ghaemiyeh.com
شابک : ۳۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 964-92974-9-9 ؛ ۳۰۰۰۰ ریال: ج.۲ : 964-9608-0-4 ؛ ۳۰۰۰۰ ریال: ج.۳ : 964-96108-6-3 ؛ ج.۴ : 964-96567-4-X ؛ ۵۰۰۰۰ ریال (ج. ۴) ؛ ۷۰۰۰۰ ریال (ج. ۵) ؛ ۸۰۰۰۰ ریال : ج.۶ 978-600-6146-08-9 : ؛ ج.۷ 978-600-6146-02-7 : ؛ ۱۰۰۰۰۰ ریال : ج.۸ : 978-600-6146-11-9 ؛ ۲۰۰۰۰۰ ریال : ج.۹ 978-600-6146-33-1 : ؛ ج.۱۰ 978-600-6146-42-3 : ؛ ج.۱۱ 978-600-6146-45-4 : ؛ ۳۵۰۰۰ ریال (ج.۱۲)
شماره کتابشناسی ملی : م۸۳-۳۵۱۷۲
عنوان و نام پدیدآور : میراث حوزه اصفهان/ به اهتمام احمد سجادی، رحیم قاسمی؛ [برای] مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان.
مشخصات نشر : قم : موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (س)، ۱۳۸۳ -
مشخصات ظاهری : ج.
فروست : مجموعه منشورات ؛ ۲، ۱۴، ۱۷، ۱۸،۲۴، ۲۸، ۳۰
یادداشت : جلد سوم تا دهم به اهتمام محمدجواد نورمحمدی تالیف است.
یادداشت : جلد یازدهم به اهتمام محمدجواد نورمحمدی و سیدمحمود نریمانی تالیف است.
یادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۴).
یادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۸۶) .
یادداشت : ج. ۴ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۵ (چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۶ (چاپ اول: ۱۳۸۹) .
یادداشت : ج.۷ (چاپ اول: ۱۳۸۹) (فیپا).
یادداشت : ج.۸ (چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت : ج.۹ (چاپ اول: زمستان ۱۳۹۱).
یادداشت : ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۹۲ (فیپا).
یادداشت : ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۹۳) (فیپا).
یادداشت : ج.۱۲ (چاپ اول:تابستان ۱۳۹۴).
یادداشت : وضعیت نشر جلد چهارم تا دوازدهم: اصفهان: حوزه علمیه اصفهان، مرکز تحقیقات رایانه ای.
موضوع : اسلام -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع : فلسفه اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع : کلام -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع : فقه جعفری -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۰۴
رده بندی کنگره : BP۱۱/س۳م۹ ۱۳۸۳
سرشناسه : سجادی، احمد، ۱۳۴۴ - ، گردآورنده
شناسه افزوده : قاسمی، رحیم، ۱۳۵۱ -، گردآورنده
شناسه افزوده : حوزه علمیه اصفهان. مرکز تحقیقات رایانه ای
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
«میراث حوزۀ اصفهان»مجموعهای است نوپا،با طرحوارهای به وسعت عرصۀ:
«رسالهنگاری در پهنۀ یکهزار سال تلاش علمی،معرفتی دانشیانی که با حوزۀ علمیّۀ اصفهان پیوند داشتهاند».
مرکز تحقیقات رایانهای حوزۀ علمیّۀ اصفهان-که به امر مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمی مظاهری«مدّ ظله العالی»،تأسیس گردیده-این مجموعه را با هدف ارائۀ محقّقانه،شکیل و شایستۀ متون مورد اشاره،بنا نهاده است و با چشمداشت به لطف حضرت حقّ در این مسیر گام مینهد.
در توضیح این مطلب اشاره به نکاتی چند بایسته است:
الف)هرچند عنوان«رساله»عنوانی است عام و ریختههای قلمی خرد و کلان را به یکسان دربر میگیرد،امّا در اینجا،به اقتفای متأخّران و معاصران،این کلمه به معنای «نگاشتههای کم برگ»به کار رفته است.
ب)«رسالهنگاری»،مفهومی است عام و مراد از آن،همان معنای اصیل عامّش میباشد،بدینترتیب تألیف،ترجمه،تحشیه و دیگر ساحتهای تلاش علمی قلمزنان میتواند در حیطۀ این مجموعه قرار گیرد.
ج)حوزۀ زمانی این مجموعه،به هیچ دورۀ خاصّی محصور نمیباشد.امروزه،از سابقۀ یکهزار سالۀ حوزۀ علمیّۀ اصفهان آگاهی داریم،رسالههایی که در این مجموعه عرضه میشود،میتواند سراسر این پهنۀ وسیع را در برگیرد.
د)پر واضح است که اگر در این شهر ابن سیناها،صاحب بن عبادها و علاّمۀ مجلسیها قدّس سرّهم به تلاش علمی مشغول بودهاند،شیخ بهاییها،میردامادها و
حکیم صهباها قدّس سرّهم نیز در کنار تلاش علمی بس ارجمندشان به ذوقورزی و تکاپوهای گرانقدر در زمینههایی که نشانگر عالیترین هیجانات روح انسانی است، هم میپرداختهاند.از اینرو،مجموعۀ حاضر دو حیطۀ«تلاش علمی و تکاپوی ذوقی»را همزمان در کنار هم عرضه خواهد کرد.
ه)پیوند با«فضای علمی و معرفتی»حوزۀ علمیّۀ اصفهان،شرط اجتنابناپذیر ورود نگاشتهها به این مجموعه است.گذشته از علمی بودن آثار،تطابق آن با«فضای معرفتی»حوزهای،که اقیانوسهای ناپیدا کرانهای همچون مجلسی،شیخ بهایی، میرداماد،محقّق خوانساری،فاضل هندی،صدر المتألّهین،حکیم نوری،حکیم سبزواری قدّس سرّهم را در خود پرورانده است،شرطی است که این مجموعه بر حصول آن تأکید دارد.
و)هدف این مجموعه،«ارائۀ محقّقانه،شکیل و شایستۀ این متون»میباشد.این عنوان میتواند مادّه و صورت مجموعۀ حاضر را مشخص سازد؛زیرا ارائۀ«محقّقانۀ» این نگاشتهها،نشانگر مادّۀ مجموعه و ارائۀ«شکیل»آن،نشاندهندۀ صورت آن است.به باور ما،ارائۀ«شایسته»نیز ارائهای است که هم زمان دو قید«محقّقانه»و «شکیل»بودن را به همراه داشته باشد.
بدینترتیب،این مجموعه،میکوشد با استمداد از عنایات حضرت حقّ،متون فاخری،که شرایط مذکور را حائز باشد،منتشر نموده و صفحات خود را بدان،زیور بخشد و در این راه،همدلی و همراهی همۀ محقّقان ارجمند را امید میبرد.
و اللّه ولیّ التوفیق مرکز تحقیقات رایانهای حوزۀ علمیۀ اصفهان
دو اقیانوس ناپیداکرانۀ دانش اصول فقه:
علاّمه شیخ محمّد تقی رازی اصفهانی نجفی-صاحب هدایه- علاّمه شیخ محمّد حسین رازی اصفهانی حائری-صاحب فصول- و سایر اعاظم علمی خاندان شریف نجفی اصفهانی
عنوان صفحه
سرآغاز 13
دربارۀ این دفتر 19
مصاحبۀ حضرت آیة اللّه العظمی مظاهری 54-23
قبلة البلدان(علاّمه شیخ عبّاسعلی ادیب)101-55
مقدّمۀ محقّق(مجید هادیزاده)55
مقدّمه 60
افق 61
تفاوت قوس النهار و قوس اللیل 62
نصف النهار 63
طول 63
در بیان حرکت انتقالی زمین 64
مطلب اوّل(طرق تعیین وقت ظهر)68
مطلب دوّم(در تعیین قبله)77
وضع کعبه و اطراف آن 81
قاعدۀ پیدا کردن اختلاف شب و روز در هر نقطه 81
جداول 82
قبض الوقف(شیخ منیر الدّین بروجردی)128-103
مقدّمۀ محقّق(مهدی باقری)103
المقام الاوّل 105
المقام الثّانی 109
المقام الثّالث 109
المقام الرابع 114
المقام الخامس 114
المقام السادس 116
المقام السابع 116
المقام الثامن 119
المقام التاسع 119
المقام العاشر 120
المقام الحادی عشر 120
المقام الثانی عشر(و الثالث عشر)121
المقام الرابع عشر 123
المقام الخامس عشر 124
المقام السادس عشر 124
المقام السابع عشر 125
المقام الثامن عشر 125
شرح خطبۀ متّقین(علاّمه محمّد تقی مجلسی)238-129
پیشگفتار مصحّح(جویا جهانبخش)129
متن خطبه 135
شرح خطبه 141
پارهای از منابع و مأخذ تصحیح 233
اجازات خاندان روضاتیان(علاّمه سیّد محمّد باقر چهارسوقی)283-239
مقدّمۀ مصحّح(سیّد جعفر اشکوری)239
اجازته للسید عبد الغفار بن محمّد حسین الحسینی التویسرکانی 241
اجازته للمیرزا محمّد بن عبد الوهّاب الهمدانی 251
اجازته للسید محمّد مهدی بن محمد الحسینی البروجردی 254
اجازته لشیخ الشریعة فتح اللّه بن محمّد جواد الاصفهانی الشیرازی 260
اجازته لمحمّد حسین بن محمّد باقر الیزدی الأردکانی 270
اجازته لولده السید محمّد مسیح بن محمّد باقر الموسوی 273
اجازته الاخری للمیرزا محمّد بن عبد الوهّاب الهمدانی 275
مکارم الآثار/زندگینامۀ شیخ الرئیس(علاّمه محمّد علی معلم حبیبآبادی)390-285
مقدّمۀ محقّق(مجید هادیزاده)285
تکفیر شیخ الرئیس 342
تألیفات شیخ الرئیس در بخارا 354
تألیفات شیخ الرئیس در خوارزم 354
تألیفات شیخ الرئیس در جرجان 356
تألیفات شیخ الرئیس در ری 356
تألیفات شیخ الرئیس در همدان 356
تألیفات شیخ الرئیس در اصفهان 365
تألیفاتی که محل آنها تصریح نشده 369
تحقیق در تاریخ تولّد ابو علی ابن سینا 388
گل گلشن(منتخب گلشن راز)(آیة اللّه مجد الدین نجفی اصفهانی)431-391
پیشگفتار مصحّح(جویا جهانبخش)391
آغاز کتاب گل گلشن 395
خاتمۀ کتاب گل گلشن 426
کتابنامه 430
(1)
دفتر اوّل از«میراث حوزۀ اصفهان»-که عرضهکنندۀ ذخایر نفیس گنجینۀ تراث علمی حوزۀ علمیۀ اصفهان است-به لطف و عنایت پروردگار سبحان،در اواخر سال پیشین،انتشار یافت و با استقبال و تشویق اصحاب علم و فضیلت مواجه گردید.این اقبال و توجّه،عزم ما را در ادامۀ این مسیر،مضاعف گردانید و اینک دفتر دوّم،از این مجموعه-که دربردارندۀ شش اثر دیگر از آن گنجینۀ ارزشمند است-به ارباب فضل و پژوهش تقدیم میگردد.
(2)
در سرآغاز دفتر اوّل،تصریح شد که چهار مسئولیّت مهمّ در قبال اندوختههای علمی و فکری پیشینیان ما-و به تعبیر دقیقتر در برابر ذخیرۀ تابناک تشیّع-متوجّه مجامع علمی و دانشپژوهان است.این چهار وظیفه،که در حقیقت چهار مرحلۀ اساسی در فرایند احیاء و عرضۀ میراث مکتوب است عبارتند از«حفظ و نگهداری»،
«تصحیح و احیاء»،«پالایش انتقادی»و«بهسازی و سادهسازی».
نیز گفته شد که نتیجۀ شیرین پیمودن این مراحل و انجام این وظایف،پیوند علمی نسل امروز با میراث کهن سلف صالح است.
اینک و در این مجال،ذکر یک نکتۀ دیگر ضروری است و آن اینکه:هرگز مراد از احیاء و عرضه میراث مکتوب این نیست که باید،تنها به پژوهشها و دستآوردهای علمی گذشتگان،بسنده کرد و صرفا همانها را برای حلّ معضلات علمی و رفع مشکلات فرهنگی این روزگار کافی و وافی دانست،بلکه منظور آن است که پژوهشهای جدید-اگر بخواهد از استحکام بایسته و اتقان شایسته برخوردار باشد-باید با اشراف بر پژوهشهای پیشینیان بنا گردد:
العلی محظورة إلاّ علی من بنی فوق بناء السّلف
این اتّکاء و ابتناء،باعث میشود تا از ورود سخنان سست و گفتههای نادرست به عرصۀ مسائل علمی و رایج شدن سکّههای تقلّبی در بازار علم و دانش،جلوگیری به عمل آید.افزون بر این،آثار مهمّ دیگری نیز بر احیاء تراث مترتب است که عبارتند از:
صرفهجویی در وقت و فرصت فاضلان و عالمان برای بهرهبرداری از منابع علمی، جلوگیری از تحقیقات تکراری و احیانا کم مایه و غیرمستند،و مهمّتر از همه،نمایان شدن حجم و گسترۀ کارنامۀ علمی تشیّع،به عنوان پشتوانۀ علمی و تعریف هویت فرهنگی ما.
به این ترتیب،احیاء و عرضۀ میراث مکتوب،چهار فایدۀ اساسی را نیز با خود به همراه دارد،گرچه فواید و ثمرات دیگری را هم میتوان برشمرد.
(3)
هر دفتر از«میراث حوزۀ اصفهان»را به مناسبت،به یکی از مفاخر علمی یا یکی از
خاندانهای علمی این حوزۀ کهن،تقدیم میداریم،چرا که بزرگداشت نام بلند و یاد ارجمند آن دانشی مردان و نقش برجستهای که آنان در حفظ و ارتقاء حوزۀ علمیۀ اصفهان داشتهاند،فریضهای بر ذمّۀ امروزیان است و بیتردید،مصداق«تعظیم شعائر إلهی»است: وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ (1).
دفتر دوّم از این مجموعه را به مناسبت هشتادمین سالگرد قیام و رحلت عالم مجاهد و روشنبین مرحوم آیة اللّه شهید حاج آقا نور اللّه نجفی اصفهانی-طاب اللّه مثواه و جعل الجنّة مأواه-(1278-1346)،به حضور دو قلّۀ دیریاب و دو اقیانوس ناپیداکرانۀ دانش اصول فقه،حضرت علاّمه شیخ محمّد تقی رازی اصفهانی نجفی قدّس سرّه(متوفی 1248) -صاحب کتاب ارجمند«هدایة المسترشدین فی شرح اصول معالم الدّین»-و برادر گرانقدرش حضرت علاّمه شیخ محمّد حسین رازی اصفهانی حائری قدّس سرّه(متوفی 1261) -صاحب کتاب ارزشمند«الفصول الغرویّة فی الاصول الفقهیّة»-و سایر اعاظم از خاندان ایشان تقدیم مینماییم.
سر دودمان این خاندان شریف و ریشهدار،فقیه اصولی،مرحوم آیة اللّه العظمی شیخ محمّد تقی رازی قدّس سرّه(1185-1248)-مشهور به«صاحب هدایه»و«صاحب حاشیه» است،که در بعد از سال 1220 قمری به اصفهان مهاجرت کرده و در آنجا رحل اقامت دائم گزیده است.پس از وفات آن عالم جلیل القدر،یگانه فرزندش مرحوم آیة اللّه العظمی حاج شیخ محمّد باقر نجفی مسجد شاهی قدّس سرّه(1235-1301)و از آن پس فرزندان ششگانۀ ایشان-که همگی اهل علم و فضیلت و از مفاخر حوزۀ علمیۀ اصفهان بودهاند-بالأخص مرحوم آیة اللّه العظمی حاج شیخ محمّد تقی نجفی قدّس سرّه (1262-1332)معروف به«آقانجفی»و مرحوم آیة اللّه حاج آقا نور اللّه نجفی قدّس سرّه از
1) (1)) سورۀ حجّ/آیۀ 32.
عالمان سرشناس این خاندان کهن میباشند (1).
پس از آنان نیز عالمان و فاضلان برجستهای از این دودمان گرامی در حوزۀ علمیۀ اصفهان درخشیدهاند که همگی از ارباب دانش و فضیلت بودهاند.
به پاس بیش از دو قرن حیات علمی و معنوی این خاندان عریق،این دفتر به پیشگاه مبارک عالمان و فقیهان و مجاهدان این سلسلۀ شریفه تقدیم میگردد و از خداوند سبحان-جلّ جلاله-علوّ درجات همۀ آنان را در أعلی علییّن مسألت میکنیم.
(4)
تقدیر و تشکّر صمیمانه از محقّقان ارجمندی که رسالههای این دفتر را احیاء کردهاند،وظیفۀ حتمی این قلم است.احیاء تراث،کاری پر دردسر و ملالآور است و فقط آنان که با دشواریهای این راه،سروکار دارند به خوبی میدانند که:
یری النّاس دهنا فی قواریر صافیا و لم یدر ما یجری علی رأس سمسم
روغنی در شیشه بینی صاف و روشن ریخته غافلی بر سر چه آمد دانۀ بادام را
محقّقان محترم حضرات آقایان مجید هادیزاده،جویا جهانبخش،مهدی باقری و سید جعفر اشکوری-دامت توفیقاتهم-کار تحقیق و احیاء این مجموعه را به سامان رسانیدهاند و فاضلان گرامی حضرات آقایان سید احمد سجادی و مجید هادیزاده -دامت تأئیداتهما-کار اشراف و نظارت بر این دفتر را عهدهدار بودهاند و همکاران عزیز دیگری هم،امور فنی و اجرایی را بر دوش خود تحمّل کردهاند.
1) (1)) برای آشنایی با این خاندان بزرگ مراجعه کنید به:«بیان سبل الهدایة فی ذکر اعقاب صاحب الهدایه»یا تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر،3 جلد،سیّد مصلح الدین مهدوی قدّس سرّه،نشر الهدایة،قم،چاپ نخست،1367 ش.
(5)
و بالاخره،آغاز و انجام هر خیر و کمالی از ذات اقدس حضرت باری تعالی«جلّت عظمته و تقدّست اسمائه»است و از اینرو،همۀ ستایشها از آن ذات پاک بیهمتای اوست.
با سپاس بیقیاس و حمد بیحدّ به آستان آن خداوند مهربان،از پیشگاه با عظمت او و در سایۀ توجّهات حضرت بقیّة اللّه الاعظم-ارواح العالمین له الفداء و عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف-توفیق استمرار این مسیر را به منظور احیاء و عرضۀ تراث علمی تشیّع در حوزۀ مقدّسۀ علمیۀ اصفهان و نکوداشت نام و یاد مفاخر و مآثر این حوزۀ کهن،مسألت مینماییم.انّه ولی التوفیق و علیه التکلان.
و آخر دعوانا أن الحمد للّه ربّ العالمین و صلّی اللّه علی سیّدنا محمّد و آله الطاهرین.
شوّال المکرّم 1426 هجری قمری-آبان ماه 1384 هجری شمسی.
حوزۀ علمیّۀ اصفهان دفتر حضرت آیة اللّه العظمی مظاهری محمّد حسن مظاهری
دفتر حاضر دوّمین دفتر از مجموعۀ«میراث حوزۀ اصفهان»است که پس از یک سال تکاپو و تلاش،اینک مجال حضور و ظهور مییابد.در تدوین این دفتر راهی پرنشیب و فراز را پیمودهایم و سپاس حضرت حق-جلّ و علا-را،که گذشته از عنایت و لطف او،نظر مهرآمیز زعیم حوزۀ علمیّۀ اصفهان،مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمی مظاهری-مدّ ظلّه العالی-را،در تمامی گامها،به همراه داشتهایم.
پس از نشر دفتر اوّل،صاحبان علم و معرفت،ما را پس از تشویق به ادامۀ راه،از نقد و نظر خویش بهرهمند کرده و نظرات سازندهای ارائه فرمودند.
عدّهای از فضلا بر موضوعی بودن دفاتر نظر داشتند.بدین صورت که هر دفتر به یکی از محورهای تفسیر،حدیث،فقه،اصول فقه،فلسفه،کلام،عرفان،ادبیات و دیگر ساحتهایی که تلاش علمی قلمزنان این خطّه در حیطۀ آن بوده است،اختصاص یابد.
بعضی دوستان،نظر بر یک زبانه بودن دفاتر داشتند.
تلاش برای یافتن نسخههای متعدّد یک رساله و عدم تصحیح بر پایۀ یک نسخه،
دیگر پیشنهاد برخی از فضلا بود.
بعضی هم به استفاده از مصحّحین و محقّقین دیگر شهرها،برای ارائۀ تصحیحات و تحقیقات جامع بر هر رساله،نظر داشتند.
لذا تلاش بر آن شد،تا کاستیها به اندازۀ توان برطرف گردد و بر اتقان علمی و استواری تصحیح،تحقیق و تحشیه،افزوده گردد.ولی بعضی از پیشنهادات از جمله تکموضوعی و تکزبانه بودن دفترها،فعلا مقدور نگردید.
این دفتر از یک مصاحبه و شش بخش تشکیل شده است.توضیحی کوتاه دربارۀ آنچه کتاب حاضر را پدید آورده است،خالی از فائدتی نیست.
1-در نخستین بخش این کتاب،متن مصاحبۀ حضرت آیة اللّه العظمی مظاهری-مدّ ظلّه العالی-با متولّیان علمی کنگرۀ«تبیین آراء و بزرگداشت هشتادمین سالگرد نهضت آیة اللّه شهید حاج آقا نور اللّه نجفی اصفهانی قدّس سرّه»درج شده است.این مصاحبه که مشحون از فوائد علمی،تاریخی گستردهای است،پیش از این در مجموعۀ منشورات آن کنگره عرضه شده بود.امّا از آنجا که از سویی آن مجموعۀ منشورات چندان فراگیر نبود،و از سویی دیگر،مصاحبۀ حاضر،در زمینۀ«اصفهانپژوهی»سخت کارآمد بود، و از سوی سوّم،دفتر حاضر نیز به اعاظم خاندان علمی نجفی اصفهانی تقدیم گردیده، لذا به درج این مصاحبه در نخستین بخش این دفتر اقدام کردیم.
2-پس از آن مصاحبه،شش رسالۀ علمی،از ریختههای خامۀ دانشیان اصفهان در این دفتر در کنار هم نشسته است.این رسالهها بنا به تفکیک موضوعی دانشها عبارتند از:
الف-دانش فقه:
رسالۀ قبض الوقف نگاشتۀ فقیه پارسا،مرحوم آیة اللّه حاج آقا منیر الدین بروجردی قدّس سرّه
تحقیق:جناب حجة الاسلام آقای شیخ مهدی باقری
ب-دانش حدیثپژوهی:
شرح خطبة المتّقین از آثار علاّمۀ مفضال شیخ محمّد تقی مجلسی قدّس سرّه،در شمار نگاشتههای پارسی ایشان.
تحقیق:محقّق حدیثپژوه،جناب آقای جویا جهانبخش.
ج-دانش تراجم و اجازات:
1 : اجازات علاّمه آیة اللّه سیّد محمّد باقر چهار سوقی قدّس سرّه صاحب روضات توضیح این نکته لازم است که این بخش،شامل اجازاتی است که ایشان برای شماری از تلامیذ و یاران خود به قلم درآوردهاند.
تحقیق:جناب حجة الاسلام آقای سیّد صادق اشکوری.
2 : رسالۀ ترجمۀ احوال بو علی سینا قدّس سرّه
نگاشتۀ تراجمپژوه کبیر،علاّمه شیخ محمّد علی معلّم حبیبآبادی قدّس سرّه.
تحقیق:مجید هادیزاده.
د-دانش عرفان نظری:
گل گلشن:منتخبی است که مرحوم آیة اللّه علاّمه شیخ مجد الدّین نجفی قدّس سرّه از منظومۀ مشهور«گلشن راز»پرداختهاند.
تحقیق:فاضل گرانمایه جناب آقای جویا جهانبخش.
ه-دانش هیئت:
قبلة البلدان:ریختۀ خامۀ علاّمۀ سترگ،مرحوم آیة اللّه حاج شیخ عبّاسعلی ادیب قدّس سرّه.
تحقیق:مجید هادیزاده.
*** دستاندرکاران این مجموعه،چنان امیدوارند که مادّه و صورت این مجلّد،شایستۀ پیشکش آن به دانشیان این ملک دانشپرور باشد؛و برای تدوین مجلّدات سپسین این مجموعه نیز،دست استمداد به سوی تمامی آنان دراز میکنند.
بر خود لازم میدانیم پس از حمد و ثنای الهی،از عنایات ویژۀ مسؤول محترم دفتر ریاست معظّم حوزۀ علمیّۀ اصفهان،دوست گرانمایه،جناب آقای محمّد حسن مظاهری سپاسگزاری کرده،از همۀ محقّقان و همکاران گرامی که با ارائۀ تصحیحات و تحقیقات خود،ما را در ارائۀ دفتر دوّم یاری نمودند،قدردانی کرده و همچنین از سرکار خانم محسنپور که امر حروفچینی این اثر را عهدهدار شدند،تشکّر مینماییم.
و آخر دعوانا أن الحمد للّه ربّ العالمین
سیّد احمد سجّادی مجید هادیزاده
حضرت آیة اللّه العظمی مظاهری«مدّ ظلّه العالی»
با دبیرخانۀ همایش تبیین آراء و بزرگداشت هشتادمین سالگرد نهضت آیة اللّه شهید حاج آقا نور اللّه نجفی اصفهانی قدّس سرّه
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
حضرت آیت اللّه! جنابعالی به عنوان یکی از مراجع معظّم تقلید و رئیس حوزۀ علمیۀ اصفهان،فراز و نشیبهای این حوزۀ بزرگ را چگونه نگاه میکنید؟
آیت اللّه العظمی مظاهری: بسم اللّه الرحمن الرحیم .حوزۀ علمیّۀ اصفهان،حوزه کهنی است و میتوانیم بگوییم در حقیقت سلف حوزۀ علمیّه قم است.سابقۀ این حوزه، سابقۀ یکهزار ساله است.براساس مستندات تاریخی،نخستین دوره از ادوار حوزۀ علمیّۀ اصفهان به زمان حکومت آل بویه برمیگردد و آمدن شیخ الرئیس ابن سینا هم به اصفهان که در اوائل قرن پنجم(ظاهرا بعد از سال 412 قمری)بوده به همان دوره مربوط میشود.ابن سینا در زمان حکومت علاء الدولۀ دیلمی به اصفهان آمده،بعد از آنکه مدّتی در همدان بوده است و در اصفهان علاوه بر وزارت به تدریس و اشتغالهای علمی پرداخته و مدرسهای هم مربوط به او بوده که در تاریخ به نام مدرسۀ علایی نقل شده است و روی همین جهت هم بعضی معتقدند که مدفن ابن سینا در همان مدرسۀ علایی اصفهان«در محلۀ باب الدشت در خیابان ابن سینای فعلی»است نه در همدان، زیرا ایشان تا آخر عمر در اصفهان باقی مانده است و در زمان او در حوزۀ علمیّۀ
اصفهان،شاگردان عالم و بزرگی پرورش یافتهاند.کلاّ در زمان آل بویه به دلیل اعتقاد آنها به مذهب تشیّع،خدماتی انجام شده و علماء بزرگ تشیّع هم به آنها توجّه داشتهاند.
شیخ مفید،سیّد مرتضی و سیّد رضی قدّس سرّه هم در زمان حکومت آل بویه بودهاند و لذا در بیش از یک قرن حکومت آنها،تشیّع از نظر فرهنگی و اجتماعی و سیاسی رشد کرده است ولی بعد از آل بویه حکومتهایی که آمدند،تعصّبات تندی داشتند که بخاطر آن با شیعیان بدرفتاریهای زیادی شد و ایران هم دچار آشفتگیهایی در عرصۀ فرهنگ و سیاست شد و بعد هم در قرن هفتم حوادث تلخی مثل حملۀ مغول پیش آمد و در همین اصفهان هم،مدارس و کتابخانهها را ویران کردند،امّا گفته شده که همزمان با عصر سلجوقیان در اصفهان در خصوص احداث مدارس،اقداماتی صورت گرفته و از جمله خواجه نظام الملک هم که اینجا بوده،مدرسه یا مدارسی ساخته و تدریس و تألیف داشته،ولی چون یک دورۀ همراه با رقابتهای سیاسی و مذهبی بوده و وجه غالب حکومت و مردم و علماء مثل همین خواجه نظام الملک،گرایشهای سنّی بوده، لذا تاریخ حوزۀ شیعه،چندان روشن نیست یا حداقل من اطلاعی ندارم،ولی برخی مدارس علمیّه مربوط به آن عصر هنوز در اصفهان وجود دارد.
امّا پررونقترین دورۀ حوزۀ علمیّۀ اصفهان که یک دورۀ منحصر به فرد و دارای امتیازات متعدّد است،مربوط به زمان حکومت صفویه و همزمان با آغاز حکومت آنهاست که نهضت احداث مدارس علمیّۀ شیعه و مهاجرت علماء شیعی از جبل عامل و دیگر شهرها شروع شد و کسانی مثل جناب شیخ علی بن عبد العالی کرکی قدّس سرّه یعنی محقق ثانی،صاحب جامع المقاصد در قرن دهم به اصفهان آمدند یا پدر شیخ بهایی و خود جناب شیخ بهایی قدّس سرّهما که آنها هم از جبل عامل آمدند و با حضور این علماء، حرکت فرهنگی بزرگی در حوزۀ علمیّۀ اصفهان شروع شد و کتابها و تألیفات متعدّد و ارزشمندی تدوین شد که هنوز هم ما از آن سفرۀ پربرکت استفاده میکنیم.درخشش
حوزۀ اصفهان و تأسیس بعضی مکاتب علمی مثل مکتب فلسفی اصفهان یا مکتب حدیثی اصفهان یا مکتب فقهی اصفهان،مربوط به همان زمانها و از آثار عظیم دانشمندانی مثل میرداماد و شیخ بهایی و صدر المتألهین و علاّمه مجلسی و پدر ایشان و فاضل هندی معروف به کاشف اللثام و امثالهم است.
بعدها به علّت بعضی بیلیاقتیها و مشکلاتی که در حکّام صفویه پدید آمد و قدر این فضای علمی فرهنگی را به درستی ندانستند و منجر به هجوم وحشیانۀ افغانها شد، دوباره اصفهان با یک آشفتگی روبرو شد و سیر صعودی حوزۀ علمیّه هم متوقف شد و حکومتهای بعد از صفویه هم که اصولا به علم و ترویج دین،چندان توجّهی نداشتند تا نوبت به دورۀ قاجار و پهلوی رسید که از جهاتی بدترین دورههاست،بویژه از جهت علمی و فرهنگی ولی باز هم حوزۀ علمیّۀ اصفهان بعد از یک سیر رکودی در همین دوره علماء و مکاتب علمی خوبی داشته است ورود مرحوم سیّد حجة الاسلام یعنی سیّد شفتی و مرحوم حاجی کلباسی،دوباره حوزه را بعد از آن سیر رکودی حاصل از قضیۀ حملۀ افغانها زنده کرد و تا این اواخر که علماء اهل جهاد و مبارزه هم مثل مرحوم آقای حاج آقا نور اللّه نجفی یا مرحوم شهید مدرس در دورۀ قاجار و اوایل پهلوی ظهور کردند.در نهضت مشروطه و در جریان مبارزات ملّت ایران با نظام استبدادی محمد رضا شاه هم این حوزه و علمای آن،نقش برجستهای ایفاء کردهاند.لذا در همین دوره هم علیرغم رکودهایی که بر حوزۀ علمیّۀ اصفهان،گاهی کمتر و گاهی بیشتر حاکم میشده ولی در عین حال،نقش علمی و اجتماعی علماء و حوزۀ علمیّه قابل دقت و بررسی و تحلیل تاریخی است.
دورۀ آخری هم که در حوزۀ علمیّۀ اصفهان در حال وقوع و تجربه است مربوط به بعد از انقلاب پرشکوه اسلامی است که از ده سال پیش به این طرف شروع شده و از سال 74 تاکنون،تغییرات عمدهای چه در ساختار مدیریتی حوزه و چه در امور
تحقیقاتی به شکل جدید و با امکانات امروزی و چه در تأسیس رشتههای تخصّصی و تربیت متعلّمین در این گروهها و چه در جهات دیگر و چه در به وجود آمدن یک نسل جدید جوان از طلاّب،بهوقوع پیوسته که امیدواریم خداوند تعالی،عنایات خودش را همراه با الطاف حضرت ولیّ عصر«ارواحنا فداه»که صاحب اصلی حوزههای علمیّهاند، بیش از پیش نازل فرماید و این حوزه به سربلندی هرچه بیشتر نائل شود.
لذا ملاحظه میکنید که حوزۀ علمیّۀ اصفهان در طول تاریخ جزر و مدّ عجیبی داشته و بزرگانی از ابن سینا گرفته تا محقق کرکی و از او تا علامه مجلسی و از ایشان تا سیّد حجة الاسلام و از او تا مرحوم آخوند کاشی و از آن بزرگوار تا دورۀ اخیر و تا به امروز در دورههای مختلف در این حوزه بودهاند،این حوزه گاهی از نظر کمیت و از نظر کیفیت خیلی بالا بوده امّا گاهی هم کمرنگ میشده ولی هیچ وقت خاموش نشده و یکی از عللی که من در سال 1374،به درخواست علماء بزرگ حوزۀ اصفهان،از قم مهاجرت کردم در سال 74 به اصفهان همین بود که باز احساس میشد که حوزه در مخاطره است و دیدم اگر بتوانم با کمک علماء و فضلاء این حوزه را زندهتر کنم،مورد رضایت این سلسلۀ علماء سلف است که،اینها خیلی خدمت کردند به حوزه و به اسلام، چنانکه خدمت کردند به اصل فرهنگ دینی در اصفهان و لذا خوشحالم از اینکه الحمد للّه الان هم اصفهان یک حوزه با نشاط را داراست و امیدوارم ان شاء اللّه با عنایات حضرت ولی عصر این حوزه زندهتر بشود و آنچه این وجود بزرگوار و مقدّس که صاحب حوزهها هستند،میخواهند در حوزه پیدا بشود ان شاء اللّه.
سؤال: سؤال دوّم را اینطور مطرح کنیم که چرا در سال 1300 شمسی یا 1340 قمری که حوزه علمیّه قم تأسیس شد،مرکزیت حوزوی در ایران به قم منتقل شد؟عامل و آسیبشناسی رکود حوزۀ علمیّۀ اصفهان در آن دوره چه بوده است؟
آیت اللّه العظمی مظاهری: حوزۀ علمیّۀ اصفهان برای خاطر تأسیس حوزۀ علمیّۀ
قم رکود پیدا نکرد.مرحوم آیة اللّه العظمی حاج شیخ عبد الکریم حائری یزدی قدّس سرّه از اراک به قم آمدند و در قم ماندند و آنجا یک شکوفایی ویژه پیدا شد و من الان سراغ ندارم که افرادی در آن عصر حوزۀ علمیّۀ اصفهان را رها کرده باشند از بزرگان و رفته باشند قم یا اگر بودند،خیلی قلیل بوده.این رکودی که گاهی در حوزۀ اصفهان پیدا شده از نبود علما سرچشمه میگرفت،از خلاء بزرگان حوزوی بود.طبیعتا وقتی که شخصیّتهای علمی در یک مجمع علمی نباشند،خواه ناخواه یک رکودی پیدا میشود،چنانکه در همین دوره اخیر که شخصیّتهایی نظیر مرحوم آقا سیّد محمّد باقر درچهای،مرحوم جهانگیر خان،مرحوم آخوند کاشی و امثالهم بودهاند،نه تنها رکودی نبوده بلکه دورۀ شکوفایی حوزه بوده است،و مرحوم آیة اللّه العظمی آقای بروجردی، استاد عظیم الشأن ما هم آن دوره طلبه اصفهان بودند ولی بعدها دو مرتبه خلأ بزرگان موجب رکود شد ولی اینکه اصفهان از بین برود و قم سر پا بشود ظاهرا این نیست.قم برای خودش یک شکوفایی خاصی پیدا کرد و مرحوم مؤسس،آقای حاج شیخ هم انصافا زحمات زیادی را متحمّل شدند و ایشان هم از نظر علم و هم از نظر عمل و هم از نظر حقائق روحی و واقعیتهای قلبی خیلی بالا بودند.آن حرکت ایشان که همراه با یک تدبیر و عقل عجیب و غریبی بوده،بویژه در زمان استبداد رضاخانی موجب شد که قم الحمد للّه شکوفایی پیدا کرد که الان هم این شکوفایی هست و در واقع قم آلان کانون و محور حوزههای علمیّۀ تشیّع است.البته در اصفهان در دورۀ حکومت رضا خان دوباره حوزه رکود پیدا کرد ولی رکود به این معنا که حوزه مثلا از هم پاشیده باشد نیست،بعدها هم در این اواخر مرحوم آیة اللّه آقای خراسانی و بعد مرحوم آیة اللّه آقای خادمی و بعد مرحوم آیة اللّه آقای صادقی و مرحوم آیة اللّه آقای صافی و دیگر آیات و اعلام و بزرگان انصافا خیلی کار کردند و زحمت کشیدند برای حفظ و اعتلاء و تعمیق و توسعۀ حوزۀ علمیّۀ اصفهان،ولی علی کل حال ما میتوانیم بگوییم درحالیکه بعد از
حملۀ افغانها و بعد هم در این دوره اخیر یعنی در زمان رضا خان خیلی ضرر زدند به حوزۀ علمیّۀ اصفهان و به خود اصفهان و به معنویت و علمیّت و موقعیّت فرهنگی این شهر،لکن حوزۀ اصفهان همچنان پابرجا ماند.در استبداد رضاخانی خیلی ضرر زده شد به همۀ حوزهها و حتّی قم،حضرت امام قدّس سرّه به من میگفتند که ما روزها نمیتوانستیم در قم بمانیم،میرفتیم در باغی در بیابانها و شب میآمدیم حجره و اصلا رضا خان بنا داشت و میخواست که نابود بکند همۀ حوزهها را و منجمله حوزۀ اصفهان را و لذا یک رکود عجیبی پیدا شد امّا بلافاصله وقتی رضاشاه رفت،آن رکود دوباره مبدل به یک تحرک شد،پس این جزر و مدّ در حوزۀ اصفهان همیشه برپا بوده امّا هیچ وقت هم نبوده که نابود شده باشد و اصلا حوزه نباشد،حوزۀ اصفهان همیشه بوده البته شدت و ضعف داشته است.
سؤال: حالا این سؤال را من از یک طرف دیگر مطرح کنم چون حالا بحث حوزۀ اصفهان است و بعد وارد خاندان نجفی و مسجدشاهی بشویم.مقام معظّم رهبری که آمدند اصفهان در آن سخنرانی مسجد حکیم که خود جنابعالی هم حضور داشتید وقتی حوزۀ اصفهان را مطرح کردند در ارتباط با صفویه به یک نوع پیوندی بین حوزه و مردم اشاره و آن وضعیت صفویه را ترسیم کردند و مثلا شیخ بهایی را مثال زدند که آن کتابی که ایشان نوشت در زمان خودش،معارف دینی را با داستان به مردم یاد میداد،امروز ما دوباره احتیاج داریم به اینکه همان شیخ بهاییها همان کار را ولی به سبک جدید انجام بدهند.علوم اسلامی شامل عرفان اسلامی،فلسفه اسلامی،اخلاق اسلامی،تفسیر و حدیث و اینها هم هست آیا اینکه فقط حوزه در فقه و اصول متمرکز بشود،این به نظر شما میتواند یک آسیبشناسی باشد برای اینکه معارف اسلامی را محدود کند یا نه و از این جنبه حوزۀ اصفهان به نظر شما آسیبی دیده یا ندیده؟
آیت اللّه العظمی مظاهری: حوزۀ علمیّۀ نجف تقریبا این جور بوده یعنی همیشه در
علوم اسلامی که به درد زندگی روزمرّۀ مردم میخورد یا در تربیت مبلّغ،ضعیف بوده و آنها امتیاز هم میدانستند و میگفتند که اگر بخواهیم غیر این باشد ضربه به فقه و اصول میخورد.ولی ما خلاف این را امتیاز میدانستیم،لذا حوزۀ قم که تشکیل شد و بعد در زمان رونق ویژۀ آن در وقتی که نوبت به استاد بزرگوار ما آیة اللّه العظمی آقای بروجردی قدّس سرّه رسید الحمد للّه یک شکوفایی خاصی،حوزه قم از این نظر پیدا کرد اگر چه محور فقه و اصول بود و مبانی فقه و اصول،امّا فلسفه اگر محور نبود لا اقل در حاشیه هم نبود،همچنین عرفان اسلامی و همچنین تفسیر و همچنین کارهای فرهنگی مثل انتشار مجلّه مکتب تشیّع یا احیاء تراث علمی تشیّع یا امور تبلیغی شکوفایی پیدا کرد به طوری که عالمها و مبلّغهای خوبی هم تحویل جامعه و دانشگاهها شد مثل مرحوم شهید مطهری و مرحوم شهید بهشتی و مرحوم شهید باهنر و مرحوم شهید مفتّح که انصافا هم برای عالم اسلام و هم برای این نظام،هم برای حوزهها هم برای دانشگاهها خیلی کار کردند،خب اینها شاگردهای همین حوزه قم بودند.در اصفهان هم این جزر و مدّ بوده یعنی بعضی اوقات محور همان فقه و اصول بوده،و بقیّه علوم در حاشیه ولی در بعضی دورهها هم علوم دیگر نیز بطور مبسوط گسترش یافته و اصلا اصفهان حوزۀ گرمی در فلسفه و معقول داشته و مکتب فلسفی اصفهان که مرهون ملاّ صدرا و اساتید اوست مثل مکتب حدیثی اصفهان که مرهون علاّمه مجلسی و پدر او است،بسیار با اهمیّت است.در زمان حاضر هم در قم باید بگوییم که علوم اسلامی محور است،نه فقه و اصول اگرچه فقه و اصول باید بیشتر به آن اهمیّت داده شود،چون دامنهدار است و یک نحو سرمایه است،امّا به مابقی هم الحمد للّه خیلی اهمیّت داده میشود،این 7،8 ساله در اصفهان هم این جور بوده،گروههای تخصصی،مرکز تحقیقات،احیاء میراث مکتوب و تبلیغها و اعزامها،اینها همه دلیل بر این است که توجّه به این مطلب بوده و هست.و ما شکر میکنیم خدا را که حوزهها الان همه،مخصوصا قم،اصفهان،مشهد
که یک نحو مرکزیتی هرکدام بطور مستقل دارد،فقط متمرکز بر فقه و اصول نیست و بقیه علوم هم تدریس میشود و هم اهمیّت به آن داده میشود،البته نباید به این مقدار اکتفاء کرد و مسلّما باید به نحو بهتری توسعه داده شود.
سؤال: یک نکتهای که در زندگی آقا نجفی و حاج آقا نور اللّه برای خود من جالب و سؤالبرانگیز است این است که اینها وقتی که در مشروطه حرکتشان را شروع کردند در اصفهان بزرگان دیگری هم هستند مثلا در اصفهان مرحوم آقای درچهای هستند، جهانگیر خان هستند مرحوم آخوند کاشی هستند وقتی در دوره تنباکو اولین بار حکم تحریم توسط آقا نجفی صادر شد،قبل از میرزای شیرازی،ایشان 47 و 48 سال سن داشتند در صورتی که آن زمان مرحوم سیّد فشارکی در اصفهان بودند و بسیاری از بزرگانی که 20 سال،30 سال از ایشان سنشان بیشتر بوده و ما در اصفهان نمیبینیم که کسی حکم ایشان را لغو کرده باشد با اینکه علمائی که موافقت نکردند،مخالفتی هم نکردند در صورتی که در تهران یا در نجف بههرحال علماء دو گروه شدند،مشروطه خواه و مشروعهخواه،در نجف اشرف بههرحال در مقابل هم دو جریان شدند مرحوم سیّد صاحب عروه و طرفدارانش در مقابل مرحوم آخوند صاحب کفایه.بههرحال تا مدّتها این درگیریها ادامه داشت،یا در تهران مرحوم آقای شیخ فضل اللّه نوری.امّا در اصفهان چنین چیزی وجود ندارد یعنی نه در قضیه مشروطه که میبینیم علماء تایید کردند یا سکوت کردند یعنی مخالفتی نکردند و در دوره قیام حاج آقا نور اللّه بیشتر،با اینکه خود جنابعالی استحضار دارید یک قیام ضد دولتی کردن آن هم بر ضد رضاشاه کار سختی بوده است یعنی اینکه آدم 300،400 تا عالم دینی و مجتهد و طلبه را بردارد ببرد جلوی سلطان وقت بگذارد این کار سختی است،چطور مخالفتی نشده؟این یک چیز عجیب است حتّی زمان خود ما دورۀ این انقلاب بههرحال برخی از مقدسین میگفتند نمیشود،نکنید،خون از دماغ کسی نیاید،امّا چنین چیزهایی در تاریخ راجع به
اینها نه در مشروطه ثبت شده نه در قضیه قیام حاج آقا نور اللّه،اینها به نظر من یک چیزهای عجیبی است در فضای حوزۀ اصفهان و زندگی مبارزاتی مرحوم آقا نجفی در تنباکو و مشروطه و مرحوم حاج آقا نور اللّه که حتّی مثلا ایشان نامه برای مرحوم آقای سیّد ابو الحسن اصفهانی و مرحوم میرزای نائینی دارند و در قیام قم سعی میکنند حتّی اینها را با خودشان همراه کنند و این جوّ نجف را هم برگردانند این را حضرتعالی چطور نگاه میکنید؟
آیت اللّه العظمی مظاهری: آقای آقا نجفی و آقای حاج آقا نور اللّه هر دو بزرگوار نفوذ مردمی و نفوذ حوزوی خاصی داشتند یعنی هر دو علاوه بر اینکه در میان مردم یک شهرت به سزایی داشتند مخصوصا آقای نجفی از نظر علم و از نظر عمل، خواص هم اینها را دو روحانی مبرز میدانستند،یعنی اینها را لایق میدانستند برای پیشتازی و رهبری،لایق میدانستند برای اینکه ریاست حوزه یا ریاست روحانیّت در اختیار ایشان باشد و چون چنین بود دیگر خواه ناخواه مرحوم حاج آقا نور اللّه و آقای آقا نجفی توانستند در صحنههای سیاسی آن دوره،خیلی کار بکنند حالا روحانیّت یا ساکت بود یا همراه و علی کل حال تقابل نبود و وقتی تقابل نبود طبعا آنها توانستند کار بکنند.در قضایای حضرت امام هم همینجور شد.حضرت امام هم یک نفوذ ویژه در میان روحانیّت،مخصوصا فضلاء و طلاب روشنبین داشتند و این نفوذ حضرت امام موجب شد که قد علم بکنند و بتوانند علاوه بر قیام و نهضت،یک نظامی را معماری کنند و بیاورند،دیگران هم اگر انقلابی بودند همراه شدند،اگر هم فتوایشان این بود که نه،یا اینکه صلاحشان نبود ساکت شدند و حضرت امام به تنهایی توانستند کار عظیمی را بکنند و من خیال میکنم در اصفهان اینکه مرحوم آقا نجفی و مرحوم حاج آقا نور اللّه توانستند عرض اندام بکنند و راستی هم شکست دادند به حکومتهای جبّار وقت،این شکست برای خاطر همین بود که این دو بزرگوار از نظر نفوذ در میان مردم و نفوذ در
میان خواص عالی بودند و نفوذ کامل داشتند و دیگران یا تابع بودند یا ساکت،مثلا در قضایای نهضت تنباکو هم این دو بزرگوار و هم برادر دیگرشان مرحوم آقای شیخ محمد علی ثقة الاسلام فعالیّت عظیمی کردند در مقابل حاکم وقت اصفهان یعنی ظلّ السلطان و پدرش ناصر الدین شاه و ذرّهای در مقابل تهدیدهای این پدر و پسر جبّار کوتاه نیامدند.ظلّ السلطان آدم قلدر و نانجیبی بوده و در حکومت هم چون پسر شاه بود اختیارات کامل داشت ولی در عین حال این بزرگان در مقابل اینها ایستادند و مقاومت کردند و شکست دادند،یا مثلا حکم تحریم آقا نجفی علیه سلطۀ بازار اجنبی در ایران، اثرات مهمّی داشته است یا تأسیس آن شرکت معروف به اسلامیّه از سوی مرحوم حاج آقا نور اللّه که در حقیقت برای استقلالخواهی و خودکفایی کشور بود و برای اینکه جلوی بازار اجنبی و تسلّط بیگانهها بر فرهنگ مردم ایران گرفته شود یا تأسیس بیمارستان،که همین بیمارستان خورشید فعلی که اسمش را عوض کردند به بیمارستان نور به یاد مرحوم حاج آقا نور اللّه و یا رسیدگی به محرومین و امثال این کارها از نظر فرهنگی و اجتماعی خیلی اهمیّت داشته است و در آن سالها مخصوصا بعد از جنبش مشروطهخواهی،اذهان و افکار بسیاری از تحصیلکردههای مملکت به طرف غرب و غربیها رفته بود و آن طبقۀ روشنفکر در همان زمان در ایران بوجود آمد و به همین سبب این جریان روشنفکری در کشور ما به صورت ناقص و بیمارگونه متولّد شد.چون آنها با پیروی از تمدّن بیگانۀ غربی،یک نحو عناد از روی تعصّب و جهل به فرهنگ اسلامی و فرهنگ خودی کشور پیدا کردند و در واقع شیفتۀ غرب شدند و از فرهنگ ملّی تنفّر پیدا کردند و هر جایی که شیفتگی و تنفّر از روی تعصّب و عناد و لجبازی و جهل پیدا شد،کار خراب میشود چون«حبّ الشی یعمی و یصم»و این یعنی تقلید کورکورانه.در آن فضای تقلیدی،فرهنگ غربی گسترش زیادی پیدا کرد،حکّام بی لیاقتی هم مثل ناصر الدین شاه،و بعدها کسی مثل رضا خان در این دو دورۀ قاجار
و پهلوی،مملکت را سمت غرب،تا توانستند سوق دادند.در یک چنین فضایی مرحوم آقای آقا نجفی یا آقای حاج آقا نور اللّه چون جدا از مراتب علمی و عملی،دارای بینش سیاسی و اجتماعی بودند و مسائل جاری داخلی و بین المللی را درک میکردند و تحت نظر داشتند و به تعبیر امروزیها اهل تحلیل بودند،کار مهمّی کردند،گفتند ما با پیشرفت مخالف نیستیم،با تمدّن مخالف نیستیم،با توسعه مخالف نیستیم،امّا مبنای توسعه و پیشرفت و تمدّن نباید غرب و بیگانه و دشمن این کشور و تفکّرات او باشد بلکه ما خودمان باید برپایۀ سنّتهای عقیدتی و باورهای مقدّس خودمان،کشور را خودکفا کنیم و بسازیم و لذا حتّی تولیدات شرکت اسلامیه به کشورهای دوردست هم صادر شد.ببینید،حدود یک قرن پیش،چقدر تفکّرات عمیق و پیشرفتهای در مغز و فکر روحانیّت این مملکت و حوزههای شیعه بوده است!آن وقت امروز عدّهای میخواهند همۀ کارهای اصلاحگرانه و توسعه و پیشرفت را با اسم غرب و بیگانه برای خودشان و به نام خودشان مصادره کنند و مع الأسف نسل جوان ما هم با تاریخ حتّی با تاریخ معاصر آشنا نیست و نمیداند که مبارزه روحانیّت و حوزهها و علماء در مقابل نفوذ سیاسی استعمار در این کشور در زمان قدرت روسها و بعد انگلیسها و بعد آمریکاییها و دخالتهای نابجای آنها و مستشاران آنها چقدر عظیم و گسترده و پیشتازانه بوده.مبارزات همین دو بردار عظیم القدر،در تاریخ بسیار عبرتانگیز و مهمّ و بعدها هم در زمان ما شخصیّتی مثل حضرت امام توانستند با همین نفوذشان اساسا نظام و حکومتی را برمبنای دین ایجاد کنند.بنابراین اگر ملاحظه میکنید که در برابر حضرت امام یا آقای حاج آقا نور اللّه یا آقای آقا نجفی،علماء دیگر اختلاف نکردند،بخاطر عظمت آنها و نفوذ کلمۀ آنها بود که همه،آنها را قبول داشتند و یا همراه بودند یا ساکت بودند.
سؤال: مرحوم مدرس یک نقلی میکند،مدرس جوانی که در قیام تنباکو بوده،که
ایشان پیش میرزای شیرازی رفته در اواخر عمر میرزا،ایشان میگوید میرزا از من سؤال کرد چه خبر شد؟در خاطرات مرحوم مدرس هست که ایشان میگوید من توضیح دادم که چه شد در اصفهان و در تنباکو بعد ایشان میگوید یک دفعه میرزا زدند زیر گریه و گفتند من یک نگرانی که دارم این است که الان خارجیها میفهمند قدرت اسلام کجاست،در این قضیه تنباکو فهمیدند که علماء هستند و روی این کار میکنند.
آیت اللّه العظمی مظاهری: اگر این نقل از میرزا درست باشد از تسامحات است چون معصوم که نبودهاند،کاری که آقا نجفی و بعد هم مرحوم میرزای شیرازی کردند یعنی زنده کردن روحانیّت،یعنی زنده کردن اسلام،یعنی رها کردن مردم از استثمار، و حالا یک تنبّهی هم،یک تنبه شیطانی هم در دشمنان پیدا بشود،خب بشود.ما باید کارمان را بکنیم،مرحوم میرزا به قاعدۀ امر به معروف و نهی از منکر جلو آمدند و کارشان را هم کردند و کار هم بسیار عالی بود که هنوز ثمرات آن باقی است و حالا آن دشمن تنبه پیدا کرد که روحانیّت خیلی میتواند کار کند خب باشد.
سؤال: حالا اینطور بگوییم که از دوره مشروطه یا اوایل رضا شاه این تنبه آنها و تنبه روحانیّت مساوی بود امّا از دورۀ رضاشاه به بعد توطئهها بر تنبه غلبه کرده و متأسفانه فضایی که در جامعۀ دینی اینها ایجاد کردند یک فضای شفاف و صافی نیست یعنی خیلی کار کردند تمام راههای نفوذ را اینها فکر کردند من به نظرم میآید یک مقدار بعضی اوقات که یک مطالب واضحی را آدم میبیند مخالفت میشود شاید علتش این باشد که خارجیها بههرحال این نقطه را پیدا کردند و سعی کردند روی جریانات مختلف کار کنند و البته امثال امام مقابله کردند ولی باید این تنبه و آگاهی به هر حال درصدش و درجهاش بالاتر برود.به نظرتان نمیآید اینطور است؟
آیت اللّه العظمی مظاهری: امّا بالاخره این کارها باید بشود یعنی کار مرحوم میرزا باید صورت میگرفت و معلوم هم هست چه کارهای دینی،چه کارهای اجتماعی،چه
کارهای فردی و خانوادگی صددرصد نمیشود که مصلحت داشته باشد مسلم است یک مفاسدی هم دارد عقل ما هم میگوید در قانون اهم و مهم،اهم را بگیر و مهم را رها کن خب در امر به معروف و نهی از منکر همین است،ابی عبد اللّه الحسین علیه السّلام اگر در مدینه مانده بودند حق السکوت به ایشان میدادند،بالاترین ریاستها و مقامات را به ایشان میدادند ساده و خوب زندگی میکردند و دیگر این قضیه کربلا هم جلو نمیآمد لکن قضایای کربلا اسلام را زنده کرده و ادامه داد و این موج را سرتاسری کرد بعد هم این عزاداریها و درسهای بزرگ عاشورا و اقتداء به آن امام و سالار شهیدان این موج را تا الان اینجا آورده،البته معلوم است که شهادت ابی عبد اللّه الحسین علیه السّلام،اسارت زینب مظلوم و آل اللّه یک خسارتهای عظیم همیشگی است امّا یک نفع بزرگ هم بود و آن اینکه اسلام عزیز زنده شد و باقی ماند.
سؤال: فکر میکنم این فرمایش میرزای شیرازی بیشتر یک هشدار بود تا مثلا اظهار پشیمانی از اینکه حالا ما این کار را کردیم و آنها متوجه این چیز شدند میگویند ظاهرا با این کار بزرگی که در دورۀ نهضت تنباکو شد ما برای اولین بار هم استبداد را و هم استعمار را هر دو تا را با آن حرکت بزرگ با یک فتوی که حتّی تا اندرونی ناصر الدین شاه هم دیگر فرمان نمیبرد از شاه،با یک فتوای کوچک بساط استعمار و استبداد را روحانیّت شیعه و مرجعیت شیعه به هم ریخت و این کار بزرگی بود به نظرم ایشان هشدار دارند میدهند که حالا که این کار را کردید دشمن فهمیده شما چه قدرتی دارید.
آیت اللّه العظمی مظاهری: اینکه گریه ندارد،باید بخندند،باید شاد باشند و البته باید هوشیار هم بود.
سؤال: شاید هشدار میدهند برای آینده.
آیت اللّه العظمی مظاهری: امّا من خیال نمیکنم از مقام بزرگ مرحوم میرزا که اصل این نقل واقعیت داشته باشد و خیال میکنم یک اشتباهی در کار بوده است و اگر هم
اصلش درست باشد همین فرمایش شماست و یک تنبه و امّا اینکه او میگوید گریه کردند و خیلی متأسف شدند که چرا ما این جور کردیم،ظاهرا درست نباشد.
سؤال: نه،نه،گفتند نگران شدند برای آینده که به اینان دشمن بیشتر حمله میکند.
من از همین بحث تنباکو استفاده میکنم و یک سؤالی خدمتتان عرض دارم و آن این که در نهضت تنباکو مرحوم آقا نجفی و مرحوم حاج آقا نور اللّه و اخوی ایشان،آقای شیخ محمد علی ثقة الاسلام یک فعالیّت گستردهای کردند آنهم در مقابل ظل السلطان و ناصر الدین شاه که حضرتعالی اشاره کردید.در همان دوره ناصر الدین شاه تهدید میکند که به اینها بگویید یعنی به علمای اصفهان که میآیم میبندم آنها را به توپ و اصفهان را میگوید بالمره نابود میکنم اصلا،با یک چنین تهدیدی.منتها آقایان میایستند محکم میایستند میخواستم ببینم حضرتعالی نظرتان در خصوص اینحرکت بزرگی که علماء به رهبری مرحوم آقا نجفی و آقای ثقة الاسلام و حاج آقا نور اللّه در آن دوره و بعد در مشروطه به وجود آوردند را نظرتان را بدانیم.
آیت اللّه العظمی مظاهری: بله عرض شد که حرکتی بسیار ارزنده بود و ضربه محکمی به حکّام وقت بود و کاری که اینها انجام دادند دلیل بر این است که هم شجاع بودند و هم با تدبیر بودند مخصوصا آقای حاج آقا نور اللّه.البته آقای آقا نجفی هم خیلی شجاعتشان خوب بود و حتّی مثلا برای من بعض اوقات نقل کردهاند که ظل السلطان میترسید بیاید پیش ایشان برای اینکه وقتی میآمد با بیاعتنایی و سخره او را بیرون میکردند و در مقابل ظل السلطان این جور رفتار کردن شجاعت میخواهد یا اینکه از همین جملهای که ناصر الدین شاه گفت من اصفهان را به خاک و خون میکشم شما را هم در مقابل مردم چوب و فلک میکنم،خب این دلیل بر این است که یک ذلتی برای ناصر الدین شاه پیدا شده بود،یک ترسی در دل ناصر پیدا شده بود و این ترس را این بزرگواران ایجاد کردند.لذا کارشان خیلی کار بالائی بوده انصافا ولو دشمن نگذاشت
آن مشروطهای که میخواهند بپا بشود،نشد و بالاخره نگذاشتند با آن ارعابها و آن قیامهای ضد مشروطه و بالاخره مثل شهادت آقای حاج شیخ فضل اللّه نوری که اگر اینها قدرت و امکان داشتند،با آقای حاج آقا نور اللّه و آقای آقانجفی هم همین کار را میکردند،قدرت نبود یعنی در اصفهان یک تبعیّت خوبی از این دو بزرگوار بود هم خواص هم عموم مردم و الحمد للّه با شجاعت این آقایان،کار و مبارزه پیشرفت کرد البته تدبیر و شجاعت به تنهایی نمیتواند کار بکند،علم هم میخواهد.مراتب علمی این دو بزرگوار هم خیلی بالا بوده و مورد تأیید و قبول همۀ اعاظم آن زمان بوده است.همچنین حضرت امام اگر مرجع نبودند،اگر مقام والای علمی ایشان نبود نمیتوانستند این انقلاب را برپا کنند،شجاعت و تدبیر ایشان نمره اول بود،امّا آنکه حضرت امام را به رهبری برای تشکیل این انقلاب تبدیل کرد،علم ایشان بود و مرجعیت ایشان بود،آقای حاج آقا نور اللّه و آقای آقانجفی هم این جور بودند که هر دو عالم بودند،آقانجفی یک مرجع بود و از نظر علمی هم هر دو وزین بودند.تدریس داشتند و حوزه باید بگوییم که ریاستش مال اینها بود،دیگران هم ریاست اینها را قبول داشتند و آن علمشان و شجاعتشان و چیزهای دیگر آن نفوذ مردمی و نفوذ در میان خواص را ایجاد کرد و موجب شد که الحمد للّه برای ایران و برای عالم اسلام خیلی کار کردند یعنی از کسانی که باید در تاریخ بنویسیم و کم نوشته شده و امیدواریم این سمینار شما زنده بکند این چیزها را،این دو بزرگوار و زحمات آنهاست برای اسلام و اصلا من عقیده دارم که خاندان اینها یک خاندان عریق علمی و معنوی بوده،شما ملاحظه کنید که مرحوم آقا شیخ محمد تقی صاحب هدایه،که خیلی بالا بوده از نظر فقه و اصول به اندازهای که الان حاشیۀ ایشان اصول روز است و این خیلی عجیب است چون معمولا این نوشتههای اصول بعد از 40 سال،50 سال،تقریبا به قول عوام کهنه میشود ولی الان اصول ایشان، اصول زندهای است انصافا،و من عقیده دارم کار این دو بزرگوار که نوههای آقا شیخ
محمد تقی هستند اگر بهتر از آقا شیخ محمد تقی نبود کمتر نبود.او از نظر علمی و اینها از نظر سیاسی،اجتماعی زنده کردند اسلام را و اگر کار این دو بزرگوار بهتر نبود لا اقل مثل کار جدشان خیلی اهمیّت داشت.
سؤال: همینجور که اشاره کردید بالاخره درگیر شدن با استبداد و استعمار آن هم با آن حجم بالای توطئه و نفوذ آنها در دربار قاجار علاوه بر شجاعت،یک تدبیر و مدیریتی هم میخواهد که فکر میکنم به حدّ کمال در این دو بزرگوار وجود داشت.
آیت اللّه العظمی مظاهری: بله همینطور بوده.
سؤال: شما فرمودید مقام علمی اینها موجب چنین اقداماتی شد.
آیت اللّه العظمی مظاهری: بله هم علم داشتند،هم تدبیر داشتند و عرض شد که غیر از شجاعت،تدبیر و مدیریت اینها خیلی بالا بودند یعنی به عبارت دیگر سیاست این دو بزرگوار خیلی بالا بود،لکن تدبیرشان به خاطر همان جهات علمی است و الاّ نوعا افراد کم فضل،با تدبیر هم نیستند.
سؤال: یک نکته دیگر به ذهن من میرسد که ارتباط عمیقی بین حوزه نجف و اصفهان در این مقطع ظاهرا وجود داشته،حتّی سامراء هم موقعی که مرحوم شیرازی در سامراء تشریف داشتند و به نحوی حوزه نجف شاید خیلی از مسایل را به حوزۀ اصفهان و مخصوصا شخصیّتهای بزرگی که در حوزۀ اصفهان حضور داشتند ارجاع میدادند یعنی مورد اعتماد بودند اگر از اصفهان خبری در خصوص وقایع و مسایل ایران میرسید آنها به آن ترتیب اثر میدادند و حکم صادر میکردند و فتوی صادر میکردند.در مورد ابعاد این همکاری و اعتماد،اعتماد حوزه نجف یا حوزه سامرا نسبت به اصفهان،اگر حضرتعالی مطلبی به نظرتان میرسد بفرمایید ممنون میشویم.
آیت اللّه العظمی مظاهری: بله عرض شد که این به سبب شناختی بود که آنها از این دو بزرگوار و مقامات علمی و اجتماعی و نفوذ حوزوی و مردمی آنها داشتند یا کلا از
اصفهان و حوزۀ علمیّۀ اصفهان و علمایش داشتند و این خیلی اهمیّت دارد چنانکه آن شناختی که نجف از تهران و بزرگانی نظیر حاج شیخ فضل اللّه یا مرحوم بهبهانی یا مرحوم ملاّ علی کنی و امثال اینها داشتند این شناخت موجب اعتماد میشد و اطمینان علمای بزرگ مثل مرحوم آخوند نسبت به آقای حاج آقا نور اللّه،وجه دیگری هم داشت و آن اینکه آقای حاج آقا نور اللّه از شاگردان آقای آخوند بودند و بسیار مورد احترام و توجّه ایشان واقع میشدند.
سؤال: حاج آقا در این قیام معروفی که موضوع این همایش ما هست یعنی قیام علمای اصفهان و علمای ایران به رهبری مرحوم حاج آقا نور اللّه علیه رضا خان چه عواملی دست به دست هم میدادند که مرحوم حاج آقا نور اللّه در رأس این قیام قرار میگیرد چرا اینجا این حرکت آغاز میشود درحالیکه علمای بزرگ دیگری هم در اصفهان هم در شهرهای مختلف بودند؟
آیت اللّه العظمی مظاهری: بله،لکن به قول آن شاعر هزار نکته غیر از حسن باید جمع باشد تا مقبولیّت عمومی پیدا بشود،علم فقط نمیتواند،تدبیر فقط نمیتواند، شجاعت فقط نمیتواند باید یک مقام جمع الجمعی پیدا بشود.مثل حضرت امام که عرض کردم،حضرت امام اگر مرجع نبودند،اگر علم فقه و اصولشان بالا نبود،اگر یک عارف کامل،یک فیلسوف کامل نبودند،نمیتوانستند این انقلاب را ایجاد کنند، شجاعت فقط که نمیشده،خیلی کسان این شجاعت را داشتند مثلا مرحوم آیت اللّه کاشانی از این حیث خیلی خوب بود امّا بالاخره کاری که حضرت امام کرد نتوانستند بکنند میخواستند هم که بکنند،نشد بکنند،درحالیکه آقای کاشانی حق به این نظام اسلامی دارد انصافا،یک ارادات خاصی هم حضرت امام به آقای کاشانی داشتند، همانطور که آن ارادت از آن طرف هم بود،آقای کاشانی هم یک علاقهای به حضرت امام داشتند درحالیکه حضرت امام آن زمان یک مدرّسی بیش نبودند.از طرف دیگر
وقتی شناخت نیست،اختلاف ایجاد میشود ولی در مورد مرحوم حاج آقا نور اللّه و مرحوم آقا نجفی،علماء نجف شناخت کامل روی آنها داشتند و آن شناخت کامل موجب میشد که تایید میکردند.بعد هم مرحوم حاج آقا نور اللّه و مرحوم آقا نجفی امتیازهایی داشتند و آن امتیازها موجب شد مسئولیت پیدا کردند،ریاست پیدا کردند علماء هم میدیدند که راستی اینها جامع کمالات هستند و لذا در مقابل آنها یا ساکت بودند اگر فتوایشان اقتضا نمیکرد یا اینکه طرفدار و مبارز بودند و آنها را همراهی و تأیید میکردند.
سؤال: یک نکتهای را من به عنوان یک سؤال مجزّا مطرح میکنم و آن اینکه بحثهای مقایسهای خیلی به ما کمک میکند 80 سال پیش حاج آقا نور اللّه قیامی میکند و خیلی مشابهتها میبینیم بین شخصیّت حاج آقا نور اللّه و حضرت امام که 40 سال پیش قیام میکنند و خب شما با شخصیّت امام خیلی نزدیک بودید و اطلاعات دقیقی داشتید لابلای فرمایشات شما وجه مشابهتهایی بین حاج آقا نور اللّه و امام را گفتید وجه امتیازها را هم اگر صلاح میدانید بفرمایید چه شد که قیام حاج آقا نور اللّه به نتیجه نرسید ولی قیام امام به نتیجه رسید؟آیا شرایط زمانه بود یا ظالمی که روبروی آنها بود اینطور بود یا مردم وضعیتشان جوری بود یا نه برمیگشت به همان خصائصی که در وجه مشترک شما اشاره کردید که به نحو تشکیکی در امام قویتر بوده و توانسته این قیام را به نتیجه برساند.
آیت اللّه العظمی مظاهری: اوّلا این را باید توجّه داشته باشیم که قیام حضرت امام یک خرق عادت بود،این را ما نباید فراموش بکنیم،حضرت امام نکردند،ما نکردیم، خدا عنایت کرد ولی به واسطه حضرت امام این خرق عادت انجام شد.از زمان غیبت صغری تا الان همه علماء این موضوع ولایت فقیه را قبول دارند و همه علماء هم در این خصوص کوشا بودهاند.من در درسهای ولایت فقیه،کلمات تعداد زیادی از اعاظم
مثل شیخ مفید،شیخ طوسی،علامه حلّی،شهیدین تا متأخرین و معاصرین را آوردم که اینها در کتابهایشان مکرر به موضوع ولایت فقیه پرداختهاند و دلشان هم میخواسته این فتوی پیاده بشود،امّا نشده بخاطر مشکلات خاصّ و اقتضائات زمان.همین مرحوم آقای آقا نجفی در تألیفاتشان به بحث ولایت فقیه بطور مفصّل پرداختهاند و ایشان هم ولیّ فقیه را مبسوط الید میدانستند و اصلا بنیان اقدامات و مبارزات ایشان بر همین اعتقاد بوده.مرحوم آقای آقا نجفی و برادرشان آقای حاج آقا نور اللّه،در زمان مشروطه در اصفهان و توابع،کارهای اجتماعی و حکومتی میکردند و این به سبب اعتقاد علمی آنها بود که میخواستند به آن نظریۀ علمی،عینیّت اجتماعی و خارجی ببخشند و تا حدّی هم موفق شدند،اگرچه کار آنها مثل کار حضرت امام فراگیر در کلّ مملکت نشد امّا بالاخره،هم در مقام علمی به ولایت مطلقه فقیه معتقد شدند هم در مقام عمل و عینیّت اجتماعی این کار را میخواستند تجربه کنند ولی حرکت حضرت امام هم اگر چه مثل حرکت این دو بزرگوار مبتنی بر همان نظریۀ علمی بود لکن توسعه و سعۀ عجیبی پیدا کرد و به کلّ مملکت رسید و واقعا یک کار اعجابانگیز شد و علاوه بر نهضت به حکومت و نظام تبدیل شد.لذا اوّلا باید بگوییم این کار حضرت امام یک خرق عادت بوده و الحمد للّه این حکومت دینی و جمهوری اسلامی،به دست ایشان ایجاد شد.
امّا ثانیا این را هم باید توجّه داشته باشیم که امتیازهای حضرت امام وقتی که برویم در تاریخ میبینیم که بینظیر است یا کمنظیر است،حقا حضرت امام امتیازهای عجیبی داشتند من تقریبا 40 سال با ایشان مرتبط بودم از آن وقتی که ایشان یک مدرسی بودند تا وقتی که ایشان مرجع مسلّم تقلید شدند تا بعد که توانستند نهضت را برپا بکنند تا آن زمانی که رهبر مطلق بودند و یک درخشندگی عجیبی در دنیا پیدا کردند.مثلا حضرت امام از نظر خلوص خیلی کمنظیر بودند از نظر جامعیت علمی
خیلی کمنظیر بودند از نظر شجاعت و تدبیر خیلی کمنظیر بودند و میتوانیم بگوییم که حضرت امام در مقام جمع الجمعی و در بعد جامعیّت بینظیر بودند و لذا توانستند این نظام را معماری کنند.
مرحوم حاج آقا نور اللّه و مرحوم آقا نجفی و علمای آن زمان اینها همه خوب بودند، انصافا عالی بودند ولی از جهاتی قابل قیاس با امام نبودند و من خیال میکنم اگر حاج آقا نور اللّه هم در زمان ما بودند،متابعت از حضرت امام میکردند زیرا حاج آقا نور اللّه هم از نظر خلوص و از نظر تواضع خیلی بالا بودند.علی کل حال آن دو بزرگوار در زمان خودشان کار کردند و طاغوت آن زمان هم که خیلی مهم بود یعنی طاغوت قاجار و بعد پهلوی از کار آنها ضربه خورد لکن شاید،مقایسه،خیلی هم ضرورتی نداشته باشد،ما الان در مقام بیان حاج آقا نور اللّه هستیم نه حاج آقا روح اللّه.
سؤال: اجازه بدهید سئوال قبلی را جور دیگر طرح کنم و نظری را بگویم بعد نظر جنابعالی را جویا بشوم خدمتتان عرض کنم که دورۀ صفویه بههرحال یک نظام دینی بود ولو بهطور ناقص چون بههرحال علماء،قدرت داشتند و شیعه هم زنده شد بعد از 9 قرن که تشیع در تقیه بود،در قرن 10 تقریبا از 907 به بعد مذهب رسمی ایران شیعه شد یک نظام بههرحال ناقص دینی نه یک حکومت تمام عیار اسلامی درست شد،علماء در احکام قضایی،در موقوفات در اینگونه مسائل دخالت میکردند،کار میکردند و سلاطین صفویه هم راضی بودند به این،با هم یک همکاری مثبتی داشتند خب بعد از قاجاریه و بخصوص بعد از قرارداد ترکمنچای این مرکزیت دینی و این تعامل از بین رفت،سلاطین کار خودشان را میکردند و راضی نبودند که علماء در سیاست و کارهای اجتماعی دخالت کنند تا زمان انقلاب اسلامی که دوباره یک حکومت دینی تمام عیار روی کار آمد.اینجا یک خطی هست از آن حکومت ناقص دینی صفویه به این حکومت کامل که این خط را اسمش را میگذاریم خط نهضتهای اسلامی یک خطی است که
فضایش،دورهاش با خط حکومتهای دینی فرق میکند،یک شرایط ویژهای دارد من یک نکتهای به نظرم آمد مثال تاریخی بزنم مرحوم میرزای شیرازی وقتی که اولین مکاتباتی که با ناصر الدین شاه دارند در قرارداد رژی نه فقط میگویند تنباکو باید لغو بشود میگویند تمام قراردادهای استعماری خارجیها را باید الغاء کنیم امّا وقتی ایشان این حکم یا فتوی را صادر میکنند تحقیقی که ما کردیم تقریبا 50 روز طول کشیده که قلیان و چپق و تنباکو تحریم بوده اینها را حالا تاریخ زیاد ثبت نکرده بوده ولی گوشه و کنارش هست نامهای آمده از علماء از مردم که آقا بس است!ما میخواهیم تنباکو بکشیم قلیان بکشیم!بعد از 50 روز،60 روز میرزا آبرومندانه قضیه را جمع میکنند و دیگر دنبال حرفشان را نمیگیرند ایشان تنباکو را لغو میکند ولی حرف میرزا بیش از این بود میگفت قرارداد راهآهن هم باید لغو بشود بانک شاهنشاهی هم باید لغو بشود یعنی میرزا با همۀ نفوذ استعمار کار داشت ولی وقتی دید کشش مردم به اندازۀ همۀ اینها نیست و همین مقدار است خب آبرومندانه و درست شروع کرد یک حرکتی را بنیان گذاری کرد و موفق هم شد ادامۀ این شد مشروطه،یک قدری پررنگتر شد و این همین طور این خط پررنگتر شد تا انقلاب اسلامی.نکتهای که اینجا هست که مدیریت سیاسی مردم کار سختی است یعنی مردم را در صحنه نگهداشتن این در امام فوق العاده بود امّا این کار در نهضتهای اسلامی کار سختی است،مردم را جلوی پادشاه و حکومت نگه داشتن کار مشکلی است و این مدیریت سیاسی به نظر میآید در مرحوم آقانجفی و حاج آقا نور اللّه وجود داشته که مردم را نگه میداشتند و چیزی که میرزا شروع کرد خط تکاملیش در اینها خیلی بالا بود.و نکتۀ دیگر این است که مرحوم حاج آقا نور اللّه و آقا نجفی پایان یک دوره باشکوه هستند که یک پروندهای بسته میشود یعنی پرونده نهضتهای اسلامی و امام آغاز یک دورۀ باشکوهی است که پروندۀ حکومت دینی و نهضت دینی منجر میشود به نظام دینی و حکومت دینی و جمهوری اسلامی،این دو
مقوله است و این دو مقوله تاریخ را به هم وصل میکند نظر جنابعالی چیست؟
آیت اللّه العظمی مظاهری: بله،این تحلیل درستی است.البته راجع به حاج آقا نور اللّه اگر ایشان زنده بودند و اگر گذاشته بودند،بیشتر از اینها کار میکرد چون هم نگذاشتند به دلیل آن سلطۀ سنگین استبدادی و خفقان خاصّی که در زمان رضا خان حاکم شد و بهطور عجیبی با اسلام و مظاهر اسلام و حوزههای علمیّه و روحانیّت و علماء مبارزه شد و هم خود این بزرگان سرکوب شدند،حضرت امام نقل میفرمودند که:«قیام آقای حاج آقا نور اللّه دایرۀ وسیعی داشت و از همۀ شهرهای ایران،تقریبا اتّصال پیدا شد و در قم مجتمع شدند و آن وقت در زمان ریاست مرحوم مؤسس یعنی آقای حاج شیخ عبد الکریم حائری قدّس سرّه بود،ولی مرحوم حاج آقا نور اللّه که با جمع کثیری از علماء از اصفهان آمده بودند،رأس این نهضت بودند و در مخالفت با رضا خان سنگ تمام گذاشتند».بعد حضرت امام میفرمودند که:«این مرد سوادکوهی،این رضا خان قلدر نانجیب،این نهضت را شکست بوسیلۀ قدرت و حیله چنانکه قیام علماء آذربایجان و قیام علمای خراسان را هم با قدرت و حیله شکستند و از باب اینکه مردم تحت سلطه بودند،این نهضتها و قیامها شکست خورد».و حضرت امام میفرمودند که:«آن وقت که آقای حاج آقا نور اللّه در قم فوت شدند با فرضی که مرحوم حاج شیخ از ایشان مراقبت کرده بودند،پزشک فرستاده بودند،به عیادتشان رفته بودند ولی ظاهرا ایشان را مسموم کردند و به شهادت رساندند».
لذا ملاحظه میکنید که در یک چنان فضایی،آقای حاج آقا نور اللّه جان مبارک خودش را بر سر مبارزه با طواغیت و اجانب گذاشت و در حقیقت در آن فضای سنگین خفقان و قدرت و حیله و سلطه و استبداد،به ایشان مهلت ندادند ادامه بدهد و در حقیقت به قول شما پروندۀ این نهضت بسته شد،یعنی پرونده را بستند و اجازه ندادند که دنبال بشود.ریشۀ کار که رهبری نهضت بود زده شد،یا فرض کنید اقدامات کمتر از این
را هم تحمّل نمیکردند.مثلا برخوردی که با مرحوم آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی در زمان رضا خان شد،با فرضی که میدانستند مرحوم بافقی از خواصّ و از اطرافیان آقای حاج شیخ است و رضا خان هم به خاطر عظمت و فراست مرحوم حاج شیخ از ایشان حساب میبرد،ولی در عین حال چه ظلمهای بزرگی به آن مرد بزرگوار کردند و لذا در چنان فضایی مرحوم حاج شیخ،تشخیص درستی دادند که باید با روش خاصّی با حکومت طرف شوند،چون اگر ایشان میخواستند به شیوۀ دیگری عمل کنند،با فضایی که در جامعه بود و جوّ رعب و وحشتی که حاکم بود و ضعفی که در روحانیّت پدید آمده بود طبعا رضا خان ریشۀ حوزه را میکند و دیگر بهطور کلّی دین و جهتگیریهای دینی را سرکوب میکردند.شاید مرحوم مؤسّس با آن حقیقت روحی و باطنی خودشان یا دست کم با آن فراست و ذکاوت عجیبی که داشتند،فهمیدند که باید تمام همّ و سعی خودشان را مصروف کنند که حوزه حفظ شود تا از درون این حوزه،مدّتی بعد شخصیّتی با مقام جمع الجمعی ظهور کند و در واقع این شجرۀ طیّبه،مدّتی بعد،میوه و ثمرۀ بزرگی بدهد به نام امام خمینی که ایشان با یارانش بتوانند نهضتی ایجاد کنند که دیگر نه تنها شکسته نشود بلکه به یک حکومت و نظام دینی تبدیل شود.
به بیان دیگر اگر بخواهم آن تحلیل شما و آن دو نکتۀ مهمّی که شما در سؤالتان اشاره کردید را باز کنم و به شکل ریشهای روشن کنم باید اینطور عرض کنم که:نهضت حضرت امام اگرچه در سلسلۀ نهضتهای قبلی علماء بود و در راستا و در دنبالۀ همان نهضتها بود،لکن حضرت امام در این نهضت دو کار اساسی را انجام دادند و همین دو کار و جمع این دو کار باعث شد که نهضت ایشان،پایدار شد و تبدیل به یک نظام و حکومت گردید.و این دو کار،هردو از مسئولیتهای انبیاء بود و اینکه گفته میشد رهبری امام یک رهبری پیامبرگونه است،روی همین جهت بود.
اوّلین کار حضرت امام این بود که ایشان با توحید و جهتگیری توحیدی شروع
کرد.اساسا همیشه ورد زبان مبارک ایشان این بود که «قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ». در قدیمیترین نوشتهای که راجع به قیام علیه ظلم و حکومت ظلم و استبداد از ایشان یافت شده که ظاهرا در دفتر کتابخانۀ وزیری یزد نوشتهاند و در جلد اوّل صحیفۀ نور هم آمده و مربوط به سال 1323 شمسی یعنی حدود 18 سال قبل از علنی شدن نهضت ایشان در خرداد 41 است و در آنجا صریحا ملّت و علماء به قیام دعوت شدهاند،در رأس آن متن تاریخی و شجاعانه و عالمانه و غیرتمندانه،همین آیۀ مبارکه را مرقوم کردهاند،در درسهای خودشان هم،مرتّبا به مناسبتها این بیان را میفرمودند و در بعد از انقلاب هم،مکرّرا در سخنرانیها به این معنا اشاره و تأکید میفرمودند.غرض اینکه امام با یک جهتگیری به تمام معنا توحیدی شروع کردند و ادامه دادند و حقّا مقام توحید ایشان بویژه توحید افعالی ایشان خیلی قوی و مستحکم بود و لذا عامّه و خاصّه را هم مرتبا به این جهت توحید و خلوص و اخلاص دعوت میکردند و همه چیز را،هم مبدأش را و هم منتها و مقصدش را خدا میدانستند و لذا میفرمود نهضت را خدا پیروز کرد،حکومت را خدا برپا کرد،خرمشهر را خدا آزاد کرد و الی آخر.روی این جهت امام،مردم را به این سمت توحیدی دعوت میکردند و همین باعث شد که آن روحیۀ خلوص و خداخواهی مردم تقویت شد.این اوّلین کار امام بود که اوّلین کار انبیاء هم همین بوده که دعوت به خدا و توحید کردهاند و در قرآن کریم هم اساس این حرکتهای نبوی بر همین مدار توحید و بر محور پرهیز از شرک است.«قولوا لا اله الا الله تفلحوا».
امّا کار دوّم امام در نهضت،کار دوّم انبیاء بود یعنی«لیثیروا لهم دفائن العقول»،امام سطح عقلانیّت و تفکّر عقلی مردم و جامعه را بالا برد همان طور که انبیاء الهی این کار را کردند که دفینههای عقول مردم را استخراج کردند و استحصال کردند.و شما ملاحظه کردید که در طول این مدّت 15 سالۀ نهضت امام،و بعد هم در جریان انقلاب و جنگ،
مردم بهطور واقعی از یک روحیۀ ایمانی و از یک فهم و شعور بالا برخوردار شدند و لذا بود که امام فرمودند:«میزان،رأی ملّت است»چون بلافاصله فرمودند:«و ملّت آگاه است».اینکه شما میبینید امروز در جامعۀ ما بعضی اوقات افراط و تفریطهایی صورت میگیرد،برای همین است که گاهی روحیۀ دینی و روحیۀ عقلانیّت عمومی در جامعه خدشهدار میشود و نتیجۀ طبیعی این مسأله هم یا افراط است یا تفریط چون«الجاهل إمّا مفرط او مفرّط».
لذا حضرت امام چون این دو کار مهمّ را در نهضت انجام دادند،البته آن عنایات الهی هم که قبلا عرض کردم به نحو خرق عادت بود،نهضت ایشان تبدیل شد به حکومت و نظام دینی.اینکه از قول امام نقل کردم که ایشان میفرمودند«نهضت علماء و از جمله نهضت آقای حاج آقا نور اللّه را شکستند با قدرت و حیله و به خاطر اینکه مردم تحت سلطه بودند»به خوبی به ما نشان میدهد که چرا نهضت امام را نتوانستند بشکنند و امام با آن فراست و ذکاوت و کیاست،چه درس بزرگی از قیامها و نهضتهای قبلی که آنها را ناکام کرده بودند،گرفتند و آن اینکه اوّل باید مردم را هوشیار کرد که حیله در آنها اثر نکند و الاّ نهضت را میشکنند و ثانیا باید مردم را هم روحیۀ ایمانی آنها را و هم روحیۀ عقلانی و عقلانیّت آنها را افزایش داد تا تحت سلطه قرار نگیرند و الاّ اگر عموم مردم تحت سلطه باشند،نهضت را میشکنند.بنابراین آنچه شما اشاره کردید که مدیریت سیاسی مردم کار سختی است و آقای آقا نجفی و آقای حاج آقا نور اللّه بخوبی این کار کردند و مردم را در صحنه نگاه داشتند ولی چرا نهضت آنها به حکومت و نظام منجرّ نشد لکن نهضت امام به یک نظام فراگیر منجرّ شد،به نظر من ریشهاش بهطور تحلیلی در این است که عرض شد.
سؤال: مرحوم حاج آقا نور اللّه دغدغه حکومت هم داشتند؟
آیت اللّه العظمی مظاهری: به آن شکل فراگیر را من نمیدانم،آقای دکتر نجفی بهتر
از من در اینباره وارد هستند،امّا من دغدغه حکومت به آن معنا که امام داشتند که باید نظام اسلامی جایگزین نظام شاهنشاهی شود و شاه نباید باشد و در رأس حکومت باید ولیّ فقیه باشد و همۀ مناصب مربوط به مجتهدین از افتاء و ولایت و قضاء در اختیار آنها باشد و خلاصه یک نظام اسلامی به معنای فراگیر این را در هیچ کسی سراغ ندارم یعنی همان فقهای عظامی هم که ولایت فقیه را میگفتند دغدغه اینکه حالا به آن معنای خاصّ و فراگیر،بوجود بیاید و در سراسر مملکت گسترش یابد،تشکیل نظام و حکومت جامه عمل بپوشد من الان سراغ ندارم غیر از حضرت امام قدّس سرّه و این یکی از امتیازهای بزرگ حضرت امام است که شاه باید برود و حکومت اسلامی به جای او بنشیند،این ظاهرا مختصّ به ایشان است و امّا آقای حاج آقا نور اللّه هم یک این جور چیزی در ذهن مبارکشان بوده یا نه،این را من به این شکل نمیدانم.
سؤال: با توجّه به اینکه شما خودتان فرمودید که 40 سال خدمت حضرت امام بودهاید و در حوزه بزرگانی را درک کردهاید نظر حضرت امام و سایر بزرگان حوزه مثلا مرحوم حضرت آیة اللّه بروجردی،آیت اللّه گلپایگانی و دیگر بزرگان نسبت به قیام حاج آقا نور اللّه و شخصیّت ایشان چه بوده؟
آیت اللّه العظمی مظاهری: همه اینها تا جایی که من میدانم نظر مثبتی به این بزرگوار داشتند.مرحوم حاج آقا نور اللّه چون مقام علمی والایی داشتهاند که تحت الشعاع مقام سیاسی ایشان واقع شده و از شاگردان مرحوم آقای آخوند بودهاند و مورد احترام ایشان و سایر علماء دیگر بلاد بودند،لذا در نهایت درجۀ اعتبار بودند و همۀ اعاظم از ایشان به نیکی یاد میکردند،بویژه بزرگانی که در زمان نهضت ایشان و آمدن ایشان به قم،شاهد آن جریانات بودند،نظیر حضرت امام و همدورههای ایشان،مثل مرحوم آیة اللّه العظمی گلپایگانی یا آیة اللّه العظمی اراکی قدّس سرّهم،مرتبا ذکر خیر داشتند.
بارها حضرت امام یک علاقه خاصی به آقای حاج آقا نور اللّه ابراز میکردند و اصلا
ایشان علاقه به دو نفر عالم اصفهانی پیدا کرده بودند که هردو از همین خاندان نجفی مسجد شاهی هستند.یکی از نظر علمی به آقای آقا شیخ محمد رضا مسجد شاهی که حتّی من یادم نمیرود مکرّرا در درس اسم ایشان را میآوردند و اسم کتاب ایشان را یعنی«وقایة الأذهان».یکی هم به آقای حاج آقا نور اللّه نجفی از نظر سیاست و تدبیر و ایستادن در مقابل استثمار،بارها تعریف و تمجید میکردند،سببش هم این بود که علاوه بر اینکه ایشان همیشه اهل مبارزه و اهل سیاست بودند آن چند مدتی هم که حاج آقا نور اللّه قم بودند حضرت امام از نزدیک شاهد آن ماجراها بودند و علی کل حال ایشان در درس و در جلسات خصوصی از آقای حاج آقا نور اللّه تجلیل حسابی میکردند.
سؤال: به نظر شما تاریخ،مردان بزرگی مثل حضرت امام یا حاج آقا نور اللّه را پرورش میدهد یا مردان بزرگ تاریخ را میسازند؟
آیت اللّه العظمی مظاهری: بعضیها مدعی هستند تاریخ مردان بزرگ میسازد، بعضیها هم میگویند که خود آنها تاریخسازند امّا من عقیده دارم یک رابطۀ متقابل هست،اگر تاریخ نباشد آنها نیستند،اگر آنها نباشند تاریخ نیست و این یک دوری است امّا نه دور باطل،البته من خیلی در تاریخ وارد نیستم امّا تصوّر میکنم،شاید شما هم قبول بکنید که هم تاریخ مردان بزرگ میسازد،هم مردان بزرگ تاریخ را میسازند و این از جهات مختلف هست.خود اینکه تاریخ و سیر تاریخی یک آئینه عبرت است برای بزرگان که مثال روشن و بارز آن را در مورد حضرت امام،توضیح دادم خود همین،شخصیّتساز و فکرساز است.حضرت امام درسهای بزرگی از تاریخ فرا گرفتند و سعی ایشان این بود که از آنها در قیام و نهضت خود استفاده کنند و ضعفهای قبلی تکرار نشود و خوبیها و مثبتات به وجه بهتری اجراء بشود.پس تاریخ هم شخصیّتساز هست ولی البته این شخصیّتهای بزرگ هستند که تاریخ را شکل
و رنگ میدهند و اگر آنها نباشند و کار و فکر و هنر آنها نباشد تاریخ هم منقرض میشود.لذا یک نحو ارتباط دوجانبه برقرار است و یک نحو دور غیرباطل هست که در نتیجه هم تاریخ،انسانساز و شخصیّتساز میشود و هم انسانها و شخصیّتها تاریخساز میشوند.
سؤال: برای بهتر برگزار شدن همایش تبین آراء و بزرگداشت هشتادمین سالگرد نهضت حاج آقا نور اللّه اصفهانی اگر رهنمودی و فرمایشی دارید بفرمایید خیلی ممنون میشویم.
آیت اللّه العظمی مظاهری: من این را قبلا به آقای دکتر نجفی گفتهام که اگر بناست این همایش برپا شود باید در سطح مناسبی باشد.سمینار علامه مجلسی به اندازهای مرا رنج داد و رنج میدهد که هر وقت یادم بیاید خیلی ناراحت میشوم.بنا بود یک سمینار فوق العاده مهمی برای علامه مجلسی گذاشته بشود،نظیر سمیناری که برای مرحوم شیخ مفید و شیخ انصاری در قم گذاشته شد ولی ناگهان دیدیم که حقّ مرحوم علامه مجلسی اداء نشد.اولا بدانید که این همایش از جهات مختلف،مؤونه میخواهد ثانیا یک افراد عالم و آگاه میخواهد که در صحنه باشند هم از روحانیّت هم از دانشگاه و به راستی وقت روی آن بگذارند و از شما بزرگواران میخواهم که با افراد دارای تجربه در این نوع کارها هرچه بیشتر مشورت بکنید و آن کسانی که سمینارها را در قم برگزار کردند و مورد تحسین هم واقع شدند،اینها یا بیایند در صحنه و اگر نمیآیند آنچه دارند بدهند به شما یعنی تجربههایشان را بدهند به شما و از تجربههای آنها خیلی استفاده بکنید.
و من چون خیلی این دو بزرگوار را بامعنویت میدانم یعنی آقای آقا نجفی و آقای حاج آقا نور اللّه را ان شاء اللّه ما از معنویت آنها هم استفاده بکنیم و یک سمیناری که در فراخور حال و شأن این دو بزرگوار باشد به همّت آقای دکتر نجفی و همکارانشان جامه عمل بپوشد و چنانکه آقای دکتر نجفی،در کتابهای خوبی که تألیف کردهاند،
توضیحها و تحلیلهای مفید دربارۀ این دو بزرگوار و اندیشهها و افکار و اقدامات و فعالیّتهای آنها دادهاند و انصافا کتابهای مفید و روشنگری است،به همان خوبی و روشنی هم،یک همایش علمی مفید برای تبیین هرچه بهتر آراء و اقدامات علمی و سیاسی این آقایان عظیم القدر بر پا کنند و در واقع هشتادمین سالگرد نهضت و شهادت آقای حاج آقا نور اللّه را گرامی بدارند و نسل جوان ما را با این مسائل مهمّ تاریخی آشنا کنند و تصویر درستی از تاریخ معاصر این مملکت که مرهون خدمات علماء و قیام حوزههای علمیّه است به جوانان عزیز این کشور ارائه کنند.
نکته مهمّی که اشاره میکنم این است که باید بدانیم که اگر واقعیّات تاریخی به درستی منعکس نشود دو عیب عمده پیدا خواهد شد کما اینکه،آلان پیدا شده است:
اوّل اینکه:عدّهای قلم به مزد یا دروغگو و مغرض یا جاهل با انگیزههای مختلف، تاریخ را تحریف خواهند کرد و بعد از مدّتی به کلّی حقائق تاریخی،تبدیل و تحریف خواهد شد و به دنبال آن یک سلسله مشهورات بیاصل و سند و ساختگی در ذهن و مغز نسل جوان فرو خواهند ریخت که تا مدّتها اثرات منفی خواهد داشت و دوّم اینکه:نسل جوان این کشور و نخبگان این مملکت را نسبت به اسوههای تاریخی و مجسّمههای فضیلت و تقوی و درستکاری بدبین خواهند کرد.
و این دو اشکال،اشکالات مهمّی است که میخواهند ایجاد کنند برای اینکه نسل جوان را به نفع خودشان و اهداف خودشان مصادره کنند.چون اگر حقائق تاریخی تبیین شود و اگر نگاه نسل جوان به شخصیّتهای والای تاریخی این مملکت،نگاه درستی باشد،آن افکار غلط و استعماری در ذهن و ضمیر نسل جوان اثر نخواهد کرد.
وقتی پشتوانۀ تاریخی این مملکت را در پشت دیوار تحریف،مخفی کنند و ذهن و دل جوانهای ما را از اسوههای فضیلت و شخصیّتهای تأثیرگذار خالی کنند،این جوان باید به چه چیزی تکیه کند؟به چه چیزی افتخار کند؟به چه چیزی نگاه کند و اقتداء
کند؟و الان متأسفانه یک چنین جهتگیری خطرناکی وجود دارد و در یک چنین فضایی اهمیّت کار درست تاریخی و اهمیّت اینگونه همایشها و ضرورت اینگونه اقدامات،به خوبی معلوم میشود.
علی ایّ حال امیدواریم شما عزیزان در این مسیر بسیار خطیر و بااهمیّت و با ضرورت مورد عنایت خداوند تعالی باشید و حضرت بقیّة اللّه«عجل اللّه تعالی فرجه الشریف»از شما دستگیری کنند و به شما دعا کنند.ان شاء اللّه.
مصاحبهکنندگان:
آقایان دکتر موسی نجفی-دکتر موسی فقیه حقّانی-دکتر امیر حسین بانکی.
علاّمه آیة اللّه شیخ عبّاسعلی ادیب(1371 ه .ش)
تحقیق و تصحیح:مجید هادیزاده
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
رسالۀ حاضر-که از سوی مؤلّف،«قبلة البلدان»خوانده شده-،یکی از آثار عالم جامع،مرحوم آیة اللّه حاج شیخ عبّاسعلی ادیب حبیبآبادی است؛و نشانگر دلبستگیهای علمی آن دانشی مرد سترگ به یکی از شاخههای علوم اسلامی،که -دریغ!-هماکنون رو به افسردگی نهاده است.
مصنّف فقید این رساله،در روز 13 جمادی الأولای سال 1315 ه.ق.از پدری محمّد جعفر نام،در روستای حبیبآباد منطقۀ برخوار اصفهان متولّد شد.در ایّام کودکی ادبیّات فارسی و عربی را در همان روستا از محضر مرحوم علاّمه شیخ محمّد علی معلم حبیبآبادی-که هشت سالی از او بزرگتر بود-آموخت،و زانپس به مدرسۀ الماسیّۀ اصفهان کوچید،و در این شهر در محضر شماری از بزرگان به دانشاندوزی پرداخت؛ تا سرانجام خود در شمار دیدهوران نامآور قرار گرفت.
اگرچه مصنّف فقید رسالۀ حاضر از سوی اساتید خود به دریافت چندین اجازۀ اجتهاد و روایت نائل شد،و خود نیز تا پایان عمر تدریس دروس اجتهادی فقه و اصول آن را رها نکرد؛امّا گذشته از آن،از تخصّصی بسزا در شماری از دیگر علوم اسلامی نیز بهرهمند بود.ازینرو تدریس سطوح عالی و اجتهادی تفسیر قرآن کریم، «الحکمة المتعالیۀ»صدر المتألّهین و نیز شماری از متون ادبی-همچون«الشرح المطوّل علی تلخیص المفتاح»،در شمار دروسی بود که او سالیان دراز در منابر عمومی و یا منزل به تدریس آن اشتغال داشت.مجالس تدریس علوم هیوی و ریاضی ایشان نیز، سالها در اصفهان برپا بود و شماری از فضلای این شهر از آن استفاده میبردند.
مرحوم علاّمه ادیب از ذوق ادبی وافری نیز بهرهمند بود،و سرودههائی را به دو زبان فارسی و عربی از خود بجای گذارد.او در این اشعار تا سالیانی خود را«نادم» میخوانده،و پس از آنکه عنوان«ادیب»را برای نام خانوادگی خود برگزید،تخلّص شعریش را نیز به همین نام تغییر داد.
«احسن التقاویم»،«تطبیقیّه»،«قطبیّه»و«قبلة البلدان»،بخشی از آثار برجای ماندۀ ایشان است،که نشان از دلبستگیهای هیوی آن فقیه جامع الاطراف دارد.
مرحوم آیت اللّه ادیب سرانجام پس از نزدیک به یک قرن تلاش علمی،در سال 1371 ه.ش.وفات یافت،و در مسجد صاحب بن عبّاد نزدیک به مزار شکوهمند حضرت صاحب،آرام گرفت.
رسالۀ حاضر از دو بخش عمده تشکیل شده است:
نخست توضیحاتی اجمالی پیرامون شماری از مباحث مقدّماتی علم هیئت-که از مقدّمات لازم برای تحصیل سمت قبلۀ هر نقطه به شمار میآید-؛
و دو دیگر نمودن قبلۀ بسیاری از نقاط جغرافیائی بسیط ارض-و بصورت عمده مناطق داخل ایران-در جدولهائی که بدین منظور خود رسم کرده بود.
این رساله را مرحوم مؤلّف با مداد بر روی کاغذهائی مسطّر نگاشته،و زان پس نیز -گویا در بازنگریهای مکرّر-،به حکّ و اصلاح آن پرداخته است.این اصلاحات بوسیلۀ مدادی سخت کمرنگ اعمال شده،که گذشته از مرور زمان،نامناسب بودن تصویر آن نیز به دشوارخوانی آن افزوده است.با اینهمه امّا،سعی محقّق بر آن بود که تا آنجا که در توان داشت از نمودن عبارات اصلی و نیز الحاقی رساله کوتاهی نکند.
