معارف قرآن در المیزان جلد 22

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

‌سرشناسه : امين، مرتضي، ۱۳۳۴ -

عنوان قراردادي : الميزان في تفسير القرآن. فارسي. برگزيده

عنوان و نام پديدآور : معارف قرآن در الميزان/ تاليف مهدي امين[براي] سازمان تبليغات اسلامي، معاونت فرهنگي.

مشخصات نشر : [تهران]: سازمان تبليغات اسلامي، مركز چاپ و نشر، -۱۳۷۰

مشخصات ظاهري : ج.

شابك : ۱۳۰۰ريال ؛ ۲۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ اول) ؛ ۳۰۰۰ ريال (ج.۳، چاپ اول)

يادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: ۱۳۷۳).

يادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۷۳).

يادداشت : كتابنامه.

مندرجات : ج. ۱. معارف قرآن در شناخت خدا

موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴

موضوع : اسلام -- بررسي و شناخت

شناسه افزوده : طباطبائي، محمدحسين، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ . الميزان في تفسير‌القرآن

شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. مركز چاپ و نشر

شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. معاونت فرهنگي

رده بندي كنگره : BP۹۸/ط۲۵م‌۹۰۴۲۱۲ ۱۳۷۰

رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۷۲۶

شماره كتابشناسي ملي : م‌۷۱-۱۷۴۳

اشاره

مقـدمـه مـؤلـف

اِنَّــهُ لَقُـرْآنٌ كَـــريــمٌ

فـى كِتــابٍ مَكْنُـــــونٍ

لا يَمَسُّــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ

« اين قـــــــــرآنـى اســت كــريـــــــــــم! »

« در كتــــــــابــــــــــــــى مكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون! »

« كه جز دست پــاكــان و فهـم خاصان بدان نرسد! »

(77 ـ 79/ واقعه)

اين كتاب به منزله يك «كتاب مرجع» يا فرهنگ معارف قرآن است

كه از «تفسير الميزان» انتخـاب و تلخيـص، و بر حسب موضوع، طبقه‌بندى شده است.

در يك « طبقه بندي كلي» از موضوعات قرآن كريم در تفسير الميزان قريب 77 عنوان انتخاب شد كه هر يك يا چند موضوع، عنواني براى تهيه يك كتاب در نظر گرفته شد. هر كتاب در داخل خود به چندين فصل يا عنوان فرعى تقسيم گرديد. هرفصل نيز به سرفصل‌هايى تقسيم شد. در اين سرفصل‌ها، آيات و مفاهيم قرآنى از متن تفسيـر الميــزان انتخــاب و پس از تلخيص، به روال منطقى طبقه‌بندى و درج گرديد، به طورى كه خواننده جوان و محقق ما با مطالعه اين مطالب كوتاه وارد جهان شگفت‌انگيز آيات و معارف قرآن عظيم گردد.

تعدادي از اين مجلدات هم گفتارهاي مربوط به همين موضوعات و همچنين تحقيقاتي است كه علامه طباطبائي رضوان الله عليه درباره اهداف آيات و سوره هاي قرآن كريم به عمل آورده است. آخرين مجلد منتخبي خلاصه از 21 جلد قبلي است.

در پايان كار، مجموع اين معارف به قريب 5 هزار سرفصل بالغ گرديد. كار انتخاب مطالب، تلخيص، عنوان بندي و نگارش، قريب 30 سال دوام داشتــه و با توفيق الهى در ليالى مبــاركه قدر سال 1385 پايان پذيرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـرديـده است.

در نظر گرفته شد اين مجلدات بر اساس سليقه خوانندگان در شكل ها و قطع هاي مختلف آماده شود. در قطع وزيري تعداد اين مجلدات به 22 رسيد. در قطع جيبي هر عنوان موضوع يك كتاب در نظر گرفته شد و در نتيجه به 77 جلد رسيد.

از اين مجلدات تاكنون 3 جلد به قطع وزيري با عنوان « معارف قرآن در الميزان» شامل عناوين: معارف قرآن در شناخت خدا، نـظام آفرينش، ملائكه و جن و شيطان ( از انتشارات سازمان تبليغات اسلامي،) و 5 جلد به قطع جيبي با عنوان « تفسير علامه- تفسير موضوعي الميزان » شامل عناوين: قضا و قدر در نظام آفرينش، خانواده، جنگ و صلح، جن و شيطان، غذا و تغذيه انسان ( از انتشارات موسسه قرآني تفسير جوان - مفتاح دانش و بيان جوان - آستان قدس رضوي،) چاپ و منتشر گرديده است.

مجلدات حاضر بدون امتياز تاليف است!

هر ناشري مي تواند در اشاعه معارف آسماني قرآن نسبت به چاپ و نشر آنها ( با عناوين مناسب و مربوط) اقدام نمايد و هر موسسه يا فردي آنها را در سايت اينترنتي خود قرار دهد!

هدف تأليف اين كتاب

هـــــدف از تهيه اين مجموعــه و نوع طبقه‌بندى مطالب در آن، تسهيل مراجعه به شرح و تفسير آيات و معارف قرآن شريف، از جانب علاقمندان علوم قرآنى، مخصوصا محققين جوان است كه بتوانند اطلاعات خود را از طريق بيان مفسرى بزرگ چون علامه فقيد آية اللّه طباطبايى دريافت كنند و براى هر سؤال پاسخى مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد!

ضرورت تأليف اين كتاب

سال‌هاى طولانى، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهيم قرآن شريف مى‌آموختيم اما وقتى در مقابل يك سؤال درباره معارف و شرايع دين‌مان قرار مى‌گرفتيم، يك جواب مدون و مشخص نداشتيم بلكه به اندازه مطالب متعدد و متنوعى كه شنيده بوديم بايد جواب مى‌داديم. زمانى كه تفسير الميزان علامه طباطبايى، قدس‌اللّه سرّه الشريف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ايرانى قرار گرفت، اين مشكل حل شد و جوابى را كه لازم بود مى‌توانستيم از متن خود قرآن، با تفسير روشن و قابل اعتمادِ فردى كه به اسرار مكنون دست يافته بود، بدهيم. اما آنچه مشكل مى‌نمود گشتن و پيدا كردن آن جواب از لابلاى چهل (يا بيست) جلد ترجمه فارسى اين تفسير گرانمايه بود.

اين ضرورت احساس شد كه مطالب به صورت موضوعى طبقه‌بندى و خلاصه شود و در قالب يك دائرة‌المعــارف در دستــرس همه دين‌دوستان قرارگيرد. اين همان انگيزه‌اى بـود كـه مـوجب تهيه اين مجلــدات گــرديد.

بديهى است اين مجلدات شامل تمامى جزئيات سوره‌ها و آيات الهى قرآن

نمى‌شود، بلكه سعى شده مطالبى انتخاب شود كه در تفسير آيات و مفاهيم قرآنى، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهيم مطلب پرداخته است.

اصــول ايــن مطــالــب با تــوضيــح و تفصيــل در « تفسير الميزان» موجود است كــه خـواننــده مى‌تواند براى پى‌گيرى آن‌ها به خود الميزان مراجعه نمايد. براى اين منظور مستند هــر مطلــب با ذكــر شمــاره مجلــد و شماره صفحه مربوطه و آيه مـورد استناد در هر مطلب قيد گرديده است. ( ذكراين نكته لازم است كه ترجمه تفسيرالميزان در اوايل انتشار از دهه 50 به بعد به صورت مجموعه 40 جلدى و از دهه 60 به بعد به صورت مجموعه 20 جلدى منتشر شده و يا در لوح هاي فشرده يا در اينترنت قرار گرفته است، به تبع آن نيز در تهيه مجلدات اوليه اين كتابها (تا پايان تاريخ اديان) از ترجمه 40 جلدي اوليه و در تهيه مجلدات بعدي از ترجمه 20 جلدي آن و يا از لوح هاي فشرده استفاده شده است، لذا بهتراست درصورت نياز به مراجعه به ترجمه الميزان، علاوه برشماره مجلدات، ترتيب عددى آيات نيز، لحاظ شود.)

... و ما همه بندگانى هستيم هر يك حامل وظيفه تعيين شده از جانب دوست و آنچه انجــام شــده و مى‌شـود، همه از جانب اوست !

و صلوات خدا بر محمّد مصطفى (صلى‌الله‌عليه‌و‌آله) و خاندان جليلش باد كه نخستين حاملان اين وظيفه الهى بودند و بر علامه فقيد آية اللّه طباطبايى و اجداد او،

و بر همه وظيفه داران اين مجموعه شريف و آباء و اجدادشان باد،

كه مسلمان شايسته‌اى بودند و ما را نيز در مسيــر شنــاخت

اسـلام واقعى پرورش دادنـد ...!

فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني بِالصَّالِحينَ!

ليلة القدر سال 1385

سيد مهدى (حبيبى) امين

اظهار نظرها درباره چاپ هاي نخست

پس از چاپ اول 3 جلد از « معارف قرآن در الميزان » در سالهاي70، استقبال محققين و دانشمندان به جائي رسيد كه ما را بر آن داشت تا قبل از آغاز مطالعه اين كتاب، سري بزنيم به سايت هاي اينترنتي و جرايد كشور، نقد و اظهار نظر هائي را كه درباره چاپ قبلي اين مجموعه با ارزش از طرف پژوهشگران محترم اظهار شده است، درج كنيم:

1-« درسـايت روزنامه جمهوري اسـلامي ...www.magiran.com/npview » در صفحه عقيدتي در تاريخ 03/07/1385 درباره مجموعه «معارف قرآن در الميزان» چنين آمده است:

« معارف قرآن در الميزان نام كتابي است كه به كوشش سيد مهدي امين تنظيم گرديده و توسط سازمان تبليغات اسلامي منتشر شده است. اين كتاب با دقت تمام معارف مختلف قرآن كريم را كه در تفسير الميزان شرح و تبيين يافته است انتخاب و تلخيص كرده و با يك طبقه بندي ارزشمند موضوعي شيفتگان فرهنگ و معارف قرآني را براي دست يابي سريع به آن ياري و مساعدت نموده است .

تنظيم كننده اين معارف غني در مقدمه اي كه بر جلد اول و دوم اين كتاب نگاشته است درباره اين اثر كه در حكم كتاب « مرجع» براي آشنايي با فرهنگ و معارف قرآني است، چنين مي نويسد: ( ... نويسنده محترم روزنامه جمهوري، كلياتي از مقدمه مولف را از جلد اول و دوم كتاب نقل كرده است.)

2-« در سايت گودريدز www.goodreads.com/book/show/8553126 » كه در آن از همه جاي دنيا افراد علاقمند به كتاب مي توانند بهترين كتابهائي را كه خوانده اند معـرفي كنند، آقاي محمد رضــا ملائي از شهر مقدس مشهد مشخصاتي از جـلد اول « معارف قرآن در الميزان» را همراه با كتابهاي مورد علاقه اش معرفي كرده و چنين اظهار نموده است:

« ... تو تهران تو كتابخونه پيدا كردم، صد صفحه اش رو خوندم، ولي مشهد هيچ جا پيداش نكردم، آيات سنگين قرآن رو برداشته بود تفسير علامه رو آورده بود. حيف شد واقعا، اين كتاب رو هر كي داره، دو برابر قيمت ازش مي خرم، بهم اطلاع بدين ...!»

3-« روانشاد حجت الاسلام دكتر كبيري استاد دانشگاه » در يكي از سخنراني هاي خود در مسجد شفا درباره « جلد دوم معارف قرآن در الميزان» اظهار داشت:

« ... اين كتاب را اول شب باز كردم عناوين چنان جذبم مي كردند كه ديدم همان شب تا آخر كتاب را خوانده ام!»

4-« سايت موسسه فرهنگي و اطلاع رساني تبيان وابسته به سازمان تبليغات اسلامي

www.tebyan.net» در موارد عديده از كتاب « معارف قرآن در الميزان» مطالب زيادي نقل كرده، از جمله در سال 1382 شرح كامل « اسماء و صفات الهي» را نقل كرده كه مورد استقبال و اقتباس سايت هاي ديگر هم قرار گرفته است و تعداد بازديد كنندگان آن، در تاريخ مراجعه، به 29185 نفر رسيده بود.

5-« سايت دارالقرآن كريم www.telavat.com » نيز به معرفي « معارف قرآن در الميزان » پرداخته و مي نويسد:

« اين كتاب فرهنگ معارف قرآن است كه از تفسير شريف الميزان انتخاب و تلخيص و بر حسب موضوع طبقه بندي شده است. طرح اين منبع در 9 جلد به شرح زير است:

1- معارف قرآن در شناخت خداوند؛ 2 . معارف قرآن در شناخت جهان و نظام آفرينش؛ 3. آفرينش انسان و موجودات قبل از او؛ 4. فطرت انسان؛ 5. تاريخ انسان و جريان مدنيّت و اديان الهي؛ 6. اسلام، حركت نهايي و وراثت زمين؛ 7. تمدن و قوانين جامعة صالح و موعود اسلامي؛ 8. اصول تربيت و خانواده اسلامي؛ 9. مراحل بعدي حيات تا لقاء الله. ظاهراً تاكنون 3 جلد اول آن انتشار يافته و بقيه مجلدات آن آماده نشده است.»

6-« سايت شهر مجازي قرآن www.quranct.com » از جلد اول « معارف قرآن در الميزان» مطالبي بطور مفصل در چند صفحه درباره « اسماء و صفات الهي» با سر فصل هاي زير نقل كرده است: اسماء و صفات الهي. تقسيم بندي صفات الهي. تعداد اسماء حسني.

7-« سايت Islamquest» در پاسخ پرسش هاي خوانندگان خود در موارد عديده از « معارف قرآن در الميزان» استفاده كرده است.

8-« سايت حوزه www.hawzah.net » تحت عنوان « جوانه هاي جاويد» بررسي هايي درباره: «سبك هاي تفسيري علامه طباطبائي ره و شناخت نامه الميزان،» انجام داده، منابع تفسير و كتابهاي مربوط به الميزان را شمارش كرده است و در باره « معارف قرآن در الميزان» مي نويسد:

« مجموعه معارف قرآن در الميزان كه به منزله مرجع يا فرهنگ معارف قرآن است، توسط سيد مهدي امين از تفسيرالميزان انتخاب و تلخيص گرديده كه بر حسب موضوع طبقه بندي شده است از اين اثر تا كنون سه جلد با عنوان معارف قرآن در شناخت خدا، معارف قرآن در شناخت جهان و معارف قرآن در شناخت ملائكه، جنّ و شيطان تدوين و توسط سازمان تبليغات اسلامي به چاپ رسيده است.» « سايت حوزه» همچنين به عنوان منابع پژوهش مقطع دبيرستان، موضوع: كنش و واكنش (عمل ها و عكس العمل ها ) از « معارف قرآن در الميزان» نام برده است.

9-« سايت اسلام پديا – اصطلاحات قرآني islampedia.ir » در شرح اصطلاحات «آسمان هاي هفت گانه در قرآن» و « الحي القيوم در آيات قرآن» همچنين «رطب و يابس و كتاب مبين در قرآن» مطالب مفصلي از « معارف قرآن در الميزان» را نقل كرده است.

علاوه بر سايت هاي فوق الذكر قريب به 50 سايت ديگر نيز از مجلدات « معـارف قـرآن در الـميزان» استفاده كرده و يا آنها را به عنوان منابع تحقيق و مطالعه به خوانندگان خود معرفي كرده اند كه براي رعايت اختصار از شرح آنها صرف نظر مي شود.

در حال حاضر هم –

مولف همه اين 22 جلد را در سايت خود تحت عنوان « معارف قرآن در الميزان» در دو نسخه PDF و WORD در اينترنت جهت مطالعه و دانلود و كپي برداري قرار داده كه با جستجو در «گوگل» اين سايت قابل مشاهده است.

در سال هاي اخير موسسه قرآني تفسير جوان نسخه هاي جيبي آن را كه در 77 جلد تحت عنوان « تفسير علامه يا تفسير موضوعي الميزان» تهيه شده در سايت «www.Tafsirejavan.com » خود قرارداده تا همگان سريعا به آن دسترسي داشته باشند. اخيرا نيز موسسه قرآني قائميه «www.Ghaemiyeh.com » در شهر اصفهان از 77 جلد مزبور در سايت خود با شيوه بسيار جامع و با فهرست ديجيتالي استفاده كرده كه علاوه بر نسخه PDF از چند فرمت ديگر نيز امكاناتي براي سهولت دانلود و كپي برداري فراهم آورده است!)

برخي افراد يا هيئت هائي علمي نيز در پژوهش هاي خود به « معارف قرآن در الميزان» مراجعه داشتند، بانوان دانشمندي كه به تأييد خود متجاوز از 25 سال در الميزان تحقيق مي كردند، پس از دسترسي به اين كتاب، تحقيقـات خود را بر اساس عناويـن آن، از متن اصلي الميزان دنبال مي كنند.

حضرت آيت الله حاج سيد رضي شيرازي « دامة افاضاته » در روزهاي آغازين كه مولف فهرست عناوين جلد اول اين مجموعه را تهيه و به محضر معظم له ارائه نمود، پس از مطالعه كامل، توصيه فرمودند: « برخي عناوين بسيار جذاب بود و من چند بار دنبال اين بودم كه اصل مطالب را بخوانم، لذا بهتر است براي اين عناوين به صورت مختصر هم شده، مطالب متن نوشته شود...!» معظم له نامي كه براي كتـــاب پيشنــهاد فرمودند همان نام پر معــناي « معارف قرآن در الميزان » بود كه 3 جلد اول آن در سال هاي 1370 با همان نام انتشار يافت. از آنجائي كه مولف در تمام مدت تأليف كتابها از انفاس قدسي و راهنمائي هاي ارزشمند آن معلم الهي بهره مند بوده است، به عنوان سپاس، تاليف اين مجموعه را به محضر مبارك ايشان تقديم مي نمايد!

سيد مهدي حبيبي امين

رمضان مبارك 1392

هدف از تاليف اين منتخب

سي سال و اندي در آماده كردن و تاليف 22 جلد « معارف قرآن در الميزان » سپري شد كه همه به هدف آسان كردن مراجعه فارسي زبانان به معارف و حكمت هاي قرآن كريم بود. اين منتخب برگزيده اي از 21 جلد قبلي است كه به منظور شناساندن مطالب آنها تهيه شده است تا باصطلاح مشهور خوانندگان آن را بچشند و در دهانشان مزه كند، آن وقت براي خواندن اصل اين مطالب در 21 جلد در خود اشتياق لازم را پيدا كنند.

« معارف قرآن در الميزان » كه به منزله يك « دائرة المعارف قرآن» براي فارسي زبانان در همه موضوعات قرآني است، در 21 مجلد آماده به چاپ شد و 3 جلد اول آن در سالهاي 1370 بوسيله« سازمان تبليغات اسلامي» چاپ و نشر گرديد. 5 جلد آن نيز در سال 1390 از طرف « موسسه قرآني تفسير جوان» چاپ و در دسترس همگان قرار گرفت.

اما انگيزه اي كه تاليف اين تك جلد « منتخب» را ضروري نمود كوتاهي عمرما و درازي شب چاپ بود، كه اگر به همين منوال پيش رود انتظار مطالعه محققين جوان و استفاده آنها از تمامي مجلدات تاليف شده به سال هاي بسيارطولاني مي كشد لذا براي تسريع در اين امر دو جايگزين در نظر گرفته شد:

اولاَ - اين كه مولف همه اين 22 جلد را در سايت خود تحت عنوان « معارف قرآن در الميزان» در دو نسخه PDF و WORD در اينترنت جهت مطالعه و دانلود و كپي برداري قرار داد كه با جستجو در «گوگل» اين سايت قابل مشاهده است.

( در اين زمينه قبلاَ موسسه قرآني تفسير جوان نسخه هاي جيبي آن را كه در 77 جلد تحت عنوان « تفسير علامه يا تفسير موضوعي الميزان» تهيه شده در سايت « www.Tafsirejavan.com » خود قرارداد تا همگان سريعا به آن دسترسي داشته باشند. اخيرا نيز موسسه قرآني قائميه «www.Ghaemiyeh.com » در شهر اصفهان از 77 جلد مزبور در سايت خود با شيوه بسيار جامع و با فهرست ديجيتالي استفاده كرده كه علاوه بر نسخه PDF از چند فرمت ديگر نيز امكاناتي براي سهولت دانلود و كپي برداري فراهم آورده است!)

ثانيا - انتخابي از مطالب 21 جلد در يك مجلد تحت عنوان « منتخب معارف قرآن در الميزان » جايگزين مناسبي براي ارائه نمونه اي از محتويات اين مجلدات به محققان جوان و علاقمندان به الميزان به نظر رسيد و اينك انجام شد.

نام گذاري اين كتاب نشان مي دهد كه اين كتاب تنها منتخبي است كه بر اساس ذوق مولف ( پس از سالهاي طولاني انس با الميزان،) تهيه شده، نه يك برگزيده يا منتخب ( بدان معني كه بقيه گوهرهاي پر بهاي درياي الميزان جاي انتخاب نداشته است و....)

هدف از نام گذاري اين كتاب به « منتخب معارف قرآن در الميزان» نيز به اين حقيقت بر مي گردد همان طوركه در بالا گفته شد 3 جلد اين مجلدات قبلا تحت عنوان « معارف قرآن در الميزان» در سالهاي 1370 به بعد چاپ شده بود. چون اغلب علاقمندان به الميزان قبلاً با اين نام مانوس بودند اين مجلد بدين نام ناميده شد.

براي 77 جلد جيبي از نام « تفسير موضوعي الميزان» استفاده شده است كه نشان دهنده ماهيت اين كار قرآني است.

در حال حاضر اغلب نويسندگان و مؤلفين دانشمند تحت همان نام قبلي «معارف قرآن در الميزان» در خيلي از سايت هاي اينترنتي از مطالب گرانقدر اين مجلدات بهره برداري و استفاده مي كنند.

و همه توفيقات از جانب اوست! أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين!

سيد مهدي حبيبي امين

فروردين 1391

درباره قـرآن كـريم

مفهـوم حروف مقطّعه در قرآن

اشاره

« حم عسق ! » (1 و 2 / شورى)

1-حروف مقطعه، به عنوان رابط مطالب سوره‌ها

با در نظر گرفتن اين‌كه بعضى از حروف مقطعه تنها در آغاز يك سوره آمده و بعضى از آن‌ها در شروع چندين سوره آمده‌اند، اگر كمى در اين سوره‌هائى كه سرآغازش يكى است، مانند سوره‌هاى « الم، المر، طس و حم » دقت شود، مشاهده مى‌شود كه سوره‌هائى كه حرف مقطعه اول آن يكى است، از نظر مضمون نيز شباهت به هم دارند و سياقشان يك سياق است، به طورى كه شباهت بين آن‌ها در ساير سـوره‌ها ديـده نمـى‌شـود!

مؤيد اين معنا، شباهتى است كه در آيات اول بيشتر اين سوره‌ها مشاهده مى‌شود. مثلاً در سوره‌هاى «حم» آيه اول آن يا عبارت «تِلْكَ اياتُ الْكِتابِ،» است، يا عبارتى ديگر كه اين معنا را مى‌رساند. نظير آن آيه‌هاى اول سوره‌هائى است كه با «المر» افتتاح شده است كه فرموده: «تِلْكَ اياتُ الْكِتابِ،» و يا عبارتى در همين معنا و نيز نظير اين در «طس»ها ديــده شده و يا سوره‌هائــى كه با «الم» آغاز شده، كه در بيشتر آن‌ها نبــودن «ريب» در اين كتــاب آمـده است و يا عبارتــى كه همين معنــا را مى‌رسانــد.

با در نظر گرفتن اين شباهت‌ها ممكن است آدمى حدس بزند كه بين اين حروف آغاز شده، ارتباط خاصى باشد!

مؤيد اين حدس آن است كه مى‌بينيم سوره اعراف كه با «المص» آغاز است و نيز مى‌بينيم سوره رعد كه با حروف «المر» افتتاح شده، مطالب هر دو قسم سوره‌هاى «الم» و «الر» را دارد.

2-حروف مقطعه، به عنوان كد يا رمز بين خدا و رسولش

از آن چه در بالا گفته شد، استفاده مى‌شود كه اين حروف رموزى هستند بين خداى‌تعالى و پيامبرش صلى‌الله‌عليه‌و‌آله، رموزى‌كه از ما پنهان شده است و فهم عادى ما راهى به درك آن ها ندارد، مگر به همين مقدار كه حدس بزنيم بين اين حروف و مضامينى كه در سوره‌هاى هر يك آمده، ارتباط خاصى وجود دارد!

و اى بسا اگر اهل تحقيق در مشتركات اين حروف دقت كنند و مضامين سوره‌هائى كه بعضى از اين حروف در ابتدائش آمده، با يكديگر مقايسه كنند، رموز بيشتــرى برايشان كشـف شود!

و اى بسا معنى آن روايتى هم كه اهل سنت از على عليه‌السلام نقل كرده‌اند، همين باشد و آن روايت به طورى كه در مجمع البيان آمده، اين است كه آن جناب فرمود: « براى هر كتـابى نقاط برجسته و چكيده‌اى هست و چكيده قرآن حروف الفباست!»(1)

سوره استثنائى فاتحة الكتاب

اين سوره كلام خداى سبحان است، اما به نيابت از طرف بنده‌اش! زبان حال بنده‌اش است در مقام عبادت و اظهار عبوديت، كه چگونه خدايش را ثناء مى‌گويد، و چگـونه اظهار بندگى مى‌كند!

بنابراين اين سوره اصلاً براى عبادت درست شده است و در قرآن كريم هـيـچ سـوره‌اى نـظيـر آن ديـده نمـى‌شـود. چنـد نـكتـه دربـاره آن مـورد نظـر است:

1 - سوره حمد از اول تا به آخرش كلام خداست، اما در مقام نيابت از بنده‌اش و اين‌كه بنده‌اش وقتى روى دل متوجه به سوى او مى‌سازد و خود را در مقام عبوديت قرار مى‌دهد، چـه مى‌گويد!

2 - اين سوره به دو قسمت تقسيم شده است: نصفى از آن براى خدا و نصف ديـگـرى بـراى بنـده خـدا!


1) 1- الـميزان ج : 18، ص : 4

3 - اين‌سوره مشتمل‌بر تمامى معارف‌قرآنى‌است و با همه كوتاهى‌اش به‌تمامى معارف قرآنى اشعار دارد:

• چون قرآن كريم، با آن وسعت عجيبى كه در معارف اصولى‌اش و نيز در فروعات متفرع بر آن اصول دارد؛ از خالقش گرفته تا احكام؛ و احكامش، از عبادات گرفته تا سياست و مسائل اجتماعى؛ وعده‌ها و وعيدها، داستانها و عبرتهايش؛ همه و همه بياناتش به چند اصل برمى‌گردد: اول توحيد، دوم نبوت، سوم معاد و فروعات آن، چهارم هدايت بندگان به سوى آن‌چه مايه صلاح دنيا و آخرتشان است! و اين سوره با همه اختصار و كوتاهى‌اش، مشتمل بر اين چند اصل است و با كوتاه‌ترين لفـظ و روشن‌ترين بيـان، بـه آن‌ها اشـاره نمـوده اسـت!

براى پى بردن به عظمت اين سوره كه در نماز مسلمين خوانده مى‌شود، بايد آن را با آن‌چه كه در نماز ساير اديان خوانده مى‌شود، مقايسه كرد!(1)

بسـم اللّـه الـرحمن الـرحيم

« بِـسْــمِ الـلّـهِ الـرَّحْــمـنِ الـرَّحـيمِ ! » (1 / حـمد)

بسم اللّه الرحمن الرحيم جزو سوره فاتحة‌الكتاب است، رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله همواره آن را مى‌خواند و آيــه اول سوره به حسابش مى‌آورد و فاتحة‌الكتاب را « سبع مثانى» مى‌ناميد. ( ازعلى عليه‌السلام به نقل كتاب عيون)

چون سوره حمد را مى‌خوانيد « بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم» را هم يكى از آياتش بدانيد و آن را بخوانيد، چون سوره حمد « ام القرآن» و « سبع مثانى» است و « بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم» يكى از آيات اين سوره است. ( از رسول اللّه به نقل ابى هريره وسيله دارقطنـى)

اين مــردم را چه مى‌شــود؟ خدا آنــان را بكشد! به بزرگ‌ترين آيه از آيات خدا پرداخته و پنـداشتنـد كـه گفتـن آن آيـه بدعــت اسـت!!؟ (از امـام صـادق عليه‌السلام در خصال)

محترم‌ترين آيه را از كتاب خدا دزديدند و آن آيه «بسم اللّه الرحمن الرحيم» است، كه بر بنــده خدا لازم است در آغــاز هر كار آن را بگويد، چه بزرگ و چه كوچك، تا مبارك شود! ( از امام باقر عليه‌السلام)


1) الـميزان ج : 1، ص : 64

روايات از ائمه اهل بيت عليهم‌السلام در اين معنا بسيار زياد است، كه همگى دلالت دارند بر ايـن‌كــه « بسم اللّه الرحمن الرحيم» جزو هر سوره از سوره‌هاى قرآن است، مگـر سوره‌برائت - كه بسم‌اللّه ندارد!

در روايـات اهل سنــت و جماعــت نيز در اين زمينــه رواياتــى وارد شــده اســت:

« ... در همين لحظه پيش سوره‌اى بر من نازل شد! آن‌گاه شروع كردند به خواندن: بسم اللّـه الـرحمـن الـرحيـم..! » (نقل از قول رسول اللّه بوسيله انس در صحيح مسلم)

« رســول خدا غالبــا اول و آخــر سـوره را نمى‌فهميــد كجاســت، تا آن كه آيـه «بسم‌اللّه الرحمن الرحيم» نازل مى‌شــد و بين دو ســوره قــرار مى‌گرفــت.» (از ابن عباس به نقل ابى داود)(1)

تأثير روحانى صوت قرآن در انسان

قرآن مجيد مى‌فرمايد:

• « آن‌هائى كه خشيت از پروردگارشان دارند، از شنيدن قرآن پوست بدنشان جمع مى‌شود و در عين حال پوست و دل آن‌ها متمايل به سوى ياد خدا مى‌گردد، اين هدايت خداست! كه هر كه را بخواهد با آن هدايت مى‌كند! و كسى را كه خدا گمراه كنــد، ديگر راهنمائى نخواهد داشت!» (23 / زمر)

اول اين آيــات، قـرآن را وصف مى‌كند و مى‌گويد:

• « تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ !» (23/زمر)

كه كلمــه «تَقْشَعِرُّ» به معناى جمــع شدن پوست بدن اســت به شــدت و از ترسى كه در اثر شنيــدن خبر دهشت آور و يا از ديدن صحنه‌اى مهيب، به آدم دست مى‌دهد و اين جمــع شدن پوســت بــدن انسان‌ها در اثر شنيــدن قرآن، تنهــا به خاطر اين است كه خود را در برابـر عظمت پروردگارشان مشاهده مى‌كنند.


1) الـميزان ج : 1، ص 36

پــس در چنين وضعى وقتى كلام خــداى خود را مى‌شنونــد متوجه ساحت عظمت و كبريائى او گشتــه و خشيت بر دلهايشان احاطــه مى‌يابد و پوست بدنهايشان شـروع به جمع شدن مى‌كند: «ثُمَّ تَلينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ اِلى ذِكْرِ اللّهِ! » (23 / زمر)

«تلين» بـه مـعـنـاى سكـون و آرامـش است. مى‌فـرمايد:

• بعد از جمع شدن پوست‌ها از خشيت خدا، بار ديگر پوست بدنهايشان نرم مى‌شــود و دلهـايشان آرامش مى‌يابـد، چـون به ياد خدا مى‌افتند و بـا همـان ياد خــدا آرامش مى‌يابنــد!

در جمله قبلى كه جمع شدن پوست‌ها را بيان مى‌كرد، سخنى از قلوب به ميان نمى‌آورد، براى اين‌كه مراد به قلوب، جانها و نفوس است، كه عكس‌العمل جانها در برابر قرآن همانا خشيت و ترس است!

اين حالت جمع شدن پوست از شنيدن قرآن، كه به ايشان دست مى‌دهد و آن حالت سكونت پوست‌ها و قلب‌ها در مقابل ياد خدا، خود هدايت خداست. ( اين تعريف ديگرى است بـراى هدايت از طريق لازمه آن!)

خداوند تعالى با هدايت خود هر كه از بندگانش را بخواهد هدايت مى‌كند و آن بندگان كسانى هستند كه استعدادشان براى اهتداء باطل نگشته است و سرگرم كارهائى چون فسق و ظلم، كه مانع هدايتند، نيستند.

رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود:

• « هرگاه پوست بنده خدا از ترس خدا جمع شد، آن وقت است كه گناهش مى‌ريزد، آن‌طوركه درخت خشك برگهاى خود را مى‌ريزد! » (از ابن‌عباس منقول در مجمع البيان)(1)

نفى تحريف و اختلاف در قرآن

« اَفَـلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُـرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا!» (82 / نساء)

« چرا در يكايك آيه‌هاى اين قرآن دقت نمى‌كنند با اينكه اگر از ناحيه غير خدا بود، اختلاف فراوان در آن مى‌يافتند !»


1) الميزان ج : 17، ص : 389

قرآن مجيد دعوت مى‌كند كه مردم در آن تدبر، در آيه به آيه آن تأمل، در احكام نازل شده يا حكمت بيان شده يا قصه و موعظه يا مطالب ديگر آن تحقيق كنند و خلاصه بــه تمام آيــات مربوط به آن اعم از مكى و مدنى و محكم و متشابه، مراجعه كنند و آيات را به يكديگــر ضميمه نمايند، تا برايشان واضح شود كه اختلافى بين آيات نيست!

وقتــى در قرآن تدبــر شــود، روشن خواهد شــد كه آيات جديــد قرآن، آيات قديمى را تصديق مى‌كند و بدون آن‌كه هيچ‌گونــه اختلافى بين آيــات فرض شــود، آيات شاهد يكديگرند!

در قرآن به هيچ وجه اختلاف راه ندارد! نه به صورت تناقض - كه يك عده از آيات عده ديگر را نفى كنند و با يكديگر منافات و مدافعه داشته باشند - و نه به صورت تفاوت - كه مثلاً دو آيه از نظر تشابه بيان يا متانت معانى و مقاصد با هم اختلاف داشته باشند - كه بعضى از آيات از لحاظ پى‌ريزى و ريشه و اساس محكم‌تر و شديدتر از پاره‌اى ديگر باشند:

« كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُود... - كتابى است كه آيات آن به هم شباهت و حقايق مكررى دارد، كه از شدت تأثير آن پوست بدن‌ها مى‌لرزد...! » (23 / زمر)

همين عدم اختلاف در قـرآن، مردم را به اين مطلب رهبرى مى‌كند كه قرآن كتابى است كه از طرف خداى‌تعالى نـازل شده و از طرف غيـر خدا نـيست، چـرا كه اگر از جانب غير خدا بود از اختلاف زياد سالم نمى‌ماند!(1)

شمول همه جانبه قرآن

هيچ شخص متدبر در قرآن نمى‌تواند بى‌درنگ از مشاهده اين حقيقت صرف‌نظر نمـايد كه قرآن كتابى است كه در تمام شئون مربوط به انسان مداخله كرده است، مانند:

1 - در معارف مبدأ، معاد، خلق و ايجاد،

2 - در فضايل اخلاقـى عمومـى انسانـى،

3 - در قوانين اجتماعى و فردى، كه حاكم بر نوع انسان است و هيچ مطلب كوچـك و بزرگ از نظرش مخفـى نمانده اسـت،

4 - قصص و مطالب عبرت‌انگيز و مواعظ و نصايح!


1) الميزان ج : 5، ص : 26

ص:21

قرآن مجيد همه اين‌ها را با بيانى معجزآسا آورده و همه مردم دنيا را دعوت كرده است كه مثل آن را بياورند. اين معارف و حقايق، در ضمن آياتى نازل شده كه در مدت قريب 23 سال، در حالات مختلف، در شب و روز، در حضر و در سفر، در جنگ و صلح، در سختى و خوشى، در تنگى و گشايش نازل شده‌اند، ولى با اين وصف، نه در بلاغت خارق‌العاده و معجز آسا، نه در معارف عاليه و حكمت‌هاى بلند پايه، نه در قوانين اجتماعى و فردى اين كتاب، در هيچ كدام اين‌ها، هيچ گونه اختلافى وجود ندارد، بلكه آخرين آيه منعطف به همان حقيقتى است كه اولين آيه تقرير كرده است و شاخ و برگ‌هــا و تفصيلات قــرآن، برگشت به همــان دارد كه در رگ و پــى و ريشــه آن ثابــت و برقــرار است!

تفصيلات قانونگزارى و حكمت‌هاى قرآن، وقتى كه تجزيه و تحليل شود، همه به نكته مركزى توحيد خالص برمى‌گردد، توحيد خالص قرآن را هم وقتى به‌صورت تركيب درآوريم، عينا همان مى‌شود كه از تفصيلات استفاده مى‌كنيم. اين خصوصيت و شأن خاص قرآن است!

كسى كه در قرآن تدبر كند و آن طور كه بايد و شايد تدبر كند، با شعور زنده و قضاوت فطرى خود حكم خواهد كرد كه كسى كه اين سخنان را گفته از كسانى نيست كه مرور ايام و تحول و تكاملى كه در موجودات مؤثر است، در او مؤثر باشد، بلكه گوينده آن خداى واحد قهار است!(1)

جاودانگى و ثبـات قرآن

« اَفَـلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُـرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا!» (82 / نساء)

« چرا در يكايك آيه‌هاى اين قرآن دقت نمى‌كنند با اينكه اگر از ناحيه غير خدا بود، اختلاف فراوان در آن مى‌يافتند!»

از آيه فوق چند مطلب واضح است:

1- قرآن كتابى است كـه فهم هــاى عـادى مى‌تواننــد آن را بـفهمند، و بـه مطـالب آن بـرسنـد،

2 - آيات قرآن مفسر يكديگرند،


1) الميزان ج : 5، ص : 27

3- قـرآن كتابــى اســت كه قابــل نســخ و ابطــال، يا تكميــل و تهذيب نيست و هيچ حاكمى به هيچ وجه نمى‌توانــد بر آن حكومــت كند!

اگر قرآن قابليت تكميل يا ابطال را داشته باشد ناچار و به حكم ضرورت بايد قابل يك نوع تحول و تغيير باشد، ولى قرآن كه داراى اختلاف نيست، پس تحول و تغيير در آن راه ندارد و چون قابل تحول و تغيير نيست، نتيجه آن است كه قابل نسخ و ابطـال و امثـال آن نيز نمى‌باشد!(1)

ناسخ و منسوخ در قرآن

« ما نَنْسَخْ مِنْ ايَةٍ اَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها اَوْ مِثْلِها...!»

« ما هيچ آيتى را نسخ نمى‌كنيم و از يادها نمى‌بريم، مگر آن‌كه بهتر از آن و يا مثل آن را، مى‌آوريم...! » (106 بقره)

نسخ، يا تمام شدن عمـر حكمى از احكام

اين آيه مربوط به مسئله « نسخ» است. معلوم است كه «نسخ» به آن معنائى كه در اصطلاح فقها معروف است، از اين آيه گرفته شده است، يعنى « كشف از تمام شدن عمـر حكمى از احكام! »

از نظــر آيه نامبرده، نسخ باعث نمى‌شود كه خود «آيت» نسخ شده و به كلى از عالم هستى نابود گردد، بلكه «حكم» در آن عمرش كوتاه است، چون به وضعى وابسته است كه با نسخ، آن صفت از بين مـى‌رود و آن صفت، «صفت آيت» و «علامت بودن» است.

پس با نسخ، «اثر آن آيت» از بين مى‌رود و اما «خود آن آيت» باقى است، حال اثر آن يا تكليف شرعى است و يا هر چيز ديگر!

آيه فوق كلمه «نسخ» و «نسيان» را كنار هم قرار داده است و چنين معنى مى‌دهد كه ما عين يك آيــت را به كلى از بين نمى‌بريــم و يا آن‌كه يـادش را از دل‌هاى شما نمى‌بريــم مگر اين‌كه آيتــى بهتر از آن يا مثــل آن را مى‌آوريم!

آيت چيست؟


1) الـميزان ج : 5، ص : 28

و امـا اين كه آيت بـودن يك آيت بـه چيست؟

بايد گفته شود: آيت‌ها مختلف و حيثيات نيز مختلف و جهات نيز مختلف است:

•

بعضــى از قرآن آيتى است براى خــداى سبحان، به اعتبــار اين‌كه بشر از آوردن مثل آن عاجـز است!

•

بعضى ديگر كه احكام و تكاليف الهى را بيان مى‌كنند، آيات اويند، بدان جهت كه در انسان‌ها ايجاد تقوى مى‌كنند و آنان را به خدا نزديك مى‌سازند!

•

موجودات خارجى نيز آيات او هستند، بدان جهت كه با هستى خود، وجود صانع خود را با خصوصيات وجودى‌شان از خصوصيات صفات و اسماء حسناى صانعشان حكايت مى‌كنند!

ـ انبياء خدا و اولياء او نيز آيات او هستند، بدان جهت كه هم با زبان و هم با عمـل خـود، بشـر را بـه سـوى خـدا دعوت مى‌كنند!

بنابراين، كلمه «آيت» مفهومى‌داردكه داراى « شدت و ضعف» است.

ـ بعضــى آيات از بعض ديگــر در آيت بــودن بزرگ‌تــر هستنــد:

« لَقَدْرَاى مِنْ اياتِ‌رَبِّهِ‌الْكُبْرى! » (18/نجم)

از لحاظ « جهات » نيز اختلاف آيات وجود دارد:

•

بعضــى آيـات در آيــت بودن تنهــا يك جهت دارند، يعنى از يك جهت نـمـايشگر و يـاد آورنـده صــانــع خـويـشنـد.

•

بعضـى ديگـر از آيـات داراى جهات بسيارند!

نسخ جهــات آيت

با توجه به توضيحات بالا، «نسخ آيت» نيز دو جور است :

1 ـ نسخ يك‌آيت به‌همان يك «جهت» كه دارد، مثل اين‌كه به كلى آن را نابود كند،

2 ـ نسخ آيتى كه از چند جهت آيت است، فقط از يك جهت خاص نسخ مى‌شود و جهت ديگرش را به آيت بودن باقى بگذارد، مانند آيات قرآنى، كه هم از نظر بلاغت آيت و معجزه است و هم از نظر حكم، آن‌گاه «جهت حكمى» آن را نسخ كند و جهت ديگرش هم‌چنان آيت باشد!

تشخيص آيات منسوخ

آيات منسوخ نوعا لحنى دارند كه به طور اشاره مى‌فهمانند كه به زودى نسخ خـواهند شـد و حكـم در آن بـراى ابـد دوام نـدارد، مانند آيه :

• « فَاعْفُــوا وَ اصْفَحُــوا حَتّى يَأْتِــىَ اللّهُ بِاَمْرِهِ! - فعلاً عفو كنيد، ناديده بگيريد، تا خداوند امـر خود را بفرستد!» (109/بقره)

كه به روشنى مى‌فهماند كه حكـم عفــو، گذشــت دائمى نيست و به زودى حكم ديگر خواهد آمد، كه بعدها به صورت حكم جهاد آمد.(1)

تأويل قرآن و محكمات و متشابهات

مباحث تاريخى در محكمات و متشابهات و تأويل


1) الميزان ج : 1، ص : 377

« هُوَالَّــذى اَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتــابَ مِنْهُ اياتٌ مُحْكَمــاتٌ هُنَّ اُمُ‌الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ... .» (7/آل‌عمران)

مفسريــن در بيان « محكمــات و متشابهــات» قرآن اختــلاف شديــدى كرده‌انــد و دچــار انحرافــات دامنه‌دارى شده‌اند. ايــن اختلاف و انحــراف سابقه طولانــى دارد و از زمان مفسرين صحابه و تــابعيــن آغـاز شـــده و تـا ايـــن دوره و زمـان بـه سيـر خــود ادامـــه داده اســت!

سبب روشن و عمده‌اى كه اين انحراف را پديد و اين مشاجرات و منازعات را به وجود آورده، همانا خلط و اشتباهى است كه از آنان بين بحث و گفتگو در «محكمات و متشابهات» با بحث و گفتگو در «تأويل» شده، يعنى آن دو بحث را جدا نكرده و با هم در آميخته‌اند. در اثر اين خلط و اشتباه، اختلاف عجيبى در طرز طرح مسئلـه و چگـونگى بحث از آن و نتيجـه‌اى كه از آن گرفته مى‌شود، پديدار گشته است.

اينك كليه اين مباحث تاريخى را در چند مورد زير خلاصه و بيان مى‌كنيم:

ماهيت آيات محكم و متشابه

اشاره

آيات قرآنى به دو بخش « محكم» و « متشابه» تقسيم مى‌شوند. اين تقسيم به لحاظ مدلولى است كه هر يك از آيات، خود جداگانه دارند. يعنى اگر به لحاظ مدلول شخصى تشابهى داشت « متشابه» و اگر نداشت « محكم» هستند.

متشابهــات بــا رجــوع بــه محكمــات تشــابــه‌شــان رفــع شـــده و مـــراد از آن‌هــا معلــوم مى‌گـردد.

1- محكم

• مقصود از « محكم» همان اتقان و ثبات مخصوصى است كه در اين قبيل از آيات وجود دارد، كه به‌واسطه آن در دلالت كردن به مدلول خود تشابهى ندارند.

البته اين نحو از اتقان، مخصوص به يك دسته از آيات قرآنى است و تمامى آيات آن چنيـن احكـامـى را دارا نيستند.

در آيه شريفه، محكمات را به « اُمُّ الْكِتاب» توصيف كرده است، پس اين دسته از آيـات نسبت بـه آيات ديگر سمت « مادر» و مرجعيت را دارند.

تمامى آيات محكم در ميان خود اختلافى ندارند، يعنى با هم در افاده معانى متفق مى‌باشند.

نمونه يك آيه محكم:

ـ « لَيْــــسَ كَـمِـثْلِـه شَـــــىْ‌ءٌ - هيــچ چيـــزى مثــل او نيســت! يــا خــداونــد شبيــه چيــزى نيســـت!»

(11 / شورى)

2- متشـا بــــه

• مقصود از « تشابه » عبارت است از توافقى كه بين اشياء مختلف در بعض اوصاف و كيفيات حاصل مى‌گردد.

« متشابه» آن آياتى است كه در نظر ابتدائى مصداق و مدلول واقعى آن براى شنونده روشن نيست، يعنى با مصاديق ديگر اشتباه مى‌شود و اين تشابه به حال خود هست تا وقتى كه آن را به محكمات رجوع داده و معانى واقعى هر يك را روشن كنيم، كه پس از معلــوم شدن، خود اين آيه متشابــه برگشته و آيـه‌اى محكم مى‌شود.

نمونه يك آيه متشابه:

ـ « اَلرَّحْمــنُ عَلَـــى الْعَـرْشِ اسْتَـوى- خداوند بر كرسى قرار گرفته است !» (5/طه)

كه در نظر ابتدائى براى شنونده ترديد حاصل مى‌شود و برايش معناى حقيقى آن روشن نيست، لكن وقتى به آيه محكمى مانند آيه:

« لَيْسَ كَمِثْلِه شَىْ‌ء - خداوند شبيه چيزى نيست! » (11 / شورى)

رجوع شد، معلوم مى‌شود كه استقرار خداوند بر عرش، نحوه استقرار جسمانى كه تكيه بر مكان باشد، نيست، بلكه منظور تسلط و احاطه بـر ملـك است.

يـا مـاننـد آيـه متشـابـه:

• « اِلى رَبِّها ناظِرَةٌ - به پروردگارش نظر مى‌كند!»(23 / قيامت)

كه با شنيدن اين آيه انسان ترديد مى‌كند و منظور از نگاه كردن به خدا را نمى‌فهمد كه چگونه خواهد شد؟ ولى وقتى به آيه:

• « لا تُـدْرِكُهُ الاَْبْـصارُ وَ هُـوَ يُـدْرِكُ الاَْبْـصـارَ !» (103 / انعام)

مـراجعـه مى‌كنـد، معلـوم مى‌شـود كه مقصـود از آن نگـاه كردن جسمانى نيست.

قسمتى از آيات و روايات در اين زمينه نقل مى‌شود:

•

« اوست كه قرآن را بر تو فرستاد، كه برخى از آن كتاب، آيات محكمات است، كه آن‌ها «اُمُّ الْكِتاب» و اصل و مرجع ديگر آيات هستند و برخى ديگر آياتى است متشابه، تا آن كه گروهى كه دلهايشان ميل به باطل است، از پى متشابه رفته، تا به تأويل كردن آن در دين راه شبهه و فتنه‌گرى پديد آورند؛ در صورتى كه تأويل آن را جز خدا كسى نمى‌داند، و « راسِخون در علم» گويند: ما به همه آن كتاب گرويديم، كه تمام محكمات و متشابه آن از جانب پــروردگار ما آمده است و به اين دانش و بر اين معنا (كه آيات قرآن همه از جانب خداســت،) تنها خردمندان آگاهنــد، (كه آن‌ها به طور دائم و با تضرع به درگاه خدا مى‌گويند:)

•

« بار پروردگارا! دل‌هــاى مــا را بــه باطــل مايــل مكــن، بعــد از آن‌كــه هدايــت كــردى مــا را! و مــا را از جانـب خويش رحمــت فرست! كه تو بسيــار بخشنــده‌اى...!»

(7 تا 9 / آل عمران)

امــام صــادق عليه‌السلام فـــرمــــود:

• « قرآن محكمى دارد و متشابهى، پس به محكم آن ايمان بياور و عمل كن! ولى به متشابه‌اش ايمان بياور و لكن عمل منما ! ايــن گفته خداست كــه فرمــوده:
• كسانــى كه دلهايشان از حق برگشته تنها آيات متشابه را دنبال مى‌كنند، تا باعث گمراهى مــردم شوند و از طرفى هم به خيــال خود به تأويــل قرآن نايل شوند، با اين‌كه جز خدا كسى تأويــل آن را نمى‌داند! ولى راسخــون در علم مى‌گويند: مــا ايمان آورده‌ايــم، تمامــى از نــزد پروردگـــار ماســــت!

راسخـون در علـم همـانا آل محمــــد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله مى‌بــاشنــد!» (نقــل از تفسيــر عياشــى)

دليل وجود آيات متشابه در قرآن

وجود «متشابه» در قرآن حتمى و ضرورى مى‌باشد.

اين ضرورت وجود ناشى از وجود «تأويل» است، همان تأويلى كه موجب شده بعض آيات قرآنى مفسر و بيان كننده بعض ديگر باشند!

خداوند متعال در قرآن شريف تذكر داده كه اين كتاب داراى تأويلى است كه معارف و قوانين و احكام و ساير موضوعات قرآنى به آن ارتباط دارند، ولى ضمنـا يادآور شده كه تـوانائى درك آن را فقط نفوس مطهره دارند!

كمال تطهير الهى كه خداوند انسان را براى رسيدن به آن دعوت فرموده، فقط در عده معدودى پيدا مى‌شود، ولى مؤمنين ديگر هر يك به حسب مقام و درجه خود از آن بهـره‌مندى دارند، البته به همان اندازه كه در قلوبشان وارد مى‌شود!

قرآن شريف راه رسيدن به اين سعادت عظمى را تنها از راه معرفت النفس ممكن مى‌دانــد، لذا براى تربيت انسان‌ها و ايجاد علم و عمل در آن‌ها، آن‌ها را با حقايق جهان - مبدأ و معاد و عالم وجود - آشنا مى‌سازد، تا معرفت حقيقى به نفس و وجود خود پيدا كنند. از لحاظ عملى نيز قوانين اجتماعى براى آن‌ها معين مى‌فرمايد تا با قلبى فارغ به جهان علم و عرفان نزديك شوند!

هدايت‌هاى دينى بر اساس علم و دانش و نفى تقليد كورانه بنا شده است. خداى‌تعالى ابتدا حقايق معارف را به طور واضح شرح داده و سپس ارتباط خاص معارف با قوانين را روشن فرموده است. لذا يك دسته از آيات قرآن به انسان مى‌فهماند كه او موجودى است كه خداوند سبحان با دست خود او را آفريده، در آفريدن و بقاى او ملائكه و مخلوقــات ديگرش را از آسمان و زميــن و نبات و حيــوان و مكــان و زمــان و غير آن واسطه قرار داده و به او اعلام كرده كه خواه و ناخواه به سوى معاد و وعده‌گاهى كه در پيش دارد، سير خواهد كرد و در آن‌جا به پاداش يا عذاب ناشى از اعمال و كردارش خواهـــد رسيــــد!

از طرف ديگر عامه مردم فهمشان از حدود محسوسات تجاوز نكرده و به علم مافــوق طبيعت نمى‌رســد و فهماندن مفاهيم عالى هم به انسان‌ها جز از راه معلومــات ذهنى كه در خـلال حيات و زندگــى دنيوى تحصيــل كرده، ممكــن نيست...!

خـلاصه اين‌كه:

ـ اختلاف فهم‌ها و عمومى بودن موضوع هدايت از يك طرف و وجود تأويل در قرآن، از طرف ديگر، تماماً نشان مى‌دهد كه - بيانات قرآنى جنبه مثالى دارند براى رسانيدن حقايق به فهم‌هاى عمومى، از راه معلومات ذهنى آنان!

آيات قرآنى به لحاظ مشتمل بودن بر معارف اصلى و يا ملاكها و مصالح احكام، مورد «تشابه» واقع مى‌گردند، ولى از نظر اشتمال بر خود احكام و قوانين به هيچ وجه محـل تشابه نيست!

لذا بايد معانى حقه را در قالب‌هاى مختلف بريزند و با امثله گوناگون ايراد كنند، به‌طورى‌كه بعضى بعض ديگر را تفسيركند، تا در اين‌صورت به‌واسطه تدافع و اختلافى كه در بين آن‌هاست، مطالب روشن شود:

1 - تمام آن‌ها مثالهائى هستند كه در ماوراء خود حقايق مسلمى دارند و مقصــود اصلى فهماندن آن حقايق است.

2 - فقط مقدار لازم از خصوصيات را بايد طرح كرد، زيرا بعضى از مثلها بعض خصوصيات موجود در يكى ديگر را نفى مى‌كند و آن يكى ديگر برخى از خصوصيات اين يكى را.

پس تشابهى كه در يك آيه واقع است با محكم و استوار بودن آيه ديگرى مرتفع خواهد شد!

مفهوم تأويل قرآن

1 - بــراى تمــام قــرآن، اعـم از آيـات محكـم و متشابـه، تأويـل وجـــود دارد!

2 - اين تأويل از قبيل مفاهيم لفظى نيست، بلكه امور خارجى است، كه نسبت آن به معارف بيان شده، نسبت «ممثل» است به «مثال.»

3 - تمامى معارف قرآن مثل‌هائى است كه براى تأويلى كه از آن‌ها نزد خداوندمتعال موجــود است، زده شده اســت. البته خود بيانــات لفظى قرآنى هـم نسبت بـه معـارف و مقـاصدشان جنبـه مثلى دارند.

4 - ممكن است مطهرين و پاكان به تأويل قرآن برسند و دانائى پيدا كنند. مطهـريـن از جملـه راسـخـيـن در علمـنـد.

نمونه اي براي درك تـأويل حوادث ( داستان خضر و موسى "ع" )

براى روشن شدن مطلب، داستان موسى عليه‌السلام را نقل مى‌كنيم كه براى يادگيرى تـأويـل حـوادث نزد حضرت خـضر رفـــت:

در اين داستان، خداوند سبحان از زبان خضر، هنگامى‌كه با ايرادهاى موسى مواجه مى‌شود، نقل مى‌فرمايد، كه گفت:

• « به زودى تأويل آن‌چه را كه بر تحملش صبر نداشتى براى تو خبر مى‌دهم!»(78 / كهف)

هم‌چنين پس از خاتمـه بيان و تشريــح عناوين قضايا باز نقل مى‌كند، كه به او گفت:

• « اين تأويــل آن چيزهائــى بود كه بر تحملـش طاقت نداشتــى!» (82 / كهف)

چنان‌كه ملاحظه مى‌شود در اين‌دو جا كه لفظ «تأويل» استعمال شده، مقصود از آن بيان‌صور و عناوين اصلى است كه در سه مورد مربوط به سؤال بر حضرت موسى مخفى بوده و از آن غفلت داشته است، كه به واسطه غفلت و توجه نداشتن به آن‌ها عناوين ديگرى را جايگزين آن‌ها كرده بود و به آن سبب آن‌چه را در موارد سه گانه از حضرت خضر مشاهده نمود، مورد ايرادش واقع شد.

ظاهر حوادث در داستان موسى و خضر عليه‌السلام

1 - قضيه‌اى است كه در آيه شريفه فرموده: هردو رفتند، چون در كشتى نشستند، خضر آن كشتى را شكست و معيوب كرد.

2 - وقتى از دريا گذشتند، در ساحل به پسرى برخورد كردند و خضر بى گفتگــو آن پســر را بـه قتــل رسانيد.

3 - وارد قريــه‌اى شدند و از اهــل آن طعام خواستند، ندادند و چون خواستنــد از آن‌جا خارج شونــد، چشمشــان به ديــوارى كه قريب به انهدام بود، افتـاد، خضر آن ديــوار را تعميـر كرد.

ايرادهائى كه موسى بر ظـاهر عملكـرد خضر گـرفت

1 - موسى‌گفت: آياكشتى را شكستى تا اهلش را در دريا غرق‌كنى؟ كار بدى كردى!

2 - موســى گفت: آيا نفــس محترمى را كه كســى را نكشته بود، بى‌گناه كشتى؟ همانا كه كـار بسيار قبيحـى را مرتكب شدى!

3 - موسى گفت: آيا روا بود كه تو اين زحمت را بيخود كشيدى؟ اگر اين كار را جاى ديگر مى‌كردى در برابر به مزدى نايل مى‌شدى!

تأويل حوادث از زبان خضر عليه‌السلام

تأويل‌هاى سه گانه‌اى كه حضرت خضر براى حضرت موسى بيــان كــرد و صور و عناويــن حقيقى آن‌هــا را روشــن و آشكــار نمـود، به شرح زير بود:

1 - نخســت فرمود: اما آن كشتــى را كه شكستم، صاحبانــش فقيرانى بودند كه با آن كسب و ارتــزاق مى‌نمودند و چون پادشاه كشتى‌هاى بى‌عيب را غصب مى‌كــرد، خواستــم آن را معيــوب كنـم تــا آن را غصــب نكنــد و براى آنــان بماند.

2 - بار دوم فرمود: اما آن پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند، ترسيديم اگر اين پســر باقى بماند آن‌ها را فريــب داده و از دين برگرداند، بدين جهت او را به قتل رساندم، كه ايمان آن دو محفوظ مانــد و خواستيم عوض دهد پروردگارشــان آنها را فرزند بهتر و صالح‌تـر از جهت طهــارت باطنـى و ارحام دوستى!

3 - سرانجام براى سومين ايراد چنين پاسخ داد:

اما آن ديوار را كه تعمير كردم بدين جهت بود كه ديوار متعلق به دو طفل يتيمى در آن شهر بود و در زير آن گنجى از آنان نهفته بود و پدرشان آدم صالحى بود، پروردگار تو خواست تا آنان به حد رشد رسيده و به لطف و رحمت الهى گنجشان را استخراج نمايند!

حضــرت خضر پس از بيــان سه تأويل فــوق، به طور يك بيــان سربسته و كلى از جميــع اعتراضـات حضرت مـوسى پـاســخ داد و فـرمود:

• « مـن ايـن كارهـا را از پيش خـود نكردم، بلكه تمامى به امر خداوندى بـود!» (82 / كهف)

به طــورى كه از ايــن آيــات برمى‌آيـد، منظــور اصلـى از « تأويل» رجوعى است كــه « شــى‌ء» نسبــت به صـورت و عنــوان خود پيـدا مى‌كند.

سه مورد زير، نتيجه مباحث مربوط در اين زمينه مى‌باشد:

1 - معنــاى اين‌كه آيــه‌اى داراى «تأويــل» باشــد و به آن رجــوع كند، غير آن است كه « متشابــه» باشد و به آيه محكم ديگرى رجوع كند.

2 - تأويل داشتن مختص آيات متشابه نيست، بلكه تمامى آيات قرآنى، اعم از محكم و متشابه، داراى تأويلند.

3 - «تأويل» از نوع مفاهيمــى كه مدلــول لفــظ هستنــد نيســت، بلكــه از امـور خـارجـى و عينـى اسـت.

آيـا علم به تأويل مختص خداست؟

آيه قرآنى مى‌فرمايد:

• « ... كسانى كه در دلهايشان ميل به باطل است، آيات متشابه را دنبال مى‌كنند تا فتنه برانگيزند و تأويل آن را به دست آورند، با اين كه جز خدا كسى تأويل آن را نمى‌داند و راسخون در علم مى‌گويند ايمان آورده‌ايم به آن كه تمامى از نزد پـروردگار ماســت و تنهـا خردمنــدان آگــاه به اين قسمتند...!» (7 / آل‌عمران)

در اين‌كه آيا غير از خدا كسان ديگر نيز تأويل قرآن را مى‌دانند يا نه، بين مفسرين مورد اختلاف شديدى قرار گرفته است و در واقع حرف « واو » كه بين دو عبارت در آيه واقع شده - « وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّهُ و الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ يَقُولُونَ...!» منشأ تمـامى اين اختـلاف‌هاست، كه گـروهى آن را واو عطـف مـى‌دانند و گـروهى نمى‌دانند!

بعضى از قدماى مفسرين و طايفه شافعى و معظم مفسرين شيعه (واو) را عطف دانسته‌اند، لذا معناى آيه را چنين فهميده‌اند كه راسخون در علم هم به تأويل آيـات مـتـشـابـه آشـنـائـى دارنـد!

لكن بيشتر قدما و هم‌چنين طايفه حنفى از اهل سنت، (واو) را عطف ندانسته و معتقدند علم تأويل مختص خداست.

اگر دقت كنيم، ملاحظه مى‌شود كه در مسئله مورد بحث اشتباهى شده و خلطى روى داده است و اين اشتباه سبب حرفهاى بى‌اساسى شده كه زده‌اند. آن اشتباه اين است كه طرفين بحث «تأويل» آيه را به «معنا و مفهوم لفظى» خلط كرده و هر دو را يكى دانسته‌اند. در حالى كه تأويل قرآن، آن حقايق خارجى است كـه تكيـه‌گاه آيـات قـرآن مى‌بـاشد!

تجويز علم به تأويل به غير خداى‌تعالى

واقعيت اين است كه، قرآن شريف علم به تأويل را براى غير حق تعالى تجويز مى‌كند، اما نه به وسيله اين آيه و ( واو) وسط آن، زيرا در اين آيه در مقام تقسيم كتاب به « محكم و متشابه» و مخصوصاً بيان حال مردم نسبت به اخذ و پيروى آن است، يعنى روشن مى‌كند كه مردم در برابر «محكم و متشابه» قرآن دو تيره هستند، عده‌اى به واسطه انحراف و زيغ قلبى مايل به پيروى متشابه هستند، ولى دسته ديگر كه راسخون در علمند، به واسطه ثبات در علم از محكمات پيروى كرده و بـه متشابهات تنها ايمان قلبى دارند!

بنابراين قصــد ابتدائى از ذكر «راسخون در علم» در آيه مورد بحث، براى بيان حــال آن‌هــا نسبت به قــرآن است و زائد بــر آن از قصد نخستيــن آيه خــارج است!

پــس خـود اين آيه در صـدد شـركت دادن آن‌هــا در علــم تأويل نيست و آيه مزبور علم به تأويل را منحصر به ذات اقدس الهى مى‌داند. ولى آيات ديگرى هست كه به طور دليل منفصل، امكان علم تأويل را به راسخون در علم مى‌دهد، چون علم غيب كه در آيه: « بگو، جز خداوند كس ديگرى از ساكنان آسمانها و زمين دانائى به غيب ندارد...،» (65 / نمل) مختص خداى‌تعالى شمرده شده، ولى در آيه زير آن را به اذن الهـى بـراى پيـامبر كـه مورد رضايت و خشنودى حضرتش مى‌باشد، ثابت كرده است:

« خداوند عالم و داناى به غيب است بر عالم غيبش كسى را مطلع نخواهد كرد مگر آن كس را كه از رسولان برگزيده است!»(26 و27/ جن)

مفاسد طلب تأويل متشابهات و پيروى آن‌ها

« ... فَاَمَّا الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْـنَـةِ وَ ابْـتِـغـاءَ تَـأْويلِـهِ!»

« كسانى كه در دلهايشان تمايل به باطل است، آيات متشابه را دنبال مى‌كنند تا فتنه برانگيزند و تأويل آن را به دست آورند، با اين‌كه جز خدا كسى تأويل آن را نمى‌داند...!» (7 / آل عمران)

ايـن آيات به طور كنايه متعرض حال منافقين و منحرفين قلبــى شــده و ضمنا مسلمانان را به ثبات و استوارى در آن‌چه از معارف دين فهميده‌اند، دعوت كرده و آنان را به « تسليــم و ايمــان» به چيزهائــى كه برايشان روشن نشده و مشتبــه اسـت، فـراخوانــده اســــت.

در پايان خاطر نشان ساخته كه اساس تمام مفاسدى كه در مجتمع مسلمانان پيش آمده و نظام سعادت آن‌ها را مختل ساخته، همانا پيروى متشابهات و خواستن تـأويـل آن‌ها بـوده اسـت!

يعنى پيروى متشابهات و طلب تأويل آن‌ها تنها چيزى است كه هدايت دينى را به گمراهى و ضلالت مبدل ساخته و اجتماع مسلمانان را به افتراق، و اتحادشان را به دشمنـى تبديل كرده است!(1)

در مبحث عشق

عشـق خـالص و عشـاق مخلص خـدا


1) الميزان ج :3، ص :29

« ... وَالَّذينَ امَنُوا اَشَدُّ حُبّا لِلّهِ...! » (۱۶۵ / بقره)

« ... كسانى كه به خدا ايمان آورده‌اند به او محبت شديد دارند...! »

وقتى ايمان بنده خدا رو به شدت و زيادى مى‌گذارد دلش مجذوب تفكر درباره پروردگارش مى‌شود، هميشه دوست مى‌دارد به ياد او باشد و اسماى حسناى محبوب خود را در نظر بگيرد، صفات جميل او را بشمارد ـ پروردگار من چنين است، محبوب من چنان است - اين جذبه و شور هم‌چنان در او رو به زيادت و شدت مى‌گذارد. اين مراقبت و به‌ياد محبوب بودن، رو به ترقى مى‌رود تا آن جا كه وقتى به عبادت او مى‌ايستد، طورى بنــدگى مى‌كنــد، كه گــوئــى او را مى‌بيند و او براى بنده‌اش در حال جذبه و محبــت و تمــركــز قوى تجلــى مى‌كنـد و هـــم او را مى‌بينــد و هــم آهنــگ آن محبت به خدا نيز در دلش رو به شـدت مى‌گـذارد.

علتش هم اين است كه انسان مفطور به حب جميل است. ساده‌تر بگوئيم: عشق به جمــال و زيبــاپسنــدى فطــرى بشــر است، هم‌چنــان كه خـود خداى‌تعالى فرموده:

«... وَ الَّذينَ امَنُوا اَشَدُّ حُبّا لِلّهِ...!» (۱۶۵ / بقره)

چنيــن كســى در تمــامى حــركــات و سكنــاتش از فرستاده خدا پيروى مى‌كند.

باز اين محبت هم‌چنان زياد مى‌شود و شدت مى‌يابد تا جائى كه پيوند دل را از هر چيز مى‌گسلد و تنها با محبوب متّصل‌مى‌كند.

چنين بنده‌اى به هيچ چيز برنمى‌خورد و در كنار هيچ چيز نمى‌ايستد، كه نصيبى از جمال و زيبايى داشته باشد، مگر آن كه آن جمال را نمونه‌اى از جمال لايتناهى و حسن بى‌حـدّ و كمــال فناناپذير خـدايش مى‌بينــد.

اين‌جاست، كه به كلّى نحوه ادراك و طرز فكر و طرز رفتارش عوض مى‌شود، يعنى هيچ چيزى را نمى‌بيند مگر آن كه خداى سبحان را قبل از آن و با آن مى‌بيند و موجودات در نظـرش از مرتبه استقلال ساقط مى‌شوند.(1)

مصـاديـق دوستـى و حبّ

اشاره

« ... وَالَّذينَ امَنُوا اَشَدُّ حُبّا لِلّهِ...! » (۱۶۵ / بقره)

« ... كسانى كه به خدا ايمان آورده‌اند به او محبت شديد دارند...! »

يكى از حقايقى كه ما در وجدان خود مى‌يابيم و كسى نمى‌تواند منكر آن شود، حقيقتى است كه نام آن را «حبّ» و به فارسى «دوستى» مى‌گذاريم، مانند دوست داشتن غـذا، زنان، مال، جاه و علم‌كه دوستى اين‌ها پنج مصداق‌از مصاديق حبّ‌اند، كه هيچ شكى در وجود آن در دل خـــود نــداريــم.

و نيز شكى نيست، در اين كه ما كلمه دوستــى و حــبّ را در اين پنــج مصــداق به يــك معنــا و بر سبيــل اشتــراك معنـوى استعمال مى‌كنيم نه برسبيل اشتراك لفظى.

حال بايد ديد با اين كه حبّ در اين پنج مصداق معانى مختلفى دارد، چرا كلمه «حبّ» در همه به يــك جور صـادق است ؟

1ـ دوسـت داشتــن غــذا

در مورد حب مخصوص به غذا و ميوه دقت كنيم، خواهيم ديد كه اگر غذا يا ميوه‌اى را دوست مى‌داريم بدان جهـت است كه با طــرز كار دستگــاه گوارشى ما ارتباط دارد.

اگــر فعــاليت اين دستگاه نبود و بدن در استكمال خود حاجتى به طعام نداشت، قطعــا مــا نيــز طعــام را دوســت نمى‌داشتيــم و طعــام محبــوب مــا نمــى‌شـــد.


1) الميــزان ج ۱، ص ۵۶۱

پس حبّ به غذا در حقيقت حبّ ما به غذا نيست، بلكه حبّ دستگاه گوارش به فعاليت خودش است. اين دستگاه مى‌خواهد انجام وظيفه كند و سوخت و ساز بدن را به بدن بــرســانــد. همين خــواستــن عبارت از حبّ به غذاست، كه ما آن را به خود نسبت مى‌دهيم و مى‌گوئيم ما غذا را دوست مى‌داريم و اين مائيم كه از فلان غذا خوشمان مى‌آيـد، در حــالى كه اين‌طــور نيســت، بلكه خوش آمدن و لذّت بردن از غذا كار دستگــاه گــوارشى است، نـه از ما.

اگر ما از طعم و مزه و بوى فلان غذا خوشمان مى‌آيد، همين هم مربوط به دستگاه گــوارش است، چـون حس ذائقه يكى از خدمتگزاران دستگاه گوارش است، نه خود آن.

پس منظور ما از لذت، لذت ذائقه نيست، بلكه آن رضايت خاصى است كه دستگاه گوارش از كار خود احساس مى‌كند.

عمل تغذى اثـر نيـروئى است كه خــــدا در انســان بــه وديعــت سپــرده است.

2ـ دوســت داشتــن همســــر

در مورد محبت زنان اگر نيك بنگــريــم مى‌بينيــم كــه ايــن حــب كــار ما نيست بلكــه كــــار دستگــاه تنـاسلـى ماست، به اين معنا كه دستگاه تناسلى تشنه عمل لقاح مى‌شود و آن را دوست مى‌دارد. چون اين عمل با همسرى انجام مى‌شود، مى‌گوئيم من همسرم را دوست مى‌دارم. در حالى كه اگر واقع قضيه را بشكافيم مى‌بينيم پاى من در كار نيست بلكه دستگاه تناسلى ذاتــاً عمــل خــود را دوســت مــى‌دارد و بــه تبــع آن همســر را دوست مى‌دارد چــون عملــش با او قـابــل انجــــام است.

عمـل لقاح اثر نيرويى است كه خداى تعالى در هر جاندارى به وديعت نهاده است.

دوست داشتن ـ رابطه بين انسـان و كمـال

حبّ به غذا و حبّ به همسر، برگشتش به يك حبّ است، براى اين كه دستگاه گوارش و دستگــاه تنـاسلــى به هم مـربـوطنــد و كمــالى هم كه از كـــار اين دو دستگاه حاصل مى‌شــود، به هــم ارتبــاط دارنــد.

