ghaemiyeh.com
سرشناسه : امين، مرتضي، ۱۳۳۴ -
عنوان قراردادي : الميزان في تفسير القرآن. فارسي. برگزيده
عنوان و نام پديدآور : معارف قرآن در الميزان/ تاليف مهدي امين[براي] سازمان تبليغات اسلامي، معاونت فرهنگي.
مشخصات نشر : [تهران]: سازمان تبليغات اسلامي، مركز چاپ و نشر، -۱۳۷۰
مشخصات ظاهري : ج.
شابك : ۱۳۰۰ريال ؛ ۲۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ اول) ؛ ۳۰۰۰ ريال (ج.۳، چاپ اول)
يادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معارف قرآن در شناخت خدا
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴
موضوع : اسلام -- بررسي و شناخت
شناسه افزوده : طباطبائي، محمدحسين، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ . الميزان في تفسيرالقرآن
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. مركز چاپ و نشر
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. معاونت فرهنگي
رده بندي كنگره : BP۹۸/ط۲۵م۹۰۴۲۱۲ ۱۳۷۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۷۲۶
شماره كتابشناسي ملي : م۷۱-۱۷۴۳
اِنَّــهُ لَقُـرْآنٌ كَـــريــمٌ
فـى كِتــابٍ مَكْنُـــــونٍ
لا يَمَسُّــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ
« اين قـــــــــرآنـى اســت كــريـــــــــــم! »
« در كتــــــــابــــــــــــــى مكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون! »
« كه جز دست پــاكــان و فهـم خاصان بدان نرسد! »
(77 ـ 79/ واقعه)
اين كتاب به منزله يك «كتاب مرجع» يا فرهنگ معارف قرآن است
كه از «تفسير الميزان» انتخـاب و تلخيـص، و بر حسب موضوع، طبقهبندى شده است.
در يك « طبقه بندي كلي» از موضوعات قرآن كريم در تفسير الميزان قريب 77 عنوان انتخاب شد كه هر يك يا چند موضوع، عنواني براى تهيه يك كتاب در نظر گرفته شد. هر كتاب در داخل خود به چندين فصل يا عنوان فرعى تقسيم گرديد. هرفصل نيز به سرفصلهايى تقسيم شد. در اين سرفصلها، آيات و مفاهيم قرآنى از متن تفسيـر الميــزان انتخــاب و پس از تلخيص، به روال منطقى طبقهبندى و درج گرديد، به طورى كه خواننده جوان و محقق ما با مطالعه اين مطالب كوتاه وارد جهان شگفتانگيز آيات و معارف قرآن عظيم گردد.
تعدادي از اين مجلدات هم گفتارهاي مربوط به همين موضوعات و همچنين تحقيقاتي است كه علامه طباطبائي رضوان الله عليه درباره اهداف آيات و سوره هاي قرآن كريم به عمل آورده است.
در پايان كار، مجموع اين معارف به قريب 5 هزار سرفصل بالغ گرديد. كار انتخاب مطالب، تلخيص، عنوان بندي و نگارش، قريب 30 سال دوام داشتــه و با توفيق الهى در ليالى مبــاركه قدر سال 1385 پايان پذيرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـرديـده است.
در نظر گرفته شد اين مجلدات بر اساس سليقه خوانندگان در شكل ها و قطع هاي مختلف آماده شود. در قطع وزيري تعداد اين مجلدات به 21 رسيد. در قطع جيبي هر عنوان موضوع يك كتاب در نظر گرفته شد و در نتيجه به 77 جلد رسيد.
از اين مجلدات تاكنون 3 جلد به قطع وزيري با عنوان « معارف قرآن در الميزان»
شامل عناوين: معارف قرآن در شناخت خدا، نظام آفرينش، ملائكه و جن و شيطان ( از انتشارات سازمان تبليغات اسلامي،) و 5 جلد به قطع جيبي با عنوان « تفسير علامه- تفسير موضوعي الميزان » شامل عناوين: قضا و قدر در نظام آفرينش، خانواده، جنگ و صلح، جن و شيطان، غذا و تغذيه انسان ( از انتشارات موسسه قرآني تفسير جوان - مفتاح دانش و بيان جوان - آستان قدس رضوي،) چاپ و منتشر گرديده است.
مجلدات حاضر بدون امتياز تاليف است!
هر ناشري مي تواند در اشاعه معارف آسماني قرآن نسبت به چاپ و نشر آنها ( با عناوين مناسب و مربوط) اقدام نمايد و هر موسسه يا فردي آنها را در سايت اينترنتي خود قرار دهد!
هدف تأليف اين كتاب
هـــــدف از تهيه اين مجموعــه و نوع طبقهبندى مطالب در آن، تسهيل مراجعه به شرح و تفسير آيات و معارف قرآن شريف، از جانب علاقمندان علوم قرآنى، مخصوصا محققين جوان است كه بتوانند اطلاعات خود را از طريق بيان مفسرى بزرگ چون علامه فقيد آية اللّه طباطبايى دريافت كنند و براى هر سؤال پاسخى مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد!
ضرورت تأليف اين كتاب
سالهاى طولانى، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهيم قرآن شريف مىآموختيم اما وقتى در مقابل يك سؤال درباره معارف و شرايع دينمان قرار مىگرفتيم، يك جواب مدون و مشخص نداشتيم بلكه به اندازه مطالب متعدد و متنوعى كه شنيده بوديم بايد جواب مىداديم. زمانى كه تفسير الميزان علامه طباطبايى، قدساللّه سرّه الشريف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ايرانى قرار گرفت، اين مشكل حل شد و جوابى را كه لازم بود مىتوانستيم از متن خود قرآن، با تفسير روشن و قابل اعتمادِ فردى كه به اسرار مكنون دست يافته بود، بدهيم. اما آنچه مشكل مىنمود گشتن و پيدا كردن آن جواب از لابلاى چهل (يا بيست) جلد ترجمه فارسى اين تفسير گرانمايه بود.
اين ضرورت احساس شد كه مطالب به صورت موضوعى طبقهبندى و خلاصه شود و در قالب يك دائرةالمعــارف در دستــرس همه ديندوستان قرارگيرد. اين همان انگيزهاى بـود كـه مـوجب تهيه اين مجلــدات گــرديد.
بديهى است اين مجلدات شامل تمامى جزئيات سورهها و آيات الهى قرآن نمىشود، بلكه سعى شده مطالبى انتخاب شود كه در تفسير آيات و مفاهيم قرآنى، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهيم مطلب پرداخته است.
اصــول ايــن مطــالــب با تــوضيــح و تفصيــل در « تفسير الميزان» موجود است كــه خـواننــده مىتواند براى پىگيرى آنها به خود الميزان مراجعه نمايد. براى اين منظور مستند هــر مطلــب با ذكــر شمــاره مجلــد و شماره صفحه مربوطه و آيه مـورد استناد در هر مطلب قيد گرديده است. ( ذكراين نكته لازم است كه ترجمه تفسيرالميزان در اوايل انتشار از دهه 50 به بعد به صورت مجموعه 40 جلدى و از دهه 60 به بعد به صورت مجموعه 20 جلدى منتشر شده و يا در لوح هاي فشرده يا در اينترنت قرار گرفته است، به تبع آن نيز در تهيه مجلدات اوليه اين كتابها (تا پايان تاريخ اديان) از ترجمه 40 جلدي اوليه و در تهيه مجلدات بعدي از ترجمه 20 جلدي آن و يا از لوح هاي فشرده استفاده شده است، لذا بهتراست درصورت نياز به مراجعه به ترجمه الميزان، علاوه برشماره مجلدات، ترتيب عددى آيات نيز، لحاظ شود.)
... و ما همه بندگانى هستيم هر يك حامل وظيفه تعيين شده از جانب دوست و آنچه انجــام شــده و مىشـود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفى (صلىاللهعليهوآله) و خاندان جليلش باد كه نخستين حاملان اين وظيفه الهى بودند و بر علامه فقيد آية اللّه طباطبايى و اجداد او،
و بر همه وظيفه داران اين مجموعه شريف و آباء و اجدادشان باد،
كه مسلمان شايستهاى بودند و ما را نيز در مسيــر شنــاخت
اسـلام واقعى پرورش دادنـد ...!
فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني بِالصَّالِحينَ!
ليلة القدر سال 1385
سيد مهدى (حبيبى) امين
پس از چاپ اول 3 جلد از « معارف قرآن در الميزان » در سالهاي70، استقبال محققين و دانشمندان به جائي رسيد كه ما را بر آن داشت تا قبل از آغاز مطالعه اين كتاب، سري بزنيم به سايت هاي اينترنتي و جرايد كشور، نقد و اظهار نظر هائي را كه درباره چاپ قبلي اين مجموعه با ارزش از طرف پژوهشگران محترم اظهار شده است، درج كنيم:
1-« در سايت گودريدز www.goodreads.com/book/show/8553126 » كه در آن از همه جاي دنيا افراد علاقمند به كتاب مي توانند بهترين كتابهائي را كه خوانده اند معـرفي كنند، آقاي محمد رضــا ملائي از شهر مقدس مشهد مشخصاتي از جـلد اول « معارف قرآن در الميزان» را همراه با كتابهاي مورد علاقه اش درج كرده و چنين اظهار نموده است:
« ... تو تهران تو كتابخونه پيدا كردم، صد صفحه اش رو خوندم، ولي مشهد هيچ جا پيداش نكردم، آيات سنگين قرآن رو برداشته بود تفسير علامه رو آورده بود. حيف شد واقعا، اين كتاب رو هر كي داره، دو برابر قيمت ازش مي خرم، بهم اطلاع بدين ...!»
2-« روانشاد حجت الاسلام دكتر كبيري استاد دانشگاه » در يكي از سخنراني هاي خود در مسجد شفا درباره « جلد دوم معارف قرآن در الميزان» اظهار داشت:
« ... اين كتاب را اول شب باز كردم عناوين چنان جذبم مي كردند كه ديدم همان شب تا آخر كتاب را خوانده ام!»
3-« درسـايت روزنامه جمهوري اسـلامي ...www.magiran.com/npview » در صفحه عقيدتي در تاريخ 03/07/1385 درباره مجموعه «معارف قرآن در الميزان» چنين آمده است:
« معارف قرآن در الميزان نام كتابي است كه به كوشش سيد مهدي امين تنظيم گرديده و توسط سازمان تبليغات اسلامي منتشر شده است. اين كتاب با دقت تمام معارف مختلف قرآن كريم را كه در تفسير الميزان شرح و تبيين يافته است انتخاب و تلخيص كرده و با يك طبقه بندي ارزشمند موضوعي شيفتگان فرهنگ و معارف قرآني را براي دست يابي سريع به آن ياري و مساعدت نموده است .
تنظيم كننده اين معارف غني در مقدمه اي كه بر جلد اول و دوم اين كتاب نگاشته است درباره اين اثر كه در حكم كتاب « مرجع» براي آشنايي با فرهنگ و معارف قرآني است، چنين مي نويسد: ( ... نويسنده محترم روزنامه جمهوري، كلياتي از مقدمه مولف را از جلد اول و دوم كتاب نقل كرده است.)
4-« سايت موسسه فرهنگي و اطلاع رساني تبيان وابسته به سازمان تبليغات اسلامي
www.tebyan.net» در موارد عديده از كتاب « معارف قرآن در الميزان» مطالب زيادي نقل كرده، از جمله در سال 1382 شرح كامل « اسماء و صفات الهي» را نقل كرده كه مورد استقبال و اقتباس سايت هاي ديگر هم قرار گرفته است و تعداد بازديد كنندگان آن، در تاريخ مراجعه، به 29185 نفر رسيده بود.
5-« سايت دارالقرآن كريم www.telavat.com » نيز به معرفي « معارف قرآن در الميزان » پرداخته و مي نويسد:
« اين كتاب فرهنگ معارف قرآن است كه از تفسير شريف الميزان انتخاب و تلخيص و بر حسب موضوع طبقه بندي شده است. طرح اين منبع در 9 جلد به شرح زير است:
1- معارف قرآن در شناخت خداوند؛ 2 . معارف قرآن در شناخت جهان و نظام آفرينش؛ 3. آفرينش انسان و موجودات قبل از او؛ 4. فطرت انسان؛ 5. تاريخ انسان و جريان مدنيّت و اديان الهي؛ 6. اسلام، حركت نهايي و وراثت زمين؛ 7. تمدن و قوانين جامعة صالح و موعود اسلامي؛ 8. اصول تربيت و خانواده اسلامي؛ 9. مراحل بعدي حيات تا لقاء الله. ظاهراً تاكنون 3 جلد اول آن انتشار يافته و بقيه مجلدات آن آماده نشده است.»
6-« سايت شهر مجازي قرآن www.quranct.com » از جلد اول « معارف قرآن در الميزان» مطالبي بطور مفصل در چند صفحه درباره « اسماء و صفات الهي» با سر فصل هاي زير نقل كرده است: اسماء و صفات الهي. تقسيم بندي صفات الهي. تعداد اسماء حسني.
7-« سايت Islamquest» در پاسخ پرسش هاي خوانندگان خود در موارد عديده از « معارف قرآن در الميزان» استفاده كرده است.
8-« سايت حوزه www.hawzah.net » تحت عنوان « جوانه هاي جاويد» بررسي هايي درباره: «سبك هاي تفسيري علامه طباطبائي ره و شناخت نامه الميزان،» انجام داده، منابع تفسير و كتابهاي مربوط به الميزان را شمارش كرده است و در باره « معارف قرآن در الميزان» مي نويسد:
« مجموعه معارف قرآن در الميزان كه به منزله مرجع يا فرهنگ معارف قرآن است، توسط سيد مهدي امين از تفسيرالميزان انتخاب و تلخيص گرديده كه بر حسب موضوع طبقه بندي شده است از اين اثر تا كنون سه جلد با عنوان معارف قرآن در شناخت خدا، معارف قرآن در شناخت جهان و معارف قرآن در شناخت ملائكه، جنّ و شيطان تدوين و توسط سازمان تبليغات اسلامي به چاپ رسيده است.» « سايت حوزه » همچنين به عنوان منابع پژوهش مقطع دبيرستان، موضوع: كنش و واكنش (عمل ها و عكس العمل ها ) از « معارف قرآن در الميزان» نام برده است.
9-« سايت اسلام پديا – اصطلاحات قرآني islampedia.ir » در شرح اصطلاحات «آسمان هاي هفت گانه در قرآن» و « الحي القيوم در آيات قرآن» همچنين «رطب و يابس و كتاب مبين در قرآن» مطالب مفصلي از « معارف قرآن در الميزان» را نقل كرده است.
علاوه بر سايت هاي فوق الذكر قريب به 50 سايت ديگر نيز از مجلدات « معـارف قـرآن در
الـميزان» استفاده كرده و يا آنها را به عنوان منابع تحقيق و مطالعه به خوانندگان خود معرفي كرده اند كه براي رعايت اختصار از شرح آنها صرف نظر مي شود.
در حال حاضر هم-
مولف همه اين 22جلد رل در سايت خود تحت عنوان(معارف در الميزان)در دو نسخهPDFوWORD در اينترنت جهت مطاعه و دانلود و كپي برداري قرار داده اند كه با جستجو در(گوگل) اين سايت قابل مشاهده است.
در سال هاي اخير موسسه قرآني قائميه(www.Ghaemiyeh.com) در شهر اصفهان از 77جلد مزبور در سايت خود با شيوه بسيار جامعو بافهرست ديجيتالي استفاده كرده كه علاوه بر نسخه PDF از چند فرمت ديگر نيز امكاناتي براي سهولت دانلود و كپي فراهم آورده است.)
برخي افراد يا هيئت هائي علمي نيز در پژوهش هاي خود به « معارف قرآن در الميزان» مراجعه داشتند، بانوان دانشمندي كه به تأييد خود متجاوز از 25 سال در الميزان تحقيق مي كردند، پس از دسترسي به اين كتاب، تحقيقـات خود را بر اساس عناويـن آن، از متن اصلي الميزان دنبال مي كنند.
حضرت آيت الله حاج سيد رضي شيرازي « دامة افاضاته » در روزهاي آغازين كه مولف فهرست عناوين جلد اول اين مجموعه را تهيه و به محضر معظم له ارائه نمود، پس از مطالعه كامل، توصيه فرمودند: « برخي عناوين بسيار جذاب بود و من چند بار دنبال اين بودم كه اصل مطالب را بخوانم، لذا بهتر است براي اين عناوين به صورت مختصر هم شده، مطالب متن نوشته شود...!» معظم له نامي كه براي كتـــاب پيشنــهاد فرمودند همان نام پر معــناي « معارف قرآن در الميزان » بود كه 3 جلد اول آن در سال هاي 1370 با همان نام انتشار يافت. از آنجائي كه مولف در تمام مدت تأليف كتابها از انفاس قدسي و راهنمائي هاي ارزشمند آن معلم الهي بهره مند بوده است، به عنوان سپاس، تاليف اين مجموعه را به محضر ايشان تقديم مي نمايد!
سيد مهدي حبيبي امين
رمضان مبارك 1392
-” الَّذِى خَلَقَ الْمَوْت وَ الحَيَوةَ ...،
-كسى كه موت و حيات را آفريده است.... “
از تعليم قرآن شريف برمىآيد كه مرگ به معناى عدم حيات نيست، بلكه به معناى انتقال است و امرى است وجودى كه مانند حيات خلقتپذير است.
كلمه حيات در مورد چيزى بكار مىرود كه آن چيز حالتى دارد كه به خاطر داشتن آن حالت داراى شعور و اراده شده است .
و كلمه موت به معناى نداشتن آن حالت است، چيزى كه هست به طورى كه از تعليم قرآن برمىآيد معناى ديگرى به خود گرفته، و آن عبارت از اين است كه همان موجود داراى شعور و اراده از يكى از مراحل زندگى به مرحلهاى ديگر منتقل شود، قرآن كريم صرف اين انتقال را موت خوانده با اينكه منتقل شونده شعور و اراده خود را از دست نداده است.
-” الَّذِى خَلَقَ الْمَوْت وَ الحَيَوةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكمْ أَحْسنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ،
-كسى كه موت و حيات را آفريده تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد و او عزيزى آمرزنده است!“
” لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكمْ أَحْسنُ عَمَلاً - تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد.“
اين آيه بيانگر هدف از خلقت موت و حيات است:
يعني خداى تعالى شما را اينطور آفريده كه نخست موجودى زنده باشيد، و
1) مستند: آيه 2 سوره ملك - الميزان ج 19 ص 585
سپس بميريد، و اين نوع از خلقت مقدمى و امتحانى است، و براى اين است كه به اين وسيله خوب شما از بدتان متمايز شود، معلوم شود كدامتان از ديگران بهتر عمل مىكنيد، و معلوم است كه اين امتحان و اين تمايز براى هدفى ديگر است، براى پاداش و كيفرى است كه بشر با آن مواجه خواهد شد.
آيه فوق اشارهاى هم به اين نكته دارد كه مقصود بالذات از خلقت رساندن جزاى خير به بندگان بوده، چون در اين آيه سخنى از گناه و كار زشت و كيفر نيامده، تنها عمل خوب را ذكر كرده و فرموده خلقت حيات و موت براى اين است كه معلوم شود كدام يك عملش بهتر است.
پس صاحبان عمل نيك مقصود اصلى از خلقتند، و اما ديگران به خاطر آنان خلق شدهاند.
آن صفتى كه بر وجود هر چيزى مترتب مىشود، و در غالب افراد سريان دارد، غايت و هدف آن موجود به شمار مىرود، هدفى كه منظور آفريننده آن از پديد آوردن آن همان صفت است، مثل حيات نباتى فلان درخت كه غالبا منتهى مىشود به بار دادن درخت، پس فلان ميوه كه بار آن درخت است هدف و غايت هستى آن درخت محسوب مىشود، و معلوم مىشود منظور از خلقت آن درخت همان ميوه بوده، و همچنين حسن عمل و صلاح آن، غايت و هدف از خلقت انسان است، و اين نيز معلوم است كه صلاح و حسن عمل اگر مطلوب است براى خودش مطلوب نيست، بلكه بدين جهت مطلوب است كه در به هدف رسيدن موجودى ديگر دخالت دارد.
آنچه مطلوب بالذات است حيات طيبهاى است كه با هيچ نقصى آميخته نيست، و در معرض لغو و تاثيم قرار نمىگيرد، بنا بر اين بيان، آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مىفرمايد: ” كل نفس ذائقة الموت و نبلوكم بالشر و الخير فتنة.“
-” نحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكمُ الْمَوْت وَ مَا نحْنُ بِمَسبُوقِينَ،
-اين ماييم كه مرگ را بين شما مقدر كردهايم، و كسى نيست كه از تقدير ما سبقت بگيرد!“
وقتى خداى تعالى به انسان هستى مىدهد، هستى محدود مىدهد، از همان
اولين لحظه تكوينش تا آخرين لحظه زندگى دنيائيش، و تمامى خصوصياتى كه در طول اين مدت به خود مىگيرد و رها مىكند، همه از لوازم آن محدوديت است، كه يكى از آن
1) مستند: آيه 2 سوره ملك - الميزان ج 19 ص 585
خصوصيات هم مرگ او است، پس مرگ انسان مانند حياتش به تقديرى از خدا است، نه اينكه خدا نتوانسته انسان را براى هميشه آفريده باشد.
” ... على ان نبدل امثالكم و ننشئكم فيما لا تعلمون.“
مي فرمايد: خلقت ما بر اساس تبديل أمثال است، يعنى طبقهاى بميرند، و جا براى طبقهاى ديگر باز كنند، و نيز بر اين اساس است كه بعد از مردن شما خلقتى ديگر وراى خلقت ناپايدار دنيوى به شما بدهيم، پس مرگ عبارت است از انتقال از خانهاى به خانهاى ديگر، و از خلقتى به خلقتى بهتر ، نه اينكه عبارت باشد از انعدام و فناء .
-” كلُّ نَفْسٍ ذَائقَةُ الْمَوْتِ ثمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ،
-هر نفسى مرگ را خواهد چشيد و سپس به سوى ما بازگشت مىكنيد!“
خداي تعالي در قرآن مجيد مرگ را تشبيه كرده به چيزى كه چشيدنى باشد آن گاه حكم كرده به اينكه اين چشيدنى را همه خواهند چشيد و خلاصه مرگ عمومى است، و هر كس به زودى و به طور قطع خواهد مرد.
” ثمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ- سپس به سوى ما برمىگرديد،“ و اين عظمت رجوع به خدا را مي رساند و مي فرمايد: زندگى دنيا جز ايامى ناچيز نيست، و مرگ دنبال سر است، و دنبال آن رجوع به سوى ما براى حساب، پس زينت و جلوه زندگى دنيا كه يك زينت فانى است شما را از آمادگى براى لقاى خدا باز ندارد، و آن آمادگى اين است كه به خدا ايمان بياوريد، و عمل صالح كنيد، كه سعادت ابدى دارد و محروميت از او شقاوت و هلاكت دائمى دارد .
-” ... إِنَّا للَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَجِعُونَ،
قرآن شريف در اين آيه مي فرمايد: انسان مملوك خداست و بازگشتش به سوى مالكش مىباشد.
يعني، وجود انسان و تمامى موجوداتى كه تابع وجود آدمى هستند، چه قواى او و
چه افعالش، همه قائم به ذات خداى عزيزى هستندكه انسان را آفريده و ايجاد كرده، پس قوام ذات آدمى به اوست و همواره محتاج او، در همه احوالش متكي به اوست، و در حدوث و بقاءش مستقل از او نيست.
چيزى كه هست آدمى تا در اين نشئه زندگى مىكند، ضرورت زندگى اجتماعى ناگزيرش كرده ملكى اعتبارى براى خود درست كند و خدا هم اين اعتبار را معتبر شمرده و اين باعث شده كه رفته رفته امر بر او مشتبه گردد و خود را مالك واقعى ملكش بپندارد لذا خداى سبحان در آيه:
-” لمن الملك اليوم لله الواحد القهار
-ملك امروز از آن كيست؟ از آن خداي واحد قهار ! “
مىفرمايد: به زودى اعتبار نامبرده لغو خواهد شد و اشياء به حال قبل از اذن خدا برمي گردند، و روزى خواهد رسيد كه ديگر ملكى نماند، مگر براى خدا و بس، آن وقت است كه آدمى با همه آن چيزها كه ملك خود مىپنداشت، به سوى خـــداى سبحان برمي گردد.
-” لَهُ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِ يحْىِ وَ يُمِيت وَ هُوَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِير،
-ملك آسمانها و زمين از آن او است، او زنده مىكند و مىميراند و او بر هر چيزى توانا است.“
” يُحىِ وَ يُمِيت – او زنده مي كند و مي ميراند.“
زنده كننده و ميراننده ( محيى و مميت) دو نام از نامهاى خداى تعالى است. اگر خود اسم را نياورد، و به جاى آن فعل مضارع آورد، براى اين بود كه اشاره كرده باشد به شمول و عموميت آن نسبت به هر احياء و هر اماته، تا در نتيجه شامل ايجاد ملائكه هم بشود، چون حيات ملائكه مسبوق به مرگ نيست، و نيز زنده كردن جنين در شكم مادرش، و زنده كردن مردگان در روز قيامت، و پديد آوردن جمادات مرده كه قبلا زنده نبودند، تا ميراندن در باره آنها صادق باشد، و ميراندن انسان در دنيا و براى بار دوم در برزخ كه آيه شريفه” ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين،“ به آن اشاره دارد، علاوه بر اين، در تعبير به مضارع دلالت بر استمرار نيز هست .
-” هُوَ الَّذِى يُحْىِ وَ يُمِيت فَإِذَا قَضى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ!
-او همان خدايى است كه زنده مىكند و مىميراند پس همين كه قضاى چيزى را راند تنها مىگويد باش و آن چيز موجود مىشود!“
” هُوَ الَّذِى يُحْىِ وَ يُمِيت ...،“ يعنى خداى تعالى كسى است كه عمل زنده كردن و ميراندن از آن اوست، و با اين عمل، زندگان را از عالمى به عالمى ديگر منتقل مىكند.
و هر يك از اين ميراندن و زنده كردن مبدأى است براى تصرفاتش به نعمتهايى كه با آن نعمتها بر آن كس كه تدبير امرش را مىكند تفضل نمايد، چون هر يك از ميراندن و زنده كردن عالمى را به سوى آدمى مىگشايد كه در آن عالم از انواع نعمتهاى خدايى استفاده مىكند .
-” قُلْ إِنَّ الْمَوْت الَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَقِكمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عَلِمِ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ،
-اى رسول ما بگو عاقبت مرگى كه از آن مىگريزيد شما را البته ملاقات خواهد كرد و پس از مرگ به سوى خدايى كه داناى پيدا و پنهانست باز مىگرديد و او شما را به آنچه از نيك و بد كردهايد آگاه مىسازد!“
در آيه شريفه چند اشاره هست: اول اشارهاى است به اينكه مرگ حق است و حتمى است، همچنان كه در جاى ديگر فرموده:” كل نفس ذائقة الموت،“ و باز فرموده:” نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين.“
دوم اشاره مىكند به اينكه برگشت به سوى خدا براى پس دادن حساب اعمال حق است، و در آن شكى نيست.
سوم اشاره دارد به اينكه به زودى به حقيقت اعمالى كه كردهاند واقف گشته، تمامى اعمالشان بدون كم و كاست به ايشان برمىگردد.
و چهارم اشاره دارد به اينكه چيزى از اعمال آنان بر خداى تعالى پوشيده نيست. و به خاطر اين كه به اين معنا اشاره كرده باشد جملة ” عالم الغيب و الشهادة،“ را به جاى كلمه الله آورد.
-” أَيْنَمَا تَكُونُوا يُدْرِككُّمُ الْمَوْت وَ لَوْ كُنتُمْ فى بُرُوجٍ مُّشيَّدَةٍ...،
-هر جا كه باشيد مرگ شما را در مىيابد هر چند كه در بناهاى استوار باشيد!“
بروج مشيدة معنايش بناهاى محكم و بلندى است كه در چهار كنج قلعهها مىسازند تا افراد از شر دشمنان در آن پناهنده شوند.
اين گفتار اساسش تمثيل است، مىخواهد مثالى بياورد براى امورى كه به وسيله آنها آدمى خود را از ناملايمات و خطرها حفظ مىكند و حاصل معنا اين است كه مرگ سرنوشتى است كه درك آن از احدى فوت نمىشود، هر چند كه شما به منظور فرار از آن به محكمترين پناهگاهها، پناهنده شويد، بنا بر اين ديگر جاى آن نيست كه توهم كنيد اگر در جنگ و كارزار حاضر نشويد و يا به عبارت ديگر اگر خداى تعالى جهاد و جنگ را بر شما واجب نكرده بود شما از خطر مرگ رها مىشديد، و خلاصه مرگ به سراغتان نمىآمد، چون مرگ شما به هر حال خواهد آمد.
-” يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَكُونُوا كالَّذِينَ كَفَرُوا وَ قَالُوا لاخْوَنِهِمْ إِذَا ضرَبُوا فى الأَرْضِ أَوْ كانُوا غُزًّى لَّوْ كانُوا عِندَنَا مَا مَاتُوا وَ مَا قُتِلُوا لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذَلِك حَسرَةً فى قُلُوبهِمْ وَاللَّهُ يحْيىِ وَ يمِيت وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ،
-اى گروندگان به دين اسلام شما بمانند آنان كه راه كفر و نفاق پيمودند، نباشيد كه گفتند اگر برادران و خويشان ما به سفر نمي رفتند و يا به جنگ حاضر نمىشدند به چنگ مرگ نمىافتادند، اين آرزوهاى باطل را خدا حسرت دلهاى آنان خواهد كرد، و خدا است كه زنده مىگرداند و مىميراند، در هر وقت و به هر سبب كه مىخواهد و به هر چه كنيد آگاه است.“
مفهوم آيه نهى مؤمنين است از اينكه مثل كافران باشند، و در باره كسانى كه در بيرون شهر يا در غياب بستگان و يا در جنگ از دنيا بروند بگويند: اگر نزد ما مانده بودند نمىمردند و كشته نمىشدند، براى اينكه اين سخن آدمى را به سوى عذابى قلبى و شكنجهاى الهى كه همان حسرت باشد گرفتار مىكند، علاوه بر اينكه سخنى است ناشى از جهل، براى اينكه دورى فلان شخص از خانواده و بستگانش، نه او را زنده مىكند و نه مىميراند، و اصولا احيا و اماته از شؤون مختص به خداى تعالى است، خداى وحده كه شريكى براى او نيست، پس زنهار كه شما مسلمانان مثل آن كفار نباشيد، كه خدا بدانچه مىكنيد بصير و بينا است. ” و لئن قتلتم فى سبيل الله او متم لمغفرة من الله و رحمة خير مما يجمعون!“
-” ... يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنَا مِنَ الأَمْرِ شىْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَهُنَا قُل لَّوْ كُنتُمْ فى بُيُوتِكُمْ لَبرَزَ الَّذِينَ كُتِب عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ ...،
-... مىگويند اگر كار ما به وحى خدا و آئين حق بود شكست نمىخورديم و گروهى در اين جا كشته نمىشديم، بگو اى پيغمبر اگر در خانههاى خود هم بوديد باز آن كه سرنوشت آنها در قضاى الهى كشته شدن است از خانه به قتلگاه به پاى خود البته بيرون مىآمدند...!“
با اين كلام دو چيز را روشن كرد:
اول اينكه: كشته شدن هر يك از شما در معركه جنگ دليل بر اين نيست كه شما بر حق نيستيد، بلكه قضاى الهى كه گريز و مفرى از آن نيست بر اين جارى شده كه اين كشته شدگان در اين نقطه از زمين، به وسيله قتل از دنيا بروند، و به فرض اينكه شما براى قتال بيرون نمىآمديد، باز آنهائى كه قتل بر آنان نوشته شده بود در همين نقطه كشته مىشدند، پس هيچ گريزى از اجل مسما نيست، نه مىتوانيد ساعتى تاخيرش بيندازيد، و نه تقديمش بداريد .
نكته دوم كه روشن كرد، اين بود كه سنت خداى تعالى بر اين جارى شده است كه ابتلا و خالص سازى عمومى باشد، هم شامل آنان شود و هم شامل شما، پس شما چارهاى از اين بيرون آمدنتان و وقوع اين قتال نداشتهايد، بايد اين وضع پيش مىآمد تا مقتولان شما به قتل برسند و به درجات خود نائل گردند و شما هم هر يك وضع خاص بخود را بگيريد، و با آزمايش افكار باطنى شما و خالص سازى ايمان و شرك قلبيتان يكى از دو طرف سعادت و شقاوت برايتان متعين شود.
-” فَلا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ إِنَّمَا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا،
-تو در باره ايشان عجله مكن كه ما براى آنان روزشمارى مىكنيم، شمار كردنى دقيق!“
چون شمردن هر چيزى آن را به آخر مىرساند و نابود مىكند، به اين عنايت، خداى تعالى در اين آيه خواسته است بفرمايد: ما عمر ايشان را به آخر مىرسانيم و تا آخرين نفس مىشماريم، گويا نفسهاى عمر ايشان را در نزد خود ذخيره كرده، و دانه دانه مىفرستد تا تمام شود، و آن روزى است كه وعده عذابشان داده است.
و بنا بر اين جا ندارد كه انسانى از خداى تعالى مرگ كسى را طلب كند و در آن استعجال نمايد چه انسان كافر فاجر، و چه مؤمن صالح، براى اينكه مدت بقاى اولى در دنيا همان مدت شمردن گناهان او است، تا در برابرش كيفر شود، و مدت بقاى دومى مدت شمردن حسنات او است، تا در برابرش پاداش داده شود و بدان متنعم گردد، و اين آيه شمردن را مقيد به هيچ قيدى نكرده، ولى از ظاهرش در بدو نظر چنين فهميده مىشود كه مقصود شمردن نفسها، يا ايام زندگى است.
الصابرين، الذين اذا اصابتهم مصبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون! “
خداى تعالى در اين آيه به عموم شدائدى كه ممكن است مسلمانان در راه مبارزه با باطل گرفتارش شوند، اشاره نموده و آن عبارت است از: خوف و گرسنگى و نقص اموال و جانها ، و ثمرات ( اولاد).
به زودى ايشان را به بوته آزمايشى مىبرد كه رسيدنشان به معالى برايشان فراهم نمىشود و زندگى شرافتمندانهشان صافى نمىشود و به دين حنيف نمىرسند، مگر به آن آزمايش، و آن عبارت است از جنگ و قتل كه يگانه راه پيروزى در آن اين است كه خود را در دو قلعه محكم، يعنى صبر و نماز، متحصن كنند و از اين دو نيرو مدد بگيرند، و علاوه بر آن دو نيرو، يك نيروى سوم هم داشته باشند و آن طرز فكر صحيح است كه هيچ قومى داراى اين فكر نشدند، مگر آنكه به هدفشان هر چه هم بلند بوده رسيدهاند و نهايت درجه كمال خود را يافتهاند. و در جنگ، صاحب نيروى خارق العادهاى شده اند كه عرصه جنگ برايشان چون حجله عروس محبوب گشته است، و آن طرز فكر اين است: كه ايمان داشته باشند به اينكه كشتگان ايشان مرده و نابود شده نيستند و هر كوششى كه با جان و مال خود مي كنند، باطل و هدر نيست، اگر دشمن را بكشند، خود را به حياتى رساندهاند كه ديگر دشمن با ظلم و جور خود بر آنان حكومت نمىكند و اگر خود كشته شوند، به زندگى واقعى رسيدهاند و بار ظلم و جور بر آنان تحكم ندارد، پس در هر دو صورت موفق و پيروزند.
لذا رسول گرامى خود را دستور مي دهد: نخست ايشان را بشارت دهد، ولى متعلق بشارت را ذكر نمي كند، تا با همين ذكر نكردن به عظمت آن اشاره كرده باشد و بفهماند: همينكه اين بشارت از ناحيه خداست، جز خير و جميل نيست، و اين خير و جميل را رب العزة ضمانت كرده است .
و سپس بيان مي كند: كه صابران كيانند؟ آنهايند كه هنگام مصيبت مي گويند: انا لله و انا اليه راجعون!
-” ... وَ مَن يخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِراً إِلى اللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ المَْوْت فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلى اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً،
-... و كسى كه هجرتكنان از خانه خويش به سوى خدا و رسولش درآيد و در همين بين مرگش فرا رسد، پاداشش به عهده خدا افتاده و مغفرت و رحمت كار خدا و صفت او است!“
1) مستند: آيه 155 سوره بقره - الميزان ج : 1 ص : 530
مهاجرت به سوى خدا و رسول كنايه است از مهاجرت به سرزمين اسلام، سرزمينى كه انسانها مىتوانند در آنجا با كتاب خدا و سنت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم آشنا شده، و سپس به آن دو عمل كنند.
آنها كه از شهر و خانه خود خارج شدند و به سوى خدا و رسول او صلىاللهعليهوآلهوسلّم مهاجرت كردند و در دار هجرت مرگشان رسيد، چنين كسانى اجرشان به عهده خداى تعالى است.
اين آيات از نظر مضمون اختصاص به زمان رسول خدا صلىاللهعليه وآله وسلّم و مردم آن زمان ندارد، بلكه در همه زمانها جريان خواهد داشت، هر چند كه سبب نزولش حالتى بوده كه مسلمين در زمان رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم و در خصوص شبه جزيره عربستان، و در فاصله زمانى بين هجرت به مدينه و بين فتح مكه داشتهاند.
ملاكهائى كه در اسلام هست، در همه زمانها حاكم است و بر هر مسلمانى واجب است تا آنجا كه برايش امكان دارد، اين ملاكها را بر پا دارد، يعنى تا آنجا كه مىتواند معالم دين را بياموزد و خود را به استضعاف نزند و باز تا حدى كه مىتواند شعائر دين را بپا داشته به احكام آن عمل كند و سيطره كفر را بهانه براى ترك آن وظايف قرار ندهد.
و به فرضى كه در سرزمينى زندگى مىكند كه سيطره كفر بدان حد باشد كه نه اجازه آموزش معالم دين را به او بدهد و نه بتواند شعائر آن را بپا داشته، احكامش را عملى سازد بايد از آن سرزمين كوچ كرده بجائى ديگر مهاجرت نمايد، حال چه اينكه سرزمين اول نام و عنوانش دار شرك باشد يا نباشد و چه اينكه سر زمين دوم نام و عنوانش دار اسلام باشد و يا نباشد .
” از امام باقر عليهالسلام روايت شده كه فرمود: مردى خدمت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم شرفياب شد و عرض داشت: من براى جهاد بسيار نشاط و رغبت دارم، فرمود:
از اينكه فرمود: ” و اگر بميرى“ اشاره است به آيه شريفه:
1) مستند: آيه 100 سوره نساء - الميزان ج : 5 ص : 83
-” و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله،
ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله ،“
يعني كسي كه به منظور مهاجرت به سوى خدا و رسولش از خانهاش بيرون مي شود و سپس مرگ او را درمىيابد، اجرش نزد خدا محفوظ است.
و اين آيه دلالت دارد بر اين كه بيرون شدن به سوى جهاد، مهاجرت به سوى خدا و رسول است.
-” وَ وَصى بهَا إِبْرَهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوب يَبَنىَّ إِنَّ اللَّهَ اصطفَى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلا وَ أَنتُم مُّسلِمُونَ.
يعنى همواره ملازم با اسلام باشيد تا مرگتان در حال اسلامتان واقع شود. اين آيه شريفه به اين معنا اشاره دارد، كه ملت و دين، همان دين اسلام است.
در روايات اسلامي، در بحار الأنوار از ارشاد ديلمى، يكى از احاديث معراج را با دو سند آورده، كه از جمله مطالب آن اين است كه خداى سبحان به رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم فرمود:
هيچ مي دانى كدام زندگى گواراتر، و كدام حيات جاودانهتر است؟
عرضه داشت: پروردگارا ، نه،
فرمود: اما عيش گوارا، آن عيشى است كه صاحبش از ذكر و ياد من سست نشود، و نعمت مرا فراموش نكند، و جاهل به حق من نشود، شب و روز رضاى مرا طلب كند .
و اما حيات جاودان، آن حياتى است كه يكسره و همه دقائقش به نفع صاحبش تمام شود، و آنچنان در بهرهگيرى از آن حريص باشد، كه دنيا در نظرش خوار گردد، و كوچك شود، و در مقابل، آخرت در نظرش عظيم شود، و خواست مرا بر خواست خودش مقدم بدارد، و همه در پى به دست آوردن رضاى من باشد، حق نعمتم را عظيم شمرد، رفتارى را كه با او كردم به ياد آورد، شب و روز در برابر هر كار زشت و گناه مراقب من باشد، قلب خويش را از آنچه ناخوشايند من است پاك كند، شيطان و وساوس او را دشمن بدارد، و ابليس را بر قلب خود مسلط نسازد، و در آن راه ندهد.
كه اگر چنين كند، محبتى در دلش مىافكنم كه فكر و ذكرش، و فراغ و اشتغالش، و هم و غمش، و گفتگويش همه از نعمتهاى من شود، آن نعمتها كه به ساير اهل محبتم دادم، و در نتيجه چشم و گوش دلش را باز كنم، تا ديگر با قلب خود بشنود، و با قلب ببيند، و به جلال و عظمتم نظر كند، و دنيا را بر او تنگ كنم، و آنچه لذت دنيائى است از نظرش بيندازم، تا
1) مستند: آيه 100 سوره نساء - الميزان ج : 1 ص : 574
حدى كه آنرا دشمن بدارد .
و همانطور كه چوپان گله را از ورطههاى هلاكت دور مىكند من او را از دنيا و آنچه در آنست دور مىكنم، آنوقت است كه از مردم مىگريزد، آنهم چه گريزى؟ و در آخر از دار فنا به دار بقاء، و از دار شيطان به دار رحمان منتقل مي شود.
من او را به زيور هيبت و عظمت مىآرايم، اين است آن عيش گوارا و آن حيات جاودان، و اين مقام خاص دارندگان رضا است، پس هر كس بر وفق رضاى من عمل كند، مداومت و ملازمت بر سه چيز را به او بدهم، اول آنكه با شكرى آشنايش مىكنم، كه ديگر مانند شكر ديگران آميخته با جهل نباشد، و قلبش را آنچنان از ياد خودم پر كنم، كه ديگر جائى براى نسيان در آن نباشد و آنچنان از محبت خودم پر كنم، كه ديگر جائى براى محبت مخلوقها در آن نماند .
آنوقت است كه وقتى به من محبت مي ورزد، به او محبت مي ورزم، و چشم دلش را به سوى جلالم باز مىكنم، و ديگر هيچ سرى از اسرار خلقم را از او مخفى نمىدارم و در تاريكيهاى شب و روشنائى روز با او راز مي گويم، آنچنان كه ديگر مجالى براى سخن گفتن با مخلوقين و نشست و برخاست با آنان برايش نماند، سخن خود و ملائكهام را به گوشش مىشنوانم، و با آن اسرار كه از خلق خود پوشاندهام آشنايش سازم .
جامه حيا بر تنش بپوشانم، آنچنان كه تمامى خلايق از او شرم بدارند، و چون در زمين راه مىرود، آمرزيده برود، ظرفيت و بصيرت قلبش را بسيار كنم، و هيچ چيز از بهشت و آتش را از او مخفى ندارم، و او را با آن دلهرهها و شدائد كه مردم در قيامت گرفتارش آيند، و با آن حساب سختى كه از توانگران و فقراء و علماء و جهال مىكشم، آشنايش مىسازم، وقتى او را در قبر مىخوابانند، نكير و منكر را بر او نازل كنم، تا بازجوئيش كنند، در حاليكه هيچ اندوهى از مردن، و هيچ ظلمتى از قبر و لحد، و هيچ همى از هول مطلع نداشته باشد .
آنگاه ميزانى برايش نصب كنم، و نامهاى برايش بگشايم، و نامهاش را به دست راستش بدهم، او را در حاليكه باز، و روشن است، بخواند و آنگاه بين خودم و او مترجمى نگذارم، اين صفات دوستداران است.
همّ خود را، همّ واحد كن، و زبانت را زبانى واحد، و بدنت را بدنى زنده ساز، كه تا ابد غافل نماند، چه هر كس از من غافل شود، من در امر او بى اعتنا شوم، ديگر باكى ندارم كه در كدام وادى هلاك شود . “
-” يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَ لا تمُوتُنَّ إِلا وَ أَنتُم مُّسلِمُونَ،
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا آنطور كه شايسته اوست پروا كنيد و زنهار مبادا جز با حالت اسلام بميريد! “
1) مستند: آيه132 سوره بقره - الميزان ج : 1 ص : 451 تا 481
” وَ لا تمُوتُنَّ إِلا وَ أَنتُم مُّسلِمُونَ! “
نهى از مردن بدون اسلام كنايه است از اينكه همواره و در همه حالات ملتزم به اسلام باش تا قهرا هر وقت مرگت رسيد، در يكى از حالات اسلامت باشد، و در حال اسلام مرده باشى .
-” ... فَاطِرَ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ أَنت وَلىِّ فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِ تَوَفَّنى مُسلِماً وَ أَلْحِقْنى بِالصلِحِينَ،
-... توئى فاطر آسمانها و زمين! تو در دنيا و آخرت مولاى منى، مرا مسلمان بميران، و قرين شايستهگانم بفرما ! “
دلهاى اولياى خدا و مخلَصين از بندگانش از راه اين اسم، يعنى اسم فاطر ( كه به معناى وجود لذاته خدا، و ايجاد غير خود است،) متوجه او مىشوند.
يوسف عليه السلام هم كه يكى از فرستادگان و مخلَصين او است در جايى كه سخن از ولايت او به ميان مىآورد مىگويد:” فَاطِرَ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ أَنت وَلىِّ فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِ تَوَفَّنى مُسلِماً وَ أَلْحِقْنى بِالصلِحِينَ! “
معناى درخواست (مرا مُسلم بميران) اين است كه خدايا اخلاص و اسلام مرا مادامى كه زندهام برايم باقى بدار .
و به عبارت ديگر اين است كه تا زنده است مُسلم زندگى كند، تا در نتيجه دم مرگ هم مُسلم بميرد، و اين كنايه است از اينكه خداوند او را تا دم مرگ بر اسلام پايدار بدارد، نه اينكه معنايش اين باشد كه دم مرگ مسلم باشم، هر چند در زندگى مسلم نبودم، و نه اينكه درخواست مرگ باشد و معنايش اين باشد كه خدايا الآن كه داراى اسلامم مرا بميران.
” ان الذين كفروا، و ماتوا و هم كفار ...
كسانيكه كافر شدند و مردند در حاليكه همچنان بر كفر خود باقى بودند...!“
اين جمله كنايه است از اصرار و پافشاري كفار در كفر و عناد و لجبازيشان در قبول نكردن حق، چون كسى كه از بى توجهى به دين حق متدين نباشد، نه از روى عناد و كبر ورزى، چنين كسى در حقيقت كافر نيست، بلكه مستضعفى است كه امرش به دست خدا است شاهدش اين است كه خداي تعالى كفر كافران را در غالب آيات قرآن،
مقيد به تكذيب مىكند، مخصوصا در آيات هبوط آدم كه مشتمل بر اولين حكم شرعى است كه خدا براى بشر تشريع كرده مىفرمايد:
”. . . و الذين كفروا و كذبوا باياتنا، اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون،
. . . كسانى كه كافر شدند و ايات ما را تكذيب كردند، ايشان اهل آتشند و در آن جاودانند! “
-” أَمْ حَسِب الَّذِينَ اجْترَحُوا السيِّئَاتِ أَن نجْعَلَهُمْ كالَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ سوَاءً محْيَاهُمْ وَ مَمَاتهُمْ ساءَ مَا يحْكُمُونَ،
-آيا كسانى كه گناه مرتكب مىشوند پنداشتهاند كه ما با آنان همان گونه رفتار مىكنيم كه با اشخاص با ايمان و داراى اعمال صالح مىكنيم و خيال كردهاند زندگى و مرگشان با آن افراد يكسان است و چه بد پندارى است كه كردهاند! “
اشخاصى كه داراى ايمان و عمل صالح هستند، در زمان حيات طريقه زندگيشان را با بصيرت سلوك مىكنند، و در راه زندگى داراى هدايت و رحمتى از ناحيه پروردگار خويشند. ولى آدم بدكار دستش از اين بصيرت و هدايت و رحمت تهى است. اين دو طايفه در مرگ هم مساوى نيستند، براى اين كه مرگ همان طور كه برهانهاى روشن شهادت مىدهد، انعدام و بطلان نفس انسانيت نيست، بلكه مردن عبارت است از برگشتن به سوى خداى سبحان، و انتقال از سراى دنيا به سرائى ديگر، از سرائى ناپايدار به سرائى پايدار و جاودان، سرائى كه مؤمن صالح در آن قرين سعادت و نعمت، و ديگران در شقاوت و عذاب زندگى مىكنند.
-” ثمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبرَهُ،
-ثمَّ إِذَا شاءَ أَنشرَهُ،
-آنگاه دچار مرگ و سپس داخل قبرش ساخت،
-و سپس هر وقت بخواهد دوباره زندهاش مىكند،
-نه هرگز بلكه كفر و عصيان ورزيد.“
انسان مخلوقى است كه از اولين لحظه وجودش تا به آخر تحت تدبير خداى تعالى است، اوست كه وى را خلق مىكند و تقدير مىنمايد، و راه را برايش هموار مىسازد، مىميراند و در قبر مىكند، و مجددا از قبر بيرونش مىآورد، همه اينها نعمتهايى است از خداى تعالى، حال كه جريان بدين قرار است پس انسان چه بايد بكند
و چه كرد، آيا در برابر مقام ربوبيت خاضع گرديد يا نه؟ و آيا شكر نعمت را بجاى آورد يا نه؟ نه، انسان چنين نكرد، ” لما يقض ما امره،“ هرگز آنچه را خداى تعالى دستور داد به انجام نرساند بلكه كفران و نافرمانى كرد.
مذمت و ملامتى كه در آيه آمده متوجه انسان طبيعى است يعنى مىخواهد بفرمايد طبع انسان چنين است كه اگر به خودش واگذار شود در كفر افراط مىكند، و اين همان مطلبى است كه آيه زير افادهاش مىكند:” ان الانسان لظلوم كفار،“ كه قهرا با انسانهايى منطبق مىشود كه فعلا مبتلا به كفر و افراط در آن هستند، و با حق دشمنى مىورزند.
-” وَ أَنذِرِ النَّاس يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذَاب فَيَقُولُ الَّذِينَ ظلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ نجِب دَعْوَتَك وَ نَتَّبِع الرُّسلَ أَ وَ لَمْ تَكونُوا أَقْسمْتُم مِّن قَبْلُ مَا لَكم مِّن زَوَال؟
-و مردم را بترسان از روزى كه عذاب موعود به سراغشان مىآيد كسانى كه ستم كردهاند گويند: پروردگارا ما را تا مدتى مهلت ده تا دعوت تو را اجابت كنيم و پيرو پيغمبران شويم! مگر شما نبوديد كه پيش از اين قسم خورديد كه زوال نداريد؟“
” و انذر الناس يوم ياتيهم العذاب ...،“ انذار در اين آيه، انذار به عذاب استيصال دنيوى است، كه هر چند از امت ستمكار بر نمىگردد و نسل ستمكاران را قطع مىكند، ولى از يك فرد قابل برگشت است.
مؤمنين هيچوقت به چنين عذابى كه به كلى منقرضشان كند مبتلا نمىگردند، و اين عذاب مخصوص امتها است كه بخاطر ظلمشان بدان دچار مىگردند، نه تمام افراد امت، و لذا مىبينيم خداى تعالى مىفرمايد:” ثم ننجى رسلنا و الذين آمنوا كذلك حقا علينا ننج المؤمنين.“
خداى تعالى در امتهاى گذشته و حتى در امت محمدى اين قضاء را رانده كه در صورت ارتكاب كفر و ستم دچار انقراضشان مىكند، و اين مطلب را بارها در كلام مجيدش تكرار فرموده است.
و روزى كه چنين عذابهايى بيايد روزيست كه زمين را از آلودگى و پليدى شرك و ظلم پاك مىكند، و ديگر به غير از خدا كسى در روى زمين عبادت نمىشود، زيرا دعوت، دعوت عمومى است، و مقصود از امت هم تمامى ساكنين عالمند.
و وقتى به وسيله عذاب انقراض، شرك ريشه كن شود ديگر جز مؤمنين كسى باقى نمىماند، آنوقت است كه دين هر چه باشد خالص براى خدا مىشود، همچنانكه فرموده:” و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الأرض يرثها عبادى الصالحون.“
-” وَ حَرَمٌ عَلى قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَهَا أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ،
-بر هر دهكده كه هلاكشان كرديم مقرر كرديم كه ديگر باز نگردند!“
خداى تعالى در اين آيه به جاى فرد، مجتمع را مورد سخن قرار داده، و فرموده: ” و حرام على قرية اهلكناها،“ و اين بدان جهت است كه فساد فرد به طبع به فساد جامعه سرايت مىكند و به طغيان جامعه منتهى مىشود، و آنگاه ديگر عذاب بر آنان حتمى مىشود و همه هلاك مىگردند، همچنانكه در سوره اسرى فرموده:” و ان من قرية الا نحن مهلكوها قبل يوم القيمة او معذبوها عذابا شديدا.“
و معناى آيه اين است كه: آن قريهاى كه عمل صالح توأم با ايمان انجام نداد و امرشان منجر به هلاكت شد، ديگر محال است كه دوباره زنده شود و مافات را تدارك نموده سعى خود را مشكور، و اعمال خود را مكتوب، و مقبول كند.
-” وَ مَا تَفَرَّقُوا إِلا مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيَا بَيْنهُمْ وَ لَوْ لا كلِمَةٌ سبَقَت مِن رَّبِّك إِلى أَجَلٍ مُّسمًّى لَّقُضىَ بَيْنهُمْ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُورِثُوا الْكِتَب مِن بَعْدِهِمْ لَفِى شكٍ مِّنْهُ مُرِيب،
-در دين تفرقه نكردند مگر بعد از آنكه به حقانيت دين يقين داشتند، و حسدى كه به يكديگر مىورزيدند وادارشان كرد تفرقه كنند، و اگر حكم ازلى خدا بر اين قرار نگرفته بود كه تا مدتى معين زنده بمانند، كارشان را يكسره مىكرديم، چون اينان كه با علم به حقانيت، آن را انكار كردند باعث شدند نسلهاى بعدى درباره آن در شكى عميق قرار گيرند!“
هلاكت و قضاهايى كه در باره اقوام گذشته در قرآن كريم آمده، راجع به هلاكت آنان در زمان پيامبرشان بوده، فلان قوم وقتى دعوت پيغمبر خود را نپذيرفتند، در عصر همان پيامبر مبتلا به عذاب مىشده و هلاك مىگرديده، مانند قوم نوح، هود، و صالح كه همه در زمان پيامبرشان هلاك شدند، ولى آيه مورد بحث راجع به اختلافى است كه امتها بعد از درگذشت پيغمبرشان در دين خود راه انداختهاند و اين از سياق كاملا روشن است.
مراد از كلمهاى كه در سابق گذشت يكى از فرمانهايى است كه خدا در آغاز خلقت بشر صادر كرد، نظير اينكه همان روزها فرمود:” و لكم فى الارض مستقر و متاع الى حين. “ اگر نبود اين مساله كه خدا از سابق اين قضا را رانده بود كه بنى آدم هر يك چقدر در زمين بمانند و تا چه مدت و به چه مقدار از زندگى در زمين بهرهمند شوند هر آينه بين آنان حكم مىكرد، يعنى به دنبال اختلافى كه در دين خدا كرده و از راه او منحرف شدند، حكم مىنمود و همه را به مقتضاى اين جرم بزرگ هلاك مىفرمود .
-” وَ مَا أَنزَلْنَا عَلى قَوْمِهِ مِن بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِّنَ السمَاءِ وَ مَا كُنَّا مُنزِلِينَ،
-إِن كانَت إِلا صيْحَةً وَحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَمِدُونَ،
-و ما براى هلاك ساختن مردم او لشكرى از آسمان نفرستاديم و نبايد هم مىفرستاديم،
-چون از بين بردن آنها به بيش از يك صيحه نياز نداشت آرى يك صيحه برخاست و همه آنها درجاى خود خشكيدند.“
( . . . از دورترين نقطه شهر مردى شتابان آمد و گفت هان اى مردم فرستادگان خدا را پيروى كنيد . . . مردم او را كشتند،) ما بعد از قتل او، ديگر هيچ لشكرى از آسمان بر قوم او نازل نكرديم، و نازل كننده هم نبوديم. كار هلاكت آن قوم در نظر خداى تعالى بسيار ناچيز و غير قابل اعتنا بود، و خدا انتقام آن مرد را از آن قوم گرفت و هلاكشان كرد، و هلاك كردن آنها براى خدا آسان بود و احتياج نداشت از آسمان لشكرى از ملائكه بفرستد تا با آنها بجنگند و هلاكشان كنند، و به همين جهت در هلاكت آنان و هلاكت هيچ يك از امتهاى گذشته اين كار را نكرد، بلكه با يك صيحه آسمانى هلاكشان ساخت:
-” ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم خامدون! “
« ا لم يروا كم اهلكنا قبلهم من القرون انهم اليهم لا يرجعون- آيا از بسيارى هلاك شدگان عبرت نمىگيرند كه در قرون گذشته به امر خدا هلاك شدند؟ و به اخذ الهى ماخوذ گشتند، و ديگر به عيش و نوش در دنيا بازنخواهند گشت؟ »
-” إِذْ قَالَ اللَّهُ يَعِيسى إِنى مُتَوَفِّيك وَ رَافِعُك إِلىَّ وَ مُطهِّرُك مِنَ الَّذِينَ كفَرُوا وَ جَاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوك فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى يَوْمِ الْقِيَمَةِ ثُمَّ إِلىَّ مَرْجِعُكمْ فَأَحْكمُ بَيْنَكُمْ فِيمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ،
-و به ياد آر آن زمان را كه خداى تعالى گفت: اى عيسى من تو را خواهم گرفت و به سوى خود بالا خواهم برد و از شر كسانى كه كافر شدند پاك خواهم كرد و پيروانت را بر كسانى كه كافر شدند برترى تا قيامت مىدهم آنگاه برگشتتان به سوى من است، و من بين شما در آنچه اختلاف مىكنيد حكم خواهم كرد.“
” توّفى“ به معناى گرفتن چيزى بطور تام و كامل است، و به همين جهت در موت استعمال مىشود، چون خداى تعالى در هنگام مرگ آدمى، جان او را از بدنش مىگيرد.
و دقت در دو آيه اخير اين نكته را نتيجه مىدهد كه كلمه توفى در قرآن به معناى مرگ نيامده، بلكه اگر در مورد مرگ استعمال شده تنها به عنايت گرفتن و حفظ
1) مستند: آيه 28 و29 سوره يس - الميزان ج : 17 ص : 117
كردن بوده، به عبارتى ديگر كلمه توفى را در آن لحظهاى كه خداى تعالى جان را مىگيرد، استعمال كرده تا بفهماند جان انسانها با مردن باطل و فانى نمىشود و اينها كه گمان كردهاند مردن، نابود شدن است جاهل به حقيقت امرند، بلكه خداى تعالى جانها را مىگيرد و حفظ مىكند تا در روز بازگشت خلايق به سوى خودش دو باره به بدنها برگرداند و اما در مواردى كه اين عنايت منظور نيست و تنها سخن از مردن است، قرآن در آن جا لفظ موت را مىآورد نه لفظ توفى را، كلمه توفى از اين جهت صراحتى در مردن ندارد.
علاوه بر اينكه قرآن كريم آنجا كه ادعاى يهود مبنى بر اينكه عيسى را كشتند را رد مىكند نيز مؤيد اين گفتار ما است چون در آنجا مىفرمايد:
-” و قولهم انا قتلنا المسيح عيسى ابن مريم رسول الله ، و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم و ان الذين اختلفوا فيه لفى شك منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن و ما قتلوه، يقينا ، بل رفعه الله اليه، و كان الله عزيزا حكيما، و ان من اهل الكتاب الا ليؤمنن به قبل موته و يوم القيمة يكون عليهم شهيدا،“
چون يهود ادعا مىكرد كه مسيح عيسى بن مريم عليهماالسلام را كشتند و همچنين نصارا نيز بطورى كه از انجيلها استفاده مىشود اينطور معتقدند كه يهوديان آن جناب را دار زدند و كشتند، ولى چيزى كه هست اينكه: بعد از كشته شدنش خداى تعالى او را از قبرش بيرون آورد و به آسمان برد و حال آنكه آياتى كه ملاحظه كرديد داستان كشتن و به دار آويختن را به كلى تكذيب مىكند .
و آنچه از ظاهر آيه:” و ان من اهل الكتاب ....“ بدست مىآيد اين است كه: عيسى عليهالسلام نزد خدا زنده است و نخواهد مرد تا آنكه همه اهل كتاب به وى ايمان بياورند.
-” و رافعك الى و مطهرك من الذين كفروا .“
و از آنجائى كه در آيه شريفه كلمه رافعك مقيد به قيد الى شده معلوم مىشود كه منظور از اين رفع، رفع معنوى است نه رفع صورى و جسمى، چون خداى تعالى در مكانى بلند قرار نگرفته تا عيسى عليهالسلام را به طرف خود بالا ببرد، او مكانى از سنخ مكانهاى جسمانى كه اجسام و جسمانيات در آن قرار مىگيرند ندارد، به همين جهت دورى و نزديكى نسبت به خداى تعالى هم دورى و نزديكى مكانى نيست، پس تعبير مذكور نظير تعبيرى است كه در آخر همين آيه آورده و فرموده:” ثم الى مرجعكم ....“
مخصوصا اگر منظور از توفى قبض روح باشد كه خيلى روشن خواهد بود كه منظور از رفع، رفع معنوى است يعنى ترفيع درجه و تقرب به خداى سبحان، نظير تعبيرى كه قرآن كريم در باره شهدا يعنى كشته شدگان در راه او آورده و فرموده:” احياء عند ربهم يرزقون،“ كه منظور از كلمه (عند) ظرف مكانى نيست، بلكه تقرب معنوى است .
1) مستند: آيه 55 سوره آل عمران الميزان ج : 3 ص : 324
-” وَ اعْبُدْ رَبَّك حَتى يَأْتِيَك الْيَقِين،
-پروردگار خويش را عبادت كن تا برايت يقين ( مرگ ) فرا رسد!“
خداى سبحان به پيامبر گرامى خود سفارش مىفرمايد كه او را تسبيح و حمد گويد و سجده و عبادت كند و اين مراسم را ادامه دهد.
در آيات سابق سفارش به صفح و صبر كرده بود، و اين امر به صبر، از آيه:” و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين - پروردگارت را عبادت كن تا برايت يقين حاصل شود،“ نيز استفاده مىشود، زيرا ظاهر آن اين است كه امر به صبر در عبوديت تا مدتى معين است كه پس از آمدن يقين تمام مىشود.
جمله مذكور به قرينه قيد” حتى ياتيك اليقين،“ دستور سلوك در منهج تسليم و اطاعت و قيام به لوازم عبوديت خواهد بود.
بنا بر اين احتمال، مراد از آمدن يقين، رسيدن اجل مرگ است كه با فرا رسيدنش غيب، مبدل به شهادت و خبر مبدل به عيان مىشود.
مؤيد اين احتمال هم تفريع ” فاصفح الصفح الجميل،“ بر جمله قبليش، يعنى” و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و ان الساعة لآتية،“ است، زيرا در حقيقت از اين جهت امر به عفو و صبر در برابر گفتههاى آنان فرموده كه براى ايشان روزى است كه در آن روز از ايشان انتقام مىگيرد، و اعمال ناروايشان را كيفر مىدهد.
و خلاصه معناى آيه اين مىشود كه: تو بر عبوديت خود ادامه بده و همچنان بر اطاعتت و اجتنابت از معصيت صبر كن، و نيز همچنان بر آنچه كه ايشان مىگويند تحمل كن تا مرگت فرا رسد و به عالم يقين منتقل شوى، آن وقت مشاهده كنى كه خدا با آنان چه معاملهاى مىكند.
و از اينكه فرا رسيدن مرگ را به عبارت” تا يقين برايت بيايد،“ تعبير كرده نيز اشعار بر اين معنا هست، براى اينكه در اين جمله عنايت بر اين است كه مرگ در دنبال تو و طالب تو است، و به زودى به تو مىرسد، پس بايد همچنان پروردگارت را عبادت بكنى تا او به تو برسد، و اين يقين همان عالم آخرت است كه عالم يقين عمومى ماوراء حجاب است، نه اينكه مراد از يقين آن يقينى باشد كه با تفكر، و يا رياضت و عبادت به دست مىآيد .
توجه: اين را گفتيم تا معلوم شود اينكه بعضى پنداشتهاند كه: آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه عبادت تا وقتى لازم است كه يقين نيامده باشد، و همينكه انسان
يقين پيدا كرد ديگر نماز و روزه واجب نيست، پندار و رأى فاسدى است، براى اينكه اگر مقصود از يقين، آن يقين معمولى باشد كه گفتيم از راه تفكر يا عبادت، در نفس پديد مىآيد رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم در هر حال آن يقين را داشته، و آيه شريفه كه خطابش به شخص رسول اكرم است مىفرمايد: - عبادت كن تا يقين برايت بيايد! چطور رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم يقين نداشته با اينكه آيات بسيارى از كتاب خدا او را از موقنين و همواره بر بصيرت و بر بينهاى از پروردگارش، و معصوم و مهتدى به هدايت الهى و امثال اين اوصاف دانسته است.
1) مستند: آيه 99 سوره حجر - الميزان ج : 12 ص : 288
” هُوَ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضى أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ ثُمَّ أَنتُمْ تَمْترُون،
او كسى است كه شما را از گل آفريد آنگاه اجلى مقرر فرمود و اجل معين پيش اوست، و باز هم شما شك مىكنيد.“
در اين جمله كوتاه به خلقت عالم صغير و كوچك انسانى اشاره كرده و اين نكته مهم را خاطر نشان مىسازد كه آن كسى كه انسان را آفريده و امورش را تدبير نموده، و براى بقاى ظاهرى و دنيويش مدتى مقرر فرموده، همانا خداى سبحان است، و در نتيجه انسان وجودش محدود است از يك طرف به گل كه ابتداى خلقت نوع او از آن است، اگر چه بقاى نسلش به وسيله ازدواج و تناسل بوده باشد. و از طرفى ديگر به اجل مقررى كه با رسيدن مرگ تمام مىشود.
نكته ديگرى كه در آيه مورد بحث مىباشد اين است كه اجل را نكره آورد تا ابهام را برساند يعنى دلالت كند بر اينكه اين اجل براى بشر مجهول و نامعلوم است، و بشر از راه معارف و علوم متداول راهى به سوى تعيين آن ندارد.
” و اجل مسمى عنده،“ تسميه اجل بمعنى تعيين آن است. ظاهر كلام خداى تعالى در آيه مورد بحث اين است كه منظور از اجل و اجل مسمى آخر مدت زندگى است نه تمامى آن، همچنانكه از جمله: ” فان اجل الله لات،“ به خوبى استفاده مىشود .
اجل دو گونه است:
يكى اجل مبهم، و يكى اجل مسمى يعنى معين در نزد خداى تعالى، و اين همان اجل محتومى است كه تغيير نمىپذيرد. و به همين جهت آن را مقيد كرده به ” عنده- نزد خدا “ و معلوم است چيزى كه نزد خدا است دستخوش تغيير نمىشود، و اين همان اجل محتومى است كه تغيير و تبديل برنمىدارد. خداى متعال مىفرمايد:
-” اذا جاء اجلهم فلا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون!“
ممكن است اجل غير مسمى به خاطر تحقق نيافتن شرطى كه اجل معلق بر آن شرط شده، تخلف كند و در موعد مقرر فرا نرسد، و ليكن اجل حتمى و مطلق راهى براى عدم تحقق آن نيست، و به هيچ وجه نمىتوان از رسيدن و تحقق آن جلوگيرى نمود.
و اگر آيات سابق به ضميمه آيه شريفة ” لكل اجل كتاب، يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب،“ مورد دقت قرار گيرند بدست مىآيد كه اجل مسمى همان اجل محتومى است كه در ام الكتاب ثبت شده، و اجل غير مسمى آن اجلى است كه در لوح محو و اثبات نوشته شده است.
ام الكتاب قابل انطباق است بر حوادثى كه در خارج ثابت است، يعنى حوادثى كه مستندند به اسباب عامى كه تخلف از تاثير ندارد، و لوح محو و اثبات قابل انطباق بر همان حوادث است، ليكن نه از جهت استناد به اسباب عامه بلكه از نظر استناد به اسباب ناقصى كه در خيلى از موارد از آنها به مقتضى تعبير مىكنيم، كه ممكن است برخورد با موانعى بكند و از تاثير باز بماند و ممكن است باز نماند .
مثالى كه با در نظر گرفتن آن، اين دو قسم سبب يعنى سبب تام و سبب ناقص روشن مىشود نور خورشيد است، زيرا ما در شب اطمينان داريم كه بعد از گذشتن چند ساعت آفتاب طلوع خواهد كرد و روى زمين را روشن خواهد نمود، ليكن ممكن است مقارن طلوع آفتاب كره ماه و يا ابر و يا چيز ديگرى بين آن و كره زمين حائل شده و از روشن شدن روى زمين جلوگيرى كند، همچنانكه ممكن هم هست كه چنين مانعى پيش نيايد كه در اين صورت قطعا روى زمين روشن خواهد بود. پس طلوع آفتاب به تنهائى نسبت به روشن كردن زمين سبب ناقص و به منزله لوح محو و اثبات در بحث ما است و همين طلوع به ضميمه نبود مانعى از موانع، نسبت به روشن كردن زمين علت تامه و به منزله ام الكتاب و لوح محفوظ در بحث ما است.
همچنين است اجل آدمى، زيرا تركيب خاصى كه ساختمان بدن آدمى را تشكيل مىدهد با همه اقتضاءات محدودى كه در اركان آن هست اقتضا مىكند كه اين ساختمان عمر طبيعى خود را كه چه بسا به صد و يا صد و بيست سال تحديدش كردهاند، بكند. اين است آن اجلى كه مىتوان گفت در لوح محو و اثبات ثبت شده، ليكن اين نيز هست كه تمامى اجزاى هستى با اين ساختمان ارتباط و در آن تاثير دارند، و چه بسا اسباب و موانعى كه در اين اجزاى كون از حيطه شمارش بيرون است با يكديگر برخورد نموده و همين اصطكاك و برخورد باعث شود كه اجل انسان قبل از رسيدن به
حد طبيعى خود، منقضى گردد، و اين همان مرگ ناگهانى است .
با اين بيان تصور و فرض اينكه نظام كون محتاج به هر دو قسم اجل، يعنى مسمى و غير مسمى باشد آسان مىشود.
و نيز روشن مىشود كه منافاتى بين ابهام در اجل غير مسمى و تعيين آن در مسمى نيست، چه بسا اين دو اجل در موردى در يك زمان توافق كنند و چه بسا نكنند، و البته در صورت تخالف آن، اجل مسمى تحقق مىپذيرد نه غير مسمى .
اين همان معنائى است كه گفتيم، دقت در آيه:” ثم قضى اجلا و اجل مسمى عنده،“ آنرا افاده مىكند.
امام صادق عليهالسلام فرمود: اجل مسمى، اجلى است كه در شب قدر براى ملك الموت تعين شده، و آن همان اجلى است كه در بارهاش فرمود:” فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون،“ و اجل در اين آيه همان اجلى است كه در شب قدر به ملك الموت ابلاغ شده است.
و اما آن ديگرى اجلى است كه مشيت خدا در آن كارگر و مؤثر است يعنى اگر بخواهد مدتش را جلوتر و اگر بخواهد عقبتر مىاندازد.
-” وَ لَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاس بِظلْمِهِم مَّا تَرَك عَلَيهَا مِن دَابَّةٍ وَ لَكِن يُؤَخِّرُهُمْ إِلى أَجَلٍ مُّسمًّى فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لا يَستَئْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَستَقْدِمُون،
-اگر خدا اين مردم را به ستمشان مؤاخذه مىكرد روى زمين جنبندهاى نمىگذاشت ولى تا مدتى معين مهلتشان مي دهد و چون مدتشان سر آيد نه ساعتى ديرتر روند و نه جلوتر .“
خداي تعالي مي فرمايد در مؤاخذه ايشان عجله نمىشود، و ليكن عقب انداخته مىشود تا اجل مسمى و مدت معين!
اجل مسمى نسبت به فرد فرد انسان همان مرگ اوست، و نسبت به امتها انقراض ايشان، و نسبت به عموم بشر همان نفخ صور و آمدن قيامت است.
اين سه معنى در قرآن كريم براى اجل مسمى آمده، يكجا فرموده:” و منكم من يتوفى من قبل و لتبلغوا اجلا مسمى،“ و يكجا فرموده:” و لكل امة اجل فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون،“ و در جاى ديگر فرموده:” و لو لا كلمة سبقت من ربك الى اجل مسمى لقضى بينهم .“
-” هُوَ الَّذِى خَلَقَكم مِّن تُرَابٍ ثمَّ مِن نُّطفَةٍ ثمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثمَّ يخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثمَّ لِتَبْلُغُوا أَشدَّكمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شيُوخاً وَ مِنكُم مَّن يُتَوَفى مِن قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُّسمًّى وَ لَعَلَّكمْ تَعْقِلُون،
-خدا همو است كه شما را از خاك و سپس از نطفه و آنگاه از علقه بيافريد و آنگاه به صورت طفل شما را بيرون مىكند تا به حد بلوغ برسيد و بعد از آن پير و سالخورده گرديد، ولى بعضى از شما قبل از رسيدن به پيرى مىميريد و نيز بيرون مىكند تا به اجل معين خود برسيد و شايد تعقل كنيد.“
” و لتبلغوا أجلا مسمى - و تا برسيد به اجلى كه معين شده،“ و اين آخرين مهلتى است كه به آدمى مىدهند و آن اجل حتمى است كه به هيچ وجه قابل تغيير نيست، و اين اجل معين غايتى است كه شامل تمام مردم مىشود، حال هر كسى هر چه عمر كرده باشد. در جاى ديگر از چنين اجلى خبر داده، مىفرمايد: ” و اجل مسمى عنده،“
”و لعلكم تعقلون - تا شايد شما حق را با نيروى تعقل- كه غريزه شما است - درك كنيد.“ و اين غايت خلقت انسان از نظر حيات معنوى او است، همچنان كه رسيدن به اجل مسمى، غايت و نهايت زندگى دنيايى و صورى او است.
-” ... اَن اعبُدُوا اللهَ وَاتَّقُوهُ وَ اَطيعوُنِ، يَغْفِرْ لَكم مِّن ذُنُوبِكمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى أَجَلٍ مُّسمًّى إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذَا جَاءَ لا يُؤَخَّرُ لَوْ كُنتُمْ تَعْلَمُونَ،
-... كه عبادت خدا كنيد و از او تقوي داشته باشيد و مرا اطاعت كنيد، تا گناهانى از شما را بيامرزد و تا اجلى كه برايتان مقدر كرده مهلت دهد، كه اگر چنين نكنيد قبل از رسيدن به اجل حتمى دچار اجل ديگر مىشويد آري اگر بناى فهميدن داشته باشيد مىدانيد كه اجل خدايى وقتى برسد تاخير نمىپذيرد.“
مي فرمايد: اگر داراى عبادت و تقوا و اطاعت شويد خداى تعالى اجل غير مسماى شما را تا اجل مسمى تاخير مىاندازد، براى اينكه اگر چنين نكنيد و اجل شما برسد، ديگر تاخير انداخته نمىشود، چون اجل خدا وقتى مىرسد ديگر تاخير انداخته نمىشود، در نتيجه در اين كلام علاوه بر اينكه وعده به تاخير اجل مسمى در صورت ايمان داده شده، تهديدى هم شده به اينكه اگر ايمان نياورند عذابى عاجل به سر وقتشان خواهد آمد .
در اين آيه تاخير مرگ تا اجلى معين را نتيجه عبادت خدا و تقوى و اطاعت رسول دانسته، و اين خود دليل بر اين است كه دو اجل در كار بوده، يكى اجل مسمى، يعنى معين، كه از آن ديگرى دورتر و طولانىتر است، و ديگرى اجلى كه معين نشده و
1) آيه 67 و 68 سوره غافر( مؤمن) الميزان ج : 17 ص : 526
كوتاهتر از اولى است.
بنا بر اين، خداى تعالى در اين آيه كفار را وعده داده كه اگر صاحب ايمان و تقوا و اطاعت شوند، اجل كوتاهترشان را تا اجل مسمى تاخير مىاندازد، و جمله ” ان أجل الله ... ،“ اين تاخير انداختن را تعليل مىكند، در نتيجه منظور از اجل الله كه وقتى برسد ديگر عقب انداخته نمىشود، مطلق اجل حتمى است، حال چه اجل مسمى باشد، و چه غير مسمى.
خلاصه هر دو قسم اجل را شامل مىشود، پس هيچ عاملى نمىتواند قضاى خدا را رد كند و حكم او را عقب اندازد.
و جمله” لو كنتم تعلمون،“ مربوط به اول كلام است، و معنايش اين است كه: اگر علم مىداشتيد به اينكه خدا دو اجل دارد، و اجل او وقتى فرا برسد تاخير انداخته نمىشود، آن وقت دعوت مرا اجابت مىكرديد، يعنى خدا را مىپرستيديد و از او پروا مىداشتيد و مرا اطاعت مىكرديد.
-” ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى...!“
اين آيه اشيا را مرتبط و بسته به غايات آن، كه همان اجلهاى آنها است، مىداند، و معلوم است كه دو چيز وقتى به هم مرتبط باشند و يكى از ديگرى قوىتر باشد، آن قوى طرف ضعيف را به سوى خود مىكشد، و چون اجلها امورى ثابت و لايتغيرند، پس هر موجودى را از جلو به سوى خود مىكشند چون گفتيم ثابت هستند و در نتيجه قوىترند .
اجلها كه آخرين مرحله و نقطه نهائى وجود هر چيز است، موجود را از جلو به سوى خود مىكشند. مقدرات نيز اشيا را به پيش مىرانند. اين معنائى است كه از آيه فوق به خوبى استفاده مىشود.
اشيا را كه همه در احاطه قواى الهيه قرار دارند، قوهاى از پشت سر به سوى نقطه نهائىشان هل مىدهد، و قوهاى هم از جلو آنها را به همان نقطه جذب مىكند، و قوهاى همراه آن است كه تربيتش مىكند، اينها سه قوه اصلى است كه قرآن كريم آنها را اثبات مىكند، غير آن قوائى كه حافظ و رقيب و قرين موجودات است نظير ملائكه و شياطين و غير آنها .
-” فَذَرْنى وَ مَن يُكَذِّب بهَذَا الحَدِيث، سنَستَدْرِجُهُم مِّنْ حَيْث لا يَعْلَمُونَ،
-وَ أُمْلى لهُمْ إِنَّ كَيْدِى مَتِينٌ،
-پس كيفر كسانى كه به اين قرآن تكذيب مىكنند به خود من واگذار، ما به زودى از راهى كه خودشان نفهمند تدريجا به سوى عذاب پيش مىبريم،
-و من به ايشان مهلت مىدهم كه كيد من سخت ماهرانه است!“
” سنستدرجهم من حيث لا يعلمون،“ اين كيفيت أخذ خدا و عذاب كردنشان را بيان مىكند، عذاب كردنى كه اجمالش از آيه فذرنى ... استفاده مىشد، و كلمه استدراج به اين معناست كه درجه كسى را به تدريج و خرده خرده پايين بياورند، تا جايى كه شقاوت و بدبختيش به نهايت برسد و در ورطه هلاكت بيفتد، خداى تعالى وقتى بخواهد با كسى چنين معاملهاى بكند، نعمت پشت سر نعمت به او مىدهد، هر نعمتى كه مىدهد به همان مقدار سرگرم و از سعادت خود غافل مىشود، و در شكر آن كوتاهى نموده، كم كم خداى صاحب نعمت را فراموش مىكند، و از ياد مىبرد .
پس استدراج، دادن نعمت دنبال نعمت است به متنعم تا درجه به درجه پايين آيد، و به ورطه هلاكت نزديك شود.
قيد ”من حيث لا يعلمون،“ براى اين است كه اين هلاكت از راه نعمت فراهم مىشود، كه كفار آن را خير و سعادت مىپندارند، نه شر و شقاوت.
” و املى لهم ان كيدى متين،“ كلمه املاء به معناى مهلت دادن است، و كلمه كيد به معناى نوعى حيلهگرى است، و كلمه متين به معناى قوى و محكم است. مي فرمايد:
من به كفار مهلت مىدهم تا در نعمت ما با گناه بغلتند، و هر جور دلشان خواست گناه كنند، كه كيد من قوى است!
و اگر در اين آيه سياق را از ما كه عظمت را مىرساند و مىفهماند به هر نعمت ملكى موكل است به من برگردانيده، در آيه قبلى مىفرمود: ما چنين و چنان مىكنيم، و در اين آيه مىفرمايد: من چنين و چنان مىكنم، براى اين است كه املاء و مهلت دادن همان تاخير أجل است، و در قرآن كريم هر جا سخن از اجل به ميان آمده، به غير خداى سبحان نسبتش نداده است.
-” وَ مَا كانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوت إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتَباً مُّؤَجَّلاً ...،
1) آيه 44 و45 سوره قلم الميزان ج 19 ص 645
وقت معين ثبت است...! “
اين آيه تعريضى است به كسانى كه در باره كشته شدگان در راه خدا مىگفتند: اگر به جنگ نرفته بودند نمىمردند.
و هم چنين تعريض به كسانى است كه گفته بودند: اگر اختيار رهبرى جنگ به دست ما بود اين افراد كشته نمىشدند.
البته، صاحب اين سخنان مؤمنين بودند، نه منافقين، ولي مفهوم اين سخنان از مؤمنين، با كمال ايمان نمىسازد چرا كه لازمه چنين سخنى اين است كه: مرگ و مير و سنت محكمى كه از قضاى ثابت و استوار سرچشمه گرفته است به اذن خدا نباشد.
و اين خود نيز لازمه فاسد ديگرى دارد و آن اين است كه ملك الهى و تدبير ربانى باطل باشد، و حال آنكه چنين نيست، پس اصل كلام باطل است.
1) آيه 145 سوره آل عمران الميزان ج : 4 ص : 61
-” قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَك الْمَوْتِ الَّذِى وُكلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ،
-بگو فرشته مرگ كه بر شما گماشتهاند جانتان را مىگيرد، سپس به سوى پروردگارتان بازگشت خواهيد كرد.“
كلمه ” توفى“ به معناى اين است كه چيزى را به طور كامل دريافت كنى، مانند توفى حق، و توفى قرض از بدهكار، كه معنايش تا دينار آخر حق و طلب را گرفتن است.
اگر در اين آيه قبض روح و توفى را به ملك الموت و در آيه” الله يتوفى الأنفس حين موتها،“ به خدا نسبت داده، و در آيه ” حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا،“ به فرستادگان، و در آيه” الذى تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم،“ به ملائكه نسبت داده، به خاطر اختلاف مراتب اسباب است، سبب نزديكتر به ميت ملائكه هستند، كه از طرف ملك الموت فرستاده مىشوند، و سبب دورتر از آنان خود ملك الموت است، كه مافوق آنان است، و امر خداى تعالى را نخست او اجراء مىكند، و به ايشان دستور مىدهد، خداى تعالى هم مافوق همه آنان و محيط بر آنان، سبب اعلاى ميراندن و مسبب الاسباب است.
” ثم الى ربكم ترجعون.“ - اين رجوع همان لقاى خداست، و موطن و جاى آن روز قيامت است، كه بايد بعد از توفى و مردن انجام شود، و براى فهماندن اين بعديت تعبير به ثم كرد، كه تراخى و بعديت را مىرساند.
خداى تعالى به رسول گرامى خود دستور داده كه بگو: حقيقت مرگ بطلان و نابود شدن انسان نيست، و شما انسانها در زمين گم نمىشويد، بلكه ملك الموت شما را بدون اينكه چيزى از شما كم شود، بطور كامل مىگيرد، و ارواح شما را از بدنهايتان بيرون مىكشد، به اين معنا كه علاقه شما را از بدنهايتان قطع مىكند.
و چون تمام حقيقت شما ارواح شماست، پس شما يعنى همان كسى كه كلمه
شما خطاب به اوست، و يك عمر مىگفتيد من و شما، بعد از مردن هم محفوظ و زندهايد، و چيزى از شما گم نمىشود، آنچه گم مىشود و از حالى به حالى تغيير مىيابد، و از اول خلقتش دائما در تحول و دستخوش تغيير بود، بدنهاى شما بود نه شما، و شما بعد از مردن بدنها محفوظ مىمانيد، تا به سوى پروردگارتان مبعوث گشته و دوباره به بدنهايتان برگرديد .
در كتاب فقيه آمده كه شخصى از امام صادق عليهالسلام از كلام خداى عز و جل پرسيد، كه مىفرمايد:” الله يتوفى الانفس حين موتها،“ و در جاى ديگر مىفرمايد:” قل يتوفيكم ملك الموت الذى و كل بكم،“ و در جاى ديگر مىفرمايد:” الذين تتوفيهم الملائكة طيبين،“ و نيز جاى ديگر مىفرمايد:” الذين تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم،“ و جاى ديگر مىفرمايد:” توفته رسلنا،“ و نيز مىفرمايد:” و لو ترى اذ يتوفى الذين كفروا الملائكة،“ با اينكه در يك ساعت در دنيا هزاران نفر كه عددشان را جز خدا كسى نمىداند مىميرند، اين چگونه ممكن است كه ملائكه، و يا ملك الموت در آن واحد به قبض روح همه اينها برسد؟
امام عليهالسلام در جواب فرمود: خداى تبارك و تعالى براى ملك الموت كاركنان و ياورانى از ملائكه قرار داده، كه او نسبت به آن اعوان به منزله فرمانده است، و هر يك را به ماموريتى مىفرستد، پس هم ملائكه قبض روح مىكنند و هم خود ملك الموت، آنگاه خدا آن ارواح را از ملك الموت مىگيرد.
و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم، و ابو الشيخ، از ابى جعفر محمد بن على روايت كردهاند كه فرمود: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم به مردى از انصار وارد شد تا او را عيادت كند، ديد كه ملك الموت بالاى سر وى نشسته، پرسيد اى ملك الموت نسبت به رفيق ما مدارا كن، كه او مردى با ايمان است، ملك الموت عرضه داشت: اى محمد، مژده كه من نسبت به هر مؤمنى مدارا مىكنم .
اى محمد، بدان كه من بعد از آن كه روح آدميان را قبض مىكنم، لحظهاى گوشه خانه مىايستم، و مىگويم به خدا سوگند كه من هيچ گناهى ندارم، چون مامورم، و من بار ديگر، و بار ديگر به اين خانواده بر مىگردم، الحذر الحذر، و خداى تعالى هيچ اهل بيتى و كلوخى و موئى و كركى در خشكى و دريا خلق نكرده، مگر آنكه من در هر شبانه روز پنج نوبت آنها را از نظر مىگذرانم.
حتى من به صغير آنان و كبيرشان از خودشان آشناترم، و به خدا سوگند اى
1) آيه 11 سوره سجده الميزان ج : 16 ص : 375
محمد، من قادر نيستم كه حتى جان يك پشه را قبض كنم، مگر وقتى كه خداى تعالى مرا دستور قبض آن را بدهد.
... آنگاه به فرشتهاى از فرشتگان گذشتم كه در مجلسى نشسته بود، فرشتهاى بود كه همه دنيا در ميان دو زانويش قرار داشت، در اين ميان ديدم لوحى از نور در دست دارد و آنرا مطالعه مىكند، و در آن چيزى نوشته بود، و او سرگرم دقت در آن بود، نه به چپ مىنگريست و نه به راست و قيافهاى چون قيافه مردم اندوهگين به خود گرفته بود، پرسيدم: اين كيست اى جبرئيل؟ گفت: اين ملك الموت است كه دائما سرگرم قبض ارواح مىباشد، گفتم مرا نزديكش ببر قدرى با او صحبت كنم وقتى مرا نزديكش برد سلامش كردم و جبرئيل وى را گفت كه اين محمد نبى رحمت است كه خدايش به سوى بندگان گسيل و مبعوث داشته عزرائيل مرحبا گفت و با جواب سلام تحيتم داد و گفت: اى محمد مژده باد ترا كه تمامى خيرات را مىبينم كه در امت تو جمع شده است.
گفتم حمد خداى منان را كه منت ها بر بندگان خود دارد، اين خود از فضل پروردگارم مىباشد آرى رحمت او شامل حال من است، جبرئيل گفت اين از همه ملائكه شديد العملتر است. پرسيدم آيا هر كه تاكنون مرده و از اين به بعد مىميرد او جانش را مىگيرد؟ گفت آرى از خود عزرائيل پرسيدم آيا هر كس در هر جا به حال مرگ مىافتد تو او را مىبينى و در آن واحد بر بالين همه آنها حاضر مىشوى؟ گفت آرى.
ملك الموت اضافه كرد كه در تمامى دنيا در برابر آنچه خدا مسخر من كرده و مرا بر آن سلطنت داده بيش از يك پول سياه نمىماند كه در دست مردى باشد و آن را در دست بگرداند و هيچ خانهاى نيست مگر آنكه در هر روز پنج نوبت وارسى مىكنم و وقتى مىبينم مردمى براى مرده خود گريه مىكنند مىگويم گريه مكنيد كه باز نزد شما بر مىگردم و آنقدر مىآيم و مىروم تا احدى از شما را باقى نگذارم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: اى جبرئيل فوق مرگ واقعهاى نيست؟ جبرئيل گفت بعد از مرگ شديدتر از خود مرگ است!
-” وَ جَاءَت سكْرَةُ الْمَوْتِ بِالحَقِّ ذَلِك مَا كُنت مِنْهُ تحِيدُ،
-و سكرات مرگ كه قضاء حتمى خدا است مىآيد و به انسان گفته مىشود اين همان
بود كه براى فرار از آن حيله مىكردى.“
مراد از سكره و مستى موت، حال نزع و جان كندن آدمى است، كه مانند مستان مشغول به خودش است، نه مىفهمد چه مىگويد و نه مىفهمد اطرافيانش در بارهاش چه مىگويند.
و اگر آمدن سكره موت را مقيد به قيد حق كرد، براى اين است كه اشاره كند به اينكه مساله مرگ جزء قضاهاى حتمى است كه خداى تعالى در نظام عالم رانده، و از خود مرگ غرض و منظور دارد، همچنان كه از آيه:” كل نفس ذائقة الموت و نبلوكم بالشر و الخير فتنة و الينا ترجعون،“ نيز اين معنا استفاده مىشود، چون مىفهماند منظور از ميراندن همگى شما آزمايش شما است.
و مردن عبارت است از انتقال از يك خانه به خانهاى كه بعد از آن و ديوار به ديوار آن قرار دارد، و اين مرگ و انتقال حق است، همانطور كه بعث و جنت و نار حق است! اين معنايى است كه از كلمه حق مىفهميم.
-” ذلك ما كنت منه تحيد- اين همان بود كه براى فرار از آن حيله مىكردى.“
اين عبارت، اشاره است به اينكه انسان طبعا از مرگ كراهت دارد، چون خداى تعالى زندگى دنيا را به منظور آزمايش او در نظرش زينت داده است.
-” اللَّهُ يَتَوَفى الأَنفُس حِينَ مَوْتِهَا وَ الَّتى لَمْ تَمُت فى مَنَامِهَا فَيُمْسِك الَّتى قَضى عَلَيهَا الْمَوْت وَ يُرْسِلُ الأُخْرَى إِلى أَجَلٍ مُّسمًّى إِنَّ فى ذَلِك لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ
-خداست كه جانها را در دم مرگ مىگيرد و آنها هم كه نمردهاند در خواب مىگيرد، پس هر يك از جانها كه مرگش رسيده باشد، نگه مىدارد و آن ديگرى را به بدنش برمىگرداند تا مدتى معين، به درستى كه در اين جريان آيتها هست براى مردمى كه تفكر كنند.“
” اللَّهُ يَتَوَفى الأَنفُس ...“ حصري كه در آيه هست نشان مي دهد قبض روح تنها كار خداي تعالي است، لا غير. يعني اصالت در گرفتن جانها كار خداست نه غير، ولى به تبعيت و به اجازه خدا كار ملك الموت و فرستادگان خدا كه ياران ملك الموتند نيز هست، همانطور كه اين ياران هم به اجازه ملك الموت كار مىكنند.
” الله يتوفى الانفس حين موتها،“ مراد از انفس، ارواح است، ارواحى كه متعلق به بدنها است، نه مجموع روح و بدن، چون مجموع روح و بدن كسى در هنگام مرگ گرفته نمىشود، تنها جانها گرفته مىشود، يعنى علاقه روح از بدن قطع مىگردد، و ديگر روح
1) آيه 19 سوره ق الميزان ج : 18 ص : 522
به كار تدبير بدن و دخل و تصرف در آن نمىپردازد .
مراد از كلمة ”موتها“ مرگ بدنها است، خدا جانها را در هنگام مرگ بدنها مىگيرد، و در مورد خواب هم چنين است، چون روح نمىخوابد، بلكه اين بدن است كه به خواب مىرود. ” و التى لم تمت فى منامها،“ يعنى آن أنفسى كه در هنگام خواب نمردهاند.
خداى تعالى ما بين همين ارواح و انفسى كه در هنگام خواب قبض مىشوند، تفصيل مىدهد، و آن را دو قسم مىكند و مىفرمايد:” فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى الى أجل مسمى،“ يعنى آن ارواحى كه قضاى خدا بر مرگشان رانده شده، نگه مىدارد و ديگر به بدنها برنمىگرداند، و آن ارواحى كه چنين قضايى بر آنها رانده نشده، آنها را روانه به سوى بدنها مىكند، تا آنكه براى مدتى معين كه منتهى اليه زندگى آنهاست زنده بمانند.
و اينكه مدت معين را غايت روانه كردن ارواح قرار داده، خود دليل بر آن است كه مراد از روانه كردن ارواح، جنس آن است، به اين معنا كه بعضى از أنفس را يك بار ارسال مىكند، و بعضى را دو بار و بعضى را بيشتر و بيشتر تا برسد به آن مدت مقرر.
از اين جمله دو نكته استفاده مىشود، اول اينكه: نفس آدمى غير از بدن اوست، براى اينكه در هنگام خواب از بدن جدا مىشود و مستقل از بدن و جداى از آن زندگى مىكند.
دوم اينكه: مردن و خوابيدن، هر دو توفى و قبض روح است، بله اين فرق بين آن دو هست كه مرگ قبض روحى است كه ديگر برگشتى برايش نيست، و خواب قبض روحى است كه ممكن است روح دوباره برگردد.
خداى سبحان سپس آيه را با جملة ” ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون،“ تمام مىكند و مىفهماند كه: مردم متفكر از همين خوابيدن و مردن متوجه مىشوند كه مدبر امر آنان خداست، و روزى همه آنان به سوي خدا برمىگردند و خداوند سبحان به حساب اعمالشان مىرسد.
-” وَ هُوَ الَّذِى يَتَوَفَّاكم بِالَّيْلِ وَ يَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنهَارِ ثُمَّ يَبْعَثُكمْ فِيهِ لِيُقْضى أَجَلٌ مُّسمًّى ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
1) آيه 42 سوره زمر الميزان ج : 17 ص : 407
كه معين فرموده، سپس به سوى خدا است برگشت شما، آنگاه، آگاه مىسازد شما را به آنچه كه امروز مىكنيد. “
مرگ و خواب، هر دو در قطع كردن رابطه نفس از بدن مشتركند، همانطورى كه بعث به معناى بيدار كردن و بعث به معناى زنده كردن، هر دو در برقرار ساختن مجدد اين رابطه شريك مىباشند، زيرا هر دو باعث مىشوند كه نفس دو باره آن تصرفاتى را كه در بدن داشت، انجام دهد.
خداى متعال شما را در شب مىميراند در حاليكه مىداند آنچه را كه در روز عمل كرده و انجام داديد، ولى روحهاى شما را نگه نمىدارد، تا مرگشان ادامه يابد بلكه براى اينكه اجلهاى معين شما به آخر برسد شما را دوباره زنده مىكند و پس از آن به واسطه مرگ و حشر به سوى او باز خواهيد گشت، و شما را از اعمالتان كه انجام دادهايد، خبر خواهد داد .
اينكه فرمود: ” يتوفيكم- مىگيرد شما را،“ و نفرمود: ” يتوفى روحكم- مىگيرد جان شما را،“ دلالت دارد بر اينكه حقيقت انسانى كه ما از آن به كلمه ” من“ تعبير مىكنيم، همان روح انسانى است و بس، و چنان نيست كه ما خيال مىكنيم كه روح جزئى از انسان است و يا صفت و يا هياتى است كه عارض بر انسان مىشود.
حقيقت آدمى تن خاكى او نيست، بلكه روح او است، و بنابراين با قبض روح كردن ملك الموت، چيزى از اين حقيقت گم نمىشود!
مي فرمايد: خداى تعالى آن كسى است كه با علم به اينكه شما در روز چه كارها كردهايد در شب جانتان را گرفته و دوباره در روز بعد، مبعوثتان مىكند.
-” ثم يبعثكم فيه ليقضى اجل مسمى ....“
غرض از اين بعث را، عبارت دانست از وفاى به اجل مسمي، و به كار بردن آن، و آن اجل وقتى است كه در نزد خدا معلوم و معين است، و زندگى دنيوى انسان يك لحظه از آن تخطى نمىكند.
-” وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظةً حَتى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْت تَوَفَّتْهُ رُسلُنَا وَ هُمْ لا يُفَرِّطونَ. ثُمَّ رُدُّوا إِلى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ أَلا لَهُ الحُكْمُ وَ هُوَ أَسرَعُ الحاسِبِينَ،
-و خدا قاهر است و در قهر و قدرت مافوق بندگان مىباشد و مىفرستد بر شما نگاهبانانى، تا آنكه بيايد يكى از شما را مرگ و بگيرد جان شما را فرشتگان ما و ايشان در انجام ماموريت خود، هرگز كوتاهى نمىكنند. بعد از آن برگردانيده
1) آيه 60تا سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 184
مىشوند به سوى خدائى كه مستولى امور ايشان و راستگو و درست كردار است، بدانيد كه از براى خدا است حكم در آنروز، و خداوند سريعترين حساب كنندگان است!“
خداى تعالى از فرشتگان خود كسانى را مامور كرده تا انسان را از گزند حوادث و دستبرد بلاها و مصائب حفظ كنند، و حفظ هم مىكنند و از هلاكت نگهش مىدارند تا اجلش فرا رسد، در آن لحظهاى كه مرگش فرا مىرسد دست از او برداشته و به دست بلاها و گرفتارىها مىسپارندش تا هلاك شود.
-” حَتى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْت تَوَفَّتْهُ رُسلُنَا وَ هُمْ لا يُفَرِّطونَ.
-ثُمَّ رُدُّوا إِلى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ أَلا لَهُ الحُكْمُ وَ هُوَ أَسرَعُ الحاسِبِينَ!“
ملائكه مامور قبض ارواح نيز از حدود ماموريت خود تجاوز نكرده و در انجام آن كوتاهى نمىكنند، وقتى بر آنان معلوم شد كه فلان شخص بايستى در فلان ساعت و در تحت فلان شرايط قبض روح شود، حتى يك لحظه او را مهلت نمىدهند، و اين معنايى است كه از آيه استفاده مىشود.
اين رسل همان كاركنان و اعوان ملك الموت هستند، به دليل اينكه در آيه:” قل يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم،“ نسبت قبض ارواح را تنها به ملك الموت مىدهد، و هيچ منافاتى هم ندارد كه يكجا نسبت آن را به ملك الموت داده و در جاى ديگر يعنى آيه مورد بحث به رسل و در مورد ديگر يعنى آيه:” الله يتوفى الانفس،“ به پروردگار داده باشد.
اين جمله اشاره است به اينكه: پس از مرگ برانگيخته شده و به سوى پروردگارشان بر مىگردند. و اگر خداى تعالى را توصيف مىكند به اينكه مولاى حق آنان است، براى اين است كه به علت همه تصرفاتى كه قبلا ذكر كرده بود، اشاره نمايد، و بفهماند كه خداوند اگر مىخواباند و بيدار مىكند و مىميراند و زنده مىكند، براى اين است كه او مولاى حقيقى و صاحب اختيار عالم است.
-” لَهُ مُعَقِّبَتٌ مِّن بَينِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يحْفَظونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيرُ مَا بِقَوْمٍ حَتى يُغَيرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ وَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سوءًا فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَال،
-براى انسان مامورانى است كه از جلو رو و از پشت سرش، او را از فرمان خدا حفاظت مىكنند، و خدا نعمتى را كه نزد گروهى هست تغيير ندهد، تا آنچه را كه ايشان در ضميرشان هست تغيير دهند، و چون خدا براى گروهى بدى بخواهد هيچ نمىتواند جلو آن را بگيرد و براى ايشان غير از خدا اداره كنندهاى نيست.“
1) آيه 61 و62 سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 187
معناى معقب، چيزيست كه از دنبال و پشت سر انسان بيايد، پس ناگزير بايد آدمى را چنين تصور كرد كه در راهى مىرود و معقبات، دورش مىچرخند، و اتفاقا خداوند از اين راه هم خبر داده و فرموده:” يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه،“ و نيز در معناى اين آيه آيات ديگرى است كه دلالت مىكند بر رجوع آدمى به پروردگارش، مانند جمله:” و اليه ترجعون،“ و جمله:” واليه تقلبون.“ بنا بر اين، براى آدمى كه بر حسب اين ادله به سوى پروردگارش برمىگردد تعقيب كنندگانى است كه از پيش رو و از پشت سر مراقب او هستند .
معناى جمله:” من بين يديه و من خلفه،“ هم امور مادى و جسمانى را شامل مىشود و هم امور روحى را. و اين معقباتى كه خداوند از آنها خبر داده در اينگونه امور از نظر ارتباطش به انسانها دخل و تصرفهايى دارند، و اين انسان كه خداوند او را توصيف كرده به اينكه: مالك نفع و ضرر، مرگ و حيات، و بعث و نشور خود نيست و قدرت بر حفظ هيچ يك از خود و آثار خود را ندارد، چه آنها كه حاضرند و چه آنها كه غائبند، و اين خداى سبحان است كه او و آثار حاضر و غائب او را حفظ مىكند، و در عين اينكه فرموده:” الله حفيظ عليهم،“ و نيز فرموده:” و ربك على كل شىء حفيظ،“ در عين حال وسائطى را هم در اين حفظ كردن، اثبات نموده و مىفرمايد:” و ان عليكم لحافظين ! “
پس اگر خداى تعالى آثار حاضر و غايب انسانى را بوسيله اين وسائط كه گاهى آنها را حافظين ناميده و گاهى معقبات خوانده حفظ نمىفرمود، هر آينه فنا و نابودى از هر جهت آنها را احاطه نموده و هلاكت از پيش رو و پشت سر به سويشان مىشتافت، چيزى كه هست همانطور كه حفظ آنها به امرى از ناحيه خداست همچنين فناى آنها و فساد و هلاكتشان به امر خداست، زيرا ملك هستى از آن اوست و جز او كسى مدبر و متصرف در آن نيست، اين آن حقيقتى است كه تعليم قرآنى بدان هدايت مىكند.
-” وَ لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَدَى كَمَا خَلَقْنَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُم مَّا خَوَّلْنَكُمْ وَرَاءَ ظهُورِكمْ وَ مَا نَرَى مَعَكُمْ شفَعَاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنهُمْ فِيكُمْ شرَكَؤُا لَقَد تَّقَطعَ بَيْنَكُمْ وَ ضلَّ عَنكم مَّا كُنتُمْ تَزْعُمُونَ،
-شما تك تك چنانكه نخستين بار خلقتان كردهايم پيش ما آمدهايد و آنچه را به شما عطا كرده بوديم پشت سر گذاشتهايد و واسطههاىتان را كه مىپنداشتيد در عبادت شما شريكند با شما نمىبينيم، روابط شما گسيخته و آنچه مىپنداشتيد نابود شده است.“
1) آيه 11 سوره رعد الميزان ج : 11 ص : 421
اين آيه شريفه خبر از حقيقت زندگى انسانى در نشات آخرت مىدهد، آنروزى كه با مردن بر پروردگار خود وارد شده و حقيقت امر را دريافته مىفهمد كه او فقط مدبر به تدبير الهى بوده و خواهد بود، و جز خداى تعالى چيزى زندگى او را اداره نمىكرده و نمىكند.
آرى اين آن حقيقتى است كه قرآن پرده از روى آن برداشته و به عبارات مختلفى آنرا به بشر گوشزد نموده، از آن جمله در آيه:” نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون،“ فرموده كه وقتى انسان از حالت بندگى بيرون رفت قهرا پروردگار خود را فراموش مىكند، و همين فراموش كردن خدا باعث مىشود كه خودش را هم فراموش كند و از حقيقت خود و سعادت واقعيش غافل بماند.
و ليكن همين انسان وقتى با فرا رسيدن مرگ جان از كالبدش جدا شود ارتباطش با تمامى علل و اسباب مادى قطع مىگردد، چون همه ارتباط آنها با بدن انسان مىباشد و وقتى بدنى نماند قهرا آن ارتباطها نيز از بين خواهد رفت، و آنوقت است كه به عيان مىبيند آن استقلالى كه در دنيا براى علل و اسباب مادى قائل بود خيالى باطل بوده، و با بصيرت تمام مىفهمد كه تدبير امر او در آغاز و فرجام به دست پروردگارش بوده و جز او رب ديگرى نداشته، و مؤثر ديگرى در امورش نبوده است.
پس اينكه فرمود:” و لقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم اول مرة،“ اشاره است به حقيقت امر، و جمله:” و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم ...،“ بيان بطلان سببيت اسباب و عللى است كه انسان را در طول زندگيش از ياد پروردگارش غافل مىسازد.
و اينكه فرمود:” لقد تقطع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون،“ علت و جهت انقطاع انسان را از اسباب و سقوط آن اسباب را از استقلال در سببيت بيان مىكند، و حاصل آن بيان اين است كه سبب آن انكشاف بطلان پندارهايى است كه آدمى را در دنيا به خود مشغول و سرگرم مىكرده است.
-” إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَئكَةُ ظالِمِى أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ قَالُوا كُنَّا مُستَضعَفِينَ فى الأَرْضِ قَالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْض اللَّهِ وَسِعَةً فَتهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولَئك مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَت مَصِيراً. إِلا الْمُستَضعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدَنِ لا يَستَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يهْتَدُونَ سبِيلاً. فَأُولَئك عَسى اللَّهُ أَن يَعْفُوَ عَنهُمْ وَ كانَ اللَّهُ عَفُواًّ غَفُوراً،
-كسانى كه فرشتگان قابض ارواح در حالى جانشان را مىگيرند كه ستمگر خويشند از ايشان مى پرسند: مگر چه وضعى داشتيد كه اين چنين به خود ستم كرديد مىگويند: در سرزمينى كه زندگى مىكرديم، اقويا ما را به استضعاف
1) آيه94 سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 396
كشيدند، مىپرسند: مگر زمين خدا وسيع نبود و نمىشد به سرزمينى ديگر مهاجرت كنيد؟ و چون پاسخ و حجتى ندارند منزلگاهشان جهنم است كه چه بد سر انجامى است . مگر آن مستضعفينى از مردان و زنان و كودكان كه نه مىتوانند استضعاف كفار را از خود دور سازند، و نه مىتوانند از آن سرزمين به جائى ديگر مهاجرت كنند. كه اينان اميد هست خدا از آنچه نبايد مىكردند درگذرد، كه عفو و مغفرت كار خدا است.“
ملائكه از افرادي كه به خود ظلم كرده اند، در هنگام مرگشان مىپرسند: در چه شرائطى بوديد:” فيم كنتم؟ “ يعنى از نظر ديندارى در چه وضعى قرار داشتيد؟
آنان در پاسخ مىگويند: ما در زمين مستضعف بوديم!
( مراد از افرادي كه به خود ظلم كرده اند، همچنانكه آيه سوره نحل تاييد مىكند، ظلم به نفس است و ظلم به نفس در اثر اعراض از دين خدا و ترك اقامه شعائر خدا حاصل مىشود و اين نيز در اثر واقع شدن و زندگى كردن در بلاد شرك و در وسط كفار قرار گرفتن پديد مىآيد، انسان وقتى خود را در چنين وضعى و موقعيتى قرار دهد ديگر راهى ندارد كه معارف دين را بياموزد و بدانچه دين خدا او را بدان مىخواند عمل كند و به وظائف عبوديت قيام نمايد .)
اين سؤال ملائكه موكل بر قبض ارواح اختصاص به ظالمين ندارد، بلكه همانطور كه از آيات سوره نحل نيز استفاده مي شود، اين سؤال را از همه مىكنند، چه متقين و چه غير ايشان، و به راستى مىخواهند بفهمند كه اين شخص كه دارند جانش را مىگيرند، از كدام طائفه بوده، و وقتى معلومشان شد كه از ظالمين بوده، آن وقت به عنوان سرزنش مىپرسند:” ا لم تكن ارض الله واسعة؟“
ملائكه در گفتار خود كلمه ارض را بر كلمه الله اضافه كردند و زمين را به خدا نسبت داده، پرسيدهاند: مگر ارض خدا واسع نبود؟ و اين خالى از يك نكته نيست و آن نكته اشاره است به اينكه خداى سبحان قبل از آنكه بندگان خود را به ايمان و عمل صالح دعوت كند، اول زمين خود را فراخ قرار داد تا اگر كسى شرائط محليش اجازهاش نمىدهد ايمان بياورد به محل ديگر برود و اين نكته كه در آيه مورد بحث بطور اشاره آمده در آيه زير نيز به آن اشاره كرده مىفرمايد:
-” و من يهاجر فى سبيل الله يجد فى الارض مراغما كثيرا و سعة ...!“
خداى تعالى بعد از نقل گفتگوى ملائكه با انسان در حال احتضار در باره ستمكاران حكم كرده به اينكه اينان منزلگاهشان جهنم است و بد منزلگاهى است!
-” الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان ...!“
مي فرمايد: افرادى كه قبلا مورد بحث بودند ادعاى استضعاف مىكردند، در حقيقت مستضعف نبودند، چون مىتوانستند شرائط زندگى خود را عوض كنند و خود را از استضعاف رها سازند، مستضعف حقيقى اين مردان و زنان و كودكانى هستند كه
نمىتوانند خود را از وضعى كه دارند رها سازند.
و اگر بطور مفصل يكى يكى طبقات آنها را برشمرد و فرمود: مردان و زنان و كودكان، براى اين بود كه حكم الهى را بطور روشن بيان كند و ديگر جاى سؤال براى كسى باقى نگذارد.
-” لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون سبيلا.“
همه ستمكاران نامبرده جايگاهشان در جهنم است، مگر مستضعفينى كه استطاعت ندارند و نمىتوانند استضعافى را كه از ناحيه مشركين متوجه آنان شده، با حيلتى از خود برگردانند، و براى خلاصى از شر آنان راه به جائى نمىبرند.
و در اين آيه دلالتى فى الجمله و سربسته هست بر صحنهاى كه در زبان روايات از آن تعبير شده به سؤال قبر، و فرمودهاند كه فرشتگان خداى تعالى از هر كسى كه از دنيا مىرود و او را دفن مىكنند سؤالهائى پيرامون دين او و عقائدش از او مىكنند و اين تنها آيه مورد بحث نيست كه بر آن صحنه دلالت دارد، بلكه آيات زير نيز بر آن دلالت دارد:
-” الذين تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم فالقوا السلم ما كنا نعمل من سوء، بلى ان الله عليم بما كنتم تعملون، فادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فلبئس مثوى المتكبرين، و قيل للذين اتقوا ما ذا انزل ربكم قالوا خيرا .“
سؤال ملائكه كه مىپرسند:” فيم كنتم ؟ “ سؤالى است از حال و وضعى كه از نظر دين در زندگى داشتند و اينها كه مورد سؤال قرار مىگيرند، كسانى هستند كه از جهت دين وضع خوبى نداشتند و لذا در پاسخ ملائكه به جاى اينكه حال خود را شرح بدهند سبب آن را ذكر مىكنند، و آن سبب اين است كه در زندگى در سرزمينى زندگى مىكردهاند كه اهل آن مشرك و نيرومند بودند و اين طائفه را استضعاف كرده، بين آنان و بين اينكه به شرايع دين تمسك جسته و به آن عمل كنند حائل شدند:
-” قالوا كنا مستضعفين فى الارض، قالوا ا لم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها !“
و چون اين عذر يعنى عذر استضعاف (البته اگر راست گفته باشند،) بدين جهت مانع ديندارى آنان شده كه نخواستهاند از آن شهر و آن سرزمين چشم بپوشند، و گرنه دچار اين استضعاف نمىشدند، چون مشركين نيرومند آنجا در ساير سرزمينها نيروئى نداشتهاند، پس استضعاف اين مستضعفين بطور مطلق نبوده، استضعافى بوده كه خودشان خود را به آن دچار كردند و مىتوانستند با كوچ كردن از سرزمين شرك به سرزمين ديگر خود را از آن برهانند، لذا فرشتگان ادعاى آنان را كه گفتند: ما مستضعف بوديم تكذيب مىكنند و مىگويند: زمين خدا فراختر از آن بود كه شما خود را در چنان شرائط قرار
دهيد، شما مىتوانستيد از حومه استضعاف درآئيد و به جاى ديگر كوچ كنيد، پس شما در حقيقت مستضعف نبوديد، چون مىتوانستيد از آن حومه خارج شويد، پس اين وضع را خود براى خود و به سوء اختيار خود پديد آورديد .
-” ... وَ لَوْ تَرَى إِذِ الظلِمُونَ فى غَمَرَتِ المُوْتِ وَ الْمَلَئكَةُ بَاسِطوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنفُسكمُ الْيَوْمَ تجْزَوْنَ عَذَاب الْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَقُولُونَ عَلى اللَّهِ غَيرَ الحَقِّ وَ كُنتُمْ عَنْ ءَايَتِهِ تَستَكْبرُونَ،
-... اگر ببينى كه ستمگران در گردابهاى مرگند و فرشتگان دستهايى خويش گشوده و گويند جانهاى خويش برآريد امروز به گناه آنچه در باره خدا بناحق مىگفتيد و از آيههاى وى گردنكشى مىكردهايد سزايتان عذاب خفت و خوارى است.“
جهالت دائمى و نيز گرفتارى و شدتى را كه احاطه به انسان داشته و از هر طرف راه نجات از آن مسدود باشد غمر مىگويند. از ظاهر سياق آيه به دست مىآيد آن كارى كه ملائكه بر سر ستمگران درمىآورند همان چيزى است كه جمله:” أَخْرِجُوا أَنفُسكمُ الْيَوْمَ تجْزَوْنَ عَذَاب الْهُونِ! “ آنرا بيان و حكايت مىكند، چون اين جمله حكايت قول ملائكه است نه قول خداى سبحان، و تقدير آن اين است كه: ملائكه به آنان مىگويند جانتان را بيرون كنيد ... و اين كلام را در هنگام گرفتن جان آنان مىگويند، و بطورى سخت جانشان را مىگيرند كه در دادن جان عذاب دردناكى را مىچشند .
اين عذاب جان دادن ايشان است، هنوز عذاب قيامتشان در پى است، همچنانكه فرموده:” و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون.“
پس معلوم شد كه مراد از اليوم در جمله:” اليوم تجزون“ روز فرا رسيدن مرگ است كه در آنروز عذاب دردناكى جزا داده مىشوند، همچنانكه مقصود از برزخى كه در آيه سابق الذكر بود همان روز است.
و نيز معلوم شد كه مراد از ظالمين كسانى هستند كه يكى از آن سه گناه را كه خداوند آنها را از شديدترين ظلمها دانسته مرتكب شوند، و آن سه گناه عبارت بود از: دروغ بستن بر خدا، ادعاى نبوت به دروغ و استهزاء به آيات خداوندى.
شاهد بر اينكه مراد از ظالمين، مرتكبين همين ظلمهاى مذكور در آيه مىباشند اين است كه سبب عذاب ظالمين را يكى قول به غير حق دانسته، و خود واضح است كه اين كار، كار همان كسانى است كه به دروغ به خدا افترا مىبندند، و شركائى به او نسبت داده و يا حكم تشريعى و يا وحى دروغى را به او نسبت مىدهند.
1) آيه97تا99 سوره نساء الميزان ج : 5 ص : 76
و ديگر استكبار از پذيرفتن آيات خدا كه كار همان كس است كه گفته بود: ”سانزل مثل ما انزل الله . “
امرى كه در جمله:” اخرجوا انفسكم،“ است، امرى است تكوينى، زيرا به شهادت آيه:” و انه هو امات و احيى،“ مرگ انسان مانند زندگيش در اختيار خود او نيست تا صحيح باشد به امر تشريعى مامور به بيرون كردن جان خود شود، پس امر به اينكه جان خود را بيرون كنيد امرى تكوينى است كه ملائكه يكى از اسباب آن است، حال با اينكه جان آدمى در اختيار خودش نيست و با اينكه اصولا روح از جسمانيات نيست تا در بدن مادى جاى گيرد، بلكه سنخ ديگرى از وجود را دارا است كه يك نحوه اتحاد و تعلقى به بدن دارد.
مي فرمايد: اى پيغمبر، اى كاش اين ستمكاران را مىديدى در آن موقعى كه در شدايد مرگ و سكرات آن قرار مىگيرند و ملائكه شروع مىكنند به عذاب دادن ايشان در قبض روحشان و به ايشان خبر مىدهند كه بعد از مرگ هم در عذاب واقع شده و به كيفر قول به غير حق و استكبار از آيات خداوند دچار هوان و ذلت مىگردند .
-” فَمَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّب بِئَايَتِهِ أُولَئك يَنَالهُمْ نَصِيبهُم مِّنَ الْكِتَبِ حَتى إِذَا جَاءَتهُمْ رُسلُنَا يَتَوَفَّوْنهُمْ قَالُوا أَيْنَ مَا كُنتُمْ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ قَالُوا ضلُّوا عَنَّا وَ شهِدُوا عَلى أَنفُسِهِمْ أَنهُمْ كانُوا كَفِرِينَ،
كسانى كه با ارتكاب شرك و عبادت بتها به خداوند دروغ بسته و يا با رد همه احكام دين و يا بعضى از آن آيات او را تكذيب نمودند، بهرهشان از كتاب و آنچه كه از خير و شر در حقشان مقدر شده در خلال زندگى دنيويشان به آنان خواهد رسيد، تا آنكه اجلهايشان سر آمده و فرستادگان ما كه همان ملك الموت و ياران اويند بر ايشان نازل شده جانشان را بستانند، آن وقت است كه از ايشان سؤال مىشود كجايند آن شركايى كه براى خداوند اتخاذ كرده آنها را شفيع درگاه خدا مىدانستيد؟ در جواب مىگويند: ما نمىبينيم آنها را، يعنى آنها را آن اوصافى كه برايشان قائل بوديم نمىيابيم .
آرى ، عليه خود شهادت مىدهند به اينكه در دنيا كافر بودهاند، چون با مشاهده حقيقت امر را مىبينند، و معلومشان مىشود كه غير از خداى سبحان چيزى
1) آيه93 سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 394
نيست كه مستقلا داراى نفع يا ضررى باشد، و آن نسبتها كه به اولياى خود مىدادند همه خطا بوده است.
-” الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلَئكَةُ ظالِمِى أَنفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السلَمَ مَا كنَّا نَعْمَلُ مِن سوءِ بَلى إِنَّ اللَّهَ عَلِيمُ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ،
-همان كسانى كه در آن حال كه ستمگر بر خويشند چون فرشتگان جانشان را بگيرند، اطاعت عرضه كنند و گويند ما هيچ كار بدى نمىكرديم، چنين نيست بلكه خدا از اعمالى كه مىكردهاند آگاه است!“
كافران همان كسانى هستند كه ملائكه جانهايشان را مىگيرند در حالى كه سرگرم ظلم و كفر خويشند ناگهان تسليم گشته و خضوع و انقياد پيش مىگيرند و چنين وانمود مىكنند كه هيچ كار زشتى نكردهاند، ولى در همان حال مرگ، گفتارشان رد شده و تكذيب مىشوند و به ايشان گفته مىشود: آرى، شما چنين و چنان كرديد اما خدا به آنچه مىكرديد قبل از اينكه به اين ورطه يعنى مرگ بيفتيد آگاه بود .
-” وَ لَوْ تَرَى إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْت وَ أُخِذُوا مِن مَّكانٍ قَرِيب،
-وَ قَالُوا ءَامَنَّا بِهِ وَ أَنى لهُمُ التَّنَاوُش مِن مَّكانِ بَعِيدٍ،
-وَ قَدْ كفَرُوا بِهِ مِن قَبْلُ وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِن مَّكانِ بَعِيد،
-وَ حِيلَ بَيْنهُمْ وَ بَينَ مَا يَشتهُونَ كَمَا فُعِلَ بِأَشيَاعِهِم مِّن قَبْلُ إِنهُمْ كانُوا فى شكٍ مُّرِيبِ،
-و اگر ببينى هنگامى كه كفار به فزع در مىآيند، پس در پيشگاه خدا فرارى نيست، و چيزى از او فوت نمىشود، بلكه از جايى نزديك دستگير مىشوند،
-و نيز گفتند: ايمان آورديم به آن قرآن، ولى چگونه از مكانى دور يعنى از قيامت به ايمان توانند رسيد،
-با اينكه قبلا به آن كفر ورزيدند، و از مكانى دور سخن به ناديده رها مىكردند،
-ميان ايشان و آن آرزو كه دارند حايل افكند، چنان كه با نظاير ايشان از پيش همين رفتار را كرد، كه آنان در شكى سخت بودند.“
آيات چهارگانه مورد بحث، وصف حال مشركين در ساعت مرگ است. بنابر اين جمله ”و لو ترى اذ فزعوا،“ معنايش اين است كه چون اين مشركين به فزع جان كندن بيفتند نمىتوانند از خدا فوت شوند، و از او بگريزند، و يا به جايى پناهنده گشته، يا چيزى را بين خدا و خود حائل سازند.