توضیحات متن شناسانۀ مصحّح-که بهرۀ عمدۀ پانوشتهای رساله را به خود اختصاص داده-نیز،در همین راستا پدید آمده است.با اینهمه امّا،از آنجا که از سوئی دستنوشت حاضر در دو موضع افتادگی دارد-این موارد را در همان پانوشتها نمودهام-،و از سوئی دیگر در جریان تحقیق حاضر-علیرغم فحص بسیار-نسخۀ دیگری از این رساله فرادست محقّق نیامد؛میباید همچنان چشم به لطف حضرت ایزد منّان داشت تا دستنوشتی پیراستهتر و کاملتر از نگاشتۀ حاضر بدست آید،تا بتوان کاستیهای متن حاضر را براساس آن استدراک نمود.
لَعَلَّ اللّٰهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذٰلِکَ أَمْراً.
و الحمد للّه ربّ العالمین
مجید هادیزاده
1384/7/22
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
الحمد للّه الّذی جعل الکعبة قبلة لأهل الإسلام،و خاطب نبیّنا بخطاب فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ ؛و أکرمنا بقوله: وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ (1)بالتحیّة و الإکرام (2)،لئلاّ یکون علینا حجّة للطوائف اللّئام.و الصلوة و السلام کرّ اللیالی و الأیّام علی نبیّنا محمّد و اله الکرام،و اللعن المستدام علی أعدائهم إلی یوم القیام.
و بعد؛چون وقت و قبله از مقدّمات و شرائط نماز و بعضی احکام دیگر (3)،و شناختن این دو امر بر هر مسلمانی واجب و لازم است و تعیین سمت قبله و اوّل وقت ظهر از مسائل مهمّۀ دقیق (4)بشمار میرود،لذا برای خدمت به عالم دیانت،مقداری از وقت خود را صرف این دو امر شریف نمودم؛و این مختصر را برای شرح آنها تألیف و در دسترس عموم برادران دینی نهادم.امید است اگر خطائی در آن دیده شود خرده نگیرند.
و نام آن را قبلة البلدان گذاردم.
و این کتاب مشتمل است بر یک مقدّمه و (5)دو مطلب.(مقدّمه در صفحۀ مقابل 6.
1) (1)) کریمۀ 144 سورۀ بقره.
2) (2)) دستنوشت:الأکرام.
3) (3)) «و بعضی احکام دیگر»،بر افزودۀ مؤلّف است که در بازنگری،با قلمی کمرنگ افزوده شده است.
4) (4)) چنین است در دستنوشت.
5) (5)) در تحریر نخست،چنین میخوانیم:«...مشتمل است بر دو مطلب».امّا مؤلّف فقید،در بازنگری متن لفظ«بر»را حذف،و بر فراز آن،عبارت«بر یک مقدّمه و»را،افزوده است.
1-در تعیین وقت ظهر؛
2-در تعیین قبله.
... (1)آن را معدّل گوئیم،و دوائر صغاری که به موازات آن فرض شود،آنرا (2)مدارات فلکی گوئیم؛مانند مدار رأس السرطان و مدار رأس الجدی و سائر کواکب.و اجزاء بروج و قوس از هر مداری را که فوق افق باشد رأس النهار،و قوس دیگر آن را که تحت الأرض باشد قوس[اللیل گوئیم] (3).
1) (1)) همانگونه که در زیرنویس پیشین نمودم،کلمۀ مقدّمه برافزودۀ ما است.این سه نقطه نیز، نشانگر نقصان متن در ابتدای آن است.
2) (2)) چنین است در دستنوشت.ظاهرا«آن»در این موضع زائد مینماید.
3) (3)) در تصویر دستنوشت،تنها حروف«الل»بر جای مانده،و ادامۀ این لفظ در کنارۀ سمت چپ صفحه محو شده است.به هر روی،عبارت را با توجّه به معنی و نیز الفاظی که مؤلّف خود در همین سطور به کار برده است،تکمیل کردهام.
در هر شهر یا نقطه[ای] (1)از زمین،هرگاه بر بالای بلندی ایستاده در اطراف خود نظر کنیم-یعنی رو،به آفتاب باشد (2)-دائره[ای] (3)میبینیم که گویا زمین را از آسمان جدا نموده است،این دائره را افق گوئیم،که یک قطب آن فوق الرأس و دیگری تحت القدم است.و افق نقاطی که بر خطّ استواء واقع است،خطّ استواء و مدارات را دو نصف حقیقی مینماید؛و قوس اللیل و قوس النهار آنها برابر است،و از اینرو در خطّ استواء روز و شب در تمام سال تفاوت نمیکند.
و قطب شمال و جنوب هم مماسّ با افق است.
ولی نقاطی که در شمال خطّ استواء واقع است قطب شمال از افق ارتفاع دارد و آن ارتفاع،بقدر عرض آن شهر است؛بلکه عرض شهر را از روی ارتفاع ستارۀ قطبی جدی و استطرلاب یا تئودلیف تعیین مینمایند.و به همین مقدار قطب جنوب فرورفتگی دارد،و قوس النهار کواکب شمالی در اینگونه آفاق،زیادتر از قوس اللیل؛و بالعکس قوس النهار نقاط جنوبی در آن کمتر از قوس اللیل میباشد.ولی قوس النهار و قوس اللیل ...استواء (4)برابر است؛و از این جهت در تابستان-که آفتاب در شمال است-در این نقاط روز بلندتر از شب و در زمستان-که آفتاب در جنوب است-روز کوتاهتر از شب، و اوّل حمل و اوّل میزان-که آفتاب بر معدّل و برابر خط استواء است-شب و روز
1) (1)) دستنوشت:نقطه.
2) (2)) چنین است در دستنوشت.گویا مراد مؤلّف آنست که:«رو،به سوی آفتاب باشد».
3) (3)) دستنوشت:دائره.
4) (4)) دستنوشت:«خطّ استواء».مؤلّف زان پس بر کلمۀ«خط»،خطّی افقی کشیده و بر فراز آن، کلمهای دیگر که به هیچ روی قابل خواندن نیست،افزوده است.سه نقطهای که پیش از کلمۀ «استواء»نهادهام،به همان کلمۀ ناخوانا اشاره دارد.
مساوی است.
و بعضی از مدارات که نزدیک به قطب شمال است همیشه ظاهر و کواکب آن هیچ غروب نمیکنند و فقط دیده میشود که به دور قطب میگردد.
و هرچه از خطّ استواء دورتر شویم،این تغییرات زیادتر میشود تا آنکه به قطب شمال برسیم،ستارۀ قطبی جدی فوق الرأس واقع،و مدارات رحوی به دور ما میگردد؛ و در تابستان آفتاب را میبینیم که قدری از افق برآمده رحوی به دور ما میگردد؛ و زمستان زیر افق است،و از اینرو شش ماه روز و شش ماه شب است.
و در شهرها و نقاطی که در جنوب خطّ استواء واقع است،تمام این کیفیّات بعکس میباشد.
دائرۀ افق از نقاطی که شمالی است،با دائرۀ افق از خطّ استواء،بر خطّ استواء تقاطع میکند که نصف افق استواء-که در شمال است-فوق دائرۀ افق آن مکان،و نصف دیگر افق استواء تحت افق آن مکان میافتد.و هر مداری از مدارات هم با این دو دائرۀ افق، هم در مشرق و هم در مغرب تقاطع میکند.و از تقاطع آن مدار با دو افق،مثلّث قائم الزاویه[ای] (1)تشکیل میشود،که زاویۀ قائمۀ آن،نقطۀ تقاطع آن مدار با افق استواء؛ و وتر آن،قوسی از افق آن مکان است که از خطّ استواء تا موقع تقاطع آن با آن،مدار شد.و قطعه[ای] (2)از آن مدار را که بین افق استواء و افق آن مکان با آن را که در طرف شمال است از مشرق و مغرب تعدیل النهار؛و آن را که در طرف جنوب است تعدیل اللیل گوئیم.پس اگر آن مدار شمالی است،زیادتی قوس النهار آن بر قوس اللیل آن بقدر دو
تعدیل-یعنی شرقی و غربی-میباشد؛و اگر جنوبی است نقصان قوس النهار آن از قوس اللیل آن بقدر این دو تعدیل است.
برای هر شهر یا نقطه[ای] (1)از زمین،یک نصف النهار است؛و آن دائره[ای] (2)است که از دو قطب شمال و جنوب و فوق الرأس آن مکان،بگذرد.و این دائره،قوس النهار و قوس اللیل آن مکان را بر دو نصف تقسیم میکند.و زمانی که آفتاب فوق آن مکان به این دائره رسد،ظهر؛و زمانی که از تحت آن مکان باین دائره رسد،نصف شب آن مکان است؛و کیفیّت آن بعد از این مشروحا معلوم خواهد شد.
برای تعیین طول هر شهری،اوّلا یک نصف النهار را اختیارا مبدأ قرار میدهند، و نصف النهار مکانهای دیگر را با آن مقایسه میکنند.
در زمان سابق،مبدأ (3)را جزیرۀ خالدات(قناری) (4)قرار داده بودند،که آخر خشکی بوده؛ولی اخیرا چون (5)آن را آب گرفته،فعلا مبدأ طول را نصف النهار گرینویچ -:رصدخانۀ انگلیس-قرار داده و دوری شهرها و نقاط را از آن از طرف مشرق تا صد
1) (1)) دستنوشت:نقطۀ.
2) (2)) دستنوشت:داره.
3) (3)) مؤلّف،بر فراز این کلمه-یعنی در میانۀ دو کلمۀ«مبدأ»و«را»-چنین افزوده است:«طول جزیرۀ...».این سوّمین لفظ،قابل بازخوانی نیست و چیزی است شبیه به:«فرواند»(؟).اگرچه افزودن لفظ«طول»در این میان،سخت سزاوار است،امّا از آنجا که بقیّۀ عبارت نامناسب و ناخوانا است،از افزودن آن به متن دست کشیدم.
4) (4)) این کلمه،در دستنوشت نیز در میان دو کمانک قرار دارد.
5) (5)) چنین است در دستنوشت.ظاهرا:چون اخیرا.
و هشتاد درجه،طول شرقی،و از طرف مغرب طول غربی خوانند.
و طریقۀ تعیین طول هر شهر چنین است،که چون به نظر ظاهری آفتاب در بیست و چهار ساعت نجومی یک دورۀ فلک را طی میکند،پس هر پانزده درجۀ آن را تقریبا یک ساعت نجومی،و یا یک درجۀ آن را چهار دقیقۀ نجومی تقریبا طی میکند (1)لذا تفاوت ظهر آن شهر را با ظهر گرینویچ به حسب ساعت و دقیقه پیدا میکنند؛پس ساعات آنرا ضرب در شصت میکنند تا دقائق آن معلوم شود و با دقائق جمع میکنند، پس عدد دقائق را بر چهار تقسیم میکنند؛حاصل آن،درجات طول آن شهر میباشد تقریبا.پس اگر ظهر آن شهر،پیش از ظهر گرینویچ باشد،طول آن شهر شرقی؛و اگر بعد از ظهر آن باشد طول آن شهر غربی است.
فرق ظهر حقیقی و نجومی نوشته شود (2).
زمین در یک سال شمسی-یعنی:سیصد و شصت و پنج روز و ربعی تقریبا-یک مرتبه به دور خورشید میگردد.
و ما این حرکت را بجهت تقریب به اذهان بنظر ظاهری برای شمس فرض میکنیم
1) (1)) «پس هر پانزده...میکند».این عبارت در دستنوشت،پس از آخرین سطر صفحه،به گونۀ نیمه مورّب نوشته شده است.سیاق معنی و نیز آغاز این عبارت در میان دو کلمۀ«میکند»و «لذا»،باعث شد تا این عبارت را در این موضع قرار دهم.
2) (2)) این عبارت،در دستنوشت به همین صورت پس از خطّ تیرهای بلندتر از آنچه معمول است،در ادامۀ سطر پیشین آمده است.گویا مرحوم مؤلّف در نظر داشته است،که این مبحث را نیز به تفصیل به مباحث رسالۀ حاضر بیفزاید،امّا به هر علّت به انجام آنچه در نظر داشته موفّق نشده است.اجمالی از این مبحث در عنوان«توضیح»،مندرج در ذیل«طریق سوّم»از راههای شناخت ظهر،پس از این خواهد آمد.
و گوئیم:شمس در دائرۀ عظیمه[ای] (1)سیر میکند که آن را دائرۀ فلک البروج گویند،زیرا که صور بروج-که فرض نمودهاند-بر این دائرهاند (2).و بروج دوازدهاند:
1:حمل؛
2:ثور؛
3:جوزا؛
4:سرطان؛
5:اسد؛
6:سنبله؛
7:میزان؛
8:عقرب؛
9:قوس؛
10:جدی؛
11:دلو؛
12:حوت.
و هر[یک]برحسب سی درجه (3)-که شرح آنها بیاید-و این دائره بر دو نقطه-که اوّل حمل و اوّل میزان باشد-با دائرۀ معدّل-که برابر با خطّ استواء است-تقاطع
1) (1)) دستنوشت:عظیمۀ.
2) (2)) در متن رساله،عبارت نخست چنین بوده است:«زیرا که بروج بر این دائرهاند».مؤلّف زان پس،کلمۀ«صور»و نیز عبارت«که فرض نمودهاند»را،بر فراز سطر در لابلای کلمات آن عبارت نخست،با مدادی بسیار کمرنگ افزوده است.در پایان همین سطر،لفظ دیگری نیز با همان هیئت کمرنگ بر فراز آخرین بخش کلمۀ«دائرهاند»نگاشته شده،که متأسّفانه به هیچ وجه قابل خواندن نیست.
3) (3)) عبارت«و هر برحسب سی درجه»،در همین موضع در بالای سطر،نوشته شده است.از آنجا که کلمۀ نخست این عبارت الحاقی،بوضوح«هر»است و به هیچ وجه«همه»نیست،به ناگزیر کلمۀ«یک»را به متن افزودهام.
میکند.و نصف آن-که از اوّل حمل تا اوّل میزان باشد-در شمال دائرۀ معدّل و نصف دیگر آن-که اوّل میزان تا اوّل حمل باشد-در جنوب دائرۀ معدّل میافتد.
و نهایت دوری این دائره از دائرۀ معدّل در شمال،اوّل سرطان است،و آن را میل کلّی شمالی گویند (1)و در جنوب اوّل جدی است و آن را میل کلّی جنوبی گویند.و آن بیست و سه درجه و بیست و هفت دقیقه است تقریبا (2).و در اجزاء دیگر،دوری آن را از معدّل، میل جزئی گویند.
و شمس تقریبا روزی یک درجه از این دائره،و در سی روز تقریبا برجی را طی میکند؛و در اوّل حمل و اوّل میزان-که نقطۀ تقاطع است-سیر شبانهروزی شمس بر معدّل و برابر خطّ استواء،و شب و روز در اغلب آفاق مساوی است.
و چون از اوّل حمل بگذرد،تا اوّل سرطان (3)در آفاق مایلۀ شمالی به نسبت روزها بلند و شبها کوتاه میشود (4)،زیرا که سیر شبانهروزی شمس بر مدارات شمالی است و قوس النهار آنها زیادتر از قوس اللیل آنها است؛و از اوّل میزان تا اوّل حمل،روزها کوتاه و شبها بلند میشود،زیرا که سیر شمس بر مدارات جنوبی و قوس النهار آنها کمتر از قوس اللیل آنها میباشد؛و در آفاق مایلۀ جنوبی به عکس است،یعنی در زمانی
1) (1)) جملۀ«است و آن را میل کلّی شمالی گویند»،با قلمی مدادگونه و بسیار کمرنگ،در بالای سطر در همین موضع نگاشته شده است.
2) (2)) این کلمه نیز،با همان هیئت پیشین بر فراز سطر آمده است.
3) (3)) عبارت«تا اوّل سرطان»،با حذف کلمۀ«روز»از متن،به جای آن در فاصلۀ دو سطر، افزوده شده است.
4) (4)) در اینجا،بر فراز عبارت،جملهای افزوده شده که به شدّت کمرنگ است و دشوارخوان. چیزی است شبیه به:«و از اوّل سرطان تا اوّل میزان،شبها بلند و روزها کوتاه می شود».به هر حال هرچند این عبارت صحیح است و مکمّل معنای متن،امّا از آنجا که نسبت به قرائت خود و بویژه در سه کلمۀ اخیر،بیگمان نیستم،آن را در متن رساله جای ندادم.
که آفتاب میل شمالی دارد روزها کوتاهتر از شبها،و در زمانی که میل جنوبی دارد روزها بلندتر از شبها است.
توضیح:به عقیدۀ اروپائیان،میل کلّی هر سالی،46837%ثانیه نقصان مییابد؛و در سال 1375 قمری هجری مطابق با سال 1956 میلادی،23 درجه و 26 دقیقه و 42 ثانیه است؛و در هر سالی دیگر بعد از این تاریخ بخواهند میل کلّی را تعیین نمایند،باید 46837 را در عدد سالهای بعد از سال فوق ضرب نموده از میل کلّی فوق،تفریق نمایند؛ باقیمانده میل کلّی آن سال خواهد بود.
و این نقصان تا زمانی است که میل کلّی به 22 درجه و 15 دقیقه برسد،و آن پس از نه هزار و یکصد و هشتاد و پنج سال (1)بعد از تاریخ فوق است-که سال 11141 میلادی باشد-پس از آن به همین مقدار رو به زیادتی میگذارد (2).و در کلام علماء هیئت اسلامی هم-مانند خواجه نصیر الدین (3)و علاّمۀ خفری (4)و (5)-اشاره به این تناقص شده است (6).
1) (1)) عبارت حاضر،صورت اصلاحشدۀ متن است.مؤلّف،نخست این عدد را«نه هزار و دویست و چهل و یک سال»به کتابت آورده،و زان پس با حذف آن،عبارت جدید را جانشین آن کرده است.
2) (2)) «پس از...میگذارد»به صورتی ناخوانا و کمرنگ،در فاصلۀ دو سطر اضافه شده است.
3) (3)) «و غایت میل فلک...و آن به هر وقت کمتر میباشد،و آن را میل کلّی خوانند»؛بنگرید: «زبدة الهیئة»ص 15-چاپ سنگی تهران،سال 1322 ه ق-.
4) (4)) راقم به نسخهای از«شرح تذکره»ی خفری دست نیافت تا این سخن را بدان مستند سازد؛ امّا بنگرید:«دروس معرفة الوقت و القبلة»ص 200؛«دروس هیئت و دیگر رشتههای ریاضی»ج 1 ص 31.
5) (5)) «مانند...خفری»،برافزودۀ مؤلّف است با قلمی کمرنگ در پائین سطر.
6) (6)) در اینجا نیز،مؤلّف علاّمه در کنارۀ سوی چپ صفحه،عبارتی را با مداد بسیار کمرنگ-
امّا طریقۀ پیدا کردن میل جزئی هر درجه از دایرة البروج چنین است که:سینوس (جیب) (1)میل کلّی را در سینوس(جیب)بعد آفتاب از اعتدال اقرب ضرب نمائیم، حاصل سینوس(جیب)میل آن درجۀ مفروضه باشد.و اگر با لگاریتم حساب کنیم آسانتر و اقرب به تحقیق است.
و ما میل جزئی هر درجه از فلک البروج را در سال فوق،به لگاریتم استخراج نمودیم و در این جدول درج نمودیم؛و آن برای تعیین زمان رسیدن آفتاب در مقابل کعبه،بکار میرود.
(جدول نوشته شود) (2).
و آن میله یا ستونی است قائم بر ارض،که آن را در زمین مسطّح چنان نصب نمایند که از هر طرف موازی با شاقول باشد.پس از آن خطّ جنوب و شمال را-که آن را خط
1) (1)) این کلمه،هم در اینجا و هم در دو کاربرد دیگری که در این بند دارد،توسطّ خود مؤلّف در کمانک قرار گرفته است.
2) (2)) این عبارت،به همین صورت در میانۀ سطر و در میان دو کمانک نوشته شده است.گویا مؤلّف،موفّق به ترسیم جدول موردنظر نشده و یا آن جدول به همراه متن رساله،محفوظ نمانده است.
3) (3)) عنوان،برافزودۀ ما است.
نصف النهار گویند (1)-از پای آن شاخص[به صورت] (2)دقیق پیدا نموده،پس در هر موقع سال که باشد هرگاه سایۀ آن میله یا ستون در آن خط افتاد در[آن] (3)شهر و آبادی اوّل ظهر است.
توضیح:در بعضی از شهرها که در خطّ استواء است یا قریب به آن واقع باشد-به نوعی که عرض آن به اندازۀ میل کلّی،یعنی بیست و سه درجه و بیست و هفت دقیقه یا کمتر باشد-در بعضی از روزهای سال که آفتاب[به] (4)فوق الرأس آن شهر میرسد،اوّل ظهر وقتی است که سایۀ غربی شاخص تمام و سایۀ شرقی حادث شود.و این در شهرهائی که عرض آنها به اندازۀ میل کلّی است در یک موقع سال-که آن اوّل تیرماه است اگر عرض آن شمالی باشد؛و اوّل مهرماه است اگر میل آن جنوبی باشد (5)-و در شهرهائی که عرض آنها کمتر از میل کلّی باشد در دو موقع سال است،و آن وقتی است (6)که میل آفتاب به اندازۀ عرض آن شهر شود،یکی در موقع زیاد شدن میل و یکی در موقع کم شدن آن-بشرط آنکه میل و عرض هر دو شمالی یا هر دو جنوبی باشد (7)-سایۀ
1) (1)) آنچه در میان دو نیمخط آمده،افزودۀ مؤلّف بصورت مورّب در حاشیۀ صفحه است.
2) (2)) بجای این کلمه که در میان دو علامت نهادهام،در دستنوشت در ابتدای سطر کلمهای نوشته شده که به علّت گذر زمان و رطوبتزدگی،قابل خواندن نیست.کلمۀ حاضر به اقتضای معنی انتخاب شده است.
3) (3)) این کلمه نیز،آنگونه که در پانوشت پیشین نمودم،در اثر رطوبتزدگی قابل خواندن نیست.
4) (4)) این لفظ را،به اقتضای عبارت به متن افزودهام.
5) (5)) تمامی عبارتی که در میان دو نیمخط قرار گرفته-گویا در بازبینی رساله-در حاشیۀ سمت راست صفحه به متن الحاق شده است.
6) (6)) «و آن وقتی است»،برافزودۀ مؤلّف است با قلمی کمرنگ در میانۀ دو سطر.
7) (7)) آنچه در اینجا در میان دو نیمخط قرار گرفته است نیز،برافزودۀ مؤلّف در میانۀ دو-
شاخص اوّل ظهر تمام میشود؛و در شهرهائی که بر خطّ استواء است اوّل فروردین و اوّل مهرماه،اوّل ظهر سایۀ شاخص تمام میشود.
توضیح:خطّ جنوب و شمال را به چهار طریق میتوان تعیین نمود:
1-یک روز با ساعت دقیق در وقت ظهر حقیقی آن شهر،در سایۀ آن میله یا ستون قائم،خطّی میکشیم که همان خط،خطّ جنوب و شمال است.
2-با قطبنما.که عقربک آن را مقابل آن میله یا ستون نگاه داریم (1)و موازی آن با دقّت خطّی در پای آن میله یا ستون بکشیم،که این خط نیز خطّ جنوب و شمال است؛ ولی فی الجمله این طریق تقریبی است.
3-به دائرۀ هندیّه.و آنچنان است که زمینی را چنان مسطّح مینمائیم که خطّ قائم یا شاقول بر آن عمود باشد،یا با تراز بنّائی آن را مسطّح نمائیم (2).و در آن دائره[ای] (3)میکشیم و شاخصی در مرکز آن بخطّ قائم نصب میکنیم چنانکه فاصلۀ سر آن شاخص از تمام نقاط محیط آن دائره از اطراف برابر باشد؛یا آن شاخص از هر سمت بر شاقول موازی باشد (4).پس در طرف صبح که سایۀ آن در طرف مغرب است در موقعی که سایۀ آن کوتاه میشود تا آنکه (5)[به] 6لب دائره میرسد،آن نقطه را از محیط دائره نشان
1) (1)) این کلمه،در دستنوشت بصورت«میداریم»نوشته شده،امّا گویا مؤلّف آن را به«داریم» تغییر داده،چه خطّی کمرنگ بر جزء اوّل کلمه ترسیم و حرف«دال»را بر بالای آن نگاشته است.
2) (2)) از صحّت قرائت این کلمه،بیگمان نیستم.
3) (3)) دستنوشت:دایره.
4) (4)) «یا آن...باشد»،برافزودۀ مؤلّف است با قلمی کمرنگ برفراز سطر.
5) (5)) «کوتاه میشود تا آنکه»،عبارتی است که مؤلّف در سویۀ راست صفحه،در حاشیه آورده است.این عبارت رطوبتزده است و چندان واضح نمینماید.
میکنیم؛و همچنین در طرف عصر که سایۀ آن طرف مشرق میافتد در موقعی که سایۀ آن بلند میشود تا آنکه لب دائره میرسد،آن نقطه را نیز از محیط نشان میکنیم.بعد از آن،نقطۀ میانۀ آن دو نشان را از محیط پیدا میکنیم و از آن نقطه،خطّی به مرکز دائره وصل میکنیم و آنرا تا طرف دیگر محیط امتداد میدهیم؛این هم خطّ جنوب و شمال است.و هر موقعی که سایۀ آن شاخص در آن خط افتد اوّل ظهر است.
4-در شب،دو نقطه را که اقلاّ سه چهار متر بین آنها فاصله باشد با ستارۀ جدی برابر کن،خطّ بین آنها خطّ جنوب[است] (1).
و آن،چنان است که در سطح دیواری که برابر جنوب باشد،شاخص-مانند میخ- چنان نصب کنیم که با دقّت و با مطابقۀ با شاقول،موازی با خطّ جنوب و شمال باشد.
پس از آن خطّ قائمی از پایۀ آن شاخص سرازیر (2)بر آن سطح دیوار میکشیم؛پس هر موقعی که سایۀ آن در آن خط افتد،اوّل ظهر است.
توضیح:در بهار و تابستان،اوّل ظهر سایۀ شاخص قائم بتدریج کوتاه و سایۀ شاخص افقی بلند میشود؛و بالعکس در خزان و زمستان سایۀ شاخص قائم بتدریج بلند و سایۀ شاخص افقی کوتاه میشود.
به تعیین کردن نصف تحقیقی روز است به ساعت یا غیر آن؛مانند آنکه ساعات با عملی مثلا تطبیق نمایند (1).
توضیح:برای آنکه بر نمازگزاران،امر ظهر اشتباه نشود،گوئیم:در اصطلاح اهل نجوم،ظهر را[به] (2)دو طریق نشان میدهند:
اوّل:ظهر وسطی؛
دوّم:ظهر حقیقی.
و این دو ظهر با هم فرق دارد (3)و در چهار موقع سال-که آن:3 دیماه،و 24 فروردینماه،و 23 خرداد،و 8 شهریور باشد-ظهر حقیقی و ظهر وسطی تا سه چهار روزی مطابق،و در غیر این چهار موقع ظهر حقیقی یا قبل از ظهر وسطی یا بعد از آن میباشد.
و شرح آنچنان است که:در سوّم دی که ظهر حقیقی مطابق ظهر وسطی است،پس از سه چهار روز ظهر حقیقی بعد از ظهر وسطی میافتد و بتدریج زیاد میشود،تا 21 بهمنماه به پانزده دقیقه میرسد؛و پس از دو روزی بتدریج کم میشود و تا 24 فروردین باز با ظهر وسطی مطابق میشود،و پس از سه چهار روزی ظهر حقیقی پیش از ظهر وسطی میافتد و بتدریج زیاد میشود تا 15 اردیبهشت به 2 دقیقه میرسد؛و تا دوّم خرداد به همین اندازه است و پس از آن بتدریج کم میشود تا 23 خرداد باز مطابق با ظهر وسطی میشود؛و پس از سه چهار روزی باز ظهر حقیقی بعد از ظهر وسطی
میافتد و بتدریج زیاد میشود تا 24 تیرماه به شش دقیقه برسد؛و تا 15 مردادماه به همین اندازه است،و پس از آن بتدریج کم میشود تا 8 شهریور که با ظهر وسطی باز مطابق میشود؛و پس از دو سه روزی باز ظهر حقیقی پیش از ظهر وسطی میافتد و بتدریج زیاد میشود تا اوّل آبان به 16 دقیقه میرسد،و پس از هشت روز بتدریج کم میشود تا باز 3 دی با ظهر وسطی مطابق میشود؛و شرح آن در تقاویم است.
و این شرح که نگاشتیم برای این است که نمازگزاران بدانند که ساعت ظهر کوک مطابق با ظهر وسطی پایتخت هر کشوری است که برای تنظیم اوقات شهرهای تمام کره و اخبارات (1)قرار داده شده،و آن در همان پایتخت هم غیر از ظهر حقیقی است.و بعلاوه ظهر حقیقی شهرهای دیگر هم با ظهر حقیقی پایتخت-مانند طهران (2)-نیز مختلف است،که در این مختصر جای شرح آن نیست؛و ما در هیئت آن را مشروحا با علّت این اختلاف نوشتهایم.
آنست که در هر شهری در زمین مسطّحی یک شاخص یک متری مثلا بخطّ قائم نصب کنیم و از اندازۀ سایۀ آن به حسب سانتیمتر ظهر را تعیین نمائیم،و این طریق را ما برای رأس هر ده روزی از سال نسبت به هر شهری در جداول بعد تعیین نمودیم.
و طریق تعیین آن از روی ارتفاع آفتاب و نسبت آن با سایۀ شاخص است؛و این طریق نیز فی الجمله تقریبی است. (3)
و به این طریق در اخبار نیز اشاره شده است؛قال الصادق علیه السّلام:«تزول الشمس فی النصف من حزیران علی نصف قدم،و فی النصف من تموز علی قدم و نصف،و فی النصف من اب علی قدمین و نصف،و فی النصف من أیلول علی ثلاثة أقدام و نصف،و فی النصف من تشرین الأوّل علی خمسة أقدام (1)و نصف،و فی النصف من تشرین الآخر علی سبعة و نصف،و فی النصف من کانون الأوّل علی تسعة و نصف،و فی النصف من کانون الآخر علی سبعة و نصف،و فی النصف من شبّاط علی خمسة و نصف،و فی النصف من آذار علی ثلاثة و نصف،و فی النصف من نیسان علی قدمین و نصف،و فی النصف من أیّار علی قدم و نصف،و فی النصف من حزیران علی نصف قدم» (2).
یعنی:اوّل ظهر،آن وقتی است که کوتاهی سایه میرسد به حدّی که سایۀ قدّ انسان در نیمۀ ماه حزیران-روزی که اوّل تیرماه است-بمقدار نصف قدم باشد-یعنی که نصف قدّ پای آن شخص باشد-و در نیمۀ تموز-که اوائل مرداد است-بمقدار یک قدم و نیم،و در نیمۀ آب-که اوائل شهریور است-بمقدار دو قدم و نیم،و در نیمه از ماه ایلول-که اوائل مهر باشد-بمقدار سه قدم و نیم،و در نیمه از ماه تشرین الأوّل-که اوائل آبان باشد-بمقدار پنج قدم و نیم و در نیمۀ ماه تشرین الآخر-که اوائل آذرماه باشد-بمقدار هفت قدم و نیم؛و در نیمۀ ماه کانون الأوّل-که اوائل دی باشد-بمقدار نه قدم و نیم؛و در نیمۀ ماه کانون الآخر-که اوائل بهمن باشد-بمقدار هفت قدم و نیم؛و در نیمۀ ماه شبّاط-که اوائل اسفند باشد-بمقدار پنج قدم و نیم؛و در نیمۀ آذرماه (3)رومی
-که اوائل فروردین باشد-بمقدار سه قدم و نیم؛و در نیمۀ ماه نیسان-که اوائل اردیبهشت باشد-بمقدار دو قدم و نیم؛و در نیمۀ ماه أیّار-که اوائل خرداد باشد-بمقدار یک قدم و نیم؛و باز در نیمۀ حزیران-که اوائل تیرماه باشد-بمقدار نصف قدم برسد.
و این طریق که امام علیه السّلام میفرماید،از راه نسبتی است که بین قدّ هر چیز و سایۀ او است.
و نیز قدّ هر شخص انسان متناسب الخلقه،برابر هفت قدم او است؛و مراد از«قدم»:
قدّ پای شخص میباشد.
و این طریق بنابر فهم عوام بر سبیل تقریب فرموده،و ما مطابق مقیاس معروف این زمان-که متر باشد-برای تحقیقی بودن آن،قدّ شاخص را یک متر و سایۀ آن را در اوّل ظهر به متر و سانتیمتر از روی ارتفاع شمس و تناسب،در جداول تعیین نمودیم که اوّل ظهر تحقیقا معلوم شود؛اگر قدّ شاخص بلندتر یا کوتاهتر باشد،سایۀ آن هم به همان نسبت باید بلند یا کوتاه باشد.مثلا اگر قدّ شاخص نیممتر باشد،مقادیر سایه را که در جدول معیّن نمودهایم،برای هر ده روزی نیز باید نصف نمود.
آنکه اوّل ظهر وقتی است که سایۀ شاخص یا سایۀ انسان به نهایت کوتاهی رسیده، و شروع به بلند شدن مینماید.بنابراین اگر انسان قریب بظهر سایه را تدریجا نشان کند و بعد از آن نظر کند،اگر سایه باز کوتاه شده بداند که ظهر نشده،و اگر بلند شده بداند که ظهر رد شده است.
و علّت این مطلب آنست که،هرچه ارتفاع آفتاب زیاد شود سایۀ شاخص کوتاه میشود،و چون غایت ارتفاع شمس در هر روزی وقت ظهر است،پس غایت کوتاهی سایه هم اوّل ظهر میباشد.و به این طریق هم در اخبار أئمّۀ اطهار علیهم السّلام اشاره شده
است؛روی عن سماعة قال:«قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام:جعلت فداک!متی وقت الصلوة؟ فأقبل یلتفت یمینا و شمالا کأنّه یطلب شیئا.فلمّا رأیت ذلک تناولت عودا فقلت:هذا تطلب؟
قال:نعم!فأخذ العود فنصبه (1)بحیال الشمس؛ثمّ قال:إنّ الشمس إذا طلعت کان الفیء طویلا،ثمّ لا یزال ینقص حتّی تزول الشمس (2).فإذا زالت زادت،فإذا استبنت فیه (3)الزیادة فصلّ الظهر.ثمّ تمهّل قدر ذراع،ثمّ صلّ (4)العصر» (5).
یعنی:از سماعه روایت شد که گوید:خدمت حضرت صادق بعرض رسانیدم که:
جانم فدایت!چه زمانی وقت نماز ظهر است؟
پس دیدم آن حضرت نظر به طرف راست و چپ خود مینماید مانند آنکه در جستجوی چیزی است.چون این حال را از آن حضرت دیدم قطعۀ چوبی پیدا نمودم و بعرض حضرت رسانیدم که:شما در جستجوی این بودید؟
فرمودند:بلی!پس آن چوب را گرفت و در برابر آفتاب نصب نمود،پس فرمودند:
زمانی که آفتاب طلوع میکند سایۀ این چوب بلند است و بتدریج کوتاه میشود تا به غایت کوتاهی میرسد،پس از آن سایه زیاد میشود؛پس هر زمانی که زیادتی آن را فهمیدی پس نماز ظهر را بخوان.پس از آن تا زمانی که به مقدار یک ذراع بلند شود تأمّل کن و نماز عصر را بخوان.
1) (1)) در مصادر،این لفظ بصورت«فنصب»ضبط شده است.
2) (2)) این کلمه در متن نیامده،و برافزودهای است براساس مصادر.
3) (3)) این کلمه در روایت تهذیب الأحکام نیامده است.
4) (4)) در مصادر،عبارت«ثمّ صلّ»به صورت«و صلّ»روایت شده است.
5) (5)) بنگرید:«تهذیب الأحکام»ج 2 ص 27 حدیث 36؛«وسائل الشیعة»ج 4 ص 162 حدیث 4803.
خبر دیگر:ابن أبی حمزه گوید:خدمت حضرت صادق مذاکرۀ وقت ظهر شد، فرمودند:«تأخذون عودا طوله ثلاثة أشبار-و إن زاد فهو أبین-فیقام،فمادام تری الظلّ ینقص (1)فلم تزل،فإذا زاد الظلّ بقدر النقصان فقد زالت» (2).
یعنی:چوبی پیدا کنید که بلندی آن سه وجب باشد-و اگر بلندتر باشد بهتر معلوم میشود-پس آن چوب را در زمین بخطّ قائم نصب کنید.پس نظر کنید تا زمانی که سایۀ آن کوتاه میشود وقت زوال نرسیده،و هر زمانی که پس از غایت کوتاهی روی بزیادتی نهاد وقت زوال است».
[در تعیین قبله]
(3) و آن را به طرق چندی تعیین نمودهاند؛و ما به پنج طریق-که سادهترین راهها است-اکتفا مینمائیم:
به علاماتی که در کتب فقهیّه ضبط شده است؛و مجموع آنها شش علامت است:
1-ستارۀ جدی،که باید در غایت ارتفاع و غایت انخفاض:
برای اهل عراق:بر منکب راست؛
و برای اهل ایران:پشت شانۀ راست؛
و برای اهل شام:بر منکب چپ (1)،واقع شود.
2-ستارۀ سهیل،که باید در وقت غروب برای اهل عراق و ایران،و برای اهل شام در وقت طلوع بین دو چشم نمازگزار واقع شود.
3-برای اهل عراق،مغرب بر دست راست و مشرق بر دست چپ نمازگزار واقع شود.و این علامت برای بلاد غربی عراق تحقیقی ولی برای بلاد شرقی عراق-مانند نجف و کربلا و ایران-بسیار دور از تحقیق است؛زیرا که قبلۀ این بلاد از جنوب بطرف مغرب بتفاوت بلاد (2)دارای انحراف است.
4-برای اهل عراق در وقت غروب آفتاب در شب هفتم هرماه،و در وقت نصف شب در شب چهاردهم هرماه،قمر بین دو چشم نمازگزار واقع شود.و این علامت هم مانند علامت سوّم است در تقریب (3).
5-محراب مساجد،که حجّیّت این علامت از جهت حمل فعل اهل اسلام بر صحّت است؛ولی چون احتمال اشتباه بر اهل اسلام میرود،این علامت موجب ظنّ قوی میباشد.
6-قبور مسلمین،که این علامت هم مانند علامت پنجم است.
قبلهنما.که بعضی از آنها مختصّ یک شهر و در جاهای دیگر به کار نمیرود، و بعضی از آنها با دانستن انحراف برای هرشهری به کار میرود.
آنکه خطّ جنوب و شمال را بطریقی که در باب وقت معلوم شد تعیین نموده،
و انحراف آن شهر را نیز تعیین نموده و بمقدار درجات انحراف،از جنوب یا شمال
بمشرق یا مغرب قبله را تعیین نمایند.
توضیح:طریق تعیین قبله از روی دائرۀ هندیّه چنان است که اوّلا-بنوعی که در وقت معلوم شد-دائره را رسم نمائیم و خطّ جنوب و شمال آن را نیز بکشیم؛پس از آن، از نقطۀ بین دو نقطۀ شمال و جنوب،خطّی بمرکز وصل نموده و تا طرف دیگر محیط امتداد میدهیم که بر خطّ جنوب و شمال در مرکز عمود،و دائره باین دو خط،به چهار قسمت برابر تقسیم شود.و این خط را خطّ مشرق و مغرب،و نقطۀ رأس این خط را-که طرف طلوع آفتاب است-نقطۀ مشرق،و نقطۀ مقابل آن را نقطۀ مغرب گوئیم.پس از آن، هر ربعی از محیط را به نود جزء برابر،تقسیم میکنیم و هر جزئی را درجه میگوئیم،که تمام محیط سیصد و شصت درجه میشود؛و اگر حاجت باشد هر درجه را به شصت جزء تقسیم میکنیم و هر جزئی را دقیقه،و باز هر دقیقه را به شصت ثانیه تقسیم میکنیم،و همچنین است ثالثه و رابعه و غیر آنها تا عاشره.بعد از آن با ملاحظۀ جدول طول و عرض بلاد میبینیم که شش صورت اتّفاق میافتد:
صورت اوّل:شهرهائی که طول آنها مطابق مکّه-یعنی 39 درجه و 10 دقیقه- است (1)قبلۀ این بلادها (2)در بعضی رو به نقطۀ جنوب است،و آن در شهرهائی است که عرض شمالی و زیاده از 21 درجه و 25 دقیقه باشد (3).و در بعضی رو به نقطۀ شمال
است؛و شرح آن در کتب مشروحه است.
صورت دوّم:شهرهائی که عرض شمالی آنها مطابق مکّه-یعنی 21 درجه و 25 دقیقه-است؛قبلۀ این بلاد در بعضی رو به نقطۀ مشرق (1)،و در بعضی رو به نقطۀ مغرب است؛و شرح آن نیز در کتب مشروحه است.
و در چهار صورت دیگر-که عرض و طول شهری مخالف مکّه باشد-تعیین قبله را دو نوع میتوان نمود:
نوع اوّل:انحراف آن شهر را از جدول تعیین نموده و مطابق آن انحراف،از دائرۀ هندیّه قبله را تعیین مینمائیم.
نوع دوّم: (2)
1) (1)) از فراز این لفظ نیز،عبارتی بگونۀ بسیار کمرنگ آغاز،و تنها سایهای از آن در اطراف این سطر به جای مانده است.از اینرو،نمودن آن در متن ممکن نمیباشد.
2) (2)) آنگونه که در پیشنوشت خرد این رساله نمودهام،متن نوشتاری مسلسل رسالۀ حاضر در همینجا پایان میپذیرد،و در صفحات پسین رساله-جز از بخشی که به عنوان«مقدّمه»در ابتدای رساله ذکر شد،و صفحهای که پس از این در توضیح«وضع کعبه و اطراف آن»میآید- تنها جداول مربوط به طول و عرض جغرافیائی شهر اصفهان،و زان پس جداول مربوط به شماری از دیگر شهرها و قصبات،و نیز ثمرات فقهی آن در باب نماز،در فراز و فرود صفحات نموده شده است.هرچند با توجّه به خردی توضیح مؤلّف دربارۀ نوع اوّل-مندرج در دو سطر پیشین-و نیز ذکر مباحث مربوط به وقت و قبله-که موضوع رسالۀ حاضر است-نمیتوان مطالب نانوشته و یا از دست شدۀ متن را،چندان زیاد تصوّر نمود.
(1) رکن حجر الأسود:طرف مشرق؛ رکن عراقی:طرف شمال؛رکن شامی:طرف مغرب؛رکن یمانی:طرف جنوب.
منی و مشعر(:مزدلفه)و عرفات:طرف مشرق مکّه؛
جدّه:طرف مغرب مکّه؛
حجر اسماعیل:زیر ناودان طلا،نیمدائره[ای] (2)است جنب شمال غربی خانه بین رکن عراقی و رکن شامی؛
مقام ابراهیم و چاه زمزم:طرف مشرق کعبه؛
بازار:بین صفا و مروه طرف مشرق آن؛
فاصلۀ بین صفا و مروه:تقریبا چهارصد و سی متر.
(3) تانژانت عرض بلدتانژانت میل شمس-کسینوس نصف قوس اللیل؛ و نصف قوس اللیل2-تمام قوس اللیل؛
و تمام آن تا 360 درجه-قوس النهار؛
و یک درجه-4 دقیقۀ زمانی؛
و 15 درجه-یک ساعت.
1) (1)) مندرجات این صفحه،به همین صورت که در حروفنگاری حاضر نمودهام،در آخرین صفحۀ دستنوشت به چشم میآید.میتوان پنداشت که این«فوائد متفرّقه»،به نظر مؤلّف شایستگی الحاق به متن حاضر را داشته،و از اینرو،در این انجامین بخش کتاب به ضبط آن پرداخته است.
2) (2)) دستنوشت:نیمدائره.
3) (3)) دستنوشت:+«را».این لفظ که زائد مینماید را،در متن ذکر نکردهام.
آیة اللّه شیخ منیر الدین بروجردی اصفهانی(1342 ه .ق)
تحقیق و تصحیح:مهدی باقری
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
یکی از چهرههای درخشان علمی شیعه در قرن چهاردهم هجری فقیه محقّق و اصولی مدقّق علاّمه آیة اللّه العظمی حاج آقا منیر الدین بروجردی احمد آبادی اصفهانی است.وی نوادۀ دختری میرزا ابو القاسم گیلانی معروف به میرزای قمی صاحب قوانین الاصول،و از شاگردان مبرز فقیه محقّق آیة اللّه العظمی حاج شیخ محمّد باقر نجفی مسجد شاهی است وی در زمان حیات مرجع مرافعات و سؤالات شرعی مردم اصفهان بوده و به پیروی از استاد گرانقدر خویش در مسائل اجتماعی اهتمام خود را مصروف داشته و در جریان تحریم تنباکو که ابتدا از اصفهان شروع شد حامل پیام علمای این شهر به سامرا و دریافت حکم تحریم از طرف مرجع نامدار شیعه مرحوم میرزا محمد حسن شیرازی بود.
در محضر این فقیه برجسته شاگردانی تربیت شدند که از آن جمله میتوان به علاّمه
حاج آقا رحیم ارباب،سیّد احمد صفائی خوانساری صاحب کشف الأستار،حاج شیخ محمّد علی یزدی،سیّد محمّد تقی فقیه احمدآبادی صاحب مکیال المکارم،شیخ محمّد باقر فقیه ایمانی صاحب آثار فراوان،سیّد محمّد باقر میر محمّد صادقی،شیخ مجد الدین نجفی مشهور به مجد العلماء و فرزند نابغۀ او شیخ اسماعیل بروجردی که در جوانی رحلت نمود اشاره کرد.
مرحوم حاج آقا منیر آثار ارزندهای نیز از خود به یادگار نهادند که متأسفانه همچون کتابخانه عظیم و کمنظیر ایشان پس از وفات او پراکنده شد و تنها رسالۀ ارزشمند «الفرق بین الفریضه و النافلة»به چاپ رسیده که در نوع خود بینظیر است.
از دیگر آثار او مجلّدی بزرگ در اصول فقه،رسالهای مفصّل در مقدّمۀ واجب به خط آن مرحوم موجود است.
در این مجموعه دو رساله از ایشان به چاپ میرسد که عبارتند از رسالهای در قبض وقف،سؤال و جواب فقهی استدلالی،و برخی فوائد متفرّقه.
نسخه خطی این دو رساله در کتابخانه آستان قدس رضوی و ضمن کتابهای اهدائی مقام معظّم رهبری،حضرت آیة اللّه العظمی خامنهای-مدّ ظلّه العالی-موجود است که به همت استاد معظم آیة اللّه حاج شیخ هادی نجفی تهیه و در اختیار این جانب قرار داده شده و در حین تحقیق نیز از ارشادات راهگشا و مفید ایشان و همچنین راهنمائیهای صدیق فاضل و گرامی آقای رحیم قاسمی بهرۀ فراوان بردهام.
و آخر دعوانا ان الحمد للّه رب العالمین
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم و به نستعین
أمّا؛بعد فهذه و جیزة شریفة متکفّلة ببیان الجواب الّذی أفاده مولانا الأعظم حجّة الإسلام و المسلمین عماد الملّة و الدّین أستاذ الفقهاء و المجتهدین فی مسألة قبض الوقف، الّتی حار فی تنقیحها عقول علماء عصره و کلّت مراکب إستعداداتهم عن إستیفاء معارجها فی دهره.
فبعد ما اختلفت آرائهم فیها استرشدوه فی کشف ما فیها من المعضلات،و استمدّوا منه فی تأسیس قواعدها و تبیین مدارکها.
و کان أصل الخلاف وقع فی علماء العصر فی أنّه:هل یکتفی فی تحقّق القبض الأمر به أم لا؟
فقال-مدّ ظلّه العالی-علی ما فی رسالة مکتوبة بإملائه الشریف:
أمّا تحقیق الکلام فی المسألة یقتضی (1)رسم مقامات:
فی معنی القبض
الظاهر-بل المقطوع-عدم ثبوت الحقیقة الشرعیّة لهذا اللفظ؛لعدم کونه من المهیّات
1) (1)) کذا فی النسخة.
المخترعة؛و عدم إشارة فی دلیل إلیه؛و لم یصدر دعواه صریحة من فقیه و لا إعتبار بما یتوهّم من بعض العبایر،فلا بدّ من الرجوع إلی اللغة و العرف ثمّ یلاحظ هل معناه العرفیّ مغایر لها أو موافق لها،و علی الأوّل فیؤخذ بالثانی إذا علمنا فی زمان الصدور أو مطلقا علی اختلاف الوجوه فی ترجیح العرف علی اللغة؛و علی الثانی فیؤخذ بما اتّفقا فیه.
و أعلم!أنّه ذکر فی الصحاح:«قبض:قبضت الشیء قبضا:أخذته.و القبض:خلاف البسط،و یقال:صار الشیء فی قبضتک و فی قبضک أی:فی ملکک؛و دخل فلان فی القبض -بالتحریک-و هو:ما قبض من أموال الناس (1)»؛و فی المصباح المنیر:«أنّه:الأخذ (2)»؛و فی نهایة إبن أثیر:«الأخذ بجمیع الکفّ (3)»؛و فی القاموس:«قبضه بیده یقبضه:تناوله بیده (4)»؛ و فی الجمع:«قد صار الشیء فی قبضتک أی:فی ملکک،و قبضت الشیء قبضا:أخذته (5)»؛ و فی تاج العروس بعد ما فی القاموس:«ملامسة-کما فی العباب-و هو أخصّ من قول الجوهریّ:قبضت الشیء قبضا!و یقرب منه قول اللیث:القبض جمع الکفّ علی الشیء -...إلی أن قال-و قبض علیه بیده:أمسکه،و یقال:قبض علیه،و به،یقبض قبضا:إذا انحنی علیه بجمیع کفّه (6)».و حکی فی الریاض عن جماعة منهم أنّه«القبض بالید،أی:الأخذ بها (7)»؛و هو المحکیّ عن کشف الرموز، (8)بل ظاهر إتّفاق اللغویون.
و أمّا فی العرف فیظهر من جماعة ظهوره عند الإطلاق فی الأخذ بالید،فیکون موافقا مع اللغة؛و قالوا:إنّ الأصل عدم التغایر،فالأخذ هو المعنی الحقیقی،و غیره ممّا یقوله الفقهاء [من] (9)أنّ القبض فی الحیوان نقله و فی غیر المنقول التخلیة من المعانی المجازیة.و صرّح
بعض المحقّقین: (1)«أنّ المعنی الحقیقی هو السلطان الحاصل للقابض من المقبوض منه برفع موانع التصرّف عنه،سواء کان من قبله أو من قبل غیره،و تخلّی بینه و بینه؛فیکون الأخذ أحد أطراف المعنی الکلّی.و کذا التخلیة فی غیر المنقول،إذ لیس المراد بالتخلیة التخلیة الفعلیة الّتی هی فعل المتخلّی-بالکسر-لأنّها توافق الأجناس».
و لیس الکلام فیه،بل لم نجد استعمال القبض فیها،و لذا یذکرون کلّ واحد مقابل الآخر؛ بل المراد فیها وجدان الشیء مخلّی بینه و بینه کأخذه،سواء کان هناک دافع و مخلّ أولا، فیکون القبض مفهوما کلّیّا له مصادیق متعدّدة-کالأخذ بالید و النقل و التخلیة و غیرها- و اقتصار أهل اللغة علی الأخذ بالید لیس للحصر،بل لکونه أظهر الأفراد و أشهرها.کما فی غیره من نظائره،کلفظ«النقض»فإنّهم فسّروه بنقض الحبل (2)مع إطلاقه فی الامور الحسیّة و غیرها کنقض العهد؛و کذا«العقیدة»،قالوا:إنّه من عقدت العقیدة مع کونه حقیقة فی المحسوس و المنقول.
و یحتمل أن یکون معناه الحقیقی ما هو أخصّ من الثّانی و إن کان أعمّ من الأوّل،و هو الاستیلاء الفعلی الخاصّ الصادر عن القابض بتصرّف منه فی المقبوض؛و علیه فیکون الأخذ بالید و النقل فی الحیوان من أفراد المعنی الحقیقی،و یکون وجه الاقتصار ما مرّ لکی یخرج التخلیة من ذلک،لأنّ مجرّد التخلیة لا یوجب حصول الاستیلاء المذکور،لأنّها لیست إلاّ عبارة عن سلطان القابض علی المتصرّف عرفا و عادة.فربّما یحصل ذا و لا یحصل الاستیلاء الخاصّ لعدم حصوله إلاّ بالتصرّف،بل الاستیلاء بهذا المعنی فی غیر المنقول یحصل بالدخول فیه و الخروج؛فاکتفائهم بها فیه عن القبض للدلیل الخاصّ،و هو الإجماع.
و أمّا الکیل و الوزن فهما من أفراد المعنی الحقیقی،بل هو أخصّ من الکلّ.
و کذا النقل من مکان إلی مکان،فهو داخل فی المعانی الثلاثة مع عدم تمامیّته إلاّ بدلیل لحصول الاستیلاء الخاصّ بالرکوب و هو واقف فی مکانه،بل یحصل بأخذ الزمام.
أللهمّ إلاّ أن یکون ذلک أیضا من أظهر الأفراد،کما عرفت فی اللغة.
و الأوّل مختار جمع من الأفاضل؛ (1)و الثّانی مختار شیخ مشایخنا فی الجواهر (2)و الثالث مختار الفقیه فی شرح الخیارات. (3)
و الأقوی هو الثّانی؛و الشاهد علیه الوجدان المغنی عن البرهان.
و یؤیّده بل یدلّ علیه الاستقراء فی مظاهره،فالقبض هو الاستیلاء و السلطنة العرفیّة علی الشیء و قیامها بذات المشتری فی البیع و بالموقوف علیه فی الوقف بعد أن کانت قائمة بذات البائع و الواقف بحیث لو لم یکن مأذونا أو مالکا لکان غاصبا من غیر مدخلیّة مماسیّة فعل الجوارح فی ماهیّته (4)أو نقلا من مکان إلی مکان آخر.فلو حصلت هذه التخلیة الثانیة الّتی هی بمنزلة الإقباض من البائع أو الواقف أو الرائش أو غیرهم مع قبولها من الطرف الآخر تحوّلت ملک السلطنة فی المنقول منه إلی المنقول إلیه،و قامت بذاته قیام الصفة بالموصوف و العارض بالمعروض؛و لذا ذکروا:لو رجع الغاصب العین المغصوبة إلی المغصوب منه و وضعها بین یدیه أو فی داره بمشهد منه حصلت التأدیة منه و برئت ذمّته؛ و لیس إلاّ لوقوع السلطنة المسلوبة منه إلیه بمجرّد وضعه بین یدیه و حصول القبض منه لا له.
قد ظهر ممّا ذکرنا أنّ القبض فی غیر المنقول فی اصطلاح الفقهاء هو التخلیة؛و به صرّح کثیر من المتقدّمین و المتأخّرین (1).بل الظاهر عدم الخلاف فی ذلک بین الطائفة؛ففی مجمع البرهان:«لا یبعد عدم النزاع فی الإکتفاء بالتخلیة فیما لا ینتقل» (2)بل الظاهر اتّفاقهم علیه.
و ادعّی الإجماع جماعة منهم،کالخلاف (3)و الغنیة (4)و کشف الرموز (5)و التنقیح (6)و الریاض (7)و المفتاح (8)و هذه الإجماعات المستفیضة مع الشهرة المحقّقة-بل و عدم ظهور الخلاف بین الطائفة-کافیة فی المسألة،خصوصا مع صدق القبض عرفا علی النحو الّذی ذکرنا.و بما ذکر یظهر فساد ما ذکره المحقّق النراقی بعد نقل الإجماع علی کفایة التخلیة فی غیر المنقول منه:
«عرب میگوید:قبضته منه و عجم میگوید:فرا گرفت،مادامی که در آن نوع دخلی نکرده باشد» (9)بل لا یلیق أن ینسب هذا الکلام إلی من دونه.
فی قبض المنقول
و قد اختلفوا فیه علی أقوال بعد اتّفاقهم فی المسألة السابقة.
1) (1)) منهم:شیخ الطائفة فی المبسوط 2:117،و المحقّق فی الشرایع 2:29 و السبزواری فی جامع الخلاف و الوفاق:274 و الفاضل فی المختلف 5:301 و ابن قطان الحلّی فی معالم الدین 1:366 و الشیخ الأنصاری فی المکاسب المحرّمة 6:252 و غیرهم المذکورین فی المتن،راجع جواهر الکلام 23:148-149.
2) (2)) مجمع الفائدة و البرهان 8:511.
3) (3)) الخلاف 3:98 م 159.
4) (4)) غنیة النزوع 229.
5) (5)) کشف الرموز 1:471-470.
6) (6)) التنفیح الرائع 2:302.
7) (7)) ریاض المسائل 8:15.
8) (8)) مفتاح الکرامة 4:697.
9) (9)) هذا عبارة المولی احمد بن محمّد مهدی المعروف بالفاضل النراقی المتوفی 1245 کما نقل العلامة الفقیه السیّد محمّد باقر حجة الاسلام الشفتی فی رسالته فی الوقف/ص 103.
أحدها:أنّه یکفی[فیه (1)]التخلیة کما فی غیر المنقول؛اختارها فی الشرایع (2)و النافع (3)و نفی عنه البأس فی الدروس فی الجملة (4)و اختارها بعض الفقهاء ممّن قارب عصرنا،قال (5):
«و لا ریب فی حصولها فی المنقول بالاستیلاء علی العین استیلاء یستطیع به النقل و الأخذ و غیرهما من القبض بطرح العین بین یدی المنقول إلیه علی وجه یتمکّن من الفعل کیف شاء -نقلا أو أخذا و نحوهما-،إذ لیست أمواله الّتی بیده و یصدق علیها أنّها مقبوضة له و تحت قبضته و فی یده إلاّ کذلک من غیر حاجة إلی المماسّة و التصرّف الحسیّین».
قال:«و لیس ذا کالتخلیة المزبورة فی غیر المنقول،إذ من الواضح الفرق بین تحقّق السلطنتین عرفا فی ذلک»؛انتهی.
و کلامه فی غایة الجودة إلاّ الفقرة الأخیرة،لأنّ من المعلوم أنّ المراد بالتخلیة عندهم لیس إلاّ هذا المعنی،فإنّ المراد بها کما یظهر منهم کون الشیء مخلّی بینه و بینه بحیث لا یمنعه مانع عن التصرّف،کتصرّف الملاّک فی أملاکهم.
و من یفسّره برفع المنافیّات للمنقول إلیه مع رفع الید-کما صدر منه قبل ذلک-فالظاهر أنّه یرید بالرفع المذکور الارتفاع بجعله من المصدر المجهول،و إلاّ فهو معنی الاقباض؛و قد مرّ أنّه غیر القبض المراد فی المقام.و لا یخفی أنّه بعینه هو ما ذکره و ادّعی أنّه غیر التخلیة المزبورة.
منها (6):أنّه النقل من حیّز إلی حیّز فی الحیوان،و منه العبد؛و الکیل و الوزن فیما یکال أو
یوزن؛و التناول و الأخذ بالید فی غیرهما من المنقولات؛اختارها العلاّمة فی التحریر (1)، و یقرب منه ما فی المبسوط (2)و تبعه إبن البرّاج (3)و ابن حمزة (4).
و ثالثها:ذلک مع کفایة النقل عن الأخذ بالید فیما اعتبر فیه و کفایة کلّ منهما عن الکیل و الوزن فیما اعتبرا فیه؛اختاره العلاّمة فی المختلف،فإنّه خیّر فی المنقول من الأخذ بالید و النقل،و فی المکیل و الموزون یعنی ذلک و الکیل و الوزن (5)و (6)و لم یذکر لخصوص الحیوان شیئا؛فالظّاهر أنّه أدخله فی المنقول الّذی لا یعتبر بالکیل و الوزن.
و رابعها:أنّه النقل فی المنقول مطلقا؛اختارها أبو المکارم ابن زهرة مدّعیّا علیه إجماع الإمامیّة (7)،و تبعه الشهیدان فی اللمعة (8)و الروضة (9).
خامسها:أنّه النقل فی الحیوان و فی المعتبر کیله أو وزنه أو عدّه أو نقله،و فی الثوب وضعه فی الید؛اختاره فی الدروس (10).
و سادسها:التوقّف بین الأقوال لو کان التوقّف اجتهادیّا منشأ الاختلاف اختلافهم فی المعنی العرفی،فکلّ واحد منهم یفسّره بما یفهم من المعنی العرفی؛و«لیلی لا تقرّ لهم بذاکا» (11).
و أمّا الحکم بالکیل و الوزن لروایة معاویة بن وهب فی الصحیح-أی:صحّی (12)أو
1) (1)) تحریر الاحکام 2:334 م 3263.
2) (2)) المبسوط 2:120.
3) (3)) المهذّب 1:386-385.
4) (4)) الوسیلة 252.
5) (5)) مختلف الشیعة 5:301 م 278.
6) (6)) کذا فی النسخة.
7) (7)) غنیة النزوع 229.
8) (8)) اللمعة الدمشقیة 111.
9) (9)) الروضة البهیة 3:522.
10) (10)) الدروس الشرعیّة 3:213.
11) (11)) مصراع الأخیر لبیت عجزه هکذا: «و کلّ یدّعی وصلا بلیلی...»
12) (12)) قال المؤلّف فی الفائدة الثالثة من فوائده: [...و إن کان الأقوی علی ما حقّق فی محلّه هو حجیّة سائر المراتب الفاقدة بعد الصون عن القطع و الإرسال و الإضمار فی الجملة من الصحیح عند المشهور و الصحّی مشدّدا و مخفّفا و الحسن-
صحی (1)-.
1) (1)) اول من وضع هذا الاصطلاح فیما نعلم هو الشیخ حسن صاحب المعالم فی منتقی الجمان؛و لمزید التوضیح انظر:التنبیه الثالث من رسالة المحقّق أبی المعالی الکلباسی فی تزکیة الرواة من أهل الرجال،و إلیک نصّه: [التنبیه]الثالث أنّ ما تقدّم من المنتقی من الاصطلاح ب«الصحی»فی قبال«الصحر»-بفتح الصاد و تخفیف الیاء- هو من باب الرمز و الإشارة،و المقصود به الصحیح عندی.کما أنّ«الصحر»من باب الرمز و الإشارة،و المقصود به الصحیح عند المشهور.و کما أنّه جعل صورة النون من باب الرمز و الإشارة إلی الحسن. و ربّما جعل السیّد السند النجفی«الصحی»إشارة إلی صحیحی و«الصحر»إشارة إلی الصحیح عند المشهور.و لا دلیل علیه بل هو بعید. و اصطلح السیّد الداماد«الصحّی»-بکسر الصاد و تشدید الحاء-فیما کان بعض رجال سنده بعض أصحاب الإجماع مع خروج ذلک البعض أو بعض من تقدّم علیه عن رجال الصحّة. و المقصود به المنسوب إلی الصحّة باعتبار دعوی الإجماع علی الصحّة. فالغرض النسبة إلی الصحّة المستفادة من نقل الإجماع و لو فی الطبقة الاولی من الطبقات الثلاث المأخوذ فیها الإجماع علی التصدیق،و لیس الغرض النسبة إلی الصحّة المذکورة فی ضمن التصحیح المأخوذ فی دعوی الإجماع فی الطبقتین الأخیرتین. فلا بأس بتعمیم التسمیة و الاصطلاح،و إلاّ فلو کان المقصود النسبة الی الصحّة المذکورة فی ضمن التصحیح،فلا تتمّ التسمیة و الاصطلاح إلاّ فی الطبقتین الأخیرتین. و قد اشتبه الحال علی السیّد الداماد،فأورد بأنّ ما یقال:«الصحی»و یراد به النسبة إلی المتکلّم علی معنی الصحیح عندی،و لا یستقیم علی قواعد العربیّة؛إذ لا تسقط تاء الصحّة إلاّ عند الیاء المشدّدة التی هی للنسبة إلیها،و أمّا الیاء المخفّفة التی هی للنسبة إلی المتکلّم فلا یصحّ معها إسقاط تاء الکلمة أصلا،کسلامتی و صنعتی و صحبتی مثلا.-
قال:سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن الرجال یبیع البیع قبل أن یقبضه،فقال:ما لم یکن کیل أو وزن فلا یبعه حتّی یکیله أو یزنه إلاّ أن یولّیه الّذی قام علیه (1).
وجه الإستدلال أنّ المطابقة بین السؤال و الجواب یقتضی کون القبض فیما ذکر الکیل، مع أنّه لا یعتبر بغیره مع کفایة فهم جمّ غفیر من القدماء و المتأخّرین،و هو کاف فی خبر الضعیف لو کان؛
و مع ذلک التمسّک به فی غایة الإشکال لورود مناقشات عدیدة توجب صرف الظهور أو الإجمال؛و لقد اختار کذا فی النسخة فی المسالک (2)حیث قال:«التحقیق هنا أنّ الخبر الصحیح دلّ علی النهی عن بیع المکیل و الموزون قبل اعتباره بهما،لا علی أنّ القبض لا یتحقّق إلاّ بهما؛و کون السؤال فیه وقع عن البیع[قبل القبض لا ینافی ذلک،لأنّ الاعتبار بهما قبض و زیادة]-...إلی آخره-».و مجرّد تمسّک جماعة لا یوجب الظنّ بالقرینیّة مع تصریح بعضهم بالخلاف،و تأمّل جماعة منهم.
و بالجملة لایجوز الاستدلال بالخبر المزبور علی کون القبض هو الکیل و الوزن،بل الحقّ أنّ القبض فی غیر المنقول هو التخلیة بالمعنی المتقدّم،و فی المنقول أیضا هو الإستیلاء الخاصّ من غیر حاجة إلی تحقّق فعل فی القابض؛و إنّ النقل و الإمساک بالید و المماسّة فرد من أفراده.
و لا حاجة إلی مستند سایر الأقوال و بیان ضعفه بعد وضوح الأمر،بحمد اللّه -سبحانه-
لا فرق فی القبض فی غیر المنقول بین البیع و الرهن و الوقف و غیرها.
قال فی التنقیح:«القبض شرط فی الوقف إجماعا.و صفته کما فی البیع إمّا التخلیة-...إلی آخره-» (1).
و فی الشرایع:«یصحّ وقف المشاع و قبضه کقبض البیع» (2).
و مثله فی القواعد (3)و التحریر (4)،و هو المصرّح به فی کلمات کثیر منهم.و ممّن صرّح به صاحب الریاض فی شرحیه؛قال فی شرح الصغیر:«و القبض هنا و فی کلّ موضع یعتبر فیه هو التخلیة بینه و بین العین و مستحقّها بعد رفع الید عنها فیما لا ینقل» (5)و قال فی کبیره:
«و قد اختلف فیه الأصحاب بعد اتّفاقهم علی أنّه هو التخلیة بینه و بینه بعد رفع الید عنه فیما لا ینقل خاصّة» (6)
و إطلاقات الأدلّة بعد الإجماعات.
هل یتوقّف القبض علی إذن الواقف فلو قبض الموقوف علیه الموقوف من غیر إذن الواقف لم یعتبر قبضه؟أو لا؟بل یکفی مجرّد القبض مطلقا و لو لم یأذن به الواقف بل و لو منعه؟
یظهر الأوّل من الدروس (1)و التنقیح (2)و الروضة (3)و الریاض (4)،بل کلّ من أطلق توقّفه علی الاقباض ممّن صرّح بتوقّفه علی القبض و من لم یصرّح به.و صرّح فی الکفایة بأنّه ذهب إلیه غیر واحد من أصحابنا (5)و صرّح فی التذکرة بأنّ الإقباض شرط عندنا (6)، الظاهر فی الإذن بدعوی إجماع الإمامیّة.
و لعلّه الظاهر من الروایات خصوصا خبر الناحیة (7)،لکن لا یحتاج إلی لفظ خاصّ،بل لا یحتاج إلی اللفظ أصلا،بل یکفی کلّ ما دلّ علی الأوّل قولا أو فعلا-کما صرّح به الشهید فی المسالک (8)-
و الأقوی هو الاشتراط،للإجماع المعتضدة بالشهرة العظیمة؛و خبر الناحیة المروی فی کمال الدین:«فکلّما لم یسلّم فصاحبه بالخیار،و کلّما سلّم فلاخیار لصاحبه» (9)فإنّ مقتضاه فیما إذا لم یحصل تسلیم الواقف الموقوف للموقوف علیه ثبوت الخیار له،سواء حصل الوقف و التسلیم للموقوف علیه أم لا،فلو کان القبض بغیر الإذن کافیا فی لزوم الوقف لزم صرف الروایة عن ظاهرها بغیر دلیل.
و المناقشة فیه بضعف السند مدفوعة بالشهرة الاستنادیّة مع حصول الظنّ بصدوره من وجوه عدیدة حتّی مع قطع النظر عن الشهرة؛و لا یعارضه صحیحة محمّد بن مسلم (10)
1) (1)) الدروس الشرعیه 2:267.
2) (2)) التنقیح الرائع 2:302.
3) (3)) الروضة البهیة 3:171.
4) (4)) ریاض المسائل 9:284
5) (5)) کفایة الفقه 2:9.
6) (6)) تذکرة الفقهاء 2:421 و فیها[...و لا یصحّ وقف ما لا یمکن اقباضه کالعبد الآبق و الجمل الشارد لتعذّر التسلیم،و هو شرط فی الوقف عندنا].
7) (7)) إکمال الدین:520 ح 49،الإحتجاج:479-وسائل الشیعة 19:181 ح 8.
8) (8)) مسالک الافهام 3:241
9) (9)) إکمال الدین:520 ح 49،الإحتجاج:479-وسائل الشیعة 19:181 ح 8.
10) (10)) الکافی 7:31 ح 7.
و عبید بن زرارة (1)،لإمکان استظهار ذلک منهما أیضا.
و اکتفاء بعضهم بالقبض لا ینافی الإذن،بل الإقباض أیضا.
هل یکتفی باللفظ الصریح مع عدم وجود التخلیة التامّة؟
و ملاکها أیضا به،بل المقطوع عدمها و عدم ملازمتها-کما صرّح به الشهید فی المسالک (2)-؛لأنّ المعیار هو القبض أو التسلیم،و من المعلوم عدم حصولهما بمجرّد الإذن.
و الظاهر عدم وجود مخالف فی المسألة أصلا،فظاهر النصوص و الإجماعات کافیة فی المسألة.
لو أمر الواقف الموقوف علیه بالقبض و لم یقبض حتّی مات الواقف هل یکتفی به عن
القبض؟أم لا؟.
و هذه هی المسألة الّتی اختلفت فیها (3)کلمة المعاصرین و لم یأتوا ببرهان مبین،و لم یمیّزوا بین الغثّ و السمین.
و من المعلوم أنّ هذه المسألة یرجع إلی المسألة السابقة،لأنّ الأمر فی مقام الحظر أو توهّمه لا یفید إلاّ الإذن و الإباحة،و بعد کونه مأذونا لا یکفی کذا فی النسخة بمجرّده فی تحقّق القبض و وجود ما هو شرط فی صحّة الوقف بإجماع الإمامیّة؛و لا بأس بالإشارة إلی بعض نصوص المسألة.
منها:صحیحة محمّد بن مسلم عن أبی جعفر علیه السّلام أنّه قال فی الرجل یتصدّق علی ولده
و قد أدرکوا،قال:إذا لم یقبضوا حتّی یموت فهو میراث،فإن تصدّق علی من لم یدرک من ولده فهو جائز،لأنّ والده هو الّذی یلی أمره (1).
و صحیحة جمیل بن درّاج قال:«قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام:الرجل یتصدّق علی بعض ولده بصدقة و هم صغار،أله أن یرجع فیها؟قال:لا،الصدقة للّه-تعالی-» (2).
و لیس الخبر من الحسان،لوجود إبراهیم بن هاشم لما حقّقنا فی بحوثنا الرجالیّة من کونه من الثقات؛و یکفی فی ذلک دعوی السیّد الأجلّ إبن طاوس فی فلاح السائل الإجماع علی وثاقته (3).
و المناقشة بکون الصدقة غیر الوقف مدفوعة بفهم الأصحاب ذلک منها؛و هو کاف فی المسألة.
و الثالثة:عن صفوان بن یحیی عن أبی الحسن علیه السّلام قال:«سألته عن الرجل یقف الضیعة ثمّ یبدو له أن یحدث فی ذلک شیئا؟فقال:إن کان وقفها لولده و لغیرهم ثمّ جعل لها قیّما لم یکن له أن یرجع فیها؛و إن کانوا صغارا و قد شرط ولایتها لهم حتّی بلغوا فیحوزها لهم لم یکن له أن یرجع فیها؛و إن کانوا کبارا و لم یسلّمها إلیهم و لم یخاصموا حتّی یحوزها عنه فله أن یرجع فیها،لأنّهم لا یحوزونها عنه و قد بلغوا» (4).
و منها:ما رواه الشیخ عن عبید بن زرارة عن أبی عبد الله علیه السّلام أنّه قال فی رجل تصدّق علی ولد له قد أدرکوا،قال:«إذا لم یقبضوا حتّی یموت فهو میراث،فإن تصدّق علی من لم یدرک من ولده فهو جائز،لأنّ الوالد هو الّذی یلی أمره»؛و قال:«لا یرجع فی الصدقة إذا
تصدّق بها(ابتغاء وجه الله)» (1).
و خبر الناحیة:و هو ما رواه الصدوق فی الإکمال بسنده إلی محمّد بن جعفر الأسدی فیما ورد علیه من جواب مسائله عن محمّد بن عثمان العمری-رحمة اللّه علیه-عن صاحب الزمان علیه السّلام:«و أمّا ما سألت عنه من الوقف علی ناحیتنا و ما یجعل لنا ثمّ یحتاج إلیه صاحبه فکلّ ما لم یسلم فصاحبه فیه بالخیار،و کلّ ما سلم فلا خیار فیه لصاحبه احتاج أو لم یحتج، افتقر إلیه أو استغنی عنه؛-...إلی أن قال:-و أمّا ما سألت عنه من أمر الرجل الّذی یجعل لناحیتنا ضیعة و یسلّمها من قیّم یقوم فیها و یعمّرها و یؤدّی من دخلها خراجها و مؤونتها و یجعل ما بقی من الدخل لناحیتنا فانّ ذلک جائز لمن جعله صاحب الضیعة قیّما علیها،إنّما لا یجوز ذلک لغیره». (2)
و أنت خبیر بأنّ صریح هذه الروایات المعتبرة فیها کفایة مجرّد الإذن أو الأمر،بل لا بدّ من التصرّف بحیث یصدق القبض و التسلیم و الحیازة؛و من المعلوم عدم صدق شیء من هذا العناوین بمجرّد الأمر،و هذا الأمر لا یخفی علی عاقل فضلا عن العالم.
بل یمکن التأمّل فی کفایة التخلیة فی مثل المقام لعدم صدق هذه العناوین إلاّ بالاستیلاء الخاصّ و الدخول و الخروج لو لا الإجماعات المنقولة و عدم ظهور الخلاف بین الطائفة.نعم! یظهر من الشافعی (3)کفایة القبض بمجرّد الإذن مع مضیّ زمان یمکن فیه القبض-کما نسبه إلیه بعض الأجلّه (4)-،مع أنّ کلامه فی الهبة و لا ملازمة بینها و بین الوقف إلاّ بنحو من القیاس؛إلاّ أن یدّعی الإجماع علی عدم الفرق.
قد ظهر ممّا ذکرنا أنّه لو أمر بالقبض مع التخلیة التامّة یصحّ الوقف و لا یصحّ الرجوع فیه،و لعلّ نظر بعض من حکم بالصحّة إلی هذه الصورة.
لا یشترط الفوریّة فی القبض وفاقا للتحریر (1)و التذکرة (2)و الإیضاح (3)و الدروس (4)و جامع المقاصد (5)و التنقیح (6)و المسالک (7)و الروضة (8)و[فی]الکفایة:«و الأقوی عدم اشتراط الفوریّة للعقد (9)»،و هو صریح الریاض (10).فلو وقع بعد العقد بمدّة طویلة صحّ الوقف و لزم.
و الدّلیل علیه بعد ظهور الاتّفاق و الإجماع-الظاهر من کلام جماعة-خبر عبید بن زرارة المتقدّم کذا فی النسخة إلیه الإشارة حیث علّق فیه البطلان بعدم القبض إلی أن یموت الواقف،فإنّ ظاهره کفایة القبض متی حصل.
و یدلّ علیه صحیحة محمّد بن مسلم،لوضوح أنّ المستفاد منه أنّه إذا تحقّق القبض قبل موت الوالد یکون لازما و لو تأخّر القبض من العقد بکثیر؛و هو المستفاد من صحیحة صفوان،لقوله علیه السّلام فیها:«و إن کانوا کبارا و لم یسلّمها إلیهم و لم یخاصموا حتّی یحوزها عنه فله أن یرجع فیها،لأنّهم لا یحوزونها عنه و قد بلغوا» (11).
1) (1)) تمسّک المؤلّف-قدّس سرّه-باطلاق کلام العلاّمة فی تحریر الأحکام 3:292 م 4650.
2) (2)) تذکرة الفقهاء 2:423.
3) (3)) إیضاح الفواید 2:381.
4) (4)) الدروس الشرعیه 2:267.
5) (5)) جامع المقاصد 9:23.
6) (6)) التنقیح الرایع 2:302.
7) (7)) مسالک الافهام 5:360.
8) (8)) الروضة البهیة 3:167-166.
9) (9)) کفایة الفقه 2:9.
10) (10)) ریاض المسائل 10:100.
11) (11)) التهذیب 9:137 ح 577.
و یستفاد المقصود من موضعین منه:أحدهما:التعلیل،إذ الظاهر منه کفایة التجویز-أی:
أخذ الموقوف عن الواقف مطلقا-سواء تخلّل القبض أم لم یتخلّل؛و الثّانی:قوله علیه السّلام:
«لم یسلّمها إلیهم»،و یعلم وجهه ممّا ذکر مع کفایة العمومات و عدم الرافع.
ینبغی أن یعلم أنّ القبض المعتبر شرعا فی الوقف إنّما هو بالنسبة إلی البطن الأوّل،بغیر خلاف-کما فی الحدائق (1)و الریاض (2)و غیرهما-؛بل ظاهر الإجماع علیه،فیسقط اعتبار ذلک فی بقیّة البطون لأنّهم یبلغون الملک عن البطن الأوّل و قد تحقّق أوّلا و لزم بالقبض.
و هذا هو مقتضی الأخبار المتقدّم مع کفایة العمومات.
إذا کان البطن الأوّل متعدّدا کما إذا وقف علی أولاده،أو علی عشیرته،أو علی علماء العصر-فهل یشترط قبض الجمیع؟أو یکفی قبض البعض فی الصحّة؟أو یتبعّض الوقف؟ فمن قبض صحّ بالنسبة إلیه و من لم یقبض فسد بالنسبة إلیه؟؛وجوه،و الأقوی هو الصحّة مطلقا للعمومات و مفهوم الشرط فی قول الصادق علیه السّلام فی خبری محمّد بن مسلم و عبید بن زرارة،و مفهوم الشرط و التعلیل فی خبر صفوان؛فلا داعی للتمسّک ببعض الوجوه الاستحسانیّة.
قیل:إنّه لو توقّف الوقف علی قبض الجمیع لتضافر البیّنة علیه نصّا و فتوی،و لاشتهر عملا-، و قیل:إنّه لو توقّف علی ذلک لزم تعطیل الوقف و تخصیصه حتّی یبتنی صحّته بقبض
الجمیع،أو فساده بعدم قبض بعضهم؛إلی غیر ذلک. (1)
الظاهر أنّه لا خلاف و لا إشکال فی أنّ قبض الولیّ لما هو ولیّ علیه کقبضه و إن کان الواقف ولیّا،کما لو وقف علی اولاده الضعفاء؛بلا خلاف أجده-کما اعترف به جماعة-، (2)بل الظاهر هو الوفاق من غیر فرق بین الأب و الجدّ.
و ممّا یدلّ علیه خبر عبید بن زراره بملاحظة ذیله:«لأنّ الوالد هو الّذی یلی أمره» (3)و خبر علیّ بن جعفر المروی فی قرب الإسناد:«إذا کان أب تصدّق علی ولده الصغیر فإنّها جائزة،لأنّه یقبض لولده إذا کان صغیرا» (4).
و مناقشة العلاّمة الطباطبائی فی حاشیة المصابیح (5)فی سند هذا الکتاب مدفوعة بالشهرة؛و کذا المناقشة فی الدلالة بکون الصدقة غیر الوقف.
و هل یجب بعد ذلک القبض علی المولّی علیه بمعنی قصده؟أم لا؟
قال فی المسالک:«لمّا کان المعتبر فی القبض رفع الید-أی:ید الواقف-و وضع ید الموقوف علیه و کانت ید الولیّ بمنزلة ید المولّی علیه کان وقف الأب و الجدّ و غیره-ممّن له الولایة علی غیر الکامل لما فی یده-علی المولّی علیه متحقّقا بالإیجاب و القبول،لأنّ القبض حاصل قبل الوقف،فیستصحب و ینصرف إلی المولّی علیه بعده؛لما ذکرناه.و الظاهر عدم الفرق بین قصده بعد ذلک القبض عن المولّی علیه للوقف و عدمه،لتحقّق القبض الّذی
لم یدلّ الدلیل علی أزید من تحقّقه» (1)انتهی.
قلت:لا ینبغی التأمّل فی ظهور دلیله فی اعتبار کون القبض علی أنّه وقف،فلذا قالوا:أنّه لا یجری القبض بعد الوقف مع الذهول و الغفلة عنه،أو کان علی وجه العاریة أو الودیعة أو نحو ذلک ممّا هو لیس قبضا للوقف من حیث إنّه وقف.
و تحقیق المقام:أنّه مع فرض شرطیّته مطلقا لا تنقل بدون القصد ضرورة عدم امتیاز أهل الفعل المشترک،فضلا عن الاشتراک الّتی کان الاحتیاج بغیره.
نعم،لو قیل بعدم الدلیل علی الشرطیّة عموما أو تخصیصه بالنصوص المزبورة بدعوی أنّ المراد کفایة قصد الولیّ بأیّ وجه اتّفق (2)لأنّه إذا کان هو الّذی یقبض عنه فکیف یعتبر القبض فی وقفه،إذ لا یتصوّر أن یقبض نفسه الحد (3)ذلک؛لکنّه مناف لظاهر کلماتهم بل صریحهم من عموم الاشتراط؛قال فی الجواهر:«أللهمّ إلاّ أن یراد من نحو العبارة صیرورة قبضه قبضا عنهم شرعا؛لکنّه خلاف ظاهر الأدلّة،خصوصا صحیحة صفوان الظاهر فی اعتبار الحیازة لهم المتوقّف علی النیّة (4)».
و من الغریب ما فی کشف الغطاء من الحکم بالجواز حتّی مع نیّة الخلاف،قال:«و لو نوی الخلاف فالأقوی الجواز» (5).
و من ذلک یظهر ضعف ما فی التذکرة و المسالک و الریاض (6)من أنّه إذا کان الموقوف تحت ید الموقوف علیه البالغ بودیعة أو عاریة أو إجارة أو نحوها لیکفی هذا القبض و لا یتوقّف صحّة الوقف علی قبض آخر غیره؛قال فی المسالک:«لوجود المقتضی للصحّة
و هو القبض،فإنّ استدامته کابتدائه إن لم یکن أقوی؛و لا دلیل علی کونه واقعا مبتدأ بعد الوقف»؛ (1)و علّله فی التذکرة ب:«أنّ حقیقة القبض موجودة (2)»؛و هذا هو الفرع الثالث عشر.
إذا کان الموقوف قبل کذا فی النسخة واقعا فی ید الموقوف علیه بالغصب کالمال المغصوب أو المقبوض بالعقد الفاسد فهل یکون حکمه حکم القبض المأذون فیه؟أو لا؟.
صرّح فی التذکرة بالأوّل معلّلا ب:«أنّ حقیقة القبض موجودة (3)»؛و أختار الثانی فی الریاض (4)و تنظّر فی المسالک،قال:«و لو کان القبض واقعا بغیر إذن المالک کالمقبوض بالغصب و الشراء بالعقد الفاسد ففی الاکتفاء به نظر من صدقه فی الجملة-کما ذکر-؛و النهی عنه غیر قادح هنا،لأنّه لیس بعبادة»إلی أن قال:«و من أنّ القبض رکن من أرکان العقد» (5)إلی آخره (6).و صار فی الریاض إلی الثانی؛و لعلّه الأقوی،للأصل و کون المطلقات مهملة من حیث الکیفیّة،مضافا إلی أنّ القبض بعد کونه جزء السبب و متمّم العقد صحّة أو لزوما یعتبر فیه ما یعتبر فی باقی أجزاء السبب من الرخاء و الإختیار.و قد نقل بعض مشایخنا (7)عن العلاّمة الوحید الأنصاری:«أنّ کون المستفاد من الأدلّة اعتبار القبض فیما هو یعتبر فی صحّة العقد أو لزومه،اعتبار یؤکّد کذا فی النسخة الإیجاب و القبول اللفظی بالإیجاب
1) (1)) مسالک الأفهام 5:360.
2) (2)) تذکرة الفقهاء 2:432.
3) (3)) راجع:نفس المصدر.
4) (4)) ریاض المسائل 10:102.
5) (5)) مسالک الأفهام 5:361.
6) (6)) و فیه تأمّل عندی فإنّهما و حاصلان عن الحاجة الیهما کما هو ظاهر(مؤلّف عفی عنه).
7) (7)) و من المحتمل أنّه هو العلاّمة الفقیه الشیخ محمّد باقر النجفی الإصفهانی المتوفّی عام 1301 ه،و هو من تلامیذ شیخنا الأعظم الأنصاری«قدّس سرّهما»،و هو أیضا من أساتید المصنّف الفقیه.
و القبول الفعلی».فالسبب عنده فی الرهن و الوقف ممّا کان القبض معتبرا فی صحّته أو لزومه مرکّب من الإیجاب و القبول اللفظی و النقلی،تأکیدا للعقد اللفظی بالمعاطات الفعلیّة.
و بالجملة لابدّ من کون قبض الموقوف علیه اقباضا عن الواقف من غیر فرق بین قبض الحادث و المستدام،إلاّ أنّه فی المستدام لا یحتاج إلی زمان یمکن فیه تجدید القبض-کما صرّح به فی التذکرة (1)-،بخلافه فی المبتداء.
فی اشتراط مضیّ الزمان فی القبض الحادث.فأعلم أنّه لا تأمّل فی أنّ الإذن فی القبض یستدعی تحصیله،و من ضروریّاته مضیّ زمان یمکن فیه تحصیله،فهو دالّ علی القبض الفعلی بالمطابقة و علی الزمانی بالالتزام.
و لمّا لزم من القبض الفعلی تحصیل الحاصل أو اجتماع الأمرین المحالان فحمل اللفظ علی المعنی الالتزامی لتعذّر المطابقة،فلا یکفی الأوّل مع عدم مضیّ زمان یکفی فیه القبض فضلا عن الإذن؛وجوه-کما عرفت فی المقام الخامس-.
لو کان الموقوف منقولا أو غیر منقول غائبا غیبة لا یصدق معها القبض لو خلّی بینه و بینه،فلا یکفی فیه الإذن و مضیّ الزمان أیضا حتّی یحضر الموقوف علیه أو وکیله و یقبضه بما یصدق معه من تخلیة أو نقل؛فلو وقف ما هو غائب عن البلد غیبة لا یصدق معها القبض لا یصیر وقفا صحیحا أو لازما-علی الخلاف فی المسألة-؛و الإذن لیس سببا لحصوله،بل عرفت ذلک فی الحاضر أیضا غالبا.
1) (1)) تذکرة الفقهاء 2:25.
قد عرفت کفایة قبض الأب عن أولاده الصغار،و هو مورد الروایات الواردة فی الباب (1).إلاّ أنّ الظاهر عدم الفرق بینه و بین الجدّ للأب،بل و بین وصیّها و الحاکم المطاع أیضا.و لا یضرّ اختصاص الأخبار بالأب لأنّها إنّما أخرجت مورد التخصیص لا الاختصاص-کما صرّح به فی الحدائق (2)-،إذ نقله مشترکة کذا فی النسخة بین الجمیع.
و لا وجه لردّ بعض الأعاظم (3)نظرا إلی ضعف یده و ولایته بالنسبة إلی غیره.
قال فی المسالک-و لقد أجاد فیما قال!-:«و لا وجه للتردّد،فإنّ أصل الولایة کاف فی ذلک؛و المعتبر هو تحقّق کونه تحت ید الواقف مضافا إلی ولایته علی الموقوف علیه،فیکون یده کیده؛و لا یظهر لضعف الید و قوّتها أثر فی ذلک» (4)انتهی کلامه.
قلت:لا إشکال فی المسألة بعد ثبوت الولایة کما لا إشکال فی کفایة قبضه عنهم فی الوقف من الحبس و الهبة و غیرهما؛و من أقوی طرق تنقیح المسألة ملاحظة الأشباه و النظایر.
صرّح فی التحریر:«أنّه لا یجوز وقف الدار المستأجرة و لا الموصی بخدمته» (5).
و قال فی القواعد:«و لا المستأجر و لا الموصی بخدمته» (6).
1) (1)) راجع وسائل الشیعة 19:178،باب 4،کتاب الوقوف و الصدقات.(طبعة مؤسسة آل البیت)
2) (2)) الحدائق الناضرة 22:147.
3) (3)) منهم المحقّق الحلّی فی الشرائع و العلاّمة الحلّی فی التحریر راجع شرایع الإسلام 2:171 و تحریر الأحکام 3:292-291 م 4650.
4) (4)) مسالک الأفهام 5:360.
5) (5)) تحریر الأحکام 3:313 م 4697.
6) (6)) قواعد الأحکام 2:393.
و قال بعض شرّاح عبارة المصنّف (1):«هنا تحتمل أن یرید بها عدم صحّة وقفه من المالک؛ لکنّه یشکل بأنّه لا یقع فاسدا.غایة ما فی الباب انّه لا یتمّ إلاّ بالقبض.و یحتمل أن یرید بها عدم صحّة الوقف من المستأجر،لأنّه لیس بمالک العین فلا یملک نقلها و لا حبسها و المنافع لا یتصوّر فیها مع الوقف»؛انتهی.
فحمل العبارة علی المعنی الأوّل-بل دعوی صراحتها کما عن النراقی- (2)فی غایة الغرابة.
قال فی التذکرة:«و لو آجر أرضه ثمّ وقفها فعند الشافعیّة یصحّ» (3)إلی أن قال:«و أمّا عندنا فإن أقبضه بإذن المستأجر فلا بأس،و إلاّ لم یصحّ القبض و لا لزوم الوقف (4)»؛انتهی.
و قال بعض السادة من أعاظم الفقهاء قد قاربنا عصر جنابه (5):«تحقّق الملک فی وقف العین المؤجرة یقتضی التفصیل فی الملک.
فنقول:إنّ وقف العین المؤجرة یتصوّر من وجوه:
منها:أن یقفها علی المستأجر؛
و منها:أن یقفها علی مصلحة مثلا لکن فوّض تولیة الوقف إلی المستأجر؛
و منها:مثل الثانی لکن فوّض تولیته إلی نفسه؛
و منها:أن یقفها علی غیر المستأجر و لم یجعله متولیّا أیضا لکن أقبضها إلیه بعد انقضاء مدّة الإجارة
و منها:أن یقفها علی مصلحة و فوّض أمر التولیّة إلی عمرو و أقبضها إیّاه بعد انقضاء الإجارة؛
و منها:أن یقفها علی الموقوف علیه المعیّن-کعمرو مثلا-و لم یتحقّق الاقباض إلیه قبل الممات.
و الظاهر أنّ صحّة الوقف و لزومه ممّا لا ینبغی الإشکال فیه فی غیر السادس من الأقسام الخمسة المذکورة،لوجود المقتضی و انتقاء المانع» (1)إلی آخر ما ذکره-رحمة اللّه علیه-
و أنت خبیر بعدم شمول کلامه سایر الأقسام-کوقف المستأجر و الوقف علی الفقراء و أمثالهما-،مع عدم تمامیّة أکثر ما ذکره فی الأقسام؛فلا بأس بالإشارة إلی کلّ واحد منها مع التعرّض للصحّة و الفساد.
فنقول:أمّا القسم الأوّل-فهو الوقف علی المستأجر-فهو داخل فی مسألة المأذون و المستعیر و الودعی؛و قد عرفت الإشکال فی کفایة القبض السابق لعموم أدلّة اشتراط القبض عرفا،بل لابدّ من القبض الجدید.
قال رحمه اللّه:قوله:«لوجود المقتضی و انتفاء المانع»أمّا وجود المقتضی لظهور الحال فیه بعد الاطّلاع بما بینّاه فی أوائل البحث یغنی عن التکلّم فی اظهاره؛و أمّا انتفاء المانع فی الأوّل فلوضوح أنّه لا مانع إلاّ انتفاء الاقباض من الواقف بعد الوقف،لکنّه غیر مضرّ،لأنّ شرطیّة الاقباض إنّما تثبت إذا لم یکن الموقوف تحت ید الموقوف علیه الّذی ینبغی تسلیم الوقف إلیه، لأنّه الظاهر من الأدلّة الدالّة علی اعتبار القبض فیه؛فلاحظ قوله علیه السّلام فی صحیحة محمّد بن مسلم:«إذا لم یقبضوا حتّی یموت فهو میراث (2)»؛و مثله مقبولة عبید بن زرارة (3)و کذا فی ذیل صحیحة صفوان بن یحیی:«و إن کانوا کبارا و لم یسلّمها إلیهم و لم یخاصموا حتّی
یحوزها عنه فله أن یرجع فیها،لأنّهم لا یحوزونها عنه و قد بلغوا» (1).و مثلها الحال فی روایة کمال الدین؛و الإجماعات المنقولة؛و کلمات الأجلّة؛مضافا إلی إمکان أن یقال:إنّ المستفاد من التعلیل فی صحیحة محمّد بن مسلم و غیرها أنّ الاقباض إنّما هو لیدخل الموقوف تحت ید الموقوف علیه و فی تصرّفه،و إذا کان حاصلا سقط اعتبار حصوله (2)»؛إنتهی کلامه.
و قد مرّ الجواب عنه؛فلا نطیل بالإعادة.
و الحمد للّه ربّ العالمین
علاّمه محمّد تقی مجلسی(1070 ه .ق)
تصحیح و تحشیه:جویا جهانبخش
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الحمد للّه الّذی منّ علینا بمحمّد نبیّه صلّی اللّه علیه و آله دون الأمم الماضیة و القرون السّالفة
در رسالۀ اعتقادات علاّمه محمّد باقر مجلسی-رفع اللّه درجته-خوانده بودم:
«و علیک بمطالعة الأخبار الواردة فی صفات المؤمنین المتّقین،خصوصا خطبة أمیر المؤمنین-علیه السّلام-الّتی ألقاها علی همّام.و قد کتب والدی العلاّمة-قدّس اللّه روحه-علیها شرحا جامعا،فعلیک بمطالعته.» (1)
(یعنی:به مطالعۀ أخبار رسیده دربارۀ صفات مؤمنان پرهیزگار بپرداز،بهویژه خطبۀ أمیر مؤمنان-علیه السّلام-که برای همّام إیراد فرموده است.پدر بسیار دانام-که
1) (1)) الاعتقادات،ط.رجائی،ص 47 و 48.
خداوند روانش را پاکیزه و گرامی بداراد!-بر آن خطبه شرحی جامع نوشته است.به مطالعۀ آن بپرداز).
از همان زمان که این سفارش را خواندم و دلبستگی این دینشناس بزرگ را به شرحی که پدر دانشومندش بر خطبۀ متّقین(/خطبۀ همّام)نوشته است دیدم،آرزوی دیدار آن شرح را در دل گرفتم...بیش جستم و کم یافتم...چندی بر آن برآمد،تا روزی در محضر أستاذنا العلاّمه،حضرت آیة اللّه حاج سیّد محمّد علی روضاتی-دام علاه و لقّاه اللّه مناه-،هنگامی که به مناسبتی یکی از مجموعههای نیاکانی ایشان را تصفّح میکردم،به شرح فارسی آخوند ملاّ محمّد تقی مجلسی-طاب ثراه-بر خطبۀ متّقین بازخوردم.لسان حال در آن زمان مترنّم بود که:
دیدارِ یارِ غائب دانی چه ذوق دارَد؟ ابری که در بیابان بر تشنهای ببارَد (1)
حضرت استادی-مدّ ظلّه العالی-که شوق و ابتهاج مرا از دیدار این تحفۀ روحپرور مشاهده فرمود،-از سر کرامتی که او راست-ناگفتۀ من شنود و وعده نمود تصویری از این متن در اختیار داعی قرار دهد.
وَ فی النّفسِ حاجاتٌ وَ فیکَ فطانَةٌ سُکُوتی بیان عندها و خطاب (2)
آن وعدۀ مبارک به إنجاز مقرون افتاد(«ساقیا!لطف نمودی قدحت پر میباد!» (3)آنک من بودم و تصویر دستنوشت ملکی علاّمۀ روضاتی.به استنساخ آن همّت گماشتم و چندان پیش نرفته بودم که لزوم استمداد از نسخه یا نسخههایی دیگر مسلّم گردید تا موارد شبهه و افتادگیهای محتمل این دستنوشت با کمک آن منبع(یا منابع)تصحیح و إصلاح شود.
در فهرست نسخههای خطّی کتابخانۀ خاندانی نجفی مسجدشاهی در اصفهان که به ضمیمۀ کتاب قبیلۀ عالمان دین (1)طبع و نشر گردیده است،نشان نسخۀ دیگری از این شرح یافتم.فاضل ارجمند و مدرّس محترم حوزۀ علمیّۀ اصفهان،حضرت حجّة الإسلام و المسلمین استاد حاج شیخ هادی نجفی-دام مجده-با گشادهروئی نسخه را که در آن زمان نزد یکی از فضلای حوزۀ علمیّۀ قم بأمانت بود،پس از عودت به اصفهان،در اختیار راقم نهاد.
در همین أثنا با پرسوجو از دوست دانشور إخلاص پیشهام،حضرت حجة الإسلام و المسلمین علی صدرائی خوئی(صدرائینیا)-وفّقه اللّه تعالی لمرضاته-،دانستم-از بن-در مجموعه فهارسی که ایشان برای تدوین مجموعۀ پرسود موسوم به فهرستگان نسخههای علوم حدیث مورد تفحّص و تفتیش قرار دادهاند،از دو نسخۀ این متن سخن رفته است و بس:یکی همین نسخۀ خاندان نجفی مسجد شاهی و دیگر دستنوشت متعلّق به کتابخانۀ عمومی حضرت آیة اللّه مرعشی نجفی-قدّس اللّه روحه العزیز- نسخۀ علاّمۀ روضاتی هم-که اینک تصویر آن در اختیار ما بود-در فهارس معرّفی نگردیده بود.
دوست فرزانۀ تازهجو و تازهیابم،حضرت حجّة الإسلام و المسلمین استاد حاج شیخ رسول جعفریان-متّعنا اللّه بطول بقائه-،دسترسی به دستنوشت خزانۀ مرعشیّه را تسهیل فرمود و مرا در تهیّۀ تصویر آن معاونت و معاضدت نمود-جزاه اللّه عن الإسلام و المسلمین خیر الجزاء-
پس تصحیح و آمادهسازی متن با هر سه نسخۀ شناختۀ آن آغاز شد و به لطف حضرت باری-عزّ اسمه-به فرّخی و پیروزی انجام گرفت.
1) (1)) قبیلۀ عالمان دین،هادی نجفی،چ:1،قم:عسکریّه،صص 223-246.
دستنوشت کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی-قدّس سرّه-را که رسالۀ دوم مجموعهای است و مورّخ 1073 ه.ق.(ش /9763فهرست:106/25)،با رمز«م»مشخّص گردانیدهام.
دستنوشت کتابخانۀ آیة اللّه نجفی مسجدشاهی-طاب ثراه-را که درون مجموعهای است و یکی از رسائل آن مجموعه تاریخ 26 شوّال 1096 ه.ق.دارد،با رمز«ن»یاد کردهام.