احتمال دارد كه حبّ عبارت باشد از يك تعلق، كه خاص اين دو مورد است و در غير اين دو مورد اصلاً يافت نشود ولكن آزمايش از راه آثار اين احتمال را دفع مى‌كند، زيرا اين تعلق كه نامش حبّ است، اثرى در دارنده‌اش دارد و آن اين است كه قوه (استعداد) را به سوى فعليّت، اگر فعليّت، نداشته باشد مى‌كشاند، اگر فعليّت داشته باشد، به سوى ترك آن جذب مى‌كند. اين دو خاصيت و يا يك خاصيت را در تمامى موارد قواى ادراكى احسـاس مى‌كنيـم، كه حـب آن قـوا را به سـوى افعـالش به حـركت درمـى‌آورد.

قوه باصره، سامعه، حافظه، متخيله و ساير قوا و حواس ظاهرى و باطنى كه در ماست ـ چه قواى فاعله و چه منفعله ـ همه اين حالت را دارند، كه هر يك خود را دوست مى‌دارد و اين دوستى او را به سوى فعلش جذب مى‌كند، چشم را به سوى ديدن آن‌چه دوست دارد، جــذب مى‌كنـد و گـوش را به سـوى شنيـدن و هم‌چنين هر قـوه ديگر را.

اين نيست مگر به خاطر اين كه كار هر قوه كمال اوست. هر قوه‌اى با كار مخصوص به خود، نقص خـود را تكميل نموده و حاجت طبيعــى خــود را برمى‌آورد.

اين جاست كه معنا و مفهوم حب مال، حب جاه و حب علم براى ما روشن مى‌گردد، چون انسان با هر يك از مال و جاه و علم، استكمال مى‌كند، و به همين جهت آن‌ها را دوســت مـى‌دارد، پس نتيجـه مى‌گيـريـم كه حـبّ تعلقـى است خـاص و انجذابى است شعورى و مخصوص، بين انسان و كمال او.(1)

در آفت يهود و دوستي با اهل كتاب

تاريخ انحطاط جوامع اسلامى و ارتباط آن با دوستى اهل كتاب


1) الميــــزان ج ۱، ص ۶۱8

« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ!» (51/مائده)

« هان اى كسانى كه ايمان آورديد، يهود و نصارا را دوستان خود مگيريد كه آنان دوست يكديگرند و كسى كه (از شما) آنان را دوست بدارد خود او نيز از ايشان است، چون خدا مردم ستمكار را به سوى حق هدايت نمى‌كند!»

خطاب‌هاى قرآنى كه قرآن كريم به امر آن اهتمام دارد و در تأكيد و تشديد آن مبالغه دارد، لحن سخن در آنها خالى از دلالت بر اين معنا نيست كه عوامل و اسباب موجود، همه دست به دست هم داده‌اند كه آينده مسلمين را به تباهى و سقوط و دَرَك هلاكت و ابتلاء به خشم الهى بكشانند، مانند تأكيد و مبالغه‌اى كه از آيات ربا و آيات مودت ذى القربى و غير آنها به چشم مى‌خورد.

اصولاً طبع خطاب اين دلالت را دارد، براى اينكه اگر متكلم حكيم مأمورين خود را به يك مسأله بى اهميت و حقيرى امر كند و دنبالش در تأكيد و اصرار بر آن امر مبالغه نمايد، شنونده احساس مى‌كند كه اين امر بى اهميت اين همه تأكيد نمى‌خواهد، پس حتما كاسه‌اى زير نيم‌كاسه هست و هم‌چنين‌اگر فردى از مأمورين‌را مخاطب قراردهد كه شأن آن مخاطب اين نباشدكه مخاطب به مثل چنين خطابى‌شود، مثلاً يك‌عالم ربانى و صاحب قدم صدق در زهد و عبادت را از ارتكاب رسواترين فجور آن هم در انظار هزاران بيننده نهى كند، هر شنونده‌اى مى‌فهمد كه قضيه خالى از مطلب نيست و حتما مطلب مهمى و مهلكــه عظيمـى در شـرف تكـويـن اسـت كـه اين گوينده حكيم اين‌طور سخن مى‌گويد.

خطاب‌هاى قرآنى كه چنين لحنى را دارد، دنبال آن خطاب حوادثى را ذكر مى‌كند كه آنچه از لحن كلام فهميده مى‌شد را تأييد و تصديق كند و بلكه بر آن دلالت نمايد هر چند كه شنوندگان، چه بسا، در اولين لحظه‌اى كه خطاب را مى‌شنوند يعنى درهمان روز نزول متوجه اشارات و دلالات آن خطاب نشوند .

مثلاً قرآن كريم امر كرده به مودّت قُرباى رسول خدا (ص) و در آن مبالغه كرده، حتى آن را پاداش و اجر رسالت و راه به سوى خداى سبحان شمرده، چيزى نمى‌گذرد كه مى‌بينيم امت اسلام در اهل بيت آن جناب فجايعى و مظالمى را روا مى‌دارند كه اگر رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله دستور اكيد به آنان داده بود به اينكه قرباى مرا به سخت‌ترين وجهى از بين ببريد، بيشتر از آنچه كردند، نمى‌كردند!!

و نيز مى‌بينيم كه قرآن كريم از اختلاف نهى نموده و سپس در آن مبالغه‌اى كرده كه بيش از آن تصور ندارد، بعد مى‌بينيم كه امت اسلام آن چنان متفرق و دست‌خوش انشعاب و اختـلاف مى‌شــود كه حتـى از انشعـاب واقع در يهود و نصارا گذرانيد يعنى به هفتاد و سه فرقه منشعب گشت، تازه اين اختلاف‌ها اختلاف در مذهب و معارف علمى دين است، امـا اختـلافى كـه در سنـت‌هاى اجتماعى و تأسيس حكومت‌ها و غير اين مسائل به‌پا كـردنـد قابل تحديد و حصـر نيســت.

و نيز قرآن كريم از حكم كردن به غير ما انزل‌اللّه نهى كرده و از القاى اختلاف بين طبقات و از طغيان و از پيروى هواى نفس و امورى غير از اين‌ها نهى نموده و در آنها تشـديـد كـرده، بعـدا مى‌بينيـم كـه در اثـر ارتكـاب اين امور چه حوادثى واقع مى‌شود!

مسأله نهى از ولايت كفار و دوستى با يهود و نصارا از همين قسم دستورات است، از نواهى مؤكده‌اى است كه در قرآن كريم آمده بلكه بعيد نيست كه كسى ادعا كند تشديدى‌كه در نهى‌از ولايت كفار و اهل‌كتاب شده آنقدر شديد است‌كه هيچ تشديدى در ساير نواهى فرعى به پايه آن نمى‌رسد.

تشديد در آن به حدى رسيده كه خداى سبحان دوستداران اهل كتاب و كفار را از اسلام بيرون و در زمره خود كفار دانسته و فرموده: « وَ مَنْ يَتَوَلَّهُـمْ مِنْكُمْ فَاِنَّــهُ مِنْهُمْ!» (51/مائده) و نيز خداى‌تعالى‌آنان را از خود نفى‌كرده و فرموده:« وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللّهِ فِى شَىٍْ!» (28/آل عمران)

و نيــز نــه يـك بـار و دو بــار بلكــه بــه نهــايت درجـه تحـذيـرشـان كــرده و فرموده: « وَ يَحْذُرُكُمُ‌اللّهُ نَفْسَهْ! »(28/آل عمران) و ما در آنجا كه پيرامون اين آيه در الميزان بحث مى‌كرديم گفتيم: مــدلـول آن اين اسـت كـه محـذورى كـه از آن تحـذيـر كـرده حتمـا واقـع خـواهـد شـد و به هيچ وجه تبديل‌پـــذير نيست!

و اگر خواننده عزيز در سيره عمومى اسلامى كه كتاب و سنت آن را تنظيم و سپس در بين مسلمين اجرا نموده دقت كند و سپس در سيره فاسدى‌كه امروز برمسلمين تحميل شده به دقت بنگـرد آن وقت آيه شريفه:

« ... فَسَــوْفَ يَــأْتِـى‌اللّـهُ بِقَـوْمٍ يُحِبُّهُــمْ وَ يُحِبُّـونَُه اَذِلَّـــةٍ عَلَــى‌الْمُؤْمِنينَ اَعِزَّةٍ عَلَى‌الْكافِرينَ يُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لاآئِمٍ...!»(54 / مائده)

را به دقت مطالعه نمايد، در مى‌يابد كه تمامى رذائلي كه جامعه ما مسلمانان را پر كرده و امروز بر ما حكومت مى‌كند و همه آنها - كه ما از كفار اقتباس كرده‌ايم و به تدريج در بين ما منتشر گشته و استقرار يافته است ـ ضد آن اوصافى است كه خداى تعالى براى مردمى ذكر كرده كه در آيه وعده آمدنشان را داده، چون تمامى رذائل عملى در يك كلمه خلاصه مى‌شود و آن اين است كه جامعه ما خدا را دوست ندارد و خداى تعالى نيز اين جامعه را دوست ندارد، جامعه ما ذليل در برابر كفار و ستمگر نسبت به مؤمنين است و در راه خدا جهاد نمى‌كند و از ملامت هر ملامت‌گرى مى‌هراسد.

اين همان معنائى است كه قرآن كريم از چهره مسلمانـان آن روز خوانده بود و اگر خواستى بگـو خداى عليم خبير چنين آينـده‌اى را براى امـت اسـلام از غيب خبر داده بود و پيش بينى كرده بود كه به زودى امت اسلام از دين مرتد مى‌شود، البته منظور از اين ارتداد، ارتداد اصطلاحى يعنى برگشتن به كفر صريح و اعلام بيزارى از اسلام نيست بلكـه منظـور ارتـداد تنـزيلـى اسـت كـه جملـه « وَ مَـنْ يَتَـوَلَّهُـمْ مِنْكُــمْ فَــاِنَّــهُ مِنْهُــمْ اِنَّ اللّـهَ لا يَهْـدِى الْقَــوْمَ الظّـالِميـنَ! » (51/مائده) آن را بيـان مى‌كنـد.

آن‌گاه خداى سبحان جامعه اسلامى را - كه چنين وصفى به خود خواهند گرفت - وعــده داده كـه قـومـى را خـواهـد آورد كه دوستشـان دارد و آن قـوم نيـز خـدا را دوسـت دارنـد، مــردمــى كـه در بـرابـر مـؤمنيـن ذليـل و در مقابل كفار شكست ناپذيرند مردمى كه در راه خدا جهاد نموده، از ملامت هيچ مـلامت گـرى پروا نمى‌كنند، و اين اوصافى كه براى آن قوم برشمرده - همانطور كه قبلاً توجه كرديد ـ اوصاف جامعى است كه جامعه اسلامى امروز ما فاقد آن است و با دقت و باريك بينى در هر يك از آن اوصاف كه متقابلاً ضد آن اوصاف نيز اوصاف جامعى است كه رذائلى بسيــار از آنها منشعــب مى‌شــود، رذائلـى كـه فعـلاً جـامعـه اســلامى مـا گرفتار آن اســت و خـــداى تعــالى در صـــدر اسـلام از وضـع امــروز مــا خـبــر داده اسـت!.

( تاريخ نگارش اين مطلب روزهاي قبل از انقلاب اسلامي ايران است. ما خــواننـده عـزيز را بــه مطـالعه كامل اين مطلـب در الميـزان جلد پنجم صفحه: 643 دعـوت مى‌كنـيم! )(1)

هشدارى در مورد طعام و زنان اهل كتاب

« وَ مَــنْ يَكْفُــرْ بِـالاْيمــانِ فَقَـدْ حَبِـطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ!» (5 / مــائـده)

« و هر كس منكر ايمان باشد اعمالش باطل مى‌شود و در آخرت از زيانكاران اســت!»

آيه مورد بحث متصل به ما قبل خودش است و مى‌خواهد مؤمنين را از خطرى كه ممكن است در اثر سهل‌انگارى در امر خدا و معاشرت آزادانه با كفار متوجه آنان شود برحذر بدارد و بفهماند كه اگر در جملات قبل، طعام اهل كتاب و ازدواج با زنان عفيف آنان را بر شما مؤمنين حلال كرديم براى اين بود كه در معاشرت شما با اهل كتاب تخفيف و تسهيلى فراهم آوريم، تا اين وسيله‌اى بشود كه شما با اخلاق اسلامى خود با يهود و نصارا معاشرت كنيد و آنــان را شيفتــه اســلام بسازيد و داعـى آنـان باشد به سوى علم نافع و عمل صالح.


1) الميزان ج: 5 ص: 643

پس غرض از تشريع حكم مورد بحث اين بوده، نه اين كه مسلمين اين حكم را بهانه و وسيله قرار دهند براى اين كه خود را در پرتگاه هوا و هوس‌ها ساقط نموده، در دوستى و عشق ورزيدن با زنان يهودى و نصرانى بى‌بندوبار شوند و عاشق جمال آنان شده، در نتيجه خواه نا خواه خلق و خوى آنان را نيز متابعت نمايند و چيزى نگذرد كه خلق و خوى يهوديت و نصرانيت حاكم بر مسلمين گشته و بر خلق و خوى اسلامى مسلط گردد و آن را تحت الشعاع خود كند و فساد آنان بر صلاح اسلام چيره گردد، كه اين خود بلاى بزرگى است، كه مسلمانان را به قهقرا برمى گرداند، در نتيجه حكمى را كه خدا در تشريعش بر مسلمانان منت نهاده بود را فتنه و محنت و مهلكه مسلمين كرده، تخفيف الهى را به صورت عذاب درآورد.

به همين جهت خداى تعالى بعد از بيان حليت طعام اهل كتاب و زنان پاكدامن ايشان، مسلمانان را از بى‌بندوبارى در تنعم به اين نعمت، حلال بودن طعام و زنان اهل كتاب برحذر داشته، تا بى‌بند و باريشان كارشان را به كفر ايمان و ترك اركان دين و اعراض از حق نكشاند، زيرا اگر چنين كنند باعث مى‌شوند كه اعمالشان حبط شود و در آخرت نتيجه‌اى از تلاش زندگى خود نبينند.(1)

عرصه دخالت يهود در روايات اسلامي

در بحث از روايات راجع به قرآن و اخبار معلوم شده كه روايات اسرائيليه يا به اصطلاح مشهور «اسرائيليات» كه يهود داخل در روايات ما كرده است و هم‌چنين نظاير آن، غالبا در مسائل اعتقادى است، نه فقهى!

به منظور تشخيص روايات راست از دروغ، دستور صريح يا نزديك به صريح است كه آن‌ها را به قرآن عرضه كنند، تا راست از دروغ و حق از باطل معلوم گردد. معلوم است كه اگر در روايات دسيسه و دستبردى شده باشد، تنها در اخبار مربوط به فقه و احكام نيست، بلكه اگر دشمن داعى به دسيسه در اخبار داشته، داعـى‌اش در اخبـار مربـوط به اصـول و معـارف اعتقـادى و قصص انبياء و امم گـذشتــه و هم‌چنين در اوصـاف مبدأ و معاد قوى‌تر و بيشتر بوده است.(2)

زندگي آخرتي در بهشت

زندگى آخرت در دنيا


1) الميزان ج :5 ص: 333

2) الـميزان ج 12، ص 156

« لَقَدْ كُنْـتَ فى غَفْلَـةٍ مِنْ هـذا فَكَشَفْنا عَنْـكَ غِطـاءَكَ فَبَصَـرُكَ الْيَـوْمَ حَديـدٌ ! » (22 / ق)

« تو از اين زندگــى غافل بودى، ما پرده‌ات را كنار زديم، اينك ديدگانت خيره شده است!»

زندگى آخرت در دنيا نيز هست، لكن پرده‌اى ميانه ما و آن حائل شده است! ( به جان خودم! اگر در قرآن كريم در اين باره هيچ آيه‌اى نبود بجز آيه فوق كافى بود، چون لغت غفلت در موردى استعمال مى‌شود كه آدمى از چيزى كه پيش روى او و حاضر نزد او است بى‌خبر بماند، نه در مورد چيزى كه اصلاً وجود ندارد و بعدها موجود مى‌شود!)

پس معلوم مى‌شود زندگى آخرت در دنيا نيز هست، لكن پرده‌اى ميانه ما و آن حائل شده است. ديگر اين كه كشف غطاء و پرده‌بردارى از چيزى مى‌شود كه موجود و در پس پرده است، اگر آنچه در قيامت آدمى مى‌بيند، در دنيا نباشد، صحيح نيست در آن روز به انسانها بگويند: تو از اين زندگى در غفلت بودى و اين زندگى برايت مستور و در پرده بود، ما پرده‌ات را برداشتيم و در نتيجه غفلتت مبدل به مشاهده گشت!(1)

مفهوم لقاء و لقاءاللّه

« مَـنْ كـانَ يَـرْجُوا لِـقاءَ الـلّهِ فَـاِنَّ اَجَـلَ الـلّهِ لاَتٍ وَ هُـوَ الـسَّميعُ الْـعَليمُ !» (5 / عنكبـوت)


1) الـميزان ج: 1، ص: 143

« كســى كه اميــد ديدار خــدا دارد بدانــد كه اجــل خدا رسيدنــى اســت و او شنــوا و داناســت!»

مراد از «لِقاءُاللّه» قرار گرفتن بنده است در موقفى كه ديگر بين او و بين پروردگارش حجابى نباشد، همچنان كه روز قيامت نيز اين چنين است، چون روز قيامت روز ظـهور حقايـق است.

لقاء هر چيز علم يافتن به وجود او است و روز قيامت مردم به حقانيت خدا علم پيدا مى‌كنند و لقاى علمى برايشان حاصل مى‌شود.

«اَجَلَ اللّه» عبارت است از آن غايتى كه خدا براى لقاى خود معين فرموده است، آن آمدنــى است و هيـچ شكــى در آن نيست.

« وَ يَعْلَمُونَ اَنَّ الـلّـهَ هُـوَ الْحَقُّ الْمُبينُ! » (25 / نور)

« آن روز ديگــر علم پيدا مى‌كنند كه خدا حقى اسـت مبين !»(1)

قيـافه مـؤمـن در قيامت و نظـاره او به جمال حـق

« وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ. اِلى رَبِّها ناظِرَةٌ !» (22 و 23 / قيامت)

« در امــروز كــه قيــامـت به‌پــا مى‌شــود، وجــوهـى زيبــا و خــرّم اسـت و مسرّت و بشاشيّت درونى از چهره‌ها نمايان است و جمال حق را نظاره مى‌كنند !»

مراد به نظر كردن به خداى‌تعالى نظر كردن حسى كه با چشم سر باشد نيست، چون برهان قاطع قائم است بر محال بودن ديدن خداى‌تعالى، بلكه مراد از نظر قلبى و ديدن‌قلب به‌وسيله حقيقت ايمان‌است.


1) الـميزان ج: 16، ص: 151

اين طائفه دل‌هايشان متوجّه پروردگارشان است و هيچ سببى از اسباب دل‌هايشان را از ياد خدا به خود مشغول نمى‌كند - چون آن روز كليه سبب‌ها از سببيّت ساقط‌اند - در هيچ موقفى از مواقف آن روز نمى‌ايستند و هيچ مرحله‌اى از مراحل آن جا را طى نمى‌كنند، مگر آن كه رحمت الهى شامل حالشان است و از فزع آن روز ايمن‌اند، هيچ مشهدى از مشاهد جنّت را شهود نمى‌كنند و به هيچ نعمتى از نعمت‌هايش متنعّم نمى‌شوند، مگر آن كه در همان حال پروردگار خود را مشاهده مى‌كنند، چون نظر به هيچ چيز نمى‌كنند و هيچ چيزى را نمى‌بينند، مگر از اين دريچه كه آيت خداى سبحان است و معلوم است كه نظر كردن به آيت از آن جهت كه آيت است، عينا نظر كردن به صاحب آيت يعنى خداى سبحان است.(1)

لـذت غـذا و لذت نكاح در دنيا و در آخرت،حقيقت و فلسفه آن

« زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنينَ وَ الْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الاَْنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَئابِ.» (14 / آل عمـران)

«علاقه به شهوات يعنى زنان و فرزندان و گنجينه‌هاى پر از طلا و نقره و اسبان نشان‌دار و چارپايان و مزرعه‌ها علاقه‌اى است كه به وسوسه شيطان بيش از آن مقدار كه لازم است در دل مردم سر مى‌كشد با اين كه همه اين‌ها وسيله زندگى مــوقـت دنيــا اسـت. و سـرانجــام نيـك نــزد خــدا است!»

عالم خلقت براى اين كه موجودات را به راهى كه مى‌خواهد بيندازد و آن‌ها را مسخر خود كند و مخصوصا در تسخير جانداران يعنى حيوان و انسان، لذائذى در افعال آن‌ها و قواى فعاله آن‌ها قرار داده، تا به خاطر رسيدن به آن لذائذ او را به سوى عمل روانه كند و او خودش نمى‌داند چرا اين قدر براى خوردن و عمل زناشوئى مى‌دود، خيال مى‌كند هدف لذت بردن او است، در حالى كه با اين لذت و اين گول زنك، او را كوك كرده‌اند، تا خلقت به هدف خود كه بقاى شخص و نوع انسان است برسد.


1) الميزان ج 20، ص 178

و مسلما اگر خلقت انسان و غذا و شهوت جنسى اين رابطه يعنى لذت‌گيرى را در آدمى ننهاده بود هيچ انسانى به دنبال آن نمى‌رفت، نه براى تحصيل غذا اين همه تلاش مى‌كرد و نه براى عمل جنسى آن همه مشقات را مى‌پذيرفت و هر چه مثلاً به او مى‌گفتند اگر غذا نخورى باقى نمى‌مانى و اگر جماع نكنى جنس بشر باقى نمى‌ماند، زير بار نمى‌رفت و در نتيجه غرض خلقت باطل مى‌شد، وليكن خداى تعالى لذت غذا و لذت جماع را در او به وديعت نهاد، تا آرامش خود را در به دست آوردن آن دو بداند و تا غذا و شهوت جنسى را به دست نياورد آرام نگيرد و براى به دست آوردنش هر مشقت و مصيبت و بلائى را به جان بخرد و نه تنها به جان بخرد، بلكه در جمع‌آورى مال و ساير شهوات به ديگران فخر هم بفروشد و خلاصه او به مشتى گول زنك دل خوش باشد و نظام خلقت به هدف خود برسد.

پس معلوم شد كه منظور خداى تعالى از اين تدبير غير از اين نبوده، كه فرد و نسل بشــر باقى بماند، فـرد، با غــذا خوردنش و نسل، با جمـاع كردنش.

اين غرض خلقت و اما براى خود انسان باقى نمى‌ماند مگر خيال.

آيـا لذايـذ و شهـوات دنيـا در بهشت ادامه دارد؟

خوب، وقتى معلوم شد كه اين لذائذ دنيوى مقصود اصلى در خلقت نيست، بلكه براى غرضى محدود و زمان دار است، با اين اشكال مواجه مى‌شود كه در قيامت وجود اين لـذائذ چه معنا دارد، با اين كه بقاى آن زندگى نه بستگـى به خـوردن دارد و نه به جماع.

باز تكرار مى‌كنيم كه لذت خوردن و نوشيدن و همه لذائذ مربوط به تغذى براى حفظ بدن از آفت تحليل رفتن و از فساد تركيب آن يعنى مردن است و لذت جماع و همه لذائذ مــربــوط به آن كه امــورى بسيــار است براى توليد مثل و حفظ نوع از فنا و اضمحلال مى‌باشد.

پس اگر براى انسان وجودى فرض كنيم كه عدم و فنا در دنبالش نيست و حياتى فرض كنيم كه از هر شر و مكروهى ايمن است، ديگر چه فايده‌اى مى‌توان در وجــود قواى بدنى يك انسان آخرتى تصور كرد؟ و چه ثمره‌اى در داشتن جهاز هاضمه، تنفس، تنــاســل، مثانه، طحال و كبد و امثال آن مى‌تواند باشد؟ با اين كه گفتيم همه اين جهــازهــا بــراى بقـا تا زمـانى محـــدود است، نه بــراى بـقـاى جــاودانى و ابــدى.

و اما جواب از اين اشكال اين است كه خداى سبحان آن‌چه از لذائذ دنيا و نعمت‌هاى مربوط به آن لذائذ را خلق كرده كه انسان‌ها را مجذوب خود كند و در نتيجه به سوى زنــدگى در دنيــا و متعلقـات آن كشيــده شـوند، هم چنان كه در كلام مجيدش فرمود:

«اِنّا جَعَلْنــا ما عَلَى الاَْرْضِ زينَةً لَها ،» (7 / كهف) و نيز فرموده:

«اَلْمالُ وَالْبَنُونَ زينَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا،» (46 / كهف) و نيز فرموده:

«تَبْتَغُونَ عَــــرَضَ الْحَيــــوةِ الــدُّنْيــــا،» (94 / نســــاء)

و نيــز در آيــه‌اى كه مى‌بينيد و جــامـع‌ترين آيـه نسبت به فرض ما است فرموده:

«وَ لا تَمُــدَّنَّ عَيْنَيْــكَ اِلــى مــا مَتَّعْنــا بِه اَزْواجــا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيوةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ وَ رِزْقُ رَبِّـكَ خَيْـرٌ وَ اَبْقــى!» (131 / طه) و نيز فرموده:

«وَ ما اوُتيتُمْ مِنْ شَىْ‌ءٍ فَمَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ زينَتُها وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ وَ اَبْقى اَفَلا تَعْقِلُونَ؟» (60 / قصص)

و آياتى ديگر از اين قبيل كه همه اين نكته را بيان مى‌كنند كه نعمت‌هاى موجود در دنيا و لذائذ مربوط به هر يك از آن‌ها امورى است مقصود للغير، نه مقصود بالذات، وسيلــه‌هــائى است بــراى زنــدگى محدود دنيا، كه از چند روزه دنيا تجاوز نمى‌كند و اگر مســألــه زنــدگى مطــرح نبــود اين نعمت‌ها نه خلــق مى‌شــد و نه ارزشى داشت، حقيقت امر همين است.

وليكن اين را هم بايد دانست كه آن‌چه از هستى انسان باقى مى‌ماند همين وجودى است كه چند صباحى در دنيا زندگى كرده، با دگرگونى‌ها و تحولاتش مسيرى را از نقص به كمال طى نموده و اين قسمت از وجود انسان همان روحى است كه از بدن منشأ گــرفته و بر بدن حكم مى‌راند.

بدنى كه عبارت است از مجموع اجزائى كه از عناصر روى زمين درست شده و نيز قــواى فعــالــه‌اى كه در بــدن است، به طــورى كه اگر فرض كنيم غذا و شهوت (و يا علاقه جذب عناصر زمين به ســوى بــدن) نمى‌بود، وجــود انسان هم دوام نمى‌يافت.

پس فرض نبود غذا و ساير شهوات، فرض نبود انسان است، نه فرض استمرار نيافتن وجودش، (دقت بفرمائيد!)

پس انسان در حقيقت همان موجودى است كه با زاد و ولد منشعب مى‌شود، مى‌خورد و مى‌نوشد و ازدواج مى‌كند و در همه چيز تصرف نموده، مى‌گيرد، مى‌دهد، حس مى‌كند، خيال مى‌كند، تعقل مى‌نمايد، خرسند و مسرور و شادمان مى‌شود و هر مــلائمــى را به خــود جلب مى‌كند، خودى كه عبارت است از مجموع اين‌ها كه گفتيم، مجمــوعى كــه بعضــى از آن‌هــا مقــدمــه بعضى ديگر است و انسان بين مقدمه و ذى المقـدمه حركتى دورى دارد.

چيــزى كــه بــر حســب طبيعــت مقــدمــه كمال او بود، با دخالت شعور و اختيارش كمال حقيقتش‌مى‌شود.

و وقتى خدا او را از دار فانى دنيا به دار بقا منتقل كرد و خلود و جاودانگى برايش نوشت، حال يا خلود در عذاب و يا در نعمت و ثواب، اين انتقال و خلود، ابطال وجود او نمى‌تواند باشد بلكه اثبات وجود دنيائى او است،

هر چه بود حالا هم همان است، با اين تفاوت كه در دنيا در معرض دگرگونى و زوال بود، ولى در آخرت دگرگونى ندارد، هر چه هست هميشه همان خواهد بود، قهرا يا هميشه به نعمت‌هائى از سنخ نعمت‌هاى دنيا (منهاى زوال و تغيير،) متنعم و يا به نقمت‌ها و مصائبى از سنخ عذاب‌هاى دنيا (ولى منهاى زوال و تغيير،) معذب خواهد بود و چون نعمت‌هاى دنيا عبارت بود از شهوت جنسى، لذت طعام، شراب، لباس، مسكن، همنشين، مســرت و شــادى و امثــال اين‌ها، در آخــرت هم قهرا همين‌ها خواهد بود.

پس انسان آخرت هم همان انسان دنيا است، مايحتاج آخرتش هم همان مايحتاج دنيــا است، آن‌چــه در دنيا وسيله استكمالش بوده همان در آخرت هم وسيله استكمال او است، مطالب و مقــاصــدش هم همــان مطالب و مقاصد است، تنها فرقى كه بين دنيا و آخــرت اســت مســألــه بقــــا و زوال اسـت.

ايــن آن چيـزى اسـت كه از كــلام خــداى سبحــــان ظــاهــر مى‌شــــود!

و كوتاه سخن اين كه زندگى دنيا عبارت است از وجود دنيوى انسان، به ضميمه آن‌چــه از خــوبــى‌ها و بــدى‌ها كه كسب كــرده و آن‌چــه كــه به نظــر خــودش خيبت و خسران است.

در نتيجه در آخرت يا لذائذى كه كسب كرده به او مى‌دهند و يا از آن محرومش مى‌كنند و يا به نعمت‌هاى بهشت برخوردارش مى‌ســازند و يا بــه عذاب آتش گــرفتــارش مى‌كنند.

و به عبارتى روشن‌تر، آدمى در بقايش به حسب طبيعت، سعادت و شقاوتى دارد، هم بقاى شخصيتش و هم بقاى نوعش و اين سعادت و شقاوت منوط به فعل طبيعى او، يعنى أكل و شرب و نكاح او است و همين فعل طبيعى به وسيله لذائذى كه در آن قرار داده‌اند آرايش و مشاطه‌گرى شده، لذائذى كه جنبه مقدميت دارد. اين به حسب طبيعت آدمى و خارج‌از اختيار او است و اما وقتى مى‌خواهد با فعل‌اختيارى خود طلب كمال كند و شعور و اراده خود را به كار بيندازد، موجودى مى‌شود كه ديگر كمالش منحصر در لذائذ طبيعى نيست، بلكه همان چيزى است كه با شعور و اراده خود انتخاب كرده است.

پس آن‌چه خارج از شعور و مشيت او است، از قبيل: خوشگلى، خوش لباسى، بلندى، خوش صورتى، خوش خطى، سفيدى، لذت بخشى غذا، خانه، همسرش و امثال اين‌ها، كمال او شمرده نمى‌شود، هر چند كه نوعى كمال طبيعى هست و هم‌چنين عكس آن نقص خود او شمرده نمى‌شود، هر چند كه نقص طبيعى هست، هم‌چنان كه خود را مى‌بينيم كه از تصور لذائذ لذت مى‌بريم، هر چند كه در خارج وجود نداشته باشد.

همين لذائذ مقدمى است كه كمال حقيقى انسان مى‌شود، هر چند كه از نظر طبيعت كمال مقدمى است، حال اگر خداى سبحان اين انسان را بقايى جاودانه بدهد، سعادتش همان لذائذى است كه در دنيا مى‌خواست و شقاوتش همان چيزهائى است كه در دنيا نمى‌خواست، حــال چــه لــذت به حسب طبيعت لذت مقدمى باشد و چه لذت حقيقى و اصلـى باشد.

و چون اين بديهى است كه خير هر شخص عبارت است از چيزهائى كه علم بدان دارد و آن را مى‌خواهد و شر او عبارت است از چيزى كه آن را مى‌شناسد ولى نمى‌خــواهد.

پس به دست آمد كه سعادت انسان در آخرت به همين است كه به آن‌چه از لذائذ كه در دنيا مى‌خواست برسد، چه خوردنيش و چه نوشيدنش و چه لذائذ جنسيش و چه لذائذى كه در دنيا به تصورش نمى‌رسيد و در عقلش نمى‌گنجيد و در آخرت عقلش به آن دست مى‌يابد و رسيدن به اين لذائذ همان بهشت است و شقاوتش به نرسيدن به آن‌ها است، كه همان آتش است!(1)

جمع شدن افراد خانواده‌هاى صالح در بهشت


1) الميزان ج :3 ص: 169

« ... جَنّتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ ءَابائِهِمْ وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيّتِهِمْ وَ الْمَلئِكَةُ يَدْخُلُــونَ عَلَيْهِــمْ مِنْ كُــلِّ بابٍ !»

« سَلمٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى‌الدّارِ...!» (19 تا 24 / رعد)

« ... بهشت‌هــاى جاودانــى كه خودشان هر كه از پدران و همسران و فــرزنــدانشان شايستـه بوده داخل آن شوند و فرشتگان از هــر درى بــر آن‌هــا وارد مى‌شــــــونــد!»

« درود بر شمــا بــراى آن صبرى كه كرديــد، چه نيك است عاقبت آن ســراى...!»

آيه مورد بحث در قبال آيه: « يَصِلُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِه اَنْ يُوصَلَ!» (21 / رعد) قرار گرفته و عاقبت اين حق « صله رحم » را كه اولوالالباب بدان عمل نمودند بيان مى‌كند و ايشان را نويد مى‌دهد بــه اين‌كه به زودى به صلحاى ارحام و دودمانشان ـ از قبيل پدران و مادران و ذريه‌ها و برادران و خواهران و غير ايشان - مى‌پيوندند.

جمله: « ءَابائِهِمْ وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيّتِهِمْ » با اين‌كه اسم مادران در آن نيست مع ذلك همه نامبردگان بالا را شامل است، چون مادران همسران پدرانندكه كلمه ازواج شامل ايشان است و برادران و خواهران و عموها و دائى‌ها و اولاد آنان هم جزو ذريه‌هاى پدرانند، كـه كلمه «ءَابائِهِمْ» شامل آنان مى‌شود.

در آيه شريفه اختصار لطيفى بكار رفته است.(1)

با همسرانتان با هم داخل بهشت شويد!

« اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ اَنْتُمْ وَ اَزْواجُكُمْ تُحْبَروُنَ...!»

« داخــل بهشــت شويــد هـم خودتــان و هم همسرانتــان و به ســرور پردازيد...! » (68 تا 70 / زخرف)


1) الميزان، ج 11 ، ص 474

ظاهر اين‌كه امر مى‌فرمايد به داخل شدن در بهشت، اين است كه مراد از ازواج همان همسران مؤمن در دنيا باشد، نه حورالعين، چون حورالعين در بهشت هستند و خارج آن نيستند تا با اين فرمان داخل بهشت شوند.

و كلمه «تُحْبَروُنَ» به معناى سرورى است كه آثارش در وجهه انسان نمودار باشد. معناى جمله اين است كه: داخل بهشت شويد شما و همسران مؤمنتان در حالى كه خوشحــال باشيد، آن چنــان كه آثار خوشحالــى در وجهــه شما نمــودار باشـــد و يا آن چنان كه بهتريــن قيافــه را دارا باشيد.(1)

قرين بودن با حوريان بهشتى، نه زناشوئى!

« مُتَّكِئيـنَ عَلى سُـرُرٍ مَصْفُوفَــةٍ وَ زَوَّجْناهُــمْ بِحُــورٍ عينٍ !»

« بهشتيان در حالى مى‌خورند و مى‌نوشند كه بر كرسى‌هاى بهم پيوسته تكيه داده‌اند و ما ايشان را با حورالعين تزويج كرده‌ايم!»

(20 / طور)

ايشـان بر پشتى‌هــا و بالش‌هــا تكيه دارنــد، در حالــى كه بر روى مبلهــاى رديف هــم، قرار گرفتـه باشنــد و مـا ايشــان را بـا حـــورالعيــن تــزويــج كـرده‌ايـم.

منظــور از تزويـج، قرين شـدن دو نفـر با همنـد. معنـاى جمله اين است كه: ما ايشان را قرين حورالعين كرديم، نه اين‌كه ميان آنان عقـد زناشويى برقرار ساختيم.(2)

مشـاهـده كيفيت زنده شدن مردگان


1) الميزان، ج 18، ص 182

2) الميـزان، ج 19، ص 16

« وَ اِذْ قالَ اِبْراهيمُ رَبِّ اَرِنى كَيْفَ تُحْيِـى الْمَـوْتى...!»(260 / بقره)

« بـه يـادآر آن زمـان را كـه ابـراهيـم گفت:

• پروردگارا ! نشانم بده چگونه مردگان را زنده مى‌كنى؟

فـــرمـــود: - مگـــر ايمـــان نــــدارى؟!

عـرضـه داشت: - بله، ولى مى‌خواهم قلبم آرامش يابد!

فرمود:

• پس، چهار مرغ بگير و قطعه قطعه كن و هر قسمتى از آن را بر سر كوهى بگذار و آن گاه يكى يكى را صدا بزن، خواهى ديد كه با شتاب نزد تو مى‌آيند و بدان كه خــدا مقتــدرى شكســت‌نـاپـذيـر و خــدائى محكــم كـار است! »

اين قصه آن طور كه در ابتداء به نظر مى‌رسد، يك داستان ساده نيست و اگر به اين سادگى‌ها بود كافى بود خود خداى تعالى مرده‌اى را، هر چه باشد، مرغ يا حيوانى ديگر، پيش روى ابراهيم عليه‌السلام زنده كند، ولى ملاحظه مى‌كنيد كه خصوصيات و قيود خاصى بـه شــرح زيـر در آن گنجـانيـده شــده اسـت:

1 ـ مرده‌اى كه مى‌خواهد زنده كند "مرغ " باشد،

2 ـ مــرغ خــاص و بـه عــدد خـاص بــاشـــد.

3 ـ مرغ‌ها زنده باشند،

4 ـ ابــــراهيــم شخصـــا آن‌هــــا را بكشـــد،

5 ـ خــودش آن‌هـا را بـه هـم مخلــوط كنــد، بــه طــورى كــه اجــزاء بــدن آن‌هـا به هــم آميختــه گردد،

6 ـ گـوشت‌هاى درهـم شـده را چهار قسمت كنـد،

7 ـ هـر قسمتـى را در محلـى دور از قسمت‌هـاى ديگـر بگـذارد، مثــلاً هـر يـك را بر قله كـوهـى بگـذارد،

8 ـ عمل زنده كردن به دست خود ابراهيم عليه‌السلام انجام شود، يعنى به دست كسى كه درخواست كرده است،

9 ـ با دعوت و دعاى ابراهيم آن‌هـا زنـده شـونـد،

10 ـ هر چهار مرغ نزد ابراهيم عليه‌السلام حاضر شوند!

اين خصوصيات ارتباطى با سؤال ابراهيم عليه‌السلام دارد. در درخواست ابراهيم عليه‌السلام دو مـوضـوع وجـود داشـت:

1 ـ آن جناب خواسته است "اِحياء" را بدان جهت كه فعل خداى سبحان است مشـاهـده كنـد نـه بدان جهت كـه وصـف اجـزاء مـاده است كه مى‌خواهد حامل حيات شود. لذا اقتضا داشت اين امر به دست خود او اجرا شود، لذا فرمود:

• چهار مرغ بگير! و بـه دست خــود ذبـح كـن!

و هر قسمتى را بر سر كوهى بگـذار! سپس آن‌ها را بخوان...!

در ايـن جــا، خـداى تعـالى دويـدن مـرغـان بـه سـوى ابـراهيـم را كـه همـان "زنـــده شـــدن " مـرغـان است مــربـوط بــه دعــوت ابراهيم كرد.

پس معلوم مى‌شود آن سببى كه حيات را به مرده‌اى كه قرار است زنده شود، افاضه مى‌كند همان "دعوت" ابراهيم است.

با اين كه ما مى‌دانيم هيچ احيائى بدون امر خداى تعالى نيست پس معلوم مى‌شود "دعوت" ابراهيم به " امر" خدا به نحوى متصل به امر خدا بوده است كه زنده شدن مرغان گوئى هم از ناحيه امر خدا بوده و هم از ناحيه دعوت او... و اين جا بود كه ابراهيم عليه‌السلام كيفيت زنده شدن مرغان يعنى " افاضه حيات" از " امرخدا " به‌آن مردگان را مشاهده كرد.

و اگر " دعوت " ابراهيم متصل به " امر خدا " يعنى آن امر " كُنْ " كه بخواهد چيزى را ايجاد كند مى‌فرمايد: " كُنْ! " نبــود و گفتــار او مـاننــد گفتــار ما بود و به امر خدا اتصال نداشت، خود او نيز مثل ما مى‌شد و هزار بار هم به چيزى مى‌گفت " كُنْ " چيزى موجود نمى‌شد!

2 ـ خصوصيت دوم موضوع مربوط مى‌شود به تعداد و كثرت مردگان، يعنى وقتى جسدهاى متعددى بپوسند و اجزايشان متلاشى شود و كسى بفهمد اين خاك از آن چه مرده‌اى است و همه در ظلمت فنا گم گشته باشند كه نه در خارج خبرى از آن‌ها باقى باشد و نه در ذهن‌ها... با چنيــن وضعــى چگــونــه قدرت زنده كننده به يك يك آن‌ها جداگانه احاطه پيدا مى‌كند در حالى كه محــاطى باقى نمــانــده تا كسى بدان احـاطه پيدا كند؟

خداى تعالى وقتى موجودى از موجودات جاندار را ايجاد مى‌كند و يا زندگى را دوباره به اجزاء ماده مرده آن برمى گرداند، ايجادش نخست به روح صاحب حيات آن تعلــق مى‌گيــرد و آن‌گــاه بــه تبــع آن البتــه اجــزاء مــادى آن نيــز موجود مى‌شــود و همان روابطــى را كه قبــلاً بيـن اجــزاء بــود مجــددا برقرار مى‌گردد، چون آن روابط نزد خــدا محفـوظ است و اين مائيم كه احــاطــه به آن روابــط نـداريم.

پس تعيُّن جسد به وسيله تعيُّن روح است و جسد بلافاصله بعد از تعيُّن روح متعين مى‌شود و هيچ چيزى نمى‌تواند جلوگيرش شود! و به همين فوريت اشاره مى‌كند آن جـا كـــه مى‌فــرمــايــد:

«ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتينَكَ سَعْيا!» (260/بقره)

« سپس آن‌ها را بخوان كه با سرعت و بلافاصله به سوى تو مى‌آيند!»(1)

در آزادي، حكومت و جامعه

برداشت غلط از مفهوم آزادى در اسلام


1) الميزان ج: 2 ص: 561

« لا اِكْــراهَ فِــى الــدّيــنِ! » (۲۵۶ / بقـــره)

يكى از عجايب اين است كه بعضى از اهل بحث و مفسرين با زور و زحمت خواسته‌اند اثبات كنند كه در اسلام عقيده آزاد است و استدلال كرده‌اند به آيه شريفه:«لا اِكْـراهَ فِـى الــدّيــنِ!» و آيــاتـى ديگــر نظيـــر آن.

در حالى كه ما در ذيل تفسير همين آيه در الميزان گفتيم كه آيه چه مى‌خواهد بفرمايد، آنچه در اينجا اضافه مى‌كنيم اين است كه گفتيم: توحيد اساس تمامى نواميس و احكام اسلامى است و با اين حال چطور ممكن است كه اسلام آزادى در عقيده را تشريع كرده باشد؟

و اگر آيه بالا نخواهد چنين چيزى را تشريع كند آيا تناقض صريح نخواهد بود؟ قطعـا تنـاقـض است و آزادى در عقيـده در اسـلام مثـل ايـن مى‌مـانـد كـه دنيـاى متمـدن امروز قوانين تشريع بكند و آن‌گاه در آخر اين يك قانون را هم اضافه كند كه مـردم در عمـل به اين قـوانيـن آزادنـد، اگر خواستند، عمل بكنند و اگر نخواستند نكنند.

و به عبارتى ديگر، عقيده كه عبارت است از درك تصديقى، اگر در ذهن انسان پيدا شود، اين حاصل شدنش عمل اختيارى انسان نيست، تا بشود فلان شخص را از فلان عقيده، منع و يا در آن عقيده ديگر آزاد گذاشت، بلكه آنچه در مورد عقايد مى‌شود تحت تكليف در آيد لوازم عملى آن است، يعنى بعضى از كارها را كه با مقتضاى فلان عقيده منافات دارد منع و بعضى ديگر را كه مطابق مقتضاى آن عقيده است تجويز كرد، مثلاً شخصى را وادار كرد به اينكه مردم را به سوى فلان عقيده دعوت كند و با آوردن دليل‌هاى محكم قانعشان كند كه بايد آن عقيده را بپذيرند و يا آن عقيده ديگر را نپذيرند و يا وادار كرد آن عقيده را با ذكر ادله‌اش به صورت كتابى

بنويسد و منتشر كند و فلان عقيده‌اى كه مردم داشتند باطل و فاسد سازد، اعمالى هم كه طبق عقيده خود مى‌كنند باطل و نادرست جلـوه دهـد .

پس آنچه بكن و نكن بر مى‌دارد، لوازم عملى به عقايد است، نه خود عقايد و معلوم است كه وقتى لوازم عملى نامبرده، با مواد قانون داير در اجتماع مخالفت داشت و يا با اصلى كه قانون متكى بر آن است ناسازگارى داشت، حتما قانون از چنان عملى جلوگيرى خواهد كرد، پس آيه شريفه: « لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ! » تنها در اين مقام است كه بفهماند، اعتقاد اكراه بردار نيست، نه مى‌تواند منظور اين باشد كه« اسلام كسى را مجبور به اعتقاد به معارف خود نكرده،» و نه مى‌تواند اين باشد كه« مردم در اعتقاد آزادند،» و اسلام در تشريع خود جز بر دين توحيد تكيه نكرده، دين توحيدى كه اصول سه‌گانه‌اش توحيد صانع و نبوت انبيا و روز رستاخيز است. همين اصل است كه مسلمانان و يهود و نصارا و مجوس و بالآخره اهل كتاب بر آن اتحاد و اجتماع دارند، پس حريت هم تنها در اين سه اصل است و نمى‌تواند در غير آن باشد، زيرا گفتيم آزادى در غير اين اصول يعنى ويران كردن اصل دين!

بلـه، البتـه در ايـن ميـان حـريتـى ديگـر هسـت و آن حـريـت از جهـت اظهـار عقيـده در هنگـام بحث است كه ان شاءاللّه در جاى خود در باره‌اش بحث خواهيم كرد.(1)

هدف از تأسيس حكومت در اسلام

شرع اسلام، براى حفظ احكام اسلامى، حكومتى تأسيس كرده و اولى‌الامرى معين نموده و از آن هم گذشته، تمامى افراد را بر يكديگر مسلط نموده و حق حاكميت داده، تا يك فرد (هرچند از طبقه پائين اجتماع باشد،) بتواند فرد ديگرى را (هر چند كه از طبقات بالاى اجتماع باشد،) امر به معروف و نهى از منكر كند.

اين تسلط را با دميدن روح دعوت دينى، زنده نگه داشته است، چون دعوت دينى كه وظيفه علماى امت است، متضمن انذار و تبشيرهايى به عقاب و ثواب در آخرت است و به اين تـرتيب اسـاس تربيت جـامعه را بر پايه تلقين معارف مبدأ و معاد بنا نهاده است.


1) الميزان ج: ۴ ص: ۱۸۴

اين است آنچه كه هدف همت اسلام از تعليمات دينى است، كه خاتم پيامبران آن را آورده و هم در عهد خود آن جناب و هم بعد از آن جناب تجربه شد و خود آن حضرت آن را در مدت نبوتش پياده كرد و حتى يك نقطـه ضعـف در آن ديـده نشد، بعد از آن جناب هم تا مدتى به آن احكام عمل شد...!(1)

شعار اجتماع اسلامى: پيروى از حق، نه از اكثريت

تنها شعار اجتماع اسلامى، پيروى از حق است (هم در اعتقاد و هم در عمل،) ولى جوامع به اصطلاح متمدن حاضر، شعارشان پيروى از خواست اكثريت است، چه آن خواست حق باشد و چه باطل، اختلاف اين دو شعار باعث اختلاف هدف جامعه‌اى است كه با اين دو شعار تشكيل مى‌شود و هدف اجتماع اسلامى سعادت حقيقى انسان است، يعنى آنچه كه عقل سليم آن را سعادت مى‌داند و يا به عبارت ديگر هدفش اين است كه همه ابعاد انسان را تعديل كند و عدالت را در تمامى قواى او رعايت نمايد، يعنى هم مشتهيات و خواسته‌هاى جسم او را به مقدارى كه از معرفت خدايش باز ندارد به او بدهد و هم جنبه معنويتش را اشباع كند و بلكه خواسته‌هاى ماديش را وسيله و مقدمه‌اى براى رسيدنش به معرفت اللّه قرار دهد و اين بالاترين سعادت و بزرگترين آرامش است كه تمامى قواى او به سعادت (مخصــوصــى كــه دارنــد،) مى‌رسنــد (هر چنـد كـه امـروز خود ما مسلمانان هم نمى‌توانيم سعادت مورد نظر اسلام را آن طــور كه بايد درك كنيـم، براى اين كــه تــربيــت اسلامى، تربيت صــد در صــد اســلامى نبوده است.)

و به همين جهت اسلام قوانين خود را بر اساس مراعات جانب عقل وضع نمود، چون طبيعت و فطرت عقل بر پيروى حق است و نيز از هر چيزى كه مايه فساد عقل است به شديدترين وجه جلوگيرى نموده و ضمانت اجراى تمامى احكامش را به عهده اجتماع گذاشت (چه احكام مربوط به عقايد را و چه احكام مربوط به اخلاق و اعمال را،) علاوه بر اينكه حكومت و مقام ولايت اسلامى را نيز مأمور كرد تا سياسات و حدود و امثال آن را با كمال مراقبت و تحفّظ اجرا كند. معلوم است كه چنين نظامى موافق طبع عموم مردم امروز نيست، فرو رفتگى بشر در شهوات و هوا و هوسها و آرزوهائى كه در دو طبقه مرفه و فقير مى‌بينيم هرگز نمى‌گذارد بشر چنين نظامى را بپذيرد، بشرى كه بدست خود، آزادى خود را در كام‌گيرى و خوش‌گذرانى و سبعيت و درندگى سلب مى‌كند، چنين نظامى آن‌گاه موافق طبع عموم مردم مى‌شود كه در نشر


1) الميزان ج ۱، ص ۲۸۲

دعوت و گسترش تربيت اسلامى شديدا مجاهدت شود، همان‌طور كه وقتى مى‌خواهد به اهداف بلند ديگر برسد، مسأله را سرسرى نگرفته و تصميم را قطعى مى‌كند و تخصص كافى به دست مى‌آورد و به‌طور دائم در حفظ آن مى‌كوشد.

و اما هدف تمدن حاضر عبارت است از كام‌گيرى‌هاى مادى و پرواضح است كه لازمه دنبال كردن اين هدف اين است كه زندگى بشر مادى و احساسى شود يعنى تنها پيرو چيزى باشد كه طبع او متمايل بدان باشد، چه اينكه عقل آن را موافق با حق بداند و چه نداند و تنهــا در مــواردى از عقل پيروى كند كـه مخالف با غرض و هدفش نبـاشد .

و به همين جهت است كه مى‌بينيم تمدن عصر حاضر قوانين خود را مطابق هوا و هوس اكثريت افراد وضع و اجرا مى‌كند و در نتيجه از ميان قوانينى كه مربوط به معارف اعتقادى و اخلاق و اعمال وضع مى‌كند تنها قوانين مربوط به اعمال، ضامن اجرا دارد و اما آن دو دسته ديگر هيچ ضامن اجرائى ندارد و مردم در مورد اخلاق و عقايدشان آزاد خواهند بود و اگر آن دو دسته قوانين را پيروى نكنند كسى نيست كه مورد مؤاخذه‌اش قرار دهد، مگر آنكه آزادى در يكى از موارد اخلاق و عقايد، مزاحم قانون باشد كه در اين صورت فقط از آن آزادى جلوگيرى مى‌شود.

و لازمه اين آزادى اين است كه مردم در چنين جامعه‌اى به آنچه موافق طبعشان باشد عادت كنند نظير شهوات رذيله و خشمهاى غير مجاز و نتيجه اين اعتياد هم اين است كه كم كم هر يك از خوب و بد جاى خود را به ديگرى بدهد يعنى بسيارى از بديها كه دين خدا آن را زشت مى‌داند در نظر مردم خوب و بسيارى از خوبيهاى واقعى در نظر آنان زشت شود و مردم در به بازى گرفتن فضائل اخلاقى و معارف عالى عقيدتى آزاد باشند و اگر كسى به ايشان اعتراض كند در پاسخ آزادى قانونى را به رخ بكشنــد .

لازمه سخن مذكور اين است كه تحولى در طرز فكر نيز پيدا شود يعنى فكر هم از مجراى عقلى خارج شده و در مجراى احساس و عاطفه بيفتد و در نتيجه بسيارى از كارهائى كه از نظر عقل فسق و فجور است، از نظر ميل‌ها و احساسات، تقوا و جوانمردى و خوش اخلاقى و خوشروئى شمرده شود، نظير بسيارى از روابطى كه بين جوانان اروپا و بين مردان و زنان آنجا برقرار است كه زنان شوهردار با مردان اجنبى و دختران باكره با جوانان و زنان بى شوهر با سگها و مردان با اولاد خويش و اقوامشان و نيز روابطى كه مردان اروپا با محارم خود يعنى خواهر و مادر دارند، و نيز نظير صحنه‌هائى كه اروپائيان در شب نشينى‌ها و مجالس رقص برپا مى‌كنند و فجايع

ديگـرى كـه زبــان هـر انســـان مــؤدب بـه آداب دينـى، از ذكــر آن شــرم مـى‌دارد!

و چه بسا كه خوى و عادات دينى در نظر آنان عجيب و غريب و مضحك بيايد و به عكس آنچه درطريق دينى‌معمول نيست به‌نظرشان امرى عادى‌باشد، همه‌اين‌ها به خاطراختلافى‌است كه درنوع تفكر و ادراك وجوددارد (نوع‌تفكردينى و نوع تفكر مادى،) و در سنت‌هاى احساسى كه صاحبان تفكر مادى براى خود باب مى‌كنند (همان طور كه گفتيم،) عقل و نيروى تعقل دخالتى ندارد مگر به مقدارى كه راه زندگى را براى كامروائى و لذت بردن هموار كند، پس در سنت‌هاى احساسى تنها هدف نهائى كه هيچ چيز ديگرى نمى‌تواند معارض آن باشد، همان لذت بردن است و بس و تنها چيزى كه مى‌تواند جلو شهوترانى و لذت بردن را بگيرد، لذت ديگران است.

پس در اين گونه نظام‌ها هر چيزى را كه انسان بخواهد قانونى است، هر چند انتحار و دوئل و امثال آن باشد، مگر آنكه خواست يك فرد مزاحم با خواست جامعه باشد، كه در آن صورت ديگر قانونى نيست.

و اگر خواننده محترم به دقت اختلاف نامبرده را مورد نظر قرار بدهد آن وقت كاملاً متوجه مى‌شود كه چرا نظام اجتماعى غربى با مذاق بشر سازگارتر از نظام اجتماعى دينى است، چيزى كه هست اين را هم بايد متوجه باشد كه اين سازگارتر بودن مخصوص نظام اجتماعى غربى نيست و مردم تنها آن را بر سنت‌هاى دينى ترجيح نمى‌دهند، بلكه همه سنت‌هاى غير دينى داير در دنيا همين طور است، از قديم الايام نيز همين طور بوده، حتى مردم سنت‌هاى بَدَوى و صحرانشينى را هم مانند سنت‌هاى غربى بر سنت‌هاى دينى ترجيح مى‌دادند، براى اينكه دين صحيح همواره به سوى حق دعوت مى‌كرده و اولين پيشنهادش به بشر اين بوده كه در برابر حـق خـاضـع بـاشنـد، و بــدوى‌هـا از قـديـم‌تـرين اعصــار در بـرابـر بـت و لـذائـذ مــادى خضـوع داشتند.

و اگر خواننده، حق اين تأمل و دقت را ادا كند آن وقت خواهد ديد كه تمدن عصر حاضر نيز معجونى است مركب از سنت‌هاى بت پرستى قديم، با اين تفاوت كه بت‌پرستى قـديـم جنبـه فـردى داشـت و در عصـر حاضر به شكل اجتماعى در آمده و از مـرحلـه سـادگى بـه مـرحلـه پيچيـدگــى فنـى در آمده است.

و اينكه گفتيم اساس نظام دين اسلام پيروى از حق است نــه مـوافقت طبع، روشن‌ترين و واضح‌تــرين بيــان بـيانات قــرآن كــريــم است كه اينك چند آيـه از آن بيـانـات از نظــر خـواننـده مـى‌گــذرد:

« هُوَالَّذى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ...!» (۲۸ / فتح)

«وَ اللّهُ يَقْضـى بِالْحَقِّ...!» (۲۰ / مؤمن)

و دربـــــاره مــؤمنيــن فـــرمـــوده:

«وَ تَـواصَـــوْا بِالْحَــقِّ...!» (۳ / عصر)

«لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ اَكْثَـرَكُمْ لِلْحَــقِّ كارِهُـونَ!» (۷۸/ زخرف)

در اين آيه مـلاحظه مى‌فرمائيد اين اعتراف كه حق موافق ميل بيشتــر مــردم نيست و در جــاى ديگر مسأله پيروى از خــواست اكثــريت را رد نمــوده و فرمود: پيــروى از خــواسـت اكثـريـت ، ســر از فسـاد در مـى‌آورد، و آن ايــن آيـه است كـه :

« بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ اَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ اَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمواتُ وَ الاَْرْضُ وَ مَـنْ فيهِنَّ بَـلْ اَتَيْنـاهُـمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ !» (۷۱ / مؤمنون)

و جريان حوادث هم مضمــون ايـن آيـه را تصـديـق كـرد و ديـديـم كـه چگـونـه فساد ماديگرى روز به روز بيشتر و روى هم انباشتـه‌تر شـد!

و در جـاى ديگـر فرموده:

« فَمــا ذا بَعْـدَ الْحَقِّ اِلاَّ الضَّـلالُ فَاَنّى تُصْرَفُونَ! » (۳۲ / يونس)

و آيات قرآنى در اين معنا و قريب به اين معنا بسيار زياد است و اگر بخواهى به بيش از آنچه ما آورديم آشنا شويد مى‌توانيد سوره يونس را مطالعه كنيد كه بيش از بيست و چنــد بـار كلمـه حــق در آن تكرار شــده است.(1)

دستور مراقبت از نفس و جامعه

«يــاَيُّهَــاالَّذيــنَ ءَامَنُــواْ عَلَيْكُــمْ اَنْفُسَكُــمْ لا يَضُرُّكُــمْ مَــنْ ضَــلَّ اِذَا اهْتَــدَيْتُــمْ اِلَــى اللّهِ مَــرْجِعُكُــــمْ جَميعـــا فَيُنَبِّئُكُــمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ!» (105 / مائده)


1) الميـزان ج:۴ ص:۱۵۹

« اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد بر شما باد رعايت نفس خودتان، چه آنان كه گمراه شده‌اند گمراهيشان بشما ضرر نمى‌رساند اگر شما خود راه را از دست ندهيد، بـازگشـت همـه شمـا به خـداسـت و پـس از آن آگـاهتـان مى‌كنـد بـه آنچـه عمـل مى‌كـرديـد!»

خداى تعالى در اين آيه مؤمنين را امر مى‌كند به اينكه بخود بپردازند و مراقب راه هدايت خود باشند و از ضلالت كسانى از مردم كه گمراه شده‌اند نهراسند و بدانند كه خداى تعالى حاكم بر جميع مــردم است، در هــر كسـى بــر حسب عملش حكم مى‌كند.

مى‌توان گفت: روى سخن در جمله « ياَيُّهَاالَّذينَ ءَامَنُواْ !» مجتمع مؤمنين است و در نتيجه مراد از اينكه فرمود: « عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ !» اصلاح وضع اجتماعى جامعه اسلامى و مهتدى به هدايت الهيه دين شدن و معارف دينيه و عمل صالح و شعائر عامه اسلاميه را حفظ كردن است، چنانكه فرمود: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعا وَ لا تَفَرَّقُوا!» و مراد از اين اعتصام دسته جمعى، همان اخذ بــه كتاب و سنت است و نيز بنابراين حمل، مراد از « لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ اِذَا اهْتَدَ يْتُمْ !» اين است كه جامعه مسلمين ايمن است از اضرار مجتمعات گمراه و غير مسلمان، بنابراين جائز نيست مسلمين از ديدن اينكه مجتمعات گمراه بشرى همه در شهوات و تمتع از مزاياى زندگى باطل خود فرو رفته‌اند نسبت به هدايت دينى خود دلسرد گردند، زيرا مرجع همه‌شان بسوى خداست و بزودى خداى تعالى آنــان را به آنچــه كه كرده و مى‌كنند خبرمى‌دهد.

بنا بر اين احتمال، آيه شـريفه مـورد بحث جارى مجراى آيه هاي زير خـواهـد بود. :

« لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّـبُ الـَّذيـنَ كَفَـرُوا فِـى الْبِـلادِ مَتـاعٌ قَليـلٌ ثُــمَّ مَـأْويهُـمْ جَهَنَّــمُ وَ بِئْـسَ الْمِهـادُ !» (196 و 197 / آل عمران)

و همچنيـن آيـه:

« وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ اِلى ما مَتَّعْنا بِه اَزْواجا مِنْهُمْ زَهْـرَةَ الْحَيـوةِ الـدُّنْيا !» (131 / طــه)

جامعه اسلامى تحت محافظت و مراقبت دائم الهى:

در اينجا ممكن است از جمله «لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ اِذَا اهْتَدَيْتُمْ!» (105 / مائده) از نظر اينكه منفى درآن يعنى جمله: « گمراهان به شما ضرر نمى‌رسانند،» مطلق است و صفت و عمـل معينـى از آنهـا نيست اين معنـا را استفـاده كـرد كـه كفـار هيـچ وقـت نمى‌توانند بـه جـامعـه اسـلامى پـرداختـه و آن را به‌صورت جامعه غيراسلامى درآورند، به‌عبارت ديگر ممكن است معناى آيه اين باشد كه: شما اى مسلمين هدايت خود را حفظ كنيد و بدانيد كــه گمـراهـان هيچـوقت نمى‌توانند با قـــوه قهريـه خــود مجتمـع اسـلامـى شمـا را بـه يك مجتمـع غيـر اسلامى تبديل كنند.

بنابراين احتمال، آيه مورد بحث در مقام بيان مطلبى است كه آيه « الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ !» و آيه: « لَنْ يَضُرُّوكُمْ اِلاّ اَذًى وَ اِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُــوَلُّــوكُــمُ الاَْدْبـــارَ!» درصــدد بيــــان آننــد.(1)

حكم مسلمانان امروز در سرزمين شرك

« وَ مَنْ يُهاجِرْ فى سَبيلِ اللّهِ يَجِدْ فِى الاَْرْضِ مُراغَما كَثيرا وَسَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِه مُهاجِرا اِلَى‌اللّهِ وَ رَسُولِه ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُهُ عَلَى اللّهِ وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحيما!» (100 / نساء)

« و كسى كه در راه خدا از وطن چشم مى‌پوشد و مهاجرت مى‌كند، اگر به موانعى برمى‌خورد به گشايش‌هائى نيز برخورد مى‌نمايد، و كسى كه هجرت‌كنان از خانه خويش به سوى خدا و رسولش درآيد و در همين بين مرگـش فرا رسد، پاداشش بـه عهــده خــدا افتــاده و مغفــرت و رحمــت كــار خــدا و صفــت او اســت!»

اين آيات از نظر مضمون اختصاص به زمان رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و مردم آن زمان ندارد، بلكه در همه زمان‌ها جريان خواهد داشت، هرچند كه سبب نزولش حالتى بوده كه مسلمين در زمان رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و در خصوص شبه جزيره عربستان و در فاصله زمانــى بيــن هجــرت به مدينه و بيــن فتح مكــه داشته‌انــد.


1) الميزان ج : 6 ص : 238

ص:84

آن روز شبه جزيره عربستان به دو منطقه تقسيم مى‌شده: يكى سرزمين اسلام كه عبارت بوده از مدينه و قراء اطراف آن، كه جماعتى از مسلمانان در آن زندگى مى‌كرده‌اند و آزادانه مراسم دينى خود را انجام مى‌دادند و مشركين و يهود و نصارائى كه آن‌جا بودند، مزاحمتى براى آنان فراهم نمى‌كردند، حال يا اين‌كه كارى به كار مسلمانان نداشتند، يا اين‌كه با مسلمانان پيمان و معاهده‌اى داشته‌اند.

قسمت دوم، سرزميــن شرك بود كه عبــارت بود از مكــه و اطــراف آن، كه در تحت سيطــره مشركين متعصــب در بت‌پرستــى قرار داشت.

و مردم اين قسمت مزاحم مسلمانان بودند و در كار ديندارى آنان دردسر ايجاد مى‌كردند و براى برگرداندن مؤمنين از دين اسلام به سوى شرك، به بدترين جنايات و شكنجه‌ها دست مى‌زدند.

و اين عموميت ملاك، اختصاص به مسأله مورد بحث ندارد بلكه ملاك‌هائى كه در اسلام هست، در همه زمان‌ها حاكم است و بر هر مسلمانى واجب است تا آن‌جا كه برايش امكان دارد، اين ملاك‌ها را برپا دارد، يعنى تا آن‌جا كه مى‌تواند معالم دين را بياموزد (و خود را به استضعاف نزند،) و باز تا حدى كه مى‌تواند شعائر دين را بپا داشته به احكــام آن عمل كند و سيطــره كفر را بهانــه براى ترك آن وظايف قرار ندهد.

و به فرضى كه در سرزمينى زندگى مى‌كند كه سيطره كفر بدان حد باشد كه نه اجازه آموزش معالم دين را به او بدهد و نه بتواند شعائر آن را بپا داشته و احكامش را عملى سازد بايد از آن سرزمين كوچ كرده به جائى ديگر مهاجرت نمايد، حال چه اين‌كه سرزميــن اول نام و عنوانش دار شــرك باشد يا نباشــد و چه اين‌كــه سرزمين دوم نام و عنوانش دار اسلام باشد و يا نباشد.(1)

اراده الهى درانتقال حكومت به مستضعفين زمين

« وَ نُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذيــنَ اسْتُضْعِفُــوا فِــى الاَْرْضِ....!»

(5 / قصص)

در اين آيه آن جّو و محيطى كه موسى عليه‌السلام در آن متولد شد، تصوير شده است، كه تمامــى آن اسباب و شرايطــى كه بنى اسرائيــل را محكوم به فنا مى‌كرد بر او نيز احاطــه داشــت و خداونــد سبحــان او را از ميان همه آن اسبـاب سالــم به در آورد.


1) الميزان ، ج: 5 ص: 85

خداى سبحان مى‌فرمايد:

• ظرفى كه ما موسى را در آن ظرف و آن جّو پرورانديم، ظرف علّو فرعون در زمين و تفرقه افكنى ميان مردم و استضعاف بنى اسرائيل بود، استضعافى كه مى‌خواست به كلى نابودشان كند، در حالى كه ما خواستيم بر همان ضعيف شدگان انعام كنيم و از هر جهتى نعمتى ارزانى‌شان بداريم، كه از سنگينى آن گران‌بار شوند، يعنى خواستيم پيشوايانشان كنيم تا ديگران به ايشان اقتداء كنند، و آنان متبوع ديگران و ديگران تابع ايشان شوند، در حالى كه خود سال‌ها تابع ديگران بودند، و نيز خواستيم وارث ديگرانشان در زمين بكنيم، بعد از آن كه زمين در دست ديگران بود، و خواستيم تا در زمين مكنت‌شان دهيم، به اين كه قسمتى از زمين را ملك آنان بكنيم تا در آن استقرار يابند و مالك آن باشند، بعد از آن كه در زمين هيچ جائى نداشتند، به غير همان جائى كه فرعون مى‌خواست در همان جا به ديار نيستى رهسپارشان كند، و خواستيم تا به فرعون پادشاه مصر و هامان وزيرش و لشكريان آن‌ها همان پيش آمد را نشان دهيم كه از آن بيم‌ناك بودند، و آن اين بود كه روزى بنى اسرائيل بر ايشان غلبه يابند، و ملك و سلطنت و رسم و سنت آنان را از دستشان بگيرند، هم‌چنان‌كه خودشان درباره موسـى و برادرش روزى كه به سوى ايشان گسيل شدند، گفتند:

« اينــان مى‌خواهنــد شمــا را با سحــر خــود از سرزمين‌تــان بيرون كننــد و راه و رســم زندگى‌تــان را بــه دســت فراموشى و نابــودى بسپارنــد.» (63 / طه)

اين آيه شريفه نقشه‌اى را كه فرعون در زير پرده براى بنى اسرائيل كشيده بود تصوير مى‌نمايد، و آن اين بود كه از بنى اسرائيل يك نفر نفس‌كش در روى زمين باقى نگذارد، و اين نقشه را تا آن‌جا پيش برده بود كه قدرتش به تمامى شئون هستى و زندگى آنان احاطه يافته بود و ترسش همه جوانب وجود آنان را پر كرده بود، و آن قدر آن بيچارگان را خوار ساخته بود كه حكم نابودى‌شان را مى‌داد.

البته اين ظاهر امر بود، ولى در باطن امر، اراده الهى به اين تعلق گرفته بود كه آنان را از يوغ فرعون نجات دهد و ثقل نعمتى را كه آل فرعون و آن ياغيان گردن‌كش را گران‌بار ساخته بود، از آنان بگيرد و به بنى اسرائيل منتقل كند، همان بنى اسرائيل خوار و بيچاره دست فرعون، و تمامى آن اسباب و نقشه هائى كه عليه بنى اسرائيل جريان مى‌يافت، همه را به نفع آنان به جريان بيندازد، و آن چه به نفع آل فرعون جريان مى‌يافت، به ضرر آنان تمامش كند، آرى خدا حكم مى‌كند و كسى هم نيست كه حكمش را عقب اندازد.

غــرض سوره قصص بيــان اين وعــده جميل به مؤمنين صدر اسلام است كه قبل از هجرت به مدينه در مكه بودند. همان اندك عــده‌اى كه مشركين و فراعنه قريش ايشــان را ضعيف و ناچيــز مى‌شمردند، اقليتــى كه در مكــه در بين ايــن طاغيــان در سخت‌تريــن شرايط به سر مى‌بردنــد، و فتنه‌هــا و شدايدى پشت سر مى‌گذاشتند. خداوند متعال عين همان سنتى را كه در بنى اسرائيل جارى كرد در ميان مؤمنين صدر اسلام نيز جارى كرد و ايشان را به ملك و عزت و سلطنت رسانيد و رسول‌اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله را دوباره به وطن خـود برگردانيد!

خداوند سبحان اين قسمت از تاريخ را كه ذكر مى‌كند به ايشان وعده مى‌دهد كه به زودى بر آن‌ها منت نهاده و پيشوايان مردم قرارشان خواهد داد و وارث همين فراعنه خواهد كرد، و در زمين مكنت‌شان مى‌دهد و به طاغيان قوم آن‌چه را كه از آن بيم داشتنــد، نشان مى‌دهد:

« ما بعضــى از اخبار موســى و فرعــون را بر تو مى‌خوانيـم، خواندنــى به‌حـــق! بــراى ايــن كــه ايـن قـوم كه به آيــات ما ايمــان آورده‌انـد، در آن تـدبـر كنند، قومى كه تو را پيروى مى‌كنند و در دست فراعنه قريش ذليل و خوار گشته‌اند...!» (3 / قصص)(1)

جامعه موعود و مهدى موعود

« وَعَـدَ اللّهُ الَّذيــنَ امَنُوا مِنْكُــمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى‌الاَْرْضِ...!» (55 / نور)

خداى سبحان به كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مى‌دهند وعده مى‌دهد كه به زودى جامعه‌اى بر ايشان تكوين مى‌كند كه جامعه به تمام معنى صالحى باشد: از لكـه ننـگ كفــر و نفــاق و فسق پاك باشد، زميـــن


1) الميزان، ج 16، ص 9

را ارث بــرد، در عـقايــد افـراد آن و اعمالشان جز دين حق چيزى حاكم نباشــد، ايمن زندگــى كنند، ترســى از دشمنــى داخلــى يا خارجــى نداشتـه باشنـد، از كيد نيرنــگ‌بازان و ظلــم ستمگران و زورگـويــى زورگـويــان؛ آزاد باشنــد!

