ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهری بابادی، محمدرضا، 1354 -
عنوان و نام پدیدآور : مبانی، پیشینه و ادله اثباتِ مباحث به هم پیوسته «ولایت الهیه» ، «حکومت اسلامی » و «ولایت فقیه » / نویسنده محمدرضا طاهری
مشخصات نشر : مشهد: انتشارات قدس رضوی، 1393 .
مشخصات ظاهری : 5ج؛ 19/5×11 س م.
شابک : 9- 108 - 299 - 600 - 978
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه .
مندرجات : ج. 1.دین و سیاست. -ج. ۲. تعریف ولایت و... .- ج. 3. ادلۀ اثبات ولایت و... .
-ج. 4 شبهات رایج. -ج. 5. تطبیق ویژگی های روایی ولی فقیه.
موضوع : ولایت فقیه
شناسه افزوده : مؤسسۀ انتشاراتی قدس رضوی
رده بندی کنگره : BP 8/223 / ط 18 م 2 1393
رده بندی دیویی : 45 / 297
شماره کتابشناسی ملی: 3678711
مبانی، پیشینه و ادلۀ اثباتِ مباحث بههمپیوستۀ
«ولایت الهیه»، «حکومت اسلامی» و
«ولایت فقیه»
در اقوال فقهای شیعه
با تکیۀ بیشتر بر اقوال مراجع عظام و علمای اعلام معاصر:
حضرت امامخمینی(قدسسره)
حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای(مدظلهالعالی)
استاد شهید آیتالله مرتضی مطهری(رضواناللهتعالیعلیه)
حضرت آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(دامتبرکاته)
حضرت آیتاللهالعظمی سبحانی(دامتبرکاته)
حضرت آیتاللهالعظمی جوادی آملی(دامتبرکاته)
حضرت آیتاللهالعظمی مصباح یزدی(دامتبرکاته)
علامه محمدتقی جعفری(رضواناللهتعالیعلیه)
و...
جلد دوم
تعریف ولایت
و ویژگیهای ولیّ و حاکم اسلامی
رهیافت اعتقادی؛ ولایت فقیه
ویژه استادان
پاسخ گویی به سوالات دینی
رهیافت 20 ، ولایت فقیه (جلد دوم)
تهیه و تدوین: ادارۀ پاسخ گویی به سؤالات دینی
تنظیم و تولید: ادارۀ تولیدات فرهنگی
ویراستار: انسیه غلام رضا پور و مرضیه رجایی
طرح جلد: گرافیک آسمان
صفحه آرا: محمود کریم پور
تیراژ: 2000 نسخه
نوبت چاپ: اول 1393
نشانی: حرم مطهر امام رضا (ع) صحن جمهوری اسلامی،
ادارۀ پاسخ گویی به سؤالات دینی
تلفن: 32020 - 0511 دورنگار: 32240602 - 051
رایانامه: eppasokh@aqrazavi.org
مقدمه: 9
پیشگفتار: 11
فصل اول
تعریف ولایت 13
مفهوم لغوی و اصطلاحی ولایت 19
انواع تقسیمات در بحث ولایت 33
حوزه های سه گانۀ ولایت از نگاه قرآن 50
تفسیر آیات 84
فصل دوم: ویژگی های ولیّ و حاکم اسلامی 93
1 . شرایط ولیّ منصوب به نصّ (پیامبران و ائمۀ اطهارعلیهم السلام) 110
شرایط ولیّ منصوب به شرایط (ولیّ فقیه) 134
آیا اعلمیّت برای ولی فقیه شرط است؟ 146
تفاوت اعلمیّت در ولی فقیه با اعلمیّت در مرجع تقلید 149
صلاحیت علمی، شرط لازم؛ نه کافی 156
صلاحیت علمی معتبر در ادارۀ جامعه، در بیان فقهای بزرگ شیعه 158
شرایط و صفات رهبری 178
فصل سوم: سیر تاریخی اندیشۀ «ولایت فقیه » در اقوال فقهای شیعه 185
شیخ کلینی(ره) 189
شیخ صدوق(ره) 191
شیخ مفید(ره) 194
تبیین برخی از مصادیق ولایت فقیهان 196
سید مرتضی(ره) 198
ابی الصلاح حلبی(ره) 201
ضرورت و عدمِ ضرورت دولت در جامعه 201
شیخ طوسی(ره) 203
سلار دیلمی(ره) 210
قطب راوندی(ره) 211
ابن ادریس حلی(ره) 213
10 . خواجه نصیرالدین طوسی(ره) 216
11 . محقق حلی(ره) 219
12 . فخرالمحقّقین(محمد بن حسن بن یوسف(ره)) 222
13 . شهید اوّل(ره) 222
قانون، رهبر و ضرورت آن ها از نگاه شهید(ره) 223
ملاک مشروعیت رهبر جامعه 225
14 . محقق کرکی(ره) 229
15 . شهید ثانی(ره) 233
16 . محقق اردبیلی(ره) 238
17 . فیض کاشانی(ره) 243
18 . علامه محمدباقر مجلسی(ره) 246
19 . وحید بهبهانی(ره) 249
20 . شیخ جعفر کاشف الغطاء(ره) 255
21 . سیّد محمد جواد عاملی(ره)؛ صاحب مفتاح الکرامه 260
22 . ملا احمد نراقی(ره) 261
اختیارات فقیهان و تعیین محدودۀ آن توسط نراقی 268
23 . عبدالفتاح حسینی مراغی(ره) (صاحب عناوین) 270
24 . صاحب جواهر(ره) 272
25 . شیخ مرتضی انصاری(ره) 276
26 . فاضل دربندی(ره) 278
27 . عبدالحسین موسوی لاری(ره) 284
28 . محقق مامقانی(ره) 286
29 . شیخ فضل الله نوری(ره) 290
30 . ملاحبیب الله شریف کاشانی(ره) 292
31 . میرزای نائینی(ره) 292
32 . آیت الله العظمی بروجردی(ره) 296
33 . علامه محمدرضا مظفر(ره) 306
34 . سیدمحمدباقر صدر(ره) 307
35 . آیت الله شیخ مرتضی حائری(ره) 310
36 . آیت الله العظمی خوئی(ره) 311
37 . آیت الله العظمی محمدرضا گلپایگانی(ره) 314
38 . حضرت آیت الله العظمی سیستانی (حفظه الله تعالی) 314
قال الرضا (علیه السلام): رحم الله عبدا أحیا أمرنا فقلت له: وکیف یحیی أمرکم؟ قال: یتعلم علومنا ویعلمها الناس... (1)
عبد السلام می گوید از امام رضا (علیه السلام) شنیدم می فرمود: خداوند مورد رحمت قرار دهد هر آنکه امر ما را احیا و زنده می کند. به ایشان گفتم: چگونه امر شما احیاء می شود؟ فرمودند: علوم ما را فراگیرد و آن را به مردم تعلیم دهد....
اداره پاسخگویی به مسائل دینی مفتخر است در راستای رسالت این اداره مبنی بر اشاعه فرهنگ تشیع و پاسخگویی به سوالات مردم در این حوزه گسترده ازدین، محتوای پیش رو را به اساتید فرهیخته تقدیم نماید.
در این نوشتار تلاش کرده ایم علاوه بر دادن اطلاعات و محتوای غنی، پاسخی مناسب با محتوایی یکسان نیز در اختیار استادان قرار دهیم تا از تعدد جواب و تشویش خاطر مراجعین و سوال کنندگان جلوگیری شود.
تلخیص کتاب های تخصصی موجود در این حوزه و جمع بندی جواب ها و بی نیازکردن استادان از رجوع به منابع پرشمار در هنگام پاسخگویی، از اهداف اصلی تهیه و تنظیم این قبیل نوشتارهاست.
برای رسیدن به این مهم،کارگروهی از استادان و کارشناسان فرهیختۀ
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج ۲، ص ۲۵۷ ، ح ۶۹
این ادارۀ موضوع پیشنهادی را موشکافانه بررسی می کنند و محصول تلاش خویش را به داوری و نظارت هیئت علمی می گذارند.
این مجموعه کتاب ها در چهار دسته موضوعی تدوین و ارائه می شود: رهیافت احکام، رهیافت اعتقادی، رهیافت تربیتی، و رهیافت ترکیبی (مرکب از هر سه موضوع).
بی شک بررسی دقیق و نگاه نقادانه شما فرهیخته گران قدر، ما را در جهت بهبود کیفی این مجموعه یاری خواهد کرد.
جبهه خضوع به درگاه قدسی احدیث می ساییم که توفیق خدمت در بارگاه سراسر نور و ملکوتی حضرت رضا (علیه السلام) را ارزانی مان فرمود. امید است بتوانیم به پاس این افتخار و با استعانت از محضر آن امام همام (علیه السلام) به مصداق روایت نورانی فوق، جرعه ای از علم و معرفت حقیقی را نوشیده، و به تشنگان راستین آن بنوشانیم.
اداره پاسخ گویی به سوالات دینی
امامباقر(علیه السلام) فرمودهاند: «بُنِیَ الْإِسْلَامُ عَلَی خَمْسٍ: عَلَی الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلَایَةِ وَ لَمْ یُنَادَ بِشَیْءٍ کَمَا نُودِیَ بِالْوَلَایَةِ.» (1)
نیز، در بیان نورانی اماممهدی(عج) آمده است: «...وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَی رُوَاةِ حَدِیثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ... .». (2)
توجهدادن به امر خطیر ولایت و حکومت دینی از واقعیتهایی است که در قرآن کریم، بهاجمال و در کلام اهلبیت(علیهم السلام)، بهصورت مفصلتر و باصراحتِ بیشتر موج میزند. ایشان از شیعیان و پیروان خویش توقع دارند که در تمام زمینههای مرتبط با دینداری بهویژه بحث ولایت، اهلِ فهم و بصیرت باشند؛ این مهم در کلام فقهای شیعه، بهویژه اقوال مراجع عظام و علمای اعلام معاصر، تجلی و وضوح بیشتری یافته است.
بایسته و شایسته است که مبلغان و نخبگان دینی، آنچنانکه در کلام مقام معظم رهبری(مدظلهالعالی) عنوان شده است، در کِسوت افسران جنگ نرم عقیدتی، برای پاسداری از حریم عقیدتی شیعه و پاسخگوییِ شبهات، به تدارک و ارائۀ خوراک فکری و روحی متقَن و منطبق با فضای فکر و اندیشۀ مخاطبانشان اقدام کنند.
این تلاش ارزشمند، انشاءالله، موجب زدودن شبهات، بصیرتافزایی (افزایش قدرت تشخیص راه از بیراهه)، صیانت از مرزهای عقیدتی، تداوم حرکت در طریقِ مستقیم ولایت و نجات در دنیا و آخرت و سعادت فرد و جامعه خواهد شد.
در مجموعۀ پیشِ رو، سعی شده است که اقوال مراجع عظام و علمای اَعلام معاصر، حول محور مباحث ولایتفقیه، گردآوری، دستهبندی و موضوعگذاری شود؛ بهگونهایکه به بهترینوجه بتوان از آنها استفاده کرد.
امید است در راه تحقق آرمانهای اسلام عزیز، قدمی برداشته و به این سبب، در پیشگاه خداوند متعال، حدّاقلِ شکر نعمت زندگی در فضای وجودی ولایت را بهجای آورده باشیم.
این مجموعه، با همت سرور گرامی جناب حجتالاسلام والمسلمین طاهری تنظیم شده است؛ خداوند بر توفیقات ایشان بیافزاید.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «اساسیترین مسئلۀ دین، مسئلۀ ولایت است؛ چون ولایت، نشانه و سایۀ توحید است. ولایت، یعنی حکومت، چیزی است که در جامعۀ اسلامی متعلّق به خداست و از خدای متعال به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و از او به ولیّ مؤمنین میرسد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ولایت یعنی پیوند؛ یعنی همین شکل زنجیرهای پیداکردن انسانها با یکدیگر؛ این معنای ولایت است. ولایت ائمۀ اطهار(علیهم السلام) هم که شنیدید و گفته میشود، این یعنی همان پیوند میان ما و امام ما؛ ازلحاظ فطری، ازلحاظ روحی و ازلحاظ عملی. اگر این سه حالتِ پیوند میان ما و ائمه(علیهم السلام) و پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و خدا پیدا بشود، این همان ولایت است.
گاهی گفته میشود ولایتالله یا ولایت الهی؛ گاهی گفته میشود ولایت ائمۀ اطهار(علیهم السلام)؛ اینها همهاش یکی است؛ یعنی ولایت خدا و ولایت ائمه(علیهم السلام) دو تا نیست. ولایت ائمه(علیهم السلام) با ولایت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دو چیز نیست؛ همهاش یک چیز است. این ولایت یعنی همان پیوند؛ یعنی ارتباط، اتصال دو چیز بهطوریکه بهآسانی آن دو چیز را نتوان از هم جدا کرد. من بهعنوان یک آدمی که در زمینۀ مسائل اسلامی فکر میکند؛ وقتیکه این
1) سخنرانی مقام معظم رهبری(مدظلهالعالی) در دیدار با اقشار مختلف مردم، بیستونهم ماه مبارک رمضان، 26فروردین70.
ارتباط را میخواهم درست در فرهنگ اسلامی بفهمم، اینجور استنباط میکنم که این ارتباط و این اتصال، اتصال فکری، روحی و عملی است. در این سه شاخۀ ارتباط، اگر بین ما و ائمه(علیهم السلام)، بین ما و خدا، بین ما و پیامبر ارتباط برقرار شد، ولایت برقرار است.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «شما مردهای را در نظر بگیرید که بیجان افتاده است. او مغز دارد؛ ولی کار نمیکند، چشم دارد؛ ولی نمیبیند، دهان دارد؛ ولی غذا را بلع نمیکند، معده و کبد و جهاز هاضمه دارد؛ امّا غذا را جذب و هضم نمیکند، رگ دارد که در آن خون هست؛ ولی [در رگش] خون جریان ندارد، دست دارد؛ اما یک مورچۀ ریز را هم نمیتواند از خودش دفع کند، پا دارد؛ اما نمیتواند از آفتاب به سایه برود! چرا اینطور است؟ چون جان ندارد. امّا وقتیکه جان دمیده شد؛ مغز کار میکند، اعصاب کار میکند، دست میگیرد، دهان میخورد، معده هضم میکند، دستگاه گوارش جذب میکند، خون میچرخد و میگردد و نیرو را به همۀ بدن میرساند: بدن را گرم میکند، او را در تلاش میاندازد، راه میرود، دشمن را میکوبد، دوستها را جذب میکند، خود را هرچهبیشتر کاملتر و آبادتر میکند.
این مَثَل را شما در مقام فهمیدن اهمیّت
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در دیدار با جامعۀ اسلامی هیئت علمی دانشگاه ملی ایران، 7اردیبهشت61.
ولایت در یک جامعه، مقابل چشمهایتان بگذارید: پیکر مرده را بردارید و جایش جامعۀ انسانی بگذارید؛ بهجای جان و روح هم ولایت را بگذارید. جامعهای که ولایت ندارد، استعدادها در این جامعه هست؛ امّا خنثی میشود، به هدر میرود، نابود میشود، هرز میرود یا بدتر به زیان انسان بهکار میافتد. مغز دارد و میاندیشد؛ اما میاندیشد برای فسادآفرینی، میاندیشد برای انسانکشی، میاندیشد برای محکمکردن پایههای استثمار و استبداد و استکبار. چشم دارد؛ اما آنچه باید ببیند، نمیبیند و آنچه باید نبیند، میبیند. گوش دارد؛ اما سخن حق را نمیشنود. اعصاب سخن حق را به مغز میرساند، [اما] مغز فرمانی برطبقِ حق به جوارح و اعضا نمیدهد. شرایط عالم، اجازۀ کار برطبق حق به انسان نمیدهند. این جامعه، بیولایت است. در جامعۀ بیولایت، چراغها شعله نمیکشند و روشنیشان بیشتر نمیشود؛ همان یک ذرّه روغنی هم که دارند، تمام میشود تا بهکلّی خشک میشود. چراغهایی که پیغمبر روغن ریخته بود، رو به خاموشی گذاشت و دیدید که چطور خشک شد؛ دیدید که روزهای بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، شعله میکشید، روشن میکرد، منوّر میکرد؛ چون روغنش را پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ریخته بود؛ اما چون دست ولایت، بالای سر این مشعلها و چراغها نبود، چطور روغنش ته
کشید، خشک شد، بدبو شد، پُردود شد، کمنور شد تا به زمان معاویه رسید که تحویل به یزید داد و دیدید که چه شد. همان چیزهایی که فاطمۀ زهرا(علیها السلام) به زنهای انصار و مهاجر گفت و گوش نکردند! همان روزهای اول، همان پیشبینیهایی که فاطمۀ زهرا(علیها السلام) کرد، ولی مردم مسلمانِ غافلِ آن روز نتوانستند بفهمند و گوش نکردند؛ همانها تماماً انجام گرفت. همان ‘سیف صارم’، آن شمشیر خونریز، همان تیغی که اصالتها و فضیلتها را میکشت، همان دستی که انسانها را و انسانیتها را خفه میکرد؛ همۀ اینها را فاطمۀ زهرا(علیها السلام) گفته بود؛ قبل از فاطمۀ زهرا(علیها السلام) هم پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گفته بود. اینها میدیدند، میفهمیدند و گفتند؛ ولی جامعۀ اسلامی نفهمید. گوشها سنگین و کر شد.»
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «امروز هم صدای فاطمۀ زهرا(علیها السلام) هنوز به گوش میرسد. ای گوشهای حسّاس و هشیار بشنوید! جامعۀ دارای ولایت، جامعهای میشود که تمام استعدادهای انسانی را رشد میدهد؛ همۀ چیزهایی که برای کمال و تعالی انسان خدا به او داده، اینها را بارور میکند؛ نهال انسانی را بالنده میسازد؛ انسانها را به تکامل میرساند؛ انسانیّتها را تقویت میکند.»(1)
1) سیدعلی خامنهای، کتاب ولایت، ص68تا71.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ولایت در اصلِ معنایِ لغت، بهمعنای پیوند و بههمجوشیدگی دو چیز است. لغت میگوید: اتصال دو شیء به همدیگر؛ بهطوریکه هیچچیزی میان آن دو فاصله نشود. در تعبیر فارسی، بههمجوشیدگی، بههمپیوستگی، ارتباط تامّ و تمام؛ این معنای ولایت است؛ البته برای ولایت در تعبیرات مختلف، معانی مختلفی ذکر شده [است]: ولایت بهمعنای محبت، ولایت بهمعنای سرپرستی، ولایت بهمعنای آزادکردن برده، ولایت بهمعنای بردگی یا ارباب برده بودن. نوع ارتباطاتی که در معنای ولایت ذکر میشود، به نظر میرسد که کلاً مصادیق همان پیوند و پیوستگی هستند.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ولایت، معنای عجیبی است. اصل معنای ولایت، عبارت از نزدیکبودن دو چیز با یکدیگر است. فرض بفرمایید وقتیکه دو ریسمان، محکم بههم تابیده میشوند و جداکردن آنها از یکدیگر بهآسانی ممکن نیست، آن را در عربی ‘ولایت’ میگویند. ولایت، یعنی اتصال و ارتباط و قرب دو چیز بهصورت مماس و مستحکم با یکدیگر.
همۀ معانیای که برای ‘ولایت’ در لغت ذکر شده است، معنای محبّت [و] معنای قیومیّت
1) سیدعلی خامنهای، سخنرانی در کنگرۀ هزارۀ نهجالبلاغه، 29اردیبهشت60.
و بقیۀ معانیکه هفت [یا] هشت معنا در زبان عربی هست، ازاینجهت است که در هرکدام از اینها، بهنوعی این قرب و نزدیکی بین دو طرفِ ولایت وجود دارد؛ مثلاً ولایت بهمعنای محبّت است؛ چون محبّ و محبوب، با یکدیگر یک ارتباط و اتّصال معنوی دارند و جداکردنشان از یکدیگر، امکانپذیر نیست.
اسلام، حکومت را با تعبیر ولایت بیان میکند و شخصی را که در رأس حکومت قرار دارد، بهعنوان والی، ولی، مولا، یعنی اشتقاقات کلمۀ ولایت، معرفی میکند.
معنای آن چیست؟ معنای آن، این است که در نظام سیاسی اسلام، آن کسیکه در رأس قدرت قرار دارد و آن کسانیکه قدرتِ حکومت بر آنها در اختیار اوست، ارتباط و اتصال و پیوستگیِ جداییناپذیری از هم دارند. این، معنای این قضیه است. این، فلسفۀ سیاسی اسلام را در مسئلۀ حکومت برای ما معنا میکند. هر حکومتی که اینطور نباشد، این ولایت نیست؛ یعنی حاکمیتی که اسلام پیشبینی کرده است، نیست. اگر فرض کنیم در رأس قدرت، کسانی باشند که با مردم ارتباطی نداشته باشند، این ولایت نیست. اگر کسانی باشند که رابطۀ آنها با مردم، رابطۀ ترس و رعب و خوف باشد، نه رابطۀ محبّت و التیام و پیوستگی، این ولایت نیست. اگر کسانی با کودتا بر سرِ کار بیایند، این ولایت نیست. اگر کسی با وراثت
و جانشینیِ نَسَبی، منهای فضایل و کیفیّات حقیقی که در حکومت شرط است، در رأس کار قرار گیرد، این ولایت نیست.
ولایت، آن وقتی است که ارتباط والی یا ولی با مردمی که ولایتِ بر آنهاست، یک ارتباط نزدیک، صمیمانه، محبّتآمیز و همانطوریکه درمورد خود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وجود دارد؛ یعنی ]بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِم[(1)یا ‘بعث منهم’: از خود آنها کسی را مبعوث کرده است، باشد؛ یعنی از خود مردم کسی باشد که عهدهدار مسئلۀ ولایت و حکومت باشد. اساس کار در حاکمیتِ اسلام این است.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «پس ولایت، در اصطلاح اوّلی قرآن، یعنی بههمپیوستگی و همجبهگی و اتصال شدید یک عده انسانی که دارای یک فکر واحد و جویای یک هدف واحد هستند: در یک راه قدم برمیدارند، برای یک مقصود تلاش و حرکت میکنند، یک فکر و یک عقیده را پذیرفتهاند. افراد این جبهه، هرچه بیشتر باید به هم متصل باشند و از جبهههای دیگر و قطبهای دیگر و قسمتهای دیگر، خودشان را جدا و کنار بگیرند. چرا؟ برای اینکه از بین نروند، در آن هضم نشوند؛ این را در قرآن ولایت میگویند.»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ولایتِ امت مسلمان و ولایت آن جبههای که در راه خدا و برای خدا میکوشد، به اینمعنا است که میان افراد این جبهه، هرچه بیشتر اتصال و پیوستگی به وجود بیاید و هرچه بیشتر دلهای اینها به هم گره بخورد و نزدیک بشود و هرچه بیشتر از قطبهای مخالف از کسانیکه برضدّ آنها میاندیشند و برضدّ آنها عمل میکنند، جدا بشود؛ این معنای ولایت است.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ولایت، یعنی پیوند و ارتباط تنگاتنگ و مستحکم و غیرِقابل انفصال و انفکاک. جامعۀ اسلامی که دارای ولایت است؛ یعنی همۀ اجزای آن به یکدیگر و به آن محور و مرکز این جامعه، یعنی ولی، متصل است. لازمۀ همین ارتباط و اتصال است که جامعۀ اسلامی در درون خود یکی است و متحد و مؤتلف و متصل به هم است و در بیرون نیز اجزای مساعد با خود را جذب میکند و اجزایی را که با آن دشمن باشند، بهشدت دفع میکند و با آن معارضه مینماید؛ یعنی ]أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ[(2).»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «اگرچه ولایت یک امر سیاسی است؛ اما همۀ مضمون ولایت در سیاست
خلاصه نمیشود. این ولایت، پرتویی از ولایت ذات مقدّس پروردگار است. این ولایت، ناشی از حضور ولایت الهی در وجود امیرالمؤمنین(علیه السلام) است؛ همچنانکه در وجود پیامبر مکرّم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) بود... .
ولایت درحقیقت بهمعنای پیوند، ارتباط و اتصال است. آن کسیکه منصوب به این مقام است، برخلاف حکام و فرمانروایان عالم، فقط یک فرمانروا یا یک سلطان و یک حاکم نیست؛ بلکه یک ولی است، به مردم نزدیک است، به آنها پیوسته است و موردِ اتکای دل و جان مردم است. اینمعنا در امیرالمؤمنین(علیه السلام) و در ائمۀ معصومین(علیهم السلام) وجود دارد. بعد از دوران حضور ائمه(علیهم السلام) هم اگر پرتوهای ضعیفی از این حقیقت در جایی پیدا شود، ولایت در آنجا شکل میگیرد. حقیقت و معنای واقعیِ امر این است.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ولایت، هم صفتی است برای منصبی که نبیّ اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و جانشینان او از سوی پروردگار، حائز آن بودهاند؛ هم خصوصیتی است برای آن جامعۀ اسلامی که در سایۀ آن حکومت، زندگی میکند و از پرتو آن بهره میگیرد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ولایت، یعنی حکومتی که همراه با محبت [و] همراه با پیوستگی با مردم است، همراه با عاطفه نسبت به آحاد مردم است [و] فقط فرمانروایی و حکمرانی نیست؛ اما پادشاهی معنایش این نیست و به مردم کاری ندارد. پادشاه، یعنی حاکم و فرمانروا؛ هر کار خودش بخواهد، میکند.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «اما ولایت یک جامعه، به چیست؟ ولایت یک جامعه به این است که ولی، در آن جامعه، اولاً مشخص باشد؛ ثانیاً منشأ و الهام بخش همۀ نیروها، نشاطها [و] فعالیتهای آن جامعه باشد. قطبی باشد که همۀ جویها و سرچشمهها از او سرازیر میشود. مرکزی باشد که همۀ فرمانها را او میدهد و همۀ قانونها را او اجرا میکند. نقطهای باشد که همۀ رشتهها و نخها به آنجا برگردد؛ همه به او نگاه کنند، همه دنبال او بروند، موتور زندگی را او روشن بکند، راننده و پیشقراول کاروان زندگی در جامعه، او باشد؛ این جامعه، جامعۀ دارای ولایت است.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) بعد از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) 25 سالِ تمام، زمام اجتماع را در دست نداشت. جامعۀ اسلامی بعد از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، 25 سال دارای ولایت نبود. در آن جامعه، مسلمانِ دارای ولایت بود؛ ابوذر شخصاً دارای ولایت
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در خطبههای نماز جمعۀ تهران، 18اردیبهشت77.
بود، مقداد شخصاً دارای ولایت بود، آن دیگری شخصاً دارای ولایت بود؛ اما جامعۀ اسلامی بعد از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، 25 سال دارای ولایت نبود تا اینکه امیرالمؤمنین(علیه السلام) به حکومت جامعۀ اسلامی رسید و جامعۀ اسلامی دارای ولایت شد.
آنوقتیکه امام منشأ امرونهی در جامعه میشود، آنوقتیکه همۀ رشتهها از امام ناشی میشود، آنوقتیکه امام دارد عملاً جامعه را اداره میکند، آنوقتیکه پرچم جنگ را امام بلند میکند، آنوقتیکه فرمان حمله را امام میدهد، آنوقتیکه قرارداد صلح را امام مینویسد؛ آنوقت است که جامعه دارای ولایت است و در غیر این صورت، جامعه دارای ولایت نیست؛ پس این هم جامعۀ دارای ولایت.
اگر چنین جامعهای دارید، شکر خدا بکنید و اگر ندارید، دنبالش راه بیفتید. اگر اینچنین نعمتی بر سر شما هست، خدا را شکر کنید که بزرگتر از نعمت ولایت، نعمتی نیست و اگر ندارید، دنبالش راه بیفتید و ولایت را در شخص خودتان و در جامعۀ بشری تأمین کنید. سعی کنیم که علیوار زندگی کنیم، سعی کنیم که دنبال علی(علیه السلام) راه بیفتیم، سعی کنیم که میان خودمان و علی که ولیَِ خداست، پیوند برقرار کنیم؛ اینها کوشش لازم دارد، تلاش لازم دارد، مجاهدت لازم دارد، خوندلخوردن دارد که ائمۀ هدی(علیهم السلام) بعد از شهادت امیرالمؤمنین(علیه السلام) یکسره در راه ولایت کوشیدهاند.
تمام تلاش ائمه(علیهم السلام) برای این بوده است که ولایت را زنده کنند؛ جامعۀ اسلامی را احیا کنند تا این نهالی را که به نام انسان در این مزرعه و در این باغستان و در این نهالستان غرس شده، با آب گوارای جانبخشِ حیاتآفرینِ ولایت، زنده و سرسبز و بالنده کنند؛ این تلاش ائمه(علیهم السلام) بود. تلاش ما نیز برای ولایت جامعه باید این باشد که ببینیم برای قدرتدادن به ولیِّ اسلام، چه کاری باید بکنیم.
همانطورکه قبلاً گفته شد، یک وقت است که علیبنابیطالب(علیه السلام)، حسنبنعلی(علیه السلام)، حسینبنعلی(علیه السلام)، علیبنحسین(علیه السلام)، تا آخر، ائمه(علیهم السلام) به نام و خصوصیات مشخص میشوند؛ یک وقت هم هست که با نام مشخص نمیشوند؛ بلکه توسط یک ولی، با صفاتی مشخص میشوند؛ همانطورکه فرمودهاند: ‘فَأَمَّا مَنْ کَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِینِهِ مُخَالِفاً عَلَی هَوَاهُ مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ... .’(1)اینطوری ولی را مشخص میکنند. این هم ازطرف خداست؛ منتهی آن اوّلی را با اسم معین کردهاند و این را خصوصیاتش را گفتهاند. شما خودت حساب کردهای، اندازه کردی، قواره گرفتی، الگو را گذاشتهای؛ حضرت آیتاللهالعظمی آقای بروجردی در آمد. وقتی که انسان بنای کارش
1) احمدبنعلی طبرسی، الاحتجاج علی أهل اللجاج، ج2، ص458: «و امّا آنکسی از فقهای امّت ما که نگهبان نفس خود از آز و هوس و حافظ دین ایزد تعالی و مخالف آز (حرص و طمع) و هوا و مطیع أمر حضرت مولی خود بود... .»
را بر این گذاشت که قوانین اسلامی و مقررات الهی را در جامعه بهصورتیکه ولایت حکم میکند، زنده و احیا بکند، آنوقت میگردد و راهش را پیدا میکند؛ روشها و شیوههایش را پیدا میکند که ما فعلاً در شیوهها و روشها بحثی نداریم.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «شما میبینید امیرالمؤمنین(علیهالصّلاةوالسّلام) که مظهر ولایتِ اسلام و مصداق کامل ولیّای است که برای مردم مشخّص شدهاست، در هیچبرههای، از این حالت ارتباط و اتّصال و انسجام با مردم خالی نبوده است. نه در دورانی که او را عملاً از حکومت کنار گذاشتند و مردم را از او بهعنوان ارتباطِ حکومتی جدا کردند؛ یعنی عملاً حکومت را از او گرفتند، ولایت و حکومت و فرماندهی و حکمرانیای که در اسلام، از آن به «ولایت» تعبیر میشود و حقّ او بود از او سلب کردند، البته ولایت معنوی، آنچیزی که در امامت تشیّع فرض شده است و وجود دارد، درهرحال هست و بسته به ولایت ظاهری نیست و نه در دورههای دیگر، از ارتباط و اتّصال با مردم خالی نبوده است. در همان وقت هم امیرالمؤمنین(علیه السلام) یکی از آحاد ملت و جزو مردم است. منزوی و منعزل و کنارهجوی از مردم نیست. آن وقتی هم که به حکومت میرسد، یک حاکم به تمام معنا مردمی است.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «آن ولایت به آن معنا، در ائمّهای هم که به ولایت ظاهری نرسیدند وجود داشت. ولایتی که از آنِ امیرالمؤمنین (علیهالصلاةوالسلام) و منصوب پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود ولایت سیاسی بود. همان معنایی که ذات اقدس پروردگار آن را بهوسیلۀ پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در اسلام به وجود آورد و جعل کرد و با آن معلوم شد که اسلام در ردیف والاترین احکام و مقرّرات خود، مسئلۀ حکومت و ولایت و سرپرستیِ امّت را دارد. اگر کسی از این بُعد به موضوع غدیر نگاه کند، بسیاری از اشتباهاتی که متأسفانه در طول قرنها در اذهان وجود داشتهاست، باید برای او زایل شود.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «یک بُعد دیگر در قضیه و حدیث غدیر، همین مسئلۀ ولایت است؛ یعنی تعبیر از حکومت به ولایت: ‘مَن کُنتُ مُولاه فَهَذا عَلیّ مُولاه’. آنوقتیکه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در مقام تعیین حق حاکمیت برای یک شخص است، تعبیر مولا را برای او بهکار میبرد و ولایت او را به ولایت خود مقترن میکند.
خود این مفهومی که در ولایت هست، بسیار حائز اهمیت است؛ یعنی اسلام، منهای همین مفهوم ولایت که یک مفهوم مردمی و متوجه به جهت حقوق مردم و رعایت آنها و حفظ جانب انسانهاست، هیچحاکمیتی را
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در دیدار کارگزاران نظام بهمناسبت عید سعید غدیر، 18اردیبهشت75.
بر مردم نمیپذیرد و هیچ عنوان دیگری را در باب حکومت قایل نیست.»(1)
«]یا ایُّهَا الَّذینَ امَنوا لا تَتَّخِذُوا الْکافِرینَ اوْلیاءَ مِنْ دونِ الْمُؤْمِنینَ اتُریدونَ انْ تَجْعَلوا لِلَّهِ عَلَیْکُمْ سُلْطاناً مُبینا[(2)
]وَ الْمُؤْمِنونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرونَ بِالْمَعْروفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقیمونَ الصَّلوةَ وَ یُؤْتونَ الزَّکوةَ وَ یُطیعونَ الله وَ رَسولَهُ اولئِکَ سَیَرْحَمَهُمُ الله انَّ الله عَزیزٌ حَکیمٌ[(3)
]انَّما وَلِیُّکُمُ الله وَ رَسولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمونَ الصَّلوةَ وَ یُؤْتونَ الزَّکوةَ وَ هُمْ راکِعونَ[(4)
وَلاء و وَلایت به فتح ‘واو’، وِلایت به کسر ‘واو’، ولی، مولی، اولی و امثال اینها، همه از مادۀ ‘ولی’ (و، ل، ی) اشتقاق یافتهاند.(5)این واژه از پُراستعمالترین واژههای قرآن کریم است که بهصورتهای مختلفی بهکار رفته
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی ایران بهمناسبت عید سعید غدیر، 10تیر70.
2) نساء، 144: «ای کسانیکه ایمان آوردهاید! غیر از مؤمنان، کافران را ولیّ و تکیهگاه خود قرار ندهید! آیا میخواهید [با این عمل،] دلیل آشکاری بر ضدّ خود در پیشگاه خدا قرار دهید؟»
3) توبه، 71: «مردان و زنان باایمان، ولیّ [و یار و یاور] یکدیگرند؛ امربهمعروف و نهیازمنکر میکنند، نماز را برپا میدارند و زکات را میپردازند و خدا و رسولش را اطاعت میکنند. بهزودی خدا آنان را موردِرحمت خویش قرار میدهد. خداوند توانا و حکیم است.»
4) مائده، 55: «سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند و درحال رکوع، زکات میدهند.»
5) نک: تاجالعروس، ج10، ص398؛ مقائیساللغة، ج6، ص141؛ المصباحالمنیر، ج2، ص396: «ولی، در لغت بهمعنای نصرت و یاری، محبّت، تصدّی امر، سلطنت، سرپرستی، رهبری و حکومت است.
است؛ میگویند در 124 مورد بهصورت اسم و 112 مورد در قالب فعل در قرآن کریم آمده است.
معنای اصلی این کلمه همچنانکه راغب در مفرداتالقرآن گفته است، قرارگرفتن چیزی در کنار چیز دیگر است؛ بهنحویکه فاصلهای در کار نباشد؛ یعنی اگر دو چیز آنچنان به هم متّصل باشند که هیچچیز دیگر در میان آنها نباشد، مادّه «ولی» استعمال میشود؛ مثلاً اگر چند نفر پهلوی هم نشسته باشند و ما بخواهیم وضع و ترتیب نشستن آنها را بیان کنیم، میگوییم: زید در صدر مجلس نشسته است ‘ویلیه عمروٌ ویلی عمراً بکرٌ’؛ یعنی بلافاصله در کنار زید، عمرو نشسته است و در کنار عمرو، بدون هیچ فاصلهای بکر نشسته است.
به همین مناسبت، طبعاً این کلمه در مورد قرب و نزدیکی بهکار رفته است؛ اعمّ از قرب مکانی و قرب معنوی و باز به همین مناسبت درمورد دوستی، یاری، تصدّی امر، تسلّط و معانی دیگرِ از این قبیل استعمال شده است؛ چون در همۀ اینها نوعی مباشرت و اتّصال وجود دارد.»(1)
«‘ولاء’ بهمعنای نصرت و محبت، عبارت است از دو شیء که در اثر قرب به همدیگر، از دوستی یکدیگر برخوردار بوده و ناصر و یاور یکدیگر هستند. به دو امری که پس از یکدیگر واقع میشوند، متوالی میگویند؛
1) مرتضی مطهری، مجموعهآثار، ج3، ص255.
پس لازمۀ موالات و توالی، ارتباط است. اگر این ارتباط دوطرفه باشد، اوّلی، ولیِّ دوّمی و دوّمی، ولیِّ اوّلی است؛ مانند اُخوّت و دوستی و اگر تأثیر، یکجانبه بوده؛ اوّلی، ولیِّ دوّمی و دوّمی‘مولّیعلیه’ (تحت ولایتِ) اوّلی است؛ مثل رابطۀ پدر و فرزندی و رابطۀ علت و معلولی.
ولایت اگر به فتح واو باشد، تأثیر آن یکجانبه است؛ مثل سرپرستی. از کسیکه ولی است، تعبیر به ‘والی’ میشود؛ اما اگر دوجانبه بود، از آن تعبیر به وِلایت به کسر واو، میشود. خدا، هم ولیّ و هم والی است: ]هُنالِکَ الْوَلایَةُ لِلَّهِ الْحَق[(1)و ]فَالله هُوَ الْوَلِی[(2)»(3)
«مقصود از واژۀ ‘ولایت’ در بحث ولایت فقیه، آخرین معنای مذکور، یعنی ‘سرپرستی’ است. ولایت، بهمعنای سرپرستی، خود دارای اقسامی است و باید هریک توضیح داده شود تا روشن گردد که در این مسئله، کدامیک از آنها موردنظر میباشد.»(4)
«ازنظر اصطلاحی، معنای ولایت تا حدودی در سه حوزۀ علم فقه، عرفان و کلام با یکدیگر تفاوت دارد.
ولایت در فقه با تعابیر مختلفی بهکار برده میشود؛ همچون: ‘جواز تصرّف’،(5)‘تصرّف در
امرونهی’،(1)‘تصرف در اموال و انفس’،(2)‘تصرف و حاکمیت بر شخص یا کار دیگری’؛(3)اما مضمون همگی، ‘تصرف و قیام به شئون غیر’(4)است.
از دیدگاه علمای علم کلام، ولایت یک مسئلۀ اعتقادی است که جایگاهی بس رفیع دارد و منظور از آن، استمرار کلیۀ شئون هدایت و رهبری پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، [بهجز نبوّت] در جانشینان آن حضرت است؛ یعنی پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)، جریان امامت و رهبری، همچنان تداوم یافته و مسئولیت خطیر سرپرستی امور مسلمین، بر عهدۀ ائمۀ معصومین(علیهم السلام) و نوّاب آنان قرار گرفته است.»(5)
1) جعفر کاشفالغطاء، کشفالغطاء، ج1، ص9.
2) مرتضیبنمحمدامین دزفولی انصاری(رحمة الله علیه)، المکاسب، ج3، ص564: در این کتاب، شیخ انصاری(رحمة الله علیه) یکی از مناصب فقیه را «ولایة التصرف فی الاموال و الانفس» میداند.
3) ناصر مکارم شیرازی، انوار الفقاهة، کتاب البیع، جزء اوّل، ص445.
4) سیدروحالله موسوی خمینی، المکاسبالمحرمه، ج2، ص106.
5) علیاصغر نصرتی، نظام سیاسی در اسلام، ص223.
امام خمینی(رضوان الله علیه): «برای امام، مقامات معنوی هم هست که جدا از وظیفۀ حکومت است و آن مقام خلافت کلّی الهی است که گاهی در لسان ائمه(علیهم السلام) از آن یاد شده است؛ خلافتی است تکوینی که بهموجب آن، جمیع ذرّات در برابر ‘ولیّ امر’ خاضعاند. از ضروریات مذهبِ ماست که کسی به مقامات معنوی ائمه(علیهم السلام) نمیرسد؛ حتی مَلَک مقرب و نبیّ مرسل.
اصولاً رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام) طبق روایاتی که داریم، قبل از این عالم، انواری بودهاند در ظلّ عرش و در انعقاد نطفه و طینت، از بقیۀ مردم امتیاز داشتهاند و مقاماتی دارند؛ إلیماشاءالله؛ چنانکه در روایات معراج، جبرئیل عرض میکند: ‘لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ’؛(1)[یعنی] اگر کمی نزدیکتر میشدم، سوخته بودم) یا این فرمایش که ‘انَّ لَنا مَعَ الله حالات لا یَسَعُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ’؛(2)[یعنی] ما با خدا حالاتی داریم که نه فرشته مقرب آن را میتواند داشته باشد و نه پیامبر مرسل.
این جزء اصول مذهب ماست که ائمه(علیهم السلام) چنین مقاماتی دارند، قبل از آنکه موضوع
حکومت در میان باشد؛ چنانکه بهحسب روایات، این مقامات معنوی برای حضرت زهرا(علیها السلام) هم هست؛ با اینکه آن حضرت نه حاکم است و نه قاضی و نه خلیفه. این مقامات سوای وظیفۀ حکومت است؛ لذا وقتی میگوییم حضرت زهرا(علیها السلام) قاضی و خلیفه نیست، لازمهاش این نیست که مثل من و شماست یا بر ما برتری معنوی ندارد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «...مثل چنین روزی، در آن موقعیت مهم و حسّاس که پیغمبر اکرم(علیهوعلیآلهالصّلاةوالسّلام) آخرین ماههای حیات مبارک خود را میگذراند، امیرالمؤمنین(علیهالصّلاةوالسّلام) را به ولایت، یعنی سرپرستی مسلمین و به حکومت، یعنی مدیریّت جامعۀ اسلامی، نصب فرمود. ولایتی که در اینجا مورد نصب و محلّ اشارۀ پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفته، صرفاً آن ولایت کلّیۀ الهیّۀ معنوی که مبتنی بر عناصر دیگری است، نیست؛ بلکه یک امر الهی و یک فرمان آسمانی و ملکوتی است که با این بیان تشریعی نبوی که فرمود ‘مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ’،(2)قابل نصب و جعل نیست. این بیان پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که ولایت را به امیرالمؤمنین(علیهالصلاةوالسلام) سپرد، مبیّن نصب تشریعی است و بهمعنای
حکومت، مدیریّت جامعۀ اسلامی و ولایت امر مسلمین است که البته با ولایت کلیّۀ الهیّه که در وجود مقدس پیغمبر و ائمّۀ هدی(علیهم السلام) وجود داشت، همراه است.»(1)
«ولایت تکوینی؛ یعنی سرپرستی موجودات جهان و عالم خارج و تصرف عینی داشتن در آنها؛ مانند ولایت نفس انسان بر قوای درونی خودش. هر انسانی نسبت به قوای ادراکی خود، مانند نیروی وهمی و خیالی و نیز بر قوای تحریکی خویش، مانند شهوت و غضب ولایت دارد؛ بر اعضاء و جوارح سالم خود ولایت دارد؛ اگر دستور دیدن میدهد، چشم او اطاعت میکند و اگر دستور شنیدن میدهد، گوش او میشنود و اگر دستور برداشتن چیزی را صادر میکند، دستش فرمان میبرد و اقدام میکند؛ البته این پیروی و فرمانبری، درصورتی است که نقصی در این اعضا وجود نداشته باشد.
بازگشت این ولایت تکوینی، به ‘علت و معلول’ است؛ این نوع از ولایت، تنها بین علت و معلول تحقّق مییابد و براساس آن، هر علّتی، ولیّ و سرپرست معلول خویش است و هر معلولی، مولّیعلیه و سرپرستیشده و در تحت ولایت و تصرّف علّت خود میباشد.»(2)
«ولایت تکوینی که بهمعنای تصّرف در عالم وجود و قانونمندیهای آن است،
اساساً مربوط به خدای متعال است که خالق هستی و نظام خلقت و قوانین حاکم بر آن است. نمونههای کوچکی از این ولایت را گاهی خداوند به برخی از بندگان خود نیز عطا میکند که بهواسطۀ آن، میتوانند دخل و تصرّفاتی در موجودات عالم انجام دهند. معجزات و کراماتی که از انبیا و اولیای الهی صادر میشود، از همین باب است.
بهاعتقاد ما شیعیان، وسیعترین حدّ ولایت تکوینی در میان بندگان، به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم(علیهم السلام) بعد از آن حضرت داده شده است. بههرحال در بحث ولایت فقیه، صحبت از تصرّف در نظام خلقت و قانونمندیهای مربوط به طبیعت نیست؛(1)گرچه ممکن است احیاناً فقیهی از چنین ویژگی نیز برخوردار بوده، دارای کراماتی باشد.»(2)
«ولایت بر تشریع، همان ولایت بر قانونگذاری و تشریع احکام است؛ یعنی اینکه کسی، سرپرستِ جعل قانون و وضعکنندۀ اصول و مواد قانونی باشد. این ولایت که در حیطۀ قوانین است و نه در دایرۀ موجودات واقعی و تکوینی؛ اگرچه نسبت به وضع قانون، تخلفپذیر نیست؛ یعنی با ارادۀ مبدأ جعل قانون، بدونِفاصله، اصل قانون جعل میشود؛ لیکن در مقام امتثال، قابلِ تخلّف و عصیان است؛ یعنی ممکن است افراد بشر،
قانونِ قانونگذاری را اطاعت نمایند و ممکن است دست به عصیان بزنند و آن را نپذیرند؛ زیرا انسان برخلاف حیوانات، آزاد آفریده شده [است] و میتواند هریک از دو راه عصیان و اطاعت را انتخاب کند و در عمل آن را بپیماید.
در مباحث گذشته، گفته شد که تنها قانون کامل و شایسته برای انسان، قانونی است که از سوی خالق انسان و جهان و خدای عالم و حکیم مطلق باشد و لذا، ولایت بر تشریع و قانونگذاری، منحصر به ذات اقدس اله است؛ چنانکه قرآن کریم دراینباره فرموده است: ]إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ.[(1)
‘ولایت تشریعی’ یعنی نوعی سرپرستی که نه ولایت تکوینی است و نه ولایت بر تشریع و قانون؛ بلکه ولایتی است در محدودۀ تشریع و تابع قانون الهی که خود بر دو قسم است: یکی ولایت بر محجوران و دیگری، ولایت بر جامعۀ خردمندان.»(2)
«مسئله ای که در ارتباط با ادارۀ امور جامعه، هم برای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام معصوم(علیه السلام) و هم برای فقیه وجود دارد، بحث ‘ولایت تشریعی’ آنهاست؛ یعنی همان چیزی که در آیاتی از قبیل ]اَلنَبِیُّ اَْولَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ[(3)و در روایاتی از قبیل ‘مَنْ کُنْتُ مُولاَهُ فَهَذَا عَلیٌ مَوْلاَهُ’(4)به آن اشاره شده است.
ولایت تشریعی یعنی ولایت قانونی؛ یعنی اینکه فردی بتواند و حق داشته باشد ازطریقِ جعل و وضع قوانین و اجرای آنها، در زندگی مردم و افراد جامعه تصرّف کند و دیگران ملزم به تسلیم در برابر او و رعایت آنها باشند. معنای ]اَلنَبِیُّ اَولَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ[، این است که تصمیمی را که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای یک فرد مسلمان یا جامعۀ اسلامی میگیرد، لازمالاجراست و بر تصمیمی که خود آنها دربارۀ مسائل فردی و شخصی خودشان گرفته باشند، مقدّم است و اولویّت دارد.»(1)
جمعبندی این مبحث را در کلام حضرت آیتاللهالعظمی حسنزادۀ آملی(حفظهالله تعالی) خواهیم خواند: «...انسان کامل که مظهر اتمّ و اکمل این اسم شریف است، صاحب ولایت کلیّه است که میتواند به اذنِالله تعالی در مادّۀ کائنات تصرف کند و قوای ارضیّه و سماویّه را در تحت تصرف خویش درآورد... و همۀ معجزات و کرامات و خوارق عادت از این قبیلاند که به ارادۀ کُمَّل(2)به اذنالله صورت گرفتهاند که درحقیقت فعل و ایجاد تأثیر و تسخیر، از خداوند متعال است؛ هرچند که بهظاهر منسوب به مظاهر است.
]وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ یُسَبِّحْنَ وَ الطَّیْرَ[،(3)]وَ لِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عاصِفَةً تَجْری
بِأَمْرِهِ إِلی الْأَرْضِ الَّتی بارَکْنا فِیها.[(1)
این اذن الله، اذن قولی نیست؛ بلکه اذن تکوینی منشعب از ولایت کلیّۀ مطلقۀ الهیه است؛ ]وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنی فَتَنْفُخُ فِیها فَتَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِی وَ تُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنی وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی.[(2)
این ولایت که اقتدار نفس بر تصرف در مادّۀ کائنات است، ولایت تکوینی است، نه تشریعی؛ چه ولایت تشریعی، خاص واجبالوجود است که شارع و مُشرِع است و برای عبادش شریعت و آیین قرار میدهد و جز او کسی حق تشریع شریعت را ندارد؛ وگرنه ظالم است:
]ثُمَّ جَعَلْناکَ عَلی شَریعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ[(3)
]شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصَّی بِهِ نُوحاً...[(4)
]أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّینِ ما لَمْ یَأْذَنْ بِهِ الله وَ لَوْ لا کَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ[(5)
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مأمور به انذار و تبشیر و تبلیغ
1) انبیاء، 81: «و تندباد را مسخّر سلیمان ساختیم که بهفرمان او بهسوی سرزمینی که آن را پُربرکت کرده بودیم، جریان مییافت.»
2) مائده، 110: «و هنگامیکه به فرمان من، از گِل چیزی بهصورت پرنده میساختی و در آن میدمیدی و به فرمان من، پرندهای میشد و کور مادرزاد و مبتلا به بیماری پیسی را به فرمان من، شفا میدادی و مردگان را [نیز] به فرمان من زنده میکردی.»
3) جاثیه، 18: «سپس تو را بر شریعت و آیین حقّی قرار دادیم؛ از آن پیروی کن و از هوسهای کسانیکه آگاهی ندارند، پیروی مکن!»
4) شوری، 13: «آیینی را برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود.»
5) شوری، 21: «آیا معبودانی دارند که بیاذن خداوند آیینی برای آنها ساختهاند؟! اگر مهلت معیّنی برای آنها نبود، در میانشان داوری میشد [و دستور عذاب صادر میشد] و برای ظالمان عذاب دردناکی است!»
و مبیّن احکام است، نه مُشرِع: ]إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرُ[(1)
] وَ مَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَ نَذِیراً[.(2)»(3)
«[اما نکتۀ آخر در این مبحث این است که] ولایتی که برای فقیه عادل بهکمک ادلّۀ ولایت فقیه اثبات میشود، از سنخ اعتبارات و مجعولات شرعی است. فقاهت و عدالت و شجاعت و مانند آن، از صفات و حقایق تکوینی هستند؛ امّا اموری نظیر ریاست و ملکیّت، ‘وضعی و قراردادی’ اند. امور اعتباری و وضعی به اموری میگویند که بهواسطۀ جعل و قرارداد ایجاد میشوند و بهخودیخود، وجود خارجی ندارند؛ بلکه بهواسطۀ وضع واضع و جعل جاعل موجود میشوند. اگر واضع و قراردادکننده، شارع باشد، به آن ‘اعتبار شرعی’ گویند و اگر واضع و ایجادکنندۀ آن، عُقلا و عرف باشند، به آن ‘اعتبار عقلایی’ گویند.
کسیکه فقیه میشود یا به ملکۀ عدالت و تقوا دسترسی پیدا میکند، صاحب یک واقعیت و صفت تکوینی و حقیقی میشود؛ امّا اگر کسی را به سِمَتی نصب کردند و ریاستی برای او قرار دادند، این سِمَت و منصب، یک واقعیت تکوینی و حقیقی نیست؛ بلکه یک قرارداد و اعتبار عقلایی است. تفاوت
امر اعتباری با امر تکوینی در آن است که زمام امر اعتباری و وضعی بهدست واضع یا قراردادکنندگان است؛ برخلاف حقایق تکوینی که واضع و جاعلی آن را قرار نداده و اعتبار نکرده است تا با تغییر جعل و اعتبار او، وجود آن متنفی شود.
ولایت، به دو صورت تکوینی و اعتباری وجود دارد و ولایتی که فقیه از آن برخوردار است و از ادلّۀ ولایت فقیه استنباط میشود، ولایت اعتباری است. ولایت از سنخ تکوینی، یک فضیلت و مقام معنوی و کمال روحی است. رسولالله(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم(علیهم السلام) از هر دو قسم ولایت برخوردارند: بهسبب برخورداری از عصمت و مراتب اعلای عبودیّت و علم الهی، خلیفةالله و صاحب مقام ولایت کلیّۀ الهی محسوب میشوند و بهسبب واگذاری منصب رهبری و ادارۀ شئون مسلمین، صاحب ولایت سیاسی و اجرایی که شأنی اعتباری است، شمرده میشوند. امامخمینی(رحمة الله علیه) دراینباره چنین میگوید: ‘وقتی میگوییم ولایتی را که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمّه(علیهم السلام) داشتند، بعد از غیبت، فقیه عادل دارد، برای هیچکس این توهّم نباید پیدا شود که مقام فقها همان مقام ائمّه(علیهم السلام) و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است؛ زیرا اینجا صحبت از مقام نیست؛ بلکه صحبت از وظیفه است. ولایت، یعنی حکومت و ادارۀ کشور و اجرای قوانین شرع مقدّس، یک وظیفۀ سنگین و مهم است؛ نه اینکه برای کسی
شأن و مقام غیرعادی بهوجود بیاورد و او را از حدّ انسان عادی بالاتر ببرد؛ بهعبارتِدیگر، ولایتِ موردِبحث؛ یعنی حکومت و اجرا و اداره، برخلاف تصوّری که خیلی از افراد دارند، امتیاز نیست؛ بلکه وظیفهای خطیر است. ولایت فقیه از امور اعتباری عقلایی است و واقعیتی جز جعل ندارد.’(1)»(2)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «اگر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) خلافت را عهدهدار شد، به امر خدا بود. خدای تبارکوتعالی، آن حضرت را خلیفه قرار داده است: ‘خَلِیفَةُ الله فِی الْأَرْض’؛(3)نه اینکه به رأی خود حکومتی تشکیل دهد و بخواهد رئیس مسلمین شود. همچنین بعد از اینکه احتمال میرفت اختلافاتی در امت پدید آید، چون تازه به اسلام ایمان آورده و جدیدالعهد بودند، خدای تعالی از راه وحی، رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را الزام کرد که فوراً همان جا، وسط بیابان، امر خلافت را ابلاغ کند؛ پس رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بهحُکم قانون و بهتبعیت از قانون، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به خلافت تعیین کرد؛ نه به این خاطر که دامادش بود یا خدماتی کرده بود؛ بلکه چون مأمور و تابع حکم خدا و مجری فرمان خدا بود.
باری، حکومت در اسلام بهمفهوم تبعیت از قانون است و فقط قانون بر جامعه حکمفرمایی دارد. آنجا هم که اختیارات محدودی به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و وُلات داده شده [است]، ازطرف خداوند است.
حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) هروقت مطلبی را بیان یا حکمی را ابلاغ کردهاند، بهپیروی از قانون الهی بوده است: قانونی که همه بدونِاستثنا بایستی از آن پیروی و تبعیت کنند. حکم الهی برای رئیس و مرئوس متّبع است. یگانه حکم و قانونی که برای مردم متبع و لازمالاجراست، همان حکم و قانون خداست. تبعیّت از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) هم به حکم خداست که میفرماید: ]وَ أَطیعُوا الرَّسُول[؛(1)از پیامبر پیروی کنید. پیروی از متصدیان حکومت یا ]وَ أُولِی الْأَمْرِ[(2)نیز به حکم الهی است؛ آنجاکه میفرماید: ]أَطیعُوا الله وَ أَطیعُوا الرَّسولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ[.(3)رأی اشخاص، حتی رأی رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، در حکومت و قانون الهی، هیچگونه دخالتی ندارد؛ همه تابع ارادۀ الهی هستند.»(4)
«کمال انسان، در اطاعت از کسی است که او را آفریده و بر حقیقت او و جهان (دنیا و آخرت) و ارتباط متقابل این دو مرحله، آگاه است و او کسی نیست جز ذات اقدس اله و
ازاینرو، عبودیت و ولایت، منحصر به ‘الله’ است؛ یعنی انسان بهحکم عقل و فطرتش موظف است که فقط عبد خداوند باشد و تنها ولایت خداوند را بپذیرد.
قرآن کریم، درعینحال که عزّت، قوّت، رزق، شفاعت و ولایت را به خدا و غیرخدا اسناد میدهد، درنهایت و در جمعبندی، همۀ آن اوصاف کمالی را منحصر در ذات اقدس خداوند میداند.
بهعنوان نمونه، دربارۀ ‘عزت’ میفرماید: ]وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنین[؛(1)یعنی عزت، مالِ خدا و رسول خدا و مؤمنین است؛ ولی در جای دیگر میفرماید: ]الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعاً[ ؛(2)یعنی تمام عزتها از آنِ خداست.
درباره ‘قوّت’ نیز فرمود: ]یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّة[(3) و به بنیاسرائیل فرمود: ]خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّة[(4) و در دستور به مجاهدان اسلام [فرمود]: ]وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ[؛(5) اما پس از این اوامر که نشانگر امکان قوّت برای انسانهاست، میفرماید: ]أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمیعاً[؛(6) همۀ قوّت از آنِ خداست.
...درخصوصِ ‘شفاعت’، از تعابیری مانند ]فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِین[(1)معلوم میشود که غیر از خداوند، شفاعتکنندگانی وجود دارند؛ اما در آیات دیگری میفرماید: ‘تا خدا اذن ندهد، کسی حق شفاعت ندارد’ و در جای دیگر فرمود: ]قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمیعاً[؛(2) (ای پیامبر!) بگو که همۀ شفاعت مخصوص الله است.
درمورد ولایت نیز همینگونه است. در سوره مائده فرمود: ]إِنَّما وَلِیُّکُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُون.[(3)در این [آیۀ] کریمه، ولایت را برای خداوند و پیامبر و برای اهلبیت(علیهم السلام) با تتمیم روایت اثبات میفرماید و در سورۀ احزاب فرمود: ]النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ[؛(4)ولایت وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) بر جان و مال مؤمنین، از خود آنان بالاتر است و لذا در آیات دیگر از همان سوره میفرماید: ]وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی الله وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَة[؛(5)وقتیکه خدا و رسولش دربارۀ مطلبی حکم کردند، احدی حق سرپیچی از این دستور را ندارد؛ اما درعینحال که ولایت بر مردم را به پیامبر
اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و وجود مبارک امیرالمؤمنین(علیه السلام) و اهلبیت(علیهم السلام) نسبت میدهد، در مقامی دیگر، ولایت را منحصر به ذات اقدس اله میداند و میفرماید: ]فَالله هُوَ الْوَلِی[؛(1)تنها ولیِّ حقیقی انسان و جهان، الله است.