دستنوشت متعلّق به حضرت علاّمۀ روضاتی-دام علاه-را که به خطّ جدّ أمجدشان، عالم فاضل و إحیاگر مواریث مکتوب أمّت مرحومه،مرحوم حاج میر سیّد محمّد-روّح اللّه روحه-،است (1)،و مورّخ 1267 ه.ق،رمز«ر»دادهام.هر سه نسخه نادرستیهای معتنابه داشتهاند و گاه ضبط صحیح منحصر به یکی از نسخههای سهگانه بود.فی الجمله،و با آنکه نسخۀ کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی-رضوان اللّه علیه-(موسوم به «م»)-بنابر ادّعای کاتب-از روی خطّ ماتن-أعلی اللّه مقامه الشّریف-کتابت گردیده است،هیچیک از نسخهها واجد چنان صحّتی نبود که متن و«أساس»تصحیح قرار گیرد.بناچار شیوۀ ما در تصحیح این متن بیشتر به طریقۀ موسوم به«التقاطی/تلفیقی» (2)
1) (1)) عالم خدوم جلیل القدر،مرحوم حاج میر سیّد محمّد(11 محرّم 1222-28 رمضان 1293 ه.ق.)بن زین العابدین(درگذشته به 1275 ه.ق.)است-رضوان اللّه علیهم أجمعین-. آن مرحوم که از علماء أعلام و محقّقین عظام بوده تألیفاتی دارد و بالخصوص در إحیاء نسخ نادره و آثار نفیسه اهتمامی تمام داشته؛صدها کتاب و رساله به خطّ جلّی خود استنساخ یا تکمیل فرموده و مجموعهها و جنگهای بسیار مرتّب نموده و همه را خود مقابله و تصحیح [کرده]و سپس به صحّافی و تجلید رسانیده است.شکر اللّه سعیه.»(مکارم الاثار،2088/6، هامش).
2) (2)) دربارۀ این شیوه،نگر:راهنمای تصحیح متون،جویا جهانبخش،ص 30.
نزدیک گردیده است.
*** جناب صدرائی خوئی پیمان ستانده بود تا این متن در مجموعۀ گرانقدر میراث حدیث شیعه،طبع را به زیور خویش بیاراید،لیک یاران سپاهانی پیشدستی کردند و آن را برای میراث حوزۀ اصفهان خواستار شدند و رضای صدرائی عزیز را هم در این باب به حاصل آوردند؛و البتّه افتراقی نیز در میان نیست؛چه:
شاخِ گُل هر جا که روید هم گُل است خُمّ مُل هر جا که جو شَد هم مُل است (1)
رای،آن بود که این پیشگفتار مشتمل باشد بر چهار بهره:
1-معرّفی«خطبۀ متّقین»و شروح آن.
2-نقد حال آخوند ملاّ محمّد تقی مجلسی(مجلسی أوّل).
3-بررسی شیوۀ مجلسی أوّل در ترجمه و شرح خطبۀ متّقین.
4-حکایت تصحیح و تحقیق شرح حاضر.
در این مجمل جز پارهای از گفتنیهای بهرۀ چهارم گفته نیامد،و به إشارت پردازندگان میراث حوزۀ اصفهان و به رعایت هنجار مختار ایشان،باقی سخن و انبوه یادداشتهای این أبواب-به تعبیر قدما-«در باقی شد».لختی دگرسازیهای خرد دیگر نیز از سوی مجموعهپردازان إعمال گردیده که بطبع ناگزیر بوده است.
امیدوارم در طبع مستقلّی از این رساله-با مقدّمهای مشروح و حواشی و تعلیقاتی مبسوط-سامانی نوآئین بدین پژوهش بخشیده شود و از نو در زیر و بم و فراز و فرود آن تفرّسی و تفحّصی برود.از دیدهورانی که ملاحظات و انتقادها و پیشنهادهای
1) (1)) مولوی.
إصلاحیشان را برای آن طبع و نشر مأمول إرائه فرمایند،پیشاپیش امتنان دارم.
خداوند کارساز بندهنواز را بر توفیقی که ارزانی داشت سپاس میگزارم و اگر بر إحیاء و ترویج این متن عزیز مثوبتی آنجهانی مقرّر است آن را نثار روح پرفتوح نویسندۀ فرزانۀ متن،مولانا آخوند ملاّ محمّد تقی مجلسی،و فرزند برومند بسیارداناش،علاّمه مولانا محمّد باقر مجلسی،میسازم؛که سالهای سال است گردن إسلامیان و إیمانیان زیر بار منّت هردوان است-رضی اللّه عنهما و أرضاهما-
از خداوند به زاری و تضرّع میخواهم تا من ناسزاوار را به لطف و مرحمت بیقیاس خویش،تحلّی به صفات و سمات پرهیزگاران روزی فرماید و لسان حال خود میسازم که:
گَرَم به هیچ نگیری خلافِ واقع نیست و لیک شرطِ کریمان نوازشِ عامَست (1)
بندۀ خدا:
جویا جهانبخش
اصفهان/بهار 1384 ه.ش.
1) (1)) دیوان شمس مشرقی،تحقیق و بررسی:دکتر سیّد أبو طالب میر عابدینی،ص 252.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الحمد للّه ربّ العالمین و الصّلوة علی أشرف الأنبیآء و المرسلین محمّد و عترته الطّاهرین.
و بعد (1)فقد أخبرنی و حدّثنی مشایخی معنعنا إلی الشّیخ الصّدوق محمّد بن یعقوب الکلینیّ (2)و إلی الشّیخ المعظّم محمّد بن بابویه القمی (3)و إلی السّیّد الأجلّ الأعظم رضی الدّین محمّد (4)-رضی اللّه عنهم-؛و نذکر (5)سند ابن بابویه (6)و عبارة (7)السّیّد الرّضی
1) (1)) و بعد/در«ر»و«ن»نیامده و تنها در«م»مذکورست.
2) (2)) الکلینیّ/«ن»:کلینی.ضبط نص،موافق است با«ر»و«م». از برای روایت شیخ کلینی نگر:أصول کافی،با ترجمه و شرح آیة اللّه کمرهای،ط.أسوه، 14/5-22،«باب المؤمن و علاماته و صفاته»،ش 1.
3) (3)) القمی/در«ر»و«ن»نیامده و تنها در«م»مذکورست. از اینجا تا سر«و عبارة السّیّد الرّضی»در«ن»از قلم افتاده است. از برای روایت شیخ صدوق،نگر:أمالی ی شیخ صدوق،ط.کمرهای،صص 570-574، مجلس 84،ش 2.
4) (4)) از برای روایت سیّد رضی نگر:نهج البلاغه،ط.شهیدی،صص 227-224،خطبۀ 193.
5) (5)) نذکر/چنین است«م».«ن»-از بن-این عبارت را ندارد.«ر»:سنذکر.
6) (6)) سند ابن بابویه/«ر»:+القمی.«م»این افزونه را ندارد.«ن»هم که-از بن-عبارت را ندارد.
7) (7)) عبارة/چنین است«ر»و«ن».«م»:عیاره.
و هی قریبة من عبارة الصّدوق.
فروی (1)محمّد بن الحسن بن الولید-رضی اللّه تعالی عنه- (2)،قال:حدّثنی محمّد بن الحسن الصّفّار،قال:حدّثنا (3)علیّ بن حسّان (4)الواسطیّ،عن عمّه (5)عبد الرّحمن بن کثیر الهاشمیّ،عن الإمام أبی عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق عن أبیه-صلوات اللّه علیهما-قال:
قام رجل من أصحاب أمیر المؤمنین-صلوات اللّه علیه-و فی النّهج روی (6)أنّ صاحبا لأمیر المؤمنین یقال له همّام کان رجلا مؤمنا عابدا قال له:یا أمیر المؤمنین،صف لی المتّقین (7)کأنّی أنظر إلیهم،فتثاقل عن جوابه،ثمّ قال(ص) (8):یا همّام،اتّق اللّه و أحسن إنّ اللّه مع الّذین اتّقوا و الّذین هم (9)محسنون،فلم یقنع همّام بذلک القول حتّی عزم علیه،قال (10):فحمد اللّه و أثنی علیه و صلّی علی النّبیّ محمّد (11)و آله،ثمّ قال-صلوات اللّه علیه-:
أمّا بعد،فإنّ اللّه سبحانه خلق الخلق حین خلقهم غنیّا عن طاعتهم امنا بمعصیتهم (12)
1) (1)) فروی/«م»:+محمد عن.این افزونه در«ر»و«ن»نیست. اگر أصیل باشد مراد از این«محمّد»بطبع خود شیخ صدوق(ابن بابویه)-رضی اللّه عنه-است.
2) (2)) رضی اللّه تعالی عنه/چنین است در«م».«ر»:رضی اللّه عنه.«ن»:رضی اللّه تع عنهم.
3) (3)) حدّثنا/چنین است در«م»و«ن».«ر»:حدثنی.
4) (4)) حسّان/«ن»:حسن.
5) (5)) عمّه/چنین است در«ر»و«ن».«م»:عمیر.
6) (6)) روی/تنها در«م»آمده است.در«ر»و«ن»نیست.
7) (7)) المتّقین/«ن»:+حتی.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
8) (8)) (ص)/در«ر»نیامده است ولی در«ن»و«م»هست.
9) (9)) هم/«ن»:+هم.کسی که متوجّه زیادگی و نابجائی این افزونه بوده است،قدری این افزونه را تراشیده است.این افزونۀ نابجا در«م»و«ر»نیامده است.
10) (10)) قال/در«ن»از قلم افتاده است ولی در«م»و«ر»آمده.
11) (11)) محمّد/در«ن»و«م»هست ولی در«ر»نیامده.
12) (12)) بمعصیتهم/«ن»:من معصیتهم.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
لأنّه سبحانه لا اتضرّه معصیة (1)من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه،فقسم بینهم معایشهم و وضعهم من (2)الدّنیا مواضعهم.فالمتّقون فیها هم أهل البصائر (3)،منطقهم الصّواب،و ملبسهم الاقتصاد،و مشیهم التّواضع،(خضعوا للّه-عزّ و جلّ-بالطّاعة، فبهتوا غاضین أبصارهم إلخ) (4)غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه علیهم (5)و وقفوا أسماعهم علی (6)العلم النّافع لهم،نزلت أنفسهم منهم فی البلاء کالّذی نزلت فی الرّخاء(رضی منهم عن اللّه بالقضا) (7)،لو لا الاجال الّتی کتب اللّه علیهم لم تستقرّ (8)أرواحهم فی أجسادهم طرفة (9)عین شوقا إلی الثّواب و خوفا من العقاب،عظم الخالق فی أنفسهم فصغر ما دونه فی أعینهم،فهم و الجنّة کمن قد راها فهم فیها منعّمون (10)،و هم و النّار کمن قد راها فهم فیها معذّبون.
1) (1)) معصیة/«ن»:معصیته.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
2) (2)) من/«ر»:+امر.این افزونه در«م»و«ن»نیست.نیز در گفتآورد بحار از نهج نیست.
3) (3)) البصائر/«ن»:البصایر.
4) (4)) (خضعوا...إلخ)/این بهره که ما میان دو کمانک نهادیم تنها در«ر»هست.«م»و«ن» -مطابق با گفتآورد بحار از نهج-آن را ندارند. به نظر میرسد این بهره منقول باشد از أمالی ی صدوق؛و احتمالا در حاشیه بوده و توسّط کاتب«ر»یا کاتب ما در نسخۀ آن به متن وارد شده باشد.
5) (5)) علیهم/در«ن»و«م»هست ولی در«ر»نیست.
6) (6)) علی/چنین است در«ن»و«م».«ر»:عن.
7) (7)) (رضی...بالقضا)/این بهره که میان دو کمانکش نهادیم،تنها در«ر»هست.«م»و«ن» فاقد آناند. به نظر میرسد این بهره منقول باشد از أمالی ی صدوق؛و احتمالا در حاشیه بوده و توسّط کاتب«ر»یا کاتب ما در نسخۀ آن به متن وارد شده باشد.
8) (8)) لم تستقرّ/«م»:لم تستقرّ؛«ر»:لم یستقر؛«ن»:لو تستقر.
9) (9)) طرفة/«م»:طرفة.«ن»:طرفة.در«ر»هیچ حرکتگذاری نشده است.
10) (10)) منعّمون/«م»:«منعمون».«ر»و«ن»:«منعّمون».
قلوبهم محزونة،و شرورهم مأمونة،و أجسادهم نحیفة و حاجاتهم خفیفة،و أنفسهم عفیفة.
صبروا أیّاما قصیرة(و مؤنتهم من الدّنیا عظیمة) (1)أعقبتهم راحة طویلة.تجارة مربحة (2)یسّرها لهم ربّهم أرادتهم الدّنیا و لم یریدوها و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها.
أمّا اللّیل فصافّون أقدامهم تالون (3)لأجزاء القران یرتّلونه ترتیلا یحزّنون أنفسهم به (4)و یستثیرون (5)به دواء داءهم،فإذا مرّوا بایة فیها تشویق رکنوا إلیها طمعا و تطلّعت نفوسهم (6)إلیها شوقا و ظنّوا أنّها نصب (7)أعینهم و إذا مرّوا بایة فیها تخویف أصغوا إلیها مسامع قلوبهم و ظنّوا أنّ زفیر جهنّم و شهیقها فی أصول اذانهم فهم حانون علی أوساطهم مفترشون لجباههم و أکفّهم و رکبهم و أطراف أقدامهم یطلبون (8)إلی اللّه سبحانه فی فکاک رقابهم (9).
و أمّا النّهار فحلماء (10)علماء 11أبرار أتقیاء قد براهم 12الخوف بری القداح ینظر إلیهم 13
1) (1)) (و مؤنتهم...عظیمة)/این بهره که ما آن را میان دو کمانک قرار دادهایم،تنها در«ر»آمده است.در«م»و«ن»نیست. به نظر میرسد در حاشیه بوده است و از أمالی ی صدوق منقول بوده،و کاتبی آن را به متن آورده و در تعیین محلّ آن نیز اشتباه کرده باشد.
2) (2)) تجارة مربحة/«ن»:تجارة مریحة.ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».
3) (3)) تالون/«ن»:تالین.ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».
4) (4)) به/در«ن»و«ر»آمده است ولی در«م»نیامده.
5) (5)) یستثیرون/«م»:یستثرون؛«ر»:یسترّون؛«ن»:یستبشرون.
6) (6)) نفوسهم/«ن»:نفوسا.ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».
7) (7)) نصب/«م»:نصب.«ن»:نصیب.«ر»:نصب.
8) (8)) یطلبون/حرکتگذاری در«م»چنین است.در«ن»و«ر»هیچ حرکتگذاری نشده است.
9) (9)) فکاک رقابهم/در«ن»از قلم افتاده و سپس به خطّی دیگر در هامش افزوده شده است.در «م»و«ر»هست.
10) (10)) فحلماء/چنین است در«م»؛«ن»:فحلما؛«ر»:فحکماء.
النّاظر فیحسبهم (1)مرضی و ما بالقوم من مرض (2)و یقول قد خولطوا و (3)لقد خالطهم أمر عظیم لا یرضون من أعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر فهم لأنفسهم متّهمون و من أعمالهم مشفقون إذا زکّی أحدهم خاف ممّا یقال له (4)،فیقول:أنا أعلم بنفسی من غیری،و ربّی أعلم بی من نفسی،اللّهمّ اجعلنی خیرا ممّا یظنّون و لا تؤاخذنی بما یقولون و اغفرلی ما لا یعلمون.فمن علامة أحدهم أنّک تری له قوّة فی دین و حزما فی لین و إیمانا فی یقین و حرصا فی علم و قصدا فی غنی (5)و خشوعا فی عبادة و تجمّلا فی فاقة و صبرا فی شدّة و طلبا فی حلال و نشاطا فی هدی و تحرّجا عن طمع،یعمل الأعمال الصّالحة و هو علی وجل.
یمسی و همّه الشّکر و یصبح و همّه الذّکر.یبیت حذرا و یصبح فرحا:حذرا لما حذّر من الغفلة و فرحا بما أصاب من الفضل و الرّحمة (6).إن استصعبت علیه نفسه فیما تکره لم یعطها (7)سؤلها فیما تحبّ.قرّة عینه فیما لا یزول و زهادته فیما لا یبقی.یمزج (8)الحلم بالعلم و القول
1) (1)) فیحسبهم/«ن»:و یحسبهم.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
2) (2)) مرض/«ن»:فرض.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
3) (3)) و/«ن»:او.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
4) (4)) له/«ن»:لهم.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
5) (5)) و قصدا فی غنی/در«ن»از قلم افتاده و در هامش آن به خطّی دیگر افزوده شده:«و علما فی حلم و قصدا فی غنی».
6) (6)) الرّحمة/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
7) (7)) یعطها/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:یوتها.
8) (8)) یمزج/در«م»ظ.«یمزج»خوانده میشود.در«ن»و«ر»هیچ حرکتگذاری نشده است.
بالعمل.تراه قریبا أمله قلیلا زلله خاشعا قلبه قانعة نفسه منزورا أکله (1)سهلا (2)أمره حریزا دینه میّتة شهوته مکظوما غیظه الخیر منه مأمول و الشّرّ منه مأمون إن کان فی الغافلین کتب فی الذّاکرین و إن کان فی الذّاکرین لم یکتب من الغافلین یعفو (3)عمّن ظلمه و یعطی من حرمه و یصل من قطعه بعیدا فحشه(بعیدا جهله) (4)لیّنا قوله غائبا منکره حاضرا (5)معروفه (6)مقبلا خیره مدبرا شرّه فی الزّلازل وقور و (7)فی المکاره صبور و فی الرّخاء شکور لا یحیف علی من یبغض و لا یأثم لمن یحبّ یعترف بالحقّ قبل أن یشهد علیه لا یضیّع (8)ما استحفظ و لا ینسی ما ذکّر و لا ینابز (9)بالألقاب و لا یضارّ بالجار (10)و لا یشمت بالمصائب (11)و (12)لا یدخل فی الباطل و لا یخرج من الحقّ.إن صمت لم یغمّه صمته و إن ضحک
1) (1)) أکله/در«م»چنین حرکتگذاری شده است.در«ن»و«ر»هیچ حرکتگذاری نشده است.
2) (2)) سهلا/«ن»:سهوا.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
3) (3)) یعفو/«ن»و«م»چنین است.«ر»:یعفوا.
4) (4)) (بعیدا جهله)/این بهره که ما میان دو کمانک نهادیم،تنها در«ر»آمده است.در«م»و «ن»نیست. گویا مأخوذست از نقل أمالی ی صدوق و احتمالا در حاشیه بوده و کاتبی آن را در متن آورده است.
5) (5)) حاضرا/«ن»:حاصرا.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
6) (6)) معروفه/«ر»:معروفة.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
7) (7)) و/در«ن»آمده است ولی در«م»و«ر»نیست.
8) (8)) لا یضیّع/در«م»یاء آغازین و عین،مضموم و یاء پسین،مشدّد است.در«ر»،تنها یاء، مشدّد کتابت شده.در«ن»بدون هیچ حرکت و تشدید کتابت گردیده است.
9) (9)) ینابز/«ر»:ینایز.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
10) (10)) بالجار/«ر»:بالجارّ.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
11) (11)) بالمصائب/«ر»:بالمصایب.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
12) (12)) و/در«م»و«ن»نیست ولی در«ر»هست.
لم یعل صوته و إن بغی علیه صبر حتّی یکون اللّه هو الّذی (1)ینتقم له.نفسه منه فی تعب و النّاس منه فی راحة.أتعب نفسه لاخرته و أراح النّاس من نفسه.بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة و دنوّه ممّن دنا منه لین و رحمة.لیس تباعده بکبر و عظمة و لا دنوّه بمکر و خدیعة.
قالوا (2):فصعق همّام-رضی اللّه عنه-صعقة کانت نفسه فیها،فقال أمیر المؤمنین -صلوات اللّه علیه- (3):أما و اللّه لقد کنت أخافها علیه،هکذا تصنع (4)المواعظ (5)البالغة بأهلها.فقال له قائل (6):فما بالک (7)یا أمیر المؤمنین؟
فقال-علیه السّلام- (8):ویحک!إنّ لکلّ أجل وقتا لا یعدوه و سببا لا یتجاوزه،فمهلا، لا تعد لمثلها (9)فإنّما نفث (10)الشّیطان علی لسانک.
آنچه أصلست به روایت سیّد رضی الدّین است که در نهج البلاغه (11)ذکر کرده است،
1) (1)) الّذی/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:الله.
2) (2)) قالوا/در«ن»بالای این بهره نوشته شده:«قال خ».
3) (3)) صلوات اللّه علیه/چنین است در«م»و«ر».«ن»:ع.
4) (4)) تصنع/«ن»:تصنعی.ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».
5) (5)) المواعظ/«ر»:المواضع.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
6) (6)) قائل/«ن»:قایل.ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».
7) (7)) در«ن»میان سطرها افزوده شده:«انت خ»که ظاهرا ناظر به این موضع بوده است.
8) (8)) علیه السّلام/«ر»چنین است؛«م»:ص؛«ن»:ع.
9) (9)) لمثلها/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.در«ن»«بمثلها»بوده و سپس(ظ.با قلمی دیگر) سعی گردیده إصلاح شود.
10) (10)) نفث/«ر»:نقث.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
11) (11)) نهج البلاغه/چنین است در«م»و«ن».«ر»:نهج البلاغة. «ن»:+مذکور است.این افزونه در«م»و«ر»نیامده است.
و غالب آنست که از عامّه روایت (1)میکند چون ضبط ایشان بیشتر است،و أمثال این خطب متواتر یا (2)مستفیض است نزد عامّه.و آنچه در حاشیه ذکر کردهام به روایت صدوق است که در أمالی ذکر کرده است به سند صحیح نزد او،و کلینی-رضی اللّه عنه- (3)به نحوی روایت نموده است که گویا جزو این روایت است که أوایل او (4)را انداخته است راوی و علامات مؤمنان را ذکر کرده است،و میتواند بود (5)که حضرت أوّلا علامات مؤمنان را ذکر فرموده باشند (6)،و بعد از آن سؤال کرده باشد از علامات متّقیان یا برعکس،و هریک از راویان یک جزو را بیان کرده باشند (7)،و بنابر روایت از حضرت إمام جعفر صادق-صلوات اللّه علیه- (8)نیز محتملست که (9)حضرت در یک مرتبه علامات (10)متّقیان را ذکر فرموده باشند و مرتبۀ دیگر علامات مؤمنان را ذکر فرموده باشند،و ممکنست که همه را یک مرتبه فرموده باشند (11)و راویان بعضی أوّل را (12)
1) (1)) روایت/«ن»:ذکر و روایة.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
2) (2)) متواتر یا/«ن»:متواترا.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
3) (3)) رضی اللّه عنه/چنین است در«ر»و«ن».«م»:رضی اللّه.
4) (4)) او/«ن»:آن.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
5) (5)) بود/در«ر»نیست.در«ن»و«م»آمده است.
6) (6)) باشند/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:باشد.
7) (7)) باشد از...بیان کرده باشند/در«ن»از قلم افتاده است ولی در«م»و«ر»هست.
8) (8)) صلوات اللّه علیه/«ن»:ع.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
9) (9)) محتملست که/در«ن»آمده است ولی در«م»و«ر»نیامده.
10) (10)) علامات/در«ن»از قلم افتاده است ولی در«م»و«ر»آمده.
11) (11)) و مرتبۀ دیگر...یک مرتبه فرموده باشند/این بهره در«ر»نیست.بنابر«م»ضبط شد.در «ن»نیز(ظ.کوتاه شده و)بدین صورت آمده است:«و مرتبۀ دیگر علامات مؤمنان را».
12) (12)) را/در«ن»از قلم افتاده بوده ولی(ظ.به قلمی دیگر)بالای سطر افزوده شده است.
ضبط نموده باشند و بعضی آخر را،و شکّی نیست که همه حقّست و موافق (1)واقع،و بر هریک ازین صفات کمال،آیات و أحادیث وارد شده است (2)و کتاب مصابیح النّور برقی و کتاب کفر و إیمان کلینی مشحون است ازین أخبار که موافق قرآن مجید و أدلّۀ عقلیّه (3)، بلکه بدیهیست نزد جمیع عقلا و مجمع علیه است نزد جمیع علما،و این شکسته (4)به هریک إشاره خواهد کرد.
و أوّلا (5)عبارت سیّد را ذکر میکنم (6):
نقل نموده است که یکی از أصحاب حضرت أمیر المؤمنین-علیه السّلام- (7)که او را همّام میگفتند شخصی بود مؤمن (8)عابد و مجتهد (9)بود که نهایت سعی مینمود در بندگی إلهی.و صدوق روایت نموده است به إسناد صحیح معتبر از حضرت إمام به حق ناطق، أبی عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق-صلوات اللّه علیهما-که آن حضرت فرمودند که شخصی از أصحاب حضرت أمیر المؤمنین-صلوات اللّه علیه- (10)که او را همّام میگفتند
1) (1)) و موافق/در«ر»مکرّر کتابت گردیده است.
2) (2)) و أحادیث وارد شده است/ضبط«م»و«ن»چنین است.«ر»از این بهره از عبارت تنها «وارد شده»را دارد.
3) (3)) عقلیّه/«م»:+است.«ر»و«ن»این افزونه را ندارند.
4) (4)) شکسته/إطلاق«شکسته»بر خویشتن،از باب فروتنی،و نظیر تعابیری چون«حقیر»و «کمترین»و«ذرّۀ بیمقدار»و«لاشیء»و«ناچیز»و...است که امروزه رواج و تداول دارند.
5) (5)) و أوّلا/ضبط«ر»چنین است؛«م»:و اوّلا؛«ن»:اولا.
6) (6)) میکنم/چنین است ضبط«ن»و«م».«ر»:میکنیم.
7) (7)) علیه السّلام/چنین است ضبط«م»و«ر».«ن»:ع.
8) (8)) مؤمن/در«ن»از قلم افتاده است ولی در«م»و«ر»هست.
9) (9)) مجتهد/مراد از«مجتهد»در اینجا کوشا در عبارت و بندگی است.
10) (10)) صلوات اللّه علیه/«ن»:ع.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
و با عبادت (1)بود به حضرت عرض نمود که:یا حضرت (2)،أوصاف متّقیان و پرهیزکاران را چنان بیان فرما که چنان شود نزد من که (3)گویا ایشان را میبینم.پس حضرت مضایقه فرمودند در جواب او چون میدانستند که تاب شنیدن ندارد و مجملا فرمودند که:ای همّام!از خدا بترس و بدیها را مکن و أعمال نیکو را بجا (4)آور که حق-سبحانه و تعالی- فرموده است که بتحقیق و راستی که حق-سبحانه و (5)تعالی-با متّقیان (6)و با (7)نیکوکاران است به لطف و مرحمت یا به (8)توفیق بر تقوی و إحسان ایشان یا عالمست به تقوی و إحسان ایشان.پس همّام به همین قانع نشد تا آنکه (9)حضرت را قسم داد، و صدوق قسم را ذکر کرده است که همّام گفت:یا أمیر المؤمنین!به حقّ آن خداوندی که تو را مکرم گردانیده است به فضائلی (10)چند که مخصوص تو گردانیده است به آنکه تو را إمامت و علم و زهد و شجاعت و محبّت و قرب کرامت و عطا فرموده (11)و تو را بر
1) (1)) با عبادت/«با عبادت»یعنی«عابد»و ماتن این تعبیر را در برابر همین واژه در متن عربی نهاده است(سنج:گفتآورد بحار از أمالی ی صدوق).از همین دستاند واژگانی چون«باعفّت» (-عفیف)،«باعقیده»(-معتقد)و...که در متون فارسی به کار رفتهاند.
2) (2)) یا حضرت/«ن»:یا امیر المؤمنین.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
3) (3)) که/در«ر»نیامده ولی در«م»و«ن»هست.
4) (4)) بجا/«ن»:بجای.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
5) (5)) سبحانه و/در«ر»نیامده ولی در«م»و«ن»آمده است.
6) (6)) متّقیان/«ر»:+است.این افزونه در«م»و«ن»نیامده است.
7) (7)) با/در«ن»نیامده است.در«م»و«ر»آمده است.
8) (8)) یا به/«م»چنین است.«ر»«یا»را ندارد.«ن»:«و».
9) (9)) تا آنکه/«ن»:و.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
10) (10)) فضائلی/«ر»چنین است.«ن»و«م»:فضایلی.
11) (11)) فرموده/«ر»:+است.این افزونه در«ن»و«م»نیامده.
عالمیان تفضیل داده است و به عطاهای خاصّه مخصوص ساخته که وصف کن از جهت من متّقیان را.پس حضرت برخاستند (1)و حمد و ثنای إلهی (2)به جا (3)آوردند و صلوات بر محمّد و آل او فرستادند،پس فرمودند که:
چون حق-سبحانه و تعالی-خلایق را آفرید بینیاز بود از طاعت و عبادت ایشان و ایمن بود از معصیت ایشان.چون عصیان ایشان (4)نقصی در پادشاهی و بزرگی او نمیرساند (5)و عبادت مطیعان در بزرگی او نمیافزود.نه از طاعت مطیعان به او نفعی (6)عاید میشود و نه از کفر کافران و مخالفت فاسقان به او ضرری (7)،بلکه ایشان را (8)آفریده است که به ایشان نفع (9)رساند. (10)
من نکردم خَلْق تا سودی کُنَم بلکه تا بر بندگان جودی کُنَم (11)
و متکلّمان ذکر کردهاند که غرض از خلق آدمیان این بود که به ایشان ثواب (12)برساند؛
1) (1)) برخاستند/«ن»و«ر»و«م»:برخواستند.
2) (2)) إلهی/«ن»:+را.این افزونه در«ر»و«م»نیامده است.
3) (3)) جا/«ر»:جای.ضبط نص،بنابر«م»و«ن»است.
4) (4)) چون عصیان ایشان/در«ر»نیامده است ولی در«م»و«ن»هست.
5) (5)) نمیرساند/چنین است در«ر»و«ن»؛«م»:نمیرسانید.
6) (6)) نفعی/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده.
7) (7)) ضرری/«ن»:+میرسد.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
8) (8)) را/«م»:+که.این افزونه در«ر»و«ن»نیست.
9) (9)) نفع/«ن»:نفعی.ضبط متن،مطابق«م»و«ر»است.
10) (10)) رساند/«ن»:+«بیت».این افزونه در«ر»و«م»نیست.
11) (11)) بیت از مولوی است(مثنوی معنوی،ط.نیکلسون،د:2،ب:1756،با ضبط«أمر»به جای «خلق»).
12) (12)) ثواب/«ن»:تواب.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
و ثواب نفعیست که مقارن تعظیم و إجلال باشد؛و نزد عقلا قبیح است تعظیم نامستحق؛ (1)بنابراین پیغمبران (2)فرستاد و تکالیف فرمود که (3)تا ایشان مشقّتها در طاعات و عبادات بکشند تا مستحقّ ثواب شوند و تهدیدات و وعیدات فرمود که اگر نکنند (4)مستحقّ عقاب شوند.و بسیاری از آیات و أحادیث دلالت برین معنی دارند.
پس فرمودند که:
حق-سبحانه و تعالی-قسمت فرمود أسباب زندگانی و معاش ایشان را و هرکسی را از دنیا مرتبه[ای]کرامت فرمود به حسب حکمت و مصلحت.بعضی را غنی کرد و بعضی را فقیر که اگر همه غنی میبودند تعیّش ممکن نبود و همچنین اگر همه فقیر میبودند زندگانی دشوار بود؛و خواجه (5)نصیر الدّین محمّد طوسی-رحمه اللّه- (6)در کتاب أخلاق بسطی داده است این معنی را (7).پس چون أسباب (8)معاش ایشان را (9)مقرّر فرمود و تکالیف فرمود از جهت أمور معاش و معاد ایشان و ایشان را قدرت و اختیار کرامت فرمود (10)،جمعی که متّقیان و پرهیزکارانند ایشان أهل بصیرتند و یا (11)ایشان بر
1) (1)) نگر:کشف المراد،العلاّمة الحلّی،تحقیق آیة اللّه حسنزاده،ط:9،ص 552.
2) (2)) پیغمبران/«ن»:+را.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
3) (3)) تکالیف فرمود که/«م»:تکالیف فرمود.«ن»:تکلیف نمود.ضبط نص،بنابر«ر»است.
4) (4)) نکنند/چنین است«م»و«ن».«ر»:بکنند.
5) (5)) و خواجه/در«ر»مکرّر نوشته شده است.
6) (6)) -رحمه اللّه-در«م»چنین است.«ن»و«ر»:«ره».
7) (7)) نگر:أخلاق ناصری،تصحیح و توضیح مجتبی مینوی و علیرضا حیدری،ص 251.
8) (8)) أسباب/در«ر»نیامده است ولی در«م»و«ن»هست.
9) (9)) را/در«ن»از قلم افتاده است.ولی در«م»و«ر»هست.
10) (10)) فرمود/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
11) (11)) و یا/چنین است در«م»و«ن».«ر»:«و».
همه کس زیادتیها دارند که از (1)أسباب معاش به قلیلی راضی شدند و (2)عمر عزیز خود را صرف اکتساب فضایل نمودند.
أوّلا زبان خود را إصلاح کردند که هرچه گویند راست و درست باشد و موافق رضای إلهی باشد؛دروغ نگویند و غیبت نکنند (3)و بهتان نبندد و فحش و دشنام بر او (4)جاری نشود و افترا (5)بر خدا و (6)رسول و أئمّۀ هدی-صلوات اللّه علیهم- (7)نبندند،بلکه یا قرآن خوانند یا ذکر کنند یا أمر به معروف و نهی از منکر کنند یا تعلیم و تعلّم به آن کنند یا مواعظ و نصایح بجا آورند یا إصلاح بین النّاس کنند.مجملا أعمال زبان از خیر و شر زیادتی دارد بر أعمال سایر أعضا.
و پوشش ایشان میانه است،یعنی إسراف و تبذیر نمیکنند؛ چون غالب أوقات إسراف در پوشش میباشد؛و خرقهپوشی نمیکنند که مردم به فکر ایشان افتند که زاهد و تارک دنیااند (8)چنانکه متعارف زهّاد آن زمان بوده است (9).
و ممکنست که مراد حضرت این باشد که متّقیان عدالت و میانهروی شعار ایشان است در جمیع أمور.
1) (1)) از/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»آمده.
2) (2)) و/در«ن»آمده است.ولی در«م»و«ر»نیست.
3) (3)) نکنند/در«ر»از قلم افتاده است.بنابر«م»و«ن»ضبط شد.
4) (4)) او/«ن»:آن.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
5) (5)) افترا/«ر»:افتری.ضبط نص موافق است با«ن»و«م».
6) (6)) بر خدا و/بنابر«م»و«ن»ضبط شد.«ر»:به.
7) (7)) صلوات اللّه علیهم/«ن»:ص.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
8) (8)) دنیااند/چنین است در«ن»و«م».«ر»:دنیایند.
9) (9)) چنانکه...بوده است/در«ر»از قلم افتاده است.بنابر«ن»و«م»ضبط شد.
و هر صفتی از صفات کمال میانهاش کمال است،حتّی عبادت،زیرا که اگر (1)شب و روز چیزی نخورند مگر به قدر ضرورت و همیشه عبادت کنند اندک زمانی هلاک میشوند یا ترک میکنند عبادت را چنانکه در أحادیث بسیار وارد شده است از رسول خدا و أئمّۀ هدی-صلوات اللّه علیهم- (2)که:مباشید مانند سواری که آن مقدار اسب (3)خود را بدواند که اسب (4)را هلاک کند و راه را طی نکند (5).پس لازم است مدارانمودن با بدن.
و همچنین شجاعت ملکهایست میان جبن و بددلی (6)و تهوّر و بیباکی (7).
و سائر (8)کمالاتی که مذکور خواهد شد مرتبۀ إفراط و تفریط دارد و هر دو نقص است و کمال در وسط آنست.
1) (1)) اگر/در«ر»از قلم افتاده است.بنابر«م»و«ن»ضبط گردید.
2) (2)) صلوات اللّه علیهم/چنین است در«ن».«م»:ص.«ر»:صلوات علیهم.
3) (3)) اسب/«ن»:اسپ.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
4) (4)) اسب/«ن»:اسپ.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
5) (5)) نکند/چنین است در«م»و«ن».«ر»:نکنند.
6) (6)) بددلی/«بددلی»در لسان قدما به معنای جبن و ترسوئی و مقابل دلیری است و همان است که متأخّرتران«بزدلی»میگویند.
7) (7)) بیباکی/مراد از«بیباکی»در اینجا بیپروائی است.
8) (8)) سائر/«ر»چنین است.«ن»و«م»:سایر.
9) (9)) و/«ن»:در.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
10) (10)) ایشان/در«ن»از قلم افتاده است.ولی در«م»و«ر»هست.
11) (11)) شکستگی/«شکستگی»به معنای فروتنی در زبان فارسی پیشینۀ دراز دارد. در کیمیای سعادت میخوانیم: «...علم حقیقی که علم دین است...علمی است که خویشتن بدان بشناسد و عقبات راه دین-
است،نه از روی (1)تکبّر چنانکه متکبّران میروند،و نه از روی تملّق (2)چنانکه (3)گدایان میکنند.و تواضع ایشان با مؤمنان است که به هرکه میرسند (4)أوّل سلام میکنند و آنچه از لوازم تواضع است (5)نظر به هر مؤمنی درخور او بجا میآورند از مصافحه و معانقه و بشاشت و حسن خلق و با غیر صلحا از کفّار و فسّاق اگر خوف ضرر داشته باشند سلام میکنند و إلاّ سر به زیر انداخته میگذرند و اگر جاهلی به ایشان سفاهت (6)و تعدّی (7)کند در برابر سلام میکنند یا سخن خوب گفته میگذرند چنانکه (8)حق-سبحانه و تعالی-
1) (1)) نه از روی/در«ن»از قلم افتاده است.ولی در«م»و«ر»هست.
2) (2)) تملّق/«تملّق»-در اینجا-یعنی هیأت خوار و زار به خود گرفتن و عجز و فاقه از خویش فرانمودن.
3) (3)) چنانکه/«ر»:چنانچه.ضبط نص،بنابر«م»و«ن»است.در«ر»نیز کاتب نخست «چنانکه»نوشته و سپس آن را تغییر داده است.
4) (4)) میرسند/ضبط«ن»و«ر»چنین است؛«م»:رسند(یا:برسند/چون درست خوانده نمیشود).
5) (5)) است/در«ن»آمده.ولی در«م»و«ر»نیامده است.
6) (6)) سفاهت/«سفاهتکردن»یعنی سخن بد و ناسزاگفتن و إهانتنمودن.
7) (7)) تعدّی/ضبط«ن»و«ر»چنین است.«م»:تندی.
8) (8)) چنانکه/«ن»:چنانچه.ضبط نص،موافق«ر»و«م»است.
فرموده است که: «وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً» (1).
و (2)مشهور است نزد عوام به عنوان حدیث از حضرت سیّد المرسلین-صلّی اللّه علیه و آله- (3)که تکبّر با متکبّران به منزلۀ صدقه است (4)و این حدیث را از طرق خاصّه و عامّه در کتب معتبره ندیدهام (5)،بلکه خلافش در أحادیث (6)بسیار وارد شده است از حضرت سیّد المرسلین و أئمّۀ معصومین-صلوات اللّه علیهم أجمعین- (7).
و ممکن است که مراد (8)از«مشی»،سلوک باشد بر سبیل مجاز به قرینۀ نسخۀ أمالی
1) (1)) قرآن کریم،س 25 ی 63.
2) (2)) و/در«ن»اشتباها مکرّر شده است.
3) (3)) از حضرت سیّد المرسلین-صلّی اللّه علیه و آله-/ضبط متن،بنابر«م»است.در«ن»در عبارت دعائی به رمز«ص»بسنده شده است.در«ر»کلّ این بهره از قلم افتاده است.
4) (4)) تکبّر با متکبّران صدقه است/در چهار مقالهی نظامی عروضی سمرقندی آمده است: «...أکمل إنسان و أفضل ایشان-صلوات اللّه و سلامه علیه-میفرماید که:التّکبّر مع المتکبّر صدقة.»(ط.معین،ص 21). در أخلاق ناصری(ط.مینوی-حیدری،ص 339)«التّکبّر علی المتکبّر صدقة»،بدون تصریح به نام و نشان قائل آمده است.
5) (5)) ...در کتب معتبره ندیدهام/عجلونی شافعی در کشف الخفاء مینویسد: التّکبّر علی المتکبّر صدقة.نقل القاری عن الرّازی أنّه کلام،ثمّ قال:لکن معناه مأثور(انتهی)؛و المشهور علی الألسنة«حسنة»بدل«صدقة». (کشف الخفاء،ط.خالدی،280/1). ابن أبی الحدید معتزلی در زمرۀ شماری از کلمات منسوب به مولی الموحّدین-علیه السّلام-که در أواخر شرح نهج البلاغهاش گزارش کرده است،آورده:«التّکبّر علی المتکبّرین هو التّواضع بعینه»(افست دار إحیاء التّراث از روی ط.چهار مجلّدی قدیم،550/4).
6) (6)) در أحادیث/در«ر»مکرّر کتابت گردیده است.
7) (7)) أجمعین/این لفظ تنها در«ر»آمده و در«ن»و«م»نیست.
8) (8)) مراد/در«ن»از قلم افتاده است.ولی در«م»و«ر»هست.
که بعد از این عبارت این است که:خضعوا للّه عزّ و جلّ بالطّاعة فبهتوا،یعنی کار ایشان تواضع است (1)و فروتنی و خاضعند از جهت رضای (2)حق-سبحانه و تعالی-به طاعت و فرمانبرداری إلهی در جمیع أمور تا به مرتبهای (3)که نزد أهل دنیا مبهوت و حیران مینمایند چون متوجّه دنیا و أهل دنیا (4)نیستند چنانکه تکبّر که (5)در برابر تواضع است آنست که مخافت کند حق-سبحانه و تعالی-را هرگاه حق برو ظاهر شود.پس بنابر این (6)تواضع آنست که سلوکش با حق-سبحانه و تعالی-به عبادت و طاعت او باشد و با مؤمنان و صلحا و أتقیا به فروتنی باشد و با کفّار و فسّاق و فجّار (7)به مدارا باشد.
(8) پس بیان میفرمایند تواضع را به قرینۀ نسخۀ أمالی که«غاضّین»و«واقفین»است (9)که حالند یعنی چشم خود را خوابانیدهاند (10)از هرچه حق-سبحانه و تعالی-حرام کرده است بر ایشان که به آن (11)نظر کنند یا حال آنکه
1) (1)) است/در«ن»از قلم افتاده.ولی در«م»و«ر»هست.
2) (2)) رضای/در«م»و«ن»آمده است ولی در«ر»از قلم افتاده است.
3) (3)) مرتبهای/«م»و«ن»:مرتبه.ضبط نص،بنابر«ر»است.
4) (4)) و أهل دنیا/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
5) (5)) که/در«م»و«ن»آمده است ولی در«ر»از قلم افتاده است.
6) (6)) پس بنابراین/در«ن»تنها«بنابر»آمده است.ضبط ما،موافق«م»و«ر»است.
7) (7)) و فجّار/در«م»از قلم افتاده و در«ن»«و نجار»ضبط شده است.موافق«م»قرائت گردید.
8) (8)) غضّوا/«ر»:عضّوا.ضبط نص موافق است با«ن»و«م».
9) (9)) است/در«ن»از قلم افتاده.ولی در«م»و«ر»هست.
10) (10)) «خوابانیدن چشم»کنایه است از نادیدهگرفتن(نگر:فرهنگ بزرگ سخن،ص 2339). در بهار عجم(675/1)میخوانیم:«چشم خواباندن و چشم خوابیدن:تغافل کردن.گویند: فلانه چشم خود را خوابانیده است،أی:دیده و دانسته تغافل کرده است.».
11) (11)) به آن/در«م»چنین است.«ن»:باو.«ر»از بن ندارد.
چنیناند که (1)نظر نمیکنند به زنان نامحرم هرچند خویش و قوم ایشان باشند،مثل دختر عمّو (2)و عمّه و خالو و خاله،و زنان مردم هرچند زن برادر و زن برادرزاده یا زن خواهرزاده باشد (3)،هرچند (4)به نظر شهوت نظر نکنند،خصوصا به موی ایشان و سینه و سایر أعضا غیررو و (5)دستها و سر پاها باشد تا ساق،و همچنین نظر نمیکنند به پسران ساده و مزلّف (6)هرگاه خوف شهوت باشد و محفوظ باشند از نظر کردن به ایشان،چنانکه منقول است از حضرت سیّد الأنبیاء و المرسلین و أئمّۀ (7)طاهرین-صلوات اللّه علیهم- که نظر کردن به زنان و پسران تیریست زهرآلوده از شیطان (8)که بر دل بنده میزند 9؛
1) (1)) که/چنین است در«ر»و«ن».«م»:بانکه.
2) (2)) عمّو/تشدید آن در«ر»ظاهر گردیده است ولی در«م»و«ن»ظاهر نیست.
3) (3)) باشد/در«ن»و«ر»نیست.تنها در«م»آمده است.
4) (4)) هرچند/«ر»:+که.«م»و«ن»این افزونه را ندارند.
5) (5)) رو و/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:دو.
6) (6)) پسران ساده و مزلّف/«ساده:بینقش،و لهذا بر مرد بیریش...نیز إطلاق کنند»(بهار عجم،1203/2). و أمّا واژۀ«مزلّف»را بر قیاسی عربیگون از«زلف»ساختهاند،به معنای کسی که زلف آراسته و معمولا بلند دارد(نگر:فرهنگ بزرگ سخن،ص 6927)؛و اینکه«مزلّف»را در بعض معاجم به«معشوق نوخط»معنی کردهاند(نگر:بهار عجم،1909/3)جای مناقشه دارد. تعبیر«پسران زلفدار»که-علی ما ببالی-در تذکرۀ نصرآبادی به کار رفته است،عبارت أخرای همین«پسران مزلّف»باید باشد؛فلیراجع. گفتنی است عین این تعبیر«پسران ساده و مزلّف»در مشابه همین بحث در عین الحیات مجلسی ثانی-قدّس سرّه-به کار رفته است(ط.رفیعی،ص 890).
7) (7)) أئمّۀ/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:ایمه.
8) (8)) تیریست زهرآلوده از شیطان/«ن»چنین است؛«م»:تیریست زهرآلود از شیطان؛«ر»: تیری زهرآلوده از شیطان است.
هرکه (1)،از جهت رضای (2)إلهی،نظر نکند (3)به ایشان حق-سبحانه و تعالی-إیمانی به او کرامت فرماید که لذّت آن را بیابد (4)و این معنی مجرّبست (5).
و از حضرت سیّد المرسلین-صلّی اللّه علیه و آله- (6)منقولست که نظر مکنید و صحبت مدارید با (7)أولاد سادۀ (8)أغنیاء (9)و پادشاهزادگان که زینت میکنند و زینت سبب زیادتی حسن است،بدرستی که همچنانکه نظر کردن به دختران سبب عشق و زنا میشود از پسران (10)بیشتر میشود (11).
1) (1)) هرکه/چنین است«ن»و«ر».«م»:و هرکه.
2) (2)) رضای/در«ن»و«م»هست.«ر»ندارد.
3) (3)) نکند/در«ر»و«ن»چنین است.«م»:بکند.
4) (4)) «قال أبو عبد اللّه-علیه السّلام-: النّظرة سهم من سهام إبلیس مسموم؛من ترکها للّه-عزّ و جلّ-،لا لغیره،أعقبه اللّه إیمانا یجد طعمه»(کتاب من لا یحضره الفقیه(ترجمه و متن)،330/5،ش 4969.در گفتآورد وسائل الشّیعة[192/20 ش 25399]از صدوق«أمنا و إیمانا»آمده است). مولانا شیخ الإسلام علاّمه محمّد باقر مجلسی-أعلی اللّه مقامه-در عین الحیات(ط.رفیعی، ص 891)به همین حدیث إمام صادق-سلام اللّه علیه-توجّه داده است.
5) (5)) مجرّبست/«ن»و«ر»چنین است.«م»:مجزیست.
6) (6)) صلّی اللّه علیه و آله/«م»و«ر»چنین است.«ن»:«ص».
7) (7)) با/«ن»:به.ضبط نص،موافق«ر»و«م»است.
8) (8)) ساده/لفظ«ساده»در متن هیچیک از نسخ نبود.در«م»بالای«أولاد»به همان خطّ متن ولی اندکی ریزتر نوشته شده است:«ساده».
9) (9)) أغنیاء/«ن»:اغنیا.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
10) (10)) پسران/در«ر»نیامده است ولی در«م»و«ن»آمده.
11) (11)) ظاهرا ماتن-قدّس اللّه روحه-نظر به این حدیث کافی ی شریف داشته: «...عن أبی عبد اللّه-علیه السّلام-قال:قال رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-:إیّاکم-
خصوصا (1)نزد عجم که أکثر ایشان میل (2)به پسران بیشتر از زنان (3)میدارند.
1) (1)) خصوصا/ضبط نص،موافق«م»است.«ر»و«ن»:خصوصا.
2) (2)) میل/در«ن»از قلم افتاده.ولی در«م»و«ر»هست.
3) (3)) در«ن»بالای سطر به قلمی دیگر افزوده شده:رغبت.
4) (4)) غزنوی/در«ر»و«ن»نیامده است ولی در«م»هست. مراد از«حکیم غزنوی»در اینجا،سنائی غزنوی(أبو المجد مجدود بن آدم/ح 473-ح 525 ه ق) است.
5) (5)) که/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده.
6) (6)) گرستن/چنین است«م»و«ر».«ن»:گریستن.
7) (7)) این بیت از حدیقة الحقیقه و شریعة الطّریقهی سنائی است و در متن حدیقه(تصحیح مریم حسینی،ص 125 ب 2191)چنین ضبط شده است: منگر اندر بتان که آخرِ کار نگرستن گرستن آرد بار «گرستن»-که هم در ضبط متن ما و هم در ضبط متن حدیقه آمده است-،ریختی دیگرست از «گریستن»که باز هم در نظم و نثر پیشینیان دیده میشود.
و منقولست که از حضرت أمام جعفر صادق-صلوات اللّه علیه- (1)پرسیدند از عشق، حضرت فرمودند که:دلهائی که از ذکر إلهی خالیست (2)حق-سبحانه و تعالی-مبتلا میکند آنها را به عشق (3)،و قطعنظر از عقوبات إلهی همین بلا بس است در قبح«نظر»،که غالبا مبتلا (4)میشود به عشق (5)،و عاشق به منزلۀ کافر است زیرا که مطلوبش معشوق است و بس. (6)نه خدا را میشناسد (7)و نه رسول و نه (8)أئمّۀ هدی را-صلوات اللّه علیهم- (9).أمّا عشق خدا و رسول و أئمّۀ 10کمال است و آنچه مشهور است در میان عوام
1) (1)) صلوات اللّه علیه/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:ع.
2) (2)) خالیست/در«ر»چنین است.«م»و«ن»:خالی است.
3) (3)) «...عن محمّد بن سنان،عن مفضّل بن عمر،قال:سألت أبا عبد اللّه[علیه السّلام]عن العشق. قال:قلوب خلت من ذکر اللّه،فأذاقها اللّه حبّ غیره.»(أمالیی صدوق،ط.کمرهای،ص 668، مجلس 95،ش 3؛و:علل الشّرایع،ط.المکتبة الحیدریّة،140/1،با تفاوت جزئی در ضبط نص). مولانا علاّمه محمّد باقر مجلسی که این حدیث را از أمالی و علل الشّرایع صدوق-رضوان اللّه علیهما-در بحار الأنوار(158/70)نقل فرموده است،ترجمهاش را در عین الحیات (ط.رفیعی،ص 890)آورد،و تصریح فرموده که«سند»آن«معتبر»است.
4) (4)) مبتلا/«ر»-از بن-این جمله را ندارد.«ن»این لفظ را فاقد است.ضبط ما بنابر«م» است. بعید نیست«منتهی»بوده باشد که به«مبتلا»تصحیف شده.
5) (5)) و قطع نظر...میشود به عشق/کلّ این بهره در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»هست.
6) (6)) و بس/در«ن»نیامده.ولی در«م»و«ر»آمده است.
7) (7)) میشناسد/در«ر»مکرّر کتابت شده است.
8) (8)) نه/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده است.
9) (9)) در عین الحیات(ط.رفیعی،ص 890)میخوانیم: «...عشق مجاز...به حقیقت کفر است...زیرا که بتپرست میشود،و در جمیع أحوال،آن معشوق در نظرش میباشد،و از خدا دور میشود،و هر فسقی یا کفری که معشوقش او را به-
-گاهی (1)از رسول خدا نقل میکنند و گاهی از مشایخ صوفیّه-که:المجاز قنطرة الحقیقة (2)، کذب و افتراست علی الظّاهر،چون در کتب حدیث و کتب مشایخ صوفیّه ندیدهام (3)،و بر تقدیر صحّت ممکن است که مراد ازان محبّت جمعی باشد که از جهت خدا باشد مثل محبّت حضرات (4)رسول خدا(ص) (5)و أئمّۀ هدی(ع) (6)و شیخ (7)و مؤمنان که هرگاه محبّت ایشان (8)للّه باشد به محبّت إلهی میرساند.
و میباید که نظر نکند به سوی دنیا و أهل دنیا (9)از روی خواهش،بلکه مبتدی (10)
1) (1)) گاهی/«ر»:که گاهی.ضبط نص،مطابق«م»و«ن»است.
2) (2)) یعنی:مجاز پل حقیقت است(به عبارت دیگر:مجاز معبری است که از آن به حقیقت میرسند). سیّدنا العلاّمة آیة اللّه روضاتی-دام علاه-در هامش دستنوشت خویش(«ر»)مرقوم فرمودهاند: «ابن یمین(متوفّی 745)گفته است: میپزم سودای خامَش تا بسوزم اندر آن عاقبت سوی حقیقت هر مجازی میکَشد م ع ر».
3) (3)) ندیدهام/«ن»:+بحکمه.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
4) (4)) حضرات/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:حضرت.
5) (5)) (ص)/تنها در«ن»آمده و در«م»و«ر»نیست.
6) (6)) (ع)/در«م»و«ر»نیست.تنها در«ن»آمده و طوری نوشته شده که«ص»هم میتوان خواند.
7) (7)) و شیخ/تنها در«م»آمده است.«ر»از بن ندارد.«ن»:و معلّم و پدر و مادر و خویشان.
8) (8)) هرگاه محبّت ایشان/در«م»و«ر»نیست.تنها در«ن»آمده است.
9) (9)) و أهل دنیا/در«ر»نیست.بنابر«م»ضبط شد.در«ن»هم از بن این عبارت نیامده.
10) (10)) میباید که نظر...بلکه مبتدی/در«ن»از قلم افتاده است.
میباید که نظر به مالداران نکند مبادا فریفتۀ دنیا شود،کما قال اللّه (1)تعالی: وَ لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ (2)(إلخ) (3)،یعنی:یا محمّد(ص) (4)نظر مکن به جمعی که ایشان را دنیا دادهایم از جهت امتحان و بدان که آنچه حق-سبحانه و تعالی-از جهت تو (5)مقرّر ساخته است -در آخرت یا از کمالات (6)-،بهتر است و بقای آن (7)بیشتر است.خطاب به حضرتست و مراد أمّتست (8).
بلکه میباید که از روی عبرت به ایشان نظر کند یا تفکّر کند که بیچارهای (9)چند فریفتۀ این غدّارۀ مکّاره (10)شدهاند مانند بیچارگانی 11که عاشق میشوند 12پیش 13
1) (1)) اللّه/در«م»نیامده است ولی در«ر»و«ن»هست.
2) (2)) قرآن کریم،س 20 ی 131.
3) (3)) إلخ/در«ر»نیامده است.در«م»و«ن»هست.
4) (4)) (ص)/در«م»و«ن»نیامده است.در«ر»به نحوی ریز و رمزگونه کتابت شده.
5) (5)) تو/در«ر»نیامده است.در«م»و«ن»هست.
6) (6)) چنانکه دیده میشود مجلسی أوّل-أعلی اللّه مقامه-از برای عبارت«رزق ربّک»در آیۀ موردنظرش(س 20 ی 131)دو تفسیر بیان فرموده:یکی روزی أخروی و دیگری کمالات و رزق معنوی. مجلسی ثانی-رفع اللّه درجته-برای همین عبارت سه تفسیر بیان فرموده:«روزی پروردگار تو که روزبهروز به تو میرساند،یا:روزی غیرمتناهی که در آخرت برای تو مقرّر ساخته،یا: روزیهای معنوی از معارف و کمالات»(عین الحیات،ط.رفیعی،ص 891). دو فقرۀ أخیر،همانهاست که والد ماجدش نیز یاد کرده بود-رضی اللّه عنهما و جزاهما عن الإسلام و المسلمین خیر الجزاء-
7) (7)) آن/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:او.
8) (8)) أمّتست/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:أمّت.
9) (9)) بیچارهای/ضبط نص،موافق«ر»و«ن»است.«م»:بیچاره.
10) (10)) غدّارۀ مکّاره/ضبط نص،موافق«ر»است.«م»:غداره.«ن»:مکّاره.
فواحش (1)بدهیئت و در نظر شهوت آن بیعقل مانند حور و غلمانست و هرچه دارد به اندک (2)روزی صرف او میکند و چون چند مرتبه جماع کرد و آن شهوت (3)کم شد (4)پشیمان میشود،وقتی که مال و عرض رفته و (5)پشیمانی فائده (6)ندارد؛و همۀ مراتب دنیا چنین است.
مجملا تکالیف (7)چشم از منهیّات بسیار است و همچنین از مأمورات؛و از جهت تفصیل تکالیف جوارح،کتابها کافی نیست.
دیگر از صفات متّقیان آنست که گوشهای خود را پیوسته داشتهاند بر شنیدن علمی (8)که نافع باشد از جهت (9)ایشان،و بازداشتهاند (10)از شنیدن محرّمات و مکروهات و مباحات،مانند شنیدن غیبت و بهتان و ساز و دف و نی
1) (1)) فواحش/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:فاحشۀ.
2) (2)) به اندک/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:چند.
3) (3)) آن شهوت/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:شهوت او.
4) (4)) کم شد/«م»:+چه(یا:بچه/بروشنی خوانده نمیشود).این افزونه در«ن»و«ر»نیست.
5) (5)) و/در«ن»«و»را تراشیدهاند.
6) (6)) فائده/ضبط نص،موافق«ر»است.«م»و«ن»:فایده.
7) (7)) تکالیف/در«م»مخدوش است و بروشنی خوانده نمیشود.ضبط نص،موافق«ن»و«ر» است.
8) (8)) علمی/چنین است در«ر».«م»:علومی.«ن»از بن عبارت را ندارد.
9) (9)) جهت/چنین است در«م».«ر»:برای.«ن»از بن عبارت را ندارد.
10) (10)) بر شنیدن...بازداشتهاند/این بهره بکلّی در«ن»نیست.
و قصّه و حکایات بیفایده،بلکه از علمهای (1)باطل و از (2)زیادتی در (3)علومی که قدری ازان در کار است (4)چنانکه منقولست که حضرت سیّد المرسلین-صلّی اللّه علیه و آله- (5)داخل مسجد (6)شدند،دیدند که جمعی بر دور شخصی برآمدهاند،حضرت فرمودند که:چه (7)خبر است؟عرض نمودند که:علاّمۀ دانشمندی آمده است و مردمان ازو سؤالها میکنند.فرمودند که:چه چیز میداند؟گفتند (8)که:نسبهای قبایل عرب را از همه کس بهتر میداند و علم دارد به وقایعی که بر سر ایشان آمده است در أیّام جاهلیّت، مجملا تاریخ را خوب میداند،و أشعار (9)بسیار به خاطر دارد و میداند که هر شعری از کیست و عربیّت و لغت و (10)معانی بیان را (11)بهتر از همه کس میداند.پس حضرت فرمودند که:این علمیست که ضرر ندارد (12)ندانستن آن به کسی که آن را نداند (13)و نفعی
1) (1)) علمهای/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:عملهای.
2) (2)) و از/در«م»اشتباها مکرّر نوشته شده است.
3) (3)) در/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:از.
4) (4)) ..در کار است/«در کار بودن»یعنی«مورد نیاز بودن[،و مفید فایده بودن،و به کار آمدن]»؛چنانکه در دارابنامهی بیغمی آمده است:«در حق او تربیت بسیار باید کردن که در سپاه ما چون او مبارزی در کار است».(نگر:فرهنگ بزرگ سخن،ص 5657).
5) (5)) صلّی اللّه علیه و آله/در«م»و«ر»چنین است.«ن»:ص.
6) (6)) مسجد/چنین است در«ن»و«م».«ر»:مسجدی.
7) (7)) چه/چنین است در«م»و«ن».در«ر»از قلم افتاده است.
8) (8)) گفتند/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:عرض نمودند.
9) (9)) أشعار/در«ن»از قلم افتاده است.ولی در«م»و«ر»آمده.
10) (10)) و/چنین است در«م»و«ن».در«ر»قلم زده شده است.
11) (11)) را/در«ن»نیامده.ولی در«م»و«ر»آمده.
12) (12)) ضرر ندارد/چنین است در«م»و«ن».در«ر»نیامده است.
13) (13)) نداند/«ر»:+ضرر نمیدهد.«م»و«ن»این افزونه را ندارند.
نمیدهد به کسی که آن را میداند.پس حضرت فرمودند که:نیست علم مگر آیۀ (1)واضح الدّلاله (2)یا فریضۀ درست یا سنّتی واقع و هرچه غیر اینها است زیادتی است (3).
و أمّا آنکه فرمودند که علم لغت و عربیّت فایده (4)ندارد،در زمان حضرت چنین بود نظر (5)به عرب،و الیوم نیز زیادتی آن لغو (6)و بیفایده است و أکثر علمآء (7)این فن أوقات عمر خود را صرف آن میکنند.
و أمّا انحصار علم در آنچه فرمودند (8):زیرا که هرچه ضرور است از حکمت علمی و عملی در قرآن مجید هست (9)،و در سنّت مقدّسه (10)سیّد المرسلین و أئمّۀ معصومین -صلوات اللّه علیهم-بیان فرمودهاند،از واجبات و مندوبات،فعلا و ترکا.
و تا (11)چند گاه بیش ازین بالکلّیّه قرآن مجید و أحادیث (12)متروک شده بود و أکثر مشغول چیزی چند (13)بودند که ترکش واجب بود یا سنّت،و الحمد للّه که اندکی بهتر از
1) (1)) آیۀ/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:ایة.
2) (2)) واضح الدّلاله/چنین است در«م»و«ن».«ر»:واضح الدلالة.
3) (3)) زیادتی است/ضبط«م»و«ن»چنین است.«ر»:زیاد نیست.«ن»:+و.این افزونه در «م»و«ر»نیست.
4) (4)) فایده/«ر»:فایدۀ.ضبط نص موافق است با«ن»و«م».
5) (5)) نظر/در«ر»مکرّر نوشته شده است.
6) (6)) لغو/در«ن»از قلم افتاده است.ولی در«م»و«ر»آمده.
7) (7)) علمآء/این ضبط،موافق«ن»و نیز«م»است.«ر»:علمای.
8) (8)) فرمودند/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:فرمودهاند.
9) (9)) هست/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:است.
10) (10)) مقدّسه/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:مقدّسۀ[کذا]حضرت.
11) (11)) و تا/چنین است در«م».«ر»:تا.«ن»ندارد.
12) (12)) و أحادیث/در«م»مخدوش است و بروشنی خوانده نمیشود.
13) (13)) چند/در«ن»از قلم افتاده است.ولی در«م»و«ر»هست.
سابق شده است،ولیکن چنانکه باید نشده است،إن شآء اللّه خوب شود بر وجه أکمل و أتم.
(1) یعنی نفوس متّقیان در بلا مانند نفوس دیگرانست در نعما،یا هر دو نزد ایشان یکسانست،چون راضی شدهاند به قضای إلهی،در هر دو (2)حال شکر به جا (3)میآورند،یا آنکه از بلا محظوظتراند چنانکه دیگران از رخا محظوظند و مجرّبست که آدمی در بلا بازگشت او به خدا بیشتر است از نعما (4)، و ایشان میخواهند که همیشه رو (5)به جناب (6)أقدس او داشته باشند،طوعا أو کرها،با (7)آنکه عاشق آرزوی او (8)اینست که از دست معشوق کشته شود.
و در أمالی مذکور است که:رضی منهم عن اللّه بالقضآء یعنی ازین جهت بلا را دوستتر (9)میدارند تا فایز شوند به مرتبۀ رضا به قضاء اللّه تعالی یا چون به این سعادت فایز شدهاند که راضیاند به قضآء (10)إلهی بلا را دوست یا دوستر (11)میدارند و این رتبۀ أولیآء اللّه است چنانکه أخبار بسیار برین مضمون وارد است.
1) (1)) الرّخآء/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»:الرّخآء.در«ر»حرکتگذاری نشده.
2) (2)) دو/در«م»و«ن»آمده است.در«ر»نیست.
3) (3)) جا/«ر»:جای.ضبط نص،مطابق«م»و«ن»است.
4) (4)) نعما/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:نعماء.
5) (5)) رو/«ن»:روی.ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».
6) (6)) جناب/در«م»چنین است.«ر»:جانب.«ن»ندارد.
7) (7)) با/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:یا.
8) (8)) او/در«ن»از قلم افتاده.ولی در«م»و«ر»هست.
9) (9)) دوستتر/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:دوستر.
10) (10)) قضآء/ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».«ر»:قضای.
11) (11)) دوستر/ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.«ر»:دوستتر.
و شکّی نیست در آنکه حق-سبحانه و تعالی-مانند طبیب که هرچه نافع (1)و أنفع است به بیمار میدهد او نیز هرچه بر وفق حکمتست و فایدۀ بنده در آنست بر سر بنده میآورد.پس بندۀ کامل کسی است که به همه حالی (2)از خداوند خود راضی و خشنود (3)باشد؛و جمعی که به این رتبه نرسیدهاند ایشان بر بلا صابراند،أمّا متّقیان شاکراند و بلا را نعمت عظیم میدانند و هرچند بلا سختر (4)و عظیمتر است خشنودی (5)و شکر (6)ایشان بیشتر است.
الثّواب و خوفا من العقاب:
(7) اگرنه آن بود که هریک از ایشان را حق-سبحانه و تعالی- (8)مدّتی از عمر مقرّر فرموده است که زیاد و کم (9)نمیشود،قرار نمیگرفت روحهای ایشان در بدنهای ایشان (10)یک چشمزدن،از شوق ثواب إلهی و خوف عقاب حق-سبحانه و تعالی-.
1) (1)) نافع/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:ناقع.
2) (2)) به همه حالی/در«م»چنین است.«ن»:بهمه حال.«ر»:همه حالی.
3) (3)) خشنود/در«م»چنین است.«ن»و«ر»:خوشنود.
4) (4)) سختر/چنین است در«م»و«ن».«ر»:سختتر. «ن»:+است.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
5) (5)) خشنودی/چنین است در«م».«ن»و«ر»:خوشنودی.
6) (6)) شکر/«ن»:شاکری.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
7) (7)) لم تستقرّ/چنین است در«م»و نیز«ن».«ر»:لم یستقر.
8) (8)) سبحانه و تعالی/«ن»:تع.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
9) (9)) زیاد و کم/چنین است در«م»و«ن».«ر»:زیاد کم.
10) (10)) در بدنهای ایشان/در«ن»از قلم افتاده.ولی در«م»و«ر»آمده است.
و متّقیان بر چند قسماند:جمعی از ایشان از (1)أصحاب الیمیناند و ایشان از جهنّم خوف دارند و اشتیاق بهشت دارند و جمعی از ایشان مقرّبان بارگاه أحدیّتاند و ثواب ایشان آنست که همیشه در مقام (2)قرب (3)«لی مع اللّه» (4)و محرم خلوتخانۀ (5)«فی مقعد صدق عند ملیک (6)مقتدر» (7)اند،و عقاب ایشان آنست (8)که به محنت (9)هجران مبتلا گردند و خوف (10)جهنّم نیست ایشان را،کما قال اللّه (11)تعالی:«ألآ (12)إنّ أولیآء اللّه لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» (13)بتحقیق و بدرستی و راستی که دوستان حق-سبحانه و تعالی-
1) (1)) از/در«ن»نیامده.ولی در«م»و«ر»آمده است.
2) (2)) مقام/در«ن»نیامده.ولی در«م»و«ر»آمده است.
3) (3)) قرب/در«م»نیامده ولی در«ر»و«ن»آمده است.
4) (4)) «إشاره است به حدیث معروف:لی مع اللّه وقت لا یسعنی فیه ملک مقرّب و لا نبیّ مرسل؛ که صوفیّه بدان استناد میکنند و مؤلّف اللّؤلؤ المرصوع دربارۀ آن گوید:«یذکره الصّوفیّة کثیرا و لم أر من نبّه علیه و معناه صحیح و فیه إیماء إلی مقام الاستغراق باللّقاء لیعبّر عنه بالمحو و الفناء». (أحادیث و قصص مثنوی،ص 152؛با اندکی تلخیص). دربارۀ حدیث یادشده همچنین نگر:کشف الخفاء،ط.خالدی،156/2. همچنین از برای کثرت تداول و صور مذکور آن نزد صوفیان،نگر:فرهنگ مأثورات متون عرفانی،ص 452،ش 540-543.
5) (5)) و محرم خلوتخانۀ/تنها در«ن»آمده است.در«م»و«ر»نیست.
6) (6)) ملیک/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»آمده است.
7) (7)) قرآن کریم،س 54،ی 55.
8) (8)) آنست/در«ن»از قلم افتاده.ولی در«م»و«ر»آمده است.
9) (9)) محنت/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:محبّت.
10) (10)) خوف/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده است.
11) (11)) اللّه/در«م»نیامده است ولی در«ن»و«ر»آمده.
12) (12)) ألا/در«ر»نیامده است ولی در«م»و«ن»آمده.
13) (13)) قرآن کریم،س 10،ی 62.
را بر ایشان خوفی نیست به هیچوجه (1)و ایشان اندوهناک نمیشوند.اگرچه خاطرجمع است که دوست دوست خود را عذاب نمیکند (2)،أمّا ایشان خوف دارند چون جزم به ولایت (3)خود ندارند،با آنکه تکالیف مقرّبان نه مثل دیگرانست (4).
(5) بزرگست آفریدگار عالم در نفوس و عقول و قلوب ایشان-یعنی به چشم عقل (6)بزرگی إلهی را دیدهاند زیرا که میدانند که اوست واجب الوجود بالذّات متّصف به جمیع صفات (7)کمال-،پس ازین جهت (8)حقیر است غیرخدا در نظرهای ایشان-چون غیر او (9)همگی به نقص إمکان و حدوث مبتلا اند؛لهذا به لفظ«خالق»آورد،چون همه را او آفریده است و قادر است بر إفنا و إعدام ایشان و غیر او (10)هرچند بزرگ باشند کجا قدرت بر خلق پشهای (11)دارند؟!بلکه جمیع عقلا إدارک نکردهاند صنایع إلهی که در پشهکار (12)فرموده است (13)و حکمتهای خلقت
1) (1)) به هیچوجه/چنین است در«ن».«ر»:هیچوجه.ضبط«م»بروشنی خوانده نمیشود و پیدا نیست«به»را دارد یا نه.
2) (2)) نمیکند/ضبط نص،موافق«ر»است.«م»:نمیکنند.«ن»از بن عبارت را ندارد.
3) (3)) «ولایت»-در اینجا-یعنی دوست بودن و ولی بودن.
4) (4)) اگرچه خاطرجمع است...دیگرانست/در«ن»از قلم افتاده است.
5) (5)) أعینهم/«ر»:+یعنی.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
6) (6)) عقل/«ن»:+و قلوب.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
7) (7)) صفات/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:الصفات.
8) (8)) ازین جهت/«ر»و«ن»:از اینجمله.ضبط نص،بنابر«م»است.
9) (9)) او/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:ایشان.
10) (10)) او/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:ایشان.
11) (11)) پشهای/«ر»و«ن»:پشه.ضبط نص،بنابر«م»است.
12) (12)) کار/در«ن»آمده است.در«م»و«ر»نیامده است.
13) (13)) نظیر اینگونه تأمّلات در آفرینش پشه و تشبیه آن به فیل در معراج السّعاده ی ملاّ-
آن (1)را از آن جمله آن (2)را به شکل فیل آفریده (3)است،و (4)آن را دو پر داده است که فیل را نداده است و خرطوم او (5)را باقوّت کرده که نفوذ میکند در بدن فیل و فیل را میکشد زهر او و سر خرطوم او را زهرآلود (6)کرده است که أوّلا (7)زهر میریزد بر پوست و آن عضو رخو و سست (8)میشود،و بینائی[ای]او را (9)داده است که در شبهای تار منافذ أبدان را میبیند،اگرچه در زیر لحاف (10)باشد،و چون بدن رخو میشود خرطوم خود را فرو میکند در سوراخ پوست و مانند حجّام میمکد خون را و با نهایت شوق و میلی که او را هست در خوردن خون نهایت احتیاط دارد (11)چون میداند که هر حیوانی 12از
1) (1)) آن/«ر»و«ن»:او.ضبط نص موافق«م»است.
2) (2)) را از آن جمله آن/در«ر»نیامده است ولی در«م»و«ن»هست.
3) (3)) آفریده/ضبط نص،بنابر«م»و«ن»است.«ر»:اورده.
4) (4)) و/در«ر»و«ن»نیامده است.ولی در«م»هست.
5) (5)) او/«ن»:آن.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
6) (6)) زهرآلود/چنین است در«م»و«ن».«ر»:زهرآلوده.
7) (7)) أوّلا/«ن»:اولا.ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».
8) (8)) و سست/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»نیامده است.
9) (9)) او را/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»نیامده است.
10) (10)) لحاف/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:طاق.
11) (11)) دارد/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
خوردن و گزیدن او متأثّر میشود.اگر آدمی إرادۀ کشتن او میکند پیش از آنکه دست به او رسد (1)،هرچند به تعجیل زند،میگریزد که کشته نشود،و فیل چون از هیچ جانوری خوف ندارد مگر از پشه که در سوراخ گوش او میرود،او (2)را گوشی (3)متحرّک داده است مانند بادزن که دفع پشه از خود بکند و حیوانات دیگر را دم دراز (4)داده است که پشه و مگس را از خود دفع کنند،فسبحان الّذی لیس کمثله شیء.
کمن قد راها فهم فیها معذّبون:
(5) یعنی در إیمان به بهشت و دوزخ چنانند که گویا بهشت را (6)دیدهاند (7)و در بهشتاند و نعمتهای بهشت (8)را به کار میبرند (9)-یا (10)بر تختهای بهشت تکیه زدهاند-و گویا دوزخ را دیدهاند و در دوزخ ایشان را عذاب میکنند،یا در خوف و رجا درین مرتبهاند،یا در إیمان به هر دو چنانند که گویا هر دو را دیدهاند و در امید بهشت از رحمت إلهی چنانند که گویا الحال داخل بهشت شدهاند و در خوف جهنّم
1) (1)) رسد/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:برسد.
2) (2)) او/«ن»:آن.ضبط نص،موافق با«م»و«ر»است.
3) (3)) گوشی/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:گوش.
4) (4)) دراز/در«ن»و«م»آمده است.ولی در«ر»نیامده.
5) (5)) است/در«م»هست ولی در«ر»و«ن»نیامده.
6) (6)) را/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»نیامده.
7) (7)) دیدهاند/در«م»بروشنی خوانده نمیشود.
8) (8)) بهشت/در«م»و«ر»هست ولی در«ن»از قلم افتاده.
9) (9)) به کار میبرند/ضبط نص موافق«م»و«ن»است.«ر»:در کار میبرند.
10) (10)) یا/«ن»:تا.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
به سبب أعمال قبیحه چنانند که گویا ایشان را عذاب (1)میکنند در دوزخ.با آنکه به مرتبۀ علم الیقین،بلکه عین الیقین،بلکه حقّ الیقین رسیدهاند،خوف از ایشان زایل نشده (2):
نزدیکان را بیش بود حیرانی کایشان (3)دانند سیاستِ سلطانی (4)
و این معنی أظهر است که إشاره به هر دو (5)باشد و إشاره باشد (6)به آنکه هرچند (7)قرب بیشتر است خوف و رجا بیشتر است.
دلهای ایشان همیشه اندوهناکست از خوف عذاب إلهی (8)یا خوف تقصیر در عبادت و طاعت هرچند بسیار کنند یا خایفند (9)که مبادا مقبول درگاه (10)إلهی نباشد کما قال (11)اللّه (12)تعالی: «وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ (13)مٰا آتَوْا (14)وَ 15قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ» 16یعنی
1) (1)) عذاب/در«ن»از قلم افتاده است.ولی در«م»و«ر»هست.
2) (2)) نشده/«ن»:+بیت.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
3) (3)) کایشان/«ن»:که ایشان.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
4) (4)) این بیت که در بعض دیگر متون کهن فارسی نیز آمده،به گزارش صاحب أسرار التّوحید بر زبان شیخ أبو سعید أبو الخیر رفته است؛و شاید از همو باشد.نگر:أسرار التّوحید،تصحیح شفیعی کدکنی،ص 298 و 796.
5) (5)) هر دو/«ن»:+بوده.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
6) (6)) و إشاره باشد/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»هست.
7) (7)) هرچند/«ر»:+به.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
8) (8)) إلهی/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
9) (9)) خایفند/ضبط نص موافق«م»و«ر»است.«ن»:خائفند.
10) (10)) درگاه/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
11) (11)) کما قال/در«ر»مکرّر نوشته شده است.
12) (12)) اللّه/در«ن»و«ر»آمده ولی در«م»نیامده است.
13) (13)) یؤتون/«ن»:یؤمنون.ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».
14) (14)) اتوا/«ن»:اتوا.«ر»:اتو.ضبط نص،موافق است با«م».
رستگاراند (1)جمعی (2)که عبادات و طاعات میکنند و دلهای ایشان خایف است از عدم قبول از جهت عدم شرایط مثلا در نماز چهارهزار حدّ است و چهارهزار باب دارد از أبواب فیض و رحمت که میباید آن درها (3)را بر خود بگشایند و حدودش را بدانند. (4)
یک حدّش إخلاص است؛یکی حضور قلب است،و هر دو مانند إکسیر أحمر (5)نافع و نایاب است (6)و علی هذا القیاس سایر حدودش و سایر عبادات.
یعنی:بدیهای ایشان مأمون است یعنی خاطرجمع است که بد
1) (1)) رستگاراند/ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.«ر»:رستکارانند.
2) (2)) جمعی/«ن»:جماعتی.ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».
3) (3)) درها/چنین است در«ن».«م»:در.«ر»از بن ندارد.
4) (4)) «قال الرّضا-علیه السّلام-:الصّلاة لها أربعة الاف باب»(کتاب من لا یحضره الفقیه[متن و ترجمه]،نشر صدوق،285/1،ش 598). «قال الصّادق-علیه السّلام-:الصّلاة لها أربعة الاف حدّ»(کتاب من لا یحضره الفقیه[متن و ترجمه]،نشر صدوق،285/1،ش 599). نیز نگر:مناقب آل أبی طالب-علیهم السّلام-،ابن شهر آشوب السّرویّ المازندرانیّ،تحقیق: یوسف البقاعی،بیروت:دار الأضواء،271/4. از برای تفسیر محتمل«باب»و«حد»در این مقام،نگر:أسرار الصّلاة،الحاج میرزا جواد الملکیّ التّبریزی،تحقیق محسن بیدارفر،ص 155.
5) (5)) «إکسیر أحمر»تعبیری است نظیر«کبریت أحمر». دربارۀ«کبریت أحمر»-که نماد بیان هر چیز بغایت نادر و کمیاب است-،نگر:اندوختۀ خداوند،ص 199.
6) (6)) نایاب است/«ن»:نایابند.ضبط نصّ ما،موافق«م»و«ر»است.
نمیکنند هرچند بد نماید و واجب است که مهما أمکن حمل بر بد نکنند یا (1)مردمان از شرّ ایشان ایمناند چون ایشان بد نمیکنند چه جای آنکه به دیگری ضرر رسانند.
(4) و حاجتهای ایشان سبکست؛چون ترک دنیا کردهاند و به قلیلی از خوردن و پوشیدن راضی شدهاند،حاجتی ندارند.
و نفوس ایشان با عفّت است؛در بطن و فرج متوجّه شبهات نمیشوند،چه جای محرّمات،بلکه مباحات را به قدر ضروری بر خود حلال میدانند، چون دنیا مردار است و آن در حالت اضطرار حلال است و به قدر ضرورت (5)میخورند و میپوشند.
و در أمالی این (6)نیز هست:و مؤونتهم (7)من الدّنیا عظیمة یعنی هرچند حاجات (8)ایشان سبکست (9)و به سبب (10)عفّت از دنیا بهرهای 11ندارند أمّا آنچه از دنیا از جهت
1) (1)) یا/«ن»:با.ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».
2) (2)) مجاهده/چنین است در«م»و«ر».«ن»:مجاهد. «ر»:+نفس.این افزونه در«م»و«ن»نیامده است.
3) (3)) شده/در«ر»و«م»هست ولی در«ن»نیامده.
4) (4)) حاجاتهم/«ن»:حاجتهم.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
5) (5)) قدر ضرورت/«ر»:قدرت.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
6) (6)) این/در«ن»نیامده.ولی در«م»و«ر»هست.
7) (7)) مؤونتهم/«م»:مؤنتهم؛«ر»:مؤنهم؛«ن»:مؤنتهم.
8) (8)) حاجات/«ن»:حاجت.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
9) (9)) سبکست/«ر»:سیکست.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
10) (10)) به سبب/در«م»مخدوش است و بروشنی خوانده نمیشود.
آخرت برمیدارند بهرهای (1)عظیم و بزرگ است چون همیشه سرمایۀ عمر را صرف طاعت و عبادت میکنند و لمحهای (2)آن را ضایع نمیکنند و اگر قلیلی صرف خیرات کنند،آن کثیر (3)است نزد حق (4)تعالی.
(5) صبر نمودند و شکیبائی پیش گرفتند (6)در چند روزی کوتاه که آن أیّام عمر است که در عقب آن است راحت دراز أبدی و صبر بر بلاها کردند (7)و بر مشقّت طاعت و عبادت و ترک معصیت (8).و شکّی نیست که أیّام دنیا هرچند بسیار باشد نزد أیّام آخرت کوتاهست زیرا که (9)یک روزش پنجاه هزار سال است و (10)روزهای بهشت روزی هزار سالست و مدّتش (11)أبد الاباد است که هرگز منقضی نشود (12).
تجارتی سودمند میسّر نمود از جهت ایشان پروردگار
1) (1)) بهرهای/«م»و«ن»:بهره.ضبط نص،موافق است با«ر».
2) (2)) لمحهای/«ر»و«م»:لمحه.ضبط نص موافق است با«ن».
3) (3)) کثیر/ضبط نص،موافق«ر»و«م»است.«ن»:کبیر.
4) (4)) حق/ضبط نص،موافق«ر»و«ن»است.«م»:خدای.
5) (5)) قصیرة/در هامش«م»آمده است:«قصارا ل»
6) (6)) پیش گرفتند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:نمودند بر بلاها و بمشقّت طاعت و عبادت و ترک معصیت.
7) (7)) کردند/ضبط نص،موافق«م»است.«ر»:کردهاند.«ن»عبارت را فاقد است.
8) (8)) و صبر بر بلاها...ترک معصیت/در«ن»نیامده است.
9) (9)) زیرا که/در«م»و«ن»نیست ولی در«ر»آمده است.
10) (10)) و/«ر»:+در.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
11) (11)) مدّتش/در«ر»و«م»نیامده ولی در«ن»آمده است.
12) (12)) نشود/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:نمیشود.
ایشان یا (1)پروردگار (2)کریم.و آن تجارت آنست که حق-سبحانه و تعالی-فرموده است که: «إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» (3):بدرستی که حق -سبحانه و تعالی-از مؤمنان خرید جانهای ایشان و مالهای ایشان را به (4)آنکه در عوض بهشت به ایشان دهد.دیگر فرمود که:کیست که (5)قرض دهد به خداوند عالمیان قرضی (6)نیکو تا مضاعف گرداند آن را به أضعاف بسیار (7).و أمثال این آیات و أخبار بسیار وارد شده است که أعمال صالح (8)را تجارت نامیده (9)از روی ملاطفت و إحسان با بندگان.
(10)(11) إراده کرد ایشان را دنیا و ایشان طلب دنیا نکردند چنانکه مشاهد (12)است که جمعی که زهد حقیقی واقعی دارند مردمان از جهت ایشان آلاف و ألوف میبرند و ایشان قبول نمیکنند و دنیا ایشان
1) (1)) پروردگار ایشان یا/در«ر»نیامده است ولی در«م»و«ن»هست.
2) (2)) پروردگار/«ن»و«ر»چنین است.«م»:پروردگاری.
3) (3)) قرآن کریم،س 9،ی 111.
4) (4)) به/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:با.
5) (5)) که/در«ر»نیامده ولی در«م»و«ن»هست.
6) (6)) قرضی/«م»و«ن»چنین است.«ر»:قرض.
7) (7)) «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً کَثِیرَةً...» (قرآن کریم:س 2، ی 245). نیز نگر:س 57 ی 11.
8) (8)) صالح/چنین است در«م»و«ن».«ر»:صالحه.
9) (9)) نامیده/چنین است در«م»و«ن».«ر»:نامیدهاند.
10) (10)) أرادتهم/ضبط نص،موافق است با«م».«ن»:ارادتهم.در«ر»حرکتگذاری نشده است.
11) (11)) ففدوا/«ر»:فقدوا.ضبط نص،موافق است با«م»و«ن».
12) (12)) مشاهد/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:مشاهده.
را أسیر محبّت (1)خود کرد و ایشان فدا دادند (2)و خود را خریدند.و«فدا» (3)ریاضات (4)و مجاهداتیست که (5)به جا آوردند تا (6)محبّت دنیا که در قلوب ایشان جا کرده بود و ایشان را أسیر خود ساخته (7)بود،از دست او خلاص شدند به فضل إلهی.
و در أمالی این عبارت نیز هست که:دنیا طلب کرد ایشان را مانند سواری که (8)از عقب او (9)سوار دیگر بتازد که خود را به او رساند (10)او (11)مردانه تاخت که آن (12)دشمن به او نرسید (13).
1) (1)) محبّت/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:محنت.
2) (2)) ایشان فدا دادند/«م»چنین است.«ن»:ایشانرا فدا داند.«ر»عبارت را ندارد.
3) (3)) فدا/«م»چنین است.«ن»:فداء.«ر»عبارت را ندارد.
4) (4)) کرد و ایشان فدا دادند...ریاضات/در«ر»از قلم افتاده است.بنابر«م»ضبط شد. تفاوتهای«ن»نیز پیشتر بیامد.
5) (5)) مجاهداتیست که/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:مجاهد اینست.
6) (6)) تا/چنین است در«م»و«ن».«ر»:با.
7) (7)) ساخته/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:کرده.
8) (8)) خلاص شدند...سواری که/بنابر«م»و«ن»ضبط شد.در«ر»از قلم افتاده است.
9) (9)) او/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:آن.
10) (10)) رساند/ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.«ر»:برساند.
11) (11)) او/«م»و«ن»چنین است.«ر»:و.
12) (12)) آن/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:او.
13) (13)) نرسید/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:نرسد.
14) (14)) فصافّون/«م»:فصاقون.ضبط نص موافق است با«ن»و«ر».
15) (15)) یرتّلونه/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:یرتلون.
ایشان در شب آنست که بر پا (1)ایستادهاند و نماز شب میکنند و در نمازهای شب أجزآء (2)قرآن را میخوانند بعد از حمد و بتأنّی (3)و تفکّر میخوانند (4)و خود را به اندوه و حزن میدارند و استخراج میکنند از قرآن دوای (5)دردهای (6)خود را.پس اگر درد (7)ایشان خوف عظیم باشد،به آیات رجا دوا میکنند،و اگر رجا (8)غالب باشد،آیات وعید را ملاحظه مینمایند،چنانکه حق (9)-سبحانه و تعالی- (10)فرموده است که قرآن شفای دردهای سینهها (11)و دلها است (12)و اگر شبههای (13)غالب باشد به (14)براهین ساطعۀ قرآنی رفع (15)شبهات میکنند.پس چون میرسند به آیهای (16)که در آن باشد أسباب
1) (1)) پا/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:پای.
2) (2)) أجزآء/ضبط نص،موافق«ن»و نیز«م»است.«ر»:اجزای.
3) (3)) بتأنّی و/در«م»چنین است.«ر»:ثنا و با.«ن»:ثنای و.
4) (4)) میخوانند/«م»و«ر»چنین است.«ن»:میکنند.
5) (5)) دوای/«ن»:دواهای؛«م»:دواء.ضبط نص،بنابر«ر»است.
6) (6)) دردهای/ضبط نص،موافق با«م»و«ر»است.«ن»:دردهاء.
7) (7)) درد/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:در دل.
8) (8)) رجا/در«ن»از قلم افتاده است.ولی در«م»و«ر»هست.
9) (9)) چنانکه حق/در«ر»چنین است.«ن»:چنانچه حق.«م»مخدوش است و مقروء نیست.
10) (10)) و تعالی/در«ر»و«ن»هست ولی در«م»نیامده است.
11) (11)) دردهای سینهها/ضبط نص،موافق با«م»و«ر»است.«ن»:دردها و سینهای.
12) (12)) در قرآن کریم(س 10،ی 57)میفرماید: «یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِی الصُّدُورِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» .
13) (13)) شبههای/«ن»و«ر»:شبهه.«م»:شبهۀ.
14) (14)) به/در«ن»نیست.ولی در«م»و«ر»هست.
15) (15)) رفع/در«ن»و«م»چنین است.«ر»:دفع.
16) (16)) آیهای/«م»:آیه.ضبط نص،موافق است با«ر»و«ن».
شوق از روی طمع در ألطاف إلهی مایل میشوند و نفوس ایشان مشرف میشود به آن آرزوی شوق و گمان ایشان آنست که آن نعمت در برابر ایشانست و چون به آیۀ خوف میرسند گوشهای (1)دلهای (2)خود را به آن آیه میاندازند و چشمهای خود را به آن طرف میکنند و بدنهای ایشان میلرزد و دلهای ایشان میطپد و گمان میکنند (3)که صدا و فریاد جهنّم در بیخ گوشهای (4)ایشان است (5)تا بر پاها (6)ایستادهاند قرآن با تدبّر (7)میخوانند پس کج شده (8)به رکوع میروند و به بزرگی یاد میکنند خداوند بزرگوار عظیم الشّان را (9)به بسیار گفتن«سبحان ربّی العظیم و بحمده»و بعد از آن به سجده میروند و بر زمین میگذارند پیشانیها و دستها و زانوها و سرانگشتان پاها را و آب دیدههای ایشان جاریست بر رویهای (10)ایشان و گریه و زاری میکنند که حق-سبحانه و تعالی-ایشان را از آتش جهنّم خلاص نماید.
و أمّا در روز،متّقیان عقلا (11)اند یا صاحبان حلم و بردباری و دانشمندانند 12
1) (1)) گوشهای/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:کوشها و.
2) (2)) دلهای/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:دل.
3) (3)) و بدنهای ایشان...گمان میکنند/در«ن»از قلم افتاده است.
4) (4)) گوشهای/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:گوش.
5) (5)) است/در«ر»نیست.بنابر«م»و«ن»ضبط شد.
6) (6)) پاها/ضبط نص،با«م»و«ر»موافق است. «ن»:پای.
7) (7)) تدبّر/ضبط نص،موافق است با«م»و«ن».«ر»:تدبیر.
8) (8)) شده/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
9) (9)) عظیم الشّان را/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:عظیم را ایشان.
10) (10)) رویهای/«ن»چنین است.«م»و«ر»:روهای.
11) (11)) عقلا/چنین است در«م»و«ن».«ر»:عقلاء.
و نیکوکاران و پرهیزکارانند (1).ترس إلهی ایشان را گداخته است مانند تیر اگر کسی (2)نظر کند به ایشان گمان میکند (3)که بیمارانند (4)و حال آنکه بیماری ندارند یا میگوید که دیوانهاند (5)و حال آنکه چیزی بزرگ (6)ایشان را دیوانه کرده است و آن محبّت إلهی است که به منزلۀ مجذوبان شدهاند و در مقام عشق متحیّر شدهاند.
و در أمالی این فقرات موجود است که هرگاه تفکّر میکنند در عظمت و بزرگی إلهی و تسلّط او بر عالمیان و سختگیری (7)او بر فاسقان و ظالمان و کافران با آنچه در پیش دارند از یاد مرگ و بلاهای روز قیامت (8)دلهای (9)ایشان ترسان و لرزان میشود (10)و عقلهای ایشان حیران (11)بلکه زایل میشود و چون شوق بر ایشان غالب میشود مبادرت مینمایند به أعمال صالح و راضی نمیشوند از أعمال خود به عمل قلیل،بلکه مردانه شب و روز در کاراند و لمحهای (12)فارغ نیستند و هرچند أعمال بسیار میکنند آن
1) (1)) و پرهیزکارانند/در«م»چنین است.«ر»:و پرهیزکاران.در«ن»نیامده است.
2) (2)) کسی/در«م»و«ن»آمده است ولی در«ر»از قلم افتاده.
3) (3)) میکند/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:میکنند.
4) (4)) بیمارانند/در«ن»و«ر»چنین است.«م»:بیماراند.
5) (5)) و حال آنکه...که دیوانهاند/در«ر»از قلم افتاده است.بنابر«م»و«ن»ضبط شد.
6) (6)) بزرگ/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:بزرکست.
7) (7)) سختگیری/ضبط نص،موافق است با«م»و«ن».«ر»:سخط گیری.
8) (8)) قیامت/«ر»:+و.این افزونه در«ن»و«م»نیست.
9) (9)) دلهای/«ر»:+و دلهای.پیداست سهوا تکرار شده است.
10) (10)) میشود/«ن»و«ر»چنین است.«م»از بن ندارد.
11) (11)) حیران/«م»:+میشود.این افزونه در«ر»و«ن»نیست.
12) (12)) لمحهای/«م»:لمحه.ضبط نص موافق است با«ن»و«ر».
را بسیار نمیدانند.
همیشه نفوس خود (1)را متّهم میدانند اگر (2)عملی کنند یا نفس ایشان إرادۀ عبادت کند ایمن نیستند از نفس،بلکه میگویند:البتّه (3)نفس إرادۀ ریا دارد یا مطلوبش آنست که مرا به عجب مبتلا کند و آن عمل را با شرایط به جا میآورند با احتیاط تمام.
(4) و از أعمال خود ترسانند و (5)أمّا أعمال بد را که کردهاند هرچند (6)توبه کرده باشند میگویند که شاید (7)شرایط توبه متحقّق نباشد و أمّا أعمال خیر که کردهاند خایفند (8)که مبادا شروطش متحقّق نباشد؛از آن جمله حق-سبحانه و تعالی- فرموده است که: «إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ» (9):بدرستی که حق-سبحانه و تقدّس-قبول نمیکند أعمال خوب را مگر از متّقیان؛و متّقیان جمعیاند که این صفات داشته باشند و ما این صفات را،بلکه یک صفت ازین صفات را (10)،نداریم.
(11) اگر کسی یکی 12از ایشان را به نیکی و پاکی یاد کند و گوید 13
1) (1)) خود/در«ن»از قلم افتاده.ولی در«م»و«ر»هست.
2) (2)) اگر/چنین است در«م»و«ن».«ر»:که.
3) (3)) البتّه/«ن»:+که.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
4) (4)) مشفقون/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:مشفعون.
5) (5)) و/در«م»نیامده است ولی در«ن»و«ر»آمده.
6) (6)) هرچند/«ن»:+که.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
7) (7)) که شاید/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:شاید که.
8) (8)) خایفند/ضبط نص،موافق«م»است./«ن»:خائفند.در«ر»حرف سوّم بینقطه و نشان کتابت شده.
9) (9)) قرآن کریم،س 5،ی 27.
10) (10)) را/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
11) (11)) إلخ/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
که:فلانی صالح یا عابد یا (1)ولیست،میترسد (2)که مبادا او را عجبی (3)حاصل شود از گفتۀ ایشان؛پس میگوید که:من داناترم به نفس خود از دیگران،بسیاری از گناهان و عیوب خود را میدانم که دیگری بران (4)مطّلع نیست و بسیاری از عیوب دارم که خداوند من به آن (5)داناتر است از من،بلکه بسیار است که من أصلا نمییابم و حق -سبحانه و تعالی (6)و تقدّس-میداند.خداوندا!مرا بهتر ازان کن (7)که ایشان میدانند و (8)مؤاخذ مساز و بر من مگیر از آنچه ایشان مدح من (9)میکنند و بیامرز از (10)گناهان من آنچه (11)را ایشان نمیدانند.بدرستی که توئی که دانائی به هر پوشیده و پوشانندۀ عیبهائی.
پس از جملۀ علامات هریک از (12)متّقیان،آنست که اگر نظر کنی به یکی از ایشان.
1) (1)) یا/«ر»:و یا.ضبط نص،موافق است با«م»و«ن».
2) (2)) میترسد/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:میترسند.
3) (3)) عجبی/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:عجب.
4) (4)) بران/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:برانها.
5) (5)) آن/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:انها.
6) (6)) و تعالی/در«م»نیست ولی در«ن»و«ر»هست.
7) (7)) خداوندا!مرا بهتر ازان کن/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
8) (8)) و/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
9) (9)) مدح من/ضبط نص،بنابر«م»است.«ن»:مدح؛«ر»:بر من مدح.
10) (10)) از/«ر»:ان.ضبط نص،موافق است با«م»و«ن».
11) (11)) آنچه/«ن»:+آن.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
12) (12)) هریک از/ضبط نص،بنابر«ن»است.«ر»:یکی از.«م»از بن ندارد.
میبینی که در دین (1)خود مردانه ایستادهاند و به سبب تشکیکات مشکّکان (2)سست نمیشوند.
و دوراندیشی دارند و احتیاط مینمایند به همواری.مثلا (3)اگر کسی با او (4)طرح دوستی اندازد میباید (5)که ازو ایمن نباشد (6)،گاه باشد که دشمن باشد (7)و قصد هلاک او داشته باشد.پس حزم و احتیاط آنست که نزدیکی کند و (8)باحتیاط (9)باشد با (10)همواری.
(11) و إیمان دارند (12)از روی یقین،نه از روی تقلید.
و یقین سه مرتبه دارد:یکی«علم الیقین»که به دلایل و براهین (13)اعتقادات خود را درست کرده باشد (14).دوم (15)«عین الیقین»که گویا خدا و رسول و أئمّه را 16-صلوات اللّه
1) (1)) دین/در«ر»از قلم افتاده است.در«م»و«ن»هست.
2) (2)) مشکّکان/«ن»:مشککات.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
3) (3)) به همواری مثلا/ضبط نص،موافق«م»است.«ر»و«ن»:مثلا بهمواری.
4) (4)) کسی با او/«ر»:با او کسی.ضبط نص،موافق است با«م»و«ن».
5) (5)) میباید/ضبط نص،موافق است با«م»و«ن».«ر»:میرباید.
6) (6)) نباشد/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:باشد.
7) (7)) که دشمن باشد/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»هست.
8) (8)) و/در«ر»نیامده است.در«م»هست.در«ن»هم که عبارت از بن جا افتاده.
9) (9)) آنست که...باحتیاط/در«ن»نیامده.
10) (10)) با/ضبط نص،بنابر«م»است.«ن»:در.«ر»:و.
11) (11)) إیمانا/«ر»:ایمان.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
12) (12)) دارند/«ن»:چنین است.«م»و«ر»:دارد.
13) (13)) براهین/«ر»:+و.این افزونه در«م»نیامده.
14) (14)) باشد/در«ن»نیامده.ولی در«م»و«ر»هست.
15) (15)) دوم/ضبط نص،بنابر«م»است.«ر»و«ن»:دویم.
علیهم-با معجزات دیده است بلکه بیند،و یقین او مانند یقین کسی باشد که به معاینه دیده باشد.و سیم«حقّ الیقین»است که همیشه با خداست و لمحهای (1)ازو غافل نیست در مقعد صدق (2)،و این مرتبۀ أولیآء اللّه است و تا (3)کسی به این (4)رتبه (5)فایز نشود تصوّر نمیتواند نمود.
و میبینی ایشان را که (6)حریصاند در طلب علوم دینیّه (7)و معارف یقینیّه.
و در أمالیست (8)که میفهمند (9)هرچه را میخوانند و میدانند و علم ایشان با تعقّل
1) (1)) لمحهای/«م»:لمحه.ضبط نص،موافق«ن»و«ر»است.
2) (2)) «مقعد صدق»تعبیری است متّخذ از قرآن کریم(س 54 ی 55). در ترجمههای معاصر قرآن،این تعبیر وحیانی را به صورتهائی از این دست ترجمه کردهاند: «مقام و منزلتی راستین»،«جایگاهی راستین»،«جایگاه صدق»،«نشیمنی راستین»، «نشستگاهی راستین»،و...لیک به زعم این کمترین،ترجمههائی چون«مکانی پسندیده»(از واعظ کاشفی در مواهب علیّه/تفسیر حسینی)،«مجلس و نشستنگاه صالح و شایسته و مرضیّ و پسندیده»(از شادروان فیض الإسلام)و«جایگاهی پسندیده»(از آقای أبو القاسم پاینده)و«مجلسی شایسته»(از آقای طاهری قزوینی)درستتر است. چون این بحث حاجت به توضیح بیشتر دارد،در اینجا به همین اندازه بسنده میکنیم.
3) (3)) و تا/در«ر»مکرّر نوشته شدهاست.
4) (4)) به این/در«ن»نیامده است.در«م»و«ر»آمده است.