و اين مجتمع طيب و طاهر با صفاتى كه از فضيلت و قداست دارد هرگز تاكنون در دنيا منعقد نشده است و دنيا از روزى كه پيامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌عليه‌و‌آله مبعوث به رسالت گشته تاكنون چنين جامعه‌اى را به خود نديده است، لاجرم اگر مصداقى پيدا كند، در روزگــار مهدى عليه‌السلام خواهــد بود، چون اخبار متواتره‌اى كه از رسول خـدا«ص» و ائمه اهل‌بيت عليهم‌السلام در خصوصيات آن جناب وارد شده از انعقاد چنين جامعه‌اى خبر مى‌دهد، البته اين در صورتى است كه روى سخن را متوجه مجتمع سالم بدانيم، نه تنها حضرت مهدى عليه‌السلام!

حق مطلب اين است كه:

ـ اگر واقعا بخواهيم حق معناى آيه را به آن بدهيم ( و همه تعصبات را كنار بگذاريم!) آيه شريفه جز با اجتماعى كه به وسيله ظهور مهدى عليه‌السلام به زودى منعقد مى‌شـود، قـابل انطباق با هيچ مجتمعى ديگر نيست!

در روايات اسلامى، عياشى از على‌بن الحسين عليه‌السلام روايت كرده كه وقتى اين آيه را تـلاوت مـى‌كـرد، فـرمـود:

« ايشان، به خدا سوگند، شيعيان ما اهل بيتند، كه خدا اين وعده خود را در حق ايشان به وسيله مردى از ما منجز مى‌سازد و او مهدى اين امت است و او كسى است كه رسول خدا (ص) درباره‌اش فرمود:

ـ اگر از دنيا نماند مگر يك روز، خدا آن روز را آن قدر طولانى مى‌سازد تا مردى از عترتم قيام كند، كه نامش نام من است، زمين را پر از عدل و داد كند، آن‌چنان‌كه پر از ظلم و جور شده باشد!»(1)

منافقين بعد از رحلت پيامبر

چرا بعد از رحلت رسول الله از منافقين خبري نيست؟!

استمرار نفاق تنها تا نزديكى رحلت رسول اللّه «ص» نبود و چنان نبود كه در نزديكى‌هاى رحلت نفاق منافقين از دل‌هايشان پريده باشد!


1) الميزان ج: 15، ص: 215

بله، تنها اثرى كه رحلت رسول خدا «ص» در وضع منافقين داشت، اين بود كه ديگر وحيى نبود تا از نفاق آنان پرده بردارد! علاوه بر اين، با انعقاد خلافت، ديگر انگيزه‌اى بـراى اظهار نفاق باقى نماند، ديگر براى چه كسى مى‌خواستند دسيسه و توطئه كنند!!؟

آيا اين متوقف شدن آثار نفاق براى اين بود كه بعد از رحلت رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله تمامى منـافقيـن مـوفق به اسـلام واقعـى و خلـوص ايمان شدند؟

آيا صناديد نفاق از مرگ آن جناب چنان تأثرى يافتند كه در زندگى آن جناب آن چنـان متـأثر نشده بودند؟؟

و يا براى اين بود كه بعد از رحلت يا قبل از آن، با اولياء حكومت اسلامى زد و بند سرى كردند و چيزى دادند و چيزى گرفتند؟ اين را دادند كه ديگر آن دسيسه‌ها كه قبل از رحلت داشتند نكنند و اين را گرفتند كه حكومت آرزوهايشان را برآورده سازد؟ و يا بعد از رحلت، مصالحه‌اى تصادفى بين منافقين و مسلمين واقع شد و همه آن دو دسته يك راه را برگزيدند و در نتيجه تصادم و برخوردى پيش نيامد؟! شايد اگر به قدر كافى پيرامون حوادث آخر عمر رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله دقت كنيم و فتنه‌هاى بعد از رحلت آن جناب را درست بررسى نماييم، به جواب شافى و كافى اين چند سؤال برسيم!

( توجه! منظور از طرح اين سؤال‌ها تنها اين بود كه به طور اجمال راه بحث‌را نشان داده بـاشيم!(1)

مشخصه يك جامعه صالح

« اَلَّذينَ اِنْ مَكَّنّاهُمْ فِى الاَْرْضِ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ...!» (41 / حج)

اين آيه توصيفى است از مؤمنين صدر اسلام، عموم مؤمنين آن روز، بلكه عامه مسلمين تا روز قيامت!

خصيصه‌اى كه در آيه ذكر مى‌شود، خصيصه هر مسلمانى اسـت، هـر چنـد كـه قـرن‌هـا بعد بـه وجـود آيـد، يـعنى:


1) الميزان ج 19، ص 487

ـ « ... همان كسانى كه اگر در زمين استقرارشان دهيم، نماز به پا كنند و زكات دهند و به معـــروف وادارنــد و از منكـر باز دارنـد و سرانجــام همه كارها با خداست!»

پس طبع هر مسلمان، از آن جهت كه مسلمان است، صلاح و سداد است، هر چند احيانا بر خلاف طبعش كارى بر خلاف صلاح انجام دهد!

مراد به تمكين و استقرار آنان در زمين، اين است كه ايشان را در زمين نيرومند كند، به طورى كه هر كارى را كه بخواهد بتوانند انجام دهند و هيچ مانعى يا مزاحمى نتوانـد سد راه آنان شود.

در توصيف آنان مى‌فرمايد: يكى از صفات ايشان اين است كه اگر در زمين تمكنى پيدا كنند و در اختيار كردن هر قسم زندگى كه بخواهند آزادى داده شوند، در ميان همه انواع و انحاء زندگى، يك زندگى صالح را انتخاب مى‌كنند و جامعه‌اى صالح به وجود مى‌آورند كه در آن جامعه نماز به پا داشته شود و زكات داده شود و امر به معروف و نهى از منكر اجرا شود!(1)

شعائر اللّه و تقواي دلها

« ... ذلِـكَ وَ مَـنْ يُـعَظِّمْ شَعائِرَ الـلّهِ فَاِنَّها مِنْ تَـقْوَى الْـقُلُوبِ!»

« ... چنين و هر كس قربانى‌هاى خدا را بزرگ دارد اين از پرهيزگارى دلها است!» (33 / حج)

«... فَاِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ! » يعنى تعظيم شعائر الهى از تقوى است و اضافه تقوى به قلوب اشاره است به اينكه حقيقت تقوى و احتراز و اجتناب از غضب خداى‌تعالى و تورع از محارم او، امرى است معنوى كه قائم است به دلها و منظور از قلب، دل و نفس است.

پس تقوى، قائم به اعمال - كه عبارت است از حركات و سكنات بدنى - نيست، چون حركات و سكنات در اطاعت و معصيت مشترك است، مثلاً دست زدن و لمس كردن بدن جنس مخالف در نكاح و زنا و همچنين بى‌جان كردن در جنايت و در قصاص و نيز نماز براى خــــدا و براى ريا و امثال اينها از نظر اسكلت ظاهرى يكى


1) الميزان ج: 14، ص: 546

است، پس اگر يكى حلال و ديگرى حرام، يكى زشت و ديگرى معروف است، به خاطر همان امر معنوى درونى و تقواى قلبى است، نه خود عمل و نه عناوينى كه از افعال انتزاع مى‌شود، مـانند احـسان و اطاعت و امثال آن.(1)

نمونه‌هاى قرآنى انسان‌ها

« لَيْسَ‌الْبِرَّ اَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ...! »

« نيكى آن نيست كه روى خود را به طرف مشرق و يا مغرب بكنيد، بلكه نيكى براى كسى است كه به خدا و روز آخرت و ملائكه و كتاب آسمانى و پيغمبران ايمان داشته باشد و مال خود را با آنكه دوستش مى‌دارد به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان و دريوزگان و بردگان بدهد و نماز را بپا دارد و زكات بدهد و كسانيند كه به عهد خود وقتى عهدى مى‌بندند وفا مى‌كنند و از فقر و بيمارى و جنگ، خويشتن دارند، اينان هستند كه راست گفتند و همينهايند كه تقوى دارند!» (177 / بقره)

ايــن از دأب قــرآن در تمـامى بيـانـاتش است كه وقتــى مى‌خـواهد مقامات معنــوى را بيـان كنـد، با شــرح احــوال و تعريف رجال دارنده آن مقام، بيان مى‌كند و به بيـان مفهـوم تنهـا قنـاعـت نمى‌كند.

جمله « وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ!» تعريف ابرار(نيكان) و بيان حقيقت حال ايشان است كه هم در مرتبه اعتقاد تعريفشان مى‌كند و هم در مرتبه اعمال و هم اخلاق.

دربـاره اعـتقادشان مـى‌فــرمايد: « مَـنْ امَـنَ بِاللّهِ !»

درباره اعمالشان مى‌فرمايد: « اُولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا !»

اخلاقشان مى‌فرمايد: « وَ اُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ !»

در تعريف اوّلى كه از ايشان كرده، فرموده:


1) الـميزان ج: 14، ص: 528

« كسانى هستند كه ايمان بـه خـدا و روز جزا و ملائكه و كتاب و انبياء عليهم‌السلام دارند!»

اين تعريف شامل تمامى معارف حقه‌اى است كه خداى سبحان ايمان به آنها را از بندگان خود خواسته و مراد به اين ايمان، ايمان كامل است كه اثرش هرگز از آن جدا نمى‌شـود و تخـلف نمى‌كند، نه در قلب و نـه در جوارح.

در قلب تخلف نمى‌كند چون صاحب آن دچار شك و اضطراب و يا اعتراض و يا در پيشامدى ناگوار دچار خشم نمى‌گردد و در اخلاق و اعمال هم تخلف نـمى‌كند، چـون وقتى ايـمان كامل در دل پيــدا شد، اخـلاق و اعـمال هم اصــلاح مى‌شـود.

از رســـول خــدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله روايــت شــده كــه هــر كس بــه ايـن آيــه عمــل كند ايمــان خــود را به كمال رسانده باشد.(1)

اعمال، گناه و توبه

نسخه بردارى از اعمال انسان‌ها


1) الميزان ج: 1، ص: 649

« هــذا كِتــابُنــا يَنْطِـقُ عَلَيْكُـمْ بِالْحَـقِّ اِنّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ!» (29/جاثيه)

«اين كتاب ما است كه به حق بر شما سخن مى‌گويد ما همواره آن‌چه شما مى‌كرديد استنساخ مى‌كرديم!»

لازمه اين كه مى‌فرمايد: « ما همواره آن‌چه شما مى‌كرديد استنساخ مى‌كرديم،» اين است كه اعمال ما نسخــه اصلــى باشــد و از آن‌هــا نسخــه بردارنــد. يا به عبارتــى ديگــر: اعمال در اصــل كتابـى باشد و از آن كتـاب نقل شود.

لازمه اين كه گفتيم بايد اعمال، خود كتابى باشد تا از آن استنساخ كنند، اين است كه مراد از جمله « آن‌چه شما مى‌كرديد،» اعمال خارجى انسان‌ها باشد، بدين جهت كه در لوح محفوظ است. (چون هر حادثه‌اى، از آن جمله اعمال انسان‌ها هم يكى از آن حوادث است، قبل از حدوثش در لوح محفوظ نوشته شده،) در نتيجه استنساخ اعمال عبارت مى‌شـود از نسخه بردارى آن و مقدمات و حوادث و عواملى كه در آن اعمال دخيل بوده، از كتاب لوح محفوظ .

بنابراين، نامه اعمال در عين اين‌كه نامه اعمال است، جزئى از لوح محفوظ نيز هست، چون از آن‌جا نسخه بردارى شده، آن‌وقت معناى اين‌كه مى‌گوييم ملائكه اعمال را مى‌نويسند اين مى‌شــود كه ملائكــه آن‌چه را كه از لوح محفوظ نزد خود دارند، با اعمال بندگان مقابله و تطبيــق مى‌كننــد.

ايـن همـان معنايـى اسـت كـــه در روايـــات از طـــرق شيعـــه از امـام صــادق عليه‌السلام و از طـرق اهــل سنـــت از ابـــن عبــاس نيـــز نقـــل شـــده اســـــت.

بنابراين توجيه، جمله: « هــذا كِتــابُنــا يَنْطِـقُ عَلَيْكُـمْ بِالْحَـقِّ! » خطابى است كه خــداى تعالى در روز جمــع، يعنى روز قيامــت، به اهل جمــع مى‌كند، امروز آن را در قــرآن براى ما حكايــت كرده، در نتيجــه معنايش ايــن مى‌شــود: آن روز به ايشــان گفتــه مى‌شود ايـن كتــاب ما اســت كه عليــه شما چنيـن و چنـان مى‌گويـد.

اشاره با كلمه «هذا» اشاره به نامه اعمال است، كه بنا بر توجيه ما در عين حال اشاره به لوح محفوظ نيز هست. اگر كتاب را بر ضمير خداى تعالى اضافه كرد و فرمود اين كتاب ما است، از اين نظر بوده كه نامه اعمال به امر خداى تعالى نوشته مى‌شود و چون گفتيم نامه اعمال لوح محفوظ نيز هست، به عنوان احترام آن را كتاب ما خوانده است.

و معناى جمله: «يَنْطِـقُ عَلَيْكُـمْ بِالْحَـقِّ،» اين است كه كتاب ما شهادت مى‌دهد بر آن‌چه كه كرده‌ايد و دلالت مى‌كند بر آن، دلالتى روشن و توأم با حق.

جمله « اِنّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ! » تعليل مى‌كند كه چگونه كتاب عليه ايشان به حق نطق مى‌كند، معنايش اين است كه: چون كتاب ما دلالت مى‌كند بر عمل شما، دلالتى بر حق، بدون اين‌كه از آن تخلف كنــد، چون كتاب ما لوح محفوظ است كه بر تمامى جهات واقعــى اعمال شمـا احاطه دارد.

و اگر نامه اعمال خلائق را طورى به ايشان نشان ندهد كه جاى شك و راه تكذيبى باقى گذارد و ممكن است شهادت آن را تكذيب كنند و بگويند كتاب شما غلط نوشته، ما چنين و چنان نكرده‌ايم، به همين جهت مى‌فرمايد كتاب ما به حق گواهى مى‌دهد:

« يَوْمَ تَجِـدُ كُلُّ نَـفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ اَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ اَمَدا بَعيدا!» (30/آل‌عمران)(1)

براى هــر فرد نويسنـده و نگهبانى است!

« اِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمّا عَلَيْها حافِظٌ !» (4 / طارق)


1) الميزان ، ج: 18، ص: 271

« هيـچ انسانى نيست مگر آن‌كه نــگــهبــانـى بــر او مـوكـل است!»

مراد از موكل شدن نگهبانى براى حفظ نفس، اين است كه فرشتگانى اعمال خوب و بد هر كسى را مى‌نويسند، به همان نيت و نحوه‌اى كه صادر شده مى‌نويسند، تا بر طبق آن در قيامت حساب و جزا داده بشوند، پس منظور از حافظ، فرشته و منظور از محفوظ عمل آدمى است، هم‌چنان كه در جاى ديگر فرموده: « اِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظينَ ،كِراما كاتِبينَ، يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ! » (13 / انفطار)

بعيد نيست كه مراد از حفظ نفس، حفظ خود نفس و اعمال آن باشد و منظور از «حافظ،» جنس آن بوده باشد، كه در اين صورت چنين افاده مى‌كند كه جان‌هاى انسان‌ها بعد از مردن نيز محفوظ است و با مردن نابود و فاسد نمى‌شود، تا روزى كه خداى سبحان بدن‌ها را دوباره زنده كند، در آن روز جان‌ها به كالبدها برگشته دوباره انسان به عينه و شخصه همان‌انسان دنيا خواهدشد، آن‌گاه طبق‌آن‌چه اعمالش اقتضا دارد جزا داده خواهــد شد، چون اعمال او نيز نزد خدا محفوظ است، چه خيرش و چه شرش.

بسيارى از آيات قرآن كه دلالت بر حفظ اشيا دارد اين نظريه را تأييد مى‌كند، مانند آيه: « قُلْ يَتَوَفّكُمْ مَلَكُ‌الْمَوْتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُمْ ! » (11 / سجده) و آيه: « اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حيــنَ مَـوْتِـها وَ الَّتى لَــمْ تَمُتْ فى مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتى قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ! » (42 / زمر)

ظاهر آيه‌اى كه در سوره انفطار بود و مى‌گفت وظيفه ملائكه حافظ حفظ نامه‌هاى اعمال است، با اين نظريه منافات ندارد، براى اين‌كه حفظ جان‌ها هم مصداقى از نوشتن نامه است، هم‌چنان كه از آيه: «اِنّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ،» (29 / جاثيه) اين معنا استفـــاده مى‌شود.(1)

ضبط و حفظ گفتار انسان

« ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلاّ لَدَيْهِ رَقيبٌ عَتيدٌ!» (18/ ق)

« هيچ سخنى در فضاى دهان نمى‌آورد مگر آن كه در همان‌جا مراقبى آماده است!»


1) الميزان، ج: 20 ص: 429

كلمه «رَقـــيبٌ» به معناى محافظ و كلمه «عَتـــيدٌ» بـه معنـاى كسـى است كـه فـراهـم كننـده مقـدمـات آن ضبـط و حفـظ است، خلاصه يكى مقدمات را براى ديگرى فراهم مى‌كنــد تا او از نتيجـه كار وى آگاه شــود.

و اين آيه شريفه بعد از جمله «اِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ،» كه آن نيز درباره فرشتگان موكل است، دوباره راجع به مراقبت دو فرشته سخن گفته با اين‌كه جمله اول تمامى كارهاى انسان را شامل مى‌شد و جمله دوم تنها راجع به تكلم انسان است، از باب ذكر خاص بعداز عام است‌كه در همه جا مى‌فهماند گوينده نسبت به خاص عنايتى بيشتردارد.(1)

تكرار عمل صالح و نتايج آن

اصلاح اخلاق و خوى‌هاى نفس و تحصيل ملكات فاضله، در دو طرف علم و عمل و پاك كردن دل از خوى‌هاى زشت، تنها و تنها يك راه دارد، آن‌هم عبارت است از تكرار عمل صالح و مداومت بر آن، البته عملى كه مناسب با آن خوى پسنديده است، بايد آن عمل را آن‌قدر تكرار كند و در موارد جزئى كه پيش مى‌آيد آن را انجام دهد تا رفته رفته اثرش در نفس روى‌هم قرارگيرد و در صفحه‌دل نقش ببندد و نقشى كه به اين زودى‌ها زائل نشود و يا اصلاً زوال نپذيرد.

هر چند به دست آوردن ملكه علمى، در اختيار آدمى نيست، ولى مقدمات تحصيل آن در اختيار آدمى است و مـى‌توانـد با انجـام آن مقــدمــات، ملكـه را تحصيـل كنـد.

براى تهذيب اخلاق و كسب فضائل اخلاقى، راه منحصر به فرد تكرار عمل است، اين تكرار عمل از دو طريق دست مى‌دهد: طريقه اول در نظر گرفتن فوائد دنيوى آن است كه در اين‌جا موردنظر ما نيست.

طريق‌دوم تهذيب اخلاق اين‌است كه آدمى فوائد آخرتى آن را درنظر بگيرد و اين طريقه، طريقه قرآن است كه ذكرش در قرآن مكرر آمده، مانند آيه:

« اِنَّ اللّــهَ اشْتَــرى مِــنَ الْمُــؤْمِنيــنَ اَنْفُسَهُــمْ وَ اَمْــوالَهُــمْ بِــاَنَّ لَهُــمُ الْجَنَّـــةَ!»

« خدا ازمؤمنين جان‌ها و مالهاشان‌را خريد، در مقابل اين كه بهشت داشته باشند!» (111/توبه)


1) الميزان، ج: 18، ص: 521

و آيه:

« اِنَّما يُوَفَّى الصّابِروُنَ اَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ!»

« صابــران اجر خــود را به تمــام و كمــال و بـدون حساب خواهند گرفت!» (10 / زمر) و آيه:

« اِنَّ الظّــالِميـــــنَ لَهُــمْ عَــذابٌ اَليــــــمٌ !»

« به‌درستى ستمكاران عذابى دردناك دارند !» (21 / شورى)

و امثـال ايـن آيـات بـا فنـون مـختلف، بسيـار اسـت.(1)

ماهيت اعمال شايسته و اعمال ناشايست

« اِلاّ مَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحا فَاُولآئِكَ يُبَدِّلُ‌اللّهُ سَيِّاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللّـهُ غَفُـــورا رَحيـما!» (70 / فرقان)

« مگر آن‌كه توبه كند و مؤمن شود و عمل شايسته كند آن‌گاه خدا بدى‌هاى اين گــروه را به نيكى‌هــا مبدل كنــد كه خدا آمرزگار و رحيم اسـت!»

نفس فعل و حركات و سكناتى كه فعل از آن تشكيل شده در گناه و ثواب يكى است. مثلاً عمل زنا و نكاح چه فرقى با هم دارند كه يكى گناه شده و ديگرى ثواب، با اين‌كه حركات و سكناتى كه عمل از آن تشكيل يافته در هر دو يكى است؟ و هم‌چنين خوردن كـــه در حلال و حــرام يكى است؟

اگر دقت كنيم خواهيم ديد تفاوت اين دو در موافقت و مخالفت خدا است، مخالفت و موافقتى كه در انسان اثر گذاشته و در نامه اعمالش نوشته مى‌شود، نه خود نفس فعل، چون نفس عمل و حركات و سكنات كه يا آن‌را زنا مى‌گوييم و يا نكاح، به هرحال فانى شــده از بين مى‌رود و تا يك جزئــش فانى نشود نوبــت به جزء بعدى‌اش نمى‌رسد و پــر واضــح است كه وقتى خود فعــل از بين رفــت عنوانى هم كه مــا به آن بدهيــم چـه خـوب و چـه بد فانى مى‌شود.

و حال آن‌كه ما مى‌گوييم: عمل انسان چون سايه دنبالش هست، پس مقصود آثار عمل است كه يا مستوجب عقاب است و يا ثواب و همواره با آدمى هست تا در روز «تُبْلَى‌السَّرائِر» خود را نمايان كند.(2)

ارتباط بين اعمال انسان‌ها با حوادث عالم


1) الميـزان، ج: 1، ص: 533

2) الميـزان، ج: 15، ص: 336

« وَ ياقَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوآا اِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمآءَ عَلَيْكُمْ مِدْرارا وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً اِلى قُوَّتِكُمْ وَ لا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمينَ!» (52 / هود)

« و نيز گفت: اى مردم از پروردگارتان طلب مغفرت نموده، سپس برگرديد تا باران سودمند آسمان را پى در پى به سويتان بفرستد و نيرويى بر نيرويتان بيفزايد و زنهـار، بـه نـابكـارى و عصيان روى از خـداى رحمـان مگـردانيــد! »

اين آيه مى‌فهماند ارتباطى كامل بين اعمال انسان‌ها با حوادث عالم برقرار است، حوادثى كه با زندگى انسان‌ها تماس دارد، اعمال صالح باعث مى‌شود كه خيرات عالم زياد شود و بركات نازل گردد و اعمال زشت باعث مى‌شود بلاها و محنت‌ها پشت سر هم بر سر انسان‌ها فرود آيد و نقمت و بدبختى و هلاكت به سوى او جلب شود. اين نكته از آيات ديگر قرآنى نيز استفاده مى‌شود از آن جمله آيه زير همين مطلب را به‌طور صريح خاطرنشان نموده، مى‌فرمايد:

« وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرى امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّمآءِ وَ الاَْرْضِ!» (96 / اعراف)(1)

تأثير گناهان در بروز مصايب اجتماعى

« وَ مـا اَصـابَكُـمْ مِـنْ مُصيبَـةٍ فَبِمـا كَسَبَـتْ اَيْـديكُـمْ وَ يَعْفُـوا عَـنْ كَثيـرٍ!» (30 / شورى)

كلمه «مُصيبَتْ» به معناى هر ناملايمى است كه به انسان برسد، گويى از راه دور به قصد آدمى حركت كرده، تا به او رسيده است و مراد از جمله: « ما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ - آنچه دست‌هــاى شمــا كســب كــرده!» گنــاهــان و زشتى‌هـاست و معناى جلمه:« وَ يَعْفُوا عَنْ كَثيرٍ!» اين است كه خـداونـد از بسيارى از همان گنـاهـان و زشتى‌هايتان مى‌بخشايد.


1) الميـزان، ج: 10، ص: 445

خطاب دراين آيه اجتماعى و متوجه به‌جامعه است و مانند خطاب‌هاى ديگر منحصر به خطاهاى جزئى و به فرد فرد اجتماع نيست و لازمه‌اش اين است كه مراد به مصيبت هم مصايب عمومى و همگانى، از قبيل قحطى و گرانى و وبا و زلزله و امثال آن باشد. پس مراد از آيه اين شد كه مصايب و ناملايماتى كه متوجه جامعه شما مى‌شود، همه به خاطر گناهانى است كه مرتكب مى‌شويد و خدا از بسيارى از آن گناهان در مى‌گذرد و شما را به جرم آن نمى‌گيرد.

آيه شريفه در معناى آيات زير است: « ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِى النّاسِ لِيُذيقَهُمْ بَعْـضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ - اگر فساد در خشكى و دريا پيدا شود به خاطر گناهانى است كه مردم مى‌كنند و پيدا شدن آن براى اين است كه خـداوند نمونه‌اى از آثار شوم اعمالشان را به ايشان بچشاند، شايد برگردند!» (41 / روم)

« وَ لَــوْ اَنَّ اَهْــلَ الْقُــرى آ امَنُــوا وَ اتَّقَــوْا لَفَتَحْنــا عَلَيْهِمْ بَــرَكــاتٍ مِــنَ السَّمــآءِ وَ الاَْرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا - و اگر مردم شهرها ايمان مى‌آوردند و تقوى پيشه خود مى‌كردند، ما بــركــت‌هايى از آسمــان و زميــن بــه رويشــان مى‌گشــوديــم، امــا به جــاى ايمــان و تقوى تكذيب كردند!» (96 / اعراف)

و « اِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ - خدا نعمت‌هاى هيــچ قــومى را دگــرگــون نمى‌ســازد، تا آن كه خــودشــان وضع خود را دگرگون كنند و رفتار خود را تغيير دهند!» (11 / رعد)

و آيات ديگرى كه همـه دلالـت دارد بـر ايـن كـه بيـن اعـمال آدمى و نظام عالم ارتباطى خاص برقرار است.

اگر جوامع بشرى عقايد و اعمال خود را بر طبق آنچه كه فطرت اقتضاء دارد وفق دهد، خيرات به سويش سرازير و درهاى بركات به رويش باز مى‌شود و اگر در ايــن دو مــرحلــه به ســوى فســاد بگــراينـد، زميــن و آسمــان هم تباه مى‌شود و زنــدگــى‌شــان را تبــاه مى‌كنــــد.(1)

شرط جهالــت در ارتكــاب محرمات


1) الميزان ج 18، ص 85

« ثُمَّ اِنَّ رَبَّكَ لِلَّذينَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ اَصْلَحُوا اِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحيمٌ !» (119/نحل)

«آنگاه پروردگارت نسبت به كسانى كه از روى نادانى بدى كرده و از پى آن توبه نموده و به صلاح آمده‌اند پروردگارت از پى آن آمرزگار و رحيم است!»

كلمه جهالت و جهل در معنا يكى است كه در اصل در مقابل علم بوده، ليكن جهالت در بسيارى از موارد، در معناى عدم انكشاف تام واقع، استعمال مى‌شود، هر چند كه شخص بطور كلى خالى از علم نباشد، خلاصه آن كسى را هم كه بطورى كه تكليف بر او صحيح باشد علم دارد ولى واقع بطور كامل برايش مكشوف نيست جاهل مى‌گويند، مانند كسى كه مرتكب محرمات مى‌شود با اينكه مى‌داند حرام است وليكن هواهاى نفسانى بر او غلبه نموده به معصيت وادارش مى‌كند و نمى‌گذارد كه در حقيقت به اين مخالفت و عصيان و عواقب وخيم آن بينديشد، بطورى كه اگر اجازه‌اش مى‌داد و بطور كامل بصيرت مى‌يافت هرگز مرتكب آنها نمى‌شد، چنين كسى را هم جاهل مى‌گويند با اينكــه علم به حــرام بــودن آن كارهــا دارد وليكـن حـقيقـت امـر برايش پنهان است.

مراد از جهالت در آيه مورد بحث همين معنا است، زيرا اگر به معناى اول يعنى نادانى مى‌بود و آن عمل سوء كه در آيه آمده حكم و يا موضوعش براى آنان مجهول بــود ديگر ارتكاب آنها معصيــت نمى‌شد تا محتــاج به توبه و آمرزش و رحمت باشند.

اگر توبه را در اول، مقيد به اصلاح نموده و سپس در آخر ضمير را به توبه تنها برگردانده و فرموده: بعد از توبه و نفرموده: بعد از توبه و اصلاح براى اين بوده كه دلالت كند بر اينكه شمــول مغفــرت و رحمت تنها از آثار توبه است، نه توبه و اصلاح . اگـر تـوبـه را مقيـد بـه اصـلاح كـرد بـراى ايـن بـود كـه تـوبـه شان مـعلــوم شـود و هــويـدا گـردد، كـه راستـى تـوبـه كـرده‌انـد و جـدا از راه خـطا و گناه بـــرگشتـه‌انـد و تـــوبـه شـان صـــرف صــورت و خـالـى از مـعنـــا نبـوده اسـت.(1)

بخشيده شدن گناهان حاجى


1) الميزان ج: 12 ص: 528

« فَـمَنْ تَـعَجَّلَ فـى يَوْمَيْنِ فَلا اِثْمَ عَـلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا اِثْمَ عَـلَيْهِ لِمَنِ اتَّـقى!» (203 / بقره)

« كسى كه عمل حج را تمام كرده، گناهانش بخشوده شده است، چه اينكه در آن دو روز تعجيل كند و چه اينكه تأخير كند! »

اينكه در هر دو جا فرمود: «لا اِثْمَ عَلَيْهِ» جنس اثم و گناه را از حاجى نفى مى‌كند و هيچگونه قيدى هم در كلام نياورده است. از اينجا روشن مى‌شود كه آيه شريفه در مقام بيان تخيير ميان تأخير و تعجيل نيست نمى‌خواهد بفرمايد حاجى مخير است بين اينكه تأخير كند و يا تعجيل، بلكه منظور بيان اين جهت است كه گناهان او آمرزيده شده، چه تأخير كند و چه تعجيل.

و امــا اينكــه فــرمــود: «لِمَنِ اتَّقى» منظــور اين نيســت كه تعجيل و تأخير را بيان كند، مراد اين است كه حكم نامبرده مخصوص مردم با تقوا است، اما كسانى كه تقــوا نــدارنــد ايــن آمــرزش را نــدارنـد.

حكم نامبرده تنها براى كسى است كه از محرمات احرام و يا از بعضى از آنها پرهيز كرده باشد و اما كسى كه پرهيز نكرده، واجب است در منا بماند و مشغول ذكر خدا در ايام معدودات باشد و اتفاقا اين معنا در بعضى از روايات وارده از ائمه اهل بيت عليهم‌السلام هم آمده است.(1)

توبه‌هاى مشكل

توبه يعنى (برگشت با اختيار) از كار بد به اطاعت خدا و بندگى وى و اين در موقعى صحيح است كه انسان در حال اختيار باشد يعنى در زندگانى دنيا، اما آن‌جا كه بنده هيــچ‌گونــه اختيــارى در انتخــاب راه صــلاح و طلاح يا سعادت و شقاوت ندارد، جاى توبه نيست.


1) الـميزان ج: 2، ص: 121

يا توبه‌اى كه مربوط به حقوق مردم باشد، زيرا توبه، در مورد آن‌چه كه متعلق به حقوق خداى تعالى است، بود. اما در حقوق مردم كه فقط رضايت خود صاحبان حقوق شرط است، توبه بى‌ثمر است، چون خداوند نيز براى حقوقى كه در اموال و اعراض و نفوسشان براى آنان قرار داده، احترام قائل است و تعدى به هريك از آن‌ها را ظلم و عدوان شمرده و حاشا كه وى روا بدارد بدون گناهى چيزى از آن‌ها را از ايشان بگيرند، يا خود ظلمى بكند كه ديگران را نهى فرموده است.

تنهــا اسلام پذيرفتــن ـ يعنى توبــه از شرك ـ است كه تمــام گناهان پيشين را محــو مى‌كند. آيــات مطلقى كه راجع به بخشش همه گناهان است بر ايــن حمل شده: « قُلْ يا عِبادِىَ الَّذيــنَ اَسْرَفُــوا... اِنَّ اللّــهَ يَغْفِــرُ الذُّنُــوبَ جَميعا...!» (53 تا 61 / زمر)

از هميــن باب است توبه كسى كه آئين زشتى بنيان گذارده، يا مردمان را از راه حق و حقيقت گمراه ساخته است. در روايـت دارد كه بر گــردن چنين كسى گنــاه همه كسانــى است كه گمراه شده‌اند و عمــل به آن آئين نموده‌انــد، زيرا حقيقت توبه و رجوع در امثال اين موارد محقق نمى‌شود، چون با اين گناه خشت كجى نهــاده كه آثارش جاويد است و خــودش هم نمى‌توانــد آثار آن را، مانند گناهانــى فقط بين خود و خـداى خود بود، زايل كند.(1)

تــرك انفـاق : گنــاه كبيـره

«... وَ ما لِلظّالِمينَ مِنْ اَنْصارٍ!» (270 / بقره)

اين جمله به چند نكته دلالت دارد:

اول اينكه مراد از ظلم در خصوص اين آيه، ظلم به فقرا و خوددارى از انفاق بر آنان و حبس حقوق ايشان است، نه مطلق معصيت، براى اينكه مطلق معصيت انصار دارد و مى‌توان با كفاره آنها را از نامه عمل محو كرد و يا به وسيله شفيعان كه يكى از آنها" توبه" است و يكى ديگر" اجتناب از كبائر" است و يكى ديگر" شفيعان روز محشر" مى‌باشند، از خطر كيفر آنان رهايى يافت، البته همه اين انصار در ظلمهايى است كه تنها جنبه حق اللَّه دارند، نه حق الناس!


1) الميـزان، ج: 4، ص: 395

نكته دومي كه جمله: «... وَ ما لِلظّالِمينَ مِنْ اَنْصارٍ! » بر آن دلالت دارد اين است كه ظلم مورد بحث در آيه، يعنى ترك انفاق، كفّاره نمى‌پذيرد، پس معلوم مى‌شود ترك انفاق از گناهان كبيره است، چون اگر از گناهان صغيره بود كفاره مى‌پذيرفت و نيز توبه هم نمى‌پذيرد، چون حق‌الناس است. مؤيد اين معنا رواياتى است‌كه فرموده: توبه در حقوق الناس قبول نيست، مگر آن‌كه حق را به مستحق برگردانند، و نيز شفاعت در قيامـت هم شامـل آن نمى‌شود.

سوم: اين كه اين ظلم در هر كس يافت شود يعنى هركس نافرمانى خدا را بكند و حق فقرا را ندهد چنين كسى مورد رضايت خدا و مصداق «...اِلاّ لِمَنِ ارْتَضى...!» (28 / انبياء) نخواهدبود.

چهارم: اين كه امتناع ورزيدن از اصل انفاق بر فقرا، در صورتى كه فقرايى باشند و احتيــاج به كمك داشتــه باشند از گناهــان كبيره مهلك‌تر است و خداى تعالى بعضى از اقسام اين خوددارى را شك به خدا و كفــر به آخرت خوانده است، مانند امتناع از دادن زكــات و فــرمــوده: « ... وَ وَيْــلٌ لِلْمُشْــرِكيــنَ، اَلَّذينَ لا يُـؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُـــمْ كــافِــرُونَ! » (6 ـ 7 / فصّلت)(1)

رسول الله و اهل بيت

مشخصات فردي و زندگي خصوصيات رسول الله«ص»

1ـ خنده رسول اللّه «ص»


1) الميزان، ج 2، ص 608

•

وقتـى رسـول الـلّه مى‌خنـديـد، خنـده‌اش تبسمـى شيــريـن بـــود،

•

در تبسم رسول اللّه تنهـا دندان‌هاى چون تگرگــش نمايــان مى‌شـــد،

•

وقتــى رسول اللّه خيلــى خوشحال مى‌شــد، زياد دســت به محاسن شريــف خود مى‌كشيد،

•

رسول اللّه چنان بود كه اگر مسرور و راضى مى‌شد، مسرت و رضايتش براى مـردم بهتـرين مسـرت‌ها و رضـايت‌هـا بـود،

•

او بـدون اين‌كه بخندد هميشه تبسمى بر لب داشت،

•

هر وقت حرف‌مى‌زد، در حرف زدنش تبسم مى‌كرد.

2ـ شوخى رسول اللّه «ص»

•

رسول خدا با اشخاص شوخى مى‌كرد و مى‌خواست بدين وسيله آنان را مسرور سازد،

•

رسول خدا با اشخاص مطايبه مى‌كرد ولى در شوخى هايش جز حق چيزى نمى‌گفت،

•

مرد عربى به ديدن رسول اللّه مى‌آمــد و برايش هديــه مى‌آورد و همانجا به شوخــى مى‌گفت: پول هديـه ما را مرحمت فرما! رسول خدا هم مى‌خنديد، و وقتى اندوهناك مى‌شد، مى‌فرمود: اعرابى چه شد؟ كاش مى‌آمد!

3 ـ گريه رسول اللّه «ص»

•

رسول اللّه از خوف خداى عزّوجلّ اين قدر مى‌گريست كه سجاده و نمازگاهش از اشك چشم او تر مى‌شد، با اين‌كه جرم و گناهى هم نداشت،

•

رسول اللّه اين قدر مى‌گريست كه بيهوش مى‌شد، خدمتش عرض كردند: مگر خداى‌تعالى در قرآن نفرموده كه از گناهان گذشته و آينده تو در گذشته است؟ پس اين همه گريه چيست؟ فرمود: درست است كه خدا مرا بخشيـده اســت لكـن مـن چـرا بنـده شكرگـزار نـباشم؟

4ـ آرايـــش رســـول اللّه «ص»

•

رسول اللّه عادتش اين بود كه خود را در آئينه ببيند و سر و روى خود را شانه بزند و چه بسا اين كار را در برابر آب انجام مى‌داد،

•

رسول خدا هميشه موى خود را شانه مى‌زد و اغلب با آب شانه مى‌كـرد و مى‌فرمـود: آب براى خـوشبو كردن مؤمن كافى است،

•

رسول اللّه علاوه بر اهل خانه، خود را براى اصحابش نيز آرايش مى‌داد،

•

رسول اللّه مى‌فرمود: خداوند دوست دارد كه بنده‌اش وقتى براى ديدن برادران خود از خانه خارج مى‌شود، خود را آماده ساخته و آرايش دهد،

•

آن حضرت وقتى مى‌خواست موى سر و محاسن شريف خود را بـشـويـد، بـا سـدر مـى‌شـسـت،

•

رسول‌خدا همواره خضاب مى‌كرد، (حضرت ابى‌جعفر عليه‌السلام فرمود: هم‌اكنون موى‌خضاب‌شده‌آنجناب‌درخانه‌ماست،)

•

رسول اللّه سرمه‌دانى داشت كه هر شب با آن سرمه بر چشم مى‌كشيد و سـرمه‌اش سـرمه سنگ بـود،

•

رسول خدا فرمود: مجوس ريش خود را مى‌تراشند و سبيل خود را كلفت مى‌كننــد و ما سبيل خود را كوتـاه مى‌كنيم و ريـش خود را وامـى‌گــذاريــم،

•

رسول خدا هر وقت مسافرت مى‌رفت پنج چيز با خود برمى‌داشت: آئينه، سرمه دان، شانه، مسواك و قيچى.

5ـ نظافت رسول اللّه «ص»

• يكى از سنت‌هاى رسول اللّه گرفتن ناخن‌هاست،
•

يكى ديگر از سنت‌هاى آن جناب دفن كردن مو و ناخن و خون است،

•

ازالــه موى زير بغل از سنت‌هائى است كه رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله بدان امر فرموده است.

6ـ مسواك كردن رسول اللّه «ص»

•

از سنـن مرسلين يكـى مسـواك كردن دندان‌هاست،

•

مسواك كردن باعث رضاى خدا و از سنت‌هاى پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و مايه خوشبوئى و پاكيزگى دهان است،

•

رسولخـدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله هميشـــه خـــلال مى‌كرد.

•

روايــات درباره عادت داشتــن رسول خدا به مسواك و سنت قرار دادن آن بسيار است.

7ـ عطر رسول اللّه «ص»

•

رسول خدا بيش از آن مقدارى كه براى خوراك خرج مـى‌كـرد، به عطـر پـول مـى‌داد،

•

مشك را بهترين و محبوب‌ترين عطرهـا مــى‌دانست،

•

مــردم آن جناب را به بوى خوشى كه از او به مشــام مى‌رسيـد، مى‌شناختنــد،

•

براى رسول خدا مشكدانى بود كه بعد از هر وضوئى آن را به دست تر مى‌گرفت و در نتيجه هر وقت كه از خانه بيرون تشريف مى‌آورد، از بوى خوشش شناخته مى‌شد كه رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله است،

•

هيچ عطرى به آن جناب عرضه نمى‌شد، مگر آن‌كه خود را به آن خوشبو مى‌كرد و مى‌فرمود: بوى خوشى دارد، حملش آسان است و اگر هم خود را با آن خوشبــو نمى‌كــرد، سرانگشـت خـود را بـه آن گــذاشتـه و از آن مى‌بـوئيـــد،

•

رسول خدا با عود قمارى ( عودي از شهر قماره) خـود را بخور مى‌داد،

•

عطر به شارب زدن از اخلاق انبياء و احترام ملائكه كرام الكاتبين است،

•

بر هر بالغى لازم است كه در هر شب جمعه شارب و ناخن خود را چيده و مقدارى عطر استفاده كند، رسول خدا وقتى جمعه مى‌شد و عطر همراه نداشت، ناچار مى‌فرمود تا چارقد بعضى از زوجاتش را مى‌آوردند و آن جناب آن را با آب تر مى‌كرد و به روى خود مى‌كشيد تا بدين وسيله از بوى خوش آن چارقـد خود را معطر سازد.

• اگر در روز عيد فطر براى رسول‌اللّه عطر مى‌آوردند، اول به زنان خود مى‌داد.

8ـ نگهدارى از پوست بدن

•

رسولخدا به انواع روغنها خود را ضماد مى‌فرمود و اغلب از روغن بنفشه استفاده مى‌كرد و مى‌فرمود: اين روغن بهترين روغن هاست،

•

رسول خدا همواره روغن به خود مى‌ماليد و هر كس بدن شريفش را روغن مــالى مى‌كــرد تا حدود زير جامــه را مى‌ماليد و مابقى را خود آن جناب بـه دست خود انجام مى داد.

نماز رسول اللّه «ص»

1ـ تعداد، و اوقات نمازهاى رسول اللّه «ص»

رسول اللّه تعداد 50 ركعت در روز و شب نماز مى‌خواند، به شرح زير:

•

هشت ركـعت نـماز نافلـه ظـهر،

•

چـهـار ركــعـت نـمـاز ظــهـر،

•

هـشت ركـعـت نـافـلـه عـصـر،

•

چهـار ركعت نمــــاز عصـــر،

•

سـه ركعت نمـــــاز مغـــرب،

•

چهار ركعت نــافلــه مغـــرب،

•

چهار ركعــت نمــاز عشــــاء،

•

هشت ركعت نماز نـافـلـه شب،

•

سـه ركعـت نمـاز شفـع و وتـر،

•

دو ركـعت نمـاز نافـلـه فجـر،

•

دو ركــعـت نــمـاز صــبـح!

(راوى گويد: من به امام صادق عليه‌السلام عرض كردم:)

• فدايت شوم! اگر من بتوانم بيشتر از اين‌ها نماز بخوانم، خداوند تعالى مرا به خوانـدن نمــاز زيــاد عـــذاب مى‌كنــــد؟

فرمود: نه! ولكــن تو را عــذاب مى‌كنــد به تــرك سنــت رســـول خـدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله وسلم

از روايت فوق استفاده مى‌شود:

( دو ركعت نماز نشسته بعد از عِشاء «عَتَمَة» جزو پنجاه ركعت نماز يوميه نيست، بلكه متمم آن است و براى اين است كه با آن - بنابر اين كه دو ركعت نشسته يك ركعت ايستاده حساب مى‌شود - عدد نمازها به 51 برسد و نيز براى اين تشريع شده كه بدل از نماز يك ركعتى «وَتْر» باشد! بدين معنى كه اگر كسى ده ركعت نافله شب را خواند و مرگ مهلتش نداد كه يك ركعت نماز «وَتْر» را بخوانـد، اين دو ركعت نشسته «عَتَمَـة» به جـاى آن حسـاب شود!)

حضرت ابى عبداللّه عليه‌السلام فرمـود:

• كسى كه ايمان به خدا و روز جزا دارد هرگز نماز «وَتْر» نخوانده نخوابد!

(ابى بصير مى‌گويد، عرض كردم:)

•

مقصود شما از «وَتْر» همان دو ركعت نشسته بعد از عشاء است؟ فرمود:

•

آرى! اين دو ركعت، يك ركعت حساب مى‌شود و اگر كسى آن را بخواند و در آن شب مرگ او را از خواندن نماز «وَتْر» باز دارد، مثل كسى مى‌ماند «وَتْر» را خوانده باشد و اگر هم نمرد كه آخر شب برخاسته و «وَتْر» را مـى‌خواند!

عرض كردم:

•

آيا رسول اللّه هـم اين دو ركعت نمـاز را خواند؟ فرمود:

•

نه! براى اين‌كه به رسول اللّه وحى مى‌آمد، و مى‌دانست كه آيا امشب مى‌ميرد، يا نه و اين ديگران هستند كه چنين علمى ندارند، از همين جهت بود كـه خـودش نخـواند و به ديگـران دستـور داد تا بخـواننـد....

( ممكن است مقصود امام عليه‌السلام از اين كه فرمود رسول‌اللّه «ص» اين دو ركعت نماز را نخواند، اين‌باشدكه آن‌حضرت به طور دائمى اين نماز را نمى‌خواند، بلكه گاهى مى‌خواند و گاهى نمى‌خوانــد، كما اين‌كه از بعضــى از احاديــث ديگر اين معنا استفاده مى‌شود.)

•

رسـول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله هيچ روزى تا ظهر نمى‌شد نمازى نمى‌خواند،

•

وقتى كه ظهر مى‌شد و به قدر نصف انگشت سايه مى‌گشت، هشت ركعت مى‌خواند،

•

وقتى سـايه به قـدر يك ذراع مى‌شد نماز ظهر را مى‌خواند،

•

بعد از نماز ظهر هم دو ركعت،

•

و قبــل از نمــاز عصــر دو ركعــت مى‌خوانــد، (در ايــن روايــت تمامــى نافلـه عصر را ذكــر نـكرده!)

•

تا آن‌كه سايه به قدر دو ذراع مى‌شد آن وقت نماز عصر را به جاى مى‌آورد،

•

وقتى آفتاب غروب مى‌كرد نماز مغرب را مى‌خواند،

•

و بعــد از زوال سرخــى شفــق عشــاء را مى‌خوانــد، (مى‌فرمــود: وقت عشاء تــا ثلــث شـب امتداد دارد!)

•

بعد از عشاء نماز ديگرى نمى‌خواند تا شب به نصف مى‌رسيد، آن‌گاه برخاسته و سيــزده ركعــت نمــاز مى‌خوانــد، كــه سيزدهمــى آن نمــاز وتــر بــود و دو ركعــت از آن نـافـلـه صبـــح،

•

وقتى فجر طالع و هوا روشن مى‌گشت، نماز صبح را مى‌خواند!

•

رسول خدا در شب‌هائى كه باران مى‌باريد، نماز مغرب را مختصر مى‌خواند و در خواندن عشاء هم عجله مى‌كرد و آن را زودتر از وقت فضيلتش يعنى با مغرب مى‌خواند و مى‌فرمود:

•

كسى كه به مردم رحم نكند، در حقش رحم نمى‌كنند!

•

رسول خدا در مسافرت‌ها گاهى كه با شتاب راه مى‌پيمود، نماز مغرب را تأخير مى‌انداخت و آن را با عشاء مى‌خواند،

•

رسول خدا وقتى كه در سفر بود و هم‌چنين در مواقعى كه كار فوتى داشت، ظهر و عصر را با هم مى‌خواند و هم‌چنين بين مغرب و عشاء فاصله نمى‌انداخت،

•

بسيار مى‌شد كه مؤذن در گرماى ظهر مى‌آمد دنبال رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و حضرت مى‌فرمـود: « ابرد! ابرد! بگذار هوا خنك شود!»

2 ـ كيفيت نماز خواندن رسول اللّه «ص»

• رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله موقع خواب، ظرف آب را روپوشيده بالاى سر خود مى‌گذاشت و مسواك خود را هم زير رختخواب خود قرار مى‌داد و مى‌خوابيد، تا چندى كه خدا بخواهد و وقتى از خواب بيدار مى‌شد، مى‌نشست و نظرى به آسمان مى‌افكند و آياتى را كه در سوره آل عمران است - « اِنَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ....،» (190 / آل‌عمران) مى‌خواند و سپس دندان‌ها را مسواك مى‌كرد و تطهير مى‌نمود و به مسحد مى‌رفت و چهار ركعت نماز مى‌خواند، كه ركوع هر ركعتش به اندازه قرائت آن و سجودش به قدر ركوع آن طول مى‌كشيد، به حدى طولانى بود كه گفته مى‌شد چه وقت سر برمى دارد؟
•

آن‌گاه به بستر خــود برمى‌گشــت و تا خدا مى‌خواست مى‌خوابيد، سپس بيدار مى‌شد و مى‌نشست و همان آيات را تلاوت مى‌كرد و چشم به آسمان مى‌انداخت و آن‌گــاه مســواك مى‌زد و تطهيــر مى‌نمــود و به مسجد مى‌رفــت و باز هم مثل بــار اول چهــار ركعــت نـماز مـى‌گــذاشــــت.

•

مجددا به بستر خود مراجعت مى‌كرد و مقدارى مى‌خوابيد و سپس بيدار مى‌شد و نگاهى به آسمان مى‌انداخت و همان آيات را تلاوت مى‌فرمود. باز مسواك و تطهير را انجام مى‌داد و به مسجد تشريف مى‌برد و يك ركعت نماز وتر و دو ركعت ديگر را مى‌خواند و براى نماز صبح بيرون مى‌شد.

•

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله وقتى به نماز مى‌ايستاد، از ترس خدا رنگش مى‌پريد و از اندرون دل و قفسه سينه‌اش صدائى نظير صداى اشخاص خائف و وحشت زده شنيده مى‌شد.

•

رسول خدا وقتى نماز مى‌خواند، پارچه‌اى را مى‌ماند كه در گوشه‌اى افتـاده بـاشد.

•

(عايشه گفته است:) رسول خدا براى ما و ما براى او سخن مى‌گفتيم، همين كه موقع نماز مى‌شد، حالتى به خود مى‌گرفت كه گوئى نه او ما را مى‌شناسد و نـه ما او را مى‌شناسيم.

•

اميرالمؤمنين على عليه‌السلام وقتى كه محمد ابوبكر را ولايت مصر داد، دستورالعملى به او مرحمت نمود و در ضمن آن فرمود: مواظب ركوع و سجود خودت باش، زيرا رسول اللّه از همه مردم نمازش كامل‌تر و در عين حال عملياتش در نماز از همه سبك‌تر و كمتر بود!

•

هر وقت خميازه رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله را مى‌گرفت، آن حضرت آن را با دست راست خــود رد مى‌كرد.

•

رسول خدا هميشه صفوف نماز ما را منظم مى‌فرمود، به طورى كه اگر تيرى رها مى‌شد، فاصله همه از آن تير يكسان بود، تا اين‌كه رفته رفته براى همه عادت شــد، اتفاقا روزى به مسجد تشريف آورد و به نمــاز ايستاد و خواست تا تكبيرة‌الاحرام را بگويد، متوجه شدكه مردى سينه‌اش جلوتر از سايرين است، فرمود:

« بندگان خدا! صفوف خود را منظم كنيد، و گرنه ميان شما اختلاف خواهد افتاد!»

• رسول الله دست به شانه‌هاى ما مى‌گذاشت و ما را پس و پيش مى‌كرد و مى‌فرمود: «منظم بايستيــد!» وگرنه در ايستــادن اختلاف داشتــه باشيــد « دلهايتان هم مختلف خواهدشد!»

رسول خدا در حين نماز، هيچ كس به خدمتش نمى‌آمد و نمى‌نشست مگر اين‌كه بــراى خاطــر او نمــاز را كوتــاه مى‌كرد و متوجــه او مى‌شد و مى‌فرمــود: آيا حاجتــى دارى؟ پس از آن‌كـه حاجــت او را برمــى‌آورد، مجددا به نمــاز مى‌ايستاد.

3ـ نوافل رسول اللّه «ص»

•

رسول خدا نماز مستحبى را مثل نماز واجب و روزه مستحبى را مثل روزه واجب بـه جا مى‌آورد.

•

رسول خدا نافله صبح را در اول فجر، سبك و مختصر مى‌خواند و براى نمـاز صبح بيـرون مى‌رفت.

•

رسول خدا هر وقت ماه رمضان مى‌شد، نماز خود را بيشتر مى‌كرد. ( مقصود از اين بيشتر كردن همان خواندن نماز هزار ركعتى «تراويح» است و اين نماز نافله ماه رمضان، غير از پنجاه ركعت نافله‌هاى يوميه است، در كيفيت تقسيم كردن اين هزار ركعت نماز بر شب‌هاى رمضان اخبار زيادى وارد شده است.) - از طريق امامان اهل بيت عليه‌السلام وارد شده كه رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله اين نمازها را بدون جماعت مى‌خواند و از خواندن آن به جماعت نهى مى‌كرد و مى‌فرمود: « در نافلــه جماعـت نيست!»

4ـ دعاى قنوت‌ها و ذكرهاى رسول اللّه «ص»

رسول‌خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله در قنوت نماز « وتر» خود مى‌گفت:

« اَلّهُمَّ اهْدِنى فيمَنْ هَدَيْتَ! وَ عافِنى فيمَنْ عافَيْتَ! وَ تَوَلَّنى فيمَنْ تَوَلَّيْتَ!

وَ بارِكْ لى فيما اَعْطَيْــتَ! وَقِنى شَرَّ ما قَضَيْتَ!

اِنِّكَ تَقْضى وَ لا يُقْضى عَلَيْكَ!

سُبْحانَكَ رَبَ‌الْبَيْتِ! اَسْتَغْفِرُكَ وَ اَتُوبُ اِلَيْكَ وَ اوُ مِنُ بِكَ وَ اَتَوَكَّلُ عَلَيْكَ!

وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّبِكَ... يا رَحيمُ! »

«پروردگارا! ما را با آنان كه هدايتشان كردى، هدايت فرما!

و با آنان كه عافيتشان دادى، عافيت ده!

و با آنان كه امورشان را خودت به دست گرفتى، امور مرا هم عهده‌دار شو!

و در آن‌چه مرا داده‌اى بركت قرار ده!

و مرا از شر قضا و قدرى كه گذراندى نگهدار! چون توئى كه قضاء به دست توست، توئى كه حكم مى‌كنى و كسى نيست كه عليه تو حكم كند!

منزهى تو، اى پروردگار بيت !

از تو طلب مغفرت مى‌كنم! و به تو رجوع مى‌كنم! و به تو ايمان مى‌آورم! و به تو توكل مى‌كنم!

و حول و قوه‌اى نيست، مگر از ناحيه تو، اى خـداى مهـربـان!»

حضـرت ابى‌عبداللّه عليه‌السلام فرمود:

• هر كس در نماز وترش هفتاد مرتبه بگويد: «اَسْتَغْفِرُاللّهَ رَبّى وَ اَتُوبُ اِلَيْه!» و بر اين كار تا يكسال مداومت و مواظبت داشته باشد، خداى‌تعالى اسمش را در زمره كسانى مى‌نويسد كه در سحرها طلب مغفرت مى‌كردند. رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله هم همين طور در نماز وتر خود هفتاد بار استغفار مى‌كرد و هفت بار مى‌گفت: « هذا مَقامُ الْعائِذِ بِكَ مِنَ النّار - اين موقف كسى است كه از آتش دوزخ پناهنــده تـو شده است!»

وقتى رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله را به معراج بردند و در آن‌جا نماز گذاشت و ذكر گفت و از عظمت خداوند ديد آن‌چه را كه ديد، بندهاى بدنش مرتعش شد و بدون اختيار به حالت ركوع درآمد و در آن حال گفت:

« سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِه!»

وقتى كه از آن حالت برخاست، نظرش به خداى خود در مكان بالاترى كه از آن بلندتر تصور نمى‌شود افتاد و بدون اختيار صورت خود را به خاك نهاد و گفت:

« سُبْحانَ رَبِّىَ الاَْعْلى وَ بِحَمْدِه!»

و هم چنين تكرار مى‌كرد تا پس از گفتن هفت مرتبه قدرى از آن رعبى كه دلش را پر كرده بود، كاسته گرديد. از اين جهت در امتش هم اين دو ذكر سنت شد!

روزه و اعتكاف رسول اللّه «ص»

1ـ روزه‌هاى رسول اللّه در ايام مخصوص

•

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله يك مرتبه اين قدر زياد روزه مى‌گرفت كه مى‌گفتند: ديگر افطار نمى‌كند! و يك مرتبه اين قدر پشت سر هم افطار مى‌كرد كه مى‌گفتنـد ديگـر روزه نمى‌گيرد!

•

بعضى اوقات هم يك روز روزه مى‌گرفت و يك روز افطار مى‌كرد. - بعضى اوقات تنها روزهاى دوشنبه و پنجشنبه را روزه مى‌گرفت، تا آن‌كه به اين‌جا رسيد كه در هر ماه تنها سه روز - پنجشنبه اول ماه، چهارشنبه وسط ماه، وپنجشنبه آخر ماه - را روزه مى‌گرفت و مى‌فرمود: اگر كسى چنين كند، مثل اين است كه تمام عمرش روزه باشد.

•

(امام صادق عليه‌السلام فرمود: پدرم بارها مى‌فرمود كه هيچ كسى نزد خدا دشمن‌تر و مغبوض‌تر از كسى نيست كه وقتى به او مى‌گويند: رسول خدا چنين و چنان مى‌كرد – مثلاً زياد روزه نمى‌گرفت - و تو چرا اين قدر روزه مى‌گيرى و نماز مى‌خوانى در جواب بگويد: خدا مرا به خواندن نماز زياد و گرفتن روزه بسيار عذاب نخواهد كرد، زيرا معنى اين حرف اين است كه رسول خـدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله بيش از آن نمى‌تـوانسته عبـادت كند!)

•

رسول خدا در اوايل بعثت روزه گرفتنش اين طور بود كه يك مدت اين قدر پى در پى روزه مى‌داشت كه مى‌گفتند، هيچ روزى را بدون روزه به سر نمى‌برد و مدتى ديگر اين قدر پى در پى بى روزه مى‌بود كه گفته مى‌شد: روزه نمى‌گيرد!

•

آن‌گاه اين رويه را ترك كردند و مدتى يك روز در ميان روزه مى‌گرفتند كما اين‌كه روزه حضرت داود عليه‌السلام هم همين‌طور بوده است.

•

پس از مدتى اين را نيز ترك كرد و مدتى همان ايام البيض هر ماه را روزه مى‌گرفت، نهايتا اين را نيز ترك كرده و سه روزى را كه در ايام‌البيض روزه مى‌گرفت، در دهه‌هاى ماه تقسيم كرد، يكى را در پنجشنبه دهه اول، يكى را در چهارشنبه دهه دوم، و يكي را در پنجشنبه دهه سوم مى‌گرفت و تـا زنــده بــود اين رويـــه را داشـت.

•

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله از دنيا رحلت فرمود، در حالى كه رويه‌اش در روزه داشتن اين بود كه ماه شعبان و رمضان و سه روز از هر ماه را روزه مى‌گرفت.

• ( از سماعه نقل شده كه از امام صادق عليه‌السلام پرسيدم:) آيا رسول اللّه ماه شعبـان را هم روزه مى‌گرفــت؟ فرمــود: آرى، ولكن همه آن را روزه نگرفت... .

2ـ آداب رسول اللّه «ص» در ماه رمضان

•

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله وقتى كه ماه رمضان فرا مى‌رسيد، تمامى اسيران جنگى را آزاد و بـه تمام ســائــل‌ها عطيـــه مـى‌داد،

•

رسول خدا در دهه آخر ماه رمضان بكلى لحاف و تشك خود را جمع مى‌كرد و همــه را به عبــــادت مى‌پــرداخت،

•

و در شــب بيســت و ســوم اهــل خانــه خــود را بيــدار مــى‌كــــرد و در آن شــب بـه روى خوابيده‌هــا آب مى‌پاشيـد، تا خــواب از ســرشــان بــرود و هم‌چنين حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام احدى از اهل خانه خود را اجازه نمى‌داد كه در آن شب بخوابند و براى اين‌كه خوابشان نبرد، غذاى كمترى به آنان مى‌داد و از روز خود را براى شب زنده دارى آن شب آماده مى‌كرد و مى‌فرمود: محروم اسـت كسى كـه از خيـرات امشب استفـاده نكند!

3ـ اعتكاف‌هاى رسول اللّه «ص» در ماه رمضان

ـ رسول خدا وقتى كه دهه آخر ماه رمضان مى‌شد، در مسجد اعتكاف مى‌كرد، برايش خيمه موئى مى‌زدند و در آن ايام لحاف و بسترش را برمى‌چيدند، بعضى از اصحابش گفته‌اند كه از زنان هم كناره مى‌گرفت ولكن امام صادق عليه‌السلام فرمود: اين حرف صحيح نيست و از زنان كناره‌گيرى نمى‌كرد، ( مقصود از كناره‌گيرى معـاشرت بـا آنـان است، نـه جمـاع.)

•

رسول خدا در ماه رمضان، در دهه اول معتكف شد، سال بعد، از دهه دوم اعتكاف كرد، ولى پس از آن هميشه در دهه سوم اعتكاف مى‌كرد،

•

جنگ بدر در ماه رمضان اتفاق افتاد، در آن سال رسول‌اللّه اعتكاف نكرد، سال بعد كه شد آن جناب دو دهه اعتكاف كرد، يكى براى همان سال و يكــى هم قضــاء اعتكــاف ســال پيـش.

4ـ روزه وصال مخصوص رسول اللّه «ص»

• رسول اللّه در امر روزه سنت‌هائى هم مخصوص به خود داشت، از آن جمله روزه وصال است كه عبارت است از روزه بيشتر از يكروز، به طورى كه درميان آن‌ها افطار نشود. رسول خدا خودش چنين روزه‌اى داشت ولكن امت را از آن نهى مى‌كرد و مى‌فرمود: شما طاقت آن را نداريد و اگر مى‌بينيد كه من روزه وصال مى‌گيرم و چند روز پياپى بدون افطار و سحرى به سر مى‌برم براى اين است كه خداى‌تعالى مرا از غذاهاى آسمانى خود سير و از شراب‌هاى بـهشتـــى‌اش سـيـــراب مـى‌ســــــازد!

5ـ افطارهاى رسول اللّه «ص»

•

غذاى رسول اللّه شربتى بود كه در افطار مى‌آشاميد و شربتى بود كه در سحر مى‌خورد و خيلى اوقات اين شربت عبارت بود از شير و خيلى از اوقات مقدارى آب بـود كه در آن نـان را حـل كرده بودند... .

•

رسول خدا در روزهائى كه روزه مى‌گرفت، اولين چيزى كه با آن افطار مى‌فرمود، خرماى تـازه و يا خـرمـاى خـشك بـود،

•

رسول خدا وقتى روزه مى‌گرفت و براى افطار به شيرينى دست نمى‌يافت با آب افطار مى‌كرد و در بعضى روايات دارد كه با كشمش افطار مى‌فرمود،

•

از آل محمد عليه‌السلام روايت كرده‌اند: مستحب است اين كه روزه‌دار سحرى بخورد ولو به يك شربت آب و روايت شده بهترين سحرى‌ها خرما و قاووت است، زيرا پيغمبر اكرم در سحر آن دو را استعمال مى‌فرمود،

•

رسول خدا بيشتر اوقات، از هر غذائى بيشتر، هريسه (گندم پخته) را، مخصــوصــا در سحرهـــا ميــل مى‌فرمـــود،

•

سنت در افطار عيد قربان اين است كه بعد از نماز انجام شود و در عيـد فطر قبـل از نماز!

قرآن خواندن رسول اللّه «ص»

•

رسول خدا را هيچ امرى از تلاوت قرآن باز نمى‌داشت، مگر جنابت،

•

رسول خدا قرائت خود را آيه آيه وقف مى‌كرد،

•

رسول خدا از رختخواب برنمى خاست مگر اين‌كه «مسبّحات» را تلاوت مى‌كرد و مى‌فرمود: در اين چند سوره آيه‌اى است كه فضلش از هزار آيـه بيشتـر است، پـرسيـدنـد: مسبّحـات كـدامنـد!

•

فرمود: سوره حديد، سوره حشر، سوره صف، سوره جمعه و سوره تغابن!

•

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله هيج وقت نمي خوابيد، مگر اين‌كه سوره تبارك و الف لام ميم تنزيل، را مى‌خواند،

•

وقتى آيه « وَاذْكُرُوا اللّهَ كَثيرا!» (45 / انفال) نازل شد، رسولخدا مشغول به ذكر خدا گشت تـا جـائى كه كـفار مى‌گـفتند: اين مـرد جنّـى شده است.

•

رسول خدا سوره « سَبِّـحِ اسْـمَ رَبِّكَ الاَْعْلـى» را دوست مى‌داشــت و اوليــن كسى كه گفــت « سُبْحانَ رَبّى الاَْعْلى!» همانا ميكائيل بود،

•

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله مى‌فرمود: سوره هود مرا پير كرد! (البته مقصود آن جناب آيه « فَاسْتَقِمْ كَمآ اُمِـرْتَ! »(112 / هود) است،)

•

از ابن مسعود روايت شده كه گفت: رسول خدا مرا دستور دادند كه مقدارى از قرآن را بخوانم و من چند آيه‌اى از سوره يونس را برايش تلاوت كردم، تا آن‌كه رسيــد بــه جملــه «... وَ رُدُّوا اِلَى‌اللّــهِ مَوْليهُــمُ الْحَــقِّ...!» (30 / يونس) ديدم اشك در دوچشمان نازنينش حلقه زد!(1)

رفتار هاي اجتماعي رسول الله

« خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْجهِلينَ!» (199 / اعراف)

« نديده‌انگــارى پيشــه كن و به نيكــى وادار كن و از مـردم نـادان روى بگردان!»

خداى‌تعالــى به پيغمبرش دستــور مى‌دهد به اين كه سيــره حسنــه و رفتار ملايمــى را اتخــاذ كنــد كــه دل‌هــا را متوجــه آن سـازد تا نفــوس بــدان بگراينــد.

معناى اين كه فرمود: بگير عفو را اين است كه همواره بدى‌هاى اشخاصى كه به تو بدى مى‌كنند بپوشان و از حق انتقام كه عقل اجتماعى براى بعضى بر بعضى ديگر تجويز مى‌كند صرف نظر نما و هيچ وقت اين رويه را ترك مكن!


1) الميزان ج 6 ص 433 تا 487. روايات اسلامى

البته اين چشم‌پوشى نسبت به بدى‌هاى ديگران و تضييع حق شخص است و اما مواردى كه حق ديگران با اسائه به ايشان ضايع مى‌شود عقل در آن جا عفو و اغماض را تجويز نمى‌كند، براى اين كه عفو در اين گونه موارد وادار كردن مردم به گناه است و مستلزم اين است كه حق مردم به نحو اشد تضييع گردد و نواميس حافظ اجتماع لغو و بى‌اثر شود و تمامى آيات ناهيه از ظلم و افساد و كمك به ستم‌كاران و ميل و خضوع در برابر ايشان و بلكه تمامى آياتى كه متضمن اصول شرايع و قوانين است از چنين اغماضى جلوگيرى مى‌كند و اين خود روشن است.

پس منظــور از اين كه فرمود: «خُذِ الْعَفْوَ» اغمــاض و نديده گرفتن بدى‌هايى است كه مربوط به شخــص آن جناب بوده و سيره آن حضرت هم همين بود كه در تمامى طول زندگيش از احــدى براى خود انتقام نگرفت.

كلمه عرف به معناى آن سنن و سيره‌هاى جميل جارى در جامعه است كه عقلاى جامعه آن‌ها را مى‌شناسند، به خلاف آن اعمال نادر و غير مرسومى كه عقل اجتماعى انكارش مى‌كند (كه اين گونه اعمال عرف معروف نبوده بلكه منكر است،) و معلوم است كه امر به متابعت عرف، لازمه‌اش اين است كه خود امر كننده عامل به آن چيزى كه ديگران را امر به آن مى‌كند بوده باشد!

يكى از موارد عمل همين است كه تماسش با مردم و مردم را امر كردن طورى باشد كه منكر شمرده نشود، بلكه به نحو معروف و پسنديــده مردم را امر كند، پس مقتضاى اين كه فرمود: «وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ» اين است كه اولاً به تمامــى معروف‌ها و نيكى‌ها امر بكند و در ثانى خود امر كردن هم به نحو معـروف باشد نه به نحــو منكــر و ناپسند.

جمله «وَ اَعْرِضْ عَنِ الْجهِلينَ!» دستور ديگرى است در مراعات مداراى با مردم، اين دستور بهترين و نزديك‌ترين راه است براى خنثى كردن نتايج جهل مردم و تقليل فساد اعمالشان براى اين كه به كار نبستن اين دستور و تلافى كردن جهل مردم، بيشتر مردم را به جهل و ادامه كجى و گمراهى وا مى‌دارد.(1)

ذى‌القربى در نقش مراجع علمى مردم


1) الميـزان ج :8 ص: 496

مودت ذى‌القرباى رسول خدا «ص» بـه چـه معنــاسـت؟

مفسرين در اين رابطه حرفهاى زيادى زده‌اند و خواسته‌اند گروه‌هاى خاصى را (مانند قريش و غيره،) از لحاظ نزديكى با رسول اللّه «ص» شامل اين آيه بدانند، ولى مودتى كه اجر رسالت فرض شده، چيزى ماوراى خود رسالت و دعـوت دينـى و بقـا و دوام آن نـيست!

لــذا، مراد به مــودت در قربا، با توجــه به آيات قبلــى سوره فوق كه مى‌فرمايد: « اَنْ اَقيمُوا الدّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا ! » (13 / شورى) و اقامه دين و احكام آن را واجب مى‌نمايد، ايجاد وسيله‌اى است كه در واقع مى‌خواهد اين محبت را وسيله‌اى قرار دهد براى همين كه مردم را به اهل بيت، به عنوان مرجع علمى ارجاع دهد، لذا مراد به مودت در قرباء دوستـى خويشاونـدان رسـول خدا «ص» است كه همان عترت او از اهل بيتش مى‌باشند.(1)

در توكل و تكليف

نفى اعتماد به نفس و اثبات اعتماد به خدا


1) الـميزان ج: 18، ص: 66

«... وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ ! » (173 / آل‌عمران)

«... و گفتند: خدا ما را كافى است و او بهترين حامى ماست!»

اعتماد به نفس كه بعضى از نويسندگان ما به تقليد از غربى‌ها جزء فضايل انسانى دانسته‌انــد، در قامــوس دين وجـــود نـــدارد. قــرآن فقط اعتمــاد به خداونــد را مى‌شناســـد و مى‌فرمايــــد:

« آن كسانى كه مردم به آن‌ها گفتند: مردمان گرد آمده‌اند بر سر شما بتازند بترسيد، ايمانشـان قوى‌تر شد و گفتنــد خــدا براى ما بـس است و بهتريـن وكيل است!»

قرآن‌مى‌فرمايد:

«...اَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ...!»(165/بقره) و

«...فَاِنَ‌الْعِزَّةَ لِلّهِ جَميعا !»(139/نساء)

يعنى تمام قوت و نيرو از خداوند است و تمام عزت‌ها از خداست.(1)

توكل و تأثير اسباب‌هاى ظاهرى

«... قالَ اللّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكيلٌ ! » (66 / يوسف)

«... گفـت: خداوند نسبت به آن چه مى‌گوييم ناظر و حافظ است!»