” و اخذوا من مكان قريب.“ - اين جمله كنايه است از اينكه بين آنان و كسى كه
آنان را مىگيرد هيچ فاصله نيست و خداى سبحان خود را توصيف كرده به اينكه او قريب است و در جاى ديگر از معناى نزديكى خود خبر داده، كه:” و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون،“ و از نزديكى بيش از آن در آيه” و نحن اقرب اليه من حبل الوريد،“ خبر داده و از نزديكى كه از آن نيز بيشتر است در آيه” ان الله يحول بين المرء و قلبه،“ خبر داده است. سپس فرموده كه حتى از خود شما به خودتان نزديكتر است، و اين موقف همان مرصاد است كه فرموده:”ان ربك لبالمرصاد! “
با در نظر گرفتن اين آيات و اينكه مىدانيم گيرنده در جمله” و اخذوا...“ خود خدا است، ديگر چگونه تصور مىشود كه آدمى بتواند از قدرت خدا فرار كند؟ با اينكه خدا از من به من نزديكتر است، و يا چگونه ممكن است آدمى از قدرت ملائكهاش بگريزد، و از قلم بيفتد، با اينكه ملائكه مكرم كه اوامر را از خدا مىگيرند، ديگر هيچ حاجبى و حائلى بين آنان و خدا نيست، و حتى واسطهاى هم در كار ندارند.
پس اينكه فرمود:” و اخذوا من مكان قريب،“ نوعى تمثيل براى نزديكى خداى تعالى به آدمى است، تمثيل همان معنايى كه ما از قرب مىكنيم، چون قرب و بعد ما كه در زندان زمان و مكان قرار داريم، غير از قرب و بعد در دستگاه الهى است، و اگر بخواهيم از آن گفتگو كنيم، بايد تمثيل بياوريم و گر نه واقع قضيه مهمتر از آن است كه بتوان تصورش كرد.
” و قالوا آمنا به و انى لهم التناوش من مكان بعيد،“ مراد از اينكه فرمود از مكانى دور مىگيرند، اين است كه در عالم آخرت هستند، كه عالم تعيين جزاء است، و آن بسيار دور است از دنيا، كه جاى عمل و محل اكتساب اختيارى است، چون در اين عالم براى كفار غيب، شهادت و شهادت، غيب شده، همچنان كه آيه بعدى بدان اشاره مىنمايد:
” و قد كفروا به من قبل و يقذفون بالغيب من مكان بعيد.“
مراد از جمله” و يقذفون بالغيب من مكان بعيد،“ اين است كه از عالم دنيا در باره عالم آخرت نسبتهاى نسنجيده مىدهند، با اينكه بغير از پندار و مظنه دليلى ندارند، و با اينكه اصلا آخرت غايب از حواس اينهاست، و با اين حال چگونه مىگويند بعثى و بهشتى و دوزخى نيست؟
عنايت در اين آيه همه در اين است كه دنيا نسبت به آخرت مكانى است بعيد، همچنان كه در جمله قبل آخرت را نسبت به دنيا مكانى بعيد مىخواند.
و معناى هر دو آيه با هم اين است كه: مشركين وقتى گرفتار مىشوند، مىگويند: ما به حق كه همان قرآن است ايمان آورديم، و كجا و كى مىتوانند ايمان به قرآن را تناول كنند، و بگيرند - ايمانى كه فايده نجات داشته باشد - براى اينكه در مكانى
دور از دنيا گرفتار شدهاند، و حال آنكه آنها در دنيا بدان كفر ورزيدند، و آخرت را با ظنون و اوهام و از مكانى بسيار دور انكار مىكردند .
” و حيل بينهم و بين ما يشتهون كما فعل باشياعهم من قبل انهم كانوا فى شك مريب،“ مراد از ” ما يشتهون“ لذائذ مادى دنيوى باشد، كه مرگ بين ايشان و آن لذائذ فاصله مىشود. و مراد از اشياع آن، اشباهشان از امتهاى گذشته است، و يا كسانى است كه مذهب همينها را داشته باشند.
و معناى آيه چنين است كه: بين مشركين كه به عذاب خدا گرفتار شدند، و بين لذائذى كه در دنيا داشتند، حيلوله، و جدايى افتاد، همان طور كه با مردمى شبيه ايشان از مشركين امتهاى گذشته همين معامله شد، به خاطر اينكه از امر حق و يا امر آخرت در شك بودند و سخنانى بدون دليل در بارهاش مىگفتند.
-” فَلَوْ لا إِذَا بَلَغَتِ الحُلْقُومَ،
-پس چرا وقتى جان يكى از شما به حلقوم مىرسد، توانايى بازگرداندن آن را نداريد ؟ “
در اين آيه خطاب به منكرين بعث و جزا مىفرمايد: اگر مي توانيد، جان محتضرى را كه دارد مىميرد و تا حلقوم او رسيده، به او برگردانيد، اگر نمىتوانيد، پس بدانيد كه مرگ مسالهاى است حساب شده و مقدر از ناحيه خدا، تا جانها را به وسيله آن به سوى بعث و جزا سوق دهد.
مي فرمايد: ” و انتم حينئذ تنظرون،“ شما محتضر را تماشا مىكنيد كه دارد از دستتان مىرود و پيش رويتان مىميرد، و شما هيچ كارى نمىتوانيد بكنيد.
” و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون،“ شما او را تماشا مىكنيد، در حالى كه ما از شما به وى نزديكتريم، چون ما به سراسر وجود او احاطه داريم، و فرستادگان ما كه مامور قبض روح او هستند نيز از شما به وى نزديكترند، اما شما نه ما را مىبينيد و نه فرستادگان ما را .
” فلولا ان كنتم غير مدينين،“ اگر جزايى در كار نيست و شما جزا داده نمىشويد، و ثواب و عقابى نداريد، پس چرا او را بر نمىگردانيد؟
” ترجعونها ان كنتم صادقين! “ اگر راست مىگوييد جان او را كه به حلقوم رسيده بر گردانيد!
-” فَأَمَّا إِن كانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ،
-فَرَوْحٌ وَ رَيحَانٌ وَ جَنَّت نَعِيمٍ،
-وَ أَمَّا إِن كانَ مِنْ أَصحَبِ الْيَمِينِ،
-فَسلَمٌ لَّك مِنْ أَصحَبِ الْيَمِينِ،
-اگر آنكه جانش به حلقوم رسيده از مقربين باشد،
-راحتى و رزق و جنت نعيم دارد،
-و اما اگر از اصحاب يمين باشد،
-اى پيامبر ! در آن روز به تو سلام خواهد كرد! “
در اينجا وضع مقربين و اصحاب يمين را در حال مرگ و بعد از مرگ بيان مىكند. صحبت از شخص محتضر است كه در آيه ” فَلَوْ لا إِذَا بَلَغَتِ الحُْلْقُومَ،“ بعد از حالت احتضار مىميرد، و مردنش از سياق كلام فهميده مىشود.
مراد از مقربين همان سابقون مقربون است كه در اول سوره واقعه در باره آنان مىفرمود:” و السابقون السابقون اولئك المقربون،“ و كلمه رَوح به معناى راحت، و كلمه ريحان به معناى رزق است.
بعضى گفتهاند: ريحان به معناى همان گياه خوشبو است، اما بهشتى آن، كه در هنگام مرگ آن را براى مقربين مىآورند همينكه آن را بوييد از دنيا مىرود.
و معناى آيه اين است كه: اما آن محتضر اگر از مقربين باشد جزاى خوبيهايش اين است كه از هر هم و غمى و درد و المى راحت است، و رزقى از رزقهاى بهشتى دارد، و بعد از مردن هم جنت نعيم را دارد.
در روايات اسلامي، از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه: منظور از روح و ريحان در آيه ” فرَوح و ريحان“ رَوح و ريحان در قبر است، ولى جنت نعيم در آخرت است .
از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم روايت شده كه فرمود: اولين بشارتى كه به مؤمن مىدهند اين است كه: در دم مرگش او را به رَوح و ريحان و جنت نعيم بشارت مىگويند، و اولين چيزى كه مؤمن در قبرش بشارت داده مىشود اين است كه: به او مىگويند: مژده باد تو را كه خدا از تو راضى است، و مژده باد تو را در بهشت آمدى و چه خوش آمدى، خدا همه آنهايى را كه تا قبرت مشايعتت كردند بيامرزيد، و شهادت همه آنهايى را كه به خوبى تو شهادت دادند، پذيرفت، و دعاى همه كسانى را كه براى تو طلب مغفرت نمودند مستجاب كرد.
” و اما ان كان من اصحاب اليمين فسلام لك من اصحاب اليمين،
و اما اگر از اصحاب يمين باشد، اى پيامبر! در آن روز به تو سلام خواهد كرد! “
در اينجا خطاب به شخص رسول الله است، براى اينكه مىخواهد سلام اصحاب يمين را براى او نقل كند، و بفرمايد: سلام لك من اصحاب اليمين!
-” وَ أَمَّا إِن كانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضالِّينَ،
-فَنزُلٌ مِّنْ حَمِيمٍ، وَ تَصلِيَةُ جَحِيم،
-و اما اگر از تكذيبگران و گمراهان باشد،
تصليه آتش به معناى آن است كه چيزى را در آتش داخل كنى. بعضى گفتهاند: به معناى چشيدن حرارت و عذاب آن است.
معناى آيه اين است كه: اگر چنانچه آن مرده از اهل تكذيب و ضلالت باشد، پذيرايى و ضيافتى از آب سخت داغ و نوش جانى از حرارت آتش خواهد داشت.
خداى تعالى دوزخيان را به مكذبين و ضالين توصيف كرده، و تكذيب را جلوتر از ضلالت ذكر فرموده، و اين بدان جهت است كه عذابى كه مىچشند همه به خاطر تكذيب و عنادشان با حق بود چون اگر تنها دچار ضلالت بودند، و هيچ تكذيبى نسبت به حق نمىداشتند، عذاب نداشتند، براى اينكه چنين مردمى در حقيقت مستضعف هستند، كه قرآن آنان را دوزخى نمىداند .
” ان هذا لهو الحق اليقين! “
اين بيانى كه ما كرديم حقى است كه هيچ نقطه ابهام و ترديدى در آن نيست، و علمى است كه با هيچ دليل و بيانى نمىتوان آن را مبدل به شك و ترديد كرد.
-” وَ لَوْ تَرَى إِذْ يَتَوَفى الَّذِينَ كفَرُوا الْمَلَئكَةُ يَضرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَرَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذَاب الْحَرِيقِ، ذَلِك بِمَا قَدَّمَت أَيْدِيكمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْس بِظلَّمٍ لِّلْعَبِيدِ،
-و اگر مىديدى هنگامى را كه فرشتگان دريابند گروه كافران را و بزنند رويها و پشتهايشان را و بگويند بچشيد عذاب سوزان را، اين بخاطر آن رفتاري است كه به دست خود پيش فرستاديد، كه خدا ستمگر بر بندگان نمىباشد.“
( سياق اين آيات دلالت دارد بر اينكه منظور از آنهايى كه خداوند سبحان در وصفشان فرموده كه
ملائكه جانهايشان را مىگيرند و عذابشان مىكنند همان مشركينى هستند كه در جنگ بدر كشته شدند.)
از ظاهر اين جمله برمىآيد كه ملائكة مأمور قبض روح، وقتي روح كفار را مي گرفتند، هم از جلو كفار را مىزدند و هم از پشت سر، و اين كنايه است از احاطه و تسلط ملائكه و اينكه آنان را از همه طرف مىزدند.
اينكه ملائكه به ايشان گفتند: عذاب سوزان را بچشيد! منظور از آن عذاب آتش است.
” ذلك بما قدمت ايديكم،“ - اين جمله تتمه گفتارى است كه خداوند از ملائكه حكايت كرده، و يا اشاره است به مجموع گفتار ملائكه با مشركين و مجموع افعال آنها با ايشان، و معنايش اين است كه: اين عذاب سوزان را بشما مىچشانيم بخاطر آن رفتارى كه مىكرديد. و يا معنايش اين است: از همه طرف شما را مىزنيم و عذاب حريق را هم به شما مىچشانيم بخاطر آن رفتارى كه مىكرديد.
-” مَا نُنزِّلُ الْمَلَئكَةَ إِلا بِالحَقِّ وَ مَا كانُوا إِذاً مُّنظرِينَ،
-ما جز به حق ملائكه را نازل نمىكنيم و وقتى نازل كرديم ايشان مهلتى نخواهند داشت!“
آدمى مادام كه در عالم ماده است و در ورطههاى شهوات و هواها چون اهل كفر و فسوق غوطه مىخورد هيچ راهى به عالم ملائكه ندارد، تنها وقتى مىتواند بدان راه يابد كه عالم ماديش تباه گردد و به عالم حق قدم نهد.
خلاصه، پرده ماديتشان كنار رود، آن وقت است كه عالم ملائكه را مىبينند، همچنانكه قرآن كريم فرموده است:” لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد،“ و اين عالم همان عالمى است كه نسبت به اين عالم بشرى آخرت ناميده مىشود.
چيزيكه در اين جا مىخواهيم خاطر نشان سازيم اين است كه در همين دنيا هم قبل از اين انتقال ممكن است ظهور چنين عالمى براى كسى صورت بندد و ملائكه نيز براى او ظاهر شوند، همچنان كه بندگان برگزيده خدا و اولياى او كه از پليدى گناهان پاك و همواره ملازم ساحت قرب خدايند در همين دنيا عالم غيب را مىبينند، با اينكه خود در عالم شهادتند- مانند انبياء عليهمالسلام.
-” يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلَئكَةَ لا بُشرَى يَوْمَئذٍ لِّلْمُجْرِمِينَ وَ يَقُولُونَ حِجْراً محْجُوراً،
-روزى كه فرشتگان را ببينند آن روز گنهكاران را نويدى نيست و دور باد گويند.“
روز مرگ، مجرميني كه اميدوار به لقاى خدا نيستند، وقتي ملائكه را ببينند، در آن موقع هيچگونه بشارتى براى عموم مجرمين، كه اينان طايفهاى از آنانند، نخواهد بود .
مشركين آن روز به ملائكهاى كه قصد عذاب ايشان را دارند حجراً محجورا مىگويند، و مقصودشان اين است كه ما را پناه دهيد.
و اما توضيح جواب از مساله انزال ملائكه و رؤيت آنان، اين است كه اصل ديدن ملائكه را مسلم گرفته، كه روزى هست كه كفار ملائكه را ببينند ولى درباره آن هيچ حرفى نزده، و به جاى آن از حال و وضع كفار در روز ديدن ملائكه خبر داده، تا به اين معنا اشاره كرده باشد كه در خواست ديدن ملائكه به نفعشان تمام نمىشود، چون ملائكه را نخواهند ديد مگر در روزى كه با عذاب آتش روبرو شده باشند، و اين وقتى است كه نشاه دنيوى مبدل به نشاه اخروى شود، همچنان كه در جاى ديگر نيز به اين حقيقت اشاره نموده و فرموده:” ما ننزل الملائكة الا بالحق و ما كانوا اذا منظرين . “
و اما اينكه اين روزى كه آيه:” يوم يرون الملائكة،“ بدان اشاره دارد چه روزى است؟ آنچه از سياق به كمك ساير آيات راجع به اوصاف روز مرگ، و بعد از مرگ بر مىآيد، اين است كه مراد روز مرگ است .
مثلا يكى از آيات راجع به مرگ آيه:” و لو ترى اذ الظالمون فى غمرات الموت و الملائكة باسطوا ايديهم اخرجوا انفسكم اليوم تجزون عذاب الهون،“ مىباشد و يكى ديگر آيه:” ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين فى الارض قالوا ا لم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها،“ و آياتى ديگر.
و همين مشاهدات دم مرگ است كه قرآن آن را برزخ خوانده، چون در آيات قرآنى دلالت قطعى هست بر اينكه بعد از مرگ و قبل از قيامت ملائكه را مىبينند و با آنان گفتگو مىكنند .
و از سوى ديگر در مقام مخاصمه در پاسخ كسى كه ديدن ملائكه را انكار مىكند طبعا بايد اولين روزى كه ملائكه را مىبيند به رخش كشيد، و آن روز مرگ است، كه كفار با ديدن ملائكه بدحال مىشوند، نه اينكه در چنين مقامى ديدن روز قيامت را ياد آور شود با اينكه بارها ملائكه را ديدهاند و حجرا محجورا را گفتهاند.
پس ظاهر امر اين است كه اين آيه و دو آيه بعدش نظر به حال برزخ دارد، و
رؤيت كفار ملائكه را در آن روز خاطرنشان مىسازد، و همچنين احباط اعمال ايشان و حال اهل بهشت را در عالم برزخ خاطر نشان مىسازد.
-” وَ أَنفِقُوا مِن مَّا رَزَقْنَكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتىَ أَحَدَكُمُ الْمَوْت فَيَقُولَ رَب لَوْ لا أَخَّرْتَنى إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصدَّقَ وَ أَكُن مِّنَ الصلِحِينَ،
-وَ لَن يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا وَ اللَّهُ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ،
-و از آنچه ما روزيتان كردهايم انفاق كنيد و تا مرگ شما نرسيده فرصت را از دست ندهيد و گرنه بعد از رسيدن مرگ خواهد گفت پروردگارا چه مىشد تا اندك زمانى مهلتم مىدادى صدقه دهم و از صالحان باشم،
-و ليكن خداى تعالى هرگز به كسى كه اجلش رسيده مهلت نخواهد داد و خدا از آنچه مىكنيد با خبر است ! “
در اين آيات مؤمنين را امر مىكند به انفاق در راه خير، اعم از انفاق واجب مانند زكات و كفارات، و مستحب مانند صدقات مستحبى .
و اگر قيد ”مما رزقناكم “ را آورد براى اعلام اين حقيقت بود كه دستور فوق درخواست انفاق از چيزى كه مؤمنين مالكند و خدا مالك آن نيست نمىباشد، چون آنچه را كه مؤمنين انفاق مىكنند عطيهاى است كه خداى تعالى به آنان داده، و رزقى است كه رازقش او است، و ملكى است كه او به ايشان تمليك فرموده، آن هم تمليكى كه از ملك خود او بيرون نرفته پس در هر حال منت خداى تعالى راست .
” من قبل ان ياتى احدكم الموت،“ يعنى قبل از آنكه قدرت شما در تصرف در مال و انفاق آن در راه خدا تمام شود.
” فيقول رب لو لا اخرتنى الى اجل قريب،
گفت پروردگارا چه مىشد تا اندك زمانى مهلتم مىدادى،“
اگر كلمه مهلت را مقيد به قيد اندك كرد، براى اين بود كه اعلام كند به اينكه چنين كسى قانع است به مختصرى عمر، به مقدارى كه بتواند مال خود را در راه خدا انفاق كند، تقاضاى اندكى مىكند تا اجابتش آسان باشد.
و نيز براى اين است كه اجل و عمر هر قدر هم كه باشد اندك است همچنان كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: كل ما هو ات قريب - هر آنچه خواهد آمد نزديك است .
” و لن يؤخر الله نفسا اذا جاء اجلها،“ در اين جمله آرزومندان نامبرده را از اجابت دعايشان و هر كس ديگر را كه از خدا تاخير اجل را بخواهد مايوس كرده مىفرمايد: وقتى
1) آيه 22 سوره فرقان الميزان ج : 15 ص : 275
اجل كسى رسيد، و نشانههاى مرگ آمد، ديگر تاخير داده نمىشود، و اين معنا در كلام خداى تعالى مكرر آمده كه اجل يكى از مصاديق قضاى حتمى است، از آن جمله مىفرمايد:” اذا جاء اجلهم فلا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون .“
-” والناَّزِعاَتِ غَرْقاً، وَ الناَّشِطاتِ نَشطاً،
-سوگند به فرشتگانى كه ارواح مجرمان را به شدت از بدنهايشان بر مىكشند،
بطورى كه از آيات قرآن كريم استفاده مىشود فرشتگان در ابداء موجودات از ناحيه خداى تعالى، و برگشتن آنها به سوى او، بين خدا و خلق واسطه هستند، به اين معنا كه اسبابى هستند براى حدوث حوادث، مافوق اسباب مادى و جارى در عالم ماده .
وساطت ملائكه در مساله عود، يعنى حال ظهور نشانههاى مرگ و قبض روح و اجراء سؤال و ثواب و عذاب قبر، و سپس ميراندن تمام انسانها در نفخه صور، و زنده كردن آنان در نفخه دوم، و محشور كردن آنان، و دادن نامه اعمال، و وضع ميزانها، و رسيدگى به حساب، و سوق به سوى بهشت و دوزخ، كه بسيار واضح است، و آيات دال بر اين وساطت بسيار زياد است، و احتياجى به ايراد آنها نيست، روايات وارده در اين مسائل از ناحيه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و ائمه اهل بيت عليهمالسلام هم بيش از آن است كه به شمار آيد.
-” فَكَيْف إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلَئكَةُ يَضرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَرَهُمْ،
-ذَلِك بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا مَا أَسخَط اللَّهَ وَ كرِهُوا رِضوَنَهُ فَأَحْبَط أَعْمَلَهُمْ،
-چطور است حالشان وقتى كه ملائكه جانشان را مىگيرند و به صورت و پشتشان مىكوبند،
-و براى اين مىكوبند كه همواره دنبال چيزى هستند كه خدا را به خشم مىآورد و از هر چه مايه خشنودى خدا است كراهت دارند، خدا هم اعمالشان را بى نتيجه و اجر كرد.“
اين است وضع آنان امروز كه بعد از روشن شدن هدايت باز هر چه مىخواهند مىكنند، حال ببين در هنگامى كه ملائكه جانشان را مىگيرند و به صورت و پشتشان مىكوبند چه حالى دارند.
سبب عقاب آنان اين است كه اعمالشان به خاطر پيروى از آنچه كه مايه خشم
خدا است، و به خاطر كراهتشان از خشنودى خدا، حبط مىشود و چون ديگر عمل صالحى برايشان نمانده قهرا با عذاب خدا بد بخت و شقى مىشوند .
1) آيه 27 و 28 سوره محمد الميزان ج : 18 ص : 364
-” ... وَ مِن وَرَائهِم بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ،
كلمه برزخ به معناى حائل در ميان دو چيز است، و مراد از اينكه فرمود: برزخ در ماوراى ايشان است، اين است كه اين برزخ در پيش روى ايشان قرار دارد، و محيط به ايشان است و اگر آينده ايشان را وراى ايشان خوانده، به اين عنايت است كه برزخ در طلب ايشان است، همان طور كه زمان آينده امام و پيش روى انسان است.
اين تعبير به اين عنايت است كه زمان طالب آدمى است، يعنى منتظر است كه آدمى از آن عبور كند.
و مراد از برزخ عالم قبر است كه عالم مثال باشد و مردم در آن عالم كه بعد از مرگ است زندگى مىكنند تا قيامت برسد اين آن معنايى است كه سياق آيه و آياتى ديگر و روايات بسيار از طرق شيعه از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و ائمه اهل بيت عليهمالسلام و نيز از طرق اهل سنت بر آن دلالت دارد.
-” قالوا ربنا امتنا اثنتين، و احييتنا اثنتين، فاعترفنا بذنوبنا، فهل الى خروج من سبيل ؟ “
-پروردگارا دو نوبت ما را ميراندى، و دو بار زنده كردى،
پس اينك به گناهان خود اعتراف مىكنيم،
آيا هيچ راهى به سوى برون شدن هست ؟ “
1) آيه 100 سوره مومنون الميزان ج : 15 ص : 97
اين از همان آياتى است كه با آنها بر وجود عالمى ميان عالم دنيا و عالم قيامت، به نام ” برزخ“ استدلال مي شود، براى اينكه در اين آيات، دو بار مرگ براى انسانها بيان شده، و اگر يكى از آن دو همان مرگى باشد كه آدمى را از دنيا بيرون مىكند، چارهاى جز اين نيست كه يك اماته ديگر را بعد از اين مرگ تصور كنيم، و آن وقتى است كه يك زندگى ديگر، ميان دو مرگ يعنى مردن در دنيا براى بيرون شدن از آن، و مردن براى ورود به آخرت، يك زندگى ديگر فرض كنيم و آن همان زندگى برزخى است.
در آيه بالا ميراندن اولى ميراندن بعد از تمام شدن زندگى دنيا است، و احياء اول زنده شدن بعد از آن مرگ، يعنى زنده شدن در برزخ، و ميراندن و زنده شدن دوم، در آخر برزخ، و ابتداء قيامت است.
-” وَ لا تحْسبنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فى سبِيلِ اللَّهِ أَمْوَتَا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. فَرِحِينَ بِمَا ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَ يَستَبْشرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ. يَستَبْشرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَ فَضلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ،
-البته نپنداريد كه شهيدان راه خدا مردهاند بلكه زنده به حيات ابدى شدند و در نزد خدا متنعم خواهند بود. آنان به فضل و رحمتى كه از خداوند نصيبشان گرديده شادمانند و به آن مؤمنان كه هنوز به آنها نپيوستهاند و بعدا در پى آنها به راه آخرت خواهند شتافت مژده دهند كه از مردن هيچ نترسند و از فوت متاع دنيا هيچ غم مخورند. و آنها را بشارت به نعمت و فضل خدا دهند و اينكه خداوند اجر اهل ايمان را هرگز ضايع نگرداند. “
در اين آيات حال به شهادت رسيدگان را وصف مىكند، و مىفرمايد: كه اين طايفه بعد از شهادتشان در مقام قرب الهى متنعم هستند و به بازماندگان بشارت مىدهند كه چنين مقام و منزلتى در انتظار شما نيز هست .
مراد از موت باطل شدن شعور و فعل است، و لذا در توضيح كلمه احيا از هر دو نمونهاى آورد، و فرمود: زندهاند و روزى مىخورند، و خوشحالند، روزى خوردن نمونه فعل و فرح نمونه و اثرى از شعور است زيرا خوشحال شدن، فرع داشتن شعور است.
-” فرحين بما آتيهم الله ....“
معناى جمله اين است كه كشته شدگان در راه خدا هم از نظر رسيدن خودشان به فضل خدا و ديدن آن فضل خوشحالى مىكنند و هم در طلب اين خبر خوش
1) آيه 28 سوره بقره الميزان ج : 1 ص : 172 تا 175
هستند كه رفقاى عقب ماندهشان نيز به اين فضل الهى رسيدند، و آنها نيز خوفى و اندوهى ندارند .
از اين بيان دو نكته روشن مىشود، يكى اينكه كشته شدگان در راه خدا از وضع مؤمنين برجسته كه هنوز در دنيا باقى ماندهاند خبر دارند، و دوم اينكه منظور از اين بشارت همان ثواب اعمال مؤمنين است كه عبارت است از نداشتن خوف و نداشتن اندوه و اين بشارت به ايشان دست نمىدهد مگر با مشاهده ثواب نامبرده در آن عالمى كه هستند، نه اينكه خواسته باشند با موفق شدن به شهادت استدلال كنند بر اينكه در قيامت خوف و اندوهى نخواهند داشت، چون آيه در مقام اين است كه بفرمايد پاداش خود را مىگيرند نه اينكه بعد از شهادت تازه استدلال مىكنند كه در قيامت چنين و چنان خواهيم بود .
پس اين آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه انسان بعد از مردن تا قبل از قيامت باقى و زنده است.
-” يستبشرون بنعمة من الله و فضل ....“
اين استبشار اعم از استبشارى است كه قبلا فرمود از حال بازماندگان مىكنند و شامل استبشار به حال خودشان هم مىشود، و شايد همين دو تا بودن معنا باعث شده كه دو باره آن را تكرار كند و همچنين كلمه فضل را دو باره بياورد.
جمله:” و ان الله لا يضيع اجر المؤمنين،“ هم بر اين عموميت دلالت دارد، چون به اطلاقش شامل همه مؤمنين مىشود، در آيه شريفه دقت بفرمائيد.
در اين آيه شريفه فضل و نعمت را نكره آورد، همچنانكه رزق را هم در آيات قبل سربسته ذكر كرد و نفرمود كه آن رزق چيست، و اين براى آن بود كه ذهن شنونده در باره فضل و نعمت و رزق تا هر جا كه ممكن است برود، و باز به همين جهت خوف و حزن را در سياق نفى مبهم آورد، تا دلالت بر عموم كند، و بفهماند كشته شدگان در راه خدا هيچ نوع از انواع خوف و حزن را ندارند.
از دقت در اين آيات اين معنا به دست مىآيد كه اولا در صدد بيان اجر مؤمنين است، و ثانيا مىخواهد بفهماند كه اين أجر كه نزد خداى سبحان است رزق ايشان است، و ثالثا اين رزق نعمتى و فضلى از خدا است، و رابعا اين نعمت و فضل عبارت از اين است كه نه خوفى دارند و نه حزنى .
اين جمله، جمله عجيبى است، هر قدر انسان بيشتر در آن فرو مىرود و تدبر مىكند دامنه معنايش وسيعتر مىشود، با اينكه جملهاى است لطيف و رقيق و بيانى است ساده و اولين چيزى كه از معناى آن به ذهن مىرسد اين است كه خوف و حزن از مؤمنين برداشته مىشود و اين را هم مىدانيم كه خوف تنها در امرى فرض دارد كه اولا ممكن باشد، و ثانيا احتمال آمدنش به سوى ما معقول باشد و ثالثا اگر بيايد مقدارى از سعادت ما را از بين مىبرد، سعادتى كه ما توقع داريم واجد آن باشيم و خود را واجد آن فرض مىكنيم و همچنين حزن تنها از ناحيه حادثهاى است كه پيش آمده و آن نيز مقدارى از سعادت كذائى ما را سلب كرده، پس بلا و يا هر محذور و گرفتارى كه فرض شود، وقتى از آن مىترسيم كه هنوز بر سر ما نيامده باشد و اما وقتى آمد ديگر خوف معنا ندارد، آنجا جاى حزن و حسرت است، پس بعد از وقوع خوفى نيست و قبل از وقوع هم حزنى نيست .
پس بر طرف شدن مطلق خوف از انسان تنها وقتى فرض دارد كه هيچ يك از آنچه داريم در معرض زوال قرار نگيرد، و همچنين برطرف شدن مطلق حزن از انسان وقتى فرض دارد كه آنچه نعمت كه انسان بتواند از آن متنعم شود و لذت ببرد دارا باشد، و خداى تعالى به او افاضه كرده باشد، و نيز آنچه كه دارد در معرض زوال قرار نگيرد، و اين همان خلود سعادت براى انسان و خلود انسان در آن سعادت است.
و از همين جا واضح مىشود كه نبودن خوف و حزن عين روزى خوردن انسان نزد خدا است و به حكم آيه:” و ما عند الله خير “ و آيه:” و ما عند الله باق“ آنچه نزد خدا است هم نعمت و خير است، هم باقى است، نه عذاب و شرى آميخته با آن است و نه فنا و زوالى بدان راه دارد.
باز اين معنا واضح مىشود كه نبودن حزن و خوف عينا بودن نعمت و فضل است، و اين خود عطيه است. نعمت وقتى در عرف قرآن اطلاق شود معنايش ولايت الهيه است، بنا بر اين معناى آيه مورد بحث چنين مىشود: خداى تعالى متصدى و عهدهدار كار مؤمنين است و آنان را به عطيهاى از خود اختصاص مىدهد.
-” و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيل الله اموات بل احياء، و لكن لا تشعرون،
-به آنها كه در راه خدا كشته مي شوند نگوئيد مردگانند، بل زندگانند ولي شما ادراك نمي كنيد ! “
1) آيه 169 تا 171 سوره آل عمران الميزان ج : 4 ص : 94
درباره حيات شهدا بعد از كشته شدن، آيه زير آيه بالا را تفسير مي كند:
-” و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا، بل احياء عند ربهم يرزقون،
-زنهار مپندارى كه آنان كه در راه خدا كشته شدهاند مردگانند نه، بلكه زندهاند و نزد پروردگار خود روزى ميخورند! “
اين زندگى يك زندگى خارجى و واقعى است نه ذهنى و فرضى، زندگى ما بين مرگ و بعث - يعنى حيات برزخى
مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه قرآن كريم در چند جا زندگى كافر را بعد از مردنش هلاكت و بوار خوانده، مىفهميم كه منظور از حيات شهيدان، حياتى سعيده است نه صرف حرف، حياتى است كه خداوند تنها مؤمنين را با آن احياء مىكند، همچنان كه فرمود:
” و ان الدار الاخرة لهى الحيوان، لو كانوا يعلمون،
و بدرستى خانه آخرت تنها زندگى حقيقى است، اگر مىتوانستند بفهمند.“
در آيه مورد بحث به مؤمن و كافر خطاب مىكند به اينكه: شهدا بعد از مردن نيز زندهاند، ولى شما نمىفهميد، يعنى با حواس خود درك نمىكنيد، چون خداي تعالي در قرآن شريف علم به آخرت را مقيد به علم يقين كرده است.
مي فرمايد:
” ... وَ لا تَقُولُوا لِمَن يُقْتَلُ فى سبِيلِ اللَّهِ أَمْوَت بَلْ أَحْيَاءٌ وَ لَكِن لا تَشعُرُون
و به كسى كه در راه خدا كشته شده مرده مگوئيد بلكه اينان زندههائى هستند ولى شما درك نمىكنيد! “
در اين آيات، سخن از قتال و جهاد در راه خدا كرده، چيزى كه هست اين بلا را به وصفى معرفى كرده كه ديگر چون ساير بلاها مكروه و ناگوار نيست و صفت سوئى در آن باقى نمانده و آن اين است كه اين قتال مرگ و نابودى نيست، بلكه حيات است و چه حياتى!
-” قِيلَ ادْخُلِ الجَنَّةَ قَالَ يَلَيْت قَوْمِى يَعْلَمُونَ،
-بِمَا غَفَرَ لى رَبى وَ جَعَلَنى مِنَ الْمُكْرَمِين،
-( و از دورترين نقطه شهر مردى شتابان آمد و گفت هان اى مردم فرستادگان خدا را پيروى كنيد . . . مردم او را كشتند، ) در همان دم به او گفته شد به بهشت درآى و او كه داشت داخل بهشت مىشد گفت اى كاش مردم من مىدانستند چه سعادتى نصيبم شده، كاش مىدانستند چگونه پروردگارم مرا بيامرزيد و مرا از مكرمين قرار داد !
در آيه مورد بحث جمله ” قيل ادخل الجنة،“ به جاى خبر از كشته شدن مرد نشسته تا اشاره باشد به اينكه بين كشته شدن آن مرد به دست مردم قريه، و ما بين امر به داخل شدنش در بهشت، فاصله چندانى نبوده، آن قدر اين دو به هم متصل بودند كه گويى كشته شدنش همان و رسيدن دستور به داخل بهشت شدنش همان.
بنا بر اين مراد از جنت، بهشت برزخ است نه بهشت آخرت. و اين آيه شريفه از ادله وجود برزخ است.
-” مِّمَّا خَطِيئَتهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً فَلَمْ يجِدُوا لهَُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَنصاراً،
-و آن قوم از كثرت كفر و گناه، عاقبت غرق شدند و به آتش دوزخ در افتادند و جز خدا براى خود هيچ يار و ياورى نيافتند.“
مي فرمايد: قوم نوح به خاطر معاصى و ذنوبشان به وسيله طوفان غرق شده و داخل آتشى شدند كه با هيچ مقياسى نمىتوان عذابشان را اندازهگيرى كرد.
مراد از آتش در آيه شريفه آتش برزخ است، كه مجرمين بعد از مردن و قبل از قيامت در آن معذب مىشوند، نه آتش آخرت، و اين آيه خود يكى از ادله برزخ است، چون مىدانيم كه آيه شريفه نمىخواهد بفرمايد قوم نوح غرق شدند، و به زودى در قيامت داخل آتش مىشوند تا منظور از آتش، آتش قيامت باشد.
-” قَلَ كَمْ لَبِثْتُمْ فى الأَرْضِ عَدَدَ سِنِين،
-آنگاه خدا به كافران گويد كه مىدانيد شما چند سال در زمين درنگ كرديد؟“
اين از جمله پرسشهايى است كه خدا در قيامت از مردم مىكند، كه مدت
درنگ شما در زمين چقدر بود؟ و اين پرسش در چند جا از كلام مجيدش آمده و منظور از آن پرسش از مدت درنگ در قبور است، همچنان كه آيه: ”و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة و آيه كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار،“ و غير از اين دو از آيات ديگر بر آن دلالت دارد.
” قالوا لبثنا يوما او بعض يوم فسئل العادين،“ ظاهر سياق اين است كه مراد از روز يك روز از روزهاى معمولى دنيا باشد. و اگر درنگ در برزخ را معادل بعضى از يك روز از روزهاى دنيا كردند، از اين باب است كه خواستهاند عمر آن را در مقايسه با زندگى ابدى قيامت كه آن روز بر ايشان مشهود مىشود، اندك بشمارند.
مؤيد اين معنا تعبيرى است كه در جاى ديگر قرآن آمده كه از عمر برزخ به ساعت و در بعضى جاها به شامى از يك روز، و يا به ظهرى از آن تعبير كردند.
و اينكه گفتند:” فسئل العادين،“ معنايش اين است كه: ما خوب نمىتوانيم بشماريم، از كسانى بپرس كه مىتوانند بشمارند، كه بعضى از مفسرين آنان را به ملائكه تفسير كردهاند، كه شمارشگر ايامند، و بعيد هم نيست كه چنين باشد.
” قال ان لبثتم الا قليلا لو انكم كنتم تعلمون،“ گوينده اين جمله خداى سبحان است. در اين جمله نظريه كفار كه عمر برزخ را اندك شمردند تصديق شده و زمينه براى جمله آخر آيه فراهم شده كه مىفرمايد: اى كاش مىدانستيد!
و معناى آن اين است كه خداى تعالى فرمود: مطلب همين است كه شما گفتيد، مدت مكث شما در برزخ اندك بود، ولى اى كاش در دنيا هم اين معنا را مىدانستيد كه مكث شما در قبور چقدر اندك است و پس از آن مكث اندك، از قبرها بيرون مىشويد، و در نتيجه منكر بعث نمىشديد تا به چنين عذابى جاودانه دچار گرديد.
-” وَ كذَلِك بَعَثْنَهُمْ لِيَتَساءَلُوا بَيْنهُمْ قَالَ قَائلٌ مِّنهُمْ كمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْض يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ ...،
-چنين بود كه بيدارشان كرديم تا از همديگر پرسش كنند، يكى از آنها گفت: چقدر خوابيديد؟ گفتند روزى يا قسمتى از روز خوابيدهايم. گفتند پروردگارتان بهتر داند كه چه مدت خواب بودهايد....“
خداي تعالي خواب را بر اصحاب كهف مسلط نمود و در كنج غارى سيصد سال شمسى به خوابشان برد، وقتى بيدار شدند جز اين به نظرشان نرسيد كه يا يك روز در خواب بودهاند و يا پارهاى از روز.
1) آيه 112تا 114سوره مومنون الميزان ج : 15 ص : 103
مكث هر انسان در دنيا و اشتغالش به زخارف و زينتهاى آن و دلباختگىاش نسبت به آنها و غفلتش از ماسواى آن، خود آيتى است نظير آيتى كه در داستان اصحاب كهف است. همانطور كه آنها وقتى بيدار شدند خيال كردند روزى و يا پارهاى از روز خوابيدهاند، انسانها هم وقتى روز موعود را مىبينند خيال مىكنند يك روز و يا پارهاى از يك روز در دنيا مكث كردهاند.
از اصحاب كهف سؤال شد ” كم لبثتم“ و آنها گفتند:” لبثنا يوما او بعض يوم،“ از همه انسانها نيز در روز موعود سؤال مىشود:” كم لبثتم فى الارض عدد سنين قالوا لبثنا يوما او بعض يوم،“ و نيز مىفرمايد: ” كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار.“
-” أَوْ كالَّذِى مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِىَ خَاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِهَا قَالَ أَنى يُحْىِ هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كمْ لَبِثْت قَالَ لَبِثْت يَوْماً أَوْ بَعْض يَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْت مِائَةَ عَامٍ فَانظرْ إِلى طعَامِك وَ شرَبِك لَمْ يَتَسنَّهْ وَ انظرْ إِلى حِمَارِك وَ لِنَجْعَلَك ءَايَةً لِّلنَّاسِ وَ انظرْ إِلى الْعِظامِ كيْف نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسوهَا لَحْماً فَلَمَّا تَبَينَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ،
1) آيه 9و19 و 21 سوره كهف الميزان ج : 13 ص : 340
شخص مزبور پيامبرى بوده كه از خانه خود بيرون آمده، تا به محلى دور از شهر خودش سفر كند، همينكه به راه افتاده تا به مقصد خود برود در بين راه به قريهاى رسيده كه قرآن كريم آنرا قريه خراب توصيف فرموده، و وى مقصدش آنجا نبوده بلكه گذارش به آن محل افتاده، و قريه نظرش را جلب كرده، لذا ايستاده و در سرنوشت آن به تفكر پرداخته، و از آنچه ديده عبرت گرفته، كه چگونه اهلش نابود شدهاند و استخوانهاى پوسيده آنها در پيش رويش ريخته است.
سپس در حالى كه به مردگان نگاه مىكند با خود مىگويد: ” انى يحيى هذه الله - خدا چگونه اينها را زنده مىكند ؟ “
شخص مزبور در عبرتگيرىاش تعمق كرد، و غرق در فكر شد و با خود گفت: عجب ! صاحبان اين استخوانها چند سال است كه مردهاند؟ خدا مىداند كه چه تحولاتى به خود ديدهاند، تا به اين روز افتادهاند و چه صورتها كه يكى پس از ديگرى به خود گرفتهاند، بطوريكه امروز اصل آنها كه همان انسانها باشند فراموش شدهاند، در اينجا بود كه گفت: راستى خدا چگونه اينها را زنده مىكند؟
و اين گفتارش دو جهت دارد، يكى تعجب از زنده شدن بعد از طول مدت، و جهت دوم تعجب برگشتن اجزا به صورت اولش، با اينكه اين تغييرات غير متناهى را به خود ديدهاند .
لذا خداى تعالى برايش مشكل را از هر دو جهت روشن كرد:
از جهت اول از اين راه روشن كرد كه خود او را بميرانيد و دوباره زنده كرد، و پرسيد كه چقدر مكث كردى ؟
از جهت دوم از اين راه كه استخوانهائى كه در پيش رويش ريخته بود زنده كرد، و جلو چشمش اعضاء بدن آن مردگان را به هم وصل نمود.
پس خداوند او را صد سال بميرانيد، مردن و زنده شدنش در دو زمان از روز بود، كه اينچنين به شك افتاده مىگويد: آيا يك روز خوابيدم يا پارهاى از يك روز، و ظاهرا مردنش در طرفهاى صبح و زنده شدنش در طرف بعد از ظهر بوده است.
خداى سبحان پاسخش داد: ” بل لبثت مائة عام، “ يعنى بلكه صد سال خوابيدى، همينكه اين سخن را شنيد سخت تعجب كرد كه پس چرا صد سال به نظر يك روز آمد، و در عين حال پاسخ خدا، جواب از اين تعجب هم بود كه پس چرا من يك روز خوابيدم ؟ مگر انسان اينقدر مىخوابد؟
آنگاه خداى سبحان براى اينكه كلام خود ( بلكه صد سال خوابيدى ) را تاييد نموده و برايش شاهد بياورد فرمود: ببين طعام و شرابت را كه متغير نشده و به الاغت نظر كن، و اين تذكر براى آن بود كه وقتى گفت: يك روز خوابيدم يا قسمتى از يك روز را معلوم شد هيچ متوجه كوتاهى و طول مدت نشده، و از سايه آفتاب و يا نور آن و ساير اوضاع و احوال به دست آورده كه اين مقدار خوابيده و وقتى به او گفته شد تو صد سال است كه خوابيدهاى، چون امكان داشت كه اين جواب ترديد برايش به وجود بياورد كه چرا هيچ تغييرى در خودش، در بدنش و لباسش نمىبيند در حالى كه اگر انسان صد سال بميرد در اين مدت طولانى بايد وضع بدنيش تغيير كند، طراوت بدن را از دست بدهد، و خاك شده و استخوانى پوسيده گردد .
خداى تعالى اين شبهه را كه ممكن بود در دل او پيدا شود، از اين راه دفع كرد كه دستور داد به طعام و شراب خود بنگر كه نه گنديده و نه تغيير ديگرى كرده، و نيز به الاغ خود بنگر كه استخوانهاى پوسيدهاش پيش رويت ريخته، و همين استخوانهاى الاغ بهترين دليل است بر اينكه مدت خوابش طولانى بوده و وضع طعام و شرابش بهترين دليل است بر اينكه براى خدا امكان دارد كه چيزى را در چنين مدت طولانى به يك حال نگه دارد بدون اينكه دستخوش تغيير شود.
از اينجا اين معنا هم روشن مىشود كه الاغ او نيز مرده و استخوان شده بود، و گويا اگر از مردن الاغ سخنى به ميان نياورده، به خاطر ادبى است كه قرآن همواره رعايت آن را مىكند.
و سخن كوتاه اينكه: بعد از نشان دادن طعام و شراب و زنده شدن الاغ، بيان الهى تمام شد، و معلوم شد كه تعجب وى از طول مدت بيجا بود، چون از او اعتراف گرفت كه صد سال مردن با يك روز و يا چند ساعت مردن و سپس زنده شدن فرقى ندارد، همچنانكه در روز قيامت از اهل محشر، نظير اين اعتراف را مىگيرد.
پس خداوند براى اين شخص روشن كرد كه كم و زياد بودن فاصله زمانى ميان احيا و اماته براى خداى تعالى تفاوت نمىكند و در قدرت او كه حاكم بر همه چيز است اثرى نمىگذارد، چون قدرت او مادى و زمانى نيست، تا وضعش به خاطر عارض شدن عوارض، دگرگون و كم و زياد شود، مثلا زنده كردن مردههاى ديروز برايش آسان و زنده كردن مردههاى سالهاى پيش، برايش دشوار باشد، بلكه در برابر قدرت او، دور و نزديك، يكسان و مساوى است، همچنانكه خودش فرمود:
-” انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا - مردم قيامت را دور مىپندارند ولى ما آن را نزديك مىبينيم ! “ و نيز فرمود:
-” و ما امر الساعة الا كلمح البصر - امر قيامت، بيش از چشم بر هم زدنى نيست.“
علاوه بر همه فوائدى كه در قصه بود، اين حقيقت نيز بيان شده كه در قيامت وقتى مردگان زنده مىشوند، چه حالى دارند، و پيش خود چه احساسى دارند، در آن روز مثل همين صاحب قصه شك مىكنند كه چقدر آرميديم، همچنانكه خداوند متعال در قرآن فرموده:
-” و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون: ما لبثوا غير ساعة، كذلك كانوا يؤفكون، و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث، فهذا يوم البعث و لكنكم كنتم لا تعلمون. “
از سخن اين شخص كه گفت: ” انى يحيى هذه الله،“ دو جهت استفاده مىشود،
يكى زنده شدن بعد از طول مدت، و دوم برگشتن اجزا به صورت اوليه خود، كه تا اينجا خداى سبحان جواب از جهت اول را روشن ساخت، اينك براى روشن شدن جهت دوم نظر او را به استخوانهاى پوسيده متوجه مىسازد، و مىفرمايد:
-استخوانها را بنگر كه چگونه آنان را برمىانگيزانيم و سپس آنها را با گوشت مىپوشانيم! “
-فَلَمَّا تَبَينَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ
-همينكه بر او روشن شد كه صد سال است مرده و اينك دوباره زنده شده گفت: مىدانم كه خدا به همه چيز توانا است. “
اين آيه در صدد بيان اين است كه: بعد از آنكه مطلب براى اين شخص روشن شد، او به خاطر خود رجوع مىكند و به ياد مىآورد كه قبلا هم به قدرت مطلقه و بى پايان الهى ايمان داشته است و كانه قبلا بعد از آنكه ” كجا خدا اينها را زنده مىكند،“ در قلبش خطور كرده، به علم و ايمانى كه به قدرت مطلقه خدا داشته، اكتفا نموده، و بعد از آنكه با مردن و زنده شدن خود، قدرت خدا را به چشم ديده، دوباره به قلب خود مراجعه نموده و همان ايمان و علم قبلى خود را تصديق كرده، و به خداى تعالى عرضه داشته كه خدايا تو همواره براى من خيرخواهى مىكنى، و هرگز در هدايت به من خيانت نمىكنى، و ايمانى كه همواره دلم به آن اعتماد داشت: ( كه قدرت تو مطلق است!) جهل نبود، بلكه علمى بود كه لياقت آن را داشت كه به آن اعتماد شود.
و نظائر اين مطلب بسيار است، بسيار مىشود كه آدمى به چيزى علم دارد، ليكن فكرى در ذهنش خطور مىكند كه با آن علم منافات دارد، اما نه اينكه علم بكلى از بين رفته تبديل به شك مىشود، بلكه بخاطر عوامل و اسباب ديگرى اين فكر به ذهن مىآيد ناچار خود را به همان علمى كه دارد قانع مىكند، تا روزى آن شبهه برطرف شود، و بعد از آنكه شبهه برطرف شد، دوباره به همان علم خودش مراجعه نموده، مىگويد : من كه از اول مىدانستم و مىگفتم مطلب از اين قرار است و آنطور كه مقتضاى آن شبهه بود نيست و از اينكه علم قبليش، علمى صائب و درست بود خوشحال مىشود . و معناى آيه شريفه اين نيست كه بعد از زنده شدن تازه علم پيدا كرد به اينكه خدا به هر چيز قادر است، و قبل از آن در شك بوده است!
-” قَالَ أَنظِرْنى إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ،
-قَالَ إِنَّك مِنَ الْمُنظرِينَ،
-گفت: مرا تا روزى كه برانگيخته مىشوند مهلت ده،
-فرمود مهلت خواهى داشت!“
ابليس از خداى تعالى مهلت مىخواهد، و خداوند هم به وى مهلت مىدهد. خداوند در جاى ديگر نيز اين معنا را ذكر كرده و فرموده: ابليس بطور مطلق از خدا مهلت خواسته، و ليكن خداوند او را تا زمانى معين مهلت داده است.
و از اينكه ابليس از خدا خواست تا روز قيامت مهلتش دهد استفاده مىشود كه وى در اين صدد بوده كه جنس بشر را هم در دنيا و هم در عالم برزخ گمراه كند، و ليكن خداوند دعايش را به اجابت نرسانيد، و شايد خداوند خواسته باشد كه او را تنها در زندگى دنيا بر بندگانش مسلط كند، و ديگر در عالم برزخ قدرت بر اغواى آنان نداشته باشد، هر چند به مصداق آيه زير رفاقت و همنشينى با آنان را داشته باشد:
-” و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين، و انهم ليصدونهم عن السبيل و يحسبون انهم مهتدون، حتى اذا جاءنا قال يا ليت بينى و بينك بعد المشرقين فبئس القرين، و لن ينفعكم اليوم اذ ظلمتم انكم فى العذاب مشتركون،“
و همچنين آيه:
-” احشروا الذين ظلموا و ازواجهم.“
خداى تعالى خبر مىدهد از اينكه انسان به زودى از اين زندگى اجتماعيش كوچ نموده در عالمى ديگر و منزلگاهى ديگر فرود مىآيد، و آن عالم را برزخ ناميده ، و فرموده : كه بعد از آن منزلگاه منزلى ديگر هست، كه سرمنزل انسانها است، و آن را خانه آخرت ناميده است.
چيزى كه هست او در زندگى بعد از دنيا حياتى انفرادى دارد، ديگر زندگيش اجتماعى نيست، به اين معنا كه ادامه زندگى در آنجا احتياج به تعاون و اشتراك و همدستى ديگران ندارد، بلكه سلطنت و حكمرانى در تمامى احكام حيات در آن عالم از آن خود فرد است، هستيش مستقل از هستى ديگران، و تعاون و يارى ديگران است .
از اينجا مىفهميم كه نظام در آن زندگى غير نظام در زندگى دنياى مادى است چون اگر نظام آنجا هم مانند نظام دنيا بود چارهاى جز تعاون و اشتراك نبود و ليكن
1) آيه 14 و 15 سوره اعراف الميزان ج : 8 ص : 34
انسان زندگى ماديش را پشت سر گذاشته، به سوى پروردگارش روى آورده، و در آنجا تمامى علوم عمليش نيز باطل مىشود، ديگر لزومى نمىبيند كه ديگران را استخدام كند، و در شؤون آنان تصرف نمايد، و ديگر احتياجى به تشكيل اجتماعى مدنى و تعاونى احساس نمىكند، ( چون اين زندگى دنيا بود كه مجبورش كرد به اينكه تشكيل اجتماع دهد .)
او نيز ساير احكامى هم كه در دنيا داشت در آن عالم ندارد، و در آن عالم تنها و تنها سروكارش با اعمالى است كه در دنيا كرده، يا نتيجههائى است كه حسنات و سيئاتش به بار آورده و در آن عالم جز به حقيقت امر بر نمىخورد آنجاست كه نبأ عظيم برايش آشكار مىشود، آن نبأ كه در دنيا بر سرش اختلاف داشتند ، همچنانكه فرمود :
-” و نرثه ما يقول و ياتينا فرداً ، “
و نيز در اين باره فرموده:
-” لقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم اول مرة ، و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم، و ما نرى معكم شفعاءكم الذين كنتم زعمتم انهم فيكم شركاء ، لقد تقطع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون.“
و نيز فرموده:
-” هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت، و ردوا الى الله موليهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون،“
و نيز فرموده:
-” يوم تبدل الارض غير الارض، و السموات و برزوا لله الواحد القهار! “
و باز فرموده:
-” و ان ليس للانسان الا ما سعى، و ان سعيه سوف يرى، ثم يجزيه الجزاء الاوفى . “
و آياتى ديگر كه مىفهمانند بعد از مرگ، آدمى تنها است، و يگانه همنشين او عمل او است، و ديگر اثرى از احكام دنيوى را در آنجا نمىبيند، و ديگر زندگى اجتماعى و بر اساس تعاون ندارد، و از آن علوم عمليهاى كه در دنيا به حكم ضرورت مورد عمل قرار مىداد اثرى نمىيابد، و كيفيت ظهور عملش در آنجا و ظهور و تجسم جزاى عملش طورى است كه با زبان نمىشود بيان كرد.
-” أَ ءِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً ذَلِك رَجْعُ بَعِيدٌ،
-آيا وقتى مرديم و خاك شديم ؟ اين برگشتن بعيدى است!“
مشركين تعجب مىكنند و مىگويند: آيا وقتى كه ما مرديم و خاك شديم و
1) آيات مندرج در متن الميزان ج : 2 ص : 183
ذات ما آنچنان باطل و نابود شد كه ديگر اثرى از آن به جاى نماند دوباره مبعوث مىشويم و برمىگرديم؟ آخر اين برگشتن برگشتنى باور نكردنى است، و عقل آن را نمىپذيرد، و زير بار آن نمىرود .
” قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ،“ اين آيه سخن آنان و استبعادشان نسبت به بعث و رجع را رد مىكند، چون آنان استناد جستند به اينكه بعد از مردن به زودى متلاشى مىشويم و بدنهايمان خاك مىشود، و با خاكهاى ديگر مخلوط مىگردد.
آيه مورد بحث جواب مىدهد كه: ما دانا هستيم به آنچه كه زمين از بدنهاى شما مىخورد، و آنچه از بدنهايتان ناقص مىسازد، و علم ما چنان نيست كه جزئى از اجزاء شما را از قلم بيندازد تا برگرداندن آن به خاطر نامعلوم بودن دشوار و يا نشدنى باشد.
” و عندنا كتاب حفيظ ،“ يعنى نزد ما كتابى است كه حافظ هر چيز است، بلكه آثار و احوال هر چيزى را هم ضبط مىكند. و يا معنايش اين است كه: نزد ما كتابى است كه خود آن كتاب محفوظ است و حوادث، آن را دچار دگرگونى و تحريف نمىكند، و آن كتاب عبارت است از لوح محفوظ كه تمامى آنچه بوده، و آنچه هست و آنچه تا قيامت خواهد بود در آن كتاب محفوظ است.
-” قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَك الْمَوْتِ الَّذِى وُكلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ،
-بگو فرشته مرگ كه بر شما گماشتهاند جانتان را مىگيرد، سپس به سوى پروردگارتان بازگشت خواهيد كرد.“
اين آيه از روشنترين آيات قرآنى است كه دلالت بر تجرد نفس مىكند و مىفهماند كه نفس غير از بدن است، نه جزو آن است، و نه حالى از حالات آن .
به طور كلى نفس آدمى موجودى است مجرد، موجودى است ماوراى بدن و احكامى دارد غير احكام بدن و هر مركب جسمانى ديگر، ( خلاصه موجودى است غير مادى كه نه طول دارد و نه عرض و نه در چهار ديوارى بدن مىگنجد، ) بلكه با بدن ارتباط و علقهاى دارد و يا به عبارتى با آن متحد است و به وسيله شعور و اراده و ساير صفات ادراكى، بدن را اداره مىكند .
1) آيه 3 سوره ق الميزان ج : 18 ص : 506
دقت در آيات قرآن شريف اين معنا را به خوبى روشن مي سازد، چون مىفهماند كه تمام شخصيت انسان بدن نيست، كه وقتى بدن از كار افتاد شخص بميرد و با فناى بدن و پوسيدن و انحلال تركيبهايش و متلاشى شدن اجزائش، فانى شود، بلكه تمام شخصيت آدمى به چيز ديگرى است، كه بعد از مردن بدن باز هم زنده است، يا عيشى دائم و گوارا و نعيمى مقيم را از سر مىگيرد. (عيشى كه ديگر در ديدن حقايق محكوم به اين نيست كه از دو چشم سر ببيند و در شنيدن حقايق از دو سوراخ گوش بشنود، عيشى كه ديگر لذتش محدود به درك ملايمات جسمى نيست، ) و يا به شقاوت و رنجى دائم و عذابى اليم مىرسد.
و نيز مىرساند كه سعادت آدمى در آن زندگى و شقاوت و تيره روزيش مربوط به سنخ ملكات و اعمال او است، نه به جهات جسمانى ( از سفيدى و سياهى و قدرت و ضعف ) و نه به احكام اجتماعى ( از آقازادگى و رياست و مقام و امثال آن ) .
پس اينها حقايقى است كه اين آيات شريفه آن را دست مي دهد، و معلوم است كه اين احكام مغاير با احكام جسمانى است و از هر جهت با خواص ماديت دنيوى منافات دارد و از همه اينها فهميده مي شود كه پس نفس انسانها غير بدنهاى ايشان است.
و در دلالت بر اين معنا آيات برزخ به تنهائى دليل نيست، بلكه آياتى ديگر نيز اين معنا را افاده مىكند. از جمله آنها آيات زير است:
” و نفخ فيه من روحه، “
” يسئلونك عن الروح، قل الروح من امر ربى،“
امر خدا - كه روح هم يكى از مصاديق آن است - از جنس موجودات جسمانى و مادى نيست، چون اگر بود محكوم به احكام ماده بود و يكى از احكام عمومى ماده اين است كه به تدريج موجود شود، و وجودش مقيد به زمان و مكان باشد، پس روحى كه در انسان هست مادى و جسمانى نيست هر چند كه با ماده تعلق و ارتباط دارد .
آنگاه از آياتى ديگر كيفيت ارتباط روح با ماده بدست مىآيد، يكجا مىفرمايد:
و بيان كرد كه انسان در آغاز بجز يك جسمى طبيعى نبود و از بدو پيدايشش صورتهائى گوناگون به خود گرفت، تا در آخر خداى تعالى همين موجود جسمانى و جامد و خمود را، خلقتى ديگر كرد كه در آن خلقت انسان داراى شعور و اراده گشت، كارهائى مىكند كه كار جسم و ماده نيست، چون شعور و اراده و فكر و تصرف و تسخير
موجودات و تدبير در امور عالم، به نقل دادن و دگرگون كردن و امثال آن از كارهائى كه از اجسام و جسمانيات سر نمىزد نيازمند است - پس معلوم شد كه روح جسمانى نيست، بخاطر اينكه موضوع و مصدر افعالى است كه فعل جسم نيست .
پس نفس بالنسبه به جسمى كه در آغاز مبدأ وجود او بوده - يعنى بدنى كه باعث و منشا پيدايش آن بوده - به منزله ميوه از درخت و به وجهى به منزله روشنائى از نفت است.
با اين بيان تا حدى كيفيت تعلق روح به بدن و پيدايش روح از بدن، روشن مي گردد، و آنگاه با فرا رسيدن مرگ اين تعلق و ارتباط قطع مىشود، ديگر روح با بدن كار نمىكند، پس روح در اول پيدايشش عين بدن بود و سپس با انشائى از خدا از بدن متمايز مىگردد و در آخر با مردن بدن، بكلى از بدن جدا و مستقل مي شود .
” لَترْكَبنَّ طبَقاً عَن طبَق “
” سوگند به شفق،
و سوگند به شب و آنچه بپوشاند،
و سوگند به ماه شب چهاردهم كه همه جوانبش نورانى مىشود،
كه به زودى بعد از مرگ عوالمى را سير خواهيد كرد! “
كلمه طبق به معناى چيزى و يا حالى است كه مطابق چيز ديگر و يا حال ديگر باشد، چه اينكه يكى بالاى ديگرى قرار بگيرد و چه نگيرد، بلكه پهلوى هم باشند. به هر حال منظور مراحل زندگى است كه انسان آن را در تلاشش به سوى پروردگارش طى مىكند، مرحله زندگى دنيا و سپس مرحله مرگ و آنگاه مرحله حيات برزخى، و سپس مرگ در برزخ و هنگام دميدن صور و در آخر انتقال به زندگى آخرت و حساب و جزا .
اين سوگندها تاكيد مضمون آيه زير است:
-” يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه،“
در اين آيه اشارهاى است به اينكه مراحلى كه انسان در مسيرش به سوى پروردگارش طى مىكند، مراحلى مترتب و با يكديگر متطابق است.
1- در تفسير قمى از امير المؤمنين عليهالسلام روايت كرده كه فرمود:
فرزند آدم وقتى به آخرين روز دنيا و اولين روز آخرت مي رسد مال و فرزندان و اعمالش در نظرش مجسم مىشوند، نخست متوجه مال خود مىشود و به او مي گويد: به خدا سوگند من براى جمع آورى و حفظ تو بسيار حريص بودم و بسيار بخل ورزيدم، حال چه كمكى مي توانى به من بكنى؟ مال به او مي گويد:
سپس متوجه فرزندان مىشود، و به ايشان مىگويد: به خدا سوگند! من خيلى شما را دوست مي داشتم و همواره حمايت از شما مىكردم در اين روز بيچارگيم چه خدمتى مي توانيد به من بكنيد؟ مي گويند:
سپس متوجه عمل خود مي شود و مي گويد: به خدا سوگند من در باره تو بى رغبت بودم و تو بر من گران بودى، تو امروز چه كمكى به من مىكنى؟ مي گويد:
آنگاه امام فرمود:
وى مىپرسد: تو كيستى؟ مي گويد:
و آدمى در آن روز مرده شوى خود را مي شناسد و با كساني كه جنازهاش را بر مي دارند سخن مي گويد و سوگندشان مي دهد كه عجله كنند، پس همين كه داخل قبر شد، دو فرشته نزدش مىآيند كه همان دو فتان قبرند موى بدنشان آنقدر بلند است كه روى زمين كشيده مي شود و با انياب خود زمين را مىشكافند، صدائى دارند چون رعد قاصف، ديدگانى چون برق خاطف، برقى كه چشم را مىزند، از او مىپرسند:
پروردگارت كيست ؟
و پيرو كداميك از انبيائى ؟ و چه دينى دارى ؟
ميگويد:
پروردگارم الله است!
پيامبرم محمد صلىاللهعليهوآلهوسلّم! و دينم اسلام است !
مي گويند:
و اين دعاى خير همان است كه خداي تعالي در قرآن فرموده:
” يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا،
خداى تعالى كسانى را كه ايمان آوردهاند بر قول حق و ثابت، هم در دنيا و هم در آخرت پايدارى مي دهد ! “
اينجاست كه قبر او را تا آنجا كه چشمش كار كند گشاد مىكنند و درى از بهشت به رويش مىگشايند و به وى مي گويند:
اين دعاى خير همان است كه خداى تعالى در بارهاش فرموده:
” اصحاب الجنة يومئذ خير مستقرا و احسن مقيلا،
بهشتيان آن روز بهترين جايگاه و زيباترين خوابگاه را دارند . “
و اگر دشمن پروردگارش باشد، فرشتهاش به صورت زشتترين صورت و جامه و بدترين چيز نزدش مىآيد و به وى مي گويد:
و او نيز شوينده خود را مىشناسد و حامل خود را سوگند مي دهد كه: مرا بطرف قبر مبر، و چون داخل قبرش مىكنند، دو فرشته ممتحن نزدش مىآيند و كفن او را از بدنش انداخته، مىپرسند: پروردگار تو و پيغمبرت كيست؟ و چه دينى دارى؟ مي گويد: نمي دانم، مىگويند: هرگز ندانى و هدايت نشوى پس او را با گرزى آنچنان مىزنند كه تمامى جنبندههائي كه خدا آفريده، به غير از جن و انس، همه از آن ضربت تكان مي خورند.
آنگاه درى از جهنم به رويش باز نموده و به او مي گويند: بخواب با بدترين حال، آنگاه قبرش آنقدر تنگ مي شود كه بر اندامش مىچسبد، آنطور كه نوك نيزه به غلافش، بطوري كه دماغش يعنى مغز سرش از بين ناخن وگوشتش بيرون آيد و خداوند مار و
عقرب زمين و حشرات آن را بر او مسلط مىكند تا نيشش بزنند و او بدين حال خواهد بود تا خداوند از قبرش مبعوث كند، در اين مدت آنقدر در فشار است كه دائما آرزو مىكند كى مي شود كه قيامت قيام كند!
2- در كتاب منتخب البصائر از امام ابى جعفر عليهالسلام روايت آورده كه فرمود:
عرضه داشتم پس ساير مردم چطور؟ فرمود:
2- در امالى شيخ از ابن ظبيان روايت كرده كه گفت: نزد امام صادق عليهالسلام بودم، ايشان پرسيدند:
من عرضه داشتم مي گويند ارواح مؤمنين در سنگدان مرغانى سبز رنگ جا مي گيرند فرمود:
بلكه در دم مرگ مؤمن، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و على و فاطمه و حسن و حسين عليهماالسلام، در حاليكه ملائكه مقرب خداى عز و جل ايشان را همراهى مىكنند، به بالينش حاضر مي شوند، اگر خداى تعالى زبانش را به شهادت بر توحيد او و نبوت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و ولايت اهل بيت آنجناب، باز كرد كه بر اين معانى شهادت مي دهد، و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و على و فاطمه و حسن و حسين عليهماالسلام و ملائكه مقرب خدا با ايشان گواه مي شوند و اگر زبانش بند آمده باشد، خداي تعالى رسول گرامى خود را به اين خصيصه اختصاص داده كه از ايمان درونى هر كس آگاه است، و لذا به ايمان درونى مؤمن گواهى مي دهد و على و فاطمه و حسن و حسين - كه بر همگى آنان بهترين سلام باد! و نيز ملائكهاى كه حضور دارند، شهادت رسولخدا صلىاللهعليهوآله وسلّم را گواهى مىكنند .
و اين مؤمن وقتى روحش گرفته مي شود، او را به سوى بهشت مي برند، البته با بدنى و صورتى نظير صورتى كه در دنيا داشت، و مؤمنين در آنجا مي خورند و مىنوشند، بطوريكه اگر كسى از آشنايانشان از دنيا به نزدشان بيايد، ايشانرا
مىشناسد، چون گفتيم به همان صورتى هستند كه در دنيا بودند.
4- و در كتاب محاسن از حماد بن عثمان از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه گفت: سخن از ارواح مؤمنين به ميان آمد، آنجناب فرمود:
من از در تعجب پرسيدم: ديدار مىكنند؟ فرمود:
5- در كافى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود:
مؤمن به ديدار بازماندگان خود مىآيد، و از زندگى آنان تنها آنچه مايه خرسندى است مىبيند و آنچه مايه نگرانى است از نظر او پوشيده مي دارند.
كافر هم به زيارت بازمانده خود مىآيد، ولى او تنها ناگواريها را مىبيند و اما خوشىها و آنچه محبوب او است از نظرش پوشيده مي دارند.
آنگاه اضافه فرمود:
6- و در كافى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود:
توجه: روايات در باب زندگى در برزخ بسيار زياد است، و ما آن مقدار را كه جامع معناى برزخ بود انتخاب نموده، در اينجا آورديم، و گر نه در اين معانى كه ما آورديم روايات آنقدر زياد است كه به حد استفاضه رسيده و همه آنها دلالت دارد بر اينكه برزخ عالمى است مجرد از ماده.
1) بحث روايتي الميزان ج : 1 ص : 545
نفوسي كه در دنيا از قوه به فعليت در آمده، و به حدى از فعليت رسيده و مردهاند، ديگر امكان استكمالى در آينده و به طور دائم در آنها باقى نمانده، بلكه يا همچنان بر فعليت حاضر خود مستقر مىگردند، و يا آنكه از آن فعليت در آمده، صورت عقليه مناسبى به خود مىگيرند، و باز به همان حد و اندازه باقى مي مانند و خلاصه امكان استكمال بعد از مردن تمام مي شود .
انساني كه با نفسى ساده مرده، ولى كارهائى هم از خوب و بد كرده، اگر دير مىمرد و مدتى ديگر زندگى مىكرد، ممكن بود براى نفس ساده خود صورتى سعيده و يا شقيه كسب كند، و همچنين اگر قبل از كسب چنين صورتى بميرد، ولى دو مرتبه به دنيا برگردد، و مدتى زندگى كند، باز ممكن است زائد بر همان صورت كه گفتيم صورتى جديد، كسب كند، و اگر برنگردد در عالم برزخ پاداش و يا كيفر كردههاى خود را مىبيند، تا آنجا كه به صورتى عقلى مناسب با صورت مثالى قبليش درآيد، وقتى درآمد، ديگر آن امكان استكمال باطل گشته، تنها امكانات استكمالهاى عقلى برايش باقى مي ماند، كه در چنين حالى اگر به دنيا برگردد، مي تواند صورت عقليه ديگرى از ناحيه ماده و افعال مربوط به آن كسب كند، مانند انبياء و اولياء، كه اگر فرض كنيم دوباره به دنيا برگردند، مي توانند صورت عقليه ديگرى به دست آورند، و اگر برنگردند، جز آنچه در نوبت اول كسب كردهاند، كمال و صعود ديگرى در مدارج آن، و سير ديگرى در صراط آن، نخواهند داشت.
( شكنجه خاص آل فرعون )
-” النَّارُ يُعْرَضونَ عَلَيهَا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ الساعَةُ أَدْخِلُوا ءَالَ فِرْعَوْنَ أَشدَّ الْعَذَابِ،
-آتشى كه هر صبح و شام بر آن عرضه مىشوند تا قيامت به پا شود و چون به پا شد گفته مىشود اى آل فرعون داخل شديدترين عذاب شويد!“
اين آيه شريفه در افاده چند نكته صريح است:
اول اينكه: با آل فرعون اين طور معامله مىشود كه اول آنان را بر آتش عرضه مىكنند، و سپس آنان را در آن داخل مىكنند و اين هم پيداست كه داخل آتش شدن سختتر است، از اينكه انسان را بر آتش عرضه كنند.
1) بحث علمي و فلسفي الميزان ج : 1 ص : 312
نكته دوم اينكه: عرضه آنان بر آتش قبل از روز قيامت است كه در آن روز دوزخيان را داخل دوزخ مىكنند.
پس معلوم مىشود عرضه كردن آل فرعون بر آتش، در عالمى قبل از عالم قيامت صورت مىگيرد، و آن عالم برزخ است كه فاصله بين دنيا و آخرت است.
نكته سوم اينكه شكنجه در برزخ با شكنجه در قيامت به وسيله يك چيز صورت مىگيرد، آنهم آتش است، چيزى كه هست اهل برزخ از دور از آتش رنج مىبرند، و اهل قيامت در داخل آن قرار مىگيرند.
و در اينكه فرمود ”صبح و شام“ اشاره است به اينكه عرضه كفار بر آتش پشت سر هم واقع مىشود، و لا ينقطع ادامه مىيابد. و اى بسا اين استفاده هم بشود، كه اهل برزخ از آنجا كه به كلى از دنيا منقطع نشدهاند، مانند اهل دنيا صبح و شام دارند.
” ... و يوم تقوم الساعة أدخلوا آل فرعون اشد العذاب “ هر صبح و شام بر آتش عرضه مىشوند تا قيامت به پا شود و چون به پا شد گفته مىشود اى آل فرعون داخل شويد در شديدترين عذاب!
1) آيه 46 سوره غافر( مؤمن) الميزان ج : 17 ص : 508
-” قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَينِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَينِ فَاعْترَفْنَا بِذُنُوبِنَا ...،
-مىگويند پروردگارا تو ما را دو بار ميراندى و دو نوبت زنده كردى اينك به گناهان خود اعتراف مىكنيم ....“
مراد از اينكه گفتند: دو بار ما را ميراندى و دو بار زنده كردى، ميراندن در آخرين روز زندگى دنيا و زنده كردن در برزخ است و سپس ميراندن از برزخ، و زنده كردن در قيامت براى حساب است .
در نتيجه زندگى داراى سه مرحله مىشود: يكى زندگى در دنيا، دوم در برزخ، سوم در قيامت.
-” مَا خَلَقْنَا السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ مَا بَيْنَهُمَا إِلا بِالحَْقِّ وَ أَجَلٍ مُّسمًّى وَ الَّذِينَ كَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضون،
-ما آسمانها و زمين را جز به حق و براى مدتى معين نيافريديم و كسانى كه كافر شدند از هر چه انذار مىشوند اعراض مىكنند.“
منظور از سماوات و ارض و ما بين آن دو، مجموع عالم محسوس بالا و پايين است. و مراد از اجل مسمى نقطه انتهاى وجود هر چيز است، و مراد از آن نقطه در آيه
1) آيه 11 و 12 سوره غافر( مؤمن) الميزان ج : 17 ص : 474
شريفه، اجل مسماى براى مجموعه عالم است و آن روز قيامت است كه در آن روز آسمان مانند طومار در هم پيچيده گشته، و زمين به زمينى ديگر مبدل مىشود و خلايق براى واحد قهار ظهور مىكنند.
مي فرمايد: ما عالم مشهود را با همه اجزاى آن، چه آسمانى و چه زمينى، نيافريديم مگر به حق، يعنى داراى غايت و هدفى ثابت، و نيز داراى اجلى معين كه وجودش از آن تجاوز نمىكند، و چون داراى اجلى معين است قهرا در هنگام فرا رسيدن آن اجل فانى مىشود، و همين فانى شدنش هم هدف و غايتى ثابت دارد، پس بعد از اين عالم عالمى ديگر است كه آن عبارت است از عالم بقاء و معاد موعود .
-” كلُّ مَنْ عَلَيهَا فَان،
-وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّك ذُو الجَلاَلِ وَ الاكْرَامِ،
-هر چه بر گرده زمين است نابود مىشود،
-تنها ذات پروردگارت باقى مىماند، چون او داراى صفات جلال و جمال است.“
قرآن شريف مي فرمايد: هر جنبندة داراى شعورى كه بر روى زمين است به زودى فانى خواهد شد. از جملة ” كل من عليها فان،“ اين نكته به طور اشاره استفاده مىشود كه مدت و أجل نشأه دنيا با فناى جن و انس به سر مىآيد و عمرش پايان مىپذيرد، و نشأه آخرت طلوع مىكند.
هر دو مطلب يعنى فناى جانداران صاحب شعور زمين، و طلوع نشأه آخرت كه نشأه جزا است، از نعمتها و آلاى خداى تعالى است، چون زندگى دنيا حياتى است مقدمى براى غرض آخرت و معلوم است كه انتقال از مقدمه به غرض و نتيجه، نعمت است.
حقيقت اين فنا انتقال از دنيا به آخرت، و رجوع به خداى تعالى است، همچنان كه در بسيارى از آيات كريمه قرآن اين فناء به انتقال مذكور تفسير شده و فهمانده كه منظور از آن فناى مطلق و هيچ و پوچ شدن نيست.
” و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام! “
مي فرمايد: پروردگارت (عز اسمه) با همه جلال و اكرامش باقى مىماند، بدون اينكه فناى موجودات اثرى در خود او و يا دگرگونى در جلال و اكرام او بگذارد .
-” أَ لا يَظنُّ أُولَئك أَنهُم مَّبْعُوثُونَ،
-لِيَوْمٍ عَظِيمٍ
-يَوْمَ يَقُومُ النَّاس لِرَب الْعَلَمِينَ،
-آيا آنها گمان نمي كنند كه در روزى بس بزرگ مبعوث خواهند شد،
-روزى كه مردم به فرمان پروردگار جهانيان مىايستند.“
-منظور از يوم عظيم، روز قيامت است. ” يَوْمَ يَقُومُ النَّاس لِرَب الْعَلَمِينَ،“ مراد از روزى كه مردم براى رب العالمين به پا مىخيزند، باز همان روز قيامت است كه سر از قبرها بر مىآورند، و اين تعبير كنايه است از اينكه بعد از مردن دوباره زنده مىشوند تا خدا در بين آنان حكم و داورى كند.
-” وَ أَقْسمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَنِهِمْ لا يَبْعَث اللَّهُ مَن يَمُوت بَلى وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا وَ لَكِنَّ أَكثرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُون،
-به خدا قسم خوردند، قسمهاى مؤكد كه هر كه بميرد خدايش زنده نمىكند، چنين نيست بلكه خدا وعدهاى كرده كه بر عهده اوست ولى بيشتر مردم نمىدانند.“
مي فرمايد: خدا هر كه را كه بميرد دوباره زنده مىكند و اين وعده، وعدهاى است ثابت و به عهده خدا، يعنى خدا بر خود واجب كرده كه اين وعده را نسبت به بندگان خويش عملى سازد، پس بهيچوجه تخلف و تغير نمىپذيرد، و ليكن بيشتر مردم نمىدانند كه اين وعده را نسبت به بندگان خويش عملى خواهد كرد، و وعدهاى است غير قابل تخلف و قضايى است غير قابل تغير، و علت ندانستنشان هم اين است كه از آيات خدا كه همه دلالت بر بعث مىكند و از اين وعده كشف مىنمايد اعراض كردهاند، و آن آيات خلقت آسمانها و زمين و اختلاف مردم در ظلم و طغيان و عدالت و احسان و تكليف نازل شده در شرايع الهى است.
-” يَوْمَ يجْمَعُكمْ لِيَوْمِ الجَمْع ذَلِك يَوْمُ التَّغَابُنِ وَ مَن يُؤْمِن بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صلِحاً يُكَفِّرْ عَنْهُ سيِّئَاتِهِ وَ يُدْخِلْهُ جَنَّتٍ تجْرِى مِن تحْتهَا الأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِك الْفَوْزُ الْعَظِيمُ،
-وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كذَّبُوا بِئَايَتِنَا أُولَئك أَصحَب النَّارِ خَلِدِينَ فِيهَا وَ بِئْس الْمَصِيرُ،
-روزى كه شما را جمع مىكند براى يوم الجمع، آن روز روز تغابن است و كسى
كه به خدا ايمان آورده عمل صالح كرده باشد خدا گناهانش را مىآمرزد و در جناتى داخلش مىكند كه از زير درختانش نهرها روان است و در آن جنات تا ابد جاودانه خواهد بود و اين خود رستگارى عظيمى است،
-و كسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند آنان اهل آتش و در آتش خالدند و چه بد سرانجامى است!0“
منظور از يوم جمع روز قيامت است كه مردم همگى جمع مىشوند، تا خداى تعالى بينشان فصل قضا كند، همچنان كه فرمود:” و نفخ فى الصور فجمعناهم جمعا . “
مساله جمع شدن براى روز قيامت در قرآن كريم مكرر آمده، و امثال آيه زير آن را تفسير مىكند و مىفرمايد:” ان ربك يقضى بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون،“ و نيز مىفرمايد:” فالله يحكم بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون،“ و مىفرمايد: ” ان ربك هو يفصل بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون،“ كه همه اين آيات اشاره دارند به اينكه جمع شدن مردم در قيامت به منظور فصل القضاء و داورى است.
” ذلك يوم التغابن،“
منظور از يوم التغابن كه در قرآن آمده روز قيامت است، چون در آن روز براى همه مردم كشف مىشود كه در معاملهاى كه آيات زير بدان اشاره نموده مغبون شدهاند:
-” و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله،
-بعضى از مردمند كه جان خود را در برابر خوشنوديهاى خدا مىفروشند،“
-ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم ...،
-خدا از مؤمنين جانهايشان را خريدارى كرده ...
-آنهايى كه با عهد خدا و سوگندهاشان بهاى اندكى به دست مىآورند . “
در روز قيامت براى همه اين معاملهگران كشف مىشود كه مغبون شدهاند، آن كس كه معامله نكرده مىفهمد كه از معامله نكردن مغبون شده، و آن كس كه در معاملهاش بهاى اندك دنيا به دست آورده مىفهمد كه از معامله كردنش مغبون شده، پس همه مردم در آن روز مغبون خواهند بود.
در روايات اسلامي، در تفسير برهان از ابن بابويه به سند خود از حفص بن غياث از امام صادق عليهالسلام روايت آورده كه فرمود: منظور از يوم التلاق روزى است كه اهل آسمان و زمين به هم بر مىخورند، و منظور از يوم التناد روزى است كه اهل دوزخ اهل بهشت را نداء مىكنند كه:” افيضوا علينا من الماء او مما رزقكم الله - كمى از آن آب و يا از آنچه خدا روزيتان كرده به ما افاضه كنيد،“ و منظور از يوم التغابن روزى است كه اهل بهشت اهل آتش را مغبون مىكنند، و منظور از يوم الحسرة روزى است كه مرگ را مىآورند و ذبح مىكنند، ديگر كسى دچار مرگ نمىشود .
1) آيه 9 سوره تغابن الميزان ج 19 ص 505
-” قُل لِّعِبَادِى الَّذِينَ ءَامَنُوا يُقِيمُوا الصلَوةَ وَ يُنفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً مِّن قَبْلِ أَن يَأْتىَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خِلَلٌ،
-به بندگان من كه ايمان آوردهاند بگو: پيش از آن كه روزى بيايد كه در آن نه معامله باشد و نه دوستى، نماز را به پاداشته و از آنچه روزيشان دادهايم پنهان و آشكار را انفاق كنند.“
روز قيامت فقط و فقط روز حساب و جزا است و شان آن روز تنها همين است. در آن روز ديگر مجالى براى جبران سعادتهاى فوت شده وجود ندارد، ديگر با معاوضه و دوستى و محبت و خلت، نمىتوان چيزهايى را كه از دست رفته جبران كرد!
از اينجا روشن مىشود كه جمله:” يقيموا الصلوة و ينفقوا،“ بيان از راه خدا است و در معرفى راه خدا، تنها به اين دو اكتفا كرد، چون ساير وظائف و دستورات شرعى كه هر يك به تناسب خود، شانى از شؤون حيات دنيوى را اصلاح مىكند، همه از آن دو ركن، منشعب مىشوند، مانند نماز كه ميان بنده و پروردگار او، و يا انفاق، كه ميان بنده با بندگان ديگر را اصلاح مى كند.
خلت و دوستى كه جهت تقوى و رنگ آن را نداشته باشد در قيامت منتفى است، و اما خلت و دوستى كه رنگ تقوى داشته باشد، يعنى بخاطر خدا بوده باشد، البته در قيامت ثابت و نافع است:” الاخلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقين.“
مراد از يوم الدين در سوره حمد روز قيامت است، چون دين به معناى جزاء است، و جزاء در روز قيامت مخصوص به انسان و جن است، پس معلوم مىشود مراد از عالمين هم عوالم انس و جن، و جماعتهاى آنان است.
در اين آيه مَلِك را به روز جزا نسبت داده، و فرموده: ” مَلِك يوم الدين - پادشاه روز جزاء.“ و در جاى ديگر فرموده: ” لمن المُلك اليوم لله الواحد القهار - امروز مُلك از كيست؟ از خداى واحد قهار! “
روزي كه نه بازگشتي هست و نه پناهگاه و نه انكاري!
-” استَجِيبُوا لِرَبِّكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتىَ يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ مَا لَكُم مِّن مَّلْجَإٍ يَوْمَئذٍ وَ مَا لَكُم مِّن نَّكيرٍ،
-اى مردم دعوت پروردگارتان را بپذيريد، قبل از آنكه بيايد روزى كه از ناحيه خدا برگشت برايش نيست، در آن روز ديگر هيچ پناهگاهى نداريد، و نمىتوانيد جرائم خود را انكار كنيد.“
اين آيه شريفه مردم را دعوت مىكند به اينكه فرمايشات خدا و انذار او از روز قيامت را بپذيرند.
و معنايش اين است: بپذيريد دعوت پروردگارتان را قبل از فرا رسيدن روزى كه از طرف خدا ردى و برگشتى برايش نيست، يعنى آمدن آن روز قضاى حتمى است كه خدا به هيچ وجهى آن را بر نمىگرداند.
” ما لكم من ملجا يومئذ و ما لكم من نكير.“ كلمه ملجا مانند ملاذ به معناى پناهگاهى است كه بدان پناه مىبرند. مي فرمايد: شما در آن روز از ناحيه خدا پناهگاهى نداريد، و نمىتوانيد آنچه از شما سر زده انكار كنيد، چون حقايق از هر جهت ظاهر و هويدا مىگردد.
-وَ مَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَا إِلا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الاَخِرَةُ خَيرٌ لِّلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ،
-و زندگى دنيا جز لهو و لعب چيزى نيست و هر آينه خانه آخرت بهتر است براى كسانى كه تقوا را پيشه خود مىسازند آيا باز هم تعقل نمىكنيد ؟”
اين آيه بيان مىكند حال حيات دنيوى و اخروى و مقايسه بين آندو را، و اينكه حيات دنيوى لهو و لعب است و بس، زيرا كه اين زندگى چيزى جز يك سلسله عقايد اعتبارى و غرضهاى موهوم نيست، و چون لعب هم عبارت است از سرگرمى به موهومات، بنا بر اين دنيا نيز يك نوع لعب خواهد بود .
و از آنجائى كه آدمى را از مهمات حيات اخرويش كه حيات حقيقى و دائمى است بازمىدارد، و لهو هم چيزى است كه آدمى را از مهماتش بازمىدارد، پس دنيا هم نوعى لهو است.
و اما اينكه چرا دار آخرت خير است آنهم تنها براى متقين؟ جهتش اين است كه دار آخرت حياتى است حقيقى و ثابت، و چنين حياتى جز براى متقين دست نمىدهد، از
1) آيه 47 سوره شوري الميزان ج : 18 ص : 99
اين جهت فرمود: خير است براى متقين.
-” وَ هُوَ الَّذِى أَحْيَاكمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يحْيِيكُمْ إِنَّ الانسنَ لَكفُورٌ،
-اوست كه شما را زنده مىكند و مىميراند و باز زندهتان مىكند كه هر آينه انسان كفران پيشه است.“
سياق ماضى در احياكم دلالت مىكند بر اينكه مقصود از آن، حيات دنيا است، و اهميتى كه معاد دارد اقتضاء مىكند كه مراد از جمله ثم يحييكم حيات اخروى در روز قيامت باشد، نه حيات برزخى .
و اين نعمت حيات و دنبالش نعمت مرگ، و دنبال آن باز نعمت حيات، از نعمتهاى بزرگ الهى است كه خدا با آن منت را بر بشر تمام كرده و به همين جهت در آخر آيه فرموده: به درستى كه انسان به طور مسلم كفران پيشه است.
-” يَوْمَئذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ،
-روزي كه خدا حساب و كيفر آنها را تمام و كامل خواهد پرداخت.“
اين آيه از غرر و آيات برجسته قرآنى است، كه معرفت خداى را تفسير مىكند، چون جمله:” و يعلمون ان الله هو الحق المبين،“ خبر مىدهد كه حق به هيچ وجه از وجوه و به هيچ تقديرى از تقادير، سترت و خفاء ندارد و بديهىترين بديهيات است كه جهل به آن تعلق نمىگيرد، ولى بسيار مىشود كه يك امر بديهى مورد غفلت قرار مىگيرد، پس علم به خداى تعالى معنايش دانستن امرى مجهول نيست، بلكه معنايش رفع غفلت از درك او است، كه بسا از اين رفع غفلت به علم و معرفت تعبير مىشود، و مىگويند فلانى معرفت به خدا دارد و خداشناس است كه معناى واقعىاش اين است كه فلانى از خدا غافل نيست، و همين معنايى است كه روز قيامت براى همه دست مىدهد، و مىفهمند كه خدا حق مبين و آشكار است، چون در قيامت ديگر عواملى براى غفلت نيست.
و به مثل اين معنا، آيه:” لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد،“ اشاره مىفرمايد.
-” فى بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَ يُذْكرَ فِيهَا اسمُهُ يُسبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الاَصال،
-رِجَالٌ لا تُلْهِيهِمْ تجَرَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقَامِ الصلَوةِ وَ إِيتَاءِ الزَّكَوةِ،
يخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّب فِيهِ الْقُلُوب وَ الأَبْصرُ،
-در خانههايى كه خدا اجازه داده همواره محترم و با عظمت باشند و نام وى در هر بامداد و پسين در آن ياد شود،
-مردانى هستند كه تجارت و معامله، از ياد خدا و نماز خواندن و زكات دادن غافلشان نمىكند،
و از روزى كه در اثناى آن روز دلها و ديدگان زير و رو شود بيم دارند.“
منظور از اين روز، روز قيامت است. و مراد از قلوب و ابصار دلها و ديدگان عموم مردم- اعم از مؤمن و كافر- است.
1) آيه25 سوره نور الميزان ج : 15 ص : 135
و اما علت تقلب قلوب و ابصار، از آياتى كه در وصف روز قيامت آمده بر مىآيد كه اين تقلب به خاطر ظهور حقيقت و كنار رفتن پردهها از روى حقايق است، مانند آيه:” فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد،“ و آيه:” و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون،“ و آياتى ديگر.
در نتيجه اين تقلب دلها و ديدگان در آن روز از مشاهده و رؤيت دنيايى كه خاصيتش غفلت از خدا و حق و حقيقت است به سوى سنخ ديگرى از مشاهده و رويت متصرف مىشود، و آن عبارت است از رؤيت به نور ايمان و معرفت كه مؤمن آن روز با نور پروردگارش بينا مىگردد، در نتيجه چشمش به كرامتهاى خدا مىافتد، بر خلاف كفار كه آن روز از جهت اين نور كورند.
و جز آنچه مايه بدبختى ايشان است نمىبينند، همچنان كه درباره آن روز فرموده:” و اشرقت الارض بنور ربها،“ و نيز فرموده:” يوم ترى المؤمنين و المؤمنات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم،“ و نيز فرموده:” و من كان فى هذه اعمى فهو فى الآخرة اعمى،“ و همچنين فرموده:” وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة،“ و نيز فرموده:” كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون.“
از آنچه گذشت چند نكته روشن گرديد:
اول، علت اينكه در ميان همه اوصاف قيامت، صفت تقلب قلوب و ابصار را ذكر فرمود اين است كه منظور آيه بيان آن وسيلهاى است كه بايد با آن، به سوى هدايت خدا به نورش كه همان نور ايمان و معرفت و نور مخصوص به روز قيامت و بينايى در آن روز است توسل جست، و معلوم است كه در چنين مقامى از ميان صفات قيامت مناسبتر همان تقلب قلوب و ابصار مىباشد.
دوم اينكه: مراد از قلوب و ابصار جانها و بصيرتها است.
سوم اينكه: توصيف روز قيامت به دو صفت تقلب قلوب و تقلب ابصار به منظور بيان علت خوف است، زيرا اهل اين خانه از اين نظر از روز قيامت مىترسند كه در آن روز دلها و ديدهها زير و رو مىگردد و از اين تقلب بيم دارند، چون يكى از دو طرف محروم شدن از نور خدا و از نظر به كرامت او است، كه خود شقاوت دائمى و عذاب جاودانى است. پس اهل اين خانه در حقيقت از خودشان مىترسند.
در روز قيامت علم خداى تعالى كه پادشاه حقيقى است از قبيل علمى كه پادشاهان از راه گزارشات مملكت به احوال رعيت خود پيدا مىكنند نيست، و خداوند
1) آيه 36و37 سوره نور الميزان ج : 15 ص : 178
مانند آنان كه به پارهاى از احوال رعيت عالم و نسبت به پارهاى جاهل و حال بعضى از رعايا را مستحضر و از حال بعضى ديگر غافلند نيست، بلكه خداى سبحان لطيف و خبير به هر چيز است .
-” وَ لَقَدْ جِئْنَهُم بِكِتَبٍ فَصلْنَهُ عَلى عِلْمٍ هُدًى وَ رَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ،
-هَلْ يَنظرُونَ إِلا تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتى تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسوهُ مِن قَبْلُ قَدْ جَاءَت رُسلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ فَهَل لَّنَا مِن شفَعَاءَ فَيَشفَعُوا لَنَا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيرَ الَّذِى كُنَّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ وَ ضلَّ عَنهُم مَّا كانُوا يَفْترُونَ،
-كتابى به سوى آنان بياوريم كه شرح آن را از روى علم دادهايم،
كتابى است كه براى آنانكه ايمان بياورند، مايه هدايت و رحمت است،
-مگر جز تاويل آيههاى آن، انتظارى مىبرند؟
روزى كه تاويل آن بيايد كسانى كه از پيش آنرا فراموش كردند گويند:
فرستادگان پروردگار ما به حق آمده بودند!
آيا شفيعانى داريم كه از ما شفاعت كنند؟
و يا ممكن است برگرديم و اعمالى غير آنچه مىكرديم بكنيم؟
به خويشتن ضرر زدند و از آن خدايان دروغين كه مىخواندند خبرى و اثرى نديدند.“
در اين آيات از روز قيامت كه روز بروز تاويل است خبر داده، مىفرمايد: وقتى در روز قيامت حقيقت امر برايشان معلوم شد آن وقت به حقانيت شرايعى كه انبيا برايشان آورده بودند اعتراف خواهند كرد.
-” أَلا للَّهِ الدِّينُ الخالِص وَ الَّذِينَ اتخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلا لِيُقَرِّبُونَا إِلى اللَّهِ زُلْفَى إِنَّ اللَّهَ يحْكُمُ بَيْنَهُمْ فى مَا هُمْ فِيهِ يخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى مَنْ هُوَ كَذِبٌ كفَّارٌ،
-آگاه باش كه دين خالص تنها براى خداست و كسانى هم كه به جاى خدا اوليايى مىگيرند منطقشان اين است كه ما آنها را بدين منظور مىپرستيم كه قدمى به سوى خدا نزديكمان كنند به درستى كه خدا در بين آنان در خصوص آنچه مورد اختلافشان است حكم مىكند به درستى خدا كسى را كه دروغگو و كفران پيشه است هدايت نمىكند.“
در اين آيه دلالتى است بر اينكه آن حكمى كه خدا در روز قيامت بين مشركين و مخلصين مىكند عليه مشركين است، نه به نفع ايشان و مىرساند كه
مشركين به سوى آتش خواهند رفت.
-” اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيَمَةِ لا رَيْب فِيهِ وَ مَنْ أَصدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً،
پيش روى شما روزى است كه خداى سبحان همه شما را در آن جمع مي كند، و شما را جزاء مىدهد، اگر دعوتش را بپذيريد، جزاى خير و اگر رد كنيد كيفر مىدهد.
-” وَ سلَمٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوت وَ يَوْمَ يُبْعَث حَيًّا،
-درود بر وى روزى كه تولد يافت و روزى كه مىميرد و روزى كه زنده برانگيخته مىشود.“
خداي تعالي، روز تولد و مرگ و برانگيخته شدن حضرت يحيي عليه السلام را با سلامى فخيم و عظيم درود مي فرستد، و در اين ايام كه هر كدامش ابتداى يكى از عوالم است، و آدمى در آن زندگى مىكند از هر مكروهى قرين سلامت باشد، روزى كه متولد مىشود به هيچ مكروهى كه با سعادت زندگى دنيايش ناسازگار باشد دچار نگردد، و روزى كه مىميرد و زندگى برزخيش را شروع مىكند قرين سلامت باشد، و روزى كه دوباره زنده مىشود و به حقيقت حيات مىرسد سلامت باشد، و دچار تعب و خستگى نگردد .
درباره حضرت عيسي نيز قرآن كريم چنين سلامي را حكايت مي كند كه خود عيسي عليه السلام فرمود:
” و السلام على يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيا.“
حضرت عيسي نيز در اين آيه در سه موطن تكون و هستيش به خودش سلام كرده است.
بله، ميان اين سلام كردن و آن سلام كردن فرقى هست، و آن اين است كه
سلام در داستان يحيى، بدون الف و لام آمده، و دلالت بر نوعى خاص دارد، و در اين قصه با الف و لام آمده كه جنس و عموميت را مىرساند، و فرق ديگر اينكه در داستان يحيى سلام كننده بر او خداى سبحان بود، و در اين داستان خود عيسى بوده است .
-” يَوْمَ يجْمَعُ اللَّهُ الرُّسلَ فَيَقُولُ مَا ذَا أُجِبْتُمْ قَالُوا لا عِلْمَ لَنَا إِنَّك أَنت عَلَّمُ الْغُيُوبِ،
-مىگويند نمىدانيم به درستى كه تويى داناى نهانىها .“
خداوند ماجرايى كه بين او و پيغمبرانش كه هر كدام شاهد بر امت خويش و بهترين شهدايند در روز قيامت رخ خواهد داد، ذكر مي كند، چون خداى تعالى فرداى قيامت از آن بزرگواران مىپرسد چه كسانى دعوتشان را پذيرفتند؟ آنان هم كه داناترين مردمند به اعمال امت خود و از طرف پروردگار شهداى بر امت خويشند، جواب مىدهند:” لا علم لنا انك انت علام الغيوب،“
در اينجا سؤال خداوند از اين است كه مردم چگونه دعوت شما انبيا را پذيرفتند؟
چون علم به چگونگى پذيرفتن مردم از قبيل علم به غيب نيست بلكه از قبيل علم شهودى است، پس معلوم شد اينكه انبيا گفتند:” لا علم لنا،“ نفى مطلق علم نيست بلكه نفى علم حقيقتى است كه به عالم غيب هم راه داشته باشد، و تنها خداوند واحد قهار است كه نزد اوست كليد غيبهايى كه جز او كسى را از آن علم و اطلاعى نيست.
از آيات بسيارى استفاده مىشود كه روز قيامت روزى است كه هر چيزى به حقيقت و واقعيتش جلوه مىكند، بنا بر اين در آن روز هيچ گفتارى هم نيست مگر اينكه حق و حقيقت باشد، از آن جمله است آيه:
-” لا يتكلمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا ، ذلك اليوم الحق !“
جواب انبياء يك نوع خضوعى است در برابر عظمت و كبريائى پروردگار و اعتراف به احتياج ذاتى و بطلان حقيقى خود در برابر مولاى حقيقيشان و رعايت آداب حضور و اظهار حقيقت امر است نه جواب نهايى كه بعد از آن جواب ديگرى نباشد، براى اينكه اولا خداوند سبحان آنان را شهداى بر امت قرار داده، كما اينكه فرموده:” فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك على هؤلاء شهيدا،“ و نيز فرموده:” و وضع الكتاب و جىء بالنبيين و الشهداء،“ و براى شاهد بودن انبياء عليهمالسلام معنايى جز اين تصور نمىشود
1) آيه 15و 33 سوره مريم الميزان ج : 14 ص : 26و64
كه در روز قيامت كه روز جلوه حقيقت است در باره امتهاى خود شهادت به حق دهند، و اين شهادتى را كه خداوند براى ايشان مقدر فرموده بزودى در آنروز خواهند داد..
اين علم و شهادت از نوع علم متداول و شهادت معمولى در بين ما مردم عادى نيست، بلكه از نوع علمى است كه مخصوص به خود خداوند است، و خداوند آنرا به طائفهاى از مكرمين و محترمين از بندگان خود اختصاص داده است.
و ثانيا: خداوند سبحان، علم را تنها براى طائفهاى از بندگان خود كه در روز قيامت مقرب درگاه اويند اثبات كرده و فرموده:” و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم البعث،“ و نيز فرموده:” و على الاعراف رجال يعرفون كلا بسيماهم،“ و نيز فرموده:” و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون.“
و عيسى بن مريم عليهماالسلام از جمله كسانى است كه آيه شامل او مىشود. او، و رسول خدا(ص) از كساني هستند كه از روى علم به حق شهادت دادهاند.
-” وَ إِذْ قَالَ اللَّهُ يَعِيسى ابْنَ مَرْيَمَ ءَ أَنت قُلْت لِلنَّاسِ اتخِذُونى وَ أُمِّىَ إِلَهَينِ مِن دُونِ اللَّهِ قَالَ سبْحَنَك مَا يَكُونُ لى أَنْ أَقُولَ مَا لَيْس لى بِحَقٍ إِن كُنت قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فى نَفْسى وَ لا أَعْلَمُ مَا فى نَفْسِك إِنَّك أَنت عَلَّمُ الْغُيُوبِ،
-و نيز به ياد آر زمانى را كه خداى تعالى به عيسى بن مريم فرمود: آيا تو به مردم گفتى كه اى مردم مرا و مادرم را به غير از خدا دو معبود ديگر بگيريد؟ عيسى گفت: پروردگارا منزهى تو، شايسته من نيست چيزى را كه حق من نيست بگويم، و فرضا اگر هم گفته باشم تو خود آنرا شنيده و دانستهاى، آرى تو ميدانى آنچه را كه در نفس من است و اين منم كه به چيزهايى كه در نزد تو است آگهى ندارم. براستى تو علام الغيوبي !“
اين آيات گفتگوى خداى تعالى را با عيسى بن مريم عليهماالسلام در باره آنچه كه نصارا در حق وى گفتهاند حكايت مىكند.
خداى تعالى به عيسى بن مريم فرمود:
-” آيا تو به مردم گفتى كه اى مردم مرا و مادرم را به غير از خدا دو معبود ديگر بگيريد؟
زمان روز قيامت است، روزى است كه راستگوئى راستگويان آنان را سود مىدهد. عيسى عليهالسلام در جواب خداوند عرض مىكند: سبحانك! من تا زنده بودم شاهد و ناظر اعمالشان بودم ولى بعد از اينكه مرا به جوار خود خواندى اطلاعى از اعمال آنها ندارم تو خودت رقيب و ناظر بر آنان بودى !
1) آيه 109 سوره مائده الميزان ج : 6 ص : 290
مسيح عليهالسلام پس از تسبيح خداى تعالى چيزى را كه خداوند از انتسابش به وى پرسش نموده و آن اين بوده كه به مردم گفته باشد غير از خدا، مرا و مادرم را هم دو معبود بگيريد، انكار نمود.
از اين آيه شريفه كه حال مسيح عليهالسلام را حكايت مىكند معلوم شد كه ساحت مقدس آن جناب از اين خرافات كه ملت مسيح در حق وى مىگويند، برى و منزه است و وى مسؤول آنچه مىگويند و مىكنند نيست، و لذا خود مسيح در آخر كلامش عرض كرد :
-” ان تعذبهم فانهم عبادك و ان تغفر لهم فانك انت العزيز الحكيم،“
اگر سرانجام كار امت من به چنين شرك و كفر رسوا و مفتضحى كشيد من كه پيغمبر آنان بودم هيچ تقصيرى نداشتم و هيچ تعهدى در باره آن به گردنم نيست، براى اينكه در كارشان مداخله نداشتم تا اينكه حكمى كه تو - اى پروردگار - بين خودت و آنان دارى شامل من هم بشود .
اين امت من و اين حكم تو هر طور كه مىخواهى در آنان حكم كن، اگر بخواهى آنان را مشمول حكمى كه در باره كسانى كه به تو شرك مىورزند، قرار داده و در آتش بسوزانى بندگان تواند، و اختيار و تدبير امرشان به دست تو است، مىتوانى بر ايشان خشم كنى، چون توئى مولاى حقيقى، و اختيار امر بنده، به دست مولاى اوست.
و اگر بخواهى اثر اين ظلم عظيمى كه كردهاند محو ساخته و به اين وسيله از ايشان درگذرى باز هم تويى عزيز و حكيم!
-” فَلَنَسئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَ لَنَسئَلَنَّ الْمُرْسلِينَ،
-فَلَنَقُصنَّ عَلَيهِم بِعِلْمٍ وَ مَا كُنَّا غَائبِينَ،
-ما در قيامت از هر قومى كه پيغمبر بسوى آنان فرستادهايم پرسش نموده، و از پيغمبران نيز پرسش مىكنيم،
-و آنچه را كه كردهاند از روى علم برايشان نقل مىكنيم و ما هرگز غايب نبودهايم.“
عهدى را كه خداوند از آدميان گرفته كه او را بپرستند و چيزى را شريك او قرار ندهند در سوره اعراف مبناى كلام قرار گرفته، و آنگاه از سير تاريخى اين عهد كه بر حسب مسير انسانيت در امم و قرون گذشته نموده است بحث مىكند.
چون اكثر امم گذشته اين عهد را شكسته و آن را از ياد بردند، و در نتيجه وقتى پيغمبرى در بين آنان مبعوث مىشده و آيات و معجزاتى مىآورده كه آنان را به ياد
1) آيه 116 سوره مائده الميزان ج : 6 ص : 346
عهد خود بيندازد تكذيب مىكردند و جز عده كمى به وسيله آن آيات متذكر نمىشدند .
عهد الهى اجمالى است از تفصيل دعوتهاى دينى الهى كه در طبيعت انسانهاى مختلف از جهت اختلافى كه در استعداد قبول و رد آن دارند، و همچنين از جهت اختلاف اماكن و اوضاع و احوال و شرايطى كه به نفوس آنان احاطه دارد، مختلف مىشود.
در بعضى از نفوس پاك كه بر اصل فطرت باقى ماندهاند هدايت به سوى ايمان به خدا و آيات او را نتيجه مىدهد، و در بعضى ديگر كه هميشه اكثريت را تشكيل مىدهند و مردمى پست و مستغرق در شهوات دنيايند خلاف آن را، كه همان كفر و طغيان و سرپيچى است نتيجه مىدهد.
-” . . . وَ الأَرْض جَمِيعاً قَبْضتُهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَ السمَوَت مَطوِيَّت بِيَمِينِهِ سبْحَنَهُ وَ تَعَلى عَمَّا يُشرِكُونَ،
-. . . چون او را از نظر معاد نشناختهاند كه تمامى موجودات زمين در قبضه او و آسمانها به دست قدرت او است، منزه و متعالى است از شركى كه به وى مىورزند.“
منظور از كلمه أرض كره زمين است با همه اجزأ و اسبابى كه در آن در يكديگر فعاليت دارند، و قبض بر هر چيز و بودن آن در قبضه، كنايه است از تسلط تام بر آن، يا انحصار تسلط صاحب قبضه بر آن كه آيه:” و الامر يومئذ لله،“ و آياتى ديگر اين معنا را تاييد مىكنند.
معناى انحصار ملك و امر و حكم و سلطان و امثال آن در روز قيامت براى خداى تعالى، اين نيست كه اين عناوين در دنيا منحصر در خدا نباشد، بلكه معنايش اين است كه در قيامت اين عناوين بهتر ظهور دارد و اهل محشر آنها را به وضوح درك مىكنند، بر خلاف دنيا كه در آنجا اين معانى براى همه روشن نيست و گرنه در دنيا هم اين عناوين مال خدا است .
پس معناى بودن زمين در قيامت در قبضه خدا، اين است كه در قيامت اين معنا براى مردم روشن مىشود، نه اينكه اصل آن تنها در قيامت پيدا مىشود و خدا تنها در آن روز داراى چنين تسلط و مالكيت مىگردد.
حاصل دو جمله ” و الأرض جميعا قبضته يوم القيمة،“ و جمله ” و السموات مطويات بيمينه،“ اين است كه در آن روز سببهاى زمينى و آسمانى از سببيت مىافتند، و
1) آيه 6 و 7 سوره اعراف الميزان ج : 8 ص : 5
ساقط مىشوند و آن روز اين معنا ظاهر مىگردد كه هيچ مؤثرى در عالم هستى بجز خداى سبحان نيست.
” سبحانه و تعالى عما يشركون،“ اين جمله خداى تعالى را از شركهايى كه مشركين ورزيده و غير خدا را شريك در ربوبيت و الوهيت خدا دانستند و در نتيجه تدبير عالم را به خدايان خود نسبت دادند و آنها را پرستيدند، منزه مىدارد.
-” وَ يَوْمَ نحْشرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشرَكُوا أَيْنَ شرَكاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنتُمْ تَزْعُمُون، ثُمَّ لَمْ تَكُن فِتْنَتهُمْ إِلا أَن قَالُوا وَ اللَّهِ رَبِّنَا مَا كُنَّا مُشرِكِين،
-و روزى كه همگى آنها را محشور مىكنيم، به كسانى كه شرك ورزيدند مىگوييم: كجايند آن شركائى كه براى ما مىپنداشتيد،
-آنوقت است كه عذرى ندارند مگر اينكه بگويند به خدا، كه پروردگار ما است سوگند، ما مشرك نبوديم. “
از آياتى كه متعرض وصف روز قيامت است برمىآيد كه آنروز، روز بروز حقايق و بيرون افتادن اسرار است و خدعه و دروغى كه از لوازم نشات دنيوى است در آنروز تصور ندارد، با اين حال به فرضى هم كه مشركين به دروغ سوگند ياد كنند چه نفعى بر دروغشان مترتب مىشود؟
جواب اين است كه مساله دروغگوئى كفار و قسم دروغ خوردنشان كه در چند جاى قرآن ذكر شده، براى اين نيست كه به اين وسيله به اغراض فاسد خود رسيده حقيقت امر را پوشيده بدارند بلكه كفار از آنجائى كه در دنيا عادت كرده بودند كه به وسيله دروغ و خدعه و فريب و سوگندهاى دروغ، خود را از مهلكهها رهانيده و منافع را به خود جلب كنند، و دروغگوئى ملكه راسخهاى در دلهايشان شده بود، و وقتى ملكهاى در نفس رسوخ نمود نفس ناگزير در اجابت خواستههاى آن است، همچنانكه مرد فحاش وقتى ملكه دشنام دادن در نفسش مستقر گشت، هر چه هم تصميم بگيرد، نمىتواند از آن خوددارى نمايد. از اين جهت كفار نيز در قيامت روى عادت و ملكهاى كه در دنيا داشتند بى اختيار لب به دروغ مىگشايند.
اين است سر دروغگوئى كفار در روز قيامت، چرا كه روز قيامت روز برون ريختن سريرهها است و معلوم است سريره و باطنى كه آميخته با دروغ است جز دروغ از او ترشح نمىكند .
-” وَ لا تَكُونُوا كالَّتى نَقَضت غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنكثاً تَتَّخِذُونَ أَيْمَنَكمْ دَخَلا بَيْنَكُمْ أَن تَكُونَ أُمَّةٌ هِىَ أَرْبى مِنْ أُمَّةٍ إِنَّمَا يَبْلُوكمُ اللَّهُ بِهِ وَ لَيُبَيِّننَّ لَكمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ مَا كُنتُمْ فِيهِ تخْتَلِفُونَ،
-و چون آن كس كه رشته خود را از پس تابيدن پنبه و قطعه قطعه كند مباشيد كه قسمهايتان را ما بين خودتان براى آن كه گروهى بيشتر از گروه ديگر است دستاويز فريب كنيد. حق اينست كه خدا شما را به قسمها امتحان مىكند و روز قيامت مطالبى را كه در مورد آن اختلاف داشتهايد برايتان بيان مىكند.“
مي فرمايد: شما قسمهاى خود را وسيله غدر و نيرنگ و خيانت قرار مىدهيد، و با آن، دلهاى مردم را خوش مىكنيد آن وقت خيانت و خدعه را پياده مىسازيد و عهدى كه با مردم بستهايد نقض مىكنيد.
” انما يبلوكم الله به ...،“ يعنى اين خود امتحانى است الهى كه شما را با آن مىآزمايد، و سوگند مىخورم كه به زودى در روز قيامت شما را به آنچه در آن اختلاف مىكرديد متوجه مىسازد آن وقت خواهيد فهميد حقيقت آنچه كه در دنيا بر سرش تخاصم مىكرديد و به جان هم مىافتاديد و براى محو آثار حق، راه باطل را طى مىكرديد، آن روز به خوبى معلوم مىشود كه چه كسى گمراه و چه كسى در غير گمراه بوده است.
-” وَ كلُّهُمْ ءَاتِيهِ يَوْمَ الْقِيَمَةِ فَرْداً،
-و همگيشان روز قيامت تنها به پيشگاه خدا وارد شوند.“
مراد از آمدن تك و تنها در قيامت، آمدن با دست خالى است كه مالك هيچ چيز از آنهايى كه در دنيا به حسب ظاهر مالك بودند نباشد، در دنيا گفته مىشد: فلانى حول و قوهاى دارد، صاحب مال و اولاد و انصار است، وسائل و اسباب زندگيش فراهم است، و همچنين باور كرده بود كه مالك است .
ولى آن روز تمامى اين اسباب از او فاصله گرفتهاند، و او تك و تنها است، هيچ چيزى با او نيست، و او به حقيقت معناى عبوديت عبدى است كه هيچ چيز را مالك نبوده و نخواهد بود، آرى كار قيامت همين است كه حقايق را جلوهگر مىسازد.
هر چه و هر كس در آسمانها و زمين است بنده خدا و مطيع او در عبوديت است، و از وجود و آثار وجود جز آنچه را خدا به او داده ندارد، و آنچه را هم به او داده از
1) آيه 82 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 484
در بندگى و اطاعت پذيرفته، حتى در پذيرفتنش هم اختيارى از خود نداشته و از عبوديتش تنها اين معنا ظاهر نمىگردد، بلكه” الله احصيهم و عدهم عدا،“ خدا عبوديت را بر آنان مسجل كرده، و هر يك را در جاى خود قرار داده، و او را در كارى كه از او مىخواسته به كار زده، و خود شاهد عبوديتش بوده، باز تنها اين نيست، بلكه به زودى هر يك، فرد و تنها نزد او خواهند آمد، در حالى كه مالك هيچ چيز نيستند، و همراهشان چيزى ندارند، و با همين وضع است كه حقيقت عبوديتشان براى همه روشن مىشود، و آن را به چشم خود مىبينند، و وقتى حال تمامى موجودات كه در آسمانها و زمين است اين باشد، ديگر چطور ممكن است بعضى از همين موجودات فرزند خدا باشد، و واجد حقيقت لاهوتى و مشتق از جوهره آن باشد؟ و چگونه الوهيت با فقر جمع مىشود؟
-” إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ الَّذِينَ هَادُوا وَ الصبِئِينَ وَ النَّصرَى وَ الْمَجُوس وَ الَّذِينَ أَشرَكوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلى كلِّ شىْءٍ شهِيدٌ،
-كسانى كه ايمان آوردند و آنان كه يهودى شدند و صابئىها و نصارى و مجوس و كسانى كه شرك آوردند خدا در روز رستاخيز ميانشان امتياز مىنهد، و از هم جدايشان مىكند كه خدا به همه چيز گواه است.“
مراد از” الذين آمنوا “ كسانى هستند كه به محمد بن عبد الله صلىاللهعليه وآله وسلّم و كتاب او قرآن ايمان آوردند.
مراد از ” الذين هادوا “ گروندگان به موسى عليه السلام و پيامبران قبل از موسى است كه در موسى توقف كردند و كتابشان تورات است كه بخت نصر پادشاه بابل وقتى در اواسط قرن هفتم بر آنان مستولى شد قبل از مسيح آن را سوزانيد و مدتها به كلى نابود شد تا آنكه عزراى كاهن در اوايل قرن ششم قبل از مسيح در روزگارى كه كورش پادشاه ايران بابل را فتح نموده و بنى اسرائيل را از اسارت نجات داده و به سرزمين مقدس برگردانيد، آن را به رشته تحرير در آورد.
مراد از ” صابئين “ پرستندگان كواكب نيستند بلكه عبارتند از معتقدين به كيشى كه حد وسط ميان يهوديت و مجوسيت است و كتابى دارند كه آن را به حضرت يحيى بن زكرياى پيغمبر نسبت دادهاند، و امروز عامه مردم ايشان را صبىء مىگويند.
مراد از” نصارى “ گروندگان به مسيح، عيسى بن مريم عليهماالسلام و پيامبران قبل از وى، و كتب مقدسه انجيلهاى چهارگانه لوقا، مرقس، متى و يوحنا و كتب عهد
1) آيه 95 سوره مريم الميزان ج : 14 ص : 153
قديم است، البته آنمقدار از كتب عهد قديم كه كليسا آن را مقدس بداند، ليكن قرآن كريم مىفرمايد: كتاب مسيحيان تنها آن انجيلى است كه به عيسى نازل شد.
منظور از” مجوس “ قوم معروفى هستند كه به زرتشت گرويده، و كتاب مقدسشان اوستا نام دارد. چيزى كه هست تاريخ حيات زرتشت و زمان ظهور او بسيار مبهم است، به طورى كه مىتوان گفت به كلى منقطع است. اين قوم كتاب مقدس خود را در داستان استيلاى اسكندر بر ايران به كلى از دست دادند، و حتى يك نسخه از آن نماند، تا آنكه در زمان ملوك ساسانى مجددا به رشته تحرير در آمد، و به همين جهت ممكن نيست بر واقعيت مذهب ايشان وقوف يافت. آنچه مسلم است، مجوسيان معتقد هستند كه براى تدبير عالم دو مبدأ است، يكى مبدأ خير، و ديگرى مبدأ شر. اولى نامش يزدان و دومى اهريمن و يا اولى نور، و دومى ظلمت است. و نيز مسلم است كه ايشان ملائكه را مقدس دانسته، بدون اينكه مانند بتپرستان براى آنها بتى درست كنند، به آنها توسل و تقرب مىجويند.
و نيز مسلم است كه عناصر بسيطه- و مخصوصا آتش را- مقدس مىدارند. و در قديم الايام مجوسيان در ايران و چين و هند و غير آنها آتشكدههايى داشتند كه وجود همه عالم را مستند به اهورامزدا دانسته، او را ايجاد كننده همه مىدانستند.
و اما مراد از مشركين در” الذين اشركوا “ همان وثنىها هستند كه بت مىپرستيدند، و اصول مذاهب آنها سه است: يكى مذهب وثنيت صابئه، و يكى وثنيت برهمائيه، و يكى بودايى.
البته اين سه مذهب اصول مذاهب مشركين است، و گر نه اقوام ديگرى هستند كه از اصنام هر چه بخواهند و به هر نحوى بخواهند مىپرستند، بدون اينكه پرستش خود را بر اصل منظمى استوار سازند، مانند بتپرستان حجاز، و طوائفى در اطراف معموره جهان.
” ان الله يفصل بينهم يوم القيامة .“
مقصود از اين فصل فصل قضاء و حكم به حق در مسائلى است كه صاحبان اين مذاهب در آن اختلاف داشتهاند، تا محق آنان از مبطل جدا شود، آن چنان كه هيچ ساترى در ميان نماند، و هيچ حاجبى جلو آن حكم به حق را نگيرد. ” ان الله على كل شىء شهيد،“ اين جمله تعليل آن فصل است كه چگونه فصل به حق است .
خدا در روز قيامت ميان مردمى كه با هم اختلاف داشتند حكم مىكند و آنها را از يكديگر متمايز و جدا مىسازد .
بعد از جدا سازي فرقه هاي حق و باطل:
-” هذان خصمان اختصموا فى ربهم فالذين كفروا قطعت لهم ثياب من نار يصب من فوق رؤسهم الحميم.
-اين دو طايفه دشمنان هم هستند كه در مورد پروردگارشان با يكديگر مخاصمه كردهاند، و كسانى كه كافرند برايشان جامههايى از آتش بريده شده و از بالاى سرهايشان آب جوشان ريخته مىشود! “
اشاره به دو طايفهاى است كه جمله” ان الله يفصل بينهم يوم القيمة،“ و جمله بعدىاش: ”و كثير من الناس و كثير حق عليه العذاب،“ بر آن دو دلالت مىكرد.
و از اينكه اختلاف كنندگان بشر را با اينكه اديان آنان و مذاهبشان بسيار است، منحصر در دو طايفه كرده فهميده مىشود كه برگشت تمامى اديان مختلف به دو طايفه است، يكى حق و يكى باطل، چون اگر اين دو جامع را در نظر نگيريم، به هيچ معناى ديگرى نمىتوانيم مذاهب مختلف عالم را در تحت آن معنا دو تا كنيم.
و محق و مبطل در عالم دو طايفه هستند در مقابل هم، يكى به حق ايمان دارد و ديگرى به آن كفر مىورزد.
پس طوائف مذكور در آيه هم، با همه اختلافى كه در اقوال آنان است منحصر در دو خصمند، و با اينكه دو خصم هستند، اقوال مختلفى بيشتر از دو تا دارند. بنا بر اين خوب مىتوان فهميد كه تعبير ” خصمان اختصموا،“ چقدر جالب و پر معنا است.
از يك طرف اهل خصومت را تثنيه آورده، و از سوى ديگر خصومتشان را به صورت جمع تعبير كرده، و آنگاه خصومتشان را درباره پروردگارشان دانسته و فهمانده كه اختلافشان در وصف ربوبيت خداى تعالى بوده، و در نتيجه فهمانده است كه برگشت تمامى اختلافات مذاهب هر قدر هم كه زياد باشند در يك مساله است، و آن وصف ربوبيت خدا است.
پارهاى رب خود را به اسماء و صفاتى توصيف مىكنند كه او مستحق و سزاوار آنها است و هم افعالى به او نسبت مىدهند كه لايق ساحت اوست، و به آن اوصافى كه گفتيم ايمان دارند.
