ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهری بابادی، محمدرضا، 1354 -
عنوان و نام پدیدآور : مبانی، پیشینه و ادله اثباتِ مباحث به هم پیوسته «ولایت الهیه» ، «حکومت اسلامی » و «ولایت فقیه » / نویسنده محمدرضا طاهری
مشخصات نشر : مشهد: انتشارات قدس رضوی، 1393 .
مشخصات ظاهری : 5ج؛ 19/5×11 س م.
شابک : 9- 108 - 299 - 600 - 978
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه .
مندرجات : ج. 1.دین و سیاست. -ج. ۲. تعریف ولایت و... .- ج. 3. ادلۀ اثبات ولایت و... .
-ج. 4 شبهات رایج. -ج. 5. تطبیق ویژگی های روایی ولی فقیه.
موضوع : ولایت فقیه
شناسه افزوده : مؤسسۀ انتشاراتی قدس رضوی
رده بندی کنگره : BP 8/223 / ط 18 م 2 1393
رده بندی دیویی : 45 / 297
شماره کتابشناسی ملی: 3678711
مبانی، پیشینه و ادلۀ اثباتِ مباحث بههمپیوستۀ
«ولایت الهیه»، «حکومت اسلامی» و
«ولایت فقیه»
در اقوال فقهای شیعه
با تکیۀ بیشتر بر اقوال مراجع عظام و علمای اعلام معاصر:
حضرت امامخمینی(قدسسره)
حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای(مدظله العالی)
استاد شهید آیتالله مرتضی مطهری(رضواناللهتعالیعلیه)
حضرت آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(دامتبرکاته)
حضرت آیتالله العظمی سبحانی(دامتبرکاته)
حضرت آیتالله العظمی جوادی آملی(دامتبرکاته)
حضرت آیتالله مصباح یزدی(دامتبرکاته)
علامه محمدتقی جعفری(رضواناللهتعالیعلیه)
و ...
جلد اوّل: دین و سیاست
رهیافت اعتقادی؛ ولایت فقیه
ویژه استادان
پاسخ گویی به سوالات دینی
رهیافت 19 ، ولایت فقیه (جلد اول)
تهیه و تدوین: ادارۀ پاسخ گویی به سؤالات دینی
تنظیم و تولید: ادارۀ تولیدات فرهنگی
طرح جلد: گرافیک آسمان
صفحه آرا: محمود کریم پور
تیراژ: 2000 نسخه
نوبت چاپ: اول 1393
نشانی: حرم مطهر امام رضا (ع) صحن جمهوری اسلامی،
ادارۀ پاسخ گویی به سؤالات دینی
تلفن: 32020 - 0511 دورنگار: 32240602 - 051
رایانامه: eppasokh@aqrazavi.org
مقدمه
پیشگفتار
انسان در اسلام
2.1. تکریم انسان؛ رکنِ جهانبینی اسلامی
1.2. بیدارسازی فطرت و برانگیختن عقل انسان
2.2. نفی حاکمیت مستکبران و تحقق آزادی
3.2. تحقق حیات طیّبه
4.2. توحید؛ موضوع دعوت انبیا
1.4.2. عبودیت فردی و نپذیرفتن خدایی جز الله
2.4.2. تلاش برای تحقق توحید در اجتماع
1.3. حکومت، نیاز طبیعی و فطری انسان
2.3. حکومت عامل نظم و تداوم زندگی اجتماعی
3.3. حکومت زمینهساز رشد و توسعه
1.4. بررسی تکالیف سیاسیای که خدا بر عهده «پیامبران» گذاشته است.
1.1.4. آیاتی که به معرفی «انبیاء صاحب حکومت» و شیوۀ حکمرانی آنان میپردازد
1.1.1.4. حضرت داود(علیه السلام)
2.1.1.4. حضرت سیلمان(علیه السلام)
3.1.1.4. حضرت یوسف(علیه السلام)
4.1.1.4. حضرت ابراهیم(علیه السلام)
5.1.1.4. دیگر انبیاء ابراهیمی
2.1.4. آیاتی که به تبیین اهداف سیاسیحکومتی بعثت انبیاء میپردازد
1.2.1.4. اقامۀ قسط و عدل در جامعه
2.2.1.4. مبارزه با فساد در روی زمین
3.2.1.4. مبارزه با حکومتهای استکباری و طاغوتها
2.4. بررسی تکالیف سیاسیای که خدا بر عهدۀ «مسلمانان» گذاشته است
1.2.4. وظیفۀ پذیرش فرمانروایی پیامبران
2.2.4. آمادگی برای دفاع از حکومت الهی و عزت اسلامی
3.2.4. جنگ با ظالمان و متجاوزان به حریم نظام اسلامی
4.2.4. اقدام عمومی برای حفظ وحدت جامعه و مبارزه با تفرقهافکنان
5.2.4. پذیرش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بهعنوان تنها مرجع قضایی
3.4. شرح فعالیتهای سیاسی پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن
1.3.4. اجرای قوانین الهی و مدیریت سیاسی، اقتصادی و حقوقی اجتماع بر اساس قانون خدا
2.3.4. آغاز جنگ یا پذیرش صلح
3.3.4. احترام به مردم و دخالت دادن آنان در تصمیمگیریهای مدیریتی
4.3.4. تعیین دوست و دشمن در عرصۀ جامعۀ مسلمین و تعیین جهتگیریهای مطلوب در قبال آنان
4.4. لزوم طرد ولایت طاغوت
1.5. تعریف سیاست
2.5. معنای اصطلاحی سیاست
3.5. مفهوم سیاست در مکاتب غربی
4.5. «سیاست» در اسلام
5.5. علت ایجاد ذهنیت منفی از سیاست در اذهان عمومی
6.5. نقش استعمار در سیاستزدایی از دین
سیاسیبودن دین
سیرۀ سیاسی پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) و اهلبیت(علیهم السلام)
1.7. سنّت نبوی(صلی الله علیه و آله و سلم)
2.7. سنّت امیرالمؤمنین(علیه السلام)
3.7. سنّت امامحسنمجتبی(علیه السلام)
4.7. سنّت امامحسین(علیه السلام)
5.7. سنّت امامسجاد(علیه السلام)
6.7. سنّت امامباقر(علیه السلام)
7.7. سنّت امامصادق(علیه السلام)
8.7. سنّت موسیبنجعفر(علیه السلام)
9.7. سنّت امامرضا(علیه السلام)
10.7. سنّت امامجواد(علیه السلام)
11.7. سنّت امامهادی(علیه السلام)
12.7. سنّت امامحسن عسکری(علیه السلام)
13.7. سنّت امام عصر(عجلاللهتعالیفرجهالشریف)
1.8. احکام مالی
2.8. احکام دفاع ملی
3.8. احکام احقاق حقوق و احکام جزایی
قال الرضا (علیه السلام): رحم الله عبدا أحیا أمرنا فقلت له: وکیف یحیی أمرکم؟ قال: یتعلم علومنا ویعلمها الناس... (1)
عبد السلام می گوید از امام رضا (علیه السلام) شنیدم می فرمود: خداوند مورد رحمت قرار دهد هر آنکه امر ما را احیا و زنده می کند. به ایشان گفتم: چگونه امر شما احیاء می شود؟ فرمودند: علوم ما را فراگیرد و آن را به مردم تعلیم دهد....
اداره پاسخگویی به مسائل دینی مفتخر است در راستای رسالت این اداره مبنی بر اشاعه فرهنگ تشیع و پاسخگویی به سوالات مردم در این حوزه گسترده ازدین، محتوای پیش رو را به اساتید فرهیخته تقدیم نماید.
در این نوشتار تلاش کرده ایم علاوه بر دادن اطلاعات و محتوای غنی، پاسخی مناسب با محتوایی یکسان نیز در اختیار استادان قرار دهیم تا از تعدد جواب و تشویش خاطر مراجعین و سوال کنندگان جلوگیری شود.
تلخیص کتاب های تخصصی موجود در این حوزه و جمع بندی جواب ها و بی نیازکردن استادان از رجوع به منابع پرشمار در هنگام پاسخگویی، از اهداف اصلی تهیه و تنظیم این قبیل نوشتارهاست.
برای رسیدن به این مهم،کارگروهی از استادان و کارشناسان فرهیختۀ
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج ۲، ص ۲۵۷ ، ح ۶۹
این ادارۀ موضوع پیشنهادی را موشکافانه بررسی می کنند و محصول تلاش خویش را به داوری و نظارت هیئت علمی می گذارند.
این مجموعه کتاب ها در چهار دسته موضوعی تدوین و ارائه می شود: رهیافت احکام، رهیافت اعتقادی، رهیافت تربیتی، و رهیافت ترکیبی (مرکب از هر سه موضوع).
بی شک بررسی دقیق و نگاه نقادانه شما فرهیخته گران قدر، ما را در جهت بهبود کیفی این مجموعه یاری خواهد کرد.
جبهه خضوع به درگاه قدسی احدیث می ساییم که توفیق خدمت در بارگاه سراسر نور و ملکوتی حضرت رضا (علیه السلام) را ارزانی مان فرمود. امید است بتوانیم به پاس این افتخار و با استعانت از محضر آن امام همام (علیه السلام) به مصداق روایت نورانی فوق، جرعه ای از علم و معرفت حقیقی را نوشیده، و به تشنگان راستین آن بنوشانیم.
اداره پاسخ گویی به سوالات دینی
امامباقر(علیه السلام) فرمودهاند: «بُنِیَ الْإِسْلَامُ عَلَی خَمْسٍ: عَلَی الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلَایَةِ وَ لَمْ یُنَادَ بِشَیْءٍ کَمَا نُودِیَ بِالْوَلَایَةِ.» (1)
نیز، در بیان نورانی اماممهدی(عج) آمده است: «...وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَی رُوَاةِ حَدِیثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ... .». (2)
توجهدادن به امر خطیر ولایت و حکومت دینی از واقعیتهایی است که در قرآن کریم، بهاجمال و در کلام اهلبیت(علیهم السلام)، بهصورت مفصلتر و باصراحتِ بیشتر موج میزند. ایشان از شیعیان و پیروان خویش توقع دارند که در تمام زمینههای مرتبط با دینداری بهویژه بحث ولایت، اهلِ فهم و بصیرت باشند؛ این مهم در کلام فقهای شیعه، بهویژه اقوال مراجع عظام و علمای اعلام معاصر، تجلی و وضوح بیشتری یافته است.
بایسته و شایسته است که مبلغان و نخبگان دینی، آنچنانکه در کلام مقام معظم رهبری(مدظلهالعالی) عنوان شده است، در کِسوت افسران جنگ نرم عقیدتی، برای پاسداری از حریم عقیدتی شیعه و پاسخگوییِ شبهات، به تدارک و ارائۀ خوراک فکری و روحی متقَن و منطبق با فضای فکر و اندیشۀ مخاطبانشان اقدام کنند.
این تلاش ارزشمند، انشاءالله، موجب زدودن شبهات، بصیرتافزایی (افزایش قدرت تشخیص راه از بیراهه)، صیانت از مرزهای عقیدتی، تداوم حرکت در طریقِ مستقیم ولایت و نجات در دنیا و آخرت و سعادت فرد و جامعه خواهد شد.
در مجموعۀ پیشِ رو، سعی شده است که اقوال مراجع عظام و علمای اَعلام معاصر، حول محور مباحث ولایتفقیه، گردآوری، دستهبندی و موضوعگذاری شود؛ بهگونهایکه به بهترینوجه بتوان از آنها استفاده کرد.
امید است در راه تحقق آرمانهای اسلام عزیز، قدمی برداشته و به این سبب، در پیشگاه خداوند متعال، حدّاقلِ شکر نعمت زندگی در فضای وجودی ولایت را بهجای آورده باشیم.
این مجموعه، با همت سرور گرامی جناب حجتالاسلام والمسلمین طاهری تنظیم شده است؛ خداوند بر توفیقات ایشان بیافزاید.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «تفسیر انسان، تفسیر تاریخ، تحلیل حوادث حال و گذشته و آینده، تفسیر طبیعت، تبیین همۀ علائقی که انسان را با دنیای بیرون از وجود او: جهان، انسانها، اشیاء، مرتبط میکند و نیز فهم و درک آدمی از وجود خود و خلاصه همۀ چیزهایی که نظام ارزشی جامعه را میسازد، و آن را بر ادارۀ مطلوب خود قادر میکند، همه و همه از این جهانبینی الهی ریشه و مایه میگیرد و منشعب میشود. در اندیشۀ الهی اسلام همۀ هستی آفریدۀ خداست و جلوهگاه علم و قدرت او و پوینده بهسوی اوست، و انسان برترین آفریده و جانشین اوست.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «انسان میتواند با استخراج گنجینههای استعداد که در نهاد اوست، خود را و جهان را که برای او آفریده شده به زیباترین وجهی بسازد و بیاراید؛ و با دو بال علم و ایمان به عروج معنوی و مادی نائل آید و نیز میتواند با تضییع یا به انحراف کشاندن این استعدادها جهنمی از ظلم و فساد در جهان بیافریند. چراغ هدایت بشر، ایمان او به خدا و تسلیم او در برابر امر و نهی الهی است... .
1) سخنرانی حضرتآیتالله خامنهای(مدظلهالعالی) در چهلودومین مجمع عمومی سازمان ملل، نیویورک، 31شهریور66.
پیغمبران مردم را به بندگی خدا، که پتکی بر سر خودخواهی و برتریجویی است، فرا خواندند و آیینی که بهشت صفا و آرامش را حتی پیش از بهشت اخروی به بشر ارزانی میداشت، بدو عرضه کردند و او را به مهار کردن غریزۀ افزونخواهی و سلطهجویی تشویق نمودند، و از تباه شدن و هرز رفتن استعدادها و غلتیدن در لجنزار فساد اخلاقی برحذر داشتند، و سرچشمههای فضیلت و راستی و محبت و کار و ابتکار و دانش و آگاهی را در او جاری ساختند و یاد خدا و عشق به او را، که ضامن این همه و تعالی بخش روان اوست، بِدو تلقین کردند... .
آزادی، برابری انسانها، عدل اجتماعی، خودآگاهی افراد جامعه، مبارزه با کژی و زشتی، ترجیح آرمانهای انسانی بر آرزوهای شخصی، توجه و یاد الهی، نفی سلطههای شیطانی و دیگر اصول اجتماعی نظام اسلامی و نیز اخلاق و رفتار شخصی و تقوای سیاسی و شغلی، همهوهمه ملهم و زاییدۀ آن جهانبینی و برداشت کلی از جهان و انسان است. اسلام نظامهای مبتنی بر زور و قلدری و زایندۀ ظلم، جهل، اختناق، استبداد، تحقیر انسان و تبعیض نژادها، ملتها، خونها و زبانها را رد میکند و غلط میشمرد، و با هر آن نظام و کس که به ستیزۀ نظام اسلامی کمر بندد، با شدت و مقاومت میستیزد، و به جز آنان با همۀ انسانها، چه همکیش و چه ناهمکیش، به محبت و مساعدت امر میکند. بر چنین پایهها و با چنین هدفهایی انقلاب اسلامی در ایران پدید آمد و نظام جمهوری اسلامی را بنا نهاد.»(1)
1) سخنرانی حضرتآیتالله خامنهای(مدظلهالعالی) در چهلودومین مجمع عمومی سازمان ملل، نیویورک، 31شهریور66.
امامخمینی(رضوان الله علیه) «اسلام یک مکتبی است که برای انسانسازی آمده، و ما باید ببینیم که این انسان، که به قول بعضی ماهیتِ ناشناخته است، این انسان چه ابعادی دارد و چه احتیاجاتی دارد؟ و اسلام که برای انسانسازی آمده است، آیا جهت حیوانی این را فقط میخواهد بسازد، یا جهت معنوی او را میخواهد بسازد، یا انسان میخواهد بسازد؟
...اسلام برای این انسانی که همهچیز است، یعنی از طبیعت تا ماورای طبیعت تا عالم الهیّت مراتب دارد، اسلام تز دارد، برنامه دارد اسلام. اسلام میخواهد انسان را یک انسانی بسازد جامع؛ یعنی رشد آن طور که هست به او بدهد؛ حظّ طبیعت دارد، رشد طبیعی به او بدهد؛ حظّ برزخیت دارد، رشد برزخیت به او بدهد؛ حظّ روحانیت دارد، رشد روحانیت به او بدهد؛ حظّ عقلانیت دارد، رشد عقلانیت به او بدهد؛ حظّ الهیت دارد، رشد الهیت به او بدهد. همۀ حظوظی که انسان دارد و به طور نقص است، الآن نرسیده است؛ ادیان آمدهاند که این میوۀ نارس را رسیدهاش کنند؛ این میوه ناقص را کاملش کنند.»(1)
«موجودات جهان تقسیم میشوند به جاندار و بیجان. موجودات بیجان هیچگونه نقشی در ساختن خویش ندارند. آب و آتش و سنگ و خاک بیجاناند و هیچ نقشی در تکوین یا
1) صحیفۀ امام، ج4، ص9و10.
تکمیل خویش ندارند؛ بلکه صرفاً تحتِتأثیر عوامل خارجی تکوین مییابند و تحتِتأثیر همان عوامل احیاناً نوعی کمال کسب میکنند. از این موجودات هیچگونه تلاشی و فعالیتی در جهت ساختن یا پرداختن به خود مشاهده نمیشود؛ ولی [از] جانداران، مانند گیاه و حیوان و انسان، یک سلسله تلاشها در جهت حفظ و صیانت خود از آفات و در جهت جذب مواد دیگر و در جهت تولید مثل مشاهده میشود.
...در انسان، همۀ قوای طبیعی و قوای شعوری که در گیاه و حیوان هست، وجود دارد؛ بهعلاوۀ یک سلسله میلهای اضافی، که قبلاً شرح داده شد و بهعلاوۀ نیروی خارقالعادۀ عقل و اراده که سرنوشت آیندۀ او را با مقیاس زیادی به دست خودش میدهد و خودش آیندۀ خویش را انتخاب میکند و میسازد.
...نقش انسان، هم آگاهانه است و هم آزادانه؛ یعنی انسان، هم به خود و محیط خود آگاه است و هم آنکه با توجه به آینده، به حکم نیروی عقل و اراده، میتواند آزادانه، آیندۀ خویش را به هر شکل که خود بخواهد انتخاب کند.
...گستردگی دایرۀ سازندگی انسان نسبت به آیندهاش از سه ویژگی در انسان سرچشمه میگیرد:
انسان با نیروی علم، دایرۀ بینش و آگاهی خویش را از ظواهر و سطح طبیعت عبور میدهد و تا اعماق درون آن گسترش میدهد و قوانین
طبیعت را میشناسد. با شناختن قوانین طبیعت، دست انسان برای ساختن طبیعت، آنچنان که با زندگی انسان سازگارتر باشد، باز میشود.
وسعت دامنۀ خواستها... ؛
استعداد خودساختگی ویژهای که در انسان است و هیچ موجود دیگری در این جهت مانند او نیست... .
انسان در ناحیۀ خصلتها و خویها یک موجود بالقوّه است؛ یعنی در آغاز تولد، فاقد خوی و خصلت است؛ برخلاف حیوانات که هرکدام با یک سلسله خصلتهای ویژه متولد میشوند. انسان چون فاقد هرگونه خوی و خصلتی است و از طرفی خویپذیر و خصلتپذیر است، بهوسیلۀ خصلتها و خویهایی که تدریجاً پیدا میکند، یک سلسله ابعاد ثانوی، علاوه بر ابعاد فطری، برای خویش میسازد.
انسان یگانه موجودی است که قانون خلقت، قلم ترسیم چهرۀ او را به دست خودش داده است که هرطور میخواهد ترسیم کند؛ یعنی برخلاف اندامهای جسمانیاش که کارش در مرحله رحِم به پایان رسیده است و برخلاف خصلتهای روحی و اندامهای روانی حیوانات که آنها نیز در مرحلۀ قبل از تولد پایان گرفته است، اندامهای روانی انسان، که از آنها به خصلتها و خویها و ملکات اخلاقی تعبیر میشود، به مقیاس بسیار وسیعی پس از تولد ساخته میشود.
این است که هر موجودی، حتی حیوان، آن چیزی است که او را ساختهاند؛ ولی انسان آن
چیزی است که بخواهد باشد و... انسان یگانه موجودی است که خودش باید خویشتن را انتخاب کند که چه باشد.
خداوند در قرآن کریم میفرماید:
‘ما راه را به انسان [این موجود آزادِ خودساز] نشان دادیم تا او خود چه بخواهد و چه انتخاب کند. [از دو راه یکی را انتخاب خواهد کرد:] یا راهی که ما نشان دادهایم و سپاسگزار ما خواهد بود یا راه دیگر که راه ناسپاسی است.’(1)»(2)
]فَجَعَلْناهُ سَمیعاً بَصیراً * انّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ امّا شاکِراً وَ امّا کَفوراً[؛(3)از این بهتر و زیباتر، آزادی و اختیار انسان و ریشه و مبنای آن را نمیشود بیان کرد: ‘او را مورد آزمایش قرار دادیم، راه را به او نمایاندیم، آنوقت این خود اوست که باید راه خویشتن را انتخاب کند...’»(4)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «جهانبینی و بینش اسلامی، فصول متعدّدی دارد... رکن دوم، تکریم انسان است؛ یا میتوانیم به آن بگوییم انسان محوری. البته انسان محوری در بینش اسلامی، بهکلی با اومانیسم اروپای قرون هجده و نوزده متفاوت
است. آن یک چیز دیگر است، این یک چیز دیگر است. آن هم اسمش انسان محوری است؛ اما اینها فقط در اسم شبیه همند. انسان محوری اسلام، اساساً اومانیسم اروپایی نیست؛ یک چیز دیگر است: ]أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ الله سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ[.(1)
کسیکه قرآن و نهجالبلاغه و آثار دینی را نگاه کند، این تلقی را بهخوبی پیدا میکند که ازنظر اسلام، تمام این چرخ و فلک آفرینش، بر محور وجود انسان میچرخد. این شد انسانمحوری. در آیات زیادی هست که خورشید مسخر شماست، ماه مسخر شماست، دریا مسخر شماست؛ اما دو آیه هم در قرآن هست که همین تعبیری را که گفتم، ]سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ[؛(2)همۀ اینها مسخَّر شمایند، بیان میکند. مسخّر شمایند، یعنی چه؟ یعنی الان بالفعل شما مسخّر همهشان هستید و نمیتوانید تأثیری روی آنها بگذارید؛ اما بالقوه طوری ساخته شدهاید و عوالم وجود و کائنات بهگونهای ساخته شدهاند که همه مسخّر شمایند. مسخّر یعنی چه؟ یعنی توی مشت شمایند و شما میتوانید از همۀ آنها به بهترین نحو استفاده کنید. این نشاندهندۀ آن است که این موجودی که خدا آسمان و زمین و ستاره و شمس و قمر را مسخّر او میکند، ازنظر آفرینش الهی بسیار باید عزیز باشد. همین عزیز بودن هم تصریح شدهاست: ]وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَم[.(3)
این]کَرَّمْنا بَنی آدَم[، بنیآدم را تکریم کردیم، تکریمی است که هم شامل مرحلۀ تشریع و هم شامل مرحلۀ تکوین است؛ تکریم تکوینی و تکریم تشریعی با آن چیزهایی که در حکومت اسلامی و در نظام اسلامی برای انسان معین شده؛ یعنی پایهها، کاملاً پایههای انسانی است... .
حال براساس اینها یک نتایج عملی بهدست میآید و وظایفی برعهدۀ انسانهایی که معتقد به این مبانیاند، قرار میگیرد. فرق نمیکند؛ چه حکومت اسلامی باشد و حاکمیت و قدرت در دست اهلِحق باشد، چه حکومت اسلامی نباشد. فرض کنید مثل دوران حکومت طاغوت باشد یا انسانی باشد که در بین کفّار زندگی میکند. این وظایفی که عرض میکنم، در هر دو حالت بر دوش یکایک انسانها هست. این وظایف چیست که اینها نتایج عملی آن بینش است؟
...یک وظیفه عبارت است از عبودیت و اطاعت خداوند؛ چون عالَم، مالک و صاحب و آفریننده و مدبّر دارد و ما هم جزو اجزاء این عالمیم؛ لذا بشر موظف است اطاعت کند. این اطاعت بشر بهمعنای هماهنگشدن او با حرکت کلی عالم است؛ چون همۀ عالم ]یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْض[؛(1)]قالَتا أَتَیْنا طائِعین[.(2)آسمان و زمین و ذرات عالم، دعوت و امر الهی را اجابت میکنند و براساس قوانینی که خدای متعال در آفرینش مقرّر کردهاست، حرکت میکنند. انسان اگر برطبق
قوانین و وظایف شرعی و دینی که دین به او آموخته است عمل کند، هماهنگ با این حرکت آفرینش حرکت کرده؛ لذا پیشرفتش آسانتر است؛ تعارض و تصادم و اصطکاکش با عالم کمتر است؛ به سعادت و صلاح و فلاح خودش و دنیا هم نزدیکتر است. البته عبودیت خدا با معنای وسیع و کامل آن مورد نظر است؛ چون گفتیم توحید، هم اعتقاد به وجود خداست، هم نفی الوهیت و عظمت متعلق به بتها و سنگها و چوبهای خودساخته و انسانهای مدعی خدایی و انسانهایی که اسم خداییکردن هم نمیآورند؛ اما میخواهند عمل خدایی کنند.
پس در عمل، دو وظیفه وجود دارد: یکی اطاعت از خدای متعال و عبودیت پروردگار عالم؛ دوم سرپیچی از اطاعت «انداد الله»؛ هر آن چیزی که میخواهد در قبال حکمروایی خدا، بر انسان حکمروایی کند. ذهن انسان فوراً به سمت این قدرتهای مادی و استکباری میرود؛ البته اینها مصادیقش هستند؛ اما یک مصداق بسیار نزدیکتر دارد و آن، هوای نفس ماست. شرط توحید، سرپیچیکردن و عدماطاعت از هوای نفس است؛ که این «أَخْوَفُ مَا أَخَاف»(1)است... .
دوم، هدفگرفتن تعالیِ انسان است؛ تعالیِ خود و دیگران. این تعالی شامل تعالیِ علمی، تعالیِ فکری، تعالیِ روحی و اخلاقی، تعالیِ
1) امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمودند: «إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمْ طُولُ الْأَمَلِ وَ اتِّبَاعُ الْهَوَی»؛ بیمناکترین چیزی که از آن بر شما میترسم، آرزوی دراز و پیروی از هوای نفس است. (أمالی المفید، ص 345)
اجتماعی و سیاسی، یعنی جامعه تعالی پیدا کند، و تعالیِ اقتصادی است؛ یعنی رفاه امور زندگی مردم. همه موظّفند برای این چیزها تلاش کنند: گسترش و پیشرفت علم برای همه؛ حاکمیت اندیشۀ سالم و فکر درست؛ تعالیِ روحی و معنوی و اخلاقی، خُلق کریم و مکارم اخلاق؛ پیشرفت اجتماعیِ بشری، نهفقط جنبههای معنوی و علمی و اخلاقی یک فرد؛ بلکه جامعه هم مورد نظر است و پیشرفت امور اقتصادی و رفاهی انسانها، و بایستی مردم را بهسمت رفاه و تمتّع هرچه بیشتر از امکانات زندگی پیش ببرند. این یکی از وظایف همه است؛ مخصوص دورۀ قدرت و حکومت هم نیست؛ در دورۀ حکومتِ غیرِخدا هم این وظیفه وجود دارد.»(1)
«در آیه ]وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلًا[(2)خداوند، خلاصهای از کرامتها و فضل خود را میشمارد، باشد که انسان بفهمد پروردگارش نسبت به وی عنایت بیشتری دارد؛ معالأسف انسان این عنایت را نیز مانند همه نعمتهای الهی کفران میکند... مقصود از تکریم در آیه، اختصاص دادن به عنایت و شرافت دادن به خصوصیتی است که در دیگران
نباشد... در اینکه خداوند انسان را به چه چیز گرامی داشته که در آیه فوق بهطور سربسته میگوید ما انسان را گرامی داشتیم، در میان مفسران گفتوگو است؛ بعضی [آن را] بهخاطر اعطای قوۀ عقل و نطق و استعدادهای مختلف و آزادی اراده میدانند؛ بعضی اندام موزون و قامت راست و... ؛ ولی روشن است که این مواهب در انسان جمع است و هیچگونه تضادی با هم ندارند؛ بنابراین گرامیداشتِ خدا نسبت به این مخلوق بزرگ، با همۀ این مواهب و غیر این مواهب است.
خلاصه اینکه انسان امتیازات فراوانی بر مخلوقات دیگر دارد که هریک از دیگری جالبتر و والاتر است.
روح انسان علاوه بر امتیازات جسمی، مجموعهای است از استعدادهای عالی و توانایی بسیار برای پیمودن مسیر تکامل، بهطور نامحدود.»(1)
«از نظر اسلام، مادرِ همۀ احساسهای اخلاقی انسان، احساس کرامت و شرف و عزت و قدرت و عظمت در درون خود و در خودِ واقعی خویش است؛ آن هم عزت و شرف و کرامت و قدرت و عظمت واقعی، و خودِ واقعی انسان [که] همان ]نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی[(2)است که خدای متعال
در قرآن بیان کرده است. انسانهای کامل اسلام ازنظر اخلاق، یعنی انسانهایی که خود را بهتر از دیگران شناختهاند؛ شرف و کرامت را در ذات خودشان بیشتر از دیگران احساس کردهاند.»(1)
«مسئلۀ کرامت نفس و یا عزت نفس و تعبیراتی امثال اینها که در متون تعلیمات اسلامی وارد شده است... ، مسئلهای است که کمتر موردِتوجه واقع شده یا اساساً موردِتوجه واقع نشدهاست و حال آنکه ما ریشه و مبنا و زیربنای اخلاق اسلامی را از همین جا میتوانیم استنباط و استخراج کنیم، از نوعی بازگشتدادن انسان به خود و متوجهکردن او به شرافت و کرامت ذاتی خویش.»(2)
«قرآن میگوید... با مکرّمداشتن این خود است که تمام اخلاق مقدسه در انسان زنده میشود و تمام اخلاق رذیله از انسان دور میگردد؛ و اگر این خود، کرامت پیدا کرد، شخصیت خودش را بازیافت و در انسان زنده شد، دیگر به انسان اجازه نمیدهد که راستی را رها کند دنبال دروغ برود، امانت را رها کند دنبال خیانت برود، عزت را رها کند دنبال تن به ذلت دادن برود، عفت کلام را رها کند دنبال غیبتکردن برود و امثال اینها.»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «اولین کار پیامبر مکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، اِثارۀ عقل است؛ برشوراندن قدرت تفکر است. قدرت تفکر را در یک جامعه تقویت کردن؛ این حلاّل مشکلات است. عقل است که انسان را به دین راهبرد میدهد، انسان را به دین میکشاند. عقل است که انسان را در مقابل خدا به عبودیت وادار میکند. عقل است که انسان را از اعمال سفیهانه و جهالتآمیز و دلدادن به دنیا باز میدارد؛ عقل این است. لذا اولکار این است که تقویت نیروی عقل و خرد در جامعه انجام بگیرد؛ تکلیف ما هم این است.»(1)
«پیامبران الهی، همگی پاسداران دلهای مردم و شکوفاسازان فطرت آنان هستند: ]وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ[(2)، فکر و دل مردم، امانتهای الهیاند که پیامبران از آنها محافظت میکنند؛ لذا موسای کلیم(علیه السلام) خطاب به فرعونیان چنین گفت: ]أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبادَ الله إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمین[؛(3)بندگان خدا را به من بسپارید که من
برای شما رسول امین پروردگارم.»(1)
«در خطبۀ اول نهج البلاغه، از امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در عبارتی کوتاه و پرمعنی چنین آمده است: ‘فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَآثَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغِ وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ’؛(2)خداوند رسولان خود را به سوی انسانها فرستاد و انبیای خود را یکی پس از دیگری، مأموریت داد تا وفای به پیمان فطرت را از آنها مطالبه کنند، و نعمتهای فراموش شده الهی را به آنها یادآور شوند، از طریق تبلیغ بر آنان، اتمام حجت نمایند و گنجینههای اندیشهها را برای آنها فاش سازند!
طبق روایات فوق، نهتنها معرفةالله که مجموع اسلام بهصورت فشرده، در درون سرشت انسانی نهاده شده؛ از توحید گرفته تا رهبریِ پیشوایان الهی و جانشینان راستین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و حتی فروع احکام.
بنابراین، طبق تعبیری که در نهج البلاغه آمده، کار پیامبران شکوفاساختن فطرتها و بهیادآوردن نعمتهای فراموششدۀ الهی، ازجمله سرشت توحیدی، و استخراج گنجهای معرفت است که در درون جان و اندیشه انسانها نهفته و مستور میباشد.»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «اسلام، دین توحید است و توحید یعنی رهایی انسان از عبودیت و اطاعت و تسلیم در برابر هرچیز و هرکس بهجز خدا؛ یعنی گسستن بندهای سلطۀ نظامهای بشری؛ یعنی شکستن طلسم ترس از قدرتهای شیطانی و مادی؛ یعنی تکیه بر اقتدارات بینهایتی که خداوند در نهاد انسان قرارداده و از او، بهکارگیری آنها را همچون فریضهای تخلفناپذیر، طلب کرده است؛ یعنی اعتماد به وعدۀ الهی در پیروزی مستضعفین بر ستمگران و مستکبرین بهشرط قیام و مبارزه و استقامت؛ یعنی دلبستن به رحمت خدا و نهراسیدن از احتمال شکست؛ یعنی استقبال از زحمات و خطراتی که در راه تحقق وعدۀ الهی، آدمی را تهدید میکند؛ یعنی مشکلات راه را بهحساب خدا گذاشتن و خود را به پیروزی حتمی و نهایی امیدوار داشتن؛ یعنی در مبارزه، چشم به هدف عالی که نجات جامعه از هرگونه ستم و تبعیض و جهل و شرک است، دوختن و عوض ناکامیهای شخصی و میانراهی را نزد خدا جستن و خلاصه یعنی خود را مرتبط و متصل به اقیانوس لایزال قدرت و حکمت الهی دیدن و بهسمت هدف اعلا، با امید و بیتشویش شتافتن.» (1)
1) پیام رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، به مناسبت اولین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی(رحمت الله علیه)، 10خرداد69.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «]وَ یَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم[(1): بر میدارد، بارِ گران جهالتها، بار گران سنتهای غلط، بار گران نظامهای پلید غیرانسانی، بار گران دیکتاتوریها و استبدادها و زورگوییها و استثمارها، هر بار گرانی را از دوششان برمیدارد. ]وَ الاَغلالَ الَّتی کانَت عَلَیهِم[(2)غل و زنجیرهایی که به پای اینهاست، باز میکند. چه غل و زنجیری مگر بوده؟ آیا وقتی پیغمبر مبعوث شد، به پای همۀ مردم مکه، هرکدام یک زنجیر بسته شده بود؟ به گردنشان یک غل گذاشته بودند؟ همه زندانی بودند؟ خب معلوم است که غل و زنجیر آهنی نبود. غل و زنجیر بود؛ چه غل و زنجیری؟ خودت فکر کن و پیدا کن. چه غل و زنجیری بود بر دست و پا و گردن این مردم؟ غلها و زنجیرهای اسارت، غل و زنجیر زورشنویها، غل و زنجیر سنتها و مقررات و تحکمات بشری؛ پیغمبر میآید، اینها را باز میکند. اینها چیست جز تشکیل یک نظام انسانی و توحیدی. ]وَ الاَغلالَ الَّتی کانَت عَلَیهِم فَالَّذینَ آمَنوا بِهِ[(3)پس آنکسانیکه ایمان آوردند و بگروند به این پیامبر، ]وَ عَزَّروهُ[ او را بزرگ بدارند و ارجمند، ]وَ نَصَروهُ[ او را یاری کنند، ]وَ اتَّبَعُوا النّورَ الَّذی اُنزِلَ مَعَهُ[ نور و فروغ روشنگری که با او نازل شده، یعنی این قرآن، آن را پیروی کنند، دنباله روی بکنند، ]اُولئِکَ هُمُ المُفلِحونَ[:(4)
آنانند پیروزمندان؛ آنانند برخورداران از فلاح و به هدف و مقصد رسیدگان.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «انسان، تنها در برابر ذات اقدس حق باید تسلیم باشد و از هیچ انسانی نباید اطاعت کند، مگر اینکه اطاعت او اطاعت خدا باشد و بنابراین هیچ انسانی هم حق ندارد انسانهای دیگر را به تسلیم در برابر خود مجبور کند. و ما از این اصل اعتقادی، اصل آزادی بشر را میآموزیم که هیچ فردی حق ندارد انسانی و یا جامعه و ملتی را از آزادی محروم کند، برای او قانون وضع کند، رفتار و روابط او را بنا به درک و شناخت خود که بسیار ناقص است یا بنا به خواستهها و امیال خود تنظیم نماید. و از این اصل ما نیز معتقدیم که قانونگذاری برای بشر تنها در اختیار خدای تعالی است، همچنان که قوانین هستی و خلقت را نیز خداوند مقرر فرموده است و سعادت و کمال انسان و جوامع تنها در گرو اطاعت از قوانین الهی است که توسط انبیا به بشر ابلاغ شده است.»(2)
تفاوت انسانشناسیها، معنا و مفهوم آن متعدد میگردد. هستیشناسی و جهانبینی هر شخص، انسانشناسی او را تحت تأثیر خود قرار میدهد و هر انسانشناسی خاص، مفهوم ویژهای از آزادی به ما عرضه میکند. ازاینرو، آزادی از نظر اسلام با آزادی مورد نظر مکاتب غربی، غیردینی، و غیراسلامی تفاوت فراوان دارد؛ زیرا پایههای شناختی اسلام و مکاتب دیگر دربارۀ جهان و انسان و سعادت او متفاوت میباشند.
روشن است که آزادی، هیچگاه نمیتواند مطلق و نامحدود باشد؛ چرا که اوصاف هر موجودی تابع خود آن موجود است؛ موجود محدود، وصف محدود دارد و موجود نامحدود، وصف نامحدود... اگر هستی یک شیء، محدود باشد و ما برای او اوصاف نامحدودی فرض کنیم، لازمهاش، تجاوز وصف از موصوف میشود که امر محالی است؛ یعنی وصف، در جایی حضور داشته باشد که موصوفش حضور ندارد و این فرض، فرض محال است.
آنچه تاکنون تاریخ بشر نشان داده و آنچه که انسان دربارۀ افراد عادی و انسانهای عصر خود دیده و میبیند، این است که اکثر انسانها از روی طبع خود، مایل به تعدّی و افزونگراییاند.»(1)
«قرآن کریم، افزونطلبی طبیعت انسان و هَل مِن مَزید گویی او را تصدیق نموده و در بیش از پنجاه مورد، انسانها را مذمت کرده است که
1) آیتالله جوادی آملی(حفظهاللهتعالی)، ولایت فقیه؛ ولایت، فقاهت و عدالت، ص25و26.
نکوهش در همه آن موارد، به طبیعت انسان برمیگردد... هیچ انسانی حق ندارد خود را بفروشد و خود را بندۀ دیگران کند و آزادیاش را به بردگی تبدیل نماید؛ همانگونهکه حیات انسان، ودیعۀ الهی است و هیچ شخصی حق ندارد دست به خودکشی باطل بزند؛ زیرا انتحار، خیانت در امانت حیات است.»(1)
«پس اینچنین نیست که انسان، آزادِ مطلق باشد و هر کاری را که خواست، انجام دادنش صحیح باشد: ]أَیَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدی[.(2)آزادی به معنای بیبندوباری و رهایی مطلق را نه عقل میپذیرد، نه فطرت، نه دین و نه جوامع انسانی. انسان در عین آزاد بودن، در ابعاد اخلاقی، حقوقی، اقتصادی، سیاسی و نظامی، حدومرزهایی دارد که باید آنها را رعایت کند و اگر نکند، در همهجای دنیا برای او تنبیه و مجازاتی وجود دارد و اگر چنین نباشد، هرجومرج و فساد، همه جوامع را به نابودی میکشد.»(3)
«... سخن به اینجا میرسد که تعیینکنندۀ محدودۀ آزادی انسان در شئون اعتقادی، حقوقی، اعمال، احوال و سنت و سیرت کیست؟
پاسخ منطقی سؤال فوق این است که تنها کسی میتواند حدود آزادی انسان را معین سازد، که برای اصل هستی او حد و مرزی قرار داده و
او را محدود و متناهی آفریده است؛ زیرا تنها او به مخلوق خویش آگاه است و میتواند آزادی متناسب با کمال را برای او مشخص سازد. خداوندی که برای هر چیز، اندازهای خاص قرار داده است: ]إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَر[.(1)خدایی که انسان موصوف را دارای حد آفریده، محدودۀ آزادی او و دیگر اوصافش را نیز خود او معین میسازد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «]یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُم[؛(3)خدا و پیامبر، شما را به زندگی و مایۀ حیات طیب و پاکیزه دعوت میکنند. حیات پاکیزه، فقط خوردن و لذت بردن و شهوترانی نیست؛ اینکه دعوت خدا و رسول را نمیخواست. نفس هر انسانی، او را به زندگی حیوانی دعوت میکند. همۀ حیوانات دنبال غذا و اطفای شهوت حرکت میکنند و برای شکم و ساعتی بیشتر زنده ماندن، مبارزه میکنند. حیات طیبه، عبارت از این است که این زندگی در راه خدا و برای رسیدن به هدفهای عالی باشد. هدف عالی انسان فقط این نیست که شکمی را به هر شکلی پر کند؛ این کمترین چیزی
است که یک حیوان میتواند بهعنوان هدف خود انتخاب کند. برای انسان، هدف اعلی عبارت از وصول به حق، رسیدن به قرب باریتعالی و تخلق به اخلاق الهی است. انسان برای رسیدن به آنچنان هدفی، ابزارهای مادی و معنوی را لازم دارد. غذا لازم است؛ اما برای این [است] که انسان بهسمت هدف حرکت کند.
نظام اسلامی، علاوهبراینکه هدفهایی بالاتر از هدفهای مادی دارد؛ یعنی در نظام اسلامی، یک انسان فقط با پرشدن شکم خوشبخت نیست؛ باید زندگی مادی و رفاه و امنیت او تأمین باشد؛ همچنین اصرار دارد که روح و دل انسان میباید از یک صفا و تلألؤ و نورانیت و برادری و فداکاری نسبت به انسانهای دیگر و عبودیت و بندگی و اخلاص نسبت به خدای متعال برخوردار باشد.
اگر ما به احکام اسلامی عمل بکنیم، اگر جامعۀ اسلامی، ایمان اسلامی را همراه با عمل به مقررات و قوانین الهی تعقیب بکند، همان چیزی اتفاق خواهد افتاد که بشریت در طول تاریخ به دنبال آن بوده است. یعنی چه؟ یعنی آسایش و رفاه مادی همراه با تکامل و پیشرفت و عروج معنوی. بشر حیوان نیست که علف جلوی او بریزند و برایش کافی باشد. انسان میخواهد باصفا و نورانی باشد. انسان از نورانیت و صفا و بندگی خدا احساس لذت روحی میکند.
شما وقتی عبادت میکنید، دعایی را باحال میخوانید، نمازی را باتوجه اقامه میکنید، انفاقی به یک مستحق میکنید، میبینید چه
لذتی میبرید و چه حالت احتظاظی به شما دست میدهد. این لذت را با خوردن نمیشود به دست آورد. انسانهایی که طعم بندگی خدا را چشیدهاند، که هر انسان مؤمنی در طول زندگی، کموبیش حالات اینطوری برایش پیش میآید؛ بعضی کم، بعضی زیاد، در آن لحظۀ توجه به خدا، عبادت خدا، مناجات، گریه برای خدا و در مقابل خدا، لذتی احساس میکنند که حاضرند دنیا و مافیها را بدهند، برای آنکه این لذت برای آنها بماند.