1) الميزان، ج: 4، ص: 596

رشد فكرى آن است كه وقتى انسان امرى را اراده مى‌كند و به منظور رسيدن به آن متوسل به اسباب عادى كه در دسترس اوست مى‌شود، ولى در عين حال چنين معتقد باشد كه تنها سببى كه مستقل بر تدبير بر امور است خداى سبحان است و استقلال و اصالت را از خودش و از اسبابى كه در طريق رسيدن به آن امر به كار بسته، نفى نموده و بر خدا توكل و اعتماد كند.

معناى توكل اين نيست كه انسان نسبت امور را به خودش و به اسباب را قطع يا انكار كند، بلكه معنايش اين است كه خود را و اسباب را مستقل در تأثير ندانسته و معتقد باشد كه استقلال و اصالت منحصرا از آن خداى سبحان است و در عين حال سببيت غيرمستقل را براى خود و براى اسباب قائل باشد.(1)

توكل و كفالت الهى

«... وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَــى اللّهِ فَهُـوَ حَسْبُـهُ... !» (3 / طلاق)

«... و هر كس بر خداوند توكّل كنــد، كفايــت امرش را مى‌كند...!»

كسى‌كه بر خدا توكّل‌كند، از نفس و هواهاى آن و فرمان‌هائى كه مى‌دهد خود را كنار بكشد و اراده خداى سبحان را بر اراده خود مقدم بدارد و عملى را كه خدا از او مى‌خواهد بر عملى كه خودش دوست دارد ترجيح بدهد و به عبارتى ديگر به دين خدا متدين شود و به احكام او عمل كند: « فَهُوَ حَسْبُـــهُ !»

چنين كسى، خدا كافى و كفيل او خواهد بود و آن وقت آن‌چه را كه او آرزو كند، خداى تعالى هم همان را برايش مى‌خواهد، البته آن‌چه را كه او به مقتضاى فطرتش مايه خوشــى زندگى و سعادت خود تشخيص مى‌دهد، نه آن‌چه را كه واهمه كاذبش سعادت و خوشـــى مى‌دانـــد.

به حكم « وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ...!» (3 / طلاق) از جائى كه او احتمالش را هم ندهد رزق مادى و معنوى‌اش را فراهم مى‌كند. رزق مادى‌اش را بدون پيش بينى خود او مى‌رساند، براى اين‌كه او قبل از رسيدن به چنين توكلى رزق خود را حاصل دسترنج خود و اثر اسباب‌هاى ظاهرى مى‌دانست، همان اسبابى كه دل به آن بسته بود و از آن اسباب هم كه بسيار زيادند جز به اندكى اطلاع نداشت، لكن خداى سبحان از همه اسباب‌ها خبر دارد و اوست كه اسباب و مسببات را پشت سرهم مى‌چيند، هرطور كه بخواهد نظام مى‌بخشد و به هريك از آن اسباب بخواهد اجازه تأثير مى‌دهد تأثيرى كه خود بنده چنان تأثيرى براي آن سراغ نداشته است.


1) الميزان،ج:11، ص: 296

از لحاظ رزق معنوى ـ كه رزق واقعى همانست، چون مايه حيات جان آدمى است و رزقــى است فناناپذيــر ـ آن را نيز بدون پيش بينى خود او مى‌رساند، دليلش اين است كه انسـان نه از چنين رزقــى آگهى دارد و نه مى‌دانــد كه از چه راهــى به وى مى‌رســد.

خداى سبحان كه ولى و عهده‌دار سرپرستى بنده متوكل خويش است و او را از پرتگاه هلاكت بيرون مى‌كشد و از طريقى كه خود او پيش‌بينى آن را نمى‌كند، روزى مى‌دهد. البته وقتى بنده بر خدا توكل كرده و همه امور خود را به او واگذار مى‌كند، هيچ‌چيز از كمال و از نعمت‌هائى را كه قدرت بدست آوردن آن را در خود مى‌بيند از دست نمى‌دهد و آن‌چه را كه اميدوار بود به وسيله سعى و كوشش خود به دست آورد همــان را خداى تعالى برايش فراهــم مى‌كند، براى اين‌كه او به وى توكل كرده و خدا همه كاره او مى‌شود. هيچ سبب ظاهــرى اين‌طور نيست، براى اين‌كه هر سببى را كه در نظر بگيرى يكبار كارگر مى‌افتد و بار ديگــر نمى‌افتد، ولى خداى تعالى اين‌طور نيست او به كار خود مى‌رسد «...اِنَّ اللّهَ بالِــغُ اَمْرِهِ...!» (3 / طلاق) و تمامى امور در حيطه قدرت خداى‌تعالى است.

ـ «...قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدْرا !» (3 / طلاق).

حــدود و اندازه هر موجــودى را خداى تعالــى معين مى‌كند. بنده متوكل نيز از تحــت قدرت خــداى خـارج نيست، پس اندازه‌ها و حــدود او نيــز بدست خداســت.(1)

آيا از انسان كامل، تكليف ساقط است؟

«فَلا تَــدْعُ مَــعَ اللّــهِ اِلهــا اخَـــرَ فَتَكُــونَ مِــنَ الْمُعَذَّبيـــنَ!»

«هيچ معبودى را با خداوند مخوان كه از معذّبين خواهى بود!» (213 / شعراء)

اعمال صالحه كه تكليف بدان تعلق مى‌گيرد همان‌طور كه نفس آدمى را به كمال سوق مى‌دهد، خود نيز آثار كمال نفس است، معقول نيست نفس كسى به كمال برسد، ولى آثار كمال را نداشته باشد.

اين‌كه برخى مفسرين گفته‌اند: « تكليف‌هايى كه خداى تعالى به بندگان خود مى‌كند براى اين است كه آنــان را به حد كمال برساند و در نتيجه اگر بنده‌اى به حد كمال رسيد ديگر تكليف از او برداشتــه مى‌شود!!» صحيح نيست.


1) الميزان، ج: 19، ص: 528

همان‌طور كه واجب است براى به كمال رسيدن نفس، آثار كمال را كه همان اعمال صالحه است بياوريم و در آن تمرين و ممارست داشته و همواره با آن رياضت و جهاد با نفس كنيم، همچنين بعد از به كمال رسيدن نفس نيز بايد به آن آثار مداومت داشته باشيم، تا دوباره نفس ما از كمال رو به نقص نگذارد.

مادامى كه انســان وابسته به زندگى زمينــى است چاره‌اى نــدارد جز اين‌كه زحمـت تكليف را تحمل كند.(1)

بحث فلسفى در چگونگى تكليف و دوام آن

تكاليف الهى امورى است كه ملازم آدمى است و مادامى كه در اين نشاه، يعنى در دنيا زندگى مى‌كند چاره‌اى جز پذيرفتن آن ندارد، حال چه اين‌كه خودش فى حد نفسه ناقص باشد و هنوز به حد كمال وجودش نرسيده باشد و چه اين‌كه از حيث علم و عمل به حد كمال رسيده باشد، (خلاصه اين‌كه بشر تا بشر است و تا در اين عالم است محتاج دين است چه اين‌كه در حال توحش باشد و چه اين‌كه به نهايت درجه تمدن و پيشرفت رسيده باشد،) اما احتياجش به‌دين در صورت توحش و عقب افتادگى روشن است، و اما در صورت تمدن و كمال علم و عمل از اين نظر است كه معناى كمالش اين است كه در دو ناحيه علم و عمل داراى ملكات فاضله‌اى شده است كه به خاطر داشتن آن، كارهايى از او سر مى‌زند كه صالح به حال اجتماع است و اعمال عبادى‌اى از او سر مى‌زند كه صالح به حال معرفت او اسـت، و درســت مطابق با عنايــت الهى نسبت به هدايت انسان به سوى سعادتش مى‌باشد.

و پرواضح است كه اگر قوانين الهى را مختص به افراد و اجتماعات ناقص و عقب‌افتاده بدانيم و تجويز كنيم كه انسان كامل تكليف نداشته باشد تجويز كرده‌ايم كه افــراد متمــدن، قوانيــن و احكــام را بشكننــد، و معامــلات را فاســد انجــام دهنــد، و مجتمــع را فاسد و درهـم و برهم كنند و حال آن‌كه عنايت الهى چنين نخواسته است.

و هم‌چنين تجويز كرده‌ايم كه افراد متمدن از ملكات فاضله و احكام آن تخلف كنند، و حال آن‌كه همه افعال، مقدماتى براى به دست آوردن ملكاتند، و وقتى ملكه پيدا شد افعال، آثار غيرقابل تخلف آن مى‌شود، و ديگر تصور نمى‌شود شخصى كه مثلاً: ملكه معرفة‌اللّه را پيدا كرده خدا را عبادت نكند، و يا كسى كه ملكه سخاوت را پيدا كرده بذل و بخشش نكند.


1) الميزان، ج: 15، ص: 465

اين‌جا است كه فساد گفته بعضى‌ها روشن مى‌شود كه توهم كرده‌اند: غرض از تكاليف عملــى، تكميل انسان و رساندنــش به نهايت درجه كمال او است، و وقتى كامــل شد ديگر حاجتـى به تكليف نداشته بقاى تكليــف در حق او مفهومــى ندارد!؟

وجه فسادش اين است كه انسان هر قدر هم كه كامل شده باشد اگر از تكاليف الهى سربــاز زند، مثلاً احكام معاملاتى را رعايت نكند، اجتماع را دچار هرج و مرج كرده است، و عنايت الهــى را نسبت به نوع بشــر باطل ساخته است، و اگر از تكاليف مربوط به عبادات تخلــف كند برخلاف ملكاتش رفتار كرده، و اين محــال است، چون رفتار بشر آثار ملكــات او است، و به فرض هم كه جائــز باشد، باز مستلــزم از بين بــردن ملكــه است، و آن نيـز مستلــزم ابطــال عنايــت الهــى نسبــت به نــوع بشــر اســت.

آرى ميان انسان كامل و غيركامل از نظر صدور افعال فرق است، انسان كامل و داراى ملكه فاضله از مخالفت مصون است، و ملكه راسخه در نفسش نمى‌گذارد او كار خلاف بكند، ولى انسان ناقص چنين مانع و جلوگيرى در نفس ندارد. خداوند همه را در به دست آوردن ملكــات فاضله يارى فرمايد!(1)

دعا كردن و تأثير آن

اَمَّنْ يُجيبُ ...؟


1) الميزان ، ج: 12 ص: 293

« كيست آن كه دعـاى وامانده را استجابت كنـد؟»

« اَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ...؟» (62 / نمل)

مراد به اجابت مضطر وقتى كه او را بخواند، همان استجابت خداست دعاى دعاكنندگان را، ايــن كه حــوائجشــان را بــرآورد!

اگر قيد اضطرار را در بين آورده، براى اين است كه در حال اضطرار دعـاى داعى از حقيقت بــرخــوردار اســت و ديگــر گــزاف نيست. چون تا آدمى بيچاره نشود، دعايش آن واقعيت و حقيقت را كه در حال اضطــرار واجــد است نـدارد و اين خيلى روشن است.

قيد ديگرى براى دعا آورد و آن اين است كه فرمود: « اِذا دَعاهُ !» يعنى «وقتى او را بخواند!» و اين براى‌آن است كه بفهماند خدا وقتى دعا را مستجاب مى‌كند كه دعاكننده به راستى او را بخواند، نه اين كه در دعا رو به خداكند و دل به‌اسباب ظاهرى داشته باشد.

وقتى كه اميد دعاكننده از همه اسباب ظاهرى قطع شده باشد يعنى بداند كه ديگر هيچ‌كس و هيچ چيز نمى‌تواند گره از كارش بگشايد، آن وقت است كه دست و دلش با هم متــوجـه خـــدا مى‌شــود. در غيــر اين صــورت در واقــع غيــر خــدا را مى‌خــوانـد.

پس اگر دعا صادق بود يعنى خوانده شده خدا بود و بس، در چنين صورتى خدا اجابتش مى‌كند و گرفتارى‌اش را كه او را مضطر كرده برطرف مى‌سازد.

در آيه ديگرى فرموده:

« ادْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ ـ مرا بخوانيد تا اجابتتان كنم.» (60 / مؤمن)

به‌طــورى كه مــلاحظــه مى‌فرماييد هيچ قيدى براى دعا نياورده جز اين كه فــرمــوده در دعــا مــرا بخــوانيـد. در آيــه ديگـرى فرموده:

« و چون بندگان مــن از تــو ســراغ مــرا مى‌گيـرند، من نزديكم! و دعاى دعـاى‌كننده را اجابت مى‌كنم به شرطى كه در دعايش مرا بخواند!» (186 / بقره)

بــه‌طــورى كــه مى‌بينيــد تنهــا ايـن شـرط را آورده كـه در دعا او را بخوانند.(1)

تعليمات معصومين براى بهتر دعا كـردن

1 ـ در «عـدة‌الـداعى» از پيغمبر اكرم روايــت شـده كـه فــرمــود:

«خدا را بخوانيد در حالى كه يقين به اجابت داريد!»

در حديث قدسى است :

« من نزد گمان بنده‌ام هستم و در حق او برطبق گمانى كه به من دارد رفتار مى‌كنم، پس مبادا درباره من جز گمان نيك داشته باشيد!»

سرّ مطلب اين است كه دعــا كــردن باترديد و نوميدى كاشف از نداشتن خواست حقيقـى و جـدّى است و از همين نظر از خواستن چيزى كه واقع شدنى نيست منـــع كــرده‌اند.

2 ـ پيغمبـر اكــرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آله فــرمــود:

« هنگام حاجت‌مندى نزد خدا لابه كنيد و در گرفتارى‌ها به او پناه بريد و در نزد او زارى كرده و دعا نمائيد زيرا دعا مغز عبادت است و مؤمنى نيست كه خدا را بخواند جز اين كه دعايش مستجاب شود و اثر استجابتش گاهى در دنيا به ظهور مى‌رسد و گاهى در آخرت و گاهى به اندازه دعايى كه كرده گناهانش جبران مى‌شود. اين‌ها همه در صورتى است كه مورد درخـواستش گناه نباشد.»

3 ـ در «نهج‌البلاغه» در ضمن سفارشات اميرمؤمنان عليه‌السلام به پسرش حسين عليه‌السلام چنين نقل كرده:


1) الميزان ج 15، ص 545

« پروردگار با اذن مسئلتى و دعايى كه به تو داده، كليد خزائنش را در اختيارت گذاشته است، پس هروقت بخواهى مى‌توانى درهاى نعمتش را به وسيله دعا بازكنى و ابرهاى رحمتش را به ريزش دربياورى، مبادا كندى در اجابت ترا مأيوس و نااميد كند زيرا بخشش به اندازه نيت و خواست قلبى است و بسا تأخير در اجابت براى اين است كه خواستار پاداش بزرگ‌تر و آرزومند بخشش فراوان‌تر گردد و چه بسا چيزى را درخواست كرده‌اى و به جاى آن چيز ديگرى كه سودش در دنيا و آخرت برايت بيشتر بوده به تو عطا گرديده يا براى خاطر امر بهترى از تو بازداشته شده زيرا بسيارى از خواسته‌هاست كه اگر عملى گردد دين تو را تباه مى‌كنــد. پس سعــى كــن چيــزهــايى را بخواهى كه خوبى و جمالش باقى و عيب و وبالش فــانــى باشد و متوجه باش كه مال بــراى تــو نمــانــد و تـو نيــز براى آن نخواهى ماند.»

منظور از اين كه مى‌فرمايد: « بخشش به اندازه نيّت است،» اين است كه استجابت دعا تابع درخواست حقيقى و واقعى است كه از ته دل و صميم قلب سرچشمه مى‌گيرد نه آنچــه از الفــاظ و عبــارات فهميــده مى‌شــود، چــون لفــظ هميشه مطابقت كامل با معنى ندارد. اين جمله بهترين و جامع‌ترين سخنى است كه ارتباط بين خواستن و اجابت را بيان مى‌كند.

4 ـ در «نهج البلاغه» در ادامه مطلب فوق، حضرت چند مورد از مواردى را كه به حسب ظــاهــر استجـابـت بـر طبـق دعا نيست، ذكر فرموده و به سرّ آن اشاره مى‌كند:

مثــلاً در مــوردى كــه اجــابــت دعــا بــه تأخير مى‌افتد سرّش اين است كه دعاكننده نعمت دلپذيرى را كه مايه خوشدلى بــاشــد خواستار شده و اين نعمت در صورتى او را دلخوش و خرسند مى‌كند كه بعد از چندى برايش حاصل شود و چون او خواستــار چنيــن نعمتى است پس در واقــع طــالــب كندى و تــأخيــر اجابت است.

همچنين در موردى كه به جاى خواسته سائل امر ديگرى اعطا مى‌گردد مانند اين كه دربــاره امــر دنيــوى دعــا كــرده و به جاى آن پاداش اخروى به او داده مى‌شود، ســرش ايــن است كه چــون او مــرد باايمــانى است و مؤمنى كه به امر دينش اهتمام دارد اگر چيزى را كه از خــدا خــواست نمى‌دانــد انجــام يــافتن آن دينش را تباه مى‌كنــد بلكــه گمــان دارد بــاعــث خـوشبختــى اوست با اين كه سعادت و خوشبختى او در امور اخروى است در حقيقت براى جهان جاودان دعا كرده نه براى دنياى گذران، لذا دعــايش همــه بـراى آن جهان مستجاب مى‌شود.

5 ـ در «عده الداعى» از امام باقر عليه‌السلام روايت شده كه فرمود:

« بنــده‌اى كــه دستــش را بــه سوى خــدا بگشايد خدا را شرم آيد كه آن را تهى برگرداند و هــر چــه بخــواهــد از فضــل و رحمــت خــود در آن مى‌گذارد، پس هنگــام دعــا كردن پيش از آن كه دست را بــرگــردانيـد بــر ســر و روى خـود بكشيـد.»

6 ـ در «درّالمنثور» از پيغمبر اكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آله روايات زيادى شده كه در همه آن‌ها موضوع بلند كردن دست هنگام دعا ذكر شده است. بنابراين، نكوهش بعضى درباره بلند كردن دست به سوى آسمان به هنگام دعا كردن بيجا بوده و علتى را كه براى آن ذكر كرده‌اند كه آن اشاره به بودن خدا در آسمان و جسم بودن اوست گفتار نادرستى است زيرا حقيقت همه عبادات بدنى مجسم كردن حالات قلبى و توجهات باطنى است و به وسيله آن‌ها حقايقى كه بسى برتر و بالاتر از عالم ماده و جسمـانيـات است در صــورت جسمــانى جلوه مى‌كند چنان كه امر نماز و روزه و حج و ساير عبادات و اجزاء و شرايط آن‌ها بدين منوال است.

و از جمله عبادات بدنى دعاست كه توجه قلبى و درخواست باطنى را مجسم كرده و آن را به صــورت درخــواست متعــارف يك گــداى پست مستمنــد از ثــروتمنــد با عزت و برومندى كه دستش را به سوى او دراز كــرده و حــاجــت خــــود را با تضرّع و زارى از او مى‌خــواهـد درمـى‌آورد.

7 ـ در كتاب «مجــالس» از امــام حسيـــن عليه‌السلام روايت شــده كه:

« پيغمبر اكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آله در هنگام دعا و ابتهال (كه نحو خاصى از دعا كردن است،) دست‌ها را بلنــد كــرده و همــاننــد گــدايى كــه درخــواســت غــذايــى مى‌نمــايد دعــا مى‌كــرد.»

8 ـ «اسماعيل بن همـام» از امام رضا عليه‌السلام روايت كرده كه فرمود:

« يــك دعــاى پنهــانـى با هفتـاد دعــاى آشكـــارا بــرابــرى مى‌كنـد.»

9 ـ «در مكارم الاخلاق» از امام صادق عليه‌السلام روايت شده كه فرمود:

« دعــا پيــوستــه در حجــاب اســت (و بــه اجابت نمى‌رســـد،) تــا صــاحــب دعــا بر محمد و آل محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله درود بفرستد.»

« و هر كس قبــلاً بــراى چهــل نفــر مــؤمــن دعــا كنــد دعــايش مستجــاب مى‌شود.»

« ... هركـس اوامـر خــدا را اطاعت كند و از راه خودش دعا كند خدا اجابت مى‌فرمايد... .» راه دعـــــــــا ايـــــــــــن اســـت:

« ابتدا خدا را ستايش و تمجيد مى‌كنى و نعمت‌هاى او را به ياد آورده و خدا را سپاس مى‌گــزارى و بعــد بــر محمــد و آل محمــد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله درود مى‌فــرستــى، سپس گناهان خود را ذكر كرده و به آنها اقرار و اعتراف مى‌كنى و از خــدا طلب عفو و مغفرت مى‌نمــايى. ايـن راه دعــاســت.»(1)

زمــان منــاسب بــراى دعــا

« قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ!»

« به زودى از پروردگارم برايتان آمرزش خواهم خواست كه او آمرزگار و رحيم است!» (98 / يوسف)

حضــرت يعقــوب عليه‌السلام در آيــه فــوق فــرمــود: بـه زودى بــرايتــان استغفـــار مى‌كنم و استغفـار جهت فرزندان را تأخير انداخت.

در بعضــى از اخبــار آمــده كــه تأخير انداخت تا وقتى كه دعا مستجاب مى‌شود.

در «كـافـى» از امـام صـادق عليه‌السلام روايــــت شــده كـه فــــرمــــود:

« رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله فرموده بهترين وقتى كه مى‌توانيد در آن وقت دعا كنيد و از خدا حاجت بطلبيد وقت سحر است، آنگـاه، ايــن آيــه را تــلاوت فــرمــود كــه يعقــوب به فرزندان خــود گفــت: بــه زودى بــرايتــان استغفـار مى‌كنـم و منظـورش ايــن بــــود كــــه در وقت سحر طلب مغفرت كند.»

در «درّالمنثور» از رسول‌خدا روايت كرده‌اند كه شخصى از آن جناب پرسيد چرا يعقوب استغفار را تأخير انـداخـت؟ فـرمـود:

« تأخير انداخت تا هنگام سحر فرارسد، چون دعــاى سحـر مستجاب است.»

در برخى روايات ذكر شده كه استغفار را تأخير انداخت تا شب جمعه فرا رسـد.(2)

استغفار در نماز شب، در سحرگاهان


1) الميـزان ج 2، ص 51

2) الميزان ج 11، ص 345

« كــانُـــوا قَليــلاً مِــــنَ اللَّيْــــلِ مــا يَـهْجَـعُـــونَ، »

« آرى، اندكى از شب‌ها را مى‌خوابيدند، »

« وَ بِــالاَْسْــحــارِ هُــــــــــمْ يَسْــتـَـــغْفِـــــرُونَ،»

« و در سحــرهــا استغفـار مـى‌كـردند...!» (17و18 / ذاريات)

متقين در دنيا زمان اندكى از شب را مى‌خوابيدند بيشترش را به عبادت مى‌پرداختند( وَ بِالاَْسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ،) يعنى در سحرها از خداى تعالى آمرزش گناهان خود را مى‌طلبيدند.

در مجمع‌البيان در ذيل كلام خداى تعالى كه مى‌فرمايد:

« وَ بِالاَْسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ!»

مى‌گويد: امام صادق عليه‌السلام فرموده: منظور اين است كه در نمــاز وتــر، كه آخــرين نمــاز شــب است و در نزديك‌هاى صبح انجام مى‌شود، هفتاد بار استغفار مى‌كنند.

و در الدر المنثور است كه ابن‌مردويه از انس روايت كرده كه گفت: رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود: براى شب زنده‌دارى و نماز شب، آخر شب را بيشتر از اول شب دوست دارم چــــون خــداى تعــالى فــرمـوده:

« وَ بِـالاَْسْحــارِ هُـمْ يَسْتَغْفِرُونَ !»(1)

دعاها و مقدرات

« وَ اِذا سَأَلَكَ عِبادى عَنّى فَاِنّى قَريبٌ اُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَلْيَسْتَـجيبُوا لى وَ لْيُؤْمِنُـوا بى لَعَلَّهُمْ يَـرْشُدُونَ!» (186 / بقره)


1) الميزان ، ج 18 ، ص 544

همان طورى كه كار كردن انسان با اسباب و ابزار موجب سلب قدرت و اختيار از او نمى‌شود همچنين پروردگار هم كه امور را از مجراى اسباب انجام مى‌دهد لازمه‌اش محدود شدن قدرت و اختيار بى‌پايان او نيست. زيرا در حقيقت بازگشت اين تحديدات به فعل است نه به فاعل، زيرا بديهى است كه انسان توانايى ديدن و شنيدن را دارد ولى اصولاً ديدن و شنيدن جز با چشم و گوش نيست، همچنين قدرت پروردگار حد و اندازه‌اى ندارد ولى چيزهايى كه مورد تعلق قدرت قرار مى‌گيرد محدود به حدود معين و متوقف بر اسباب مخصوصى است، مثلاً يك نفر انسان مشخص را كه در نظر بگيريم مى‌بينيم از جهات مختلفى محدود و ممتاز است يعنى از پدر و مادر معينى در زمان و مكان مخصوصى متولد شده و وجودش وابسته به اسباب و شرايط خاصى است كه اگر يكى از آن‌ها تخلف كند آن شخص معين نخواهد بود، پس ايجاد اين شخص با اين خصوصيات متوقف بر همه آن اسباب و شرايط است بنابراين خود فعل داراى حدود و قيــود اســت نـه ايـن كه فـاعـل و قـدرت او مقيـد و محـدود بـاشـد. (دقت فـرمـاييد!)

تمام حوادث و جريانات از طرف پروردگار مقدر شده و اسباب و وسايل تأثير استقلالى و حقيقى در آن‌ها ندارند و تنها خداوند متعال است كه ملك و سلطنتش دايمى بوده و اراده و مشيتش پيوسته نفوذ دارد و سر رشته امور را همواره به دست داشته و بــه هــر نحــوى كه بخواهد مى‌گرداند بنابراين بايد تنها از او درخواست كرد و از او يارى جست.

مقدر شدن يك امرى باعث نمى‌شود كه بدون اسباب و وسايل وجود پيدا كند (مثلاً چيزى كه سوختن آن مقدر شده لازمه‌اش اين نيست كه بدون جهت و با نبودن هيچ امر سوزاننده‌اى بسوزد بلكه معنايش اين است كه آتش يا وسيله سوختن ديگرى فراهم شده و آن را مى‌سوزاند،) و دعا خود يكى از اسباب است پس موقعى كه شخص دعا مى‌كند اسباب آن فراهم مى‌شود و لذا تحقق مى‌پذيرد (بنابراين مقدر بودن يك امرى با تأثير دعا منافات ندارد زيرا معناى مقدر بودنش اين است كه به واسطه دعا كردن و مستجاب شدن وجود بيابد چنان كه تقدير سوختن معنايش اين است كه به وسيله وجود آتش در شرايط مخصوصى بسوزد.) اين مطلب پاسخ اشكالى است كه بر موضوع دعا كرده‌اند و گفته‌اند مطلبى كه درباره آن دعا مى‌شود اگر مقدر شده باشد به طور قطع واقع مى‌شود و اگر مقدر نشده باشد حتما صورت نمى‌گيرد پس در هر حال دعا بى‌تأثير است. و اين نظريه با توجه به مطالب بالا رد مى‌شود.(1)

سرانجام شوم خوددارى از دعـا


1) الميزان ج 2، ص 57

« وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ اِنَ الَّذينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتى سَيَدْخُلُونَ جَـهَنَّـــــــمَ داخِـــــريـــــنَ !»

« پروردگارتان اين دعوت را كرد كه مرا بخوانيد تا استجابت كنم به‌درستى كسانى كـه از عبـادت من استكبـار مـى‌ورزنـد بـه زودى بـا كمـال ذلـت داخـل جهنـم خــواهنـد شــد.» (60 / مؤمن)

دعا خود نوعى عبادت است. خداى تعالى مى‌فرمايد: كسانى كه از عبادت من استكبار مى‌ورزند به زودى با كمال ذلت داخل جهنم خواهند شـد.

در صحيفه سجاديه است كه: پروردگارا تو خودت فرمودى: « اُدْعُــونى اَسْتَجِــبْ لَكُمْ اِنَّ الَّذيــنَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ،» و در ايــن كــلام شريفــت دعــا و خوانــدن خــود را عبـــادت و تــرك آن را استكبــار خوانـدى و تاركيـن را به دخــول در جهنــم با خــوارى تهديــد فرمــودى!

در كافى به سند خود از حمادبن عيسى، از امام صادق عليه‌السلام روايت آورده كه گفت: از آن جناب شنيدم كه فرمود: دعا كن و مگو مقدرات تقدير شده و دعا تغييرش نمى‌دهد، براى اين‌كه دعا خود عبادت است و خداى عز و جل مى‌فرمايد: «اِنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبِــرُونَ عَنْ عِبادَتى سَيَدْخُلُـونَ جَــهَنَّـمَ داخِـريــنَ،» و نيز فرموده: «اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُـمْ!»(1)

در زندگي مشترك

تعهد خدا بر تأمين هزينه ازدواج


1) الـميزان، ج :17 ، ص: 519

« وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذيـنَ لا يَجِـدوُنَ نِكاحــا حَتّــى يُغْنِيَـهُــمُ‌اللّــهُ مِنْ فَضْلِهِ...!»

« و كسانى كه وسيلــه نكاح كردن ندارند به عفت سر كنند تا خدا از كرم خويش از اين بابت بى‌نيازشان كند...!» (33 / نور)

معناى آيه اين است كه كسانى كه قدرت بر ازدواج ندارند از زنا احتراز بجويند تا خداونــد ايشــان را از فضــل خود بى‌نيــاز كنــد.

رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود: هركس از ترس عيالمند شــدن ازدواج نكند، نسبت به خداى عزوجل سوءظن دارد و خدا مى‌فرمايد:« اِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ‌اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ!»(1)

استقلال زن در اراده شخصى، عمل فردى و مالكيت

همان طور كه قيمومت صنف مردان بر صنف زنان در مجتمع بشرى تنها مربوط مى‌شود به جهات عامه‌اى كه زنان و مردان هر دو در آن جهات شريكند، چون جهاتى است كه نيازمند به تعقل بيشتر و نيروى زيادتر است كه در مردان وجود دارد، يعنى امثال حكومت و قضا و جنگ بدون اينكه استقلال زن در اراده شخصى و عمل فردى او خدشــه‌اى بخورد و بدون اينكه مرد حق داشتــه باشد اعتراض كنــد كه تو چرا فلان چيــز را دوست مى‌دارى و يا فلان كــار را مى‌كنى، مگر آنكــه زن كار زشــت را دوست بدارد، يا مرتكــب شود، به شهــادت اينكه فرمــود:« فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما فَعَلْــنَ فــى اَنْفُسِهِـنَّ بِــالْمَعْــرُوفِ!» (234 / بقره،) همچنين قيمومت مرد بر زنش به اين نيست كه سلب آزادى از اراده مرد اين نيست كه استقلال


1) الميزان ج: 15 ص: 157و 163

زن را در حفظ حقوق فردى و اجتماعى او و دفاع از منافعش را سلب كند، پس زن همچنان استقلال و آزادى‌خود را دارد، هم مى‌تواند حقوق فردى و اجتماعى خود را حفظ كند و هم مى‌تواند از آن دفاع نمايد و هم مى‌تواند براى رسيدن به اين هدفهايش به مقدماتى كه او را به هدفهايش مى‌رساند متوسل شود.(1)

مفهــوم قيمومـت مــرد بر زن

معناى قيمومت مرد اين است كه مرد به خاطر اين كه هزينه زندگى زن را از مال خودش مى‌پردازد، تا از او استمتاع ببرد، پس بر او نيز لازم است در تمامى آنچه مربوط به استمتاع و هم‌خوابگى مرد مى‌شود او را اطاعت كند و نيز ناموس او را در غياب او حفظ كند و وقتى غايب است مرد بيگانه را در بستر او راه ندهد و آن بيگانه را از زيبائى‌هاى جسم خود كه مخصوص شوهر است تمتع ندهد و نيز در اموالى كه شوهرش در طرف ازدواج و اشتراك در زندگى خانوادگى به دست او سپرده و او را مسلط بر آن ساخته خيانت نكند.

پس معناى آيه موردبحث اين مى‌شود كه زنان مسلمان سزاوار است صفت صلاح را پيشه خود بسازند، كه اگر چنين كنند قهرا قانتات خواهند بود، يعنى همواره و دائما شوهــران خود را در هرچه كه از ايشــان بخواهنــد اطاعت خواهند كرد، البته هر چيــزى كه با تمتع شوهــران ارتبــاط داشتـه باشد و واجب است بر آنــان كه جانــب خود را در همه چيزهايى كه متعلق حق شوهران اســت در غيــاب شوهـران حفظ كنند.

«بِما حَفِظَ اللّــهُ،» معناى جمله اين اســت كه زنان مطيــع شوهران خويشند و حافظ غيب ايشاننـد، به حفظى كه خــدا از حقــوق ايشان كرده، چــون قيمومــت را براى آنان تشريــع و اطاعتشــان و حفظ غيبتشــان را بر زنـان واجــب فرمـوده است.(2)

احكام مشترك و اختصاصى بين زن و مرد

در اسلام زن در تمامى احكام عبادى و حقوق اجتماعى شريك مرد است، او نيز مانند مردان مى‌تواند مستقل باشد و هيچ فرقى با مردان ندارد (نه در ارث و نه در كسب و


1) الـميزان ج: 4، ص: 544

2) الميزان ج: 4 ص: 545

انجام معاملات و نه در تعليم و تعلم و نه در به دست آوردن حقى كه از او سلب شده و نه در دفاع از حق خود و نه در احكامى ديگر،) مگر تنها در مواردى كه طبيعت خود زن اقتضــا دارد كه با مرد فرق داشته باشد.

و عمده آن موارد مسأله عهده‌دارى حكومت و قضا و جهاد و حمله بر دشمن است، (و اما از صرف حضور در جهاد و كمك كردن به مردان در امورى چون مداواى آسيب‌ديدگان محروم نيست،) و نيز مسأله ارث است كه نصف سهم مردان ارث مى‌برد و يكى ديگر حجــاب و پوشاندن مواضع زينت بــدن خويــش اســت و يكــى اطاعــت كردن از شــوهــر در هــر خواسته‌اى اسـت كه مربوط به تمتــع و بهره‌بــردن باشــد.

و در مقابل، اين محروميت‌ها را از اين راه تلافى كرد كه نفقه را يعنى هزينه زندگى را بــه گردن پدر و يا شوهــرش انداخته و بر شوهــر واجب كرده كه نهايت درجه توانائــى خــود را در حمــايــت از همســرش به كــار ببــرد و حــق تربيــت فرزنــد و پرستارى او را نيز به زن داده اســت.

و اين تسهيلات را هم براى او فراهم كرده كه: جان و ناموسش و حتى آبرويش را (از اينكه دنبال سرش حرف بزنند،) تحت حمايت قرار داده و در ايام عادت حيض و ايام نفــاس، عبادت را از او ساقــط كرده و براى او در همه حالات، ارفاق لازم دانسته است.

پس، از همه مطالب گذشته، اين معنا بدست آمد كه زن از جهت كسب علم، بيش از علم به اصول معارف و فروع دين (يعنى احكام عبادات و قوانين جاريه در اجتماع) وظيفه وجوبى ديگر ندارد، و از ناحيه عمل هم همان احكامى را دارد كه مردان دارند، به اضافه اينكه اطاعت از شوهرش نيز واجب است، البته نه در هر چيزى كه او بگويد و بخواهد، بلكه تنها در مسأله مربوط به بهره‌هاى جنسى، اما تنظيم امور

زندگى فردى يعنى رفتن به دنبال كار و كاسبى و صنعت و نيز در تنظيم امور خانه و نيز مداخله در مصالح اجتماعى و عمومى، از قبيل دانشگاه رفتن و يا اشتغال به صنايع و حرفه‌هاى مفيد براى عموم و نافع در اجتماعات، با حفظ حدودى كه برايش معين شده، هيچ يك بر زن واجب نيست.

و لازمه واجب نبودن اين كارها اين است كه واردشدنش در هريك از رشته‌هاى علمــى و كسبــى و تربيتــى و امثــال آن، فضلــى اســت كه خــود نسبـت به جامعه‌اش تفضل كرده و افتخارى است كه براى خود كسب نموده و اسلام هم اين تفاخر را در بين زنان جايز دانسته است، برخلاف مردان كه جز در حال جنگ

نمى‌توانند تفاخــر كنند و از آن نهى شده‌اند.(1)

حكمت موجود در اختلاف سهم الارث بين زن و مرد

قانون الهى مشقت بيشتر وظايف مرد را از اين راه جبران كرده كه: سهم ارث او را دو برابر سهم ارث زن قرار داد، (معناى اين در حقيقت آن است كه نخست سهم ارث هر دو را مســاوى قرار داده باشد، بعدا ثلــث سهم زن را به مرد داده باشد، در مقابل نفقه‌اى كه مرد به زن مى‌دهد.)

و به عبارتى ديگر اگر ارث مرد و زن را هيجده تومان فرض كنيم، به هر دو نه تومان داده و سپس ســه تومان از آن را (كه ثلث سهــم زن است،) از او گرفتــه و به مرد بــدهيــم، سهم مــرد دوازده تومــان مى‌شود، براى ايــن كه زن از نصــف ايــن دوازده تومــان هم سـود مى‌برد.

در نتيجه، برگشت اين تقسيم به اين مى‌شود كه آنچه مال در دنيا هست دو ثلثش از آن مردان است، هم ملكيت و هم عين آن و دو ثلث هم از آن زنان است، كه يك ثلث آن را مالــك هستنـد و از يك ثلــث ديگر كه گفتيــم در دســت مــرد است، ســود مى‌برنــد.

پس، از آنچه كه گذشت روشن شد كه غالب مردان (نه كل آنان) در امر تدبير قوى‌ترنـد، و در نتيجـه، بيشتـر تدبيـر دنيـا و يا به عبــارت ديگر، توليــد به دست مردان است و بيشتر سودها و بهره‌گيرى و يا مصــرف، از آن زنــان است، چون احساس زنان بر تعقل آنان غلبه دارد.

اسلام علاوه بر آنچه كه گذشت تسهيلات و تخفيف‌هائــى نسبت به زنــان رعايت نموده، كه بيان آن نيز گذشت.

( بحــث مفصلى درباره قوانيــن ارث و اصول آن در ذيل آيه 11 تا 14 سوره نساء در جلـــد 2 الميــزان صفحــــه 415 آمــــده كــه محققيــــن عزيــز را بــراى مراجعه و مطالعه به‌آن دعوت‌مى‌كنيم.)(2)

بحث حقوقى و اجتماعى درباره ازدواج موقت


1) الميزان ج: 2 ص: 410

2) الميزان ج: 2 ص: 415

ازدواج سنتى است طبيعى كه از آغاز پيدايش بشر تاكنون در مجتمعات بشرى داير بوده و هيچ مزاحمى به غير از زنا سد راه و مزاحم آن نبوده، آرى، تنها مزاحم ازدواج، زنا است كه نمى‌گذارد خانواده‌اى تشكيل شود و طرفين بار سنگين ازدواج را تحمل كنند و به همين بهانه شهوات را به سوى خود مى‌خواند و خانواده‌ها را مى‌سوزاند و نسل‌ها را قطع مى‌كند.

همه مجتمعات دينى و يا طبيعى ساده و سالم عمل زنا را شنيع و زشت مى‌دانند و آن را فاحشه و منكر مى‌خوانند و به هر وسيله‌اى كه شده عليه آن مبارزه مى‌كنند و مجتمعات متمدن هم اگر چه به كلى از آن جلوگيرى نمى‌كنند و ليكن در عين حال آن را كار نيكى نمى‌شمارند، چون مى‌دانند كه اين كار عميقا با تشكيل خانواده ضديت دارد و از زيادى نفوس و بقاى نسل جلوگيرى مى‌كند و لذا به هر وسيله‌اى كه شده آن را كمتر مى‌كنند و سنت ازدواج را ترويج مى‌نمايند و براى كسانى كه فرزند بيشترى بياورند جايزه مقرر مى‌دارند و درجات آنان را بالا مى‌برند و همچنين مشوقات ديگـر به كار مى‌بندند.

چيزى كه هست على رغم همه آن سختگيرى‌ها عليه زنا و اين تشويق‌ها در امر ازدواج، باز مى‌بينيم كه در تمامى بلاد و ممالك چه كوچك و چه بزرگ اين عمل خانمان‌ســوز و ويرانگــر، يا علنى و يا به طور پنهانــى انجام مى‌شــود، كه البتــه علنى و يــا ســرى بــودن آن بستگــى بــه اختــلاف سنت‌هـاى جـارى در آن اجتمـاع دارد.

و اين خود روشن‌ترين دليل است بر اينكه سنت ازدواج دائم براى نوع بشر كافى براى رفع اين احتياج حيوانى نيست و انسانيت و بشريت با داشتن سنت ازدواج باز در پى تتميم نقص آن است.

پس آنهايى كه در جوامع بشرى زمام قانون را به دست دارند بايد در مقام توسعه و تسهيل امر ازدواج برآيند و به همين جهت است كه شارع اسلام سنت ازدواج دائم را با ازدواج موقت توأم نموده، تا امر ازدواج آسان گردد و در آن شروطى قرار داده تا محذورهاى زنا را از قبيل آميخته شدن نطفه‌ها، واژگون شدن رشته خانوادگى، انقطاع نسل و مشخص نشدن پدر فرزند نداشته باشد. آن شرايط اين است كه يك زن

مختص به يك مرد باشد و زن بعد از جدايــى از شوهــرش عده نگهدارد و آنچــه بر شوهرش شــرط كــرده در آن ذى حق باشد پس با جعل اين مقررات محذورهاى زنا را برطــرف كرده و با القــاى ساير قــوانيــن ازدواج دائــم، از قبيــل حــق نفقــه و... مشقت ازدواج دائـم را برداشته است.

به خدا سوگند اين‌حكم (تشريع‌متعه) ازافتخارات‌اسلام در شريعت سهل و آسان آن به‌شمار مى‌رود، مانند طلاق و تعدد زوجات و بسيارى از قوانين ديگرش وليكن به فرموده قرآن كريم: «ما تُغْنِى‌الاْياتُ وَالنُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ» (101 / يونس) حرف منطقى و مستدل‌كجا و مردم كر و ناشنوا كجا؟ آن‌ها هنوز حرف خود را مى‌زنند كه من زنا را از متعه بيشتر دوست مى‌دارم؟!(1)

ضرورت ازدواج موقت در شرايط كنونى

آيا آن ضرورت كه باعث مشروعيت متعه شد امروز در جو اسلام حاضر شديدتر و عظيم‌تر است يا در عهد رسول خدا و ابى بكر و نيمه اول از عهد عمر؟ با اينكه فقر و فلاكت سايه شوم خود را بر همه بلاد مسلمين گسترده و حكومت‌هاى استعمارگر و مرتجعين از حكومت‌هاى اسلامى، كه ايادى استعمارگران و فراعنه سرزمين‌هاى مسلمان نشين هستند خون مسلمانان را مكيده از منابع مالى آنان هيچ رطب و يابسى را بــه جـاى نگذاشته‌انــد؟

از سوى ديگر ـ همان‌ها كه منابع مالى مسلمانان را به يغما مى‌بردند براى خواب كردن مسلمين شهوات را در همه مظاهر آن از راديو و تلويزيون و روزنامه و سينما و غيره ترويج مى‌كنند؟ ـ و در بهترين شكلى كه تصور شود آن را زينت مى‌دهند؟ و با رساتريــن دعوت‌ها مسلمانان را به ارتكــاب آن دعوت مى‌كنند؟ و اين بلاى خانمان‌ســوز روز به روز شديدتر و در بلاد و نفوس گسترده‌تــر مى‌شود تا به جائــى كه ســواد اعظم بشــرى و نفوس به درد خور اجتمــاع، يعنى دانشجويــان و ارتشيان و كارگـران كارخــانجــات كه معمــولاً جوانهاى جامعه‌اند را طعمه خود ساخته است؟


1) الميزان ج: 15 ص: 20

و جاى شك براى احدى نمانده كه آن ضرورتى كه جوانان را اين طور به سوى منجلاب فحشا و زنا و لواط و هر داعى شهواتى ديگر مى‌كشاند، عمده‌اش عجز از تهيه هزينــه زندگى و اشتغال به كارهــاى موقت است، كه نمى‌گــذارد در محل كار منزل تهيه كند، تا بتواند نكاح دائم كند، يا مشغــول تحصيل علم در غربت است و يا كارمندى است كه به طور موقت در يك محلى زندگى مى‌كند، حال چه شده كه اين ضرورت‌ها در صدر اسلام ـ با اينكه كمتر و در مقايسه با امروز قابل تحمل‌تر بوده ـ باعث حليت نكاح متعه شــد، ولى امــروز كه بــلا خانمانسوزتــر و فتنه عظيم‌تــر است مجوز نباشــد!

و سخــن كوتاه اينكــه نكــاح بــودن متعــه و زوجــه بــودن زن متعــه شــده در عرف قرآن و لسـان مسلميـن صدر اول (از صحابه و تابعين) جاى هيچ ترديد نيست.(1)

در اسماء حسني و اسم اعظم

اسـم اعظـم چـيست؟


1) الميزان ج: 4 ص: 479

« وَ لِـلّــهِ الاَْسْـمــآءُ الْـحُسْنــى فَـادْعُـوهُ بِـهــا...! »

« و خدا را نام‌هاى نيكوتر است او را بدانها بخوانيد...!» (180/ اعراف)

در ميان مردم شايع شده كه اسم اعظم اسمى است لفظى از اسماء خداى‌تعالى كه اگر خدا را به آن بخوانند دعا مستجاب مى‌شود و در هيچ مقصدى از تأثير باز نمى‌ماند و چون در ميان اسماء حسناى خدا به چنين اسمى دست نيافته و در اسم جلاله (اللّه) هم چنين اثرى نديدند معتقد شدند به اين كه اسم اعظم مركب از حروفى است كه هر كس آن حروف و نحوه تركيب آن را نمى‌داند و اگر كسى به آن دست بيابد همه موجودات در برابرش خـاضع گشته و به فرمانش درمى‌آيند.

در بعضى روايات وارده نيز مختصر اشعارى به اين معنا هست، مثل آن روايتى كه مى‌گويد:" بسم اللَّه الرحمن الرحيم" نسبت به اسم اعظم نزديكتر است از سفيدى چشم به سياهى آن و آن روايتى كه مى‌گويد: اسم اعظم در" آية الكرسى" و يا در اول سوره" آل عمران" است و نيز روايتى كه مى‌گويد: حروف اسم اعظم متفرق در سوره حمد است و امام آن حروف را مى‌شناسد و هر وقت بخواهد آن را تركيب نموده و با آن دعا مى‌كند و در نتيجه دعايش مستجاب مى‌شود.

و نيز روايتى كه مى‌گويد: آصف بن برخيا وزير سليمان با حروفى از اسم اعظم كه پيشش بود دعا كرد و توانست تخت بلقيس، ملكه سبا را در مدتى كمتر از چشم بر هم زدن نزد سليمان حاضر سازد و آن روايتى كه مى‌گويد اسم اعظم مركب از هفتاد و سه حرف است و خداوند هفتاد و دو

حرف از اين حروف را در ميان انبيايش تقسيم نموده و يكى را به خود در علم غيب اختصاص داده است، همچنين روايات ديگرى كه اشعار دارد بر اينكه اسم اعظم مركب لفظى است.

لكن بحث حقيقى از علت و معلول و خواص آن همه اين سخنان را رفع مى‌كند، زيرا تأثير حقيقى داير مدار وجود اشياء و قوت و ضعف وجود آن‌ها سنخيّت بين مؤثر و متأثر است و صرف اسم لفظى از نظر خصوص لفظ آن چيزى جز مـجمـوعـه‌اى از صـوت‌هـاى شـنيدنى نـيست.

اسماء الهى و مخصوصا اسم اعظم او هر چند مؤثر در عالم بوده و اسباب و وسائطى براى نزول فيض از ذات خداى‌تعالى در اين عالم مشهود بوده باشند، لكن اين تأثيرشان به خاطر حقايقشان است، نه به الفاظشان كه در فلان لغت دلالت بر فلان معنى دارد و همچنين نه به معانى‌شان كه از الفاظ فهميده شده و در ذهن تصور مى‌شود، بلكه معناى اين تأثير اين است كه خداى تعالى كه پديد آرنده هر چيزى است هر چيزى را به يكى از صفات كريمه‌اش كه مناسب آن چيز است و در قالب اسمى است، ايجاد مى‌كند، نه اين كه لفظ خشك و خالى اسم و يا معناى مفهوم از آن و يا حقيقت ديگرى غير ذات متعال خدا چنين تأثيرى داشته باشد.

چيزى كه هست خداى‌تعالى وعده داده كه دعاى دعا كننده را اجابت كند و اين اجابت موقوف بر دعا و طلب حقيقى و جدّى است، موقوف بر اين است كه درخواست از خود خدا شود نه از ديگرى. كسى كه دست از تمامى وسايل و اسباب برداشته و در حاجتى از حوايجش به پروردگارش متصل شود، در حقيقت متصل به اسمى شده كه مناسب با حاجتش است، در نتيجه آن اسم نيز به حقيقتش تأثير كرده و دعاى او مستجاب مى‌شود.

اين است حقيقت دعاى به اسم و به همين جهت خصوصيت و عموميت تأثير به حسب حال آن اسمى است كه حاجتمند به آن تمسك جسته است، پس اگر اين اسم اسم اعظم باشد تمامى اشياء رام و به فرمان حقيقت آن شده و دعاى دعاكننده به طور مطلق و همه جا مستجاب مى‌شود. تأثير دعا از اين باب است كه الفاظ و معانى وسايل و اسبــابى هستنـد كه حقــايــق را بــه نحــوى حفــظ مى‌كننــد.(1)

آورنده تخت ملكه سباء چه علمي داشت؟


1) الـميزان ج 8، ص 464

« قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُك...!» (40/نمل)

« و آن كسى كه علمي از كتاب داشت گفت: من آن را قبل از آنكه نگاهت برگردد (در يك چشم بهم زدن) نزدت مى‌آورم...!»

آيه درباره اين عالم كه تخت ملكه سباء را حاضر ساخت، آن هم در زمانى كمتر از زمان فاصله ميان نگاه كردن و ديدن، اعتناء بيشترى دارد، هم‌چنين به عمل او اعتناء ورزيده و كلمه «علـم» را مشخص نكرده و فقـط فـرمـوده - علمـى از كتـاب - يعنـى علمـى كـه بـا الفاظ نمى‌تـوان معرفى‌اش كرد.

مراد به كتابى كه اين قدرت خارق‌العاده پاره‌اى از آن بود، يا از جنس كتاب‌هاى آسمانى است و يا لوح محفوظ و علمى كه اين عالم از آن كتاب گرفته، علمى بوده كه راه رسيدن او را به اين هدف آسان مى‌ساخته است.

مفسرين در اين كه اين «علم» چه بوده اختلاف كرده‌اند. يكى گفته: «اسم اعظم» بوده، همان اسمى كه هر كس خداى را با آن اسم بخواند اجابت مى‌فرمايد. يكى ديگر گفته: و آن اسم اعظم عبارت است از «حَىّ و قَيُّوم» و يكى آن را «ذُوالْجَلالِ وَالاِْكْرام»، يكى ديگر «اَللّه‌ُ الرَّحْمن» و يكى آن را به زبان عبرى «آهياً شراهياً» دانسته است.

محال است كه اسم اعظمى كه در هر چيز تصرف دارد، از قبيل الفاظ يا مفاهيمى باشد كه الفاظ بر آن‌ها دلالت مى‌كند، بلكه اگر واقعا چنين اسمى باشد و چنين آثارى در آن باشد، لابد حقيقت اسم خارجى است، كه مفهوم لفظ به نوعى با آن منطبـق مى‌شـود. خـلاصـه آن اسـم حقيقى اسـت كـه اسـم لفظـى، اسـم آن اسـم است!

و در الفـاظ آيه شريفه هيچ خبرى از اين اسمى كه مفسرين گفته‌اند، نيامده است، تنها چيزى كه آيه شريفه در اين باره فرموده، اين است كه شخصى كه تخت ملكه سباء را حاضـر كــرد، علمـى از كتـاب داشتـه و گفتـه است:

ـ مــــــــن آن را بـــــرايـــــــــت مـــــــى‌آورم!

و غير از اين دو كلمه درباره او چيزى نيامده است.

البته اين در جاى خود معلوم و مسلم است كه كار در حقيقت كار خدا بوده است، پس معلوم مى‌شود كه آن شخص علم و ارتباطى با خدا داشته است، كه هر وقت از پروردگارش چيزى مى‌خواسته و حاجتش را به درگاه او مى‌برده، خدا از اجابتش تخلف نمى‌كرده و يا بگو هر وقـت چيـزى مى‌خواسته خـدا هـم آن را مـى‌خـواستـه اسـت!

از آن‌چـه گـذشت معلـوم گـرديـد كـه علـم نــام‌بــرده نيــز از سنــخ علـــوم فكرى‌كـه اكتساب و تعلم‌بردار باشد، نبــوده اسـت.(1)

عموميّت و خصوصيّت اسماء الهى و اسم اعظم

« وَ لِـلّــهِ الاَْسْـمــآءُ الْـحُسْنــى فَـادْعُـوهُ بِـهــا...! »

« و خدا را نام‌هاى نيكوتر است او را بدانها بخوانيد...!» (180/ اعراف)

سعه و ضيق و عموميت و خصوصيتى كه در ميان اسماء هست به آن ترتيبى است كه در ميان آثار موجود از آن اسماء در عالم ما هست. اين عام و خاص بودن آثار از ناحيه عام و خاص بودن حقايقى است كه آثار نامبرده كشف از آن مى‌كند و كيفيت نسبت‌هايى را كه آن حقايق با يكديگر دارند نسبت‌هاى ميان مفاهيم كشف مى‌كند.

براى اسماء حسنى عرضى است عريض كه از پايين منتهى مى‌شود به يك يا چند اسم خاصى كه در پايين آن ديگر اسم خاصى نيست و از طرف بالا شروع مى‌كند به وسعت و عموميت و بدين طريق بالاى هر اسمى اسم ديگرى است از آن وسيع‌تر و عمومى‌تر تا آن كه منتهى شود به بزرگ‌ترين اسماء خداى‌تعالى كه به تنهايى تمامى حقايق اسماء را شامل است و حقايق مختلف همگى در تحت آن قرار دارد و آن اسمى است كـه غـالبا آن را اسـم اعـظـم مى‌نـامـيم.

اسم هر قدر عمومى‌تر باشد آثارش در عالم وسيع‌تر و بركات نازل از ناحيه‌اش بزرگتر و تمام است، براى اين كه گفتيم آثار همه از اسماء است، پس عموميت و خصوصيتى كه در اسماء هست بعينه در مقابلش در آثارش وجود دارد بنا بر اين اسم اعظم آن اسمى خـواهد بود كه تمامى آثـار منتهى به آن شود و هر امرى در برابرش خـاضع گردد.(2)

راه شناخت اسماء حسنى


1) الميزان، ج 15، ص 517

2) الميزان ج 8، ص 463

« وَ لِـلّـهِ الاَْسْـمـآءُ الْـحُسْـنى فَـادْعُــوهُ بِـهــا...!» (180 / اعراف)

« و براى خداست تمامى اسمايى كه بهترين اسماء است پس او را عبادت كنيد و با آن‌هـا به سـويش توجـه نماييد...! »

احتياج اولين چيزى است كه انسان آن را مشاهده مى‌كند و آن را در ذات خود و درهر چيزى كه مرتبط به او و قوا و اعمال اوست و همچنين در سراسر جهان برون از خود مى‌بينــد و در هميــن اوليــن ادراك حكــم مى‌كنــد بــه وجود ذاتى كه حوايج او را بـرمـى‌آورد و وجـود هـر چيـزى منتهـى بـه او مى‌شود و آن ذات خداى‌سبحان است.

اعتقاد به ذاتى كه امر هر چيزى به او منتهى مى‌گردد از لوازم فطرت انسانى است و فردى نيست كه فاقد آن باشد.

قدم دومى كه در اين راه پيش مى‌رويم و ابتدايى‌ترين مطلبى كه به آن برمى‌خوريم اين است كه ما در نهاد خود چنين مى‌يابيم كه انتهاى وجود هر موجودى به اين حقيقت است و خلاصه وجود هر چيزى از اوست، پس او مالك تمام موجودات است، چون مى‌دانيم اگر داراى آن نباشد نمى‌تواند آن را به غير خود افاضه كند.

اين‌جا نتيجه مى‌گيريم كه پس خداى‌تعالى هم داراى مُلك و هم صاحب مِلك است، يعنى همه چيز از آنِ اوست و در زير فرمان اوست و اين دارا بودنش على الاطلاق است، پس او دارا و حكمران همه كمالاتى است كه ما در عالم سراغش را داريم، از قبيل حيات، قــدرت، علــم، شنــوايى، بينــايى، رزق، رحمــت، عــزت و امثــال آن و در نتيجــه او حــىّ، قادر، عالم، سميع و بصير است، چون اگر نباشد ناقص است و حال آن كه نقص در او راه نــدارد و هم‌چنيــن رازق، رحيم، عزيز، محيى، مميت، مبدى، معيد، باعث و امثال آن است و اين كه مى‌گــوييــم: رزق، رحمت، عزت، زنده كردن، ميراندن، ابداء و اعاده و برانگيختن كار اوست و اوست سبّوح، قدوس، علىّ، كبير، متعال و امثال آن، منظــور ما اين اســت كه هــر صفــت عــدمى و صفت نقصى را از او نفى كنيم. اين طــريقـه ســاده‌اى است كه ما در اثبات اسماء و صفات براى خداى‌تعالى مى‌پيماييم.(1)

در شناخت خدا

مفهـوم رؤيـت خــدا


1) الميزان ج 8، ص 457

« قالَ رَبِّ اَرِنى آ اَنْظُرْ اِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانى... !»

« عرض كرد: اى پروردگارم خــود را به من نشان بده تا بر تو بنگرم فرمود هرگز مــرا نخـواهى ديـــد...!» (143 / اعراف)

از نظر قرآن كريم خداى‌سبحان جسم و جسمانى نيست و هيچ مكان و جهت و زمانى او را در خود نمى‌گنجاند و هيچ صورت و شكلى مانند و مشابه او ولو به وجهى از وجوه يافت نمى‌شود. معلوم است كسى كه وضعش اين چنين باشد ديدن به آن معنايى كه ما براى آن قايليم به وى متعلق نمى‌شود و هيچ صورت ذهنيّه‌اى منطبق با او نمى‌گردد، نه در دنيا و نه در آخرت. پس معنى رؤيت خدا چيست؟

مراد به اين رؤيت قطعى‌ترين و روشن‌ترين مراحل علم است و تعبير آن به رؤيت براى مبالغه در روشنى و قطعيت آن است، چيزى كه هست بايد دانست حقيقت اين علم كه آن را علم ضرورى مى‌ناميم چيست؟ چون از هر علم ضرورى به رؤيت تعبير نمى‌شود مثلاً ما به علم ضرورى مى‌دانيم شهرى به نام لندن وجود دارد ولكن صحيح نيست به صرف داشتن اين علم بگوييم: « ما لندن را ديده‌ايم.»

از اين مثال روشن‌تر علم ضرورى به بديهيّات اوليه از قبيل (يك، نصف عدد دو است،) مى‌باشد، چه اين بديهيات به خاطر كلّيتى كه دارند محسوس و مادى نيستند و چون محسوس نيستند مى‌توانيم اطلاق علم بر آن‌ها بكنيم ولكن صحيح نيست آن‌ها را رؤيت بناميم و نيز تمامى تصديقات عقليه‌اى كه در قوه عاقله انجام مى‌گيرد و يا معانى كه ظرف تحققش وهم است كه ما اطلاق علم حصولى بر آن‌ها مى‌كنيم ولكن آن‌ها را رؤيت نمى‌ناميم، چرا؟

در ميان معلومات ما معلوماتى است كه اطلاق رؤيت بر آن‌ها مى‌شود و آن معلومات به علم حضورى ما است، مثلاً مى‌گوييم: « من خود را مى‌بينم كه منم و مى‌بينم كه فلان چيز را دوست و فلان چيز را دشمن مى‌دارم.» معناى اين ديدن‌ها اين است كه من ذات خود را چنين مى‌يابم و آن را بدون اين كه چيزى بين من و آن حايل باشد چنين يافتم.

اين امور نه به حواس محسوس‌اند و نه به فكر، بلكه درك آن‌ها از اين باب است كه براى ذات انسان حاضرند و درك آن‌ها احتياجى به استعمال فكر و يا حواس ندارد.

تعبير از اين گونه معلومات به رؤيت، تعبيرى است شايع. هر جا كه خداى‌تعالى گفتگو از ديده شدنش كرده در همان جا خصوصياتى ذكر كرده كه از آن خصوصيات مى‌فهميم مراد از ديده شدن خداى‌تعالى همين قسم از علمى است كه خود ما هم آن را رؤيت و ديدن مى‌ناميم. خدا نزد هر چيزى حاضر و مشهود است و حضورش به چيزى يا به جهتى معين و به مكانى مخصوص اختصاص نداشته بلكه نزد هر چيزى شاهد و حاضر و بر هر چيزى محيط است، به طورى كه اگر به فرض محال كسى بتواند او را ببيند مى‌تواند او را در وجدان خودش و در نفس خود و در ظاهر هر چيزى و در باطن آن ببيند. اين است معناى ديدن خدا و لقاى او نه ديدن به چشم و ملاقات به جسم كه جز با روبرو شدن حسى و جسمانى و متعين بودن مكان و زمان دو طرف صورت نمى‌بندد.

آن مانعى كه ميانه مردم و خدا حايل شده همانا تيرگى گناهانى است كه مرتكب شده‌اند اين تيرگى‌ها است كه روى دلها – جان هاى- ايشان را پوشانده و نمى‌گذارد كه به مشاهده پروردگار خود تشرف يابند، پس معلوم مى‌شود اگر گناهان نباشند جان‌ها خداى را مى‌بينند نه چشم‌ها.

خداى‌تعالى در كلام خود رؤيتى را اثبات كرده كه غير از رؤيت بصرى و حسى است، بلكه يك نوع درك و شعورى است كه با آن حقيقت و ذات هر چيزى درك مى‌شود، بدون اين كه چشم يا فكر در آن به كار رود، شعورى اثبات كرده كه آدمى با آن شعور به وجود پروردگار خود پى برده و معتقد مى‌شود.

البته آن علم كه از آن به رؤيت و لقاء تعبير شده تنها براى صالحين از بندگانش آن هم در روز قيامت دست مى‌دهد. قيامت ظرف و مكان چنين تشرفى‌است، نه دنيا كه آدمى در آن مشغول و پابند به پروريدن تـن خويش و يكسره

در پى تحصيل حوايج طبيعى خويشتن است. دنيا محل سلوك و پيمودن راه لقاء خدا و به دست آوردن علم ضرورى به آيات اوست و تا به عالم ديگر منتقل نشود به ملاقات پروردگارش نايل نمى‌شود.

نكته قابل توجه اين است كه قرآن كريم اولين كتابى است كه از روى اين حقيقت پرده‌بردارى نموده و به بى‌سابقه‌ترين بيانى اين راز را آشكارا ساخته است.

قهرا وقتى مسأله رؤيت خدا به آن معنا كه گفته شد در چند جاى قرآن براى قيامت اثبات شد، نفى ابدى در آن جمله: «لَنْ تَرانى» راجع به دنيا خواهد بود و معنايش اين مى‌شود مادامى كه انسان در قيد حيات دنيوى و به حكم اجبار در پى اداره جسم و تن خويش و برآوردن حوايج ضرورى آن است هرگز با چنين تشريفى مشــرف نمى‌شــود، تــا آن كه به طور كلى و به تمام معناى كلمه از بدنش و از توابع بـدنـش منقطــع گــردد، يعنـى بميــــرد.(1)

مفهـوم قرب و بُعـد و مقـام قـرب الهـى

« اُولئِـــــــكَ الْمُقَــرَّبُـــونَ! »

« آن‌ها مقربانند! » (11 / واقعه)

مسئله قرب و بعد دو معناى نسبى هستند كه اجسام به حسب نسبت مكانى به آن دو متصف مى‌شوند. در استعمال آن توسعه داده در زمان و غير زمان هم استعمال كرده‌اند. باز توسعه بيشترى داده و از اجسام و جسمانيات تجاوز كرده مــعـانـى حـقـايـق را هـم بـا آن دو، تـوصـيف كــرده‌انـد.

كلمه «قُرب» در مورد خداى‌تعالى به خاطر احاطه‌اى كه به هر چيز دارد استعمال شده و خود خداى‌تعالى فرموده: « وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ ـ ما از رگ گردن به او نزديك‌تريم!» (16 / ق) اين معنا يعنى نزديك‌تر بودن خداى‌تعالى به من از خود من و به هر چيزى از خود آن چيز، عجيب‌ترين معنايى است كه از مفهوم قرب تصور مى‌شود.


1) الميزان ج 8، ص 305

نيز از مواردى كه كلمه قرب در امور معنوى استعمال شده در مورد بندگان در مرحله بندگى و عبوديّت است و چون نزديك شدن بنده به خداى‌تعالى امرى است اكتسابى، كه از راه عبادت و انجام مراسم عبوديّت به دست مى‌آيد، تقرب به معناى آن است كه كسى بخواهد به چيزى و يا كسى نزديك شود. بنده خدا با اعمال صالح خود مى‌خواهد به خدا نزديك گردد و اين نزديكى عبارت است از اين كه در معرض شمول رحمت الهيه واقع شود و در آن معرض شر اسباب و عوامل شقاوت و مـحرومـيت را از او دور كنند.

و نيز اين كه مى‌گوييم: خداى‌تعالى بنده خود را به خود نزديك مى‌كند، معنايش اين است كه او را در منزلتى نازل مى‌كند كه از خصايص وقوع در آن منزلت، رسيدن به سعادت‌هايى است كه در غير آن منزلت به آن نمى‌رسد و آن سعادت‌ها عبارت است از اكرام خدا و مغفرت و رحمت او.

(مقرّبون) بلندمرتبه‌ترين طبقات اهل سعادتند. چنين مرتبه‌اى براى كسى حاصل نمى‌شود مگر از راه عبوديت و رسيدن به حد كمال آن و عبوديت تكميل نمى‌شود مگر وقتى كه عبد تابع محض باشد و اراده و عملش را تابع اراده مولايش كند، هيچ چيزى نخواهد و هيچ عملى نكند مگر بر وفق اراده مولايش و اين همان داخل شدن در تحت ولايت خداست، پس چنين كسانى اولياء اللّه نيز هستند و اولياءاللّه تـنهـا هـميـــن طــايـفــه‌انـد.(1)

مفهوم مقرب شدن بنده

« ... وَجيها فِى‌الدُّنْيا وَ الاخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبينَ !»

« ... اى مــريــم، خــدا ترا به كلمه‌اى از خود كه نامش عيسى بن مريم است بشارت مى‌دهد كه در دنيا و آخـرت آبرومند و از مقـربـان درگـاه الهــى اسـت.» (45 / آل‌عمران)

خداى‌تعالى معناى مقرّب بودن را در سوره واقعه بيان داشته و روشن نموده كه مقرّب شدن بنده‌اى به خدا، آن است كه در سلوك و پيمودن راه بازگشت و رجوع الى‌اللّه، بر ساير افراد نوع خود پيشى گيرد و سبقت پيدا كند، راهى كه همه افراد خواه و ناخواه آن راه را طـــى مى‌كننــد.


1) الميزان ج 19، ص 206

اگــر در اين كــه «مُقَــرَّبين» صفت يك دستــه از افــراد انسان و هم‌چنين صفت يك دسته از ملائكه مى‌باشد تأمل كنيم، خواهيم فهميد كه آن مقــامى كه حتما اكتسابى باشد نيست، زيرا روشن است كه ملائكه مقاماتى كه دارند با اكتســاب پيــدا نكرده‌اند، پـس ممكـن اســت آن مقــام را به مــلائكــه به طــور بخشش عطــا كننــد و به انسان به‌واسطه عمل و اكتساب.(1)

رضـاى خــدا، مقــامى بـالاتـر از بهشـت

« ... وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ...!» (72 / توبه)

معنــاى جملــه ايــن اســت كــه خــوشنــودى خــدا از ايشان از همه بهشت‌هاى مــانـدنى بــزرگ‌تــر و ارزنـــده‌تــر اســت!

اگر «رِضْوان» را نكره آورد براى‌اشاره به اين معنا بود كه معرفت انسان نمى‌تواند آن را و حدود آن را درك كند. چون رضوان خدا محدود و مقدور نيست تا وهم بشر بدان راه يابد و شايد براى فهماندن اين نكته بوده كه كمترين رضوان خدا هر چه هم كم باشد از اين بهشت‌ها بزرگ‌تر است، البته نه از اين جهت كه اين بهشت‌ها نتيجه رضوان او و ترشحى از رضاى اوست ـ هر چند اين ترشح در واقع صحيح است ـ بلكه از اين جهت كه حقيقت عبوديت كه در قرآن كريم بشر را بدان دعوت مى‌كند عبوديتى است كه به خاطر محبّت به خدا انجام شود، نه به خاطر طمعى كه به بهشتش و يا ترسى كه از آتشش داريم و بزرگ‌ترين سعادت و رستگارى براى يك نفر عاشق و دوستدار اين است كه رضايت معشوق خود را جلب كند، بدون اين كه درصدد ارضاء نفس خويش بوده باشد.

شايد به منظور اشاره به اين نكته بود كه آيه را به جمله «... ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ !» (72 / توبه) ختم نمود. اين جمله دلالت بر معناى حصر دارد و چنين افــاده مى‌كند كه اين رضوان حقيقت هر فوز و رستگارى بزرگى است، حتى رستگــارى بــزرگــى هم كه با جنّت خلد دست مى‌دهد حقيقتش همان رضوان است، چــه اگر در بهشت حقيقت رضــاى خــدا نبــاشــد همان بهشـــت هــم عــذاب خــواهــد بــود، نــه نعمــت .(2)

مشمولين رضايت خدا


1) الميزان ج 3، ص 305

2) الميزان ج 9، ص 456

« ... رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ... !» (6 تا 8/ بيّنه)

« و كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح كردند ايشان «خَيْرُالْبَرِيَّه» يا بهترين خلق خدايند. براي ايشان نزد پروردگارشان بهشت‌هاى عدنى است كه نهرها در زير درختانش روان است و ايشان تا ابد در آنند، در حالى‌كه خدا از ايشان راضى و ايشان هم از خدا راضى باشند و اين سـرنـوشت كسـى است كــه از پــروردگارش بترسد.»

در آيــه فــوق خيــريت را منحصــر در مـؤمنيـن كـرده، كه اعمـال صالح مى‌كنند.

جنّات عدن به معناى بهشت‌هاى خالد و جاودان است. توصيف دوباره‌اش به اين كه «خَيْرُالْبَرِيَّه» درآن بهشت‌ها خالدند و «ابدا خالدند» تأكيد همان جاودانگى است كه اسم «عَــدْن» بر آن دلالـت داشت.

«رَضِــىَ اللّـــــهُ عَنْهُمْ !»

« خدا از ايشان راضى است،» و رضايت خدا از صفات فعل خداست و مصداق و مجسم آن همــان ثوابى است كه به ايشان عطا مى‌كند تا جزاى ايمان و اعمال صالحشان باشد.

«... ذلِكَ لِمَنْ خَشِىَ رَبَّهُ!» (8 / بيّنه)

اين جمله علامت بهشتيان و آنان را كه به سعادت آخرت مى‌رسند، بيان مى‌كند و مى‌فرمايــد: علامــت خير البريّه و آن‌هايــى كه به جنات عــدن مى‌رسنــد، اين اســت كه از پروردگـــار خود تــرس دارنـد.

در جــاى ديگر مى‌فرمايد: «... اِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء ـ ... تنها علما هستند كه از خــدا مى‌ترسنـــد.» (28 / فاطر)

پس علم بــه خــدا خشيــت از خــدا را بــه دنبــال دارد و خشيــت از خــدا هــم ايمــان به او را به دنبــال دارد، يعنــى كســى كــه از خــدا مى‌تــرســد، قهــرا در بــاطــن قلبــش ملتــزم به ربــوبيــت و الــوهيــت اوست و در ظاهر هم ملازم با اعمـال صالح است.(1)

مفهــوم روز و كــار روزانه الهى


1) الميـزان ج 20، ص 577

« كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فى شَأْنٍ !» (29 / الــرحمــن)

« او همـــــه روزه مشغـــــول كــــارى نـــــو اســـــت! »

منظور از كلمه « يَوْم» در جمله « كُلَّ يَوْم - هر روز» احاطه خداى‌تعالى در مقام فعل و تدبير اشياء است، در نتيجه او در هر زمانى هست ولى در زمان نيست و در هر مكانى هست لكن در مكان نمى‌گنجد و با هر چيزى هست لكن نزديك به چيزى نيست.