اينها اهل حقند، و بر طبق همين اوصاف، و آنچه آن اوصاف اقتضاء دارند عمل مىكنند، و در نتيجه اعمالشان جز صالحات چيزى نيست.
پارهاى ديگر او را به آنچه از اسماء و صفات كه مستحق و سزاوار است توصيف نمىكنند، مثلا براى او شريك يا فرزند قائل مىشوند و در نتيجه وحدانيت او را منكر مىگردند، و يا صنع و ايجاد عالم را به طبيعت و يا دهر نسبت مىدهند، و يا منكر رسالت
و نبوت، و يا رسالت بعضى از رسل، و يا منكر يكى از ضروريات دين حق مىشوند، و در نتيجه به حق كفر مىورزند و آن را مىپوشانند، و اين كافر و آن مؤمن به آن معنايى كه گفتيم عبارتند از خصمان.
كيفر فرقه هاي ضلال و صاحبان اديان منحرف:
آنگاه شروع كرده، در بيان كيفر و سزاى آن دو خصم، و عاقبت امر هر يك از آن دو، و نخست كيفر كفار را بيان نموده، مىفرمايد:” فالذين كفروا قطعت لهم ثياب من نار يصب من فوق رؤسهم الحميم.“ يعنى براى كفار لباس از آتش مىبرند، و از بالاى سرشان آب جوش بر سرشان مىريزند و با آن آب جوش آنچه در داخل جوف ايشان، از معده و روده و غيره است، همه آب مىشود:
-يُصهَرُ بِهِ مَا فى بُطونهِمْ وَ الجُلُودُ وَ لهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِيدٍ كلَّمَا أَرَادُوا أَن يخْرُجُوا مِنهَا مِنْ غَمٍ أُعِيدُوا فِيهَا وَ ذُوقُوا عَذَاب الحَرِيق،
-امعاء ايشان را با پوستها بگدازد و برايشان گرزهايى آهنين آماده است هر وقت بخواهند از آن شدت و محنت در آيند بدان باز گردانيده شوند گويند عذاب سوزان را بچشيد ! “
پاداش صاحبان دين حق:
ميان آيه فوق و آيه زير مقابلهاى است، كه خواننده عزيز خود آن را درك مىكند:
-” إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ جَنَّتٍ تجْرِى مِن تحْتِهَا الأَنْهَرُ يحَلَّوْنَ فِيهَا مِنْ أَساوِرَ مِن ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبَاسهُمْ فِيهَا حَرِيرٌ، وَ هُدُوا إِلى الطيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى صرَطِ الحَمِيدِ،
-خدا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند به بهشتهايى مىبرد كه در آن جويها روان است، در آنجا دستبندها از طلا و مرواريد زيور كنند و لباسشان در آنجا ديبا خواهد بود، آنان به گفتار نيك هدايت شدهاند و به راه ستوده رهنمايى گشتهاند.“
قول طيب كلامى است كه در آن خبائث نباشد. و كلام خبيث به معناى كلامى است كه يكى از اقسام باطل در آن باشد، و خداى تعالى قول طيب مؤمنين را يكجا جمع نموده، و فرموده:” دعواهم فيها سبحانك اللهم و تحيتهم فيها سلام و آخر دعواهم ان الحمد لله رب العالمين! “
پس معناى اينكه فرمود به سوى قول طيب هدايت شدند اين است كه خداوند وسيله را براى چنين سخنى برايشان فراهم نمود.
و هدايتشان به صراط حميد - حميد يكى از اسماء خداست - اين است كه از ايشان جز افعال پسنديده سر نزند، همچنانكه جز كلام طيب از دهان ايشان بيرون
نمىآيد.
-” اللَّهُ يحْكُمُ بَيْنَكمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ فِيمَا كُنتُمْ فِيهِ تخْتَلِفُونَ،
-خدا روز قيامت در باره مطالبى كه در آن اختلاف مىكرديد ميان شما حكم مىكند.“
گويا كفار از اهل كتاب و يا مشركين وقتى عبادات اسلامى را ديدهاند و چون براى آنها نوظهور بوده و نظير آنرا در شريعتهاى سابق، يعنى شريعت يهود نديده بودند، لذا در مقام منازعه با رسول الله«ص» بر آمدهاندو خداى تعالى جواب داده كه هر امتى از امتهاى گذشته عبادتى داشتهاند كه آن قسم خدا را عبادت مىكردند، و عبادت هيچ امتى به امت ديگر منتقل نمىشده چون خداوند با هر شريعت، شرايع قبلى را نسخ مىكرد و بهتر از آن را مىآورد، چون افكار امتهاى بعدى ترقى يافتهتر از قبلىها بود و استعداد عبادتى كاملتر و بهتر از سابق را يافته بودند، پس هميشه عبادت سابقين در حق لاحقين نسخ مىشد، پس ديگر معنا ندارد كه شما با پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلّم نزاع كنيد كه چرا طريقه عبادتت شبيه به طريقه سابقين نيست.
” و ان جادلوك فقل الله اعلم بما تعملون،“ مراد از اين جدال، مجادله و بگومگوى در همان مساله طرز عبادت باشد. بعد از آنكه آن حجت مذكور را در پاسخشان آورد، رسول گرامى خود را دستور مىدهد كه اگر زير بار نرفتند به حكم خدا ارجاعشان ده. حكم، حكم خدا است.
” فقل الله اعلم بما تعملون،“ زمينهچينى است براى اينكه ايشان را به حكم خدا ارجاع دهد و معنايش اين است كه: خدا داناتر است به آنچه مىكنيد، و ميان شما حكم مىكند حكم كسى كه حقيقت حال را كاملا مىداند، چيزى كه هست اين حكم را روز قيامت مىكند و در ازاى مخالفتتان با حق و اهل حق به حسابتان مىرسد .
-” وَ لا تخْزِنى يَوْمَ يُبْعَثُونَ،
-يَوْمَ لا يَنفَعُ مَالٌ وَ لا بَنُونَ،
-إِلا مَنْ أَتى اللَّهَ بِقَلْبٍ سلِيمٍ،
-و روزى كه مردم بر انگيخته مىشوند مرا خوار مگردان،
-روزى كه مال و فرزندان سود ندهد،
-مگر آنكه با قلب پاك سوء خدا آمده باشد.“
در اين آيات كه حضرت ابراهيم عليه السلام از پروردگار خود مسالت نمود كه او را در روز قيامت خزى نكند، فهميده مىشود كه در آن روز هر انسانى محتاج به يارى خدا است، و بنيه ضعيف بشرى تاب مقاومت در برابر اهوال و هراسهايى كه آن روز با آنها مواجه مىشود ندارد، مگر آنكه خدا او را يارى و تاييد كند.
” يوم لا ينفع مال و لا بنون،“ در اين جمله سود داشتن مال و فرزندان در روز قيامت بكلى نفى شده، و اين بدان جهت است كه رابطه مال و فرزندان كه در دنيا مناط در يارى و مساعدت طرفينى است، رابطهاى است و همى و خيالى، كه تنها در نظام اجتماعى بشر معتبر شمرده مىشود و در خارج از ظرف اجتماع مدنى هيچ اثرى ندارد. مال كه يا كاغذى است به نام اسكناس و يا فلزى است به نام طلا و امثال آن و نيز يك انسان به نام فرزند كه موجودى است مستقل، چه ارتباطى به زندگى من كه نيز انسانى هستم مستقل مىتواند داشته باشد؟
و روز قيامت كه روز انكشاف حقايق و جدا شدن آنها از موهومات است و روزى است كه ديگر اسباب و مؤثرات اعتبارى، از سببيت مىافتد، مال به ماليتش و فرزند به عنوان فرزنديش، و خويشاوند به عنوان قرابتش نيز از اعتبار مىافتد، همچنان كه قرآن كريم مىفرمايد:” و لقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم اول مرة و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم،“ و نيز فرموده:” فاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم يومئذ و لا يتسائلون .“
پس مراد از سود نداشتن مال و فرزندان در روز قيامت، اين است كه در قيامت آنطور كه در دنيا و در اجتماع بشرى معتبر بود اعتبار ندارد.
-” الا من اتى الله بقلب سليم.“
از سياق بر مىآيد كه آن جناب در مقام بيان معناى جامعى است كه قيامت را از ساير روزها متمايز كند، و از پروردگار خود درخواست كرده كه اولا در روزى كه مال و اولاد و ساير آنچه در دنيا سود مىدهد سودى نمىبخشد، او را يارى كند، و بيچاره نسازد، كه مقتضاى اين مقدمه چينى اين است كه مطلوب واقعى از جمله:” الا من اتى الله بقلب سليم،“ بيان چيزى باشد كه در آن روز نافع است.
در آن روز مال و اولاد سودى نمىدهد و ليكن هر كس با قلب سليم نزد خدا آيد از سلامت قلب سود مىبرد.
و خلاصه مفاد كلام اين مىشود كه مدار سعادت در آن روز بر سلامت قلب است، چه اينكه صاحب آن قلب سالم در دنيا مال و فرزندى داشته باشد و يا نداشته باشد.
آيه شريفه از نظر معنا قريب به آيه:” المال و البنون زينة الحيوة الدنيا و الباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير املا،“ است چيزى كه هست در آيه مورد بحث نفع را به قلب سليم نسبت داده، كه آن قلبى است كه از ننگ ظلم و تاريكى شرك و گناه سالم باشد، همچنان كه در وصف آن روز فرموده:” و عنت الوجوه للحى القيوم و قد خاب من حمل ظلما،“ و در آيه چهل و شش كهف نفع و ثواب را به باقيات الصالحات نسبت داده است.
-” وَ يَوْمَ تَقُومُ الساعَةُ يُبْلِس الْمُجْرِمُون،
-و روزى كه قيامت به پا شود مجرمين مايوس مىگردند.“
اين آيه حال مجرمين را بيان مىكند، كه بعد از قيام ساعت يعنى برگشتن به سوى خدا براى حساب و جزاء، چه حالى دارند.
كلمه يبلس به معناى نوميدى از رحمت خداست، كه منشا همه شقاوتها و بدبختىها است.
(2) روز قيامت روز فصل و قضا بين حق و باطل
-” إِنَّ رَبَّك هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ فِيمَا كانُوا فِيهِ يخْتَلِفُونَ،
-پروردگارت روز رستاخيز در مورد چيزهايى كه در آن اختلاف داشتهاند ميانشان حكم مىكند.“
منظور از اين اختلاف، اختلاف مردم در دين است، و اين اختلاف را به راه نينداختند مگر از باب ستم، ستمى كه به يكديگر مىكردند، همچنان كه در چند جا از كلامش به اين معنا اشاره نموده، از آن جمله فرموده:” ولقد آتينا بنى اسرائيل الكتاب ... فما اختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم . “
مراد از جمله يفصل بينهم قضاء و داورى بين حق و باطل، و محق و مبطل است.
-” وَ كَذَلِك أَوْحَيْنَا إِلَيْك قُرْءَاناً عَرَبِيًّا لِّتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَ مَنْ حَوْلهَا وَ تُنذِرَ يَوْمَ الجَمْع لا
رَيْب فِيهِ فَرِيقٌ فى الجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فى السعِيرِ،
-و اين چنين به سويت وحى كرديم قرآنى عربى را تا مردم مكه و پيرامون آن را انذار كنى و از روز جمع (قيامت) كه شكى در آن نيست بترسانى، روزى كه دستهاى در بهشت و دستهاى در جهنم خواهند بود.“
منظور از روز جمع روز قيامت است كه خداى تعالى در جاى ديگر در بارهاش فرموده:” ذلك يوم مجموع له الناس ... فمنهم شقى و سعيد.“
دو دسته شدن مردم چيزى است كه مشيت خداى سبحان به آن تعلق گرفته، و به همين منظور دين را براى مردم تشريع كرده، و از راه وحى مردم را از روز جمع انذار نموده، چون او ولى مردم است، و آنها را بعد از مردن زنده مىكند، و بين آنان در آنچه اختلاف مىكردند حكم مىفرمايد.
” فريق فى الجنة و فريق فى السعير،“ در آن روز يك دسته بهشتى و دسته ديگر جهنمى مىشوند، يعنى به دو دسته تقسيم مىگردند، يكى سعيد و داراى پاداش و ديگرى شقى و معذب. پس بايد قبلاً انذار بشوند تا از راه شقاوت بپرهيزند، و از پرتگاه هلاكت كنار آيند.
-” ... يَوْمَ لا يخْزِى اللَّهُ النَّبىَّ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسعَى بَينَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَنهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَ اغْفِرْ لَنَا إِنَّك عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ،
-... در روزى كه خدا نبى و مؤمنين با او را خوار نمىسازد نورشان جلوتر از خودشان در حركت است از جلو و طرف راست حركت مىكند مىگويند پروردگارا نور ما را تمام كن و ما را بيامرز كه تو بر هر چيز توانايى!“
روزى كه خدا پيامبرش را خوار نمىكند، و كسانى كه به او ايمان آوردند، و در نتيجه با او هستند، اولا نورشان در جلو و در دست راستشان در حركت است، و ثانيا مىگويند پروردگارا نور ما را كامل كن!
احتمال دارد نورى كه در پيش روى آنان به حركت در مىآيد نور ايمان باشد، و نور دست راستشان نور عمل باشد .
” يقولون ربنا اتمم لنا نورنا و اغفر لنا انك على كل شىء قدير،“ از سياق بر مىآيد مغفرتى كه مؤمنين درخواست مىكنند سبب تماميت نور و يا حداقل ملازم با تماميت نور باشد، در نتيجه آيه شريفه مىرساند كه مؤمنين در آن روز نور خدا را ناقص مىبينند، و چون نور آن روز ايمان و عمل صالح امروز است، معلوم مىشود نقصى در درجات ايمان و عمل خود مىبينند، و يا مىبينند كه آثار گناهان در نامه اعمالشان جاى عبوديت را
1) آيه 7 سوره شوري الميزان ج : 18 ص : 20
گرفته، و در آن نقاط عمل صالحى نوشته نشده، و آمرزش گناهان كه درخواست دوم ايشان است، تنها باعث آن مىشود كه گناهى در نامه نماند، ولى جاى خالى آن گناهان را چيزى پر نمىكند، لذا درخواست مىكنند، خدا نورشان را تمام كند، يعنى آن نقاط خالى را هم پر كند، و آيه شريفه” و الذين امنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهم لهم اجرهم و نورهم،“ هم به اين معنا اشاره دارد .
-” الأَخِلاءُ يَوْمَئذِ بَعْضهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلا الْمُتَّقِينَ،
-آن روز دوستان دنيائى دشمن يكديگرند مگر پرهيزكاران.“
اينكه چرا همه دوستان، به استثناء متقين دشمن يكديگرند، براى اين است كه لازمه دوستى طرفينى اين است كه يكطرف، طرف ديگر را در مهماتش كمك كند، و اين كمك وقتى در غير رضاى خدا باشد، در حقيقت كمك به بدبختى و شقاوت و عذاب دائمى آن طرف است، همچنان كه در جاى ديگر در حكايت گفتار ستمگران در قيامت فرموده:” يا ويلتى ليتنى لم اتخذ فلانا خليلا لقد اضلنى عن الذكر بعد اذ جاءنى،“ به خلاف دوستىهاى متقين كه همه مايه پيشرفت آنان در راه خدا است، و در روز قيامت همه به سود ايشان خواهد بود .
-” وَ مَنْ أَضلُّ مِمَّن يَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لا يَستَجِيب لَهُ إِلى يَوْمِ الْقِيَمَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائهِمْ غَفِلُونَ،
-وَ إِذَا حُشِرَ النَّاس كانُوا لهُمْ أَعْدَاءً وَ كانُوا بِعِبَادَتهِمْ كَفِرِينَ،
-كيست گمراهتر از كسى كه غير خدا را مىپرستد كسى را كه تا روز قيامت هم يك دعايش را مستجاب نمىكند و اصولا از دعاى پرستندگان خود بىخبرند،
-و چون مردم محشور شوند همان خدايان دشمن ايشان و به عبادتشان كافر خواهند بود.“
منظور از حشر در اينجا مبعوث كردن مردم از قبورشان، و سوق دادن آنها به سوى محشر است، كه در آن روز آلهه آنان دشمنشان شده، و به شرك آنان كافر گشته، از ايشان بيزارى مىجويند، همچنان كه آيه” تبرأنا اليك ما كانوا ايانا يعبدون و آيه فكفى بالله شهيدا بيننا و بينكم ان كنا عن عبادتكم لغافلين،“ اين مضامين را حكايت مىكند.
و در سياق دو آيه مورد بحث اشارهاى است به اينكه سنگ و چوبهاى جماد كه
در اين عالم در نظر ما جماد و بىجانند، چون آثار حيات در آنها نمىبينيم، در نشاه آخرت معلوم مىشود كه براى خود جان داشتهاند، و آن روز آثار حيات از ايشان بروز مىكند.
-” لَن تَنفَعَكُمْ أَرْحَامُكمْ وَ لا أَوْلَدُكُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ،
روز قيامت خداى تعالى با از كار انداختن اسباب دنيوى، ميان شما جدايى مىاندازد، همچنان كه در جاى ديگر فرموده:” فاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم يومئذ،“ و علت سقوط اسباب و از آن جمله خويشاوندى ظاهرى اين است كه خويشاوندى كه معنايش منتهى شدن نسبت دو نفر يا بيشتر به يك رحم و يا يك صلب است، تنها آثارش را در ظرف دنيا كه ظرف حيات اجتماعى است بروز مىدهد، و باعث مودت و الفت و معاضدت و عصبيت، و يا خدمت و امثال آن مىگردد، چون ظرف اجتماع است كه بالطبع و بر حسب آراء و عقائد، انسان را محتاج به اين امور مىسازد، آراء و عقائدى كه آن را هم فهم اجتماعى در انسان ايجاد مىكند، و در خارج از ظرف حيات اجتماعى خبرى از اين آراء و عقائد نيست.
در قيامت وقتى حقائق آشكارا جلوه مىكند، و رفع حجاب و كشف غطاء مىشود، - اثرى از آراء و پندارهاى دنيايى نمىماند، و رابطى كه ميان اسباب و مسببات بود، و آن استقلالى كه ما در دنيا براى اسباب و تاثيرش در مسببات مىپنداشتيم، به كلى از بين مىرود، همچنان كه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده:” لقد تقطع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون،“ و نيز فرموده:” و راوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب.“
پس در قيامت رابطه اسباب و انساب وجود ندارد، و هيچ خويشاوندى از خويشاوندىاش بهرهمند نمىشود، پس سزاوار انسان عاقل نيست كه به خاطر خويشاوندان و فرزندان، به خدا و رسولش خيانت كند، چون اينان در قيامت دردى از او دوا نمىكنند.
-” فَأَقِمْ وَجْهَك لِلدِّينِ الْقَيِّمِ مِن قَبْلِ أَن يَأْتىَ يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ يَوْمَئذٍ يَصدَّعُونَ،
-رو به سوى دين مستقيم كن قبل از آنكه روزى برسد كه ديگر خدا اجازه برگشت ندهد! در آن روز مردم از هم جدا شوند.“
مراد از روزى كه برگردانندهاى براى آن نيست، و كسى نيست كه آن را از خدا برگرداند، روز قيامت است، و روز قيامت مردم به دو طرف بهشت و جهنم متفرق مىشوند.
” من كفر فعليه كفره و من عمل صالحا فلانفسهم يمهدون،“ يعنى هر كس كفر بورزد وبال كفرش بر خودش مىباشد، و يا هر كه كفر بورزد كفرش عليه خودش است، چون همان عمل و يا اعتقادى كه در اين نشئه كفر نام دارد، در نشئة ديگر به آتش جاودانه منقلب مىشود.
اين آيه بيان يكى از دو فريق است، و فريق ديگر را آيه بعدى بيان مىكند: ” و من عمل صالحا فلانفسهم يمهدون.“ فريق دوم كه ايمان آورده و عمل صالح كردند، بسترى براى خود گستردهاند.
كسانى كه - بعد از ايمان - اعمالى صالح را كردند براى خود تهيه ديدهاند سرمايهاى را كه با آن زندگى كنند، و به زودى بر آنچه براى خود گستردهاند قرار مىگيرند.
-” وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّك مِن بَنى ءَادَمَ مِن ظهُورِهِمْ ذُرِّيَّتهُمْ وَ أَشهَدَهُمْ عَلى أَنفُسِهِمْ
أَ لَست بِرَبِّكُمْ ؟ قَالُوا بَلى شهِدْنَا !
أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَمَةِ إِنَّا كنَّا عَنْ هَذَا غَفِلِينَ،
-و چون پروردگار تو از پسران آدم از پشتهايشان نژادشان را بياورد و آنها را بر خودشان گواه گرفت كه مگر من پروردگار شما نيستم؟
گفتند: چرا، گواهى مىدهيم!
تا روز رستاخيز نگوييد كه از اين نكته غافل بودهايم.“
اين آيات مساله پيمان گرفتن از بنى نوع بشر بر ربوبيت پروردگار را ذكر مىكند، و خود از دقيقترين آيات قرآنى از حيث معنا و از زيباترين آيات از نظر نظم و اسلوب است.
-” و اشهدهم على انفسهم، الست بربكم ؟ “
اشهاد بر هر چيز حاضر كردن گواه است در نزد آن، و نشان دادن حقيقت آن
1) آيه 43 سوره روم الميزان ج : 16 ص : 295
است، تا گواه حقيقت آن چيز را از نزديك و به حس خود درك نموده و در موقع به آنچه كه ديده شهادت دهد، و اشهاد كسى بر خود آن كس نشان دادن حقيقت او است به خود او تا پس از درك حقيقت خود و تحمل آن در موقعى كه از او سؤال مىشود، شهادت دهد.
” الست بربكم ؟ “ مورد استشهاد را معلوم كرده و مي فهماند آن امرى كه براى آن، ذريه بشر را استشهاد كرده، ربوبيت پروردگار ايشان است، تا در موقع پرستش به ربوبيت خداى سبحان شهادت دهند.
جمله:” بلى شهدنا! “ اعتراف انسانها است به اينكه اين مطلب را ما شاهد بوديم و چنين شهادتى از ما واقع شد .
” و اذ اخذ ربك من بنى آدم ...،“ دلالت دارد بر اينكه تمامى افراد بشر مورد اين استشهاد واقع شده، و يكايك ايشان به ربوبيت پروردگار اعتراف نمودهاند و ذيل آن و همچنين آيه بعدش غرض از اين اخذ و استشهاد را بيان مىكند:
-” ان تقولوا يوم القيمة انا كنا عن هذا غافلين،“ و
-” او تقولوا انما اشرك آباؤنا من قبل وكنا ذرية من بعدهم.... “
مىفهماند كه اگر اين اخذ و اشهاد از بندگان و اخذ ميثاق بر انحصار ربوبيت نبود بندگان مىتوانستند در روز قيامت به يكى از آن دو تمسك جسته، و حجتى را كه خداوند عليه شرك ايشان اقامه مىكند و به استناد آن، مشركين را محكوم به آتش مىسازد، دفع نمايند.
-” . . . قَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ إِنَّ الْخِزْى الْيَوْمَ وَ السوءَ عَلى الْكفِرِين،
” الذين اوتوا العلم“ كه خدا به داشتن علم توصيفشان كرده و خبر داده كه در قيامت چنين و چنان مىگويند همان كسانيند كه به وحدانيت خدا علم يافته و حقيقت توحيد بر ايشان مكشوف گشته است.
در وصف آن روز مىفرمايد:” لا يتكلمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا،“ و معلوم است كه تنها كسى صواب مىگويد كه از خطاء و لغو و باطل محفوظ باشد، و هرگز از باطل در سخن محفوظ نمىشود مگر آنكه در عملش نيز از باطل محفوظ باشد، پس
1) آيه 172 سوره اعراف الميزان ج : 8 ص : 400
بايد كسانى باشند كه جز حق نمىبينند و جز حق، عمل نمىكنند و جز به حق، لب نمىگشايند .
خصوص آيه مورد بحث راجع به معصومين است.
-” لِّيَجْزِى الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ أُولَئك لهُم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كرِيمٌ،
-تا آنان كه ايمان آورده عملهاى صالح مىكنند پاداش دهد، اينان آمرزشى و رزقى آبرومندانه دارند.“
اين آيه يكى از دو سبب قيام قيامت را شرح مىدهد و مىگويد براى اين است كه خداى سبحان افراد با ايمان و داراى عمل صالح را به مغفرت و رزق كريم كه عبارت است از بهشت و آنچه در آن است جزاء دهد.
و سبب دومى قيام قيامت را جمله” و الذين سعوا فى آياتنا معاجزين اولئك لهم عذاب من رجز اليم - كسانى كه به منظور جلوگيرى از پيشرفت آيات ما تلاش مىكنند عذابى پليد و دردناك دارند،“ بدان اشاره مىكند.
-” إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَناً وَ تخْلُقُونَ إِفْكاً إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشكُرُوا لَهُ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ،
-شما به جاى خدا بتهايى مىپرستيد و تهمتها مىتراشيد با اينكه آنچه به جاى خدا مىپرستيد هيچ رزقى را براى شما مالك نيستند، پس رزق را از نزد خدا بطلبيد و او را عبادت نموده و شكرش به جا آوريد كه به سويش بازمىگرديد.“
” اليه ترجعون،“ اين كه گفتيم خدا را عبادت كنيد، نه براى اين كه به شما رزق دهد، بلكه براى اينكه به سويش باز مىگرديد، و از شما حساب مىكشد، چون اگر قيامتى و رجوعى و حسابى نبود، براى عبادت خدا هيچ علت قانع كنندهاى وجود نداشت، چون رزق و امثال آن هر يك براى خود اسباب خاص طبيعى دارد، و رزق نه با عبادت زياد مىشود، و نه با كفر نقصان مىپذيرد، پس تنها ملاك عبادت سعادت اخروى است، كه با ايمان و كفر و عبادت و شكر و ترك عبادت و كفران مختلف مىشود، پس بايد مساله رجوع به خدا باعث عبادت و شكر شود، نه طلب رزق .
-” أَ فَأَمِنُوا أَن تَأْتِيهُمْ غَشِيَةٌ مِّنْ عَذَابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِيهُمُ الساعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشعُرُونَ،
-مگر ايمن شدهاند كه پوششى از عذاب خدا به ايشان برسد، يا قيامت ناگهان و در حالى كه خبر ندارند بر آنان درآيد؟ “
كلمه بغتةً به معناى ناگهانى است، يعنى قيامت بناگهانى بيايد در حالى كه ايشان از آمدنش خبر نداشته باشند، چون آمدن قيامت مسبوق به علامتى كه وقت آنرا تعيين كند نيست.
-” وَ للَّهِ غَيْب السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ مَا أَمْرُ الساعَةِ إِلا كلَمْح الْبَصرِ أَوْ هُوَ أَقْرَب إِنَّ اللَّهَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ،
-غيب آسمانها و زمين خاص خداست كار قيامت چشم بهم زدنى بيش نيست و يا نزديكتر از آن، به درستى كه خدا به همه چيز تواناست.“
مراد از غيب سماوات و ارض، غيبى است كه آسمانها و زمين مشتمل بر آنند، يعنى آسمان و زمين دو رو دارند يكى براى مردم مشهود است و روى ديگرش غايب، ولى براى خدا هر دو مشهود است.
كلمه ساعت به معناى قيامت است كه خود يكى از غيبهاى سماوات و ارض است. قيامت خارج از امر آسمان و زمين نيست و در همين آسمان و زمين است. قيامت ملك خداست، و خدا مىتواند در آن تصرف نموده يك روز پنهانش بدارد و روزى ديگر آشكارش كند، و براى او دشوار هم نيست، زيرا امر او مانند ” لمح بصر- چشم بهم زدن“ و يا نزديك تر از آن است چون خدا بر هر چيزى توانا است .
جمله:” وما امرالساعة الا كلمح البصر او هو اقرب،“ براى اين آورده نشده كه اصل قيامت و امكان آن را اثبات كند، بلكه براى نفى دشوارى و مشقت در اقامه آن آورده شده تا بفهماند اقامه قيامت بر خدا دشوار نيست، و بلكه بسيار آسان است. البته امر قيامت
1) آيه 107 سوره يوسف الميزان ج : 11 ص : 377
نسبت به خداى تعالى چنين آسان است، و گر نه خود خداى تعالى امر آن را عظيم شمرده و فرموده:” ثقلت فى السموات و الارض!“
اگر امر آن را به چشم بر هم زدن تشبيه كرده خواسته است فوريت آن را برساند، كه براى انسانها آسانترين و كم مدتترين كارها است، و دنبالش فرمود:” او هو اقرب،“ يعني براى ما از اين هم آسانتر است: ” يقول كن فيكون!“
امر قيامت نسبت به قدرت و مشيت خداى تعالى مانند امر آسانترين خلق است: ” ان الله على كل شىء قدير،“
-” ... وَ لا تَستَعْجِل لهُّمْ كَأَنهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلا ساعَةً مِّن نهَارِ بَلَغٌ فَهَلْ يُهْلَك إِلا الْقَوْمُ الْفَسِقُونَ،
-... و در نفرين آنان عجله مكن براى اينكه آنقدر وعده خدا نزديك است كه وقتى مىرسد به نظرشان مىآيد كه گويا بيش از يك ساعت از روز در دنيا نزيستهاند، و اين قرآن بلاغ است، و آيا به جز مردم تبهكار كسى هلاك مىشود؟“
” كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار،“ اين آيه نزديكى قيامت را به ايشان و به زندگى دنيايشان بيان مىكند چون وقتى آن روز را مشاهده مىكنند و وعدههايى را كه خدا از آن روز داده مىبينند، و آن عذابهايى كه برايشان آماده شده مشاهده مىكنند، حالشان حال كسى است كه گويا بيش از ساعتى از يك روز در زمين درنگ نكردهاند.
-” وَ يَوْمَ تَقُومُ الساعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَيرَ ساعَةٍ كَذَلِك كانُوا يُؤْفَكُونَ،
-روزى كه رستاخير بپا شود، بزهكاران سوگند خورند كه جز ساعتى درنگ نكردهاند، روش آنان در دنيا هم همين طور بود كه حق را باطل، و آيات داراى دلالت را بى دلالت وانمود مىكردند.“
اين آيه حكايت وضع مجرمين است در قيامت، كه در مساله فاصله بين دنيا و آخرت دچار اشتباه شده، به حدى كه پنداشتند كه اين فاصله ساعتى از يك روز بوده است.
-” و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم
البعث ...،“
اهل علم و ايمان سخن ايشان را رد كردهاند، كه درنگ آنان يك ساعت نبوده، بلكه به مقدار فاصله بين دنيا و آخرت بوده است، همان فاصلهاى كه آيه” و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون،“ آن را بيان مىكند.
” ... لكنكم كنتم لا تعلمون،“ لكن شما جاهل و شكاك بوديد، يقين به چنين روز نداشتيد، و به همين جهت امروز امر بر شما مشتبه شده است.
-” إِنَّ الساعَةَ ءَاتِيَةٌ أَكادُ أُخْفِيهَا لِتُجْزَى كلُّ نَفْسِ بِمَا تَسعَى،
-فَلا يَصدَّنَّك عَنهَا مَن لا يُؤْمِنُ بهَا وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَترْدَى،
-قيامت آمدنى است، مىخواهم آن را پنهان كنم تا هر كس در مقابل كوششى كه مىكند سزا ببيند،
-آنكه رستاخيز را باور ندارد و پيروى هوس خود كند ترا از باور كردن آن باز ندارد كه هلاك مىشوى.“
مراد از اخفاء قيامت، پنهان كردن آن به تمام معناست.
مي فرمايد: مي خواهم آن را پنهان و مكتوم نگه دارم، و به هيچ وجه احدى را از آن آگاه نكنم، تا وقتى واقع مىشود ناگهانى و دفعتاً واقع شود، همچنانكه قرآن كريم صريحا فرموده:” لا تاتيكم الا بغتة. “
يا مي خواهد خبر ندهد تا مخلصين از غير مخلصين جدا شده و شناخته شوند، چون بيشتر مردم خداى را به اميد ثواب و ترس از عقاب عبادت مىكنند، و يا از نافرمانيش خوددارى مىنمايند، در حالى كه درستترين عمل آن عملى است كه صرفا براى رضاى خدا انجام شود، نه به طمع بهشت و ترس از جهنم، و با پنهان داشتن روز قيامت اين تمييز به خوبى صورت مىگيرد، و معلوم مىشود چه كسى خداى را به حقيقت بندگى مىكند، و چه كسى در پى بازرگانى خويش است .
-” إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ الساعَةِ وَ يُنزِّلُ الْغَيْث وَ يَعْلَمُ مَا فى الأَرْحَامِ وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ مَّا ذَا تَكسِب غَدًا وَ مَا تَدْرِى نَفْس بِأَى أَرْضٍ تَمُوت إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرُ،
-بدرستى علم رستاخيز پيش خدا است، و كي باران فرود آورد، و آنچه را در رحمها است مي داند، كسى نمىداند كه فردا چه مىكند و كسى نمىداند كه در كدام سرزمين مىميرد، اما خدا دانا و آگاه است.“
علم به قيام قيامت، از مسائلى است كه خداوند علم بدان را به خود اختصاص داده، و احدى جز او از تاريخ وقوع آن خبر ندارد.
جمله” ان الله عنده علم الساعة - به درستى خدا نزد او است علم به قيامت،“ نيز اين انحصار را مىرساند.
-” يَسئَلُك النَّاس عَنِ الساعَةِ قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِ وَ مَا يُدْرِيك لَعَلَّ الساعَةَ تَكُونُ قَرِيباً،
-مردم از تو از قيامت مىپرسند، بگو علم آن تنها نزد خدا است، و تو چه مىدانى شايد قيامت نزديك باشد.“
آيه شريفه تنها مىفرمايد: مردم از قيامت مىپرسند، و ديگر بيان نمىكند كه از چه چيز آن مىپرسند، ولى از تعبير قيامت به ساعت بر مىآيد كه مراد پرسش كنندگان تاريخ وقوع قيامت است، مىخواستند بفهمند آيا قيامت نزديك است يا دور؟ خداي تعالي رسول گرامي خود را دستور مىدهد كه در پاسخ ايشان بگويد: من از آن اطلاعى ندارم، و نه تنها من اطلاع ندارم بلكه جز خدا احدى اطلاع ندارد، و اين جواب تنها جوابى است كه در همه جاى قرآن در مواردى كه از تاريخ قيامت سؤال شده به كار رفته است .
” و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا - چه مىدانى، اى بسا كه تاريخ آن خيلى نزديك باشد! “
اين جمله ابهام در مساله را بيشتر مىكند، تا بهتر بفهماند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نيز در اين مساله مانند ساير مردم است، و قيامت از آن اسرارى نيست كه خدا به وى گفته، و از مردم پنهان كرده باشد.
-” إِلَيْهِ يُرَدُّ عِلْمُ الساعَةِ وَ مَا تخْرُجُ مِن ثَمَرَتٍ مِّنْ أَكْمَامِهَا وَ مَا تحْمِلُ مِنْ أُنثى وَ لا تَضعُ إِلا بِعِلْمِهِ ... ،
-تنها خدا است كه مىداند قيامت كى است، و چه ميوهاى از غلافش بيرون مىآيد، و جانداران ماده چه فرزندى مىزايند، و هيچ مادرى تنها فرزند خود را به زمين نمىگذارد مگر با علم خدا....“
” إِلَيْهِ يُرَدُّ عِلْمُ الساعَةِ، “ برگشتن علم به قيامت به سوى خدا، به معناى آن است
كه اين علم مختص به او است، و احدى به جز او اطلاعى از آن ندارد.
” و ما تخرج من ثمرات من أكمامها...،“ هيچ ميوهاى از ظرف و غلافش بيرون نمىآيد و هيچ مادهاى حامله نمىشود و وضع حمل نمىكند، مگر با علم خدا، يعنى خداى تعالى به تمام جزئيات احوال هر چيزى دانا است.
پس خداى سبحان بدان جهت كه آفريدگار اشياء است، و گرداننده احوال آنها است، عالم به آنها و به جزئيات حالات آنها، و مراقب وضع آنها نيز هست.
-” هَلْ يَنظرُونَ إِلا الساعَةَ أَن تَأْتِيَهُم بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشعُرُونَ،
-آيا منتظر همينند كه قيامت ناگهانى و در حالى كه از آن بىخبرند به سر وقتشان آيد؟ “
اين كفار با كفر و تكذيبشان به آيات خدا انتظار نمىكشند مگر آمدن قيامت را كه به طور ناگهانى بيايد و نيز در حالى بيايد كه ايشان با اشتغال به امور دنيايشان به كلى از آن غافل باشند. همچنان كه فرموده:” ما ينظرون الا صيحة واحدة تاخذهم و هم يخصمون.“
خلاصه، حالشان حال كسى است كه هلاكت تهديدشان مىكند، و هيچ در صدد پيش گيرى از آن و يافتن وسيلهاى براى نجات از آن نباشند، و در عوض بنشينند و منتظر آمدن هلاكت باشند.
(2) هيچ كس مانع تحقق قيامت نيست!
-” إِنَّ مَا تُوعَدُونَ لاَتٍ وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِينَ،
امر خدا در باره بعث و جزا كه همان وعدههاى از طريق وحى است آمدنى و محقق شدنى است و شما عاجز كننده خدا نيستيد تا او را از تحقق دادن امرش مانع شويد.
-” يَسئَلُونَك عَنِ الساعَةِ أَيَّانَ مُرْساهَا ؟
قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبى لا يجَلِّيهَا لِوَقْتهَا إِلا هُوَ،
ثَقُلَت فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِ، لا تَأْتِيكمْ إِلا بَغْتَةً،
يَسئَلُونَك كَأَنَّك حَفِىٌّ عَنهَا،
قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ!
-تو را از رستاخيز پرسند كه كى بپا مىشود؟
بگو علم آن نزد پروردگار من است كه جز وى، آن را به موقع خود آشكار نمىكند،
در آسمانها و زمين سنگين است و جز ناگهان به شما در نمىآيد!
از تو مىپرسند گويى تو آن را مىدانى،
-بگو علم آن نزد خداست ولى بيشتر مردم اين نكته را نمىدانند! “
علم به زمان وقوع قيامت از غيبهايى است كه مختص به خداى تعالى است، و كسى جز خدا از آن اطلاعى ندارد، و بطور كلى هيچ دليلى در تعيين وقت و حدس وقوع آن نيست، پس قيامت بپا نمىشود مگر ناگهانى، و در اين بيان با ذكر بعضى از اوصاف قيامت به حقيقت آن اشاره شده است.
ثبوت و وجود قيامت و علم به آن يكى است، يعنى وقوع و ثبوتش در كمون غيب نزد خدا محفوظ است، و هر وقت بخواهد پرده از آن برداشته و آن را ظاهر مىكند بدون اينكه غير او كسى به آن احاطه يافته و يا براى چيزى از اشياء ظاهر گردد. چگونه ممكن است چيزى به آن احاطه يابد و يا آن براى چيزى ظاهر گردد و حال آنكه ظهور و تحققش ملازم با فناى هر چيز است؟
اين علم و احاطهاى كه مىخواهد به قيامت تعلق بگيرد خود جزو نظام اين عالم است، و نظام سببى كه حاكم بر اين عالم است و در موقع وقوع قيامت بر هم خورده و به يك نظام ديگرى متبدل مىشود.
از همين جا ظاهر مىشود كه منظور از اينكه فرمود:” ثقلت فى السموات و الارض،“ اين است كه علم به قيامت در آسمانها و زمين سنگين است، و البته سنگينى علم به آن عين سنگينى وجود آن است.
براى اينكه ثقل قيامت منحصر در يك جهت و دو جهت نيست بلكه تمامى آنچه كه راجع به آن است از قبيل ثبوت آن و علم به آن و صفات آن بر آسمانها و زمين و غيره همه ثقيل است، زيرا همين بس كه ثبوت آن مستلزم فنا و نابودى آنها است، و در آنها يعنى در آسمانها و زمين چيزى كه فناى خودش را تحمل كند وجود ندارد.
اينجا است كه وجه كلام خداى سبحان در ” لا تاتيكم الا بغتة،“ ظاهر مىشود، چون ”بغتة“ و همچنين ”فجاة“ به معناى پديد آمدن چيزى است بطور ناگهانى و بدون اينكه قبل از پديد آمدن معلوم باشد، و قيامت بخاطر همان سنگينى و عظمتش است كه بطور ناگهانى پديد مىآيد، چون هيچ وصف و علامتى از آن ممكن نيست قبلا معلوم شود، و نيز ممكن نيست كه اول مقدارى از آن ظاهر شود و سپس همه آن صورت وقوع
بگيرد، و لذا پديد آمدنش براى تمامى اشياء بطور ناگهانى است .
از آيه شريفه تنها استفاده شد كه علم به قيامت را جز خدا كسى طاقت تحملش را ندارد، و ليكن بايد دانست كه تنها علم به خود قيامت اينطور نيست، بلكه علم به خصوصيات و اوصاف آن نيز همينطور است .
1) آيه 187 و 188 سوره اعراف الميزان ج : 8 ص : 481
-” وَ يَوْمَ يُنَادِيهِمْ فَيَقُولُ مَا ذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسلِينَ،
-فَعَمِيَت عَلَيهِمُ الأَنبَاءُ يَوْمَئذٍ فَهُمْ لا يَتَساءَلُونَ،
-و روزى كه خدا ندايشان مىكند و مىفرمايد: چگونه پيامبران را پاسخ گفتيد؟
-پس در آن روز پوشيده گردد بر آنان خبرها و از شدت عذاب از يكديگر خبر نمىگيرند.“
انسان در موقعيتى قرار گرفته كه به خبرى راه نمىيابد.
( مقتضاى ظاهر اين بود كه بى خبرى را به خود آنان نسبت دهد، ولى مىبينيم كه به عكس تعبير كرده، و فرموده:” فعميت عليهم الانباء - خبرها بر آنان كور شد،“ ) و اين به خاطر آن است كه بفهماند كفار در آن روز از همه طرف ماخوذ مىشوند، و راه نجات از همه طرف به رويشان بسته مىشود، و دستشان از تمامى اسباب بريده و كوتاه مىگردد، همچنان كه در سوره بقره، آيه 166 فرموده:” وتقطعت بهم الاسباب!“
توضيح اينكه: وقتى تمامى اسباب براى آنان از تاثير ساقط شد، ديگر در آن روز اخبار راهى به سوى آنان ندارد، و ايشان هم راهى به خارج از وجود خود ندارند، تا چيزى را دستآويز نموده، به آن اعتذار بجويند، و به اين وسيله خود را از عذاب نجات دهند .
” فهم لا يتساءلون.“ - در اينجا نيز بعد از گفتن اينكه كفار به طور كلى از چهار ديوارى وجود خود راهى به خارج از خود ندارند، فرمود پس بين خودشان نيز سؤال و جوابى رد و بدل نمىشود، تا از راه گفتگو و مشورت بهانه و عذرى پيدا كنند، و آن را عذر نافرمانى خود، يعنى تكذيب رسولان، و رد دعوت ايشان قرار دهند.
-” وَ يَوْمَ يُنَادِيهِمْ فَيَقُولُ أَيْنَ شرَكاءِى الَّذِينَ كُنتُمْ تَزْعُمُونَ،
-روزى كه خدا ندايشان مىكند و مىفرمايد: كجايند آن شركايى كه براى من معتقد بوديد.“
منظور از شركاء همان معبودهايى است كه مشركين در دنيا آنها را مىپرستيدند، و اگر آن معبودها را شركاء خواند، به خاطر اين است كه مشركين بعضى از شؤون خداى تعالى را از قِبَل خود به آنها داده بودند، و به آنها نسبت مىدادند، از قبيل
1) آيه 65 و66 سوره قصص الميزان ج : 16 ص : 94
پرستش و تدبير.
” قال الذين حق عليهم القول ربنا هؤلاء الذين اغوينا اغويناهم كما غوينا،“ الههاى كه مشركين آنها را شركاى خداى سبحان مىپنداشتند دو صنف بودند، يك صنف بندگان گرامى خدا بودند، از قبيل ملائكه مقرب، و عيسى بن مريم عليهماالسلام و صنف ديگر ياغيان جن، و گردنكشان انس، كه ادعاى الوهيت كردند، مانند فرعون و نمرود و غير آن دو، و خداى سبحان هر كسى هم كه در باطل اطاعت شود، ملحق به آنان كرده مانند ابليس، و شيطانهايى كه قرين انسانها مىشوند، و پيشوايان ضلالت.
و آنهايى كه مورد نظر آيه مورد بحث هستند از صنف دوم مىباشند، چون صنف اول كه ملائكه و عيسى بن مريم عليهماالسلام هستند، كسى را اغواء نكردهاند.
پس مراد از” الذين حق عليهم القول،“ كه از مشركين بيزارى مي جويند، پيشوايان شركند، هر چند كه مشركين هم مصداق ” الذين حق عليهم القول،“ هستند، و عذابشان حتمى است.
-” رُّبَمَا يَوَدُّ الَّذِينَ كفَرُوا لَوْ كانُوا مُسلِمِين،
-ذَرْهُمْ يَأْكلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الأَمَلُ فَسوْف يَعْلَمُونَ،
-چه بسا كه كافران دوست مىدارند كه كاش مسلمان بودند،
-رهايشان كن بخورند و سرگرم بهرهگيرى از لذتها باشند و آرزوها به خود مشغولشان كند كه بزودى خواهند فهميد.“
آيه شريفه دلالت مىكند بر اينكه كسانى كه در دنيا كفر ورزيدند به زودى - يعنى وقتى كه بساط زندگى دنيا برچيده شود - از كفر خود پشيمان شده آرزو مىكنند اى كاش در دنيا اسلام آورده بوديم.
-” ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون!“
-رهايشان كن! بخورند و كيف كنند، و آرزو بازشان بدارد!
اين دستورى است به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم به اينكه دست از ايشان بر دارد و رهايشان كند تا در باطل خود سرگرم باشند.
” فسوف يعلمون،“ احتياجى به استدلال و احتجاج نيست خودشان به زودى مىفهمند، چون حق و حقيقت بالأخره يك روزى ظاهر خواهد گرديد.
-و ما اهلكنا من قرية الا و لها كتاب معلوم ... و ما يستاخرون.“
مي فرمايد: رهايشان كن كه ايشان در اين زندگى دنيا اسلام آور نيستند، تنها
1) آيه 62 سوره قصص الميزان ج : 16 ص : 90
وقتى خواهان آن مىشوند كه اجلشان رسيده باشد، و آن هم به اختيار كسى نيست بلكه براى هر امتى كتاب معلومى نزد خداست كه در آن اجلهايشان نوشته شده، و نمىتوانند آنرا - حتى يك ساعت - جلو و يا عقب بيندازند.
-” وَ أَنذِرْهُمْ يَوْمَ الحَسرَةِ إِذْ قُضىَ الأَمْرُ وَ هُمْ فى غَفْلَةٍ وَ هُمْ لا يُؤْمِنُونَ،
-آنان را از روز ندامت بترسان، آن دم كه كار بگذرد و آنها بىخبر مانند و باور ندارند.“
مي فرمايد: اى پيغمبر، ايشان را بترسان از روزى كه امر قضاء مىشود، يعنى كار يكسره مىگردد و هلاكت دائمى بر آنان حتمى مىشود، آن وقت از سعادت هميشگى كه روشنى چشم هر كسى است منقطع مىگردند، پس حسرتى مىخورند كه با هيچ مقياسى اندازهگيريش ممكن نيست، و اين بدان جهت است كه اينان در دنيا غفلت ورزيدند و راهى كه ايشان را به آن روشنى چشم هدايت مىكرد و مستقيما به آن مىرسانيد، يعنى راه ايمان به خداى يگانه و تنزيه او از داشتن فرزند و شريك بود ترك گفته، راه مخالف آن را پيمودند .
از ظاهر سياق بر مىآيد كه جمله” اذ قضى الامر،“ بيان جمله ” يوم الحسرة “ باشد، در نتيجه اشاره به اين مىشود كه اين حسرتى كه به آن دچار مىشوند از ناحيه قضاى امر مىآيد، و قضاء وقتى باعث حسرت مىشود كه فوت گردد آنچه باعث روشنى چشم و آرزو و سعادت شخص مقضى عليه گردد، و سعادتى كه او مىتوانست به آن نائل شود از بين ببرد، و ديگر به خاطر نداشتن آن هيچ خوشى در زندگى ندارد، چون همه دلبستگىاش به آن بود، و معلوم است كه انسان هيچ وقت راضى نمىشود كه چنين چيزى از او فوت شود هر چند كه حفظش مستلزم هر ناملايمى باشد، مگر آنكه آن را به غفلت از وى بربايند، و گر نه به هيچ قيمتى حاضر نيست كه آن را از دست بدهد، و لذا مىبينيم در دنباله سخن فرمود:” و هم فى غفلة و هم لا يؤمنون .“
-” وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لجَعَلَهُمْ أُمَّةً وَحِدَةً وَ لَكِن يُدْخِلُ مَن يَشاءُ فى رَحْمَتِهِ وَ الظلِمُونَ مَا لهُم مِّن وَلىٍّ وَ لا نَصِيرٍ،
-اگر خدا مىخواست مىتوانست همه را امتى واحد قرار دهد، اما سنتش بر اين
قرار گرفته كه هر كس را بخواهد در رحمتش داخل سازد، و ظالمان هيچ سرپرست و ياورى نداشته باشند.“
خداى سبحان نبوت و انذار را كه نتيجه وحى است بدين جهت مقدر و مقرر كرد كه مىدانست به زودى يعنى در قيامت مردم دو دسته مىشوند، لذا مقدر كرد تا مردم از داخل شدن در زمره دوزخيان بپرهيزند.
مراد از يك امت كردن مردم اين است كه همه را يك جور خلق كند، حال يا اينكه همه را به بهشت ببرد، و يا همه را به دوزخ، چون خداى تعالى ملزم نيست به اينكه سعداء را داخل بهشت و اشقياء را داخل جهنم كند، بلكه اگر مىخواست مىتوانست اين كار را نكند، و ليكن چون خواسته، مىكند، و بين دو فريق از نظر سرنوشت آخرت فرق مىگذارد، چون سنتش بر اين جريان يافته، و به همين نيز وعده داده، و او خلف وعده نمىكند .
-” ... وَ قَالَ الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّ الخْاسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ أَلا إِنَّ الظلِمِينَ فى عَذَابٍ مُّقِيمٍ،
اين سخن را در آيه شريفه به مؤمنين نسبت داده، و مؤمنين در قيامت مىگويند: زيانكاران كسانى هستند كه در قيامت هم خود را باختند و هم خاندان خود را... !
نكته قابل دقت اينكه گويندگان اين سخن در قيامت همه مؤمنين- حتى افراد ضعيف الايمان- نيستند، بلكه مؤمنينى هستند كه ايمان كامل دارند، همانهايى كه در قيامت اجازه دارند سخن بگويند، و هر چه هم مىگويند حق محض است، مانند اصحاب اعراف و شهداء، يعنى گواهان اعمال، كه قرآن در بارهشان فرموده: ” يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه،“ و نيز فرموده:” لا يتكلمون الا من اذن له الرحمان و قال صوابا.“
-” وَ للَّهِ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ يَوْمَ تَقُومُ الساعَةُ يَوْمَئذٍ يخْسرُ الْمُبْطِلُونَ،
كلمه خسر و خسران به معناى كم شدن سرمايه است، و اين كلمه را به خود
انسان هم نسبت مىدهند، مىگويند فلانى خسران يافت و به فعل او نيز نسبت داده مىگويند تجارت فلانى خسران يافت. و در دستآوردهاى نفسى و معنوى نيز استعمال مىشود، مانند صحت، سلامت، عقل، ايمان و ثواب. و اين قسم خسران همان است كه خداى تعالى آن را خسران مبين خوانده است.
هر خسرانى كه خداى تعالى در قرآن ذكر كرده به همين معناى اخير است، نه خسران به معناى دستآوردهاى مالى و تجارتى.
و در معناى كلمه مبطلون بايد گفت: ابطال به معناى فاسد كردن و از بين بردن چيزى است، چه اينكه آن چيز حق باشد و چه باطل.
در اين آيه شريفه قيامت مظروف يوم، و يوم ظرف آن شده، با اينكه قيامت خودش يوم است، و هر دو يك چيزند، لذا در توجيهش آنچه به ذهن نزديكتر است اين است كه بگوييم: منظور از ساعت (قيامت) فعليت حوادث آن روز است، فعليت بعث و جمع خلائق و حساب و جزاء كه در اين صورت مىتوان كلمه يوم را ظرف اين حوادث قرار داده است.
و معناى آيه اين است: روزى كه ساعت، يعنى روز بازگشت به سوى خدا، بر پا مىشود در آن روز مبطلون، آنهايى كه حق را باطل جلوه مىدادند و از آن اعراض مىكردند، زيانكار مىشوند.
-” أَ فَنَجْعَلُ المُسلِمِينَ كالمُجْرِمِينَ، مَا لَكمْ كَيْف تحْكُمُونَ،
-أَمْ لَكمْ كِتَبٌ فِيهِ تَدْرُسونَ، إِنَّ لَكمْ فِيهِ لِما تخَيرُونَ،
-أَمْ لَكمْ أَيْمَنٌ عَلَيْنَا بَلِغَةٌ إِلى يَوْمِ الْقِيَمَةِ إِنَّ لَكمْ لِما تحْكُمُونَ،
-سلْهُمْ أَيُّهُم بِذَلِك زَعِيمٌ، أَمْ لهُمْ شرَكاءُ فَلْيَأْتُوا بِشرَكائهِمْ إِن كانُوا صدِقِينَ،
-آيا ما با مسلمانان چون مجرمان رفتار مىكنيم؟
-شما را چه مىشود و اين چه حكمى است كه مىكنيد؟،
-آيا كتابى داريد كه از آن درس مىخوانيد؟
-كه آنچه را شما انتخاب مىكنيد از آن شما است؟
-و يا ما سوگندهاى مؤكد به نفع شما و عليه خود خوردهايم كه تا روز قيامت مىتوانيد هر حكمى برانيد؟
-اى پيامبر از ايشان بپرس كه اين كتاب بر كدامشان نازل شده؟
-نكند شركايى دارند كه در قيامت با شفاعت آنها داراى سرنوشتى مساوى با مسلمين مىشوند اگر چنين است پس شركايشان را معرفى كنند اگر راست مىگويند!؟ “
دقت در سياق آيات، اين معنا را دست مىدهد كه هر چند آيه شريفه مىخواهد تساوى را رد كند، و ليكن نه تنها از اين جهت كه مجرمين با آن همه جرم مساوى با
1) آيه 27 سوره جاثيه الميزان ج : 18 ص : 269
مسلمانان نيستند، بلكه نكتههاى اضافى ديگرى را هم به طور اشاره مىفهماند، و آن اين است كه احترام مسلمين اجازه نمىدهد كه مجرمين با ايشان برابر باشند، گويا فرموده: اينكه شما كفار مىگوييد در آخرت هم ما و مسلمانان يكسان هستيم سخن باطلى است، براى اينكه خدا راضى نمىشود كه مسلمانان را با آن همه احترامى كه نزدش دارند مانند مجرمين قرار دهد، و شما مجرميد پس با آنان حال و روز يكسانى نخواهيد داشت.
مراد از مسلمين كسانى هستند كه تسليم فرمان خدايند، و جز آنچه او اراده كرده پيروى نمىكنند، اگر انجام كارى را اراده كرده انجام مىدهند، و اگر ترك كارى را خواسته ترك مىكنند، در مقابل اين تسليم همان كلمه اجرام است، و آن به اين معنا است كه كسى عمل زشت مرتكب بشود، و مطيع فرمان خدا نباشد.
-” يَوْمَ يَبْعَثهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمَا يحْلِفُونَ لَكمْ وَ يحْسبُونَ أَنهُمْ عَلى شىْءٍ أَلا إِنهُمْ هُمُ الْكَذِبُونَ،
-روزى كه خدا همگيشان را مبعوث مىكند براى او هم سوگند مىخورند همانطور كه براى شما سوگند مىخوردند و گمان مىكنند كه تكيهگاهى محكم دارند آگاه باشيد كه آنان دروغگويند.“
مي فرمايد: منافقين در روز قيامت هم براى خدا سوگند خواهند خورد، همان طور كه در دنيا براى شما سوگند مىخورند.
سوگند دروغ خوردنشان در روز قيامت با اينكه آن روز روز كشف حقايق است، از اين باب است كه ملكات آنان در آن روز كشف مىشود، و مساله دروغگويى در دلهاى آنان ملكه شده، در دنيا به دروغ عادت كرده بودند، هميشه بنا را بر اين داشتند كه باطل را سرپوشى براى حق كنند، و آن را با سوگند دروغين به صورت حق جلوه دهند .
پس منافقين هم مانند هر صاحب ملكهاى ديگر آن طور كه زندگى مىكنند مىميرند، و آن طور كه مىميرند زنده مىشوند.
و يكى از همان دروغهايشان اين است كه در آن روز درخواست برگشتن به دنيا مىكنند، و يا از خدا مىخواهند از آتش در آيند.
و يكى ديگر گفتگوهايى است كه در آتش دارند، و امثال اينها همه مظاهر دروغگوييهاى ايشان است كه قرآن آنها را بيان كرده است، و هيچ يك از آنها با وضع قيامت سازگار نيست، چون قيامت عالم مشاهده حقايق است، روز جزاء است، نه روز عمل، و در چنين روزى جاى اين حرفها نيست، و ليكن همانطور كه گفتيم اين سخنان از
1) آيه 35 تا 41 سوره قلم الميزان ج 19 ص 638
ملكات آنان تراوش مىكند.
-” وَ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الأَرْض جَمِيعاً قَبْضتُهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَ السمَوَت مَطوِيَّت بِيَمِينِهِ سبْحَنَهُ وَ تَعَلى عَمَّا يُشرِكُونَ،
-و خدا را آن طور كه حق شناسايى او است نشناختهاند چون او را از نظر معاد نشناختهاند كه تمامى موجودات زمين در قبضه او و آسمانها به دست قدرت او است، منزه و متعالى است از شركى كه به وى مىورزند.“
اينكه فرمود: نمىتوانند خدا را آن طور كه حق اندازهگيرى او است، اندازه بگيرند، تمثيلى است براى اينكه مردم آن طور كه بايد خدا را نمىشناسند، چون از حيث معاد و برگشت اشياء به او، كه جمله ” و الأرض جميعا قبضته يوم القيمة ...،“ آن را افاده مىكند او را نمىشناسند.
چون در اين جمله اين معنا را خاطر نشان مىكند كه در روز قيامت تمامى اسباب از سببيت مىافتند و دست خلق از همه آنها بريده مىشود، تنها يك سبب مىماند و آن هم خداى مسبب الاسباب است.
و در آن روز زمين را قبضه مىكند، آسمانها را درهم مىپيچد، و براى مردن همه زندهها، و زنده شدنشان در صور مىدمد، و زمين به نور پروردگارش نورانى مىگردد، و كتاب را مىگذارند و انبياء و شهداء را مىآورند، و بين خلق داورى مىشود، و هر كسى آنچه را كه كرده به طور كامل دريافت مىكند، و مجرمين را به سوى آتش و متقين را به سوى بهشت مىبرند .
خدايى كه چنين شانى در مالكيت و تصرف دارد اگر كسى او را با اين شؤون بشناسد، همين شناسايى ايجاب مىكند كه تنها به سوى او روى آورد و به كلى از غير او اعراض كند. و ليكن مشركين چون ايمانى به معاد ندارند پس در حقيقت قدر خدا را به حقيقت قدردانى ندانسته و نشناختهاند، و بدين سبب بوده كه از پرستش او اعراض نموده به پرستش غير او پرداختهاند .
-” وَ مَا ذَا عَلَيهِمْ لَوْ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ وَ أَنفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ وَ كانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِيماً،
-چه مىشد اگر به خدا و روز جزا ايمان مىآوردند و از آنچه خدا روزيشان كرده انفاق مىنمودند، با اينكه خدا به وضعشان دانا است؟ “
از اين آيه استفاده مىشود اگر بخيل و ريا كار با بخل خود و يا رياكاريش به خدا شرك مىورزد، علتش اين است كه به روز جزا ايمان ندارد.
و در جاى ديگر باز علت اين انحرافها را نداشتن ايمان به روز حساب دانسته و فرموده:” و لا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب- پيروى هواى نفس مكن و گرنه تو را از راه خدا دور مىكند، و محققا علت دور شدن كسانى كه از راه خدا دور مىشوند اين است كه روز حساب را فراموش كردهاند، و به همين جهت عذابى شديد دارند.“
آنگاه در جاى ديگر هواپرستى را شرك خوانده و فرموده:” افرايت من اتخذ اله هواه و اضله الله على علم .“
پس با همه اين آيات روشن ساخت كه توحيد عملى عبارت است از اين كه انسان عملى را كه انجام مىدهد صرفا براى آن انجام دهد كه ثواب خداى را به دست آورد، و در حين عمل به ياد روز حساب باشد، روزى كه روز ظهور ثوابها و عقابها است، و شرك در عمل اين است كه انسان روز جزا را فراموش كند، - و معلوم است كه اگر ايمان به آن داشته باشد فراموشش نمىكند- و در نتيجه عملى را كه مىكند به منظور تحصيل مثوبت نباشد، بلكه براى هدفى باشد كه هواى نفسش آن هدف را در نظرش جلوه داده، از قبيل مال دنيا، و يا ستايش مردم، و يا امثال آن، چنين انسانى هواى نفس خود را رو بروى خود قرار داده، و مانند پرستش خدا آنرا مىپرستد، و شريك خدايش قرار مىدهد .
-الَّذِى هُمْ فِيهِ مخْتَلِفُونَ، َكلا سيَعْلَمُونَ...
-كه در آن با هم به جدل و اختلاف كلمه برخاستند،
چنين نيست كه منكران پنداشتهاند به زودى وقت مرگ را خواهند دانست...! “
” الذى هم فيه مختلفون،“ مشركين در اصل انكار معاد متفق بودند، اختلافشان تنها در طرز انكار آن بوده، بعضى آن را محال مىدانستند و به خاطر محال بودنش منكر بودند.
بعضى ديگر آن را محال نمىدانستند، بلكه تنها به نظرشان بعيد مىرسيده، از اين جهت انكارش نمودند.
بعضى هم نه آن را محال مىدانستند، و نه بعيد مىشمردند، بلكه انكارشان از اين جهت بود كه در آن شك داشتند.
بعضى هم يقين بدان داشتند، و ليكن از در عناد منكر آن مىشدند كه جمله” بل لجوا فى عتو و نفور،“ حكايت حال ايشان است.
و آنچه از آيات سهگانه اول سوره و بعد آن به دست مىآيد اين است كه وقتى
1) آيه 39 سوره نساء الميزان ج : 4 ص : 561
از قرآن شنيدند كه در انذار و تهديد ايشان سخن از روز قيامت و جزا و يوم الفصل مىآورد، برايشان گران آمده، شروع كردهاند از يكديگر بپرسند كه اين چه خبر عجيبى است، كه تاكنون به گوش ما نخورده؟ و چه بسا به خود رسول خدا رجوع كرده و يا از مؤمنين مىپرسيدند كه روز قيامت چيست و چه خصايصى دارد، و چه وقت واقع مىشود؟ ” متى هذا الوعد ان كنتم صادقين! “
” كلا سيعلمون ثم كلا سيعلمون،“ اين جمله جلو ايشان را از پرسش از قيامت مىگيرد، پرسشي كه گفتيم منشا آن مختلف بوده است.
و معناى آيه اين است كه بايد دست از اين پرس و جوىها بردارند، براى اينكه حقيقت امر به زودى برايشان كشف مىشود، و اين خبر - قيامت - واقع مىشود، آن وقت آنچه امروز نمىدانند خواهند دانست، و در اين تعبير تهديدى هم هست همان تهديدى كه در آيه” و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون،“ به چشم مىخورد.
-” وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِّنَفْسِهِ قَالَ مَا أَظنُّ أَن تَبِيدَ هَذِهِ أَبَداً،
-وَ مَا أَظنُّ الساعَةَ قَائمَةً وَ لَئن رُّدِدت إِلى رَبى لأَجِدَنَّ خَيراً مِّنْهَا مُنقَلَباً،
-و به باغ خود شد در حالى كه ستمگر به نفس خويش بود گفت گمان ندارم كه هيچ وقت اين باغ نابود شود،
-گمان ندارم رستاخيز به پا شود، و اگر به سوى پروردگارم برند سوگند كه در آنجا نيز بهتر از اين خواهم يافت.“
اين آيه وضع افرادي را بيان مي كند كه براى خود كرامت و استحقاقى براى خيرات معتقد مىشوند، كه خود باعث اميد و رجائى كاذب نسبت به هر خيرى و سعادتى مىگردد، يعنى چنين كسانى آرزومند مىشوند كه بدون سعى و عمل به سعادتهايى كه منوط به عمل است نائل آيند.
آن وقت از در استبعاد مىگويند چطور ممكن است قيامت قيام كند؟ و به فرضى هم كه قيام كند و من به سوى پروردگارم برگردانده شوم در آنجا نيز به خاطر كرامت نفسانى و حرمت ذاتى كه دارم به باغ و بهشتى بهتر از اين بهشت و به زندگيى بهتر از اين زندگى خواهم رسيد.
كلام او متضمن شرك به خداى سبحان و دعوى استقلال براى خود و براى اسباب و مسببات بود كه از فروع شرك او همان استبعاد او نسبت به قيام قيامت و ترديد در آن بود.
1) آيه 3و4 سوره نبأ الميزان ج 20 ص 258
توبيخى كه در آيه به وى شده، اين است كه وى دچار مبادى شرك شده بود، يعنى در نتيجه نسيان پروردگار معتقد به استقلال خود و استقلال اسباب ظاهرى شده بود كه همين خود مستلزم عزل خداى تعالى از ربوبيت و زمام ملك و تدبير را به دست غير او دانستن است، و اين خود ريشه و اصلى است كه هر فساد ديگرى از آن سر مىزند، حال چه اينكه چنين شخصى به زبان موحد باشد و يا منكر آن، و معتقد به الوهيت آلهه هم باشد.
” هنا لك الولاية لله الحق هو خير ثوابا و خير عقبا.“
-” وَ يَقُولُ الانسنُ أَ ءِذَا مَا مِت لَسوْف أُخْرَجُ حَياًّ،
-انسان مىگويد: آيا پس از مردن در آينده زنده از قبر بيرون خواهم آمد ؟ “
اين جمله حكايت كلام انسان در انكار بعث و استبعادش از آن است، البته اين سخن تنها از كفار بتپرست و منكرين صانع بلكه از كسانى هم كه هنوز به دليل معاد بر نخوردهاند سر مىزند.
و بعيد نيست كه مراد از انسانى كه اين حرف را زده كافر منكر معاد باشد، و علت تعبير از آن به انسان اين بوده باشد كه چون از همين طايفه از انسانها نيز توقع نمىرفت چنين حرفى را بزنند، چون خداى تعالى خود او را نيز مجهز به جهازات عقلى كرده، و او به يادش هست كه خداوند قبلا او را خلق كرده بود با اينكه هيچ بود، پس ديگر چه استبعادى مىكند از اينكه دوباره او را زنده كند، پس استبعاد او استبعاد دارد، و لذا لفظ انسان را تكرار كرد، چون جواب از اشكال و استبعاد او را چنين شروع كرد:” او لا يذكر الانسان انا خلقناه من قبل و لم يك شيئا،“ يعنى او با اينكه انسان است، جا نداشت چيزى را كه نظيرش را ديده استبعاد كند، با اينكه هنوز خلقت نخست خود را فراموش نكرده است .
اين آيات در صدد اثبات بازگشت بدنها است، به طورى كه مخلوق اولى و شخصيت انسانى دوباره برگردد، نه اينكه عين بدنها دوباره برگردد چون بدنها به تنهايى شخصيت انسانى را تشكيل نمىدهند، بلكه مجموع نفس و بدن آن را تشكيل مىدهد.
-” قُتِلَ الخَرَّصونَ، الَّذِينَ هُمْ فى غَمْرَةٍ ساهُونَ،
-يَسئَلُونَ أَيَّانَ يَوْمُ الدِّينِ،
-خدا بكشد كسانى را كه بى دليل و برهان در باره روز جزاء سخن مىگويند و مردم را منحرف مىكند،
-آنهايى كه در جهلى عميق غرق در غفلتند،
-و در چنين ظلمت و غفلتى مىپرسند روز جزاء كى است؟“
اين آيه جواب از سؤال آنان بود كه مىپرسيدند:” أَيَّانَ يَوْمُ الدِّينِ؟ “ چيزى كه هست به جاى اينكه تاريخ آن را در پاسخ معين كند صفت آن را بيان كرد، و اشاره كرد به اينكه كفار در آن روز چه حالى دارند، و اين بدان جهت بود كه وقت قيامت جزء مسائل غيبى است، آن غيبهايى كه احدى از آن اطلاع ندارد، و جز خدا كسى را بدان آگاهى نيست، چون خداى تعالى بعضى از مسائل غيبى را به بعضى از انبيائش اطلاع مىدهد، ولى قيامت از آن حوادثى است كه علمش مخصوص به خود اوست، همچنان كه فرموده:” لا يجليها لوقتها الا هو.“
” ذوقوا فتنتكم هذا الذى كنتم به تستعجلون!“ بچشيد عذابى را كه مخصوص شما است، اين عذاب همان بود كه عجله مىكرديد، و به عنوان استهزاء مىگفتيد: چه وقت مىرسد؟
-وَ مَا كانَ لَهُ عَلَيهِم مِّن سلْطنٍ إِلا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالاَخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فى شكٍ وَ رَبُّك عَلى كلِّ شىْءٍ حَفِيظٌ،
-با اينكه ابليس سلطنتى بر آنان نداشت، بلكه ما مىخواستيم مؤمنين به آخرت را، از كسانى كه در باره آن شك دارند متمايز كنيم، و پروردگار تو بر هر چيزى آگاه است.“
منشا پيروي منكرين معاد از شيطان شكى است كه در باره مساله آخرت دارند، و آثارش كه همان پيروى شيطان است ظاهر مىشود.
پس اينكه خداى تعالى به ابليس اجازه داد تا به اين مقدار، يعنى به مقدارى كه پاى جبر در كار نيايد، بر ابناى بشر مسلط شود، براى همين بود كه اهل شك از اهل ايمان متمايز و جدا شوند، و معلومشان شود چه كسى به روز جزا ايمان دارد، و چه كسى ندارد، و اين باعث سلب مسؤوليتشان در پيروى شيطان نمىشود، چون اگر پيروى كردند به اختيار خود كردند، نه به اجبار كسى.
1) آيه 10تا 12 سوره ذاريات الميزان ج : 18 ص : 553
” الا لنعلم“ منظور از اين علم، رفع جهل نيست، كه بگويى در خدا محال است، بلكه منظور متمايز كردن است و معنايش اين است كه: اين كار را كرديم تا فلان و بهمان را از هم جدا كنيم.
” الا لنعلم من يؤمن بالآخرة ممن هو منها فى شك - مگر آنكه مشخص و جدا كنيم، كسى را كه ايمان به آخرت دارد، از كسى كه از آن در شك است .“
اگر در آيه مورد بحث ايمان و شك هر دو مقيد به قيد آخرت شده، براى اين است كه تنها جلوگير آدمى از نافرمانى خدا، و تنها وادارندهاش به اطاعت او، ايمان به آخرت است، نه ايمان به خدا و رسول جداى از ايمان به آخرت، همچنان كه خود خداى سبحان در جاى ديگر فرموده:” ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب.“
-” قَالَ فَاخْرُجْ مِنهَا فَإِنَّك رَجِيم،
-وَ إِنَّ عَلَيْك اللَّعْنَةَ إِلى يَوْمِ الدِّين،
-قَالَ رَب فَأَنظِرْنى إِلى يَوْمِ يُبْعَثُون،
-قَالَ فَإِنَّك مِنَ الْمُنظرِين،
-إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُوم،
-قَالَ رَب بمَا أَغْوَيْتَنى لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فى الأَرْضِ وَ لأُغْوِيَنهُمْ أَجْمَعِينَ،
-إِلا عِبَادَك مِنهُمُ الْمُخْلَصِينَ،
-پروردگارت گفت: پس بيرون شو كه تو از رانده شدگانى،
-و بر تو است لعنت تا روز جزا،
-گفت: پروردگارا پس مرا تا روزى كه خلايق مبعوث مىشوند مهلت بده،
-پروردگارت گفت تو از مهلت داده شدگانى،
-تا روز وقت معلوم،
-گفت: پروردگارا بخاطر اينكه اغوايم كردى هر آينه در زمين زينت مىدهم در نظر آنان، و هر آينه همگيشان را اغواء مىكنم،
-مگر بندگان مخلصت را.“
رجم باعث شد ابليس از مقام قرب كه مستواى رحمت خاص الهى است رانده شود. خداوند لعنت بر ابليس را مقرر تا يوم الدين كرده است.
اصولا ابليس - كه خدا عذابش را زياد كند - اولين كسى بود كه معصيت را در بشر فتح باب كرد، و خداى را در فرمانش معصيت نمود. پس به اين اعتبار هم وبال و لعنت گناه هر گناهكارى به او بر مىگردد .
و اما اينكه لعنت را مقيد به ”يوم الدين“ نمود براى اين است كه لعنت عنوان و
1) آيه 21 سوره سبا الميزان ج : 16 ص : 552
نشانى گناه و وبال است كه از ناحيه معصيت عايد نفس مىگردد و نفس را نشاندار مىكند، و چون دنيا جاى عمل است نه جزاء، و آخرت محل جزاء است نه عمل، پس آثار معصيت محدود به روز جزا خواهد بود.
گويا شيطان از كلام خداي تعالي كه فرمود:” و ان عليك اللعنة الى يوم الدين،“ فهميده بود كه او با نوع بشر تا روز قيامت رابطهاى دارد، و آن اين است كه فساد اعمال بشر و شقاوتشان ناشى از سجده نكردن وى و مربوط به وى است، و به همين جهت در خواست كرد كه پس مرا تا روزى كه مبعوث مىشوند مهلت بده و نگفت مرا تا روزى كه آدم مىميرد و يا تا زنده است مهلت بده بلكه عمر آدم و ذريهاش، همگى را در نظر گرفت و درخواست كرد تا روزى كه مبعوث مىشوند مهلتشان دهد. وقتى در خواستش مستجاب شد آنچه كه در دل پنهان كرده بود اظهار داشت و گفت: هر آينه همگى آنان را گمراه مىكنم!
” قال فانك من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم،“
فرمود مهلت مىدهم اما تا روزى معلوم، نه تا قيامت! يوم وقت معلوم غير از يوم يبعثون است، تا روز ديگرى مهلت داده كه قبل از روز قيامت است.
-حال مىپردازيم به اينكه وقت معلوم به چه معنا است؟
” و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون،“
روز وقت معلوم كه سرآمد مهلت ابليس است، روز اصلاح آسمانى بشر است كه ريشه فساد به كلى كنده مىشود و جز خدا كسى پرستش نمىگردد، نه روز مرگ عمومى بشر با نفخه اول !
اگر خداى تعالى ابليس را عليه بشر تاييد نموده و او را تا وقت معلوم مهلت داده است خود بشر را هم به وسيله ملائكه كه تا دنيا باقى است باقىاند تاييد فرموده است. و لذا مىبينيم در پاسخ ابليس نفرموده: تو مهلت داده شدى بلكه فرمود: تو از زمره مهلت داده شدگانى! پس معلوم مىشود غير از ابليس كسان ديگرى هم هستند كه تا آخرين روز زندگى بشر زندهاند .
و نيز اگر ابليس را تاييد كرده تا بتواند باطل و كفر و فسق را در نظر بشر جلوه دهد، انسان را هم با هدايت به سوى حق تاييد نموده و ايمان را در قلبش زينت داده و محبوب ساخته، و به او فطرت توحيدى ارزانى داشته، و به فجور و تقوايش ملهم نموده و نورى پيش پايش نهاده تا اگر ايمان آورد با آن نور در ميان مردم آمد و شد كند، و همچنين تاييدات ديگر.
-” الا عبادك منهم المخلصين!“
مخلَصين آنهايند كه پس از آنكه ايشان خود را براى خدا خالص كردند خدا آنان را براى خود خالص گردانيده، يعنى غير خدا كسى در آنها سهم و نصيبى ندارد، و در دلهايشان محلى كه غير خدا در آن منزل كند باقى نمانده است، و آنان جز به خدا به چيز ديگرى اشتغال ندارند، هر چه هم كه شيطان از كيدها و وسوسههاى خود را در دل آنان بيفكند همان وساوس سبب ياد خدا مىشوند، و همانها كه ديگران را از خدا دور مىسازد ايشان را به خدا نزديك مىكند.
شيطان - كه خدا لعنتش كند - تزيين خود را در باره همه بشر، حتى مخلَصين بكار مىبرد و ليكن تنها غير مخلَصين را اغواء مىكند!
-” قَالَ هَذَا صِرَطٌ عَلىَّ مُستَقِيم،
-إِنَّ عِبَادِى لَيْس لَك عَلَيهِمْ سلْطنٌ إِلا مَنِ اتَّبَعَك مِنَ الْغَاوِينَ،
-گفت: همين است راه مستقيم كه من قضاءاش را راندهام،
-بدرستى كه تو بر بندگان من تسلط ندارى، مگر آنهائى كه خودشان رام تو گردند.“
حاصل مطلب اين است كه آدم و فرزندانش همگيشان بندگان خدايند، و چنان نيست كه ابليس پنداشته بود كه تنها مخلصين بنده او هستند، و چون بنده خدا هستند به شيطان تسلطى بر ايشان نداده تا هر چه مىخواهد- كه همان اغواى ايشانست- مستقلا انجام دهد و گمراهشان كند، بلكه همه افراد بشر بندگان اويند، و او مالك و مدبر همه است، چيزى كه هست شيطان را بر افرادى كه خودشان ميل به پيروى او دارند و سرنوشت خود را به دست او سپردهاند مسلط فرموده، اينهايند كه ابليس بر آنان حكمفرمايى دارد .
1) آيه34تا42 سوره حجر الميزان ج : 12 ص : 230
-” وَ الَّذِى نَزَّلَ مِنَ السمَاءِ مَاءَ بِقَدَرٍ فَأَنشرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتاً كَذَلِك تخْرَجُونَ،
-و همان خدايى كه آب را به اندازه از آسمان نازل كرد، پس به وسيله آن آب، سرزمينى مرده را زنده كرديم، شما هم همينطور سر از خاك در مىآوريد.“
خداي تعالي در اين آيه، بعد از آنكه با نازل كردن آب به اندازه، و زنده كردن شهرى مرده، استدلال كرد بر خلقت و تدبير خود، در آخر نتيجه ديگرى هم از اين استدلال گرفت، نتيجهاى كه توحيد تمام نمىشود مگر به آن.
و آن عبارت است از مساله معاد، يعنى برگشتن همه به سوى خدا: ” و كذلك تخرجون،“ يعنى همانطور كه شهرى مرده را زنده مىكند، همينطور شما هم از قبورتان سر برمىداريد و زنده مىشويد .
-” وَ اللَّهُ الَّذِى أَرْسلَ الرِّيَحَ فَتُثِيرُ سحَاباً فَسقْنَهُ إِلى بَلَدٍ مَّيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الأَرْض بَعْدَ مَوْتهَا كَذَلِك النُّشورُ،
-خداست آن كه بادها را مىفرستد تا ابرها را برانگيزد پس ما آن ابرها را به سوى سرزمين مرده مىفرستيم و به وسيله آن، آن
1) آيه 11 سوره زخرف الميزان ج : 18 ص : 128
سرزمين مزبور را بعد از آنكه مرده بود زنده مىكنيم، قيامت شما هم همين طور است.“
” فسقناه الى بلد ميت،“ يعنى ما ابرها را به سوى سرزمينى بدون گياه سوق مىدهيم، پس آن زمين را بعد از مردنش زنده مىكنيم، يعنى بعد از آنكه گياهى نداشت داراى گياه مىكنيم.
تغذيه و نمو و توليد مثل و هر عمل ديگرى كه مربوط به اين اعمال حياتى است همه اعمالى است كه از اصل حيات سرچشمه مىگيرد.
و به همين جهت بعث در روز قيامت و زنده شدن مردگان را به احياى زمين تشبيه كرد، تا بفهماند همان طور كه زمين در سال يك دوره زندگى را شروع مىكند، و در آخر مىميرد، يعنى بعد از آنكه در زمستان از جنب و جوش افتاده بود، دوباره در بهار و تابستان جنب و جوش خود را از سر مىگيرد و در پائيز رو به خزان مىرود، و در زمستان به كلى از عمل مىايستد.
انسانها هم همين طورند وقتى دوران زندگىشان در زمين به سر رسيد، و مردند دوباره در روز قيامت بعد از آنكه زنده شدند، و از قبرها درآمدند روى زمين منتشر مىشوند، لذا فرمود: كَذاَلِكَ النُّشور !
-” وَ نَزَّلْنَا مِنَ السمَاءِ مَاءً مُّبَرَكاً فَأَنبَتْنَا بِهِ جَنَّتٍ وَ حَب الحَصِيد،
-وَ النَّخْلَ بَاسِقَتٍ لهّا طلْعٌ نَّضِيد،
-رِّزْقاً لِّلْعِبَادِ وَ أَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتاً كَذَلِك الخُرُوج،
-و از آسمان، آبى پر بركت نازل كرديم و به دنبالش باغها و دانههاى درو كردنى رويانديم،
-درختان خرماى بلند با ميوههاى روى هم چيده،
-تا رزق بندگان باشد، همچنان كه با آن آب پر بركت شهرى مرده را زنده كرديم، زنده كردن انسانها نيز اين طور است! “
جمله ” و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج،“ برهانى ديگر براى مساله بعث و معاد است. در اين جمله با اثبات امكان آن از راه نشان دادن نمونهاى كه همان زنده كردن گياهان بعد از مردن آنها است اثبات مىكند كه پس چنين چيزى ممكن است، زيرا زنده كردن مردگان عينا مثل زنده كردن گياهان در زمين است، بعد از آنكه مرده و از رشد افتادهاند.
-” فَانظرْ إِلى ءَاثَرِ رَحْمَتِ اللَّهِ كيْف يحْىِ الأَرْض بَعْدَ مَوْتهَا،
-إِنَّ ذَلِك لَمُحْىِ الْمَوْتى وَ هُوَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ،
-پس آثار رحمت خدا را ببين، كه چگونه زمين را از پس موات شدنش زنده مىكند، اين همان خدا است كه زنده كننده مردگان است، و همو به همه چيز توانا است.“
” ان ذلك لمحى الموتى،“ مراد از جمله مذكور فهماندن اين معنا است كه زنده كردن مردگان مثل زنده كردن زمين موات است، چون در هر دو مرگ هست، كه عبارت از اين است كه آثار حيات از چيزي سلب شود، و نيز حيات عبارت از اين است كه چيزى بعد از ساقط شدن آثار حيات از او دوباره اثر حيات به خود بگيرد، و زمين در فصل بهار داراى اثر حيات مىشود، پس در فصل بهار خداوند زمين مرده را زنده كرده، و حيات انسان و حيوان نيز مثل حيات زمين است، و چيزى غير از آن نيست.
” و هو على كل شىء قدير،“ چرا خدا نتواند مردگان را زنده كند؟ با اينكه قدرت او عمومى، و غير محدود، و غير متناهى است، و وقتى قدرت غير متناهى شد شامل احياى بعد از موت نيز مىشود.
-” وَ هُوَ الَّذِى يُرْسِلُ الرِّيَحَ بُشرَا بَينَ يَدَى رَحْمَتِهِ حَتى إِذَا أَقَلَّت سحَاباً ثِقَالاً سقْنَهُ لِبَلَدٍ مَّيِّتٍ فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن كلِّ الثَّمَرَتِ كَذَلِك نخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكرُونَ،
-وَالْبَلَدُ الطيِّب يخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِى خَبُث لا يخْرُجُ إِلا نَكِداً كذَلِك نُصرِّف الاَيَتِ لِقَوْمٍ يَشكُرُونَ،
-و او است كه در پيشاپيش رحمت (باران) خود بادها را مژده دهنده مىفرستد تا آنگاه كه ابرى سنگين بردارد آن را به سرزمين مرده برانيم بدانوسيله آب فرو باريم و با آن آب از هر گونه ميوهها (از زمين) بيرون آوريم، همچنان مردگان را بيرون آوريم شايد شما متذكر شويد.“
-و سرزمين پاك روئيدنيش به اذن خدايش بيرون مىآيد و آنكه ناپاك است (گياهش) جز اندكى ناچيز بيرون نمىآيد، همچنان آيات را مىگردانيم(و پياپى ذكر مىكنيم،) براى مردمى كه سپاسگزارند.“
وقتى منكرين معاد احياى زمين را در فصل بهار به چشم خود مىبينند ناگزيرند معاد را هم قبول كنند، و نمىتوانند بين آن دو فرق گذاشته و بگويند احياى زمين بيدار كردن درختان و گياهان خفته است، و اما معاد، اعاده معدوم است، زيرا انسان
1) آيه 50 سوره روم الميزان ج : 16 ص : 304
مرده هم به تمام معنا معدوم نشده، تا زنده كردنش اعاده معدوم باشد بلكه جانش زنده و محفوظ است، تنها اجزاى بدن است كه آنهم از هم پاشيده مىشود، نه اينكه معدوم شده باشد، بلكه در روى زمين به صورت ذراتى پراكنده باقى است، همچنانكه اجزاى بدن نبات در فصل پائيز و زمستان پوسيده و متلاشى مىشود، اما روح نباتيش در ريشه آن باقى مانده و در فصل بهار دوباره همان زندگى فعال خود را از سر مىگيرد .
پس مساله معاد و زنده كردن مردگان هيچ فرقى با زنده كردن گياهان ندارد، تنها فرقش اين است كه بعث بشر در قيامت بعث كلى، و بعث نباتات جزئى است .
-” وَ اللَّهُ أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الأَرْض بَعْدَ مَوْتهَا،
إِنَّ فى ذَلِك لاَيَةً لِّقَوْمٍ يَسمَعُون،
-خدا از آسمان آبى نازل كرد و با آن زمين را از پس موات شدنش زنده كرد كه در اين براى گروهى كه مىشنوند عبرت است.“
مقصود آيه، روياندن و سرسبز كردن زمين بعد از خزان و خمودى آن در زمستان است، كه پس از فرا رسيدن بهار و آمدن بارانهاى بهارى ريشه گياهان و تخم آنها بعد از يك دوره سكون، شروع به رشد و نمو مىكند، و اين خود يك زندگى، و از سنخ زندگى حيوانى است، هر چند كه يك مرحله ضعيف از آن است.
ان فى ذلك لاية لقوم يسمعون،“ براى كسى كه قريحه قبول كردن حق را دارد داستان فرستادن باران و زنده كردن زمين بعد از مردنش نقل شود همين داستان براى او آيت و دليلى است بر مساله بعث روز قيامت، و مىفهمد كسى كه بدين وسيله، زمين مرده را زنده كرد مىتواند مردگان را هم زنده كند.
-” يَأَيُّهَا النَّاس إِن كُنتُمْ فى رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ،
فَإِنَّا خَلَقْنَكم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضغَةٍ مخَلَّقَةٍ وَ غَيرِ مخَلَّقَةٍ لِّنُبَينَ لَكُمْ،
وَ نُقِرُّ فى الأَرْحَامِ مَا نَشاءُ إِلى أَجَلٍ مُّسمًّى،
ثمَّ نخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشدَّكمْ،
وَ مِنكم مَّن يُتَوَفى وَ مِنكم مَّن يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكيْلا يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شيْئا، وَ تَرَى الأَرْض هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتزَّت وَ رَبَت وَ أَنبَتَت مِن كلِّ زَوْج بَهِيجٍ، ذَلِك بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الحَْقُّ وَ أَنَّهُ يحْىِ الْمَوْتى وَ أَنَّهُ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ،
-وَ أَنَّ الساعَةَ ءَاتِيَةٌ لا رَيْب فِيهَا وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَث مَن فى الْقُبُورِ،
-اى مردم اگر در باره زندگى پس از مرگ در شكيد،
ما شما را از خاك آفريديم آنگاه از نطفه آنگاه از خون بسته سپس از پارهاى گوشت كه يا تصوير به خود گرفته و يا نگرفته، تا براى شما توضيح دهيم،
و هر چه خواهيم در رحمها قرار دهيم تا مدتى معين،
پس آنگاه شما را كودكى بيرون آريم تا به قوت و نيروى خويش برسيد،
آنگاه بعضى از شما هستند كه در همين حد از عمر وفات يابند،
و بعضى از شما به پستترين دوران عمر برسند،
و آن دوران پيرى است كه پس از سالها دانستن، چيزى نداند،
-نمونه ديگرى از قيامت اينكه تو زمين را مىبينى كه در زمستان افسرده است چون باران بهارى بر آن نازل كنيم به جنب و جوش در مىآيد و از همه گياهان بهجتآور نر و ماده بروياند،
-زيرا خدا حق است و حق تنها اوست، و او مردگان را زنده مىكند،
و او به همه چيز تواناست،
-رستاخيز آمدنى است و شك در آن نيست و خدا خفتگان قبور را زنده مىكند.“
مقصود از جمله ” لنبين لكم،“ مشاهده انتقال خاكى مرده به صورت نطفه، و سپس به صورت علقه، و آنگاه مضغه، و در آخر انسان زنده، براى هيچكس شكى نمىگذارد در اينكه زنده شدن مرده نيز ممكن است.
” و ترى الارض هامدة فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت و انبتت من كل زوج بهيج،“ يعنى زمين بعد از آنكه ما بر آن آب نازل كرديم از هر صنف از اصناف گياهان داراى بهجت برويانيد.
زمين در روياندن گياهان و رشد دادن آنها، اثرى دارد نظير اثر رحم در روياندن فرزند كه آن را از خاك گرفته به صورت نطفه، و سپس علقه، آنگاه مضغه، آنگاه انسانى زنده در مىآورد.
” ذلك بان الله هو الحق و انه يحيى الموتى و انه على كل شىء قدير.“
خلقت انسان و گياه و تدبير امر آنها از نظر حدوث و بقاء، و هم از نظر خلقت و تدبير، امرى است داراى واقعيت كه كسى نمىتواند در آنها ترديد كند.
خداى تعالى خود حق است، حقى كه هر موجودى را تحقق مىدهد و در همه چيز نظام، حق جارى مىكند .
جمله ” و انه يحيى الموتى،“ عبارت است از انتقال خاك مرده از حالى به حالى و رساندنش به مرحله انسانى زنده، و نيز انتقال زمين مرده به وسيله آب به صورت نباتى زنده، و اين كار همچنان ادامه دارد، به خاطر اينكه او كارش زنده كردن مردگان است.
همه اين ها به خاطر اين است كه خدا بر هر چيز قادر است و خلقت و تدبير انسان و نبات كشف مىكند از عموم قدرت او.
” و ان الساعة آتية لا ريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور.“
آيه قبلى تنها مساله بعث مردگان، و ظرفى كه در آن مبعوث مىشوند را ذكر مىكرد، ولى بيان نمىكرد كه آن ظرف چه وقت است. آيه مورد بحث آن را معين نموده، و فرمود : ظرف آن، ساعت است. و اگر نفرمود: خدا ساعت را مىآورد، و آمدن را به خود ساعت نسبت داد، شايد از اين جهت بوده كه ناگهانى بودن آن را در نظر گرفته، كه اعتبار هيچ علمى به آن تعلق نمىگيرد، همانطور كه فرموده:” لا تاتيه الا بغتة ! “
نام قيامت و آمدن ناگهانىاش در كلام خداى تعالى بسيار آمده، و در هيچ جا فاعل و آورنده آن ذكر نشده، بلكه همه جا از آن بمانند ( آتية - خواهد آمد، تاتيهم - قيامتشان خواهد آمد، قائمة، و تقوم، و مانند اينها تعبير شده است.) و اما مظروف را كه عبارت است از احياى انسانهاى مرده، در جمله” وان الله يبعث من فى القبور،“ ذكر فرموده است.
1) آيه 5تا7 سوره حج الميزان ج : 14 ص : 485
-” وَ قَالُوا أَ ءِذَا كُنَّا عِظماً وَ رُفَتاً أَ ءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً،
-و نيزگفتند: آيا بعد از آنكه استخوان شديم و پوسيده گشتيم دو مرتبه به خلقتى از نو زنده مىشويم.“
مساله معاد واضحترين مطلبى است كه از راه وحى و هم از راه عقل بر آن استدلال شده است، حتى خداى تعالى آن را در كلام خود چنين وصف كرده كه” لا ريب فيه - جاى شك در آن نيست،“ و اين منكرين هم غير از بعيد شمردن مساله معاد، هيچگونه دليلى بر انكار خود و بر نبودن معاد در دست ندارند.
بزرگترين چيزى كه اين استبعاد را در دلهايشان جلوه داده اين پندار است كه مرگ يعنى نابودى، و بعيد است چيزى بعد از نابودى دوباره موجود شود!
خداى سبحان اين استبعادشان را رد نموده و آن را با قدرت مطلقه خود و به رخ كشيدن خلقت نخست، جواب داده است.
-” قل كونوا حجارة او حديدا او خلقا مما يكبر فى صدوركم. . . .“
مي فرمايد: اگر سنگ يا آهن و يا هر چه بزرگتر از آن و دورتر از انسان شدن باشيد باز هم خداوند شما را به صورت انسان در خواهد آورد!
بنا بر اين آيه شريفه، اشاره به اين است كه قدرت مطلقه الهى را تجديد خلقت هيچ چيزى به ستوه نمىآورد، چه استخوانهاى پوسيده و توتيا شده، و چه آهن و چه غير آن، خداوند به زودى شما را به خلقت اولتان برخواهد گردانيده، و مبعوثتان خواهد نمود.
خدا همان كسى است كه در مرتبه اول شما را خلق كرد در حالى كه آن روز استخوان پوسيده هم نبوديد. در آيه بعدى به جاى آنكه وقت قيامت را بيان كند اوصاف آن را بيان مىفرمايد و چنين ادامه مىدهد:
-” يوم يدعوكم فتستجيبون بحمده و تظنون ان لبثتم الا قليلا،
-و آن روزى است كه شما را صدا مىزنند و شما در حالى كه حمد خدا مىگوئيد آن دعوت را اجابت مىكنيد و به نظرتان چنين مىآيد كه جز چند ساعتى نيارميدهايد! “
1) آيه 49 سوره اسري الميزان ج : 13 ص : 159
-” وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِى خَلْقٍ جَدِيدٍ،
-و آنان كه كفر ورزيدند گفتند: آيا مىخواهيد شما را به مردى رهنمون شويم كه خبر آورده كه چون شما پس از مرگ پاره پاره شديد دو باره به خلقت جديدى در مىآييد.“
كسانى كه كافر شدند از در تمسخر به رسول خدا كه ايشان را از قيامت و جزاى آن مىترساند، به يكديگر گفتند: آيا مىخواهيد شما را به مردى دلالت كنيم كه شما را خبر مىدهد از اينكه به زودى در هنگام پاره پاره شدن اجزايتان و در زمانى كه هيچ يك از اجزاى شما از يكديگر متمايز نيست در خلقت جديدى قرار مىگيريد؟ و هستى دو بارهاى پيدا مىكنيد؟
” بل الذين لا يؤمنون بالآخرة فى العذاب و الضلال البعيد،“ در اين جمله سخن كفار را رد مىكند كه: اين مرد نه به خدا افتراء مىبندد، و نه دچار جنون شده، بلكه اين كفار در عذابى قرار گرفتهاند كه به زودى برايشان ظاهر مىشود.
-” وَ قَالُوا أَ ءِذَا ضلَلْنَا فى الأَرْضِ أَ ءِنَّا لَفِى خَلْقٍ جَدِيدِ؟
-بَلْ هُم بِلِقَاءِ رَبهِمْ كَفِرُونَ،
-گويند: چگونه وقتى در زمين گم شديم، دوباره در خلقتى تازه در خواهيم آمد؟
-اينها كه مىگويند همه بهانه است، بلكه علت واقعى انكارشان اين است كه رفتن به پيشگاه پروردگار خود را منكرند.“
مراد از گم شدن در زمين اين است كه آيا وقتى مرديم و اجزاى بدنمان متلاشى گشت، و خاكش در زمين گم شد، و چيزى از ما باقى نماند آيا دوباره خلق مىشويم و به همان صورت اول كه داشتيم بر مىگرديم؟
جمله ” بل هم بلقاء ربهم كافرون،“ اعراض از سخن ايشان است، گويا فرموده: كفار منكر خلقت جديد و قدرت ما بر آن نيستند، و بهانه ديگرى هم ندارند، بلكه تنها علت اين انكارشان اين است كه رجوع به سوى ما و لقاى ما را منكرند.
-” أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِى خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض قَادِرٌ عَلى أَن يخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لا رَيْب فِيهِ فَأَبى الظلِمُونَ إِلا كُفُوراً،
-آيا نديدند و ندانستند كه آن خدائى كه زمين و آسمان را آفريد قادر است كه مانند اينها را باز خلق كند و بر ايشان وقتى معين قرار دهد ولى ستمكاران جز راه كفر و عناد نمىپيمايند.“
اين آيه احتجاجى است از خداى سبحان بر مساله قيامت و زنده شدن بعد از مرگ، عليه كسانى كه آن را بعيد مىشمردند، چون زنده شدن بدن بعد از متلاشى گشتن را محال پنداشته مىگفتند:
-” ء اذا كنا عظاما و رفاتا ء انا لمبعوثون خلقا جديدا،
-آيا بعد از آنكه به صورت اسكلتى در آمديم،
و آن اسكلت هم متلاشى و پوسيده شد،
دوباره با خلقت جديدى مبعوث مىشويم؟“
خداى تعالى در پاسخشان مىفرمايد خلقت بدن در نخستين بار دليل بر اين است كه چنين چيزى ممكن است، و وقتى ممكن شد ديگر فرقى ميان بار اول و بار دوم نيست، و خلاصه همينكه خود شما در اين دنيا هستيد و بدنى زنده داريد دليل بر اين است كه چنين خلقتى محال نيست، و وقتى محال نشد ديگر چه فرقى ميان اين بار و بار ديگر است .
در اينجا ممكن است به ذهن برسد كه خداوند خلقت بعدى را مثل خلقت قبلى دانسته نه عين آن پس يك فرد بشر در قيامت مثل آن فردى است كه در دنيا بوده، نه خود او، در جواب مىگوييم تشبيه و مانند بودن تنها در بدن است كه مورد انكار منكرين بود، نه جان آدمى كه حافظ وحدت و شخصيت انسان هم در اين دنيا و هم در آخرت است.
ملاك يكى بودن حسين فرزند تقى در دنيا و آخرت همان نفس انسانى او است كه آن هم نزد خداى سبحان محفوظ است و با مردن معدوم و باطل نمىگردد، و وقتى آن نفس به بدن جديد در آخرت تعلق گرفت باز اين بدن همان بدن حسين در دنيا خواهد شد همچنانكه در خود دنيا هم چند بار بدنش با همه اجزايش عوض شد و او همچنان حسين پسر تقى بود.
دليل قرآنى بر اين معنا آيه شريفة ” و قالوا ء اذا ضللنا فى الارض ء انا لفى خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون قل يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم،“ است، كه در پاسخ
كسانى كه گفتند آيا بعد از نابود شدن بدن و متفرق گشتن تار و پود آن دوباره به خلقت جديدى خلق مىشويم؟ فرموده كه: شما بعد از مرگ نه متفرق مىشويد و نه نابود مىگرديد، بلكه آن ملك الموتى كه موكل بر شما است شما را به تمام و كمال مىگيرد و حفظ مىكند، و اما آنكه در قبر مىپوسد و تار و پودش متلاشى مىگردد آن بدن خاكى شما است كه تجديد بناى آن براى خدا آسان است، همانطور كه بار اول بنا نمود .
-” أَ وَ لَيْس الَّذِى خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض بِقَدِرٍ عَلى أَن يخْلُقَ مِثْلَهُم بَلى وَ هُوَ الخَلاَّقُ الْعَلِيمُ،
-آيا كسى كه آسمانها و زمين را آفريده نمىتواند مانند آن بيافريند؟ چرا، و او آفريدگار داناست.“
مراد از خلق كردن مثل انسان اعاده او بعد از مردن است براى جزاء و اما بيان اينكه چگونه منظور از خلقت مثل، اعاده است؟ اين است كه: انسان موجودى است مركب از نفس و بدن، و بدن انسان در اين نشاه دستخوش تحليل رفتن و دگرگون شدن است، و پيوسته اجزاى آن تغيير مىكند، و از آنجا كه هر مركبى با نابودى يك جزءاش نابود مىشود، در نتيجه انسان در هر آنى، غير از انسان قبل است، و اين شخص آن شخص نيست، در حالى كه مىبينيم شخصيتش هست، و اين بدان جهت است كه روح آدمى شخصيت انسان را در همه آنات حفظ مىكند، چون روح آدمى مجرد است، و منزه از ماده و تغييرات عارض از طرف ماده است، و باز به همين جهت ايمن از مرگ و فنا است.
پس بدنى كه بعد از مرگ كالبد آدمى مىشود، وقتى با بدن قبل از مرگش مقايسه شود مثل آن بدن خواهد بود، نه عين آن، ولى انسان صاحب بدن لاحق وقتى با انسان صاحب بدن سابق مقايسه شود عين آن خواهد بود نه مثل آن براى اينكه: آن روحى كه وحدت بدن قبل از مرگ را در تمامى مدت عمر حفظ مىكرد، همين روحى است كه بعد از مرگ در كالبد لاحق درآمده است.
چون استبعاد مشركين از زنده شدن استخوانهاى پوسيده برگشت مىكند به استبعاد از خلقت بدنى جديد، نه از نفس و روحى جديد، به همين جهت خداى سبحان در پاسخ از آن استبعاد، امكان خلقت مثل آنان را ثابت كرد، و متعرض برگشتن عين آنان نشد، چون خلق شدن عين آنان بعد از مرگ، وقتى صورت مىگيرد كه روح ايشان كه نزد خدا محفوظ است به بدنهاى جديدشان متعلق شود و با تعلق مزبور عين انسانهاى موجود
1) آيه 99 سوره اسري الميزان ج : 13 ص : 291
در دنيا دوباره موجود مىشوند.
-” أَمَّن يَبْدَؤُا الخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ مَن يَرْزُقُكم مِّنَ السمَاءِ وَ الأَرْضِ أَ ءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قُلْ هَاتُوا بُرْهَنَكُمْ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ،
-آنكه خلق را پديد كند و آن را باز آورد و آنكه از آسمان و زمين روزيتان دهد، چگونه با اين خدا خدايى هست؟ بگو اگر راست مىگوييد برهان خويش را بياوريد.“
بدء خلق به معناى ايجاد خلق است ابتداء و براى اولين بار، و اعاده خلق به معناى دوباره خلق كردن و برگرداندن آنان در قيامت است.
يكى از آن لطايفى كه آيه شريفه از حقايق قرآنى دارد، بر مىآيد كه بطور كلى بطلان و نيستى در عالم وجود راه ندارد، بلكه آنچه را كه خداى تعالى براى اولين بار هستى داده به زودى با اعاده به سوى او برمىگردد و اگر به چشم خود مىبينيم كه موجوداتى معدوم مىشوند ما آن را فقدان و نيستى بعد از هستى مىبينيم و گر نه در واقع چنين نيست بلكه براى ما فقدان است.
بعث عبارت است از: برگشتن خلق و رجوع آن- در حالى كه همان خلق اول است- به سوى پروردگارى كه مبدء آن است.
-” أَ وَ لَمْ يَرَوْا كيْف يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذَلِك عَلى اللَّهِ يَسِيرٌ،
-آيا نمىبينند كه خدا خلقت خلايق را آغاز كرده و سپس آن را اعاده مىكند و اين براى خدا آسان است.“
خداي سبحان در اين آيه بر مساله معاد اقامه حجت نموده، و استبعاد مشركين را برطرف مىسازد. عمده در تكذيب رسل همين است كه كفار معاد را قبول ندارند، چه گذشتگان و چه آيندگان.
خداي تعالي مي فرمايد: آيا چگونگى ايجاد و اعاده موجودات را نمىدانند؟ يعنى بايد بدانند، كه كيفيت آن دو، مثل هم است، و آن عبارت است از پديد آوردن چيزى كه نبوده است.
جمله ” ان ذلك على الله يسير،“ اشاره به اعاده بعد از ايجاد است، و اين جمله مىخواهد استبعاد مشركين را برطرف سازد، و بفرمايد: وقتى اعاده عبارت است از ايجاد
بعد از ايجاد، براى آن خدايى كه خود شما معتقديد كه عالم را ايجاد كرده، چرا ممكن نيست كه ايجاد بعد از ايجاد هم بكند، و حال آنكه در حقيقت اعاده عبارت است از انتقال دادن خلق از خانهاى به خانه ديگر، و جاى دادن آنها در دار القرار.
-” وَ هُوَ الَّذِى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ وَ لَهُ الْمَثَلُ الأَعْلى فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ،
-و او كسى است كه خلقت را آغاز كرد و اعادهاش مىكند، و اعاده برايش آسانتر است، و براى او در آسمانها و زمين از هر مَثل فرد اعلايش هست و او مقتدر حكيم است.“
جمله ” وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ - و اعاده برايش آسانتر است،“ با جمله بعدى تعليل شده، و در آن فرموده كه چرا اعاده آسانتر است، و آن جمله:” ولله المثل الاعلى! “ است، كه در حقيقت حجتى است بر آسانتر بودن اعاده.
اعاده خدا آسانترين اعاده، و انشايش آسانترين انشاء، و هر كمال ديگرش كاملترين كمال است.
-” مَّا خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلا كنَفْسٍ وَحِدَةٍ إِنَّ اللَّهَ سمِيعُ بَصِيرٌ،
-خلق كردن شما، و از نو زنده كردنتان جز به مانند خلق كردن يك تن نيست، چون خدا شنوا و بينا است.“
اين جمله در مقام بيان امكان معاد است.
مشركين از اين جهت كه بسيارى مردگان و در هم و برهم شدن خاك آنها با خاك زمين را مىديدند، و مىديدند كه هيچ امتيازى بين خاك فلان شخص با خاك آن ديگرى نيست، لذا زنده شدن مردگان را بعيد مىشمردند.
به همين جهت خداى تعالى در اين آيه فرموده: خلقت و بعث همه شما عينا مانند بعث يك فرد است، همانطور كه بعث يك فرد براى ما ممكن است، بعث افراد در هم و برهم شده نيز مثل آن ممكن است چون هيچ چيزى خدا را از چيز ديگر باز نمىدارد، و بسيارى عدد او را به ستوه نمىآورد، و نسبت به قدرت او يكى با بسيار، مساوى است.
اگر در آيه مورد بحث با اينكه گفتگو از مساله بعث بود، خلقت را هم ضميمه فرمود، براى اين است كه در ضمن سخن بفهماند خلقت و بعث از نظر آسانى و دشوارى يكسانند، بلكه اصلا فعل خدا متصف به آسانى و دشوارى نمىشود.
-” ... كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ،
-فَرِيقاً هَدَى وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيهِمُ الضلَلَةُ إِنَّهُمُ اتخَذُوا الشيَطِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ اللَّهِ وَ يحْسبُونَ أَنهُم مُّهْتَدُونَ،
-... چنانكه شما را آغاز كرد بر مىگرديد،
-گروهى را هدايت كرد و گروهى گمراهى بر ايشان محقق شد، زيرا آنان شياطين را به جاى خدا سرپرست گرفتند و مىپندارند كه هدايت شدهاند.“
بازگشت را شبيه به ابتداى خلقت نموده و فرموده: شما در قيامت مانند آن روزى كه خداىتان آفريد دو گروه خواهيد بود، نظير آيه:” ولقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم اول مرة،“ كه حشر انفرادى مردم را در قيامت به خلقت انفرادى آنان تشبيه مىكند .
مراد از بدء در اين آيه آغاز آفرينش نوع بشر است كه در اول داستان آدم گفته شده، و از آن جمله اين بود كه پس از اينكه ابليس را رجم نمود به وى فرمود:” اخرج منها مذؤما مدحورا لمن تبعك منهم لاملئن جهنم منكم اجمعين،“ و در اين وعدهاش بنى نوع بشر را به دو گروه تقسيم كرد: يكى آنان كه صراط مستقيم را دريافتند، و يكى آنان كه راه حق را گم كردند، اين يكى از خصوصيات ابتداى خلقت بشر بود كه در عودشان نيز اين خصوصيت هست.
-” وَ ضرَب لَنَا مَثَلاً وَ نَسىَ خَلْقَهُ قَالَ مَن يُحْىِ الْعِظمَ وَ هِىَ رَمِيمٌ،
-قُلْ يحْيِيهَا الَّذِى أَنشأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ،
-براى ما مثلى زده و خلقت نخستين خود را فراموش كرده مىگويد: چه كسى اين استخوانهاى پوسيده را در عين اينكه پوسيده است زنده مىكند؟
-بگو همان خدايى كه بار اول آن را بدون الگو ايجاد كرد دوباره زندهاش مىكند و او به همه مخلوقات دانا است.“
انسان براى ما مثلى زده و خلقت خود را فراموش كرده كه در بار اول از نطفه خلق شده، و اگر به ياد خلقت خود مىبود، هرگز آن مثل را نمىزد. خداى تعالى اين جواب را به رسول گرامى خود تلقين كرد، و آن اين است كه: ” قل يحييها الذى انشاها اول
مرة و هو بكل خلق عليم.“
و آيه بعدي: ” الذى جعل لكم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون،“ در اين صدد است كه استبعاد از زنده كردن استخوان مرده را برطرف كند، استبعاد از اينكه چگونه ممكن است چيزى كه مرده است زنده شود با اينكه مرگ و زندگى متنافيند؟ جواب مىدهد: هيچ استبعادى در اين نيست، براى اينكه آب و آتش هم با هم متنافيند، مع ذلك خدا از درخت تر و سبز آتش براى شما قرار داده و شما همان آتش را شعلهور مىكنيد.
پس مرده را زنده كردن، عجيبتر از مشتعل كردن آتش از چوب تر نيست، با اينكه آب و آتش دو چيز متضادند.
-” وَ إِن تَعْجَب فَعَجَبٌ قَوْلهُمْ أَءِذَا كُنَّا تُرَباً أَءِنَّا لَفِى خَلْقٍ جَدِيدٍ أُولَئك الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبهِمْ وَ أُولَئك الأَغْلَلُ فى أَعْنَاقِهِمْ وَ أُولَئك أَصحَب النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ،
-پس اگر شگفت آرى، شگفت از گفتار آنان است كه مىگويند: راستى وقتى خاك شديم از نو زنده مىشويم؟! آنها كسانى هستند كه به پروردگارشان كافر شدهاند، آنان به گردنهايشان غلها دارند، آنان اهل جهنمند و در آن جاودانهاند.“
شبهه اي كه كفار درباره معاد راه انداخته بودند اين بود كه مي گفتند:
وقتي انسان كه هيكلى گوشتى به شكلى مخصوص و مركب از اعضاى خاص و مجهز به قوايى به قول ايشان مادى است تبديل به خاك گشته، و بطور كلى معدوم شده است، چگونه چيزى كه بكلى و از اصل نابود شده مشمول خلقت مىشود و دوباره بصورت مخلوقى جديد برمىگردد؟
اين شبهه ايشانست درباره معاد، كه خود جهات مختلفى دارد، و خداى سبحان در كلام خود از يك يك آن جهات و مناسب هر كدام جوابى داده كه ريشه شبهه را از بيخ و بن بركنده است:
1- يكى از آن جهات، اين استبعاد است كه خاك برگردد و انسانى تمام عيار شود، از اين شبهه جوابى داده شده كه مگر قبلا كه زنده بود از چه خلق شده بود؟ و مگر غير اين بود كه مواد زمينى بصورت منى و نطفه درآمده سپس علقه شده سپس مضغه گشته و سپس بصورت بدن انسانى تمام عيار درآمده است؟!
1) آيه 78 و 79 سوره يس الميزان ج : 17 ص : 166
2- يكى ديگر از موارد استبعاد اين است كه بطور كلى چيزى كه معدوم شده دوباره موجود مىگردد، و از اين، جواب داده شده به اينكه: خلقت نخست چطور ممكن بود، اين نيز به همان نحو ممكن است.
3- جهت سوم اينكه انسان وقتى مرد، ذاتش معدوم مىشود، و ديگر ذاتى ندارد تا با خلقت جديد لباس وجود به تن كند، بله در ذهن اشخاص تصورى از او هست، و ليكن انسان خارجى نيست، پس چه چيز اعاده وجود مىيابد؟
خداى تعالى در كلام خود از اين نيز جواب داده و چنين فرموده كه: انسان، عبارت از بدن مركب از مشتى اعضاى مادى نيست تا با مرگ و بطلان تركيب و متلاشى شدنش بكلى معدوم شود، بلكه حقيقت او روحى است علوى - و يا اگر خواستى بگو حقيقت او نفس او است - كه به اين بدن مركب مادى تعلق يافته، و اين بدن را در اغراض و مقاصد خود بكار مىاندازد، و زنده ماندن بدن هم از روح است، بنا بر اين هر چند بدن ما به مرور زمان و گذشت عمر از بين مىرود و متلاشى مىشود، اما روح، كه شخصيت آدمى با آن است باقى است. پس مرگ معنايش نابود شدن انسان نيست، بلكه حقيقت مرگ اين است كه خداوند روح را از بدن بگيرد، و علاقه او را از آن قطع كند، آنگاه مبعوثش نمايد، و بعث و معاد هم معنايش اين است كه خداوند بدن را از نو خلق كند و دوباره روح را به آن بدمد، تا در برابر پروردگارش براى فصل قضاء بايستد .
پس براى آدميان حياتى است باقى كه محدود به عمر فانى دنيا نيست، و عيشى است دائمى در عالم ديگرى كه با بقاى خداوندى باقى است، و انسان در زندگى دومش بهرهاى ندارد مگر آنچه كه در زندگى اولش از ايمان به خدا و عمل صالح كسب كرده، و از مواد سعادتى كه امروز براى فردايش پسانداز نموده است .
-” وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِينَا الساعَةُ قُلْ بَلى وَ رَبى لَتَأْتِيَنَّكمْ عَلِمِ الْغَيْبِ لا يَعْزُب عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فى السمَوَتِ وَ لا فى الأَرْضِ وَ لا أَصغَرُ مِن ذَلِك وَ لا أَكبرُ إِلا فى كتَبٍ مُّبِينٍ،
-كسانى كه كفر ورزيدند گفتند: قيامتى به سر وقت ما نمىآيد، بگو: چرا مىآيد، و به پروردگار سوگند كه به طور قطع به سراغتان خواهد آمد، و او عالم غيب است، كه حتى به سنگينى ذرهاى در همه آسمانها و زمين از او پوشيده نيست، و نه كوچكتر از آن ذره، و نه بزرگتر از آن، مگر آنكه در كتاب مبين ثبت است.“
در اين آيه انكار منكرين معاد را به رخ ايشان مىكشد، چون با عموميت ملك
1) آيه 5 سوره رعد الميزان ج : 11 ص : 406
خدا و علمش به همه موجودات جايى براى شك و ترديد در آمدن آن نيست، تا چه رسد به اينكه به ضرس قاطع آن را انكار كنند، و به همين جهت به رسول گرامى خود دستور داده كه به سخن ايشان جواب گويد كه:” بلى و ربى لتاتينكم - آرى به پروردگارم سوگند، قيامت شما به طور قطع و مسلم خواهد آمد! “
و چون علت عمده انكار ايشان اين بوده كه فكر كردهاند بدنهاى مردگان همه با هم مخلوط گشته، و صورتها تغيير و تبدل يافته، خاكى كه ديروز يك انسان بود، امروز خاك و فردا خشت، و چند صباح ديگر چيز ديگر مىشود، با اين حال چگونه ممكن است بار ديگر همان انسان به همان خصوصيات موجود شود؟ لذا براى دفع اين توهم، در جمله ” عالم الغيب لا يعزب عن علمه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الأرض،“ فرموده كه: هيچ محلى براى استبعاد نيست، براى اينكه خداى تعالى عالم به غيب است، و كوچكترين موجود از علم او دور نيست، حتى چيزى به سنگينى يك ذره معلق در فضا در همه آسمانها و زمين از علم او پنهان نيست، و با اين حال براى او چه اشكالى دارد كه ذرات وجودى زيد را با ذرات وجودى عمرو اشتباه نكند؟
” و لا اصغر من ذلك و لا اكبر الا فى كتاب مبين،“ اين جمله علم خدا را به تمامى موجودات تعميم مىدهد تا كسى نپندارد تنها موجودات نظير ذره را مىداند، بلكه كوچكتر از آن و بزرگتر را هم مىداند .
نكتهاى كه در اين آيه بدان اشاره كرده، اين است كه اشياء هر چه باشند در كتاب مبين خدا ثبوتى دارند، كه دستخوش تغيير و تبديل نمىشوند و انسان و هر موجود ديگر هر چند اجزاى دنيوىاش از هم متلاشى گردد، و به كلى آثارش از صفحه روزگار محو و نابود شود، باز هم اعادهاش براى خدا كارى ندارد، چون همين نابودى در كتاب مبين بودى و ثبوتى دارد.
1) آيه 3 سوره سبا الميزان ج : 16 ص : 538
-” إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً وَعْدَ اللَّهِ حَقاًّ،
إِنَّهُ يَبْدَؤُا الخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ،
لِيَجْزِى الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ بِالْقِسطِ،
وَ الَّذِينَ كفَرُوا لَهُمْ شرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَ عَذَابٌ أَلِيمُ بِمَا كانُوا يَكْفُرُونَ،
-بازگشت همه شما به سوى او است، اين وعده خدا حق است،
كه همو خلقت را آغاز كرد و همو خلق را به سوى خود برمىگرداند،
تا كسانى را كه ايمان آورده اعمال صالح كردند به عدالت پاداش دهد،
و كسانى كه كفر ورزيدند براى آنان شرابى از آب جوشان جهنم است،
و به خاطر كفرشان عذابى دردناك دارند!“
وعدهاى كه خداى تعالى مىدهد به اينكه معادى در پيش است حق بودنش به اين معنا است كه خلقت الهى به نحوى صورت گرفته كه جز با برگشتن موجودات به سوى او تام و كامل نمىشود، و از جمله موجودات يكى هم نوع بشر است كه بايد به سوى خداى تعالى برگردد .
” انه يبدؤا الخلق ثم يعيده ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط ...،“ اين آيه به دو برهانى كه قرآن همواره به آن دو بر اثبات معاد استدلال مىكند اشاره مي نمايد:
برهان اول را جمله:” انه يبدؤا الخلق ثم يعيده،“ متضمن است، به اين بيان كه يكى از سنتهاى جارى خداى سبحان اين است كه هستى را به هر چيزى كه مىآفريند افاضه مىكند، و اين افاضه خود را به رحمتش آنقدر ادامه مىدهد تا آن موجود خلقتش به حد كمال و تماميت برسد. بعد از آنكه آن مدت بسر آمد و موجود نامبرده به نقطه انتهاى اجل معين خود رسيد، اين رسيدن به نقطه نهائى فناء و هيچ شدن آن موجود نيست، زيرا معناى فانى شدنش باطل شدن رحمت الهىايست كه باعث وجود و بقاء و آثار وجود يعنى حيات، قدرت، علم و ساير آثار وجودى او بود، و معلوم است كه رحمت الهى بطلان نمىپذيرد، پس، رسيدن به نقطه نهائى اجل به معناى گرفتن و قبض كردن رحمتى است كه بسط كرده بود. آرى، آنچه خداى تعالى افاضه مىكند وجه خدا و جلوه او است، و وجه خدا فنا پذير نيست!
اينكه مىبينيم فلان موجود اجلش بسر مىآيد، اين سرآمدن اجل برگشتن آن به سوى خداى تعالى است، به همان جائى كه از آنجا نازل شده بود، و چون آنچه نزد
خدا است باقى است، پس اين موجود نيز باقى است، و آنچه كه به نظر ما، هست و نيست شدن مىباشد، در واقع بسط رحمت خداى تعالى و قبض آن است، و اين همان معاد موعود است!
برهان دوم را جمله:” ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط ...،“ متضمن است، به اين بيان كه عدل و قسط الهى- كه يكى از صفات فعل او است - اجازه نمىدهد كه در درگاه او دوغ و دوشاب يكسان باشد، با آن كسى كه با ايمان آوردن در برابرش خضوع نموده، و اعمال صالح كرده و با آن كسى كه بر حضرتش استكبار و به خود و به آياتش كفر ورزيده يك جور معامله كند.
-” وَ إِنَّا لَنَحْنُ نُحْىِ وَ نُمِيت وَ نحْنُ الْوَرِثُون،
-وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُستَقْدِمِينَ مِنكُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا المُستَئْخِرِين،
-وَ إِنَّ رَبَّك هُوَ يحْشرُهُمْ إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ،
-و بدرستى كه ماييم كه زنده مىكنيم و مىميرانيم، و ما وارث و باز ماندهايم،
-و بتحقيق مىدانيم كدامتان زودتر به وجود مىآييد و كدام ديرتر،
-و به درستى پروردگار تو آنان را محشور مىكند چه او حكيم و دانا است.“
نعمتهايى مانند آسمان و برجهايش، زمين و كوههايش، گياهان و موزون بودن آن و معايش بودنش، بادها و تلقيحش، و ابرها و بارانش، همة اين نعمتها وقتى به صورت يك نظام تام و حكيمانهاى در مىآيند كه منضم به حيات و موت و حشر گردند.
جمله با حصري كه دارد تمامى حيات و موتها را هر چه باشد به او مستند نموده و اختصاص مىدهد، و دنبالش مىفرمايد:” و نحن الوارثون،“ يعنى بعد از ميراندن شما كه عمرى از متاعهاى زندگى كه در اختيارتان گذاشتيم بهرهمند شديد تنها خودمان باقى مىمانيم.