اسلام میخواهد انسانها را آنچنان بالا ببرد، دلها را آنچنان نورانی کند، بدیها را آنچنان از سینۀ من و شما بیرون بکند و دور بیندازد که ما آن حالت لذت معنوی را در همۀ آنات زندگیمان، نه فقط در محراب عبادت، بلکه حتی در محیط کار، در حال درس، در میدان جنگ، در هنگام تعلیم و تعلم و در زمان سازندگی احساس کنیم. خوشا آنان که دایم در نمازند، یعنی این. در حال کسبوکار هم با خدا، در حال خوردن و آشامیدن هم باز به یاد خدا. اینگونه انسانی است که در محیط زندگی و در محیط عالم، از او نور پراکنده میشود. اگر دنیا بتواند اینطور انسانهایی را تربیت کند، ریشۀ این جنگها و ظلمها و نابرابریها و پلیدیها و رجسها کنده خواهد شد. این، حیات طیبه است.»(1)
1) سخنرانی رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در اجتماع بزرگ مردم مشهد و زائران حضرت رضا(علیه السلام)، 29فروردین70.
(حفظهاللهتعالی)، در تفسیر نمونه در تبیین این مفهوم قرآنی مینویسند: «حیات طیّبه، یعنی زندگی پاکیزه از هر نظر؛ پاکیزه از آلودگیها، ظلمها و خیانتها، عداوتها و دشمنیها، اسارتها و ذلتها و انواع نگرانیها و هرگونه چیزی که آب زلال زندگی را در کام انسان ناگوار میسازد.»(1)
در تشریح راه دستیابی به این افق زیبای قرآنی نیز میفرمایند:
«نتیجۀ عمل صالحِ مولودِ ایمان، در این جهان، حیات طیّبه است؛ یعنی تحقّق جامعهای قرین با آرامش، امنیت، رفاه، صلح، محبت، دوستی، تعاون و مفاهیم سازندۀ انسانی خواهد بود، و از نابسامانیها و درد و رنجهائی که بر اثر استکبار و ظلم و طغیان و هواپرستی و انحصارطلبی بهوجود میآید و آسمان زندگی را تیره و تار میسازد، در امان است.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «ما معتقدیم و این جزو بدیهیّات اسلام، بلکه بدیهیّات همۀ ادیان است که انسان،
فقط در سایۀ ارتباط و اتصال با حقتعالی است که میتواند به تکامل و تعالی دست پیدا کند... مکرر عرض کردهایم که سرّ مسئله در این است که انسان بتواند خودش را به عبودیت الهی متّصف کند. عبد، یعنی تسلیم اراده و حکم خدا و شریعت الهی [شدن]. لُبّ تمام دستورات و احکام و فرامین الهی و شرایع انبیا، همین یک کلمه است و پیامبران خدا، قبل از آنکه مقام نبوت برای آنها انتخاب بشود و خدای متعال آنها را به نبوت سرافراز کند، به عبودیت سرافراز کرده است. در یک روایت است که: ‘إِنَّ الله اتَّخَذَ مُحَمَّداً(صلی الله علیه و آله و سلم) عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ نَبِیّا’؛(1)اول، خدای متعال او را خلعت عبودیت پوشانید و بعد، به مرحله و رتبۀ نبوت فایز کرد.
کأنه این، در هر تعالیای مقدمۀ لازم و شرط اصلی است. در هر اندازۀ تکاملی، عبودیت شرط اصلی است؛ البته، عبودیت هم مراحلی دارد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «روح عبودیت و احساس بندگی در مقابل خداوند، همان چیزی است که انبیای الهی از اول تا آخر، تربیت و تلاششان متوجه این نقطه بوده است، که روح عبودیت را در انسان زنده کنند. سرچشمۀ همۀ فضائل انسانی و کارهای خیری که انسان ممکن است انجام بدهد، چه در حوزۀ شخصی، چه در حوزۀ اجتماعی و عمومی،
همین احساس عبودیت در مقابل خداست. نقطۀ مقابل این احساس عبودیت، خودبینی و خودخواهی و خودپرستی است؛ منیّت است. این منیّت است که در انسان، منشأ همۀ آفات اخلاقی و عوارض و نتایج عملی آنهاست. منشأ همۀ این جنگها و کشتارهای عالم، و ظلمهایی که به وقوع میپیوندد و منشأ همۀ فجایعی که در طول تاریخ اتفاق افتاده، و شما خواندهاید، شنیدهاید یا امروز مشاهده میکنید، احساس منیّت و خودخواهی و خودبینی در مجموعهای از انسانهاست که سرچشمۀ این فساد و نابسامانی، در زندگی آنهاست.
عبودیت، نقطۀ مقابل این خودخواهی و منیّت و خودپرستی است. اگر این خودبینی و خودخواهی در مقابل خداوند متعال باشد، یعنی انسان خود را در مقابل پروردگار قرار بدهد، نتیجۀ آن در انسان، طغیان است؛ طاغوت. طاغوت هم فقط پادشاهان نیستند؛ هرکدام از ما انسانها ممکن است در درون خودمان، خدای نکرده، یک طاغوت و یک بت تربیت کنیم و پرورش بدهیم. در مقابل خدا سرکشیکردن و خودبینیداشتن، نتیجهاش عبارت از رشد طغیان در انسان است. اگر این خودبینی در مقابل انسانهای دیگر باشد، نتیجهاش میشود نادیدهگرفتن حقوق دیگران؛ تجاوز و دستدرازی به حقوق اینوآن. اگر این خودبینی در مقابل طبیعت واقع بشود، نتیجهاش میشود تضییع محیط طبیعی؛ یعنی آنچهکه امروز بحق دربارۀ مسئلۀ محیط زیست در
دنیا اهتمام هست. نادیدهگرفتن محیط طبیعی زیست انسان هم، نتیجۀ طغیان، خودبینی و خودخواهی در مقابل طبیعت است.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «معنا و روح توحید عبارت است از اینکه انسان از غیرخدا عبودیت نکند و در مقابل غیرخدا، جبهۀ بندگی به زمین نساید. این معنای عبودیت کامل و خالص است. حال شما اگر با چشم روشنبینانه و آگاهانه و مسلح به دانشهای مربوط به زندگی بشر، علوم اجتماعی و علوم تربیتی و امثال ذلک، به این عنوان نگاه کنید، خواهید دید که دایرۀ عبودیت، دایرۀ وسیعی است. قیدوبندهایی که به بشر بسته میشود، هر یک نوعی عبودیت برای انسان به وجود میآورد. عبودیت نظامهای اجتماعی غلط، عبودیت آداب و عادات غلط، عبودیت خرافات، عبودیت اشخاص و قدرتهای استبدادی، عبودیت هواهای نفسانی، که این از همه رایجتر است، و عبودیت پول، زر و زور. اینها انواع عبودیت است.
وقتی میگوییم‘لاالهالاالله، وحده لاشریک له’، یعنی توحید خالص. معنایش این است که همۀ این عبودیتها به کنار رود که اگر چنین شود، فلاح و رستگاری، حقیقتاً حاصل خواهد شد. اینکه فرمود: ‘قُولُوا لَا إله إلّا الله تٌفلِحُوا’،(2)این فلاح، یک فلاح حقیقی است. فقط فلاح سیاسی نیست، فقط
فلاح اجتماعی نیست، فقط فلاح معنوی نیست، فقط فلاح روز قیامت نیست؛ بلکه فلاح دنیا و آخرت است. این یک نکته در باب ممیزههای اسلام و نکات برجستۀ دعوت اسلامی [است] که به یک تعبیر دیگر هم میشود بیانش کرد و آن عبارت است از اسلام، تسلیم، اسلام وجهالله و تسلیم خدا بودن. این هم یک جانب دیگر و یک بعد دیگر همان توحید است. این مثلاً یکی از آن ممیزههای دعوت اسلامی است. هرجا این باشد، اسلام است. هر جا نقطۀ مقابل این باشد، جاهلیت است. هر جا بین این دو قرار داشته باشد، بین اسلام و جاهلیت است؛ اسلام خالص نیست، اسلام کامل نیست، اسلام نیمهکاره ممکن است باشد.
... اگر قرار باشد که به اسم اکتفا کنیم، این دیگر اسلام نیست. باید توحید به معنای حقیقی کلمه و تسلیم در مقابل پروردگار رواج پیدا کند. باید نظام اجتماعی؛ نظامی عادلانه و نظام اخلاقی جامعه؛ نظامی انسانی و عاطفی و مبتنی بر فضائل باشد. در مقابل هرچه غیرخدا، تسلیم و عبودیت نباشد، تبعیت نباشد، نفوذپذیری نباشد... باید مبارزه با بتها، از جمله بت نفس، رایج باشد. نمیگوییم که انسانها یکسره تبدیل به فرشته شوند؛ اما یکسره تبدیل به انسانهایی شوند که در این راه تلاش و مبارزه میکنند. نفس این مبارزه، تقوا نامیده میشود. هر انسان و هر جامعهای که چنین تلاش و مبارزهای بکند، متقی و پرهیزکار است.»(1)
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار مسئولان و کارگزاران نظام به مناسبت عید مبعث، 10دی73.
«... جمله ]أَنِ اعْبُدُوا الله وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ[، بهطوریکه از سیاق بر میآید، بیان [هدف] بعثت رسول است و معنایش این است که حقیقت بعثت رسول، جز این نیست که بندگان خدای را به عبادت خدا و اجتناب از طاغوت دعوت کند. زیرا امرونهی از یک بشر به سایر افراد بشر، مخصوصاً وقتی که آمر و ناهی، رسول باشد جز دعوت عادی، معنای دیگری ندارد و معنایش الجاء و اضطرار تکوینی نیست... بلکه دعوت نبوی هم مانند سایر دعوتها، عادی است. خداوند هم بهخاطر آن، اشخاصی را مبعوث میکند تا شما را به عبادت خدا و دوری از طاغوتها دعوت کنند و حقیقت این دعوت، انذار و تبشیر است.»(2)
«اسلام میگوید: از دنیا و مادیات آن استفاده کنید؛ اما آن را خواستۀ نهایی و معبود خود قرار ندهید؛ زیرا هرچه را بپرستید در حد همان چیز باقی خواهید ماند. برای ساختن انسانی کامل، اسلام ما را از همۀ پرستشها جز خداپرستی منع میکند و میگوید: انسانی که در این عالم چیزی غیر از خدا را پرستش میکند، یک انسان معیوب و مسخشده است.»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «توحید بزرگترین پیام پیغمبران است. خُب، توحید را چه میفهمند امروز و چه تلقین کردند به ملتهای اسلامی در معنای توحید؟ فکر میکنند توحید فقط همین است که انسان در دلش بگوید خدا یک است و دو نیست و معتقد باشد در ذهن خودش که این عالم یک صانعی(آفریننده) دارد و شریکی ندارد، همین است فقط معنای توحید؟ خُب، اگر رسول خدا میخواست این را تبلیغ بکند، اینقدر دعوا با مشرکین قریش نداشت؛ اینهمه مسئله با کفار نداشت. پیغمبر اسلام توحید را جور دیگری معنا میکند: توحید عبارت است از حاکمیت الله بر زندگی انسانها؛ نه فقط اینکه انسان معتقد باشد که یک خدایی هم هست. خب، خود کفار قریش مگر معتقد به خدا نبودند؟ البته آنها شریک قائل بودند برای خدا؛ آن شرکا را هم شفعای خودشان میدانستند پیش پروردگار. توحید به آن حاقّ معنای توحید، عبارت از این است که در جامعه حاکمیّت خدا باشد. خب حاکمیّت خدا به چیست؟ حاکمیّت خدا به این است که اولاً قوانین الهی در جامعه جاری بشود، آن چیزی که قانون الهی است، او در جامعه اجرا بشود؛ نه قوانین بشری، قوانین منطبق باشد با کتاب الله؛ این اول. دوم اینکه آن کسانی در رأس حکومت قرار بگیرند که خلفاءالله باشند.»(1)
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در خطبههای نماز جمعۀ تهران، 18اردیبهشت77.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «هدف تمام پیامبران، کشاندن مردم به صراط مستقیم است و صراط مستقیم هم یعنی عبودیت؛ ‘وَ أَنِ اعْبُدُونی هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ’. باید مردم را به عبودیت الهی که همان صراط مستقیم است، سوق دهید. البته این عبودیت، در زمینۀ اخلاق، در زمینۀ عمل فردی و در زمینۀ عمل اجتماعی کاربرد دارد که وقتی بحث عمل اجتماعی پیش آمد، آنوقت بحثهای سیاسی، تحلیلهای سیاسی، تبیین سیاسی، هم در حوزۀ کار شما قرار میگیرد.
اشتباه کسانیکه در گذشته مسائل سیاسی را از تبلیغ کنار میگذاشتند، در این بود که عبودیت را به منطقۀ فردی منحصر میکردند. آنها اینجا را غلط میفهمیدند و غلط عمل میکردند. بله! هدف، کشاندن مردم به عبودیت است؛ منتها عبودیت منطقۀ وسیعی در زندگی انسان دارد و آن منطقه، به عمل شخصی منحصر نیست. وقتی که عمل جامعه، عمل یک مجموعۀ عظیم انسانی و مردم یک کشور، عمل اقتصادی، عمل سیاسی و موضعگیریهای سیاسی مشمول بحث عبودیت شد، آنوقت دعوت شما هم میتواند شامل این مسائل باشد و باید هم باشد... .
وقتی معنای عبودیت الهی این شد که انسان از انداد الله اجتناب کند و تبری جوید، باید از همۀ اشکال آن تبری جوید. انداد الله، یک وقت نفس پلید انسانی است که درون اوست؛ ‘نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْک’،(1)یک وقت شیطان است که
1) بحار الأنوار، ج 67، ص 64.
در دعای صحیفۀ سجادیه میگویید که: ‘او را در وجود من مستقر کردی و به چیزی که مرا از آن متمکن نکردی، تمکن بخشیدی.’ یکوقت هم شیطانهای قدرتمند عرصۀ سیاسیاند که برای اغوا و راهزنی و تسلط و ضربهزدن و به جهنم کشاندن ملتها و شعوب بشری منتظر نشستهاند. انداد الله اینهایند. دعوت به عبودیت، نفی اینها را میطلبد.»(1)
«جملۀ ]یَعْبُدُونَنِی،لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئا[(2)مفهومش این است: هدف نهائی از فراهمآمدن حکومت عدل، ریشهدارشدن آئین حق، گسترش امن و آرامش، همان استحکام پایههای عبودیت و توحید است که در آیه دیگر قرآن، بهعنوان هدف آفرینش ذکر شده است: ]وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ[؛(3)من جنوانس را نیافریدم مگر برای اینکه عبادتم کنند.
ممکن است با استفاده از تعلیم و تربیت و تبلیغ مستمر، گروهی را متوجه حق نمود، ولی تعمیم این مسئله در جامعۀ انسانی، جز از طریق تأسیس حکومت صالحانِ باایمان امکانپذیر نیست؛ به همین دلیل انبیاء بزرگ همتشان تشکیل چنین
حکومتی بوده؛ مخصوصاً پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) در نخستین فرصت ممکن، یعنی بههنگام هجرت به مدینه، اقدام به تشکیل نمونهای از این حکومت کرد.
از اینجا نیز میتوان نتیجه گرفت که چنین حکومتی تمام تلاشها و کوششهایش از جنگ و صلح گرفته تا برنامههای آموزشی و فرهنگی و اقتصادی و نظامی، همه در مسیر بندگی خدا، بندگی خالی از هرگونه شرک است.
ذکر این نکته نیز لازم است که معنی حکومت صالحان و تمکین آئین حق و عبادت خالی از شرک، این نیست که در چنان جامعهای هیچ گنهکار و منحرفی وجود نخواهد داشت؛ بلکه مفهومش این است که نظام حکومت در دست مؤمنان صالح است و چهره عمومی جامعه خالی از شرک؛ وگرنه مادام که انسان، دارای آزادی اراده است، ممکن است در بهترین جوامع الهی و انسانی، احیاناً افراد منحرفی وجود داشته باشند.»(1)
1) آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی)، تفسیر نمونه، ج14، ص532.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «مردم وقتی بهطور دستهجمعی زندگی میکنند، غیر از مسائل شخصی، غیر از آن چیزهایی که به ارادۀ یک شخص محوّل میشود و از عهدۀ یک شخص برمیآید؛ یک سلسله مسائل دستهجمعی دارند؛ عیناً مثل یک عده مسافر. یک وقت انسان تنها مسافرت میکند؛ هر جا میخواهد فرود میآید، هر جا میخواهد سوار میشود، با هر سرعتی بخواهد حرکت میکند، هر چی بخواهد و بتواند میخورد و مینوشد. اختیار او با خود اوست. اما یک وقت یک عده با هم حرکت میکنند؛ اینجا غیر از مصلحت هر شخص، مصلحت جمع مطرح است. اگر این اجتماعی که با هم مسافرت میکنند و به هم احتیاج دارند، بخواهند به مقصود خودشان برسند و آن هدفی را که به خاطر آن با هم دستهجمعی راه افتادند، آن هدف را به دست بیاورند، دیگر ممکن نیست هر یک از افراد بگوید من دلم میخواهد پهلوی این قهوهخانه فرود بیاییم یا با این سرعت حرکت بکنیم یا با اینجور وسیلهای بهطرف سرمنزل برویم. اینجا چون مصلحتِ همه مطرح است، رأی همه یا رأی بیشترین افراد، ملاک عمل قرار میگیرد. مصالحی در اینجا وجود دارد که آن مصالح غیر از مصالح یک شخص بهتنهایی است. مصلحت یک شخص شاید این است که در بهترین رختخوابها استراحت کند،
در یک اتاق راحتِ تنها و دربسته زندگی کند یا بهقدری که اشتهای او اقتضا میکند، غذا صرف کند. اما وقتی یک جمع با هم مسافرت میکنند، وقتی امکانات کم هست، دیگر نمیشود به یک نفر اجازه داد که تنها یک اتاق را، یک رختخواب راحت و کامل را، یک غذای کامل و اسرافآمیز را بخورد. اینجا مصلحتی وجود دارد که از مصلحت یک فرد بالاتر است و این چیزی است که همۀ عقلای عالم هم این را قبول کردند. همۀ کسانی که احساس میکنند در بین یک جمعی باید زندگی بکنند، تنها نمیشود زندگی کرد، همانطور که دیگران به ما احتیاج دارند، ما هم به کمک دیگران، به راهنمائی دیگران، به مغز دیگران، به دست دیگران احتیاج داریم، کسانیکه این حقیقت را قبول کردند این را هم قبول کردند که فکر یک نفر، هوس یک نفر، تمایلات یک نفر در میان این جمع کثیر، نمیتواند برای دیگران تکلیف معین بکند. مصالح همه را باید حساب کرد، خواستهای همه را باید دید، مسائل همه را باید جمع زد و از جمعبندی شدۀ اینها یک خط مشیی، یک برنامهای را انتخاب کرد.
کی این کار را بکند؟ چه کسی است که مصالح عمومی را دست او باید سپرد تا مصالح عمومی را او انجام بدهد؟ چه کسی است که مثل مبصر سر کلاس، اگر کسی به حقوق دیگران تجاوز کرد، او آن را سرجای خود بنشاند؟ چه کسی است که دیگران را تشویق کند، راهنمائی کند، تهدید کند، اجازۀ تجاوز به حقوق یکدیگر
را ندهد، اندازهها را معین بکند، او کیست؟ او حکومت است. لذا حکومت یکی از غریزیترین و اصلیترین نهادهای اجتماعات انسانی است که از دیرباز انسانها احساس کردند که به یک چیزی به نام حکومت احتیاج دارند.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «بدون تشکیل حکومت و بدون دستگاه اجرا و اداره، که همه جریانات و فعالیتهای افراد را از طریق اجرای احکام تحت نظام عادلانه درآورد، هرجومرج بهوجود میآید، و فساد اجتماعی و اعتقادی و اخلاقی پدید میآید. پس، برای اینکه هرجومرج و عنان گسیختگی پیش نیاید و جامعه دچار فساد نشود، چارهای نیست جز تشکیل حکومت و انتظام بخشیدن به همه اموری که در کشور جریان مییابد.»(2)
«نیاز انسان به حکومت، حکومت به معنای اعم عرض میکنیم، ما به نوع نظامش کار نداریم، فقط معلول زندگی طبقاتی است؟ یا نه، معلول آن زندگی اجتماعی است که با یک سلسله قوانین موضوعه اداره بشود؛ نه با یک سلسله
قوانین غریزی و طبیعی؟ در حیوانات هم به یک معنا، که اینها البته اسمش را دولت و حکومت نمیگذارند، وجود دارد؛ منتهی چون همه چیزش غریزی است، ما به آنجا کاری نداریم. آیا در زندگی انسانها، قوانین باید حاکم باشد یا نباید حاکم باشد؟ قهراً قانون باید حاکم باشد؛ ولو اینکه گروهی باشند که منبعث از خود مردم و نمایندۀ خود مردم هستند، اینها باید متصدّی اجرای قانون باشند؛ یعنی فلسفۀ اصلی حکومت و دولت، این است که جامعۀ بشری نیاز به قانون وضعی دارد؛ یعنی قوانینی که مردم از روی اختیار باید آن را عمل کنند؛ یعنی قوانینی که از ناحیه طبیعت مجبور به عملکردن آن نیستند.
وقتی که اینطور شد، این قوانین نیازمند به یک قدرتی است که این قدرت، قوّۀ مجریه قانون یا ناظر به اجرای این قانون باشد. اختلافات میان مردم جبراً رخ میدهد؛ نمیشود گفت که در میان انسانها جبراً هم هیچ اختلافی دربارۀ هیچ مسئلهای رخ نمیدهد که حکومت میان مردم فصل قضا کند. مجازاتها و حدودی هست که باید اجرا بکند یا یک کارهای عمومی را انجام بدهد که ما اینها را کارهای شهرداری لااقل یا کارهای حسبهای مینامیم. بالاخره [جامعه] به این امور احتیاج دارد.
این است که در کلام حضرتامیر(علیه السلام) هم هست: ‘انَّهُ لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ امیرٍ بَرّ أوْ فاجِرٍ’.(1)بالاخره مردم احتیاج [به حکومت] دارند؛ نمیشود نداشته
1) نهج البلاغه، خطبه 40
باشند. هیچوقت هم بشر به مرحلهای نخواهد رسید که اصلاً دولت منتفی بشود؛ شکل دولت ممکن است [تغییر کند]؛کسی نگفته که شکل دولت منحصر به همین شکلهایی است که ما تا حالا شناختهایم. همان حکومت ریشسفیدی که در گذشته بوده، خودش یک نوع دولت است یا مثلاً در زندگی قبیلهای عرب قبل از اسلام، اینها حکومت به آن معنای مصطلحی که در جاهای دیگر بود نداشتند؛ ولی یک نوع رابطۀ ملوکالطوایفی و تبعیت از رؤسای قبیله بود. آنکه، مثلاً یک شخصیت بیشتری در میان قبیله داشت و پیرمردتر از همه بود، او را در رأس قبیله قبول میکردند و رؤسای قبایل هم میآمدند در مسائل با یکدیگر مشورت میکردند و تصمیم میگرفتند. پس باز هم بالاخره یک چیزی بوده است.»(1)
«بر خلاف اندیشۀ گروهی که تصور میکنند حرّیت و آزادی با سلطهگرایی و حکومت دو امر متناقضاند و هرگز جمع نمیشوند و حفظ آزادی فردی ایجاب میکند که قانون و حکومت از قاموس زندگی حذف شود یا تصور میکنند که دولتها، پیوسته از اقویا و زورمندان طرفداری میکنند و مصالح تودهها را در نظر نمیگیرند یا میاندیشند که انسان ذاتاً خیّر و نیکوکار و عاقل و اندیشمند آفریده شده است، دیگر چه لزومی دارد که دولت تشکیل شود.
1) شهید علامه مرتضی مطهری(رحمت الله علیه)، مجموعه آثار، ج15، ص583.
برخلاف این اندیشههای سست و بیپایه که حاکی از یک نوع هرجومرجطلبی و سفسطهگرایی و سادهدلی است، ضرورتِ وجود دولت در زندگی اجتماعی بشر، آنچنان روشن است که نیازی به دلیل و برهان ندارد؛ دولتی که آزادیهای فردی را در چهارچوب مصالح اجتماعی حفظ کند و در پرورش استعدادها بکوشد و مردم را به وظایف خود آشنا و قوانین الهی یا مردمی را اجرا کند. ازاینجهت اندیشمندان بزرگ جهان، مانند افلاطون،(1)ارسطو،(2)ابن خلدون(3)و برخی دیگر وجود دولت را یک پدیدۀ اجتنابناپذیر تلقی کردهاند.»(4)
«وجود دولت در زندگی اجتماعی بشر، یک نیاز فطری و طبیعی است و از مهمترین موضوعاتی است که بشر از آغاز پیدایش، به آن توجه داشته و تا خواهد بود به آن توجه خواهد داشت. و در اهمیت و لزوم آن همین بس که در هیچ نقطهای از جهان، جامعهای نبوده که بتواند بدون
حکومت زندگی کند و این چیزی نیست که ضرورت آن را فقط بشر امروزه درک کرده باشد، بلکه از دورانهای قدیم، فلاسفه بزرگ جهان و اندیشمندان تاریخ، بر لزوم آن تأکید بلیغی داشتهاند: ارسطو فیلسوف بزرگ میگوید: ‘دولت از مقتضیات طبع بشری است؛ زیرا انسان دارای سرشت مدنی است، ناگزیر است که بهصورت اجتماعی زندگی کند و کسیکه وجود دولت را نفی میکند، یا انسان وحشی است، یا موجود برتر از انسان است که نیازی به دولت ندارد.’(1)
ازنظر ارسطو وجود دولت یک ضرورت اجتماعی است و انسان بهطور فطری، لزوم آن را درک میکند و کسی که بخواهد بدون آن زندگی کند یا موجود وحشی است که از انسانیت دور است یا موجود بالاتر از انسان است که فاقد طبع بشری است؛ مانند فرشتگان.
افلاطون میگوید: ‘تحصیل حیاتِ بافضیلت برای افراد بشر، جز به وجود دولت ممکن نیست، زیرا طبیعت انسان به حیات سیاسی و زندگی اجتماعی متمایل است. بنابراین وجود دولت از امور طبیعی است که انسان از آن بینیاز نیست.’(2)
ابن خلدون بنیانگذار علم جامعهشناسی، وجود دولت را امری ضروری میداند و بر اثبات آن، به اجتماعیبودن انسان یا بهاصطلاح فلاسفه، مدنی بالطبع بودن او استدلال کرده و چنین نتیجه گرفته است که: ‘تشکیل دولت امر لازم و ضروری است.’(3)
از اندیشمندان معاصر نیز ثروت بدوی میگوید: ‘اساس نظام سیاسی، وجود دولت است؛ بلکه هر نظم سیاسی برای جمعیت، وجود دولت را لازم و ضروری میداند؛ حتی بعضیها سیاست را به وجود دولت، آنچنان مربوط میدانند که جامعۀ سیاسی را بدون دولت، امر غیر ممکن تلقی کردهاند.’(1)
علما و دانشمندان و جامعهشناسان دیگر نیز بر این عقیدهاند و دلایل فراوانی بر مدعای خود اقامه کردهاند.»(2)
اصل اوّل مربوط است به اهمیّت انسان و ذخایر و نیروهایی که در او نهفته است که معمولاً خود به آنها توجّه ندارد...
اصل دوم مربوط است به تفاوت انسان و حیوان. انسان با اینکه از جنس حیوان است، از نظر مجهّز بودن به غرایز با حیوان تفاوت دارد؛ یعنی ضعیفتر از حیوان است. حیوانات به یک سلسله غرایز مجهّز هستند و نیاز چندانی به مدیریّت و رهبری از خارج ندارند؛ زیرا غریزه، کارش راهنمایی و رهبری بهصورت خودکار است...
انسان بااینکه ازنظر نیروها مجهّزترین موجودات است و اگر بنا بود با غریزه رهبری شود، میبایست صد برابر حیوانات مجهّز به غرایز باشد، درعینحال ازنظر غرایزی که او را از داخل خود هدایت و رهبری کنند، فقیرترین و ناتوانترین موجود است؛ لهذا به رهبری، مدیریّت و هدایت از خارج نیاز دارد...
اصل سوم مربوط به قوانین خاصّ زندگی بشر است. یک سلسله اصول بر رفتار انسان حکومت میکند که اگر کسی بخواهد بر بشر مدیریّت داشته باشد و وی را رهبری کند جز از راه شناخت قوانینی که بر حیات و بر روال زندگی بشر حاکم است، میسّر نیست.»(1)
«در حدیث است که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر سه نفر ،حداقل، همسفر شدید، حتماً یکی از سه نفر را امیر و رئیس خود قرار دهید. از اینجا میتوان فهمید که ازنظر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) هرجومرج و فقدان یک قوۀ حاکم بر اجتماع که منشأ حل اختلافات و پیونددهندۀ افراد اجتماع با یکدیگر باشد، چه اندازه زیانآور است.»(2)
«تردیدی نیست که بقای صلح و ثبات و آرامش و رعایت حقوق انسانها در برابر یکدیگر، به حکومت و نظام سیاسی اجتماعی کامل، بستگی دارد؛ زیرا بدون وجود حکومت، هرجومرج، جامعه را فرامیگیرد و هیچ انسان عاقلی را نمیتوان یافت که حکومت و نظام سیاسی را یکی از ضروریترین مسائل اجتماعی نشناسد...
زندگی اجتماعی انسان، هزاران دشواری، کشمکش، تخاصم و درگیری را به همراه دارد و در جهت حلّ معضلات اجتماعی و رفع نزاعها و حلّ و فصل امور، وجود حکومت و نظام سیاسی و حضور یک حاکم مقتدر با قانونی مترقّی، ضرورتی است که هیچ عقل سالمی در آن تردید نمیکند؛ زیرا هرجومرج (آنارشیسم) ضد خواست فطرت آدمی و سبب نابودی همۀ ارزشهاست.
و تردیدی نیست که عقل یکی از حجّتهای الهی و پیامبر باطن آدمی و یکی از منابع استنباط احکام فقهی است: ‘کلّ ما حکم به العقل حکم به الشرع.’(1)
1) نک: دروس فی علم الأصول، ج 1، ص 101؛ اصول الفقه (مظفّر)، ج 1، ص 189؛ المراجعات، ص 328.
بر این اساس، هنگامیکه عقل تشکیل نظام سیاسی را در راستای پیشگیری از هرجومرج و ایجاد انتظام و انسجام و تحقّق پیشرفت امور، ضروری اعلام کند، دین نیز وجوب تأسیس و اجرای آن را لازم و واجب میداند. اگر عقل، کسی یا کسانی را واجدالشرایط لازم در تصدّی امور فوق دانست، دین نیز پذیرفتن حکومت از سوی انسان واجدالشرایط را لازم میشمرد. بنابراین، شعار پرهیز از دخالت در امور سیاسیاجتماعی بر خلاف دستور عقل و دین است...
ابنخلدون، اندیشمند معروف اسلامی مینویسد: ‘واعلم أنّ الشرع لم یذُمّ الملک لذاته و لا حظر القیام به و انما ذمّ المفاسد الناشئة عنه من القهر و الظلم و التمتّع باللذّات؛ بدان که هرگز دین، حکومت را مذمت نکرد و از پرداختن به آن منع ننموده، آنچهکه مورد نکوهش میباشد، مفاسدی، همانند استبداد و ستم و لذتجوییها، است که از سوی بعضی از حکومتها دامنگیر جامعه میگردد.’(1)
دکتر وهبه زحیلی، در کتاب معروف خود الفقه الاسلامی و ادلّته، از منظر فقهای معروف مذاهب چهارگانه اهلسنّت در باب ضرورت تشکیل حکومت دینی مینویسد: ‘اسلام، یک نظام دینی مدنی مترقّی است و وجود مسلمانان را با تشکیل دولت اسلامی ملازم میشمارد و از مهمترین ارکان هر دولتی، ایجاد اقتدار سیاسی است تا همۀ افراد در برابر آن سر تعظیم فرود آورند؛ لذا اکثر
1) مقدّمه ابنخلدون، ص 192، فصل 26.
سردمداران فکری اسلام از مذاهب اسلامی، اعمّ از اهلسنّت، مرجئه، شیعه و معتزله به لزوم تشکیل حکومت اذعان دارند.
... و ابنحزم گفته است همه گروههای مختلف اسلامی اتفاقنظر دارند که انقیاد و اطاعت از پیشوای عادل واجب است.’(1)از دقّت در فرازهای فوق و دیدگاههای صاحبنظران اسلامی بهدست میآید که کسی در ضرورت تشکیل حکومت تردیدی ندارد.»(2)
در تبیین رسالت حکومت از این منظر، میتوان گفت: «انسان موجودی است کمالطلب و دائماً برای رسیدن به نقطهای که آن را کمال خویش میداند، در تلاش است. گذشته از اینکه در تحلیل کمال و خوشبختی و اینکه از چه راهی به کمال میتوان رسید، گرایشهای متفاوت و متضادی وجود دارد؛ ولی نفس این قضیه که انسان با هر گرایش و عقیده کمال و خوشخبتی را جستجو میکند، کمتر مورد شک و تردید واقع شده است؛ حتی کسی که نازلترین مرتبۀ رفتار انسانی را اختیار میکند، او نیز، بهدنبال توسعه و کمال است؛ اما میتوان گفت که وی از رشد و کمال، تفسیر درستی ندارد.
جامعه بهعنوان یک کلّ واقعی، وحدت
ترکیبی افراد متکثر است؛ بهشکلی که نه وجود جامعه بدونِافراد امکانپذیر است و نه افراد بدون وجود جامعه امکان ادامۀ حیات پیدا میکنند؛ ازاینرو جامعه، خودْ همانند فرد، قابلیت رشد و توسعه دارد و همانطورکه اصل بقای فرد و جامعه به هم بستگی دارد، رشد و توسعۀ فرد و جامعه نیز متکی به یکدیگر است.
از سوی دیگر، افراد، گروهها و زیر مجموعههای جامعه، منافع، رشد و توسعۀ خود را دنبال میکنند و بهدلیل نامحدودبودن نیازهای فزایندۀ افراد و گروهها و محدودیت منابع تأمین نیازها، پیدایش تعارض بر سر ارضای نیازها در جامعه اجتنابناپذیر است؛ همچنین لزوم ایجاد هماهنگی کلیه فعالیتهای بهرهبرداری از منابع و توزیع مناسب در میان افراد و اقشار اجتماعی با جهتگیری واحد و کلان، متناسب با آرمانهای جامعه، تشکیلات امین و مقتدری را به نام دولت، توجیه میکنند.
این دستگاه با برنامهریزی و سازماندهی کلان، میتواند رشد و توسعۀ کلان اجتماعی و زمینههای رشد و کمال فردی را امکانپذیر نماید.»(1)
«علی(علیه السلام) مکرر لزوم یک حکومت مقتدر را
1) علی اصغر نصرتی، نظام سیاسی اسلام، ص 142و143
تصریح کرده است(1)... قانون خدا بایست بهوسیلۀ افراد بشر اجرا شود. مردم را از فرمانروایی نیک یا بد چارهای نیست. در پرتو حکومت و در سایۀ حکومت است که مؤمن برای خدا کار میکند و کافر بهرۀ دنیای خود را میبرد و کارها به پایان خود میرسد. بهوسیلۀ حکومت است که مالیاتها جمعآوری و با دشمن نبرد و راهها امن و حق ضعیف از قوی بازستانده میشود تا آن وقتیکه نیکان راحت گردند و از شر بدان راحتی بهدست آید.»(2)
1) قَالَ علیه السلام: کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُکْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَکِنَّ هَؤُلَاءِ یَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ یَعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ یَسْتَمْتِعُ فِیهَا الْکَافِرُ وَ یُبَلِّغُ اللَّهُ فِیهَا الْأَجَلَ وَ یُجْمَعُ بِهِ الْفَیْءُ وَ یُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ یُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِیفِ مِنَ الْقَوِیِّ حَتَّی یَسْتَرِیحَ بَرٌّ وَ یُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ وَ فِی رِوَایَةٍ أُخْرَی أَنَّهُ ع لَمَّا سَمِعَ تَحْکِیمَهُمْ قَالَ حُکْمَ اللَّهِ أَنْتَظِرُ فِیکُمْ وَ قَالَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْبَرَّةُ فَیَعْمَلُ فِیهَا التَّقِیُّ وَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْفَاجِرَةُ فَیَتَمَتَّعُ فِیهَا الشَّقِیُّ إِلَی أَنْ تَنْقَطِعَ مُدَّتُهُ وَ تُدْرِکَهُ مَنِیَّتُه. (نهج البلاغه، خطبۀ 40)
2) شهید علامه مرتضی مطهری(رحمت الله علیه)، مجموعه آثار، ج16، ص432 .
بیشک، قرآن بهعنوان اصیلترین منبع دینی و تنها متن موردِاتفاق همۀ مذاهب و فرق اسلامی است؛ لذا خوب است ابتدا بحث تشکیل حکومت و ضرورت آن را در آیات قرآن مورد بررسی قرار دهیم، مروری گذرا بر گزارههای سیاسیحکومتی آن داشته باشیم و پس از آن به سیرۀ پرچمداران اسلام پرداخته، به بازخوانی سنّت آن بزرگواران در قبال این موضوع محوری بپردازیم.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «مهمترین کار انبیای عظام الهی مقابله با طواغیت و کسانی است که نعمتهای خدا را ضایع کردند:
]وَ إِذا تَوَلَّی سَعی فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فیها وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْل.[(1)
آیۀ قرآن، از این حکومتهای فاسد، با این تعبیرات تکاندهنده یاد میکند؛ سعی کردند تا فساد را جهانگیر کنند:
]أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ* جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا وَ بِئْسَ الْقَرَار[؛(2)
1) بقره، 205 [به شهادت اینکه] وقتی بر میگردند[و یا وقتی به ولایت و ریاستی میرسند]، با تمام نیرو در گستردن فساد در زمین میکوشند و به مال و جانها دست میاندازند.
2) ابراهیم، 28 و 29: آیا ندیدی کسانی را که نعمت خدا را به کفران تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نیستی و نابودی کشاندند؟! * جهنمی است که وارد آن میشوند و بد قرارگاهیست.
نعمتهای الهی و انسانی و طبیعی را به کفران تبدیل کردند و انسانها را که باید از این نعم برخوردار میشدند، در جهنم سوزانی که از کفران خود به وجود آوردند، سوزاندند و کباب کردند.
انبیا در مقابل اینها صفآرایی کردند. اگر انبیا با طواغیت عالم و طغیانگران تاریخ برخورد نداشتند، احتیاج به جنگ و جدل نبود. اینکه قرآن میگوید:
]وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثیرٌ[؛(1)چهبسیار پیامبرانی که همراه با مؤمنان خداپرست، به قتال و جنگ دست زدند.
این جنگ با چه کسانی بود؟ طرف جنگ انبیا، همین حکومتهای فاسد، قدرتهای ویرانگر و طغیانگر تاریخ بودند که بشریت را بدبخت و نابود کردند.
انبیا نجاتدهندگان انساناند؛ لذا در قرآن، یک هدف بزرگ نبوتها و رسالتها، اقامۀ عدل معرفی شدهاست: ]لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ[(2)
اصلاً انزال کتابهای الهی و ارسال رسل برای این بوده است که قسطوعدل در میان جوامع حاکم شود؛ یعنی نمادهای ظلم و زورگویی و فساد از میان برخیزد. حرکت امام حسین(علیه السلام)
چنین حرکتی بود. فرمود: ‘إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی’.(1)
همچنین فرمود: ‘مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لِحُرُمِ اللَّهِ، نَاکِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ، یَعْمَلُ فِی عِبَادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ، ثُمَّ لَمْ یُغَیِّرْ بِقَوْلٍ وَ لَا فِعْلٍ، کَانَ حَقِیقاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَه’؛(2)یعنی اگر کسی کانون فساد و ظلم را ببیند و بیتفاوت بنشیند، در نزد خدای متعال با او همسرنوشت است. فرمود: من برای گردنکشی و تفرعن حرکت نکردم. دعوت مردم عراق از امامحسین(علیه السلام) برای این بود که برود و حکومت کند؛ امام هم به همین دعوت پاسخ دادند. یعنی چنین نیست که امامحسین(علیه السلام) به فکر حکومت نبود، امامحسین(علیه السلام) به فکر سرکوبکردن قدرتهای طاغوتی بود؛ چه با گرفتن حکومت و چه با شهادت و دادن خون.»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «انبیا کارشان مسئلهگویی فقط نبود. اگر انبیا فقط به این اکتفا میکردند که حلال و حرامی را برای مردم بیان کنند، اینکه مشکلی وجود نداشت؛ کسی با اینها درنمیافتاد. در این آیات شریفهای که در اینجا تلاوت کردند:
1) بحار الأنوار، ج44، ص329؛ جز این نیست که من بمنظور ایجاد صلح و سازش در میان امت جدم خارج شدم.
2) بحار الأنوار، ج 44، ص 382: کسیکه سلطان ستمکیشی را که حرام خدا را حلال بداند، عهد و پیمان خدا را بشکند، مخالف سنت رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله و سلم) باشد، در میان مردم با گناه و عدوان رفتار نماید؛ سپس قول و رفتار خود را تغییر ندهد، خدا حق دارد که وی را هم در جایگاهی نظیر جایگاه او داخل کند.
3) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی، 27اسفند80.
]الَّذینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ[.(1)این چه تبلیغی است که خشیت از مردم در او مندرج است که انسان باید از مردم نترسد درحال این تبلیغ. اگر فقط بیان چند حکم شرعی بود که ترس موردی نداشت که خدای متعال تمجید کند که از مردم نمیترسند؛ از غیر خدا نمیترسند. این تجربههای دشواری که انبیاالهی در طول عمر مبارک خودشان متحمل شدند، برای کی بود؟ چه کار میکردند؟
]وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثیرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فی سَبیلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا.[(2)
چی بود این رسالتی که باید برایش جنگید؟ باید جنود الله را برای او بسیج کرد، پیش برد؛ فقط گفتن چند جملۀ حلال و حرام و گفتن چند مسئله است؟ انبیا برای اقامۀ حق، برای اقامۀ عدل، برای مبارزۀ با ظلم، برای مبارزۀ با فساد قیام کردند، برای شکستن طاغوتها قیام کردند. طاغوت آن بتی نیست که به فلان دیوار یا در آن زمان به کعبه آویزان میکردند؛ او که چیزی نیست که طغیان بخواهد بکند. طاغوت آن انسان طغیانگری است که بهپشتوانۀ آن بت، بت وجود خود را بر مردم تحمیل میکند.