خــداى‌تعــالى در هــر روز كــارى دارد، غير آن كارى كه در روز قبل داشت و غير آن كارى كه روز بعدش دارد، پس هيچ يك از كارهاى او تكرارى نيست و هيچ شأنى از شؤون او از هر جهت مانند شأن ديگرش نيست، هر چه مى‌كند بدون الگو و قالب و نمونه مى‌كند، بلكه به ابداع و ايجاد مى‌كند و به همين جهت است كه خود را بــديــع نــاميــده و فــرمــوده: « بَـديـعُ الـسَّمـواتِ وَ الاَْرْضِ.»(1)

مفهوم نور خدا و چگونگى ظهور و شمول آن

« اَلـلّـــهُ نُـــورُ السَّمـــواتِ وَ الاْرْضِ مَثَــــلُ نُــورِهِ...!»

« خدا نور آسمان‌ها و زمين‌است، مَثَل نور او... !» (35/نور)

نور چيزى است كه هر چيز محتاجِ نور و گيرنده نور را روشن مى‌كند و سپس با ظهور خود دلالت مى‌كند بر مظهرش و خداى‌تعالى هم اشياء را با ايجاد خود وجود و ظـهــور مـى‌دهـد و سـپس بـر ظـهور وجـود خـود دلالـت مـى‌كنـد.

بعد از آن كه خداى‌سبحان خود را نورى خواند كه آسمان و زمين از آن نوراني مى‌شوند و اين كه او مؤمنين را به نور زايدى اختصاص مى‌دهد و كفار از اين نور بهره‌اى ندارند، اينك در ادامه آيه فوق شروع مى‌كند به استدلال و احتجاج بر اين مدعا:


1) الميزان ج 19، ص 171

اما نور آسمان و زمين بودن خدا، دليلش اين است كه آنچه در آسمان‌ها و زمين است وجود خود را از پيش خود نياورده و از كس ديگرى هم كه در داخل آن دو است نگرفته‌اند، چون آن‌چه در داخل آسمان‌ها و زمين است در فاقه و احتياج مثل خود آن دو است، پس وجود آن‌چه در آسمان‌ها و زمين است از خدايى است كه همه احتياجات به درگاه او منتهى مى‌شود.

بنابراين، وجود آنچه در آن دو است همان طور كه خود را نشان مى‌دهد، نشان‌دهنده موجد خويش نيز مى‌باشد. پس وجود نور وى است كه هر چيز به وسيله آن نور مى‌گيرد، پس هر چيزى كه در اين عالم است دلالت مى‌كند بر اين كه در ماورايش چيزى است كه منزه از ظلمت است، آن ظلمتى كه خود آن چيز داشت و منزه از حاجت و فاقه‌اى است كه در خود او هست و منزه از نقص است كه از خود او منفك شدنى نيست.

اين زبان حال و مقال تمامى موجودات عالم است و همان تسبيحى است كه خداى‌تعالى به آسمان و زمين و آنچه در آن است نسبت مى‌دهد و لازمه آن نفى استقلال از تمامى موجودات غير خدا ـ و نفى هر اله و مدبر و ربّى غير خداست.

« كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبيحَهُ ـ همه دعا و تسبيح خويش دانند!»

(41 / نور)

اين آيه شريفه تسبيح را به عموم ساكنان زمين نسبت مى‌دهد، چه كافرشان و چه مؤمنشان و از اين تعبير معلوم مى‌شود كه در اين ميان دو نور است: يكى عمومى و ديگرى خصوصى. پس نورى كه خداى‌تعالى با آن خلق خود را نورانى مى‌كند مانند رحمتى است كه با آن به ايشان رحم مى‌كند، كه آن نيز دو قسم است: يكى عمومى و يكى خصوصى... همچنين مالكيت خدا دليل بر هر دو قسم نور است، يعنى اين كه او مالك آسمان‌ها و زمين است و بازگشت هرچيز به سوى اوست، هم دليل بر عموميت نور عام اوســت و هم دليـل بر اختصـاص نور خاص او به مؤمنين است.(1)

مـفهـوم وجـه الـهـى


1) الميزان ج 15، ص 185

« ... يُـــــريــــدُونَ وَجْهَـــــهُ ... ! » (52 / انعــام)

وجه يا روى، به مناسبتى كه بين صورت و سطح بيرونى هر چيز هست به طور مجاز بر همان سطح بيرونى هر چيز هم اطلاق مى‌شود. ذات چيزى براى چيز ديگرى هيچ وقت جلوه و ظهور نمى‌كند و تنها ظاهر و شرح بيــرونـى و اسمــاء و صفــات است كه بــراى مــوجــود ديگــرى جلــوه مى‌كنــــد.

به ذات خداى‌تعالى نيز نمى‌توانيم پى ببريم براى اين كه به طور كلى علم و معرفت يك نوع تحديد فكرى است و ذات مقدس خداى‌تعالى بى حد و نهايت است و قابل تحديد نمى‌باشد.

از آنجايى كه وجه يا روى هر چيز همان قسمتى است كه ديگران با آن مواجه مى‌شوند به اين اعتبار مى‌توان گفت: اعمال صالحه وجه خداى‌تعالى است، همچنان كه كارهاى زشت وجه شيطان است. چنان كه صفاتى را كه خداى‌تعالى به آن صفات با بندگان خود روبرو مى‌شود نظير رحمت و خلق و رزق و هدايت و امثال آن از صفات فعليه، بلكه صفات ذاتيه‌اى را هم كه به وسيله آن مخلوقات، خداى خود را تا حدى مى‌شناسند مانند علم و قدرت، مى‌توان وجه خداى دانست، براى اين كه خداى‌تعالى بوسيله همين صفات با مخلوقات خود روبرو مى‌شود و آفريدگان نيز به وسيله آن به جانب خداوند خود رو مى‌كنند.

ناحيه خدا جهت و وجه اوست و به طور كلى هر چيزى كه منسوب به اوست و به هر نوعى از نسبت به وى انتساب دارد از اسماء و صفاتش گرفته تا اديان و اعمال صالح بندگان و همچنين مقربان درگاهش از انبياء و ملائكه و شهداء و مؤمنينى كه مشمول مــغـفرتـش شـده بـاشـند هـمـه و هـمه وجــه خــدايـنـد.

همه آن امورى كه وجه خداى‌سبحانند و به عبارت ديگر در جهت خداوند قرار دارند از گزند حوادث و از نابودى مصونند. همچنين چيزهايى كه بنده از خداى خود انتظار دارد نيز وجــه خداست، مانند فضل و رحمت و رضوان.(1)

وجــه الـهى و عـالـم ذر


1) الميزان ج 7، ص 143

« وَ اِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى آ ادَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ...!»

« و ياد آور زمانى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريّه آن‌ها را برگرفت!» (172 / اعراف)

اين وجود تدريجى كه براى موجودات و از آن جمله براى انسان است امرى است از ناحيه خدا كه با كلمه «كُنْ» و بدون تدريج بلكه دفعةً افاضه مى‌شود. و اين وجود داراى دو وجه است: يكى آن وجه و رويى كه به طرف دنيا دارد اين است كه به تدريج از قوه به فعل و از عدم به وجود درآيد و همين وجود نسبت به آن وجهى كه به خداى‌سبحان دارد امرى است غير تدريجى به طورى كه هر چه دارد در همان اولين مرحله ظهورش دارا است و هـيــچ قـــوه‌اى كه به طرف فـعـليـت ســوق دهـد در آن نـيســت.

مقتضاى آيات فوق اين است كه براى عالم انسانى با همه وسعتى كه دارد در نزد خداى‌سبحان وجودى جمعى باشد و اين وجود جمعى همان وجهى است كه گفتيم وجود هر چيزى به خداى‌سبحان داشته و خداوند كه‌آن را بر افراد افاضه نموده و در آن وجه هيــچ فــردى از افراد ديگر غايب نبوده و افــراد هــم از خــدا و خـداونـد هم از افــراد غايــب نيست.

اين همـان حقيقتـى است كـه خـداونـد از آن تعبيــر بــه « ملكــوت» كــرده است.

اما اين وجه دنيايى انسان كه ما آن را مشاهده كرده و مى‌بينيم آحاد انسان و احوال و اعمال آنان به قطعات زمان تقسيم شده و بر مرور ليالى و ايام منطبق گشته و نيز اين‌كه مى‌بينيم انسان به خاطر توجه به تمتعات مادى زمينى و لذايذ حسى از پروردگار خود محجوب شده، همه اين احوال متفرع بر وجه ديگر زندگى است، كه سابق بر اين زنــدگــى و ايــن زنــدگــى متــأخــر از آن است و موقعيت اين نشئه موقعيت «يَكُونُ» و «كُنْ» را دارد.

اين نشئه دنيوى انسان مسبوق است به نشئه انسانى ديگرى كه عين اين نشئه است، جز اين كه آحاد موجود در آن محجوب از پروردگار خود نيستند و در آن نشئه وحدانيت پروردگار را در ربوبيت مشاهده مى‌كنند و اين مشاهده از طريق مشاهده نفس خودشان است، نه از طريق استدلال، بلكه از اين جهت است كه از او منقطع نيستند و حتى يك لحظه او را غايب نمى‌بينند و لذا به وجود او و به هر حقى كه از قبل او باشد اعتراف دارند، آرى قذارت شرك و لوث معصيت از احكام اين نشئه دنيايى است، نه آن نشئه. آن نشئه قائم به فعل خداست و جز فعل خدا كس ديگرى فعل ندارد. (دقت فرماييد! )

آيه مورد بحث اشاره مى‌كند به تفصيل يك حقيقت و به يك نشئه انسانى كه سابق بر نشئه دنيايى اوست، نشئه‌اى كه خداوند در آن نشئه ميان افراد نوع انسان تفرقه و تمايز قرار داده و هر يك از ايشان را بر نفس خود شاهد گــرفتــه است كه: « اَلَسْتُ بِــرَبِّكُــمْ ؟ آيــا مــن پــروردگــار شما نيستم؟ قالوا بلى! گفتنـد: آرى!»

تقدم عالم ذر بر اين عالم، تقدم زمانى نيست، نشئه‌اى است كه به حسب زمان هيچ انفكاك و جدايى از نشئه دنيوى ندارد، بلكه با آن و محيط به آن است و سابقتى كه بر آن دارد سابقتى است كه «كُـنْ» بر «فَـيَكُـونُ» دارد.(1)

پـيــامـبـران

مراقبت در اعمال و انديشه موسى «ع»


1) الميزان ج 8، ص 417

(موسى عليه السلام پس از آب دادن گوسفندان دختران شعيب و رفتن آن‌ها تنها ماند و براى استـراحت بـه سـايـه پنـاه بــرد، چــون حــرارت هــوا بسيــار زيـاد شــده بود، گفت: )

«رَبِّ اِنّى لِمااَنْزَلْتَ اِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقيرٌ!» (24 / قصص)

«پروردگارا! مـن بـه آن‌چه از خير به سويم نازل كرده‌اى محتاجم!»

مراد از «نازل كردن خير» درخواست طعام نيست بلكه نتيجه آن يعنى نيروى بدنى است كـه بتـوانـد بـا آن اعمـال صالح و كارهائى كه موجب رضاى خداست، انجام دهد.

اين اظهار فقر و احتياج به نيروئى كه خدا آن را به وى نازل كرده و به افاضه خودش به وى داده، كنايه است از اظهار فقر به طعامى كه آن نيروى نازله و آن موهبت را باقى نگه‌دارد، تا بدان وسيله كارهاى صالح انجام دهد.

از بيان فوق روشن مى‌شود كه موسى عليه‌السلام در اعمال خود مراقبت شديدى داشته است و هيچ عملى را انجام نمى‌داده و حتى اراده‌اش را هم نمى‌كرده، مگر براى رضاى پروردگارش و به منظور جهاد در راه او، حتى اعمال طبيعى‌اش را هم به اين منظور انجام مى‌داده است، غذا را هم براى اين منظور مى‌خورده كه نيرو براى جهاد و تحصيل رضــاى خـدا شـود!

اين نكته از سراپاى داستان او به چشم مى‌خورد، چه اين موسى همان كسى است كه بعد از زدن قبطى بلافاصله از اين كه نيرويش صرف يارى مظلوم و كشتن ظالمى شده شكر مى‌گذارد و وقتى از مصر بيرون مى‌آيد از در انزجار از ستم و ستم‌كار مى‌گويد:

«پــروردگـــارا! مـــرا از قــــوم ظـــالميــــــن نجـــــات بخشيـــــدى!» (21 / قصـــص)

و هم اوست كه وقتى به راه مى‌افتد از شدت علاقه به راه حق و ترس از انحراف از راه حق، اظهار اميدوارى مى‌كند كه:« شايد پروردگارم مرا به راه درست هدايت كند ! » (22/قصص)

و بـاز اوست كـه وقتـى گـوسفنـدان شعيـب را آب مـى‌دهـد و بـه طـرف سـايـه مى‌رود، از در مسرت از اين‌كه نيروئى كه خدا به او داده صرف راه رضاى خدا شده و دريغ از اين‌كه اين نيرو را از كف بدهـد و نخـوردن غـذا آن را سست كند، مــى‌گــويــد:

« پروردگــارا! من محتــاج به‌هر چيــزى هستم كــه از خيــر مى‌فرستــى!» (24 / قصص)

و نيز هموست كه وقتى خود را اجير شعيب عليه‌السلام مى‌كند و سپس دختر او را به عقد خود در مى‌آورد مى‌گويد:

«خداونـد بر آن چــه كه ما در اين قــرارداد مى‌گــوئيــم وكيــل اســـت!» (28 / قصص)(1)

خلع نعلين موسي و دليل تقدس زمان‌ها و مكـان‌هـا

سـوره طـه آيه 9 تا 48 تكلـم خـداي تعالي بـا موسى عليه‌السلام را چنين شرح مى‌دهد:

« و چـون بـــــه آتــش رسيــــــد، نـــــدا داده شـــد:

اى مــــــوســـــــــــى! من خـود پروردگار توام!

كفش خود از پا در آر! كه تو در وادى مقدس طوى هستى!

مـن تــو را بـرگـزيـده‌ام،

بـــــه ايـــن وحـــى كــه مــى‌رســــد گــــوش فـــرا دار:

•

مـن خـداى يك‌تايم !

•

خــدائــــى كـــه معبــــودى جــــز مــــن نيســــــت!


1) الميزان، ج 16، ص 34

•

عبــادت مــن كـــن!

•

و بـــراى يـــاد كـــــردن مــــن نمــــاز بــــه‌پـــا دار...!»

(11 تا 14 / طه)

«طوى» جلگه‌اى‌است كه در دامنه طور قرار دارد و همان جاست كه خداى سبحان آن را «وادى مقدس» ناميده است. اين نام و توصيف دليل بر اين است كه چرا به موسى دستورداده تا كفشش را بكند. منظوراحترام آن سرزمين بوده است تا با كفش لگد نشود!

اگر كندن كفش را فـرع بـر عبارت «اِنّى اَناَ رَبُّك!» كرد، دليل بر اين است كه تقديس و احترام وادى به خاطر اين بوده كه حضيـره قرب به خــدا و محفـل حضـور و مناجات به درگــاه اوســت، پس مى‌تـوان چنيــن گفت كه -

بــه مــــوســـــــى نــدا شــد:

• ايـن منـم پروردگارت،

و اينك تو به محضر منى،

و وادى طوى به همين جهت تقدس يافته،

شـرط ادب بــه‌جــاى آر، و كــفشــت را بـــكـــن!

با ملاكى كه در بالا گفته شد، هر مكان و زمان مقدسى تقدس مى‌يابد، مانند: كعبه مشـرفـه، مسجـدالحـرام و سـايـر مسـاجـد و مشـاهـد مشـرفـه و محتـرمه در اسلام.

هم‌چنين است اعياد و ايام متبركه، كه قداست را از راه انتساب به واقعه‌اى شريف كه در آن واقع شده، يا عبادتى كه در آن انجام شده، كسب كرده است وگرنه بين اجزاء مكان و زمان تفاوتى نيست!(1)

اجـراى مشيـت الهـى در تمكّـن يـوسف در مصـر

«... اين چنين يوسف را در آن سرزمين جا داديم،

تـا تـأويل احـاديث را تعليمش دهيم،

كه خدا به كار خـويش مسلـط است !


1) الميزان، ج 14، ص 191

ولـــى بيشتـــر مـــردم نمـى‌داننـــد!» (21 / يوسف)

خداوند در خلال داستان يوسف دو جا قضيه تمكين دادن در زمين را يادآور شده است، يكى بعد از آن كه بيرون آمدنش را از چاه و پنهانى به مصر آوردن و فروختنش را به عزيز مصر، بيان كرده است، يكى ديگر بعد از بيان بيرون شدنش از زندان عزيز مصر و منصوب شدنش به خزانه‌دارى سرزمين مصر !

شايد مراد به اين كه فرمود: ما يوسف را در زمين تمكين داديم اين باشد كه ما او را طورى در زمين جاى داديم كه بتواند در زمين از مزاياى حيات با وسعت هر چه بيشتر، تمتع ببرد و برخلاف آن‌چه برادرانش مى‌خواستند كه او از ماندن در روى زمين محروم باشد و به همين جهت در ته چاهش انداختند تا از قرارگاه پدرش دور شود و از سرزمينى به ســرزميـن ديگـر انتقـال يابد.

اين كه فرمود: "تا تأويل احاديث را به او ياد دهيم!" نتيجه همين تمكين دادن در زمين است و عبارت مزبور مى‌رساند كه غيـر از تعليم احاديث و تأويل حوادث، نتايج ديگرى نيـز خـداونـد در نظر داشتـه اسـت.

وقتى خداوند مى‌فرمايد:

« وَاللّهُ غالِبٌ عَلى آ اَمْرِه - خداوند به كار خود مسلط است!»

ظاهر اين است كه مراد به امر شأن باشد و شأن خدا همان رفتارى است كه در خلق خــود دارد كـه از مجمـوع آن نظـام تـدبير به دست مى‌آيد و معناى آيه اين مى‌شود كه:

هر شأنى از شئون عالم صنع و ايجاد از امر خداى تعالى است و خداى تعالى غالب و آن امور مغلوب و مقهور در برابر اوست و او را در هر چه كه بخواهد مطيع و تسليم است و نمى‌تواند از مشيـت او استكبار و تمــرد كنــد و از تحت سلطنت او خارج گردد.

خداى سبحان بر همه اين اسباب فعّاله عالم غالب است و به اذن او آن‌ها فعاليت مى‌كنند و او هر چه را بخواهد بدان‌ها تحميل مى‌كند و آن‌ها جز سمع و طاعت چاره‌اى ندارند، اما بيشتر مردم اين را نمى‌دانند، چون گمان مى‌كنند كه اسباب ظاهرى جهان خود در تأثيرشان مستقلند و به همين جهت مى‌پندارند كه وقتى سببى يا اسبابى دست به دست هم داد تا كسى را ذليل كند خدا نمى‌تواند آن اسباب را از وجهه‌اى كه دارند، برگرداند، ولى مردم اشتباه مى‌كنند.(1)

تحليلى بر سجـده يعقـوب بر يوسف


1) الميزان ج : 11 ص : 148

بايد دانست كه سجده خاندان يعقوب براى عبادت يوسف نبوده است، به دليل اين كه در ميان سجده كنندگان خود يعقوب پيامبر بود كه در توحيد مخلص بوده است و چيزى را شريك خدا نمى‌گرفته است و از طرف ديگر اگر اين سجده عبادت بود يوسف قبولش نمى‌كرد، زيرا در زندان به رفيقش گفت: "ما را نرسد كه چيزى را شريك خدا بگيريم!" بنابراين مى‌فهميم كه سجده آن‌ها سجده عبادت نبوده است. خاندان يعقوب و خود يعقوب قطعا جز اين منظورى نداشته‌اند كه يوسف را آيتى از آيات خدا دانسته و او را قبله در سجده و عبادت خود گرفته‌اند، هم‌چنان‌كه ما خدا را عبادت مى‌كنيم و كعبه را قبله خود مى‌گيريم و نمــاز و عبــادات را بــدان ســو مى‌كنيــم. پس با كعبه خدا عبــادت مى‌شود نه كعبه !(1)

شرح تحليلى بر توقف عذاب قوم يونس و فرار او

آن چه از مجموع آيات قرآنى در اين زمينه استفاده مى‌شود، با كمك آن‌چه قرائين موجود در اطراف اين داستان نشان مى‌دهد، اين است كه يونس عليه‌السلام يكى از پيامبران بوده كه خداى تعالى وى را به سوى مردمى گسيل داشته كه جمعيت بسيارى بوده‌اند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مى‌كرده است. آن قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيـب عكس‌العملى نشان ندادنـد تا آن كــه عذابــى كه يونس با آن تهديدشـان مى‌كرد، فرا رسيــد و يونس خـودش از ميان قوم بيرون رفت.

هميــن كه عذاب نزديك ايشـان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، تصميم گرفتند همگى به خـدا ايمان آورنــد و توبه كننــد و كردند. خدا هم آن عــذاب را كه در دنيا خوارشــان مى‌ساخت از ايشان برداشت.

و اما يونس وقتى خبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود، از ايشان برداشته شده است - و گويا متوجه نشده كه قوم ايمان آورده وتوبه كرده‌اند - لذا ديگر به سوى ايشان برنگشت، زيــرا مى‌ترسيد او را هو كنند و خشم‌ناك و ناراحت هم‌چنان پيش رفت. در نتيجه ظاهر حالش حــال كسى بود كه از خدا فــرار مى‌كند و به عنوان قهر كردن از اين كه چــــرا نزد اين مردم خوارش كرد،


1) الميزان ج : 11 ص : 338

دور مى‌شود و نيز در حالى مى‌رفت كه گمــان مى‌كــرد دســت خــدا بـه او نمـى‌رسـد!؟

پس سوار كشتى پر از جمعيت شد و راه افتاد.

در بين راه نهنگى بر سر راه كشتى در آمد و چاره‌اى نديدند جز اين كه يك نفر را نزد او بيندازند تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود به اين منظور قرعه انداختند و قرعه به نام يونس عليه‌السلام در آمد و او را در دريا انداختند و نهنگ يونس را بلعيد و كشتى نجات پيدا كرد.

آن‌گاه خداى سبحان او رادر شكم ماهى زنده نگه داشت و چند شبانه‌روز حفظ كرد.

يونس فهميد كه اين جريان يك بلاء و آزمايش است، كه خداى سبحان او را بدان مبتلا كرده است. و اين مؤاخذه‌اى است از خدا در برابر رفتارى كه او با قوم خود كرد و مردم را به عذاب سپرد و خود بيـرون آمد، لذا از همان تاريكى ظلمات شكم ماهى فريادش بلند شـد بـه اين كـه:

« لا اِلــهَ اِلاّ اَنْــــتَ سُبْحــانَـــكَ اِنّــى كُنْــتُ مِـــنَ الظّـــالِميــــنَ!» (87 / انبيـــاء)

خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب و كنار دريا بيندازد، نهنگ چنين كرد و يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود و خداى‌تعالى درخت كدوئى بالاى سرش رويانيد تا بر او سايه بيفكند.

پس همين كه حالش جا آمد و دوباره مثل اولش شد، خدا او را به سوى قومش گسيل داشت و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى ايمان آوردند، در نتيجه با اين كه اجلشــان رسيـده بــود، خداوند تا يك مــدت معين عمرشــان داد.(1)

تـورات و انجيـل در عصـر نزول قرآن

«... وَ اَنْزَلَ التَّوْريةَ وَ الاِْنْجيلَ مِنْ قَبْلُ هُدًى لِلنّاسِ... .»

(3 و 4 / آل عمران )

خداى متعال در سوره مائده ابتدا از فرستادن تورات و بعد از آن از فـرستادن انجيـل سخـن بــه ميـان مى‌آورد و بعـد از آن مى‌فـرمـايـد:


1) الـميزان، ج 17، ص 252

« ما به سوى تـو قـرآن را بـه حـق فـرستـاديـم كـه تصـديــق كنــد - لِمـا بَيْـنَ يَـدَيْــهِ مِـنَ الْكِتـابِ- يعنـى تــورات و انجيــل را....» (48 / مــائـده)

از اين آيات كه تورات و انجيل را مورد تصديق قرار داده‌اند، مى‌توان استفاده كرد كه تورات و انجيلى كه فعلاً ميان يهود و مسيحيان متداول است، متضمن وحى‌هـاى الهـى هستنـــد و از آن‌چـــه خـداى تعـالى بـه دو پيغمبـر عـالى قـدرش، مـوسـى و عيسـى، عليه‌السلام فـرستـاده، در آن‌ها يافت مى‌شود، اگر چه پاره‌اى دست‌خوش سقط و تحـريف واقـع شـده است.

زيرا تورات و انجيل‌هاى چهارگانه كه فعلاً در بين آنان شهرت دارد. همان است كه در زمان رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله در بين‌شان معروف بوده، ولى چون در قرآن شريف، تحريف و اسقاط از آن دو صريحا تذكر داده شده، معلوم مى‌شود كه - متضمن بودن آن دو كتاب به وحى الهى - شامل تمام مندرجات آن دو نيست، بلكه فى الجمله ثابت است.

قرآن مجيد مى‌فرمايد:

« كلمات تورات را تحريف نمودند... .» (13 / مائـده)

قرآن شـريـف در سـراسـر بيـانـاتش هـر جـا كـه كتـاب عيسـى بـن مـريم عليه‌السلام را نام برده، با لفظ "انجيــل" يعنى به صيغــه مفــرد تذكر داده است و آن را هم نازل شده از جــانب خــدا مى‌دانــد.

اين دو صفت مى‌رساند كه اناجيل كثيرى كه در بين نصارى متداول بوده - حتى معروف‌ترين آن‌ها يعنى اناجيل اربعه كه تأليف آن‌ها را به "لوقا، مرقس، متى و يـوحنـا" نسبــت مى‌دهنـد - هيچ يـك از آن‌هـا انجيـل واقعـى نيسـت، بلكــه در آن اسقــاط و تحـــريفـــى روى داده اســت.(1)

انجيل‌هاى متروك و مغضوب

از انجيل‌هاى متروك يا به عبارت ديگر مغضوب كليسا، يكى " انجيل بارنابا " است، كـه يـك نسخـه از آن چنـد سال قبل پيـدا شـد و بـه عـربـى و فـارسى آن را تـرجمـه كـردنــد. ايـن انجيـل تمام قسمــت‌هاى داستــان مسيـح عيسـى بـن مـريـم عليه‌السلام را عينــا مطــابـق آن‌چــه قـرآن شـريـف در اين زمينه بيـان داشته، معــرفى كرده است.


1) الميـزان، ج 3، ص 10

چنـد سـال قبـل ايـن انجيل به خط ايتاليائى به دست آمد و دكتر خليل سعادت در مصر آن را به عـربى تـرجمـه كرد، سپس دانشمند محترم "سردار كابلى" آن را به فارسى برگردانيد.

(نسخه انگليسى اين انجيل كه جزو انتشارات دانشگاه اكسفورد بوده اخيرا در ايران تكثير گرديده و در دسترس عموم قرار گرفته است. دانشمند محترم جناب حجت الاسلام سيد هادى خسروشاهى نيز زمانى كه در وين بوده، چند برگ از نسخه موجود در موزه وين را عكس‌بردارى كرده و ضميمه اين مجلد نموده است. امين)(1)

بندگي و عبوديت

سيـــر در مسيـــر عبـوديت


1) الـميزان، ج 3، ص 492

« وَ اِذْ يَرْفَـعُ اِبراهيـمُ الْقَــواعِــدَ مِـنَ الْبَيْــتِ وَ اِسْمـــاعيــلُ....»

« و چون ابراهيم و اسماعيل پايه‌هاى خانه را بالا مى‌برند....»

(127 / بقره)

ابراهيم عليه‌السلام زن و فرزند خود را از (موطن اصلى) حركت مى‌دهد و به سرزمين مكّه مى‌آورد و در آن‌جا اسكان مى‌دهد... بعد مــأمــور قــربــانى كردن اسماعيل مى‌شــود. از جانب خداى‌تعالى عــوضــى به جاى اسماعيل قربانى مى‌گردد... سپس خانه كعبـه را بنا مى‌كند.

ايـن سـرگـذشـت، يــك دوره كـامـل از سيـر عبوديــت را در بــــر دارد.

حركتى كه از نفس بنده آغاز گشته، به قرب خدا منتهى مى‌شود. از سرزمينى دور آغاز گشته و به حظيره قرب رب‌العالمين ختم مى‌گردد.

از زخارف دنيا و لذايذ آن و آرزوهاى دروغينش، از جاه و مال و زنان و اولاد چشم مى‌پوشد و چون ديوها، در مسير وى با وساوس خود منجلابى مى‌سازند، او آن‌چنان راه مى‌رود، كه پايش به آن منجـــلاب فــرونــرود و چــون مى‌خــواهنــد خلــوص و صفــاى بنــدگـــى و عــلاقــه بــدان و تــوجــه بــه ســوى مقام پروردگار و دار كبريايى را در دل وى مكــدّر ســازنـد، آن‌چنــان سـريـع گـام برمى‌دارد، كه شيطان‌ها به گَرْدَش نمى‌رسند.

در حقيقت سرگذشت آن جناب وقايعى به ظاهر متفرق است، لكن در واقع زنجيروار به هم مى‌پيوندد و يك داستان تاريخى درست مى‌كند، كه اين داستان از سير عبودى ابراهيم عليه‌السلام حكايت مى‌كند، سيرى كه از بنده‌اى به سوى خدا آغاز مى‌گردد، سيرى كه سرتاسرش ادب است، ادب در سير، ادب در طلب، ادب در حضور، ادب در همه مراسم حب و عشق و اخلاص، كه آدمى هرقدر بيشتر درآن تدبّر

و دقت كند، اين آداب را روشن‌تر و درخشنده‌تر مى‌بيند.

در پــايــان ايــن راه، از طــرف خــداى سبحــان مــأمــور مى‌شـــود بــراى مردم عمل حج را تشريع كند.

آن‌چه رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله از مناسك حج تشريع فرموده، يعنى احرام بستن از ميقات، تــوقــف در عــرفــات، به سر بردن شبى در مشعر، قربانى، سنگ انداختن به سه جمــره، سعــى ميان صفــا و مــروه، طواف بر دور كعبه و نماز در مقام ... هر يك به يكــى از گــوشــه‌هاى سفــر ابــراهيــم به مكّــه اشــاره دارد و مــواقف و مشاهد او و خــانــواده‌اش را مجسّــم مى‌ســازد. به راستى چه مواقفى و چه مشــاهــدى كه چه‌قدر پاك و الهــى بـود!

مــواقفــى كــه راهنمــايش بــه ســوى آن مـواقــف، جــذبــه ربــوبيت و سايقش ذلّـت عبوديـت بود.

آرى عبادت‌هايى كه تشريع شده (كه بر همه تشريع كنندگان آن بهترين سلام باد!) صورت‌هايى از توجه بزرگان از انبياء به سوى پروردگارشان است، تمثال‌هايى است كه مسير انبياء عليه‌السلام را از هنگام شروع تا ختم مسير حكايت مى‌كند، سيرى كه آن حضرات به سوى مقام قرب و زلفى داشتند:

« لَقَــدْ كــانَ لَكُــمْ فـى رَسُـولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ !» (21 / احــزاب)

« براى شما هم در رسول خدا اقتـدايــى نيكـــو بـــود...!»

آيــه فــوق مى‌فهمــانــد آن‌چه امــت اســلام به عنــوان عبــادت مى‌كنـــد، تمثــالى از سيــر پيــامبــرشـــان اســت.

و ايــن خــود اصلــى اســت كــه در اخبــارى كه حكمــت و اســرار عبــادت‌ها را بيــان مى‌كنــد و علّت تشريع آن‌ها را شرح مى‌دهد، شواهد بسيارى بر آن ديــده مى‌شـود، كه متتبــع بينــا مى‌خــواهـد تــا به آن شـواهـد وقــوف و اطـلاع يــابـد.(1)

بنـدگى و عبـوديت در قـامـوس قرآن


1) الميزان ج1، ص 448

« اِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَأِنَّهُمْ عِبادُكَ...!» (118 / مائده)

« اگر عذابشان كنـى اختيـار دارى، چـه آنـان بنـدگان تـواند...!»

اين كلام خلاصه‌اى است از معناى رقيّت و بندگى .

گـرچه آيات بسيارى در قرآن كـريـم متضمّــن اين معنا هستنــد، لكن جملـه كـوتـاه فـوق نفـوذ تصـرّفـات خودمختارانه مولا را در عبد تعليل مى‌كند و مشتمل است بر دليلى كه مى‌رساند هر جا و در حق هر كسى بندگى تصور شود حق مسلـم و عقلـى مـولاست كـه در آن بنـده تصرّف كند.

و لازمه اين معنا اين است كه بنده نيز بايد در آن‌چه كه مولايش او را بدان تكليف كرده و از او خواسته اطاعت و پيروى‌كند و براى او در هيچ عملى كه خوش‌آيند مولايش نيست هيچ‌گونه استقلالـى نخـواهد بود. چنان كه آيه شريفه

«... بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لا يَسْبِقـُونَـهُ بِـالْقَـوْلِ وَ هُمْ بِـاَمْــرِه يَعْمَلـُونَ ـ بلكه بندگان محترمى‌اند كه در گفتار از او پيشى نمى‌گيرند و به دستوراتش عمل مى‌كنند!» (26 و 27 / انبياء)

در قرآن كريم آيات بسيارى است كه مردم را بندگان خدا حساب كرده و اساس دعوت دينى را بر همين مطلب بنانهاده كه مردم همه بندگان و خداى‌تعالى مولاى حقيقى ايشـان اسـت، بلكـه چـه بسـا از ايـن نيـز تعـدّى كـرده و همـه آن‌چه را كـه در آسمان‌ها و زمين است، به همين سمت موسوم كرده، نظير همان حقيقتى كه از آن به اسم ملائكه تعبير شده و حقيقت ديگـرى كه قـرآن شـريـف آن را جن ناميده و فرموده:

« اِنْ كُلُّ مَنْ فِى‌السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اِلاّ اتِى‌الرَّحْمنِ عَبْدا ـ هيچ كسى از همه آنان كه در آسمـان‌هـا و زمين‌انـد، نيسـت مگـر اين كه خداى را از دربندگى درخواهد آمد! » (93 / مريم)

از آن‌جايى كه خداى سبحان مالك تكوينى و على‌الاطلاق است و كسى جز او مالك نيست از اين جهت جايز نيست كه در مرحله عبوديت تشريعى ـ نه تكوينى ـ كسى جز او پرستش شود!

« وَ قَضى رَبُّكَ اَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اِيّاهُ...!» (23 / اسراء)(1)

مهاجرت از افق شرك به موطن عبوديت و مقام توحيد


1) الميزان ج 6، ص 487

« ياَيُّهَا الَّـذيـنَ ءَامَنُـواْ عَلَيْكُـمْ اَنْفُسَكُمْ...!»

« اى كسانـى كــه ايمــان آورده‌ايــد، بــر شمــا بـاد رعـايـت نفــس خودتان...!» (105 / مائده)

نفس انسان همان مخلوقى است كه انسان از ناحيه آن و به ملاحظه آن محروم يا رستگــار مى‌شــود. اين معنــايــى است مطــابـق با مقتضاى تكوين، لكن چنان نيست كــه عمـوم مردم در درك اين معنا يكسان بـاشنــد.

اين اختلاف در درك براى اين است كه متذكّر به اين حقيقت هر لحظه كه به ياد آن مى‌افتد و متوجه مى‌شود كه نسبت به خداى خويش در چه موقفى قرار دارد و نسبت او با ساير اجزاء عالم چه نسبتى است. نفس خود را مى‌يابد كه منقطع و بريده از غيرخداست و حال آن كه غيرمتذكر چنين دركى ندارد و همين متذكّر هم قبل از تذكّرش نفس خود را بسته و مربوط به عالم مى‌يافت و نيز مى‌بايد كه در برابرش حجاب‌هايى است كه كسى را جز پروردگارش به آن حجاب‌ها دسترسى و احاطه و تأثير نيست، تنها پروردگار او قادر به رفع آن حجاب‌هاست، پروردگارى كه او را، هم از پشت سر دفع داده و دورش مى‌كند و هم از پيش‌رو به‌وسيله قدرت و هدايت به‌سوى خود مى‌كشاند و نيز نفس خود را مى‌يافت كه با پروردگار خود خلوتى دارد كه مونسى و دوستى جز او برايش نيست. اين‌جاست كه معنى جمله:

«... عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ لايَضُرُّكُمْ مَنْ‌ضَلَّ اِذَا اهْتَدَ يْتُمْ...!» و جملــه:

«... اِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعا...!» (105 / مائده)

را به خوبى درك مى‌كند.

اين‌جاست كه ادراك و شعور نفس عوض شده و نفس از افق شرك به موطن عبــوديت و مقــام توحيـد مهـاجـرت نمـوده و اگر عنـايت الهـى دستگيـرش شود و توفيق شامل حالش گردد، شرك و اعتقاد به موهومات و دورى از خــدا و تكبـر شيطـانى و استغناى پـوشـالى و خيـالى را يكـى پس از ديگرى به توحيد و درك حقايق و نــزديكــى به خــدا و تــواضــع رحمــانى و فقــر و عبــوديــت تبــديـل مى‌نمـايد.

گرچه ما از نظر اين كه موجودى خاك‌نشين و دل‌بسته به علايقى هستيم كه ما را از درك حقايق مشغول نموده نمى‌توانيم آن‌طور كه بايد اين حقيقت را هم درك نماييم و ما را مانع مى‌شود از اين كه به جاى اهتمام به فضلات اين دنياى فانى كه كلام الهى در بيــانــات خــود آن را جــز لهــو و لعــب معرفى ننموده، غوطه‌اى در درياى حقايق بزنيم الاّ اين كه اعتبار صحيح و بحث زياد و تـدبّــر كـافـى مــا را به تصديق كليات اين معنــى به‌طــور اجمــال وادار مى‌ســازد، اگر چه به تفصيــل آن احــاطــه پيــدا نكنيم « و خداوند هدايت كننده است!»(1)

اساس پرستش آگاهانه در اسلام

راهــى وجــود نــدارد كه مــا انسان را از خضوع در برابر قدرت برحذر داريم، زيرا اين مستند به حكم فطرت است و انسان نمى‌تواند از آن سرباز زند مگر درصورتى كــه بــرايــش روشــن شــود، شخصى كه نيــرومنــدش مى‌پنــداشت و خــودش را نسبــت بــه او ضعيف مى‌شمــرد آن‌گـونـه نيست كه گمان مى‌برد و بلكه مثل هم‌انــد.

از اين جاست كه مى‌بينيم اسلام، تنها موقعى مردم را از اتخاذ و پرستش خدايانى به جز خدا نهى مى‌كند كه قبلاً براى آن‌ها روشن كرده باشد كه اين خدايان مثل خود مردم مخلـوق و مربوبنــد و تمامى عــزت و قوت از آنِ خداست:

« اِنَّ الَّــذيـنَ تَـدْعُــوْنَ مِـنْ دُونِ اللّـهِ عِبــادٌ اَمْثالُكُمْ...!»

« كسـانى را كه شمـا به جز خدا مى‌پرستيد مثل خود شما بنده هستند...!» (194 / اعراف)

«... اَنَّ الْقُــــــــوَّةَ لِلّـــــهِ جَميعـــــا...!» (165 / بقره)

«... فَــــاِنَّ الْعِـــــزَّةَ لِلّــــهِ جَميعــا...!» (139 / نساء)

«... ما لَكُـمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا شَفيـعٍ...!» (4 / سجده)

غير از خدا هيچ كس چيزى ندارد كه ديگران را به خضوع در برابر خود فراخواند و بنـابـرايـن در برابر هيچ‌كس به جز او خضوع جايز نيست، مگر آن كه خضوع در برابر آن كس و تكــريـم و تعظيـم و جنبه ولايت و سرپرستى او بازگشت به خدا داشته باشد:


1) الميــزان ج 6، ص 246

« اَلَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الاُْمِّىَّ - كسانى كه از اين رسول كه يك پيغمبر امّى است پيروى مى‌كنند... پس آن‌ها كه بدو ايمان آورده و بزرگش شمرده و ياريش كرده و از نورى كه با او نازل‌شده پيروى‌كرده‌اند، اينان رستگارانند!» (157/اعراف)

« اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ امَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ- سرپرست شما تنها خدا و رسول او و كسانى هستند كه ايمان مى‌آورند و نماز به‌پامى‌دارند و در حال ركوع زكـوة مى‌دهنـد.» (55 / مائده)

« وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اَوْلِيآءُ بَعْضٍ يَأْمُروُنَ بِالْمَعْروُفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ- مؤمنين و مؤمنات سرپرستان يكديگرند، امربه معروف و نهى از منكر مى‌كنند... .» (71/توبه)

«... وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ - كسـى كــه شعائـر خــدا را بــزرگ شمــــارد ايـن از تقــواى دل‌هــاست.» (32 / حج)

پس در اسلام در برابر هيچ‌كس غير از خدا خضوع روا نيست، مگر آن كه به خدا بازگشت داشته باشد و به قصد او انجام يابد.(1)

عبـــادت خـــاص امــــت هــر پيــامبــر

« لِكُلِّ اُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكا هُمْ ناسِكُوهُ...،»

« براى هر امتى طريقى مقرر كرديم كه هر يك پيرو طريق‌خويش است....» (67/حج)

خــداى تعــالى مي فرمايد كه هر امّتى از امّت‌هاى گذشته عبادتى داشته‌اند، كه آن قسم خدا را عبــادت مى‌كردنــد و عبادت هيــچ امّتى به امت ديگر منتقل نمى‌شده، چون خداوند با هر شريعت، شرايع قبلى را نســخ مى‌كــرد و بهتر از آن را مى‌آورد، چون افكار امّت‌هــاى بعــدى ترقّى يافته‌تر از قبلى‌ها بود و استعداد عبادتى كامل‌تر و بهتــر از ســابـق را يافته بودند .(2)

خـودســازي

تأثير ذكر خدا در آرامش قلب


1) الميزان ج 10، ص 406

2) الميــزان ج 14، ص 575

« اَلَّذينَ ءَامَنُوا وَ تَطْمَئِــنُّ قُلُـوبُهُـمْ بِـذِكْـرِ اللّـهِ اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ!» (28 / رعد)

« كسانى كه ايمان آورده و دل‌هايشان به ياد خدا آرامش مى‌گيرد، كه البته با ياد خدا دل‌ها آرامش پيدا مى‌كند!»

مقصود از «ذِكْر» در اين‌جا مطلق انتقال ذهن و خطور قلب است، چه اين كه به مشــاهــده آيتـى و برخـوردن بـه حجتـى بـاشد و يا به شنيدن كلمه‌اى صورت گيرد.

شاهدش اين است كه بعد از آن كه مى‌فرمايد: «كسانى كه ايمان آورده و دل‌هايشان به يــاد خدا آرامش مى‌گيرد،» به عنوان قــاعــده كلّــى مى‌فــرمــايــد:

« ...اَلا بِـذِكْـرِ اللّهِ تَطْمَئِـنُ‌الْقُلُوبُ ـ با ياد خدا دل‌ها آرام مى‌گيرد.»

اين خود قاعده‌اى عمومى است كه شامل همه نوع ذكر مى‌شود، چه اين كه ذكر لفظى باشد و چه غير آن. اين كه فرمود: « با ياد خدا دل‌ها آرام مى‌گيرد،» تنبيهى است براى مردم بـه ايـن كـه متـوجّـه پـروردگـار خـود بشوند و با ياد او دل‌هاى خود را راحت سازند.

ياد او براى نفسى كه اسير حوادث است و همواره در جستجوى ركن وثيقى است كه سعادت او را ضمانت كند، نفسى كه در كار خود متحيّر است و نمى‌داند كه به كجا مى‌رود و به كجايش مى‌برند و براى چه آمده، مايه انبساط و آرامش است، آن چنان كه نــوش دارو مــايــه راحتى و آرامش مارگزيده است و مارگزيده بدان اعتماد مى‌كند و خود را به آن مى‌رساند و پس از به كار بردن آن فــــــورا احساس نشاط و

سلامتى مى‌كند، نفس نيز از يـاد خــدا اين احساس را مى‌نمايد.

هر قلبى با ذكر خدا اطمينان مى‌يابد و قلق و اضطرابش تسكين پيدا مى‌كند. اين حكمى است عمومى و هيچ قلبى از آن مستثنا نيست مگر اين كه كار قلب به جايى برسد كــه در اثـر از دسـت دادن بصيـرت و رشــدش ديگــر نتــوان آن را قلــب نــاميــد، كـه چنيـن قلبى از ياد خـــدا گـريـزان و از نعمـت آرامش و سكـون محروم خواهد بود.

از ظــاهـر آيــه انحصــارى بودن اين مطلب فهميده مى‌شود كه دل‌ها جز به ياد خدا بـه چيز ديگرى اطمينان نمى‌يــابنـد.(1)

عامل اصلى اطمينان و آرامش دل

« اِنَّمَـا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ اِذا ذُكِـرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ...!»

« مؤمنين تنها آنهايند كه وقتى ياد خــدا به ميان مى‌آيد دل‌هايشان به هـــراس مى‌افتد... !» (2 / انفال)

ايمان به خدا ملازم با اطمينان قلب به وسيله ياد خداست:

ترسى كه در اين آيه آمده ترســى نيست كه با اطمينان، منافــات داشتــه باشد، بلكه حالتى است قلبـى كه طبعا قبــل از آمدن اطمينــان، عــارض قلــب مى‌شود.

هر نعمتى از ناحيه خداى سبحان نازل مى‌شود، ولى هيچ شرى از ناحيه خدا نازل نمى‌شود و چون ترس، هميشه از شرّى است كه ممكن است پيش بيايد، نتيجه مى‌گيريم كه حقيقت ترس از خدا همانا ترس آدمى از اعمال زشت خويش است كه باعث مى‌شود خداوند از انزال رحمت و خير خود امساك و خوددارى كند، بنابراين هر وقت كه دل آدمى به ياد خدا بيفتد اولين اثرى كه از خود نشان مى‌دهد، اين است ملتفت مقصورها و تقصيرها و گناهان خود گشته، آن‌چنان متأثر شود كه عكس‌العملش در جوارح لرزه اندام باشد، دومين اثرش اين است كه متوجه پروردگارش مى‌شود، كه هدف نهايى فطـرت اوسـت و در نتيجـه خـاطـرش سكـون يـافتـه و به يـاد او دلـش آرامـش يـابد.(2)

تـأثيـر ذكـر در سرنوشت انسان


1) الميزان ج 11، ص 486

2) الميزان ج 11 ، ص 485

«... وَ لَــذِكْـرُ اللّـهِ اَكْبَــرُ...!»

«...و ذكــر خــدا بـزرگتـر است...!» (45 / عنكبوت)

ذكرى كه غايت و نتيجه نماز است، ذكر قلبـى است، ذكرى كه به معناى استحضار است، يعنى استحضار ياد خدا در ظرف ادراك، بعد از آن كــه بــه خـاطـر فــرامــوشى از ذهــن غـايب شــده بــود، يــا به معنـاى ادامه استحضـار است.

ايــن دو قســم از ذكــر بهتــرين عملــى است كه صــدورش از انسان تصور شود و از همه اعمــال خيــر قــدر و قيمــت بيشتــرى دارد و نيــز از همه انواع عبادت‌ها اثر بيشترى در سرنوشت انسان دارد، چون ياد خدا به اين دو جور كه گفته شد(ذكر قلبي و استحضار،) آخرين مرحله سعادتى است كه براى انسان‌ها در نظر گــرفتــه شــده و نيز كليد همه خيرات است.

« وَ لَذِكْرُ اللّهِ اَكْبَرُ!» اثر ديگرى از نماز را بيان مى‌كند و اين كه آن اثر، بزرگ‌تر از اثر قلبــى است. در نتيجه جمله « وَ لَذِكْرُ اللّهِ اَكْبَرُ،» به منــزلــه تــرقــى دادن مطلــب است، البتــه منظــور از ذكر در آن جملــه نيز همــان ذكر قلبى است كه گفتيم از نمــاز حــاصــل مى‌شــود.

مثل ايــن كه فــرمــوده ـ نمــاز بگــذار تــا تو را از فحشــا و منكــر بازدارد، بلكــه آن‌چه عــايــد تو مى‌كنــد، بيش از اين حرف‌هاست، چون مهم‌تر از نهى از فحشا و منكر اين است كه تو را به ياد خـــدا مى‌انــدازد و اين مهــم‌تر است، براى اين كه ذكر خــدا بــزرگ‌تــرين خيرى است كه ممكن است به يك انسان برسد و چون ذكــر خــدا كليــد همه خيــرات است و نهـى از فحشــا و منكـرات نسبــت بــه آن فــايــده‌اى جـزئــى اســـت.(1)

تـذكـر و پنـاه‌جويى

« اِنَّ الَّـذينَ اتَّقَـوْا اِذا مَسَّهُمْ طآئِفٌ مِنَ الشَّيْطــانِ تَــذَكَّــرُوا فَــاِذاهُــمْ مُبْصِــرُونَ ! » (201/اعراف)


1) الميزان ج 16، ص 203

« كسـانـى كــه تقــوا پيشــه كـرده‌اند، چون با پندار شيطانى مواجه شوند، خدا را يـاد كنند و در دم به بصيرت آيند!»

كلمه «تَذَكُّر» به معناى تفكّر آدمى است در امور براى پيدا كردن نتيجه‌اى كه قبلاً مجهول و يا مــورد غفلــت بـوده است.

پرهيزگاران وقتى شيطان طائف نزديكشان مى‌شود، به ياد اين مى‌افتند كه پروردگارشان خداوند است كه مالك و مربى ايشان است و همه امور ايشان به دست اوست پس چه بهتر كه به خود او مراجعه نموده و پناه ببريم. خداوند هم شر آن شيطان را از ايشان دفع نموده و پرده غفلت را از ايشان برطرف مى‌كند و ناگهان بينا مى‌شوند.

آيه فوق مضمونى را افاده مى‌كند كه آيه زيـر دارد:

« اِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ امَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ !»

« به درستى، براى شيطان سلطنتى نيست بر كســانى كـه ايمان آورده و بـر پـروردگـار خود توكّل كـرده‌انــد!» (99 / نحل).

معلــوم مى‌شــود كه پنــاه بردن به خـــدا خود يك نــوع تــذكــر است. چون اساسش بر اين است كه خداى سبحان كه پروردگار آدمى است، يگانه ركن و پناهگاهى است كه مى‌تواند اين دشمـن مهـاجــم را دفــع كند.

عــلاوه بـر اين پنــاه‌بــردن بــه خــدا خــود يــك نــوع تــوكــل بــه اوســت.(1)

رابطــه حـالات درونـى انسان با انـواع ذكـر

« يا اَيُّهَا الَّذينَ ءَامَنُوآا اِذا لَقيتُمْ فِئَةً فَـاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللّـهَ كَثيرا...!»

« اى كسانى كه ايمان آورديد، وقتى برخورديد به گروهى از دشمن پس پايدارى كنيد و خدا را زياد به خاطر آوريد...!» (45/انفال)


1) الميزان ج 8، ص 498

ذكر خدا در آيه فوق به معناى ياد خدا در دل و در زبان است. چه اين هر دو قسم ذكر است و معلوم است كه آن چيزى كه مقاصد آدمى را از يكديگر مشخص و جدا مى‌كند آن حالات درونى و قلبى انسان است. حالا چه اين كه لفظ هم با آن حالت مطابق باشد، مثل كلمه «يا غَنّى!» از فقيرى كه از فقر خود به خدا پناهنده مى‌شود، و يا كلمه «يا شافى!» از مريضى كه از مرض خود به خدا پناه مى‌برد و يا مطابق نباشد، مثل اين كه همان فقير و مريض به جاى آن دو كلمه بگويد: «اى خدا !» چون همين « اى خدا !» از فقير به معناى « اى بى‌نياز!» و از مريض به معناى « اى شفادهنده!» است، چون مقتضاى حال و آن احتياجى كه اين‌دو را به استغاثه وادار كرده است، شاهد اين است كه مقصودشان از « اى خدا!» جز اين نيست. و اين خيلى روشن است.

كسى هم كه به جنگ رفته و با دشمن روبرو شده و مى‌داند كه در جنگ خون ريخته مى‌شود و پا و دست قطع مى‌گردد و خلاصه به منظور رسيدن به هدف بايد از خودگذشتگى كرده و پيه همه ناملايمات را به تن خود بمالد، چنين كسى فكرش همه متوجّه پيروزى و رسيدن به هدف و غلبه بر دشمن است كه او را به مرگ و فنا تهديد مى‌كنــد، كســى كه حـالش اين و فكر و ذكرش اين باشد ذكر خدايش هم ذكرى است كـه با حالت و فكــرش تناسب دارد.

اين خود بهترين قرينه است، بر اين كه مراد از « وَاذْكُرُوا اللّهَ كَثيرا !» اين است كه مــؤمــن متــذكّــر آن معــارفـى بــاشــد كه مربوط به اين شأن و اين حالت است. آن اين است كه خداى تعالى معبود او و پروردگار اوست و آن كسى است كه مرگ و حيات به دست اوست و مى‌تواند او را در اين حــال يــارى كند و او سرپرست اوست! و چه سرپرست و ياور خوبى!

اگر در جمله بالا «ذِكْر» را مقيد به «كَثير» كرد، براى اين بــود كه در ميدان‌هاى جنگ هر لحظــه صحنــه‌هايى كه انســان را بــه دوستــى زنــدگى فــانــى و شيــرينى زخارف دنيوى وادار سـاخته و شيطـان هم با القـاء وسـوسـه خود آن را تأييد كند تكـرار مى‌شود، لــذا فرمود:

ـ خــدا را زيــاد يــاد كنيــد، تا بــديــن وسيلــه روح تقــوا در دل‌هــا هــر لحظــه تجــديـد و زنــده‌تــر شــود!(1)

قبـول مصيبـت به عنـوان رضـا و خـواست الهـى


1) الميزان ج 9، ص 124

« قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنآ اِلاّ اِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ...!» (52 / توبه)

« بگو مگر براى ما جز وقوع يكى از دو نيكى را انتظار مى‌بريد...؟»

مقصــود از « دو حسنـه » حسنه و مصيبت است. قرآن كريم مصيبت را هم حسنه خوانده است.

از نظر دينى حسنه و مصيبت هر دو حسنه‌اند، براى اين كه اگر حسنه، حسنه است بــراى اين است كه پيروزى و غنيمــت در دنيا و اجر عظيم در آخرت است و اگر مصيبت حسنــه است آن هم بــراى اين اســت كه شكســت خوردن و كشتــه شدن و هــر رنج و محنــت ديگرى كه به ايشــان برسد، مورد رضاى خــدا و باعث اجــرى ابـدى و سرمدى است. پس هر دو حسنـه هستند.(1)

در عبادات، نماز و روزه

نمــاز، پليـس بـاطنـى


1) الميزان ج 9، ص 412

«...اِنَّ الصَّلــوةَ تَنْهــى عَــنِ الْفَحْشــــاءِ وَ الْمُنْكَـــرِ...!»

«...نماز از فحشا و منكر جلوگير است...!» (45 / عنكبوت)

اگر دستور داده‌اند به اين كه مردم نماز بخوانند، براى اين بوده كه نماز آنان را از فسق و فجور بازمى‌دارد.

اين تعليل مى‌فهماند كه نماز عملى است عبودى، كه به‌جاآوردنش صفتى در روح آدمى پديد مى‌آورد كه آن صفت به اصطلاح معروف پليسى است غيبى و صاحبش را از فحشا و منكرات بــازمــى‌دارد، و در نتيجــه جــان و دلــش از قــذارت‌هاى گناهان و آلــودگى‌هايـى كه از اعمــال زشـت پيــدا مى‌شود پاك مى‌ماند.

مقصــود از نمــاز، رسيــدن به آن صفــت است، يعنـى صفــت بــازدارى از گناه.(1)

اثر نماز در اجتناب از فحشاء و منكر

« اُتْـلُ مـا اُوحِـىَ اِلَيْـكَ مِـنَ الْكِتـابِ وَ اَقِـمِ الصَّلــوةَ اِنَ‌الصَّلــوةَ تَنْهـى عَــنِ الْفَحْشـاءِ وَ الْـمُنْكَــرِ وَ لَذِكْــرُ اللّـهِ اَكْبَـرُ وَ اللّهُ يَعْلَـمُ مـا تَصْنَعُــونَ!»

« آن چه از كتاب به تو وحى شده بخوان و نماز به پا دار كه نماز از فحشاء و منكرات جلوگيرى مى‌كند و ذكر خدا بزرگ‌تر است و خدا مى‌داند كه چه مى‌سازيد!»(45/عنكبوت)


1) الميزان ج 16، ص 200

در اين آيه، رسول گرامى خود را دستور مى‌دهد به تلاوت آن‌چه به وى وحى شده، چون تلاوت قرآن بهترين مانع است از شرك و ارتكاب فحشاء و منكرات، زيرا در آن آيات روشنى است كه متضمن حجت‌هايى نورانى است، كه حق را آن طور كه بايد روشن مى‌سازد و هم مشتمل است بر داستـان‌هـاى عبـرت‌آور و مـواعظ و بشـارت و انــذار و وعـده و وعيـدهــا كـه شنـونــده و خـواننـده را از گنـــاهـان بـاز مـــى‌دارد .

سپس آن امــر را ضميمــه كـرد، بــه امـر بــه نمــاز كــه بهتــرين اعمـال است، چـون كـه نمـاز از فحشـاء و منكـر بـاز مى‌دارد.

سياق آيات شاهد بر اين است كه: مراد از اين بازدارى، بازدارى طبيعت نماز از فحشـاء و منكـر است، البتـه بـازدارى آن بـه نحـو اقتضـاء است نـه عليت تـامـه، كـه هـر كس نمـاز خـوانـد، ديگــر نتـوانـد گنـاه كند!

چگونه نماز انسان را از فحشا و منكر باز مى‌دارد؟

« ... وَ اَقِــمِ الصَّلـــوةَ اِنَّ الصَّلــوةَ تَنْهـــى عَـــنِ الْفَحْشـــاءِ وَ الْمُنْكَــرِ...!» (45/ عنكبوت)

« ... نماز بپادار كه نماز از فحشاء و منكرات جلوگير است...!»

اين عمل، مخصوصا كه بنده خدا آن را در هر روز پنج بار بجا آورد و همه عمر ادامه دهــد، مخصـوصا اگــر آن را همــه روز در جـامعه‌اى صالح بجاآورد و افراد آن جامعه نيز مانند او همه روزه بجا بياورند و مثــل او نسبت به آن اهتمام ورزنــد، طبعــا با گناهان كبيــره سـازش ندارد.

توجّه به خدا از در بندگى، آن هم در چنين محيطى و از چنين افرادى، طبيعتا بايد انسان را از هر معصيتى كبيره و هر عملى كه ذوق دينى آن را شنيع مى‌داند، از قبيل: قتل نفس، تجاوز به جان‌ها، تجاوز به مال ايتام، زنا و لواط باز بدارد، بلكه نه تنها از ارتكاب آن‌ها، بلكه از تلقين آن نيز جلوگيرى كند.

نماز مشتمل است بر ذكر خدا، اين ذكر-

اولاً: ايمان به وحدانيت خداى تعالى و رسالت و جزاى روز قيامت را به نمازگزار تلقين مى‌كند و به او مى‌گويد كه خـــداى

خود را با اخــلاص در عبادت مخاطــب قرار داده و از او استعانــت بنما و درخواست كن كه تو را به سوى صراط مستقيم هــدايت فرمايـد و از ضـلالت و غضبش به او پناه ببر !

ثانيا: او را وادار مى‌كند بر اينكه با روح و بدن خود متوجه ساحت عظمت و كبريايى خدا شده، پروردگار خــود را بـا حمـد و ثنـا و تسبيـح و تكبيـر يـاد آورد و در آخر بـر خـود و هـم مسـلكان خـود و بـر همـه بنـدگـان صـالـح ســلام بفــرستـــد.

عــلاوه بــر اين او را وادار مى‌كنــد به اينكــه از حــدث (كه نوعــى آلودگــى روحى است،) و از خبــث يعنى آلودگى بدن و جامه، خود را پاك كند و نيز از اينكه لباس و مكان نمازش غصبى باشد، بپرهيــزد و رو به ســوى خانه پروردگارش بايستد.

پس اگر انسان مدتى كوتاه بر نماز خود پايدارى كند و در انجام آن تا حدى نيت صادق داشته باشد، اين ادامــه و تداوم در مدت كوتاه به طور مسلم باعث مى‌شود كــه ملكــه پرهيــز از فحشاء و منكــر در او پيدا شود.

چرا برخى نمازگزارها مرتكب فحشا و منكر مى‌شوند؟

بازدارى از گناه اثر طبيعى نماز است، چون نماز توجه خاصى است از بنده به سوى خداى سبحان، ليكن اين اثر تنها به مقدار اقتضاء است، يعنى اگر مانع و يا مزاحمى در بين نباشد اثر خود را مى‌بخشد. خلاصه، ياد خدا و موانعى كه از اثر او جلو مى‌گيرند، مانند دو كفه ترازو هستند، هر وقت كفه ياد خدا چربيد، نمازگزار گناه نمى‌كند و هر جا كفه آن موانع چربيد كفه ياد خدا ضعيف مى‌شـود و نمـازگـزار از حقيقـت يـاد خـدا منصرف مــى‌گـــردد و گنـاه را مـرتكب مــى‌شــود.

اگر خواننده عزيز بخواهد اين معنا را لمس كند، بايد حال بعضى از افراد كه نام مسلمان دارند و در عين حال نماز نمى‌خوانند، در نظر بگيرد، مى‌بيند كه به خاطر نخواندن نماز، روزه را هم مى‌خورد، حج هم نمى‌رود، زكات هم نمى‌دهد، بالاخره ساير واجبات را هم ترك مى‌كند و هيچ فرقى بين پاك و نجس و حلال و حرام نمى‌گذارد، خلاصه در راه زندگى همچنان پيش مى‌رود، هر چه پيش آيد خوش آيد و هيچ چيزى را در راه خود مانع پيشرفت خود نمى‌بيند، نه ظلم، نه زنا، نه ربا، نه دروغ و نه هيچ چيز ديگر! آن وقت اگر حال چنين شخصى را با حال كسى مقايسه كنى كه نماز مى‌خواند و در نمازش به حداقل آن يعنى آن مقــدارى كه تكليــف از گردنش ساقط

شود اكتفاءمى‌كند، خواهى‌ديد كه او از بسيارى از كارها كه بى‌نماز از آن پروا نداشت پروا دارد و اگر حال اين نمازگزار را با حال كسى مقايسه كنى كه در نمازش اهتمام بيشترى دارد، خواهى ديد كه دومى از گناهان بيشترى پروا دارد و به همين قياس هر چه نماز كاملتر باشد، خوددارى از فحشاء و منكرات بيشتر خواهد بود.(1)

فايده روزه : «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ!»

« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ !» (183 /بقره)

« اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد روزه بر شما واجب شده همانطور كه بر اقوام قبل از شما واجب شده بود شايد با تقوا شويد!»

در خصوص فايده روزه، همين برگشتن آثار اطاعت به انسان را در جمله: «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ!» بيان كرده، مى‌فـرمـايـد: فـائـده روزه تقـوا است و آن خـود سـودى اسـت كـه عـايـــد خـود شمـا مى‌شـود.

فائده داشتن تقوا مطلبى است كه احدى در آن شك ندارد، چون هر انسانى به فطرت خود اين معنا را درك مى‌كند كه اگر بخواهد به عالم طهارت و رفعت متصل شود و به مقام بلند كمال و روحانيت ارتقاء يابد، اولين چيزى كه لازم است بدان ملتزم شود اين است كه از افسار گسيختگى خود جلوگيرى كند و بدون هيچ قيد و شرطى سرگرم لذت‌هاى جسمى و شهوات بدنى نباشد و خود را بزرگتر از آن بداند كه زندگى مادى را هدف بپندارد.

سخن كوتاه آنكه از هر چيزى كه او را از پروردگار تبارك و تعالى مشغول سازد بپرهيزد.

اين تقوا تنها از راه روزه و خوددارى از شهوات بدست مى‌آيد و نزديك‌ترين راه و مؤثرترين رژيم معنوى و عمومى‌ترين آن بطوريكه همه مردم در همه اعصار بتوانند از آن بهره‌مند شوند و نيز هم اهل آخرت از آن رژيم سود ببرد و هم شكم بارگان اهل دنيا، عبارت است از خوددارى از شهوتى كه همه مردم در همه اعصار مبتلاى بدانند و آن عبارت است از شهوت شكم از خوردن و آشاميدن و شهوت جنسى، كه اگر مدتى از اين سه چيز پرهيز كنند و اين ورزش را تمرين نمايند، به تدريج نيروى خويشتن دارى از گناهان در آنان قوت مى‌گيرد و نيز به تدريــج بر اراده


1) الميزان ، ج 16 ، ص 197

خود مسلط مى‌شوند، آن وقت در برابر هر گناهى عنان اختيار از كف نمى‌دهند و نيز در تقرب به خداى سبحان دچار سستى نمى‌گردند، چون پر واضح است كسى كه خدا را در دعوتش به اجتناب از خوردن و نوشيدن و عمل‌جنسى‌كه امرى مباح‌است اجابت مى‌كند، قهرا در اجابت دعوت بــه اجتناب از گناهان و نافرمانى‌ها شنواتر و مطيع‌تر خواهد بود، اين است معناى آنكه فرمود: «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ!»(1)

ادراكات، غرايز و طبيعت انسان

غريزه استخدام و بهره بردارى در انسان


1) الميزان ، ج 2 ، ص 9

« كــانَ النّــاسُ اُمَّـةً واحِــدَةً فَبَعَــثَ اللّــهُ النَّبِيّيـنَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ...!»

« مردم يك گروه بودند پس خدا پيغمبران را نويد و بيم دهنده برانگيخت و با ايشــان كتــاب به حــق فــرستــاد تا در ميان مردم‌درآنچه اختلاف كرده‌اند حكــم كنــد...!» (213/بقره)

قسمتى از علوم و ادراكات انسان، آدمى را با ماده و استعمال آن مربوط مى‌سازد و از جمله اين انديشه‌ها و دانش‌ها اين است كه « بايد هر چه را ممكن است در راه كمال استخــدام كــرد!» و بــه عبــارت ديگــر « بــايــد از هــر چــه ممكــن است استفاده نمــود و بــه هــر وسيلــه‌اى امكــان داشتــــه بــاشـــد زنــدگــى را ادامــــه داد!»

با اين فكر، انسان شروع مى‌كند به تصرف در ماده و آلات و ادوات بى‌شمارى مى‌ســازد كه با آنهــا تصرفاتش را توسعه داده و به مقاصد خودش در زندگى برسد.

روى همين اصل، انواع تصرفات را در نباتات مى‌كند و از آنها براى خوراك و پوشاك و مسكن و غيره استفاده مى‌نمايد.

همچنين انواع و اقسام جانوران را در راه منافع حياتى استخدام كرده و از گوشت و پوست و خون و پشم و كـرك و شاخ و همه چيزشان و همچنين از كارشان بهره مى‌برد.

بــه ايــن مقـــدار اكتفــا نكــرده افــراد نــوع خــود را نيــز استخـــدام مى‌كنـــد و بــه هــر قيمتى كه ممكن است از آنها كار مى‌كشد و در وجود و افعالشان به هراندازه‌اى كه ميسر شود تصرف مى‌كند.

ولى چون هر فردى درصدد استفاده از فرد ديگر و كار كشيدن از ساير انسانهاست ناچار بايد يك سازش و همكارى بين افراد بشر برقرار شود تا در سايه آن همه از همه بهره‌مند گردند. اين همان قضاوتى است كه بشر درباره لزوم تمدن و وجود اجتماع تعاونى مى‌كند كه لازمه آن اين است كه اجتماع به نحوى تشكيل شود كه هر ذيحقى به حق خود برسد و روابط افراد با يكديگر عادلانه باشد و هر كس از ديگرى به ميزانى بهــره‌منــد شــود كه آن ديگر نيز از او به همين مقــدار بهــره مى‌بــرد. اين قــانــون عدل اجتمــاعى است.

بنابراين، لزوم اجتماع مدنى و عدالت اجتماعى امرى است كه بشر در پذيرفتن آن ناچار است و اگر اين اضطرار و ناچارى نبود هرگز زيربار آن نمى‌رفت.

و معناى اين كه گفته مى‌شود: «انسان طبعا مدنى است و به لزوم عدل اجتماعى قضـــاوت مى‌كنــد،» هميــن است، زيــرا چنــان كه گفتيم اين قانون زائيده اصل استخــدام اســت كــه بشــر به طـور نـاچـارى بدان تن در داده است.

چنانچه اين ناچارى برطرف شود يا هر موقع كه يك دسته نيرومند شوند كمتر رعــايــت زيــردستــان را مى‌كننــد و عمــلاً موضوع اجتماع تعاونى و عدالت عمومى در ميانشان رو بـــه ضعـــف مى‌گـــذارد. ما خــود مى‌بينيـــم كه ملت‌هاى ضعيف از دست ملّت‌هاى نيــرومنــد چــه مى‌كشنــد و چگــونه زيـــر لگـــدهــاى ظالمانه‌شان خُــرد شــده و جــانشــان به لـــب مى‌رسد.

اين معنى از آيات قرآنى استفاده مى‌شود:

« ـ به راستى انسان همين كه خود را بى‌نياز ديد سركشى مى‌كند!» (6 و 7 / علق)(1)

ادراك و عواطف انسان محل نفوذ شيطان

«...ثُمَّ لاَتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ اَيْديهِـمْ وَ مِنْ خَلْفِهِـمْ وَ عَنْ اَيْمـانِهِمْ وَ عَـنْ شَمآئِلِهِمْ...!»

«...آن‌گاه از جلو رويشان و از پشت سرشان و از راستشان و از چپشان به آنان مى‌تـازم و بيشتــرشــان را سپــاس‌گـزار نخواهى يافت!» (17 / اعراف)


1) الميزان،ج2،ص 175

عبارت فوق حكايت قول شيطان است. از آن استفاده مى‌شود كه وى نخست در عواطف نفسانى انسان يعنى در بيم و اميد او، در آمال و آرزوهاى او، در شهوت و غضب او، تصـرّف نموده و آن‌گاه در اراده و افكارى كه از اين عواطف برمى‌خيزد تصرف مى‌كند.

معنى آيه: « قالَ رَبِّ بِما اَغْوَيْتَنى لاَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ...!» (39 / حجر)، اين است كه شيطان مى‌گويد: من امور باطل و زشتى‌ها و پليدى‌ها را از راه ميل و رغبتى كه عواطف بشرى به آن دارد در نظر آنان زينت داده و به همين وسيله گمراهشان مى‌كنم. مثلاً زنا را كه يكى از گناهان است از آن‌جايى كه مطابق ميل شهوانى اوست در نظرش اين‌قدر زينت مى‌دهم، تا به تدريج از اهميّت محذور و زشتى آن كاسته و هم‌چنين مى‌كاهم تا يك‌باره تصديق به خوبى آن نموده و مرتكبش شود.

آيات ديگر نيز نشان مى‌دهد كه ميدان عمل تاخت و تاز شيطان همانا ادراك انسانى و ابزار كار او عواطف و احساسات بشرى است و به شهادت آيه «...اَلْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّـذى يُوَسْوِسُ فى صُدوُرِ النّاسِ!» (4 و5 / ناس) اوهام كــاذب و افكار باطل را شيطان در نفس انســان القــاء مى‌كند.

البتـــه ايــن القــائــات طــورى نيست كه انســان آن را احســاس كند و ميان آنها و افكـار خودش فرق بگذارد.(1)

عـوامل اختـلال در ادراكـات انسـان

«يَسْأَلُونَـكَ عَنِ الْخَمْــرِ وَ الْمَيْسِــرِ قُــلْ فيهِمــا اِثْــمٌ كَبيرٌ...!»