معنای ]إِنَّما وَلِیُّکُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا[(2)این نیست که انسانها چند ولی و سرپرست متفاوت دارند که یکی از آنها یا برترین آنها خداست؛ بلکه معنایش باتوجهبه آیۀ حصر ولایت: ]فَالله هُوَ الْوَلِی[، آن است که تنها ولیِّ حقیقی و بالذات، خداوند است و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و اهلبیت عصمت و طهارت(سلاماللهعلیهماجمعین)، ولیّ بالعرض و مظهر ولایت خدایند و بهتعبیر لطیف قرآن، آیه و نشانۀ ولایت الهیاند.
بهتعبیر قرآن کریم، همۀ موجودات، آیات الهیاند؛ اما انسان کامل و اولیای خداوند، آیه و نشانۀ تامّ خداوند هستند و به بیان نورانی امیرالمؤمنین(علیه السلام): ‘مَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ آیَةٌ هِیَ أَکْبَرُ مِنِّی’؛(3) [یعنی] همۀ موجودات ارضی و سمائی، آیات الهیاند؛ ولی من آیت اکبر خداوند هستم و هیچ آیتی خداوند را مانند من، نشان نمیدهد. بدیهی است که مقصود حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، همان مقام نورانیت خود و اهلبیت(علیهم السلام) است که با نورانیت رسول
اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و خلیفۀ مطلق خداوند، حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم)، یکی میباشد.
...اینکه امام راحل(رحمة الله علیه) و بنیانگذار انقلاب اسلامی، خطاب به بسیجیان و رزمندگان فرمودند: ‘از دور، دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خدا بالای آن است، میبوسم و بر این بوسه، افتخار میکنم’،(1)معنایش این است که دست شما را که مظهر و نشانه و آیت خداست، میبوسم: ]یَدُ الله فَوْقَ أَیْدیهِم[(2) و درحقیقت، ایشان، دستِ بیدستیِ خدا را تکریم مینماید.(3)
...قرآن کریم اطاعت مردم از پیامبران را، اطاعت از خداوند میداند؛ زیرا رسولان الهی، بهاذن خداوند و بهفرمان او و با پیام و کتاب او برای هدایت بشر بهسوی او آمدهاند: ]وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللهِ.[(4)
اصل اوّلی دربارۀ ولایت و سرپرستیِ غیرخداوند بر انسانها، ‘عدم’ است؛ یعنی هیچفردی از انسانها بر هیچفرد دیگری ولایت ندارد؛ مگر آنکه از سوی خداوند تعیین گشته باشد.
از آنچه گفته شد، این نکته روشن گردید که ربوبیت، عبودیت و ولایت و حکومت، همگی اختصاص به خالق و آفریننده انسان
دارد و اگر انبیا و مرسلین و ائمه(علیهم السلام)، ولایت تکوینی یا ولایت تشریعی و حکومت بر جامعۀ بشری دارند، این ولایتها، ظهوری از ولایت خدا و به اذن و فرمان اوست و اگر در عصر غیبت نیز برای فقیه جامعالشرایط، ولایت و مدیریتی در محدودۀ تشریع و قانون اسلام بر جامعۀ مسلمین وجود دارد، آن نیز باید به اذن و فرمان خداوند باشد؛ وگرنه، همانطورکه گفته شد، انسانها آزاد آفریده شدهاند و هیچ انسانی سرپرست انسان دیگر نیست.»(1)
«ازجمله آیاتی که دلالت دارند بر اختصاص حکم تشریعی به خدای تعالی، این آیه میباشد: ]إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ[؛(2)نیست حکم مگر برای خداوند، دستور فرموده است که جز او را نپرستید، این است دین استوار و ادارهکنندۀ اجتماع.
با اینکه این آیه دلالت دارد بر اینکه حکم، تنها برای خدای سبحان است و کسی با او شریک نیست؛ درعینحال در پارهای از موارد، حکم را و مخصوصاً ‘حکم تشریعی’ را به غیرِخداوند هم نسبت داده است؛ از آن جمله این چند مورد است: ]یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ[؛(3)ای داوود ما تو را خلیفه در زمین
قرار دادیم؛ پس در میان مردم به حق حکم کن و ]یَحْکُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْکُمْ[؛(1)دو تن از شما که صاحبان عدالت باشند، حکم میکنند به آن. دربارۀ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) [نیز] میفرماید: ]أَنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ[،(2)]فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ[،(3)]یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ[(4)و همچنین آیات دیگری که اگر ضمیمه شوند با آیات دستۀ اول، این نتیجه را میدهد که حکم به حق، بهطور استقلال و اوّلاً و بالذات، تنها از آنِ خدای سبحان است و غیر او کسی مستقل در آن نیست و اگر هم کسی دارای چنین مقامی باشد، خدای سبحان بر او ارزانی داشته و او در مرتبۀ دوّم است و از همین جهت است که خدای تعالی خود را ‘أَحْکَمُ الْحاکِمِینَ’ و ‘خَیْرُ الْحاکِمِینَ’ نامیده و فرموده: ]أَلَیْسَ الله بِأَحْکَمِ الْحاکِمِینَ[(5)و نیز فرموده: ]وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ[.(6)آری، لازمۀ اصالت و استقلال و اولویّت، همین است.»(7)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ولایت قرآنی دو رویه دارد: یک رویۀ آن این است که در داخل جامعۀ اسلامی، همۀ عناصر بایستی بهسوی یک هدف و یک جهت و یک راه گام بردارند و رویۀ دیگرش این است که در خارج از جامعۀ اسلامی، امت اسلامی بایستی با همۀ بلوکها و جناحهای ضدّ اسلامی، پیوندهای خودش را بگسلد. اینجا یک نکتۀ دقیقی وجود دارد که میرساند ولایت بهمعنای قرآنی آن، همان ولایتی است که شیعه به آن قائل است.
اینکه ما ارتباط با امام را اینقدر مهم دانستهایم، اینکه ما فرمان امام را در همۀ شئون زندگیِ جامعه نافذ میدانیم، برای چیست و از کجا درمیآید؟ اینجا است که قرآن با ما حرف میزند که اگر یک جامعهای و یک امتی بخواهد ولایت قرآنی را به این معنا داشته باشد؛ یعنی بخواهد تمام نیروهای داخلیاش در یک جهت، بهسوی یک هدف، در یک خط به راه بیفتد و بخواهد تمام نیروهای داخلیاش علیه قدرتهای ضدّ اسلامی در خارج بسیج بشود، احتیاج به یک نقطۀ قدرت متمرکز در متن جامعۀ اسلامی دارد. به یک نقطهای احتیاج دارد که تمام نیروهای داخلی به آن نقطه بپیوندند، همه از آنجا الهام بگیرند و همه از او حرف بشنوند و
حرف بپذیرند و او تمام جوانب مصالح و مفاسد را بداند تا بتواند مثل یک دیدهبان نیرومندِ قویدستی و قویچشمی، هرکسی را در جبهۀ جنگ به کارِ مخصوص خودش بگمارد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «بُعد دیگر ولایت یعنی ارتباط مستحکم و نیرومند هریک از آحاد امت اسلام در همهحال با آن قلب امت و این ارتباط؛ یعنی هم ارتباط فکری و هم ارتباط عینی؛ یعنی درست از او سرمشقگرفتن و در افکار و بینشها دنبال او بودن و درست در افعال و رفتار و فعالیتها و حرکتها او را پیرویکردن؛ پس ولایت علیبنابیطالب(علیه السلام) یعنی در افکارت، پیروِ علی(علیه السلام) باشی! در افعالت پیرو علی(علیه السلام) باشی! تو را با علی(علیه السلام) رابطهای نیرومند، مستحکم [و] خللناپذیر پیوند زده باشد [و] از علی(علیه السلام) جدا نشوی! این معنی ولایت است.
اینجاست که میفهمیم معنی این حدیث را: ‘ولایة علیابنابیطالب حصنی’؛ ولایت علی(علیه السلام) حصن و حصار من است؛ ‘فمن دخل حصنی امن من عذابی’؛ هرکه داخل این حصار شد از عذاب خدا مصون و محفوظ خواهد ماند. ...[این] بسیار حرف جالبی است؛ یعنی مسلمانها و پیروان قرآن اگر ازلحاظِ فکر و اندیشه و ازلحاظِ عمل و تلاش و فعالیت متصل به علی(علیه السلام) باشند، از عذاب خدا مصون و محفوظاند.
1) سیدعلی خامنهای، کتاب ولایت، ص41.
آنکسیکه قرآن را قابلِفهم نمیداند؛ این چطور میتواند بگوید من ولایت علیبنابیطالب(علیه السلام) دارم و ازلحاظِ فکری با علی(علیه السلام) مرتبط هستم درحالیکه علیبنابیطالب(علیه السلام) در خطبۀ نهجالبلاغه میگوید: ‘و اعلموا ان هذا القرآن هو الناصح الذی لایغش و الهادی الذی لا یضل و المحدث الذی لایکذب و ما جالس هذا القرآن احد الا قام عنه بزیادة او نقصان؛ زیادة فی هدی و نقصان من عمی’؛(1)و بدانید! این قرآن پنددهندهای است که خیانت نمیکند و راهنمایی است که گمراه نمینماید و سخنگویی است که دروغ نمیگوید و کسی با این قرآن ننشست مگر آنکه چون از پیش آن برخاست، هدایت و رستگاری او افزایش یافت یا کوری و گمراهی او کم گردید. علی(علیه السلام) اینگونه مردم را به قرآن حواله میدهد و اینطور مردم را به قرآن سوق میدهد. اگر کسی بگوید قرآن را نمیشود فهمید، آیا این ولایت علیبنابیطالب(علیه السلام) دارد؟! هرگز! علی بهخاطر خدا حاضر است از تمام وجودش بگذرد؛ این عمل علی است. این شخص حاضر نیست از یک ریال پولش، از جانش، از حیثیت اجتماعیاش، از راحتیاش، از آقاییاش بهخاطر خدا بگذرد، آیا این ولایت علی(علیه السلام) دارد؟!
ولایت علی را آنکسی دارد که با علی
1) نهجالبلاغه، خطبۀ 175.
پیوندی ناگسستنی، هم ازلحاظِ فکر و اندیشه و هم ازلحاظِ عمل داشته باشد. اگر درست دقت کنید معنایی که از ولایت گفتم، دقیقترین و ظریفترین معنایی است که دربارۀ ولایت میشود بیان کرد. حالا گوش کنید! از قرآن آیاتی را از سورۀ مائده برای شما بگویم که در این آیات هم جنبه مثبت ولایت؛ یعنی پیوند داخلی بیان شده و هم جنبۀ منفی ولایت؛ یعنی قطع پیوندهای خارجی و هم به آن بُعد دیگر ولایت، یعنی اتصال و ارتباط با ولیّ پرداختهاست که ولیّ یعنی آن قطب، یعنی آن قلب، یعنی آن حاکم و امام )یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا(؛ ای کسانیکه ایمان آوردهاید! )لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ(؛(1)یهود و نصاری را (یهودیان و مسیحیان را) اولیاء خود نگیرید. اولیاء جمع ولیّ است؛ ولیّ از ولایت است، ولایت یعنی پیوستگی، ولیّ یعنی پیوسته و پیوندزده. یهود و نصاری را پیوندخوردگان و پیوستگان با خود نگیرید و انتخاب نکنید )بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ(؛ آنها بعضی اولیا و بههمپیوستگانِ بعضی دیگر هستند. نگاه نکنید که بلوکهایشان از همدیگر جداست، در معنای قرآن، برای ضدیت با اصالتهای شما همه [در] یک جبهه هستند، )بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ(؛ بعضی هم جبهه دیگر هستند. )وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ(؛ هرکس از شما که با آنها تولی کند.
1) مائده، 51.
تولی یعنی ولایت را پذیرفتن (از باب تفعل)، هرکس که قدم در وادی ولایت آنها بگذارد و خودش را با آنها پیوند زند و مرتبط کند، )فَإِنَّهُ مِنْهُمْ(؛ بیگمان او خود از آنان است، )إِنَّ الله لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ(؛(1)و خدا مردمان ستمگر را هدایت نخواهد کرد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «در گفتارهای قبلی گفتیم که ولایت عبارت است از: ایجاد رابطه و پیوند مستحکمی میان عناصر صف مؤمن با یکدیگر و قطع هرگونه وابستگی میان صف مؤمن با صف غیر مؤمن و در مرتبۀ بعدی ایجاد رابطهای بس قوی و نیرومند میان همۀ افراد صف مؤمن با آن نقطۀ مرکزی و قدرت متمرکز که ادارۀ جامعۀ اسلامی به عهدۀ اوست؛ یعنی امام؛ یعنی ولی حاکم و نیز این بحث را کردیم که چه کسانی در جامعۀ اسلامی میتوانند ولیّ و حاکم باشند و جواب آن را از قرآن گرفتیم که میفرماید: )إِنَّما وَلِیُّکُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُون((3)که به ماجرای امیرالمؤمنین(صلواتالله علیه) اشاره کردیم. اگر ما ولایت را با این وسعت بفهمیم و مسئله را در حد مسائل فرعی و درجه دو ولایت خلاصه نکنیم، مسئلۀ هجرت یکی
از دنبالههای ولایت خواهد بود؛ زیرا اگر ولایت خدا را قبول کردیم و پذیرفتیم که میبایست انسان همۀ نیروها و نشاطهای جسمی و فکری و روانیاش با ارادۀ ولی الهی به کار بیفتد و خلاصه انسان میبایست با جمیع عناصر وجودش بندۀ خدا باشد، نه بندۀ طاغوت.
ناچار این را هم باید قبول کنیم که اگر یک جایی وجود ما و هستی ما و همۀ نیروها و نشاطهای ما تحت فرمان ولایت الهی نبود و تحت فرمان ولایت طاغوت و شیطان بود؛ تعهد الهی ما این است که ما خودمان را از قید و بند ولایت طاغوت رها کنیم، نجات بدهیم، آزاد کنیم و به تحت سایۀ پرمیمنت ولایتالله برویم. خارجشدن از ولایت پیشوای ظالم و واردشدن در ولایت امام عادل، اسمش هجرت است. میبینید که مسئلۀ هجرت یکی از مسائلی است که در دنبالۀ ولایت مطرح است.»(1)
«)فَتَرَی الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ(؛(2)آن کسانیکه در دلهایشان بیماری است (بیماردلان)، آنها را میبینی، )یُسارِعُونَ فیهِمْ(؛ در میان جبهۀ دشمنان دین میشتابند؛ قناعت نمیکنند به اینکه بروند طرف آنها؛ بلکه میشتابند، قناعت نمیکنند به اینکه تا به نزدیکشان بروند؛ بلکه تا آن اعماق جبههشان میروند و اگر
بپرسی ‘چرا اینقدر با دشمن دین و با کسیکه میدانی ضد دین است، میسازی و چرا با آنها ضدیت که نمیکنی هیچ، دوستی هم به خرج میدهی؟!’ در جوابت چنین [می] گوید: )یَقُولُونَ نَخْشی أَنْ تُصیبَنا دائِرَةٌ(؛ میگویند: میترسیم برایمان دردسری درست شود و میترسیم اسباب زحمتی برایمان درست شود. ببینید چه کلمات آشنایی است. خدا در جواب اینها میفرماید: )فَعَسَی الله أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ(؛(1)امید است که خدا پیروزی را نصیب جبهۀ مؤمنین کند یا یک حادثهای را از پیش خود به سود آنها پدید آورد و وقتی این کار شود، )فَیُصْبِحُوا عَلی ما أَسَرُّوا فی أَنْفُسِهِمْ نادِمینَ(؛(2)آنوقت[از] این بدبختهایی که با آنها ساخته بودند، پشیمان شوند. رو سیاه شوند، بگویند دیدی چه غلطی کردیم؟! اگر میدانستیم که جبهۀ مؤمنین اینطور پیروزمند و نیرومند خواهد شد، با دشمن دین و دشمن خدا نمیساختیم، خودمان را بی آبرو نمیکردیم )وَ یَقُولُ الَّذینَ آمَنُوا(؛(3)بعد از آنکه آنها خودشان را مفتضح کردند و با دشمنان ساختند، آن کسانیکه ایمان آوردهاند میگویند: )أَهؤُلاءِ الَّذِینَ أَقْسَمُوا بِاللهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَکُمْ(؛(4)مؤمنین همینها بودند، این چهرههای
خوشظاهر و موَجّه که با سوگندهای غلاظ و شداد قسم میخورند که ما با شما هستیم و هروقت با آنها حرف میزدیم یا چیزی میگفتیم؛ میگفتند: ما با شما هم عقیده هستیم، ما هم با شما اختلافی نداریم، ما هم همینحرفی که شما میزنید، میزنیم، در مقام بیان اینطور با آدم حرف میزدند؛ اما بعد معلوم شد که دلهای اینها مریض بوده و علیرغم ظاهر نیکشان دلهای چرکین و سیاه و نفاقآمیز داشتند، آن روز مؤمنین میگویند: عجب است که چه قسمی میخوردند! اینها همانها هستند )أَ هؤُلاءِ الَّذِینَ أَقْسَمُوا بِاللهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ(؛ آنها همینها هستند، آنهایی که به خدا سوگندهای سخت و غلیظ میخوردند، )إِنَّهُمْ لَمَعَکُمْ(؛ قسم میخوردند که با شما هستیم و با شما هم عقیده و هم فکریم. )حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ(؛ پوچ و بیهوده و نابود شد کارهایی که کرده بودند. )فَأَصْبَحُوا خاسِرِینَ(؛(1)و سخت زیانکار شدند. این آیات تا اینجا در رابطه با ارتباطات خارجی بود.
در ادامۀ همان آیات، راجعبه ارتباطات داخلی دقت کنید: )یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾؛(2)ای کسانیکه ایمان آوردید! ﴿مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ(؛ اگر شما از دین خود بازگردید؛ اگر اینبار رسالت و مسئولیتی را که با ایمان
به خدا پذیرفته بودید، از دوشتان به زمین بگذارید و آن را به سر منزل نرسانید، خیال نکنید که اینبار به منزل نخواهد رسید که این تصوّر باطلی خواهد بود؛ بلکه این افتخار نصیب جمعیتی دیگری خواهد شد که اینبار را به منزل برسانند.)من یرتد منکم عن دینه(؛ هرکه از شما، از دین خود باز گردد و مرتد شود، )فَسَوْفَ یَأْتِی الله بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ(؛(1)خدای متعال جمعیتی را پدید خواهد آورد که خود خدا آنها را دوست میدارد، )وَ یُحِبُّونَهُ(؛(2)آنها هم خدا را دوست دارند. آیا ما جزء آنهایی هستیم که خدا را دوست دارند؟ آیا اینکه گاهی اوقات کلماتی میگوییم که دوستداشتن خدا از آن بر میآید؛ دلیل براین موضوع هست که ما خدا را دوست داریم؟ در این مورد قرآن سخنی دارد که میفرماید: )قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ الله فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللهُ(؛(3)یعنی اگر خدا را دوست دارید از من که پیامبر هستم متابعت کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد. پس )یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ(؛(4)یعنی اینها صددرصد تسلیم فرمان هستند و خدا هم آنها را دوست دارد و این یک خاصیت و صفتی است که طرفینی میباشد. )أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنینَ(؛(5)صفت دیگر از صفات این
قوم، این است که در مقابل مؤمنان فروتن هستند. این نشانه، کمال رابطه و پیوند صمیمانه با مؤمنین است و در مقابل این تودۀ مسلمان، هیچگونه نخوت و غرور و هیچگونه توقع زیادی و داعیۀ بیخودی و پوچی در آنها وجود ندارد؛ یعنی وقتیکه در مقابل مردم قرار میگیرند جزو مردم هستند؛ با مردم هستند؛ در راه مردم هستند؛ برای مردم هستند؛ خودشان را از میان مردم بیرون نمیکشند که از دور مردم را ببینند و گاهی برای آنها دلسوزی بکنند. )أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنینَ(؛ خود را در مقابل مؤمنان به خدا فروتن و کوچک میکنند. )أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرینَ(؛ در مقابل کافران و دشمنان دین و مخالفان دین و مخالفان قرآن اعزّه هستند؛ یعنی تأثیرناپذیر و سربلند هستند؛ یعنی حصاری از فکر اسلامی در خود پیچیده و کشیده[اند] که هیچنفوذی از آنها نپذیرند. )یُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللهِِ(؛ خاصیت دیگرشان این است که بیامان و بدون قید و شرط در راه خدا جهاد و مجاهدت میکنند؛ همچنانکه در آیه هست: )وَ لَا یَخافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ(؛(1)از ملامت هیچ ملامتگری هم نمیهراسند و نمیترسند. )ذلِکَ فَضْلُ الله یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ(؛ این فضل و لطف و تفضّل خداست که به هرکه خواهد میدهد. )وَ الله واسِعٌ عَلیمٌ(؛(2)که خدا گشودهدست و داناست.
آیۀ بعد راجع به ارتباط و پیوند اجزاء جامعۀ اسلامی با آن قلب و با آن پیشوا و با آن امام است. خوب دقت کنید! تا در یابید که چگونه مسائلی که غالباً تصور میشود قرآنی نیست، قرآن با صراحت و با زبانِ رسا دربارۀ آن حرف میزند.
روابط خارجی را گفت، پیوندهای داخلی را گفت، حالا قلب پیوندهای داخلی را بیان میکند؛ یعنی پیشوا را؛ رهبر و امام را. میگوید: )إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ(؛(1)ولی و قائم امر و آن کسیکه تمام نشاطها و فعالیتهای جامعه و امت اسلامی به او باید برگردد و از او باید الهام بگیرد، خداست. اما خدا که مجسّم نمیشود، بیاید و بین مردم بنشیند و امرونهی کند! پس دیگر کی؟ )وَ رَسُولُهُ(؛(2)پیداست که بین رسول و بین خدا هرگز رقابت و تنازع نیست. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، رسول اوست؛ اما همانطورکه قرآن گفته است: )إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ(؛(3)رسول هم برای همیشه باقی نمیماند؛ پس باید برای بعد از رسول هم تکلیفها روشن باشد؛ لذا خدای تعالی آنها را معرفی میکند: )وَ الَّذینَ آمَنُوا(؛(4)آن کسانیکه ایمان آوردند؛ اما هرکه ایمان آورد کافی است؟ معلوم است که جواب منفی است؛ بلکه صفات دیگری هم دارد:
(الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ(؛ و آنها که اقامۀ نماز میکنند، )وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ(؛ و زکات میدهند، )وَ هُمْ راکِعُونَ(؛(1)درحالیکه در رکوعاند؛ یعنی درحال رکوع زکات میدهند.
مجموع این نشانهها که در بالا ذکر شد؛ یعنی اینکه امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بهعنوان ‘ولی’ معین میشود و این درحالی است که ‘واو’ را ‘واو حالیه’ میگیرید. اگر بهفرض در این تشکیک بکنند و بگویند که [آیه] میخواهد مطلق مؤمنین را بگوید که دارای این خصوصیت هستند، بنده سؤال میکنم: ‘سمبل و اسوه و رمز برای یکچنین مکتبی، چهکسی میتواند باشد؟’ در جامعۀ اسلامی غیر از علیبنابیطالب(علیه السلام)، کسی سراغ نداریم؛ در آن جامعۀ اسلامی، آن کسیکه میتوانست سمبل اینگونه جناح ایمانی متقن و محکم باشد، علیبنابیطالب(علیه السلام) بود؛ ولو فرض کنید که آیه، ناظر به آن حضرت نباشد.
...حالا باید دید اگر ولایت را رعایت کردیم چه میشود؛ اثری هم برای ما دارد؟ اگر سه بُعد ولایت را که عبارت باشد از حفظ پیوندهای داخلی، قطع پیوند و وابستگی به قطبهای متضادّ خارجی و حفظ ارتباط دائمی و عمیق با قلب پیکر اسلامی و قلب امّت اسلامی؛ یعنی امام و رهبر که بیان کردیم حالا اگر این سه بُعد را رعایت کردیم، چه خواهد شد؟ قرآن در آیه بعد جواب میدهد: )وَ مَنْ
1) مائده، 55.
یَتَوَلَّ الله وَ رَسُولَهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ الله هُمُ الْغالِبُونَ(؛(1)کسیکه قبول ولایت خدا و رسولش و یا کسانیکه ایمان آوردهاند را بکند و این پیوند را مراعات و حفظ کند؛ اینها غالب و پیروزمندند و از همه پیروزتر، همینها هستند و اینها هستند که بر همۀ جناحهای دیگر غلبه خواهند داشت.»(2)
«ولایت شیعی که اینهمه رویش تأکید شده است، یک بعدش این است... قرآن مؤمنین را اولیاء یکدیگر میداند و آن کسانی را که دارای ایمان راستین هستند، همجبهگان و پیوستگان یکدیگر میشناسد و در روایات ما از شیعه تعبیر به مؤمن میشود. ایمان در این منطق یعنی دارابودن طرز تفکر خاص شیعه که مبتنی بر ولایت است یعنی اسلام را از دیدگاهی که شیعه میبیند، دیدن، با منطقی که شیعه اثبات میکند، اثبات کردن و میبینیم که در زمان ائمه(علیهم السلام) اینچنین شیعیان را با یکدیگر منسجم، بههمپیوسته، برادر و متصل ساختهاند تا بتوانند جریان شیعه را در تاریخ حفظ کنند و گرنه شیعه هزار بار از بین رفته بود، هزار بار افکارش هضم شده بود،
همچنانکه بعضی از فرق دیگر چنین شدند، رنگ خود را از دست دادند، از بین رفتند و نابود شدند.»(1)
«رویۀ دیگر از ولایت عبارت است از انسجام و ارتباط بسیار شدید داخلی میان عناصر مسلمان؛ یعنی یکپارچهبودن و یک جهتبودن جامعۀ اسلامی همانطوریکه در احادیث نبوی و غیر نبوی است که ‘مَثَلُ الْمُؤْمِنِ فِی تَوَادِّهِمْ وَ تَرَاحُمِهِمْ کَمَثَلِ الْجَسَدِ إِذَا اشْتَکَی بَعْضُهُ تَدَاعَی سَائِرُهُ بِالسَّهَرِ وَ الْحُمَّی’(2)قریب به همین الفاظ ‘کمثل النیان’؛ مَثَل مؤمنین، مَثَل یک پیکر واحد و یک عمارت واحدی است که با همدیگر باید پیوسته بههم، جوشخورده بههم و گرهخورده بههم باشند و در مقابل دستهای دیگر، در مقابل تعارضها و دشمنیهایی که پیش خواهد آمد، دست واحدی باشند که این مطلب از آیه )اذلة علی المؤمنین و اعزة علی الکافرین(2 استفاده میشود. آیۀ دیگر از قرآن همین مطلب را بهصورت واضحتری بیان کردهاست؛ )مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُم(؛(3)وقتی در مقابل جبهۀ خارجی قرار میگیرند، تو از آنها چیزی استوارتر، خلل ناپذیرتر و نفوذ ناپذیرتر نمیبینی! اما
در میان خودشان بسیار باهم مهربانند، چون جبههبندیای در داخل وجود ندارد و در بدنهها و جناحهای پیکر عظیم اسلامی، نفوذناپذیری و تأثیرناپذیری نیست؛ بلکه بهعکس، همه روی هم اثر میگذارند، همه یکدیگر را بهسوی خیر و نیکی جذب میکنند، همه یکدیگر را توصیه به پیروی هر چه بیشتر از حق میکنند، همه یکدیگر را به پافشاری هرچه بیشتر در راه حق و مقاومت، هرچه بیشتر در مقابل انگیزههای شر و فساد و انحطاط سفارش میکنند، همه همدیگر را نگه میدارند... این هم یک جلوۀ دیگر از جلوههای ولایت است که جامعۀ اسلامی آن را داراست.»(1)
«اصل ‘ولایت فقیه’، یعنی ایجاد میلیونها رابطۀ دینی میان دلهای مردم با محور و مرکز نظام. بحث شخص در میان نیست؛ بحث هویت و معنا و شخصیت در میان است؛ لذا میبینید که با آن دشمنی میکنند. البته این دشمنیها فایدهای هم ندارد.»(2)
«وحدت عمومی، بهمعنای گردآمدن صاحبان سلیقهها و روشهای گوناگون بر گرد محور اسلام، خط امام و ولایت فقیه است. این، همان اعتصام به «حبلالله» است که عموم مسلمین بدان مکلف گشتهاند؛ و این،
آن اسم اعظمی است که همۀ گرهها را باز و همۀ موانع را برطرف و همۀشیاطین را مغلوب میکند.»(1)
«وقتی میگویند مسلمین باید نسبت به یکدیگر ولایت داشته باشند یا ولاء یکدیگر را داشته باشند، مقصود این نیست که بدنهاشان به یکدیگر نزدیک باشد؛ بلکه مقصود این است که روحهاشان به یکدیگر نزدیک باشد و روابط اجتماعیشان با یکدیگر روابط نزدیک باشد و لهذا مثلاً اینکه یک کسی دیگری را اعانت کند، به دیگری کمک بدهد، خودش یک ارتباطی است؛ یک اتصالی است؛ یک پیوند است؛ نوعی ولایت است که در قرآن «ولاء» نامیده میشود؛ یعنی یکدیگر را کمک بدهید؛ ولاء یکدیگر را داشته باشید یعنی تعاون در میان شما حکمفرما باشد. اگر بخواهیم روح مطلب را در مظاهر مختلفش بشکافیم، همان مطلبی است که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با آن تشبیه بسیار عالی بیان فرمود: ‘مَثَلُ الْمُؤْمِنینَ فی تَوادُدِهِمْ وَ تَراحُمِهِمْ وَ تَعاطُفِهِمْ مَثَلُ الْجَسَدِ اذَا اشْتَکی مِنْهُ عُضْوٌ تَداعی لَهُ سایِرُ الْجَسَدِ بِالسَّهَرِ وَ الْحُمّی’؛(2)یعنی مَثَل اهل ایمان، مَثَل یک پیکر است؛ آنها به منزلۀ اجزای یک پیکرند که اگر عضوی به درد آید، سایر عضوها با تب و بیداری با او همدردی میکنند.
هروقت مسلمانان به این شکل در آمدند که حکم اعضای یک پیکر را پیدا کردند، یعنی روابطشان و نزدیکیشان با یکدیگر و اشتراکشان در سرنوشت یکدیگر، همدردی و همکاری و همدلیشان به آنجا رسید که حکم اعضای یک پیکر را پیدا کردند؛ منظور قرآن در باب ولاء مؤمنین و مسلمین نسبت به یکدیگر، عملی شده است.
...ما یک ولاء اثباتی داریم و یک ولاء نفیی، قرآن یک جا میگوید ولاء داشته باشید و یک جا میگوید نداشته باشید. مسلمین را میگوید نسبت به یکدیگر ولاء داشته باشید؛ نسبت به کفار نداشته باشید. این معنایش این است که شما مسلمین باید یک پیکر را تشکیل بدهید؛ نه اینکه عضو یک پیکر دیگر بشوید که آن پیکر مال دیگران است؛ خواه شما در آنها مستهلک بشوید و یا شما و آنها مجموعاً یک پیکر را به وجود آورید. این از آن چیزهایی است که اسلام نمیپذیرد.
اسلام خواسته است مسلمانان بهصورت واحد مستقلّی زندگی کنند؛ نظامی مرتبط و اجتماعی پیوسته داشته باشند، هر فردی خود را عضو یک پیکر که همان جامعۀ اسلامی است بداند تا جامعۀ اسلامی قوی و نیرومند گردد؛ که قرآن میخواهد جامعۀ مسلمانان، برتر از دیگران باشد: )وَ لا تَهِنوا وَ لا تَحْزَنوا وَ انْتُمْ الأعْلَوْنَ انْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ(؛(1)سست
1) آلعمران، 139.
نشوید و اندوهگین نباشید که اگر به حقیقت مؤمن باشید، شما برترید.
ایمان، ملاک برتری قرار گرفته است. مگر ایمان چه میکند؟ ایمان ملاک وحدت و رکن شخصیّت و تکیهگاه استقلال و موتور حرکت جامعۀ اسلامی است. در جای دیگر میفرماید: )وَ لا تَنازَعوا فَتَفْشَلوا وَ تَذْهَبَ ریحُکُمْ(؛(1)با یکدیگر نزاع نکنید و اختلاف نداشته باشید که سست و ضعیف خواهید شد و بو و خاصیت خود را از دست خواهید داد.
جدال و اختلاف، کیان و شخصیّت جامعۀ اسلامی را منهدم میکند. ایمان، اساس دوستی و وداد و ولاء مؤمنان است. قرآن کریم میفرماید: )وَ الْمُؤْمِنونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرونَ بِالْمَعْروفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ(؛(2)مردان مؤمن و زنان مؤمنه، بعضی ولیّ بعضی دیگرند؛ به معروف امر میکنند و از منکر باز میدارند.
مؤمنان نزدیک به یکدیگرند و به موجب اینکه با یکدیگر نزدیکاند، حامی و دوست و ناصر یکدیگرند و به سرنوشت هم علاقهمندند و درحقیقت به سرنوشت خود که یک واحد را تشکیل میدهند، علاقه میورزند و لذا امربهمعروف میکنند و یکدیگر را از منکر و زشتیها باز میدارند.
این دو عمل (امربهمعروف و نهیازمنکر)
ناشی از وِداد(1)ایمانی است و لذا این دو جملۀ )یَأْمُرونَ بِالْمَعْروفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ((2)بلافاصله بهدنبال بیان ‘ولاء ایمانی’ مسلمانان واقع شده است.
علاقه به سرنوشت اشخاص، از علاقه به خود آنها سرچشمه میگیرد. پدری که به فرزندان خویش علاقه دارد، قهراً نسبت به سرنوشت و رفتار آنان نیز احساس علاقه میکند؛ امّا ممکن است نسبت به فرزندان دیگران در خود احساسی نکند؛ چون نسبت به خود آنها علاقهای ندارد تا به سرنوشتشان نیز علاقهمند باشد و کار نیکشان در او احساس اثباتی به وجود آورد و کار بدشان احساس نفیی.
امربهمعروف در اثر همان احساس اثباتی است و نهیازمنکر در اثر احساس نفیی و تا دوستی و محبّت نباشد، این احساسها در نهاد انسانی جوشش نمیکند.
اگر انسان نسبت به افرادی بیعلاقه باشد، در مقابل اعمال و رفتار آنها بیتفاوت است؛ امّا آنجا که علاقهمند است، محبّتها و مودّتها او را آرام نمیگذارند و لذا در آیۀ شریفه با کیفیّت خاصّی، امربهمعروف و نهیازمنکر را به مسئلۀ ولاء ارتباط داده است و سپس بهعنوان ثمرات امربهمعروف و نهیازمنکر، دو مطلب را ذکر کرده است: )یُقیمونَ الصَّلاةَ وَ
یُؤْتُونَ الزَّکاةَ(؛(1)نماز را به پا میدارند و زکات را میدهند.
نماز نمونهای است از رابطۀ خلق و خالق و زکات نمونهای است از حسن روابط مسلمانان با یکدیگر که در اثر تعاطف و تراحم اسلامی از یکدیگر حمایت میکنند و به هم تعاون و کمک میکنند و سپس بر آن متفرّع کرده است: )اولئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللَّهُ(؛(2)آنوقت است که انواع رحمتهای الهی و سعادتها بر این جامعه فرود میآید.
...این آیه و برخی آیات دیگر که ولاء اثباتی عام را ذکر میکنند، تنها ناظر به محبّت و وداد قلبی نمیباشند، نوعی تعهّد و مسئولیّت برای مسلمین در زمینۀ حسن روابط مسلمین با یکدیگر اثبات میکنند.
...قرآن کریم دربارۀ رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و کسانی که با اویند و تربیت اسلامی یافتهاند، میفرماید: )مُحَمَّدٌ رَسولُ الله وَ الَّذینَ مَعَهُ اشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ(؛(3)محمّد پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و کسانی که با اویند، بر کافران سختاند و با یکدیگر مهربان.
در این آیه، هم به ولاء نفیی اشارت رفته و هم به ولاء اثباتی عام و همچنانکه قبلاً گفتیم، آیات کریمۀ قرآن ما را متوجّه میکنند که دشمنان اسلام در هر زمان، سعی دارند ولاء
منفی را تبدیل به اثباتی و ولاء اثباتی را تبدیل به منفی نمایند؛ یعنی همه سعیشان این است که روابط مسلمین با غیر مسلمین روابط صمیمانه و روابط خود مسلمانان به بهانههای مختلف ازآنجمله اختلافات فرقهای، روابط خصمانه باشد. در عصر خود ما بهوسیلۀ اجانب در این راه، فعّالیّتهای فراوان صورت میگیرد، بودجههای کلان مصرف میگردد و متأسّفانه در میان مسلمانان، عناصری به وجود آوردهاند که کاری جز این ندارند که ولاء نفیی اسلامی را تبدیل به اثباتی و ولاء اثباتی اسلامی را تبدیل به نفیی نمایند. این بزرگترین ضربتی است که این نابکاران بر پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد میسازند.
امروز اگر بر مصیبتی از مصیبتهای اسلام باید گریست و اگر بر فاجعهای از فاجعههای اسلام بایست خون بارید، این مصیبت و این فاجعه است.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «مسئلۀ ولایت به آن صورتی که از قرآن استنباط میکنیم، غالباً کمتر مطرح میشود... . میخواهم دربارۀ مفهوم ولایت، از ریشه حرف بزنم. میخواهیم معنی ولایت را
1) مرتضی مطهری، مجموعهآثار، ج26، ص330.
از آیات کریمه قرآن بیرون بکشیم و استنباط و استخراج کنیم تا ببینید که اصل ولایت چه اصل مدرن مترقی جالبی است و چگونه یک ملت، یک جمعیت، پیروان یک فکر و عقیده اگر دارای ولایت نباشند سرگردان هستند. در سایۀ این بحث، این مسئله را درک و احساس خواهید کرد و بهخوبی خواهید فهمید، چرا کسیکه ولایت ندارد، نمازش نماز و روزهاش، روزه و عبادتش عبادت نیست. بهخوبی میشود با این بحث فهمید که چرا اگر جامعهای و امتی ولایت ندارد، اگر همه عمر را [هم] به نماز و روزه و تصدّقِ تمام اموال بگذارند، باز لایق لطف خدا نیست و خلاصه در سایۀ این بحث معنای احادیث ولایت را میشود فهمید، ازجمله این حدیث معروف که... ‘أَمَا لَوْ أَنَّ رَجُلًا قَامَ لَیْلَهُ وَ صَامَ نَهَارَهُ وَ تَصَدَّقَ بِجَمِیعِ مَالِهِ وَ حَجَّ جَمِیعَ دَهْرِهِ وَ لَمْ یَعْرِفْ وَلَایَةَ وَلِیِّ الله فَیُوَالِیَهُ وَ یَکُونَ جَمِیعُ أَعْمَالِهِ بِدَلَالَتِهِ إِلَیْهِ مَا کَانَ لَهُ عَلَی الله جَلَّ وَ عَزَّ حَقٌّ فِی ثَوَابِهِ’؛(1)اگر مردی شبها تا به صبح بیدار بماند وتمام عمر را روزه بگیرد نه فقط ماه رمضان را و تمام اموالش را در راه خدا صدقه دهد و در تمام دوران عمرش به حج رود، درحالیکه ولایت ولیّ خدا را نشناخته باشد تا از او پیروی کند و تمام اعمالش با راهنمایی او باشد، این چنین آدم هر آنچه که انجام
1) الکافی، ج2، ص19.
دادهاست بیهوده و بیثمر و خنثی است.»(1)
ولاء اثباتی اسلامی نیز به نوبۀ خود بر دو قسم است: ولاء عام و ولاء خاص. ولاء خاص نیز اقسامی دارد: ولاء محبّت، ولاء امامت، ولاء زعامت، ولاء تصرّف یا ولایت تکوینی... .
اسلام خواسته است مسلمانان بهصورت ‘واحد مستقلّی’ زندگی کنند، نظامی مرتبط و اجتماعی پیوسته داشته باشند، هر فردی خود را ‘عضو یک پیکر’ که همان جامعۀ اسلامی است بداند، تا جامعۀ اسلامی قوی و نیرومند گردد؛ [چرا] که قرآن میخواهد جامعۀ مسلمانان برتر از دیگران باشد: )وَ لا تَهِنوا وَ لا تَحْزَنوا وَ انْتُمْ الأعْلَوْنَ انْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ(؛(2)سست نشوید و اندوهگین نباشید که اگر به حقیقت مؤمن باشید، شما برترید... .»(3)
«نیروی محبت از نظر اجتماعی نیروی عظیم و مؤثری است. بهترین اجتماعها آن است که با نیروی محبت اداره شود؛ محبت زعیم و زمامدار به مردم و محبت و ارادت مردم به زعیم و زمامدار.
علاقه و محبت زمامدار، عامل بزرگی است برای ثبات و ادامۀ حیات حکومت و تا عامل محبت نباشد، رهبر نمیتواند یا بسیار دشوار است که اجتماعی را رهبری کند و مردم را افرادی منضبط و قانونی تربیت کند؛ ولو اینکه عدالت و مساوات را در آن اجتماع برقرار کند. مردم آنگاه قانونی خواهند بود که از زمامدارشان علاقه ببینند و آن علاقههاست که مردم را به پیروی و اطاعت میکشد.
قرآن خطاب به پیغمبر میکند که: ای پیغمبر! نیروی بزرگی را برای نفوذ در مردم و اداره اجتماع در دست داری: )فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ الله لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْامْر(؛(1)به موجب لطف و رحمت الهی، تو بر ایشان نرمدل شدی که اگر تندخوی سختدل بودی از پیرامونت پراکنده میگشتند. پس، از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار با آنان مشورت کن.
در اینجا علت گرایش مردم به پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را علاقه و مهری دانسته که نبی
1) آلعمران، 159.
اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت به آنان مبذول میداشت. باز دستور میدهد که ببخششان و برایشان استغفار کن و با آنان مشورت نما؛ اینها همه از آثار محبت و دوستی است، همچنانکه رفق و حلم و تحمّل، همه از شئون محبت و احساناند.
و باز قرآن میفرماید: )وَ لا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ فَاذَا الَّذی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأنَّهُ وَلِیٌّ حَمیمٌ(؛(1)نیک و بد یکسان نیست. با اخلاق نکوتر، دفع شر کن که آنگاه آنکه بین تو و او دشمنی است، گویا دوستی خویشاوند است.
...قلب زمامدار بایستی کانون مهر و محبت باشد نسبت به ملت. قدرت و زور کافی نیست؛ با قدرت و زور میتوان مردم را گوسفندوار رانْد، ولی نمیتوان نیروهای نهفته آنها را بیدار کرد و به کار انداخت. نهتنها قدرت و زور کافی نیست، عدالت هم اگر خشک اجرا شود کافی نیست؛ بلکه زمامدار همچون پدری مهربان باید قلباً مردم را دوست بدارد و نسبت به آنان مهر بورزد و هم باید دارای شخصیتی جاذبهدار و ارادتآفرین باشد تا بتواند ارادۀ آنان و همت آنان و نیروهای عظیم انسانی آنان را در پیشبرد هدف مقدس خود به خدمت بگیرد.»(2)
«ولاء امامت و پیشوایی و بهعبارت دیگر مقام مرجعیّت دینی؛ یعنی مقامی که دیگران باید از وی پیروی کنند، او را الگوی اعمال و رفتار خویش قرار دهند و دستورات دینی را از او بیاموزند و بهعبارت دیگر زعامت دینی... همان منصبی است که قرآن کریم دربارۀ پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید: )لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسولِ الله اسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا الله وَ الْیَوْمَ الاخِرَ وَ ذَکَرَ الله کَثیراً((1)برای شما در (رفتار) فرستاده خدا پیرویای نیکوست برای آنان که امیدوار به خدا و روز دیگرند و خدا را بسیار یاد کنند.
[و] )قُلْ انْ کُنْتُمْ تُحِبّونَ الله فَاتَّبِعونی یُحْبِبْکُمُ الله وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنوبَکُمْ(؛(2)بگو اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد.
در این آیات، رسولالله(صلی الله علیه و آله و سلم) را الگویی معرّفی کرده که مردم باید رفتار و اخلاقشان را با رفتار و اخلاق او تطبیق دهند و او را مقتدای خویش سازند... امامت و پیشوایی و مقتدایی دینی، بهطوریکه آنچه پیشوا میگوید و هرطور عمل میکند سند و حجّت الهی تلقّی شود، نوعی ولایت است؛ زیرا نوعی حقّ تسلّط و تدبیر و تصرّف در شئون مردم است.»(3)
«ولایت زعامت، یعنی حقّ رهبری اجتماعی و سیاسی. اجتماع، نیازمند به رهبر است. آن کسکه باید زمام امور اجتماع را به دست گیرد و شئون اجتماعی مردم را اداره کند و مسلّط بر مقدّرات مردم است، ‘ولیّ امر مسلمین’ است. پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیات خودشان، ولیّ امر مسلمین بودند و این مقام را خداوند به ایشان عطا فرموده بود و پس از ایشان طبق دلایل زیادی که غیرقابلِانکار است، به اهلالبیت(علیهم السلام) رسیده است.
آیۀ کریمۀ )اطیعُوا الله وَ اطیعُوا الرَّسولَ وَ اولِی الأمْرِ مِنْکُمْ(؛(1)و همچنین آیات اوّل سوره مائده و حدیث شریف غدیر و عموم آیۀ )انَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ((2) و عموم آیۀ )النَّبِیُّ اوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ انْفُسِهِمْ((3)ناظر به چنین ولایتی است.
در اینجا به مناسبت، دربارۀ همۀ شئون اجتماعی پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در میان امّت، مطابق آنچه از قرآن مجید استنباط میشود، بحثی میکنیم.
از قرآن مجید و هم از سنّت و سیرۀ نبوی استنباط میشود که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در میان مسلمین، در آنِ واحد، دارای سه شأن بود:
اوّل اینکه امام و پیشوا و مرجع دینی بود و ولایت امامت داشت؛ سخنش و عملش سند و حجّت بود؛ )ما اتیکُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ وَ ما نَهیکُمْ عَنْهُ فَانْتَهوا(؛(1)آنچه را پیغمبر برای شما آورده است، بگیرید و از آنچه شما را باز دارد، بایستید؛
دوم اینکه ولایت قضایی داشت؛ یعنی حکمش در اختلافات حقوقی و مخاصمات داخلی نافذ بود؛ )فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنونَ حَتّی یُحَکِّموکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدوا فی انْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّموا تَسْلیماً(؛(2)نه چنین است! به پروردگارت سوگند، ایمانشان واقعی نخواهد بود تا در آنچه در بینشان اختلاف شود، داورت کنند و سپس در دلهای خویش از آنچه حکم کردهای، ملالی نیابند و بیچون و چرا تسلیم شوند...؛
سوم اینکه ولایت سیاسی و اجتماعی داشت؛ یعنی گذشته از اینکه مبیّن و مبلّغ احکام بود و گذشته از اینکه قاضی مسلمین بود، سائس و مدیر اجتماع مسلمین بود؛ ولیّ امر مسلمین و اختیاردار اجتماع مسلمین بود. همچنانکه قبلاً گفته شد، آیۀ کریمۀ )النَّبِیُّ اوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ انْفُسِهِمْ( و همچنین آیۀ )اطیعُوا الله و اطیعُوا الرَّسولَ وَ اولِی الامْرِ مِنْکُمْ( ناظر به این قسمت است.
پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) رسماً بر مردم حکومت
میکرد و سیاست اجتماع مسلمین را رهبری مینمود؛ به حکم آیۀ کریمۀ )خُذْ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها(،(1)از مردم مالیات میگرفت؛ شئون مالی و اقتصادی اجتماع اسلامی را اداره میکرد.
این شأن از شئون سهگانۀ رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، ریشۀ بحث ‘خلافت’ است.»(2)
حضرت علامه طباطبایی(رحمة الله علیه) دربارۀ ثبوت ولایت و حامل آن (امام) و اینکه جهان انسانی، همواره از انسانی که حامل ولایت باشد، خالی نیست، میفرمایند: «...کسیکه حامل درجات قرب و امیر قافله اهلِولایت بوده و رابطۀ انسانیّت را با این واقعیّت حفظ میکند، در لسان قرآن «امام» نامیده میشود. امام یعنی کسیکه از جانب حقّ سبحانه برای پیشروی صراط ولایت اختیار شده و زمام هدایت معنوی را در دست گرفته. ولایت که به قلوب بندگان میتابد، اشعّه و خطوط نوری هستند از کانون نوری که پیش اوست و موهبتهای متفرّقه، جویهایی هستند متّصل به دریای بیکرانی که نزد وی میباشد.»(3)
«خدای عالم به حکمت بالغهاش برای اینکه مسلمانان از این نعمت عظمی؛ یعنی
نعمت اتصال با بزرگان و اولیای خودش بهره ببرند، ولایت اهل بیت(علیهم السلام) را واجب فرمود؛ امامان دوازدهگانه را معین کرد و امر به اطاعتشان فرمود؛ )اطیعُوا الله و اطیعُوا الرَّسولَ وَ اولِی الامْرِ مِنْکُمْ.((1)
معنی ‘ولایت آل محمد’، این است که هواپرستی را کنار گذاشته و تحت فرمان و حکومت آلمحمد برود؛ )وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً لِلْفُرْقَة(؛(2)خدا طاعت آلمحمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را که واجب فرمود، برای اینکه مسلمانان جداجدا نباشند؛ متصل باشند به معدن علم و فیض و کمالات که به برکت این اتصال، از این خرمن پرفیض، خوشهای برچینند، اتحاد قلوب پیدا کنند.
علی و آل او را امام بداند؛ نه اینکه فقط بگوید: امام اول علی(علیه السلام)، امام دوم حسن(علیه السلام)، امام سوم حسین(علیه السلام)...؛ بلکه امام یعنی کسیکه من قبول دارم که او پیشوای من باشد. تو دنبال که هستی؟ دنبال علی(علیه السلام) هستی یا دنبال نفس و هوی و خواهشهای خودت؟ میل و هوایت را میپرستی یا راه و روش علی(علیه السلام) را دنبال میکنی؟
اگر مسلمانان در ولایت آلمحمد(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد میشدند، در وادی امن قرار میگرفتند؛ به مبدأ فیض که قلب امام است مربوط میشدند
و از قلب شریفش به آنها بهرهها میرسید که اساس هر خیری است.
اگر همه دوستدار حقیقی اهلبیت(علیهم السلام) و مخلص ایشان میشدند؛ یعنی حبّ دنیا و خودخواهیها و قلدریها کنار برود، دیگر جهنم برای چه؟! جهنم برای هویپرستی است؛ هرچه تفرقه است از هویپرستی است.
لذا حضرت زهرا(علیها السلام) میفرماید: ‘وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً لِلْفُرْقَة.’ چه حقیقتی را به این مسلمانها میفهمانَد؟ امامت اهلبیت(علیهم السلام) و وجوب اطاعتشان، برای پیشگیری از جداییها است؛ تا دیگر، دلها از هم کنار نباشد؛ «منِ» من کنار رود...
از نعمت ولایت علی(علیه السلام) اگر دور شدید، در تفرقههای دامنهدار، گرفتار میگردید؛ در اثر اینکه تحت حکومت نفس و هویها و خواهشهای نفس خودشان قرار میگیرند؛ لذا وضع دنیایشان نیز خراب میشود.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «آنچه از تدبر در آیات قرآن و با استمداد و استنتاج از مبارزۀ اهلبیت(علیهم السلام) در زمینۀ ولایت به دست آمد این بود که ولایت دارای چند بعد و چند جلوه است؛ یکی اینکه جامعۀ مسلمان، وابسته و پیوسته به
1) عبدالحسین دستغیب، ولایت، ص19تا22.
عناصر خارج از وجود خود نباشد و پیوستگی به غیر مسلم نداشته باشد و توضیح دادیم که پیوستهنبودن و وابستهنبودن یک حرف است و بهکلی رابطهنداشتن یک حرف دیگر و هرگز نمیگوییم که عالم اسلام در انزوای سیاسی و اقتصادی به سر ببرد و با هیچیک از ملتها و کشورها و قدرتهای غیر مسلمان رابطهای نداشته باشد؛ بلکه مسئله، مسئلۀ وابستهنبودن و پیوسته و دنبالهرونبودن است، در قدرتهای دیگر هضم و حل نشدن و استقلال و روی پای خود ایستادن را حفظکردن است.
جامعۀ اسلامی... در مقابل دستهای دیگر، در مقابل تعارضها و دشمنیهایی که پیش خواهد آمد، دست واحدی باشند که این مطلب از آیه )أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرینَ((1)استفادۀ آیۀ دیگر از قرآن همین مطلب را بهصورت واضحتری بیان کردهاست؛ )مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُم(؛(2)وقتی در مقابل جبهۀ خارجی قرار میگیرند، تو از آنها چیزی استوارتر، خللناپذیرتر و نفوذناپذیرتر نمیبینی... این هم یک جلوۀ دیگر از جلوههای ولایت است که جامعۀ اسلامی آن را داراست.»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «آیات سورۀ ممتحنه گویای این حقیقت است که فکر میکنم اسم سوره را به این معنا میشود سورۀ ولایت گذاشت )بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحیمِ یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا(؛(1)ای کسانیکه ایمان آوردهاید! )لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیا(؛(2)دشمن من و دشمن خودتان را ولی و همجبهۀ خود مگیرید! در بعضی از ترجمهها آمده است که دشمن من و دشمن خودتان را دوست خود مگیرید. این معنای کاملی نیست. مسئله فقط دوستی و محبت نیست، بالاتر از اینها است، ولیّ خودتان نگیرید؛ یعنی همجبهۀ خودتان ندانید، یعنی خودتان را در صف آنها قرار ندهید؛ یعنی در دل، خودتان و آنها را در یک صف فرض نکنید؛ آن کسیکه دشمن خدا و دشمن شما است، او را درکنار خودتان نگذارید؛ بلکه روبهرو و دشمن و معارض با خودتان ببینید )تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّة(؛(3)همجبهه و همصف ندانید که پیام دوستی به آنها بدهید! )وَ قَدْ کَفَرُوا بِما جاءَکُمْ مِنَ الْحَق(؛(4)درحالیکه میدانید اینها به آنچه که پروردگار از حق و حقیقت برای شما فرو فرستاده است، کافر شدهاند، )یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِیَّاکُم(؛(5)پیامبر و شما را از شهر و دیارتان، بیرون میکنند
)أَنْ تُؤْمِنُوا بِالله رَبِّکُم(؛(1)بهخاطر اینکه شما به الله که پروردگار شما است، ایمان میآورید. دشمن من و دشمن خودتان را، همجبهه و یار و یاور مگیرید! )إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فی سَبیلی وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتی(؛(2)اگر در راه جهاد و مجاهدت و کوشش برای من و برای به دستآوردن خشنودی من بیرون آمدهاید؛ اگر واقعاً راست میگویید و در راه من تلاش و مجاهدت میکنید، حق ندارید آنکه دشمن من و دشمن شما است، همجبهه، یار و پیوستۀ خودتان قرار بدهید؛ البته آیات بعدی روشن میکند که منظور خدا کدام کفار است و آن آیات گروههای کافر را تقسیمبندی میکند )تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ((3)که در نهان و خفا محبت و مودت خود را به آنان تحویل دهید. )وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَیْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ((4)و من داناتر هستم به آنچه که شما پنهان کردهاید و آنچه آشکار ساختهاید.)وَ مَنْ یَفْعَلْهُ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیلِ((5)و هرکس از شما با دشمنان خدا طرح دوستی و یاوری بریزد و خودش را همجبهۀ آنها بداند و نشان بدهد، )فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیلِ(؛ از راه میانه گمراه شده است.»(6)
«بعضی از مؤمنینِ مهاجر، در خفا با مشرکین مکه رابطۀ دوستی داشتهاند و انگیزهشان در این دوستی، جلب حمایت آنان از ارحام و فرزندان خود بوده که هنوز در مکه مانده بودند. آیات سورۀ ممتحنه نازل شد و ایشان را از این عمل نهی کرد.
روایاتی هم که در شأن نزول این آیات وارد شده، این استفاده را تأیید میکند؛ چون در آن روایات آمده که حاطببنابی بلتعه، نامهای سرّی به مشرکین مکه فرستاد و در آن از اینکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) تصمیم دارد مکّه را فتح کند، به ایشان گزارش داد و منظورش این بود که منّتی بر آنان گذاشته و بدینوسیله، ارحام و اولادی که در مکّه داشت، از خطر مشرکین حفظ کرده باشد. خدای تعالی این جریان را به پیامبر گرامیاش خبر داد و این آیات(1)را فرستاد.
کلمۀ ‘عدو’ بهمعنای دشمن است که هم بر یک نفر اطلاق میشود و هم بر جمع دشمنان و مراد آیۀ شریفه، جمع آن است؛ به قرینۀ اینکه فرموده ‘[آنها را] اولیاء خود نگیرید’ و نیز به قرینۀ ضمیر جمع در ‘الیهم’ و قرائن دیگر و منظور از این دشمنان، مشرکین مکّهاند. و دشمن بودنشان با خدا، بهخاطر مشرک بودنشان است؛ به این علت که برای خدا شرکایی قائل بودند و خدا را نمیپرستیدند و
1) آیات ابتدایی سورۀ مبارکۀ ممتحنه.
دعوت او را نمیپذیرفتند و رسول او را تکذیب میکردند و دشمن بودنشان با مؤمنین بهخاطر این بود که مؤمنین به خدا ایمان آورده بودند و مال و جان خود را در راه خدا فدا میکردند و معلوم است کسانیکه با خدا دشمنی دارند، با مؤمنین هم دشمن خواهند بود.
ممکن است بگویید: در آیۀ شریفه، ذکر دشمنی مشرکین با خدا کافی بود، چه نیازی بود به اینکه دشمنی با مؤمنین را هم ذکر کند. در پاسخ میگوییم: ازآنجاکه زمینۀ آیه، زمینۀ نهی مؤمنین از دوستی با مشرکین بود، یادآوری دشمنی آنان با ایشان، نهی و تحذیر را تأکید میکند. گویا فرموده: کسیکه با خدا دشمنی کند، با خود شما هم دشمن است؛ دیگر چه جا دارد که با آنان دوستی کنید؟!
کلمۀ ‘مودّت’ مفعول کلمۀ ‘تُلقُون’ است... و مراد از ‘القاء مودّت’، اظهار مودت و یا ابلاغ آن به مشرکین است. و این جملۀ )تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ(،(1)صفت و یا حال از فاعل ‘لا تَتَّخِذُوا’ است... .
و معنای )یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِیَّاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِالله رَبِّکُمْ((2)، این است که: رسول و شما را مجبور به مهاجرت از مکه میکنند، بهخاطر اینکه به پروردگارتان ایمان آوردهاید... .
)إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فِی سَبِیلِی وَ ابْتِغاءَ
مَرْضاتِی(،(1)یعنی اگر مهاجرتتان، جهاد در راه من و بهمنظور خشنودی من است، دیگر دشمنان مرا دوست مگیرید... .
)تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَیْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ((2)... معنای )تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ(، این است که در خفا به مشرکین اطلاع میدهید که دوستشان دارید... گویا شنونده وقتی آیۀ قبلی را شنیده، پرسیده: مگر ما چکار کردهایم؟ در این آیه پاسخ میدهد: شما پنهانی به مشرکین اطلاع میدهید که ما دوستتان داریم و حال آنکه من از هرکسی بهتر میدانم و بهتر خبر دارم آنچه را که پنهانی و یا آشکارا انجام میدهید؛ یعنی من گفتار و کردار شما را به علمی میدانم که اخفاء و اظهار شما نسبت به آن یکسان است.»(3)
«قرآن کریم، مسلمانان را از اینکه دوستی و سرپرستی غیرمسلمانان را بپذیرند سخت بر حذر داشته است؛ نه از باب اینکه دوستداشتن انسانهای دیگر را بد بداند و طرفدار بغض مسلِم نسبت به غیرمسلم در هر حال و مخالف نیکی با آنها باشد؛ قرآن صریحاً میگوید:)لا یَنْهاکُمُ الله عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ انْ تَبَرّوهُمْ وَ تُقْسِطوا الَیْهِمْ، انَّ الله یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ(؛(4)خداوند باز نمیدارد شما را از کسانیکه با
شما در دین مقاتله و جنگ نکردهاند و شما را از خانههاتان بیرون نراندهاند که نیکی کنید نسبت به آنان و دادگری کنید؛ همانا خداوند دادگران را دوست دارد.
اسلام نمیگوید کار محبّتآمیز و کار نیکتان منحصراً باید دربارۀ مسلمین باشد و بههیچوجه خیری از شما به دیگران نرسد؛ دینی که پیغمبرش به نصّ قرآن ‘رحمة للعالمین’ است، کی میتواند چنین باشد؟! ولی یک مطلب هست و آن اینکه مسلمانان نباید از دشمن غافل شوند. دیگران در باطن، جور دیگری دربارۀ آنان فکر میکنند؛ تظاهر دشمن به دوستی با مسلمانان، آنان را غافل نکند و موجب نگردد که آنان دشمن را دوست پندارند و به او اطمینان کنند.
مسلمان همواره باید بداند که عضو جامعۀ اسلامی است، جزئی است از این کل. جزء یک کل و عضو یک پیکربودن، خواه ناخواه شرایط و حدودی را ایجاب میکند. غیرمسلمان، عضو یک پیکر دیگر است. عضو پیکر اسلامی، روابطش با اعضای پیکر غیراسلامی باید بهنحوی باشد که لااقل با عضویّتش در پیکر اسلامی ناسازگار نباشد؛ یعنی به وحدت و استقلال این پیکر آسیبی نرسد. پس خواهناخواه نمیتواند روابط مسلمان با غیرمسلمان با روابط مسلمان و مسلمان یکسان و احیاناً از آن نزدیکتر باشد.
روابط دوستانه و صمیمانۀ مسلمانان با
یکدیگر، باید در حدّی باشد که عضویّت در یک پیکر و جزئیّت در یک کل، ایجاب میکند. ولاء منفی در اسلام، عبارت است از اینکه یک مسلمان، همواره در مواجهه با غیرمسلمان، بداند با اعضای یک پیکرِ بیگانه مواجه است و معنی اینکه نباید ولاء غیرمسلمان را داشته باشد، این است که نباید روابط مسلمان با غیرمسلمان در حدّ روابط مسلمان با مسلمان باشد؛ به این معنی که مسلمان عملاً عضو پیکر غیرمسلمان قرار گیرد و یا به این شکل درآید که عضویّتش در پیکر اسلامی بههیچوجه در نظر گرفته نشود.
پس منافاتی نیست میان آنکه مسلمان به غیرمسلمان احسان و نیکی کند و درعینحال ولاء او را نپذیرد؛ یعنی او را عضو پیکری که خود جزئی از آن است، نشمارد و بیگانهوار با او رفتار کند؛ همچنانکه منافاتی نیست میان ولاء منفی و اصل بشردوستی و رحمت برای بشربودن. لازمۀ بشردوستی، این است که انسان به سرنوشت و صلاح و سعادت واقعی همۀ انسانها علاقهمند باشد. به همین دلیل هر مسلمانی، علاقهمند است که همۀ انسانهای دیگر، مسلمان باشند و هدایت یابند؛ امّا وقتیکه این توفیق حاصل نشد، دیگران را که چنین توفیقی یافتهاند، نباید فدای آنان که توفیق نیافتهاند کرد و اجازه داد که مرزها در هم بریزد و هر نوع فعل و انفعالی صورت گیرد.
فرض کنید گروهی از مردم دچار یک نوع بیماری هستند. بشردوستی ایجاب میکند که آنها را نجات دهیم و تا وقتیکه نجات نیافتهاند، بشردوستی ایجاب میکند که به آنها نیکی کنیم، امّا بشردوستی ایجاب نمیکند که هیچمحدودیّتی میان آنها که از قضا بیماریشان مُسری است و افراد سالم و شفایافته برقرار نکنیم. این است که اسلام از طرفی احسان و نیکی به غیرمسلمان را مجاز میشمارد و از طرف دیگر اجازه نمیدهد که مسلمان، ولاء غیرمسلمان را بپذیرد.
اسلام دین بشردوستی است. اسلام حتّی مشرک را دوست دارد؛ امّا نه از آن نظر که مشرک است، بلکه ازایننظر که مخلوقی از مخلوقات خداست و البتّه ازآنجهت که در راه هلاکت و ضلالت افتاده است و راه نجات و سعادت را گم کرده است، ناراحت است؛ و اگر او را دوست نمیداشت در مقابل شرک و بدبختیاش بیتفاوت میبود.
در اسلام حبّ و بغض هست، امّا حبّ و بغض عقلی و منطقی؛ نه احساسی و بیقاعده و ضابطه. دوستی و دشمنی که صرفاً از احساس برخیزد، منطق ندارد؛ احساسی است کور و کر که بر درون انسانی مسلّط میگردد و او را به هر طرف که بخواهد میکشد؛ امّا حبّ و بغض عقلی، ناشی از یک نوع درک و درحقیقت ناشی از علاقه به سرنوشت انسان دیگری است که مورد علاقه واقع شده است.
یک مثال: پدر و مادر نسبت به فرزند خود دو نوع علاقه دارند: یکی عقلی و منطقی و دیگری احساسی. علاقۀ منطقی موجب میگردد گاهی والدین با کمال جدّیت فرزند خویش را در رنج قرار دهند و موجبات ایلام(1)وی را فراهم آورند؛ مثلاً طفل را در اختیار جرّاح قرار میدهند. والدین در آن حال اشک میریزند، دلشان میسوزد و چشمانشان میگرید، امّا از پزشک میخواهند هر چه زودتر او را تحت عمل قرار دهد. عضو قطعکردنی را قطع کند؛ با همۀ لوازم و عوارضی که درد و رنج و احیاناً نقص عضو دارد. آن اشک در اثر علاقۀ احساسی است و این تقاضا در اثر علاقۀ عقلی و منطقی. اگر آنها ملاحظۀ دلسوختن فعلی را بکنند و علاقۀ احساسی را بر علاقۀ منطقی مقدّم بدارند و اجازه ندهند که عضوی از اعضای او را ببُرند، درحقیقت به مرگ او تن دادهاند؛ امّا به منطق عقل و به حکم علاقه به سرنوشت فرزند، پا روی احساسات خویش میگذارند و به ایلام و آزار طفل تن میدهند.
هر انسان عاقلی احیاناً برای اینکه درد خویش را درمان کند، خود را تسلیم جرّاح میکند که مثلاً انگشت مرا قطع کن! او دلش نمیخواهد درد بریدن انگشت را بکشد، همچنانکه از کمشدن یک انگشت فوقالعاده ناراحت میشود؛ ولی این درد را منطقاً تحمّل میکند و به حکم عقل به این
1) رنج و اَلَم.
نقص عضو تن میدهد. همانا عقل و منطق است که او را پیش میبرد و تقاضا را بر زبانش میآورد و اِلّا احساس در اینجا حکمش برخلاف این است.
اسلام در مورد یک جامعۀ فاسد و اصلاح نشده که در آن کفر و نادانی حکومت میکند، از طرفی دستور جهاد میدهد تا ریشه فساد را برکند: )وَ قاتِلوهُمْ حَتّی لا تَکونَ فِتْنَةٌ(؛(1)آنان را بکشید تا فتنه از میان برود و از طرف دیگر دستور احتیاط و اجتناب میدهد که مردم روی دلشان را به روی آنان باز نکنند تا جامعه و بشریّت سالم بماند و این با بشردوستی کوچکترین منافاتی ندارد.
طبیعتِ انسان، دزد است و ضبط و گیرندگی ازجمله خواصّ انسانی است و چهبسا ناخودآگاه، افکار و اندیشههای دیگران را در لوح خویش ثبت کند. قرآن میفرماید: )یا ایُّهَا الَّذینَ امَنوا لا تَتَّخِذوا عَدُوّی وَ عَدُوَّکُمْ اوْلِیاءَ تُلْقونَ الَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَروا بِما جائَکُمْ مِنَ الْحَقِّ(؛(2)ای کسانیکه ایمان آوردهاید! دشمن من و دشمن خودتان را ‘ولیّ’ نگیرید که دوستی بر آنان افکنید و حالاینکه به حقّی که شما را آمده است، کافر شدهاند.
تا آنجا که میفرماید: )إنْ یَثْقَفوکُمْ یَکونوا لَکُمْ اعْداءً وَ یَبْسُطوا الَیْکُمْ ایْدِیَهُمْ وَ الْسِنَتَهُمْ بِالسّوءِ وَ وَدّوا لَوْ تَکْفُرونَ(؛(3)اگر به شما دست
یابند، دشمنانتان هستند و دست و زبانشان را به بدی به سوی شما میگشایند و دوست دارند که کافر شوید.
در اینجا قرآن سرّ لزوم اجتناب و احتیاط از بیگانه را این میداند که آنها دوست دارند دیگران نیز به کیش و آیین آنها درآیند.
مگر صرف دوستی و تمایل آنها به این کار چه خطری را بههمراه دارد؟
اینجا قرآن منشأ اصلی خطر را گوشزد میکند. آنها وقتی دوست دارند، تنها دوستی و تمایلشان نیست؛ بلکه برای نیل به این هدف میکوشند و از هر راهی جدّیت میکنند.
همۀ اینها ایجاب میکند که روابط مسلِم با غیرمسلم، محتاطانه باشد؛ مسلمان از خطر غافل نماند؛ فراموش نکند که عضو یک جامعۀ توحیدی است و آن غیرمسلم، عضو یک پیکر و جزء یک اجتماع دیگر است. امّا هیچیک از آنها ایجاب نمیکند که مسلمان با غیرمسلمان بهکلّی قطع ارتباط کند؛ روابط اجتماعی و اقتصادی و احیاناً سیاسی نداشته باشد؛ البتّه همه مشروط است [به این] که منطبق با مصالح کلّی جامعۀ اسلامی بوده باشد.»(1)
1) مرتضی مطهری، مجموعهآثار، ج3، ص259.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «آن کسیکه این ولایت را از طرف خداوند عهدهدار میشود، باید نمونۀ ضعیف و پرتو و سایهای از آن ولایت الهی را تحقق ببخشد و نشان بدهد یا بگوییم در او باشد. خصوصیات ولایت الهی، قدرت و حکمت و عدالت و رحمت و امثال اینهاست. آن شخص یا آن دستگاهی که ادارۀ امور مردم را بهعهده میگیرد، باید مظهر قدرت و عدالت و رحمت و حکمت الهی باشد. این خصوصیت، فارق بین جامعۀ اسلامی و همۀ جوامع دیگری است که به شکلهای دیگر اداره میشوند. جهالتها، شهوات نفسانی، هوی و هوس و سلایق شخصی متکی به نفع و سود شخصی یا گروهی، این حق را ندارند که زندگی و مسیر امور مردم را دستخوش خود قرار بدهند؛ لذا در جامعه و نظام اسلامی، عدالت و علم و دین و رحمت باید حاکم باشد؛ خودخواهی نباید حاکم بشود، هواوهوس از هرکس و در رفتار و گفتار هر شخص و شخصیتی، نباید حکومت کند.
سرّ عصمت امام در شکل غایی و اصلی و مطلوب در اسلام هم همین است که هیچگونه امکان تخطی و تخلفی وجود نداشته باشد. آنجایی هم که عصمت وجود ندارد و میسّر نیست، دین و تقوا و عدالت باید بر مردم حکومت کند که نمونهای از ولایت الهی محسوب میشود.»(1)
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی ایران، بهمناسبت عید سعید غدیر،20تیر69.
امام خمینی(رضوان الله علیه): «آن خاصیت حکومتی را که از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب(علیه السلام) موجود بود، برای بعد از غیبت هم قرار داده است. این خاصیت که عبارت [است] از علم به قانون و عدالت باشد، در عدۀ بیشماری از فقهای عصر ما موجود است؛ اگر با هم اجتماع کنند، میتوانند حکومت عدل عمومی در عالم تشکیل دهند.
حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بهدنبال فرمایشات خود در تعیین هدفهای حکومت به خصال لازم حاکم اشاره میفرماید: ‘...وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أنَّهُ لا یَنْبَغی انْ یَکُونَ الْوالی عَلَی الْفُروُجِ وَ الدّماءِ وَ الْمَغانِمِ وَ الأَحْکامِ وَ إِمامَةِ الْمُسلِمینَ الْبَخیلُ فَتَکُونَ فی أَموالِهِمْ نَهمَتُهُ...’؛(1)و شما مردم خوب میدانید که شایسته نیست کسیکه بر نوامیس و خونها و درآمدها و احکام و قوانین و پیشوایی مسلمانان ولایت و حکومت پیدا میکند، بخیل باشد تا بر اموال مسلمانان حرص ورزد.
‘و لَا الْجاهِلُ فَیُضِلَّهُم بِجَهلِهِ’؛ و باید که جاهل [و ناآگاه از قوانین] نباشد تا از روی نادانی مردم را به گمراهی بکشاند ‘وَ لَا الْجافِی فیقطعَهم بِجَفائِهِ وَ لَا الْخائِفُ لِلدُّوَلِ فیَتَّخِذ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ’؛ و باید که جفاکار و خشن نباشد تا بهعلت جفای او مردم با او قطع رابطه و مراوده کنند. و نیز باید که از دولتها نترسد تا با یکی دوستی و با دیگری دشمنی کند.
1) نهجالبلاغه، خطبۀ131.
‘وَ لَا الْمُرْتَشی فِی الْحُکْمِ فَیَذْهَبَ بِالْحُقُوقِ وَ یَقِفَ بها دُونَ الْمَقاطِعِ وَ لَا الْمُعَطَّلَ لِلسُّنَّةُ فَیُهْلِکَ الأُمَّةَ’؛(1)و باید که در کار قضاوت رشوهخوار نباشد تا حقوق افراد را پایمال کند و نگذارد حق به حقدار برسد و نباید که سنت و قانون را تعطیل کند تا امت به گمراهی و نابودی نرود. درست توجه کنید که مطالب این روایت حول دو موضوع دور میزند: یکی ‘علم’ و دیگری ‘عدالت’ و این دو را خصلت ضروری ‘والی’ قرار داده است. در عبارت ‘و لا الجاهل فیضلّهم بجهله’ روی خصلت ‘علم’ تکیه میکند. و در سایر عبارات روی ‘عدالت’، بهمعنای واقعی، تأکید مینماید. عدالت بهمعنای واقعی این است که در ارتباط با دول و معاشرت با مردم و معاملات با مردم و دادرسی و قضا و تقسیم درآمد عمومی، مانند حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) رفتار کند و طبق برنامهای که برای مالک اشتر و درحقیقت برای همۀ والیان و حکام، تعیین فرموده است؛ چون بخشنامهای است عمومی که فقها هم اگر والی شدند بایستی دستورالعمل خویش بدانند.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «در خطبۀ نهجالبلاغه، خطبۀ صدوسیویکم، یعنی همان خطبهای که امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرماید: ‘أَنَّهُ لَمْ یکُنِ الَّذِی
کَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِی سُلْطَانٍ وَ لَا الْتِمَاسَ شَیءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَام’ که بیان میکند ما این کار را اینبار را بهخاطر دنیا و مطامع دنیوی برنداشتیم و شروع نکردیم و حکومت را فقط برای خدا قبول کردیم، در دنبالۀ همین بیان میفرماید: ‘وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّهُ لَا ینْبَغِی أَنْ یکُونَ الْوَالِی عَلَی الْفُرُوجِ وَ الدِّمَاءِ وَ الْمَغَانِمِ وَ الْأَحْکَامِ وَ إِمَامَةِ الْمُسْلِمِینَ الْبَخِیل’ یعنی آن کسیکه متولّی کارهای مردم و مسلط بر نوامیس مردم، بر خونهای مردم، بر دستاوردهای اجتماعی و ملی و براحکام و قوانین در جامعۀ اسلامی است، آن کسیکه متصدی پیشوایی و رهبری و زمامداری مسلمین است، سزاوار نیست که این چند صفت را داشته باشد:
‘البَخیل’ اول اینکه بخیل نباشد. ‘فَتکونَ فی اَموالِهِم نَهمَتُهُ’ اگر بخیل باشد، چشمش به اموال مردم است. مرادِ از اموال مردم، هماناموالی است که دراختیار خود حکومت است. اگر بخیل باشد، حتی اموالی را که متعلق به خود مردم هم هست؛ یعنی بیتالمال مسلمانها به آنها نمیرساند و از آن، خود او سوء استفاده میکند.
‘وَ لَا الْجَاهِلُ فَیضِلَّهُمْ بِجَهْلِه’ همچنین حاکم اسلامی باید جاهل نباشد تا بر اثر جهل خود مردم را گمراه کند.»(1)
«‘وَ لَا الْجَافِی فَیقْطَعَهُمْ بِجَفَائِه’ باید ظالم نباشد، سختگیر و تند و خشن نباشد تا مردم
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، 15اسفند 59.
را با خشونت خود و با ظلم خود از راهی که میروند باز بدارد. ‘فَیتَّخِذَ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ’: اموال مسلمانها را حیف و میل نکند؛ یعنی به بعضی برساند و به بعضی نرساند، تبعیض در میان مردم قائل بشود و مال خدا را مال خود بشمارد.
‘وَ لَا الْمُرْتَشِی فِی الْحُکْمِ فَیذْهَبَ بِالْحُقُوقِ وَ یقِفَ بِهَا دُونَ الْمَقَاطِعِ’: لازم است حاکم مسلمانها رشوهگیر نباشد، برای ادای حقوق مردم از آنها رشوه نطلبد که اگر اینطور باشد، احکام الهی متوقف میماند و آنجایی حاکم میایستد که مرز احکام الهی نیست.
‘وَ لَا الْمُعَطِّلُ لِلسُّنَّةِ فَیهْلِکَ الْأُمَّة’: همچنین تعطیل احکام الهی و تعطیل سنت الهی را نکند که بدان وسیله امّت به هلاکت و بدبختی خواهند افتاد.
این حدیث اجمالاً به ما نشان میدهد که در حاکم اسلامی غیر از آن شرایطی که معین شده است که اگر دارای آن شرایط نباشد؛ نمی تواند حاکم باشد یک سلسله خلقیات و خصالی باید باشد و یک سلسله خُلقیات و خصالی باید در حاکم اسلامی نباشد که اگر بر این نهج رفتار نشود و حاکم اسلامی با این آراستگیهای لازم آراسته نباشد، یقیناً آن جامعهای که اسلام میخواهد برای مسلمانها و با احکام اسلام به وجود بیاورد، بهوجود نخواهد آمد.
...از بزرگترین وظایف زمامدار اسلامی،
خودسازی است و اصلاح سلوک شخصی. اخلاق شخصیِ خودش را باید اصلاح کند، دچار شهوترانی نشود، دچار هوای نفس نشود، تمایلات، او را در پنجۀ خود نگیرد، محبت مردم را در دل خود تبدیل به بغض و عداوت نکند. مثل پدری به حال همۀ مردم مهربان باشد؛ حتی نسبت به گناهکاران، زمامدار اسلامی جانشین پیغمبری است که نسبت به کفار قومِ خودش از پروردگار عالم درخواست میکرد و هدایت می خواست، ‘اللَّهُمَ اهْدِ قَوْمِی فَإِنَّهُمْ لَا یعْلَمُونَ’ آنطور که از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده؛ حتی نسبت به گناهکاران هم محبت داشته باشد؛ البته محبتداشتن منافاتی ندارد با اجرای عدالت. کسیکه جنایتی میکند و گناهی و جرمی در جامعه مرتکب میشود؛ البته باید مجازات بشود. اما این مجازات از روی انتقام شخصی حاکم نباید باشد.»(1)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «امام میفرماید: از حکمکردن بپرهیزید! زیرا حکومت فقط برای امامی است که عالم به قضاوت [و آیین دادرسی و قوانین] و عادل در میان مسلمانان باشد، برای پیغمبر است یا وصی پیغمبر. ملاحظه میکنید کسیکه میخواهد حکومت کند: اولًا باید امام باشد. در اینجا معنای لغوی ‘امام’ که عبارت از رئیس و پیشوا باشد مقصود است، نه
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، 11آبان63.
معنای اصطلاحی. به همین جهت، نبی را هم امام دانسته است. اگر معنای اصطلاحی ‘امام’ مراد بود، قید ‘عالم’ و ‘عادل’ زاید مینمود.
دوّم اینکه عالم به قضا باشد. اگر امام بود لکن علم به قضا نداشت، یعنی قوانین و آیین دادرسی اسلام را نمیدانست، حق قضاوت ندارد.
سوّم اینکه باید عادل باشد.
پس، قضا (دادرسی) برای کسی است که این سه شرط (یعنی رئیس و عالم و عادلبودن) را داشته باشد. بعد میفرماید که این شروط بر کسی جز نبی یا وصی نبی منطبق نیست.
قبلاً عرض کردم که منصب قضا برای فقیه عادل است و این موضوع از ضروریات فقه است و در آن خلافی نیست. اکنون باید دید شرایط قضاوت در فقیه موجود است یا نه. بدیهی است منظور فقیه ‘عادل’ است، نه هر فقیهی. فقیه طبعاً عالم به قضاست؛ چون فقیه به کسی اطلاق میشود که نه فقط عالم به قوانین و آیین دادرسی اسلام؛ بلکه عالم به عقاید و قوانین و نظامات و اخلاق باشد؛ یعنی دینشناس به تمام معنای کلمه باشد. فقیه وقتی عادل هم شد دو شرط را دارد. شرط دیگر این بود که امام یعنی رئیس باشد و گفتیم که فقیه عادل مقام امامت و ریاست را برای قضاوت بهحسب تعیین امام(علیه السلام) داراست. آنگاه امام(علیه السلام) حصر فرموده که
این شروط جز بر نبی یا وصی نبی بر دیگری منطبق نیست. فقها چون نبی نیستند پس وصی نبی یعنی جانشین او هستند؛ بنابراین، آن مجهول از این معلوم به دست میآید که ‘فقیه’ وصی رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است و در عصر غیبت، امامالمسلمین و رئیسالمله میباشد و او باید قاضی باشد و جز او کسی حق قضاوت و دادرسی ندارد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «آن انسان یا انسانهایی که قرار است بر بشر و جامعۀ بشری عملاً فرمانروایی بکنند، عملاً ولیِّ جامعه باشند، عملاً ولایت جامعه را بهعهده بگیرند؛ اینها چهکسانی میتوانند باشند؟
...پاسخِ دین و مکتب به این سؤال این است که )إِنَّما وَلِیُّکُمُ الله وَ رَسُولُهُ(؛(2)آن کسیکه عملاً در جامعه، زمام فرمان را، امرونهی را از سوی پروردگار عالم به دست میگیرد، ‘رسول’ اوست؛ لذا در جامعه وقتیکه پیغمبری آمد، معنی ندارد که با بودن پیغمبر، حاکم دیگری به جز پیغمبر بر مردم حکومت بکند. پیغمبر یعنی همان کسیکه باید زمام قدرت را در جامعه بهدست بگیرد [و] حاکم باشد؛ اما وقتیکه پیغمبر از دنیا رفت، تکلیف چیست؟ و وقتیکه پیغمبر خدا مثل همۀ انسانهای دیگر از دنیا رفت
و جان به جانآفرین تسلیم کرد، آنجا چه کنیم؟ آیۀ قرآن پاسخ میدهد: )وَ الَّذینَ آمَنُوا(؛ [خداوند با این آیۀ شریفه میفرماید: ] ‘مؤمنان ولیّ شما هستند.’ کدام مؤمنان؟ هرکه به مکتب و دین ایمان آورد، او ولیّ و حاکم جامعۀ اسلامی است؟! اینکه لازم است که به عدد همۀ نفوس مؤمن، حاکم داشته باشیم!
آیۀ قرآن میخواهد ضمن آنکه روی یک انسان معلومِ مشخصی انگشت میگذارد و کسی را که در نظر شارع و قانونگذارِ اسلام مشخص است، بر مردم حکومت میدهد؛ میخواهد علت انتخاب یا انتصاب او را هم بگوید و به این وسیله، معیار بهدست بدهد؛ لذا میگوید: )وَ الَّذینَ آمَنُوا(؛(1)آن کسانیکه ایمان آوردهاند، ایمانِ درست آوردند؛ [چراکه] لازمۀ اطلاق آمنوا این است که ایمان آوردند؛ [منظور،] آن کسانی [است] که با عمل خود ایمانشان را امضاء کردند؛ پس )وَ الَّذینَ آمَنُوا( شرط اوّل است که واقعاً مؤمن باشد. شرایط دیگری هم دارد: )الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ(؛ آن مؤمنینی که نماز را اقامه میکنند... )وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ(؛ تقسیم عادلانۀ ثروت بکنند و زکات بدهند اهلِ انفاق در راه خدا باشند و دنبالش میگوید: )وَ هُمْ راکِعُونَ(؛(2)یعنی درحالیکه راکع هستند [زکات را بدهند] و این اشاره به یک مورد و یک داستان خاص است.
بعضی از مفسرینِ دیگر گفتهاند که: )وَ هُمْ راکِعُونَ(؛(1)معنایش این است که اینها همیشه درحال رکوع باشند. اینجا اشاره به قضیۀ خاصی نیست؛ اما عربیدانی(2)این احتمال را رد میکند: )وَ هُمْ راکِعُونَ(؛ یعنی درحال رکوع زکات میدهند. بهاحتمالی که به ذهن من میآید، گمان میکنم زکات، مطلق انفاقات است؛ چون انگشتری که امیرالمؤمنین درحال رکوع داد، زکات اصطلاحی نبوده؛ بلکه انفاقی بود که در راه خدا کرد و در اینجا به آن اطلاقِ زکات شده است: ]و یؤتون الزکوة و هم راکعون[؛ یعنی یک انسان آنقدر دلبسته به مساوات باشد، بهقدری علاقهمند به انفاق باشد، بهقدری برایش دیدن فقر و فقیر دردآور باشد که صبر نکند که نمازش تمام شود. بهقدری در این انسان جاذبۀ انفاق شدید است و بهقدری این آدم محو در راه انجام این تکلیف است که امان ندارد که صبر کند، مجال ندارد که تحمل کند... ؛ بنابراین در اسلام ولیّ امر آن کسی است که فرستادۀ خداست، آن کسی است که خود خدا معین میکند؛ چون فرض این است که بهحسب طبیعت خلقت و آفرینش، هیچانسانی حق تحکّم بر انسانهای دیگر را ندارد. تنها کسیکه حق تحکّم دارد، خداست و چون خدا حق تحکّم دارد، خدا
میتواند طبق مصلحت انسانها این حق را به هرکسیکه میخواهد، بدهد و میدانیم که کار خدا بیرون از مصلحت نیست، دیکتاتوری نیست، قلدری نیست، زورگویی نیست؛ کار خدا طبق مصلحت انسانها است و چون طبق مصلحت انسانهاست؛ پس بنابراین او معین میکند و ما هم تسلیم میشویم. او پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام را معین میکند و برای بعد از امام نیز صفاتی را معین میکند که اینها بعد از ائمۀ هداة معصومین حاکم بر جامعۀ اسلامی هستند؛ پس ولی را خدا معین میکند، خودش ولی است، پیغمبرش ولی است. امامها ولی هستند، امامهای خاندان پیغمبر تعیین شدهاند که 12 نفرند و در رتبه بعد کسانیکه با یک معیارها و ملاکهای خاصی تطبیق بکنند و جور بیایند. آنها از برای حکومت و خلافت معین شدهاند؛ البته این یک آیه بود که برای شما ذکر کردم. آیاتی دیگر هم در قرآن هست که بعضی از آنها را در این گفتارها آوردیم و بعضی از آن را هم باید خودتان در قرآن جستجو کنید و پیدا کنید. آیات فراوانی دراینباره داریم.
آنچه که در اسلام روی آن تکیه شده این است که زمام امر مردم دست آن کسانی نیفتد که انسانها را به دوزخ میکشانند و مگر تاریخ این مطلب را به ما نشان نداد؟ مگر ندیدیم که با جامعۀ اسلامی اندکی بعد از صدر مشعشع اسلام چه کردند و چه شد و
چه بر سر این جامعه آمد؟ آن جامعهای که در آن مردم قدر مردان نیک را ندانند، جامعهای که مردم معیارهای نیکی را عوضی بگیرند و مردم نتوانند ناصح و مشفق و مصلح خود را بشناسند، چقدر باید روی آن کار کرده باشند که به اینجا رسیده باشد؟! تبلیغات زهرآگینی که از طرف دستگاههای قدرت ظالمانه و جابرانه در میان جامعۀ اسلامی انجام گرفت بهقدری افق معلومات و بینش مردم را عوض کرد و آنها را به وضعی رساند که گویی سیاهی را سفیدی و سفیدی را سیاهی میدیدند... . این دستهای تبلیغی و دستگاههای تبلیغی در اقطار جامعۀ اسلامی و کشور اسلامی سالیانی دراز روی مغز مردم، روی روح مردم، روی روحیۀ مردم کار کرده بودند تا به اینجا رسیده بود؛ پس شما میبینید چقدر مهم است که حاکم جامعۀ اسلامی چه کسی باشد و باید آنکسی باشد که خدا معین میکند.
آیۀ دیگر قرآن میگوید: )أَطیعُوا اللهَ(؛(1)اطاعت کنید خدا را )وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ(؛ از رسول اطاعت کنید. )وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ(؛ صاحبان فرمان از میان خودتان را هم فرمان ببرید.
اما صاحبان فرمان یعنی چه؟ آن مسلمان جاهل و نادان خیال میکند که صاحب فرمان یعنی هرکسیکه میتواند فرمان بدهد و
1) نساء، 59.
هرکسکه زورش برای فرماندادن میچربد، او ‘اولیالامر’ است. ما میگوییم: نه! او اولیالامر نیست. اگر بنا باشد هرکسیکه میتواند فرمان بدهد اولیالامر باشد و از طرف قرآن به رسمیت شناخته شده باشد، پس در فلانکوهستان، فلاندزد، قدارهبند هم فرمان میدهد، آنهم در آنجا همهکاره است؛ پس در آنجا او اولیالامر است و اطاعت فرمان او واجب است؟! اولیالامری که شیعه به آن معتقد است آن اولیالامر است که خدا منشور فرمان را بنام او کرده باشد، شیعه این را میخواهد. آن انسانی است که اگرچه ‘منکم’ است و جزو انسانها، اما ولایت را از خدا گرفته باشد که صاحب ولایت کبری خداست.
حالا هارونالرشید با آن وضعش با آن بخششهای بیحساب و اسرافش، با آن آدمکشیاش [که همین جعفر برمکی و بسیاری از خاندانش را در یک روز تارومار کرد و کشت، قلع و قمع نمود و بسیاری از مؤمنین مسلمین را از بین برد الی ماشاءالله کارهای دیگر کرد] آیا چنینکسی را میتوان اولیالامر دانست؟! مفتی زمان میگفت که این اولیالامر است و جنگ و نزاع با امامجعفرصادق(علیه السلام) بهخاطر همینمسئله بود که به امام میگفتند: شما چرا با اولیالامر زمانت در میافتی و اولیالامر زمان یعنی همین هارون کذایی.
پس منطق شیعه در این مسئله، بسیار
منطق ظریف و دقیقی است؛ ضمن اینکه نصب خدا را از قرآن احساس و استنباط میکند، معیارها و ملاکها را هم به دست مردم میدهد که مردم فریب نخورند و نگویند علیبنابیطالب(علیه السلام) روی سرِ ما، روی چشم ما و جانشین او هارونالرشید هم همینطور. منصور عباسی میگفت که: ‘امامحسن را بهعنوان خلیفه قبول داریم؛ اما ایشان پول گرفته است و خلافت را فروخته است؛ پس حق خلافت ندارد و ما هم از آنهاییکه خلافت را به آنها فروخته بود، خلافت را بهزور گرفتیم. این مال ماست.’ حرف آنها این بود که علیبنابیطالب(علیه السلام) را برحسب ظاهر قبول میکردند و بعد، منصور عباسی را هم به نام جانشین علیبنابیطالب(علیه السلام) میپذیرفتند و هیچ منافاتی بین این دو نمیدیدند؛ اما شیعه میگوید: ‘این حرف درست نیست و اگر تو حکومت علی(علیه السلام) را قبول داری، باید معیارهای خلافت و ولایت را هم قبول داشته باشی؛ باید قبول داشته باشی که علیبنابیطالب(علیه السلام) بهخاطر جمعبودن این معیارها، بهعنوان ولی انتخاب شده؛ پس اگر کسی در او این معیارها نبود یا ضد این معیارها در او بود، این آدم حق ندارد که جانشین علیبنابیطالب(علیه السلام) خودش را معرفی کند؛ حق ندارد ولایت شیعه را و ولیّ امربودن را ادعا کند و کسی حق ندارد از او بپذیرد. ...در آیۀ بعد یعنی آیۀ 59 سورۀ نساء
میفرماید: )یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا(؛ ای کسانیکه ایمان آوردهاید )أَطیعُوا اللهَ(؛ اطاعت کنید از خدا )وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ(؛ و اطاعت کنید از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) )وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ(؛ و اطاعت کنید از صاحبان فرمان از میان خودتان یعنی آن کسانیکه در میان شما صاحبان فرمان هستند.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «خدای متعال، این ولایت و حاکمیت را از مجاری خاصی اعمال میکند؛ یعنی آنوقتی هم که حاکم اسلامی و ولیّ امور مسلمین، چه براساس تعیین شخص، آنچنانکه طبق عقیدۀ ما، درمورد امیرالمؤمنین و ائمه(علیهم السلام) تحقق پیدا کرد و چه براساس معیارها و ضوابط انتخاب شد، وقتی این اختیار به او داده میشود که امور مردم را اداره بکند، باز این ولایت، ولایت خداست؛ این حق، حق خداست و این قدرت و سلطان الهی است که بر مردم اعمال میشود. آن انسان، هرکه و هرچه باشد، منهای ولایت الهی و قدرت پروردگار، هیچگونه حقی نسبت به انسانها و مردم دیگر ندارد. خود این، یک نکتۀ بسیار مهم و تعیینکننده در سرنوشت جامعۀ اسلامی است.»(2)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «زمامدار بایستی از کمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار و عادل باشد و دامنش به معاصی آلوده نباشد. کسیکه میخواهد ‘حدود’ جاری کند؛ یعنی قانون جزای اسلام را به مورد اجرا گذارد، متصدی بیتالمال و خرج و دخل مملکت شود و خداوند اختیار ادارۀ بندگانش را به او بدهد، باید معصیتکار نباشد: )قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ((1)خداوند تبارک و تعالی به جائر چنین اختیاری نمیدهد. زمامدار اگر عادل نباشد در دادن حقوق مسلمین، اخذ مالیاتها و صرف صحیح آن و اجرای قانون جزا، عادلانه رفتار نخواهد کرد و ممکن است اعوان و انصار و نزدیکان خود را بر جامعه تحمیل نماید و بیتالمال مسلمین را صرف اغراض شخصی و هوسرانی خویش کند.
بنابراین، نظریۀ شیعه در مورد طرز حکومت و اینکه چه کسانی باید عهدهدار آن شوند در دورۀ رحلت پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) تا زمان غیبت واضح است. به موجب آن امام باید فاضل و عالم به احکام و قوانین و در اجرای آن عادل باشد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «...لذا میگوید: )وَ الَّذینَ آمَنُوا( آن کسانیکه ایمان آوردهاند، ایمان درست آوردند که لازمۀ اطلاق(1)‘آمنوا’ این است که ایمان آوردند، آن کسانیکه با عمل خود ایمانشان را امضاء کردند؛ پس )الَّذینَ آمَنُوا(؛ شرط اول است که واقعاً مؤمن باشد. شرایط دیگری هم دارد: )الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ(؛(2)آن مؤمنینی که نماز را اقامه میکنند؛ نه اینکه نماز میخوانند! نمازخواندن یک چیز است و نماز را به پاداشتن یک چیزی دیگر. اگر نمازخواندن منظور بود میتوانست بگوید: ‘یصلّون’ که تعبیری است هم کوتاهتر و هم موجزتر. ‘اقامۀ صلاة’ در یک جامعه معنایش این است که روح نماز در جامعه زنده بشود؛ جامعه، نمازخوان بشود و میدانید که جامعۀ نمازخوان یعنی آن جامعهای که در تمام گوشه و کنارهایش ذکر خدا و یاد خدا بهطور کامل موج میزند و میدانید که جامعهای که ذکر خدا و یاد خدا درآن موج بزند در این جامعه هیچفاجعهای، هیچجنایتی، هیچخیانتی صورت نمیگیرد. هیچلگدی به ارزشهای انسان در این جامعه زده نمیشود. آن جامعهای که در آن ذکر خدا موج میزند و مردم متذکر خدا هستند، جهتگیری، جهتگیری خدایی است و همه کار مردم برای خدا انجام میگیرد.
علت زبونیها، علت ظلمها، علت تن به ظلم دادنها، علت تعدّیهایی که انجام میگیرد، همچنین علت تن به تعدی دادنهایی که انجام میگیرد، تماماً دوری از یاد خدا و ذکر خداست. آن جامعهای که ذکر خدا را دارد، حاکمش مثل علّیبنابیطالب(علیه السلام) است که ظلم نمیکند و ظلم را میکوبد. محکومش مثل ابوذر غفاری است که با اینکه کتک میخورد، با اینکه تبعید میشود، با اینکه تهدید میشود، با اینکه غریب و بیکس میماند؛ اما زیر بار ظلم نمیرود؛ از راه خدا با نمیگردد؛ این جامعهای است که در آن ذکر خدا هست؛ این جامعهای است که درآن اقامۀ صلاة است. مؤمنی که درجامعه، اقامۀ صلاه میکند؛ یعنی جهت جامعه را بهسوی خدا قرار میدهد و ذکر الهی را در جامعه رایج و مستقر میکند؛ )الّذین یقیمون الصّلاة.( به اینجا هم خاتمه پیدا نمیکند؛ )وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ(؛(1)تقسیم عادلانه ثروت بکنند و زکات بدهند اهل انفاق در راه خدا باشند. و دنبالش میگوید: )وهم راکعون(؛ یعنی درحالیکه راکع هستند، زکات را بدهند و این اشاره به یک مورد و یک داستان خاص است. بعضی از مفسرین دیگر گفتهاند که: )و هم راکعون( معنایش این است که اینها همیشه درحال رکوع باشند؛ اینجا اشاره به قضیۀ خاصی
1) مائده، 55.
نیست. اما عربیدانی(1)این احتمال را رد میکند. )هم راکعون(؛ یعنی درحال رکوع زکات میدهند.
به احتمالی که به ذهن من میآید، زکات، مطلق انفاقات است؛ چون انگشتری که امیرالمؤمنین(علیه السلام) درحال رکوع داد، زکات اصطلاحی نبوده؛ بلکه انفاقی بود که در راه خدا کرد و در اینجا به آن اطلاق زکات شده است: )ویؤتون الزکوة و هم راکعون(؛(2)یعنی یک انسان آنقدر دلبسته به مساوات باشد، به قدری علاقهمند به انفاق باشد، بهقدری برایش دیدن فقر و فقیر دردآور باشد که صبر نکند که نمازش تمام شود؛ بهقدری در این انسان، جاذبۀ انفاق شدید است که صبر نکند که نمازش تمام شود و بهقدری این آدم محو در راه انجام این تکلیف است که امان ندارد که صبر کند؛ مجال ندارد که تحمل کند.
فقیری دیده، جلوهای دیده که خدا آن جلوه را دوست نمیدارد، او هم دوست نمیدارد؛ اما چیزی هم ندارد جز انگشتر؛ ولی در همان حال نماز، انگشتر را در میآورد و به سائل میدهد. لذا این اشاره به یک ماجرای مخصوص و مشخصی در تاریخ است که آن را امیرالمؤمنین(علیه السلام) بهوجود آورده است؛ یعنی این بزرگوار در حال نماز بوده که فقیری آمد و این بزرگوار انفاق کرده و آیه نازل شده است.
پس همانطوریکه ملاحظه میکنید، آیه دارد بهطور اشارهای علیبنابیطالب(علیه السلام) را بهعنوان ولیّ امر معین میکند. ولیّ نه بهصورت معینکردن زورگویان تاریخ که مثلاً وقتی معاویه میخواست برای خودش جانشین معین بکند، میگوید جانشین من پسر من است و او باید بعد از من به این مقام برسد. خدای متعال اینطوری برای پیغمبر جانشین معین نمیکند؛ اما چون ملاکهای حکومت که ایمان کامل به خدا، اقامۀ صلاة در جامعه و دلبستگی به انفاق و ایتاء زکات تا حد از خود بیخودشدن در علیبنابیطالب(علیه السلام) وجود دارد؛ ضمن اینکه خلیفه را معین و نصب میکند که علیبنابیطالب(علیه السلام) است، ملاک و فلسفه خلافت او را هم روشن میکند.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «با مطرحکردن امیرالمؤمنین(علیهالصلاةوالسلام) و با نصب آن بزرگوار برای حکومت، معیارها و ارزشهای حاکمیت، معلوم شد. پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، در قضیۀ غدیر، کسی را در مقابل چشم مسلمانان و دیدگان تاریخ قرار دادند که از ارزشهای اسلامی، بهطور کامل برخوردار بودند. یک انسان مؤمن؛ دارای حد اعلای تقوا و پرهیزکاری؛ فداکار در راه دین؛ بیرغبت نسبت به مطامع دنیوی؛ تجربه شده و امتحان داده در همۀ میدانهای اسلامی: میدانهای خطر، میدانهای علم و
1) سیدعلی خامنهای، ولایت فقیه، ص84تا86.
دانش، میدان قضاوت و امثال اینها. یعنی با مطرحشدن امیرالمؤمنین(علیهالصلاةوالسلام) بهعنوان حاکم و امام و ولیّ اسلامی، همۀ مسلمانان در طول تاریخ باید بدانند که حاکم اسلامی، باید فردی در اینجهت، با این قوارهها و نزدیک به این الگو و نمونه باشد؛ پس، در جوامع اسلامی، انسانهایی که از آن ارزشها نصیبی ندارند؛ از فهم اسلامی، از عمل اسلامی، از جهاد اسلامی، از انفاق و گذشت، از تواضع و فروتنی در مقابل بندگان خدا و آن خصوصیاتی که امیرالمؤمنین(علیهالصّلاةوالسّلام) داشتند، بهرهای نداشته باشند، شایستۀ حکومتکردن نیستند. پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، این معیار را در اختیار مسلمانان گذاشتند و این، یک درس فراموشنشدنی است.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «در قرآن، در خطاب خداوند متعال به ابراهیم این نکتۀ بسیار مهم آمده است؛ که خداوند بعد از امتحانهای فراوانی که از ابراهیم کرد و ایشان از کورۀ آزمایشهای گوناگون بیرون آمد و خالص و خالصتر شد، گفت: )إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً(؛(2)من تو را پیشوای مردم قرار دادم. امام فقط بهمعنای پیشوای دینی و مسئلۀ طهارت و غسل و وضو و نماز نیست؛ امام یعنی پیشوای دین و دنیا،
راهبر مردم به سوی صلاح. این معنای امام در منطق شرایع دینی از اول تا امروز است. بعد ابراهیم عرض کرد: )وَ مِنْ ذُرِّیَّتی(؛ اولاد و ذریۀ من هم در این امامت نصیبی دارند؟ خداوند نفرمود، دارند یا ندارند؛ بحث ذرّیه نیست؛ ضابطه داد. )قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ(؛(1)فرمان و دستور و حکم امامت از سوی من به ستمگران و ظالمان نمیرسد؛ باید عادل باشد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «امامِ معصوم، انسان والایی است که ازلحاظِ دینی، قلب او آیینۀ تابناک انوار هدایت الهی است؛ روح او به سرچشمۀ وحی متّصل است؛ هدایت او، هدایت خالص است؛ ازلحاظِ اخلاق انسانی، رفتار و اخلاق او صددرصد همراه با فضیلت است؛ هوای نفس در او راهی ندارد؛ گناه بر او چیره نمیشود؛ شهوت و تمایلات انسانی، او را مغلوب خود نمیکند؛ خشم و غضب، او را از راه خدا دور نمیکند؛ ازلحاظِ سیاسی، بینش وسیع او آنچنان است که آرامترین حرکات و ریزترین حوادث را در صحنۀ زندگی جامعه، با چشم تیزبین خود میبیند؛ که امیرالمؤمنین(علیهالصلاهوالسلام) فرمود: ‘والله لا اکون کالضبع تنام علی طول اللدم’؛(3)یعنی من کسی
نیستم که بشود با لالایی او را خواب کرد. در مواجهۀ با حوادث زندگی و وقایع کمرشکن، از خود شجاعت و اقتدار روحی و معنوی نشان میدهد؛ جانش برای او ارزشی ندارد، اما برای جان انسانها، حتّی مردم دور دست، حتّی زنانی که جزو پیروان دین او نیستند، ارزش قائل است و میگوید اگر کسی از غصّه دق کند، حق دارد... .»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «امامت، یعنی همان اوج معنای مطلوب ادارۀ جامعه در مقابل انواع و اقسام مدیریتهای جامعه که از ضعفها و شهوات و نخوت و فزونطلبیِ انسانی سرچشمه میگیرد. اسلام شیوه و نسخۀ امامت را به بشریّت ارائه میکند؛ یعنی اینکه یک انسان، هم دلش از فیض هدایت الهی سرشار و لبریز باشد، هم معارف دین را بشناسد و بفهمد؛ یعنی راه را درست تشخیص دهد هم دارای قدرت عملکرد باشد؛ که )یا یحیی خذ الکتاب بقوّة((2)هم جان و خواست و زندگی شخصی برایش حائز اهمیت نباشد؛ اما جان و زندگی و سعادت انسانها برای او همهچیز باشد؛ که امیرالمؤمنین(علیه السلام) در کمتر از پنج سال حکومت خود، این را در عمل نشان داد.»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «...البته علاوۀ بر ‘تهذیب و علم’ یا ‘علم و عدالت’، احتیاج به ‘توانایی’ هم دارد؛ بایستی قدرت اداره داشته باشد و این یک شرط عقلی است. علاوه بر اینکه در قرآن هم اشاره شده در داستان طالوت: )إِنَّ الله قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً(،(1)بعد که آنها اعتراض میکنند که: )أَنَّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ(،(2)آنجا جوابی که پیغمبر به آنها میدهد این است: )إِنَّ الله اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ(؛(3)یعنی توانایی جسمی هم در کنار توانایی علمی هست؛ یعنی باید توانایی داشته باشد؛ البته طبیعی است که توانایی جسمی، فقط بهمعنای این نیست که جسم سالمی داشته باشد، فکر سالمی، ذهن سالمی و قدرت کار و قدرت اداره، شاید یکی از مصادیق توانایی جسمی باشد؛ اگر هم مصداق آن نباشد، قطعاً آن هم موردِنظر هست و شرط هست به طریق اولی.»(4)
«رهبری در اسلام شرایط سنگینی دارد. رهبر و پیشوای الهی باید از همۀ مردم آگاهتر، داناتر و شجاعتر باشد و چنانکه گفتیم از هرگونه
1) بقره، 247: «خداوند [طالوت] را برای زمامداری شما مبعوث [و انتخاب] کرده است.»
2) بقره، 247: «چگونه او بر ما حکومت کند؛ با اینکه ما از او شایستهتریم و او ثروت زیادی ندارد؟!»
3) بقره، 247: «خدا او را بر شما برگزیده و او را در علم و [قدرت] جسم، وسعت بخشیده است.»
4) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در چهارمین کنفرانس اندیشۀ اسلامی پیرامون حکومت اسلامی، 10بهمن64.
گناه، خطا و اشتباه مصونیّت داشته باشد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام در عین اینکه ‘رهبری مذهبی’ را بر عهده دارند، ازنظر حکومت اسلامی بهعنوان ‘رهبر اجتماع’، تمام وظایف و مسئولیّتهای حکومت را بهعهده دارند و دارای صفات و شایستگیهای لازم برای چنین مسئولیّتی خواهند بود.
پیامبر، بنیانگذار دین و امام، حافظ آن است و هر دو از طرف خداوند تعیین میشوند؛ با این تفاوت که بر پیامبر ‘وحی’ نازل میگردد، ولی امام تنها وارث علوم و دانشهایی است که بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده و وحی بر او نازل نمیگردد؛ اما به همۀ کلیّات و جزئیّات آیین او احاطۀ کامل دارد. امام همچون پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، نقش سازندگیِ خاصّی دارد و از هرگونه فداکاری و بهرهبرداری از امکانات گوناگون، به سود جامعۀ اسلامی فروگذار نمیکند.
نقش امامحسین(علیه السلام) در مبارزه با منافقان و واژگونکردن دستگاههای ظلم و بیدادگری و نقش امامباقر و امامصادق در نشر معارف اسلامی و علوم دیگر و نقش امامعلیبنموسیالرضا(علیه السلام) در دفاع از عقاید اسلامی و رهبری فکری در برابر هجوم افکار بیگانه بههنگام گسترش دامنۀ اسلام به کشورهای بزرگ جهان و همچنین نقش سایر امامان(علیهم السلام)، هرکدام در شرایط خاص خود، قابلِانکار نیست؛ بنابراین هریک از این پیشوایان بزرگ در عصر خود باتوجهبه شرایط
خاص آن عصر، علاوهبر مأموریت و وظایف مشترکِ زعامت دینی، رسالت خاصی بهعهده داشتند که در انجام آن از هرگونه فداکاری خودداری نمیکردند.»(1)
در بحث از ویژگیهای امام در قرآن، ابتدا به آیۀ نصب حضرت ابراهیم(علیه السلام) به مقام امامت میپردازیم: )وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ((2)
علامه طباطبایی(رحمة الله علیه)، در تفسیر این آیه مینویسند: «ابراهیم درخواست کرد: خدایا! امامت را به ذریّۀ من نیز بده و خدای تعالی در پاسخش فرمود: ‘این عهد من، به ظالمین نمیرسد.’
مراد از ظالمین در این آیه، هرکسی است که ظلمی از او صادر شود؛ هرچند آنکس، یک ظلم و آن هم ظلمی بسیار کوچک مرتکب شده باشد؛ حال چه اینکه آن ظلم شرک باشد و چه معصیت، چه اینکه در همۀ عمرش باشد و چه اینکه در ابتدا باشد و بعد توبه کرده و صالح شده باشد. هیچیک از این افراد، نمیتوانند امام باشند؛ پس امام تنها آن کسی است که در تمامی عمرش حتی کوچکترین
1) ناصر مکارم شیرازی، اسلام در یک نگاه، ص69 و70.
2) بقره، 124: «[به خاطر آورید] هنگامیکه خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود. و او بهخوبی از عهدۀ این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: ‘من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم!’ ابراهیم عرض کرد: ‘از دودمان من [نیز امامانی قرار بده!]’ خداوند فرمود: ‘پیمان من، به ستمکاران نمیرسد [و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقاماند]!’»
ظلمی را مرتکب نشده باشد... .(1)
از بیانی که گذشت چند مطلب روشن گردید:
اول اینکه امامت، مقامی است که باید از طرف خدای تعالی معین و جعل شود؛
دوم اینکه امام باید به عصمت الهی، معصوم بوده باشد؛
سوم اینکه زمین مادامی که موجودی به نام انسان بر روی آن هست، ممکن نیست از وجود امام خالی باشد؛
چهارم اینکه امام باید مؤید از طرف پروردگار باشد؛
پنجم اینکه اعمال بندگان خدا هرگز از نظر امام پوشیده نیست و امام بدانچه که مردم میکنند، آگاه است؛
ششم اینکه امام باید به تمامی مایحتاج انسانها علم داشته باشد؛ چه در امر معاش و دنیایشان و چه در امر معاد و دینشان؛
هفتم اینکه محال است با وجود امام کسی پیدا شود که ازنظر فضائل نفسانی، ما فوق امام باشد.»(2)
1) بحار الأنوار، ج25، ص206، بهنقل از الاختصاص طبرسی: «از شیخ مفید(رحمة الله علیه) از حضرت صادق(علیه السلام) نقل شده و از کلینی(رحمة الله علیه) از حضرت باقر(علیه السلام) هم نقل شده است که فرمودهاند: ‘قَدْ کَانَ إِبْرَاهِیمُ نَبِیّاً وَ لَیْسَ بِإِمَامٍ حَتَّی قَالَ اللهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی فَقَالَ اللهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ مَنْ عَبَدَ صَنَماً أَوْ وَثَناً أَوْ مِثَالًا لَا یَکُونُ إِمَاما’» ؛ (حضرت ابراهیم پیامبر بود؛ ولی امام نبود تا آنکه خداوند فرمود: «من میخواهم تو را امام قرار دهم.» درخواست کرد نسبت به فرزندان خود. [خداوند] فرمود: «به این مقام، ستمگران نخواهند رسید»؛ کسی بتپرست باشد یا چیزی شبیه بت بپرستد، به امامت نمیرسد.)
2) محمدحسین طباطبایی، ترجمۀالمیزان، ج1، ص416.
حضرت آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی) درمورد امامتِ گفتهشده در این آیه مینویسند: «مقام امامتی که به ابراهیم بعد از پیروزی در همۀ این آزمونها بخشیده شد، فوق مقام نبوت و رسالت بود.»(1)
توضیح اینکه، امامت معانی مختلفی دارد:
امامت بهمعنای ریاست و زعامت در امور دنیای مردم [آنچنانکه اهلِ تسنن میگویند.]؛
امامت بهمعنی ریاست در امور دین و دنیا [آنچنانکه بعضی دیگر از آنها تفسیر کردهاند.]
امامت عبارت است از تحققبخشیدن برنامههای دینی، اعم از حکومت بهمعنی وسیعِ کلمه و اجرای حدود و احکام خدا و اجرای عدالت اجتماعی و همچنین تربیت و پرورش نفوس در ظاهر و باطن و این مقام از مقام رسالت و نبوت بالاتر است؛ زیرا نبوت و رسالت، تنها اِخبار از سوی خدا و ابلاغ فرمان او
1) ابوجعفر محمدبنیعقوب کلینی، الکافی، ج1، ص174: امامصادق(علیه السلام) فرمودهاند: «إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی اتَّخَذَ إِبْرَاهِیمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ نَبِیّاً وَ إِنَّ اللهَ اتَّخَذَهُ نَبِیّاً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَ إِنَّ اللهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ خَلِیلًا وَ إِنَّ اللهَ اتَّخَذَهُ خَلِیلًا قَبْلَ أَنْ یَجْعَلَهُ إِمَاماً فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ الْأَشْیَاءَ قَالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً... .»؛ (حقتعالی، ابراهیم(علیه السلام) را بنده و عبد خود پذیرفت، پیش از اینکه او را منصب نبوت دهد و او را با سروشهای غیبی آشنا کند؛ سپس او را به پیامبری پذیرفت و معرفی و با الهامات و تعلیمات غیبی آشنا کرد، قبل از اینکه او را بهسوی جامعۀ بشر اعزام و او را به منصب رسالت به عموم مردم معرفی فرماید. پس از طی مقام رسالت و دعوت مردم، در زمان ممتدی به خداپرستی برحسبِ آیۀ: )وَ اتَّخَذَ اللهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلًا( به مقام خُلّت نائل شد... . پس از رسیدن به مقام کمال، در اواخر عمر شریفش ساحت کبریایی، او را به منصب امامت اتخاذ و معرفی فرمود؛ برحسبِ آیۀ: )إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً(.
و بشارت و انذار است؛ اما درمورد امامت، همۀ اینها وجود دارد بهاضافۀ اجرای احکام و تربیت نفوس ازنظر ظاهر و باطن [؛ البته روشن است که بسیاری از پیامبران دارای مقام امامت نیز بودهاند].»(1)
...آیۀ دوم، آیۀ انتصاب طالوت به پیشوایی بنیاسرائیل است؛ علامۀ طبرسی(رحمة الله علیه) در تفسیر جوامعالجامع آورده است: «)وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ الله قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنَّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ الله اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ الله یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ الله واسِعٌ عَلِیمٌ(؛(2)و پیامبرشان به آنها گفت: ‘خداوند طالوت را برای زمامداری شما مبعوث [و انتخاب] کرده است.’ گفتند: ‘چگونه او بر ما حکومت داشته باشد با اینکه ما از او شایستهتریم و او ثروت زیادی ندارد؟!’ گفت: ‘خدا او را بر شما برگزیده و علم و [قدرت] جسم او را وسعت بخشیده؛ خداوند مُلکش را به هرکس بخواهد، میبخشد و احسان خداوند، وسیع و آگاه [از لیاقت افراد برای منصبها] است.’
...و معنای آیه این است که: چگونه و از کجا او را پادشاهی بر ما رواست؛ در صورتیکه کسانی لایقتر از او برای سلطنت وجود دارند؟! زیرا او مال و ثروت فراوانی ندارد و پادشاه باید
ثروتی بیش از دیگران داشته باشد تا بهوسیلۀ آن، خود را قوی و نیرومند سازد... .
)قالَ إِنَّ الله اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ(:(1)خداوند او را برای شما برگزید، او به مصالح شما آگاهتر است.
سپس خداوند دو صفت علم و دانش و قدرت جسمی را که رتبۀ بالاتری از ثروت و اصل و نسب، در فضیلت و برتری دارند، ذکر کرده و میفرماید: )وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ(؛(2)دانش و نیروی جسمانی او را زیاد کرد، او داناترین فرد زمان خودش و ازنظر جسمانی، نیرومندترین و شجاعترین فرد بنیاسرائیل بود.»(3)
مؤلف جلیلالقدر المیزان ذیلِ این آیه مینویسد: «این آیۀ شریفه، پاسخ پیامبر ایشان است و علت آنکه وی تعیین فرماندهی را به خدای تعالی نسبت داده، خواسته است بنیاسرائیل را متوجه اشتباهشان کند که تعیین فرماندهی را به پیامبرشان نسبت دادند و گفتند: ‘تو یک پادشاه فرمانده برای ما معین کن!’ و نگفتند: ‘از خدا درخواست کن فرماندهی برای ما معین کند و قتال را بر ما واجب سازد... .’
جهت دیگری که آن نیز بهنظر ایشان منافات با سلطنت طالوت داشته، همان است
که در جملۀ )وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ((1)آمده؛ چون طالوت مردی فقیر بوده و بهنظر بنیاسرائیل، سلطان باید مردی توانگر باشد. پیامبر آنان به این هم جواب داده: )وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ...(؛(2)یعنی سلطنت پول نمیخواهد؛ بلکه نیروی فکری و جسمی میخواهد که طالوت هر دو را بیش از شما دارد.
...و اما جواب اعتراض دوم آنها که [ملاک پادشاهشدن، پول است]، را اینطور داد که: سلطنت الهیه برای همین است که دیگر ‘پولداری’ ملاک برتری قرار نگیرد؛ سلطنت و استقرار حکومت در جامعهای از مردم، تنها و تنها برای این است که ارادههای متفرق مردم که با نداشتن حکومت همه به هدر میرفت، در استقرار حکومت، همه یکجا متمرکز شود؛ یعنی همه تابع ارادۀ مسلمانان گردد و تمامی زمامها و اختیارات به یک زمام وصل شده و سرنخ همۀ اختیارات به دست یک نفر بیفتد و در نتیجه، هر فرد از افراد جامعه به راه کمالی که خود لایق آن است، بیفتد و در این راه، تکاملِ احدی، مزاحم فردی دیگر نشود و هیچفردی بدون داشتن حق [و فقط به خاطر داشتن ثروت یا قدرت] جلو نیفتد و فردی دیگر، فقط به خاطر نداشتن ثروت عقب نمانَد.