1) [پیامبران] پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی میکردند و [تنها] از او میترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند. (احزاب، 39)
2) چه بسیار پیامبرانی که مردان الهی فراوانی به همراه آنان جنگ کردند! آنها هیچ گاه در برابر آنچه در راه خدا به آنان میرسید، سست و ناتوان نشدند [و تن به تسلیم ندادند]. (آلعمران، 146)
طاغوت، فرعون است: ‘إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ.’(1)
این، طاغوت است. با اینها جنگیدند، با اینها مبارزه کردند، جان خودشان را کف دست گذاشتند، درمقابل ظلم ساکت ننشستند، در مقابل زورگویی ساکت ننشستند، در مقابل اضلال مردم سکوت نکردند. انبیا، اینند.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) آن انسان یا انسانهایی که قرار است بر بشر و جامعه بشری عملاً فرمانروایی بکنند، عملاً ولی جامعه باشند، عملاً ولایت جامعه را به عهده بگیرند اینها چه کسانی میتوانند باشند؟
... پاسخ دین و مکتب به این سئوال این است که ]إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ[؛(3)آنکسیکه عملاً در جامعه، زمام فرمان را، امرونهی را از سوی پروردگار عالم بهدست میگیرد، رسول اوست. لذا در جامعه وقتیکه پیغمبری آمد، معنی ندارد که با بودن پیغمبر، حاکم دیگری بهجز پیغمبر بر مردم حکومت بکند؛ پیغمبر یعنی همان کسی که باید زمام قدرت را در جامعه بهدست بگیرد.»(4)
1) فرعون در زمین برتریجویی کرد، و اهل آن را به گروههای مختلفی تقسیم نمود گروهی را به ضعف و ناتوانی میکشاند. (قصص، 4)
2) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار روحانیون و طلاب تشیع و تسنن کردستان، 23اردیبهشت88
3) سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او. (مائده، 55)
4) سیدعلی خامنهای(مدظلهالعالی)، کتاب ولایت، ص 82و92.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «معلوم است که پیامبران هم برای چه آمدند: ]لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ[(1)اقامۀ قسط و حق و ایجاد حکومت و نظام اسلامی.»(2)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «سازش با ظالم، ظلم بر مظلومین است، سازش با ابرقدرتها، ظلم بر بشر است. آنهایی که به ما میگویند سازش کنید، آنها یا جاهل هستند یا مزدور. سازش با ظالم، یعنی اینکه دست ظالم را باز کن تا ظلم کند. این خلاف رأی تمام انبیاست. انبیای عظام، تا آنجاکه توانستند جدیت کردند که ظلم را از این بشر ظالم بزدایند، به موعظه، به نصیحت، به امربهمعروف، به نهیازمنکر، به ]أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدید[،(3)‘آخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیُّ ’؛(4)بعد از آنکه موعظه نشد، نصیحت نشد، آخرْ دوا، این است که داغش کنند؛ شمشیر، آخرْ دواست.»(5)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «تمام جنگهای پیغمبر در حقیقت جنگهای دفاعی بود نه اینکه در همۀ عملیات پیغمبر مینشست تا بیایند بهش حمله کنند. نه! دفاعی به این معنا درست نیست؛ اما اگر پیغمبر مسلّح نمیشد اگر آماده نمیشد، اگر
1) حدید، 25: تا مردم قیام به عدالت کنند.
2) سخنرانی رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار با اعضای جامعۀ روحانیت مبارز و مجمع روحانیون مبارز تهران، علما و ائمۀ جماعت و جامعۀ وعاظ تهران و اعضای شورای هماهنگی سازمان تبلیغات اسلامی، در آستانۀ ماه محرم، 11مرداد68.
3) حدید، 25: و آهن را نازل کردیم که در آن نیروی شدید است.
4) آخرین درمان، داغگذاشتن است: (وسائلالشیعه، ج 25، ص226)
5) صحیفۀ نور، ج 19، ص 20.
]وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ[(1)نمیبود، یقیناً اسلام را و قرآن را و پیغمبر را و جامعۀ اسلامی را همان روزهای اول تکه پاره کرده بودند؛ لذا پیغمبر مجبور بود بجنگد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «قرآن در جای دیگر به پیامبر میگوید: ]یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ[؛(3)با کفار و منافقان با خشونت رفتار کن!
همان مادۀ ‘غلظ’ که در آیۀ قبلی بود، در اینجا هم هست؛ منتها آنجا با مؤمنین است، در معاشرت است، در رفتار فردی است؛ اما اینجا در اجرای قانون و ادارۀ جامعه و ایجاد نظم است؛ آنجا غلظت بد است؛ اینجا غلظت خوب است. آنجا خشونت بد است؛ اینجا خشونت خوب است.»(4)
احوال پیامبران و تبیین اهداف و عملکرد آنان، بخش بزرگی از قرآن را به خود اختصاص میدهد. در این بخش از مفاهیم قرآنی، حجم عمدهای، به بیان تکالیف و اقدامات سیاسی پیامبران الهی اختصاص دارد.
هرچند پرداختن تفصیلی به این حجم از آیات، مجالی گسترده میطلبد و موضوع کتابی مستقل
1) انفال،60: هر نیرویی در قدرت دارید، برای مقابله با آنها [دشمنان]، آماده سازید!
2) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در پادگان امامحسین(علیه السلام) 30خرداد63.
3) توبه، 73: ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت بگیر!
4) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در خطبههای نماز جمعۀ تهران، 26فروردین79.
است؛ اما با اندک دقتی در این آیات درمییابیم که میتوان این دسته از آیات را به موارد زیر تقسیم کرد:
نیز دربارۀ او میفرماید: ]وَ شَدَدْنا مُلْکَهُ وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطاب[(1)و به حکومت او استواری بخشیدیم و به او حکمت و داوری عادلانه آموختیم.
]وَ هَبْ لی مُلْکاً لا یَنْبَغی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدی إِنَّکَ
1) ص، 20.
أَنْتَ الْوَهَّاب[؛(1)خدایا به من حکومتی عطا کن که پس از من شایستۀ کسی نباشد که تو بسیار بخشندهای.
و خداوند دعایش را مستجاب کرد و فرمود: ]... هَذَا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِساب[؛(2)به او گفتیم سلطنت و مُلک را به تو دادیم؛ تو خواه ببخش یا امساک کن... .(3)
در سورۀ یوسف، آیات بسیاری به بیان شیوههای حکمرانی مردان الهی و ظرافتها و اصول مدیریت دینی ایشان اختصاص یافته است.
سنگین الهی از مبارزۀ تمامعیار با بتپرستان در جوانی تا ذبح فرزند در کهنسالی در قرآن کریم مقدمۀ اعطای مسئولیت امامت و پیشوایی جامعه خوانده میشود؛ آنجاکه میفرماید:
]وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا[؛(1)آنگاه که پروردگار ابراهیم را به پارهای از تکالیف آزمود و او آنها را به پایان رسانید [و از عهدۀ امتحانات به خوبی بر آمد]، به او خطاب شد تو را برای مردم «امام» قرار میدهیم.
این واگذاری مسئولیتِ پیشوایی مردم به ابراهیم(علیه السلام)، پس از گذشت دورانی از پیامبری او بوده است؛ چون در نزول این عنایت الهی، ابراهیم(علیه السلام) از رسیدن این مسئولیت به فرزندان خود سخن میگوید، درحالیکه در آیۀ 39 سورۀ ابراهیم، از قول او گفته میشود که «شکر خدای را که در پیری به من اسماعیل و اسحاق را عطا فرمود»(2)... ازاینرو امامت و «مقام فرمانروایی» حضرت ابراهیم غیر از مقام رسالت و نبوت آن حضرت است.(3)
«سلسلۀ انبیاء ابراهیمی که سالیان متمادی
حکومت اسلامی(1)را عهدهدار بودهاند و قرآن دربارۀ آنان میفرماید:
]اذْکُرُواْ نِعْمَةَ اللهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَعَلَ فِیکُمْ أَنبِیَاء وَجَعَلَکُم مُّلُوکًا[؛(2)نعمت خدا را بر خود متذکر شوید هنگامیکه در میان شما، پیامبرانی قرارداد و شما را حاکم و صاحب اختیار خود قرارداد.(3)خطوط کلی امامت و رهبری و اصول مهم سیاست و حکومت را از بنیانگذار کعبه و معمار مطاف و مهندس قبلۀ جهانی به ارث بردهاند و حضرت ابراهیم نهتنها در سیرۀ خویش آنها را رعایت مینمود، بلکه در نیایشهای خاص خود آنها را کاملاً مطرح میکرد و اجابت آنها را از خداوند درخواست مینمود.
عصارۀ دعاهای آن حضرت، همان دو هدف مهم حکومت اسلامی است؛ یعنی خلیفةاللهشدن انسان صالح سالک کوی کمال و تأسیس مدینۀ فاضله...»(4)
1) حضرت آیتالله جوادی آملی(حفظهاللهتعالی)، دربارۀ علت استفاده از عنوان حکومت اسلامی دربارۀ پیامبران دیگر ادیان در کتاب ولایت فقیه خود میفرمایند: چون «اسلام» تنها دین الهی است: ان الدین عندالله الاسلام (آل عمران ،19) و هیچ دینی غیر از آن مرضی و مقبول خداوند نیست: وَ مَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِینًا فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ (آل عمران،85)، بنابراین، تنها آورد همۀ پیامبران الهی، همانا اسلام بوده و حکومت آنان نیز اسلامی بوده و میباشد. (ولایت فقیه؛ ولایت فقاهت و عدالت، ص103)
2) مائده، 20
3) ترجمۀ حضرت آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی)
4) آنچه به آبادی، آزادی، امنیت، اقتصاد سالم و مانند آن برمیگردد، از اوصاف و شرایط مدینۀ فاضله است در آیاتی از قبیل رب اجعل هذا بلداً آمنا و ارزق اهله من الثمرات(بقره، 126) آمده است و آنچه به کمالهای انسانی برمیگردد که زمینهساز خلیفه اللهی است در آیاتی از قبیل:وَاجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الأَصنام (ابراهیم، 35) و ربّنا و ابعث فیهم رسولاً یتلوا علیهم آیاتک و یعلّمهم الکتاب و الحکمه و یزکّیهم انک انت العزیز الحکیم (بقره،129) ذکر شده است. (آیتالله جوادی آملی(حفظهاللهتعالی)، اسلام و محیط زیست، ص60 و 61).
که امامت و فرمانروایی جوامع انسانی را بهعهده گرفتهاند، آمده است؛ بهعنوان نمونه به آیۀ 54 سورۀ نساء توجه فرمایید:
]أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظیماً[؛(1)آیا به آنچه که خداوند از کرمش برمردم اعطا نموده، حسد میورزند؟ ما به آلِابراهیم، کتاب و حکمت و حکومت عظیمی دادیم.(2)
از مرور آیات مربوط به اقدامات پیامبران میتوان اینطور فهمید که «زمامداری و رهبری سیاسی جامعه، در نبوّت مأخوذ است؛ چراکه با تعلیم و ارشاد تنها و بدون جهاد و دفاع و اقامۀ حدود و تنظیم روابط بینالملل و... جامعه هرگز نمیتواند به حیات دینی خود ادامه دهد... البته اِعمال زمامداری ممکن است در شرایطی خاص برای پیامبری مقدور نباشد؛ مانند رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) که در چند سال اول رسالت خود، از اِعمال مقام حکومت معذور بودند.
همچنین ممکن است در عصر پیامبری بزرگ که مسئولیت زمامداری جامعه برعهدۀ اوست، برخی دیگر از انبیای الهی، زیرمجموعۀ رسالت او باشند و فقط به سِمَت تبلیغ احکام دین
1) در اصول کافی از امامباقر(علیه السلام) نقل شده که دربارۀ آیۀ و اتیناهم ملکا عظیما فرمودند: «الملک العظیم ان جعل فیهم ائمه من اطاعهم اطاع الله و من عصاهم عصی الله؛ مقصود از ملک عظیم، این است که در میان آنان حاکم و پیشوایی قرار داد که هرکس آنان را اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده و هرکس آنان را مخالفت کند، خدا را مخالفت نموده است.» (کافی، ج1، ص206)
2) ترجمه از آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی).
منصوب گردند. مانند حضرت لوط(علیه السلام) که نبوّت او زیرمجموعۀ نبوت ابراهیم خلیل(علیه السلام) بود: ]فَآمَنَ لَهُ لُوط[(1)و حکومت جدا نداشت و این هیچ محذوری را به همراه ندارد؛ زیرا نبوت چنین اشخاصی، شعاعی از نبوّت گستردۀ همان پیامبر بزرگ است که فرمانروای کل منطقۀ رسالت خود میباشد؛ بنابراین، هیچ نبوّتی بدون حکومت نیست؛ خواه به نحو استقلال باشد و خواه به نحو وابسته باشد؛ زیرا در مثال مزبور، جناب لوط با حکومت حضرت ابراهیم، زندگی سیاسی و اجتماعی خود و دیگران را در محیط مخصوص خویش اداره مینمود...
... و اگر دربارۀ حضرت نوح و حضرت عیسی و برخی دیگر از انبیای الهی بهصراحت مطلبی درباب حکومت و سیاست در قرآن کریم نیامده باشد، این عدمِتصریح، دلیل بر نبودن حکومت نیست؛ بلکه از قبیل]وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْک[(2)است؛ یعنی همانگونه که برخی از انبیای الهی در طول تاریخ بشر بودهاند و بهتصریح خودِ قرآن، نامی از آنان در قرآن نیامده است، همۀ ویژگیهای هریک از انبیای نامبردهشده در قرآن نیز ذکر نشده است.(3)
«خدای تبارک و تعالی میفرماید که انبیا را ما فرستادیم، بینات به آنها دادیم، آیات به آنها دادیم، میزان برایشان دادیم و فرستادیم، ]لِیَقوُمَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ[؛(1)غایت این است که مردم قیام به قسط بکنند؛ عدالت اجتماعی در بین مردم باشد؛ ظلمها از بین برود؛ ستمگریها از بین برود؛ ضعفا به آنها رسیدگی بشود؛ قیام به قسط بشود. دنبالش هم میفرماید: ]وَ انْزَلْنَا الْحَدید[.(2)تناسبِ این چیست؟ تناسب، این است که با حدید باید اینها انجام بگیرد؛ با بینات، با میزان و با حدید. فیهِ بَأسٌ شَدید... این مسئلۀ دخالت در امور سیاسی، از بالاترین مسائلی است که انبیا برای او آمده بودند. قیام بالقسط و مردم را به قسط واردکردن، مگر میشود بدون دخالت در امور سیاسی؟! مگر امکان دارد بدون دخالت در سیاست و دخالت در امور اجتماعی و در احتیاجات ملتها، کسی بدون اینکه دخالت کند، قیام به قسط باشد؟ ]لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ[ باشد؟!»(3)
کلام رسای علامۀ شهید مطهری(رحمت الله علیه) میبینیم:
«در قرآن کریم تصریح شده که حکمت بعثت و ارسال رسل این است که عدلوقسط بر نظام زندگانی بشر حاکم باشد: ]لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط[؛(1) همانا فرستادگان خویش را با دلائل روشن فرستادیم و همراه آنها کتاب و مقیاس (قانون) فرستادیم تا مردم بدینوسیله عدل را بهپا دارند.
بدیهی است که برقراری اصل عدل در نظامات اجتماعی، موقوف به این است که اولاً نظام تشریعی و قانونی، نظامی عادلانه باشد و ثانیاً عملاً به مرحله اجرا درآید.
علاوه بر این اصل کلی که قرآن در مورد همۀ پیامبران بیان کرده است، در مورد نظام تشریعی اسلامی میگوید: ]قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ[.(2)یا در مورد برخی دستورها میگوید: ]ذلِکُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّه[.(3)قرآن کریم، امامت و رهبری را پیمان الهی و مقامی ضدِّ ظلم و توأم با عدل میداند.(4)
قهراً چون انبیا چنین هدفی دارند، کسانی که برهمزنندۀ عدل اجتماعی هستند و کفّۀ آنها از ترازوی اجتماع چربیده، مخالفت میکردهاند و این بود سرّ بزرگ مخالفت امثال ابوسفیان با پیغمبر که تا پای فدای نفرات هم آمدند؛ پس مخالفت سران قریش با پیغمبر، روی همان اصلی
است که فرعون با موسی و نمرود با ابراهیم و هر قوم پیغمبری با آن پیغمبر مخالفت میکردند.»(1)
«این آیه(2)نشان میدهد که در اجرای قسط، باید از دو راه وارد شد؛ یکی راه تعلیم و تبلیغ که برای پاکدلان کارساز است و دیگری راه قدرت و زور، دربارۀ گروهی که به منطق گردن ننهاده و سرکشی کنند. در این آیه، اجرای قسط و قیام مردم به عدالت، هدف مجموع پیامبران معرفی شده است و نظیر آن است از نظر کلیت و عمومیت، آیۀ 47 سورۀ یونس؛ آنجاکه میفرماید:
]وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ[؛ برای هر امّتی پیامبرانی است، هرگاه رسول آنان آمد، میان آنان به عدلوقسط داوری میشود و آنان مورد تعدّی واقع نمیشوند.
...در برخی از آیات، افراد معینی از پیامبران صریحاً مردم را به قسط دعوت کردند؛ چنانکه از شعیب نقل میکند که وی پس از دعوت به یکتاپرستی، مسئلۀ قسط را مطرح میکرد.»(3)
«با نظر به وفور و کفایت واقعیات و حقائق سیاسی که در اسلام مطرح شده است، میفهمیم
که اسلام است که تنها پاسخگوی تنظیم و مدیریت حیات معقول انسانهاست؛ آنهمه آیات وارده در ضرورت عدلوقسط (پانزده آیه در ضرورت عدل و هجده آیه در ضرورت قسط) و آیاتی که دلالت بر برداشتن قیود و زنجیرهای مختلکنندۀ حیات معقول که نتیجه آن را آزادی معقول مینامیم، قطعاً برای اثباتِ بااهمیت تلقیشدن بُعد سیاسی انسان در اسلام کافی است.»(1)
«این نکته از آیات قرآن بهخوبی استفاده میشود که یکی از اهداف بزرگ بعثت پیامبران، پایاندادن به فساد در ارض [بهمعنی وسیعش] بوده است؛ آنچنان که از قول شعیب، پیامبر بزرگ الهی میخوانیم که در برابر فساد آن قوم سرکش میگوید: ]إِنْ أُرِیدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَااسْتَطَعْتُ[؛(2)تنها هدف من این است که تاآنجاکه در قدرت دارم به مبارزه با فساد برخیزم و اصلاح کنم.»(3)
«آیۀ 36 سورۀ نحل، اشارۀ کوتاه و جامعی به وضع دعوت پیامبران کرده، میگوید: ما در هر امتی رسولی فرستادیم؛ ]وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا[... محتوای دعوت همه این رسولان این بود: خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید؛ ]أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ[(1)به این ترتیب، دعوت بهسوی توحید و مبارزه با طاغوت، اساس دعوت تمام پیامبران را تشکیل میداده و نخستین چیزی بوده است که: همه، بدونِاستثنا به آن دعوت میکردند؛ چراکه اگر پایههای توحید محکم نشود، و طاغوتها از جوامع انسانی و محیط افکار طرد نگردند، هیچ برنامه اصلاحی، قابلپیادهکردن نیست.»(2)
«آنچه بهعنوان بیتالغزل و واسطهالعقد تاریخ پرافتخار انبیا، بعد از توحید و پرستش خدای یگانه و یکتا مشهور است، همانا ظلمستیزی برای
برقراری صلح عادلانۀ جهانی است؛ برای نمونه: ]قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی إِبْراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله[؛(1)برای شما الگوی خوبی است در ابراهیم و آنانکه با او بودند که آنها به قوم خود گفتند: ما از شما و آنچهکه میپرستید، بیزاریم.
حضرت خلیلالرحمن با تحمل رنج توانفرسای ]قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُم[(2)از مبارزه با نمرود طاغی دریغ نکرد... هنوز فرمان ظلمروبیِ]اذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی[؛(3)بهسوی فرعون برو که او طغیان کرده است، در سامعۀ تاریخ طنینافکن است و دستور ستمسوزی ]وَ إِذْ نادی رَبُّکَ مُوسی أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمین[(4)[:هنگامی که پروردگارت موسی را ندا داد که بهسراغ قوم ستمگر برو!] میخروشد؛ هنوز معجزۀ تدمیر و خسف قارون ]فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ[(5)در قلّۀ قدرت غیبی در اهتزاز است.»(6)
«در نهاد هر انسان، استعداد گرایش به مذهب، مانند یک بذر زیرزمینی وجود دارد. پیغمبران میآیند و این استعداد را پرورش میدهند و به
فعلیّت میرسانند. این استعداد در همۀ افراد انسان، اعم از غنی، فقیر، سیاه و سفید وجود دارد، منتهی با یک تفاوت: انسانها ممکن است از نظر عوامل اجتماعی به تعبیر قرآن دچار یک سلسله موانع و حجابها باشند، مثل یک زمین آفتزده که بروز این استعداد فطری در آن دشوار است؛ یعنی آن حالت بالفعلش با این حالت بالقوهاش درحال جنگ است. احیاناً این حالت بالقوه آن حالت بالفعل را درهم میشکند یا برعکس، آن حالت بالفعل نمیگذارد این حالت بالقوه در او بروز و ظهور کند. انبیا که میآیند، برای مبارزه با فرعونها میآیند. فرعون یعنی یک شخصیت عوضیِ ساخته شده اجتماعی، به تعبیر قرآن یک طاغوت اجتماعی؛ میآیند برای درهم شکستن این طاغوت.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «]إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُوا الْأَماناتِ الی أَهْلِها وَ اذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النْاسِ انْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ، إنّ اللَّهَ نِعِمّا یَعِظُکُم بِهِ، إنَّ اللَّهَ کانَ سَمیعاً بَصیراً. یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولی الْأَمْرِ مِنْکُمْ، فَإنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیءٍ فَرُدُّوه الیَ اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أحْسَنُ تَأْویلًا[؛(2)خداوند امر فرموده که
امانتها را به اهلش (صاحبش) بدهید. و هرگاه بین مردم داوری کردید، به عدالت داوری کنید. خدا چه خوب به آن اندرزتان میدهد و یادآوریتان میکند. بیشک خدا شنوای بیناست. ای ایمانآوردگان! خدا را اطاعت کنید و پیامبران را اطاعت کنید و اولیای امرتان (متصدیان رهبری و حکومتتان) را. بنابراین، اگر در مورد چیزی با یکدیگر کشمکش پیدا کردید، آن را به خدا و پیامبر عرضه بدارید، اگر به خدای یگانه و دوره آخرت ایمان دارید. آن روش بهتر است و عاقبتتر.
خداوند امر فرموده که ‘امانات را به اهلش رد کنید’ عدهای بر این عقیدهاند که منظور از امانت، مطلق امانت خلقی (یعنی مال مردم) و خالقی (یعنی احکام شرعیه) میباشد.
و مقصود از ردّ امانت الهی، این است که احکام اسلام را آنطور که هست اجرا کنند. گروه دیگری معتقدند که مراد از امانت، امامت است. در روایت هم آمده که مقصود از این آیه، ما (یعنی ائمه(علیهم السلام)) هستیم که خداوند تعالی به وُلات امر (رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام)) امر کرده ولایت و امامت را به اهلش رد کنند؛ یعنی رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) ولایت را به امیرالمؤمنین(علیه السلام) و آن حضرت هم به ولیّ بعد از خود واگذار کند و همینطور ادامه یابد. در ذیل آیه میفرماید: ]وَ اذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ انْ تَحْکُمُوا بِالْعَدلِ[؛(1)وقتیکه حاکم شدید، بر پایۀ عدل حکومت کنید.
[این] خطاب به کسانی است که زمام امور
1) نساء، 58.
را در دست داشته و حکومت میکنند، نه قضات. قاضی قضاوت میکند، نه حکومت به تمام معنای کلمه. قاضی فقط از جهتی حاکم است و حکم میکند؛ چون فقط حکم قضایی صادر میکند، نه حکم اجرایی. چنانکه قضات در طرز حکومتهای قرون اخیر یکی از سه دسته حکومتکننده هستند؛ نه تمام حکومتکنندگان و دو دستۀ دیگر، هیأت وزیران (مجریان)، و مجلس (برنامهریزان و قانونگذاران) هستند. اساساً قضاوت یکی از رشتههای حکومت و یکی از کارهای حکومتی است. پس باید قایل شویم که آیۀ شریفۀ ]وَ إِذَا حَکَمْتُمْ[ در مسائل حکومت ظهور دارد و قاضی و همۀ حکومتکنندگان را شامل میشود. وقتی بنا شد تمام امور دینی عبارت از امانت الهی باشد و باید این امانت به اهلش رد شود، یکی از آنها هم حکومت است.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «قرآن میفرماید: ]فَإنْ تنازعتم[(2)در هر امری از امور بین شما نزاع واقع شد، مرجع در احکام، خدا؛ و در اجرا، رسول است. رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) باید احکام را از خدا بگیرد و اجرا نماید. اگر موضوع اختلافی بود، حضرت رسول بهعنوان قاضی دخالت میکند و قضاوت (دادرسی) مینماید و اگر منازعات دیگری، از قبیل زورگویی و حقکشی بود، نیز
مرجع رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است. او چون رئیس دولت اسلام است، ملزم میباشد دادخواهی کند؛ مأمور بفرستد و حق را بگیرد و رد نماید. باید دانست در هر امری که مرجع رسول اکرم باشد، ائمه(علیهم السلام) هم میباشند و اطاعت از ائمه(علیهم السلام) نیز اطاعت از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) میباشد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «قرآن فرموده است: ]وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ[؛(2)پیامبر نیامد که نصیحتی بکند، حرفی بزند، مردم هم کار خودشان را بکنند و به او هم احترامی بگذارند؛ آمد تا موردِاطاعت قرار بگیرد، جامعه و زندگی را هدایت کند، نظام را تشکیل بدهد و انسانها را بهسمت اهداف زندگی درست پیش ببرد.»(3)
در تفسیر موضوعی خود به این وظیفۀ دینی مسلمانان میپردازند:
«خدای متعال در کنار وظیفۀ دعوت به توحید ]وَ لَقَدْ بَعَثْنا فی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ ...[(1)و داوری میان مردم ]فَبَعَثَ اللهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فیمَا اخْتَلَفُوا فیه[(2)و تعلیم کتاب و حکمت ]رَبنا وَ ابْعَثْ فیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَة[،(3)وظیفۀ رهبری و پیشوایی جامعه را هم بهعهدۀ پیامبران گذاشته است: ]وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ الله[؛(4)ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای اینکه بهاذن خدا در همۀ امور از او اطاعت شود. به دیگر سخن، قرآن کریم، پس از معرفی تجلی بخشندگان به ولایت الهی در قالب آیۀ کریمۀ: ]إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُون[؛(5)سرپرست و ولیّ شما تنها خداست و پیامبر و آنها که ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند و درحال رکوع، زکات میدهند، به بیان شیوۀ ولایتمداری و پذیرش ولایت الهی میپردازد که: ]یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا
1) نخل، 36: «ما در هر امتی رسولی برانگیختیم که: خدای یکتا را بپرستید.»
2) بقره، 213: (خداوند، پیامبران را برانگیخت تا مردم را بشارت و بیم دهند و کتاب آسمانی که بهسوی حق دعوت میکرد، با آنها نازل نمود تا در میان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داوری کند.)
3) بقره، 129: (در میان آنها پیامبری از خودشان برانگیز تا آیات تو را بر آنان بخواند و آنها را کتاب و حکمت بیاموزد.)
4) نساء، 64.
5) مائده، 55.
أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم[؛(1)ای کسانی که ایمان آوردهاید، اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولوالامر را.
قرآن کریم در جای دیگر به حقّ دخالت پیامبر در امور مردم و اولویتداشتن حضرت در تصرف در امور آنان اشاره کرده، میفرماید: النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؛(2)پیامبر در امور دین و دنیای مؤمنان، از آنان نسبت به خودشان سزاوارتر است.
در این آیه، اولویت پیامبر نسبت به افراد با ایمان بهصورت جامع بیان شده است و این که کلیۀ اختیاراتی که انسان نسبت به خود دارد، پیامبر از خود او، اولی است؛ اگر انسان در کارهای فردی یا اجتماعی برای خود اختیار دارد، پیامبر بر این اختیارات از خود او اولی است؛ در نتیجه پیامبر در مسایل اجتماعی و فردی و در مسایل مربوط به حکومت یا قضاوت، از هر انسانی نسبت به خود او اولی میباشد... این آیه یکی از دلایل امامت پیامبر به معنی ادارۀ نظام امت و تدبیر امور اجتماعی آنان است.»(3)
حضرت آیتالله سبحانی(حفظهاللهتعالی)، در تفسیر موضوعی منشور جاوید در ذیل آیۀ شریفۀ ]
وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبینا[؛(1)هیچ مرد و زن باایمانی حق ندارد، هنگامیکه خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری [در برابر فرمان خدا] داشته باشد؛ کسیکه نافرمانی خدا و رسولش را کند، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است، میفرمایند:
«... ولایت از آن خدایی است که به انسان خلقت و آفرینش داده است و بس؛ ولی درعینحال، خدا روی مصالحی با اعتماد بر ولایت مطلقۀ خود، به انسان کاملی که در نشیبوفراز زندگی آزمون خوبی داده است، ولایتی میبخشد و او را امام و پیشوا و ولی و سرپرست، مطاع و فرماندۀ جامعه قرار میدهد و بهمقتضای کار خود، دارای امرونهی و تکلیف و دستور و بهصورت مستقل واجبالاطاعه میشود. شکی نیست که چنین مقامی، غیر از مقام نبوّت و رسالت است که در اخذ وحی و ابلاغ دستورهای خدا خلاصه میگردند، درحالیکه اگر به مقام امامت رسید، به مقام دیگری ارتقا یافته و عهدهدار ادارۀ جامعه و تنظیم امور امت خود میگردد.» حضرت آیتالله سبحانی(حفظهاللهتعالی)، در ادامۀ تفسیر به بیش از 10 آیه استشهاد میکنند که در آنان مسئولیت امامت و پیشوایی جامعه از سوی خدا به پیامبران واگذار شده است.»(2)
«هیچ دینی به اندازه اسلام، مردم را به قدرت و قوّت دعوت نکرده است... ]انَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلونَ فی سَبیلِهِ صَفّاً کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصوصٌ.[(1)خداوند مردمی را که در راه او میجنگند و مانند دیواری روئین و فلزی که هیچ قدرتی نمیتواند آنها را از جا بکَند و حرکت دهد ایستادگی میکنند، دوست دارد. باز در این زمینه میفرماید: ]مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ اشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ.[(2)و امثال این آیات در قرآن زیاد است.
شجاعت در اسلام یک حقیقت ممدوح است. عزت (یعنی مقامی منیعداشتن) و در آن حد قدرتداشتن که کسی نتواند انسان را خوار و ذلیل کند، در اسلام امری ممدوح است. ببینید قرآن راجع به مقابله با دشمن چه میگوید: ]وَ أَعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبونَ بِهِ عَدُوَّ اللهِ وَ عَدُوَّکُمْ[؛(3)در مقابل دشمن تا آن حد نهاییِ قدرتتان نیرو تهیه کنید که دشمن هرگز نتواند به شما طمع ببندد. در آیه دیگری میفرماید: ]وَ قاتِلوا فی سَبیلِ اللهِ الَّذینَ
یُقاتِلونَکُمْ وَ لا تَعْتَدوا انَّ اللهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ[(1)با کسانیکه با شما نبرد میکنند، به نبرد بپردازید؛ ولی تجاوز نکنید. ‘وَ لَا تَعْتَدوا’ یعنی با دشمن هم که نبرد میکنید، حق و عدالت را هرگز فراموش نکنید.»(2)
«جنگ با تمام زشتیها و عواقب شوم و مرگبارش، گاه تنها راه مبارزه با ظلم و فساد و بیعدالتی و تنها وسیله ریشهکنکردن فساد در زمین است. به همین دلیل یکی از اهداف متعدّد جنگ در قرآن مجید خاموشکردن آتش فتنه و بازگشتن طاغیان و گردنکشان بهسوی عدل الهی شمرده شده است: ]وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ[؛(3)با آنها پیکار کنید تا فتنه خاموش گردد ]وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما[؛(4)با گروه تجاوزگر و ظالم پیکار کنید تا به فرمان خدا بازگردند. در چنین مواردی رهبران الهی، عافیتطلبی را رها کرده و بهاستقبال شداید جنگ و ناملایمات آن میشتافتند؛ چراکه ازدستدادن آرامش دنیا در برابر ازدستدادن
سعادت آخرت برای آنها دشوار نبود!»(1)
«اسلام یک دینی است که وظیفه و تعهد خودش را این میداند که یک جامعه تشکیل بدهد. اسلام آمده جامعه تشکیل بدهد، آمده کشور تشکیل بدهد، آمده دولت تشکیل بدهد، آمده حکومت تشکیل بدهد، رسالتش اصلاح جهان است؛ چنین دینی نمیتواند بیتفاوت باشد، نمیتواند قانون جهاد نداشته باشد، همچنانکه دولتش نمیتواند ارتش نداشته باشد. مسیحیت دایرهاش محدود است و اسلام دایرهاش وسیع است. مسیحیت از حدود اندرز تجاوز نمیکند، اما اسلام تمام شئون زندگی بشر را زیرنظر دارد، قانون اجتماعی دارد، قانون اقتصادی دارد، قانون سیاسی دارد، آمده برای تشکیل دولت، تشکیل حکومت؛ آنوقت چطور میتواند ارتش نداشته باشد؟ چطور میتواند قانون جهاد نداشته باشد؟
پس اینکه یک عده میگویند دین باید همیشه با جنگ مخالف باشد و باید طرفدار صلح باشد، نه طرفدار جنگ؛ چون جنگ مطلقاً بد است؛ اشتباه است. دین البته باید طرفدار صلح باشد، قرآن هم میگوید: ]وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ[(2)صلح بهتر است؛ اما بایستی طرفدار جنگ هم باشد. در آنجاکه طرف حاضر به همزیستی شرافتمندانه نیست و بهحکم
اینکه ظالم است و میخواهد بهشکلی شرافت انسانی را پایمال کند؛ ما اگر تسلیم بشویم، ذلت را متحمل شدهایم و بیشرافتی را بهشکل دیگری متحمل شدهایم. اسلام میگوید: صلح، درصورتیکه طرف، آماده و موافق با صلح باشد؛ اما جنگ، درصورتیکه طرف میخواهد بجنگد.»(1)
«قرآن تصریح میکند: ]وَ انْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلوا فَأَصْلِحوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إحْدَاهُمَا عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغی حَتَّی تَفِیءَ إِلَی أَمْرِ اللَّهِ[؛(2)میگوید اگر جنگ داخلی میان مسلمین پیش آمد، اول بروید کوشش کنید میان اینها اصلاح کنید، بسا هست سوءتفاهمی در کار باشد. اگر برایتان روشن شد که سوءتفاهم در کار نیست؛ بلکه یکی از این دو گروه طغیانگر و مغرض است [و نمیگوید حالا که اصلاح نتیجه نداد، بروید در خانهتان بنشینید]، بهنفع آنکسیکه مظلوم است و علیه آنکسیکه بغی میکند، وارد جنگ بشوید؛ این نصّ قرآن است.»(3)
«قرآن به مسلمانان دستور میدهد که داوریهای پیامبر را در امور حقوقی و مخاصمات، بیچونوچرا بپذیرند: ]فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیما[؛(1)به پروردگارت سوگند، آنان هرگز مؤمن واقعی نمیگردند، مگر اینکه تو را در موارد اختلاف، داور قرار دهند و از قضاوت تو ملالی پیدا نکنند و در برابر حکمت تسلیم شوند.»(2)
نام کعببن اشرف را انتخاب کرد؛ زیرا میدانست میتواند با هدیه، نظر او را بهسوی خود جلب کند و بهاینترتیب، با داوری پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) مخالفت کرد. آیۀ شریفه نازل شد و چنین افرادی را شدیداً سرزنش کرد: ]أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُریدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَ یُریدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعیداً[(1)آیا ندیدی کسانی را که گمان میکنند به آنچه [از کتابهای آسمانی] بر تو و بر پیشینیان نازل شده، ایمان آوردهاند، ولی میخواهند برای داوری نزد طاغوت و حکّام باطل بروند؟! با اینکه به آنها دستور داده شده که به طاغوت کافر شوند؛ امّا شیطان میخواهد آنان را گمراه کند و به بیراهههای دوردستی بیفکند.»(2)
دستۀ دیگر از آیاتی که مورد بررسی قرار میگیرند، آیاتی هستند که حکایتگر افعال و اقدامات سیاسی یا حکومتی نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) هستند؛ بررسی این آیات ازآنجهت اهمیت دارد که خطابات قرآن و نحوۀ حکایت آیات از اقدامات سیاسی پیامبر، نهتنها محکمترین سند برای بیان سیرۀ نبی معظم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر انبیای الهی(علیهم السلام) است، بلکه بیانگر این حقیقت
است که اینگونه افعال و تصدّی این دسته از امور، جزئی از وظایف پیشوایان و الگوهای دینی و جزء لاینفکی از تعالیم الهی و آموزههای اسلامی هستند.
«]ما ءَاتَاکُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ وَ ما نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا[(1)سه شأن و سه مقام مختلف است که هرسه از مختصات رسول اکرم است، بهاینمعنی که از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است و از ناحیۀ او به دیگران میرسد و رسیده است؛ یعنی پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در آنِ واحد ازطرف پروردگار دارای سه مقام بود. یک مقام همان مقام پیغمبری یا رسالت است، ...که در آیهای میفرماید: ]ما عَلَی الرَّسولِ إِلَّا الْبَلاغُ[(2)... مقام مقدس دیگری هست که پیغمبر علاوهبر پیامبری و رسالت، دارای آن مقام هم هست،... مقام قضاوت و داوری میان مردم است. قضاوت هم مقامی است که باید از ناحیۀ خدا به کسی داده شود که بتواند در میان مردم داوری کند. داوری یعنی مردم از لحاظ حقوق اجتماعی اختلاف پیدا
میکنند، مقامی باید در اجتماع باشد که احقاق حق بکند؛ یعنی به آن موضوع رسیدگی کند و طبق قانون خاصی رأی و حکم بدهد. پیغمبر از ناحیۀ خدا، تنها پیغمبر نبود، بلکه قاضی هم بود. هم پیغمبر بود و هم قاضی. اینها فیحدذاته قابلِتفکیک است. قضاوت هم خود یک مقام مقدس دیگری است. قاضی را هم باید خدا تعیین کرده باشد. این آیهای که در قرآن است: ]فَلا وَ رَبِّکَ لایُؤْمِنونَ حَتّی یُحَکِّموکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدوا فی انْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّموا تَسْلیماً[(1)... معنای آیه این است که مردم باید در مقابل قضاوت تو تسلیم بشوند؛ یعنی اینجور نباشند که وقتی نزد تو میآیند، توقع داشته باشند که تو جانب آنان را بگیری...
مقام مقدس سومی[هم] پیغمبر دارد که آن را هم خدا برای او معین کرده است و خدا هم باید معین کند و آن، مقام حکومت است. پیغمبر حاکم مردم بود، سائس مردم بود؛ یعنی مدیر اجتماع بود، ولیّ امر اجتماع بود. پیغمبر حکومت تشکیل داد. خودش در رأس بود، فرمان میداد. مثلاً در فلان قضیهای که پیش آمده بود، بسیج عمومی اعلام میکرد یا [دستور میداد] امسال چه کِشت بکنید. بدونشک پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در ده سالی که در مدینه بود، حکومت تشکیل داد و در میان مردم مثل یک حاکم حکومت میکرد. باز مقام حاکمیت و مقام مدیریت اجتماع غیر از مقام پیامبری و غیر از مقام قضاوت است... آیۀ شریفه
1) نساء، 65.
میفرماید: ]یا ا یُّهَا الَّذینَ امَنوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسولَ وَ اولِی الْامْرِ مِنْکُمْ[(1)[اینجاست انضباطی که محکوم باید در مقابل حاکم داشته باشد؛ مردم باید در مقابل قوّه حاکمه داشته باشند.] میگوید: خدا را اطاعت کنید، پیغمبر و اولیالامر را اطاعت کنید. و لهذا میبینید ما شیعیان به این آیه که میرسیم، امرِ اولیالامر را مربوط به خلافت میدانیم؛ میگوییم این آیه مقام خلافت را معین میکند. این یک مقام دیگری است. این مقام هم مقام مقدّسی است و مثل آن دو مقام، آن را خدا باید معین کرده باشد.»(2)
«گفتیم که قرآن کریم، اصل حکم و قانونگذاری را مخصوص خداوند میداند و اجرای آن را که مهمترین امر جامعۀ اسلامی است، تحت ولایت والی اسلامی میداند که آنان ولیّ امرند؛ در [آیۀ] کریمۀ ]أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسولَ وَ اُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ[،(3)جملۀ ]أَطیعُوا اللَّهَ[ همان اختصاص حکم به خداوند است و جملات ]أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ[، مربوط به اجرای احکام الهی است که بهدست منصوبین ازسوی خداوند؛ یعنی رسول خدا و اولیالامرِ معصوم است؛ اینها ولیّ امرند و در زمان غیبت نیز ‘ولایت امر’ ازسوی معصومین و منصوبین خداوند، به فقیهان جامعالشرایط نیابت داده شده است.»(4)
براساس آیات قرآن، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نه تنها دریافتکنندۀ قوانین و احکام الهی و ابلاغکنندۀ آن به مردم است، بلکه ابزار اجرای این قوانین، یعنی قدرت امرونهی و دستورات حکومتی نیز در اختیار او گذارده شده است. در آیۀ 7 سورۀ حشر میخوانیم: ]وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا[؛ آنچه را که پیامبر امر میکند، بگیرید و از آنچه باز میدارد، دوری جویید. حضرت آیتالله سبحانی حفظهاللهتعالی در تبیین معنای این آیه میفرمایند: «درست است که ‘آتا’ بهمعنی اعطا و دادن است... ولی ذیل آیه، یعنی جملۀ ‘وَ مَا نَهَاکُم عنه’ گواه بر این است که مقصود، امر و فرمان است و اگر مقصود عطا و دادن بود، لازم بود به جای ‘وَ مَا نَهَاکُم عنه’ بفرماید: ‘و ما منعکم عنه’: از آنچه که شما را از آن محروم سازد.»(1)
در قرآن متجاوز از بیست مورد، سخن از اطاعت پیامبر بهمیان آمده است... این آیات با گستردگی خاصی، برای پیامبر در کنار خدا، اطاعتی مستقل فرض میکند و ما را به آن دعوت مینماید و اگر وظیفۀ پیامبر در بیان معارف و اصول و احکام الهی و نوید و بیم خلاصه میگردد و او فقط بازگوکنندۀ فرمانهای خداست، دراینصورت، دراینمیان، یک اطاعت بیش نیست و آن اطاعت خداست؛ درحالیکه قرآن برای او اطاعتی جدا از اطاعت خود(خدا)، هرچند به اذن و فرمان او، فرض میکند و به آن امر
1) منشور جاوید، ج4، ص331.
میکند؛ آیاتی از قبیل:
]وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِم[؛(1)هرکس خدا و پیامبر را اطاعت کند، او با کسانی است که خداوند همۀ آنان را نعمت داده است.
]قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُول[؛(2)بگو خدا و رسول را اطاعت کنید.
]مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّی فَما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفیظاً[:(3)هرکس رسول را اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده است و هرکس روی برگرداند، تو را مسئول آنان نفرستادیم و ]أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ[(4)و... از این دستاند.(5)
پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) رسماً بر مردم حکومت میکرد و سیاست اجتماع مسلمین را رهبری مینمود؛ بهحکم آیۀ کریمۀ ]خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها[،(6)از مردم مالیات میگرفت، شئون مالی و اقتصادی اجتماع اسلامی را اداره میکرد.»(7)
در دستهای دیگر از آیات، مسئولیتِ واداشتن و برانگیختن مؤمنین برای جهاد را نیز از وظایف پیامبر میشمُرَد:
]فَقاتِلْ فی سَبیلِ اللَّهِ لا تُکَلَّفُ إِلَّا نَفْسَکَ وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنینَ عَسَی اللَّهُ أَنْ یَکُفَّ بَأْسَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْکیلاً[؛(2)در راه خدا پیکار کن... و مؤمنان را [بر این کار] تشویق نما؛ امید است خداوند از قدرت کافران جلوگیری کند و خداوند قدرتش بیشتر و مجازاتش دردناکتر است.
یا دیگر آیاتی که مسئولیت آغاز جنگ را به پیامبر وا میگذارد(3)و حاضرنشدن در میدان کارزار
را سرپیچی از فرمان رسول خدا عنوان میفرماید.(1)
همچنین قرآن کریم قتال و فرماندهی جنگ را سیرۀ بسیاری از پیامبران گذشته دانسته و میفرماید:
]وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فی سَبیلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرینَ[؛(2)و چه بسیار پیامبرانی که مردان الهی فراوانی به همراه آنان جنگ کردند. آنها هیچگاه در برابر آنچه در راه خدا به آنان میرسید، سست و ناتوان نشدند[و تن به تسلیم ندادند] و خداوند استقامتکنندگان را دوست دارد.