5) (5)) رتبه/در«م»چنین است.«ر»:مرتبه.در«ن»نیامده است.
6) (6)) و میبینی ایشان را که/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده است.
7) (7)) دینیّه/در«م»از قلم افتاده است ولی در«ر»و«ن»هست.
8) (8)) ست/«ر»:هست.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
9) (9)) میفهمند/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:فهمند.
است یا با حلم و بردباریست (1)از جاهلان و (2)کسب میکنند علوم (3)یا روزی را (4)برفق (5)و مدارا و خایفند (6)از إسراف و تبذیر در نفقات.
میانهروند در توانگری یا با غنای نفس یعنی اگر توانگراند إسراف نمیکنند در إنفاق،بلکه وسط را رعایت میکنند،و اگر زیادتی باشد در راه خدا صرف مینمایند و آن نیز به وسط،یا آنکه در تحصیل غنی و توانگری وسط را رعایت مینمایند (7)و آن مقدار کسب میکنند که معاش ایشان به وسط بگذرد و تحصیل زیادتی نمیکنند.و ممکنست که همه (8)مراد باشد.
و در عبادت إلهی با خشوعاند و دل ایشان متوجّه (9)خداوند است با تضرّع و زاری کما قال (10)تعالی: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» (11)(إلخ):بتحقیق که (12)رستگاراند مؤمنانی که در نماز (13)خود باخشوعاند.
1) (1)) بردباریست/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:بردوباریست.
2) (2)) و/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده است.
3) (3)) علوم/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده است.
4) (4)) را/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده است.
5) (5)) برفق/ضبط نص،موافق است با«ن»و«ر».«م»:بر وفق.
6) (6)) خایفند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:خائفند.
7) (7)) و آن نیز به وسط...رعایت مینمایند/در«ن»نیامده است.
8) (8)) همه/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:هم.
9) (9)) متوجّه/«ر»:+با.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
10) (10)) قال/«ر»:+اللّه.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
11) (11)) قرآن کریم،س 23،ی 1.
12) (12)) که/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده است.
13) (13)) در نماز/در«م»و«ن»آمده است ولی در«ر»نیامده.
اگر فقیراند فقر را زینت (1)خود کردهاند و إظهار فقر خود (2)به أحدی نمیکنند و چنان سر میکنند که کسی که (3)ایشان را نمیشناسد گمان میکند (4)که أغنیااند و فخر مینمایند (5)به آن (6)کما قال سیّد البشر:«الفقر فخری و به أفتخر» (7)با آنکه فرمودند:
من بهترین مکوّناتم و لا فخر (8)،یعنی به این افتخار نمینمایم چنانکه أکثر گفتهاند، و بعضی گفتهاند که (9)نه (10)از روی افتخار میگویم (11)بلکه إظهار نعمت إلهی میکنم کما قال اللّه (12)تعالی: «وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» 13،و معنی أوّل از عبارت أظهر است،و معنی
1) (1)) را زینت/«ر»:ازینت.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
2) (2)) خود/«ن»:+را.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
3) (3)) که/در«م»آمده ولی در«ر»نیامده است.
4) (4)) میکند/در«م»چنین است.«ن»و«ر»:میکنند.
5) (5)) مینمایند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:نمایند.
6) (6)) به آن/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»هست.
7) (7)) یعنی:فقر فخر من است و بدان افتخار مینمایم. «...بدین حدیث...صوفیّه...در کتب خود استناد کردهاند و در سفینة البحار(طبع نجف،ج 2، ص 378)جزو أحادیث نبوی ذکر شده...[ولی]مؤلّف اللّؤلؤ المرصوع(ص 55)به نقل از ابن تیمیّه آن را از موضوعات میشمارد.»(أحادیث و قصص مثنوی،ص 104). دربارۀ این حدیث همچنین نگر:کشف الخفاء،ط.خالدی،80/2. دربارۀ تداول این حدیث نزد صوفیان نگر:فرهنگ مأثورات متون عرفانی،ص 350 و ص 2.
8) (8)) گویا ناظر است به حدیث«أنّا سیّد ولد آدم یوم القیامة و لا فخر...»(فیض القدیر،51/3).
9) (9)) که/در«ر»و«ن»از قلم افتاده ولی در«م»هست.
10) (10)) نه/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده است.
11) (11)) میگویم/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:نمیکویم.
12) (12)) اللّه/در«ن»و«ر»آمده است ولی در«م»نیامده. «ن»:+تبارک و.این افزونه در«ر»و«م»نیست.
ثانی معنی خوبیست موافق واقع و لازم نیست که ازین عبارت بیرون آید (1).
و احتمال دارد که مراد از«تجمّل (2)در فاقه»،این باشد که اگر فقیر باشد سعی بسیار نمیکند (3)در طلب رزق (4)بلکه به قلیلی (5)قناعت میکند و همان قلیل را (6)به هم میرساند چنانکه منقولست به طرق (7)صحیحه از حضرت سیّد المرسلین-صلّی اللّه علیه و آله- (8)که فرمودند:ای مردمان!بدانید که روح القدس در دل من وحی نمود که هیچ نفسی نمیرد (9)تا روزی خود را تمام نکند اگرچه دیر (10)آید میآید (11)البتّه،فاتّقوا اللّه و أجملوا فی الطّلب،پس چون (12)آنچه مقدّر است البتّه میرسد پس تقوی را (13)شعار خود کنید یا (14)بترسید از حق-سبحانه و 15تعالی-و سعی بسیار مکنید در طلب رزق و زنهار
1) (1)) دربارۀ احتمالات مختلف و اختلاف اندیشیدههای محدّثان دربارۀ«لا فخر»،نگر: فیض القدیر،51/3.
2) (2)) تجمّل/«ر»:تحمل.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
3) (3)) نمیکند/در«ن»نیامده.ولی در«م»و«ر»هست.
4) (4)) رزق/«ن»:+نمیکند.این افزونه در«ر»و«م»نیست.
5) (5)) قلیلی/«ر»:+قانع شد.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
6) (6)) را/در«ر»از قلم افتاده ولی در«ن»و«م»هست.
7) (7)) طرق/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:طریق.
8) (8)) صلّی اللّه علیه و آله/در«م»و«ر»چنین است.«ن»:ص.
9) (9)) نمیرد/«ن»و«ر»چنین است.«م»:نمیمیرد.
10) (10)) دیر/در«م»از قلم افتاده ولی در«ن»و«ر»هست.
11) (11)) میآید/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»هست.
12) (12)) چون/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
13) (13)) را/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
14) (14)) یا/«ر»:تا.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
که اگر روزی حلال دیر برسد چنان مکنید (1)که از راه حرام طلب کنید.پس بدرستی که نمیتوان رسید به آنچه نزد حق-سبحانه و تعالی-است مگر به طاعت (2).
و این معنی داخل است در معنی أوّل؛پس آن (3)أولی باشد با آنکه أظهر است.
و صبر میکنند در سختیها،خواه در بلاها (4)باشد و خواه در (5)فعل عبادات باشد و خواه در ترک منهیّات.
و در أمالیست که:بر بیچارگان رحمت (6)مینمایند و اگر بخشش کنند در جائی که به موقع (7)است میکنند و (8)اگر کسب کنند به رفق و مدارا میکنند.
و طلب روزی حلال میکنند (9).ممکنست که طلب أعم از کسب باشد و دعا،بلکه نظر به متّقیان (10)أنسب آنست که أوقات ایشان همگی صرف شود در قرب إلی اللّه و فی اللّه و مع اللّه؛و (11)همین معنی کسب حلال است؛و حق-سبحانه- 12به
1) (1)) در طلب رزق...چنان مکنید/این بهره در«م»از قلم افتاده ولی در«ر»و«ن»هست.
2) (2)) مقایسه کنید با:کنز العمّال،19/4 و 20،ش 9290 و 9289؛و:جامع الأصول،108/4، ش«2144»؛و:فیض القدیر،191/3،ش 3012.
3) (3)) آن/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:او.
4) (4)) بلاها/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:بلا.
5) (5)) در/«ن»:+ترک.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
6) (6)) رحمت/در«ن»و«ر»چنین است.«م»:مرحمت.
7) (7)) که به موقع/در«ر»مکرّر نوشته شده است.
8) (8)) و/«ر»:+سبب.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
9) (9)) و طلبا...میکنند/در«ن»و«م»هست.ولی در«ر»از قلم افتاده است.
10) (10)) متّقیان/«ر»:متقای.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
11) (11)) و/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده است.
وعدۀ خود وفا میفرماید و فرموده است که (1): وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَحْتَسِبُ (2).و این شکسته غالبا ازین راه روزی خوردهام با جمعی کثیر.
و در أخبار معتبره بل الصّحیحه (3)وارد شده است از حضرات أئمّۀ هدی-صلوات اللّه علیهم-که حق-سبحانه و تعالی-چنین مقرّر فرموده است که روزی مؤمنان از جائی به ایشان رسد (4)که گمان نداشته باشند (5)خصوصا (6)با ضمّ تقوی چنانکه آیۀ کریمه دالّست بر آن.
(7) و از جملۀ علامات (8)متّقیان آن است که دست و پای ایشان باز است در أعمال خیر کما قال (9)تعالی: «فَأَمّٰا مَنْ أَعْطیٰ وَ اتَّقیٰ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنیٰ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْریٰ» (10)یعنی (11):أمّا کسی که عطا کند و متّقی باشد از گناهان و تصدیق کند قول خدا و رسول را در وعدههای (12)نیکو که-ثواب باشد-،پس بزودی آسان میکنیم 13
1) (1)) که/در«م»هست ولی در«ر»و«ن»نیامده است.
2) (2)) قرآن کریم،س 65،ی 2 و 3.
3) (3)) الصّحیحه/«ر»:الصحیحة.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
4) (4)) رسد/«ر»:برسد.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
5) (5)) باشند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:باشد.
6) (6)) خصوصا/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»:خصوصا.در«ر»نیامده.
7) (7)) خصوصا...هدی/در«ر»از قلم افتاده است ولی در«م»و«ن»هست.
8) (8)) علامات/«ر»:اعمال.ضبط نص موافق است با«ن»و«م».
9) (9)) قال/«ر»:+اللّه.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
10) (10)) قرآن کریم،س 92،ی 5-7.
11) (11)) یعنی/در«ر»آمده است ولی در«م»و«ن»نیست.
12) (12)) وعدههای/«م»و«ر»و«ن»:وعدههای.
و اجتناب میکنند از طمع و آن را گناه میدانند؛و طمع از خلق مذموم است و از خالق مطلوب.
و منقول است از أئمّۀ معصومین-صلوات اللّه علیهم-که جمیع خوبیها جمع شده است در (4)قطع طمع از خلق (5)و عزّت مؤمنان در (6)استغنای ایشان است و قطع طمع (7)،
1) (1)) اعتقادات/«ر»:اعتقاد.ضبط نص،موافق است با«م»و«ن».
2) (2)) راسختر/ضبط نص،موافق با«م»و«ر»است.«ن»:راسختی.
3) (3)) طاعات و عبادات/ضبط نص،موافق«م»است.«ر»و«ن»:عبادات و طاعات.
4) (4)) در/ضبط نص،موافق با«م»و«ر»است.«ن»:از.
5) (5)) «...عن الزّهریّ قال:قال علیّ بن الحسین-علیهما السّلام-: رأیت الخیر کلّه قد اجتمع فی قطع الطّمع عمّا فی أیدی النّاس.»(أصول کافی،با ترجمه و شرح آیة اللّه کمرهای،ط.أسوه،244/5[«باب الطّمع»ح 3]). و:«قال أمیر المؤمنین-علیه السّلام-فی وصیّته لابنه محمّد بن الحنفیّة-رضی اللّه عنه-:...و إن أحببت أن تجمع خیر الدّنیا و الاخرة فاقطع طمعک ممّا فی أیدی النّاس...»(کتاب من لا یحضره الفقیه[متن و ترجمه]،نشر صدوق،324/6-335).
6) (6)) در/«ر»:از.ضبط متن،بنابر«م»و«ن»است.
7) (7)) «...عن أبی عبد اللّه-علیه السّلام-قال: شرف المؤمن قیام اللّیل،و عزّه استغناؤه عن النّاس.»(أصول کافی،با ترجمه و شرح آیة اللّه کمرهای،ط.أسوه،438/4[«باب الاستغناء عن النّاس»ح 1.]). و:«...عن عبد الأعلی بن أعین قال:سمعت أبا عبد اللّه-علیه السّلام-یقول: ...،و الیأس ممّا فی أیدی النّاس عزّ للمؤمن فی دینه،...»(همان،همان ط.همان ج،ص 440 [همان باب،ح 4].)
و اگر کسی خواهد که هر دعائی که کند مستجاب شود باید که قطع طمع از خلق بکند و از ایشان امید (1)نداشته باشد و امید (2)او از حق-سبحانه و تعالی-باشد و بس؛و هرگاه این معنی واقع شود از عبد البتّه هرچه ازو طلب کند کرامت میفرماید. (3)
و در أمالی مذکور است (4)که:نیکوئی (5)میکند با همه کس یا با والدین (6)و بر آن مستقیم است و هرچه نفسش میخواهد (7)چشم خود را از آن برهم میگذارد که مبادا شهوتی در قلب او به هم رسد و (8)اگر نادانی او را مدح و ثنا گوید بدیهای (9)خود را
1) (1)) امید/«ن»:امّید.
2) (2)) امید/«ن»:امّید.
3) (3)) «...عن حفص بن غیاث قال:قال أبو عبد اللّه-علیه السّلام-: إذا أراد أحدکم أن لا یسأل ربّه شیئا إلاّ أعطاه،فلییأس من النّاس کلّهم و لا یکون له رجاء إلاّ عند اللّه فإذا علم اللّه-عزّ و جلّ-ذلک من قلبه لم یسأل اللّه شیئا إلاّ أعطاه.»(أصول کافی،با ترجمه و شرح آیة اللّه کمرهای،ط.أسوه،440/4[«باب الاستغناء عن النّاس»ح 2].). و:«...عن الزّهریّ،عن علیّ بن الحسین-صلوات اللّه علیهما-قال:...،و من لم یرج النّاس فی شیء و ردّ أمره إلی اللّه-عزّ و جلّ-فی جمیع أموره،استجاب اللّه-عزّ و جلّ-له فی کلّ شیء.» (همان،همان ط.،همان ج،همان ص[همان باب،ح 3].).
4) (4)) و در أمالی مذکور است/تنها در«ر»آمده است و در«م»و«ن»از قلم افتاده.
5) (5)) نیکوئی/ضبط«ن»چنین است.«م»:نیکویی.«ر»:نیکی.
6) (6)) والدین/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:داء الدّین.
7) (7)) میخواهد/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:بخواهد.
8) (8)) و/تنها در«ر»آمده است و در«ن»و«م»نیست.
9) (9)) بدیهای/تنها در«ر»آمده و در«م»و«ن»نیامده است.
فراموش نمیکند و به گفتۀ او مغرور نمیشود و همیشه بر خود میشمارد أعمال قبیحۀ خود را و همیشه خود را مقصّر میداند.
أعمال شایستۀ درگاه إلهی میکند و حال آنکه (1)خایف است که مبادا (2)مقبول نباشد به سبب عدم تقوی یا عدم حصول شرایط قبول که (3)سابقا گذشت.
و مغایرت میان هر دو (4)به چند وجه است:یکی آنکه ممکن است که مراد از أعمال سابق أعمال بد باشد و اینجا أعمال خوب (5)و أظهر آنست که اینجا،وقت عمل مراد است که در حین کردن أعمال خایفند،و در سابق،سابق (6)مراد است یا أعم؛و احتمال تأکید نیز هست؛یا (7)نقل بالمعنی راوی.
(8)(9) چون شب میشود همگی همّتش (10)آنست (11)که آن شب را (12)به شکرانۀ نعمتهای 13إلهی صرف طاعات و عبادات کند و چون
1) (1)) آنکه/در«م»و«ن»هست.ولی در«ر»از قلم افتاده است.
2) (2)) که مبادا/«ر»:+که.این افزونه در«ن»و«م»نیامده است.
3) (3)) که/در«ر»و«ن»آمده است ولی در«م»از قلم افتاده.
4) (4)) هر دو/در«م»و«ن»هست.ولی در«ر»از قلم افتاده است.
5) (5)) خوب/در«م»از قلم افتاده است ولی در«ن»و«ر»آمده.
6) (6)) سابق/تنها در«م»هست و در«ن»و«ر»نیامده است.
7) (7)) یا/«م»:با.ضبط نص،بنابر«ن»و«ر»است.
8) (8)) همّه/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:همة.
9) (9)) همّه/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:همة.
10) (10)) همّتش/«ر»:همش.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
11) (11)) آنست/در«ن»نیامده.ولی در«م»و«ر»آمده است.
12) (12)) را/در«ن»نیامده.ولی در«م»و«ر»آمده است.
صبح شود همّت یا کار او آنست که به یاد إلهی باشد در آن روز تا (1)شب.
و الرّحمة:
(2) شب به روز میآورد و با حذر و خوف است و چون روز میشود خوشحال است؛ (3)ترسان است که مبادا شب را به غفلت بگذراند و خوشحال است به سبب رحمات و تفضّلات إلهی در توفیقات طاعات و عبادات.پس اگر گمان کند که او (4)بدون توفیق و تأیید إلهی کرده است عجب است و مذموم است (5)و تقرّباتش در طاعات و عبادات لغو است،و اگر عباداتش را (6)محض فضل إلهی داند،بلکه اگر نقل کند تا بیان نعمتهای إلهی یا سبب (7)رغبت دیگران شود،محمود است؛و مدار بر خلوص نیّت است و آن در غایت صعوبت است!
(8) اگر نفس بر او (9)سرکشی کند در فعل طاعات یا ترک معاصی که بر نفس دشوار است،مراد نفس را برنمیآورد که این (10)أفعال را به جا نیاورد،بلکه مخالفت نفس میکند و این أعمال 11را به جا میآورد؛
1) (1)) تا/«م»:یا.ضبط نص،موافق«ر»و«ن»است.
2) (2)) یبیت/«ن»:بنیت.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
3) (3)) است/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
4) (4)) که او/ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.«ر»:او که.
5) (5)) و مذموم است/در«ر»مکرّر کتابت گردیده است.
6) (6)) را/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»آمده است.
7) (7)) سبب/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:بسبب.
8) (8)) استصعبت/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»و«ر»:استصعب(«ر»بدون حرکتگذاری).
9) (9)) او/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:آن.
10) (10)) این/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده است.
و محتمل است (1)که مراد این باشد که اگر متّقی إراده کند و نفس إطاعت (2)او نکند،اگر نفس نیز إراده کند بعد ازین مثل آنکه گرسنه یا تشنه شود نان و آبش نمیدهد تا بعد ازین اگر إراده بکند نفس همراهی کند و تنبلی را شعار خود نکند؛و أعم از هر دو گرفتن، أولی است که در اینجا مخالفت نفس بکند و بعد ازین نیز مخالفتش را ترک نکند.
(3) روشنائی (4)چشم متّقی در چیزیست که زوال ندارد و آن صفات کمال است (5)و أعمال صالح،و زهد او در چیزیست (6)که بقا ندارد.رغبتش در بهشت دائم (7)است و نفرتش از دنیای فانیست که به هیچ أحدی وفا نکرده است.
(8)(9) منضم میگرداند (10)حلم را به علم.
چون غالب أوقات شیطان (11)برمیانگیزاند جمعی را 12از جهت آزار علما به عنوان
1) (1)) محتمل است/«ر»:+این.«م»و«ن»این افزونه را ندارند.
2) (2)) إطاعت/«ر»:طاعت.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
3) (3)) عینه/ضبط«ر»و«ن»چنین است.«م»:عینیه.
4) (4)) روشنائی/«م»:روشنایی.ضبط نص،موافق است با«ن»و«ر».
5) (5)) است/در«ر»از قلم افتاده.«م»از بن عبارت را ندارد.بنابر«ن»ضبط شد.
6) (6)) در چیزیست که زوال...چیزیست/این بهره در«م»بکلّی از قلم افتاده است.در«ن» هست.در«ر»نیز-جز یک لفظ«است»که پیشتر مذکور افتاد-هست.
7) (7)) دائم/ضبط نص،موافق«ر»است.«م»و«ن»:دایم.
8) (8)) یمزج/«م»:یمزج.در«ر»و«ن»حرکتگذاری نشده است.
9) (9)) بالعلم/«ر»:+یعنی.این افزونه در«ن»و«م»نیست.
10) (10)) میگرداند/«ر»:میکند.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
11) (11)) شیطان/«ن»:+را.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
مباحثه و مجادله،اگرچه به عنوان استفسار از مسئله باشد،و بسیار است که سفاهت و بیخردی (1)میکنند،پس لازم است که عالم حلم بورزد و از او بگذراند و إلاّ سبب ازدیاد (2)آزار (3)عالم (4)میشود.لهذا أحادیث بسیار (5)برین (6)مضمون وارد شده است که عالم کسی است که با حلم و بردباری (7)باشد و حق-سبحانه و تعالی-دوست میدارد حلیم را.
و ممکن است که مراد از«حلم»،عقل باشد،یعنی میباید که هرچه را بداند نیکو تفکّر (8)و تعقّل نماید تا علم در دل او جا کند و غالب أحوال علما آنست که علم ایشان در کتاب ایشان است،درین صورت کتاب عالم و فاضل است!!
و در أمالیست که:ممزوج میگرداند حلم را به عقل و هرجا (9)که عقل حکم میکند که حلم خوب است حلم میورزد،و اگر حلم ضرر داشته باشد به عقل عمل کند؛ میبینی او را (10)که دور است از او تنبلی و همیشه مردانه میکوشد در بندگی إلهی (11).
1) (1)) بیخردی/«م»و«ن»چنین است.«ر»:بیخودی.
2) (2)) ازدیاد/«ر»:+و.این افزونه در«م»و«ن»نیامده است.
3) (3)) آزار/در«ن»از قلم افتاده ولی در«م»و«ر»هست.
4) (4)) عالم/چنین است در«م»و«ن».«ر»:علما.
5) (5)) بسیار/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده.
6) (6)) برین/«م»:باین.ضبط نص،موافق است با«ن»و«ر».
7) (7)) بردباری/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:بردوباری.
8) (8)) تفکّر/«ن»:+کند.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
9) (9)) هرجا/«ن»چنین است.«ر»:هرچه را.«م»از بن ندارد.
10) (10)) او را/در«ن»نیست.ضبط نص بنابر«ر»است.«م»عبارت را از بن ندارد.
11) (11)) و در أمالیست که...بندگی إلهی/در«ن»و«ر»(با اختلافات پیشگفته)هست ولی در-
و مخلوط کرده است قول را به عمل.
و غالب آنست که آنچه دانستهاند (1)به دیگران میگویند و خود به آن عمل (2)نمینمایند (3)و غافلند ازین (4)آیۀ کریمه که (5): «أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ» (6)(إلخ) (7):آیا أمر میکنید مردمان را به خوبی و نیکی و فراموش میکنید (8)خود را و حال آنکه شما تلاوت میکنید کتاب خدا را (9)؟آیا (10)عقل ندارید (11)یا عقل خود را به کار نمیفرمائید؟.و جائی دیگر فرموده است که:ای مؤمنان!چرا میگوئید چیزی را که (12)خود (13)به جا نمیآورید،بزرگست گناه شما (14)که گوئید و به آن عمل نکنید (15).
1) (1)) دانستهاند/«ر»:چنین است.«م»و«ن»:دانستند.
2) (2)) به آن عمل/ضبط نص،موافق«م»است.«ر»:عمل بان.«عمل»در«ن»نیامده.
3) (3)) نمینمایند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:مینمایند.
4) (4)) ازین/در«م»و«ر»چنین است.«ن»:از.
5) (5)) که/در«ر»و«ن»نیست.ولی در«م»آمده.
6) (6)) قرآن کریم،س 2،ی 44. «وأنتم»در«م»و«ن»آمده است ولی در«ر»نیامده.
7) (7)) إلخ/در«م»و«ر»چنین است.«ن»:الی اخر.
8) (8)) میکنید/«ر»:+نفس.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
9) (9)) را/در«ر»نیامده است ولی در«م»و«ن»آمده.
10) (10)) آیا/در«ر»و«م»چنین است.«ن»ندارد.
11) (11)) آیا عقل ندارید/در«ن»از قلم افتاده.
12) (12)) که/«م»و«ن»چنین است.«ر»:و.
13) (13)) خود/«ن»:+بدان عمل نمیکنید و انرا.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
14) (14)) گناه شما/«م»چنین است.«ر»:شما را.«ن»:خدا بر شما.
15) (15)) قرآن کریم،س 61،ی 2 و 3.
(1) میبینی او را که أمل و دوراندیشی او نزدیکست،یعنی کارهای خیر را به تعویق نمیاندازد.
لغزش او اندکست و اگر ازو صغیره (2)صادر شود (3)نادر است و بسیار کم است.
و ممکنست (4)که مراد از قلّت،عدم باشد،چنانکه متعارف است که میگویند (5):
فلانی (6)کم این کارها را (7)میکند یعنی نمیکند.
و در أمالیست که انتظار أجل موعود میکشد و همیشه به یاد خداست و از گناهان خود ترسان است و جهالت و سفاهت و جنگ و جدل عبث نمیکند مانند جهّال (8).
با خشوع و خضوع (9)است دل او و همیشه گریان و سوزان است و (10)چشم خود را خوابانیده (11)به پیش پا نظر میکند (12)که مبادا نظر به جائی اندازد که نباید انداخت.
1) (1)) أمله/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
2) (2)) صغیره/«ر»و«ن»چنین است.«م»:صغیر.
3) (3)) شود/«م»:میشود.ضبط نص،بنابر«ر»و«ن»است.
4) (4)) و ممکنست/در«ر»مکرّر نوشته شده است.
5) (5)) میگویند/«ر»:+که.«م»و«ن»این افزونه را ندارند.
6) (6)) فلانی/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
7) (7)) را/در«م»نیامده ولی در«ن»و«ر»آمده است.
8) (8)) جهّال/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده.
9) (9)) با خشوع و خضوع/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:با خضوع و خشوع.
10) (10)) و/در«م»نیامده ولی در«ن»و«ر»آمده است.
11) (11)) خوابانیده/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:خابانیده.
12) (12)) به پیش پا نظر میکند/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
و هرکه بزرگواری و عظمت إلهی را دانست (1)دل او خاشع میشود چنانکه به طرق متعدّده منقول است که حضرت سیّد الأنبیا (2)-صلوات اللّه علیه و آله-فرمودند که (3):
«من عرف (4)اللّه و عظّمه (5)منع (6)فاه من الکلام» (7)(إلخ)که هرکه حق-سبحانه و تعالی- را (8)بشناسد و عظمت و جلال او را بداند منع میکند دهان خود را از گفتن هرچه به کار نیاید و منع میکند شکم خود را از خوردنی مگر به قدر ضرورت،و به تعب میاندازد خود را به روزۀ روز و (9)عبادات شب تا صباح 10بر پای 11ایستادن.جمعی از صحابه
1) (1)) دانست/در«م»مخدوش است و خوانده نمیشود.ضبط نص،موافق است با«ن»و«ر».
2) (2)) سیّد الأنبیا/«م»و«ن»چنین است.«ر»:سید الانبیاء.
3) (3)) که/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»نیامده.
4) (4)) عرف/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:اعرف.
5) (5)) عظّمه/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:عظمته.
6) (6)) منع/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»:منع.در«ر»حرکتگذاری نشده است.
7) (7)) این حدیث شریف-با تفاوت در ضبط نصوص-مذکور است در:أصول کافی،با ترجمه و شرح آیة اللّه کمرهای،ص 40 و 42،ش 25(باب المؤمن و علاماته و صفاته)؛و:مرآة العقول، 253/9-255؛و:روضة الواعظین،82/2؛و:الوافی،175/4 و 176؛و:... نصّ کامل حدیث بنابر أصول کافی(ط.پیشگفته)از این قرار است: ...عن أبی عبد اللّه-علیه السّلام-قال:قال رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-:من عرف اللّه و عظّمه منع فاه من الکلام،و بطنه من الطّعام،و عفی نفسه بالصّیام و القیام. قالوا:بابائنا و أمّهاتنا یا رسول اللّه!هؤلاء أولیاء اللّه؟ قال:إنّ أولیاء اللّه سکتوا فکان سکوتهم ذکرا،و نظروا فکان نظرهم عبرة،و نطقوا فکان نطقهم حکمة،و مشوا فکان مشیهم بین النّاس برکة؛لو لا الاجال الّتی قد کتبت علیهم،لم تقرّ أرواحهم فی أجسادهم خوفا من العذاب و شوقا إلی الثّواب.
8) (8)) را/در«ر»و«ن»آمده است ولی در«م»از قلم افتاده.
9) (9)) و/«ر»:+به.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
گفتند:پدران و مادران ما (1)فدای تو باد!یا رسول اللّه!آیا این (2)جماعت أولیآء اللّه و دوستان حق-سبحانه و تعالی- (3)اند؟حضرت فرمود که:أولیآء اللّه (4)صفات دیگر دارند (5).أولیآء اللّه جمعیاند که اگر خاموش باشند و به زبان ذکر نگویند،خاموشی ایشان ذکر است و به یاد خداوند خود مشغولند،و اگر به جائی نظر کنند به هرچه نظر کنند (6)نظر ایشان عبرت است-و عبرت (7)گاهی در فنای دنیا است که به خاطر (8)خود درآورند که چندین قرن برین شهر و برین ده یا برین خانه گذشته است و ساکنانش همه رفتهاند و عنقریب است که ما هم رفتهایم و اگر نظر کنند به چیزی از حیوانات یا نباتات یا غیر آن تفکّر کنند و گویند که خداوند (9)اینها قادر و عالم (10)و حکیم و مرید است-و هرکسی (11)به نحوی عبرت میگیرد:یکی از مصنوع به صانع میرود و دیگری (12)
1) (1)) ما/در«ر»از قلم افتاده است ولی در«م»و«ن»آمده.
2) (2)) این/«ن»و«ر»چنین است.«م»:این.
3) (3)) أولیاء اللّه و دوستان حق سبحانه و تعالی/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»:اولیآء اللّه و دوستان حق تع.«ر»:دوستان حق سبحانه و تعالی و اولیاء اللّه.
4) (4)) أولیآء اللّه/«م»:اولیا اللّه.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
5) (5)) دارند/«م»و«ن»:+یا.«ر»این افزونه را ندارد.
6) (6)) به هرچه نظر کنند/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
7) (7)) عبرت/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:ایشان.
8) (8)) خاطر/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:خواطر.
9) (9)) خداوند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:خداوندان.
10) (10)) عالم/ضبط نص،بنابر«م»و«ن»است.«ر»:علیم.
11) (11)) هرکسی/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:هرکس.
12) (12)) دیگری/چنین است در«ن»و«ر».«م»:دیکر.
از صانع به مصنوع میرود (1).
نگردد ذاتِ او روشن ز آیات که آیاتست روشنگشته از ذات
زهی أَبْلَهْ که او (2)خورشیدِ تابان به نورِ شمع جویَد در بیابان (3)
و اگر به سخن در میآیند سخنان ایشان همه حکمتست که از جناب أقدس (4)إلهی بر زبان ایشان جاری میشود،و اگر راه میروند راه رفتن ایشان در میان مردمان (5)برکت است.اگرنه أجلی باشد که بر ایشان نوشتهاند،قرار نمیگرفت أرواح ایشان در بدنهای ایشان از خوف عذاب إلهی و از شوق ثواب نامتناهی.
(6) و خود را (7)قانع کردهاند (8)به قلیلی از خوردن و آشامیدن؛چون نظر کردهاند (9)به دنیا و دیدهاند (10)که محلّ رحیل است و مزرعۀ آخرت است (11)به قلیلی
1) (1)) میرود/«ن»:+«رباعی».این افزونه در«م»و«ر»نیست.
2) (2)) او/«ن»:آن.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
3) (3)) این دو بیت،دگر گشتۀ دو بیت جداگانه و بافاصله از گلشن راز شیخ محمود شبستری(ظ. در گذشته به 720 ه.ق.)است؛و ضبط آنها در گلشن راز چنین است: چو آیات است روشن گشته از ذات نگردد ذاتِ او روشن ز آیات(ب 114) زهی نادان که او خورشیدِ تابان به نورِ شمع جوید در بیابان(ب 94) (مجموعۀ آثار شیخ محمود شبستری،تصحیح صمد موحّد،ص 71 و 70).
4) (4)) أقدس/«ر»:حکمت.ضبط نص،موافق«ن»و«م»است.
5) (5)) مردمان/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:ایشان.
6) (6)) قانعة/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»:قانعة.
7) (7)) خود را/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»:خودا.«ر»:خودر.
8) (8)) کردهاند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:کرده است.
9) (9)) کردهاند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:کرده است.
10) (10)) دیدهاند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:دیده.
11) (11)) خبر مشهوری است که:«الدّنیا مزرعة الاخرة»(دربارۀ آن و بحث در جستجوی-
(3)(4) خوردن ایشان (5)اندک است،آن مقدار که قوّت عبادت داشته باشند (6)،و پرخوردن سبب (7)تنبلی است و مانعست از عبادت و (8)بیداری شب (9).
کار را بر خود آسان کرده است در هر بابی.
(10) چون ترک دنیا کرده است (11)دین خود را محافظت نموده است و مینماید به أدلّۀ قاطعه و براهین (12)باهره و أعمال صالحه (13).
1) (1)) نمودهاند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:نموده است.
2) (2)) میکوشند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:میکوشد.
3) (3)) منزورا/ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.«ر»:منذورا.
4) (4)) أکله/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»:اکله.«ر»حرکتگذاری نشده.
5) (5)) ایشان/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:او.
6) (6)) باشند/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:باشد.
7) (7)) سبب/در«م»و«ن»آمده است.ولی در«ر»از قلم افتاده.
8) (8)) عبادت و/در«ر»از قلم افتاده.در«ن»و«م»آمده است.
9) (9)) شب/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
10) (10)) حریزا دینه/در«ر»مخدوش کتابت شده.
11) (11)) در هر بابی...کرده است/در«ن»از قلم افتاده.
12) (12)) و براهین/در«ر»مکرّر نوشته شده است.
13) (13)) صالحه/«ر»:صالحة.ضبط نص موافق است با«م»و«ن».
14) (14)) میّتة شهوته/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:حریزا دینه.
15) (15)) باطل/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»آمده.
(1) خشم او فرونشسته است و اگر از جا درآید نادرا (2)،خشم خود را فرو میبرد و (3)خشم خود را به کار نمیبرد با آنکه قادر است بر معارضه،کما قال تعالی:
«وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ» (4)مدح فرموده است جمعی را که خشم خود را فرو مینشانند و عفو میکنند از مردمانی (5)که با ایشان بدی کنند (6).و در عبارت متن زیادتی هست که به لفظ مفعول (7)آوردهاند و (8)إشاره است به آن (9)که خشم خود را فرو نشانیدهاند (10)یکجا که خشم نمیکنند که محتاج به دفع آن باشند و (11)نفوس ایشان کامل شده است.
و در أمالی این زیادتی هست که:منتظر أجلند (12)انا فانا و مرگ را (13)در برابر دارند (14)و
1) (1)) مکظوما غیظه/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:میته شهوته.
2) (2)) نادرا/چنین است به تنوین در«م»و«ن».«ر»:نادرا.
3) (3)) خشم خود را فرو میبرد و/در«ن»از قلم افتاده است.
4) (4)) قرآن کریم،س 3،ی 134. در«م»«الغیظ»آمده است.«ن»:الغیظ.در«ر»حرکتگذاری نشده است.
5) (5)) مردمانی/«م»و«ن»چنین است.«ن»:مردمان.
6) (6)) کنند/ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.«ر»:میکنند.
7) (7)) مفعول/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:معقول.
8) (8)) آوردهاند و/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:درآوردهاند.
9) (9)) آن/ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.«ر»:این.
10) (10)) فرونشانیدهاند/«م»:فرونشانیده.«ن»:فرونشانید.ضبط نص،موافق«ر»است.
11) (11)) و/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:که.
12) (12)) منتظر أجلند/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:منتظرا أجله.ظ.نخست ضبط «ن»نیز موافق متن ما بوده ولی کسی-از سر ناآگاهی-آن را دستکاری کرده است.
13) (13)) را/در«ن»نیامده است.در«م»و«ر»آمده است.
14) (14)) در برابر دارند/«ر»:در برا دارند.ضبط نص موافق است با«م»و«ن».
همسایۀ ایشان از شرّ ایشان ایمن است و تکبّر ایشان ضعیف است یعنی تکبّر ندارند و اگر دارند استغناست (1)از خلایق که شبیه است (2)به تکبّر ضعیف و قویست صبر او که در بلا مطلقا جزع (3)نمیکند (4)و بسیار است ذکر او و همیشه به یاد حق-سبحانه و تعالی- است و کارهای او بر وفق علم و حکمت است.اگر سخنی یا چیزی به او سپارند به أمانت،إظهار آن نمیکند به دوستان خود،و (5)اگر شهادتی نزد او باشد از جهت دشمنان،او کتمان شهادت نمیکند (6)و دشمنی او را مانع شهادت نمیسازد (7)،و ریا نمیکند در هیچ عملی از أعمال خیر و همه را خالص از جهت رضای إلهی به جامیآورد و ترک نمیکند هیچ عمل خوب را از روی شرم چنانکه أحمقان میکنند.
همه کس (8)ازو امید إحسان دارند یا همه کس به او (9)امید خوبی دارند و گمان بدی به او نمیبرند و همه کس از شرّ او ایمناند به هر دو معنی:معنی أوّل آنست که نفع او به مردمان میرسد و شرّ او به کسی نمیرسد ازین جهت از شرّ او ایمنند.دویم آنکه همه کس به (10)او گمان 11خوبی دارند که هرچه میکند خوب
1) (1)) استغناست/«ن»:+که(البتّه خطّ ترقین باریکی هم رویش کشیده شده).این افزونه در «م»و«ر»نیست.
2) (2)) است/در«ر»نیامده است ولی در«م»و«ن»هست.
3) (3)) جزع/«م»و«ر»چنین است.«ن»:جرح.
4) (4)) نمیکند/ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.«ر»:نمیکنند.
5) (5)) و/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده.
6) (6)) نمیکند/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:نمیکنند.
7) (7)) نمیسازد/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:نمیشوند.
8) (8)) کس/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»هست.
9) (9)) به او/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:ازو.
10) (10)) به/«ر»:از.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
است و گمان ندارند که بدی کند (1)،نه به خود و نه به دیگری.
(2)(3) اگر در مجلس و محلّ (4)غافلان باشد غفلت ایشان درو تأثیر نمیکند و او را از جملۀ ذاکرین مینویسند چون در هر (5)حالی با یاد (6)حق-سبحانه و تعالی-است و یا آنکه تذکیر ایشان میکند (7)و ایشان را به ذکر إلهی (8)میدارد (9)و او را با ذاکرین مینویسند،نه با غافلان؛و مؤیّد این معنی است نسخۀ فی (10)و اگر با ذاکران باشد او را غفلت حاصل نمیشود و او را از غافلان نمینویسند و یا آنکه اگر غفلت داشته باشد متنبّه میشود و (11)یا آنکه با ایشان مینشیند تا غافل نشود و او را از جملۀ غافلان نمینویسند (12)یا اگر به حسب ظاهر ذکر نکند دلش ذاکر است و اگر زبانش به ذکر مشغول باشد دلش نیز به
1) (1)) کند/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:کنند.
2) (2)) کتب/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»:کتب.«ر»حرکتگذاری نشده است.
3) (3)) من/در«م»بین السّطور آمده است«فی خ».
4) (4)) محلّ/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:محفل.
5) (5)) هر/در«ر»نیامده است ولی در«م»و«ن»هست.
6) (6)) با یاد/در«م»مخدوش است و بروشنی خوانده نمیشود.ضبط نص،موافق است با«ن»و «ر».
7) (7)) میکند/«م»و«ن»چنین است.«ر»:میکنند.
8) (8)) إلهی/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:حالی.
9) (9)) میدارد/«م»و«ن»چنین است.«ر»:میدارند.
10) (10)) فی/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:کافی.
11) (11)) و یا آنکه اگر غفلت داشته...میشود و/در«ر»از قلم افتاده.در«ن»هم نیست.بنابر «م»ضبط شد.
12) (12)) یا آنکه اگر غفلت داشته باشد...از جملۀ غافلان نمینویسند/در«ن»از قلم افتاده.
ذکر إلهی است و از غافلان نیست؛چون مدار بر ذکر قلب است و لسان مذکّر قلب است و این معنی أربط است (1)به ماقبل خصوصا (2)به معنی أخیر چون خاطرجمع است که از او بد نمیآید و خوب میکند پس اگر به حسب ظاهر غافل نماید خود را،به حسب واقع غافل نیست و (3)اگر به حسب ظاهر ذاکر باشد و (4)خوف ریا و نفاق باشد مثل أکثر خلایق خاطرجمع است که مرائی نیست و در (5)هر دو حال محمود است و نامش (6)در جریدۀ ذاکران مکتوب است نزد حق-سبحانه و تعالی-
(7)(8) اگر کسی به او ستم کند او عفو میکند و تلافی نمیکند هرچند مستحقّ قصاص هست (9).
و عطا میکند کسی را که او را محروم کرده باشد و به او عطا نکرده باشد یا حقّ او را برده باشد.
و وصل و نزدیکی میکند با کسی که ازو (10)قطع (11)یا دوری کند.
و غالب آنست که إطلاق میکنند وصل را در رحم یعنی اگر خویشان با او دوری کنند
1) (1)) یعنی:مربوطتر است.
2) (2)) خصوصا/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:خصوصا.
3) (3)) اگر به حسب ظاهر غافل...نیست و/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»آمده است.
4) (4)) و/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:در.
5) (5)) در/چنین است در«ن»و«م».در«ر»از قلم افتاده است.
6) (6)) نامش/چنین است در«ن»و«م».«ر»:نامه.
7) (7)) یعفو/«ر»:یعفوا.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
8) (8)) ظلمه/«ر»:+و.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
9) (9)) هست/در«ن»از قلم افتاده است.ولی در«م»و«ر»آمده.
10) (10)) ازو/چنین است در«م»و«ن».«ر»:او.
11) (11)) قطع/«ن»:+کند.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
یا قطع رحم کنند او صلۀ رحم میکند (1)و با ایشان ألفت مینماید یا (2)إحسان و إکرام.
و در أخبار صحیحه (3)وارد است که این سه (4)صفت از مکارم أخلاق است و از أخلاق حسنه است در دنیا و (5)آخرت.
و در أمالی زیادتی هست که:حلم و بردباری با عقل و کیاست ازو مفقود نیست و تعجیل نمیکند در کاری که شک داشته باشد (6)در خوبی و بدی او (7)،بلکه تأمّل و فکر (8)میکند،اگر بیقین (9)خوب است میکند و إلاّ نمیکند،یا آنکه اگر گمان به کسی برد که با او بد کرده است در مقام بدی درنمیآید به مجرّد شک یا گمان،و میگوید که شاید دیگری کرده باشد یا به دیگری گفته باشد و عفو میکند اگر یقین شود که او کرده است یا به او گفته است.
دور است فحش از او (10).
1) (1)) وصل را در رحم...صلۀ رحم میکند/«ن»اشتباها این عبارت را مکرّر آورده و البتّه در تکرار«یا قطع رحم کنند»را از قلم انداخته است.
2) (2)) یا/«م»:با.ضبط نص موافق«ن»و«ر»است.
3) (3)) صحیحه/«ر»:صحیحة.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
4) (4)) سه/در«ر»از قلم افتاده است ولی در«م»و«ن»آمده.
5) (5)) و/«ن»:+در.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
6) (6)) باشد/«ن»ندارد.در«م»و«ر»آمده است.
7) (7)) او/«ن»ندارد.در«م»و«ر»آمده است.
8) (8)) فکر/«ن»:تفکّر.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
9) (9)) بیقین/چنین است در«م»و«ن».«ر»:یقین.
10) (10)) از او/چنین است«ر».«ن»:او.«م»مخدوش است و بروشنی قرائت نمیگردد ولی گویا «ازو»بوده است.
و فحش هر عملی است که بسیار قبیح باشد یا قبیح باشد (1)،چون زنا و لواط و افترا.
به هریک ازین دو (2)یعنی (3)نمیکند و گمان به او نمیرود که قبیحی ازو صادر شود چون ازو بعید است.
و در أمالی:بعیدا جهله یعنی جهل ازو (4)دور است چون عالمست (5)یا سفاهت و مجادله نمیکند (6)در هیچ باب خصوصا (7)در مباحثۀ علوم چنانکه دأب (8)طلبه (9)است الحال (10)،بلکه همیشه بوده است!
به نرمی و همواری گفتگو میکند (11)،خصوصا (12)با خصم،سیّما (13)با کسانی که امید باشد که قبول کنند حق را.
1) (1)) یا قبیح باشد/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده.
2) (2)) دو/در«م»مخدوش است و بروشنی قرائت نمیشود. در«ن»به إزای عبارت«به هریک ازین دو»که از بن ندارد،این عبارت را دارد:«و غالبا و غالبا بر گفتار زشت اطلاق میکنند».
3) (3)) یعنی/«ر»و«ن»و«م»:یعنی.احتمال دارد«معنی»بوده و تصحیف شده باشد.
4) (4)) ازو/«ر»:از او.«م»ندارد.ضبط نص بنابر«ن»است.
5) (5)) چون عالمست/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»آمده است.
6) (6)) نمیکند/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:نمیکنند.
7) (7)) خصوصا/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:خصوصا.
8) (8)) دأب/«ن»:+اهل.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
9) (9)) «طلبه(-طالبان علوم دینی)»،جمعی است که فارسیزبانان متأخّر به جای مفرد استعمال کردهاند و ماتن-علیه الرّحمة-در همان معنای أصلی به کار برده است.
10) (10)) الحال/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
11) (11)) میکند/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»و«ر»:میکنند.
12) (12)) خصوصا/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:خصوصا.
13) (13)) سیّما/یعنی:بهویژه.
(1) بدی او غایب باشد و (2)خوبی او حاضر باشد،یعنی هرچه مخالف عقل صریح و شرع صحیح باشد ازو صادر نشود در قول و فعل،و هرچه حسن باشد نزد عقل کامل و در (3)شریعت غرّا ازو واقع شود.مجملا (4)،واجبات و مندوبات را به جا آورد و محرّمات و مکروهات بلکه مباحات را (5)نیز نکند.
و ممکن است که مراد از«منکر» (6)،بدی با خلق باشد،و مقصود از (7)«معروف»، نیکوئی با (8)ایشان باشد که بدی او به کسی (9)نرسد و نیکی او به همه کس رسد.
و در أمالی به زیادتی صادقا قوله حسنا فعله:سخن او راستست (10)و فعل او نیکو (11).
خوبی او إقبال کرده است و (12)بدی او پشت کرده است؛یعنی صفات رذیله و أعمال قبیحه را (13)از خود دور کرده (14)و أخلاق حسنه و أعمال محبوبۀ او
1) (1)) غائبا/ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.«ن»:غالبا.
2) (2)) و/در«ن»و«ر»هست.در«م»از روی عکس موجود نزد ما نمیتوان تشخیص داد که هست یا نه.
3) (3)) در/«ر»ندارد ولی در«ن»و«م»آمده است.
4) (4)) مجملا/در«ن»و«ر»هست.در«م»از روی عکس موجود پیدا نیست که هست یا نه.
5) (5)) را/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»آمده است.
6) (6)) منکر/«ر»:خلق.ضبط نص موافق«م»و«ن»است.
7) (7)) از/در«ر»بالای سطر با رمز«خ»افزوده شده ولی در«م»و«ن»در متن آمده است.
8) (8)) با/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:به.
9) (9)) کسی/ضبط نص،موافق است با«م»و«ر».«ن»:کس.
10) (10)) راستست/چنین است در«م»و«ن».«ر»:راست.
11) (11)) نیکو/چنین است در«م».«ن»:نیکوی.«ر»:نیکو باشد.
12) (12)) و/در«ر»از قلم افتاده است ولی در«م»و«ن»آمده.
13) (13)) را/در«ر»از قلم افتاده ولی در«ن»و«م»آمده است.
14) (14)) کرده/«ر»:+است.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
در تزاید باشد روزبهروز و ساعت به ساعت.پس هرگاه چنین شده باشد چه گنجایش دارد که بدی با أحدی بکند یا نیکی که ممکن باشد با خلق نکند؟-که به منزلۀ دلیل مطلوب سابق باشد؛و ممکن است که نتیجۀ آن باشد که هرکه با خلق إلهی بدی نکند و نیکی کند،حق-سبحانه و تعالی-بدیهای او را زایل کند یا مبدّل سازد به حسنات و حسنات او را مضاعف گرداند (1)أولئک (2)یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ (3)فَأُولٰئِکَ لَهُمْ جَزٰاءُ الضِّعْفِ بِمٰا عَمِلُوا (4).
(5) در بلاها (6)و مصائب (7)و محن،مثل فوت فرزندان (8)،با وقار است و از جا به در نمیآید،و در محنتها و مشقّتها-مثل فقر و فاقه-،با صبر و شکیبائی است.
و ممکن است که مراد از«زلازل»،شکوک باشد در اعتقادات و أمثال آن،و مراد از «مکاره»،سایر بلاها باشد؛یا مراد از«زلازل»،مضلاّت فتن باشد چنانکه (9)أصحاب کبار مانند عمّار و هاشم (10)و أبو ذر و سلمان و مقداد و حذیفه و جابر و أبو أیّوب باوقار
1) (1)) گرداند/«ر»:نکرداند.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است. «ن»:+کما قال تعالی.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
2) (2)) أولئک/«ر»+الّذین؛این افزونه در«م»و«ن»نیامده است.
3) (3)) قرآن کریم،س 25 ی 70.البتّه در قرآن«فأولئک»است.
4) (4)) قرآن کریم،س 34،ی 37.البتّه در قرآن«فأولئک»است.
5) (5)) و/در«ن»نیامده.ولی در«م»و«ر»آمده است.
6) (6)) بلاها/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:بلا.
7) (7)) مصائب/«م»و«ن»:مصایب.ضبط نص،موافق«ر»است.
8) (8)) مثل فوت فرزندان/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»آمده است.
9) (9)) چنانکه/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:چنانچه.
10) (10)) عمّار و هاشم/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:عباد بن هاشم.
بودند و جمعی کثیر نیز (1)خارجی شدند (2)و تعمیم أولی است که شامل همه باشد و همچنین مکاره أعمّ از بلاها و تکالیف شاقّه باشد چنانکه منقول است که:«حفّت (3)الجنّة بالمکاره و النّار بالشّهوات» (4)یعنی:راه بهشت همه مشقّت و محنت است و راه جهنّم همه مشتهیات (5)جسمانی و لذّات نفسانی است.و صبر بسیار میباید تا این راهها به سر آید به ترک جمیع مشتهیات و محبوبات و مرادات و صبر بر (6)طاعات و عبادات و ریاضات.
و در رفاهیت (7)و نعمت شکر بسیار میکند و در نعمتها منعم حقیقی را فراموش نمیکند و همۀ أعضا و جوارح را در همۀ أحوال به عبادت و طاعت مشغول کرده است.
ستم نمیکند بر دشمنان خود هرچند بدیها به او کرده باشند و (8)از جهت دوستان خود به معصیت نمیافتد (9)که اگر دشمن او
1) (1)) نیز/تنها در«ر»آمده است.در«م»و«ن»نیست.
2) (2)) خارجی شدند/چنین است در«م»و«ن».در«ر»نیامده است.
3) (3)) حفّت/ضبط نص موافق«م»و«ر»است.«ن»:خفّة.
4) (4)) مقایسه کنید با:نهج البلاغه،ط.شهیدی،خطبۀ 176(ص 182)؛و:المجازات النّبویّة، ص 349،ش 305؛و:مرآة العقول،132/8؛و:روضة الواعظین،358/2؛و:أصول کافی (ط.کمرهای)،264/4؛و:فیض القدیر،473/3 و 474؛و:أحادیث و قصص مثنوی، ص 203؛و:کشف الخفاء،322/1؛و:فرهنگ مأثورات متون عرفانی،ص 221،ش 80.
5) (5)) مشتهیات/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:مشبهات.
6) (6)) بر/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:و.
7) (7)) رفاهیت/«م»و«ن»چنین است.«ر»:رفاهیّت.
8) (8)) باشند و/در«م»مخدوش است و بروشنی قرائت نمیگردد.
9) (9)) نمیافتد/چنین است در«م»و«ن».«ر»:نمیافتند.
دعوی بر دوست او داشته باشد جانب دوست را نمیگیرد اگر حق با دشمن باشد (1)و اگر دشمن او دعوی (2)بر دوست او (3)داشته باشد و او گواه دشمن باشد (4)از جهت دشمن گواهی میدهد مگر آنکه داند که دوست پریشان است و اگر بر او شهادت دهد او را حبس خواهند نمود و آزار خواهند داد درین صورت (5)گواهی نمیدهد چنانکه روایات (6)وارد (7)شده است و درین صورت جانب نگرفته است بلکه به فرمان إلهی عمل نموده است در عدم أدای شهادت.
و در أمالی این زیادتی هست که:چیزی که حق ندارد (8)دعوی نمیکند و اگر کسی ازو چیزی (9)طلب داشته باشد إنکار نمیکند.
اعتراف میکند به حقّی که از کسی نزد او باشد پیش از آنکه گواهان گواهی دهند که او را میباید داد؛چون نمیخواهد که حقّ کسی را ببرد.
ضایع نمیکند چیزی را که به او میسپارند خواه مال و خواه أسرار.
1) (1)) که اگر دشمن او...حق با دشمن باشد/در«ن»نیامده است.
2) (2)) دعوی/در«ن»نیامده.
3) (3)) او/«ن»:+دعوی.
4) (4)) و اگر دشمن او دعوی بر دوست...گواه دشمن باشد/چنین است در«م».«ر»:و اکر کواه باشد بر دوست. تفاوتهای«ن»پیشتر مذکور شد.
5) (5)) درین صورت/در«ن»آمده است.ولی در«م»و«ر»نیامده.
6) (6)) روایات/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:روایت.
7) (7)) وارد/در«م»و«ر»چنین است.«ن»:واقع.
8) (8)) چیزی که حق ندارد/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:چون حقّی بر کسی ندارد.
9) (9)) ازو چیزی/«ر»:جیزی از او.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
و فراموش نمیکند چیزی را که به یاد او (1)آورده باشند (2)به نصایح و مواعظ،بلکه جمیع (3)نصایحی که حق-سبحانه و تعالی-خلق (4)را به آن (5)نصیحت کرده است یا حضرات أنبیا (6)و أئمّه-صلوات اللّه علیهم-یا علما فرمودهاند (7)همه را در خاطر (8)دارد،تا جواب نفس و شیطان (9)تواند گفت اگر (10)او را وسوسه کنند (11)به مخالفتی.
و لقبهای بد نمیگوید مؤمنان را،اگرچه به آن ملقّب شده باشند -مثل خر و گاو که أهل عراق و (12)شام یکدیگر را به آن ملقّب ساختهاند.
و در أمالیست که:زیادتی نمیکند بر هیچ کس به ظلم و ناحق و رشک کسی (13)نمیبرد و در خاطرش (14)خطور نمیکند حسد کسی.
(15) و ضرر به همسایه نمیرساند؛بلکه نفعش به ایشان میرسد.
1) (1)) او/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده است.
2) (2)) باشند/«ر»:باشد.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
3) (3)) جمیع/«ن»ندارد.
4) (4)) خلق/«ن»:حق.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
5) (5)) آن/در«م»چنین است.«ن»:انها.«ر»:او.
6) (6)) أنبیا/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:انبیاء.
7) (7)) فرمودهاند/«ر»:+هم.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
8) (8)) خاطر/«ن»:خواطر.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
9) (9)) شیطان/«ر»:+را.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
10) (10)) اگر/«ن»:که.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
11) (11)) کنند/«ر»:کند.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
12) (12)) عراق و/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده است.
13) (13)) کسی/«ن»:کس.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
14) (14)) خاطرش/«ن»:خواطرش.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
15) (15)) بالجار/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:بالجارّ.
و غالب آنست که مراد از«جار»کسی است که دخیل کسی شود و پناه به او (1)برد زیرا که لازم است حقّ جار (2)مانند جان و اگر کسی خواهد که بناحق برو (3)ستمی (4)کند نگذارد و مدد او کند،و ترک مدد،ضرر است.
(5) و خوشحالی نمیکند به سبب مصیبتها (6)که بر دشمنانش نازل میشود.
و هرکه شماتت کند بر أحدی البتّه برو نازل میشود آنچه بر آن شخص نازل شده است.
و در أمالی این زیادتیها (7)هست که:سرعت میکند در راه حق چنانکه حق-سبحانه و تعالی-فرموده است که (8): «وَ سٰارِعُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ» (9)یعنی زود به جا آورید هر چه موجب مغفرت پروردگار است مانند (10)توبه و سایر عبادات.أداکنندۀ (11)أمانات (12)است که به او بسپارند خواه أموال باشد و خواه غیر آن.أمر میکند مردمان را به آنچه
1) (1)) به او/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده است.
2) (2)) حقّ جار/در«ر»از قلم افتاده بود.از«ن»و«م»افزوده شد.
3) (3)) برو/ضبط نص،بنابر«م»است.«ر»:بر او.«ن»:ندارد.
4) (4)) ستمی/«م»و«ن»چنین است.«ر»:ستم.
5) (5)) بالمصائب/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:بالمصایب.
6) (6)) مصیبتها/«ن»:مصیبتهائی.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
7) (7)) زیادتیها/«ر»:زیادتی.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
8) (8)) که/در«ن»و«ر»نیامده ولی در«م»هست.
9) (9)) قرآن کریم،س 3،ی 133.
10) (10)) مانند/در«ن»نیامده است.
11) (11)) أداکنندۀ/«م»:ادا کنند و.ضبط نص،موافق«ن»و«ر»است.
12) (12)) أمانات/«ر»:امانت.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
خوب است و نهی میکند (1)ایشان را از هرچه بد است.داخل نمیشود در کارها به نادانی بلکه تأمّل میکند اگر خوب است به حسب حال و مآل شروع در آن میکند،و إلاّ فلا،و از آنچه خوب است (2)بیرون نمیرود (3)به سبب عجز یعنی (4)مهما أمکن آنچه خوب است (5)ترک نمیکند.
(6)(7) اگر خاموش (8)باشد خاموشی او را مغموم نمیسازد بلکه در حالت (9)خاموشی (10)در ذکر و فکر إلهی است.
و در أمالیست که:اگر سخن کند سخن بد نمیگوید (11)یا بیفکر سخن نمیگوید (12)تا خطا کند.
و اگر خنده کند آوازش به خنده بلند نمیشود یا چنان نمیشود که کسی صدای خندۀ او را بشنود بلکه اگر او را (13)تعجّبی دست دهد 14تبسّم
1) (1)) مردمان را...نهی میکند/در«ن»نیامده است.
2) (2)) حال و مآل...خوب است/در«ن»نیامده.
3) (3)) نمیرود/«ر»:+و.این افزونه در«ن»و«م»نیست.
4) (4)) یعنی/چنین است«م»و«ن».«ر»:بلکه.
5) (5)) آنچه خوب است/در«ر»مکرّر نوشته شده است.
6) (6)) لم یغمّه/«م»:لم یغمّه.
7) (7)) صمته/در«ر»از قلم افتاده است ولی در«م»آمده.«ن»:صمته.
8) (8)) خاموش/«م»و«ر»:خواموش.ضبط نص،موافق است با«ن».
9) (9)) خاموشی...در حالت/در«ر»از قلم افتاده است.ضبط نصّ ما،بنابر«ن»و«م»است.
10) (10)) خاموشی/«ر»:خواموشی.ضبط نص،موافق است با«م»و«ن».
11) (11)) نمیگوید/«ن»:نمیکند.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
12) (12)) یا بیفکر سخن نمیگوید/در«ن»نیامده است.
13) (13)) اگر او را/«ن»و«م»چنین است.«ر»:او را اکر.
میکند.
و در أمالی هست (1)که قانع است (2)به آنچه مقدّر (3)شده است از جهت او و خشم او را از جا بدر نمیآورد (4)و هواهای نفسانی بر او غلبه نمیکند و بخل بر او غلبه نمیکند (5)و طمع نمیکند در هرچه او را نیست،خواه مال و خواه کمال،مثل طمع (6)در أحوال أنبیا (7)و أئمّه-صلوات اللّه علیهم-،و اگر با مردمان مخلوط میشود از جهت تعلّم علوم است،و اگر خاموش (8)میشود و جواب نمیدهد مباحثۀ أهل جدل را،از جهت آنست که سالم باشد از شرّ ایشان،و اگر سؤال میکند از جهت آنست که بفهمد نه به واسطۀ غلبه بر طلبه و اگر بحث کند از جهت آنست که (9)خوب ظاهر شود بر او،نه از روی جدل (10)،و گوش نمیدهد به شنیدن أحادیث تا به آن فخر کند (11)بر جاهلان،یا (12)نصب نمیکند خود را به واسطۀ قضا یا فتوی یا تدریس از جهت حبّ جاه تا به آن
1) (1)) هست/«ن»:است.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
2) (2)) است/«ن»:شده.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
3) (3)) مقدّر/چنین است«ن»و«ر».«م»:مقدور.
4) (4)) بدر نمیآورد/ضبط نص،موافق«ن»است.«م»:در نمیآورد.«ر»:بدر نمیرود.
5) (5)) و بخل بر او غلبه نمیکند/در«ن»نیامده است.
6) (6)) طمع/در«ن»نیامده است.
7) (7)) أنبیا/«ر»:انبیاء.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
8) (8)) خاموش/«ر»و«م»:خواموش.ضبط نص موافق است با«ن».
9) (9)) بفهمد نه به واسطۀ...از جهت آنست که/در«ن»و«ر»نیامده است.بنابر«م»ضبط شد.
10) (10)) نه از روی جدل/در«م»و«ن»هست.ولی در«ر»از قلم افتاده است.
11) (11)) تا به آن فخر کند/«م»و«ن»چنین است.«ر»:از برای فخر کردن.
12) (12)) یا/«م»و«ن»چنین است.«ر»:و.
افتخار نماید بر دیگران و تکلّم نمیکند در علوم تا تکبّر و تجبّر کند بر دیگران.
و اگر بر او ستم و زیادتی کنند (1)صبر میکند (2)تا حق-سبحانه و تعالی-انتقام او را از دشمنان او بکشد در دنیا یا عقبی؛ هرکدام که حق-سبحانه و تعالی-از جهت او أصلح داند.
خود از خود در تعب و مشقّت است یعنی نفس ناطقۀ او نفس أمّارۀ او را که بدن باشد همیشه (3)به ریاضات شاقّه و مجاهدات عظیمه (4)میدارد تا نفس أمّاره مطمئنّه شود و مردمان از شرّ او ایمن شوند؛یا آنکه چنان گرمست در مجاهدات که کجا فرصت میشود او را که آزار مردم دهد؛یا همیشه خود را (5)وقف مؤمنان کرده است و تعبها میکشد تا مردمان در راحت باشند.
خود را به تعب داشته است از جهت آخرت خود و مردمان را به راحت (6)انداخته است از خود.ممکن است که بیان کلام سابق باشد به معانی سابقه یا مراد این باشد که کارهای خود را که نافع است از جهت عاقبت دنیا و آخرت خود میکند و به مردمان نمیگذارد و نمیگوید (7)که ایشان کنند (8):
1) (1)) کنند/«ن»و«م»چنین است.«ر»:کند.
2) (2)) میکند/«م»:میکنند.ضبط نص،موافق«ن»و«ر»است.
3) (3)) او نفس أمّارۀ او...همیشه/«ن»:که نفس اماره باشد همیشه بدن را.ضبط نص،بنابر«م»و «ر»است.
4) (4)) عظیمه/چنین است«ن»و«م».«ر»:عظیمة.
5) (5)) را/«ن»و«ر»چنین است.«م»:در.
6) (6)) به راحت/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
7) (7)) و نمیگوید/در«ر»از قلم افتاده است.«ن»:نمیگوید.ضبط نص،موافق«م»است.
8) (8)) کنند/«ر»:بکنند.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
خود حج میکند تا دیگری از جهت او حج (1)نکند و خود نمازهای خود را به جا میآورد تا بعد ازو ولد أکبر-یا:مطلق وارث،بر قولی دیگر-نکنند و به راحت باشند (2)یا مثلا (3)خشم خود را (4)از جهت ثواب آخرت (5)فرو میخورد تا ضررش به دیگران نرسد،و علی هذا القیاس.
(6)(7) دوری او از کسی که دوری میکند از او از جهت ترک باطلست و عرض خود حفظ نمودن (8)،یعنی با جمعی نمینشیند که نشستن با ایشان ضرر داشته باشد (9)به (10)آنکه او را به معصیت اندازند (11)و اگر مبتلا نشود (12)أقلّ مراتب بدنامی هست (13)و سبب فسق دیگران میشود که گمان بد برند 14به او.پس اگر
1) (1)) او حج/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
2) (2)) بعد ازو ولد...باشند/ضبط نص،موافق است با«م».ضبط نصّ«ن»نیز چنین است با این تفاوت که به جای«به راحت»،«در راحت»دارد. «ر»:دیگران به جا نیاورند.
3) (3)) مثلا/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده است.
4) (4)) را/«ن»:+که.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
5) (5)) آخرت/«ن»:+است.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
6) (6)) بعده/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»:بعده.«ر»مشکول نیست.
7) (7)) نزاهة/«ر»:+و.«م»و«ن»این افزونه را ندارند.
8) (8)) عرض خود حفظنمودن/«م»چنین است.«ن»:عرض حفظنمودن.«ر»:حفظنمودن عرض خود.
9) (9)) باشد/در«ن»نیامده.ولی در«م»و«ر»آمده است.
10) (10)) به/«ر»:یا.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
11) (11)) اندازند/«ر»و«ن»چنین است.«م»:اندازد.
12) (12)) نشود/«ر»:نشوند.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
13) (13)) هست/«ر»:است.ضبط نص موافق«م»و«ن»است.
(3) و نزدیکی او به هرکه نزدیکی کند محض نرمی و مرحمتست (4)و عین گرمی و (5)مهربانی و تواضع است للّه تعالی.
دوری او (6)از خلق از روی تکبّر (7)و بزرگواری (8)نیست چنانکه أبنای (9)دنیا (10)یکدگر (11)را نمیبینند که هریک میگویند (12)که أوّل او (13)مرا (14)ببیند تا من او را ببینم و حال آنکه حق-سبحانه و تعالی-کبریا و عظمت
1) (1)) ایشان/در«م»و«ن»آمده است ولی در«ر»از قلم افتاده.
2) (2)) کند/«ن»:+برای.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
3) (3)) ممّن/«ن»ندارد.«ر»:مما.ضبط نص،موافق«م»است.
4) (4)) مرحمتست/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:رحمتست.
5) (5)) گرمی و/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»آمده است.
6) (6)) او/در«م»و«ن»هست.ولی در«ر»از قلم افتاده است.
7) (7)) تکبّر/چنین است در«م»و«ن».در«ر»از قلم کاتب أصلی افتاده و سپس درهامش به خطّی دیگر افزوده شده است:«کبر صح ظ». «م»:+و بزرگی.این افزونه در«ر»و«ن»نیست.
8) (8)) «بزرگواری»-در اینجا-بار معنائی منفی دارد.
9) (9)) أبنای/چنین است در«ن»و«ر».«م»:ابناء.
10) (10)) دنیا/«ر»:زمان.ضبط نص موافق«م»و«ن»است.
11) (11)) یکدگر/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»:یکدیکر.«ر»:هریک دیکری.
12) (12)) نمیبینند...میگویند/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:نمیبیند.
13) (13)) او/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:او را.
14) (14)) مرا/«ن»:را.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
را (1)مخصوص خود گردانیده است که:«الکبریآء ردائی و العظمة إزاری» (2)یعنی (3):
بزرگواری به منزلۀ رداء (4)من است و عظمت و بزرگی به منزلۀ جامۀ زیرین من است؛و دور نیست که مراد از عظمت،بزرگی ذات و صفات ذاتیّه باشد،و مراد از بزرگواری، بزرگی صفات أفعال باشد مانند خالق و رازق (5).
و نزدیکی او به هرکه کند نه از روی مکر و حیله و چاپلوسی است مانند خامطمعان که مثل سگ دم جنبانند که شاید درهمی یا دیناری به او (6)دهند.تا اینجاست عبارت نهج البلاغه (7).
و در أمالی هست که:بلکه او متابعت میکند طریقۀ أنبیا و أوصیا و سایر خوبانی را (8)که پیش از (9)او بودهاند و همچنین او (10)پیشواست جمعی را 11که بعد از او آیند از خوبان 12.
1) (1)) را/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
2) (2)) حدیثی قدسی است که نزد متصوّفه شهرت و تداول فراوان داشته است(نگر:فرهنگ مأثورات متون عرفانی،ص 374 و 375).و البتّه در حدیثنامههای بس کهن نیز آمده است (نگر:کشف الخفاء،ط.خالدی،98/2). نیز نگر:أحادیث و قصص مثنوی،ص 400.
3) (3)) یعنی/در«ر»آمده است ولی در«م»و«ن»نیامده.
4) (4)) رداء/«ر»:ردای.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
5) (5)) از برای فهم بهتر این حدیث،ملاحظۀ پارهای روایات«باب الکبر»بحار الأنوار و برخی اندیشیدههای محدّثان مسلمان حول مضامین آنکه در بیانات بحار هست،نافع است.از جمله نگر:بحار،210/70 و 213-215.
6) (6)) به او/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
7) (7)) نهج البلاغه/چنین است«م»و«ن».«ر»:نهج البلاغة.
8) (8)) را/«ر»و«ن»ندارد.ولی در«م»هست.
9) (9)) از/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
10) (10)) او/در«م»و«ر»هست ولی«ن»ندارد.
پس (1)همّام نعره زد و روح او (2)به أرواح متّقیان واصل شد.پس حضرت فرمودند که:و اللّه مضایقۀ من (3)در أوّل به سبب این (4)بود که میترسیدم که تاب نیاورد و برود.
چنین (5)تأثیر میکند نصیحتهای کامل در (6)جمعی که مادّۀ قابل داشته باشند.پس یکی از خوارج یا جاهلان که حاضر بود گفت:چرا با تو نکرد؟ای پادشاه مؤمنان! حضرت فرمودند که (7):وای بر تو!بدرستی که هر عمری وقتی دارد که از ان تجاوز نمیکند و هر أجلی را سببی است که غیر آن نمیشود.دیگر چنین سخن (8)مکن مطلقا (9)-یا:نزد (10)پیشوایان راه (11)دین و واصلان حقّ الیقین.بدرستی که این سخن (12)را شیطان بر زبان تو (13)جاری ساخت.
بدان که مذکور شد سابقا که اختلافی هست بین الرّوایات و بعید نیست که دو همّام
1) (1)) پس/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»آمده است.
2) (2)) روح او/چنین است«م»و«ن».«ر»:روحش.
3) (3)) من/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»آمده است.
4) (4)) این/«ن»:ان.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
5) (5)) برود چنین/«ن»:برو.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
6) (6)) در/«ن»:و.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
7) (7)) فرمودند که/«م»و«ن»چنین است.«ر»:فرمود.
8) (8)) سخن/در«م»و«ن»آمده است.ولی در«ر»نیامده.
9) (9)) مطلقا/چنین است«ر»و«م».«ن»:مطلقا.
10) (10)) نزد/در«ر»و«ن»آمده است ولی در«م»از قلم افتاده.
11) (11)) راه/در«م»و«ن»آمده است ولی در«ر»نیامده.
12) (12)) سخن/«ر»:+بد.این افزونه در«م»و«ن»نیامده است.
13) (13)) تو/«ر»:او.ضبط نص،بنابر«م»و«ن»است.
باشد یکی از صفات مؤمنان سؤال کرده باشد و یکی از صفات متّقیان یا در یک (1)مجلس از هر دو سؤال کرده باشد (2)و چون مذکور شد روایت نهج (3)و (4)أمالی که قریب به آن بود و روایت کلینی (5)مشتمل بود بر صفات بسیار و همه را بیان کردن نزد عجم به زبان فارسی مکرّر مینماید أمّا در زبان عرب إشارات و دلالات بسیار هست که همه کس به کنه آنها نمیرسند (6)،به خاطر رسید که هرچه صریحا (7)مذکور نشده باشد ترجمهاش را بیان کنم تا همه کس بهرهمند شوند.
پس در کافی مذکور است که:
حضرت در جواب همّام فرمودند که:
مؤمن،اوست عاقل فهیم دقیق الطّبع،رویش خندانست و دلش گریان،و تاب تحمّل بلاها دارد به صبر و شکر،و نفس أمّاره را مطیع و منقاد روح مقدّسه کرده یا متواضع است بسیار یا همیشه مخالفت نفس را شعار خود ساخته،و از هرچه عاقبت او فناست خود را ازان بازداشته است،و راغب گردانیده است نفس خود را به هرچه خوب است.
کینه ندارد،و حسد کسی نمیبرد-و حسود کسی است که نتواند نعمت را بر محسود دیدن و اگر مثل آن را خواهد از حق-سبحانه و تعالی- (8)او غبطه 9دارد 10،نه حسد،
1) (1)) یک/تنها در«ر»آمده است.در«م»و«ن»نیست.
2) (2)) باشد/«ر»:باشند.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
3) (3)) نهج/چنین است«م»و«ن».«ر»:نهج البلاغة.
4) (4)) و/«ن»:+در.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
5) (5)) کلینی/«ر»:+که.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
6) (6)) نمیرسند/«ر»:نمیرسد.ضبط نص موافق«م»و«ن»است.
7) (7)) صریحا/«ن»:صریحا.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
8) (8)) و تعالی/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
و غبطه بد نیست (1).و مؤمن سبک نیست،بلکه سنگین است (2)،زود از جا به (3)در نمیآید و تا تفکّر در عاقبت چیزی (4)نکند متوجّه آن (5)نمیشود (6).دشنامدهنده نیست.
عیبکننده (7)نیست (8).غیبتکننده نیست (9).خوش ندارد بلندمرتبگی دنیوی را و (10)دشمن میدارد ریا (11)را (12)که خود یا دیگری ذکر کنند (13)خوبیهای او را (14).همیشه مغموم
1) (1)) دربارۀ سه مفهوم أخلاقی قریب المنشأ،یعنی«حسد»و«غبطه»و«منافسه»،نگر:الذّریعة إلی مکارم الشّریعة،افست شریف رضی(قم)،ص 348؛و:بحار الأنوار،238/70 و 239/70. نیز مقایسه شود با: معراج السّعادة،چ هجرت،ص 443.
2) (2)) بلکه سنگین است/در«ر»از قلم افتاده است ولی در«ن»و«م»هست. «ر»:+و.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
3) (3)) به/در«م»نیست ولی در«ر»و«ن»هست.
4) (4)) چیزی/«ن»:او چیز.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
5) (5)) آن/«ن»:+چیز.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
6) (6)) نمیشود/«ن»:و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
7) (7)) عیبکننده/چنین است«م»و«ن».«ر»:غیبتکننده.
8) (8)) نیست/چنین است«م»و«ن».«ر»:و.
9) (9)) نیست/چنین است«م»و«ن».«ر»:را.
10) (10)) و/چنین است«م»و«ن».«ر»نیامده است.
11) (11)) ریا/«ر»:و ریا.«م»:دریا.«ن»:سمعه.
12) (12)) را/«ر»:+دشمن میدارد.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
13) (13)) کنند/«ن»:کند.«ر»:کننده.ضبط نص،موافق«م»است.
14) (14)) را/«ر»:باشد.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
و مهموم است.به سبب تفکّر در أهوال (1)قبر و أحوال قیامت و بهشت و دوزخ.
خاموشی (2)او بسیار است،و صاحب وقار و طمأنینه است.به (3)ذکر إلهی بسیار ذکر (4)میکند،و شکیبائی و صبر او بسیار است،و شکر و حمد او بیشمار است (5).همیشه در فکر و غم آخرت (6)است،و همیشه از فقر و فاقۀ خود خوشحال است (7).هموار و نرم است،و عهدی که میکند با خدا و خلق بران راسخ است.آزارش اندک است-.یعنی به هیچ کس آزارش نمیرسد و اگر رسد به خود میرساند (8).دروغ نمیگوید و دروغ بر کسی نمیبندد تا بر او دروغ نبندند و پردۀ ناموس (9)مؤمنان را نمیدرد تا پردهاش را (10)ندرند.خندهاش مانند خندۀ أهل حماقت نیست،و اگر غضبناک شود از جا (11)درنمیآید.
خندهاش تبسّم است،و سؤالش تعلّم است،و مکرّر گفتن (12)او از جهت فهمیدن است.
1) (1)) أهوال/«ن»:احوال.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
2) (2)) خاموشی/«ر»:و خواموشی.ضبط نص موافق«م»و«ن»است.
3) (3)) به/در«ر»از قلم افتاده است ولی در«م»و«ن»هست.
4) (4)) ذکر/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»آمده.
5) (5)) است/«ر»:+و.«م»و«ن»این افزونه را ندارند.
6) (6)) آخرت/در«ن»و«ر»چنین است.«م»:اخر.
7) (7)) است/«ر»:+و.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
8) (8)) میرساند/«م»و«ن»چنین است.«ر»:میرسد.
9) (9)) احتمالا مرحوم مجلسی در کاربرد تعبیر«پردۀ ناموس»،متأثّر از گلستان سعدی است؛ و العلم عند اللّه.
10) (10)) را/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»نیامده است.
11) (11)) جا/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
12) (12)) گفتن/«ن»:سؤال کردن.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
علمش بسیار است،و حلمش بزرگ (1).رحمش بسیار است.بخل (2)نمیورزد،و شتاب نمیکند،و دلتنگ نمیشود،و خوشحالی بسیار نمیکند (3).اگر حکم کند و قضا برسد، (4)جانب أحدی را (5)نمیگیرد و (6)به علم خود عمل میکند.نفس او از سنگ سختر (7)است در تحمّل مشقّتها،و اگر منازعه کند از عسل شیرینتر است به سبب رفق و مدارا.
حریص نیست بر (8)دنیا و جزع نمیکند (9)در (10)بلا.با مداراست (11)با خلق خدا.لاف نمیزند و (12)بر خود نمیبندد آنچه ندارد و کلام را طول نمیدهد و مختصر میکند، بلکه (13)جمیع کارهای دنیوی را سهل گرفته به نهایت نمیرساند چنانکه دأب أهل دنیا است (14).
اگر ضرور شود او را منازعه در دین یا دنیا،منازعهاش نیکوست و اگر سهوی ازو
1) (1)) بزرگ/«ن»:+است.«ر»:+و.هیچیک از این دو افزونه در«م»نیست.
2) (2)) بخل/«م»و«ن»چنین است.«ر»:کینه.
3) (3)) دلتنگ نمیشود و خوشحالی بسیار نمیکند/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده.
4) (4)) و قضا برسد/ضبط نص،موافق«م»است.«ن»:و قضا پرسد.«ر»ندارد.
5) (5)) را/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
6) (6)) و/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
7) (7)) سختر/«م»و«ن»چنین است.«ر»:سختتر.
8) (8)) بر/«ر»:به.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
9) (9)) نمیکند/در«ر»مکرّر نوشته شده.
10) (10)) در/«م»و«ن»چنین است.«ر»:بر.
11) (11)) بامدار است/«ن»:بمداراست.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
12) (12)) و/در«م»نیست ولی در«ن»و«ر»هست.
13) (13)) بلکه/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
14) (14)) چنانکه دأب أهل دنیا است/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»هست.
واقع شود بازگشت میکند ازان به نیکوئی. (1)اگر غضبناک شود عادل است (2)و غضب سبب عدم عدالت او نمیشود-به خلاف أکثر عالمیان که در حین غضب خبر از خود ندارند.اگر کسی خواهد که با او باشد با او به رفق و مدارا سر میکند.تهوّر (3)ندارد که خود را بیرویّت در مهالک اندازد،و پردۀ ناموس خود و دیگران را نمیدرد،و تکبّر نمیکند به أحدی و یا تکبّر ندارد (4).محبّتش با مؤمنان خالص (5)از برای خداست.
عهدش استوار است و به عهد خود وفا میکند.مشفق و مهربان است با خلق خدا یا (6)خائف (7)و ترسان است از خدا یا ناصح مؤمنان و خیرخواه ایشان است و از ایشان خصوصا از (8)خویشان خود قطع نمیکند و وصل میکند قطع ایشان را.صاحب حلم و بردباریست (9).بینام و نشان است.پرگو (10)نیست.از حق-سبحانه و تعالی-راضی و (11)
1) (1)) نیکوئی/«ر»:+و.«م»و«ن»این افزونه را ندارند.
2) (2)) است/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»هست.
3) (3)) میکند تهوّر/در«م»مخدوش است و بروشنی خوانده نمیشود.
4) (4)) بیرویّت...تکبّر ندارد/در«م»و«ن»چنین هست.«ر»:بیرویه در مهالک اندازد و تکبّر نمیکند باحدی و با تکبّر خوش ندارد. «ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
5) (5)) خالص/در«ن»باشتباه مکرّر نوشته شده است.
6) (6)) یا/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»نیامده است.
7) (7)) خائف/«ر»چنین است.«م»:خایف.«ن»:خالف.
8) (8)) خصوصا از/در«م»و«ر»چنین است.«ن»:خصوص.
9) (9)) بردباریست/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:بردبار است.
10) (10)) پرگو/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:پرکوی.
11) (11)) راضی و/در«ر»نیست ولی در«م»و«ن»هست.
خشنود (1)است.در عطا و بلا محافظت (2)مخالفت میکند نفس أمّاره را و خواهشهای نفسانی را.با زیردستان (3)بمداراست (4)،و کاری که عبث باشد از او صادر نمیشود (5).
نصرتکنندۀ دین است.حمایتکنندۀ مؤمنان است (6).پناه مسلمانان است.اگر مدح او کنند نمیشنود گوئیا (7)کرست،و طمع دلش را مجروح نمیکند.
أفعال او موافق حکمتست که عبث درو (8)راه (9)ندارد،و علوم خود را به هر جاهلی تعلیم (10)نمیکند بلکه چنان نمیکند (11)که بدانند که میداند.چون علم از أعظم عبادات است مخلصا (12)لوجه اللّه تحصیل آن (13)میکند یا هر عملی را به هرکس عطا نمیکند؛مثلا مبتدی چه میداند أسرار قضا و قدر را بلکه کجا إدراک آن میتواند کرد. (14)
1) (1)) خشنود/«ر»و«ن»:خوشنود.ضبط نص،موافق«م»است.
2) (2)) محافظت/تنها در«ر»آمده است و در«م»و«ن»نیست.
3) (3)) با زیردستان/در«م»مخدوش است و درست خوانده نمیشود ولی علی الظّاهر«بر زیردستان»باشد.ضبط نصّ ما،موافق«ر»و«ن»است.
4) (4)) بمداراست/«ن»:بمدارا سلوک میکند.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
5) (5)) نمیشود/«ر»:+و.«م»و«ن»این افزونه را ندارند.
6) (6)) است/«ر»:را.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
7) (7)) گوئیا/«م»چنین است.«ن»:کویا.«ر»:و گویا که.
8) (8)) درو/«ن»:دران.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
9) (9)) راه/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
10) (10)) تعلیم/«م»:+بلکه خبر.این افزونه در«ن»و«ر»نیست.
11) (11)) بلکه چنان نمیکند/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
12) (12)) مخلصا/«ن»:مخلصا.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
13) (13)) آن/«ن»:او.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
14) (14)) مولانا علاّمه محمّد باقر مجلسی-قدّس سرّه-نیز با توجّه به مزالّ أقدام بودن مسائل قضا و قدر از خوض در آنها سخت نهی فرموده و حتّی نوشته است:«...کم کسی در این مسأله-
بسیار میگوید آنچه را (1)بسیار باید گفت،و بسیار عمل میکند به آنچه میگوید.دانا و دوراندیش و بااحتیاط است.أعمال و أقوال (2)قبیحه ازو صادر نمیشود (3).از جا درنمیآید (4).ألفت دارد با مؤمنان بیآنکه باری بر (5)دوش ایشان گذارد یا آزاری به ایشان رساند.بسیار بخشنده است بیآنکه إسراف کند و بیموقع (6)صرف نماید.غدر (7)و مکر نمیکند با أحدی.در پی عیب مردمان و بد ایشان نیست،و ستم به هیچکس (8)نمیکند.با جمیع خلایق به رفق و مدارا سر میکند.سعی میکند در تحصیل قربات (9)در دار دنیا.یاور (10)ضعیفان و بیچارگان است (11).فریادرس مظلومان است.پردۀ کسی را نمیدرد،و سرّ کسی را (12)آشکار نمیسازد.بلاهای او بسیار است،و شکایت او اندک
1) (1)) را/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده.
2) (2)) أعمال و أقوال/چنین است«م»و«ن».«ر»:افعال و اعمال.
3) (3)) نمیشود/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
4) (4)) درنمیآید/چنین است«ن»و«ر».«م»:دراید.
5) (5)) بر/چنین است«م»و«ن».«ر»:به.
6) (6)) بیموقع/«ن»:بیموضع.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
7) (7)) غدر/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
8) (8)) کس/چنین است«م»و«ن».«ر»:کسی.
9) (9)) قربات/«قربات»جمع«قربة»است؛یعنی چیزهائی که موجب نزدیکی آدمی به خدائی -عزّ و جلّ-میشود.
10) (10)) یاور/«ن»:یاداور.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
11) (11)) بیچارگان است/«ر»:+عیب را میپوشاند. این افزونه در«م»و«ن»(و نیز أصل روایت کافی)نیست.
12) (12)) نمیدرد و سرّ کسی را/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
است.اگر خوبی از کسی بیند او (1)را ذکر میکند،و اگر بدی بیند او (2)را میپوشاند.عیب را میپوشاند (3)و اگر کسی (4)سخن (5)کسی نزد (6)او گوید نمیگذارد و إصلاح آن میکند (7).اگر با او بدی کرده باشند و عذرخواهی کنند میگذراند (8)و اگر با (9)او ستمی کرده باشند عفو میکند.
تا مقدور است در خیرخواهی خلق خدا میکوشد،و نمیگذارد که ستمی از أحدی به مؤمنی برسد.همه کس ازو ایمنند و او نیز أمین (10)است.ثابتقدم است در راه خدا (11).
پرهیزکار است.پاکیزهکردار است.نیکوصفات است.خدا و رسول ازو خشنوداند و او نیز از خدا و رسول راضی و (12)خشنود است.در هرحالی عذر هرکه باشد قبول میکند، و ذکر خوبیهای مؤمنان میکند و از (13)جهت خود نیز تحصیل میکند،و گمان خوبی به
1) (1)) او/«ن»و«ر»چنین است.«م»:آن.
2) (2)) او/«م»و«ن»:آن.ضبط نص،موافق«ر»است.
3) (3)) عیب را میپوشاند/در«م»هست ولی در«ن»و«ر»اینجا از قلم افتاده.پیشتر تذکّر دادیم که«ر»این فقره را لختی جلوتر آورده بود.
4) (4)) کسی/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
5) (5)) سخن/«ر»:+بد.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
6) (6)) نزد/«ن»:نز.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
7) (7)) میکند/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
8) (8)) میگذراند/«گذرانیدن»-در اینجا-یعنی گذشت کردن و عفو و إغماض نمودن.
9) (9)) با/«ن»:به.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
10) (10)) أمین/«ر»:ایمن.ضبط نص،موافق است با«م»و«ن».نیز مقایسه فرمائید با نصّ روایت کافی ی شریف.
11) (11)) خدا/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
12) (12)) راضی و/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»نیست.
13) (13)) و از/در«م»-اشتباها-بتکرار کتابت گردیده است.
مردمان دارد و همه را خوب میداند،و خود را (1)به همۀ عیوب متّهم میدارد. (2)اگر دوستی کند با دوستان خدا دوستی میکند و میداند که دوست خداست به براهین قاطعه،و همچنین دوری مینماید و دشمنی میکند با دشمنان خدا (3)با علم و جزم و عزم راسخ.به سبب نعمتهای دنیوی شعف و خوشحالی نمیکند-چون میداند که همه در معرض زوال است.تذکیر و نصیحت علما میکند و به یاد ایشان (4)میآورد آنچه را فراموش کردهاند،و تعلیم جاهلان میکند.خاطر ازو جمع است که هیچ (5)در مقام مکر و حیله یا (6)خدعه و فریب نیست.هر سعیی (7)که هرکه کند در عبادات و قربات نزد او از سعی خودش خالصتر است،و به اعتقاد خودش همه کس نزد او از او صالحتراند.به عیب خود عالم است،و مشغول إصلاح عیوب خود است و غمی دیگر ندارد،و اعتماد به غیر پروردگارش (8)نمیکند.مقرّب درگاه إلهی است.یگانۀ عالم است.یا به (9)تنهائی عادت کرده است.مجرّد است از علایق دنیوی بلکه (10)أخروی یا همیشه غم عاقبت دارد.
1) (1)) را/در«م»و«ن»هست.ولی در«ر»نیست.
2) (2)) میدارد/«ر»:+و.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
3) (3)) خدا/در«ر»نیامده ولی در«م»و«ن»آمده است.
4) (4)) ایشان/«ن»:+بجا.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
5) (5)) هیچ/«م»:هیچکس.ضبط نص،موافق«ر»و«ن»است.
6) (6)) یا/«ر»:و.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
7) (7)) سعیی/«ر»:سعی.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
8) (8)) پروردگارش/«ر»:بروردکار.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
9) (9)) یا به/«ر»:با.ضبط نص،بنابر«م»و«ن»است.
10) (10)) بلکه/«ن»:یا.ضبط نص،بنابر«م»و«ر»است.
دوستی میکند با مؤمنان از جهت رضای إلهی،و جهاد میکند با دشمنان خدا و رسول خالصا (1)لوجه اللّه تعالی (2)و از جهت تحصیل (3)خشنودی إلهی.خود (4)انتقام خودش (5)از دشمن (6)نمیکشد.با دشمنان خدا و رسول دوستی نمیکند (7).همنشین فقیرانست.دوست صادقان و راستگویان است.مددکار أهل حق است.یاور غریبان است.پدر یتیمان است.شوهر بیوهزنان است (8).مهربان است با درویشان.
همه کس امید از دعای او دارند در بلاها.همیشه خوشحال و متبسّم است با مؤمنان یا (9)در محبّت إلهی چون در وصال است.غالبا ترشروئی نمیکند با مؤمنان.جاسوس عیب دیگران نیست.مردانه است (10)در راه دین.خشم خود را فرو میخورد،و تبسّم میکند در روی کسانی که او را به خشم آورند (11).فکرهای او دقیق است در دقایق إخلاص و صدق و سایر صفات کمال.بسیار (12)با حذر است که به دام نفس و شیطان و دنیا
1) (1)) خالصا/«ن»:خالصا.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
2) (2)) تعالی/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
3) (3)) تحصیل/در«ر»از قلم افتاده ولی در«م»و«ن»هست.
4) (4)) خود/در«ن»و«م»هست ولی در«ر»از قلم افتاده است.
5) (5)) خودش/«ر»:+را.در«ن»و«م»این افزونه نیامده است.
6) (6)) از دشمن/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
7) (7)) با دشمنان خدا و رسول دوستی نمیکند/«ن»ندارد.
8) (8)) است/در«م»و«ن»هست.ولی در«ر»نیست.
9) (9)) یا/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
10) (10)) است/در«ر»نیست ولی در«ن»و«م»آمده است.
11) (11)) آورند/«ن»:اوردهاند.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
12) (12)) بسیار/«ر»:+دارد.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
گرفتار نشود.بخل نمیکند،اگرچه به او بخل کرده باشد (1)کسی (2)همیشه با صبر و شکیبائیست یا اگر بخل کنند به (3)او صبر میکند.
عقل را پیش میکند (4)تا حاصل شود او را حیا از حق-سبحانه و تعالی-به آنکه میگوید (5)حق-سبحانه و تعالی- (6)حاضر و عالم است؛در حضور چنین خداوندی که به کنه (7)عظمت او نمیتوان رسید با (8)صد هزاران هزار إحسان و إنعام و إکرام که (9)کرده و میکند کفر است مخالفت او؛و قناعت را (10)شعار خود ساخته و از غیر حق-سبحانه و تعالی-مستغنی شده.اگر شهوات جسمانی برو غلبه کند حیا و شرم إلهی مانع آن شده نمیگذارد که (11)آن عمل قبیح را به جا آورد،و به عوض حسد دوستی میکند،و اگر بدی به او کرده باشند عفو میکند تا کینۀ ایشان (12)در دل او نماند.سخن نمیگوید به غیر از حقّی که مطلوب إلهی باشد،و پوشش او (13)نیست مگر میانه.راه رفتنش عین تواضع
1) (1)) باشد/«ن»:باشند.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
2) (2)) کسی/در«م»و«ن»هست.در«ر»نیامده است.
3) (3)) به/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:با.
4) (4)) پیش میکند/«پیش کردن»یعنی جلو انداختن و مقدّم داشتن.
5) (5)) حق-سبحانه و تعالی-به آنکه میگوید/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»هست.
6) (6)) و تعالی/در«م»نیامده ولی در«ن»و«ر»هست.
7) (7)) کنه/در«م»و«ن»از قلم افتاده است ولی در«ر»هست.
8) (8)) با/«م»:یا.ضبط نص،موافق است با«ن».«ر»:باو.
9) (9)) و إنعام و إکرام که/«م»:و انعام و اکرام.«ر»از بن ندارد.ضبط نص،موافق«ن»است.
10) (10)) را/در«ر»نیامده ولی در«م»و«ن»هست.
11) (11)) که/در«ر»نیامده است ولی در«ن»و«م»آمده.
12) (12)) ایشان/در«ن»چنین است.«م»و«ر»:او.
13) (13)) او/«ر»:ان.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
است.نزد پروردگار خود (1)خاضع است به طاعت و عبادت.از پروردگار خود در هر حالی خشنود است.نیّتش خالص است از جهت رضای إلهی.در أعمالش غش (2)نیست که مخلوط باشد به ریا (3)یا طمع یا خوف یا فریب خلایق دادن.نظرش عبرت است،و خاموشی او فکر است و کلامش حکمت است و از جانب مبدأ برو فایض میشود.با مؤمنان در مقام بذل و برادری است.خیرخواه ایشان است در آشکار و پنهان.از برادران للّه و فی اللّه مهاجرت نمیکند،و غیبت ایشان را روا نمیدارد،و (4)با ایشان مکر نمیکند، (5)و تأسّف بر گذشته نمیخورد-و وقت را غنیمت میداند و به تأسّف ضایع نمیکند-،و بر مصایب اندوهناک نمیشود،و امیدی که نباید داشت نمیدارد (6).
در سختیها بددل نیست و بددلی نمیکند و صبر میکند،و در نعمتها خدا را فراموش نمیکند و شکر نعمت إلهی را به جا میآورد. (7)علمش ممزوج است با حلم و بردباری یا (8)با عقل صحیح،و عقلش با صبر است.تنبلی ازو دور است.همیشه مردانه است (9)در بندگی (10).همیشه در فکر رفتن است.لغزش او نادر است.منتظر أجل است.دلش
1) (1)) خود/در«ر»نیامده ولی در«م»و«ن»آمده است.
2) (2)) غش/«م»چنین است.«ن»:غشی.«ر»ندارد.
3) (3)) ریا/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:ریاء.
4) (4)) و/در«م»نیست.در«ر»هم که-چنانکه بیاید-عبارت از بن از قلم افتاده است.ضبط نص،موافق«ن»است.
5) (5)) و غیبت...نمیکند/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده.
6) (6)) نمیدارد/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
7) (7)) میآورد/«ر»:+و.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
8) (8)) یا/در«ر»نیست ولی در«م»و«ن»آمده است.
9) (9)) همیشه مردانه است/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده است.
10) (10)) بندگی/«ر»:+و.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
با خشوع است،و به ذکر و (1)یاد پروردگارش مشغول است.نفسش قانع است.جنگ و جدل نمیکند.کارهای دنیوی را سهل گرفته است.اندوه گناهان (2)دارد (3).شهوتش مرده است.خشمش فرونشسته است.خلقش صاف است.همسایگانش (4)ازو ایمنند.
کبرش ضعیف است-یعنی کبر ندارد و اگر اندکی داشته باشد استغناست که شبیه است به تکبّر.قانع است به آنچه مقدّر (5)شده است از جهت او.مستحکم است صبر او و موافق علم و حکمت است أعمال او.بسیار است ذکر او. (6)
اختلاط میکند با مردمان از جهت تعلّم و یاد گرفتن علوم،و خاموشست تا سالم ماند از آفات زبان،و سؤال میکند تا بفهمد،و تجارت دنیوی میکند (7)تا صرف راه خدا کند و بهشت را به غنیمت ببرد.خود را پیشوا نمیکند (8)مانند قضا و إمامت نماز جماعت تا به آن (9)فخر کند،و تکلّم نمیکند تا به آن (10)تکبّر کند بر دیگران.نفس او ازو (11)در تعب است و مردمان ازو (12)در راحتند.به تعب انداخته است 13خود را از جهت آخرتش 14و
1) (1)) و/در«ن»و«م»آمده است.ولی در«ر»نیامده.
2) (2)) گناهان/«ن»:+را.این افزونه در«م»و«ر»نیست.
3) (3)) دارد/«ن»:+و.این افزونه در«م»و«ر»نیامده است.
4) (4)) همسایگانش/«ن»:همسایکان وی.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
5) (5)) مقدّر/چنین است«ن»و«ر».«م»:مقدور.
6) (6)) او/«ر»:+و.این افزونه در«م»و«ن»نیامده است.
7) (7)) میکند/در«م»از قلم افتاده است ولی در«ن»و«ر»هست.
8) (8)) تا صرف...پیشوا نمیکند/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»آمده است.
9) (9)) آن/«ن»:او.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
10) (10)) آن/«ن»:او.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
11) (11)) ازو/«ن»:ازان.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
12) (12)) ازو/«ن»:ازان.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
مردمان را از خود (1)به راحت انداخته است (2)که (3)ضرر او به ایشان نمیرسد.اگر کسی برو ظلم کند بازخواست آن نمیکند و صبر میکند تا حق-سبحانه و تعالی-انتقام او (4)را ازو بکشد در دار (5)دنیا یا آخرت (6).دوری او از مردمان از جهت دشمنی ایشان (7)است که مبادا به او ضرر رسانند،و نزدیکی او (8)با مؤمنان از روی ملاطفت و مرحمت است.دوریش از روی تکبّر و بزرگی نیست،و نزدیکی او با ایشان از روی مکر و فریب نیست،بلکه در همۀ أمور متابعت أنبیا (9)و أوصیآء (10)سابقان میکند،و چنان میکند (11)که هرکه بعد ازو (12)باشد متابعت أقوال و أفعال (13)او کنند (14).
1) (1)) از خود/«م»و«ن»ندارد.ولی در«ر»آمده است.
2) (2)) است/در«م»و«ن»آمده است ولی در«ر»نیامده.
3) (3)) که/«ن»ندارد.ولی در«م»و«ر»آمده است.
4) (4)) او/«ن»:آن.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
5) (5)) دار/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده است.
6) (6)) آخرت/«ر»:+و.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
7) (7)) دشمنی ایشان/«م»و«ن»چنین است.«ر»:آن.
8) (8)) او/در«م»و«ن»هست ولی در«ر»از قلم افتاده.
9) (9)) أنبیا/«ر»:انبیاء.ضبط نص،موافق است با«ن»و«م».
10) (10)) أوصیآء/«ن»:اوصیا.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
11) (11)) و چنان میکند/در«م»و«ن»هست.ولی در«ر»نیامده است.
12) (12)) ازو/«ن»:ازان.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
13) (13)) أقوال و أفعال/ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.«ن»:افعال و اقوال.
14) (14)) کنند/«م»و«ن»چنین است.«ر»:کند.
پس همّام نعرهای (1)زد و جان به حق تسلیم نمود (2)-إلی آخره (3)-.
بدان که بعضی از عبارات کلینی پیشتر گذشته بود.مجملا ترجمه نمودم (4)که شاید (5)اگر کسی (6)از عبارات (7)سابقه متأثّر نشده باشد (8)از (9)عبارات لاحقه پندپذیر شود؛و ازین جهت است که بعضی از مطالب در کتب أنبیا مکرّر شده است (10)تا سبب زیادتی تأثیر (11)باشد،اگرچه اگر (12)تأمّل (13)تمام (14)بکنند (15)خواهند دانست (16)که مکرّر نیست حتّی در «بسم اللّه» که در أوّل هر سوره واقع شده است،در هر جا (17)
1) (1)) نعرهای/«م»و«ر»:نعره.ضبط نص،موافق«ن»است.
2) (2)) نمود/«ر»:کرد.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
3) (3)) إلی آخره/در«ر»و«ن»نیامده است و تنها در«م»آمده.
4) (4)) نمودم/«م»و«ن»چنین است.«ر»:نمودیم.
5) (5)) شاید/«م»:+که.این افزونه در«ن»و«ر»نیست.