گويا فرموده: تدبير امر شما در دست ما است و ما بر شما احاطه داريم، ما شما را زنده مىكنيم پس ما قبل از شماييم، و نيز شما را مىميرانيم وارث بر شما هستيم پس ما بعد از شما وجود داريم.
-” و لقد علمنا المستقدمين منكم و لقد علمنا المستاخرين.“
خلقت و نظام آن تمام نمىشد مگر به انضمام حيات و موت. خداى تعالى
1) آيه 4 سوره يونس الميزان ج : 10 ص : 11
محيط به مرگ و حيات انسانهاست لذا به دنبال مساله مرگ و زندگى مىفرمايد: ما مىدانيم كه كداميك از شما زودتر به وجود مىآيد و كدام ديرتر، و خلاصه مقدم و مؤخر شما را مىشناسيم.
-” و ان ربك هو يحشرهم انه حكيم عليم!“
اين جمله نيز در سياق حصر است و مىفهماند كه جز پروردگار كسى مردم را محشور نمىكند، پس تنها او رب اين عالم است.
آيه مورد بحث با جمله:” انه حكيم عليم“ ختم شد، چون حكمت اقتضاى حشر، و حشر هم اقتضاى حساب اعمال و مجازات بدكاران و پاداش نيكو كاران را دارد، پس خدا حكيم است و نظام عالم را بدون حشر ناتمام نمىگذارد، و عليم است كه حتى احدى از قلمش نمىافتد .
1) آيه 23تا25 سوره حجر الميزان ج : 12 ص : 214
برهان اول :
-” قُل لِّمَن مَّا فى السمَوَتِ وَ الأَرْض، قُل لِّلَّهِ !
-كَتَب عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ،
-لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيَمَةِ لا رَيْب فِيه،
-الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ،
-بگو آنچه كه در زمين و آسمانها است از كيست؟ بگو از آن خدا است،
-خداوند، رحمت بر بندگان را بر خود واجب شمرده،
-و بدون شك همه شما را در روز قيامت يعنى روزى كه در قيام آن شكى نيست جمعآورى خواهد كرد،
-ولى كسانى كه خود را به فريب دنيا در زيان افكندند ايمان به آن روز نمىآورند.“
با اين سؤال و جواب برهان اول بر معاد شروع مىشود:
1- خداى تعالى مالك است همه آنچه را كه در آسمانها و زمين است.
2- خداى سبحان متصف است به صفت رحمت، كه عبارتست از رفع حوائج محتاجان و رساندن هر چيزى به مستحق آن.
3- عدهاى از بندگانش ( از آن جمله انسان ) صلاحيت زندگى جاودانه و استعداد سعادت در آن زندگى را دارند.
اين سؤال و جواب برهانى است كه اثبات مىكند مالك على الاطلاق عالم خداى سبحان است، بنا بر اين مىتواند در ملك خود به دلخواه خود تصرف نمايد، زنده كند، بميراند، و بعد از مرگ مبعوث كند.
و چون با اثبات اين معنا يكى از مقدمات برهان ثابت شد، از اين رو مقدمه ديگر آنرا ملحق نموده، مىفرمايد:” كتب على نفسه الرحمة.“
چون رحمت، كه عبارت است از افاضه نعمت بر مستحق و ايصال هر چيزى به سعادتى كه لياقت و استعداد رسيدن به آن را دارد از صفات فعليه خداى تعالى است، از اين جهت صحيح است اين صفت را به كتابت ( قضاء حتمى) خود نسبت دهد و بفرمايد: خداوند رحمت و افاضه نعمت و عطاء خير بر مستحقين را بر خود واجب كرده است .
خداوند نعمت را بر بندگان تمام نموده و آنان را در روز قيامت جمع كرده، پاداش اقوال و اعمالشان را مىدهد. چون رحمت اقتضاى چنين تفضلى را دارد از اين جهت بعد از جمله:” كتب على نفسه الرحمة،“ چنين نتيجه گرفت:” ليجمعنكم الى يوم القيمة لا ريب فيه.“
ترتب اين نتيجه بر آن مقدمات را با رساترين وجه تاكيد فرمود، يعنى هم لام قسم بكار برد، و هم نون تاكيد، و هم در آخر صراحتا فرمود: ” لا ريب فيه.“
سپس اشاره كرد به اينكه در چنين روزى سود و ربح تنها براى مؤمنين است، و غير مؤمنين را جز خسران عايد نمىشود:” الذين خسروا انفسهم فهم لا يؤمنون.“
مقدمه ديگر بر برهان اول:
-” وَ لَهُ مَا سكَنَ فى الَّيْلِ وَ النهَارِ وَ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ،
حجت بر معاد گر چه با جملات: ” قل لمن ما فى السموات و الارض قل لله كتب على نفسه الرحمة،“ تمام بود، و ليكن از آنجائى كه شنونده با نظر بدوى و ساده به اين معنا منتقل نمىشود كه ملك خداى تعالى نسبت به موجودات مستلزم علم نسبت به آنها است و ملكش نسبت به مسموعات ( اصوات و اقوال ) مستلزم شنوايى او نسبت به آنها است، از اين رو مجددا مالكيتش را نسبت به آسمانها و زمين تكرار نمود و خاطر نشان ساخت كه اين مالكيت مستلزم شنوائى و دانائى است. ( اين آيه شريفه - صرف نظر از اينكه ما نتوانستيم حق آنرا ادا كنيم و ادا كردنى هم نيست - از جهت معنا يكى از لطيفترين آيات قرآنى و از جهت اشاره و حجت دقيقترين و از جهت منطق رساترين آنها مىباشد.)
برهان دوم:
-” و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا، ذلك ظن الذين كفروا، فويل للذين كفروا من النار،
-ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض، ام نجعل المتقين كالفجار،“
1-در آيه اول از اين راه اقامه حجت شده است كه فعل خداى متعال باطل نيست، و در آن غايت و حكمتى هست،
2-در آيه دوم از اين راه اقامه شده كه همسان داشتن كافر و مؤمن و فاجر و ظالم و پرهيزكار و گنهكار لايق ساحت قدس خدا نيست. چون اين دو طبقه در دنيا امتيازى نداشتند،
خداوند نشات ديگرى بر پا مىكند تا اين دو دسته در آن نشات از هم متمايز شوند كه بر يكى سعادت و بر ديگرى شقاوت نصيب شود.
برهان سوم:
-” قُلْ إِنى أَخَاف إِنْ عَصيْت رَبى عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ،
-بگو من از اين مىترسم كه اگر در اين ماموريت عصيان بورزم به عذاب روزى بزرگ مبتلا شوم! “
يكي از براهين مشركين در اتخاذ معبود اين بود كه: پرستش خدايان آنان را از شمول سخط و نزول عذابى كه مترتب بر آنست ايمن مىسازد .
در اين آيه خداى تعالى همين برهان را براى اثبات توحيد اقامه نموده، با اين تفاوت كه مخوفترين و تلخترين انواع عذاب را كه بايد بيش از هر عذابى از آن ترسيد در برهان خود اخذ كرده است و آن عذاب قيامت است كه آسمانها و زمين هم از تحملش عاجزند.
-” مَّن يُصرَف عَنْهُ يَوْمَئذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ وَ ذَلِك الْفَوْزُ الْمُبِينُ.
-كسى كه عذاب در آنروز از او گردانده شود خداوند به او رحمت آورده است و اين خود رستگارى آشكارى است! “
-” أَ لَمْ تَرَ إِلى الَّذِينَ خَرَجُوا مِن دِيَرِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضلٍ عَلى النَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكثرَ النَّاسِ لا يَشكرُونَ،
-مگر داستان آنان كه هزاران نفر بودند و از بيم مرگ، از ديار خويش بيرون شدند نشنيدى كه خدا به ايشان گفت بميريد آنگاه زندهشان كرد كه خدا بر مردم كريم است ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمىكنند ! “
امر در اين آيه شريفه، امر تكوينى است و منافاتى ندارد كه مرگ اين گروه از مجراى طبيعى واقع شده باشد، همچنانكه در روايات هم آمده است كه به مرض طاعون مردهاند.
و جمله : ” ثم احياهم “ تا حدى دلالت دارد بر اينكه خداى تعالى زندهشان كرده
1) آيه 12تا18 سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 36
تا زندگى كنند، و بعد از زنده شدن مدتى زندگى كردهاند. تمامى آياتى كه دلالت بر احياى مردگان دارد، مانند آيات مربوط به داستانهاى ابراهيم و موسى و عيسى و عزير، دلالتش به نحوى است كه قابل انكار نيست.
حيات دنيا اگر در وسطش مرگى اتفاق بيفتد دو حيات نمىشود، همچنانكه اين معنا با كمال خوبى از داستان عزير كه پس از زنده شدن مدتها از مرگ خود بىخبر بود استفاده مىشود، چون خود عزير و امثال او معتقد بودند يك بار به دنيا آمدند و يكبار هم مىروند.
در روايات اسلامي، در احتجاج از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: خداى تعالى قومى را كه از ترس طاعون از خانههاى خود و از وطن مانوس خود بيرون شدند، و فرار كردند همه آنها را كه عددى بى شمار داشتند بميراند، مدتى طولانى از اين ماجرا گذشت، حتى استخوانشان پوسيد، و بند بند استخوانها از هم جدا شد، و خاك شدند، آنگاه خداى تعالى پيامبرى را به نام حزقيل مبعوث كرد و آن جناب در وقتى كه خدا هم مىخواست خلق خويش را زنده ببيند دعا كرد، و بدنهاى متلاشى شده آنان جمع شده جانها به بدنها برگشت، و برخاستند به همان هيئتى كه مرده بودند، يعنى حتى يك نفر از ايشان كم نشده بود، پس از آن مدتى طولانى زندگى كردند.
-” وَ رَسولاً إِلى بَنى إِسرءِيلَ أَنى قَدْ جِئْتُكُم بِئَايَةٍ مِّن رَّبِّكمْ أَنى أَخْلُقُ لَكم مِّنَ الطينِ كَهَيْئَةِ الطيرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طيرَا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الأَكمَهَ وَ الأَبْرَص وَ أُحْىِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكمْ إِنَّ فى ذَلِك لاَيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ،
از اينكه فرمود:”و احيى الموتى،“ بطور صريح يا بطور اشاره فهميده مىشود كه عيسى عليهالسلام يك بار و دو بار مرده زنده نكرده، بلكه متعدد اين كار را كرده است.
سياق جمله:” باذن الله،“ مىفهماند كه صدور اين آيات معجزهآسا از عيسى
1) آيه 243 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 421
عليهالسلام مستند به خداى تعالى و اذن او است، و خود آن جناب مستقل در آن و در مقدمات آن نبوده است.
-” وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِّلساعَةِ فَلا تَمْترُنَّ بهَا وَ اتَّبِعُونِ هَذَا صِرَطٌ مُّستَقِيم،
-و به درستى كه سرگذشت عيسى نسبت به قيامت علم آور است، پس زنهار كه در امر قيامت شك نكنى، و مرا پيروى كن كه اين است صراط مستقيم.“
عيسى وسيلهاى است كه با آن مىتوان به قيامت علم يافت، براى اينكه هم خودش بدون پدر خلق شده، و هم اينكه مرده را زنده مىكند، پس براى خدا مشكلي نيست كه قيامت را بپا كند و موجودات مرده را زنده كند، پس ديگر در مساله معاد شك نكنيد، و به هيچ وجه ترديد نداشته باشيد.
-” ثُمَّ بَعَثْنَهُمْ لِنَعْلَمَ أَى الحِزْبَينِ أَحْصى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً،
-آنگاه بيدارشان كرديم تا بدانيم كداميك از دو دسته مدتى را كه درنگ كردهاند بهتر مىشمارند،
-وَ كذَلِك بَعَثْنَهُمْ لِيَتَساءَلُوا بَيْنهُمْ قَالَ قَائلٌ مِّنهُمْ كمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْض يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ...،
-چنين بود كه بيدارشان كرديم تا از همديگر پرسش كنند، يكى از آنها گفت: چقدر خوابيديد؟ گفتند روزى يا قسمتى از روز خوابيدهايم. گفتند پروردگارتان بهتر داند كه چه مدت خواب بودهايد....“
مراد از دو حزب دو طائفه از اصحاب كهف است كه با هم اختلاف كردند يكى پرسيد:” كم لبثتم،“ ديگرى پاسخ داد:” لبثنا يوما او بعض يوم،“ گفتند پروردگارتان بهتر مىداند كه چقدر خوابيديد .
جمله:” و كذلك بعثناهم ليتسائلوا بينهم،“ كه در آيات بعدى است همين معنا را تاييد مىكند كه غرض از به خواب كردن اصحاب كهف همين بوده كه وقتى بيدار مىشوند اختلاف كنند و معلوم شود آيا به ذهن فردى از آنان مىرسد كه چقدر خوابيدهاند، يا نه ؟
” سالهاى معدودى ايشان را در غار بخوابانديم و آنگاه بيدارشان كرديم تا
معلوم شود كداميك از دو طائفه مدت خواب خود را مىداند، و آن را شمرده است.“
همانطور كه نام بردگان را روزگارى طولانى به آن صورت عجيب و مدهش كه خود يكى از آيات ما به شمار مىرود خوابانديم همانطور ايشان را مبعوث مىكنيم، و بيدار مىسازيم تا از يكديگر پرسش كنند.
اين تشبيه و همچنين اينكه پرسش از يكديگر را هدف بيدار كردن قرار داده با در نظر گرفتن دعائى كه در هنگام ورودشان به غار كردند، و بلافاصله به خواب رفتند، خود دليل بر اين است كه اصحاب كهف براى اين از خواب بيدار شدند، تا پس از پرسش از يكديگر حقيقت امر بر ايشان مكشوف گردد، و اصلا به خواب رفتنشان در اين مدت طولانى براى همين بوده .
آرى، اصحاب كهف مردمى بودند كه كفر بر جامعهشان استيلاء يافته بود، و باطل در ميان آنان غلبه كرده بود، و زورگوئى اقوياء از هر سو مردم را احاطه كرده، سپاه ياس و نوميدى از ظهور كلمه حق و آزاد شدن اهل دين بر دلهاى آنان يورش برده بود و حوصلهها از طول كشيدن عمر باطل و نيامدن دوران ظهور حق سر آمده بود، و مىخواستند دچار شك و ترديد شوند كه خدا نجاتشان داد.
همچنانكه آن شخصى را كه از خرابه دهى مىگذشت و ناگهان اين سؤال به نظرش رسيد كه آيا خدا بار ديگر اينان را زنده مىكند و آيا چنين چيزى ممكن است؟ خداى تعالى براى اينكه از آن سرگردانى نجاتش دهد او را براى صد سال ميراند، و مجددا زندهاش كرد.
سخن كوتاه اينكه، از آنجائى كه اين پندار ( كه ديگر حق ظاهر شدنى نيست،) در نظرشان قوت گرفت و از زوال غلبه باطل مايوس شدند، خداوند سالهاى متمادى به خوابشان برده آنگاه بيدارشان كرد تا از يكديگر بپرسند چقدر خوابيدهايم، يكى بگويد يك روز، ديگرى بگويد پارهاى از يك روز، آنگاه پيرامون خود نگريسته ببينند اوضاع و احوال دنيا طور ديگرى شده و كم كم بفهمند كه صدها سال است كه به خواب رفتهاند و اين چند صد سال كه به نظر ديگران چند صد سال بوده به نظر ايشان يك روز و يا بعضى از يك روز مىآيد .
از همين جا كه طول عمر دنيا و با كمى آن چنان نيست كه بتواند حقى را بميراند يا باطلى را زنده كند و اين خداى سبحان است كه زمينىها را زينت زمين كرده، و دلهاى آدميان را مجذوب آنها ساخته قرنها و روزگارها جريان داده تا آنان را بيازمايد كه كدام نيكوكارترند، و دنيا جز اين نقشي ندارد كه طالبان خود را با زر و زيور خود بفريبد،
و آنهايى را كه پيرو هوى و هوساند و دل به زندگى زمينى دادهاند گول بزند.
و اين خود حقيقتى است كه همواره براى انسانها هر وقت كه به عمر رفته خود نظر بيفكنند روشن و مبرهن مىشود و مىفهمند آن هفتاد سالى كه پشت سر گذاشته و آن حوادث شيرين و تلخى كه ديدهاند تو گوئى يك رؤيا بوده كه در خواب و چرت خود ديده و مىبينند .
چيزى كه هست مستى هوى و هوس و گرمى و بازى با امور مادى دنيوى نمىگذارد آنان متوجه حق بگردند، و پس از تشخيص حق آن را پيروى كنند.
ليكن براى خدا روزى است كه در آن روز اين شواغل، ديگر آدمى را به خود سرگرم نمىكند و اين دنيا و زرق و برقش آدمى را از ديدن حق بازنمىدارد، و آن روز مرگ است.
همچنانكه از على عليهالسلام نقل شده كه فرمود مردم در خوابند تا بميرند، وقتى مردند بيدار مىشوند. روز ديگرى نيز هست كه خداوند در آن روز بساط دنيا و زندگىهايش را بر مىچيند، و با فرمان قضايش بشر را به سوى انقراض سوق مىدهد .
-” و كذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعد الله حق و ان الساعة لا ريب فيها اذ يتنازعون بينهم امرهم....“
بعد از آنكه دلالت الهيه و حجت او به دست آمد خداوند همهشان را قبض روح كرد، پس بعد از بيدار شدن بيش از چند ساعت زنده نماندند، فقط به قدرى زنده بودند تا شبهههاى مردم در امر قيامت برطرف گردد.
خواهى پرسيد كه از خواب بيدار شدن اصحاب كهف چه دلالتى دارد بر اينكه قيامت حق است؟ در جواب مىگوئيم: از اين جهت كه اصحاب كهف در عالم خواب جانشان از بدنهايشان كنده شد، و در اين مدت طولانى مشاعرشان به كلى تعطيل گشته بود و حواس از كار باز ايستاده و آثار زندگى و قواى بدنى همه از كار افتاد، يعنى بدنها ديگر نشو و نما نكرد، موي سر و رويشان و ناخنهايشان ديگر بلند نشد و شكل و قيافهشان عوض نگرديد. اگر جوان بودند پير نشدند و اگر سالم بودند مريض نگشتند، ظاهر بدنها و لباسهايشان پوسيده نشد، آن وقت پس از روزگارى بس طولانى يك بار ديگر كه داخل غار شده بودند برگشتند، و اين خود بعينه نظير قيامت است، و نظير مردن و دوباره زنده شدن است.
1) آيه 12 و 19 سوره كهف الميزان ج : 13 ص : 346
-” و اتقوا الله و اعلموا انكم اليه تحشرون!“
در اين آيه از ميان همه اسماء قيامت كلمه ”حشر“ را انتخاب نموده و فرمود: ”انكم اليه تحشرون،“ اشاره لطيفى است به حشرى كه حاجيان دارند، و همه در منا و عرفات يكجا جمع مىشوند و نيز اشعار دارد به اينكه حاجى بايد از اين حشر و از اين افاضه و كوچ كردن به ياد روزى افتد كه همه مردم به سوى خدا محشور مىشوند - و لا يغادر منهم احدا - و خداوند احدى را از قلم نمىاندازد!
در اين جمله امر به تقوا مىكند، و مساله حشر و مبعوث شدن درقيامت را تذكر مىدهد، چون تقوا هرگز دست نمىدهد، و معصيت هرگز اجتناب نمىشود، مگر با يادآورى روز جزا، همچنانكه خود خداى تعالى فرمود:
” ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب . “
-” إِنَّ فى خَلْقِ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلَفِ الَّيْلِ وَ النهَارِ لاَيَتٍ لأُولى الأَلْبَبِ. الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكرُونَ فى خَلْقِ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْت هَذَا بَطِلاً سبْحَنَك فَقِنَا عَذَاب النَّارِ. رَبَّنَا إِنَّك مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَ مَا لِلظلِمِينَ مِنْ أَنصارٍ. رَّبَّنَا إِنَّنَا سمِعْنَا مُنَادِياً يُنَادِى لِلايمَنِ أَنْ ءَامِنُوا بِرَبِّكُمْ فَئَامَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَ كفِّرْ عَنَّا سيِّئَاتِنَا وَ تَوَفَّنَا مَعَ الأَبْرَارِ. رَبَّنَا وَ ءَاتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلى رُسلِك وَ لا تخْزِنَا يَوْمَ الْقِيَمَةِ إِنَّك لا تخْلِف الميعَادَ. فَاستَجَاب لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنى لا أُضِيعُ عَمَلَ عَمِلٍ مِّنكُم مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثى بَعْضكُم مِّن بَعْضٍ فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِن دِيَرِهِمْ وَ أُوذُوا فى سبِيلى وَ قَتَلُوا وَ قُتِلُوا لأُكَفِّرَنَّ عَنهُمْ سيِّئَاتهِمْ وَ لأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّتٍ تجْرِى مِن تحْتهَا الأَنْهَرُ ثَوَاباً مِّنْ عِندِ اللَّهِ وَ اللَّهُ عِندَهُ حُسنُ الثَّوَابِ،
-همانا در خلقت آسمان و زمين و رفت و آمد شب و روز روشن، دلايلى است براى خردمندان. آنهائى كه در هر حالت ايستاده و نشسته و درازكشيده، خدا را ياد كنند، و دائم در خلقت آسمان و زمين تفكر كرده و گويند پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريدهاى، پاك و منزهى، ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگاهدار !
-اى پروردگار ما ! هر كه را تو در آتش افكنى او را سخت خوار كردهاى و او ستمكار بوده و ستمگران را هيچ كس يارى نخواهد كرد!
1) آيه 203 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 122
مىخواند شنيديم اجابت كرديم و ايمان آورديم، پروردگارا از گناهان ما درگذر و زشتى كردار ما را بپوشان و هنگام جان سپردن، ما را با نيكان محشور گردان !
-پروردگارا ! ما را از آنچه به رسولان خود وعده دادى نصيب فرما و از آن محروم مگردان كه وعده تو هرگز تخلف نخواهد كرد!
نظر كردن و انديشيدن در آيات آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز در نظر كننده و انديشنده ذكر دائمى از خدا را پديد مي آورد و در نتيجه صاحبان اين نظر و انديشه ديگر در هيچ حالى خدا را فراموش نمىكنند، و نيز باعث مىشود كه در خلقت آسمانها و زمين تفكر كنند، و به اين وسيله متوجه شوند كه خداى تعالى بزودى آنان را مبعوث خواهد كرد، و به همين جهت از خداى تعالى درخواست رحمتش را نموده و از او مىخواهند وعدهاى را كه داده، در حق آنان تحقق بخشد .
انديشمندان بعد از آنكه باطل را از عالم خلقت نفى مىكنند، اين معنا برايشان كشف مىشود كه پس بطور مسلم مردم براى جزا دوباره محشور خواهند شد، و در آن عالم ستمگران كيفر خواهند ديد، آن هم كيفرى خوار كننده، كه همان آتش باشد، و ممكن نيست كسى يا عاملى اين كيفر را و مصلحت آن را باطل و يا رد كند، چون بدون حشر مساله خلقت، باطل خواهد شد، پس اين است معناى اينكه مىگويند:” فقنا عذاب النار ربنا انك من تدخل النار فقد اخزيته و ما للظالمين من انصار!“
در باطن اين كلمه همه معارف الهى نهفته است، چون رسولى كه به وى ايمان آوردند از ناحيه خدا به ايشان خبرهائى داده و از پارهاى امور از قبيل گناهان و بديها و مردن در حال كفر و گناه ترسانيده بود و به پارهاى امور از قبيل مغفرت و رحمت خدا و جزئيات زندگى آن بهشتى كه وعدهاش را به بندگان مؤمن خود داده تشويق كرده بود، به همين جهت بعد از آنكه گفتند:” فامنا “ دنبالش درخواست كردند كه - خدايا ما را بيامرز، و گناهان ما را از ما بريز، و بديهاي ما را بپوشان و ما را با ابرار و نيكان كه وعده چنان بهشتى به ايشان دادهاى بميران- و نيز درخواست كردند كه خدايا آن وعده بهشت و
رحمتى كه دادهاى و رسولانت به اذن خودت ضمانتش را كردند در حق ما منجز بفرما !
خدايا وعدهات را خلف مكن، كه اگر چنين كنى، بيچاره مىشويم، و لذا دنبالش فرمود:” انك لا تخلف الميعاد!“
از آيات مورد بحث اين معنا روشن گرديد كه صاحبان اين مناجات اعتقاد به خدا و روز جزا و مساله نبوت انبيا را به طور اجمال از راه نظر كردن به آيات آسمانى و زمينى به دست آوردند، و اما ايمان به جزئيات احكامى كه پيامبر خدا آورده از راه ايمان به رسالت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم به دست آوردند، پس صاحبان اين مناجات بر طريق فطرتند، و هر حكمى را كه فطرت كند به سمع و طاعت پذيرفتند .
-” فاستجاب لهم ربهم ...“
تعبير به كلمه رب و اضافه كردن آن بر ضمير صاحبان مناجات، دلالت بر فوران رحمت الهى دارد، و نيز دلالت دارد بر اينكه خداى سبحان در اثر فوران رحمتش رحمت خود را عموميت داده و مىفرمايد: بطور كلى عمل هيچ عاملى از شما را ضايع نمىگرداند، پس در درگاه خدا فرقى نيست بين عملى و عمل ديگر، و عاملى و عامل ديگر .
-” رَبَّنَا إِنَّك جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لا رَيْب فِيهِ إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِف الْمِيعَادَ!
-پروردگارا، تو در روزى كه شكى در آمدنش نيست مردم را يكجا جمع خواهى كرد، آرى خدا خلف وعده نمىكند “
اقامه نظام خلقت و دعوتهاى دينى و تلاش انسان در مسير وجودش همه مقدمه است براى جمع شدن در روز قيامت، روزى كه هيچ چيزى به جز رحمت خدا به درد نمىخورد، و جز رحمت او ياورى نيست.چنانكه خداى سبحان فرموده: ” ان يوم الفصل ميقاتهم اجمعين، يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا و لا هم ينصرون الا من رحم الله . “
راسخين در علم رحمت پروردگار خود را درخواست نموده، تعيين و تشخيص نوع آن را به خود خدا واگذار كردند، تا رحمتى را شامل حال آنان كند كه برايشان سودمند باشد. و در كلام خود روز قيامت را به اين صفت توصيف كردند كه روزى است كه در وقوع آن شكى نيست، تا به اين وسيله، كمال اهتمام خود و اصرار در سؤال را موجه سازند، و همين توصيفشان را هم با جمله:” ان الله لا يخلف الميعاد“ تعليل كردند، براى اين كه اين گفتار سخن راسخين در علم است، و علم به چيزى در دلى رسوخ نمىكند و ريشهدار نمىشود، مگر اين كه علم به علت آن نيز رسوخ كند، و علت شك نداشتن آنان در وقوع روز قيامت اين است كه خدا به وقوع آن وعده داده، و به همين
1) آيه 190 تا194 سوره آل عمران الميزان ج : 4 ص : 136
جهت وقتى گفتند:” ليوم لا ريب فيه،“ دنبالش گفتند: براى اين كه خدا خلف وعده نمىكند.
نظير اين وجه در كلام ديگرشان هم آمده است، و آن اين است كه وقتى گفتند:”وهب لنا من لدنك رحمة، “ دنبالش علت آن را ذكر كردند كه ” انك انت الوهاب!“ پس وهاب بودن خدا موجب مىشود كه آنان درخواست رحمت كنند!
اين طايفه مردمى هستند كه به پروردگار خود ايمان آورده، و بر ايمان خود استوارى به خرج دادند، در نتيجه خداى سبحان هم هدايتشان كرد، و عقولشان را تكميل فرمود، و نتيجه كمال عقلشان، اين شد كه سخنى جز با داشتن علم، نگويند، و عملى جز با علم به صحت آن انجام ندهند، و به همين جهت خداى عزوجل ايشان را راسخين در علم ناميد و به كنيه اولوا الالباب ياد كرد.
-” وَ مَا خَلَقْنَا السمَاءَ وَ الأَرْض وَ مَا بَيْنهُمَا لَعِبِينَ،
-آسمانها و زمين و هر چه را كه ميان آن دو است به بازى نيافريدهايم.“
اين آيات در اثبات معاد بيانى بديع آورده و تمامى احتمالاتى را كه منافى با معاد است نفى كرده است.
براى آينده بشر معادى است كه به زودى در آن عالم به حساب اعمال آنان مىرسند پس ناگزير بايد ميان اعمال نيك و بد فرق بگذارند و آنها را از هم تميز دهند و اين جز با هدايت الهى صورت نمىگيرد و اين هدايت همان دعوت حقى است كه مساله نبوت عهدهدار آن است و اگر اين دعوت نبود خلقت بشر عبث و بازيچه مىشد و خدا بازيگر و لاهى، و خداى تعالى منزه از آن است .
پس معاد، غرض از خلقت و علت نبوت است، و اگر معادى نبود خلقت بدون غرض و هدف مىشد، و آفريدن جنبه بازى و سرگرمى به خود مىگرفت، و خداى تعالى منزه از بازى و سرگرمى است!
-” وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَ ءِذَا كُنَّا تُرَباً وَ ءَابَاؤُنَا أَ ئنَّا لَمُخْرَجُونَ
-كسانى كه كافرند گويند چگونه وقتى ما و پدرانمان خاك شديم دوباره از گور بيرون شدنى باشيم.“
چگونه ممكن است ما از دل زمين به صورت انسانى تام الخلقه درآييم، همانطور كه الآن هستيم، با اينكه بعد از مردن مىدانيم كه همه خاك مىشويم و پدرانمان نيز همه خاك شدند؟ اين بعث را قبلا هم انبياى گذشته به ما و به پدران ما وعده دادند و چيز نو ظهورى نيست، بلكه خيلى قديمى است و اگر درست بود و خبرى صادق بود تا به امروز اتفاق مىافتاد و مردم گذشته از قبرهايشان برمىخاستند؟
” قل سيروا فى الأرض فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين.“ خداى تعالى دستور مىدهد تا مشركين را در برابر انكار بعث، انذار كند و دستورشان دهد كه در زمين سير كنند و عاقبت مجرمينى كه انبياء را تكذيب كردند و انذار آنان از روز قيامت را به هيچ گرفتند، ببينند، چون نظر و تفكر در عاقبت امر ايشان، آنطور كه خانههاى خرابشان و آباديهاى ويران و خاليشان دلالت مىكند براى صاحب بصيرتى كه بخواهد عبرت بگيرد كافى است.
آيه شريفه، حجتى را بر معاد اقامه كرده، به اين بيان كه منتهى شدن عاقبت امر مجرمين به عذاب انقراض، خود دليل است بر اينكه جرائم و ظلمها اين اثر را در پى دارد كه صاحبش را گرفتار مؤاخذه و عذاب كند.
بطور كلى عمل چه احسان و چه ظلم براى صاحبش نگهدارى مىشود، تا روزى طبق آن محاسبه گردد و اگر حساب تمامى اعمال مردم و كيفر آنها - مخصوصا پاداش اعمال صالح - در دنيا واقع نمىشود قطعا نشأه ديگرى هست كه در آنجا واقع خواهد شد و آن نشأه آخرت است .
-” وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِى أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك هُوَ الْحَقَّ وَ يَهْدِى إِلى صِرَطِ الْعَزِيزِ الحَمِيدِ،
-آنان كه علم داده شدهاند، آنچه را كه از ناحيه پروردگارت به تو نازل شده حق مىبينند، حقى كه به سوى صراط عزيز حميد راهنمايى مىكند.“
مراد از” الذين اوتوا العلم“ كسانى است كه عالم بالله و عالم به آيات اويند، و مراد از” الذين انزل اليك،“ قرآن است، كه به پيامبر نازل شد.
كفار كه مىگويند: ” لا تاتينا الساعة - قيامتى به سر وقت ما نمىآيد،“ آن را از روى جهل انكار مىكنند، در حالى كه علماى بالله و به آيات او، مىبينند و مىدانند كه اين قرآن نازل بر تو قرآنى كه از قيامت خبر مىدهد حق است.
1) آيه 67 سوره نمل الميزان ج : 15 ص : 554
”و يهدى الى صراط العزيز الحميد.“ علماى بالله مىبينند كه قرآن و قيامتى كه از آمدن آن خبر مىدهد، حق است، و نيز مىبينند كه اين قرآن به سوى صراط كسى هدايت مىكند كه اجل از آن است كه كسى بر خواسته او غلبه كند، صراط كسى كه محمود است، و بر تمامى افعالش سزاوار حمد و ثناست.
-” إِنَّ هَؤُلاءِ لَيَقُولُونَ إِنْ هِىَ إِلا مَوْتَتُنَا الأُولى وَ مَا نحْنُ بِمُنشرِينَ. . .،
-وَ مَا خَلَقْنَا السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ مَا بَيْنهُمَا لَعِبِينَ،
-مَا خَلَقْنَهُمَا إِلا بِالْحَقِّ وَ لَكِنَّ أَكثرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ،
-اين مشركين خواهند گفت مرگى بجز همين مرگ اول نداريم و ما مبعوث شدنى نيستيم...،
-آرى ما آسمانها و زمين و ما بين آن دو را به بازى نيافريديم،
-نيافريديمشان مگر به حق و ليكن بيشتر مردم نمىدانند.“
اين آيه اشاره به معتقدات قريش و ساير اعراب وثنى مسلك و منكرين معاد است. و اين كه گفتند:” ان هى الا موتتنا الاولى،“ منظورشان از آن اين است كه بعد از مرگ زندگى ديگرى نيست، و معلوم است كه لازمه نبودن زندگى بعد از مردن نبودن معاد است.
-” و ما خلقنا السموات و الأرض و ما بينهما لاعبين،
-ما خلقناهما الا بالحق و لكن اكثرهم لا يعلمون،“
مضمون اين دو آيه شريفه يك حجت برهانى است بر ثبوت معاد، به اين بيان كه اگر فرض كنيم ماوراى اين عالم عالم ديگرى ثابت و دائم نباشد، بلكه خداى تعالى لايزال موجوداتى خلق كند، و در آخر معدوم نموده، باز دست به خلقت موجوداتى ديگر بزند، باز همانها را معدوم كند اين را زنده كند، و سپس بميراند، و يكى ديگر را زنده كند، و همينطور الى ألابد اين عمل را تكرار نمايد، در كارش بازىگر و كارش عبث و بيهوده خواهد بود، و بازى عبث بر خدا محال است، پس عمل او هر چه باشد حق است، و غرض صحيحى به دنبال دارد .
در مورد بحث هم ناگزيريم قبول كنيم كه در ماوراى اين عالم عالم ديگرى هست، عالمى باقى و دائمى كه تمامى موجودات بدانجا منتقل مىشوند، و آنچه كه در اين دنياى فانى و ناپايدار هست مقدمه است براى انتقال به آن عالم و آن عالم عبارت است از همان زندگى آخرت.
-” وَالَّذِى قَالَ لِوَلِدَيْهِ أُفٍ لَّكُمَا أَ تَعِدَانِنى أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِن قَبْلى وَ هُمَا يَستَغِيثَانِ اللَّهَ وَيْلَك ءَامِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَيَقُولُ مَا هَذَا إِلا أَسطِيرُ الأَوَّلِينَ،
-أُولَئك الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فى أُمَمٍ قَدْ خَلَت مِن قَبْلِهِم مِّنَ الجِْنِّ وَ الانسِ إِنهُمْ كانُوا خَسِرِينَ،
-و آن كس كه به پدر و مادرش مىگفت: اف بر شما تا كى مرا مىترسانيد از اينكه دوباره زنده شوم اين همه مردم كه قبل از من مردند كدامشان برگشتند؟ پدر و مادرش به خدا پناه مىبرند تا شايد فرزندشان را هدايت كند و به فرزند مىگويند: واى بر تو به روز جزاء ايمان آور كه وعده خدا حق است، و او همچنان مىگويد: اينها خرافات عهد قديم است،
-چنين كسانى عذاب خدا بر آنان حتمى شده است و در زمره امتهاى گذشته از جن و انسند كه زيانكار شدند.“
آن جوان به پدر و مادرش گفت: آيا مرا تهديد مىكنيد كه يك بار ديگر از قبرم بيرونم كنند، و براى پس دادن حساب حاضرم سازند؟ در حالى كه امتهايى كه قبل از من بودند و هلاك شدند، احدى از آنان زنده و مبعوث نشد؟
گفتند: واى بر تو، به خدا و به آنچه رسولش آورده كه يكى از آنها وعده به معاد است، ايمان بياور، و مطمئن باش كه وعده خدا به معاد كه به وسيله رسولانش داده، وعدهاى است حق !
اين استفهام در حقيقت به پندار آنان حجتى بوده بر نفى معاد، به اين بيان كه اگر در اين ميان احياء و بعثى مىبود، بايد بعضى از افرادى كه تاكنون مردهاند زنده شده باشند، با اينكه مردگان تا امروز بشر، در اين قرنهاى طولانى كه نمىتوان آغازش را دقيقا معين كرد، آن قدر زياد بودند كه از حد شمار بيرونند، و از هيچ يك آنها خبر و اثرى نشده است.
ولى اين نابخردان اينقدر نفهميدهاند كه اگر بعضى از مردگان گذشته زنده مىشدند، در دنيا زنده مىشدند، و تهديد و وعيد خداى سبحان اين نيست، بلكه زنده شدن در آخرت و برخاستن در نشأه ديگر است نه در دنيا.
-” نحْنُ خَلَقْنَكُمْ فَلَوْ لا تُصدِّقُونَ،
1) آيه 17 و 18 سوره احقاف الميزان ج : 18 ص : 310
-ما شما را آفريدهايم، پس چرا تصديق نمىكنيد؟“
سياق اين آيه سياق گفتگو در باره قيامت و جزا است، در زمينهاى سخن مىگويد كه مشركين قيامت و جزا را انكار و تكذيب كرده بودند، و در چنين زمينهاى جمله ” فلو لا تصدقون“ تحريك و تشويق به تصديق مساله معاد و ترك تكذيب آن است، و مىفهماند اينكه شما را تشويق مىكنيم به تصديق معاد، و دست برداشتن از تكذيب و انكار آن، علتش اين است كه آخر ما خالق شما هستيم، ما شما را آفريدهايم، پس چرا گفته ما را در باره معاد تصديق نمىكنيد؟
خواهيد گفت: به چه جهت خلقت خدا ايجاب مىكند كه مردم جزا و آمدن قيامت و وجود معاد را تصديق كنند؟ جواب مىگوييم به دو جهت: اول اينكه: وقتى خداى تعالى پديد آورنده انسانها از هيچ باشد او مىتواند براى بار دوم هم ايشان را خلق كند. جهت دوم اينكه: وقتى پديد آورنده مردم و مدبر امورشان و كسى كه خصوصيات و امرشان را او تقدير و اندازهگيرى مىكند خداى تعالى است، پس او به آنچه با آنها مىكند و حوادثى كه برايشان پيش مىآورد داناتر است، و چون داناتر است وقتى به ايشان خبر مىدهد كه به زودى مبعوثشان مىكند، و بعد از مردن بار ديگر زندهشان نموده جزاى اعمالشان را چه خير و چه شر مىدهد، ديگر چارهاى جز تصديقش ندارند، پس هيچ عذرى براى تكذيب كنندگان خبرهايى كه او در كتابش داده باقى نمىماند، و يكى از آن خبرها بعث و جزا است.
-” عَمَّ يَتَساءَلُونَ، عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ،
-الَّذِى هُمْ فِيهِ مخْتَلِفُونَ، َكلا سيَعْلَمُونَ...
-مردم از چه خبر مهمى پرسش و گفتگو مىكنند؟
-از خبر بزرگ قيامت!
-كه در آن با هم به جدل و اختلاف كلمه برخاستند،
-چنين نيست كه منكران پنداشتهاند به زودى وقت مرگ را خواهند دانست...! “
سوره نبأ خبر از آمدن يوم الفصل و صفات آن و استدلال بر حقيقت آن، و ترديدناپذيرى آن است، و از اينجا آغاز مىشود كه مردم از يكديگر از خبر قيامت مىپرسند، آنگاه در سياق جواب و با لحنى تهديدآميز مىفرمايد: به زودى از آن آگاه خواهند شد!
1) آيه 57 تا 59 سوره الواقعه الميزان ج 19 ص 227
سپس آن روز را با ذكر حوادثش توصيف مىكند كه مردم همگى در آن احضار مىشوند، و همه يكجا جمع مىگردند، طاغيان به سوى عذابى دردناك و متقين به سوى نعيمى مقيم منتقل مىشوند.
” عن النبا العظيم الذى هم فيه مختلفون،“ مراد از خبر عظيم خبر بعث و قيامت است، كه قرآن عظيم در سورههاى مكى و مخصوصا در سورههايى كه در اوائل بعثت نازل شده كمال اهتمام را درباره اثبات آن دارد، مؤيد اين معنا سياق آيات اين سوره است كه در آنها جز به مساله قيامت، و صفات يوم الفصل، و استدلال بر حقيت و واقعيت آن پرداخته نشده است.
-” أَ لَمْ نجْعَلِ الأَرْض مِهَدا،
-آيا ما زمين را مهد آسايش خلق نگردانيديم . . .؟ “
اين آيه تا يازده آيه بعدش در مقام احتجاج و استدلال بر ثبوت بعث و جزا و تحقق خبر عظيم قيامت است.
بيان آن حجت اين است كه عالم محسوس با زمين و آسمانش و شب و روزش و انسانهايش كه نسلا بعد نسل مىآيند و مىروند، و نظام جارى در سراپايش، و تدبير متقن و دقيقى كه در همه امورش جريان دارد، ممكن نيست صرفا به خاطر بازى و سرگرمى پديد آمده باشد، و هيچ هدف و غرضى در نظر پديد آورندهاش نباشد، پس به طور مسلم و بديهى بايد در پى اين نظام متحول و متغير و گردنده، عالمى باشد كه نظام در آن ثابت و باقى باشد، و در آن عالم اثر صلاح و فساد اين عالم، ظهور پيدا كند، صلاحى كه فطرت بشر بدان دعوت مىكرد، و فسادى كه از آن نهى مىنمود، و ما مىبينيم كه اثر صلاح و فساد، كه همانا سعادت متقين و شقاوت مفسدين است در اين عالم محسوس ظاهر نشده، و اين از محالات است كه خداى تعالى در فطرت بشر آن دعوت غريزى را و اين ردع و منع غريزى را به وديعه بسپارد، در حالى كه نه آن دعوت اثرى در خارج داشته باشد و نه آن منع، پس به طور يقين در اين ميان روزى وجود دارد كه در آن روز انسان صالح اثر صلاح خود را، و انسان فاسد اثر فساد خود را مىبيند.
در اين ميان روزى هست كه انسان آن را ديدار خواهد كرد، و در آن روز به جزاى آنچه كرده چه خير و چه شر مىرسد، پس مشركين نمىتوانند در آن اختلاف نموده، و يا شك كنند. مي فرمايد:
1) آيه 1 تا 4 سوره نبأ الميزان ج 20 ص 257
” مگر ما نبوديم كه زمين را براى شما قرارگاه كرديم،
تا بتوانيد در آن قرار گيريد، و در آن تصرف كنيد؟
و كوهها را ميخهايى در آن نساختيم؟
و شما را جفت زن و مرد آفريديم،
و خواب را براى شما مايه قوام حيات و استراحت قرار داديم،
و پرده سياه شب را ساتراحوال خلق گردانيديم،
و روز روشن را براى تحصيل معاش آنان مقرر داشتيم،
بر بالاى سرتان هفت آسمان سخت بنياد، قرار داديم،
و چراغى چون خورشيد رخشان بر افروختيم،
از فشار و تراكم ابرها آب باران فرو ريختيم،
تا دانهها و نباتاتى كه مايه قوت آدميان و حيوانات است بيرون آوريم،
و باغهاى پر درخت و انواع ميوهها پديد آورديم.“
-” خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض بِالْحَقِّ يُكَوِّرُ الَّيْلَ عَلى النهَارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهَارَ عَلى الَّيْلِ وَ سخَّرَ الشمْس وَ الْقَمَرَ كلٌّ يجْرِى لأَجَلٍ مُّسمًّى أَلا هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفَّرُ،
-آسمانها و زمين را به حق آفريد و داخل مىكند شب را بر روز و داخل مىكند روز را بر شب و آفتاب و ماه را آن چنان مسخر كرده كه هر يك براى مدتى معين در جريانند، آگاه باش كه او عزيز و آمرزنده است.“
جمله ” خلق السموات و الأرض بالحق،“ اشاره است به مساله خلقت، و عبارت” بالحق“ اشاره است به مساله بعث و قيامت، چون خلقت وقتى به حق و غير باطل است كه غرض و غايتى در آن باشد، و خلقت به سوى آن غرض سوق داده شود. و اين همان بعث است كه خداى تعالى در بارهاش فرموده:” و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بينهما باطلا.“
-” هَلْ يَنظرُونَ إِلا أَن يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ فى ظلَلٍ مِّنَ الْغَمَامِ وَ الْمَلَئكةُ وَ قُضىَ الأَمْرُ وَ إِلى اللَّهِ تُرْجَعُ الأُمُورُ .
-آيا انتظار اين را دارند كه خدا و ملائكه بر ابرها سوار شده نزد آنان بيايند و تكليفشان يكسره شود؟ و بازگشت امور به خداى تعالى است .“
آيه فوق در روايتي از مرحوم صدوق از امام صادق عليه السلام به روز رجعت تفسير شده است. روز رجعت يكى از مراتب روز قيامت است.
رواياتى كه رجعت را اثبات مىكند هر چند آحاد آن با يكديگر اختلاف دارند، الا اينكه با همه كثرتش متجاوز از پانصد حديث است در يك جهت اتحاد دارند، و آن يك جهت اين است كه سير نظام دنيوى متوجه به سوى روزى است كه در آن روز آيات خدا به تمام معناى ظهور ظاهر مىشود، روزى كه در آن روز ديگر خداى سبحان نافرمانى نمىشود، بلكه به خلوص عبادت مىشود، عبادتى كه مشوب و آميخته با هواى نفس نيست، عبادتى كه شيطان و اغوايش هيچ سهمى در آن ندارد.
روزى كه بعضى از اموات كه در خوبى و يا بدى برجسته بودند، يا ولى خدا بودند، و يا دشمن خدا، دوباره به دنيا بر مىگردند تا ميان حق و باطل حكم شود .
اين معنا به ما مىفهماند روز رجعت خود يكى از مراتب روز قيامت است، هر چند كه از نظر ظهور به روز قيامت نمىرسد، چون در روز رجعت باز شر و فساد تا اندازهاى امكان دارد، به خلاف روز قيامت كه ديگر اثرى از شر و فساد نمىماند.
باز به همين جهت روز ظهور حضرت مهدى عليهالسلام هم معلق به روز رجعت شده است چون در آن روز هم حق به تمام معنا ظاهر مىشود، هر چند كه باز
ظهور حق در آن روز كمتر از ظهور در روز رجعت است.
آنچه از كلام خداى تعالى در باره قيامت و اوصاف آن به دست مىآيد، اين است كه قيامت روزى است كه هيچ سببى از اسباب، و هيچ كارى و شغلى از خداى سبحان پوشيده نيست، روزى است كه تمامى اوهام از بين مىرود، و آيات خدا در كمال ظهور ظاهر مىشود، و در سراسر آيات قرآنى و روايات هيچ دليلى به چشم نمىخورد كه دلالت كند بر اينكه در آن روز عالم جسمانى به كلى از بين مىرود، بلكه بر عكس ادلهاى به چشم مىخورد كه بر خلاف اين معنا دلالت دارد، چيزى كه هست اين معنا استفاده مىشود كه در آن روز بشر يعنى اين نسلى كه خداى تعالى از يك مرد و زن به نام آدم و همسرش پديد آورده قبل از قيامت از روى زمين منقرض مىشود .
خلاصه ميان نشئه دنيا و نشئه قيامت مزاحمت و مناقضتى نيست تا وقتى قيامت بيايد دنيا به كلى از بين برود، همچنانكه ميان برزخ كه هم اكنون اموات در آن عالمند، با عالم دنيا مزاحمتى نيست و دنيا هم مزاحمتى با آن عالم ندارد.
-مَا يَنظرُونَ إِلا صيْحَةً وَحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يخِصمُونَ،
-فَلا يَستَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَ لا إِلى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ،
-آنان منتظر جز يك صيحه نيستند صيحهاى كه ايشان را بگيرد در حالى كه سرگرم مخاصمه باشند،
-صيحهاى كه وقتى رسيد ديگر اينان نه مىتوانند سفارشى كنند و نه به اهل خود برگردند.“
مراد از صيحه همان نفخه اول صور است كه وقتى دميده مىشود همه مىميرند.
نتيجه چنين صيحهاى كه به ناگهانى مىرسد و مهلتشان نمىدهد، اين است كه همگى فورا بميرند، در نتيجه ديگر نه مىتوانند سفارشى بكنند - چون مرگشان عمومى است، و كسى نمىماند تا رفتگان به ماندگان سفارشى كنند- و نه مىتوانند به اهل خود برگردند، چون بر فرض كه مرگشان در بيرون خانه برسد باز به اهلشان برنمىگردند.
در روايات اسلامي، در تفسير قمى در ذيل آيه” ما ينظرون الا صيحة واحدة “ آمده كه اين صيحه در آخر الزمان خواهد بود، مردم در آن روزگار گرفتار يك صيحه مىشوند
1) آيه 210 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 150
و در حالى كه مردم در بازارها مشغول مخاصمه هستند، ناگهان گرفتار اين صيحه گشته و همه در جا مىميرند، و احدى نيست كه به خانه خود برگردد، و يا سفارشى به كسى بكند، و همين است معناى جمله: ” فلا يستطيعون توصية و لا الى اهلهم يرجعون.“
-” فَذَرْهُمْ حَتى يُلَقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِى فِيهِ يُصعَقُونَ،
-رهايشان كن، تا روز خود را ديدار كنند، روزى كه در آن هلاك مىشوند!“
مراد از يومى كه در آن يوم هلاك مىشوند، روز نفخه صور است كه تمامى موجودات زنده در آسمانها و زمين مىميرند، و خود يكى از علامتهاى قيامت است، همچنان كه در جايى ديگر فرموده:” و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الأرض . “
مؤيد اين معنا آيه بعدى است كه مىفرمايد:” يوم لا يغنى عنهم كيدهم شيئا و لا هم ينصرون.“ روزى كه كيدشان كارى برايشان نمىسازد و هيچ كس هم ندارند كه ياريشان كند چون به درد نخوردن كيد، و نيز ياور نداشتن از خواص روز قيامت است كه در آن روز تمامى سببها از كار مىافتند، و امر در آن روز تنها به دست خدا است.
در آن روز همه زندگان در زمين و در عالم برزخ مىميرند، و اين مكذبين در آن روز اگر روى زمين زنده نيستند در عالم برزخ زنده هستند.
-” وَ نُفِخَ فى الصورِ فَصعِقَ مَن فى السمَوَتِ وَ مَن فى الأَرْضِ إِلا مَن شاءَ اللَّه،
-و در صور دميده مىشود، كه ناگهان آنچه جنبدهاى در آسمانها و هر كس كه در زمين است مىميرند، مگر كسى كه خدا خواسته باشد !
ظاهر آنچه در كلام خداى تعالى در معناى نفخ صور آمده اين است كه اين نفخه دو بار صورت مىگيرد، يك بار براى اينكه همه جانداران با هم بميرند، و يك بار هم
براى اينكه همه مردگان زنده شوند.
جمله ” مگر كسى كه خدا خواسته باشد،“ استثنايى است از اهل آسمانها و زمين.
-” وَ مِنْ ءَايَتِهِ أَن تَقُومَ السمَاءُ وَ الأَرْض بِأَمْرِهِ ثمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِّنَ الأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تخْرُجُونَ،
-و از جمله آيات او اين است كه آسمان و زمين را با امر خود سر پا نگه داشته پس چون شما را با يك دعوت مىخواند همه از زمين خارج مىشويد.“
-” ثمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِّنَ الأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تخْرُجُونَ . “
مراد از قيام آسمان و زمين به امر خدا، ثبوت آن دو است بر حالاتى كه عبارت است از حركت و سكون و تغيير و ثبات كه خدا به آنها داده است.
مي فرمايد: خروج انسانها از زمين بعد از اين قيام است، و وقتى است كه ديگر آسمان و زمين قائم نيستند، يعنى ويران شدهاند، همچنان كه آيات بسيارى ديگر در مواردى از كلام مجيد بر اين خرابى دلالت دارد.
” و له من فى السموات و الأرض كل له قانتون،“
قنوت به معناى لازم بودن اطاعت با خضوع است. و مراد از اطاعت با خضوع، اطاعت تكوينى است .
-” قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبى فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبى جَعَلَهُ دَكاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبى حَقًّا،
-گفت: اين رحمتى از جانب پروردگار من است و چون وعده پروردگارم بيايد آن را هموار سازد و وعده پروردگارم حق است.“
ذو القرنين - بعد از بناى سد- گفت: اين سد خود رحمتى از پروردگار من بود، يعنى نعمت و سپرى بود كه خداوند با آن اقوامى از مردم را از شر ياجوج و ماجوج حفظ فرمود.
” فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء.“ و اين سد و اين رحمت تا آمدن وعده پروردگار من باقى خواهد ماند، وقتى وعده پروردگار من آمد آن را در هم مىكوبد و با زمين يكسان مىكند.
مقصود از وعده يا وعدهاى است كه خداى تعالى در خصوص آن سد داده بوده كه به زودى يعنى در نزديكىهاى قيامت آن را خرد مىكند، در اين صورت وعده مزبور پيشگويى خدا بوده كه ذو القرنين آن را خبر داده است.
و يا همان وعدهاى است كه خداى تعالى در باره قيام قيامت داده، و فرموده: كوهها همه در هم كوبيده گشته و دنيا خراب مىشود. هر چه باشد قضيه را با جمله” و كان وعد ربى حقا،“ تاكيد فرموده است.
-” حَتى إِذَا فُتِحَت يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُم مِّن كلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ،
-تا وقتى كه سد ياجوج و ماجوج گشوده شود و از هر تپه و بلندى سرازير گردند.“
با توجه به آيات قبل كه فرمود:” اعمال صالح مؤمنين را مىنويسيم و سعيشان را مشكور مىداريم و قراء ظالمه را هلاك نموده و رجوعشان را بعد از هلاكت تحريم مىكنيم،“ در اين آيه مي فرمايد: مدام امر به همين منوال جريان مىيابد، تا آن روزى كه راه بسته ياجوج و ماجوج و سدشان گشوده شود، يعنى ياجوج و ماجوج از بلنديهاى زمين با سرعت به سوى مردم بتازند و اين خود يكى از علامتهاى قيامت است. همچنانكه آيه” فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا و تركنا بعضهم يؤمئذ يموج فى بعض و نفخ فى الصور فجمعناهم جمعا،“ نيز بدان اشاره مىكند.
-” وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِمْ أَخْرَجْنَا لهُمْ دَابَّةً مِّنَ الأَرْضِ تُكلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاس كانُوا بِئَايَتِنَا لا يُوقِنُونَ،
-و چون فرمان عذاب آنها رسد جانورى را از زمين براى آنها بيرون آريم تا با آنها تكلم كند اين مردم آيههاى ما را باور نمىكردهاند.“
مراد از اينكه فرمود: وقتى قول بر ايشان واقع مىشود، تحقق مصداق قول، در ايشان و تعين ايشان در صدق قول بر آنان است.
و معنايش اين است كه زمانى كه امت اسلام مصداق قول خدا قرار مىگيرند و قول خدا درباره آنان محقق مىشود، همچنان كه در آيه بعدى هم كه مىفرمايد:” و وقع القول عليهم بما ظلموا - و به خاطر ظلمى كه كردند قول بر ايشان واقع شد،“ مراد همين است، يعنى عذاب خدا بر آنان محقق گشته، مصداق آن قرار گرفتند.
و اما اينكه اين قول چيست كه بر آنان واقع مىشود، آنچه از كلام خداى تعالى صلاحيت دارد كه اين قول را تفسير كند آية ” سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق،“ مىباشد، براى اينكه مي دانيم مراد از اين آيات كه خدا به زودى به آنان نشان مىدهد غير آيات آسمانى و زمينى است، كه خود آنان همواره آنها را مىبينند، و دائما در پيش رو و بيخ گوششان قرار دارد، بلكه مراد، بعضى از آياتى است كه جنبه خارق عادت داشته باشد و مردم از ديدن آن ناگزير به ايمان شوند و در حالى فرا رسد كه به هيچ يك از آيات آسمانى و زمينى معمولى ايمان نداشته باشند، ولى از ديدن آن آيت كه گفتيم ايمان بياورند.
از اين بيان روشن مىشود كه جملة ” ان الناس كانوا باياتنا لا يوقنون - مردم قبلا به آيات ما ايمان نمىآوردند،“ تعليل باشد براى اينكه چرا قول بر ايشان واقع مىشود.
” اخرجنا لهم دابة من الأرض تكلمهم،“ بيان آن آيتى است كه گفتيم مراد از آن، آيت خارق العادهاى است كه در آية ” سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق،“ آن را وعده داده، و همين كه جمله مورد بحث صفت قرار گرفته براى آن آيت خارق العاده، خود دليل است بر اينكه مراد از اخراج از زمين، يا احياء و بعث بعد از مرگ است و يا امرى است نزديك بدان، حال ببينيم كدام يك مىتواند باشد.
و اما اينكه آن جنبنده، جنبندهاى باشد كه با مردم صحبت كند، از آنجا كه كلمه جنبنده به هر صاحب حياتى اطلاق مىشود كه در زمين راه مىرود، مىتواند انسان باشد و مىتواند حيوانى غير انسان باشد، اگر انسان باشد كه تكلم و سخن گفتنش امرى عادى است، نه خارق العاده و اگر حيوانى بى زبان باشد آن وقت حرف زدنش مانند بيرون شدنش از زمين امرى است خارق العاده.
ليكن متاسفانه در آيات كريمه قرآن چيزى كه بتواند اين آيت را تفسير كند و معلوم سازد كه اين جنبدهاى كه خدا به زودى از زمين بيرون مىآورد چيست؟ و چه خصوصياتى دارد؟ و صفات و نشانيهايش چيست؟ و با مردم چه تكلمى مىكند و چه خصوصياتى دارد؟ و چگونه از زمين بيرون مىآيد؟ و چه مىگويد؟ وجود ندارد، بلكه سياق آيه بهترين دليل است بر اينكه مقصود مبهم گويى است و جمله مزبور از كلمات مرموز قرآن است.
حاصل معنا اين است كه: وقتى برگشت امر مردم به اين شود- كه به زودى هم مىشود- كه از آيات حسى و مشهود ما يقين برايشان حاصل نشود و به عبارت ديگر استعدادشان براى ايمان آوردن به ما به كلى باطل گشته، تعقل و عبرتگيرى از دستشان خارج شود، در اين هنگام وقت آن مىرسد كه آن آيت خارق العاده كه وعده داده بوديم نشانشان دهيم، و حق را برايشان آنچنان بيان مىكنيم كه ديگر جز اعتراف به حق چارهاى برايشان نماند، پس در آن هنگام آن آيت را كه دابه و جنبندهاى است از زمين بيرون مىآوريم، تا با ايشان صحبت كند . اين آن معنايى است كه با كمك سياق و به هدايت تدبر در آيه به دست مىآيد.
-” وَ يَوْمَ نحْشرُ مِن كلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِّمَّن يُكَذِّب بِئَايَتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ،
-به خاطر بياور روزى را كه از هر امتى دستهاى از آنها را كه آيههاى ما را دروغ شمردهاند محشور كنيم و رديف شوند.“
مراد از حشر، جمع كردن بعد از مرگ است، چون محشورين عبارتند از فوجى از هر امت، و تمامى امتهاى زنده هيچ وقت در زمان واحد جمع نمىشوند.
و مراد از آيات در جمله:” يكذب باياتنا،“ مطلق آياتى است كه بر مبدأ و معاد دلالت مىكند، كه از آن جملهاند انبياء و امامان و كتب آسمانى، نه اينكه مراد از آيات، قيامت و حوادث واقعه در آن و هنگام قيام آن باشد و نه آيات قرآنى به تنهايى، براى اينكه حشر، منحصر در امت اسلامى نيست، بلكه از امتهاى مختلف، از هر امتى فوجى محشور مىشوند.
و از ظاهر آيه برمىآيد كه حشر در آن، حشر در غير روز قيامت است، زيرا حشر در روز قيامت اختصاص به يك فوج از هر امت ندارد، بلكه تمامى امتها در آن محشور مىشوند و حتى به حكم آيه ” و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا،“ يك نفر هم از قلم نمىافتد و اما در اين آيه مىفرمايد: از هر امتى فوجى را محشور مىكنيم.
مؤيد گفتار ما - كه منظور حشر مزبور در قيامت نيست - اين است كه اين آيه و دو آيه بعدش بعد از داستان بيرون شدن دابه از زمين واقع شدهاند، كه خود يكى از علائمى است كه قبل از قيامت واقع مىشود، قيامتى كه در چند آيه بعد درباره آن مىفرمايد:” و نفخ فى الصور،“ و تا چند آيه بعد اوصاف وقايع آن روز را بيان مىكند، و معنا ندارد كه قبل از شروع به بيان اصل قيامت و وقايع آن، يكى از وقايع آن را جلوتر
1) آيه 82 سوره نمل الميزان ج : 15 ص : 568
ذكر كند، چون ترتيب وقوعى اقتضاء مىكند كه اگر حشر فوج از هر امتى هم جزو وقايع قيامت باشد آن را بعد از مساله نفخ صور ذكر فرمايد، ولى اينطور ذكر نكرد، بلكه قبل از نفخ صور مساله حشر فوج از هر امتى را آورده، پس معلوم مىشود اين حشر جزو وقايع قيامت نيست.
آيه شريفه نمىتواند مربوط به وقايع قيامت باشد، بلكه از حشرى خبر مىدهد كه قبل از روز قيامت واقع مىشود، البته در افاده اين معنا نيز صريح نيست، بطورى كه قابل تاويل نباشد.
” حتى اذا جاؤا قال ا كذبتم باياتى و لم تحيطوا بها علما اما ذا كنتم تعملون. “ مراد از آمدن، حضور در موطن خطاب است.
معناى آيه اين است كه: از هر امتى فوجى از تكذيب كنندگان به آياتمان را محشور مىكنيم و همچنان بازداشت مىشوند، تا آنكه در محضر خطاب، حضور به هم رسانند، در آن هنگام خداى تعالى به ايشان مىفرمايد: آيا آيات مرا تكذيب كرديد در حالى كه هيچ احاطه علمى به آن نداشتيد؟ و يا چه كارها غير از تكذيب مىكرديد؟ و اين سؤال متضمن توبيخ آنان است از اين جهت كه جز تكذيب آيات كار ديگرى نداشتهاند .
” و وقع القول عليهم بما ظلموا فهم لا ينطقون،“ قول، به سبب اينكه ظالم بودند، عليه ايشان واقع گشت.
با اين بيان، اين احتمال تاييد مىشود كه مراد از آن قولى كه عليه ايشان واقع مىشود اين قول است كه:” ان الله لا يهدى القوم الظالمين،“ و معنا اين است كه ايشان به خاطر اينكه در تكذيبشان به آيات ستمكار بودند، به عذرى كه با آن اعتذار جويند راه نيافتند و در نتيجه از سخن فرو ماندند-” فهم لا ينطقون!“
-” هَلْ يَنظرُونَ إِلا أَن تَأْتِيَهُمُ الْمَلَئكَةُ أَوْ يَأْتىَ رَبُّك أَوْ يَأْتىَ بَعْض ءَايَتِ رَبِّك يَوْمَ يَأْتى بَعْض ءَايَتِ رَبِّك لا يَنفَعُ نَفْساً إِيمَنهَا لَمْ تَكُنْ ءَامَنَت مِن قَبْلُ أَوْ كَسبَت فى إِيمَنهَا خَيراً قُلِ انتَظِرُوا إِنَّا مُنتَظِرُونَ،
-مگر انتظارى دارند جز اينكه فرشتگان به سويشان آيند، يا فرمان پروردگارت بيايد يا بعضى نشانههاى پروردگارت بيايد روزى كه پارهاى از آيات پروردگارت بيايد كسى كه از پيش ايمان نياورده يا در مدت ايمان خويش كار خيرى نكرده ايمان آوردنش سودش ندهد، بگو منتظر باشيد كه ما نيز منتظريم.“
مراد از آمدن پروردگار آمدن قيامت است كه روز ملاقات پروردگار است، زيرا
1) آيه 83 سوره نمل الميزان ج : 15 ص : 569
آنروز روز انكشاف تام و جلوه حق و ظهور توحيد خدا است، در آنروز ديگر حجابى بين او و بين مخلوقات نيست، چون شان قيامت همين است كه پرده از روى حقيقت هر چيز بردارد. همين انكشاف و ظهور بعد از خفا، و حضور بعد از غيبت مصحح اطلاق آمدن خدا است نه اينكه - العياذ بالله - آمدن او مانند آمدن ديگران مستلزم اتصاف به صفات اجسام بوده باشد .
اما مراد از آمدن بعضى از آيات پروردگار، آمدن آيه و حادثهاى است كه باعث تبدل و دگرگونى نشأه حيات ايشان باشد، بطورى كه ديگر نتوانند به قدرت و اختيارى كه قبلا داشتند برگردند، مانند حادثه مرگ كه نشأه عمل را به نشأه جزاى برزخى مبدل مىسازد، يا آيهاى است كه مستلزم استقرار ملكه كفر و انكار در نفوس آنان باشد بطورى كه نتوانند به مساله توحيد اذعان و ايمان پيدا كنند، و دلهايشان به حق اقبال نكند، و اگر هم به زبان اعتراف كنند از ترس عذابى باشد كه با آن روبرو شدهاند.
و يا آمدن عذابى است از ناحيه خداوند كه برگشت نداشته مفرى از آن نباشد، و ايشان را مضطر به ايمان كند تا بلكه با ايمان آوردن خود را از آن عذاب برهانند، و ليكن ايمانشان سودى نبخشد، چون ايمان وقتى اثر دارد كه از روى اختيار باشد.
پس اين امور يعنى آمدن ملائكه و يا آمدن پروردگار و يا آمدن بعضى از آيات پروردگار همه امورى هستند كه به وقوع پيوستن آن همراه با قضاى به قسط و حكم به عدل است، و مشركين كه هيچ حجتى و موعظتى در آنان اثر نمىكند جز همين پيشامدها را نخواهند داشت اگر چه خودشان از آن غافل باشند، آرى پيشامدى كه دارند واقع خواهد شد چه بدانند و چه ندانند .
-” يوم ياتى بعض آيات ربك ....“
اين آيه اثر و خاصيت روز بروز و ظهور اين آيات را كه در حقيقت خصوصيت و اثر خود آيات نيز هست شرح مىدهد، به اين بيان كه ايمان در روز ظهور آيات وقتى مفيد است كه آدمى در دنيا و قبل از ظهور آيات نيز به طوع و اختيار ايمان آورده و دستورهاى خداوند را عملى كرده باشد.
و اما كسى كه در دنيا ايمان نياورده و يا اگر آورده در پرتو ايمانش خيرى كسب نكرده و عمل صالحى انجام نداده، و در عوض سرگرم گناهان بوده چنين كسى ايمانش، كه ايمان اضطرارى است، در موقع ديدار عذاب و يا در موقع مرگ سودى به حالش نمىدهد، همچنانكه فرموده:” و ليست التوبة للذين يعملون السيئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الان !“
ايمان نافع آن ايمانى است كه اولا از روى اختيار و طوع و رغبت بوده باشد نه اينكه ديدن مرگ و يا عذاب مضطر به ايمان آوردنش كرده باشد، و ثانيا گناهان آنرا فاسد
و تباه نساخته باشد.
ارتباط آيه فوق با روايات آخرالزمان
در تفسير عياشى از حضرت ابى جعفر و حضرت صادق عليهالسلام روايت شده كه در ذيل جمله:” يوم ياتى بعض ايات ربك لا ينفع نفسا ايمانها،“ فرمودند: مقصود از اين آيات طلوع آفتاب از مغرب و خروج جنبنده زمين و پديد آمدن دود است كه انسان اگر به گناه اصرار ورزد و عمل ايمانى بجا نياورد و اين آيهها ظاهر شود ايمانش سودى نخواهد داشت.
و نيز در همان كتاب از ابى بصير از يكى از دو بزرگوار سابق الذكر روايت شده كه در ذيل جمله:” او كسبت فى ايمانها خيرا،“ فرموده: مؤمن گنهكار كمى حسنات و كثرت گناهانش ميان او و ايمانش حائل گشته و در نتيجه باعث مىشود كه وى در ايمانش كسب خيرى نكرده باشد.
و در الدر المنثور است كه احمد و عبد بن حميد در مسند خود و ترمذى و ابو يعلى و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ و ابن مردويه همگى از ابى سعيد خدرى از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم روايت كردهاند كه در تفسير جمله: ” يوم ياتى بعض ايات ربك،“ فرموده است: اين آيات عبارت است از طلوع آفتاب از مغربش .
مؤلف: از ظاهر اين روايات برمىآيد كه از باب تطبيق كلى بر مصداق باشد و ليكن احتمال هم دارد كه تفسير بوده باشد، و مراد از بعض آياتى كه در آيه شريفه است همين آيات بوده باشد، و به هر حال روز طلوع آفتاب از مغرب روز بروز غضب الهى است كه مردم از شدت عذاب آن روز متوسل به ايمان مىشوند، و ليكن ايمانشان سودى نمىبخشد.
مساله طلوع آفتاب از مغرب در روايات بسيارى از طرق شيعه از امامان اهل بيت عليهمالسلام و از طرق اهل سنت از جمعى از صحابه رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم از قبيل ابى سعيد خدرى، ابن مسعود، ابى هريره، عبد الله بن عمر، حذيفه، ابى ذر، عبد الله بن عباس، عبد الله بن أبى اوفى، صفوان بن عسال، انس، عبد الرحمن بن عوف، معاويه، ابى امامه و عايشه و غير ايشان وارد شده و البته در مضمون آنها اختلاف فاحشى وجود دارد .
نظريههاى علمى امروز هم انكار ندارد كه ممكن است روزى كره زمين بر خلاف حركتى كه تا آن روز شرقى بوده حركت غربى كند، و يا دو قطب آن تغيير يافته شماليش جنوبى، و يا جنوبيش شمالى شود، حال يا بطور تدريج همچنانكه رصدخانهها
آنرا پيش بينى نمودهاند و يا آنكه يك حادثه جهانى و عمومى جوى اين تحول را يكمرتبه به وجود بياورد، البته همه اين سخنان در جايى است كه كلمه طلوع خورشيد از مغرب در روايات رمزى در باره سرى از اسرار حقايق نبوده باشد.
به هر حال، از جمله آيتهايى كه در روايات ذكر شده مساله بيرون شدن دابة الارض و دخان و خروج ياجوج و ماجوج است .
قرآن كريم نيز به اين چند امر ناطق است، و نيز از آن جمله خروج مهدى عليهالسلام و نزول عيسى بن مريم و خروج دجال و غير آن است.
اين چند امر گر چه از علائم آخر الزمان است و ليكن بودنش از آن آيتهايى كه در هنگام بروزش توبه قبول نمىشود و ايمان سود نمىبخشد، روشن نيست.
در تفسير برهان از برقى نقل مىكند كه وى به سند خود از عبد الله بن سليمان عامرى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: همواره در روى زمين از ناحيه پروردگار حجتى كه حلال و حرام خدا را بشناسد و به راه خدا دعوت كند بوده و خواهد بود، و اين رابطه بين خدا و خلق هيچگاه در زمين قطع نمىشود مگر چهل روز مانده به قيامت كه در آن چهل روز خداوند حجت خود را از زمين برمىدارد، در آن روزها است كه در توبه به روى گنهكاران بسته مىشود، و ايمان آوردن در آن ايام بى فايده است، گنهكاران و كفارى كه تا آن روز توبه نكرده و ايمان نياوردهاند از بدترين خلقند و كسانى هستند كه قيامت بر آنان قيام مىكند.
-” فَهَلْ يَنظرُونَ إِلا الساعَةَ أَن تَأْتِيهُم بَغْتَةً فَقَدْ جَاءَ أَشرَاطهَا فَأَنى لهَُمْ إِذَا جَاءَتهُمْ ذِكْرَاهُمْ،
-آيا اين كفار منتظر آنند كه قيامت ناگهانى بيايد آن وقت ايمان آورند اينك علامتهاى آن آمده، ايمان بياورند و اما خود قيامت اگر بيايد ديگر كجا مىتوانند به خود آيند و از تذكر خود بهرهمند شوند.“
گويا مردم در موقفى ايستادهاند كه يا از حق پيروى مىكنند و عاقبت به خير مىگردند، و يا منتظر قيامت هستند و به هيچ وظيفهاى عمل نمىكنند تا اين كه مشرف بر آن مىشوند آنگاه يقين به وقوعش پيدا نموده و متذكر مىشوند و ايمان آورده پيرو حق مىگردند .
اما امروز گوششان بدهكار پيروى حق نيست و با هيچ صحبت و موعظه و يا عبرتى خاضع نمىشوند. اما تذكرى كه بعد از وقوع قيامت برايشان دست مىدهد، هيچ
1) آيه 158سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 533 و ص539
سودى به حالشان ندارد، چون قيامت بدون اطلاع قبلى مىآيد.
وقتى علامتهاى آن پيدا مىشود ديگر مهلتشان نمىدهد كه به دنبال آن تذكر و خضوع و ايمان، دست به عملى صالح زنند تا تذكرشان مايه سعادتشان شود.
و وقتى قيامت برپا شود ديگر وقت عمل باقى نمانده، چون آن روز، روز جزاء است، نه روز عمل، همچنان كه قرآن فرموده:” يومئذ يتذكر الانسان و انى له الذكرى يقول يا ليتنى قدمت لحياتى.“ علاوه بر اين، اشراط و علامتهاى قيامت آمده و محقق شده است.
و شايد مراد از علامتهاى آن، خلقت انسان و دو نوع بودن آن - نوعى صلحاء و نوعى مفسدين، نوعى متقيان و نوعى فجار- باشد كه خود همين، قيامتى مىخواهد تا بين اين دو نوع جدايى بيندازد. يكى هم مرگ است كه آن نيز از اشراط وقوع قيامت است.
” فانى لهم اذا جاءتهم ذكريهم،“ چگونه مىتوانند متذكر شوند بعد از آمدن قيامت؟ يعنى چگونه از تذكر خود در آن روز انتفاع مىبرند، روزى كه عمل سودى ندارد و فقط روز جزاء است.
-وَ لَقَدْ كتَبْنَا فى الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَرْض يَرِثُهَا عِبَادِى الصلِحُونَ،
-إِنَّ فى هَذَا لَبَلَغاً لِّقَوْمٍ عَبِدِينَ،
وَ مَا أَرْسلْنَك إِلا رَحْمَةً لِّلْعَلَمِينَ،
-در زبور از پى آن كتاب چنين نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته من به ميراث مىبرند،
-كه در اين براى گروه عبادت پيشه بلاغى هست،
-و ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستادهايم ! “
مراد از وراثت زمين اين است كه سلطنت بر منافع، از ديگران به صالحان منتقل شود و بركات زندگى در زمين مختص ايشان شود، و اين بركات يا دنيايى است كه بر مىگردد به تمتع صالحان از حيات دنيوى كه در اين صورت خلاصه مفاد آيه اين مىشود كه: به زودى زمين از لوث شرك و گناه پاك گشته و جامعه بشرى صالح كه خداى را بندگى كنند و به وى شرك نورزند در آن زندگى كنند همچنانكه آيه:” وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض ... يعبدوننى لا يشركون بى شيئا،“ از آن خبر مىدهد.
1) آيه 17 سوره محمد الميزان ج : 18 ص : 357
اگر اين بركات اخروى باشد عبارت است از مقامات قربى كه در دنيا براى خود كسب كردند، چون اين مقامات هم از بركات حيات زمينى است، هر چند كه خودش از نعيم آخرت است، همچنانكه آيه:” و قالوا الحمد لله الذى اورثنا الارض نتبوأ من الجنة حيث نشاء،“ كه حكايت كلام اهل بهشت است و آيه:” اولئك هم الوارثون الذين يرثون الفردوس،“ بدان اشاره مىكنند.
از همينجا معلوم مىشود كه آيه مورد بحث خاص به يكى از دو وراثتهاى دنيايى و آخرتى نيست بلكه هر دو را شامل مىشود.
مفسرينى كه آن را به وراثت آخرتى اختصاص دادهاند و به آياتى كه مناسب با آن وراثت است تمسك جسته و چه بسا گفتهاند همين معنا متعينا مقصود است چون بعد از اعاده ديگر زمينى نيست تا صالحان آن را ارث ببرند، حرف درستى نزدهاند، زيرا معلوم نيست كه آيه مورد بحث عطف بر آيه قبلىاش كه متعرض مساله اعاده بوده شده باشد تا بگوييد بعد از اعاده ديگر زمينى باقى نمىماند.
آن مفسرينى هم كه آيه را به وراثت دنيايى اختصاص داده حمل بر دوره ظهور اسلام و يا دوران حضرت مهدى عليهالسلام كه رسول خدا صلىاللهعليه وآله وسلّم در اخبار متواتره از آن خبر داده و شيعه و سنى آنها را نقل كردهاند، نمودهاند باز راه درستى نرفتهاند زيرا روايات مذكور هر چند متواتر و مسلم است اما آيه را تخصيص نمىزند.
كوتاه سخن، همانطورى كه گفتيم آيه شريفه مطلق است و شامل هر دو وراثت مىشود چيزى كه هست از نظر سياق آنچه كه عقل و اعتبار اقتضاء مىكند اين است كه آيه شريفه عطف بر همان جمله:” فمن يعمل من الصالحات و هو مؤمن ...“ باشد چون آن آيه به تفصيل حال اهل اختلاف از نظر جزاى اخروى اشاره مىكرد و اين آيه به تفصيل حال آنان از نظر جزاى دنيوى اشاره مىكند، و در نتيجه حاصل كلام اين مىشود كه: ما بشر را به سوى دينى واحد دعوت كرديم ليكن ايشان دين را قطعه قطعه نموده در آن اختلاف كردند و مجازاتشان هم مختلف شد، اما در آخرت آنهايى كه ايمان آوردند سعيشان مشكور و عملشان مكتوب شد - و از كفار بر خلاف اين شد - و اما در دنيا، آنهايى كه ايمان آوردند زمين را به وراثت مالك شدند - به خلاف ديگران.
” ان فى هذا لبلاغا لقوم عابدين،“ آنچه در اين سوره بيان كرديم كه رب عالم واحد است و غير او ربى نيست و واجب است كه از طريق نبوت پرستش شود تا به اين وسيله آماده روز حساب گردند و اينكه جزاى مؤمنين چنين و چنان و جزاى كافران چنين و چنان است براى مردم عابد كافى است، البته در صورتى كه آنرا اخذ نموده و به آن عمل كنند كه در اين صورت به آرزوى خويش مىرسند .
1) آيه 104تا108سوره انبياء الميزان ج : 14 ص : 464
-” وَ إِذْ قَالَ إِبْرَهِيمُ رَب أَرِنى كيْف تُحْىِ الْمَوْتى قَالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلى وَ لَكِن لِّيَطمَئنَّ قَلْبى قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ الطيرِ فَصرْهُنَّ إِلَيْك ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كلِّ جَبَلٍ مِّنهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَك سعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ،
آيه شريفه دلالت مىكند بر اينكه ابراهيم عليهالسلام درخواست كرده بود كه خدا كيفيت احيا و زنده كردن را به او نشان دهد، نه اصل احيا را.
يعني، سؤال از كيفيت افاضه حيات بر مردگان كرده، و اينكه خدا با اجزاى آن مرده چه مىكند كه زنده مىشوند؟ و اين به عبارتى همان است كه خداى سبحان آن را ملكوت اشياء خوانده و فرموده:
-” انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون، فسبحان الذى بيده ملكوت كل شىء!
-امر او هر گاه چيزى را بخواهد ايجاد كند تنها به اين است كه به آن بگويد: باش و او موجود شود، پس منزه است خدائى كه ملكوت هر چيزى به دست اوست! “
ابراهيم عليهالسلام تقاضا نكرد كه مىخواهم ببينم اجزاى مردگان چگونه حيات را مىپذيرند، و دوباره زنده مىشوند، بلكه تقاضاى اين را كرد كه مىخواهم فعل تو را ببينم
كه چگونه مردگان را زنده مىكنى، و اين تقاضا، تقاضاى امر محسوس نيست، هر چند كه منفك و جدا از محسوس هم نمىباشد، چون اجزائى كه حيات را مىپذيرند مادى و محسوسند و ليكن همانطور كه گفتيم تقاضاى آنجناب تقاضاى مشاهده فعل خدا است كه امرى است نامحسوس، پس در حقيقت ابراهيم عليهالسلام درخواست حق اليقين كرده است.
خداي تعالي در جواب آن حضرت فرمود:
-” قال فخذ اربعة من الطير، فصرهن اليك، ثم اجعل على كل جبل منهن جزءا ثم ادعهن ياتينك سعيا...،
-گفت: چهار پرنده برگير، و نزد خويش پاره پاره كن، سپس بر هر كوهي پاره اي از آنها بگذار، و ندايشان كن، كه دوان سوي تو آيند...!“
اين قصه آنطور كه در ابتداء به نظر مىرسد، يك داستان ساده نيست، اگر به اين سادگىها بود، كافى بود كه خود خداى تعالى مردهاى را ( هر چه باشد، چه مرغ و چه حيوانى ديگر، ) پيش روى ابراهيم عليهالسلام زنده كند، و زائد بر اين، كار لغو و بيهودهاى باشد، در حالى كه قطعا چنين نيست و ما مىبينيم قيودى و خصوصياتى زائد بر اصل معنا در اين كلام اخذ شده است، مثلا قيد شده:
1 - آن مردهاى كه مىخواهد زندهاش كند مرغ باشد.
2 - مرغ خاصى و به عدد خاصى باشد.
3- مرغها زنده باشند و خود ابراهيم عليهالسلام آنها را بكشد.
4-بايد آنها را به هم مخلوط كند، بطوريكه اجزاى بدن آنها به هم آميخته گردند.
5-بايد گوشتهاى درهم شده را چهار قسمت كند و هر قسمتى را در محلى دور از قسمتهاى ديگر بگذارد، مثلا هر يك را بر قله كوهى بگذارد.
6- عمل زنده كردن به دست خود ابراهيم انجام شود، ابراهيمى كه خودش درخواست كرده بود.
7-با دعا و صدا كردن آن جناب زنده شوند.
8-هر چهار مرغ نزدش حاضر گردند.
اين خصوصيات زائد بر اصل قصه، بطور مسلم در معنائى كه مورد نظر بوده و خداى تعالى مىخواسته به ابراهيم عليهالسلام بفهماند، دخالت داشته است.
نكته اول: گفتار ابراهيم عليهالسلام اقتضا مىكرد كه خداى تعالى عمل احيا را به دست خود آن جناب اجرا كند، لذا مىفرمايد: چهار مرغ بگير، و سپس آنها را به دست خود ذبح كن، و بعد بر سر هر كوهى قسمتى از آن بگذار، كه در اين سه جمله، و در جمله ” سپس آنها را بخوان،“ مطلب به صيغه امر آمده و در آيه ياتينك سعيا خداى تعالى دويدن مرغان، به سوى ابراهيم عليهالسلام را كه همان زنده شدن مرغان است مرتبط و متفرع بر دعوت او كرده، پس معلوم مىشود آن سببى كه حيات را به مردهاى كه قرار
است زنده شود، افاضه مىكند، همان دعوت ابراهيم عليهالسلام است، با اينكه ما مىدانيم كه هيچ زنده شدن و احيائى بدون امر خداى تعالى نيست، پس معلوم مىشود كه دعوت ابراهيم عليهالسلام به امر خدا، به نحوى متصل به امر خدا بوده كه گوئى زنده شدن مرغان هم از ناحيه امر خدا بوده، و هم از ناحيه دعوت او، و اينجا بود كه ابراهيم عليهالسلام كيفيت زنده شدن مرغان يعنى افاضه حيات از طرف خدا به آن مردگان را مشاهده كرد.
اما نكته دوم، در كلمه ” موتى“ است، از اين كلمه فهميده مىشود كه كثرت مردگان دخالتى در سؤال آن جناب داشته، و اين دخالت لابد از اين جهت است كه وقتى جسدهاى متعددى بپوسند، و اجزاى آنها متلاشى شده، و صورتها دگرگون گردد، حالت تميز و شناخت فرد فرد آنها از بين مىرود و كسى نمىفهمد مثلا اين مشت خاك، خاك كدام مرده است، و همچنين ديگر ارتباطى ميان اجزاى آنها باقى نمىماند، و همه در ظلمت فنا گم شده و چون داستانهاى فراموش شده از ياد مىروند، نه در خارج خبرى از آنها باقى مىماند، و نه در ذهن، و با چنين وضعى، چگونه قدرت زنده كننده به همه آنها و يا به يكى از آنها احاطه پيدا مىكند؟ در حالى كه محاطى در واقع نمانده، تا محيطى به آن احاطه يابد!
سخن كوتاه اينكه: خداى تعالى در پاسخ ابراهيم عليهالسلام به او دستور داد تا چهار عدد مرغ بگيرد، آنگاه زنده شدن آنها را مشاهده كند، يعنى نخست آن مرغها و اختلاف اشخاص و اشكال آنها را ببيند و كاملا بشناسد، و سپس هر چهار مرغ را كشته و اجزاى همه را در هم بياميزد، آنطور كه حتى يك جزء مشخص در ميان آنها يافت نشود، و سپس گوشت كوبيده شده را چهار قسمت نموده و بر سر هر كوهى قسمتى از آنرا بگذارد، تا بطور كلى تميز و تشخيص آنها از ميان برود، و آنگاه يك يك را صدا بزند، و ببيند چگونه با شتاب پيش او حاضر مىشوند، در حالى كه تمامى خصوصيات قبل از مرگ را دارا مىباشند .
همه اينها تابع دعوت آن جناب بود، و دعوت آن جناب متوجه روح و نفس آن حيوان شد، نه جسدش، چون جسدها تابع نفسها هستند، و بدنها فرع و تابع روح هستند. و وقتى ابراهيم عليهالسلام مثلا روح خروس را صدا زد و زنده شد، قهرا بدن خروس نيز به تبع روحش زنده مىشود، بلكه تقريبا نسبت بدن به روح ( به عنايتى ديگر) همان نسبتى است كه سايه با شاخص دارد، اگر شاخص باشد سايهاش هم هست، و اگر شاخص يا اجزاى آن به طرفى متمايل شود، سايه آن نيز به آن طرف متمايل مىگردد، و
همينكه شاخص معدوم شد، سايه هم معدوم مىشود.
خداى سبحان هم وقتى موجودى از موجودات جاندار را ايجاد مىكند، و يا زندگى را دوباره به اجزاى ماده مرده آن بر مىگرداند، اين ايجاد نخست به روح آن موجود تعلق مىگيرد، و آنگاه به تبع آن، اجزاى مادى نيز موجود مىشود، و همان روابط خاصى كه قبلا بين اين اجزا بود مجددا برقرار مىگردد، و چون اين روابط نزد خدا محفوظ است و مائيم كه احاطهاى به آن روابط نداريم .
پس تعين و تشخيص جسد به وسيله تعين روح است، و جسد بلافاصله بدون هيچ مانعى بعد از تعين روح متعين مىشود، و به همين مطلب اشاره مىكند آنجا كه مىفرمايد:
” و اعلم ان الله عزيز حكيم،“ يعنى بدان كه خدا عزيز است، و هيچ چيزى نمىتواند از تحت قدرت او بگريزد، و از قلم او بيفتد، و خدا حكيم است، و هيچ عملى را به جز از راهى كه لايق آن است انجام نمىدهد، به همين جهت بدن و جسدها را با احضار و ايجاد ارواح ايجاد مىكند، نه به عكس.
و اگر فرمود: بدان كه خدا عزيز و حكيم است براى اين بود كه بفهماند خطور قلبى ابراهيم عليهالسلام كه او را وادار كرد چنين مشاهدهاى را درخواست كند، خطورى مربوط به معناى دو اسم خداى تعالى يعنى عزيز و حكيم بوده است، لذا در پاسخ او عملى انجام داد تا علم به حقيقت عزت و حكمت خدا براى او حاصل شود.
1) آيه 260 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 531
( مطالبي كه در اين مقدمه مي آيد يك دوره كامل از وقايعي است كه در قيامت از اولين دميدن صور تا آخرين مرحله استقرار انسانها در بهشت يا دوزخ اتفاق مي افتد. تفصيل اين مطالب شامل تمامي مباحث اين كتاب در فصلهاي مختلف آن است كه در بقيه فصل ها مشروحاً آمده است، و در اينجا به طور خلاصه به عنوان آغاز قيامت بيان مي شود. امين : )
-” وَ نُفِخَ فى الصورِ فَصعِقَ مَن فى السمَوَتِ وَ مَن فى الأَرْضِ إِلا مَن شاءَ اللَّهُ ثمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَى فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنظرُونَ،
-وَ أَشرَقَتِ الأَرْض بِنُورِ رَبهَا وَ وُضِعَ الْكِتَب وَ جِاىءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ الشهَدَاءِ وَ قُضىَ بَيْنهُم بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ،
-وَ وُفِّيَت كلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَت وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَا يَفْعَلُونَ! “
-و در صور دميده مىشود،
-كه ناگهان آنچه جنبدهاى در آسمانها و هر كس كه در زمين است مىميرند،
-مگر كسى كه خدا خواسته باشد !
ظاهر آنچه در كلام خداى تعالى در معناى نفخ صور آمده اين است كه اين نفخه دو بار صورت مىگيرد، يك بار براى اينكه همه جانداران با هم بميرند، و يك بار هم براى اينكه همه مردگان زنده شوند.
جمله ” مگر كسى كه خدا خواسته باشد،“ استثنايى است از اهل آسمانها و زمين.
-سپس نفخهاى ديگر در آن دميده مىشود،
-كه ناگهان همه به حالت قيام درآمده خيره نگاه مىكنند!
در صور نفخه ديگرى دميده مىشود كه ناگهان همه از قبرها برمىخيزند و منتظر مىايستند تا چه دستورى برسد، و يا چه رفتارى با ايشان مىشود، و يا برمىخيزند و مبهوت و متحير نگاه مىكنند .
و اينكه در اين آيه آمده كه بعد از نفخه دوم برمىخيزند و نظر مىكنند، منافاتى با مضمون آيه” و نفخ فى الصور فاذا هم من الاجداث الى ربهم ينسلون،“ و آيه ” يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا،“ و آيه ” و يوم ينفخ فى الصور ففزع من فى السموات و من فى الأرض،“ ندارد، براى اينكه فزعشان و دويدنشان به سوى عرصه محشر، و آمدن آنان فوج فوج بدانجا، مانند بپا خاستن و نظر كردنشان حوادثى نزديك بهمند، و چنان نيست كه با هم منافات داشته باشند.
-و زمين به نور پروردگارش روشن مىشود!
” و أشرقت الأرض بنور ربها...،“ اشراق الارض به معناى نورانى شدن زمين است. بعيد نيست مراد از اشراق زمين به نور پروردگارش آن حالتى باشد كه از خصايص روز قيامت است، از قبيل كنار رفتن پردهها، و ظهور حقيقت اشيا و بروز و ظهور واقعيت اعمال، از خير يا شر، اطاعت يا معصيت، حق يا باطل، به طورى كه ناظران حقيقت هر عملى را ببينند، چون اشراق هر چيزى عبارت است از ظهور آن به وسيله نور. و اين هم جاى شك نيست، كه ظهور دهنده آن روز خداى سبحان است، چون غير از خدا هر سبب ديگرى در آن روز از سببيت ساقط است. پس اشيا در آن روز با نورى كه از خداى تعالى كسب كرده روشن مىشوند.
و اين اشراق هر چند عمومى است و شامل تمامى موجودات مىشود و اختصاصى به زمين ندارد، و ليكن از آنجا كه غرض بيان حالت آن روز زمين، و اهل زمين است، لذا تنها از اشراق زمين سخن گفته و فرموده:” و أشرقت الأرض بنور ربها.“
و اگر به جاى كلمه الله كلمه رب را آورده براى تعريض بر مشركين است، كه منكر ربوبيت خداى تعالى براى زمين، و موجودات زمينى هستند .
و مراد از زمين در عين حال زمين و موجودات در آن و متعلقات آن است، همچنانكه در جمله” و الأرض جميعا قبضته،“ نيز منظور، زمين و آنچه در آن است، مىباشد.
-و كتاب را پيش رو مىگذارند !
” و وُضِعَ الكِتَاب....“ بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از كتاب، همان نامههاى اعمال است، كه حساب بر طبق آنها صورت مىگيرد و بر طبق آن حكم مىكنند. و بعضى ديگر گفتهاند: مراد از كتاب لوح محفوظ است. مؤيد اين وجه آيه ” هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون،“ است .
-و پيامبران و شاهدان را مىآورند !
” وجىء بالنبيين والشهداء....“ آوردن انبيا به طورى كه از سياق برمىآيد براى اين است كه از ايشان بپرسند آيا رسالت خدا را انجام داديد يا نه؟ و آيه شريفه: ” فلنسئلن الذين ارسل اليهم و لنسئلن المرسلين،“ هم مؤيد اين معنا است.
و اما آوردن شهدا كه عبارتند از گواهان اعمال، آن نيز براى اين است كه آنچه از اعمال قوم خود ديدهاند و تحمل كردهاند، اداء كنند كه در جاى ديگر در اين باره فرموده: ” فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك على هؤلاء شهيدا . “
-و بين آنها به حق داورى مىشود و به كسى ظلم نمىشود!
” و قضى بينهم بالحق و هم لا يظلمون....“ قضاى بين مردم، عبارت است از داورى بين آنان در آنچه كه در آن اختلاف مىكردند. اين معنا مكرر در كلام خداى تعالى آمده، مانند:” ان ربك يقضى بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون.“
-و هر كسى عمل خود را به تمام و كمال دريافت مىكند،
-و چيزى از عمل كسى كم نمىگذارند،
-و او داناتر است به آنچه مردم مىكردند !
” و وفيت كل نفس ما عملت و هو اعلم بما يفعلون! “ وُفِّيَت به معناى دادن و پرداختن چيزى است به حد كمال و تمام. و در جمله مورد بحث به خود عمل متعلق شده، يعنى فرموده: در قيامت خود اعمال را به صاحبانشان مىدهيم، نه جزا و پاداش آن
را، و اين بدان جهت است كه ديگر جاى شكى در عادلانه بودن جزاى آن روز باقى نگذارد، و در نتيجه آيه مزبور به منزله بيان براى جمله” و هم لا يظلمون،“ است.
” و هو اعلم بما يفعلون،“ يعنى حكم خدا بدين منوال كه كتاب را بگذارند و از روى آن به حساب خلايق برسند، و همچنين آوردن انبياء و شهداء بدين جهت نيست كه خدا از اعمال بندگان بىاطلاع است و محتاج است تا آگاهان و گواهان بيايند و شهادت دهند، بلكه بدين منظور است كه حكمش بر اساس عدالت اجرا گردد، و گرنه او به هر چه كه خلايق مىكنند آگاه است.
-” وَ سِيقَ الَّذِينَ كفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً حَتى إِذَا جَاءُوهَا فُتِحَت أَبْوَبُهَا وَ قَالَ لَهُمْ خَزَنَتهَا أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسلٌ مِّنكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ ءَايَتِ رَبِّكُمْ وَ يُنذِرُونَكُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا قَالُوا بَلى وَ لَكِنْ حَقَّت كلِمَةُ الْعَذَابِ عَلى الْكَفِرِين،
-قِيلَ ادْخُلُوا أَبْوَب جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَا فَبِئْس مَثْوَى الْمُتَكبرِينَ ! “
رانده شدن كفار بصورت گروهي به جهنم
-و كسانى كه كافر شدند دسته دسته به سوى جهنم رانده مىشوند،
-تا آنجا كه به كنار جهنم برسند درها به رويشان باز مىشود....
” و سيق الذين كفروا الى جهنم زمرا....“ كلمه سِيقَ به معناى به حركت واداشتن است. كلمه زُمَر به معناى جماعتى از مردم است.
در قيامت كفار را دسته دسته از پشت سر به سوى جهنم مىرانند. و چون به جهنم مىرسند درهاى آن باز مىشود، تا داخل آن شوند.
از اينكه در اينجا فرمود درهاى آن باز مىشود معلوم مىشود درهاى متعددى دارد، و آيه: ” لها سبعة ابواب،“ به اين معنا تصريح مىكند.
-و خازنان دوزخ به ايشان مىگويند:
-آيا رسولانى از جنس خود شما به سوى شما نيامدند،
-كه آيات پروردگارتان را بر شما بخوانند،
-و شما را از لقاى امروزتان بترسانند؟
” و قال لهم خزنتها....“ خازنان دوزخ يعنى ملائكهاى كه موكل برآنند، از در ملامت و انكار برايشان مىگويند: آيا رسولانى از خود شما يعنى از نوع خود شما انسانها
به سويتان نيامدند تا بخوانند بر شما آيات پروردگارتان را، و آن حجتها و براهينى كه بر وحدانيت خدا در ربوبيت، و وجوب پرستش او دلالت مىكند، برايتان اقامه كنند؟
گفتند: چرا چنين رسولانى براى ما آمدند، آن آيات را براى ما خواندند، و لكن زير بار نرفتيم و آنان را تكذيب كرديم، و در نتيجه ” حقت كلمة العذاب على الكافرين- فرمان خدا و حكم ازلىاش در باره كفار به كرسى نشست ! “
منظور از كلمه عذاب همان است كه در هنگامى كه به آدم فرمان مىداد به زمين فرود آيد، فرمود:
” والذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون . “
-آنگاه گفته مىشود:
-از هر در به دوزخ داخل شويد،
-در حالى كه در آن، كه جاى متكبرين است،
-جاودان باشيد !
” قيل ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فبئس مثوى المتكبرين! “ گوينده اين فرمان خازنان دوزخند.
از جمله ” فبئس مثوى المتكبرين،“ برمىآيد كه اين فرمان در باره كفارى صادر مىشود كه از در تكبر آيات خدا را تكذيب كرده، و با حق عناد ورزيدهاند.
-” وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبهُمْ إِلى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتى إِذَا جَاءُوهَا وَ فُتِحَت أَبْوَبُهَا وَ قَالَ لهَُمْ خَزَنَتهَا سلَمٌ عَلَيْكمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَلِدِينَ،
-وَ قَالُوا الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِى صدَقَنَا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الأَرْض نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْث نَشاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَمِلِينَ،
-وَ تَرَى الْمَلَئكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسبِّحُونَ بحَمْدِ رَبهِمْ وَ قُضىَ بَيْنهُم بِالحَقِّ وَ قِيلَ الحَمْدُ للَّهِ رَب الْعَلَمِينَ! “
-و كسانى كه از پروردگارشان مىترسند،
-دسته دسته به سوى بهشت رانده مىشوند،
-تا وقتى كه نزديك آن شوند درهايش گشوده مىشود،
-و خازنانش به ايشان گويند سلام بر شما كه پاك بوديد،
” و سيق الذين اتقوا ربهم الى الجنة زمرا حتى اذا جاؤها و فتحت ابوابها....“ و كسانى كه از انتقام پروردگار خود پرهيز داشتند دسته دسته به سوى بهشت، حركت داده مي شوند، تا آنكه بدانجا برسند، درهاى آن برويشان باز مي شود و موكلين بهشت در حالى كه بهشتيان را استقبال مىكنند، به ايشان مىگويند: سلام بر شما ! كه پاك بوديد، پس براى هميشه داخل بهشت شويد، شما همگى در سلامت مطلق خواهيد بود، و جز آنچه مايه خشنودى است نخواهيد ديد !
در اين آيه بر خلاف آيه قبلى جواب اذا ذكر نشده، و اين خود اشاره به آن است كه امر بهشت مافوق آن است كه با زبان گفته شود و ماوراى هر مقياسى است كه اندازهاش را معين كند.
جمله ” و فتحت ابوابها،“ يعنى تا آنكه به بهشت مىرسند، در حالى كه درها برايشان باز شده است. و منظور از جمله ” خزنتها “ ملائكهاى هستند كه موكل بر بهشتند.
” فادخلوها خالدين! “ اينك داخل شويد كه اثر پاكى شما اين است كه جاودان در آن زندگى كنيد!
-و گفتند حمد خدا را كه به وعده خود وفا كرد،
-و زمين را به ارث در اختيار ما قرار داد،
-تا در هر جاى بهشت كه بخواهيم منزل كنيم،
-و چه خوب است اجر عاملين !
” و قالوا الحمد لله الذى صدقنا وعده و أورثنا الأرض ...“ گويندگان اين سخن مردم پرهيزگارند، و مرادشان از وعدهاى كه خدا به آنان داده بود، آن وعدهاى است كه در قرآن، و در ساير وحىها كه به انبياى ديگر كرده بود، مكرر آمده، و متقين را وعده بهشت داده، از آن جمله در قرآن عزيزش فرموده:” للذين اتقوا عند ربهم جنات،“ و نيز فرموده:” ان للمتقين عند ربهم جنات النعيم.“
بعيد نيست كه مراد از اين وعده، وعده به ارث دادن بهشت باشد، همچنانكه در قرآن فرموده:” اولئك هم الوارثون الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون،“ و بنا بر اين احتمال جمله ”و اورثنا الأرض،“ چنين معنا مى دهد: گفتند حمد آن خدايى را سزد كه به وعده خود وفا كرد، و بهشت ديگران را هم به ما ارث داد!
” و اورثنا الأرض،“ مراد از كلمه أرض به طورى كه گفتهاند زمين بهشت است، يعنى همانجايى كه بهشتيان در آنجا مستقر مىشوند. و در اول سوره مؤمنون هم هست كه مراد از ارث دادن بهشت، اين است كه: بهشت را برايشان باقى گذاشت، با اينكه در معرض آن بود كه ديگران آن را ببرند و يا حداقل شريك ايشان شوند، ولى آن ديگران (در اثر گناه و شرك) سهم بهشت خود را از دست دادند و به اينان منتقل گرديد.
” نتبوء من الجنة حيث نشاء،“ اين جمله بيانگر ارث دادن زمين به ايشان است، و اگر با اينكه جا داشت بفرمايد ” نتبوء منها،“ فرمود:” نتبوء من الجنة،“ و خلاصه با اينكه جا داشت ضمير كلمه أرض را به كار ببرد كلمه جنت را آورد براى اين است كه كلمه ارض را معنا كند، و بفهماند كه منظور ما از أرض همان بهشت است .
و معناى آيه اين است كه : پرهيزكاران بعد از داخل شدن در بهشت، مىگويند: حمد خدايى را كه به وعده خود وفا كرد، آن وعدهاى كه مىداد كه به زودى ما را داخل بهشت مىكند. و يا آن وعدهاى كه مىداد كه به زودى بهشت را به ما به ارث مىدهد، و ما در بهشت هر جايش كه دلمان بخواهد مسكن خواهيم كرد. از جمله اخير به دست مىآيد كه بهشتيان هر چه بخواهند در بهشت دارند.
” فنعم أجر العاملين! “ يعنى چه خوب است اجر آنهايى كه براى خدا عمل كردند، و اين جمله - به طورى كه از سياق برمىآيد - سخن اهل بهشت است، احتمال هم دارد تتمه كلام خداى تعالى باشد.
-و ملائكه را بينى كه پيرامون عرش مىچرخند،
-و به حمد خدا تسبيح مىكنند،
-و بين ايشان به حق داورى مىشود،
-و گفته مىشود:
-الحمد لله رب العالمين !
” و ترى الملائكة حافين من حول العرش يسبحون بحمد ربهم ....“ تو در آن روز ملائكه را مىبينى در حالى كه گرداگرد عرشند و پيرامون آن طواف مىكنند، تا اوامر
صادره را اجرا كنند، و نيز مىبينى كه سرگرم تسبيح خدا با حمد اويند.
كلمه حافين به معناى احاطه كردن و حلقه زدن دور چيزى است. و كلمه عرش عبارت است از آن مقامى كه فرامين و اوامر الهى از آن مقام صادر مىشود، فرامينى كه با آن امر عالم را تدبير مىكند. و ملائكه عبارتند از: مجريان مشيت خدا، و عاملان به اوامر او.
و ديدن ملائكه به اين حال كنايه است از اينكه بعد از درهم پيچيده شدن آسمانها، ملائكه را به اين صورت و حال مىبينى.
” و قضى بينهم،“ ممكن است مراد از كلمه قضا در آيه قبل، خود حكم الهى باشد، و مراد از قضا در اين جمله مجموع جزئيات باشد، جزئياتى كه از ساعت مبعوث شدن تا آخرين لحظه، يعنى لحظه داخل شدن دوزخيان در دوزخ و استقرار در آن و در آمدن بهشتيان در بهشت، و استقرار در آن، پيش مىآيد.
” وَ قِيلَ الحَمْدُ للَّهِ رَب الْعَلَمِينَ! “
اين جمله خاتمه آغاز و انجام خلقت است، و هم ثنايى است عمومى براى خداى تعالى، كه هيچ كارى نكرده و نمىكند، مگر آنكه آن كار جميل و زيبا است.
بعضى از مفسرين گفتهاند: گوينده اين حمد همان متقين هستند، چون حمد اولشان براى داخل شدن در بهشت بوده، و حمد دومشان براى اين بوده كه خدا حكم را به نفع آنان صادر فرمود و به حق بين ايشان و غير ايشان داورى كرد.
مؤيد اين وجه آيه شريفه زير است كه در صفت اهل بهشت مىفرمايد:
” و آخر دعويهم أن الحمد لله رب العالمين! “
و اين خود حمدى است عام كه حمد آخرين روز خلقت است.
-” وَ اللَّهُ أَنبَتَكم مِّنَ الأَرْضِ نَبَاتاً،
-ثمَّ يُعِيدُكمْ فِيهَا وَ يخْرِجُكمْ إِخْرَاجاً،
-و خدا بود كه شما را چون گياه از زمين به نحوى ناگفتنى رويانيد،
-و سپس او است كه شما را به زمين برگردانيده و باز به نحوى ناگفتنى از زمين خارج مىكند.“
منظور از برگرداندن به زمين اين است كه شما را مىميراند، و در قبر مىكند. و
1) آيه 68 تا 75 سوره زمر الميزان ج : 17 ص : 444
منظور از اخراج اين است كه روز قيامت براى جزا از قبر بيرونتان مىآورد.
آيه مورد بحث با آيه قبليش مجموعا همان را مىخواهند افاده كنند كه آيه زير در مقام افاده آن است: ” فيها تحيون و فيها تموتون و منها تخرجون.“
و در اينكه فرمود: ” شما را خارج مي كند،“ و نفرمود:” سپس شما را خارج مي كند،“ اشاره است به اينكه اعاده شما به زمين و بيرون آوردنتان در حقيقت يك عمل است، و اعاده جنبه مقدمه را براى اخراج دارد، و انسان در دو حال اعاده و اخراج در يك عالم است، آن هم عالم حق است، همچنان كه در دنيا در عالم غرور بود.
آيه 17 و 18 سوره نوح الميزان ج 20 ص 50
-” إِنَّ فى ذَلِك لاَيَةً لِّمَنْ خَاف عَذَاب الاَخِرَةِ ذَلِك يَوْمٌ مجْمُوعٌ لَّهُ النَّاس وَ ذَلِك يَوْمٌ مَّشهُودٌ،
-وَ مَا نُؤَخِّرُهُ إِلا لأَجَلٍ مَّعْدُودٍ،
-يَوْمَ يَأْتِ لا تَكلَّمُ نَفْسٌ إِلا بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شقِىٌّ وَ سعِيدٌ،
-فَأَمَّا الَّذِينَ شقُوا فَفِى النَّارِ لهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَ شهِيقٌ،
-خَلِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السمَوَت وَ الأَرْض إِلا مَا شاءَ رَبُّك إِنَّ رَبَّك فَعَّالٌ لِّمَا يُرِيدُ،
-وَ أَمَّا الَّذِينَ سعِدُوا فَفِى الجَنَّةِ خَلِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السمَوت وَ الأَرْض إِلا مَا شاءَ رَبُّك عَطاءً غَيرَ مجْذُوذٍ،
-و در اين براى كسى كه از عذاب قيامت بترسد آيتي است و قيامت روزى است كه همه مردم يك جا جمع مىشوند و اين، روز حضور يافتن همه است،
-و آنرا جز براى مدتى معين مؤخر نمىداريم،
-روزى بيايد كه هيچ كس جز به اذن او سخن نگويد و برخى از آنان بدبخت باشد و برخى نيكبخت،
-اما كسانى كه بدبختند در آتشند و براى آنها زفير و شهيق است،
-و تا آسمانها و زمين هست در آن جاودانند مگر آنچه پروردگار تو بخواهد كه پروردگارت هر چه بخواهد مىكند،
-اما كسانى كه نيكبختند در بهشتند و تا آسمانها و زمين هست در آن جاودانند مگر آنچه خداى تو بخواهد كه اين بخششى قطع نشدنى است.“
” ذلك يوم مجموع له الناس،“ يعنى آن روزى كه عذاب آخرت، در آن به وقوع مىپيوندد روزى است كه همه مردم براى ديدنش جمع مىشوند.
و روز قيامت را به روزى توصيف كرده كه مردم براى آن مجموعند، و نفرموده: بزودى جمع مىشوند، و يا جمع مىشوند براى آن مردم تا دلالت كند بر اينكه جمع شدن مردم براى آن، از اوصاف لازم و لا ينفك آن است، و حاجتى نيست به اينكه از آن خبر داده شود.
پس اين روز شانى دارد كه هيچ روز ديگر ندارد، و آن شان صورت نمىگيرد مگر به اينكه همه مردم بدون استثناء جمع شوند و احدى از حضور در آن تخلف نكند.
روز قيامت مردم نيز شانى دارند كه با آن تمامى افراد بشر به همديگر ارتباط يافته، اولى با آخرى و آخرى با اولى در آن مختلط مىشود و بعض با كل مربوط مىشود. و آن شان عبارت است از رسيدگى به حساب اعمالشان، از نظر ايمان و كفر و اطاعت و معصيت. و كوتاه سخن از نظر سعادت و شقاوت.
پر واضح است كه يك عمل واحد از يك انسان از تمامى اعمال گذشتهاش كه با اصول باطنيش ارتباط دارد سرچشمه گرفته، و اعمال آيندهاش كه آنها نيز با احوال قلبيش مرتبط است از آن يك عمل منشا مىگيرد .
و همچنين عمل يك انسان با اعمال هر كس كه با او ارتباط دارد مرتبط مىشود، يعنى اعمال آنها از عمل اين متاثر گشته و يا اعمال ايشان در عمل وى مؤثر بوده است، و همچنين اعمال انسانهاى گذشته با انسانهاى آينده و اعمال انسانهاى آينده با انسانهاى گذشته ارتباط دارد.
در بين گذشتگان، پيشوايانى بودند كه مردم را هدايت مىكردند و يا گمراه مىساختند و اعمال آنان در اعمال آيندگان اثر داشته و ايشان مسؤول آنند، همچنانكه در متاخرين اتباع و دنبالهروهايى هستند كه از غرور و فريب پيشوايان گذشتهشان پرسش مىشوند. و جزاء و كيفر هم از حكم فصل و داورى كه حق را از باطل جدا مىسازد تخلف پذير نيست.
و مطلبى كه وضعش چنين باشد، و آن داورى كه دامنهاش از ابتدا تا انتهاى بشريت گسترش داشته باشد، جز در روزى كه اولين و آخرين بشر يكجا جمع باشند و احدى غايب نباشد صورت نمىگيرد.
از همين جا مىتوان فهميد كه بازجويى از تك تك مردم در قبر، و اجراى پارهاى از ثوابها و عقابها در آن، بطورى كه آيات راجع به عالم برزخ بدان اشاره نموده، و روايات وارده از پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلّم و امامان اهل بيت عليهمالسلام بطور تفصيل از آن خبر مىدهد، غير از مساله حساب روز قيامت و بهشت و دوزخ جاودانهاى است كه خداوند از آن خبر داده است.
چون بازجويى و سؤالى كه افراد در قبر دارند، براى تكميل پرونده اعمال است، تا براى فرا رسيدن قيامت بايگانى شود، و بهشت و دوزخ برزخى هم منزلگاه موقتى است، مانند منزلگاههاى موقتى كه براى مسافرين در وسط راه آماده مىسازند .
آرى، در عالم برزخ بطور كامل به حساب كسى نمىرسند، و در آنچه كرده
حكم فصل و جزاى قطعى صادر نمىكنند، همچنانكه آيه:” النار يعرضون عليها غدوا و عشيا و يوم تقوم الساعة ادخلوا آل فرعون اشد العذاب،“ و آيه:” ... يسحبون فى الحميم ثم فى النار يسجرون،“ بدان اشاره دارند، چه از عذاب برزخيان تعبير كرده به عرضه بر آتش، و از عذاب قيامتيان به داخل شدن در آن، كه عذابى است شديدتر، و در دومى از عذاب برزخيان تعبير كرده است به ” سحب در حميم- كشيدن در آب جوشان،“ و از قيامتيان به ” سجر در نار- سوختن در آتش.“
و نيز آيه شريفه:” و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون فرحين بما آتاهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم الا خوف عليهم و لا هم يحزنون،“ كه صراحت دارد در اينكه مربوط است به عالم قبر، و گفتگويى از حساب و بهشت خلد در آن به ميان نيامده، تنها بطور اجمال پارهاى از تنعمها را ذكر كرده است.
و نيز آيه شريفه:” حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت كلا انها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون،“ كه خاطر نشان مىسازد مردم بعد از مردن در برزخى زندگى مىكنند كه متوسط است ميان حيات دنيوى- كه بازيچهاى بيش نيست- و ميان حيات اخروى- كه حقيقت زندگى است- همچنانكه فرموده:” و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الآخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون.“
كوتاه سخن، دنيا دار عمل، و برزخ دار آماده شدن براى حساب و جزاء، و آخرت دار حساب و جزاء است.
و آيه شريفه:” يوم لا يخزى الله النبى و الذين آمنوا معه نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم يقولون ربنا اتمم لنا نورنا و اغفر لنا،“ كه مىرساند رسول خدا صلىاللهعليهوآلهو سلّم و مؤمنينى كه با اويند با نورى كه در دنيا كسب نموده و در برزخ فراهم كردهاند به عرصه قيامت در آمده، آنگاه درخواست مىكنند كه خدا نورشان را تكميل نمايد و بقاياى عالم لهو و لعب را از آنان بزدايد .
” و ذلك يوم مشهود،“ اين جمله به منزله نتيجه و تفريعى است كه به ظاهرش بر جمله قبلى” ذلك يوم مجموع له الناس،“ مترتب شده است، چون جمع شدن مردم مستلزم مشاهده نيز هست، چيزى كه هست لفظ جمله مورد بحث مقيد به ناس- مردم نشده، و اطلاقش اشعار دارد بر اينكه آن روز براى هر كسى كه بتواند مشاهده كند مشهود است،
چه مردم، چه ملائكه و چه جن.
و آيات بسيارى كه دلالت مىكنند به محشور شدن جن و شياطين و حاضر شدن ملائكه در قيامت همه اين اطلاق را تاييد مىكنند.
نوع ديدن در روز قيامت
دقت و تدبر در امثال آيه:” لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد،“ و آيه:” ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون،“ كه حكايت كلام گنهكاران است، و آيه:” و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا مكانكم انتم و شركاؤكم فزيلنا بينهم ... هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت و ردوا الى الله موليهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون،“ اين معنا را به دست مىدهد كه روز قيامت روزى است كه خداوند بندگان را جمع نموده، حجاب و پردهها را از جلو ديدگان و حواسشان بر مىدارد در نتيجه حقايق بطور تام و كامل برايشان ظاهر مىگردد، و آنچه در اين نشاه دنيا بر ايشان مستور و در پس پرده غيب بود، در آنجا برايشان مشهود مىشود.
در اين موقع است كه ديگر شك و ترديدى بر دلى راه نيافته و دلى را به وسوسه نمىاندازد، و همه به معاينه درك مىكنند كه خدا حق مبين است و مشاهده مىكنند كه تمام قدرتها براى او و ملك و عصمت و امر و قهر، تنها شايسته اوست و شريكى براى او نيست .
و آن استقلالى كه در دنيا براى اسباب پنداشته مىشد از بين رفته و روابط تاثيرى كه ميان اشياء بود زايل مىگردد، در اين هنگام است كه ستارگان اسباب فرو ريخته، اخترانى كه اوهام را در ظلمات راهنمايى مىكرد خاموش مىشود و ديگر براى هيچ دارندهاى ملكى بطور استقلال نمىماند، ديگر براى هيچ قدرتمندى قدرتى كه با آن، عزت به خرج دهد نمانده، براى هيچ چيز ملجا و پناهگاهى كه بدان پناهنده شود و به وسيله عصمتش خود را حفظ نمايد باقى نمىماند و ديگر پردهاى نخواهد ماند كه چيزى را از چيز ديگرى محجوب و پوشيده بدارد، و امر همهاش براى خداى واحد قهار است، و جز او كسى مالك چيزى نيست، و در اين اوصاف كه برشمرديم آيات بسيارى در قرآن كريم است كه بر كسى كه در كلام خداى تعالى تدبر كند مخفى نمىماند.
و اين است معناى جمله:” يوم هم بارزون لا يخفى على الله منهم شىء،“ و جمله:” ما لكم من الله من عاصم،“ و جمله: يوم لا يملك نفس لنفس شيئا و الامر يومئذ لله،“ و همچنين آيات و جملات بسيار ديگرى كه همه در اين صدد هستند كه نفى كنند آنچه را كه اوهام در اين نشاه دنيوى- كه جز لهو و لعب چيز ديگرى نيست- مىآرايد .
و چنين وانمود مىكند كه اين اسباب ظاهرى هر يك براى خود سببى است مستقل در تاثير و هر كدام به صفتى از اوصاف ملك، سلطنت، قوت، عزت و كرامت متصف است، و اتصافش هم بطور حقيقت است و اين خود اينهايند كه يكى مىدهد و آن ديگرى منع مىكند يكى نافع است و ديگرى مضر، و در غير اين اسباب ظاهرى سود و زيانى نيست.
از همين جا مىتوان به معناى آيه:” يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه،“ مانوس شد، و اين معنا در آيات ديگرى قريب به همين عبارت تكرار شده، مانند آيه:” لا يتكلمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا و آيه هذا يوم لا ينطقون .“
خداى تعالى در مواردى كه روز قيامت را توصيف مىكند مىفرمايد: ” يوم تبلى السرائر،“ و نيز مىفرمايد:” ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله ،“ و با اين كلمات خود روشن مىسازد كه حساب در روز قيامت به آن صفات و نيات و احوال خوب و بدى است كه در دلها است، نه به ظواهر اعمال كه در اين نشاه يعنى در دنيا كاشف آن احوال است.
پس آنچه كه از احوال قلب و زواياى دل در دنيا مستور و پنهان بوده در آخرت ظاهر و عريان جلوهگر مىشود و آنچه كه امروز غيب است در آن روز شهادت خواهد بود .
-” وَ مَا نُؤَخِّرُهُ إِلا لأَجَلٍ مَّعْدُودٍ،
-و آنرا جز براى مدتى معين مؤخر نمىداريم.“
يعنى براى اين روز أجل و سررسيدى است كه قبل از رسيدن آن واقع نخواهد شد، و كسى نيست كه حكم خدا را عقب بيندازد و قضاى او را لغو كند، خود او هم آن روز را تاخير نمىاندازد، مگر تا همان سررسيدى كه خودش برشمرده است .
وقتى آن عدد تمام شد سرآمد مزبور فرا مىرسد، و قيامت قيام مىكند.
-” يَوْمَ يَأْتِ لا تَكلَّمُ نَفْسٌ إِلا بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شقِىٌّ وَ سعِيدٌ،
-روزى بيايد كه هيچ كس جز به اذن او سخن نگويد و برخى از آنان بدبخت باشند و برخى نيكبخت.“
” يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه،“ روزى كه مىآيد آن اجلى كه قيامت تا آن روز به تاخير مىافتد هيچ كس تكلم نمىكند مگر به اذن او، در جاى ديگر فرموده:” من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لآت.“
و معناى آيه مورد بحث اين است كه: هيچ نفسى به كلامى تكلم نمىكند مگر به آن كلامى كه به اذن خدا همراه باشد، نه مانند دنيا كه هر حرفى بخواهد بزند، چه خدا اجازه تشريعى داده باشد و چه نداده باشد .
و اين صفت را كه كسى تكلم نمىكند مگر به اذن او از خواص معرف روز قيامت شمرده و حال آنكه اختصاص به آن ندارد، هيچ نفسى از نفوس تكلم نمىكند و هيچ حادثى از حوادث در هيچ وقتى از اوقات اتفاق نمىافتد مگر به اذن او.
در پارهاى از بحثهاى گذشته هم گفتيم كه غالب معرفه هايى كه خداوند در قرآن براى روز قيامت ذكر كرده، با اينكه در سياق اوصاف خاصه به آن آورده است معذلك شامل غير آن هم مىشود، مانند آيه:” يوم هم بارزون لا يخفى على الله منهم شىء،“ و آيه:” يوم تولون مدبرين ما لكم من الله من عاصم،“ و آيه:” يوم لا يملك نفس لنفس شيئا و الامر يومئذ لله،“ و همچنين آياتى ديگر .
و به خوبى واضح است كه اين اوصاف مختص به روز قيامت نيست، چون هيچ وقت چيزى بر خدا پوشيده نيست و هيچ وقت چيزى كسى را از غضب او نگاه نمىدارد، و هيچ وقت كسى قدرتى ندارد تا براى كسى كارى صورت دهد مگر به اذن او، و خلق و امر هم هميشه از آن اوست.