و نیز زمام پذیرش صلح را به پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) سپرده و میفرماید:
]وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ * وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها[؛(3)و هر نیرویی در قدرت دارید، برای مقابله با آنها آماده کنید... و اگر تمایل به صلح نشان دادند، تو نیز از در صلح درآی!
نیز آیات مربوط به صلح حدیبیه که خداوند با نازلکردن سورۀ فتح، این تصمیم پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را، پیروزی مبین برای آن حضرت میخواند؛ درحالیکه بعضی همراهان پیامبر، چون با هدف ورود به مکه و انجام عمره، با آن حضرت همراه
شده بودند، در دل احساس خسران میکردند و دربرابر پذیرش قرارداد صلح توسط پیامبر اعتراض میکردند.
در نخستین آیۀ سورۀ فتح، بشارت عظیمی به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) داده شده است؛ بشارتی که طبق بعضی از روایات، نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) محبوبتر از تمام جهان بود! خداوند در این آیه میفرماید: «ما برای تو فتح آشکار و نمایانی کردیم؛ إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً»؛(1)پیروزی چشمگیری که آثار آن در کوتاهمدت و درازمدت، در پیشرفت اسلام و زندگی مسلمانان آشکار شده و میشود؛ فتحی که در طول تاریخ اسلام، کمنظیر یا بینظیر بود.(2)
«]فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْامْرِ[(3)نسبت به مردم عفو و گذشت داشته باش، برای آنها دعا و استغفار کن و در کارها با آنها مشورت کن.
رسول خدا با آنکه پیغمبر بود و با آنکه مردم توقع نداشتند که او رأی و عقیده و نظر آنها را بخواهد و دخالت دهد، او خودش برای آنکه مردم را تحقیر نکرده باشد، برای آنکه به مردم
شخصیت بدهد و شخصیت آنها را محترم بشمارد، برای اینکه دستورالعمل امت باشد برای همیشه، با آنها مشورت میکرد و از آنها نظر میخواست. داستان مشورت نظامی در جنگ خندق و نظردادن سلمان فارسی که در ایران در اینگونه مواقع دور شهر خندق میکَنند و بهاینوسیله از خود دفاع میکنند و پذیرفتن رسول اکرم، نظر سلمان را، معروف است.(1)
الْکُفَّارَ أَوْلِیاءَ[:(1)ای مؤمنان! کسانی را که دین شما را استهزاء کرده[و] به بازی گرفتهاند، چه از کسانی که پیش از شما به آنان کتاب داده شد و چه کافرانت، بهعنوان ولی اتخاذ نکنید... . همچنین خداوند به انسانها میفرماید: ]یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ[:(2)ای مؤمنان! دشمن من و دشمن خودتان را به دوستی مگیرید. این دوری از دوستی تا آنجاست که اگر پدرانتان و برادرانتان هم در مسیر دینی شما نباشند، از آنها فاصله بگیرید و با آنان رابطۀ ولایی برقرار نکنید: ]یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَکُمْ وَ إِخْوانَکُمْ أَوْلِیاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَی الْإیمان[(3)و میفرماید: ]یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ[:(4)ای کسانی که ایمان آوردهاید! یهود و نصاری را اولیاء خود مگیرید که بعضی از آنان دوستان بعضی دیگرند و هرکس از شما آنها را به دوستی گیرد، از آنها خواهد بود. آری! خدای سبحان ستمگران را هدایت نمیکند.»(5)
1) مائده، 57.
2) ممتحنه، 1.
3) توبه، 23: (ای کسانیکه ایمان آوردهاید! هر گاه پدران و برادران شما، کفر را بر ایمان ترجیح دهند، آنها را ولیّ [و یار و یاور و تکیهگاه] خود قرار ندهید.)
4) مائده، 51..
5) آیتالله جوادی آملی حفظهاللهتعالی، شمیم ولایت، ص44.
6) نک: آلعمران، 28؛ جاثیه، 19؛ مائده، 81، نحل، ؛ مائده، 55 و 56.
ویژهای در جامعۀ اسلامی، با محوریت ایمان به خدا و نفی مشرکان و دشمنان اهلِایمان است. روشن است که این جهتدهی، زیربنای هر اقدام سیاسی و تنظیمکنندۀ روابط اجتماعی مطلوب در جامعۀ اسلامی است.
دستۀ دیگر از آیات در این مبحث، آیاتی است که به تعیین «محور دوستیها» و «مرکز ولایت» در جامعۀ اسلامی میپردازد:
«قرآن به ما میفرماید: ]إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُون* وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغالِبُون[:(1)ولیّ شما تنها خداست و پیامبر اوست و کسانیکه ایمان آوردهاند؛ همان کسانیکه نماز بر پا میدارند و درحال رکوع زکات میدهند و هرکس خدا و پیامبر او و کسانیکه ایمان آوردهاند را ولیِّ خود بداند، پیروز است؛ چرا که حزب خدا همان پیروزمنداناند.»(2)
این بدان معناست که تنها شرط قرارگرفتن در زمرۀ حزب پرودگار، برقراری رابطۀ ناگسستنی «ولایت» با خدا و محور جامعۀ دینی، یعنی رسول خدا و اولیایالهی است.
در جای دیگر، خداوند با تعیین عنصر «تبعیت از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)» بهعنوان شاخص کسانیکه رابطۀ محبتی با خدا دارند، میفرماید: ]قُلْ إِنْ کُنْتُمْ
تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللَّه[؛(1)ای پیامبر! به مردم بگو: اگر خدا را دوست میدارید، از من پیروی کنید تا خدا نیز شما را دوست بدارد.
دربارۀ ملاک دوستداشتن و دشمنداشتن نزد رسولالله(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز میفرماید: ]مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ[؛(2)محمد فرستادۀ خداست و کسانیکه با او هستند، در برابر کفار سرسخت و شدید و درمیان خود مهرباناند.
بدینوسیله پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را بهعنوان محور و ولیّ جامعۀ دینی، شاخص تعیین جهتگیریهای دوستانه و دشمنانه در عرصۀ اجتماع اسلامی قرار میدهد و این، دخالتدادن سیاست اسلامی و جهتگیریهای سیاسی در محدودۀ ارتباطات شخصی و حتی گرایش های قلبی آحاد جامعۀ اسلامی است.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «قرآن کریم، هر ولایتی غیر از ولایت خدا را بهعنوان ولایت طاغوت معرفی میکند و میگوید: ‘هرکسیکه تحت ولایت خدا نباشد، تحت ولایت طاغوت است.’ طاغوت یعنی چه؟ طاغوت از مادۀ طغیان است. طغیان یعنی سرکشیکردن و از محدودۀ دایرۀ طبیعی و فطری زندگی انسان فراتررفتن؛ مثلاً فرض
بفرمایید انسان برای کاملشدن پدید آمده است آنکسیکه انسان را از کاملشدن بیندازد، طاغوت است.»(1)
قرآن میفرماید: ]الَّذینَ آمَنُوا یُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللَّه[ آنکسانیکه ایمان آوردهاند، مقاتله و ستیزشان در راه خداست. ]وَ الَّذینَ کَفَرُوا یُقاتِلُونَ فی سَبیلِ الطَّاغُوتِ[؛ آن کسانیکه به دین، کفر و انکار ورزیدهاند، مقاتله و ستیزشان در راه طاغوت است. بعد میفرماید: ]فَقاتِلُوا أَوْلِیاءَ الشَّیْطانِ[؛ با اولیا و پیوستگان شیطان ستیز و مقابله و مقاتله بکنید...(2)آنکسیکه تحت فرمان ولیِّ حقیقی زندگی نمیکند، باید بداند که تحت فرمان طاغوت و شیطان زندگی میکند. ممکن است بپرسید: مگر تحت فرمان شیطان وطاغوت زندگیکردن و تن به فرمان او دادن، چه مفسدهای دارد؟ این هم یکی از نکات آیات امروز است؛ قرآن در این زمینه به ما چند جواب میدهد: جواب اول این است که اگر تن به ولایت شیطان دادی، شیطان بر تمام انرژیهای سازنده و خلاق و آفریننده و ثمربخش وجود تو مسلط خواهد شد؛ اگر چنانچه گردنت را به طرف شیطان و طاغوت بردی که ریسمان ولایتش را بر گردن تو بیندازد، دیگر از دست او خلاصی پیدا نخواهی کرد؛ هرچه در وجود تو از نیرو و ابتکار و از فعالیتهای سازنده و از جلوههای درخشنده وجود دارد، تحت قبضۀ
طاغوت و شیطان در خواهد آمد و وقتیکه تمام وجودت در قبضۀ او در آمد، به آسانی میتواند تو را در همان راهی که میخواهد، و با هر وسیلهای که میخواهد بکشاند و ببرد و پیداست که شیطان و طاغوت انسان را به نور و معرفت و آسایش و رفاه و معنویت رهنمون نمیشود؛ برای او این چیزها هدف نیست؛ بلکه برای شیطان و طاغوت، مصالح شخصی هدف اولی است و میخواهد آنها را تأمین کند. پس تو را در راه مصالح شخصی خود به کار میاندازد. اگر به این جملات حسابشدهای که عرض شد، دقت کنید؛ خواهید دید که تحت هر جملهای معنایی است که با واقعیتهای تاریخی تطبیق میکند: اگر تن به ولایت طاغوت دادی، تمام نیروها و انرژیها و ابتکارها و استعدادهای تو در قبضۀ طاغوت واقع میشود و وقتی در قبضۀ طاغوت واقع شد، دیگر به سود تو نخواهد بود. برای شیطان، خود او و مصالح خودش مطرح است؛ اگر چنانچه در راه او افتادی، در جهت مصالح و منافع خودش تو را قربانی خواهد کرد و به گمراهی خواهد کشاند. قدرت در اختیار اوست و تو هم که خودت را بهدست او دادی، میکشد هرجاکه خاطر خواه اوست: حلقهای در گردنم افکنده «دوست» میکشد هرجاکه خاطرخواه اوست
این آیهای که از سورۀ نساء میخوانم بسیار آیۀ قابلتوجه و قابلتدبیری است: ]وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی[؛(1)هرکس که
1) نساء،115: وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبیلِ الْمُؤْمِنینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصیرا؛ و هر کس بعد از آنکه حق برایش روشن شد، مخالفت رسول کند و روشی غیر راه مؤمنین اتخاذ نماید، وی را به همان وضعی که دوست دارد واگذاریم و به جهنم در آریم که چه بد سر انجامی است.
پس از روشن شدن راه حق بر او با رسول خدا به مخاصمت و ستیزه برخیزد و از پیغمبران جدا بشود و راهش را از راه نبوت [همان راهی که قبلاً برایتان ترسیم کردم] منشعب کند، ]وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبیلِ الْمُؤْمِنینَ[؛(1)و راهی غیر از راه مؤمنان و جامعۀ اسلامی و هدفهای ایمانی را پیروی بکند، خودش را از جمع مسلمانان کنار بکشند: ]نُوَلِّهِ ما تَوَلَّی[؛(2)همان چیزی را که خود او بر گردن افکنده است، بر گردنش استوار میکنیم. همان ولایتی را که خود او به دست خود پذیرفته و با پای خودش در آن منطقه رفته و سکنی گزیده، او را در همانجا پاشکسته میکنیم؛ زیرا طبق آیۀ ]إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ[(3)تو زمامت را به شیطان دادی؛ پس بگذار این زمام در دست شیطان بماند. این سنت خداست، این قانون آفرینش است. تا اینجا مربوط به این دنیاست؛ برای آن دنیا در ادامۀ آیه میفرماید: ]وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصیراً[(4)از اینجا هم یکسره راهی دوزخ قهر پروردگار و عذاب جاودانه الهی خواهد شد.»(5)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «اولیالامر و صاحب فرمان، آن صاحب فرمانی است که با معیارهای الهی تطبیق میکند... ]فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیْءٍ[ پس اگر در چیزی منازعه و اختلافی داشتید، ]فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ[؛ آن را به خدا و رسول برگردانید، ]إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ[؛ اگر شما مؤمن به خدا و روز واپسین هستید، ]ذلِکَ خَیْرٌ[؛ این نیکوتر است، ]وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً[؛(1)دارای عاقبت بهتری است. ببینید مردم را متوجه میکند به عواقب نیک و فرمانروایی نیکان و عواقب سوء فرمانروایی بدان. آیۀ بعدی طعن به کسانی است که از این فرمان کلی سر میپیچند: ]أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ[؛(2)آیا نمینگری به آنکسانی که میپندارند که ایمان آوردهاند به آنچه بر تو نازل شدهاست، ]وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ[؛ و میپندارند که به آیین پیشینیان تو ایمان دارند، خودشان را مؤمن فرض میکنند، درحالیکه کاری از آنها سر میزند که منافی با ایمان به خداست، ]یُریدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ[؛ میخواهند تحاکم به طاغوت کنند؛ یعنی [برای] حل و فصل کار خود، به طاغوت مراجعه کنند، از طاغوت نظر بخواهند و فرمان بگیرند و بر طبق نظر او زندگی خود را به راه ببرند؛ این منافی با ایمان است. ]وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ[؛ میخواهند نزد طاغوت تحاکم کنند،... ]وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ[؛ در حالی که به آنها فرمان
داده شده است که به طاغوت کفر بورزند، ]وَ یُریدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعیداً[؛(1)و شیطان میخواهد که آنان را گمراه کند، گمراهی و سرگشتگیِ بسی دور که من احتمال میدهم این شیطان همان خودِ طاغوت است و چیز دیگری نیست. اینها میخواهند سراغ طاغوت بروند، غافل از اینکه این شیطانی که بهعنوان طاغوت در قرآن شناخته میشود، آنها را از راه راست دور میکند و آنها از وادیهای سرگردانی سر در خواهند آورد. شیطان آنها را آنچنان از جاده دور میاندازد که برگشتنش کار یکذرّه و دوذرّه نیست؛ خیلی به دشواری میتوانند به راه راست و هدایت برگردند.»(2)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «شرع و عقل حکم میکند که نگذاریم وضع حکومتها به همین صورتِ ضداسلامی یا غیراسلامی ادامه پیدا کند. دلایل این کار واضح است:
چون برقراری نظام سیاسی غیراسلامی بهمعنای بیاجراماندن نظام سیاسی اسلام است.
همچنین به این دلیل که هر نظام سیاسی غیراسلامی نظامی شرکآمیز است؛ چون حاکمش «طاغوت» است و ما موظفیم آثار شرک را از جامعه مسلمانان و از حیات آنان دور کنیم و از بین ببریم.
و باز به این دلیل که موظفیم شرایط اجتماعی مساعدی برای تربیت افراد مؤمن و بافضیلت
فراهم سازیم و این شرایط درست ضدِّ شرایط حاکمیت «طاغوت» و قدرتهای نارواست. شرایط اجتماعیای که ناشی از حاکمیت «طاغوت» و نظام شرکآمیز است، لازمهاش همین فسادی است که میبینید. این همان ]فَسادٍ فِی الْأَرْض[(1)است که باید از بین برود؛ و مسببین آن بهسزای اعمال خود برسند. این همان فسادی است که فرعون با سیاست خود در کشور مصر به وجود آورد و ]إِنَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدینَ[.(2)
در این شرایط اجتماعی و سیاسی، انسان مؤمن و متقی و عادل نمیتواند زندگی کند و بر ایمان و رفتار صالحش باقی بماند و دو راه در برابر خود دارد: یا اجباراً اعمالی مرتکب شود که شرکآمیز و ناصالح است یا برای اینکه چنین اعمالی مرتکب نشود و تسلیم اوامر و قوانین «طواغیت» نشود، با آنها مخالفت و مبارزه کند تا آن شرایط فاسد را از بین ببرد.
ما چاره[ای] نداریم؛ جز اینکه دستگاههای حکومتی فاسد و فاسدکننده را از بین ببریم و هیئتهای حاکمۀ خائن و فاسد و ظالم و جائر را سرنگون کنیم. این وظیفهای است که همۀ مسلمانان در یکایک کشورهای اسلامی باید انجام بدهند و انقلاب سیاسیاسلامی را به پیروزی برسانند.»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «اگر یکعده در خلوت، خود را به عبادت مشغول کنند، درحالیکه عرصۀ جامعه، ادارۀ جامعه، مدیریت کشور و سررشتهداری امور، دست افکار و اهواء و مکتبهای گوناگون باشد، آنها از این اسلام ابایی ندارند و به آن اهمیتی نمیدهند؛ اما اگر اسلام آنچنانکه خدا خواسته و قرآن تشریع کرده، بهمعنای برنامۀ زندگی تلقی شد و موردِپذیرش قرار گرفت، از آن میترسند. چرا؟ چون این اسلام، در وهلۀ اول، دو عنصر بزرگ در درون خود دارد که یکی عبارت است از احترام به شخصیت و اهتمام به رشد انسان و دوم جلوگیری از نفوذ غارتگران و طاغوتها و قدرتمندان نابحق و ظالم و ستمگر جهانی. در کلمۀ توحید، اینها وجود دارد: ‘لا اله الا الله’. یکی از مصرعهای برجسته و مهم قصیدۀ ‘لا اله الا الله’ این است که با طاغوتها، طغیانگرهای جهانی، قدرتهای ظالم بینالمللی و ستمگرانی که امروز شما میبینید در دنیا چگونه تاختوتاز میکنند و با ملتها چه میکنند، نمیشود کنار آمد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «اگر تشکیل حکومت اسلامی از خاصیتهای اسلام بیگانه باشد؛ یعنی اگر با ظلم و بدی و شرارت به مقابله نپردازد، شاید دشمن مهمی هم پیدا نکند؛ اما اسلام فقط اکتفا نمیکند که شعار طرفداری از انسانیت سر دهد؛ بلکه اسلام برای تحقق این شعار، [شعار] مبارزه
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار با اعضای اتحادیۀ انجمنهای اسلامی دانشآموزان، 26شهریور83.
و مقابله با شرارت و شیطانیت را هم سر میدهد. در واقع برای اینکه اسلام بتواند سعادت را برای انسانها محقق کند، باید با عوامل و عناصری که ضدِّ انسانیت و ضدِّ سعادت انسان حرکت میکنند و حیاتشان وابسته به آن است، مبارزه کند؛ لذا در اسلام، جهاد و مبارزه وجود دارد. در سرتاسر قرآن، نام شیطان و مفهوم شیطنت، از بسیاری از مفاهیم، بیشتر تکرار شده است؛ برای اینکه مردم، شیطان و حضور شیطان را فراموش نکنند. اگر فراموش کردید که دشمن در کمین شماست، غفلت، شما را فرا خواهد گرفت، حرکت را کند خواهد کرد و از بین خواهد برد؛ یعنی بزرگترین فرصت برای دشمن است؛ لذا شما ببینید در طول این سالهای متمادی، هروقت، هرکسی و هرجا، از دشمنیِ دشمنان و توطئۀ مستکبران و دشمنی امریکا و اسرائیل و بقیۀ مخالفان آزادی و سعادت بشر سخن گفته است، ازسوی تبلیغاتچیهای جهانی موردِتخطئه قرار گرفته است! آنها میخواهند ملت ایران فراموش کند که دشمنی دارد.»(1)
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار با جمع کثیری از مردم آمل، 21خرداد72.
امامخمینی(رضوان الله علیه) «سیاست این است که جامعه را هدایت کند و راه ببرد، تمام مصالح جامعه را در نظر بگیرد و تمام ابعاد انسان و جامعه را در نظر بگیرد و اینها را هدایت کند به طرف آن چیزی که صلاحشان هست، صلاح ملت هست، صلاح افراد هست و این مختص به انبیاست. دیگران این سیاست را نمیتوانند اداره کنند، این مختص به انبیا و اولیاست و به تبع آنها به علمای بیدار اسلام.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «تلاشهایی که انسانها میکنند، بعضی مربوط به مسائل شخصی آنهاست که بخش کوچکتری از فعالیتهای انسانی را شامل میشود؛ مثل معیشت و معنویت و عواطف و ارتباطات شخصی آنها با این و آن؛ اما بخش بزرگتر فعالیتهای انسانی، فعالیتهایی است که در صحنۀ جامعه با تلاش جمعی صورت میگیرد که به آن، سیاست میگویند.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «سیاست بهمعنای پشتهماندازی و فریب و دروغگفتن به افکار عمومی مردم، مطلوب اسلام نیست. سیاست یعنی ادارۀ درست جامعه؛ این جزو دین است.»(3)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «آن مردک وقتی که آمد [در زندان] پیش من، من بودم و آقای قمی (سلمهالله)، که اکنون هم گرفتارند؛ گفت: سیاست عبارت از بدذاتی، دروغگویی و... خلاصه پدرسوختگی است و این را بگذارید برای ما! راست هم میگفت. اگر سیاست عبارت از اینها است، مخصوص آنها میباشد. اسلام که سیاست دارد، مسلمانان که دارای سیاست میباشند، ائمۀ هدی(علیهم السلام) که «ساسةالعباد» هستند؛ غیر این معنایی است که او میگفت. او میخواست ما را اغفالکند.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «دیانت همان سیاستی است که مردم را از اینجا حرکت میدهد و تمام چیزهایی که به صلاح ملت است و به صلاح مردم است، آنها را از آن راه میبرد که صلاح مردم است که همان صراط مستقیم است.»(2)
ابن منظور این واژه را به تدبیر و اصلاح امور معنی کرده است: «السیاسة القیام علی الشیء بما یصلحه... و کان بنو اسرائیل یسوسهم انبیائهم تتولی امورهم کما یفعل الامراء و الولاة بالرعیة...»؛(3)سیاست پرداختن به کاری برای
اصلاح آن [کار] است... پیامبرانِ بنیاسرائیل سیاست میورزیدند؛ بدان معنا که امور مردم را عهدهدار میشدند و مانند امیران و والیان به کار رعیت رسیدگی میکردند.
در زبان فارسی، سیاست در معنای لغوی حکومت، ریاست، امرونهی، سزا و تنبیه، پرورش و پرداختن به امور مردم بر طبق مصالحشان آمده است.(1)واژۀ معادل آن در زبان انگلیسی Politic است که از ریشۀ لاتین Polis بهمعنای شهر و شهروندی و قانون اساسی یا ساختار حقوقی گرفته شده است.(2)
1) نک: لغتنامۀ دهخدا، تحت واژۀ «سیاست».
2) اندرو وینسنت، نظریههای دولت، ترجمۀ حسین بشیریه، ص 30.
3) روش تقویت بدن و پیشگیری از برهمخوردن تعادل آن است: نک: سیدجعفر سجادی، فرهنگ معارف اسلامی.
4) سیاستِ هر انسانی است نسبت به خود. درحقیقت، تهذیب اخلاق و شناختن اخلاق و اقوال خود برای رفع نقایص نفسانی است: (رسالۀ اخوان الصفا، ج7، ص 209)
5) تدبیر خاصی است که امیران در ریاست بر مردم به کار می برند: (رسالۀ اخوان الصفا، ج7، ص 209)
6) یکی از اقسام سیاست ملک، سیاست فاضله است که آن را امامت خوانند و غرض از آن، تکمیل خلق بود. (اخلاق ناصری، ص257)
«سیاست، علمی است که همۀ اشکال روابط قدرت را در زمانها و مکانهایی گوناگون بررسی میکند و جهت و چگونگی إعمال این قدرت را مینمایاند.»(5)
مارکس میگوید:
«مفهوم سیاست، بیاندازه وسیع و شامل هرگونه رهبری مستقل در عمل است... ؛ ولی ما از منطق سیاست، رهبری و مدیریت سیاسی جامعه و دولت را در نظر داریم.»(6)
«ماکیاول، دانشمند و فیلسوف معروف ایتالیایی، اساس فلسفۀ سیاسیاش را بر سیادت گذاشت. او میگوید:
‘در سیاست تنها چیزی که باید ملحوظ شود،
1) و آن، معرفت حفظ قوانین وروش ملتها و احیای سنتهای خوب و انفاذ احکام بود: (رسالۀ اخوان، ج7، ص208)
2) از فروع سیاست مدنیّه است و یکی از اقسام سیاست ملک است که آن را تقلب خوانند و غرض از آن، استعباد خلق بود و لازمهاش نیل شقاوت و مذمت است: (اخلاق ناصری، ص257).
3) عبارت از معرفت کیفیت وضع قوانین و سنن خوب و مداوای نفوس مریضه بود: (رسالۀ اخوان الصفا، ج7، ص208)
4) محمدحسین توسلی، میرستار مهدیزاده، دین؛ دریای سیاست، ص 11.
5) مبانی و کلیات سیاست، سیدجلالالدین مدنی، ص 13.
6) مبانی و کلیات سیاست، سیدجلالالدین مدنی، ص 13.
سیادت است و هیچ اصل دیگری در سیاست معتبر نیست. برای رسیدن به هدفهای سیاسی ،که همان سیادت است، هرچیزی جایز است: دروغ، فریب، مکر، قسمهای دروغ، خیانتکردن، پا روی حق گذاشتن.’
او میگوید: ‘در سیاست، مذمومشمردن این مسائل بههیچنحو نباید مطرح باشد.’ بعد از او فیلسوفان دیگری پیدا شدند که نهتنها در سیاست، مطلقاً این مسئله را طرح کردند و بهعنوان یک اخلاق عمومی، چراغ سبزی به سیاسیون دادند که شما در سیاست این راه را در پیش بگیرید؛ بلکه اساساً معتقد شدند که اخلاق عالی و اخلاق انسانی یعنی همین! در این جهت، نیچه، فیلسوف معروف آلمانی، بهطور عموم اصل قدرت را در اخلاق مطرح کرد.»(1)
1) استاد شهید مطهری(رحمت الله علیه)، مجموعهآثار ج23، ص 248.
2) اغلب فقها و فلاسفه و حکمای اسلام در تحقیقات خود قسمت بسیار مهمی را به حکمت عملی اختصاص می دهند که قسمت اساسی آن، سیاست مُدُن نامیده میشود. شهید اول (محمدبنجمالالدین مکی) ابواب فقه را به چهار قسمت تقسیم می کند: 1. عبادات؛ 2. عقود؛ 3. ایقاعات؛ 4. سیاسات. مسلم است که شهید اول، فقه از دیدگاه همۀ فقها را تقسیم به اقسام مزبور نموده است، نه ازنظر خاص خویش. علاوهبر آن، کتابهایی است که مستقلاً در فلسفه سیاسی اسلام نوشته شده است؛ بهعنوان نمونه: الاحکام السّلطانیه: والولایات جمع بین المسائل الشّرعیه و السّیاسیه (تألیف اقضیالقضاء ابوالحسن علیبنمحمدبنحبیبالبصریالبغدادیالماوردی، متوفای 450 ق)، کتاب السیاسیه(تألیف قدامةبنجعفر)، الخراج (تألیف قاضی ابویوسف یعقوببنابراهیم)، مقدمه (تألیف عبدالرّحمنبنخلدون)، ادب السلطان(تألیف ابوالحسن علیبننصر)، الأموال (تألیف ابوعبیدالقاسمبنسلام متوفای 224 ق.) معالمالقریه فی احکامالحسبه (تألیف محمدبنأحمدالقرشی معروف به ابنالأخوة)، الاحکام السّلطانیه (تألیف ابویعلی محمدبنالحسینالفرّاء) کتابالفخری فی الآدابالسّلطانیه و الدّولالاسلامّیه (تألیف محمدبنعلیبنطباطبا)، سیاستنامه (تألیف خواجهنظامالملک) ، الولاة و القضاء (تألیف کندی)، الخراج (تألیف قدّامةبنجعفر)، السّیاسة المدینه (تألیف محمدبنمحمدبنطرخان الفارابی)، آراء اهلمدینة الفاضله (تألیف محمدبنمحمدبنطرخانالفارابی)، اخلاق ناصری (تألیف خواجهنصیر طوسی)، الامامة و السّیاسة (تألیف ابومحمد عبداللهبنمسلمبنقتیبة دینوری متوفای 213)، تنبیه الأمّة وتنزیه الملّة (تألیف آیتاللهالعظمی آقا میرزامحمدحسین نائینی)، حکومت از نظر اسلام (تألیف آیتالله سیدمحمود طالقانی، شرحی بر کتاب تنبیه الأمّه و تنزیه الملّة مرحوم نائینی) تاریخ سیاسی و دینی و فرهنگی اسلام (در 3 مجلد، تألیف دکتر حسنابراهیم حسن) الإسلام و التّکامل الاجتماعی (تألیف آقای شیخ محمود شلتوت)، عوائد الایّام (تألیف ملا احمد نراقی)، کتاب السیاسة الکبیر(تألیف احمدبنسهل ابوزید البلخی)، کتابالدوله (ابواسحاق ابراهیمبنالعباسالصولی) سیاسةالملوک (تألیف ابودلف القاسمبنعیسیبن معقل)و... (به نقل از حکمت اصول سیاسی اسلام، علامه محمدتقی جعفری ص53 الی59)
«فارابی، سیاست را حاصل خدماتی میداند که حاکم، جهت نشر فضایل اخلاق و در جهت رسیدن جامعه به سعادت انجام میدهد. سیاست از نظر غزالی بهمثابۀ ابزاری است که انسان را به خدا میرساند.»(1)
«مدیریت و توجیه انسانها با نظر به واقعیتهای انسان؛ آنچنانکه هست و انسان؛ آنچنانکه باید باشد، از دیدگاه هدفهای عالی مادی و معنوی، سیاست نامیده میشود.»(2)
و باز در تعریف دیگری فرمودهاند:
«سیاست بهمعنای حقیقی آن عبارت است از: مدیریت و توجیه و تنظیم زندگی اجتماعی
انسانها در مسیر حیات معقول.»(1)
«سیاست، بهمعنای صحیح کلمه، ربطی به سیاست بهمعنای تحریفیافته و غیرانسانی آن ندارد. بعضی از افراد به تحریف واژۀ سیاست پرداختهاند تا بتوانند در باب نفی دین از سیاست، حرفی برای گفتن داشته باشند. درحالیکه سیاست، معانی و کاربردهای فراوانی دارد؛ ازجمله به قول امامخمینی (قدس سره): سیاست و راهبردن جامعه به موازین عقل و عدل و انصاف و صدها از این قبیل، چیزهایی نیست که با مرور زمان در طول تاریخ بشر و زندگی اجتماعی کهنه شود.(2)»(3)
در توضیح آن بهنقل از یک مقام دولتی رژیم پهلوی که گفته بود: «سیاست عبارت از بدذاتی، دروغگویی و... خلاصه پدرسوختگی است و این را بگذارید برای ما!» میفرماید:
«راست هم میگفت، اگر سیاست عبارت از اینهاست، مخصوص آنها میباشد. اسلام که
سیاست دارد، مسلمانان که دارای سیاست میباشند، ائمۀ هدی(علیهم السلام) که ساسةالعباد هستند، غیر این معنایی است که او میگفت.»(1)
ایشان در تبیین آن میفرماید:
«اگر فرض کنیم که یک فردی هم پیدا بشود که سیاست صحیح [مادی] را اجرا کند، نه به آن معنای شیطانی فاسدش... سیاستهای صحیح اگر هم باشد، امّت را در یک بُعد هدایت میکند و راه میبرد و آن بُعد حیوانی است. بعد اجتماع مادی است و این سیاست یک جزء ناقصی از سیاستی است که در اسلام برای انبیا و برای اولیا ثابت است.»(2)
امامخمینی(رحمت الله علیه) دراینباره میفرماید:
«سیاست به معنای اینکه جامعه را راه ببرد و هدایت کند به آنجاییکه صلاح جامعه و صلاح افراد است، این در روایات ما برای نبیّ اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با لفظ سیاست ثابت شده است. همانی که در قرآن، صراط مستقیم گفته میشود و ما در نماز میگوییم: ]اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیم[ و از خدا میخواهیم که ملت و اجتماع و اشخاص را راه ببرد به یک صراط مستقیمی که از اینجا شروع میشود و به آخرت ختم میشود و الیالله است؛ این سیاست مختص به انبیا و اولیاست... انبیا، شغلشان سیاست است و دیانت همان سیاستی
است که مردم را از اینجا حرکت میدهد و به همۀ چیزهایی که بهصلاح ملت و مردم است، هدایت میکند.(1)»(2)
«سیاست بهمعنای حقیقی آن عبارت است از مدیریت و توجیه و تنظیم زندگی اجتماعی انسانها در مسیر حیات معقول. سیاست با نظر به این تعریف، همان پدیدۀ مقدس است که اگر بهطور صحیح انجام بگیرد، با ارزشترین [یا حدّاقل] یکی از با ارزشترین تکاپوهای انسانی است که در هدف بعثت پیامبران الهی منظور شده [است] و عالیترین کار و تلاشی است که یک انسانِ دارای شرایط میتواند انجام بدهد؛ این همان عبادت با ارزش است که در اسلام بهطور واجب کفایی مقرر گشته و درصورت انحصار، اشخاص برازنده و شایسته برای انجام وظیفۀ سیاست در یک یا چند انسان، برای آنان واجب عینی میباشد. منابع اولیۀ اسلامی، این ضرورت و ارزش را برای سیاست بهطوری اثبات کرده است که دیگر جایی برای کمترین تردید نمیماند که سیاست از واجبترین عبادات و وظایف انسانهایی است که دارای شرایطی هستند. در مباحث آینده اهمیت و ضرورت بیشتر این وظیفه مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
در این مورد فقط به یک آیه از قرآن و دو روایت
بهعنوان نمونه اشاره میکنیم: در سورۀ مائده، آیۀ 32 چنین است: ]مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلی بَنی إِسْرائیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمیعاً[؛ و از این جهت، مقرر داشتیم بر بنیاسرائیل اینکه هر کسی انسانی را بدون عنوان قصاص و از سر فساد در روی زمین بکشد، مانند این است که همۀ انسانها را کشته است و هرکسکه انسانی را زنده کند، مانند این است که همۀ انسانها را زنده کرده است.
چون بدون مدیریت و توجیه انسانها در بُعد زندگی اجتماعی در مسیر حیات معقول، حیات آنان مختل خواهد گشت؛ لذا اگر کسی با داشتن قدرت به آن مدیریت و توجیه، این وظیفه را انجام ندهد، درحقیقت اوست که موجب اختلال حیات انسانها گشته و گویی آنان را از حیات ساقط نموده است و اگر با داشتن شرایط مدیریت و توجیه مزبور، این وظیفه را انجام بدهد، درحقیقت چنین شخصی همۀ انسانها را احیا کرده است.
اما دو روایت؛ روایت اول میگوید: ‘کُلُّکُمْ رَاعٍ وَ کُلُّکُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِیَّتِه’؛(1)همه شما چوپانید و همۀ شما دربارۀ کسانیکه میتوانید آنها را اداره کنید، مسئولاید.
این روایت که مضمون آن، مطابق حکم صریح و بدیهی عقل است، بسیار مشهور است. روایت دوم که آن هم کاملاً مشهور است، چنین است: ‘مَنْ أَصْبَحَ وَ لَا یَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِینَ فَلَیْسَ
1) ارشاد القلوب، ص184.
بِمُسْلِم’؛(1)هرکس صبح کند و اهمیتی به امور مسلمانان ندهد، مسلمان نیست.
این است معنای سیاست و ارزش و ضروریبودن و عبادتبودن آن از دیدگاه اسلام و این همان سیاست است که آیتالله مرحوم شهید سیدحسن مدرّس دربارۀ آن میگفت: ‘دیانت ما، عین سیاست ماست و سیاست ما، عین دیانت ماست.’
و ما از صاحبنظران بزرگ تاریخ بشری، نظیر اینگونه جملات را که: ‘علم زمامداری، علمِ اعظم و مافوق تمام علوم است’(2)بهطور فراوان شنیدهایم. در نظریات افلاطون چنین گفته شده است:
‘علت اینکه او (افلاطون) برای دولت و سازمان سیاسی جامعه، اهمیتی بیش از همهچیز قائل است و سیاست را عالیترین دانشها و والاترین هنرها میشمارد، این است که به عقیدۀ وی، آدمی فقط در دامن جامعه میتواند از تربیتی درست بهره گیرد و اگر سازمان جامعهای نتواند امکان تربیت مردمان را فراهم سازد، نه آن جامعه روی نیکبختی خواهد دید و نه فردی ازافراد آن’(3).»(4)
این کلمه، با معنای مقدسی که دارد، برای مردم عموماً و آگاهان خصوصاً، آنهمه منفور و وحشتانگیز شده است؟
مطلبی را که در پاسخ این سؤال میتوان گفت این است که: هر کلمه و پدیدهای در صورت سوء استفاده از آن، زشت و منفور و موردِکراهت و وحشتناک میگردد؛ گویی آن کلمه که جز قالبی برای معنی نیست، خود یک پدیدۀ زشتی است؛ مانند [کلمات] وقیح، بیشرم، زورگو، فاسدالاخلاق، جلاد، خونآشام و درنده، بسیار زشت و خوفناکاند؛ با اینکه آنها نقشههایی از حروف مکتوب بر روی صفحۀ کاغذ و الفاظی هستند که انسانها آنها را تلفظ مینمایند و ذاتاً از منطقۀ زشت و زیباییها بهمعنای معمولی آن بیروناند. این کلمۀ سیاست هم از آن کلمات است که به جهت شیوع استعمال آن در فرصتطلبیها، نیرنگبازیها، دروغها، زورگوییها، بازی با جان و مال و نوامیس مردم، استخدام هرگونه وسایل در راه وصول به هرگونه هدفی که برای قدرتمندانِ خودکامه، مطلوب تلقی شده است؛ نقض پیمانها و زیرپاگذاشتن هرگونه اصول و مسائل مذهبی و اخلاقی و در یک عبارت مختصر، جهان و انسان را وسیله و خود را هدف تلقیکردن، خبیثترین و وحشتناکترین مفهوم را به ذهن شنونده و مطالعهکننده متبادر میسازد؛ چنانکه با شنیدن کلمۀ سیاستمدار، چهرۀ یک حقّهباز و شیاد و نابکار و کسیکه برای ربودن یک دستمال، آتش به قیصریه میزند، در ذهن انسان خطور مینماید.
آیا بهراستی چنین است و چنین باید؟! یعنی آیا واقعاً نوع بشر چنان حقیر و بدبخت و ناتوان است که نمیتواند زندگی خود را با واقعیات تطبیق بدهد و برای اجرای مقاصد خود فرصتجویی ننماید تا با واقعیات، با کمال خلوص و صفا ارتباط برقرار کند و از نیرنگبازیها و دروغها اجتناب ورزد؛ زور نگوید؛ بلکه حق بگوید و حق بشنود؛ احترام جان و مال و نوامیس و کرامت انسانی مردم را بهجای بیاورد؟! آن مکتب و متفکری که به این سؤال پاسخ مثبت بدهد و بگوید: آری بشر محقرتر و بدبختتر و ناتوانتر از آن است که مبانی حیات خود را بر واقعیات استوار بسازد، چنین مکتب و تفکری کلمۀ سیاست را مترادف با کلمۀ جنایت و خیانت و رذالت و خباثت و کلمۀ سیاستمدار را عامل و اجراکنندۀ صفات مزبور معرفی مینماید.
بهجرأت میتوان گفت: هیچ اهانت و تحقیری برای بشریت شدیدتر از نسبتهای فوق به سیاست و سیاستمدار بهمعنای حقیقی آن دو، وجود ندارد.
شگفتآورتر از همۀ امور فوق، این است که تدریسهای دانشگاهی و کتابهایی که در فلسفه و علوم سیاسی نوشته میشود و بهطور کلی تحقیقات عمومی دربارۀ مسائل اجتماعی یا صراحتاً، همان تعریف را که برای سیاست آوردیم، مطرح میکنند یا بهطور ضمنی و اشاره، از تعریف مزبور دفاع میکنند و تفسیر مفهوم سیاست با صفات مزبور، جنایت و نیرنگ و دروغ و
فرصتجویی و رقاصی و غیرذلک را تقبیح و طرح مینماید.»(1)
«اینها بهصورت استعمارگر از سیصد سال پیش یا بیشتر، به کشورهای اسلامی راه پیدا کردند و برای رسیدن به مطامع استعماری خود، لازم دیدند که زمینههایی فراهم سازند تا اسلام را نابود کنند... در طول این مدت و در اثنای جنگهای صلیبی، احساس کردند آنچه سدّی در مقابل منافع مادی آنهاست و منافع مادی و قدرت سیاسی آنها را به خطر میاندازد، اسلام و احکام اسلام است و ایمانی که مردم به آن دارند؛ پس، به وسایل مختلف بر ضد اسلام تبلیغ و دسیسه کردند. مبلغینی که در حوزههای روحانیت درست کردند و عمالی که در دانشگاهها و مؤسسات تبلیغات دولتی یا بنگاههای انتشاراتی داشتند و مستشرقینی که در خدمت دولتهای استعمارگر هستند، همه دستبهدست هم داده، در تحریف حقایق اسلام کار کردند؛ بهطوریکه بسیاری از مردم و افراد تحصیلکرده نسبت به اسلام گمراه و دچار اشتباه شدهاند.
1) علامه محمدتقی جعفری(رحمت الله علیه)، حکمت اصول سیاسی اسلام، ص49و50.
...تصور نادرستی که از اسلام در اذهان عامّه به وجود آورده و شکل ناقصی که در حوزههای علمیّه عرضه میشود، برای این منظور است که خاصیت انقلابی و حیاتی اسلامی را از آن بگیرند و نگذارند مسلمانان در کوشش و جنبش و نهضت باشند؛ آزادیخواه باشند، دنبال اجرای احکام اسلام باشند، حکومتی به وجود بیاورند که سعادتشان را تأمین کند، چنان زندگی داشته باشند که در شأن انسان است.
مثلاً تبلیغ کردند که اسلام، دین جامعی نیست؛ دین زندگی نیست، برای جامعه نظامات و قوانین ندارد، طرز حکومت و قوانین حکومتی [را] نیاورده است؛ اسلام فقط احکام حیض و نفاس است؛ اخلاقیاتی هم دارد؛ اما راجع به زندگی و اداره جامعه چیزی ندارد!
تبلیغات سوء آنها متأسفانه مؤثر واقع شده است. الآن گذشته از عامّۀ مردم، طبقۀ تحصیلکرده، چه دانشگاهی و چه بسیاری از محصلین روحانی، اسلام را درست نفهمیدهاند و از آن تصور خطایی دارند. همانطورکه مردم افراد غریب را نمیشناسند، اسلام را هم نمیشناسند و [اسلام] در میان مردم دنیا به وضع غربت زندگی میکند.
چنانچه کسی بخواهد اسلام را آنطورکه هست، معرفی کند؛ مردم به این زودیها باورشان نمیآید؛ بلکه عمّال استعمار در حوزهها هیاهو و جنجال بهپا میکنند.
برای اینکه کمی معلوم شود فرق میان اسلام و آنچه بهعنوان اسلام معرفی میشود تا چه حد
است، شما را توجه میدهم به تفاوتی که میان قرآن و کتب حدیث، با رسالههای عملیّه هست: قرآن و کتابهای حدیث، که منابع احکام و دستورات اسلام است، با رسالههای عملیه که توسط مجتهدین عصر و مراجع نوشته میشود، ازلحاظ جامعیت و اثری که در زندگانی اجتماعی میتواند داشته باشد، بهکلی تفاوت دارد. نسبت اجتماعیات قرآن با آیات عبادی آن، از نسبت صد به یک هم بیشتر است! از یک دوره کتاب حدیث که حدود پنجاه کتاب(1)است و همۀ احکام اسلام را در بردارد، سه [یا] چهار کتاب، مربوط به عبادات و وظایف انسان نسبت به پروردگار است؛ مقداری از احکام هم مربوط به اخلاقیات است؛ بقیه همه مربوط به اجتماعیات، اقتصادیات، حقوق و سیاست و تدبیر جامعه است.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «سالیان متمادی بر اثر برداشتهای غلط، جمعی ترویج کردند، عدّهای معتقد و جمعی قانع شدند که دین از سیاست جداست و اینگونه عمل کردند. در گذشته، علمای بزرگ دینی اصولاً در مسائل مربوط به امور سیاسی دخالتی نمیکردند؛ البته بعضی افراد نمیخواستند دخالت کنند، بعضی میخواستند و اهل این معنا بودند؛ ولی سیاستمداران و قدرتمداران و قلدران مانع میشدند. آنقدر تبلیغات صحیح و کار پیگیر و مجاهدت خستگیناپذیر انجام گرفت، تا این ملّت قانع شد که دین از سیاست جدا نیست. مرکز و سرچشمۀ اصلی این دین، یعنی وجود مبارک حضرت خاتم پیغمبران محمّد مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم) که دین، دین اوست، خود در رأس حکومت و در رأس سیاست بود. برای تشکیل حکومت هجرت کرد و مسألۀ خلافت و جانشینی و حکومت و سیاست، جزو مسلّماتِ اسلام بوده است. حتی در دوران حکومتهای بنیامیه و بنیعبّاس که خلافت بهصورت سلطنت درآمده بود، ازنظر حاکم و محکوم، این معنا جزو مسلّمات بود که حکومت جزئی از اجزای دین است و ادارۀ سیاست، یکی از تکالیف دینی است. مگر ممکن است سیاست از دین جدا باشد؟! دین برای ادارۀ زندگی مردم آمده است. البته دستهایی در طول سالیان متمادی، با کمال خباثت و موذیگری زحمت کشیدند که دین را به گوشۀ محرابها و مساجد
و کنج خانهها برانند و حداکثر به احوال شخصیه مربوط باشد؛ لکن اسلام و قرآن اینچنین نیست.