6) (6)) اگر کسی/«م»و«ن»چنین است.«ر»:کسی اگر.
7) (7)) عبارات/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:عبارت.
8) (8)) متأثّر نشده باشد/«م»و«ر»چنین است.«ن»:متّعظ نشود.
9) (9)) از/«م»و«ر»چنین است.«ن»:به.
10) (10)) شده است/«ر»:+که.این افزونه در«م»و«ن»نیست.
11) (11)) تأثیر/«م»:تاثر.ضبط نص،موافق«ن»و«ر»است.
12) (12)) اگر/در«م»و«ن»نیست.در«ر»هست.
13) (13)) تأمّل/در«ن»نیست.در«م»و«ر»آمده است.
14) (14)) تمام/«م»:تامّ.ضبط است موافق است با«ن»و«ر».
15) (15)) بکنند/«م»و«ر»چنین است.«ن»:نکنند.
16) (16)) خواهند دانست/در«م»و«ن»چنین است.«ر»:میدانند.
17) (17)) جا/«ن»:جائی.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
معنی[ای]دارد غیر معنی دیگر؛و همچنین «فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ» (1)در هر جمله معنی خاصّی (2)دارد غیر سابق و لاحق،و علما تفسیر بعضی از آن (3)را در تفاسیر و غیرها یاد (4)کردهاند. (5)
امید (6)که حق-سبحانه و تعالی-نور إیمان و تقوی را در دل همه درآورد و چنان کند که همۀ مؤمنان متّصف به این (7)صفات کمال (8)که گذشت بشوند و همه (9)از جملۀ دوستان و مقرّبان إلهی شوند؛بجاه سیّد المرسلین و عترته الطّاهرین المعصومین-صلوات اللّه علیهم أجمعین (10)-.
و ملتمس از مؤمنان آنست که این شکسته را در مظانّ إجابت دعوات فراموش نفرمایند.
نمّقه محمّد تقی بن (11)مجلسی-عفی عنهما بالنّبیّ و آله الأقدسین-و کان ذلک فی شهر
1) (1)) قرآن کریم،س 55،ی 13 و...
2) (2)) خاصّی/در«ن»و«م»چنین است.«ر»:خاص.
3) (3)) آن/«ن»:او.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
4) (4)) یاد/«ر»:ذکر.ضبط نص،موافق«م»و«ن»است.
5) (5)) از برای وجه تکرار این جمله در سورۀ مبارکۀ«الرّحمن»،از جمله نگر: الیواقیت الحسان فی تفسیر سورة الرّحمن،الشّیخ مجد الدّین النّجفی الاصفهانیّ،صص 60-63 (متن و هامش).
6) (6)) امید/«ن»:امّید.ضبط نص،موافق«م»و«ر»است.
7) (7)) این/در«ن»نیامده است.ولی در«م»و«ر»هست.
8) (8)) کمال/در«ر»از قلم افتاده است ولی در«م»هست.«ن»:کمالی.
9) (9)) و همه/در«م»و«ن»هست.ولی در«ر»نیست.
10) (10)) متن«ن»به همینجا خاتمه یافته و الباقی متن رساله را ندارد.
11) (11)) بن/«ر»:ابن.ضبط نص،موافق«م»است.
جمادی الأخری لسنة (1)تسع و ستّین بعد الألف (2)الهجریّة (3)القدسیّة؛و الحمد (4)للّه ربّ العالمین و الصّلوة علی محمّد و آله المعصومین (5).
1) (1)) لسنة/«م»چنین است.«ر»:سنة.
2) (2)) الألف/«م»چنین است.«ر»:الف.
3) (3)) الهجریّة/«م»چنین است.«ر»:من الهجرة.
4) (4)) و الحمد/«ر»:فالحمد.ضبط نص بنابر«م»است.
5) (5)) «م»:+نقل من خطّه رحمه اللّه و أنا أفقر العباد محمّد رضا عفی عنه. «ر»:+تمت.صورة خط ملا محمّد تقی بن المجلسی رحمة اللّه علیه و اعلی اللّه مقامه و کنت کتبت معجلا و من النوم کسلا[روی این کلمه بعدا خط زده شده]13[یا:12]...سنه 1267. «ن»:+تمّ بعون اللّه.
*أحادیث و قصص مثنوی(تلفیقی از دو کتاب«أحادیث مثنوی»و«مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی»)،بدیع الزّمان فروزانفر،ترجمۀ کامل و تنظیم مجدّد:حسین داودی، چ:2،تهران:أمیر کبیر،1381 ه.ش.
*أخلاق ناصری،خواجه نصیر الدّین طوسی،تصحیح و توضیح مجتبی مینوی و علیرضا حیدری،چ 4،تهران:شرکت سهامی انتشارات خوارزمی،1369 ه.ش.
*اسرار التّوحید فی مقامات الشّیخ أبی سعید،محمّد بن منوّر بن أبی سعد بن أبی طاهر بن أبی سعید میهنی،2 ج،مقدّمه،تصحیح و تعلیقات:دکتر محمّد رضا شفیعی کدکنی، چ:2،تهران:مؤسّسۀ انتشارات آگاه،1367 ه.ش.
*أسرار الصّلاة،آیة اللّه الحاج میرزا جواد الملکیّ التّبریزیّ،تحقیق و تعلیق:
محسن بیدارفر،ط:1،قم:بیدار،1382 ه.ش.
*الذّریعة إلی مکارم الشّریعة،أبو القاسم الحسین بن محمّد بن المفضّل المعروف بالرّاغب الاصفهانی،تحقیق و دراسة:الدّکتور أبو الیزید العجمیّ،ط:ا(افست)،قم:
منشورات الشّریف الرّضی،1414 ه.ق.1373/ ه.ش.
*المجازات النّبویّة،محمّد بن حسین الشّریف الرّضی،تصحیح مهدی هوشمند، ط:1،قم دار الحدیث،1422 ه.ق.1380/ ه.ش.
*الوافی،المولی محمّد محسن المشتهر بالفیض الکاشانیّ،تحقیق ضیاء الدّین الحسینیّ العلاّمة الاصفهانیّ و...،ط:1،اصفهان:مکتبة الإمام أمیر المؤمنین علیّ-علیه السّلام-العامّة.
*الوجیز فی تفسیر القرآن العزیز،الشّیخ علیّ بن الحسین بن أبی جامع العاملیّ، حقّقه و راجعه،مالک المحمودی،3 ج ط:1،قم:دار القرآن الرکیم.
*الیواقیت الحسان فی تفسیر سورة الرّحمن،آیة اللّه الحاج الشّیخ مجد الدّین النجفیّ الاصفهانیّ،ط:1،قم:مطبعة الخیّام،1409 ه.ق.
*أمالی ی شیخ صدوق،با مقدّمه و ترجمۀ آیة اللّه کمرهای،چ:4،تهران:کتابخانۀ إسلامیّه،1362 ه.ش.
*اندوختۀ خداوند(چهل حدیث دربارۀ عدالت گستر جهان)،تألیف هادی نجفی، ترجمه و توضیح:جویا جهانبخش،چ:1،تهران:حروفیّه،1382 ه.ش.1424/ ه.ق.
*أصول کافی،ثقة الإسلام کلینی،با ترجمه و شرح محمّد باقر کمرهای،6 ج،تهران:
انتشارات أسوه،چ:5،1381 ه.ش.
*بهار عجم،لاله تیک چند بهار،تصحیح دکتر کاظم دزفولیان،3 ج،چ:1،تهران:
طلایه،1379 ه.ش.
*بهرۀ أدبیّات از سخنان علی-علیه السّلام-،دکتر سیّد جعفر شهیدی،چ:1،تهران:
بنیاد نهج البلاغه،1379 ه.ش.
*تفسیر کبیر منهج الصّادقین فی إلزام المخالفین،ملاّ فتح اللّه کاشانی،با مقدّمه و پاورقی علاّمه میرزا أبو الحسن شعرانی،به تصحیح علی أکبر غفّاری،چ:5،1378 ه.ش.
*تفصیل وسائل الشّیعة إلی تحصیل مسائل الشّریعة،الشّیخ محمّد بن الحسن الحرّ
العاملیّ،تحقیق:مؤسّسة آل البیت-علیهم السّلام-لإحیاة التّراث،30 ج،ط:1،بیروت:
1413 ه.ق.
*جامع الأصول فی أحادیث الرّسول[صلّی اللّه علیه و آله و سلّم]،مجد الدّین أبو السّعادات المبارک بن محمّد بن الأثیر الجزریّ،حقّقه و علّق علیه و خرّج أحادیثه:
أبو عبد اللّه عبد السّلام محمّد عمر علوش،12 ج،ط:1،بیروت:دار الفکر،1417 ه.ق.
*چهار مقاله،أحمد بن عمر بن علیّ نظامی عروضی سمرقندی،به کوشش دکتر محمّد معین،انتشارات زوّار،چ:2،1381 ه.ش.
*چهل حدیث از اصول کافی،گزینش و گزارش:جویا جهانبخش،چ:1،تهران:
ساعت،1383 ه.ش.
*حاشیة الصّاوی علی تفسیر الجلالین،6 ج:بیروت:دار الفکر،1423 ه.ق.
*حدیقة الحقیقه و شریعة الطّریقه(فخری نامه)،أبو المجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی،به تصحیح و مقدّمۀ مریم حسینی،چ:1،تهران:مرکز نشر دانشگاهی، 1382 ه.ش.
*دیوان شمس مشرقی،تحقیق و بررسی:دکتر سیّد أبو طالب میر عابدینی،چ:1، تهران:مرکز بازشناسی إسلام و ایران(انتشارات باز)،1382 ه.ش.
*راهنمای تصحیح متون،جویا جهانبخش،چ:1،تهران:میراث مکتوب، 1378 ه.ش.
*روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن،حسین بن علیّ بن محمّد بن أحمد الخزاعی النّیشابوری مشهور به أبو الفتوح رازی،به کوشش و تصحیح:دکتر محمّد جعفر یاحقّی(و)دکتر محمّد مهدی ناصح،(20 ج،چ:2)مشهد:بنیاد پژوهشهای إسلامی آستان قدس رضوی(ع)،1378 ه.ش.
*روضة الواعظین،زین المحدّثین محمّد بن الفتّال النّیشابوریّ،تحقیق غلامحسین المجیدی(و)مجتبی الفرجی،2 ج،ط:1،قم:دلیل ما،1423 ه.ق.1381/ ه.ش.
*شرح نهج البلاغة،ابن أبی الحدید،افست از روی ط.مطبعۀ«دار الکتب العربیّة الکبری بمصر»1329/ ه.ق.،4 ج،بیروت:دار إحیاء التّراث العربی،1409 ه.ق.
*علل الشّرایع،الشّیخ الصّدوق(أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه القمّی)،قدّم له:العلاّمة السّیّد محمّد صادق بحر العلوم،نجف:المکتبة الحیدریّة، 1385 ه.ق.
*عین الحیات،علاّمه محمّد باقر مجلسی،به تصحیح و توضیح سیّد علی محمّد رفیعی،چ:1،تهران:قدیانی،1382 ه.ش.
*عین الحیاة(تعریب عین الحیاة)،العلاّمة الشّیخ محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسیّ،تعریب و تحقیق:السّیّد هاشم المیلانیّ،2 ج،ط:1،قم:مؤسّسة النّشر الإسلامیّ،1421 ه.ق.
*فرهنگ بزرگ سخن،به سرپرستی دکتر حسن أنوری،8 ج،چ:1،تهران:سخن، 1381 ه.ش.
*فرهنگ مأثورات متون عرفانی،باقر صدرینیا،چ:1،تهران:سروش، 1380 ه.ش.
*فیض القدیر،محمّد عبد الرّؤوف المناوی،ط:1،بیروت:دار الفکر،1416 ه.ق.
*قبیلۀ عالمان دین،هادی نجفی،چ:1،قم:عسکریّه،1381 ه.ش.1423/ ه.ق.
*کتاب من لا یحضره الفقیه،شیخ صدوق(ابن بابویه)،مترجم:غفّاری،چ:1،تهران:
نشر صدوق،1368 ه.ش.
*کشف الخفاء و مزیل الإلباس عمّا اشتهر من الأحادیث علی ألسنة النّاس،
إسماعیل بن محمّد بن عبد الهادی الجرّاحی العجلونیّ الشّافعیّ،ضبطه و صحّحه و وضع حواشیه:محمّد عبد العزیز الخالدی،2 ج،بیروت:دار الکتب العلمیّة،1422 ه.ق.
*کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد،العلاّمة الحلّی،صحّحه و قدّم له و علّق علیه:آیة اللّه الشّیخ حسن حسنزاده الآملیّ،ط:9،قم:مؤسّسة النّشر الإسلامیّ(التّابعة لجماعة المدرّسین بقم المشرّفة)،1422 ه.ق.
*کنز العمّال فی سنن الأقوال و الأفعال،العلاّمة علاء الدّین علیّ المتّقی بن حسام الدّین الهندیّ البرهان فوری،ضبطه و فسّر غریبه:الشّیخ بکری حیّانی،صحّحه و وضع فهارسه و مفتاحه:الشیخ صفوة السّقّا،بیروت:مؤسّسة الرّسالة،1413 ه.ق.
*کیمیای سعادت،أبو حامد محمّد غزّالی طوسی،به کوشش حسین خدیوجم،چ:
8،تهران:شرکت انتشارات علمی و فرهنگی:1378 ه.ش.
*مثنوی معنوی،جلال الدین محمّد بلخی،تصحیح رینولد.ا.نیکلسون،ترجمه و تحقیق:حسن لاهوتی،4 ج،چ:1،تهران:قطره،1383 ه.ش.
*مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرّسول(صلّی اللّه علیه و آله)،العلاّمة المولی محمّد باقر المجلسیّ،تحقیق السّیّد هاشم الرّسولیّ و...،طهران:دار الکتب الإسلامیّة.
*معجم ألفاظ القرآن الکریم،مجمع اللّغة العربیّة،2 ج،طهران:انتشارات ناصر خسرو،1363 ه.ش.
*معراج السّعادة،ملاّ أحمد نراقی،چ:9(با تجدیدنظر و إصلاحات)،قم:هجرت، 1382 ه.ش.
*مفردات ألفاظ القرآن،الرّاغب الاصفهانی،تحقیق:صفوان عدنان داودی،ط:1، دمشق:دار القلم(و)بیروت:الدّار الشّامیّة،1412 ه.ق.
*مکارم الاثار،میرزا محمّد علی معلّم حبیبآبادی،[به تصحیح و تحشیۀ آیة اللّه
سیّد محمّد علی روضاتی]،ج 6،چ:1،اصفهان:نفائس مخطوطات اصفهان، 1364 ه.ش.
*مناقب آل أبی طالب(علیهم السّلام)،أبو جعفر محمّد بن علیّ بن شهر آشوب السّرویّ المازندرانیّ،تحقیق و فهرسة:د.یوسف البقاعی،ط:2،بیروت:دار الأضواء، 1412 ه.ق.
*نهج البلاغه،با ترجمۀ دکتر سیّد جعفر شهیدی،چ:3،تهران:مؤسّسۀ انتشارات و آموزش انقلاب إسلامی،1371 ه.ش.
*وسائل الشّیعة-تفصیل وسائل الشّیعة.
شماری از اجازات صادر شده از سوی مرحوم صاحب روضات الجنّات
تدوین:سیّد جعفر حسینی اشکوری
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
چندی پیش جناب حجّة الاسلام و المسلمین سیّد احمد سجّادی-دام ظلّه-از انتشار مجلّهای در حوزۀ علمیۀ اصفهان خبر داد و از حسن ظنّش به این حقیر درخواست مقالهای جهت نشر در آن مجلۀ گرامی را نمود و قرار بر آن شد تا در پارهای از اجازات علمای اصفهان که در اختیار داشتم با دوستان همکاری نمایم.
خاندان روضاتیان یکی از اصیلترین و ریشهدارترین خانوادههای علمی اصفهان است که آثار و برکات وجودی و علمی آنان بیش از سه قرن گذشته تاکنون همچنان پابرجا و رجال برجستهای از این خاندان برخواستهاند که همین موضوع ما را بر آن داشت تا به اجازات این بزرگ خاندان بپردازیم.
در رسالۀ حاضر به هفت اجازه از مرحوم علاّمۀ محقّق مدقّق سیّد محمّد باقر بن زین العابدین موسوی مشهور به صاحب روضات که جهت برخی از شاگردانش
نگاشته پرداختهایم که در آغاز هر اجازه نام مجاز و در پایان مکان نگاهداری آن آمده است.
آنچه در کروشه[]آمده اضافاتی است که وجود آن ضروری مینمود و اگر به اشتباهی در متن برخوردهایم بدون هیچگونه تصرّفی به صحیح آن در پاورقی اشاره شده است.در پایان تذکّر این نکته لازم است که اجازات حاضر به ترتیب تاریخی صدور آن تنظیم شده و چون یکی از اجازات میرزا محمّد بن عبد الوهاب همدانی ناقص و از انجام افتادگی داشت و تاریخ آن معلوم نبود در پایان آمده است.
و ما توفیقی إلاّ باللّه علیه توکلت
قم المقدّسة-روز مبعث 1425
سیّد جعفر حسینی اشکوری
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه الّذی عنون صحیفة حدیث ربوبیته ببسملة بدیع الایجاد،و عنعن مشیخة قدیم ألوهیته بسلسلة رفیع الاسناد،رفع بلطیف مشیته درجات أهل العلم و المعرفة و أرباب القابلیة و الاستعداد،و رجّح بطریف منته منهم المداد علی دماء شهداء یوم الجهاد علی رؤوس الأشهاد،و کتب لهم بجمیل ارادته اجازة الافاضة علی قاطبة العباد و راتبة البلاد،و رتّب لهم بجلیل موهبته قوانین الاستنباط و الاجتهاد،فسبحانه و تعالی من مفضل محسن مجمل مکمل منه المبدأ و إلیه المعاد،و علیه وسادة الاعتماد و الاستناد من کلّ سیّد و أستاد و سند من الاسناد و شیخ من مشایخ الهدایة و الإرشاد.
و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له فی الملک و لا ولیّ له من الذلّ و لا جامله ولد من الأولاد و لا أحد من الأنداد أو الأضداد،شهادة منبئة عن صحیح الاذعان و الاقرار و سلیم الاعتراف و الاعتقاد و مجزیة مجزیة یوم التناد بأحسن جزاء ربّ العباد و مقصد العبّاد.
ثمّ الصلاة و السلام و التحیات الوافرات الباقیات الصالحات المبارکات دهر الدهور و أبد الآباد علی قطب الأرض المهاد و رکن السبع الشداد محمّد الحمید المحمود الأحمد الحمّاد الّذی هو منذر للعباد لکلّ قوم هاد،و علی أهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین الّذین هم لعباد اللّه أعوان و أمداد و لبلاد اللّه أعلام و أوتاد و لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله أحفاد أو أبو أحفاد ما حدی
حاد و عدی عاد و بلغ بالغ من أهل الدرایة إلی غایة المراد و من أهل الروایة إلی رایة السداد و آیة الاستسعاد.
أمّا بعد:فلمّا استجاز من هذا العبد صاحب وثیق العهد و ذائق رحیق المعرفة و الفقه و الفضل من زمن ورود المهد،أرفع أهل زمانه فی أنفع مراتب أقرانه بل أنبل جمیع إخوانه فی أفضل ما أوتی أرباب شأنه و هو الأخ الصافی و الخدن الموافی و الصدیق الکافی عارج معارج العلم و العمل و الدین و دارج مدارج الاقتدار علی استنباط الأحکام الشرعیة من البرهان المبین کأحد من المجتهدین مشیّد أساس المبانی و مسدّد رواسی المعانی سیّدنا الجلیل الجمیل «المیرزا عبد الغفار بن المرحوم السیّد محمّد حسین الحسینی التویسرکانی»-بلّغه اللّه تعالی غایة الأمانی و أذاقه من القطوف الدوانی و طیبات ما یشرب فی الجنان من الأوانی-بادرت إلی اجابة مسؤله المتین و باکرت إلی انالة مأموله الرزین،مع أنّی لم أکن من رجال هذا الشأن و لم أعد إلی الآن فی أبطال هذا المیدان تشبّها بأسلافنا الصالحین و تزیّنا بأزیاء أشیاخنا الکابرین-رضوان اللّه تعالی علیهم أجمعین-
فاستخرت اللّه-جلّ جلاله-فی ذلک و استعنت به فی سیر تلک المسالک.. (1)جنابه المطاع تسلیما لأمره المستطاع أن یروی عن هذا العبد الضعیف و ینبئ عن هذا القنّ النحیف جمیع مصنّفاته و مؤلّفاته و مقروءاته و مسموعاته و منشوراته و منظوماته و سائر حواشیه و تعلیقاته و رسائله و تقریراته الّتی منها کتابه الکبیر الّذی سمّاه روضات الجنّات فی تراجم أحوال العلماء و السادات و هو فی أربع مجلّدات کتابیات تبلغ خمسین ألف بیت.. (2)و یذکر فیه بأجود ما یکون من البیان و ألطف ما یقرّب المسموع إلی العیان طرائف أخبار فقهائنا الأخیار و ظرائف آثار حکمائنا الأحبار و نوادر أطوار أدباء هذا الدین و غرائب أسرار العرفاء و السالکین،و لئن کان کلّ شیء من الدنیا سماعه أعظم من عیانه فلعمر الحبیب انّ
کتابنا هذا بعکس ذلک فی جمیع أجزائه و أرکانه،و اللّه یعلم ما بلغنی من التعب و رأیت من المرارة و النصب حتّی أن جمعت فیه من فرائد أساطیر القوم ما لا یحصی و من فوائد نحاریر الیوم ما لیس یستقصی،نفعنی اللّه به و سائر اخوانی المؤمنین و جمع لنا به خیر الدنیا و الدین.
و کذلک أذنت له-أدام اللّه تعالی فضله-أن یروی عنّی کلّما أجیزلی روایته و یأخذ منّی کلّما أبیح لی نقله و حکایته من زبر أصحابنا البررة و کتب أخبارنا المعتبرة و لا سیّما الأربعة المتناسبة الّتی کان علیها المدار فی جمیع الأعصار و هی الکافی و الفقیه و التهذیب و الاستبصار،بحقّ روایتی إیّاها عن أفواه مشایخ أجلاّء و أشفاه أکابر أوتاد،أقدمهم و أجلّهم و أفقههم و أوّلهم سیّدنا الأستاد و شیخنا الاستناد و الاعتماد ملاذ الاسلام و المسلمین و آیة اللّه تعالی فی العالمین سمیّنا العلاّمة و نیّر أقالیم الخاصّة و العامّة مستغرق بحار رحمة إلهنا الغنی القوی الحاج سیّد محمّد باقر بن المرحوم السیّد محمّد نقی الرشتی الموسوی صاحب کتاب مطالع الأنوار فی خصوص فقه الصلاة شرحا علی کتاب شرائع الاسلام فی ستّ مجلدات فخام،و مختصر منه بالفارسیة سمّاه کتاب تحفة الأبرار،و کتاب آخر سمّاه الزهرة البارقة فی أحوال المجاز و الحقیقة بل سائر مباحث الألفاظ فی الحقیقة،إلی غیر ذلک من رسائله الکثیرة و أجوبة مسائله الغفیرة فی الفقه و الرجال و العربیة و غیرها،و کانت وفاته فی عصیرة یوم الأحد الثانی من شهر ربیع الأوّل سنة ستّین و مأتین بعد الألف من الهجرة المبارکة.
عن جماعة من فحول زمانه و صدور وقته و أوانه أجلّهم و أرفعهم سیّدنا العلی العالی و النور المتعالی السیّد علی بن السیّد محمّد علی بن السیّد أبی المعالی صاحب الشرح الکبیر علی کتاب مختصر النافع،و أسدّهم و أفقههم الشیخ جعفر بن الشیخ خضر النجفی صاحب کتاب کشف الغطاء و غیره،و أدقّهم و أفضلهم الآمیرزا أبی القاسم القمی صاحب القوانین و الغنائم و شرح تهذیب الأصول و غیرها.
بحقّ روایة هؤلاء الثلاثة جمیعا،عن أستاد الکلّ فی الکلّ و الجنّة العالیة الدائمة الفضل و الأکل مولانا الآقا محمّد باقر بن المولی محمّد أکمل المشتهر بالمروّج البهبهانی صاحب کتابی
الفوائد العتیق و الجدید و رسالة الاجتهاد و التقلید و شرح مفاتیح الفقه و رسائل کثیرة فی الفقه و الأصول و الرجال و غیرها،و توفّی فی سنة ثمان (1)و مأتین بعد الألف و دفن فی الرواق الشرقی من حرم مولانا و إمامنا أبی عبد اللّه الحسین-صلوات اللّه و سلامه علیه-
و ثانیهم: السیّد الجلیل الفاضل زین المجتهدین و عین الأفاضل شیخ إجازتنا فی الحائر المطهّر الشریف الآقا سیّد إبراهیم بن السیّد محمّد باقر الموسوی القزوینی القاطن فی تلک البقعة المقدّسة حیّا و میّتا صاحب کتاب الضوابط فی الأصول و نتائج الأفکار فی تلخیص ذلک الطول و کتاب دلائل الأحکام فی فقه آل الرسول و غیر ذلک،و توفّی بوباء العراق فی حدود سنة اثنین و ستّین و مأتین بعد الألف،عن جملة من تلامذة مشایخ شیخنا الأجل الأوّل منهم:الشیخ علی بن الشیخ جعفر المتقدّم ذکره الشریف،عن المشایخ المذکورین،عن سمیّنا المروّج العلاّمة-أعلی اللّه تعالی مقامه-
و ثالثهم: الشیخ الفاضل الفقیه و الحبر العالم النبیه صاحب الفضل و الشرف و زین فقهاء مشهد النجف الأشرف مولانا الشیخ محمّد بن الشیخ علی بن الشیخ جعفر باجازة کتبها لی علی ظهر کتاب شرحی الحمید علی رسالة ألفیة الشهید زمان تشرّفی بزیارة سیّدنا أمیر المؤمنین-علیه سلام اللّه و الملائکة و الناس أجمعین-بحقّ روایته الشریفه عن أبیه،عن جدّه،عن المروّج البهبهانی.
و رابعهم: الشیخ الفاضل الأوحد و الفقیه الأمجد الشیخ قاسم بن الشیخ محمّد النجفی الأصل و الوطن و المحتد صاحب الشرح المبسوط الّذی هو فی مجلّدات جمّة علی شرائع المحقّق الحلّی-علیه الرحمة-باجازة کتبها لی أیضا فی ذلک السفر المبارک بخطّه الشریف،عن شیخه الأجلّ الأفضل الأفقه الأفخر الشیخ حسن بن مولانا الشیخ جعفر،و قد رأیت بخطه الشریف صورة اجازته له علی ظهر بعض مجلدات کتابه المذکور منبئة عن اجتهاده المطلق
1) (1)) کذا فی الأصل و الصحیح«ست»کما صرّح به المجیز فی بعض اجازاته الأخر.
و مهارته الکاملة فی الفقه و الأصول،و لم یقل فیه إلاّ الحقّ.
و خامسهم: الوالد المبرور المرحوم و جامع الفضائل و العلوم،أزهد فضلاء زمانه و أعرف نبلاء أوانه،سلیل الفقهاء الماجدین و سمّی سیّد الساجدین مولانا الحاجی میر زین العابدین -أسکنه اللّه فی أعلی علّیین و حشره مع أجداده الطاهرین المعصومین-بحقّ روایته بالاجازة الصریحة عن جماعة من علماء عصره و فقهاء وقته أعلاهم سندا و أرفعهم طریقا والده السیّد السعید و العالم الرشید زبدة المحدّثین و أسوة المدرّسین السیّد أبو القاسم جعفر بن السیّد المحقّق الفاضل الکامل قدوة الأعاظم و الأفاضل أبی المکارم حسین بن السیّد الأکمل الأجل الأفضل الأمیر أبی القاسم بن الأمیر سیّد حسین الحسینی الموسوی الأول،عن والده الجلیل النبیل المبرور المذکور صاحب حواشی شرح اللمعة المشهورة الّتی هی علی کثیر من نسخ ذلک الکتاب مسطورة،و غیر ذلک من المصنّفات الکثیرة بالعربیة و الفارسیة، و کان-رحمه اللّه-أحد مشایخ المحقّق القمّی صاحب کتاب القوانین و غیرها فی القراءة و السماع و الاجازة و غیرها،و اسمه الشریف مذکور مع نهایة التعظیم و التبجیل فیما رأیناه من اجازات المحقّق المذکور.
بحقّ روایته عن شیخه الفاضل الحاذق و العالم الباذل الفائق مولانا محمّد صادق بن الفاضل الجلیل العلاّمة الربانی المولی محمّد بن عبد الفتاح التنکابنی المازندرانی و هو المولی محمّد المشهور بسراب صاحب المصنّفات الکثیرة فی الکلام و الفقه و الأصول و غیرها،و قد ذکرنا أحواله الشریفة علی التفصیل فی کتاب رجالنا الکبیر،عن والده الجلیل المذکور،عن شیخه و أستاده العلاّمة مولانا محمد باقر بن المولی محمّد مؤمن السبزواری صاحب کتاب ذخیرة المعاد و کفایة الفقه و مفاتیح النجاة و غیرها،عن السیّد البارع الألمعی السیّد حسین بن السیّد حیدر الکرکی العاملی،عن شیخنا البهائی،عن والده الجلیل الشیخ حسین بن عبد الصمد الحارثی،عن شیخنا الشهید الثانی زین الدین بن علی -عاملهم اللّه تعالی بلطفه الخفی و الجلی-.
ح:و أروی أیضا عن والدی الجلیل العلاّمة-أعلی اللّه تعالی مقامه-عن السیّد الکبیر و العالم النحریر الأمیر محمّد حسین بن الأمیر عبد الباقی بن الأمیر محمّد حسین الکبیر ابن بنت سمیّنا العلاّمة المجلسی صاحب کتاب بحار الأنوار،عن والده الأمیر عبد الباقی المذکور، عن والده الأمیر محمّد حسین المبرور المترجم عن کیفیة أحواله الشریفة أیضا فی کتاب رجالنا الکبیر علی التفصیل،عن جدّه العلاّمة المجلسی-قدّس سرّه القدوسی-
و سادسهم: السیّد السند و الرکن المعتمد محقّق زمانه و مدقّق أوانه و البارز فی العلم و العمل علی جمیع أشباهه و أقرانه الأمیر سیّد حسن بن الأمیر سیّد علی الحسینی الاصفهانی المدرّس فی الأصول و الفقه بدار السلطنة اصفهان باجازة کتبها لی فی حدود سبعین و مأتین بعد الألف و إن کانت طریق روایته منحصرة فیما یرویه بالإجازة عن والدنا المبرور عن مشایخه المعظّمین الّذین کتبت أنا بأمره المطاع لجنابه المکرّم تفصیل أسمائهم الشریفة و طرق روایاتهم الطریفة بخطّی البائر و تقریری القاصر،کما أنّ من جملة مشایخ اجازة والدی المبرور أیضا هو سیّدنا السمّی الأوّل الّذی أجازنی فی حدود تسع و خمسین بعد المأتین و أجازه فی حدود اثنین و عشرین و مأتین،فصدق انّ مسند روایتی بهذین الطریقین الأنیقین أیضا ینتهی إلی سمیّنا المروّج البهبهانی.
و علی ذلک فلنکتف فی هذه العجالة هنا بذکر طریقة الأنیقة إلی أصحاب الکتب الأربعة و غیرهم لاتّصال سندنا به من الجهات الستّ المذکورة لا محالة بخلاف طرق من کان من طبقته من الّذین أشیر إلیهم من قبل،مضافا إلی جریان عادة المتأخّرین عنه غالبا بعدم اخلاء اجازتهم عن الانتهاء إلیه،ثمّ الاکتفاء بذکر طریقه الواضحة إلی علمائنا المتقدّمین و ساداتنا الأقدمین.
و قد انحصر شیخ اجازته فیما رأیناه من اجازاته و اجازات من روی عنه بروایته فی العلم الفرد فی ذلک الوقت و هو حضرة والده الجلیل الأنبل و النبیل الأفضل مولانا محمّد أکمل الاصفهانی الّذی کان من علماء زمان الفترة الواقعة بین زمنی الباقرین المروّجین و تزوّج
بابنة الفاضل المحدّث نور الدین بن المولی محمّد صالح المازندرانی المشهور شارح أصول الکافی و غیره،فولد منها سمیّنا المروّج،و کان المولی نور الدین المذکور ابن بنت مولانا الفاضل التقی المجلسی،لأن احدی بناته الأربع المخدّرات کانت فی بیت المولی محمّد صالح المذکور کما أوضحنا ذلک بما لا مزید علیه فی ترجمته من کتاب الروضات،فیکون علی ذلک سمیّنا العلاّمة المجلسی خال أمّ سمیّنا المروّج البهبهانی من جهة الأب و والده التقی المتّقی جدّ أمّه من قبل الأمّ و الفاضل المازندرانی المذکور جدّ أمّه من قبل الأب کما تراه-علیه رضوان اللّه-و کثیرا ما یعبّر عن الأوّل بخالی و عن الآخرین بجدّی باعتبار أنّهم الثلاثة للثلاثة.
ثمّ إنّ المولی محمّد أکمل المذکور أیضا یروی عن جماعة من فضلاء عصره و مشایخ زمانه،أفضلهم و أجلّهم و أحقّهم بالتقدیم هو الفاضل الفخیم و قبلة أهل العلم و التعلیم حجة الاسلام و المسلمین و آیة اللّه تعالی فی العالمین سمیّنا الأجل الأکرم مولانا محمّد باقر بن المولی محمّد تقی المجلسی-قدّس سرّه القدّوسی-عن والده الفاضل المحدّث الورع التقی النقی المولی محمّد تقی بن المولی مقصود علی الاصفهانی الملقّب بالمجلسی،عن المولی الفاضل الکامل المجتهد المعتلی أبی الحسن علی المشتهر بالمولی حسنعلی ابن المولی المحقّق المدقّق الفاضل العلاّمة مولانا عبد اللّه بن الحسین التستری،عن والده الفاضل المعظّم المذکور،عن الشیخ نعمة اللّه بن أحمد بن خاتون العاملی،عن شیخه المحقّق الثانی علی بن عبد العالی الکرکی العاملی.
ح: و عن المولی حسنعلی المذکور،عن شیخنا البهائی المرحوم محمّد بن حسین بن عبد الصمد الحارثی العاملی،عن والده الفقیه المبرور الشیخ حسین بن عبد الصمد المعظّم إلیه-رحمة اللّه تعالی علیه و علیه-عن شیخنا الشهید الثانی زین الدین بن علی العاملی الشامی،عن مشایخه الأجلّة المذکورین بتفاصیل اسمائهم السامیة و أوصافهم الزاکیة فی إجازته الکبیرة المشهورة التی کتبها للشیخ حسین بن عبد الصمد والد شیخنا البهائی -علیهما الرحمة-و منهم من قدّمه هناک علی سائر مشایخه المعظّمین و هو الشیخ الفاضل
الکامل نور الدین علی بن عبد العالی المیسی العاملی،و هو غیر الشیخ علی بن عبد العالی الکرکی العاملی الملقّب بالمحقّق الثانی صاحب کتاب جامع المقاصد فی شرح القواعد و غیره و متأخّر عنه فی الطبقة بیسیر کما بیّنّاه فی کتاب رجالنا الکبیر،و لذا لم یلقه شیخنا الشهید الثانی و إن کان قد أدرک أواخر زمانه الشریف،أو لأنّه کان قاطنا بدیار العجم فی ذلک الزمان.
بحقّ روایة ذلک الشیخ الجلیل عن الشیخ شمس الدین محمّد بن محمّد بن داود المشتهر بابن المؤذّن الجزّینی العاملی-و نسبته إلی قریة جزّین علی وزن سکّین احدی قری خطّة جبل عامل الشام المحروسة-عن نافلة عمّه الشیخ ضیاء الدین علی بن شیخنا الأجل الأفقه الأفخم الأفخر الأفضل الأکمل محمّد بن مکّی الجزّینی العاملی الملقّب بالشهید الأوّل،عن والده الشهید المبرور الّذی هو ابن عمّ ابن المؤذّن المذکور کما نقل عن تنصیص شیخنا الشهید الثانی بذلک فی بعض اجازاته،عن الشیخ فخر الدین محمّد بن الحسن بن المطهّر المشتهر بفخر المحقّقین،عن والده جمال الدین الحسن بن یوسف بن المطهّر المشتهر و الملقّب بالعلاّمة علی الاطلاق،عن والده الشیخ الفقیه المسلّم یوسف بن المطهّر الحلّی،عن خاله المحقّق علی الاطلاق أبی القاسم جعفر بن الحسن بن یحیی بن سعید الحلّی صاحب المعتبر و الشرائع و المختصر النافع و غیرها،عن السیّد السعید شمس الملّة و الدین نجم الدین فخّار بن معد الموسوی،عن الشیخ سدید الدین أبی الفضل شاذان بن جبرئیل القمّی،عن الشیخ العماد أبی جعفر محمّد بن أبی القاسم الطبری،عن الشیخ الجلیل أبی علی الحسن بن الشیخ الإمام أبی جعفر محمّد بن الحسن المتوطّن بالغری السری و المشتهر بشیخنا الطوسی صاحب کتابی التهذیب و الاستبصار و غیرهما من المؤلّفات الجمّة المذکورة بأسمائها فی معظم کتب الرجال،عن والده شیخ الطائفة الحقّة و رئیس الفرقة المحقّة،عن الشیخ الفرید و أفضل جمیع الأساتید محمّد بن محمّد بن النعمان البغدادی الملقب بالمفید،عن شیخه الفاضل المحدّث الأمین فخر هذه الطائفة أبی جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه
القمی المشتهر بالشیخ الصدوق،عن والده المنتجب المنتخب شیخ القمیّین فی وقته علی بن الحسین بن بابویه المدفون فی مقبرة قم المبارکة صاحب الرسالة المشهورة.
ح: و عن الشیخ المفید،عن الشیخ الفقیه أبی القاسم جعفر بن محمد بن قولویه،عن شیخنا الأجلّ الأقدم ثقة الاسلام رکن الشیعة أبی جعفر محمّد بن یعقوب الکلینی الرازی، بحقّ روایته-رحمه اللّه تعالی-مثل روایة علی بن بابویه القمی والد شیخنا الصدوق،عن مشیخة أسانیدهما و عدّة مشایخهما المذکورتین فی کتب رجال الامامیة إلی أن تصلا برجال أئمّتنا المعصومین-صلوات اللّه علیهم أجمعین-
ثمّ إنّی أشترط علی جناب المستجیز علی النحو الوجیز کلّما اشترط علیّ شیخ مجیز من الأخذ بالحائطة للدین و رعایة حرمة الفقهاء و المجتهدین و اصلاح السریرة و اخلاص النیة و إغاثة الملهوف و قضاء حوائج المضطرّین و المتحیّرین و اعانة الفقراء و المساکین و المعاشرة مع المؤمنین و المجانبة عن مجالس الجبابرة و الظالمین و المحافظة علی الصلوات و الملازمة للجماعات و المناجاة فی الخلوات مع ولیّ الحاجات و المواظبة علی تلاوة القرآن فی طریف الحالات و الدعاء فی ظهر الغیب لجمیع المؤمنین و المؤمنات و المسلمین و المسلمات و خصوصا الآباء و الأمّهات و الأخوة و الأخوات و سائر ذوی القرابات و مشایخ الإجازات و المتحمّلین للروایات.
و ألتمس من جنابه الأکرم أن لا یحرمنی من صالح الدعوات و أسأله أن یجرینی علی خاطره الشریف فی مظانّ الإجابات و یدعو لی بالخیر فی أعقاب الصلوات و سائر شرائف الأوقات قبل الوفاة و بعد الممات و یجعلنی فی حلّ و رخصة من جمیع التقصیرات و التفریطات و التسویفات و التسویلات و یقابل السیّئات بالحسنات و یفتتح مجالسه المعقدة بالافاضات و الإفادات و یختمه بالصلوات و التحیّات علی محمّد و أهل بیته السادات و یکثر من الاستعاذة باللّه العزیز العلیم من شرّ الشیطان الرجیم و من اطابة الکلام فی جمیع اللیالی و الأیام بفرسی الجنّة العالیة اللذین هما قول:سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله إلاّ اللّه و اللّه أکبر؛
و:لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلی العظیم.
و کتبت هذه الأحرف إجابة لأمره العالی بکفیّ البائر البالی فی ظهیرة یوم الخمیس الأنیس لأربع خلون من ذی قعدة الحرام عام تسعة و سبعین و مأتین بعد ألف تامّ من هجرة سیّد الأنام-علیه و آله آلاف التحیة و السلام-و أنا عبید اللّه المسکین و مخلوقه الضعیف المستکین محمّد باقر بن زین العابدین الموسوی عاملهما اللّه بعفوه القوی و فضله النوی و ثوابه السوی و سحابه الروی و نواله الصوری و المعنوی-آمین رب العالمین-
ثمّ الحمد للّه و سلام علی عباده الذین اصطفی.
و أقول:بعد الإعادة لما صفی من ذلک و ما کفی لما أجلت النظر ثانیا لا کسلا و لا متوانیا فیما أفاده جناب المستجیز-متّعه اللّه بعمره العزیز-فی مراتب شتّی من العلوم و مراحل لا تؤتی من الکمال المکتوم،و اطلعت علی رقم بعض أعاظم فضلاء الزمان-أسکنه اللّه تعالی بحبوحات الجنان-فی التصریح بأنّ جنابه العالی بلغ مرتبة الاجتهاد علی الاطلاق و حرم علیه التقلید لغیره بدون الاغراق صار اعتقادی الدالک أیضا فی حقّه ذلک و طفقت أحمد اللّه -سبحانه-علی نیله المحقّق لأکباد تلک المسالک و نبله المطوّق علی أجیاد تلک الممالک و زدت فی توصیته بالاشتغال بمراسم الاستنباط و باستفراغ الوسع فی تحصیل جواهر الأحکام بالاستدلال من المناط و کذا فی مسألة الدعاء منه-سلّمه اللّه تعالی-فی مظان الإجابات و حفظه لحقوق المصادقة و المصافاة حین الحیاة الفانیة و بعد الوفاة.و کتب ذا فی سلخ رجب المرجّب(1280) (1).
1) (1)) مکتبة السیّد أحمد الروضاتی،تهران،صورة هذه الاجازة موجودة فی نفحات الروضات/ 333-338.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
الحمد للّه الکامل علی الاطلاق و المالک بالاستحقاق و المدرک بالاستدقاق و المنعم بالاستغراق و المنفق مع الارفاق و المنقذ من الاملاق،خالق الخلق و خازن الأرزاق و الخاطب بما عندکم ینفد و ما عند اللّه باق،و الصلاة و السلام الراقیان الباقیان إلی أن تبلغ نفوسنا التراق و قیل من راق و السائحان السابحان مع من یسبّحن بالعشی و الاشراق إلی میعاد یوم التلاق علی سیّد خلائق الخلاق و أشرف أشارف الأطباق مکمّل مکارم الأخلاق و مکفّل مراسم الأفلاق و من کان له من کلّ جمیل خلاق و علی کلّ جیل أعلاق و أوتی إجازة البلاغ إلی جمیع الآفاق محمّد المصطفی المنتصی المنتقی المرتقی من حضیض هذه الداجیة إلی أوج راق و رفیع رقراق و العارج علی متن البراق إلی ذروة سنام الأرواق،و علی آله الاولی إلی سلسلة أسانیدهم العالیة تمدّ الأعناق و علی صلصلة أحادیثهم السامیة تدقّ الأوراق ما بقی المؤمنون یؤمنون بالغیب و یأمنون النفاق و یحسنون باخوانهم الظنون و یحفظون المیثاق.
أمّا بعد:فلمّا طال ما أنهی إلیّ بطریق الرسال،وصال ما ألقی علیّ علی سبیل التوال من طلب.. (1)فی عالم الظلال و حلیفنا یوم وقوع الألفة بین جواهر الأمثال صفوة الأحباب و القابض علی عروة محامد الأصحاب الأنجاب عمدة العلماء الماجدین و زبدة الفضلاء الناجدین،صاحب الدرجات الرفیعة و صاعد الرتبات المنیعة البدیعة،جامع مراسم المعقول و المنقول و قارع مسامع الفروع و الأصول،بالغ مبالغ المجتهدین الأعلام و عارج معارج المستفیدین فی الاسلام و هو العالم الربانی و الحبر الصمدانی أبو الفضائل مولانا «الآمیرزا محمّد بن الحاجی عبد الوهّاب الهمدانی»-بلّغه اللّه غایة الأمانی و أذاقه حلاوة
1) (1)) هیهنا کلمة لا تقرأ.
الحقائق و المعانی-أن اهدی إلی بابه الأکرم و اتحف إلی جنابه المحترم إجازة ما صحّت لی روایته و حلّت لی إجادته و إجازته کما کان من دیدن أسلافنا الصالحین و استمرّت علیه شیمة أشیاخنا السابقین-رضوان اللّه علیهم أجمعین-مع أنّی لم أک من فوارس ذلک المیدان و لا فی عداد من یظنّ به استعداد أولئک الفرسان الأعیان،فطمست فی نفسی القاصرة الخاسرة من حسن هذا الظنّ و طفقت أقول:أللهمّ اجعلنی برحمتک خیرا من ظنّه الحسن.
ثم استخرت اللّه الملک العزیز فی إجابة جنابه المستجیز علی النمط الوجیز و أجزت له أن یسند إلیّ أیضا روایة مؤلفات الأصحاب و یروی عنّی جوامع أحادیث الرسول و أهل بیته الأطیاب-علیهم سلام اللّه إلی یوم الحساب-و خصوصا الأربعة المقبولة المشهورة الّتی علیها المدار فی جمیع الأعصار الکافی و الفقیه و التهذیب و الاستبصار،و کذلک الأربعة الأخری الّتی جاءت علی أثر تلک الأنوار و هی الوافی و الوسائل و جوامع الکلم و البحار، بحقّ روایتی إیّاها عن جماعة من مشایخ هذا الزمان و جبلّة من کبرائنا الأعیان و علمائنا الأرکان أعلاهم سندا و مرتبة و أسماهم سمة و منقبة هو سیّد الفقهاء المسلّمین و حجة الاسلام و المسلمین سمیّنا الأجل الأعظم و البحر الخضم الحاج سیّد محمّد باقر بن المرحوم السیّد محمّد نقی الموسوی الجیلانی ثم الإصفهانی صاحب کتاب شرح الشرائع الموسوم بمطالع الأنوار فی ستّ مجلّدات کبار مع کتاب تحفة الأبرار و کتاب الزهرة البارقة فی خصوص مباحث الألفاظ من الأصول و غیر ذلک من المصنّف المطبوع المقبول فی مراتب المعقول و المنقول.
بحقّ تحدیثه و روایته-لاحظه اللّه بعین عنایته و حسن رعایته-عن جملة من مشایخه الکابرین و جلّة من مراجعه الفاخرین منهم:المحقّق المدقّق الآمیرزا أبو القاسم القمی، و الفقیه النبیه الشیخ جعفر بن الشیخ خضر الجناحی النجفی،عن شیخهما الأجل الأفضل الأنبل مولانا الآقا محمّد باقر بن المولی محمّد أکمل،عن أبیه المذکور المبرور،عن الشیخ جعفر القاضی و الآقا جمال الدین محمّد الخوانساری و المولی میرزا محمّد الشروانی بل
العلاّمة المجلسی الثانی،عن أبیه المولی محمّد تقی بن المولی مقصود علی المجلسی الاصفهانی، عن شیخنا البهائی،عن والده الشیخ حسین بن عبد الصمد العاملی،عن الشهید الثانی -قدّس اللّه تعالی أرواحهم و روّح أشباحهم-
ح: و أروی أیضا بالإجازة عن شیخی و سندی و والدی الماجد البارع الورع الجامع المطلق الحاجی أمیر زین العابدین بن الفاضل الکامل السیّد أبی القاسم بن الفقیه الأوحد السیّد حسین بن الأدیب الأفقه الأمجد السیّد أبی القاسم جعفر بن الحسین الحسینی الموسوی،عن أبیه،عن أبیه،عن أبیه،عن مشایخه الکابرین المنتهین إلی شیخنا البهائی أیضا.
ح: و عن أبیه،عن السیّد محمّد مهدی العلاّمة الطباطبائی المشتهر ببحر العلوم،عن المروّج البهبهانی و غیره.
ح: و عن أبیه،عن أبیه،عن المولی محمّد صادق بن المولی محمّد التنکابنی الشهیر بسراب،عن أبیه المذکور أحد علمائنا الأقطاب،عن شیخه المحقّق مولانا محمّد باقر السبزواری الخراسانی،عن السیّد حسین بن السیّد حیدر الکرکی العاملی،عن شیخه الشیخ بهاء الدین محمّد المتقدّم علی اسمه التعظیم.
ح: ولی الروایة أیضا بالإجازة عن السیّدین الأیدین المجتهدین المعتمدین المدرّسین المؤسّسین الآقا سیّد إبراهیم بن السیّد محمّد باقر الموسوی القزوینی المتوطّن بالحائر المقدّس حیّا و میّتا،و الأمیر سیّد حسن بن الأمیر سیّد علی الحسینی الاصفهانی،عن مشایخهما الأجلة المنتهیة أیضا إلی الجماعة المذکورین.
و لیطلب ما یزید علی ذلک من کتب الإجازات و تراجم العلماء و السادات و لا سیّما کتابنا الکبیر الّذی وضعناه فی هذا الباب و أودعناه فوائد لا تحصی قلّ ما یوجد نظیرها فی کتاب و سمّیناه کتاب روضات الجنّات-جعله اللّه تعالی من الباقیات الصالحات-
ثمّ الملتمس من جناب المقصود بهذه الکلمات الدعاء بالخیر فی مظانّ الاجابات
و الشفاعة إلی اللّه-تبارک و تعالی-فی جمیع الحالات کما أنا من الآن موطن نفسی الخاطئة بمعونة الرحمن أن لا أنساه من الدعاء فی تلک المظانّ و أقرأ علیه السلام الوافر و استدعیه الجواب و أحمد إلیه اللّه-سبحانه و تعالی-و أصلّی و أسلّم علی محمّد و أهل بیته الأطیاب و أرجو منه الثواب.و کتب ذا فی عصر یوم الإثنین الحادی عشر من رجب المرجّب المکرّم أحد شهور سنة ثلاث و ثمانین و مأتین بعد الألف.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه المتفضّل بالنعم و الشکر للّه المتحنّن بالکرم و المنّ للّه المتفرّد بالقدم،خالق اللوح و القلم و معلّم الإنسان ما لم یعلم،و المقسّم له المواهب و القسم علی من له القابلیة الحاصلة من مراتب الهمم و الأهلیة الناشئة من طرائف الشیم،و الصلاة و السلام علی سیّدنا و نبیّنا الأعزّ الأکرم و الأجلّ الأفخم و الأجدّ الأعلم و الأشدّ الأحلم و الأسدّ الأحکم محمّد المصطفی المجتبی المرتجی المبعوث إلی کافة الأمم و عامّة صنوف أهل العالم،و علی آله و عترته المستودعین لجواهر الحکم المستأهلین لبواهر العضم.
أمّا بعد:فلمّا ان طال ما أنهی إلیّ من استدعاء سیّدنا الجلیل و أید أرباب الطلب لفنون التکمیل،سائس دیار الورع و التقوی و الدین و فارس مضمار المعرفة بأحکام الشرع المبین، مبیّن مراتب الحلال و الحرام و مزیّن مناصب أئمة الاسلام-علیهم السلام-شرف السادة العلویة و فخر الدوحة المصطفویة صاحب القوّة القدسیة و صاعد الدرجة القدّوسیة،عارج معارج الاجتهاد بجهاده المجدی و ناهج مناهج الاستنباط بشهادة المستجدی ابن سیّدنا الأجلّ الأفضل الأمجد و العالم المؤیّد المسدّد السیّد محمّد مجتهد العصر و الزمان و فقیه
الدوران«السیّد محمّد مهدی الحسینی البروجردی»-عصمه اللّه من کلّ شیء مردی و منحه بکلّ شیب طیب غیر روی-أن أکتب له-أدام اللّه تعالی فضله و نبله-علی سنن أشیاخنا الماجدین و سیر أسلافنا الناجدین تفصیلا لقبیلة رواة الأخبار و توصیلا بوسیلة وعاة الآثار إطوالا لسلسلة حرّاس هذا الدین إلی الجلاّس المبعدین و ایصالا لمنفلت ایمان الحالبین علی منفلق أفواه الطالبین نسخة اجازة ذات امازة توجب له جواز اسناد الروایة إلی هذا العبد الضعیف و تذکرة رخصة بعد طول زمن ربصة تنفعه فی مقام الرعایة لحقوق شقوق التکلیف.
فاستخرت اللّه-سبحانه و تعالی-فی اجابة جنابه المحترم إلی ذلک المرام،و أجزت له أن یروی عنّی کل ما أجازلی المشایخ الکرام و أساتیدی العظام بأسانیدهم العالیة النظام -جزاهم اللّه تعالی عن الاسلام و أهل الاسلام أفضل جزاء أرباب الأعلام و أصحاب الأقلام-و هم عدّة من عمد أفراد الزمان و زمرة من زبد أرکان الایمان أجلّهم قدرا و أتمّهم بدرا و أرفعهم شأنا و أدقّهم نشدانا هو سیّد فقهاء الأوّلین و الآخرین و المؤیّد من عند اللّه -تعالی-فی اعلاء کلمة الحقّ والدین،سلطان المجتهدین و برهان المعتمدین أفضل المطلّعین و أکمل المتتبّعین ملجأ الأباعد و الأدانی مولانا الحاجی سیّد محمّد باقر ابن المرحوم السیّد محمّد نقی الموسوی الجیلانی ثمّ الاصفهانی صاحب کتاب المطالع فی شرح الشرائع و غیر ذلک من المصنّف الشائع و المؤلف الرائع.
فأنا أروی عنه-قدّس سرّه-بالاجازة الصریحة جمیع معتبرات کتب أحادیث الشیعة عن جملة من مشایخه الأعلام أمناء دین الاسلام أحدهم:السیّد السند الأجل الأعلم العلی العالی ابن السیّد محمّد علی بن السیّد أبی المعالی العلوی الحسنی الطباطبائی الکربلائی صاحب کتاب ریاض المسائل فی شرح المختصر النافع و شرح آخر علیه صغیر کتبه بعد شرحه الکبیر.
بحقّ روایته علی حسب ما وقع فی اجازته عن خاله المتبحّر القمقام و المروّج لشریعة
الاسلام مولانا الآقا محمّد باقر بن المولی محمّد أکمل الاصفهانی ثمّ البهبهانی ثمّ الکربلائی -عامله اللّه بلطفه العلائی و فضله الغیر المنقطع الولائی-عن والده الجلیل المبرور المزبور -خلّده اللّه تعالی فی دار السرور-عن جماعة من فضلاء زمانه منهم:الفاضل الکامل المتقدّم علی جمیع أقرانه المولی میرزا محمّد بن المولی حسن الشروانی،و الآقا جمال الدین محمّد بن المرحوم الآقا حسین بن جمال الدین الخوانساری ثمّ الاصفهانی،و الشیخ جعفر بن کمال الدین البحرانی المشتهر بالقاضی صاحب حواشی شرح اللمعة و غیرها،بل العلاّمة المجلسی کما استفید لنا من بعض صور الإجازات لمولانا الفاضل المحقّق القمی-رضوان اللّه تعالی علیهم أجمعین-
بحقّ روایة جمیع هؤلاء الأعاظم الفضلاء،عن عماد المحدّثین الأجلاّء محمّد تقی بن مقصود علی النطنزی ثمّ الاصفهانی المشتهر بالمجلسی والد سمّینا الامام العلاّمة الّذی هو صاحب کتاب البحار و کثیر من المؤلفات الکبار و الصغار،عن شیخ روایته الفاضل الفقیه المتکلّم الأصولی مولانا أبی الحسن علی المعروف عند الطائفة بالمولی حسنعلی ابن علاّمة زمانه المجتهد علی الاطلاق و المشتهر أمره فی الآفاق المولی عبد اللّه بن حسین الشوشتری، عن شیخ قراءته و اجازته الشیخ بهاء الدین محمّد العاملی،عن والده الجلیل المعتمد الشیخ حسین بن عبد الصمد،عن الشیخ زین الدین بن علی بن أحمد الشامی الملقّب بالشهید الثانی-بلّغه اللّه غایة الأمانی-
ح: و عن السیّد السمیّ المنبّه علی اسمه السامی أوّلا،عن شیخه الآخر و عماده الأجل الأفقه الأفخر الشیخ جعفر بن الشیخ خضر النجفی الابتداء و الانتهاء صاحب کتاب کشف الغطاء فی مبهمات الشریعة الغرّاء،عن العلاّمة المروّج المبرور المزبور إلی غایة اسناده المذکور.
ح: و عنه-أعلی اللّه تعالی مقامه-عن الفاضل المحقّق المدقّق الأمین المیرزا أبی القاسم بن حسن الجیلانی ثمّ القمی صاحب کتاب الغنائم و القوانین.
ح: و من جملة مشایخ روایتی و مصادر اجازتی أیضا هو والدی الجلیل النبیل و أستادی الاستناد الفاقد فی وقته للعدیل و البدیل،جامع مراتب المعقول و المنقول و ناظم مراحل الفروع و الأصول،قدوة الزاهدین و جمال المجاهدین ابن السیّد المکرّم و الفاضل المفهّم أبی القاسم جعفر مولانا الحاجی الأمیر زین العابدین-أجزل اللّه تعالی برّه و قدّس سرّه- فإنّی أروی عنه بموجب الاجازة جمیع کتب الأخبار،عن والده الجلیل المنزلة و المقدار،عن والده الواقع ذکره السامی فی درج اجازات الأبرار سیّد المحقّقین بنصوص أعاظم ذاکریه و أسعد المدقّقین برصوص لوازم ما یریه النور الألمعی و الحبر اللوذعی أبی الفضائل و المکارم السیّد حسین بن السیّد أبی القاسم بن السیّد حسین بن السیّد قاسم الحسینی الموسوی -بورک علی رمسه الروی و تورک سوا رسمه السوی-عن النجم البارق و الحبر الحاذق ابن مولانا محمّد بن عبد الفتاح التنکابنی المشتهر بسراب المولی محمّد صادق،عن والده الفاضل الماهر فی الأصولین و صاحب المصنفات البهیة الحاویة لکل شیء،عن شیخه البارع المسلّم فضله فی البلاد مولانا محمّد باقر بن محمّد مؤمن الخراسانی السبزواری مصنّف کتابی الکفایة و شرح الارشاد،عن السیّد الفاضل الکامل المحدّث و النور المنجلی حسین بن السیّد حیدر الکرکی العاملی،عن شیخنا البهائی،عن أبیه،عن الشهید الثانی.
ح: و منهم الفقیه الفاضل و النبیه الباذل جهده فی تحصیل الفضائل و الفواضل الشیخ قاسم بن الشیخ محمّد الغروی شارح الشرائع علی الوجه المرضی،عن شیخه العالم المتقن و الفقیه الأفضل الأمتن الشیخ حسن بن مولانا الشیخ جعفر،عن أبیه المتقدّم العماد،عن الامام المروّج الاستناد إلی آخر الاسناد.
ح: و منهم السیّد السند و الأمین المعتمد أحسن المؤسّسین و أمتن المدرّسین العالم الربانی و الحبر الصمدانی الأمیر سیّد حسن بن الأمیر سیّد علی العلوی الحسینی الاصفهانی باسناده المتّصل بواسطة والدنا الجلیل إلی المرحوم الشهید الثانی.
ثمّ إنّ الشهید الثانی یروی عن جماعة من العلماء العظام و الفضلاء الفخام و له طرق کثیرة
إلی الکتب الأربعة و غیرها من المؤلّفات و الأرقام و أحادیث أئمة الاسلام-علیهم السلام- و آمن طرقه الأشهر الأشبع ذکرها فی کتب الإجازات و الأخبار هو ما یرویه عن شیخه الجلیل المقدار و أستاده الجمیل الآثار الشیخ نور الدین علی بن عبد العالی العاملی المیسی، و هو غیر علی بن عبد العالی الکرکی العاملی الملقّب بالمحقّق الثانی صاحب کتاب جامع المقاصد و حواشی الارشاد و الشرائع و غیر ذلک من المصنّفات،و إن کانا متعاصرین متشارکین فی الاسم و النسب و الصفات فإنّ الشهید الثانی لم یدرک هذا المحقّق بالملاقاة و المرافاة.
و یروی الشیخ نور الدین المزبور،عن الشیخ شمس الدین محمّد بن محمّد بن داود المشتهر بابن المؤذّن الجزّینی،عن الشیخ ضیاء الدین علی ابن امامنا الأوحد و العلم المفرد أبی عبد اللّه محمّد بن مکّی العاملی المشتهر بالشهید الأوّل،عن والده الامام المزبور،عن فخر المحقّقین محمّد،عن شیخه و والده و أستاده الأمین آیة اللّه تعالی فی العالمین جمال الملّة و الحقّ والدین حسن بن یوسف بن المطهّر الحلّی المشتهر بالعلاّمة،عن خاله الأمجد و أستاده الأجلّ الأوحد أبی القاسم جعفر بن سعید المحقّق صاحب المعتبر و الشرائع و المعارج و المختصر النافع،عن الشیخ نجیب الدین محمّد بن محمّد نما-علی وزن عمی-عن المولی الماهر و الفحل المناظر محمّد بن إدریس الحلّی صاحب کتاب السرائر،عن الشیخ عربی بن مسافر العبادی،عن الشیخ إلیاس بن همام الحائری،عن الشیخ أبی علی حسن ابن شیخ الطائفة محمّد بن الحسن الطوسی،عن والده الشیخ المطلق و الامام لأهل الحقّ صاحب کتابی التهذیب و الاستبصار من الکتب الأربعة التی علیها المدار فی جمیع الأعصار،عن الشیخ المتقدّم الفرید و أعلم علماء زمن الغیبة بلا تقیید محمّد بن محمّد بن النعمان البغدادی الملقّب بالشیخ المفید،عن الشیخ الصدوق أبی جعفر الثانی محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی مؤلّف کتاب من لا یحضره الفقیه و مؤلّفات جمّة تنیف علی ثلاثمائة بل ما یزید من فوائد قلمه،و فیه عن شیخه و أبیه أبی الحسن علی بن بابویه-رضوان اللّه تعالی علیه و علی
کلّ من رفع اسناده إلیه-
و عن شیخه الآخر و دلیله الأبهر الأفخر جعفر بن محمّد بن قولویه القمی صاحب کتاب کامل الزیارة و غیره،عن الشیخ المقدام و علم الأعلام و ثقة الاسلام أبی جعفر الأوّل محمّد بن یعقوب الکلینی الرازی المؤلّف لکتاب الکافی-علیه حنان اللّه الوافر الوافی-
ثمّ إنّ تفصیل بقیة الاسناد المتّصل إلی أئمّة الاسلام-علیهم السلام-بعد ما وقع علیه انقطاع الکلام موکول إلی کتب مشیخات الأصحاب و الفهرستات المدوّنة فی هذا الباب، مضافا إلی ما وقع فی هذه الکتب الأربعة من الأسانید و المعنعنات الواقعة فی مؤلّفات الأشیاخ و الأساتید،کما أنّ بیان الاسناد إلی سائر مؤلّفات الأصحاب و غیرهم فی الفقه و الکلام و الحدیث و غیرها أیضا موکول إلی الطرق المتشعّبة المتشتّتة الواقعة فی تضاعیف مفصّلات الاجازات مثل إجازة إمامنا العلاّمة لبنی زهرة الحلّیین و اجازة شیخنا الشهید الثانی للشیخ حسین بن عبد الصمد الجباعی والد شیخنا البهائی و إجازة ولده الشیخ حسن بن زین الدین لبعض أفاضل زمانه الأنجبین و الإجازة الکبیرة الموسومة بلؤلؤة البحرین من الشیخ یوسف البحرانی لولدی أخیه اللّذین کانا له بمنزلة قرّتی عینین و هی من أتمّ ما رقم فی هذا البین.
و جناب المستجیز مع تمام ما أودع فیه من الفضل و التمییز یهتدی-إن شاء اللّه العزیز- بمطالعة بعض ما کتبه کلّ من سمیّ له فی هذه الاجازة الموجزة من التفصیل لطرق روایته إلی هذا السبیل.
ثم إنی أجزت له فی هذه العجالة أن یروی عن هذا العبد الضعیف کلّ ما أفرغه بخصوصیة نفسه اللهیف فی قالب الترصیف و التألیف و لا سیّما کتابه الکبیر المتّسم بروضات الجنّات فی تفاصیل أحوال العلماء و السادات،و هو بحمد اللّه-سبحانه و تعالی-قد صار من أحسن ما کتب فی هذا الشأن و لهذا دار علی أیدی فضلاء الزمان أحسن الدوران و إن کان کلّ شیء من الدنیا سماعه أعظم من عیانه فعیان هذا الکتاب لا یحیط به بیان و لا یخرج عن عهدة
الاتیان علی تحریر فوائده بنان و قد نیف علی سبعین ألف بیت فی ضمن أربع مجلّدات ضخام و فیه کل ما تشتهیه الأنفس و تلذّ الأعین و تهویه أفئدة أرباب المعرفة و الأحلام،و أسأل اللّه-تعالی-أن یجعله من الباقیات الصالحات و الداعیات إلی النجاة فی عرصات البلیّات و السائحات.
و ألتمس من جناب المستجیز الدعاء فی الخلوات و أعقاب الصلوات و الإلتفات إلی ذکر هذا المتذلّل الخاشع بالخیر فی سائر مظانّ الاجابات و مآن الاصابات،ثمّ الحمد للّه-سبحانه و تعالی-أوّلا و آخرا و ظاهرا و باطنا و صلّی اللّه علی محمّد و آله الطاهرین و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم.
و قد فرغ من تسویة هذا الرقیم و تسوید هذه الورقة البارقة النسیم أضعف عباد اللّه المفتقر إلی فضله العظیم محمّد باقر بن زین العابدین الموسوی الخوانساری-عفی عنهما الإله الباری-عصیرة یوم الجمعة المبارکة لأربع لیال بقین من شهر ربیع الأوّل أحد شهور سنة التسعین بعد الألف و المأتین من هجرة سیّد الکونین سلام اللّه علیه و علی آله المصطفین (1).
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه الّذی لیس لحرمته جواز و لا لرحمته جزاز و لا لنعمته أعواز،عزّ من عالم یجیز و لا یجاز و جلّ من حاکم یفیز و لا یفاز،باجازته تنحاز الفضیلة إلی المماز و بامازته تمتاز الحقیقة من المجاز،تعالی شأنه فلیس بالممکن لوصفه الاحراز و توالی منه فحلّ بالمنکر
1) (1)) مکتبة السیّد المرعشی 64/16 رقم 6062.
لرصفه الاجهاز.
ثمّ الصلاة الوافیة بتمهید قواعد الاعزاز و الصلات الکافیة لتهذیب عوائد الغزّاز علی أفضل من قدم من شاز و غاز و حصّل بما نزّل علیه تمام الانجاز مع کمال الایجاز محمّد المحمود الّذی طلع من ترعة الحجاز فجاز بسرعة شخوصه علی ما جاز إلی أن بلغ صیت رسالته جمیع الاحجاز بدلائل الاعجاز،و علی أهل بیته الطیّبین الطاهرین المطهّرین المنزّهین من الألواث و الأدناس و الأرجاس و الأرجاز.
أمّا بعد:فلمّا کان من طریقة السلف و الخلف و سیرة أرباب الفهم و الفضل و الشرف من زمن حضور أهل بیت العصمة-علیهم السلام-إلی هذه الأیّام،بل من مبدأ شیوع نقل أخبار الأمم الماضیة إلی سائر الأنام نهایة العنایة بایثاق سلسلة أسانید الأخبار و غایة الرعایة لانساق عنعنة مسانید الآثار و الاهتمام العام فی تنظیم قاعدة أخذ اللاحق من السابق و الاجتهاد البالغ فی ترتیب مائدة نصّ السابق علی اللاحق بل صرف الأعمار العزیزة فی سبیل تحصیل الاجازة من أهالیها و رصف الأسفار الحمیزة فی طریق توصیل الروایة بحبل راویها بحیث جعلوا یغمزون فی خبر من لا ینتهی سنده إلی رکن وثیق و طفقوا یعرضون عن زبر من لا یرتقی أثره إلی رجال الطریق (1)کما أشار إلی رقم هذا التقریب القریب شیخ الطائفة الحقّة فی صدر مشیخة کتاب التهذیب حیث قال-قدّس اللّه تعالی رمسه المستطاب-و الآن حیث وفّق اللّه[تعالی]للفراغ من هذا الکتاب نحن نذکر الطرق الّتی یتوصّل بها إلی روایة هذه الأصول و المصنّفات[و نذکرها علی غایة ما یمکن من الاختصار]لتخرج الأخبار بذلک عن حدّ المراسیل و تلحق بباب المسندات (2).
مضافا إلی أنّ بمحض أخذ الرجل الاجازة فی الروایة من أهلها و قصده الدرایة لکلّ ما
أذن له فی نقلها یصدق علیه-ولو فی الجملة-انّه من جملة حملة مواریث المرسلین و فی جوقة نقلة أحادیث الأئمّة المنتجبین،فتصرف إلیه برکات الدعوات الصاعدات لمشایخ الاجازات، و تعطف علیه رشحات الرحمات النازلات بمتحمّلی الروایات،و تعرف منزلته عند سادات الخلائق بقدر روایته عنهم الأحادیث،بل یکشف کونه فی عداد أشیاخ الإجازة عن صحّة ما وقع له من التحدیث،بل یوشک أن یقال:إنّ بلوغ هذه المنزلة هو المقصود من قولهم:
«فلان أسند عنه»المتکرّر ذکره فی کتب الرجال و هو من أفاخر ألفاظ المدح و التزکیة کما یقال،و منه ینقدح وجه ما صرّح به بعض المحقّقین من المتأخّرین من أنّ مشایخ الاجازة و شیوخ الشیوخ مستغنون عن التوثیق و التعدیل (1)،و قد عدّ المتأخّرون-مع دقّة أنظارهم و مداقّتهم فی الجرح و التعدیل-روایاتهم صحاحا،و هذه قاعدة تنفع فی کثیر من مشایخ الصدوق-رحمه اللّه-
ثمّ قد کان من جملة من حاول الفوز بشرف الالتصاق بهذه السلسلة و فی زمرة من زاول الأخذ بطرف الالتحاق بهذه القافلة فأبان الشوق لدیّ فی طلب هذا المقصود و أظهر توفّر الرغبة علیّ فی أمل الورود علی أثر هذا الحبل الممدود باصدار الاجازة له فی ذلک من قبل هذا الضعیف و اسداء الاجاءة إلیه من نمط هذا التشریف هو العالم العامل المتبحّر الألمعی و الفاضل الکامل المتمهّر اللوذعی،صاحب الدرجات الرفیعة و صاعد الرتبات المنیعة راسم مراسم المعقول و المنقول و راصد مراصد الفروع و الأصول البالغ مبلغه الوافر من التکمیل و هو فی عنفوان الشباب و الفارغ جوهره الفاخر من التحصیل و هو من قبل أن یجتمع لدیه الأسباب،مجتهد الأیّام و معتمد شریعة الاسلام،بل نفسها الناطقة بالفتاوی و الأحکام أبو الفضائل و حلو الشمائل و الخلو الخالص عن المساوی و الرذائل حبیبنا المستلم بجهده البالغ أربعة أرکان الاجتهاد«المیرزا فتح اللّه بن المرحوم المبرور الحاجی میرزا جواد»
1) (1)) الحدائق الناضره 23/1،نهایة الدرایة144/،معجم رجال الحدیث 72/1.
-بلّغه اللّه غایة الأمل و المراد و وفّقه لما یشاء من الظفر بالرشاد و الارشاد-
و کان جنابه الأمجد من کثرة ما وجد فیه من جمیل الحالات و ندرة ما نفی عنه من حمید الدلات حقیقا بالاجابة له فی کلّ شیء یرید و جدیرا بالارادة به من کلّ فیض جدید،صار حقّا علیّ أن أحقّق من نفسی الحاسرة مناه و جاء حتما إلیّ أن أنسّق من کفّی الداثرة ما یهواه، فاستخرت اللّه-سبحانه و تعالی-مرّة بعد أخری و أجزت له بالطریق الأوفق الأسلم الأحری أن یروی عنّی من غیر حیلولة أحد بینه و بینی جمیع ما صحّت لی روایته و صلحت من مثلی درایته و جبابته من کتب أصحابنا الأقدمین و زبر أشیاخنا المعظّمین و خصوصا جوامع أحادیث ولاتنا المرضیّین و نفایس مواریث هداتنا المهدیّین-سلام اللّه علیهم أجمعین-و لا سیّما الکتب الأربعة التی علیها المدار فی جمیع الأعصار و هی الکافی و الفقیه و التهذیب و الاستبصار للأبی جعفرین المحمّدین الثلاثة المشتهرین فی جمیع الآفاق و هم الامام الکلینی و الصدوق ابن بابویه القمی و شیخ الطائفة علی الاطلاق،و کذلک الأربعة الأخری للمحامدة الآخرین من المتأخّرین و هی کتاب الوافی للمولی محمّد المحسن القاسانی و تفصیل الوسائل للشیخ محمّد الحرّ العاملی الشامی (1)و الکلم الطیّب (2)للسیّد میرزا محمّد الجزائری و بحار الأنوار لسمیّنا العلاّمة المجلسی-شکر اللّه مساعیهم الجمیلة الجسیمة فی اظهار الخدمة لهذه الطریقة القویمة و الشریعة المستقیمة-
بحقّ روایتی جمیع ذلک عن جماعة من ملاّک هذه الممالک و عدّة من أصحاب البصائر بأطراف هذه المسالک کانوا أعاظم مسلّمین فی أزمنتهم و أفاضل مقدّمین علی من فی زنتهم، أجلّهم و أقدمهم و أبرّهم و أعلمهم سیّد فقهائنا المتأخّرین و قدوة نبلائنا المتتبّعین و المتبحّرین حجّة الاسلام و المسلمین و مروّج شریعة سیّد المرسلین-صلّی اللّه علیه و آله-مولانا
الحاجی السیّد محمّد باقر الحسینی الموسوی الرشتی الاصفهانی صاحب کتاب مطالع الأنوار فی شرح الشرائع و غیره من المصنّفات البدائع-أعلی اللّه تعالی مقامه و برّد اللّه مضجعه و منامه-و هو-قدّس سرّه-یروی مرّة بالإجازة عن الشیخ الفقیه الأوحدی الشیخ جعفر بن خضر الجناحی النجفی صاحب کتاب کشف الغطاء عن مبهمات الشریعة الغرّاء،و أخری عن السیّد العلی العالی علی بن السیّد محمّد علی بن السیّد أبی المعالی الکربلائی الطباطبائی صاحب الشرح الکبیر فی مقابل شرحه الصغیر الرائع علی کتاب المختصر النافع،و ثالثة عن المحقّق المیرزا أبی القاسم بن المولی محمّد حسن الجیلانی ثمّ الجابلقی ثمّ القمی المتوطّن بقم المبارکة حیّا و میّتا صاحب کتاب القوانین و الغنائم و المناهج و غیرها من المصنّفات.
بحقّ روایتهم جمیعا عن جماعة من أجلاّء علماء رأس المائة الثالثة بعد الألف من الهجرة المبارکة أجلّهم و أشهرهم المولی الکابر المروّج الآقا محمّد باقر بن المولی محمّد أکمل الاصفهانی المشتهر بالبهبهانی،عن أبیه الفقیه النبیه المبرور المذکور،عن الآقا جمال الدین المحقّق الخوانساری و المولی میرزا محمّد المدقّق الشروانی،بل خاله المحترم مولانا العلاّمة المجلسی،جمیعا عن المجلسی الأوّل مولانا محمّد تقی بن المولی مقصود علی-أعلی اللّه مقامات کلّ أولئک فی أعلی علیّین-
ح: و یروی المولی محمّد تقی المزبور کما فی نسخة اجازته لأستاد الکلّ فی الکلّ الآقا حسین الخوانساری والد الآقا جمال الدین و ولده و الهاجر إلی مدینة اصفهان من بلده مرّة عن شیخ قراءته و روایته و المقدّم فی مقام تعداد المشایخ علی سائر مشیخته مولانا عبد اللّه التستری الفقیه الماهر المتوطّن باصفهان و صاحب المدرسة المشهورة المعروفة به فی ذلک المکان،و أخری عن شیخنا البهائی-قدّس سرّه البهی-و ثالثة عن ابن عمّة والده الشیخ عبد اللّه بن جابر العاملی الّذی هو من جملة حملة روایة جدّه الأمّی،و رابعة عن السیّد شرف الدین علی الحسنی الحسینی،و خامسة عن الشیخ جابر بن عبّاس النجفی و غیره،و هذه عین عبارته فی تلک الاجازة بعد تسمیته للکتب الأربعة:
فلیرو عنّی-دام ظلّه-هذه الکتب و غیرها بأسانیدی الکثیرة إلی مؤلّفیهم-و کأنّه من سهو قلمه فلیفهم-منها:ما أخبرنی به الشیخ الأعظم و الوالد المعظّم شیخ فضلاء الزمان و مربّی العلماء الأعیان،أفضل المحقّقین أکمل المدقّقین،الزاهد العابد الورع الثقة التقی النقی المولی عبد اللّه بن حسین التستری-أعلی اللّه درجته فی الجنان و حشره مع النبی و الأئمّة الکرام علیهم السلام-عن الشیخ الجلیل و الفاضل النبیل نعمة اللّه بن أحمد بن محمّد بن خاتون العاملی،عن أبیه الشیخ الجلیل الحافظ المتقن خلاصة الفضلاء و الأتقیاء الشیخ جمال الدین أحمد،عن والده الجلیل شمس الدین محمّد بن خاتون،عن الشیخ الأکمل جمال الدین أحمد بن الحاج علی،عن الشیخ الفاضل الکامل زین الدین جعفر بن الحسام،عن السیّد الجلیل و الکامل النبیل حسن بن نجم الدین،عن شیخ علماء الزمان و أفضل فضلاء الأوان السعید الشهید محمّد بن مکّی-رضی اللّه عنهم أجمعین-
ح: و أخبرنی الشیخ المعظّم و الوالد الأعظم شیخ الاسلام و المسلمین علاّمة الزمان رئیس المحدّثین المتقنین بهاء الملّة و الحقّ والدین محمّد العاملی الهمدانی-أفاض اللّه تعالی مراحمه الشریفة علی تربته الزکیّة-عن والده الشیخ الجلیل الفاضل العلاّمة الفهّامة حسین بن الشیخ الفاضل العالم العامل عبد الصمد بن الشیخ الفاضل الزاهد الورع شمس الدین محمّد-أنار اللّه برهانهم-عن الشیخ الأعظم الأعلم محیی ما درس من سنن المرسلین و محقّق حقائق الأوّلین و الآخرین زین الدین بن علی بن أحمد بن جمال الدین بن تقی الدین صالح بن مشرق-جزاه اللّه عن الایمان و المؤمنین أحسن الجزاء بمحمّد و آله الطاهرین-عن الشیخ الجلیل أفضل المحقّقین و أکمل المدقّقین مروّج مذهب الأئمّة المعصومین-سلام اللّه علیهم أجمعین-نور الدین علی بن عبد العالی-أنار اللّه روحه المقدّسة-
ح: و أخبرنی جماعة من الفضلاء منهم:الشیخ الجلیل و العالم النبیل أستاد الفضلاء أبو الشرف و الشیخ الصالح الکامل الفاضل عبد اللّه العاملی،عن جدّی الفاضل العالم العامل شیخ الفضلاء و المحدّثین فی زمانه الشریف المولی درویش محمّد-قدّس سرّه-ابن الشیخ
الجلیل الفاضل النبیل الزاهد الورع التقی النقی الشیخ حسن النطنزی العاملی،عن الشیخ نور الدین علی بن عبد العالی.
ح: و بأسانیدی المتکثّرة غیر ما ذکر عنه-رضی اللّه عنه-عن الشیخ الفاضل العالم العامل السعید ابن عمّ الشهید-رحمه اللّه-شمس الدین محمّد بن محمّد بن محمّد بن داود الشهیر بابن المؤذّن الجزّینی،عن الشیخ الفاضل النبیل ضیاء الدین علی نجل الشیخ الجلیل السعید الشهید شمس الدین محمّد بن مکّی،عن أبیه-قدّس اللّه أرواحهم الزکیة الطاهرة- إلی أن قال بعد رمز الحیلولة بحاء مفردة کما هو طریقة أصحاب الحدیث:و عن الشیخ شمس الدین بن داود،عن الشیخ عز الدین حسن بن العشرة،عن جمال الاسلام و المسلمین الزاهد الورع التقی النقی أحمد بن فهد الحلی،عن الشیخ زین الدین علی بن الخازن الحائری،عن الشهید-رحمه اللّه-
ح: و عن الشیخ شمس الدین بن المؤذّن،عن السیّد الأجلّ المحقّق السیّد علی بن دقّاق الحسنی،عن الشیخ الفاضل المحقّق شمس الدین محمّد بن شجاع القطّان،عن الشیخ المحقّق أبی عبد اللّه المقداد بن عبد اللّه السیوری الحلّی،عن الشهید-رحمه اللّه-
ثمّ إلی أن قال:و أخبرنی اجازة السیّد الجلیل و الفاضل النبیل الأمیر شرف الدین علی الحسنی الحسینی-دام ظلّه-عن السیّد الفاضل الکامل الأمیر فیض اللّه،و عن الشیخ المحقّق المدقّق الشیخ محمّد،عن الشیخ الجلیل الفاضل النبیل الشیخ حسن،عن الشیخ المحقّق حسین بن عبد الصمد،عن الشیخ الأعلم الأفضل الشیخ زین الدین.
ح: و عن السیّد فیض اللّه،عن السیّد الجلیل أبی الحسن علی بن الحسین العاملی،عن الشیخ زین الدین-رحمهم اللّه-عن الشیخ علی بن عبد العالی-قدّس اللّه روحه-
ح: و عن الشیخ الجلیل و الفاضل المعظّم میرزا محمّد الاسترآبادی-رضی اللّه عنه-عن الشیخ الجلیل السعید ابراهیم بن الشیخ الأکمل نور الدین علی بن عبد العالی-روّح اللّه أرواحهم-
ح: و أخبرنی اجازة جماعة من الفضلاء الأتقیاء منهم:الشیخ الجلیل الزاهد الورع جابر بن عبّاس النجفی و السیّد التقی النقی السیّد عبد الکریم العاملی،عن سیّد المحقّقین و المدقّقین السیّد محمّد بن السیّد علی العاملی صاحب کتاب المدارک،عن أبیه،عن الشهید الثانی،عن الشیخ نور الدین علی بأسانیده إلی الشهید-رحمهم اللّه و أرضاهم-عن الشیخ الجلیل فخر المحقّقین و المدقّقین أبی طالب محمّد بن العلاّمة و جماعة أخری معظّمین من تلامیذ العلاّمة و أساتید الشهید،عن الشیخ الأجل العلاّمة علی الاطلاق سلطان العلماء و ترجمان الحکماء جمال الملّة و الحقّ و الدین الحسن بن الشیخ الفاضل العالم سدید الدین یوسف بن علی بن مطهّر الحلّی-قدّس اللّه أرواحهم-إلی آخر ما ذکره فی اجازته المذکورة.
و أروی أیضا بالاجازة عن والدی السیّد الجلیل و العالم النبیل ذی المجد الأثیل و الفضل الطویل أسوة الفقهاء الراشدین مولانا الحاجی الأمیر زین العابدین-أعلی اللّه مقامه فی علیّین-عن جماعة من علماء عصره الماجدین منهم:السیّد الفاضل الکامل الحاجی الأمیر محمّد حسین بن الأمیر عبد الباقی بن الأمیر محمّد حسین الکبیر ابن بنت العلاّمة المجلسی الثانی-قدّس سرّه السبحانی-راویا عن أبیه و غیره،عن أبیه و غیره،عن جدّه العلاّمة المجلسی.
ح: و بالاجازة أیضا کما رقمه لی علی ظهر کتاب الوسائل الّذی هو بخط مؤلّفه المرحوم موجود عندنا،عن والده الفاضل الجلیل جدّنا الأدنی السیّد أبی القاسم جعفر بن المرحوم المعظّم و النبیل الأعلم الأفخم السیّد حسین بن السیّد العلاّمة أبی القاسم جعفر الموسوی أحد شیوخ قراءة و اجازة المحقّق القمی،بل السیّد العلاّمة الطباطبائی و المتبحّر الآقا محمّد علی بن الآقا محمّد باقر البهبهانی،عن والده الآقا و الحاجی و السیّد حسین المتقدّم المزبور، عن شیخ اجازته المولی محمّد صادق بن المولی الأفضل الأکمل الأمجد المولی محمّد التنکابنی المشتهر بسراب صاحب المصنّفات الجمّة فی کثیر من الأبواب،عن والده المبرور المذکور، عن العلاّمة المحقّق السبزواری،عن السیّد حسین بن السیّد حیدر الکرکی العاملی من
أفاضل تلامذة شیخنا البهائی،عن الشیخ المذکور،عن أبیه المبرور،عن الشهید الثانی.
ح: و عن والدی الجلیل،عن جدّی المتقدّم علیه التبجیل،عن السیّد المتبحّر النبیل الآمیرزا محمّد مهدی الموسوی الشهرستانی الاصفهانی،عن الشیخ یوسف بن أحمد بن ابراهیم البحرانی صاحب الحدائق الناضرة و غیرها من المصنّفات المعتبرة المتکاثرة،عن المولی محمّد رفیع الجیلانی المتوطّن بالمشهد الرضوی،عن العلاّمة المجلسی.
ح: و عن الوالد الماجد،عن الجدّ الأمجد،عن شیخ اجازته الآخر و الامام الأعلم الأفخر السیّد محمّد مهدی[بن]السیّد المرتضی الطباطبائی النجفی المشتهر ببحر العلوم،عن المولی المروّج سمیّنا العلاّمة البهبهانی إلی آخر اسناده المتقدّم.
ح: و أروی أیضا بالاجازة الصادرة لی بأرض النجف الأشرف-علی مشرّفها السلام- عن الفاضل الأجلّ الأمجد و الفقیه الأوحد الشیخ محمّد قاسم بن الشیخ محمّد النجفی أحد مشاهیر رجال حضرة الشیخ الأفقه الأفخم الأفخر الشیخ حسن بن مولانا الشیخ جعفر، عن شیخه الموسوم،عن والده الأجل المرحوم إلی آخر سنده المتقدّم المنتهی فیما بدا لک إلی إمامنا العلاّمة-أعلی اللّه تعالی مقامه-
ثمّ إنّ لإمامنا العلاّمة علی الاطلاق جمال الدین الحسن بن یوسف بن المطهّر الحلّی المشتهر ذکره فی الآفاق طرقا کثیرة إلی مؤلّفات الأصحاب و غیرهم فی الفقه و الحدیث و الأصول و العربیة و غیرها یطلب تفصیلها من الاجازات المفصّلة مثل لؤلؤة البحرین و اجازة الشیخ حسن بن شیخنا الشهید الثانی و نحوهما،و نحن نقتصر فی هذه العجالة علی ذکر طریقه المشهور إلی شیخ الطائفة الحقّة أبی جعفر محمّد بن الحسن الطوسی صاحب کتابی الحدیث المشهورین و غیرهما،الراوی عن شیخه الأجل الأوحدی أبی عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان المفید البغدادی،عن شیخنا الصدوق أبی جعفر محمّد بن علی بن الحسین القمی،عن الشیخ أبی القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه القمی،عن شیخنا الأقدم الأجلّ
الأفخم ثقة الاسلام الکلینی الرازی صاحب کتاب الوافی (1).
و هو ما یرویه إمامنا العلاّمة المتقدّم ذکره الجمیل،عن والده الفاضل النبیل الشیخ سدید الدین یوسف بن المطهّر الحلّی،و عن خاله المتوحّد المشهور المحقّق علی الاطلاق نجم الدین جعفر بن سعید الحلی صاحب کتاب الشرائع و المختصر النافع و المعتبر و غیرها،عن الشیخ نجیب الدین محمّد بن جعفر بن هبة اللّه بن نماء الحلی و السیّد شمس الدین فخّار بن معد الموسوی،عن الشیخ المحقّق أبی عبد اللّه محمّد بن ادریس الحلّی صاحب کتاب السرائر و غیره،عن الشیخ عربی بن مسافر العبادی،عن الشیخ إلیاس بن هشام الحائری،عن الشیخ أبی علی الحسن بن محمّد الطوسی،عن أبیه شیخ الطائفة علی الاطلاق بأسانیده المتکثّرة المذکورة فی مشیخة کتابه التهذیب و غیرها إلی أصحاب الأئمّة-علیهم السلام-
ثمّ إنی آخذ علی جناب المستجیز و مخدومی المتمیّز العزیز ما أخذ علیّ من العهد بملازمة تقوی اللّه-سبحانه-فإنّها وصیة الأنبیاء و الأولیاء و الصلحاء،و بدوام مراقبته-تعالی-فی السرّ و الاعلان و الأخذ بالاحتیاط التامّ فی جمیع الأمور و لا سیّما فی الفتاوی و الأحکام و بذل العلم لأهله و بذل الوسع لأجله و الاخلاص للّه-تعالی-فی طلبه و بذله فلیس فوق هذا مطلب إذا حصلت شرائطه،فقد روینا بالاسناد الآنف إلی أمیر المؤمنین-علیه السلام- أنّه قال:«من کان من شیعتنا عالما بشریعتنا فأخرج ضعفاء شیعتنا من ظلمة جهلهم إلی نور العلم الذی حبوناه[به]جاء یوم القیامة علی رأسه تاج من نور یضیء لأهل جمیع (2)العرصات و علیه حلّة لا یقوم لأقل سلک منها الدنیا بحذافیرها و ینادی مناد:[یا عباد اللّه] هذا عالم من بعض تلامذة علماء آل محمّد-صلّی اللّه علیه و آله-ألا فمن أخرجه من ظلمة جهله (3)فی الدنیا فلیتشبّث به یخرجه (4)من حیرة ظلمة هذه العرصات إلی نزه الجنان،
فیخرج کلّ من کان علّمه فی الدنیا خیرا أو فتح عن قلبه من الجهل قفلا أو أوضح له عن شبهة» (1)إلی غیر ذلک من الأخبار الکثیرة عن کلّ واحد من الأئمّة المعصومین-صلوات اللّه علیهم أجمعین-
و الملتمس من حالة شخوصه فی مظانّ الاجابة و مواقف الاستثابة أن لا ینسانی من الدعاء و أن یراعی حقّ الاخاء بالنسبة إلیّ فی الموت و الحیاة و الشدة و الرخاء،فإنّ له بذلک تحقیق الرجاء و التمتّع بما یشاء کیف یشاء إن شاء اللّه الفعّال لما یشاء.
و کتب هذه التذکرة بیمناه الداثرة فقیر عفو ربّه و شفاعة الأنوار الباهرة فی الدنیا و الآخرة محمّد باقر بن السیّد الأید المتقدّم ذکره الشریف-قدّس سرّه المنیف-ظهیرة یوم الخمیس العاشر من شوال المکرّم سنة أربع و تسعین و مأتین بعد الألف حامدا مصلیا مسلما متمسّکا بلا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلی العظیم (2).
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه و سلام علی عباده الّذین اصطفی محمّد المصطفی و أهل بیته المعصومین من الإثم و الجفا.
أما بعد:فقد نظرت فیما رقمه الولد العزیز و غرّة ناصیة أرباب الفهم و الفضل و التمییز، صاحب القریحة النقّادة و الغریزة الوقّادة و المادّة القابلة المائلة إلی مسالک الجادّة و المدارک
الحادّة الکادّة،سلیل الفقهاهة و جلیل النباهة،العالم الفاضل و الباذل جهده البالغ فی استناط الأحکام من الدلائل ابن مولانا المجتهد فی سبیل اللّه-سبحانه و تعالی-بالمعنیین سمیّنا و لقیبنا الّذی قد ملأ ذکره الملوین أعنی الحاج مولی«محمّد باقر الأردکانی العلاّمة الیزدی مولانا محمّد حسین»-أحسن اللّه عاقبة کلّ من الوالد و الولد فی الدارین.
و بعد ما أجلت النظر فی مطاوی ما أملاه و أطلت الفکر فی محاوی ما أجلاه وجدته -و الحمد للّه تبارک و تعالی-علی نعمتی الهدایة و التوفیق مهتدیا إلی عین الطریق و مرتدیا برداء الفضیلة و التحقیق،بل بالغا مبالغ الفضلاء العظام و عارجا معارج الفقهاء الفخام و جدیرا باستنباط أحکام الشریعة الشریفة فی دلائل الأحکام،و مترقّیا عن حضیض التقلید إلی أوج الإجتهاد و متلقّیا شرف ما أراد بالقبول کما أراد من جهة کمال الاستعداد، فهو الآن حقیق بأن یعمل باجتهاد نفسه و أهیل لبناء العمل علی خلاف ما هو وظیفة أمسه، و مأذون بمعتقد هذا العبد فی الافتاء و القضاء بشرط رعایة کمال الاحتیاط و المجانبة عن اتّباع الهواء.
بل هو مجاز بطریق الحقیقة دون المجاز من قبل هذا المعتصم بأذیال من أجاز فی ایصال سلسلة روایة الأخبار المتقنة إلی سادات الحجاز و أهل بیت الوحی و أولیاء الإعجاز -علیهم سلام اللّه الوافر المتواتر المتجاوز عن حدّ الإیجاز-بأن یروی عنّی حسب ما طلب منّی جمیع ما أودعه سلفنا الأبرار الأخیار من الأحادیث المأثورة عن أولئک الأنوار الأطهار فی کتب الأخبار و الزبر الباقیة إلی هذه الأدوار و لا سیّما الأربعة المتناسبة الّتی علیها المدار من الشیعة الحقّة الإمامیة فی جمیع الأعصار و هی الکافی و الفقیه و التهذیب و الاستبصار،بحقّ روایتی إیّاها عن جماعة من الأشیاخ الکبار و العلماء الأحبار:
أحدهم: جناب سیّد الفقهاء و المجتهدین و المنتهی إلی حضرته المقدّسة رئاسة الدنیا والدین مولانا الحاج السیّد محمّد باقر بن المرحوم السیّد محمّد نقی الموسوی الجیلانی-قدّس سرّه السبحانی-راویا عن جماعة من الأصحاب و عدّة من العلماء الأنجاب،منهم:السیّد
العلی العالی الحائری الطباطبائی صاحب الشرح الکبیر فی مقابلة شرحه الصغیر علی المختصر النافع،و منهم:المحقّق المدقّق المیرزا أبو القاسم القمی صاحب القوانین و الغنائم، و الشیخ الفقیه الأوحدی الشیخ جعفر بن الشیخ خضر النجفی.
بحقّ روایتهم جمیعا عن الآقا محمّد باقر البهبهانی و المروّج لدین اللّه-تعالی-علی رأس المائة الثالثة من الألف الثانی،عن أبیه الفاضل الکامل مولانا محمّد أکمل الاصفهانی،عن أجلّ علماء الفرقة المحقّة مولانا العلاّمة المجلسی و سمّینا الأسمی المولی محمّد باقر بن المولی محمّد تقی،عن جملة[من]مشایخه الأجلّة المنتجبین المذکورین بأسرهم و أخبارهم فی المجلّدة الأخیرة من البحار الموضوعة لتفصیل صور اجازات علمائنا الأبرار و تذییل عنعنة أسانید المشایخ إلی معادن العلم و الحکمة و أمناء اللّه العزیز الجبار.
ثم إنّی ألتمس من جناب نور بصرنا العزیز و الموالی المستجیز أن لا یترک رعایة غایة الاحتیاط و لا یحسب الفوز برئاسة الدنیا الفانیة من فوائد الاجتهاد و عوائد الاقتدار علی الاستنباط،بل یجعل عین اللّه الناظرة إلیه نصب عینیه و الدار الآخرة الّتی جعلها اللّه -تعالی-للّذین لا یریدون علوّا فی الأرض و لا فسادا أکبر همّتیه حتّی یرزقه اللّه بفضله و کرمه فوق ما یرید و یمتّعه بالعمر السعید و العیش الرشید،و انّ فی ذلک لذکری لمن ألقی السمع و هو شهید.
و کتب ذا فی ثامن عشر شوّال المکرّم سنة(1298)ثمان و تسعین و مأتین بعد الألف، و الملتمس منّی الدعاء فی جمیع الأحوال،و أنا الراجی عفو ربّه الملک المتعال و الباقی الّذی لا یزول و لا یزال (1).
1) (1)) مکتبة الشیخ محمود العلومی-یزد.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
و الحمد للّه العزیز العلیم و المنّ للّه العلی العظیم،و أفضل فوائح التحیّة و التسلیم علی أشرف الخلائق من الجدید و القدیم محمّد المصطفی من البریّة و السیّد الکریم و آله و عترته و الأئمّة من ذریّته الطیّبین الطاهرین الغرّ اللهامیم.
أمّا بعد:فلیعلم الفاضل الفهیم و لیعرف الباذل جهده فی التعلّم و التعلیم انّ هذا الکهف من الرقیم و القحف من الرسیم و الفلک الحامل من کلّ شیء و سیم و الدک الشامل لکلّ درّ یتیم و المزن الماطر من کلّ درّ حمید حتیم،هو فی الحقیقة کتاب کریم فیه رطاب مریم فیها نضرة نعیم بل نعیم مقیم ینفع السالم و السقیم و کان مزاجه من تسنیم و إلیه من الجنّة نسیم فی بیان أحوال الملائکة و مراتب الأنبیاء و الأولیاء و سائر ارباب الجلالة و أحقّاء التعظیم و التکریم و هو من جملة مؤلّفات السیّد الصمیم و الأید الهمیم و السند الفاضل الفخیم ذی المجد القدیم و الفضل العمیم و الأصل القویم و الفرع الکریم و القلب السلیم و السبک المستقیم شیخ الاسلام و المسلمین عند المخلص و الخصیم الأمیر محمّد صالح بن السیّد عبد الواسع الحسینی الخواتون آبادی الاصفهانی صهر مولانا العلاّمة المجلسی الباقر لعلوم أهل البیت الطاهرین المستحقّین للتقدیم-علیهم السلام الدائم و علیها الرحمة الواسعة من الرحمن الرحیم-
و قد رقمّه بخطّه الحمیر ولدی العزیز و نخبة أصحاب الفهم و الفضل و التمهّر و التمیز،ولید العلم و الفقه و النباهة و الاستعداد و الناسک مناسک السداد و الصاعد مصاعد الاجتهاد و الباذل جهده البالغ فی الاستسعاد بحقّ المراد من درجة الاجتهاد و الصارف کدّه و جدّه فی ارشاد العباد و اصلاح الفساد و انجاح مقاصد الروّاد الجوهر الصریح و العبهر المستوجب لفوق التمدیح قرّة عینی و قوّة قلبی«المیرزا محمّد مسیح»حفظه اللّه من شرّ من یحفت و من
یصیح.
ثم إنّه-أیّده اللّه تعالی-لمّا أرانی هذه النسخة السنیة من الکتاب التمس منّی أن أجازیه بأجمل جزاء و أقاذیه بأمثل حباء و أجیز له علی ما هی طریقة أشیاخنا الأقدمین و سجیّة أسلافنا الأکرمین فی الروایة لکل ما یصحّ روایته و الرعایة لحقّ ما یحقّ رعایته،فلمّا وجدته جدیرا بالاجابة و ألفیته حقیقا للاثابة استخرت اللّه-سبحانه و تعالی-و أجزت له-ضاعف اللّه فضله-أن یروی عنّی جملة أحادیث أجدادنا الأطهار و دواوین أخبار الأطائب الأبرار -علیهم سلام اللّه الملک العزیز الغفّار-و لا سیّما الکتب الأربعة الّتی علیها المدار فی جمیع الأعصار الکافی و الفقیه و التهذیب و الاستبصار،بحقّ روایتی إیّاها عن جماعة من الأساطین و أساتیدنا الأجلّة المجتهدین فی أمر الدین أجلّهم و أقدمهم هو أفقه أهل زمانه و أوثق من یعتنی بشأنه و یقدّم علی أقرانه مولانا و سیّدنا و سمیّنا الأسمی الحاج السیّد محمّد باقر الموسوی الرشتی القاطن باصفهان-رحمه اللّه العزیز المنّان-بحقّ روایته-قدّس سرّه- عن جیلة من الأجلاّء و تلامذة مولانا الأقدم و سمیّنا الأجلّ الأفخم-رضی اللّه عنهم و عنه-عن أبیه الفاضل الکامل مولانا محمّد أکمل،عن العلاّمة السمیّ القدسی المجلسی، عن أبیه المحدّث النقی الزکی مولانا محمّد تقی،عن شیخنا البهائی،عن أبیه الشیخ حسین بن عبد الصمد الحارثی،عن أبیه،عن الشهید الثانی إلی آخر الأسانید المعنعنات الّتی تلتمس تفاصیلها من تضاعیف کتابنا روضات الجنّات.