اما اينكه تكلم در قيامت به چه معناست مىگوييم: تكلمى كه در ميان ما مردم متداول است عبارت است از استخدام صوتها و تركيب آن به نحوى از وضع و اعتبار، كه دلالت كند بر آن معانى كه در ضماير و دلها نهفته است، و اين معنا را احتياج اجتماعى به تبادل اغراض و منويات متداول كرده، چون نه مىتوان از تفاهم افراد با يكديگر و تبادل اغراض صرفنظر كرد، و نه راهى غير استخدام اصوات به درون دلها وجود دارد .
آرى، سخن گفتن، از اسباب و وسايل اجتماعى است كه ما به وسيله آن به معانى و اغراض نهفته در دلها پى مىبريم.
پس قوام آن و علت پيدايشش اين بوده كه انسان از احاطه به آنچه كه در
اذهان و دلهاست عاجز مانده، و قطعا اگر حسى مىداشته كه به وسيله آن، معانى ذهنى يكديگر را درمىيافت، همانطور كه مثلا چشم نورها و رنگها، و لامسه حرارت و برودت و نرمى و زبرى را درمىيابد، احتياجى به وضع واژهها و سپس تكلم با آنها پيدا نمىكرد و آنچه امروز در ميان ما به نام كلمه و يا كلام ناميده مىشود وجود نمىيافت، و همچنين اگر نوع بشر مانند ساير انواع حيوانات مىتوانست بطور انفرادى زندگى كند باز از تكلم و سخن گفتن خبرى نبود، و نطق بشر باز نمىشد .
آرى، نشأه دنيا، مثل اينكه از دو عالم غيب و شهود يعنى محسوس و بيرون از حس تركيب شده و مردم احتياج مبرم دارند به اينكه ضماير يكديگر را كشف نموده، و بدان اطلاع يابند.
حال اگر عالمى را فرض كنيم كه شهادت صرف باشد و در آن غيب و نامحسوسى نباشد، احتياجى به تكلم و نطق پيدا نمىشود، و اگر هم در پارهاى از حالات آن عالم اطلاق كلام بكنيم، مصداق و معنايش ظهور پارهاى از ضماير اشخاص است براى يكديگر.
و نشأهاى كه داراى چنين وضعى باشد همان نشاه قيامت است، چه خداى تعالى آن را به امثال:” يوم تبلى السرائر - روزى كه ضماير آشكار مىشود،“ توصيف كرده و همين معنا از آيه:” فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان يعرف المجرمون بسيماهم فيؤخذ بالنواصى و الاقدام،“ نيز استفاده مىشود.
حال اگر بگويى: بنا بر اين نبايد در قيامت دروغى يافت شود، و حال آنكه قرآن تصريح دارد بر اينكه در آنجا نيز دروغ هست، و مىفرمايد:” و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا اين شركاؤكم الذين كنتم تزعمون ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا و الله ربنا ما كنا مشركين انظر كيف كذبوا على انفسهم،“ و نيز مىفرمايد:” يوم يبعثهم الله جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم و يحسبون انهم على شىء الا انهم هم الكاذبون،“ در جواب مىگوييم: اين از باب ظهور ملكات است.
توضيح اينكه انسان وقتى در باره نفسانيات خود فكر مىكند، در نفس خود اسرارى نهانى مشاهده مىكند، بدون اينكه در اين مشاهده احتياج پيدا كند به اينكه به خود بگويد در درون دل من چه چيزهايى است، چون باطن هر كسى براى خودش مشهود است نه غيب، و در درك آن، زبان و تكلم هيچ دخالتى ندارد، و ليكن با اينكه دخالت ندارد مىبينيم، كه در حين تفكر صورت كلامى را در دل تصور مىكنيم، و در دل
با خود حرف مىزنيم، و چه بسا مىشود كه زبان را هم به كار بسته آنچه كه به فكر ما مىگذرد به زبان جارى مىسازيم.
اين استخدام زبان در اينگونه مواقع، كه هيچ دخالتى براى زبان نيست، از باب عادت است، چون ما عادت كردهايم همواره نيت خود را به وسيله زبان با ديگران در ميان بگذاريم، لذا در اينگونه مواقع نيز زبان را به كار مىبريم و با خود حرف مىزنيم.
مشركين و منافقين هم از آنجايى كه در دنيا به دروغ عادت كرده بودند، در روز قيامت هم كه روز ظهور ملكات و عادات نفسانى است خود به خود حرف مىزنند و دروغهاى دنيايى خود را تكرار مىكنند، و گرنه محال است كه انسان با توجه به اينكه در مقابل پروردگار خود قرار گرفته دروغ بگويد و حال آنكه او به ظاهر و باطنش واقف است و اعمالش نيز حاضر است نامه عملش گسترده و گواهان ايستادهاند، و جوارح و اعضاى بدنش همه به زبان آمدهاند و همه اسباب و از آن جمله دروغ ديگر رونقى ندارد، چون همه اسرار علنى و همه غيبها شهود مىشود، با اين حال دروغ مىگويد به اميد اينكه خداى خود را گول بزند و حجت قلابى خود را به كرسى بنشاند و بخواهد بدين وسيله نجات بيابد؟ !
و اين نظير دعوت شدنشان به سجود است در روز قيامت كه نمىتوانند سجده كنند:” يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلة و قد كانوا يدعون الى السجود و هم سالمون،“ چه، نداشتن قدرت بر سجده جز بدين جهت نيست كه ملكه استكبار بر نفوسشان راسخ شده و گرنه اگر خدا قدرت را از ايشان گرفته باشد حق به جانب ايشان خواهد بود، نه خدا .
و اگر بگويى: در صورتى كه مطلب بدين قرار است كه تو گفتى و در قيامت نه حاجتى به تكلم هست و نه از عمل تكلم در آنجا مصداقى يافت مىشود، پس استثنائى كه در جمله مورد بحث آمده و فرموده:” لا تكلم نفس الا باذنه،“ و همچنين در آياتى نظير آن و نيز آياتى كه كلام و اقوال قيامتيان را حكايت مىكند چه معنا دارد؟ در پاسخ مىگوييم: هيچ ترديدى نيست در اينكه انسان مادام كه در اين نشاه يعنى در دنيا است، نسبت به اعمال خود كه يكى از آنها سخن گفتن است مختار است، يعنى نسبت انجام هر عمل و ترك آن برايش مساوى است، همچنانكه او نسبت به انجام و ترك هر عمل نسبت مساوى دارد، اما اين تساوى نسبت مادامى است كه عملى را انجام نداده باشد، چون وقتى انجام داد ديگر نسبت به آن اختيار ندارد، و آثار لا ينفك آن عمل كه يكى از آنها پاداش و كيفر است قهرا مترتب مىشود، زيرا آثار فعل هم مانند فعل پس از انجام، از اختيار آدمى بيرون است .
و كوتاه سخن، اگر در باره درخواستى تكلم كند، تكلمش اضطرارى و بى اختيار است، و مطابق با عملى است كه در برابرش مجسم شده و با اين وضع اگر به دروغ تكلم كند معناى دروغش همان بروز و هويدا شدن ملكات است و خود عملى است از اعمالش كه ظهور مىكند، نه اينكه كلامى باشد جواب از سؤال، پس خدا بر دهانش مهر زده، گوش و چشم و پوست و دست و پايش را به زبان درمىآورد و عملى را كه كرده حاضر مىسازد و گواهان را مىآورد، و خدا خودش بر هر چيز گواه است.
پس، خلاصه همه حرفهايى كه زده شد، اين شد:
معناى جمله:” لا تكلم نفس الا باذنه،“ اين است كه تكلم در آن روز به طريق تكلم دنيوى نيست، كه عبارت باشد از كشف اختيارى از نهانيها، و فرض صدق و كذب در آن راه داشته باشد، چون مالك اختيار بودن از لوازم عمل است كه جاى آن دنيا است و در نشاه آخرت خبرى از آن نيست، و لذا هيچ انسانى داراى اختيار نيست تا به اختيار خود تكلم كند، بلكه آنجا همه چيز به اذن خدا و مشيت اوست.
و اگر خواننده محترم خوب دقت كند خواهد ديد كه برگشت اين وجه، يعنى برداشته شدن اختيار از تكلم انسان و ساير افعالش، به همان مطلبى است كه ما با آن بحث را شروع كرديم، و گفتيم كه يكى از مشخصات روز قيامت انكشاف حقيقت اشياء، و شهود شدن همه غيبها
نشأه آخرت نشأه جزا و اثر اعمال است. در آنجا ديگر خبرى از اختيار نيست، آنجا انسان است و عملش، انسان است و لوازم ضرورى اعمالش، انسان است و نامه عمل و گواهان اعمالش، انسان است و پروردگارى كه به سوى او بازگشت نموده، و حكم فصل و داورى به دست اوست.
در آنجا اگر دعوت به چيزى شود بطور قهر و اضطرار استجابت مىكند، همچنانكه فرموده:” يومئذ يتبعون الداعى لا عوج له،“ در حالى كه وقتى در دنيا بودند به حق دعوت مىشدند ولى استجابت نمىكردند.
و اگر به درخواستى تكلم كند، كلامش از سنخ سخن گفتن در دنيا اختيارى و كاشف از نهانيهاى درون نيست، چه خدا در آن روز بر دهان او مهر نهاده، نمىتواند به هر چه كه دلش و هر جور كه مىخواهد تكلم كند، همچنانكه فرموده:” اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون،“ و نيز فرموده:” هذا يوم لا ينطقون و لا يؤذن لهم فيعتذرون،“ چون عذرخواهى در جزايى است كه در آن بويى از اختيار باشد، يعنى صرفنظر كردن از آن ممكن باشد و اما گناهى كه شده و اينك كيفر ضرورى و بى چون و چرايش فرا مىرسد عذر بردار نيست، همچنانكه فرموده:” يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون،“ يعنى كيفر شما خود آن اعمالى است كه مىكرديد و آن اعمال با عذرخواهى و تعلل از آنچه هست تغيير نمىكند.
آرى، اگر اين داورى در دنيا و حكومت به دست حكام مجازى بود كه هر چه مىكردند به رأى و اراده خود مىكردند ممكن بود يك عمل به ضميمه تعلل و عذر خواهى از آنچه بود تغيير بپذيرد .
آن روز اصلا روز عمل نيست تا به پارهاى اعمال اذن بدهند و به پارهاى ديگر ندهند و اجبارى كه گفتهاند منشا آن همين است كه ظرف قيامت ظرف جزاء است، نه ظرف عمل.
و وقتى ظرف، ظرف عمل نباشد ظرف هيچ عمل اختيارى نيست نه نيك و نه بد، چون عمل وقتى نيك و بد مىشود كه اختيارى باشد.
علاوه بر اينكه خداى تعالى مىفرمايد:” هذا يوم لا ينطقون و لا يؤذن لهم فيعتذرون،“ و معلوم است كه عذرخواهى، عمل قبيحى نيست.
از آنچه گذشت وجه جمع ميان آياتى كه تكلم را در روز قيامت اثبات مىكند و ميان آياتى كه آن را انكار و نفى مىكند معلوم گرديد.
توضيحش اينكه: آياتى كه متعرض مساله تكلم در قيامت است، دو دسته است، يك دسته تكلم را بدون استثناء نفى و يا اثبات مىكند مانند:” لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان،“ و نيز مانند:” يوم تاتى كل نفس تجادل عن نفسها،“ دسته ديگر كلام را چه راست و چه دروغ نفى مىكند، مانند آيه:” هذا يوم لا ينطقون،“ و آيه:” فما لنا من شافعين و لا صديق حميم.“
صنف اول كه گفتيم دو طرف دارد يكى نفى و يكى اثبات، مىشود به امثال آيه:” لا يتكلمون الا من اذن له الرحمن،“ ميان دو طرفش جمع نمود. يعنى معلوم مىشود
نفى كلام در باره چه كسانى و اثبات آن در خصوص چه كسانى است.
و صنف دوم كه كلام را بطور مطلق نفى مىكند هم دروغ آن را و هم راستش را، تنافى ميان دو طرفش به امثال آيه مورد بحث يعنى آيه:” يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه،“ برداشته مىشود.
البته بنا بر آن معنايى كه ما براى اذن در تكلم كرديم و توضيحش گذشت، كه بنا بر آن اين دسته از آيات و آيه مورد بحث اين معنا را افاده مىكنند، كه هر كه در قيامت تكلم مىكند، در تكلم كردنش مضطر و بى اختيار است و به اذن خدا تكلم مىكند، نه به اختيار و اراده خود، آنطور كه در دنيا بوده است، در نتيجه مطلب از مختصات قيامت مىشود .
گفتيم تكلم ممنوع آن تكلمى است كه مانند تكلم در دنيا اختيارى باشد، و تكلم جايز، آن تكلمى است كه تنها مستند به يك سببى الهى باشد، و آن اذن خدا و اراده اوست.
گو اينكه ظرف قيامت ظرف اضطرار و بيچارگى است، ليكن مفسرين گمان كردهاند كه سبب اين اضطرار مشاهده مواقف هولانگيز قيامت است كه مردم با ديدن آن چارهاى جز اعتراف و اقرار ندارند، و جز از در صدق و پيروى حق سخن گفتن نتوانند. ولى ما در سابق گفتيم كه سبب اضطرار اين است كه ظرف قيامت ظرف جزاء است نه ظرف عمل، و در چنين ظرفى بروز حقايق قهرى است.
” فمنهم شقى و سعيد.“
سعادت و شقاوت مقابل همند، چه، سعادت هر چيزى عبارت است از رسيدنش به خير وجودش، تا به وسيله آن، كمال خود را دريافته، و در نتيجه متلذذ شود، و سعادت در انسان كه موجودى است مركب از روح و بدن عبارت است از رسيدن به خيرات جسمانى و روحانىاش، و متنعم شدن به آن.
و شقاوتش عبارت است از نداشتن و محروميت از آن.
پس سعادت و شقاوت به حسب اصطلاح علمى از قبيل عدم و ملكه است، و فرق ميان سعادت و خير اين است كه سعادت مخصوص نوع و يا شخص است، ولى خير عام است .
و ظاهر جمله مورد بحث اين است كه مردم در قيامت منحصر به اين دو طايفه
نيستند، چون فرموده: بعضى از ايشان سعيدند، و بعضى شقى و همين معنا با آيات ديگرى كه مردم را به مؤمن و كافر و مستضعف تقسيم مىكند مناسب است، چيزى كه هست چون سياق كلام سياق بيان اصناف از نظر عمل و استحقاق نبوده لذا وضع مستضعفين يعنى اطفال و ديوانگان و كسانى را كه حجت بر آنان تمام نشده بيان نكرده است.
سياق كلام، سياق بيان اين جهت است كه روز قيامت روزى است كه مردم از اولين تا آخرين، يك جا جمع مىشوند و همه مشهودند و احدى از آن تخلف نمىكند، و كار مردم در آن روز منتهى به يكى از دو چيز مىشود: بهشت يا آتش .
و گو اينكه مستضعفين نسبت به كسانى كه به خاطر عملشان مستحق بهشت شدهاند و كسانى كه به خاطر كردارشان مستحق آتش گشتهاند صنف سومى هستند، و ليكن اين معنا مسلم و بديهى است كه ايشان هم سرانجامى دارند، و چنان نيست كه به وضعشان رسيدگى نشود و دائما به حالت بلا تكليفى و انتظار بمانند، بلكه بالأخره به يكى از دو طايفه بهشتيان و دوزخيان ملحق مىشوند، همچنانكه فرموده:” و آخرون مرجون لامر الله اما يعذبهم و اما يتوب عليهم و الله عليم حكيم . “
و لازمه اين سياق اين است كه اهل محشر را منحصر در دو فريق كند: سعداء و اشقياء، و بفرمايد: احدى از ايشان نيست مگر اينكه يا سعيد است و يا شقى.
پس آيه مورد بحث نظير آن آيه ديگرى است كه مىفرمايد:” و تنذر يوم الجمع لا ريب فيه فريق فى الجنة و فريق فى السعير و لو شاء الله لجعلهم امة واحدة و لكن يدخل من يشاء فى رحمته و الظالمون ما لهم من ولى و لا نصير،“چه جمله:” فريق فى الجنة و فريق فى السعير،“ نظير جمله مورد بحث هر چند به تنهايى دلالتى بر حصر ندارد، و ليكن با كمك سياق حصر را افاده مىكند .
حال بايد ديد آيه شريفه چه دلالتى دارد:
آنچه از آيه استفاده مىشود تنها اين معنا است كه هر كه در عرصه قيامت باشد يا شقى است و متصف به شقاوت، و يا سعيد است و داراى سعادت، و اما اينكه اين دو صفت به چه چيز براى موضوع ثابت مىشود، و آيا دو صفت ذاتى هستند براى موصوفشان و يا اينكه ثبوتشان به اراده ازليه است و به هيچ وجه قابل تخلف نيست، و يا اينكه به اكتساب و عمل حاصل مىشود، آيه شريفه از آن ساكت است و بر هيچ يك از آنها دلالتى ندارد، چيزى كه هست قرار داشتن آن در سياق دعوت به ايمان و عمل صالح
و تحريك به اينكه در ميان اطاعت و معصيت، اطاعت را اختيار كنيد، دلالت مىكند بر اينكه ايمان و عمل صالح در حصول سعادت مؤثر است و راه رسيدن به آن آسان است همچنانكه در جاى ديگر فرموده:” ثم السبيل يسره !“
-” فَأَمَّا الَّذِينَ شقُوا فَفِى النَّارِ لهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَ شهِيقٌ،
-اما كسانى كه بدبختند در آتشند و براى آنها زفير و شهيق است،“
زفير، به معنى ابتداى عرعر خران و شهيق به معناى آخر آن است، يا زفير به معناى كشيدن نفس و شهيق به معناى برگرداندن آن است، يا زفير به معناى نفس كشيدن پى در پى است، به نحوى كه قفسه سينه بالا بيايد، و شهيق هم به معناى طول زفير است، و هم به معناى برگرداندن نفس است، همچنانكه زفير به معناى فرو بردن نفس نيز هست، و اصل آن از جبل شاهق است كه به معناى كوه طولانى و بلند است.
و اين چند معنا بطورى كه ملاحظه مىفرماييد قريب به هم هستند و تو گويى در كلام استعارهاى به كار رفته، و منظور اين است كه اهل جهنم( كساني كه شقي شدند،) نفسهاى خود را به سينهها فرو برده با بلند كردن صدا به گريه و ناله آن را برمىگردانند، همانطور كه خران صدا بلند مىكنند، و نالهشان از شدت حرارت آتش و عظمت مصيبت و گرفتارى است.
-” لِيُبَينَ لَهُمُ الَّذِى يخْتَلِفُونَ فِيهِ وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنهُمْ كانُوا كذِبِين،
-تا چيزهايى را كه در آن اختلاف دارند برايشان بيان كند،
و تا كسانى كه كافرند بدانند كه دروغگو بودهاند.“
مسالة رفع اختلاف ديني و تبين آن در قيامت، در كلام خداى سبحان مكرر آمده، و آنقدر تكرار شده كه مىتوان مساله ” رفع اختلاف و تبين آن“ را يكى از معرفه هاي روز قيامت شمرد، روزى كه سنگينىاش نه تنها كمر بشر را خم مىكند بلكه بر آسمان و زمين هم سنگينى مىكند و تفاصيلى هم كه خداى تعالى در كلام مجيدش براى اين روز بيان مىكند از قبيل عبور از صراط و تطاير كتب و سنجش اعمال و حساب و فصل قضاء، همه از فروعات اين معرف است.
1) آيه 103تا108سوره هود الميزان ج : 11 ص : 7
مقصود از اختلاف، اختلافى است كه در باره دين حق از نظر اعتقاد و يا از لحاظ عمل داشتند، و خداى تعالى آن را در دنيا در كتابهايى فرستاده بود و در زبان انبيايش بهر طريقى كه ممكن بود بيان كرده بود، همچنانكه خودش فرمود:
” و ما انزلنا عليك الكتاب الا لتبين لهم الذى اختلفوا فيه.“
از همينجا براى روشنفكر متدبر روشن مىشود كه آن بيانى كه خدا در قيامت دارد غير بيان دنيايى او يعنى كتاب او و زبان انبياء و حكمت و موعظه و جدال پسنديده ايشان است، بيانى است كه ظهورش از همه اينها بيشتر است، و بيانى كه اينقدر روشن باشد جز عيان چيز ديگرى نمىتواند باشد، عيانى كه ديگر جايى براى شك و ترديد و وسوسه درونى باقى نمىگذارد، همچنانكه در آيه:” كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد،“ و آيه:” يومئذ يوفيهم الله دينهم الحق و يعلمون ان الله هو الحق المبين،“ به اين معنا اشاره مىفرمايد.
-وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثرَت،
-عَلِمَت نَفْسٌ مَّا قَدَّمَت وَ أَخَّرَت،
-و زمانى كه گورها زير و رو شود و مردگان از آن بيرون شوند،
-در آن روز هر كس داند كه چه كرده و چه نكرده! “
سوره انفطار روز قيامت را با بعضى از علامتهاى متصل به آن تحديد مىكند، و خود آن روز را هم به بعضى از وقايعى كه در آن روز واقع مىشود معرفى مىكند، و آن اين است كه در آن روز تمامى اعمالى كه انسان خودش كرده و همه آثارى كه بر اعمالش مترتب شده، و بوسيله ملائكه حفظه كه موكل بر او بودهاند محفوظ مانده، در آن روز جزاء داده مىشود .
اگر اعمال نيك بوده با نعيم آخرت، و اگر زشت بوده و ناشى از تكذيب قيامت بوده، با دوزخ پاداش داده مىشود، دوزخى كه خود او افروخته و جاودانه در آن خواهد زيست.
آنگاه دوباره توصيف روز قيامت را از سر مىگيرد، كه آن روزى است كه هيچ كسى براى خودش مالك چيزى نيست، و امر در آن روز تنها براى خداست.
” و اذا القبور بعثرت،“ كلمه بعثرت به معناى پشت و رو كردن، و باطن چيزى را ظاهر ساختن است. معناى آيه اين است كه زمانى كه خاك قبرها منقلب و باطنش بظاهر
1) آيه 39 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 360
بر مىگردد، باطنش كه همان انسانهاى مرده باشد ظاهر مىشود، تا به جزاى اعمالشان برسند.
” علمت نفس ما قدمت و اخرت،“ مراد از علم نفس، علم تفصيلى است به آن اعمالى كه در دنيا كرده، و اين غير از آن علمى است كه بعد از منتشر شدن نامه اعمالش پيدا مىكند، چون آيات زير هم دلالت دارد بر اينكه انسان به اعمالى كه كرده آگاه است:” بل الانسان على نفسه بصيرة و لو القى معاذيره، يوم يتذكر الانسان ما سعى، يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء.“
مراد از نفس، جنس انسانها است، و عموميت را افاده مىكند. مراد از آنچه مقدم و مؤخر داشته، اعمالى است كه خودش كرده، و سنتهايى است كه براى بعد از مرگش باب كرده، حال چه سنت خوب و چه سنت زشت، كه بعد از مردنش هر كس به آن سنتها عمل كند ثواب و عقاب را به حساب او نيز مىنويسند، همچنان كه فرمود:” و نكتب ما قدموا و اثارهم . “
-” وَ مَنْ أَعْرَض عَن ذِكرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشةً ضنكاً وَ نحْشرُهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ أَعْمَى،
-قَالَ رَب لِمَ حَشرْتَنى أَعْمَى وَ قَدْ كُنت بَصِيراً،
-قَالَ كَذَلِك أَتَتْك ءَايَتُنَا فَنَسِيتهَا وَ كَذَلِك الْيَوْمَ تُنسى،
-و هر كس از كتاب من روى بگرداند وى را روزگارى سخت خواهد بود و او را در روز قيامت كور محشور كنيم،
-آن وقت گويد پروردگارا چرا مرا كه بينا بودم كور محشور كردهاى؟
-گويد: همانطور كه تو از ديدن آيههاى ما خود را به كورى زدى و آن را فراموش كردى ما نيز امروز تو را فراموش كرديم.“
علت تنگى معيشت در دنيا، و كورى در روز قيامت، فراموش كردن خدا و اعراض از ياد او است، و هر كه در دنيا خدا را فراموش كند او هم در آخرت وى را فراموش مىكند.
جاى هيچ ترديدى نيست كه مؤمن حيات حر و سعيدى دارد كه در هر دو حال غنا و فقر، سعيد است، هر چند كه فقرش به حد عفاف و كفاف و كمتر از آن باشد، ولى كافر داراى چنين حياتى نيست، و زندگى او در دو كلمه خلاصه مىشود، نارضايتى نسبت به آنچه دارد، و دلبستگى به آنچه ندارد، اين است معناى زندگى تنگ .
عذاب قبر هم خود يكى از مصاديق آن است، چون آيه شريفه متعرض دو نشأه شده جمله ” فان له معيشة ضنكا،“ متعرض بيان حال كفار در دنيا و جمله ” و نحشره يوم القيمة اعمى،“ متعرض حال آنان در آخرت است، پس ناگزير بايد گفت زندگى برزخ دنباله
1) آيه 1 تا 5 سوره انفطار الميزان ج 20 ص 365
زندگى دنيا است.
” و نحشره يوم القيمة اعمى،“ - يعنى او را طورى زنده مىكنيم كه راهى به سوى سعادتش كه همان بهشت است نيابد.
” قال رب لم حشرتنى اعمى و قد كنت بصيرا؟“
چنين به نظر مىآيد كه كورى روز قيامت همان كورى حس باصره باشد، چون اعراض كننده از ياد خدا وقتى كور محشور مىشود مىپرسد: چرا مرا كور محشور كرديد با اينكه در دنيا چشم داشتم و بينا بودم؟
معلوم مىشود در آخرت آن چيزى را ندارد كه در دنيا داشته، و آن حس باصره بود، نه بصيرت كه بينايى قلب است، آن وقت بر اين معنا اشكال مىشود به ظاهر ادلهاى كه دلالت مىكند بر اينكه مجرمين صحنههاى هول انگيز قيامت و آيات عظيمه آن و قهر خداى را مىبينند، مانند آيه” اذ المجرمون ناكسوا رؤسهم عند ربهم ربنا ابصرنا و سمعنا،“ و آيه: ” اقرء كتابك.“
آنچه از ظاهر مسلم قرآن و سنت استفاده مىشود اين است كه نظام حاكم در آخرت غير نظام حاكم در دنيا و غير آن نظامى است كه معهود ذهن ما از طبيعت است، آنچه ما از بصير و اعمى به ذهن داريم اين است كه بصير عبارت از كسى است كه همه ديدنىها را ببيند، و كور آن كسى است كه آنچه را كه قابل رؤيت است نبيند. ولى هيچ دليلى نداريم بر اينكه آنچه اين كلمات در دنيا معنا مىدهد در آخرت هم به همان معنا است، ممكن است معناى آخرتى آنها تبعيض شود، يعنى مجرم كه كور محشور مىشود، سعادت زندگى آخرتى و رستگارى به كرامت آخرت را نبيند، ولى نامه عمل خود را كه حجت را بر او تمام مىكند و نيز اوضاع هول انگيز، و هر چه را كه مايه شدت عذاب او است از آتش و غير آتش را ببيند، همچنانكه قرآن آنان را از مشاهده پروردگار خود محجوب معرفى نموده و فرموده است: ” انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون.“
” قال كذلك اتتك آياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسى ... . “
اين آيه جواب از سؤالى است كه كردند كه: چرا مرا كور محشور كردى با اينكه بينا بودم؟ خداى تعالى در جواب فرمود: همانطور كه آيات ما برايت آمد و تو فراموشش كردى، امروز فراموشت كرديم، و خلاصه معنا اينكه كور محشور شدنت در امروز كه هيچ چيز را نبينى، به جاى فراموش كردنت آيات ما را در دنيا است، و هدايت نشدنت به هدايت ما در دنيا، مثل هدايت نشدنت به راه نجات در امروز است، باز به عبارت ديگر اگر امروز كور محشورت كرديم، عينا به مانند آنچه در دنيا كردى مجازاتت نموديم، و اين همان معنايى است كه آيه ” و جزاء سيئة سيئة مثلها،“ مانند آن تذكر مىدهد .
-” و كنتم أزواجا ثلثة،“
-در آن روز شما اصنافى سهگانه خواهيد بود.“
خطاب در اين جمله كه مىفرمايد: در آن روز شما اصنافى سهگانه خواهيد بود به عموم بشر است.
” فاصحاب الميمنة ما اصحاب الميمنة،“ اصحاب ميمنه اصحاب و دارندگان يمن و سعادتند، و در مقابل آنان اصحاب مشئمة هستند، كه اصحاب و دارندگان شقاوت و شئامتند.
” و السابقون السابقون،“
در قرآن كريم آيهاى كه صلاحيت تفسير سابقون اول را داشته باشد آيه شريفه” فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله ،“ و آيه شريفه ” و لكل وجهة هو موليها فاستبقوا الخيرات،“ و آيه شريفه ” اولئك يسارعون فى الخيرات و هم لها سابقون است.“ كه از اين آيات به دست مىآيد مراد از سابقون، كسانى هستند كه در خيرات سبقت مىگيرند، و قهرا وقتى به اعمال خير سبقت مىگيرند، به مغفرت و رحمتى هم كه در ازاى آن اعمال هست سبقت گرفتهاند. و لذا در آيه ” سابقوا الى مغفرة من ربكم و جنة،“ به جاى امر به سبقت در اعمال خير، دستور فرموده: به مغفرت و جنت سبقت گيرند، پس سابقون به خيرات، سابقون به رحمت و مغفرتند، در آيه مورد بحث هم كه مىفرمايد: السابقون السابقون مراد از سابقون اول، سابقين به خيرات، و مراد از سابقون دوم سابقين به اثر خيرات يعنى مغفرت و رحمت است.
-” إِنَّ الانسنَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ، وَ إِنَّهُ عَلى ذَلِك لَشهِيد، وَ إِنَّهُ لِحُب الْخَيرِ لَشدِيدٌ،
-أَ فَلا يَعْلَمُ إِذَا بُعْثرَ مَا فى الْقُبُورِ، وَ حُصلَ مَا فى الصدُور، إِنَّ رَبهُم بهِمْ يَوْمَئذٍ لَّخَبِيرُ،
-انسان نسبت به پروردگارش كافر نعمت و ناسپاس است ،
-و خود او نيز بر اين ناسپاسى البته گواهى خواهد داد،
-و هم او بر حب مال دنيا سخت فريفته و بخيل است،
-آيا نمىداند كه روزى براى جزاى نيك و بد اعمال از قبرها بر انگيخته مىشود؟ و آنچه در دلها از نيك و بد پنهان است همه را پديدار مىسازد،
-محققا آن روز پروردگار بر نيك و بد كردارشان كاملا آگاه هست، و به ثواب و عقابشان مىرساند.“
وقتى آنچه بدن در قبرها هست از قبرها بيرون شود، و نهفتههاى در باطن نفوس بر ملا گردد، و معلوم شود در باطن كافرند يا مؤمن؟ مطيعند يا عاصى؟ در آن وقت خدا به وضع ايشان با خبر است، و بر معيار باطن نفوس، جزايشان مىدهد.
” حصل ما فى الصدور،“ منظور از تحصيل آنچه در سينهها است، جدا سازى صفاتى است كه در باطن نفوس است، يعنى صفات ايمان از كفر و رسم نيكوكارى از بدكارى، همچنان كه در جاى ديگر فرموده:” يوم تبلى السرائر.“
-” وَ يَوْمَ يُنفَخُ فى الصورِ فَفَزِعَ مَن فى السمَوَتِ وَ مَن فى الأَرْضِ إِلا مَن شاءَ اللَّهُ وَ كلٌّ أَتَوْهُ دَخِرِينَ،
-روزى كه در صور، دمند و هر كه در آسمانها و در زمين است وحشت كند جز آنكه خدا بخواهد و همگى با تذلل به پيشگاه وى رو كنند.“
نفخ صور (دميدن در بوق) كنايه است از اعلام به جمعيت انبوهى چون لشكر، مطلبى را كه بايد همگى عملى كنند، مثل اينكه همگى در فلان روز و فلان ساعت حاضر باشند و يا حركت كنند و يا امثال اين، و كلمه فزع به معناى آن گرفتگى و نفرتى است كه از منظرهاى نفرت آور به انسان دست مىدهد و فزع هم از همان جنس جزع است.
بعضى گفتهاند: مراد از اين نفخ صور، نفخه دومى است كه با آن، روح به كالبدها دميده مىشود، و همه براى فصل قضاء مبعوث مىگردند، مؤيد اين، جمله ذيل آيه است كه مىفرمايد:” وكل اتوه داخرين- يعنى همگى با ذلت و خوارى بدانجا مىآيند.“ مراد حضورشان نزد خداى سبحان است.
و نيز مؤيد ديگر آن استثناى ” من شاء الله - هر كس را كه خدا بخواهد،“ از حكم فزع است، كه بعد از آن جملة ” وهم من فزع يومئذ امنون،“ را در باره نيكوكاران آورده و همين خود دلالت مىكند بر اينكه فزع مذكور همان فزع در نفخه دوم است.
بعضى ديگر گفتهاند: مراد از آن، نفخه اول است كه با آن همه زندگان مىميرند، به دليل اينكه در جاى ديگر فرموده:” و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الأرض الا من شاء الله ثم نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون،“ چون صعقه، در اين آيه همان فزع در آن آيه است، كه در هر دو آيه، نتيجه نفخه اولى گرفته شده و بنا بر اين، مراد از جملة ” كل اتوه داخرين،“ رجوعشان به سوى خدا به سبب مردن مىباشد. و بعيد
1) آيه 6 تا آخر سوره عاديات الميزان ج 20 ص 591
نيست كه مراد نفخ در صور، در اين صورت مطلق نفخ باشد، چه آن نفخى كه با آن مىميرند و يا آن نفخى كه با آن زنده مىشوند، براى اينكه، نفخه هر چه باشد از مختصات قيامت است و اينكه بعضى در فزع و بعضى در ايمنى هستند و نيز كوهها به راه مىافتند، همه از خواص نفخه اول باشد و اينكه مردم با خوارى نزد خدا مىشوند، از خواص نفخه دوم باشد، كه بنا بر اين احتمال، اشكالى كه چه بسا ممكن است بر هر دو وجه سابق بشود دفع مىگردد .
خداى تعالى از حكم فزع عمومى كه شامل همه موجودات آسمانها و زمين است جمعى از بندگان خود را استثناء كرده است.
و ظاهرا مراد از جملة ” و كل اتوه داخرين،“ رجوع تمامى موجودات عاقل در آسمانها و زمين است، حتى آنهايى كه از حكم فزع استثناء شدهاند، چه آنها و چه اينها، همه نزد پروردگار متعال حاضر مىشوند. و آيه شريفة” فانهم لمحضرون الا عباد الله المخلصين،“ هم با اين گفتار ما منافات ندارد و نمىخواهد غير اين را بگويد، چون مراد از حضور در آن، مطلق حضور و رجوع به خدا نيست، بلكه مراد از آن حضور در موقف حساب و سؤال است، ممكن است همه به سوى خدا برگردند و حتى استثناء شدگان نيز برگردند و نيز بندگان مخلص خدا برگردند، و ليكن بندگان مخلص در موطن جمع حاضر نشوند، نه اينكه بعث و رجوع نداشته باشند، پس آيات قيامت نص صريحند بر اينكه بعث شامل همه خلائق مىشود و احدى از آن مستثنا نيست.
و اگر دخور و ذلت را به اولياى خداى تعالى هم نسبت داده، منافاتى با عزت آنان نزد خدا ندارد، چون عزت و غناى بنده نزد خدا ذلت و فقر او است در نزد خودش، بله ذلت دشمنان خدا در قبال عزت كاذبهاى كه براى خود قائل بودند، ذلت واقعى و خوارى حقيقى است.
-” يُدَبِّرُ الأَمْرَ مِنَ السمَاءِ إِلى الأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدَارُهُ أَلْف سنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ،
-از آسمان گرفته تا زمين تدبير هر كار را مىكند، آنگاه در روزى كه اندازهاش هزار سال از آنهاست كه شما مىشماريد، همه چيز به سوى او بالا مىرود.“
” فى يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون.“ معنايش اين است كه خداى تعالى تدبير مذكور را در ظرفى انجام مىدهد كه اگر با مقدار حركت و حوادث زمينى تطبيق شود با هزار سال از سالهايى كه شما ساكنان زمين مىشماريد برابر مىگردد، چون مسلم
1) آيه 87 سوره نمل الميزان ج : 15 ص : 573
است كه روز، شب، ماه و سالى كه ما مىشماريم بيشتر از عمر خود زمين نيست .
و چون مراد از سماى عالم، قرب و حضور است، و اين عالم از حيطه زمان بيرون است، ناگزير مراد از آن، ظرفى خواهد بود كه اگر با مقدار حركت و حوادث زمينى تطبيق شود هزار سال از سالهايى كه ما مىشماريم خواهد شد.
و اما اينكه اين مقدار آيا مقدار نزول و مكث و عروج است يا مقدار نزول و عروج رويهم است، بدون مكث، و يا مقدار هر يك از اين دو است، و يا تنها مقدار خود عروج است، البته بنا بر اينكه كلمه فى يوم قيد باشد براى يعرج اليه به تنهايى، احتمالاتى است كه آيه ” تعرج الملائكة و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة،“ مؤيد احتمال اخير است، چون مدت مذكور را تنها مدت عروج معرفى مىكند .
آنگاه بنا بر فرضى كه ظرف هزار سال قيد عروج باشد، آيا منظور از عروج، مطلق عروج حوادث به سوى خدا است، يا تنها عروج آنها در روز قيامت است، و مقدار هزار سال هم طول مدت قيامت است، و اگر در آيه سوره معارج مقدار آن را پنجاه هزار سال خوانده، چون مربوط به كفار است، تا به خاطر كفرشان مشقت بيشترى بكشند، ممكن هم هست بگوييم مقدار هزار سال مربوط به يكى از مواقف روز قيامت است، و مقدار پنجاه هزار سال مقدار و طول مدت پنجاه موقف است .
از اين هم كه بگذريم احتمالات ديگرى در خصوص هزار سال است، كه آيا تحديدى است حقيقى، و يا مراد صرف زياد جلوه دادن مدت است، همچنان كه در آيه ” يود احدهم لو يعمر الف سنة،“ نيز منظور همين است، يعنى مىخواهد بفرمايد دوست مىدارند بسيار زياد عمر كنند، نه خصوص عدد هزار، ليكن اين احتمال از سياق آيه بعيد است.
به طورى كه ملاحظه فرموديد آيه شريفه احتمالهاى زيادى را تحمل مىكند، و با همه آنها مىسازد، و ليكن از همه آنها نزديكتر به ذهن اين است كه كلمه فى يوم قيد باشد براى ثم يعرج اليه و مراد از روز عروج امر، يكى از پنجاه موقف از مواقف روز قيامت باشد- و خدا داناتر است!
-” لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَمَة،
-وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ،
-أَ يحْسب الانسنُ أَلَّن نجْمَعَ عِظامَهُ،
-بَلى قَدِرِينَ عَلى أَن نُّسوِّى بَنَانَهُ،
1) آيه 5 سوره سجده الميزان ج : 16 ص : 371
-قسم به روز قيامت،
-و قسم به نفس بسيار ملامت كننده،
-آيا آدمى پندارد كه ما ديگر ابدا استخوانهاى پوسيده او را باز جمع نمىكنيم؟
-بلى ما قادريم كه سرانگشتان او را هم درست گردانيم.“
بيان اين سوره پيرامون مساله قيامت كبرى دور مىزند، نخست از وقوع روز قيامت خبر مىدهد، و در مرحله دوم آن روز را يكبار با ذكر چند نشانه، و بار ديگر با اجمالى از سرگذشت انسان در آن روز توصيف مىكند، و خبر مىدهد كه اولين قدم در سير به سوى قيامت مرگ است، و در مرحله سوم سوره را با استدلال بر قدرت خداى تعالى بر اعاده عالم ختم نموده، اثبات مىكند همانطور كه خداى تعالى بر خلقت نخستين عالم قادر بود همچنين بر خلقت بار دوم آن، كه همان قيامت است قادر است.
” لا اقسم بيوم القيمة،“ سوگند در اين آيه سوگند به قيامت است.
” و لا اقسم بالنفس اللوامة،“ اين جمله سوگند دوم است، و منظور از نفس لوامه نفس مؤمن است، كه همواره در دنيا او را به خاطر گناهانش و سرپيچى از اطاعت خدا ملامت مىكند، و در روز قيامت سودش مىرساند.
بعضى گفتهاند: منظور از نفس لوامه جان آدمى است، چه انسان مؤمن صالح، و چه انسان كافر فاجر، براى اينكه هر دوى اين جانها آدمى را در قيامت ملامت مىكنند، نفس كافر، كافر را ملامت مىكند، به خاطر كفر و فجورش، و نفس مؤمن، مؤمن را ملامت مىكند، به خاطر كمى اطاعتش، و اينكه در صدد بر نيامد خيرى بيشتر كسب كند.
بعضى گفتهاند: مراد از نفس لوامه تنها نفس كافر است كه در قيامت او را به خاطر كفر و معصيتى كه در دنيا مرتكب شده ملامت مىكند، همچنان كه فرمود:” و أسروا الندامة لما راوا العذاب.“
در جاى ديگر در عظمت بعث فرموده:” ثقلت فى السموات و الأرض لا تاتيكم الا بغتة،“ و نيز فرموده:” ان الساعة اتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى،“ و نيز فرموده:” عم يتسائلون عن النبا العظيم.“
” ا يحسب الانسان ا لن نجمع عظامه،“ يعني انسان گمان كرده ما استخوانهايش را جمع نمىكنيم؟
” بلى قادرين على أن نسوى بنانه،“ آرى ما آن استخوانها را جمع مىكنيم، در حالى كه قادريم حتى انگشتان او را به همان صورتى كه بر حسب خلقت اول داشت دوباره صورتگرى كنيم. تسويه بنان صورتگرى آن به همين صورتى است كه مىبينيم.
اگر از بين اعضاى بدن خصوص انگشتان را ذكر كرد - شايد - براى اين بوده كه به خلقت عجيب آن كه به صورتهاى مختلف، و خصوصيات تركيب و عدد در آمده و
فوايد بسيارى كه بشمار نمىآيد بر آن مترتب مىشود، اشاره كند.
مىدهد، مىستاند، قبض و بسط مىكند و ساير حركات لطيف و اعمال دقيق و صنايعى ظريف دارد، كه با همانها انسان از ساير حيوانات ممتاز مىشود، علاوه بر شكلهاى گوناگون و خطوطى كه به طور دايم اسرارش براى انسان كشف مىشود .
” بل يريد الانسان ليفجر أمامه- بلكه انسان مىخواهد مادام العمر گناه كند،“ منظور از اينكه فرمود: انسان، فجور امام خود را مىخواهد، اين است كه مىخواهد در آينده عمرش جلوش شكافته و باز باشد و هر فجورى خواست مرتكب شود.
مىفرمايد: نه، او گمان نمىكند كه ما استخوانهايش را جمع نمىكنيم، بلكه مىخواهد مساله بعث را تكذيب كند تا به اين وسيله پيش روى خود را در مدت عمرش باز كند، چون وقتى بعث و قيامتى نباشد، انسان چه داعى دارد با قيد و بند تقوى و ايمان دست و پاى خود را ببندد.
-” إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذِينَ ءَامَنُوا يَضحَكُونَ،
-وَ إِذَا مَرُّوا بهِمْ يَتَغَامَزُونَ، وَ إِذَا انقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمُ انقَلَبُوا فَكِهِينَ،
-وَ إِذَا رَأَوْهُمْ قَالُوا إِنَّ هَؤُلاءِ لَضالُّونَ،
-وَ مَا أُرْسِلُوا عَلَيهِمْ حَفِظِينَ،
-فَالْيَوْمَ الَّذِينَ ءَامَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضحَكُونَ،
-عَلى الأَرَائكِ يَنظرُونَ،
-هَلْ ثُوِّب الْكُفَّارُ مَا كانُوا يَفْعَلُون،
-امروز مجرمين همواره به كسانى كه ايمان آوردهاند مىخندند،
-و وقتى به آنان برمىخورند با اشاره چشم به استهزاى ايشان مىپردازند،
-و چون به همفكران خود مىرسند خوشحالانه برمىخورند،
-و چون به مؤمنين برمىخورند به يكديگر مىگويند اينها گمراهانند،
-و خداى تعالى اين مجرمين را نگهبان و مسؤول مؤمنين نكرده،
-و چون در دنيا چنين بودند امروز مؤمنين به كفار مىخندند،
-و بر اريكههاى خود تكيه زده تماشا مىكنند،
-ببينند آيا كفار در برابر كردههايشان چه جزايى مىبينند! “
از سياق آيات چنين به دست مىآيد كه: مراد از جمله آنان كه ايمان آوردند همان ابرار باشند، كه در اين آيات مورد گفتارند، و اگر اينطور تعبير كرد براى اين بود كه بفهماند علت خنديدن كفار به ابرار و استهزاء كردن آنان تنها ايمان آنان بود.
همچنان كه تعبير از كفار به جمله آنانكه جرم مىكردند براى اين بوده كه بفهماند علت مسخره كردن كفار مسلمانان ابرار را اين بود كه مجرم بودند. ” فاليوم الذين امنوا من الكفار يضحكون،“ منظور از يوم روز جزا است، و مي فرمايد: امروز كسانى كه ايمان
آوردند به كفار مىخندند، نه اينكه كفار به مؤمنين بخندند همچنان كه در دنيا مىخنديدند .
” على الارائك ينظرون هل ثوب الكفار ما كانوا يفعلون،“ آنهايى كه ايمان آوردند بر بالاى تختهايى در حجله قرار دارند، و به كيفر كفار تماشا مىكنند، كيفرى كه به جرم افعال نكوهيده بدان مبتلا شدند، كه يكى از آن افعال مسخره كردن و خنديدن به مؤمنين بود، و به اين اكتفاء ننموده وقتى نزد هم فكران خود برمىگشتند خوشحالى مىكردند كه من چنين و چنان كردم، و تازه مؤمنين را گمراه مىخواندند .
-” فَإِذَا نُفِخَ فى الصورِ فَلا أَنساب بَيْنَهُمْ يَوْمَئذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ،
-پس آنگاه كه نفخه صور قيامت دميد ديگر نسبت و خويشى در ميانشان نماند و كسى از كس ديگر حال نپرسد.“
مراد از اين نفخه، نفخه دوم صور است كه در آن همه مردگان زنده مىشوند، نه نفحه اول كه زندگان در آن مىميرند، همچنان كه بعضى پنداشتهاند، چون نبودن انساب و پرسش و سنگينى ميزان و سبكى آن و ساير جزئيات همه از آثار نفخه دوم است.
و در جمله ” فلا انساب بينهم،“ آثار انساب را با نفى اصل آن نفى كرده، نه اينكه واقعا در آن روز انساب نباشد، زيرا انساب چيزى نيست كه به كلى از بين برود، بلكه مراد اين است كه در آن روز انساب خاصيتى ندارد، چون در دنيا كه انساب محفوظ و معتبر است، به خاطر حوايج دنيوى است. و زندگى اجتماعى دنيا است كه ما را ناگزير مىسازد تا خانواده و اجتماعى تاسيس كنيم. و وقتى اين كار را كرديم، باز مجبور مىشويم عواطف طرفينى، و تعاون و تعاضد و ساير اسباب را كه مايه دوام حيات دنيوى است معتبر بشماريم آن كه فرزند خانواده است به وظايفى ملتزم مىشود، و آن كه پدر و يا مادر خانواده است به وظايفى ديگر ملتزم مىگردد.
ولى روز قيامت ظرف پاداش عمل است، ديگر نه فعلى هست، نه التزام به فعلى. و در آن ظرف همه اسباب كه يكى از آنها انساب است از كار مىافتد و ديگر انساب اثر و خاصيتى ندارد.
” و لا يتساءلون،“ در اين جمله روشنترين آثار انساب را يادآور شده، و آن احوال پرسى ميان دو نفر است كه با هم نسبت دارند، چون در دنيا به خاطر احتياجى كه در جلب منافع و رفع مضار به يكديگر داشتند، وقتى به هم مىرسيدند احوال يكديگر را
1) آيه 29 تا 36 سوره مطففين الميزان ج 20 ص 395
مىپرسيدند، ولى امروز كه روز قيامت است ديگر كسى احوال كسى را نمىپرسد.
خواهى گفت: اين معنا با آيات ديگر كه تسائل را اثبات مىكند منافات دارد، مانند: آيه” و اقبل بعضهم على بعض يتساءلون،“ در پاسخ مىگوييم: نه، منافات ندارد، زيرا اين آيه مربوط به تسائل اهل بهشت بعد از ورود به بهشت، و تسائل اهل جهنم بعد از ورود به جهنم است، و آيه مورد بحث مربوط به تسائل در پاى حساب و حكم است، و تسائل اهل محشر را در آن هنگام نفى مىكند .
-” وَ يَوْمَ يَحْشرُهُمْ وَ مَا يَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ فَيَقُولُ ءَ أَنتُمْ أَضلَلْتُمْ عِبَادِى هَؤُلاءِ أَمْ هُمْ ضلُّوا السبِيلَ،
-قَالُوا سبْحَنَك مَا كانَ يَنبَغِى لَنَا أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِك مِنْ أَوْلِيَاءَ وَ لَكِن مَّتَّعْتَهُمْ وَ ءَابَاءَهُمْ حَتى نَسوا الذِّكرَ وَ كانُوا قَوْمَا بُوراً،
-و اين وعده در روزى وفا مىشود كه مشركين را با آنچه سواى خدا مىپرستند محشورشان كند و گويد شما اين بندگان را گمراه كرديد يا خودشان راه را گم كردند؟
-گويند تقديس تو مىكنيم ما را سزاوار نبود كه جز تو معبود، اوليائى بگيريم ولى تو ايشان و پدرانشان را نعمت دادى و در نتيجه مستى نعمت ياد تو را فراموش كردند و گروهى هلاكت زده شدند.“
مراد از آنچه مىپرستند ملائكه و معبودهاى بشرى و بتها است، و سوال از اين معبودهاست كه گويد: آيا شما اين بندگان را گمراه كرديد يا خودشان راه را گم كردند؟ و اين درحالي است كه با پرستش كنندگان خود باهم در پيشگاه خدا محشور شده و براي پاسخگوئي در محشر ايستاده اند.
” قالوا سبحانك ما كان ينبغى لنا ان نتخذ من دونك من اولياء ... قوما بورا،“
اين پاسخ معبودهاى كفار از سؤال خداى تعالى است، كه فرمود: آيا شما اين بندگان مرا گمراه كرديد؟ و پاسخ خود را با تسبيح خدا آغاز كردند، و اين از ادب عبوديت است كه هر جا گفتگو از شرك و يا هر جا كه به وجهى بويى از شرك مىآيد خدا از آن تنزيه شود.
و معناى اينكه گفتند: براى ما سزاوار نبود كه غير از تو اوليايى بگيريم اين است كه اين كار صحيح و عقلايى نبود، كه پرستش را از تو به غير تو تعدى دهيم، و غير از تو اوليايى بگيريم، چيزى كه هست اين مشركين خودشان نام خدايى بر سر ما نهاده، و پرستيدند.
بعد از آنكه معبودها كه مورد سؤال از علت ضلالت مشركين قرار گرفته بودند،
1) آيه 101 سوره مومنون الميزان ج : 15 ص : 98
اين نسبت را از خود دفع كردند، در جمله مورد بحث شروع كردند به اسناد آن به خود كفار، البته با بيان سببى كه باعث اضلال آنها شد، و آن عبارت است از اينكه اصولا مشركين مردمى فاسد و هالك بودند، و تو اى خدا ايشان و پدرانشان را از امتعه دنيا و نعمتهاى آن برخوردار كردى، و اين امتحان و ابتلاء به درازا كشيد، در نتيجه سرگرم به همان تمتعات شده ياد تو را كه فرستادگانت همه دم از آن مىزدند فراموش كردند، و نتيجهاش اين شد كه از توحيد به شرك گراييدند.
” فقد كذبوكم بما تقولون فما تستطيعون صرفا و لا نصرا ....“ كلامى است از خداى تعالى كه به مشركين كه معبودهايتان شما را در آنچه به آنها نسبت مىداديد تكذيب نموده و الوهيت و ولايت را از خود نفى كردند، ديگر شما اى بتپرستان چه مىتوانيد بكنيد و چگونه مىتوانيد عذاب را از خود دور سازيد؟ چون نه عبادت كردنتان معبودها را، به دردتان مىخورد، و نه به وسيله آنها مىتوانيد خود را يارى كنيد .
و اينكه فرموده:” و من يظلم منكم نذقه عذابا كبيرا،“ مراد از ظلم، مطلق ظلم و معصيت است، هر چند كه مورد آيات سابق خصوص ظلم به معناى شرك است. جمله ” من يظلم منكم ...،“ از قبيل وضع قانون عمومى در جاى حكم خاص است، و نكته آن، اشاره به اين است كه حكم الهى نافذ و جارى است و هيچ كس نيست كه مانع آن باشد يا آن را تاخير بيندازد، گويا فرموده: و چون معبودهايتان شما را تكذيب كنند و نتوانند بلاگردان و يا يار شما باشند، پس حكم عمومى با نفوذ و جريانى كه دارد كسى نمىتواند جلوگير و تاخير اندازنده آن شود، پس شما به طور قطع چشنده عذاب خواهيد بود.
-” وَ يَوْمَ نحْشرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشرَكُوا أَيْنَ شرَكاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنتُمْ تَزْعُمُون، ثُمَّ لَمْ تَكُن فِتْنَتهُمْ إِلا أَن قَالُوا وَ اللَّهِ رَبِّنَا مَا كُنَّا مُشرِكِين،
-انظرْ كَيْف كَذَبُوا عَلى أَنفُسِهِمْ وَ ضلَّ عَنهُم مَّا كانُوا يَفْترُون،
-و روزى كه همگى آنها را محشور مىكنيم، به كسانى كه شرك ورزيدند مىگوييم: كجايند آن شركائى كه براى ما مىپنداشتيد،
-آنوقت است كه عذرى ندارند مگر اينكه بگويند به خدا، كه پروردگار ما است سوگند، ما مشرك نبوديم،
-اى محمد ببين چگونه به خود دروغ مىبندند و چطور از شركائى كه براى خدا ساخته بودند، عين و اثرى نمىيابند.“
عنايت كلام در اين آيه تنها در كلمه ”جميعا“ است، زيرا اين كلمه است كه دلالت مىكند بر اينكه علم و قدرت پروردگار از احدى از آنان تخلف نكرده و محيط بر همه آنان است، و به زودى همهشان را بحساب درآورده و محشورشان كرده، احدى را از
1) آيه 17و18 سوره فرقان الميزان ج : 15 ص : 262
قلم نمىاندازد .
خداوند بزودى آنان را محشور كرده و از شركائى كه براى خدا قائل بودند، سراغ مىگيرد، و چون شركائى براى پروردگار نمىيابند تا حاضر سازند، لذا شرك خود را انكار كرده و به دروغ به خدا سوگند مىخورند .
و اما اينكه چطور در قيامت آلهه دروغى خود را نمىيابند؟ براى اين است كه روز قيامت روزى است كه بر هر كس عيان مىشود كه امر و ملك و قوت همگى از آن خدا است و بس!
-” يَأَيهَا النَّاس اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اخْشوْا يَوْماً لا يجْزِى وَالِدٌ عَن وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِ شيْئاً إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكمُ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا وَ لا يَغُرَّنَّكم بِاللَّهِ الْغَرُورُ،
-اى مردم ! از پروردگارتان بترسيد، و از روزى كه پدر براى فرزندش كارى نسازد، و فرزند به هيچ وجه كار ساز پدر خود نشود، بيمناك باشيد، كه وعده خدا حق است، زندگى اين دنيا فريبتان ندهد، و شيطان فريبنده، در كار خدا به فريبتان نكشد.“
در اين آية شريفه در بيانى عمومى همه را مخاطب قرار داده و به سوى تقوى دعوت و از روز قيامت انذار مىكند، قيامتى كه هيچ بىنياز كنندهاى نيست، كه آدمى را بىنياز كند، مگر ايمان و تقوى:
-” . . . وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يحُولُ بَينَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تحْشرُونَ،
-. . . و بدانيد كه خدا حائل مىشود ميان مرد و دل او و اينكه به سوى او محشور مىشويد!“
در لسان قرآن مجيد قلب همان جان آدمى است كه با قوا و عواطف باطنيهاى كه مجهز است به كارهاى حياتى خود مىپردازد .
خداى تعالى ميان انسان و جزء جزء وجودش و تمامى توابعش حائل است، بين او و قلبش، بين او و گوشش، بين او و چشمش، بين او و بدنش و بين او و جانش، و در آنها هم بنحو ايجاد تصرف مىكند، و هم بنحو مالك قرار دادن انسان، كه هر مقدار از آن را بهر نحوى كه بخواهد به سود انسان تمليك مىكند، و هر مقدار را كه نخواهد نمىكند.
به همين جهت در آيه مورد بحث جمله بالا را با جمله:” و انه اليه تحشرون،“ ختم كرده، چون حشر و بعث نشئهاى است كه در آن نشئه براى هر كسى آشكار مىشود كه مالك حقيقى خدا است و حقيقت ملك تنها از آن او است و بس، و شريكى براى او نيست، و در آن نشئه ملكهاى صورى و سلطنتهاى پوچ ظاهرى باطل مىشود، و تنها ملك او باقى مىماند، همچنانكه فرموده:” لمن الملك اليوم لله الواحد القهار،“ و نيز فرموده:” يوم لا تملك نفس لنفس شيئا و الامر يومئذ لله!“
پس گويا آيه مورد بحث مىخواهد بفرمايد: بدانيد كه خدا مالك حقيقى شما و دلهاى شما است، و او از هر چيز به شما نزديكتر است، و شما به زودى به سويش باز مىگرديد، و برايتان معلوم مىشود كه چگونه مالك حقيقى شما است و چطور بر شما مسلط است، و هيچ چيز شما را از او بى نياز نمىكند .
-” وَ أَنْ أَقِيمُوا الصلَوةَ وَ اتَّقُوهُ وَ هُوَ الَّذِى إِلَيْهِ تحْشرُونَ،
-وَ هُوَ الَّذِى خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض بِالْحَقِّ وَ يَوْمَ يَقُولُ كن فَيَكونُ قَوْلُهُ الْحَقُّ وَ لَهُ الْمُلْك يَوْمَ يُنفَخُ فى الصورِ عَلِمُ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِ وَ هُوَ الحَْكيمُ الْخَبِيرُ،
-و كه به پاى داريد نماز را و از خدا بترسيد و او خدائى است كه به سويش محشور مىشويد.
-و آن خدائى است كه خلق كرد آسمانها و زمين را به حق، و ياد كن روز قيامت را روزى كه چون بخواهد ايجاد بفرمايد مىگويد باش پس مىباشد، راست و درست گفتار خدا است، و از براى خدا است پادشاهى، روزى كه دميده مىشود در صور، او داناى نهان و آشكار است و او است محكم كار و آگاه ! “
خداى تعالى اگر عالم را آفريد به خاطر منظورى است كه داشت، و آن منظور بازگشت مردم است به سوى او، و به همين منظور روز بازگشت را به وجود خواهد آورد، و خواهد فرمود: ” كن ! “ و چون قول او حق است پس چنين روزى خواهد آمد و در آن روز براى همه معلوم خواهد شد كه ملك و سلطنت براى او است، و غير او هيچ كسى سلطنت بر چيزى ندارد .
1) آيه 24 سوره انفال الميزان ج : 9 ص : 58
اگر از ميان همه اوصاف و خصوصيات قيامت تنها مساله نفخ صور را ذكر كرد براى اشاره كردن به خصوصيتى بود كه مناسب با مقام است، و آن مساله كيفيت احضار عام است كه جمله:” و هو الذى اليه تحشرون،“ آن را بيان مىكند، زيرا كه حشر يعنى با اجبار مردم را اخراج كردن و در جائى جمع نمودن، كه نفخ در صور هم همين معنا را مىرساند، زيرا موقعى شيپور مىزنند كه بخواهند افراد لشكر را براى امر مهمى بسيج كنند، در قيامت نيز در صور دميده مىشود و مردم از قبرها بيرون آمده براى حضور در محكمه الهى به عرصه محشر درمىآيند:
-” ونفخ فى الصور فاذا هم من الاجداث الى ربهم ينسلون . . .،
-ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم جميع لدينا محضرون،
-فاليوم لا تظلم نفس شيئا و لا تجزون الا ما كنتم تعملون،“
-” هُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الأَرْض ذَلُولاً فَامْشوا فى مَنَاكِبهَا وَ كلُوا مِن رِّزْقِهِ وَ إِلَيْهِ النُّشور،
-او است آن كسى كه زمين را براى شما رام كرده پس در اقطار آن آمد و شد كنيد و از رزق آن بخوريد و بدانيد كه زنده شدن بار ديگر شما به سوى او است.“
كلمه نشور به معناى احياى مردگان بعد از مردن است، و اصل اين كلمه به معناى نشر طومار و جامه، يعنى گشودن آن بعد از جمع كردن و پيچيدن آن است.
مي فرمايد: خداى تعالى آن كسى است كه زمين را منقاد و رام شما كرد، تا بتوانيد بر پشت آن قرار بگيريد، و از اين قطعه به آن قطعهاش برويد، و از رزقش كه او برايتان مقدر فرموده بخوريد، و به انواع مختلفى براى به دست آوردن آن رزق در زمين تصرف كنيد.
” و اليه النشور،“ يعنى طومار زندگى مردگان كه با مرگ پيچيده شده، دوباره در قيامت در محضر او باز مىشود. مردگان را از زمين درمىآورد، و براى حساب و سپس جزا زنده مىكند، پس به همين دليل رب و مدبر امر زندگى دنيايتان او است، كه در زمين جايگزينتان نمود و به راه و روش زندگى در آن هدايتتان كرد، و نيز حكومت بر شما در ميراندن و زنده كردن و حساب و جزاء براى او است.
در روايات اسلامي، در كتاب احتجاج، در ضمن احتجاج امام صادق عليهالسلام آمده كه: سائل پرسيد: آيا روح آدمى بعد از بيرون شدن از قالبش متلاشى مىشود و يا همچنان باقى مىماند؟
امام عليهالسلام فرمود: نه، بلكه تا روزى كه در صور دميده شود باقى مىماند، و بعد از آنكه در صور دميده شد، همه چيز باطل و فانى مىشود، ديگر نه حسى مىماند و نه محسوسى، آنگاه دوباره همه چيز به حال اول خود برمىگردد، همان طورى كه مدبر آنها بار اول ايجاد كرده بود، و اين بعد از گذشتن چهار صد سال سكون و آرامش خلق در فاصله بين دو نفخه است.
سائل پرسيد: چگونه مىتواند دوباره مبعوث شود با اينكه بدنش پوسيده و اعضاى آن متفرق شده، يك عضوش در يك شهرى طعمه درندگان شده، و عضو ديگرش در شهرى ديگر مورد حمله حشرات آنجا گشته، و عضو ديگرش خاك شده با خاك آن شهر به صورت ديوار در آمده؟
امام صادق عليهالسلام فرمود: آن خدايى كه بار نخست او را از هيچ آفريد و بدون هيچ الگويى صورتگرى كرد، مىتواند دوباره به همان وضع اول اعادهاش دهد .
سائل عرضه داشت: اين معنا را برايم بيشتر توضيح بده!
فرمود: هر روحى در مكان مخصوص به خود مقيم است، روح نيكوكاران در مكانى روشن و فراخ و روح بدكاران در تنگنايى تاريك، و اما بدنها خاك مىشود، همان طور كه اول هم از خاك خلق شده بود، و آنچه درندگان و حشرات از بدنها مىخورند و دوباره بيرون مىاندازند، در خاك هست و در پيشگاه خدا كه هيچ چيز حتى موجودى ريز به اندازه ذره در ظلمات زمين از او غايب نيست، و عدد تمامى موجودات و وزن آنها را مىداند، محفوظ است و خاك روحانيان به منزله طلا است در خاك.
پس چون هنگام بعث مىرسد باران نشوز به زمين مىبارد، و زمين ورم مىكند،
پس خاك بشر نسبت به خاكهاى ديگر، چون خاك طلايى كه با آب شسته شود، مشخص مىگردد و چون كرهاى كه از ماست بگيرند، جدا مىشود.
پس خاك هر قالبى به قالب خود درمىآيد، و به اذن خداى قادر، بدانجا كه روح او هست منتقل مىشود، صورتها به اذن صورتگر به شكل اول خود برمىگردد و روح در آن دميده مىشود .
و چون خلقت هر كسى تمام شد هيچ كس از خودش چيزى را ناشناخته نمىيابد.
و در نهج البلاغه مىفرمايد: چون خدا اراده مىكند او را دوباره خلق كند، مىگويد: باش و او بىدرنگ خلق مىشود، و اين گفتن چون گفتن ما با صوت و آوازى كه شنيده شود نيست، بلكه كلام خداى سبحان همان فعل اوست، كه آن را ايجاد كرده است در حالى كه مثل آن قبلا نبود.
-” وَ نُفِخَ فى الصورِ ذَلِك يَوْمُ الْوَعِيد،
-و چون در صور دميده مىشود به او مىگويند اين است آن روزى كه بدان تهديد مىشدى.“
-” وَ جَاءَت كلُّ نَفْسٍ مَّعَهَا سائقٌ وَ شهِيدٌ،
-و هر فرد كه به عرصه قيامت مىآيد يك نفر از پشت سر او را مىراند و يك نفر هم گواه با او است.“
كلمه سياقه به معناى وادار كردن حيوان به راه رفتن است، كه در اين صورت راننده در عقب حيوان قرار دارد، و حيوان را مىراند.
و اين كه فرموده: ” و جاءت كل نفس،“ معنايش اين است كه هر نفسى به سوى خدا مىآيد، و در محضر او براى فصل قضاء و پس دادن حساب حضور به هم مىرساند، به دليل اينكه در جاى ديگر فرموده:” الى ربك يومئذ المساق.“
و معناى آيه اين است كه: هر كسى در روز قيامت به محضر خداى تعالى حاضر مىشود، در حالى كه سائقى با او است كه او را از پشت سر مىراند و شاهدى همراه دارد كه به آنچه وى كرده گواهى مىدهد.
در آيه شريفه تصريح نشده كه اين سائق و شهيد ملائكهاند يا همان نويسندگانند و يا از جنس غير ملائكهاند، چيزى كه هست از سياق آيات چنين به ذهن
1) الميزان ج : 17 ص : 176
مىرسد كه آن دو از جنس ملائكهاند.
و نيز تصريح نشده به اينكه در آن روز شهادت منحصر به اين يك شاهدى است كه در آيه آمده است. و ليكن آيات وارده در باره شهداى روز قيامت عدم انحصار آن را مىرساند.
و نيز آيات بعدى هم كه بگومگوى انسان را با قرين خود حكايت مىكند دلالت دارد بر اينكه با انسان در آن روز غير از سائق و شهيد كسانى ديگر نيز هستند.
در روايات اسلامي، در جوامع الجامع از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهو سلّم روايت كرده كه فرمود: نويسنده حسنات در طرف راست آدمى، و نويسنده سيئات در طرف چپ آدمى قرار دارند و دست راستى بر دست چپى فرماندهى دارد، و دست چپى به فرمان او كار مىكند.
بنا بر اين، اگر انسان عمل نيكى انجام دهد، دست راستى ده برابرش را مىنويسد، و اگر عمل زشتى مرتكب شود به دست چپى مىگويد: هفت ساعت مهلتش بده، شايد تسبيحى گويد و استغفارى كند، (اگر نكرد آن وقت گناهش را بنويس.).
مؤلف: در نهج البلاغه در معناى آيه ” و جاءت كل نفس معها سائق و شهيد،“ فرموده: سائقى كه او را به سوى محشر مىبرد، و شاهدى كه عليه او به آنچه كرده است شهادت مىدهد.
-” لَّقَدْ كُنت فى غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَكَشفْنَا عَنك غِطاءَك فَبَصرُك الْيَوْمَ حَدِيدٌ،
-به او گفته مىشود اين وضع كه مىبينى در دنيا هم بود اما تو از آن در پردهاى از غفلت بودى ما امروز پردهات را كنار زديم اينك ديدگانت امروز تيزبين شده است! “
وقوع اين آيه در سياق آيات قيامت و قرائنى كه پيرامون آن است، اقتضا دارد كه اين آيه نيز از خطابات روز قيامت و خطاب كننده در آن خداى سبحان، و مورد خطاب در آن همان انسانى باشد كه در جمله” و جاءت كل نفس،“ سخن از او به ميان آمده، و اين معنا را دست مىدهد كه خطاب در آن خطابى است عمومى و متوجه به تمامى انسانها، الا اينكه توبيخ و عتابى كه از آن استشمام مىشود چه بسا اقتضا كند كه بگوييم خطاب در آن تنها متوجه منكرين معاد باشد، علاوه بر اين، سياق اين آيات اصلا سياق رد منكرين معاد است كه گفته بودند: ” ء اذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد.“
و اشاره به كلمه هذا به آن حقايقى است كه انسان در قيامت با چشم خود
مشاهده مىكند و مىبيند كه تمامى اسباب از كار افتاده، و همه چيز ويران گشته، و به سوى خداوند واحد قهار برگشته است، و همه اين حقايق در دنيا هم بود.
اما انسان به خاطر ركون و اعتمادى كه به اسباب ظاهرى داشت از اين حقايق غافل شده بود، و خيال مىكرد سببيت آن اسباب از خود آنها است، و نمىدانست كه هر چه دارند از خداست و خدا روزى سببيت را از آنها خواهد گرفت، تا آنكه در قيامت خداى تعالى اين پرده غفلت را از جلو چشم او كنار زد، آن وقت حقيقت امر برايش روشن شده فهميد، و به مشاهده عيان فهميد، نه به استدلال فكرى.
و به همين جهت اين طور خطاب مىشود:” لقد كنت فى غفلة من هذا،“ تو در دنيا از اينهايى كه فعلا مشاهده مىكنى و به معاينه مىبينى در غفلت بودى، هر چند كه در دنيا هم جلو چشمت بود و هرگز از تو غايب نمىشد، ليكن تعلق و دلبستگىات به اسباب، تو را از درك آنها غافل ساخت و پرده و حائلى بين تو و اين حقائق افكند، اينك ما آن پرده را از جلو درك و چشمت كنار زدهايم،- فبصرك - در نتيجه بصيرت و چشم دلت- اليوم - امروز كه روز قيامت است- حديد- تيزبين و نافذ شده، مىبينى آنچه را كه در دنيا نمىديدى !
از اين آيه دو نكته استفاده مىشود: اول اينكه روز قيامت را به روزى معرفى مىكند كه در آن روز پرده غفلت از جلو چشم بصيرتش كنار مىرود در نتيجه حقيقت امر را مشاهده مىكند، و اين نكته در آياتى بسيار ديگر نيز آمده، مانند آيه:” و الامر يومئذ لله،“ و آيه:” لمن الملك اليوم لله الواحد القهار،“ و آياتى ديگر نظير اينها.
و دوم اينكه آنچه خدا براى فرداى قيامت انسان تهيه ديده، از همان روزى تهيه ديده كه انسان در دنيا بوده، چيزى كه هست از چشم بصيرت او پنهان بوده است و مخصوصا از همه بيشتر اين حقيقت براى او پنهان بوده كه روز قيامت روز كنار رفتن پردهها، و مشاهده پشت پرده است .
براى اينكه اولا غفلت وقتى تصور دارد كه در اين ميان چيزى باشد و ما از بودنش غافل باشيم. از سوى ديگر تعبير به غطاء ( پرده ) كرده، و اين تعبير در جائى صحيح است كه پشت پرده چيزى باشد و پرده آن را پوشانده و بين بيننده و آن حائل شده باشد.
و از سوى سوم تعبير به حدت و تيزبينى در جايى صحيح است، و چشم تيزبين در جايى به درد مىخورد كه بخواهد يك ديدنى بسيار دقيقى را ببيند و الا احتياجى به چشم تيزبين پيدا نمىشود.
-” وَ قَالَ قَرِينُهُ هَذَا مَا لَدَى عَتِيد،
-فرشته موكل او مىگويد اين است آن انسانى كه همواره با من بود و اينك حاضر است!“
سياق آيه خالى از چنين ظهورى نيست كه مراد از اين قرين همان ملك موكلى باشد كه در دنيا با او بود ، حال اگر سائق هم همان باشد معنا چنين مىشود: خدايا اين است آن انسانى كه همواره با من بود و اينك حاضر است!
و اگر مراد از كلمه قرين شهيد مىباشد كه او نيز با آدمى است، معنا چنين مىشود: اين است - در حالى كه به نامه اعمال آن انسان اشاره مىكند، اعمالى كه در دنيا از او ديده - آنچه من از اعمال او تهيه كردهام!
در روايات اسلامي، در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا - در كتاب ذكر الموت - و ابن ابى حاتم ، و ابو نعيم - در كتاب حليه - از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت: من از رسول خدا شنيدم كه فرمود: فرزند آدم، از آن آيندهاى كه برايش مقدر شده چقدر غافل است.
خداى تعالى وقتى مىخواهد اين بنده را بيافريند به فرشته مىگويد: رزق او را بنويس، آثارش را بنويس، اجلش را هم بنويس، اين را هم كه آيا سعيد است يا شقى ثبت كن!
آنگاه اين فرشته بالا مىرود، و خداى تعالى فرشته ديگرى روانه مىكند تا او را حفظ كند، آن فرشته نيز همواره مراقب او است، تا وى به حد رشد برسد، او نيز بالا مىرود.
و خداى تعالى دو فرشته ديگر را موكل بر او مىكند، تا حسنات و گناهانش را ثبت كنند، و اين دو فرشته همچنان هستند تا آنكه مرگ آن بنده فرا رسد، آن وقت اين دو فرشته نويسنده بالا مىروند، فرشته موت مىآيد تا جان او را بگيرد، و چون او را داخل قبر كنند، دوباره جانش را به كالبدش برگرداند، و دو فرشته قبر آمده او را امتحان مىكنند سپس بالا مىروند.
و چون روز قيامت شود، دو فرشته نويسنده حسنات و گناهان، دوباره به سراغش مىآيند، و نامه عمل او را باز كرده به گردنش مىافكنند، و همچنان با او هستند، يكى به عنوان سائق و ديگرى به عنوان شهيد تا به عرصهاش برسانند.
آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود به درستى در پيش رو، أمرى عظيم داريد، امرى مافوق قدرتتان، از خداى عظيم استقامت بجوييد!
1) آيه 20 تا 28 سوره ق الميزان ج : 18 ص : 522
-” يَوْمَ يُنفَخُ فى الصورِ وَ نحْشرُ الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئذٍ زُرْقاً،
-روزى كه در صور دميده شود و در آن روز گناهكاران را كور محشور كنيم.“
نفخ صور كنايه از احضار و دعوت است. كلمه زرق به معناى كبود است. مراد از كبود محشور شدن مجرمين، كور بودن ايشان است. و آيه ” و نحشرهم يوم القيمة على وجوههم عميا،“ هم آن را تاييد مىكند.
” يتخافتون بينهم ان لبثتم الا عشرا ....“
كلمه تخافت به اين معنا است كه عدهاى با يكديگر آهسته صحبت كنند، و اين آهسته سخن گفتن در اهل محشر به خاطر هول مطلع و فزعى است كه به ايشان دست مىدهد، و جمله ” ان لبثتم الا عشرا،“ بيان همان كلامى است كه بين خود، تخافت مىكنند، و معناى جمله به طورى كه از سياق بر مىآيد اين است كه به صورت پچپچ به يكديگر مىگويند قبل از قيامت در دنيا بيش از ده روز نمانديد، و منظورشان از اين سخن، اندك شمردن عمرى است كه در دنيا كردند نسبت به خلود و ابديتى كه نشانههاى آن برايشان آشكارا شده است .
” نحن اعلم بما يقولون اذ يقول امثلهم طريقة ان لبثتم الا يوما- يعنى ما به همه آنچه كه در باره مكث در دنيا مىگويند احاطه علمى داريم چون مىدانيم كه معتدلترين آنان و آنهايى كه گفتارشان نزديكتر به صدق است مىگويند: در دنيا نمانديد مگر يك روز.“
و اگر گوينده اين حرف را معتدل و راستگوترين مردم دانسته، براى اين است كه ماندن محدود در دنيا و عمر ناچيز آن در قبال ماندن تا ابد و عمر جاودانه قابل مقايسه نيست، و اصلا قدر و اندازهاى ندارد، پس اگر كسى آن را يك روز بداند نسبت به كسانى كه ده روز دانستهاند به واقع نزديكتر و راستگوتر است.
و همين قول نيز نسبى و غير حقيقى است، حقيقت قول همان است كه خداى سبحان در آيه:” و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم البعث و لكنكم كنتم لا تعلمون،“ بيان كرده است.
-” يَوْمَئذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِىَ لا عِوَجَ لَهُ وَ خَشعَتِ الأَصوَات لِلرَّحْمَنِ فَلا تَسمَعُ إِلا هَمْساً،
-يَوْمَئذٍ لا تَنفَعُ الشفَعَةُ إِلا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَ رَضىَ لَهُ قَوْلاً،
-يَعْلَمُ مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لا يحِيطونَ بِهِ عِلْماً،
-وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَىِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خَاب مَنْ حَمَلَ ظلْماً،
-وَ مَن يَعْمَلْ مِنَ الصلِحَتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا يخَاف ظلْماً وَ لا هَضماً،
-آن روز دعوت كننده حشر را كه هيچ كجى و اعوجاجى در كارش نيست پيروى مىكنند، و همه صداها به احترام خداى رحمان بيفتد و جز صدائى آهسته چيزى
نمىشنوى،
-در آن روز شفاعت سودى ندارد مگر از كسى كه خداى رحمان اجازه شفاعتش داده باشد و سخن او را در شفاعت بپسندد،
-خدا آنچه قبلا فرستادهاند و آنچه از آثاركه دنبال خود آنان مىرسد مىداند و اما ايشان احاطه علمى به او ندارند،
-و چهرهها در مقابل خداى زنده و قيوم متواضع شود و هر كس وزر ستمى به دوش دارد نوميد گردد،
مردم در آن روز جز پيروى محض چارهاى ندارند، نه مىتوانند كمترين توقفى كنند، و نه كمترين استنكاف و تنبلى و مسامحهاى، براى اينكه همه اينها فرع توانستن است و آن روز نه تنها مردم توانايى ندارند بلكه توهم آن را هم نمىكنند چون آن روز به عيان مىبينند كه ملك و قدرت تنها از خداى سبحان است و كسى شريك او نيست همچنانكه فرمود: ” لمن الملك اليوم لله الواحد القهار ! “ و نيز فرموده: ” ولو يرى الذين ظلموا اذ يرون العذاب ان القوة لله جميعا ! “
آن روز صداها به خاطر استغراق در مذلت و خوارى در برابر خداى تعالى آنچنان آهسته مىشود كه هيچ شنوندهاى جز صدايى خفيف نمىشنود.
” يومئذ لا تنفع الشفاعة الا من اذن له الرحمن و رضى له قولا.“
اينكه منفعت شفاعت را نفى مىكند، كنايه از اين است كه قضاء به عدل، و حكم فصل بر حسب وعده و وعيد الهى جريان يافتنى است، و هيچ عاملى جرم مجرمى را ساقط ننموده، گناهى را از گناهكارى صرفنظر نمىكند، پس معناى اينكه فرمود شفاعت نافع نيست، اين است كه شفاعت اثر ندارد. و جمله” الا من اذن له الرحمن و رضى له قولا،“ استثنايى است كه دلالت مىكند بر اينكه در كلام سابق همه عنايت در اين است كه شفعاء را نفى كند نه تاثير شفاعت را در شفاعت شدگان، و مراد اين است كه به كسى اجازه نمىدهند كه در مقام شفاعت كسى سخنى بگويد، همچنانكه جمله بعدى هم كه مىفرمايد:” و رضى له قولا،“ اشاره به اين معنا دارد، و مىفهماند كه آن روز سخن گفتن منوط به اجازه است، همچنانكه مىفرمايد:” يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه،“ و نيز مىفرمايد:” لا يتكلمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا.“
و اما اينكه فرمود:” و رضى له قولا،“ معنايش اين است كه قول او آميخته با چيزى كه مايه سخط خدا است از قبيل خطا و خطيئه نباشد، چون اطلاق جمله اقتضا دارد به عموم حمل شود، و چنين كلامى جز از كسى كه خدا سريرهاش را خالص از خطاى در اعتقاد و خطيئه در عمل كرده باشد نمىتواند سر زند، تنها كسانى ممكن است
چنين كلامى داشته باشند كه خدا دلهاشان را در دنيا از رجس شرك و جهل پاك كرده باشد، و يا كسانى كه ملحق به ايشان شده باشند، چون روز قيامت همه بلاها و ابتلاآت از ناحيه دلها و باطنها است، همچنانكه فرمود: يوم تبلى السرائر !
” يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما.“
آيه شريفه احاطه علمى خداى را نسبت به مجرمين افاده مىكند، احاطه نسبت به خلود ايشان كه همان موقف جزاء باشد و نسبت به ما خلف ايشان كه همان موقف دنيا و قبل از مردن و مبعوث شدنشان باشد، پس مجرمين از هر سو محاط علم خدا هستند، و خود احاطهاى به علم خدا ندارند، پس خدا به آنچه كردهاند كيفرشان مىكند، و آن روز است كه روىها در برابر حى قيوم ذليل گشته، نمىتوانند حكم او را رد كنند، اينجا است كه به تمام معنا خائب و خاسر مىشوند.
” و عنت الوجوه للحى القيوم.“
” عنت“ به معناى ذلت در قبال قهر قاهر است، و حالتى است كه در قيامت هر موجودى در برابر خداى سبحان، و در قبال ظهور سلطنت الهى او به خود مىگيرد، همچنانكه فرمود:” لمن الملك اليوم ؟ لله الواحد القهار! “
و به حكم اين آيه در آن روز هيچ چيز مالك چيزى نيست، و مالك نبودنش به تمام معناى كلمه است، و همين خود ذلت و مسكنت على الاطلاق است، و اگر عنت و ذلت را به وجوه نسبت داده از اين باب بوده كه وجوه اولين عضوى است كه آثار ذلت در آن نمودار مىشود و لازمه اين عنت اين است كه نتواند مانع حكم خدا، و نفوذ آن در خلق گردد، و ميان اراده خدا و ايشان حائل شود، پس هر ارادهاى كه در باره ايشان بكند ممضى و نافذ است!
و اگر در ميان همه اسماء خدا دو اسم حى و قيوم انتخاب شد، بدين جهت بوده كه مورد كلام مردگانى هستند كه بار دوم زنده شدند، و وقتى زنده شدند كه تمامى آن اسباب و وسايل كه در دنيا در اختيارشان بود از كف دادهاند، و در چنين مورد و ظرفى، مناسب همان حيات مطلقه و قيمومت او نسبت به هر چيز است.
-” و قد خاب من حمل ظلما،
و من يعمل من الصالحات و هو مؤمن فلا يخاف ظلما و لا هضما.“
اين آيه بيان پاداش خلق است، اما در جمله ” و قد خاب من حمل ظلما،“ مراد مجرمينى هستند كه ايمان نياوردند و آن روز خيبت را كه بدترين جزاء است دارند، نه هر كسى كه مرتكب ظلم و لو مختصرى از آن شده باشد، و يا هر ظالمى كه باشد چه مؤمن و چه كافر، نه، زيرا مؤمن هرگز در قيامت دچار خيبت نمىشود، چون شفاعت
شامل او مىگردد.
و بر فرض هم كه مراد عموم ظالمان باشد، و بخواهد بفرمايد هر كس كه وزر و وبال ظلم را حمل كرده باشد خائب است، ناگزير معنايش خيبت از آن قسم سعادتى است كه ظلم با آن منافات دارد، نه خيبت از مطلق سعادت .
و اما جمله ” و من يعمل من الصالحات و هو مؤمن ...،“ بيانى است طفيلى براى حال مؤمنين صالح، كه به منظور تكميل اقسام و تتميم سخن در دو فريق صالحان و مجرمين آمده است، و اگر عمل صالح را مقيد به ايمان كرده، براى اين است كه عمل صالح به وسيله كفر حبط مىشود، و اين مقتضاى آيات حبط است.
با خاتمه يافتن اين آيه بيان اجمالى سرنوشت ايشان در روز جزاء از ساعتى كه مبعوث مىشوند تا وقتى كه به پاداش عمل خود مىرسند، تمام مىشود.
اول مساله احضارشان را با جمله ” يوم ينفخ فى الصور،“ و سپس مساله حشرشان را با جمله ” يتخافتون،“ بيان نموده و آن را خيلى نزديك معرفى كرده، به طورى كه بعضى از افرادى كه در باره آن اظهار نظر مىكنند مىگويند: يك روز ميان مرگ و بعث ما فاصله شد.
در مرحله سوم مساله گنجايش زمين براى اجتماع همه مردم را بيان كرد، و با جمله ” و يسئلونك عن الجبال ...“ فهماند كه در آن روز زمين هموار و بدون پستى و بلندى مىشود. ( رجوع شود به فصل: تغييرات طبيعي قيامت)
در مرحله چهارم اطاعت و پيروى مردم از داعى حضور را با جمله ” يومئذ يتبعون الداعى لا عوج له،“ بيان كرد.
و در مرحله پنجم با جمله ” يومئذ لا تنفع الشفاعة،“ خاطر نشان ساخت كه شفاعت هيچ تاثيرى در اسقاط جزاء ندارد مگر به اذن.
و در مرحله ششم با جمله ”يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم،“ مساله احاطه علمى خدا را نسبت به حال بندگان، و احاطه نداشتن بندگان به علم او را خاطر نشان ساخت.
و در مرحله هفتم سلطنت خداى را بر كافران، و ذلت ايشان را در برابر او، و نفوذ حكم او در ميان بندگان را با جمله ” و عنت الوجوه للحى القيوم،“ بيان كرد.
و در مرحله هشتم با جمله ” و قد خاب “ كيفر كافران را معين نمود كه چيست؟ با اين بيان وجه ترتب آيات به يكديگر و ترتب مطالب آنها معلوم گرديد.
فتعالى الله الملك الحق!
اين جمله تسبيح و تنزيه خدا است از هر چيزى كه لايق ساحت قدس او نيست. خداى تعالى ملكى است كه در ملك خود تصرف مىكند يعنى مردم را به سوى راهى كه صلاح ايشان است هدايت مىكند، و سپس احضارشان نموده جزايشان مىدهد، و جزايشان بر طبق عمل آنان است، چه خير و چه شر، پس چنين خدايى كه مالك هر چيزى است و ملكش مطلق هم هست، متعالى است، هيچ مانعى از تصرفاتش منع نمىكند، و كسى نيست كه حكمش را تعقيب نمايد، رسولانى مىفرستد، كتابهايى براى هدايت مردم نازل مىكند، و همه اينها از شؤون سلطنت او است، و سپس بعد از مردن مبعوثشان نموده، احضارشان مىكند، آنگاه بر طبق آنچه كردهاند جزايشان مىدهد، در حالى كه همه براى حى قيوم، سر بزير افكنده، ذليل شده باشند، و اين نيز از شؤون سلطنت او است، پس او است ملك در اول و در آخر، و او است حقى كه بر آنچه ازل بوده ثابت خواهد بود.
-” وَ نُفِخَ فى الصورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الأَجْدَاثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ،
-قَالُوا يَوَيْلَنَا مَن بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَ صدَقَ الْمُرْسلُونَ،
-إِن كانَت إِلا صيْحَةً وَحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِيعٌ لَّدَيْنَا محْضرُونَ،
-بعد از آن صيحه بار ديگر در صور دميده مىشود، ناگهان همه از قبرها به سوى پروردگارشان مىشتابند،
-در حالى كه مىگويند: واويلا چه كسى ما را از اين خوابگاهمان برانگيخت؟ اين همان وعدهاى است كه خداى مهربان به توسط انبيايش به ما مىداد و معلوم شد انبياى او راست مىگفتهاند،
-آن نفخه هم به جز يك صيحه نيست كه ناگهان همگى نزد ما حاضر مىشوند.“
اين نفخه صور، نفخه دومى است كه به وسيله آن همه مردگان زنده مىشوند، و قيامت برپا مىگردد و مردم همگي به سرعت به پيشگاه پروردگارشان شتاب مي كنند.
” ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم جميع لدينا محضرون،“ آن صيحه و نفخهاى كه ايشان را ناگهانى رسيد، و بدون درنگ و مهلت همه را نزد ما حاضر ساخت، نبود مگر يك نفخه و صيحه.
1) آيه 103تا114 سوره طه الميزان ج : 14 ص : 295
تعبير به ” لدينا - نزد ما “ بدين جهت است كه روز قيامت روز حضور نزد خدا است براى فصل قضا و رسيدگى به حساب اعمال و حقوقى كه مردم از يكديگر ضايع كردهاند .
-” يَوْمَ تَرْجُف الرَّاجِفَة، تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ،
-روزى كه زلزلههاى وحشتناك همه چيز را به لرزه درمىآورد،
-و از پس آن، حادثه دومين - صيحه عظيم- رخ مىدهد.“
راجفه به صيحههاى عظيمى تفسير شده كه در آن تردد و اضطرابى باشد، و رادفه به صيحه متاخر تابع تفسير شده، در نتيجه بنا بر اين تفسير، دو آيه مورد بحث با دو نفخه صور تطبيق مىشود، كه آيه زير هم بر آنها دلالت دارد، مىفرمايد:” و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الأرض الا من شاء الله ثم نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون.“
مراد از راجفه نيز همان نفخه اولى است، كه زمين و كوهها را تكان مىدهد، و مراد از رادفه نفخه دوم است، كه متاخر و بعد از نفخه اول صورت مىگيرد.
-” قلوب يومئذ واجفة ابصارها خاشعة،
-دلهايى در آن روز سخت هراسان است ديدگان صاحب آن دلها از شرم افتاده باشد.“
اين جمله بيانگر صفت آن روز است. مراد از قلوب در امثال اين موارد كه صفات ادراكى از قبيل علم و خوف و رجاء و نظائر آن بدان نسبت داده مىشود، نفوس بشرى است.
اگر خشوع را به ابصار نسبت داده با اينكه خشوع از احوال قلب است، بخاطر آن بوده كه اثر ظاهرى خشوع در چشمها قوىتر از ساير اعضاء است.
-” وَ استَمِعْ يَوْمَ يُنَادِ الْمُنَادِ مِن مَّكانٍ قَرِيب،
-و بگوش باش روزى كه منادى از مكانى نزديك ندا برمىآورد.“
مراد از نداى منادى همان نفخه صور است كه مسؤول آن به طورى كه از آيه بعد استفاده مىشود در آن مىدمد.
و اينكه فرمود: ندا از مكانى نزديك است بدين جهت است كه ندا آن چنان به خلائق احاطه دارد كه به نسبت مساوى بگوش همه مىرسد، و افراد نسبت به آن دور و نزديك نيستند، چون ندا - همانطور كه گفتيم - نفخه بعث و كلمه حيات است.
-” يَوْمَ يَسمَعُونَ الصيْحَةَ بِالْحَقِّ ذَلِك يَوْمُ الخُرُوج،
-روزى كه همه آن صيحه را كه قضائش حتمى است مىشنوند كه روز خروج از قبرها است.“
اين آيه بيان آن روزى است كه منادى ندا مىدهد. و اگر فرمود: صيحهاى است به حق، براى اين است كه قضائى است حتمى.
و معناى اينكه فرمود: ” ذلك يوم الخروج،“ اين است كه امروز روز خروج از قبرها است، همچنان كه در جاى ديگر فرموده:” يوم يخرجون من الاجداث سراعا.“
-” إِنَّا نحْنُ نُحْىِ وَ نُمِيت وَ إِلَيْنَا الْمَصِيرُ،
-اين ماييم كه زنده مىكنيم و مىميرانيم و بازگشت به سوى ما است .“
مراد از احياء افاضه حيات بر جسدهايى است كه در دنيا مردهاند. و مراد از اماته همان ميراندن در دنيا است، كه عبارت است از منتقل شدن به عالم قبر. و مراد از جمله” و الينا المصير،“ به طورى كه از سياق برمىآيد احياء در روز قيامت است.
-” يَوْمَ تَشقَّقُ الأَرْض عَنهُمْ سِرَاعاً ذَلِك حَشرٌ عَلَيْنَا يَسِيرٌ،
-بازگشت در روزى كه زمين به زودى از روى آنان مىشكافد و آن حشرى است كه براى ما آسان است.“
يعني، زمين از روى ايشان شكافته مىشود، و ايشان به سرعت به سوى دعوت كننده بيرون مىشوند.
” ذلك حشر علينا يسير،“ يعنى آنچه گفتيم كه از قبور شكافته شده به سرعت بيرون مىشوند، حشرى است كه انجامش براى ما آسان است.
-« يَوْمَ يخْرُجُونَ مِنَ الأَجْدَاثِ سِرَاعاً كَأَنهُمْ إِلى نُصبٍ يُوفِضونَ،
-خَشِعَةً أَبْصرُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ذَلِك الْيَوْمُ الَّذِى كانُوا يُوعَدُونَ،
-« روزى كه به سرعت از قبرها در آيند،
و همه به سوى يك نقطه به سرعت به راه افتند،
گويى در آنجا به سوى علامتى روان مىشوند!
-چشمهايشان از شدت شرمندگى به پايين افتاده،
ذلت از سراپايشان مىبارد،
1) آيه 41تا 44 سوره ق الميزان ج : 18 ص : 541
به ايشان گفته مىشود: اين است همان روزى كه وعدهاش را مىدادند! »
مي فرمايد: روز قيامت از قبرها در مىآيند، در حالى كه سرگردان مىدوند، گويا به سوى علامتى مىدوند تا راه را پيدا كنند، در حالى كه اثر خشوع قلبى در ديدگانشان هويدا باشد، آرى آن روزى كه در دنيا وعده داده مىشدند، همين روز است!
” ذلك اليوم الذى كانوا يوعدون!“
-” وَ تَرَكْنَا بَعْضهُمْ يَوْمَئذٍ يَمُوجُ فى بَعْضٍ وَ نُفِخَ فى الصورِ فجَمَعْنَهُمْ جمْعاً،
-در آن روز بگذاريمشان كه چون موج در هم شوند و در صور دميده شود و جمعشان كنيم جمع كامل .“
در آن روز از شدت ترس و اضطراب آنچنان آشفته مىشوند كه دريا در هنگام طوفان آشفته مىشود، و مانند آب دريا به روى هم مىريزند و يكديگر را از خود مىرانند، در نتيجه نظم و آرامش جاى خود را به هرج و مرج مىدهد، و پروردگارشان از ايشان اعراض نموده رحمتش شامل حالشان نمىشود و ديگر به اصلاح وضعشان عنايتى نمىكند .
اين آيه به منزله تفصيل همان اجمالى است كه ذو القرنين در كلام خود اشاره كرده و گفته بود:” فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء،“ و نظير تفصيلى است كه در جاى ديگر آمده كه:” حتى اذا فتحت ياجوج و ماجوج و هم من كل حدب ينسلون و اقترب الوعد الحق فاذا هى شاخصة ابصار الذين كفروا يا ويلنا قد كنا فى غفلة من هذا بل كنا ظالمين،“ و بهر تقدير اين جمله از ملاحم يعنى پيشگوييهاى قرآن است.
مقصود از:” و نفخ فى الصور،“ نفخه دومى قبل از قيامت است كه با آن همه مردگان زنده مىشوند، به دليل اينكه دنبالش مىفرمايد:” فجمعنا هم جمعا و عرضنا جهنم يومئذ للكافرين عرضا.“
در تفسير قمى در ذيل جمله ” و خشعت الاصوات للرحمن فلا تسمع الا همسا،“ از حضرت ابى جعفر عليهالسلام روايت كرده كه فرمود:
چون روز قيامت شود خداى تعالى تمامى مردم را در يك سرزمين جمع
مىكند، در حالى كه همه پا برهنه و لخت و عريان باشند، پس در موقف حشر مىايستند، آنقدر كه عرق شديدى از ايشان فرو ريزد، نفسها به شماره افتد، در چنين حالى به مقدار پنجاه سال خواهند ايستاد، و اين همان قول خداى عز و جل است كه مىفرمايد:” و خشعت الاصوات للرحمن فلا تسمع الا همسا ...!“
-” وَ يَوْمَ نحْشرُهُمْ جَمِيعاً ثمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشرَكُوا مَكانَكُمْ أَنتُمْ وَ شرَكاؤُكمْ،
فَزَيَّلْنَا بَيْنهُمْ وَ قَالَ شرَكاؤُهُم مَّا كُنتُمْ إِيَّانَا تَعْبُدُونَ،
-فَكَفَى بِاللَّهِ شهِيدَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ إِن كُنَّا عَنْ عِبَادَتِكُمْ لَغَفِلِينَ،
-هُنَالِك تَبْلُوا كلُّ نَفْسٍ مَّا أَسلَفَت،
وَ رُدُّوا إِلى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ وَ ضلَّ عَنهُم مَّا كانُوا يَفْترُونَ،
-و روزى كه همه خلايق را محشور مىكنيم سپس به مشركين گوئيم شما و خدايانتان بر جاى خود باشيد، آن روز رابطهاى را كه بين آنان و خدايانشان برقرار بود ( و جز خيال و توهم چيزى ديگر نبود،) قطع خواهيم كرد، و خدايانشان خواهند گفت: شما در حقيقت ما را نمىپرستيديد، (چون معيار پرستش در ما وجود نداشت،) و شما خيال خود را مىپرستيديد،
-خدا كافى است در اينكه شاهد گفتار ما باشد، كه ما از پرستش شما هيچ اطلاعى نداشتيم،
-در آن صحنه است كه اعمال يك يك انسانها كه در دنيا براى آن روز خود از پيش فرستادهاند، با محك خدايى مورد بررسى قرار مىگيرد، ( تا حقيقت هر عملى براى صاحبش كشف شود، و نيز معلوم شود،) كه مولاى حقيقى ايشان خدا بود، و آنچه به نام معبود خيالى به خدا نسبت مىدادند و هم و خيالى بيش نبود!“
منظور از ” حشر جميع“ حشر همه آنهائى است كه تاكنون ذكر شدند، چه مؤمنين و چه مشركين، و چه شركاى ايشان.
-” ثم نقول للذين اشركوا مكانكم انتم و شركاؤكم.“
در آن روز به مشركين مىگوئيم همانجا كه هستيد باشيد، شركاى شما نيز در همان دوزخ كه هستند باشند.
اين فرمان كه: شما و شركائتان بر جاى باشيد براى اين است كه در آنجا كه جاى اختيار و امتحان است، امتحان شوند.
مشركين و شركاء و هر انسان ديگر آنچه را كه در دنيا كرده امتحان شوند تا حقيقت كردههايش برايش منكشف و روشن شود، و حقيقت هر عملى را كه كرده به عيان مشاهده كند، نه اينكه صرفا برايش بشمارند و بيان كنند كه تو چنين و چنان كردهاى، بلكه عمل خود را مجسم مىبيند و با مشاهده حق از هر چيزى، اين معنا برايش منكشف مىشود كه مولاى حقيقى، تنها خداى سبحان است و همه اوهام ساقط و
1) الميزان ج : 14 ص : 302
منهدم مىگردد، و اثرى از آن دعوىها كه بشر به اوهام و هواهاى خود بر حق مىبست باقى نمىماند.
در آن روز حقيقت ولايت الهى بطور عيان ظهور پيدا مىكند و خلق به عيان لمس مىكنند كه غير از خداى تعالى، به جز فقر و مملوكيت محض چيزى ندارند، در اين هنگام است كه هر دعوى باطلى باطل و بنيان هر موهومى منهدم مىگردد: ” هنالك الولاية لله الحق،“ و ” يوم هم بارزون لا يخفى على الله منهم شىء لمن الملك اليوم لله الواحد القهار،“ و ” و الامر يومئذ لله ! “
-” وَ إِن كلٌّ لَّمَّا جَمِيعٌ لَّدَيْنَا محْضرُونَ،
-با اينكه هيچ يك از آنان نيست مگر آنكه همگى نزد ما حاضر خواهند شد.“
آيا نديدند چقدر از اقوام قبل از ايشان را هلاك كرديم و ديگر به سوى آنان برنمىگردند، و بدون استثناء همهشان دسته جمعى در روز قيامت براى حساب و جزا نزد ما حاضر خواهند شد.
اين آيه شريفه در معناى آيه:” ذلك يوم مجموع له الناس و ذلك يوم مشهود.“ مىباشد.
-” وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظلَمُوا مَا فى الأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لافْتَدَوْا بِهِ مِن سوءِ الْعَذَابِ يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَ بَدَا لهُم مِّنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُوا يحْتَسِبُونَ،
-و اگر ستمگران دو برابر تمامى آنچه در زمين است مالك باشند همه را براى دفع عذاب روز قيامت مىدهند آرى در آن روز چيزهايى برايشان هويدا مىشود كه هرگز احتمالش را نمىدادند.“
مشركين به زودى در روز قيامت به امورى برخواهند خورد كه وضع آن امور مافوق تصورشان و بزرگتر و هولانگيزتر از آن است كه به ذهن آنان خطور كرده باشد. ” وبدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون،“ يعنى در قيامت چيزهايى برايشان هويدا مىشود كه خيالش را هم نمىكردند.
اگر ظالمين كه منكر معادند دو برابر آنچه در زمين از اموال و ذخائر و گنجينهها است، مىداشتند، همانا همه آن را مىدهند تا از سوء عذاب برهند.
مشركين از انبيا و مؤمنين مىشنيدند كه خدا حساب و ميزانى براى اعمال دارد و قضا و آتش و الوانى از عذاب دارد، آنگاه شنيدههاى خود را - با انكارى كه نسبت به آن داشتند - بر آنچه در ذهنشان بود يعنى آتش دنيا و عذاب دنيا و حساب و ميزان دنيا مقايسه مىكردند و چون در قيامت به آنها برخورند، خواهند ديد كه بزرگتر از آن است كه در دنيا به خاطر كسى خطور كند .
اين آيه در توصيف عذاب خدا، نظير آيه” فلا تعلم نفس ما أخفى لهم من قرة أعين،“ است در توصيف نعيم اهل بهشت.
و نيز مقتضاى سياق آن است كه ظهور مزبور از قبيل ظهور بعد از خفا، و انكشاف بعد از استتار باشد، همچنان كه آيه” لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد،“ نيز همين معنا را مىرساند و مىفهماند كه عالم آخرت در همين عالم نيز بوده، و ليكن پنهان و در پرده، و در قيامت اين پردهها كنار مىرود.
” و بدا لهم سيئات ما كسبوا ...،“ يعنى در آن روز كارهاى زشتشان بعد از آنكه در دنيا از نظرشان پنهان بود، برايشان آشكار مىشود .
بنا بر اين، اين جمله همان را مىگويد كه آيه ” يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء،“ آن را افاده مىكند.
” و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن،“ يعنى همان عذابهاى گوناگون و هولها و شدايدى كه از اولياى دين در باره قيامت مىشنيدند، و آن را استهزا مىكردند، بر آنان نازل شد و به ايشان رسيد.
-” وَ أَنذِرْهُمْ يَوْمَ الاَزِفَةِ إِذِ الْقُلُوب لَدَى الحَْنَاجِرِ كَظِمِينَ مَا لِلظلِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شفِيعٍ يُطاعُ،
-اى پيامبر ايشان را از روز آزفه بترسان، از آن وقتى كه دلها از شدت ترس به گلوگاه مىرسد و دچار ترس و اندوه شديد مىگردد روزى كه براى ستمكاران هيچ دوست و هيچ شفيعى كه شفاعتش پذيرفته شود نيست.“
” وَ أَنذِرْهُمْ يَوْمَ الاَزِفَة، “ آزفه از اوصاف روز قيامت، و به معناى نزديك است. پس معناى اين جمله آن است كه مردم را از روز نزديك انذار كن، و اين معنا يعنى نزديك بودن قيامت در آيه ” انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا،“ نيز آمده است.
” اذا القلوب لدى الحناجر،“ اين جمله كنايه است از نهايت درجه ترس، گويا كار مردم از شدت وحشت به جايى مىرسد كه گويى دلهايشان از جاى خود كنده مىشود و
1) آيه 47 سوره زمر الميزان ج : 17 ص : 412
تا حنجره بالا مىآيد.
” ما للظالمين من حميم و لا شفيع يطاع،“ كفار خويشاوند و نزديكى ندارند كه به يارى آنان بپا خيزد و حميت قرابتش به هيجان آيد. اين معنا در جمله” فلا أنساب بينهم يومئذ،“ نيز آمده است، و معناى جمله ” و لا شفيع يطاع،“ اين است كه: كفار شفاعت پذيرفته ندارند!
-” وَ يَقَوْمِ إِنى أَخَاف عَلَيْكمْ يَوْمَ التَّنَادِ،
-يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ مَا لَكُم مِّنَ اللَّهِ مِنْ عَاصِمٍ وَ مَن يُضلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَاد،
-و نيز من بر شما اى قوم مىترسم از روز قيامت، روزى كه بانگ و فرياد مردم از هر سو بلند مىشود،
-روزى كه از عذاب پا به فرار مىگذاريد ولى از ناحيه خدا هيچ حافظى نداريد و كسى كه خدا گمراهش كند ديگر هيچ راهنما نخواهد داشت.“
منظور از يوم التناد روز قيامت است و تسميه قيامت به اين اسم، به خاطر اين است كه در آن روز ستمگران يكديگر را با صداى بلند صدا مىزنند، و داد و فريادشان به واويلا بلند مىشود، همانطور كه در دنيا به داد و فرياد عادت كرده بودند.
” يوم تولون مدبرين ما لكم من الله من عاصم،“ منظور از اين يوم باز همان روز قيامت است و شايد مراد اين باشد كه كفار در آن روز در دوزخ از شدت عذاب از اين سو به آن سو فرار مىكنند شايد كه راه نجاتى پيدا كنند، ولى از هر طرف كه مىدوند برگردانده مىشوند، همچنان كه در جاى ديگر قرآن كريم آمده ” كلما ارادوا أن يخرجوا منها من غم اعيدوا فيها و ذوقوا عذاب الحريق.“
” و من يضلل الله فما له من هاد،“ - شما پشت كرده و فرار مىكنيد و ليكن هيچ پناهى نداريد، چون اگر پناهى باشد از ناحيه خداست، و از آن ناحيه هم پناهى نيست، براى اينكه خدا شما را گمراه كرده و كسى كه خدا گمراهش كرده باشد، ديگر راهنمايى نخواهد داشت!
-” يَوْمَ يُكْشف عَن ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلى السجُودِ فَلا يَستَطِيعُونَ،
-روزى كه شدت به نهايت مىرسد و خلق به سجده دعوت مىشوند ولى اينان نمىتوانند سجده كنند، چون كبر و نخوت ملكه ايشان شده است.“
كشف از ساق مثلى است براى افاده نهايت درجه شدت، چون وقتى انسان به سختى دچار زلزله يا سيل يا گرفتارى ديگر مىشود، شلوار را بالا كشيده كمر را مىبندد، تا بهتر و سريعتر به تلاش بپردازد، و وسيله فرار از گرفتارى را فراهم سازد، زمخشرى در كشاف گفته معناى ” يوم يكشف عن ساق“ روزى كه شدت امر به نهايت مىرسد است، و گر نه در آن روز نه ساق پايى در بين است، و نه شلوارى كه از آن بالا بكشند!
اين آيه تا پنج آيه بعد، مطلب معترضهاى است كه در بين واقع شده چون سخن از شرك مشركين به ميان آمده بود، و اينكه آنها معتقد بودند شركا در روز قيامت اگر قيامت و حسابى باشد ايشان را به سعادت مىرسانند، لذا در اين چند آيه معترضه فرمود نه خداى تعالى شريكى دارد، و نه در آن روز اين شركاى خيالى شفاعتى دارند، و تنها راه احراز سعادت در آخرت سجود است، يعنى خاضع شدن براى خداى سبحان و يگانگى او در ربوبيت، در دنيا را پذيرفتن، آنهم آنچنان پذيرفتنى كه آدمى را داراى صفت خضوع سازد، و روز قيامت سعادتمند كند .
و اما اين تكذيبگران مجرم كه در دنيا براى خدا سجده نكردند، در آخرت هم نمىتوانند براى او سجده كنند، در نتيجه سعادتمند نمىشوند پس حال آنان با حال مسلمانان به هيچ وجه نمىتواند يكسان باشد، بلكه خداى سبحان به خاطر استكبارى كه كردند در دنيا معامله استدراج و مماشات با ايشان مىكند، تا شقاوتشان به حد نهايت برسد، و مستحق عذاب اليم آخرت گردند.
پس معناى اينكه فرمود:” يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون،“ اين شد كه اى پيامبر به ياد آر روزى را كه بر اين كفار بسيار سخت خواهد شد، و چون دعوت مىشوند براى خدا سجده كنند نمىتوانند بكنند، چون حالت خضوع براى خدا در دل ندارند، و در دنيا به خاطر تكبرى كه داشتند چنين ملكهاى كسب نكردند، روز قيامت هم روز كشف باطن آدمى است، وقتى باطن در دنيا باطنى بوده كه نگذاشته ايشان خاضع شوند، در آخرت هم نخواهد گذاشت.
” خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلة،“ در حالى كه چشمهايشان از شرم به زير افتاده است، و در حالى كه ذلت قهرى سراپاى آنان را فرا گرفته است.
اگر خشوع را به چشمها نسبت داده براى اين است كه اولين عضوى كه خشوع قلبى را حكايت مىكند چشم است.
” و قد كانوا يدعون الى السجود و هم سالمون،“ آن روز كه دعوت مىشدند در برابر خداى سبحان سجده كنند با اينكه سالم بودند و مىتوانستند سجده كنند و بهترين تمكن را داشتند سجده نكردند و به دعوت انبيا اعتنا ننمودند .
” فذرنى و من يكذب بهذا الحديث،“ منظور از كلمه هذا الحديث قرآن كريم است. و اين آيه كنايه است از اينكه خداى تعالى به تنهايى براى عذاب آنان كافى است، و دست از ايشان بر نخواهد داشت.
-” سأَلَ سائلُ بِعَذَابٍ وَاقِع،
-لِّلْكَفِرِينَ لَيْس لَهُ دَافِعٌ، مِّنَ اللَّهِ ذِى الْمَعَارِج،
-تَعْرُجُ الْمَلَئكةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْف سنَة،
-سائلى از كفار درخواست عذابى كرد كه لا محاله واقع مىشد،
-و كافران دافعى براى آن نداشتند.“
آنچه سياق سوره معارج دست مىدهد اين است كه مىخواهد روز قيامت را توصيف كند به آن عذابهايى كه در آن براى كفار آماده شده، از همان آغاز، سخن از عذاب دارد.
سؤال سائلى را حكايت مىكند كه از عذاب الهى كفار پرسيده، و اشاره مىكند به اينكه اين عذاب آمدنى است، و هيچ مانعى نمىتواند از آمدنش جلوگير شود، و نيز عذابى است نزديك، نه دور كه كفار مىپندارند، آنگاه به صفات آن روز و عذابى كه براى آنان تهيه شده پرداخته، مؤمنين را كه به انجام وظائف اعتقادى و عملى خود مىپردازند استثنا مىكند.
” انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا،“ اگر كفار عذاب قيامت را دور مىبينند و به دورى آن معتقدند، اين اعتقادشان ظنى است، و امكان آن را بعيد مىپندارند، نه اينكه معتقد به معاد باشند ولى آن را دور بپندارند، چون كسى كه معتقد به معاد است هرگز درخواست عذاب آن را نمىكند، و اگر هم بكند صرف لقلقه زبان است، و اما رؤيت خداى تعالى به معناى علم آن حضرت است به اينكه قيامت محقق است، و آنچه آمدنى است نزديك هم هست.
” يوم تكون السماء كالمهل - روزى است كه آسمان چون مس ذوب شده مىشود،“
” و تكون الجبال كالعهن- و كوهها چون پشم حلاجى شده مىگردند.“
” و لا يسئل حميم حميما- و هيچ حامى و دوستى سراغ دوستش را نمىگيرد.“
كلمه حميم به معناى خويشاوند نزديكى است كه انسان اهتمام به امر او داشته و برايش دلسوزى بكند، و اين جمله اشاره است به سختى روز قيامت، به طورى كه هر انسانى در آن روز آنقدر مشغول به خويشتن است كه به كلى نزديكان خود را از ياد
1) آيه 42 و43 سوره قلم الميزان ج 19 ص 643
مىبرد، به طورى كه هيچ حميمى از حال حميم خود نمىپرسد.
معناى جمله مورد بحث اين است كه خويشاوند هر كسى را به او نشان مىدهند، ولى او به خاطر گرفتاريهاى خودش احوالى از آنان نمىپرسد .
” يود المجرم لو يفتدى من عذاب يومئذ ببنيه و صاحبته و اخيه و فصيلته التى تؤويه و من فى الأرض جميعا ثم ينجيه،“ مجرم به خاطر جرمش آنقدر عذابش شديد مىشود كه آرزو مىكند اى كاش مىتوانست نزديكترين اقارب، و گرامىترين عزيزان خود مثلا فرزندان و برادران و فصيله خود را قربان خود مىكرد، و بلكه تمامى انسانهاى روى زمين را - اگر اختيارشان به دست او بود - مىداد و عذاب را از خود دور مىكرد، و معلوم است كسى كه از شدت عذاب حاضر است عزيزان خود را فداى خود كند، ديگر كى احوال آنان را مىپرسد.
” كلا انها لظى،
نزاعة للشوى،
تدعوا من ادبر و تولى و جمع فاوعى،
اما هيهات چه آرزوى خامى كه آتش دوزخ شعلهور است،
و در هم شكننده اعضاى بدن است،
او هر روگردان از حق و مستكبرى را به سوى خود مىخواند،
و همه آنهايى را كه اموال را جمع و ذخيره كردند در خود جاى مىدهد.“
-” فَإِذَا نُقِرَ فى النَّاقُور،
-فَذَلِك يَوْمَئذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ،
-عَلى الْكَفِرِينَ غَيرُ يَسِير،
-وقتى فرمان كوبنده حق صادر و در صور دميده مىشود،
-آن روز، روزى است سخت،
-و بر كافران روزى ناهموار است.“
نقر در ناقور نظير جمله نفخ در صور كنايه از زنده كردن مردگان در قيامت و احضار آنان براى حسابرسى است.
” فذلك يومئذ يوم عسير على الكافرين غير يسير،“ اشاره ذلك به زمان نقر در ناقور است، و بعيد نيست كه مراد از كلمه يومئذ روزى باشد كه خلائق براى حساب و جزا به سوى خدا بر مىگردند.
يا ممكن است منظور روزى باشد كه به سوى خدا بر مىگردند.
1) آيه 1 و2 و 5 تا 18 سوره معارج الميزان ج 20 ص 5
مي فرمايد: زمان نقر ناقور كه در روز رجوع خلائق به خدا واقع مىشود، زمانى بس دشوار بر كافران است.
-” فَارْتَقِب يَوْمَ تَأْتى السمَاءُ بِدُخَانٍ مُّبِين،
-يَغْشى النَّاس هَذَا عَذَابٌ أَلِيمٌ،
-رَّبَّنَا اكْشِف عَنَّا الْعَذَاب إِنَّا مُؤْمِنُونَ،
-پس تو منتظر آن روزى باش كه آسمان دودى آشكار بياورد،
-دودى كه چشم مردم را بگيرد و اين عذابى است دردناك،
-آن وقت است كه مىگويند: پروردگارا اين عذاب را از ما بردار كه ايمان خواهيم آورد!“
مىفرمايد: منتظر روزى باش كه آسمان دودى آشكار بياورد. اين تهديدى است به عذابى كه از هر سو مردم را فرا مىگيرد. ” يغشى الناس،“ يعنى دودى كه از هر طرف بر مردم احاطه مىيابد.
” هذا عذاب اليم ربنا اكشف عنا العذاب انا مؤمنون،“ اين جمله حكايت گفتار مردمى است كه دچار عذاب دخان شدند، و معنايش اين است كه در آن روز كه آسمان دودى آشكارا مىآورد، مردم مىگويند: پروردگارا اين عذاب را از ما بردار كه ايمان خواهيم آورد.
و در اين گفتار خود، هم به ربوبيت خدا اعتراف مىكنند و هم اظهار ايمان مىكنند كه ما به اين دعوت حقت ايمان مىآوريم.
” انى لهم الذكرى و قد جاءهم رسول مبين،“ يعنى از كجا مىتوانند متذكر شوند، و به حق اعتراف كنند، در حالى كه اين حق را رسولى آشكارا آورد، و مع ذلك به آن ايمان نمىآوردند، رسولى كه رسالتش بسيار روشن بود و جاى هيچ شكى در آن نبود .
” ثم تولوا عنه و قالوا معلم مجنون،“ سپس از رسول اعراض كرده گفتند: او معلم است، يعنى ديگران يادش دادهاند و مجنون است يعنى جن او را آسيب زده است.
” انا كاشفوا العذاب قليلا انكم عائدون- ما مقدار كمى از عذاب را از شما برمىداريم ولى شما باز برخواهيد گشت. “ اگر منظور از دخان يكى از علامتهاى نزديك قيامت بود معنايى كه از آيه نزديكتر به ذهن باشد اين است كه: شما به سوى عذاب روز قيامت برمىگرديد.
-” يوم نبطش البطشة الكبرى انا منتقمون،
1) آيه 8 تا 10 سوره مدثر الميزان ج 20 ص 133
منظور از روزى كه خدا كفار را به بطشى بزرگ بطش مىكند روز قيامت است. توصيف بطشه با كلمه كبرى مؤيد همين تفسير است، چون اين توصيف، بطشه را بطشهاى معرفى مىكند كه بزرگتر از آن تصور نمىشود، و چنين بطشهاى همان بطشه روز قيامت است كه عذابش از هر عذابى سختتر است، همچنان كه قرآن كريم فرموده:” فيعذبه الله العذاب الاكبر،“ كما اينكه پاداش قيامت هم بزرگترين پاداش است، و در آن باره مىفرمايد:” و لاجر الآخرة اكبر ! “
-” يَسئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَمَةِ،
-مىپرسد كى روز قيامت و حساب خواهد بود؟ “
” فاذا برق البصر و خسف القمر و جمع الشمس و القمر- بگو روزى كه چشمها از وحشت و هول خيره بماند، و ماه تابان تاريك شود، و ميان خورشيد و ماه جمع گردد.“ در اين آيه چند نشانه از نشانههاى قيامت ذكر شده است.
منظور از برق بصر تحير چشم در ديدن و دهشتزدگى آن است، و منظور از خسوف قمر بىنور شدن آن است.
” يقول الانسان يومئذ أين المفر،“ يعنى كجاست گريزگاه؟
” كلا لا وزر- هرگز مفرى نيست! “ اين جمله رد آنان در سؤال از مفر است، و كلمه وزر به معناى پناهگاهى چون كوه و قلعه و امثال آن است، و اين كلام خداست نه تتمه گفتار انسان.
” الى ربك يومئذ المستقر،“ به سوى كسى جز خدا مستقرى نيست، پس وزر و پناهگاهى هم كه به آن پناهنده شوند، و آن از ايشان دفاع كند وجود ندارد.
توضيح اينكه انسان به سوى خداى تعالى سير مىكند و خواه ناخواه خداى خود را ديدار مىكند، و سيرش به سوى او مىانجامد، و هيچ حاجبى كه او را از وى بپوشاند و يا از عذاب وى مانع شود وجود ندارد، و اما حجابى كه در آيه قرآن ياد شده و فرموده:” كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون،“ از سياق دو آيه استفاده مىشود منظور محروميت از كرامت خداى تعالى است نه اينكه خدا از حالشان بىخبر باشد، و يا ايشان از خدا غايب و پنهان باشند .
ممكن هم هست بگوييم مراد از جمله مستقر انسان به سوى اوست، اين باشد
1) آيه 10 تا 16 سوره دخان الميزان ج : 18 ص : 208
كه زمام امر در سعادت و شقاوت و بهشت و دوزخ بودن مستقر آدمى به دست خداست، و به مشيت او وابسته است، هر كس را بخواهد در بهشت منزل مىدهد كه جاى متقين است، و هر كس را بخواهد در دوزخ كه جاى مجرمين است، همچنان كه خودش در جاى ديگر فرموده:” يعذب من يشاء و يغفر لمن يشاء.“
و ممكن است منظور اين باشد كه استقرار مردم در روز قيامت به حكم خداى تعالى است، تنها اوست كه در بين بشر نفوذ دارد نه غير او، همچنان كه باز خود خداى تعالى فرموده:” كل شىء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون ! “
” ينبؤا الانسان يومئذ بما قدم و أخر،“ منظور از ” ما قدّم“ خوبى و بديهايى است كه انسان در اول عمرش كرده است.
منظور از ” و أخّر،“ كارهاى نيك و بد آخر عمر است، و يا منظور از اولى نيك و بدهايى است كه خودش در همه عمر كرده، و منظور از دومى آثار خير و شرى است كه او منشأش را در بين مردم باب نموده، و اگر سنت حسنهاى براى بعد از خودش باب كرده پاداش مىبيند، و اگر سنت سيئهاى باب كرده عقاب مىبيند.