«دربــاره شــراب و قمــار از تــو سؤال مى‌كنند، بگو: در آن‌ها گناه و زيان بـزرگى است!» (219 / بقره)

اصل معناى «خَمْر» پوشاندن و مستور كردن است و از آن جهت به اين نام ناميده شده كه عقل را مستور مى‌كند و نمى‌گذارد خير و شرّ و زشت و زيبا را تشخيص بدهد.

«اِثْــم» آن حــالتى اسـت در عقــل يــا در مــوجـودى از مــوجــودات خــارجى كــه مــوجـــب عقــــب‌افتــــادگى انســـــان از رسيــدن بــه خيــــرات مى‌شـــود.


1) الميزان، ج 8، ص 47

زيان‌هاى بهداشتى و آثار سوء شرابخورى در معده، روده‌ها، جگر، شش، سلسله اعصــاب، شــريــان‌ها، قلــب و حــواس انســان مانند قوه باصره و ذائقه مسلم است.

مضـرات اخــلاقى آن مــاننــد بــدخلقــى، بــدزبــانى، انــواع و اقســام جنــايــات و خون‌ريزى‌ها، افشاء اسرار، هتك حرمت‌ها، پشت پازدن به همه قوانين و نواميسى كه پايه سعادت و مايه خوشبختى زندگى است، و به خصوص بى‌عفتى نسبت به‌اعراض و اموال و نفوس روشن‌است .

شخص مست فاقد نيروى خرد و قوه تميز است و از اين رو مانعي از هيچ كار زشت و ناهنجارى ندارد. كمتر جنايتى است كه اين مايه پليد به طور مستقيم و يا غيـرمستقيـم در آن تأثير نداشته باشد.

زيـان‌هايى نسبــت بــه قوه عــاقلـه و نيــروى دراكـــه دارد و تصرفـاتى در افكـار و انــديشـه‌هــاى انســان مى‌نمــايــد و مجـــراى ادراك را چه در حال و چــه بعـــد از آن منحـــرف مى‌كنــــد.

ايـن از بــزرگ‌تــرين فســادهــا و آثــار شوم خمر است و همه مفاسد ديگر هم از همين‌جا سرچشمه‌مى‌گيرد.

آئين اسلام پايه احكام خود را بر نگهدارى و تقويت عقل سليم قرار داده و از هر چيزى كه عمل آن را باطل مى‌سازد، مانند مى و قمار و تقلّب و دروغ و غيره اكيدا منع نموده است. از چيزهايى كه بيش از هر چيز با حكومت عقل سليم و فرمان‌روايى مطلق آن مخــالف اســت در بيــن كـارها، مى‌گسارى و در بين گفتارها، دروغ‌گويى است.(1)

آرايش تكـوينـى لذايـذ فكرى و اعمال

« كَـذلِـكَ زَيَّنّا لِكُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ !» (108 / انعام)

« مــا بدين‌سـان بـراى هر امتى عملشــان را بيــاراستيـم!»

«زينت» هر چيز زيبا و دوست‌داشتنى است كه ضميمه چيز ديگر شده و به آن زيبايى مى‌بخشد و مرغوب و محبوب قرار مى‌دهد. طالب زينت به طمع رسيدن به آن حركت مى‌كند و در نتيجه از فوائد آن چيز هم منتفع مى‌شود، مانند لباس كه انسان آن را بــه جهــت زيبــايى‌اش مى‌پوشد و ضمنا بدنش نيز از سرما و گرما محفوظ مى‌ماند.


1) الميزان، ج 2، ص 288

خداى تعالى اراده‌اش بر اين تعلق گرفته كه بشر تا مدت معينى در اين دنيا زندگى كرده و با اعمال قواى فعاله خود اين زندگى متنوع و متحول را ادامه داده و با قواى خود در نفع و ضررهايى كه با حواس ظاهرى خود درك مى‌كند تصرف نموده و چيزهايى را بخورد و از آشاميدنى‌هايى بياشامد و با حركات مخصوصى عمل نكاح را انجام دهد و چيزهايى را به صورت لباس درآورده و به تن كند و آشيانه‌اى ساخته و در آن مسكن گزيند. خلاصه منافعى را جلب و مضارى را از خود دفع كند.

خداوند براى انسان در جميع اين تصرفات لذايذى قرار داده كه آنها را مى‌چشد و نتايجى قرار داده كه منتهى اليه همه آن نتايج، نتيجه سعادت واقعى و حقيقى زندگى است، گو اين كه بعضى‌ها غير آن را نيز سعادت حقيقى مى‌پندارند .

به هر حال انسان در هر عملى كه انجام مى‌دهد لذتى را در نظر مى‌گيرد كه يا لذت مادى و بدنى است مانند لذت طعام و شراب و نكاح و امثال آن و يا لذت فكرى است مانند لــذت دواء و لــذت تــرقــى و انس و مدح و فخر و نام نيك و انتقام و ثروت و امنيت و صدها نظاير آن.

اين لذايذ است كه عمل و متعلقات عمل انسان را در نظر انسان زينت مى‌دهد و خــداونــد هم به وسيلــه همين لذايذ آدمى را تسخير كرده است، اگر اين لذايذ نبود بشر درصدد انجام هيچ عملى برنمــى‌آمــد و در نتيجــه آن نتــايجــى كه خداوند از خلقت انسان در نظر داشته و همچنين نتايج تكوينى از قبيل بقاى شخص و دوام نسل حاصل نمى‌شد. اگر در خوردن و آشاميدن و زناشوئى لذتى نمى‌بود هيچ وقت انسان حاضر نمى‌شد براى رسيــدن بــه آن ايــن همـــه رنــج و زحمــت بــدنــى و ناملايمات روحى را تحمل كند و در نتيجه نظام زنــدگــى مختل مى‌شــد و افــراد از بين رفته و نـوع بشـر منقرض مى‌گشت، حكمت تكــوين و ايجــاد بدون شـك لغـــــو مى‌گــرديــد.(1)

مفهوم قلب در قرآن

«... وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ...!» (225 / بقره)

«... ولـى به آن‌چه دل‌هـايتان مرتكب شده مـؤاخـذه مى‌نمايد...!»

آيه مورد بحث از شواهدى است كه دلالت مى‌كند بر اين كه مراد به قلب، خود آدمى است، يعنى خويشتن او و نفس و روح اوست، براى اين كه هرچند طبق اعتقاد بسيارى از عوام ممكن است تعقل و تفكّر و حب و بغض و خوف و امثال اين‌ها


1) الميزان، ج 7، ص 435

را به قلب نسبت داد، به اين پندار كــه در خلقــت آدمــى اين عضــو است كه مسئول درك است. هم‌چنان كه طبق همين پندار، شنيدن را به گوش و ديدن را به چشــم و چشيــدن را بـه زبان نسبــت مى‌دهيــم، ولكــن مُــدرِك واقعــى خــود انســان است. (و اين اعضاء آلت و ابــزار دركنــد،) چــون درك خـود يكـى از مصـاديق كسـب و اكتسـاب اسـت كـه جـز بــه خــود انسـان نسبـت داده نمـى‌شــود .

نظير آيه مورد بحث در شهادت به اين حقيقت، آيه « فَاِنَّهُ اثِـمٌ قَلْبُـهُ ـ براى اين‌كه دل او گنه‌كـار بود!» (283 / بقره) و آيه « اِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْــبٍ سَليمٍ ـ در صـورتـى كه با دلى سالــم آيــد،» (84 / صافـات) مى‌باشد.(1)

ترتيـب رسـوخ ايمـان در قلــب انســان

« اِنَّمَا الْمُؤْمِنُـونَ الَّـذيــنَ اِذا ذُكِـــرَ اللّــهُ وَجِلَتْ قُلُــوبُهُــمْ وَ...!»

« مؤمنين، تنها كسانى هستند كه وقتى ياد خدا به ميان آمد دل‌هايشان مى‌تپد و وقتى آيات او برايشان تلاوت مى‌شود ايمانشان زيادتر مى‌گردد و بر پروردگار خود تـوكّل مى‌كنند!» (2 / انفال)

نـور ايمـان بـه تدريج در دل تـابيـده مى‌شـود و هم‌چنان رو به زيادى مى‌گذارد تا به حـدّ تمـام رسيـده و حقيقتش كامل شود.

مـرتبـه اول آن كـه همـان تـأثـر قلـب اسـت، عبـارت اسـت از وجـل و تـرس و تكـان خـوردن دل در هنگام ذكر خدا و جمله « اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ...،» (2 / انفال) اشـاره به آن اسـت .

اين ايمان هم‌چنان رو به انبساط نهاده و شروع به ريشه دواندن در دل مى‌كند و در اثر سير در آيات دال بر خداى تعالى و هم‌چنين آياتى كه انسان را به سوى معارف حقّه راهبرى مى‌كند در دل شاخ و برگ مى‌زند، به طورى كه هرقدر مؤمن بيشتر در آن آيات سير و تأمل كند ايمانش قوى‌تر و زيادتر مى‌گردد، تا آن جا كه به مرحله يقين برسد و جملـه « ... وَ اِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِـمْ ءايتُــهُ زادَتْهُــمْ ايمنـــا ! » (2 / انفال) اشــاره بــه آن است.


1) الميزان ج 2، ص 335

وقتى ايمان انسان زياد گشته و به حدى از كمال رسيد كه مقام پروردگارش را و موقعيت خود را شناخت و به واقع مطلب پى برده و فهميد كه تمامى امور به دست خداى سبحان است و هموست يگانه ربى كه تمام موجودات به سوى او بازگشت مى‌كنند، در اين موقع بر خود حق و واجب مى‌داند كه بر او توكّل كرده و تابع اراده او شود و او را در تمامى مهمات زندگى خود وكيل گرفته و به آن‌چه را كه او در مسير زندگى‌اش مقدّر مى‌كنــد رضــا داده و بر طبــق شــرايــع و احكــامش عمــل كنــد، اوامـر و نواهى‌اش را به كار بنــدد و جملـه «...وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ !» (2 / انفال) اشاره به همين معناست.

وقتى ايمان به حدّ كاملش در دل مستقر گرديد قهرا انسان به سوى عبوديت معطوف گشته و پروردگار خود را به خلوص و خضوع عبادت مى‌كند و اين عبادت همان نماز است. علاوه به سوى مجتمع نيز معطوف گشته و حوائج مجتمع خود را برمى‌آورد و نواقص و كمبودها را جبران مى‌كند و از آن‌چه خدا ارزانى‌اش داشته و از مال و علم و غير آن انفاق مى‌نمايد و آيه «اَلَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقْنهُمْ يُنْفِقُونَ !» (3 / انفال) همان معنا را مى‌رساند.

از آن‌چه گذشت روشن گرديد كه جمله «زادَتْهُمْ ايمانا،» اشاره است به زياد شدن ايمـــان از جهــت كيفيــت، يعنــى ايمــانشــان رو بـه شــدّت و كمـال مـى‌گــذارد.(1)

بيمـــارى دل‌هــا

« فَتَــرَى الَّـذيـنَ فــى قُلُـوبِهِــمْ مَـــرَضٌ...،» (52 / مـائده)

« مى‌بينى آنان را كه در دل‌هــايشــان مــرضــى اســت... .»

جمله « ... فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ - در دل‌هايشان بيمارى است...،» مى‌رساند كه دل‌ها مرضى دارند، بالنتيجه صحتى هم دارند. زيرا صحت و بيمارى متقابل بوده و يكى از آن دو در جايى تحقق پيدا نمى‌كند مگر پس از امكان ديگرى.

تمام مواردى كه خداوند در قرآن مرضى براى دل‌ها بيان مى‌كند احوال و آثارى از آن دل‌ها بيان مى‌كند كه مى‌رساند آن‌ها از فطرت مستقيم خود بيرون رفته و از راه صحيح خود منحرف شده‌اند.


1) الميزان ج 9، ص 11

بيمارى دل، تلبس آن به نوعى شك و شبهه است كه جريان ايمان به خدا و اطمينان به آيات او را كدر و ايمان را به شرك مخلوط مى‌سازد. در مقابل سلامت و صحت دل استقرار آن در فطرت مستقيم و ملازم بودن آن با راه صحيح است و برگشت اين معنى به اخلاص دل در توحيد خداوند و توجه آن به خداوند و اعراضش از هر چه كه مورد هـواى انسانى است مى‌باشد.

كسانى كه دل‌هايشان بيمار است غير از منافقين هستند. منافقان كسانى‌اند كه زبــان‌هايشان ايمــان آورده‌انــد و دل‌هــايشــان ايمان نياورده و كفر خالص هم مرگ دل اســـت نـــه مـــرض آن.

ظاهرا بيمارى دل در لغت قرآن همان شك و شبهه‌اى است كه در چيزهاى مربوط به خــدا و آيــات او بــر درك انســان تسلــط مى‌يابد و نمى‌گذارد قلب با عقايد دينى پيـوند محكمى داشته باشد.

منظور از اين كسانى كـه دل‌هايشان بيمار است همان سست ايمان‌هايى هستند كه به هر صدايى توجه مى‌كنند و با هر درى مى‌جنبند .

خداوند بيان مى‌كند كه بيمارى دل هم چون بيمارى‌هاى جسمانى چه بسا شروع به زيادى مى‌كند تا آن جا كه در اثر معصيت كه براى بيمارى اين مرض ضرر دارد مزمن شده و به هلاكت مى‌كشاند.

«در دل‌هايشان بيمارى است و خداوند بيمارى‌شان را زياد كــرد....» (10 / بقره)

خــداونــد بــراى عــلاج ايــن بيمـارى، ايمــان را ذكــر فــرمــوده و به طور يك بيـانيـه عمـومى مى‌فرمايد:

«...يَهْديهِمْ رَبُّهُمْ بِايمانِهِمْ...!» «...خــدايشــان آنــــان را به وسيلــه ايمــانشــان هــدايــت مى‌كنـــد...!» (9 / يونس)

بيمارى دل اگر بخواهد بيمارى‌اش خوب شود بايد به خدا توبه كند يعنى ايمان به او آورده و بــا فكـــر و كـــار شــايستــه تــذكــر يــابــد. خداوند يك گفته جامعى در اين باب دارد و مى‌فرمايد: « اى اهل ايمان سواى مؤمنين، كفّار را دوسـت نگيريـد...!» (28 / آل عمران)

منظـور از اين بيـان، بـرگشـت بـه خـدا به وسيلـه ايمان و استقامت در آن و تمسّك بـه كتـاب و گفتـار پيـامبـر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و سپس اخـلاص است. (1)

عبـور از عقــل به حـق


1) الميزان ج 5، ص 619

«... فَبَشِّرْ عِبادِ اَلَّـذينَ يَسْتَمِـعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِـعُـونَ اَحْسَنَهُ... !»

« پس بندگان مرا بشارت بده! همان‌هايى را كه به هر سخن گوش مى‌دهند و بهترين آن را پيــروى و دنبال مى‌كنند...!» (17/زمر)

«... وَ اُولئِكَ هُمْ اُولُــوا الاَْلْبــابِ!»

«... و اين‌هايند تنها كسانـى كه صاحب عقل‌انــد.» (18 / زمــر)

از اين جمله استفاده مى‌شود كـه: عقــل عبــارت است از نيرويى كه با آن به سـوى حـق راه يافته مــى‌شـود.

نشـانى داشتن عقل، پيروى از حق است.

از آيه « وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ اِبْراهيمَ اِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ ـ اعراض از ملت و كيش ابراهيم از حماقت نفس است!» (130 / بقره) استفاده مى‌شود سفيه آن كسى است كه دين خدا را پيروى نكند و در نتيجه عاقل آن كسى است كه ديــن خــدا را پيروى كند.

از اين آيه معناى روايت معروف « اِنَّ الْعَقْلَ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحْمن ـ عقل چيزى است كه با آن‌رحمان عبادت شود!» استفاده مى‌شود.(1)

علم خاص و عصمت پيامبران

ادراكات مخصوص - بصيــرت


1) الميزان ج 17، ص 381

يك حقيقت قرآنى كه جاى انكار ندارد هست و آن اين كه با ورود انسان در گلستان ولايت الهى و قرب او به مقام قدس و كبرياى خدايى، برايش درى به ملكوت آسمان‌ها و زميــن بــاز مى‌شــود كــه مى‌تواند آيــات بزرگ الهى و انوار جبروتى خاموش نشدنى خدايى را كــه بـر ديگران مخفى است از آن در مشاهده كند.

امــام صــادق عليه‌السلام فرمود: « اگر نه اين بود كه شيطان ها اطراف دل هاى بنى‌آدم گردش مى‌كنند حتما ملكوت آسمــان‌ها و زميـن را مى‌ديدند!»

از پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله روايت كرده‌اند فرمود: « اگر اين زيادى در صحبت شما و بى‌قيدى و اغتشــاش دل‌هــاى شمــا نبــود حتمــا آن چــه مــن مى‌بينم مى‌ديديد و آن چه من مى‌شنــــــوم مى‌شنيــديــد!»

خـداى تعـالى در سـوره عنكبـــوت مى‌فــرمــايــد:

« وَ الَّذينَ جاهَدوُا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا - كسانى كه در راه ما مجاهده كرده‌اند حتما آنان را به راه‌هاى خود رهبرى مى‌كنيم... !»

(69 / عنكبوت)

ظاهر آيـه ســوره حجر كه يقين را فـــرع عبادت دانسته بر همين مطلـب دلالـت دارد، مى‌فـرمايد: « وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ- خدايت را عبادت كن، تا ترا يقين بيايد!» (99 /حجر)

در سـوره انعام مى‌فرمايــد: « و اين چنين به ابــراهيم ملكوت آسمان‌ها و زمين را نشان مى‌دهيم و تا از يقين‌داران باشد!» (75 / انعام) كه صفــت يقيــن را مربوط به مشــاهده ملكوت نمـوده است .

و در ســــوره تكـــاثــر فــرمــوده :

« كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقينِ- بس كنيد! اگر به علمى يقينى (ادراك يقينى) مى‌دانستيد حتما جهنم را مى‌ديديد آنگاه به طور عين‌اليقين (ديدن يقين) آن را مى‌ديديد!» (5 ـ 7 تكاثر)

و در ســــوره مطففيــن مى‌فرمـايـد:

« همــانــا نــامــه نيكــان در علييــن اسـت و تو چه مى‌دانــى كه علييــن چيســت؟ كتابى اســت نــوشتــه كــه مقــربيــن مشــاهــده‌اش مى‌كننــــد». (18 تا 21 / مطفّفين)

اين معنى با آنچه پيش از اين گذشت كه قرآن كريم راه تفكر فطرى را كه بشر را بر آن آفريده و اساس زندگى انسانى را بر آن قرار داده است تأييد و تصديق مى‌كند هيچ‌گـونــه منـافــاتى نــدارد زيــرا اين راهى غير فكرى و موهبتى الهى است كه تنهــــا بــــه آن بنــدگــانــى كــه مى‌خــواهــد مى‌دهــد ـ و العــاقبــة للمتقيــن !(1)

معصـوميت ـ نفى خطـا در ادراك‌هاى مخصــوص

نبوت از سنخ هدايت تكوينى است و سبب آن همان دستگاه ايجاد و تكوين است، بنابراين، غلط و خطايى در آن راه نخواهد يافت. يعنى دستگاه ايجاد كه روح نبوت و ادراك وحى را در پيغمبر قرار مى‌دهد اشتباه نمى‌كند و اين ادراك هم چون وسيله هــدايت تكــوينى است قـابل خطا و اشتباه نخواهد بود.


1) الميـزان، ج 5، ص 441

بنابراين، روح نبوى هميشه با نيروى عصمت همراه است و پيغمبر در امر دين و تشريع قوانين از خطا مصون مى‌باشد و اين عصمت غير از عصمت از معصيت است، زيرا اين مصونيت از خطا در مقام گرفتن وحى است. مرحله ديگرى از عصمت نيز در راه سعادت تكوينى و رسيدن به كمال وجودى واقع شده و آن، مصونيت پيغمبر در مقــام تبليــغ رســالـت و رسـاندن وحى به مردم است.(1)

عصمت، يك نوع علم خاص

«... وَ اَنْـزَلَ اللّــهُ عَلَيْــكَ الْكِتــابَ وَ الْحِكْمَــةَ وَ عَلَّمَــكَ مـا لَـمْ تَكُـنْ تَعْلَمُ...!»

«...خدا بر تو كتاب و حكمت فرستاد و آن‌چه را نمى‌دانستى به تو آموخت... !» (113 / نسـاء)

اين موهبت الهى كه ما آن را « قوه عصمت » مى‌ناميم، يك نوع علم و شعورى است كه برخلاف ساير علوم هيچ‌گاه مغلوب هيچ‌يك از قــواى شعــورى ديگــر نمى‌شــود، بلكــه هميشــه غــالــب و قــاهــر بــر آن قــواست و آن‌ها را در استخــدام خود دارد و لــذا پيــوستــه و به‌طــور دائــم، صــاحبش را از گمــراهـى و خطــا بــاز مـى‌دارد.

ساير اخلاق مانند شجاعت، عفت، سخاوت و امثال آن، هر كدام صورت‌هاى علمى ريشه‌دار و راسخى هستند، كه باعث به وجود آمدن آثارى‌اند و مانع‌اند از آن كه آدمى به آثار جبن و تهوّر و خمود و شره و بخل و تبذير، متلبس گردد. گرچه علم سودمند و حكمت بالغه و رسا باعث مى‌شوند، كه شخص عالم و حكيم در رذائل مهلك نيفتد و به كثافات معاصى، آلوده نگردد به طورى كه در رجال علم و حكمت و فضلاى اهل تقوى و دين مشاهده مى‌كنيم، ولى اين سبب هم مثل اسبابى كه در اين عالم مادى طبيعى وجود دارد، به طــور غـالبـى يعنى بيشتر اوقات، اثر دارد و نه هميشه.

از اين جا مى‌فهميم كه قوه‌اى كه «عصمت» نام دارد، يك سبب شعورى است كه به هيچ‌وجه مغلوب نمى‌شود. اگر اين شعور، از اقسام شعور و ادراكى بود كه ما با آن آشنائيم در آن تخلف راه مى‌يافت و احيانا ممكن بود اثر نكند، بنابراين، اين علم از سنخ ساير علوم و ادراكات متعارفى كه قابل اكتساب و تعلمند، نيست.


1) الميزان، ج2، ص 232

خــداي تعالي در جمله « ... وَ اَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ...،» كه خطابى است مخصوص شخص پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله، اشاره به همين علم كرده است. اين خطاب خاص پيغمبر است و ما به درستى و آن طور كه بايد، نمى‌توانيم اين خطاب را درك كنيم، زيرا ما ذوق اين نحوه علم و شعور را نداريم ولى از دو آيه ذيل و امثال آن تا اندازه‌اى براى ما واضح مى‌شود، كه اين « اَنْزَلَ » كه در آيه بالا ذكر شده، از سنخ‌علم است. خدا مى‌فرمايد: « هركس دشمن جبرئيل‌است، اوست‌كه قرآن را بر قلب تو نازل كــرده،»(97/بقره) و از قول رسول الله مى‌فرمايد: « من تنها از آن‌چه به من وحى مى‌شود پيروى مى‌كنم!»(انعام/50)

مراد از انزال و تعليم در آيه فوق دو نوع علم است: يكى علمى است كه از رهگذر وحى و فرود آمدن روح‌الامين بر پيغمبر پيدا مى‌شود و ديگرى علمى كه به واسطه القاء در قلــب و الهــام پنهــانى به پيغمبــر بــدون دخــالــت ملــك، حاصل مى‌شود .

مراد از آيه « و آن‌چه را نمى‌دانستى به تو آموخته!» اين است: يك نوع علمى به تو داد كه اگر آن علم را از طرف خودش به تو عطا نمى‌كرد، اسباب عادى كه علوم اكتسابى انسان را به او مى‌آموزد، كافى نبود چنين علمى به تو بدهد.(1)

تفاوت علم خاص عصمــت بـا ساير علوم

علمى كه آن را «عصمت» مى‌ناميم، با ساير علوم از اين جهت مغايرت دارد، كه اين علم اثرش كه همان بازدارى انسان از كار زشت و وادارى به كار نيك است، دائمى و قطعى است و هرگز از آن تخلف ندارد. به خلاف ساير علوم كه تأثيرش در بازدارى انسان غيردائمى است. هم‌چنان كــه قرآن كريم فرموده: «...آن را انكار نمودند با اين‌كه دل‌هايشان بدان يقين‌داشت.» (14/نمل)

و نيــز فـرمـوده:

«... هيــچ ديــدى كســى را كــه هــواى خــود را معبــود خــود گــرفــت و خـــدا او را با داشتن علم گمراه ساخت.» (23 / جاثيه)

و نيــز فـرمـوده:


1) الميـزان ج 5، ص 124

«پس اختلاف نكردند، مگر بعد از آن كه به حقانيت آن عالم شدند و از در بغى و كينه به يكديگر اختـلاف نمودند.» (17 / جاثيه)

آيه «سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يَصِفُونَ. اِلاّ عِبـادَ اللّـهِ الْمُخْلَصينَ،» (159 و 160/ صافات) نيز بر اين معنا دلالت مى‌كند، زيرا با اين كه مخلصين يعنى انبياء و امامان معارف مربوط به اسماء و صفات الهى را براى ما بيان كرده‌اند و عقل خود ما هم مؤيد اين نقل هست، مع‌ذلك خداوند توصيف ما را صحيح ندانسته و آيه نام‌برده خدا را از آن‌چه ما تـوصيـف كنيم منــزه نموده و تـوصـيف مخلصيـن را صحيح دانسته است. معلوم مى‌شود علم ايشان غير از علم ماست، هر چند از جهتى علــم ايشــان و مــا يكى است و آن هــم اسمــاء و صفــات خــداســت.

دوم اين كه علم نام‌برده يعنى ملكه عصمت در عين اين كه از اثرش تخلف ندارد و اثرش قطعى و دائمى است، در عين حال طبيعت انسانى را كه همان مختار بودن در افعــال ارادى خــويش است تغيير نداده و او را مجبور و مضطر به عصمت نمى‌كند.(1)

انصـراف اختيارى معصومين از خـلاف

«... وَ اجْتَبَيْنهُـــمْ وَ هَــدَيْنهُــمْ اِلـــى صِــرطٍ مُسْتَقيــمٍ... !»

«... و برگزيديمشان و به سوى صراط مستقيم هدايتشان كرديم، اين است هدايت خدا كه هر كه را بخواهد، از بندگان خود بدان هدايت مى‌فرمايد و اگر شرك بــورزنــد اعمــالشــان كـه مى‌كـردنـد بى‌ثمـر مى‌شــود!» (87 و 88 / انعـــام)

آيه فـوق دلالـت مى‌كند بر ايـن كــه «شـــرك» بــراى انبيــاء، با اين كه خــداونــد بــرگــزيــده و هدايتشان كـرده، امكان‌پذير است و اجتناب و هدايت الهى مجبور به ايمانشان نكرده است.

معصومين به اراده و اختيار خودشان از معصيت منصرف مى‌شوند و اگر انصرافشان را به عصمتشان نسبت دهيم، مانند: انصراف غيرمعصومين است، كه به توفيـق خدايى نسبت مى‌دهيم.


1) الميزان ج 11، ص 221

هم‌چنان كه با آن آيات و تصريح اخبارى كه مى‌گويند، انصراف معصومين از معصيت به خاطر تسديد روح‌القدس است نيز منافات ندارد. چون اين نسبت عينا مانند نسبت تسديد مؤمن است به روح ايمان و نسبت‌ها با اختيار مؤمن و كافر منافات ندارد، آن نسبت هم با اختيار معصــوميــن منــافــات نــدارد و عمــل را از ايــن كــه عملــى است صــادره از فــاعلــى با اراده و اختيار خارج نمى‌سازد. (دقت فرمائيد).(1)

مُخلَصين و علم خاص آن‌ها

افرادى هستند، كه خداوند در خلقت ايشان امتيازى قائل شده و ايشان را با فطرتى مستقيم و خلقتى معتدل ايجاد كرده و اين عده از همان ابتداء امر با اذهانى وقّاد و ادراكاتى صحيح و نفوس طاهره و دل‌هايى سالم نشو و نما نمودند و با همان صفاى فطرت و سلامت نفس و بدون اين كه عملى و مجاهدتى انجام داده باشند، به نعمت اخلاص رسيده‌اند، در حالى كه ديگران با جد و جهد مى‌بايستى، در مقام تحصيلش برآيند، آن هم هرچه مجاهدت كنند، به آن مرتبه از اخلاص كه آن عده رسيده‌اند، نمى‌رسند. چــون نــام‌بــردگــان دل‌هــايى پاك از لــوث موانع و مزاحمات داشتنــد و ظاهرا در عرف قرآن مقصود از كلمــه «مخلَصيــن» (به فتح لام) هر جا كه آمــده بـاشد، هم ايشـان باشند.

اين عــده همــان انبياء و امامان معصوم عليهم‌السلام‌اند و قرآن كريم هم تصريح دارد، بر اين كه خــداونــد ايشان را اجتبا نموده، يعنى جهت خود جمع‌آورى و براى حضرت خود خالص ساخته است.

و به ايشان از علم، آن مرحله‌اى را داده كه ملكه عاصمه‌اى است، كه ايشان را از ارتكاب گناهان و جرائم حفظ مى‌كند و ديگر با داشتن آن ملكه صدور گناه حتى گناه صغيره از ايشان محال مى‌شود.

اين عـده از پــروردگار خــود چيـزهايى اطــلاع دارنــد، كـه ديگــران نــدارنــد.

از جمله آياتى كه دلالت مى‌كند، بر اين‌كه عصمت از قبيل علم است يكى آيه زير است:


1) الميزان ج 11، ص 222

«... وَ اَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ ـ. خــدا ايــن كتــاب و حكمــت به تــو نــازل كــرده و چيــزهــا كه نـدانستـه بـودى تعليــم داد!» (113 / نساء)

و نيز آيه‌اى است كه حكايت از قول يوسف مى‌فرمايد:

« اگر نيرنگشان را از مــن دور نكنــى، مــايــل ايشــان مى‌شوم و از جهالت پيشگان مى‌گــــردم!» (33 / يوسف)(1)

نمونه اي از كاربرد علم مخصوص

( سليمان گفت: اى بزرگان كدامتان پيش از آن كه ملكه سبا نزد من آيد تخت وى را برايم مى‌آورد؟ عفريتى از جن گفت: از آن پيش كه از مجلس خود برخيزى تخت را نزدت مى‌آورم، كه بر اين كار توانا و امينم!)

و آن كسى كه « علمى از كتاب» داشت گفت: من آن را قبــل از آن كه نگــاهت به تــو برگــردد نــزدت مى‌آورم.

فـرمـود: «علمى از كتـاب» يعنى علمــى كه با الفــاظ نمى‌تــوان معـرفـى‌اش كــرد.

مراد به كتابى كه اين قدرت خارق‌العاده پاره‌اى از آن بود، از جنس كتاب‌هاى آسمــانــى است و يا لــوح محفــوظ و علمى كه اين عالم از آن كتاب گرفته علمى بوده كه راه رسيـدن او را به اين هــدف آســان مى‌ســاختــه است.

تنها چيزى كه آيه در اين باره فرموده اين است، كه شخص نام‌برده كه تخت ملكه سبأ را حاضر كرد علمى از كتاب داشته و گفته است: « من آن را برايت مى‌آورم ! » غير از اين دو كلمه درباره او چيزى نيامده است. البته اين در جاى خود معلوم و مسلم است، كه كار در حقيقت كار خدا بوده، پس معلوم مى‌شود كه آن شخص علم و ارتباطى با خدا داشته، كه هر وقت از پروردگارش چيزى مى‌خواسته و حاجتش به درگاه او مى‌برده، خدا از اجابتــش تخلّف نمى‌كرده و يا بگو هر وقت چيزى را مى‌خواسته خدا هم آن را مى‌خواسته است.

از آن‌چه گذشت اين نيز روشن شد كه علم نام‌برده از سنخ علوم فكرى و اكتساب و تعلــم بـردار بـاشـد، نبـوده است.(2)

حكمت، دانشى كه خداوند عطا مى‌كند!


1) الميزان ج11، ص 219

2) الميزان ج 15، ص 517

« يُؤْتِى الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَــنْ يُــؤْتَ الْحِكْمَــةَ فَقَـدْ اوُتِـىَ خَيْـرا كَثيـرا...!»

« حكمــت را بــه هـر كه خواهـد مى‌دهــد و هــر كــه حكمــت يــافـت خيرى فراوان يافت و به جــز خـردمنـدان كسى انــدرز نگيــرد!» (269 / بقره)

«حكمت» به معناى نوعى احكام و اتقان و يا نوعى از امر محكم و متّقن است، آن‌چنان كه هيچ رخنه و يا سستى در آن نباشد و اين كلمه بيشتر در معلومات عقلى و حق و صادق استعمال مى‌شود و معنايش در اين موارد اين است كه بطلان و كذب به هيــچ وجــه در آن معنــا راه نــــدارد.

اين جمله دلالت دارد بر اين كه بيانى كه خدا در آن بيان حال اتقان و وضع همه علل و اسباب آن را و آثار صالح آن در زندگى حقيقى بشر را شرح داده، خود يكى از مصاديق حكمت است. پس حكمت عبارت است از قضاياى حقه‌اى كه مطابق با واقع باشد، يعنى به نحوى مشتمل بر سعادت بشر باشد، مثلاً معارف حقه الهيه درباره مبدأ و معاد باشد و يا اگر مشتمل بر معارفى از حقايق عالم طبيعى است معارفى باشد كه باز با سعادت انسان سروكار داشته باشد، مانند حقايق فطرى كه اساس تشريفات دينى را تشكيل مى‌دهد.

حكمت به خودى‌خود، منشأ خيركثير است و هركس آن را داشته باشد خيرى بسيار دارد و اين‌خيركثير نه از اين جهت است كه حكمت منسوب به خداست و خدا آن را عطا كرده، چون صرف انتساب آن به خدا باعث خير كثير نمى‌شود، هم‌چنان كه خدا مال را مى‌دهد ولى دادن خدا باعث نمى‌شود مال همه جا مايه سعادت باشد، چون به قارون هم مال داد.

نكته ديگر اين كه فرمود: حكمت خير كثير است، با اين كه جا داشت به خاطر ارتفاع شــأن و نفــاست امــر آن بــه طــور مطلــق فــرمــوده بــاشــد «حكمت خير است،» و اين بــدان جهــت بــود، كه بفهمــانــد خيــر بــودن حكمت هم منوط به عنايت خدا و توفيق اوست و مسئله سعادت منوط به عــاقبــت امــر اســت، چــون ممكن است خدا حكمت را به كسى بدهد، ولـى در آخــر كـار منحــرف شود و عــاقبتش شــر گردد.(1)

تصـورات و رؤيــاها

تمثــل، و واقعيـت مــوجــود خــارجــى


1) الميزان ج 2، ص 606

«فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِيّا !»

«پس ما روح خود نــزد او فـرستـاديم كه به صورت انسانى تمام عيار بر او مجسم گشت!» (17 / مريم)

«تَمَثُّل» عبــارت است از ظهــور چيــزى بــراى انســان بــه صورتى كه انسان با آن الفــت دارد و بــا غــرضش از ظهــور مى‌ســازد، مانند ظهــور جبرئيل براى مريم به صــورت بشــرى تمام عيار.

فرق است ميان اين كه حقيقتــى واقعــى به صــورتــى جلــوه كنــد كــه مألوف و معهــود مُدرِك بــاشــد و بــا ادوات ادراك او جــور درآيــد و ميان اين كه اصلاً در خارج حقيقتى وجود نداشته باشد و تنها و تنها صورتى ادراكى و ذهنى داشته باشد كه اين دوّمى سفسطه است نه تمثـل.

روحــى كـه بــه ســوى مــريــم فــرستــاده شـده بود به صورت بشر ممثل شد. معنــاى تمثل و تجسم روح به صورت بشر اين است كه در حواس بينايى مريم به ايــن صـورت محســوس شــود وگــرنه در واقـع باز همــان روح است نه بشــر.(1)

دخالت تصـورات و ادراكات در نحوه تمثل

در قــرآن كــريــم جــز در داستــان مــريـم در آيه فوق كلمه «تمثل» نيامده است.


1) الميـــزان، ج 14، ص 47

در آيات بعدى كه در آن جبرئيل خود را براى مردم معرفى مى‌كند بهترين شاهد است بر اين كه وى در همان حال هم كه به صورت بشر مجسم شده بود باز فرشته بود نه اين كه بشر شده باشد، بلكه فرشته‌اى بود به صورت بشر و مريم او را به صورت بشر ديد. در حاسه و ادراك مريم به آن صورت محسوس شد، نه اين كه واقعا هم به آن صورت درآمده باشد، بلكه در خارج از ادراك وى صورتى غيرصورت بشر داشت. نظير اين آيه در نزول ملائكه كرام به ابراهيم عليه‌السلام و بشارت دادن وى به ولادت اسحق و نزولشان بر لوط عليه‌السلام و ظهورشان به صورت بشر است.

در روايــات هــم از تمثل ابليس و تمثــل مـال و اولاد آدمــى در هنگــام مـــرگ و تمثــل اعمــال آدمــى در قبــر و در روز قيامت سخـــن رفته است.

از همين قبيل است تمثل‌هايى كه در خواب ديده مى‌شود مــاننــد تمثــل دشمن بــه صــورت ســگ و مــار و تمثل همسر به صورت كفش.

آنچه در حقيقت محسوس ماست صورتى از موجود خارجى است نه خود موجود خارجى آنچه حس مى‌كنيم در حس ما هست و اما محسوس يعنى آن كه از ما و از حس ما خارج است هر حكمى كه به وسيله حس خود درباره آن مى‌كنيم ناشى از حس ما نيست بلكه نــاشــى از فكــر مــا و نظــر مــاسـت.(1)

رؤيــا و حـديـث نفس

« ... وَ يُعَلِّمُـــكَ مِــنْ تَــأْويــلِ الاَْحــاديــــثِ...!»

« ... و تعبير احاديث را تعليمت مى‌دهد...!» (6/يوسف)

كلمه « اَحاديث » جمع حديث است و بسيار مى‌شود از آن رؤيا را اراده مى‌كنند، چون در حقيقت رؤيا هم حديث نفس است، چه در عالم خواب امور به صورت‌هايى در برابر نفس انسان مجسم مى‌شود، همانطور كه در بيدارى هر گوينده‌اى مطالب خود را براى گــوش شنــونــده‌اش مجســم مى‌كنــد. پـس رؤيــا هـم مـاننـد بيـدارى حديث است.

اين كه گفته شده خواب صادق حديث و گفتگوى ملائكه است و رؤياى كاذب گفتگوى شيطان است صحيح نيست، زيرا بسيار رؤياها هست كه نه مستند به ملائكه است و نه به شيطان، مانند رؤياهايى كه از حالت مزاجى شخص بيننده ناشى مى‌شود.


1) الميزان، ج 14، ص 47

مثل اين كه شخص دچار تب در خواب مى‌بيند كه حمام مى‌كند، يا در هواى گرم در خواب تشنه مى‌شود و خواب مى‌بيند كه در استخر آب‌تنى مى‌كند و يا دچار سرماى شديد شده و خواب مى‌بيند كه برف يا تگرگ مى‌بارد .

منظور از حديث فرشته يا شيطان حديث به معناى تكلم نيست بلكه مراد اين است كه خواب قصه و يا حادثه‌اى از حوادث را به صورت مناسبى براى انسان مصور و مجسم مى‌سازد، همانطور كه در بيدارى گوينده‌اى همان قصه يا حادثه را به صورت لفظ درآورده و شنونده از آن به اصل مراد پى مى‌برد.

و نيز حديث ملك و شيطان نظير اين است كه درباره شخصى كه تصميم دارد كار بكند و يا آن را ترك كند مى‌گوييم: نفس او وى را حديث كرد كه فلان كار را بكند و يا ترك كند. معناى اين حرف اين است كه او تصور كردن يا نكردن آن عمل را نمود. مثل اين كه نفس او به او گفت كه بــر تــو لازم است اين كــار را بكنـى و يا جائز نيست بكنى. معناى اين كه رؤيا از احاديث باشد اين است كه رؤيا براى نائم از قبيل تصور امور است، و عينا مانند تصورى است كه از اخبار و داستان‌ها در موقع شنيدن آن مى‌كند، پس رؤيا نيز حديث است. حالا يا از فرشته و يا از شيطان و يا از نفس خود انسان. اين است مقصود آنهايى كه مى‌گويند رؤيا حديث فرشته و يا شيطان است ولكن حق مطلب ايـن است كه رؤيـا حديث خود نفـس است، به مباشرت و بدون واسطه ملك و يا شيطان.

مقصود از احاديثى كه خداوند تأويل آن را به يوسف عليه‌السلام تعليم داده بود اعم از احـــاديث رؤيــاست، بلكــه مقصــود از آن مطلــق احاديث يعنى مطلق حوادث و وقايعى است كه به تصور انسان درمى‌آيد، چه آن تصوراتى كه در خواب دارد و چه آنهــايى كه در بيـدارى.

آرى بين حوادث و ريشه‌هاى آنها كه از آن ريشه‌ها منشأ مى‌گيرند و همچنين غاياتى كه حوادث به آن غايات و نتيجه‌ها منتهى مى‌شوند اتصالى است كه نمى‌توان آن را انكار كرد و يا ناديده گرفت. با همين اتصال است كه بعضى با بعضى ديگر مرتبط مى‌شود، بنابراين ممكن است بنده‌اى به اذن خدا به اين روابط راه يافته باشد به طورى كــه از هــر حــادثــه‌اى حــوادث بعــدى و نتيجــه‌اى را كــه بــدان منتهــى مــى‌شـــود بخــوانــد.(1)

تفــاوت مـرگ و خواب


1) الميزان، ج 11، ص 107

« اَللّــهُ يَتَـوَفَّـى الاَْنْفُـسَ حيــنَ مَــوْتِهــا وَ الَّتــى لَــمْ تَمُــتْ فى مَنــامِهــا !»

« خــداست كه جــان‌ها را در دم مرگ مى‌گيرد و آنها هم كه نمرده‌اند در خواب مى‌گيــرد. پس هــر يــك از جــان‌هــا كه مــرگش رسيــده بــاشــد نگه مى‌دارد و آن ديگــر را بــه بــدنش برمـى‌گــردانــد تــا مـدتــى معيـــن...!» (42 / زمر)

در آيه فوق مراد از « اَنْفُسْ » ارواح است، ارواحى كه متعلق به بدن‌هاست، نه مجموع روح و بدن، چون مجموع روح و بدن كسى در هنگام مرگ گرفته نمى‌شود، تنها جان‌ها گرفته مى‌شود، يعنى علاقه روح از بدن قطع مى‌گردد و ديگر روح به كار تدبير بدن و دخـــل و تصـــرف در آن نمى‌پـــــردازد .

در آخر آيــه خــداى تعــالى هميــن ارواح و انفســى را كه در هنگام خواب نمـرده‌اند، تفصيــل مى‌دهــد و آن را دو قسـم مى‌كند.

اوّل: آن ارواحى كه قضاى الهى بر مرگشان رانده شده، آن ارواح را كه در ابتداء خــواب گــرفتــه بــود نگــه مـى‌دارد و ديگــر به بــدن‌ها بــرنمـى‌گرداند.

دوّم: آن ارواحى كه چنين قضايى بر آنها رانده نشده، آنها را روانه به سوى بدن‌ها مى‌كند، تا آن كه براى مدتى معين كه منتهى‌اليه زندگى دنياست زنده بمانند.

و اين كه مدت معين را غايت روانه كردن ارواح قرار داده، خود دليل بر آن است كه مراد به روانه كردن جنس روانه كردن است، بدين‌معنا كه بعضى از انفس را يكبار ارسال مى‌كند و بعضى را دو بار و بعضى را بيشتر و بيشتر تا برسد به آن مدت مقرر .

از ايــن جملــــه، دو نكتــه استفـــاده مى‌شــــود:

اوّل: اين كه نفس آدمى غير بدن اوست، براى اين كه در هنگام خواب از بدن جدا مى‌شود و مستقل از بدن و جـداى از آن زندگى مى‌كند.

دوّم: اين‌كه مردن و خوابيدن هر دو «توّفى» و قبض روح است. بله اين فرق بين آنها هست كه مرگ قبض روحى‌است كه ديگر برگشتى برايش نيست، ولى‌خواب قبض روحى است كــه ممكــن است روح دوبـــاره برگردد.

مـردم متفكـر از همين خــوابيــدن و مــردن متــوجــه مى‌شــونــد كــه مدبــر امر آنان خـداسـت و روزى همه آنــان به ســوى خــدا برمى‌گــردند و خداوند سبحان بــه حســاب اعمالشان مى‌رســد.(1)

گــروه‌بنـدى رؤيـا هـا

1ـ رؤيا هاى ناشى از تخيّلات نفسانى

اين موضوع قابل انكار نيست كه رؤيا امرى است ادراكى، كه قوه خيال در آن مؤثر و عامل است. اين قوه از قواى فعالى است كه دائما مشغول كار است. بسيار مى‌شود كه عمل خود را از جهت اخبارى كه از ناحيه حس لامسه و يا سامعه و امثال آن وارد مى‌شود ادامه مى‌دهد و بسيار هم مى‌شود كه صور بسيط و يا مركب از صورتها و يا معانى كه در خزينه خود دارد گرفته و آنها را تحليل مى‌كند، مانند تفصيلى كه در صورت انسان تام‌الخلقه هست، گرفته به يك اعضاء از قبيل سر و دست و پا و غير آن تحميل مى‌كند و يا بسائط را گرفته و تركيب مى‌نمايد. مثلاً از اعضايى كه جداجدا در خزينه خود دارد انسـانى مى‌سازد.

حال بسيار مى‌شود كه آنچه تركيب كرده با خارج مطابقت مى‌كند و بسيار مى‌شود كــه مطــابقــت نمى‌كنــد، ماننــد اين كه انســانى بى‌ســر و پــا و يــا ده سر بسازد.

اسبــاب و عــوامــل خارجى‌اى كه محيط به بدن آدمى است از قبيل حرارت و برودت و امثال آن و همچنين عوامل داخلى‌اى كه مؤثر بر آن مى‌شود از قبيل مرض و ناملايمات و انحـرافـات مـزاج و امتـلاء معـده و خستگـى و غيــر آن همه در قــوه خيال و در نتيجــه در رؤيـاها تـأثيـر مى‌گذارد.

لذا مى‌بينيم كه (در بيدارى و يا در خواب) حرارت و يا برودت شديد در او اثر كرده و در خواب آتشى شعله ور و يا برف و سرمايى شديد مشاهده مى‌كند و كسى كه گرماى هوا در او اثر گذاشته و عرق او را جارى ساخته در خواب حمام گرم و يا بركه و خزينه و يا بارش باران را مى‌بيند و نيز كسى كه مزاجش منحرف و يا دچار امتلاء معده شده خــوابهــاى پــريشــانــى مى‌بينــد كه سر و ته نداشته و چيـــزى از آن نمى‌فهمد.

2ـ تأثير خصوصيات فردى در رؤيا


1) الميزان، ج 17، ص 407

اخلاق و سجاياى انسانى تأثير شديدى در نوع تخيل آدمى دارد. كسى كه در نوع بيدارى دچار عشق و محبت به شخصى شده و يا عملى را دوست مى‌دارد به طورى كه هيــچ‌گــاه از يــاد آن غافل نيست او در خواب هم همان شخص و همان چيز را مى‌بيند.

و شخص ضعيــف‌النفس كــه در بيــدارى همــواره دچــار تــرس و وحشت است و اگر ناگهانى صدايى بشنود هزار خيــال كــرده و امــور هــولنــاك بى‌نهايتى در نظرش مجسم مى‌شود، او در خواب هم همين سنخ امور را مى‌بيند. همچنين خشم و عداوت و عجب و تكبّر و طمع و نظاير آن هركدام آدمى را به تخيل صورت‌هاى متسلسلى مناسب و ملايم خود وامى‌دارد و كمتــر كســى اســت كه يكى از اين سجـايـاى اخلاقى بر طبيعتش غالب نباشد.

و به همين جهت است كه اغلب رؤياها از تخيلات نفسانى است كه يكى از آن اسباب خــارجــى و يا داخلــى طبيعى و يا داخلــى اخلاقى، نفس را به تصور آنها واداشته است. در حقيقت نفس آدمى در اين رؤياها همان كيفيت تأثير و نحوه عمل آن اسباب را در خودش حكايت مى‌كند و بس! و آن رؤياها حقيقت ديگــرى غيــر ايـن حكـايت ندارد!

ايــن اسـت آن حقيقتى كه منكــريـن واقعيت رؤيــا را به انكــار واداشتــه و غير آنچه ما گفتيم دليل ديگرى نــداشتــه و به غير شمردن عوامل نامبــرده كــه گفتيــم (در قــوه خيــال آدمــى اثــر مى‌گذارند،) مطلب علمــى ديگـــرى نــدارنـــد.

ما هم آن را قبول و مسلم مى‌داريم. چيزى كه هست بايد گفت دليل نامبرده نمى‌تواند اثبــات كنــد كه به طــور كلــى هــر چــه رؤيا هست از اين قبيل است و حقيقت و واقعيتى ندارد، بلــه اين معنــا را اثبات مى‌كند كه هر رؤيايى حقيقت نيست و اين غير مدعاى ايشــان است. مــدعــاى ايشــان ايــن اســت كــه همــه خــواب‌ها خــالى از حقيقــــــت اســــت.

3ـ رؤيـــاهـــاى واقعـــــــى

هيچ يك از ما نيست كه در زندگى خود خواب‌هايى نديده باشد كه به پاره‌اى امور خفيه و يا مشكلات علمى و يا حوادث آينده از خير و شر دلالتش نكرده باشد. از هر كه بپرسى يا خودش چنين رؤياها داشته و يا از ديگران شنيده است. چنين امرى را نمى‌تــوان حمــل بر اتفــاق كــرد و گفــت كــه هيــچ ارتباطى ميــان آنها و تعبيــرشــان نيسـت، مخصوصا رؤياهاى صريحى كه اصلاً احتياج به تعبيــر نـدارد.

خواب‌هايى هست كه رؤياى صالحه و صادقه است و از حقايقى پرده برمى‌دارد كه هيچ راهى به انكار آن نيست و نمى‌توانيم بگوييم هيچ‌گونه رابطه‌اى بين آنها و بين حــــــوادث خــارجــى و امــورى كــه كشــف و پيش‌بينــى شــده، وجــود نـــدارد.

به‌طور كلى هيچ يك از رؤياها خالى از حقيقت نيست. به اين معنا كه اين ادراكات گوناگونى كه در خواب عارض بر نفس آدمى مى‌شود و ما آنها را رؤيا مى‌ناميم ريشه‌ها و اسبابى دارند كه باعث پيدايش آنها در نفس و ظهورشان در خيال مى‌شود. وجود اين ادراكات حكايت از تجسم آن اصول و اسبابى مى‌كند كه اصول و اسباب آنهاست. بنابراين براى هر رؤيايى تعبيرى هست. لكن بعضى از آنها عوامل طبيعى و بدنى در حال خواب است. تأويل بعضى ديگر عوامل اخلاقى است. بعضى ديگر سبب‌هاى متفرقه اتفاقى است مانند كسى كه در حال فكر در امرى به خواب مى‌رود، و در خواب رؤيايى مناسب آن مى‌بيند.

در آنچه گفته شد هيچ حرفى و بحثى نيست، بحث و رد و قبولى كه هست درباره رؤيايى است كه نه اسباب خارجى طبيعى دارد و نه ريشه‌اش اسباب مزاجى و يا اتفاقى است و نه مستند به اسباب داخلى و اخلاقى است و در عين حال با حوادث خارجى و حقايـق كونى ارتبـاط هم دارد.(1)

تحليل علمى رؤياهاى واقعـى

1ـ رابطـه رؤيـا بـا وقوع حوادث از طريـق انتقـال

«...هذا تَأْويلُ رُءْيىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقّا!»


1) الميـزان، ج 11، ص 365

«...اين تعبيــر رؤيــاى پيشيــن مــن اســت كه پروردگــارم آن را محقــق كرد!» (100/يوسف)

رؤياهايى كه با حوادث خارجى و مخصوصا حوادثى كه سابقه قبلى ندارند ارتباط دارند از آنجايى كه يكى از دو طرف ارتباط امرى است معدوم و نيامده، از قبيل به خواب ديدن اين كه پس از مدتى چنين و چنان مى‌شود و عينا هم بشود مورد اشكال شده است، كه معنا ندارد ميان امرى وجودى (رؤيا) و امرى عدمى (حادثه نيامده) ارتباط برقرار شود و يا معقول نيست ميان رؤيا و امرى كه به وسيله يكى از عوامل نامبرده در قبل، از حواس ظاهرى و اخلاقيات و انحراف مزاج وارده بر نفس نشده، ارتباط برقرار گردد. مثلاً شخصى بدون هيچ سابقه‌اى در خواب ببيند كه فلان محل دفينه و گنجى نهفته است كه سكه‌هايش از جنس طلا و نقره است و فلان خصوصيات راه هم دارد و شكل و قيافه ظرف آن هم چنين و چنان است، آنگاه از خواب برخاسته به آن نقطه برود و زمين را بكند و گنج را به عين آن خصوصيات در آنجا پيدا كند، چون معنا ندارد ميان نفس آدمى و امرى كه به تمام معنى از حواس ظاهرى و باطنى انسان غايب بوده، ارتباط برقرار شود.

و به همين جهت در جواب اين اشكال گفته‌اند: اين ارتباط از اين راه برقرار مى‌شود كه نفس شخص نائِم نخست با سبب حادثه ارتباط پيدا مى‌كند، آن سببى كه فوق عالم طبيعت قرار دارد و بعد از برقرار شدن ارتباط، ميان نفس و آن سبب، ارتباط ديگرى بــرقــرار مى‌شــود، ميـــان آن و خـود حادثه.

توضيح اين كه عوالم سه‌گونه‌اند:

يكى، عالم طبيعت، كه عبارت است از عالم دنيا كه ما در آن زندگى مى‌كنيم و موجودات در آن صورت‌هايى هستند مادى، كه بر طبق نظام حـركت و سكون و تغيير و تبدل جريان مى‌يابد.

عالم دوّم، عالم مثال است كه مافوق اين عالم قرار دارد. به اين معنا كه وجودش مافوق وجود اين عالم است (نه اين كه فوق مكانى باشد) و در آن عالم نيز صور موجودات هست، اما بدون ماده، كه آنچه حادثه در اين عالم حادث مى‌شود از آن عالم نازل مى‌گــردد و بــاز هــم بــه آن عــالــم عــود مى‌كنــد و آن عــالــم نسبت به اين عالم و حوادث آن سمت عليّت و سببيت را دارد.

عالم سوم، عالم عقل است كه مافوق عالم مثال است، يعنى وجودش مافوق آن است (نه جايش). در آن عالم نيز حقايق اين عالم و كلياتش وجود دارد، اما بدون ماده طبيعى و بــدون صــورت مثــالى، كــه آن عــالـم نسبــت به عــالــم مثــال نيــز سمــت عليّت و سببيــت را دارد.

نفس آدمــى به خــاطــر تجــردّش، سنخيتــى، هم با عالم مثال دارد و هم با عالم عقل. وقتى انسان به خواب رفت و حواسش دست از كار كشيد، طبعا از امور طبيعى و خارجى منقطع شده و متوجه به عــالم مثال و عقل كه خود هم سنخ آنهــاســت مى‌شود و در نتيجــه پــاره‌اى از حقـايــق آن عـوالـم را بــه مقـدار استعـداد و امكـان مشــاهـده مى‌نمــايــد.

2ـ درجات وضوح رؤيا

اگر نفس، كامل و متكمن از درك مجرّدات عقلى باشد، آن مجردات را درك نموده و اسباب كائنات را آن‌طور كه هست يعنى به طور كليّت و نوريّت در پيش رويش حاضر مى‌سازد و اگر آن مقدار كامل نبود كه به‌طور كليّت و نوريّت استحضار كند، به نحو حكايت خيالى و به صورت‌ها و اشكال جزئى و مادى كه با آنها مأنوس است حكايت مى‌كند، آنطور كه خود ما در بيدارى مفهوم كلى سرعت را با تصور جسمى سريع‌الحركت حكايت مى‌كنيم و مفهوم كلى عظمت را به كوه و مفهوم كلى رفعت و علو را به آسمان و اجرام آسمانى و شخص مكار را به روباه و حسود را به گرگ و شجاع را به شير و همچنين غيــر ايــن‌ها را به صورت‌هايى كه با آن مأنوس هستيم تشبيه و حكايت و مجسم مى‌سـازيم.

اين صورتى است كه نفس متمكن از ادراك مجردات آنطور كه هست بوده باشد و بتــوانــد به آن عالم ارتقاء يابد، وگرنه تنها از عالم طبيعت به عالم مثال ارتقاء يافته و چه بســا در آن عالــم حوادث اين عالم را به مشاهده علل و اسبابش مشاهده نمايد، بدون اين كه با تغيير و تبديـل تصـرفى در آن بكنـد.

و اين گونه مشاهدات نوعا براى نفوسى اتفاق مى‌افتد كه سليم و متخلق به صدق و صفــا بــاشنــد. ايــن آن رؤيــاهــايـى است كه در حكايت از حوادث صريح است.

3ـ مثال سازى و تعبير با قرينه يا ضد حادثه

چه بسا كه نفس آنچه را كه در آن عوالم مشاهده مى‌كند با مثال‌هايى كه بدان مأنوس است ممثل مى‌سازد. مثلاً ازدواج (آينده) را به صورت جامه در تن كردن حكايت مى‌كند و افتخار را به صورت تاج و علم را به صورت نور و جهل را به صورت ظلمت و بى‌نــامى و گــوشــه‌نشينى را به صــورت مـرگ مجسم مى‌سازد.

بسيار هم اتفاق مى‌افتد كه در آن عالم هر چه را مشاهده مى‌كنيم نفس ما منتقل به ضد آن مى‌شود، همچنان كه در بيدارى هم با شنيدن اسم ثروت منتقل به فقر و با تصوّر آتش به يخ و از تصور حيات منتقل به تصور مرگ مى‌شويم....

از جمله مثال‌هاى اين نوع رؤياها، اين خوابى است كه نقل شده مردى در خواب ديد به دستش مُهرى است كه با آن دهان و عورت مردم را مهر مى‌كند. از ابن‌سيرين پرسيد، در جــواب گفت: تو به زودى مؤذن مى‌شوى و در ماه رمضان مردم با صداى تو امساك مى‌كنند.

از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه رؤياهاى حق به يك انقسام اوّلى، تقسيم مى‌شود به ـ رؤياهاى صريحى كه نفس نائم و صاحب رؤيا در آن هيچ‌گونه تصرفى و تمثيلــى نكــرده و قهـــرا و بــدون هيچ زحمتــى با تــأويـل خود منطبــق مى‌شــود.

دوّم، رؤياهاى غيرصريحى كه نفس صاحب رؤيا از جهت حكايت، در آن تصرف كــرده اســـت، حـــال يــا به تمثيــل و يــا بــه انتقــال از معنــاى رؤيــا به چيـــزى كه منــاسب آن و يا ضــد آن است.

اين قسم رؤيا آن قسمى است كه محتاج به تعبير است، تا متخصص آن را به اصلش كه در رؤيا مشاهده شده برگرداند. مثلاً تاجى را كه مى‌گويد در خواب ديده‌ام به افتخار، مــرگ را بــه حيــات و حيــات را بــه فــرج بعــد از شدت و ظلمت را به جهل و حيـــرت را به بــدبختـى تعبير كند.

آنگاه قسم دوم، به يك تقسيم ديگرى منقسم مى‌شود به دو نوع، يكى آن رؤيايى است كه نفس صاحب رؤيا فقط يكبار در آن تصرف مى‌كند و از آنچه ديده به چيز ديگرى مناسب و يا ضد آن منتقل گشته و آن را حكايت مى‌كند و يا فوقش از آن هم به چيــز ديگــرى بــه طــورى كـه برگـردانـدن آن به اصل و ريشه‌اش دشوار نيست.

4ـ آشفتگى و بهم‌پيوستگى ـ توالى انتقالات و دشوارى تعبير

قســم دوّم، آن رؤيــايى اســت كــه نفس صاحبش به يك انتقال و دو انتقال اكتفا ننموده، مثلاً از آنچه ديده منتقل به ضدش شده و از آن ضد به مثل آن ضد و از مثل آن ضد به ضد آن مثل و همچنيــن بدون اين كه به حدى توقف كرده باشد انتقال بعد از انتقــال و تصــرف بعـــد از تصــرف كـــرده، به طورى كه ديگر مشكل است كه تعبيــرگــو بتــوانــد رؤيــاى نــامبــرده را بـه اصلــش برگــرداند.

اين‌گونه رؤياها را اضغاث احلام مى‌نامند، كه تعبير ندارد، براى اين كه يا دشوار است و يــا ممكن نيسـت تعبيــرش كــرد، از اين جا به خوبى روشن گرديد كه بــه‌طـور كلـــى رؤيـــاهـــا داراى ســه قســـم كلــى هستنـــد:

1 ـ رؤيــاهــاى صـريحـى كـه احتيــاجى بـه تعبيـــر نـدارد.

2 ـ رؤياهاى آشفته يا اضغاث احلام،كه از جهت دشوارى و يا تعذر، تعبير ندارد.

3 ـ رؤيـاهـايـى كـه نفس صــــاحبش در آن بــه حكــايت و تمثيل تصرف كرده است. اين قسم از رؤياهاست كــه تعبيــر مى‌شود.(1)

رؤيــا از نظــر قـــرآن

در قـرآن مجيد مـؤيــد آنچه در بـالا گفته شد هست.

يكجا مى‌فــرمــايــد: « هُوَ الَّذى يَتَوَفّيكُمْ بِاللَّيْلِ! - او كسى است كه شما را در شب مى‌گيــــــرد!» (60 / انعــام)

در جــاى ديگــر مى‌فــرمــايد:

« اَللّــهُ يَتَــوَفَّــى الاَْنْفُــسَ حيــنَ مَوْتِهــا وَ الَّتــى لَمْ تَمُــتْ فــى مَنـامِهـا فَيُمْسِــكُ الَّتــى قَضــى عَلَيْهَـا الْمَـوْتَ وَ يُـرْسِــلُ الاُْخْــــرى - خداست كه جان‌ها را در موقع مردنش مى‌گيرد و همچنين آنهايى كه نمرده در خوابشان مى‌گيرد، پس آن كه مرگش فرارسيده نگه مى‌دارد و آن ديگر را مى‌فــرستـد!» (42 / زمر)


1) الميـــزان، ج 11، ص 369

ظاهر اين دو آيه اين است كه نفوس در موقع خواب از بدن‌ها گرفته مى‌شود و ديگر ارتباطى با حواس ظاهرى بدن ندارند، و به نوعى انتقال و رجوع و منتقل به عالم ربوبى مى‌شــوند كه بى‌شبـاهت به مرگ نيست.

خــداى تعــالــى در كــلام خـود بـه هر سه قسم رؤياى نامبرده اشاره كرده است:

ـ از قسم اوّل، رؤيـاى ابـراهيـــم و رؤيــاى مــادر موسى و پاره‌اى از رؤياهاى رسول خـدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله را آورده است.

ـ قســـم دوم را هـــم در جملـــه «اضغـــاث احــلام ـ خــواب‌هاى آشفتـــه» اشــاره كرده، كه چنين رؤياها هم هست.

ـ و از قســم ســوم، رؤيــاى يــوسف و رؤياهاى دو رفيق زندان او و رؤياى پادشاه مصــر كــه هــر ســه را در ســوره يـوســف آمــده، بــرشمـــرده اســت.(1)

درباره كلام و ساخت آن نزد انسان

انسـان چگونـه كلام را مى‌سازد ؟


1) الميــزان، ج 11، ص 372

«...مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّهُ....» (253/بقره)

«...بعضــى از پيـامبـران كسى بوده، كه خدا با وى سخن گفت... .»

حقيقـــــت كــــــلام و تعــــريــف آن در عـــــرف مـــا بنــــى‌آدم چيســــت ؟

آدمى به خاطر احتياجش به تشكيل اجتماع و تأسيس مدنيت به حكم فطرت به هر چيزى كه اجتماع بدان نيازمند است، هدايت شده است. يكى از آن‌ها سخن گفتن است تا به‌وسيله آن مقاصد خود را به يكديگر بفهمانند و فطرتش او را در رسيدن به اين هدف هدايت كرده، به اين كه از راه صدايى كه از حلقومش بيرون مى‌آيد، اين حاجت خود را تأمين كند، يعنى صداى مزبور را در فضاى دهانش قطعه قطعه نموده و از تركيب آن قطعه‌ها علامت‌هايى به نام كلمه درست كند، كه هر يك از آن‌ها علامت معنايى كه دارد بوده باشد، چون به جز اين علامت‌هاى قراردادى هيچ راه ديگرى نداشت، تا به طرف مقابل خود بفهماند در دل چه دارد و چه مى‌خواهد.

به همين جهت است كه مى‌بينيم واژه‌ها در زبان‌هاى مختلف با همه وسعتش دائر مــدار احتيــاجــات مـوجـود بشـر اسـت، يعنى احتياجاتى كه بشر در طول زندگى و در زنـدگى عصـر حاضرش بـه آن‌ها برمى‌خـورد.

بــاز بــه هميــن جهــت اســت، كــه مى‌بينيــم روز بــه روز دامنــه لغت‌هــا گستــرش مى‌يــابــد. هــرقــدر تمــدّن و پيشــرفــت جــامعــه در راه زندگيش بيشتـر مى‌شــود لغت‌هـا هم زيادتر مى‌شود.

كلام وقتى تحقق مى‌يابد كه انسان در ظرف اجتماع قرار گيرد، حتى اگر حيوانى هم اجتماعى زندگى كند، زبان و علامت‌هايى بايد داشته باشد. اما انسان در غير ظرف اجتمــاع تعــاونى كــلام ندارد. يعنى اگر فرض كنيم انسانى بتواند به تنهايى زندگى كند و هيچ تماسى با انسان‌هاى ديگر نداشته باشد، حتى اجتماع خانوادگى هم نداشته باشد چنين فردى قطعا احتيــاج بــه كــلام پيــدا نمى‌كند، براى اين كه نيازمند به فهميــدن كــلام غير و فهمـاندن به غير ندارد.

هم‌چنين هر موجود ديگر كه در وجودش احتياج به زندگى اجتماعى و تعاون ندارد، او زبـان هم ندارد، مانند فرشته و شيطان.(1)

كيـفـيـــت معنـــــى در كـــــلام

بشر در آغاز مفردات لغات را در مقابل محسوسات و امور جسمانى وضع كرد و هر وقت لغتى را به زبان مى‌آورد شنونده به معناى مادى و محسوس آن منتقل مى‌شد. سپس به تدريج منتقل به امور معنوى شد.

ترقّى اجتماع و پيشرفت انسان در تمدّن باعث مى‌شد، وسايل زندگى دوشادوش حوائج زندگى تحوّل پيدا كند و مرتب رو به دگرگونى بگذارد، در حالى كه فلان كلمه و اســم همــان اســم روز اوّل بــاشــد، مصــداق و معنــاى فــلان كلمــه تغيير شكل دهـد، در حـالى كه غرضى كه از آن مصداق منظور بوده همان غرض روز اوّل بــاشــد.

مثلاً روز اولى كه بشر فارسى زبان كلمه (چراغ) را وضع كرد، براى ابزار و وسيله‌اى وضع كرد، كه احتياجش به نور را برطرف سازد و در روزهاى اوّلى كه اين كلمه وضع شده بود، معنا و مصداقش يعنى آن وسيله‌اى كه در شب‌هاى تاريك پيش پايش را روشن مى‌كرد، عبارت بود از يك پيه‌سوز كه سراميك سازان آن روز هم همين پياله پايه‌دار را مى‌ساختند و نام آن را چراغ مى‌گذاشتند. سپس اين وسيله روشنايى به صورت‌هاى ديگر درآمد و در هر بار كه تغيير شكل مى‌داد، كمالى زائد بر كمال قبلى‌اش را واجد مى‌شد، تا در آخر منتهى شد، به چراغ برقى كه نه پياله دارد و نه روغن و نه فتيله، باز لفظ چراغ را بر آن اطلاق مى‌كنيم و اين لفظ را به طور مساوى در مورد همه انحاء چراغ‌ها استعمال مى‌كنيم.


1) الميزان ج 2، ص 478

غــرض و نتيجــه‌اى كه بشــر روز اوّل را واداشــت، تا پيــالــه پيــه‌ســوز را بسازد، آن غرض بدون هيچ تفاوتى در تمامى اشكــال حــاصــل است و آن عبارت بود از روشــن شــدن تــاريكـى‌ها.

معلــوم است، كــه بشــر به هيــچ يــك از وســايــل زنــدگى عــلاقه نشان نمـى‌دهــد و آن را نمى‌شناسد مگر به نتــايجــى كه بــرايش و در زنــدگى‌اش دارنــد.

بنابراين ملاك در مقابل معناى حقيقى و عدم بقاء آن همان بقاء اثر است، كه مطلوب از آن معناست. مادام كه در معناى كلمه تغييرى حاصل نشده كلمه در آن معنا استعمال مى‌شود و به طور حقيقت هم استعمال مى‌شود و در وسايل زندگى امروز كه به هزاران هزار رسيده و همــه در همين امروز ساختــه مى‌شود، كمتر وسيله‌اى ديده مى‌شود كه ذاتش از ذات روز اولش تغيير نكرده باشد.

بــا وجــود ايـن به خــاطــر هميـن كه خاصيت روز اوّل را دارد، نام روز اوّل را بر آن اطــلاق مى‌كنيــم.(1)

نظــام تشكيــل كــلام و الهــام معنـا

« وَ لَـــهُ مـــا سَكَـــنَ فِـــى الَّيْــلِ وَ النَّهـــارِ وَ هُـــوَ السَّميــعُ الْعَليــــمُ ! »

« و جميــع مــوجــوداتى كه در ظــرف زمـان جاى دارند، همه ملك خدايند، او شنـوا و دانـاست! » (13 / انعام)

ملك حقيقى ليل و نهار و ساكنان در آن‌ها و جميع حوادث و افعال و اقوالى كه از آثار وجودى آنان است از آن خداست و هم‌چنين نظامى كه در پهناى شگفت‌انگيز عالم جارى اســت به دســت اوست.

او شنـواى گفتـارهـا و صداهــا و اشــارت‌هاى مــاســت. او دانــا بــه اعمال و افعــال نيك و بد ما، عدل و ظلم ما، احسان و اسائه ما و سعادت و شقاوت‌هايى است كه نفس ما كسب مى‌كند.


1) الميزان ج 2، ص 486

خداى سبحان اين كارگاه عظيم جهان را در تحت شرايط و نظامى حيرت‌آور به گردش درآورده است و در تحت همان نظام نسل آدمى را زياد كرده و نظام خاصى در بين افراد اين نوع اجرا نموده و آن‌گاه وى را به وضع لغات و اعتبار سنن و وضع امور اعتبارى و قراردادى هدايت نموده و پيوسته با ما و ساير اسباب قدم به قدم همراهى كرده و ما را لحظه به لحظه به معيت ساير اسباب و آن اسباب را به معيت ما در مسير ليل و نهار به راه انداخته و حوادثى بيرون از شمار يكى پس از ديگرى پديد آورده است.

تا آن جا كه يكى از ما توانسته به كلامى لب بگشايد و همين كه لب به كلامى گشود معنايى را در دلش الهام نموده و همان لفظ را دوباره در تعريف آن معنا بر زبانش جارى ساخته، تا كاملاً آن را از بر كرده و براى هميشه فهميده، كه اين لفظ داراى اين معناست. آن‌گاه مخاطبش را هم گوشى داد، تا بتواند آن صوت را از آن متكلّم بشنود و به محض شنيدن همان معنا را در دل او هم القاء نموده و به تعليم الهى خود آن معنا را به قوه فكر او خورانيده و فهمانده و سپس مخاطب را با اراده خودش وادار كرده تا او هم لفظ مزبور را فقط در همان معنا به كار ببرد و او را از به كاربردن در معنايى ديگر بازداشته، تا بدين‌وسيله لغات را در بين بشر وضع نمود.

در همه اين مراحل كه سرانگشتان از شمردن اعداد آن عاجز است خودش قائد و آمـوزگار و راهنما و حافظ و مراقب بشر بود.(1)

چگونه خلقت آغاز شد؟

مفهوم فاطر و ايجاد وجود از عدم


1) الميزان ج 7، ص 37

« ا َفِــى اللّــهِ شَكٌّ فاطِـرِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ...؟ »

(10 / ابراهيم)

كـلمه «فَطَرَ» در اصـل به معناى پاره كـردن از درازاى پارچـه و يا چيـز ديگـر است.