و کوتاهسخن اینکه: غرض از تشکیل مُلک
و حکومت این است که صاحب حکومت، امور جامعه را طوری تدبیر کند که هر فردی از افراد جامعه، به کمال لایق خود برسد و کسی و چیزی مانع پیشرفتش نگردد و برای چنین حکومت، چیزی که لازم است، داشتن دو سرمایه است: یکی علم به تمامی مصالح حیات جامعه و مفاسد آن و دوم داشتن قدرت جسمی بر اجرای آنچه که صلاح جامعه میداند و این دو در طالوت هست: )وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ(.
و اما مسئلۀ پولداری، اگر کسی آن را هم دخیل در این مسئله بداند و از ارکان این کار بشمارد، از جهل و بیخبری است.
پیامبر اسرائیلی، سپس هر دو پاسخ را یکجا و بهصورت یک دلیل در آورده و میگوید: ‘وَ الله یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ’؛(1)و خلاصۀ آن این است که مُلک تنها از آن خدا است و احدی را در آن نصیبی نیست؛ مگر آن مقداریکه خدا به هرکسی داده باشد و در آن هم با اینکه آن را به کسی دیگر واگذار کرده، باز خود او مالک است؛ همچنانکه از نسبتدادن مُلک به خود در ‘مُلْکَهُ’ این معنا بهخوبی استفاده میشود. خوب وقتی داستان از این قرار باشد؛ پس خدای تعالی در مُلکش هرجور بخواهد و اراده کند تصرف میکند و احدی قادر نیست بگوید چرا و به چه جهت؟»(2)
دقت و ظرافت صاحب مجمعالبیان در تبیین علت نزول این آیات ستودنی است؛ آنجا که مینویسد: «اوّلین اعتراض آنان به پادشاهی او، این بوده که میگفتند او نه از فرزندان انبیاء و نه از خاندان سلاطین است و اعتراض دوم اینکه او مال و ثروت فراوانی ندارد و پادشاه و امیر باید ثروتی بیش از آنچه دیگران دارند، داشته باشد تا غلامان زیادی خریده و دارا باشد. بعضی گفتهاند مراد این است که او آنقدر ثروت ندارد که جبران نقص و حقارتی که ازنظر نَسَب در او هست [که از خاندان نبوت و سلطنت نیست]، بنماید.
لذا خداوند به آنها میفهماند که او داناتر است از ایشان به آنچه حکمت و مصلحت اقتضا میکند و هدف از ریاست و سلطنت، علم و شجاعت است و این مطلب را خداوند از زبان پیامبرشان بیان میکند؛ )قالَ إِنَّ الله اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ(؛ خداوند او را بر شما برگزید و انتخاب کرد. )وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ( و بر وسعت و گسترش علم و جسم او افزود و او اعلم و داناتر بنیاسرائیل بود در زمان خودش و همچنین او زیباترین، کاملترین، تنومندترین و قویترین فرد از بنی اسرائیل بود.»(1)
در تفسیر نمونه بهعلت نزاع اشاره شده است؛ «از تعبیر ‘مَلِکا’ چنین برمیآید که طالوت، تنها فرمانده لشکر نبود، بلکه زمامدار کشور هم بود.
1) ترجمۀ مجمعالبیان فی تفسیرالقرآن، ج3، ص81.
از اینجا مخالفت شروع شد؛ گروهی گفتند: ‘چگونه او بر ما حکومت داشته باشد با اینکه ما از او شایستهتریم و او ثروت زیادی ندارد!’ این نخستین اعتراض و پیمانشکنی بود که بنیاسرائیل در برابر آن پیامبر (علینبیناوآلهوعلیهالسلام) کردند و با اینکه او تصریح کرده بود، انتخاب طالوت از طرف خدا است، آنها در واقع به انتخاب خداوند اعتراض کردند که ما از او سزاوارتریم؛ زیرا دارای دو شرط لازم برای زمامداری هستیم: نسب عالی و ثروت فراوان و همانطور که قبلاً در شرح داستان آمده، طالوت جوانی از یک قبیلۀ گمنام بنیاسرائیل و ازنظر مالی یک کشاورز ساده بود.
ولی قرآن پاسخ دندانشکنی را که آن پیامبر به گمراهان بنیاسرائیل داد چنین بازگو میکند: ...اینکه میبینید خداوند او را برگزیده و زمامدار شما قرار داده بهخاطر این است که از نظر هوش و فرزانگی و علم، پر مایه است و ازنظر نیروی جسمانی، قوی و پر قدرت.
یعنی اولاً این گزینشِ خداوند حکیم است و ثانیاً شما سخت در اشتباهید و شرایط اساسی رهبری را فراموش کردهاید؛ نسب عالی و ثروت، هیچ امتیازی برای رهبری نیست؛ چون هر دو امر اعتباری و بیرونذاتی است؛ ولی علم و دانش و نیروی جسمانی دو امتیاز واقعی و درونذاتی است که تأثیر عمیقی در مسئلۀ رهبری دارد. رهبر باید با علم و دانش
خود، مصلحت جامعهای را که در رأس آن است، تشخیص دهد و با قدرت خود آن را بهموقع [به] اجرا در آورد؛ با علم و تدبیر خود نقشۀ صحیح برای پیکار با دشمن بکشد و با نیروی جسمانی آن را پیاده کند.
تعبیر به ‘بَسْطَةً’ [گسترش] اشاره به این است که وسعت وجودی انسان، در پرتو علم و قدرت است؛ هرقدر اینها افزوده شود، هستی انسان گستردهتر میشود.
در اینجا گسترش علم بر گسترش نیروی جسمانی، مقدّم داشته شده، زیرا شرط اول علم و آگاهی است.
ضمناً از این تعبیر استفاده میشود که امامت و رهبری، گزینش الهی است و او است که شایستگیها را تشخیص میدهد؛ اگر در فرزندان پیامبر این شایستگی را ببیند، امامت را در آنجا قرار میدهد و اگر در جای دیگر، در آنجا قرار میدهد و این همان چیزی است که دانشمندان شیعه به آن معتقدند و از آن دفاع میکنند.
سپس میافزاید: خداوند، مُلک خود را به هرکس بخواهد میبخشد و خداوند [احسانش] وسیع و گسترده و دانا [به لیاقت و شایستگی افراد] است: )وَ الله یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ الله واسِعٌ عَلِیمٌ((1).»(2)
با دقت در آیات فوق، میتوان شاخصههای
اصلی حاکمان الهی را باز شناخت. شهید مطهری(رحمة الله علیه) در تبیین ویژگیهای نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمایند: «پیغمبر اکرم حضرتمحمّدبنعبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم) که نبوّت به او پایان یافت... شرایط رهبری از حیث تشخیص، قاطعیت، عدم تردید و دودلی، شهامت، اقدام و بیمنداشتن از عواقب احتمالی، پیشبینی و دوراندیشی، ظرفیت تحمل انتقادات، شناخت افراد و تواناییهای آنان و تفویض اختیارات در خور تواناییها، نرمی در مسائل فردی و صلابت در مسائل اصولی، شخصیتدادن به پیروان و بهحسابآوردن آنان و پرورش استعدادهای عقلی و عاطفی و عملی آنها، پرهیز از استبداد و از میل به اطاعت کورکورانه، تواضع و فروتنی، سادگی و درویشی، وقار و متانت، علاقۀ شدید به سازمان و تشکیلات برای شکلدادن و انتظامدادن به نیروهای انسانی، همه را در حد کمال داشت.»(1)
از خطبههای امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) که در آن دربارۀ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و کسیکه سزاوار خلافت است، صحبت شده است، خطبۀ 173 نهجالبلاغه است...: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَیْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِامْرِ الله فِیهِ. فِإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ فَإِنْ أَبَی قُوتِلَ وَ لَعَمْرِی لَئِنْ کَانَتِ الْإِمَامَةُ لَا تَنْعَقِدُ حَتَّی یَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ فَمَا إِلَی ذلِکَ سَبِیلٌ
1) مرتضی مطهری، مجموعهآثار، ج2، ص262.
وَ لکِنْ أَهْلُهَا یَحْکُمُونَ عَلَی مَنْ غَابَ عَنْهَا ثُمَّ لَیْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَرْجِعَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ یَخْتَارَ أَلَا وَ إِنِّی أُقَاتِلُ رَجُلَیْنِ: رَجُلًا ادَّعَی مَا لَیْسَ لَهُ وَ آخَرَ مَنَعَ الَّذِی عَلَیْهِ»؛ ای مردم، سزاوارترین کس برای خلافت، تواناترین افراد بر این امر و داناترینشان به فرمان خداست. [هنگامیکه چنین فردی برگزیده شد] هرگاه آشوبگری به آشوب و فتنهانگیزی برخیزد از او خواسته میشود که بهسوی حق بازگردد و اگر امتناع ورزد با او نبرد میشود [تا حق را بپذیرد]. به جانم سوگند! اگر قرار باشد امامت و خلافت جز با حضور همه مردم منعقد نشود، هرگز راهی به سوی آن نتوان یافت؛ بلکه آنها که صلاحیت رأی و نظر دارند در این باره حکم میکنند و حکم آنها نسبت به سایر مردم نافذ است؛ سپس نه حاضران، حق رجوع دارند و نه غایبان حق انتخاب دیگر. آگاه باشید!
آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی) در شرح این فراز مینویسند: «من با دو کس پیکار خواهم کرد: نخست آنکسکه چیزی را ادعا کند که حق او نیست و دیگر، کسیکه از دادن حقی که بر اوست، امتناع ورزد.
همانگونه که ذکر شد، امیرمؤمنانعلی(علیه السلام) این خطبه را با بیان بخشی از ویژگیهای پیامبر خداوند(صلی الله علیه و آله و سلم) شروع میکند...؛ سپس امام(علیه السلام) در ادامه بهسراغ شرایط امام و خلیفۀ مردم میرود و آن را عمدتاً در دو چیز خلاصه
میفرماید: ‘ای مردم، سزاوارترین کس برای خلافت، تواناترین افراد بر این امر و داناترینشان به فرمان خداست.’
درحقیقت، امام(علیه السلام) به دو رُکن اساسی که یکی جنبۀ علمی دارد و دیگر جنبۀ عملی اشاره کرده است: ازنظر علمی باید از همه آگاهتر باشد و ازنظر عملی در امر مدیریت از همه قویتر.
بسیارند کسانیکه عالماند؛ ولی مدیر نیستند یا مدیرند و عالم نیستند و تا این دو دستبهدست هم ندهد، ادارۀ صحیح جامعه امکانپذیر نیست.
قرآن مجید نیز همین موضوع را در داستان بنیاسرائیل بیان فرموده است؛ آنجا که پیامبر طالوت را بهعنوان رهبری و فرماندهی آنها برگزید و ایشان اعتراض کردند که ما سزاوارتریم؛ چرا که ثروتمندان قویتری داریم. او در پاسخ اعتراضشان گفت: طالوت از همه شایستهتر است؛ چرا که خدا سهم بیشتری از علم و قدرت به او داده )إِنَّ الله اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ.((1)
روشن است که امام(علیه السلام) با بیان این مطلب میخواهد شایستگی خود را نسبت به همه، برای تصدّی امر خلافت اثبات کند؛ زیرا همگان میدانستند او از همه به اصول و فروع اسلام آگاهتر و از همه در امر مدیریت و مبارزه با
1) بقره، 247.
دشمن قویتر و پایدارتر است... .»(1)
از آنچه گفته شد، بهدست میآید که در آیات و روایات وارده، سه ویژگی اصلی برای کسانیکه از سوی پروردگار برای تصدی امور جامعه برگزیده میشوند، وجود دارد: دوری از گناه و ظلم؛ علم و دانایی؛ توانایی و قدرت مدیریت.(2)
ب. سیدهاشم بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، ج2،831: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «مَا وَلَّتْ أُمَّةٌ أَمْرَهَا رَجُلًا قَطُّ وَ فِیهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا لَمْ یَزَلْ أَمْرُهُمْ یَذْهَبُ سَفَالًا»؛ (امّت کار خود را به مردی واگذار نکرد، درحالیکه میانشان داناتر از او هست؛ جز آنکه پیوسته کارشان میل به پستی و زوال دارد.) ج. الاحتجاج، ج1، ص150: «أَفَیَنْبَغِی أَنْ لَا یَکُونَ الْخَلِیفَةُ عَلَی الْأُمَّةِ إِلَّا أَعْلَمَهُمْ بِکِتَابِ اللهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ وَ قَدْ قَالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ وَ قَالَ تَعَالَی إِنَّ اللهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ قَالَ ائْتُونِی بِکِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ وَ قَالَ رَسُولُ الله(صلی الله علیه و آله و سلم) مَا وَلَّتْ أُمَّةٌ قَطُّ أَمْرَهَا رَجُلًا وَ فِیهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا لَمْ یَزَلْ یَذْهَبُ أَمْرُهُمْ سَفَالًا حَتَّی یَرْجِعُوا إِلَی مَا تَرَکُوا فَمَا الْوَلَایَةُ غَیْرُ الْإِمَارَةِ.» امیرالمومنین(علیه السلام) فرمودند: «...آیا سزاوار است که خلیفه جز داناترین افراد به قرآن و سنّت باشد؛ همچنانکه خداوند فرموده است: ]أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ[ و نیز فرموده است: ]إِنَّ اللهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ[ و نیز: ]ائْتُونِی بِکِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ[ و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: ‘هیچ امّتی اختیار امور خود را با وجود فرد عالم و دانا به کسی واگذار نکند؛ جز آنکه پیوسته کارشان به انحطاط و تزلزل گذاشته تا هنگامیکه خطایشان را جبران کنند’؛ پس آیا ولایت جز همان امارت و حکومت است؟!»
1) ناصر مکارم شیرازی، پیام امام امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ج6، ص504.
2) علاوهبر آیات و روایات گفتهشده، برخی علما درخصوص شرایط حاکم الهی، به روایات زیر نیز توجه کرده و به آنها استناد کردهاند: الف. محمدمهدی آصفی، مبانی نظری حکومت اسلامی، ص85، بهنقل از الکافی، ج8، ص264: عیصبنالقاسم از امام صادق(علیه السلام) شنید که میفرمودند: «عَلَیْکُمْ بِتَقْوَی اللهِ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ انْظُرُوا لِأَنْفُسِکُمْ فَوَ اللهِ إِنَّ الرَّجُلَ لَیَکُونُ لَهُ الْغَنَمُ فِیهَا الرَّاعِی فَإِذَا وَجَدَ رَجُلًا هُوَ أَعْلَمُ بِغَنَمِهِ مِنَ الَّذِی هُوَ فِیهَا یُخْرِجُهُ وَ یَجِیءُ بِذَلِکَ الرَّجُلِ الَّذِی هُوَ أَعْلَمُ بِغَنَمِهِ مِنَ الَّذِی کَانَ فِیهَا»؛ (بر شما باد به تقوی از خدایی که یگانه است و شریک ندارد و خود را بپایید! به خدا سوگند که مردی برای رمۀ گوسفند خود چوپانی میگیرد و چون مردی پیدا کند که به چوپانی گوسفندانش داناتر است، آن را که چوپان اوست، بردارد و آن داناتر را بهجای او گذارد [؛ یعنی اگر از من داناتری برای رهبری و شبانی امت بود، خداوند بهجای من او را میگماشت].)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «حکومت و ولایت بنا بهنظر اسلام مخصوص خدای متعال است و خدای متعال حاکمیت الهی را در بندگان برگزیده و پیامبران خود منسجم فرموده و انبیای الهی هم به حاکمیت الهی ادامه دادند تا دوران ختم نبوت. بعد از وجود مقدس پیغمبر، ائمۀ معصومین(علیهم السلام) و اولیاء خدا ولی الهی بودند و همان ولایت الهی در ولایت ائمه(علیهم السلام) مجسم شد و در دوران غیبت کبری هم بهحسب حکم قطعی و صریح عقل و هم بر حسب ادلۀ اسلامی و شرعی این ولایت و این حاکمیت مخصوص است به انسان دینشناس، عادل، بصیر به اوضاع و احوال زمان؛ یعنی فقیه و عرض کردیم که این سلسلهمراتب حکومت الهی و ولایت الهی است و در اینکه امروز شایستهترین افراد برای حکومت، فقیه جامعالشرایط است علیالاصول بین فِرَق اسلامی هیچگونه اختلافی نیست و همه قبول دارند که در هر شرایطی وقتیکه ولیّ منصوب از قبل خدا نیست، وجود ندارد؛ یعنی منصوب به شخص آنکسی از همه شایستهتر است که به معیارهای اسلامی نزدیکتر باشد یعنی فقیه، جامعالشرایط، عادل، عالم و مخالف با هوای نفس و بصیر به اوضاع زمان و دارای قدرت تدبیر؛ یعنی همان چیزی که ما در
قانون اساسی جمهوری اسلامی و در نظام این جمهوری بهعنوان ولایت فقیه شناختیم.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «آنجایی که جانشینانِ پیغمبرِ منصوب نیست، آنها ‘فقها’ هستند، و آن وقتیکه حاکم منصوبِ مِن قِبَلِ الرَّسُول(2)وجود ندارد، مثل زمان ما که امام منصوبی وجود ندارد که اختلاف بین کسانیکه قائل به نصب خلیفه بعد از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هستند و کسانیکه قائل به عدم نصب هستند، امروز دیگر آن اختلاف در پیداکردن حاکم اسلامی معنی ندارد؛ چون علیایحال چه قائل بهنصب باشیم، چه نباشیم، امروز آن حاکم منصوب و امام با آن معیارها وجود ندارد، باید برویم سراغ معیار؛ کدام معیارها هست که میتواند حاکم با داشتن بر مردم حکومت کند ‘من قِبَل اللَّه’، و حکّام اسلامی آن شأن را باید داشته باشند؟ باید خودش تهذیب شده باشد؛ اعتبار علم و عدالت در حاکم اسلامی از اینجاست.»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «حکومت یک امر بیملاک و بیمناط نیست؛ مثل اینکه بر حسب شانس و اقبال، یک نفر بیاید زمام امور مردم را در هر ردهای از ردهها برعهده گیرد؛ بلکه تابع
معیارهاست و مهمترین کار این استکه این معیارها رعایت شود؛ البته امکان خطا و اشتباه، هم در تشخیص و هم در عملکرد کسانیکه تشخیص درستی نسبت به آنها داده شده، همیشه متصور است؛ بنابراین ما از کسی انتظار عصمت نداریم؛ لیکن اسلام در باب گزینش حاکمان در هر ردهای از ردهها، چه ردههای بالا که سیاستهای کلان، کارهای بزرگ و ادارۀ امور کلی کشور در دست آنهاست چه ردههای متوسط و پایین، معیارها و شرایطی گذاردهاست و آنچه بر عهدۀ ماست، این استکه این معیارها بهطور کامل رعایت شود.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «اصل تز ولایت فقیه که این را ما از روایات، از قرآن استنباط میکنیم، استناد به کلمات فقها میکنیم، این معنایش این است که این موضوع در شرع تثبیت شده، بیان شده، یک حکم شرعی است. شارع مقدس معیارها را بیان کرده... این مرحلۀ تعیین معیارها برای حاکم است؛ باید عالم باشد، باید فقیه باشد، باید عادل باشد و... اینها را از شرع ما میگیریم.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «درحقیقت یک حاکم اسلامی خوب، شخصیتش دارای سه بُعد است. یکی از این سه بُعد که اهمیت آن کمتر از آنهای دیگر هم نیست، خصلتهای اخلاقی و برجستگی اخلاقی و عملی است. آن دو بُعد دیگر، یکی دانستن است؛ فکر درست، اندیشۀ درست و دوم توانستن؛ تدبیر و ادارۀ صحیح بهکاربردن، قوّت و قدرت ادارۀ آن کاری که به او واگذار شده را داشتن. اگر آن دو رکن باشد، اما اخلاق و خودسازی و ملکات حسنه و انسانی در انسان، در آن شخص مسئول نباشد، آن دو خصوصیت، نه فقط فایدهای بهحال جامعه نخواهد داشت، بلکه ضرر هم خواهد کرد. یک زمامدار قدرتمند و عاقل و متفکر، اگر امین نباشد، اگر دچار خودخواهی و غرور باشد، اگر هوا و هوس و تمایلات نفسانی بر اعمال او و رفتار او غالب باشد، اگر همهچیز را در جامعه و در دست مردم، برای خود بخواهد، هرچه این آدم با تدبیرتر و عاقلتر باشد، خطرش برای جامعه بیشتر است. اخلاق خوب آن چیزی است که اگر در یک مسئول در نظام اسلامی وجود داشت، آنوقت تواناییهای فکری و تواناییهای عملی هم به درد میخورد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «آنچه بهصورت اصلی بهعنوان شرایط اصلی برای مجری امور جامعه، [یعنی]
1) بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی(مدظلهالعالی)، 11آبان63.
ادارهکنندۀ امور جامعه بر مبنای تفکر اسلام لازم است، همین دو صفت است، یعنی فقاهت و عدالت. فقیه باشد، دین را بشناسد و عادل باشد، اشتباه نکند؛ البته فقیه عادل اگر بخواهد جامعه را درست اداره کند باید قدرت تدبیر و ادارۀ امور را هم داشته باشد. اگر بخواهد جامعه را از لغزش در پرتگاهها نجات بدهد باید عالَمشناس و جریانشناس و مردمشناس هم باشد، دارای حکمت سیاسی هم باید باشد؛ مبنا آن دو صفت است، این صفات هم در کنار آن دو صفت جزو لوازم است.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ضابطههای رهبری و ولایتفقیه، طبق مکتب سیاسی امام بزرگوار ما، ضابطههای دینی است؛ مثل ضابطۀ کشورهای سرمایهداری، وابستگی به فلانجناح قدرتمند و ثروتمند نیست. آنها هم ضابطه دارند و در چارچوب ضوابطشان انتخاب میکنند؛ اما ضوابط آنها این است: جزو فلانباند قدرتمند و ثروتمندبودن که اگر خارج از آن باند باشند، ضابطه را ندارند. در مکتب سیاسی اسلام، ضابطه، اینها نیست؛ ضابطه، ضابطۀ معنوی است. ضابطه عبارت است از علم، تقوا و درایت.
علم، آگاهی میآورد؛ تقوا، شجاعت میآورد؛
1) بیانات مقام معظم رهبری(مدظلهالعالی) در خطبههای نماز جمعه، 30اردیبهشت62.
درایت، مصالح کشور و ملت را تأمین میکند؛ اینها ضابطههای اصلی است برطبق مکتب سیاسی اسلام.
کسیکه در آن مسند حساس قرار گرفته است، اگر یکی از این ضابطهها از او سلب شود و فاقد یکی از این ضابطهها شود، چنانچه همۀ مردم کشور هم طرفدارش باشند، از اهلیت ساقط خواهد شد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «در زمان حاضر که قرار است همان ولایت منتقل بشود به یک انسانی، چهکسی مقدم است؟ چهکسی شایستهتر است؟ چهکسی اطمینان و اعتمادبرانگیزتر است؟ آیا آن کسیکه اصلاً اسلام را نمیشناسد، دین را نمیشناسد، با قرآن آشنا نیست؟! احیاناً اعتقادی به قرآن یا به خدای قرآن و آورندۀ قرآن ندارد؟ آیا او بیاید و زمام امور مسلمین را برعهده بگیرد یا انسانی که واقف به قرآن است، عالم به قرآن است؛ مسلط به دین است، آگاه از احکام ماست و میتواند احکام اسلامی را بدون اینکه از دیگری تقلید کند و سئوال کند، خودش از منابع اسلامی به دست بیاورد و استنباط کند؟ خب! طبیعی است که این دومی مقدم است.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «بهعنوان اجرا کنندۀ این احکام در جامعه آنکسی از همه مناسبتر و شایستهتر است که دارای دو صفت بارز و اصلی باشد: اوّل اینکه این احکام را، شریعت اسلام را، فقه اسلام را از همه بهتر بداند، تسلط و احاطۀ کامل به احکام الهی و قوانین الهی داشته باشد.
...مطلبی که بهصورت اصولی باید مورد توجه باشد، این است که ولایت فقیه یعنی حکومت آن آگاه به دین. حکومت و تسلط آن کسیکه دین را میشناسد و دارای عدالت نیز هست.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «آن کسانی در رأس حکومت قرار بگیرند که خلفاءلله باشند. چه کسی میتواند خلیفهالله باشد؟ سادهترین شرط خلافت الهی دو چیز است، این کمترینش است که دیگر از این کمتر نمیشود؛ اول علم به احکام الهی، دوم تقوا در حدی که او را از گناه بر کنار بداند که ما تعبیر میکنیم از او به عدالت. پس علم و عدالت شرط اول این است که یک حاکمی بخواهد نیابت از طرف پروردگار بکند و خلافت از طرف پروردگار بکند. این همان معنای ولایت فقیهی است که ما میگوییم. در معنای ولایت فقیه... بین هیچفقیهی که با اسلام آشناست در معنای ولایت فقیه اختلافی نباید
1) بیانات مقام معظم رهبری(مدظلهالعالی) در خطبههای نماز جمعه، 30اردیبهشت62.
باشد، حالا اسمش را ممکن است ما بگذاریم ولایت فقیه، در کدام فقه یا کدام مذهب دیگر اسم دیگری برایش میگذارند؟ بحث سر اسماء ما نداریم؛ ولایت فقیه یعنی حاکمیت کسیکه دین را میشناسد؛ عالم به دین است. میتواند احکام الهی را از کتاب و سنّت درک کند؛ این فقیه است. ما میگوییم اینها باید حاکم باشند؛ ما میگوییم فَسَقه و فَجَره و جَهَلۀ به دین نمیتوانند حاکم باشند؛ این معنای ولایت فقیه است. این ایدۀ ولایت فقیه است که امروز در بین فقهای شیعه رایج است و قبول دارند و بنای نظام جمهوری اسلامی ما هم بر همین است.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «اولاً در باب شرایط این رهبری که فرمودند: ‘أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ الله فِیه’،(2)این اعلم، اعلمیّت به فروعِ کم اهمیتِ فقهی نیست؛ مسئلۀ دماء ثلاثه و لباس مشکوک و فروع علم اجمالی و از این قبیل نیست که اگرچه ازلحاظِ علمی و فنی و صناعتی ممکن است که وقت زیادی را ببرد و فنّانین را بهخود مشغول کند و احیاناً وسیلۀ امتحان قرار بگیرد که آیا کسی فنون فقاهت را وارد است یا نه، اما اهمیت صد مسئله و صدها مسئله از آن قبیل، بهقدر اهمیت مباحثی در فقه اسلام
که مربوط به رهبری است، نمیشود. رهبری ناظر به مسائل کلی عالم اسلام است؛ راجع به ادارۀ کلی جامعۀ اسلامی است و اگر چنانچه بخواهیم این را درست مشخص بکنیم، ناظر است به جهات صحیحی که یک جامعه و یک دولت بایستی به آن جهات متوجه بشوند و آن را بپیمایند.»(1)
حکومت اسلام، حکومت قانون است. حاکم که اجراکنندۀ این قانون است، باید از قانون الهی آگاهی داشته باشد... و علت آن روشن است؛ زیرا باید حلال و حرام را بهخوبی تشخیص دهد تا در اجرا، مرتکب خلاف نشود.
دراینباره امامخمینی(رحمة الله علیه) میفرماید: «چون حکومت اسلام، حکومت قانون است، برای زمامدار، علم به قوانین لازم میباشد؛ چنانکه در روایت آمده است، نه فقط برای زمامدار، بلکه برای همۀ افراد، هر شغل یا وظیفه یا مقامی داشته باشند، چنین علمی ضرورت دارد؛ منتهی حاکم بهخاطر عظمت مسئولیت، لازم است آگاهی علمی بیشتری داشته باشد؛ تا آنجا که میگوید: حاکم و خلیفه اولاً باید احکام اسلام را بداند؛ یعنی قانوندان باشد و ثانیاً عدالت داشته، از کمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار باشد. عقل همین اقتضا را دارد؛ زیرا حکومت اسلامی، حکومت قانون است؛ نه خودسری و نه حکومت
1) بیانات مقام معظم رهبری(مدظلهالعالی) در دیدار با اعضای مجلس خبرگان رهبری، 8دی72.
اشخاص بر مردم. اگر زمامدار، مطالب قانونی را نداند، لایق حکومت نیست.»(1)
«اگر بگوییم حکومت اسلامی درصورت عدمِ امکان دسترسی به امام معصوم(علیه السلام)، از شئون فقیه عادل است، دراینصورت، حاکم باید فقیه باشد...؛ چنانکه حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) در ضمن خطابۀ آتشین خود در ‘مِنا’ فرمود: ‘مَجَارِیَ الْأُمُورِ وَ الْأَحْکَامِ عَلَی أَیْدِی الْعُلَمَاءِ بِالله الْأُمَنَاءِ عَلَی حَلَالِهِ وَ حَرَامِه...’؛(2)اجرای امور و اجرای احکام را خداوند بهدست عالمان دین و امینان حلال و حرام خود داده است.
همچنین خطاب به اهلکوفه فرمود: ‘فَلَعَمْرِی مَا الْإِمَامُ إِلَّا الْحَاکِمُ بِالْکِتَابِ الْقَائِمُ بِالْقِسْطِ الدَّائِنُ بِدِینِ الْحَقِّ الْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَی ذَلِکَ لِلَّهِ وَ السَّلَامُ’؛(3)سوگند به جانم! امام کسی است که مطابق کتاب خدا حکم نماید و به عدالت رفتار کند و پایبند دین باشد و نفس خود را در مقابل خدا مسئول شمارد.
معلوم است، قیام به قسط و حکم به کتاب خدا، بدون اطلاع از قانون اسلام یا اجتهاد، امکانپذیر نیست.»(4)
«اسلام، یک مجموعۀ منسجم است؛ بهگونهای که دیانت آن، عین سیاست است و سیاست آن، عین دیانتش میباشد و فهم
درست و کاملِ رهآورد وحی، زمانی صورت میگیرد که فقیه، به همۀ ابعاد آن آگاه باشد و ازاینرو، اسلامشناسِ واقعی، کسی استکه در همۀ اصول و فروع، در عبادات و عقود و احکام و ایقاعات و سیاست اسلامی مجتهد باشد؛ بنابراین، کسیکه در تحلیل همۀ معارف دین، اجتهاد مطلق ندارد و بهاصطلاح، ‘مجتهد مطلق’ نیست؛ بلکه ‘مجتهد متجزّی’ است، صلاحیت ولایت بر جامعۀ اسلامی و ادارۀ آن را ندارد و همچنین فقیهی که ابعاد سیاسی اسلام را خوب نفهمیده است، توان چنین مسئولیت عظیمی را نمیتواند داشته باشد.
فقیه حاکم بر نظام اسلامی که در عصر غیبت، مجری و حافظ و مبیّن قرآن است، باید به تمام جوانب آن آگاه باشد. او باید علاوه بر شناخت احکام و معارف قرآن کریم دربارۀ انسان و جامعۀ اسلامی، روایات رسیده از عترت(علیهم السلام) را نیز بهخوبی بررسی نماید و به شناختی کامل و جامع از احکام اسلام برسد. اگر شخصی، برخی از مسائل اسلامی برایش حل نشده و خود نمیتواند آنها را عمیقاً بررسی نماید، او ولیّ مسلمین نیست؛ یعنی نه ‘مرجع فتوا’ است و نه ‘مصدر ولایت’؛ نه میتواند فتوا بدهد و نه میتواند اسلام را به اجرا درآورد.
فقیهی که شعاع عملش، همدوش شعاع فقه باشد و بتواند مسائل جدید و مستحدثۀ مسلمین را حل کند و آنها را بر اصول و فروع دین تطبیق دهد، او ‘مجتهد مطلقی’ است
که در صورت واجدبودن شرایط دیگر، میتواند مسئولیت ولایت و مدیریت جامعۀ اسلامی را بپذیرد و از عهدۀ آن برآید.»(1)
فقاهت، اوّلین شرط احراز مقام ولایت در حکومت اسلامی است؛ زیرا چنانکه گذشت، اصل اوّلی در اسلام، حرمت ولایت احدی بر دیگری است؛ مگر شخصیکه با دلیل از این اصل خارج شده باشد که او همان فقیه عادل است.
از مرحوم آیتالله بروجردی نقل کردیم که در درس خود فرموده بودند: «موقعیت در عصر معصومین(علیهم السلام) پس از نهی از مراجعه به طاغوت و منع از تمایل و کمک به آنان، آن بود که حتماً باید سؤال کنند که درصورت عدمِ دسترسی به شما، باید به چه کسی مراجعه کنیم؟ و حتماً آن بزرگواران، فقیه مجتهد عادل را نصب کردهاند؛ زیرا هیچیک از علما، به ولایت غیرفقیه معتقد نیست؛ یعنی خارج از ذائقۀ مکتب الهی اسلام است.»(2)
مرحوم نراقی روایات بسیاری مانند: «الْفُقَهَاءُ أُمَنَاءُ الرُّسُل،(3)نَظَرَ فِی حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا،(4)خَیْرُ خَلْقِ الله بَعْد أئمةِ الهُدی فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ الله»(5)را نقل و فرموده است: «مسلم است اینگونه تعبیرات دربارۀ افرادی
عادی و غیرمطلع بر ذائقۀ فقاهت و کلمات حضرات معصومین(علیهم السلام) ممکن نیست؛ به دیگر بیان، باید چنان از سرچشمۀ علوم و تقوای اهلبیت(علیهم السلام) استفاده کرده باشد که خود تمثُّلی از معدن و منبع فقاهت باشد و ذهن معتدل اِبا دارد که اینچنین تعبیرات فوقالعاده بر کسانی منطبق باشد که مسائل را بهطور تقلید فرا گرفتهاند.»(1)
«مسئلۀ اعلمیّت در موضوع ‘حکومت و ولایت’، غیر از اعلمیّت در باب ‘اجتهاد و تقلید’ است. اعلمیّت در اجتهاد و تقلید، به معنی آن است که فقیهِ صاحب فتوا، بتواند بهتر از همۀ مجتهدان، احکام شرعی را از روی ادلّۀ تفصیلی آن، استنباط کند. اما اعلمیّت در حکومت، فقط منحصر به قدرت و توانایی ذهن در استنباط احکام نمیباشد؛ بلکه فقیهِ صاحب ولایت، باید از بینش عمیق اجتماعی و سیاسی برخوردار بوده، آگاهی فراوان بر حوادث مختلف داشته باشد.»(2)
«آنچه در این مسئله میتوان گفت آن است که شرط اعلمیّت باید از باب تعدّد، مطلوب باشد؛ بدانمعنا که اگر فردی یافت شود که جمیع شرایط رهبری، از حذاقت و درایت گرفته تا آگاهی بر شرایط پیچیدۀ سیاستها
را واجد باشد و علاوهبر آن اعلم هم باشد، قطعاً رهبری در او متعیّن گردیده و تصدّی آن برای دیگری جایز نیست.
ولی اگر این شرایط فوقالعاده، نظیر عارفبودن به زمان و دارای درایت سیاسی و اطلاعات بسیار بر مسائل پیچیدۀ زمان که شاید در دهههای قبل لازم نبود؛ امروزه در اَعلم یافت نشود، تصدّی اعلم برای ولایت و حکومت، غیرمعقول است و قطعاً جایز نیست؛ زیرا نظام سیاسیِ عالَم و مدیریت در آن، بهشّدت در این عصر پیچیده است و در این عصر، کسانی نقشههای استعماری برای ملل جهان، بهویژه جهان سوّم را طراحی میکنند که اطلاعات وسیعی در زمینههای احوال مختلف جهان و مردم دارند؛ مانند آگاهی از وضعیت جغرافیایی منطقهها، وضعیّت تاریخی، اطلاع از معادن و ثروتهای ملی در سرزمینهای مختلف که جملگی در تصمیمگیریهای آنان دخیل است.
امروزه نیز پیشرفت علم جامعهشناسی و روانشناسی بهمعنای وسیع آن، توانایی خاصی به نظام تبلیغاتی و دستگاههای سیاسی آنان داده است که از ترفندهای خاصی برای رسیدن به مقاصد خود بهره گیرند.
آنان در برخوردها و نشستها، با بهکارگیری فنون خاص خود، میزان تواناییهای مسئولان و احیاناً نقاط قوت و ضعف آنان را حدس میزنند و نقشۀ نفوذ خائنانۀ خود را برحسبِ
خصوصیّات او پیریزی میکنند و گذشته از همۀ اینامور، پیشرفت علوم و تکنولوژی و دردستداشتن توانایی نظامی و دراختیارداشتن اقتصاد و بازار جهان بر حساسیّت زمان میافزاید. بهکارگیری دستگاههای سرّی و جاسوسی با حیلهها و تزویرهای سیاسی نیز مسئله ای است که مشکل مدیریت بر جوامع درحال رشد را چند برابر میکند؛ لذا ولیّ فقیه باید گذشته از اطلاع وسیع بر فقه و داشتن ملکۀ اجتهاد، فردی باشد که شخصیت او رشد یافته و بر زوایای وضعیت سیاسی و جغرافیایی جهان اطلاع داشته باشد تا بتواند از نظام اقتصادی و مرز قدرتها، نفوذ و تقشههای آنان مطلع شده و جاذبههای تصنّعی و دروغین آنان را خنثی کند.
اگر اَعلمِ زمان، واجد چنین شرایطی باشد، موهبتی است الهی که همگان از شکر آن عاجزند و در غیر این صورت، مسئله را باید بهطور تعدّد مطلوب عنوان کرد که اگر شرایط فوق در اَعلمِ زمان بود، او متعیّن است و در غیر آن، باید به مجتهدی روی آورد که بتواند در شرایط حسّاس و درصورت برخورد با مشکلات، ملت را رهبری کند.
امروزه استعمارگران با استفاده از شیوههای جدید استعماری، در زمینههای مختلف، برای ملل مستقل، مشکلاتی ایجاد میکنند که رهبر باید ملت را از آن مشکلات برهاند و چون زعامت و ولایت، در اسلام از احکام اوّلیه بوده و قابلِتعطیل نیست، درصورت نبودن اعلمی
که این شرایط را دارا باشد، باید بهدنبال فرد مجتهدی رفت که در استنباط احکام توانا بوده و شرایط زعامت را دارا باشد و هرگز از چهارچوب فقه تجاوز نکند و تصمیمگیری او برحسبِ معیارهای کتاب و سنّت و عقل باشد.
در این صورت، تبعیّت از او بر جمیع مسلمانان واجب است و احدی حق تخلّف از دستورات او را ندارد و در زمینۀ تشخیصهای دقیق سیاسی او و نظام حکومتی که جملگی تحت ضوابط کتاب و سنت است تقلید از او واجب است.»(1)
«محور اصلی برتری علمی و اعلمیّت، ‘دینشناسی’ است و اعلم به کسی گفته میشود که در فهم دین و قانون شریعت، برتر از دیگران باشد. در برخی از روایات، تعبیر به ‘افقه فی الدین’، ‘اعلم بکتاب الله و سنة نبیه’، ‘اعلم فی الاحادیث’ و ‘افقه فی الحدیث’ دیده میشود. ازاینرو، برتری در علوم و فنون دیگر و امتیاز در دانشهای گوناگون عقلی و تجربی، مانند ریاضیات، فیزیک و فلسفه، از حریم این ملاک و ترجیح بدان خارج است.
محقق نراقی تفسیرهای هفتگانهای برای اعلمیّت در دین و شریعت، ذکر نموده است که درحقیقت، ابعاد گوناگون اعلمیّت را تشکیل داده و مجموعاً ‘اعلمیّت مطلق’ را بهوجود میآورد:
1) حسن ممدوحی، حکمت حکومت فقیه، ص213تا215.
الف. احاطۀ بیشتر بر مسائل دین و احادیث؛
ب. درک قویتر، دقت نظر بیشتر و تحلیل و بررسی عمیقتر در آنها؛
ج. مهارت زیادتر در استخراج فروع از منابع و بازگرداندن جزئیات به قواعد کلی؛
د. آگاهی بیشتر به اعتبار احادیث و شناخت اسناد آنها و اطلاع از نارساییهای آنها؛
هـ.. اطلاع بیشتر بر مقدمات فهم صحیح متون؛ ازقبیل ادبیات؛
و. توازن و تعادل علمی و ذوق علمی بهتر در درک مسائل دین؛
ز. آگاهی بیشتر به آرای فقها، موارد اجماع و اقوال فقهای عامه.»(1)
«با جمعبودن امتیازات فوق، اعلمیّت به مرحلۀ عالیِ خود میرسد و فقیهی که از این برتریها برخوردار باشد، بر دیگران ترجیح مییابد؛ ولی از آنجاکه چنین جامعیّتی دریک فرد، کمتر اتفاق میافتد؛ لذا فقها برای ترجیح، بر عناصری که تأثیر بیشتری در فهم بهتر شریعت دارد، انگشت میگذارند؛ یعنی آشنایی بیشتر با قواعد و مدارک فقهی مسئله، اطلاع بیشتر به اشباه و نظایر مسئله و آگاهی کاملتر به روایات و درک بهتر آنان.»(2)
البته چنین تحلیلهایی از اعلمیّت، ناظر به شرایط مُفتی(3)است و با درنظرگرفتن آنها،
فقیهِ فتوا دهنده، از استنباط بهتر و قویتری برخوردار بوده و درنتیجه، نظریۀ فقهیاش، اعتبار بیشتری خواهد داشت؛ ولی اعلمیّت در فقیهی که رهبری و ولایت را برعهده دارد، ویژگیهای بیشتری را میطلبد؛ زیرا در رهبری، علاوهبر آگاهی عمیق و اجتهادی از قوانین، احاطه بر رویدادها و موضوعات و حوادث نیز لازم است و البته آگاهی بهتر و عمیقتر از قانون و شریعت، الزاماً به آگاهی بهتر از کیفیت اجرای شریعت نمیانجامد.
ازاینرو، شرط اعلمیّت در رهبری، دارای دو بُعد است:
الف. اعلمیّت در فهم دین و درک شریعت (افقهبودن)؛
ب. اعلمیّت در تشخیص موضوعات و شناخت رویدادها (ابصربودن).
ازاینجهت، ولایت و رهبری جامعه، مانند قضاوت است که علاوه بر خوبفهمیدن قانون، بهخوب تطبیقدادن آن بر حوادث نیز نیاز دارد؛ نه مانند اِفتا و مرجعیّت که چون عینیّتبخشیدن به قانون و عملیکردن فتوا، خارج از مسئولیت آن است؛ استنباط بهتر از منابع فقهی برای آن کافی است.
حضرت علی(علیه السلام) به استاندار خود، مالک اشتر دستور میدهد که شایستهترین فرد را برای داوری انتخاب کند؛ سپس حضرت، ملاکهای برتری و افضلبودن را بر میشمارد. بخشی از این امتیازات، به کمالات نفسانی و
بخشی دیگر به قدرت علمی و فکری قاضی در دو بُعد حکمشناسی و موضوعشناسی، مربوط است.
ایشان میفرمایند: «برای قضاوت و داوری بین مردم، بهترین رعیّت را اختیار کن؛ کسیکه کارها به او سخت نیاید و نزاعکنندگان، قدرت تحمیل رأی خود را به او نداشته باشند... در تلاش برای آشکارنمودن جریانات، از همه بردبارتر، و با روشنشدن حکم، از همه بندهتر باشد...؛ چنین کسانی اندکاند.»(1)
«در روایاتی که از برتری و امتیاز علمی حاکم اسلامی، سخن به میان آمده، به هر دو بعد اشاره شده است؛ زیرا تعبیر ‘افقه’ و ‘اعلم به کتاب و سنّت’ در برخی از روایات، شرط داناتربودن به احکام الهی را میفهماند و تعبیر کلی ‘اعلم’ در برخی دیگر، برتری در شناخت رخدادها و موضوعات را نیز در برمیگیرد، بهویژه که امامصادق(علیه السلام) به ارتکاز عقلانی خودِ مردم در سپردن کارهایشان به دست اعلم استناد مینماید که با یافتن چوپان داناتر، چوپان خود را عوض کرده و گوسفندان را به اعلم میسپارند.»(2)
«پُر واضح است که در این مثال نیز صاحب حیوان، همانگونه که به دانش بیشتر چوپان در اطلاع از قواعد و ضوابط نگهداری و
به چرابردن گوسفندان توجه دارد؛ همچنین به آگاهی بیشتر او از چراگاهها و مراتع منطقه و نیز تجربه بیشتر در برخورد با خطرات و حوادث نیز توجه مینماید.
ازاینرو، در الگوی ایدهآل رهبری، از هیچیک از این دو بُعد نمیتوان غفلت نمود و آنان که اعلمیّت را در بُعد اول، منحصر ساخته و آن را مترادف با ‘افقهبودن’ شمرده، و نیز کسانیکه تنها بُعد دوّم را لازم شمردهاند، مسئله را بهصورت همهجانبه ارزیابی نکردهاند.»(1)
آیتالله امینی: «در رهبر، اعلمبودن شرط هست یا نه؟ تعدادی روایت یادداشت کردهام که در بعضی ‘اعلم بامر الله فیه’ ذکر شده؛ یعنی اعلم به مسائل و احکام فقه و در بعضی ‘اعلم الناس’ که این تعبیر با اعلمبودن در امور اجتماعی هم میسازد و صراحت در افقهیّت ندارد و در بعضی هم اعلم به کتاب و افقه در دین آمده. بههرحال، این موضوع هست که رهبر باید اعلم باشد؛ افقه باشد. ...چهارده روایت دربارۀ شرط اعلمیّت داریم که بعضی صحیحه و بعضی موثقه هستند و در آنها تصریح شده، کسی برای زمامداری صلاحیت دارد که اعلم باشد؛ البته اعلم در کلیۀ مسائل؛ مسائل فقهی، مسائل حکومتی و تشخیص موضوعات.» (مشروح مذاکرات شورای بازنگری، ص177)
آیتالله محمدی گیلانی: «اعلم، در روایاتی که آمده، اینطور نیست که بهمعنای اعلم در ریزهکاریهای فقه بگیریم. یک کسی ممکن است خیلی ریزهکاریهای فقهی را بداند؛ اما یک حوزۀ پانصدنفری را علم تدبیر و ادارۀ آن را نداشته باشد. اینگونه اعلمبودن را برای زعامت و ولایت نمیتوان از روایات اعلم استفاده کرد.» (مشروح مذاکرات شورای بازنگری، ص256)
آیتالله مؤمن: «ازنظر شرعی روایات متعددی داریم؛ درصورتیکه اعلمی در جامعه وجود داشته باشد، غیرِاعلم نمیتواند رهبری داشته باشد؛ البته اعلمیّت را صِرف اعلمیّت در مسائل فقهی و استنباط احکام نمیدانیم؛ بلکه هم در استنباط احکام و هم در شناخت موضوعات، باید قویتر از دیگران باشد.» (مشروح مذاکرات شورای بازنگری، ص646)
آیتالله آذری: «در روایت عیصبنقاسم، شرط اعلمبودن آمده که هم جنبۀ تئوریها و احکام فقهی را میگیرد و هم شامل جنبۀ مدیریت میشود؛ یعنی هر دو جنبه، از کلمۀ اعلمیّت استفاده میشود و چون شرع، اعلم را مقدم داشته، خبرگان حق ندارند غیرِاعلم را ترجیح دهند.» (مشروح مذاکرات شورای بازنگری، ص1251)
آیتالله مؤمن: «در باب مرجع تقلید ممکن است بگوییم دلیلی بر شرط اعلمبودن نداریم، جز بنای عقلا؛ ولیکن در مسألۀ رهبری جامعۀ اسلامی، روایتی داریم که ازطریق شیعه و سنی مستفیض است که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده و صحیحۀ عبدالکریمبنعتبه و صحیحۀ عیصبنقاسم را داریم و اعلم در این صحیحه، یعنی هم ازنظر تئوری خوب بفهمد، هم در عمل خوب اداره بکند؛ هر دو جنبه، معتبر است. اگر کسی نتواند اداره کند، مسلماً او ولایت ندارد. کسیکه فقط اعلم به فقه باشد، بهحسبِ روایات، ولایت ندارد. ولایت مال کسی است که هم فقیه باشد، هم مدیریت داشته باشد.» (مشروح مذاکرات شورای بازنگری، ص1255و 1285)
1) در جلسات شواری بازنگری قانون اساسی، دربارۀ این موضوع بحث شد که نمونهای از اظهارات آنان را بهاختصار نقل میکنیم:
«فتاوا و نظرات فقهی فقها نیز نشاندهندۀ آن است که آنان در احالۀ امور اجتماعی به فقیه، به ‘ابصربودن’ او نیز تأکید داشتهاند و چون چنین امتیازی را در او سراغ داشته و او را در شناخت مصلحت جامعه و آگاهی به امور اجتماعی، هوشیارتر میدیدند، مسئولیتهای اجتماعی را متوجه او میدانستند؛ مثلاً اگر فقیه را در عصر غیبت، شایستۀ جمعآوری و بهمصرفرساندن زکات دانستهاند، به این دلیل استناد کردهاند که او بهموارد صرف آن، ابصر است؛ یعنی چون نیازهای جامعه را بهتر میشناسد، به شکل بهتر و مفیدتری از این بودجه عمومی استفاده نموده و در بهترین موارد و لازمترین امور، هزینه مینماید.»(1)
المقنعه، ص252: شیخمفید مینویسد: «وجب حملها الی الفقها المامونین من اهل ولایته لان الفقیه اعرف بمواضعها...؛ واجب است زکات به فقهای امانتدار از شیعیان پرداخت شود؛ چون فقیه به مواضع مصرف آن آگاهتر است.»
المهذب البارع، ج1، ص 175: قاضی بن براج: «...کان علیه حملها الی فقهاء الشیعه لیصلها فی مواضعها لانهم اعرف بذلک؛ بر مکلف واجب است که زکات را به فقهاء شیعه بپردازد تا اینکه فقها آن را در مواضع خودش استفاده کنند؛ چون فقها به مواضع آگاهترند.»
«روشن است که این تعلیل، در لیاقت و
1) شرائعالاسلام فی مسائل الحلال و الحرام، ج1، ص153: محقق حلی میگوید: «...دفعت الی الفقیه المأمون من الامامیه فانه ابصر بمواقعها؛ واجب است زکات به فقیه امامی (شیعه) که امانتدار است پرداخت شود؛ بهخاطراینکه او به مکانهای استفادۀ آن بیناتر است.»
شایستگی فقیه، برای دراختیارداشتن بودجۀ عمومی بیتالمال، بر این فرض بنا نهاده شده است که فقیه از دیگران ابصر است و به مصالح جامعه، آگاهی بیشتری دارد. براساس چنین تعلیل و تحلیلی، برای آنکه فقیه، در کلیۀ امور اجتماعی، دخالت و حضور داشته باشد، ضرورتاً باید از این شرط، بهرۀ بیشتری برده و در ابعاد وسیعتری ابصر باشد؛ زیرا نمیتوان ادعا کرد که برای دخالت در بهمصرفرساندن اموال بیتالمال، ابصربودن شرط است؛ ولی برای فرماندهی جنگ یا اعلام صلح یا مورد عفو قرار دادن مجرمان و... ابصرِ به مصلحت جامعه بودن، نیاز نیست.
ازاینرو، در اینگونه موارد، بر اساس چنین مبنایی، اگر بینش اجتماعی فقیه، برتر از دیگران نبوده و مسائل جامعه را بهتر درک نکند، ملاکی برای تصدّی و دخالت او وجود نخواهد داشت.(1)» (2)
حضرت امامخمینی(رحمة الله علیه) نیز بصیرت سیاسی و شناخت نسبت به اوضاع سیاست جهانی را یکی از عناصر دخیل در اجتهاد در شرایط امروز دانسته، مینویسند: «مجتهد باید به مسائل زمان خود احاطه داشته باشد. برای مردم و جوانان و حتی عوام هم قابلِقبول نیست
1) سیداحمد خونساری، جامعالمدارک، ج2، ص81 : «یجب دفع الزّکاة إلی الامام(علیه السلام) إذا طلبها و یقبل قول المالک لو ادّعی الإخراج و لو بادر المالک بإخراجها أجزأته و یستحبّ دفعها إلی الامام(علیه السلام) و مع فقده إلی الفقیه المأمون من الامامیّة لأنّه أبصر بمواقعها.»
2) محمد سروش، دین و دولت در اندیشۀ اسلامی، ص325تا328.
که مرجع و مجتهدش بگوید، من در مسائل سیاسی اظهارنظر نمیکنم. آشنایی بهروش برخورد با حیلهها و تزویرهای فرهنگ حاکم برجهان، داشتن بصیرت و دید اقتصادی، اطلاع از کیفیت برخورد با اقتصاد حاکم برجهان، شناخت سیاستها و حتی سیاسیون و فرمولهای دیکتهشده آنان و درک موقعیت و نقاط قوّت و ضعف دو قطب سرمایهداری و کمونیزم که درحقیقت استراتژی حکومت برجهان را ترسیم میکنند، از ویژگیهای یک مجتهد جامع است.
یک مجتهد باید زیرکی و هوش و فراست هدایت یک جامعۀ بزرگ اسلامی و حتی غیراسلامی را داشته باشد و علاوه بر خلوص و تقوا و زهدی که درخور شأن مجتهد است، واقعاً مدیر و مدبّر باشد.
حکومت درنظر مجتهد واقعی فلسفه عملی تمامی فقه در تمامی زوایای زندگی بشریت است، حکومت نشان دهندۀ جنبۀ عملی فقه دربرخورد با تمامی معضلات اجتماعی و سیاسی و نظامی و فرهنگی است؛ فقه، تئوری واقعی و کامل ادارۀ انسان از گهواره تا گور است.»(1)
شهید آیتالله مرتضی مطهری(رحمة الله علیه) دراینباره میفرمایند: «در رهبری جامعۀ اسلامی، آگاهی عمیق به قوانین شریعت، یک شرط
1) صحیفۀ نور، ج21، ص98.
بنیادین شمرده میشود؛ ولی این بهمعنای نادیده انگاشتن یا کماهمیت تلقینمودن شرایطِ لازمِ دیگر نیست. متأسفانه براساس یک بینش سطحی، فقاهت و ولایت، از یکدیگر تفکیکناپذیر شمرده میشوند؛ درنتیجه، هرکس که ازنظر علمی، به مرتبۀ اجتهاد و فقاهت برسد، بهعنوان ولی امر مسلمانان، و زمامدار جامعه میتواند مطرح باشد.
این پندار از آنجا ناشی میشود که از یک سو، جایگاه و نقش رهبری اجتماعی، مورد غفلت قرار میگیرد و از سوی دیگر، به متون اسلامی که با ظرافت و تیزبینی، شرایط رهبری را تبیین نموده است، اعتنا نمیشود و این دو عامل، خود زمینهساز بروز یک سلسلهمشکلات اجتماعی در سطح رهبری جامعه و نیز پویایی و خلاقیت نیروهای اسلامی میگردد.
مطلبی که مسخره است و از بیخبری مردم، حکایت میکند، این است که هرکسکه مدتی فقه و اصول خواند و اطلاعات محدودی در همین زمینه کسب کرد و رسالهای نوشت، فوراً مریدها مینویسند: ‘رهبر عالیقدر مذهب تشیع’. به همین دلیل، مسئلۀ ‘مرجع’ بهجای ‘رهبر’ یکی از اساسیترین مشکلات جهان شیعه است. نیروهای شیعه را همین نقطۀ جمود، جامد کرده که جامعه ما مراجع را که حداکثر صلاح آنها، صلاحیت در ابلاغ فقه است، به جای رهبر میگیرند... .»(1)
1) مرتضی مطهری(رحمة الله علیه)، امامت و رهبری، ص228و229.
«هرچند این فکر عامیانۀ ‘کافیدانستن فقاهت برای رهبری’، در دورههای اخیر، از رواج و اعتبار برخوردار بوده است، ولی ازنظر فقه شیعه، در طول تاریخ خود، این برداشت، هیچگونه پشتوانۀ علمی نداشته و مورد قبول و تأیید قرار نگرفته است.
شیخ مفید(رحمة الله علیه) (فقیه بزرگ قرن چهارم) که در رتبۀ نخست فقیهان و متکلمان شیعه قرار دارد، ولایت را شایستۀ فقیهی از مذهب حق میداند که دارای رأی، عقل و فضل باشد، و درصورت اجتماع این کمالات، فقیه را عهدهدار مسئولیتهای امام(علیه السلام) میداند و مینویسد: ‘کان لفقهاء أهل الحق العدول من ذوی الرأی و العقلو الفضل أن یتولوا ما تولاه السلطان.’(1)
روشن است که شیخ در اینجا نمیخواهد از عقل، در برابر جنون، بهعنوان یکی از شرایط عامّه تکلیف نام بَرد؛ چه اینکه از شرایط دیگر تکلیف، مانند بلوغ هم نام نبرده است؛ بلکه مقصود او از شرط عقل، این است که رهبر جامعه باید از عقل و تدبیر لازم برای ادارۀ جامعه برخوردار باشد و از چنان هوش سرشاری بهرهمند باشد که توان حل معضلات و گشودن گرههای کور را داشته و مغلوب حیلهها و تزویرها قرار نگیرد.
ابوالصلاح حلبی(رحمة الله علیه) (فقیه نامدار قرن
1) محمدبنمحمدبن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، المقنعه، ص675.
پنجم) و ابنادریس حلی(رحمة الله علیه) (فقیه مشهور قرن ششم) با توضیح و تفصیل بیشتر، شرایط کاملتری را برای حاکم اسلامی شمردهاند و پس از ذکر علم، قدرت، عقل، رأی، حلم، بصیرت، ورع و زهد، در ضرورت وجود هریک از آنها و بیان فلسفۀ آن، به استدلال پرداختهاند: ‘شروط النائب عن الامام فی الحکم من شیعته و هی: العلم بالحق فی الحکم المردود الیه و التمکن من إمضائه علی وجهه و اجتماع العقل و الرأی و سعة الحلم و البصیرة بالوضع و ظهور العدالة و الورع و التدین بالحکم و القوة علی القیام به و وضعه مواضعه.’(1)
در عصر حاضر نیز که حضرت امامخمینی(رحمة الله علیه)، به تبیین و ارائۀ گستردۀ مسئلۀ ولایت فقیه پرداختند، بارها به ضرورت وجود اینگونه شرایط تصریح فرمودند. ایشان در سلسلهمباحث فقهی خود، دراینباره نوشتهاند: ‘زمامدار حکومت اسلامی، باید از دو ویژگی اساسی برخوردار باشد: یکی علم به قانون و دیگری عدالت و البته مسئلۀ کفایتداشتن رهبری نیز جزئی از علم، بهمفهوم وسیعش را تشکیل میدهد و تردیدی نیست که در حاکم لازم است و از دید دیگر، کفایت را شرط سوّم، از شرایط اساسی حاکم میتوان بهحساب آورد.’(2)
...حضرت امامخمینی(رحمة الله علیه)، درمورد دیگری، بهصورت روشنتر فرمودهاند: ‘اگر یک فرد، اعلم در علوم معهود حوزهها هم باشد؛ ولی نتواند مصلحت جامعه را تشخیص دهد و یا نتواند افراد صالح و مفید را از افراد ناصالح تشخیص دهد و بهطور کلی، در زمینۀ اجتماعی و سیاسی، فاقد بینش صحیح و قدرت تصمیمگیری باشد، این فرد در مسائل اجتماعی و حکومتی مجتهد نیست و نمیتواند زمام امور جامعه را بهدست گیرد.’(1)
نمیتوان نادیده گرفت که چهبسا ناآگاهی یا غفلت از این شرط، مسئلۀ رهبری در جامعۀ اسلامی را با ابهاماتی توأم ساخته است و قبول رهبری سیاسیاجتماعی فقیه را برای عدهای دشوار میکند. آنان بهخیال اینکه فقه، شرط کافی برای رهبری جامعه و ادارۀ اجتماع است و فقاهت، جایگزین همۀ صفات لازم برای ادارۀ دولت میشود و با بودن آن، به هیچ شرط دیگری در مدیریت اجتماع، اقتصاد و سیاست، نیاز نیست؛ موضوع رهبریِ فقیه را غیرمعقول قلمداد کردهاند.