” بل الانسان على نفسه بصيرة و لو القى معاذيره - انسان صاحب بصيرت بر نفس خويش است، و خود را بهتر از هر كس مىشناسد، و اگر با ذكر عذرها از خود دفاع مىكند، صرفا براى اين است كه عذاب را از خود برگرداند.“
بصيرت به معناى رؤيت قلبى و ادراك باطنى است. بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از بصيرت حجت است، همچنان كه در آيه ” ما أنزل هؤلاء الا رب السموات و الأرض بصائر،“ به اين معنا آمده، و انسان هم خودش حجتى است عليه خودش، در آن روز وقتى بازجويى مىشود، و از چشم و گوش و دلش سؤال مىشود، همان چشم و گوش و حتى پوست بدنش و دو دست و دو پايش به سخن آمده، عليه او شهادت مىدهند، همچنان كه درباره مورد سؤال قرار گرفتن گوش و چشم و دل فرمود :” ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا،“ و در مورد شهادت دادن گوش و چشم و پوست فرموده:” شهد عليهم سمعهم و أبصارهم و جلودهم،“ و در باره سخن گفتن دستها و شهادت دادن پاها فرموده:” و تكلمنا ايديهم و تشهد أرجلهم و لو القى معاذيره.“
-” كلا بَلْ تحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ، وَ تَذَرُونَ الاَخِرَةَ،
-وُجُوهٌ يَوْمَئذٍ نَّاضِرَةٌ، إِلى رَبهَا نَاظِرَةٌ،
-وَ وُجُوهٌ يَوْمَئذِ بَاسِرَةٌ، تَظنُّ أَن يُفْعَلَ بهَا فَاقِرَةٌ،
-هرگز چنين نيست كه شما مىپنداريد و دلايل معاد را مخفى شماريد بلكه شما دنياى
زودگذر را دوست داريد،
-و به كلى كار آخرت و نشانه قيامت را رها مىكنيد،
-آن روز رخسار طايفهاى از شادى برافروخته و نورانى است،
-و با چشم قلب جمال حق را مشاهده مىكنند،
-و رخسار گروهى ديگر عبوس و غمگين است،
-كه مىدانند حادثه ناگوارى در پيش است كه پشت آنها را مىشكند.“
اين آيات صفات روز قيامت است، البته از اين نظر كه مردم در آن روز چه حالى دارند، و اينكه مردم در آن روز دو طايفهاند، طايفهاى كه چهرهاى شكفته و دلى شاد دارند، و طايفهاى ديگر كه چهرهاى درهم كشيده و دلى نوميد از نجات دارند، و اشاره مىكند به اينكه آغاز اين تقسيم از زمان احتضار شروع مىشود.
” وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة،“ نضارت چهره و درخت و امثال آن به معناى خرمى و زيبايى و بهجت آنهاست. وجوهى در آن روز كه قيامت بپا مىشود زيبا و خرم است، و مسرت و بشاشت درونى از چهرهها نمايان است، همچنان كه در جاى ديگر در باره اين وجوه فرموده:” تعرف فى وجوههم نضرة النعيم،“ و نيز فرموده:” و لقيهم نضرة و سرورا.“
مراد از نظر كردن به خداى تعالى نظر كردن حسى كه با چشم سرانجام مىشود نيست، چون برهان قاطع قائم است بر محال بودن ديده شدن خداى تعالى، بلكه مراد نظر قلبى و ديدن قلب به وسيله حقيقت ايمان است، همانطور كه براهين عقلى هم همين را مىگويد، و اخبار رسيده از اهل بيت عصمت عليهم السلام هم بر همين دلالت دارد.
پس اين طايفه دلهايشان متوجه پروردگارشان است، و هيچ سببى از اسباب دلهايشان را از ياد خدا به خود مشغول نمىكند، چون آن روز همه سببها از سببيت ساقطند، و در هيچ موقفى از مواقف آن روز نمىايستند، و هيچ مرحلهاى از مراحل آنجا را طى نمىكنند، مگر آنكه رحمت الهى شامل حالشان است، و از فزع آن روز ايمنند:” و هم من فزع يومئذ امنون،“ و هيچ مشهدى از مشاهد جنت را شهود نمىكنند، و به هيچ نعمتى از نعمتهايش متنعم نمىشوند، مگر آنكه در همان حال پروردگار خود را مشاهده مىكنند، چون نظر به هيچ چيز نمىكنند، و هيچ چيزى را نمىبينند، مگر از اين دريچه كه آيت خداى سبحان است، و معلوم است كه نظر كردن به آيت از آن جهت كه آيت است عينا نظر كردن به صاحب آيت يعنى خداى سبحان است .
” و وجوه يومئذ باسرة تظن أن يفعل بها فاقرة،“ وجوهى در آن روز به سختى عبوس است، مىداند كه با آنان رفتارى مىشود كه پشتشان شكسته شود، و يا دماغشان به آتش داغ شود.
” كلا اذا بلغت التراقى- باش تا جانشان به گلو رسد،“ اين جمله رد از اين عمل ايشان است كه زندگى دنياى عاجله را دوست مىدارند و آن را مقدم بر زندگى آخرت مىدارند، گويا فرموده: از اين رفتارتان دست برداريد كه اين زندگى و اين طرز فكر براى شما دوام ندارد، و به زودى مرگ بر شما نازل گشته، به سوى پروردگارتان روانه مىشويد.
” و قيل من راق- گويند كيست كه درد اين بيمار را علاج كند؟ “ چه كسى از اهل و عيال و دوستانش در آنچه كه پيرامون اويند مىتواند او را شفا دهد و دردش را دوا كند؟
” و ظن انه الفراق،“ يعنى انسان محتضر وقتى اين احوال را مشاهده مىكند، يقين مىكند كه ديگر بايد از زندگى عاجله دنيا كه علاقمند بدان بود، و بر آخرت ترجيحش مىداد جدا شود.
” و التفت الساق بالساق- و ساقهاى پا به هم در پيچد،“ ظاهر اين عبارت اين است كه مراد از آن پيچيدن ساقهاى پاى محتضر در يكديگر است، چون وقتى روح به گلوگاه مىرسد حيات سارى در اطراف بدن باطل گشته، ديگر تعادلى بين اعضا نمىماند.
آيه مىخواهد با تعبير پيچيدن ساق به ساق از احاطه شدائد و ورود پى در پى آنها خبر دهد، چون از دم مرگ تا روز قيامت شدائد يكى پس از ديگرى روى مىآورد.
” الى ربك يومئذ المساق- در آن روز خلق را به سوى خدا خواهند كشيد،“ مراد از اينكه در قيامت يا در روز مرگ سوق به سوى خداى تعالى است، اين است كه بازگشت به سوى اوست، و اگر از بازگشت، به مساق تعبير آورد، براى اشاره به اين بود كه آدمى در اين بازگشت، اختيارى از خود ندارد، مانند حيوانى كه ديگرى او را مىراند، آدمى را هم ديگرى به سوى اين سرنوشت مىبرد، و او خود هيچ چارهاى از آن ندارد، پس او به حكم” الى ربك يومئذ المساق،“ از روز مرگش به سوى پروردگارش رانده مىشود، تا به حكم” الى ربك يومئذ المستقر،“ در قيامت بر او وارد شود.
آيه شريفه مىفهماند كه غايت و نقطه نهايى هستى برگشتن به خداى تعالى است.
” ايحسب الانسان أن يترك سدى،“ آيا انسان چنين مىپندارد كه ما او را مهمل رها مىكنيم و اعتنايى به او نداريم، و چون نداريم بعث و قيامتى هم نيست، و بعد از مردن ديگر زندهاش نمىكنيم، و در نتيجه تكليف و جزايى در كار نيست؟
” الم يك نطفة من منى يمنى،“ مگر او نطفهاى نبود از منىاى كه در رحمش مىريزند، ” ثم كان علقة فخلق فسوى،“ آرى او همين نطفه بود و سپس آن انسان و يا آن منى قطعهاى لخته خون بود كه خداى تعالى با تعديل و تكميل، اندازهگيرى و سپس
صورتگريش كرد. ” فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى،“ يعنى از انسان دو صنف درست كرد، يكى نر و ديگرى ماده!
” اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى؟“ در اين آيه بر مساله بعث كه مورد انكار كفار است، و آن را بعيد مىشمارند استدلال شده، و دليل آن را عموم قدرت خداى تعالى و ثبوتش در خلقت ابتدايى دانسته، فرموده خداى تعالى قادر بر خلقت بار دوم انسان است، به دليل اينكه بر خلقت نخستين او قادر بود، و خلقت دوم اگر آسانتر از خلقت اول نباشد دشوارتر نيست.
-” فَإِذَا جَاءَتِ الصاخَّةُ،
-پس وقتى آن صيحه شديد آسمانى بيايد! “
كلمه صاخّه به معناى صيحه شديدى است كه از شدتش گوشها كر شود، و منظور از آن نفخه صور است.
-” يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه ...،
-و روزى رسد كه هر كس از برادرش هم فرار مىكند،
-و از مادر و پدرش،
-و از همسر و فرزندانش،
-در آن روز هر كس آنقدر گرفتار است كه به ياد غير خودش نمىافتد.“
اين آيه به شدت روز قيامت اشاره مىكند، شدت آن روز به حدى است كه انسان از أقربا و نزديكانش مىگريزد، براى اينكه شدت آنچنان احاطه مىكند كه نمىگذارد آدمى به ياد چيزى و كسى بيفتد، و اعتنايى بغير خود كند، حال غير خودش هر كه مىخواهد باشد، آرى بلا و مصيبت وقتى عظيم باشد و شدت يابد، و بر آدمى چيره گردد، آنچنان آدمى را به خود جذب مىكند كه از هر فكر و تلاشى منصرفش مىسازد.
-” وجوه يومئذ مسفرة، ضاحكة مستبشرة،
-در آن روز چهرهها دو جورند چهرههايى نورانى، خندان و خوشحال،“
اين آيه بيان مىكند كه در آن روز مردم به دو قسم منقسم مىشوند، قسمى اهل سعادت، و قسمى ديگر اهل شقاوت، و اشاره مىكند به اينكه هر يك از اين دو طايفه با سيما و قيافهاش شناخته مىشود، اهل سعادت چهرههايى نورانى و درخشنده دارند، كه فرح و سرور و انتظار آيندهاى خوش از آن چهرهها هويداست، پس معناى مستبشره
1) آيه 19تا 39 سوره قيامت الميزان ج 20 ص 173
همين است كه از ديدن منزلگاه خود كه به زودى بدانجا منتقل مىشوند خوشحالند .
-” و وجوه يومئذ عليها غبرة، ترهقها قترة
-و چهرههايى غبارآلود و اندوهبار، كه ظلمت و كدورت از آن مىبارد.“
در اين چهار آيه حال دو طايفه را، با بيان حال چهرههايشان بيان كرده، چون چهره و قيافه آينه دل است، هم مسرت درونى در آن جلوه مىكند و هم اندوه و گرفتارى.
-” اولئك هم الكفرة الفجرة،
-آنان همين كافران فاجرند!“
-” فَإِذَا جَاءَتِ الطامَّةُ الْكُبرَى،
-يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الانسنُ مَا سعَى، وَ بُرِّزَتِ الجَحِيمُ لِمَن يَرَى،
-فَأَمَّا مَن طغَى، وَ ءَاثَرَ الحَيَوةَ الدُّنْيَا، فَإِنَّ الجَحِيمَ هِىَ الْمَأْوَى،
-وَ أَمَّا مَنْ خَاف مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْس عَنِ الهَوَى،
-فَإِنَّ الجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوَى!
-پس وقتى آن حادثه بزرگ رخ دهد،
-در آن روزى كه انسان هر چه كرده به ياد مىآورد،
-و جهنم براى هر صاحب چشمى ظاهر مىشود،
-كسى كه طغيان كرده و زندگى دنيا را ترجيح داد، دوزخ جايش است،
-واما كسى كه از موقعيت پروردگارش ترسيده و از هواى نفس جلوگيرى كرده،
-بهشت جايگاه او است.“
طامه كبرى همان قيامت است، چون قيامت داهيهاى است كه از هر داهيه ديگرى عالىتر است، و بر هر داهيهاى غالب است، اين است معناى كبرى بودن طامه قيامت، و چون نفرموده قيامت از هر داهيهاى بزرگتر است، بطور مطلق فرموده داهيه بزرگتر، معلوم مىشود هيچ داهيه و واقعهاى بزرگتر از آن نيست.
” يوم يتذكر الانسان ما سعى- در آن روزى كه انسان هر چه كرده به ياد مىآورد.“
” و برزت الجحيم لمن يرى،“ در آن روز، دوزخ ظاهر مىشود، و پرده از روى آن بر مىدارند، تا هر صاحب چشم و بينايى آن را به عيان ببيند.
آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مىفرمايد:” لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد،“ چيزى كه هست آيه سوره ق مفصلتر است، مىفرمايد: تو از اين در غفلت بودى، پس ما پردهات را كنار زديم، اينك امروز چشمت تيزبين شده است!
1) آيه 33 تا آخر سوره عبس الميزان ج 20 ص 343
و از ظاهر آيه مورد بحث بر مىآيد كه جهنم قبل از روز قيامت خلق شده، تنها در روز قيامت با كشف غطاء ظاهر مىشود، و مردم آن را مىبينند.
-” فاما من طغى و اثر الحيوة الدنيا فان الجحيم هى الماوى،
در اين آيات حال مردم در آن روز به تفصيل بيان شده، مىفرمايد مردم دو قسم مىشوند، يعنى وقتى طامه كبرى بيايد مردم دو دسته مىشوند، طاغيان، و ترسندگان از خداوند .
خداى تعالى در اين آيات سهگانه، مردم را به دو دسته تقسيم فرموده، اهل جهنم و اهل بهشت، - و اگر صفت اهل جهنم را جلوتر ذكر كرد براى اين بود كه روى سخن با مشركين بود- و اهل جهنم را به همان اوصافى توصيف كرد كه در آيه ” من طغى و اثر الحيوة الدنيا،“ به آن توصيف كرده، و تعريف آنان را مقابل تعريف اهل بهشت قرار داده، كه در آن فرموده:” من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى،“ و به هر حال توصيفى كه از دو طائفه كرده جنبه بيان ضابطه دارد.
معناى آيات سهگانه در دادن ضابطه كلى براى صفت اهل دوزخ و اهل بهشت در اين خلاصه مىشود كه: اهل جهنم اهل كفر و فسوق، و اهل بهشت اهل ايمان و تقوايند، و در اين ميان طوائف ديگرى غير آن دو طائفه هستند كه از مستضعفين مىباشند، كسانى كه به گناهان خود اعتراف داشته، اعمالى صالح را با اعمالى زشت مخلوط مىكنند، و نيز طوائف ديگرى كه امرشان به دست خداى سبحان است، و چه بسا با شفاعت و وسائل ديگر مشمول مغفرت خدا بشوند .
” و اما من خاف مقام ربه ... “ در آيه مورد بحث صفت ربوبيت و ساير صفات كريمه خداي تعالي چون علم و قدرت مطلقهاش و قهر و غلبهاش و رحمت و غضبش كه از لوازم ربوبيت او است، مقام او است، كه در آيه” و لا تطغوا فيه فيحل عليكم غضبى و من يحلل عليه غضبى فقد هوى و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى،“ و آيه” نبىء عبادى انى انا الغفور الرحيم و ان عذابى هو العذاب الاليم،“ مقام خود را به بندگانش اعلام مىدارد.
پس مقام خداى تعالى كه بندگان خود را از آن مىترساند همان مرحله ربوبيت او است كه مبدأ رحمت و مغفرت او نسبت به كسانى است كه ايمان آورده تقوى پيشه كنند، و نيز مبدأ عذاب سخت و عقاب شديد او است، نسبت به كسانى كه آيات او را
تكذيب نموده و نافرمانيش كنند.
-” وَ لا تَحْسبنَّ اللَّهَ غَفِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظلِمُونَ إِنَّمَا يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشخَص فِيهِ الأَبْصرُ،
-مُهْطِعِينَ مُقْنِعِى رُءُوسِهِمْ لا يَرْتَدُّ إِلَيهِمْ طرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتهُمْ هَوَاءٌ،
-و مپندار كه خدا از اعمالى كه ستمگران مىكنند غافل است،
-بلكه كيفر آنها را تاخير انداخته براى روزى كه چشمها در آن روز خيره مىشود،
-و مردم در حالى كه گردنها بر افراشته ديدگان به يك سو مىدوزند چنانكه پلكشان بهم نمىخورد و دلهايشان خالى مىگردد.“
معناى اينكه فرمود:” لا يرتد اليهم طرفهم،“ اين است كه از شدت هول و ترس از آنچه مىبينند قادر نيستند چشم خود را بگردانند .
معناى:” افئدتهم هواء،“ اين است كه از شدت و وحشت قيامت دلهايشان از تعقل و تدبير خالى مىشود و يا به كلى عقلشان را زايل مىسازد.
و معناى آيه اينست كه:
-تو از اينكه مىبينى ستمكاران غرق در عيش و هوسرانى و سرگرم فساد انگيختن در زمينند مپندار كه خدا از آنچه مىكنند غافل است، بلكه ايشان را مهلت داده و عذابشان را تاخير انداخته براى فرا رسيدن روزى كه چشمها در حدقه از حركت باز مىايستد، در حالى كه همينها گردن مىكشند و چشمها خيره مىكنند و دلهايشان دهشت زده مىشود و از شدت موقف، حيله و تدبير را از ياد مىبرند.
-” وَ مَا مِن دَابَّةٍ فى الأَرْضِ وَ لا طئرٍ يَطِيرُ بجَنَاحَيْهِ إِلا أُمَمٌ أَمْثَالُكُم مَّا فَرَّطنَا فى الْكِتَبِ مِن شىْءٍ ثُمَّ إِلى رَبهِمْ يحْشرُونَ،
-و هيچ جنبدهاى در زمين و پرندهاى كه با دو بال خود مىپرد نيست مگر اينكه آنها نيز مانند شما گروههائى هستند، و همه به سوى پروردگار خود محشور خواهند شد، ما در كتاب از بيان چيزى فروگذار نكرديم.“
مي فرمايد: حيوانات زمينى و هوائى همه امتهائى هستند مثل شما مردم، و همه به سوى پروردگار خود محشور خواهند شد.
بايد ديد كدام جهت اشتراك است كه حيوانات را در مساله بازگشت به سوى خدا شبيه به انسان كرده است، و آن چيزى كه در انسان ملاك حشر، و بازگشت به سوى خداست چيست؟
معلوم است كه آن ملاك در انسان جز نوعى از زندگى ارادى و شعورى كه راهى به سوى سعادت و راهى به سوى بدبختى، نشانش مىدهد، چيز ديگرى نيست!
پس ملاك تنها همان داشتن شعور و يا به عبارت ديگر، فطرت انسانيت است كه به كمك دعوت انبيا راه مشروعى از اعتقاد و عمل به رويش باز مىكند كه اگر آن راه را سلوك نمايد و مجتمع هم با او و راه و روش او موافقت كند در دنيا و آخرت سعادتمند مىشود، و اگر خودش به تنهائى و بدون همراهى و موافقت مجتمع آن راه را سلوك كند در آخرت سعادتمند مىشود، يا در دنيا و آخرت هر دو، و اگر آن راه را سلوك نكند بلكه از مقدارى از آن و يا از همه آن تخلف نمايد، در دنيا و آخرت بدبخت مىشود.
تفكر عميق در اطوار زندگى حيواناتى كه ما در بسيارى از شؤون حياتى خود، با آنها سر و كار داريم، و در نظر گرفتن حالات مختلفى كه هر نوع از انواع اين حيوانات در مسير زندگى به خود مىگيرند، ما را به اين نكته واقف مىسازد كه حيوانات هم مانند انسان داراى آراء و عقايد فردى و اجتماعى هستند، و حركات و سكناتى كه در راه بقاء و جلوگيرى از نابود شدن از خود نشان مىدهند، همه بر مبناى آن عقايد است، مانند انسان كه در اطوار مختلف زندگى مادى، آنچه تلاش مىكند، همه بر مبناى يك سلسله آراء و عقائد مىباشد، و چنانكه يك انسان وقتى احساس ميل به غذا و يا نكاح و داشتن فرزند و يا چيز ديگر مىكند بىدرنگ حكم مىكند به اينكه بايد به طلب آن غذا برخاسته
يا اگر حاضر است بخورد، و اگر زياد است ذخيره نمايد، و همچنين بايد ازدواج و توليد نسل كند .
و نيز وقتى از ظلم و فقر و امثال آن احساس كراهت مىنمايد حكم مىكند به اينكه تن به ظلم دادن و تحمل فقر حرام است، آنگاه پس از صدور چنين احكامى، تمامى حركت و سكون خود را بر طبق اين احكام انجام داده، و از راهى كه احكام و آراى مزبور برايش تعيين نموده ، تخطى نمىكند .
همين طور يك فرد حيوان هم- به طورى كه مىبينيم- در راه رسيدن به هدفهاى زندگى و به منظور تامين حوائج خود از سير كردن شكم و قانع ساختن شهوت و تحصيل مسكن، حركات و سكناتى از خود نشان مىدهد، كه براى انسان، شكى باقى نمىماند در اينكه اين حيوان نسبت به حوائجش و اينكه چگونه مىتواند آنرا برآورده سازد، داراى شعور و آراء و عقايدى است كه همان آراء و عقايد او را مانند انسان به جلب منافع و دفع ضرر، وا مىدارد .
زيستشناسان در بسيارى از انواع حيوانات، مانند: مورچه، زنبور عسل و موريانه به آثار عجيبى از تمدن و ظرافتكاريهائى در صنعت، و لطائفى در طرز اداره مملكت، بر خوردهاند كه هرگز نظير آن جز در بعضى از ملل متمدن ديده نشده است.
قرآن كريم هم در امثال آيه:” و فى خلقكم و ما يبث من دابة آيات لقوم يوقنون،“ مردم را به شناختن عموم حيوانات و تفكر در كيفيت خلقت آنها و كارهائى كه مىكنند، ترغيب نموده، و در آيات ديگرى به عبرت گرفتن از خصوص بعضى از آنها، مانند: چهارپايان، پرندگان، مورچگان و زنبور عسل دعوت كرده است.
انسان وقتى اين آراء و عقايد را در حيوانات مشاهده كرده و مىبيند كه حيوانات نيز با همه اختلافى كه انواع آن در شؤون و هدفهاى زندگى دارند، با اينهمه، همه آنها اعمال خود را بر اساس عقايد و آرائى انجام مىدهند، به خود مىگويد: لابد حيوانات هم احكام باعثه (اوامر) و زاجره (نواهى) دارند، و اگر چنين احكامى داشته باشند، لابد مثل ما آدميان خوب و بد را هم تشخيص مىدهند، و اگر تشخيص مىدهند ناچار، مانند ما عدالت و ظلم هم سرشان مىشود.
چون ملاك خوبى و بدى در قيامت و حساب اعمال و استحقاق كيفر و پاداش همين عدالت و ظلم است، پس حيوانات هم مانند انسان حشرى دارند.
1-آيا به راستى حيوانات هم قيامتى دارند؟ آيا حيوانات در پيشگاه خداى سبحان، محشور مىشوند به همان نحوى كه انسان محشور مىشود؟
2-آيا اگر محشور مىشوند، حشر آنها هم مانند حشر انسان است؟ اعمال آنها هم به حساب درآمده و در ميزانى سنجيده شده آنگاه بر حسب تكاليفى كه در دنيا داشتند با دخول در بهشت پاداش يا با ورود در آتش كيفر مىبينند؟
3-آيا آنها نيز براى خود انبيائى دارند، و در دنيا تكاليفشان به وسيله بعثت انبيائى به گوششان مىرسد؟ و اگر چنين است آيا انبياى آنها از جنس خود آنها است، و يا از جنس بشر است؟
اينها همه سؤالاتى است كه در اين بحث به ذهن خواننده مىرسد، و جواب يك يك آنها از آيات قرآنى استفاده مىشود:
آيه: ” ثم الى ربهم يحشرون،“ متكفل جواب از اين سؤال است، همچنانكه آيه:
”واذا الوحوش حشرت،“ قريب به آن مضمون را افاده مىكند.
از آيات بسيار ديگرى استفاده مىشود كه نه تنها انسان و حيوانات محشور مىشوند، بلكه آسمانها و زمين و آفتاب و ماه و ستارگان و جن و سنگها و بتها و ساير شركائى كه مردم آنها را پرستش مىكنند و حتى طلا و نقرهاى كه اندوخته شده و در راه خدا انفاق نگرديده همه محشور خواهند شد.
آيا حيوانات هم مبعوث شده، و اعمالشان حاضر گشته و بر طبق آن پاداش و يا كيفر مىبينند؟ بلي، معناى حشر همين است، زيرا حشر به معناى جمع كردن افراد و آنها را از جاى كندن و به سوى كارى بسيج دادن است.
قرآن كريم در خصوص اينگونه موجودات تعبير به حشر نفرموده، و ليكن چنين فرموده است:
-” يوم تبدل الارض غير الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار،“
و نيز فرموده:
-” و الارض جميعا قبضته يوم القيمة و السموات مطويات بيمينه.“
و نيز فرموده:
-” و جمع الشمس و القمر.“ و نيز فرموده:
-” انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم انتم لها واردون، لو كان هؤلاء آلهة ما وردوها.“ علاوه بر اينكه از آيه شريفه:
-” ان ربك هو يفصل بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون.“ و آيه:
-” ثم الى مرجعكم فاحكم بينكم فيما كنتم فيه تختلفون.“
و همچنين از آيات ديگرى استفاده مىشود كه: تنها ملاك حشر مساله فصل خصومت در بين آنان و احقاق حق است كه در آن اختلاف دارند .
مؤيد اين معنا ظاهر آيه:” و لو يؤاخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابة و لكن يؤخرهم الى اجل مسمى،“ است، زيرا كه اين آيه ظهور در اين دارد كه اگر ظلم مردم مستوجب مؤاخذه الهى است تنها به خاطر اين است كه ظلم است، و صدورش از مردم دخالتى در مؤاخذه ندارد، بنا بر اين هر جنبده ظالمى، چه انسان و چه حيوان، بايد انتقام ديده و هلاك شود - دقت بفرمائيد!
خداى تعالى از پارهاى از حيوانات لطائفى از فهم و دقائقى از هوشيارى حكايت كرده كه هيچ دست كمى از فهم و هوش انسان متوسط الحال در فهم و تعقل ندارد، مانند داستانى كه از مورچه و سليمان حكايت كرده و فرموده است:
-” حتى اذا اتوا على واد النمل قالت نملة يا ايها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون.“
و نيز مانند مطلبى كه از قول هدهد در داستان غايب شدنش حكايت كرده و فرموده است:
-” فقال احطت بما لم تحط به و جئتك من سبا بنبا يقين، انى وجدت امراة تملكهم و اوتيت من كل شىء و لها عرش عظيم ، وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون الله و زين لهم الشيطان اعمالهم فصدهم عن السبيل فهم لا يهتدون....“
خواننده هوشيار اگر در اين آيات و مطالب آن دقت نموده و آن مقدار فهم و
شعورى را كه از اين حيوانات استفاده مىكند وزن كرده و بسنجد، ترديد برايش باقى نمىماندكه تحقق اين مقدار از فهم و شعور موقوف به داشتن معارف بسيارى ديگر و ادراكات گوناگونى است از معانى بسيط و مركب.
آيا حيوانات تكاليف خود را در دنيا از پيغمبرى كه وحى بر او نازل مىشود مىگيرند يا نه ؟ و آيا پيغمبرانى كه فرضا هر كدام به يك نوع از انواع حيوانات مبعوث مىشوند، از افراد همان نوعند يا نه ؟ جوابش اين است كه: تاكنون بشر نتوانسته از عالم حيوانات سر درآورده و حجابهائى كه بين او و بين حيوانات وجود دارد، پس بزند، لذا بحث كردن ما پيرامون اين سؤال، فائدهاى نداشته و جز سنگ به تاريكى انداختن چيز ديگرى نيست، كلام الهى نيز، تا آنجا كه ما از ظواهر آن مىفهميم، كوچكترين اشارهاى به اين مطلب نداشته و در روايات وارده از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و ائمه اهل بيت عليهمالسلام هم چيزى كه بتوان اعتماد بر آن نمود ديده نمىشود.
از آنچه كه گفتيم به خوبى معلوم شد كه اجتماعات حيوانى هم مانند اجتماعات بشرى، ماده و استعداد پذيرفتن دين الهى در فطرتشان وجود دارد، همان فطرياتى كه در بشر سر چشمه دين الهى است و وى را براى حشر و بازگشت به سوى خدا، قابل و مستعد مىسازد، در حيوانات نيز هست.
گو اينكه حيوانات بطورى كه مشاهده مىكنيم، جزئيات و تفاصيل معارف انسانى را نداشته و مكلف به دقائق تكاليفى كه انسان از ناحيه خداوند مكلف به آن است، نيستند، چنانكه آيات قرآنى نيز اين مشاهده را تاييد مىنمايد، زيرا جميع اشياء عالم را مسخر انسان مىداند و او را از ساير حيوانات افضل مىشمارد . اين منتها چيزي است كه در باره حيوانات مىتوان اظهار داشت.
1) آيه 38 سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 103
-” إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَواَقِعٌ :
فَإِذَا النُّجُومُ طمِست،
وَ إِذَا السمَاءُ فُرِجَت،
وَ إِذَا الجِبَالُ نُسِفَت،
وَ إِذَا الرُّسلُ أُقِّتَت ....“
اين آيات بيانگر روز موعودى است كه از وقوع آن خبر داده و فرموده:
” انما توعدون لواقع !“
خداى سبحان روز موعود را با ذكر حوادثى كه در آن واقع مىشود، و مستلزم انقراض عالم انسانى و انقطاع نظام دنيوى است، معرفى مىكند، نظير تيره شدن ستارگان، شكافتن زمين، متلاشى شدن كوهها، و تحول نظام دنيا به نظامى ديگر.
و اين نشانيها در بسيارى از سورههاى قرآنى و مخصوصا سورههاى كوچك قرآن از قبيل سوره نبا، نازعات، تكوير، انفطار، انشقاق، فجر، زلزال، قارعه، و غير آن مكرر آمده است، و در رواياتى هم كه در مورد مقدمات قيامت و نشانيهاى آن وارد شده، اين امور ذكر شده است .
اينكه خداى تعالى نشأه قيامت و جزا را به وسيله مقدمات آن تعريف مىكند، و خاطرنشان مىسازد كه نشانى آن برچيده شدن بساط دنيا و خراب شدن بنيان زمين آن، و متلاشى شدن كوههاى آن، و پاره پاره شدن آسمان آن، و محو و بىنور شدن ستارگان آن و غير اينها، در حقيقت از قبيل تحديد حدود يك نشأه به سقوط نظام حاكم بر نشأهاى ديگر است:” و لقد علمتم النشاة الاولى فلو لا تذكرون .“
پس معناى اينكه فرمود:” فاذا النجوم طمست،“ اين است كه در آن روز اثر ستارگان، نور و ساير آثار آن محو مىشود، چون كلمه طمس به معناى زايل كردن اثر و محو آن است، همچنان كه در جاى ديگر اين طمس را معنا كرده و فرموده: ” و اذا النجوم انكدرت.“
” و اذا السماء فرجت - يعنى روزى كه آسمان پاره مىشود،“ و در جاى ديگر اين فرج را معنا كرده فرموده:” اذا السماء انشقت.“
” و اذا الجبال نسفت- يعنى روزى كه كوهها از ريشه كنده مىشوند و از بين مىروند.“ در جاى ديگر فرموده:” و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا.“
” و اذا الرسل اقتت - و روزى كه زمان حضور انبيا براى شهادت عليه امتها معين مىشود،“ و يا آن زمانى كه منتظر رسيدنش هستيم تا رسولان عليه امتها شهادت دهند، فرا مىرسد .
-لأَى يَوْمٍ أُجِّلَت،
-لِيَوْمِ الْفَصل، وَ مَا أَدْرَاك مَا يَوْمُ الْفَصل،
-وَيْلٌ يَوْمَئذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ!
مي فرمايد: اين امور براى چه روزى تاخير داده شده، و خلاصه چه روزى صورت مىگيرد؟
اين سؤال و جواب عظمت و هول انگيزى آن روز را مي رساند.
منظور از روز فصل روز جزا است كه در آن خداى تعالى بين خلائق فصل قضا مىكند، همچنان كه فرمود:” ان الله يفصل بينهم يوم القيمة.“
” ويل يومئذ للمكذبين! “ واى در آن روز به حال منكران خدا و قيامت و تكذيب كنندگان كتاب و رسالت!
1) آيه 7 تا 15 سوره مرسلات الميزان ج 20 ص 237
-” يَأَيُّهَا النَّاس اتَّقُوا رَبَّكمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ الساعَةِ شىْءٌ عَظِيمٌ،
-يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضعَت وَ تَضعُ كلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَ تَرَى النَّاس سكَرَى وَ مَا هُم بِسكَرَى وَ لَكِنَّ عَذَاب اللَّهِ شدِيدٌ،
-اى مردم از پروردگارتان بترسيد كه زلزله رستاخيز چيزى است هول انگيز،
-روزى كه آن را ببينيد زنان شيرده از شدت هول آن، شيرخوار خويش را از ياد ببرند و زنان باردار بار خويش بيندازند و مردمان به نظرت مست آيند ولى مست نيستند بلكه سختى عذاب خدا ايشان را بىخود كرده است.“
خطاب در آيه شريفه كه فرمود:” يا ايها الناس،“ شامل جميع مردم، از كافر و مؤمن، مرد و زن، حاضر و غايب، و موجودين در عصر نزول آيه، و آنهايى كه بعدا به وجود مىآيند؛ مىشود.
و حاضرين در عصر خطاب و در مجلس خطاب وسيله پيوستگى با همه است، چون همه در نوع انسانيت مشتركند.
در اين خطاب مردم را امر كرده كه از پروردگارشان بپرهيزند، كافر بپرهيزد، ايمان آورد، مؤمن بپرهيزد از كيفر مخالفت اوامر و نواهى او در فروع انديشه كند. و آنگاه امر مزبور را تعليل كرده به اينكه چون زلزله قيامت امر عظيمى است.
و اگر زلزله را اضافه به ساعت كرد، و فرمود: ” زلزلة الساعة “ بدين جهت است كه زلزله از علامتهاى قيامت است.
” يوم ترونها تذهل كل مرضعة عما أرضعت.“
در آيه شريفه كلمه مرضعة را به كار برده تا دلالت كند بر اينكه دهشت و هول قيامت، آن چنان سخت است كه وقتى ناگهانى مىرسد، مادرى كه پستان در دهان بچهاش گذاشته آن را از دهان او بيرون مىكشد.
در جمله: ” وترى الناس سكارى و ما هم بسكارى،“ مىفرمايد مست نيستند، در حالى كه خودش قبلا فرموده بود كه ايشان را مست مىبينى و اين بدان منظور است كه
دلالت كند بر اينكه مستى ايشان و اينكه عقلهايشان را از دست داده و دچار دهشت و حيرت شدهاند، از شراب نيست، بلكه از شدت عذاب خدا است كه ايشان را به آن حالت افكنده همچنانكه خداى عز و جل فرموده:” ان اخذه اليم شديد! “
و ظاهر آيه اين است كه اين زلزله قبل از نفخه اولى صور كه خدا از آن در آيه: ” و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض الا من شاء الله ثم نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون،“ خبر داده، واقع مىشود، چون آيه مورد بحث مردم را در حال عادى فرض كرده كه ناگهانى و بىمقدمه زلزله ساعت رخ مىدهد، و حال ايشان از مشاهده آن دگرگون گشته، به آن صورت كه آيه شريفه شرح داده، در مىآيند.
و اين قبل از نفخه اولى است، كه مردم با آن مىميرند، نه نفخه دوم، چون قبل از نفخه دوم، مردم زندهاى در روى زمين وجود ندارد.
-” إِذَا الشمْس كُوِّرَت،
-وَ إِذَا النُّجُومُ انكَدَرَت،
-وَ إِذَا الجِبَالُ سيرَت،
-زمانى كه آفتاب درهم پيچيده مىشود،
-و آن روز كه ستارگان سقوط مىكنند،
-و وقتى كه كوهها از شدت زلزله به راه مىافتند...! “
سوره تكوير روز قيامت را با ذكر پارهاى از مقدمات و نشانيهاى آن و پارهاى از آنچه در آن روز واقع مىشود متذكر و يادآور مىشود و آن روز را چنين توصيف مىكند:
” اذا الشمس كورت،“ كلمه تكوير به معناى پيچيدن چيزى، و به شكل مدور در آوردن آن است، نظير پيچيدن عمامه بر سر، و شايد تكوير خورشيد استعاره باشد از اينكه تاريكى بر جرم خورشيد احاطه پيدا مىكند.
” و اذا النجوم انكدرت،“ انكدار به معناى سقوط است، و انكدار مرغ از هوا، به معناى آمدنش به طرف زمين است، و بنابر اين مراد از اين جمله اين است كه در آن روز ستارگان مىريزند، همچنان كه آيه” و اذا الكواكب انتثرت،“ نيز همين را مىرساند، البته ممكن هم هست از باب كدورت و تيرگى باشد، و مراد اين باشد كه در آن روز ستارگان
1) آيه 1 و 2 سوره حج الميزان ج : 14 ص : 477
بىنور مىشوند.
” و اذا الجبال سيرت،“ روزى كه از شدت زلزله آن كوهها به راه مىافتند، مندك و متلاشى و غبارى پراكنده مىشوند و سرابى خالى از حقيقت كوهى مىگردند، همه اينها تعبيرهايى است كه در قرآن درباره وضع كوهها در آن روز آمده است .
-” و اذا العشار عطلت،
-و هنگامى كه نفيسترين اموال بىصاحب مىماند.“
معناى تعطيل شدن عشراء اين است كه در آن روز عرب شتر عشراء را كه مال نفيسى است، رها مىكند، و هيچ چوپان و دشتبانى كه آن را حفظ كند بر آن نمىگمارد، و گويا در اين جمله اشارهاى بطور كنايه به اين معنا باشد كه همين اموال نفيسى كه مردم در دنيا بر سر آن پنجه به روى هم مىكشند، آن روز بىصاحب مىماند، كسى نيست كه از آنها استفاده كند، براى اينكه مردم آن روز آنقدر به خود مشغولند كه از هيچ چيز ديگرى ياد نمىكنند، همچنان كه در جاى ديگر فرمود:” لكل امرىء منهم يومئذ شان يغنيه!“
” و اذا الوحوش حشرت،
-و روزگارى كه وحشىها هم مانند انسانها زنده مىشوند.“
كلمه وحوش جمع وحش است، و اين كلمه به معناى حيوانى است كه هرگز با انسانها انس نمىگيرد، مانند درندگان و امثال آن. ظاهر آيه از اين جهت كه در سياق آياتى قرار دارد كه روز قيامت را توصيف مىكند، اين است كه وحشىها هم در روز قيامت مانند انسانها محشور مىشوند، آيه شريفه” و ما من دابة فى الأرض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شىء ثم الى ربهم يحشرون،“ نيز اين احتمال را تاييد مىكند .
و اما اينكه وحشيان بعد از محشور شدن چه وضعى دارند، و سرانجام كارشان چه مىشود؟ در كلام خداى تعالى و در اخبارى كه قابل اعتماد باشد چيزى كه از اين اسرار پرده بردارد نيامده، بله چه بسا بتوان از آيه سوره انعام آنجا كه مىفرمايد:” امم امثالكم،“ و نيز آنجا كه مىفرمايد:” ما فرطنا فى الكتاب من شىء،“ پارهاى رمزها كه فى الجمله وضع را روشن كند استفاده نمود، و آن رموز بر اهل دقت و تدبر پوشيده نيست .
و چه بسا بعضى گفته باشند كه: محشور شدن وحشىها مربوط به روز قيامت
نيست، بلكه از نشانههاى قبل از قيامت است، و منظور از آن اين است كه قبل از قيامت (در اثر زلزلههاى پى در پى،) همه وحشىها از بيشه خود بيرون بجهند.
” و اذا البحار سجرت،
-و زمانى كه درياها افروخته گردند.“
تسجير و افروختن درياها، به دو معنا تفسير شده، يكى افروختن دريايى از آتش و دوم پر شدن درياها از آتش، و معناى آيه بنا به تفسير اول اين است كه روز قيامت درياها آتشى افروخته مىشود، و بنا بر دوم اين مىشود كه درياها پر از آتش مىشود.
” و اذا النفوس زوجت،
-و آن وقت كه نفوس هر يك به جفت مناسب و لايق خود مىرسد.“
اما نفوس سعيده با زنان بهشت تزويج مىشوند، همچنان كه فرمود: ” لهم فيها ازواج مطهرة،“ و نيز فرمود: ” و زوجناهم بحور عين،“ و اما نفوس اشقياء با قرينهاى شيطانيشان ازدواج مىكنند، همچنان كه فرمود:” احشروا الذين ظلموا و ازواجهم و ما كانوا يعبدون،“ و نيز فرموده:” و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين.“
” و اذا الموؤدة سئلت، باى ذنب قتلت،
-و روزى كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود كه به كدامين گناه كشته شدند؟“
كلمه موؤدة به معناى آن دخترى است كه زنده زنده در گور شده، و اين مربوط به رسم عرب است كه دختران را از ترس اينكه ننگ به بار آورند زنده زنده در گور مىكردند،
در حقيقت مسؤول قتل اين دختر پدر او است تا انتقام وى را از او بگيرند، ليكن در آيه، مسؤول را خود آن دختر دانسته و مىفرمايد از خود او مىپرسند به چه جرمى كشته شد؟ اين هم نوعى تعريض و توبيخى است از قاتل آن دختر و هم زمينه چينى است براى اينكه آن دختر جرأت كند و از خداى تعالى بخواهد كه انتقام خون او را بگيرد، و آنگاه خداى تعالى از قاتل او سبب قتل او را بپرسد، و سپس انتقامش را بگيرد.
” و اذا الصحف نشرت،
-روزى كه نامههاى اعمال براى حساب باز مىشود.»
«- و اذا السماء كشطت،
-و روزى كه آسمان چون طومار پيچيده مىشود...“
كلمه كشط به معناى قلع و كندن چيزى است كه سخت به چيز ديگر چسبيده، و قهرا كندنش نيز به شدت انجام مىشود.
كشط آسمان قهرا با آيه” و السموات مطويات بيمينه،“ و آيه” و يوم تشقق السماء بالغمام و نزل الملئكة تنزيلا،“ و ساير آيات مربوطه به اين معنا منطبق مىشود.
” و اذا الجحيم سعرت،
-و روزى كه دوزخ را مىافروزند.“
سعرت شعلهور ساختن آتش است، بطورى كه زبانه بكشد.
-” و اذا الجنة ازلفت،
-و زمانى كه بهشت را به اهلش نزديك مىسازند.“
در قيامت بهشت را به اهل آن نزديك مىكنند تا داخلش شوند.
-” علمت نفس ما احضرت،
-در چنين روزى هر كس مىفهمد كه چه كرده است.“
مراد از جمله ما احضرت اعمالى است كه هر فردى در دنيا انجام داده است. آيه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مىفرمايد:” يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء.“
1) آيه 1 تا 14 سوره تكوير الميزان ج 20 ص 348
-” إِذَا السمَاءُ انشقَّت، وَ أَذِنَت لِرَبهَا وَ حُقَّت،
-وَ إِذَا الأَرْض مُدَّت، وَ أَلْقَت مَا فِيهَا وَ تخَلَّت، وَ أَذِنَت لِرَبهَا وَ حُقَّت،
-وقتى آسمان بشكافد،
-و فرمان پروردگارش را گوش مىدهد و سزاوار شنيدن و امين پروردگارش مىشود،
-و زمانى كه زمين با از بين رفتن پستى و بلندىها فراخ مىگردد،
-و آنچه در جوف دارد بيرون انداخته، خود را تهى مىسازد،
-و تسليم فرمان پروردگارش مىگردد و سزاوار خطاب و امين او مىگردد.“
اين سوره به قيام قيامت اشاره نموده، بيان مىكند كه براى انسان سيرى است به سوى پروردگارش، او در اين مسير هست تا پروردگارش را ديدار كند، و خداى تعالى به مقتضاى نامه عملش به حسابش برسد، و در اين آيات اين مطالب را تاكيد مىكند، و آيات مربوط به تهديدش از آيات بشارتش بيشتر است.
” اذا السماء انشقت،“ وقتى آسمان شكافته شد انسان پروردگارش را ملاقات مىكند، و پروردگارش طبق اعمالى كه كرده به حساب و جزاى او مىپردازد.
انشقاق آسمان به معناى از هم گسيختن و متلاشى شدن آن است و اين خود يكى از مقدمات قيامت است، و همچنين مد أرض كه در آيه سوم آمده و همچنين ساير علامتهايى كه ذكر شده، چه در اين سوره و چه در ساير كلمات قرآن از قبيل تكوير شمس، اجتماع شمس و قمر، فرو ريختن كواكب، و امثال آن.
” و أذنت لربها و حقت،“ كلمه اذن در اصل لغت به معناى اجازه دادن نيست، بلكه به معناى گوش دادن است، و گوش دادن را هم كه اذن ناميدهاند تعبيرى است مجازى از انقياد و اطاعت، و كلمه حقت به معناى آن است كه آسمان در شنيدن و اطاعت فرمانهاى خدا حقيق و سزاوار مىشود.
معناى آيه اين است كه آسمان مطيع و منقاد پروردگارش گشته، حقيق و سزاوار شنيدن و اطاعت فرامين پروردگارش مىگردد .
” و اذا الأرض مدت،“ ظاهرا منظور از كشيده شدن زمين، گشاد شدن آن است،
همچنان كه در جاى ديگر فرمود:” يوم تبدل الأرض غير الأرض.“
” و القت ما فيها و تخلت،“ يعنى زمين آنچه از مردگان در جوف دارد بيرون مىاندازد، و خود را از آنچه دارد تهى مىسازد.
-” و اذنت لربها و حقت - و تسليم فرمان پروردگارش مىگردد و سزاوار خطاب و امين او مىگردد.“
-” وَ يَوْمَ نُسيرُ الجِبَالَ وَ تَرَى الأَرْض بَارِزَةً وَ حَشرْنَهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنهُمْ أَحَداً،
-روزى كه كوهها را به راه اندازيم، و زمين را نمودار بينى، و محشورشان كنيم، و يكى از آنها را وا نگذاريم.“
در اين آيات ابتدا، مساله قيام قيامت مطرح شده، و بيان مىفرمايد كه هر انسانى تك و تنها بدون اينكه كسى به غير از عملش همراه او باشد محشور مىگردد.
به راه انداختن كوهها به اين است كه آنها را از جاى خود بركند. و خداى تعالى اين معنا را در چند جا با تعبيراتى مختلف بيان فرموده، يك جا فرموده:” و كانت الجبال كثيبا مهيلا،“ جايى ديگر فرموده:” و تكون الجبال كالعهن المنفوش،“ و در جايى ديگر فرموده:” فكانت هباء منبثا،“ و جايى ديگر چنين تعبير كرده كه” و سيرت الجبال فكانت سرابا.“
و آنچه از سياق برمىآيد اين است كه مساله بروز زمين، مترتب بر به راه انداختن كوهها است، يعنى وقتى كوهها و تلها تكان مىخورند و فرو مىريزند زمين همه جايش بروز و ظهور مىكند، و ديگر چيزى حائل از ديدن كرانه افق نيست، و يك ناحيه زمين حائل از ناحيه ديگرش نمىشود.
و معناى ” و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا،“ اين است كه ما احدى از بشر را ترك نمىكنيم و همه را زنده مىكنيم.
-” يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا،
-آن روزى كه در صور دميده مىشود تا شما فوج فوج به محشر وارد شويد،
-و فتحت السماء فكانت أبوابا،
-و آسمان گشوده شود پس درهاى متعددى از آن باز شود تا هر فوجى از درى شتابند.“
و وقتى دربهاى آسمان باز شد قهرا عالم انسانى به عالم فرشتگان متصل مىشود.
” و سيرت الجبال فكانت سرابا،
-و كوهها به حركت در آيد و مانند سراب گردد.“
به راه انداختن كوهها و متلاشى كردنشان، بالأخره طبعا به اينجا منتهى مىشود كه شكل كوهى خود را از دست داده اجزايش متفرق شود، همچنان كه در چند جا از كلام مجيدش وقتى سخن از زلزله قيامت دارد و آثار آن را بيان مىكند، از كوهها هم خبر داده مىفرمايد:” و تسير الجبال سيرا،“ و نيز مىفرمايد:” و حملت الأرض و الجبال فدكتا دكة واحدة،“ و نيز مىفرمايد:” و كانت الجبال كثيبا مهيلا،“ و نيز مىفرمايد:” و تكون الجبال كالعهن المنفوش،“ و نيز مىفرمايد:” و بست الجبال بسا،“ و نيز فرموده:” و اذا الجبال نسفت.“
پس به راه انداختن كوهها و خرد كردن آنها بالأخره منتهى مىشود به پراكنده شدن و پاره پاره شدن آنها و به صورت تپههاى پراكنده در آمدنشان و در نتيجه چون پشم حلاجى شده ساختنشان .
و اما سراب شدنشان به چه معنا است؟ و چه نسبتى با به راه انداختن آن دارد، به طور مسلم سراب به آن معنا كه به نظر آبى درخشنده برسد نسبتى با به راه انداختن كوهها ندارد. بله اين را مىتوان گفت كه وقتى كوهها به راه افتادند، و در آخر حقيقتشان باطل شد و ديگر چيزى به صورت جبال باقى نماند، در حقيقت آن جبال راسيات كه حقايقى داراى جرمى بس بزرگ و نيرومند بود، و هيچ چيز آن را تكان نمىداد با به حركت در آمدن و باطل شدن، سرابى مىشود خالى از حقيقت، پس به اين اعتبار مىتوان گفت: ” و سيرت الجبال فكانت سرابا،“
-يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْض غَيرَ الأَرْضِ وَ السمَوَت وَ بَرَزُوا للَّهِ الْوَحِدِ الْقَهَّار،
1) آيه 17 تا 37 سوره نبأ الميزان ج 20 ص 268
-روزى كه زمين، به زمينى ديگر و آسمانها نيز به آسمانهاى ديگر مبدل شود و مردم در پيشگاه خداى يگانه مقتدر حاضر شوند،
-” روزى كه اين زمين بغير اين زمين مبدل مىشود و اين آسمانها به آسمانهايى غير اين مبدل مىگردد....“
دقت كافى در آياتى كه پيرامون تبديل آسمانها و زمين بحث مىكند اين معنا را مىرساند كه اين مساله در عظمت به مثابهاى نيست كه در تصور بگنجد، و هر چه در آن باره فكر كنيم - مثلا تصور كنيم زمين نقره و آسمان طلا مىشود و يا بلنديها و پستىهاى زمين يكسان گردد و يا كره زمين يك پارچه نان پخته گردد باز آنچه را كه هست تصور نكردهايم.
و اين گونه تعبيرها تنها در روايات نيست، بلكه در آيات كريمه قرآن نيز آمده است، مانند آيه:” و اشرقت الارض بنور ربها،“ و آيه:” و سيرت الجبال فكانت سرابا،“ و آيه:” و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمر مر السحاب،“ - البته در صورتى كه مربوط به قيامت باشد - و همچنين آياتى ديگر، كه مانند روايات از نظامى خبر مىدهد كه ربط و شباهتى به نظام معهود دنيوى ندارد، چون پر واضح است كه روشن شدن زمين به نور پروردگارش غير از روشن شدن به نور آفتاب و ستارگان است.
و همچنين سير و به راه افتادن كوهها در آن روز غير از سير در اين نشأه است، زيرا سير كوه در اين نشأه نتيجهاش متلاشى شدن و از بين رفتن آنست، نه سراب شدن آن، همچنين بقيه آيات وارده در باب قيامت .
و معناى بروزشان براى واحد قهار با اينكه تمامى موجودات هميشه براى خداى تعالى ظاهر و غير مخفى است، اين است كه آن روز تمامى علل و اسبابى كه آنها را از خدايشان محجوب مىكرد از كار افتاده، ديگر آن روز، با ديد دنيائيشان هيچ يك از آن اسباب را كه در دنيا اختيار و سرپرستى آنان را در دست داشت نمىبينند، تنها و تنها سبب مستقلى كه مؤثر در ايشان باشد خداى را خواهند يافت، همچنان كه آيات بسيارى بر اين معنا دلالت دارد و مىرساند كه در قيامت مردم به هيچ جا ملتفت نشده و به هيچ جهتى روى نمىآورند، نه با بدنهايشان و نه با دلهايشان، و نيز به احوال آن روزشان و به احوال و اعمال گذشتهشان توجه نمىكنند، الا اينكه خداى سبحان را حاضر و شاهد و مهيمن و محيط بر آن مىيابند.
دليل بر اين معانى كه گفتيم توصيف خداى سبحان است در آيه مورد بحث
به” واحد قهار“ كه اين توصيف به نوعى غلبه و تسلط اشعار دارد، پس بروز مردم براى خدا در آن روز ناشى از اين است كه خدا يكتاست، و تنها اوست كه وجود هر چيز قائم به او است، و تنها اوست كه هر مؤثرى غير خودش را خرد مىكند، پس چيزى ميان خدا و ايشان حائل نيست، و چون حائل نيست پس ايشان براى خدا بارزند، آنهم بارز مطلق.
-” وَ يَسئَلُونَك عَنِ الجِبَالِ فَقُلْ يَنسِفُهَا رَبى نَسفاً،
-فَيَذَرُهَا قَاعاً صفْصفاً،
-لا تَرَى فِيهَا عِوَجاً وَ لا أَمْتاً،
-ترا از كوهها پرسند بگو پروردگارم آن را پراكنده كند آنچنان كه جز خودش كس نمىداند،
-و زمين را پهن نموده هموار واگذارد،
-كه در آن برجستگى و انحرافى نبينى.“
اين آيه دلالت دارد بر اينكه مردم از رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم از وضع كوهها در روز قيامت پرسيده بودند، كه در اين آيات از آن جواب مىدهد.
” فقل ينسفها ربى نسفا - يعنى بگو پروردگارم آنها را ذره ذره نموده و ذرههايش را منتشر مىكند، به طورى كه در جاى آن چيزى باقى نمىماند.“
” فيذرها قاعا صفصفا.“
كلمه قاع به معناى زمين صاف و تخت است، و كلمه صفصف نيز به معناى زمين تختى است كه ليز و صاف باشد. و معناى جمله اين است كه پس از خرد كردن كوهها و پاشيدن ذرات آن، زمين را تخت و هموار مىكند، به طورى كه هيچ چيز روى آن ديده نمىشود.
” لا ترى فيها عوجا و لا امتا- هيچ بينندهاى نقطه پستى مانند دره و نقطه بلندى مانند تل و كوه در آن نمىبيند.“
-” يَوْمَ نَطوِى السمَاءَ كَطىِّ السجِلِّ لِلْكتُبِ كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُّعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنَا إِنَّا كُنَّا
فَعِلِينَ،
-روزى كه آسمانها را در هم پيچيم چون در هم پيچيدن طومار براى نوشتن، چنانكه خلقت را از اول پديد آورديم دوباره آن را اعاده كنيم كه كار ما چنين است!
سجل - كه همان صحيفه نوشته شده است - وقتى كه پيچيده مىشود نوشته هم پيچيده مىشود، يعنى الفاظ و يا معانيى كه خود نوعى تحقق و ثبوت دارد و به صورت خط و نقش در سجل نوشته شده، پيچيده مىشود، و با پيچيده شدنش ديگر چيزى از آنها ظاهر نمىماند، همچنين آسمان با قدرت الهى روزى پيچيده مىشود، همچنانكه فرموده:” والسموات مطويات بيمينه،“ در نتيجه، غايب گشته چيزى از آن ظاهر نمىماند، نه عينى، و نه اثرى .
چيزى كه هست از داناى به غيب پنهان نمىشود هر چند كه از ديگران پنهان مىگردد، همچنانكه نوشته از سجل پنهان نيست هر چند كه از ديگران پنهان است.
پس طى و پيچيدن آسمان بر اين حساب به معناى برگشت آن به خزائن غيب است بعد از آنكه از خزائن نازل، و اندازهگيرى شده بود، همچنانكه در باره آن و تمامى موجودات فرموده:” و ان من شىء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم،“ و نيز به طور مطلق فرموده:” و الى الله المصير،“ و ” ان الى ربك الرجعى!“
و شايد به خاطر اين معنا بوده كه بعضى گفتهاند:” جمله كما بدأنا اول خلق نعيده،“ ناظر به رجوع تمامى موجودات به حالتى است كه قبلا يعنى قبل از آغاز خلقت داشتهاند، و آن حالت اين بوده كه هيچ بودهاند، همچنانكه فرموده:” و قد خلقتك من قبل و لم تك شيئا،“ و نيز فرموده:” هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا،“ و اين معنا همان مطلبى است كه به ابن عباس نسبت مىدهند كه گفته معناى آيه اين است كه هر چيزى نابود مىشود آن چنان كه قبل از خلقت بود. و اين قول هر چند با اتصال آيه به جمله” يوم نطوى السماء ...“ مناسبت دارد و براى آن جنبه تعليل دارد، و ليكن آنچه بيشتر به سياق آيات قبل مىخورد بيان اعاده به معناى ارجاع موجودات و ايجاد آنها بعد از فناء است، نه اعاده به معناى افناء و برگرداندن به حالت قبل از وجود.
پس ظاهر سياق آيات مىرساند كه مراد اين است كه ما خلق را مبعوث مىكنيم همان طورى كه قبلا ايجاد كرده بوديم. و مراد اين است: ما خلايق را به همان آسانى بر مىگردانيم كه خلقشان كرديم بدون اينكه براى ما دشوارى داشته باشد.
و معناى اينكه فرمود:” وعدا علينا انا كنا فاعلين،“ اين است كه: ما به او وعدهاى داديم كه وفايش بر ما واجب شده و ما آنچه وعده دادهايم عملى خواهيم نمود و اين است
سنت ما.
-” وَ تَرَى الجِبَالَ تحْسبهَا جَامِدَةً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّ السحَابِ صنْعَ اللَّهِ الَّذِى أَتْقَنَ كلَّ شىْءٍ إِنَّهُ خَبِيرُ بِمَا تَفْعَلُونَ
-و كوهها را بينى و پندارى كه بى حركتند ولى مانند ابر در حركتند، صنع خداى يكتاست كه همه چيز را به كمال آورده كه وى از كارهايى كه مىكنيد آگاه است.“
اين آيه شريفه از آن جهت كه در سياق آيات قيامت قرار گرفته، آنچه مىگويد در باره همان قيامت است و پارهاى از وقايع آن روز را توصيف مىكند، كه عبارت است از به راه افتادن كوهها، كه در باره اين قضيه در جاى ديگر قرآن فرموده:” و سيرت الجبال فكانت سرابا،“ و نيز در مواردى ديگر از آن خبر داده است.
پس اينكه مىفرمايد:” و ترى الجبال - و مىبينى كوهها را،“ خطاب در آن به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم است و مراد از آن مجسم كردن واقعه است، همچنان كه در آيه ” و ترى الناس سكارى،“ حال مردم را در آن روز مجسم مىكند، نه اينكه تو الآن ايشان را مىبينى، بلكه اگر مىديدى حال ايشان را آنچه از وضعشان كه ديدنى است اينطور به نظرت مىرسيد كه مست اند.
” تحسبها جامدة .“ يعنى كوهها را مىبينى و آنها را جامد گمان مىكنى. معناى هر دو جمله اين است كه: تو در آن روز كوهها را- كه امروز جامد گمان مىكنى- مىبينى چون ابر به حركت درمىآيند، و يا معنايش اين مىشود: تو در آن روز كوهها را - در حالى كه جامد گمانش مىكنى - مىبينى چون ابر به حركت درمىآيند.
و جمله:” و هى تمر مر السحاب،“ معنايش اين است كه: تو كوهها را وقتى در صور دميده مىشود، در حالى مىبينى كه سير مىكنند مانند سير ابرها در آسمان.
” صنع الله الذى اتقن كل شىء،“ يعنى آن را آفريد آفريدنى!
در اين جمله تلويح و اشارهاى است به اينكه اين صنع و اين عمل از خداى تعالى تخريب و ويرانى عالم است، ليكن چون تكميل آن را در پى دارد و مستلزم اتقان نظام آن است، نظامى كه در آن هر چيزى به منتها درجه كمال خود مىرسد، آن كمالى كه اگر كمال سعادت باشد، و اگر كمال شقاوت، زمينهاش را قبلا فراهم كرده بود، از اين
1) آيه 104تا108سوره انبياء الميزان ج : 14 ص : 464
رو اين ويرانى را صنع و آفرينش ناميد، چون اين خود صنع خداست، آن صنعى كه هر چيزى را متقن كرده، پس خداى سبحان اتقان را از هر چه كه متقن كرده سلب نمىكند و فساد را بر آنچه اصلاح فرموده مسلط نمىسازد، پس اگر دنيا را خراب مىكند براى اين است كه آخرت را تعمير نمايد.
” انه خبير بما تفعلون.“ خدا به آنچه اهل آسمانها و زمين مىكنند در روزى كه در صور دميده مىشود، و همه با خوارى نزدش مىآيند، دانا و با خبر است، هر كس حسنه آورده باشد، به بهتر از آن پاداش مىشود و هر كس سيئه آورده باشد با صورت به جهنم انداخته مىشود و همه جزاى عمل خود را مىبينند.
” يوم تكون السماء كالمهل - روزى است كه آسمان چون مس ذوب شده مىشود،“
” يوم تكون السماء كالمهل شود،“
كلمه مهل به معناى فلزات ذوب شده است، مس ذوب شده و يا طلا وغيره.
” و تكون الجبال كالعهن- و كوهها چون پشم حلاجى شده مىگردند.“
كلمه عهن به معناى مطلق پشم است، و شايد مراد از آن پشم حلاجى شده باشد، همچنان كه در آيهاى ديگر فرموده:” و تكون الجبال كالعهن المنفوش.“
-” فَإِذَا بَرِقَ الْبَصر،
-وَ خَسف الْقَمَرُ،
-وَ جُمِعَ الشمْس وَ الْقَمَرُ،
-يَقُولُ الانسنُ يَوْمَئذٍ أَيْنَ المَفَرُّ،
-روزى كه چشمها از وحشت و هول خيره بماند،
-و ماه تابان تاريك شود،
-و ميان خورشيد و ماه جمع گردد،
-و در آن روز انسان زشت كارگويد: اى واى از سختى عذاب كجا مفر و پناهى خواهد بود؟ هرگز مفرى نيست ! “
ص:229
« فاذا برق البصر و خسف القمر - بگو روزى كه چشمها از وحشت و هول خيره بماند، و ماه تابان تاريك شود.»
« و جمع الشمس و القمر - و ميان خورشيد و ماه جمع گردد.“
در اين آيه چند نشانه از نشانههاى قيامت ذكر شده است.
منظور از برق بصر تحير چشم در ديدن و دهشتزدگى آن است، و منظور از خسوف قمر بىنور شدن آن است.
” يقول الانسان يومئذ أين المفر،“ يعنى كجاست گريزگاه؟ در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه با اينكه روز قيامت روز ظهور سلطنت الهى است، و هر انسانى مىداند مفر و فرارى نيست، چطور مىپرسد أين المفر ؟
آيه 19تا 39 سوره قيامت الميزان ج 20 ص 173
-” فَارْتَقِب يَوْمَ تَأْتى السمَاءُ بِدُخَانٍ مُّبِين،
-يَغْشى النَّاس هَذَا عَذَابٌ أَلِيمٌ،
-پس تو منتظر آن روزى باش كه آسمان دودى آشكار بياورد،
-دودى كه چشم مردم را بگيرد و اين عذابى است دردناك!“
مىفرمايد: منتظر روزى باش كه آسمان دودى آشكار بياورد. اين تهديدى است به عذابى كه از هر سو مردم را فرا مىگيرد. ” يغشى الناس،“ يعنى دودى كه از هر طرف بر مردم احاطه مىيابد.
بعضى از مفسرين گفتهاند : دخان مذكور در اين آيه از علامتهاى قيامت است كه هنوز محقق نشده، و قبل از قيام قيامت محقق مىشود.
دود در گوشهاى مردم داخل مىشود، به طورى كه سرهايشان مانند سر گوسفند بريان مىگردد، اما مؤمنين تنها دچار زكام مىشوند، و زمين تماميش مانند خانهاى بدون
روزنه مىشود كه در آن آتش افروخته و دود به راه انداخته باشند. زمين چهل روز چنين حالتى به خود مىگيرد.
-وَ أَشرَقَتِ الأَرْض بِنُورِ رَبهَا ...
-و زمين به نور پروردگارش روشن مىشود!
” و أشرقت الأرض بنور ربها...،“ اشراق الارض به معناى نورانى شدن زمين است. بعيد نيست مراد از اشراق زمين به نور پروردگارش آن حالتى باشد كه از خصايص روز قيامت است، از قبيل كنار رفتن پردهها، و ظهور حقيقت اشيا و بروز و ظهور واقعيت اعمال، از خير يا شر، اطاعت يا معصيت، حق يا باطل، به طورى كه ناظران حقيقت هر عملى را ببينند، چون اشراق هر چيزى عبارت است از ظهور آن به وسيله نور، و اين هم جاى شك نيست، كه ظهور دهنده آن روز خداى سبحان است، چون غير از خدا هر سبب ديگرى در آن روز از سببيت ساقط است. پس اشيا در آن روز با نورى كه از خداى تعالى كسب كرده روشن مىشوند.
و اين اشراق هر چند عمومى است و شامل تمامى موجودات مىشود و اختصاصى به زمين ندارد، و ليكن از آنجا كه غرض بيان حالت آن روز زمين، و اهل زمين است، لذا تنها از اشراق زمين سخن گفته و فرموده:” و أشرقت الأرض بنور ربها.“
و مراد از زمين در عين حال زمين و موجودات در آن و متعلقات آن است.
-” فَإِذَا نُفِخَ فى الصورِ نَفْخَةٌ وَحِدَةٌ،
-وَ حُمِلَتِ الأَرْض وَ الجِبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَحِدَةً،
-فَيَوْمَئذٍ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ،
-وَ انشقَّتِ السمَاءُ فَهِىَ يَوْمَئذٍ وَاهِيَةٌ،
-وَ الْمَلَك عَلى أَرْجَائهَا وَ يحْمِلُ عَرْش رَبِّك فَوْقَهُمْ يَوْمَئذٍ ثمَنِيَةٌ،
-يَوْمَئذٍ تُعْرَضونَ لا تخْفَى مِنكمْ خَافِيَةٌ،
-پس زمانى كه نفخه واحدهاى در صور دميده شود،
-و قدرت الهى بر زمين و كوهها احاطه يافته آن را در يك لحظه متلاشى و زير و رو كند،
-آن وقت است كه واقعه قيامت رخ مىدهد!
-و آسمان مىشكافد كه در چنين روزى صولت و رفعتش مبدل به ضعف مىگردد،
-و فرشتگان در پيرامون آن ايستاده، و عرش پروردگارت را آن روز هشت نفر حمل مىكند،
-آن روز همگى شما بر خدا عرضه مىشويد و از شما هيچ سر پنهانى بر خدا مخفى نمىماند! “
اين آيات ” حاقه “ را با پارهاى از نشانيها و مقدماتش و شمهاى از وقايعى كه در آن روز رخ مىدهد معرفى مىكند .
” فاذا نفخ فى الصور نفخة واحدة،“ منظور از اين نفخه واحده، نفخه دوم است كه در آن مردگان زنده مىشوند. اگر آن را به صفت واحدة توصيف كرده، براى اشاره به اين معنا بوده كه مساله حتمى است و قضائش رانده شده و امر معلقى نيست كه احتياج به تكرار نفخه داشته باشد.
” و حملت الأرض و الجبال فدكتا دكة واحدة،“ دكتاً معنايش كوبيدن سخت است به طورى كه آنچه كوبيده مىشود خرد گشته به صورت اجزايى ريز در آيد، و منظور از حمل شدن زمين و جبال اين است كه قدرت الهى بر آنها احاطه مىيابد، و توصيف آن به دكة واحدة براى اين است كه به سرعت خرد شدن آنها اشاره كند، و بفهماند خرد شدن كوهها و زمين احتياج به كوبيدن بار دوم ندارد.
” فيومئذ وقعت الواقعة،“
در چنين روزى قيامت بپا مىشود!
” و انشقت السماء فهى يومئذ واهية،“ انشقاق به معناى جدا شدن قسمتى از يك چيز است، و كلمه واهيه به معناى ضعف است. آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مىفرمايد:” و يوم تشقق السماء بالغمام و نزل الملائكة تنزيلا .“
” و الملك على ارجائها و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية،“ عرش در آن روز حاملينى از ملائكه دارد، كه آيه زير نيز بدان اشاره مي كند: ” الذين يحملون العرش و من
حوله يسبحون بحمد ربهم و يؤمنون به و يستغفرون للذين آمنوا.“
حاملان عرش در آن روز هشت نفرند، و اما اينكه اين هشت نفر از جنس ملائكه هستند، و يا غير ايشان؟ آيه شريفه ساكت است، هر چند كه سياق آن از اشعار به اينكه از جنس ملك مىباشند، خالى نيست.
ممكن هم هست غرض از ذكر انشقاق آسمان، و بودن ملائكه در اطراف آن، و اينكه حاملين عرش در آن روز هشت نفرند، اين باشد كه بفرمايد در آن روز ملائكه و آسمان و عرش براى انسانها ظاهر مىشوند، همچنان كه قرآن در اين باره فرموده: ” و ترى الملائكة حافين من حول العرش يسبحون بحمد ربهم .“
” يومئذ تعرضون لا تخفى منكم خافية،“ معناى عرض بر خداى تعالى در روز قيامت كه روز جدايى حق از باطل، و روز داورى است اين است كه: آنچه نزد هر انسان از عقيده و عمل هست براى خداى تعالى فاش مي گردد، به طورى كه هيچ عقيده و هيچ فعلى از او براى خدا پنهان نماند.
اين از خصائص قيامت است، قيامت” يوم تبلى السرائر“ است، و ” يوم هم بارزون لا يخفى على الله منهم شىء،“ است، روزى است كه سريرهها آشكار و همه مردم براى خدا ظاهر مىشوند. البته اين صفات در دنيا هم دائما براى خدا هست، ولي مردم آن روز فاش و هويدا مىبينند كه خداى تعالى چنين خدايى است! در آن روز براى انسان آشكار مىشود كه در دنيا هم، در معرض علم خدا بود، و آن روز همه فعلهايش ظاهر مىگردد، و هيچ يك از آنها پنهان نمىماند.
-” يَقُولُونَ أَ ءِنَّا لَمَرْدُودُونَ فى الحافِرَةِ،
-أَ ءِذَا كُنَّا عِظماً نخِرَةً،
-قَالُوا تِلْك إِذاً كَرَّةٌ خَاسِرَةٌ،
-فَإِنمَا هِىَ زَجْرَةٌ وَحِدَةٌ،
-فَإِذَا هُم بِالساهِرَةِ،
-گويند چگونه ما را به حال اول بازمان مىآورند؟
-بعد از آنكه استخوانهايى پوسيده شديم،
-و نيز گويند حقا اين بازگشتى زيانآميز است،
-آرى اين بازگشت تنها با يك صيحه عظيم واقع مىشود،
-كه ناگهان همه مردگان، روى زمين قرار مىگيرند.“
1) آيه 13 تا 18 سوره الحاقه الميزان ج 19 ص 663
اگر نفخه دوم را زجره خوانده، از اين جهت بوده كه انسان با اين نهيب از نشأه مرگ به نشأه حيات، و از باطن زمين به روى زمين منتقل مىشود، و كلمه اذا فجائيه است و معناى ناگهان را مىدهد، و كلمه ساهرة به معناى زمين هموار، و يا زمين خالى از گياه است.
مي فرمايد: براى ما دشوار نيست كه ايشان را بعد از مردن زنده كنيم، و دوباره به زندگى برگردانيم، براى اينكه برگشتن آنان بيش از زجرة واحدة مؤونه ندارد، به محضى كه آن زجره محقق شود، ناگهان همه زنده گشته و روى زمينى تخت و يا بىآب و علف قرار خواهند گرفت، با اينكه لحظه قبل از آن مرده و در شكم زمين بودند .
-” إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَة،
-وقتى قيامت واقع شود...!“
سوره واقعه، قيامت كبرى را كه در آن مردم دوباره زنده مىشوند و به حسابشان رسيدگى شده جزا داده مىشوند شرح مىدهد، نخست مقدارى از حوادث هول انگيز آن را ذكر مىكند، حوادث نزديكتر به زندگى دنيايى انسان، و نزديكتر به زمينى كه در آن زندگى مىكرده، مىفرمايد: اوضاع و احوال زمين دگرگون مىشود و زمين بالا و پايين و زير و رو مىگردد، زلزله بسيار سهمگين زمين كوهها را متلاشى، و چون غبار مىسازد، آنگاه مردم را به طور فهرستوار به سه دسته سابقين و اصحاب يمين و اصحاب شمال، تقسيم نموده، سرانجام كار هر يك را بيان مىكند.
آنگاه عليه اصحاب شمال كه منكر ربوبيت خداى تعالى و مساله معاد و تكذيب كننده قرآنند كه بشر را به توحيد و ايمان به معاد دعوت مىكند استدلال نموده، در آخر گفتار را با يادآورى حالت احتضار و فرا رسيدن مرگ و سه دسته شدن مردم خاتمه مىدهد:
” اذا وقعت الواقعة،“ وقوع حادثه عبارت است از حدوث و پديد آمدن آن، و كلمه واقعه صفتى است كه هر حادثهاى را با آن توصيف مىكنند و مىگويند: واقعهاى رخ داده، يعنى حادثهاى پديد شده، و مراد از واقعه در آيه مورد بحث واقعه قيامت است، و اگر در
1) آيه 10 تا 14 سوره نازعات الميزان ج 20 ص 301
اينجا به طور مطلق و بدون بيان آمده، و نفرموده آن واقعه چيست، تنها فرموده: چون واقعه رخ مىدهد، بدين جهت بوده كه بفهماند واقعه قيامت بقدر كافي معروف است، و به همين جهت است كه گفتهاند: اصلا كلمه واقعه يكى از نامهاى قيامت است، كه قرآن اين نامگذارى را كرده، همچنان كه نامهاى ديگرى چون حاقة، و قارعة، و غاشية بر آن نهاده است .
و جمله” اذا وقعت الواقعة،“ به طور ضمنى بر معناى شرط هم دلالت دارد، و جا داشت جزاى آن شرط را بيان كند و بفرمايد: چون قيامت بپا مىشود چه مىشود، ولى جزا را نياورد، تا بفهماند آنچه مىشود آنقدر عظيم و مهم است كه به بيان نمىگنجد، ولى به هر حال از سياق آياتى كه در اين سوره اوصاف قيامت را ذكر كرده فهميده مىشود كه آن جزا چه چيز است، و مردم در آن روز چه وضعى دارند، پس مىشود گفت كه مثلا تقدير كلام اين است: چون قيامت بپا شود مؤمنين رستگار و كفار زيانكار مىشوند.
” ليس لوقعتها كاذبة - در وقوع و تحقيق قيامت هيچ دروغى نيست.“ براى وقوع قيامت هيچ عاملي كه اقتضاى دروغ شدنش را داشته باشد و آن را دروغ كند وجود ندارد.
” خافضة رافعة،“ يعنى قيامت خافض و رافع يا پائين آورنده و بالا برنده است. اما اينكه به چه حساب قيامت پايين آورنده و بالا برنده است بايد گفت كه: اين تعبير كنايه است از اينكه قيامت نظام عالم را زير و رو مىكند، مثلا باطن دلها را كه در دنيا پنهان بود ظاهر مىكند، و آثار اسباب كه در دنيا ظاهر بود، همه مىدانستند آب چه اثرى و آتش چه اثرى دارد، در قيامت پنهان مىشود، يعنى اسباب به كلى از اثر مىافتد، و روابط جارى ميان اسباب و مسببات به كلى قطع مىگردد، در دنيا جمعى داراى عزت بودند، و آنان اهل كفر و فسق بودند، كه عزتشان همه جا ظاهر بود، و همچنين جمعى ديگر يعنى اهل تقوا ذلتشان هويدا بود، ولى در قيامت اثر از عزت كفار و فساق و نشانهاى از ذلت متقين نمىماند.
” اذا رجت الأرض رجا،
وقتي زلزلهاى زمين را به شدت تكان مىدهد،“
كلمه رج به معناى تكان دادن به شدت چيزى است، و در اين آيه منظور از آن زلزله قيامت است، كه خداى سبحان در آيه” ان زلزلة الساعة شىء عظيم،“ آن را بس عظيم توصيف كرده، در خود آيه مورد بحث نيز با آوردن كلمه رجاً همين عظمت را
فهمانده است.
مىفرمايد: چون زمين زلزله مىشود زلزلهاى كه شدتش قابل وصف نيست. اين جمله در مقام توضيح ” اذا وقعت الواقعة،“ است.
-” و بست الجبال بسا، فكانت هباء منبثا،
-به طورى كه كوهها چون آرد خرد شوند،
و سپس به صورت غبارى در فضا پراكنده گردند.“
-” إِذَا السمَاءُ انفَطرَت،
-وَ إِذَا الْكَوَاكِب انتَثرَت، وَ إِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَت، وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثرَت،
-عَلِمَت نَفْسٌ مَّا قَدَّمَت وَ أَخَّرَت،
-وقتى كه آسمان بشكافد،
-و وقتى كه ستارگان پراكنده شود،
-و وقتى كه درياها به هم متصل گردد،
-و زمانى كه گورها زير و رو شود و مردگان از آن بيرون شوند،
-در آن روز هر كس داند كه چه كرده و چه نكرده! “
” اذا السماء انفطرت،“ كلمه انفطار به معناى شكافته شدن است، و آيه شريفه نظير آيه زير است، كه آن نيز سخن از شكافته شدن آسمان دارد، و مىفرمايد:” وانشقت السماء فهى يومئذ واهية.“
” و اذا الكواكب انتثرت،“ يعنى روزى كه ستارگان هر يك مدار خود را رها كرده، درهم و برهم مىشوند.
در حقيقت در اين آيه ستارگان را به گردنبندى از مرواريد تشبيه كرده كه دانههاى ريز و درشتش را با نظمى معين چيده و به نخ كشيده باشند ناگهان رشتهاش پاره شود و دانهها درهم و برهم و متفرق شوند.
1) آيه 1 تا 10 سوره الواقعه الميزان ج 19 ص 195
” و اذا البحار فجرت،“ تفجير به معناى آن است كه آب نهر را به خاطر زياد شدن بشكند، و بند را آب ببرد، و گناه را هم اگر فجور مىگويند، براى اين است كه گناهكار، پرده حيا را پاره مىكند، و از صراط مستقيم خارج گشته، به بسيارى از گناهان مبتلا مىشود، و اگر صبح را فجر مىگويند، باز براى اين است كه روشنى پرده ظلمت را پاره كرده به همه جا منتشر مىشود.
و اينكه مفسرين تفجير بحار را تفسير كردهاند به اين كه درياها به هم متصل مىشوند، و حائل از ميان برداشته شده، شورش با شيرينش مخلوط مىشود، برگشتش باز به همين معنايى است كه گفته شد، و اين معنا با تفسيرى كه براى آيه” و اذا البحار سجرت،“ كردند، كه درياها پر از آتش مىشوند نيز مناسبت دارد.
” و اذا القبور بعثرت،“ كلمه بعثرت به معناى پشت و رو كردن، و باطن چيزى را ظاهر ساختن است. معناى آيه اين است كه زمانى كه خاك قبرها منقلب و باطنش بظاهر بر مىگردد، باطنش كه همان انسانهاى مرده باشد ظاهر مىشود، تا به جزاى اعمالشان برسند.
” علمت نفس ما قدمت و اخرت،“
-” إِذَا زُلْزِلَتِ الأَرْض زِلْزَالها، وَ أَخْرَجَتِ الأَرْض أَثْقَالَهَا،
-وَ قَالَ الانسنُ مَا لها، يَوْمَئذٍ تحَدِّث أَخْبَارَهَا، بِأَنَّ رَبَّك أَوْحَى لَهَا،
-يَوْمَئذٍ يَصدُرُ النَّاس أَشتَاتاً لِّيُرَوْا أَعْمَلَهُمْ،
-وقتى كه زمين آن زلزله مخصوصش را آغاز مىكند،
-و آنچه از مردگان در شكم دارد بيرون مىريزد،
-و انسانها از در تعجب مىپرسند: زمين را چه شده است؟
-در آن روز زمين اخبار و اسرار خود را شرح مىدهد،
-آرى پروردگار تو به وى وحى كرده كه به زبان آيد و اسرار را بگويد،
-در آن روز مردم يك جور محشور نمىشوند بلكه طايفههايى مختلفند تا اعمال هر طايفهاى را به آنان نشان دهند.“
در سوره زلزال سخن از قيامت و زنده شدن مردم براى حساب، و اشاره به بعضى از علامتهايش رفته، كه يكى زلزله زمين، و يكى ديگر سخن گفتن آن از حوادثى است كه در آن رخ داده است .
1) آيه 1 تا 5 سوره انفطار الميزان ج 20 ص 365
كلمه زلزال مانند كلمه زلزله به معناى نوسان و تكان خوردن پى در پى است، و اينكه فرمود زمين زلزلهاش را سر مىدهد به ما مىفهماند كه زمين زلزلهاى خاص به خود دارد، و اين مىرساند كه زلزله مذكور امرى عظيم و مهم است، زلزلهاى است كه در شدت و هراسناكى به نهايت رسيده است .
” و اخرجت الارض اثقالها،“ مراد از اثقال زمين كه در قيامت زمين آنها را بيرون مىريزد مردگان و يا گنجها و معادنى است كه در شكم خود داشته است.
” و قال الانسان مالها،“ يعنى انسانها بعد از بيرون شدن از خاك در حال دهشتزدگى و تعجب از آن زلزله شديد و هول انگيز مىگويند: زمين را چه مىشود كه اين طور متزلزل است؟!
” يومئذ تحدث اخبارها بان ربك اوحى لها،“ آنگاه زمين به اعمالى كه بنى آدم كردند شهادت مىدهد، همانطور كه اعضاى بدن خود انسانها و نويسندگان اعمالش يعنى ملائكه رقيب و عتيد و نيز شاهدان اعمال كه از جنس بشر و يا غير بشرند همه بر اعمال بنى آدم شهادت مىدهند.
معناى جمله اين است كه: زمين به سبب اينكه پروردگار تو به آن وحى كرده و فرمان داده تا سخن بگويد از اخبار حوادثى كه در آن رخ داده سخن مىگويد، پس معلوم مىشود زمين هم براى خود شعورى دارد، و هر عملى كه در آن واقع مىشود مىفهمد، و خير و شرش را تشخيص مىدهد، و آن را براى روز اداى شهادت تحمل مىكند، تا روزى كه به او اذن داده شود، يعنى روز قيامت شهادت خود را ادا كرده، اخبار حوادث واقعه در آن را بدهد .
در تفسير آيه” و ان من شىء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم،“ و نيز در تفسير آيه” قالوا انطقنا الله الذى انطق كل شىء،“ گفتيم كه از كلام خداى سبحان به دست مىآيد كه حيات و شعور در تمامى موجودات جارى است، هر چند كه ما از نحوه حيات آنها بىخبر باشيم .
” يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم،“ مراد از صادر شدن مردم در قيامت با حالت تفرقه، برگشتن آنان از موقف حساب به سوى منزلهاشان كه يا بهشت است و يا آتش مىباشد، در آن روز اهل سعادت و رستگارى از اهل شقاوت و هلاكت متمايز
مىشوند، تا اعمال خود را ببينند، جزاى اعمالشان را نشانشان دهند، آن هم نه از دور، بلكه داخل در آن جزايشان كنند، و يا به اينكه خود اعمالشان را بنا بر تجسم اعمال به ايشان نشان دهند:
فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يـره !
و من يعمـل مثقال ذرة شرا يره !
-” الْقَارِعَةُ، مَا الْقَارِعَة، وَ مَا أَدْرَاك مَا الْقَارِعَةُ،
-يَوْمَ يَكُونُ النَّاس كالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ،
-وَ تَكُونُ الْجِبَالُ كالْعِهْنِ الْمَنفُوش،
-فَأَمَّا مَن ثَقُلَت مَوَزِينُهُ، فَهُوَ فى عِيشةٍ رَّاضِيَةٍ،
-وَ أَمَّا مَنْ خَفَّت مَوَزِينُهُ، فَأُمُّهُ هَاوِيَةٌ،
-وَ مَا أَدْرَاك مَا هِيَهْ، نَارٌ حَامِيَةُ،
-آن حادثه كوبنده، و چه كوبنده عظيمى؟
-و تو نمىدانى كه كوبنده چيست؟
-روزى است كه مردم چون ملخ فرارى رويهم مىريزند،
-و كوهها چون پشم رنگارنگ حلاجى شده مىگردد،
-اما كسى كه اعمالش نزد خدا سنگين وزن و داراى ارزش باشد،
-او در عيشى رضايتبخش خواهد بود،
-و اما آنكه اعمالش وزن و ارزشى نداشته باشد،
-او در آغوش و دامن هاويه خواهد بود،
-و تو نمىدانى هاويه چيست،
-آتشى است سوزنده ! “
اين سوره تهديد به عذاب قيامت و بشارت به ثواب آن است، ولى جانب تهديدش بر بشارتش مىچربد.
” القارعة ما القارعة،“ قارعه به معناى زدن بسيار سختى است كه احتياج دارد زننده به جايى اعتماد كند، و اين كلمه در عرف قرآن از اسماى قيامت است.
سؤال از حقيقت قارعه در جمله ” ما القارعة - قارعه چيست؟“ با اينكه معلوم است كه چيست، به منظور بزرگ نشان دادن امر قيامت است، و اينكه بيست و هشت حرف الفباى گوينده، و دو سوراخ گوش شنونده نمىتواند به كنه قيامت پى ببرد، و به طور كلى عالم ماده گنجايش حتى معرفى آن را ندارد و به منظور تاكيد اين بزرگداشت مجددا جمله را به تعبيرى ديگر تكرار كرد و فرمود:”و ما ادريك ما القارعة . “
1) آيه 1 تا آخر سوره زلزال الميزان ج 20 ص 581
” يوم يكون الناس كالفراش المبثوث،“ كلمه يوم ظرفى است متعلق به مقدرى از قبيل بياد آر، مىكوبد مىآيد، و از اين قبيل، و خلاصه معناى آن اين است كه: بياد آر روزى را كه و يا مىكوبد در روزى كه و يا مىآيد روزى كه....
و كلمه فراش به معناى ملخى است كه زمين را فرش كند، يعنى روى گرده هم سوار شده باشند، پس فراش به معناى غوغاى ملخ است .
بعضى از مفسرين در اينكه چرا مردم روز قيامت را به فراش تشبيه كرد؟ گفتهاند : براى اين است كه فراش وقتى جست و خيز مىكند نقطه معلومى را در نظر نمىگيرد، مانند مرغان، به طرف معينى نمىپرد، بلكه بدون جهت پرواز مىكند، مردم نيز در روز قيامت چنين حالتى دارند، وقتى از قبورشان سر بر مىآورند آنچنان ترس و فزع از همه جهات احاطهشان مىكند كه بىاختيار و بى هدف به راه مىافتند، و در جستجوى منزلها كه يا سعادت است و يا شقاوت سرگردانند .
” و تكون الجبال كالعهن المنفوش،“ عهن منفوش به معناى پشم شيث شدهاى است كه داراى رنگهاى مختلف باشد، و اين تشبيه اشاره دارد به اينكه در آن روز كوهها كه رنگهاى مختلف دارند با زلزله قيامت متلاشى، و چون پشم حلاجى شده مىگردند.
” فاما من ثقلت موازينه فهو فى عيشة راضية،“ اين آيه اشاره دارد به اينكه اعمال - هم مانند هر چيزى براى خود - وزن و ارزشى دارد، و اينكه بعضى اعمال در ترازوى عملسنج سنگين است، و آن عملى است كه نزد خداى تعالى قدر و منزلتى داشته باشد، مانند ايمان به خدا و انواع اطاعتها، و بعضى ديگر اينطور نيستند، مانند كفر و انواع نافرمانيها و گناهان، كه البته اثر هر يك از اين دو نوع مختلف است، يكى سعادت را دنبال دارد، و آن اعمالى است كه در ترازو سنگين باشد، و ديگرى شقاوت .
” فهو فى عيشة راضية،“ عيشه به معناى نوعى زندگى كردن است، مانند يك زندگى خوش، و اگر راضيه و خوشى را به خود عيش نسبت داد، با اينكه صاحب عيش راضى و خشنود است، يا از باب مجاز عقلى است، و يا كلمه راضيه به معناى ذات رضى و تقديرش فى عيشة ذات رضى است، يعنى در عيشى رضايت بخش.
” و اما من خفت موازينه فامه هاوية،“ ظاهرا مراد از هاويه جهنم است، و نامگذارى جهنم به هاويه از اين جهت است كه اين كلمه از ماده هوى گرفته شده، كه به
معناى سقوط است، مىفرمايد: كسى كه ميزانش سبك باشد سرانجامش سقوط به سوى اسفل سافلين است، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: ” ثم رددناه اسفل سافلين الا الذين امنوا ....“
پس اينكه آتش دوزخ را توصيف كرده به هاويه و حال آنكه آتش سقوط نمىكند آتشيان سقوط مىكنند، از باب مجاز عقلى است، همانطور كه راضى دانستن عيش نيز از اين باب بود.
اگر هاويه را مادر دوزخيان خوانده از اين باب بوده كه مادر، ماواى فرزند و مرجع او است، به هر طرف كه برود دوباره به دامن مادر بر مىگردد، جهنم هم براى دوزخيان چنين مرجع و سرانجامى است .
” و ما ادريك ماهيه،“ اين جمله عظمت و فخامت امر آن آتش را بيان مىكند: ” نار حامية،“ يعنى آتشى است سوزنده و شديد الحراره!
در روايات اسلامي در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابو ايوب انصارى روايت كرده كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود وقتى جان مؤمن از كالبدش در مىآيد از بندگان خدا آنها كه اهل رحمتند و قبل از وى مرده بودند به ديدنش مىروند، و بشير كه از دنيا با او آمده به اهل رحمت مىگويد: مهلت دهيد تا خستگى در آورد، او تازه از حال سكرات راحت شده است.
بعد از رفع خستگى از او مىپرسند: فلانى چطور شد، فلانى خانم چه كرد؟ آيا ازدواج كرد يا نه؟ به اينگونه احوالپرسىها مىپردازند وقتى احوال مردى را بپرسند كه قبل از تازه وارد مرده باشد، در پاسخ مىگويد هيهات او خيلى وقت است كه مرده، او قبل از من مرد، مىگويند: انا لله و انا اليه راجعون به نظر ما او را به دوزخ نزد مادرش هاويه بردند، چه بد مادرى و چه بد مربيهاى!!
-” يَوْمَ تَرْجُف الأَرْض وَ الجِبَالُ وَ كانَتِ الجَبَالُ كَثِيباً مَّهِيلاً...
-فَكَيْف تَتَّقُونَ إِن كَفَرْتمْ يَوْماً يجْعَلُ الْوِلْدَنَ شِيباً،
-السمَاءُ مُنفَطِرُ بِهِ كانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً !
-در روزى كه زمين و كوهها به لرزه در آيند و كوهها چون تلى از ماسه شوند... شما اگر كفر بورزيد چگونه مىتوانيد از عذاب قيامت خود را كنار بكشيد روزى كه كودكان را پير مىكند،
-و آسمان به وسيله تحول آن روز شكافته مىشود و وعده خدا شدنى است! “
1) آيه 1 تا آخر سوره قارعه الميزان ج 20 ص 595
مهيل شدن كوهها به معناى آن است كه وقتى ريشهاش تكان بخورد از بالا فرو بريزد. كثيب رمل به معناى تودهاى از شن است.
” فكيف تتقون ان كفرتم يوما يجعل الولدان شيبا،“ شما چگونه خود را از عذاب روزى كه جوان را پير مىكند حفظ مىكنيد.
اين تعبير كه آن روز كودكان را پير مىكند كنايه است از شدت عذاب آن روز نه طولانى بودنش.
” السماء منفطر به كان وعده مفعولا،“ اين آيه براى بار دوم به شدت آن روز اشاره مىكند، و كلمه انفطار به معناى شكاف برداشتن است، و معناى آيه اين است كه: آسمان در آن روز و يا به سبب شدت آن روز شكافته مىشود.
” كان وعده مفعولا - وعده خدا شدنى است! “
-” يوم نبطش البطشة الكبرى انا منتقمون،
منظور از روزى كه خدا كفار را به بطشى بزرگ بطش مىكند روز قيامت است. توصيف بطشه با كلمه كبرى مؤيد همين تفسير است، چون اين توصيف، بطشه را بطشهاى معرفى مىكند كه بزرگتر از آن تصور نمىشود، و چنين بطشهاى همان بطشه روز قيامت است كه عذابش از هر عذابى سختتر است، همچنان كه قرآن كريم فرموده: ”فيعذبه الله العذاب الاكبر،“ كما اينكه پاداش قيامت هم بزرگترين پاداش است، و در آن باره مىفرمايد:” و لاجر الآخرة اكبر ! “
-” وَ يَوْمَ تَشقَّقُ السمَاءُ بِالْغَمَمِ وَ نُزِّلَ المَلَئكَةُ تَنزِيلاً،
-الْمُلْك يَوْمَئذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمَنِ وَ كانَ يَوْماً عَلى الْكَفِرِينَ عَسِيراً،
-روزى كه آسمان با ابر شكافته شود و فرشتگان فراوان نازل شوند،
-آن روز فرمانروايى خاص خداى رحمان است و براى كافران روزى بسيار دشوار مىباشد.“
روز قيامت آسمان شكافته مىشود، و ابرهايى هم كه روى آن را پوشانده نيز باز مىشود، و ملائكه كه ساكنان آسمانند نازل مىشوند، و كفار ايشان را مىبينند.
آيه قريب المعنا با آيه:” و انشقت السماء فهى يومئذ واهية و الملك على ارجائها،“ مىشود.
و بعيد نيست كه اين طرز سخن كنايه باشد از پاره شدن پردههاى جهلى، و بروز عالم آسمان - يعنى عالم غيب - و بروز سكان آن، كه همان ملائكه هستند، و نازل شدن ملائكه به زمين، كه محل زندگى بشر است.
و اگر از واقعه قيامت تعبير به تشقق كرد، نه به تفتح و امثال آن، براى اين بود كه دلها را بيشتر بترساند، و همچنين تنوين در كلمه تنزيلا باز براى رساندن عظمت آن روز است .
” الملك يومئذ الحق للرحمن و كان يوما على الكافرين عسيرا،“ يعنى ملك مطلق آن روز حقى است ثابت براى رحمان، چون آن روز ديگر تمامى اسباب از كار افتاده و روابطى كه بين آنها و مسببات بود گسيخته مىگردد.
مراد از اينكه آن روز ملك براى رحمان مىشود، اين است كه آن روز براى همه ظاهر مىشود كه ملك و حكم تنها از آن خدا بوده و بس، و هيچ يك از اسباب بر خلاف آنچه مردم مىپنداشتند استقلالى از خود نداشتند .
” و يوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا ،“ معناى آيه اين است كه: به ياد آر روزى را كه ستمگر آن چنان پشيمان مىشود كه از فرط و شدت ندامتش مىگويد: اى كاش راهى با رسول باز مىكردم و در نتيجه راه باريكى به سوى هدايت به دست مىآوردم.
در اين سه آيه اشعار بلكه دلالت است كه سبب عمده در ضلالت اهل ضلال، سرپرستى هواپرستان، و اولياى شيطان است، آنچه هم كه خود ما به چشم مىبينيم مؤيد آن است .
1) آيه 25و26سوره فرقان الميزان ج : 15 ص : 280
-” فَإِذَا جَاءَتِ الصاخَّةُ،
-پس وقتى آن صيحه شديد آسمانى بيايد! “
كلمه صاخّه به معناى صيحه شديدى است كه از شدتش گوشها كر شود، و منظور از آن نفخه صور است.
-” يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه ...،
-و روزى رسد كه هر كس از برادرش هم فرار مىكند،
-و از مادر و پدرش،
-و از همسر و فرزندانش،
-در آن روز هر كس آنقدر گرفتار است كه به ياد غير خودش نمىافتد.“
اين آيه به شدت روز قيامت اشاره مىكند، شدت آن روز به حدى است كه انسان از أقربا و نزديكانش مىگريزد، براى اينكه شدت آنچنان احاطه مىكند كه نمىگذارد آدمى به ياد چيزى و كسى بيفتد، و اعتنايى بغير خود كند، حال غير خودش هر كه مىخواهد باشد، آرى بلا و مصيبت وقتى عظيم باشد و شدت يابد و بر آدمى چيره گردد، آنچنان آدمى را به خود جذب مىكند كه از هر فكر و تلاشى منصرفش مىسازد.
-” يَوْمَ تَرْجُف الرَّاجِفَة، تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ،
-روزى كه زلزلههاى وحشتناك همه چيز را به لرزه درمىآورد،
-و از پس آن، حادثه دومين - صيحه عظيم- رخ مىدهد.“
راجفه به صيحههاى عظيمى تفسير شده كه در آن تردد و اضطرابى باشد، و رادفه به صيحه متاخر تابع تفسير شده، در نتيجه بنا بر اين تفسير، دو آيه مورد بحث با دو نفخه صور تطبيق مىشود، كه آيه زير هم بر آنها دلالت دارد، مىفرمايد:” و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الأرض الا من شاء الله ثم نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون.“
مراد از راجفه نيز همان نفخه اولى است، كه زمين و كوهها را تكان مىدهد، و
1) آيه 33 تا آخر سوره عبس الميزان ج 20 ص 343
مراد از رادفه نفخه دوم است، كه متاخر و بعد از نفخه اول صورت مىگيرد.
-” قلوب يومئذ واجفة ابصارها خاشعة،
-دلهايى در آن روز سخت هراسان است ديدگان صاحب آن دلها از شرم افتاده باشد.“
اين جمله بيانگر صفت آن روز است. مراد از قلوب در امثال اين موارد كه صفات ادراكى از قبيل علم و خوف و رجاء و نظائر آن بدان نسبت داده مىشود، نفوس بشرى است.
اگر خشوع را به ابصار نسبت داده با اينكه خشوع از احوال قلب است، بخاطر آن بوده كه اثر ظاهرى خشوع در چشمها قوىتر از ساير اعضاء است.
1) آيه 6 تا 9 سوره نازعات الميزان ج 20 ص 300
-” إِنَّ يَوْمَ الْفَصلِ مِيقَتُهُمْ أَجْمَعِينَ،
-يَوْمَ لا يُغْنى مَوْلىً عَن مَّوْلًى شيْئاً وَ لا هُمْ يُنصرُونَ،
-إِلا مَن رَّحِمَ اللَّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ،
-به يقين كه روز فصل ميعاد همه آنان است،
-روزى كه هيچ دوستى هيچ بارى از دوست خود نمىكشد و به هيچ وجه يارى نمىشوند،
-مگر كسى كه خدايش رحم كند كه او عزيز و رحيم است.“
اين آيه شريفه خصوصيات و صفات روز قيامت را بيان مي كند و مىفرمايد در روز قيامت تمامى مردم از اولين و آخرين براى رب العالمين بپا مىخيزند.
و اگر آن را يوم الفصل خوانده، بدين جهت است كه خداى تعالى در آن روز بين حق و باطل جدايى مىافكند، و محق را از مبطل، و متقى را از مجرم جدا مىكند. ممكن هم هست از اين جهت باشد كه آن روز روز قضاء فصل الهى است.
” ميقاتهم اجمعين،“ يعنى روز فصل روز ميقات همه آنان است.
” يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا ولاهم ينصرون،“ اين آيه شريفه يوم الفصل را بيان مىكند. و نخست اين معنا را نفى مىكند كه در آن روز كسى به درد كس ديگر بخورد. در ثانى خبر مىدهد از اينكه در آن روز كفار يارى نخواهند شد.
-” إِنَّ يَوْمَ الْفَصلِ كانَ مِيقَتاً،
-همانا روز فصل يعنى روز قيامت كه در آن فصل خصومتها شود وعدهگاه خلق
1) آيه 40 تا 42 سوره دخان الميزان ج : 18 ص : 224
است.“
ميقات به معناى آخرين لحظه از مدتى است كه براى حدوث امرى از امور معين شده است.
از اين آيه شريفه شروع شده است به توصيف آن نبأ عظيمى كه خبر از وقوع آن در آينده داده و فرمود: ” كلا سيعلمون“ و آن را يوم الفصل خواند تا بفهماند در آن روز بين مردم فصل قضا مىشود و هر طايفهاى بدانچه با عمل خود مستحق آن شده مىرسد، پس يوم الفصل، ميقات و آخرين روزى است كه براى فصل قضا معين شده بود.
تعبير به لفظ ” كان“ كه مخصوص رساندن ثبوت است مىفهماند يوم الفصل از سابق ثابت و در علم خدا معين شده بود.
و معناى جمله اين است كه:
-” يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا،
-آن روزى كه در صور دميده مىشود تا شما فوج فوج به محشر وارد شويد،
-و فتحت السماء فكانت أبوابا،
-و آسمان گشوده شود پس درهاى متعددى از آن باز شود تا هر فوجى از درى شتابند.“
-” و سيرت الجبال فكانت سرابا،
-و كوهها به حركت در آيد و مانند سراب گردد.“
” ان جهنم كانت مرصادا،
همانا دوزخ در انتظار بدكاران است! “
اين آيه اين نكته را مىفهماند كه جهنم محل عبور همه مردم است، و از همين باب است آيه زير كه مىفرمايد:” و ان منكم الا واردها - هيچ كس از شما نيست مگر آنكه به جهنم وارد خواهد شد.“
-” للطاغين مابا،
-آن دوزخ جايگاه مردم سركش و طاغي است.“
طاغيان كسانى هستند كه متصف به طغيان باشند، و خروج از حد، كار هميشگى آنان باشد. اگر جهنم را محل برگشت طاغيان خوانده، به اين عنايت بوده كه خود طاغيان در همان دنيا، جهنم را ماواى خود كردند، پس صحيح است بگوييم به جهنم بر مىگردند.
-” لابثين فيها احقابا،
-كه در آن دورانهاى متمادى عذاب كشند.“
كلمه أحقاب به معناى زمانهاى بسيار و روزگاران طولانى است كه آغاز و انجام آن مشخص نباشد.
از ظاهر آيه بر مىآيد كه مراد از طاغيان، معاندين از كفار هستند، مؤيد اين ظهور ذيل سوره است كه مىفرمايد:
-” انهم كانوا لا يرجون حسابا،
-زيرا آنها به روز حساب اميد نداشتند
-و كذبوا باياتنا كذابا،
-و آيات ما را از فرط جهالت سخت تكذيب كردند.“
-” لا يذوقون فيها بردا و لا شرابا،
-هرگز در آنجا قطرهاى آب سرد و شراب طهور نياشامند.“
-” الا حميما و غساقا،
-مگر آبى پليد سوزان كه از چرك و خون جهنم است به آنها دهند.“
-” جزاء وفاقا،
-كه با كيفر اعمال آنها موافق است! “
كفار اميد حسابى ندارند، و آيات ما را به طور عجيب تكذيب مىكنند، چون بر تكذيب خود اصرار مىورزند. اين آيه مطابقت جزا با اعمال ايشان را تعليل مىكند، به اين بيان كه كفار اميد حساب در يوم الفصل را ندارند، در نتيجه از حيات آخرت مايوسند، و به همين جهت آيات داله بر وجود چنين روزى را انكار مىكنند، و به دنبال آن آيات توحيد و نبوت را هم انكار نموده ، در اعمال خود از حدود عبوديت تجاوز مىكنند، و نتيجه همه اينها اين شده كه به كلى خدا را از ياد ببرند، خدا هم آنان را از ياد برد، و سعادت خانه آخرت را بر آنان تحريم كرد، در نتيجه براى آنان نماند مگر شقاوت، و در آن عالم چيزى به جز مكروه نمىيابند، و جز با صحنههاى عذاب مواجه نمىشوند، و همين است معناى اينكه فرمود:
” جزاء وفاقا “ دلالت دارد بر مطابقت كامل بين جزا و عمل، پس انسان با عمل خود نمىجويد مگر جزايى را كه مو به مو مطابق آن باشد، پس رسيدن به جزا در حقيقت رسيدن به عمل است، همچنان كه فرمود:” يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما
تجزون ما كنتم تعملون .“
-” و كل شىء احصيناه كتابا،
-و حال آنكه هر چيز را ما در كتابى به احصاء و شماره رقم كردهايم.“
يعنى هر چيزى را - كه اعمال شما هم از آن جمله است - ضبط كرده و در كتابى جليل القدر بيان نمودهايم، بنابر اين آيه شريفه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مىفرمايد:” و كل شىء أحصيناه فى امام مبين.“
ممكن هم هست مراد اين باشد كه هر چيزى را ما با نوشتن در لوح محفوظ و يا در نامه اعمال حفظ كردهايم .
جزاى آنها موافق با اعمال ايشان است، به علت اينكه چنين حال و وضعى داشتند، در حالى كه ما حال و وضعشان را عليه آنان ضبط كرديم، و جزايى موافق با آن به ايشان مىدهيم.
-” فذوقوا فلن نزيدكم الا عذابا،
-پس بچشيد كيفر تكذيب و بدكارى را كه هرگز بر شما چيزى جز رنج و عذاب دوزخ نيفزاييم چنانكه شما در دنيا هيچ متنبه نشده و جز بر بدى نيفزوديد. “
مىخواهد ايشان را از اين اميد مايوس كند كه روزى از شقاوت نجات يافته به راحتى برسند. مراد از جمله” فلن نزيدكم الا عذابا،“ اين است كه آنچه مىچشيد عذابى است بعد از عذابى كه قبلا چشيده بوديد، پس آن عذاب، عذابى است بعد از عذاب، و عذابى است روى عذاب، همچنان عذابها دو چندان مىشود، و عذابى به عذابتان افزوده مىگردد، پس از اينكه به آرزوى خود برسيد مايوس باشيد، و اين آيه خالى از اين ظهور نيست كه مراد از جمله” لابثين فيها احقابا،“ خلود در آتش است، و اينكه عذاب از شما قطع نخواهد شد!
-” إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازاً، حَدَائقَ وَ أَعْنَبا، وَ كَوَاعِب أَتْرَاباً،
-براى متقيان در آن جهان رستگارى و آسايش است،
-باغهايى سرسبز و انواعى از انگورها،
-و دختران زيباى دلربا كه همه در خوبى و جوانى مانند يكديگرند.“
فوز (مفازا ) به معناى ظفر يافتن به خير بدون صدمه و با حفظ سلامت است، پس در اين كلمه هم معناى ظفر يافتن به خير هست و هم معناى نجات و خلاصى از شر.
حديقه ( حدايق) به معناى بوستان داراى ديوار است.
عنب ( اعناب) نام ميوه درخت مو است.
كاعب (كواعب) به معناى دختر نورسى است كه پستانهايش رو به رشد نهاده، و دائرهاى تشكيل داده، و كمى از اطرافش بلندتر شده است.
كواعب اتراب به معناى دخترانى هم سن و سال و شبيه به هم هستند.
”و كاسا دهاقا،“ يعنى قدحهايى پر از شراب.
” لا يسمعون فيها لغوا و لا كذابا،“ يعنى در بهشت سخن لغو نمىشنوند، سخنى كه هيچ اثر مطلوب بر آن مترتب نمىشود، و نيز يكديگر را در آنچه مىگويند تكذيب نمىكنند، پس سخنان بهشتيان هر چه هست حق است و اثر مطلوب دارد، و صادق و مطابق با واقع است.
” جزاء من ربك عطاء حسابا،“ يعنى رفتارى كه با متقين مىشود هر چه باشد در حالى است كه جزايى حساب شده، و عطيهاى از ناحيه پروردگار تو است.
” رب السموات و الأرض و ما بينهما الرحمن،“
اين آيه كلمه ربك را كه در آيه قبل بود تفسير و بيان مىكند، مىخواهد بفهماند ربوبيت خداى تعالى عمومى است و همه چيز را شامل است، و آن ربى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم رب خود اتخاذ كرده و او را مىخواند رب اختصاصى نيست، بلكه رب هر موجودى است.
توصيف رب به صفت رحمان - با در نظر گرفتن اينكه اين كلمه صيغه مبالغه است - اشاره دارد به سعه رحمت او، و اينكه رحمت خدا نشانه ربوبيت او است، ممكن نيست موجودى از آن محروم باشد، همچنان كه ممكن نيست موجودى از تحت ربوبيت او خارج باشد، مگر آنكه مربوبى از مربوبهاى او خودش به سوء اختيارش رحمت او را نپذيرد، كه اين شقاوت و بدبختى خود ايشان است، مانند طاغيان كه مربوب خدا هستند، ولى رحمت او را نپذيرفته از زى عبوديتش خارج شدند.
-” لا يملكون منه خطابا،
-خدايى كه آسمانها و زمين و همه مخلوقاتى كه در بين آسمان و زمين است بيافريده خدايى مهربان است كه در عين مهربانى كسى از قهر و سطوتش با او به گفتگو لب نتواند گشود.“
از اينكه اول اين آيه دنبال آيه ” رب السموات والأرض وما بينهما الرحمن،“ واقع شده، كه از ربوبيت و رحمانيت خدا خبر مىدهد، و شان ربوبيت تدبير و شان رحمانيت بسط رحمت است. جمله ” لا يملكون منه خطابا،“ در معناى آيه زير است كه مىفرمايد :”
لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون.“
از نظر وقوع ذيل آن كه مىفرمايد:” يوم يقوم الروح و الملئكة صفا،“ بعد از جمله ” لا يملكون منه خطابا،“ كه از ظاهرش بر مىآيد اين مالك نبودنشان مختص به يوم الفصل است، و نيز از نظر وقوع آن جمله در سياق تفصيل جزاى الهى طاغيان و متقين، بر مىآيد كه مراد اين است كه ايشان مالكيت و اذن آن را ندارند كه خدا را در حكمى كه مىراند و رفتارى كه معمول مىدارد مورد خطاب و اعتراض قرار دهند، و يا دست به شفاعت بزنند .
سؤالى كه در اينجا پيش مىآيد اين است كه چرا ملائكه استثنا نشدند، و به طور كلى فرمود:” لا يملكون منه خطابا،“ با اينكه ملائكه منزه از اينند كه به خداى تعالى اعتراضى بكنند، و خداى تعالى در باره آنان فرموده:” عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون،“ و نيز در سوره نحل آيه 40 بعضى از ايشان را روح و كلمه خود خوانده، و در سوره انعام آيه 73 كلام خود را حق خوانده و در سوره نور آيه 25 خود را حق مبين دانسته، و حق، هيچ گاه معارض و مناقض حق واقع نمىشود. پس معلوم مىشود مراد از خطابى كه فرموده مالك آن نيستند اعتراض به حكم و رفتار او نيست، بلكه تنها همان مساله شفاعت و ساير وسائل تخلص از شر است، نظير عدل، بيع، دوستى، دعاء و درخواست، كه در جاى ديگر هم فرموده:” من قبل ان ياتى يوم لا بيع فيه و لا خلة و لا شفاعة،“ و نيز فرموده:” و لا يقبل منها عدل و لا تنفعها شفاعة،“ و نيز فرموده:” يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه .“
و كوتاه سخن اينكه: ضمير فاعل در يملكون به تمامى حاضران در يوم الفصل بر مىگردد، چه ملائكه، چه روح، چه انس و چه جن، چون سياق آيه سياق حكايت از عظمت و كبريايى خداى تعالى است، و در چنين سياقى همه مشمولند نه خصوص ملائكه و روح، و نه خصوص طاغيان.
-روزى كه آن فرشته بزرگ روح القدس با همه فرشتگان صف زده و به نظم برخيزند و هيچ كس سخن نگويد جز آن كس كه خداى مهربانش اذن دهد و او سخن به صواب گويد.
و مراد از روح مخلوقى امرى است كه آيه” قل الروح من امر ربى“ به آن اشاره دارد.
و كلمه ” صفاً “ حالى است از روح و ملائكه و حالت صافين را مىرساند، و چه
بسا از مقابلهاى كه ميان روح و ملائكه انداخته استفاده شود كه روح به تنهايى يك صف را، و ملائكه همگى يك صف را تشكيل مىدهند .
و جمله لا يتكلمون بيانى است براى جمله” لا يملكون منه خطابا،“ و ضمير فاعل در آن به همه اهل محشر بر مىگردد، چه روح، چه ملائكه، چه انس، و چه جن، و سياق بر اين معنا شاهد است.
و جمله” الا من أذن له الرحمن،“ مىخواهد بيان كند چه كسانى در آن روز با اذن خدا سخن مىگويند، پس جمله مذكور به ظاهر اطلاقش در معناى آيه زير است كه مىفرمايد:” يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه.“
” و قال صوابا،“ يعنى تنها كسانى حق سخن گفتن دارند كه خدا اذنشان داده باشد و سخنى صواب بگويند، سخنى كه حق محض باشد، و آميخته با باطل و خطا نباشد، و اين جمله در حقيقت قيدى است براى اذن خدا، گويا فرموده و خدا اذن نمىدهد مگر به چنين كسى .
و در نتيجه آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مىفرمايد:” و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون.“
عنايت كلامى در اين مقام به نفى اصل خطاب و تكلم است، حال متكلم هر كه مىخواهد باشد، و نمىخواهد تكلم در باره تمامى افراد را حتى آنهايى را كه جواز تكلم در موردشان مسلم است نفى كند، پس استثناشدگان متكلمينى هستند كه در اصل تكلم ماذونند، و آيه متعرض اين معنا كه در باره چه كسانى تكلم مىشود نيست.
-” ذَلِك الْيَوْمُ الحَقُّ فَمَن شاءَ اتخَذَ إِلى رَبِّهِ مَئَاباً،
-چنين روز محقق خواهد شد پس هر كه مىخواهد، نزد خداى خود در آن روز مقام و منزلتى يابد در راه ايمان و اطاعت بكوشد،
-إِنَّا أَنذَرْنَكُمْ عَذَاباً قَرِيباً يَوْمَ يَنظرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَت يَدَاهُ وَ يَقُولُ الْكافِرُ يَلَيْتَنى كُنت تُرَبَا،
-ما شما را از روز عذاب كه نزديك است ترسانيده و آگاه ساختيم روزى كه هر كس هر چه از نيك و بد كرده در پيش روى خود حاضر بيند و كافر در آن روز از فرط عذاب آرزو مىكند كه ايكاش خاك بود تا چنين به آتش كفر خود نمىسوخت. “
” ذلك اليوم الحق،“ اشاره است به ” يوم الفصل“ كه در اين سوره ذكر شد، و در ضمن آياتى توصيف گرديد.
مراد از حق بودن آن روز ثبوت حتمى و رانده شدن قضاى آن، و تخلف ناپذيرى وقوع آن است.
” فمن شاء اتخذ الى ربه مابا،“ يعنى هر كس بخواهد مىتواند به سوى پروردگار
خود مرجعى بگيرد، كه به وسيله آن به ثواب متقين برسد، و از عذاب طاغيان نجات يابد.
” انا أنذرناكم عذابا قريبا ...،“ مراد از اين عذاب عذاب آخرت است، و نزديك بودن آن به اعتبار حق بودن، و بدون شك حق بودن وقوع آن است چون هر چه آمدنى باشد نزديك است.
علاوه بر اين، وقتى قيامت عبارت باشد از تجسم اعمال آدمى، و جزا ديدن انسان در برابر اعمال، اين اعمال همواره با آدمى هست، و از هر چيز ديگرى به انسان نزديكتر است.
” يوم ينظر المرء ما قدمت يداه،“ يعنى روزى كه انسان منتظر ديدن جزاى اعمالى است كه در زندگى دنيا انجام داده، و از پيش فرستاده است .
بعضى گفتهاند: معنايش اين است كه در آن روز انسان به اعمال خود نظر مىكند، چون همه اعمال خود را نزد خود حاضر مىبيند همچنان كه در جاى ديگر همين مطلب را خاطر نشان نموده، فرموده است:” يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء.“
” و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا،“ يعنى كافر در آن روز از شدت آن روز آرزو مىكند اى كاش خاكى بود فاقد شعور و اراده، و در نتيجه آنچه كرده نكرده بود، و جزا داده نمىشد.
-” كلُوا وَ تَمَتَّعُوا قَلِيلاً إِنَّكم مجْرِمُونَ،
-وَيْلٌ يَوْمَئذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ،
-وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ ارْكَعُوا لا يَرْكَعُونَ،
-وَيْلٌ يَوْمَئذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ،
-اى كافران شما هم بخوريد و تمتع بريد به عمر كوتاه دنيا كه شما بسيار بدكاريد،
-واى در آن روز به حال آنانكه آيات خدا را تكذيب كردند،
-و هر گاه به آنها گفته شد كه نماز و طاعت خدا را به جاى آريد اطاعت نكردند،
-واى در آن روز به حال آنانكه آيات خدا را تكذيب كردند! “
خطاب در اين آيه از قبيل خطابهاى تهديدآميزى است كه ما به دشمن خود مىكنيم و مىگوييم هر چه دلت مىخواهد بكن، و يا هر چه از دستت بر مىآيد كوتاهى مكن، كه معنايش اين است كه هر كارى بكنى سودى به حالت ندارد، و اين نوع خطابها مخاطب را از اينكه از حيلههاى خود سود ببرد و در نتيجه به هدف خود برسد مايوس مىكند، و نظير آن در چند جاى قرآن آمده، مىفرمايد: ” فاقض ما أنت قاض انما تقضى
1) آيه 17 تا 37 سوره نبأ الميزان ج 20 ص 268
هذه الحيوة الدنيا،“ و نيز مىفرمايد:” اعملوا ما شئتم انه بما تعملون بصير.“
پس اينكه فرمود: بخوريد، و در اندك زمانى تمتع ببريد، و يا تمتعى اندك ببريد، در حقيقت مىخواهد ايشان را مايوس كند از اينكه با خوردن و تمتع بردن بتوانند عذاب را از خود دفع كنند، وقتى نمىتوانند جلو عذاب را بگيرند، هر چه دلشان مىخواهد از متاع قليل دنيا بخورند.
و اگر در اين زمينه خصوص خوردن و تمتع را يادآور شد، براى اين بود كه منكرين معاد براى سعادت معنايى جز سعادت دنيا قائل نيستند، و براى سعادت دنيا هم معنايى جز خوردن و شهوترانى كردن نمىفهمند، عينا مانند يك حيوان بىزبان، كه قرآن كريم ايشان را به آن تشبيه نموده مىفرمايد:” و الذين كفروا يتمتعون و ياكلون كما تاكل الأنعام و النار مثوى لهم . “
و جمله” انكم مجرمون،“ علت مطالب ما قبل را بيان مىكند، كه در آن امر مىكرد به اينكه بخوريد و تمتع ببريد كه از آن سودى نخواهيد برد، براى اينكه شما با تكذيب يوم الفصل، و تكذيب كيفر تكذيبگران، مجرم شديد، و جزاى مجرم خواه ناخواه آتش است .
” و اذا قيل لهم اركعوا لا يركعون،“ زمينه گفتار در سابق زمينه تهديد تكذيبگران روز فصل بود، و در اين مقام بود كه آثار سوء اين تكذيبشان را بيان كند، در آيه مورد بحث هم همين مطلب را تمام نموده، مىفرمايد اينان خدا را وقتى كه ايشان را به عبادت خود مىخواند عبادت نمىكنند، چون منكر روز جزايند، و با انكار روز جزا عبادت معنا ندارد.
” فَبِأَى حَدِيثِ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ،“ وقتى به قرآن كه معجزه و آيتى است الهى ايمان نمىآورند، و وقتى اين قرآن با كمال روشنى و با برهان قاطع برايشان بيان مىكند كه معبودى جز خدا ندارند، و خدا شريكى ندارد، و در پيش رويشان يوم الفصلى چنين و چنان دارند، توجهى بدان نمىكنند، ديگر بعد از اين قرآن به چه سخنى ايمان مىآورند؟!
1) آيه 46 تا 49 سوره مرسلات الميزان ج 20 ص 251
ص:325
اعمال از جنس حركات و اوضاع طبيعى هستند. چند حركت، يك عمل را تشكيل مىدهد، و اجتماع براى آن عمل اعتبارى قائل مي شود و گر نه عمل بودن يك عمل، امرى تكوينى و حقيقتى خارجى نيست، آنچه در خارج حقيقت دارد، همان حركات است.
مثلا نماز كه در خارج يك عمل عبادتى شمرده مىشود، عبارت است از چند حركت بدنى، و زبانى، كه وقتى با هم تركيب مىشود، نامش را نماز مىگذاريم.
-” إِلا مَن تَاب وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صلِحاً فَأُولَئك يُبَدِّلُ اللَّهُ سيِّئَاتِهِمْ حَسنَتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً،
-مگر آنكه توبه كند و مؤمن شود و عمل شايسته كند آنگاه خدا بديهاى اين گروه را به نيكيها مبدل كند كه خدا آمرزگار و رحيم است،
نفس فعل و حركات و سكناتى كه فعل از آن تشكيل شده در گناه و ثواب يكى است . مثلا عمل زنا و نكاح چه فرقى با هم دارند كه يكى گناه شده و ديگرى ثواب، با اينكه حركات و سكناتى كه عمل، از آن تشكيل يافته در هر دو يكى است؟ و همچنين
1) الميزان ج : 1 ص : 450
ص:326
خوردن كه در حلال و حرام يكى است؟
اگر دقت كنيم خواهيم ديد تفاوت اين دو در موافقت و مخالفت خدا است، مخالفت و موافقتى كه در انسان اثر گذاشته و در نامه اعمالش نوشته مىشود، نه خود نفس فعل، چون نفس و حركات و سكنات كه يا آن را زنا مىگوييم و يا نكاح، به هر حال فانى شده از بين مىرود و تا يك جزئش فانى نشود نوبت به جزء بعدىاش نمىرسد و پر واضح است كه وقتى خود فعل از بين رفت عنوانى هم كه ما به آن بدهيم چه خوب و چه بد فانى مىشود .
و حال آنكه ما مىگوييم: عمل انسان چون سايه دنبالش هست، پس مقصود آثار عمل است كه يا مستوجب عقاب است و يا ثواب و همواره با آدمى هست تا در روز تبلى السرائر خود را نمايان كند.
قرآن ناطق است به اينكه اعمال به سوى خدا صعود مىكند، و به سوى اويش مىبرند، و به او مىرسد.
-كلمه طيب به سوى خدا بالا مىرود، و عمل صالح آن را تقويت ميكند.“
” و لكن يناله التقوى منكم،
گوشت قربانى شما، به خدا نمىرسد، و لكن تقواى شما به او مىرسد.“
و تقوى يا خود فعل است، و يا صفتى است كه از فعل حاصل مىشود .