وقتى گفته مى‌شود: «فَطَرْتُ الشئِى فَطْرا» معنايش اين است كه آن را از طرف طول شكافتم و وقتى گفته مى‌شود - فلان پارچه اَفْطَرَ فُطُورا - معنايش اين است كه قـبول شكافتـن و پاره شدن نمود.

در قرآن كريم هر جا كه اين ماده را به خداى‌تعالى نسبت داده به معناى ايجاد، ولى ايجاد به نوعى عنايت استعمال شده، مثل اين كه خداى تعالى عالم عدم را شكافته و از شكم آن موجودات را بيرون كشيده است و اين موجودات مادامى موجودند كه خداى‌تعالــى دو طرف عدم را همچنان باز نگهداشته باشد و اما اگر آن‌ها را رها كند كه به هم وصل شوند باز موجودات معدوم مى‌شوند. همچنان كه در سوره فاطر فرمود: « به درستى خداى‌تعالــى آسمان‌ها و زميــن را از اين‌كه نابــود شوند نگه داشتــه و اگــر بخواهند نابــود شوند كيست بعد از خــدا كه آن‌ها را نگــه دارد؟» (41 / فاطــر)

بنابراين، تفسير كلمه «فَطَر» به «خلق» كه عبارت است از جمع‌آورى اجزاء، تفسير صـحيحى نيســت و اگر در بعضـى عبارات ديـده مى‌شود، در حـقيقت اشتبـاه است.(1)

چگونگى ايجاد آسمان‌ها و زمين از عدم


1) الميزان ج: 12، ص: 34

« اَلْحَمْـدُلِلّــهِ فاطِــرِ السَّمـواتِ وَ الاَْرْضِ...!» (1 / فاطر)

مراد از آسمان‌ها و زمين روى هم عالمى است كه به چشم مى‌بينيم، كه هم شامل آسمان‌ها و زمين مى‌شود و هم شامل مخلوقاتى كه در آن دو است.

در آيه فوق، مثل اين‌كه خداى‌تعالى عدم را پاره كرده و از درون آن آسمان‌ها و زمين را بيرون آورده است. بنابراين حاصل معناى آيه اين مى‌شود:

« حمد خداى را كه پديد آرنده آسمان‌ها و زمين است، به ايجادى ابتدايى و بدون الگو» و بر اين حساب كلمه «فاطِر» همان معنايى را مى‌دهد كه كلمه «بديع» و «مُبْدِع» بدان معنا است، با اين تفاوت كه در كلمه «ابداع» عنايت بر نبودن الگوى قبلى است و در كلمه «فاطِر» عنايت بر طرد عدم و ايجاد چيزى است از اصل، مانند كلمه «صانِع» كه به معناى آن كسى است كه مواد مختلفى را با هم تركيب مى‌كند و از آن صورتى جديد كه هيچ وجود نداشت درست مى‌كند.(1)

زمان و ماده اوليه خلق آسمان‌ها و زمين

«وَ هُوَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ فى سِتَّةِ اَيّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمآءِ!» (7 / هود)

ظاهرا چيزى را كه خدا به نام «سَماوات» به لفظ جمع ذكر كرده و با «اَرْض» مقارن ساخته و توصيف مى‌كند كه آن را در ظرف شش روز آفريده عبارت از طبقاتى است از يك مخلوق جهانى مشهود كه بالاى زمين ما قرار گرفته است.

خــدا در توصيــف خلقت آسمان‌ها و زمين يادآور شده كه آن‌ها متفرق و متلاشى و بــاز و از هــم دور بودنــد و خدا آن‌هــا را به هم پيوستــه كرده و گرد هــم آورده و فشرده كرده و پس از آن‌كه دور بودنــد به صــورت آسمـان درآورده، مـى‌فرمــايــد:

« مگــر نديدند كه آسمان‌ها و زمين از هم باز بودند و ما آن‌ها را به هم پيوستيم و هر چيز زنــده‌اى را از آب قــرار داديــم، آيا بــاز هم ايمــان نمى‌آورند؟» (30 / انبياء)


1) الـميزان ج: 17، ص: 4

« ثُــمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ وَ هِىَ دُخانٌ - آن‌گاه بر آسمان استيلا يافت در حالى كه آسمــان دود بــود. پس بــه آسمــان و زميــن گفــت: خــواه يــا نــاخــواه بيــاييــد، گفتنــد: خواهان آمديــم. آن‌گاه در دو روز آن‌ها را هفت آسمان ساخت و در هر آسمان امر خاص آن‌را وحى كرد.» (11 و 12 / فصلت)

اين آيه مى‌رساند كه خلقت آسمان‌ها در دو روز پايان يافت. البته «روز» يك مقدار معين و مشابه زمان است و لازم نيست كه «روز» در هر ظرف و موقعى «روز» زمين باشد، كه از يك دور حركت وضعى زمين به دست مى‌آيد. كما اين‌كه يك روز در ماه زمين ما تقريبا بيست و نه روز و نصف روز از روزهاى زمين است.

پس خدا، آسمان‌هاى هفتگانه را در دو برهه زمانى آفريده است.

چنان‌كــه در مورد زميــن مى‌فرمايد:

« خَلَقَ الاَْرْضَ فى يَوْمَيْنِ - خدا زمين را در ظرف دو روز آفريد... و روزى‌هــاى زمين را در چهار روز مقدر ساخت.» (9 و 10 / فصلت)

اين آيه مى‌گويد: زمين در ظرف دو روز آفريده شده، يعنى در دو دوره و طى دو مرحله و روزي هاى زمين را در چهار روز يعنى فصول چهارگانه اندازه‌گيرى شده است.

پـس آن‌چــه از ايــن آيــات بـه دســت مى‌آيــد اين اســت كــه:

اولاً - خلقــت آسمان‌هــا و زميــن با اين وصف و شكلــى كه امــروز دارند از «عدم صرف» نبوده، بلكه وجود آن‌ها مسبوق به يك ماده متشابه متراكم و گرد هم آمده‌اى بوده كه خدا اجزاى آن را از هم جدا كرده و در دو برهه زمانى به صورت هفت آسمان درآورده است.

ثانيا - اين موجودات زنده كه مى‌بينيم همگى از آب به وجود آمده‌اند و بنابراين ماده زندگى همان ماده آب است.

با آن‌چه گفتيم معنى آيه مورد بحث واضح مى‌شود:

« هُوَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ فى سِتَّةِ اَيّامٍ!» - مراد از «خلق» كه در اين‌جا آمده همان گرد آوردن و جدا كردن اجزاى آسمان و زمين از ساير مواد مشـابــه و متراكمى است كه با آن مخلـوط بـوده است.

اصل خلقت آسمان‌ها در ظرف دو روز (دوره) بوده و خلقت زمين هم در دو روز (دوره) انجــام گرفته و از شش دوره دو دوره ديگــر براى كارهـاى ديگر باقى مى‌ماند.

ـ « وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمآءِ! » (7/هود)

ـ « و عرش خدا روزى كه آسمان‌ها و زمين را آفريد بر آب بود!»

تعبير قرار داشتن عرش خدا روى آب كنايه از آن است كه ملك خدا در آن روز بر اين آب كه ماده حيــات است قرار گرفته بود.

مــراد بــه «مــاء» در جملــه فــوق غير آن آبــى است كه ما آن را آب مــى‌ناميــم كه جــزو آسمان‌هــا و زمين اســت. چون سلطنــت خداى سبحان قبل از خلقت آسمان‌ها و زمين نيــز مستقر بــود و بــر روى آب مستقــر بــود، پــس معلــوم مى‌شود آن آب غير ايـن آب بــوده است.(1)

ماده اوليه آسمان چه بود؟

«ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ وَ هِىَ دُخانٌ...!» (11 / فصلت)

• «وَ هِـــــىَ دُخـــانٌ!»

جمله فوق چنين معنا مى‌دهد كه خداى‌تعالى متوجه آسمان شد تا آن را بيافريند، كه چيزى بود كه خدا نامش را «دُخانٌ - دود» گذاشت و آن ماده‌اى بود كه خدا به آسمانش درآورد و آن را هفت آسمان كرد، بعد از آن كه از هم متمايز نبودند و همه يكى بود به همين جهت در آيه مــورد بحــث آن را مفرد آورد و فرمــود: «ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ!» و نفرمود: «اَلسَّمـواتِ.»(2)

شمارش و تقسيم‌بندى تكوينى زمان

« اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْرا فى كِتبِ‌اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ الـسَّـمــوتِ وَ الاَْرْضَ!» (36 / تـوبه)


1) الميزان ج: 10، ص: 222

2) الـميـزان ج: 17، ص: 554

شماره ماه‌هاى سال دوازده ماه است كه سال از آن تركيب مى‌يابد و اين شماره‌اى است در علم خداى سبحان و شماره‌اى است كه كتاب تكوين و نظام آفرينش از آن روزى‌كه آسمان‌ها و زمين خلق شده و اجرام فلكى به راه افتاده و پاره‌اى از آن‌ها به دور كــره زمين به گـردش درآمدند، آن را تثبيت نمود.

ماه‌هاى قمرى و دوازده‌گانه بودن آن‌ها اصل ثابتى از عالم خلقت دارد.

كلمه «ماه» مانند كلمه «سال» و «هفته» از لغاتى است كه عموم مردم از قديمى‌ترين اعصار آن‌ها را مى‌شناخته‌اند.

اولين آگاهى كه انسان پيدا كرده، آگاهى به تفاوت فصول چهارگانه سال بوده، بعدا متوجه شده كه دوباره همين چهار فصل تكرار شده و هم‌چنين سه‌باره و چهارباره و آنگاه متوجه شده كه هر يك از اين فصول تقسيماتى دارند كه كوتاه‌تر از خود فصل است و اين تقسيمات را از اختلاف اشكال ماه فهميده و ديده‌اند كه در هر فصلى سه نوبت قرص ماه به صورت هلال در مى‌آيد و طول هر نوبت قريب به سى روز است. در نتيجه سال را كه از يك نظر به چهار فصل تقسيم شده بود از اين نظر به دوازده ماه تقسيم نموده (و براى هر ماهى نامى تعيين نمودند.) لكــن بايد دانست چهار فصلــى كه محسوس انســان است همــان سال شمسـى است.

با آن‌كه حساب سال شمسى دقيق‌تر است ولى مردم سال قمرى را به خاطر اين‌كه محسوس‌تر است و همه مى‌توانند با نگاه به ماه استفاده خود را نموده و زمان را تعيين نمايند، پيروى مى‌كنند.

اين حساب تنها در كره ماه معتبر است و اما ساير كواكب و كرات آسمانى هر كـدام حسـاب جداگانه‌اى دارند، مثلاً سال در هر يكى از كرات و سيارات منظومه شمسى عبارت است از مدت زمانى كه در آن زمان فلان سياره يك بار دور خورشيد بچرخد. اين حساب سال شمسى آن سياره است. اگر سياره‌اى داراى قمر يا اقمار بوده باشد البتـه ماه قمرى آن ماه ديگرى است.

پس اين‌كه فرمود: « اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْرا...،» ناظر است به ماه‌هاى قمرى كه گفتيم داراى منشأ حسى است و آن تحولاتى است كه كره ماه به خود گرفته است.

قيد جمله «عِنْدَ اللّهِ،» و جمله «فى كِتابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّموتِ وَ الاَْرْضَ،» همه دليل است بر اين‌كه عده نامبرده در آيه عده‌اى است كه هيچ تغيير و اختلافى در آن راه ندارد، چون نزد خدا و در كتاب خدا دوازده است.

در سوره يس فرمود: « آفتاب را چنين قرار داد كه در مدار معينى حركت كند و ماه را چنين مقدر كرد كه چون بند هلالى شكل خوشه خرما منزل‌هايى را طى نموده و دوباره از سر گيرد. نه آفتاب به ماه برخورد و نه شب از روز جلو بزند، بلكه هر يك از آن اجــرام در مدارى معين شناورى كنند!» (38 تا 40 / يس) پس دوازده‌گانه بودن مــاه حكمــى است نوشتــه در كتاب تكويــن و هيچ كس نمى‌تواند حكم خداى‌تعالى را پـس و پيــش كنـــد!

واضح است كه ماه‌هاى شمسى از قراردادهاى بشرى است، گو اين‌كه فصول چهارگانه و سال شمسى اين طور نيست اما ماه‌هاى آن صرف اصطلاح بشرى است، به خلاف ماه‌هاى قمرى كه يك واقعيت تكوينى است و به همين جهت آن دوازده ماهى كه داراى اصل ثابتى باشد همان دوازده ماه قمرى است.(1)

وجود حيات در ساير كرات آسماني

« وَ لِلّهِ يَسْجُدُ ما فِى‌السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَالْمَلائِكَةُ ! »

(49/نحل)

«دابَّه» به معناى هر چيزى است كه تحرك و انتقال از جايى به جايى داشته باشد.

معناى آيه فوق اين است كه - « آن‌چه جنبنده در زمين و آسمان هست در برابر خدا خضوع نموده و انقياد ذاتى كه همان حقيقت سجده است دارند، پس حق او «خداى‌تعالى» است كه پرستش و سجده شود.»

اين آيه دلالت دارد بر اين‌كه در غير كره زمين از كرات آسمان نيز جنبندگانى هستند كـه در آن‌جا مـسكن داشـته و زنـدگى مى‌كنند.

عموميت كلمه «دابَّه» انسان و جن هر دو را شامل مى‌شود، چون خدا در كلام خود براى جن نيز «دبيب - جنبش» را كه براى ساير جنبندگان از انسان و حيوان است اثبات مى‌كند. و از اين‌كه ملائكه را جداگانه اسم مى‌برد كاملاً مى‌توان فهميد كه هر چند ملائكه نيز آمد و شد و حركت و انتقال از بالا و پايين و به عكس دارند، لكن حركت آنان از نوع جنبندگان و انتقال مكانى آنان نيست.(2)

آب ، مايه حيات مـحسوس


1) الميزان ج: 9، ص: 357

2) الـميزان ج: 12، ص: 385

«وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَىْ‌ءٍ حَىٍّ...!» (30 / انبياء)

از ظاهــر سياق آيه برمى‌آيــد كه كلمه «جَعْل» به معنــاى خَلْق باشد و مراد اين باشد كه آب دخالت تامى در هستى موجودات زنده دارد، هم‌چنان‌كــه در سوره نور هميــن مضمون را آورده و فــــرمــوده:

ـ « وَاللّهُ خَلَقَ كُلَّ دابَّةٍ مِنْ ماءٍ !»(45/نور)

ـ « و خـداونــد هـر جنبنـده را از آب آفـريـد!»

شايد واقع شدن اين مضمون در سياقى كه در آن آيات محسوس را مى‌شمارد، باعث شود كه حكم در آيه شريفه منصرف به غير ملائكه و امثال آن باشد، ديگر دلالت نكند بر اين‌كه خلقت ملائكه و امثال آنان هم از آب باشد.

مسئله مورد نظر آيه شريفه، يعنى ارتباط زندگى با آب، مسئله‌اى است كه در مباحث علمى به خوبى روشن شده و به ثبوت رسيده است.(1)

پايان دنيا و آغاز قيامت

آمادگى دنيا براى «يَوْمُ‌الْفَصْل»


1) الـميزان ج: 14، ص: 393

«فَاِذَاالنُّجُومُ طُمِسَتْ وَ اِذَا...!» (7 تا 14/مرسلات)

اين آيات بيانگر روز موعودى است كه از وقوع آن خبر داده و فرموده بود: « اِنَّما تُـوعَدوُنَ لَـواقِعٌ - آن‌چه به شما وعده دادند واقع خواهد شد!»

خداى سبحان روز موعود را با ذكر حوادثى كه در آن واقع مى‌شود و مستلزم انقراض عالم انسانى و انقطاع نظام دنيوى است معرفى مى‌كند، نظير: تيره شدن ستـارگان، شـكافتن زمـين، متلاشى شدن كوه‌ها و تحول نظام دنيا به نظامى ديگر و اين نشانى‌ها در بسيارى از سوره‌هاى قرآنى و مخصوصا سوره‌هاى كوچك قرآن از قبيل سوره نبأ، نازعات، تكوير، انفطار، انشقاق، فجر، زلزال، قارعه و غيـر آن مكـرر آمده است.

اين معنا از بيانات كتاب و سنت به طور بديهى معلوم است كه نظام حيات در همه شئونش در آخرت غير نظامى است كه در دنيا دارد، چون خانه آخرت خانه ابدى است پس اين‌كه خداى‌تعالى نشئه قيامت و جزا را به وسيله مقدمات آن تعريف مى‌كند و خاطرنشان مى‌سازد كه نشانى آن بر چيده شدن بساط دنيا و خراب شدن بنيان زمين آن و متلاشى شدن كوه‌هاى آن و پاره پاره شدن آسمان آن و انطماس نجوم آن و فلان و فلان است، در حقيقت از قبيل تحديد حدود يك نشئه به سقوط نظام حاكم بر نشئه‌اى ديگر است.

• «فَاِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ!»

در آن روز نور ستارگان و ساير آثار آن محو مى‌شود، چون كلمه «طُمِـس» به معناى زايل كردن اثر و محو آن است.

• «وَ اِذَا السَّماءُ فُرِجَتْ!»

در آن روز كه آسمان پاره مى‌شود، چون كلمه «فُرِج» به معناى پيدا شدن شـكاف بيـن دو چـيز است.

• «وَ اِذَا الْجِبالُ نُسِفَتْ!»

روزى كه كوه‌ها از ريشه كنده مى‌شوند و از بين مى‌روند.

• «لاَِىِّ يَــوْمٍ اُجِّــلَــتْ!»

ايـن امـور براى چه روزى تـأخير داده شـده و خلاصه چه روزى صورت مى‌گيرد؟

• « لِــيَـوْمِ الْـفَــصــلِ!»

اين امور تأخير انداخته شده براى روز فصل - منظور از روز فصل روز جزاست كه در آن، خداى‌تعالى بين خلايق فصل قضاء مى‌كند.

-« وَ مــا اَدْريــــكَ مــا يَـــــوْمُ الْفَصْـــــلِ؟»

-« تـو چـه مـى‌دانــى كه يـوم‌الفصل چيست؟ »(1)

تمام شدن عمر ماه و خورشيد در زمان مقرر

« وَ سَخَّرَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرى لاَِجَلٍ مُسَمًّى...!»(2 / رعد)

«كُلٌّ يَجْرى لاَِجَلٍ مُسَمًّى!» يعنى هر يك از شمس و قمر تا اجلى معين جريان دارند، وقتى آن سرآمد سر رسيد، مى‌ايستند. ممكن هست، بلكه رجحان هم دارد كه بگوييم ضمير به همه آسمان‌ها و شمس و قمر بر مى‌گردد، زيرا حكم جريان و سير، حـكمى است عـمومى كه هـمه اين اجسـام محكـوم به آن هستند.

تدبير امر عالم هم به همين معناست كه اجزاى آن را به بهترين و محكم‌ترين نظم منظم سازد، به طورى كه هر چيزى به سوى غايت مقصود از آن متوجه گشته، سير كند و همين آخرين كمالى است كه مخصوص به اوست و منتهى درجه و اجل مسمايى است كه به ســوى آن گسيل شده، هم‌چنيــن روبرهم، آن را با نظمى عام و عالمى منظم سازد، به طورى كه سراپاى عالم هم متوجه غايت كلى خود كه همان رجوع و بازگشت به‌خداست بشود و در نتيجه بعداز دنيا آخرت هويداگردد.(2)

هلاكت و بطلان وجود ابتدايى اشياء


1) الـميزان ج: 20، ص: 238

2) الميزان ج: 11، ص: 394

«لا اِلهَ اِلاّ هُوَ كُلُّ شَىْ‌ءٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهُ...!» (88 / قصص)

هلاكت اشياء عبارت است از بطلان وجود ابتدايى آن‌ها، به طورى كه دنيا - نشئه اول - از وجود آن‌ها خالى شود و همه به نشئه آخرت منتقل گشته و به سوى خدا بازگشت كنند و نزد او قرار گيرند و اما بطلان مطلق، بعد از آن‌كه هست شدند، صحيح نيست براى اين‌كه صريح قرآن آن را نفى كرده و آيات آن پشت سر هم مى‌فرمايد: بازگشت همه موجودات به سوى خداست و خدا منتهى و درگاه او رجعى و مصير است:

« وَ هُوَ الَّذى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ !»

« اوست كه خلق را آغاز كرد و دوباره‌اش بر مى‌گرداند!» (27 / روم)

پس حاصل معناى آيه بدين قرار است كه هر چيزى به زودى جاى خالى كرده و به درگاه خدا مى‌رود، مگر صفات كريمه خدا كه منشأ فيض او هستند و بدون وقفه و تا بى‌نهايت مشغول افاضه فيض‌اند و يا به معنى ديگر، هر موجودى فنا در پى دارد و با رجوع به سوى خدا هلاك مى‌شود، مگر ذات حقه ثابته خود او كه بطلان و هـــلاك در او راه نــدارد.

ضمنا انتقال از دنيا به آخرت در موجوداتى تصور دارد كه دنيايى باشند ولى موجودات آخرتى مثل بهشت و دوزخ و عرش، هلاكت به اين معنا ندارد چون از جايى به جايى منتقل نمى‌شوند.(1)

بازگشت موجودات

« اِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعا وَعْدَ اللّهِ حَقّا اِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ...!»

(4 / يونس)

سنت جارى خدا اين است كه نسبت به چيزى كه مى‌آفريند و افاضه وجود مى‌كند، وسايلى را كه موجب تكميل خلقت آن است، در اختيارش مى‌گذارد.


1) الـميزان ج: 16، ص: 137

پس هستى و زندگى و بهره‌ورى هر شى‌ء - مادامى كه وجود دارد و تا وقتى كه منتهى به سرانجامى معين نشود - از ناحيه خداست و وقتى هم به پايان تعيين شده و مقدر خود برسد، از بين نمى‌رود و رحمت الهى كه باعث وجود و بقاء و ساير ملحقات آن از قبيل زندگى، توانايى و دانايى و امثال آن بوده، باطل نمى‌شود و بلكه به پايان رسيدن يك موجود معنايش اين است كه خدا رحمتى را كه گسترده بود، اكنون به سوى خود جذب مى‌كند، زيرا چيزى كه خدا از طرف خود افاضه كرده، «وجه» اوسـت و «وجه خدا» از بين رفتنـى نـيست.

بنابراين تمام شدن و به پايان رسيدن وجود اشياء، آن گونه كه ما خيال مى‌كنيم فنا و بطلان آن‌ها نيست و بلكه رجوع و بازگشت به سوى خداست، چه آن‌كه از نزد او فرود آمده بودند:

« و هرچه نـزد خـداست باقى است !» (96 / نحل)

لذا كارى جز بسط و قبض ايجاد نشده:

خدا با بسط رحمت خود آغاز به خلقت اشياء مى‌كند و با قبض رحمت، موجودات را به سوى خود بازگشت مى‌دهد. اين قبض و بازگشت به سوى حق همان معاد است كه به ما وعده داده‌اند.(1)

موضوع رجعت

« هَلْ يَنْظُرُونَ اِلاّ اَنْ يَأْتِيَهُمُ اللّهُ فى ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَالْمَلائِكَةُ وَ قُضِىَ الاَْمْرُ وَ اِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الاُْمُورُ!» (210 / بقره)

« آيا انتظار اين را دارند كه خدا و ملائكه بر ابرها سوار شده نزد آنان بيايند و تـكليفشان يـكسره شود؟ و بازگشت امور به خداى‌تعالى است!»

آيه فوق در روايتى از مرحوم صدوق از امام صادق عليه‌السلام به روز رجعت تفسير شده است. روز رجـعت يكى از مراتب روز قيامت است.


1) الـميزان ج: 10، ص: 11

رواياتى كه رجعت را اثبات مى‌كند هر چند آحاد آن با يكديگر اختلاف دارند، الاّ اينكه با همه كثرتش متجاوز از پانصد حديث است در يك جهت اتحاد دارند و آن يك جهت اين است كه سير نظام دنيوى متوجه به سوى روزى است كه در آن روز آيات خدا به تمام معناى ظهور ظاهر مى‌شود، روزى كه در آن روز ديگر خداى سبحان نافرمانى نمى‌شود، بلكه به خلوص عبادت مى‌شود، عبادتى كه مشوب و آميخته با هـواى نفس نيست، عبادتى كه شيطان و اغوايش هيچ سهمى در آن ندارد.

روزى كه بعضى از اموات كه در خوبى و يا بدى برجسته بودند، يا ولى خدا بودند و يا دشـمن خدا، دوباره به دنيا برمى‌گردند تا ميان حق و باطل حكم شود.

اين معنا به ما مى‌فهماند روز رجعت خود يكى از مراتب روز قيامت است هر چند كه از نظر ظهور به روز قيامت نمى‌رسد، چون در روز رجعت باز شر و فساد تا اندازه‌اى امـكان دارد، به خـلاف روز قـيامت كه ديگر اثرى از شر و فساد نمى‌ماند.

باز به همين جهت روز ظهور حضرت مهدى عليه‌السلام هم معلق به روز رجعت شده است چون در آن روز هم حق به تمام معنا ظاهر مى‌شود، هر چند كه باز ظهور حق در آن روز كمتر از ظهور در روز رجعت است.

آنچه از كلام خداى‌تعالى درباره قيامت و اوصاف آن به دست مى‌آيد، اين است كه قيامت روزى است كه هيچ سببى از اسباب و هيچ كارى و شغلى از خداى سبحان پوشيده نيست، روزى است كه تمامى اوهام از بين مى‌رود و آيات خدا در كمال ظهور ظاهر مى‌شود.

در سراسر آيات قرآنى و روايات هيچ دليلى به چشم نمى‌خورد كه دلالت كند بر اينكه در آن روز عالم جسمانى به كلى از بين مى‌رود، بلكه بر عكس ادله‌اى به چشم مى‌خورد كه بر خلاف اين معنا دلالت دارد، چيزى كه هست اين معنا استفاده مى‌شود كه در آن روز بشر يعنى اين نسلى كه خداى‌تعالى از يك مرد و زن به نام آدم و همسرش پديد آورده قبل از قيامت از روى زمين منقرض مى‌شود.

خلاصه ميان نشئه دنيا و نشئه قيامت مزاحمت و مناقضتى نيست تا وقتى قيامت بيايد دنيا به كلى از بين برود، همچنان كه ميان برزخ كه هم اكنون اموات در آن عالمند، بـا عـالم دنيا مزاحمتى نيست و دنيا هم مزاحمتى با آن عالم ندارد.(1)

موضوع آخرالزمان


1) الـميزان ج: 2، ص: 159

« ... يَوْمَ يَأْتى بَعْضُ اياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْسا ايمانُها لَمْ تَكُنْ امَنَتْ مِنْ قَبْلُ اَوْ كَسَبَتْ فى آ ايمانِها خَيْرا ....!»

« ... روزى كه پاره‌اى از آيات پروردگارت بيايد كسى كه از پيش ايمان نياورده يا در مدت ايمان خويش كار خيــرى نكرده ايمان آوردنش سودش ندهد...!» (158 / انعام)

اين آيه اثر و خاصيت روز بروز و ظهور اين آيات را كه در حقيقت خصوصيت و اثر خود آيات نيز هست شرح مى‌دهد، به اين بيان كه ايمان در روز ظهور آيات وقتى مفيد است كه آدمى در دنيا و قبل از ظهور آيات نيز به طوع و اختيار ايمان آورده و دستورهاى خداوند را عملى كرده باشد.

و اما كسى كه در دنيا ايمان نياورده و يا اگر آورده در پرتو ايمانش خيرى كسب نكرده و عمل صالحى انجام نداده و در عوض سرگرم گناهان بوده چنين كسى ايمانش، كه ايمان اضطرارى است، در موقع ديدار عذاب و يا در موقع مرگ سودى به حالش نمى‌دهد!

« كسانــى كه مرتكب گناهــان مى‌شوند و تا زمانــى كه مرگ يكــى از آنها فرا رسد و آنگاه گويــد كه الان توبــه كردم، براى چنيــن كسانــى توبه‌اى در كار نيســت!» (18 / نساء)

ايمان نافع آن ايمانى است كه اولاً از روى اختيار و طوع و رغبت بوده باشد نه اينكه ديدن مرگ و يا عذاب مضطر به ايمان آوردنش كرده باشد و ثانيا گناهان آنـرا فـاسـد و تـبـاه نـساخـتـه بـاشـد.

ارتباط آيه با اخبار آخرالزمان

در تفسير عياشى از حضرت ابى جعفر و حضرت صادق عليه‌السلام روايت شده كه در ذيل جمله: «يَوْمَ يَأْتى بَعْضُ اياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْسا ايمانُها !» فرمودند: مقصود از اين آيات طلوع آفتاب از مغرب و خروج جنبنده زمين و پديد آمدن دود است كه انسان اگر به گناه اصرار ورزد و عمل ايمانى بجا نياورد و اين آيه‌ها ظاهر شود ايمانش سودى نخواهد داشت.

و نيز در همان كتاب از ابى بصير از يكى از دو بزرگوار سابق‌الذكر روايت شده كه در ذيل جمله: « اَوْ كَسَبَتْ فى آايمانِها خَيْرا!» فرموده: مؤمن گنهكار كمى حسنات و كـثـرت گـناهـانـش مـيان او و ايـمـانـش حـائـل گـشته و در نـتيجـه بـاعـث مى‌شـود كـه وى در ايـمانش كسب خـيرى نكـرده بـاشد.

و در الدر المنثور است كه احمد و عبد بن حميد در مسند خود و ترمذى و ابويعلى و ابن ابى حاتم و ابوالشيخ و ابن مردويه همگى از ابى سعيد خدرى از رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله روايت كرده‌اند كه در تفسير جمله: «يَوْمَ يَأْتى بَعْضُ اياتِ رَبِّكَ!» فرموده است: اين آيات عبارت است از طلوع آفتاب از مغربش.

مؤلف: از ظاهر اين روايات برمى‌آيد كه از باب تطبيق كلى بر مصداق باشد و ليكن احتمال هم دارد كه تفسير بوده باشد و مراد از بعض آياتى كه در آيه شريفه است همين آيات بوده باشد و به هر حال روز طلوع آفتاب از مغرب روز بروز غضب الهى است كه مردم از شدت عذاب آن روز متوسل به ايمان مى‌شوند، وليكن ايمانشان سودى نمى‌بخشد.

مسأله طلوع آفتاب از مغرب در روايات بسيارى از طرق شيعه از امامان اهل بيت عليه‌السلام و از طرق اهل سنت از جمعى از صحابه رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله از قبيل ابى سعيد خدرى، ابن مسعود، ابى هريره، عبداللّه بن عمر، حذيفه، ابى ذر، عبداللّه بن عباس... و غير ايشان با اختلاف وارد شـده است

نظريه‌هاى علمى امروز هم انكار ندارد كه ممكن است روزى كره زمين بر خلاف حركتى كه تا آن روز شرقى بوده حركت غربى كند و يا دو قطب آن تغيير يافته شمالى‌اش جنوبى و يا جنوبى‌اش شمالى شود، حال يا بطور تدريج همچنان كه رصدخانه‌ها آنرا پيش‌بينى نموده‌اند و يا آنكه يك حادثه جهانى و عمومى جوى اين تحول را يك مرتبه به وجود بياورد، البته همه اين سخنان در جايى است كه كلمه طلوع خورشيد از مغرب در روايات رمز درباره سرى از اسرار حقايق نبوده باشد.

به هر حال، از جمله آيت‌هايى كه در روايات ذكر شده مسأله بيرون شدن دابـة‌الارض و دخان و خروج ياجوح و ماجوح اسـت.

قرآن كريم نيز به اين چند امر ناطق است و نيز از آن جمله خروج مهدى عليه‌السلام و نزول عـيسى بـن مـريـم و خـروج دجـال و غـير آن اسـت.

ايــن چند امر گرچــه از علائم آخرالزمــان است و ليكن بودنش از آن آيت‌هايى كه در هـنگام بـروزش تـوبــه قبـول نمى‌شود و ايمــان سود نمى‌بخشــد روشــن نيست.

در تفسير برهان از برقى نقل مى‌كند كه وى به سند خود از عبداللّه بن سليمان عامرى از امام صادق عليه‌السلام روايت كرده كه فرمود: همواره در روى زمين از ناحيه پروردگار حجتى كه حلال و حرام خدا را بشناسد و به راه خدا دعوت كنــد بوده و خواهد بود و اين رابطه بين خــدا و خلق هيچگاه در زمين قطع نمى‌شود مگر چهل روز مانده به قيامت كه در آن چهل روز خداوند حجت خود را از زمين برمى‌دارد، در آن روزها است كه در توبه به روى گنهكاران بسته مى‌شود و ايمان آوردن در آن ايام بى‌فايده است، گنهكاران و كفارى كه تا آن روز توبه نكرده و ايمان نياورده‌اند از بـدترين خلقند و كسانى هـستند كه قيامت بر آنان قيام مى‌كند.(1)

ص: 533 و 539

شريعـت اسـلام

دقيق‌ترين و پيشرفته‌ترين قوانين


1) الـميـزان ج: 7،

« وَ اِذْ قـالَ عيسَى ابْنُ مَرْيَـمَ ... وَ مُبَشِّرا بِرَسُولٍ يَأْتى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ اَحْمَدُ ...!» (6 / صف)

« و چون عيسى‌بن مريم به بنى‌اسرائيل گفت ... و به آمدن رسولى بعــد از خودم كه نامــش احمد اســت بشــارت مى‌دهم ...!»

اين قسمت از آيه به قسمت دوم از رسالت عيسى عليه‌السلام اشاره دارد.

بشارت عبارت است از خبرى كه شنونده از شنيدنش خوشحال گردد، معلوم است كه چنين خبرى چيزى جز از خيرى كه به شنونده برسد و عايد او شود، نمى‌تواند باشد، خيرى كه از بعثت پيامبر و دعوت او انتظار مى‌رود اين است كه با بعثتش باب رحمــت الهــى به روى انسان‌هــا باز شــود و در نتيجــه سعــادت دنيــا و عقبايشــان به وسيله عقائـد حقــه و يــا اعمــال صالــح و يــا هر دو تأميــن گــردد.

بشارت به آمدن پيامبرى بعد از پيامبرى ديگر ـ با در نظر گرفتن اين‌كه پيغمبر سابق دعوتش پذيرفته شده و جا افتاده و با در نظر داشتن وحدت دعوت دينى در همه انبياء ـ وقتى تصور دارد و داراى خاصيت بشارت است كه پيامبر دوم دعوتى پيشرفته‌تر و دينى كامل‌تر آورده باشد، دينى كه مشتمل بر عقائد حقه بيشتر و شرايع عادلانه‌تــر براى جامعــه و نسبت به سعــادت بشر در دنيــا و آخرت فراگيرتــر باشد وگرنه انسان‌ها از آمدن پيامبــر دوم چيز زائدى عايدشــان نمى‌شود و از بشــارت آمدنــش خرسند نمى‌گردنــد.

اگر در معارف الهى كه اسلام بدان دعوت مى‌كند، دقت كنيم خواهيم ديد كه از شريعت‌هاى آسمانى ديگر كه قبل از اسلام بوده دقيق‌تر و كامل‌تر است، مخصوصا توحيدى كه اسلام بدان مى‌خواند ـ و يكى از اصول عقائد اسلام است و همه احكام اسلام بر آن اساس تشريع شده و بازگشت همه معارف حقيقى بدانست ـ توحيدى است بسيار دقيق.

و هم‌چنين شرايع و قوانين عملى اسلام كه در دقت آن همين بس كه از كوچك‌ترين حركات و سكنات فردى و اجتماعى انسان گرفته تا بزرگ‌ترين آن را در نظر گرفته و همه را تعديل نموده و از افراط و تفريط در يك يك آن‌ها جلوگيرى نموده و براى هريك حدى معين فرموده و در عين حال تمامى اعمال بشر را بر اساس سعادت پايه‌ريزى كرده و براساس توحيد تنظيم فرموده است.

« هُوَ الَّذى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِـرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ!»(9 / صف)

« او كسـى اســت كه رســول خود را به هدايـت و دين حــق فرستــاد تا آن را بر همه اديان غلبه دهد هرچند كه مشركين كراهـت داشته باشنــد!»(1)

ضمانت اجرائى قوانين اسلامى

اسلام ضمانت اجرا را در درجه اول به عهده حكومت اسلامى و در درجه دوم به عهده جامعه نهاد، تا تمامى افراد جامعه با تربيت صالحه علمى و عملى و با داشتن حق امر به معروف و نهى از منكر در كار حكومت نظارت كنند.

از مهم‌ترين مزايا كه در اين دين به چشم مى‌خورد ارتباط تمامى اجزاى اجتماع به يكديگر است، ارتباطى كه باعث وحدت كامل بين آنان مى‌شود، به اين معنا كه روح توحيد در فضائل اخلاقى كه اين آئين بدان دعوت مى‌كند سارى و روح اخلاق نامبرده در اعمالى كه مردم را بدان تكليف فرموده جارى است، در نتيجه تمامى اجزاى دين اسلام بعد از تحليل به توحيد برمى‌گردد و توحيدش بعد از تجزيه به صورت آن اخلاق و آن اعمال جلوه‌گر مى‌كند، همان روح توحيد اگر در قوس نزول قرار گيرد آن اخلاق و اعمال مى‌شــود و اخــلاق و اعمــال نامبــرده در قــوس صعود همــان روح توحيــد مى‌شود، هم‌چنان‌كه قرآن كريم فرمود:


1) الميزان ، ج: 19 ص: 426

« اِلَيْـهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِـحُ يَــرْفَعُهُ!» (10 / فاطر)

لغزش‌ها و خطرهائى است كه غير از توحيدى كه ذكر شد، هيچ سنگرى نيست كه انسان را از آنها حفظ كند، به همين جهت است كه اسلام اخلاق كريمه را كه جزئى از طريقه جاريه او است براساس توحيد پى‌ريزى نموده است، توحيدى كه اعتقاد به توحيد هم از شؤون آن است و لازمه اين توحيد و آن معاد اين است كه انسان هر زمان و هرجا كه باشد روحا ملتزم به احسان و دورى از بدى‌ها باشد، چه اين‌كه تك تك موارد را تشخيص بدهد كه خوبى است يا بدى است و يا نداند و چه اين‌كه ستايشگرى، او را بر اين اخلاق پسنديده ستايش بكند و يا نكند و نيز چه اين‌كه كسى با او باشد كه بر آن وادار و يا از آن بازش بدارد يا نه، براى اين‌كه چنين كسى خدا را با خود و داناى به احوال خود و حفيظ و قائم بر هر نفس مى‌داند و معتقد است كه خداى‌تعالى عمل هر انسانى را مى‌بيند و نيز معتقد است كه در ماوراى اين عالم روزى است كه در آن روز هر انسانى آن‌چه را كه كرده حاضر مى‌بيند (چه خير و چه شر،) و در آن روز هــركسى بدان‌چه كرده جزا داده مى‌شود.(1)

در قضاها و حكمت الهي

قضاى حتمى الهى در محكوميت انسان به زندگى زمينى


1) الميزان ، ج: 4 ص: 172

« وَ قُلْنا يا ادَمُ اسْكُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ...!» (35/بقره)

سياق آيه به خوبى مى‌رساند كه منظور اصلى از خلقت آدم اين بوده كه در زمين سكونت كند، چيزى كه هست راه زمينى شدن آدم همين بوده كه نخست در بهشت منزل گيرد و برترى‌اش بر ملائكه و لياقتش براى خلافت اثبات شود و سپس ملائكه مأمور به سجده براى او شوند و آن‌گاه در بهشت منزلش دهند و از نزديكى به آن درخت نهيش كنند و او (به تحريك شيطان) از آن بخورد و در نتيجه عورتش و نـيز از هـمسرش ظـاهر گـردد و در آخر بـه زمين هبوط كنند.

از اين ريخت و سياق به خوبى بر مى‌آيد: كه آخرين عامل و علتى كه باعث زمينى شدن آن دو شد، همان مسأله ظاهر شدن عيب آن دو بود و عيب نامبرده هم به قرينه‌اى كه فرموده: « بر آن شدند كه از برگ‌هاى بهشت بر خود بپوشانند...،» (22 / اعراف) همان عورت آن دو بوده و معلوم است كه اين دو عضو، مظهر همه تمايلات حيوانى چون مستلزم غذاخوردن و نمو نيز هـستنـد.

پس ابليس هم جز اين همى و هدفى نداشته، كه (به هر وسيله شده) عيب آن دو را ظاهر سازد، گو اين كه خلقت بشرى و زمينى آدم و همسرش، تمام شده بود و بعد از آن خدا آن دو را داخل بهشت كرد، ولى مدت زيادى در اين بين فاصله نشد و خلاصه آن قدر به آن دو مهلت ندادند، كه در همين زمين متوجه عيب خود شوند و نيز به ساير لوازم حيات دنيوى و احتياجات آن پى ببرند، بلكه بلافاصله آن دو را داخل بهشت كردند و وقتى داخل كردند كه هنوز روح ملكوتى و ادراكى كه از عالم ارواح و

فرشتگان داشتند، به زندگى دنيا آلوده نشده بود، به دليل اين كه فرمود:

« لِيُبْدِىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما - تا ظاهر شود از آن دو آن‌چه پوشانده شده بود از آنان ! » (20 / اعراف)

و نفرمود: تا ظاهر شود از آن دو آن‌چه بر آن دو پوشيده بود. پس معلوم مى‌شود، پوشيدگى‌هاى عيب‌هاى آن دو موقتى بوده و يك دفعه صورت گرفته، چون در زندگى زمينى ممكن نيست براى مدتى طولانى اين عيب پوشيده بماند.

( و جان كلام و آن‌چه از آيات نامبرده بر مى‌آيد اين است كه وقتى خلقت آدم و حوا در زمين تمام شد، بلافاصله و قبل از اين كه متوجه شوند، عيب‌هايشان پوشيده شده و داخل بهشت شده‌اند.)

پس ظهور عيب در زندگى زمينى و به وسيله خوردن از آن درخت، يكى از قضاهاى حتمى خدا بوده، كه بايد مى‌شد و لذا فرمود:

« زنهار كه ابليس شما را از بهشت بيرون نكند، كه بدبخت مى‌شويد...! » (117 / طه)

و نيز فرمود: « آدم و همسرش را از آن وضعى‌كه داشتند بيرون‌كرد...،»(36 / بقره)

و نيز خداى‌تعالى خطيئه آنان را بعد از آن كه توبه كردند بيامرزيد و درعين‌حال به بهشتشان برنگردانيد، بلكه به‌سوى دنيا هبوطشان داد تـا در آن جا زندگى كنند.

و اگر محكوميت زندگى كردن در زمين، با خوردن از درخت و هويدا گشتن عيب قضايى حتمى نبود و نيز برگشتن به بهشت محال نبود، بايد بعد از توبه و ناديده گرفتن خطيئه به بهشت برگردند، ( براى اين كه توبه آثار خطيئه را از بين مى‌برد،) پس معلوم مى‌شود علت بيرون شدن از بهشت و زمينى شدن آدم آن خطيئه نبوده، بلكه علت اين بوده كه به وسيله آن خطيئه عيب آن دو ظاهر گشته و اين به وسيله وسوسه شيطان لعين صورت گرفته است.

در سوره طه در صدر قصه فرمود:

« وَ لَقَدْ عَهِدْنا اِلى ادَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما - ما قبلاً با آدم عهدى بسته بوديم، اما او فراموشش كرد...،» (115 / طه)

و بايد ديد اين عهد چه بوده؟ آيا همان فرمان نزديك نشدن به درخت بوده، كه فرمود: « لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ؟» (35 / بقره)

و يا اعلام دشمنى ابليس با آدم و همسرش بوده، كه فرمود: « اِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ؟» (117 / طه) و يا عـهد نامبرده بـه معناى ميـثاق عـمومى اســت، كه از همه انسان‌ها عمومــا و از انبيــاء خصوصــا، به وجهى مؤكدتــر و غليــظ گرفته است.

معلوم است آن خطيئه‌اى كه در مقابل اين ميثاق قرار مى‌گيرد، اين است كه آدمى از مقام پروردگارش غفلت بورزد و با سرگرم شدن به خود و يا هر چيزى كه او را به خود سرگرم مى‌كند، از قبيل زخارف حيات دنياى فانى و پوسنده، مقام پروردگارش را از ياد برد. (دقت فرماييد!)(1)

آزمايش انسان‌ها در شدايد، فقدان‌ها و مصايب

« وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىْ‌ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الاَْمْوالِ وَ الاَْنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ ! »(155/بقره)

خداى‌تعالى در آيه مورد بحث به عموم شدايدى كه ممكن است مسلمانان در راه مبــارزه با باطل گرفتــارش شوند، اشاره نمــوده و آن عبارت است از خوف، گرسنگى و نقص اموال و جان‌ها و نقص فرزندان و كم شـدن مردان و جوانان در جنگ.

بعد از آن كه در آيه قبل مؤمنان را امر فرمود تا از صبر و نماز كمك بگيرند و نيز نهى فرمود از اين كه كشتگان راه خدا را مرده بخوانند و آنان را زنده معرفى كرد، اينك در اين آيه علت آن امر و آن نهى را بيان مى‌كند و توضيح مى‌دهد كه چرا ايشان را به آن خطاب‌ها مخاطب كرد.

و آن علت اين است كه به زودى ايشان را به بوته آزمايشى مى‌برد، كه رسيدنشان به معالى برايشان فراهم نمى‌شود و زندگى شرافتمندانه‌شان صافى نمى‌شود و به دين حنيف نمى‌رسند، مگر به آن آزمايش، آن عبارت است از جنگ و قتل، كه يگانه راه پيروزى در آن اين است كه خود را در اين دو قلعه محكم، يعنى صبر و نماز متحصن كنند و از اين دو نيرو مدد بگيرند، علاوه بر آن دو نيرو، يك نيروى سوم هم داشته باشند، آن طرز فكر صحيح است، كه هيچ قومى داراى اين فكر


1) الميزان ج 1، ص 196

نشدند مگر آن كه به هدفشان هرچه هم بلند بوده رسيده‌اند و نهايت درجه كمال خود را يافته‌اند و در جنگ نيروى خارق‌العاده‌اى يافته و عرصه جنگ برايشان چون حجله عروس محبوب گشت و آن طرز فكر اين است: كه ايمان داشته باشند به اين كه كشتگان ايشان مرده و نابود شده نيستند، و هر كوششى كه با جان و مال خود مى‌كنند، باطل و هدر نيست، اگر دشمن را بكشند، خود را به زندگى‌اى رسانده‌اند كه ديگر دشمن با ظلم و جور خود بر آنان حكومت نمى‌كند و اگر خود كشته شوند، به زندگى واقعى رسيده‌اند و بار ظلم و جور بر آنان تحكم ندارد، پس در هر دو صورت موفق و پيروزند.(1)

دربـاره شـب قــدر

شب قدر، زمان تنظيم تقديرات و برنامه‌ريزى سالانه


1) الميزان ج 1، ص 530

«بِسْـمِ اللّهِ الـرَّحْمنِ الـرَّحيمِ!»

«بـه نام خداوند رحمان و رحيم!»

«اِنّا اَنْـزَلْنـاهُ فى لَيْـلَةِ الْقَـدْرِ وَ مـا اَدْريـكَ مـا لَيْلَةُ الْقَــدْرِ؟»

«ما اين قرآن عظيــم الشأن را در شب قــدر نازل كرديم و تو چه مى‌دانى شب قــدر چيسـت؟» (1 و 2 / قدر)

«لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ!»

«شــب قــدر از هزار ماه بهتــر و بالاتـــر اســـت!» (3 / قدر)

«تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيهـا بِـأِذْنِ رَبِّهِــمْ مِــنْ كُــلِّ اَمْــرٍ،»

«در اين شب فرشتگان و روح به اذن خدا از هر فرمان (و دستور الهى و سرنوشت خلق) نازل مى‌شوند،» (4 / قدر)

«سَـلامٌ هِىَ حَتّى مَطْلَعِ الْفَجْـرِ!»

اين شب رحمــت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه!» (5 / قدر)

اين ســوره نزول قرآن در شب قــدر را بيان مى‌كند و آن شب را تعظيم نموده از هــزار ماه بالاتر مى‌دانــد، چون در آن شب ملائكــه و روح نازل مى‌شوند.

در اين سوره آن شبى را كه قرآن نازل شده، شب قدر ناميده است. ظاهرا مراد از قدر، تقدير و اندازه‌گيرى است، پس شب قدر، شب اندازه‌گيرى است، خداى‌تعالى در آن شب حوادث يك سال را يعنى از آن شب تا شب قدر سال آينده را تقدير مى‌كند، زندگى، مرگ، رزق، سعادت، شقاوت و چيزهايى ديگر از اين قبيل را مقدر مى‌سازد .

آيه 4 تا 6 سوره دخان هم كه در وصف شب قدر است بر اين معنا دلالت دارد:

« فيهــا يُفْـرَقُ كُـلُّ اَمْرٍ حَكيـمٍ، اَمْرا مِنْ‌عِنْدِنا اِنّاكُنّا مُرْسِلينَ، رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ !» (4 و 5 و 6 / دخان)

چون فرق، به معناى جداسازى و مشخص كردن دو چيز از يكديگر است و فرق هر امر حكيم جز اين معنا ندارد كه آن امر و آن واقعه‌اى كه بايد رخ دهد را با تقدير و اندازه‌گيرى مشخص سازند.

از اين استفاده مى‌شود كه شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و آن سالى كه قرآن در آن شبش نازل شد نيست، بلكه با تكرر سنوات، آن شب هم مكرر مى‌شود، پس در هر ماه رمضان از هر سال قمرى شب قدرى هست، كه در آن شب امور سال آينده تا شب قدر سال بعد اندازه‌گيرى و مقدر مى‌شود.

در هر سال در آن شب همه امور احكام مى‌شود، البته منظورمان احكام از جهت اندازه‌گيرى است، خواهيد گفت پس هيچ امرى از آن صورت كه در شب قدر تقدير شده باشد در جاى خودش با هيچ عاملى دگرگون نمى‌شود؟ در پاسخ مى‌گوييم: نه، هيچ منافاتى ندارد كه در شب قدر مقدر بشود ولى در ظرف تحققش طورى ديگر محقق شود، چون كيفيت موجود شدن مقدر، امرى است و دگرگونى در تقدير، امرى ديگر است، هم‌چنان كه هيچ منافاتى ندارد كه حوادث در لوح محفوظ معين شده باشد، ولى مشيت الهى آن را تغيير دهد، هم‌چنان كه در قرآن كريم آمده:

«يَمْحُو اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتبِ!» (39 / رعد)(1)

مفهوم سلامت در شب قدر

« سَلامٌ هِىَ حَتّى مَطْلَعِ‌الْفَجْرِ!» (5 / قدر)

در اين آيه «سَلامٌ هِىَ» اشاره است به اين‌كه عنايت الهى تعلق گرفته است به اين‌كه رحمتش شامل همه آن بندگانى شود كه به سوى او روى مى‌آورند و نيز به اين‌كه در خصوص شب قدر باب نقمـت و عـذاب الهى بستـه باشد، بـدين معنـى كه عذابى جديد نفرستد! لازمه اين معنا آن است كه طبعا در آن شب كيد شيطان‌ها هم مؤثـــر واقع نمى‌شود!(2)

در مديريت سياسى و اجتماعى

دستورالعمل‌هاى اجرائى براى همه مسلمانان

آفت اعتماد و ركون به ظالمين در اداره امور مسلمين


1) الميزان ج :20 ص: 559

2) الـميزان ج :20ص564

« وَلاتَرْكَنُوآا اِلَى‌الَّذينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ‌اللّهِ مِنْ اَوْلِيآءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ!»

« به كسانى كه ستم كرده‌اند متمايل نشويد كه جهنمى مى‌شويد و غير خدا دوستانى نداريــد و يارى نمى‌شويد!» (113 / هود)

ركون به سوى ستم‌كاران، يك نوع اعتمادى است كه ناشى از ميل و رغبت به آنان باشد، حال چه اين ركون در اصل دين باشد، مثل اين كه پاره‌اى از حقايق دين را كه به نفع آنان است بگويد و از آن‌چه كه به ضرر ايشان است دم فرو بندد و افشاء نكند و چه اين كه در حيات دينى باشد مثل اين كه به ستم‌كاران اجازه دهد تا به نوعى كه دل‌خواه ايشان است در اداره امور مجتمع دينى مداخله كنند و ولايت امور عامه را به دست گيرند و چه اين كه ايشان را دوست بدارد و دوستيش منجر به مخالطت و آميزش با آنان شود و در نتيجه در شؤون حياتى جامعه و يا فردى از افراد اثر سوء بگذارد.

نتيجــه اين عمل اين است كه راه حــق از طريق باطــل سلوك شود و يا حق با احيــاى باطل احياء گشته و بالاخــره به خاطر احيائــش كشتـه شود.

اين آيه به منزله نتيجه‌اى است كه از داستان‌هاى ملت‌هاى ستم‌كارى استنتاج شده كه خداوند به جرم ستم‌هايشان آن‌ها را هلاك نموده است. ظلم آن ملت‌ها تنها شرك ورزيدن و بت پرستيشان نبود، بلكه از جمله كارهاى نكوهيده آن‌ها كه خداوند

از آن نكوهش كرده پيروى از ستم‌كاران بوده، كه نتيجه‌اش فساد در زمين بعد از اصلاح آن مى‌شد و آن فساد عبارت بود از رسميت دادن به سنت‌هاى ظالمانه كه واليان جور باب كرده بودند و مردم هم از آن‌ها پيروى مى‌كردند.(1)

پرهيز از تمايــل به دوستى كفــار و بيگانگــان

« لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرينَ اَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ‌اللّهِ فى شَىْ‌ءٍ اِلاّ اَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقيةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَ اِلَى‌اللّهِ الْمَصيرُ!» (28/آل‌عمران)

« مؤمنين به هيچ بهانه‌اى نبايد كفار را ولى و سرپرست خود بگيرند با اين كه در بين خود كسانى را دارند كه سرپرست شوند وهر كس چنين كند ديگر نزد خدا هيچ حرمتى ندارد، مگر اين كه از در تقيه سرپرستى كفار را قبول كرده باشند و فراموش نكنند كه در بين كسانى كه ترس آورند خدا نيز هست و بازگشت همه به سوى خدا است!»

اگر ما كفار را اولياى خود بگيريم خواه ناخواه با آنان امتزاج روحى پيدا كرده‌ايم، امتــزاج روحى هــم ما را مى‌كشانــد به اين‌كــه رام آنــان شويم و از اخلاق و ساير شؤون حياتى آنــان متأثـر گرديم.

و آنان مى‌توانند در اخلاق و رفتار ما دست بيندازند دليل بر اين معنا آيه مورد بحث است كه جملــه « مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ،» را قيــد نهى قرار داده و مى‌فرمايــد مؤمنين كفــار را اوليــاى خــود نگيرند در حالـى‌كه با سايـر مؤمنين دوستــى نمى‌ورزنــد!

وقتــى يك فرد مؤمن نسبت به كفــار ولايت داشتــه باشد و اين ولايت قوى هم باشــد، خــود به خــود خــواص ايمانــش و آثــار آن فاســد گشتــه و به تدريــج اصل ايمانش هم تباه مى‌شود.

به همين جهــت است كه در دنبــال آيه مورد بحــث اضافه كرد: « وَ مَنْ يَفْعَـلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ‌اللّـهِ فـى شَىْ‌ءٍ!»

(2)

اصلاح بيماردلان جامعه اسلامى و جلوگيرى از تمايل آن‌ها به بيگانگان


1) الميزان ج :11 ص: 67

2) الميزان ج :3 ص: 236

« فَتَرَى الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُـونَ فيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشى اَنْ تُصيبَنا دائِرَةٌ فَعَسَى‌اللّهُ اَنْ‌يَأْتِىَ بِالْفَتْحِ اَوْ اَمْرٍ مِنْ‌عِنْدِه فَيُصْبِحُوا عَلى مآ اَسَرُّوا فى اَنْفُسِهِـمْ نادِمينَ!»

« مى‌بينى اين بيماردلان به سوى يهود و نصارا مى‌شتابند و مى‌گويند: ما بيم آن داريم كه بلا بر سر ما آيد ـ غافل از اين كه چه بسا خداى‌تعالى از ناحيه خود فتحى آورده و امرى ديگر كه خودش مى‌داند پيش بياورد، آن وقت است كه اين بيمـاردلان نسبت به آن‌چه در دل پنهـان مى‌داشتند پشيمان شوند!» (52 / مائده)

ظاهر از عرف و اصطلاح قرآن كريم اين است كه مرض قلب عبارت است از شك و ترديدى كه بر درك آدمى نسبت به آن‌چه مربوط به خداى‌تعالى و آيات اوست مستولى و چيره مى‌شود و نمى‌گذارد قلب با آن معارف كه همان عقائد دينى است جوش بخورد و انســان مبتلاى به آن شــك و ترديد عقد قلبــى نسبت به خــدا و آياتـش داشته باشد.

خداى‌تعالى همان طور كه براى دل‌ها قائل به بيمارى است، براى علاج آن بيمارى در آياتى از قرآن كريمش علاج نيز پيشنهاد كرده است، از آن جمله در بيانى عام و كلى فرموده:

« يَهْـديهِـمْ رَبُّهُـمْ بِـايمانِهِمْ !» (9 / يونس) و نيز فرموده:

« اِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ !» (10 / فاطر)

بنابراين كسى كه دچار مرض قلب است اگر بخواهد خود را مداوا و بيمارى خود را برطــرف سازد بايد به سوى خداى عزوجــل توبه ببرد و توبه عبارت است از ايمان به او و تذكــر به افكار شايستـه و اعمال صالح.(1)

دستوراتى براى مديريت اجتماعى در اسلام


1) الميزان ج :5 ص: 620

سوره حجرات مشتمل بر مسائلى از احكام دين است، احكامى كه با آن سعادت زندگى فـردى انسان تكميل مى‌شود و نظام صالح و طيب در مجتمع او مستقر مى‌گردد.

بعضـى از آن مسائل ادب جميلى است كه بايد بين بنده و خداى سبحان رعايت شود و پــاره‌اى آدابــى اســت كــه بندگان خـدا بايد در مورد رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله رعايت كنند، كــه در پنــج آيــه اول سـوره آمـده است.

بعضى ديگر آن، احكام مربوط به مسائلى است كه مردم در برخورد با يكديگر در مجتمع زندگى خود بايد آن را رعايت كنند.

قسمتى ديگر مربوط به برترى‌هايى است كه بعضى افراد بر بعض ديگر دارند و تفاضــل و برترى افراد از اهم امورى است كه جامعه مدنى انسان با آن منتظم مى‌شود و انســان را به ســوى زندگى تــوأم با سعادت و عيش پــاك و گوارا هدايــت مى‌كند و با آن بيــن دين حــق و باطــل فرق مى‌گذارد و مى‌فهمــد كدام ديــن حـــق است و كــدام از سنــن اجتماعــى قومى است.(1)

دستوراتى براى اداره رفتارهاى اجتماعى مسلمانان

1ـ نهى از مسخره كردن و عنوان بد دادن به ديگران

« يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنوُا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى اَنْ‌يَكُونُوا خَيْرا مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى اَنْ يَكُنَّ خَيْرا مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا اَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالاَْلْقابِ بِئْسَ‌الاِْسْمُ‌الْفُسُوقُ بَعْدَالاْيمانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَاُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ!» (11 / حجرات)


1) الميزان ج :18 ص: 454

« اى كسانى كه ايمــان آورده‌ايد هيچ قومى حق ندارد قومى ديگر را مسخره كند چه بسا كه آنان از ايشـان بهتر باشند، هيچ يك از زنــان حق ندارند زنانى ديگر را مسخره كنند چون ممكن است آنان از ايشـان بهتر باشند. هرگز عيب‌هاى خود را بــر مــلا مكنيد كه اگر عيب يكــى از خــودتـان را بر ملا كنيـد در واقع عيب خــود را بــر مــلا كــرده‌ايــد و لقب بد بــر يكديگر منهيد كه اين بد رقم يادآورى از يكديگر است كه بعد از ايمان باز هم يكديگر را به فسوق ياد كنيد و هركس توبه نكند همه آنان از ستم‌كارانند!»

مــى‌فـــرمــايــد: هيـــچ كســـى را مسخــره نكنيــد، چــون ممكــن اســـت آن‌كـس نـــزد خـــدا از شمـــا بهتر باشد.

« وَ لا تَلْمِـزُوا اَنْفُسَكُــمْ!» كلمـه لمز به معنـاى ايـن اســت كه شخصــى را به عيبــش آگاه‌سازى و اگر كلمــه مزبور را مقيد به قيد « اَنْفُسَكُــمْ ـ خود را» نمــوده، براى اشــاره به اين اســت كه مسلمانــان در يك مجتمــع زندگى مى‌كننــد و در حقيقت همه از همند و فاش‌كــردن عيب يك نفر در حقيقـت فـاش كردن عيـب خود است.

« وَ لا تَنابَـزُوا بِالاَْلْقـابِ!» به معنــاى اين است كه مسلمانــان به يكديگــر لقب زشت از قبيــل فـاسـق، سفيـه و امثـال آن ندهند!

2ـ نهى از سوءظن، تجسس عيوب و غيبت ديگران

« يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنوُا اجْتَنِبُوا كَثيرا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضا اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ اَخيهِ مَيْتا فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ تَـوّابٌ رَحيمٌ!»

« هان اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! از بسيارى گمان‌ها اجتناب كنيد كه بعضى از گمان‌ها گناه است و از عيوب مردم تجسس مكنيد و دنبال سر يك ديگر غيبت مكنيد! آيا يكى از شما هست كه دوست بدارد گوشت بــرادر مرده خود را بخورد؟ قطـعا از چنين

كارى كراهت داريد و از خدا پروا كنيد كه خدا توبه‌پذير مهربان است!» (12 / حجرات)

منظـور آيه مورد بحــث نهى از پذيرفتــن ظــن بــد است، مى‌خواهــد بفرمايــد: اگر درباره كسى ظــن بدى به دلــت وارد شــد آن را نپذيــر و به آن ترتيــب اثـر مــده!

« وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ !» تجسس به معناى پى‌گيرى و تفحص از امور مردم است، امــورى كه مردم عنايت دارند پنهــان بماند و تو آن‌ها را پى‌گيرى كنى تا خبردار شوى!

كلمه غيبت عبارت است از اين كه در غياب كسى عيبى از او بگويى كه حكمت و وجـدان بيدار تو را از آن نهى كند.

شارع اسلام از اين جهت از غيبت نهى فرموده كه: غيبت اجزاى مجتمع بشرى را يكى پس از ديگرى فاسد مى‌سازد و از صلاحيت داشتن آن آثار صالحى كه از هر كسى توقعش مى‌رود ساقط مى‌كند و آن آثار صالح عبارت است از اين كه هر فرد از افراد جامعه با فرد ديگر بياميزد و در كمال اطمينان خاطر و سلامتى از هر خطرى با او يكى شود و ترسى از ناحيه او به دل راه ندهد و او را انسانى عادل و صحيح بداند و در نتيجه با او مأنوس شود نه اين كه از ديدن او بيزار باشد و او را فردى پليد بشمارد. در اين هنگام است كه از تك تك افراد جامعه آثارى صالح عايد جامعه مى‌گردد و جامعه عينا مانند يك تن واحد متشكل مى‌شود.

غيبــت در حقيقت ابطال هويــت و شخصيت اجتماعــى افرادى است كه خودشان از جريان اطلاعــى ندارند و خبر ندارند كه دنبــال سرشان چه چيزهايى مى‌گويند و اگر خبــر داشته باشنــد و از خطــرى كه اين كار برايشــان دارد اطلاع داشتــه باشند از آن احتراز مى‌جويند و نمى‌گذارند پــرده‌اى را كه خــدا بر روى عيوبشــان انداخته به‌دست ديگران پاره شود.

اين را هم بايد دانست كه در اين كلام اشعار و يا دلالتى هست بر اين كه حرمت غيبت تنها درباره مسلمان است، به قرينه اين كه در تعليل آن عبارت « لَحْمَ اَخيهِ » را آورده و ما مى‌دانيــم كه اخوت تنها در بين مؤمنين است.(1)

نمونه‌هاى مديريت خوب و بد از نظر قرآن

1- امين و مكين و حفيظ و عليم بودن در مديريت امور


1) الميزان ج :18 ص: 483

« وَ قالَ‌الْمَلِكُ ائْتُونى بِه اَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسى فَلَمّا كَلَّمَهُ قالَ اِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكينٌ اَمينٌ!»

« شاه گفــت وى را نزد من آريد كه او را محرم خويش كنم و همين كه با او صحبت كرد، گفت اكنون تـو نزد ما صاحــب اختيــار و امينــى!» « قالَ اجْعَلْنـــى عَلـى خَـزائِــــنِ الاَْرْضِ اِنّــى حَفيــــظٌ عَليــــــمٌ!»

« گفــت خزينه‌هــاى اين سرزمين را به مــن بسپـار كـه مـن نگــه‌دار و دانايم!» (54و55 / يوسف)

كلمه «مَكينٌ» به معناى صاحب مقام و منزلت است، وقتى يوسف را نزد شاه آوردند و او با وى گفتگــو كرد گفت: تو ديگــر از امروز نــزد ما داراى مقـام و منزلتــى هستى.

و اين كه حكم خود را مقيد به امروز كرد براى اشاره به علت حكم بود و معنايش اين است كه تو از امروز كه من به مكارم اخلاق تو و اجتنابت از زشتى و فحشاء و خيانت و ظلم و همچنين به صبرت بر هر مكروهي پى بردم، فهميدم يگانه مردى هستى كه به خاطر حفظ طهارت و پاكى نفست حاضر شدى خوار و ذليل شوى، مردى هستى كه خداوند به تأييدات غيبى خــود اختصاصت داده، علم به تأويل احاديث و رأى صائب و حزم و حكمت و عقل را به تو ارزانــى داشته، داراى مقام و منــزلت هستى و ما تو را امين خود مى‌دانيم: و از اين‌كــه به‌طور مطلــق گفت: « مَكينٌ‌اَمينٌ» فهمانيــد كه اين مكانــت و امانــت تو عمومى است و خلاصه حكمى كه كرديم هيچ قيد و شرطى ندارد.

و اين در حقيقت حكم و فرمان وزارت و صدارت يوسف بود.

بعد از آن كه شاه فرمان مكانت و امانت يوسف را به طور مطلق صادر كرد، يوسف از او درخواست نمود كه او را به وزارت ماليه و خزانه‌دارى منصوب كند و امور مالى كشور و خزانه‌هاى زمين را كه مراد از آن همان سرزمين مصر بوده باشد به وى محول نمايد:

«قــالَ اجْعَلْنى عَلى خَزائِنِ الاَْرْضِ اِنّى حَفيظٌ عَليمٌ!»

و اگر اين درخواست را كرد به اين منظور بود كه امورمالى كشور و ارزاق را به مباشرت خود اداره كند و ارزاق را جمع آورى نموده براى سال‌هاى بعد كه قهرا سال‌هاى قحطى خواهد بود و مردم دچار گرانى و گرسنگى خواهند شد ذخيره نمايد و خودش با دست خويش آن ذخيره‌ها را در ميان مردم تقسيم كند و به هر يك آن مقدارى كه استحقاق دارد بدهد و از حيف و ميل جلوگيرى نمايد.

و خود درخواست خويش را چنين تعليل كرد كه من حفيظ و عليم هستم، زيرا اين دو صفت از صفاتى است كه متصدى آن مقامى كه وى درخواستش را كرده بود لازم دارد و بدون آن دو نمى‌تواند چنان مقامى را تصدى كند و از سياق آيات مورد بحث و آيات بعدش برمى آيد كه پيشنهاد پذيرفته شد و دست به كار آن‌چه مى‌خواست گرديد.(1)

2-نمونه بدترين مديريت جامعه درتاريخ بشر

« يَقْــدُمُ قَــوْمَــهُ يَــوْمَ الْقِيمَـةِ فَـأَوْرَدَهُـمُ النّـارَ وَ بِئْسَ الْــوِرْدُ الْمَــوْرُودُ !»

« او در روز قيامــت پيشرو قوم خود خواهــد بود و آنان را به سوى لبه آتش مى‌بــرد كه چه بــد جـايگـاهى است براى ورود!» (98 / هود)

فرعون در روز قيامت پيشاپيش قوم خود مى‌آيد زيرا در دنيا او را پيروى كردند و در نتيجــه او به عنوان امــامـى از ائمه ضلالت، پيشوايشان شده بـود.

در جاى ديگر قرآن نيز سخن از اين پيشوايان ضلالت آمده و فرموده: « وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ!» (41 / قصص)

آمدن قيامت و پيشوا شدن فرعون براى قومش و رفتنشان در آتش آن قدر حتمى و يقينــى است كه گويا واقع شده و شنونده آن را انجام شده حساب مى‌كند.


1) الميزان ج :11 ص: 273

خداى‌تعالى درباره عذاب قبل از قيامت قوم فرعون فرموده: عرضه بر آتش مى‌شوند يعنى صبح و شام آتش را به آنان نشان مى‌دهند و درباره عذاب روز قيامت آن‌ها فرموده: فرمان مى‌رسد كه آل فرعون را در شديدترين عذاب داخل سازيد!

«وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ!» كلمه ورد به معناى آبى است كه انسان و حيوانات تشنه به لب آن مى‌آينــد و از آن مى‌نوشند.

« وَاُتْبِعُوا فى هـذِهِ لَعْنَـةً وَ يَـوْمَ الْقِيمَـةِ بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ!» (99 / هود) يعنى قوم فرعون امر فرعون را متابعت كردند، لعنت خدايى هم آنان را متابعت كرد. لعنت خدا عبارت است از دورى از رحمت او و رانده شدن از ساحت قرب او كه به صورت عذاب غــرق تجسم يافت، ممكــن هم هست بگوييم: لعنت، حكمى است مكتوب از خداى‌تعالى در نامــه اعمالشان به اين‌كــه از رحمت الهــى دور باشنــد كه اثر ايــن دورى از رحمت، غــرق شدن در دنيا و معذب شــدن در آخرت بــاشد.

«بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ!» يعنى آن عطيه‌اى كه در قيامت به آنان داده مى‌شود عطيه بدى است و آن آتش است كه اينان در آن افروخته مى‌شوند!(1)

3-رسول اللّه «ص» اسوه حسنه درمـديـريت جامعه

« لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْـوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَ الْيَــوْمَ الاْخِرَ وَ ذَكَـرَاللّهَ كَثيـــرا!»

« در حالى كه شما مى‌توانستيد به رسول خدا به خوبى تأسى كنيد و اين وظيفه هركسى است‌كه اميد به خدا و روز جزا دارد و بسيار ياد خدا مى‌كند!» (21/احزاب)

كلمه« اُسْوَةٌ» به معناى اقتداء و پيروى است و در مورد رسول خدا عبارت است از پيروى او و اين وظيفه هميشه ثابت است و شما هميشه بايد به آن جناب تأسى كنيد.

معناى آيه اين است كه يكى از احكام رسالت رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و ايمان آوردن شما، اين‌است‌كه به‌او تأسى كنيد، هم در گفتارش و هم در رفتارش و شما مى‌بينيد كه او در راه خدا چه مشقت‌هايى تحمل مى‌كند و چگونه در جنگ‌ها حاضر شده، آن طور كه بايد جهاد مى‌كند، شما نيز بايد از او پيروى‌كنيد.(2)

مرگ و برزخ

برزخ، فاصله مرگ تا قيامت


1) الميزان ج :10 ص: 572

2) الميـزان ج :16 ص: 432

«... وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ!» (100/مؤمنون)

«... و از عقب آن‌ها عالم برزخ است تا روزى‌كه برانگيخته شوند!»

كلمه برزخ به معناى حائل در ميان دو چيز است و مراد از اين‌كه فرمود: برزخ در ماوراى ايشان است، اين است كه اين برزخ در پيش روى ايشان قرار دارد و محيط به ايشــان است و اگر آينــده ايشان را وراى ايشــان خوانــده، به اين عنايت است كه بــرزخ در طلب ايشان است، همان طور كه زمان آينده اَمام و پيــش روى انســان است.

اين تعبير به اين عنايت است كه زمان طالب آدمى است، يعنى منتظر است كـه آدمـى از آن عـبور كـنــد.