پیغمبران آمدند برای اینکه مردم در امور دین و دنیا از آنان اطاعت کنند. انقلاب و حکومت اسلامی هم بر این اساس بهوجود آمد. حکومت اسلامی اینهمه برکات بهوجود آورد و دنیای اسلام را بیدار کرد. کسانیکه به اسلام پشت کرده بودند و شخصیتهای معروف و مبارز گفتند ما اسلامی که خود را از مسائل زندگی مردم کنار نمیکشد قبول داریم و به اسلام گرویدند؛ ولی حالا دشمنان انقلاب، تشکیک در اصل این قضیه را شروع کردهاند که: آقا اصولاً دین و روحانیت و اسلام به چه مناسبت برای ادارۀ روح مردم است؟ اینها به زندگی و سیاست مردم کاری ندارد؛ سیاست امر بد و کثیفی است! سیاست دردسر و ابتلاء دارد! آقایانِ علما باید پاک بمانند.» برای علما دلسوزی هم میکنند و میگویند علما تشریف ببرند کناری بنشینند و کاری به کار مردم نداشته باشند! بله؛ نتیجۀ کار معلوم است؛ آقایان بروند کناری بنشینند تا قلدرها، رضاخانها، محمدرضاها، قاجارها، حکّام وابسته، مزدوران اجنبی و بندگان کسانیکه بردۀ شهوات خود بودند، بیایند و امور بندگان خدا را به دست گیرند! به آنها ستم و ظلم کنند و همان بلایی را بر سر ملتها بیاورند که در طول قرنهای متمادی آوردند! آنها این را میخواهند. این مسئله امروز یکی از مصاریع بلند تبلیغات دشمن است. توجّه داشته باشید. بر مبنای تشکیک در
این مسئله، در اصل ولایت فقیه، یعنی حاکمیت دینشناس نیز تشکیک خواهد شد. چیزی که در عالمِ اعتبار و در جستجوی ذهنی و عقلانی، با صبر و تقسیم، هیچچیزی بهتر از آن برای بشریت نیست. البته یک روز خیال و خوابی بود؛ ولی امروز بهفضل پروردگار در جامعۀ اسلامی ما یک واقعیت است. الان در حال تشکیک در این مسئلهاند.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «خوب میشود فهمید حرف کسانی که سعی میکنند تا دین و بهخصوص دین اسلام را جدای از حکومت معرفی کنند، غلط است. البته همۀ ادیان در این جهت، مثل هم هستند؛ لیکن این ادعا در مورد اسلام، خیلی عجیب است که کسی بخواهد دین اسلام را از زندگی، سیاست، ادارۀ کشور و از حکومت جدا کند؛ کنار بگذارد و بین اینها تفکیک ایجاد نماید. اسلام از روز اولی که بهوجود آمد، با یک مبارزۀ دشوار، بهسمت تشکیل یک نظام و یک جامعه حرکت کرد. بعد از سیزده سال مبارزه هم، پیغمبر اکرم توانست، اگرچه نه در شهر خود و در نقطۀ ولادت این بعثت، اما در نقطۀ دیگری از دنیای آن روز، این نظام را سر پا کند و به وجود آورد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «از بزرگترین مظاهر شرک در عصر حاضر، تفکیک دنیا از آخرت و زندگی مادّی از
عبادت و دین از سیاست است. گویی خدای دنیا، معاذاللَّه، جباران و زورگویان و چپاولگران و ابرقدرتها و جنایتکارانند و استضعاف و استعباد و استثمار خلایق و علو و استکبار نسبت به بندگان خدا، حق مسلّم آنهاست و همگان باید پیشانی اطاعت بر آستان تفرعن آنها ساییده و در برابر زورگویی و غارتگری و میل و ارادۀ بیمهار آنان تسلیم باشند و اعتراض نکنند؛ چرا که وعاظالسلاطین و نوادگانِ بلعم باعورا فریاد برخواهند آورد که دخالت در سیاست کردید و اسلام را چه به سیاست؟! این، همان شرکی است که امروز مسلمانان باید با اعلام برائت، دامن خود و اسلام را از آن تطهیر کنند. آنچه جای تأسف است، اینکه سالها غفلت مسلمین و مهجورماندن قرآن سبب شد که دستهای تحریف بتوانند به نام دین، هر سخن باطلی را در اذهان جای داده و بدیهیترین اصل دین خدا را منکر شوند و شرک را جامۀ توحید پوشانده و مضمون آیات قرآن را بیدغدغه انکار کنند و درحالیکه قرآن اقامۀ قسط را هدف از ارسال رُسُل میداند: ]لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ[(1)و درحالیکه با خطاب: ]وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ[(2)همۀ مؤمنین را موظف به تلاش برای اقامۀ قسط میکند و درحالیکه آیات کریمۀ قرآن، اعتماد
به ستمگران را ممنوع میسازد و به پیروان خود میفرماید: ]وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ[(1)و گردننهادن به ظلم طاغوت را منافی با ایمان میشمرد و میگوید: ]أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُریدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ[(2)و کفر به طاغوت را در کنار ایمان به خدا قرار میدهد: ]فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی[(3)و درحالیکه نخستین شعار اسلام، توحید، یعنی نفی همۀ قدرتهای مادی و سیاسی و همۀ بتهای بیجان و باجان بود و درحالیکه اولین اقدام پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از هجرت، تشکیل حکومت و ادارۀ سیاسی جامعه بود. یا دلایل و شواهد فراوان دیگری که بر پیوند دین و سیاست حکم میکند، باز کسانی پیدا میشوند که بگویند دین از سیاست جداست و کسانی هم پیدا شدند که این سخن ضداسلامی را از آنها بپذیرند.»(4)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «اسلام همهچیز است. اسلام را، یکی از بدترین چیزی که اجانب در بین مردم و در بین خود ما القا کردند این است که اسلام
1) هود،113
2) نساء،60: آیا ندیدی کسانی را که گمان میکنند به آنچه[از کتابهای آسمانی که] بر تو و بر پیشینیان نازل شده، ایمان آوردهاند؛ ولی میخواهند برای داوری نزد طاغوت و حکّام باطل بروند؟! با اینکه به آنها دستور داده شده که به طاغوت کافر شوند.
3) بقره، 256: بنابراین، کسیکه به طاغوت [بت و شیطان و هر موجود طغیانگر] کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیرۀ محکمی چنگ زده است.
4) پیام رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، به حجاج بیتالله الحرام، 14تیر68.
برای این است که ما همان عبادت [را] بکنیم؛ چنانکه مذهب مسیح را هم مسخ کردند: مذهب مسیح مسخ شد. مسیح هرگز نمیشود که دعوتش این باشد که فقط عبادت بکنید؛ ظلمه را بگذارید به کار خودشان. این نمیشود؛ نبی نمیتواند اینطور باشد؛ مسخ شده است اینها. اینها اسلام را در نظر ما، در نظر جاهلین مسخ کردند. اسلام را بهصورت دیگر نشان دادند و این از کیدهایی بود که با نقشههای پیادهشده است و ما خودمان هم باور کردیم آخوند را به سیاست چه؟! این حرف، حرف استعمار است. آخوند را به سیاست چه؟ ‘ساسةالعباد’ در دعایِ جامع زیارت جامعه است؛ ‘ساسةالعباد’؛ چطور امام را به سیاست آره؛ اما آخوند را به سیاست نه؟!
حضرت امیر(علیه السلام) یک مملکت را اداره میکرد، سیاستمدار یک مملکت بود، آنوقت آخوند را به سیاست چه؟! این مطلبی بود که مستعمر برای اینکه آخوند را جدا کند از دولت و ملت، القا کردند به او؛ آخوند هم باورش آمد. خود آخوند با ما مبارزه میکند که شما چکار دارید به سیاست! این آخوند سیاسی است. این چیزی بوده است که ما را عقب کرد؛ به عقب راند. آخوند، نمونۀ اسلام است.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «یکی از ابعادِ انسان، بُعدی است که در این دنیای مادی میخواهد معاشرت بکند؛ در این دنیای مادی میخواهد تأسیس دولت بکند؛ در این دنیای مادی میخواهد تأسیسِ مثلاً
1) صحیفۀ نور، ج 5، ص 167 و 168.
سایر چیزهایی که مربوط به مادیّتاش هست بکند. اسلام این را هم دارد. آنقدر آیه و روایت که در سیاست وارد شده است، در عبادات وارد نشده است. شما پنجاهوچند کتاب فقه را ملاحظه میکنید؛ هفتهشت تا کتابی است که مربوط به عبادات است، باقیاش مربوط به سیاسات و اجتماعیات و معاشرات و اینطور چیزهاست. ما همۀ آنها را گذاشتیم کنار و یک بُعد را، یک بعد ضعیفش را گرفتیم. اسلام را همچو بد معرفی کردهاند به ما که ما هم باورمان آمده است که اسلام [را] به سیاست چه! سیاست مال قیصر و محراب مال آخوند! محراب [را] هم نمیگذارند برای ما باشد. اسلام دین سیاست است؛ حکومت دارد. شما بخشنامۀ حضرت امیر و کتاب حضرت امیر به مالک اشتر را بخوانید؛ ببینید چیست؟ دستورهای پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و دستورهای امام(علیه السلام) در جنگها و در سیاسات [را] ببینید چه دارد. این ذخایر را ما داریم؛ عُرضۀ استفادهاش را نداریم.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «البته در اذهان بسیاری بلکه اکثری، بیشتر از مردم، بیشتری از اهلِعلم، بیشتری از مقدسین این است که اسلام به سیاست چه کار دارد! اسلام و سیاست جداست از هم! همین چیزی که حکومتها نمیگذارند؛ همینکه از اول القا کردند این اجانب در اذهان ما و حکومتها در اذهان ما که اسلام [چه کار دارد] به سیاست؟ آخوند چه کار دارد به سیاست؟! فلان
1) صحیفۀ نور، ج 5، ص 21.
آخوند را وقتی عیبش را میگیرند میگویند: آخوند سیاسی است، اسلام [را] میگویند از سیاست کنار است، دین علیحدّه است، سیاست علیحدّه؛ اینها اسلام را نشناختهاند. اسلامی که حکومتش تشکیل شد در زمان رسولالله و باقی ماند این حکومت به عدل یا به غیر عدل و در زمان حضرت امیر(علیه السلام) بود، باز حکومت عادلۀ اسلامی بود؛ یک حکومتی بود با سیاست، با همۀ جهاتی که بود. مگر سیاست چی است؟ روابط مابین حاکم و ملت، روابط مابین حاکم با سایر حکومتها، عرض میکنم که، جلوگیری از مفاسدی که هست، همۀ اینها سیاست است. احکام سیاسی اسلام بیشتر از احکام عبادی آن هست. کتابهایی که اسلام در سیاست دارد، بیشتر از کتابهایی است که در عبادت دارد. این غلط را در ذهن ما جایگیر کردندهاند و حتی حال باورشان آمده است آقایان به اینکه اسلام با سیاست جداست؛ یک احکام عبادی است مابین خود و خدا؛ بروید توی مسجدتان و هر چی میخواهید دعا کنید، هر چه میخواهید قرآن بخوانید، ما هم با شما کار نداریم؛ اما این اسلام نیست. اسلام در مقابل ظلمه ایستاده است، حکم به قتال داده، حکم به کشتن داده، در مقابل کفار و در مقابل متجاسرین و کسانیکه چیز هستند، احکام دارد. اینهمه احکام در اسلام نسبت به اینها هست، اینهمه احکام حکم به قتال و حکم به جهاد و حکم به اینها هست، اسلام از سیاست دور است؟! اسلام فقط این مسجدرفتن و قرآنخواندن و نمازخواندن
است؟! این نیست؛ این احکام را دارد و باید این احکام هم اجرا بشود.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «خوب میشود فهمید حرف کسانیکه سعی میکنند تا دین و بهخصوص دین اسلام را جدای از حکومت معرفی کنند، غلط است. البته همۀ ادیان در این جهت مثل هم هستند؛ لیکن این ادعا در مورد اسلام، خیلی عجیب است که کسی بخواهد دین اسلام را از زندگی، سیاست، ادارۀ کشور و از حکومت جدا کند؛ کنار بگذارد و بین اینها تفکیک ایجاد نماید. اسلام از روز اولی که بهوجود آمد، با یک مبارزۀ دشوار، بهسمت تشکیل یک نظام و یک جامعه حرکت کرد. بعد از سیزده سال مبارزه هم، پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) توانست، اگرچه نه در شهر خود و در نقطۀ ولادت این بعثت، اما در نقطۀ دیگری از دنیای آن روز، این نظام را سر پا کند و بهوجود آورد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «یک عدّه هستند که تصوّر میکنند میشود ملتی مسلمان بود؛ امّا به احکام اسلامی عمل نکرد! این تصوّر، معنایش جدایی دین از سیاست است. معنایش این است که اسمتان مسلمان باشد؛ امّا به احکام اسلامی عمل نکنید و سیستم بانکداری، اقتصاد، آموزش و پرورش، شکل و محتوای حکومت و ارتباطات فرد و جامعهتان، به خلاف اسلام و طبق قوانین غیر اسلامی و حتّی ضد اسلامی باشد. البته، این، در مورد کشورهایی است که قانون دارند؛ اگرچه طبق اراده و خواست یک انسان قاصر و ناقص باشد. امروز در بعضی کشورهای اسلامی، حتّی قانون هم نیست؛ حتّی قانون غیر اسلامی هم وجود ندارد و ارادۀ اشخاص مهمّ است. در رأس قدرت یک نفر نشسته است و دستور میدهد: اینطوری شود، آنطوری شود. نمیشود که ما فرض کنیم عدّهای مسلمانند، امّا از اسلام فقط نماز، روزه، طهارت و نجاست و امثال این چیزها را دارند. در جوامعی که میخواهند مسلمان باشند، اسلام باید حاکم باشد. غدیر، این پیام را داشت. امروز بسیاری از جوامع، چوب عدم اعتقاد به این معنا را میخورند. ببینید ماجرای غدیر، اینجا چقدر میتواند الهامبخش باشد!»(3)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «اسلام علاوه بر اینکه بشر را در روحیات غنی میکند، در مادیات غنی میکند. اسلام دین سیاست است قبل از اینکه دین معنویات باشد. اسلام همانطوری که به معنویات نظر دارد و همانطوری که به روحیات نظر دارد و تربیت دینی میکند و تربیت نفسانی میکند و تهذیب نفس میکند، همانطور به مادیات نظر دارد و مردم را تربیت میکند در عالم که چطور از مادیات استفاده کنند و چه نظر داشته باشند در مادیات. اسلام مادیات را همچو تعدیل میکند که به الهیات منجر میشود. اسلام در مادیات به نظر الهیات نظر میکند و در الهیات به نظر مادیات نظر میکند. اسلام جامعِ مابین همۀ جهات است.»(1)
«اسلام یک دین اجتماعی است. اسلام، هم دین است، هم دنیا؛ هم آخرت است، هم زندگی؛ هم مقررات معنوی و الهی و روحی دارد و هم مقررات اجتماعی. در جمیع شئون زندگی بشر مقررات دارد و ایدئولوژی اسلام همهچیز دارد؛ قانون اقتصادی دارد، قانون سیاست دارد، قانون اجتماعی دارد، قانون قضایی دارد، فرهنگ دارد، اخلاق دارد، خداشناسی دارد.»(2)
«در اسلام، سیاست یکی از عزیزترین اجزا است و جداکردن سیاست از اسلام، بهمعنی جداکردن
یکی از عزیزترین اعضای اسلام از پیکر اسلام است.»(1)
«بر خلاف آنچه بعضی از کوتهبینان میاندیشند، دین، مجموعهای از اندرزها، نصایح یا مسائل مربوط به زندگی شخصی و خصوصی نیست؛ دین مجموعهای از قوانین حیات و برنامه فراگیری است که تمام زندگی انسانها، مخصوصاً مسائل اجتماعی، را در برمیگیرد. بعثت انبیا برای اقامۀ قسط و عدل است؛(2)دین برای گسستن زنجیرهای اسارت انسان و تأمین آزادی بشر است؛(3)دین برای نجات مستضعفان از چنگال ظالمان و ستمگران و پایان دادن به دوران سلطۀ آنهاست(4)و بالاخره، دین مجموعهای است از تعلیم و تربیت در مسیر تزکیه و ساختن انسان کامل.(5)
1) استاد شهید مطهری(رحمت الله علیه)، مجموعهآثار، ج24، ص،109.
2) حدید، 25: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط؛ ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آنها کتاب (آسمانی) و میزان (شناسایی حقّ از باطل و قوانین عادلانه) نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند.
3) اعراف، 157: وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ؛ و بارهای سنگین، و زنجیرهایی را که بر آنها بود، [از دوش و گردنشان] بر میدارد.
4) انفال، 26: وَ اذْکُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ یَتَخَطَّفَکُمُ النَّاسُ فَآواکُمْ وَ أَیَّدَکُمْ بِنَصْرِه؛ و به خاطر بیاورید هنگامی را که شما در روی زمین، گروهی کوچک و اندک و زبون بودید آنچنانکه میترسیدید مردم شما را بربایند! ولی او شما را پناه داد و با یاری خود تقویت کرد.
5) جمعه، 2: هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَة؛ و کسی است که در میان جمعیتِ درسنخوانده، رسولی از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنها میخواند و آنها را تزکیه میکند و به آنان کتاب [قرآن] و حکمت میآموزد.
بدیهی است این هدفهای بزرگ، بدون تشکیل حکومت، امکانپذیر نیست. چه کسی میتواند: با توصیههای اخلاقی، اقامۀ قسط و عدل کند و دست ظالمان را از گریبان مظلومان کوتاه سازد؟! چه کسی میتواند زنجیرهای اسارت را از دست و پای انسانهای دربند بردارد و بشکند، بیآنکه متکی به قدرت باشد؟! و چه کسی میتواند در جامعهای که وسایل نشر فرهنگ و تبلیغ در اختیار فاسدان و مفسدان است، اصول صحیح تعلیم و تربیت را پیاده کند و ملکات اخلاقی را در دلها پرورش دهد؟! و این است که ما میگوییم: دین و سیاست، دو عنصر تفکیکناپذیر است. اگر دین از سیاست جدا شود، بازوی اجرایی خود را بهکلی از دست میدهد و اگر سیاست از دین جدا گردد، مبدّل به یک عنصر مخرّب در مسیر منافع خودکامگان میشود. اگر پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) موفق شد این آیین آسمانی را باسرعت در جهان گسترش دهد، دلیل آن این بود که: در اولین فرصت، دست به تأسیس حکومت زد و ازطریق حکومت اسلامی، هدفهای الهی را تعقیب نمود. بعضی از پیامبران دیگر نیز که چنین توفیقی یافتند، بهتر موفق به نشر دعوت الهی خود شدند؛ اما آنها که در تنگنا قرار گرفتند و شرائط به آنها اجازه تشکیل حکومت نداد، موفق به کار زیادی نشدند.»(1)
اسلام آمیخته با سیاست است و کسی که در
1) آیتالله مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی)، تفسیر نمونه، ج15، ص 447.
احکام قضایی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی اسلام، اندکی تأمّل کند، متوجّه این معنا میشود. هر کس گمان کند اسلام از سیاست جداست، نه اسلام را میشناسد نه سیاست را.»(1)
«کار اساسی این است که مردم ایمان پیدا کنند که مبارزۀ سیاسی، یک وظیفۀ شرعی و مذهبی است. تنها در این صورت است که تا رسیدن به هدف، از پای نخواهند نشست. مردم در غفلتاند که ‘از نظر اسلام، سیاست از دین و دین از سیاست جدا نیست’؛ پس همبستگی دین و سیاست را باید به مردم تفهیم کرد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «از دوران حضرت آدم(علیه السلام) که رشتۀ نبوتها و رسالتها شروع شد و بارهاوبارها حکومتهای نبوی در طول تاریخ تشکیل گردید، مثل سلیمان و داوود و کسان دیگری از بنیاسرائیل تا زمان پیغمبر ما، آنجاییکه ترکیبِ بدیع و شیوای دین و سیاست در اوج خود بهصورت یک سنّت ماندگار درآید و هدایت جامعه را تضمین کند، در قضیۀ غدیر اتّفاق افتاد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «آنچه میزان حکومت و مربوط به اجتماع و سیاست است ارزشهای معنوی است. در صدر اسلام، در دو زمان، دو بار حکومت اصیل اسلام محقق شد: یک، زمان رسولالله(صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر وقتیکه در کوفه علیابنابیطالب(علیه السلام) حکومت میکرد. در این دو مورد بود که ارزشهای معنوی حکومت میکرد. یعنی یک حکومتِ عدل برقرار [شد] و حاکم ذرّهای از قانون تخلف نمیکرد. حکومت در این دو زمان، حکومت قانون بوده است و شاید دیگر هیچوقت حاکمیت قانون را بدانگونه سراغ نداشته باشد حکومت که کم، ولیِّ امرش [که حالا به سلطان یا رئیس جمهور تعبیرش میکنند] در مقابل قانون با پایینترین فردی که در آنجا
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در اجتماع بزرگ زائران و مجاوران حضرت علیبنموسیالرضا(علیه السلام) در عید سعید غدیر خم، 12اسفند80.
زندگی میکنند، علیالسواء باشد. در حکومت صدر اسلام این معنی بوده است. حتی قضیهای از حضرتامیر در تاریخ است: در وقتیکه حضرتامیر(علیه السلام) حاکم وقت و حکومتش از حجاز تا مصر و تا ایران و جاهای بسیاری دیگر بسط داشت، قضات هم از طرف خودش تعیین میشد، در یک قضیهای که ادعایی بود بین حضرتامیر و یک نفر یمنی که آنهم از اتباع همان مملکت بود، قاضی حضرت امیر را خواست، درصورتیکه قاضی دست نشانده خود او بود و حضرتامیر بر قاضی وارد شد و قاضی خواست به او احترام بگذارد، امام فرمود که در قضا به یک فرد احترام نکنید، باید من و او علیالسواء باشیم و بعد هم که قاضی برضد حضرت امیر حکم کرد، با روی گشاده قبول کرد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «این را من عرض بکنم که تشکیل حکومت اسلامی، یکی از معجزهگونترین کارهاست... نبی مکرم اسلام انسانها را اول ساخت؛ اول این پایهها را تراشید تا توانست این بنا را بر روی دوش آنها قرار دهد. در تمام مدت آن ده سال که بیش از صد سال کار در این ده سال(2)متراکم شدهاست پیغمبر در همهجا؛ در بحبوحۀ جنگ، در هنگام ساختن، در هنگام عبادتکردن، در هنگام گفتگوکردن با مردم، بنای هویت انسانهای مخاطب خودش را فراموش نکرد؛ پیغمبر در غوغای جنگهای
خطرناک مثل احزاب، بدر و احد هم انسانسازی میکرد. آیات قرآن را ملاحظه کنید!»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «خودِخدمتگزاران به قرآن هم این مطلب را نمیشود حالیشان کرد، بعضی از آنها را که اسلام دین سیاست است. این را شاید عیب میدانند برای اسلام! اسلام سلطنت دارد، نه سلطنت اینطوری؛ حکومت دارد؛ اسلام امامت دارد، خلافت دارد؛ پیغمبر اسلام حکومت تشکیل کرده بود، حضرتامیر(علیه السلام) حکومت داشت، استاندار داشت، فرماندار داشت، همه اینها را داشت. اینها ارتش داشتند، قواعد ارتش داشتند؛ همه چیز داشتند.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «این روند، در ده سالی که نبیاکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) حیات داشتند و بعد از ایشان، در دوران خلفای چهارگانه و سپس تا زمان امام مجتبی(علیه السلام) و خلافت آن بزرگوار، که تقریباً شش ماه طول کشید، ادامه پیدا کرد و اسلام به شکل حکومت، ظاهر شد. همهچیز، شکل یک نظام اجتماعی را هم داشت؛ یعنی حکومت و ارتش و کار سیاسی و کار فرهنگی و کار قضایی و تنظیم روابط اقتصادی مردم را هم داشت و قابل بود که گسترش پیدا کند و اگر به همان شکل پیش میرفت، تمام روی زمین را هم میگرفت؛ یعنی
اسلام نشان داد که این قابلیت را هم دارد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «...اسلام بر قلب مقدس پیغمبر اکرم نازل شد؛ نماز را آورد، روزه، زکات، انفاقات، حج، احکام خانواده، ارتباطات شخصی، جهاد فیسبیلالله، تشکیل حکومت، اقتصاد اسلامی، روابط حاکم و مردم و وظایف مردم در مقابل حکومت را آورد. اسلام، همۀ این مجموعه را بر بشریت عرضه کرد؛ همه را هم پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بیان فرمود: ‘مَا مِنْ شَیْءٍ یُقَرِّبُکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ وَ یُبَاعِدُکُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ أَمَرْتُکُمْ بِهِ’؛(2)پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، همۀ آن چیزهایی را که میتواند انسان و یک جامعۀ انسانی را به سعادت برساند، بیان فرمود. نه فقط بیان، بلکه آنها را عمل و پیاده کرد. خب! در زمان پیغمبر، حکومت اسلامی و جامعۀ اسلامی تشکیل شد، اقتصاد اسلامی پیاده شد، جهاد اسلامی برپا و زکات اسلامی گرفته شد؛ یک کشور و یک نظام اسلامی شد. مهندس این نظام و راهبر این قطار در این خط، نبیاکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و آنکسی است که بهجای او مینشیند.»(3)
1) سخنرانی رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار با اقشار مختلف مردم(پانزدهم ماه مبارک رمضان و میلاد امام حسن مجتبی(علیه السلام)) 22فروردین69.
2) ای مردم، به خدا هیچچیزی نیست که شما را به بهشت نزدیک و از دوزخ دور کند؛ جز آنکه به شما فرمان دادم بِدان و هیچچیزی نیست که شما را به دوزخ نزدیک و از بهشت دور کند؛ جز آنکه شما را از آن نهی کردم، الکافی، ج2، ص74.
3) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در خطبههای نماز جمعه (عاشورای 1416)، 19خرداد74.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «... شروع این راه در سیزده سال اول زندگی پیغمبر است؛ تا اینکه منتهی به تشکیل حکومت میشود. پس قدم بعدی، تشکیل نظام مبتنی به این تفکر و بر مایۀ بعثت است؛ لذا توجه میکنید از این ترتیب، خوب میشود فهمید حرف کسانیکه سعی میکنند تا دین و بهخصوص دین اسلام را جدای از حکومت معرفی کنند، غلط است. البته همۀ ادیان در این جهت، مثل هم هستند؛ لیکن این ادعا درمورد اسلام، خیلی عجیب است که کسی بخواهد دین اسلام را از زندگی، سیاست، ادارۀ کشور و از حکومت جدا کند؛ کنار بگذارد و بین اینها تفکیک ایجاد نماید. اسلام از روز اولی که به وجود آمد، با یک مبارزۀ دشوار، بهسمت تشکیل یک نظام و یک جامعه حرکت کرد. بعد از سیزده سال مبارزه هم، پیغمبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) توانست، اگرچه نه در شهر خود و در نقطۀ ولادت این بعثت؛ اما در نقطۀ دیگری از دنیای آن روز، این نظام را سر پا کند و به وجود آورد.
... بنابراین پیغمبران هم دنبال تشکیل حکومت بودند. واضحترینش هم، پیغمبر بزرگوار ماست که از روز اول، مبارزه و تلاش کرد و ایجاد نظام اسلامی را وجهۀ همت قرار داد. بعد هم در یثرب، به آن دست پیدا کرد. بعد هم از آن دفاع کرد؛ دامنه را وسعت بخشید و این حرکت تا سالهای متمادی ادامه پیدا کرد.»(1)
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی ایران به مناسبت عید سعید مبعث، 19آذر75.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «بعد از سیزده سال، با تعلیمات پیامبر، با شعارهایی که داد، با سازماندهیای که کرد، با فداکاریای که شد، با مجموع عواملی که وجود داشت، این تفکر، یک حکومت و یک نظام شد و به یک نظام سیاسی و نظام زندگی یک امت تبدیل گردید و آن، هنگامی بود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه تشریف آوردند و آنجا را پایگاه خودشان قرار دادند و حکومت اسلامی را در آنجا گستراندند و اسلام از شکل یک نهضت، به شکل یک حکومت تبدیل شد. این، دورۀ دوم بود.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «در زمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) اینطور نبود که فقط قانون را بیان و ابلاغ کنند؛ بلکه آن را اجرا میکردند. رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله و سلم) مجری قانون بود؛ مثلاً قوانین جزایی را اجرا میکرد: دست سارق را میبرید؛ حد میزد؛ رجم میکرد. خلیفه هم برای این امور است. خلیفه قانونگذار نیست؛ خلیفه برای این است که احکام خدا را که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) آورده، اجرا کند. اینجاست که تشکیل حکومت و برقراری دستگاه اجرا و اداره لازم میآید.»(2)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «سنت و رویۀ پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) دلیل بر لزوم تشکیل حکومت است؛ زیرا:
اولاً؛ خود تشکیل حکومت داد و تاریخ گواهی
میدهد که تشکیل حکومت داده و به اجرای قوانین و برقراری نظامات اسلام پرداخته و به اداره جامعه برخاستهاست: والی به اطراف میفرستاده، به قضاوت مینشسته و قاضی نصب میفرموده، سفرایی به خارج و نزد رؤسای قبایل و پادشاهان روانه میکرده، معاهده و پیمان میبسته، جنگ را فرماندهی میکرده و خلاصه، احکام حکومتی را به جریان میانداخته است.
ثانیاً برای پس از خود، به فرمان خدا تعیین حاکم کرده است. وقتی خداوند متعال برای جامعۀ پس از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) تعیین حاکم میکند، به این معناست که حکومتْ پس از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز لازم است و چون رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با وصیت خویش فرمان الهی را ابلاغ مینماید، ضرورت تشکیل حکومت را نیز میرساند.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به فرمان الهی ]وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر[؛(2)در مهمات حکومتی اسلام مشورت میفرمودند و حتی درصورت غلبه رأی جمع بر نظر مبارک ایشان، در مواردی به نظر اصحاب عمل میکردند. شاید بتوان گفت که این امر یکی از رموز پیشرفت سریع و بیسابقۀ مسلمین در آغاز تاریخ اسلام بوده است.»(3)
«سیرۀ پیامبر اسلام ثابت میکند که آن حضرت از نخستین دورۀ رسالتش درصدد تأسیس حکومت و ایجاد دولت بود و این فکر در دو مرحله انجام پذیرفت: مرحلۀ اول در مکه و مرحلۀ دوم در مدینه.
در شهر مکه که هنوز مأمور به آشکارکردن رسالت خود نبود، اقدام به تأسیس، بهاصطلاح، حزب سرّی نمود. این مرحله در کتابهای سیره، دعوت پنهانی نامیده شده است و با تماسهای خصوصی و سرّی، افرادی را به آیین اسلام فرا خواند و بهوسیله آن افراد خاص، هستۀ مرکزی حکومت خود را تشکیل داد؛ آنگاه مأموریت یافت که بهموجب آیۀ شریفه، دعوت خود را آشکار سازد؛ چنانکه آیۀ زیر از آن حکایت میکند: ]فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکین * إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئینَ[؛(1)آنچه را مأمور هستی، آشکار کن و از مشرکان کناره گیر، که ما تو را از شرّ دشمنان حفظ مینماییم.
مهمترین کاری که پیامبر در رابطه با تأسیس یک جامعه و حکومت توحیدی در مکه انجام داد، این بود که: در مراسم حج با گروهی از مردم مدینه که به مکه آمده بودند، ملاقات کرد و از آنها پیمان گرفت که او را یاری نمایند و این گروه که رسماً دعوت آن حضرت را پذیرفته
1) حجر، 94و95.
بودند، تعهد کردند که وی را به مدینه دعوت کنند و یاری او را برعهده بگیرند و این کار آنوقت تکمیل شد که گروهی دیگر از نمایندگان مردم مدینه با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در عقبه [در نزدیکی منی] ملاقات نمودند و با وی رسماً به عنوان پیامبر و رهبر، بیعت کردند و پیمان دوستی آنها منعقد شد که در تاریخ به معاهده عقبۀ اولی شهرت یافت.(1)
در موسم حج سال دیگر نیز، یک گروه 73 نفره که چند تن از آنان زن بودند، مجدداً با حضرت در عقبه ملاقات بهعمل آوردند و با پیامبر بیعت کردند و معاهده دوم را در آنجا منعقد نمودند.(2)آن دو معاهده و بیعت عقبه، زیر بنای حکومت و دولت اسلامی بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در فکر تأسیس آن بود، زیرا در آن دو معاهده، تأسیس حکومت و ایجاد جامعه اسلامی، دقیقاً پیشبینی شده و به مبارزه در راه تأسیس حکومت حق، و دفاع و جهاد و تعلیمات سیاسی لازم، تصریح شده است. این هیئت پس از بازگشت به مدینه، مقدمات تأسیس حکومت اسلامی را از جهات مختلف در مدینه فراهم نمودند و جامعه و سرزمین خود را برای تشکیل دولت آماده کردند.
وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه مهاجرت نمود، جامعه را برای تشکیل حکومت آماده دید و به تأسیس آن اقدام نمود و حکومت اسلامی را برای اولینبار بهصورت یک واقعیت خارجی درآورد و دراینباره آنچه در توان داشت بذل نمود؛ میان
مهاجر و انصار پیمان برادری بست و آنان را با یکدیگر برادر کرد و یک مرکز عمومی به نام مسجد ساخت که کارهای آموزشی، قضائی، سیاسی و اجتماعی در آنجا انجام میگرفت.»(1)
«تردیدی نیست که اوّلاً: پیامبر اسلام به تشکیل حکومت اهتمام داشت و در نخستین سال ورودش به مدینه پس از هجرت، به آن لباس عمل پوشانید، این امر شواهد بسیاری دارد ازجمله:
از نخستین کارهایی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از ورود در مدینه انجام داد، تشکیل بیتالمال بود. زبیربنعوام و جمهمةبنصلت، منشی درآمدهای اقتصادی و درآمدهای حکومتی پیامبر بودند و به امور خزانهداری و مالیات میپرداختند و گروههایی مأمور جمعآوری زکات (مالیات اسلامی) بودند.(2)
رسولخدا(صلی الله علیه و آله و سلم) افرادی را معیّن کرده بود تا صدقات و مالیات را جمعآوری کنند. مثلاً عدیبن حاتم را به سمت عشیرهاش (بنیسعد) فرستاد. (دولةالرسول، ص282) علاءبن حضرمی را به بحرین، ابیامیةبنالمغیره را به صنعا، علیبنابیطالب(علیه السلام) را به نجران برای جمعآوری مالیات و زیادبنلبید را به حضرموت و مالکبننویره را به صدقات بنیحنظله. ( دولةالرسول، ص282؛ سیره ابنهشام، ج4، ص248؛ بحارالانوار، ج21، ص373 و ج22، ص249) و...
مرداسبنمالک غنوی و هیثمبنالدقیس و قرةبندعموص تمیری نیز از جمله جمعآوریکنندگان صدقات و زکات بودند. (سیره ابنهشام، ج4، ص248؛ اسدالغابه، ج2، ص77 و ج5، ص53.) در یک جمعبندی، 28 نفر به عنوان عاملان و مصدقان زکات بودند که مالیات و جزیه و زکات و غیره را جمع میکردند و رسماً منصوب و مسئول از طرف رسولخدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بودند.
1) آیتالله جعفر سبحانی(حفظهاللهتعالی)، مبانی حکومت اسلامی، ص15و17، کد موضوع: 4.1.4.
2) وقتی بلاد حجاز و یمن و همه جزیرةالعرب و بلاد شام و عراق به فتح درآمد، سیل دادن خمس و جزیه و صدقات به سمت رسولخدا(صلی الله علیه و آله و سلم) سرازیر شد. عاملی که صدقات و زکات را از واجدین شرایط میگرفت مصدّق نامیده میشد. (تراتیبالاداریة، ج1، ص396)
امضای تعهدنامهها و پیماننامهها با سران قبایل، در راستای همکاری و زندگی مسالمتآمیز، یکی از جلوههای سیرۀ سیاسی اجتماعی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود. (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با شاهان، امپراطوران و سران سیاسی بزرگ آن روز از راه نگارش نامهها، ارتباط برقرار کرده آنان را دعوت به رویآوردن به دین خدا نمود.(2)
1) نصوصی که به ما رسیده است اثبات میکند دولت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دارای تشکیلاتی شامل دبیرخانه است و بایگانی و مجموعهای از دیوان، کتابت، دفتر دبیری و غیره بود. ابنعساکر در تاریخ دمشق میگوید که نویسندگان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بالغ بر 23 نفر بودند که زندگینامه آنان در بهجةالمحافل آمده است. (تراتیب الاداریة، ج1، ص114) پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) کارهای نوشتاری را بین افراد تقسیم نموده بود. امامعلی(علیه السلام) نوشتن میثاقهای رسمی مانند صلح حدیبیه را برعهده داشت. زید بنثابت متولّی نوشتن نامهها به پادشاهان و رؤسا و عشایر و مسئول اخبار محرمانه بود. (دولةالرسول، ص274؛ بحارالانوار، ج22، ص248؛ اسدالغابه، ج2، ص279) استیعاب، عبداللَّهبنارقم را از مواظبین نامهها میشمارد؛ یعنی مسئول دبیرخانه بود. (تراتیب الاداریة، ج1، ص115؛ اسدالغابه، ج1، ص63) نیز رسولخدا(صلی الله علیه و آله و سلم) افرادی را مأمور ثبت آمار میکرد، مانند: حذیفةبنیمان و دیگران که آمار مسلمانها را مینوشتند. (تراتیب الاداریة، ج1، ص225.) ابنعباس هم ثبت وقایع و گزارشها میکرد. (تراتیب الاداریة، ج1، ص221.)
2) عبداللَّهبنارقمبنابیارقم که دایی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود، نامهنویسی به ملوک را برعهده داشت و از فرط امانتداری به جایی رسید که نامه را مینوشت و مُهر میکرد و آنچه نوشته بود قرائت نمیکرد. وقتی افرادی برای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نامه مینوشتند، حضرت از او میخواست جواب بدهد و وی جواب را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نشان میداد که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در صورت رضایت ارسال میکرد. (دولةالرسول، ص274؛ بحارالانوار، ج22، ص248؛ اسدالغابه، ج3، ص173.) در مورد کیفیت عهدنامهها و ابلاغنامهها و چگونگی استفاده از القاب و آداب و رسوم و تشریفات خاصی که کاتبان رعایت میکردند، میتوان به کتاب صبحالأعشی از ابیالعباس احمد قلقشندی، ج9و10 مراجعه کرد. وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خواست به هرقل، امپراتور روم نامه بنویسد، به او گفتند: عجمان نامۀ بدون مُهر نمیپذیرند. برای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مُهری از نقره ساختند که نقش آن محمدرسولاللَّه بود. (تاریخ سیاسی اسلام، ج1، ص464؛ تراتیب الاداریة، ج1، ص398.)
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) حدود هشتاد برنامۀ دفاع نظامی در قالب «غزوه» و «سریه» انجام داده است که بخش مهمّی از تاریخ زندگی پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) را تشکیل میدهد و بر هیچکس این امر پوشیده نیست.(1)
از جمله اموری که از مسلّمات تاریخ است و در تمام کتب معتبر تاریخی ثبت شده، نصب امرا و استانداران و فرمانداران، از جانب پیامبر
1) عرب جیش را به عنوان خمیس میشناخت، چون بر پنج قسم تقسیم میشد: قلب و میمنه و میسره و مقدمه و ساقه، کلام ابناسحاق به رعایت این امر توسط رسولاکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) اِشعار دارد. (تراتیب الاداریة، ج1، ص325.) وقتی حضرت وارد مکه شد، سپاهش را به گردانها(کتائب) تقسیمکرد و فرماندهی همچون زبیربنعوام، سعدبنعباده، خالد و ابوعبیده جراح را بر آن کتائب گماشت.(اسدالغابه، ج2، ص357.) عبداللَّهبنجبیر فرمانده تیراندازان در جنگ احد بود. (اسدالغابه، ج3، ص194.) عبداللَّهبنجعفر هم، وظیفه وازع در برخی جنگها داشت. یعنی کسیکه به گروهان و گردان نظم و انسجام و آرایش و نظام جمع میدهد و عقب و جلو میکند. (تراتیب الاداریة، ج1، ص325.) پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی مردی را برای این کار نصب کرد، فرمود: او خیل را عقب و جلو میکند (نظام جمع میدهد). (اسدالغابه، ج2، ص484.) سعیدبنزید مبعوث بود از نجد مأمور تهیۀ خیل و سلاح بود. (تراتیب الاداریة، ج1، ص343.) علیبنابیطالب(علیه السلام) و زبیر و مقداد و محمدبنمسلمه و عاصمبنثابت و زادبنالقیم و ضحاکبنسفیان الکلایی مقابل رسولخدا(صلی الله علیه و آله و سلم) میجنگیدند و دشمن را گردن میزدند. (بحارالانوار، ج22، ص248.) ابوحثمةبنالحرث در احد و مردی از اسلم در جنگ حدیبیه و سعدالعرفی موقع هجرت به مدینه سِمَت راهنمای لشکر را از طرف رسولخدا(صلی الله علیه و آله و سلم) داشتند. (تراتیب الاداریة، ج2، ص468 و ج6، ص68.) تبیع حمیری هم از راهنماها شمرده شده است. در استیعاب از غالببنعبداللَّه اللیثی (اسدالغابه، ج4، ص336.) به عنوان مسهّل طریق یاد میکند که بعضی آن را جاسوس معنا نمودهاند و (تراتیبالاداریة، ج1، ص350.) چه بسا کسی که راه را باز میکند و خطرات را گزارش میدهد. در عرف نظامی، واحد تخریب یا اطلاعات و عملیات این وظیفه را به عهده دارد. شاخصترین بُعد، تقسیم کار رسولخدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در منابر و مواقع مختلف، مردم را به برخورداری از قوه و نیرو و تیراندازی تشویق مینمود و خود از منجنیق در جنگ استفاده میکرد. (تاریخ سیاسی اسلام، ج1، ص46.)
اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) است.(1)
از جمله استانداران حضرت، قیس بنمالک در همدان، عدیبنحاتم در منطقه طی و عمرو بن حزم در یمن و عین فروه در مراء بود. (الاصابه، ج5، ص264؛ اسدالغابه، ج4، ص442 و214) طبق یک نقل، رسولخدا(صلی الله علیه و آله و سلم) یمن را به مقاطعاتی تقسیم نمود و به هر مقاطعه یکی از خانواده «لوذان» را که حاکم اصلی یمن بودند، نصب کرد. (دولةالرسول، ص263؛ اسدالغابه، ج3، ص126) پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در قبیله عبدالقیس ابتدا علاءبنحضرمی را گماشت و پس از شکایت مردم، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) او را عزل نمود و به جای او ابان بنقیص را که از اکابر قریش بود، نصب کرد. (دولةالرسول، ص266)
چندین استان زیر نظر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بود و چند استاندار را نصب کرد (فهرستی از فرمانداران در جلد 22 بحارالانوار، ص249 آمده است) و در واقع، دستگاه اداری کامل بود. (ساختار حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، سید صمصامالدیقوامی، مجله حکومت اسلامی، ش1)
ثانیاً: این نکته نیز قابل تردید نیست که پیامبر کاری به این اهمیّت (تشکیل حکومت) را از نزد خود انجام نمیداد و به یقین بر مبنای وحی بود؛ ]وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی[.(2)بنابراین باید قبول کرد که تشکیل حکومت با تمام شاخ و برگهایش در متن اسلام قرار داشت و بر اساس ]لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ[(3) باید در هر عصر و زمان، مسلمانان به تشکیل حکومت اسلامی بپردازند و به اقامه آن همّت گمارند که اسلام بدون حکومت درختی بیشاخوبرگ است.»(4)
1) وقتی فتح عربستان انجام گرفت، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ولایتداران و امیرانی برای نواحی و شهرهای بزرگ معیّن کرد... (تاریخ سیاسی اسلام، ج1، ص452) بعد از فتح مکه و فراغت از کار و گذراندن مراحل تسلط و تثبیت، عتاببناسید را به فرمانداری مکه منصوب کرد و راه مدینه را پیش گرفت. (تراتیب الاداریة، ج1، ص240؛ تاریخ سیاسی اسلام، ج1، ص162؛ دولة الرسول، ص262تا372؛ اسدالغابه، ج2، ص556.) این اولین نصب یک امیر بر بلاد است.
2) نجم، 4و3: (هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید! *آنچه میگوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست!).
3) احزاب، 21: (مسلّماً زندگی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) برای شما الگوی نیکویی میباشد).
4) آیتالله مکارم شیرازی، دائرة المعارف فقه مقارن، ص528.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «بُعدی از زندگی امیرالمؤمنین(علیه السلام)، در میدان حکومت است. آنوقتیکه این انسان بزرگاندیش و بزرگ، بالاخره بر مسند قدرت و حکومت دست پیدا کرد، در آن دوران کوتاه، کاری کرد که اگر سالهای سال، مورخان و نویسندگان و هنرمندان، بنویسند و تصویر کنند، کم گفتهاند و کم تصویر کردهاند. وضع زندگی امیرالمؤمنین(علیه السلام) در دوران حکومت، قیامتی است. اصلاً علی(علیه السلام) معنای حکومت را عوض کرد. او تجسم حکومت الهی، تجسم آیات قرآن در میان مسلمین، تجسم ]أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهم[(1)و تجسم عدل مطلق بود. او فقرا را به خود نزدیک میکرد.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «جوامع، هدایتکننده لازم دارند. این هدایتکننده را اسلام پیشبینی کردهاست: معصومین(علیهم السلام) در نسلهای متعدّد پشتسرهم بیایند، زمام امور را به دست گیرند، جامعه را با تعلیمات قرآنیِ ناب و خالص در طول چند نسل و چند قرن هدایت کنند و درواقع همۀ افکار و خصوصیات و رفتارها و خُلقیّات اسلامی را در جامعۀ اسلامی نهادینه کنند. البته بعد از آن، باز حجّت خدا در میان مردم زنده میماند؛ چون
دنیا و بشریت بدون قیام حجّت امکان ندارد؛ اما بشریّت راه خود را پیدا میکرد که این البته اتّفاق نیفتاد. نقشه و طرح کلّیِ اسلام این است و این معنای غدیر است. امامت، یعنی همان اوج معنای مطلوب ادارۀ جامعه در مقابل انواع و اقسام مدیریّتهای جامعه که از ضعفها و شهوات و نخوت و فزونطلبیِ انسانی سرچشمه میگیرد. اسلام شیوه و نسخۀ امامت را به بشریّت ارائه میکند؛ یعنی اینکه یک انسان، هم دلش از فیض هدایت الهی سرشار و لبریز باشد، هم معارف دین را بشناسد و بفهمد؛ یعنی راه را درست تشخیص دهد، هم دارای قدرت عملکرد باشد که ]یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ[،(1) هم جان و خواست و زندگی شخصی برایش حائز اهمیت نباشد؛ اما جان و زندگی و سعادت انسانها برای او همهچیز باشد که امیرالمؤمنین در کمتر از پنج سالِ حکومت خود، این را در عمل نشان داد. شما میبینید که مدّت کوتاهِ کمتر از پنج سالِ حکومت امیرالمؤمنین، به عنوان یک نمونه و الگو و چیزی که بشریّت آن را هرگز فراموش نخواهد کرد، در طول قرنها همچنان میدرخشد و باقی مانده است. این نتیجۀ درس و معنا و تفسیر واقعۀ غدیر است.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «نزدیک پنج سال امیرالمؤمنین در آن کشور بزرگ اسلامی حکومت کرد. این پنج سال، هر روزش حاوی یک درس است. یکی از کارهای مستمر امیرالمؤمنین پرداختن به تربیت اخلاقی آن مردم است.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «امیرالمؤمنین در زمان حکومتش که بسیار کوتاه و بسیار با ناگواریها مقابل بود، میبینید که وقتیکه آن نامه را به مالکاشتر مینویسد چه مسائل مهمی را، مسائل سیاسی را، مسائل اجتماعی را، همه چیز را در آنجا ذکر میفرماید با اینکه یک بخشنامهای برای یک نفر بوده است، یک نامهای برای یک نفر بوده است.»(2)
«پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در فکر رهبری سیاسیاجتماعی پس از خود نیز بود و بر این اساس، بهمنظور آنکه امّت، بعد از او احساس خلأ رهبری نکند به امر خدا در صحرای غدیر خم، علی(علیه السلام) را به رهبری و پیشوایی مردم، معرفی کرد(3)
... سپس روی به مردم نموده و فرمود: مرا از منزلتی که در نزد شما دارم و آنچه بدان شناخت دارید آگاه کنید که آیا صادق هستم یا دروغگو؟ گفتند: راست گویی، نه به خدا سوگند ما هیچ دروغی از تو نشنیدهایم؛ نه در دوران جاهلیّت و نه در دوران اسلام. فرمود: پس به خدایی سوگند که ما اهل بیت را به نبوّت و خلافت گرامی داشته، و محمّد (صلّی اللَّه علیه و آله) را از میان ما به نبوّت قرار داد و پس از او، ما را به امامتِ اهل ایمان اکرام فرمود، که جز ما هیچکس نمیتواند جای آن حضرت را پر کند، و مقام امامت و خلافت، تنها در میان ما به اصلاح رسد (و تنها ما شایستۀ امامت و خلافتیم)، و خداوند هیچ کسی را در امر ولایت با ما شریک و همبهره نگردانیدهاست. و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) خاتمالأنبیاء است؛ و پس از او هیچ نبیّ و رسولی نیست، و تا روز قیامت مسأله نبوّت بدو ختم شده است. و خداوند ما را پس از آن حضرت خلفای زمین و گواهان بر خلق خود قرار داده است؛ و طاعت ما را در کتاب خود واجب ساخته و در چندین آیه ما را قرین خود و پیامبرش فرموده، پس خداوند (عزّوجلّ) در قرآن، محمّد را نبیّ، و ما را از پس وی خلفاء قرار داده است...(الإحتجاج طبرسی، ج1، ص152).
و آنچه از1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در خطبههای نماز جمعه تهران در هجدهم رمضان 1429؛ 30شهریور87.
2) صحیفۀ نور، ج 18، ص128.
3) امیرالمومنین(علیه السلام) در تبیین حق الهی حاکمیت خویش در خطبهای میفرمایند: «...قَالَ فَوَ اللَّهِ الَّذِی أَکْرَمَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ بِالنُّبُوَّةِ وَ جَعَلَ مِنَّا مُحَمَّداً وَ أَکْرَمَنَا بَعْدَهُ بِأَنْ جَعَلَنَا أَئِمَّةً لِلْمُؤْمِنِینَ لَا یُبَلِّغُ عَنْهُ غَیْرُنَا وَ لَا تَصْلُحُ الْإِمَامَةُ وَ الْخِلَافَةُ إِلَّا فِینَا وَ لَمْ یَجْعَلْ لِأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ فِیهَا مَعَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ نَصِیباً وَ لَا حَقّاً، أَمَّا رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) خَاتَمُ النَّبِیِّینَ لَیْسَ بَعْدَهُ نَبِیٌّ وَ لَا رَسُولٌ خَتَمَ بِرَسُولِ اللَّهِ الْأَنْبِیَاءَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ جَعَلَنَا مِنْ بَعْدِ مُحَمَّدٍ خُلَفَاءَ فِی أَرْضِهِ وَ شُهَدَاءَ عَلَی خَلْقِهِ فَرَضَ طَاعَتَنَا فِی کِتَابِهِ وَ قَرَنَنَا بِنَفْسِهِ وَ نَبِیِّهِ فِی غَیْرِ آیَةٍ مِنَ الْقُرْآنِ فَاللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ مُحَمَّداً نَبِیّاً وَ جَعَلَنَا خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِهِ فِی کِتَابِهِ الْمُنْزَل»؛
جانب خدا در ضمن دو آیه شریفه ]یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ[(1)و ]أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ[(2)بر آن حضرت نازل گشت را بر مردم ابلاغ کرد و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاه»(3)یزید کناسی از امام باقر(علیه السلام) سؤال میکند: ‘...آیا در زمان حیات رسول مکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) هم حضرت علی(علیه السلام)، از جانب خدا و رسولش حجّت بر مردم بود؟’ آن حضرت پاسخ داد: ‘... نَعَمْ یَوْمَ أَقَامَهُ لِلنَّاسِ وَ نَصَبَهُ عَلَماً وَ دَعَاهُمْ إِلَی وَلَایَتِهِ وَ أَمَرَهُمْ بِطَاعَتِه’؛(4)آری؛ از روزی که او را به عنوان رهبر برگزید و مردم را به پذیرش رهبری آن حضرت دعوت کرد و آنان را به اطاعتش مأمور فرمود.»(5)
امیرالمؤمنین(علیه السلام) نگاشته شده، بخش مفصلّی به دوران کمتر از پنجسالۀ حکومت آن حضرت اختصاص یافته است. تحلیلگران تاریخ زندگی امیرالمؤمنین(علیه السلام)، از هر مذهب، دین یا ملیتی که بودهاند؛ در ارزیابی این مقطع از زندگی سراسر سیاست حضرت، آن را برجستهترین دوران مدیریتی تاریخ بشر دانستهاند.
از آنجا که در این موضوع، صدها جلد کتاب به رشتۀ تحریر در آمده است، از تطویل کلام میپرهیزیم و این بحث را با کلامی از حضرت آیتالله مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی)، به پایان میبریم:
«بعد از پایان جنگ جمل علی(علیه السلام) به کوفه آمده، به معاویه نامه نوشت و او را دعوت به بیعت و اطاعت نمود؛ ولی معاویه از پاسخدادن تعلّل ورزید(1)و در مقابل، مردم شام را به خونخواهیِ عثمان دعوت نمود؛ حتّی بعضی را مأمور کرد که در همهجا اعلام کنند قاتلِ عثمان، علی(علیه السلام) بوده است و سرانجام در پاسخ یکی از نامههای علی(علیه السلام) به آن حضرت اعلام جنگ داد و مردم
1) حضرت در یکی از بیانات خود در این رابطه میفرمایند: «... فَإِنَّ الرَّعِیَّةَ الصَّالِحَةَ تَنْجُو بِالْإِمَامِ الْعَادِلِ أَلَا وَ إِنَّ الرَّعِیَّةَ الْفَاجِرَةَ تُهْلَکُ بِالْإِمَامِ الْفَاجِرِ وَ قَدْ أَصْبَحَ مُعَاوِیَةُ غَاصِباً لِمَا فِی یَدَیْهِ مِنْ حَقِّی نَاکِثاً لِبَیْعَتِی طَاعِناً فِی دِینِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ... فَالْعَجَبُ مِنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ یُنَازِعُنِی الْخِلَافَةَ وَ یَجْحَدُنِی الْإِمَامَةَ وَ یَزْعُمُ أَنَّهُ أَحَقُّ بِهَا مِنِّی جُرْأَةً مِنْهُ عَلَی اللهِ وَ عَلَی رَسُولِهِ بِغَیْرِ حَقٍّ لَهُ فِیهَا وَ لَا حُجَّةٍ»؛ آگاه باشید که مردم بدکردار بوسیله پیشوای نادرست نابود گردند و معاویه امروز حق مرا که در دست اوست بنا حق گرفته، و بیعت مرا شکسته و در دین خدای (عزّوجلّ) عیب آورده و... شگفت از معاویةبنابیسفیان که با من دربارۀ خلافت ستیزه میکند و پیشوایی و امامت مرا نادیده گرفته انکار کند، و پندارد که او سزاوارتر است به خلافت از من، و این جرأت و دلیری است از او به ساحت قدس خداوند و رسولش؛ با اینکه هیچگونه حقی و برهانی برای او در خلافت نیست. (بحارالأنوار، ج32، ص388)
شام را برای این کار بسیج کرد. علی(علیه السلام) پیش دستی فرمود و مردم کوفه را برای رفتن به سوی صفّین بسیج نمود، اکثریّتقریببهاتّفاق مردم، دعوتش را پذیرفتند و حرکت کردند.»(1)
«از حسنبنعلی امیرالمؤمنین(علیه السلام) به معاویةبنابیسفیان: سلامعلیکم، من آن خدایی را سپاسگزارم که خدایی غیر از او نیست، اما بعد: ...هنگامیکه علیبنابیطالب میخواست قبض روح شود، مرا برای بعد از خود خلیفه و سرپرست مسلمانان قرار داد... همانطور که مردم با من بیعت کردند، تو نیز بیعت کن؛ تو میدانی که من نزد خدا برای مقام خلافت از تو سزاوارترم و هر کسی که از باطل برگردد و قلبی تائب داشته باشد، محفوظ خواهد بود. ای معاویه! از خدا بترس! دست از ظلم بردار! از ریختن خونهای مسلمین خوددار باش! به خدا قسم خیری در این نیست که خدا را ملاقات کنی و او را با بیشتر از
1) آیت الله مکارم شیرازی، پیام امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ج1، ص391.
این خونهایی که از مسلمانان ریختهای دیدار نمایی. بیا و در طاعت خدا و رسول داخل شو! با کسی که از تو بیشتر نسبت به حق و امر خلافت اهلیّت دارد، نزاع مکن!»(1)
اما طولی نکشید که خیانت خواص، راه را بر دنیاطلبی مردم گشود و بسیاری از اهلکوفه برای معاویه نامه نوشتند که ما با تو هستیم و اگر میخواهی حسن را گرفته و بهسوی تو میفرستیم! سپس بر خیمۀ آن حضرت هجوم آوردند و مجروحش کردند.
با این وصف، حضرت به معاویه اینگونه نوشت:
«حکومت و خلافت، مال من و خاندان من است و برای تو و خاندان تو حرام است. این را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدهام.(2)اگر اشخاصی که صابر باشند و عارف به حق من و منکر آن نباشند، مییافتم، خلافت را به تو تسلیم نمیکردم و آنچه را میخواستی به تو نمیدادم» و بعد حضرت،
1) «کَتَبَ الْحَسَنُ علیه السّلام إِلَی مُعَاوِیَةَ مَعَ جُنْدَبِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَزْدِیِّ مِنَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی مُعَاوِیَةَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ سَلَامٌ عَلَیْکُمْ... وَلَّانِی الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ بَعْدَهُ فَأَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ لَا یُؤْتِیَنَا فِی الدُّنْیَا الزَّائِلَةِ شَیْئاً یَنْقُصُنَا بِهِ فِی الْآخِرَةِ مِمَّا عِنْدَهُ مِنْ کَرَامَتِه... فَدَعِ التَّمَادِیَ فِی الْبَاطِلِ وَ ادْخُلْ فِیمَا دَخَلَ فِیهِ النَّاسُ مِنْ بَیْعَتِی فَإِنَّکَ تَعْلَمُ أَنِّی أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ مِنْکَ عِنْدَ اللَّهِ... وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ دَعِ الْبَغْیَ وَ احْقُنْ دِمَاءَ الْمُسْلِمِینَ فَوَ اللَّهِ مَا لَکَ مِنْ خَیْرٍ فِی أَنْ تَلْقَی اللَّهَ مِنْ دِمَائِهِمْ بِأَکْثَرَ مِمَّا أَنْتَ لَاقِیهِ بِهِ وَ ادْخُلْ فِی السِّلْمِ وَ الطَّاعَةِ وَ لَا تُنَازِعِ الْأَمْرَ أَهْلَهُ وَ مَنْ هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنْکَ لِیُطْفِئَ اللَّهُ النَّائِرَةَ بِذَلِکَ وَ یَجْمَعَ الْکَلِمَةَ وَ یُصْلِحَ ذَاتَ الْبَیْنِ» (کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج1، ص570)
2) شبیه این مضمون در روایات بسیاری آمده است؛ از جمله: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ... وَ جَعَلَ الْخِلَافَةَ فِی أَهْلِ بَیْتِی مِنْ بَعْدِی إِلَی النَّفْخِ فِی الصُّورِ فَمَنْ کَفَرَ بِمَا أَقُولُ فَقَدْ کَفَرَ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ»: خداوند، جانشینی مرا پس از من تا هنگام دمیدن صور، در خاندان من قرار داد؛ پس هر کس به آنچه میگویم کافر گردد، به خدای بزرگ کافر شده است. (شیخ صدوق، الخصال، ج2، ص413)
بهسوی کوفه برگشت.(1)
همانطور که از کلام آن حضرت نیز پیداست، ایشان بهدلیل عدم حضور یارانی که بار حکومت را بردوش کشند و نتیجهدادنِ تبلیغات سوء دشمنان که بهمرور باعث ازبینرفتن تمایل و خواست مردمی گردید، لوازم استمرار حاکمیت الهی از دست رفت. لذا آن حضرت با هدف حفظ اصل اسلام و حراست از بستری که در آن قالب بتوان جریان سالم تشیع را از اضمحلال نگه داشت، با تدبیری داهیانه، قرارداد صلح را به معاویه پیشنهاد و او را به پذیرش آن مجبور ساخت.(2)
و این را نمیشود گریز از تکلیف لازم اجتماعی در برابر طاغوتها و گردنکشان به حساب آورد، بلکه آن، تغییر موضعگیری برای ایستادگی و ثبات قدم است، تا چنان شود که واقعیت کاذبی که چیره شده، روشن گردد، و به بیدار کردن بصیرتها بینجامد، و تودهها را تیزنگر و بیدار سازد، و شعور سیاسی اجتماع به راه درست بیفتد. و این بود که همین آمادهسازی سیاسی، نقطۀ شروعی گشت برای جنبشهایی آگاهانه، و سازنده و ویرانکننده، در برابر جباران چنانکه نمونۀ عالی آن در «نهضت عاشورا»، و سپس در «شورش زید»، و پس از آن در «واقعه فخّ»، و بعد از آن به صورت مستمرّ تا زمان حاضر دیده میشود. پس موضعگیریای که امام حسن(علیه السلام) در مقابل معاویةبنابیسفیان برگزید، یک تغییر بر مبنای رزمآرایی (تاکتیکی) با حفظ هدفها بود، نه یک تغییر برنامهای در جنگ (استراتژیک) که به زیان هدفها تمام شده باشد.» (محمدرضا حکیمی، الحیاة و... با ترجمه استاد احمد آرام، ج2، ص323)
1) عَنِ الْحَارِثِ الْهَمْدَانِیِّ قَالَ لَمَّا مَاتَ عَلِیٌّ(علیه السلام) جَاءَ النَّاسُ إِلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ(علیه السلام) ... «لَوْ وَجَدْتُ أَعْوَاناً مَا سَلَّمْتُ لَهُ الْأَمْرَ لِأَنَّهُ مُحَرَّمٌ عَلَی بَنِی أُمَیَّةَ فَأُفٍّ وَ تَرَحاً یَا عَبِیدَ الدُّنْیَا. وَ کَتَبَ أَکْثَرُ أَهْلِ الْکُوفَةِ إِلَی مُعَاوِیَةَ بِأَنَّا مَعَکَ وَ إِنْ شِئْتَ أَخَذْنَا الْحَسَنَ وَ بَعَثْنَاهُ إِلَیْکَ ثُمَّ أَغَارُوا عَلَی فُسْطَاطِهِ وَ ضَرَبُوهُ بِحَرْبَةٍ فَأُخِذَ مَجْرُوحاً. ثُمَّ کَتَبَ جَوَاباً لِمُعَاوِیَةَ أَنَّ هَذَا الْأَمْرَ لِی وَ الْخِلَافَةَ لِی وَ لِأَهْلِ بَیْتِی وَ إِنَّهَا لَمُحَرَّمَةٌ عَلَیْکَ وَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِکَ سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص لَوْ وَجَدْتُ صَابِرِینَ عَارِفِینَ بِحَقِّی غَیْرَ مُنْکِرِینَ مَا سَلَّمْتُ لَکَ وَ لَا أَعْطَیْتُکَ مَا تُرِیدُ وَ انْصَرَفَ إِلَی الْکُوفَة»؛ (بحارالأنوار، ج44، ص39)
2) «الامام الحسن(علیه السلام): ... إنّی لمّا رأیتکم لیس بکم علیهم قوّة، سلّمت الامر، لأبقی أنا و انتم بین أظهرهم؛ امام حسن(علیه السلام):... چون دانستم که شما را نیروی برابری با آنان نیست، کار را تسلیم کردم، تا من و شما در میان ایشان باقی بمانیم. بنگرید! مقصود امام حسن مجتبی(علیه السلام) از این گفته که: «تا من و شما در میان ایشان باقی بمانیم»، حضوری است در میان امت، که بهوسیله آن دست جباران از تباهی و شر و گستردن دایره استبداد و ستم بریده شود، چنانکه از سیاق عبارت آشکار است، زیرا که حضور داشتن شخصیتهای نمونه و بزرگ در امت، قدرت متجاوزان را محدود میکند، و آثار دین را زنده نگاه میدارد، از این رو چون امام و یاران او را قدرتی و امکانی برای ادامه جنگ نبود و «نیروی برابری با آنان را نداشتند»، برای دفع بیدادگری و تباهی، موضعگیری دیگری اختیار کردند.
پس از معاهدۀ صلح، معاویه، پیروزمندانه از امامحسنمجتبی(علیه السلام) خواست که خطبهای بخواند و از فضایل معاویه بگوید!
امام مجتبی(علیه السلام) پس از حمد و ثنای الهی و صلوات بر محمّد و آلش فرمود: «هرکس مرا میشناسد که میشناسد و هرکسکه مرا بهجا نمیآورد، بداند من حسن فرزند فرستادۀ خدا [هستم]؛ فرزند بشیر و نذیر، فرزند کسیکه برگزیده به رسالت بود، فرزند آنکسکه فرشتگان بر او درود فرستادند، فرزند کسیکه امّت بدو شرف یافت، فرزند آنکسکه جبرئیل ازجانب خداوند پیک و قاصد او بود. آری! فرزند آنکسکه مایۀ رحمت برای جهانیان مبعوث شد، [خداوند بر او و تمام خاندانش درود فرستد].»
معاویه نتوانست کینه و حسد خود را پنهان کند، ناچار گفت: «حسن! خرمای تازه را برای ما تعریف کن!» فرمود: «بسیار خوب ای معاویه! «باد» باردارش سازد و خورشید رشدش دهد و ماه رنگینش سازد و گرما پختهاش کند و «شب» سردش نماید.»
سپس سخن پیشین خود را از سرگرفته و فرمود: «منم فرزند آنکسکه دعایش [در پیشگاه خداوند] مستجاب و پذیرفته بود، منم فرزند کسی
که مقام قرب و منزلت او به نزد خدا بهاندازۀ دو کمان یا نزدیکتر بود. منم فرزند شافع فرمانروا، منم فرزند مکّه و منی، منم فرزند کسیکه قریش بهناچار تسلیم او شد، منم فرزند کسیکه طرفدارش خوشبخت شد و مخالفش بدبخت است، منم فرزند آنکسکه زمین از برایش پاککننده و سجدهگاه مقرّر گشت، منم فرزند آنکسکه اخبار آسمان پیوسته بر او نازل میشد، منم زادۀ آن خاندان که خداوند از ایشان پلیدی را دور ساخت و کاملاً پاک و مطهّرشان نمود.»
معاویه گفت: «حسن! گمان میکنم که هوای خلافت در سر داری و نفست بر سر خلافت با تو در کشمکش و ستیز است؟!»
فرمود: «معاویه! وای بر تو، جز این نیست که جانشین و خلیفه پیامبر کسی است که به شیوه و روش او رفتار کند و به طاعت خدا عمل نماید، به جانم سوگند که تنها ماییم نشانههای هدایت و مشکات تقوا.
امّا تو، معاویه! از شمار افرادی هستی که سنّتها را تباه ساختند و بدعتها را زنده و بندگان خدا را به بردگی کشاندند و آئین خدا را به بازی گرفتند. آنچه در آنی بینامی و پستی است. اندکی زیست نمایی و وزر و وبالش بر تو بماند...»(1)
1) خطبته(علیه السلام) حین قال له معاویة بعد الصلح اذکر فضلنا: «وَ أَثْنَی عَلَیْهِ وَ صَلَّی عَلَی مُحَمَّدٍ النَّبِیِّ وَ آلِهِ ثُمَّ قَالَ مَنْ عَرَفَنِی فَقَدْ عَرَفَنِی وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْنِی فَأَنَا الْحَسَنُ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ أَنَا ابْنُ الْبَشِیرِ النَّذِیرِ أَنَا ابْنُ الْمُصْطَفَی بِالرِّسَالَةِ أَنَا ابْنُ مَنْ صَلَّتْ عَلَیْهِ الْمَلَائِکَةُ أَنَا ابْنُ مَنْ شُرِّفَتْ بِهِ الْأُمَّةُ أَنَا ابْنُ مَنْ کَانَ جَبْرَئِیلُ السَّفِیرَ مِنَ اللَّهِ إِلَیْهِ أَنَا ابْنُ مَنْ بُعِثَ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِینَ فَلَمْ یَقْدِرْ مُعَاوِیَةُ أَنْ یَکْتُمَ عَدَاوَتَهُ وَ حَسَدَهُ فَقَالَ یَا حَسَنُ عَلَیْکَ بِالرُّطَبِ فَانْعَتْهُ لَنَا قَالَ نَعَمْ یَا مُعَاوِیَةُ الرِّیحُ تَلْقَحُهُ وَ الشَّمْسُ تَنْفُخُهُ وَ الْقَمَرُ یُلَوِّنُهُ وَ الْحَرُّ یُنْضِجُهُ وَ اللَّیْلُ یُبَرِّدُهُ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَی مَنْطِقِهِ فَقَالَ أَنَا ابْنُ الْمُسْتَجَابِ الدَّعْوَةِ أَنَا ابْنُ مَنْ کَانَ مِنْ رَبِّهِ کَقَابِ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی أَنَا ابْنُ الشَّفِیعِ الْمُطَاعِ أَنَا ابْنُ مَکَّةَ وَ مِنَی أَنَا ابْنُ مَنْ خَضَعَتْ لَهُ قُرَیْشٌ رَغْماً أَنَا ابْنُ مَنْ سَعِدَ تَابِعُهُ وَ شَقِیَ خَاذِلُهُ أَنَا ابْنُ مَنْ جُعِلَتِ الْأَرْضُ لَهُ طَهُوراً وَ مَسْجِداً أَنَا ابْنُ مَنْ کَانَتْ أَخْبَارُ السَّمَاءِ إِلَیْهِ تَتْرَی أَنَا ابْنُ مَنْ أَذْهَبَ اللَّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِیراً فَقَالَ مُعَاوِیَةُ أَظُنُّ نَفْسَکَ یَا حَسَنُ تُنَازِعُکَ إِلَی الْخِلَافَةِ فَقَالَ وَیْلَکَ یَا مُعَاوِیَةُ إِنَّمَا الْخَلِیفَةُ مَنْ سَارَ بِسِیرَةِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عَمِلَ بِطَاعَةِ اللَّهِ وَ لَعَمْرِی إِنَّا لَأَعْلَامُ الْهُدَی وَ مَنَارُ التُّقَی وَ لَکِنَّکَ یَا مُعَاوِیَةُ مِمَّنْ أَبَارَ السُّنَنَ وَ أَحْیَا الْبِدَعَ وَ اتَّخَذَ عِبَادَ اللَّهِ خَوَلًا وَ دِینَ اللَّهِ لَعِباً فَکَأَنْ قَدْ أُخْمِلَ مَا أَنْتَ فِیهِ فَعِشْتَ یَسِیراً وَ بَقِیَتْ عَلَیْکَ تَبِعَاتُهُ ...» (تحفالعقول عن آلالرسول(صلی الله علیه و آله و سلم)، ص232)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «تمام آثار و گفتار آن بزرگوار [امام حسین(علیه السلام)] و نیز گفتاری که دربارۀ آن بزرگوار از معصومین رسیده است، این مطلب را روشن میکند که غرض، اقامۀ حق و عدل و دین خدا و ایجاد حاکمیت شریعت و برهمزدن بنیان ظلم و جور و طغیان بوده است. غرض، ادامۀ راه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر پیامبران بودهاست که: ‘یَا وَارِثَ آدَمَ صَفْوَةِ اللهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ نُوحٍ نَبِیِّ اللهِ...’(1)و معلوم است که پیامبران هم برای چه آمدند: ‘لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ’؛(2)اقامۀ قسط و حق و ایجاد حکومت و نظام اسلامی.»(3)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «حضرت[امامحسین(علیه السلام)] در مکه، دو نامه نوشته است که یکی به رؤسای بصره و یکی به رؤسای کوفه است. در نامۀ
1) درود بر تو ای وارث حضرت آدم برگزیده خدا، سلام بر تو ای وارث حضرت نوح پیغمبر خدا (من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص604).
2) حدید، 25: تا مردم قیام به عدالت کنند. (حدید: 25)
3) سخنرانی رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار با اعضای جامعۀ روحانیت مبارز و مجمع روحانیون مبارز تهران، علما و ائمۀ جماعت و جامعۀ وعاظ تهران و اعضای شورای هماهنگی سازمان تبلیغات اسلامی، در آستانۀ ماه محرم، 11مرداد68.
حضرت به رؤسای بصره، اینطور آمده است: ‘و قد بعث رسولی الیکم بهذا الکتاب و انا ادعوکم الی کتاب الله و سنة نبیه فان سنة قد امیتت و البدعة قد احییت فان تسمعوا قولی اهدیکم الی سبیل الرشاد’؛(1)من میخواهم بدعت را از بین ببرم و سنت را احیا کنم؛ زیرا سنت را میراندهاند و بدعت را زنده کردهاند! اگر دنبال من آمدید، راه راست با من است؛ یعنی میخواهم همان تکلیف بزرگ را انجام دهم که احیای اسلام و احیای سنت پیغمبر و نظام اسلامی است.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «... امامحسین(علیه السلام) قیام کرد تا آن واجب بزرگی را که عبارت از تجدید بنای نظام و جامعۀ اسلامی یا قیام در مقابل انحرافات بزرگ در جامعۀ اسلامی است، انجام دهد. این از طریق قیام و از طریق امربهمعروف و نهیازمنکر است؛ بلکه خودش یک مصداق بزرگ امربهمعروف و نهیازمنکر است. البته این کار، گاهی به نتیجۀ حکومت میرسد؛ امامحسین برای این آماده بود. گاهی هم به نتیجۀ شهادت میرسد؛ برای این هم آماده بود.
[امام حسین(علیه السلام)] فرمود: ‘إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ وَ عَلَی الْإِسْلَامِ السَّلَامُ إِذْ قَدْ بُلِیَتِ الْأُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ یَزِیدَ’؛(3)دیگر باید با اسلام، خداحافظی کرد و بدرود گفت؛ آنوقتیکه حاکمی مثل یزید بر
سر کار بیاید و اسلام به حاکمی مثل یزید، مبتلا گردد! قضیۀ شخص یزید نیست؛ هرکس مثل یزید باشد. حضرت میخواهد بفرماید که تابهحال هرچه بود، قابلِتحمل بود؛ اما الان پای اصل دین و نظام اسلامی در میان است و با حکومت کسی مثل یزید، نابود خواهد شد. به اینکه خطر انحراف، خطر جدی است، اشاره میکند. مسئله، عبارت از خطر برای اصل اسلام است.»(1)
مرور اجمالی بر سیرۀ سیاسی آن حضرت را از کلام آیتالله مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی)، بشنوید:
«امامحسین (علیه السلام) که شایسته و وارث حاکمیّت نبوی و علوی و رهبر معنوی امّت اسلامی بود، برای احیای ارزشهای اسلامی و بسط قسط و عدل و مبارزه با ستمگران به هدف تشکیل حکومت اسلامی بهپا خاست؛ به این قصد که اگر ممکن شود با تشکیل حکومت اسلامی وگرنه با شهادت خویش و یارانش، چهرۀ واقعی بنیامیّه را آشکار سازد و به ریشهکنساختن درخت ظلم
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در خطبههای نماز جمعه (عاشورای 1416)، 19خرداد74.
و کفر و نفاقشان بپردازد و اسلام و امّت مظلوم اسلامی را یاری کند.
امامحسین(علیه السلام) در خطبهای با صراحت، هدف از تلاش و تکاپوی خویش را چنین بیان میکند:
‘اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ إِنَّهُ لَمْ یَکُنْ مَا کَانَ مِنَّا تَنافُساً فِی سُلْطانٍ، وَ لا الِتماساً مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ، وَ لکِنْ لِنَرَیَ الْمَعالِمَ مِنْ دِینِکَ، وَ نُظْهِرَ الْإِصْلاحَ فِی بِلادِکَ، وَ یَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِکَ، وَ یُعْمَلُ بِفَرَائِضِکَ وَ سُنَّتِکَ وَ أَحْکامِکَ’؛(1)خداوندا! تو میدانی که آنچه از ما ‘در طریق تلاش برای بسیج مردم’ صورت گرفت، بهخاطر رقابت در امر زمامداری یا به چنگآوردن ثروت و مال نبود؛ بلکه هدف ما آن است که نشانههای دین تو را آشکار سازیم و اصلاح و درستی را در همۀ بلاد برملا کنیم تا بندگان مظلومت آسوده باشند و فرایض و سنّتها و احکامت موردِعمل قرار گیرد.
امامخمینی (قدس سره) در سخنی در تبیین همین مطلب میگوید:
‘...آنهایی که خیال میکنند حضرت سیّدالشهدا(علیه السلام) برای حکومت نیامده، خیر [این سخن صحیح نیست؛ بلکه] اینها برای حکومت آمدند؛ برای اینکه باید حکومت دست مثل سیّد الشهدا باشد، مثل کسانیکه شیعۀ سیّدالشهدا هستند، باشد’.(2)
هر چند امام(علیه السلام) میدانست سرانجام در این راه شهید میشود. امامخمینی(قدس سره) در جای دیگری میگویند:
‘زندگی سیّدالشهدا(علیه السلام)، زندگی حضرت صاحبالزمان(علیه السلام)، زندگی همۀ انبیای عالم، همۀ انبیا از اوّل، از آدم تا حالا، همه این معنا بوده است که در مقابل جور، حکومت عدل درست کنند’.(1)
با این مقدّمه، اکنون برای اثبات این مطلب که حضرت اباعبداللهالحسین(علیه السلام) برای تشکیل حکومت اسلامی و مبارزه با ستمگران قیام کردند، بهسراغ سخنان و سیرۀ آن حضرت میرویم.
...امامحسین(علیه السلام) در تمام دوران خلافت پدر بزرگوارش امیرمؤمنان(علیه السلام) و برادرش امامحسن(علیه السلام) برای تقویت حکومت اسلامی در کنار آن بزرگواران حضور داشت و با دشمنان حکومت اسلامی مبارزه میکرد. هنگامی که معاویه برای گرفتن بیعت جهت یزید برآمد و به شهرها سفر کرد؛ در مدینه نیز اجتماعی برای معرّفی و بیعت برای یزید تشکیل داد. معاویه در این اجتماع گفت:
‘به خدا سوگند! اگر من در میان مسلمین کسی بهتر از یزید را سراغ داشتم، برای او بیعت میگرفتم!!’
امامحسین(علیه السلام) فرمودند: به خدا سوگند تو کسی را که از یزید ازجهت پدر، مادر و شایستگیها و ارزشهای فردی و صفات انسانی بهتر است، کنار گذاشتی!’
معاویه گفت: ‘گویا خودت را میگویی؟’
فرمود: ‘آری!’
معاویه خاموش شد.(2)
...از این کلمات صریح، بهخوبی روشن میشود که امامحسین(علیه السلام) در آن زمان فقط خود را شایسته خلافت میدانست و معتقد بود شخصی همانند او، با آن عظمت خانوادگی و معنوی، باید زمام امور مسلمین را به دست گیرد.
پس از مرگ معاویه و به خلافت رسیدن یزید، شرایط برای مبارزه با ستمگران و تشکیل حکومت اسلامی، بیش از زمان گذشته، فراهم شده بود و آن حضرت در این مسیر، اقداماتی را در پیش گرفت:
با توجّه به اینکه امامحسین(علیه السلام) یزید را هرگز شایستۀ این جایگاه رفیع نمیدانست و خود را بهحق، شایستهترین فرد برای امر خلافت میدید، با یزید بیعت نکرد و حکومت او را به رسمیّت نشناخت.
ازاینرو، هنگامی که خبر مرگ معاویه به مدینه رسید و آن حضرت توسّط والی مدینه احضار شد، امام(علیه السلام) در پاسخ به عبداللّهبنزبیر که پرسید: چه خواهی کرد؟ فرمود:
‘إِنِّی لَاأُبایِعُ لَهُ أَبَداً، لِأَنَّ الْأَمْرَ إِنَّما کانَ لِی مِنْ بَعْدِ أَخِی الْحَسَنِ’؛(1)هیچگاه با یزید بیعت نخواهم کرد، چرا که امر خلافت پس از برادرم حسن(علیه السلام) تنها شایستۀ من است.
همچنین به والی مدینه نیز فرمود:
‘إِنَّا أَهْلُ بَیْتِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنُ الرِّسالَةِ، وَ مُخْتَلِفُ الْمَلائِکَةِ ... وَ یَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ شارِبُ الْخَمْرِ، قاتِلُ النَّفْسِ الُمحَرَّمَةِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ، وَ مِثْلِی لا یُبایِعُ
1) خوارزمی، مقتل الحسین،، ج1، ص182.
لِمِثْلِهِ’؛(1)ما از خاندان نبوّت و معدن رسالت و جایگاه رفیع رفت و آمد فرشتگانیم... درحالیکه یزید مردی است، فاسق، میگسار، قاتل بیگناهان؛ او کسی است که آشکارا مرتکب فسق و فجور میشود. بنابراین، هرگز شخصی همانند من، با مردی همانند وی بیعت نخواهد کرد.
همچنین امام(علیه السلام) در پی اصرار مروانبنحکم برای بیعت با یزید، با قاطعیّت فرمود:
‘وَ عَلَی الْإِسْلامِ ألسَّلامُ إِذْ قَدْ بُلِیَتِ الْأُمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ یَزِیدَ، وَ لَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّی رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) یَقُولُ: الْخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلی آلِ أَبِی سُفْیانَ’؛(2)هنگامی که امّت اسلامی به زمامداری مثل یزید گرفتار آید، باید فاتحه اسلام را خواند! من از جدّم رسول خدا شنیدم که میفرمود: خلافت بر خاندان ابوسفیان حرام است!
در واقع امام(علیه السلام) با این جمله، عمق فاجعۀ زمامداری یزید را بیان میکند و با استشهاد به کلام رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) تصدّی خلافت توسّط فرزندان ابوسفیان را حرام میشمارد.
در سخن دیگری که آن حضرت خطاب به برادرش محمّد حنفیّه میفرماید، بار دیگر بر عدم بیعت با یزید، به هر قیمتی، تأکید میورزد و میفرماید:
‘یا أَخِی! وَاللَّهِ لَوْ لَمْ یَکُنْ فِی الدُّنْیا مَلْجَأٌ وَ لا مَأْوَی، لَما بایَعْتُ یَزیدَ بْنَ مُعاوِیَةَ’؛(3)ای برادر! به
خدا سوگند! اگر در هیچ نقطهای از دنیا، هیچ پناهگاه و جای امنی نداشته باشم، هرگز با یزیدبنمعاویه بیعت نخواهم کرد.
امامحسین(علیه السلام) علاوه بر آنکه یزید را شایستۀ این جایگاه والا نمیدانست، به شایستگی خود نسبت به امر ولایت و حاکمیّت اسلامی تصریح میکند. در واقع امام(علیه السلام) با این جملات، به حرکت در مسیر تشکیل حکومت اسلامی و بهعهدهگرفتن خلافت مسلمین، اشاره میفرمایند.
امامحسین(علیه السلام) در خطبهای که پس از نماز عصر در جمع لشکریان حرّ خواند، فرمود:
‘أَیُّهَا النَّاسُ! أَنَا ابْنُ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) وَ نَحْنُ أَوْلی بِوِلایَةِ هذِهِ الْأُمُورِ عَلَیْکُمْ مِنْ هؤُلاءِ الْمُدَّعِینَ ما لَیْسَ لَهُمْ’؛(1)ای مردم! من فرزند دختر رسول خدایم، ما به ولایت این امور بر شما ،و امامت مسلمین، از این مدّعیان دروغین سزاوارتریم.
همۀ اینها علاوهبر مواردی است که امامحسین(علیه السلام) در حیات معاویه، آنگاه که مسئلۀ ولایتعهدی یزید مطرح شد، به شایستگی خویش بر امر خلافت تأکید ورزید (که پیش از این گذشت).
طبق نقل مورّخان آنگاه که «حرّ» مانع حرکت امام شد، امام(علیه السلام) در نامهای به بزرگان کوفه نوشت:
‘... فَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) قَدْ قالَ فِی حَیاتِهِ: مَنْ رَأی سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلًاّ لِحُرُمِ اللَّهِ، ناکِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)،
1) ابناعثم کوفی، الفتوح، ج5، ص137.
یَعْمَلُ فِی عِبادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ، ثُمَّ لَمْ یُغَیِّرْ بِفِعْلٍ وَ لا قَوْلٍ، کانَ حَقِیقاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ’؛(1)شما میدانید پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیاتش فرمود: هرکس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده و پیمان خدا را شکسته، با سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مخالفت میورزد و در میان بندگان خدا به ظلم و ستم رفتار میکند؛ ولی با او به مبارزۀ عملی و گفتاری برنخیزد، سزاوار است که خداوند او را در جایگاه آن سلطان ستمگر (جهنّم) وارد کند.
امام(علیه السلام) با این سخنان، ضمن گوشزد کردن وظایف همۀ قشرهای مردم، خصوصاً بزرگان کوفه، عزم جزم خویش را برای اصلاح امور و مبارزه کامل با خودکامگان و ستمگران بنیامیّه اعلام میدارد، و این مبارزه را مشروط به حمایت آنها هم نمیکند و آماده است جان گرامی خویش را در این راه نیز فدا کند.»(2)
ائمه(علیهم السلام) استفاده مینمودند؛ مثل روایتی که در قالب تشریح حقوقی که بهعهدۀ انسانِ مسلمان است (رسالۀ حقوق) بیان داشتهاند:
«فَحُقُوقُ أَئِمَّتِکَ ثَلَاثَةٌ أَوْجَبُهَا عَلَیْکَ حَقُّ سَائِسِکَ بِالسُّلْطَانِ»؛(1)... و حقوق امامان بر شما سه چیز است؛ واجبترین آنها بر شما، حق سیاست اوست بر شما، به حکم سلطنتی که دارد...