و کتبه العبد فی 18 شعبان(1308)حامدا مصلّیا مسلّما علی محمّد و آله و داعیا فی حقّ أولئک جمیعا و لولدی العزیز المستجیز انشاء اللّه و ما شاء اللّه (1).
1) (1)) مکتبة العلاّمة الفقیه الأستاذ السیّد محمّد علی الروضاتی-اصفهان.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه الّذی عنون صحیفة حدیث ربوبیّته ببسملة بدیع الایجاد،و عنعن مشیخة قدیم ألوهیّته بسلسلة رفیع صحیح الاسناد،و رفع بلطیف مشیّته درجات أهل العلم و المعرفة و أرباب القابلیّة و الاستعداد،و رجّح بطریف منّته منهم المداد علی دماء شهداء فی یوم الجهاد علی رؤوس الأشهاد،و کتب لهم بجمیل إرادته إجازة الافاضة علی قاطبة العباد و راتبة البلاد،و رتّب لهم بجلیل موهبته قوانین الاستنباط و الاجتهاد،فسبحانه و تعالی من محسن مفضل مجمل مکمّل منه المبدء و إلیه المعاد،و علیه و سادة الاعتماد و الاستناد من کلّ سیّد و أستاد و سند من الأسناد و شیخ من مشایخ الهدایة و الارشاد.
و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له و لا شبیه له و لا صواحب و لا أولاد،شهادة مثبتة عن صحیح الاذعان و سلیم الاعتقاد و مجزیّة مجزیّة بأحسن جزاء ربّ العباد و مطلب العبّاد.
ثمّ الصلاة و السلام و التحیّات الباقیات الصالحات الزاکیات النامیات إلی میقات یوم التناد علی سیّدنا و نبیّنا محمّد الحمید المحمود الأحمد الحمّاد الّذی هو منذر للعباد و لکلّ قوم هاد،و علی أهل بیته الطیّبین الطاهرین المعصومین الّذین هم لعباد اللّه أعوان و أمداد و لبلاد اللّه أقطاب و أوتاد و لرسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-أحفاد أم أبو أحفاد ما حدی حاد و عدی عاد و بلغ بالغ من أهل الدرایة إلی غایة المراد و من أهل الروایة إلی رایة السداد.
أمّا بعد:فقد استجاز من هذا العبد أفضل أهل زمانه و أوانه فی معظم فضائل أترابه و أقرانه،و أبذل جلّ سهمائه فی جلیل شأنه علی تحصیل ما یثقل فی المراتب فی میزانه و هو الأخ الصافی و الحلّ الموافی و الصدیق الکافی راقی معارج العلم و العمل و الدین و خلیفة الماضی و ثمال الباقی من العلماء و المجتهدین،سبّاح بحار المعرفة و الفضل و الفهم و الذوق
و الوجدان و سیّاح براری المقدرة علی استنباط أحکام الشریعة المطهّرة من الدلیل و البرهان،العارج علی مدارج الحقّ و التحقیق و الدارج علی مناهج الفکر و التدقیق شیخنا الجلیل الجمیل الأثیل الأصل،و العالم النبیل و العادم المنیل،الفقیه الربانی و الحکیم الایمانی ابن النور الشعشعانی و الزاهد الربانی«ابن الحاج عبد الوهّاب الهمدانی الآمیرزا محمّد» -بلّغه اللّه غایة الأمانی و أذاق من زلال طرف الأوانی و نوال العطوف الدوانی-مع أنّی لم أکن من رجال هذا الشأن و أبطال هذا المیدان،فاستخرت اللّه-تبارک و تعالی-فی المسارعة إلی هذه الطاعة و المسابقة إلی الاتیان بما هو من دأب الجماعة،و أجزت لجنابه المطاع امتثالا لأمره المستطاع أن یروی عن هذا العبد الضعیف و ینبئ عن هذا القنّ النحیف جمیع مصنّفاته و مؤلّفاته و مقروءاته و مسموعاته و منثوراته و منظوماته و سائر حواشیه و تعلیقاته و رسائله و تقریراته الّتی منها کتابه الکبیر الّذی سمّاه روضات الجنّات فی أحوال العلماء و السادات و هو فی أربع مجلّدات کتابیّات تبلغ خمسین ألف بیت تقریبا و یذکر فیه بأجود ما یکون من البیان تفصیلا و تهذیبا لطائف أخبار فقهائنا الأخیار و طرائف آثار حکمائنا الأحبار و نوادر أطوار أدباء أهل الاسلام و غرائب أحوال عرفائهم الأعلام و لئن کان کلّ شیء من الدنیا سماعه أعظم من عیانه فلعمر الحبیب انّ کتابنا هذا بعکس ذلک فی جمیع أجزائه و أرکانه،و اللّه یعلم ما بلغنی من التعب و مسّنی من المرارة و النصب حتّی أن جمعت فیه من فرائد أساطیر القوم ما لا یحصی و من فوائد نحاریر الیوم ما لیس یستقصی.
و کذلک أذنت له-أدام اللّه تعالی فضله-أن یروی عنّی کلّما أجیز لی روایته و یأخذ منّی کلّما أبیح لی ثبته و حکایته من زبر أصحابنا البررة و کتب أخبارنا المعتبرة و لا سیّما الأربعة المتناسبة الّتی علیها المدار فی جمیع الأعصار الکافی و الفقیه و التهذیب و الاستبصار،بحقّ روایتی إیاها عن جملة من مشایخ الکابرین و زمرة من جهابذة المعاصرین منهم:السیّد السند و الرکن المعتمد و الفقیه الأوحد و النبیه الأمجد،ملاذ الاسلام و المسلمین و آیة اللّه -تعالی-فی العالمین،شیخنا و عمادنا و أستادنا العلاّمة السمیّ الحاج سیّد محمّد باقر بن السیّد
محمّد نقی الرشتی الموسوی-حشره اللّه مع أجداده الأمجاد و بشّره بما یبشّر به الصالحون من العباد-و له-رحمه اللّه تعالی-کتاب مطالع الأنوار فی فقه الصلاة علی أکمل تفصیل و استدلال و استبصار فی ستّة مجلدات فخام تعلیقا علی کتاب شرائع الاسلام،و مختصر منه بالفارسیّة سمّاه تحفة الأبرار،و کتاب آخر سمّاه الزهرة البارقة فی مباحث الألفاظ من الأصول،و رسائل کثیرة فی الرجال و الفقه و الأدب و غیرها ذکرناها فی کتابنا الکبیر و لأنبّئک مثل خبیر.
و قد أجاز لی بلفظه المبارک فی خزانة کتبه المبارکة قبل وفاته بسنتین تقریبا،و کانت وفاته-قدّس سرّه-فی عصرة یوم الأحد الثانی من شهر ربیع الأول سنة ستّین و مأتین بعد الألف،بحقّ روایته الشریفة عن جماعة من فحول زمانه و صدور أوانه أجلّهم و أرفعهم سیّدنا العلیّ العالی الأمیر سیّد علی الطباطبائی الکربلائی صاحب الشرح الکبیر علی النافع و غیره،و أسدّهم و أفقههم الشیخ جعفر بن الشیخ خضر النجفی مصنّف کتاب کشف الغطاء عن مبهمات الشریعة الغرّاء،و أدقّهم و أفضلهم الآمیرزا أبی القاسم القمی صاحب الغنائم و القوانین،بحقّ روایتهم جمیعا عن المولی الأولی سمیّنا العلاّمة المروّج البهبهانی،و غیره من العلماء الکابرین الذین لا یناسب هذه العجالة ذکرهم علی التفصیل.
و منهم:السیّد الأید الفاضل المتبحّر المتأخّر السیّد إبراهیم بن السیّد محمّد باقر القزوینی المتوطّن بالحائر الطاهر صاحب کتاب الضوابط الأصولیة و نتایج الأفکار الّذی اختصره منه،و هو من أبدع ما اقترحته أفهام علمائنا الأعلام،و کتاب دلائل الأحکام فی فقه الاسلام خرج منه مجلدات جمّة،و قد توفّی بالوباء فی کربلاء فی سنة اثنتین و ستّین بعد المأتین و الألف من الهجرة المطهّرة الغرّاء،و هو یروی بواسطة واحدة عن المشایخ الثلاثة و غیرهم،عن مولانا المروّج البهبهانی.
و منهم:الشیخ البدل الفقیه الکامل و الفرید الفاضل مولانا الشیخ محمّد بن شیخ علی بن شیخ جعفر باجازة کتب لی بخطه الشریف زمان تشرّفی بزیارة المشهد المقدّس الغروی
-علی مشرّفه السلام-علی ظهر أجزاء قد خرجت من شرحی السدید علی رسالة ألفیّة الشهید،بحقّ روایته الشریفة عن والده الماجد و غیرهم،عن جدّه الأمجد الأفقه الأفخر مولانا الشیخ جعفر-رحمه اللّه-
و منهم:الشیخ الفاضل الفقیه الجلیل النبیل الشیخ قاسم بن شیخ محمّد النجفی الّذی هو من کبار تلامذة الشیخ علی و الشیخ حسن الفقیهین المسلّمین من آل الشیخ جعفر المرحوم، و له شرح کبیر علی شرائع الاسلام رأیت علی ظهر مجلّدة منه اجازة المرحوم الشیخ حسن له منبئا عن اجتهاده المطلق و مهارته الکاملة فی الفقه و الأصول،بحقّ روایته الشریفة عن شیخه المزبور المبرور،عن ابنه الشیخ جعفر المشهور-لقاهم اللّه النضرة و السرور-
و منهم:والدی العلاّم و سیّدی المنعام أسوة العلماء الأعلام جامع مراتب الفقه و الأصول و العربیّة و الکلام،طائف بیت اللّه الحرام الحاج میر زین العابدین بن السیّد أبی القاسم جعفر بن الأمیر سیّد حسین الحسینی الموسوی الخوانساری-أفیض علی تربته الزکیة من شآبیب رحمة الباری-و کان-رحمه اللّه-من أجلاّء علماء عصره و زهّاد زمانه مشهورا بالورع و التقوی و النفس المؤثر و جلالة القدر و استجابة الدعاء و أمثال ذلک من مقامات الأولیاء و کرامات الأزکیاء،و له من المصنّفات کتاب کبیر فی کلیّات قواعد العربیة لم یکتب مثله إلی الآن،و رسالة فی الإجماع،و شرح علی أصول المعالم لم یتمّ و خطب کثیرة و مناظیم و أشعار عربیّة و فارسیّة و تعلیقات رفیعة علی کثیر من کتب الفقه و الحدیث و التفسیر و غیره،و کان میلاده الشریف سنة(1197)و وفاته فی عاشر جمادی الثانیة سنة(1275).
بحقّ روایته عن جماعة من العلماء الأعلام أعلاهم سندا رجلان جلیلان:أحدهما:والده الجلیل و العالم النبیل المذکور اسمه و نسبه الفاطر (1)بمسقط رأسه المشار إلیه حیّا و میّتا المتوفّی فی شهر رمضان سنة أربعین و مأتین بعد الألف،عن والده الفاضل العلاّمة بل المحقّق الفهّامة
1) (1)) کذا فی الأصل،و الصحیح:القاطن.
جدّنا الأمجد الأعلی جناب السیّد حسین بن السیّد الأمیر أبی القاسم الکبیر شیخ اجازة السیّد العلاّمة الطباطبائی صاحب الدرّة المنظومة،و العلاّمة المحقّق الآقا محمّد علی بن المروّج البهبهانی صاحب المقامع،و المدقّق الفاضل القمی صاحب القوانین.
بحقّ روایته عن والده المعظّم المشار إلی اسمه و حسبه الشریفین،و عن المولی الفاضل العالم المؤیّد الربانی المولی محمّد صادق بن المولی محمّد التنکابنی المازندرانی و هو الفاضل المحقّق المدقّق المشتهر بسراب و القائم باصفهان المحروسة حیّا و میّتا و المعاصر لسمیّنا العلاّمة المجلسی و الراوی عن شیخه الأفضل الأکمل مولانا محمّد باقر بن المولی محمّد مؤمن السبزواری الخراسانی صاحب ذخیرة (1)و الکفایة و کتاب مفاتیح النجاة و غیرها.
و ثانیهما:الفاضل النبیل المنتجب الامام فی الجمعة و الجماعة باصفهان سیّدنا الأمیر محمّد حسین[بن]الأمیر عبد الباقی بن السیّد الأمیر محمّد حسین الکبیر،راویا عن أبیه،عن جدّه الأمّی له مولانا محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی صاحب بحار الأنوار و سائر التألیفات الغیر المحصورة من الکبار و الصغار.
و منهم:عن سیّد (2)السند و الرکن المعتمد محقّق زمانه و مدقّق أوانه و الممیّز بالعلم و العمل بین جمیع أشباهه و أقرانه الأمیر سیّد حسن بن علی الحسینی الاصفهانی المدرّس فی الأصول و الفقه بدار السلطنة اصفهان-أفاض اللّه علی تربته الزکیّة شآبیب الغفران-باجازة کتب لی فی غرّة جمادی الأولی من شهور سنة سبعین و مأتین بعد الألف،بحقّ روایته عن شیخ إجازته الّذی هو والدنا الماجد المتقدّم ذکره الشریف-أجزل اللّه تعالی برّه المنیف- عن مشایخه المعظّمین الّذین کتبت أنا بأمره المطاع لجنابه المکرّم تفصیل أسمائهم المتقدّم إلی بعض منها الاشاره فی هذا المقام،و کان من جملة مشایخ اجازته سیّدنا السمیّ الموسوی الجیلانی المتقدّم ذکره الشریف فی مشایخ إجازة هذا الضعیف باجازة صادرة له عنه فی
حدود سنة اثنین و عشرین بعد المأتین فصدق انّه عن (1)شیخنا الشهید الثانی-قدّس سرّه- أیضا یروی عن سمیّنا العلاّمة المروّج بواسطة مشایخ هذا السیّد السمیّ العلاّمة المتأخّر -أعلی اللّه تعالی مقامه-و أنّ لی الروایة حینئذ بأسانیدی الخمسة المفصّلة جمیعا عن جنابه الأفخم الأعظم الواقع اسمه الشریف علی عقبة الطریق الأسلم و عقدة السلیل الأقوم، و علیه فاقتصارنا هنا علی اقتصار ذکر هذا الطریق المسبقین إلی جملة علماء المیامین السابقة بحال هذه العجالة و أحقّ و أعصم.
فأقول-و باللّه التوفیق:لجنابک الأجلّ أن یروی علی (2)ما صحّت لی روایته و صلحت لی اجاز (3)بجمیع شعب هذا الطریق الأنیق عن هذا الرکن الوثیق و العلم الرشیق،عن والده و أستاده و شیخه و عماده المولی الفاضل الأجل مولانا محمّد أکمل،و کان من علماء زمان الفترة بین الباقرین المروّجین المشهورین و صهرا علی ابنة الفاضل الجلیل نور الدین بن المولی محمّد صالح المازندرانی سبط مولانا الفاضل التقی المجلسی،فیکون سمیّنا العلاّمة المجلسی خال أمّ سمیّنا المروّج البهبهانی من جهة الأب و والده التقی المتّقی جدّ أمّه من قبل الأمّ،و الفاضل المازندرانی المذکور جدّ أمّه من قبل الأب علی ذلک،و لذا یعبّر البهبهانی فی مصنّفاته عن الأوّل بخالی و عن الأخیرین بجدّی باعتباراتهم الثلاث،فلیلاحظ.
و المولی محمّد أکمل المذکور یروی عن جماعة من فضلاء عصره و مشایخ زمانه أفضلهم و أجلّهم و أحقّهم بالذکر فی أمثال هذه الاجازة المبنیّ أمرها علی الوجازة هو مولانا العلم القمقام و البحر الطمطام حجّة الاسلام و المسلمین و آیة اللّه-تعالی-فی العالمین سمیّنا الأفخم مولانا محمّد باقر بن المولی محمّد تقی المتقدّم ذکره الشریف-قدّس سرّه المنیف-عن والده الفاضل المحدّث الورع الزکی الألمعی مولانا محمّد تقی بن المولی مقصود علی الاصفهانی
الملقّب بالمجلسی،عن المولی الفاضل الکامل المجتهد العفیف أبی الحسن علی المشتهر بالمولی حسنعلی نجل الفاضل العلاّمة أورع أهل عصره و زمانه و أمهرهم فی الفقه و الأصول و الأدب و الرجال مولانا عبد اللّه بن الحسین التستری الساکن باصفهان صاحب شرح القواعد المتمّم لکتاب جامع المقاصد و غیره،عن والده المعظّم المبرور المذکور و غیره من الفضلاء الصدور مثل شیخنا البهائی أبی الفضائل الجمّة الّتی لا تحصی أبدا فی أمثال هذه العجالات محمّد بن الشیخ حسین بن عبد الصمد الجبلی الحائری العاملی،عن والده النحریر المؤیّد المزبور زین المجتهدین الصدور الحسین بن عبد الصمد العاملی تلمیذ شیخنا الشهید الثانی زین الدین علی بن أحمد العاملی الشامی،عن شیخنا الشهید الثانی.
و أروی أیضا بطریق الاجازة عن والدی الماجد المرحوم المتقدّم ذکره العلی-عامله اللّه بلطفه الخفیّ و الجلیّ-عن والده السیّد أبی القاسم جعفر بن الحسین الحسنی الموسوی الحسینی،عن أفضل المتأخّرین و أکمل المتبحّرین السیّد محمّد مهدی النجفی الطباطبائی المشتهر ببحر العلوم باجازة کتبها جدّی المرحوم بدار السلطنة اصفهان عند مسافرته إلی مشهد خراسان،عن جماعة من أجلّة مشائخ العراق المشتهرین فی الآفاق أحدهم:الفاضل الأوحد سمیّنا المروّج البهبهانی السابق إلیه الاشاره علی سبیل التبیین،بحقّ روایته عن المشایخ السابقین المعتصمین-رضوان اللّه علیهم أجمعین-
و عن والدی السعید المبرور،عن جدّی المتقدّم المذکور،عن الفاضل الکامل جامع المعقول و المنقول فائق الفروع و الأصول شیخ علماء زمانه الآمیرزا محمّد مهدی الحسینی الشهرستانی الاصفهانی المتوطّن بالحائر الشریف،عن جملة من مشایخ عصره أفضلهم و أجلّهم الشیخ یوسف[بن]أحمد بن ابراهیم البحرانی صاحب کتاب الحدائق الناضرة و غیره فی الفقه و الأصول و شروح الأخبار و غیره،عن الشیخ حسین بن محمّد الماحوزی البحرانی،عن الشیخ الفاضل الجامع العلاّمة سلیمان بن الشیخ عبد اللّه بن علی بن الحسن البحرانی صاحب کتاب بلغة الرجال و غیره من المصنّفات الجمّة علی تفصیلها فی کتابنا
الکامل الکبیر،عن شیخه الفاضل الخبیر و الناقد البصیر الشیخ سلیمان بن علی بن سلیمان البحرانی أحد المحرّمین لصلاة الجمعة فی زمن الغیبة و المحلّلین لتناول القلیان ردّا علی الاخباریّة،عن الشیخ علی بن سلیمان بن درویش بن حاتم البحرانی الملقّب بزین الدین أوّل من نشر الحدیث فی بلاد البحرین،بحقّ روایته العالیة عن أستاده الأعظم و شیخه الأقدم الأفخم بهاء الدین محمّد العاملی،عن والده الجلیل المعظّم،عن الشیخ زین الدین.
و للشیخ زین الدین المذکور طرق عدیدة و أسانید سدیدة إلی أئمّتنا المعصومین و ساداتنا المنتجبین-صلوات اللّه علیهم أجمعین-و کذا إلی کتب أشیاخنا السالفین و زبر علماء هذا الدین من الشیعة و الناس أجمعین ذکرها جملة[منهم]فی اجازته المبسوطة المشهورة الّتی کتبها للشیخ حسین بن عبد الصمد المذکور والد شیخنا بهاء الدین و نحن نکتفی فی هذه العجالة بذکر واحدة منها هی الجادّة العظمی و قارعة الطریق البیضاء العامّة إلی قاطبة سادات المسلّمین و المسلمین فنقول:
نروی بأسانیدنا المذکورة جمیعا عن شیخنا الشهید الثانی،عن شیخه الفاضل نور الدین علی بن عبد العالی المیسی العاملی،و هو غیر الشیخ علی بن عبد العالی الکرکی العاملی الملقّب بالمحقّق الثانی القاطن بدیار العجم صاحب شرح القواعد و غیره،عن الشیخ شمس الدین محمّد بن داود الشهیر بابن المؤذّن الاملی الجزّینی-نسبة إلی قریة جزّین علی وزن سکّین-و هو ابن عمّ شیخنا الشهید الأوّل کما نقل عن الشهید الثانی فی بعض اجازاته،بحقّ روایته عن الشیخ ضیاء الدین علی بن مولانا الفقیه الأوحد محمّد بن مکّی العاملی الجزّینی المشتهر بالشهید علی الاطلاق،عن والده الشهید السعید أفقه الأوّلین و الآخرین،عن جملة من تلامذة جمال الدین الحسن بن یوسف بن المطهّر المشتهر اسمه فی الآفاق و الملقّب بالعلاّمة علی الاطلاق منهم:الشیخ فخر الدین محمّد بن جمال الدین العلاّمة صاحب کتاب الایضاح
الفوائد (1)فی شرح مشکلات القواعد لوالده الفقیه الأفخر العلاّمة و غیره،عن والده الامام العلاّمة جمال الدین المطهّر المذکور-علیه رضوان اللّه الملک الغفور-عن جماعة من العلماء الأعلام منهم:والده الشیخ یوسف[بن]المطهّر الحلّی،عن خاله الأفقه الأبهر أبی القاسم جعفر بن سعید الملقّب بالمحقّق علی الاطلاق صاحب المعتبر و الشرایع و المختصر النافع و غیرها،عن السیّد السعید شمس الدین فخّار بن معد الموسوی،عن الشیخ سدید الدین أبی الفضل شاذان بن جبرئیل القمی،عن الشیخ العماد أبی جعفر محمّد بن أبی القاسم الطبری،عن الشیخ أبی علی الحسن بن الشیخ الامام محمّد بن الحسن المشتهر بالشیخ الطوسی صاحب المصنّفات الجمّة الّتی تربو علی مائة کتاب منها کتابا اخباره المشهوران المسمّیان بالتهذیب و الاستبصار،و هو یروی کتب شیخنا الصدوق محمّد بن علی بن بابویه القمی صاحب کتاب من لا یحضره الفقیه بواسطة شیخه الأفضل الأکمل محمّد بن محمّد بن النعمان المفید-رحمه اللّه تعالی-و کتب شیخنا الکلینی ثقة الاسلام أبو جعفر محمّد بن یعقوب الرازی صاحب کتاب الکافی،عن شیخه المتقدّم المزبور،عن الشیخ أبی القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه صاحب کتاب کامل الزیارة و غیره،عن الشیخ أبی جعفر الکلینی -نسبته إلی قریة کلین علی وزن لجین کما حقّقناه فی کتابنا الکبیر و إن کان لکثیر من الأعلام فیه کلام کثیر و لأنبّئک مثل خبیر... (2)
علاّمه شیخ محمّد علی معلّم حبیب آبادی(1396 ه .ق)
تحقیق و تصحیح:مجید هادیزاده
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
نوشتار حاضر،رسالهای است پربرگ و پربار،ریختۀ خامۀ مورّخ ادیب مرحوم علاّمه شیخ محمّد علی معلّم حبیبآبادی-متوفّای 29 تیرماه 1355 ه.ش.22/ رجب الأصبّ 1396 ه.ق.-؛که در شمار پرکارترین و موفّقترین تراجمنگاران روزگار ما قرار دارد.
حبیبآبادی را جز از شماری رسائل خرد و کلان،که پهنهای وسیع از حوزۀ علوم ادبی-در معنای اصیل و وسیع آن-را دربرمیگیرد،دو مجموعۀ کلان در دانش تراجمنگاری است،که نخستین آن دو را«مکارم الآثار در احوال رجال دورۀ قاجار»،و دوّمین را«مقامات معنوی در رجال عصر پهلوی»خوانده است.
مرحوم علاّمۀ حبیبآبادی از همان ابتدای تدوین«مکارم»،سبک سالشمار را برگزیده،و در دورۀ نخست تألیف آن کتاب،تراجم ناموران عصر قاجار را با تفصیل
تمام براساس سال ولادت و یا رحلت آنان تدوین نموده است.این تفصیل بگونهای است که نه تنها تمامی اطّلاعات مربوط به زندگی،آثار و گاه آراء صاحبان تراجم را در برمیگیرد،که حتّی به یاد کرد مبسوط و محقّقانه از کسانی که بگونهای به صاحب آن ترجمه،انتساب داشتهاند نیز،میپردازد.
علاّمۀ حبیبآبادی پس از آنکه چندی در این مسیر کوشید و مجموعهای سترگ را -با محدودیّت امکاناتی که همیشه کسانی چون او را رنجه میداشته است-پدید آورد، دست از آن سبک کشید و مجموعۀ جدید«مکارم الآثار»را بگونهای که هرچند از نظر حوزۀ زمانی با مجموعۀ نخست یکسان بود،امّا در حیطۀ تفصیل بهیچ روی با آن مانندگی نداشت،بیاغازید؛بر سر تدوین آن رنجها کشید و سرانجام به پایانش برد.او بعدها دستنوشت اصل آن مجموعۀ نخستین-که هیچگاه بصورت کامل از سواد به بیاض نیامد-،دستنوشت صورت دوّم مکارم و نیز دیگر تألیفاتش را به استاد علاّمۀ ما حضرت آیت اللّه حاج سیّد محمّد علیّ روضاتی-بلّغه اللّه مناه و حفظه عن کلّ مکروه- سپرد؛و بدین ترتیب نه تنها این مجموعه را از دثور و اندراس در امان داشت،که چنان علاّمۀ خبیری-که گذشته از دیگر فضائل علمی،در زمینۀ دانش تراجم،یگانۀ این روزگار است-را،در عمل وصیّ خود برای احیاء و نشر این آثار قرار داد.سیّدنا الأستاد-متّعنا اللّه بطول بقائه-،تاکنون نزدیک به نیمی از تحریر دوّم مکارم را به طبع رسانیدهاند،و بویژه دو جلد اخیر آن را با تعلیقات ممتع و آکنده از اطّلاعات عالی علمی خود،به مجموعهای نفیستر از آنچه از قلم مؤلّف تراویده بود،تبدیل کردهاند.
*** تحریر نخست مکارم-که حضرت استاد آن را تحریر مفصّل میخوانند-،در مجموعهای کلان که نزدیک به 600 صفحۀ رحلی بزرگ را دربرمیگیرد،هماکنون در
محضر ایشان است.این مجموعه-که تاکنون هیچ بخشی از آن به طبع و عرضۀ عمومی نرسیده است-،به سیاق آثار پیشینیان،همزمان از قوّت و عمق بسیار در مطالب و نیز آشفتگی در گونۀ کتابت،بهرۀ بسیار برده است.ازینرو،احیای این اثر-همچون احیای دیگر دستنوشتهای او-،سخت فرصتسوز است و توانبر؛و همّت حضرت استاد را که با این همه نه تنها نیمۀ نخست تحریر دوّم مکارم را تحقیق،تصحیح و احیاء فرمودهاند؛ که بخشی از آن تحریر نخستین را نیز با خطّ زیبای خود استکتاب و به گونۀ ملوّن در 64 صفحه-8 فرم-تنظیم و تدوین نمودهاند.آنچه در صفحات پسین این مقدّمه در ترجمۀ احوال شیخ الرئیس ابن سینا فراروی خوانندۀ ارجمند قرار خواهد گرفت،صورت به طبع درآمدۀ همان دستنوشت حضرت استاد است،که به لطف ایشان در اختیار راقم این سطور قرار گرفت؛تا توان اندک خود را در تحقیق و نمودن مصادر مطالب مندرج در متن به کار برد،و سرانجام رسالۀ حاضر به لطف و عنایت ایشان مجال ظهور و بروز یابد.
*** مرحوم مؤلّف در ذیل عنوان«سنۀ 1216 هجری/سنۀ 1170 یزدگردی.وفات مرحوم شیخ ابو علیّ رجالیّ-أعلی اللّه مقامه-»،به گونهای که در متن رساله نمودار است،به بررسی زندگی شیخ الرئیس پرداخته،و هرچند در این مسیر-آنگونه که خود مینگارد-،بیشتر به«نامۀ دانشوران ناصری»نظر داشته؛امّا گذشته از نزدیک به بیست جلد کتاب دیگر که-بنا به نوشتۀ خود-در این تحقیق به کار برده،تحقیقات شخصی خود پیرامون شماری از مسائل مربوط به زندگی شیخ را نیز،در همین رساله نموده است.ازینرو،طبع و نشر این رساله،گذشته از آنکه میتواند نشاندهندۀ فضای عمومی حاکم بر مجموعۀ کلان تحریر نخست«مکارم الآثار»باشد،در راستای ابن سینا شناسی نیز،سخت مفید است و مغتم.در پایان رساله نیز،مقالۀ کوتاه دیگری از همیشان
با موضوع«تحقیق در تاریخ تولّد شیخ الرئیس ابو علی ابن سینا»براساس دستنوشت اصل مؤلّف قرار گرفته است،که میتواند مکمّل رسالۀ حاضر باشد.
و سخن آخر اینکه به لطف حضرت حق،چنان امید دارم که در پی عنایت سابق حضرت استاد،در دفتر سوّم این مجموعه،بخشی دیگر از آن کتاب پربرگ و پربار -بخش مربوط به زندگی حضرت زید شهید ابن سیّدنا زین العابدین علیّ بن سیّدنا الحسین الشهید-،تحقیق و براساس دستنوشت مؤلّف عرضه گردد.
و الحمد للّه ربّ العالمین
مجید هادیزاده
1384/7/22
بسم اللّه تعالی سنۀ 1216 هجریّ سنۀ 1170 یزدگردیّ وفات مرحوم شیخ أبو علی رجالی-أعلی اللّه مقامه-
از قراری که خود مرحوم در کتاب منتهی المقال (1)از پدر خود نقل کرده،نژادش منتهی میشود برئیس فلاسفۀ اسلام جناب شیخ الرئیس ابو علی سینا-قدّس اللّه تعالی سرّه العزیز-.و چون این بزرگوار از اجلّۀ حکماء بزرگ اسلام است و ما را بهر وسیلهای که باشد،بایستی شرححال رجال علمی اسلامی و غیره را نگارش دهیم،لهذا در این عنوان شریف در شرححال این فیلسوف بزرگ باستقصاء تمام بسط کلام داده،هرچند که شرححال اصل صاحب عنوان سطری چند بیش نشود.
و چنین گوئیم که شرححال آن جناب در بسیاری از کتب نوشته،و از آن جمله ما را اکنون نزدیک بیست جلد کتاب حاضر است که در آنها نظر میکنیم؛و بهتر از همۀ آنها جلد اوّل کتابنامۀ دانشوران ناصری است که در حقیقت مغنی از همۀ آنها و مضمون آنچه را که در تمام آنها نوشته،در آن آورده (2)لهذا ما در اینجا شرححال او را از نظر در
آن انتقاد و گاهی از خارج آن نیز چیزی افزوده و بتغییر اسلوب آن،چنین مینویسیم که:
مردی نامیده شده به سیناء،بکسر سین مهملة و سکون یاء مشبعه مثنّاة در تحت و فتح نون و ألف مقصوره،چنانکه در وفیات است (1)یا ممدوده،چنانکه در نامه دانشوران است (2).
در بدایت سلطنت سلاطین سامانیان در بخارا متصدّی مشاغل و امور کلّی بوده،و شاید بجهت غریب بودن نام او-که تاکنون جز معدودی ندیده و نشنیدهایم کسی غیر از او را این نام باشد-،نوّادۀ بزرگوارش که شهرتش هردو روی کرۀ زمین را فراگرفته،بدو منسوب گردیده.
و در محبوب القلوب اشکوری او را وزیر فخر الدولۀ دیلمی نوشته (3)و این خود اشتباه است،چه شیخ بزرگوار-:نوّادهاش که فرزند چهارم اوست-در سلطنت فخر الدّوله متولّد شده و آن وقت قریب به اواخر دولت سامانیان بوده؛و زیاده بر صد سال میان این دو وقت تفاوت میباشد!.
و گویا پس از او هم اعقابش به کارهای دولتی مشغول بودهاند،تا اینکه برسد به نوّادهاش عبد اللّه بن حسین بن علی بن سیناء مرقوم.و او حکیمی دانشمند از بزرگان شیعۀ اسماعیلیّه و از مردمان بلخ بوده و از اعیان آن شهر بشمار میآید،که گویا از بخارا یکی از اسلاف وی به بلخ رفته باشد،چنانکه خود جناب شیخ را نیز بلخی مینویسند.
و بهرحال عبد اللّه مزبور که متقلّد پارهای از أشغال دیوانی بوده،در عهد دولت امیر
نوح سامانی از آنجا ببخارا آمده و ملازم امیر مرقوم گردید،و از فرط کفالت و کاردانی مصدر انجام امور دیوانی و یکی از رؤسا گردید،تا جائی که فرزندش جناب شیخ هم به رئیس ملقّب گشت؛چنانچه مرحوم میرداماد رحمه اللّه نیز بمناسبت اینکه پدرش داماد محقّق ثانی بوده،بدین لقب،شهرت گرفت.و همواره پس از فراغت از اعمال دیوانی کتاب اخوان الصفاء را مطالعه میکرد،چنانکه فرزندش جناب شیخ نیز همین شیوه را در بعضی اوقات داشت.
و از آن پس برای برخی از اعمال دولتی بساحت خرمیثن-بفتح خاء معجمه و سکون راء مهمله و کسر میم و تسکین یاء مثنّاة تحتانیّه و تاء مثلّثۀ مفتوحه و نون در آخر-که از دیهات بخارا است؛رحل اقامت افکنده متوطّن گردید.و در دیه افشنه -بفتح اوّل و سکون ثانی و شین معجمهء مفتوحه و نون و ها-که نزدیکی آن سامان است،بزنی ستاره نام رغبت کرده او را تزویج نمود؛و از آن مخدّره او را در آنجا دو تن فرزند متولّد گردید،یکی-که دو سال یا پنج سال کوچکتر بوده-محمود،و دیگر:
حکیم فاضل فرزانه و دانشمند بیمانند یگانه،برگزیدۀ حکماء مجتبین:شیخ الرئیس و شرف الملک ابو علی حسین-نوّر اللّه تعالی روحه الشریف-؛که مراتب شهرت و شناسائی او در مقامی بغایت اعلا و پایۀ دانش و فضیلتش از شرححال او خوب هویدا میگردد.
و از آنچه نوشتیم برمیآید که او حسین بن عبد اللّه بن حسن بن علی بن سینا است، چنانچه در غالب کتب نوشته؛لکن در بعضی دیگر اشتباها یا مسامحة پارهای از این اسمها را ندارد،یا بعضی را پس و پیش نوشته؛و صحیح آنست که مرقوم افتاد.
و همانا وی در سیّم-3-ماه صفر المظفّر سنۀ 363-سیصد و شصت و سۀ-هجری قمری،مطابق پانزدهم آبانماه قدیم سنۀ 342 یزدگردی در زمان المطیع للّه عبّاسی،در
دیه افشنۀ مرقوم،متولّد شد؛و زایجۀ تولّد وی را بدین نحو کشیدهاند:
و این تاریخ که ما در تولّد او نوشتیم بناء بر تحقیق خودمان است؛و الاّ مشهور در تولّد او سنۀ 373-سیصد و هفتاد و سه-است،چنانچه در رباعی مشهور در مادّۀ تاریخ حالات او برای سال تولّد،لفظ«شجع»آوردهاند،و ما نیز در کلّیۀ تألیفات و مرقومات خود همین را نوشتهایم؛جز اینکه در بعضی از کتب سنۀ سیصد و هفتاد نوشتهاند.و دلیل بر صحّت قول ما اینکه در اینجا در حبیب السیر مدّت عمر او را شصت و سه سال و هفت ماه شمسی نوشته (1)،که با ملاحظۀ تاریخ وفاتش لازم میکند که او در سیصد و شصت و سۀ قمری متولّد شده باشد.و در نامۀ دانشوران،این عقیدت را تقویت کرده بدین چند چیز که:
اگر تولّد به قول مشهور باشد لازم میکند که استعلاج امیر نوح سامانی از او در سیزده سالگی او باشد؛و دانشمندان دانند که در لیاقت علاج و اعتماد بیمار بر طبیب،کبر سن را تا چه اندازه مدخلیّت باشد؛
و دیگر:تألیفاتی را که در آن روزگار نوشته اگر محال نباشد اقلاّ ممتنع عادی خواهد بود.و فرماید که:رباعی مشهور در تاریخ تولّد و فراغت از علوم و وفات او را که در تولّد لفظ«شجع»دارد،بعضی از فضلا و مورّخین بجای آن«شجس»نوشتهاند (2)انتهی.
و از جملۀ مؤیّدات اینکه تولّد در سنۀ 363 بوده اینکه:در جلد اوّل کشف الظنون ضمن کلمۀ«دیوان برقی»،وی را شاگرد ابو بکر احمد بن محمّد خوارزمی،و وفات خوارزمی را در سنۀ 376 نوشته (1)و درست نخواهد بود که اگر وی در سنۀ 373 متولّد شده در سه سالگی شاگردی خوارزمی را نموده باشد.
و در این صورت لازم میکند که پدرش قبل از سلطنت امیر نوح ببخارا آمده باشد، چه سال سیصد و شصت و سه و چه سال جلوتر تا دو سه سال بعد از آن زمان سلطنت منصور بن نوح پدر امیر نوح بوده،نه نوح بن منصور؛و در روضات الجنّات آمدن عبد اللّه را به بخارا در زمان نوح بن نصر نوشته (2)و سلطنت او از سنۀ 331 تا سنۀ 343 بوده؛و در نامۀ دانشوران آمدن او را در آنجا در زمان منصور بن عبد الملک نوشته (3)،و در سلاطین سامانی هیچ کس بدین نام دیده نشده.
و محلّ تولّد آنجناب را چنانکه نوشتیم،قول تمام مورّخین مشرق زمین است؛جز اینکه مردمان اروپا تماما تولّد او را در حوالی شیراز و تربتش را در آنجا نوشتهاند.از آنجمله فپکیه که از مورّخین مشهور ایشان است در کتابی که پنج جلد است و بهترین کتاب در شرححال علماء و حکماء،تصریح بدین سخن نموده (4).
و مختصر؛جناب شیخ بزرگوار چون پنج ساله شد،پدرش را از اعمال مرجوعه در آن حدود فراغت حاصل شده با اهل و عیال ببخارا بازگشت.و چون آنا فآنا از آن جناب آثار رشد نمایان میشد؛پدر دانشور بر تربیتش همّت گماشته او را به معلّمی سپرد تا خواندن قرآن و اصول دین را بدو بیاموخت.و بعد از آن باصول علوم ادبیّت-که
نحو و صرف و لغت و معانی و بیان و غیرها[باشد] (1)-اشتغال جست و از خود او نقل شده که فرموده:استاد ادب،مرا کتاب صفات و غریب المصنّف و اصلاح المنطق و عین و شعر حماسه و دیوان ابن رومی و تصریف مازنی و نحوسیبویه،هریک را به ترتیب تکلیف آموختن کرد و من آنها را در یک سال و نیم از بر نمودم!؛و اگر تعویق استاد نبود بکمتر از این مدّت حفظ میکردم!.
و بالأخره از لطف قریحت و کمال لیاقت در مدّت پنج سال،چندان در آن فنون احاطت پیدا کرد که مزیدی بر آن متصوّر نبود.
و چون از تکمیل آنها خاطر بپرداخت،در نزد محمود مسّاح-که مردی فاضل و ریاضیدانی کامل بود و معاش خویش را از کسب بقّالی فراهم مینمود-؛فرش تلمذه بگسترد و از وی فنون حساب و صناعت جبر و مقابله فرا گرفت؛تا اینکه در آن مراتب مقامی منیع یافت و با استاد،هم ترازو گردید.
سپس در نزد اسماعیل زاهد-که از افاضل فقهاء آن عصر بود-بتحصیل فقه پرداخت،و وجوه اعتراض و جواب مجیب را-چنانکه عادت فقهاء است-نیکو فراگرفت؛و گفتهاند که:در این ایّام او از ده تجاوز نکرده بود!.
و چون در آن اوان ابو عبد اللّه ناتلهئی-که منسوب است بدیه ناتله از توابع قصبۀ کجور مازندران،و اکنون آن را نتیل گویند-در فن ایساغوجی و صناعت منطق به مزید مهارت مسلّم بود،پدرش عبد اللّه آن دانشمند یگانه را بخانه برده ابواب احسان بروی او گشود و درخواست نمود که از مخزونات خاطر خود،بر وی مبذول دارد؛و بهیچ وجه مضایقت جایز نشمارد.پس آن حکیم فرزانه تعلیم او را وجهۀ همّت ساخته و آنجناب بکتاب ایساغوجی مشغول شد؛ابو عبد اللّه در حدّ جنس سخن آغازیده گفت:«الجنس
1) (1)) این کلمه را،به حسب اقتضای متن در اینجا افزودهام.
هو المقول علی الکثرة المختلفة الحقائق فی جواب ما هو؟».و از شرح آن معنا خاموش گشت.ابو علی لب بر ردّ و ایراد گشوده کلماتی گفت که استاد را مجال رفع نماند؛و خود او بجواب آنها مبادرت کرده با تحقیقی وافی بیان نمود.استاد را از آن دقّت نظر شگفتیها فراهم شده زیاده بر او تحسین و آفرین کرد،و در نهانی پدر او را خوانده آن بیان و تقریر را که از او شنیده بود بشرح باز راند،و در تربیت او سفارشی بلیغ کرد.
و آنجناب همچنان در نزد او به تحصیل منطق بسر برد،تا آنرا تکمیل کرد؛و هیچ کس را در آن فن با او یارای تنطّق نماند.
پس بکتاب اقلیدس شروع نموده و چون چند شکل اوّل را-چنانکه رسم است- بیاموخت،مابقی را بقوّت هوش خود دریافته،و غوامض مسائل آن را چنان برای استاد تقریر میکرد که محلّ نگرانی استاد میشد.
پس متوسّطات را تکمیل کرده به مجسطی پرداخت و از مقدّمات آن علم هم فارغ شده باز به اشکال هندسیّه رجوع کرد،و چون آن استاد بزرگوار خود را در تدریس وی ناتوان دید،گفت:این کتاب را خود مطالعه نمای و هر مسأله ترا مشکل افتد با من در میان نه تا آن را حلّ کنم.جناب شیخ چنان کرده و در اندک زمانی آن علم را به مقامی رسانید،که هیچ یک از اساتید فن را آن پایه فراهم نیامد؛و بسیاری از مسائل مشکلۀ مجسطی را حل کرده به عقد تحریر درآورد.
و در خلال آن احوال ابو عبد اللّه را سفر گرگانج پیش آمده آن دو استاد راد،از یکدیگر جدا شدند.و گرگانج-به سکون نون-شهری است دار الملک مملکت خوارزم که آنرا گرگنج نیز گویند؛و در مقام تعریب جرجانیّهاش خوانند.
و جناب شیخ بیزحمت استاد به رنج تحصیل تن در داده،و در اقتناء فنون فضائل روز را از شب و راحت را از تعب فرق ندانست؛و گوئی مضمون این رباعی حکیم بزرگوار محقّق خواجه نصیر طوسی-قدّس اللّه تعالی سرّه القدّوسی-را همی بکار بست:
لذّات دنیوی همه هیچ است نزد من در خاطر از تغیّر آن هیچ ترس نیست
روز تنعّم و شب عیش و طرب مرا غیر از شب مطالعه و روز درس نیست (1)
تا از مراتب علوم حکمیّه چه طبیعیّه و چه الهیّه خاطر بپرداخت،و هر کتاب که در حکمت یافت در کتابخانۀ خود فراهم ساخت.
پس او را بعلم طب رغبت افتاده،در نزد ابو منصور قمری به تکمیل صناعت طبّیّه اقامت گزید و در اندک وقتی فوایدی بیشمار از آن فنّ شریف بیندوخت،و چنان در آن مرحله ماهر شد که اساتید وقت را بسی دقایق و نکات مفیده میآموخت.و بعد از اکتناز جواهر مسائل طبّیّه معلومات خاطر خویش را ثبت دفاتر و اوراق نموده تألیفاتی چند در آن فن پرداخت.و چنان در آن علم علم و علما و عملا مسلّم شد،که اساتید عصر به شاگردیش گردن نهادند و از بیانات وافیهاش بهرهها میبردند.از خود او نقل شده که گفته:من در دوازده سالگی در بخارا به مذهب ابو حنیفه فتوا میراندم!،و گویا در همان ایّام بوده که در تذکرۀ دولتشاه گفته:«او در دوازده سالگی با دانشمندان بخارا مناظره کرده و ایشان را ملزم ساخته» (2).
و علی الجمله پس از آن بمعالجۀ بیماران مشغول شده هر روزه گروهی که بأمراض صعبة العلاج گرفتار بودند،بخدمتش میرسیدند و به معالجات جیّده و اعمال یدیّه صحّت مییافتند؛و با وجود این مشاغل،اشتغال بعلم فقه و مناظرات با فقهاء را نیز از دست نمیداد.نوشتهاند که:در این ایّام که بدین مقام رسید و از تمام علوم فراغت جست،سنّش به بیست نرسیده بود،چنانکه در رباعی مادّۀ تاریخ او فرمودهاند:
«در شصا کسب کرد کلّ علوم»
که بناء بر آن که تولّد او سنۀ 373 باشد،آن وقت هیجده ساله بوده.
و بالجمله بار دیگر همّت بر مطالعۀ منطق و سایر علوم فلسفه گماشت و تا یکسال و نیمچنان بدانها اشتغال داشت،که شبها بخواب نرفتی الاّ باندازهئی که قوای نفسانی را زیانی نرسد؛و طعام هیچ نخوردی الاّ که از نخوردنش بدن را ضعفی میآمد،و همواره در تحصیل مطالب،قواعد منطقیّه را بکار بردی و هرگاه مسئلهئی بر او مشکل آمدی با طهارت بجامع بزرگ شدی و نماز و استغاثت کرده و حلّ آن را از حق،خواستار شده آن مهمّ مکتوم بر او معلوم میگردید.
و همینطور بر تحریر علوم و تقریر فضائل بسر میبرد تا آنکه بر جلّ علوم محیط گشته و به مطالعۀ کتاب ما بعد الطبیعه که علم اعلی و فلسفۀ اولی باشد،رغبت کرد.و چون مبحوث عنه آن علم،اموری است که در وجود ذهنی و خارجی محتاج به مادّه نباشد-چون ذات باری تعالی و مجرّدات-لهذا جناب شیخ با آن جودت قریحت نتوانست آنرا به مطالعه درست کند،و از خود مأیوس گشته یک چند از مطالعه إعراض،و بدان جهت خاطری پژمان داشت.تا روزی در بازار بخارا میگذشت،در اثنای راه کتابفروشی به وی رسید و کتابی برای فروش بدو عرضه کرده،چون جناب شیخ آنرا بگشود و سطری چند از آن خواند،معلوم شد که در علم مابعد الطبیعه است.و چون خاطرش را از آن فن ضجرتی بود در خریدن آن تأمّلی کرد،کتابفروش گفت:مالک این،بسی تهیدست و قیمت آن خوب ارزان است،هرگاه در بهای آن سه درهم دهی مرا و او را ممنون خواهی کرد.آنجناب بجهت رعایت او و مالک،آن کتاب را خریده بخانه برد؛و چون نیک در آن نگریست معلوم شد که آن از مؤلّفات ابو نصر فارابی،و در اغراض ما بعد الطبیعه است؛پس چون با کمال نومیدی به مطالعۀ آن مشغول شد (1)،از
1) (1)) دستنوشت:«شد و از».لفظ«واو»در اینجا زائد مینماید،از اینرو آن را در متن-
فضل إلهی مسائلی را که فهمش بر او دشوار بود،درک کرد.و چون از حلّ آن مطالب صعبه خاطر بپرداخت،بشکرانۀ این موهبت،مبلغی جزیل از اموال خود را بر أرامل و ایتام انفاق نمود.
نوشتهاند که او شبها که بخانه میآمد،چراغ میافروخت و مشغول بمطالعه و نوشتن میشد؛و هرگاه خواب بر او چیره میگردید،قدحی از شراب میآشامید.و چنین نسبت دادهاند که او آنرا برای نفوس کامله و موادّ قابله بشروط مقرّره حلال میدانسته؛بدین گمان که:به آشامیدن آن هرچه از خیر و شرّ و قابلیّت و استعداد که در طبیعت سرشته باشد،جنبش نموده و از قوّت بفعل میآید؛چنانکه در مثنوی مولوی نیز بدین مضمون اشارت شده،آنجا که فرماید:
باده نِی در هر سری شر میکند آن چنان را آن چنانتر میکند (1)
و در روضات،پس از نقل این قسمت فرماید که:«گفتهاند از این جهت است که او را نزد حکماء چندان وقعی بزرگ نباشد،و بر تحقیقات او در فن اعتمادی ننمودهاند و او را جزء معلّمین ندانستهاند» (2)انتهی.
و در روضة الصفا بعد از اسناد مرقوم،فرموده که:«هیچ یک از حکماء اسلام پیش از
1) (1)) استاد علاّمۀ ما،حضرت آیت اللّه روضاتی-أدام اللّه عزّه-،با خطّ بس ملیح خود،در این موضع از متن در کنارۀ دستنوشت مرقوم فرمودهاند: «چنین شعری در مثنویهای رائج نیست،و دهخدا آن را تصحیف شدۀ بیت زیر میداند: نی(نه)همه جا بیخودی شرّ میکند بیادب را بیادبتر میکند که مصراع دوّم،در چاپ اروپا چنین است: «بیادب را مَی چنانتر میکند» ؛م ع ر».
2) (2)) نگر:روضات الجنّات ج 3 ص 179.
او مرتکب این کار نشدهاند؛بلکه حکماء پیش از اسلام از یونانیان نیز،بدین امر شنیع منسوب نباشند.و این مرد در شهرترانی بسی مبالغه داشته و اکثر حکماء که پس از او آمدهاند،در پیروی لذّتهای نفسانی بدو اقتداء کردهاند؛لاجرم پس از وفات چنان شدند که گویا هرگز نبودهاند» (1)انتهی.
و در روضات،پس از نقل سخن روضه فرماید که:«هرگاه این نسبت فسق و فجور و شرب خمور بدو ثابت باشد،همانا از این جهت است که هر نفسی به آنچه از آن آفریده شده مایل باشد،چنانچه از اخبار برآید؛و تو خود شنیدی که پدرش از روساء دیوان و مردۀ شیطان بود که بهمین جهت خود او هم برئیس ملقّب گردید،چنانکه مرحوم میرداماد نیز بداماد لقب یافت.و تاکنون ندیدهایم کسی را که پدرش بدینسان باشد مگر اینکه او هم-در هر وقت که باشد-به ناچار به اصل خود خواهد برگردید؛چنانکه مکرّر تجربه کردهایم» (2).
و این کلام روضات بسی بموقع و درست است،که از مطالعۀ حالات او کلّیّة چنین برآید که او را نفسی بزرگوار و فطرتی عالی نبوده (3)،و بارتکاب پارهای از کارها خود را از پایهئی که از همچو اوئی متوقّع است،ساقط نموده؛چنانکه در کیفیّت سلوک او با حکیم بزرگوار مرحوم ابن مسکویه رحمه اللّه پس از این اشاره خواهد شد.
و ما را دربارۀ یکی از شعراء عرفاء بزرگ معاصرین نیز شنیده شد،که گاهی بجهت بروز استعداد کمالات خویش،لب بدین معجون مفرّح میآلوده؛که قائل میگفت:مکرّر خود دیدم!.و نمیدانم در شرح حالات او اشاره خواهم کرد یا نه.
و همانا مخفی نباشد که مفسّرین بزگوار،در تفسیر وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ (1)،توهّم فوائد آن را برای نفس،دفع نمودهاند.و این همه تأکیدات که در آیات دیگر و اخبار بر اجتناب از آن شده،البتّه عین مصلحت بوده؛و عقل اوّل-که به اقرار دوست و دشمن،اوّل حکیم فرزانۀ عالم امکان است-عالم به مفسدۀ آن بوده که از آن نهی کرده.و شنیدی که سایر حکماء بزرگ پیش از بعثت آن جناب نیز،پیرامون آن نبوده،یعنی هرکس دارای بزرگی نفسی بوده-از مسلمان و غیره-البتّه از آن دوری میکرده؛و هرکه قدری پستی فطرت داشته-چه از اهل علم بوده یا نبوده-مرتکب آن شده و میشود.
و کلّیّة حکماء بزرگ از آن مذمّت نمودهاند؛چنانچه مرحوم میر صدر ثانی رحمه اللّه در کتاب ذکری فرموده (2)که:«شگفت اینکه بعضی از فرومایگان عوام،حکماء را بدین کار متّهم مینمایند،و حال اینکه علماء تاریخ و اخبار همگان اجماع دارند بر اینکه بزرگان حکماء یونانیان و مصریان و فارسیان و هندیان و رومیان و غیره و اطبّاء آنها-مانند اسفلنیوس پیغمبر حکیم که بوحی إلهی طب را وضع کرده-و اومیروس و غادبموذ و أوریاء اوّل و سقراطیس و متألّه بزرگ افلاطون إلهی و حکیم ارسطاطالیس و شاه اسکندر رومی ذو القرنین و افریطون و بقراط پس فیثاغورث و اندروماخس و زینون فیلسوف و اسکندر افرودیسی و بطلمیوس قلودی و بهادر جلیس طبیب،تا برسد بخاتمت و قرّة العین ایشان جالینوس فاضل و سایر حکماء قدما و اطبّاء اولیاء-سلام اللّه علیهم-؛تماما متنزّه از خباثت آن بودهاند،و همواره مردم را از آن نهی مینمودهاند، و کتب و کلمات ایشان پر است از نصّ بر این سخن.بلی!برای دو چیز متّهم بدین کار
شدند:
اوّل:آنکه بعضی از اطبّاء حکماء که در بدو اسلام در دولت آل امیّه و آل عبّاس بودند، چون حنین ابن اسحاق نصرانی و ثابت بن قرّۀ صابی حرّانی و جورجس جندیسابوری و پسرش جبرئیل و پسرش بختیشوع و پسرش جبرئیل و باز بختیشوع نصرانیان و اسمعیل بن زکریا طیفوری یهودی و ماسرخویۀ متطبّب بصرائی سریانی یهودی و یوحنّا بن ماسویة نصرانی و رئیس امین الدوله ابن تلمیذ نصرانی و ابو البرکات یهودی و هبة اللّه بن کمونار یهودی-لعنة اللّه علیهم-و مانند ایشان از خوارج ملّت حنیف،هر چند که از افاضل حکماء کاملین بشمار آیند؛الاّ اینکه چون مدّعی مباح بودن آن در مذهب خود بودهاند،گاهی بنابر اقتضاء حکمت و مصلحت قدر قلیلی از آن میآشامیدهاند،و آن هرگز از شصت درهم نمیگذشته-با اینکه آنها آن را مباح میدانستهاند-.و لکن هرکس گمان برد که شراب در دیانت تهوّد و تنصّر و تمجّس و صبوه مطلقا مباح بوده،گمان باطل نموده و خیال دروغ بر خدا و انبیاء کرده؛چه آن بر تمام پیغمبران بالإجماع حرام بوده.و اینکه مردمان یهود گویند بر ایشان مباح بوده، اصلی ندارد،چه من تورات را تفحّص و تصفّح کردم و اسفار و سور و فرشات آنرا استیعات نمودم،و ذکری از شراب در آن نباشد جر در سه یا چهار جا،که آنها هم هیچ دلالت بر حلال یا مباح بودن یا خیریّت آن ندارد».
تا اینکه فرموده:«دوّم:اینکه بعضی از حکماء اسلام که راه قدما را پیموده و بفضل ایشان علماء اقرار نمودهاند،همچون شیخ الرئیس استاد الحکماء حجّت الحقّ ابو علی بن سینا،و شیخ شهید امام سعید شیخ اشراق علاّمۀ آفاق شهاب الحقّ و الحقیقه و الدین ابو الفتوح یحیی بن امیرکا (1)سهروردی،و حکیم مقدّم عمر خیّامی،و شریف اسماعیل
1) (1)) چنین است در دستنوشت.
گرگانی،و بهمنیار بن مرزبان گبر-که گویند در آخر مسلمان شده-و امثال ایشان -تجاوز اللّه عنهم-؛سیرت حکماء طاهرین گذشتگان را تغییر دادند و با ایشان مخالفت کردند در استیفاء شرب و لذّات بدنیّۀ شهوانیّه،و پیروی وسوسۀ پست شیطان را نمودند با آن فضل و مال و جاه و تقرّب ملوکی که داشتند،پس عوام ایشان را قدوۀ خود گردانیدند و چون دیدند ایشان راه اوائل میپیمایند خیال کردند که آنها هم مانند اینها بودهاند.و این گمان از قبیل: بَعْضَ الظَّنِّ (1)گردید؛و اگرنه کتب و کلمات ایشان پر است از مساوی این شراب مهلک مردی مغوی،که همانا خود از عمل شیطان است»؛ انتهی.
و مختصر؛کلام در شرح حالات جناب شیخ است،که برای اتمام آن چنین مینویسیم که:ائمّۀ سیر آوردهاند که در آن اوان امیر نوح بن منصور را مرضی صعب العلاج رخ داد،بطوریکه اطبّاء آن بلد از معالجت ناتوان شدند،و امیر را رنج نومیدی بر نکایت بیماری افزونی گرفت.و چون آن حکیم فرزانه در فنون طبّیّه علما و عملا منحصر و صیت انحصارش در هرجا منتشر بود،شمّهای از فضائل او به پایۀ سریر أعلا معروض افتاد و در دم،باحضارش فرمان رفت.و چون ببالین امیر درآمد،از دلائل طبّیّه تشخیص مرض کرده بانجاح علاج مبادرت جست و در اندک زمانی آن مرض به صحّت تبدیل یافت؛و امیر از آن هنر که گوئی خود سحری را میمانست،زیاده خوشوقت گردید و آنچه درخور شأن سلطنت بود بازاء آن خدمت بر وی مبذول فرمود،و مقرّر داشت که همواره ملازم آستان باشد.و او به التزام سدّۀ علیا مواظبت جسته،چیزی نگذشت که رتبهاش از جمیع اعیان دولت بالاتر شد.و او اوّل کسی است از حکماء که ملازمت ابواب سلاطین را قبول نمود.
1) (1)) کریمۀ 12 الحجرات.
پس از امیر اجازت یافت که یک چند در کتابخانۀ مبارکه بسر برد،پس بدان خزینۀ شریفه که معادن جواهر گوناگون و مجمع کتب اوّلین و آخرین بود در شد،و چندان کتب نفیسه و رسائل غریبه دید که دیدهاش خیره شد.و در آنجا از هر کتابی که متعدّد بود یکی برای خود برمیگرفت و هرچه منحصر بود،بواسطۀ استنساخ نسخهئی از آن برای خویش فراهم میکرد.و بوسیلۀ اینگونه اسباب که برایش فراهم شد در علوم شرعیّه و صناعات فلسفی و فنون ادبیّه-که نتایج افکار متقدّمین و متأخّرین بود-تألیفات مفیده بپرداخت.
اتّفاقا در خلال آن احوال،شبی آتش به کتابخانه افتاد و بسیاری از آن کتب بسوخت،و ارباب حسد که بر اقتضاء مشیّت حضرت لم یزل و طبیعت پست این روزگار دغل،همیشه رقباء بزرگان اهل فضل و کمال میباشند؛شهرت دادند که شیخ خود بعمد آتش در آنها زده تا کتب متقدّمین را که نسخهاش منحصر به فرد است از میان ببرد،و مطالب آنها را از نتایج افکار و تألیفات خویش داند.و رفته رفته این معنی بسمع امیر رسیده از آن سخنان روی درهم پیچید و اصلا از شأن آن بزرگوار چیزی نکاست؛بلکه همچنان بر قدرش افزود.
و در آن زمان ابو الحسن عروضی از او درخواست کرد که در علوم حکمیّه کتابی جامع و نافع تألیف کند،و او کتاب مجموع را-که جز ریاضی دارای تمام اجزاء فلسفه است-؛در رشتۀ تألیف بیاورد.
و شیخ ابو بکر برقی که از مردم خوارزم بود،و در علم فقه و تفسیر افضل اهل زمان و در زهد و تقوی سرآمد مردمان عصر بوده و باکتساب علوم حکمیّه رغبتی فراوان داشت؛از او خواهش کرد که در مطالب حکمیّه کتابی آورد،و او کتاب حاصل و محصول را در بیست جلد در اجزاء فلسفه تألیف کرد.
و هم او متمنّی شد که در علم اخلاق تألیفی بپردازد،پس کتاب البرّ و الإثم را در آن
علم شریف بپای برد و بموجب نصّ وفیات:در آن زمان او را بیست و دو سال بود (1)و از خود او بتوسّط شاگردش ابو عبید اللّه جرجانی نقل شده که:چون مرا سال به بیست و چهار رسید فکر میکردم که آیا چیزی از علم باشد که من تحصیل نکرده باشم (2)یا نه؟! (3).
و مختصر؛چندی بر این حالات نگذشت که امیر نوح وفات کرد و اختلالی تمام در سامان آل سامان و سامان بخارا آشکارا شد،و زمانی کم منصور بن نوح زمام سلطنت بگرفت،سپس مردان غزنوی در آن دیار رایت استیلا برافراشتند و روزگار بر آن بزرگوار در آن دیار ناگوار گردید؛و پدر او هم در آن ایّام وفات کرده بود.و خلاصة بجهت بیسامانی آل سامان در آن سامان برای او هم سامانی نبود.لاجرم جناب شیخ از آن دیار مهاجرت کرده راه خوارزم برگرفت.
و پوشیده نباشد که در صورت تولّد شیخ در سنۀ 373 بقول مشهور،و (4)این حالاتی که برای او نوشتیم،بینظر نتوان بود؛چرا که چنانچه اشاره کردیم او در هیجده سالگی -که 391 باشد-از تحصیل علوم فراغت یافته و قدری هم بر آن گذشته که امیر نوح از او استعلاج خواسته،و اصلا امیر در ماه رجب سنۀ 387 بقول تمام مورّخین وفات کرده، و هم تألیف کتاب البرّ و الإثم که به بیست و دو سالگی بود لازم میکند که او تا 395 در سامان بخارا بوده،آنوقت حرکت بخوارزم و مدّت مکث او در آنجا که بنصّ تذکرۀ
دولتشاه هفت سال بوده (1)،و فرارش از آنجا در زمان خوارزمشاه با ابو سهل مسیحی،با تاریخ وفات ابو سهل که در سنۀ 401 نوشتهاند؛نمیسازد.
و ما را از تعمّق در این کلمات،بطور قطع،یقین حاصل شد که:تولّد او در سنۀ 363 بود که همینطور هم نوشتیم،و در سنۀ 381 که هیجده سالگی بوده از غالب علوم فارغ شده،شهرتی حاصل نمود.و تصحیف مادّۀ تاریخ رباعی مشهور از کلمه«شصا»که گوئیم«شفا»بفا بوده؛خیلی نزدیک مینماید.
و چیزی نگذشته که امیر نوح از او استعلاج نمود و او آن مرض را علاج نموده نزدش تقرّبی حاصل کرد،و چندی چنین بود تا زمان بیست و دو سالگی او شد که نوشتهاند:در آن وقت پدرش وفات کرد؛چنانچه نصّ روضة الصفا است (2).پس آن وقت سنۀ 385 بوده و چنانچه اشاره کردیم در بیست و چهار سالگی که او فکر میکرده که آیا علمی باشد که تحصیل نکرده؛همان سال وفات امیر نوح بوده،چه در رجب سنۀ 387 بنصّ تمام تواریخ امیر نوح وفات کرد،و در سنۀ 389 که منصور بن نوح را خلع کردند و دولت آل سامان منقرض شد،چیزی نگذشته که آنجناب از آنجا بعزم خوارزم در جنبش آمده.
و در جزء 7 سال 3 مجلّۀ المرشد نقل اقوال و تحقیق مقالی نموده که:تولّد او در سنۀ 370 بوده؛و پس از دقّت نظر،آن هم بعقیدۀ ما استوار نیامد،گرچه نظر به تاریخ وفات پدرش که در سنۀ 392 و در بیست و دو سالگی او بوده؛درستتر مینماید.
خلاصه؛آن بزرگوار بشهر کرکنج که مقرّ سلطنت ابو العبّاس مأمون خوارزمشاه است وارد شد،و وزیر خوارزمشاه،ابو الحسین احمد بن محمّد سهلی،هم خود از جملۀ فقهاء بود و هم فقهاء را دوست میداشت،لاجرم خاطر جناب شیخ بلقاء او میل نمود و لختی که از رنج سفر بیاسود با تحت الحنک و طیلسان به مجلس او دراشد،و وزیر احترامی که
درخور فضیلت او بود بجا نیاورد.چون مجلس خالی از اغیار شد،ابو علی سخن از مسائل فقهیّه بمیان آورده ابو الحسین او را دریائی جوشان دید،در اثنای مباحثات برخواست و او را بجای خود نشانید و بعد از طیّ اعزاز و اکرام،از نام و نشانش جویا شد.و چون دانست که او کیست و مقصودش چیست،بدرگاه خوارزمشاه بشتافت و بشارت ورود آن حکیم یگانه را بدو باز برد.پادشاه را از چنین نعمت بزرگ خاطر شاد شد و روزانۀ دیگر باحضارش فرمان داد،و آنجناب فردا پگاه بکاخ او حاضر و بتفقّدات شاملهاش سرافراز گردید؛و از کارگذاران سلطنتخانه،و ماهانهای که سزاوار همچون فرزانهای باشد،برایش مقرّر آمد.
و چون در آن ایّام از اعاظم حکماء و أفاخم اطبّاء و افاضل منجّمین و أکامل أدباء و أکابر شعراء،جمعی کثیر در درگاه خوارزمشاه گرد آمده بودند،از آن جمله:ابو ریحان بیرونی و ابو علی ابن مسکویه و ابو سهل مسیحی و ابو نصر عراقی و ابو الخیر حسن ابن الخمّار بغدادی،جناب شیخ را نیز در سلک آنان منظوم،و همواره بمنادمت و مصاحبت ایشان بسر میبرد؛و صحبت آن فرزانگان با فرهنگ را همی غنیمت میشمرد.و او در آنجا بنای تدریس نهاد.
و یک چندی بر این و تیره گذشت،و روزگار-چنانکه عادت او است!-این آسودگی را روا نداشت،سلطان محمود غزنوی که مردی متکبّر و با مهابت و جلادتی تمام بود و کلیّۀ نخبههای دنیا را برای خویشتن همی جمع میخواست و غالب سلاطین آن عصر خصوصا از او حسابی تمام میبردند،و علاوه بر آن در مذهب اهل سنت و جماعت تعصّبی فراوان میورزید و کار فروع دین به مذهب ابو حنیفه راست میداشت و جناب شیخ را در پیشگاه او بتشیّع بدنام!کرده بودند؛ابو الفضل حسن بن علی بن میکال را-که از اعیان دولت و افاضل عصر بود-با نامهئی مهابت علامت بنزد خوارزمشاه فرستاد که:شنیدهام جماعتی از ارباب فضل و کمال همچون فلان و فلان در حضرت تو
مجتمعاند،ایشانرا بپایۀ سریر اعلا روانه کن که شرف مجلس همایون ما را درک کنند؛و مقصود او قتل جناب شیخ بود.
چون حسن بخوارزم رسید،پادشاه او را در مکانی لایق بداشت و پیش از آنکه او را بار دهد،آن چند تن حکماء بزرگ را بخواست و مقصود سلطان را که فراسة میدانست، بایشان انهاء کرد و گفت:این مرد سلطانی قویست و مملکت خراسان را تا هند فراهم آورده و در عراق طمع بسته،و مرا از امتثال مثال او چارهئی نباشد؛و نخواهم که مثل شما جماعتی را که مصاحب من بودهاید بتکلّف بغزنین فرستم.و شما هرکدام رفتن غزنین را ناخوش دارید سرخویش گیرید،و چون حسن به مجلس من درآید و شما را نیابد،برای من عذری خواهد بود.
ایشان همگی گفتند که:ما خدمت تو را ترک نتوانیم کرد؛و ابو نصر و ابو الخیر و ابو ریحان که اخبار صلات و هبات سلطان را شنیده بودند،برفتن غزنین رغبت کردند؛و شیخ و ابو سهل از خدمت سلطان سرپیچیده و از گرگانج عزیمت سفر نمودند.پادشاه اسباب سفر ایشان را بساخت و دلیلی با ایشان همراه کرد،و آنها بعزم گرگان روی در حرکت آمدند.و ما از این پیش در شرححال مرحوم سیّد شریف گفتهایم (1)که:گرگان سابقا دار الملک ولایت استرآباد؛و معرّب آن جرجان میباشد.
و مختصر؛پادشاه روز دیگر حسن را بارداده و بدو نیکوئیها نمود،و چون نامه را خواند فرمود:بر فرمان سلطان مطّلع شدم،ابو علی و ابو سهل که اینجا نیستند،لکن ابو نصر و ابو ریحان و ابو الخیر را بسیج سفر کنم.و باندک وقتی اسباب ایشان را ساخته با خواجه حسن بغزنین فرستاد؛و ایشان بمجلس پادشاه پیوستند.چون سلطان مقصود خویش را که ابو علی بود در آنها نیافت،ابو نصر را که در نقّاشی مهارتی تمام داشت
1) (1)) به این مطلب در مکارم الآثار موجود،و نیز مکارم الآثار کبیر متروک دست نیافتم.
بفرمود تا صورت ابو علی را برداشته،و مصوّران دیگر از آنرو،بر نقش او اطّلاع یافته؛ صورتهای چند از او کشیدند و باطراف بلاد فرستاده،مقرّر داشت که:هرکس را بدان شباهت بیابند بپایۀ سریر أعلا ارسال دارند.و از آن جمله تمثالی هم بگرگان فرستاد.
امّا از آن طرف جناب شیخ با ابو سهل از گرگنج بیرون شده و در کمتر از یک روز پانزده فرسنگ بادیه پیمودند،بامداد بر سر چاهی فرود آمدند.ابو علی تقویم از بغل برآورده درجۀ طالع خروج دید و شرائط استخراج بجای آورده،فرمود:من چنان بینم که در این سفر راه گم کنیم و شدّت بینیم.ابو سهل گفت:من نیز چنان دانم که از این سفر جان نبرم؛چه تسییر درجۀ طالع تولّد من این دو روزه بعیّوق میرسد،و این قاطع است؛ و یقین دانم که در این بیابان از تشنگی تلف شوم.
و مختصر؛دو روزی دیگر راه پیمودند،تا روز چهارم بادی و ابری بر خواست و دلیل ایشان راه گم کرد و شوارع محو گردید،و پس از آرمیدن بادها آب نایاب شد و از سختی گرمای بیابان خوارزم،ابو سهل از شدّت تشنگی وفات کرد و در آن صحرا مدفون شد.و پیش اشاره کردیم که:وفات او را در سنۀ 401 نوشتهاند.
و آنجناب با شدّتی تمام به أبیورد-که شهر کوچکی است از خراسان-رسید،و با آنکه رنجور و آشفته بود آنجا نمانده بطوس رفت و از آنجا بشقان و سمینقان و جاجرم، تا بنیشابور افتاد،و چندی در آن سرزمین ماند.
و چون آوازۀ معارف و بزرگواری مرحوم شیخ ابو الحسن خرقانی رحمه اللّه را شنیده بود، شوق خدمت آنجناب او را بخرقان روانه کرد،تا علی الصباحی به در خانۀ آنجناب رسید،در وقتی که او بجهت آوردن هیزم بصحرا رفته بود.شیخ در بکوفت و از حال شیخ ابو الحسن پرسید.و او زنی بدخوی داشت،از درون سراصدا کرد که:کیستی؟ و این زندیق سالوس را چه میخواهی،که دام فریب گسترده و خلق را گمراه کند!و از این قبیل کلمات بسی گفت بحدّی که شیخ الرئیس را اندوهی روی داد و بطلب آن شیخ
بزرگوار،بصحرا در شد.در آن اثنا پیری را دید که پشتۀ هیزمی کلان بر پشت شیری توانا برنهاده و همی میراند و میآید.شیخ دانست که آن مطلوب،او است،نزدیک رفت و سلام کرد و از آن جلالت و سخنان زن بشگفت آمد،و در ضمیرش گذشت که از آنها سؤال کند.شیخ ابو الحسن تبسّمی نمود و فرمود:اگر بار چنان گیرنده گرگی را نکشیدمی چنین درّنده شیری زیر بارم رام نشدی!.پس بخانه آمدند و با یکدیگر صحبت داشتند و شیخ الرئیس همی در اثنای مباحثات از ادلّۀ منطقیّه بیان میکرد تا خوارق عاداتی چند از او دید و از علوم ظاهری خود دم در کشید و حکمت را به طریقت تبدیل نمود.
و مختصر؛آنجناب باز بنیشابور شده و آنجا بود تا روزی از منزل خویش بیرون شد، دید خلقی انبوه گرد آمدهاند،ببهانهای در آنجا ایستاد و گوش فرا داشت،دید نام او در میان است و مردم از فرار او و فرمان سلطان محمود سخن میکنند.آنجناب زیاده بر خود بترسید و صلاح خود را در مهاجرت از آن مکان دید.پس از آنجا گریزان شده روی براه نهاد تا بگرگان وارد شد و آن وقت پادشاه آنجا شمس المعالی قابوس بن طاهر الدولة بن وشمگیر بن زیار بود؛از نژاد ارغش که در زمان کیخسرو والی گیلان بوده.و«وشمگیر»را بدال و واو هر دو ضبط کردهاند؛و همانا وشم-بضمّ واو و سکون شین-پرندهئی باشد مانند تیهو ولی از آن کوچکتر،که تازیان آن را سلوی و سماتی، و ترکانش بلدرچین گویند،چنانکه در برهان قاطع است (1).و دشمگیر (2)را نوشتهاند که مخفّف«دشمنگیر»باشد.
و قابوس مرقوم پادشاهی بود بمکارم ذات و محامد نفس و زیور عقل آراسته و از ارتکاب مناهی منزّه و پیراسته،و مجالست ارباب علم و فضل را دوست داشتی و در
تربیت ایشان سعی بلیغ بجا میآورد؛و خود هم در فصاحت و بلاغت مشهور جهان و در علم نجوم قرین همگنان عصر بوده،و اشعاری بسیار بزبان تازی و پارسی سروده،هر گاه که صاحب بن عبّاد سطری از خطّ او میدید میفرمود:«هذا خطّ قابوس أم جناح طاووس؟!» (1).
و ابو ریحان در آثار الباقیه که بنام او تألیف کرده شطری از القاب همایون او برشمارد (2).و او پس از برادر خود ظهیر الدوله بیستون در سنۀ 366 بسلطنت متمکّن شده و در سنۀ 403 بواسطه بدخلقی و تشدّدی که داشت،کشته شد.
و مختصر؛جناب شیخ بامید هنر دوستی آن امیر فاضل،در آن شهر در کاروانسرائی مقیم شده و بواسطۀ تنگی معیشت،راه طبابت پیش گرفت و رفته رفته بدان فن علم گردید،و از حسن تدابیر علمی و عملی در علاج امراض مزمنه او را ثروت و شهرتی تمام فراهم گردید.اتّفاقا در آن ایّام خواهرزادۀ قابوس بیمار شد و آن پادشاه را بدو محبّتی مفرط بود،لاجرم طبیبان را گرد آورده در معالجۀ او سفارشی شایان بجا آورد؛
شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست گفت جان هر دو در دست شما است
جان من سهل است جان جانم اوست دردمند و خستهام درمانم او است
هرکه درمان کرد مر جان مرا برد گنج دُرّ و مرجان مرا
جمله گفتندش که:جان بازی کنیم فهم گرد آریم و انبازی کنیم
هر یکی از ما مسیح عالمی است هر الم را در کف ما مرهمی است
گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترک استثنا مرادم قسوتی است نی همی گفتن که عارض حالتی است
ای بسا آورده استثنا بگفت جان او با جان استثنا است جفت
هرچه کردند از علاج و از دوا گشت رنج افزون و حاجت ناروا
شربت و ادویه و اسباب او از طبیبان ریخت یکسر آبرو!
و چون به هیچوجه آثار بهبودی نمایان نشد،روزی بعرض آن امیر بزرگ رسانیدند که:در این اوقات طبیبی بدین شهر آمده که در تشخیص امراض و چارۀ آن ید موسوی و دم عیسوی مینماید،و در فلان تیم منزل دارد.امیر فی الفور باحضارش فرمان داد و پس از حضور فرمود تا بر بالین بیمار قدم گذارد.شیخ بدانجا رفته و چون نظرش بر آن جوان افتاد،شخصی دید خوب روی متناسب الأعضاء که سنین عمرش ببیست نرسیده بود.
شیخ نزدیک او نشست و از آغاز مرض پرسیدن گرفت؛و:
رنگ و روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید
ساعتی سر به جیب تفکر فرو برده دید از قوانین طبّیّه هیچ پی بحال او نمیتوان برد.
پس بالهام غیبی چنین بخاطرش رسید که این جوان بیمار عشق است.پس سر برآورد و:
گفت هر دارو که ایشان کردهاند آن عمارت نیست ویران کردهاند
بیخبر بودند از حال درون استعیذ اللّه ممّا یفترون
پس فرمود:مرا شخصی باید که تمام محلاّت و کوچهها و خانههای شهر را بداند.
پس کسی را که در این فن نیک ماهر بود حاضر کردند و گفت تا مجلس را خلوت نمودند،و خود نبض بیمار را گرفته و نگاه بچشمهایش میکرد و بدان شخص فرمود:
یکیک محلات را نام ببرد؛و:
سوی قصّه گفتنش میداد گوش سوی نبض و جستنش میداشت هوش
تا که نبض از نام که گردد جهان (1)او بود مقصود جانش در جهان
پس آن شخص محلّهها را نام میبرد تا بیک محلّه که رسید شیخ دید شریان را در زیر دستش حرکات مختلفه روی داد.پس نبض را رها کرد و گفت:اکنون نام کوچههای این محلّه را بگوی و خود باز نبض را گرفت؛تا بکوچهئی رسید که نبض حرکت غریب نمود،پس فرمود:اکنون نام صاحبان خانههای این کوچه را یکایک بیان کن،و خود نبض را باز گرفت و گوش و هوش بگفتار مرد و نبض جوان فراداشت؛و دید هیچ تغییری در نبض پیدا نمیشود تا بخانهای معیّن منتهی شد که در نبض آثار غریبه بهم رسید.پس شیخ نبض را رها کرد و فرمود:اکنون بایست کسی باشد که نام ساکنان این خانه را نیک بداند،و چون چنین کسی حاضر شد باز نبض را گرفت و گفت تا او نام اهالی آن خانه را یکان یکان شمرد،تا بنامی رسید که نبض از کار طبیعی بازماند و بلرزه درآمد و زیاده از پیش متغیّر شد.شیخ فهمید که جوان بر صاحب آن نام-که فلان دختر باشد-عاشق است.بلی!برای آن حکیم فرزانه و پزشک یگانه در تشخیص این رنج راهی دیگر نبود،و چه خوب گفته است در این مورد مظهری کشمیری که فرماید:
نبض عاشق جز بنام دوست ناید در طپش با کمال حکمت اینجا بو علی بیچاره شد! (2)
پس اهل مجلس را حاضر کردند و گفت:این جوان به فلان دختر از آن خانه از آن محلّه عاشق باشد،و درمان آن جز بدیدار معشوق صورت نگیرد.و جوان آنرا میشنید و از شرم روی در زیر جامه کشید.پس اهالی مجلس از او استطلاع نموده مطلب مسلّم شد،خبر بقابوس دادند؛او تعجّب نموده شیخ را نزد خود طلبید و چون با او سخن
در پیوست دید نشانها که در تمثال باشد تمام در او نمایان است؛او را بشناخت و از جا برخواسته در پهلوی خویشش بنشانید و گفت:ای افضل فیلسوفان!راه دریافتن این درد را چگونه یافتی؟فرمود:چون نبض و تفسره بگرفتم نگریستم دانستم که این درد از امراض بدنی نبوده و از اعراض نفسانی میباشد،و هم یقین دانستم که بیماز از فرط حیا کتمان سرّ خواهد کرد؛ناچار راه تشخیص بنظرم همان آمد و از اتّفاق صواب هم افتاد؛ که هرگاه نام محلّه یا کوچه یا خانه یا نام خود معشوق برده میشد؛عشق نبض او را حرکت غریب میداد.
قابوس را از این سخن بسیار خوش آمد و او را زیاده بنواخت و فرمود:ای اجلّ حکیمان!این هردو خواهرزادهگان خود من و خالهزاده یکدیگراند،اینک ساعتی سعد تعیین کن تا ایشان را بعقد ازدواج پیوند دهیم.شیخ ساعتی معیّن کرده ایشان را بیکدیگر عقد نمودند و آن رنج زائل گشت.
و پوشیده نباشد که غیر از یک شعر آخر در این قصّه-که از مظهری است-چند شعر دیگر که آوردیم از حکیم بزرگوار مولوی معنوی-علیه الرحمة-است،که آنجناب در مفتتح جلد یکم مثنوی چنین قصهئی را ذکر فرموده؛لکن معلوم نیست که این حکایت با آن یکی است یا آنها متعدّداند (1).
و مختصر؛قابوس را در مراعات جانب آنجناب آنقدر بذل جهد رفت که نامهئی به سلطان محمود نوشته دربارۀ او شفاعت نمود،و سلطان را کینهئی که از او در دل بود بر طرف شد.
1) (1)) نگر:مثنوی معنوی ج 1 ص 5 بیت 8 به بعد.بیفزایم که نه تنها ضبط شماری از الفاظ این منظومه در رسالۀ حاضر با ضبط آن در مصدر تفاوت دارد،که ابیات پایانی آن،در متن مثنوی دیده نمیشود.
و شیخ بزرگوار چندی در گرگان ماند تا اینکه بواسطۀ تشدّد طبیعی قابوس-چنانکه بدان اشاره کردیم-اهل مملکت بدو شوریدند و او را گرفته در قلعۀ خناشنگ بسطام حبس نموده و پس از چند روز بقتلش رسانیدند.و سابق گفتیم که کشته شدن او در سنۀ 403 بوده.
و آنجناب هم بواسطۀ آن فتنه از گرگان بدهستان رفت و مدتی در آنجا مانده و چند کتاب هم تألیف کرد،و پس از چندی بیمار و ناتوان بگرگان برگشت و در شرح رنجوری و گرفتاری خود قصیدهای سرود که یک شعر آن این است:
لمّا عظمت فلیس مصر واسعی لمّا غلی ثمنی عدمت المشتری (1)
و در آن ایّام،ابو عبید اللّه جرجانی بجهت تحصیل علوم فلسفه بخدمت او شرفیاب شد و تا آخر عمر،همیشه با او معاشر و مصاحب بوده؛بطوریکه رسالهئی مخصوص در شرححال او نوشته و آنچه در حالات او نویسند عمدهاش نقل از او باشد.و این ابو عبید اللّه نوشته که:تا اینجا را از شرححال،او خود برای من نقل کرد و باقی آنچه نویسم من خود دیدم (2).
و خلاصه میگوید:که ابو محمّد شیرازی در گرگان ساکن بود و بتحصیل علم حکمت رغبتی تمام داشت،از آنجناب خواهش کرد که فیض عامّ خود را از او دریغ ندارد و بتدریس علوم فلسفه بر او منّتی گذارد.و شیخ این معنی را قبول کرده ابو محمّد در جوار خود خانهای برای او خریده و شیخ در آنجا فرود آمده با فراغت بال در آنجا بسر همی برد؛و ابو محمّد هر روزه بمحضر او آمده علم منطق و مجسطی فرا میگرفت،
و ابو عبید اللّه نیز با او در هر باب و هر کتاب مرافقت داشت.و این مدت چون آسودگی خاطری برای او فراهم بود؛کتاب أوسط جرجانی و کتاب مبدأ و معاد و دیگر کتبی را که نام آنها برده خواهد شد،تألیف نمود؛و هم کتبی را که در دهستان آغاز نموده و بانجام نرسانیده بود،بپایان برد.
و چون زمانی از این بگذشت،از مکث در جرجان دلگیر شده به جانب شهر ری رهسپار گشت.و آن وقت،زمان سلطنت مجد الدوله ابو طالب رستم بن فخر الدوله ابو الحسن علی بن رکن الدولۀ بویهی بود که در سنۀ 387 پس از وفات پدر بچهار سالگی بسلطنت رسیده،و مادرش ملکه سیّده-:دختر شروین بن مرزبان بن رستم تاوندی،که از زنهای بسیار با سیاست مشهور دنیا است و در سنۀ 419 وفات کرده-ترتیب و نظم امور مملکت را میداد؛و خود مجد الدوله در روز 2 شنبه 12 ج 1 سنۀ 420 در ری گرفتار سلطان محمود غزنوی شده او را بخراسان فرستاد و اثری از او معلوم نشد.
و خلاصه؛چون جناب شیخ بری وارد جمعی از مراتب فضل و دانش او آگاه بودند؛ ورود او را بمجد الدوله اعلام نمودند و او آن حکیم فرزانه را خواسته زیاد از حدّ، توقیرش فرمود؛و حکم أکیدی در التزام سدّۀ سنیّهاش نمود.و شیخ قبول کرده در آنجا اقامت کرد.و اتّفاقا در آن ایّام،مجد الدوله را بیماری مالیخولیائی عارض گردید.ملکه، شیخ را بمعالجت آن امر و در اندک زمانی از علاج آن مرض،آثار عیسوی هویدا نمود و از ملکه،اکرام زیادی یافت.و در آن روزگار کتاب معاد را بنام مجد الدوله تألیف کرد.
و طولی نکشید که گفتند:سلطان محمود بعزم تسخیر ری در حرکت آمده،آنجناب را هراسی سخت پدید آمده ناچار از ری به قزوین و از آنجا به همدان رفت؛و در آن وقت، شمس الدوله ابو طاهر بن فخر الدوله فرمانروای آنجا بود.جناب شیخ بکدبانویه-که از امراء شمس الدوله بود-پیوست و یکچند نظارت امور وی را تحمّل نمود.تا قضا را در آن ایّام،قولنجی بشمس الدوله رسید.مراتب طبّیّه آنجناب را بدو عرض کردند،
شمس الدوله او را بخواست و استعلاج نمود،جناب شیخ با حقن و شیافات مفتّحه و سایر تدابیر،رفع آن درد نمود و مورد تحسین و آفرین شمس الدوله گردید.و در همان مجلس،او را بخلاع فاخره بنواخت،و هم بمنادمت خویشش مخصوص و سرافراز ساخت.
و در آن اثنا،شمس الدوله بجنگ عناز-بفتح عین مهمله و نون و الف و زای-که حاکم کرمانشهان بود،حرکت نمود؛و جناب شیخ نیز همراه بود.و پس از تلاقی فریقین، شمس الدوله را فتحی دست نداده بهمدان برگشت و تقلّد وزارت خویش را از آنجناب خواستار شد،و او قبول نموده چندی با نهایت اقتدار بوزارت او قیام کرد.و چون در آن ایّام،خزانۀ شمس الدوله از سیم و زر تهی بود و مرسوم لشگریان چنانچه باید بدیشان عاید نمیشد،مردمان این معنی را از آنجناب دانسته بتحریک ارباب حسد،گروهی از لشگریان بسرای او ریختند و آنچه یافتند،بردند و خود او را گرفته بحضور شمس الدوله بردند و همی او را به قتل آنجناب تحریض نمودند.شمس الدوله آن عرائض را التفاتی ننهاد،ولی محض اطفاء نائره،دست او را از وزارت کوتاه کرد.لاجرم آنجناب خانهنشین و خلوتگزین گردید و چهل روز در خانۀ شیخ ابو سعید بن وخدوک-که با او اتّحادی داشت-متواری بود.تا باز در آن روزگار،قولنج شمس الدوله که عادتش بود عود کرد؛و او چند تن بطلب شیخ فرستاد تا بعد از جستجوی بسیار،او را پیدا کردند و شمس الدوله،جمعی از خواصّ خود را بنزد او فرستاده حضورش را خواستار شد.
جناب شیخ اطاعت کرده بحضور رفت و شمس الدوله را از دیدارش فرحی بینهایت دست داد،و با تفقّدات بیپایان از جنابش عذرها خواست؛و شیخ دیگر باره آن مرض را علاج نمود و شمس الدوله از قدر معاندینش بکاست و ثانیا منصب وزارت خود را بدو باز گذاشت.
و در آن روزگار،شاگردش ابو عبید اللّه از او درخواست کرد که کتب ارسطو را شرح
کند.
و چون با حال وزارت فراغتی برای چنان کاری برایش فراهم نبود،از آن عذر خواست؛و مدّت وزارت او برای شمس الدوله از سنۀ 405 تا سنۀ 412 بود.
و چون ابو عبید اللّه الحاح از حد گذرانید،آنجناب فرمود:اکنون که ترا بکشف حقائق حکمیّه رغبت است،همانا من مخزونات خاطر و معتقّدات علمی خود را مدون کرده و بیآنکه اقوال دیگران را در میان آرم،کتابی تألیف خواهم کرد.ابو عبید اللّه او را ثنا گفت و آنجناب بخواهش او،طبیعیّات کتاب شفا را تألیف کرد؛و هم یکی از پنج کتاب قانون را در آن ایّام برشتۀ تألیف آورد.
و از فرط میل و کثرت حرصی که او را در مقالات علمیّه بود،هر شب جمع کثیری از فضلاء در حضرتش مجتمع میشدند و از بیانات وافیۀ آن استاد اعظم،استفاده مینمودند.ابو عبید اللّه فرماید:هریک از متعلّمان را نوبتی بود که در آن تقدیم و تأخیری نمیافتاد،و من در موعد مقرّر از کتاب شفا مستفید گردیده و سپس دیگران استفاضه میکردند.
و زمانی بر این منوال گذشت تا شمس الدوله بحرب حاکم طارم تصمیم عزم داد و بفرمود تا جناب شیخ نیز همراهی نماید،آنجناب از ملازمت استعفاء جسته و قبول شد.و شمس الدوله بیرون رفت و اتّفاقا باز در عرض راه،مرض قولنجش عود کرد و بواسطۀ فقدان اسباب علاج از هر باره رنجش برافزون گردید.پس باستصواب امراء بجانب همدان برگشتند و امیر را در محفّهئی نشانیده حرکت میدادند.و از سوء قضاء، هنوز ببلدۀ همدان نرسیده وفات کرد و امراء و اعیان بفرمانروائی فرزندش تاج الدوله رضاء داده با او بیعت کردند؛و کس بطلب جناب شیخ فرستادند تا وزارت را متقلّد شود.و چون او در وزارت شمس الدوله ناملایمات چندی دیده بود،بدان تن نداده قبول نکرد،و از بیم اجبار به خانۀ ابو غالب عطّار-که از شاگردان و خواصّ او محسوب
میشود-،پنهان گردید؛و مکتوبی بعلاء الدولۀ کاکویه باصفهان نوشت که:مرا شوق آستانبوسی زیاده از اندازه است،و هرگاه باحضار فرمان رود البتّه بزیارت عتبۀ علّیه سرافراز خواهم شد،و آنرا پنهانی بجانب او فرستاد.
و در آن أوان،ابو عبید اللّه از او خواهش کرد که:اکنون چون زمان فراغت است خوب است که تألیف کتاب شفا و قانون را تمام فرمائید.و آنجناب قبول نموده؛ابو غالب را فرمود تا کاغذ و محبره بیاورد و رؤس مسائل حکمت را که بایستی در شفا آورده شود، در ده روز فهرست کرد،و پس از آن در مطالب عالیۀ آن تجدیدنظر نموده یکیک را شرح میکرد و دقایق و نکاتی را که بنظر میآمد،هریک را در مقام خود درج میفرمود.
و هر روز بر این نسق چندین ورق-که گفتهاند شمار آنها تا پنجاه میرسید-بدون مراجعۀ بکتابی،تحریر میکرد تا از طبیعیّات و إلهیّات آن خاطر بپرداخت و شروع بتألیف اجزاء منطقیّۀ آن کرد و جزؤی هم از آن برنگاشت.
آوردهاند که:تاج الملک یکی از امرای شمس الدوله بود که پس از او در سلطنت پسرش تاج الدوله،وزیر او شد؛و نظر بکینهئی که از جناب شیخ در دل داشت در حضرت تاج الدوله از او سعایت آغازید که:او را پنهانی با علاء الدولۀ کاکویه مراسلاتی باشد.و این سخن در تاج الدوله اثر کرده بفرمود تا او را گرفته بزندان برند.پس جمعی در صدد گرفتن او برآمدند و برهنمائی معاندین،بخانۀ ابو غالب در شدند و او را بند کرده و بقلعۀ بردان-هفت فرسنگی همدان-بحبسش نهادند.و او چهار ماه در آنجا محبوس بماند،و در آن حال فرصت را غنیمت دانسته بعضی از اجزاء کتاب شفاء که ناتمام مانده بود،بپای برد؛و هم کتاب هدایه و رسالۀ حیّ بن یقظان را در آنجا تألیف کرده؛و قصیدهئی در شرححال خود در آنجا گفته،که این بیت از آنجمله است:
دخولی فی الیقین کما تراه و کلّ الشکّ فی أمر الخروج (1)
و در خلال آن احوال-که سنۀ 414 بود-،علاء الدوله بتسخیر همدان کمر بست و تاج الدوله چون تاب مقاومت نیاورد،بقلعۀ بردان-که محبس شیخ بود-پناه برده متحصّن شد.و چون علاء الدوله بیمنازعی بهمدان در آمد به موجب فتوّت و مروّت خویش،آنرا بتاج الدوله واگذاشت و خود باصفهان برگشت.و پس از مراجعت او تاج الملک با جناب شیخ در مقام اعتذار برآمد و خواهش کرد که به مصاحبت او و تاج الدوله به همدان آید.و شیخ قبول نموده با ایشان به همدان آمد و در خانۀ یکی از سادات علوی که از دوستان وی بود،منزل گزید؛و راه آمد و شد را با همه کس مسدود کرد و اجزاء منطقیّه و سایر مباحث شفاء را که ناتمام مانده بود،تمام کرد؛و هم رسالۀ اودیۀ قلبیّه را در آن زمان تألیف نمود.و مدّت مکث او در همدان،تا دو سال بعد از وفات شمس الدوله کشید.
در قصص العلماء نقل کرده که:«بهمنیار که یکی از حکماء دهر و فضلاء آن عصر بود،همواره بمجلس درس جناب شیخ حاضر میشد و از خواصّ مریدان گردید.روزی باو عرض کرد که:تو با این فضل و کمال چرا دعوی نبوّت نکنی؟چه این دعوی را فقط همان طبقۀ علماء در مقام انکار باشند و اکنون که (2)علماء این زمان را با تو یارای مناظره نباشد.جناب شیخ فرمود:جواب ترا پس از این خواهم داد.
و چندی گذشت تا اینکه شبی در فصل زمستان،او با بهمنیار در همدان در اطاقی خوابیده بودند و هوا بسیار سرد بود و یخبندی همدان و زمستان او معروف است؛که ناگاه مؤذّن در سحر ببالای گلدسته رفته بمناجات و نعت حضرت ختمی مرتبت صلّی اللّه علیه و آله
صدا بلند کرده،جناب شیخ ببهمنیار فرمود:برخیز از بیرون خانه برای من آب بیاور.
بهمنیار گفت که:اینک این وقت سحر و تو تازه از خواب برخواستهئی و آب سرد مضرّ باعصاب و عروق باشد.شیخ فرمود:طبیب عصر منم و ضرورت اقتضاء آب میکند،تو مرا از آن منع مینمائی؟بهمنیار گفت:اکنون من در میان عرق میباشم و اگر بیرون روم هوا در مسامات بدن نفوذ میکند و مریض میشوم.شیخ فرمود:همانا جواب سؤال ترا در دعوای نبوّت اینک خواهم داد.بدانکه:پیغمبر کسی است که چهار صد سال از زمان او میگذرد و نفس او چنان تأثیری دارد که در این سردی هوا،مؤذّن ببالای گلدسته، نعت او را میکند و من هنوز در نزد توأم و تو از خواصّ اصحاب منی،به تو امر میکنم که شربت آبی بمن دهی و نفس من آنقدر اثر ندارد که تو اطاعت کنی!؛پس من چگونه دعوی پیغمبری نمایم؟!» (1).
و خلاصه؛جناب شیخ از ماندن همدان دل تنگ شده خیال مسافرت باصفهان را نمود و در پی فرصت میگشت،تا وقتی را بدست کرده لباس تصوّف در پوشید و بطور ناشناخت با برادر خود محمود و ابو عبید اللّه جرجانی و دو غلام،راه اصفهان پیش گرفتند و بعد از رنج بسیار بقریۀ طیران-که نزدیک شهر بود-رسیدند،و چون یک دو روز آنجا از رنج راه بیاسودند علاء الدوله را خبر شد که آن گنج شایگان که مدّتها در آرزویش بسر میبرد،اینک برایگان بقلمرو او رسیده؛جمعی از مشاهیر أمراء و معاریف فضلاء را بپیشباز او فرستاد و خبیبتی مخصوص و خلعتی گرانبها برایش روانه کرد و در کمال اعزاز و احترام،به شهر اصفهانش وارد نمودند و در یکی از محلاّت در خانۀ عبد اللّه بن أبیّ-که از أعاظم رجال بود-فرودش آوردند و هرگونه مایحتاج که لازمش بود برایش فراهم کردند.و روز دیگر علاء الدوله او را به حضور خویش خواند
1) (1)) نگر:قصص العلماء-طبع انتشارات حضور-ص 301.
و مقرّر داشت که هر شب جمعه،جمعی از فقهاء و حکماء که در آن شهر بودند بمجلس سلطانی حاضر شوند و با جناب شیخ بمذاکرات علمیّه و مباحثات حکمیّه مشغول گردند.
و همانا علاء الدولۀ مزبور،ابو جعفر محمّد بن شهریار است که بابن کاکویه شهرت گرفته،چه او پسر دائی سیّده زوجۀ فخر الدوله است،و چون دائی را بزبان پارسی کاکو هم میگفتهاند و سیّده در آن عصر در آل بویه عنوانی داشته-که گفتیم او از زنهای خیلی با سیادت دنیا است-و هم از جانب پدر از آل باوند-که سلسلهئی از شاهان طبرستان میباشند-بوده،و انتساب باو بسی اهمیت داشته؛لهذا علاء الدوله را بابن کاکویه که خالوزادۀ او باشد،میخواندهاند.و بنابراین،باید کاکو هم بهمان وزن خالو یعنی-واو آن ساکن و یاء پس از آن مفتوح-باشد.و این علاء الدوله در سنۀ 398 از جانب سیّده بحکومت اصفهان رسید و کمکم ترقّی کرده تا آخر خود تقریبا پادشاه آن سامان شد و جنگها و فتوحاتی نمود،چنانچه ببعضی اشاره خواهیم کرد؛و در محرّم سنۀ 423 وفات کرد.
و علی أیّ حال،نوشتهاند که:در هر شب آدینه که علماء حاضر میشدند،جناب شیخ مسئلهئی را مطرح میکرد و چون بسخن در میآمد دیگران سراپا گوش میشدند و از بیاناتش استفاده مینمودند؛و هریک شبهتی داشتند از او پرسیده با بیانی موجز حل مینمود.