آری، اگر در رهبری جامعه، به شرط فقاهت اکتفا شود و فقیهبودن برای ادارۀ کشور کافی باشد، این اشکال وارد است که: ‘ادارۀ اجتماع، از عهدۀ کسی ساخته است که بینشی فراتر از عامّۀ مردم داشته و از بصیرتی قوی برخوردار باشد و فقیهی که در محدودۀ استنباط احکام
1) صحیفۀ نور، ج21، ص47.
فقهی، اهلِ نظر و تشخیص و تخصّص است، چگونه میتواند به مسائل ادارۀ جامعه، تنظیم سیاستهای دفاعی و اقتصادی بپردازد؟! ازاینرو، سپردن چنین اموری به فقیه، ازآنجهت که به کار فقاهت و استنباط مشغول است، غیرمعقول و بیمفهوم است.’(1)
سیرۀ عملی علمای شیعه نیز در انتخاب زعیم حوزه و پیشوای شیعیان، بر درنظرگرفتن قدرت فکری، بینش سیاسی و بصیرت اجتماعی بوده است و در انتخاب برترین چهرۀ مذهبی خویش که الگو و مقتدای شیعه شمرده میشده است، تنها به ملاک اعلمیّت در فقه و تواناتربودن در استنباط و اجتهاد، اکتفا نمیکردند.
با ارتحال شیخ انصاری(رحمة الله علیه)، همۀ بزرگان حوزۀ نجف، در مراجعه به مرحوم نجمآبادی و زعامت او اتفاقِنظر داشتند؛ زیرا او را در فقه و ورع، سرآمد اقران آن دوران میدانستند؛(2)ولی آیتالله نجمآبادی در پاسخ میرزای شیرازی(رحمة الله علیه) که او را برای زعامت دینی معرفی کرد، فرمود: ‘به خدا سوگند! این کار بر من حرام است و نتیجۀ ورود من بِدان، جز افساد، چیز دیگری نیست. زعامت دینی، نیازمند فردی جامعالشرایط، عاقل، سیاستمدار، آشنا به امور و جریانات و کاملالنفس میباشد.’(3)
و چون در میان شاگردان شیخ انصاری و
میرزای شیرازی، علاوهبر مقام والای فقاهتی، به چنین امتیازات و ویژگیهایی شناخه شده بود؛ اکابر حوزه، او را برای چنین مقام بلندی برگزیدند.
این جریان، نشان میدهد که حتی در انتخاب مرجع تقلید هم، عقل، سیاست، آشنایی به مسائل و... بهعنوان شرایط اصلی و مهم، موردِتوجه عالمان وارسته و مهذب قرار داشته است و مسیر مرجعیّت، تنها بر محور اعلمیّت فقهی و بدونِتوجه به صفات لازم دیگر، تعیین نمیشده و غور بیشتر در مسائل فقهی، احاطۀ افزون بر فتاوای فقهای پیشین و دقتِنظر بیشتر در فهم کتاب و سنّت، بهعنوان یگانهملاک، بهحساب نمیآمده است؛ همچنین پس از وفات میرزاحسن شیرازی (پیشوای قهرمانِ نهضت تنباکو)، آیتالله سیدمحمد فشارکی، بهعنوان فقیه ممتاز شناخته میشد؛ ولی از قبول زعامت و ریاست، سرباز زد و فرمود: ‘من شایستۀ این کار نیستم؛ زیرا ریاست دینی و مرجعیت اسلامی، بهغیر از علم فقه، امور دیگری نیز لازم دارد؛ از قبیل اطلاع از مسائل سیاسی و شناختن موضعگیریهای درست در هر کار.’(1)
و بدینوسیله، راه را برای زعامت پرچمدار بزرگ فقاهت و سیاست، میرزامحمدتقی شیرازی، رهبر جهاد ملت عراق علیه انگلیس، باز نمود.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ضابطههای رهبری و ولایتفقیه... در مکتب سیاسی اسلام، ضابطۀ معنوی است. ضابطه عبارت است از: علم، تقوا و درایت.
علم، آگاهی میآورد؛ تقوا، شجاعت میآورد؛(1)
اگر این را کنار گذاشتیم و ترس مردم جایگزین شد، آنوقت فرقانی هم که خدای متعال گفته، پیدا نخواهد شد [؛ انفال: 29]: ]إِنْ تَتَّقُوا اللهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً[ [؛ اگر از خدا بترسید، خداوند قوۀ تشخیص حق از باطل روزیتان میکند.] این فرقان ناشی از تقواست؛ روشنشدن حقیقت برای انسان، دستاورد تقواست و بهنظر من این مسئله خیلی مهم است؛ مسئلة خشیت از مال و جان و حرف مردم و آبرو و زمزمه ها و حرفها و حدیثها و تهمتها و اینها، خیلی مهم است... . ملاحظة حرف مردم، ملاحظة این تهمتی که خواهند زد، ملاحظة چیزی را که خواهند کرد؛ نباید کرد [؛ احزاب، 37]: ]وَ اللهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ[.
بهنظر من یکی از چیزهایی که فتوحات گوناگون امام را ارزانی آن بزرگوار داشت، همین شجاعت او بود که فتوحات علمی، فتوحات معنوی، فتوحات سیاسی، فتوحات اجتماعی، این مجذوبشدن دلها به آن بزرگوار را که واقعا چیز عجیبی بود، به وجود آورد و شجاعت آن بزرگوار این بود که ملاحظۀ هیچچیزی را نمیکرد.
درایت، مصالح کشور و ملت را تأمین میکند؛ اینها ضابطههای اصلی است برطبق مکتب سیاسی اسلام.»(2)1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در دیدار اعضای مجلس خبرگان رهبری، 2مهر88: «در این آیة شریفۀ [احزاب، 39]: ]الَّذینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللهَ وَ کَفی بِاللهِ حَسیباً[؛ [کسانیکه پیامهای خدا را میرسانند و از او میترسند و از هیچکس جز او نمیترسند، خدا برای حسابکردن اعمالشان کافی است]، معلوم میشود شرط بلاغ و ابلاغ و تبلیغ، همین عدم خشیت است که: ]وَ لَا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللهَ[. میگویی: آقا! اگر این کار را بکنم، ممکن است در دنیا سرم کلاه برود. خوب، ]وَ کَفی بِاللهِ حَسیباً[؛ محاسبه را به خدا واگذار کنید و بگذارید خدا برایتان محاسبه کند. اگر پروای قضاوتهای مردم، داوری های گوناگون مردم را بهجای پروای از خدا گذاشتیم، مشکل درست خواهد شد؛ چون پروای از خدای متعال تقواست.
2) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در مراسم پانزدهمین سالگرد ارتحال امامخمینی(رحمة الله علیه)، 14خرداد83.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «در دَوَران امر بین ‘انسان فاسق، فاجر، لاابالی، تابع هوای نفس، وابستۀ به قدرتهای غافل از سعادت و صلاح و فلاحِ انسان’، یک چنین انسانی یا یک انسانْ ‘عادل، پرهیزکار، پارسای مسلّط بر هوای نفس، تسلیم امر خدا و مطیع فرمان الهی است و دلسوز برای احکام اسلامی’ است؛ کدام مقدماند؟ طبیعی است که این دوّمی مقدم است.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «امام و پیشوا که تعبیر دقیق و کاملی از حاکم اسلامی است، باید حتماً عالِم به کتابالله باشد؛ یعنی فقیه در دین باشد و حتماً باید عادل باشد و تابع هوای نفس نباشد؛ زیرا خدای متعال، هم به پیغمبرش حضرت داود(علیه السلام) و هم به همۀ پیغمبرانش فرمود و تأکید کرد که: ]و لا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله[؛(2)زیرا اگر پیروی از هوسها و هواها بشود، گمراهی و انحراف از راه خدا حتمی است و این مایۀ اصلی انحراف جوامع بشری است. پس بایستی حاکم اسلامی تحتِ تأثیر هوای نفس قرار نگیرد و این نمیشود؛ مگر اینکه با عدالت، نفسش از اینکه به دنیا رو کند و تحتِ تأثیر مطامع دنیوی قرار بگیرد، مصون باشد.
همۀ این شرایط در مدارک اسلامی و کتاب و سنّت بهصورت تفصیلی بیان شده[است]. این
همان حکومت فقیه و ولایت فقیهی است که ما بهعنوان محور و مبنا و قاعدۀ نظام خودمان انتخاب کردیم و اعلام کردیم. حکومت فقیه، یعنی حکومت عالِمِ به کتاب، عالِمِ به علم کتاب [و] عالم به دین. هر فقیهی هم نه؛ آن عالِمی که تحتِ تأثیر هوای نفس باشد، او نمیتواند اداره کند.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ولایت در اسلام، ناشی از ارزشهاست؛ ارزشهایی که وجود آنها، هم آن سِمَت و هم مردم را مصونیت میبخشد؛ مثلاً عدالت بهمعنای خاص، یعنی آن ملکۀ نفسانی، ازجملۀ شرایط ولایت است. اگر این شرط تأمین شد، ولایت یک چیز آسیبناپذیر است؛ زیرا به مجرد اینکه کمترین عمل خلافی که خارج از محدوده و خارج از اوامر و نواهی اسلامی است، ازطرف آن ولی یا والی تحقق پیدا کرد، شرط عدالت سلب میشود. کوچکترین ظلم و کوچکترین کجرفتاری که خلاف شرع باشد، عدالت را سلب میکند. هر تبعیضی، هر عملِ خلاف و گناه و ترک وظیفهای، عدالت را از والی سلب میکند. وقتی هم که عدالت سلب شد، او از آن منصب، منعزل میشود.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «این نظام، با نظام جمهوری اسلامی که مبنیبر انتخابات و رأی مردم است و هر چهار سال یک بار، انتخابات مجلس و ریاست جمهوری برگزار میشود، متفاوت است. در سطح رهبری، از اینها هم بالاتر است؛ برای خاطر اینکه رهبری معنوی، تعهد معنوی دارد و خبرگان و مردم از او توقع دارند که حتی، یک گناه نکند. اگر یک گناه کرد، بدون اینکه لازم باشد ساقطش کنند؛ ساقط شده است؛ [ازآنپس] حرفش نه دربارۀ خودش حجت است، نه دربارۀ مردم.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «بهعنوان اجراکنندۀ این احکام در جامعه، آنکسی از همه مناسبتر و شایستهتر است که دارای دو صفت بارز و اصلی باشد:
...خصوصیت دوّم این [است] که این انسان آگاه به معارف الهی و فقه الهی، دارای قدرتی باشد که بتواند خود را از گناه، از خطای عمدی [و] از انحراف عمدی مصون بدارد؛ یعنی همان چیزی که در عرف فرهنگ اسلامی به آن عدالت گفته میشود.
عدالت آن ملکهای است...، آن حالت نفسانی و روحی است که در هر انسانی باشد او را از گناه، از خطا و انحراف باز میدارد. البته اشتباه برای همه متصوّر است؛ اما عمدتاً
1) بیانات مقام معظم رهبری(مدظلهالعالی) در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی ایران، 19تیر79.
گناهکردن برای کسیکه داری ملکۀ عدالت است، هرگز متصوّر نیست.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «ما مسلمین باید ولایت را تجربه کنیم. در طول قرنهای متمادی نگذاشتند. چه کسانی نگذاشتند؟ همان کسانیکه حکومت به سبک ولایت، آنها را از مسند قدرت و حکومت کنار میزند؛ و اِلّا [ولایت]به نفع مردم است. کدام کشورها هستند که اگر در رأس حاکمیّتشان یک انسان پرهیزکارِ پارسای مؤمنِ مراعاتکنندۀ اوامر و نواهی الهی و عامل به صالحات و حسنات باشد، برای آنها بهتر نباشد، از اینکه فرد میگسارِ شهوترانِ پولپرستِ دنیاپرستی بر سرِ کار باشد؟! هر ملت و هر مذهبی که میخواهند، داشته باشند! [درهرصورت، انسان پرهیزکار برایشان بهتر است.]»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «اگر دستگاه مدیریت جامعه، صالح و سالم باشد، خطاهای متن جامعه، قابلِاغماض است و در مسیر جامعه، مشکلی بهوجود نخواهد آورد. اما اگر مدیریت و رأس جامعه، از صلاح و سلامت و عدل و تقوا و ورع و استقامت دور باشد؛ ولو در میان مردم صلاح هم وجود داشته باشد؛ آن صلاحِ بدنۀ مردم،
نمیتواند این جامعه را به سرمنزل مطلوب هدایت کند. یعنی تأثیر رأس قله و هرم و مجموعۀ مدیریت و دستگاه ادارهکننده در یک جامعه، اینقدر فوقالعاده است. این است که ما روی مسئلۀ غدیر، اینقدر تکیه میکنیم.»(1)
«مهمترین صفتی که باید حاکم اسلامی، بعد از رشد سیاسی دارا باشد، صفت عدالت و پاکی و پیراستگی از گناه است. حاکم اگر عدالت نداشته باشد، چگونه میتواند مقدّرات امّت را بهدست بگیرد و به تعالیم دینی عمل و مصالح امت را مراعات نماید؟ زیرا عدالت، یک حالت نفسانی است که انسان را از ارتکاب گناه باز میدارد و از اکتساب معاصی ازجمله دروغ، مکر، حیله و بدخواهی منع میکند و شاید روشنترین دلیل، بر لزوم این صفت در حاکم، آیهای است که مردم را بر مراعات و ملاحظۀ این صفت در حاکم، بههنگام انتخاب او، فرامیخواند: )وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ الله مِنْ أَوْلِیاءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ(؛(2)به آنانکه ستم کردند، تمایل نکنید که آتش دامنگیر شما میشود و جز خداوند برای شما دوستانی نیست؛ آنگاه یاری نمیشوید.
کدام تمایل به ستمگر، بزرگتر از
مسلّطکردن حاکم فاسق و پذیرش ولایت او و سپردن مقدرات مردم به دست اوست.»(1)
«فقیه جامعالشرایط، کسی است که علاوه بر جناح عقل نظری، در جناح عقل عملی نیز به مقدار ممکن کامل باشد؛ یعنی علاوهبر اینکه لازم است علم دین را درست بفهمد؛ باید آن علم را در خودش و محدودۀ حیاتش و در جامعۀ اسلامی، بهدرستی اجرا نماید. لازم است همۀ وظایف دینی خود را انجام دهد و آنچه از دین باید به مردم ابلاغ کند، ابلاغ نماید و چیزی را کتمان نکند. فقیه عادل، باید به میل و هوس کاری نکند؛ مطیع هواهای نفسانی نگردد و گناهی از او سرنزند؛ نه واجبی را ترک کند و نه حرامی را مرتکب شود. شخصی که مطیع هوس است، در درون جانش بتکدهای دارد و در نهادش، بتپرستی رسوخ یافته کرده است و در واقع، هوایش را معبود و اِله خود قرار داده و همان را میپرستد: )أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ(.(2)چنین شخصی، هیچگاه صلاحیت ولایت و هدایت مسلمین را ندارد و مشمول خطاب ابراهیم خلیل(علیه السلام) است که فرمود: )أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله أَفَلا تَعْقِلُونَ(؛(3)اف بر شما! و بر هرآنچه غیر خدا میپرستید. این بیانِ عتابآمیز، تنها شامل بتپرستانِ بتکدههای صوری نیست؛ بلکه
بتکدههای درونی هواپرستان را نیز شامل میشود؛ بنابراین، [یکی از] ویژگی[های] فقیه جامعالشرایط، ترک هوا و هوس و تابعیّت عملی محض، نسبت به احکام و دستورهای دین است. فقیه حاکم، اگر فتوا میدهد؛ باید خود نیز به آن عمل کند و اگر حکم قضایی صادر میکند، خود نیز آن را بپذیرد و اگر حکم ولایی و حکومتی صادر و انشا مینماید، خود نیز به آن گردن نهد و آن را نقض نکند.»(1)
دلیل بر ضرورت عدالت در ولایت فقیه عبارت است از اینکه: مؤسسِ دینِ مقدسِ اسلام (خدا و رسول(صلی الله علیه و آله و سلم)) هرگز رضایت نمیدهند که اختیار مسلمین به دست کسیکه عملاً با اسلام مخالفت میکند و اعتنایی به احکام آن ندارد، داده شود؛ زیرا فسق و بیعدالتی موجب دوری از خدا و سقوط در انظار جامعه است؛ لذا شرط عدالت در رهبر الهی، امری ضروری و عقلی، شناخته میشود و بر همین پایه و اساس؛ اما در سطح بالاتر، به ضروریبودن عصمت در امام قائل شدهایم.(2)
فقها عدالت را چنین تعریف کردهاند: «مَلکة إتیان الواجبات و ترک المحرمات و تعرف بحسن الظاهر الکاشف عنها علما أو ظنا و تثبت بشهادة العدلین و بالشیاع المفید للعلم»؛(3)یعنی عدالت عبارت است از:
نیروی باطنی که شخص را وادار کند که به تکالیف واجب عمل کرده و از کارهای حرام، بهطورکلی اجتناب کند.
فقیهی که دارای مقام ولایت و شایستۀ رهبری است، تنها به مراحل علمی او اکتفا نمیشود؛ بلکه علاوهبر مقام علمی، باید دارای عدالت و تقوا نیز باشد؛ برخی از بزرگان، بالاتر از عدالت، صفت زهد و اعراض از دنیا را نیز شرط دانستهاند.(1)در این زمینه حدیثی از امامصادق(علیه السلام) رسیده که در آن شرط مرجعیت فقیه را بیان فرموده که بازگشت آن یا به شرح و توضیح صفت عدالت است یا اینکه فوق عدالت، صفات عالیتری را شرط دانسته است.
مرحوم طبرسی در کتاب الاحتجاج، در ذیل آیۀ مبارکۀ: )فَوَیْلٌ لِلَّذینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللهِ...((2)از امامصادق(علیه السلام)، پس از تقسیم فقها به دو قسم، چنین نقل میکند که امام فرمود: «فَأَمَّا مَنْ کَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِینِهِ مُخَالِفاً عَلَی هَوَاهُ مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ یُقَلِّدُوهُ وَ ذَلِکَ لَا یَکُونُ إِلَّا بَعْضَ فُقَهَاءِ الشِّیعَة...»؛(3)فقهایی که [از گناه] خودداری و دینشان را حفظ مینمایند و با هوای نفس مخالفت و امر مولایشان را اطاعت میکنند؛
عموم مردم میتوانند از ایشان پیروی نمایند و اینان بعضی از فقهای شیعه هستند؛ نه همۀ آنان.
از این حدیث بهخوبی استفاده میشود که مقام رهبری مخصوص آن فقیهی است که خود را ساخته باشد؛ بهگونهای که تسلّط بر نفس داشته و از گناه بهطورکلی دوری کرده، تحت فرمان خدا و نگهبان دین باشد.
بدیهی است که مقام رهبری، مقام اجتماعیسیاسی است؛ بنابراین، منظور از حفظ دین که در این حدیث از شرایط رهبری فقیه ذکر شده است، حفظ آن در سطح جامعه است، نهتنها شخص فقیه؛ زیرا که فقیه، رهبر، عهدهدار و نگهبان دین عموم جامعه است؛ یعنی وظیفۀ او، وظیفۀ فردی نیست؛ بلکه اجتماعی است.
برایناساس، شرایط فقیهِ رهبر، حتماً میبایست «آگاه به وضع زمان»، ازلحاظِ سیاسی و اجتماعی و «دارای توانایی و قدرت کافی بر حفظ کشور اسلامی» ازلحاظِ قدرت فکری و نیروی تصمیمگیری و اقدام به کارهای عمومی باشد تا سستی و ترس بیجا به او راه نیابد و تحت تأثیر دیگران قرار نگیرد؛ یعنی همچون یک زمامدار، نسبت به کشور خود، مسئول و متعهد و دارای اختیارات وسیع و حاکم مبسوطالید باشد.(1)
«وقتی میگوییم این فقیه، ولایتش در خط
1) نک: آیتالله موسوی خلخالی، حاکمیت در اسلام یا ولایت فقیه، ص224تا226.
‘ولایتالله’ است؛ یعنی در مقابل حکم خدا [بهاندازۀ] یک مو، تعصّب ندارد و در مقابل آنچه خدا میخواهد، هیچ تعلّقی به خود ندارد، نسبت به این فقیه، ولایت تضمین میشود.
[اینکه حضرت] میفرماید: ‘فَأَمَّا مَنْ کَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِینِهِ مُخَالِفاً عَلَی هَوَاهُ مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاه’؛(1)از فقها هرکدام صائن نفس خود بودند؛ یعنی نفسشان بر آنها استیلا نداشت، هیچ تعلّقی در مقابل تعلّقشان و توجّهشان به خدا قرار نگرفت و خودشان را در کنترل کامل داشتند؛ ‘صَائِناً لِنَفْسِهِ’؛ یعنی توجّهات نفسانی، جمیع آرزوها، تمام روابطی که با انسانها دارند، تحت کنترل شدیدشان است. ‘حَافِظاً لِدِینِهِ’؛ دقیقاً در حفاظت دین خودشان غفلت نمیکردند، نگهبان دین خودشان بودند. ‘مُخَالِفاً عَلَی هَوَاهُ’؛ به آنچه هوای آنها و هوس آنها و تمایل آنها بود، مخالف بودند و درست رودرروی هوای خودشان میایستادند. ‘مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاه’؛ مولای خودش را دقیقاً اطاعت میکرد که خدا مولای اوست، رسول مولای اوست و امام او مولای اوست و هر سه، یک ولایت هستند؛ ولایت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) از ولایت الهی است، ولایت امام(علیه السلام) از ولایت الهی است...؛ یعنی این فردی بود که نسبت به مولای خودش دقیقاً مطیع بود. اطاعت این را که میکنی، اطاعت مولایش را کردهای. چون او مطیع مولاست،
1) الاحتجاج علی أهل اللجاج، ج2، ص458.
تو را بهدست کسی میسپرد که او خودش را بهدست او سپرده [است]. تا فردی مطیع مولایش نباشد، به تو اطاعت از او را تجویز نمیکنند. )أَطیعُوا الله وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ(؛(1)میگوید مطیع آن باید باشی که مطیع خداست تا اطاعت تو، برگردد به اطاعت خدا و در خط اطاعت او باشد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «...برای زمامداری بر امور مسلمین، شرط دیگر؛ یعنی دارای کفایت و کارایی لازم برای اداره [باشد]؛ این هم یک شرط قهری و عقلی است. کسیکه کفایت اداره ندارد، این را نمیشود زمامدار امورِ هیچکاری کرد، حتی کار کوچک؛ مگر آنکه کفایت آن کار را داشته باشد؛ چه برسد به ادارۀ امور مسلمین؛ این هم یک شرط قهری است.»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «...آفت دیگرِ سیاست این است که انسانهای کوتهبین، کودکمنش و ضعیف، سیاست را در دست گیرند و زمام سیاست از دستهای پُرقدرت خارج شود و به دست انسانهای بیکفایت بیفتد.
راهکار چیست؟ بهترین شکل و راهکار
این است که: در رأس سیاست و ادارۀ امور جوامع، کسانی قرارگیرند که دینداری و سیاستگذاری آنها این دو آفت را نداشته باشد؛ یعنی کسانی ادارۀ امور جوامع را بر عهده گیرند که دیندار و دارای معنویّت باشند؛ فکر دینی آنها بلند باشد؛ از انحراف و خطا و التقاط و کجبینی در دین مصون باشند؛ از تحجّر و جمود و متوقّفماندن در فهم دین برکنار باشند؛ دین را ملعبۀ دست زندگی خود نکنند؛ ازلحاظِ سیاست، انسانهای باکفایت و باتدبیر و شجاعی باشند و سیاست را از معنویّت و اخلاق و فضیلت جدا نکنند. چنینکسانی اگر زمام امور یک جامعه را به دست گرفتند، آنگاه جامعه از بیشترین خطراتی که ممکن است برای آن پیش آید، محفوظ خواهد ماند. اوج چنین وضعیّتی کجاست؟ آنجاست که یک انسان معصوم از خطا و اشتباه در رأس قدرت سیاسی و دینی قرار گیرد. امام یعنی این.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «مشروعیت همۀ ما بسته به انجام وظیفه و کارآیی در انجام وظیفه است. بنده روی این اصرار و تکیه دارم که بر روی کارآییها و کارآمدی مسئولان، طبق همان ضوابطی که قوانین ما متخذ از شرع و قانون اساسی است؛ بایست تکیه شود. هرجا کارآمدی نباشد، مشروعیت از بین خواهد
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در اجتماع بزرگ زائران و مجاوران حضرت علیبنموسیالرضا(علیه السلام) در روز عید سعید غدیر خم، 12اسفند80.
رفت. اینکه ما در قانون اساسی برای رهبر، رئیسجمهور، نمایندۀ مجلس و برای وزیر، شرایطی قائل شدهایم و با این شرایط گفتهایم این وظیفه را میتواند انجام بدهد؛ این شرایط، ملاک مشروعیت برعهدهگرفتن این وظایف و اختیارات و قدرتی است که قانون و ملت به ما عطا میکند؛ یعنی این حکم ولایت، با همۀ شعب و شاخههایی که از آن متشعب است؛ رفته روی این عناوین، نه روی اشخاص. تا وقتیکه این عناوین، محفوظ و موجودند؛ این مشروعیت وجود دارد. وقتی این عناوین زایل شدند، چه از شخص رهبری و چه از بقیۀ مسئولان در بخشهای مختلف، آن مشروعیت هم زایل خواهد شد. ما باید بهدنبال کارآمدی باشیم. باید هر یک از کسانیکه متصدی این مسئولیتها، از صدر تا ساقه، هستند، بتوانند آنچه را که برعهدۀ آنهاست، بهقدر معقول انجام دهند. انتظار معجزه و کار خارقالعاده نداریم و نباید داشته باشیم؛ اما بایست انتظار تلاش موفق را که در آن نشانههای توفیق هم مشاهده شود، داشتهباشیم.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله): «آن دستِ ملکوتی و الهی که اصل ولایت فقیه را در قانون اساسی گذاشت، فهمید چهکار میکند. آن کسیکه در این
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در دیدار با اعضای مجلس خبرگان رهبری، 31شهریور83.
مسند هست، اگر همین دفاع از مصالح انقلاب و مصالح کشور و مصالح عالیۀ اسلام و مصالح مردم و این روحیه و این عمل را نداشته باشد، شرایط از او سلب شده است؛ آنوقت صلاحیت نخواهد داشت؛ لذاست که شما میبینید با همین اصل مخالفند؛ چون میدانند که مسئله، مسئلۀ اشخاص نیست. زیدی با این نام، این مسئولیت را بهعهده گرفتهاست؛ البته با او دشمنند، اما میدانند که مسئله با او تمام نمیشود؛ او هم نباشد، یکی دیگر باشد، باز هم قضیه همین است؛ لذا با اصلش مخالفاند. بدانند تا وقتیکه این اصل نورانی در قانون اساسی هست و این ملت از بنِ دندان به اسلام عقیده دارند، توطئههای اینها ممکن است برای مردم دردسر درست کند؛ اما نخواهد توانست این بنای مستحکم را متزلزل سازد.»(1)
«هر انسان، با ذهن عرفی خود؛ از اطلاقات ادلّۀ ولایت، چه ولایت فقیه و چه ولایت پدر بر کودکان خردسال و چه غیر آن در مییابد که هدف از ولایت، آن است که شخصِ ‘ولی’، کمبودها و نواقص شخصِ تحت ولایت خود را در چهارچوب حفظ مصالح او، برطرف کند. این وظیفه، تنها درصورتی انجام میپذیرد که ‘ولی’ در دایرۀ فعالیت و ولایت خود، از کاردانی و شایستگی برخوردار باشد؛ بنابراین اگر پدری لایق رسیدگی به امور فرزندانِ خردسال
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در خطبههای نماز جمعۀ تهران، 23اردیبهشت79.
خویش نباشد، ولایت او نسبت به آنها فعلیّت نمییابد و هرکس تصوّر کند که این پدر نسبت به فرزندان خود دارای ولایت است، در حقیقت چنین پنداشته است که پدر برای زیانرساندن به کودکان نورس خود ولایت و قدرت یافته است؛ بدون آنکه کمترین توجّهی به مصالح آنان داشته باشد.
این مسئله، عیناً در مورد ولایت بر امور مسلمانان نیز صدق میکند؛ یعنی اگر فقیهی از کاردانی لازم برای اجرای این رسالت سنگین و گسترده بیبهره است، نمیتواند عهدهدار چنین مسؤولیتی شود؛ بنابراین ضرورت دارد که در ثبوت ولایت برای فقیه، به کاردانی او توجه کنیم و عناصر مؤثر در این زمینه؛ از قبیل آگاهی، نکتهسنجی، تیزهوشی، زیرکی، قاطعیّت در تصمیمگیری و امثال آن را در وی باز شناسیم.»(1)
در اصل یکصدونهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، ویژگیهای رهبر، چنین بیان شده است:
صلاحیت علمی لازم، برای افتاء در ابواب مختلف فقه؛
عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام؛
بینش صحیح سیاسی و اجتماعی،
1) سیدکاظم حائری، بنیان حکومت در اسلام، ص181و182.
تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری.
در صورت تعدّد واجدین شرایط فوق، شخصی که دارای بینش فقهی و سیاسیِ قویتر باشد، مقدم است؛ بنابراین، علاوه بر اجتهاد مطلق و صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه و همچنین عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام، استعداد و توانایی رهبری و کشورداری، شرط ضروری سوم برای فقیه است.
فقیه جامعالشرایط باید علاوهبر اجتهاد و عدالت مطلق؛ اولاً بینش درست و صحیحی نسبت به امور سیاسی و اجتماعی داخل و خارج کشور داشته باشد و ترفندهای دشمنان خارج را خوب بشناسد و ثانیاً از هنر مدیریت و لوازم آن برخوردار باشد؛ زیرا مدیریت، گذشته از تئوری، نیازمند ذوق اداره و هنر تدبیر است. بسیاری از ما اوزان شعر را میدانیم که مثلا فلانشعر باید بر وزن «مستفعلن، مستفعلن، مستفعلن» باشد؛ اما دانستن عروض، هیچگاه کسی را شاعر نمیکند. شعرشناسی، غیر از شاعربودن است؛ چراکه انشای شعر، گذشته از آشنایی به قواعد شعر، نیازمند استعدادهای خاصی است. همۀ ما میدانیم که باید کشور را براساس قسط و عدل اداره کرد، اما مدیر و مدبربودن، غیر از دانش و بینش سیاسی است؛ هنری است که هرکس آن را ندارد. شرط اسلامشناسی را ممکن است برخی داشته
باشند؛ ولی همۀ آنان شجاعت لازم را مانند شجاعت امام راحل(رحمة الله علیه) ندارند. وقتی خبر حکومتنظامی را در یکی از روزهای دهۀ دوم بهمن57 به ایشان دادند، امام هراسناک نبودند و فرمودند: «بیرون بروید و حکومت نظامی را بشکنید!» و آن زمان که خبر تجاوز رژیم عراق و توطئۀ استکبار بر ضد انقلاب اسلامی را به ایشان رساندند، نترسیدند و شجاعت خود را به دیگران نیز انتقال دادند.
«در رژیم فاسد و منحوس پهلوی، در بحبوحۀ گرفتوگیرها، بعضی از آقایان، خدمت مراجع و فقهای بزرگ میرفتند و با آنان مشورت میکردند و خواستار اطلاعیه میشدند. من خدمتیکی از بزرگان فقه رفتم، خدا غریق رحمتش کند که بر ما حق بزرگی داشت، در آن اوضاع بحرانی که امام میفرمودند: «وقتی که دین در خطر باشد، تقیه حرام است و برای حفظ دین از هیچچیزی حتی جان نباید دریغ ورزید». من دیدم این فقیهی که به علم و دانش او خیلی اعتقاد داشتیم و داریم، بحارالانوار رحلی مرحوم مجلسی را جلوی خود گذاشته و بحث تقیه را مطالعه میکند. او به همۀ آنچه در کتاب و سنت نوشته شده، علم داشت و اگر اعلم از دیگران نبود، دیگران از او اعلم نبودند؛ ادقِّ از دیگران بود، ولی هنر کشورداری و تدبیر و مدیریت در او نبود که در پرتو آن، اگر به او بگویند ده نفر یا صد نفر کشته شدهاند، آن خونها را هدر رفته نبیند
و بلکه شهادت هزاران نفر را برای حفظ اسلام و زندهکردن دین و حیات انسانی در جامعه ضروری ببیند؛ بنابراین، نمیتوان گفت هر فقیه عادلی صلاحیت رهبری جامعه را دارد؛ بلکه باید گذشته از شرایط علمی، دارای استعداد و توانایی لازم برای ادارۀ امت اسلامی باشد.»(1)
«لیاقت، شایستگی، کاردانی و کارآیی، شرط اساسیِ تصدّی مقام حکومت و ولایت است. در طول زمان، پیوسته افرادی بیکفایت و نالایق، مناصب اجتماعی را اشغال کرده و روزگار انسانها را سیاه کردهاند. لزوم اهمیت این شرایط، آنچنان روشن است که هرگز نیاز به اقامۀ دلیل ندارد و طبیعت موضوع ولایت و زعامت، خود این شرط را ایجاب میکند؛ هر چند هیچنوع دلیلی بر آن نباشد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بر اهمیت این صفت حیاتی در حاکم اشاره کرده و میفرماید: ‘ لَا تَصْلُحُ الْإِمَامَةُ إِلَّا لِرَجُلٍ فِیهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ وَرَعٌ یَحْجُزُهُ عَنْ مَعَاصِی الله وَ حِلْمٌ یَمْلِکُ بِهِ غَضَبَهُ وَ حُسْنُ الْوِلَایَةِ عَلَی مَنْ یَلِی حَتَّی یَکُونَ لَهُمْ کَالْوَالِدِ الرَّحِیمِ’؛(2)فردی لیاقت و شایستگی امامت را دارد که دارای سه خصلت باشد:
تقوی و پرهیزگاری که او را از نافرمانی خدا باز دارد؛
بردباری که خشمش را با آن کنترل کند؛
از سخنان امامعلی(علیه السلام) استفاده میشود که حاکم باید بر ادارۀ امور از دیگران شایستهتر بوده و بر ولایت و زعامت از همه قدرتمندتر باشد. علی(علیه السلام) فرمود:
‘أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَیْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ الله فِیهِ فَإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ فَإِنْ أَبَی قُوتِلَ’؛(1)ای مردم، از همۀ مردم سزاوارتر به حکومت، کسی است که از همه تواناتر و آگاهتر به اوامر الهی باشد. پس اگر آشوبگری به فتنهانگیزی بر خیزد، از او خواسته میشود که به حق بازگردد و اگر امتناع ورزد باید کشته شود.
خلاصه، یکی از شرایط مهم در حاکم اسلامی، قدرت بر ادارۀ امورِ افرادی است که بر آنان گمارده شده است و همین کاردانی و لیاقت است که به حاکم و رئیس امکان میدهد، تا پریشانی امت را اصلاح کند و پراکندگی آنان را جمع نماید و آنان را به مراتب کمال و ترقی رهنمون شود و مسلمانان را ازلحاظِ ترقی و تمدّن در تمام ملتها و امتها قرار دهد.»(2)
«در منطق اسلام، در حاکم، کارآیی بهتنهایی کافی نیست؛ بلکه لازم است که دارای بینش سیاسی باشد تا مغلوب دیگران
نشود و در ادارۀ امور کشور فریب نخورد تا اینکه بتواند جامعۀ اسلامی را به بالاترین درجۀ کمال برساند.
ازاینجهت، بر حاکم بزرگ اسلامی واجب است، بینش سیاسی و اجتماعی خود را آنچنان بالا ببرد و بهحدّی برساند که بتواند کشتی جامعه اسلامی را به ساحل نجات رهبری کند [و] در امور سیاسی، اقتصادی و اجتماعی پابهپای زمان پیش برود.
امامصادق(علیه السلام) در ضمن حدیثی بسیار ارزنده در اینباره فرمود:
‘الْعَالِمُ بِزَمَانِهِ لَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ اللَّوَابِس’؛(1)کسیکه به اوضاع زمان خویش آگاه باشد، مورد هجوم امور ناگهانی و پیشبینینشده واقع نمیشود.
اینهمه تأکید و سفارش برای این است که مبادا بر اثر غفلت و بیخبری، ملت اسلامی غافلگیر شوند و در نتیجۀ بیاطلاعی، دستخوش حوادث ناگوار گردند و احیاناً بدون اینکه متوجه باشند، آلت بیارادۀ اجرای مقاصد دیگران شوند.
امامصادق(علیه السلام) دربارۀ کسیکه بدون بصیرت کاری را انجام میدهد، چنین میفرماید: ‘الْعَامِلُ عَلَی غَیْرِ بَصِیرَةٍ کَالسَّائِرِ عَلَی غَیْرِ الطَّرِیقِ لَا یَزِیدُهُ سُرْعَةُ السَّیْرِ إِلَّا بُعْداً’؛(2)کسیکه بدون بصیرت و آگاهی کاری را
انجام میدهد، بهسانِ کسی است که از بیراهه سِیر میکند که هرقدر سریعتر میرود از مقصد دورتر میشود.
تسلیم زعامت و رهبری امت به دست کسیکه نه کارآیی و توانایی بر ادارۀ کشور و نه قدرت بر تحلیل مسائل اجتماعی دارد؛ مثل این است که ادارۀ کشور به دست افراد نابالغ سپرده شود؛ معلوم است چه عواقب نامطلوبی در پی خواهد داشت.»(1)
1) مبانی حکومت اسلامی، ص230.
حاکمیت نظریۀ ولایت فقیه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، فتح باب جدیدی در حوزۀ مباحث اندیشۀ سیاسی شیعه است. این نظریه که توانسته بود نظریات رقیب را کنار زده و از فضای پژوهش و تئوری به عرصۀ عمل و اجرا پا نهد، سؤالات فراوان و تأملات جدیدی را پیش روی خود میدید و بهدلیل مطالعات جدیدی که در این حوزه صورت میگرفت، قضاوتهای نو و البته متفاوت و گاه متضاد را نیز بهدنبال داشت. برخی، این نظریه را حاصل استنباط فقهای متأخر و ابتکاری از سوی آنها دانستند. عدهای دیگر دربارۀ گستره و قلمرو آن به ایجاد سؤال پرداخته و حتی گاه به نازلترین سطح از اختیارات تنزل دادند و برخی نیز آن را به نخستین مراحل شکلگیری فقه سیاسی شیعه متصل کردند.
مطالعۀ نظریۀ ولایت فقیه به شکل منقطع و مجزا، داوری ناقصی از آن را پیش روی ما قرار خواهد داد؛ به همین سبب بررسی تاریخی ولایت فقیه و پیگیری تحول آن در بستر تاریخیاش اهمیت مضاعفی مییابد. ولایت فقیه بهدلیل تأثیرپذیری از دو عنصر زمان و مکان، همواره فراز و نشیب و تحول و تطور فراوانی داشته است. به عبارت دیگر، اگر شرایط مطلوبی بر جامعۀ شیعی حکمفرما بوده، ولایت فقیه نیز رشد و توسعۀ چشمگیری یافته و در شرایط نامناسب با سکون همراه بوده است. البته از این نکتۀ مهم و اساسی
نیز نباید غافل بود که فقیهان شیعه، حفظ کیان شیعه را بهعنوان بالاترین و مهمترین مصلحت در فعالیتهای خویش مدّ نظر قرار داده و سکوت میکردند.
باتوجهبه نزدیکی این دوره از تاریخ فقه شیعه، با عصر حضور ائمه(علیهم السلام) و ابتدای عصر غیبت، آنچه این دوره را از دورههای پیشین و پسین متمایز میکند، بحث نقل احادیث و شیوۀ تدوین آنهاست. نقل و ثبت، پیش از این دوره و در عصر ائمه(علیهم السلام) نیز صورت میگرفت؛ اما با شیوهای متفاوت؛ مثلاً راویان آنچه را که باواسطه یا بهطور مستقیم از امامان معصوم(علیهم السلام) میشنیدند و میدیدند، به همان صورت که فرا گرفته بودند، ولو بهصورت متفرق و پراکنده و نامنظم، یادداشت میکردند و در کنار روایت مرتبط با صلاة یا زکاة، روایتی در باب قصاص یا دیات را نیز مینوشتند. اما در این زمان، محدثان با ملاحظۀ روایاتی که به این شکل ثبت شده بوده و تأمل در آنها، هر روایتی را در باب مناسب خود ثبت و ضبط میکردند؛ بنابراین کتابهای حدیث که در این زمان نوشته شده، ابواب متنوع و مختلف و منظم داشته و در آنها، کمتر میتوان روایات پراکنده یافت. بر همین اساس، بعدها این دوره از فقه شیعه به عصر حدیث یا دورۀ محدثان شهرت یافت؛ چراکه در این زمان، مهمترین منابع شیعه توسط بزرگترین محدثان فقیه، نگاشته و
تدوین شده است. باتوجهبه این مقدمه، نباید توقع داشت که در کتب این دوره، فقیهان بهصورت گسترده فتاوی خویش و دیگران را متذکر گردند و علاوهبر دلایل نقلی، احتجاجات عقلی را نیز مدرسان فتوای خویش کنند؛ بلکه کتب فقهی این دوره، صرفاً فروعی بوده که در روایات وارد شده و غالباً با همان مضامین و تعبیرات آورده میشود. بنابراین فقه سیاسی نیز در این زمینه، تافتۀ جدابافتهای نیست و نمیتوان آن را از موارد فقهی دیگر مستثنا کرد.
محمدبنیعقوببناسحق کلینی رازی، از نخستین محدثان امامیه و مؤلف کتاب عظیم کافی است. «محمد بن یعقوب الکلینی، یکنّی اباجعفر، ثقه، عارف بالاخبار... و توفی محمد بن یعقوب سنه ثمان و عشرین و ثلاثمأه ببغداد(2)و دفن بباب الکوفهی مقبرتها».(3)او در دوران غیبت صغرا میزیسته است. کتاب کافی وی، یکی از کتب چهارگانهای است که فقیهان شیعه برای استنباط احکام به روایات آن استناد کرده و هریک بهنحوی از آن سود جستهاند.
آنچه در تبیین فقه حکومتی و سیاسی از منظر کلینی میتوان گفت، ناظر به نحوۀ تدوین این کتاب میباشد. گرچه وی در این زمینه فتوایی از خویش صادر نکرده است؛ اما از نحوۀ تبویب، طبقهبندی، عنوانگذاری و تدوین احادیث کتاب، بهویژه احادیث ناظر به مباحث فقه حکومتی، میتوان نوع نگاه و توجه وی را در این زمینه دریافت. بهعنوان نمونه در کتاب الحجه اصول کافی، کلینی(رحمة الله علیه) به شئون ولایت و امامت پرداخته، روایات مربوط به سیرۀ پیامبر و ائمه(علیهم السلام) را نقل کرده، بر ولیّ امربودن آنان تأکید و اطاعت از آنان را در امور مختلف واجب میداند.(1)وی در کتاب «فضلالعلم» اصول کافی، به نقل روایاتی میپردازد که به مسائلی از قبیل اوصاف فقها و علمای اسلام، حقوق آنها، شیوۀ اجتهاد در کتاب و سنت و استنباط احکام شرعی از منابع اولیۀ آن و دیگر موارد اشاره میکنند.(2)
وی در کتابالصلاه، در باب «وجوبالجمعه و علی کم تجب»، به شرایط وجوب نماز جمعه و شرایط برپادارندگان آن اشاره میکند.(3)در کتابالزکاة به شرایط وجوب زکاة، دهندگان و گیرندگان آن میپردازد.(4)
1) محمدبنیعقوب کلینی(رحمة الله علیه)، الکافی، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج1، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چ5، 1363 ش، ص168تا538.
2) محمدبنیعقوب کلینی(رحمة الله علیه)، الکافی، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج1، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چ5، 1363 ش، ص30تا69.
3) محمدبنیعقوب کلینی(رحمة الله علیه)، الکافی، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج3، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چ5، 1363 ش، ص418تا428.
4) محمدبنیعقوب کلینی(رحمة الله علیه)، الکافی، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج1، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چ5، 1363 ش، ص496تا569.
وی در بابی با عنوان «باب عمل السلطان و جوائزهم»(1)به اموری میپردازد که بعدها فقها با استناد به آن فتاوای تأثیرگذاری صادر کردند. کلینی همچنین برای فیء، انفال و خمس بابی جداگانه باز کرده است.(2)ایشان در کافی به نقل روایاتی در باب جهاد، امربهمعروف و نهیاز منکر، حدود، دیات، قضاوت و... پرداخته که همۀ اینها بهعنوان منبعی غنی، موردِ توجه و استفادۀ فقهای بعد از وی، در زمینۀ تدوین فقه حکومتی و سیاسی بوده است.
ابوجعفر محمدبنعلیبنحسینبنموسیبنبابویه معروف به صدوق، یکی از بزرگترین محدثان شیعه در آغاز عصر غیبت کبرا است. نجاشی مینویسد: وی ساکن ری، شیخ و فقیه ما و شخصیت برجستۀ شیعه در خراسان بود و در سال 355 وارد بغداد شد و بزرگان شیعه از او حدیث شنیدند، درحالیکه او در سن جوانی بود.(4)
وی نیز مانند کلینی(رحمة الله علیه) مؤلف یکی از کتب اربعۀ شیعه به نام «من لا یحضرهالفقیه» میباشد. گرچه حیات علمی صدوق(رحمة الله علیه)
1) محمدبنیعقوب کلینی(رحمة الله علیه)، الکافی، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج5، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چ5، 1363 ش، ص105.
2) محمدبنیعقوب کلینی(رحمة الله علیه)، الکافی، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج1، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چ5، 1363 ش، ص538تا554.
3) 306تا381ق.
4) احمدبنعلی نجاشی، رجالالنجاشی، بهتحقیق سیدموسی شبیری زنجانی، قم: انتشارات اسلامی، چ5، 1416ق، ص1049.
در دورۀ محدثان قرار گرفته است؛ اما در کتابهایی که وی تألیف کرده، میتوان کم و بیش فتاوی خود ایشان را نیز ملاحظه کرد.
صدوق در «من لایحضرهالفقیه» بهعنوان یکی از معتبرترین کتب حدیثی شیعه، به گردآوری احادیث بهصورت منسجم همت گماشته است. بهعنوان نمونه میتوان به مواردی چون: «وجوب صلاة الجمعه و شرایط وجوبها»،(1)« صلاةالعیدین»،(2)«کتابالزکاة»،(3)«کتابالخمس»،(4)«کتابالقضاء»،(5)«کتابالحدود»،(6)«کتابالدیات»(7)اشاره کرد که شیخ صدوق روایات یک باب را بهصورت یک جا تنظیم کرده و عنوان ویژهای نیز به آن داده است. از نحوۀ عنوانگذاری و طبقهبندی این کتاب میتوان نوع نگاه صدوق به مسائل فقهی و نیز فقه سیاسی شیعه را دریافت. گاه در کتب حدیثی، متن حدیث، فتوای فقیه نیز محسوب میشود؛ چراکه در فضای مسموم و ملتهبی که فقهای مذکور میزیستهاند، شاید این تنها راه، بلکه بهترین راه برای طرح مسائل سیاسی شیعه بوده است. بهعنوان
1) محمدبنعلیبنبابویه قمی (شیخ صدوق)، من لایحضرهالفقیه، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج1، قم: انتشارات اسلامی، چ2، 1404ق، ص409.
2) محمدبنعلیبنبابویه قمی (شیخ صدوق)، من لایحضرهالفقیه، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج1، قم: انتشارات اسلامی، چ2، 1404ق، ص505.
3) محمدبنعلیبنبابویه قمی (شیخ صدوق)، من لایحضرهالفقیه، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج2، قم: انتشارات اسلامی، چ2، 1404ق، ص3تا38.
4) محمدبنعلیبنبابویه قمی (شیخ صدوق)، من لایحضرهالفقیه، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج2، قم: انتشارات اسلامی، چ2، 1404ق، ص39.
5) محمدبنعلیبنبابویه قمی (شیخ صدوق)، من لایحضرهالفقیه، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج3، قم: انتشارات اسلامی، چ2، 1404ق، ص4.
6) محمدبنعلیبنبابویه قمی (شیخ صدوق)، من لایحضرهالفقیه، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج4، قم: انتشارات اسلامی، چ2، 1404ق، ص23.
7) محمدبنعلیبنبابویه قمی (شیخ صدوق)، من لایحضرهالفقیه، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج4، قم: انتشارات اسلامی، چ2، 1404ق، ص75.
نمونه، در کتاب «من لایحضرهالفقیه» روایتی از امامصادق(علیه السلام) بدین شرح نقل میکند: «ایما مؤمن قدم مومناً فی خصومه الی قاض او سلطان جائر فقضی علیه بغیر حکم الله عزوجل فقد شرکه فی الاثم»(1)و(2)نمونۀ دیگر، نقل روایت «مشهورۀ ابیخدیجه»(3)است.
صدوق(رحمة الله علیه) در جای دیگر بر مبنای متن یک روایت به مطلبی میپردازد که دقیقاً ناظر به اوضاع و احوال زمانۀ خویش است که قوۀ قضائیه در اختیار حاکمان بنیعباس بود: «و اعلم ان ایما رجل کان بینه و بین أخ له مماراه فی حق، فدعاء الی رجل من اخوانه لیحکم بینه و بینه، فأبی الا ان یرافعه الی هولاء کان بمنزله الذین قال الله عزوجل: المتر الی الذین یزعمون انهم آمنوا بما انزل الیک و ما انزل من قبلک یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت و قد أمروا ان یکفروا به»(4)و(5)همانگونهکه میبینیم، وی با ذکر کلمۀ «هولاء» شیعیان
1) هرگاه مؤمنی در نزاع با مؤمن دیگر قاضی یا سلطان جائری را داور قرار دهد و آن قاضی یا سلطان حکمی برخلاف احکام الهی علیه مؤمن دیگر صادر کند، آن دیگری نیز در گناه این قضاوت ناحق شریک خواهد بود.
2) محمدبنعلیبنبابویه قمی (شیخ صدوق)، من لایحضرهالفقیه، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج3، قم: انتشارات اسلامی، چ2، 1404ق، ص4.
3) محمدبنعلیبنبابویه قمی (شیخ صدوق)، من لایحضرهالفقیه، بهتحقیق علیاکبر غفاری، ج1، قم: انتشارات اسلامی، چ2، 1404ق، ص2تا3.
4) «و بِدان هرگاه بین مرد مؤمنی و برادرش در امری نزاع واقع شود و یکی از آن دو، دیگری را برای رفع نزاع به فقیهان شیعه دعوت کند؛ اما دیگری نپذیرد و قضاوت در آن امر را به نزد دستگاه قضایی بنیعباس بسپارد، چنین فردی بهمنزلۀ کسانی است که خداوند در قرآن فرموده است: ‘آیا ندیدهای کسانی را که میپندارند به آنچه از سوی تو نازل شده و به آنچه پیش از تو نازل شده است، ایمان آوردهاند؛ با اینهمه میخواهند داوری میان خود را بهسوی طاغوت ببرند، با آنکه قطعاً فرمان یافتهاند که بِدان کفر ورزند.’»
5) محمدبنمحمدبن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، المقنعه، ص810و811.
را از هرگونه مراجعه به دستگاه قضایی بنی عباس برحذر داشته و آنها را به رجوع به فقهای شیعه و حل و فصل اختلافات خود توسط آنها امر میکند.
باتوجهبه مسائل مذکور و نیز فهم شرایط روزگار صدوق، ذکر روایات مربوط به ولایت فقیه و فقه سیاسی شیعه در کتب روایی و فتوایی وی، نشانگر توجه و عنایت وی به این مقوله بوده و اینکه وی عنایت ویژهای به حفظ کیان شیعه در درازمدت داشته است.
محمدبنمحمدبننعمان معروف به شیخ مفید(رحمة الله علیه) از بزرگان و فقهای شیعه، در سال 338 متولد و در سال 413 بدرود حیات گفت. «ابوعبدالله محمدبنمحمدبننعمان معروف به ابنالمعلم ازجمله متکلمین امامیه است که در زمان خود ریاست شعبه را در دست داشت و ازپیشگامان علم و صنعت کلام بود. او فقیهی خوشفکر، تیزبین و حاضر جواب بود. در سال 338 متولد شد و دوم شوال 413 وفات یافت. روز وفات وی بهجهت کثرت نمازگزاران بر جنازهی وی و گریهکنندگان بر او از موافق و مخالف روزی بیمانند بود.»(1)
وی از شخصیتهای برجستۀ شیعه در عرصۀ علوم گوناگون اسلامی ازجمله فقه و کلام بوده و به گفتۀ شیخ طوسی وی در زمان
1) محمدبنالحسنالطوسی، محمدبنعلیبنبابویه قمی (شیخ صدوق)، من لا یحضره الفقیه، ص238و239.
خود، ریاست و مرجعیت شعیه را در دست داشت. همانگونه که قبلاً نیز اشاره شد، پیش از شیخ مفید، فقه در بین علمای شیعه بهصورت کنونی رایج نبود؛ بلکه احادیث فقهی منقول از ائمۀ اطهار(علیهم السلام) با سلسلۀ سند، عیناً در کتابها نقل میشد و فقها تصرفی در متن حدیث نمیکردند؛ اما با ظهور شیخ مفید، اوضاع متفاوت شد. وی با نیروی ادراک قوی خود، مشرب فقهی جدیدی را براساس قواعد و اصول منظم پایهگذاری کرد و شاگردانش سیدمرتضی(رحمة الله علیه) و شیخ طوسی(رحمة الله علیه) این راه را ادامه دادند.(1)
از سوی دیگر، شیخ مفید در بارور ساختن علم کلام و تعمیق و گسترش آن نقش بسزایی داشت. وی در قالب علم کلام، به بسیاری از مسائل تشکیل حکومت اسلامی و فقه مربوط به آن پرداخته است. آراء و فتاوی شیخ مفید در زمینۀ مسائل حکومتی را میتوان تحولی بزرگ در تاریخ فقه امامیه تلقی کرد. نظرات وی دربارۀ شئون اجتماعی، سیاسی، قضایی و نظامی که فقها باید در جامعه عهدهدار آن باشند، بسیار صریح و بیابهام است و در مقایسه با فتاوی اندک شیخ صدوق که محتاطانه و همراه با تقیه بود، یک تحول و شاید نخستین تحول فقهی پس از آغاز غیبت کبرا باشد.(2)
در بسیاری از آثار شیخ مفید(رحمة الله علیه)، به نکات مختلفی اشاره شده که فقیهان در آن مواقع میتوانند و باید اعمالِ ولایت کنند و تصدی و تصرف در آن مواقع بر عهدۀ آنهاست.
از مواقعی که شیخ مفید به صراحت به فقها و ولایت آنان اشاره میکند، بحثی است که وی در مورد زکات و صدقات مطرح میکند. از آنجا که وی در بحثهای گذشته شرط تصدی ولایت را علم به احکام قرار داد، در اینجا نیز بر مبنای همان بحث میگوید: «ولما غابت عینه من العالم بوفاته، صار الغرض حمل الزکاه الی خلیفته فاذا غاب الخلیفه کان الغرض حملها الی من نصبه من خاصته لشیعته فاذا عدم السفراء بینه و بین رعیته وجب حملها الی الفقهاء و المأمونین من اهل ولایته؛ لان الفقیه اعرف بموضعها ممن لا فقه له فی دیانته.(1)»(2)
شیخ در جایی دیگر، با صراحت کلام بیشتری سخن گفته و پس از ذکر ولایت فقها بر اقامۀ نمازها و ولایت بر قضا میگوید: «و لهم ان یقضوا بینهم بالحق و یصلحوا بین المختلفین فی الدعاوی عند عدم البینات و یفعلو جمیع ما جعل الی القضاۀ فی الاسلام، لان
1) چون امام معصوم(علیه السلام) چشم از جهان فرو بست، زکات مال به خلیفۀ او و در صورت فقدان خلیفه به منصوب خاص امام از شیعیانش تحویل میشود؛ اما درصورتیکه سفیری بین امام و امت وجود نداشت، واجب است زکات به فقیهان شیعه تحویل شود؛ چون فقیهان نسبت به کسانیکه با فقه بیگانهاند، به موارد مصرف زکات آگاهترند.
2) حسینعلی منتظری، مبانی فقهی حکومت اسلامی، بهترجمه و تقریر محمود صلواتی، ج1، تهران: کیهان، 1367، ص252.
الائمۀ قد فوضوا الیهم ذلک عند تمکنهم منه بما ثبت عنهم فیه من الاخبار و صح به النقل عند اهل المعرفۀ و الآثار.»(1)از وظایف فقهاست که در میان مردم بر پایۀ حق و اسلام قضاوت کنند و در بین اختلافکنندگان و صاحبان دعوا، درصورت فقدان بینه، صلح ایجاد نمایند. آنها باید تمام اعمال و وظایفی را که در اسلام بر عهدۀ قاضی گذاشته شده است، انجام بدهند؛ به این دلیل که ائمه(علیهم السلام) همۀ این اختیارات را به آنان تفویض کردهاند که در صورت تمکن آن را بهجای بیاورند و این تفویض براساس روایات و اخبار معتبر و صحیحی است که اهل معرفت به آن اعتراف و اعتماد کردهاند.
شیخ مفید با صراحت، متولی و متصدی ولایت، اجرا و اقامۀ حدود را نیز در عصر غیبت، فقیهان معرفی کرده و میگوید: «فاما اقامۀ الحدود، فهو الی سلطان الاسلام المنصوب من قبل الله تعالی و هم ائمۀ الهدی من آل محمد علیهم السلام و من نصبوه لذلک من الامراء و الحکام و قد فوضوا النظر فیه الی فقهاء شیعتم مع الامکان.»(2)اما اقامۀ حدود از وظایف سلطان و رهبر اسلام است که از جانب خداوند منصوب میشود و آنان همان ائمۀ هدی از آلمحمد(صلی الله علیه و آله و سلم) هستند. چنانکه
امرا و حکامی که این بزرگواران نصب کرده باشند نیز، جزو سلاطین حَقۀ اسلام محسوب میشوند و در زمان غیبت آن بزرگوران، اقامۀ حدود را به عهدۀ فقهای شیعه گذاشتهاند که در صورت امکان آن را اجرا کنند.
علیبنالحسین، ملقب به سید مرتضی و علمالهدی(رحمة الله علیه) از بزرگان فقهای امامیه و یکی از بزرگترین دانشمندان شیعۀ امامیه است [که در سال 355ق متولد شد]. او آقای عالمان امت و زندهکنندۀ آثار ائمه(علیهم السلام) و مشهور به سید مرتضی (لقبی که آن را از جدش حضرت علی(علیه السلام) در یک رؤیای صادقه دریافت داشت) است. دانشهایی که وی بدانها دست یافت، احدی به آنها نرسید و فضیلتهای منحصر به فردی داشت و شیعه و سنی بر فضل وی شهادت دادهاند... . او در 25ربیعالاول436 وفات یافت و فرزندش در منزلش بر او نماز گزارد و در همان جا دفن شد. جنازهی او بعد از مدتی به کربلا و کنار جدش امامحسین(علیه السلام) منتقل شد.(1)
سیدمرتضی در کتب مختلف فقهی و کلامی خویش به ضرورت امامت و ریاست در جامعه پرداخته است. او برای این ضرورت، دلیل عقلی اقامه میکند: «امامت همان
1) نک: عباسالقمی، الکنی و الالقاب، ج2، تهران: مکتبة الصدر، بی تا، ص480تا483.