یا روایتی که در آن به تعلیل وقایع و رویدادهای گذشته بر مسلمانان پرداخته، میفرمایند:
«به جان خودم سوگند، شما امور گذشته را در روزهای پیشین، که از آشوبها انباشته بوده و شیفتۀ فتنهها بودند، پشت سر گذاشتهاید و میتوانید از آن وقایع، بر دوریگزیدن از گمراهان و بدعتگزاران و ستمپیشهگان و فسادکنندگانِ بناحق در زمین هدایت شوید، پس از خدا کمک جویید و بازگردید بهسوی طاعت خدا و پیروی آنکسکه به پیروی سزاوارتر است که پیروی شوند و مورد اطاعت قرار گیرند از اینان. پس الحذر! الحذر! پیش از آنکه به پشیمانی و حسرت مبتلا شوید و در پیشگاه پروردگار خود حاضر شوید!» (2)
1) خصال، ابواب الخمیس، ج1.
2) عَلِیِّبْنِالْحُسَیْنِ(علیه السلام): فَلَقَدْ لَعَمْرِی اسْتَدْبَرْتُمُ الْأُمُورَ الْمَاضِیَةَ فِی الْأَیَّامِ الْخَالِیَةِ مِنَ الْفِتَنِ الْمُتَرَاکِمَةِ وَ الِانْهِمَاکِ فِیمَا تَسْتَدِلُّونَ بِهِ عَلَی تَجَنُّبِ الْغُوَاةِ وَ أَهْلِ الْبِدَعِ وَ الْبَغْیِ وَ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ فَاسْتَعِینُوا بِاللَّهِ وَ ارْجِعُوا إِلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ طَاعَةِ مَنْ هُوَ أَوْلَی بِالطَّاعَةِ مِمَّنِ اتُّبِعَ فَأُطِیعَ فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ قَبْلِ النَّدَامَةِ وَ الْحَسْرَةِ وَ الْقُدُومِ عَلَی اللَّهِ وَ الْوُقُوفِ بَیْنَ یَدَیْهِ»؛ الکافی، ج8، ص14.
1. «اَمَا لَوْ أَنَّ رَجُلًا قَامَ لَیْلَهُ وَ صَامَ نَهَارَهُ وَ تَصَدَّقَ بِجَمِیعِ مَالِهِ وَ حَجَّ جَمِیعَ دَهْرِهِ وَ لَمْ یَعْرِفْ وَلَایَةَ وَلِیِّ اللَّهِ فَیُوَالِیَهُ وَ یَکُونَ جَمِیعُ أَعْمَالِهِ بِدَلَالَتِهِ إِلَیْهِ مَا کَانَ لَهُ عَلَی اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ حَقٌّ فِی ثَوَابِهِ وَ لَا کَانَ مِنْ أَهْلِ الْإِیمَان»؛(1)اگر مردی شبها تا به صبح بیدار بماند و تمام عمر را روزه بگیرد، نه فقط ماه رمضان را، وتمام اموالش را در راه خدا صدقه دهد و در تمام دوران عمرش به حج رود، درحالیکه ولایت ولی خدا را نشناخته باشد تا از او پیروی کند و تمام اعمالش با راهنمایی او باشد، این چنین آدم هرآنچه که انجام داده است بیهوده، بیثمر و خنثی است.
1) الکافی، ج2، ص18.
اللَّهِ وَ إِنْ کَانَتِ الرَّعِیَّةُ فِی أَنْفُسِهَا ظَالِمَةً مُسِیئَة»؛(1) خدای متعال گفته است: «هر دسته از مسلمین که از امام (حاکم) جائری که ازجانب خدا نیست اطاعت کرده است؛ هرچند در اعمالش نیکوکار و پرهیزگار باشد، عذاب خواهم کرد و هر دسته از مسلمین که از امام عادلِ برگزیده ازجانب خدا اطاعت کرده است، خواهم بخشید؛ هر چند آن دسته، در حق خود، ستمکار و گناهکار باشد».(2)
«خداوند پیامبرش را ادب آموخت. آنگاه که
ادب او را به کمال رساند، فرمود ]إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ[:(1)تو دارای خلق عظیمی! سپس امر دین و امت را به پیامبرش سپرد تا بندگانش را اداره و رهبری کند؛ ‘لِیَسُوسَ عِبَادَهُ’. سپس فرمود: ]ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا[؛(2)ای مردم! آنچه را رسول فرموده، بپذیرید و هر آنچه شما را از آن نهی کرده است، رها کنید!»(3)
یا در فرصت حج که مسلمانان از اقصینقاط جهان اسلام جمع میشوند، حضرت به تبیین جایگاه امامت در معارف اسلامی پرداخته، با صراحت، ریاست جامعۀ اسلامی را حق خود اعلام میدارند.
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «وقتی که امامصادق(علیه السلام) هم میخواهد ادعای حاکمیت اسلامی و قدرت سیاسی بکند، میگوید: ‘إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) کَانَ الْإِمَامَ’؛ در اجتماع مردم در عرفات، میایستد در میان مردم میگوید: ‘إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) کَانَ الْإِمَامَ’؛ امام جامعه، پیشوای جامعه، رهبر جامعه، حاکم بر جامعه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود، ‘ثُمَّ کَانَ عَلِیُّبْنُأَبِی طَالِبٍ(علیه السلام) ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَیْنُ ثُمَّ عَلِیُّبْنُالْحُسَیْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُعَلِیٍّ ثُمَّ هَهْ فَیُنَادِی ثَلَاثَ مَرَّاتٍ لِمَنْ بَیْنَ یَدَیْه.’(4)تا میرسد
1) قلم، 4.
2) حشر، 7.
3) إِنَّ اللَّهَ (عَزَّوَجَلَّ) أَدَّبَ نَبِیَّهُ فَأَحْسَنَ أَدَبَهُ فَلَمَّا أَکْمَلَ لَهُ الْأَدَبَ قَالَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ ثُمَّ فَوَّضَ إِلَیْهِ أَمْرَ الدِّینِ وَ الْأُمَّةِ لِیَسُوسَ عِبَادَهُ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»؛ الکافی، ج1، ص266.
4) الکافی، ج4، ص466.
به خودش. یعنی تمام بحث ائمه با مخالفینشان و بحث اصحاب ائمه در مبارزاتشان، همین مسئلۀ حکومت و حاکمیت و ولایت مطلقه و عامۀ بر مسلمین و قدرت سیاسی بود؛ بر سر مقامات معنوی آنها با ائمه دعوایی نداشتند.
خیلی از اوقات اتفاق میافتاد که کسانی در جامعه، در جامعۀ زمان خلفا، اهلِ زهد بودند و اهلِ علم بودند و معروف به تفسیر و به علم و به این چیزها. خلفا هم با آنها نه فقط معارضهای نمیکردند، بلکه حتی مخلص آنها بودند؛ اظهار ارادت نسبت به آنها میکردند؛ پیش آنها میرفتند؛ از آنها نصیحت میخواستند. چرا؟ چون آنها در مقابل خلفا داعیۀ سیاسی نداشتند؛ امثال حسن بصری و ابنشبرمه و یا عمربنعبید، این بزرگان از علمایی که موردِتوجه و قبول خلفا بودند، اینها کسانی بودند که ادعای علم و ادعای زهد و ادعای معنویت و ادعای تفسیر و ادعای علوم پیغمبر و همۀ این ادعاها را داشتند، اما نسبت به آنها هیچگونه از طرف خلفا تعرضی نبود. چرا؟ چون داعیه قدرت سیاسی وجود نداشت.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «صدها حادثۀ توجهبرانگیز و پرمعنی و درعینحال ظاهراً بیارتباط و گاه متناقض با یکدیگر در زندگی موسیبنجعفر (علیه السلام)
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در خطبههای نماز جمعه 2بهمن66.
هنگامی معنی میشود و ربط مییابد که ما آن رشتۀ مستمری را که از آغاز امامت آن بزرگوار تا لحظۀ شهادتش ادامه داشته، مشاهده کنیم. این رشته، همان خط جهاد و مبارزۀ ائمه(علیهم السلام) است که در تمام دوران دویستوپنجاهساله و در شکلهای گوناگون استمرار داشته و هدف از آن، اولاً تبیین اسلام ناب و تفسیر صحیح قرآن و ارائۀ تصویری روشن از معرفت اسلامی است و ثانیاً، تبیین مسألۀ امامت و حاکمیت سیاسی در جامعۀ اسلامی و ثالثاً، تلاش و کوشش برای تشکیل آن جامعه و تحقق بخشیدن به هدف پیامبر معظم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) و همۀ پیامبران؛ یعنی اقامۀ قسط و عدل و زدودن اندادالله از صحنۀ حکومت و سپردن زمام ادارۀ زندگی به خلفاءالله و بندگان صالح خداوند.»(1)
هارونالرشید به حضرت موسیبنجعفر(علیه السلام) پیشنهاد کرد که فدک را پس بگیرد. امام(علیه السلام) امتناع میورزید تا آنکه اصرار زیاد کرد. حضرت فرمود: ‘من فدک را نمیگیرم مگر تمام آن را با مرزی که معین میکنم بدهی.’ گفت: ‘حدود فدک کجا است.’ فرمود: ‘اگر حدود آن را معین کنم نخواهی داد!’ گفت: ‘تو را قسم میدهم به حق جدّت که حدود آن را معین کنی!’ فرمود: ‘حد اول آن عَدَن [در جنوب یمن] است. ‘چهرۀ هارون
1) پیام رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، به سومین کنگرۀ جهانی حضرت امامرضا(علیه السلام) 26مهر68.
درهم کشیده شد؛ اما گفت: ‘بگو!’ حضرت فرمود: ‘حد دوم سمرقند(در ازبکستان فعلی) است.’ رنگ صورت رشید برگشت. فرمود: ‘حد سوم افریقا است.’ چهرۀ رشید سیاه شد، باز گفت: ‘حد دیگر را بگو!’ فرمود: ‘حد چهارم سیفالبحر است که هممرز با جزایر و ارمنیه است.’ هارون گفت: ‘دیگر برای ما چیزی باقی نماند؛ پس بیا جای من بنشین!’ حضرت موسیبنجعفر فرمود: ‘من گفتم اگر مرز آن را تعیین کنم نخواهی داد.’ از آن موقع هارون تصمیم به کشتن موسیبن جعفر(علیه السلام) گرفت.»(1)
1) «فِی کِتَابِ أَخْبَارِ الْخُلَفَاءِ أَنَّ هَارُونَ الرَّشِیدَ کَانَ یَقُولُ لِمُوسَیبْنِجَعْفَرٍ خُذْ فَدَکاً حَتَّی أَرُدَّهَا إِلَیْکَ، فَیَأْبَی حَتَّی أَلَحَّ عَلَیْهِ، فَقَالَ(علیه السلام) لَا آخُذُهَا إِلَّا بِحُدُودِهَا، قَالَ وَ مَا حُدُودُهَا قَالَ إِنْ حَدَدْتُهَا لَمْ تَرُدَّهَا. قَالَ بِحَقِّ جَدِّکَ إِلَّا فَعَلْتُ. قَالَ أَمَّا الْحَدُّ الْأَوَّلُ فَعَدَنُ، فَتَغَیَّرَ وَجْهُ الرَّشِیدِ وَ قَالَ إِیهاً. قَالَ وَ الْحَدُّ الثَّانِی سَمَرْقَنْدُ، فَأَرْبَدَ وَجْهُهُ. قَالَ وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ إِفْرِیقِیَةُ، فَاسْوَدَّ وَجْهُهُ وَ قَالَ هنیه [هِیهِ]. قَالَ وَ الرَّابِعُ سَیْفُ الْبَحْرِ مَا یَلِی الْخَزَرَ وَ إِرْمِینِیَةَ. قَالَ الرَّشِیدُ فَلَمْ یَبْقَ لَنَا شَیْءٌ، فَتَحُولَ إِلَی مَجْلِسِی. قَالَ مُوسَی قَدْ أَعْلَمْتُکَ أَنَّنِی إِنْ حَدَدْتُهَا لَمْ تَرُدَّهَا، فَعِنْدَ ذَلِکَ عَزَمَ عَلَی قَتْلِهِ.»؛ المناقب، ج4، ص321.
2) سیرۀ ابنهشام، ج1، ص424.
3) بحارالانوار، ج75، ص350.
امامرضا(علیه السلام) با «محمدبناسماعیلبنبزیع»(1)(وزیر دربار عباسی) و نامه امامجواد(علیه السلام) به «عبدالله نیشابوری» (حاکم سیستان)(2)که متن و مضمون برخی از آنها در اختیار است، ما را به لایههای پنهان سیاست ائمۀ هدی(علیهم السلام) رهنمون میسازد. (3)
بیان روایات نبوی برای مشتاقانی که به استقبال از کاروان حضرت آمده بودند، سلسلةالذهبها را رقم زد؛ استدلالهای ماتکننده در مناظرات با مأمون و عالمان ادیان، اثباتکنندۀ برتری بیچونوچرا و ناحقبودن حاکمیت مأمونی شد و فرصت تشریح ویژگیهای امامت در جایگاه ولیعهد مملکت اسلامی، متزلزلکنندۀ پایههای نظری حکومت عباسی شد؛ تا آنجا که صریحترین و مفصّلترین روایات ائمه دربارۀ امامت و خلافت، در این مقطع تاریخی صادر میشود.
بهعنوان نمونه به بخشی از روایت فضلبنشاذان دربارۀ فلسفۀ جعل «اولیالامر» ازسوی خداوند اشاره میکنیم:
«اگر گوینده بگوید: پس چرا اولیالامر قرار داده شده و به اطاعت ایشان فرمان رفته است؟ در جواب او گفته میشود: به سببهای فراوان؛ ازجمله اینکه: چون آفریدگان بر حد محدودی قرار گرفته و فرمان یافتهاند که از این حد در نگذرند تا کارشان تباه نشود، اینکار جز به آن میسّر نمیشود که برایشان امینی بگمارند تا آنان را از تجاوز از حد و درآمدن به ناحیهای که برای ایشان ایجاد خطر میکند باز دارد، چه اگر چنین نمیبود، هیچکس لذتجویی و سودمندی خود را به خاطر جلوگیری از تباه شدن دیگران فرو نمیگذاشت، پس برای مردمان، سرپرستی قرار داده شد تا از فساد و تباهی بازشان دارد، و حدود و احکام را در میان ایشان اقامه کند.
دیگر اینکه هیچ فرقهای از فرقهها و هیچ ملتی از ملتها را نمییابیم که جز با داشتن سرپرست و رئیسی که به امر دین و دنیای ایشان رسیدگی کند، باقی مانده باشد. پس در حکمت حکیم، جایز نیست که خلق را از داشتن چیزی که ناگزیر باید داشته باشند و دوام و قوام ایشان جز به آن میسر نیست، محروم سازد، کسی که به راهنمایی او با دشمنان خود میجنگند و غنایم را تقسیم میکنند و او نماز جمعه و جماعت آنان را برپا میدارد و از تعدّی ستمگران بر دیگران جلوگیری
میکند».(1)
«...همانا امامت، خلافت خدا و خلافت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و مقام امیرالمؤمنین(علیه السلام) و میراث حسن و حسین (علیه السلام) است. همانا امامت، زمام دین و مایۀ نظام مسلمین و صلاح دنیا و عزت مؤمنین است. همانا امامت، ریشۀ رشدکنندۀ اسلام و شاخۀ بلند آن است، کاملشدن نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و بسیار شدن غنیمت و صدقات و اجراء حدود و احکام و نگهداری مرزها به وسیلۀ امام است؛ امام است که حلال خدا را حلال و حرام او را حرام کند و حدود خدا را بهپا دارد و از دین خدا دفاع کند و با حکمت و اندرز و حجت رسا، مردم را به طریق پروردگارش دعوت نماید... امام، امین خداست در میان خلقش و حجت او بر بندگانش و خلیفۀ او در بلادش و دعوتکنندۀ بهسوی او و دفاع کنندۀ از حقوق اوست...»(2)
1) ..الحیاة، ترجمۀ احمدآرام، ج2، ص625 ؛ قَالَ فَلِمَ جَعَلَ أُولِی الْأَمْرِ وَ أَمَرَ بِطَاعَتِهِمْ قِیلَ لِعِلَلٍ کَثِیرَةٍ مِنْهَا أَنَّ الْخَلْقَ لَمَّا وَقَعُوا عَلَی حَدٍّ مَحْدُودٍ وَ أُمِرُوا أَنْ لَا یَتَعَدَّوْا ذَلِکَ الْحَدَّ (تِلْکَ الْحُدُودَ) لِمَا فِیهِ مِنْ فَسَادِهِمْ لَمْ یَکُنْ یَثْبُتُ ذَلِکَ وَ لَا یَقُومُ إِلَّا بِأَنْ یَجْعَلَ عَلَیْهِمْ فِیهِ أَمِیناً یَمْنَعُهُمْ مِنَ التَّعَدِّی وَ الدُّخُولِ فِیمَا حُظِرَ عَلَیْهِمْ لِأَنَّهُ لَوْ لَمْ یَکُنْ ذَلِکَ کَذَلِکَ لَکَانَ أَحَدٌ لَا یَتْرُکُ لَذَّتَهُ وَ مَنْفَعَتَهُ لِفَسَادِ غَیْرِهِ فَجَعَلَ عَلَیْهِمْ قَیِّماً یَمْنَعُهُمْ مِنَ الْفَسَادِ وَ یُقِیمُ فِیهِمُ الْحُدُودَ وَ الْأَحْکَامَ وَ مِنْهَا أَنَّا لَا نَجِدُ فِرْقَةً مِنَ الْفِرَقِ وَ لَا مِلَّةً مِنَ الْمِلَلِ بَقُوا وَ عَاشُوا إِلَّا بِقَیِّمٍ وَ رَئِیسٍ لِمَا لَا بُدَّ لَهُمْ مِنْهُ فِی أَمْرِ الدِّینِ وَ الدُّنْیَا فَلَمْ یَجُزْ فِی حِکْمَةِ الْحَکِیمِ أَنْ یَتْرُکَ الْخَلْقَ مِمَّا یَعْلَمُ أَنَّهُ لَا بُدَّ لَهُمْ مِنْهُ وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ إِلَّا بِهِ فَیُقَاتِلُونَ بِهِ عَدُوَّهُمْ وَ یَقْسِمُونَ بِهِ فَیْئَهُمْ وَ یُقِیمُ لَهُمْ جُمُعَتَهُمْ وَ جَمَاعَتَهُمْ وَ یَمْنَعُ ظَالِمَهُمْ مِنْ مَظْلُومِهِم؛ عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص101.
2) عَنْ عَبْدِ الْعَزِیزِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ کُنَّا مَعَ الرِّضَا ع قَالَ: ... إِنَّ الْإِمَامَةَ هِیَ مَنْزِلَةُ الْأَنْبِیَاءِ وَ إِرْثُ الْأَوْصِیَاءِ إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ الرَّسُولِ ص وَ مَقَامُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) وَ مِیرَاثُ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ(علیه السلام) إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ صَلَاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ الْإِمَامَةَ أُسُّ الْإِسْلَامِ النَّامِی وَ فَرْعُهُ السَّامِی ...الْإِمَامُ أَمِینُ اللَّهِ فِی خَلْقِهِ وَ حُجَّتُهُ عَلَی عِبَادِهِ وَ خَلِیفَتُهُ فِی بِلَادِهِ...»؛ الکافی، ج1، ص198.
«وقتی با معتصم بیعت شد، به جستجو از امامجواد(علیه السلام) پرداخت. نامهای به عبدالملک زیاد نوشت که اماممحمّدتقی را به بغداد بفرستد. چون آن حضرت را به بغداد آوردند، از ایشان خواستند خطبه بخواند.
آن حضرت با زبانی تیزتر از شمشیر فرمود: ‘ستایش خدا را که از نور خویش ما را آفرید و از میان مردم برگزید و ما را امین بر مردم و وصیّ خویش قرار داد. مردم من محمّدابنعلیبنموسیکاظمبنجعفربنمحمّدالباقر بنعلیسیدالعابدینبنحسینشهیدابن امیرالمؤمنین علیبنابیطالبم؛ پسر فاطمۀ زهرا دختر محمّدمصطفی(علیهم السلام) هستم... به خدا میدانم چه در دل و در خاطر پنهان کردهاید! به خدا از همۀ مردم من داناترم که کار مردم به کجا منتهی میشود... به خدا سوگند اگر چیره شدن
اهلباطل و گمراهی کفار و حملۀ مشرکین و شکّاکان و شقاوتمندان مانع من نمیشد، سخنی را اظهار میکردم که باعث تعجب گذشتگان و آیندگان شود.’ در این موقع دست خود را روی دهان گذاشت و گفت: ‘محمّد! ساکت باش؛ چنانچه آباء کرام تو سکوت کردند و صبر پیشه کن، چنانچه پیامبران اولواالعزم پیشه نمودند’ سپس این آیه را قرائت فرمود: ]فَاصْبِرْ کَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ ما یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَلْ یُهْلَکُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ[.»(1)
تبیین ابعاد فردی، اجتماعی و سیاسی امامت در این مجموعۀ بینظیر، از زوایای گوناگون صورت پذیرفته است؛ در ابتدای زیارت، به رسالت سیاسی ائمۀ هدی(علیهم السلام) تصریح میگردد؛ «السَّلَامُ عَلَیْکُمْ یَا أَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَةِ... وَ قَادَةَ الْأُمَمِ وَ أَوْلِیَاءَ النِّعَمِ وَ عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْیَارِ وَ سَاسَةَ الْعِبَادِ وَ أَرْکَانَ الْبِلَادِ»(2)و وظیفۀ هر محبّ اهلبیت را تبعیت محض در تمام ابعاد فردی و اجتماعی
عنوان مینماید: «مَنِ اتَّبَعَکُمْ فَالْجَنَّةُ مَأْوَاهُ وَ مَنْ خَالَفَکُمْ فَالنَّارُ مَثْوَاهُ وَ مَنْ جَحَدَکُمْ کَافِرٌ وَ مَنْ حَارَبَکُمْ مُشْرِکٌ وَ مَنْ رَدَّ عَلَیْکُمْ فِی أَسْفَلِ دَرْکٍ مِنَ الْجَحِیم»(1)و درنهایت، زائر، به پایمالشدن حق آن بزرگواران اشاره و از کسانیکه این حق را از صاحبانش دریغ داشتند، اعلام برائت مینماید؛ «وَ بَرِئْتُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ أَعْدَائِکُمْ وَ مِنَ الْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ الشَّیَاطِینِ وَ حِزْبِهِمُ الظَّالِمِینَ لَکُمْ الْجَاحِدِینَ لِحَقِّکُمْ وَ الْمَارِقِینَ مِنْ وَلَایَتِکُمْ وَ الْغَاصِبِینَ لِإِرْثِکُمْ».(2)
اما معدود روایات و نامههای باقیمانده از آن حضرات و برخورد هراسناک حکّام همعصرشان میتواند جهتگیری زندگی سختِ ایشان را بر ما تا حدودی آشکار سازد.
نامهای که امام حسنعسگری(علیه السلام) خطاب به اسحاقبناسماعیل نیشابوری نگاشتهاند، سندی کمنظیر در این راستاست. در فرازی از این نامه آمده است:
«اسحاق! یقین بدان که هر که در دنیا کور
باشد، در آخرت کور و گمراهتر است. اسحاق! منظور در این آیه، نه چشم سر است که نابینا میشود؛ چشم دل است که در سینهها است. چنانکه خداوند در آیۀ محکم کتابش، دربارۀ ظالم فرمود که (روز قیامت) میگوید:
‘پروردگارا! چرا مرا کور محشور کردی، با اینکه در دنیا بینا بودم؟’ خطاب شود: ‘چنانکه آیات ما بر تو عرضه شد و فراموش کردی [و چشم دل نگشودی]، همانسان امروز فراموش میشوی.’(1)
کدام آیه [و نشانۀ خدایی] بزرگتر از حجّت خدا بر خلق و امین او در شهرها و گواه وی بر بندگانش است؛ بعد از پیامبران، نیاکان نخستینش، و اوصیا، پدران بازپسینش(سلاماللّهعلیهماجمعین و رحمةاللهوبرکاته)؟ [پس نشناختن امامِ وقت یعنی بزرگترین نشانۀ حق، سبب کوری قیامت است.]
شما را به کدام گمراهی میکشند و شما هم همچون چارپایان، سربهزیر میروید؟! از حق رویگردانید؛ به باطل میگرایید؛ نعمت خدا را کفران میکنید. آیا از آنهایید که به پارهای از کتاب ایمان آرند و پارهای را انکار کنند؟ و سزای آنها که چنین کنند، از شما [مسلمانان] و غیر شما جز این نیست که در دنیا به ذلت افتد و در آخرت به عذاب طولانی جاوید گرفتار شوند و به خدا، این زبونی بزرگی است. خداوند که به منّت و رحمتش وظایفی را بر شما واجب کرده، نه از روی احتیاج به شما، بلکه از سر مهربانی و رحمت
1) طه، 126و 125.
بوده؛ جز او خدایی نیست تا ناپاک و پاک را از هم جدا کند، اسرار سینهها را بیازماید، آنچه در دل دارید پاک و خالص گرداند، تا به رحمتش سبقت گیرید و درجات و منازلتان در بهشت ،بر حسب اعمال، تفاوت یابد؛ حج، عمره، نماز، زکات، روزه، و ولایت را واجب کرده و دری برای گشودن واجبات به رویتان باز کرده؛ کلیدی برای یافتن راهش به دستتان سپرده است [که همان ولایت است]. اگر محمد و فرزندانِ جانشینش نبودند، چون چارپایان سرگردان بودید و هیچ واجبی را نمیشناختید! مگر میشود به شهری جز از دروازه راه یافت؟ و آنگاه که با نصب اولیاء، بر شما منت نهاد این آیه را فرستاد: ‘امروز دینتان را کامل ساختم، و نعمتم را بر شما تمام کردم و دین اسلام را برایتان پسندیدم.’(1)
و برای اولیایش حقوقی بهعهدۀ شما نهاده و دستور داده آنها را بپردازید؛ تا هرچه دارید، از زن، مال، خوراک و آشامیدنی، همه حلال شود. به پیغمبرش دستور داده: ‘بگو از شما مزدی نخواهم، بهجز دوستی خویشانم.’(2)و بدانید که هرکه [از پرداخت این حقها] بخل ورزد، در حق خود بخل کرده؛ خدا بینیاز است و شما نیازمند و جز او خدایی نیست.
بحث دربارۀ حقوق شما و حقوقی که به گردن شماست، بهطول انجامید؛ اما اگر نه این بود که خدا میخواهد نعمتش را بر شما تمام کند؛ نه
دستخطی از من میدیدید، نه حرفی میشنیدید؛ پس از آنکه امام سابق در گذشته و شما در غفلت از امر آخرتتان بهسر میبردید...
مبادا دربارۀ خدا [و امر دین] تقصیر و کوتاهی کنید و از زیانکاران شوید. نابود و از رحمت خدا دور باد آنکه از طاعت خدا روی گرداند و پند دوستان را نپذیرد.
خدا به شما دستور داده: از او و پیغمبرش، و اولوالامر اطاعت کنید! خدا بر ناتوانی و غفلت شما رحمت آرد و بر کارتان صبر و شکیبتان دهد. این انسان چقدر به پروردگارِ کریمش غَرّه است؟ اگر سنگهای سخت، برخی از آنچه را که در این نامه است فهم کند، از فرط پریشانی و وحشت و ترس از خدا و بازگشت به طاعت او، از هم بپاشد؛ هرچه خواهید بکنید! ‘عن قریب، خدا و پیامبرش و مؤمنان اعمالتان را مینگرند، سپس به دانای غیب و شهود بازمیگردید و به کارهایی که میکردهاید آگاهتان میکند.’(1)و الحمد لِلّه رب العالمین و صلی اللَّه علی محمد و آله اجمعین.»(2)
وَ ذَلِکَ وَ اللَّهِ الْخِزْیُ الْعَظِیمُ إِنَّ اللَّهَ بِمَنِّهِ وَ رَحْمَتِهِ لَمَّا فَرَضَ عَلَیْکُمُ الْفَرَائِضَ لَمْ یَفْرِضْ ذَلِکَ عَلَیْکُمْ لِحَاجَةٍ مِنْهُ إِلَیْکُمْ بَلْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْکُمْ لِیَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَ لِیَبْتَلِیَ ما فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ ما فِی قُلُوبِکُمْ لِتُسَابِقُوا إِلَی رَحْمَةِ اللَّهِ وَ لِتَتَفَاضَلَ مَنَازِلُکُمْ فِی جَنَّتِهِ فَفَرَضَ عَلَیْکُمُ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ وَ إِقَامَ الصَّلَاةِ وَ إِیتَاءَ الزَّکَاةِ وَ الصَّوْمَ وَ الْوَلَایَةَ وَ جَعَلَ لَکُمْ بَاباً تَسْتَفْتِحُونَ بِهِ أَبْوَابَ الْفَرَائِضِ وَ مِفْتَاحاً إِلَی سَبِیلِهِ لَوْ لَا مُحَمَّدٌ ص وَ الْأَوْصِیَاءُ مِنْ وُلْدِهِ لَکُنْتُمْ حَیَارَی کَالْبَهَائِمِ لَا تَعْرِفُونَ فَرْضاً مِنَ الْفَرَائِضِ وَ هَلْ تُدْخَلُ مَدِینَةٌ إِلَّا مِنْ بَابِهَا فَلَمَّا مَنَّ عَلَیْکُمْ بِإِقَامَةِ الْأَوْلِیَاءِ بَعْدَ نَبِیِّکُمْ قَالَ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً فَفَرَضَ عَلَیْکُمْ لِأَوْلِیَائِهِ حُقُوقاً أَمَرَکُمْ بِأَدَائِهَا لِیَحِلَّ لَکُمْ مَا وَرَاءَ ظُهُورِکُمْ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَ أَمْوَالِکُمْ وَ مَآکِلِکُمْ وَ مَشَارِبِکُمْ قَالَ اللَّهُ قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّما یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَ اللَّهُ الْغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ»؛ تحف العقول عن آل الرسول(صلی الله علیه و آله و سلم)، ص485.
1) توبه، 105.
2) «...وَ أَیُّ آیَةٍ أَعْظَمُ مِنْ حُجَّةِ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ أَمِینِهِ فِی بِلَادِهِ وَ شَهِیدِهِ عَلَی عِبَادِهِ مِنْ بَعْدِ مَنْ سَلَفَ مِنْ آبَائِهِ الْأَوَّلِینَ النَّبِیِّینَ وَ آبَائِهِ الْآخِرِینَ الْوَصِیِّینَ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ فَأَیْنَ یُتَاهُ بِکُمْ وَ أَیْنَ تَذْهَبُونَ کَالْأَنْعَامِ عَلَی وُجُوهِکُمْ عَنِ الْحَقِّ تَصْدِفُونَ وَ بِالْبَاطِلِ تُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ تَکْفُرُونَ أَوْ تَکُونُونَ مِمَّنْ یُؤْمِنُ بِبَعْضِ الْکِتَابِ وَ یَکْفُرُ بِبَعْضِ- فَما جَزاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذلِکَ مِنْکُمْ وَ مِنْ غَیْرِکُمْ- إِلَّا خِزْیٌ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ طُولُ عَذَابٍ فِی الْآخِرَةِ الْبَاقِیَةِ
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «عدل و داد، استقرار عدالت در جامعه، از بین بردن ظلم از سطح زمین، خصوصیت مهدی موعود است. اسلامی که در آن، تلاش برای عدالت و مبارزه با ظلم نباشد، چطور میتواند اسلام باشد و بشریت به سمت آن حرکت کند بشر به سمت آن چیزی حرکت میکند که مظهر آن، وجود مقدس مهدی(علیهالصلاة والسلام و عجلاللهتعالیفرجهالشریف) باشد و او کسی است که در احادیث متواتر وارد شده که دنیا را از عدل و داد پر میکند و ظلم را ریشه کن میسازد.»(1)
«قَدْ آتَاکُمُ اللَّهُ یَا آلَ یَاسِینَ خِلَافَتَهُ وَ عَلَّمَ مَجَارِیَ أَمْرِهِ فِیمَا قَضَاهُ وَ دَبَّرَهُ وَ رَتَّبَهُ وَ أَرَادَهُ فِی مَلَکُوتِهِ فَکَشَفَ لَکُمُ الْغِطَاءَ وَ أَنْتُمْ خَزَنَتُهُ وَ شُهَدَاؤُهُ وَ عُلَمَاؤُهُ وَ أُمَنَاؤُهُ سَاسَةُ الْعِبَادِ وَ أَرْکَانُ الْبِلَادِ وَ قُضَاةُ الْأَحْکَامِ»؛(2)ای آل یاسین! بهحقیقت خداوند جانشینیاش را به شما بخشیده است... و شما خزانهداران اویید و شاهدان و عالمان و امینان او
هستید؛ و سیاست بندگان او به دست شماست و استواری بلاد، بهواسطۀ شماست و شما قاضی به احکام خدایید.
روایاتی از این دست از یک سو، روایات گستردهای که الگوی کامل مدیریت الهی را در دوران ظهور امام موعود(عج) به تصویر میکشد، از سوی دیگر در کنار روایاتی که مدیریت و راهبری جامعه در دوران غیبت را به علمای وارسته واگذار میکند، که در فصلهای آتی بهدقت مورد بررسی قرار خواهند گرفت، شاهدی است بر اهتمام آن امام غایب از نظر، به جهتدهی جامعۀ اسلامی و راهبری آن در دوران غمآلود غیبت، حجم سیرۀ قولی و عملی سیاسی آن امام از نظر غایب را به پرحجمترین سیرۀ سیاسی ائمۀ هدی(علیهم السلام) مبدّل ساخته است.
امید که خداوند ما را شاهد انقضای زودهنگام این دوران قرار داده، چشمان ما را به جمال عالم آرای آن حضرت روشن فرماید.
مهمترین چیزی که در زندگی ائمه(علیهم السلام)، بهطور شایسته موردِتوجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزۀ حادّ سیاسی» است. از آغاز نیمۀ دوم قرن اول هجری که خلافت اسلامی به طور آشکار با پیرایههای سلطنت آمیخته شد و امامت اسلامی به حکومت جابرانه پادشاهی بدل گشت، ائمهاهلبیت(علیهم السلام)، مبارزه سیاسی خود را با شیوهای متناسب با اوضاع و شرایط، شدّت بخشیدند. این مبارزه بزرگترین هدفش تشکیل نظام اسلامی و تأسیس حکومتی برپایۀ امامت بود.
بیشک تبیین و تفسیر دین با دیدگاه مخصوص اهلبیت وحی، و رفع تحریفها و کجفهمیهای از معارف اسلامی و احکام دینی، نیز هدف مهمی برای جهاد اهلبیت بهحساب می آمد؛ اما طبق قرائن حتمی، جهاد اهلبیت به این هدفها محدود نمیشد و بزرگترین هدف آن، چیزی جز تشکیل حکومت علوی و تأسیس نظام عادلانه اسلامی نبود.
بیشترین دشواریهای زندگی مرارتبار و پر از ایثار ائمه و یاران آنان، بهخاطر داشتن این هدف بود و ائمه(علیهم السلام)، از دوران امام سجاد(علیه السلام) و بعد از حادثه عاشورا به زمینهسازی دراز مدت برای این مقصود پرداختند.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «تمام این نزاعی که شما در طول دوران زندگی ائمه(علیهم السلام) بین آنها و دستگاههای
1) (پیام رهبر معظم انقلاب مدظلهالعالی، به کنگره جهانی حضرت رضا(علیه السلام))،1363، غریب پیروز، ص6و7.
ظلم و جور مشاهده میکنید بر سر همین قضیه است. آنهایی که با ائمۀ ما مخالفت میکردند، آنها را مسموم میکردند، مقتول میکردند، زندان میانداختند، محاصره میکردند، دعوایشان بر سر داعیۀ حکومت ائمه(علیهم السلام) بود. اگر ائمه داعیۀ حکومت نداشتند، ولو علوم اولین و آخرین را هم به خودشان نسبت میدادند، اگر بحث قدرت سیاسی نبود، داعیۀ قدرت سیاسی نبود، هیچگونه تعرضی نسبت به آنها انجام نمیگرفت؛ لااقل به این شدت انجام نمیگرفت؛ اصلاً مسئله این است! لذا شما میبینید در بین دعوتها و تبلیغات ائمه(علیهم السلام)، روی کلمۀ امامت و مسئلۀ امامت حساسیتِ بسیار بالایی است؛ یعنی وقتی که امام صادق(علیه السلام) هم میخواهد ادعای حاکمیت اسلامی و قدرت سیاسی بکند، میگوید: ‘إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) کَانَ الْإِمَامَ’؛ در اجتماع مردم در عرفات، میایستد در میان مردم میگوید ‘إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) کَانَ الْإِمَامَ’؛ امام جامعه، پیشوای جامعه، رهبر جامعه، حاکم بر جامعه رسول خدا بود؛ ‘ثُمَّ کَانَ عَلِیُّبْنُأَبِی طَالِبٍ ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَیْنُ ثُمَّ عَلِیُّبْنُالْحُسَیْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُعَلِیٍّ ثُمَّ هَهْ فَیُنَادِی ثَلَاثَ مَرَّاتٍ لِمَنْ بَیْنَ یَدَیْه.’(1)تا میرسد به خودش؛ یعنی تمام بحث ائمه با مخالفینشان و بحث اصحاب ائمه در مبارزاتشان همین مسئلۀ حکومت و حاکمیت و ولایت مطلقه و عامه بر مسلمین و قدرت سیاسی بود، بر سر مقامات معنوی آنها با ائمه(علیهم السلام) دعوایی نداشتند.
1) الکافی، ج4، ص466.
خیلی از اوقات اتفاق میافتاد که کسانی در جامعه، در جامعۀ زمان خلفا، اهل زهد بودند و اهل علم بودند و معروف به تفسیر و به علم و به این چیزها. خلفا هم با آنها نه فقط معارضهای نمیکردند، بلکه حتی مخلص آنها بودند؛ اظهار ارادت نسبت به آنها میکردند؛ پیش آنها میرفتند؛ از آنها نصیحت میخواستند. چرا؟ چون آنها در مقابل خلفا داعیۀ سیاسی نداشتند؛ امثال حسن بصری و ابنشبرمه یا عمربنعبید، این بزرگان از علمایی که مورد توجه و قبول خلفا بودند، اینها کسانی بودند که ادعای علم و ادعای زهد و ادعای معنویت و ادعای تفسیر و ادعای علوم پیغمبر و همۀ این ادعاها را داشتند، اما نسبت به آنها هیچگونه از طرف خلفا تعرضی نبود. چرا؟ چون داعیه قدرت سیاسی وجود نداشت.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «مسئلۀ اصلی و اختلاف اصلی بین سردمداران قدرت، یعنی بنیعباس و بنیامیه، و میان اهلبیت رسول خدا، مسئلۀ امامت بود و مبارزه و درگیری و معارضه و سرکوب، ناشی از فکر ائمه(علیهم السلام) در باب امامت مسلمین بود. در دوران اخیر و بهخصوص در دو قرن گذشته هم در دنیای اسلام مایۀ اصلی نزاع میان مسلمین و قدرتهای استعمارگر، مسئلۀ حکومت اسلامی است.»(2)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «آنچه که از روایات مربوط به زندگی ائمه(علیهم السلام) بهدست میآید و شواهد زیادی بر آن وجود دارد، این است که ائمه(علیهم السلام) جداً میخواستند نظام اسلامی بهوجود آورند. این کار، آن طور که تصور میشود، با علم و معرفت امام منافات ندارد. آنها واقعاً میخواستند نظام الهی برقرار کنند. اگر برقرار میکردند، تقدیر الهی همان بود. تقدیر الهی و اندازهگیریها در علم پروردگار، با شرایط گوناگون اختلاف پیدا میکند که حالا این موضوع را بحث نمیکنیم. اجمالاً، در اینکه حرکت آنها برای این مقصود بوده است، شکی نیست. ما امروز، به برکت آن نهضت و حفظ فرهنگ و روحیۀ آن نهضت، در جامعۀ خودمان این نظام را بهوجود آوردهایم.»(1)
«سیرۀ ائمۀ اهلبیت(علیهم السلام) نشان میدهد که آنان، دین را جدای از سیاست نمیدانستند و به تعبیری که در بعضی از زیارتنامهها وارد شده: ساسةالعباد؛(2)سیاستمداران بندگان خدایند و به بیان امامحسنمجتبی(علیه السلام) تشکیل حکومت
اسلامی یک مسئولیت الهی است که بر دوش آنها افکنده شده است؛ «أَنَّ اللَّهَ تَعَالَی نَدَبَنَا لِسِیَاسَةِ الْأُمَّة».(1). قیام امامحسین(علیه السلام) در برابر یزید و تصریح به این معنا که هدف قیامش اصلاح امر امّت و امربهمعروف و نهیازمنکر و عدم سکوت در برابر سلطان جائر است و بیعت گرفتن مسلمبنعقیل در کوفه برای آن حضرت، پس از اعلام آمادگی شیعیان برای تشکیل حکومت اسلامی، دلیل روشنی است بر اینکه قیام او برای تشکیل حکومت عدل اسلامی بوده است.(2)
...در حدیثی که عبداللّهبنعمر از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل میکند، آمده است: ‘لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا یَوْمٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ ذَلِکَ الْیَوْمَ حَتَّی یَبْعَثَ رَجُلًا مِنِّی یُوَاطِئُ اسْمُهُ اسْمِی وَ اسْمُ أَبِیهِ اسْمَ أَبِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً’؛(3)اگر از عمر این دنیا، بیش از یک روز نماند خدا آن را آنقدر طولانی میسازد تا مردی از خاندان مرا مبعوث بدارد. او همنام من و پدرش همنام پدرم میباشد، او زمین را پر از عدل و داد میکند همانگونه که از ظلم و جور پر گشته است».(4)
«تاریخ ائمۀ اطهار عموماً حکایت میکند که همیشه درحال مبارزه بودهاند. اگر میگویند مبارزه درحال تقیّه، ... تقیّه معنایش این است: در یک شکل مخفیانهای، در یک حالت استتاری از خود دفاعکردن و بهعبارتدیگر، سپر بهکاربردن، هرچه بیشتر زدن و هرچه کمتر خوردن؛ نه دست از مبارزه برداشتن؛ حاشاوکَلاّ! روی این حساب است که ما میبینیم همۀ ائمۀ اطهار(علیهم السلام) این افتخار را، آری این افتخار را، دارند که در زمان خودشان با هیچ خلیفۀ جُوری سازش نکردند و همیشه درحال مبارزه بودند.