و در آن ایّام وقتی أبو منصور حیّان-که یکی از فضلاء و أدباء اصفهان بود-نزد أمیر علاء الدوله نشسته و شیخ نیز حاضر بود،که سخن از لغات عربیّه در میان آمد،و جناب شیخ در آن باب لوای مفاخرت برافراشت.ابو منصور گفت که:ترا در علوم فلسفه و حکمت مقامی باشد که هیچ جای انکار نیست،لکن فنّ لغت موکول بسماع اهل لسان است و قول تو در آن حجّت نخواهد بود.این سخن بر جناب شیخ گران آمد و در علم
لغت غور نموده،فرمود تا کتاب تهذیب اللغة ابو منصور ازهری را از خراسان آورند و کتب دیگر نیز فراهم کرد و بمطالعۀ آن مشغول شد؛و در اندک وقتی بجائی رسید که مافوق آنرا نتوان تصوّر نمود.پس قصیدهئی إنشاء کرد مشتمل بر لغات بعیده و الفاظ بدیعه.و سه رساله تألیف کرد که هریک مشتمل بر چند فصل بود،یکی بر طریقۀ استاد ابن العمید،و یکی بر سبک صاحب ابن عبّاد،و دیگری بر شیوه أبو اسحق صابی.و آنها را بر کاغذهای کهنه نوشته و جلدهای عتیق بر آنها نهاد و مانند کتب قدیمه مرتّب داشت، و آن داستان با أمیر در میان نهاد و درخواست نمود که آن راز را پوشیده دارد.پس بناء بر رسم معهود روزی أبو منصور بمجلس علاء الدوله آمد.أمیر بعد از طیّ مقالات بدو گفت که:این رسائل را این روزها یافتهایم و میخواهیم مضامین آنرا معلوم داریم.أبو منصور آنها را گرفت و با دقّت نظر مطالعه نمود و بسیاری از جاهای آن بر او مشکل افتاد،در این أثنا شیخ وارد شد و هر لغتی که بر أبو منصور مشکل بود بیان کرد و در استشهاد و استدلال چندان احاطت و استیلاء ظاهر ساخت که حاضران در حیرت افتادند، و أبو منصور هم بفراست دریافت که آن نظم و نثر از نتایج طبع او است؛لاجرم خجل و منفعل بنشست و بمعذرت برخواست و تصدیق نمود که:تو در هر فن أفضل و أعلم دهر باشی.و آنجناب در آن أوان کتاب لسان العرب را در لغت تألیف فرمود،لکن فرصتی نیافت که مسوّدات آن را ترتیب دهد،که آن با سایر مؤلّفاتش بغارت رفت، چنانچه در طیّ تألیفات بدان اشاره خواهد شد.
و مقارن آن أیّام،علاء الدوله وزارت خود را بدو واگذار نمود.و نوشتهاند (1)که:آن بزرگوار در ایّام وزارت همواره پیش از طلوع صبح برخواسته بتألیف و مطالعۀ کتب مشغول میشد؛و بعد از أداء فریضه،شاگردانش مانند:بهمنیار و أبو منصور زیله
1) (1)) نگر:محبوب القلوب ج 2 ص 169.
و أبو عبید اللّه جرجانی و أبو عبد اللّه معصومی و سلیمان دمشقی و جمعی دیگر در حضرتش حاضر شده،و در علم حکمت و طبّ و غیره استفادت مینمودند.از بهمنیار نقل شده که در آن أیّام ما شاگردان مطالعه نکرده و بعیش و عشرت مشغول بودیم و بامداد بمجلس درس رفتیم،و آن روز را چندانکه آنجناب در توضیح مطالب درس اهتمام فرمود آثار فهم و ادراک در ما پدیدار نیامد،پس از آن میانه بجانب من توجّه نموده فرمود:چنین پندارم که شما دوش اوقات خود را بتعطیل و اهمال ضایع گذاردهاید؟عرض کردم:چنان است که دریافتهاید!؛پس آنجناب آهی سرد از دل برکشید و آب در دیدگان بگردانید و فرمود:من بسی افسوس دارم که شما عمر خود را بیهوده درباختهاید و قدر این معارف و علوم را نشناختهاید!همانا ریسمانبازان در پیشۀ خود به مقامی میرسند که مایۀ حیرت هزاران هزار عاقل میشود و شما در اقتناء معارف و علوم چندان قادر نشدهاید که چند تن جاهل بحیرت بیفتند!.
الغرض؛آن شاگردان عظام که هریک از اساتید روزگاراند،همه روزه از محضر وی استفادتی مینمودند و در أداء فرایض پنجگانه بوی اقتداء میکردند.و آنجناب پس از آن بأمور وزارت مشغول میشد و از نتیجۀ رأی رزین و فکر دوربین در نظم و ترتیب أمور مملکت،تدبیراتی مینمود که أصحاب کیاست را عقول بحیرت درمیشده و میتوان گفت که پس از اسکندر-که ارسطاطالیس وزیرش بود-،هیچ پادشاهی را وزیری که بدان پایه در حکمت مکانت داشته باشد،روزی نشده؛چنانچه نظامی عروضی سمرقندی در چهار مقاله گفته (1).
و در آن أیّام یکی از أعیان دولت علاء الدوله را مالیخولیائی سخت عارض شد،و چنین میپنداشت که گاوی شده.همواره بانگ گاوان برمیداشت و هرکه نزد او
1) (1)) نگر:چهار مقاله-طبع کتابفروشی تأیید اصفهان-ص 75.
میرفت او را میآزرد و میگفت:مرا بکشید که از گوشت من هریسهئی نیکو آید!.تا کار بدرجهئی رسید که هیچ نخورد و أطبّاء از معالجۀ آن عاجز آمدند،و جناب شیخ را در آن أیّام بواسطۀ وزارت چندان فراغتی نبود،چه-چنانچه نوشتیم-او بامدادان در خانه مشغول درس بود و تا میخواست از خانه بیرون شود برای ترتیب أمور وزارت، چندین نفر سواره از مشاهیر رجال و أرباب حاجت که در چهار مقاله شمار ایشان را بهزار نوشته (1)بر در خانه جمع میشدند،پس چون بیرون میآمد ایشان همراه او میرفتند،و تا بدیوانخانه میرسید عدّۀ آن جماعت دو برابر شده بود،پس تا نماز پیشین در دیوانخانه میماند و چون بازمیگشت آن جماعت با او طعام میخوردند (2).
و او قیلوله نموده چون برمیخواست نماز میکرد و بنزد علاء الدوله میرفت و تا نماز دیگر نزد او میماند،بدون ثالثی در مهمّات مملکت با یکدیگر مشورت میکردند.
و مختصر؛چون اطبّاء از معالجۀ آن جوان عاجز آمدند،علاء الدوله را بشفاعت برانگیختند تا او از آنجناب خواهش معالجه کند.پس علاء الدوله او را بخواست و فرمود تا او را معالجه نماید.جناب شیخ پرستاران بیمار را خواسته و از حالت او چنانچه باید اطّلاع یافت،و فرمود:بروید و او را بشارت دهید که اینک قصّاب را خبر کردهایم و همی آید تا ترا بکشد.بیمار چون این خبر شنید شادی بسیار کرد و از جای برخواست و بنشست.و جناب شیخ با کوکبۀ دستگاه وزارت بر در سرای بیمار آمده و کاردی بدست گرفت و با یک دو تن از ملازمان بدرون رفت و گفت:این گاوی که او را باید کشت کجاست؟بیاورید تا بکشیمش.بیمار از منزلی که داشت صدائی مانند گاوان کرد-یعنی اینجا است!-شیخ بفرمود:او را در میان سرای بکشید و ریسمان
بیاورید تا دست و پایش را محکم بربندیم.بیمار چون این صدا بشنید برخواست و خود بمیان خانه آمده بر پهلو بخفت.پس دست و پای او را سخت بستند و شیخ خود آمده پهلوی او نشست و کارد بر کارد مالید،و چنانکه عادت قصّابان است دستی چند بر پهلوی او زد و فرمود:این بسیار لاغر است و امروز نمیشود کشتش،چند روزی او را علوفه دهید تا فربه شود،آنگاه او را بکشیم!.این بگفت و از پهلوی او برخواست و دستور العمل داد که غذا در پیش او برند و گویند:بخور تا فربه شوی و زودتر ترا بکشند.بیمار از شوق آنکه زودتر کشته شود بخوردن درآمد،و بدان سبب از هرگونه أشربه و أغذیه بدو دادند و داروهای مناسب خورانیدند.و أطبّاء بفرمودۀ شیخ،دست بمعالجت برآوردند و در اندک زمانی،آن بیمار از آنمرض صعب العلاج خلاصی یافت.
علاء الدوله را از آن تدبیر صائب،زیاده شگفتی روی داد و بر تحسین و آفرینش بیفزود.
در تاریخ الحکماء نوشته که:«در آن أیّام،باتمام بقیۀ کتاب شفاء بپرداخت و از کتاب منطق و مجسطی فراغت یافت،چه قبل از آن بر کتاب اقلیدس و ارشماطیقی (1)و موسیقی اختصار نموده بود،و در هر کتاب از ریاضیّات زیادتیهائی که محتاج إلیه میدانست بیفزود،امّا در مجسطی ده شکل از اختلاف منظر ایراد کرد؛و همچنین در آخر مجسطی در علم هیئت مطالبی آورد که پیش از وی نیاورده بودند.و در کتاب اقلیدس شبهاتی چند ایراد کرده و در ارشماطیقی خواصّ حسنه استنباط نموده،و در موسیقی مسئلههائی افزود که متقدّمین حکماء از آنها غافل بودند،و همی بر آن کتاب میافزود تا آنکه بجمیع فنون حکمیّه مشحون آمد و بتصحیح و تنقیح آنها پرداخت.
و جملۀ آنها در آنجا اتمام پذیرفت الاّ کتاب نبات و حیوان،که گویند آن را در سالی که با علاء الدوله بشهر شاپور فارس میرفت در عرض راه تألیف نمود.و هم در آن روزگار
1) (1)) چنین است در دستنوشت.
کتاب نجات را که از أجلّ تصانیف او است،جمع و تألیف نمود.
و همه روزه او را بیش از پیش در پیشگاه علاء الدوله قرب و منزلتی فراهم میگردید؛و در زمانی که علاء الدوله بجهت اصلاح پارهائی از مفاسد بهمدان میرفت نیز آنجناب همراه بود» (1).
ابو عبید اللّه جرجانی گوید که:«در آن ایّام،شبی را در مجلس علاء الدوله بودیم و سخن از نجوم در میان آمد و اینکه در تقاویم معموله اختلالاتی چون بحسب ارصاد قدیمه است،پیدا شده.علاء الدوله بفرمود که:خوبست جناب شیخ دست از آستین فضائل برآورده و بپای مردی دانش،رصدی بناء کند.پس گنجور خود را بخواند و مقرّر داشت که هر نوع که آن دستور بزرگوار دستور دهد،بیدرنگ مخارج مقرّرۀ آن را بپردازد.پس جناب شیخ مرا خوانده اصلاح و انجام چنین کار مهمّ را در عهدۀ من نهاد،و بجهت تسهیل عمل و توضیح حقایق آن،رسالۀ در این باب تألیف کرد.و من بحسن اهتمام و کمال مراقبت در چند سال آنقدر از آلات و أسباب لازمه فراهم کردم که مزیدی بر آن متصوّر نبود،ولی کثرت أسفار علاء الدوله و وفور مشاغل جناب شیخ در هر سال،از بناء رصدخانه عائق و مانع میشد و از آن روی آن أمر انجام نیافت؛ولی از نتیجۀ آن اهتمامات،بسیاری از غوامض نجومیّه حل گردید و أغلب أعمال رصدیّه معلوم شد.و کتاب حکمت علائیّه را که-بپارسیش دانشنامۀ علائی خوانند-در آن أیّام بنام علاء الدوله انجام داد» (2).
و باز أبو عبید اللّه گوید که:مدّتها گذشت که در خدمت آنجناب بودم،هیچ ندیدم که در سیر کتب بترتیب مطالعه کند،بلکه مواضع مشکلۀ هر کتاب را تفحّص میکرد تا شأن
و مرتبۀ مؤلّف آن را دریابد.
نقل است که چون کتاب مختصر أصغر-یعنی موجز صغیر-را در منطق تألیف کرد، آنرا بشیراز بردند و حکماء و فضلاء آن سرزمین در چند جای از آن ایرادات و شبهاتی یافتند؛و آنها را بر جزوی چند نوشته با نامهئی نزد أبو القاسم کرمانی-که رفیق ابراهیم بن بایار دیلمی بود-،فرستادند.و ابو القاسم آنها را بنظر جناب شیخ رسانید،شیخ آن أجزاء را گرفت و همی در آنها نظر میکرد و با أبو القاسم صحبّت میداشت و با سایر مردم سخن میگفت؛و تا نماز عشاء بهمین منوال گذرانید.پس آغاز نوشتن ایرادات و جواب یکیک از آن شبهات را نمود،و آن أیّام فصل تابستان و شبها در نهایت کوتاهی بود، و هنوز شب از نیمه نگذشته بود که تمام آن ایرادات را جواب نوشت.ابو القاسم گوید:من درآمدم درحالیکه بر مصلّی نشسته بود و أجزائی را که در جواب علماء شیراز بود نزد من نهاد و فرمود:این أجزاء را بگیر و در نامۀ خود از تحریر جواب ایرادت و صورت حال نویس.أبو القاسم صورت حال را نوشت و چون علماء شیراز آن تحریر دلپذیر را دیدند،بر فضائل او و قصور ادراک خویش اقرار آوردند.
گویند:در هنگامی که آن حکیم دانشمند بوزارت علاء الدوله بسر میبرد،أمیر را کمربندی از سیم که بجواهر ترصیع کرده بودند با کاردی که از گوهرهای قیمتی آویزهها داشت،بود؛و آنرا برسم موهبت بدان جناب مرحمت نمود.و چون کمر مرصّع و کارد مکلّل با زّی او مناسبت نداشت،جناب شیخ آنها را بیکی از غلامان که مقرّب حضور بود،ببخشید.و پس از چند روز علاء الدوله آن غلام را دید که کمر را بسته و کارد را بر میان زده،از حقیقت أمر پرسید،غلام عرض کرد که اینها را شیخ بمن بخشیده.
سخت برآشفت،چه آن کارد و کمر مختصّ خود او بود.پس غلام را سیاست بلیغ نموده و بقتل شیخ نیز کمر بست.یکی از محرمان حضور که با او دوستی داشت،شیخ را از این معنی آگاه کرد.آن حکیم فرزانه چون از ماجری مطّلع شد،از کسوت معتاد بلباس
دیگر تن بیاراست و از اصفهان روی بری آورد.و چون بدان سرزمین رسید از پس تحصیل قوت ببازار شد،و بهرسوی مینگریست تا نظرش بایوانی افتاد که جوانی نیکو روی در آن نشسته و جمعی از بیماران بر وی گرد آمده،شیخ نزدیک دکّۀ آن جوان طبیب نشست و در أعمال و أقوال او چشم دوخته همی نظر میکرد.تا اینکه دید زنی قارورهئی در دست گرفته باستعلاج بنزد وی آمد.طبیب چون قاروره را بدید بیتأمّل گفت:مریضی که این قارورۀ او است یهودی باشد،سپس گفت:چنین میدانم که این بیمار امروز ماست خورده.زن گفت:چنین است.پس گفت:خانه این بیمار و خوابگاه او در مقامی پست است.زن گفت:آری.شیخ از حدس آن طبیب زیاده در تعجّب شد.
ناگاه جوان را بر او نظر افتاد،او را بنزد خود خواند و صدرش نشانید،و چون از عمل معالجت فراغت جست عرض کرد که:چنان میبینم که تو خود شیخ الرئیس هستی که از بیم علاء الدوله فرار کردهئی.شیخ را حیرت زیاده شد؛و جوان استدعاء کرد که شیخ بفرود آمدن در منزل او رهین امتنانش فرماید.آنجناب قبول کرد و با یکدیگر رو به منزل آوردند و پس از طیّ لوازم میزبانی،شیخ از جوان پرسید که:امروز از کدام راه دانستی که آن قاروره از یهودی است؟و او ماست خورده؟و مکانش در جائی پست است؟
عرض کرد که:چون آن زن دست بیرون آورد پیراهنی که بس قیمتی و چرکین بود دربرداشت،دانستم که یهودی میباشد؛و هم آلوده بماست بود،حکم کردم که ماست خورده؛و چون محلّۀ یهودان این شهر در پستی است بدان هم تلفّظ نمودم.
شیخ دیگر باره پرسید که:از کجا دانستی من کیستم و از بیم علاء الدوله فرار کردهام؟ جوان گفت:چون آوازۀ فضائل و جلالت ترا شنیده بودم بخاطرم گذشت که شاید ابو علی باشی،و میدانستم که علاء الدوله برغبت و اختیار از همچو تو حکیم و وزیری دست بردار نخواهد بود،لاجرم حادثهئی روی داده که گریزان گردیدهئی.
شیخ فرمود:اکنون بگوی مسئول تو از من چیست تا در انجام آن همّت گمارم؟گفت:
علاء الدوله از چون تو بزرگی چشم نخواهد پوشید و عمّا قریب در استرضاء خاطرت برآید و بر وزارتت برقرار دارد،ملتمس آنستکه چون نزد وی روی آنچه از من دیدهئی بعرض رسانی و مرا در سلک ندیمانش منتظم سازی.شیخ این معنی را قبول کرد؛ و طولی نکشید که علاء الدوله جمعی از خواصّ خود را با تشریف وزارت،بمعذرت نزد شیخ فرستاد و وی را باصفهان خواند.شیخ،آن جوان طبیب را همراه برد و پس از رسیدن بحضور علاء الدوله،ماجرای آن جوان را بعرض رسانید و رفته رفته او را جزؤ ندماء علاء الدوله گردانید.
و در آن چند سال که او در اصفهان وزارت و ریاست داشت،چندان نوادر و لطائف در مکالمات خود درج میکرد که أدباء نکتهیاب،همگی در حیرت میافتادند و از هر مقوله که سخن میرفت،از پاسخ عاجز میماندند.
در تاریخ نگارستان قاضی احمد قمّی (1)و بعضی از مواضع دیگر،نگارش رفته که:
آنجناب هرچند که بر أصحاب علوم و أرباب فنون در أستادی مسلّم بود و در هر باب و هر کتاب همه کس را ملزم مینمود،ولی وقتی،از مردی کنّاس چندان الزام دید که در نزد همراهان از فرط خجلت خواموش (2)گردید،و آنچنان بود که روزی با کوکبۀ وزارت از راهی میگذشت،کنّاسی را دید که خود بدان شغل کثیف مشغول و ضمنا با زبانش بدین بیان مترنّم است:
گرامی داشتم ای نفس از آنت که آسان بگذرد بر دل جهانت
آنجناب را از شنیدن آن شعر تبسّم آمد و با شکر خندهئی از روی تعریض آواز داد
که:الحق حدّ تعظیم و تکریم همان است که تو دربارۀ نفس شریف مرعی داشتهئی و قدر جاهش همین است که در قعر چاهش بکنّاسی گذاشتهئی!و باز این کار زشت را افتخار آن میشماری!
مرد کنّاس دست باز داشته و گفت:در عالم همّت،نان از شغل خسیس خوردن به که بار منّت رئیس بردن؛و دیگر:در وقت رحیل کنّاس را از محنت کنّاسی مردن نیک آسان بود،امّا دنیادار را از محنت خودشناسی و طنطنۀ حقناشناسی مردن سخت دشوار باشد.
شیخ از این معنی غرق عرق شده شرمندانه از آنجا بگذشت.
و نظیر این حکایت،آنستکه مرحوم سیّد علی خان شیرازی نقل کرده که:أصمعی روزی کنّاسی را دید که چاهی پاک میکرد و همی میگفت:
و أکرم نفسی إنّنی إن أهنتها و حقّک لم تکرم علی أحد بعدی
أصمعی گفت:سوگند بخدا تو چیزی از خواری فروگذاری نکردی جز اینکه از این حرفت بر نفس خود بار نمودی!
کنّاس گفت:راستست،ولی او را از بزرگتر از این نگاه داشتم،گفت:آن چیست؟ گفت:سؤال از مثل تو!
أصمعی گوید:من از او گذشتم در حالتیکه رسواترین مردم بودم! (1).
و مختصر؛جناب شیخ الرئیس در خدمت علاء الدوله همی بسر میبرد،تا اینکه سلطان محمود غزنوی-چنانچه از این پیش اشاره بدان نمودیم-،در سنۀ 420 عراق عجم را مسخّر کرد،مجد الدوله را گرفته بغزنین فرستاد،علاء الدوله که در حقیقت از جانب مجد الدوله و بپشتوانی او در اصفهان حکومت یا تقریبا سلطنت مینمود از صولت سلطان ترسیده بپنهانی با جناب شیخ بشاپور فارس رفت و سلطان محمود ایالت عراق
1) (1)) نگر:ریاض السالکین ج 3 ص 421.
و مضافات آنرا بفرزند خود،مسعود داد و خود بغزنین برگشت.و علاء الدوله پس از مراجعت سلطان،فرزند خود را با هدایای چندی نزد مسعود فرستاد و او آنها را قبول کرد و حکومت اصفهان و مضافات آن را کما فی السابق بدو واگذار نمود و بر آنسامانش مسلّط کرد.و پس از چندی چون ملک خود را بتدبیرات صائبۀ شیخ از هر خلل مصون دید،داعیۀ استقلال پیدا کرد.سلطان مسعود از ما فی الضمیر وی مطّلع شده دیگر باره با لشکری جرّار باصفهان رو کرد،علاء الدوله تاب مقاومت نیاورد و به شاپور و اهواز رفت.سلطان مسعود باصفهان آمد و خواهر علاء الدوله را بچنگ آورد.جناب شیخ که از نمکخوارگان آن خاندان و هم از تدابیر علمی و حکمتی بسی از غرائب امور در آن دولت جاری کرده بود،برای حفظ ناموس علاء الدوله بپنهانی به سلطان مسعود نوشت که:خواهر علاء الدوله را شأنی است که جز با تو کفؤ دیگری نتواند شد،خوب است که او را از پردهگیان حرم خودنمائی و چون چنین کنی علاء الدوله بیمنازعی،خطّۀ اصفهان بر تو مسلّم دارد.پس سلطان آن مخدره را بعقد ازدواج خویش درآورد و اصفهان را هم بعلاء الدوله واگذاشت و خود،بری رفت.و چون چندی گذشت باز مفسدین بعرض سلطان رسانیدند که علاء الدوله در تهیّۀ جنگ است،سلطان مسعود زیاده در خشم شد و بدو پیغام داد که:از خیال کج در گذر و زحمت ما روا مدار که اگر سر خلافگیری خواهرت را طلاق داده و او را بأوباش لشگری بخشم!علاء الدوله از این سخن مو بر (1)تنش راست شده و چون شعلۀ آتش برافروخت،و بشیخ عرض کرد که:جواب او را بنویس.
جناب شیخ بعد از طیّ کلمات مقرّره نوشت که:هرگاه ارباب نفاق در خلاف
1) (1)) دستنوشت:«مؤثر».ضبط متن موافق است با آنچه در نامۀ دانشوران ج 1 ص 114 سطر آخر،آمده است.
علاء الدوله چیزی عرض نمودهاند محض دروغ و افتراء است.و در خصوص بانوی حرم،اگرچه او خواهر علاء الدوله است لکن اکنون منکوحۀ سلطان میباشد،و اگر طلاقش هم دهی باز مطلّقۀ تو است،و غیرت زنان بر شوهران است نه بر برادران!.
سلطان چون نامۀ شیخ را مطالعه نمود از صدق آن عبارات و دیگر علائم و امارات بر وی معلوم شد که آن خبر اصلی ندارد.پس از شأن و شوکت نمّامان بسی کاست و بر حرمت خواهر علاء الدوله افزود و او را با تجهیزی شایان نزد برادر گسیل ساخت.
و مقارن آن أیّام،سلطان محمود در شب 5 شنبه 32 ع 2 سنۀ 421 وفات کرد؛و چون این خبر بمسعود رسید دو اسبه بجانب غزنین تاخت و پس از استقرار و استقلال، ابو سهل بن حمدون را بایالت عراق برقرار کرد،و او با علاء الدوله راه لاف و گزاف گرفت.علاء الدوله تاب تکلّفات او را نیاورده با أبو سهل راه خلاف پیش گرفت و آخر در همدان با او جنگیده و منهزم شد،و ظاهرا این در سنۀ 425 بود،پس أبو سهل باصفهان آمد و علاء الدوله بجبال فریدن و خوانسار پناه برد،و بسیاری از خزائن و کتب علاء الدوله را غزنویان بردند که در فتنۀ غوریان وقتی که غزنین را بگرفتند و غارت کردند،همه بسوخت.و همچنین أمتعۀ نفیسه و کتب جناب شیخ را که از مسودّه بیرون نشده بود غارت کردند.و چندی نگذشت که باز علاء الدوله ساز لشگر کرد و بر أبو سهل بتافت و او را منهزم کرد،و بر ایالت اصفهان مستقلّ گردید؛و جناب شیخ ثانیا به تألیف مطالب مسودّاتی که غارت شده بود همّت گماشت و تمام آنها را از حفظ بسبک آنچه از نخست نگاشته بود،نگاشت.
آوردهاند که:ابو ریحان بیرونی هیجده مسئلۀ طبیعیّه را که مشتمل بر اعتراضات بر ارسطو و استفسار از بعضی اشکالات خود بود؛در رسالهئی مدوّن کرده و نزد آنجناب فرستاد،و از او جواب خواست؛بدین شرح:
1-اعتراض بر ارسطو در سبکی و سنگینی اجسام فلکیّه؛
2-اعتراض بر آن فیلسوف در قدم عالم؛
3-اعتراض بر او و سایر حکماء که چرا جهات را منحصر در شش دانستهاند؛
4-اعتراض بر او در اینکه چرا وجود عالمی را که برون از این عالم باشد،محال شمرده؛
5-اعتراض بر او در اینکه چرا شکل فلک را کروی دانسته و در نفی شکل بیضی و عدسی بلزوم خلأ تمسک جسته،با اینکه ممکن است که بشکل عدسی و بیضی هم خلأ لازم نیاید؛
6-اعتراض بر او در تعیین جهت یمین و مشرق که خود مستلزم دور خواهد بود؛
7-اعتراض بر او در کرویّت شکل آتش،با اینکه بمذهب ارسطو لازم است که شکل آن کروی نباشد؛
8-سؤال از حقیقت حرارت و شعاعات که اجساماند یا اعراض؟؛
9-سؤال از حقیقت استحاله و انقلاب بعضی از عناصر بیکدیگر که آن از چه قبیل است؟؛
10-سؤال از سبب سوزانیدن شیشهئی که پر از آب صاف باشد اجسام برابر خود را؛
11-سؤال از مکان طبیعی عناصر؛
12-سؤال از کیفیّت ادراک باصره؛
13-سؤال از سبب اختصاص ربع مسکون شمالی زمین بعمارت،با آنکه ربع شمالی دیگر با دو ربع جنوبی آن در این حکم مشترکند و سبب امتیازی نیست.(ولی هرگز بخواطر این دو حکیم بزرگوار نمیگذشت که پس از چهار صد و پنجاه سال تقریبا بعد از ایشان،حکیمی مانند کریستف کلمب ایطالیائی پیدا میشود و بدیدۀ علم،مسکونیّت ربع دیگر شمالی را میبیند و بپای مردی عمل،بدانجا رفته این راز سر بمهر را بر همۀ
عالم،سحر (1)خواهد کرد).
14-سؤال و انکار در تلاقی سطوح با برهان هندسی؛
15-سؤال از امتناع خلأ با اینکه امکان خلأ در زجاجۀ ممسوسه محسوس است؛
16-سؤال از شکستن ظرفها از سختی سرما؛
17-اعتراض بر او در اینکه چرا بر قائلین جزء لا یتجزّی تشنیع آورده،با اینکه حکماء را نیز از ایرادی که بر متکلّمین وارد است گریزی نباشد؛
18-سؤال از سبب ایستادن یخ بر بالای آب،با اینکه بمراتب از آب سنگینتر باشد.
در نامۀ دانشوران چنین است (2)لکن یخ خود بسی از آب سبکتر است،چنانکه جناب آقا میرزا محمّد علی خان ذکاء الملک-دام فضله-در رسالۀ فیزیک خود نوشته (3).
و بالجمله؛ابو ریحان بیرونی را با ابو عبد اللّه معصومی که از افاضل شاگردان شیخ است؛مراسلات و معارضات در میان بود.جناب شیخ جواب آن سؤالات را بدو حواله نمود و خود از ایراد آنها دم درکشید.پس مدّتی در جواب تأخیر رفت و ابو عبد اللّه (4)وسیلهها برانگیخت و رسیلهها بفرستاد و جواب طلب کرد.شیخ خامه برگرفت و رسالهئی در جواب آنها نگاشت و نخست از در اعتذار درآمد بدین مضمون که:
«خدایت یاری کناد و از هر شرّی نگاهت بداراد!.همانا اگر در جواب مسائل تأخیری رفته باشد،از راه تقصیر نیست،چه میپنداشتم که ابو عبد اللّه معصومی تاکنون آنها را جواب داده و جواب هریک از آنها را در ذیل هر سؤال مرتب داشته»؛و در آخر آن
رساله نوشت که:«هرگاه از جواب این مسائل چیزی بر تو مشکل شود،از من بازپرس تا بدان آگاهت نمایم».
چون این رساله بحکیمی دانشمند مانند ابو ریحان رسید که در روی أرض نظیری برای خود نمیدید-و جای آن هم داشت،چه هنوز بعد از نهصد سال تحقیقات و اختراعات افکار صائبۀ او در مراتب کنجکاوی از تاریخ گذشتگان و وضع نقشه و رسم صفحات جغرافی و سایر فنون ریاضی و طبیعی با آن کیفیّت و صور آلات آن ازمنه، محلّ رجوع و دقّت نظر حکماء اروپائی میباشد-از مطاوی کلمات آخر آن سخت برآشفت و آن جوابها را ناصواب شمرد،دست تعرّض بگشود و بنقض و اعتراض کمر بست و ایراداتی بر آن جوابها نوشت و در هریک الفاظی ناشایست بکار زد،چنانچه شیخ را در آنها:أیّها الشابّ و أیّها الفتی الفاضل و غیره یاد کرد!و بطوری رکیک آن ایرادات را مرتّب داشته به سوی او فرستاد.و گفتهاند که بعد از وفات شیخ،آن رساله رسید و ابو عبد اللّه معصومی بپاس نعمت تعلیم،یکیک جوابات ابو ریحان را ردّ کرد،و رسالهئی در این خصوص مرتب نمود.و نوشتهاند که:تمام آن سؤالات و جوابات و ایرادات مجلّدی شده و در اصفهان موجود باشد.
آوردهاند که:جناب شیخ روزگاری دراز بر تجرّد نفس ناطقه سخن کرد،تا اینکه کلام را منجر نمود بر اینکه اجسام عنصریّه پیوسته در تبدّل و زوال است و اصل محفوظ و سنخ باقی نفس ناطقه باشد که اصلا تغیّر در آن راه نیابد،بهمنیار این سخن را انکار کرد و گفت:همچنان که اجسام دائما در تبدّل است و باوجود این در تظاهر متّصل واحد دیده میشود،چه مانع دارد که نفس ناطقه نیز همان طور همواره در تبدّل باشد و چون خود نفس غیر محسوس است تبدّل او نیز بحس درنیاید؟.و در این انکار بسی مبالغت و جواب آن را از آنجناب همی مطالبت مینمود.شیخ سایر شاگردان را مخاطب ساخته فرمود که:این سائل حقّ مطالبۀ جواب ندارد،زیرا که این سائل شک دارد که از من
سؤال کرده یا از غیر من!چه بناء بمذهب او ممکن است که شیخ ابو علی نخستین زوال یافته و ابو علی دیگری بجای او موجود شده باشد!.
و این معارضه با اینطور در روضات (1)و نامه (2)است؛لکن در قصص فرماید که:
«بهمنیار زمان را از جملۀ مشخّصات میدانست و در این باب با شیخ بسی مجادله نموده،آخر شیخ گفت:تو استحقاق جواب بر من نداری،زیرا که آن زمان که تو سؤال کردی غیر این زمان است،پس تو الآن غیر آن شخصی که از من سؤال نموده است؛ و ملزم شد» (3).
در بسیاری از کتب نوشتهاند که:شیخ ابو سعید بن ابو الخیر-که از عرفاء کاملین و سلاّک واصلین آن عصر بود-،با این بزرگوار طرف مکاتبت و مراسلت بلکه چندی هم با یکدیگر معاشرت نمودهاند،آن عارف یگانه و زاهد فرزانه بسی بفضل و بزرگواری این حکیم دانشمند اذعان کرده.و در بدایت حال که شیخ را چندان بر مدارج کمال، ترقّی دست نداده بود،روزی بمجلس جناب شیخ ابو سعید رفت و سخن از طاعت و معصیت و محرومی ارباب ذنوب در میان آمد،پس شیخ الرئیس این رباعی را میگفت:
مائیم بعفو تو تولاّ کرده وز طاعت و معصیت تبرّا کرده
آنجا که عنایت تو باشد،باشد ناکرده چو کرده،کرده چون ناکرده
پس شیخ ابو سعید ابن رباعی را بداهة در جواب سرود:
ای نیک نکرده و بدیها کرده وانگه بخلاص خود تمنّا کرده
بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود ناکرده چو کرده،کرده چون ناکرده (4)
وقتی دیگر این دو بزرگ را باهم ملاقاتی دست داد.شیخ ابو سعید نظر بآنکه از أهل تصوّف و عرفان بود بر شیخ الرئیس که از اهل حکمت و برهان بود،خواست انکاری آورد،گفت:مدار شما أرباب حکمت در ترتیب براهین بر شکل اوّل خواهد بود،و سایر اشکال هم تا بشکل اوّل نرود تمام نشود؛و آن خود مستلزم دور باشد،زیرا که:علم بنتیجه موقوف است بکلّیّت کبری،و آن بدون علم بنتیجه تمام نشود.یعنی مثلا در این قیاس:«هر انسان حیوان است،و هر حیوان جسم است»تا نتیجه دهد که:«هر انسان جسم است»،علم بنتیجه بالضروره موقوف است به کلّیّت کبری،و کلّیّت کبری-یعنی اینکه هر انسانی حیوان باشد،و هیچ فردی از آن از این حکم بیرون نباشد-موقوف است بمجسّم بودن انسان؛و آن خود عین نتیجه است.
شیخ در جواب گفت:بلی چنین است،لکن علمی که در نتیجه مطلوب است علم تفصیلی است و علمی که در کلّیّت کبری لازم است و دخول اصغر در تحت اکبر بدان موقوف،علم اجمالی است؛و این دو غیر یکدیگر باشند.پس در برهانی که تو خود تألیف نمودهئی حدّ وسط مکرر نشده.
شیخ ابو سعید کاسهئی آنجا بود،برداشت و بهوا انداخت و مابین هوا معلّق بایستاد.
پس رو بشیخ آورد و گفت:شما در علم طبیعی گوئید:اجسام بالطبع مایلاند به مرکز خود،و چگونه این کاسه که خود از اثقال است فرود نیاید و به مرکز میل ندارد؟!شیخ گفت که:ما این سخن در آنگاه گوئیم که مانعی نباشد،و اینک توجّه تو مانع از فرود آمدن است.نوشتهاند که:شیخ ابو سعید پس از این جواب بشیخ الرئیس گفت که:تو نیز نفس خود را کامل کن تا این مرتبه برایت بهمرسد.شیخ الرئیس گفت که:تو بمنزلۀ عامل و اجیری هستی که کاری کردی و مزدی بتو دادند؛و من بقوّۀ فهم ادراک معقولات نمودم.
و پس از رفتن شیخ الرئیس،مریدان از شیخ ابو سعید پرسیدند که:او را چگونه
یافتی؟فرمود:من هرجا بدیدۀ نگران و چراغ فروزان رفتم آن کور با عصا خوشبنشان همی بر اثر ما آمد!.
و زمانی دیگر آن هر دو بزرگوار یکدیگر را ملاقات نمودند و پس از افتراق،از هر یک،حقیقت حال دیگری را پرسیدند.شیخ ابو سعید گفت:آنچه من میبینم او میداند! و ابو علی گفت:آنچه من میدانم او میبیند!.و در روضات پس از این سخن فرماید:
«کلمات این دو بزرگوار اشاره به علم الیقین و حقّ الیقین است که در مراتب توحید و معرفت،مشرب هریک از حکماء و عرفاء کاملین باشد» (1).
و یک دو سال پیش از وفات شیخ الرئیس،ابو سعید نامهئی بدو نوشت که تقریبا مختصر مضمون آن این بود که:«من در مقام توحید بر یقین هستم،لکن چون راههای ظنون هم بسیار است ناچار از هرکسی طریقۀ او را جویا میباشم.و همانا تو خود موسوم به علم و مذاکرات اهل راه باشی؛از آنچه تو را دادهاند توضیحی نما».
و چون آن نامه بجناب شیخ الرئیس رسید،خامه برگرفت و جوابی مفصّلتر از آن بدو فرستاد مشتمل بر اظهار و اذعان عظمت و بزرگواری شیخ ابو سعید،و بسیاری از مقامات سلوک و توحید و بسی از اخلاق مرضیّه و صفات پسندیده که شیمۀ اولیاء خدا و شیوۀ عرفاء باصفا بدانها باید باشد؛و بعضی از عبارات آن این است:«و لیعلم انّ أفضل الحرکات الصلوة،و أمیل السکنات القیام،و أنفع البرّ الصدقه،و أزکی السیر الاحتمال،و أبطل السعی الریاء،و لن تخلّص النفس عن الدرن ما التفتت إلی قیل و قال و مناقشة و جدال و انقلعت بحالة من الأحوال.و خیر العمل ما صدر عن خالص نیّة، و خیر النیّة ما یتفرّج عن جناب علم،و الحکمة أمّ الفضائل و معرفة اللّه اوّل الأوائل إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ (2)».
و پوشیده نباشد که:آنچه در این چند ورق از گزارشات حالات جناب شیخ الرئیس نوشتیم،تقریبا به یک اندازه مراتب و مقامات او معلوم شد؛و ضمنا مکشوف افتاد که آن حکیم بزرگوار تا چه درجه مصائب و آلام این دنیای فانی را تحمّل کرده،و اجمالا بسیاری از عمر عزیز را در ترس از بزرگان و سلاطین عصر خود و پنهان بودن از آنها بسر برده؛چنانچه این رسم از آغاز دنیا تاکنون همینطور بوده که ارباب فضل و کمال باید همیشه گرفتار شدائد و مکروهات باشند تا دل بدین خانۀ عاریتی نبندند.و البتّه لازمه و مقتضی آن همه فضایلی که در این یک مرد گرد آمده بود،همین بود که سلاطین از معاشرتش بر یکدیگر حسد برند و در پی قتل و ایذاء او باشند.و این قانون کلّی است، چنانچه مرحوم شیخ بهائی-أعلی اللّه مقامه-در این رباعی اشاره بگرفتاری ارباب فضیلت و بزرگواری نموده و فرماید:
ای چرخ که با مردم نادان یاری! پیوسته بر اهل فضل غم میباری!
هر لحظه ز تو بر دل من بار غمی است! گویا که ز اهل دانشم پنداری! (1)
و لکن در بعضی از کسان ملاحظه میکنیم که خود دریای فضل بیپایاناند و بر حسب ظاهر هم گرفتاری دنیائی برای ایشان نیست؛و اینها همه منوط بتقدیر عزیز علیم و یزدان قادر حکیم است که برای هرکسی هرطور بخواهد فراهم میآورد!.
و غرض اینکه اجمالا ارباب فضل و کمال و اصحاب وجد و حال از مطالعۀ حالات او،اگر قدری در دنیا سختی میبینند خود را تسلّی دهند و مرتبۀ بزرگواری دانش خود را بجزع و بیتابی از بین نبرند.
و در روضات فرماید:«هر آینه او اگر از اهل ورع و هدایت بود بخدمت ارباب جور
1) (1)) نگر:دیوان شیخ بهائی ص 174.بیفزایم که ضبط دیوان:«پیوسته ز تو بر دل من...» میباشد.
و ملازمت سلاطین عصر دچار نمیگردید» (1).
و این هم کلّیّت ندارد،چه قبل از او و بعد از او بسیاری از بزرگان دین را نشان داریم که ملازمت سلاطین را مینمودهاند.و در مجالس المؤمنین تقریبا حدیثی دراینباره نقل کرده و شرححال جمعی از رجال را نوشته که وزیر یا امیر فلان پادشاه بودهاند (2).
و از آن طرف چون فی الجمله اسلاف او مستخدم دیوان بودهاند،آن علوّ نفس و شرافت گوهر که توأم با توفیقات ربّانی در سلوک راه حق و یقین میباشد،برای او حاصل نشده و آن اخلاقی که باید در مردان راه حق باشد،ملکۀ او نشده و همیشه میخواسته که دریای فضائلش موّاج و بهمه کس بزرگی علم و فضل خود را ظاهر سازد؛چنانچه نوشتهاند:وقتی در مجلس درس حکیم کامل و دانشمند فاضل مرحوم ابن مسکویه رضی اللّه عنه وارد شد و شاگردان او همه،جابرجا نشسته بودند.پس بملاحظۀ اینکه میخواست اظهار فضائل و کمالات خود را نماید،جوزی بابن مسکویه داد و گفت:مقدار مساحت این جوز را بشعیرات بیان کن؛ابن مسکویه در ازاء آن جوز، جزوی که در علم اخلاق بود باو داد و فرمود:تو اوّل خود را اصلاح کن تا من سپس مساحت این را بگویم!.
در کتاب الاصفهان که جناب سیّد جناب-سلّمه اللّه تعالی-در تاریخ اصفهان مینگارد و قسمت رجالی آن تاکنون آنچه نوشته شده بمراقبت و اهتمام و حضور و نظریّات این حقیر بوده،وقتی شرححال ابن مسکویه را مینوشتیم و باین حکایت رسیدیم؛جناب سیّد مرقوم فرمودند که:«این حرکات کودکانۀ ابن سینا در برابر همچنین استادی مانند ابن مسکویه بزرگوار،بسی پستی مراتب و مقامات او را آشکار
میسازد» (1).
و همچنین باز شیخ الرئیس را در پارهئی از تألیفات خویش اشارهئی است بر اینکه:
فلان مطلب را من به ابن مسکویه گفتم و او نفهمید و مکرّر کردم و آخر درست فهم نکرد! که اجمالا معلوم میشود میان ایشان صفائی نبود.
ولی برحسب ظاهر و در بادئ النظر و به اقتضاء شهرتی که شیخ الرئیس را است، چنان برمیآید که او در عصر خود بر همۀ حکماء سلف و معاصرین تفوّق داشته؛هر چند که بعد از دقّت نظر و تعمّق،بعضی از حکماء را از معاصرین او و غیره میتوان در بعضی از مراتب بر او ترجیح داد.و بهمین راه او را شرف الملک و شیخ الرئیس لقب دادهاند-چنانچه در پزشکینامه تصریح کرده (2)-هرچند که ما در صدر ترجمه وجه تلقّب او را بشیخ الرئیس نقل از روضات چیز دیگری نمودیم،و ظاهرا قول پزشکی درست باشد؛چنانچه تأیید آنرا هم از سلّم السموات-که خود روضات (3)ناقل آن است- پس از این خواهیم نوشت.
و در قصص العلماء گوید:او ادّعای تعلیم کرد که همچنانی که افلاطون یا ارسطو یا غیره را معلّم اوّل گویند و ابو نصر فارابی را معلّم ثانی،او را هم معلّم ثالث خوانند.و چون معلّم باید در هر علمی اگر با خداوند آن مباحثه کند بر او غالب آید؛لهذا او با صاحبان همۀ علوم مباحثه کرد و غالب آمد جز علم کیمیا و موسیقی،که شیخ میگفت:انقلاب
1) (1)) در کتاب الإصفهان جناب،«قسمت رجالی»وجود ندارد،و از اینرو هرچند در آن ذکر ابن مسکویه و ابن سینا هردو رفته است-نگر:الإصفهان ص 219،218-امّا این عبارت را در آن کتاب نیافتم.جناب را کتابی دیگر است به نام کتاب مشاهیر اصفهان،که هنوز به طبع نرسیده؛شاید عبارت حاضر را بتوان در آن رساله سراغ گرفت.
2) (2)) در جریان تصحیح حاضر،متأسّفانه به این کتاب دست نیافتم.
3) (3)) نگر:روضات الجنّات ج 3 ص 181.
مهیّت در آن لازم میآید و آن بقواعد علم حکمت باطل است.و کسی که طرف او بود گفت:من از آوردن برهان عاجزم ولی در برابر تو عمل میکنم.شیخ فرمود:شاید شعبده کنی و بر حسّ من مشتبه نمائی؛او گفت:من اجزائی بتو میدهم و خود در چهار فرسنگی مینشینم و بدستوری که میگویم رفتار کن.و شیخ بدان نحو قبول و عمل کرد و کیمیا شد؛و از آن پس اقرار بعجز خود نمود و گفت:من علم کیمیا و موسیقی را نیز تحصیل میکنم و معلّم میشوم.پس کتابخانهاش آتش گرفت و دماغش افسرده شد و از آن ادّعاء گذشت؛و از این جهت او را شیخ الرئیس لقب دادند» (1).
ولی البتّه در نظر مطالعهکنندگان هست که ما از این پیش نوشتیم که او در کتاب شفاء،گذشته از اینکه موسیقی را آورده مسائلی چند بر آن افزود که متقدّمین حکماء از آن غافل بودهاند؛و در خصوص کیمیا نیز هرچند که در کتاب شفاء در ابطال آن کوشش کرده ولی پس از آن-از قراری که در کشکول شیخ بهائی است-کتاب حقائق الاشهاد را در صحّت آن نوشته (2)و همچنین کتابی دیگر در کیمیا و هیئت صور فلکیّه دارد که در تألیفات او یاد مینمائیم.و کتابخانه آتش گرفتن نوشتیم که در اوائل امر و بودن بخارا بوده،و دیگر در قصص حقائق این کلمات خود را واضح نکرده.
جماعتی از فقهاء اهل سنت و غیره از معاصرین او یا دیگران،قول او را در انکار حدوث عالم و معاد جسمانی سند کرده صریحا گفتهاند:او کافر است،از آن جمله امام غزالی در کتاب المنقذ من الضلال (3).
و بسیاری دیگر اعتذار از آن جسته گفتهاند:مقصود از این کلمات که در کتاب شفاء آورده تحریر مطالب حکماء یونان است،و آنچه اجتهاد او و عقیدۀ او باشد آنها است که در اشارات یا دیگر کتب آورده.و او خود این رباعی را در ردّ مکفّرین خود گفته:
کفر چو منی گزاف و آسان نبود محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبود (1)
و الحقّ و الانصاف این رباعی جوابی باصواب و عین صدق و مطابق واقع است،که اگر بنا شد اینگونه حکیمان دانشمند که زمین از نور علم و دانششان در حرکت و اضطراب است کافر باشند؛پس چه کسان مسلمان خواهند بود!.
در قصص العلماء گوید:«شخصی از منکرین شیخ همواره از قبرستان همدان میگذشت و آنجناب را بفاتحۀ یاد نمیکرد،بگمان اینکه او زیدی است.تا شبی در خواب دید که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله با شیخ پهلوی هم دیگر نشستهاند؛آن شخص از حضرت پرسید که:ابو علی زیدی است،چرا اینقدر تقرّب یافته؟حضرت فرمود:تو با این عنق منکسره فهمیدی که زیدی مذهب بد است و ابو علی با این فهم و فطانت نفهمید؟!» (2)انتهی.
و از مرحلۀ کفر و اسلام هم که گذشتیم،جماعتی او را برحسب ظاهر کلمات و حالات او-که شیوه و مقتضی حال عموم علماء آن اعصار است-،سنّی دانستهاند؛ چون مرحوم علاّمۀ مجلسی در بحار (3)،و شیخ علی شهیدی در درّ المنثور 4،و آقا میرزا
1) (1)) این دو بیت را،در مصادر بسیاری به نقل از خود شیخ آوردهاند؛از جمله بنگرید: روضات الجنّات ج 3 ص 179.
2) (2)) نگر:قصص العلماء-طبع انتشارات حضور-ص 301.
3) (3)) به سخن علاّمۀ مجلسی در باب تسنّن شیخ الرئیس در بحار دست نیافتم،بیفزایم که در بعضی از مواضع بحار اشاراتی به تکفیر شیخ از سوی علاّمه به چشم میآید؛نگر:-
محمّد باقر چهارسوئی در روضات (1)بلکه نوعا علماء شیعه او را سنّی میدانند،و مخصوصا شیخ بهائی-أعلی اللّه مقامه-بسی در طعن و انکار او کوشش کرده و از کلمات خود تعریضاتی چند بر او آورده؛چنانچه در مثنوی نان و حلوا و شیر و شکر بسیار مذمّت از او و مؤلّفاتش کرده (2)و در سایر کلمات و حکایاتش-مانند شکار رفتن شاه عبّاس-درست با او طرفیّت نموده.و در کشکول،از مرحوم شیخ مجد الدین بغدادی رحمه اللّه نقل کرده که او فرموده:«من حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله را در خواب دیدم و پرسیدم که:دربارۀ پسر سینا چه فرمائید؟فرمودند:او خواست بدون توسّط من بخدا برسد و من با دست خود او را منع کردم و در آتش افتاد» (3)انتهی.
و جماعتی دیگر از بزرگان،بعضی از کلمات دیگر او را گرفتهاند و حالات توبت و انابت آخر عمرش را-که مینویسیم-سند کرده او را اهل نجات گفتهاند.
از آن جمله عین القضاة همدانی در بعضی از کلمات خود (4)،و امام یافعی در
1) (1)) نگر:روضات الجنات ج 3 ص 180.
2) (2)) گویا اشاره است به این منظومه: دل منوّر کن به انوار جلی چند باشی کاسه لیس بو علی سرور عالم شه دنیا و دین سؤر مؤمن را شفا گفت ای حزین سؤر رسطالیس و سؤر بوعلی کی شفا گفته نبیّ منجلی سینۀ خود را برو صد چاک کن دل از این آلودگیها پاک کن نگر:دیوان شیخ بهائی،منظومۀ نان و حلوا ص 121.
3) (3)) نگر:کشکول،مجلّد 1 جلد 1 ص 87.
4) (4)) گویا اشاره به سخنی ارجمند است که عین القضات،دربارۀ شیخ آورده؛نگر:تمهیدات-
مرآت الجنان (1)،و خواجۀ پارسا در فصل الخطاب (2)،و مؤلّف روضة الصفا (3)و غیره.
و مرحوم میرداماد قدّس سرّه نظر باینکه خود از اهل حکمت و فلسفه بوده،مانند مرحوم غیاث الحکماء رحمه اللّه-که عبارت او در حقّ آنجناب گذشت-عباراتی بلند در حقّ او دارد و بکمال تعظیم و احترام نام او را برده،و بلکه افتخار بشرکت با او در علوم حکمیّه کرده (4).و مرحوم قاضی نور اللّه-نوّر اللّه روحه الشریف-در مجالس المؤمنین اصراری بلیغ در تشیّع او نموده و بهرطور که بوده بتکلیف تمام او را شیعه دانسته،و عبارات او را در مبحث امامت إلهیّات شفا که دلالت بر تشیّع او دارد (5)،نقل کرده؛مانند اینکه خلافت را بنصّ،أصوب از إجماع دانسته و گفته:کسی که دارای حکمت نظری و خواصّ نبوی باشد چیزی ندارد تا اینکه ربّ انسانی گردد و عبادت او پس از عبادت حق،روا باشد؛ و او سلطان عالم زمینی و خلیفۀ خدا است.و البتّه چنین صفات صادق نیست الاّ بر حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام.و ایرادات و شبهاتی را که بر سایر عبارات او در این مبحث وارد میآید-که موهم خلاف این عقیده است-آورده و بهرطور که بوده جواب داده.
و نیز استدلال کرده باین که:او در فطرت تشیّع متولّد شده و از میان همۀ سلاطین عصر انقطاع بسلاطین شیعه هریک بعد از دیگری داشته.
و انصاف اینکه این سخن بسی بجا باشد،چه او اگر مطابق میل سلطان محمود از تسنّن و سایر تملّقات رفتار میکرد،مانند حکیم فردوسی رحمه اللّه این همه ناملایمات را تحمّل نمینمود و باین سختیها نمیافتاد.
و در جملۀ کلمات مهمّۀ او درباره حضرت امیر علیه السّلام اینکه مرحوم شیخ حسین بن
عبد الصمد رحمه اللّه در شوارق فرموده که:«او در بعضی از کلمات خود تصریح نموده بر اینکه اگر نصّی هم در شأن حضرت امیر علیه السّلام نمیبود،معهذا تقدیم او بواسطۀ مزایا و فضائل او واجب میبود» (1).
و از جمله کلمات جامعۀ جلیلۀ او دربارۀ آن حضرت اینکه فرموده:«علی بن ابیطالب علیه السّلام،در میان مردم چون معقول است در میان محسوس» (2).و در مجالس المؤمنین پس از ایراد این سخن فرماید که:یعنی چنانکه معقول بناء بر تجرّد از مادّه اشرف از محسوس است که مقارن به کثافت مادّه است،آن حضرت افضل و اشرف است از دیگر مردم.و میتواند بود که مراد آن باشد که:حکماء و عقلاء بحث نمیکنند الاّ از حال او،و دیگران مانند محسوسات جزئیّهاند که از مبحث خارجاند.و چون حکماء در وجه اعتنای خود ببحث از معقولات آن (3)گفتهاند که غرض از علوم حکمیّه این است که نفس انسانی را کمالی حاصل شود که ببقای نفس باقی ماند و جزئیّات محسوس بناء بر تغییر و تبدیل از این قبیل نیستند،پس آن کلمۀ جامعۀ شیخ اشارت میشود بآنکه مجرّد معرفت حضرت امیر علیه السّلام،تحصیل کمال و سرمایۀ حصول امانی و آمال است» (4)انتهی.و هم در مجالس (5)و بسیاری از کتب دیگر (6)از این دو رباعی او استظهار تشیّع او را کردهاند:
1) (1)) در جریان تحقیق حاضر به این کتاب دست نیافتم.گویا این رساله هنوز به چاپ نرسیده است.
2) (2)) این سخن شیخ را،معمولا به رسالۀ معراجیۀ او منسوب مینمایند؛اما راقم آن را در این رساله نیافت.
3) (3)) چنین است در دستنوشت.
4) (4)) نگر:مجالس المؤمنین ص 334.
5) (5)) نگر:همان.
6) (6)) نمونه را نگر:روضات الجنّات ج 3 ص 181،قصص العلماء-طبع انتشارات حضور- ص 306.
بر صفحۀ چهره با خط لم یزلی معکوس نوشتهاند نام دو علی
یک لام و دو عین با دو یای معکوس از حاجب و عین و انف با خطّ جلی
*** تا بادۀ عشق در قدح ریختهاند و اندر پی عشق عاشق انگیختهاند
در جان و روان بوعلی مهر علی چون شیر و شکر بهم درآمیختهاند
و مرحوم حاجی نایب الصدر شیرازی در جلد دویم طرائق نوشته که:«او را مشرب عذب صافیۀ صوفیّه بوده و با مشایخ ایشان صحبت نموده و عقاید حقّۀ آنان را داشته» (1).و پارۀ از کلمات او را در این خصوص از نمط نهم اشارات نقل کرده.و مانند اینکه در مجالس میخواسته شیعه زیاد کند بعضی دست و پاها زده،او هم میخواسته صوفی زیاد کند آن قسمت عبارات او را آورده!.
و آنچه ما را بعد از تأمّل و تعمّق در حالات او و کلمات حضراتی که نوشتیم بنظر میرسد اینکه:آن حکیم دانشمند و فیلسوف بیمانند-نظر باینکه تمام عقاید و احکام و اصول و فروع اسلام مطابق با حکمت الهی و ریاضی و طبیعی و سیاسی و غیره همه میباشد،و تا دامنۀ قیامت اگر تمام حکماء عالم خواهند قوانینی بهتر از احکام این پیغمبر حکیم مسلمانان وضع کنند ممکن نمیشود،و هرکه دانش و حکمتش باقسامها بیشتر است بیشتر پی بمحاسن این دین مبین برده-معتقد بدین بوده که این پیغمبر از جانب حکیم علی الإطلاق مبعوث و تمام دستوراتش بوحی و الهام از کلام ملک علاّم است،و از وفور دانش و حکمت بعضی از کلمات و دستورات او را غیر از آنچه بعضی دیگر از مسلمانان فهمیدهاند دانسته و این مایۀ آن شده که بعضی خیال کردهاند تکذیب دستورات پیغمبر را کرده.و البتّه محاسن و اهمّیّت اخلاقی را که در حضرت امیر علیه السّلام
1) (1)) نگر:طرائق الحقائق ج 2 ص 558.
بود و همه برطبق مقتضیات تکمیل نفس و حکمت میباشد،بیش از سایر کسانی که ادّعاء شیعگی او را میکنند فهم کرده و او را خلیفۀ همچنین پیغمبری دانستن سزاوارتر میدیده.و همان چیزی که باعث شد که خود آن حضرت در بیست و پنج سال خلافت آنان با ایشان مماشاة میکرد،او را باعث بود بر اینکه مانند تمام اهل آن اعصار در کتب و کلمات و اقوال و احوال خود از ایشان بنیکوئی نام برد و اظهار براءت و قدحی از ایشان نکند؛و کجا مانند بسیاری از علماء سنّت حدیثی برای ایشان وضع کرده یا از جانب ایشان در موضوعی طرفیّت کرده است؟!.
و چون تکمیل نفس و تصفیۀ باطن و رساندن انسان خود را بمقامی که تا آنجا قابلیّت رسیدن دارد-که غرض اصلی از جادادن نفس را در این خاکدان همین و در حقیقت عین حکمت است-اگر بر وفق دستورات این پیغمبر باشد با ریاضت،آن را تصوّف گویند؛و این حکیم هم بقوّت علم و عمل البتّه آنجا رسیده است صحیح است که نام صوفی هم بر او نهاده شود،که حکیم و صوفی را ما در حقیقت و وصول به مقصد بیک معنی خواهیم گرفت.
و بالاخره پس از اینهمه کلمات ما او را مسلمان و شیعه و صوفی بمفاهیمی که برای آنها نوشتیم میدانیم،و انشاء اللّه مشمول رحمت واسعۀ حضرت یزدان و نائل بمقام رضا و رضوان خواهد بود.
و آن بزرگوار بسیاری از مطالب حکمت طبیعی و ریاضی را کشف نمود که حکماء پیش،از آنها غافل بودند و اکنون بعد از چند قرن حکماء اروپا باسباب و آلات و مقدّماتی که در آن روزگار نبوده،و (1)بدانها پی بردهاند؛مثل اینکه معروف است که او یرقان قبل السبع را علاج کرد،با اینکه آن را عسر العلاج میدانستند و در آن زمان از
1) (1)) چنین است در دستنوشت.
معالجۀ آن عاجز بودند.
و در سلّم السموات نوشته که:«اهل حکمت نظریّه و اطبّاء پس از افلاطون و ارسطو از هیچ کس آن سود نبردند که از آثار و تعلیقات او بردند،و از این جهت او را بشیخ الرئیس لقب دادند.و او در پارهئی از مطالب حکمت با فاریابی (1)مخالفت کرده، مانند مفهوم قضیۀ ذهنیّه؛و در بعضی از مسائل طب با جالینوس براه خلاف رفته،مثل اینکه جراحت سل سینه قبول علاج نخواهد کرد چه آن در عضو متحرک است که شش باشد،و التیام متحرّک الاّ بسکون صورت نبندد؛و آن را بسل گوسپند که التیامش محسوس است نقض کرده» (2).و در تاریخ بیهقی نوشته که:«او در هواهای مختلف و امکنۀ متباعده بسیاری از جراحات سل را بگل قند و شیر علاج کرده» (3)انتهی.
و او خود در قانون نوشته که:آنچه من تجربه کردهام و در هر بدنی سودمند تواند بود؛ اینکه صاحبان سل یکسال تمام گل قند شکری بخورند و هر روز آنچه توانند اگرچه بنان خورش هم باشد مصرف نمایند،و هرگاه ضیق النفس طاری شود باندازۀ حاجت شربت زوفا بنوشند،و اگر حمّاء دقیه دست دهد قرص کافور بکار برند؛و البتّه از این راه تخلّف نکنند.و من اگر از تکذیب مردمان نمیاندیشیدم فوائد عجیبه در این باب حکایت میکردم.از آنجمله زنی را این درد روی داد و چندان شدّت کرد که تن به مرگ داد و همی خواستند جهاز مرگ برایش آماده کنند،پس برادرش به معالجت کمر بست و دستوری را که گفتم مداومت کرد تا از فضل حضرت یزدان بهتر شد.و من خجلت
میبردم که بگویم چهقدر گل قندبوی خورانیدم و نمیتوانم بدرستی مقدار آن را تعیین نمایم»؛انتهی.
در تحفة العالم فرماید که:بخاطر است که در جائی نوشته دیدم منقول از حکیم دانا شیخ الرئیس که با حکیمی دیگر میفرموده است:اگر جائی دیگر غیر از این عالم بجهت ایستادن بود،این زمین را بجرّثقیل برمیداشتم»؛و پس از چند سطر فرماید که:«شیخ اجلّ که این ادّعا را نمود بتعلیم مردم نپرداخت که عوام و مردم بازار بآن رهبر شوند و بکار معیشت آنها آید،بخلاف حکمای فرنگ که بصنعتکاران و ارباب حرفه بیاموختند تا کارها بر ایشان آسان گردد» (1)انتهی.
و از جملۀ مطالب مهمّۀ منسوبۀ بدان جناب اینکه او گفت:من زهره را بر روی قرص آفتاب مشاهده نمودم.در قصص العلماء فرماید که:«ابو علی میگوید که در روز ستارۀ عطارد را دیدم که در وقت مقارنه با آفتاب بر روی آفتاب بود،مانند خالی که بر روی کسی باشد،اگرچه عطارد در فلک دوّم است و شمس در فلک چهارم،لیکن چون مقارنه بود-یعنی در یک برج و در یک درجه و در یک دقیقه جمع گشته بودند-چنان بنظر میآمد که خالی بر روی آفتاب است» (2)انتهی.
و این نقل قصص در مورد عطارد اشتباه است،آنچه خود او در شفاء نوشته این است که فرماید:«من ستارۀ زهره را مانند خالی بر روی جرم شمس دیدم» (3)انتهی.
و انکشاف آن حکیم فرزانه که بطور قطع و یقین نقل کرده،بسی محلّ توجّه و دقّت
نظر ارباب هیئت و موجب بزرگی مقام دانش و درایت او گردید،و تا قریب باین اعصار همگی حکماء آن را از او قبول کرده و مورد تعظیمش میداشتند؛چنانکه یکی از ادلّۀ محاطیّت فلک زهره را نسبت بفلک شمس پس از اختلاف منظر و غیره،همین را مینوشتند که شیخ الرئیس زهره را مانند خالی بر روی آفتاب دیده؛چنانکه قاضیزادۀ رومی در شرح کتاب ملخّص چغمینی و ملا مظفّر گنابدی در شرح بیست باب ملاّ عبد العلی بیرجندی آوردهاند.
و در سلّم السموات فرماید که:بعضی از مسائل هیئت و نجوم که بطلمیوس حکیم و غیره بظنونی چند در آنها استناد نموده بودند،نزد این حکیم بدرجۀ حسّ و یقین رسید، مانند اینکه آفتاب در فلک چهارم و زهره در سیّم است؛چنانچه گوید:من زهره را مانند خالی بر روی آفتاب دیدم» (1)انتهی.
و بههرحال عقیدۀ قدماء بر این سخن راسخ بود و این دعوی را از او قبول کرده بودند،بلکه از ابن ماجد اندلسی بالاتر از آن را هم پذیرفتند که او گفته:من زهره و عطارد را هر دو بیک بار بر روی قرص آفتاب دیدم در زمانی که هردو محترق بودند.
تا اینکه شعشعۀ دانش و درایت مردمان اروپا بر صفحات ایران تابش افکنده فهمیدند که آن همه،محض خیال و توهّم بود؛چه اینگونه حکماء هیچ کاری را بقیاس و گمان درست ندانند و اینگونه مطالب طبیعی را تا بحس درنیاید هیچ نشمرند.و بواسطۀ آلات و اسبابی که اختراع نمودهاند فهمیدهاند که:اینها کلافهائی باشد بر روی خورشید.و اوّل کسی که آنها را بکلف مشاهده نمود فائرلیون در سنۀ 1020 و بعد از آن گالیله در سنۀ 1021 و غیره،که تاکنون بسیار دیدهاند و بسر حدّ یقین رسیده؛هرچند
1) (1)) پیش از این اشاره کردیم که،این رساله در جریان تصحیح حاضر دستیاب این راقم نشد.
که پارهئی از حکماء ایران نیز با فقدان این آلات امروزه آنها را بر روی قرص خورشید دیدهاند؛چنانچه در شرح چغمینی گوید که:«پارهئی از مردم گمان کردهاند که بر روی قرص آفتاب،نقطهئی است سیاه که اندکی از مرکز آن بالاتر است،مانند کلف که بر صفحۀ ماه نمودار است».و البتّه ما را بایستی بسی افتخار بوجود این کسانی باشد که بدون آلات و اسباب امروزه،این کلفها را مشاهده کردهاند و خیلی باید مقام فضیلت و بزرگواری ایشانرا تمجید نمائیم.
و همچنین ابن رشد طبیب فیلسوف منجم عربی که در قرن پنجم هجری میزیسته، و گمان کرده که عطارد را بر روی قرص آفتاب دیده؛محض خیال و توهّم بوده.و مسیو اراکو رئیس رصدخانۀ دولتی فرانسه او را تکذیب کرده و گفته که:قطر عطارد در اوقات عبور از روی قرص آفتاب دوازده ثانیه بیش نباشد،و کلف مستدیر مظلمی که بقطر دوازده ثانیه باشد در روی قرص آفتاب با چشم دیده نشود.و احتمال قوی داده که آن راصد عرب،کلفی از آفتاب را دیده و عطارد پنداشته.و همچنین سکالیژه و کپلر که از منجّمین معروف اروپا میباشند و گمان کردهاند که در اوائل ماه صفر سنۀ 1016 -یعنی 28 مۀ سنۀ 1607-عطارد را بر روی قرص آفتاب دیدهاند،اشتباه نمودهاند و متأخّرین ایشان را تکذیب کردهاند.و نه اینکه حکماء اروپا منکر دیدن زهره یا عطارد بر روی قرص آفتاب باشند،بلکه دیدن یکی از آنها را بر روی آن در حالت احتراق هریک از آنها ممکن میدانند و گویند تا بحال هم مکرر واقع شده؛و لکن هردو را باهم در یک وقت محترق شدن انکار نمودهاند.و آنرا هم ممکن میدانند،لکن گویند بحسب استخراجات صحیحه و ارصاد و زیجات معتبره تاکنون واقع نشده؛و دربارۀ یکی از آنها-چنانچه نوشتیم-گویند:با چشم و بدون آلات و اسبابی که در این اواخر برای این کار تهیّه نمودهاند،ممکن نیست.و گفتهاند که:محقّقا نخستین کسی که عطارد را بر روی قرص خورشید دیده،کاماندی معلّم مدرسۀ پاریس بوده که در روز 7 نوامبر
سنۀ 1631 مطابق اوائل ع 2 سنه 1041 در شهر پاریس آنرا بر روی عکس قرص آفتاب که بورقی کاغذ سفید افتاده بود در اطاق تاریکی دید،و این تدبیر در آن اوقات معمول بود برای رؤیت کلفها؛و پس از دیدن آن بیاختیار از غایت شعف فریاد برکشید که:یافتم آن چیزی را که سالها است حکماء طبیعیّین در جستن آن اصرار دارند!.و از آن وقت باز تاکنون اوقات عبور هریک از زهره یا عطارد را بر روی قرص آفتاب -یعنی بعبارت اخری کسوف آفتاب را بواسطۀ یکی از این دو ستاره-از زیج استخراج و در بعضی از تقاویم مینویسند،و در افقی که دیدن آن ممکن باشد قبل الوقت حرکت و آلات و اسباب معموله را نصب مینمایند و مکرّر بدیدن آن نائل شدهاند.که یک وقت آن راجع بزهره در روز 4شنبه 28 شوّال سنۀ 1291 بوده و در تهران دیدهاند؛و در نامۀ دانشوران از آن شرحی مینویسد (1).مرحوم حاجی نجم الدوله رحمه اللّه در مقدّمۀ تقویم سنۀ 1325 وقتهای عبور عطارد را از روی شمس تا صد سال استخراج کرده و نوشته؛ و همچنین جناب سیّد جلال الدین تهرانی در مقدّمۀ تقویم سنۀ 1342 عبور آن را که در روز 5 شنبه 3 شوّال آن سال واقع شد،خبر داد و نوشت.و جناب آقا میرزا ابو القاسم خان نجم الملک در مقدّمۀ تقویم سنۀ 1345 وقوع آن را در روز 5 شنبه 15 ج 1 سنۀ 1346 نوشت.
و بههرحال این مطلب در این ازمنه غرابت و اهمّیّتی ندارد.مقصود آن ادّعای مرحوم شیخ الرئیس بود که تا این اواخر همه کس آن را از او قبول،و در این اوقات سهو او را واضح نمودهاند.
و دیگر از جملهء اشتباهات او-چنانچه صلاح الدین صفدی در کتاب وافی بوفیات گفته-اینکه:«او از غایت استبداد بنفس و اتّکال بذهن خود،در ادویۀ مفرده بنطاقلن را
1) (1)) نگر:نامۀ دانشوران ج 1 ص 140.
که بمعنی 5 برگ باشد و بتقدیم باء بر نون است،در حرف نون یعنی بتقدیم نون بر باء آورده!» (1).
و آنجناب را از اثر افکار صائبه و نتیجۀ خامۀ خجسته،تألیفاتی بسیار بتازی و پارسی همه در غایت متانت و دلپذیری و فائده باشد؛بدین شرح:
1-کتاب حکمت عروضیّه،که آن را مجموع گویند و بخواهش شیخ ابو الحسن عروضی تألیف شده.و آن نخستین نسخهای است که او در حکمت تألیف نموده؛و گفتهاند عمر او در وقت تألیف آن 21 سال بوده.
2-کتاب حاصل و محصول،برای شیخ ابو بکر برقی نوشته؛بیست جلد.
3-کتاب البرّ و الإثم،که هم به نام ابو بکر برقی در اخلاق پرداخته؛دو جلد.
4-کتاب لغات سدیدیّه در اصطلاحات طبّیّه،بنام امیر نوح بن منصور سامانی؛پنج جلد.
5-رسالۀ مبسوطی در الحان موسیقی،بنام ابو سهل مسیحی.
6-رسالۀ در علم درایة،نیز بنام ابو سهل.
7-مقالۀ در قوای طبیعیّه،بنام ابو سعید یمامی.
8-قصیدۀ عربی در منطق،بنام ابو الحسین سهلی.
1) (1)) این مطلب را در الوافی بالوفیات صفدی نیافتم؛نگر:الوافی بالوفیات ج 12 ص 391 تا 412 ترجمۀ شمارۀ 368.
9-کتابی در کیمیا و هیأت صور فلکیّه،بنام ابو الحسن مزبور.
که مؤرّخین گفتهاند:جناب شیخ بیانات طریفه و حکایات بدیعه در آن نوشته، چنانچه در باب تکوّن سنگ مثّانه شرحی گفته؛و در باب دویم آن از تکوّن جبال فصلی مشبع نوشته،و گفته که:کوهها از اسباب اصلیّه و اتّفاقیّه بوجود آیند و از آنجمله زلزله باشد.و مطلبی گفته که گویا از حلیۀ راستی عاطل باشد،یعنی گفته که:پارهئی از اجسام مرکّبه که جزء غالب آنها مس بود در ایران از آسمان به زمین افتاده درحالیکه مشتعل بود و بآتش خارجی هم اذابه نمیشد!.و هم نوشته که:قطعۀ آهنی که بوزن 800 انس یعنی 150 من بود فرود آمد و آنرا نزد پادشاه بردند،حکم کرد تا از آن قدّارۀ ساختند،و عقیدۀ اعراب آن است که قدّارههای اهالی کایتی (1)که زیاده از حد تعریف دارد،از این آهن است.
10-کتاب تدارک در انواع خطاء طبیب در معالجات،نیز بنام ابو الحسین مسطور.
11-رسالهئی در نبض به زبان پارسی،که در دیباچۀ آن نوشته که:بفرمان عضد الدوله تألیف شده.و اینجا اشکالی بهمرسد،چه عضد الدوله در 8 شوّال سنۀ 372 وفات کرده و آن وقت بنابر قول مشهور یکسال پیش از تولّد شیخ بوده،یا بتحقیق شیخ در آن زمان 9 ساله بوده؛و ممکن است که آن را بفرمان مجد الدوله و یا شمس الدوله تألیف کرده باشد و کاتب اشتباها عضد الدوله نوشته.یا اینکه-چنانکه در نامۀ دانشوران ترجیح داده (2)-،آن کتاب را ابو علی ابن مسکویه تألیف کرده باشد،چه آنچه شیخ در مسئلۀ موسیقاریّه در قانون گفته با عباراتی که در آن رساله دارد،برخلاف یکدیگر است.
12-کتاب اوسط جرجانی،در منطق؛بنام ابو محمّد شیرازی.
13-کتاب مبدء و معاد،در نفس،بنام شیخ ابو محمّد بن إبراهیم فارسی که احتمال دارد همان شیرازی باشد.
14-کتابی در ارصاد کلّیّه،بنام شیخ ابو محمّد؛و شاید با آن دو سابق متّحد باشد.
15-کتاب معاد،بنام مجد الدوله.
16-رسالهئی در خواصّ سکنجبین،که آنرا بزبان لاتینی ترجمه کردهاند.
17-رسالهئی منتخب از کتاب ارسطو در خواصّ حیوانات.
18-کتاب شفاء در حکمت مشّاء،هجده جلد.و آن کتاب شریف از اجلّ مؤلّفات آن فیلسوف بزرگوار است که بنا بقول ابن ابو اصیبعۀ خزرجی در کتاب عیون الأنباء در طبقات أطبّاء آن را در بیست ماه بپایان برده و خلاصۀ اقوال متقدّمین و نقاوۀ افکار متأخّرین را همه در آن آورده،و طرائف مشاهدات و غرائب معاینات خود را در آن بفصل مشبعی یاد کرده.و از زمان او تاکنون،آن کتاب مبارک موضوع درس و بحث حکماء اعصار و مطرح توجّه و دقّت بزرگان روزگار است.و جماعتی بنوشتن شرح یا حاشیه بر آن یا تصرّفاتی دیگر،کمالیّت خود را اظهار نمودهاند:
1-ابن صلاح همدانی،و او را شرحی میباشد بر آن؛وفاتش سنۀ 548.
2-مرحوم علاّمۀ حلّی-أعلی اللّه مقامه-،و او کتابی دارد بنام کشف الخفاء از کتاب شفاء.
3-ابن مرزوق نحوی،و او چنانچه در بغیة الوعاة سیوطی نوشته:«شرحی دارد بر شفاء» (1)لکن معلوم بنده نیست که شفاء شیخ است یا دیگری.وفاتش سنۀ 781.
4-مرحوم غیاث الحکماء رضی اللّه عنه که او-چنانچه در احوالش نوشتیم (2)-حاشیهئی بر إلهیّات آن دارد.
5-مرحوم شاه طاهر اسمعیلی-علیه الرحمة-،و او نیز حاشیهئی بر إلهیّات آن نوشته؛وفاتش سنۀ 952.
6-مرحوم میرزا ابراهیم همدانی-رضوان اللّه علیه-،و او هم حاشیۀ بر إلهیّات دارد.
7-مرحوم ملاّصدرای شیرازی-قدّس اللّه روحه-،و او نیز حاشیۀ بر إلهیّات نوشته؛وفاتش سنه 1050.
8-مرحوم محقّق سبزواری رحمه اللّه،و او شرحی بر آن نوشته.
9-مرحوم آقا حسین خوانساری-رحمة اللّه علیه-،و او را دو حاشیه بر آن کتاب باشد.چه از نخست حاشیهای بر آن نوشت و مرحوم محقّق سبزواری رحمه اللّه در شرح خود
1) (1)) نگر:بغیة الوعاة ج 1 ص 46 ترجمۀ شماره 75.
2) (2)) در سال 1210 از مکارم الآثار کبیر و متروک،در شرححال حاجی میرزا عبد الرحیم عشرت فسائی ص 166 اصل دستخط مؤلّف نوشته:هیجدهم:حاشیه بر إلهیّات کتاب شفاء شیخ الرئیس رحمه اللّه در حکمت. بیفزایم که این نسخه بوسیلۀ مؤلّف،به استادنا العلاّمة حضرت آیة اللّه روضاتی سپرده شده است؛و ایشان بزرگوارانه مدّتی مدید از وقت بیش بهای خود را برای یافتن این نکته صرف،و سرانجام آن را در ذیل ترجمۀ عشرت فسائی-که در شمار خاندان غیاث الحکماء قرار دارد،و ازاینرو مرحوم معلّم ترجمۀ غیاث الحکماء را در ذیل زندگینامۀ او آورده است-صرف،و سرانجام نکتۀ موردنظر را در میان دستنوشت مؤلّف،یافتند-جعله اللّه تعالی فی رعیه و متّعنا اللّه بطول بقائه-
بر اشارات،ردّی بر آن نوشت؛پس مرحوم آقا حسین ثانیا حاشیهئی بر شفاء نوشت وردود سبزواری را ردّ کرد.
10-مرحوم آقا میر معصوم قزوینی-طاب ثراه-،و او را تعلیقاتی متفرّقه بر آن باشد؛وفاتش سنۀ 1099.
11-مرحوم آقا جمال خوانساری-زید جماله-،و او هم تعلیقاتی بر آن دارد.
12-مرحوم سیّد علی امامی رحمه اللّه شاگرد آقا حسین خوانساری،و او آن را بپارسی ترجمه کرده.
13-مرحوم فاضل هندی-عطّر اللّه مرقده-،و او کتابی در تلخیص آن نوشته و تمام نکرده.
14-مرحوم شیخ محمّد علی حزین-نوّر اللّه مضجعه-،و او حاشیهئی بر إلهیّات آن دارد.
15-مرحوم آقا میر سیّد حسن مدرّس رحمه اللّه،که در احوال او گذشت که او حاشیهئی بر آن نوشته و تمام نشده.
و چند کتاب هم بنام شفاء تألیف کسان دیگر میباشد:
1-کتاب شفا در تعریف حقوق مصطفی صلّی اللّه علیه و آله،از قاضی عیاض یحصبیّ؛وفاتش روز آدینه 7 ج 2 سنۀ 544.
2-کتاب شفاء شیخ محمّد بلوی،در طبّ؛و او از علماء«550»بوده.
3-شفاء مرحوم شیخ سلیمان علاّمه رحمه اللّه در حکمت نظری.
4-شفاء مرحوم ملاّ محمد رضا تبریزی رحمه اللّه،در جمع میان بحار و وافی.
19-کتاب هدایه در حکمت،که ابن نفیس قرشی دمشقی از علماء قرن هفتم هجری شرحی بر آن نوشته.
20-رساله در ادویۀ قلبیّه.
21-کتاب اشارات و تنبیهات،در حکمت مشاء.و آن هم از جلائل تآلیف میباشد، و جماعتی بر آن شرح یا حاشیه و غیره دارند:
1-شیخ علی بیهقی،و او کتابی دارد بنام امارات در شرح اشارات؛وفاتش سنۀ 565.
2-شیخ نجم الدین احمد بن ابو بکر بن محمّد نقچوانی آذربایگانی؛و او هم شرحی بر آن نوشته نامش زبده النقض و لباب الکشف.
3-مرحوم شیخ شهاب الدین مقتول-قدّس اللّه قبره-،و او نیز شرحی بر آن دارد؛ شهادتش سنۀ 587.
4-امام فخر رازی،و او را هم بر آن شرحی باشد که آن را شرح قدیم گویند.و نیز همین امام فخر آنرا مختصر کرده بنام لباب الإشارات؛انجام تألیف آن ج 1 سنۀ 597 -چنانکه در فهرست کتابخانۀ رضویه(ج 4 ص 345)نوشته-وفاتش روز 2 شنبه عید فطر سنۀ 606.
5-ابن نفیس دمشقی،که نیز شرحی بر آن نوشته.
6-نجم الدین لبودی دمشقی،که آنرا مختصر کرده؛وفاتش سنۀ 661.
7-مرحوم خواجه نصیر طوسی-قدّس سرّه القدّوسی-،و او بر آن شرحی نوشته در ردّ مطالب شرح امام فخر،نامش حلّ مشکلات الإشارات؛انجام تألیف آن سنۀ 644؛ وفاتش آخر روز 2شنبه 18 ذی الحجّۀ سنۀ 672.
8-مرحوم علاّمۀ حلّی-أعلی اللّه مقامه-،و او کتابی در محاکمات میان شرّاح آن نوشته؛و هم خود شرحی بر آن دارد.
9-مرحوم قطب المحقّقین-طهّر اللّه رمسه-،و او نیز چون علاّمه هم محاکمات میان شرّاح و هم خود شرحی بر آن نوشته.
10-شیخ فتح قصری،و او آن را بنظم آورده.
11-مرحوم محقّق سبزواری رحمه اللّه،و او را شرحی بر آن باشد.
12-مرحوم آقا میر معصوم قزوینی-طاب قبره-،و او حاشیهئی بر إلهیّات آن دارد.
13-مرحوم سیّد علی امامی-عطّر اللّه ثراه-،و او آنرا بپارسی ترجمه کرده.
14-جناب ادیب پیشاوری،و او ترجمه و شرحی بر آن نوشته که ناتمام است.
22-کتابی در علاج قولنج.
23-رسالهئی در ارشاد،بنام شیخ محمود برادر خود.
24-رسالۀ قصّۀ حیّ بن یقظان-یعنی:زندۀ پور بیدار-گویند:حیّ بن یقظان حاکم شهری بوده که شیخ در آنجا محبوس بوده است.و ابن نفیس دمشقی کتاب کوچکی موصوف بفاضل بن ناطق در معارضه و نقض آن نوشته و در آن انتصار مذهب اسلام و آراء ایشان را در نبوّت و شرایع و بعث جسمانی و خراب عالم نموده؛و هر آینه بابداع آن،کمال قدرت و ذهن و تمکّن خود را در علوم عقلیّه آشکار ساخته.
و مرحوم بابا افضل کاشی-طاب مضجعه-آن را ترجمه و تفسیر نموده؛وفاتش سنۀ 667.و پوکوک انگلیسی آنرا بلاتینی ترجمه نموده؛وفاتش سنۀ 1102.
25-کتاب قانون در طبّ،و آن هم از تألیفات مفیدۀ مهمّۀ آنجناب است که پارهئی از آن را در جرجان و پارهئی را در ری و پارهئی را در همدان تألیف کرده؛و هم در آنجا بجمع و ترتیب آن پرداخته.و آن کتاب مستطاب منقسم بپنج کتاب است:
الف:در امور کلّیّه،مشتمل بر چهار فن؛
ب:در ادویۀ مفرده،مشتمل بر دو جمله؛
ج:در امراض جزئیّۀ واقعه در اعضاء انسان از سر تا قدم،مشتمل بر بیست و دو فن؛
د:در امراض جزئیه که در اعضاء مخصوصه بهم میرسد،مشتمل بر پنج فن؛
ه:در ادویۀ مرکّبه،مشتمل بر چند مقاله و دو جمله.
و این کتاب نفیس از زمان او تاکنون مرجع اطبّاء آسیا و اروپا و غیره و مطرح نظر
ارباب بصیرت و خبره میباشد،و تعریفات بلیغه در مصنّفات قوم برای آن بنظر رسیده.
در چهار مقاله-که مؤلّف آن خود از اطبّاء فاضل و فضلاء کامل و حکماء بزرگ و علماء سترگ میباشد-؛پس از تعیین بعضی از کتب برای طبیب فرماید که:«و اگر خواهد که از این همه مستغنی باشد،کفایت به قانون کند.سیّد کونین و پیشوای ثقلین میفرماید که:کلّ الصید فی جوف الفرا،یعنی:همۀ شکارها در شکم گورخر است.این همه قانون گفته است تا بسیاری از او زاید (1).و هرکه را جلد اوّل از قانون معلوم گشت از اصول علم طب و کلّیّات هیچ پوشیده نخواهد ماند،زیرا که اگر بقراط و جالینوس زنده شوند روا بود که در پیش این کتاب سجده کنند!.و عجبی شنیدم که در این کتاب یکی بر بو علی اعتراض کرده است و از آن معترضات کتابی کرده و آن را اصلاح قانون نام نهاده؛ و گوئی که من هر دو را مینگرم و مصنّف اوّل چه معتبر مردی بوده و مصنّف دوّم کتاب تصنیف نکرده.چهار هزار سال بود که حکمای اوایل جانها کندند و روانها گداختند تا علم حکمت را بجائی فرود آورند و نتوانستند،تا بعد از این مدّت حکیم مطلق و فیلسوف اعظم ارسطاطالیس نیز بقدر القسطاس منطق و حکمت،صرّه و نقد کرد و بمکیال قیاس پیمود تا ریب و شک از آن برخواست منقّح و محقّق بازگشت.و پس از او در این هزار و پانصد سال هیچ فیلسوف بکنه سخن او نرسیده و بر جادۀ سیاقت او نگذشته الاّ أفضل المتأخّرین حکیم الشرق و الغرب حجّة الإسلام ابو علی بن عبد اللّه سینا.هرکه بدین دو بزرگ اعتراض کند خود را از زمرۀ اهل خرد بیرون آورده باشد و در سلک مجانین ترتیب یافته باشد و در جمع اهل عته جلوه کرده.ایزد-تبارک و تعالی-ما را از این هفوات و شهوات نگاه دارد» (2)انتهی.
و اینکه فرمودهاند:«یکی اعتراضاتی بر این کتاب نوشته بنام اصلاح قانون»،تا کنون بنظر نرسیده که کیست،لکن ابن جمیع اسرائیلی کتابی دارد بنام تصریح بالمکنون در تقبیح قانون،و در تألیف آن کتاب عمری در ردّ و اعتراض بر این کتاب صرف کرده؛ و همچنین این ابن جمیع را کتابی باشد بنام تنقیح القانون در ردّ این کتاب که گفتهاند:
چون نسخۀ آن ببغداد بنظر عبد اللطیف بن یوسف بن محمّد بغدادی رسید،آن حکیم دانشمند فرمود:اگر ابن جمیع عمر شریف را در فهم آن عبارات صرف کردی از آن بهتر بود که در پی تحصیل شکوک،روزگار خود را بپایان آورده.پس با دلائل قاطعه بوضوح رسانید که آن ایرادات وارد نبوده.
و نشاید که این ابن جمیع همان باشد که در چهار مقاله گفته،او در سنۀ 594 وفات کرده و تقریبا اوائل عمر او با اواسط زمان نظامی عروضی مصادف تواند شد،چنانچه از سیاق سخن او همچنین برآید که مؤلّف اصلاح قانون غیر از ابن جمیع میباشد.
و در منتظم ناصری فرماید که:«در سالهای دراز در فرنگستان معالجات را از روی قانون او میکردند» (1).
و در پزشکینامه پس از پارهئی کلمات فرماید که:«همچنین در همۀ فرنگستان بعد از جنگ صلیب و بیداری ملل فرنگ از خواب جهل و نادانی،طب منحصر بطبّ ابن سینا بود و کتاب قانون وی را در تمام مدارس تدریس میکردند،و بزبان لاطینی شرحها بر آن نوشتند».تا اینکه فرماید:«نسخههای متعدّد از آن چاپ کردند».و بالأخره میگوید که:«پس از اینکه در 840 صنعت چاپ پیدا شد و کتب علمی رو بانتشار نهاد بتدریج طبّ ابن سینا را که مختلط با بعضی اوهام و تخیّلات بود و مرکّب با برخی مطالب
1) (1)) نگر:منتظم ناصری-چاپ سنگی رحلی-ج 1 ص 158.
تشخیصی،تنقیح کرده و تلخیص نمودند» (1)انتهی.
و جماعتی هم بر این کتاب شرح یا حاشیه و غیره دارند:
1-عزّ الدین رازی؛
2-قطب الدین مصری؛
3-افضل الدین محمّد جوینی؛
4-ربیع الدین عبد العزیز بن عبد الجبّار جبلی؛
5-شیخ محمّد خنجی فارسی،از علماء قرن ششم؛و او را بر آن شرح باشد؛
6-ابن نفیس دمشقی قرشی،و او را شرحی بر آن باشد در بیست جلد که آن را شرح قرشی گویند.و در آن،مواضع حکمیّه را حل و قیاسات منطقیّه را مرتّب و اشکالات طبّیّه را بیان کرده.و هیچ یک از شروح پیش از او همانند او نگشته،و خود این شارح همیشه این کتاب را مطرح نظر و کلّیّات آنرا حفظ داشته و هیچ شاگردی را دستور خواندن کتابی جز آن نمیداده،که در حقیقت او مردمان را جریء بر این کتاب کرد و الاّ پیش از او همه کس جسارت بر خواندن این کتاب از غایت اشکال و اعضال نمینموده.
و همچنین او را کتابی است بنام موجز در مختصر قانون،زیاده بر هشت هزار بیت که در این اعصار میان اهل فن متداول بوده.
7-یعقوب الدین اسحاق سامری؛
8-یعقوب بن اسحق میلجی،معروف بابن التّف؛
9-هبة اللّه بن جمیع یهودی مصری؛
10-نجم الدین لبودی دمشقی،که آنرا مختصر کرده؛
11-علاّمۀ شیرازی،و او را شرحی است بر کلّیّات آن بدون شرح اعضاء مفرده.چه
1) (1)) در جریان تصحیح حاضر،متأسّفانه به این کتاب دست نیافتم.
او شنیده بود که ابن نفیس مخصوصا شرحی بر تشریح اعضاء مفرده و مرکّبۀ آن نوشته و آنرا از مصر بخواست؛و پیش از رسیدن آن،علاّمه خود وفات کرد.و در اوّل این شرحی که آن علاّمه آفاق نوشته،تفصیلی از گزارش عمر خود آورده که در ضمن، اهمّیّت و عظمت خود قانون در انظار بزرگان روزگار و غایت اشکال و اغلاق عبارات آن خوب واضح میشود؛و معلوم میگردد که آن فاضل فرزانه چهقدر بیابانها و شهرها را پای کوبیده بجهت یافتن اساتیدی که حلّ مشکلات آنرا بنماید.وفاتش 24 رمضان سنۀ 710؛
12-شیخ نجم الدین نقچوانی،و او هم شرحی بر کلّیّات آن دارد؛
13-مرحوم ملاّ محمّد آملی رحمه اللّه،از علماء قرن هشتم،و او نیز بر کلّیّات شرح نوشته؛
14-مرحوم شیخ علی گیلانی رضی اللّه عنه-که در 1222 بیاید-،و او را شرحی باشد بر آن بپارسی که به خواهش خان احمد خان والی گیلان نگاشته.
15-شیخ صدر الدین علی گیلانی هندی،و او شرح بزرگی بر آن دارد و خود با مرحوم میر فندرسکی رحمه اللّه معاصر بوده.در روضات نسبت به شهرت داده که:«مرحوم میر در بلاد هند زمان تألیف این شرح با این حکیم ملاقات کرد،و پس از آن میفرمود که:مرا دربارۀ ابو علی ابن سینا عقیدتی سخت بود و چون این حکیم را دیدم اعتقادم تغییر کرد؛چه من کتب شیخ خصوصا شفاء و قانون را دیدم فضلی وافر برای مؤلّفشان ظاهر میکردند،و چون این حکیم و کیفیّت تألیف شرحش را دیدم که همه جمع از کتب دیگران بود بدون قوّت تصرف و فکر،دانستم که خود شیخ نیز چنین بوده!» (1).
16-مرحوم میرزا نصیر طبیب-علیه الرحمة،که در 1221 بیاید-،و او رسالهئی در مشکلات آن نوشته؛
1) (1)) نگر:روضات الجنّات ج 3 ص 184.
17-حاجی میرزا عبد الباقی،که حواشی مختصری از او بر اطراف نسخهئی از این کتاب دیده شد.
و در شمس التواریخ شرحی هم از مسیحی نسبت داده که بر این کتاب نوشته،ولی ما را تاکنون معلوم نیست که مقصود از این مسیحی چه کسی میباشد؟ (1).
26-مقالهئی در قضا و قدر،که آن را در هنگامی که از همدان باصفهان میرفته در عرض راه تألیف کرده.
27-کتاب انصاف،در شرح کتب ارسطو،بیست جلد.و وجه تسمیۀ آن بانصاف اینکه:در آن کتاب میان فلاسفۀ مغرب و مشرق حکم نموده و انصاف داده.و آن کتاب زمانی که سلطان مسعود غزنوی اصفهان را تصرّف کرد بیغما رفت،و دیگر بقسمی که باید مرتّب نشد.
28-کتاب دانشنامۀ علائی،بپارسی که آنرا حکمت علائیّه نیز گویند،و گفتیم که بنام علاء الدوله نوشته.و آن دو قسمت است:قسمت اوّل در منطق،و قسمت دوّم در حکمت.و آن خلاصۀ بسیار مهمّی است از تحقیقات معروف این بزرگترین دانشمند ایرانی و اسلامی در منطق و حکمت که در این دو علم همواره قول او حجّت است.
29-کتاب نجات،دو جلد.
30-کتابی در علم قرائت و مخارج حروف.
31-کتاب طیر،که مرحوم شیخ علیّ بن سلیمان بحرینی رحمه اللّه از علماء قرن هفتم شرحی بر آن نوشته.
1) (1)) نگر:شمس التواریخ-چاپ سنگی سال 1331 اصفهان-ص 24.
32-کتاب حدود الطبّ.
33-مقالهئی در قوای طبیعیّه.
34-کتاب عیون الحکمه،در طبیعی و إلهی و ریاضی؛دو جلد.
35-مقالهئی در عکوس ذوات الخطب التوحیدیّه.
36-مقالهئی در إلهیّات.
37-کتاب موجز کبیر،در منطق.
38-کتاب موجر صغیر،نیز در منطق،که جزء نجات میباشد.
39-مقالهئی در تحصیل سعادت،که آنرا حجج عربیّه گویند.
40-مقالهئی در خواصّ کاسنی.
41-مقالهئی در اشاره بعلم منطق.
42-مقالهئی در تقسیم و تعریف حکمت و علوم.
43-مقالهئی در بیان نهرها و آبها.
44-تعالیق طبّیّه،بجهت ابو منصور.
45-مقالهئی در خواصّ خطّ استواء،در جواب بهمنیار.
46-رسالۀ جواب هیجده مسئلۀ ابو ریحان.
47-مقالهئی در هیئت زمین و اینکه آن ثقیل مطلق است.
48-کتاب حکمة المشرقیّة.
49-مقالهئی در مدخل در صناعات موسیقی،و این مقاله غیر از فصل موسیقی است که در کتاب نجات بیان کرده.
50-مقالهئی در اجرام سماویّه.
51-کتابی در آلات رصد،که در هنگامی که علاء الدوله فرمان کرد تا او رصدی در اصفهان بپا کند،تألیف نموده.
52-کتابی نیز در رصد و کبیسه،و در آن تعلیقاتی در علم طبیعی کرده.
53-مقالهئی در عرض قاطیقوریاس.
54-رسالۀ اضحویّه در معاد.
55-مقالهئی در جسم طبیعی و تعلیمی.
56-کتاب حکمت عرشیّه در إلهیّات.
57-مقالهئی در اینکه علم زید،غیر از علم عمرو است.
58-کتابی در تدبیر لشگری و اخذ خراج از مملکت.
59-مناظراتی که میان او و ابو علی نیشابوری در ماهیّت نفس واقع شده.
60-کتابی در خطب و تهجّدات،با سجع و قوافی.
61-جواباتی که اعتذار نموده در آن خطبی را که باو نسبت دادهاند.
62-مختصر کتاب اقلیدس،که میخواسته آن را جزو نجات نماید.
63-مقالهئی در ارثماطیقی.
64-رسائل فارسی و عربی در مکاتبات و مخاطبات.
65-تعالیقی بر کتب حنین بن اسحاق در طب.
66-کتاب قوانین در معالجات.
67-کتاب لغة العرب یا لسان العرب،در پنج جلد که از سواد ببیاض نرفت و در محاربۀ ابو سهل-که اشاره بدان نمودیم-بغارت شد.
68-رسالهئی در چند مسئلۀ طبیعیّه.
69-جواب بیست مسئله که فضلاء عصر از او سئوال کردند.
70-مسائلی در شرح اللّه اکبر.
71-جوابات مسائل أبو حامد.
72-جواب مسائل علماء بغداد،که سؤال کرده بودند از شخصی که در همدان مدّعی
حکمت بوده.
73-رسالهئی در علم کلام،در دو باب.
74-شرح کتاب نفس ارسطو.
75-مقالهئی در نفس.
76-مقالهئی در ابطال احکام نجوم.
77-کتاب الملح،در نحو.
78-فصول إلهیّه،در اثبات اوّل.
79-فصولی در نفس و طبیعیّات.
80-رسالهئی در زهد،بجهت شیخ ابو سعید بن ابو الخیر.
81-مقالهئی در آنکه جایز نیست شیء واحد هم جوهر باشد و هم عرض.
82-رسالهئی در مسائلی که گذشته است میان او و فضلاء عصر در فنون علوم.
83-تعلیقاتی که استفاده نموده است ابو الفرج بن ابو سعید یمامی در مجلس تدریس وی،و جوابات آن مسائل.
84-رسالهئی در اجوبۀ مسائل ابو الحسن عامری نیشابوری.چهارده مسئله چنانکه در نامۀ دانشوران دارد (1)ولی از مجالس المؤمنین چنان برآید که این رساله را در نیشابور تألیف کرده (2)و شاید که بناء آن در نیشابور و اتمام آن در اصفهان شده باشد.
85-کتاب مفاتح الخزائن،در منطق.
86-رسالهئی در جوهر و عرض.
87-کتاب بزرگی در تعبیر خواب،که در آن جمع میان طریقۀ یونانیان و عرب نموده و آن را هدیّۀ بعضی از اعیان زمان-که گویا علاء الدوله باشد-کرده.و مخصوصا او را
در این فنّ تعبیر،معرفتی تمام بوده و ابو سعد نصر بن یعقوب دینوری-در کتاب تعبیر قادری که بنام قادر عبّاسی تألیف شده-،بسیاری از کلمات او را در این موضوع نقل نموده.
88-مقالهئی در ردّ کلمات ابو الفرج ابن طیّب.
89-رسالهئی در عشق،بنام أبو عبد اللّه معصومی.
90-رسالهئی در قوا و ادراکات انسان.
91-مقالهئی در اندوه و اسباب آن.
92-رسالهئی در نهایت و لا نهایت.
93-کتابی در حکمت،بنام حسین سهلی.
و از جملۀ تألیفات او ترجمۀ رسالۀ خود او است از تازی بپارسی در ماهیّت نفس، که چون بفرمان علاء الدوله ترجمه کرده،شاید در اصفهان پرداخته باشد؛و شاید یکی از کتب مؤلّفه در اصفهان در نفس که نوشتیم همان باشد.
94-رسالۀ سلامان و ابسال.
95-رسالۀ حقائق الاشهاد،در کیمیا؛که بدان اشاره نمودیم.
96-رسالهئی در نماز،که در آن بدلائل نقلیّه تمسّک و بنبوّت اعتراف نموده.
97-کتاب کنوز المعرفین (1)،در بعضی از علوم غریبه.
98-رسالهئی در عمل تحبیب و تبغیض.
1) (1)) چنین است در دستنوشت.رسالۀ کنوز المعزّمین شیخ،بمناسبت هزارۀ او با تحقیق استاد علاّمه مرحوم جلال الدین همائی به طبع رسیده است.
99-تعلیفات متفرّقه در خواصّ اعداد،که در سلّم السموات فرماید:«بعضی از آنها را من بتجربت خود درست یافتم».
100-رسالهئی در تحقیق اسم باری-تعالی-
و همانا او را در حقیقت واجب که وجودی است خاص،متعیّن بذات مقدّس و صفات کمالیّه خود که همه عین ذات او است،مذهب ارسطو و بیشتر دیگر از حکماء مشّائین بوده؛چنانچه نیز مانند ایشان قائل بحرکات ارادی افلاک میباشد،و اینکه کواکب همه صاحبان شعور هستند؛و نسبت دادهاند که در این خصوص این شعر را فرموده:
جُعل و خنفساء و مور زبون همه جاندار و این فلک بیجان؟!
و این گروه معتقدند که در هر فلکی روحانیّات بسیار و نفوس قدسیّه غیر محصمورهئی میباشند.و روان ایشان شاد باد که در چندین قرون پیش از این،بقوّت علم و دانش فهمیدهاند چیزی را که در این قرون اواخر بآلات و اسباب تازه،حکماء اروپا محسوس نمودهاند که:هریک از این ستارهها کراتی باشند که در آن مانند کرۀ زمین از هر قبیل موجودات و بخصوص آدمیزاد مانندهائی وجود دارند؛و اینگونه حکماء بزرگ سابقا بمفاهیم دیگر از آنها تعبیر میکردهاند.
و هم از کلمات عالیۀ آنجناب که در رسالۀ عشق نوشته اینکه:«عشق در تمام مجرّدات و فلکیّات و عنصریّات و معدنیّات و نباتات و حیوانات،همه جاریست» (1)حتّی اینکه ارباب[اعداد] (2)گفتهاند:اعدادی متحابّه نیز باشد و آنرا استدراک بر اقلیدس
نمودهاند که او این را ذکر نکرده،و آن:دویست و بیست،و هشتاد و چهار است که اجزاء هریک از این دو عدد،عاشق دیگری هستند.یعنی از اجزاء این،آن و از أجزاء آن،این پیدا میشود.