و مراد از برزخ عالم قبر است كه عالم مثال باشد و مردم در آن عالم كه بعد از مرگ است زندگى مى‌كنند تا قيامت برسد اين آن معنايى است كه سياق آيه و آياتى ديگر و روايات بسيار از طرق شيعه از رسول خدا «ص» و ائمه اهل بيت عليه‌السلام و نيز از طرق اهل سنت بر آن دلالت دارد.(1)

مدت درنگ در قبــر

« قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِى الاَْرْضِ عَدَدَ سِنينَ ؟» (112 / مـؤمـنون)

« آن‌گاه خدا به كافران گويد كه مى‌دانيد شما چند سال در زمين درنگ كرديد؟»


1) الـميزان ج: 15، ص: 97

اين از جمله پرسش‌هايى است كه خدا در قيامت از مردم مى‌كند، كه مدت درنگ شما در زمين چقدر بود؟ و اين پرسش در چند جا از كلام مجيدش آمده و منظور از آن پرسش از مدت درنگ در قبور است، همچنان كه آيه: « وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَيْرَ سـاعَةٍ،» (55 / روم) و آيه «كَاَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدوُنَ لَمْ يَلْبَثُوا اِلاّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ،» (35 / احقاف) و غير از اين دو از آيات ديگر بر آن دلالـت دارد.

«قالُوا لَبِثْنا يَوْما اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادّينَ،» (113 / مؤمنون)

ظاهر سياق اين است كه مراد از روز يك روز از روزهاى معمولى دنيا باشد. اگر درنگ در برزخ را معادل بعضى از يك روز از روزهاى دنيا كردند، از اين باب است كه خواسته‌اند عمر آن را در مقايسه با زندگى ابـدى قيامت كـه آن روز بـر ايشان مـشهود مـى‌شود، انـدك بشمارند.(1)

عدم احساس زمان در برزخ

« وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَساءَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَـوْما اَوْ بَـعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ اَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ...!»

« چنين بود كه بيدارشان كرديم تا از همديگر پرسش كنند، يكى از آن‌ها گفت: چقدر خوابيديد؟ گفتند: روزى يا قسمتى از روز خوابيده‌ايم. گفتند پروردگارتان بهتر داند كه چه مدت خواب بوده‌ايد...» (19 / كهف)

خداى‌تعالى خواب را بر اصحاب كهف مسلط نمود و در كنج غارى سيصد سال شمسى به خوابشان برد، وقتى بيدار شدند جز اين به نظرشان نرسيد كه يك روز در خـواب بوده‌اند و يا پاره‌اى از روز.

مكث هر انسان در دنيا و اشتغالش به زخارف و زينت‌هاى آن و دلباختگى‌اش نسبت به آن‌ها و غفلتش از ماسواى آن، خود آيتى است نظير آيتى كه در داستان اصحاب كهف است. همان‌طور كه آن‌ها وقتى بيدار شدند خيال كردند روزى و يا پاره‌اى از روز خوابيده‌اند، انسان‌ها هم وقتى روز موعود را مى‌بينند خيال مى‌كنند يك روز و يا پاره‌اى از يك روز در دنيــا مكث كرده‌اند.


1) الـميـــزان ج: 15، ص: 103

از اصحاب كهف سؤال شد «كَمْ لَبِثْتُمْ ؟» و آن‌ها گفتند: «لَبِثْنا يَوْما اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ !» از همه انسان‌ها نيز در روز موعود سؤال مى‌شود: «كَمْ لَبِثْتُمْ فِى الاَْرْضِ عَدَدَ سِنينَ؟» (112 / مؤمنون) «قالُوا لَبِثْنا يَوْما اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ!» (113 / مؤمنون) و نيز مى‌فرمايد:«كَاَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدوُنَ لَمْ يَلْبَثُوا اِلاّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ!» (35 / احقاف)(1)

برگشت علم قبلى انسان بعد از مرگ و احياء مجدد

«... فَلَمّا تَبَيَّنَ لَـهُ قالَ اَعْلَمُ اَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَديرٌ! »(259 / بقره)

« يا مثل آن مردى كه بر دهكده‌اى گذر كرد كه با وجود بناهايى كه داشت از سكنه خالى بود، از خود پرسيد خدا چگونه مردم اين دهكده را زنده مى‌كند پس خدا او را صد سال بميرانيد، آن گاه زنده‌اش كرد و پرسيد چه مدتى مكث كردى؟ گفت: يك روز و يا قسمتى از يك روز خداوند فرمود: (نه) بلكه صد سال مكث كردى، ... همين كه بر او روشن شد كه صد سال است مرده و اينك دوباره زنده شده گفت: مى‌دانم كه خدا به همه چيز توانا است ! »

اين آيه در صدد بيان اين است كه: بعد از آن‌كه مطلب براى اين شخص روشن شد، او به خاطر خود رجوع مى‌كند و به ياد مى‌آورد كه قبلاً هم به قدرت مطلقه و بى‌پايان الهى ايمان داشته است و گويا قبلاً بعد از آن‌كه سوال « كجا خدا اين‌ها را زنده مى‌كند؟» در قلبش خطور كرده، به علم و ايمانى كه به قدرت مطلقه خدا داشته، اكتفا نموده و بعد از آن‌كه با مردن و زنده شدن خود، قدرت خدا را به چشم ديده، دوباره به قلب خود مراجعه نموده و همان ايمان و علم قبلى خود را تصديق كرده و به خداى تعالى عرضه داشته كه خدايا تو همواره براى من خيرخواهى مى‌كنى و هرگز در هدايت به من خيانت نمى‌كنى و ايمانى كه همواره دلم به آن اعتماد داشت: (كه قدرت تو مطلق است!) جهل نبود، بلكه علمى بود كه لياقت آن را داشت كه به آن اعتماد شود.(2)

تنهائى و زندگى غير اجتماعى انسـان بعد از مرگ


1) الميزان ج: 13، ص: 339

2) الـميزان ج: 2، ص: 560

« وَ لَقَـدْ جِئْتُمُـونا فُـردى كَما خَلَقْنكُـمْ اَوَّلَ مَـرَّةٍ...،» (94 / انعام)

« همانا شما تك تك نزد ما آمديد، چنان‌كه نخستين بار شما را آفريديم و آن‌چه را به شما عطا كرديم پشت سرتان واگذاشتيد... !»

خداى تعالى براى ما خبر مى‌دهد كه انسان از اين دنيا كه محل حيات اجتماعى اوست به عالم ديگرى به نام «برزخ» و سپس به عالم آخرت كوچ مى‌كند، ولى روش زندگى‌اش بعد از اين دنيا انفرادى است.

يعنى ارتباطى با تعاون اجتماعى ندارد و به كمك و همكارى ديگران نيازمند نيست و تنها وجود خودش در تمام شئون حياتى مؤثر خواهد بود و اگر اين نظام طبيعى و نواميس مادّى كه در اين عالم مشاهده مى‌شود، در عالم بعدى نيز حكمفرما بود، ناچار بايد زندگانى برزخى و اخروى هم مانند حيات دنيوى بر اساس اجتماع و تعاون استوار باشد، ولى انسان همينكه از اين عالم رخت بربست ديگر اين جريانات را پشت سر انداخته و متوجّه پروردگارش مى‌شود، ديگر اثرى از علوم عملى كه ويژه محيط اجتماع و كار است نمى‌ماند، ديگر لزوم استخدام و تصرّف و مدنيت و اجتماع تعاونى و ساير احكام و قضاوت‌هائى كه در دنيا دارد بى‌مورد خواهد بود، تنها انسان‌است و اعمالى‌كه انجام‌داده و نتايج نيك و بد آن‌ها. از اين پس چهره حقايق بى‌پرده جلوه‌گرشده و خبر باعظمتى‌كه مورداختلاف بود ظاهرمى‌شود.

آيه زير نيز همين مطلب را بيان مي كند:

« وَ نَرِثُهُ ما يَقُولُ وَ يَأْتِينا فَرْدا!»

« و آن‌چه را گويد بـه ارث بريم و تنهــا نزد ما بيايد!» (80 / مريم)

امثال اين آيات زياد است و از اين‌ها استفاده مى‌شود كه روش زندگانى انسان بعد از دنيا عوض شده و ديگر به‌طور اجتماع و همكارى زيست نمى‌كند و علومى را كه در اين عالم اختراع كرده به‌كار نمى‌بندد و جز از ميوه عمل و نتيجه كار و كـوشش خود بهره‌اى نمـى‌بــرد، حقيقت اعمالش در آن عالــم ظاهـر مى‌شــود و به پـاداش آن‌ها مى‌رسد.(1)

ارزش مسلمان مردن!


1) الميزان ، ج 2 ، ص 183

« ... فاطِرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اَنْتَ وَلِىِّ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ تَوَفَّنى مُسْلِما وَ اَلْحِقْنى بِالصّلِحينَ!»

« ... تويى فاطر آسمان‌ها و زمين! تو در دنيا و آخرت مولاى منى، مرا مسلمان بميران و قرين شايسته‌گانم بفرما!» (101 / يوسف)

معنـاى درخواســت (مرا مُسلم بميران) ايــن است كه خدايــا اخــلاص و اســلام مــرا مادامــى كه زنــده‌ام برايــم باقى بـدار !

و به عبارت ديگر اين است كه تا زنده است مُسلم زندگى كند، تا در نتيجه دم مرگ هم مُسلم بميرد و اين كنايه است از اين‌كه خداوند او را تا دم مرگ بر اسلام پايدار بدارد، نه اين‌كه معنايش اين باشد كه دم مرگ مسلم باشم، هرچند در زندگى مسلم نبودم و نه اين‌كه درخواست مرگ باشد و معنايش اين باشد كه خـدايا الان كه داراى اسلامم مرا بميران!

دل‌هــاى اولياء خدا و مُخْلِصيـنَ از بندگانــش از راه اســم فاطر ( كه به معنــاى وجـود لذاتــه خــدا و ايجــاد غير خــود اســت،) متوجــه او مى‌شونـد.

يوسف عليه‌السلام هم كه يكى از فرستادگان و مُخْلِصينَ او است در جايى كه سخن از ولايت او به ميان مى‌آورد مى‌گويد:

«... فاطِرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اَنْتَ وَلِىِّ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ تَوَفَّنى مُسْلِما وَ اَلْحِقْنى بِالصّلِحينَ!»(1)

مــرگ و خــواب

« وَ هُوَ الَّذى يَتَوَفّيكُمْ بِاللَّيْلِ وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فيهِ لِيُقْضى آ اَجَلٌ مُسَمّىً ثُمَّ اِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ!»


1) الـميزان ج: 11، ص: 341

« و او چنان خدايى است كه مى‌ميراند شما را در شب و مى‌داند آن‌چه را كه كسب مى‌كنيد به روز، بعد از آن برمى‌خيزاند شما را در آن روز، تا بگذرد آن موعدى كه معين فرموده، سپس به سوى خدا است برگشت شما، آن‌گاه، آگاه مى‌سـازد شما را به آن‌چه كه امـروز مـى‌كنيد!» (60 / انعام)

مرگ و خواب، هر دو در قطع كردن رابطه نفس از بدن مشتركند، همان‌طورى كه بعث به معناى بيدار كردن و بعث به معناى زنده كردن، هر دو در برقرار ساختن مجدد اين رابطه شريك مى‌باشند، زيرا هر دو باعث مى‌شوند كه نفس دوباره آن تصرفاتى را كه در بدن داشت، انجام دهد.

خداى متعال شما را در شب مى‌ميراند در حاليكه مى‌داند آن‌چه را كه در روز عمل كرده و انجام داديد، ولى روح‌هاى شما را نگه نمى‌دارد، تا مرگ‌شان ادامه يابد بلكه براى اين‌كه اجل‌هاى معين شما به آخر برسد شما را دوباره زنده مى‌كند و پس از آن به واسطه مرگ و حشر به سوى او بازخواهيد گشت و شما را از اعمالتان كه انجام داده‌ايد، خبر خواهد داد.

اين‌كه فرمود: « يَتَوَفّيكُمْ - مى‌گيرد شما را،» و نفرمود: «يُتَوَفّى رُوحَكُمْ - مى‌گيــرد جـان شما را،» دلالت دارد بر اين‌كه حقيقـت انسانــى كه مــا از آن به كلمـه «من» تعبير مى‌كنيم، همان روح انسانى است و بس و چنان نيست كه ما خيال مى‌كنيم كه روح جزئى از انســان است و يا صفــت و يا هياتـى اسـت كه عارض بر انسان مى‌شود.

حقيقت آدمى تن خاكى او نيست، بلكه روح او است و بنابراين با قبض روح كردن ملك‌الموت، چيزى از اين حقيقت گم نمى‌شود!

مى‌فرمايــد: خداى‌تعالى آن كســى است كه با علــم به اين‌كه شمــا در روز چه كارها كرده‌ايد در شب جان‌تــان را گرفته و دوبـاره در روز بـعد، مـبعوث‌تـان مـى‌كند.

«ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فـيهِ لِيُقْضى آ اَجَـلٌ مُسَمّىً....»

غرض از اين بعث را، عبارت دانست از وفاى به اجل مسمى و به كار بردن آن، آن اجل وقتى است كه در نزد خدا معلوم و معين است و زندگى دنـيــوى انـسان يـك لـحظه از آن تـخطى نـمى‌كـند.(1)

درباره ملائكه، تكاليف و وظايف آن‌ها

ذات ملائكه، نوع تكاليف و وظايف آن‌ها


1) الـميــزان ج: 7، ص: 184

« ... لا يَعْصُـونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ!» (6 / تحريم)

«... فرشتگانى كه هرگز خدا را در آنچه دستورشان مى‌دهد نافرمانى ننموده بلكه هر چه مى‌گويد عمل مى‌كنند!»

ملائكه خلقى از مخلوقات خدايند، داراى ذواتى طاهره و نوريه، كه اراده نمى‌كنند مگر آن‌چه خدا اراده كرده باشد و انجام نمى‌دهند مگر آن‌چه او مأمورشان كرده باشد، هم‌چنان‌كه فرمود:

« بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه يَعْمَلُونَ ـ از او در سخن پيشى نمى‌گيرند و هم به دستوراتش عمل مى‌كنند.»

(26 و 27 / انبياء)

و به همين جهت در عالم فرشتگان جزا و پاداشى نيست، نه ثوابى و نه عقابى و در حقيقت ملائكه مكلف به تكاليف تكوينى‌اند. تكاليف تكوينى ملائكه به‌خاطر اختلافى كه در درجـات آنان هست، مختلف است:

« وَ مـا مِنّا اِلاّ لَـهُ مَقـامٌ مَعْلُومٌ ـ هيچ يك از ما نيست مگر آن كــه مقــامـى معلــوم دارد.» (164 / صافات)

« وَ ما نَتَنَـزَّلُ اِلاّ بِاَمْـرِ رَبِّكَ لَهُ ما بَيْنَ اَيْدينا وَ ما خَلْفَنا ـ ما نازل نمى‌شويم مگر بـه امر پـروردگـار تـو، كه پشت و روى هستـى مـا از اوسـت !» (64 / مـريم)

جمله «لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ ـ خداى را در آن‌چه فرمانشان مى‌دهد، نافرمانى نمى‌كنند،» (6/تحريم) ناظر به اين است كه اين فرشتگان ملتزم به تكليف خويشند. جملــه «يَفْعَلُــونَ ما يُؤْمَرُونَ،» (50/نحل) ناظر به اين است كه عمل را طبق دستور انجام مى‌دهند.

ملائكه محض اطاعتند و در آن‌ها معصيت نيست. ملائكه نه در دنيا عصيان دارند، نــه در آخرت.

تكليف ملائكه از سنخ تكليف معهود در مجتمع بشرى ما نيست. در جامعه بشرى اگر مكلف، موجودى داراى اختيار باشد و به اختيار خود اراده تكليف كننده را انجام بدهد، مستحق پاداش مى‌شود و اگر ندهد سزاوار عقاب مى‌گردد، يعنى هم فرض اطاعت هست و هم فرض معصيت. اما در بين ملائكه كه زندگى‌شان اجتماعى نيست و اعتبار در آن راه نــدارد، تـا فـرض اطـاعت و معصيت هـر دو در آن راه داشتـه بـاشـد، تكاليف هم معناى ديگرى دارد.(1)

وجود غيرجسمانى ملائكه

« جـاعِـلِ الْمَلئِكَـةِ رُسُـلاً اُولـى اَجْنِحَـةٍ مَثْنـى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ....»

(1 / فاطر)

ملائكه موجوداتى هستند كه در وجودشان منزه از ماده جسمانى‌اند، چون مادّه جسمانيّت در معرض زوال و فساد و تغيير است و نيز كمال در ماده تدريجى است و ازمبدأ سير و حركت مى‌كند، تا به تدريج به غايت كمال برسد و اى بسا در بين سير و حركت به موانع و آفاتى برخورد و قبل از رسيدن به حد كمالش از بين برود، ملائكه اين‌طور نيستند.

از اين بيان روشن مى‌شود، اين‌كه در روايات سخن از صورت و شكل و هيئت‌هاى جسمانى ملائكه رفته، از باب تمثل است و خواسته‌اند بفرمايند: فلان فرشته طورى اســت كــه اگـر اوصــافش با طــرحى نشان داده شده، به اين شكل درمى‌آيد، به همين جهت انبياء و امامانى كه فرشتگــانى ديده‌اند، براى آنان به آن صورت كه نقل كــرده‌انــد، مجســم شــده‌اند وگــرنه مــلائكـه به صـــورت و شكــل درنمى‌آينــد.


1) الميزان ، ج: 19 ص: 561

آرى فرق است بين تمثل و شكل‌گيرى: تمثل ملك به صورت انسان، معنايش اين است كه ملك در ظرف ادراك آن كسى كه وى را مى‌بيند، به صورت انسان درمى‌آيد، در حالى كه بيرون از ظرف ادراك او واقعيت و خارجيت ديگرى دارد و آن عبارت است از صــورتى ملكى. به خلاف تشكل و تصور، كه اگر ملك به صورت انسان متصور و به شكل او متشكل شــود، انسانى واقعى مى‌شود، هم در ظرف ادراك بيننده، و هم در خارج آن ظرف و چنين ملكــى هــم در ذهـن ملك است و هم در خارج و اين ممكن نيست.

خداى سبحان اين معنا را كه براى تمثل كرديم، تصديق دارد و در داستان مسيح و مريم مى‌فرمايد: « فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِيّا ـ ما روح خود را نزد او فرستاديم، پس براى او به صورت بشرى تمام عيار ممثل شد.» (17 / مريم)

و اما اين‌كه در سر زبان‌ها افتاده كه مى‌گويند: (ملك جسمى است لطيف، كه به هر شكل درمى‌آيد جز به شكل سگ و خوك، و جن جسمى است لطيف، جز اين‌كه جن به هر شكلى درمى‌آيد حتى شكل سگ و خوك) مطلبى است كه هيچ دليلى بر آن نيست، نه از عقــل و نه از نقـل.(1)

هـدف وجـودى مـلائكــه

« وَ النّازِعاتِ غَرْقا وَ النّاشِطاتِ نَشْطا...فَالْمُدَبِّراتِ اَمْرا... ! »(1تا5/نازعات)

از مطلق‌بودن آيه «جاعِلِ الْمَلئِكَةِ رُسُلاً اُولى اَجْنِحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ،»(1/فاطر) فهميده مى‌شود كه ملائكه خلق شده‌اند، براى همين كه واسطه باشند ميان خدا و خلق و براى انفاذ امر او فرستاده شوند. همان امرى كه در آيه « بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لا يَسْبِقُونَهُ بِـالْقَـوْلِ وَ هُـمْ بِاَمْرِه يَعْمَلُونَ،» (27 / انبياء) و آيه « يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ،» (50 / نحـل) از آن سخـن گفتـه اسـت. بال قرار دادن براى ملائكه اشاره به همين واسطه بودن است.


1) الميزان ، ج: 17 ص: 13

پس ملائكه جز واسطه بودن بين خداى تعالى و بين خلق او و انفاذ دستورات او در بين خلق، پُستى و كارى ندارند. اين بر سبيل تصادف و اتفاق نيست كه مثلاً خداى‌تعالى گاهى اوامر خود را به‌دست ايشان جارى سازد و گاهى مثل همان امر را بــدون واسطــه مـلائكـه خــودش انجــام دهــد، خيــر، تصادف نيست، چون در سنــت خــداى تعــالى نه اختــلافـى هسـت و نه تخلفى، هم‌چنان‌كه فرمود: « اِنَّ رَبّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ!» (56 / هـود) و «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْديلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحْــويــلاً ـ نه هـرگـز بــراى سنت خــدا تبــديلـى مى‌يابى و نه تحويلى!» (43 / فاطر)(1)

نقش ملائكه در حوادث

«... فَـالْمُـدَبِّــراتِ اَمْـرا ! » (1 تا 5 / نازعات)

خداى تعالى ملائكه را واسطه بين خدا و حوادث دانسته و به عبارت ديگر ملائكه را اسبابى معرفى كرده كه حوادث مستند به آن است. اين موضوع منافات با اين معنا ندارد كه حوادث مستند به اسباب قريب و مادى نيز باشد. براى اين‌كه اين دو استناد و اين دو جور سببيت در طول همند، نه در عرض هم، بدين معنا كه سبب قريب، علت پيدايش حادثه است و سبب بعيد، علت پيدايش سبب قريب است.

هم‌چنان‌كه منافات ندارد كه در عين اين‌كه حوادث را به آنان مستند مى‌كنيم به خداى تعالى هم مستند بسازيم و بگوئيم تنها سبب در عالم خداى تعالى است و چون تنها رب عالم اوست، براى اين‌كه گفتيم سببيت طولى است نه عرضى، استناد حوادث به ملائكه چيزى زايد بر استناد آن‌ها به اسباب طبيعى و قريبش ندارد، خداى تعالى استناد حوادث به اسباب طبيعى و ظاهرى‌اش را تصديق كرده، همان‌طور كه استناد آن به ملائكه را قبول دارد.

و هيچ‌يك از اسباب در قبال خداى تعالى استقلال ندارد، تا رابطه خداى تعالى با مسبب آن سبب قطع باشد و باعث شود كه نتوانيم آن مسبب را مسبب خداى تعالى بدانيم، همان‌طور كه وثنيت (مشركين) پنداشته و گفته‌اند: خداى تعالى تدبير امور عالم را به ملائكه مقرب واگذار كرده، آرى توحيد قرآنى، استقلال از هر چيز را از هر جهت نفى كرده است. هيچ موجودى نه مالك خودش است و نه مالك نفع و ضرر و مرگ و حيــات و نشـور خـود.


1) الميزان ، ج: 20 ص: 297

بنابراين مَثَل موجودات در استنادش به اسباب مترتب يكى بر ديگرى، از سبب قريب گرفته تا بعيد و در انتها استنادش به خداى سبحان تا حدودى و به وجهى بعيد، مَثَل كتابت است، كه انسان آن را با دست خود و با قلم انجام مى‌دهد، اين يك عمل استنادى به قلم و استناد ديگرى به دست و استناد ديگرى به انسان دارد كه با دست و قلم كتابت را انجام داده، هرچند سبب مستقل و فاعل حقيقى اين عمل خود آدمى است و لكن اين بــاعـث نمى‌شود كه ما نتــوانيم آن را به دست و قلـم نيـز استناد دهيم.(1)

چگونگى دخالت و واسطه بودن مـلائكه در تدبير

اشاره

« فَــالْمُـدَ بِّـراتِ اَمْـرا ! » (5 / نـازعات)

به طورى كه از آيات قرآن كريم استفاده مى‌شود ملائكه در صدور موجودات از ناحيه خداى‌تعالى و برگشتن آن‌ها به سوى او، واسطه هستند بين خدا و خلق، به اين معنا كه اسبابى هستند براى حدوث حوادث، اسبابى مافوق اسباب مادى و جارى در عالم ماده.

1- وساطت ملائكه در مسأله عود

يعنى حال ظهور نشانه‌هاى مرگ و قبض روح و اجراى سؤال و ثواب و عذاب قبر و سپس ميراندن تمام انسان‌ها در نفخه صور و زنده كردن آن‌ها در نفخه دوم و محشور كردن آنان و دادن نامه اعمال و وضع ميزان‌ها و رسيدگى به حساب و سوق به سوى بهشت و دوزخ، كه بسيار واضح است و آيات دال بر اين وساطت بسيار زياد است.

2- وساطت ملائكه در مرحله تشريع دين

يعنى نازل شدن و آوردن وحى و دفع شيطان‌ها از مداخله در آن و تسديد و يارى دادن به رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و نيز تأييد مؤمنين و پاك كردن آنان از راه استغفار و طلب مغفرت كردن از خدا براى آنـان، جاى ترديد و بحث نيست.

3- وســاطــت ملائكه در تــدبيـر امور اين عالم

با اين كه هر امرى براى خود سببى مادى دارد، دليلش همين آيات اول ســوره مــورد بحــث است، كه به طور مطلق ملائكه را نازعات و ناشطات و سابحات و سابقات و مدبرات خـوانـده كه بيانش گذشت.


1) الميزان ، ج: 20 ص: 298

از جمله وساطت‌هاى آن‌ها يكى اين است كه بعضى از ملائكه مقام بلندترى دارند و امر خداى‌تعالى را گرفته به پايين‌تر خود مى‌رسانند و در تدبير بعضى امور پايين‌تر خود را مأمور مى‌كنند و اين در حقيقت توسطى است كه دارنده مقام بلندترين بين خدا و بين پايين‌ترين آن دارد، مثل توسطى كه ملك‌الموت در مسأله قبض ارواح دارد و پايين‌تر خــود را مــأمــور به آن مى‌كنــد. خداى تعالى از خود آنان حكــايت كرده كه گفته‌اند: « وَ ما مِنّا اِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُوم ! » (164/صافات) و نيزفرموده: «مُطاعٍ ثَمَّ اَمينٍ!» (21 / تكوير)(1)

محل سكونت ملائكه و نحوه حركت آن‌ها

« ... وَ اَوْحى فى كُلِّ سَماءٍ اَمْرَها وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ وَ حِفْظا.... »(12 / فصلت)

آسمان‌ها راه‌هايى هستند براى سلوك امر از ناحيه خداى صاحب عرش و يا آمد و شد ملائكه‌اى كه حامل امر اويند. هم‌چنان‌كه آيه:

« تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ ـ ملائكه و روح در آسمان‌ها به اذن پروردگارشان هر امرى را نازل مى‌كنند !» (4/قدر) و آيه:

« فيها يُفْرَقُ كُلُّ اَمْرٍ حَكيمٍ ـ در آن هر امر مقتضى تفصيل داده مى‌شود!»(4/دخان)

نيــز تصــريـح دارنـد، به ايـن كه امر خـداى را مـلائكه از آسمـان به زمين مى‌آورند.

مراد از اوامر الهى‌اى كه در زمين اجرا مى‌شود، عبارتست از خلقت و پديد آوردن حــوادث، كه آن حــوادث را مــلائكــه از ناحيه خــداى صــاحب عرش حمل نموده و در نــازل كردنش طرق آسمان را طى مى‌كنند، تــا از يـك‌يـك آسمان‌هــا عبور داده، و به زميـن برسانند.

امر خداى تعالى را ملائكه هر آسمان حمل مى‌كنند و به ملائكه آسمان پائين‌تر تحويل مى‌دهند و نيز به طورى كه آيه شريفه:


1) الميزان ج 20، ص 296

« وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِى السَّمواتِ ـ چه بسيار فرشتگان كه در آسمان‌هايند!» (26 / نجم) و آيه شريفه:

« لا يَسَّمَّعُونَ اِلَى الْمَلاَءِ الاَْعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ ـ سخن ملائكه آسمان‌ها به گوش آنان نمى‌رسد و اگر بخواهند گوش دهند، از هر طرف تيرباران مى‌شوند!» (8 / صافات)

استفاده مى‌شود، آسمان‌ها مسكن ملائكه‌اند.

در نتيجه امر خدا يك نسبت به تك‌تك آسمان‌ها دارد، به اعتبار ملائكه‌اى كه در آن ساكنند و نسبتى هم به فرقه فرقه‌هاى ملائكه دارد، به اعتبار اين‌كه حامل آن امرند و خــداونــد امـر را بــه آنــان تحميــل كــرده، يعنــى بـه ايشـان وحـى فـرمـوده است.

در نتيجه از آن‌چه گفتــه شــد، معلــوم گــرديــد كه معناى آيه «... وَ اَوْحى فى كُلِّ سَمـــاءٍ اَمْــرَهــا !» (12 / فصلت) ايــن شــد كه خــداى سبحــان در هر آسمانى، امر آن آسمان را كه منســوب و متعلــق به خود آن آسمــان است، به اهل آسمــان يعنى مــلائكــه ســاكـــن در آن وحــى مى‌كنــد.

1- الميزان ، ج: 17 ص: 558.

سرعت حركت و سرعت عمل ملائكه

« ... وَ السّابِحــاتِ سَبْحــا، فَالسّابِقــاتِ سَبْقــــا، فَــالْمُــدَبِّــراتِ اَمْــــرا!» (1 تا 5 / نازعات)

از ترتيب آيات فوق مى‌فهميم كه تدبير فرع بر سبق است و سبق فرع بر سبح است و اين به ما مى‌فهماند، سنخيتى در معانى منظور نظر آيات سه‌گانه است، پس مدلول سه آيه اين است كه ملائكه تدبير امر مى‌كنند، اما بعد از آن‌كه به سوى آن سبقت جسته باشند و به سوى آن سبقت مى‌جويند، اما بعد از آن‌كه هنگام نزول به سوى آن سرعت مى‌گيرند، پس نتيجه مى‌گيريم مراد از «سابِحات» و «سابِقات» و «مُدَّبِّرات» همان ملائكه اســت، بــه اعتبــار نــزولشــان به ســوى تــدبيــر كه مــأمــور بــدان شــده‌انــد.

ملائكه با همه اشياء سروكار دارند، با اين‌كه هر چيزى در احاطه اسباب است و اسباب درباره وجود او و عدمش، بقايش و زوالش و در مختلف احوالش با يكديگر نزاع دارند، پس آن‌چه خداى تعالى درباره آن موجود حكم كرده و آن قضايى كه او درباره آن موجود رانده و حتمى كرده، همان قضايى است كه فرشته مأمور به تدبير آن موجود به سوى آن مى‌شتابد و به مسئوليتى كه به عهده‌اش واگذار شده مى‌پردازد، در پرداختن به آن از ديگران سبقت مى‌گيرد و سببيت سببى را كه مطابق آن قضاء الهى است، تمام نموده و در نتيجه آن‌چه خدا اراده كرده، واقع مى‌شود.

وقتى منظور از آيات سه‌گانه اشاره به سرعت گرفتن ملائكه بود، در نازل شدن براى انجام آن‌چه بدان مأمور شده‌اند و سبقت گرفتن به آن و تدبير امر آن به ناچار بايد دو جمله ديگر يعنى « وَ النّازِعاتِ غَرْقا وَ النّاشِطاتِ...،» را هم حمل كنيم بر انتزاع و خروجشان از موقف خطاب به موقف انجام مأموريت. پس نزع ملائكه به‌طور غرق عبارتست از اين‌كه شروع به نزول به طرف هدف كنند، آن هم نزول به شدت و جديت. نشط ملائكه عبارت است از خروجشان از موقفى كه دارند به طرف آن هدف، هم‌چنان‌كه سبح آنان عبارت است از شتافتن و سرعت گرفتن بعد از خروج و به دنبال آن سبقت گـرفتـه امر آن موجود را به اذن خدا تدبير مى‌كنند.

بنا بر بيانى كه گذشت آيات پنجگانه، سوگند به وظيفه‌اى است كه ملائكه دارند و وضعى كه در هنگام انجام ماموريت به خود مى‌گيرند. از آن لحظه‌اى كه شروع به نزول نموده تا آخرين وضعى كه در تدبير امرى از امور عالم ماده به خود مى‌گيرند.

در اين آيات اشاره است به نظمى كه تدبير ملكوتى در هنگام حدوث حوادث دارد.(1)

وظيفه ملائكه در شب قدر

«تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ!» (4 / قدر)

سوره قدر، نزول قرآن در شب قدر را بيان مى‌كند و آن شب را تعظيم نموده، از هـزار مـاه بـالاتـر مى‌دانـد، چون در آن شب ملائكه و روح نازل مى‌شوند.


1) الميزان ، ج: 20 ص: 295

در كلام خداى تعالى آيه‌اى كه بيان كند، ليله نامبرده چه شبى بوده ديده نمى‌شود به جز آيه « شَهْـرُ رَمَضـانَ الَّـذى اُنْزِلَ فيهِ الْقُرْآنُ،» (185 / بقره) كه مى‌فرمايد: قرآن يك‌پارچه در ماه رمضان نازل شده و با انضمام آن به آيه موردبحث معلوم مى‌شود، شب قدر يكى از شب‌هاى ماه رمضان است و اما اين‌كه كدام يك از شــب هـاى آن است در قرآن چيزى كه بر آن دلالت كنــد، نيــامــده است. در اين مــورد تنهــا از اخبار استفاده مى‌شود.

در اين سوره آن شبى را كه قرآن نازل شده، شب قدر ناميده، ظاهرا مراد از قدر تقدير و اندازه‌گيرى است، پس شب قدر، شب اندازه‌گيرى است و خداى تعالى در آن شب حوادث يك‌سال را يعنى از آن شب تا شب قدر سال آينده را تقدير مى‌كند، زندگى و مرگ و رزق و سعادت و شقاوت و چيزهايى ديگر از اين قبيل را مقدر مى‌سازد:

« فيها يُفْرَقُ كُلُّ اَمْرٍ حَكيمٍ، اَمْرا مِنْ عِنْدِنا اِنّا كُنّا مُرْسِلينَ، رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ ـ در آن شب هر حادثه‌اى كه بايد واقع شود، خصوصياتش مشخص و محدود مى‌گردد، اين امرى است تخلف ناپذير، امرى اسـت از ناحيـه ما كه اين مـائيم فــرستنـده رحمتى از ناحيه پروردگارت! » (4 تـا 6 / دخـان)

از اين آيه استفاده مى‌شود كه شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و آن سالى كه قرآن در آن شبش نازل شد نيست، بلكه با تكرر سنوات آن شب هم مكرر مى‌شود، پس در هــر مـاه رمضـان از هر سال قمرى شب قدرى هست، كه در آن شب امور سال آينده تـا شـب قـدر سـال بعـد اندازه‌گيرى و مقدّر مى‌شود.

در سوره موردبحث هم كه فرموده: « شب قدر از هزار ماه بهتر است!» و نيز فرموده: « ملائكه در آن شب نازل مى‌شوند! » مؤيد اين معناست.

در آيه « تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ ! » اگر مراد از امر آن امر الهى باشد كه آيه « اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ! » (82 / يس) تفسيرش كرده، آيه چنين معنا مى‌دهد:

« ملائكه و روح در شب قدر به اذن پروردگارشان نازل مى‌شوند، در حالى كه نزولشان را ابتداء مى‌كنند و هر امر الهى را صادر مى‌نمايند!»

و اگر منظور از امر نامبرده هر امر كونى و حادثه‌اى باشد كه بايد واقع گردد، در اين صورت آيه چنين معنا مى‌دهد:

« ملائكه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان نازل مى‌شوند، بــراى خــاطـر تـدبيـر امرى از امور عـالم!»(1)

نفى ملك بودن روح

« وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى وَ ما اُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاّ قَليلاً ! » (85 / اسراء)

كلمه «رُوح» در آيات بسيارى از سوره‌هاى مكى و مدنى تكرار شده و در همه‌جا به اين معنايى كه در جانداران مى‌يابيم و مبدأ حيات و منشأ احساس و حركت ارادى است نيامــده، مثلاً يك‌جا فرمود: « يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفّا ـ روزى كه روح و ملائكه به صف مى‌ايستند.» (38 / نبأ) و نيز فرموده:«تَنَـزَّلُ الْمَـلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ ـ ملائكه و روح در آن شب به امر پروردگارشان هر چيزى را نازل مى‌كنند.» (4 / قدر) كه بدون ترديد مراد به آن در اين دو آيه غير روح حيوانى و غير ملائكه است. روايتى هم از علــى عليه‌السلام نقل شده كه آن جناب به آيه: « يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبــادِه،» (2 / نحل) استــدلال فـرمـوده بــود بر ايـن كه روح غيـر ملائكه است.

و اين روح هر چند غير ملائكه است، الاّ اين كه در امر وحى و تبليغ هم‌چنان‌كه از آيه فوق استفاده مى‌شود همراه ملائكه است.

خداى تعالــى يك‌جا آورنــده قرآن را به نام جبرئيل معرفى نموده و مى‌فرمايد: « مَنْ كانَ عَـدُوّا لِجِبْريــلَ فَاِنَّــهُ نَـزَّلَـهُ عَلـى قَلْبِـكَ!» جاى ديگــر هميــن جبرئيــل را روح الامين خوانده و آورنده قرآنش ناميده و فرمــــوده: « نَـزَّلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمينُ عَلى قَلْبِكَ !» و نيز فرموده: « قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ مِنْ رَبِّكَ ـ بگو روح القدس از ناحيه پروردگارت آورده ! » و روح را كه به‌وجهى غيرملائكه است به جاى جبرئيل كه خود از ملائكه است آورنده قرآن دانسته


1) الميزان ، ج: 20 ص: 559

است، پس معلوم مى‌شود جبرئيل آورنده روح است و روح حامـل اين قــرآن خواندنــى اســت.

از همين جا آن گرهى كه در آيه: « وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ رُوحا مِنْ اَمْرِنا،» بود گشوده مى‌شود و معلوم مى‌شود كه مراد از وحى روح در آيه مزبور آوردن و نازل كردن روح‌القدس است براى رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و نازل كردن روح القدس براى همان وحى قرآن اسـت به او، چون همان طور كه بيان شد حامل قرآن روح القدس است.(1)

ملائكه محافظ انسان و اعمال او

« لَهُ مُعَقِّبتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِه يَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللّهِ!»

« براى آدمى كه به سوى پروردگارش برمى‌گردد، تعقيب كنندگانى است كه از پيش رو و از پشت مراقب اويند.» (11 / رعـد)

از مشرب قرآن معلوم و پيداست كه آدمى تنها اين هيكل جسمانى و اين بدن مادى محسوس نيست، بلكه موجودى است مركب از بدن و نفس و شئون و امتيازات عمده او همه مربوط به نفس اوست، نفس اوست كه اراده و شعور دارد، و به‌خاطر داشتن آن، مورد امر و نهى قرار مى‌گيرد. هر چند نفس بدون بدن كارى نمى‌كند و لكن بدن جنبه آلت و ابزارى را دارد كه نفس براى رسيدن به مقاصد و هدفهاى خود آن‌را بكار مى‌زند .

بنابر اين جمله «مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِه،» توسعه مى‌يابد، هم امور مادى و جسمانى را شامل مى‌شود و هم امور روحى را، پس همه اجسام و جسمانياتى كه در طول حيات انسان به جسم او احاطه دارد، بعضى از آن‌ها در پيش سر او واقع شده‌اند و همچنين جميع مراحل نفسانى كه آدمى در مسيرش به سوى پروردگارش مى‌پيمايد و جميع احوال روحى كه به خود مى‌گيرد و قرب و بعدها و سعادت و شقاوتها و اعمال صالح و طالح و ثواب و عقابهائى كه براى خود ذخيره مى‌كند، همه آنها يا در پشت سر انسان قرار دارند و يا در پيش رويش .

و اين معقباتى كه خداوند از آن‌ها خبر داده در اينگونه امور از نظر ارتباطش به انسانها دخل و تصرفهائى دارند و اين انسان كه خداوند او را توصيف كرده به اين‌كه


1) الـميزان ج: 13، ص270

مالك نفع و ضرر و مرگ و حيات و بعث و نشور خود نيست و قدرت بر حفظ هيچيك از خود و آثار خود را چه آن‌ها كه حاضرند و چه آنها كه غايبند ندارد و اين خداى سبحان است كه او و آثار حاضر و غائب او را حفظ مى‌كند، در عين اين‌كه فرموده: « اللّهُ حَفيظٌ عَلَيْهِمْ ـ خداوند بر ايشان حافظ است!» (6 / شورى) و نيز فرموده: « وَ رَبُّكَ عَلى كُلِّ شَى‌ءٍ حَفيظٌ ـ و پروردگــارت بر هر چيزى نگهبان است!» (21 / سبأ) در عين حال وسائطى را هــم در اين حفظ كــردن اثبات نمــوده، مى‌فرمايــد:« وَ اِنَّ عَلَيْـكُمْ لَحـافِظين ـ به درستى بر شمـا نگهبانانــى هســت.» (10 / انفطار)

پس اگر خداى تعالى آثار حاضر و غائب انسانى را به وسيله اين وسائط كه گاهى آن‌ها را «حافظين» ناميده و گاهى «معقبات» خوانده، حفظ نمى‌فرمود، هر آينه فنا و نابودى از هر جهت انسان را احاطه نموده، هلاكت از پيش رو و پشت سر به سويش مى‌شتافت. چيزى كه هست همان‌طور كه حفظ آن‌ها به امرى از ناحيه خداست هم‌چنين فناى آن و فساد و هلاكتش به امر خداست .

اگر ملائكه عملى مى‌كنند، آن نيز به امر خداست. از همين جا معلوم مى‌شود كه اين معقبات (نگهبانان) همان‌طور كه آن‌چه حفظ مى‌كنند به امر خدا مى‌كنند، هم‌چنين از امر خدا حفظ مى‌كنند، چون فنا و هلاكت و فساد هم امر خداست، همانطور كه بقا و استقامت و صحت به امر خداست، پس هيچ مركب جسمانى و مادى دوام نمى‌يابد مگر به امر خدا و هيچ يك از آن‌ها تركيبش انحلال و فساد نمى‌يابد، مگر به امر خدا.

در معنويات هم حالت روحى و يا عمل و يا اثر علمى دوام نمى‌يابد مگر به امر خدا و هيچ يك از آنها دچار حبط و زوال و فساد نمى‌شوند مگر باز به امر خدا. آرى امر همه‌اش از خداست و همه‌اش به سوى خدا برگشت دارد!

آيه شريفه به طورى كه سياق مى‌رساند ـ و خدا داناتر است ـ اين معنا را افاده مى‌كند كه براى هر فردى از افراد به هر حال كه بوده باشند معقب‌هايى هستند، كه ايشان را در مسيرى كه به سوى خداوند دارند تعقيب نموده، از پيش رو و از پشت‌سر در حال حاضر و درگذشته به امر خدا حفظشان مى‌كنند و نمى‌گذارند حالشان به هلاكت و فساد و يا شقاوت كه خود امر ديگر خداست متغير شود. اين امر ديگر كه حال را تغيير مى‌دهد وقتى اثر خود را مى‌كند كه مردم خود را تغيير دهند، در اين هنگام اســت كه خدا هم آنچــه از نعمت كه به ايشــان داده تغييــر مى‌دهد

و بــدى را برايشــان مى‌خواهد و وقتى بدى را براى مردمى خواست ديگر جلوگيرى از آن نيست.

اين‌كــه خــدا حافــظ اســت و او ملائكــه‌اى دارد كه متصــدى حفظ بندگاننــد، خود يك حقيقت قرآنـى است.(1)

ملائكه محافظ عمل و نيت انسان

«اِنْ كُـــلُّ نَفْـسٍ لَمّـا عَلَيْهــا حــافِــــظٌ! » (4 / طارق)

معناى آيه اين است كه هيچ نفسى نيست، الاّ اين‌كه نگهبانى بر او موكل است؛ و مراد از موكل شدن نگهبانى براى حفظ نفس اين است كه فرشتگانى اعمال خوب و بد هركسى را مى‌نويسند و به همان نيت و نحوه‌اى كه صادر شده مى‌نويسد، تا بر طبق آن در قيامت حساب و جزا داده شوند، پس منظور از حافظ فرشته و منظور از محفوظ، عمل آدمى است. هم‌چنان‌كه در جاى ديگر فرموده: « و به‌درستى كه بر هر يك از شما حافظانى موكلند، حافظانى بزرگوار و نويسنده، آنچه شما انجام دهيد مى‌دانند.» (10-12/انفطار)

بعيد نيست كه مراد از حفظ نفس حفظ خود نفس و اعمال آن باشد و منظور از حافظ جنس آن بوده باشد كه در اين صورت چنين افاده مى‌كند كه جان‌هاى انسان‌ها بعد از مردن نيز محفوظ است و با مردن نابود و فاسد نمى‌شود، تا روزى كه خداى سبحان بدن‌ها را دوباره زنده كند، در آن روز جان‌ها به كالبدها برگشته، دوباره انسان به عينه و شخصه همان انسان دنيا خواهد شد، آن‌گاه طبق آن‌چه اعمالش اقتضا دارد جزا داده خواهد شد، چون اعمال او نيز نزد خدا محفوظ است، چه خيرش و چه شرش .

بسيارى از آيات قرآن كه دلالت بر حفظ اشياء دارد اين نظريه را تأييد مى‌كند، مانند:

« بگو ملك الموتى كه موكل بر شماست، شما را تحويل مى‌گيرد.» (11/سجده) و « خداست كه جانها را در حين مرگش مى‌گيرد و جانهايى را كه هنوز نمرده و به خواب مى‌رود مى‌گيرد، اگر اجلش رسيده باشد ديگر به بدنش برنمى‌گردد و نزد خود نگه مى‌دارد.» (42/ زمر)

ظاهر آيه‌اى كه در سوره انفطار بود و مى‌گفت وظيفه ملائكه حافظ، حفــظ


1) الـميزان ج: 11، ص: 421

نامه‌هاى اعمال است، با اين نظريه منافات ندارد، براى اينكه حفظ جان‌ها هم مصداقى از نوشتن نامه است، همچنانكه از آيه:« اِنّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ،» (29 / جاثيه) اين معنا استفـــاده مى‌شـود.(1)

ملائكه نويسنده و تشخيص كيفيت اعمال

« وَ اِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظينَ كِراما كاتِبينَ يَعْلَمُونَ ماتَفْعَلُونَ!»

(10تا12 / انفطار)

اين آيه شريفه اشاره دارد به اين‌كه اعمال انسان غير از طريق يادآورى خود صاحب عمل از طريقى ديگر محفوظ است و آن محفوظ بودن اعمال با نوشتن ملائكه نويسنده اعمال است، كه در طول زندگى هر انسانى موكل بر اوست، و بر معيار آن اعمال پاداش و كيفر مى‌بيند، هم‌چنان كه فرمود:

« وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ كِتابا يَلْقيهُ مَنْشُورا. اِقْرَا كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيبا ـ روز قيامت برايش نامه‌اى بيرون مى‌آوريم كه آن‌را گشوده مى‌بيند به او گفته مى‌شود كتابت را بخوان كه در امروز خودت براى حسابرســى عليه خودت كافـى هستى!» (13و14/ اسراء)

ـ «اِنَّ عَلَيْكُـــــمْ لَحــــــافِظيــــنَ!»

يعنى از ناحيه ما حافظانى موكل بر شما هستند كه اعمال شما را با نوشتن حفظ مى‌كنند. اين آن معنائى است كه سياق افاده‌اش مى‌كند .

ـ « كِــرامــا كاتِبيـــنَ!»

حافظانى كه داراى كرامت و عزتى نزد خداى تعالى اند، اين توصيف يعنى توصيف ملائكه به كرامت در قرآن كريم مكرر آمده و بعيد نيست كه با كمك سياق بگوييم: مراد از اين است كه فرشتگان به حسب خلقت موجوداتى مصون از گناه و معصيتند و مفطور بر عصمت، مؤيد اين احتمال آيه شريفه « بَلْ‌عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لايَسْبِقـُونَـهُ بِـالْقَـوْلِ وَ هُمْ بِـاَمْــرِه يَعْمَلـُونَ،» ( 26 و 27 / انبياء ) است كه دلالت بر اين دارد كــه مــلائكــه اراده نمى‌كنند، مگر آنچه را خدا اراده كرده باشد و انجام نمى‌دهند مگر آنچه كه او دستور داده بــاشد و همچنيــن آيــه « كــرام بــرره! »(16/عبس)


1) الميزان ج: 20، ص: 429

و مراد از كتاب در كلمه «كاتبين» نوشتن اعمال است، به شهادت اين‌كه مى‌فرمايد: «يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ،» (12 / انفطار) و « اِنّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ!» (29 / جاثيه)

ـ «يَعْلَمُونَ مـا تَفْعَلُونَ!»

در اين جمله مى‌خواهد بفرمايد: فرشتگان در تشخيص اعمال نيك از بد شما و تميز حسنه آن دچار اشتباه نمى‌شوند، پس اين ملائكه را منزه از خطا مى‌دارد، همچنانكه آيه قبلى آنان را منزه از گناه مى‌دانست، بنابر اين ملائكه به افعال بشر با همه جزئيات و صفات آن احاطه دارند و آن را همان‌طور كه هست حفظ مى‌كنند .

در اين آيات عدّه اين ملائكه كه مأمور نوشتن اعمال انسانند معين نشده، بله در آيه زير كه مى‌فرمايد: « اِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعيدٌ،» (17 / ق) استفاده مى‌شود كه براى هر يك انسان دو نفر از آن مــلائكــه موكلند، يكى از راست و يكى از چپ .

در تفسير آيه « اِنَّ قُرْانَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُودا ! » (78 / اسراء) اخبار رسيده دلالت دارد بر اينكه نويسندگان اعمال هر روز بعد از غروب خورشيد بالا مى‌روند و نويسندگان ديگرى نازل مى‌شوند و اعمال شب را مى‌نويسند تا صبح شود و بعد از طلوع فجر صعود نموده مجددا ملائكه روز نازل مى‌شوند. در روايات آمده كه فرشته طرف راست مأمــور نوشتن حسنات و طرف چپ مأمور نوشتن گناهان است .

در آيه مورد بحث كه مى‌فرمايد:« يَعْلَمُونَ مـا تَفْعَلُونَ ! » دلالتى بر اين معناست كه نويسندگان داناى به نيات نيز هستند، چون مى‌فرمايد: آن‌چه انسان‌ها مى‌كنند مى‌دانند. معلوم اســت كه بدون علــم به نيات نمى‌تواننــد به خصوصيات افعال و عناوين آن و اينكــه خيــر است يــا شــرّ علــم پيدا كننــد. پس معلــوم مى‌شــود ملائكــه دانــاى بـه نيــات نيـز هستند.(1)

دو ملك مسئول ثبت و حفظ اعمال

« اِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعيدٌ !» (17 / ق)


1) الميزان ج: 20، ص: 371

مراد از « مُتَلَقِّيانِ» به طورى كه از سياق استفاده مى‌شود دو فرشته‌اى است كه موكل بر انسانند و عمل او را تحويل گرفته و آنرا با نوشتن حفظ مى‌كنند و جمله « عَنِ‌الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعيدٌ،» يعنى دو فرشته‌اى كه يكى از طرف دست راست نشسته و يكى از طرف چپ نشسته، كه منظور از دست راست و چپ، راست و چپ آدمى است .

اين جمله مى‌خواهد موقعيتى را كه نسبت به انسان دارند تمثيل كند. دو طرف خير و شر انسان را كه حسنات و گناهان منسوب به دو جهت است، به راست و چپ محسوس انســان تشبيه كند، ( وگرنه فرشتگـان موجوداتى مجردند كه در جهت قرار نمى‌گيرند.)

« اِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ،» يعنى به يادآور و متوجه باش اين را كه دو فرشته عمل انسان را مى‌گيرنــد. منظور از اين دستــور اين است كه به علم خداى تعالى اشاره كند و بفهماند كه خداى سبحان از طريق نوشتــن اعمال انسانها به وسيله ملائكه، به اعمال انسان علم دارد، علاوه بر آن علمى كه بدون وساطت ملائكه و هر واسطه‌اى ديگر نسبت به انسان دارد.(1)

دو ملــك مسئـول ضبــط الفــاظ و گفتــار

« ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلاّ لَدَيْهِ رَقيبٌ عَتيدٌ !»

« هيچ سخنى در فضاى دهان نمى‌آورد، مگر آن‌كه در همان‌جا مراقبان آماده است!» (18 / ق)

كلمه «رَقيبٌ» به معناى محافظ و كلمه «عَتيدٌ» به معناى كسى است كه فراهم كننده مقدمــات آن ضبط و حفظ است: يكى مقدمات را براى ديگرى فراهم مى‌كند تا او از نتيجه كار وى آگــاه شـود .

و اين آيه شريفه بعد از جمله « اِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ،»(17 / ق) كه آن نيز درباره فرشتگان موكــل است، دوباره راجــع به مراقبــت دو فرشتــه سخن گفته، با اينكه جمله اولى تمامى كارهــاى انسان را شامل مى‌شــد و جمله دوم تنهـا راجـع تكلم انسان است.(2)

ملائكه محافظ انسان از حوادث


1) الـميزان ج: 18، ص: 520

2) الـميزان ج: 18، ص: 521

« ... وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً ... ! »

« ... مى‌فرستد بر شما نگاهبانانى ...!» (61 / انعام)

«حَفَظَةً» كارشان حفظ آدمى است از همه بليّات و مصايب، نه تنها بلاى خصوصى .

جهت احتياج آدمى به اين حفظه اين است كه نشئه دنيوى نشئه اصطكاك و مزاحمت و برخورد است و هيچ موجودى در اين نشئه نيست مگر اين‌كه موجودات ديگرى از هر طرف مزاحم آنند، آرى اجزاى اين عالم همه و همه در صدد تكامل‌اند و هركدام در اين مقامند كه سهم خود را از هستى بيشتر كنند.

پر واضح است كه هيچ كدام سهم بيشترى كسب نمى‌كنند، مگر اينكه به همان اندازه از سهم ديگران مى‌كاهند، به همين جهت موجودات جهان همواره در حال تنازع و غلبه بر يكديگرند .

يكى از اين موجودات انسان است، كه تا آنجا كه ما سراغ داريم تركيب وجوديش از لطيف‌ترين و دقيق‌ترين تركيبات موجود در عالم صورت گرفته و معلوم است كه رقبا و دشمنان چنين موجودى از رقباى هر موجود ديگرى بيشتر خواهند بود، لذا به طورى كه از روايات هم بر مى‌آيد خداى تعالى از ملائكه خود كسانى را مأمور كرده تا او را از گزند حوادث و از دستبرد بلايا و مصايب حفظ كنند و حفظ هم مى‌كنند و از هلاكت نگهش مى‌دارند، تا اجلش فرا رسد. در آن لحظه‌اى كه مرگش فرا مى‌رسد، دست از او برداشته او را به دست بليات مى‌سپارند تا هلاك شود!(1)

درباره نفس و روان

صفـات مستقـر در نفـس


1) الـميزان ج: 7، ص: 186

« ... وَ اِنْ تُبْدُوا ما فى اَنْفُسِكُمْ اَوْ تُخْفُــوهُ يُحاسِبْكُــمْ بِــهِ اللّهُ...!»

« ... و آن‌چه در درون شماست آشكار يا پنهان كنيد خدا به‌حساب آن مى‌رسد...!» (284 / بقره)

معنــاى عبـارت « مــا فــى اَنْفُسِكُــمْ، » ايــن اســت كــه « آن‌چه در دل‌هاى شما جايگزين شده،» و معلوم‌است كه در نفس چيزى به‌جز ملكات و صفات، چه صفات فضيلت و چه صفات رذايل مستقر نمى‌شود.

آن‌چه در نفس مستقر مى‌شود، صفاتى چون ايمان و كفر و حبّ و بغض و عزم و غير اين‌ها است. اين‌هاست كه هم مى‌توان اظهار كرد و هم پنهان داشت، اما اظهار كرد چون صفات اصولاً در اثر تكرار افعال مناسب با خود پيدا مى‌شود و وقتى فعلى از كسى صادر شد عقل هر كس از آن فعل كشف مى‌كند، كه فلان صفتى كه مناسب با اين فعل است در نفس فاعل وجود دارد، چون اگر اين صفات و ملكات در نفس مستقر نبود، افعال مناســب با آن از جـوارح صــادر نمى‌شـد.

پس با صدور اين افعال براى عقل روشن مى‌شود، كه منشائى براى اين افعال در نفس فاعل هست و امّا اخفا كرد، براى اين كه ممكن است انسان آن كارى كه دلالت بر وجـود منشأاش در نفس دارد انجام ندهــد.

منظــور مــا ( از استقــرار در نفــس) ثبوت و استقــرار تــامـى است، كه مى‌تــوان صــدور فعــل را مستند به آن كرد.

پس آيه شريفه به احوال نفس نظر دارد، به ملكات راسخه در نفس، كه منشأ صدور افعــال هستنــد و خـداوند متعال انسان‌ها را با آن احوال و ملكات محاسبه مى‌كند.

خـاطرات بـدون استقـرار در نفس

خاطراتى كه گاهى بى‌اختيار درنفس خطور مى‌كند و هم‌چنين تصوّرات ساده‌اى كه دنبالش تصديق نيست، از قبيل صورت و قيافه گناهى كه در نفس تصور مى‌شود، بدون اين كه تصميمى بر آن گناه گرفته شود، لفظ آيه به هيچ‌وجه شامل آن‌ها نيست، چون اين‌گـونـه تصـورات استقـرارى در نفـس نـدارنـد و منشأ صدور هيچ فعلى نمى‌شوند.

لازم است دانسته شود، كه آيه شريفه تنها دلالت دارد بر اين كه محاسبه بر معيار احوال و ملكات قلبى است، چه اظهار بشود و چه نشود و امّا اين كه جزاء آن در دو صورت اظهار و اخفا يك جور است يا نه؟ و به عبارت ديگر، آيا جزاء دائر مدار عزم است، چه اين كه عمل را هم انجام بدهد يا ندهد؟ و چه اين كه مصادف با واقع هم بشود يا نشود؟ و مثلاً كاسه‌اى كه شراب تشخيص داده بنوشد، بعد معلوم شود آب بوده، آيه شـريفـه نـاظـر به ايـن جهــات نيسـت.(1)

تجســم نفســانيـات در ظــاهــر انســان

«...فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ ! »

«... ما به ايشان گفتيم: بوزينگان مطرود شويد!» (65 / بقره)

اگر انسان را فرض كنيم، كه صورت انسانى‌اش به صورت نوعى ديگر از انواع حيوانات از قبيل ميمون و خوك مبدل شده باشد، كه صورت حيوانيت روى صورت انسانيش نقش بسته و چنين كسى انسانى است خوك و يا انسانى است ميمون، نه اين كه به كلّى انسانيتش بــاطل گشته و صورت خوكى و ميمونى به جاى صورت انسـانيش نقش بسته باشد.

پس وقتى انسان در اثر تكرار عمل، صورتى از صورت ملكات را كسب كند، نفسش به آن صورت متصور مى‌شود و هيچ دليلى نداريم بر محال بودن اين كه نفسانيات و صورت‌هاى نفسانى همان‌طور كه در آخرت مجسم مى‌شود، در دنيا نيز از باطن به ظاهر درآمده و مجسم شود.


1) الميزان ج 2، ص 671

نفس انسانيت در اوّلين حدوثش كه هيچ نقشى نداشت و قابل و پذيراى هرنقشى بود، مى‌تواند به صورت‌هاى خاصى متنوع شود، بعد از ابهام مشخص و بعد از اطلاق مقيد شود و بنابراين، انسان مسخ شده، انسان است و مسخ شده، نه اين كه مسخ شده‌اى فاقد انسانيت باشد.(1)

حركت غيراختيارى انسان در نفس خـود

« ياَيُّهَاالَّذينَ ءَامَنُواْ عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ...!» (105 / مــائـده)

« اى كسانى كه ايمان آورده‌ايــد، بر شمـا باد نفستــان...!»

طــريــق آدمــى بــه ســوى پـروردگـارش همــان نفـس اوست و خداى سبحان غــايـــــت هــدف و منتهـــاى سيـــر اوســت.

اين طريق مانند راه‌هاى ديگر اختيارى نيست و اصولاً براى اين طريق نظيرى نيست تا كسى از آن دو يكى را انتخاب و اختيار كند، بلكه اين طريق همان‌گونه كه از آيه شريفه:

«يا اَيُّهَا الاِْنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدْحا فَمُلاقيهِ ـ هان اى انسان تو كوشا و ساعى براى رسيدن به پروردگار خويشى، پس به جزاى سعى خود خواهى رسيد !» (6 / انشقاق)

استفاده مى‌شود طريقى است اضطرارى و چاره‌اى جز پيمودن آن نيست، طريقى است كــه مــؤمــن و كــافــر، آگــاه و غـافــل، خــلاصــه همـه و همـه در آن شـركــت دارنــد.

اين حقيقت، حقيقتى خارجى و مانند ساير حقايق تكوينى، ثابت و لايتغير است و علم اشخاص و جهلشان در بود و نبود آن دخالت ندارد، لكن التفات و توجهشان هم بى‌اثر در عمل آنان نيست، بلكه تأثير بارزى در عمل آن‌ها دارد.

معلوم است كه يگانه مربى نفس انسان همان عمل اوست. عمل است كه نفس را مطابق سنخ خود بار مى‌آورد.


1) الميزان ج 1، ص 314

عمل است كه اگر با واقع و نفس‌الامر سازگاري و با هدف ايجاد و صنع مطابقت داشته باشد، نفسى كه با چنين عملى استكمال كند، نفسى سعيد و نيك‌بخت خواهد بود و پاداش تمامى زحماتى را كه متحمل شده و نتيجه همه مساعى‌اش را درمى‌يابد و در اين راه خسران و ضررى نمى‌بيند.(1)

سلــوك در نفـس مـؤمن

« ... عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ...!» (105 / مــائـده)

« ... بر شمـا باد نفستــان...!»

از ايــن كــه بــا جملــه « عَلَيْكُــمْ اَنْفُسَكُــمْ!» مــؤمنيــن را امــر بــه پــرداختــن به نفس خود نمود، به خـوبـى فهميـده مى‌شـود كه راهى كه به سلوك آن امر فرموده همان نفس مؤمن است، زيرا وقتى گفته مى‌شود ـ زنهــار راه را گم مكن ـ معنى آن نگهدارى خود راه است، نه جدانشدن از راهروان. در اين جا هم كه مى‌فرمايد: زنهار نفسهايتان را از دست ندهيد، معلوم مى‌شود نفس‌هــا همان راه هستنــد نه راهـــرو.

مقصود اين است، كه ملازمت كنيد نفس خود را از جهت اين كه نفس شما راه هدايت شماست نه از جهت اين كه نفس يكى از رهروان راه هدايت است، به عبارت ديگر اگر خداى تعالى مؤمنين را در مقام تحريك به حفظ راه هدايت امر مى‌كند به ملازمت نفس خود، معلوم مى‌شــود ـ نفس مـؤمـن همـان طـريقـى است كه بـايـد آن را سلـوك كنـد.

بنــابـرايـن، نفـس مـؤمـن طـريـق و خـط سيـرى است، كـه منتهـى به پروردگار مى‌شود. نفس مؤمن راه هدايت اوست، راهى است كه او را به سعـادتش مى‌رســاند.(2)

مــراقبـت از نفــس

« يـا اَيُّهَـا الَّـذينَ امَنُـوا اتَّقُـوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ...!»


1) الميزان ج 6، ص 244

2) الميزان ج 6 ، ص 242

« اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، بپرهيزيد از خدا، بايد هر نفسى مراقب باشد كه بـراى فـرداى خود چه پيش فـرستاده است، بپـرهيزيد از خدا...! » (18 / حشر)

در آيه فوق دستور مى‌دهد، نفس را زير نظر گرفته و عمليات صالح او را كه سرمايه و توشه فرداى اوست ـ و بهترين توشه تقوى است ـ تحت مراقبت قرار دهند، زيرا براى نفس، امروز و فردايى است و نفس هر آنى در حركت و در طى مسافت است و منتهاى سيــرش خــداى سبحــان اســت چــه نــزد اوست، حســـن ثــواب يعنــى بهشــت.

بنابراين، بر انسان است، كه اين راه را ادامه داده و همواره به ياد خداى خود باشد و لحظه‌اى فراموشش نكند، چه خداى سبحان غايت و هدف است و انسان عاقل هدف را از ياد نمى‌برد، زيرا مى‌داند كه فراموش كردن هدف باعث از ياد بردن راه است. روى اين حســاب اگــر كسى خــداى خود را فــرامــوش كند، خود را هم فراموش كرده و در نتيجــه بــراى روز واپسيـن خـود زاد و توشه‌اى كه مـايـه زندگيش باشد، نيندوخته است و اين همــان هلاكت است.

رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله در روايتى فرمود: « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ ـ يعنى هر كه خود را شناخت خداى خـود را شناخت.»(1)

درباره جن و شيطان

ماهيّت وجودى جن و استعدادهاى آن از نظر قرآن


1) الميزان ج 6، ص 243

« قُـلْ اوُحِـىَ اِلَـىَّ اَنَّهُ اسْتَمَـعَ نَفَـرٌ مِنَ الْجِـنِّ فَقـالُوا اِنّا سَمِعْنـا قُرْآناً عَجَبا ! » (1 / جن)

كلمـه «جِـن» به معنـاى نـوعى از مخلوقات خداست كه از حواس ما مستورند و قرآن‌كريم وجود چنين موجوداتى را تصديق كرده و درباره آن مطالبى به شرح زير بيان كرده است:

1 ـ اين نوع از مخلــوقــات قبـل از نـوع بشـــر خلــق شــده‌انـد.

2 ـ اين نوع مخلوق از جنس آتش خلق شده‌اند هم چنــان كه نــوع بشــر از جنس خاك خلق شده‌اند:

« وَ الْجانَّ خَلَقْنـاهُ مِـنْ قَبْـلُ مِـنْ نـارِ السَّمُومِ ـ جانّ را ما قبلاً از آتشـــى سمــوم آفـريـده بـوديـم.» (27 / حجـر)

3 ـ اين نوع مانند انسان زندگى و مرگ و قيامت دارند:

« اُولئِكَ الَّذينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ‌قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ ـ اينان كسانى اند كه همان عذاب‌ها كه امت‌هـاى گـذشته جنّى و انسـى را منقـرض كـرده بـود، برايشان حتمى شده است» (18 / احقاف)

4 ـ اين نوع از جانداران مانند ساير جانداران، نر و ماده و ازدواج و توالد و تكاثر دارند:

« وَ اَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الاِْنْسِ يَعُوذوُنَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ ـ و اين كه مردانى از انس بودند كه به مردانى از جن پناه مى‌برند.» (6 / جن)

5 ـ اين نــوع، مـاننـد نوع بشر داراى شعور و اراده است و علاوه بر اين كارهايى سريع و اعمالى شاقه را مى‌توانند انجام دهند، كه از نوع بشر ساخته نيست، هم چنان كه در آيات مربوط به قصص سليمان عليه‌السلام و اين كه جن مسخر آن جناب بـودنـد و نيـز در قصـه شهر سبــا آمـده است.

6 ـ جن هم مانند انس، مؤمن و كافر دارند، بعضى صالح و بعضى ديگر فاسدند و در ايــن بــاره آيــات زيــر را مى‌خـوانيم:

« وَ مـا خَلَقْـتُ الْجِـنَّ وَ الاِْنْـسَ اِلاّ لِيَعْبُــدُونِ ـ من جــن و انس را خلق نكردم مگر براى اين كه مرا عبادت كنند.» (56 / ذاريات)

« اِنّا سَمِعْنا قُرْآنـا عَجَبـا يَهْدى اِلَى الرُّشْـدِ فَـامَنّا بِهِ ـ ما قرآنى عجيب شنيديم، قرآنى كـــه بــه ســـوى رشــد هــدايـت مـى‌كنــد و بــدان ايمــان آورديــم.» (1 و 2 / جــن)

« وَ اَنّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ ـ و اين ماييم كه مسلمانان و دادگران از مايند.» (14 / جن)

ـ « وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُــونَ ـ و هميــن مــاييــم كــه صالحان و پائين‌تر از صالح از مايند.» (11 / جن)

ـ « قالُوا يا قَوْمَنا اِنّا سَمِعْنا كِتابا اُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدى اِلَى الْحَقِّ وَ اِلى طَريقٍ مُسْتَقيمٍ يـا قَــوْمَنـا اَجيبُـوا داعِـىَ اللّـهِ ـ گفتند اى قوم ما آگاه باشيد كه ما كتابى را شنيده‌ايم بعد از موسى نازل شده كه كتاب‌هاى آسمانى قبل را تصديق دارد، كتابى است كه به سوى حق و به سوى طريق مستقيم هدايت مى‌كند، اى قوم ما منادى خدا را اجابت كنيد!» (30 و 31 / احقاف)

و آيات ديگرى كه به ساير خصوصيات جنيّان اشاره مى‌كند.(1)

ماهيت شيطان از نظر قرآن


1) الـميزان ج 20 ص 60

«قُلْنا لِلْمَلاآئِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْليسَ...!» (11 / اعراف)

از آيات مختلف قرآن بر مى‌آيد كه: ابليس موجودى است از آفريده‌هاى پروردگار كه مانند انسان داراى اراده و شعور بوده و بشر را دعوت به شرّ نموده و به سوى گناه سوق مى‌دهد.

اين موجود قبل از اين كه انسانى به وجود آيد، با ملائكه مى‌زيسته و هيچ امتيازى از آنان نداشته است. پس از اين كه آدم عليه‌السلام پا به عرصه وجود گذاشت وى از صف فرشتگان خارج شده و بر خلاف آنان در راه شرّ و فساد افتاد و سرانجام كارش به اين جا رسيد كه تمامى انحراف‌ها و شقاوت‌ها و گمراهى‌ها و باطلى كه در بنى نوع بشر به وقوع بپيوندد همه به يك حساب مستند به وى شود و بر عكس ملائكه كه هر فردى از افراد بشر به سوى غايت سعادت و سرمنزل كمال و مقام قرب پروردگار راه يافته و مى‌يابد هدايتش به يك حساب مستند به آن‌هاست.

ابليس را در كارهايش اعوان و يارانى است از فرزندان خود و از جن و انس كه هر كدام به طريق خاصى اوامر او را اجرا مى‌كنند و او به ايشان دستور مى‌دهد كه در كار بنى نوع بشر مداخله نموده و از دنيا و هر چه در آن است و در هر چيزى كه با زندگى بشر ارتباط دارد، در آن تصرف نموده و باطل را به صورت حق و زشت آن را به صورت زيبا وانمود كنند. ايشان نيز اوامر او را امتثال نموده و در دل‌هاى بشر و در بدن‌هايشان و در اموال و فرزندان و ساير شئون زندگى دنيوى شان بانحاء مختلف تصرف مى‌كنند. گاهى به صورت دسته جمعى و گاهى به طور منفرد، زمانى به كندى و زمانى به سرعت، گاهى بدون واسطه و گاهى به وسيله طاعت و زمانى به وسيله معصيت به كـار گمـراه ساختن او مى‌پردازند.

تصــرّفـات ابليـس و لشكـريـان او طـورى نيسـت كـه بــراى بشـر محسوس باشد ـ يعنى بفهمد كه چه وقت ابليس در دلش وارد مى‌شـود و چگــونه افكــار باطل را در قلب وى القاء مى‌كند و يا اذعان كند كه اين فكر از خودش نيست و شخص ديگرى در دل او القاء كرده ـ پس نـه كـارهاى شيطــان و لشكرش مزاحم رفتار انسان است و نه ذوات و اشخاص ايشان در عرض وجود وى مى‌باشد جز اين كه خداوند به ما خبر داده كـه ابليـس از جـن اسـت و او و لشكــرش از آتش آفريده شده‌اند. به هر حال گويا آغاز و انجام وجود وى با هم اختلاف دارد.(1)

خـاطـرات شيطـانى چيسـت؟


1) الميزان ، ج 8، ص 51

«... فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ... .» (39 / آل عمران)

شياطين و ملائكه هر يك با القاء نمودن معانى مربوط به خود در قلوب افراد انسانى، با آنان تكلّم مى‌كنند.

امتياز و تشخيص «كلام ملكى» را از «كلام شيطانى» مى‌توان از خصوصياتى كه در آيات قرآنى تصريح شده به دست آورد. خاطر ملكى ملازم با «شرح صدر» بوده و به «مغفرت و فضل» الهى دعوت و بالاخره منتهى به چيزى مى‌شود كه مطابق «دين» يعنى معارف مذكور در قرآن و سنت نبوى مى‌باشد. از طرف ديگر خاطر شيطانى، ملازم «ضيق صدر» مى‌باشد و به «متابعت هواى نفس» دعوت مى‌كند و بالاخره منتهى به چيزى مى‌شود كه مخالف دين و معارف آن و هم چنين مخالف فطرت انسانى باشد.(1)


1) الميزان ج 3، ص 285