فرضالطاعهبودن و امرونهی نافذ داشتن است. در تدبیر امور جامعه، وجود یک رئیس و رهبر که دارای شرایط خاصی باشد و از عهدۀ امور جامعه برآید، ضروری است. اگر جامعهای از وجود یک رئیس پرهیزگار، با نفوذ کلمه و مقتدر که گناهکار را تأدیب نماید، محروم باشد؛ در آن جامعه شاهد ستم عدهای بر مردم و انجام اعمال قبیح دیگر خواهیم بود؛ در اینجا ضروری است که خداوندی که از بندگانش انجام واجبات و ترک محرمات را خواسته، به آنها لطف کرده و قانون و مجری قانونی تعیین نماید تا مردم جامعه از مضرات جامعۀ بیقانون در امان بمانند. بدینترتیب ضروری است که مردمِ هیچعصری بدونِ رئیس و رهبر نباشند.(1)«فالریاسة علی ما بیناه لطف فی فعل الواجب و الامتناع من القبیح فیجب ان لا یخلی الله تعالی المکلفین منها و دلیل وجوب الالطاف یتناولها.»(2)
از نظر وی، امام و رهبر جامعه باید از شرایطی چون عصمت، منصوصبودن از جانب خدا و پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، اشجعبودن از سایرین، افضلبودن و عالمبودن برخوردار باشد: «و من صفاته ان یکون اعلم الامه باحکام الشریعه و بوجوه السیاسه و التدبیر... و مما یجب ان یلحق بذلک علمه بوجوه السیاسه، لان هذا
حکم لاینفک الرساله منه و لا یجوز ان یخلو امام من تعلقه به، فعلمه بالسیاسه واجب عقلاً و کونه اعلمهم واجب ایضاً فی طریق العقل لقبح تقدیم المفضول علی الفاضل فیما کان الفضل منه فیه و اما علمه باحکام الشریعه و کونه اعلم بها فمبنی علی التعبد الشرایع و انه امام فیها و لیس فی العقل وجوب ذلک»؛ از صفات رهبر جامعه این است که او باید داناترین مردم نسبت به احکام شریعت و نیز امور سیاست و تدبیر جامعه باشد... علم به امور سیاسی یکی از وجوه رسالت و پیامبری است و همچنین بر امام جایز نیست که از این علم بیبهره باشد؛ بنابراین علم به سیاست وجوب عقلی دارد و اما اینکه رهبر در این زمینه اعلم امت نیز باشد، این هم امری عقلی است؛ زیرا مقدمداشتن مفضول بر فاضل، عقلاً قبیح است. اما علم رهبری به احکام شریعت از شرع و تعبد به آن به دست میآید نه از طریق عقل. و همچنین به این دلیل که او امام امت است، پس باید از همۀ آنها نسبت به احکام شرع داناتر باشد.»(1)امام امت باید در احکام دین و در امور سیاسی و حکومتی اعلم از دیگران بوده و به وجوه سیاست آشنا و آگاه باشد.
1) الذخیره، ص429تا430.
تقیالدین حلبی، فقیه بزرگ، محدث و مفسر، از شاگردان سیدمرتضی و شیخ طوسی بود که در سال 374 متولد و در سال 447ق، بدرود حیات گفت.(1)
وی در کتاب الکافی به مسائلی از قبیل لزوم و عدم لزوم دولت و ریاست حاکمه برای جامعه، شرایط امام امت و اوصافش، شرایط نایب امام و اوصافش، زکات، خمس، انفال، غنایم، فسق و احکام فساق، حدود و تعزیرات، قاضی، شرایط و اوصاف او، جهاد، امربهمعروف و نهیازمنکر، نماز جمعه، عیدین و... پرداخته است. وی در بسیاری از این موارد، به مسائل فقه حکومتی اسلام پرداخته و فتوا صادر کرده است. همچنین وی در فصلی خاص با عنوان «فصل فی تنفیذ الاحکام» به این مباحث میپردازد.
حلبی در مبحث امامت کتاب الکافی، به لزوم و عدمِلزوم دولت در جامعه اشاره کرده و این بحث را دارای اولویت بیشتری برای ارائه میداند. وی در ابتدا به ضرورت اصل ریاست و حکومت در میان مردم پرداخته و آن را به اثبات میرساند، آنگاه به اثبات رهبری
1) نک: ابوالصلاح حلبی، الکافی فی الفقه، بهتحقیق رضا استادی، اصفهان، مکتبة امیرالمؤمنین(علیه السلام)، 1403ق، مقدمه، ص8، بهنقل از ابنحجر، لسانالمیزان، ج2، ص71.
امام معصوم میپردازد. او معتقد است هر نوع حاکمیت و امامتی در جامعه باید به نظارت و اذن معصوم منتهی شود.(1)
در اندیشۀ حلبی، سیاست، معنای خاصی دارد و تبیین خاص وی از سیاست، تأثیر عمیقی در برداشت فقهای بعدی از این واژه داشته است. وی سیاست را به تربیت و استصلاح مردم و تدبیر امور اجتماعی آنها تعبیر میکند. حلبی مصادیق امور سیاسی را ایجاد امنیت و آسایش برای مردم جامعه، دخل و تصرف در انواع معیشت آنها، جلوگیری از ظلم و فساد فاسدان، جنگ و جهاد با ستمگران و نیز اصلاح امور دینی مردم از طریق فراهمساختن زمینۀ انجام افعال نیکو و ترک افعال قبیح میداند.(2)از نظر حلبی تنها کسانی میتوانند رهبر و رئیس یک حکومت شوند که به سیاست بهمعنایی که گفته شد، علم داشته باشند: «و لابد من کونه اعلمهم بالسیاسۀ لکونه اماماً فیها.»(3)
باید رئیس جامعه یا معصوم باشد و یا به اذن و نظارت معصوم منتهی شود؛ چون دلیل اینکه وجود رئیس در جامعه ضروری میباشد این است که ریاست لطفی از جانب خداوند برای انجام کار نیک و ترک کار زشت است: «و یعلق هذا اللطف بکون المرؤوس غیر معصوم
فوجب لذلک عصمۀ الرئیس او من ینتهی الیه الرئاسات.»(1)از آنجا که مکلفین و مرئوسین معصوم نیستند، برای تحقق لطف خداوندی عصمت رئیس جامعه ضروری است. زیرا در غیر اینصورت، یا مکلفینی خواهیم داشت که معصوم نیستند و در عینحال رئیسی بر آنها حاکم نیست و این اخلال در واجب خداوندی است یا اینکه هر رئیسی دارای رئیس دیگری خواهد بود و این امر تا بینهایت ادامه خواهد داشت که این نیز امری فاسد و محال است.
در نهایت آنچه دربارۀ اندیشۀ سیاسی حلبی میتوان گفت، این است که باتوجهبه اصلی که حلبی عنوان کرد: که تمام ولایات باید به معصوم و یا اذن و نظارت معصوم منتهی شود و با عنایت به اینکه این اذن از جانب معصوم برای فقهای جامعالشرایط صادر شده است؛ بنابراین وی خواهان استقرار حکومت عدل با امامت معصوم و یا نایب او که به نحوی حکومت و ریاستش به ریاست معصوم منتهی میشود، میباشد.
وی از ارکان و بزرگان فقهای شیعه در قرن پنجم بوده است. بعد از وفات سید مرتضی(رحمة الله علیه) زعامت شیعیان بر عهدۀ وی قرار گرفت و او نیز با تربیت هزاران شاگرد و
تألیف دهها اثر ماندگار علمی، خدمت بزرگی به عالم اسلام به ویژه مذهب امامیه به انجام رساند که تأثیر عظیم کار وی هماکنون نیز مشاهده میشود:
در عظمت شیخ همینبس که آثار و تألیفات وی از مهمترین منابع علوم نقلی شیعی است. وی مؤلف دو کتاب از کتب اربعۀ مورد اعتماد امامیه میباشد. تهذیبالاحکام و الاستبصار از منابع معتبری هستند که فقهای امامیه در استنباط احکام شرعی همواره به آنها مراجعه میکنند. ایشان همانگونه که در تعمیق و گسترش علوم اسلامی در بسیاری از فنون و رشتهها، نقش اساسی ایفا کرده ؛ در حفظ و توسعۀ فروع فقه حکومتی نیز تلاش شایانی کرده است. وی در اینباره از دو بُعد کلامی و فقهی به تبیین مباحث این حوزه همت گماشته است.
در حوزۀ کلامی، شیخ بهطور گسترده به تبیین مبحث امامیه اقدام کرده است. وی بر ضرورت و وجوب عقلی امامت و ریاست برای هر جامعه دلیل عقلی اقامه کرده و آن را لطف میداند: «فمتی لم یعرف المکلف الامامۀ مع ما تقرر فی عقله من کونها لطفاً اداه ذلک الی الشک فی عدل الله تعالی و انه یخل بشرایط التکلیف و ان لا یزیح علل المکلفین فیما یکلفهم و هذا هو الکفر بالله تعالی؛ پس اگر مکلف معرفت به امامت پیدا نکند، مطابق تقریر عقلی که امامت لطف است،
این عدم آگاهی و شناخت او را به شک در عدل الهی کشانده و شرایط تکلیف نیز مختل خواهد شد و عذر مکلفین در تکالیفشان زایل نخواهد شد و این، همان کفر به خدای تعالی است.»(1)
به نظر وی، امامت همان ریاست است و همانگونه که سَر، بهعنوان فرماندۀ بدن، کار تنظیم و هماهنگی اعضای بدن را انجام میدهد؛ رئیس یک جامعه نیز مسئول نظارت، تنظیم و هماهنگی جامعه و تدبیر امور آن است. شیخ طوسی امامت را تنها در رهبری دینی خلاصه نمیکند؛ بلکه آن را ریاستی میداند که در هر قبیله و عشیرهای لازم است؛ زیرا حقوق افراد قبیله و عشیره و امت تنها با ریاست محقق میشود.
رئیس جامعه موظف است ظالم را ادب کند و معاند را بر سر جایش بنشانَد تا فساد در آن جامعه، به حداقل برسد. وی معتقد است: «هرگاه برای مردم، راهنما و سروری یافت شود که در کار گشاده دست باشد، آنان را از آنچه باید نکنند باز میدارد و زورمندان را از ستمکردن بر ناتوانان جلوگیری میکند و ستمگران را بهجای خود نگه میدارد و کسانیکه با راستی و درستی میستهند، از آن باز میایستاند؛ پس در بودن او، نیکیها
1) شیخ طوسی، تلخیص الشافی، با مقدمه و تحقیق سیدحسن بحرالعلوم، ج1، قم: محبین، 1382ش، ص59و60.
بسیار میباشد و تباهیها کم میشود»؛(1)بنا بر این اصل، وجود حکمت و ریاست در جامعه ضرورت عقلانی خواهد داشت.
به نظر وی، امام بهعنوان حاکم سیاسی یک جامعه، باید از دانش و آگاهی سیاسی لازم دربارۀ حوزۀ امرونهی و محدودۀ اعمال حاکمیت خویش برخوردار باشد. این شرط (علم به سیاست) نیازی به اثبات از جانب شرع ندارد و عقل آن را برای حاکم ضروری و لازم میداند. بعد از پذیرش دین و تدیّن به آن، شرط دیگری نیز مدّنظر قرار میگیرد و آن اینکه امام باید عالم دینی هم باشد؛ یعنی به مجموعۀ احکام دین، آگاهی داشته باشد که البته این شرط نیز شرطی عقلی است.(2)استدلال شیخ بر اینکه امام باید عالم دینی نیز باشد؛ بدینگونه است: «متولّی حکم در سراسر گسترۀ دین، امام و رئیس حکومت اسلامی است. سپردن تولیّت و مسئولیت کاری به فردی که علم و دانش لازم در آن حوزه را ندارد، ازنظر عُقلا کاری قبیح است؛ پس امامت و ریاست به کسی سپرده میشود که دارای علم دینی کافی باشد.»(3)شیخ، بعد از اقامۀ برهان و اثبات اینکه امام جامعه ضرورتاً عالم دینی نیز میباشد، به تشریح جزئیات این علم میپردازد. وی معتقد است امام نمیتواند
1) تمهید الاصول، بهترجمه و مقدمه و تنظیمات: عبدالمحسن مشکوة الدینی، تهران: انتشارات انجمن حکمت و فلسفۀ ایران، 1358ش، ص767تا769.
2) نک: تمهید الاصول، با ترجمه و مقدمه و تنظیمات عبدالمحسن مشکوةلدینی، تهران: انتشارات انجمن حکمت و فلسفۀ ایران، 1358ش، ص245تا246.
3) تمهید الاصول، با ترجمه و مقدمه و تنظیمات عبدالمحسن مشکوةالدینی، تهران: انتشارات انجمن حکمت و فلسفۀ ایران، 1358ش، ص245تا246.
در علم دینی مقلد دیگران باشد(1)و عُقلا، امامی که مسئولیت هدایت دنیوی و اخروی افراد جامعه را داراست؛ اما خودش جاهل بوده و تنها با استفاده از علم دیگران میتواند به احکام دین علم پیدا کند، تقبیح میکنند.(2)البته دراینصورت مردم میتوانند بهدلیل اینکه وی واجد شرایط تصدی ولایت بر جامعه نیست، به اوامرش گردن نسپارند و دستورات وی را پشت گوش بیندازند؛ زیرا وی حق ولایت بر آنها را ندارد.(3)
در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا امام باید در همۀ حوزهها علم و تخصص کافی داشته باشد و یا علم او به مجموعۀ احکام دینی کافی است؟ شیخ میگوید: «چون امامت همان ریاست و حکومت بر پیکرۀ دین است، پس علم امام به همین حوزه برای تصدی ولایت وی کفایت میکند و در سایر حوزهها به متخصصین آن رجوع میشود و بعد از اخذ نظر متخصصین، مطابق نظر آنها حکم صادر خواهد شد.»(4)
در بررسی دیدگاههای شیخ، رجوع به آثار فقهی وی نکات فراوانی را برای ما آشکار میکند. شیخ طوسی(رحمة الله علیه) در موارد مختلف به اختیارات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمۀ معصومین(علیهم السلام)
1) تمهید الاصول، با ترجمه و مقدمه و تنظیمات عبدالمحسن مشکوةالدینی، تهران: انتشارات انجمن حکمت و فلسفۀ ایران، 1358ش، ص249تا250.
2) نک: تمهید الاصول، با ترجمه و مقدمه و تنظیمات عبدالمحسن مشکوةالدینی، تهران: انتشارات انجمن حکمت و فلسفۀ ایران، 1358ش، ص246.
3) . تمهید الاصول، با ترجمه و مقدمه و تنظیمات عبدالمحسن مشکوةالدینی، تهران: انتشارات انجمن حکمت و فلسفۀ ایران، 1358ش، ص249تا250.
4) تمهید الاصول، با ترجمه و مقدمه و تنظیمات عبدالمحسن مشکوةالدینی، تهران: انتشارات انجمن حکمت و فلسفۀ ایران، 1358ش، ص252.
در عصر حضور میپردازد؛ آنگاه به عصر غیبت و بررسی این مضوع میپردازد که وضع مکلفان در عصر غیبت چگونه است و چهکسی حق دارد در این عصر در امور افراد و جامعه دخل و تصرف کند؟ وی این حق را از آنِ فقها دانسته و در موقعیتهای گوناگون به این مسئله اشاره میکند.
یکی از مواقعی که فقیهان در عصر غیبت متولّی آن هستند، ولایت بر قضاست. شیخ، این منصب را تنها در انحصار سلطان حق و عدل، یعنی امام میداند و جز امام یا افرادی که از جانب ایشان اجازۀ قضاوت و دادرسی دارند، سایرین را مجاز به اقدام در این منصب نمیداند: «اما الحکم بین الناس و القضاء بین المختلفین فلا یجوز ایضاً الا لمن اذن له سلطان الحق فی ذلک و قد فرضوا ذلک الی فقها شیعتهم فی حال لا یتمکنون فیه من تولیه بنفوسهم فمن تمکن من انفاذ حکم او اصلاح بین الناس او فصل بین المختلفین فلیفعل ذلک و له بذلک الاجر و الثواب ما لم یخف فی ذلک علی نفسه و لا علی احد من اهل الایمان و یأمن الضرر فیه فان خاف شیئاً من ذلک لم یجز له التعرض لذلک علی حال»؛(1)اما حکمکردن در بین مردم و داوری بین اختلافکنندگان، تنها برای کسانی جایز است که از جانب سلطانِ حق، دارای اذن باشند و ایشان (سلاطین حق) در مواردی که
1) النهایه فی مجرد الفقه و الفتاوی، ص301.
خودشان امکان تولیّت این امور را ندارند، به فقیهان شیعه اجازۀ تصدی آن را دادهاند؛ پس هریک از فقها این امکان را داشته باشد که به اجرای حکمی بپردازد یا اصلاحی در بین مردم ایجاد کند یا نزاعی را فیصله دهد، باید به این امر اقدام کند که مستوجب پاداش و ثواب نیز خواهد بود؛ البته مادامیکه بر خودش و بر مؤمن دیگری، خوفی از اضرار دشمنان نداشته باشد که درصورت خوف، بر او جایز نیست متعرض هیچیک از این افعال شود.
بهنظر شیخ طوسی(رحمة الله علیه)، وظیفۀ تبلیغ و تبیین احکام و حفاظت از دین و شریعت، یکی از ولایتهایی است که بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام) بر عهدۀ فقهای جامعالشرایط قرار داده شده است.
در جمعبندی نظرات شیخ، چه در حوزۀ کلام و چه در حوزۀ فقه، میتوانگفت که باتوجهبه شرایط ویژۀ عصر شیخ طوسی(رحمة الله علیه) و درنظرگرفتن شرایط اجتماعی آن روز و اوضاع سختی که بر شیعه حاکم بود، شیخ توانسته است در بسیاری از آثارش به موارد مختلفی از ولایت فقها در عصر غیبت بپردازد و آنان را در اجرای حدود الهی و دخالت در امور جامعه و مصالح مسلمین، صاحبِ حق بداند و درحالیکه هدف تمامی اولیای الهی محافظت از کیان اصل دین و تسامح در موارد دیگر بود، پرداختِ بیش از این موارد به ولایت فقها، ممکن بود این اصلِ اصیل را
با خطر جدی مواجه کند و شیخ طوسی(رحمة الله علیه) نیز باتوجهبه همین اصل، به این اندازه از بیان مطالب بسنده کرده است.
از فقیهان و اندیشمندان نامدار قرن پنجم قمری است. سلار دیلمی(رحمة الله علیه) بعد از عصر غیبت یکی از مشایخ و از مهم ترین عالمان و پیشوایان امامیه بوده است.
سلار دیلمی در باب امربهمعروف و نهیازمنکر و اقامۀ حدود و جهاد، پس از ذکر مراتب امربهمعروف و نهیازمنکر با صراحت اذعان میکند که ائمۀ معصومین(علیهم السلام) اقامۀ احکام در میان مردم را به فقیهان شیعه تفویض کردهاند. وی در باب یکی از مراتب امربهمعروف و نهیازمنکر میگوید: «فاما القتل و الجراح فی الانکار فالی السلطان او من یأمره السلطان، فان تعذر الامر لمانع فقد فوضوا علیهم السلام الی الفقهاء اقامة الحدود و الاحکام بین الناس بعد ان لا یتعدوا واجباً و لا یتجاوزوا حداً»؛(2)اما کشتن و جراحت ایجادکردن بهعنوان یکی از بالاترین مراحل نهیازمنکر به سلطان یا کسیکه سلطان به او امر و اذن بدهد، مربوط است. اگر هر یک از این دو، بهجهت وجود موانعی معذور از انجام
کار بود، پس ائمه(علیهم السلام) اقامۀ حدود و احکام میان مردم را به فقها تفویض کردهاند؛ بهشرط اینکه این فقها واجبات و حدود الهی را مراعات کنند.
حتی به نظر سلار، ائمه(علیهم السلام) به پیروان و شیعیان خود دستور دادهاند که فقها را در این هدف عظیم و اجرای احکام الهی و اقامۀ آنها تا زمانیکه در صراط مستقیم حرکت میکنند، یاری دهند.(1)
وی یکی از فقها و محدثین بزرگ شیعه است: «ابوالحسن سعیدبنهبهاللهبنحسن عالمی ماهر، فقیه، محدث، مفسر و محقق بزرگوار و موردِاعتماد، صاحب کتبی همچون الخرائج و الجرائح، قصصالانبیاء لباللباب، شرح منهج و غیر آن و از محدثین بزرگ شیعه است... وی در 4شوال573 وفات یافت... و قبرش در شهر قم در کنار حرم فاطمهمعصومه(علیها السلام) مزار معروفی است.»(2)
وی معتقد است در عصر غیبت که سفیر و واسطۀ خاصی میان امام و مردم نیست، باید زکات را به فقیهان شیعه که امین نیز هستند، تحویل داد؛ چراکه آنها دربارۀ موارد مصرف زکات، نسبت به سایرین آگاهتر هستند.
«قطب در بحث مربوط به نماز جمعه و در ذیل آیات مربوط به آن میگوید که علاوهبر همۀ شرایط، حضور سلطان عادل یا منصوب وی در وجوب نماز جمعه شرط است: «بِدان که وجوب جمعه شامل تمام مکلفین میگردد؛ چراکه قول خداوند )فاسعوا الی ذکر الله((1)عام است و شامل همه است؛ مگر کسانیکه معذورند به اسبابی چون: سفر یا بیماری یا کوری یا نقص و... . از شرایط نماز جمعه، مذکر[بودن] و آزادبودن حاضران در آن است که اگر همۀ این شرایط مهیا بود، آنگاه نماز جمعه تنها با حضور سلطان عادل یا منصوب وی اقامه خواهد شد.»(2)
آنچه قطب راوندی را از دیگر فقها متمایز میکند، نظرات وی دربارۀ نهیازمنکر در جامعه است. وی با طرح پرسش و پاسخی به مردم اجازه میدهد که برای نهی از منکرات در جامعه، سلاح بهدست گرفته و با جنگ و خونریزی جلوی منکرات را بگیرند: «اگر کسی بگوید که آیا در نهیازمنکر، دست به اسلحهبردن واجب است؟ جواب ما مثبت خواهد بود؛ یعنی هرگاه به آن نیاز افتاد، واجب میشود که در حد توانایی و امکان تهیه گردد. چون خداوند ما را به نهیازمنکر دستور داده است؛ بنابراین وقتی که پند و نصیحت و تهدید و ترساندن و بازداشتن ازطریق دست
خالی، مؤثر نیفتاد، حمل سلاح واجب میگردد؛ زیرا امر واجب [که] همان نهیازمنکر است، از گردن مکلف ساقط نمیگردد؛ مگر زمانیکه منکر از بین رفته و زایل شده باشد؛ البته نیت مکلف در این حمل سلاح و جهاد، نباید جنگ باشد؛ بلکه میبایست بهقصد نهیازمنکر به این کار اقدام کند. قطب متذکر میگردد که در نزد بسیاری از اصحاب و علمای ما، اقدام به چنینکاری، متوقف بر اذن سلطان وقت (عادل) است.»(1)
وی فقیهی فاضل و محققی روشنگر، افتخار بزرگان و بزرگ فقیهان حله، صاحب کتابالسرائر که به بررسی فتاوی فقها میپردازد و نیز کتاب مختصر تبیانالشیخ، در سال 598 بدرود حیات گفت؛ درحالیکه 55 سال بیش نداشت...»(2). وی با اجتناب از تقلید و تکیه بر منابع اصیل اجتهاد، یعنی کتاب و سنت و اجماع و عقل، توانست به رکود حوزههای فقهی پایان بخشد.
مشی جدید و شیوۀ عمل ابن ادریس در تمام ابواب فقه مشاهده میشود. وی در بخش فقه سیاسی و حکومتی نیز مانند سایر حوزهها به تحول و ابتکار دست زده و هم در عرصۀ کلامی و هم در حوزۀ فقهی مطالب تأثیرگذاری عرضه میکند.
از نظر ابن ادریس، انسان موجودی است که تنها در سایۀ اجتماع میتواند زندگی موفقی داشته باشد و درحقیقت اجتماع از ضرورتهای زندگی اوست؛ اما در اجتماع، گاه منافع انسانها با یکدیگر در تضاد قرار میگیرد؛ یعنی مصالح و منافع فردی وی با منافع اجتماعیاش درگیر شده و باعث بروز هرجومرج و مشکلات اجتماعی خواهد شد. در اینجا برای جلوگیری از هرجومرج و بینظمی وجود قانون ضروری است؛ اما آیا تنها وجود قانون برای ایجاد نظم و ثبات در جامعه کافی است؟ جواب این است که قانون برای اجراشدن نیاز به مجریانی دارد که آن را در جامعه اجرا و عملی کنند. ابن ادریس مجری قانون را سلطانی میداند که به تربیت مردم پرداخته و جلوی فساد و تباهی و ستم را بگیرد(1). ابن ادریس آیۀ )وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ((2)را دال بر این میداند که هیچعصری از وجود حجتِ عادل خالی نیست. این مطلب مورد اتفاق همۀ فرقههای اسلامی است؛ اگرچه از این نظر که مصداق عدل و حجت در جامعه چه کسانی میتوانند باشند، با هم اختلاف دارند.(3)
ملاک مشروعیت حکم و حاکمیت از نگاه ابن ادریس آن است که: مشروعیتِ حاکم
به نصب، تعیین و یا اذن از سوی خدا و رسول و ائمه(علیهم السلام) است. وی فقیه جامعالشرایط را صاحب اذن از سوی خدا و رسول و ائمه(علیهم السلام) برای نیابت از آنها در تصدی ولایت امور خلق در جامعه میداند؛ البته از دیدگاه وی، این فقها باید دارای شرایط خاصی همچون فقاهت و علم به احکام شرع باشند تا شایستگی نیابت از امام معصوم(علیه السلام) را پیدا کنند. چون حاکم جامعۀ مسلمین از حکم الله خبر میدهد و به نیابت از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مردم را دعوت و الزام مینماید؛ لزوماً باید از حکم خدا باخبر باشد؛ زیرا بدون علم نه خبر دادنش از حکم الله صحیح است و نه نیابتش از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم). برخورداری از نفوذ لازم برای اجرای حکم، برخورداری همزمان از عقل و رأی، حلم و سعۀ صدر، قدرت بر اجرای احکام، دارابودن ورع، زهد، تدین، عدالت، بصیرت به اوضاع و احوال زمان، ازجمله این شرایطاند.(1)بهنظر ابن ادریس کسیکه واجد شرایط مذکور باشد از طرف ائمه(علیهم السلام) برای تولی و تصدی تنفیذ احکام مأذون خواهد بود: «چون فقها واجد شرایط هستند، از باب امربهمعروف و نهیازمنکر بر آنان واجب است که ولایت را قبول کنند و تصدی آن را عهدهدار شوند؛ گرچه از سوی سلاطین جور به آنان واگذار گردد؛ زیرا همانگونه که گفتیم، گرچه آنان در ظاهر در جانب فرد متغلب به این سمت
1) ابنادریس حلی، المنتخب، ج3، ص538تا539.
گمارده شدهاند؛ اما درحقیقت نایب امام معصوم و ولیالامر(علیه السلام) هستند و اهلیت چنین مسئولیتی را بهدلیل ثبوت اذن امام(علیه السلام) دارا میباشند؛ بنابراین فقها نمیتوانند از پذیرش چنین ریاستی سر باز زده و شانه خالی کنند.»(1)
ابنادریس در بحث اقامۀ حدود معتقد است، غیر از سلطان منصوب الهی یا منصوبین سلطان و مأذونین او کسی حق اقامۀ حدود را در جامعه ندارد. وی میگوید: مخاطب دستور اقامۀ حدود، فقط ائمه(علیه السلام) و حکام منصوب و مأذون از سوی آنان میباشند و دیگران هیچگونه ولایتی نسبت به اقامۀ حدود در جامعه ندارند.(2)
وی در کتابالقضاء گفته است که قضا بدون اذن و ولایت امام مسلمانان برای کسی منعقد نمیشود. وی معتقد است که ائمه(علیهم السلام) در عصر غیبت، قضا و حکم را به فقیهان امین و مطلع از منابع فقهی و متدین شیعه تفویض کردهاند.(3)
راهنمای گروه نجاتیافته، فیلسوف محقق، معلم انسان و داناترین مردم گذشته و حال، خواجه طوسی، سلطان عالمان و محققان و برترین حکیمان و متکلمان،
ستایششده توسط بزرگان آسمان و محل اجتماع صفات نیک، کسیکه بهخاطر شهرت فراوانش احتیاج به تعریف ندارد؛ گرچه آنچه در حق وی گفته میشود، شایستۀ مقام وی نیست. وی در 11جمادیالاولی597 در طوس متولد شد و در همانجا رشد کرد و لذا به طوسی مشهور شد و اصل وی از جهرود از نواحی قم به نام وشاره (بر وزن عباره) است. وی در روز عید غدیر سال 672 بدرود حیات گفت و در جوار امامین کاظمین در مکانی که برای ناصر عباسی آماده شده بود [و در آنجا دفن نشد]، به خاک سپرده شد.(1)
از دیدگاه خواجه، در سیاست مبتنی بر شرع، جامعه بهسوی غایات مهم و هدفمند سوق داده میشود. دراینصورت نفس انسانی، ظرفیت بیشتری برای برخورداری از فیض علوی پیدا میکند و بهسوی کمالات متعالی مدّنظر رهنمون میشود. در این مرحله، حاکم و سائس کسی است که دارای تأییدات الهی بوده و واضع قوانینی میباشد که مفید انتظامبخشیدن به امور دنیوی و اخروی مردم و تفکیک حوزههای آنها از هم و معرفت به آنهاست.
خواجه حوزههای سیاست را شامل سیاست نفس، سیاست منزل و سیاست جامعه میداند. وی در تبیین حوزۀ سوم، یعنی سیاست جامعه میگوید: «شهر و مدینه را از افراد بسیار مختلف
1) عباسالقمی، الکنی و الالقاب، ج3، ص250تا252.
در جهات گوناگون با انگیزههای بسیار متفاوت تشکیل داده و ایجاد میکنند که اگر تدبیر مناسب در چنین اجتماعی نباشد، تقابل و تعارض انگیزهها به هرجومرج و ظلم و تعدی منجر میشود. لازمۀ تدبیر و سیاست در پیشگیری چنین نابسامانیهایی سه چیز است: 1. ناموس (قانون)؛ 2. حاکم (دولت)؛ 3. دینار (قدرت مالی).»(1)بهنظر وی حاکم کسی یا نهادی است که از قانون (کلیات و جزئیات آن) شناخت کافی دارد و واجد قدرت فائقه و ابزارهای لازم اجرایی و غیرِاجرایی آن، برای اجرای قانون است. چنینفردی ابزار دینار را به خدمت میگیرد و قانون را بهمنظور استقرار و گسترش آن اجرا میکند و روابط افراد را در قالب آن تنظیم نموده و صناعات و حِرَف را ساماندهی میکند.(2)وی معتقد است قوام جوامع به سلطان، حاکم و دولت است و قوام دولت یا حاکم به سیاست: «قوام مُدُن به ملک بود و قوام ملک به سیاست.»(3)
در جهانبینی الهی و سیاست مبتنی بر شرع، حاکم یک جامعه وظیفۀ هدایت افراد جامعه از نقصان به کمال را برعهده دارد؛ بنابراین پس از اینکه معلوم شد وجود سیاست و حکومت در جامعه امری انکارناپذیر بوده و ضرورت آن به اثبات رسید، میتوان گفت
که وجود حاکم و سائس و رئیس نیز از همان ضرورت برخوردار است.
محقق حلی از بزرگان فقهای شیعه و صاحب آثار مهم است. «ابوالقاسم نجم الدین جعفر بن الحسن بن یحیی بن سعید الحلی حاله فی الفضل و العلم و الثقة و الجلالة و التحقیق و التدقیق و الفصاحه و البلاغة و الشعر و الادب و الانشاء و جمیع الفضایل و المحاسن اشهر من ان یذکر... توفی فی ربیع الثانی سنة 676.»(2)
وی بهدلیل جامعیت فضایل علمی و عملی و تحقیقات عالیۀ فقهی، برای اولینبار در بین فقهای شیعه به لقب محقق ملقب شد؛ بهطوریکه اگر بدون قید به کار رود تنها به ایشان انصراف دارد.(3)
محقق همانند بسیاری از فقها در ابتدا به ضرورت تشکیل حکومت میپردازد. از نگاه وی، تشکیل حکومت، ضامن و دربردارندۀ سلامت جامعه است؛ زیرا اجتماع بهدلیل تضاد منافع افراد با یکدیگر همواره در معرض نزاع و درگیری قرار دارد. «الاجتماع مظنۀ النزاع و مثار الفتن غالباً و الحکمه موجبه حسم مادۀ الهرج و قطع نائره الاختلاف و لن یستمر الا مع
السلطان.»(1)این حکومت است که میتواند جامعه را کنترل و از سقوط آن در هرجومرج جلوگیری کند. حکومت، خاموش کنندۀ آتش اختلاف و فتنه در جامعه است و قهراً هیچ حکومتی برقرار نخواهد شد مگر توسط حاکم و رهبر.
درخصوص مشروعیت حاکم و امام جامعه نظر محقق این است که مشروعیت با نص و معجزه به دست میآید و هر حکومتی که این نص را در تأیید خویش بههمراه داشت، حکومت عادل و مشروعی است؛(2)در غیر این صورت حکومت جور خواهد بود. پس حاکمان نیز شرایطی دارند که ملاک تمایز آنها از هم است که چه حاکمی حاکم عادل و چه حاکمی حاکم جائر است.
محقق ابتدا به بیان شرایط امام پرداخته و معتقد است: امام کسی است که اولاً معصوم از گناه و خطا باشد؛ از جهات اخلاقی، برترین خلق باشد، داناترین مردم نسبت به شرع مقدس و نیز شجاعترین فرد در جهاد باشد.(3)پس وی به نکتۀ مهمی اشاره میکند و آن بیان فرق بین امام و نایبالامام است. وی فرق این دو را در این میداند که امام معصوم بوده، ولی
نایبالامام معصوم نیست.(1)پس نایبالامام هم اگر شرایط فوق را دارا بود میتواند بهعنوان حاکم عادل که حکومتش نیز مشروع است، ولایت را تصدی کند؛ بنابراین از دیدگاه محقق حلی، حاکم عادل اعم از امام معصوم و نایبان خاص و عام وی میباشد. وی در مواردی از فقیه جامعالشرایط بهعنوان «من الیه الحکم بحق النیابة» یاد میکند؛ یعنی کسیکه حکم و حکومت، به ایندلیلکه نیابت از امام معصوم را داراست، به او واگذار شده و بهعبارت دیگر، چون نایب امام است، حکومت به او واگذار شده تا در عصر غیبت ولایات را تصدی و اعمال نماید.(2)
ازطرف دیگر هر حاکمی که شرایط و صفات لازم را برای حکومت نداشته باشد، حاکم جائر بوده و حکومت وی نامشروع است؛ بنابراین یاریرساندن به وی یا قبول ولایت از جانب او نیز مشروعیت نداشته و همچنین جهاد همراه با او نیز جائز نیست؛ مگر آنکه برای دفاع از کیان اسلام و مسلمین باشد.(3)
فخرالمحققین، پسر علامهحلی، در ۶۸۲ متولد و در سال ۷۷۱ درگذشته است. علامهحلی در مـقـدمۀ تذکرةالفقها و در مقدمۀ کتاب قواعد از فرزندش به تجلیل یاد کرده است و در آخر قـواعد آرزو کرده است که پسر بعد از پدر کارهای ناتمام او را تمام کند. فخرالمحققین کتابی دارد به نام «ایضاحالفوائد فی شرح مشکلاتالقواعد آرا» که درکتب فقهیه درخورِتوجه است.
ایشان در رابطۀ ولایت میگوید: «ازنظر شرع مقدّس، قضاوت و ولایت بر حکم، برای کسی است که صلاحیّت فتوادادن دربارۀ قوانین فرعیِ شرعی بر اشخاص معیّنی از انسانها را داشته باشد که حکم او یا برای اثبات حقّ و حقوقی و یا استیفای حقوق مستحقّی است. شروع اعمال این ولایت، همزمان با تحقّق ریاست در امور دین و دنیا است.»(1)
محمدبنمکی، معروف به شهید اول: «فقیه بزرگوار محمدبنمکی رئیس و امام شیعه و سرسلسلۀ محققین بزرگ و بزرگ طایفه... در سال 734 به دنیا آمد... و در روز پنجشنبه نهم جمادیالاولی سال 786 با شمشیر به شهادت رسید، سپس به صلیب کشیده شد. آنگاه
1) ایضاح الفوائد، ج4، ص294.
جسد وی سنگسار و سپس سوزانده شد. این اتفاقات در دمشق و در زمان حکومت برقوق و دولت بیدمر و به فتوای برهانالدین مالکی و عبادبنجماعت شافعی صورت گرفت و بعد از آنکه یک سال تمام در قلعۀ شام زندانی بود و در زندان کتاب لمعۀ دمشقیه را در هفتماه و هفتروز تألیف کرد.»(1)
«چنانکه از زندگی شهید اول پیداست، وی در روزگاری سخت و فضایی همراه با تقیه و پنهانکاری میزیسته، اما در همان حال هم از برقراری ارتباط و دادن راهنمایی و مشاوره به شیعیان دست بر نمیداشته است. علاوهبر این، وی با تمام وجود برای مکتوبنمودن قوانین حکومتی و فقه سیاسی اسلام تلاش نموده است. بهطور کلی، شهید اول فقیه را به چهار قطب عبادات، عقود، ایقاعات و سیاسات تقسیم میکند.»(2)
وی برای تبیین حقوق، وظایف و اختیارات فقها در عصر غیبت، از بیانی کلامیفقهی بهره جسته است.
شهید اول(رحمة الله علیه) با یک دلیل عقلی، ضرورت وجود قانون و رهبر را در جامعه به اثبات میرساند. از نظر وی گرایش به جامعه و
اجتماع از ضرورتهای زندگی انسانی است و انسانها همیشه در پی تشکیل اجتماعاند و در پی این تمایل، طبیعتاً بهدنبال منافع فردی خویش نیز هستند؛ بنابراین منافع فردی انسانها با یکدیگر تزاحم پیدا کرده و زمینۀ نزاع و درگیری را ایجاد میکند. در اینجا چه باید کرد؟ «لان اجتماع من ضروریات المکلفین و هو مظنه النزاع فلابد من حاسم لذلک و هو الشریعه و لابد لها من سائس و هو الامام و نوابه.»(1)چون برخورد و نزاع از لوازم هر جامعهای است؛ پس بهناچار باید ضابطه و قانونی باشد که در آن، قلمرو اختیارات هر فردی در اجتماع مشخص شده باشد و هر فردی در حدّ اختیار خویش در جامعه عمل کند و از آن فراتر نرود. ازنظر وی، این قانون همان شریعت و دین است که وظایف، حقوق و اختیارات افراد اجتماع در آن تعیین و مشخص میشود؛ اما آیا صرف وجود قانون در جامعه کافی است؟ آیا وجود قانون، افراد را به حقوق فردی و اجتماع و مصالحشان آگاه میکند؟ شهید اینگونه پاسخ میدهد که در کنار قانون و شریعت، وجود یک رهبر و سیاستمدار ضروری است و اوست که به این قانون، جامۀ عمل میپوشد و آن را معنی کرده و به مرحلۀ اجرا در میآورد. از دیدگاه وی، این رهبر و رئیس نمیتواند کسی جز امام و نائبانش
1) القواعد و الفوائد، تحقیق سیدعبدالهادی حکیم، ج1، قم: مکتبةالمفید، ص36تا38.
باشد. آنها میتوانند با اشراف و تسلطشان بر ابعاد شریعت، راه فلاح و رستگاری را پیش پای افراد جامعه قرار دهند.
اینکه امام و نایبش میتواند و باید مرجعیت و رهبری یک جامعه و افراد آن را برعهده گیرد، بر چه اساس و ملاک و معیاری مبتنی است؟ بهعبارت دیگر، اینکه ما معتقدیم فقط امام و نوابش از حق رهبری و زعامت جامعه برخودارند، چه مبنایی دارد؟ از نظر شهید اول، امامت و رهبری جامعه با نص شرعی و فرمان الهی تعیین میشود. نص خداوند تعیینکنندۀ رئیس جامعه است و راه دیگری برای آن نمیتوان در نظر گرفت. وی اینگونه به اشکال پیشین پاسخ میدهد: «ثبت عندنا قولهم علیهم السلام کل امر مجهول فیه القرعه و لک لان فیها عند تساوی الحقوق و المصالح و وقوع التنازع دفعاً للضغائن و الاحقاد و الرضا بما جرت به الاقدار و قضاء الملک الجبار و لا قرعۀ فی الامام الکبری، لانها عندنا بالنص.»(1)اگر کسی بگوید که برای تعیین امام و رهبر جامعه که اتفاقاً یکی از امور مشکل است، مانند بسیاری از مشکلات و مجهولات دیگر باید به قرعه پناه برد و از این طریق رئیس جامعه را مشخص کرد، جواب
1) القواعد و الفوائد، تحقیق سیدعبدالهادی حکیم، ج2، قم: مکتبةالمفید، ص183.
این است که مسئلۀ تعیین ولی و رهبر با امور دیگر بسیار متفاوت است و ما به دلیل اینکه نص خداوند ناظر به فرد خاصی از افراد جامعه است، اطاعت از او را بر خود واجب دانسته و او را رهبر مشروع جامعه قلمداد میکنیم. و هرکس به روشی غیر از این طریق، به ریاست جامعه برسد، ما او را غیرِمشروع میدانیم. بر همین اساس، شهید اوّل در بحث بدعت حرام و تبیین آن میگوید: «و هو کل بدعة تناولتها قواعد التحریم و ادلته من الشریعة کتقدیم غیر الائمة المعصومین علیهم و اخذهم مناصبهم و...»(1)اینکه دیگران را که هیچگونه نصی در مورد آنها نداریم، بر ائمه و معصومین(علیهم السلام) که منصوص و منصوب خداوند هستند، مقدم بداریم، از بدعت حرام بهشمار میرود.
از نظر وی حکومتها یا مطلوباند و یا غیرِمطلوب؛ اگر حکومتی مطلوب بود مردم باید آن را گرامی داشته و از دستورات رهبر و حاکم آن پیروی کنند(2)و اگر از جانب آن حکومت و حاکمش، ولایت و مسئولیتی به کسی داده شد بلافاصله بپذیرند: «و الولایۀ عن العادل جایزۀ بل مستحبة و تجب مع الالزام او عدم وجود غیره و یحرم عن الجائر الا مع الاکراه، فینفذ ما اکراه علیه الا الدماء المحرمة... و یجوز له اذا کان مجتهداً اقامة
الحدود، معتقداً انه عن العادل.»(1)قبول ولایت از جانب حاکم عادل و مطلوب نهتنها جایز که مستحب است و گاه واجب نیز میشود؛ مثلاً اگر حاکم عادل، شخص را ملزم به قبول ولایت کند و یا اینکه غیر از او، فرد صالح دیگری برای پذیرش ولایت موجود نبود و ترس از این باشد که احکام و دستورات الهی بر زمین مانده و اجرا نشود؛ اما دربارۀ حکومت غیرِمطلوب، وضع بِدین منوال نیست و پذیرش ولایت از جانب او حرام و غیرِمشروع است؛ مگر درصورتیکه فرد مجبور به پذیرش آن شود که در این صورت، البته تا جاییکه منجر به ریختن خون محترمی نشود، انفاذ احکام توسط وی صحیح میباشد. اگر کسیکه پذیرش ولایت به او پیشنهاد شده و یا مجبور شده، در احکام الهی مجتهد باشد، میتواند حدود الهی را با این اعتقاد که او از جانب حاکم عادلی به این منصب گماشته شده است، اقامه کند.
از نگاه شهید اوّل، مصادیق حکومت مطلوب عبارتاند از: حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، حکومت امام(علیه السلام) و حکومت نایبالامام. وی دربارۀ شیوههای تصرف پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در امور جامعه میگوید: «تصرفالنبی(صلی الله علیه و آله و سلم) تارة بالتبلیغ و هو الفتوی و تارة بالامامة کالجهاد و التصرف فی بیت المال و تارة بالقضاء کفصل الخصومة بین المتداعیین بالبینة او الیمین او
1) الدروس الشرعیة، ج3، قم: انتشارات اسلامی، 1414ق، چ1، ص174.
الاقرار.»(1)
تصرفات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، گاه در امور تبلیغی و فتوایی است که ایشان به بیان احکام الهی برای مردم میپرداختند و گاه به شکل تصرفات حکومتی بوده که به مسائلی چون جهاد و بیتالمال مسلمین و مانند آن مربوط میشود و گاه نیز جنبۀ قضایی و حلّ و فصل خصومات و دعاوی داشت؛ بنابراین میبینیم که رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) صرفاً در تبیین و تشریح احکام الهی خلاصه نمیشد؛ بلکه ایشان بهعنوان رهبر تامالاختیار جامعۀ مسلمین در تمام امور دخل و تصرف میکردند. ازنظر وی امام(علیه السلام) نیز مانند پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از همینشأن و نقش برخوردار بوده و همان حقوق و وظایف پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای امام(علیه السلام) نیز محفوظ است.(2)
شهید در توضیح مصداق دیگری از حکومت مطلوب، یعنی حکومت نایبالامام، ابتدا به تفصیل شرایط نایبالامام را که با وجود آنها وی میتواند به دخل و تصرف در امور افراد و جامعه اقدام نماید، بررسی میکند. ایمان یکی از شرایطی است که شیعه و غیرِشیعه را از هم متمایز میکند. علم به احکام و توانایی تطبیق فروع بر اصول و استنباط فروع از درون اصول و(3)بهتعبیر روشنتر، علم به قرآن، سنت، اجماع، کلام، اصول، فقه، صرف و نحو، ناسخ
و منسوخ، محکم و متشابه، مجمل و مبین، جرح و تعدیل رواة و دیگر علوم مربوط(1)از شرایط اساسی نایبالامام است. شهید معتقد است، اگر فقیهان زیادی بودند که در شرایط مساوی قرار داشتند، فقیهی مقدم و شایستۀ اطاعت است که دانشمندترین باشد.(2)
عدالت شرط دیگری است که مؤلفههای آن همچون تقوا و مروت، فرد عادل را از انحراف در تعالیم الهی و ناسازگاری با عرف عمومی جامعه، محفوظ نگه میدارد.(3)رهبر و حاکم عادل، از هرگونه سرپیچی از دین اجتناب میکند؛ پس رهبر کسی است که دارای عدالت و کمال و شایستگی فتوا است.(4)
علی کرکی، مشهور به محقق ثانی، یکی از فقهای برجستۀ شیعه است که در کرک نوح، از نواحی بعلبک لبنان زاده شد: «مروج آیین و مذهب [شیعه] و سرسلسلۀ محققین بزرگ علامۀ روزگار، شیخعبدالعالی کرکی که یک بار به شیخعلایی و بار دیگر به محقق ثانی ملقب شده است. شیخ حر عاملی دربارۀ وی گفته است که وثوق و دانش و فضل و بزرگواری و فراوانی تحقیق وی بسیار مشهورتر از آن است که ذکر شود و تصنیفات وی
فراوان است و مشهور ... در سال 937 بدرود حیات گفته است، درحالیکه بیش از هفتاد سال عمر کرده است و در مستدرک سال وفات وی را 940 ذکر کرده است.»(1)
وی از دانشمندان بزرگ شیعۀ عصر صفوی است که بهدلیل دارابودن مقام و منزلتی والا نزد حکومت آن روزگار، توانست تا حدّ زیادی احکام عالی فقه را از طریق قدرت حاکمه در جامعۀ ایران پیاده کند و مسائل حکومتی و اجتماعی فقه را با استدلال قوی مطرح نماید.
کرکی هم در بحثها و نوشتههایش، تئوری سیاسی اسلام را در امر برپایی حکومت تبیین میکند و هم خود در عرصۀ اجرای احکام به آنها جامۀ عمل پوشانده است.
وی میگوید: «اتفق اصحابنا علی ان الفقیه العدل الامامی الجامع لشرایط الفتوی، المعبر عنه بالمجتهد فی الاحکام الشرعیه نایب من قبل ائمة الهدی صلوات الله و سلامه علیهم فی حال الغیبة فی جمیع ما للنیابة فیه مدخل و ربما استثنی الاصاحاب القتل و الحدود مطلقا فیجب التحاکم الیه و الانقیاد الی حکمه و له ان یبیع مال الممتنع من اداء الحق ان احتیج الیه و یلی اموال الغیاب و الاطفال و السفهاء و المفلسین و یتصرف علی المحجور علیهم الی آخر ما یثبت للحاکم المنصوب من قبل الامام(علیه السلام) و الاصل فیه ما رواه الشیخ فی التهذیب باسناد الی عمر بن حنظله عن مولانا
1) عباسالقمی، الکنی و الالقاب، ج3، ص161و162.
الصادق(علیه السلام)... .»(1)اصحاب ما اتفاقِنظر دارند که فقیه عادل، امامی جامعالشرایطِ فتوا و بهاصطلاح مجتهد در عصر غیبت، در همۀ آنچه که نیابت در آنها مدخلیّتی دارد، از جانب ائمه(علیهم السلام) نیابت دارد؛ بنابراین بر مردم واجب است که تحاکم و ترافع خویش به نزد آنان برند و از حکم صادره توسط آنان انقیاد و اطاعت کنند. فقیه مذکور حق دارد مال فردی را که از ادای حق امتناع کند، درصورتیکه به آن مال نیاز افتد، آن را به فروش رساند. همچنین ولایت بر اموال غایبان، کودکان، سفیهان و ورشکستگان و نیز ولایتِ تصرف در اموال ممنوعانِ از تصرف و تمام اختیارات دیگری که برای حاکم منصوب از امام ثابت است، برای فقیه جامعالشرایط ثابت میباشد. استناد کلام ایشان در اینجا مقبولۀ عمربنحنظله است که شیخ طوسی(رحمة الله علیه) در تهذیب با اسناد آن را نقل کرده است. حدیث مدّنظر، فقیه دارای شرایط خاص را منصوب ائمه(علیهم السلام) دانسته و او را نایب اختیارات امام معصوم(علیه السلام) میداند. بهمقتضای این حدیث و با عنایت به قول امامصادق(علیه السلام) که فرمود: ‘من او را بر شما حاکم قرار دادم’؛ این نیابت فقیه، کلی است. کرکی میگوید: «لا یقدح کون ذلک فی زمن الصادق(علیه السلام) لان حکمهم و امرهم(علیهم السلام) واحد کما دلت علیه اخبار اخری
1) رسائل، بهتحقیق محمد حسون، ج1، قم: کتابخانۀ آیتالله مرعشی(رحمة الله علیه)، چ1، 1409ق، ص142.
و لاکون الخطاب لاهل ذلک العصر، لان حکم النبی(صلی الله علیه و آله و سلم) و الامام(علیه السلام) علی الواحد حکم علی الجماعه بغیر تفاوت کما ورد فی حدیث آخر»؛(1)بنابراین حکم و دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام) منحصر به زمان خاصی نیست و ناظر به نیابت فقیه حتی در عصر غیبت نیز میشود. بیشتر مستندات کرکی در بحث ولایت فقیه، روایات وارده از ائمه(علیهم السلام) است. وی در یکی از آثارش در شرح نظر علامه مبنی بر وجوب رجوع شیعیان در اختلافات خود به فقهای عادل شیعی، توضیح میدهد که نیابتی که در روایت عمربنحنظله به فقها واگذار شده، کلی است و بر تمام موارد نیابتپذیر صدق میکند و مختص به عصر و زمان خاصی نیست. همانگونه که میبینیم، وی در اینجا به مقبوله متمسک میشود؛ همچنین به روایات دیگری ازجمله روایت مشهورۀ ابیخدیجه نیز استناد میکند.(2)
کرکی علاوهبراینکه در بسیاری از موارد خودش در عمل، تصدی ولایت کرده و در اموری که خداوند و پیامبر و ائمه به او اذن دادهاند، دخل و تصرف میکند، در آثار خویش بهصراحت به این موارد نیز میپردازد؛ البته در مواردی که کرکی بهعنوان اختیارات فقیه برمیشمارد، شرط اجرای این اختیارات را
تمکن فقیه میداند.(1)
وی این مسئله را که فقیه میتواند حدود را اجرا کند و قضاوت بین مردم را بر عهده گیرد، دلیل بر نیابت عام فقیه در جمیع مناصب شرعیه میداند.(2)کرکی معتقد است که اگر این نیابت عام را در همۀ امور شرعی نپذیریم، اجرای حدود و قضاوت نیز از فقیه صحیح نخواهد بود: «فان الفقیه المأمون منصوب من قبل الامام و لهذا تمضی احکامه و یقیم الحدود و یقضی بین الناس و هذه الاحکام مشروطۀ بالامام او من نصبه قطعاً بغیر خلاف، فلولا ان الفقیه المذکور منصوب من قبل الامام لجمیع المناصب الشرعیه لماصحت منه الاحکام المذکوره قطعاً.»(3)بهنظر کرکی فقیه در صورت آشنابودن با ادلۀ فقهی و داشتن صفاتی که پیش از این ذکرش گذشت، میتواند قضاوت بین شیعیان را عهدهدار گردد؛ البته هیچخطری او و شیعیان را تهدید نکند.(4)
شهید ثانی(رحمة الله علیه) از فقهای بزرگ و متبحر امامیه میباشد که در سختترین شرایط
توانسته است تألیفات علمی بسیاری از خود به یادگار بگذارد. بعضی از آثار وی هنوز هم بهعنوان متن درسی در حوزههای علمیه مطرح و مرجع و منبع محققان است. «استاد بزرگ شهید ثانی در وثوق، بزرگواری، دانش، فضل، زهد، عبادت، پرهیزگاری، تحقیق، مهارت و تمامی فضیلتها و کمالات مشهورتر از آن است که ذکر شود و نیکیها و صفتهای شایستهاش بسیار بیشتر از آن است که محصور گردد... شیخ زینالدین در 13شوال911 به دنیا آمد... و در سال 965 درحالیکه 54ساله بود، دو نفر برای حل مرافعۀ خویش نزد وی رفتند... روایتشده که بعد از فراغت وی از نماز عصر در مسجدالحرام، او را به اطراف مکه بردند و 1ماه و 10روز در آنجا زندانی کردند و سپس از راه دریا وی را به قسطنطنیه برده و در آنجا به شهادت رساندند و جسدش را تا سه روز رها کرده و بعد از آن به دریا انداختند.»(1)
بهنظر شهید ثانی منشأ و خاستگاه حکومت، حاکمیت الهی است و برایناساس حکومتها را تقسیمبندی میکند. با این معیار، حکومتها به مشروع و مطلوب یعنی حکومتی که ملاک و معیار آن حاکمیت الهی است و نامشروع و نامطلوب یعنی حکومتی که این معیار در آن وجود ندارد، تقسیم میشوند.(2)
حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)،(1)حکومت امام(علیه السلام)(2)و ولایت فقیه از مصادیق حکومت مطلوب است.
وی بعد از تبیین نحوۀ ادارۀ حکومت توسط پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام(علیه السلام) میگوید: «ان الشریعه لابد لها من حافظ و ناصر فی تبلیغ الاحکام الی المکلفین و کذلک نصب النبی(صلی الله علیه و آله و سلم) ائمه(علیهم السلام) لتبلیغ الاحکام و حفظ الاسلام الی ان انتهی الامر الی صاحب الامر(علیه السلام).»(3)شریعت، نیازمند نگهبان و یاریدهنده در رساندن احکام به مکلفین است؛ همچنانکه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ائمه(علیهم السلام) را برای تبلیغ احکام و حفظ اسلام تا زمان حضرت صاحبالامر(علیه السلام) نصب کردهاند. وی در تبیین ولایت فقیه پس از نواب خاص امام(علیه السلام) و بیان این مطلب که ولایت فقها، همان ولایتی است که پیامبر و ائمۀ معصومین(علیه السلام) داشتهاند و امر تبلیغ احکام و حفظ ارکان اسلام همواره باید ادامه یابد، گفته است: «فلابد من عارف عادل ظاهر یرجع الناس الیه فی الاحکام الشریعة فی زمن الغیبه و الا لاختلف الاحکام الشریعة و تعطلت الحکمه الالهیة.»(4)در عصر غیبت همواره باید فرد عارف و عادلی وجود داشته باشد که مردم در احکام شرعی به او مراجعه کنند و در غیر
این صورت احکام شرعی مختلف و دگرگون شده و حکمت و غرض الهی که همانا حفظ اسلام و ترویج آن است، تعطیل میشود.
در آثار شهید ثانی مثالهای فراوانی به چشم میخورد که وی ولایت فقیهان را استمرار ولایت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام) دانسته است. یکی از این نمونهها، نظری است که در حاشیۀ کلام محقق ابراز میکند. محقق گفته است: اگر امام از دنیا برود، شیخ طوسی و دیگر فقها اختلاف کردهاند که اگر امام معصوم فوت کند، قاضیانی که او منصوب کرده است، بعد از فوتش عزل خواهندشد یا خیر؟ برخی قائل به عزل مطلق شده و دلیلشان این است که قضات، نایبان اماماند و ولایت آنان فرع ولایت امام است و هرزمانکه اصل برود، فرع نیز بهتبع او خواهدرفت؛ اما برخی دیگر قائل به عدمِانعزال شده و دو دلیل اقامه کردهاند: اوّل اینکه ولایت این قاضیان شرعاً ثابت شده است؛ بنابراین ادلۀ این ولایت بعد از فوت امام نیز استصحاب میشود و دوّم اینکه انعزال قاضی باعث ایراد خسارت و ضرر بر مردم میشود و مردم شهرها تا زمانیکه امام بعدی، قاضیانی را نصب کند، بدون قاضی و حاکم باقی خواهندماند؛ در اینصورت مصالح جامعه معطل خواهد ماند. شهید ثانی در اینجا اظهار میدارد که قول اوّل (انعزال قاضی با فوت امام) اظهر است؛ اما وی اضافه میکند که همیناشکال، بر ولایت
فقیه در عصر غیبت نیز وارد میشود؛ زیرا امامی که او را قاضی و حاکم گردانیده از دنیا رفته است که در واقع به فرمایش امامصادق(علیه السلام) در روایت مقبولۀ عمربنحنظله اشاره میکند. پس آن اختلاف مذکور درمورد ولایت فقیه نیز پیش میآید؛ ولی اصحاب، اجماع داشته و اتفاق دارند که ولایت فقیه همچنان در عصر غیبت استمرار دارد و این ولایت، همانند ولایت خاصه و نصب قاضی نیست؛ بلکه امام حکم به مضمون آن کرده است. بنابراین نظرِ امام مبنی بر اینکه فقیه بر قضاوت و حکم و زعامت و رهبری سیاسی جامعه ولایت دارد، مثل این است که شهادت و گواهی شخص عادل، مقبول و متصرف و ذیالید و خبرش پذیرفته شده است.(1)
شهید در بسیاری از آثارش تأکید کرده که مراد از حاکم که در عبارات فقهی بهصورت مطلق میآید، سلطان عادل یا نایب خاص وی است. اگر این دو حضور نداشتند، نوبت نایب عام آنهاست که همان فقیه جامعالشرایط است: «ثم الحاکم و المراد به سلطان العادل او نایبه الخاص او العام مع تعذر الاولین و هو الفقیه الجامع لشرائط الفتوی العدل.»(2)
شهید ثانی معتقد است که هرآنچه در حوزۀ مصالح عمومی مسلمین جامعه باشد،
ولیِّ فقیه حق دخل و تصرف در آن را داراست و میتواند تکلیف آن امر از امور مسلمین را روشن و مشخص کند.(1)
احمدبنمحمد معروف به مقدس اردبیلی از فقهای والامقام شیعه در قرن دهمهجری است. وی از فقهای بزرگی است که علاوهبراینکه در تحقیق و پژوهش سرآمد و نمونه بود و یک محقق بزرگ بهشمار میآمد، در امر تهذیب نفس و زهد و تقوا نیز کمنظیر و مقدس بود.