خداى سبحان پارهاى افعال را زشت و بد دانسته و فرموده: ” و من جاء بالسيئة فلا يجزى الا مثلها - و هر كس عمل زشت مرتكب شود، جز مثل آن كيفر نمىبيند! “
به دليل اينكه خداي تعالي براى گناهان مجازات قائل شده، مىفهميم گناهان مستند به آدمى است، و با در نظر گرفتن اينكه وجوب و ثبوت افعال از خداست و مخلوق اوست، اين نتيجه به دست مىآيد: كه عمل گناه منهاى وجودش كه از خداست، مستند به آدمى است، پس مىفهميم كه آن چه يك عمل را گناه مىكند، امرى است
انسان موجودى است كه خداى تعالى او را آفريده، هستيش وابسته و متعلق به خداست، از ناحيه خدا آغاز شده، و به زودى به سوى او برمىگردد، و هستيش با مردن ختم نمىشود، او يك زندگى ابدى دارد، كه سرنوشت زندگى ابديش بايد در اين دنيا معين شود، در اينجا هر راهى كه پيش گرفته باشد، و در اثر تمرين آن روش ملكاتى كسب كرده باشد، در ابديت هم تا ابد با آن ملكات خواهد بود، اگر در دنيا احوال و ملكاتى متناسب با توحيد كسب كرده باشد، يعنى هر عملى كه كرد بر اين اساس كرد كه بندهاى بود از خداى سبحان، كه آغازش از او و انجامش به سوى اوست، قهرا فردى بوده كه انسان آمده و انسان رفته است، و اما اگر توحيد را فراموش كند، يعنى در واقع حقيقت امر خود را بپوشاند، فردى بوده كه انسان آمده و ديو رفته است .
-” إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ الَّذِينَ هَادُوا وَ الصبِئُونَ وَ النَّصرَى مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ وَ عَمِلَ صلِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ،
-بدرستى منافقينى كه بظاهر ايمان آوردند و آنان كه يهودىگرى را اختيار كردند و هم چنين بىدينان و نصارا هر كدام از آنان به خدا و روز جزا ايمان صحيح بياورند و عمل صالح كنند ترسى بر ايشان نيست و (خداوند از كفر قبليشان ميگذرد،) در آخرت اندوهى ندارند.“
اين آيه در مقام بيان اين مطلب است كه در باب سعادت و نيك بختى براى اسما و القاب هيچ اثرى نيست، بنا بر اين، اينكه عدهاى خود را به نام مؤمنين و جمعى بنام يهودى و طائفهاى به نام صابئين و فرقهاى نصارا نام نهادهاند از اين نامگذاريها چيزى از سعادت عايدشان نمىشود، چيزى كه در جلب سعادت دخالت دارد ايمان به خدا و روز جزا و عمل صالح است.
ص:328
-” ... اللَّهُ رَبُّنَا وَ رَبُّكُمْ لَنَا أَعْمَلُنَا وَ لَكُمْ أَعْمَلُكمْ لا حُجَّةَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ اللَّهُ يجْمَعُ بَيْنَنَا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ،
اعمال هر چند از حيث خوبى و بدى و از حيث پاداش و كيفر و ثواب و عقاب مختلف است، الا اينكه هر چه باشد از كنندهاش تجاوز نمىكند، يعنى عمل تو عمل من نمىشود، پس هر كسى در گرو عمل خويش است، و احدى از افراد بشر نه از عمل ديگرى بهرهمند مىشود، و نه متضرر مىگردد.
-” كلُّ نَفْسِ بِمَا كَسبَت رَهِينَةٌ،
-إِلا أَصحَب الْيَمِينِ،
-هر كسى در گرو عملى است كه انجام داده است،
-مگر اهل يمين كه به يمن و سعادت نيكوكار شدند.“
هر نفسى در گرو است، با آنچه كه كرده، و يا به سبب آنچه كرده، و يا در مقابل آنچه كرده است.
گويا عنايت در رهينه شمردن هر نفس اين بوده كه خداى تعالى اين حق را به گردن خلق دارد كه با ايمان و عمل صالح او را بندگى كنند، پس هر نفسى از خلق نزد خدا محفوظ و محبوس است، تا اين حق و اين دين را بپردازد، حال اگر ايمان آورد و عمل صالح كرد از گرو در آمده آزاد مىشود، و اگر كفر ورزيد و مرتكب جرم شد و با اين حال مرد، همچنان رهين و براى ابد محبوس است.
وقتى نفس انسانى رهين كردههاى خود باشد، قهرا هر نفسى بايد از آتش قيامت كه او را در صورت مجرم بودن و پيروى حق نكردن در آن حبس مىكنند دلواپس باشد كه، همين دلواپسى تقوى است.
” الا اصحاب اليمين،“ اصحاب يمين كسانى هستند كه در روز حساب نامه عملشان را به دست راستشان مىدهند، و اينان دارندگان عقايد حق و اعمال صالح از
1) آيه 15 سوره شوري الميزان ج : 18 ص : 45
ص:329
مؤمنين متوسط الحالند، كه نامشان به عنوان اصحاب اليمين در مواردى از قرآن كريم مكرر آمده است.
آنچه از آيه فوق استفاده مي شود اين است كه نفوس داراى عمل به دو قسم تقسيم مىشوند، يكى نفوسى كه رهين به كردههاى خويشند، و اين نفوس مجرمين است، و دوم نفوس آزاد شده از رهن، و اين نفوس اصحاب يمين است، و اما سابقون مقرب، يعنى آنهايى كه خداى تعالى در بعضى از موارد كلامش قسم سوم براى دو قسم نامبرده شمرده و فرموده:” و كنتم ازواجا ثلثة فاصحاب الميمنة ... اولئك المقربون،“ داخل در تقسيم مورد بحث نيستند، چون در اول قيد كرديم، نفوس داراى عمل.
و اما مقربين آن چنان در مستقر عبوديت استقرار يافتهاند كه اصلا خود را صاحب نفس نمىدانند، تا چه رسد به اينكه صاحب عمل بدانند، هم نفس خود را ملك خدا مىدانند، و هم اعمالشان را، آنان نه در محضر خداى تعالى حاضر مىشوند، و نه به حسابشان رسيدگى مىشود، همچنان كه در آيه زير فرموده: ” فانهم لمحضرون الا عباد الله المخلصين،“ پس اين طايفه از تقسيم مورد بحث به كلى بيرونند .
-” وَ قَالَ الشيْطنُ لَمَّا قُضىَ الأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكمْ وَعْدَ الحَقِّ وَ وَعَدتُّكمْ فَأَخْلَفْتُكمْ وَ مَا كانَ لىَ عَلَيْكُم مِّن سلْطنٍ إِلا أَن دَعَوْتُكُمْ فَاستَجَبْتُمْ لى فَلا تَلُومُونى وَ لُومُوا أَنفُسكم مَّا أَنَا بِمُصرِخِكمْ وَ مَا أَنتُم بِمُصرِخِىَّ إِنى كفَرْت بِمَا أَشرَكتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظلِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ،
-و همينكه كار خاتمه پذيرد، شيطان مىگويد: خدا به شما وعده درست داد و من نيز به شما وعده باطل و نادرست دادم و تخلف كردم، من بر شما تسلطى نداشتم جز اينكه دعوتتان كردم و شما اجابتم كرديد، مرا ملامت نكنيد، خودتان را ملامت كنيد، من فريادرس شما نيستم، و شما نيز فريادرس من نيستيد من آن شركتى كه پيش از اين در كار خدا برايم قائل بوديد انكار دارم.
به درستى ستمگران، عذابى دردناك دارند.“
ابليس گفت: من در دنيا بر شما تسلط نداشتم نه بر ظاهر شما و بدنهايتان كه شما را مجبور به معصيت خدا كنم و پس از سلب اختيار از شما خواست خودم را بر شما تحميل كنم و نه بر عقلها و انديشههاى شما، تا به وسيله اقامه دليل، شرك را بر عقول شما تحميل كرده باشم، و عقول شما ناگزير از قبول آن شده در نتيجه، نفوستان هم ناگزير از اطاعت من شده باشد.
من چنين سلطنتى نداشتم، ليكن اين را قبول دارم كه شما را به شرك و گناه
1) آيه 38 و 39 سوره مدثر الميزان ج 20 ص 151
ص:330
دعوت كردم، و شما هم بدون هيچ سلطنتى از ناحيه من، دعوتم را پذيرفتيد.
در آيهاى كه گذشت، دلالت روشنى بر اين معنا بود كه انسان به تمام معنا بر اعمال خود مسلط است، و پاداش و كيفر عمل به خود او مرتبط و از غير او مسلوب است و مدح بر عمل و سرزنش از آن به خودش بر مىگردد و اما اينكه آيا او خود در داشتن اين تسلط، مستقل است يا نه آيه شريفه بر آن دلالت ندارد.
-” وَءَاخَرُونَ اعْترَفُوا بِذُنُوبهِمْ خَلَطوا عَمَلاً صلِحاً وَ ءَاخَرَ سيِّئاً عَسى اللَّهُ أَن يَتُوب عَلَيهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ،
-عده ديگرى هستند كه به گناهان خود اعتراف كردند، و عمل شايستهاى را با عمل بد ديگر آميختند شايد خدا توبه آنان را بپذيرد، كه خدا آمرزنده رحيم است.“
از اعراب جماعت ديگرى هستند كه اعتراف به گناه خود دارند، اينان اعمالشان از نيك و بد مخلوط است، يك عمل نيك مىكنند يك عمل زشت مرتكب مىشوند، و اميد مىرود كه خداوند از گناهشان درگذرد، كه خدا آمرزنده مهربان است.
در اينكه فرمود: ”عسى الله ان يتوب عليهم - اميد مىرود كه خداوند از گناهشان در گذرد،“ منظور اين بوده كه اميد را در دل آنها رخنه دهد تا يكسره از رحمت خدا مايوس نگردند، بلكه در ميان خوف و رجاء باشند، شايد جانب رجاءشان قوىتر شود، چون جمله ان الله غفور رحيم جانب رجاء را قوت مىدهد.
-” أَوْ كَظلُمَتٍ فى بحْرٍ لُّجِّىٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سحَابٌ ظلُمَت بَعْضهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَ مَن لَّمْ يجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ،
-يا چون ظلماتى است به دريايى ژرف كه موجى آن را گرفته و بالاى آن موجى ديگر و بالاتر از آن ابرى قرار دارد كه در چنين فرضى ظلمتها روى هم قرار گرفته و چون گرفتار اين ظلمتها دست خويش را تا برابر چشم خود بلند كند نزديك نيست كه آن را ببيند، آرى هر كس كه خدا به وى نورى نداده نورى ندارد.“
اعمال كفار چون ظلمتهايى است كه در درياى مواج قرار داشته باشد. بالاى آن ظلمت موجى و بالاى آن موج، موج ديگرى و بالاى آن ابرى تيره قرار دارد، كه همه آنها دست به دست هم داده و نمىگذارند آن تيره روز از نور آفتاب و ماه و ستارگان استفاده كند. آنقدر ظلمتها روى هم متراكم است كه اگر فرضا دست خود را از ظلمت اولى در آورد آن را نمىبيند. اگر كسى در ظلمتى قرار داشته باشد كه حتى دست خود را نبيند،
ص:331
معلوم مىشود كه آن ظلمت منتها درجه ظلمت است .
پس اين كفار كه به سوى خدا راه مىپيمايند و بازگشتشان به سوى او است، از نظر عمل مانند كسى هستند كه سوار بر درياى مواج شده باشد، كه بالاى سرش موجى و بالاى آن موج ديگرى و بالاى آن ابرى تيره باشد، چنين كسى در ظلمتهايى متراكم قرار دارد كه ديگر ما فوقى براى آن ظلمت نيست، و به هيچ وجه نورى ندارد كه از آن روشن شده، راه به سوى ساحل نجات پيدا كند.
-” وَ يَقَوْمِ استَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السمَاءَ عَلَيْكم مِّدْرَاراً وَ يَزِدْكمْ قُوَّةً إِلى قُوَّتِكُمْ وَ لا تَتَوَلَّوْا مجْرِمِينَ،
-و نيز گفت اى مردم از پروردگارتان طلب مغفرت نموده، سپس برگرديد تا باران سودمند آسمان را پى در پى به سويتان بفرستد و نيرويى بر نيرويتان بيفزايد و زنهار، به ناكارى و عصيان روى از خداى رحمان مگردانيد.“
اين آيه مىفهماند ارتباطى كامل بين اعمال انسانها با حوادث عالم برقرار است، حوادثى كه با زندگى انسانها تماس دارد، اعمال صالح باعث مىشود كه خيرات عالم زياد شود و بركات نازل گردد، و اعمال زشت باعث مىشود بلاها و محنتها پشت سر هم بر سر انسانها فرود آيد و نقمت و بدبختى و هلاكت به سوى او جلب شود، و اين نكته از آيات ديگر قرآنى نيز استفاده مىشود از آن جمله آيه زير همين مطلب را بطور صريح خاطرنشان نموده، مىفرمايد:” و لو ان اهل القرى امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض.“
ص:332
-” الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ الْبَقِيَت الصلِحَت خَيرٌ عِندَ رَبِّك ثَوَاباً وَ خَيرٌ أَمَلاً،
-مال و فرزندان زيور زندگى اين دنيا است و كارهاى شايسته نزد پروردگارت ماندنى و داراى پاداشى بهتر و اميد آن بيشتر است.“
مراد از باقيات الصالحات در جمله بالا اعمال صالح است، زيرا اعمال انسان، براى انسان نزد خدا محفوظ است و اين را نص صريح قرآن فرموده، پس اعمال آدمى براى آدمى باقى مىماند. اگر آن صالح باشد باقيات الصالحات خواهد بود، و اينگونه اعمال نزد خدا ثواب بهترى دارد، چون خداى تعالى در قبال آن به هر كس كه آن را انجام دهد جزاى خير مىدهد.
-” لَّيْس الْبرَّ أَن تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لَكِنَّ الْبرَّ مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ وَ الْمَلَئكةِ وَ الْكِتَبِ وَ النَّبِيِّينَ وَ ءَاتى الْمَالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبى وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسكِينَ وَ ابْنَ السبِيلِ وَ السائلِينَ وَ فى الرِّقَابِ وَ أَقَامَ الصلَوةَ وَ ءَاتى الزَّكَوةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَهَدُوا وَ الصبرِينَ فى الْبَأْساءِ وَ الضرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولَئك الَّذِينَ صدَقُوا وَ أُولَئك هُمُ الْمُتَّقُونَ.
-نيكى آن نيست كه روى خود را به طرف مشرق كنيد ( كه چون مسيحى هستيد) و يا به طرف مغرب (كه چون يهودى هستيد) بلكه نيكى براى كسى است كه به خدا و روز آخرت و ملائكه و كتاب آسمانى و پيغمبران ايمان داشته باشد و مال خود را با آنكه دوستش مىدارد به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و راه ماندگان و دريوزگان و بردگان بدهد و نماز را دارد و زكات بدهد و كسانيند كه به عهد خود وقتى عهدى مىبندند وفا مىكنند و از فقر و بيمارى و جنگ، خويشتن دارند اينان هستند كه راست گفتند و همينهايند كه تقوى دارند! “
اين آيه تعريف ابرار و بيان حقيقت حال ايشان است كه هم در مرتبه اعتقاد تعريفشان مىكند و هم در مرتبه اعمال و هم اخلاق.
1) آيه 46 سوره كهف الميزان ج : 13 ص : 443
ص:333
در باره اعتقادشان مي فرمايد: ” من آمن بالله “ و در باره اعمالشان مي فرمايد: ” اولئك الذين صدقوا “ و در باره اخلاقشان مي فرمايد: ” و اولئك هم المتقون . “
و در تعريف اولى كه از ايشان كرده، فرموده:
و اين تعريف شامل تمامى معارف حقهاى است كه خداى سبحان ايمان به آنها را از بندگان خود خواسته است، چون وقتى ايمان كامل در دل پيدا شد، اخلاق و اعمال هم اصلاح مي شود.
بعد از اين تعريف به بيان پارهاى از اعمالشان پرداخته و مي فرمايد:
-” و اتى المال على حبه ذوى القربى، و اليتامى، و المساكين، و ابن السبيل، و السائلين، و فى الرقاب، و اقام الصلوة، و اتى الزكوة،
-و مال خود را با آنكه دوستش مىدارد به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و راه ماندگان و دريوزگان و بردگان بدهد و نماز را بپا دارد و زكات بدهد.... “
كه از جمله اعمال آنان نماز را شمرده كه حكمى است مربوط به عبادت، يكى ديگر زكات را كه حكمى است مالى و مايه صلاح معاش، ذكر فرموده و قبل از اين دو بذل مال كه عبارت است از انتشار خير و احسان غير واجب را ذكر كرد.
در اين آيات، كه در تعريف ابرار و نيكان است، ايمان به خدا و ايمان به روز جزا و انفاق در راه خدا و وفاى به عهد و صبر را نام برده است.
از رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم روايت شده كه هر كس به اين آيه عمل كند ايمان خود را به كمال رسانده باشد.
مؤلف : وجه آن با در نظر داشتن بيان ما روشن است، و از زجاج و فراء هم نقل شده كه آندو گفتهاند: اين آيه مخصوص انبياء معصومين عليهمالسلام است براى اينكه هيچ كس بجز انبياء نمىتواند همه دستوراتى كه در اين آيه آمده آنطور كه حق آن است عمل كند، اين بود گفتار آن دو، ولى سخنان آن دو ناشى از اين است كه در مفاد آيات تدبر نكردهاند و ميان مقامات معنوى خلط كردهاند، چون آيات سوره دهر كه در باره اهل بيت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نازل شده، بعنوان ابرار از ايشان ياد فرموده نه به عنوان انبياء، چون اهل بيت عليهمالسلام انبياء نبودند. بله اينقدر هست كه مقامى بس عظيم دارند، بطورى كه وقتى حال اولوا الالباب را ذكر مي كند، كه كسانى هستند كه خدا را در قيام و قعود و بر پهلويشان ذكر مي كنند و در خلقت آسمانها و زمين تفكر مي نمايند، در آخر از ايشان نقل مي فرمايد كه از خدا درخواست مي كنند ما را به ابرار
-” اللَّهُ نُورُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشكَوةٍ فِيهَا مِصبَاحٌ الْمِصبَاحُ فى زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنهَا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِن شجَرَةٍ مُّبَرَكةٍ زَيْتُونَةٍ لا شرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتهَا يُضىءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسسهُ نَارٌ نُّورٌ عَلى نُورٍ يهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشاءُ وَ يَضرِب اللَّهُ الأَمْثَلَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيمٌ،
-خدا نور آسمانها و زمين است نور او همچون محفظهاى است كه در آن چراغى باشد، و چراغ در شيشهاى، شيشهاى كه گويى ستارهاى است درخشان، و آن چراغ با روغن زيتى صاف روشن باشد كه از درخت پر بركت زيتون (سر زمين مقدس) گرفته شده باشد نه زيتون شرقى و نه غربى، در نتيجه آن چنان صاف و قابل احتراق باشد كه نزديك است خود به خود بسوزد هر چند كه آتش بدان نرسد، و معلوم است كه چنين چراغى نورش دو چندان و نورى بالاى نور است، خدا هر كه را خواهد به نور خويش هدايت كند و اين مثلها را خدا براى مردمى مىزند كه خدا به همه چيز دانا است.“
خداى تعالى داراى نورى است عمومى، كه با آن آسمان و زمين نورانى شده، و در نتيجه به وسيله آن نور، در عالم وجود، حقايقى ظهور نموده كه ظاهر نبود.
در اين ميان نور خاصى هست كه تنها مؤمنين با آن روشن مىشوند، و به وسيله آن به سوى اعمال صالح راه مىيابند و آن نور معرفت است كه دلها و ديدههاى مؤمنين در روزى كه دلها و ديدهها زير و رو مىشود، به آن روشن مىگردد، و در نتيجه به سوى سعادت جاودانه خود هدايت مىشوند، و آنچه در دنيا برايشان غيب بود در آن روز برايشان عيان مىشود .
خداى تعالى اين نور را به چراغى مثل زده كه در شيشهاى قرار داشته باشد و با روغن زيتونى در غايت صفا بسوزد و چون شيشه چراغ نيز صاف است، مانند كوكب درى بدرخشد، و صفاى اين با صفاى آن، نور على نور تشكيل دهد، و اين چراغ در خانههاى عبادت آويخته باشد، خانههايى كه در آنها مردانى مؤمن، خداى را تسبيح كنند، مردانى كه تجارت و بيع ايشان را از ياد پروردگارشان و از عبادت خدا باز نمىدارد.
اين مثال، صفت نور معرفتى است كه خداى تعالى مؤمنين را با آن گرامى داشته، نورى كه دنبالش سعادت هميشگى است، و كفار را از آن محروم كرده، و ايشان را در ظلماتى قرار داده كه هيچ نمىبينند.
ص:335
-” وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسى إِنَّ النَّفْس لأَمَّارَةُ بِالسوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبى إِنَّ رَبى غَفُورٌ رَّحِيمٌ،
يوسف گفت: آنچه من كردم و آن قدرتى كه از خود ( در مقابله با وسوسه زليخا ) نشان دادم بحول و قوه خودم نبود، بلكه هر عمل صالح و هر صفت پسنديده كه دارم رحمتى است از ناحيه پروردگارم!
او هيچ فرقى ميان نفس خود با ساير نفوس كه بحسب طبع، اماره بسوء و مايل به شهوات است نگذاشت، بلكه گفت: من خود را تبرئه نمىكنم زيرا نفس، بطور كلى آدمى را بسوى بدىها و زشتيها وامىدارد مگر آنچه كه پروردگارم ترحم كند.
در حقيقت اين كلام يوسف نظير كلام شعيب است كه گفت:” ان اريد الا الاصلاح ما استطعت و ما توفيقى الا بالله ! “
اينكه گفت: من نفس خود را تبرئه نمىكنم اشاره است به آن قسمت از كلامش كه گفت: من او را در غيابش خيانت نكردم و منظور از آن اينست كه من اگر اين حرف را زدم بدين منظور نبود كه نفس خود را منزه و پاك جلوه دهم، بلكه به اين منظور بود كه لطف و رحمت خداى را نسبت به خود حكايت كرده باشم، آنگاه همين معنا را تعليل نمود و فرمود: زيرا نفس بسيار وادارنده به سوء و زشتى است و بالطبع، انسان را بسوى مشتهياتش كه همان سيئات و گناهان بسيار و گوناگون است دعوت مىنمايد، پس اين خود از نادانى است كه انسان نفس را از ميل به شهوات و بديها تبرئه كند، و اگر انسان از دستورات و دعوت نفس بسوى زشتيها و شرور سرپيچى كند رحمت خدايى دستگيرش شده، و او را از پليديها منصرف و بسوى عمل صالح موفق مىنمايد . مغفرت خداى تعالى همچنانكه گناهان و آثار آن را محو مىكند، نقايص و آثار نقايص را هم از بين مىبرد.
-” وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا ءَاتَوا وَّ قُلُوبهُمْ وَجِلَةٌ أَنهُمْ إِلى رَبهِمْ رَجِعُونَ،
-أُولَئك يُسرِعُونَ فى الخَيرَتِ وَ هُمْ لها سبِقُونَ،
-و آنهايى كه از آنچه خدايشان داده مىدهند در حالى كه باز از روزى كه به خداى خود باز مىگردند ترسانند،
-چنين كسانى در خيرات شتاب نموده بدان سبقت مىگيرند.“
1) آيه 52و53 سوره يوسف الميزان ج : 11 ص : 270
ص:336
مؤمنين كسانى هستند كه آنچه مىدهند و يا آنچه از اعمال صالح بجا مىآورند، در حالى انجام مىدهند و به جا مىآورند كه دلهايشان ترسناك از اين است كه به زودى به سوى پروردگارشان بازگشت خواهند كرد، يعنى باعث انفاق كردنشان و يا آوردن اعمال صالح همان ياد مرگ، و بازگشت حتمى به سوى پروردگارشان است و آنچه مىكنند از ترس است.
در اين آيه شريفه دلالت است بر اينكه مؤمنين علاوه بر ايمان به خدا و به آيات او ايمان به روز جزا نيز دارند، پس تا اينجا صفات مؤمنين متعين شد.
و خلاصهاش اين شد كه تنها: به خدا ايمان دارند و براى او شريك نمىگيرند و به رسولان او و به روز جزا هم ايمان دارند، و به همين جهت عمل صالح انجام مىدهند.
آنگاه فرموده:” اولئك يسارعون فى الخيرات و هم لها سابقون،“ يعني مؤمنينى كه وصفشان را كرديم در خيرات و اعمال صالح سرعت نموده، و به سوى آن سبقت مىجويند، يعنى از ديگران پيشى مىگيرند، چون همه مؤمنند و لازمه آن همين است كه از يكديگر پيشى گيرند.
پس روشن شد كه از نظر اين آيات خيرات عبارت است از اعمال صالح، اما نه هر عمل صالح، بلكه عمل صالحى كه از اعتقاد حق منشا گرفته باشد.
-” حَتى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْت قَالَ رَب ارْجِعُونِ،
-لَعَلى أَعْمَلُ صلِحاً فِيمَا تَرَكْت َكلا إِنَّهَا كلِمَةٌ هُوَ قَائلُهَا وَ مِن وَرَائهِم بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ،
-تا آنگاه كه وقت مرگ هر يكشان فرا رسد در آن حال آگاه و نادم شده گويد بار الها مرا به دنيا بازگردان،
-تا شايد به تدارك گذشته عملى صالح به جاى آرم و به او خطاب شود كه هرگز نخواهد شد و اين كلمه از حسرت همى گويد و از عقب آنها عالم برزخ است تا روزى كه برانگيخته شوند.“
در روز رستاخيز وقتى عذاب خداى را مىبينند كه مشرف بر ايشان شده اظهار چنين اميدى مىكنند كه اگر برگردند عمل صالح كنند، همچنان كه در جاى ديگر قرآن وعده صريح به عمل صالح مىدهند و مىگويند:” فارجعنا نعمل صالحا ! “
” اعمل صالحا فيما تركت“ تا به جاى آورم عملى صالح در آنچه كه از اموال از خود به جاى گذاشتهام يعنى آن اموال را در راه خير و احسان و هر راهى كه مايه رضاى
1) آيه 60 و 61 سوره مومنون الميزان ج : 15 ص : 55
ص:337
خدا است خرج كنم.
” كلا انها كلمة هو قائلها،“ يعنى هرگز، او به دنيا برنمىگردد، و اين سخن تنها سخنى است كه او مىگويد: يعنى سخنى است بىاثر، و اين كنايه است از اجابت نشدن آن.
-” وَ لَوْ تَرَى إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاكِسوا رُءُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا أَبْصرْنَا وَ سمِعْنَا فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صلِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ،
-اگر ببينى وقتى گنهكاران در پيشگاه پروردگارشان سرها به زير افكندهاند، خواهى ديد كه مىگويند پروردگار را ديديم و شنيديم، ما را بازگردان تا عمل شايسته كنيم، كه ما ديگر به يقين رسيديم.“
همانهايى كه به لقاى پروردگارشان كافر بودند، در موقفى از لقاى پروردگارشان قرار خواهند گرفت، كه ديگر نتوانند لقاء را انكار كنند، مىگويند: پروردگارا ديديم و شنيديم، پس ما را برگردان كه عمل صالح كنيم، زيرا داراى ايمان و يقين شدهايم!
در آن روز حق برايشان آشكارا گشته، و اين معنا منكشف مىشود كه نجات تنها در ايمان و عمل صالح است، ايمان برايشان حاصل شده، درخواست رجوع مىكنند تا عمل صالح را نيز تامين نمايند، تا سبب نجاتشان كه دو جزء است تمام و كامل بشود .
و خلاصه معنا اين است كه تو امروز آنان را مىبينى كه منكر لقاى خدايند، اگر فردايشان را ببينى خواهى ديد كه خوارى و ذلت از هر سو احاطهشان كرده و سرها از شرم به زير افكندهاند، و به آنچه امروز منكرش هستند اعتراف مىكنند، و درخواست مىنمايند كه بدين جا برگردند، ولى هرگز برنخواهند گشت.
اصلاح اخلاق و خويهاى نفس و تحصيل ملكات فاضله، در دو طرف علم و عمل و پاك كردن دل از خويهاى زشت، تنها و تنها يك راه دارد، آنهم عبارت است از تكرار عمل صالح و مداومت بر آن، البته عملى كه مناسب با آن خوى پسنديده است، بايد آن عمل را آنقدر تكرار كند و در موارد جزئى كه پيش مىآيد آن را انجام دهد تا رفته رفته اثرش در نفس روى هم قرار گيرد و در صفحه دل نقش ببندد و نقشى كه به اين زوديها زائل نشود و يا اصلا زوال نپذيرد .
ص:338
هر چند بدست آوردن ملكه علمى، در اختيار آدمى نيست، ولى مقدمات تحصيل آن در اختيار آدمى است و مي تواند با انجام آن مقدمات، ملكه را تحصيل كند .
براى تهذيب اخلاق و كسب فضائل اخلاقى، راه منحصر به فرد تكرار عمل است، اين تكرار عمل از دو طريق دست مي دهد: طريقه اول در نظر گرفتن فوايد دنيوي آن است كه در اينجا مورد نظر ما نيست. طريق دوم تهذيب اخلاق اين است كه آدمى فوائد آخرتى آن را در نظر بگيرد و اين طريقه، طريقه قرآن است كه ذكرش در قرآن مكرر آمده، مانند آيه:
” ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة،
خدا از مؤمنين جانها و مالهاشان را خريد، در مقابل اينكه بهشت داشته باشند.“
و آيه:
” انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب،
صابران اجر خود را به تمام و كمال و بدون حساب خواهند گرفت. “
و آيه:
” ان الظالمين لهم عذاب اليم،
بدرستى ستمكاران عذابى دردناك دارند. “
و امثال اين آيات با فنون مختلف، بسيار است .
1) الميزان ج : 1 ص : 533
ص:339
-” اللَّهُ الَّذِى أَنزَلَ الْكِتَب بِالحَقِّ وَ الْمِيزَانَ وَ مَا يُدْرِيك لَعَلَّ الساعَةَ قَرِيبٌ،
-خدا همان است كه كتاب را به حق و نيز ميزان را نازل كرد، و تو چه مىدانى شايد قيامت نزديك باشد!“
كلمه ميزان به معناى هر مقياسى است كه اشياء با آن سنجيده مىشود. و مراد از آن به قرينه ذيل آيه و آيات بعد همان دينى است كه كتاب مشتمل بر آن است، و از اين جهت دين را ميزان ناميده كه عقايد و اعمال به وسيله آن سنجش مىشود، و در نتيجه در روز قيامت هم بر طبق آن سنجش محاسبه و جزاء داده مىشود . پس ميزان عبارت است از دين با اصول و فروعش .
مؤيد اين وجه كلام ديگر خداى تعالى است كه مىفرمايد:” لقد أرسلنا رسلنا بالبينات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان.“
-”وَ الْوَزْنُ يَوْمَئذٍ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَت مَوَزِينُهُ فَأُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ
-وَ مَنْ خَفَّت مَوَزِينُهُ فَأُولَئك الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُم بِمَا كانُوا بِئَايَتِنَا يَظلِمُونَ،
-ميزان(سنجش اعمال) در آنروز حق است، آنروز است كه هر كس اعمال وزن شدهاش سنگين باشد رستگار است،
-و كسانى كه اعمال وزن شدهشان سبك باشد همانهايند كه با ظلم بر آيات ما بر خود زيان رسانيدهاند.“
1) آيه 17 سوره شوري الميزان ج : 18 ص : 53
ص:340
اين دو آيه خبر مىدهد از ميزانى كه عمل بندگان با آن سنجيده مىشود يا خود بندگان را از جهت عمل وزن مىكند، از آيات ديگرى نيز اين معنا كه مراد از وزن، حساب اعمال است استفاده مىشود، مانند آيه:” و نضع الموازين القسط ليوم القيامة ... و كفى بنا حاسبين،“ و از آن روشنتر آيه:” يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره،“ است، كه عمل را ذكر كرده و سنگينى را به آن نسبت داده است.
آيه مورد بحث اثبات مىكند كه براى نيك و بد اعمال وزنى هست، ليكن از آيه:” اولئك الذين كفروا بايات ربهم و لقائه فحبطت اعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيامة وزنا،“ استفاده مىشود كه اعمال حبط شده برايش وزنى نيست و تنها اعمال كسانى در قيامت سنجيده مىشود كه اعمالشان حبط نشده باشد، پس هر عملى كه حبط نشده باشد چه نيك و چه بد ثقلى و وزنى دارد، و ميزانى است كه آن وزن را معلوم مىكند .
ليكن اين آيات در عين اينكه براى عمل نيك و بد ثقلى و وزنى قائل است در عين حال اين سنگينى را سنگينى اضافى مىداند، به اين معنا كه حسنات را باعث ثقل ميزان و سيئات را باعث خفت آن مىداند، نه اينكه هم حسنات داراى سنگينى باشد و هم سيئات، آن وقت اين دو سنگين با هم سنجيده شود هر كدام بيشتر شد بر طبق آن حكم شود، اگر حسنات سنگينتر بود به نعيم جنت و اگر سيئات سنگينتر بود به دوزخ جزا داده شود، نه، از ظاهر آيات استفاده مىشود كه ميزان اعمال از قبيل ترازو و قپان نيست تا فرض تساوى دو كفه در آن راه داشته باشد، بلكه ظاهر آنها اين است كه عمل نيك باعث ثقل ميزان و عمل بد باعث خفت آن است، چنانكه مىفرمايد:
-” فمن ثقلت موازينه فاولئك هم المفلحون و من خفت موازينه فاولئك الذين خسروا انفسهم بما كانوا باياتنا يظلمون،“ و
-” فمن ثقلت موازينه فاولئك هم المفلحون و من خفت موازينه فاولئك الذين خسروا انفسهم فى جهنم خالدون،“ و
-” فاما من ثقلت موازينه فهو فى عيشة راضية و اما من خفت موازينه فامه هاوية و ما ادريك ما هيه نار حامية.“
اين آيات بطورى كه ملاحظه مىكنيد سنگينى را در طرف حسنات و سبكى را در طرف سيئات اثبات مىكند.
و امثال اين آيات اين احتمال را در نظر انسان تقويت مىكند كه شايد مقياس سنجش اعمال و سنگينى آن، چيز ديگرى باشد كه تنها با اعمال حسنه سنخيت دارد، بطورى كه اگر عمل حسنه بود با آن سنجيده مىشود و اگر سيئه بود چون سنخيت با آن ندارد سنجيده نمىشود، و ثقل ميزان عبارت باشد از همان سنجيده شدن و خفت آن
ص:341
عبارت باشد از سنجيده نشدن، عينا مانند موازينى كه خود ما داريم، چون در اين موازين هم مقياسى هست كه ما آن را واحد ثقل مىناميم مانند مثقال و خروار و امثال آن، واحد را در يكى از دو كفه و كالا را در كفه ديگرى گذاشته مىسنجيم، اگر كالا از جهت وزن معادل آن واحد بود كه هيچ، و گرنه آن متاع را برداشته متاع ديگرى بجايش مىگذاريم، پس در حقيقت ميزان همان مثقال و خروار است نه ترازو و يا قپان و يا باسكول، و اينها مقدمه و ابزار كار مثقال و خروارند كه به وسيله آنها حال متاع و سنگينى و سبكى آن را بيان مىكند، و همچنين واحد طول كه يا ذرع است و يا متر و يا كيلومتر و يا امثال آن، كه اگر طول با آن واحد منطبق شد كه هيچ، و اگر نشد آن را كنار گذاشته طول ديگرى را با آن تطبيق مىدهيم، ممكن است در اعمال هم واحد مقياسى باشد كه با آن عمل آدمى سنجيده شود، مثلا براى نماز واحدى باشد از جنس خود آن كه همان نماز حقيقى و تمام عيار است، و براى زكات و انفاق و امثال آنها مقياس و واحدى باشد از جنس خود آنها، و همچنين براى گفتار واحدى باشد از جنس خودش، و آن كلامى است كه تماميش حق باشد و هيچ باطلى در آن راه نيافته باشد، همچنانكه آيه:” يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته،“ به آن اشاره دارد .
بنا بر اين، بسيار به نظر قريب مىرسد كه مراد از جمله:” و الوزن يومئذ الحق،“ اين باشد، كه آن ميزانى كه در قيامت اعمال با آن سنجيده مىشود همانا حق است، به اين معنا كه هر قدر عمل مشتمل بر حق باشد به همان اندازه اعتبار و ارزش دارد، و چون اعمال نيك مشتمل بر حق است از اين رو داراى ثقل است.
بر عكس عمل بد از آنجايى كه مشتمل بر چيزى از حق نيست و باطل صرف است لذا داراى وزنى نيست، پس خداى سبحان در قيامت اعمال را با حق مىسنجد و وزن هر عملى به مقدار حقى است كه در آن است.
و بعيد نيست قضاوت به حقى هم كه در آيه:” و اشرقت الارض بنور ربها و وضع الكتاب و جىء بالنبيين و الشهداء و قضى بينهم بالحق و هم لا يظلمون،“ است اشاره به همين معنا باشد.
و مراد از كتابى كه در آن روز گذارده شده و خداوند از روى آن حكم مىكند همان كتابى است كه در آيه:” هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق،“ به آن اشاره شده است.
پس كتاب مقدار حقى را كه در عمل است تعيين نموده و ميزان، مقدار ثقل آن حق را مشخص مىكند، بنا بر اين، وزن در آيه مورد بحث به معناى ثقل است نه به معناى مصدريش( سنجيدن) .
و اگر در آيه 103 سوره مؤمنون و آيه 11 سوره قارعه آن را به صيغه جمع
ص:342
آورده براى اين است كه دلالت كند بر اينكه ميزان اعمال يكى نيست، بلكه براى هر كسى ميزانهاى زيادى به اختلاف اعمال وى هست، حق در نمازش نماز واقعى و جامع همه اجزا و شرايط است، و حق در زكاتش زكات جامع شرايط است، خلاصه، حق در نماز، غير حق در روزه و زكات و حج و امثال آن است .
حق كه همان قسط و عدل مىباشد صفت خداوندى است كه اعمال را وزن مىكند، نه صفت وزن.
ميزان همان حق است، و مراد از توزين عادلانه همان است، و اعمال بندگان را به همان محك مىسنجند. هر كس كه اعمالش مشتمل بر مقدار بيشترى از حق بود او رستگارتر است و هر كس ميزانش سبك بود يعنى اعمالش مشتمل بر حق نبود او از كسانى است كه نفس خود را باخته و خود را زيانكار ساختهاند و با ظلم به آيات خدا و تكذيب آن چيزى براى خود باقى نگذاشتهاند كه در مثل چنين روزى با آن اعاشه و زندگى كنند .
از بيان قبلى ما دو نكته روشن گرديد:
نكته اول: اينكه معناى وزن اعمال در روز قيامت تطبيق اعمال است بر حق، به اين معنا كه هر شخصى پاداش نيكش به مقدار حقى است كه عمل او مشتمل بر آن است، در نتيجه اگر اعمال شخصى، به هيچ مقدارى از حق مشتمل نباشد از عملش جز هلاكت و عقاب بهره و ثمره عايدش نمىشود، و اين همان توزين عدلى است كه در ساير آيات بود.
و ميزان در آن روز علاوه بر اينكه گزافى نيست، بلكه آن قدر دقيق است كه حجت را بر عبد تمام مىكند.
نكته دوم: اينكه معلوم شد كه براى هر انسانى ميزانهاى متعددى است كه هر كدام از عملهايش با يكى از آنها سنجيده مىشود، و ميزان هر عملى همان مقدار حقى است كه عمل مشتمل بر آن است، چون روز قيامت روزى است كه كسى جز حق، سلطنت نداشته و ولايت در حق هم تنها و تنها در دست خداى تعالى است، به شهادت اينكه از يكطرف مىفرمايد: امروز روز حق است و از طرفى ديگر مىفرمايد: اينجا ولايت بر حق، تنها و تنها براى خدا است و نيز مىفرمايد:” هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت و ردوا الى الله موليهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون !“
در سوره مومنون نيز مي فرمايد:
-” فَمَن ثَقُلَت مَوَزِينُهُ فَأُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ،
-وَ مَنْ خَفَّت مَوَزِينُهُ فَأُولَئك الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ فى جَهَنَّمَ خَلِدُونَ،
ص:343
-پس در آن روز هر آن كه اعمالش وزين است آنان رستگارانند،
-و هر آن كه اعمالش سبك وزن باشد آنان كسانى هستند كه نفس خويش را در زيان افكنده به دوزخ مخلد خواهند بود.“
-” لِّلَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ وَ إِن تُبْدُوا مَا فى أَنفُسِكمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُم بِهِ اللَّهُ فَيَغْفِرُ لِمَن يَشاءُ وَ يُعَذِّب مَن يَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ!
مىخواهد بفرمايد آنچه در آسمانها و زمين است، كه از آن جمله، شما انسانها و اعمال شما است، و آنچه كه دلهاى شما كسب مىكند همه و همه ملك خدا است، و خدا محيط به شما و مسلط و مشرف بر اعمال شما است، و براى او هيچ تفاوتى ندارد كه شما اعمالتان را علنى انجام دهيد، و يا پنهانى، هر جور انجام دهيد، خداوند شما را به آن محاسبه مىكند .
معناى عبارت « مَا فى أَنفُسِكمْ » يعنى آنچه در دلهاى شما مستقر و جايگزين شده است. و معلوم است كه در نفس چيزى به جز ملكات و صفات چه فضائل و چه رذائل مستقر نمىشود.
آنچه در نفس مستقر مىشود صفاتى چون ايمان و كفر و حب و بغض و عزم و غير اينها است، اينها است كه هم مىتوان اظهارش كرد و هم پنهانش داشت، اما مىتوان اظهار كرد چون صفات اصولا در اثر تكرار، افعال مناسب با خود پيدا مىكند، و وقتى فعلى از كسى صادر شد، عقل هر كس از آن فعل كشف مىكند كه فلان صفتى كه مناسب با اين فعل است در نفس فاعل وجود دارد .
چون اگر اين صفات و ملكات در نفس مستقر نبود، افعال مناسب با آن از جوارح صادر نمىشود.
پس با صدور اين افعال براى عقل روشن مىشود كه منشاى براى اين افعال در نفس فاعل هست، و اما مىتوان اخفا كرد براى اينكه ممكن است انسان آن كارى كه دلالت بر وجود منشاش در نفس دارد انجام ندهد .
آيه شريفه به احوال نفس نظر دارد، نه به ملكات راسخه در نفس! و اما
1) آيه 8 و 9 سوره اعراف الميزان ج : 8 ص : 9 و آيه 102 و 103سوره مومنون الميزان ج : 15 ص : 100
ص:344
خاطراتى كه گاهى بى اختيار در نفس خطور مىكند، و همچنين تصورات سادهاى كه دنبالش تصديق نيست، از قبيل صورت و قيافه گناهى كه در نفس تصور مىشود، بدون اينكه تصميم بر آن گناه گرفته شود، لفظ آيه به هيچ وجه شامل آنها نيست، چون اينگونه تصورات، استقرارى در نفس ندارند، و منشا صدور هيچ فعلى نمىشوند.
پس حاصل كلام اين شد كه آيه شريفه تنها بر احوال و ملكات نفسانيهاى دلالت دارد كه منشا صدور افعال هستند، چه فعل اطاعت و چه معصيت، و خداى سبحان انسانها را با آن احوال و ملكات محاسبه مىكند .
در نتيجه آيه شريفه همان سياقى را دارد كه آيه: ” لا يؤاخذكم الله باللغو فى ايمانكم ، و لكن يؤاخذكم بما كسبت قلوبكم،“ و آيه: « فانه آثم قلبه،» و آيه: « ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا .» دارند، چون همه اين آيات دلالت دارند بر اينكه قلوب كه مراد از آن، همان نفوس است، احوال و اوصافى دارد، كه آدمى با آن احوال محاسبه مىشود.
و نيز آيه شريفه:
-” ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشة فى الذين آمنوا لهم عذاب اليم فى الدنيا و الاخرة،“
كه ظهور در اين دارد كه عذاب تنها و تنها به خاطر دوست داشتن اشاعه فحشا است، و معلوم است كه دوستى حالتى قلبى است. (دقت فرمائيد!)
اين بود ظاهر آيه، و لازم است دانسته شود كه آيه شريفه تنها دلالت دارد بر اينكه محاسبه بر معيار حالات و ملكات قلبى است، چه اظهار بشود، و چه نشود، و اما اينكه جزاى آن، در دو صورت اظهار و اخفا يك جور است يا نه؟ و به عبارت ديگر آيا جزا تنها بستگى به تصميم دارد؟ خواه عمل را هم انجام بدهد يا ندهد و خواه مصادف با واقع هم بشود يا نشود؟ و مثلا كاسهاى كه شراب تشخيص داده بنوشد، بعد معلوم شود آب بوده، آيه شريفه ناظر به اين جهات نيست .
-فيغفر لمن يشاء و يعذب من يشاء ، و الله على كل شىء قدير! “
در آيه شريفه، مغفرت الهى و يا عذاب او فرع بر مالكيت خدا و احاطهاش به اعمال مردم، شده، و اين مطلب اشاره به اين است كه مراد از جمله: ” ما فى انفسكم،“ صفات و احوال بد درونى است.
ظاهر آيه اين است كه محاسبه بر روى اوصافى است كه دلها يا مستقلا و يا از طريق اعضا كسب كرده باشد، و حال، چه اين كسب به وسيله عمل ظاهرى باشد، و چه درونى و پنهانى، و چه انسان مؤمن باشد، و چه كافر اما خطورات نفسانى كسب نيست و ظاهر محاسبه، محاسبه به جزا است، نه خبر دادن به اينكه چه چيزهائى از دل شما
ص:345
گذشته، و چه تصميمهائى گرفتهايد.
در دو آيه بعد جمله:” لا يكلف الله نفسا الا وسعها،“ دلالت دارد بر اين كه هر نفسى در قيامت به بدىهائى كه خودش كسب كرده، خواهد رسيد، چه اينكه تحملش آسان باشد و چه دشوار يا ما فوق طاقت (چون او خودش آن را براى خود درست كرده نه خداى تعالى،) پس اگر كسى چيزى را بر خود تحميل كند كه طاقتش را نداشته باشد، و يا به دست خود، زنجيرى بپاى خود ببندد سرنوشتى است كه خودش براى خود درست كرده، و غير از خود كسي را ملامت نكند.
-” وَ نَضعُ الْمَوَزِينَ الْقِسط لِيَوْمِ الْقِيَمَةِ فَلا تُظلَمُ نَفْسٌ شيْئاً وَ إِن كانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا وَ كَفَى بِنَا حَسِبِينَ،
-روز رستاخيز ترازوهاى درست و ميزان نصب كنيم و كسى به هيچ وجه ستم نبيند و اگر هم وزن دانه خردلى كار نيك و بد باشد آن را به حساب بياوريم كه ما براى حسابگرى كافى هستيم.“
قسط به معناي عدل است. وزن يكى از شؤون حساب است.
مي فرمايد: اگر عملي كه وزن مي شود به مقدار سنگينى خردلى باشد آن را مىآوريم، و ما براى حسابكشى كافى هستيم.
دانه خردل در اينجا به عنوان مثال ذكر شده و مبالغه در دقت ميزان را مىرساند كه حتى به كوچكى و ناچيزى خردل هم رسيدگى مىكند.
-” يَبُنىَّ إِنهَا إِن تَك مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فى صخْرَةٍ أَوْ فى السمَوَتِ أَوْ فى الأَرْضِ يَأْتِ بهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ،
-اى پسرك من! اگر عمل تو هم وزن دانه خردلى، آنهم پنهان در دل سنگى، يا در آسمان يا در زمين باشد، خدا آن را مىآورد، كه خدا دقيق و كاردان است.“
مراد از بودن عمل انسان در صخره، پنهان بودن و جايگير بودنش در شكم صخره محكم است، يا در جوف آسمانها يا در دل زمين، و مراد از آوردن آن، حاضر كردنش براى حساب و جزاست.
آيه مورد بحث مربوط به معاد و حساب اعمال است، و معنايش اين است كه اى
ص:346
پسرم! اگر آن عملي كه انجام دادهاى، چه خير و چه شر، از خردى و كوچكى همسنگ يك دانه خردل باشد، و همان عمل خرد و كوچك در شكم صخرهاى، و يا در هر مكانى از آسمانها و زمين باشد، خدا آن را براى حساب حاضر خواهد كرد، تا بر طبقش جزاء دهد، چون خدا لطيف است، و چيزى در اوج آسمانها و جوف زمين و اعماق دريا از علم او پنهان نيست و علم او به تمامى پنهانها احاطه دارد، خبيرى است كه از كنه موجودات با خبر است.
-” علمت نفس ما احضرت،
-در چنين روزى هر كس مىفهمد كه چه كرده است!“
مراد از جمله ما احضرت اعمالى است كه هر فردى در دنيا انجام داده است. آيه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مىفرمايد:
” يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء.“
ص:347
-” رَبَّنَا اغْفِرْ لى وَ لِوَلِدَى وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِساب،
اين آخرين دعايى است كه ابراهيم عليهالسلام كرده، و قرآن كريم از او نقل نموده است.
-” اقْترَب لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ وَ هُمْ فى غَفْلَةٍ مُّعْرِضونَ،
-زمان حساب دادن اين مردم نزديك شده و آنها در بىخبرى همچنان روى گردانند.“
مناسب با مقام اين است كه نسبت نزديكى از ناحيه حساب گرفته و گفته شود: مردم به حساب نزديك شدند چون حساب است كه طالب است و مىخواهد مردم به آن نزديك شوند نه مردم، زيرا مردم از آن به كلى غافلند .
مراد از حساب - كه به معناى محاسبه خداى سبحان اعمال مردم را در روز قيامت است - خود حساب است نه زمان آن.
غرض در مقام آيه متعلق به يادآورى خود حساب است نه روز حساب براى اينكه آنچه مربوط به اعمال بندگان مىشود حساب اعمال است و مردم مسؤول پس دادن حساب اعمال خويشند و بدين جهت حكمت اقتضا مىكند كه از ناحيه پروردگارشان ذكرى بر آنان نازل شود و در آن ذكر (و كتاب) مسؤوليت آنان را برايشان شرح دهد و بر مردم هم واجب است كه با جديت هر چه بيشتر به آنچه ذكر مىگويد گوش دهند و دلهاى خود را از آن غافل نسازند .
و معناى آيه اين است كه حساب اعمال مردم براى مردم نزديك شد، در حالى كه ايشان در غفلت از آن مستمرند، و يا در حالى كه در غفلت بزرگى قرار دارند و از آن روى گردانند، چون به شغلهاى دنيا، و آماده نگشتن براى توبه و ايمان و تقوى مشغول و
1) آيه 41سوره ابراهيم الميزان ج : 12 ص : 114
-” قُلْ يَعِبَادِ الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذِينَ أَحْسنُوا فى هَذِهِ الدُّنْيَا حَسنَةٌ وَ أَرْض اللَّهِ وَسِعَةٌ إِنَّمَا يُوَفى الصبرُونَ أَجْرَهُم بِغَيرِ حِسابٍ،
-بگو اى بندگان من كه ايمان آورده و از پروردگارتان مىترسيد آنهايى كه در اين دنيا نيكى مىكنند پاداشى نيك دارند و زمين خدا هم گشاده است كسانى كه صابر باشند اجرشان را بدون حساب و به طور كامل درخواهند يافت.“
” انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب،“ - توفيه اجر به معناى آن است كه آن را به طور تام و كامل بدهند. يعني صابران اجرشان داده نمىشود، مگر اعطايى بىحساب.
پس صابران بر خلاف ساير مردم به حساب اعمالشان رسيدگى نمىشود و اصلا نامه اعمالشان بازنمىگردد، و اجرشان همسنگ اعمالشان نيست.
در آيه شريفه صابران هم مطلق ذكر شده و مقيد به صبر در اطاعت و يا صبر در ترك معصيت و يا صبر بر مصيبت نشده هر چند كه صبر در برابر مصائب دنيا، بخصوص صبر در مقابل اذيتهاى اهل كفر و فسوق كه به مؤمنين مخلص و با تقوا مىرسد با مورد آيه منطبق است.
در مجمع البيان آمده كه عياشى به سند خود از عبد الله بن سنان از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود رسول خدا صلىاللهعليهوآلهو سلّم فرمود: روزى كه نامههاى اعمال باز مىشود و ميزان اعمال نصب مىگردد، براى اهل بلاء نه ميزانى نصب مىشود، و نه نامه عملى بازمىگردد، آن وقت اين آيه را تلاوت فرمود:” انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب! “
-” وَ تَرَى كلَّ أُمَّةٍ جَاثِيَةً كلُّ أُمَّةٍ تُدْعَى إِلى كِتَبهَا الْيَوْمَ تجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ،
-و هر امتى را مىبينى كه از شدت ترس به زانو در آمدهاند، هر امتى را صدا مىزنند تا نامه عمل خود را ببينند و آنگاه مىگويند: امروز جزايتان خود آن اعمالى است كه مىكرديد!“
منظور از اينكه فرمود: در آن روز هر امتى را به سوى كتابش مىخوانند، اين
ص:349
است كه هر امتى در برابر نامه عملش قرار مىگيرد تا به حسابش رسيدگى شود، به شهادت اينكه دنبالش مىفرمايد: امروز جزاء داده مىشويد هر آنچه كردهايد!
جاثية به معناى نشستن بر روى دو زانو است. يعني: مىبينيد هر امت از امتها را كه بر روى زانو مىنشينند، به حالت خضوع و ترس، و هر امتى به سوى كتاب مخصوص به خودش، يعنى نامه اعمالش دعوت مىشود، و به ايشان گفته مىشود: امروز به عنوان جزاء، همانهايى به شما داده مىشود كه انجام دادهايد!
از ظاهر اين آيه استفاده مىشود كه در روز قيامت علاوه بر نامه عملى كه فرد فرد انسانها دارند و آيه: ” و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له يوم القيمة كتابا يلقيه منشورا،“ از آن خبر مىدهد، هر امتى هم نامه عملى مخصوص به خود دارد.
-” يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنظرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَت لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ،
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از خدا بترسيد، و هر انسانى منتظر رسيدن به اعمالى كه از پيش فرستاده باشد، و از خدا بترسيد چون خدا با خبر است از آنچه مىكنيد! “
از آيات برجسته سوره مباركة حشر، هفت آيه آخر آن است كه خداى سبحان در آنها بندگان خود را دستور مىدهد به اينكه از طريق مراقبت نفس و محاسبه آن آماده ديدارش شوند، و عظمت كلام و جلالت قدر خود را در قالب بيان عظمت ذات مقدسش، و اسماى حسنى و صفات عليايش ، بيان مىفرمايد .
بر كسى كه ايمان به خدا و رسول و روز جزا دارد واجب است كه پروردگار خود را به ياد آورد، و او را فراموش ننمايد، و ببيند چه عملى مايه پيشرفت آخرت او است، و به درد آن روزش مىخورد كه به سوى پروردگارش برمىگردد.
و بداند كه عمل او هر چه باشد عليه او حفظ مىشود، و خداى تعالى در آن روز به حساب آن مىرسد، و او را بر طبق آن محاسبه و جزا مىدهد، جزائى كه ديگر از او جدا نخواهد شد.
و اين همان هدفى است كه آيه” يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد،“ دنبال نموده، مؤمنين را وادار مىكند كه به ياد خداى سبحان باشند، و او را فراموش نكنند، و مراقب اعمال خود باشند، كه چه مىكنند، صالح آنها كدام، و طالحش كدام است، چون سعادت زندگى آخرتشان به اعمالشان بستگى دارد.
1) آيه 28 سوره جاثيه الميزان ج : 18 ص : 270
ص:350
و مراقب باشند كه جز اعمال صالح انجام ندهند، و صالح را هم خالص براى رضاى خدا به جاى آورند، و اين مراقبت را استمرار دهند، و همواره از نفس خود حساب بكشند، و هر عمل نيكى كه در كردههاى خود يافتند خدا را شكرگزارند، و هر عمل زشتى ديدند خود را توبيخ نموده، نفس را مورد مؤاخذه قرار دهند، و از خداى تعالى طلب مغفرت كنند .
و ذكر خداى تعالى به ذكرى كه لايق ساحت عظمت و كبريائى او است يعنى ذكر خدا به اسماى حسنى و صفات علياى او كه قرآن بيان نموده تنها راهى است كه انسان را به كمال عبوديت مىرساند، كمالى كه انسان، ما فوق آن، ديگر كمالى ندارد.
معلوم است كه كمال هر چيزى خالص بودن آنست، هم در ذاتش و هم در آثارش، پس كمال انسانى هم در همين است كه خود را بندهاى خالص، و مملوكى براى خدا بداند، و براى خود هيچگونه استقلالى قائل نباشد، و از صفات اخلاقى به آن صفتى متصف باشد، كه سازگار با عبوديت است، نظير خضوع و خشوع و ذلت و استكانت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزت و غناى خداى عز و جل.
و اعمال و افعالش را طبق اراده او صادر كند، نه هر چه خودش خواست و در هيچ يك از اين مراحل دچار غفلت نشود، نه در ذاتش، و نه در صفاتش و نه در افعالش .
و همواره به ذات و افعالش نظر تبعيت محض و مملوكيت صرف داشته باشد، و داشتن چنين نظرى دست نمىدهد مگر با توجه باطنى به پروردگارى كه بر هر چيز شهيد و بر هر چيز محيط، و بر هر نفس قائم است.
هر كس هر چه بكند او ناظر عمل او است و از او غافل نيست، و فراموشش نمىكند.
در اين هنگام است كه قلبش اطمينان و سكونت پيدا مىكند، همچنان كه فرموده: ” الا بذكر الله تطمئن القلوب،“ و در اين هنگام است كه خداى سبحان را به صفات كمالش مىشناسد، آن صفاتى كه اسماى حسنايش حاكى از آن است.
و در قبال اين شناسايى صفات عبوديت و جهات نقصش برايش آشكار مىگردد، هر قدر خدا را به آن صفات بيشتر بشناسد خاضعتر، خاشعتر، ذليلتر، و فقيرتر، و حاجتمندتر مىشود.
و معلوم است كه وقتى اين صفات در آدمى پيدا شد، اعمال او صالح مىگردد و ممكن نيست عمل طالحى از او سر بزند، براى اينكه چنين كسى دائما خود را حاضر درگاه مىداند، و همواره به ياد خداست، همچنان كه خداى تعالى فرموده: « و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال ولا تكن من الغافلين ....»
ص:351
” يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد ...“ در اين آيه شريفه مؤمنين را به تقوى و پرواى از خدا امر نموده، و با امرى ديگر دستور مىدهد كه در اعمال خود نظر كنند، اعمالى كه براى روز حساب از پيش مىفرستند .
و متوجه باشند كه آيا اعمالى كه مىفرستند صالح است، تا اميد ثواب خدا را داشته باشند، و يا طالح است.
و بايد از عقاب خدا بهراسند، و از چنان اعمالى توبه نموده نفس را به حساب بكشند.
اما امر اول، يعنى تقوى، كه در احاديث به ورع و پرهيز از حرامهاى خدا تفسير شده، و با در نظر گرفتن اينكه تقوى هم به واجبات ارتباط دارد، و هم به محرمات، لاجرم عبارت مىشود از: اجتناب از ترك واجبات، و اجتناب از انجام دادن محرمات .
و اما امر دوم، يعنى نظر كردن در اعمالى كه آدمى براى فردايش از پيش مىفرستد، امرى ديگرى است غير از تقوى
و نسبتش با تقوى نظير نسبتى است كه يك نظر اصلاحى از ناحيه صنعتگرى در صنعت خود براى تكميل آن صنعت دارد.
پس بر همه مؤمنين واجب است از خدا پروا كنند، و تكاليفى كه خداى تعالى متوجه ايشان كرده به نحو احسن و بدون نقص انجام دهند، نخست او را اطاعت نموده، از نافرمانيش بپرهيزند، و بعد از آنكه اطاعت كردند، دوباره نظرى به كردههاى خود بيندازند، چون اين اعمال مايه زندگى آخرتشان است كه امروز از پيش مىفرستند، با همين اعمال به حسابشان مىرسند تا معلوم كنند آيا صالح بوده يا نه.
پس خود آنان بايد قبلا حساب اعمال را برسند تا اگر صالح بوده اميد ثواب داشته باشند، و اگر طالح بوده از عقابش بترسند، و به درگاه خدا توبه برده، از او طلب مغفرت كنند .
و اين وظيفه، خاص يك نفر و دو نفر نيست، تكليفى است عمومى، و شامل تمامى مؤمنين، براى اينكه همه آنان احتياج به عمل خود دارند، و خود بايد عمل خود را اصلاح كنند، نظر كردن بعضى از آنان كافى از ديگران نيست.
چيزى كه هست در بين مؤمنين كسانى كه اين وظيفه را انجام دهند، بسيار كمياباند، به طورى كه مىتوان گفت ناياباند.
مي فرمايد: بايد نفسى از نفوس نظر كند چه عملى براى فرداى خود از پيش
ص:352
فرستاده، و يا: بايد نفسى از نفوس نظر كند در آنچه براى فرداى خود از پيش فرستاده .
و مراد از كلمه” غد- فردا “ روز قيامت است، كه روز حسابرسى اعمال است، و اگر از آن به كلمه فردا تعبير كرده براى اين است كه بفهماند قيامت به ايشان نزديك است، آنچنان كه فردا به ديروز نزديك است، همچنان كه در آيه: ” انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا،“ به اين نزديكى تصريح فرموده است.
و معناى آيه چنين است: اى كسانى كه ايمان آوردهايد با اطاعت از خدا تقوى به دست آوريد، اطاعت در جميع اوامر و نواهىاش، و نفسى از نفوس شما بايد در آنچه مىكند نظر افكند، و ببيند چه عملى براى روز حسابش از پيش مىفرستد، آيا عمل صالح است، يا عمل طالح .
و اگر صالح است عمل صالحش شايستگى براى قبول خدا را دارد، و يا مردود است؟ و در جمله ” و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون،“ براى بار دوم امر به تقوى نموده، مىفرمايد: علت اينكه مىگويم از خدا پروا كنيد اين است كه او با خبر است از آنچه مىكنيد!
و تعليل امر به تقوى به اينكه خدا با خبر از اعمال است، خود دليل بر اين است كه مراد از اين تقوى كه بار دوم امر بدان نموده، تقواى در مقام محاسبه و نظر در اعمال است، نه تقواى در اعمال كه جمله اول آيه بدان امر مىنمود، و مىفرمود: اتقوا الله .
پس حاصل كلام اين شد كه: در اول آيه مؤمنين را امر به تقوى در مقام عمل نموده، مىفرمايد عمل شما بايد منحصر در اطاعت خدا و اجتناب گناهان باشد، و در آخر آيه كه دوباره امر به تقوى مىكند، به اين وظيفه دستور داده كه هنگام نظر و محاسبه اعمالى كه كردهايد از خدا پروا كنيد، چنان نباشد كه عمل زشت خود را و يا عمل صالح ولى غير خالص خود را به خاطر اينكه عمل شما است زيبا و خالص به حساب آوريد.
اينجاست كه به خوبى روشن مىگردد كه مراد از تقوى در هر دو مورد يك چيز نيست، بلكه تقواى اولى مربوط به جرم عمل است، و دومى مربوط به اصلاح و اخلاص آن است . اولى مربوط به قبل از عمل است، و دومى راجع به بعد از عمل.
-” وَ كَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ عَتَت عَنْ أَمْرِ رَبهَا وَ رُسلِهِ فَحَاسبْنَهَا حِساباً شدِيداً وَ عَذَّبْنَهَا عَذَاباً نُّكْرا،
-و چه بسيار قريهها كه مردمش از دستورات پروردگارشان سرپيچى كردند و فرمان پيامبران او را گردن ننهادند در نتيجه ما آنها را به حساب سختى محاسبه نموده به عذابى عجيب گرفتار كرديم.“
1) آيه 18 سوره حشر الميزان ج 19 ص 373
ص:353
شدت حساب در جمله” فحاسبناها حسابا شديدا،“ عبارت است از سختگيرى در حساب، و به اصطلاح مته به خشخاش گذاشتن، به منظور پاداش يا كيفر تمام و دقيق دادن، كيفر و پاداشى كه مو به مو با وضع صاحب عمل تطبيق كند . و مراد از اين حساب، حساب دنيا است، نه حساب آخرت.
پس آنچه مصيبت به انسان مىرسد- البته آنچه كه در نظر دين مصيبت است- معدل و نتيجه محاسبه اعمال آدمى است، و خداى تعالى از بسيارى از اعمال عفو نموده، مسامحه و سهلانگارى مىكند، و مته به خشخاش نمىگذارد، بلكه از اين سختگيرى در مورد مستكبرين صرفنظر ننموده، آنهايى كه عارشان مىآيد امر خدا و رسولان خدا را اطاعت كنند، حسابشان را سخت مىگيرد، و هيچ يك از گناهانشان را از قلم نمىاندازد، در نتيجه عذابى مىكند كه بىسابقه و ناشناخته باشد، و آن عبارت است از انقراض نسلشان در دنيا.
” اعد الله لهم عذابا شديدا،“ اين جمله از كيفر آخرت آنان خبر مىدهد، همچنان كه جمله ” فحاسبناها حسابا شديدا و عذبناها عذابا نكرا فذاقت وبال امرها،“ از كيفر دنيايى آنان خبر مىداد.
” فاتقوا الله يا اولى الالباب الذين امنوا قد انزل الله اليكم ذكرا،“ به مؤمنين مىفرمايد: بايد بر حذر باشيد و نفستان را از اينكه در مقابل امر پروردگارتان عتو و استكبار كند، و از اطاعت او شانه خالى نمايد، جلوگيرى كنيد، تا وبال عتو و خسران عاقبت كه به اهل آن قريهها رسيد به شما نرسد .
-” فَأَمَّا مَن ثَقُلَت مَوَزِينُهُ، فَهُوَ فى عِيشةٍ رَّاضِيَةٍ،
-وَ أَمَّا مَنْ خَفَّت مَوَزِينُهُ، فَأُمُّهُ هَاوِيَةٌ،
-وَ مَا أَدْرَاك مَا هِيَهْ، نَارٌ حَامِيَةُ،
-اما كسى كه اعمالش نزد خدا سنگين وزن و داراى ارزش باشد،
-او در عيشى رضايتبخش خواهد بود،
-و اما آنكه اعمالش وزن و ارزشى نداشته باشد،
-او در آغوش و دامن هاويه خواهد بود،
-و تو نمىدانى هاويه چيست،
-آتشى است سوزنده ! “
اين آيه اشاره دارد به اينكه اعمال - هم مانند هر چيزى براى خود - وزن و ارزشى دارد، و اينكه بعضى اعمال در ترازوى عملسنج سنگين است، و آن عملى است كه
1) آيه 8 سوره طلاق الميزان ج 19 ص 543
ص:354
نزد خداى تعالى قدر و منزلتى داشته باشد، مانند ايمان به خدا و انواع اطاعتها، و بعضى ديگر اينطور نيستند، مانند كفر و انواع نافرمانيها و گناهان، كه البته اثر هر يك از اين دو نوع مختلف است، يكى سعادت را دنبال دارد، و آن اعمالى است كه در ترازو سنگين باشد، و ديگرى شقاوت .
” فهو فى عيشة راضية،“ عيشه به معناى نوعى زندگى كردن است، مانند يك زندگى خوش.
” و اما من خفت موازينه فامه هاوية،“ ظاهرا مراد از هاويه جهنم است، و نامگذارى جهنم به هاويه از اين جهت است كه اين كلمه از ماده هوى گرفته شده، كه به معناى سقوط است، مىفرمايد: كسى كه ميزانش سبك باشد سرانجامش سقوط به سوى اسفل سافلين است، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: ” ثم رددناه اسفل سافلين الا الذين امنوا ....“
اگر هاويه را مادر دوزخيان خوانده از اين باب بوده كه مادر، ماواى فرزند و مرجع او است، به هر طرف كه برود دوباره به دامن مادر بر مىگردد، جهنم هم براى دوزخيان چنين مرجع و سرانجامى است .
-” وَ لا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى ثمَّ إِلى رَبِّكم مَّرْجِعُكمْ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَلِيمُ بِذَاتِ الصدُورِ،
هيچ كس كه خود حامل وزر و بار گناه خويش است، بار گناه ديگرى را نمىكشد، يعنى به جرم گناهى كه ديگران كردهاند مؤاخذه نمىگردد، يعنى كسى به جرم گناهاني مؤاخذه مىشود كه مرتكب آن شده باشد .
” ثم الى ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم تعملون انه عليم بذات الصدور،“ - يعنى اينهايى كه در باره شكر و كفران ذكر شد، همه راجع به دنياى كسانى بود كه شكر و يا كفر مىورزيدند، سپس شما را دوباره زنده مىكند و حقيقت اعمالتان را برايتان روشن ساخته و بر طبق آنچه كه در دلهايتان هست شما را محاسبه مىكند.
ص:355
-” فَاستَمْسِك بِالَّذِى أُوحِىَ إِلَيْك إِنَّك عَلى صِرَطٍ مُّستَقِيمٍ،
-وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَّك وَ لِقَوْمِك وَ سوْف تُسئَلُونَ،
-پس تو به آنچه وحى به سويت شده تمسك كن كه تو بر صراطى مستقيم هستى،
-و به درستى كه قرآن ذكرى است براى تو و براى قومت، و به زودى بازخواست خواهيد شد.“
جمله ” لك و لقومك“ اختصاص را مىرساند، به اين معنا كه تكاليفى كه در كتاب است متوجه رسول الله «ص» و قوم او است . مؤيد اين معنا تا اندازهاى جمله” و سوف تسالون“ است، يعنى در روز قيامت از آن بازخواست مىشويد.
چون اگر آن جناب و قومش خصوصيتى نداشتند نمىفرمود شما بازخواست مىشويد بلكه مىفرمود همه مردم به زودى بازخواست مىشوند.
-” وَ لا تَطرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ مَا عَلَيْك مِنْ حِسابِهِم مِّن شىْءٍ وَ مَا مِنْ حِسابِك عَلَيْهِم مِّن شىْءٍ فَتَطرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظلِمِينَ،
-و كسانى را كه در هر صبح و شام پروردگار خود را مىخوانند و جز رضاى او منظورى ندارند از خود طرد مكن و بدان كه از حساب ايشان چيزى بر تو و از حساب تو چيزى برايشان نيست كه آنان را از خود برانى ، و در نتيجه از ستمكاران بشوى.“
از آنجايى كه رسيدن به حساب اعمال بندگان براى دادن كيفر و پاداش است، و كيفر و پاداش هم از ناحيه خداى سبحان است، از اين رو قرآن كريم اين حساب را به عهده خداى تعالى دانسته و مىفرمايد:” ان حسابهم الا على ربى،“ و نيز مىفرمايد:” ثم ان علينا حسابهم.“ و اگر در آيه:” ان الله كان على كل شىء حسيبا،“ مانند آيات قبل، خداى را محكوم و عهدهدار حساب ندانسته و بر عكس، هر چيزى را محكوم و تحت نظر خداوند دانسته براى اين بوده است كه خواسته قدرت و سلطنتى را كه خداوند بر هر چيز دارد برساند .
بنا بر اين، مراد از اينكه در آيه مورد بحث فرمود: حساب آنان بر تو و حساب تو بر آنان نيست، اين است كه از تو برنمىآيد و توان آنرا ندارى كه حساب آنان را رسيده و كيفر و پاداششان دهى، پس نمىتوانى كسانى را كه رفتارشان خوشايند تو نيست، و يا از همنشينى آنان كراهت دارى از خود برانى، چنان كه شان آنان نيست كه حسابدار اعمال
1) آيه 43 و 44 سوره زخرف الميزان ج : 18 ص : 156
ص:356
تو باشند، و تو از ترس اينكه مبادا مورد اعتراضشان واقع شوى و تو را به وجه بدى كيفر كنند و يا از ترس اينكه مبادا از نخوت و غرورى كه دارند از تو بدشان بيايد، از آنان فاصله گرفته و طردشان نمائى.
1) آيه 52 سوره انعام الميزان ج : 7 ص : 145
ص:357
-” وَ مَن يُطِع اللَّهَ وَ الرَّسولَ فَأُولَئك مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَ الصدِّيقِينَ وَ الشهَدَاءِ وَ الصلِحِينَ وَ حَسنَ أُولَئك رَفِيقاً. ذَلِك الْفَضلُ مِنَ اللَّهِ وَ كَفَى بِاللَّهِ عَلِيماً،
-و كسانى كه خدا و اين پيامبر را اطاعت كنند، كسانى خواهند بود كه همدم انبيا و صديقين و شهدا و و صالحينند، كه خدا مورد انعامشان قرار داده، و چه نيكو رفيقانى. اين تفضل از جانب خدا است، و دانايى خدا به احوال بندگانش كافى است. “
شهداء كلمه اي است كه در قرآن كريم به معناى گواهان در اعمال آمده است، و در هيچ جاى قرآن كه از ماده ( ش - ه – د) كلمهاى به كار رفته به معناى كشته در معركه جنگ نيامده، بلكه مراد از آن افرادى است كه گواه بر اعمال مردمند،
طايفه اول كه در آيه ذكر شده، نبيون بودند كه سادات بشرند، سپس صديقون قرار گرفتهاند، كه شاهدان و بينندگان حقايق و اعمالند، و سوم شهدا بودند، كه شاهدان بر رفتار ديگرانند، و در آخر صالحانند كه لياقت و آمادگى براى كرامت الله را دارند. و اين چهار طايفه از حيث رفاقت طوايف خوبى هستند.
آيات شهادت از معضلات و مشكلات آيات قيامت است، هر چند كه آيات مربوط به قيامت سراپا همهاش مشكل است، و مشكلاتى را در بر دارد.
در اينجا قبل از ورود در بحث پيرامون شهادت و ساير امورى كه آيات روز قيامت توصيفش مىكند، مانند: روز جمع، روز وقوف، سؤال، ميزان، و حساب؛ واجب است كه بدانيم خداى تعالى اينگونه امور را در رديف حجتهايى مىشمارد كه در روز قيامت بر عليه انسان اقامه مىشود تا هر عملى از خير و شر كه كردهاند و تثبيت شده، بر طبق
1) آيه 69 و70 سوره نساء الميزان ج 4 ص 560
ص:358
حجتهايى قاطع عذر و روشنگر حق، قضاوت شود سپس پاداش و كيفر دهند، يكى را سعادت و ديگرى را شقاوت، يكى را بهشت و ديگرى را آتش دهند، اين روشنترين معنايى است كه از آيات قيامت كه شؤون آن روز را شرح مىدهد استفاده مىشود .
و اين اصلى است كه مقتضاى آن اين است كه ميان اين حجتها و اجزاء و نتايجش روابطى حقيقى و روشن باشد، به طورى كه عقل مجبور به اذعان و قبول آن گردد، و براى هيچ انسانى كه داراى شعور فطرى است مجال رد آن و شك و ترديد در آن باقى نماند .
و بنا بر اين واجب مىشود كه شهادتى كه در آن روز به اقامه خداى تعالى اقامه مىگردد مشتمل بر حقيقتى باشد كه كسى نتواند در آن مناقشه كند، آرى هر چند كه اگر خدا بخواهد مىتواند شقىترين مردم را شاهد براى اولين و آخرين كند، و او به اختيار خودش به آنچه كردهاند شهادت دهد، و يا خدا شهادت به كردههاى خلائق را در زبان او خلق كند بدون اينكه خود او ارادهاى داشته باشد، و يا شهادتى دهد كه در دنيا خودش حاضر نبوده و از فرد فرد بشر آنچه شهادت مىدهد نديده باشد، بلكه خدا يا ملائكهاش و يا حجتى به او اعلام كند كه فلان شخص چنين و چنان كرده، تو شهادت بده، آنگاه شهادت اين شقىترين فرد بشر را در حق فرد فرد بشر نافذ نموده و بر طبيعتش مجازات دهد و به شهادت او احتجاج نمايد، چون اينها چيزى نيست كه در قدرت خداى تعالى نگنجد و نفوذ ارادهاش در برابر آن كند شود، كسى هم نيست كه با خدا در ملكش منازعه نمايد و يا حكم او را تعقيب كند .
و ليكن اين چنين شهادت، حجتى است زورى، و ناتمام و غير قاطع كه شك و ريب را دفع نمىكند، نظير تحكمها و زورگوييهايى كه در دنيا از انسانهاى جبار و طاغوتهاى بشرى مشاهده مىكنيم، كه با حق و حقيقت بازى مىكنند، آن وقت چطور ممكن است چنين چيز را در حق خداى تعالى تصور كنيم؟ آن هم در روزى كه در آن روز عين و اثرى از غير حق و حقيقت نيست و بنا بر اين بايد اين شاهد، معصوم به عصمت الهى باشد، دروغ و گزاف از او سر نزند، به حقايق آن اعمالى كه بر طبق آن شهادت مىدهد عالم باشد، نه اينكه صورت ظاهرى عمل را ببيند و شهادت دهد بلكه بايد نيت درونى عامل هر عملى را بداند، و نبايد حاضر و غايب برايش فرق كند، بلكه بايد داناى به عمل حاضر و غايب هر دو باشد.
و نيز واجب است كه شهادتش شهادت به عيان باشد، چون ظاهر لفظ شهيد همين است، و نيز ظاهر قيد” من انفسهم،“ در جمله مورد بحث اين است كه شهادت مستند به حجتى عقلى و يا دليلى نقلى نباشد، بلكه مستند به رؤيت و حس باشد، شاهد
ص:359
اين معنا هم حكايتى است كه قرآن كريم از حضرت مسيح عليهالسلام نموده و فرموده:” و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتنى كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شىء شهيد،“ با اين بيان مضمون دو آيه با هم سازگار مىشود، زيرا يكى مىگويد:” و يوم نبعث فى كل امة شهيدا عليهم من انفسهم و جئنا بك شهيدا على هؤلاء،“ و ديگرى مىگويد:” و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا . “
ظاهر آيه بقره اين است كه ميان رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و مردمى كه وى مبعوث بر ايشان بوده يعنى همه بشر از اهل زمانش تا روز قيامت شهدايى هستند كه بر اعمال آنان گواهى مىدهند، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم شاهد بر آن شهداء است، و شهادتش بر اعمال ساير مردم به واسطه آن شهداء مىباشد .
و نمىتوان توهم كرد كه مقصود از امت وسط، مؤمنين، و مقصود از ناس بقيه مردمند، و بقيه مردم خارج از امتند، براى اينكه ظاهر آيه سابق در اين سوره كه مىفرمود: ” و يوم نبعث من كل امة شهيدا ثم لا يؤذن للدين كفروا ...،“ اين است كه كفار هم از امت مشهود عليه مىباشند.
و لازمه اين معنا اين است كه مراد از امت در آيه مورد بحث جماعتى از اهل يك عصر باشند كه يك نفر از شهداء، شاهد بر اعمال آنان باشد، و بر اين حساب امتى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم بسوى آنها مبعوث شده به امتهاى زيادى تقسيم مىشود.
و قهرا مراد از شهيد هم انسانى خواهد بود كه مبعوث به عصمت و شهادت (مشاهده) باشد، مؤيد اين معنا جمله ”من انفسهم“ است، زيرا اگر مشاهده نداشته باشد، ديگر براى جمله از خودشان محلى باقى نمىماند، همچنانكه براى متعدد بودن شاهد هم لزومى نيست، پس بايد براى هر امتى شاهدى از خودشان باشد، چه اينكه آن شاهد پيغمبر آنان باشد، يا غير پيغمبرشان، و هيچ ملازمهاى ميان شهيد بودن و پيغمبر بودن نيست، همچنانكه آيه” و جىء بالنبيين و الشهداء،“ نيز آن را تاييد مىكند .
باز بنابر اين معنا مراد از كلمه ” هؤلاء“ در جمله” و جئنا بك شهيدا على هؤلاء،“ شهدا خواهد بود نه عامه مردم، پس شهداء، شهداى بر مردمند، و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم شاهد بر آن شهداء است، و ظاهر شهادت بر شاهد بودن اين است كه آن شاهد را تعديل كند، نه اينكه ناظر بر اعمال او باشد، پس رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم شاهد بر مقام شهداء است نه بر اعمال آنان و بهمين جهت لازم نيست رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم معاصر همه شهداء باشد، و از جهت زمان با همه آنان متحد باشد.( دقت فرماييد!)
1) الميزان ج : 12 ص : 467
ص:360
-” يَوْمَ تَشهَدُ عَلَيهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُم بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ،
-روزى كه زبان و دست و پاى ايشان بر اعمال آنها گواهى دهد.“
مراد از جمله: ” ماكانوا يعملون،“ مطلق اعمال زشت است. مقصود از شهادت، شهادت اعضاى بدن بر گناهان و همه معاصى است، البته هر عضوى به آن گناهى شهادت مىدهد كه مناسب با خود او است، پس گناه اگر از سنخ گفتار باشد ، مانند نسبت زنا دادن، دروغ، غيبت و امثال آن روز قيامت زبانها به آن شهادت مىدهند، و هر چه از قبيل افعال باشد، همچون سرقت و راه رفتن براى سخن چينى و سعايت و امثال آن، بقيه اعضاء بدان گواهى مىدهند و چون بيشتر گناهان به وسيله دست و پا انجام مىشود از اين رو آن دو را نام برده است.
و در حقيقت شاهد بر هر عملى خود آن عضوى است كه عمل از او سرزده همچنان كه آيه:” شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون،“ و آيه:” ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا،“ و آيه:” اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون،“ نيز به اين معنا اشاره دارند.
-” الْيَوْمَ نخْتِمُ عَلى أَفْوَهِهِمْ وَ تُكلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَ تَشهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا كانُوا يَكْسِبُونَ،
-امروز مهر بر دهانشان مىزنيم و دستهايشان با ما سخن مىگويد و پاهايشان به آنچه همواره مىكردند شهادت مىدهد.“
يعنى هر يك از دست و پاهاي افراد شهادت مىدهد به آن كارهايى كه به وسيله آن عضو انجام دادهاند:
مثلا دستها به آن گناهانى شهادت مىدهد كه صاحب دست به وسيله آن مرتكب شده است: ( سيلىهايى كه به ناحق به مردم زده، اموالى كه به ناحق تصرف كرده، شهادتهايى كه به ناحق نوشته و امثال آن، )
و پاها به خصوص آن گناهانى شهادت مىدهند كه صاحب آن با خصوص آنها انجام داده است: ( لگدهايى كه به ناحق به مردم زده، قدمهايى كه به سوى خيانت و ظلم و سعايت و فتنهانگيزى و امثال آن برداشته است.)
و از همين جا روشن مىگردد كه هر عضوى به عمل مخصوص به خود شهادت
1) آيه 24سوره نور الميزان ج : 15 ص : 135
ص:361
مىدهد و گويا مىگردد .
و نام دست و پا در آيه شريفه از باب ذكر نمونه است و گرنه چشم و گوش و زبان و دندان، و هر عضو ديگر نيز به كارهايى كه به وسيله آنها انجام شده، شهادت مىدهند.
در جاى ديگر قرآن نام گوش و چشم و قلب را برده، و فرموده:” ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا،“ و در سوره حم سجده، آيه20 نام پوست بدن را آورده است.
در روايات اسلامي در كافى به سند خود از محمد بن سالم از امام ابى جعفر عليهالسلام روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: اينكه در روز قيامت اعضاى بدن عليه آدمى شهادت مىدهد، مربوط به آدم مؤمن نيست، بلكه اين راجع به كسانى است كه: عذاب خدا بر آنان حتمى شده باشد، و اما مؤمن نامه عملش را به دست راستش مىدهند، همچنان كه خداى تعالى فرمود:” فمن اوتى كتابه بيمينه فاولئك يقرؤن كتابهم و لا يظلمون فتيلا - پس آن كسى كه نامهاش را به دست راستش دهد، اينگونه اشخاص خود كتاب خويشتن را مىخوانند، و ذرهاى ظلم نمىشوند!
-” وَ لا تَقْف مَا لَيْس لَك بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السمْعَ وَ الْبَصرَ وَ الْفُؤَادَ كلُّ أُولَئك كانَ عَنْهُ مَسئُولاً،
-دنبال چيزى را كه بدان علم ندارى مگير كه گوش و چشم و دل در باره همه اينها روزى مورد بازخواست قرار خواهند گرفت.“
اين قسمت از آيه، علت نهى پيروى از غير علم را بيان مىكند و مي فرمايد: دنبال روى از چيزهائى كه علم به آنها ندارى نكن، زيرا خداى سبحان به زودى از گوش و چشم و فؤآد كه وسائل تحصيل علمند بازخواست مىفرمايد، و حاصل تعليل آنطور كه با مورد بسازد اين است كه گوش و چشم و فؤآد نعمتهائى هستند كه خداوند ارزانى داشته است تا انسان به وسيله آنها حق را از باطل تميز داده و خود را به واقع برساند، و به وسيله آنها اعتقاد و عمل حق تحصيل نمايد، و به زودى از يك يك آنها بازخواست مىشود كه آيا در آنچه كه كار بستى علمى به دست آوردى يا نه، و اگر به دست آوردى پيروى هم كردى يا خير ؟
مثلا از گوش مىپرسند آيا آنچه شنيدى از معلومها و يقينها بود يا هر كس هر چه گفت گوش دادى؟ و از چشم مىپرسند آيا آنچه تماشا مىكردى واضح و يقينى بود يا
1) آيه 65 سوره يس الميزان ج : 17 ص : 154
ص:362
خير؟ و از قلب مىپرسند آنچه كه انديشيدى و يا بدان حكم كردى به آن يقين داشتى يا نه؟ گوش و چشم و قلب ناگزيرند كه حق را اعتراف نمايند، و اين اعضاء هم ناگزيرند حق را بگويند، و به آنچه كه واقع شده گواهى دهند، بنا بر اين بر هر فردى لازم است كه از پيروى كردن غير علم بپرهيزد، زيرا اعضاء و ابزارى كه وسيله تحصيل علمند به زودى عليه آدمى گواهى مىدهند، و مىپرسند آيا چشم و گوش و قلب را در علم پيروى كردى يا در غير علم؟ اگر در غير علم پيروى كردى چرا كردى؟ و آدمى در آن روز عذر موجهى نخواهد داشت!
آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مي فرمايد:
-” حتى اذا ما جاؤها شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون ... و ما كنتم تستترون ان يشهد عليكم سمعكم و لا ابصاركم و لا جلودكم و لكن ظننتم ان الله لا يعلم كثيرا مما تعملون، و ذلكم ظنكم الذى ظننتم بربكم ارديكم فاصبحتم من الخاسرين،“
با اين تفاوت كه آيه مورد بحث، فؤآد را هم اضافه كرده و جزو گواهان عليه آدمى معرفى نموده، چون فؤآد همان است كه انسان هر چه را درك مىكند به وسيله آن درك مىكند و اين از عجيبترين مطالبى است كه انسان از آيات راجع به محشر استفاده مىكند، كه خداى تعالى نفس انسانى انسان را مورد بازخواست قرار دهد و از او از آنچه كه در زندگى دنيا درك نموده بپرسد، و او عليه انسان كه همان خود اوست شهادت دهد!
پس كاملا روشن شد كه آيه شريفه از اقدام بر هر امرى كه علم به آن نداريم نهى مىفرمايد، چه اينكه اعتقاد ما جهل باشد و يا عملى باشد كه نسبت به جواز آن و وجه صحتش جاهل باشد، و چه اينكه ترتيب اثر به گفتهاى داده كه علم به درستى آن گفتار نداشته باشد .
در اينجا جاى سؤالى باقى مىماند كه چطور پرسش از اين اعضاء را منحصر به صورتى كرده كه آدمى دنبال غير علم را بگيرد و حال آنكه از آيه شريفه” اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون،“ برمىآيد كه اعضاء و جوارح آدمى، همه به زبان مىآيند، چه در آن عقايد و اعمالى كه پيروى از علم شده باشد، و چه در آنها كه پيروى غير علم شده باشد . در آيه مورد بحث مىخواهد بفرمايد گوش و چشم و فؤآد تنها در صورت پيروى غير علم مورد بازخواست قرار مىگيرند.
-” وَ يَوْمَ يُحْشرُ أَعْدَاءُ اللَّهِ إِلى النَّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ،
-حَتى إِذَا مَا جَاءُوهَا شهِدَ عَلَيهِمْ سمْعُهُمْ وَ أَبْصرُهُمْ وَ جُلُودُهُم بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ،
1) آيه 36 سوره اسري الميزان ج : 13 ص : 129
ص:363
-و روزى كه دشمنان خدا به طرف آتش محشور مىشوند در يكجا جمع مىگردند تا بعدىها به قبلىها ملحق شوند،
-تا آنكه نزديك آتش آيند آنجا گوش و چشم و پوست بدنشان به آنچه كردهاند شهادت مىدهند.“
شهادت دادن اعضاى بدن، و يا قواى بدن آدمى در روز قيامت به اين است كه آنچه از اعمال زشت كه از صاحبش ديده بشمارد و از آن خبر دهد، چون اگر تحمل شهادت، يعنى ديدن اعمال صاحبش در حين عمل و تشخيص اينكه اين عمل گناه است، نباشد، شهادت در قيامت معنا ندارد.
پس معلوم مىشود در دنيا اعضاى بدن آدمى، نوعى درك و علم و بينايى دارند. از كلمه شهادت نيز فهميده مىشود اعضاى بدن آدمى نوعى درك و شعور و زبان دارند.
از ظاهر آيه برمىآيد كه شهادت گوش و چشم عبارت است از گواهى دادن به آن مشهوداتى كه در دنيا تحمل كرده بودند، هر چند كه معصيت خود آن اعضا نباشد.
شهادت گوشها و چشمها با شهادت پوستها مختلف است، چون گوش و چشم مىتوانند عليه ساير اعضا نيز شهادت دهند، هر چند كه خود آنها مباشرتى در آن گناه نداشته باشند، ولى پوست به خاطر نداشتن شنوايى و بينايى تنها مىتواند به گناهى شهادت دهد كه خودش آلت و ابزار انجام آن بوده باشد و به همين جهت است كه در آيه بعدى، اشخاص تنها به پوستها اعتراض مىكنند كه تو چرا عليه من شهادت دادى؟ يعنى تو كه چشم و گوش نيستى كه گناهان ساير اعضا را هم ببينى و بشنوى .
و مراد از ”جلود – پوستها“ از آنجايى كه در آيه شريفه قيدى برايش ذكر نشده، مطلق پوست بدن است كه مىتواند به خيلى از گناهان شهادت دهد، گناهانى كه جز با داشتن پوست بدن انجام نمىشود، مانند زنا و امثال آن .
” قالوا انطقنا الله الذي أنطق كل شىء ...،“ شهادت اعضاى يك مجرم، در حقيقت نطق و تكلم واقعى است كه از علمى ناشى شده كه قبلا آن را تحمل كرده است، به دليل اينكه خود اعضاء مىگويند:” انطقنا الله - خدا ما را به زبان آورد.“
” الذي انطق كل شىء “ در اين جمله اعضاى مجرمين، خدا را مىستايند به اينكه او است كه تمامى موجودات را به زبان مىآورد، و نيز اشاره مىكند به اينكه مساله نطق اختصاص به اعضاى بدن ندارد، تا تنها از آنها بپرسند كه چرا شهادت داديد، بلكه عمومى است، و شامل تمام موجودات مىشود، و علت آن هم خداى سبحان است .
1) آيه 19 و 21 سوره فصلت الميزان ج : 17 ص : 573
ص:364
از كلام خداى تعالى چنين ظاهر مىشود كه تمامى موجودات داراى علم هستند، از آن جمله در آيه: ” و ان من شىء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم،“ جملة ” و لكن لا تفقهون - تسبيح آنها را نمىفهميد،“ بهترين دليل است بر اينكه منظور از تسبيح موجودات، تسبيح ناشى از علم و به زبان قال است، چون اگر مراد زبان حال موجودات و دلالت آنها بر وجود صانع بود، ديگر معنا نداشت بفرمايد: شما تسبيح آنها را نمىفهميد .
و از اين قبيل است آيه شريفه فقال لها و للأرض ائتيا طوعا او كرها قالتا آتينا طائعين .
و نيز از اين قبيل است آياتى كه دلالت مىكند بر شهادت دادن اعضاى بدن انسانها و به زبان آمدن و سخن گفتنشان با خدا، و پاسخ دادن به سؤالات او، كه اعضا مىگويند:” أنطقنا الله الذي أنطق كل شىء ....“
در اينجا ممكن است كسى بگويد: اگر غير از انسان و حيوان، ساير موجودات از نباتات و جمادات هم شعور و اراده داشته باشند، بايد آثار اين شعور از آنها نيز بروز كند و همان آثارى كه انسانها و حيوانات از خود نشان مىدهند، آنها نيز نشان دهند، اينها داراى علمند، و فعل و انفعالهاى شعورى دارند، آنها نيز بايد داشته باشند، و حال آنكه مىدانيم ندارند؟ در پاسخ مىگوييم: هيچ دليلى نداريم بر اينكه علم داراى يك سنخ است تا وقتى مىگوييم: نباتات و جمادات هم شعور دارند، آثار شعور واقع در انسان و حيوان نيز از آنها بروز كند .
ممكن است شعور هم براى خود مراتبى داشته باشد و به خاطر اختلاف مراتب، آثارش نيز مختلف گردد. علاوه بر اينكه آثار و اعمال عجيب و متقنى كه از نباتات و ساير انواع موجودات طبيعى در عالم مشهود است، هيچ دست كمى از اتقان و نظم و ترتيبى كه در آثار موجودات زنده مانند انسان و حيوان مىباشد، ندارد .
-” فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد، و جئنا بك على هؤلاء شهيدا،
و تو را هم شهيد بر اينان بياوريم؟ “
” و يوم نبعث من كل امة شهيدا، ثم لا يؤذن للذين كفروا، و لا هم يستعتبون،“ و روزي
1) الميزان ج : 17 ص : 579
ص:365
كه از هر امتى شهيدى مبعوث كنيم و ديگر به آنان كه كافر شدند اجازه داده نشود و عذرشان پذيرفته نشود.
” و وضع الكتاب و جىء بالنبيين، و الشهداء،
و كتاب را مىگذارند، و انبياء و شهداء را مىآورند.“
در اين آيات شهادت مطلق آمده، و از ظاهر همه مواردش بر مىآيد كه منظور از شهادت، شهادت بر اعمال امتها، و نيز بر تبليغ رسالت است، همچنانكه آيه:
” فلنسئلن الذين أرسل اليهم، و لنسئلن المرسلين،
سوگند كه از مردمى كه فرستادگان به سويشان گسيل شدند، و نيز از فرستادگان پرسش خواهيم كرد! “
نيز به اين معنا اشاره مىكند، چون هر چند كه اين پرسش در آخرت و در قيامت صورت مىگيرد، ولى تحمل اين شهادت در دنيا خواهد بود، همچنانكه آيه:
” و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم، فلما توفيتنى، كنت انت الرقيب عليهم، و انت على كل شىء شهيد،
من تا در ميانه آنان بودم شاهد بر آنان بودم، ولى همينكه مرا ميراندى، ديگر خودت مراقب آنان بودى، و تو بر هر چيزى شهيد و مراقبى!“
نيز آيه:
” و يوم القيمة يكون عليهم شهيدا،
روز قيامت عيسى بر مردم خود گواه است.“
همين معنا را دست مي دهد .
شهادت، عبارت است از تحمل - ديدن - حقايق اعمال، كه مردم در دنيا انجام مىدهند، چه آن حقيقت سعادت باشد چه شقاوت چه رد، و چه قبول، چه انقياد، و چه تمرد، و سپس در روز قيامت بر طبق آنچه ديده شهادت دهد، روزى كه خداي تعالى از هر چيز استشهاد مىكند، حتى از اعضاء بدن انسان شهادت مىگيرد، روزى كه رسول مىگويد:
” يا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا،
پروردگارا امت من اين قرآن را متروك گذاشتند .“
معلوم است كه چنين مقام كريمى شان همه امت نيست، چون كرامت خاصهايست براى اولياء طاهرين از ايشان، و اما صاحبان مرتبه پائينتر از اولياء كه مرتبه افراد عادى و مؤمنين متوسط در سعادت است، چنين شهادتى ندارند.
كمترين مقامى كه اين شهداء - يعنى شهداى اعمال - دارند، اين است كه در تحت ولايت خدا، و در سايه نعمت اويند، و اصحاب صراط مستقيم هستند.
پس مراد از شهيد بودن امت، اين است كه شهداء نامبرده و داراى آن خصوصيات، در اين امت هستند. در اين امت كسانى هستند كه شاهد بر مردم باشند، و رسول، شاهد بر آنان باشد.
ص:366
ولي آيه زير:
” و الذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهم،
كسانى كه به خدا و فرستادگانش ايمان مىآورند،
آنان نزد پروردگارشان صديقين و شهداء هستند.“
دلالت دارد بر اينكه چنين كسانى نزد پروردگارشان يعنى در قيامت از شهداء خواهند بود، پس معلوم مىشود در دنيا داراى اين مقام نيستند.
شهادت بر اعمال، بطورى كه از كلام خداى تعالى بر مىآيد، مختص به شهيدان از مردم نيست، بلكه هر كسى و هر چيزى كه كمترين ارتباطى با اعمال مردم دارد، او نيز در همان اعمال شهادت دارد، مانند ملائكه، و زمان، و مكان، و دين، و كتاب، و جوارح بدن، و حواس، و قلب كه همگى اينها شاهد بر مردم هستند.
و از خود كلمه شهادت فهميده مىشود: آن شاهدى كه از ميانه نامبردگان در روز قيامت حاضر مىشود، شاهدى است كه در اين نشئه دنيوى نيز حضور دارد و يك نحوه حياتى دارد كه بوسيله آن، خصوصيات اعمال مردم را درك مىكند و خصوصيات نامبرده در او نقش مىبندد.
-” يَأَيهَا النَّبىُّ إِنَّا أَرْسلْنَك شهِداً وَ مُبَشراً وَ نَذِيراً،
-وَ دَاعِياً إِلى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرَاجاً مُّنِيراً،
-اى پيامبر ما تو را شاهد بر امت، و نويدبخش و زنهارده آنان قرار داديم،
-و قرارت داديم كه دعوت كننده به اذن خدا، و چراغى نور بخش باشى.“
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در دنيا شاهد بر اعمال امت است، و آنچه امت مىكنند او تحمل نموده روز قيامت آن را اداء مىكند، بعد از او امامان شاهد امت هستند، و آن جناب شاهد شاهدان است .
-” فَكَيْف إِذَا جِئْنَا مِن كلِّ أُمَّةِ بِشهِيدٍ وَ جِئْنَا بِك عَلى هَؤُلاءِ شهِيداً. يَوْمَئذٍ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ عَصوُا الرَّسولَ لَوْ تُسوَّى بهِمُ الأَرْض وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً،
ص:367
روز قيامت همه چيز مردم براى خداى تعالى بروز مىكند، چيزى از آنان براى خدا پوشيده نمىماند، زيرا تمام اعمالى كه كردهاند نزد خدا ظاهر مىشود، و قهرا با حضور اعمالشان، احوالشان نيز معلوم مىشود، و علاوه بر اين اعضاى بدنشان و همچنين انبيا و ملائكه و ديگران همه عليه آنان شهادت مىدهند، و خود خدا نيز در ماوراى همه آن گواهان محيط بر آنان خواهد بود، در اين هنگام است كه آرزو مىكنند اى كاش وجود نمىداشتند، و با مشاهده اين همه شهادت و اين همه رسوايى ديگر جايى براى حاشا كردن نمىبينند، خودشان نيز به همه كارهاى زشت خود اقرار مىكنند .
و اما اينكه در جاى ديگر فرموده:” يوم يبعثهم الله جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم- روزى كه خدا همه آنان را مبعوث كند، براى خدا سوگند مىخورند، همانطور كه براى شما سوگند مىخورند و در مقام حاشا كردن بر مىآيند،“ اين حاشا كردن منافاتى با مطلب اين جا ندارد، زيرا گفتيم در آن روز همه باطن آنها ظهور مىكند يكى از امور باطنى آنان ملكه دروغگويى آنان است، آنروز اين ملكه نيز بروز مىكند، و با اين كه همه حقايق را از پرده برون افتاده مىبينند، باز دروغ مىگويند، و اين دروغگويى ظهور همان ملكه است، نه اين كه بخواهند حقايق را پنهان بدارند، چون گفتيم آن روز، روز بروز حقايق است، روزى است كه چيزى بر خدا پوشيده نيست، پس اين دروغشان در زمانى است كه همه باطنشان ظاهر شده، و ديگر كتمان معنا ندارد .
امير المؤمنين عليهالسلام در خطبهاى كه اوضاع وحشتناك روز قيامت را توصيف مىكرد فرمود: آن روز بر دهنها مهر مىزنند، ديگر كسى سخن نمىگويد، بلكه دستها به سخن در مىآيند، پاها خود شهادت مىدهند، پوست هاى بدن سخن مىگويند، كه در دنيا چه كردند ، در نتيجه ” لا يكتمون الله حديثا،“ هيچ كس نمىتواند جريانى را از خداى تعالى پنهان بدارد .
-” وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسيرَى اللَّهُ عَمَلَكمْ وَ رَسولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سترَدُّونَ إِلى عَلِمِ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِ فَيُنَبِّئُكم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ،
-بگو ( هر چه مىخواهيد) بكنيد كه خدا عمل شما را خواهد ديد، و همچنين رسول او و مؤمنان نيز، بزودى شما را بسوى داناى غيب و شهود مىبرند، و خدا شما را از اعمالى كه مىكرديد خبر مىدهد.“
جمله:” بزودى شما را بسوى داناى غيب و شهود مىبرند، وخدا شما را از اعمالى كه مىكرديد خبر مىدهد،“ دلالت مىكند بر اينكه اولا جمله:” خدا عمل شما را خواهد ديد، “
1) آيه 41و42 سوره نساء الميزان ج : 4 ص : 566
ص:368
ناظر به قبل از بعث و قيامت و مربوط به دنيا است، چون مىفرمايد سپس برمىگرديد به عالم غيب و شهادت، پس معلوم مىشود اين ديدن قبل از برگشتن به عالم قيامت و مربوط به دنيا است .
و ثانيا منافقين( مورد نظر آيه) تنها در روز قيامت به حقيقت اعمال خود واقف مىشوند، و اما قبل از آن تنها و تنها ظاهر اعمال را مىبينند.
وقتى علم منافقين به حقايق اعمالشان را منحصر كرده به روز قيامت، آنهم به خبر دادن خدا به ايشان، و از سوى ديگرى فرموده كه خدا و رسول و مؤمنين قبل از روز قيامت و در همين دنيا اعمال ايشان را مىبينند، و در اين ديدن خودش را با پيغمبرش و عده ديگر (مؤمنين) ذكر كرده، چنين مىفهميم كه منظور از آن، ديدن حقيقت اعمال منافقين است، و قهرا منظور از اين مؤمنين، آن افراد انگشتشمارى از مؤمنين هستند كه شاهد اعمالند، نه عموم مؤمنين، آن افرادى كه آيه شريفه:” و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا،“ بدانها اشاره مىكند.
اين آيه مردم را وادار مىكند به اينكه مواظب كارهاى خود باشند و فراموش نكنند كه براى اعمال نيك و بدشان حقايقى است كه به هيچ وجه پنهان نمىماند، و براى هر يك يك افراد بشر مراقبهائى هست كه از اعمال ايشان اطلاع يافته، حقيقت آن را مىبينند، و آن مراقبان عبارتند از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و مؤمنينى كه شهداى اعمال بندگانند، و خدا از وراى ايشان محيط است، پس هم خداى تعالى آن اعمال را مىبيند و هم آنها، و به زودى خدا در قيامت براى خود صاحبان اعمال هم پرده از روى آن حقايق برمىدارد، همچنانكه فرموده:” لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد.“
پس ، فرق بسيار بزرگى است ميان اينكه انسان عملى را در خلوت انجام دهد و كسى از آن خبردار نشود، و ميان آن عملى كه در برابر چشم عدهاى تماشاگر مرتكب شود، آنهم با اينكه خودش مىداند كه چنين تماشاگرانى او را تماشا مىكنند.
-” وَ مَا تَكُونُ فى شأْنٍ وَ مَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْءَانٍ وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلا كنَّا عَلَيْكمْ شهُوداً إِذْ تُفِيضونَ فِيهِ وَ مَا يَعْزُب عَن رَّبِّك مِن مِّثْقَالِ ذَرَّةٍ فى الأَرْضِ وَ لا فى السمَاءِ وَ لا أَصغَرَ مِن ذَلِك وَ لا أَكْبرَ إِلا فى كِتَبٍ مُّبِينٍ،
-تو اى پيامبر در هيچ وضعى قرار نمىگيرى و از ناحيه خدا هيچ آيهاى از قرآن نمىخوانى و شما عموم مردم هيچ عملى انجام نمىدهيد، مگر آنكه ما (خدا و
1) آيه 105سوره توبه الميزان ج : 9 ص : 513
ص:369
فرشتگانش) بر بالاى سرتان به شهادت ايستادهايم، مىبينيم چگونه در كارتان فرو رفته و سرگرميد، از علم پروردگار تو حتى هم وزن ذرهاى پوشيده نيست، نه در زمين و نه در آسمان، و هيچ كوچكتر و يا بزرگترى از آن نيست مگر آنكه در كتابى روشن ضبط است.“
شهود و گواهان بر اعمال شما تنها خداى تعالى نيست، بلكه بسيارند، هم ملائكه شاهدند و هم مردم، و خداى تعالى هم در ماوراى اينها محيط بر شما است.
سلطنت و احاطه تام الهى كه بر اعمال واقع مىشود، شهادت و علمى است به كاملترين وجهش، و شهادت و علمى است بر كل اعمال و بر همه جهات اعمال، و احدى از خلائق از آن مستثناء نيست، نه هيچ پيامبرى، نه هيچ مؤمنى و نه هيچ مشركى، شهادت و علمى است كه هيچ عملى از اعمال نيز از آن مستثناء نيست، پس مبادا كسى توهم كند كه از اعمال رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم چيزى بر خداى تعالى پوشيده مىماند و در روز قيامت به حساب اعمال آن جناب رسيدگى نمىشود، نه، شخص رسول خدا هم بايد همين اعتقاد را درباره پروردگارش داشته و مراقب اعمال خود باشد.
” و ما يعزب عن ربك من مثقال ذرة ...،“ اين تعبير اشاره دارد به اينكه همه اشياء عالم نزد خداى تعالى حاضرند، و هيچ چيز از ساحت مقدس او غايب نيست، و او هر چيزى را در كتابى حفظ و ضبط كرده و از آن كتاب چيزى زايل نمىشود.
-” وَ مَا كُنتُمْ تَستَترُونَ أَن يَشهَدَ عَلَيْكُمْ سمْعُكمْ وَ لا أَبْصرُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ وَ لَكِن ظنَنتُمْ أَنَّ اللَّهَ لا يَعْلَمُ كَثِيراً مِّمَّا تَعْمَلُون،
-و شما كه گناه خود را پنهان مىكرديد از اين جهت نبود كه از شهادت گوش و چشم و پوست خود پروا داشتيد بلكه خيال مىكرديد كه خدا از بسيارى از كارهايتان بىخبر است؟“
انسان هر جا و به هر حال كه باشد خدا با اوست، و هر عملى كه انجام دهد خدا با عملش هم هست و هر عضوى از اعضاى خود را كه بكار بزند، و هر سبب و ابزارى هم كه بكار ببندد، و هر طريقهاى را هم كه اتخاذ بكند، خداى عز و جل با آن عضو و آن سبب و آن طريقه نيز هست، و بدين جهت است كه مىفرمايد: ” و هو معكم اينما كنتم،“ و نيز فرموده:” ا فمن هو قائم على كل نفس بما كسبت،“ و نيز فرموده: ” ان ربك لبالمرصاد ! “
از اينجا نتيجه مىگيريم كه انسان - كه همواره اعمالى انجام مىدهد - در بين كمينگاههاى بسيارى قرار دارد، و پروردگارش از هر سو او را مىبيند و مراقب و ناظر
1) آيه 61سوره يونس الميزان ج : 10 ص : 128
ص:370
اوست، پس كسى كه مرتكب گناه مىشود، در همان حالى كه سرگرم كار زشت خويش است، و از خداى خود غافل، و نسبت به مقام پروردگارش در جهلى عظيم فرو رفته و دارد به ساحت قدس او بى اعتنايى مىكند در همان حال پروردگارش او را مىبيند، گناهش را، و غفلتش را، و بىاعتنايىاش به مقام ربوبيتش را ناظر و مراقب است .
پس جمله ” و ما كنتم تستترون،“ استتار و پوشيدگى بندگان را كه در دنيا در حال معصيتند، نفى مىكند و مىفرمايد: در آن حال به هيچ وجه نمىتوانيد خود را از نظر خدا بپوشانيد!
” و لكن ظننتم ان الله لا يعلم،“ شما گمان نكرده بوديد كه اعضاى بدنتان از اعمال شما خبر ندارند، بلكه گمان مىكرديد حتى خدا هم از اعمالتان خبر ندارد و اين بيان توبيخ مشركين و يا عموم گنهكاران مجرم است كه در روز قيامت از ناحيه خدا به آنان گفته مىشود.
-” إِذَا زُلْزِلَتِ الأَرْض زِلْزَالها، وَ أَخْرَجَتِ الأَرْض أَثْقَالَهَا،
-وَ قَالَ الانسنُ مَا لها، يَوْمَئذٍ تحَدِّث أَخْبَارَهَا، بِأَنَّ رَبَّك أَوْحَى لَهَا،
-يَوْمَئذٍ يَصدُرُ النَّاس أَشتَاتاً لِّيُرَوْا أَعْمَلَهُمْ،
-فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ،
-وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شرًّا يَرَهُ،
-وقتى كه زمين آن زلزله مخصوصش را آغاز مىكند،
-و زمين آنچه از مردگان در شكم دارد بيرون مىريزد،
-و انسانها از در تعجب مىپرسند: زمين را چه شده است؟
-در آن روز زمين اخبار و اسرار خود را شرح مىدهد،
-آرى پروردگار تو به وى وحى كرده كه به زبان آيد و اسرار را بگويد،
-در آن روز مردم يك جور محشور نمىشوند بلكه طايفههايى مختلفند تا اعمال هر طايفهاى را به آنان نشان دهند،
-پس هر كس به سنگينى يك ذره عمل خيرى كرده باشد آن را مىبيند،
-و هر كس به سنگينى يك ذره عمل شرى كرده باشد آن را خواهد ديد.“
” يومئذ تحدث اخبارها بان ربك اوحى لها،“ معناى جمله اين است كه: زمين به سبب اينكه پروردگار تو به آن وحى كرده و فرمان داده تا سخن بگويد از اخبار حوادثى كه در آن رخ داده سخن مىگويد، پس معلوم مىشود زمين هم براى خود شعورى دارد، و هر عملى كه در آن واقع مىشود مىفهمد، و خير و شرش را تشخيص مىدهد، و آن را براى روز اداى شهادت تحمل مىكند، تا روزى كه به او اذن داده شود، يعنى روز قيامت
1) آيه 24 سوره فصلت الميزان ج : 17 ص : 583
ص:371
شهادت خود را ادا كرده، اخبار حوادث واقعه در آن را بدهد .
از آيه” و ان من شىء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم،“ و نيز در آيه” قالوا انطقنا الله الذى انطق كل شىء،“ بر مي آيد كه حيات و شعور در تمامى موجودات جارى است، هر چند كه ما از نحوه حيات آنها بىخبر باشيم .
” يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم،“ مراد از صادر شدن مردم در قيامت با حالت تفرقه، برگشتن آنان از موقف حساب به سوى منزلهاشان كه يا بهشت است و يا آتش مىباشد، در آن روز اهل سعادت و رستگارى از اهل شقاوت و هلاكت متمايز مىشوند، تا اعمال خود را ببينند، جزاى اعمالشان را نشانشان دهند، آن هم نه از دور، بلكه داخل در آن جزايشان كنند، و يا به اينكه خود اعمالشان را بنا بر تجسم اعمال به ايشان نشان دهند.
فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يـره !
و من يعمل مثقال ذرة شرا يره !
-” وَ يَوْمَ نَبْعَث مِن كلِّ أُمَّةٍ شهِيداً ثُمَّ لا يُؤْذَنُ لِلَّذِينَ كفَرُوا وَ لا هُمْ يُستَعْتَبُونَ،
-روزى كه از هر امتى گواهى برانگيزيم آن وقت به كسانى كه كافر بودهاند نه اجازه دهند، نه به مقام اعتذار آيند.“
مراد از اين شهداء كه خدا هر يك را از يك امتى مبعوث مىكند، گواهان اعمال است كه حقايق اعمال امت خود را ضبط كردهاند، و در آن روز از ايشان استشهاد مىشود، و ايشان شهادت مىدهند.
از لفظ آيه شريفه هيچ بر نمىآيد كه مراد از شهيد هر امت، پيغمبر آن امت است، و نيز بر نمىآيد كه مراد از امت، امت آن پيغمبر است، بلكه احتمال هم مىرود كه مراد از شهيد، غير از پيغمبر و شخصى نظير امام باشد، همچنانكه آيه سوره بقره و همچنين آيه” و جىء بالنبيين و الشهداء،“ دليل بر اين احتمال است، و بنا بر اين، مراد از” بكل امة،“ امت و اهل زمان هر شهيد برانگيخته شده خواهد بود.
ذكر مبعوث كردن شهيد هر امت دليل بر اين است كه شهيدان و گواهان مورد بحث، عليه امت خود شهادت مىدهند كه در دنيا چه كارهايى كردند، و نيز قرينه است بر اينكه لابد مراد از اينكه فرمود به كفار اجازه داده نمىشود اين است كه اجازه سخن گفتن و عذر خواستن داده نمىشود، و اگر اجازهشان نمىدهند براى اين است كه زمينه و
1) آيه 1 تا آخر سوره زلزال الميزان ج 20 ص 581
ص:372
فرصت براى اداى شهادت شهود فراهم شود، خلاصه امت ساكت شوند تا گواهان، گواهى خود را بدهند، همچنانكه آيات ديگرى نيز اشارهاى بر اين دارد مانند آيه:” اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم،“ و آيه ” هذا يوم لا ينطقون، و لا يؤذن لهم فيعتذرون.“
-” وَ يَوْمَ نَبْعَث فى كلِّ أُمَّةٍ شهِيداً عَلَيْهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ وَ جِئْنَا بِك شهِيداً عَلى هَؤُلاءِ وَ نَزَّلْنَا عَلَيْك الْكِتَب تِبْيَناً لِّكلِّ شىْءٍ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً وَ بُشرَى لِلْمُسلِمِين،
-روزى باشد كه از هر امتى گواهى بر عليه خودشان برانگيزيم و ترا برعليه اينان گواه آريم، اين كتابى كه بر تو نازل كردهايم توضيح همه چيز و هدايت و رحمت و بشارت مسلمانان است!“
اينكه فرمود:” و يوم نبعث فى كل امة شهيدا عليهم من انفسهم،“ دلالت مىكند بر اينكه خداوند در هر امتى يك نفر را مبعوث مىكند تا در باره عمل امت شهادت دهد، و اين بعث، غير بعث به معناى زنده كردن مردگان براى حساب است، بلكه بعثى است بعد از آن بعث، و اگر مبعوث هر امتى را از خود آن امت قرار داد براى اين است كه حجت تمامتر و قاطعتر باشد و عذرى باقى نگذارد.
جمله” و جئنا بك شهيدا على هؤلاء،“ افاده مىكند كه: رسول خدا صلىاللهعليه وآله وسلّم گواه بر اينان است.
مفسرين استظهار كردهاند كه مراد از هؤلاء- اينان امتش باشد، و نيز تمامى افراد بشر كه آن جناب مبعوث به ايشان شده، از زمان عصر خود تا روز قيامت كه به ايشان مبعوث شده، چه معاصرينش و چه آيندگان، چه حاضرين در زمان حضرتش و چه غايبين، همه و همه امت اويند، و او شاهد بر همه آنان است.
-” ... وَ يَوْمَ يُنَادِيهِمْ أَيْنَ شرَكاءِى قَالُوا ءَاذَنَّك مَا مِنَّا مِن شهِيدٍ،
روزى كه خداى تعالى مشركين را از دور صدا مىزند: كجا هستند شريكان من؟ - يعنى آن سنگ و چوبهايى كه شما شريك من مىپنداشتيد؟ مىگويند: اينكه به
ص:373
تو اعلام مىكنيم كه احدى از ما نيست كه عليه تو به وجود شركايى شهادت و گواهى دهد. آرى در آن روز آن خدايانى كه در دنيا به جاى خدا مىخواندند از نظر ايشان غايب مىشوند، و يقين مىكنند كه ديگر هيچ گريزگاهى از عذاب ندارند.
-” و يقول الاشهاد هؤلاء الذين كذبوا على ربهم،
-اشهاد در آن روز مىگويند: اينها آن كسانىاند كه در دنيا به پروردگار خود دروغ بستند!“
اين آيه بيان شهادتى است از گواهان عليه مشركين كه به خداى تعالى افتراء بستند كه در حقيقت از ناحيه شهادت اشهاد عليه آنان مسجل مىشود كه آنان مفترى بودند، چون آنجا موقفى است كه جز حق چيزى گفته نمىشود، و كسى را نيز از گفتن حق و اعتراف و قبول حق چاره و مفرى نيست.
-” الا لعنة الله على الظالمين الذين يصدون عن سبيل الله ...،“
اين كلام گواهان كه خداى تعالى آن را حكايت كرده تثبيت دورى از رحمت خدا از ناحيه گواهان است براى ستمكاران و مسجل كردن عذاب است براى آنان، نه اينكه نظير لعنت و رحمت دنيايى، صرف نفرين و دعا ست.
براى اينكه دنيا دار عمل است و قيامت روز جزاء، پس هر لعنت و رحمتى كه در قيامت باشد خارجيت آن است نه لفظ و آرزوى آن.
ص:374
-” مَنْ عَمِلَ صلِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيهَا ثمَّ إِلى رَبِّكمْ تُرْجَعُون،
-هر كس عمل صالح كند به نفع خود كرده و هر كس بدى كند عليه خود كرده و سپس همگى به سوى پروردگارتان برمىگرديد.“
اعمال هرگز بى اثر رها نمىشود، بلكه هر كس عملى صالح كند از آن بهرهمند مىشود، و هر كس عملى زشت كند از آن متضرر مىگردد. و بعد همگى شما بسوى پروردگارتان مراجعه خواهيد نمود، و او بر حسب اعمالى كه كردهايد جزايتان مىدهد، اگر اعمالتان خير باشد جزاى خير، و اگر شر باشد جزاى شر مىدهد.
-” إِنْ أَحْسنتُمْ أَحْسنتُمْ لأَنفُسِكمْ وَ إِنْ أَسأْتمْ فَلَهَا...،
-اگر نيكى و احسان كرديد بخود كرده و اگر بدى و ستم كرديد باز بخود كردهايد...!“
هر يك از احسان و اسائه شما مختص به خود شما است، بدون اين كه به ديگران چيزى از آن بچسبد، و اين خود سنت جاريه خداست كه اثر و تبعه عمل هر كسى را، چه خوب و چه بد، به خود او برمىگرداند.
آيه، در مقام بيان اين معنا است كه اثر هر عمل- چه خوب و چه بد- به
1) آيه 14 سوره جاثيه الميزان ج : 18 ص : 249
ص:375
صاحبش برمىگردد، نه اينكه بخواهد اين معنا را برساند كه كار نيك به نفع صاحبش و كار زشت به ضرر او تمام مىشود.
اينكه اثر هر عملى به عاملش بر مىگردد از نظر قرآن كريم مربوط به آثار اخروى اعمال است كه به هيچ وجه به غير صاحب عمل ربطى ندارد، و در اين باره فرموده است: ”من كفر فعليه كفره و من عمل صالحا فلانفسهم يمهدون.“
و اما آثار دنيوى اعمال چنان نيست كه به غير فاعل نرسد بلكه در صورتى كه خدا بخواهد به عنوان انعام و يا عذاب و يا امتحان اثر عمل شخصى را به شخص ديگر نيز مىرساند بنا بر اين اينطور نيست كه هر فاعلى بتواند به طور دائم اثر فعل خود را به ديگرى برساند، مگر همان احيانا كه گفتيم مشيت خدا بر آن تعلق گرفته باشد، و اما خود فاعل اثر فعلش دائما و بدون هيچ تخلفى به خودش برمىگردد.
بنا بر اين نيكوكار سهمى از عمل نيك و بدكار سهمى از عمل بد خود دارد، همچنانكه فرمود:” فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره،“ پس اثر فعل از فاعلش جدا نمىشود، و بطور دائم هم به غير او نمىرسد.
-” يَوْمَ تَأْتى كلُّ نَفْسٍ تجَدِلُ عَن نَّفْسِهَا وَ تُوَفى كلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَت وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ،
-روزى بيايد كه هر كس، گرفتار دفاع از خويشتن است و به هر كس هر چه كرده تمام دهند و ايشان ستم نبينند.“
آمدن نفس در قيامت كنايه از حضور نفس در محضر ملك ديان است، همچنان كه فرموده:” فانهم لمحضرون.“ و مجادله نفس از خودش به معناى دفاع از خويشتن است
كلمه توفى به معناى دادن حق بطور تمام است، بدون خردلى كم و كاست، و در اين جمله توفيه را متعلق بر خود عمل كرده و فرموده: ” ماعملت “ يعنى خود عملش را بدون كم و كاست به او مىدهند، پس مىفهماند كه پاداش و كيفر آن روز خود عمل است بدون اينكه در آن تصرفى كرده و تغيير داده باشند يا عوض كرده باشند، و در اين كمال عدالت است، چون چيزى بر آنچه مستحق است اضافه نكرده و چيزى از آن كم نمىكنند، و بهمين جهت دنبالش اضافه فرموده:” و هم لا يظلمون - و ايشان ظلم نمىشود. “
بنا بر اين ، در آيه شريفه به دو نكته اشاره رفته است:
نكته اول اينكه: هيچ كس در قيامت از شخصى ديگر دفاع نمىكند، بلكه تنها و تنها به دفاع از خود اشتغال دارد، ديگر مجالى برايش نمىماند كه به غير خود بپردازد و
1) الميزان ج : 13 ص : 54
ص:376
غم ديگرى را بخورد، و اين نكته در آيه:” يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا،“ و نيز در آيه:” يوم لا ينفع مال و لا بنون يوم لا بيع فيه و لا خلة و لا شفاعة،“ خاطر نشان شده است .