و توضیح این سخن اینکه:مقسوم علیههای صحیحۀ دویست و بیست،این اعداد است:
(1)(2)(4)(5)(10)(11)(20)(22)(44)(55)(110)
بدین نحو:
و جمع آنها 284 است،بدین نحو:
و مقسوم علیههای صحیحۀ 284 این اعداد است:(1)(2)(4)(71)(142)
بدین نحو:
و جمع آنها 220 است بدین نحو:
و در این مثال،تحابب عددین نمایان میشود.و اصحاب أعداد گمان نمودهاند که این را خواصّی عجیب در محبّت میباشد که بتجربه رسیده»؛انتهی بتغییر فی تعبیر.
و در مؤلّفات علماء علم وفق اعداد،بسیار دیده شده که این دو عدد را بتعبیر«رک» و«رفد»بجهت تحبیب،بدستوراتی معیّن و معلوم تعیین نموده که در مربّع بگذارند.
و مرحوم حاجی معتمد الدوله رضی اللّه عنه در کتاب کنز الحساب بجهت تعیین اعداد متحابّه دستوری نوشته که مفادش این میشود که:«از قوّت دویم عدد دو با سایر قوای متوالیۀ آن بترتیب عددی را بگیرند که هرگاه آن را در 1/2 1 و 3 ضرب کنند و از حاصل هریک، یکی کم کنند بجز واحد عددی دیگر عادّ آنها نشود؛و چون چنین عددی اینطور عمل شد حاصل نخستین فرد،یکم و حاصل دویمین فرد،دویم باشد.و معلوم است که فرد دویم بیکی زیادتر از ضعف فرد اوّل است،پس فرد اوّل را در فرد دویم ضرب نموده حاصل فرد سیّم خواهد بود،پس باید آن قوّتی که از دو گرفته شده یک بار در مجموع فرد یکم و دویم ضرب شود و یک بار در فرد سیم تا حاصل دویم یکی از دو عدد
متحابّه و جمع هر دو حاصل عدد دیگری بشود» (1)انتهی.
و در این مورد که مرحوم شیخ مثال آورده قوهء دویم دو که چهار باشد گرفته شده که کمتر از آن فاقد شروط مذکور است و آن در 1/2 1 ضرب شده و شش،و پس از نقصان یک از آن پنج شده و نیز در 3 ضرب و 12 و پس از نقصان یک از آن 11 شده و حاصل ضرب 5 در 11-که فرد اوّل در دویم باشد-55 است که فرد سیّم باشد،پس چهار را که قوّتی است که از دو گرفتهایم ضرب در 55 نموده دویست و بیست میشود که یکی از آن دو عدد باشد،و نیز ضرب در مجموع فرد یکم و دویم که 16 باشد میشود تا 64 بهمرسد و جمع آن با 220 عدد دیگری است که 284 باشد.
101-ترجمۀ کتاب ظفرنامۀ بزرگمهر حکیم از پهلوی بپارسی،که آن کتاب کوچکی و از آثار جوانی او است؛و بامر امیر نوح ترجمه شده.
102-مقالهئی در ذکر مؤلّفات خود،که هریک را در چه وقت و در چه جا تألیف کرده.
103-قصائد عشره،و اشعار دیگر در زهد و حکمت و طب و غیره.
و از آنجمله قصیدهئی دارد بغایت نفیس در نفس که ما اینک بآوردن آن در اینجا، این نامۀ گرامی را گرامی زینتی میدهیم؛و آن اینست:
هبطت إلیک من المحلّ الأرفع و رقاء ذات تعزّز و تمنّع
محجوبة عن کلّ مقلة عارف و هی الّتی سفرت و لم تتبرقع
وصلت علی کره إلیک و ربّما کرهت فراقک فهی ذات تفجّع
أنفت و ما أنست فلمّا واصلت الفت مجاورة الخراب البلقع
1) (1)) این مبحث را در کنز الحساب-چاپ جیبی سنگی سال 1287 هجری قمری،تهران- نیافتم.
و أظنّها نسیت عهودا بالحمی و منازلا بفراقها لم تقنع
حتّی إذا اتّصلت (1)بهاء هبوطها عن میم مرکزها بذات (2)الأجرع (3)
علقت بها (4)ثاء الثّقیل فاصبحت بین المعالم و الطّلول الخضّع
تبکی و قد ذکرت عهودا بالحمی بمدامع تهمی (5)و لم تتقطّع (6)
و تظلّ ساجعة (7)علی الدّمن (8)الّتی درست بتکرار الرّیاح الأربع (9)
اذ عاقها (10)الشّرک الکثیف فصدّها (11)نقص (12)عن الأوج الفسیح المربع (13)
حتّی إذا قرب المسیر إلی الحمی و دنا الرّحیل إلی الفضآء الأوسع
و غدت مفارقة (14)لکلّ مخلّف عنها حلیف التّرب غیر مشیّع
سجعت (15)و قد کشف الغطآء فأبصرت ما لیس یدرک بالعیون الهجّع
و غدت تغرّد (16)فوق ذروة شاهق و العلم یرفع کلّ من لم یرفع
1) (1)) بر کنارۀ دستنوشت:فاعلها النفس؛12.
2) (2)) بر کنارۀ دستنوشت:حال است از مرکز.
3) (3)) بر کنارۀ دستنوشت:مکان فراخ؛12.
4) (4)) بر کنارۀ دستنوشت:یعنی حرف ه.
5) (5)) بر کنارۀ دستنوشت:تسیل؛12.
6) (6)) بر کنارۀ دستنوشت:لمّا تقلع؛خ ل.
7) (7)) بر کنارۀ دستنوشت:صداکننده.
8) (8)) بر کنارۀ دستنوشت:آنچه از آثار خانۀ خرابه باقی مانده؛12.
9) (9)) بر کنارۀ دستنوشت:جنوب و شمال و صبا و دبور؛12.
10) (10)) بر کنارۀ دستنوشت:تعلیل صدا که مقصود از آن گریه است.
11) (11)) بر کنارۀ دستنوشت:و صدّها؛خ ل.
12) (12)) بر کنارۀ دستنوشت:قفص؛خ ل.
13) (13)) بر کنارۀ دستنوشت:اقامتگاه در بهار؛12.
14) (14)) بر کنارۀ دستنوشت:مخالفة؛خ ل.
15) (15)) بر کنارۀ دستنوشت:صدای باشوق؛12.
16) (16)) بر کنارۀ دستنوشت:صدای شادی؛12.
17) (17)) بر کنارۀ دستنوشت:شاهق؛خ ل.
18) (18)) بر کنارۀ دستنوشت:سام؛خ ل.
إن کان (1)أهبطها الإله لحکمة طوبت (2)علی الفطن (3)اللبیب الأوزعی (4)
فهبوطها (5)إن کان (6)ضربة لازب (7)لتکون سامعة بما لم تسمع
و تعود عالمة بکلّ خفیّة فی العالمین فخرقها (8)لم یرفع
و هی الّتی قطع الزّمان طریقها حتّی لقد غربت بغیر المطلع (9)
فکأنّها (10)برق تألّق (11)بالحمی ثمّ انطوی (12)فکأنّه لم یلمع
أنعم بردّ جواب ما أنا فاحص عنه فنار العلم ذات تشعشع
و جماعتی از حکماء عظام بر این قصیده شروحی نوشتهاند:
اوّل:مرحوم شیخ علی بن سلیمان بحرینی رحمه اللّه.
دوّم:شیخ داود انطاکی صاحب تزئین الأسواق،و او شرحی بر آن نوشته و هم قصیدهئی در ردّ آن گفته که اوّلش این است:
من بحر أنوار الیقین بحسنها فلوصل أو فصل ثبوت کما ادعی
سیّم:شیخ علاء الدین محمّد بسطامی مصنّفک شاهرودی،و او شرحی بر آن دارد،و هم شرحی بر قصیدۀ برده دارد؛وفاتش سنۀ 875.
چهارم:مرحوم حاج ملاّ هادی سبزواری رحمه اللّه که در کتاب حکم الأسرار (13)شرح
1) (1)) بر کنارۀ دستنوشت:شرط.
2) (2)) بر کنارۀ دستنوشت:جزاء.
3) (3)) بر کنارۀ دستنوشت:الفذّ؛خ ل.
4) (4)) بر کنارۀ دستنوشت:الأردع؛خ ل.دارای کمال؛12.
5) (5)) بر کنارۀ دستنوشت:و هبوطها؛خ ل.
6) (6)) بر کنارۀ دستنوشت:شرط.
7) (7)) بر کنارۀ دستنوشت:ای:لازم.
8) (8)) بر کنارۀ دستنوشت:جزاء.
9) (9)) بر کنارۀ دستنوشت:یعنی از آنجا که آمد بدانجا برفت؛12.
10) (10)) بر کنارۀ دستنوشت:فکانّما؛خ ل.
11) (11)) بر کنارۀ دستنوشت:درخشید؛12.
12) (12)) بر کنارۀ دستنوشت:خاموش شد؛12.درپیچید؛12.
13) (13)) چنین است در دستنوشت.نگر:اسرار الحکم ج 1 ص 278 تا 288.
پارسی مختصری بر آن دارد.
و جناب شیخ محمّد علی خیر الدین بن سیّد حسین هندی از فضلاء عصر حاضر کربلای معلی،آنرا تضمین تخمیس کرده.
و دیگر این چند شعر که نوشته میشود از افکار ابکار آنجناب است:
هذّب النفس بالعلوم لترقی و ذر الکلّ فهی للکلّ بیت
إنّما النفس کالزّجاجه و العلم سراج و حکمة المرء زیت
فإذا أشرقت فانّک حی فإذا أظلمت فانّک میت
*** عجبا لقوم یجحدون فضائلی ما بین عیّابی إلی عذّالی
عابوا علی فضلی و ذمّوا حکمتی و استوحشوا من نقصهم و کمالی
إنّی و کیدهم و ما عابوا به کالطّود تحضر نطحة (1)الأوغال (2)
و إذا الفتی عرف الرّشاد کنفسه هانت علیه ملامة الجهّال
این سه شعر منسوب باو است،لکن متحقّق نیست:
إسمع جمیع وصیّتی و اعمل بها فالطّبّ مجموع بنظم کلامی
إجعل غذاءک کلّ یوم مرّة و احذر طعاما قبل هضم طعام
و احفظ منیّک ما استطعت فانّه مآء الحیوة یراق فی الأرحام
و هم این دو شعر را که شیخ محمد شهرستانی در آغاز کتاب نهایة الاقدام نوشته (3)، باو نسبت دادهاند:
لقد طفت فی تلک المعاهد کلّها و سیّرت طرفی بین تلک المعالم
فلم أر إلاّ واضعا کفّ حائر علی دفن أو قارعا سنّ نادم
و نیز این شعر منسوب باو است:
أقلل نکاحک إن أکلت و ان شربت و إن عشیت
و أنا الضّمین بأن تدوم لک السلامة مابقیت
و در معنی این حدیث که از حضرت امیر علیه السّلام رسیده که فرمود:«دو خصلت است که چیزی بهتر از آنها نباشد:ایمان بخدا،و سود رساندن بمسلمانان؛و دو خصلت است که چیزی از آنها زشتتر نباشد:شکّ بخدا،و زیان رساندن بمسلمانان» (1)آنجناب فرموده:
کن کیف شئت فإنّ اللّه ذو کرم فما علیه بما تأتیه من بأس
سوی اثنتین فلا تقربهما أبدا الشّرک باللّه و الإضرار بالناس
و نیز فرموده است:
اعتصام الوری بمعرفتک عجز الواصفون عن صفتک
تب علینا فإنّنا بشر ما عرفناک حقّ معرفتک
و مرحوم کفعمی رحمه اللّه در باب گزیدن مار و کژدم و سایر موذیات فرموده که:ابن سینا در نشادر گفته است:
فریحة تقتّل الأفاعی و للهوام و الدّبیب السّاعی
و وزن مثقال إذا ما شربا مع وزنه من الرّجیع اتّجبا
و خلّص السّمیم من مماته من بعد یأس الانس من حیوته (2)
و مرحوم سیّد ابن قاسم عاملی رحمه اللّه در اثنی عشریه،این رباعی را از او بجهت زکام نقل کرده:
فی أوّل النّزله فصد و فی أواخر النّزلة حمّام
بینهما ماء شعیر به صحّت من النّزلة أجسام (1)
و در روضات،این اشعار را از او نقل کرده؛در تعریف حواسّ ظاهره و باطنه و توحید فرماید:
مجموع حواسّ ظاهر ای مفخر ناس سمع و بصر است و شمّ و ذوق است و مساس
پس مشترکه مخیّله فکرت و وهم با حافظه دان تو پنج باطن ز حواس
*** کس را بکمال و کنه ذاتت ره نیست بر فعل تو میکنند ذات تو قیاس
*** در معرفتت چو نیک فکری کردم معلومم شد که هیچ معلوم نشد
*** معشوق جمال مینماید شب و روز کو دیده که تا برخورد از دیدارش (2)
و در نامۀ دانشوران،این چند شعر را نقل کرده:
غذای روح دهد بادۀ رحیق الحق که رنگ و بوش زند رنگ و بوی گل را دقّ
بطعم تلخ چو پند پدر و لیک مفید بپیش جاهل باطل بنزد دانا حق
حلال گشته بفتوای عقل بر دانا حرام گشته باحکام شرع بر احمق
*** ز منزلات هوس گر برون نهی قدمی نزول در حرم کبریا توانی کرد
و لیک این عمل رهروان چالاک است تو نازنین جهانی کجا توانی کرد؟! (1)
و در ریاض العارفین این رباعیّات را نوشته:
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست و بسی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت و اخر بکمال ذرهئی راه نیافت
*** از قعر گل سیاه تا اوج زحل کردم همه مشکلات گیتی را حل
بیرون جستم ز قید هر مکر و حیل هر بند گشوده شد مگر بند اجل
*** ای کاش بدانمی که من کیستمی؟ سرگشته بعالم ز پی چیستمی؟
گر مقبلم آسوده و خوش زیستمی و رنه بهزار دیده بگریستمی! (2)
و جناب وثوق العلماء خوراسکانی در کتاب قطرات (3)،این شعر را باو نسبت داده:
لا و لا لب لا و لالا شش مه است لل کط و کط لل شهور کوته است
و همانا از تفصیلی که در شرح حالات او نوشتیم و هم از بعضی مواضع دیگر،چنین برآید که:اساتید درس آنجناب چند نفر باشند:
اوّل:محمود مسّاح بخارائی؛
دویم:اسمعیل زاهد فقیه؛
سیّم:ابو سهل مسیحی طبیب،که از پیش گفتهایم:در سنۀ 401 وفات کرده و در بیابان مدفون شد؛
چهارم:ابو عبد اللّه ناتلهئی کجوریّ؛
پنجم:ابو منصور حسن بن نوح قمریّ؛
و هم جماعتی بسیار از رجال آن اعصار از مجلس تدریس آن بزرگوار برخواسته بشاگردی او علم و باستادی در فنون حکمت مسلّم گردیدهاند،و از آنجمله این چند تن باشند:
اوّل:ابو منصور زیله؛
دویم:ابو عبید اللّه عبد الواحد جرجانی؛
سیّم:ابو غالب عطّار همدانی؛
چهارم:ابو الحسن بهمنیار بن مرزبان اعجمی آذربایکانی،وفاتش سنۀ 458.و او است استاد ابو العبّاس لوکری،استاد افضل الدین غیلانی،استاد سیّد صدر الدین سرخسی،استاد شیخ فرید الدین داماد نیشابوری،استاد مرحوم خواجه نصیر طوسی رحمه اللّه؛
پنجم:ابو عبد اللّه معصومی؛
ششم:سلیمان دمشقی؛
هفتم:ابو القاسم عبد الرحمن بن علی بن احمد بن ابو صادق نیشابوری،که تا عشر هفتم قرن پنجم در حیوة بوده و بعد وفات نموده؛
هشتم:ابو عبد اللّه محمّد بن یوسف ایلاقی؛
نهم:عبد الرحیم عیاض شاعر سرخسی(بناء بقولی).
و بالجمله؛کلام در شرح گزارش حالات شیخ بزرگوار میباشد و اتمامش بر این
است که:آنجناب در اصفهان میبود و چون وی را باقتضای طبیعت خود یا بواسطۀ گاهی شرب شراب،رغبتی تمام در مباشرت بود و با حضرات نسوان زیاده مؤانست مینمود؛همواره مزاج خود را بجهت این مطلب تقویت میکرد،تا اینکه قوای طبیعی از کار افتاد و اندکاندک بنیه را هزالی بغایت رویداد.تا در زمانی که علاء الدوله بمحاربۀ ابن فراس بباب الکرخ-که گفتهاند:موضعی است از ماوراء النهر-حرکت کرد؛شیخ را قولنج سخت عارض شد و بجهت حرص بر صحّت و توهّم احتیاج بهزیمت و عدم امکان حرکت،تعجیل نموده چون علاج آن بحقنههای حادّۀ قویّه اختصاص داشت از شدّت درد بفرمود تا وی را در یک روز هشت بار حقنه کردند،و بدان سبب ریش و خراشی در پارهئی از رودههایش بهمرسید.و در خلال آن احوال،علاء الدوله با کمال سرعت بسمت ایذج-که بذال معجمۀ مفتوحه و جیم،شهری بوده میان اصفهان و خوزستان-نهضت فرمود؛و چون شیخ را از متابعت چاره نبود،لاجرم همراه شد و در عرض راه،صرعی که احیانا تابع قولنج است،عارض گردید.و چون آن صرع زائل شد محض اصلاح قرحه بفرمود تا حقنۀ معزی و مزلقی ترتیب دهند و مقدار دو دانگ کرفس داخل کرد،پس آن ریش و خراش زیادتر شد.و چون بجهت درمان صرع،معجون مثرودیطوس استعمال مینمود،برخی از غلامان که در اموال آن حکیم بزرگ خیانتها کرده بودند و بر خود میترسیدند،فرصتی بچنگ آورده مقدار زیادی افیون داخل آن معجون نمودند؛و شیخ در وقت معتاد تناول نمود و مرض او سختتر شد.پس ناچار او را با محفّه باصفهان بردند و چون بدانجا رسید ضعف بنیه چنان قوّت گرفت که او را قدرت بر حرکت نماند.پس یکچند بمداوای خود کوشید و اندکی از ضعفش زایل شد، بطوری که با عدم قدرت بر قیام،قدرت بر حرکت بهم رسانید و گاهی بمجلس علاء الدوله میرفت.و آنمرض بواسطۀ بقاء نقاهت گاهی بهتر میشد و گاهی عود میکرد.
تا اینکه اتّفاقا از سوء قضاء علاء الدوله بسمت همدان توجّه نمود و آنجناب را با خود
همراه برد،و او بدان بسی شادمان شد که توانست با او همراهی کند؛غافل از اینکه هلاک او در این حرکت است.پس چون حرکت کرد بدان سبب آن علّت در عرض راه با شدّت تمام برگشت.
و چون بهمدان رسید بیقین دانست که قوّت ساقط گشته و طبیعت از مقاومت مرض بکلّی عاجز شده،پس ترک مداوای خود نمود و فرمود:قوّۀ مدبّره در بدن من از تدبیر بازمانده است و اکنون دیگر معالجت فائده ندارد.
پس غسل کرد و آنچه داشت بر فقراء تصدّق نمود و غلامان خود را خطّ آزادی بخشید و باستغفار مشغول شد و همواره تلاوت قرآن مجید میفرمود،چنانچه در هر سه روز یک ختم بپایان میبرد.
و بدین منوال همی بود،تا آنکه پیک نیک پی حضرت آفریدگار حکیم،رسید و خواست قطرۀ وجودش را بدریای حکمت پیوند نماید.پس اجل موعودش از پای در آورد؛یعنی در روز آدینه اوّل ماه رمضان المبارک سنۀ 428-چهارصد و بیست و هشت-هجری قمری،مطابق 13 تیرماه قدیم سنۀ 406 یزدگردی در زمان القائم بأمر اللّه عبّاسی وفات کرد؛در حالتی که مکرّر در حین احتضار این شعر را میخواند و همی بر زبانش بود که روان سپرد:
نموت و لیس لنا حاصل سوی علمنا انّه ما علم
و مدّت عمرش بناء بر تحقیقی که ما در تولّد نمودیم و وفات را بدینطور نوشتیم، شصت و پنج سال و شش ماه و بیست و هشت روز قمری باشد،یعنی شصت و سه سال و هشت ماه و سه روز یزدگردی،که هر سی و سه سال آن هشت روز از شمسی اصطلاحی کمتر است.
و پس از وفات در همدان در پائین سور جنوبی مدفون گردید که هماکنون بر قبر او بقعۀ مختصری میباشد بر کنار رودخانهئی که از میان شهر همدان میگذرد؛امید که
زیارت آن روزی شود-انشاء اللّه!-.
و برابر مزار آن بزرگوار،مزاری دیگر است با بقعۀ مختصری که گویند:از شیخ ابو سعید ابن ابو الخیر است.و آن غلط باشد،چه قبر آن بزرگوار را در نیشابور یا مهنه نوشتهاند.و ابو سعید صاحب این مزار را در طرائق دو احتمال داده:«یکی:به آن ابو سعید که گفتیم:جناب شیخ در بودن همدان چهل روز در خانهاش پنهان بوده؛ و دیگر:قاضی ابو سعید هراتی که در حبیب السیر او را قاضی شرق و غرب نوشته و گفته:
در ماه شعبان سنۀ 526 بدست محمد رازی و عمر دامغانی کشته شد» (1).
و در وفیات از شیخ کمال الدین یونس نقل کرده که:«او گفته:علاء الدوله بر آن جناب غضب نموده او را مغلول کرده و بزندان فرستاد،و او در آنجا بود تا جان بداد؛ و این شعر را در این باب آورده:
رأیت ابن سینا یعادی الرجال و فی الحبس مات أخسّ الممات
فلم یشف ما ناله بالشفاء و لم ینج من موته بالنجات» (2)
و لکن در کتب دیگر همه-که از آنجمله عیون الأنباء (3)و محبوب القلوب (4)و غیره (5)باشد-،این معنی را باور ندارند و کلمۀ«حبس»را باحتباس طبیعت تأویل کرده و روایت کمال الدین را بغرض و عناد مستند داشتهاند.
و همچنین در غالب کتب،وفات او را چنانچه نوشتیم در همدان نوشتهاند،چون وفیات الأعیان (6)،و مختصر ابو الفداء (7)،و فصل الخطاب 8خواجۀ پارسا،و روضة الصفا 9،
و مجالس المؤمنین (1)،و آتشکده (2)،و ریاض العارفین (3)،و قصص العلماء (4)، و نامۀ دانشوران (5)،و منتظم ناصری (6)،و آثار عجم (7)،و پزشگینامه،و طرائق الحقائق (8)و غیره؛هرچند که مسلّما بعضی منقول از بعضی دیگر است.
لکن علی بن اثیر در کامل التواریخ (9)و دولتشاه سمرقندی در تذکرة الشعراء (10)باصفهان نوشتهاند،و آن اشتباه است.چنانچه در بعضی از کتب متقدّمه نیز تصریح نمودهاند.
و همچنین در سال وفات او مانند تولّدش اختلافاتی باشد،و در نزد ما صحیح همان است که نوشتیم؛چنانچه باز در بعضی از کتب متقدّمه و غیره هم چون کامل التواریخ (11)، و وفیات الأعیان (12)،و مختصر ابو الفداء (13)،و فصل الخطاب (14)پارسا،و جواهر اللغۀ محمّد بن یوسف طبیب هراتی،و قصص العلماء (15)،و منتظم ناصری،و آثار عجم (16)،
1) (1)) نگر:مجالس المؤمنین ج 2 ص 184.
2) (2)) نگر:آتشکدۀ آذر،نیمۀ اوّل ص 1319.
3) (3)) نگر:ریاض العارفین،ابتدای روضۀ دوّم ص 272.
4) (4)) نگر:قصص العلماء-طبع انتشارات حضور-ص 306.
5) (5)) نگر:نامۀ دانشوران ج 1 ص 127.
6) (6)) نگر:منتظم ناصری-چاپ سنگی رحلی-ج 1 ص 158.
7) (7)) نگر:آثار عجم ص 45.
8) (8)) نگر:طرائق الحقائق ج 2 ص 557.
9) (9)) نگر:الکامل فی التاریخ ج 9 ص 456.
10) (10)) نگر:تذکرة الشعراء ص 57.
11) (11)) نگر:الکامل فی التاریخ ج 9 ص 456.
12) (12)) نگر:وفیات الأعیان ج 2 ص 161.
13) (13)) نگر:المختصر فی أخبار البشر ج 2 ص 162.
14) (14)) نگر:فصل الخطاب ص 262.
15) (15)) نگر:قصص العلماء-طبع انتشارات حضور-ص 306.
16) (16)) نگر:آثار عجم ص 45.
و پزشگینامه،و شمس التواریخ (1)،و تاریخ اصفهان (2)حاجی میرزا حسنخان و غیره است؛هرچند که نقل بعضی از بعضی مسلّم است.لکن مشهور و در بسیاری از کتب دیگر سنۀ 427 نوشتهاند؛چون:تاریخ گزیدۀ (3)خواجه حمد اللّه مستوفی قزوینی، و تذکرۀ دولتشاه (4)،و روضة الصفا (5)،و ریاض العارفین (6)و غیره.
و در مجمع الفصحاء سنۀ 448 (7)،و آتشکده (8)447 دارد،لکن ظاهر است که اشتباه کاتب باشد.
و رباعی مشهور نیز دلالت بر 27 دارد؛و مکرّر که بدان«رباعی»اشاره شده،این است.و آن بسیار مشهور و در بسیاری از کتب مسطور مسطور،و در حقیقت فذلکۀ احوالات او است،و قائل آن معلوم نیست:
حجّة الحق ابو علی سینا در شجع آمد از عدم بوجود
در شصا کسب کرد کلّ علوم در تکز کرد این جهان بدرود
و حساب این سه کلمه(شجع)و(شصا)و(تکز)این است:
1) (1)) نگر:شمس التواریخ-چاپ سنگی سال 1331 ه ق.اصفهان-ص 24.
2) (2)) بر این مطلب در کتاب تاریخ اصفهان دست نیافتم.چه،اگرچه مجلّد سوّم این کتاب ویژۀ ناموران اصفهان است،امّا ترجمۀ شیخ در این مجلّد نیامده.در مواضعی دیگر از کتاب هم که یادی از او شده-نگر:تاریخ اصفهان صص 18،119،300،303،335-نیز به تاریخ رحلت او اشاره نشده است.
3) (3)) نگر:تاریخ گزیده-طبع عکسی انتشارات دنیای کتاب-ص 802.
4) (4)) نگر:تذکرة الشعراء ص 57.
5) (5)) نگر:روضة الصفا ج 7 ص 471.
6) (6)) نگر:ریاض العارفین،ابتدای روضۀ دوّم ص 272.
7) (7)) نگر:مجمع الفصحاء ج 1 ص 146.
8) (8)) نگر:آتشکدۀ آذر،نیمۀ اوّل ص 1319.
و در حبیب السیر (1)که عمر او را شصت و سه سال و هفت ماه شمسی نوشته،میرساند که تولّد-چنانچه بدان استدلال نموده و نوشتیم-در سنۀ 363،و وفات هم در سنۀ 428 باشد،چه مطابق آنچه از تطبیقیّۀ مرحوم حاجی نجم الدوله رضی اللّه عنه حساب شود 3 صفر سنۀ 363 مطابق 7 نومبر سنۀ 973 گرگواری و اوّل رمضان سنۀ 428 مطابق 23 ژوئن سنۀ 1037 بوده،و تفاوت میان آنها 63 سال و 7 ماه و 16 روز میباشد؛که گوئیم:
حبیب السیر کسر روز آنرا منظور نداشته.و نیز مطابق آنچه ما خود بقهقری حساب نموده آنرا با هجری شمسی که ماههای آن بروج دوازدهگانه و موضوع مرحوم حاجی نجم الدوله رحمه اللّه است،تطبیق نمودیم،روز تولّد مطابق آنچه نوشتیم 16 عقرب سنۀ 352 هجری شمسی،و روز وفات 3 سرطان سنۀ 416 بوده،و تفاوت میان آنها 63 سال و 7 ماه و 17 روز باشد.و این یک روز میان این دو تاریخ شمسی مطلبی نیست،چه در پیش از نیمروز و پس از آنکه میگفتهاند:آفتاب اگر بهر برجی رفت باید آنروز را جزء برج حال یا گذشته گرفت،این تفاوت بهم میرسد.چنانچه هم بسبب مذکور مخصوصا در اینسال 1307 هجری شمسی یا 1298 گرگواری؛7 نومبر مطابق 15 عقرب و 23 ژوئن مطابق 2 سرطان شده؛خصوصا اینکه ما ماههای فرنگی را اگرچه از سی روز هم زیادتر یا کمتر باشد،یک ماه بحساب میآوریم؛و همچنین بروج را اگر کم یا بیش از سی روز باشد.
و در هیچ یک از این دو تطبیق خصوصا در اینکه هر دو باهم نیز مطابق شده شبهتی متطرّق نباشد،یا اگر با واقع هم مطابق نباشد تفاوت یک دو روز بیشتر نیست،که ممکن است با رؤیت بواسطۀ تفاوت هلالی و حسابی فرق پیدا کند،چنانچه در تطبیقیّه فرموده؛ خصوصا اینکه از یزدگردی نیز چون پانزده روز کم شود بجهتی که در همانجا گفتیم 63
1) (1)) نگر:حبیب السیر ج 2 ص 444.
سال و 7 ماه و 18 روز خواهد شد؛و اینها همه درست است.اشکالی که در این حساب وارد میآید اینکه:چنانچه نوشتیم آفتاب در وقت تولّد در عقرب بوده،با اینکه از رسالۀ ابو عبید اللّه جرجانی نقل شده که او از خود شیخ نقل کرده که:در هنگام تولّد،آفتاب در اسد بوده؛و این با 373 و 370 میسازد،چه 3 صفر 370 مطابق با روز 31 اسد و 3 صفر 373 مطابق با روز 30 سرطان بوده،که بگوئیم بجهت تفاوت حساب آنهم ممکن است در اوّل اسد بوده باشد،و از این جهت ما هم در زایجه،موضع آفتاب را در اسد نوشتیم.
پس اینکه در نامۀ دانشوران در زایجه،آفتاب را در 19 حمل یعنی درجۀ شرف نوشته (1)، غلط است و با هیچ یک از اقوال نمیسازد.چنانچه در مواضع سایر سیّارات و سهمین که پارهئی از نامه و پارهئی از ابو عبید اللّه و پارهئی از وفیات نقل شده،بطوری که نوشتیم بعضی از آنها محلّ اشکال و موقوف بمراجعۀ زیج و تقاویم است؛و اجمالا دست ما اکنون بدان نمیرسد،تا پس از این خدا چه خواهد.
*** بعد از این مقالهئی خود این فقیر در تحقیق تولّد او قریب بمضامین متن نوشتم،که در روزنامۀ عرفان«سال 30 شمارۀ 3419-33/1/26»به چاپ رسید.
1) (1)) به این مطلب در نامۀ دانشوران دست نیافتم.
بسمه تعالی (1)
گرچه این فقیر در این چند روزه،مقالهئی در این موضوع نوشتم و آن در روزنامۀ عرفان(سال 30 شمارۀ 33/1/26/3419)مطبوع و منتشر گردید،لیکن از باب اینکه بعد از طبع و انتشار آن بقول دیگری برخوردم و نیز در آن روزنامه اغلاط چندی در آن مقاله رخ داده،لذا مجدّدا برای تکمیل و تصحیح آن،بدرج آن در روزنامۀ چهلستون مبادرت نمودم؛و اللّه العاصم.
در کتبی که شرح حال و تاریخ تولّد و وفات او نوشته شده،هرچه بنظر رسیده تولّد او در سال 373 هجری قمری است؛و در بسیاری از مواضع،این رباعی را در تاریخ تولّد و وفات وی و فراغت او از تحصیل علوم،ذکر کردهاند:
حجّة الحق ابو علی سینا در شجع آمد از عدم بوجود
در شصا کسب کرد کلّ علوم در تکز کرد این جهان بدرود
که تولّد را 373،و فراغت از تحصیل را 392،و وفات را 427 معلوم کرده.و این رباعی هرجا دیده شده بهمین نحو است،الاّ اینکه در بسیاری از مواضع،وفات او را در 428 نوشتهاند؛که با تکز نمیسازد.اگرچه در بسیاری 427 هم نوشتهاند.و نیز شجع بر حسب قاعدۀ ترکیب ابجدی در تعیین اعداد،غلط است و باید مرتبۀ عشرات مقدّم بر آحاد-یعنی شعج-باشد،چنانکه در شصا و تکز ذکر شده،لیکن هرجا دیده شده همین
1) (1)) چنین است در دستنوشت مؤلّف.
طور شجع بنظر رسیده.و بهر حال تا آنجا که در نظر است در تاریخ تولّد او برطبق این رباعی-که بغایت مشهور است-خلافی ذکر نشده.الاّ اینکه در نامۀ دانشوران(ج 1 ص 53)بعد از ذکر 373 نوشته که:بروایت صحیح در 363 تولّد یافته،و در(ص 77 و 78)این قول را تأیید کرده بچند چیز:یکی اینکه اگر تولّد به قول مشهور باشد لازم میکند که استعلاج امیر نوح سامانی از او در سیزده سالگی باشد؛و دانشمندان دانند که در لیاقت علاج و اعتماد بیمار بر طبیب،کبر سن را تا چه اندازه مدخلیّت باشد؛
و دیگر:تألیفاتی را که در آن روزگار نوشته اگر محال نباشد اقلاّ ممتنع عادی خواهد بود.و پس از آن گفته:در رباعی مشهور بعضی از فضلا و مؤرّخین بجای لفظ شجع:
«شجس»نوشتهاند» (1)انتهی.که در این بدل نیز تقدّم آحاد بر عشرات رخ داده.و نیز در (ص 77)فرماید که:در حبیب السیر مدّت عمر او را شصت و سه سال و هفت ماه شمسی نوشته»؛انتهی.
و اینک ما گوئیم که:مؤیّد 363 چند چیز دیگر میتواند شد:
یکی اینکه:در بسیاری از جاها-از جمله در همین نامۀ دانشوران(ص 53)-روز تولّد را 3 صفر،و روز وفات را غرّۀ رمضان نوشتهاند؛و در اتّخاذ تولّد در 363 و وفات در 428،3 صفر 363(چنانکه از تطبیقیّۀ مرحوم حاجی نجم الدوله برمیآید)تقریبا اواسط عقرب 352 هجری شمسی،و غرّۀ رمضان 428 تقریبا مطابق اوائل سرطان 416 هجری شمسی بوده.و تفاوت بین آنها همان 63 سال و 7 ماه شمسی و چند روزی خواهد بود؛
دیگر اینکه:در کشف الظنون در جلد اوّل در ضمن دیوان برقی،وی را شاگرد ابو بکر احمد بن محمّد برقی خوارزمی،و وفات خوارزمی را در سال 376 نوشته؛و اگر وی در
1) (1)) نگر:نامۀ دانشوران ج 1 ص 128.
سال 373 متولّد شده باشد درست نیاید که در نزد خوارزمی مذکور چیزی خوانده باشد.
و امّا مؤیّد سال 373 زایجۀ طالع تولّد او است،زیرا که در بسیاری از کتب مصرّحا مواضع سیّارات و طالع تولّد او را ذکر کردهاند.و در نامۀ دانشوران(ص 54)زایجۀ طالع را کشیده (1)،لکن در آن تولّد را در سال 370 و آفتاب را در 19 حمل نوشته و در باقی کتب،همه آفتاب را در اسد نوشتهاند؛و بودن آفتاب در ماه صفر در حمل نه با 363 و نه با 370 و نه با 373،با هیچ کدام نمیسازد؛و در اسد با 370 و 373 تقریبا میسازد و با 363 نیز نمیسازد.
و غیر از این زایجه در هیچ جا تولّد در 370 بنظر نرسیده.الاّ اینکه در مجلّۀ آینده (سال 1 شمارۀ 7 صادره در بهمن 1304 ص 414 تا 416)شرحی نوشته مبنی بر اینکه محبّ الدین خطیب مقدّمهئی بر کتاب منطق المشرقین (2)شیخ در احوال مؤلّف نوشته، و در آنجا سال تولّد او را در 370 ذکر کرده ما...نوشته و کسانی که آنرا استنساخ کردهاند... (3)لیکن بعقیدۀ این فقیر،363 اصحّ و اوضح خواهد بود.و اللّه العالم و العاصم.
غرّۀ رمضان المبارک 1373
محمّد علی معلّم حبیبآبادی
1) (1)) گویا این صورت زایجه،در چاپ نخستین کتاب-که در اختیار مؤلّف فقید بوده است-، ترسیم شده؛چه در چاپ رائج فعلی نامۀ دانشوران چنین صورتی به چشم نمیآید.
2) (2)) چنین است در دستنوشت مؤلّف.
3) (3)) این دو موضع از متن که بوسیلۀ چند نقطه مشخّص شده-و در موضع اوّل چند کلمه و در موضع دوّم گویا یک سطر است-،در تصویر دستنوشت مؤلّف معظّم ناخوان و محذوف است.به هنگام تحقیق این سطور نیز،اصل این مقاله فرادست نیامد؛از اینرو این دو نقصان را با نقطهچین نشان دادهایم.
آیة اللّه مجد الدّین نجفی اصفهانی(1403 ه .ق)
تحقیق:جویا جهانبخش
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الحمد للّه و سلام علی عباده الّذین اصطفی سیّدنا محمّد و آله أئمّة الهدی
گل گلشن منتخبی است از منظومۀ گلشن راز.
دربارۀ منظومۀ گلشن راز و سرایندهاش،شیخ محمود شبستری(ح 687 ه.ق.-ح 720 ه.ق)،در دیباجههای چاپهای متعدّد گلشن راز و پارهای تکنگاریها،بتفاصیل سخنها گفتهاند که ما را از مشغول داشتن مجال کوتاه این یادداشت به معرّفی منظومۀ شیخ شبستری و ترجمۀ أحوال او مستغنی میدارد و خواهندگان،خود،به منابع متعدّد موجود و متداول،مراجعه میتوانند فرمود.
پردازندۀ این انتخاب،یعنی:گل گلشن،مرحوم آیة اللّه حاج شیخ محمّد علی ملقّب به«مجد الدّین»و مشتهر به«مجد العلماء»(1326-1403 ه.ق.)،فرزند علاّمه آیة اللّه شیخ محمّد رضا نجفی مسجد شاهی(در گذشته به 1362 ه.ق.)،است-رضوان اللّه
تعالی علیهما-که مردی فقیه و مدرّس علوم مختلف حوزوی و بویژه ماهر در هیأت و ریاضی بوده است.
ترجمۀ أحوال و فهرست آثار مرحوم آیة اللّه مجد العلماء در منابع مختلف مسطور و مذکور و در دسترس طالبان است؛از جمله در کتاب قبیلۀ عالمان دین(تألیف نوادۀ وی،حجّة الإسلام و المسلمین استاد حاج شیخ هادی نجفی-دام مجده-).
چندی پیش،پس از آنکه حضرت حجّة الإسلام و المسلمین حاج شیخ هادی نجفی تصحیح و تحقیق رسالۀ النّوافج و الرّوزنامج-از مؤلّفات مرحوم علاّمه حاج شیخ محمّد رضا مسجد شاهی-را به بنده پیشنهاد فرمودند-که إن شاء اللّه تعالی منتشر خواهد شد-،پیشنهاد کردم خوبست أثری از فرزند صاحب نوافج را که موسوم است به گل گلشن و در فهرست آثار مخطوط ایشان هست نیز چاپ بفرمائید.ایشان از این پیشنهاد استقبال کردند و آمادهسازی آن را به خود بنده واگذاشتند.
در همین أوان دوست و استاد ارجمند آقای مجید هادیزاده-دام علاه-نیز به طبع آن در میراث حوزۀ اصفهان إشارت و دعوت فرمودند.
مبنای آمادهسازی این متن دستنوشت مؤلّف بوده که در یک دستک قدیمی جای دارد و مسوّده است؛بلکه شاید منحصر بوده و هیچگاه به بیاض در نیامده باشد.در یادداشتها از این دستنوشت،تعبیر به«أصل»کردهایم.
چند رمز که در حواشی به کار بردهایم و ناظر به یک دو طبعی از گلشن است که مورد مراجعۀ راقم بودهاند،اینهاست:
م:تصحیح دکتر صمد موحّد(چاپ شده در:مجموعۀ آثار شیخ محمود شبستری).
ک:تصحیح دکتر کاظم دزفولیان.
ح:نسخه بدلهای مذکور در هوامش چاپ موحّد.
ن:نسخه بدلهای مذکور در هوامش چاپ دزفولیان.
برای ممتاز شدن حواشی و توضیحات جسته گریختۀ مؤلّف،پس از ثبت آنها لفظ «منه»را درون کمانکان قرار دادهام.
گل گلشن،هم از فائدۀ أدبی خالی نیست و هم سندی است از نوع مطالعات متفرّقۀ طلبگی در أوائل سدۀ أخیر.
ناگفته پیداست أفکار«صوفیانه»و«سنّیانه» (1)ی شبستری،لزوما نه مقبول انتخابگر بوده است و نه راقم این سطور که آمادهسازی متن را برای چاپ برعهده داشته.
و الحمد للّه أوّلا و اخرا
بندۀ خدا:جویا جهانبخش
-عفی عنه- اصفهان/اردیبهشتماه 1384 ه.ش.
1) (1)) اینکه یکی از فضلای معاصر شبستری را«عارفی شیعی»قلمداد کرده و در این باب به رسالۀ مراتب العارفین استناد نموده(نگر:راز دل،ص 8)،جدّا محلّ إشکال است. در همان طبع مورد استناد ایشان از مراتب العارفین،در مقدّمۀ مصحّح رسالۀ مزبور آمده:«رسالۀ مراتب العارفین...از آثار منسوب به شبستری است»(مجموعۀ آثار شیخ محمود شبستری،ص 389)و«با توجّه به عبارات و تعبیراتی که حاکی از شیعه بودن مؤلّف رساله است،احتمال میرود که نویسندۀ آن شخص دیگری غیر از شبستری باشد»(همان،همان ص).باز همانجا استظهاری آمده مبنی بر آنکه رسالۀ یاد شده از میرزا أبو القاسم باباذهبی شیرازی باشد(نگر:همان،همان). گذشته از جبرگرائی و...،آن بیمهری و بدگوئی که در منظومۀ موسوم به سعادتنامهاش در حقّ«رافضی»کرده است(نگر:همان،ص 178 و 186)،شبهتی باز نمینهد که وی به شرف تشیّع نائل نشده بوده است. «ذلک فضل اللّه یؤتیه من یشآء».
هذا کتاب مسمّی ب:«گل گلشن» للشّیخ الشّبستریّ فی کتابه گلشن راز من اختیار العبد مجد الدّین النّجفی
به نامِ آنکه جان را فکرت آموخت چراغِ دل به نورِ جان برافروخت
ز فضلش هر دو عالَم گشت روشن ز فیضش خاکِ آدم گشت گُلشَن
توانائی که در یک طرفة العَیْن ز کاف و نون (1)پدید آورد کونَیْن
چو قافِ قدرتش دم بر قلم زد هزاران نقش بر لوح عدم زد
از آن دَم گشت پیدا هر دو عالَم وز آن دَم شد هویدا جانِ آدم
در آدم شد پدید این عقل و تمییز که تا دانست ازان أصلِ همه چیز
چو خود را دید یک شخصِ معیّن تفکّر کرد تا خود چیستم من؟!
ز جزوی سویِ کلّی یک سفر کرد و زانجا باز بر عالَم گذر کرد
جهان را دید أمرِ اعتباری چو واحد گشته در أعداد ساری
جهان خلق[و]أمر از یک نفس شد که هم آن دَم که آمد باز پس شد
ولی این جایگه آمد شدن نیست شدن چون بنگری جُز آمدن نیست
1) (1)) مراد لفظ«کن»[است]که به معنی بوده باش است(منه).
به أصلِ خویش راجع گشت اشیا (1)همه یک چیز شد پنهان و پیدا
تعالَی اللَّه قدیمی کو به یک دَم کند آغاز و انجامِ دو عالم
جهانِ خلق و أمر آنجا یکی شد یکی بسیار و بسیار اندکی شد
همه از وهمِ تست این صورتِ غیر که نقطه دایره (2)است از سرعتِ سیر
یکی خطّ است ز اوَّل تا به آخِر بر او خلقِ جهان گشته مسافر
در این ره أنبیا چون سارباناند دلیل و رهنمایِ کاروانند
وز ایشان سَیِّدِ ما گشته سالار (3)هم از (4)اوّل هم از (5)آخر در این کار
أحد در میمِ أحمد گشت ظاهر در این دور أوّل آمد عین آخر
بر او ختم آمده پایانِ این راه بدو مُنزَل شده:أَدْعُوا إِلَی اللّه (6)
مقامِ دلگشایش جمعِ جمع است جمالِ جانفزایش شمعِ جمع است
شده او پیش،دلها جمله در پی گرفته دستِ جانها دامنِ وی
در این ره أولیا باز از پس[و]پیش نشانی میدهند از منزلِ خویش
به حدِّ خویش چون گشتند واقف سخن گفتند در معروف و عارف
یکی از بحرِ وحدت گفت:أَنَا الحق (7)یکی از قُرب و بُعد و سیرِ زورق
1) (1)) أصل:أشیاء.
2) (2)) أصل:دایر.
3) (3)) از أنبیاء محمّد بن عبد اللّه(ص)گشته مقتدی.(منه).
4) (4)) کذا فی الأصل.ک:او.و همین درست است.
5) (5)) کذا فی الأصل.ک:او.و همین درست است.
6) (6)) ناظر به:قرآن کریم،س 12،ی 108.
7) (7)) «أنا الحق»شطح معروف حسین بن منصور حلاّج است. از برای توجیه متشرّعانۀ آن،نگر:أوصاف الأشراف،بخشِ«اتّحاد».
یکی را (1)علمِ ظاهر بود حاصل نشانی داد از خشکیِ ساحل
یکی گوهر برآورد[و]هدف شد یکی بگذاشت آن،نزدِ صدف شد
یکی در جزء و کُل گفت این سخن باز یکی کرد از قدیم و مُحدَث آغاز
یکی از زُلف و خال و خط بیان کرد شراب و شمع و شاهد را عیان کرد
یکی از هستیِ خود گفت و پندار یکی مستغرقِ بُت گشت و زنّار
سخنها چون به وفقِ منزل افتاد در أفهامِ خلایق مشکل افتاد
کسی را که در این معنی است حیران ضرورت میشود دانستنِ آن
گذشته هفده (2)از هفت صد سال ز هجرت ناگهان در ماهِ شوّال
رسولی با هزاران لطف و إحسان رسید از خدمتِ أهلِ خراسان
بزرگی کاندر آنجا است مشهور به أقسامِ هنر چون چشمۀ نور (3)
همه أهلِ خراسان از کِه و مِهْ در این عصر از همه گفتند او بِهْ
به نظم آورده و پُرسیده یکیک جهانی معنی اندر لفظِ اندک
رسول آن نامه[را]برخوانْد ناگاه فتاد أحوالِ او حالی در أفواه
در آن مجلس عزیزان جمله حاضر بدین درویش هریک گشته ناظر
یکی کو بود مردِ کاردیده ز ما صدبار این معنی شنیده
مرا گفتا جوابی گویْ در دَم کز (4)اینجا نفع گیرند أهلِ عالَم
بدو گفتم:چه حاجت؟!کین مسائل نوشتم بارها اندر رسائل (1)
یکی (2)گفتا ولی بر وفقِ مسؤول ز تو منظوم میداریم مأمول
پس از إلحاحِ ایشان کردم آغاز جوابِ نامهای در لفظِ إیجاز
به یک لحظه میانِ جمعِ بسیار بگفتم این سخن بیفکر و تَکرار
کنون از لطفِ إحسانی که دارند ز ما این خُردهگیری درگذارند
همه دانند کین کس در همه عمر نکرده هیچ قصدِ گفتنِ شعر
بر آن طبعم اگرچه بود قادر ولی گفتن نبود إلاّ به نادر
ز نثر ارچه کُتُب بسیار میساخت به نظمِ مثنوی هرگز نپرداخت
عروض[و]قافیه معنی نسنجد به هر ظرفی دُرِ (3)معنی نگنجد
معانی هرگز اندر حرف ناید که بحرِ قُلْزُم اندر ظرف ناید
چو ما در حرفِ خود در تنگنائیم چرا چیزی دگر بر وی فزائیم
نه فخر[است]این سخن کز بابِ شکر است به نزدِ أهلِ دل تمهیدِ عُذر است
مرا از شاعری خود عار ناید که در صد قرن چون عطّار ناید
اگرچه زین نَمَط صد عالَم أسرار بود یک شمّه از دکّانِ عطّار
ولی این بر سبیلِ اتّفاق است نه چون دیو از فرشته استراق است (4)
علی الجمله جوابِ نامه در دَم بگفتم یکبهیک،نه بیش،نه کم
رسول آن نامه را بستد به إعزاز وزان راهی که آمد باز شد باز
دگرباره عزیزِ کارفرمای مرا (1)گفتا به آن چیزی بیفزای
همان معنی که گفتی در بیان آر ز عینِ علم با عینِ عیان آر
نمیدیدم در أوقات آن مجالی که پردازم بدو از ذوق حالی
که وصفِ آن به گفت[و]گو مُحال است که صاحب حال دانَد کان چه حال است
ولی بر وفقِ قولِ قائلِ دین نکردم رَد سؤالِ سائلِ دین (2)
پیِ آن تا شود روشنتر أسرار درآمد طوطیِ نُطقم به گفتار
به عونِ فضل و توفیقِ خداوند بگفتم جُمله را در ساعتی چند
دل از حضرت چو نامِ نامه را خواست جواب آمد به دل کان گُلشَنِ ماست
چو حضرت کرد نامِ نامه گلشن شود زو چشمِ دلها جمله روشن
[سؤال]
نخست از فکرِ خویشم در تحیّر چه چیزست آنکه گویندش تفکّر؟
[جواب]
مرا گفتی بگو چِبْود تفکّر کَز این معنی بُوَم اندر (3)تحیّر
تفکّر رفتن از باطل سویِ حق به جزو اندر بدیدن کُلِّ مطلق
حکیمان کار این (1)کردند تصنیف چنین گفتند در هنگامِ تعریف
که چون در دل شود حاصل تصوّر نخستین نامِ او باشد تذکّر
وزو چون بگذری هنگامِ فکرت بود نامِ وی اندر عُرف عبرت
تصوّر کان بود بهرِ تدبّر به نزدِ أهلِ عقل آمد تفکّر
ز ترتیبِ تصوّرهایِ معلوم شود تصدیقِ نامفهوم مفهوم
مقدّم چون پدر تالی چه (2)مادر نتیجه هست فرزند ای برادر
ولی ترتیبِ مذکور از چه و چون بُوَد محتاجِ استعمالِ قانون
دگرباره درو گر نیست تأیید هرآیینه که باشد محضِ تقلید
رهِ دورِ دراز است آن رها کن چو موسی یک زمان ترکِ عصا کُن
درآ (3)در وادیِ أَیْمَن که ناگاه درختی گویدت:إنّی أَنَا اللّه (4)
بتحقیقی (5)که وحدت در شهود است نخستین نظره بر نور (6)وجود است
دلی کز معرفت نور و صفا دید ز هرچیزی که دید أوّل خدا دید
بود فکرِ نکو را شرط تجرید پس آنگه لمعه[ای]از برقِ تأیید
هرآنکس را که ایزد راه ننمود ز استعمالِ منطق هیچ نگشود
حکیمِ فلسفی چون هست حیران نمیبیند ز أَشیا (1)غیرِ إمکان
ز إمکان میکند إثباتِ واجب از این حیران شد اندر ذاتِ واجب
گَهی از دَوْر دارد سیرِ معکوس گَهی اندر تَسَلْسُل گشته محبوس
چو عقلش کرد در هستی تو غّل فروپیچید پایش (2)در تسلسل
ظهورِ جملۀ أشیا (3)به ضدّ است ولی حق را نه مانند و نه ندّ است (4)
چو نَبْوَد ذاتِ حق را شبه و همتا ندانم تا چگونه داند (5)او را؟!
ندارد ممکن از واجب نمونه چگونه دانَدَش؟آخر چگونه؟!
زهی نادان که او خورشیدِ تابان به نورِ شمع جوید در بیابان!
[تمثیل]
اگر خورشید در یک حال بودی شعاعِ او به یک منوال بودی
ندانستی کسی کین پرتوِ اوست (6)نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست
جهان جمله فروغِ نورِ حق دان حق اندر وی ز پیدائیست پنهان
چو نورِ حق ندارد نقل و تحویل نیاید اندر او تغییر (7)و تبدیل
تو پنداری جهان خود هست دائم به ذاتِ خویشتن پیوسته قائم
1) (1)) أصل:اشیاء.
2) (2)) أصل:پاش.
3) (3)) أصل:اشیاء.
4) (4)) کذا فی أکثر النسخ الّذی رأیناه[کذا]و الأظهر عندی أن یکون هکذا-و الوجه واضح-: ظهور جملۀ اشیا[أصل:أشیاء]به ند است ولی حق را نه مانند[و]نه ضد است.(منه).
5) (5)) ک و م:دانی.ن:دانم.
6) (6)) یعنی اگر خورشید حرکت نداشتی معلوم نبود که نورِ آفتاب از اوست.(منه).
7) (7)) أصل:تغیر.
کسی کو عقلِ دوراندیش دارد بسی سرگشتگی در پیش دارد
ز دوراندیشیِ عقلِ فُضولی یکی شد فَلْسَفی دیگر حُلولی
خرد را نیست تابِ نورِ آن روی برو از بهرِ او چشمِ دگر جوی
دو چشمِ فلسفی چون بود أَحْوَل (1)ز وحدت دیدنِ حق شد مُعَطَّل
ز نابینائی آمد رایِ تشبیه ز یک چشمی است إدراکاتِ تنزیه
تناسخ زان سبب کفر است و باطل که آن از تنگْچشمی گشته حاصل
چو أَکْمَه بینصیب از هر کمال است کسی را کو (2)طریقِ اعتزال است
کلامی (3)کو ندارد ذوقِ توحید به تاریکی دَر است از غَیْمِ تقلید
رَمَد دارد دو چشمِ أهلِ ظاهر که از ظاهر نبیند جُز مظاهر
از او هرچه بگفتند از کموبیش نشانی دادهاند از دیدۀ خویش
منزّه ذاتش از چند و چه و چون تعالی شانُهُ عَمّا یَقولُون!
[سؤال]
کدامین فکر ما را شرطِ راه است؟ چرا گَهْ طاعت و گاهی گُناه است؟
[جواب]
در آلا فکر کردن شرطِ راه است ولی در ذاتِ حق محضِ گناه است
بود در ذاتِ حق اندیشه باطل محالِ محض دان تحصیلِ حاصل
چو آیات است روشن گشته از ذات نگردد ذاتِ او روشن ز آیات
همه عالَم ز نورِ اوست پیدا کجا او گردد از عالَم هویدا
نگُنْجَد نورِ او (1)اندر مظاهر که سُبحاتِ جلالش هست قاهر
رها کن عقل را،با حق همی باش که تابِ خور (2)ندارد چشمِ خفّاش
در آن موضع که نورِ حق دلیل است چه جای گفتگویِ جبرئیل است
فرشته گرچه دارد قُربِ درگاه نگنجد در مقامِ«لی مَعَ اللّه» (3)
چو نورِ او مَلَک[را]پَر بسوزد خرد را جمله با او سر (4)بسوزد
بود نورِ خرد در ذاتِ أنور بسانِ چشمِ سر در چشمۀ خور
چو مُبْصَر با بصر نزدیک گردد بصر ز ادراکِ او تاریک گردد
سیاهی گر بدانی نورِ ذات است به تاریکی درون،آبِ حیات است
سیه جُز قابضِ نورِ بصر نیست نظر بگذار کاین جایِ نظر نیست
چه نسبت خاک را با عالَمِ پاک که إدراک[است]عجز از درکِ إدراک (5)
سیهروئی ز ممکن در دو عالَم جدا هرگز نشد و اللّهُ أَعْلَم
سواد الوجه فی الدّارینِ درویش سوادِ أعظم آمد بیکموبیش
چه میگویم که هست این نکته باریک شبِ روشن میانِ روزِ تاریک
1) (1)) در أصل«او»مکرّر نوشته شده است.
2) (2)) خورشید.(منه).
3) (3)) إشاره به حدیث«لی مع اللّه وقت لا یسعنی فیه ملک مقرّب[و لا نبیّ مرسل]».(منه). میگویم: از برای این حدیث،نگر:فرهنگ مأثورات متون عرفانی،ص 452.
4) (4)) کذا فی الأصل. م و ک:پا و سر.و همین صواب است.
5) (5)) إشارة ب:«العجز عن إدراک الإدراک إدراک».(منه). میگویم:این سخن به صورت«العجز عن درک الإدراک إدراک»در متون صوفیانه بسیار آمده است.(نگر:فرهنگ مأثورات متون عرفانی،ص 321).
در این مشهد که آثارِ (1)تجلّی است سخن دارم ولی ناگفتن أولی است
[تمثیل]
اگر خواهی که بینی چشمۀ خور ترا حاجت فتد با جسمِ دیگر
چو چشمِ سر ندارد طاقت و تاب توان خورشیدِ تابان دید در آب
از او چون روشنی (2)کمتر نماید در إدراکِ تو حالی میفزاید
عدم آئینۀ هستی است مطلق کز او پیداست عکسِ تابشِ حق
عدم چون گشت هستی را مقابل در او عکسی شد اندر حال حاصل
شد آن وحدت ازین کثرت پدیدار یکی را چون شمردی گشت بسیار
إلی أن قال:
حقیقت کهربا،ذاتِ تو کاه است اگر گوئی (3)توئی نَبْوَد چه راه است
تجلّی گر رسد بر کوهِ هستی شود چون خاک ره (4)هستی ز پستی
گدائی گردد از یک جذبه شاهی به یک لحظه دهد کوهی به کاهی
برو اندر پیِ خواجه (5)به اسری (6)تفّرج کُن همه آیاتِ کبری
برون آی از سرایِ أمِّ هانی (7)بگو مطلق حدیثِ«من رَانی»
1) (1)) ک و م:انوار.
2) (2)) أصل:رشنی.
3) (3)) ک و م:کوه.
4) (4)) أصل:را.
5) (5)) حضرت رسالت(ص).(منه).
6) (6)) قاعدتا-و برغم این إملا-باید«إسرا»خواند.
7) (7)) «إشارتی است به معراج حضرت پیامبر[صلّی اللّه علیه و آله]که به روایتی از خانۀ أمّ هانی-خواهر علی(ع)-آغاز شد؛و سخن رسول أکرم[صلّی اللّه علیه و آله و سلّم]که فرمود: من رآنی فقد رأی الحق.»(مجموعۀ آثار شیخ محمود شبستری،ص 129).
گذاری کن ز کافِ کنج (1)کونین نشین بر قافِ قُربِ قابِ قوسین
إلی أن قال:
[سؤال]
که باشم من؟مرا از من خبر کُن چه معنی دارد اندر خود سفر کُن؟
[جواب]
دگر کردی سؤال از من که من چیست مرا از من خبر کُن تا که من کیست
چو هستِ مطلق آید در إشارت به لفظ«من»کُنَند از وی عبارت
حقیقت کز تعیّن شد معیّن تو او را در عبارت گفتهای«من»
من و تو عارضِ ذاتِ وجودیم مشبّکهایِ (2)مشکاةِ وجودیم
همه یک نور دان أَشباح و أَرواح گه از آئینه پیدا،گه ز مصباح
تو گوئی لفظِ من در هر عبارت به سویِ روح میباشد إشارت
چو کردی پیشوایِ خود خرد را نمیدانی ز جزوِ خویش خود را
برو ای خواجه!خود را نیک بشناس که نبود فربهی (3)مانند آماس (4)
من و تو برتر از جان و تن آمد که این هر دو ز اجزایِ من آمد
به لفظِ من نه إنسان (5)است مخصوص که تا گوئی بدان جان است مخصوص
یکی ره برتر از کَون[و]مکان شو جهان بگذار و خود در خود جهان (6)شو
ز خطّ و همی[یی]هایِ هویّت (1)دو چشمی میشود در وقتِ رؤیت
نماند در میانه رهرو و راه چو هایِ هو شود ملحق به اللّه
بود هستی بهشت،إمکان چو دوزخ من و تو در میان مانندِ برزخ
چو برخیزد تو را این پرده از پیش نماند نیز حکمِ مذهب و کیش
همه حکمِ شریعت از من و تست که آن بربستۀ جان و تنِ تست
من و تو چون نماند در میانه چه کعبه،چه کنِش (2)،چه دیْرخانه
تعیُّن نطقۀ وهمی است بر عین چو عَیْنَت گشت صافی غین شد عین
دو خُطْوه بیش نبود راهِ سالک (3)اگرچه دارد او چندین مهالک
یک از هایِ هویّت درگذشتن دُوُم صحرایِ هستی در نوشتن
تو آن جمعی که عینِ وحدت آمد تو آن واحد که عینِ کثرت آمد
کسی این سِر شناسد کو گذر کرد ز جزوی سویِ کلّی یک سفر کرد
إلی أن قال:
زمانِ خواجه (4)وقتِ استوا بود که از هر ظلّ و ظلمت مصطفی بود
به خطِّ استوا برقامتِ راست ندارد سایه پیش و پس چپ و راست
چو کرد او بر صراطِ حق إقامت به أمرِ«فَاسْتَقِمْ» (5)میداشت قامت
1) (1)) ک:ز خط وهمی و های هویّت.
2) (2)) ک و م:کنشت.ن مطابِق متن است.
3) (3)) گوشۀ چشمی دارد به:«خطوتان»(خطوتین)و قد وصل(وصلت)»(نگر:فرهنگ مأثورات متون عرفانی،ص 230).
4) (4)) خاتم الأنبیاء(ص).(منه).
5) (5)) ناظر است به:قرآن کریم،س 11،ی 112.
6) (6)) أصل:رازد.
7) (7)) إشارة إلی أنّ النّبیّ(ص)لم یکن له ظِلّ.(منه).-
ورا قبله میانِ غرب و شرق (1)است ازانرو در میانِ نور غرق است
به دستِ او چو شیطان شد مسلمان به زیر پایِ او شد سایه پنهان (2)
مراتب جمله زیرِ پایۀ اوست وجودِ خاکیان از سایۀ اوست
ز نورش شد ولایت سایهگستر مَشارِق با مَغارِب شد برابر
ز هر سایه که أوّل گشت حاصل در آخر شد یکی دیگر مقابل
کنون هر عالِمی باشد ز أمّت رسولی را مقابل در نُبُوَّت (3)
نبی چون در نُبُوَّت بود أکمل بود از هر ولی ناچار أفضل
ولایت شد به خاتم جمله ظاهر بر أوّل نقطه هم ختم آمد آخر
از او عالَم شود پُر أمن و إیمان جماد و جانور یابد از او جان
بود از سِرِّ وحدت واقفِ حق درو پیدا نماید وجهِ مطلق
[سؤال]
1) (1)) أصل:شرق و غرب.همچنین است ک!
2) (2)) مصراع یکم ناظر به سخنی است منقول از نبیّ أکرم-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-از این قرار:«أسلم شیطانی علی یدی»(فرهنگ مأثورات متون عرفانی،ص 49).
3) (3)) شاید إشاره باشد به:«علماء أمّتی کأنبیاء بنی إسرائیل».(منه). میگویم: روایت مورد إشارۀ ماتن،مورد توجّه صوفیان بوده است و در متون صوفیانه پر به کار رفته (نگر:فرهنگ مأثورات متون عرفانی،ص 329).
که[شد]بر سِرِّ وحدت واقف آخر؟ شناسایِ چه (1)آمد عارف آخر؟
[جواب]
کسی بر سِرِّ وحدت گشت واقف که او واقف نشد اندر مواقف
دلِ عارف شناسایِ وجود است وجودِ مطلق او را در شهود است
بجز هستِ حقیقی،هست نشناخت و یا هستی که هستی پاک درباخت
ز هستی تا بود هستی برو شیْن نیابد علمِ عارف صورتِ عین
وجودِ تو همه خار است و خاشاک برون انداز از خود (2)جمله را پاک
برو تو (3)خانۀ دل را فروروب مهیّا کُن مقام و جایِ محبوب
چو تو بیرون روی (4)او اندر آید به تو بیتو جمالِ خود نماید
تا اینکه میفرماید:
توئی تو (5)نسخۀ نقشِ إلهی بجو از خویش هرچیزی که خواهی
[سؤال]
کدامین نقطه را نطق است أنا الحق؟ چه گوئی هرزهای بود آن مزبّق (6)؟
1) (1)) أصل:چو.
2) (2)) م و ک:اکنون.
3) (3)) أصل:تا.
4) (4)) ماتن،در أصل،بالای«روی»نوشته است:«شوی».م و ک:شدی.
5) (5)) أصل:تو بیتو.
6) (6)) از زیبق.کنایه از روشن.(منه). مینویسم:توضیح فوق از ماتن ظاهرا ناظر به این گفتار بعض شرّاح است که: «مزبّق به معنی زیبق کرده شده.درهم مزبّق یعنی درهمی که به زیبق روشن کرده شده و مانند نقره سفید و روشن شده است.در اینجا مراد حسین بن منصور حلاّج است که به زیبق نور-
[جواب]
أنا الحق کشفِ أسرار است مطلق بجز حق کیست تا گوید أنا الحق؟!
همه ذرّاتِ عالم همچو منصور تو خواهی مست گیر و خواه مخمور
در این تسبیح و تهلیلاند دائم بدین معنی همه باشند قائم
اگر خواهی که گردد بر تو آسان وَ إِن مِن شَیْء (1)را یَکْرَه فروخوان
چو کردی خویشتن را پنبهکاری تو هم حَلاّجوار این دَم برآری
برآور پنبۀ پندارت از گوش ندای واحد القهّار بنْیوش
ندا میآید از حق بر دوامت چرا گشتی تو موقوفِ قیامت
درآ در وادیِ أَیْمَن که ناگاه درختی گویدت:إِنّی أَنَا اللّه (2)
روا باشد أَنا اللَّه (3)از درختی چرا (4)نَبْوَد روا از نیکْبختی؟!
هرآنکس را که اندر دل شکی نیست یقین دانَد که هستی جُز یکی نیست
أَنانیَّت بود حق را سزاوار که هو غیبست و غایب و هم[و]پندار
جَنابِ حضرتِ حق را دوئی نیست در آن حضرت من و ما و توئی نیست
من و ما و تو و او هست یک چیز که در وحدت نباشد هیچ تمییز
هرانکو خالی از خود چون خلا (5)شد أَنَا الْحَق اندر او صوت و صدا شد
شود با وجهِ باقی غیر هالک یکی گردد سلوک و سیر و سالک
حلول و اتّحاد آنجا مُحال است که در وحدت دوئی عینِ ضلال است
حلول و اتّحاد از غیر خیزد ولی وحدت همه از سیر خیزد
تعیّن بود کز هستی جدا شد نه حق بنده،نه بنده[ی]او (1)خدا شد
وجودِ خَلق و کثرت در نمود است نه هرچ آن مینماید عینِ بود است
[تمثیل]
بنِهْ آئینهای اندر برابر در او بنگر ببین آن شخصِ دیگر
یکی ره بازبین تا چیست آن عکس نه این است و نه آن،پس چیست آن عکس
چو من هستم به ذاتِ خود معیّن ندانم تا چه باشد سایۀ من
عدم با هستی آخر چون شود ضَم نباشد نور و ظلمت هر دو با هَم
چو ماضی نیست مستقبل مه و سال چه باشد غیر از آن یک نقطۀ حال
یکی نقطه است و همی گشته ساری تو آن را نام کرده نهرِ جاری
عَرَض فانیست،جوهر زو مرکّب بگو کی بود یا خود کو مرکّب
ز طول[و]عرض وز عمق است اجسام وجودی چون پدید آمد ز أَعدام؟!
از این جنس است أصلِ جمله عالَم چو دانستی بیار إیمان،فالزم
جز از حق (2)نیست دیگر هستی الحق هو الحق گوی گر خواهی أَنَا الحَق
نمودِ وهمی از هستی جُدا کُن نه این بیگانه،خود را آشنا کُن
[سؤال]
چرا مخلوق را گویند واصل سلوک و سیرِ او چون گشت حاصل
وصالِ حق ز (1)خلقیت جدائی است ز خود بیگانه گشتن،آشنائی است
چو ممکن گَردِ إمکان برفشانَد بجُز واجب دگر چیزی نمانَد
وجودِ هر دو عالَم چون خیال است که در وقتِ بقا عینِ زوال است
نه مخلوقست آنکو گشت واصل نگوید (2)این سخن را مردِ کامل
عدم کیْ راه یابَد اندرین باب؟! چه نسبت خاک را با ربِّ أرباب (3)؟!
عدم چِبْوَد که با حق واصل آید وزو سیر و سلوکی حاصل آید؟
اگر جانت شود زین معنی آگاه بگوئی (4)در زمان أستغفر اللّه
تو معدوم و عدم پیوسته ساکن به واجب کیْ رسد معدومِ ممکن؟!
إلی أن قال-ره-.
وجود اندر کمالِ خویش ساری است تعیّنها أمورِ اعتباری است
أمورِ اعتباری نیست موجود عدد بسیار و یک چیز است معدود
جهان را نیست هستی جُز مَجازی سراسر کارِ او لَهو است و بازی
[تمثیل]
بُخاری مرتفع گردد ز دریا به أمرِ حق فروبارد به صحرا (5)
شعاعِ آفتاب از چرخِ چارم بر او افتد شود ترکیب باهم
کُنَد گَرمی دگَر رَهْ عزمِ بالا درآویزد بدو آن آبِ دریا
چو با ایشان شود خاک و هوا ضَم برون آید نباتِ سبز و خرّم
غذایِ جانور گردد ز تبدیل خورَد إنسان[و]یابد باز تحلیل
شود یک نقطه و گردد در أطوار وزان إنسان شود پیدا دگر بار
چو نورِ نَفْسِ گویا در تَن آمد یکی جسمِ لطیف و روشن آمد
شود طفل و جوان و کهل[و]کم پیر (1)بداند عقل و رای و علم و تدبیر
رسد آنگَهْ أجل از حضرتِ پاک رود پاکی به پاکی،خاک با خاک
همه أجزای عالَم چون نَباتند که یک قطره ز دریایِ حیاتند
زمان چون بگذرد بر وی شود باز همه انجامِ ایشان همچو آغاز
رود هریک ز ایشان سویِ مرکز که نگذارد طبیعت سویِ (2)مرکز
چو دریائیست وحدت لیک پُرخون کزو خیزَد هزاران موجِ مجنون
تا آنکه میگوید:
وصالِ ممکن و واجب به هم چیست؟ حدیثِ قُرب و بُعد[و]بیش و کم چیست؟
[جواب]
ز من بشنو حدیثِ بیکموبیش ز نزدیکی تو دور افتادی از خویش
چو هستیِ ظهوری در عدم شد از آنجا قُرب و بُعد و بیش و کم شد
قریب آنست کو را رشِّ نور است بعید آن نیستی کز هست دور است
اگر نوری ز خود بر تو رسانَد ترا از هستیِ خود وارهانَد
چه حاصل مر تو را این بود نابود کزو گاهیت خوف و گَهْ رجا بود
نترسد زو کسی کو را شناسد که طفل از سایۀ خود میهراسد
نماند خوف اگر گردی روانه نخواهد اسبِ تازی تازیانه
تو را از آتشِ دوزخ چه باکست که از هستی تن و جانِ تو پاکست
ز آتش زرِّ خالص برفروزد چو (1)غشّی نبود اندر وی چه سوزد
ترا غیر از تو چیزی نیست در پیش و لیکن از وجودِ خود بیندیش
اگر در خویشتن گردی گرفتار حجابِ تو شود عالَم به یک بار
توئی در روزِ (2)هستی جرء أسفل توئی با نقطۀ وحدت مقابل
تعیّنهایِ عالم بر تو طاریست از آن گوئی چو شیطان همچو من کیست؟
از آن گوئی مرا خود اختیار است تنِ من مَرکَب و جانم سوار است
زمامِ تن به دستِ جان نهادند همه تکلیف بر من زان نهادند
ندانی کین رهِ آتشپرست است همه این آفت و شومی ز هست است
کدامین اختیار ای مردِ جاهل کسی را کو بود بالذّات باطل؟
چو بودِ تُست یکسر همچو نابود نگوئی کاختیارت از کجا بود؟
کسی کو[را]وجود از خود نباشد به ذاتِ خویش نیک و بد نباشد
که را دیدی تو اندر جمله عالَم که یک دَم شادمانی یافت بیغم؟
که را شد حاصل آخر جمله امّید؟ که مانْد اندر کمالی تا به جاوید؟
مراتب باقی[و]أهلِ مراتب به زیر أمر حق و اللّه (3)غالب
مؤثّر حقشناس اندر همه جایْ ز حدِّ خویشتن بیرون مَنِهْ پایْ
ز حالِ خویشتن پُرس این قدر چیست؟ وزانجا بازدان کَاهْلِ قَدَر کیست؟
هرآنکس را که مذهب غیرِ جبر است نبی فرمود (1)کو مانندِ گبر است (2)
چُنان کان گبر یزدان و اهرمن گفت همین نادانِ أحمق ما و من گفت
به ما أفعال را نسبت مَجازیست نسب خود در حقیقت لهو و بازیست
نبودی تو که فعلت آفریدند تو را از بهرِ کاری برگزیدند
به قدرت بیسبب دارایِ مطلق به علمِ خویش حکمی کرده مطلق
مقدّر گشته پیش از جان (3)و از تن برایِ هر یکی کاری معیّن
یکی هفصد هزاران ساله طاعت به جا آورد،کردش طوقِ لعنت
دگر از معصیت نور و صفا دید چو توبه کرد نامِ اصطفا دید
عَجَب تر آنکه این از تَرکِ مأمور شد از ألطافِ حق مرحوم و مغفور
مران دیگر ز منهی گشت ملعون زهی فعلِ تو بیچند و چه و چون
جنابِ کبریائی لاأُبالیست منزّه از قیاساتِ خیالی است
چه بود اندر أزل ای مردِ ناأهل! که این شد با محمّد،آن أبو جهل؟!
کسی کو با خدا چون و چرا گفت چو مُشْرِک حضرتش را ناسزا گفت
ورا زیبد که پُرسد از چه و چون نباشد اعتراض از بنده موزون
خداوندی همه در کبریائی است نه علّت لائقِ فعلِ خدائی است
سزاوارِ خدائی لطف و قهر است و لیکن بندگی در فقر و جبر است
کرامت آدمی را اضطرار است نه آن کو را نصیبی ز اختیار است
نبوده هیچ چیزش هرگز از خود پس آنگه پُرسدش از نیک و از بد
ندارد اختیار و گشته مأمور زهی مسکین که شد مختار و مجبور (1)
إلی أن قال:
نکاحِ معنوی افتاد در دین جهان را نفسِ کُلّی داد کابین
از ایشان میپدید آمد (2)فصاحت علوم[و]نطق و أخلاق و صباحت
ملاحت از جهانِ بیمثالی درآمد همچو رِنْدِ لاأُبالی
به شهرستانِ نیکوئی عَلَم زد همه ترتیبِ عالَم را به هم زَد
گهی بر رخش حسن او سوار (3)است گهی با تیغ نطق آبدار است
چو در شخص است،گویندش:ملاحت چو در نطق است،گویندش:فصاحت
ولیّ و شاه و درویش و پیمبر همه در تحتِ حکمِ او مُسَخَّر
درون حسن روی نیکوان چیست نه آن حسنست تنها گوی آن چیست
بجز از حق نیاید دلربائی (4)که شرکت نیست کس را در خُدائی (5)
تا اینکه گوید:
به عادت حالها با خوی گردد به مدّت میوهها خوشْبوی گردد
از آن آموخت إنسان پیشهها را وزان ترکیب کرد اندیشهها را
1) (1)) در این بحث از جبر و اختیار،شیخ محمودِ شبستری پارهای حق و باطل را به هم آمیخته که نقدِ یکایکِ آنها و جزء جزءِ أقوالِ او مجالی دیگر میطلبَد. قولِ مختارِ محقّقان در این باب همان است که:«لا جبر و لا تفویض،بل أمر بین الأمرین».
2) (2)) ک و م:آید.
3) (3)) ک و م:شهسوار.
4) (4)) ماتن بالای این مصراع نوشته است:«جز از حق مینیاید دلربائی».
5) (5)) إشاره به حدیث«لا مؤثّر فی الوجود إلاّ اللّه».(منه). میگویم: «لا مؤثّر فی الوجود إلاّ اللّه»را،اسفراینی،صاحب أنوار العرفان(ص 210)،به عنوان«آنچه حکما گفتهاند»یاد کرده است.
همه أفعال و أقوالِ مُدَخَّر هویدا گردد اندر روزِ محشر
چو عریان (1)گردی از پیراهنِ تن شود عیب و هنر یکباره روشن
تنت باشد و لیکن بیکُدورت که بنماید از او چون آب صورت
همه پیدا شود آنجا ضمائر فروخوان آیۀ«تبلی السّرائر» (2)
دگر باره به وفقِ عالم خاص شود (3)أخلاق تو أجسام و أشخاص
چنان کز قوّتِ عنصر در اینجا موالیدِ سهگانه گشت پیدا
همه أخلاقِ تو در عالمِ جان گهی أنوار گردد گاه نیران
تعیّن مرتفع گردد ز هستی نمانَد در نظر بالا و پستی
نماند مرگ تن در دارِ حیوان (4)به یکرنگی برآید قالب و جان
بود پای و سر و چشمِ تو چون دل شود صافی ز ظلمت صورتِ گل
کند هم نورِ حق بر تو تجلّی ببینی بیجهت حق را تعالی
دو عالَم را همه برهم زنی تو ندانم تا چه مستیها کُنی تو
«سَقهُم رَبّهُم» (5)چِبْوَد بیَنْدیش طهوری چیست؟صافی گشتنِ خویش
زهی شربت،زهی لذّت،زهی ذوق! زهی دولت،زهی حیرت،زهی شوق!
خوشا آن دَم که ما بیخویش باشیم غنّیِ مطلق و درویش باشیم
نه دین،نه عقل،نه تقوی،نه إدراک فتاده مست و حیران بر سرِ خاک
بهشت و حور و خُلد اینجا چه سنجد؟! که بیگانه در آن خلوت نگنجد
چو رویت دیدم و خوردم از آن می ندانم تا چه خواهد شد پس از وی؟
پیِ هر مستی[یی]باشد خماری در این اندیشه دل خون گشت باری
[سؤال]
قدیم و مُحدَث از هم چون جُدا شد که این عالَم شد (1)آن دیگر خدا شد
[جواب]
قدیم و مُحدَث از هم خود جدا نیست که او هستی است و (2)باقی دائما نیست
همه آنست و این مانندِ عنقاست جُز از حق جمله اسمِ بیمسمّاست
عدم موجود گردد،این محالست وجود از رویِ هستی لایزال است
نه آن این گردد و نه این شود آن همه اشکال گردد بر تو آسان
جهان خود جمله أمرِ اعتباریست چون آن یک نقطه کاندر دور ساریست
برو یک نقطۀ آتش بگردان که بینی دائره از سرعتِ آن
یکی گرد شما آید بناچار (3)نگردد واحد از اعداد بسیار
حدیثِ ما سوی اللَّه را رها کُن به عقلِ خویش این را زو جدا کُن
چه شک داری در این کین چو خیالست که[با]وحدت دوئی عینِ مُحالست
عدم مانندِ هستی بود یکتا همه کثرت ز نسبت گشت پیدا
ظهورِ اختلاف از کثرت و شان شده پیدا ز (1)بوقلمون إمکان
وجودِ هر یکی چون بود واحد به وحدانیّتِ حق گشت شاهد
[سؤال]
چه خواهد مردِ معنی زان عبارت که دارد سویِ چشم و لب إشارت
چه جوید از رُخ و زُلف و خط و خال کسی کاندر (2)مقامات است و أحوال
[جواب]
هر آن چیزی که از عالَم عیانست چو عکسی زآفتابِ آن جهان است
جهان خود زلف و خال و خطّ و ابروست که هر چیزی به جایِ خویش نیکوست (3)
إلی أن قال:
نگر کز چشمِ شاهد چیست پیدا رعایت کُن لوازم را در آنجا
ز چشمش خواست بیماریّ و مستی ز لعلش نیستی در تحتِ هستی
ز چشمِ اوست دلها مست و مخمور ز لعلِ اوست جانها جمله مستور
ز چشمِ او همه دلها جگرخوار لبِ لعلش شفایِ جانِ بیمار
به چشمش گرچه عالم در نیاید لبش هر ساعتی لطفی نماید
دمی از مردمی دلها نوازد دمی بیچارگان را چاره سازد
به شوخی جان دَمَد در آب و در خاک به دم دادن زند آتش در أفلاک
از او هر غمزه دام[و]دانهای شد وزو هر گوشهای میخانهای شد
ز غمزه میدهد هستی به غارت به بوسه میکند بازش عمارت
ز چشمش خونِ ما در جوش دائم ز لعلش جانِ ما مدهوش دائم
به غمزه چشمِ او دل میرباید به عشوه (1)لعلِ او جان میفزاید
چو از چشم و لبش جوئی کناری مر این گوید که نه آن گوید آری
ز غمزه عالَمی را کار سازد به بوسه هر زمان جان مینوازد
از او یک غمزه و جان دادن از ما وزو یک بوسه و استادن از ما
چو از چشم و لبش اندیشه کردند جهانی میْپرستی پیشه کردند
به چشمش در نیاید جمله هستی در او چون آید آخر خواب و مستی؟!
وجودِ ما همه مستی است یا خواب چه نسبت خاک (2)را با ربِّ أرباب؟!
خرد دارد از اینگونه صد اشگفت (3)«وَ لِتُصنَع عَلی عَینی (4)»چرا گفت؟!
حدیثِ زلفِ جانان بس دراز است چه شاید گفت ازان کان جایِ راز است
مپرس از من حدیثِ زلفِ پُرچین مجنبانید زنجیرِ مجانین
ز قدّش راستی گفتم سخن دوش سرِ زلفش مرا گفتا:فروپوش
کجی بر راستی زو گشت غالب وزو در پیچش آمد راهِ طالب
همه دلها از او گشته مُسَلْسَل همه جانها از او بوده مُقَلْقَل (5)
1) (1)) أصل:عشو.
2) (2)) أصل:خواب.
3) (3)) ماتن روی«صد»،«م»نوشته و روی«گونه»،«خ».قاعدتا مراد آن است که-مقدّم و مؤخّر-چنین بخوانیم:«خرد دارد صد از اینگونه اشگفت». ضبط ک مطابق متن است. م:خرد دارد ازین صدگونه اشگفت.
4) (4)) ناظر است به:قرآن کریم،س 20،ی 39.
5) (5)) «مقلقل»یعنی بیقرار و مضطرب و متحرّک.-
مُعَلَّق صد هزاران دل ز هر سو نشد یک دل برون از حلقۀ او
اگر زلفینِ خود را بر فشانَد به عالَم دَر،یکی کافر نمانَد
و گر بگذاردش (1)پیوسته ساکن نماند در جهان یک نَفْس مؤمن
چو دامِ فتنه میشد چنبرِ او به شوخی باز کرد از تن سرِ او
اگر زلفش بُریده شد چه غم بود؟ که گر شب کم شد اندر روز افزود
چو او بر کاروانِ عقل رَه زد به دستِ خویشتن بر وی گره زد
نیاید (2)زلفِ او یک لحظه آرام گَهی بام (3)آورد،گاهی کند شام
ز روی و زلفِ خود صد روز و شب کرد بسی بازیچههایِ بو الْعَجَب کرد
تا آنجا که میگوید:
از آن حال دلِ پُرخون تباهست که عکسِ نقطۀ خالِ سیاهست
ز خالش حالِ دل جُز خونشدن نیست کزان منزل رهِ بیرون شدن نیست
به وحدت در نباشد هیچ کثرت دو نقطه نَبْوَد اندر أصلِ وحدت
ندانم خالِ او عکسِ دلِ ماست و یا دل عکسِ خالِ رویِ زیباست
ز عکسِ خالِ او دل گشت پیدا و یا عکسِ دل آنجا شد هویدا
دل اندر رویِ او یا اوست در دل به من پوشیده (4)شد این کارِ مشکل
گَهی چون چشمِ مخمورش خراب است گَهی چون زلفِ او در اضطراب است
گَهی روشن چو آن رویِ چو ماه است گَهی تاریک چون خالِ سیاه است
گَهی مسجد بود،گاهی کِنِشت است گَهی دوزخ بود،گاهی بهشت است
گَهی برتر شود از هفتم أفلاک گَهی افتد به زیرِ تودۀ خاک
پس از زهد و وَرَع گردد دگر بار شراب و شمع و شاهد را طَلَبْکار
[سؤال]
شراب و شمع و شاهد را چه معنی است؟ خراباتی شدن آخر چه دعویست؟
[جواب]
شراب و شمع و شاهد عینِ معنی است که در هر صورتی او را تجلّی است
إلی أن قال:
ز رویش پرتوی چون بر میْافتاد بسی شکلِ حبابی بر ویْ افتاد
جهان و جان بر او شکل حبابست حبابش أولیائی را قِباب است (1)
شده زو عقلِ کل حیران و مدهوش فتاده نفسِ کل را حلقه در گوش
همه عالم چو (2)یک میخانۀ اوست دلِ هر ذرّهای پیمانۀ اوست
خرد مست و ملایک مست و جان مست هوا مست و زمین مست و زمان مست
فلک سرگشته از وی در تکاپوی هوا در دل به امّیدِ یکی بوی
إلی قوله:
خرابات از مقام بیمثالیست مقامِ عاشقانِ لاأُبالیست
خرابات آشیانِ مرغِ جان است خرابات آستانِ لامکان است
خراباتی خراب اندر خراب است که در صحرایِ او عالَم سرابست
خراباتی است بیحدّ و نهایت نه آغازش کسی دیده نه غایت
اگر صد سال در وی میشتابی نه خود را و نه کس را بازیابی
گروهی اندر (1)او بیپا و بیسر همه نه مؤمن و نه نیز کافر
شرابِ بیخودی در سر گرفته به تَرکِ جمله خیر و شر گرفته
شرابی خورده هر یک بیلب و کام فراغت یافته از ننگ و از نام
حدیث ماجرایِ شطح و طامات خیالِ خلوت و نور و کرامات (2)
به بویِ دُردیی (3)از دست داده ز ذوقِ نیستی مست اوفتاده (4)
عصا و رکوه (5)و تسبیح و مسواک گرو کرده به دُردی جمله را پاک
میانِ آب و گل افتان و خیزان به جایِ اشک خون از دیده ریزان
گَهی از سَرخوشی در عالمناز شده چون (6)شاطران گَردَنْ بَرافراز (7)
گَهی از روسیاهی سر به دیوار گَهی از سُرخْروئی بر سرِ دار
گَهی اندر سماعِ شوقِ جانان شده بیپا و سر چون چرخ گردان
به هر نغمه که از مطرب شنیده بدو وجدی از آن عالَم رسیده
سماعِ جان نه آخر صوت و حرف است که در هر پردهای سِرِّ شگرف است
1) (1)) أصل:اند.
2) (2)) ماتن بالای«کرامات»نوشته است:«کمالات».
3) (3)) أصل:ببوئی دردی.
4) (4)) أصل:افتاده.
5) (5)) «رکوه»کوزۀ چرمین را گویند.صوفیّه همواره در سفرها رکوهای با خویش میداشتهاند. (نگر:أسرار التّوحید،تصحیح شفیعی کدکنی،ص 635).
6) (6)) أصل:چون چون(در هر دو مورد حرفِ یکم بینقطه است).
7) (7)) ک:گردنافراز. ن مطابق متن ماست.
ز سر بیرون کشیده دلقِ دَهْتوی مجرّد گشته از هر رنگ[و]هر بوی
فروشسته بدان صافِ مروّق همه رنگِ سیاه و سبزِ أزرق
یکی پیمانه خورده از میِ صاف شده زان صوفیِ صافی ز أوصاف
به جان خاکِ مَزابل پاک رُفته ز هرچ آن دیده از صد یک نگفته
گرفته دامنِ رندانِ خمّار ز شیخیّ و مُریدی گشته بیزار
چه شیخی و مریدی؟این چه قیْد است؟ چه جایِ زهد و تقوی؟این چه شیْد است؟
اگر رویِ تو باشد در کِهْ و مِهْ بُت و زُنّار و ترسائی تو را بِهْْ
[سؤال]
بت و زنّار و ترسائی در این کویْ همه کفرست وگرنه چیست؟بر گویْ
[جواب]
بت اینجا مظهرِ عشق است و وحدت بود زُنّار بستن عقدِ (1)خدمت
چو کُفر و دین بُوَد قائم به هستی شود توحید عینِ بُتپرستی
چو أَشیا هست هستی را مظاهر از آن جمله یکی بُت باشد آخر
نکو اندیشه کن ای مردِ عاقل! که بت از رویِ هستی نیست باطل
بدان کایزد تعالی خالقِ اوست ز نیکو هرچه صادر گشت نیکوست
وجود آنجا که باشد عینِ خیر است اگر شرّیست در وی او ز غیر است
مسلمان گر بدانستی که بُت چیست بدانستی که دین در بُتپرستی است
وگر مُشرک ز بُت آگاه گشتی کجا در دینِ خود گمراه گشتی
1) (1)) م:عهد.ک مطابق متن ماست.
ندید او بُت بجُز از خلقِ ظاهر بدین علّت شد اندر شرع کافر
تو هم گر زو نبینی حقِّ پنهان به شرع اندر نخوانندت مسلمان
ز إسلامِ مَجازی گشته بیزار که را کفرِ حقیقی شد پدیدار
درونِ هر بُتی جانی است پنهان به زیرِ کُفر إیمانی[است]پنهان
همیشه کفر در تسبیحِ حقّ است و«إن من شیء» (1)گفت اینجا چه دقّ است؟
چه میگویم که دور افتادم از راه فَذَرهُم بَعْد ما جائت قُل اللّه (2)
بدان خوبی رخِ بُت را که آراست که گشتی بُتپرست ار حق نمیخواست (3)؟
هم او کرد[و]و هم او گفت[و]هم او بود نکو کرد و نکو گفت و نکو بود
یکی بین و یکی گوی و یکی دان بدین ختم آمد أصل و فرعِ إیمان
إلی أن قال:
عناصر مر تو را چون أمّ سفلی است تو فرزند[و]پدر آبایِ علوی است
از آن گفته است عیسی گاهِ اسری (4)که آهنگِ پدر دارم به بالا (5)
تو هم جانِ پدر سویِ پدر شو بدَر رفتند همراهان،بدَر شو
اگر خواهی که گردی مرغِ (6)پرواز جهانِ جیفه پیشِ کرکس انداز
1) (1)) ناظر است به:قرآن کریم،س 17،ی 44.
2) (2)) إشارة بقوله:قل اللّه ثمّ ذرهم فی خوضهم یلعبون[س 6 ی 91].(منه).
3) (3)) راستی که«جبر»مختار شبستری چه رای منکسری است!زمینهسازی خلط مباحث تا این حد؟!
4) (4)) کذا فی الأصل.برغم آن إملاء،باید«إسرا»خواند.
5) (5)) در این باره،نگر:گلشن راز-متن و شرح-،به اهتمامِ دکتر کاظم دزفولیان،ص 517،و 587.
6) (6)) أصل:مرذ[کذا].
به دونان (1)ده مر این دنیایِ غدّار (2)که جُز سگ را نشاید داد مُردار
نسب چبْود؟مناسب را طلب کُن به حق رو آور و تَرکِ نسب کُن
به بحرِ (3)نیستی هرکو فروشد «فَلا أَنْساب» (4)نقدِ وقتِ او شد
هرآن نسبت که پیدا شد ز شهوت ندارد حاصلی جُز کبر و نخوت
اگر شهوت نبودی در میانه نَسَبها جمله میگشتی فسانه
چو شهوت در میانه کارگر شد یکی مادر شد آن دیگر پدر شد
نمیگویم که مادر یا پدر کیست که با ایشان به حرمت بایَدَت زیست
نهاده ناقصی را نام خواهر حسودی را لقب کرده برادر
عدویِ خویش (5)را فرزند خوانی ز خود بیگانه (6)خویشاوند خوانی
مرا باری بگو تا خال (7)و عَم (8)کیست؟ وزیشان حاصلی جُز درد و غم چیست؟
رفیقانی که با تو در طریقند پیِ هزل ای برادر!هم رفیقند
به کوی جد اگر یک دَم نشینی از ایشان من چه گویم تا چه بینی
همه افسانه و افسون و بند است به جانِ خواجه کینها ریشخند است
إلی أن قال:
1) (1)) به مردم پست.(منه).
2) (2)) خیانتکار.(منه).
3) (3)) دریا.(منه).
4) (4)) ناظر است به:قرآن کریم،س 23،ص 101: فَإِذٰا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ .
5) (5)) إشارة ب: إِنَّ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ وَ أَوْلاٰدِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ [س 64 ی 14].(منه).
6) (6)) مراد زن باشد.(منه).
7) (7)) دائی.(منه).
8) (8)) عمو.(منه).
زهی مطرب که از یک نغمۀ خوش زند در خرمنِ صد زاهد آتش
زهی ساقی که او از یک پیاله کند بیخود دو صد هفتاد ساله
رود در خانقَهْ مست شبانه کند افسوسِ (1)صوفی را فسانه
وگر در مسجد آید در سحرگاه بنگذارد در او یک مردِ آگاه
رود در مدرسه چون مستِ مستور فقیه از وی شود بیچاره مخمور
ز عشقش زاهدان بیچاره گشته ز خانومانِ خود آواره گشته
یکی مؤمن دگر را کافر او کرد همه عالَم پُر از شور و شر او کرد
خرابات از لبش معمور گشته مساجد از رُخَش پُرنور گشته
همه کارِ من از وی شد میسّر بدو دیدم خلاص از نفسِ کافر
دلم از دانشِ خود صد حُجُب داشت ز عُجب و نخوت و تلبیس و پنداشت
درآمد از دَرَم آن بُت سحرگاه مرا از خوابِ غفلت کرد آگاه
ز رویش خلوتِ جان گشت روشن بدو دیدم که تا خود کیستم من
چو کردم در رُخِ خوبش نگاهی برآمد از میانِ جانم آهی
مرا گفتا که:ای شیّادِ سالوس! [به سر شد عمرت اندر نام و ناموس]
ببین تا علم و کبر و زهد[و]پنداشت تو را-ای نارسیده!-از که واداشت؟!
نظر کردن به رویم نیم ساعت همی ارزد هزاران ساله طاعت
علی الجمله رُخِ آن عالَم آرای مرا با من نمود آن دَم سراپای
1) (1)) هکذا فی الأصل.ن و ح نیز چُنین است. م و ک:افسون. یکی از معانی«افسوس»،حیله و نیرنگ است؛و با این مقام بیتناسب نیست.
سیه شد رویِ جانم از خجالت ز فوتِ عُمْر و أیّامِ بطالت
چو دید آن ماه کز رویِ چو خورشید ببرّیدم من از جانِ خود امّید
یکی پیمانه پُر کرد[و]به من داد که از آبِ وی آتش در من افتاد
کنون گفت از میِ بیرنگِ بیبویْ نقوشِ تختۀ هستی فروشوی
چو آشامیدم آن پیمانه را پاک درافتادم ز مستی بر سرِ خاک
کنون نه نیستم در خود نه هستم نه هشیارم نه مخمورم نه مستم
گَهی چون چشمِ او دارم سرِ خوش گَهی چون زلفِ او باشم مشوّش
گَهی از خویِ خود در گُلْخَنَم من گَهی از رویِ او در گُلْشَنَم من
از آن گلشن گرفتم شمّهای باز نهادم نامِ او را«گلشنِ راز»
در او از رازِ دل گلها شکفتهست که تا اکنون کسی دیگر نگفتهست
زبانِ سوسنِ او جمله گویاست عیونِ نرگسِ او جمله بیناست
تأمّل کن به چشمِ دل یکایک که تا برخیزد از پیشِ تو این شک
ببین منقول و معقولِ حقائق مُصَفّی کرده در علمِ دقائق
به چشمِ مُنکِری منگر در او خوار که گلها گردد اندر (1)چشم تو (2)خار
نشانِ ناشناسی ناسپاسی است شناسائیِ حق در حقْشناسی است
غرض زین جمله تا آن گر کُنَد یاد عزیزی،گویدم:رحمت بر او باد!
تمام شد کتاب مسمّی به گل گلشن که گلچین و انتخاب شده است از کتاب شریف گلشن راز.
چنین گوید انتخابکنندۀ وی،مجد الدّین،ابن الشّیخ محمّد الرّضا النّجفیّ الاصفهانیّ،که:
بر خوانندۀ محترم پوشیده (1)و مخفی نیست که کتاب گلشن راز کتابی نیست در غزلیّات یا مطایبات و نظائر آنکه إنسان بتواند چند غزلِ ممتازِ آن را،مثلا،انتخاب نماید به طوری که أبدا إخلال به سیاق و معنی نگردد،بلکه کتابی است در علمی که به اعتقاد أهلش از أشرف علوم و کمالات است و به علاوه کتابی که أشعار و معانی او کاملا به یکدگر مربوط است.
غرض از تمهید این مقدّمه،این است که قاری عزیز اگر ملاحظه نمود که برای چند شعری که دارای مقام ارجمند و معانی بلند است یک فصل مفصّل إیراد گردیده است، مسارعت در طعنه نکند.چه،این برای تمامیّت مقصود و ناقص نماندن مطلب است و علی هذا القیاس.
و نیز برای توضیح،پارهای إشارات و بعضی توضیحات را إضافه نمودم تا:
مگر صاحبدلی روزی به رحمت کُنَد در حقِّ درویشان دعائی (2)
و امید که ناظر عزیز به نظر لطف در او نگریسته،اگر بر سهوی مطّلع گردد إغماض فرماید،زیرا که إنسان از نسیان مشتقّ است و للّه درّ القائل:
و عین الرّضا عن کلّ عیب کلیلة و لکنّ عین السّخط تبدی المساویا (1)
و قد کتبت هذه مع کمال الاستعجال و قلّة المجال و تراکم الأهوال؛و اللّه تعالی هو المستعان فی جمیع الأحوال،و صلّی اللّه علی سیّدنا محمّد و آله الطّیّبین الطّاهرین إلی یوم الدّین.
تمام شد کتاب مسمّی به گل گلشن
تحریرا فی لیلة 28 ج 1،1350[ه.ق.]
1) (1)) این بیت را که حکم مثل سائر دارد،استاد بهاء الدّین خرّمشاهی-دام علاه-چنین به پارسی گردانیدهاند: و چشمِ حُسنْنگر،بسته است بر هر عیب و لیک عیبْنگر نَنْگَرَد مگر بر عیب محقّق نامه،630/1)
*أسرار التّوحید فی مقامات الشّیخ أبی سعید،محمّد بن منّور بن أبی سعد بن أبی طاهر بن أبی سعید میهنی،مقدّمه،تصحیح و تعلیقات:دکتر محمّد رضا شفیعی کدکنی،2 ج،چ:2،تهران:مؤسّسۀ انتشارات آگاه،1367 ه.ش.
*أنوار العرفان،ملاّ إسماعیل اسفراینی رویینی،تحقیق:سعید نظری توکّلی،چ:1، قم:بوستان کتاب قم(انتشارات دفتر تبلیغات حوزۀ علمیّۀ قم)،1383 ه.ش.
*راز دل(شرحی بر گلشن راز/تقریر بیانات شفاهی علاّمۀ طباطبائی)،تدوین و بازنویسی،علی سعادت پرور(پهلوانی تهرانی)،چ:1،تهران:إحیاء کتاب، 1384 ه.ش.
*فرهنگ مأثورات متون عرفانی(مشتمل بر أحادیث،أقوال و أمثال متون عرفانی فارسی)،باقر صدرینیا،چ:1،تهران:سروش،1380 ه.ش.
*کتاب المصادر،قاضی أبو عبد اللّه حسین بن أحمد زوزنی،به اهتمام تقی بینش، چ:2،تهران:نشر البرز،1374 ه.ش.
*گلشن راز(متن و شرح)،شیخ محمود شبستری،به اهتمام دکتر کاظم دزفولیان، چ:1،تهران:طلایه،1382 ه.ش.
*مجموعۀ آثار شیخ محمود شبستری،به اهتمام دکتر صمد موحّد،چ:2،تهران:
کتابخانۀ طهوری،1371 ه.ش.
*محقّقنامه(مقالات تقدیم شده به استاد دکتر مهدی محقّق)،به اهتمام بهاء الدّین خرّمشاهی(و)جویا جهانبخش،2 ج،چ:1،تهران:سینانگار،1380 ه.ش.
*مناقب ال أبی طالب[علیهم السّلام]،أبو جعفر محمّد بن علیّ بن شهر آشوب السّرویّ المازندرانیّ،تحقیق و فهرسة:د.یوسف البقاعی،ط:2،بیروت:دار الأضواء، 1412 ه.ق.