در حوزۀ اندیشۀ سیاسی و حکومتی، وی یکی از کسانی است که نظرات و دیدگاههای مؤثری دارد و از دو طریق عقل و نقل بر مباحث خویش استدلال میکند.
اردبیلی در آثارش بر این نکته تأکید میکند که انسان موجودی است مدنیالطبع؛ بنابراین مجبور است با همنوعان خود معاشرت داشته باشد و با آنها حیات اجتماعی مشترکی تشکیل دهد و چون همۀ مردم مثل هم نیستند و مانند هم نمیاندیشند و هریک از آنها از فرهنگها و طوایف گوناگونی هستند، بین آنها درگیری و نزاع رخ خواهد داد و فساد عالم را دربر میگیرد. برای اینکه انسانها در اجتماع به چنین محذور و مشکلی برنخورند، نیاز به قانون دارند؛ قانونی که آنها را از ظلم و
فسق و فساد باز دارد و به آنها مطابق مصالح و مفاسدشان، حسن معاش و معاد را آموخته و تعلیم دهد.(1)بهنظر وی زندگی اجتماعی انسان بدونِقانون میسر نیست و او به هدف خلقت، یعنی کمال و تعالی ازطریقِ پرستش و اطاعت آفریدگار خویش، دست نخواهد یافت.(2)پس انسان برای دستیابی به انتظام نوع و معیشتش نیازمند قانون است؛(3)بنابراین از دیدگاه محقق، وجود قانون و شریعت، ضرورتی عقلی و انکارناپذیر است. اما آیا صرف وجود قانون برای اجرای اهداف خلقت کافی است و آیا نیاز به مجری ندارد؟ عقل حکم میکند که حتی کاملترین قوانین نیز بدونِاجرا اموری عبث و بیفایده هستند و هیچ سودی را نصیب مردم نمیکنند. خداوند که نازلکنندۀ قوانین برای رستگاری بشر است، از انجام کار قبیح منزّه است؛ بنابراین خداوند اجرای قوانین و شرایع را بر عهدۀ مجریانی قرار داده است. او اجرای شریعت را بر عهدۀ حجتهای خود در روی زمین قرار داد که پیامبران و ائمه و اولیای(علیهم السلام) او هستند تا آنان آنچه مقصود اوست به بندگان برسانند و بندگان خدا باید در تمام مسائل مبتلا به
1) محقق اردبیلی، الحاشیه علیالهیاتالشرحالجدید للتجرید، بهتحقیق احمد عابدی، قم: انتشارات کنگرۀ محقق اردبیلی، چ1، 1375ش، ص170.
2) زبدۀالبیان فی احکامالقرآن، قم، انتشارات کنگرۀ محقق اردبیلی، چاپ اول، 1375ش، ص27.
3) نک: مجمعالفائده والبرهان فی شرح ارشاد الاذهان، ج12، قم: انتشارات اسلامی، 1403ق، ص19.
آنان رجوع کنند. ایننیاز، اختصاص به عصر پیامبران نداشته؛ بلکه بعد از رحلت آنها نیز به حال خود باقی است.
ازاینرو هر پیغمبری را بعد از آنکه از دار دنیا رحلت کند، نایبی بهحکم خدا در کار آمده است تا احکام شریعت او را پاسبانی کند تا زیادت و نقصان در احکام شریعت راه نیابد و دزدان راه و شیاطین جن و انس که در کمین و منتظر فرصتاند تا در بنای ایمان بندگان خللی اندازند، به آن احکام راه نیابند.(1)
محقق معتقد است که هر حکومت بشری، یا مشروعیت و حاکمیت خود را از منبع اصلی آن یعنی حاکمیت الهی گرفته که در اینصورت حکومتی مشروع خواهد شد یا هیچپیوندی با حاکمیت الهی ندارد که حکومتی نامشروع قلمداد خواهد شد؛ بنابراین ماهیت حکومت مشروع ماهیتی الهی است که در شکلهای مختلفی، تجلی مییابد؛ بهطوریکه گاه حاکم مأذون ازطرف خداوند، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است و گاه خلیفه و جانشینان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، تنها تفاوتشان در این است که خلیفه یا امام بهواسطۀ فرد دیگری یعنی پیامبر، به چنین حاکمیتی دست یافته است؛ اما پیامبر، بیواسطه حاکم جامعۀ مسلمین شده است: «بِدان که نبی (پیغمبر) انسانی را گویند که خبر از خدای تعالی میداده باشد، بیواسطۀ
1) نک: حدیقهالشیعه، بهتصحیح حسنزاده، زمانینژاد، ج1، قم: انصاریان، 1377ش، ص8.
آدمی؛ مثل پیغمبر ما...؛ پس اعتقاد میباید کرد که آن حضرت، پیغمبر برحق است؛ یعنی هرچه فرماید و نقل از خدا میکند، درست و راست است و خدای تعالی او را فرستاده است؛ یعنی حاکم ساخته بر همۀ بندگان خود و امر کرده که تابع حکم او باشند و هرچه او گوید و فرماید، بهجای آورند؛ پس حکم آن حضرت، حکم خدای تعالی است؛ بهیقین و بیشک و شبهه.»(1)
بهاعتقاد وی، فقیهان در این عصر نایب اماماناند و اذن امام بر نیابت فقها از ایشان بدیهی است. در غیر این صورت اختلال در نظام عصر غیبت پیش میآید و نظم جامعه مختل خواهد شد و زندگی بشریت در مضیقه و سختی قرار میگیرد. وی برای گفتۀ خویش از اجماع و اخبار نیز شاهد میآورد. از دیدگاه او هر فردی که جامعالشرایط باشد، از جانب امام معصوم(علیه السلام) برای ولایت بر مردم نصب شده و در حقیقت یک نصب عام است و نیازی به نصب خاص ندارد. فقهای عادل جامعالشرایط در روزگار غیبت حاکم مستقلاند و حاکمیتشان نیز در تمامی امور مطلق است و در هر امری که برای آن به امام رجوع میشود، به او نیز ارجاع داده میشود: «لانه قائم مقام الامام(علیه السلام) و نایب عنه کانه بالاجماع و الاخبار مثل خبر عمر بن حنظله
1) رسالۀ اصول دین (17رساله)، قم: انتشارات کنگرۀ محقق اردبیلی، چ1، 1375ش، ص252تا257.
فجاز له ما جاز للامام الذی هو اولی الناس من انفسهم»؛(1)پس فقها در عصر غیبت نایب مناب ائمه(علیهم السلام) در تمامی امور ولایی میباشند.(2)
اردبیلی در عبارتی صریح، فقیه را نایب امام در همۀ امور دانسته و نتیجتاً تمامی اختیارات امام معصوم را برای فقیه قائل شده است.(3)درحقیقت بهنظر وی گسترۀ اختیارات فقیه با امام معصوم همسان است؛ گرچه وی در مواردی بهدلیل اینکه از ادلۀ خاص حضور امام، شرط جواز آن مورد دانسته شده است، آن مورد خاص را از حوزۀ اختیارات حاکمیت فقیه در عصر غیبت استثنا میکند؛ بنابراین در این موارد از تعمیم و همسانانگاشتن دو عصر حضور و غیبت و اختیارات معصوم و فقیه، اجتناب کرده است.(4)
شکی نیست که منصوبِ خاص میتواند به اقامه و اجرای حدود بپردازد؛ اما منصوب عام امام مانند فقها، آنگونه که از روایات برمیآید، میتواند اقامۀ حدود کند. گرچه این احتمال وجود دارد که فقیه برای رفع نزاع نصب شده باشد؛ اما لفظ «حاکم» عام است و علیالظاهر هیچ مخصّصی هم وجود ندارد.
چنانکه میبینیم، وی در اینجا بهصراحت، فقیه را منصوب عام ائمه(علیهم السلام) دانسته است؛ بنابراین در جاهایی که ائمه(علیهم السلام) حق دخالت
و تصرف در امور مسلمین داشتند، فقیه نیز حق دخل و تصرف خواهد داشت. وی توجه خاصی به مقبولۀ عمربنحنظله کرده است و با بررسی آن میگوید که فرمایش امام: «قد جعلته حاکماً» منحصر در امر قضا نبوده و شامل سیاستهای دینیِ دیگر نیز میشود.
بهنظر فیض کاشانی دو رسالت مهمِ به سعادترساندن انسان و نیز حفظ اجتماع ضروری او، بعد از پیامبران بر عهدۀ جانشینان آنها قرار داده شده است و بههمیندلیل میگوییم: وجوب امامت، همواره مرکوز در فطرت عالم است؛ زیرا دواعی خلایق در هر شهر و روستا و اجتماعی، متعدد و متفاوت است؛ پس باید رئیسی داشته باشند تا بِدو مراجعه کرده و همه تحت امر او باشند.(2)
این دو رسالت مهم یعنی حفظ اجتماع ضروری انسانها و تقویت جنبۀ عالی آنها در عصر غیبت امامان معصوم(علیهم السلام) نیز باقی است و طبعاً وجود حکومتی که ضامن حفظ این دو جنبه باشد، در این عصر نیز ضرورت دارد: «و هی (سیاسة) مما لابد منه فی تعیش الجماعات من اهل القری و المدن و ان کان یتغلب و نحوه.»(3)وجود حکومت و سیاست در
هر عصر و زمانی اجتناب ناپذیر است؛ اگرچه آن حکومت با تغلب و زور و فریب بر سر کار آمده باشد.
پس از این مباحث، فیض(رحمة الله علیه) بهسراغ آیات قرآن رفته و با استفاده از آنها، حکومتهای انسانی را بر چند نوع تقسیم کرده است و بهترینِ آنها را حکومت انبیا و اولیا میداند. او معتقد است آنها برای مؤمنین اولی از اَنفسشان(1)هستند؛ چراکه آنها علاوهبر اینکه قادر به اجرای سیاست دنیوی، یعنی حفظ اجتماع ضروری انسانها هستند، میتوانند به تقویت جنبۀ عالی آنان نیز اقدام کرده و بهسوی خدای متعال سوقشان دهند.(2)همانگونه که قبلاً گفته شد، فیض(رحمة الله علیه) معتقد است در زمانیکه چنین حکومت و حاکمانی در دسترس نباشند، جوامع مسلمین ملزم به پیروی از حکومتی هستند که حداقل به سیاست دنیوی پرداخته و نظام و اجتماعشان را انتظام بخشیده و اسباب معیشتشان را فراهم کند. فیض(رحمة الله علیه) علاوهبر حکومت انبیا و اولیا و سلاطین، ولایت عالمان فقیه و حکیم را نیز مطرح کرده و برخلاف غزالی که آنها را تنها خدمتگزار سلطان در معرفتِ طریق سیاست دانسته، برای آنان مقام نیابت از امام معصوم قائل شده و
میگوید: «منشأ خطای غزالی از آنجاست که وی بین خلافت نبوی، حقّه و سلطنتِ متغلّبه فرق نگذاشته است؛ درحالیکه بین آن دو فرق است» و در خلافت نبوی که متعلق به امامان معصوم(علیهم السلام) است، رعایت قلوب رعیّت و اصلاح آن از سوی امام داعی معتبر است؛ درحالیکه در سلطنت متغلبه، چنین امری میسر نیست.(1)
فیض(رحمة الله علیه) فقها را مأمور به افتا و اقامۀ حدود و سایر سیاسات دینیّه میداند که اگر قدرت پیدا کنند باید بهواسطۀ حق نیابت از جانب امام، به همۀ این سیاسات همت گمارند؛ زیرا آنها تنها افرادی هستند که از سوی امام در عصر غیبت، مأذون به انجام این سیاست هستند.(2)وی با استدلال به روایاتی مانند مشهورۀ ابیخدیجه، حکم فقیه جامعالشرایط را در عصر غیبت نافذ دانسته و او را ازطرف امامصادق(علیه السلام) مأذون میشمرد.(3)وی آنها را جانشینان ائمه(علیهم السلام) میداند که اجازه دارند در ادارۀ امور عمومی مردمان تصرف کرده و جامعۀ آنها را بهسمت صلاح و رستگاری هدایت کنند.(4)
او نیز همانند فقهای پیش از خود، اقدام فقیه به این امور را به اموری مشروط کرده است؛ ازجمله اینکه علما از خطر در امان باشند
و اقدام آنها برای خودشان و دیگران ضرری در پی نداشته و نیز موجب برهمخوردن نظم و نظام اجتماعی و پیدایش فتنه و بلوا نشود.(1)
علامه محمدباقر مجلسی(رحمة الله علیه) از علمای بزرگ شیعه است که علاوهبر پرداختن به جنبۀ عمومی فقه، در عرصۀ فقه حکومتی و دخالت در امور سیاسی و حکومتی عصرش، نقش فعالی داشته است. وی با اعتقاد به اینکه انسان موجودی مدنی بالطبع است، بر حیات اجتماعی مردم و ضرورت تشکیل حکومت برای تأمین نیازهای اجتماعی وی تأکید میکند: «ان الانسان مدنی بالطبع یحتاج بعضهم الی بعض فی التعیش و البقاء.»(3)
وی حکومت را شأنی از شئون نبوت و امامت دانسته و با استناد به حدیثی از امامصادق(علیه السلام) علت نیاز بشر به نبی و امام را هدایت خلق میداند: «بر وفق حکمت باید رسولان در میان او و خلایق باشند تا ایشان را دلالت نمایند بر آنچه مصلحت ایشان در آن است و باعث نفع ایشان است و راهنمایی کنند به چیزی چند که موجب بقای نوع ایشان میباشد و ترک آن مورث فنای ایشان است.»(4)
علامۀ مجلسی(رحمة الله علیه) پس از اثبات ضرورت حکومت، درصدد اثبات ضرورت حاکم برآمده و میگوید: «بِدان که حضرت در این حدیث اشاره به دلیل دیگر نیز فرموده که چون انسانْ مدنیالطبع است و هر فردی به دیگری در امور معاش و معاد خود محتاجاند و با یکدیگر آمیزش ایشان ضروری است و آمیزشها باعث منازعات و مشاجرات میشود، پس ناچار است ایشان را از حاکمی که رفع منازعات ایشان نماید؛ بهنحویکه حیفی و میلی در حکم او نباشد؛ اگرنه بهزودی یکدیگر را میکُشند و فانی میشوند.»(1)
بهنظر وی، «اگر امامی در میان مردم نباشد که حافظ دین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است، ملت مندرس میشود و دین برطرف شود و احکام الهی متغیر و متبدل گردد و ارباب بدع و ملاحده در امور دین و احکام شرع زیاده و کم بسیار کنند و شبههها در میان مسلمانان پیدا شود.»(2)
او در توضیح مراد این جملۀ حضرت علی(علیه السلام) که فرمودند: «انه لابد للناس من امیر...»؛ میگوید: «یمکن ان یکون المعنی انه لابد فی انتظام امور المعاش امیر بر او فاجر لیعمل المؤمن بما یستوجب به جنات النعیم و یتمتع فیها الکافر لیکون حجه علیه و لعله
اظهر لفظاً و معنیً.»
اما درخصوصِ اینکه امام و حجت جامعه باید چه ویژگیها و اوصافی را دارا باشد، مجلسی(رحمة الله علیه) نیز همانند بسیاری از فقها و متکلمین شیعه به تبیین این صفات پرداخته است. او علم و عدالت را از شرایط امام و رهبر تلقی کرده و میگوید: «اگر حاکم مؤید از جانب خدا نباشد، مأمون از حیف و میل نیست و ایضاً حکم، موقوف است بر علم به خصوصیات احکام و ظاهر است که عقل بشری، احاطه به جمیع خصوصیات احکام نمیتواند نمود؛ پس حاکم باید مؤید به وحی باشد.»(1)
مجلسی(رحمة الله علیه) برای اثبات این مسئله که امام و رهبر جامعه باید در علم و سایر اوصاف برتر از دیگران باشد، به ادلۀ عقلی و نقلی بسیاری متمسک شده است. دلایل وی گرچه مختص ائمۀ معصومین(علیهم السلام) است؛ اما شامل عصر غیبت نیز میشود؛ چراکه برخی از دلایل وی عقلی است و به زمان و مکان خاصی اختصاص ندارد و آنها را میتوان به زمانها و مکانهای دیگر نیز تعمیم داد. بهعنوان نمونه، مجلسی(رحمة الله علیه) در اثبات برتری حاکم بر سایرین در علم دیگر فضایل، به این قاعدۀ عقلی تمسک میکند که: «تقدیم مفضول بر فاضل و متعلم بر معلم و تفضیل جاهل بر دانا
1) عینالحیات، تحقیق و ویرایش کاظم عابدینی مطلق، قم، مؤسسۀ فرهنگیانتشاراتی گرگان، 1382ش، ص97.
قبیح است عقلاً.»(1)مجلسی(رحمة الله علیه) در این زمینه، به آیات و روایات بسیاری استدلال کرده است.
مجلسی در شرح کلمۀ «ولات» در کلام حضرت علی(علیه السلام) که فرمودند: «و لا تختانوا ولاتکم» گفته است: «و والولاة جمع الوالی و المراد منهم الائمة او الاعم منهم و من المنصوبین من قبلهم خصوصاً بل عموماً.»(2)مراد از وُلات ائمه(علیهم السلام) یا معنایی اعم از ائمه(علیهم السلام) یا منصوبین ایشان، چه منصوبین خاص و چه منصوبین عام آنها، است.
مولی محمدباقربنمحمد اکمل معروف به وحید بهبهانی، از بزرگان و مجددان شیعه در اواخر قرن دوازدهم و اوایل قرن سیزدهم است: «مولی محمدباقربنمحمد اکمل، استاد بزرگ و معلم انسان، محقق و مدقق از ارکان طایفۀ شیعه... تولد وی در اصفهان در سال 1118ق بود... پس از اقامتی کوتاه در بهبهان به کربلا مهاجرت کرد و در آنجا به نشر دانش پرداخت و نزدیک به شصت کتاب نیز تألیف کرد.... وی در سال 1208ق در کربلا بدرود حیات گفت.»(3)
وحید بهبهانی با استناد به قاعدۀ لطف، ضرورت حکومت و تعیین حاکم از جانب خداوند برای حفظ مردم از فساد و نابودی را
همچون روزیدادن بندگانش بر او واجب و ضروری میداند؛ گرچه ممکن است مردم بهسبب شقاوت و اقتضای نفس اماره که امر به سوء میکند، تمکین از حاکم نکرده و او را نپذیرند.(1)
بهنظر ایشان، حق سرپرستی امور جامعه ازطرف خداوند به انسان معصوم تفویض شده است؛ زیرا ازنظر متکلمان شیعه، هیچعصری خالی از امام و حجت نیست. بهاعتقاد شیعه، نصب امام واجبالاطاعه برای حفظ و بسط و نشر شریعت و نیز تبیین مقررات و قوانین کتاب و سنت، بهدلیل عقل واجب است.(2)وی در جای دیگر به نقشهای مختلف معصوم در جامعه اشاره میکند که بسیار حائز اهمیت است. وی میگوید: «عمدة فائده الرسول(صلی الله علیه و آله و سلم) و الامام(علیه السلام) ابلاغ الاحکام و تحصیل الانتظام للدنیا و الآخرة.»(3)
چنانکه میبینید دو نقشی که او برای معصوم در نظر گرفته، یکی ابلاغ و تبلیغ احکام الهی و دیگری تدبیر و تنظیم امور جامعه است؛ اما این وظایف بعد از غیبت معصوم(علیه السلام) بر عهدۀ کیست و چهکسی وظیفۀ انتظام امور دنیا و آخرت را تولیت خواهد کرد؟
در اینجا بهبهانی با تمسک به اخبار وارده در زمینۀ نیابت فقیهان در عصر غیبت همچون:
«انهم حجج الله علی الفقهاء و الفقهاء حجج علی الخلق» بر مضمون مشترک همۀ این اخبار تأکید میکند. وی بیان میدارد که همۀ این اخبار تأکید میکنند که تنها فقیهان، مرجع مشروع مردم در عصر غیبت بوده و مردم موظفاند در حوادث نوپیدا یا روابط روزمرۀ خود، همچون تنظیم امور معاملی و غیر آن، براساس رأی و نظر مجتهد رفتار کنند.(1)
بهبهانی در کتاب دیگرش الفوایدالحائریه در فایدهای به نام «رد الاخباریین حیث قالوا بعدم جواز التقلید» غیر از مسئلۀ جواز صدور فتوا برای فقیه به جواز رجوع به وی در تحاکمات و ترافعات نیز اشاره کرده است: «و الاخبار الدالة علی جواز الفتوی صریحه فیه و الاخبار کثیره و کذلک الاخبار الداله علی جواز المحاکمة و التحاکم الی الفقیه و هی کثیره... .»(2)روایات زیادی وجود دارد که مردم را در ترافع و تحاکم، به فقیه ارجاع میدهند. ایشان در فایدۀ 33 همین کتاب باعنوان «الوظایف المحوله للمجتهد»، به نکات دیگری نیز توجه کرده است. وی مینویسد: «المجتهد و الفقیه و المفتی و القاضی و حاکم الشرع المنصوب عبارة الان عن شخص واحد»(3)عنوانهای گفتهشده، همگی با اعتبارات مختلف در یک شخص جمع میشوند. «لانه بالقیاس
الی الاحکام الشریعة الواقعیة یسمی مجتهداً لما عرفت من انسداد باب العلم و بالقیاس الی الاحکام الظاهریة یسمی فقیهاً لما عرفت من کونه عالما بها علی سبیل الیقین و بالقیاس الی انه یفتی یسمی مفتیاً و بالقیاس الی انه یرفع خصومۀ المترافعین الیه یسمی قاضیاً و مع قطع النظر عن الترافع الیه یسمی حاکم الشرع بالنسبه الی مثل ولایۀ الایتام و الغائبین و غیر ذلک مما لا یحصی کثرة و مذکورة فی الفقه و بالقیاس الی شرایط الاجتهاد و یسمی محدثاً متکلماً اصولیاً رجالیاً الی غیر ذلک.»(1)شخص بهاعتبار استنباط احکام شرعی واقعی، مجتهد است و بهاعتبار استنباط احکام ظاهری، فقیه خوانده میشود؛ همچنین بهاعتبار صدور فتوا مفتی نامیده شده و بهاعتبار اینکه خصومتها و مرافعات را رفع میکند، قاضی است و بهدلیل داشتنِ اختیارات و ولایتهایی همچون ولایت بر ایتام و مجانین و غیر آن، حاکم شرع گفته میشود و بهاعتبار دارابودن شرایط اجتهاد میتوان او را محدث اصولی، رجالی و غیره نام نهاد.
پُر واضح است که این عناوین، عناوینی توخالی نبوده و هریک آثار خاص خود را خواهند داشت. وی توضیح میدهد که حاکم شرع فعلاً به مواردی همچون انتظام امور بندگان و معاش و معاد آنان میپردازد: «و اما حاکم الشرع فقد أشرنا الی أشغاله و مناصبه و هی مما
1) الفوائدالحائریه، ص499و500.
تنتظم به امر المعاد و المعاش للعباد و الظاهر ان حکمه مثل حکم القاضی، ماض علی العباد: مجتهدین ام مقلدین؛ مقلدین له ام لغیره؛ ام لایکونون قلدوا احداً لاتشراک العله و هی کونه منصوباً من المعصوم(علیه السلام) و لان حصول النظام لا یکون الا لذلک.»(1)وی معتقد است که حکم حاکم شرع مانند حکم قاضی بر مجتهد و عامی، اعم از مقلدین و غیرِمقلدین، به دو دلیل نافذ خواهد بود:
1. اینکه منصوب از جانب امام و معصوم(علیه السلام) است؛
2. نظم و نظام جامعه در گروِ آن و متوقف بر آن است.
بنابراین، نصب فقیه از جانب معصوم(علیه السلام)، موردِ تصریح وحید قرار گرفته و انتظام امر بندگان در معاش و معاد نیز بهدست اوست.
شیوه و روش وحید بهبهانی در ولایت فقیه بعد از قطعیبودن نصب و تقسیم آن به دو روش خاص و عام، اینگونه است که اصل اولی در نصب فقها به نیابت از امامان معصوم(علیهم السلام)، مانند انتخاب نایب در عرف عقلا بهشیوۀ نصب خاص است؛ اما از ادلۀ ولایت فقیه چنین استنباط میشود که نصب فقیهان بهشکل عام آن بوده است؛ چراکه ائمه(علیهم السلام) متمکّن از نصب خاص نبودهاند: «فی قوله قد جعلته علیکم حاکماً و قاضیاً و نحو ذلک شهادة واضحه علی ان نصبهم کذلک انما هو
1) الفوائدالحائریه، ص501و502.
لعدم تمکنهم من النصب بالخصوص.»(1)
وی همچنین در بحث از اینکه حاکم وکیل غایب و سفیه و مانند آن است؛ به لوازم و اقتضای این ولایت حاکم چنین اشاره میکند: «و مقتضاه انه اولی بانفس المؤمنین و اموالهم و امثال ذلک، اعم من ان یباشر بنفسه او بالحکام من قبله.»(2)حاکم و فقیه نسبت به جان و مال مؤمنان اولیتر است؛ اعم از اینکه خودش یا حاکمانی از جانب او بر امر مؤمنین نظارت و اقدام نمایند.
وحید بهبهانی بارها در فتاوا و نظریات فقهی خویش بر مناصب فقیه تأکید کرده و هریک از آنها را به مناسبتی بیان میکند. ولایت فقیهان بر اموال محجوران، ورشکستگان اقتصادی،(3)اموال غایت؛(4)همچنین دخل و تصرف حاکم در معاملات مالی افراد و اجبار دو طرف معامله در رفع اختلاف، از نمونههایی است که وحید بهبهانی به آن اشاره میکند.
بهبهانی معتقد است: «ان جمیع معاملاتالجائرین من الاجارة و المزارعة و غیرهما فی الاراضی المفتوحة عنوة و جمیع الانفال الائمه(علیهم السلام) و الزکاة و نحو ذلک حرام اشد ما یکون و غصب باشد ما یکون لکون الحق للمعصوم(علیه السلام) او للفقهاء ایضاً مثلاً فی البعض فکانت المعاملات المذکورة فاسدة
اشد ما یکون بالنسبة الی الجائرین و من لم یرض المعصوم(علیه السلام) و صحیحه بالنسبة الی من رضی(علیه السلام).»(1)
بهنظر وی تصرفات حاکم جائر در انفال و اراضی مفتوحه عنوة، زکات و غیره، تصرف در حق امام و نایبانش یعنی فقیهان در عصر غیبت است که طبیعتاً بدونِ رضایت آنها حرام است.
شیخجعفر کاشفالغطاء، از عالمان برجسته و نامآور شیعه در قرن دوازدهم و سیزدهم است. شیخجعفر کبیر، بهسبب یکی از تألیفات مهم و ماندگارش در فقه به نام کشفالغطاء، به کاشفالغطاء معروف شد و این لقب در خاندان و نوادگانش ادامه یافت. وی در 1156ق در نجف اشرف متولد و در 1226ق در همان جا درگذشت.
مواضع سیاسی و موضعگیریهای وی در قبال دولت وقت ایران، باتوجهبه درگیری با دولت بیگانه و اشغال بخشهایی از مملکت از سوی دشمن، از نکات درخورِتوجه در بررسی اندیشۀ کاشفالغطاست.
وی در مبحث جهاد کتاب خویش، حزب جائز و قتل و ضرب را بر دو قسم میداند: اوّل، قسمی که احتیاج به رهبر و رئیسی که به تجمیع لشکر و تجهیز اسباب جنگ بپردازد،
1) حاشیة مجمع الفائده و البرهان، ص90.
ندارد؛ بلکه یک دفاع محض همچون دفاع از جان و مال و ناموس است؛ البته این قسم را جهاد نمینامند. دوّم، قسمی که نیازمند رهبری است که دارای پیروانی باشد که از او اطاعت کنند و آشنا به سیاست و ریاست و امور مربوط به آنها باشد و نیز اهلجنگ با کفار و سردمداران کفر و جهاد و اشقیا بوده و هرگاه امری صادر کند، دیگران پذیرای امر او باشند و وقتی نهی کند، دیگران از امرِ نهیشده، پروا پیشه کنند. در اینجا نیاز به اذن از جانب خدای یکتاست و هرکسیکه متولی اینگونه امور شود، باید مأذون از جانب حقتعالی باشد؛ زیرا: «اذ الاصل الا سلطان لاحد علی احد فان الخلق متساوون فی العبودیة و وجوب الانقیاد لرب البریة... فلا وجه لاصدار النواهی و الاوامر الا من منصوب من المالک القاهر.»(1)اصل این است که کسی بر کس دیگر ولایت و سلطهای ندارد و درحقیقت اصل اولیه، عدم ولایت فردی بر فرد دیگر است؛ مگر ولایتی که از جانب خداوند ناشی شده باشد؛ زیرا خلق، همگی در عبودیت و بندگی با هم برابرند و کسی جز خداوند دارای مالکیت و سلطۀ حقیقی نیست. پس اوامر و نواهی نیز تنها از جانب خداوند یا کسیکه منصوب آن قاهر مالک است، باید صادر شود.
بهنظر شیخجعفر کبیر اینگونه امرونهی
1) شیخجعفرالغطاء، کشفالغطاء، ج2، اصفهان: مهدوی، چاپ سنگی، ص393تا394.
(صدور امرونهی از جانب منصوبِ خداوند)، داخل در امر عظیم جهاد است که این نیز بهنوبۀ خود به دو قسم تقسیم میشود: جاییکه هدف، دفاع از کیان اسلام و نفوس و اعراض مسلمین نیست؛ بلکه مراد این است که با جمع لشکریان و تجهیز آنها و نصب پرچمها به هدایت کافران و وادارکردن آنها به اقرار و اعتراف به اسلام بعد از انکار آن اقدام شود که این موقعیّت، قطعاً منصبِ امام یا منصوب خاص ایشان است.
اما قسم دیگرِ جهاد، اینگونه است: «ما یتضمن دفاعاً عن بیضه الاسلام و قد ارادوا کسرها و استیلاء کلمۀ الکفر و قوت ها و ضعف کلمه الاسلام او عن الدخول الی ارض المسلمین و التصرف فیها و بما فیها او عن عرضهم او بلدانهم بعد الدخول فیها و یراد اخراجهم منها او عن فرقة من المسلمین التقت مع فرقة منهم و کانت لهم قوة علیها او عن فرقة من المسلمین التقت مع فرقة منهم و کانت لهم قوه علیها او عن فرقه من المسلمین من اهل الحق بغت علیها فرقه من اهل الباطل و لم یکن دفع ذلک الا بتهیئة الجنود و جمع العساکر...؛ جهادی که با هدف دفاع از کیان اسلام است، در جاییکه ارادۀ دشمنان به تضعیف یا شکست آن و استیلای کفر و تقویت آن تعلق گرفته است یا با هدف دفاع از دخول دشمنان به اراضی مسلمانان و تصرف در آنها و تعدی به ناموس و شهرهای مسلمین که
مغلوب گروه کفر شده است و نمونههای دیگری از دفاع که ممکن نمیشود، مگر با جمعآوری و آمادهسازی لشکر... .»(1)
در این قسم از جهاد چنانکه امام معصوم(علیه السلام) حاضر بود؛ منصب، منصب امام است و غیر از او، حق تعرض به آن را نخواهد داشت؛ مگر اینکه فردی از جانب ایشان برای امر جهاد نصب خاص شده باشد یا اینکه غیر از امر جهاد، مناصب دیگری چون افتاء، قضا و غیره نیز از جانب امام به وی تفویض شود. اما اگر امام حاضر نبود و تمام این اتفاقات در عصر غیبت ایشان رخ نمود، تکلیف چه خواهد بود؟ «و اذا لم یحضر الامام بان کان غائباً او کان حاضراً و لم یتمکن من استیذانه وجب علی المجتهدین القیام بهذا الامر و یجب تقدیم الافضل او مأذونه فی هذا المقام و لا یجوز التعرض فی ذلک لغیرهم و یجب طاعة الناس لهم و من خالفهم فقد خالف امامهم»؛(2)اگر امام غایب بود یا حاضر، اما غیرِمتمکن از استیذان بود، مجتهدان مکلفاند به امر دفاع از مسلمانان بپردازند که در بین مجتهدان نیز افضلشان یا مأذون ایشان مقدم خواهد بود. اینجا دیگر کسی غیر از مجتهدان، حق تصرف این منصب را نخواهد داشت و نیز اطاعت از مجتهدان و فقها بر مردم واجب است و هرکه
با ایشان مخالفت کند، همانا با امام خویش مخالفت کرده است.
شیخجعفر کبیر دربارۀ تولیت اقامۀ حدود توسط مجتهدان و نایبان عام ائمه(علیهم السلام) میگوید: «ان هذا الحد (حد المحاربة) و سائر الحدود یتولاها الامام او نایبه الخاص و بعد التعذر یرجع الحال الی النائب العام من المجتهدین و من اذنوا له لئلا یتعطلوا الاحکام»؛(1)تولیت اقامه و اجرای حدود درصورت تعذّر امام یا نایب خاص وی، بر عهدۀ نایب امام عام و مجتهدان و مأذونین ایشان است.
وی در جای دیگری میگوید: «الحدود و التعزیرات باقسامها علی نحو ما قررت فی کتاب الحدود مرجعها الی الامام او نایبه الخاص او العام، فیجوز للمجتهد فی زمان الغیبة اقامتها و یجب علی جمیع المکلفین تقویته و مساعدته و منع المتغلب علیه مع الامکان و یجب علیه الافتاء بالحق مع الامن و لا یجوز الرجوع الا الی المجتهد الحی حین التقلید... و لا یجوز الترافع الا الی المجتهد، فمن ترافع الی غیره خرج عن جادۀ الشرع... .»(2)تمامی اقسام تعزیرات بر عهدۀ امام معصوم یا نایب خاص یا نایب عام او یعنی فقیه و مجتهد است؛ بنابراین برای مجتهد جایز است که در زمان غیبت امام(علیه السلام) آن را اقامه کند و همۀ مکلفین نیز موظفاند
او را در تحقّق این هدف یاری کنند و درصورت امکان، ظالمان را از او دفع کنند.
یـکـی دیـگر از فقهای نامدار شیعه، علامۀ فقه و فقاهت، آیتالله سیدجوادبنسیدمحمد حسنی حسینی عاملی غروی(رحمة الله علیه)، از بزرگان فقه و فقاهت قرن سیزدهم و از تلامذۀ آیتالله بحرالعلوم(رحمة الله علیه) و علامه وحید بهبهانی(رحمة الله علیه) است. او که یکی از افاضل شاگردان این دو فقیه بزرگ است، در ۱۱۶۰ق در آبادی شقراء جبل عامل متولد شده و در همان جا رشد و پرورش یافت؛ سپس به روزگار مرجعیت علامۀ بهبهانی به کربلا رهسپار شد و نزد آقای سیدعلی صاحب ریاض، به فراگرفتن علوم اشتغال ورزید. در سایۀ تـلاش و جـدیت بلیغی که داشت، توانست در اندک مدتی به بالاترین مدارج علمی نائل آید و مقام استادی شخصیتهایی چون: صاحب جواهر، سیدصدرالدین عاملی و جمعی دیگر را بهدست آورد.
وی دربارۀ ولایت فقیه اینچنین میگوید: «فقیه، نایب مسلمین و سرپرست آنهاست و بهدرستیکه او بر آنچه مصالح عمومی جامعه است، ولایت دارد.»(2)
ملااحمد نراقی از فقهای بزرگ شیعه و از اساتید شیخمرتضی انصاری(رحمة الله علیه) و از شاگردان سید بحرالعلوم شیخجعفر کاشفالغطا(رحمة الله علیه) و پدرش محمدمهدی نراقی بود. «هو المولی احمد بن المولی مهدی ابی ذر النراقی الکاشانی، ولد فی قریۀ نراق من قری کاشان فی 14 جمادی الآخره سنة 1145ق الموافق لسنة 1150ش و قیل سنة 1186ق... رحل الی العراق سنة 1205 ق لغرض الزیارة و مواصلة الدراسة و التلمذ علی فقهاء الطائفه و زعماء الامة فحضر فی النجف مجلس درس السید محمد مهدی بحر العلوم و الشیخ جعفر کاشف الغطاء.»(1)
بهترین دلیل بر مقام شایستۀ علمی ملااحمد نراقی، حضور شیخمرتضی انصاری(رحمة الله علیه) در کلاس درس وی دانسته شده است.
ملااحمد نراقی(رحمة الله علیه) را بحق باید نقطۀ عطفی در تاریخ فقه سیاسی شیعه دانست. وی مباحث فقه حکومتی را انسجام ویژهای بخشیده و مسائل پراکندۀ مطرحشده در این زمینه توسط فقهای پیشین را تمرکز و سازماندهی میکند. اینکه برخی نقطۀ شروع مباحث ولایت فقیه را از زمان نراقی و بعد از آن میدانند؛ بهدلیل نقش انکارناپذیر وی در طرح مباحث و شیوۀ نوین و تحولآفرینش در ارائۀ آنهاست.
1) محقق نراقی، مستندالشیعه، ج1، مقدمه، مشهد: مؤسسة آلالبیت لاحیاء التراث، چ1، 1415ق، ص14و15.
نراقی کتاب عوایدالایام خویش را در 88 عائده سامان داده و مباحث مربوط به ولایت فقیه را در عائدۀ 54 متمرکز کرده است.(1)
او در اقدامی ابتکاری، مسئلۀ ولایت فقیه و دلایل و روایات مربوط به آن را در این عائده گردآوری میکند. این اقدام وی، تحول عمیق و تأثیر بسزایی در دورههای پس از وی نیز بهجا گذاشته است؛ چنانکه میبینیم، شیوۀ طرح مباحث فقیهان بعدی و نحوۀ نگاه آنها به مسئلۀ ولایت فقیه، همواره به نظرات نراقی معطوف است. نراقی انگیزهاش را از اختصاص باب خاصی به ولایت فقیه اینگونه ابراز میکند: «همواره در کتابهای فقهی میدیدم که نویسندگان آن کتابها بسیاری از کارها را به حاکم در روزگار غیبت وا میگذارند و به او در کارها ولایت میدهند، بدون آنکه دلیلی بیاورند و یا برخی که دلیل آوردهاند، دلیلشان ناقص است و با اینکه مسئله بسیار با اهمیت است، جای ویژهای برای آن در نظر گرفته نشده است.»(2)
ازنظر نراقی، آدمی بهگونهای است که خداوند او را مدنی بالطبع آفریده؛ یعنی انسانها در زندگانی و معاش، محتاج به تمدن و اجتماع با یکدیگر هستند؛ زیرا زندگی ایشان به قوت و غذا و لباس و... محتاج و
تهی؛ اینها موقوف به اجتماع و تمدن است.(1)چون خداوند انسانها را آفریده و به همۀ نیازها و طبایع آنها آشناست؛ ایجاد نظم اجتماعی و وضع قانون، نهتنها در صلاحیت او بوده، بلکه عقلاً بر او واجب است: «پس حکم به عقل صریح بر خالق حکیم رئوف رحیم آنها لازم و متحتم است که برای ایشان در مقاتلات و محاربات، رادعی و در اختلافات و منازعات و اضمحلال، ممنوع و ایشان را در اختلافات و تردیدات و تحیرات به خدمت او رجوع نماید و ترک این قرار از جانب آفریدگار و اهمال این نوع مختلفةالاهوا والافکار و ایشان را خودسر و مطلقالعنان ساختن و به نصب سروری بر ایشان نپرداختن در نزد عقول جمیع عقلا، مذموم و مرتکب آن در نزد همه ملزوم است و چنین امری را عقل بر خداوند حکیم روا نمیدارد و در حق او تجویز نمیکند و حکم قطعی برخلاف آن میکند.»(2)پس همانگونه که هر صاحب گلهای و هر مالک رمهای میبایست برای گله و رمهاش شبان و پاسبانی برگزیند، تشکیل جامعه ازطرف خداوند و توسط انبیا ضرورت دارد: «چگونه پادشاه حکیم و مطلق و آفرینندۀ مهربان و دانای آشکار و نهان این جمع کثیر و جم غفیر از نوع مختلفةالاهواء و الآرا را بیسر و فرمانفرما و حاکم لازمالاقتدا و این گلۀ کثیر
الاعدا را در بیابان دنیا، بیشبان، در چنگال گرگهای درندۀ طباع و اهوا رها میفرماید!»(1)
ازنظر نراقی، بهترین راه این است که خدا از نوع بشر، کسانیکه ویژگیهای لازم را دارند برگزیده و آنان را بههمراه وحی مأمور نظمبخشیدن به زندگی انسان کند؛ بهگونهای که هم انسانها با تکالیف الهی خود آشنا شوند و هم جامعه اصلاح گردد.(2)در اینجا این سؤال مطرح میشود که اگر نظمبخشی به زندگی انسانها توسط حکمای باهوش و سلاطین بافرهنگ امکانپذیر باشد، باز هم نیازی به نصب رسول و پیغمبر از جانب خداوند میباشد؟ نراقی پاسخ میدهد: «علاوهبراینکه برای بیان تکالیف وجود حکیم و سلطان بیفایده است، نصب چنین اشخاصی و برانگیختن آنها بر خدا لازم و ترک آن قبیح میباشد.»؛(3)بنابراین نراقی تا اینجا ثابت کرد که ولایت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام) امری قطعی و ثابت است. آن بزرگواران حاکمان و زمامداران واقعی مردماند. ولایت مختص آنها بوده و همۀ کارهای حکومتی ویژۀ آنهاست و مردم روی زمین همه تحت رعایت و ولایت آنها میباشند.(4)
نراقی پس از فراغت از اثبات ولایت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام)، به تبیین اصل
عدم ولایت میپردازد: «و اما غیرالرسول و اوصیاء فلاشک ان الاصل عدم ثبوت ولایت احد علی احد الا من ولاه الله او احد اوصیائه علی احد فی امر و حینئذٍ فیکون هو ولیاً علی من ولاه فیما ولاه فیه.»(1)اصل اوّلی این است که ولایت احدی بر فرد دیگری ثابت نیست؛ مگر کسیکه خداوند یا یکی از اوصیای او در امری به کسی ولایت داده باشند. دراینصورت او در همان محدودهای که به او ولایت داده شده، دارای ولایت خواهد بود. بهنظر وی از اصل عدمِولایت، باید ولایت فقیهان را استثنا کرد؛ چراکه فقیهان از سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم(علیهم السلام) دارای اذن و اختیار بوده و منصوب آنها هستند. وی دلایل خویش بر این امر را نیز تبیین میکند(2)که در ادامه آنها را نیز بررسی میکنیم.
بهنظر نراقی چون فقها، از علم به شریعت برخوردارند واجد علم به عدالت نیز هستند؛ بنابراین ارادۀ امور دولتها و کشورها باید به فقیه سپرده شود که بهدلیل علم به شریعت و در نتیجه علم به عدالت شایستهترین مردم برای تصدی امور جامعۀ سیاسی هستند و تمام اختیارات پیامبر و امام به جز موارد استثنایی میبایست به فقها واگذار شود؛(3)اما در خصوص اینکه فقیه عادل باید اعلم نیز
باشد، نراقی معتقد است که هنگام اختلاف فتوای مجتهد عالم و اعلم، رجوع و عمل به فتاوی هر دو جایز است؛ بنابراین در فتوا و قضا، اعلمیت شرط نیست. وی میگوید: «و الحق هو الجواز و خیار الرعیة مطلقاً للاصل و الاطلاقات و یویده افتاء الصحابة مع اشتهارهم الاختلاف فی الافضلیة و عدم الانکار علیهم.»(1)عمل به فتوای غیرِاَعلم جایز است و مردم میتوانند به هرکدام که بخواهند عمل کنند؛ بهخاطر اصل و اطلاقات. این مطلب موردِتأیید فتوای اصحاب نیز هست.
نراقی از نوزده روایت بهعنوان دلیل برای اثبات ولایت فقیه استمداد میگیرد.(2)البته وی متذکر میشود که روایات زیادی در اثبات معنای ولایت فقیه وجود دارد. او دربارۀ ضعف سند برخی از این روایات گفته است: «ضعف این روایات پس از ضمیمۀ برخی از آنها با برخی دیگر و عمل اصحاب به آنها جبران میشود؛ افزون بر اینکه بسیاری از این روایات در کتب معتبر روایت شدهاند.»(3)از نظر او اجماع فقها نیز یکی از دلایل اثبات ولایت فقیه است.(4)
اما نراقی بهدلیل عقلی نیز تمسک کرده است.(5)بهنظر او یکی از دلایل ولایت فقیه، ضرورت عقلی ریاست و حکومت در همۀ
زمانهاست؛ زیرا بهوسیلۀ حکومت، مردم از مفاسد بازداشته شده و به صلاح و رستگاری میرسند و چنین ریاستی از عهدۀ هرکسی بر نمیآید؛ بلکه از عهدۀ کسانی بر میآید که از شرایط لازم برخوردار باشند تا مکلفان بهواسطۀ آنها به مصالح و مفاسد خود آگاه شوند.(1)وی در همین زمینه گفته است: «بدونِشک در هر امری از امور که با زندگی مردم آمیخته باشد و وجود آن در خارج ضرورت داشته باشد، بر خداوند رئوف و حکیم است که والی و متولی آن را مشخص کند و فرض این است که دلیلی بر نصب شخص معین یا یک فرد نامعین یا گروه خاصی جز فقیه نداریم؛ اما [دربارۀ] فقیه، در حق او ویژگیها و صفات زیبا و فضایل نیکویی وارد شده که برای دلالت بر نصب او کافی است.»(2)وی در ادامه میافزاید: «پس از اثبات این حقیقت که فقیه میتواند متصدی این کار شود و دیگر نمیتوان گفت که برای این کارها متصدی وجود ندارد؛ اینک میگوییم: هرکسکه ممکن باشد سرپرست و متولی این امور شود و احتمال ثبوت ولایت شرعی در حق او داده شود، چه آحاد مسلمانان باشد و چه از عدول مؤمنان یا از افراد موردِوثوق؛ بدونِتردید فقیه جزء آنها و یکی از آنهاست و با تصدی او کارها سامان میگیرد؛ ولی عکس آن چنین نیست؛ یعنی
شما هرشخصی غیر از فقیه را برای تصدی این امور در نظر بگیرید، احتمال شرط جدیدی را در متصدی دفع نکردهاید. فقیه جامعالشرایط، واجد شرایط همگان است؛ چون انسانی است که بیشترین شرایط را از اسلام، ایمان، علم و تقوا در خود جمع کرده است. ولی عکس قضیه صادق نیست؛ یعنی اینطور نیست که ثبوت ولایت برای فقیه ایجاب کند که ولایت برای دیگران هم باشد؛ بهویژه که ثابت شده، فقیه پس از پیامبران الهی، بهترین خلق خدا میباشد. فقیه، امین و خلیفه و مرجع مردم است و کارها به دست اوست؛ درنتیجه تصدی و ولایت او امری قطعی و طبیعی است؛ ولی ولایت دیگران مشکوک است و با اصل قطعی (اصالةالعدم) جواز تصرفشان، ممنوع میگردد و اعمال آنها از نفوذ میافتد.»(1)
قبل از آنکه نراقی بهصورت جزئی و در ابواب مختلف به بررسی اختیارات فقیه بپردازد، بر دو قاعدۀ کلی تأکید کرده و میگوید: «ان کلیه ما للفقیه العادل تولیه و له الولاه فیه امران: احدهما، کلما کان النبی و الامام الذین هم سلاطین الانام و حصون الاسلام فیه الولایه و کان لهم فللفقیه ایضاً ذلک الا ما اخرجه
1) عوائدالایام، ص189و190.
الدلیل من اجماع او نص او غیرهما... .»(1)
یکی از این دو قاعده این است که هر آنچه نبی و امام بر آن ولایت دارند و جزو اختیاراتشان بهحساب میآید، فقیه نیز چنین ولایت و اختیاری دارد؛ مگر آنکه دلیلی همچون اجماع، نص یا غیر از این دو، برای استثنا وجود داشته باشد. قاعدۀ دومی که بهنظر نراقی در محدوده و شعاع اختیار فقیه قرار دارد، عبارت است از: «ان کل فعل متعلق بامور العباد فی دینهم او دنیاهم و لابد من الاتیان به و لا مفر منه اما عقلاً او عاده من جهه توقف امور المعاد و المعاش لواحد او جماعه علیه و اناطه انتظام امور الدین او الدنیا به او شرعاً من جهه ورود الاذن فیه من الشارع و لم یجعل وظیفه لمعین واحد او جماعه و لا لغیر معینای واحد لایعینه بل علم لابدیه الاتیان به او الاذن فیه و لم یعلم المأمور به و لا المأذون فیه وظیفه الفقیه و له التصرف فیه و الاتیان به...»؛(2)هر کاری که به امور دینی و دنیوی بندگان مرتبط بوده و از انجام آن مفرّی نیست یا بهحکم عقل یا عادت یا به سبب اینکه اموری مادی و معنوی فردی یا گروهی از مردم بر آن متوقف است؛ همچنین سامانپذیری امور دین یا دنیای مردم بِدان وابسته باشد یا بهحکم شرع، ازآنجهت که دستور به انجام آن صادر شده یا اجماعی بر آن اقامه شده یا ازآنرو که
انجامشان ضروری است؛ ولی مسئولیت آن بر عهدۀ فرد خاصی گذاشته نشده، انجام این امور بر عهدۀ فقیه بوده و او میتواند در این امور تصرف کند.
وی از علمای معروف قرن سیزدهم بوده که در فقه و حدیث مهارت داشته و مؤلف کتاب العناوین است. وی فقیهی بزرگ و دانشمندی بزرگوار و صاحب کتاب عناوینالاصول است. کتاب مذکور از تقریرات دو استاد بزرگش شیخ موسی و شیخ علی از فرزندان کاشفالغطاء تألیف شده که در 1248 به پایان رسیده است... . روشن است که وفات وی بعد از 1246 بوده که صاحب کتاب ریحانةالادب نیز با ذکر این مطلب، تاریخ وفات وی را سال1250ق ذکر کرده است.
صاحب عناوین، به روایت «العلماء امناء الرسل» برای اثبات عمومیت ولایت عالمان اشاره کرده و میگوید: «ان کونه امیناً علی الاطلاق او امیناً للرسل لیس معناه الا رجوع امور الرعیة الیهم و هذا معنی الولایة.»(1)اینکه عالمان، امینان هستند، بهصورت مطلق یا امین پیامبراناند، معنایش این است که تمام امور مردم به آنها راجع بوده و این، همان معنای ولایت است.
1) عوائدالایام، ص566.
از روایتهای دیگری که صاحب عناوین برای اثبات ولایت عامۀ عالمان به آن تمسک میکند، روایت «العلماء خلفاء رسولالله(صلی الله علیه و آله و سلم)» است. وقتی ما میگوییم: «فلانی خلیفۀ فلانی است»؛ یعنی هرآنچه که او در آن صاحباختیار است و حق دخل و تصرف دارد، برای خلیفهاش نیز ثابت بوده و همان اختیارات برای او محفوظ است: «فقولهم ان العالم خلیفة النبی(صلی الله علیه و آله و سلم) باطلاقه یقتضی بان کل ما للنبی من التسلط و الولایة علی الرعیة فهو و للعالم ثابت الا ما دل الدلیل علی اخراجه.»(1)
علاوهبر اینها، وی به دستۀ دیگری از روایات نیز استناد میکند: «ما دل علی ان العلماء حکام علی الملوک کما ان الملوک حکام علی الناس او علی ان العالم حجه الامام علی الناس و أنهم کافلون لا یتام آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم).»(2)وی میگوید: ظاهرِ این خبر میرساند که علما بر کسانیکه بر مردم حکومت میکنند ولایت دارند، پس به طریق اولی بر خود مردم ولایت خواهند داشت. بهنظر صاحب عناوین، مقبولۀ عمربنحنظله و مشهورۀ ابیخدیجه، تنها ولایت فتوا و قضا را افاده میکند؛ نه بیش از آن.(3)
شیخمحمدحسن نجفی اصفهانی، از ارکان علمای امامیه و صاحب بزرگترین موسوعۀ فقهی شیعه به نام جواهرالکلام بوده که از مهمترین منابع و مآخذ فقهی است. وی بهدلیل موقعیتی که کتاب ارزشمندش در بین فقهای بعد از او پیدا کرد، به شیخالفقها ملقب شد. صاحب جواهر از معاصران شیخ انصاری(رحمة الله علیه) است و گروهی معتقدند شیخ بهخاطر احترام زیادی که برای ایشان قائل بود، در درسشان حاضر میشد و در کتاب مکاسب با احترام خاص و با تعبیر بعضالمعاصرین و نظایر آن از او یاد میکند.(2)
صاحب جواهر در یک تقسیم کلی، حاکمان را به دو دسته تقسیم میکند: عادل و جائر. بهنظر وی، مصداق حاکمان عادل همان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمۀ معصومین(علیهم السلام) هستند و در عصر غیبت نیز فقیهان را بهعنوان نایب امام(علیه السلام) و مصداق حاکم عادل معرفی کرده و میگوید: «در این زمان نایب عام امام درصورتیکه در بعضی سرزمینها مبسوطالید باشد، به حاکم عادل ملحق است؛ بلکه در شرح استاد کاشفالغطا بر قواعد آمده است که اگر فقیهی که منصوب از جانب امام(علیه السلام) است، سلطانی یا حاکمی را برای مسلمانان تعیین و نصب نماید، چنین سلطان و حاکمی
نیز از مصادیق جور نخواهد بود... .»(1)
وی معتقد است درصورتیکه حکومت و زعامت سیاسی جامعه در دست حاکمان عادل باشد، مردم موظفاند از آنان اطاعت کنند و اگر حاکم عادل بر انجام کاری بگمارد، واجب است بپذیرد.(2)وی دربارۀ پذیرش ولایت از جانب سلطان عادل معتقد است: «الولایة للقضاء او النظام و السیاسة او علی جبایة الخراج او علی القاصرین من الاطفال او غیر ذلک او علی الجمیع من قبل السلطان العادل او نایبه جائزة قطعاً بل راجحه، لما فیها من المعاونة علی البر و التقوی و الخدمة للامام و غیر ذلک خصوصاً فی بعض الافراد ربما وجبت عیناً...»؛(3)پذیرش ولایت در قضا یا سیاست یا جمعآوری مالیات یا دستگیری ناتوانها و محافظت از اطفال و مانند آن از جانب سلطان عادل یا نایب او، نهتنها جایز نیست؛ بلکه اولی نیز خواهد بود؛ زیرا نوعی یاری در نیکی و پرهیزگاری است. چهبسا خدمت به امام و امثال آن برای برخی افراد جامعه وجوب عینی پیدا کند که دراینصورت پذیرش آن از جانب افراد واجب است و آنها باید در تحصیل مقدمات آن بکوشند.
صاحب جواهر، ولایت فقیه را از مسائل بدیهی دانسته که هیچ نیازی به استدلال
ندارد: «و بالجمله فالمسألة من الواضحات التی لا تحتاج الی الادلة.»(1)وی ولایت فقیه را از امور مسلم و ضروری دانسته است: «لکن ظاهر الاصحاب عملاً و فتوی فی سائر الابواب عمومها بل لعله من المسلمات او الضروریات عندهم.»(2)
چنانکه میبینیم، وی عموم ولایت فقیه را امور مسلم و ضروری نزد فقها میداند. وی در جایی دیگر اظهار میکند که نیابت فقیه از امامان معصوم(علیهم السلام) در بسیاری از موارد بهگونهای ثابت شده که روشن میکند هیچ تفاوتی میان مناصب امام و فقیه نیست و فقیه در همۀ مناصب امام، نیابت دارد؛ بلکه میتوان ادعا کرد که ولایت فقیه امری مسلم و مفروغعنه در میان اصحاب بوده است؛ زیرا کتابهای فقهی فقیهان مملو از مراجعه به حاکم است که مراد از آن، نایب امام در روزگار غیبت میباشد. ازاینرو، وی چنین اظهار میکند: «فمن الغریب وسوسة بعض الناس فی ذلک بل کانه ما ذاق من طعم الفقه سیئاً و لا فهم من لحن قولهم و رموزهم امراً و لا تأمل المراد من قولهم انی جعلته علیکم حاکماً و قاضیاً و حجةً و خلیفةً و نحو ذلک مما یظهر منه اراده نظم زمان الغیبه لشیعتهم فی کثیر من الامور الراجعه الیهم و لذا جزم فیما سمعته من
المراسم بتفویضهم لهم فی ذلک نعم لم یأذنوا لهم فی زمن الغیبه ببعض الامور التی یعلمون عدم حاجتهم الیها کجهاد الدعوه المحتاج الی سلطان و جیوش و امراء و نحوذلک مما یعلمون قصور الید فیها عن ذلک و نحوه.»(1)
وی وسوسۀ برخی دربارۀ ولایت فقیه را بسیار عجیب میداند که گویا طعم فقه را نچشیده و معنی و رمز سخن ائمۀ معصوم(علیهم السلام) را نفهمیدهاند و در سخنان آنها تأمل و اندیشه نکردهاند که فرمودهاند: «من فقیه را حاکم، قاضی، حجت، خلیفه و... قرار دادم.» از این سخنان، چنین برمیآید که آن بزرگواران نظم و تشکیلات و سازماندهی شیعیان را در دوران غیبت درنظر داشتهاند. به همین دلیل، سلار نیز در کتاب المراسم خویش یقین پیدا کرده که ائمه(علیهم السلام) این امور را به فقیهان تفویض کردهاند.