شما امروز بعد از هزاروسیصد سال... میبینید خلفایی نظیر عبدالملک مروان (از قبل از عبدالملک مروان تا عبدالملک مروان، اولاد عبدالملک، پسر عموهای عبدالملک، بنیالعباس، منصور دوانیقی، ابوالعباس سفّاح، هارونالرشید، مأمون و متوکّل) از بدنامترین افراد تاریخند. در میان ما شیعهها که قضیه بسیار روشن است؛ حتی در میان اهلتسنن، اینها لجنمال شدهاند. چه کسی اینها را لجنمال کرده است؟ اگر مقاومت ائمۀ اطهار(علیهم السلام) در مقابل اینها نبود، و اگر نبود که آنها فسقها و انحرافهای آنان را برملا میکردند و غاصب بودن و نالایق بودن آنها را به مردم گوشزد مینمودند، آری اگر این موضوع نبود، امروز ما هارون و مخصوصاً مأمون را در ردیف قِدّیسین میشمردیم. اگر ائمه(علیهم السلام)، باطن مأمون را آشکار نمیکردند و وی را معرفی کامل نمینمودند، مسلّم او یکی از قهرمانان بزرگ علم و
دین در دنیا تلقی میشد.»(1)
رهبرمعظم انقلاب(مدظله) «من از مجموعۀ روایات و زندگی ائمه(علیهم السلام) اینطور استنباط کردهام که این بزرگواران، از روز صلح امام مجتبی(علیهالصلاةوالسلام) تا اواخر، دایماً درصدد بودهاند که این نهضت را مجدداً به شکل حکومت علوی و اسلامی در بیاورند و سر پا کنند... ائمه(علیهم السلام) میخواستند که نهضت، مجدداً به حکومت و جریان اصیل اسلامی تبدیل بشود و آن جریان اسلامی که از آغشته شدن و آمیخته شدن و آلوده شدن به آلودگیهای هواهای نفسانی دور است، روی کار بیاید؛ ولی این کار، کار مشکلی است.»(2)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «دلیل دیگر بر لزوم تشکیل حکومت، ماهیت و کیفیت قوانین اسلام (احکام شرع) است. ماهیت و کیفیت این قوانین میرساند که برای تکوین یک دولت و برای ادارۀ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی جامعه تشریع گشتهاست:
اولًا؛ احکام شرع حاوی قوانین و مقررات متنوعی است که یک نظام کلی اجتماعی را میسازد. در این نظام حقوقی هر چه بشر نیاز دارد فراهم آمده است: از طرز معاشرت با همسایه و اولاد و عشیره و قوم و خویش و همشهری و امور خصوصی و زندگی زناشویی گرفته تا مقررات مربوط به جنگ و صلح و مراوده با سایر ملل، از قوانین جزایی تا حقوق تجارت و صنعت و کشاورزی. برای قبل از انجام نکاح و انعقاد نطفه قانون دارد و دستور میدهد که نکاح چگونه صورت بگیرد و خوراک انسان در آن هنگام یا موقع انعقاد نطفه چه باشد، در دوره شیرخوارگی چه وظایفی بر عهده پدر و مادر است و بچه چگونه باید تربیت شود و سلوک مرد و زن با همدیگر و با فرزندان چگونه باشد.
برای همۀ این مراحل دستور و قانون دارد تا انسان تربیت کند، انسان کامل و فاضل، انسانی که قانون متحرک و مجسم است و مجری داوطلب و خودکار قانون است. معلوم است که اسلام تا چه حد به حکومت و روابط سیاسی و اقتصادی جامعه اهتمام میورزد تا همۀ شرایط به خدمت تربیت انسان مهذب و با فضیلت درآید. قرآن مجید و
سنت شامل همه دستورات و احکامی است که بشر برای سعادت و کمال خود احتیاج دارد. در کافی فصلی است بهعنوان تمام احتیاجات مردم در کتاب و سنت بیان شده است و کتاب، یعنی قرآن، ‘تِبیانُ کُلِّ شَیْءٍ’ است. روشنگر همهچیز و همۀ امور است. [طبق روایات]، امام سوگند یاد میکند که تمام آنچه ملت احتیاج دارد در کتاب و سنت هست و در این شکی نیست.
ثانیاً، با دقت در ماهیت و کیفیت احکام شرع درمییابیم که اجرای آنها و عمل به آنها مستلزم تشکیل حکومت است؛ و بدون تأسیس یک دستگاه عظیم و پهناور اجرا و اداره نمیتوان به وظیفه اجرای احکام الهی عمل کرد.
حکمت آفریدگار بر این تعلق گرفته که مردم به طریقه عادلانه زندگی کنند و در حدود احکام الهی قدم بردارند. این حکمت، همیشگی و از سنتهای خداوند متعال و تغییرناپذیر است. بنابراین، امروز و همیشه وجود ‘ولیّ امر’، یعنی حاکمی که قیّم و برپا نگهدارندۀ نظم و قانون اسلام باشد، ضرورت دارد؛ وجود حاکمی که مانع تجاوزات و ستمگریها و تعدی به حقوق دیگران باشد؛ امین و امانتدار و پاسدار خلق خدا باشد؛ هادی مردم به تعالیم و عقاید و احکام و نظامات اسلام باشد و از بدعتهایی که دشمنان و ملحدان در دین و در قوانین و نظامات میگذارند جلوگیری کند. مگر خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به خاطر همین معانی نبود؟
آن علل و ضرورتهایی که آن حضرت را امام
کرده است، الآن هم هست؛ با این تفاوت که شخص معینی نیست؛ بلکه موضوع را عنوانی قرار دادهاند تا همیشه محفوظ باشد.
پس، اگر احکام اسلام باید باقی بماند و از تجاوز هیئتهای حاکمۀ ستمگر به حقوق مردم ضعیف جلوگیری شود و اقلیتهای حاکمه نتوانند برای تأمین لذت و نفع مادی خویش، مردم را غارت و فاسد کنند، اگر باید نظم اسلام برقرار شود و همه افراد بر طریقۀ عادلانۀ اسلام رفتار کنند و از آن تخطی ننمایند، اگر باید جلوی بدعتگذاری و تصویب قوانین ضدّ اسلامی توسط مجلسهای قلابی گرفته شود، اگر باید نفوذ بیگانگان در کشورهای اسلامی از بین برود، حکومت لازم است. این کارها بدون حکومت و تشکیلات دولت انجام نمیشود. البته حکومت صالح لازم است: حاکمی که قیّم امین صالح باشد؛ وگرنه حکومتکنندگان موجود به درد نمیخورند؛ چون جابر و فاسدند و صلاحیت ندارند.
همچنانکه جمع عدّه و عُده برای تحریف یا تشکیک در اصل ولایتفقیه، که پایۀ اصلی این بنای شامخ و به معنای حاکمیت دین و تقوا بر زندگی اجتماعی یک ملت است، از همین انگیزۀ شیطانی و سلطهجویانه منشأ میگیرد. در دنیایی که حکومتها مظهر استکبار و زورگویی و بیعدالتی و مادیگرایی و بیتقواییاند، نظام اسلامی مفتخر است که شعار حاکمیت تقوا و معنویت میدهد و حکومت را نه سلطۀ خودسرانه یا ریاست مبتنی بر نیرنگ و ظاهرسازی، که ولایت
و محبت و پیوند قلبی و ایمانی میداند و به جای همۀ معیارهای رایج از قبیل زور و پول و تبلیغ دروغ، فقاهت و عدالت را معیار حاکم میشناسد.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «آن روز که در غرب هیچ خبری نبود و ساکنانش در توحش بهسر میبردند و امریکا سرزمین سرخپوستان نیمهوحشی بود، دو مملکت پهناور ایران و روم محکوم استبداد و اشرافیت و تبعیض و تسلط قدرتمندان بودند و اثری از حکومت مردم و قانون در آنها نبود؛ خدای تبارک و تعالی به وسیله رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) قوانینی فرستاد که انسان از عظمت آنها به شگفت میآید. برای همه امور قانون و آداب آورده است. برای انسان پیش از آنکه نطفهاش منعقد شود تا پس از آنکه به گور میرود، قانون وضع کرده است.
همانطور که برای وظایف عبادی قانون دارد، برای امور اجتماعی و حکومتی قانون و راهورسم دارد. حقوق اسلام یک حقوق مترقی و متکامل و جامع است. کتابهای قطوری که از دیرزمان در زمینههای مختلف حقوقی تدوین شده، از احکام قضا و معاملات و حدود و قصاص گرفته تا روابط بین ملتها و مقررات صلح و جنگ و حقوق بینالملل عمومی و خصوصی، شمهای از احکام و نظامات اسلام است. هیچ موضوع حیاتی نیست که اسلام تکلیفی برای آن مقرر نداشته و حکمی
1) پیام رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) به مناسبت اولین اجلاس دورۀ سوم مجلس خبرگان، 3اسفند77.
درباره آن نداده باشد.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «اگر شما بتوانید مفهوم مذهب را در فرهنگ اسلامی ما درک و دریافت کنید، به روشنی خواهید دید که هیچگونه تناقضی بین رهبری مذهبی و سیاسی نیست، بلکه همچنان که مبارزه سیاسی بخشی از وظایف و واجبات دینی و مذهبی است، رهبری و هدایتکردن مبارزات سیاسی گوشه ای از وظایف و مسئولیتهای یک رهبر دینی است. کافی است شما به زندگی پیامبر بزرگ اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) و نیز زندگی امامعلی(علیه السلام) نگاه کنید که هم یک رهبر مذهبی ماست و هم یک رهبر سیاسی و این مسئله در فرهنگ شیعه از مسائل بسیار روشن است و هر مسلمان شیعی وظیفۀ یک رهبر مذهبی و دینی میداند که در سرنوشت سیاسی و اجتماعی جامعه مستقیماً دخالت کند و هدایت و نقش تعیینکنندۀ خود را انجام دهد. مفهوم مذهب و رهبر مذهبی در فرهنگ اسلامی بسیار تفاوت دارد از مفهوم آن در فرهنگ شما که مذهب صرفاً یک رابطۀ شخصی و معنوی است بین انسان و خدا. ازاینرو مذهب اسلام از هنگام ظهورش متعرض نظامهای حاکم در جامعه بوده است و خود دارای سیستم و نظام خاص اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی است که برای تمامی ابعاد و شئون زندگی فردی و اجتماعی قوانین خاصی وضع دارد و جز آن را برای سعادت جامعه نمیپذیرد. مذهب اسلام همزمان با اینکه
1) امام خمینی(رحمت الله علیه)، ولایت فقیه، ص12.
به انسان میگوید که خدا را عبادت کن و چگونه عبادت کن، به او میگوید چگونه زندگی کن و روابط خود را با سایر انسانها باید چگونه تنظیم کنی و حتی جامعه اسلامی با سایر جوامع باید چگونه روابطی را برقرار نماید. هیچ حرکتی و عملی از فرد یا جامعه نیست؛ مگر اینکه مذهب اسلام برای آن حکمی مقرر داشته است؛ بنابراین طبیعی است که مفهوم رهبر دینی و مذهبیبودن، رهبری علمای مذهبی است در همۀ شئون جامعه؛ چون اسلام هدایت جامعه را در همۀ شئون و ابعاد آن بهعهده گرفته است... . امامعلی(علیه السلام) میگوید: خداوند از دانشمندان پیمان گرفته است که بر سیری ستمگر و گرسنگی مظلوم سکوت نکنند... و نیز اگر بدعتها در دین ظاهر شود، بر علماست که دانش خود را آشکار کنند و نگذارند فریبها و نیرنگها و دروغ بدعتگذاران در دین و در مردم اثر کند و باعث انحراف شود.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «اسلام برنامه زندگی دارد؛ اسلام برنامه حکومت دارد؛ اسلام قریب پانصد سال، تقریباً یا بیشتر، حکومت کرده است؛ سلطنت کرده است؛ با اینکه احکام اسلام در آنوقت باز آنطور اجرا نشده است که باید اجرا بشود؛ لکن همان نیمه اجراشدهاش ممالک بزرگی را، وسیعی را، اداره کرده است با عزت و شوکت از همه جهات، از همه کیفیات.»(2)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «مالیاتهایی که اسلام مقرر داشته و طرح بودجهای که ریخته، نشان میدهد تنها برای سدّ رَمَق فقرا و سادات فقیر نیست؛ بلکه برای تشکیل حکومت و تأمین مخارج ضروری یک دولت بزرگ است:
مثلاً خمس، یکی از درآمدهای هنگفتی است که به بیتالمال میریزد و یکی از اقلام بودجه را تشکیل میدهد. طبق مذهب ما، از تمام منافع کشاورزی، تجارت، منابع زیرزمینی و روی زمینی، و بهطورکلی از کلیه منافع و عواید، بهطرز عادلانهای [خمس] گرفته میشود؛ بهطوریکه از سبزیفروش درب این مسجد تا کسیکه به کشتیرانی اشتغال دارد یا معدن استخراج میکند، همه را شامل میشود. این اشخاص باید خمس اضافهبردرآمد را پس از صرف مخارج متعارف خود به حاکم اسلام بپردازند تا به بیتالمال وارد شود. بدیهی است درآمد به این عظمت برای اداره کشور اسلامی و رفع همه احتیاجات مالی آن است. هرگاه خمسِ درآمد کشورهای اسلام، یا تمام دنیا را، اگر تحت نظام اسلام درآید، حساب کنیم، معلوم میشود منظور از وضع چنین مالیاتی فقط رفع احتیاج سید و روحانی نیست؛ بلکه قضیه مهمتر از اینهاست. منظور رفع نیاز مالی تشکیلات بزرگ حکومتی است. اگر حکومت اسلامی تحقق پیدا کند، باید با همین مالیاتهایی که داریم، یعنی خمس و زکات که البته مالیات اخیر زیاد
نیست، جزیه و خراجات (یا مالیات بر اراضی ملی کشاورزی) اداره شود.
...ازطرفی، جزیه که بر اهلذمّه مقرر شده و خراج که از اراضی کشاورزی وسیعی گرفته میشود، درآمد فوقالعادهای را بهوجود میآورد. مقررشدن چنین مالیاتهایی دلالت دارد بر اینکه حاکمی و حکومتی لازم است. وظیفۀ حاکم و والی است که بر اهلِذمه برحسب استطاعت مالی و درآمدشان مالیات سرانه ببندد یا از مزارع و مواشی آنها مالیات متناسب بگیرد؛ همچنین، خراج یعنی مالیات بر اراضی وسیعی را که مال اللَّه و در تصرف دولت اسلامی است، جمعآوری کند. این کار مستلزم تشکیلات منظم و حساب و کتاب و تدبیر و مصلحتاندیشی است و با هرجومرج انجامشدنی نیست. این به عهده متصدیان حکومت اسلامی است که چنین مالیاتهایی را بهاندازه و بهتناسب و طبق مصلحت تعیین کرده؛ سپس جمعآوری کنند و به مصرف مصالح مسلمین برسانند.
ملاحظه میکنید که احکام مالی اسلام بر لزوم تشکیل حکومت دلالت دارد و اجرای آن جز ازطریق استقرار تشکیلات اسلامی میسّر نیست.»(1)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «ازطرفدیگر، احکامی که راجع به حفظ نظام اسلام و دفاع از تمامیت ارضی
1) امام خمینی(رحمت الله علیه)، ولایت فقیه، ص27تا29.
و استقلال امت اسلام است، بر لزوم تشکیل حکومت دلالت دارد. مثلاً این حکم: ]وَ أَعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْل[ که امر به تهیه و تدارک هرچهبیشتر نیروی مسلح و دفاعی بهطورکلی است و امر بهآمادهباش و مراقبت همیشگی در دورۀ صلح و آرامش... آیۀ ]وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ...[(1)دستور میدهد که تاحدّامکان نیرومند و آماده باشید تا دشمنان نتوانند به شما ظلم و تجاوز کنند. ما متحد و نیرومند و آماده نبودیم که دستخوش تجاوزات بیگانه شده و میشویم و ظلم میبینیم.»(2)
امامخمینی(رضوان الله علیه) «بسیاری از احکام، از قبیل دیات که باید گرفته و به صاحبانش داده شود یا حدود و قصاصی که باید با نظر حاکم اسلامی اجرا شود، بدون برقراری یک تشکیلات حکومتی تحقق نمییابد. همۀ این قوانین مربوط به سازمان دولت است و جز قدرت حکومتی از عهده انجام این امور مهم برنمیآید.»(3)
]یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصاصُ فِی
الْقَتْلی الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثی بِالْأُنْثی فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخیهِ شَیْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسانٍ ذلِکَ تَخْفیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدی بَعْدَ ذلِکَ فَلَهُ عَذابٌ أَلیمٌ *وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون[؛(1)ای اهلِایمان! حکم قصاصِ کشتگان برای شما چنین مقرّر شده که مرد آزاد در برابر مرد آزاد، و بنده در برابر بنده، و زن در برابر زن قصاص شود. پس هر کسی از برادرش مورد عفو قرار گیرد، پیروی از خوبی است و باید با رعایت احسان، خونبها را به او بپردازد. این حکم، تخفیف و رحمتی از پروردگار شما است. پس هرکسی بعد از آن، از اندازه بگذرد، وی را عذابی دردناک است و ای خردمندان! شما را در قصاص، زندگانی است؛ باشد که به تقوا گرایید.
در این آیه، اصل قانون قصاص، تبیین شده؛ ولی نسبت به مسئول اجرای آن سخنی به میان نیامده است؛ ولی در آیۀ دیگر، ولیِّ مقتول، صاحب این حق دانسته شده است: ]وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً[؛(2)و هرکس مظلوم کشته شود، به سرپرست او قدرتی دادهایم.
در آیات دیگری، به همۀ کسانیکه به حقوقشان موردِتعدّی قرار میگیرد، اجازۀ «مقابلهبهمثل» داده شده است: ]فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُم[؛(3)
پس هرکس بر شما تعدّی کرد، همانگونهکه بر شما تعدّی کرده، بر او تعدّی کنید. ]وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِه[؛(1)و اگر عقوبت کردید، همانگونهکه موردِعقوبت قرار گرفتهاید، به عقوبت رسانید.
همانگونهکه در این آیات، از دخالت دولت اسلامی و حاکم شرع در اجرای قانون قصاص، ذکری نرفته است، در نصوص روایی نیز چنین مطلبی به چشم نمیخورد؟(2)
ولی درعینحال، عدهای از فقها، مانند شیخ مفید(رحمت الله علیه)، شیخ طوسی(رحمت الله علیه) و علامه حلّی(رحمت الله علیه)، نظارت حاکم اسلامی را لازم شمردهاند؛(3)البته چنین نظارتی درجهت حفظ نظم جامعه و جلوگیری از اختلال نظام و بروز آشفتگی و هرجومرج میتواند مفید باشد؛(4)بهخصوص در ‘قصاص عضو’ که عدم چنین نظارتی، ممکن است به عدم رعایت ضوابط و مقررّات اجرایی قانون منجر شده و مشکلاتی را برای شخص جانی بهوجود آورد؛ مثل اینکه جراحت به عضو دیگری سرایت نماید و او را در معرض خطر قرار دهد.(5)
در استیفای حقوق مالی نیز علاوه بر عمومات قرآنی فوق، نصوصی وجود دارد که اجازۀ حق را به صاحبِ حق میدهد (تقاص).(6)البته در مواردی
که اقدام مستقیم طلبکار برای وصول حق خود، به بروز فتنه میانجامد و برخی موارد دیگر، مراجعه به حاکم اسلامی لازم است.(1)
احکام و قوانینی که:
الف. مربوط به «زندگی اجتماعی» است و هر یک از شهروندان در زندگی فردی و شخصی خود،
نمیتوانند آن را عملی سازند.
ب. همۀ افراد نمیتوانند در اجرای آن، دخالت کنند و «متولّی» میطلبند.
ج. اجرای آن به «قدرت» نیازمند است و بدون چنین پشتوانهای، زمینۀ تحقّق آن پیدا نمیشود.
چنین قوانینی، تنها با تأسیس دولت اسلامی به اجرا درمیآید و تا این دولت، ادارۀ امور کشور را در دست نداشته باشد، به اجرای مطلوب آن نمیتوان امیدوار بود؛ مثلاً احکامی که در زمینۀ مسائل جزایی و کیفری در قوانین اسلام به چشم می خورد و در مباحث قضا، حدود، دیات و قصاص، بهتفصیل، جزئیات آن توضیح داده شده، از این ویژگیها برخوردار است.
]وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما جَزاءً بِما کَسَبا نَکالاً[؛(1)دست مرد و زن دزد را به کیفر عملشان ببرید! این عقوبتی است که خداوند بر آنها مقرّر داشته است.
آیا معقول است که قانونگذاری، اجرای این حکم را برعهدۀ خود سارقین بگذارد و از آنان بخواهد که دست خویش را قطع کنند؟! آیا معقول است که قانونگذار، اجرای این حکم را برعهدۀ عموم مردم قرار دهد تا هر کس بتواند به عنوان اجرای حدّ، دست دیگری را قطع کند و او را به کیفر برساند؟! آیا بدون داشتن قدرت اجرایی و تشکیلات قضایی، عملی کردن این کیفر، میسور و ممکن است؟ آیا اگر تشکیلات قضایی براساس موازین غیراسلامی اداره شود و قدرت اجرایی
1) مائده، 38.
حکومت، در دست غیر معتقدان به چنین احکامی باشد، انتظار پیاده شدن این احکام اسلامی را میتوان داشت و بدان امید بست؟!
با منتفیبودن هر یک از این احتمالهای چهارگانه، باید پذیرفت که اجرای قوانین اسلامی، «دولتی اسلامی» میطلبد؛ دولتی که برنامۀ خویش را از قوانین اسلامی اخذ کند و تحقّق بخشیدن به مکتب را در شئون گوناگون زندگی اجتماعی، آرمان خود قرار دهد. پس چنین دستوراتی، علاوه بر اینکه بیانگر قانون الهی دربارۀ کیفر سرقت است، نمایانگر وظیفۀ امرا و حکام نیز میباشد و اجرای قانون را برعهدۀ آنان میگذارد.(1)
از همین باب است، حکم دیگر قرآن که میفرماید: ]الزَّانِیَةُ وَ الزَّانی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ[؛(2)زن و مرد زناکار را صد تازیانه بزنید.
برای اجرای این حکم نیز هر چند همۀ مسلمانان، مورد خطاب قرار گرفتهاند؛ ولی انجام این وظیفه برعهدۀ کسی است که مسئولیت ادارۀ جامعه و امور اجتماعی را بر دوش دارد و آحاد رعیت، بهطور مستقیم، اجازۀ دخالت در چنین امر خطیری را ندارند.(3)همچنین در قرآن دربارۀ
1) احمد مصطفی المراغی، تفسیر المراغی، ج2، ص113.
2) نور، 2.
3) محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج15، ص79، فضل طبرسی، مجمع البیان، ج4، ص197، نک: محمدحسن نجفی، ج21، ص386: شیخ طوسی میگوید: «والخطاب بهذه لآیة وان کان متوجها الی الجماعة فالمراد به الائمة بلاخلاف؛ لاخلاف انه لیس لاحد اقامة الحدود الا الامام او من یولیّه الامام؛ و من خالف فیه لایعتد بخلافه» (تبیان، ج7، ص406).
مجازات «محارب» و «مفسد فی ٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِالارض» آمده است:
]إِنَّما جَزاءُ الَّذینَ یُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ[؛(1)،ّهلحمد للََّةً مِنْهُ عَلَی الل همانا کیفر آنان که با خدا و رسول، به جنگ برخیزند و برای فساد در زمین بکوشند، جز این نیست که آنها را به قتل رسانند ا را به قتل رسانند یا به دار کشند یا دست البته چنین نظارتی در خالت خودسرانه نهی ا دست و پایشان را بiه عکس ببرند و یا تبعیدشان کنند، که این خواریشان در دنیا است، و در آخرت به عذابی بزرگ، معذّب خواهند بود.
الف. در زمینۀ روابط اجتماعی مسلمانان است.
ب. همۀ مسلمانان در اجرای آن، وظیفه دارند.
ج. دخالت خودسرانۀ اشخاص، به آشفتگی اوضاع و اختلال در نظام منجر میشود.
د. در اجرای قانون، به نظارت و کنترل دولت نیاز است.
امربهمعروف و نهیازمنکر در برخی از مراحل خود، اینگونه است؛ چرا که در مراحل ابتدایی آن، مانند تذکّر، راهنمایی و امرونهی زبانی، هر مسلمانی میتواند مستقیماً انجام وظیفه نماید و نیازی به دخالت دولت نیست؛ ولی در مراحل بالاتر که برای جلوگیری از منکر، نیاز به دخالت عملی است و ممکن است به درگیری و زدوخورد بیانجامد، همچنین در مواردی که برای
1) مائده،33.
جلوگیری از منکر، به تنبیه بدنی نیاز است، ورود و مداخلۀ همۀ مردم، آن هم به شکل خودسرانه، هرجومرج و فساد را بهدنبال خواهد داشت و چه بسا افراد فرصتطلب و فتنهجو، امربهمعروف و نهیازمنکر را بهانهای برای تصفیه حسابهای شخصی قرار داده و با این عنوان، به ضربوجرح یا قتل دیگران اقدام نمایند.(1)ازاینرو، مصلحت جامعه اقتضا میکند که در چنین مراحلی، فقط با اجازه و نظارت یک مقام مسئول اقدام شود، تا بدینوسیله، از سوءاستفاده و عواقب اختلال نظم جلوگیری شود. ازاینرو، بر اساس نظر مشهور در فقه امامیه، اذن امام یا نمایندۀ او دراینگونه موارد لازم است.(2)
شیخ طوسی دراینباره میگوید: «گاه امربهمعروف، با دست انجام میگیرد؛ مثل اینکه با تأدیب یا جلوگیری از کار ناشایسته یا ضربوجرح، دیگری به معروف واداشته میشود؛ ولی ضرب، تنها با اجازۀ سلطان وقت که برای ریاست و زمامداری نصب شده است، واجب میگردد؛ در نهیازمنکر نیز مسئله چنین است.(3)
بهعلاوه، اجرای امربهمعروف و نهیازمنکر، در موارد فراوانی، نیاز به قدرت دارد، و درصورتیکه حمایت دولت و پشتیبانی حاکمیت نباشد، برخورد با اعمال سوء، به خصوص اگر از صاحبان زروزور سر زند، عملاً تعطیل می شود؛ همانطور
که امکان عملیشدنِ باارزشترین معروفها نیز فراهم نمیشود. ازاینرو، قرآنکریم از مسلمانان میخواهد که وقتی در زمین اقتدار پیدا کرده و حکومت تشکیل دادند، به امربهمعروف و نهیازمنکر بپردازند: ]الَّذینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ[.(1)
از این آیه فهمیده میشود که با تشکیل دولت اسلامی، زمینۀ اجرای کامل این فریضۀ الهی فراهم میگردد، معروفها در جامعه گسترش یافته و منکرها از میان مردم رخت برمیبندد.
به تعبیر امام باقر(علیه السلام): با این فریضۀ بزرگ، احکام دیگر پابرجا می شوند، راهها امن میگردد، کسب و تجارت در مسیر حلال و مشروع قرار میگیرد، حقوق ازدسترفته به صاحبانشان باز میگردد، زمین آباد میشود، دشمن به انصاف تن میدهد و کارها سامان مییابد.(2)
روشن است که تحقق چنین برنامههایی، فراتر از امرونهی زبانی، به بسط و ید و دردستداشتن حکومت نیاز دارد. همچنین اجرای این قانون، در مواردی، تشکیل و سازماندهی یک گروه ویژه را میطلبد و مسلمانان باید چنین تشکیلاتی را فراهم آورند:
]وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ
الْمُفْلِحُونَ[؛(1)باید از شما گروهی باشند که دعوت به نیکی کرده، امربهمعروف و نهیازمنکر نمایند، و آنان رستگارانند.
در این آیه، به همۀ مسلمانان دستور داده شده که برای فراهمآوردن یک گروه خاص، تلاش کنند. این گروه که برای امربهمعروف و نهیازمنکر، تشکیل میشود، وظایفی فراتر از امرونهی زبانی، که یک تکلیف عمومی است، بر عهده دارد. وظیفۀ آنان مخصوص مواردی است که امرونهی، به تشکیلات و اقتدار نیاز دارد و اقدامات پراکندۀ مسلمانان نمیتواند تأثیر کافی داشته باشد. ازاینرو، امامصادق(علیه السلام) فرمود: «این وظیفهای است بر افراد توانمند که به معروف و منکر آگاهند و فرمانشان مطاع است... نه کسانی که قدرت نداشته، یکّه و تنها بوده، اطاعت و حمایت نمیشوند.»(2)
پس اقامۀ امربهمعروف و نهیازمنکر، از ابعاد گوناگونی، با دولت اسلامی ارتباط پیدا میکند:
1. در مواردی که دخالت افراد گوناگون به هرج و مرج در نظام اجتماعی میانجامد، امربهمعروف و نهیازمنکر با اجازۀ حاکم اسلامی انجام میشود.
با حاکمیت نظام اسلامی و اقتدار دولت اسلامی، امربهمعروف و نهیازمنکر گسترش و رواج مییابد.
دولت اسلامی، مأموریتهای خطیر امربهمعروف و نهیازمنکر را به گروه خاصی که از
قدرت بیشتری برخوردار و دارای بصیرت اسلامی و آگاهیهای اجتماعی باشند، میسپارد تا آنان با توجه به اختیاراتی که از سوی دولت اسلامی کسب کردهاند، به انجام وظیفه بپردازند...(1)
الف. مربوط به مسائل اجتماعی است.
ب. همۀ مردم نسبت به آن وظیفه داشته، و برای بهاجرادرآمدن آن، امت اسلامی باید بسیج شود.
ج. آحاد رعیت بهصورت پراکنده و انفرادی، توان انجام آن را نداشته و تنها با سازماندهی نیروها و متشکلکردن آنان، زمینۀ اجرای قانون فراهم میگردد.
د. بسیج، سازماندهی و متشکلکردن مردم، پشتوانهای از حمایت و اقتدار دولت را میطلبد؛ چه اینکه حضورشان در صحنۀ انجام وظیفه، به رهبری نیاز دارد.
تکلیف«جهاد اسلامی» که در آیات فراوانی از قرآن کریم، بدان تصریح شده است، دارای چنین خصوصیاتی است؛ از آن جمله:
]قاتِلُوا الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدینُونَ دینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُون[؛(2)با آنان که ایمان به خدا و روز قیامت نیاورده و آنچه را که خدا و رسولش حرام
کرده، حرام نمیدانند و به دین حق نمیگروند، از اهل کتاب، بجنگید تا آنکه با خواری، به دست خود جزیه بپردازند.
در چنین مواردی هر چند تکلیف متوجه عموم مسلمانان است، ولی ماهیت قانون بهگونهای است که اجرای آن بدون رهبری و تشکیلات ممکن نیست. ازاینرو اگر:
- یا حضور مردم را در ایفای مسئولیتهای اجتماعی نادیده انگاریم؛
- یا در صدد سازماندهی نیروهای اسلامی نباشیم؛
- یا در اجرای قانون، حمایت و حضور دولت اسلامی را نداشته باشیم؛
به ناچار زمینۀ اجرای چنین قوانینی وجود نخواهد داشت؛ به ویژه که اگر دولتی براساس اندیشۀ اسلامی و با هدف عملیکردن احکام اسلام، شکل نگرفته باشد، هرگز اجازۀ مسلحشدن مسلمانان و تجهیز جامعۀ اسلامی را برای انجام این وظیفه نخواهد داد. در این صورت، چون اعتقادی به چنین احکامی ندارد، نه خود بدان اقدام میکند و نه از اقدام دیگران پشتیبانی میکند؛ بلکه نیروهایی را که چنین برنامههایی را در سر داشته باشند، محدود نموده یا سرکوب مینمایند.
بهعلاوه، اینگونه قوانین از جهت دیگری
نیز با رهبری سیاسی جامعه ارتباط دارد؛ زیرا درگیریهای نظامی، چه بسا با امضای قرارداد صلح و ترک مخاصمه پایان میپذیرد. این معاهدات، هر چند برای هریک از مسلمانان دارای اعتبار است، ولی تنها به امضا(صلی الله علیه و آله و سلم) از سوی امت اسلامی و سهیلبنعمرو از سوی جامعۀ مشرکین، درمورد صلح به توافق رسیدند. ازاینرو، به رهبر جامعۀ اسلامی خطاب شده است که: «وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها»؛(1)اگر دشمنان به صلح تمایل نشان دادند، تو هم بپذیر.
حضرتامیر(علیه السلام) نیز به استاندار مصر فرمود: «اگر دشمن، تو را به صلح فراخواند، رد نکن...»(2)
برایناساس، در فقه اسلامی تصریح شده است که قرارداد مصالحه، فقط از سوی امام یا نمایندۀ او موردقبول و پذیرش قرار میگیرد.(3)
البته با امضای بالاترین مقام فرماندهی، آن عهد و پیمان، برای همۀ شهروندان مسلمان معتبر است و همه در عمل به مضمون آن، متعهد میباشند؛ چرا که «قرارداد خودشان» (مسلمانان) تلقی میشود.(4)
1) انفال، 61.
2) نهجالبلاغه، نامۀ 53.
3) علامه حلّی، تذکرة الفقها، ج1، ص447.
4) قرآن کریم، چنین پیمانهایی را پیمان مسلمانان میشمارد؛ توبه، 4و7: « إِلاَّ الَّذینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئا» ، «ِإِلاَّ الَّذینَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقیمُوا لَهُم»
الف. از حوزۀ مسائل فردی خارج و مربوط به روابط اجتماعی است.
ب. اجرای آن، به اقدام خود شهروندان واگذار شده است.
ج. ضمانت اجرایی قانون، به نظارت و دخالت دولت بستگی دارد؛ چرا که بدون آن، چهبسا مخاطبان قانون، در انجام وظیفۀ خود کوتاهی و سهلانگاری نموده و در نتیجه، با اخلال در روابط اجتماعی، حقوق دیگران را پایمال نمایند.
بسیاری از قوانین و مقررات اسلام که به شکل مسائل حقوقی ارائه گردیده، مانند حقوق خانواده، حقوق تجارت و حقوق مدنی، ازاینقبیل است؛ مثلاً قرآن کریم دستور میدهد: ]وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لا تُمْسِکُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَه[؛(1)هرگاه زنان را طلاق دادید، و موقع عدۀ آنها رسید یا از آنها به نیکی نگهداری کنید یا به نیکی آنان را رها سازید. مبادا برای اینکه به آنها ستم کنید و آنها را به شکل زیانآوری نگهداری کنید؛ هر کس چنین کند، همان به خویشتن ستم کرده است.
در روابط خانوادگی، اسلام پس از تعیین حقوق زوجین، از مرد خواسته است که یکی از این دو راه را انتخاب کند: یا تمام وظایف خود را بهخوبی انجام داده و حقوق همسر خود را تأمین کند: «امساک به معروف» یا زن را رها کرده و او را طلاق
1) بقره،230.
دهد. و بدین وسیله، اسلام راه سومی را مطرح نمیکند که مرد بتواند نه همسر خود را طلاق دهد و نه به شایستگی او را نگه دارد و در نتیجه، شرایط سخت و زیانآوری را بر او تحمیل کند.
ولی آیا اسلام اجرای این قانون را فقط به خواست و میل شوهران واگذار کرده است تا در شرایطی که مرد حاظر به انجام وظایف خود نبوده، نه حقوق همسر خویش را ادا می کند و نه او را رها میکند، قانون الهی معطل بماند و حقوق زن تضییع گردد؟ اگر اجرای این قانون، به اختیار و هوس مرد واگذار شود، چه رهآورد مثبتی میتواند داشته باشد؟ و آیا به سوءاستفاده از حقطلاق و حتی قانونیشدن زندانی کردن زن نمیانجامد؟
ازاینرو، هر مکتبی که برای تحقق آرمانهای عدالتخواهانۀ خود، به عَرضۀ قانون میپردازد، باید عملاً راههای اجرای آن را باز نموده و ابزار تحقّق آن را نیز در اختیار گذارد؛ لذا براساس فقه اسلام، حاکم اسلامی موظف است برای پاسداری از حریم قانون و درجهت حفظ حقوق افراد، متمرّدان را به قبول حق و عدل وادار نماید؛(1)چه اینکه بر مبنای حقوق اسلامی، «اگر دوام زوجیت موجب عُسر و حرجِ زوجه باشد، وی میتواند به حاکم شرع مراجعه و تقاضای طلاق نماید و چنانچه عُسر و حرج مذکور در محکمه ثابت شود، دادگاه میتواند زوج را اجبار به طلاق نماید و درصورتیکه
1) عزالدین بحرالعلوم، بحوث فقهیه (تقریرات درس آیتالله حسین حلّی) ، ص191و 210.
اجبار میسّر نباشد، زوجه به اذن حاکم شرع طلاق داده میشود.»(1)
الف. مربوط به روابط اجتماعی است.
ب. هر یک از «دولت» و «ملت» در شعاع ارتباطات و در حوزۀ عمل خویش، وظیفۀ اجرای آن را بر عهده دارند.
ج. چنانچه این قوانین در سطح سیاستهای کلی جامعه و توسط دولت اجرا نشود، اجرای آن در سطح روابط محدود افراد، هدف قانونگذار را تأمین نمیکند و آثار مطلوب خود را به صورت کامل آشکار نمیسازد.
مثلاً در قرآن، اصولی برای تنظیم روابط مسلمین با کفار تبیین شده است؛ از آن جمله، خداوند فرموده است: ]یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْکافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ[؛(2)ای ایمان آورندگان! بهجای مؤمنین ، کفّار را اولیاء خود قرار ندهید.
همچنین دستور داده است:
]یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَرُوا بِما جاءَکُمْ مِنَ الْحَق[؛(3)ای کسانی که ایمان آوردهاید! دشمن من و دشمن خودتان را «ولی» نگیرید که دوستی به آنان نشان دهید، درحالیکه آنان به
آنچه که از حق به شما رسیده، کافر شدهاند.
چنین قوانینی از یکسو، متوجه هر یک از افراد جامعۀ اسلامی است که در روابط خود با کفار، از قبول ولایت آنان بپرهیزند، و از سوی دیگر، متوجه دولتمردان و سیاستگذاران جامعه است که روابط فرهنگی، اقتصادی و سیاسی خود را با اجانب، بهگونهای تنظیم نمایند که به ولایت کفار نینجامد. ازاینرو، دراینباره، مسئولیت مشترکی برای دولت و امت وجود دارد و البته کوتاهی هر کدام، سلب مسئولیت از دیگری نمینماید، ولی درعینحال، دولت اسلامی مسئولیت سنگینتری بهعهده دارد؛ زیرا:
اولاً، معمولاً نوع عملکرد دولتها، بهویژه در روابط بینالملل، تأثیر فروانی در بینش و برخورد مردم آن جامعه با دیگران دارد و خواهناخواه، همان سیاستها در بین تودۀ مردم، بهعنوان شیوههای مشروع و توأم با مصلحت تلقی میشود. ازاینرو، ملت نیز بِدان سو جذب شده و همان رویه را در پیش میگیرند.
ثانیاً، ازآنجاکه دولت، پشتوانۀ اجرایی قوانین است؛ لذا موظف است کیفیت اجرای این قانون را در روابط هر یک از اعضای جامعۀ اسلامی با اجانب پیگیری نماید و چنانچه مسلمانی رعایت حکم الهی را جدّی نگرفته یا درصدد نقض قانون است، با وی برخورد نماید.
شأن نزول آیات سورۀ ممتحنه نیزحکایت از آن دارد که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) در این زمینه، با عوامل
سودجو و سازشکار برخورد میکردند...(1)
روشن است که اگر در چنین مواردی دولت اسلامی با قدرت برخورد نکند و نسبت به روابط پنهانی عناصر مرعوب یا طمعکار و یا فریبخوردۀ در میان مسلمانان با بیگانگان، که چهبسا جنبۀ جاسوسی نیز به خود میگیرد، اهمال ورزد، مصالح امت اسلامی، در معرض خطر جدی قرار میگیرد و ممکن است به آسیبهای جبرانناپذیری بیَنجامد.
ثالثاً، اینگونه آیات قرآن، سیاست کلی جامعۀ اسلامی را در برخورد با بیگانگان ترسیم میکند؛ ولی برخوردهای عملی مسلمانان، با همۀ کافران یا دولتهای غیرمسلمان، آن هم در شرایط گوناگون سیاسی، نمیتواند یکسان و یکنواخت باشد؛ ازاینرو، تغییر شرایط بینالمللی و جابهجایی در صفبندیهای جهانی، هم چنین شیوۀ برخورد متقابل هریک از دولتهای غیرمسلمان و اهدافی که دنبال میکنند و... امکان روابط ثابت و یکنواخت را ازسوی مسلمانان سلب میکند.
و چون مصالح جامعۀ اسلامی در انتخاب شیوهها و گزینش سیاستها در معرض دگرگونی است، بهناچار در هر زمان باید خطمشیهای منطبق بر اصول اسلامی و در راستای مصالح مسلمانان و مناسب با شرایط زمان انتخاب گردد.
گردآوری اطلاعات و اخبار مربوط، تحلیل و ارزیابی صحیح از اوضاع و احوال، برنامهریزی
1) شیخ طوسی، تبیان، ج9، ص576؛ محمدحسین طباطبائی، المیزان، ج19،ص234.
و سیاستگذاری برای روابط خارجی، مشخصکردن اولویتها و ... مسئولیتهایی است که نه در جامعۀ اسلامی میتوان از آن چشمپوشی کرد، و نه میتوان به سلیقۀ افراد مختلف واگذار نمود که نتیجهای جز هرجومرج، برزمینماندن تکلیف و شکستهشدن عظمت امت اسلامی در برابر بیگانگان نخواهد داشت؛ پس اجرای اینگونه قوانین، به دولتی بصیر و مقتدر نیاز دارد.
رابعاً، اقدامات فردی مسلمانان برای انجام اینگونه قوانین، درصورتی که همراه با اقدامات دولتمردان جامعه باشد، اثر مطلوب خود را به جای میگذارد و هدف قانون تحقّق می یابد؛ ولی اگر هر یک از مسلمانان در محدودۀ روابط خود با بیگانگان تصمیم به اجرای این دستور الهی داشته باشند؛ ولی در سطح سیاستهای کلی جامعۀ اسلامی که توسط دولتها مشخص و اعمال میگردد، اثری از اجرای آن نباشد، چه نتیجهای عاید خواهد شد؟
تردیدی نیست که سیاستهای دولتها در جهت نفی ولایت اجانب که در روابط فرهنگی، اقتصادی و سیاسی تجلّی می یابد و در معاهدات و قراردادها خود را نشان میدهد و البته با پشتیبانی عموم مردم در جامعۀ اسلامی همراه است، بهمراتب از برخوردهای فردی هریک از مسلمانان، کارسازتر و مؤثرتر است؛ چه، اگر این سیاستها در جهت عکس چنین قانونی اعمال شود و در روابط بینالملل بدان اعتنایی نشود، رفتار شخصی
عدهای از مسلمانان، تأثیر چندانی نخواهد داشت.
الف. در ارتباط با روابط اجتماعی است.
ب. در جهت استیفای حقوق افراد وضع شده، و اجرای آن به صاحبان حق واگذار شده است.
ج. از آنجا که اقدام مستقل و مستقیم هر یک از صاحبان حق، برای استیفای حق خویش، ممکن است به اخلال در نظم اجتماعی بینجامد و یا زمینۀ تعدّی و تجاوز از حدّومرز قانون فراهم آورد، با نظارت و اذن حاکم اسلامی، از بروز چنین مشکلاتی در مسیر اجرای قانون الهی جلوگیری میشود.
مثلاً در آیاتی از قرآن کریم، مسئلۀ «قصاص» مطرح شده و اجرای آن، وسیلۀ «حفظ نظام اجتماعی» و مایۀ «حیات» تلقی شده است:
]یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصاصُ فِی الْقَتْلی الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثی بِالْأُنْثی فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخیهِ شَیْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسانٍ ذلِکَ تَخْفیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدی بَعْدَ ذلِکَ فَلَهُ عَذابٌ أَلیمٌ * وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون[؛(1)ای اهل ایمان! حکم قصاصِ کشتگان برای شما چنین مقرّر شده که مرد آزاد در برابر مرد آزاد و بنده در برابر بنده و زن در برابر زن قصاص شود. پس هرکسی از برادرش مورد عفو قرار گیرد، پیروی از خوبی است و باید با رعایت احسان، خونبها را به او بپردازد. این حکم، تخفیف و رحمتی از
1) بقره، 178و 179.
پروردگار شما است. پس هر کسی بعد از آن، از اندازه بگذرد، وی را عذابی دردناک است. و ای خردمندان! شما را در قصاص، زندگانی است، باشد که به تقوا گرایید.
در این آیه، اصل قانون قصاص، تبیین شده؛ ولی نسبت به مسئول اجرای آن سخنی به میان نیامده است؛ ولی در آیۀ دیگر، ولی مقتول، صاحب این حق دانسته شده است: ]وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً[؛(1)و هرکس مظلوم کشته شود، به سرپرست او قدرتی دادهایم.
در آیات دیگری، به همۀ کسانیکه حقوقشان مورد تعدّی قرار میگیرد، اجازۀ «مقابلهبهمثل» داده شده است: ]فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُم[؛(2)پس هر کس بر شما تعدّی کرد، همانگونه که بر شما تعدّی کرده، بر او تعدّی کنید... .
1) آیتالله مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی)، عاشورا؛ ریشهها، انگیزهها، رویدادها، پیامدها، ص247.