البته قطعاً موارد اندکی وجود دارد که معتقدند آنها تنها از مناصب خاص امام است. درمجموع، نظر صاحب جواهر این است که ولایت فقیه از قطعیات میباشد: «و لا یخفی وضوح ذلک لدی کل من سرد نصوص الباب المجموعه فی الوسائل و غیرها بل کاد ان یکون من القطیعات.»(2)
مرتضیبنمحمد امین در سال 1224ق در شهر دزفول متولد شد و چون نسبت شیخ در نهایت به صحابی بزرگوار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جابربنعبدالله انصاری میرسد، به شیخ انصاری نامیده شده است. او کتب زیادی تألیف کرد که بعدها محور تدریس حوزههای علمیه قرار گرفت و همه بر شهرت کتب وی وقوف دارند و این به این دلیل است که تألیفات وی از دقت و امعان نظر و یافتههای جدید برخوردارند؛ بهگونهای که وی در هر بحثی که وارد میشود به مطالب کوچک و بزرگ آن میپردازد... . وی در شب شنبه 18جمادیالثانی1281ق در 67سالگی دار فانی را وداع گفت.»(1)
شیخ معتقد است: «هرگاه فقیه بداند امری از امور را که مربوط به شئون امت است میتواند به انجام برساند و مشروعیت تصرف در آن منوط به حضور امام معصوم(علیه السلام) نیست؛ مکلف است شخصاً انجام آن را برعهده گیرد یا دیگرانی را که خود وی آنها را شایسته میداند و تعیین میکند با خویش همراه نماید؛ در غیر این صورت آن امر را تعطیل نموده و برعهده نخواهد گرفت.»(2)
وی میگوید: «از ظاهر مقبوله بر میآید که
فقیه در زمان غیبت، همانند حکام منصوب در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و صحابه میباشد؛ بنابراین مردم موظفاند که در امور یاد شده به آنان مراجعه کنند و به نظر آنان جامۀ عمل بپوشند؛ بلکه عرف از نصب حاکم به وسیلۀ سلطان، وجوب رجوع به او را در امور عامۀ مربوط به حکومت میفهمد.»(1)
«لان المتبادر عرفاً من لفظ الحاکم هو المتسلط علی الاطلاق فهو نظر السلطان لاهل بلده ‘جعلت فلاناً حاکماً علیکم’ حیث یفهم منه تسلطه علی الرعیه فی جمیع ما له دخل فی اوامر السلطان جزئیاً او کلیاً.»(2)بهنظر وی واژۀ حاکم در این روایت تسلط مطلقه را میفهماند؛ چنانکه اگر سلطان شهری، خطاب به مردم شهرش بگوید که فلانی را حاکم شما قرار دادم، به این معناست که فلانی در تمام امور جزئی و کلی که اختیار آنها با سلطان است، میتواند دخل و تصرف کند. شیخ اعظم بر درستی برداشت خویش چنین شاهد میآورد که باتوجهبه پرسش راوی از خصومت میان دو نفر در میراث [و] مانند آن، مناسب بود که امام در پاسخ خویش از واژۀ «حَکَم» استفاده نماید. اما امام(علیه السلام) از این سیاق اعراض کرده و کلمۀ حاکم را که از سلطۀ مطلق حکایت میکند، انتخاب کرده
است.(1)وی در همین ارتباط میافزاید: «نزاعی نیست که حکم حاکم در موضوعات خاص که برای رفع تخاصم صادر میشود، نافذ و پذیرفته است. حال پرسش این است که دلیل نفوذ حکم حاکم در اینجا چیست؟ پاسخ این پرسش را میتوان از تعلیل امام(علیه السلام) که هم در مقبوله و هم در توقیع وجود دارد، فهمید: ‘ان تعلیل الامام(علیه السلام) وجوب الرضی بحکومته فی الخصومات بجعله حاکماً علی الاطلاق و حجه کذلک یدل علی ان حکمه فی الخصومات و الوقایع من فروع حکومته المطلقۀ و حجیته العامۀ، فلا یختص بصورۀ التخاصم.’ در کلام امام، نفوذ حکم حاکم و وجوب رضایت به حکم حاکم به حاکم و حجت مطلقبودن او معلل شده است، پس نفوذ حکم وی معلول حکومت مطلقه و حجیت عامۀ اوست؛ بنابراین ما نمیتوانیم روایات مذکور را به موارد تخاصم محدود کنیم.(2)
میرزاآقا دربندی مشهور به فاضل دربندی از فقهای بزرگ این دوره است. شیخعباس قمی دربارۀ وی گفته است: «ملاآقا فقیهی بزرگ، متکلم و محققی دقیق، جامع علوم عقلی و نقلی، آشنا به فقه و اصول، از شاگردان
شریعالعلما و در دوستی اهلبیت(علیهم السلام) مخصوصاً سیدالشهداء(علیه السلام) دارای مقامی بلند و نقل احوال وی در لطمه و گریه از بزرگی مصیبت وارده بر امامحسین(علیه السلام) در روز عاشورا بسیار مشهور است... وی در سال1286ق در تهران بدرود حیات گفت و جنازۀ وی به کربلا منتقل و در صحن کوچک حرم متصل به قبر صاحب ریاض دفن گردید.»(1)
فاضل دربندی در کتابش خزائنالاحکام(2)یکی از خزینهها را با عنوان «فی الاشاره الی القواعد المتعلقه بالحکام و و الولایات» به بحث پیرامون موضوع تحقیق حاضر اختصاص داده است. وی در ابتدای بحث به اصل عدمِولایت اشاره میکند که احدی نه بر مال فرد دیگر و نه بر منافع بدن او هیچگونه ولایتی ندارد و چون تمام بندگان در بندگیشان مساویاند؛ پس غیر از خدا هیچکس، هیچ تسلط و ولایتی بر دیگری نخواهد داشت. «فثبوت الولایة لنبینا او اوصیائه المعصومین من عترته(علیهم السلام) انما بالنصوص الکتابیه و الاخبار المتواتره و الاجماع.»(3)
اینکه میگوییم پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام) بر بندگان ولایت دارند، بهاستناد دلایلی چون نصب و خبر متواتر و اجماع فقیهان است؛ اما آیا غیر از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام) فرد دیگری
نیز میتواند تولی امور جامعه و مردم را برعهده گیرد؟ فاضل دربندی ابتدا فقیهان را متولی موارد فراوانی از امور مربوط به مردم دانسته و سپس به بیان یک قاعدۀ کلی میپردازد: «و اما الفقهاء فیختصون بعد فقد الائمه(علیهم السلام) باقامه الحدود و القضاء و الحکومه و الافتاء و...». وی به ذکر انواع ولایتها پرداخته و پس از آن میگوید: «و ان شئت ان تعبر بامر کلی فقل ان کل ما یکون جهه مصلحته خفیه فهو للمجتهد.»(1)هرآنچه که دارای جهات صلاح نهانی است، اختیارش بهدست مجتهد بوده و اوست که راه صحیح را به مردم مینمایاند.
ملاآقا دربندی، معتقد است که ولایت فقیهان تنها مختص حوزههای قضا و حکم و افتاء نیست؛ بلکه بهاستناد روایات متعددی که وی به نقل آنها میپردازد؛ شامل حوزههای مختلفی است که این روایات یک قاعدۀ عام را نتیجه میدهد. وی میگوید: اگر این روایات را متواتر معنوی یا اجمالی هم ندانیم، هرچند برخی ظاهر و برخی اظهر و نیز برخی صریح و برخی دیگر اصرحاند؛ اما به عمل اصحاب و ضمیمهشدن اجماعات دیگر جبران شدهاند.
صاحب بلغةالفقیه پس از بحث دربارۀ ولایت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام(علیه السلام)، به ولایت غیرِاِمام پرداخته و ابتدای بحث بهروشنیِ هرچهتمامتر به مبحث ولایت فقیه اشاره
1) ملاآقا دربندی، خزائن الاحکام، تهران، چ سنگی، 1267ق، بدون صفحه.
میکند: «المبحث الاول فی ولایة الحاکم اعنی الفقیه فی زمن الغیبة و هذا القسم هو الاهم فی التعرض من سائر اقسامها، لما یبتنی علیه کثیر من الاحکام المتفرقة فی ابواب الفقه.»(1)وی ولایت حاکم یعنی ولایت فقیه در عصر غیبت را، بهدلیل اینکه احکام زیادی بر آن متفرع میشود، دارای اهمیت فراوانی میداند. بهنظر بحرالعلوم بحث در مورد ولایت فقیه شامل سه بخش است: 1. ثبوت ولایت برای فقیه؛ 2. چهمقدار از ولایت برای فقیه ثابت است؛ 3. مولیعلیه فقیه چهکسانی هستند و موارد ولایت وی کجاست؟
وی ادامه میدهد: «اما ثبوتها للفقیه و لو فی الجمله فمما لا کلام فیه بعد الاجماع علیه بقسمیه و ورود النصوص المعتبره فی القضاء و ما یعمه و الحوادث الواقعه و انما الکلام فی القدر الثابت منها له.»(2)
بهنظر بحرالعلوم ثبوت ولایت برای فقیه مورد اختلاف نیست و هر دو اجماع محصل و منقول دربارۀ آن حاصل بوده و سنت نیز بر آن تأکید میکند. آنچه موردِنزاع است میزان اختیارات فقیه میباشد. صاحب بلغةالفقیه پس از نقل قول کسانیکه ولایت فقیه را مستقل در تصرف دانسته و تمام آنچه را برای امام بوده است، برای فقیه نیز ثابت میدانند به استدلالات این دسته پرداخته
و تمام روایات وارده را نیز نقل و همۀ آنها را موردِنقد قرار میدهد.(1)به اعتقاد وی، آنچه در اینجا اهمیت دارد، این است که ببینیم آیا میتوان از ادلۀ نیابت فقیه استفادۀ عموم کرد یا نه؟ بدین منظور میگوییم آنچه اذن امام بر آن متوقف است، دو جنبه دارد: یا بهدلیل تعظیم و تکریم امام است که از او در آن امر اذن گرفته میشود و با اینکه چون امام بر تمامی خلق ریاست کبرا دارد، لازم است که همه در آنچه به مصالح مادی و معنوی و امور معاش و معادشان و نیز دفع ضرر از آنها یا متوجهشدن فساد بهسوی آنها تعلق دارد و نیز هر آنچه که در آن زیردستان به رئیس خود مراجعه میکنند، از او اذن گرفته شود: «بل کان من حیث ریاسته الکبری علی کافة الانام الموجب للرجوع الیه فی کل ما یرجع الی مصالحم المتعلقة بامور معادهم او معاشهم و دفع المضار عنهم و توجه افساد الیهم مما یرجع فیه المرؤسون من کل مله الی روسائهم اتقاناً للنظام المعلوم کونه مطلوباً مدی اللیالی و الایام فلابد من استخلاف من یقوم مقامه فی ذلک حفظاً لما هو المقصود من النظام.»(2)
اگر اذن از امام بهدلیل جنبۀ حکومتی وی باشد، لازم است برای حفظ همان نظام مقصود، در غیبت وی نیز کسی اختیارات او را برعهده گیرد. اما آن فرد چهکسی میتواند
باشد؟ آیا هرکس که قادر به انجام تکالیف مربوطه است، منظور است یا اینکه باید از صنف خاص با شرایط ویژهای بوده و درصورت دوام آیا از طایفۀ فقیهان است یا باید از غیرِفقها باشد؟ بهنظر صاحب بلغةالفقیه، این صورت اخیر باطل است و نمیتواند صحیح باشد؛ چون هیچ دلیل، بلکه هیچ اشارهای به این گروه نشده است. صورت اول هم نمیتواند باشد چون مستلزم استقلال فرد بدون نظر تکمیلی امام است که این خلاف فرض میباشد: «فتعین کون المنصوب هو الفقیه الجامع للشرایط فی زمن الغیبة مع ظهور بعض الادلة المتقدمة فی ذلک کقوله(علیه السلام) و اما الحوادث الواقعه و قوله مجاری الامور بید العلماء و قوله: هو حجتی علیکم و جعلته حاکماً فان المتبادر منها عرفاً استخلاف الفقیه علی الرعیه و اعطاء قاعده لهم کلیه بالرجوع الیه فی کل ما یحتاجون الیه فی امورهم المتوقفه علی نظر الامام»؛(1)بنابراین تنها این فرض صحیح است که منصوب در عصر غیبت تنها فقیه جامعالشرایطی است که میتواند این مسئولیت را تولی نماید و دلایلی که قبلاً ذکر شد نیز بر این امر دلالت دارند. پس با قاطعیت میتوان این قاعدۀ کلی را مطرح کرد که مردم در تمامی اموری که بر نظر امام متوقف است، میتوانند به فقیه جامعالشرایط مراجعه کنند.
1) ملاآقا دربندی، خزائن الاحکام، تهران، چاپ سنگی، 1267ق، ص233.
سیدعبدالحسین موسوی لاری در شب جمعه سومصفر1264، 18اسفند1266 دیده به جهان گشود. وی پس از اتمام دورۀ مقدماتی و سطح و یادگیری فقه و اصول در 22سالگی به درجۀ اجتهاد نایل شده است. از ایشان حدود چهل اثر بهجای مانده که برخی از آنها بدین قرارند: قانون در اتحاد دولت و ملت، قانون مشروطۀ مشروعه، هدایتالطالبین، تعلیقاتالمکاسب در دو جلد، حاشیه بر قوانینالاصول و... وی در روز جمعه چهارمشوال1342، 15اردیبهشت1303 به دیار باقی شتافت. مرقد مطهر آن مجاهد بزرگ در شهر جهرم به مقبرۀ آقا معروف و زیارتگاه پیروان خاندان عصمت و طهارت است.(1)
بهنظر او خداوند که ولایت علیالاطلاق دارد، مراتبی از ولایتش را به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم(علیهم السلام) واگذار نموده و اطاعت از ایشان را بر مردم واجب نموده است. بهنظر وی بعد از پیامبر و ائمه(علیهم السلام)، فقها دارای ولایت امر و نیابت عامه از جانب آناناند. بهعقیدۀ وی اخبار زیادی بر ولایت فقیه دلالت میکند؛ بهطور مثال روایت «ان العلماء ورثة الانبیاء» در شأن و منصب عالمان و فقیهان وارد شده است.(2)وی اشکالات سندی و دلالی وارد بر این
حدیث را رد میکند؛ زیرا بر فرض ضعف سند، شهرت آن و امارات معتبر جابر آن خواهند بود. از حیث دلالی نیز با ملاحظۀ سیاق و صدر و ذیل روایت به یقین خواهیم رسید که روایت از حیث احکام شرعیه در صدد بیان وظیفۀ عالمان است؛ همچون پیامبر و ائمه(علیهم السلام) که اولیالناس به اموال مردماناند.(1)نتیجۀ روایت مذکور از نظر لاری چنین است: «فتبین بما ذکرنا قیام الفقیه مقام الامام فی کل ما له من السلطنة و الولایة عمومها الا ما خرج بالدلیل حیث لا یجب اطاعه الفقیه فیها و ان وجب اطاعه الامام فیها.»(2)هرآنچه امام در آن صاحب حق ولایت و سلطنت است، فقیه نیز همان اختیارات و حقوق را خواهد داشت؛ مگر اموری همچون اوامر اقتراحیه که به دلایل خاصی از حوزۀ اختیارات غیر امام(علیه السلام) و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خارج شده و فقط آنها از این حق برخوردارند.
بهنظر لاری، منصب فقیه در خلافت و ولایت مطلقه همچون منصب ائمه(علیهم السلام) بوده و فرقی بین تولیت او و امام نیست؛ مگر اینکه ولایت امام با یک واسطه و ولایت فقیه با دو واسطه به ولایت تامۀ خداوند منتهی میشود: «و کذلک منصب الفقیه هی الخلافۀ المطلقه عن الائمه فی کل ما لهم من السلطنه و الولایۀ الا ما خرج کالخصائص من غیر فرق بین
السلطنتین الا فی تلقی الاولی من الله بواسطۀ و الثانیه بواسطتین»؛(1)بنابراین فقیه نیز مانند معصومین دارای ولایت است و اگر در مواردی این امر مورد تردید قرار گیرد، بهنظر لاری در اینجا باید به اخباری رجوع کرد که بر سلطنت فقیه بهطور مطلق دلالت میکند.(2)
محقق مامقانی از فقهای بزرگ و متقی شیعه و صاحب تألیفات متعدد است. شیخعباس قمی(رحمة الله علیه) دربارۀ وی چنین آورده است: «استاد بزرگ و فقیه پرهیزگار، شیخمحمدحسنبنمولی عبدالله مامقانی نجفی از علمای بزرگ شیعه و مرجع تقلید... او از محضر علامه انصاری، کوه کمری، راضی و آلکاشفالغطا بهرۀ فراوان برد... وی در محرم سال1323 در 85سالگی بدرود حیات گفته و در مقبرهای که اکنون در نجف اشرف معروف است، به خاک سپرده شد.»(3)
مامقانی در کتاب خویش با نام هدایةالانام فی حکم اموالالامام بخشی را به «ولایتالحاکم» اختصاص داده است. وی ابتدا همان اصل اوّلی عدم ولایت را مطرح کرده و اعتقاد دارد، ازجمله احکامی که عقل
بهصورت استقلالی به آن حکم میکند؛ این است که احدی بر دیگری هیچنوع ولایتی ندارد؛ نه بر خودش و نه بر مال و حیثیتاش. علاوهبراین، عقل حکم استقلالی دیگری نیز دارد: «فکذا قد استقل العقل بوجوب وجود سایس بین العباد لرفع الظلم و الفساد و اصلاح امور العباد و حفظ الاموال...»(1)عقل حکم میکند که جامعه نیازمند کسی است که امور بندگان را سیاست و هدایت کند و ظلم و فساد را مرتفع ساخته و امور بندگان را اصلاح نماید و از اموال آنان محافظت کند. اما چهکسی میتواند این منصب را تولیت نماید و به امور بندگان رسیدگی کند؟ وی پاسخ میدهد: «لاریب و لااشکال فی ثبوت هذه المنصب الشریف للنبی و الامام (علیهما افضل الصلوة و السلام) و لا اشکال فی لزوم نصب الامام(علیه السلام) فی زمان الغیبه مرجعاً للعباد و رافعاً للظلم و الفساد.»(2)
در زمان حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام(علیه السلام)، خود آنان به سیاست امور بندگان اقدام خواهند کرد؛ اما تکلیف مردم در زمان غیبت چیست؟ وی میگوید لازم است که امام به نصب فردی بپردازد تا در عصر غیبت به حل و رفع مسائل بندگان اقدام کند.
اما آیا این فرد دارای شرایط و ویژگیهای
خاصی است؟ جواب مامقانی این است که این افراد همان فقیهان عادلاند که بعد از امام بهعنوان شریفترین افراد امت، برای ولایت بر امور جامعه نصب شدهاند: «و حیث قد تأید العقل بالنقل علی لزوم وجود سایس بین العباد و رافع للظلم و الفساد و حاکم بالحق و مبین لاحکام الله تعالی بالصدق و کان الفقهاء العدول اشرف الامه من بعد الامام(علیه السلام) تعین کونهم هم المنصوبون لذلک للزوم کون الرئیس اشرف فی هناک؛ ازآنجا که حکم عقل به وجوب وجود کسی که امور بندگان را سیاست و راهبری و رفع ظلم و فساد کرده و حکم به حق و عدل نموده و احکام خداوند را به درستی تبیین نماید، با روایات فراوانی تأیید شده است و اینکه تنها فقیهان عادلاند که شریفترین مردمان بعد از اماماند. پس نصب فقیهان برای ولایت بر این امور متعین است؛ چرا که لازم است رئیس همواره و در همۀ امور از مرئوس خود شریفتر باشد»(1). آنگاه مامقانی به نقل روایاتی میپردازد که در شأن و موضوع شرافت و برتری فقیهان بر دیگر افراد جامعه وارد شده است.(2)
به نظر این محقق ارجمند، نکتۀ مهم در اینجا آن است که بتوانیم نیابت فقیه را از امام در تمامی اموری که نظم عالم و زندگی
فرزندان آدم بر آنها توقف دارد، به اثبات برسانیم. همچنین احکامی مانند: «انفاذ الاحکام و الزام الناس بالواجب و ردعهم عن الحرام و یندرج فی ذلک الحدود و التعزیرات و التصرف فی اموال القاصرین و الغائبین و الزام الناس بالخروج عن الحقوق و غیر ذلک فی الامور التی للامام(علیه السلام) فیها ولایه بحکم کونه(علیه السلام) ولی الامر.»(1)تمام آنچه امام بهعنوان ولی امر متولی آن است فقیه نیز در عصر غیبت، تولیت آن را برعهده خواهد داشت. البته نمونههایی که دلیل خاصی بر آن وارد شده و آن را تنها در حوزۀ اختیارات امام دانسته است، از این قاعده استثنا شده و فقیه در آن مواقع ولایت نخواهد داشت؛ بنابراین امام(علیه السلام) که فقیه را بهعنوان حجت خویش معرفی میکند، مانند این است که فقیه از جانب پروردگار بهعنوان حجت بر مردم نصب شده است. بهنظر مامقانی محکمترین و قویترین دلیل بر نیابت فقیه از جانب امام در عصر غیبت، همان امر ایشان به مردم در رجوع به فقها در آن عصر است: «و الامر بالرجوع فی جمیع الحوادث الیه اقوی دلیل علی النیابه المطلقه فی کافه الامور المتوقف علیها نظم العالم و انفاذ احکام الله تعالی.»(2)او میگوید: از نتایج و لوازم روایات وارده در این موضوع،
این خواهد بود که اختیارات و حقوقی که در حق امام نسبت به تولیت ایشان به اموال و اعراض و انفس مردم و تصرف در آنچه صلاح میداند، ثابت شده است؛ در حق فقیه نیز ثابت میباشند: «و لازم ذلک جریان جمیع ما ثبت فی حق الامام بالنسبۀ الی اموال الناس و اعراضهم و انفسهم من الحفظ و التصرف بما یراه صلاحاً و منع الظالمین من القهر و الغلبه و غیر ذلک فی حق الفقیه.»(1)چنانکه ملاحظه میشود محقق مامقانی با صراحت هرچه تمامتر، اختیارات امام معصوم(علیه السلام) را در حق فقیه، ساری و جاری دانسته و جای هیچ شک و شبههای باقی نگذاشته است.
در سال ۱۲۵۹ق، در روستای لاشک در منطقۀ کجور مازندران، ملاعباس کجوری از روحانیان صالح و معتمد مردم، صاحب فرزندی شد و او را فضلالله نام نهاد. فضلالله پس از پشتسرگذاشتن دوران کودکی به تحصیل علوم اسلامی روی آورد. تحصیلات ابتدایی را در بَلَده (مرکز منطقۀ نور) آغاز کرد. پس از آن به تهران مهاجرت کرد و تحصیلات خویش را تا پایان دورۀ سطح در آنجا ادامه داد. سپس برای تکمیل دانش خویش به
نجف هجرت کرد و نزد استادان بزرگ حوزۀ نجف میرزاحبیبالله رشتی و شیخ راضی به تحصیل پرداخت و بعد از مدّتی در درس میرزای شیرازی بزرگ شرکت کرد. هیبت، وقار و تیزهوشی استاد، طلبۀ جوان را آنچنان شیفتۀ او کرد که با هجرت میرزای شیرازی به سامرا، وی نیز حوزۀ نجف را رها کرد و راهی سامرا شد. حضور مستمر در درس میرزای بزرگ و هشتسال حضور در درس شیخ راضی و میرزاحبیبالله رشتی بههمراه پشتکار و مداومت در درس و تحصیل، از شیخ فضلالله، مجتهدی برجسته و فقیهی نامدار ساخت.
او «ولایت در تصرف» را از آنِ مجتهدان عادل میدانست و میگفت: «قوانین جاریه در مملکت نسبت به نوامیس الهیّه از جان و مال و عِرض مردم، باید مطابق فتوای مجتهدین عدول هر عصری که مرجع تقلید مردماند، باشد.»(1)«مگر نمیدانی که اگر غیر از اهل، در این مسند نشست، واجب است منع او از این شغل و حرام است حمایت او؟ مگر نمیدانی که این کار از غیرِ نوّاب عام، غصب حقّ محمد و آلمحمد(صلی الله علیه و آله و سلم) است؟»(2)
حبیبالله شریف کاشانی در سال۱۲۶۲ق دیده به جهان گشود. پدرش آیتالله ملاعلی مدد ساوجی، در ساوه متولد شد و بخش عظیمی از تحصیلات خود را در قزوین و سپس کاشان گذراند. در ایام جوانی به درجۀ اجتهاد رسید و سپس در سال ۱۲۶۶ ق از کاشان به ساوه مراجعت کرد و تا پایان عمر روشنیبخش مردمان آن دیار گردید.
وی دربارۀ ولایت فقیه میگوید: «در هرموردی که پیامبر و امام(علیهم السلام) در آن ولایت دارند، ولیّ جامعالشرایط نیز ولایت دارد؛ مگر مواردی که دلیل خارج کند و از اختصاصات نبی و امام(علیهم السلام) بداند.(2)
فقیه و اصولی برجسته، میرزامحمدحسین نائینی، از شاگردان میرزای شیرازی(رحمة الله علیه) و سیدمحمد فشارکی اصفهانی(رحمة الله علیه) در سال1277ق، در نائین متولد شد. وی از فقهای بزرگ قرن چهاردهم بود که شاگردان برجستهای نیز تربیت کرد. نائینی در زمان حضور در درس میرزای شیرازی، سخت موردِتوجه وی بوده است. آخوند خراسانی نیز بهخاطر روابط گرم و صمیمی پیشین با نائینی
و آشنایی با گستردگی دانش، هوشیاری و آگاهی وی از مسائل روز جهان اسلام، وی را بهعنوان طرف مشورت خود در کارهای مهم، شریک بحث خصوصی و یکی از اعضای هیئت استفتا بر میگزیند.
وی علاوهبر دانشهای رایج حوزه، به علوم و فنون دیگر همچون فلسفه، کلام، ادبیات و تاریخ، آگاهی ژرف و گسترده داشته است. شاگردان وی عبارتاند از: موسی نجفی خوانساری، محمدعلی کاظمینی خراسانی، محمدتقی آملی، سیدابوالقاسم خوئی، سیدمرتضی لنگرودی، سیدمحمدهادی میلانی و بزرگان دیگر. زندگی سیاسی وی نیز قابلِمطالعه است؛ چراکه او هیچگاه از جریانهای سیاسی و اجتماعی جامعۀ اسلامی و کشورهای اسلامی و مسلمانان غافل نبود. این مرد بزرگ در 26جمادیالاوّل1355 به دیدار حق شتافت.(1)
ولایت، ازنظر نائینی مراتبی دارد: «ان للولایة مراتب ثلاث احداها و هی المرتبة العلیا مختصه بالنبی و اوصیائه الطاهرین صلوات الله علیهم اجمعین و غیر قابله للتفویض الی احد و اثنتان منها قابلتان للتفویض.»(2)یکی از مراتب ولایت که بالاترین مرتبۀ آن بوده و هرگز قابلِواگذاری به غیر نمیباشد، آن است
که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمۀ معصومین، به مؤمنین سزاوارتر از خودشان هستند و جامۀ این ولایت، فقط بر تن معصومین زیباست؛ اما آن دو مرتبهای که قابلِتفویض به دیگران است، شرایط دارند: «فقسم یرجع الی الامور السیاسیة التی ترجع الی نظم البلاد و انتظام امور العباد و سد الثغور و الجهاد مع الاعداء و الدفاع عنهم و نحو ذلک مما یرجع الی وظیفة الولاة و الامراء و قسم یرجع الی الافتاء و القضاء»؛(1)مرتبهای از ولایت که به رجوع به امور تدبیر و سیاست امور بندگان و مسائلی همچون جنگ و صلح مربوط میشود و مرتبهای دیگر که مربوط به افتاء و قضاوت است.
نائینی معتقد است که این دو منصب و دو مرتبۀ ولایت در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت امیر(علیه السلام) و خلفای ثلاثه در اختیار دو طایفه بوده و در هر شهری معمولاً والی غیر از قاضی بوده است: «فصنف کان منصوباً بالخصوص القضاء و الافتاء و صنف کان منصوباً لاجراء الحدود و نظم البلاد و النظر فی مصالح المسلمین نعم اتفق اعطاء کلتا الوظیفتین لشخص واحد لاهیله لهما...»؛(2)گروهی برای قضا و افتاء و گروهی برای اقامۀ حدود و ایجاد نظم در شهرها و توجه به مصالح مسلمانان نصب شدهاند. البته اتفاق افتاده
که اگر کسی صلاحیت اعطای هر دو وظیفه را داشت، تصدی هر دوی آنها را برعهده گرفته است... .
در اینکه فقیه در عصر غیبت، تصدی منصب قضا و افتاء را داراست، هیچشکّی نیست؛ همچنین آنچه از توابع قضاست یا تصرف در بعضی از امور حسبیّه، بر عهدۀ فقیه است.(1)حال اگر فقیهی جامعالشرایط، اهلیت و شرایط اعطای هر دو منصب را داشته باشد، اشکالی در تصدی او وجود نخواهد داشت؛ البته وی این نکته را نیز متذکر میشود که اگر دلیل قطعی برای ولایت سیاسی و تدبیری فقیه نداشته باشیم، باید به همان قدر متیقّن منصب قضا و افتاء بسنده کنیم.(2)
نائینی نظرش را دربارۀ ولایت فقیهان بر امور حسبیّه بهطور صریح و قاطع ابراز داشته و مینویسد: «ازجمله قطعیات مذهب ما طایفۀ امامیه این است که در این عصر غیبت(علی مغیبه السلام)، آنچه از ولایات نوعیّه را که عدم رضای شارع مقدس به اهمال آن، حتی در این زمینه هم معلوم باشد، وظایف حسبیه نامیده، نیابت فقهای عصر غیبت را در آن، قدر متیقّن و ثابت دانستیم؛ حتی با عدم ثبوت نیابت عامه در جمیع مناصب و چون عدم رضای شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بیضۀ
اسلام و بلکه اهمیت وظایف راجعه به حفظ و نظم ممالیک اسلامیه از تمام امور حسبیه، از اوضح قطعیات است؛ لهذا ثبوت نیابت فقها و نواب عام عصر غیبت در اقامۀ وظایف مذکوره، از قطعیات مذهب خواهد بود.»(1)
نائینی در جای دیگری حتی امور سیاسی را نیز از وظایف حسبیه شمرده و میگوید: «قیام به سیاستِ امور امت از وظایف حسبیه و از باب ولایات است؛ پس اقامۀ آن از وظایف نوّاب عام و مجتهدان عدول است؛ نه شغل عوام و مداخلۀ آنان در این امر و انتخاب مبعوثان، بیجا و از باب تصدی غیرِاَهل و از انحای اغتصاب مقام است.»(2)
«حضرت آیتاللهالعظمی سیدحسین بروجردی(رحمة الله علیه) در ماه صفر1292 در بروجرد متولد شد. جامعالمقدمات، سیوطی، منطق و گلستان سعدی را در مکتب آموخت. او سپس به مدرسۀ نوربخش رفت و به تعلیم و یادگیری صرف، نحو، بدیع، عروض، منطق، فقه و اصول پرداخت.
پس از آن رهسپار اصفهان شد و از محضر بزرگانی چون سیدمحمدباقر دُرچهای، ملامحمد کاشی، ابوالمعالی کلباسی،
سیدمحمدتقی مدرس و حکیم میرزاجهانگیر قشقایی بهرهها برد. وی در سال1320ق درحالیکه 28ساله بود، وارد نجف شد و در آنجا از محضر علمای بزرگی همچون آخوند ملامحمدکاظم خراسانی، شیخالشریعه اصفهانی و سیدمحمدکاظم یزدی مستفیض شد؛ آنگاه به بروجرد بازگشت و بساط تدریس و ارشاد مردم را گستراند.
این عالم وارسته، در سال 1364ق به قم مهاجرت کرد. ایشان در قم علاوهبر ساماندادن به وضعیت درسی حوزه و رسیدگی به مسائل مالیِ دانشپژوهان، به برقراری ارتباط با ‘دارالتقریب بینالمذاهبالاسلامیه’ و محافل رسمی برادران اهلِسنت، برای ایجاد وحدت میان گروههای مسلمان اقدام کرد. او همچنین نمایندگانی به اروپا و آمریکا برای شناساندن اسلام واقعی به مردم آن مناطق گسیل داشت. وی دارای جامعیت علمی منحصربهفردی بود و تألیفات و آثاری نیز از خویش برجای گذاشت.
این مرجع عالیقدر در سیزدهمشوال1380، مطابق با دهمفروردین1340ش، به دیار باقی شتافت و در مسجد اعظم قم که خود بنیاد نهاده بود، به خاک سپرده شد.»(1)
آیتالله بروجردی(رحمة الله علیه) در بحث نماز جمعه و تقریرات بهجایمانده از درس ایشان، در
1) نک: جمعی از پژوهشگران حوزۀ علمیه قم، گلشن ابرار، ج2، قم: نشر معروف، چ1، تابستان 1379، ص662تا672.
باب ولایت فقیه بحثی مستدل و برهانی ارائه کردهاند. ایشان پس از نقل مقبولۀ عمربنحنظله و مشهورۀ ابیخدیجه، به بیان اموری پرداختهاند که اثبات ولایت فقیه و بیان ضوابط کلی از شئون و حدود ولایت فقیه بر آنها متوقف است: «الاول ان فی الاجتماع اموراً لا تکون من وظایف الافراد و لا ترتبط بهم بل تکون من الامور العامة الاجتماعیة التی یتوقف علیها حفظ نظام الاجتماع مثل القضاء و ولایة الغیب و القصر و بیان مصرف اللقطة و المجهول المالک و حفظ انتظامات الداخلیه و سد الثغور و الامر بالجهاد و الدفاع عند هجوم الاعداء و نحو ذلک مما یرتبط بسیاسة المدن، فلیست هذه الامور مما یتصداها کل احد بل تکون من وظایف قیم الاجتماع و من بیده أزمه الامور الاجتماعیه و علیه اعباء الریاسه و الخلافة»؛(1)[اول،] در جامعه اموری وجود دارد که وظیفۀ شخص و فرد خاصی نیست؛ بلکه از امور عمومی اجتماعی است که حفظ نظام جامعه بِدان وابسته است؛ همچون قضاوت و ولایت بر اموال غایبان و ناتوانان و تبیین نحوۀ استفاده از لُقَطِه و مجهولالمالک و حفظ نظام داخلی جامعه و پاسداری از مرزها و امر به جهاد و دفاع هنگام هجوم دشمنان و اموری از این دست که به سیاست شهرها مرتبط میشود. اینها اموری نیستند که
1) حسینعلی منتظری، البدر الزاهر فی صلاة الجمعه و المسافر (تقریرات درس آیتاللهالعظمی بروجردی(رحمة الله علیه))، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1362، چ2، ص52.
هرشخص، بهتنهایی از عهدۀ سرپرستی آنها برآید؛ بلکه از وظایف رهبری است که زمام امور اجتماعی مردم بهدست اوست.
دوّم اینکه، اگر کسی قوانین و ضوابط اسلام را بررسی و تتبّع کند، برای او جای هیچگونه تردیدی باقی نخواهد ماند که اسلام دینی سیاسیاجتماعی است و احکام آن منحصر در اعمال عبادی محض نیست که هدف آن، تنها تکامل افراد و تأمین سعادت آنها در آخرت باشد؛ بلکه بیشتر احکام آن مربوط به امور سیاسی و تنظیم اجتماع و تأمین سعادت دنیایی خَلق بوده و درحقیقت، اسلام دین دنیا و آخرت و جامعِ هر دو نشئه است. این امر با نگرش به احکام معاملات و سیاسات و جزائیات، همچون حدود و قصاص و دیات و احکام قضائی که برای فصل خصومتها تشریع شده و احکام مالی، همچون خمس و زکات و غیرِ اینها بهدست میآید. به همین دلیل، درخصوص ضرورت وجود یک رهبر و زعیم سیاسی بین عامه و خاصه اتفاق حاصل شده است: «و لاجل ذلک اتفق الخاصه و العامه علی انه یلزم فی محیط الاسلام وجود سائس و زعیم یدبر امور المسلمین، بل هو من ضروریات الاسلام و ان اختلفوا فی شرایط و خصوصیاته و ان تعیینه من قبل رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) او بالانتخاب العمومی؛(1)پس وجود سیاستمدار و
1) حسینعلی منتظری، البدر الزاهر فی صلاة الجمعه و المسافر (تقریرات درس آیتاللهالعظمی بروجردی(رحمة الله علیه))، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1362، چ2، ص52.
رهبری که امور مسلمانان را اراده کند، لازم و ضروری بوده و بلکه میتوان ادعا کرد که از ضروریات اسلام است؛ اگرچه در خصوصیات و شرایط رهبر و اینکه کیفیت تعیین رهبر چگونه است، با هم اختلاف نظر دارند.»
آیتاللهالعظمی بروجردی(رحمة الله علیه) در سوّمین مقدمۀ بحث ولایت فقیهِ خویش، به جدانبودن دین و سیاست از یکدیگر پرداخته و میفرمایند: «لا یخفی ان سیاسه المدن و تأمین الجهات الاجتماعیه فی دین الاسلام لم تکن منحازه عن الجهات الروحانیه و الشئون المربوطه بتبلیغ الاحکام و ارشاد المسلمین بل کانت السیاسه من الصدر الاول مختلطه بالدیانه و من شئونها... ؛(1)سیاست شهرها و تأمین جهات اجتماعی در دین اسلام، از جهات روحانی و شئون مربوط به تبلیغ احکام و ارشاد مسلمانان جدا نیست؛ بلکه از همان صدر اسلام، سیاست با دیانت در هم آمیخته و سیاست از شئون دیانت محسوب میشده است...»؛ بهگونهایکه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) شخصاً به تدبیر امور مسلمانان پرداخته و به سیاستگذاری و حل و فصل خصومتهای آنان اقدام کرده و برای ولایات، حاکم و کارگزار منصوب میفرمودند و مالیاتهای شرعی همچون خمس و زکات از آنها طلب میکردند.
1) حسینعلی منتظری، البدر الزاهر فی صلاة الجمعه و المسافر (تقریرات درس آیتاللهالعظمی بروجردی(رحمة الله علیه))، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1362، چ2، ص53.
سیرۀ خلفای بعد از ایشان نیز به همین منوال بود. از همان ابتدای امر، وظایف سیاسی در مراکز ارشاد و هدایت مردم، یعنی مساجد، انجام میگرفت و امامِ مسجد، امیر آنان نیز بهحساب میآمد و این سیره همچنان ادامه یافت؛ حتی مسجد جامع، در کنار دارالاماره بنا میشد و خلفا و امیران، شخصاً نماز جمعه و اعیاد را اقامه میکردند و علاوهبرآن به ادارۀ امور حج میپرداختند.
این عبادات ثلاث یعنی نماز جمعه، نماز عیدین و حج، اموری عبادی هستند؛ اما فواید فراوانی دربر دارند که نظیر آن را در سایر عبادات نمیتوان سراغ گرفت. این کیفیتِ آمیختگی و درهمتنیدگی بین جهات روحی و جهات سیاسی، از ویژگیهای دین اسلام است.(1)
حال باتوجهبه این نکات باید گفت: چون طبق اعتقاد ما شیعۀ امامیه، خلافت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و زعامت پس از وی، حق ائمۀ دوازدهگانه است و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز امر خلافت را مهمل نگذاشته؛ بلکه شخص امیرالمؤمنین(علیه السلام) را برای تصدی این مقام مشخص فرمودند و این حق پس از آن حضرت به اولادشان منتقل شد؛ بنابراین آنان محل رجوع مردم در ادارۀ امور سیاسی و
1) نک: حسینعلی منتظری، البدر الزاهر فی صلاة الجمعه و المسافر (تقریرات درس آیتاللهالعظمی بروجردی(رحمة الله علیه))، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1362، چ2، ص53.
اجتماعیشان بودهاند و بر مسلمانان نیز لازم بود که به آنها مراجعه کرده و آنان را در این امر مهم یاور و کمکرسان باشند. بدونِتردید، همین معنی در ذهن اصحاب ائمه(علیهم السلام)، همچون زراره و محمدبنمسلم، از فقیهان عصر و ملازم ائمه(علیهم السلام) نیز وجود داشت که غیر از ائمه(علیهم السلام) یا کسیکه آنان بِدین مقام منصوب فرمودهاند، مرجعی برای این امور نمیشناختند. به همین جهت، در اموری که برای آنان رخ مینمود، در حد امکان، به ایشان مراجعه کرده و این چیزی است که با بررسی احوالات و زندگینامههای آنان مشخص میشود.(1)
آیتاللهالعظمی بروجردی(رحمة الله علیه) پس از بیان مجموعۀ مقدمات گفتهشده، میفرمایند: «چون اینگونه امور و حوائج اجتماعی از مسائلی است که عموم مردم در طول مدت عمر خویش با آن دستبهگریبان هستند و شیعیان در عصر ائمه(علیهم السلام) نمیتوانستهاند در همۀ احوال و هر زمان که بخواهند، به ائمه(علیهم السلام) دسترسی داشته باشند؛ چنانکه علاوهبر پراکندهبودن شیعیان در شهرهای مختلف، مبسوطالیدنبودن ائمه(علیهم السلام) بهگونهایکه دسترسی به آنان برای هر مسئله در همۀ اوقات امکانپذیر باشد، بر این امر گواه است.
1) نک: حسینعلی منتظری، البدر الزاهر فی صلاة الجمعه و المسافر (تقریرات درس آیتاللهالعظمی بروجردی(رحمة الله علیه))، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1362، چ2، ص53تا55.
به همین جهت، بهطور قطع برای ما چنین نتیجهای حاصل میگردد که امثال زراره و محمدبنمسلم و دیگر اصحاب ائمه، از آنان دربارۀ شخصیکه بههنگام عدمِدسترسی به آنان به وی مراجعه کنند، پرسش نمودهاند و باز یقین داریم که ائمه(علیهم السلام) نیز اینگونه امورِ عامالبلوی را که شارع به مهملماندن آن رضایت نداده، مهمل نگذاشته؛ بلکه برای حل و فصل این امور، کسی را که شیعیان بههنگام عدمِدسترسی به آنان، به وی مراجعه کنند، مشخص فرمودهاند؛ بهویژه اینکه عدمِ امکان دستیابی اغلب شیعیان در آن زمان به آنان و در عصر غیبت که خود از آمدن آن خبر میداده و شیعیان را برای آن دوره آماده میکردهاند، بهخوبی میدانستهاند.»(1)
حال باتوجهبه همۀ مطالبی که گفته شد، آیتاللهالعظمی بروجردی(رحمة الله علیه) میپرسند: «هل لاحد ان یحتمل انهم(علیه السلام) نهو شیعتهم عن الرجوع الی الطواغیت و قضاه الجور و مع ذلک اهملوا لهم هذه الامور لم یعینوا من یرجع الیه الشیعه فی فصل الخصومات و التصرف فی اموال الغیب و القصر و الدفاع عن حوزه الاسلام و نحو ذلک من الامور المهمه التی لا یرضی الشارع باهمالها...؟!؛ آیا کسی میتواند احتمال دهد که ائمه(علیهم السلام) شعیانشان را از رجوع
1) نک: حسینعلی منتظری، البدر الزاهر فی صلاة الجمعه و المسافر (تقریرات درس آیتاللهالعظمی بروجردی(رحمة الله علیه))، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1362، چ2، ص55و56.
به طاغوتها و قضاوت جور برحذر داشتهاند؛ اما در مقابل، کسی را که در فصل خصومات و تصرف در اموال غایب و ناتوان از تصرف و دفاع از حوزۀ اسلام و امور مهمی همانند آنکه شارع به اهمال آن راضی نیست، به وی مراجعه کنند، مشخص نفرموده باشد؟! درهرصورت ما یقین داریم که صحابۀ ائمه(علیهم السلام) دربارۀ چنینفردی از ائمه(علیهم السلام) پرسش نمودهاند و ائمه(علیهم السلام) نیز به آنان پاسخ داده و درصورت عدم امکان دسترسی به ائمه(علیهم السلام) افرادی را برای شیعیان مشخص فرمودهاند؛ لکن این احادیث و پرسشوپاسخها در جوامع حدیثی که بهدست ما رسیده، ساقط شده و چیزی جز همین روایت مقبولۀ عمربنحنظله و مشهورۀ ابیخدیجه، بهدست ما نرسیده است.»(1)
«و اذا ثبت بهذا البیان النصب من قبلهم(علیه السلام) و انهم لم یهملوا هذه الامور المهمۀ التی لا یرضی الشارع باهمالها و لا سیما مع احاطتهم بحوائج شیعتهم فی عصر الغیبة فلا محالة یتعین الفقیه لذلک اذ لم یقل احد بنصب غیره، فالامر یدور بین عدم النصب و بین نصب الفقیه العادل و اذا ثبت بطلان الاول بما ذکرناه صار نصب الفقیه مقطوعاً به و یصیر مقبولۀ ابن حنظله ایضاً من شواهد ذلک و ائ شئت ترتیب ذلک علی النظم القیاسی فصورته هکذا: اما انه لم ینصب الائمه(علیهم السلام) احداً لهذا الامور العامه
1) نک: حسینعلی منتظری، البدر الزاهر فی صلاة الجمعه و المسافر (تقریرات درس آیتاللهالعظمی بروجردی(رحمة الله علیه))، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1362، چ2،ص56.
البلوی و اما ان نصبوا الفقیه لها لکن الاول باطل فثبت الثانی فهذا قیاس استثنایی مؤلف من قضیه منفصله حقیقیه و حملیه دلت علی رفع المقدم فینتج وضع التالی و هو المطلوب»؛ اکنون که [باتوجهبه مقدمات و مطالب پیشین] روشن شد نصب از جانب ائمه(علیهم السلام) صورت پذیرفته است و آنان اینگونه امور مهمه را مهمل باقی نگذاشتهاند؛ مخصوصاً اینکه ما معتقدیم آنان [در عصر غیبت،] به حوائج شیعیان خویش کاملاً واقفاند؛ چون احدی اعتقاد ندارد که فرد دیگری برای این مسئولیت عظیم نصب شده؛ بنابراین تعیین فقیه برای این منصب، قطعی و متعیّن است؛ بنابراین در اینجا امرْ دایر بر این است که یا اصلاً نصبی صورت نگرفته باشد و یا اینکه فقیه عادل به این مقام منصوب شود و چون ما قبلاً بطلان نظر اوّل را ثابت کردیم، نظر دوّم یعنی نصب فقیه، ثابت و قطعی میشود و در اینخصوص میتوان از مقبولۀ عمربنحنظله بهعنوان شاهد و مؤید استفاده کرد.
البته [مرحوم بروجردی همۀ این مطالب را در قالب یک قیاس منطقی به شکل زیر نیز ترتیب داده است:] یا ائمه(علیهم السلام) برای این امور مورد نیاز همگان، کسی را مشخص ننموده و آن را مهمل گذاشتهاند یا اینکه فقیه را به این مقام منصوباند؛ لکن اوّل باطل است، پس شق دوّم ثابت میشود. این [قیاس مؤلف،] یک قیاس استثنایی است که از یک قضیۀ
منفصلۀ حقیقیه و یک قضیۀ حملیّه تشکیل شده که رفع قضیۀ مقدم (بطلان قضیۀ اوّل) [و] وضع (صحت) تالی، یعنی قضیۀ دوّم را نتیجه میدهد و این همان چیزی است که مطلوب و موردِ نظر ماست.(1)
منزل آیتالله شیخمحمدرضا مظفر، در جنوب شرقی نجف اشرف و در محلۀ براق واقع بود. پنجماه پس از درگذشت شیخ، در پنجم شعبان۱۳۲۲ق، آخرین یادگار آن مرد حق، دیده به جهان گشود و «محمدرضا» نامیده شد. مادر محمدرضا، دختر علامه شیخعبدالحسین طریحی(3)است. او در دامان آن زن بافضیلت و با سرپرستی برادر بزرگش، شیخعبدالنبی مظفر(4)رشد کرد. پس از درگذشت شیخعبدالنبی، برادر دیگرش شیخمحمدحسن(5)سرپرستی او را بهعهده گرفت و راهنمای زندگیاش شد. محمدرضا از خاندان علمی و ادبیِ بنام و معروف شیعی، موسوم به «آلِمظفر» برخاسته است. این خاندان از نیمۀ سدۀ دوازده قمری
در حوزۀ نجف شناخته شد و چهرههای نامدار و متفکر آن در عرصههای متعدد و رشتههای متنوع علوم اسلامی درخشید و شعاع پرتوِ نورشان گسترۀ مراکز علمیتحقیقی شیعه و غیر آن را درنوردید.
دربارۀ ولایت فقیه اینطور نظر دادهاند: «ما معتقدیم مجتهد جامعالشرایط، نایب امام(علیه السلام) در زمان غیبت و حاکم و رئیس مطلق است. همان اختیاراتی که برای امام(علیه السلام) است، برای اوست. در زمینۀ قضاوت بین مردم و در حدیث از امامصادق(علیه السلام) آمده است: ‘کسیکه حکم او را نپذیرد، حکم امام و در واقع حکم خدا را نپذیرفته است.’ مجتهد جامعالشرایط فقط مرجع در فتوا نیست؛ بلکه برای او ولایت عموم است... . اقامۀ حدود و تعزیرات جایز نیست؛ مگر بهفرمان او. رسیدگی و دخالت در اموال امام(علیه السلام) نیز از خصوصیات فقیه جامعالشرایط است و این موقعیت و این ریاست عامهای که او از آن برخوردار است، از جانب امام به او اعطا شده است.»(1)
«سیدمحمدباقر صدر در تاریخ 25ذیقعده1353 در شهر مقدس کاظمین دیده به جهان گشود. وی پس از فراگیری تحصیلات ابتدایی، به فراگیری علوم
حوزوی و دینی پرداخت. او در سال 1365 که دوازدهساله بود، به نجف رفت و از محضر آیات عظام سیدابوالقاسمخویی(رحمة الله علیه) و شیخ محمدرضا آلیاسین(رحمة الله علیه) کسب فیض کرد. فلسفۀ اسلامی را از مرحوم شیخصدرا بادکوبهای آموخت و در کنار آن، طی سالها، فلسفۀ غرب و نظرات فلاسفۀ غیرِمسلمان را بهدقت موردِ تحقیق و نقد قرار داد. کتاب فلسفَتُنا، گویای ابعاد گستردۀ اندیشههای فلسفی وی است. او در دیگر رشتههای علوم مثل حدیث، رجال، درایه، کلام و تفسیر نیز یدِ طولایی داشت. وی در کنار تدریس و تعلیم، از اوضاع سیاسی و اجتماعی عراق و منطقه، بیخبر نبود و در این زمینه، همواره تلاشهای نظری و عملی فراوانی داشت. وی از حامیان صادقِ امامخمینی(رحمة الله علیه) و انقلاب اسلامی بود.
او سرانجام در روز 19جمادیالاول سال 1400ق، توسط مزدوران امنیتی عراق دستگیر و به بغداد منتقل شد. آیتالله صدر(رحمة الله علیه) و خواهرش ‘آمنه بنتالهدی’ در روز 23جمادیِ همان سال، 19فروردین سال 1359ش، در زیر شکنجه به شهادت رسیدند. آثار قلمی این متفکر بزرگ، فوقالعاده علمی، تحقیقی، ابتکاری و کمنظیرند.»(1)
بهنظر سیدمحمدباقر صدر(رحمة الله علیه)، اسلام اصل نظارت حکومت اسلامی و ولیِّ امر را بر
1) جمعی از پژوهشگران حوزۀ علمیۀ قم، گلشن ابرار، ج2، قم: نشر معروف، 1379ش، ص831 و839.
فعالیت عمومی و دخالت دولت برای حمایت از مصالح عمومی و نگهبانی از آن بهوسیلۀ محدودکردن آزادیهای افراد در کارهایی که با آن سروکار دارند، وضع کرده است.(1)
او وضع این اصل را ازطرف اسلام، ضامن تحققبخشیدن ایده و مفاهیم عدالت اجتماعی خود، بهمرور زمان میداند. این اصل در اسلام ضرورت دارد. وی در توضیح مطلب یادآور میشود که چهبسا انجام کاری برای جامعه و خصوصیتی که برای آن لازم است، در زمانِ بهخصوص، زیانآور باشد و تفصیل و تفکیک آن در قوانین ثابت، غیرِممکن بوده و تنهاراه این است که به حکومت اسلامی، قدرتی داده شود تا بنابر وظیفۀ خود بهعنوان مقامی که باید نظارت و هدایت بنماید، آزادیهای افراد را در امور مباحِ شرعی که انجام میدهند یا ترک میکنند، طبق ایدههای اسلامی، در اجتماع کنترل کند.
دلیل و نص قابلِاستناد شهیدصدر، این آیۀ شریفه است که میفرماید: )...أَطِیعُوا اللهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأَمْرِ مِنْکُمْ...((2)این نص، بهوضوح دلالت میکند که اطاعت از حکومت اسلامی (ولیِّ امر) واجب است و خلافی میان مسلمان نیست که ولیِّ امر، همان دارندۀ مقام شرعی در جامعۀ اسلامی
است؛ گرچه در تعیین و تحدید(1)شرایط و صفات ولیِّ امر، اختلافاتی وجود دارد.(2)
ازنظر شهید صدر: «نیابت عامه، برای مجتهد مطلق عادل است. برطبقِ آنچه امام عصر(علیه السلام) فرمودند که: ‘اما در حوادثی که رخ میدهد در آنها به راویان احادیث ما رجوع کنید؛ چراکه آنان حجت من بر شما و من حجت خداوند هستم.’ این کلام دلالت میکند که آنان مرجع هستند در هر حادثهای که رخ میدهد و به مقداری که متصل به ضمانت تطبیق شریعت بر حیات است؛ چرا [که] رجوع به آنها از جهت این است که راویان حدیث هستند و حامل شریعت به آنها ولایت داده است.
بهتعبیر دیگر، آنها سرپرست تطبیق شریعت بر امور جامعه هستند و حقّ اشراف کامل از این زوایه[را] دارند.»(3)
این عالِم بزرگوار فرمودهاند: «تقریب استدلال به روایت ‘اما الحوادث الواقعه...’، چنین است: فقیه از سوی امام(علیه السلام)، حجت است و معنای حجتبودنِ او ازطرف امام در
1) حدومرزبندیکردن برای چیزی.
2) نک: سیدمحمدباقر صدر، اقتصاد ما یا بررسیهایی دربارۀ مکتب اقتصادی اسلام، ج1، ترجمۀ محمدکاظم موسوی، بی تا، بی جا، بی نا، ص391.
3) کاظم قاضیزاده، اندیشههای فقهیسیاسی امامخمینی(رحمة الله علیه)، مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری، خرداد 77، ص203 بهنقل از: سیدمحمدباقر صدر، الاسلام یقود الحیاة، بیروت: دارالتعارف للمطبوعات، چ2، بی تا، ص22تا23.
4) 1334تا1406ق.
عرف، این است که در همۀ مواردی که باید به امام مراجعه شود، فقیه نیز مرجعیت و حجیّت دارد.»(1)
«سیدابوالقاسم خوئی در 15رجب سال1317ق، در شهرستان خوی به دنیا آمد. وی دوران کودکی را در دامان پُرمهر و محبت پدر و مادر، در یک فضایی آکنده از معنویت پشت سر نهاد. او علوم مقدماتی را تا سیزدهسالگی در زادگاه خویش فرا گرفت. او در سال1330 بههمراه خانواده به نجف رفت و در آنجا از محضر بزرگانی چون الشریعۀ اصفهانی، شیخضیاءالدین عراقی، شیخمحمدحسین اصفهانی، شیخمحمدحسین نائینی، شیخمحمدجواد بلاغی نجفی، سیدابوالقاسم خوانساری، میرزاعلی قاضی و دیگران بهرههای فراوان برد. وی در طول عمر پربرکت خویش، به تربیت صدها مجتهد و تألیف کتابهای ارزشمند علمی همت گماشت. سرانجام وی در 94سالگی، در عصر روز شنبه، 8صفر1413ق [مصادف با] 17مرداد، سال1371ش از دار فانی به دیار باقی شتافت.»(3)
ایشان همانند دیگر فقیهان بزرگ به این
نتیجه رسیدند که در عصر غیبت، حق تصدی در «امور حسبیه»، نظیر رسیدگی و سرپرستی و ضمانت اجرایی احکام انتظامی و آنچه دررابطهبا مصالح عامۀ امت است، به فقیهان جامعالشرائط واگذار شده است؛ خواه بهحُکم وظیفه و تکلیف باشد یا منصب شرعی که با نام ولایتِ عامه یاد میشود و در هر دو صورت، حق تصدی اینگونه امور، با فقهای شایسته است؛ چنانکه حضرت امام(رحمة الله علیه) نیز علاوهبر اینکه فقها را برای ولایت از ناحیۀ امام معصوم(علیه السلام) منصوب میداند؛ وظایف فقها را در مسائل حکومتی از مصادیق بارز امور حسبه دانسته و میگویند: «پنهان نیست که حفظ نظام، حراست از مرزهای مسلمانان، نگهداری جوانان از رویگردانی از اسلام، جلوگیری از تبلیغات ضدِّ اسلامی و مانند آن از واضحترین حسبیات است و دسترسی به آنها، جز با تشکیل حکومت عدل اسلامی میسر نمیباشد؛ پس با صرفنظرکردن از ادلۀ ولایت فقیه، شکی نیست که فقها برای انجام این حسبیات و تصدی حکومت اسلامی، قدر متیقن میباشند.»(1)
اما درمورد ولایت مطلقۀ فقیه، آیتاللهالعظمی خویی(رحمة الله علیه) در کتاب منهاجالصالحین که بهعنوان آخرین اثر تألیفی ایشان در حدود یکسال و اندی پیش از رحلتشان به چاپ رسید؛ باصراحت از عنوان
1) بانی تکملة المنهاج، ج1، ص224تا226.
ولایت مطلقۀ فقیه استفاده کردهاند و این درحالی است که ایشان ازجمله فقیهانی است که دلالت ادلۀ لفظی و روایی بر اثبات ولایت فقیه را ناتمام میدانستند. ایشان در این اثر با طرح بحث جهاد ابتدایی در عصر غیبت و ردّ ادلۀ مشهور که قائل به عدمِمشروعیت آن میباشند، مطابق دیدگاه صاحب جواهر، اذن فقیه جامعالشرایط را در مشروعیت آن شرط میدانند؛(1)سپس در بحث تقسیم غنایم، پس از آنکه غنایم را به سه دسته تقسیم میکنند، مینویسند: «آری، ولیِّ امر حقّ تصرف در آن غنایم را براساس آنچه مصلحت تشخیص دهد، دارد؛ زیرا این مقتضای ولایت مطلقۀ او بر آن اموال است.»(2)
همانگونه که مشاهده میشود ایشان در این عبارت باصراحت از عنوان ولایت مطلقه استفاده کردهاند که البته باتوجهبه مطالب قبلی ایشان در کتاب التنقیح که فقط جواز تصرف را براساس دلیل حسبه، آن هم در حدودی معین، برای فقیه ثابت میدانستند؛ شاید بتوان نتیجه گرفت که نظر ایشان در این باب قدری متحول شده و در اواخر عمر، نظر نهایی خود را مبنیبر ولایت مطلقۀ فقیه ابراز داشتهاند.
آیتاللهالعظمی سیدمحمدرضا گلپایگانی(رحمة الله علیه)، مرجع بزرگ تقلید شیعیان ایران بود. او در 8ذیالقعده1316 در روستای «گوگد» در یک فرسخی شهرستان گلپایگان متولد شد. پدرش سیدمحمدباقر گلپایگانی، مردی پرهیزگار و عالمِ عامل و معروف به زهد و تقوی بود.
این بزرگوار فرمودهاند: «محدودۀ اختیارات فقها، محدودهای عام است که از اطلاقات ادلهای چون ‘العلماء ورثة الانبیاء و خلفاء الرسول’ دریافت میشود؛ بهجز مواردی که دلیل آن از اختصاصات ائمه(علیهم السلام) شمرده شده [است]. محدودۀ ولایت فقیه جامع شرایط در امور مربوط به سیاست و ادارۀ اجتماع، مانند محدودۀ اختیارات ائمه(علیهم السلام) است؛ مگر موردی را که دلیل،خارج کند.»(2)
خاندان او از سادات حسینی میباشند که در عهد صفوی در سیستان میزیستند. سلطانحسین صفوی، جدّ اعلای او سیدمحمد را به منصب شیخالاسلامی در سیستان منصوب
کرد؛ لذا با خانوادهشان به آنجا منتقل شدند و سکنی گزیدند.
سیدعلی سیستانی در ۱۳مرداد۱۳۰۹ در شهر مشهد متولد شد و پدرش به نام جدش که از بزرگان علم و زهد بوده، ایشان را علی نام نهاد. نام پدر وی، مرحوم سیدمحمدباقر است و مادرش از خانوادۀ آذربایجانی اهلِعلمِ علویهای والامقام، فرزند «علاّمهسیّدرضا مهربانی» هستند.
آیتالله سیستانی(حفظهاللهتعالی) میفرمایند: «ولایت در آنچه بهاصطلاح فقها امور حسبیه خوانده میشود، برای هر فقیهی که جامع شرایط تقلید باشد، ثابت است و اما ولایت فقیه در امور عامه که نظم جامعۀ اسلامی بر آنها متوقف است، برای فقیه ثابت است؛ مشروط به تأمین شرایطی، هم در شخص فقیه و هم در شرایط بهکاربستن ولایت؛ ازجمله مقبولبودن نزد مؤمنین.»(1)
1) پایگاه اطلاعرسانی دفتر آیتالله سیستانی(حفظهاللهتعالی) به نشانی: http://sistani.org