نكته دوم اينكه: دفاعى كه هر كس از خودش مىكند سودى ندارد، و آنچه را كه سزاوار او است از او دور نمىكند، براى اينكه سزائى كه به او مىدهند خود عمل اوست، و ديگر معنا ندارد كه نسبت عمل كسى را از او سلب كنند، و اينگونه سزا دادن هيچ شائبه ظلم ندارد.
-” لِيَجْزِيهُمُ اللَّهُ أَحْسنَ مَا عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُم مِّن فَضلِهِ وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشاءُ بِغَيرِ حِساب،
-تا خدا بهتر از آنچه كردند پاداششان دهد و از كرم خويش افزونشان كند و خدا هر كه را بخواهد بى حساب روزى مىدهد.“
خداى تعالى به انسانها در مقابل هر عمل صالحى كه در هر باب كردهاند پاداش بهترين عمل در آن باب را مىدهد، و برگشت اين حرف به اين مىشود كه خدا عمل ايشان را پاك مىكند، تا بهترين عمل شود و بهترين پاداش را داشته باشد، به عبارتى ديگر در اعمال صالح ايشان خردهگيرى نمىكند، تا باعث نقص عمل و انحطاط ارزش آن شود، در نتيجه عمل حَسَن ايشان احسن مىشود.
-” وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سيِّئَاتِهِمْ وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسنَ الَّذِى كانُوا يَعْمَلُونَ،
-و كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند ما گناهان ايشان را از ايشان محو مىكنيم و به طور مسلم پاداش بهتر از آنچه مىكردند مىدهيم.“
اينكه فرمود: ايشان را به بهترين آنچه عمل كردهاند جزاء مىدهد معنايش اين است كه: آن قدر درجه ايشان را بالا مىبرد كه مناسب بهترين اعمال ايشان باشد و يا اين است كه: در هنگام حساب در اعمالى كه كردهاند خردهگيرى ننموده، جهات نقص و عيبى كه در آنها است به حساب نياورند، در نتيجه با همه آنها معامله بهترين عمل از نوع خودش را بكنند، مثلا نمازشان را به جاى بهترين نماز بپذيرند، هر چند كه مشتمل بر
-” إِنَّ الأَبْرَارَ لَفِى نَعِيمٍ،
-وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِى جَحِيم، يَصلَوْنهَا يَوْمَ الدِّين،
-وَ مَا هُمْ عَنهَا بِغَائبِين،
-و در روز قيامت آنها كه نيكوكارند در نعيمند ،
-و آنها كه بدكارند در جحيمند،
-روز جزا وارد آن شوند،
-و از آن غائب نگردند.“
اين آيه مىخواهد نتيجه حفظ اعمال با نوشتن نويسندگان و ظهور آن را در قيامت بيان كند .
كلمه أبرار به معناى نيكوكاران است، و كلمه فجار به معناى گنهكاران پرده در است، و ظاهرا مراد كفار هتاك باشد، نه مسلمانان گنهكار، چون مسلمانان در آتش مخلد نمىشوند.
” يصلونها يوم الدين،“ مىفرمايد فجار در روز جزا براى ابد ملازم دوزخند، و از آن جدا شدنى نيستند. ” و ما هم عنها بغائبين،“ مىفرمايد اهل دوزخ از دوزخ غايب نمىشوند، و منظور اين است كه از آن بيرون نمىآيند، پس آيه مورد بحث در معناى آيه” و ما هم بخارجين من النار،“ است .
-” قُلْ يجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَ هُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِيمُ،
-بگو: پروردگار ما بين ما و شما جمع نموده، سپس به حق در بين ما داورى مىكند، و او جدا كننده حق و باطل به دانايى است.“
از آنجايى كه واجب است جزاى عمل هر كسى از نيكوكاران و بدكاران به خود او برگردد، و لازمه اين قاعده آن است كه نخست هر دو طايفه يك جا جمع شده، و سپس بين آنان جدايى بيفتد، و هر يك در يكسو قرار گيرند، ناگزير اين كار جز از كسى كه مدبر امور انسانهاست، بر نمىآيد، و او پروردگار متعال است.
ص:378
پس آيه مورد بحث دو چيز را اثبات مىكند، يكى بعث و قيامت را، تا همه يك جا جمع شده، سپس هر طايفهاى در صفى جداگانه قرار گيرند، نيكوكاران در صفى و بدكاران در صفى ديگر، و دوم انحصار اين جدا سازى براى خداى تعالى، و اين را از راه انحصار ربوبيت براى او اثبات مىكند و از اين طريق ربوبيت ارباب مشركين را ابطال مىنمايد .
-” فَأَمَّا مَن ثَقُلَت مَوَزِينُهُ، فَهُوَ فى عِيشةٍ رَّاضِيَةٍ،
-وَ أَمَّا مَنْ خَفَّت مَوَزِينُهُ، فَأُمُّهُ هَاوِيَةٌ،
-وَ مَا أَدْرَاك مَا هِيَهْ، نَارٌ حَامِيَةُ،
-اما كسى كه اعمالش نزد خدا سنگين وزن و داراى ارزش باشد،
-او در عيشى رضايتبخش خواهد بود،
-و اما آنكه اعمالش وزن و ارزشى نداشته باشد،
-او در آغوش و دامن هاويه خواهد بود،
-و تو نمىدانى هاويه چيست،
-آتشى است سوزنده ! “
اين آيات اشاره دارد به اينكه در قيامت بعضى اعمال در ترازوى عمل سنگين است، مانند ايمان به خدا و انواع اطاعتها، و بعضى ديگر اينطور نيستند، مانند كفر و انواع نافرمانيها و گناهان، كه البته اثر هر يك از اين دو نوع مختلف است، يكى سعادت را دنبال دارد، و آن اعمالى است كه در ترازو سنگين باشد، و ديگرى شقاوت .
” ” عِيشةٍ رَّاضِيَةٍ،“ عيشه به معناى نوعى زندگى كردن است، مانند يك زندگى خوش، و نصيب كساني خواهد بود كه اعمالشان نزد خدا داراي وزن و ارزش است.
” فامه هاوية،“ كسى كه ميزانش سبك باشد سرانجامش سقوط به سوى اسفل سافلين است، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: ” ثم رددناه اسفل سافلين الا الذين امنوا ....“
-« لِيَجْزِى اللَّهُ كلَّ نَفْسٍ مَّا كَسبَت إِنَّ اللَّهَ سرِيعُ الْحِساب،
-تا خدا هر كه را هر چه كرده است سزا دهد كه خدا سريع الحساب است!»
اين آيه جزو آياتى است كه اوضاع و احوال قيامت را نتيجه اعمال دنيا مىداند.
ص:379
آيه شريفه نخست جزاى اعمال را در روز جزاء بيان نموده و سپس انتقام اخروى خدا را معنا مىكند و مىفهماند كه انتقام او از قبيل شكنجه دادن مجرم بخاطر رضايت خاطر نيست، بلكه از باب به ثمر رساندن كِشته اعمال است. و به عبارت ديگر از باب رساندن هر كسى به عمل خويش است.
و اگر اين معنا را با جمله:” ان الله سريع الحساب،“ تعليل نموده، براى اشاره به اين نكته است كه حكم جزاء و نوشتن آن سريع و دوش به دوش عمل است الا آنكه ظهور و تحقق جزاء در قيامت واقع مىشود.
-” مَن كانَ يُرِيدُ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا وَ زِينَتهَا نُوَف إِلَيهِمْ أَعْمَلَهُمْ فِيهَا وَ هُمْ فِيهَا لا يُبْخَسونَ،
-أُولَئك الَّذِينَ لَيْس لهُمْ فى الاَخِرَةِ إِلا النَّارُ وَ حَبِط مَا صنَعُوا فِيهَا وَ بَطِلٌ مَّا كانُوا يَعْمَلُونَ،
-كسى كه از تلاش خود تنها زندگى دنيا و زينت آن را بخواهد، ما نتيجه تلاش ايشان را بطور كامل مىدهيم، و در آن هيچ نقصانى نمىيابند،
-اما اينها همانهايند كه در آخرت به جز آتش بهرهاى ندارند، و آنچه در دنيا تلاش كردهاند بى نتيجه مىشود، چون هر چه كردهاند باطل بوده است.“
عمل آدمى هر طور كه باشد تنها آن نتيجهاى را كه منظور آدمى از آن عمل است به او مىدهد، اگر منظورش نتيجهاى دنيوى باشد نتيجهاى كه شانى از شؤون زندگى دنياى او را اصلاح مىكند، از مال و جمال و جاه، و يا بهتر شدن وضعش، عملش آن نتيجه را مىدهد، البته در صورتى آن نتيجه را مىدهد كه ساير اسبابى كه در حصول اين نتيجه مؤثرند مساعدت بكنند، و عملى كه به اين منظور انجام شده نتايج أخروى را ببار نمىآورد، زيرا فاعل آن، قصد آن نتايج را نداشته تا آن نتايج به دستش بيايد، و صرف اينكه عملى ممكن است و صلاحيت دارد كه در طريق آخرت واقع شود كافى نيست و رستگارى آخرت و نعيم آن را نتيجه نمىدهد، مثلا احسان به خلق و حسن خلق ( هم مىتواند به نيت دوستيابى و جاهطلبى و نان قرض دادن انجام شود، و هم به نيت پاداش اخروى و تحصيل خوشنودى خداى تعالى،) اگر به نيت خوشنودى خدا انجام نشود باعث اجر و پاداش اخروى و بلندى درجات نمىشود.
به همين جهت است كه مىبينيم بعد از جمله مورد بحث فرموده:” أُولَئك الَّذِينَ لَيْس لهَُمْ فى الاَخِرَةِ إِلا النَّارُ وَ حَبِط مَا صنَعُوا فِيهَا وَ بَطِلٌ مَّا كانُوا يَعْمَلُونَ،“ و خبر داده كه آنان وقتى وارد در حيات آخرت مىشوند، وارد در خانهاى مىشوند كه حقيقت و
1) آيه 49 تا51سوره ابراهيم الميزان ج : 12 ص : 129
ص:380
واقعيتش آتشى است كه تمامى اعمال دنيايى آنان را مىخورد، آنطور كه آتش هيزم را از بين مىبرد، خانهاى كه آنچه در نظر اين دنياپرستان زيبا و مايه خرسندى بود نابود مىسازد و آنچه را كه كردند بى نتيجه و خنثى مىنمايد.
آرى دار آخرت چنين واقعيتى دارد و به همين جهت در جاى ديگر قرآن آن را دار البوار يعني خانه هلاكت و نابودى ناميده مىفرمايد:” الم تر الى الذين بدلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار جهنم يصلونها . “
آنچه تا اينجا گفته شد دو نكته را روشن ساخت: نكته اول اينكه، مراد از توفيه اعمال و پرداخت كامل اعمال به آنان، پرداخت كامل نتايج اعمال آنان و رساندن آثارى است كه اعمالشان به حسب نظام اسباب و مسببات دارد، نه آن نتايجى كه خود آنان از اعمالشان در نظر داشتند، و به اميد رسيدن به آن نتايج، زحمت اعمال را تحمل كردند.
و خداى تعالى در جاى ديگر از كلام مجيدش از اين حقيقت اينطور تعبير كرده كه:” و من كان يريد حرث الدنيا نؤته منها و ما له فى الاخرة من نصيب،“ ملاحظه مىكنيد كه در اين آيه نفرموده: ما هر منظورى كه داشته به او مىدهيم بلكه فرموده: پارهاى از آن بهرهها را به او مىدهيم .
و باز در جاى ديگر فرموده:” من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموما مدحورا،“ كه در اين آيه علاوه بر آن نكتهاى كه در آيه قبلى بود اين بيان اضافى را هم دارد كه چنان نيست كه هر كس هر چه بخواهد و به همان مقدار كه خواسته به او مىرسد، بلكه زمام امور دنيا به دست خداى سبحان است، و طبق آنچه سنت اسباب بر آن جريان دارد به هر كس هر مقدار كه بخواهد مىدهد و هر چه را نخواهد نمىدهد، هر كه را كه بخواهد مقدم مىدارد و هر كه را بخواهد عقب مىاندازد.
نكته دوم اينكه اين دو آيه، يعنى آيه:” من كان يريد الحيوة الدنيا و زينتها نوف اليهم اعمالهم،“ - تا آخر آيه بعدى - حقيقتى از حقايق الهى را بيان مىكند.
-” فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِىَ لهُم مِّن قُرَّةِ أَعْينٍ جَزَاءَ بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ،
-هيچ كس نداند به سزاى آن عملها كه مىكردهاند چه مسرتها براى ايشان نهان كردهاند.“
اين جمله فرع بر اوصاف و اعمالى است كه مؤمنين دارند، مىفرمايد: به خاطر آن اوصاف و اعمالى كه دارند خداوند چنين ثوابى برايشان فراهم كرده است. آن نعمتها آن قدر بزرگ و خيرهكننده است، كه تنها يك چشم و دو چشم از ديدنش روشن
1) آيه 15و16سوره هود الميزان ج : 10 ص : 260
ص:381
نمىشود، بلكه هر صاحب چشمى كه آن را ببيند چشمش روشن مىگردد.
هيچ نفسى از نفوس بشر نمىداند كه خدا چه نعمتهايى كه مايه روشنى ديده هر صاحب ديدهاى است در قبال اعمال نيكى كه در دنيا كردند پنهان نموده، و اين ندانستنشان به خاطر اين است كه آن نعمتها مافوق علم و تصور ايشان است.
-” قُل لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذِينَ لا يَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ لِيَجْزِى قَوْمَا بِمَا كانُوا يَكْسِبُونَ،
-به كسانى كه ايمان آوردهاند بگو، بر كفارى كه به ايام خدا اميد ندارند ببخشايند تا خدا هر قومى را به آنچه عمل كردهاند كيفر دهد.“
” ليجزى قوما بما كانوا يكسبون،“ معنايش اين است كه: اى رسول گرامى من، به مؤمنين دستور بده از اين مستكبرين كه به آيات خدا استهزاء نموده و انتظار ايام خدا را ندارند، اغماض كنند تا آنكه خداى تعالى بر طبق آنچه كردهاند جزايشان دهد، چه، روز جزاء يكى از ايام خدا است .
و خلاصه از اين منكرين قيامت درگذرند تا خدا در روزى از روزهاى خود، ايشان را به كيفر اعمالشان برساند. خداى تعالى به زودى ايشان را بر طبق آنچه كردهاند كيفر مىدهد.
” من عمل صالحا فلنفسه و من أساء فعليها ثم الى ربكم ترجعون،“ خداى تعالى ايشان را به آنچه كردند جزاء مىدهد، براى اينكه اعمال هرگز بى اثر رها نمىشود، بلكه هر كس عملى صالح كند از آن بهرهمند مىشود، و هر كس عملى زشت كند از آن متضرر مىگردد. و بعد همگى شما بسوى پروردگارتان مراجعه خواهيد نمود، و او بر حسب اعمالى كه كردهايد جزايتان مىدهد، اگر اعمالتان خير باشد جزاى خير، و اگر شر باشد جزاى شر مىدهد.
-” وَ بَشرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لهُم مِّنَ اللَّهِ فَضلاً كَبِيراً،
-و مؤمنان را مژده بده كه از ناحيه خدا فضلى بس بزرگ دارند.“
فضل به معناى عطا كردن بدون استحقاق گيرنده است، و در جاى ديگر عطاى خود را توصيف كرده و فرموده:” من جاء بالحسنة فله عشر امثالها،“ و نيز فرموده: ” لهم ما
ص:382
يشاؤن فيها و لدينا مزيد،“ كه در اين دو آيه بيان كرده كه او از ثواب آن قدر مىدهد، كه يك مقدارش در مقابل عمل قرار مىگيرد، و بيشترش در مقابل عملى قرار نمىگيرد، و اين همان فضل است. البته در آيه شريفه هيچ دليلى نيست بر اينكه دلالت كند كه اين اجر زيادى مخصوص آخرت است.
-” زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن لَّن يُبْعَثُوا قُلْ بَلى وَ رَبى لَتُبْعَثُنَّ ثمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِمَا عَمِلْتُمْ وَ ذَلِك عَلى اللَّهِ يَسِيرٌ،
-كسانى كه كافر شدند پنداشتند كه مبعوث نمىشوند، بگو چرا، به پروردگارم سوگند كه به طور قطع مبعوث مىشويد و بدانچه كه كردهايد خبرتان خواهند داد و اين براى خدا آسان است.“
به پروردگارم سوگند كه به طور يقين مبعوث خواهيد شد!
” و ذلك على الله يسير،“ مبعوث كردن مردم و خبر اعمالشان را به ايشان دادن، براى خداى تعالى آسان است، و هيچ دشوارى ندارد، و اين رد اعتقاد مشركين است كه مساله بعث را محال دانسته مىگفتند: ممكن نيست خداى تعالى چنين كارى بكند، و دليلى به جز استبعاد نداشتند .
و در جاى ديگر قرآن از اين آسانى بعث به مثل ” و هو الذى يبدؤا الخلق ثم يعيده و هو اهون عليه،“ تعبير آورده، فرموده: او كسى است كه خلق را بدون سابقه و از هيچ بيافريد، و سپس دوباره او را برمىگرداند، و برگرداندنش بر او آسانتر است.
و دليل بر اينكه معاد براى خداى تعالى دشوارى ندارد، همان اسماء و صفاتى است كه در صدر آيات نام برد، يعنى خلق، ملك، علم، محموديت، و منزه بودن، كه جامع همه آن اسماء و صفات كلمه الله است، كه معنايش دارنده تمامى صفات كمال است .
” و الله بما تعملون خبير،“ اين جمله علم خداى تعالى را به ياد آنان مىآورد، علمش به دقائق اعمال آنان، مىخواهد دستور فامنوا را به اين وسيله تاكيد كند، و معناى آن اين است كه: ايمان بياوريد، و در ايمان آوردن خود كوشش هم بكنيد، براى اينكه خدا به دقائق اعمالتان عالم است، هرگز از هيچ يك از آن اعمال غافل نمىماند، و او به طور قطع جزاى اعمالتان را مىدهد.
ص:383
1- يكى از احكام اعمال آدمى اين است كه پارهاى از گناهان حسنات دنيا و آخرت را حبط مىكند، مانند ارتداد كه آيه شريفه: ” و من يرتدد منكم عن دينه فيمت و هو كافر فاولئك حبطت اعمالهم فى الدنيا و الاخرة ... “ آنرا باعث حبط اعمال در دنيا و آخرت معرفى كرده، و يكى ديگر كفر است كفر به آيات خدا و عناد به خرج دادن نسبت به آنكه آن نيز به حكم آيه: ” ان الذين يكفرون بايات الله و يقتلون النبيين بغير حق ، و يقتلون الذين يامرون بالقسط من الناس فبشرهم بعذاب اليم ، اولئك الذين حبطت اعمالهم فى الدنيا و الاخرة ، “ باعث حبط اعمال در دنيا و آخرت است.
2- همچنين در مقابل آن دو گناه بعضى از اطاعتها و اعمال نيك هست، كه اثر گناهان را هم در دنيا محو مىكند و هم در آخرت، مانند اسلام و توبه ، به دليل آيه شريفه: ” قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم، لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم ، و انيبوا الى ربكم ، و اسلموا له من قبل ان ياتيكم العذاب ، ثم لا تنصرون ، و اتبعوا احسن ما انزل اليكم من ربكم، “
و آيه شريفه: ” فمن اتبع هداى فلا يضل و لا يشقى ، و من اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيمة اعمى، “
3- و نيز بعضى از گناهان است كه بعضى از حسنات را حبط مىكند مانند دشمنى با رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم كه به حكم آيه شريفه: ” ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله و شاقوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدى لن يضروا الله شيئا ، و سيحبط اعمالهم ، يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالكم! “ باعث حبط بعضى از حسنات مىشود، و همچنين است صدا بلند كردن در حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم كه به حكم آيه شريفه: ” يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى و لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون، “ باعث حبط بعضي از اعمال مي شود.
4- و نيز بعضى از كارهاى نيك است كه اثر بعضى از گناهان را از بين مىبرد، مانند نمازهاى واجب كه به حكم آيه شريفه: ” و اقم الصلوة طرفى النهار، و زلفا من الليل، ان الحسنات يذهبن السيئات! “ باعث محو سيئات مىگردد و مانند حج كه به حكم آيه
ص:384
شريفه: ” فمن تعجل فى يومين فلا اثم عليه، و من تاخر فلا اثم عليه ! “ و نيز مانند اجتناب از گناهان كبيره كه به حكم آيه شريفه: ” ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم! “ باعث محو سيئات مىشود، و نيز به حكم آيه شريفه: ” الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش الا اللمم ، ان ربك واسع المغفرة! “ باعث محو اثر گناهان كوچك مىشود .
5- و نيز بعضى از گناهان است كه حسنات صاحبش را به ديگران منتقل مىكند، مانند قتل كه خداى تعالى در بارهاش فرموده: ” انى اريد ان تبوء باثمى و اثمك، “ و اين معنا در باره غيبت و بهتان و گناهانى ديگر در روايات وارده از رسول خدا و ائمه اهل بيت عليهمالسلام نقل شده، و همچنين بعضى از طاعتها هست كه گناهان صاحبش را به غير منتقل مىسازد، كه بزودى خواهد آمد.
6- و نيز بعضى از گناهان است كه مثل سيئات غير را به انسان منتقل مىكند، نه عين آنرا ، مانند گمراه كردن مردم كه به حكم آيه: ” ليحملوا اوزارهم كاملة يوم القيمة ، و من اوزار الذين يضلونهم بغير علم.“ و نيز فرموده: ” و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم، “
7- و همچنين بعضى از اطاعتها هست كه مثل حسنات ديگران را به انسان منتقل مىكند، نه عين آنها را، و قرآن در اين باره فرموده: ” و نكتب ما قدموا و آثارهم! “
8- باز پارهاى از گناهان است كه باعث دو چندان شدن عذاب مىشود، و قرآن در اين باره فرموده: ” اذا لاذقناه ضعف الحيوة و ضعف المماة، “ و نيز فرموده: ” يضاعف لها العذاب ضعفين .“
9- و همچنين پارهاى از طاعتها هست كه باعث دو چندان شدن ثواب مىشود، مانند انفاق در راه خدا كه در بارهاش فرموده: ” مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة ماة حبة .“ و نظير اين تعبير در دو آيه زير آمده: ” اولئك يؤتون اجرهم مرتين يؤتكم كفلين من رحمته، و يجعل لكم نورا تمشون به، و يغفر لكم.“ علاوه بر اينكه به حكم آيه شريفه: ” من جاء بالحسنة فله عشر امثالها،“ بطور كلى كارهاى نيك پاداش مكرر دارد.
10- و نيز پارهاى از حسنات هست كه سيئات را مبدل به حسنات مىكند، و خداى تعالى در اين باره فرموده: ” الا من تاب و آمن و عمل صالحا فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات. “
11- و نيز پارهاى از حسنات است كه باعث مىشود نظيرش عايد ديگرى هم بشود، و در اين باره فرموده : ” و الذين آمنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان، الحقنا بهم ذريتهم و ما التناهم من عملهم من شىء ، كل امرء بما كسب رهين! “
ممكن است اگر در قرآن بگرديم نظير اين معنا را در گناهان نيز پيدا كنيم ،
ص:385
مانند ظلم به ايتام مردم، كه باعث مىشود فرزند خود انسان يتيم شود، و نظير آن ستم در فرزندان ستمگر جريان يابد، كه در اين باره مىفرمايد: ” و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم . “
12- و باز پارهاى حسنات است كه سيئات صاحبش را به ديگرى و حسنات آن ديگرى را به وى مىدهد همچنانكه پارهاى از سيئات است كه حسنات صاحبش را به ديگرى و سيئات ديگرى را به او مىدهد، و اين از عجايب امر جزا و استحقاق است، كه بحث پيرامون آن در ذيل آيه شريفه: ” ليميز الله الخبيث من الطيب، و يجعل الخبيث بعضه على بعض، فيركمه جميعا، فيجعله فى جهنم، “ در تفسير الميزان آمده است.
با دقت در آيات سابق و تدبر در آنها اين معنا روشن مىشود كه اعمال انسانها از حيث مجازات يعنى از حيث تاثيرش در سعادت و شقاوت آدمى نظامى دارد غير آن نظامى كه اعمال از حيث طبع در اين عالم دارد.
و سخن كوتاه آنكه عالم مجازات نظامى جداگانه دارد، چه بسا مىشود كه يك عمل در آن عالم مبدل به عملى ديگر مىشود، و چه بسا عملى كه از من سر زده مستند به ديگرى مىشود، و چه بسا به فعلى حكمى مىشود غير آن حكمى كه در دنيا داشت، و همچنين آثار ديگرى كه مخالف با نظام عالم جسمانى است .
و اين معنا نبايد باعث شود كه كسى توهم كند كه اگر اين مطلب را مسلم بگيريم بايد احكام عقل را در مورد اعمال و آثار آن بكلى باطل بدانيم، و در اين صورت ديگر سنگ روى سنگ قرار نمىگيرد، بدين جهت جاى اين توهم نيست كه ما مىبينيم خداى سبحان هر جا استدلال خودش و يا ملائكه موكل بر امور را بر مجرمين در حال مرگ يا برزخ حكايت مىكند، و همچنين هر جا امور قيامت و آتش و بهشت را نقل مىنمايد، همه جا به حجتهاى عقلى يعنى حجتهائى كه عقل بشر با آنها آشنا است استدلال مىكند، و همه جا بر اين نكته تكيه دارد، كه خدا به حق حكم مىكند و هر كس هر چه كرده به كمال و تمام به او بر مىگردد.
اين طريقه قرآن كريم است در سخن گفتن با مردم، و خود او تصريح مىفرمايد كه مساله عظيمتر از آن توهمها و خيالاتى است كه به ذهن مردم مىرسد، و چيزى است كه حوصله مردم گنجايش آن را ندارد، حقايقى است كه فهم بشر بدان احاطه نمىيابد، و به همين جهت آن حقايق را نازل و باز هم نازل كرده، تا هم افق با ادراك بشر شود، و در نتيجه آن مقدارى كه خدا مىخواهد از آن حقايق و از تاويل اين كتاب عزيز بفهمند همچنانكه فرمود:
-” و الكتاب المبين انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون، و انه فى ام الكتاب لدينا
ص:386
لعلى حكيم . “
پس قرآن كريم در خبر دادن از خصوصيات احكام جزا و آنچه مربوط به آن است اعتمادش بر احكام كليه عقلائيه است، كه در بين عقلا داير است، و اساسش مصالح و مفاسد است.
آيات دسته اول كه مورد بحث ما است حكم مىكند به اينكه گناهان كشته شده به ظلم، به گردن قاتل ظالم است، و وقتى به گردن او بود اگر مؤاخذهاش كنند، به گناهان خودش مؤاخذهاش كردهاند، و نيز آن آيات حكم مىكرد كه هر كس سنت بدى باب كند پيروان آن سنت به تنهائى آن گناه را مرتكب نشدهاند، باب كننده نيز مرتكب شده، پس يك معصيت دو معصيت است، و اگر حكم مىكرد به اينكه ياور ظالم در ظلمش و پيرو پيشواى ضلالت هر دو شريك در معصيتند، و مثل خود ظالم و پيشوا، فاعلند، قهرا مصداق آيه: ” ولا تزر وازرة وزر اخرى ...،“ و نظاير آن مىشوند، نه اينكه اين دو طايفه از حكم آيه نامبرده مستثنا باشند و يا مورد نقض آن واقع گردند .
آيه شريفه:
-” و قضى بينهم بالحق، و هم لا يظلمون، و وفيت كل نفس ما عملت و هو اعلم بما يفعلون! “
هم به همين معنا اشاره مىكند، چون جمله ” و خدا به آنچه مىكردند داناتر است “ دلالت و يا حداقل اشعار به اين دارد كه پرداخت و دادن عمل هر كسى به وى بر حسب علم خدا و محاسبهاى است كه او از افعال خلق دارد، نه بر حسب محاسبهاى كه خلق پيش خود دارند، چون خلق علم و عقل اين محاسبه را ندارند، زيرا خدا اين عقل را در دنيا از آنان سلب كرده، و در حكايت گفتار دوزخيان فرموده: ” لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير! “
و نيز در آخرت هم عقل و علم را از آنان گرفته، مىفرمايد: ” و من كان فى هذه اعمى، فهو فى الاخرة اعمى ، و اضل سبيلا ! “
13- يكى ديگر از احكام اعمال اين است كه به حكم آيات زير اعمال بندگان محفوظ و نوشته شده است، و روزى مجسم خواهد شد:
-” يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا، و ما عملت من سوء تود لو ان بينها و بينه امدا بعيدا و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه، و نخرج له يوم القيمة كتابا يلقاه منشورا ونكتب ما قدموا و آثارهم و كل شىء احصيناه فى امام مبين لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد! “
14- يكى ديگر از احكام اعمال اين است كه بين اعمال انسان و حوادثى كه رخ مىدهد ارتباط هست، البته منظور ما از اعمال تنها حركات و سكنات خارجيهاى است كه عنوان حسنه و سيئه دارند، نه حركات و سكناتى كه آثار هر جسم طبيعى است، به
ص:387
آيات زير توجه فرمائيد:
-” و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير ان الله لا يغير ما بقوم ، حتى يغيروا ما بانفسهم و اذا اراد الله بقوم سوء فلا مرد له ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم! “
و اين آيات ظاهر در اين است كه ميان اعمال و حوادث تا حدى ارتباط هست، اعمال خير و حوادث خير و اعمال بد و حوادث بد.
و در كتاب خداى تعالى دو آيه هست كه مطلب را تمام كرده، و به وجود اين ارتباط تصريح نموده است، يكى آيه شريفه زير است:
پس معلوم مىشود حوادثى كه در عالم حادث مىشود، تا حدى تابع اعمال مردم است، اگر نوع بشر بر طبق رضاى خداى عمل كند، و راه طاعت او را پيش گيرد، نزول خيرات و باز شدن درهاى بركات را در پى دارند، و اگر اين نوع از راه عبوديت منحرف گشته و ضلالت و فساد نيت را دنبال كنند، و اعمال زشت مرتكب گردند، بايد منتظر ظهور فساد در خشكى و دريا، و هلاكت امتها، و سلب امنيت، و شيوع ظلم، و بروز جنگها، و ساير بدبختىها باشند، بدبختىهائى كه راجع به انسان و اعمال انسان است، و همچنين بايد در انتظار ظهور مصائب و حوادث جوى، حوادثى كه مانند سيل و زلزله و صاعقه و طوفان و امثال آن خانمان برانداز است باشند، و خداى سبحان در كتاب مجيدش به عنوان نمونه داستان سيل عرم، و طوفان نوح، و صاعقه ثمود، و صرصر عاد، و از اين قبيل حوادث را ذكر فرموده است .
پس هر امتى كه طالح و فاسد شد قهرا در رذائل و گناهان فرو مىرود، و خدا هم وبال آنچه كرده بدو مىچشاند، و قهرا منتهى به هلاكت و نابوديشان مىشود. به اين آيات توجه فرمائيد:
-” اولم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين كانوا من قبلهم، كانوا هم اشد منهم قوة و آثارا فى الارض ، فاخذهم الله بذنوبهم، و ما كان لهم من الله من واق. “
-” و اذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها، ففسقوا فيها، فحق عليها القول، فدمرناها تدميرا ثم ارسلنا رسلنا تترا كلما جاء امة رسولها كذبوه، فاتبعنا بعضهم بعضا، و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يؤمنون . “
اين آيات همه راجع به امت طالحه بود، و معلوم است كه وضع امت صالحه خلاف اين وضع است.
15- فرد هم مثل امت است، او نيز حسنه و سيئه و عذاب و نقمت دارد، چيزى كه هست بسيار مىشود كه فرد به نعمت اسلاف و نياكان خود متنعم مىشود، همچنانكه
ص:388
به مظالم آنان معذب مىگردد.
به آيات زير توجه فرمائيد:
-” قال انا يوسف و هذا اخى، قد من الله علينا، انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين! “ و مراد از منتى كه خدا بر او نهاد همان ملك و عزت و نعمتهاى ديگر او است.
در سوره قصص مي فرمايد:” فخسفنا به و بداره الارض! “
در سوره مريم مي فرمايد:” و جعلنا له لسان صدق عليا، “ كه گويا منظور از ياد خير ذريه صالحهاى است كه مشمول انعام او باشند، همچنانكه در جائى ديگر فرموده: ” فجعله كلمة باقية فى عقبه! “
در سوره كهف مي فرمايد: ” و اما الجدار فكان لغلامين يتيمين فى المدينة و كان تحته كنز لهما وكان ابوهما صالحا، فاراد ربك ان يبلغا اشدهما و يستخرجا كنزهما، “
و در سوره نساء مي فرمايد: ” و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعافا، خافوا عليهم.“ و مراد از اين ذريه هر نسل آيندهاي است كه گرفتار آثار شوم ظلم نياكان خود مىشوند .
و سخن كوتاه اينكه وقتى خداى عزوجل نعمتى را بر امتى يا فردى افاضه فرمود، اگر آن امت و يا آن فرد صالح باشد، آن نعمت در واقع هم نعمتى بوده كه خدا بر او انعام فرموده، و يا امتحانى بوده كه خواسته او را به اين وسيله بيازمايد، همچنانكه از سليمان حكايت كرده است كه گفت:
-” هذا من فضل ربى ، ليبلونى ء اشكر ام اكفر و من شكر فانما يشكر لنفسه ، و من كفر فان ربى غنى كريم! “
و نيز فرموده:
-” لئن شكرتم لازيدنكم، و لئن كفرتم ان عذابى لشديد! “
و اين آيه نظير آيه قبلش دلالت دارد بر اينكه خود عمل شكر، يكى از اعمال صالحهاى است كه نعمت را در پى دارد.
و اگر طالح و بد باشد، نعمتى كه خدا به او داده به ظاهر نعمت است، و در واقع مكرى است كه در حقش كرده، و استدراج و املا ( فريب دادن) است. چنانكه در باره نيرنگ در كلام مجيدش فرموده: ”و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين.“ و در باره استدراج و املا فرموده: ” سنستدرجهم من حيث لا يعلمون، و املى لهم ان كيدى متين! “ و نيز فرموده: ” و لقد فتنا قبلهم قوم فرعون . “
و وقتى بلاها و مصائب يكى پس از ديگرى مىرسد، مردم در مقابل اين نيز مانند نعمتها دو جورند، اگر مردمى و يا فردى باشند صالح، اين مصيبتها براى آنان فتنه
ص:389
و آزمايش است، و خدا بوسيله آن بندگان خود را مىآزمايد، تا خبيث از طيب و پاك از ناپاك جدا و متمايز شود، و مثل امت صالحه و فرد صالح كه گرفتار آنها مىگردد، مثل طلا است كه گرفتار بوته آتش و محك آزمايش مىشود، تا خالصش از ناخالص مشخص شود .
و خدا در اين باره فرموده:
-” ا حسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون؟ و لقد فتنا الذين من قبلهم، فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين، ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ، ساء ما يحكمون . “
و نيز فرموده:
و اگر قوم و فردى كه به آن گرفتاريها و مصائب گرفتار شدهاند طالح و بدكار باشند، خود اين حوادث عذاب و كيفرى است كه در مقابل اعمال خود مىبينند، و آيات سابق نيز بر اين معنا دلالت داشت.
پس اين هم يكى از احكام عمل آدمى است ، كه به صورت حوادث نيك و بد در مىآيد ، و عايد صاحب عمل مىشود.
1) آيه 217 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 257
ص:390
-” وَ بَدَا لهُمْ سيِّئَات مَا عَمِلُوا وَ حَاقَ بهِم مَّا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ،
-و چون قيامت شد حقيقت اعمال زشتشان برايشان هويدا گشت و همان كه استهزائش مىكردند بر سرشان بيامد! “
اين آيه شريفه از آياتى است كه بر تمثل و تجسم اعمال دلالت دارد. مي فرمايد: در آن روز اعمال بدشان، و يا بدىهاى از اعمالشان برايشان ظاهر مىشود. در نتيجه آيه شريفه در معناى آيه ” يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء،“ مىباشد.
” إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكتَبِ وَ يَشترُونَ بِهِ ثمَناً قَلِيلاً أُولَئك مَا يَأْكلُونَ فى بُطونِهِمْ إِلا النَّارَ وَ لا يُكلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَ لا يُزَكيهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ. أُولَئك الَّذِينَ اشترَوُا الضلَلَةَ بِالْهُدَى وَ الْعَذَاب بِالْمَغْفِرَةِ فَمَا أَصبرَهُمْ عَلى النَّارِ !
بدرستى آنهائى كه از كتاب خدا آنچه را كه خدا نازل كرده كتمان مىكنند و با كتمان آن ثمن اندك به دست مىآورند آنها آنچه مىخورند جز آتشى نيست كه به درون خود مىكنند و خدا روز قيامت با آنها سخن نخواهد گفت و تزكيهشان نخواهد كرد و عذابى دردناك خواهند داشت.
اينان همانهايند كه با سرمايه هدايت، گمراهى مىخرند و مغفرت را با عذاب معاوضه مىكنند راستى چقدر بر چشيدن آتش تحمل دارند! “
در آيه شريفه دلالتى كه بر تجسم اعمال و تحقق نتائج آن دارد، بر كسى پوشيده نيست، چون اولا مىفرمايد:
1) آيه 32 و 33 سوره جاثيه الميزان ج : 18 ص : 274
ص:391
فروختند، همين اختيار ثمن اندك عبارت است از خوردن آتش و فرو بردن آن در شكم.
ثانيا در آيه دوم همين اختيار كتمان و گرفتن ثمن اندك در برابر احكام خدا را مبدل كرد به اختيار ضلالت بر هدايت.
ثالثا اين اختيار را هم مبدل كرد به اختيار عذاب بر مغفرت و در آخر، مطلب را با جمله:
-” مگر چقدر بر سوختن در آتش صبر دارند ! “ ختم نمود.
معلوم مىشود اختيار بهاى اندك بر احكام خدا، اختيار ضلالت است بر هدايت، و اختيار ضلالت بر هدايت در نشئه ديگر به صورت اختيار عذاب بر مغفرت مجسم مىشود، و نيز ادامه بر كتمان حق در اين نشئه، به صورت ادامه بقــاء در آتش مجسم مي گردد! ( دقت فرمائيد)
-” يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا قُوا أَنفُسكمْ وَ أَهْلِيكمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاس وَ الحِجَارَةُ عَلَيهَا مَلَئكَةٌ غِلاظٌ شِدَادٌ لا يَعْصونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ،
-هان اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خود و اهل خود را از آتشى كه آتشگيرانهاش مردم و سنگ است حفظ كنيد، آتشى كه فرشتگان غلاظ و شداد موكل بر آنند فرشتگانى كه هرگز خدا را در آنچه دستورشان مىدهد نافرمانى ننموده بلكه هر چه مىگويد عمل مىكنند.“
اگر انسانهاى معذب در آتش دوزخ را آتشگيرانه دوزخ خوانده، بدين جهت است كه شعله گرفتن مردم در آتش دوزخ به دست خود آنان است، همچنان كه در جاى ديگر فرموده:” ثم فى النار يسجرون،“ در نتيجه جمله مورد بحث يكى از ادله تجسم اعمال است همچنان كه ظاهر آيه بعدى هم كه مىفرمايد: يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا ...، همين معنا است، براى اينكه در آخرش مىفرمايد: تنها و تنها اعمال خودتان را به شما به عنوان جزا مىدهند.
-” يَوْمَ تَجِدُ كلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَت مِنْ خَيرٍ محْضراً وَ مَا عَمِلَت مِن سوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ أَمَدَا بَعِيداً وَ يُحَذِّرُكمُ اللَّهُ نَفْسهُ وَ اللَّهُ رَءُوف بِالْعِبَادِ،
-روزى كه هر نفسى آنچه را در دنيا كرده چه خير و چه شر برابر خود حاضر
ص:392
مىبيند در آن روز آرزو مىكند اى كاش بين او و آنچه كرده زمانى طولانى فاصله بود، و خدا شما را از خود زنهار مىدهد، و خدا به بندگانش مهربان است!“
احضار كه به معناى حاضر ساختن موجود غايب از انظار است، بما مىفهماند اعمال نزد خدا محفوظ بوده و خدا در دنيا هم عالم بدان بوده و آنرا محفوظ داشته، روز قيامت براى صاحبانش اظهار مىدارد، همچنانكه در جاى ديگر فرمود: ”و ربك على كل شىء حفيظ،“ و نيز فرموده:” و عندنا كتاب حفيظ.“
اين آيه از آياتى است كه بر تجسم اعمال دلالت مىكند.
جمله:” تود لو ان بينها و بينه امدا بعيدا،“ دلالت دارد بر اينكه حاضر شدن عمل زشت باعث ناراحتى نفس مىشود، همچنان كه از راه مقابله فهميده مىشود كه عمل خير باعث مسرت نفس مىگردد، و اگر فرمود صاحب عمل زشت دوست مىدارد كه: اى كاش بين او و آن عمل، فاصلهاى زمانى مىبود، و نفرمود دوست مىداردكه كاش اصلا آن عمل را نكرده بود، براى اين است كه عمل خود را حاضر مىبيند، و مىبيند كه خداى تعالى عملش را حفظ كرده، ديگر هيچ آرزوئى نمىتواند داشته باشد، بجز اينكه بگويد اى كاش در چنين موقعيتى كه سختترين احوال است بين من و اين عمل زشت فاصله زيادى بود، و اينطور نزدم حاضر نمىشد!
-”و يحذركم الله نفسه، و الله رؤف بالعباد،“
خداى تعالى به خاطر رأفت نسبت به بندگان خودش آنان را قبل از اينكه متعرض امثال اين نافرمانيها شوند، و به وبال آن گرفتار آيند، وبالى كه حتمى و غير قابل تخلف است يعنى نه شفاعتى دفعش مىكند و نه هيچ دافعى ديگر، هشدار مىدهد .
-فَلٰا تَحْسَبَنَّ الل٘هَ مُخْلِفَ وَعْدِهٖ رُسُلَهُؒ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ ذُو انتِقَام،
-مپندار كه خدا از وعده خويش با پيغمبران تخلف كند، زيرا خدا نيرومند و انتقامگير است. “
اگر زندگى آخرت را نتيجه اعمال دنيا بدانيم، برگشت معناى انتقام الهى به تجسم صورتهاى زشت و ناراحت كننده از ملكات زشتى است كه در دنيا در اثر تكرار گناهان در آدمى پديد آمده است.
سادهتر اينكه عقاب و همچنين ثوابهاى آخرت عبارت مىشود از همان ملكات
1) آيه 30 سوره آل عمران الميزان ج : 3 ص : 243
ص:393
فاضله و يا ملكات زشتى كه در اثر تكرار نيكىها و بدىها در نفس آدمى صورت مىبندد. همين صورتها در آخرت شكل عذاب و ثواب به خود مىگيرد، و همين معنا عبارت مىشود از انتقام الهى !
-” تَرَى الظلِمِينَ مُشفِقِينَ مِمَّا كسبُوا وَ هُوَ وَاقِعُ بِهِمْ ...،
-ستمگران را مىبينى كه از آنچه كردهاند بيمناكند، ولى بلاى همان كردهها بر سرشان خواهد آمد....“
مراد از ظالمين كسانى است كه دين خدا را ترك كردند و از قيامت اعراض نمودند. مي فرمايد: همه بينندگان خواهند ديد كه ستمكاران در روز قيامت از آنچه كردند خائفند، و آنچه از آن مىترسيدند بر سرشان خواهد آمد و هيچ مفرى از آن ندارند .
اين آيه شريفه از آياتى است كه در دلالت بر تجسم اعمال خيلى روشن است.
ص:394
-” . . . وَ مَن يَرْتَدِدْ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَيَمُت وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولَئك حَبِطت أَعْمَلُهُمْ فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِ وَ أُولَئك أَصحَب النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ ،
-. . . و هر كس از شما از دين خود برگردد و در حال كفر بميرد اينگونه افراد اعمال نيكشان بىاجر شده در دنيا و آخرت از آن بهرهمند نمىشوند و آنان اهل جهنم و در آن جاويدانند! “
كلمه حبط به معناى باطل شدن عمل، و از تاثير افتادن آن است، و در قرآن هم جز به عمل نسبت داده نشده، از آن جمله فرموده:
-” لئن اشركت ليحبطن عملك، و لتكونن من الخاسرين ! “
و نيز فرموده:
” ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله ، و شاقوا الرسول، من بعد ما تبين لهم الهدى لن يضروا الله شيئا، و سيحبط اعمالهم، يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول، و لا تبطلوا اعمالكم ! “
آيه مورد بحث تهديدى است عليه مرتدين، يعنى كسانى كه از دين اسلام برگردند، به اينكه اگر چنين كنند عملشان حبط مىشود، و تا ابد در آتش خواهند بود!
و ذيل همين آيه سوره محمد كه ميان كفار و مؤمنين مقابله انداخته، به آنان فرموده اعمالتان حبط شده، و به اينان مىفرمايد زنهار مواظب باشيد عملتان باطل نگردد، دلالت دارد بر اينكه حبط به معناى بطلان عمل است، همچنانكه از آيه: ” و حبط ما صنعوا فيها، و باطل ما كانوا يعملون،“ نيز اين معنا استفاده مىشود و قريب به آن آيه: ”و قدمنا الى ما عملوا من عمل ، فجعلناه هباء منثورا،“ است .
آنچه خداى تعالى در باره اثر حبط بيان كرده باطل شدن اعمال انسان هم در دنيا و هم در آخرت است، پس حبط ارتباطى با اعمال دارد، از جهت اثر آخرتى آنها، آرى
ص:395
ايمان به خدا همانطور كه زندگى آخرت را پاكيزه مىكند زندگى دنيا را هم پاكيزه مىسازد.
همچنانكه قرآن كريم فرمود:
-” من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن، فلنحيينه حيوة طيبة و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون .“
-چگونه اعمال كفار و مخصوصا مرتدين در دنيا و آخرت حبط مىشود و ايشان زيانكار مىگردند ؟
اما زيانكاريشان در دنيا كه بسيار روشن است، براى اينكه قلب كافر و دلش به امر ثابتى كه همان خداى سبحان است بستگى ندارد، تا وقتى به نعمتى مىرسد نعمت را از ناحيه او بداند، و خرسند گردد، و چون به مصيبتى مىرسد آن را نيز از ناحيه خدا بداند، و دلش تسلى يابد.
-” او من كان ميتا فاحييناه، و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس، كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها ؟ “
مؤمن را در زندگى دنيا نيز داراى نور و حيات خوانده و كافر را مرده و بىنور، و نظير آن آيه:
-” فمن اتبع هداى فلا يضل و لا يشقى، و من اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا ، و نحشره يوم القيمة اعمي، “
كه از راه مقابله مىفهميم زندگى مؤمن و معيشتش فراخ و وسيع و قرين با سعادت است.
و همه اين مطالب و علت سعادت و شقاوت را در يك جمله كوتاه جمع كرده و فرموده: ” ذلك بان الله مولى الذين آمنوا ، و ان الكافرين لا مولى لهم! “
پس از آنچه گذشت معلوم شد مراد از اعمالى كه حبط مىشود، مطلق كارهائى است كه انسان به منظور تامين سعادت زندگى خود انجام مىدهد، نه خصوص اعمال عبادتى، و كارهائى كه نيت قربت لازم دارد، و مرتد، آنها را در حال ايمان، و قبل از برگشتن به سوى كفر انجام داده، علاوه بر دليل گذشته، دليل ديگرى كه مىرساند: مراد از عمل، مطلق عمل است، نه تنها عبادت، اين است كه: ديديد حبط را به كفار و منافقين هم نسبت داده، با اينكه كفار عبادتى ندارند، و در اين باره فرموده:
-” يا ايها الذين آمنوا ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم ، و الذين كفروا فتعسا
1) آيه 217 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 245
ص:396
لهم و اضل اعمالهم ، ذلك بانهم كرهوا ما انزل الله ، فاحبط اعمالهم.“
و نيز مىفرمايد :
-” ان الذين يكفرون بايات الله ، و يقتلون النبيين بغير حق، و يقتلون الذين يامرون بالقسط من الناس ، فبشرهم بعذاب اليم ، اولئك الذين حبطت اعمالهم فى الدنيا و الاخرة و ما لهم من ناصرين .“ و آياتى ديگر
پس حاصل آيه مورد بحث مانند ساير آيات حبط اين است كه كفر و ارتداد باعث آن مىشود كه عمل از اين اثر و خاصيت كه در سعادت زندگى دخالتى داشته باشد مىافتد، همچنانكه ايمان باعث مىشود، به اعمال آدمى حياتى و جانى مىدهد، كه به خاطر داشتن آن اثر خود را در سعادت آدمى مىدهد، حال اگر كسى باشد كه بعد از كفر ايمان بياورد، باعث شده كه به اعمالش كه تاكنون حبط بود حياتى ببخشد، و در نتيجه اعمالش در سعادت او اثر بگذارند، و اگر كسى فرض شود كه بعد از ايمان مرتد شده باشد، تمامى اعمالش مىميرد، و حبط مىشود، و ديگر در سعادت دنيا و آخرت وى اثر نمىگذارد، و ليكن هنوز اميد آن هست كه تا نمرده به اسلام برگردد، و اما اگر با حال ارتداد مرد، حبط او حتمى شده، و شقاوتش قطعى مىگردد!
از اينجا روشن مىشود كه بحث و نزاع در اينكه آيا اعمال مرتد تا حين مرگ باقى است و در هنگام مرگ حبط مىشود، يا از همان اول ارتداد حبط مىشود بحثى است باطل و بيهوده.
آيه شريفه در صدد بيان اين معنا است كه تمامى اعمال و افعال مرتد از حيث تاثير در سعادتش باطل مىشود.
در اينجا مساله ديگرى هست كه تا حدى ممكن است آن را نتيجه بحث در حبط اعمال دانست، و آن مساله احباط و تكفير است، و آن عبارت است از اينكه آيا اعمال در يكديگر اثر متقابل دارند و يكديگر را باطل مىكنند، و يا نه بلكه حسنات حكم خود، و اثر خود را دارند، و سيئات هم حكم خود و اثر خود را دارند، البته اين از نظر قرآن مسلم است كه حسنات چه بسا مىشود كه اثر سيئات را از بين مىبرد، چون قرآن در اين باره تصريح دارد.
مكان و زمان اين جزا و استحقاق آن كجا و چه وقت است ؟
آنچه جا دارد گفته شود: اين است كه اگر ما در باب ثواب و عقاب و حبط و تكفير و مسائلى نظير اينها راه نتيجه اعمال را پيش بگيريم ، لازمه آن راه اين است كه بگوئيم نفس و جان انسانى مادام كه متعلق به بدن است جوهرى است داراى تحول كه
ص:397
قابليت تحول را هم در ذات خود دارد، و هم در آثار ذاتش، يعنى آن صورتهائى كه از او صادر مىشود، و نتايج و آثار سعيده و شقيه قائم به آن صورتها است.
بنا بر اين وقتى حسنهاى از انسان صادر مىشود، در ذاتش صورت معنويهاى پيدا مىشود، كه مقتضى آن است كه متصف به صفت ثواب شود، و چون گناهى از او سر مىزند صورت معنويه ديگرى در او پيدا مىشود كه صورت عقاب قائم بدان است، چيزى كه هست ذات انسان از آنجائى كه گفتيم متحول و از نظر حسنات و سيئاتى كه از او سر مىزند در تغير است، لذا ممكن است صورتى كه در حال حاضر به خود گرفته مبدل به صورتى مخالف آن شود، اين است وضع نفس آدمى، و همواره در معرض اين دگرگونى هست تا مرگش فرا رسد، يعنى نفس از بدن جدا گشته، از حركت و تحول ( حركت از استعداد به فعليت و تحول از صورتى به صورتى ديگر ) بايستد .
در اين هنگام است كه صورتى و آثارى ثابت دارد، ثابت يعنى اينكه ديگر تحول و دگرگونگى نمىپذيرد، مگر از ناحيه خداى تعالى، يا به آمرزش و يا شفاعت.
پس، در مساله حبط شدن به وسيله كفر و امثال آن، حق اين است كه حبط هم نظير استحقاق اجر است، كه به مجرد ارتكاب گناه مىآيد، ولى همواره در معرض دگرگونى هست تا روزى كه صاحبش بميرد آن وقت يك طرفى مىشود.
حبط همانطور كه در اعمال اخروى هست در اعمال دنيوى هم جريان مىيابد.
-” وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِئَايَتِنَا وَ لِقَاءِ الاَخِرَةِ حَبِطت أَعْمَلُهُمْ هَلْ يجْزَوْنَ إِلا مَا كانُوا يَعْمَلُونَ،
-و كسانى كه آيههاى ما و ديدار آخرت را دروغ شمردهاند اعمالشان تباه است. مگر جز در مقابل اعمالى كه مىكردهاند پاداشى به ايشان مىدهند؟ “
از اين آيه چند نكته استفاده مىشود:
اول اينكه كيفر و پاداش اعمال خود اعمال است.
دوم اينكه حبط عمل و بىاجر بودن آن، خود يك نحو كيفر است، زيرا همانطورى كه گفته شد پاداش هر عمل نيكى خود عمل است و وقتى عمل نيك بىاجر باشد پس در حقيقت بىاجر كردن آن خود يك نحو كيفر است، چون نتيجه بىاجر شدن حسنات كسى كه هم حسنات دارد و هم سيئات اين است كه چنين كسى جز كيفر سيئات پاداش ديگرى نداشته باشد.
ص:38
-” مَا كانَ لِلْمُشرِكِينَ أَن يَعْمُرُوا مَسجِدَ اللَّهِ شهِدِينَ عَلى أَنفُسِهِم بِالْكُفْرِ أُولَئك حَبِطت أَعْمَلُهُمْ وَ فى النَّارِ هُمْ خَلِدُونَ،
-مشركين را حق آن نيست كه مساجد خدا را تعمير كنند، با آنكه خود شاهد بر كفر خويشتنند، چه، ايشان اعمالشان بى اجر و باطل و خود در جهنم جاودانند.“
اعمال بندگان وقتى مرضى خداوند و نزد او جاودانه مىماند كه از روى حقيقت ايمان به او و فرستادهاش و همچنين ايمان به روز جزا باشد، و گر نه حبط شده صاحبش را بسوى سعادت رهبرى نخواهد كرد، و معلوم است كه از لوازم ايمان حقيقى، انحصار دادن ولايت است به خدا و رسول او.
آيه در صدد بيان اين معنا است كه: مشركين را نمىرسد كه مسجد الحرام را تعمير كنند، چون آنجا مسجد است، و مساجد وضعشان چنين است كه نبايد مشرك آنها را تعمير نمايد.
” اولئك حبطت اعمالهم و فى النار هم خالدون،“
منظور از جمله اولى بيان بطلان اثر و برداشته شدن آن از اعمال آنان است، زيرا هر عملى را كه انسان انجام مىدهد بخاطر اثرى است كه از آن منظور دارد، و وقتى عمل حبط، و اثر از آن برداشته شود، قهرا مجوزى براى انجام آن نيست، اعمالى هم كه جنبه عبادت دارد از قبيل تعمير مساجد و امثال آن به منظور اثرى كه عبارت از سعادت و بهشت است انجام مىشود، و همين عمل وقتى حبط شود ديگر آن اثر را ندارد.
و منظور از جمله دومى يعنى جمله:” فى النار هم خالدون،“ بيان اين جهت است كه حالا كه به بهشت نمىروند كجا مىروند، و به معناى اين است كه فرموده باشد: اين طائفه از آنجائى كه اعمال عباديشان به بهشت راهبريشان نمىكند، بطور دائم در آتش خواهند بود، و چون اثر سعادت را ندارند در شقاوت ابدى بسر خواهند برد .
-” كالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ كانُوا أَشدَّ مِنكُمْ قُوَّةً وَ أَكْثَرَ أَمْوَلاً وَ أَوْلَداً فَاستَمْتَعُوا بخَلَقِهِمْ فَاستَمْتَعْتُم بِخَلَقِكمْ كمَا استَمْتَعَ الَّذِينَ مِن قَبْلِكُم بخَلَقِهِمْ وَ خُضتُمْ كالَّذِى خَاضوا أُولَئك حَبِطت أَعْمَلُهُمْ فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِ وَ أُولَئك هُمُ الْخَسِرُونَ،
-مانند آن كسانى كه قبل از شما بودند، و نيرومندتر از شما بوده و اموال و اولادشان بيش از شما بود، و از بهره خود، برخوردار شدند، شما نيز از بهره
1) آيه 17و18 سوره توبه الميزان ج : 9 ص : 265
ص:399
خويشتن برخوردار شديد، چنانكه اسلاف شما از نصيب خويش برخوردار شدند، شما ياوه گفتيد همانطور كه ايشان ياوه گفتند، ايشان اعمالشان در دنيا و آخرت بى نتيجه شد، و ايشان، آرى ، هم ايشانند زيانكاران! “
در اين آيه منافقين غايب فرض شدهاند و رسول خدا حاضر، تا رسول خدا داستانهائى را كه قرآن از امم گذشته آورده برايشان بخواند و تذكر دهد كه مگر داستان قوم نوح را نشنيديد كه چگونه خداى سبحان تمامى آنها را غرق كرد و قوم هود كه خداوند بوسيله بادى صرصر و بى رحم همه را زندهبگور ساخت و قوم صالح كه خدا با زلزله زير و رويشان كرد و قوم ابراهيم كه خدا پادشاهشان نمرود را بكشت و نعمت خود را از آنان سلب فرمود، و مؤتفكات، يعنى شهرها و دهاتى از دهات قوم لوط كه زير و رو شدند؟!
مي فرمايد: شما سرگرم لذت مادى شديد همانطور كه اقوام منقرض شده تاريخ شدند، شما آيات خدا را استهزاء كرديد همچنانكه آنها استهزاء كردند، اعمالتان در دنيا و آخرت حبط و بى نتيجه شد همچنانكه از آنان شد، شما زيانكار شديد همچنانكه آنها شدند، و به همين جهت به شما وعده آتش جاودانه داد و از رحمت خود دور كرد.
-” مَّثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَلُهُمْ كَرَمَادٍ اشتَدَّت بِهِ الرِّيحُ فى يَوْمٍ عَاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كسبُوا عَلى شىْءٍ ذَلِك هُوَ الضلَلُ الْبَعِيدُ،
-كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند، اعمالشان همانند خاكسترى است كه در روز طوفانى باد سختى بر آن بوزد، آنها توانى ندارند كمترين چيزى از آنچه را كه انجام دادهاند به دست آورند، و اين همان گمراهى دور و دراز است.“
روز عاصف روزى را مىگويند كه در آن بادهاى تند بوزد، در اين آيه، اعمال كفار را از اين جهت كه به نتيجه نمىرسد و اثر سعادتى براى آنان ندارد به خاكسترى مثل مىزند كه دچار بادهاى تند گشته در يك لحظه نابود گردد، مانند آيه شريفهاى كه مىفرمايد:” و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا،“ پس اعمال كفار، هر يك به منزله يك ذره خاكسترى است كه در برابر تندباد روزى طوفانى قرار گيرد و اثرى از آن باقى نماند.
-” قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالأَخْسرِينَ أَعْمَلاً،
ص:400
-الَّذِينَ ضلَّ سعْيهُمْ فى الحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يحْسبُونَ أَنهُمْ يحْسِنُونَ صنْعاً،
-أُولَئك الَّذِينَ كَفَرُوا بِئَايَتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَائهِ فحَبِطت أَعْمَلُهُمْ فَلا نُقِيمُ لهُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَزْناً،
-ذَلِك جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُوا وَ اتخَذُوا ءَايَتى وَ رُسلى هُزُواً،
-بگو آيا شما را از آنهايى كه از جهت عمل زيانكارترند خبر دهيم،
-همان كسان كه كوشش ايشان در زندگى اين دنيا تلف شده و پندارند كه رفتار نيكو دارند،
-آنها همان كسانند كه آيتهاى پروردگارشان را با معاد انكار كردهاند، پس اعمالشان هدر شده و روز قيامت براى آنها ميزانى بپا نمىكنيم،
اين آيه خبر مىدهد از آنهائى كه در عمل از هر زيانكارى زيانكارترند، كسانى هستند كه در زندگى دنيا نيز از عمل خود بهره نگرفتند، چون ضلال سعى همان خسران و بىنتيجگى عمل است، آنگاه دنبالش اضافه فرموده كه:« وَ هُمْ يحْسبُونَ أَنهُمْ يحْسِنُونَ صنْعاً،- در عين حال گمان مىكنند كه كار خوبى انجام مىدهند،» و همين پندار است كه مايه تماميت خسران ايشان شده است.
آدمى در زندگى دنيا جز سعى براى سعادت خود كارى نمىكند، و جز كوشش براى رسيدن به چنين هدفى همى ندارد، و اين انسان اگر طريق حق را بپيمايد و به غرض خود نائل شود و سعادتمند بشود كه هيچ، و اگر راه خطا را برود و نفهمد كه دارد خطا مىرود خاسر است ليكن همين خاسر خسرانش قابل جبران است و اميد نجات دارد. اما اگر راه خطا رفت و به غير حق اصابت كرد و همان باطل را پذيرفت تا آنجا كه وقتى هم كه حق برايش جلوه كرد از آن اعراض نمود، و دلباخته استكبار و تعصب جاهلانه خود بود، چنين كسى از هر خاسرى خاسرتر است و عملش از عمل هر كس ديگرى بىنتيجهتر، زيرا اين خسرانى است كه جبران نمىشود، و اميد نمىرود كه روزى مبدل به سعادت شود و به همين جهت است كه خداى تعالى مىفرمايد:” الَّذِينَ ضلَّ سعْيهُمْ فى الحَْيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يحْسبُونَ أَنهُمْ يحْسِنُونَ صنْعاً.“
و اينكه كسى با روشن شدن بطلان اعمالش، باز هم آن را حق بپندارد از اين جهت است كه دلش مجذوب زينتهاى دنيا و زخارف آن شده، و در شهوات غوطهور گشته لذا همين انجذاب به ماديت او را از ميل به پيروى حق و شنيدن داعى آن و پذيرفتن نداى منادى فطرت باز مىدارد.
” اولئك الذين كفروا بايات ربهم و لقائه.“ كفر به آيات، انكار نبوت است، علاوه بر اينكه خود پيغمبر از آيات است. و مراد از كفر به لقاء خدا، كفر به معاد و بازگشت به سوى او است.
پس برگشت تعريف اخسرين اعمالا به اين است كه آنان منكر نبوت و معادند.
1) آيه 103 تا 106سوره كهف الميزان ج : 13 ص : 546
ص:401
-” أُولَئك الَّذِينَ كَفَرُوا بِئَايَتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَائهِ فحَبِطت أَعْمَلُهُمْ فَلا نُقِيمُ لهُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَزْناً،
-آنها همان كسانند كه آيتهاى پروردگارشان را با معاد انكار كردهاند، پس اعمالشان هدر شده و روز قيامت براى آنها ميزانى بپا نمىكنيم.“
وجه اينكه چرا اعمالشان حبط (بى اجر) مىگردد اين است كه آنها هيچ عملى را براى رضاى خدا انجام نمىدهند، و ثواب دار آخرت را نمىجويند و سعادت حيات آخرت را نمىطلبند و محركشان در هيچ عملى ياد روز قيامت و حساب نيست .
و اينكه فرمود:” فلا نقيم لهم يوم القيامة وزنا،“ فرع است بر حبط اعمال، زيرا سنجش و وزن در روز قيامت به سنگينى حسنات است، به دليل اينكه مىفرمايد: ” و الوزن يومئذ الحق فمن ثقلت موازينه فاولئك هم المفلحون و من خفت موازينه فاولئك الذين خسروا انفسهم.“
و نيز به دليل اينكه با حبط عمل ديگر سنگينى باقى نمىماند و در نتيجه ديگر وزنى معنا ندارد.
” ذلك جزاؤهم جهنم بما كفروا و اتخذوا آياتى و رسلى هزوا.“
-” وَ قَدِمْنَا إِلى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَهُ هَبَاءً مَّنثُوراً،
-و به آن عملها كه كردهاند پردازيم و آن را غبارى پراكنده كنيم.“
كلمه هَبَاءً به معناى خاك بسيار نرم و غبارى است كه در هوا پراكنده مىشود، و جز در هنگام تابش نور خورشيد از پنجره ديده نمىشود. و عمل چيزى است كه در نشأه بعد از مرگ مايه معيشت آدمى است، و معناى آيه اين است كه ما به يك يك اعمالى كه كردهاند مىپردازيم، پس آن را طورى از هم مىپاشيم، كه چون غبار نابود شود، و ديگر از آن بهرهمند نشوند.
و اين طرز سخن بر اساس تمثيل است، مىخواهد قهر الهى را بر جميع اعمال كفار كه به منظور سعادت حيات انجام دادهاند برساند، و بفهماند كه چگونه مىتواند آنها را باطل سازد، به طورى كه اثرى در سعادت زندگى ابدى ايشان نداشته باشد، خداى تعالى را تشبيه به سلطان قاهرى مىكند كه وقتى بر دشمن غلبه مىكند تار و پود زندگىاش را به باد مىدهد، اثاث خانه و زندگىاش را مىسوزاند، به طورى كه اثرى از آن باقى نماند .
1) آيه 106 سوره كهف الميزان ج : 13 ص : 548
ص:402
و ميان اين آيه كه دلالت مىكند بر حبط اعمال كفار در آن روز، با آياتى كه مىفهماند اعمال كفار به خاطر كفر و جرمهايشان در دنيا حبط مىشود، منافات نيست، براى اينكه معناى حبط كردن بعد از مرگ اين است كه بعد از مرگ حبط را درك مىكنند، بعد از آنكه در دنيا از دركشان مخفى بود.
-” الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صدُّوا عَن سبِيلِ اللَّهِ أَضلَّ أَعْمَلَهُمْ ،
-كسانى كه كفر ورزيدند و جلوگيرى از راه خدا كردند اعمالشان را نابود مىكند.“
مراد از ضلالت اعمال كفار، باطل شدن و فساد آن است قبل از اينكه به نتيجه برسد، و خداى تعالى دليل باطل شدن اعمال كفار را چنين تعليل كرده است: ” ذلك بان الذين كفروا اتبعوا الباطل و ان الذين امنوا اتبعوا الحق من ربهم ....“
اينكه بىنتيجه كردن كارهاى آنان را به خدا نسبت داده معنايش اين است كه خدا اعمال آنان را به سوى نتيجه خوب و سعيد هدايت نمىكند.
و در اين آيه اشارهاى است به اينكه تنها و تنها ملاك در سعادت و شقاوت انسان پيروى حق و پيروى باطل است، علتش هم اين است كه حق به خدا انتساب دارد و باطل هيچ ارتباط و انتسابى به خدا ندارد .
-” إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صدُّوا عَن سبِيلِ اللَّهِ ثمَّ مَاتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ فَلَن يَغْفِرَ اللَّهُ لهُمْ،
-به درستى آنان كه كفر ورزيدند و از راه خدا جلوگيرى كرده، در حال كفر مردند، هرگز خدا ايشان را نمىآمرزد.“
مراد از ” صد عن سبيل الله ،“ اعراض از ايمان، و يا جلوگيرى مردم است از اينكه ايمان آورند.
مي فرمايد: اگر شما خدا و رسول را اطاعت نكنيد، و اعمال خود را با پيروى از روشى كه خدا را به خشم مىآورد باطل كنيد، نتيجهاش اين مىشود كه به كفار خواهيد پيوست، كفارى كه سد راه خدايند، و بعد از مردن اين چنينى تا ابد مغفرت ندارند.
در روايات اسلامي در كتاب ثواب الاعمال از ابى جعفرعليهالسلام روايت آورده كه فرمود: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود:
-هر كس بگويد سبحان الله خداوند با آن برايش درختى در بهشت مىنشاند،
ص:403
و هر كس بگويد الحمدلله خداوند با آن برايش درختى در بهشت غرس مىكند، و هر كس بگويد: لا اله الا الله خداى تعالى با آن برايش درختى در بهشت مىنشاند، و هر كس بگويد الله اكبر خداوند با آن درختى در بهشت برايش مىكارد.
مردى از قريش گفت: يا رسول الله پس در بهشت درختان بسيارى داريم، فرمود: بله، و ليكن بپرهيزيد از اينكه آتشى بفرستيد و همه را بسوزاند، چون خداى عز و جل مىفرمايد:” يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالكم! “
-” يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصوَتَكُمْ فَوْقَ صوْتِ النَّبىِّ وَ لا تجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكمْ لِبَعْضٍ أَن تحْبَط أَعْمَلُكُمْ وَ أَنتُمْ لا تَشعُرُونَ،
-اى كسانى كه ايمان آوردهايد صداى خود را بلندتر از صداى رسول الله برنياوريد و با او به صوت بلند سخن مگوييد آن چنان كه با يكديگر سخن مىگوييد تا اعمالتان ندانسته بى نتيجه نشود.“
ظاهر آيه شريفه اين است كه بلند كردن صداى خود از صداى رسول خدا، و بلند سخن گفتن در حضور آن جناب، دو عمل گناه و موجب حبط عمل است، پس استفاده مىشود كه غير از كفر گناهانى ديگر نيز هست كه باعث حبط مىشود .
مؤمنين با اين تشخيص كه اين عمل، عمل زشتى است مرتكب مىشدند، از باب اينكه در خيلى از گناهان مسامحه مىكردند، و خيال مىكردند خيلى مهم نيست، ولى نمىدانستند كه اين عمل باعث حبط و بطلان عبادات و اعمال صالحشان مىشود، و اگر مىدانستند هرگز راضى به بطلان آن نمىشدند.
لذا خداى تعالى متوجهشان كرده كه اين عمل چنين خطرى دارد، و شما نمىدانيد و فرموده: شما نمىدانيد كه اين عمل شما اثرى هولناك و خطرى عظيم دارد، و آن اين است كه اعمالتان را حبط مىكند، پس زنهار، متوجه باشيد و هيچ يك از اين دو قسم حرف زدن را مرتكب نشويد كه اعمالتان باطل مىشود و خود متوجه نيستيد.
پس جمله ” و انتم لا تشعرون،“ ناظر است به حالى كه مؤمنين قبل از نهى داشتند، و آن اين است كه مىدانستند عملشان زشت است، ولى نمىدانستند اين عمل زشتشان چقدر زشت است، و زشتيش به اين حد از عظمت است، و اما بعد از صدور بيان الهى فهميدند كه خطر احباط در اين اعمالشان هست.
” ان الذين يغضون اصواتهم عند رسول الله اولئك الذين امتحن الله قلوبهم للتقوى،“
1) آيه 34 سوره محمد الميزان ج : 18 ص : 373
ص:404
آهسته سخن گفتن نزد رسول خدا، در حقيقت احترام و تعظيم و بزرگداشت خداى سبحان است، و مداومت بر اين سيره كاشف از اين است كه اين كسانى كه چنين ادبى دارند تقوى خُلق آنان شده، و خدا دلهايشان را براى تقوى تمرين داده است.
” لهم مغفرة و اجر عظيم،“ اين نيز وعده جميلى است در برابر تقوايى كه در دل دارند، همچنان كه فرموده:” و العاقبة للتقوى ! “
-” وَ الَّذِينَ كفَرُوا أَعْمَلُهُمْ كَسرَابِ بِقِيعَةٍ يحْسبُهُ الظمْئَانُ مَاءً حَتى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يجِدْهُ شيْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سرِيعُ الحِسابِ،
-كسانى كه كافرند اعمالشان چون سرابى است در بيابانى كه تشنه كام آن بيابان آن را آب پندارد و چون بدان رسد چيزى نيابد، و خدا را نزد آن يابد كه حساب او را تمام و به كمال بدهد و خدا تند حساب است.“
كلمه سراب به معناى لمعان و برقى است كه در بيابانها از دور به شكل لمعان آب به نظر مىرسد، ولى حقيقتى ندارد، يعنى آب نيست.
در اين آيه اعمال كفار را تشبيه كرده به سرابى در زمين هموار كه انسان آن را آب مىپندارد، ولى حقيقتى ندارد، و آثارى كه بر آب مترتب است بر آن مترتب نيست، رفع عطش نمىكند، و آثار ديگر آب را ندارد، اعمال ايشان هم از قربانيها كه پيشكش بتها مىكنند، و اذكار و اورادى كه مىخوانند، و عبادتى كه در برابر بتها مىكنند، حقيقت ندارد، و آثار عبادت بر آن مترتب نيست.
و اگر فرمود: تشنه آن را آب مىپندارد با اينكه سراب از دور به نظر هر كسى آب مىآيد چه تشنه و چه سيراب، براى اين بود كه هدف در اين آيه بيان رفتن به سوى سراب است، و جز اشخاص تشنه كسى به دنبال سراب نمىرود، او است كه از شدت تشنگى به اين اميد به راه مىافتد كه شايد در آنجا آبى كه رفع عطشش كند به دست آورد، و همچنان مىرود ولى آبى نمىبيند.
و اگر نفرمود همچنان مىرود تا به آن برسد بلكه فرمود: تا نزد آن سراب بيايد براى اشاره به اين نكته است كه گويا در آن جا كسى انتظار آمدن او را مىكشد، و مىخواهد كه بيايد، و او خداى سبحان است، و به همين جهت در رديف آن فرمود:” و وجد الله عنده، فوفيه حسابه- خدا را نزد آن سراب مىيابد، خدا هم حسابش را تمام و كامل مىدهد.“
و نتيجه اين تعبير اين شده كه اين كفار هدفشان از اعمالشان اين است كه به
1) آيه 2 سوره حجرات الميزان ج : 18 ص : 459
ص:405
آن غايتى برسند كه فطرت و جبلتشان ايشان را به سوى آن روانه مىكند، آرى هر انسانى هر عملى كه مىكند به حكم فطرت و جبلت هدفش سعادت است، ولى ايشان را اعمالشان به چنين هدفى نمىرساند.
و آن آلهه هم كه اينان با پرستش آنها پاداش نيكى مىجويند حقيقت ندارند، بلكه آن اله كه اعمال ايشان به او منتهى مىشود، و او به اعمال ايشان احاطه داشته و جزا مىدهد خداى سبحان است، و بس، و حساب اعمالشان را به ايشان مىدهد.
و اينكه در آيه فرمود:” فوفيه“، توفيه حساب كنايه از جزاى مطابق عمل است، جزايى كه عمل آن را ايجاب مىكند، و رساندن آن به صاحب عمل به آن مقدار كه مستحق آن است.
بنابر اين در آيه شريفه اعمال تشبيه شده به سراب، و صاحبان اعمال تشبيه شدهاند به تشنهاى كه نزد خود، آب گوارا دارد ولى از آن روى گردانيده دنبال آب مىگردد، هر چه مولايش به او مىگويد: آب حقيقى كه اثر آب دارد اين است، بخور تا عطشت رفع شود، و او را نصيحت مىكند قبول نمىكند و در عوض در پى سراب مىرود و نيز رسيدن مرگ و رفتن به لقاء خدا تشبيه شده به رسيدن به سراب، در حالى كه مولايش را هم آنجا مىيابد، همان مولا كه او را نصيحت مىكرد، و به نوشيدن آب گوارا دعوت مىنمود.
پس مردمان كفر پيشه از ياد پروردگارشان غافل شدند، و اعمال صالح را كه رهنماى به سوى نور او است، و ثمره آن سعادت ايشان است، از ياد بردند و پنداشتند كه سعادتشان در نزد غير خدا، و آلههاى است كه به غير خدا مىخوانند، و در سايه اعمالى است كه خيال مىكردند ايشان را به بتها تقرب مىبخشد، و به همين وسيله سعادتمند مىگردند، و به خاطر همين پندار غلط سرگرم آن اعمال سرابى شدند، و نهايت قدرت خود را در انجام آن گونه اعمال به كار زده، عمر خود را به پايان رساندند، تا اجلهايشان فرا رسيد، و مشرف به خانه آخرت شدند، آن وقت كه چشم گشودند هيچ اثرى از اعمال خود كه اميد آن آثار را در سر مىپروراندند نديدند، و كمترين خبرى از الوهيت آلهه پندارى خود نيافتند، و خدا حسابشان را كف دستشان نهاد، و خدا سريع الحساب است .
اين را هم بايد از نظر خواننده دور نداريم كه آيه شريفه هر چند ظاهرش بيان حال كفار از اهل هر ملت و مخصوصا مشركين از وثنىها است، و ليكن بيانى كه دارد در ديگران هم كه منكر صانع هستند جريان دارد، براى اينكه انسان هر كس كه باشد براى زندگى خود هدف و سعادتى قائل است. و هيچ ترديدى ندارد كه رسيدن به هدفش به وسيله سعى و عملش صورت مىگيرد، اگر معتقد به وجود صانعى براى عالم باشد، و او را
ص:406
به وجهى از وجوه مؤثر در سعادت خود بداند، قهرا براى تحصيل رضاى او و رستگارى خويش و رسيدن به آن سعادتى كه صانع برايش تقدير نموده، متوسل به اعمال صالح مىگردد .
و اما اگر قائل به وجود صانع نباشد و غير او را مؤثر در عالم بداند، ناگزير عمل خود را براى چيزى انجام مىدهد كه او را مؤثر مىداندكه يا دهر است يا طبيعت و يا ماده، تا آن را متوجه سعادت دنيوى خود كند، دنيايى كه به اعتقاد او ديگر ماورايى ندارد.
پس اين دسته مؤثر در سعادت حيات دنياى خويش را غير خدا مىدانند در حالى كه غير از او مؤثرى نيست و معتقدند كه مساعى دنيايى ايشان را به سعادتشان مىرساند، در حالى كه آن سعادت جز سرابى نيست، و هيچ حقيقت ندارد، و ايشان همچنان سعى مىكنند و عمل انجام مىدهند تا آنچه از اعمال برايشان مقدر شده تمام شود، يعنى اجلشان فرا رسد، آن وقت است كه هيچ يك از اعمال خويش را نمىيابند و بر عكس به عيان مىيابند كه آنچه از اعمال خود اميد مىداشتند جز تصورى خيالى يا رؤيايى پريشان نبود.
آن وقت است كه خدا حسابشان را مىدهد، و خدا سريع الحساب است.
-” فَكَيْف إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلَئكَةُ يَضرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَرَهُمْ،
-ذَلِك بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا مَا أَسخَط اللَّهَ وَ كرِهُوا رِضوَنَهُ فَأَحْبَط أَعْمَلَهُمْ،
-چطور است حالشان وقتى كه ملائكه جانشان را مىگيرند و به صورت و پشتشان مىكوبند،
-و براى اين مىكوبند كه همواره دنبال چيزى هستند كه خدا را به خشم مىآورد و از هر چه مايه خشنودى خدا است كراهت دارند، خدا هم اعمالشان را بى نتيجه و اجر كرد.“
مي فرمايد: اين است وضع آنان امروز كه بعد از روشن شدن هدايت باز هر چه مىخواهند مىكنند، حال ببين در هنگامى كه ملائكه جانشان را مىگيرند و به صورت و پشتشان مىكوبند چه حالى دارند؟
” ذلك بانهم اتبعوا ما اسخط الله و كرهوا رضوانه فاحبط اعمالهم ،“ مىفرمايد: سبب عقاب آنان اين است كه اعمالشان به خاطر پيروى از آنچه كه مايه خشم خدا است، و به خاطر كراهتشان از خشنودى خدا، حبط مىشود و چون ديگر عمل صالحى برايشان نمانده است و قهرا با عذاب خدا بدبخت و شقى مىشوند.
ص:407
-” إِنَّا نحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكتُب مَا قَدَّمُوا وَ ءَاثَرَهُمْ وَ كلَّ شىْءٍ أَحْصيْنَهُ فى إِمَامٍ مُّبِين،
-ماييم كه مردگان را زنده مىكنيم و آنچه كردهاند و آنچه از آثارشان بعد از مردن بروز مىكند همه را مىنويسيم و ما هر چيزى را در امامى مبين برشمردهايم.“
قرآن كريم از وجود كتابى خبر مىدهد كه تمامى موجودات و آثار آنها در آن نوشته شده، كه اين همان لوح محفوظ است، و از كتابى ديگر خبر مىدهد كه خاص امتهاست، و اعمال آنان در آن ضبط مىشود، و از كتابى ديگر خبر مىدهد كه خاص فرد فرد بشر است، و اعمال آنان را احصاء مىكند.
همچنان كه در باره كتاب اولى فرموده:” و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين،“ و در باره دومى فرموده:” كل امة تدعى الى كتابها،“ و در باره سومى فرموده:” و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له يوم القيمة كتابا يلقيه منشورا.“
ظاهر آيه حكم مىكند به اينكه: كتابها يكى نيست، و كتاب اعمال غير از امام مبين است، چون بين آن دو فرق گذاشته، يكى را خاص اشخاص دانسته و ديگرى را براى عموم موجودات ( كل شىء ) خوانده است، و نيز تعبير را در يكى به كتابت آورده، و در ديگرى به احصاء.
” و كل شىء احصيناه فى امام مبين،“ منظور از امام مبين لوح محفوظ است، لوحى كه از دگرگون شدن و تغيير پيدا كردن محفوظ است، و مشتمل است بر تمامى
ص:408
جزئياتى كه خداى سبحان قضايش را در خلق رانده، در نتيجه آمار همه چيز در آن هست، و اين كتاب در كلام خداى تعالى با اسمهاى مختلفى ناميده شده: لوح محفوظ، ام الكتاب، كتاب مبين، و امام مبين، كه در هر يك از اين اسماى چهارگانه عنايتى مخصوص هست .
و شايد عنايت در ناميدن آن به امام مبين، به خاطر اين باشد كه بر قضاهاى حتمى خدا مشتمل است، قضاهايى كه خلق تابع آنها هستند و آنها مقتداى خلق. و نامه اعمال هم - به طورى كه در سوره جاثيه آمده - از آن كتاب استنساخ مىشود، چون در آن سوره فرموده:” هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون .“
-” وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لحَافِظِينَ،
-كِرَاماً كَتِبِينَ، يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ،
-و او بر شما نگهبانان گماشته،
-كه نويسندگانى ارجمندند، و هر چه بكنيد مىدانند.“
اين آيه شريفه اشاره دارد به اينكه اعمال انسان غير از طريق يادآورى خود صاحب عمل، از طريقى ديگر نيز محفوظ است، و آن محفوظ بودن اعمال با نوشتن فرشتگان نويسنده اعمال است، كه در طول زندگى هر انسانى موكل بر او هستند، و بر معيار آن اعمال پاداش و كيفر مىبيند، همچنان كه فرمود:” و نخرج له يوم القيمة كتابا يلقيه منشورا اقرأ كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا.“
” و ان عليكم لحافظين،“ يعنى از ناحيه ما حافظانى موكل بر شما هستند، كه اعمال شما را با نوشتن حفظ مىكنند، ” كراما كاتبين،“ حافظانى كه داراى كرامت و عزتى نزد خداى تعالى هستند.
مراد از كتابت در كلمه كاتبين نوشتن اعمال است، به شهادت اينكه مىفرمايد: ” يعلمون ما تفعلون،“ و در اين جمله مىخواهد بفرمايد: فرشتگان در تشخيص اعمال نيك از بد شما و تميز حسنه آن از سيئه آن دچار اشتباه نمىشوند.
پس اين آيه ملائكه را منزه از خطا مىدارد، همچنان كه آيه قبلى آنان را از گناه منزه مىداشت.
بنا بر اين ملائكه به افعال بشر با همه جزئيات و صفات آن احاطه دارند، و آن را
1) آيه 12 سوره يس الميزان ج : 17 ص : 97
ص:409
همانطور كه هست حفظ مىكنند.
در اين آيات عده اين فرشتگان كه مامور نوشتن اعمال انسانند معين نشده، بله در آيه زير كه مىفرمايد:” اذ يتلقى المتلقيان عن اليمين و عن الشمال قعيد،“ استفاده مىشود كه براى هر يك انسان دو نفر از آن فرشتگان موكلند، يكى از راست و يكى از چپ، و در روايات وارده در اين باب نيز آمده كه فرشته طرف راست مامور نوشتن حسنات، و طرف چپ مامور نوشتن گناهان است .
و نيز در تفسير آيه” ان قران الفجر كان مشهودا،“ اخبار بسيار زيادى از دو طريق شيعه و سنى رسيده كه دلالت دارد بر اينكه نويسندگان نامه اعمال هر روز بعد از غروب خورشيد بالا مىروند، و نويسندگانى ديگر نازل مىشوند، و اعمال شب را مىنويسند تا صبح شود، بعد از طلوع فجر صعود نموده مجددا فرشتگان روز نازل مىشوند، و همينطور .
و در آيه مورد بحث كه مىفرمايد:” يعلمون ما تفعلون،“ دلالتى بر اين معنا هست كه نويسندگان داناى به نيات نيز هستند، چون مىفرمايد: آنچه انسانها مىكنند مىدانند، و معلوم است كه بدون علم به نيات نمىتوانند به خصوصيات افعال و عناوين آنها، و اينكه خير است يا شر، حسنه است يا سيئه علم پيدا كنند، پس معلوم مىشود ملائكه داناى به نيات نيز هستند.
-” إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشمَالِ قَعِيد،
-دو مامور ما در طرف راست و چپ او نشسته اعمال او را مىگيرند.“
مراد از مُتَلَقِّيَانِ ، دو فرشتهاى است كه موكل بر انسانند، و عمل او را تحويل گرفته آن را با نوشتن حفظ مىكنند.
” عن اليمين و عن الشمال قعيد،“ يعنى دو فرشتهاى كه يكى در سمت راست نشسته و يكى در سمت چپ نشسته است. و منظور از سمت راست و سمت چپ، راست و چپ آدمى است.
يعنى به ياد آر و متوجه باش اين را كه دو فرشته عمل انسان را مىگيرند، و منظور از اين دستور اين است كه به علم خداى تعالى اشاره كند و بفهماند كه خداى سبحان از طريق نوشتن اعمال انسانها توسط ملائكه به اعمال انسان علم دارد، علاوه بر
1) آيه 10 تا 12 سوره انفطار الميزان ج 20 ص 371
ص:410
آن علمى كه بدون وساطت ملائكه و هر واسطهاى ديگر دارد .
جمله” عن اليمين و عن الشمال قعيد،“ مىخواهد موقعيتى را كه ملائكه نسبت به انسان دارند تمثيل كند، و دو طرف خير و شر انسان را كه حسنات و گناهان منسوب به آن دو جهت است به راست و چپ محسوس انسان تشبيه نمايد، و گر نه فرشتگان موجوداتى مجردند كه در جهت قرار نمىگيرند.
-” مَّا يَلْفِظ مِن قَوْلٍ إِلا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ،
-هيچ سخنى در فضاى دهان نمىآورد مگر آنكه در همانجا مراقبى آماده است.“
كلمه رقيب به معناى محافظ، و كلمه عتيد به معناى كسى است كه فراهم كننده مقدمات آن ضبط و حفظ است، خلاصه يكى مقدمات را براى ديگرى فراهم مىكند تا او از نتيجه كار وى آگاه شود.
و اين آيه شريفه بعد از جمله ” اذ يتلقى المتلقيان،“ كه آن نيز در باره فرشتگان موكل است، دوباره راجع به مراقبت دو فرشته سخن گفته با اينكه جمله اول تمامى كارهاى انسان را شامل مىشد و جمله دوم تنها راجع به تكلم انسان است، از باب ذكر خاص بعد از عام است كه در همه جا مىفهماند گوينده نسبت به خاص عنايتى بيشتر دارد.
-” إِنَّا نحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكتُب مَا قَدَّمُوا وَ ءَاثَرَهُمْ وَ كلَّ شىْءٍ أَحْصيْنَهُ فى إِمَامٍ مُّبِين،
-ماييم كه مردگان را زنده مىكنيم و آنچه كردهاند و آنچه از آثارشان بعد از مردن بروز مىكند همه را مىنويسيم و ما هر چيزى را در امامى مبين برشمردهايم.“
مراد از ” مَا قَدَّمُوا “ اعمالى است كه انسانها قبل از مرگ خودشان كردند و از پيش، براى روز جزاى خود فرستادند، و مراد از” ءَاثَرَهُمْ “ باقياتى است كه براى بعد از مردن خود بجاى گذاشتند، كه يا سنت خيرى است كه مردم بعد از او به آن سنت
ص:411
عمل كنند، مانند علمى كه از خود به جاى گذاشته، مردم بعد از او از آن علم بهرهمند شوند، و يا مسجدى كه بنا كرده تا مردم بعد از او در آن نماز بخوانند، و يا وضوخانهاى كه مردم در آن وضو بگيرند و يا سنت شرى است كه باب كرده و مردم بعد از او هم به آن سنت عمل كنند، مانند اينكه محلى براى فسق و نافرمانى خدا بنا نهاده، همه اينها آثار آدمى است كه خدا به حسابش مىآورد.
و مراد از نوشتن « مَا قَدَّمُوا » و نوشتن « آثار»، ثبت آن در صحيفه اعمال، و ضبطش در آن به وسيله مامورين و ملائكه نويسنده اعمال است و اين كتابت غير از كتابت اعمال و شمردن آن در امام مبين است كه عبارت است از لوح محفوظ.
-” هَذَا كِتَبُنَا يَنطِقُ عَلَيْكُم بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَستَنسِخُ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ،
-اين كتاب ما است كه به حق بر شما سخن مىگويد ما همواره آنچه شما مىكرديد استنساخ مىكرديم! “
لازمه اين كه مىفرمايد:” انا كنا نستنسخ ماكنتم تعملون،“ اين است كه اعمال ما نسخه اصلى باشد، و از آنها نسخه بردارند. و يا به عبارتى ديگر: اعمال در اصل كتابى باشد و از آن كتاب نقل شود.
لازمه اين كه گفتيم بايد اعمال، خود كتابى باشد تا از آن استنساخ كنند، اين است كه مراد از جمله ” ما كنتم تعملون،“ اعمال خارجى انسانها باشد، بدين جهت كه در لوح محفوظ است. (چون هر حادثهاى، و از آن جمله اعمال انسانها هم يكى از آن حوادث است، قبل از حدوثش در لوح محفوظ نوشته شده،) در نتيجه استنساخ اعمال عبارت مىشود از نسخه بردارى آن، و مقدمات و حوادث و عواملى كه در آن اعمال دخيل بوده، از كتاب لوح محفوظ.
و بنا بر اين، نامه اعمال در عين اينكه نامه اعمال است، جزئى از لوح محفوظ نيز هست، چون از آنجا نسخه بردارى شده، آن وقت معناى اينكه مىگوييم ملائكه اعمال را مىنويسند اين مىشود كه ملائكه آنچه را كه از لوح محفوظ نزد خود دارند، با اعمال بندگان مقابله و تطبيق مىكنند.
و اين همان معنايى است كه در روايات از طرق شيعه از امام صادق عليهالسلام و از طرق اهل سنت از ابن عباس نيز نقل شده است.
بنا بر اين توجيه، جمله ” هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق،“ خطابى است كه خداى تعالى در روز جمع، يعنى روز قيامت، به اهل جمع مىكند، و امروز آن را در قرآن براى ما حكايت كرده، در نتيجه معنايش اين مىشود: آن روز به ايشان گفته مىشود اين كتاب ما است كه عليه شما چنين و چنان مىگويد.
1) آيه 12 سوره يس الميزان ج : 17 ص : 96
ص:412
و اشاره با كلمه هذا اشاره به نامه اعمال است، كه بنا بر توجيه ما در عين حال اشاره به لوح محفوظ نيز هست، و اگر كتاب را بر ضمير خداى تعالى اضافه كرد، و فرمود اين كتاب ما است از اين نظر بوده كه نامه اعمال به امر خداى تعالى نوشته مىشود، و چون گفتيم نامه اعمال لوح محفوظ نيز هست، به عنوان احترام آن را كتاب ما خوانده است .
و معناى جمله: ” ينطق عليكم بالحق،“ اين است كه كتاب ما شهادت مىدهد بر آنچه كه كردهايد، و دلالت مىكند بر آن، دلالتى روشن و توأم با حق. و جمله ” انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون،“ تعليل مىكند كه چگونه كتاب عليه ايشان به حق نطق مىكند، و معنايش اين است كه: چون كتاب ما دلالت مىكند بر عمل شما، دلالتى بر حق، و بدون اينكه از آن تخلف كند، چون كتاب ما لوح محفوظ است كه بر تمامى جهات واقعى اعمال شما احاطه دارد .
و اگر نامه اعمال خلائق را طورى به ايشان نشان ندهد كه ديگر جاى شكى و راه تكذيبى باقى نگذارد، ممكن است شهادت آن را تكذيب كنند، و بگويند كتاب شما غلط نوشته، ما چنين و چنان نكردهايم، به همين جهت مىفرمايد كتاب ما به حق گواهى مىدهد: ” يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء تود لو أن بينها و بينه امدا بعيدا.“
-” فَأَمَّا مَنْ أُوتىَ كِتَبَهُ بِيَمِينِهِ، فَسوْف يحَاسب حِساباً يَسِيرا...ً،
-در آن روز كسى كه نامهاش را به دست راستش دهند،
-به زودى خواهد ديد كه حسابى آسان از او مىكشند...،
-وَ أَمَّا مَنْ أُوتىَ كِتَبَهُ وَرَاءَ ظهْرِهِ،
-فَسوْف يَدْعُوا ثُبُوراً، وَ يَصلى سعِيراً...،
-و اما كسى كه نامه اعمالش را از پشت سرش بدهند،
-به زودى فرياد واويلايش بلند مىشود،
-و در آتش بسوزد...“
از مجموع آيات نهگانه به دست مىآيد كه دادن نامه اعمال و نشر آن، همه قبل از حساب انجام مىشود:
” و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له يوم القيمة كتابا يلقيه منشورا،
اقرأ كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا.“
1) آيه 29 سوره جاثيه الميزان ج : 18 ص : 271
ص:413
اين آيات دادن نامه از پشت سر را مختص به كفار دانسته، ناگزير گناهكاران از مؤمنين، مورد بحث قرار مىگيرند كه آيا از آنهايى هستند كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مىشود و يا از آنهايى كه نامهشان از پشت سر داده مىشود؟
آنچه از روايات شيعه و سنى برمىآيد اين است كه اين طايفه داخل دوزخ مىشوند و زمانى در آنجا عذاب مىبينند، سپس با شفاعت شفيعان از دوزخ نجات مىيابند، پس اين طايفه جزو طايفه دوم نيستند، چون گفتيم آيه شريفه تنها كفار را جزو آن طايفه دانسته، از سوى ديگر جزو طايفه اول هم كه نامهشان را به دست راستشان مىدهند نيستند، چون آيات ظهور در اين دارد كه اصحاب يمين حسابى آسان پس داده و سپس داخل بهشت مىشوند، اين را هم نمىتوان گفت كه گنهكاران از مؤمنين اصلا نامه عملى ندارند، براى اينكه آيه شريفه” و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه،“ تصريح دارد كه بطور كلى هر انسانى نامه اعمالى دارد.
ظاهر آيات ( اگر نگوييم صريح آن) اين است كه: داخل آتش و يا بهشت شدن نتيجهاى است كه بر داورى دستگاه الهى مترتب مىشود، و داورى نتيجه حساب است كه بر داشتن نامه عمل مترتب مىشود، تا چندى كه نامههاى اعمال را به دست صاحبانش ندادهاند حساب معنا ندارد، و تا حساب تمام نشود داورى معنا ندارد، و تا داورى نشود داخل بهشت و يا دوزخ شدن معنا ندارد.
آياتى كه راجع به اصحاب شمال سخن مىگويد، مانند آيات سوره واقعه و الحاقة و تا حدودى سوره اسراء، اين خصيصه را مختص به كفار دانسته، و از مجموع آياتى كه در اين باب هست استفاده مىشود كسانى كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مىشود، همانهايند كه نامههايشان از پشت سر داده مىشود.
-” وَ لا نُكلِّف نَفْساً إِلا وُسعَهَا وَ لَدَيْنَا كِتَبٌ يَنطِقُ بِالحَْقِّ وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ،
-و ما هيچ كس را بيش از توانايىاش تكليف نمىكنيم و نزد ما كتابى است كه به حق گويا است و هيچ كس به هيچ وجه ستم نخواهد شد.“
منظور از گويايى كتاب اين است كه آنچه را كه در آن ثابت است بى پرده و فاش بيان مىكند. آرى، به آنچه از اعمال صالح كه در آن كتاب نوشته شده گويا نيست مگر به حق، چون اين كتاب از زياده و نقصان و تحريف محفوظ است.
حساب قيامت هم بر اساس آنچه در كتاب است رسيدگى مىشود، و جمله ينطق اشاره به همين است.
1) آيه 7 تا 15 سوره انشقاق الميزان ج 20 ص 404
ص:414
پاداش هم بر اساس نتايجى است كه از محاسبه به دست مىآيد، و جمله” و هم لا يظلمون،“ اشاره به همين است .
پس مؤمنين از اينكه ظلم شوند ايمنند، و اجرشان به هيچ وجه فراموش نمىشود، و از دادنش دريغ نمىكنند، و يا كمتر از آنچه هست نمىدهند، و يا عوض و بدل نمىشود، همچنان كه از خطر اينكه اعمالشان حفظ نشود، و يا بعد از حفظ فراموش شود، و يا به وجهى از وجوه تغيير كند ايمنند.
خداى تعالى آنچه را كه ما در قيامت با آن روبرو مىشويم در آيه فوق براى ما ممثل كرده، و به صورت يك صحنه دادگاهى و دادخواهى، و دادرسى، مجسم نموده است، و معلوم است كه در يك صحنه دادگاه از آن جهت كه دادگاه است پاى احتجاج و دفاع و شاهد و پرونده و برگههاى جرم و روبرو كردن دو طرف متخاصم به ميان مىآيد، و بدون اينها صحنه پايان نمىپذيرد.
اگر از اين معنا چشمپوشى كنيم، براى ظاهر شدن اعمال آدمى در روز رجوعش به خداى سبحان تنها اذن او كافى است، و به هيچ يك از مطالب مذكور حاجت نيست- دقت فرماييد.
-” وَ إِذَا أَذَقْنَا النَّاس رَحْمَةً مِّن بَعْدِ ضرَّاءَ مَستهُمْ إِذَا لَهُم مَّكْرٌ فى ءَايَاتِنَا قُلِ اللَّهُ أَسرَعُ مَكْراً إِنَّ رُسلَنَا يَكْتُبُونَ مَا تَمْكُرُونَ،
-هنگامى كه به مردم رحمتى پس از زيانى كه به آنها رسيده مىچشانيم آنها در آيات ما مكر مىكنند و دست به توجيهات ناروا براى آن نعمت و رحمت مىزنند. بگو: مكر خدا سريعتر از هر مكرى است، و محققا فرشتگان ما مكرهاي شما را مىنويسند. “
مي فرمايد: ما بر كردههاى شما گواهان و مراقبينى داريم كه آنان را نزد شما مىفرستيم تا اعمالتان را بنويسند و حفظ كنند، و به محضى كه يك عمل انجام بدهيد هم عملتان نوشته شده، و هم جزاى آن معين شده و ديگر مجال و فرصتى نمىماند كه مكر شما اثر خود را ببخشد، چه ببخشد و چه نبخشد جزاى آن قبلا معلوم شده است.
از ظاهر آيه شريفه: ”هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون،“ معناى كتابت اعمال بندگان به دست ملائكه اين است كه اعمال را از پشت پرده استعدادها به مرحله فعليت خارجى در آورند، و آن وقت خود اعمال در صحيفه عالم كون نقش بسته مىشود.
1) آيه 62 سوره مومنون الميزان ج : 15 ص : 59
ص:415
با اين بيان كاملا روشن مىشود كه كتابت اعمال بندگان توسط رسولان چگونه علت شده است براى اسرع المكر بودن خداى تعالى، چون بنابر اين بيان، حقيقت معنا اينطور مىشود: ما اعمال شما را كه با آن اعمال مكر مىكنيد از داخل ذات شما بيرون آورده آن را در خارج قرار مىدهيم، و با اين حال چگونه بر ما پوشيده مىماند كه شما مىخواهيد با اين اعمال خود با ما مكر كنيد؟ و مگر مكر چيزى جز اين است كه مثلا شما بخواهيد با حيله، كسى را از مقصدش برگردانيد بطوريكه خود او متوجه نشود؟ و شما نمىتوانيد چيزى را بر ما پوشيده نمائيد، اين مائيم كه حقيقت امر را بر شما پوشانديم .
رفتارى كه خيال مىكرديد مكر بر ما است، مكر ما بر خودتان بود، چون ما بوديم كه كارى كرديم كه مكر ما را مكر خود بپنداريد و به آن اقدام نمائيد، و اين پندار و اين اقدام ضلالتى بود از طرف شما، و اضلالى بود از طرف ما، كه ما شما را به سزاى كارهاى نادرستى كه كرديد گرفتار كرديم .
-” يَوْمَ نَدْعُوا كلَّ أُنَاسِ بِإِمَمِهِمْ فَمَنْ أُوتىَ كتَبَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَئك يَقْرَءُونَ كتَبَهُمْ وَ لا يُظلَمُونَ فَتِيلا،
-وَ مَن كانَ فى هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فى الاَخِرَةِ أَعْمَى وَ أَضلُّ سبِيلاً،
-روزى كه هر قومى را با امامشان دعوت كنيم هر كس نامه دعوتش را به دست راستش دهند آنان نامه خود قرائت كنند و كمترين ستمى به ايشان نخواهد رسيد،
-هر كسى در اين دنيا نابينا و كوردل باشد در آخرت نيز نابينا و گمراهتر خواهد بود.“
در قيامت هر گروهي با پيشواى خودشان احضار خواهد شد و هر كه به امام حقى اقتداء كرده باشد، نامه عملش را به دست راستش مىدهند، و هر كه از معرفت امام حق در دنيا كور بوده، در آنجا هم كور خواهد بود.
” و من كان فى هذه اعمى فهو فى الآخرة اعمى و اضل سبيلا.“
مراد از كورى آخرت كورى چشم نيست، بلكه نداشتن بصيرت و ديده باطنى است. مقصود از كورى در دنيا هم همين است:
” فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور.“
پس معناى آيه اين است كه هر كه در زندگى دنيا امام حق را نشناسد و راه حق نپيمايد چنين كسى در آخرت سعادت و رستگارى را نمىبيند و راه به سوى آمرزش
1) آيه 21 سوره يونس الميزان ج : 10 ص : 47
ص:416
نمىبرد.
از ظاهر آيه استفاده مىشود كه براى هر طائفهاى از مردم امامى است غير از امام طائفه ديگر. امامى كه روز قيامت خوانده مىشود آن كسى است كه مردم او را امام خود گرفته باشند و به او اقتداء كرده باشند نه آن كس كه خداوند به امامتش برگزيده باشد.
مراد از امام هر طائفه، آن كسى است كه مردم به پيشوائيش تن در داده باشند، حال چه اينكه امام حق باشد و چه امام باطل.
-” وَ وُضِعَ الْكِتَب فَترَى الْمُجْرِمِينَ مُشفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يَوَيْلَتَنَا مَا لِ هَذَا الْكتَبِ لا يُغَادِرُ صغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلا أَحْصاهَا وَ وَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً وَ لا يَظلِمُ رَبُّك أَحَداً،
-و نامهها پيش آرند و گنهكاران را از مندرجات آن هراسان بينى و گويند: اى واى بر ما اين نامه چيست كه گناه كوچك و بزرگى نگذاشته مگر آن را به شمار آورده، و هر چه كردهاند حاضر يابند كه پروردگارت به هيچ كس ستم نمىكند.“
وَضع كتاب در قيامت به معناى نصب آن است تا بر طبقش حكم كنند. از ظاهر سياق استفاده مىشود كه كتاب مورد نظر كتاب واحدى است كه اعمال تمامى خلايق در آن ضبط شده، و آن را براى حساب نصب مىكنند، نه اينكه هر يك نفر يك كتاب جداگانهاى داشته باشد. اين با آياتى كه براى هر انسانى و هر امتى كتابى جداگانهاى سراغ مىدهد منافات ندارد.
ذكر اشفاق و ترس مجرمين خود دليل بر اين است كه مقصود از كتاب، كتاب اعمال است، و يا كتابى است كه اعمال در آن است، و اشفاقشان از آن حالى كه به خود گرفتهاند به خاطر اين است كه مجرم بودند. پس اين حال و روزگار مخصوص به آنان نيست، هر كس در هر زمانى مجرم باشد هر چند كه مشرك نباشد چنين روزگارى خواهد داشت.
”و يقولون يا ويلتنا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصيها،“
” و گفتند واى بر ما اين چه كتابى است كه هيچ كوچك و بزرگى را فروگذار نكرده و همه را شمرده است!“
اين بيان خود اظهار وحشت و فزع از تسلط كتاب در احصاء و شمردن گناهان و يا تسلطش بر مطلق حوادث و از آن جمله گناهان است، كه اين اظهار وحشت را به
1) آيه 71و72 سوره اسري الميزان ج : 13 ص : 227
ص:417
صورت استفهام تعجبى اداء كردهاند، و از آن به دست مىآيد كه چرا اول صغيره را گفتند بعد كبيره را، وجه آن اين مىباشد كه هيچ گناه كوچكى را به خاطر اينكه كوچك است، و مهم نيست، از قلم نينداخته، و هيچ گناه بزرگى را به خاطر اينكه واضح است، و همه مىدانند فروگذار نكرده است.
” و وجدوا ما عملوا حاضرا. “
آنچه را حاضر نزد خود مىيابند خود اعمال است، كه هر يك به صورت مناسب خود مجسم مىشود نه كتاب اعمال و نوشته شده آنها، همچنان كه از امثال آيه” يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون،“ نيز همين معنا استفاده مىشود، و جمله” و لا يظلم ربك احدا،“ نيز كه در ذيل آيه مورد بحث است همين معنا را تاييد مىكند چون ظلم نكردن بنا بر تجسم اعمال روشنتر است، زيرا وقتى پاداش انسان خود كردههاى او باشد و احدى در آن دخالت نداشته باشد ديگر ظلم معنا ندارد - دقت فرمائيد .
-” فَمَن يَعْمَلْ مِنَ الصلِحَتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا كفْرَانَ لِسعْيِهِ وَ إِنَّا لَهُ كتِبُونَ،
-و هر كس اعمال شايسته كند و مؤمن باشد كوشش او بدون پاداش نماند و ما ثبت كننده مساعى او هستيم.“
اين آيه شريفه از آياتى است كه دلالت مىكند بر قبولى اعمال صالح، مشروط به اينكه توأم با ايمان باشد، همچنان كه آيات حبط اعمال به خاطر كفر، آن را تاييد مىكند، و نيز دلالت مىكند بر اينكه مؤمنى كه بعضى از اعمال صالح را به جاى مىآورد اهل نجات است.
پس معناى اينكه فرمود:” فمن يعمل من الصالحات،“ اين است كه از افراد بشر هر كس چيزى از اعمال صالح را به جاى آورد،” فلا كفران لسعيه - سعى ايشان مستور نمىماند.“
البته عمل صالح را مقيد به ايمان كرد چون عمل بدون ايمان اثرى ندارد. و مراد از ايمان قطعا ايمان به خدا است، چيزى كه هست ايمان به خدا جداى از ايمان به انبيايش نيست، آن هم همه آنان، بدون استثناء.
و معناى اينكه فرمود:” و انا له كاتبون،“ اين است كه ما اعمالشان را در صحيفه
1) آيه 49 سوره كهف الميزان ج : 13 ص : 451
ص:418
اعمال ثبت مىكنيم، ثبتى كه هرگز فراموش نشود. مقصود از اين كه فرمود:” فلا كفران لسعيه و انا له كاتبون،“ اين است كه عمل صالحشان فراموش و كفران نمىشود.
-” أَمْ يحْسبُونَ أَنَّا لا نَسمَعُ سِرَّهُمْ وَ نجْوَاهُم بَلى وَ رُسلُنَا لَدَيهِمْ يَكْتُبُونَ،
-و يا پنداشتهاند كه ما سر و نجوايشان را نمىشنويم، بله مىشنويم، و فرستادگان ما نزد ايشان هستند، و مىنويسند.“
منظور از كلمه سرّ اسرارى است كه در دلهاى خود پنهان مىدارند، و منظور از كلمه نجوى سخنان بيخ گوشى است كه با يكديگر دارند، سخنانى كه مىخواهند ديگران نشنوند. و چون سر عبارت است از حديث نفس لذا از علم خدا بدان و از اطلاع خدا به سخنان بيخ گوشى آنان تعبير كرد به اينكه خدا آن را مىشنود .
” بلى و رسلنا لديهم يكتبون،“ يعنى بله ما سر و نجواى ايشان را مىشنويم و فرستادگان ما هم كه موكل بر ايشانند تا اعمالشان را بنويسند كارهاى ايشان را مىنويسند و حفظ مىكنند.
-” وَ جَعَلُوا الْمَلَئكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَدُ الرَّحْمَنِ إِنَثاً أَ شهِدُوا خَلْقَهُمْ ستُكْتَب شهَدَتهُمْ وَ يُسئَلُونَ،
-آرى مشركين ملائكه را كه بندگان خدايند ماده پنداشتند، مگر در هنگام آفريدن آنان حاضر بودند؟ به زودى اين شهادتشان نوشته مىشود و از آن بازخواست خواهند شد.“
” ستكتب شهادتهم و يسئلون،“ به زودى اين شهادت بدون علم آنها در نامه اعمالشان نوشته مىشود و در قيامت از آن بازخواست خواهند شد.
-” وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا أَشيَاعَكُمْ فَهَلْ مِن مُّدَّكر،
-وَ كلُّ شىْءٍ فَعَلُوهُ فى الزُّبُرِ،
-وَ كلُّ صغِيرٍ وَ كَبِيرٍ مُّستَطرٌ،
-و با اينكه ما امثال شما را هلاك كرديم باز هم كسى نيست كه متذكر شود،
ص:419
-بدانند كه آنچه كردهاند در نامهها ضبط است،
-و هر كوچك و بزرگى در آن نوشته شده. “
مي فرمايد: آن انذارى كه شما را از عذاب دنيا و آخرت كرديم صرف خبرى نبود كه به شما داده باشيم، و از اين باب نبود كه با شما حرفى زده باشيم، اين هم مسلكان شما از امتهاى گذشتهاند كه اين انذار در آنان شروع شد، و ما هلاكشان كرديم، و به عذاب دنيائيشان مبتلا ساختيم، و به زودى عذاب آخرت را خواهند ديد، چون اعمالشان همه نوشته شده و در نامههاى محفوظ نزد ما ضبط گرديده، به زودى بر طبق آن نوشتهها به حسابشان مىرسيم، و به آنچه كردهاند جزاشان مىدهيم.
” و كل شىء فعلوه فى الزبر و كل صغير و كبير مستطر،“ كلمه زبر به معناى نامههاى اعمال است و مراد از صغير و كبير اعمال صغير و كبير است.
-” يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا أَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسوهُ وَ اللَّهُ عَلى كلِّ شىْءٍ شهِيدٌ،
-و اين عذاب در روزى است كه خدا همه آنان را مبعوث مىكند و بدانچه كردهاند خبر مىدهد چون خدا اعمال آنان را شمرده و خود آنان فراموش كردهاند و خدا بر هر چيزى ناظر و گواه است.“
روزى كه خدا مبعوثشان مىكند كه روز حساب و جزاء است، و آنگاه آنان را از حقيقت همه آنچه كردهاند با خبر مىسازد .
” احصيه الله و نسوه،“ كلمه احصاء به معناى احاطه داشتن به عدد هر چيز است، به طورى كه حتى يك عدد از آن از قلم نيفتد.
” و الله على كل شىء شهيد،“ اگر گفتيم خدا عمل آنان را شمرده دارد، و خود آنان فراموش كردهاند، براى اين است كه خدا ناظر و شاهد بر هر چيز است.
-” فَأَمَّا مَنْ أُوتىَ كِتَبَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَءُوا كِتَبِيَهْ،
-اما كسى كه نامه عملش را به دست راستش داده باشند از خوشحالى فرياد مىزند بياييد نامهام را بخوانيد كه به سعادتم حكم مىكند.“
اين آيه شريفه و مابعدش بيان تفصيلى اختلاف حال مردم در روز قيامت است،
ص:420
اختلافى كه از حيث سعادت و شقاوت دارند. مي فرمايد: كسى كه كتابش به دست راستش داده شده رو به فرشتگان مىكند و مىگويد: بياييد نامه عمل مرا بگيريد و بخوانيد كه چگونه به سعادت من حكم مىكند.
” انى ظننت انى ملاق حسابيه،“ اگر گفتم كتاب من كتاب يمين است، و به سعادت من حكم مىكند، براى اين بود كه من در دنيا به چنين روزى يقين داشتم، و يقين داشتم كه به زودى حساب خود را ملاقات مىكنم، و به پروردگارم ايمان آوردم، و عمل خود را اصلاح كردم.
” فهو فى عيشة راضية،“ يعنى چنين كسى زندگى مىكند به عيش راضيه، به عيشى كه خودش آن را بپسندد.
” فى جَنَّةٍ عَالِيَةٍ، قُطوفُهَا دَانِيَةٌ، كلُوا وَ اشرَبُوا هَنِيئَا بِمَا أَسلَفْتُمْ فى الأَيَّامِ الخَْالِيَة.“ يعنى او در بهشتى است كه داراى مقامى عالى است، و او در آن بهشت لذاتى دارد، كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده باشد، و نه بر قلب كسى خطور كرده باشد.
” قطوفها دانية،“ قطوف به معناى ميوهاى است كه به حد چيدن رسيده باشد، و معناى جمله اين است كه ميوههاى آن بهشت به وى نزديك است، به طورى كه هر جور بخواهد مىتواند بچيند.
” كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية،“ يعنى به ايشان گفته مىشود: بخوريد و بنوشيد، از همه آنچه خوردنى و نوشيدنى در بهشت است، در حالى كه گوارايتان باشد، و اين پاداش آن ايمان و عمل صالحى است كه در دنياى گذرا و ناپايدار براى امروزتان تهيه ديديد.
-” وَ أَمَّا مَنْ أُوتىَ كِتَبَهُ بِشِمَالِهِ فَيَقُولُ يَلَيْتَنى لَمْ أُوت كِتَبِيَهْ،
-و اما كسى كه نامه عملش را به دست چپش داده باشند مىگويد اى كاش نامهام را به من نداده بودند.“
صاحبان اين سخن اشقياى مجرمند كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مىدهند، و معناى اينكه چرا نامه اعمال مجرمين را به دست چپشان مىدهند، در تفسير سوره اسراء ( در الميزان) گذشت، اين طايفه در قيامت آرزو مىكنند كه اى كاش نامه اعمال خود را نمىديدند، و نمىفهميدند حسابشان چيست، و اين آرزويشان از اين جهت
1) آيه 19 تا 24 سوره الحاقه الميزان ج 19 ص 666
ص:421
است كه مىبينند چه عذاب اليمى برايشان آماده شده است:
-پس خطاب مىرسد بگيريد او را و دست و پايش را ببنديد، و سپس در آتشش افكنيد، و آنگاه او را به زنجيرى كه طولش هفتاد ذراع است ببنديد!
-در نتيجه امروز در اينجا هيچ دوستى حمايت كننده ندارد، و به جز چرك و خون دوزخيان هيچ طعامى ندارد، چرك و خونى كه خوراك خطاكاران است و بس! “
-” َكلا إِنَّ كِتَب الأَبْرَارِ لَفِى عِلِّيِّينَ، وَ مَا أَدْرَاك مَا عِلِّيُّونَ،
-كِتَبٌ مَّرْقُومٌ،
-يَشهَدُهُ المُقَرَّبُون،
-نه ، نامه نيكان در عليين است،
-و تو چه دانى كه عليين چيست؟
-كتابى است نوشته شده،
-كه مقربان شاهد آنند.“
كلمه عليون به معناى علوى روى علو ديگر است، و يا به عبارتى ديگر علوى دو چندان كه با درجات عالى و منازل قرب به خداى تعالى منطبق مىشود.
معناى آن، اين است كه: آنچه براى ابرار مقدر شده، و قضايش رانده شده، تا جزاى نيكوكاريهاى آنان باشد، در عليين قرار دارد، و تو اى پيامبر! نمىدانى عليين چيست، امرى است نوشته شده، و قضايى است حتمى و مشخص و بدون ابهام .
” يشهده المقربون،“ شهادت در اين جمله به معناى معاينه و به چشم خود ديدن است، و مقربين، قومى از اهل بهشتند كه درجهشان از درجه عموم ابرار به بيانى كه در تفسير آيه” عينا يشرب بها المقربون،“ خواهد آمد بالاتر است، پس مراد اين است كه مقربين، عليين را با ارائه خداى تعالى مىبينند، و خداى عز و جل نظير اين مشاهده را در باره دوزخ آورده و فرموده: ” كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم،“ و از اين آيه استفاده مىشود كه مقربين همان اهل يقينند .
-” َكلا إِنَّ كِتَب الفُجَّارِ لَفِى سِجِّينٍ،
-وَ مَا أَدْرَاك مَا سجِّينٌ،
-كِتَبٌ مَّرْقُومٌ،
-نه، بلكه نامه بدكاران در سجين است،
-و تو چه دانى كه سجين چيست ؟
ص:422
-كتابى است نوشته شده . “
دقت در سياق اين چهار آيه و مقايسه آنها با يكديگر، و نيز آنچه از مقايسه مجموع اين چهار آيه با مجموع چهار آيهاى كه با جمله: ” كلا ان كتاب الابرار ...“ شروع مىشود آنچه به دست مىآيد اين است كه: مراد از كلمه سجين چيزى است كه مقابل و مخالف عليين باشد، و چون معناى عليين علو روى علو ديگر و يا به عبارتى علو دو چندان است، معلوم مىشود منظور از سجين هم سفلى روى سفلاى ديگر، و يا به عبارتى پستى دو چندان و گرفتارى در چنان پستى است، همچنان كه آيه” ثم رددناه اسفل سافلين،“ بدان اشاره مىكند، پس از هر معنا نزديكتر به ذهن اين است كه اين كلمه مبالغه در سجن – حبس- باشد، در نتيجه معناى آيه اين است كه كتاب فجار در حبس و زندانى است كه هر كس در آن بيفتد بيرون شدن برايش نيست.
كلمه كتاب به معناى مكتوب است، آن هم نه از كتابت به معناى قلم دست گرفتن و در كاغذ نوشتن، بلكه از كتابت به معناى قضاى حتمى است، و منظور از كتاب فجار سرنوشتى است كه خدا براى آنان مقدر كرده، و آن جزايى است كه با قضاى حتميش اثبات فرموده است .
پس حاصل آيه اين شد: آنچه خداى تعالى به قضاى حتميش براى فجار مقدر و آماده كرده در سجين است كه سجنى بر بالاى سجنى ديگر است، به طورى كه اگر كسى در آن بيفتد تا ابد و يا تا مدتى بس طولانى در آن خواهد بود.
” كتاب مرقوم،“ كلمه كتاب در اينجا نيز به معناى مكتوب است از كتابت، و به معناى قضاء و اثبات مىباشد، و كلمه مرقوم از ماده رقم است كه به معناى خط درشت است. همچنين جمله مورد بحث اشارهاى به اين معنا است كه آنچه براى آنان مقدر شده كاملا روشن است، و هيچ ابهامى در آن نيست، و حتمى و مشخص است و تخلفپذير نيست.
فرموده كتاب فجار در سجين است كه آن نيز كتابى است مرقوم، پس سجين كتابى است جامع كه در آن خيلى سرنوشتها نوشته شده و از آن جمله كتاب و سرنوشت فجار است .
-” فَأَمَّا مَنْ أُوتىَ كِتَبَهُ بِيَمِينِهِ، فَسوْف يحَاسب حِساباً يَسِيراً،
-وَ يَنقَلِب إِلى أَهْلِهِ مَسرُوراً،
-در آن روز كسى كه نامهاش را به دست راستش دهند،
1) آيه 4 تا 6 سوره مطففين الميزان ج 20 ص 381
ص:423
-به زودى خواهد ديد كه حسابى آسان از او مىكشند،
-و خوشحال و خندان به سوى اهلش برمىگردد.“
منظور از كتاب، نامه عمل است، به دليل اينكه دنبالش مساله حساب را ذكر كرده. ” فسوف يحاسب حسابا يسيرا،“ حساب يسير آن حسابى است كه در آن سهلانگارى شود نه سختگيرى.
” و ينقلب الى اهله مسرورا، “ مراد از اهل أنيسهايى است كه خدا براى او در بهشت آماده كرده، مانند حور و غلمان و غيره، و اين معنا از سياق استفاده مىشود.
-” وَ أَمَّا مَنْ أُوتىَ كِتَبَهُ وَرَاءَ ظهْرِهِ،
-فَسوْف يَدْعُوا ثُبُوراً، وَ يَصلى سعِيراً،
-و اما كسى كه نامه اعمالش را از پشت سرش بدهند،
-به زودى فرياد واويلايش بلند مىشود،
-و در آتش بسوزد.“
بعيد نيست كه اگر نامه عملشان از پشت سرشان داده مىشود به خاطر اين است كه در آن روز صورتشان به عقب بر مىگردد، همچنان كه در جاى ديگر فرموده:” من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها.“
در اينجا ممكن است بگويى دادن نامه عمل كفار از پشت سر منافات دارد با آيات ديگرى كه مىفرمايد: نامه آنان را به دست چپشان مىدهند، و ليكن بين اين دو دسته آيات منافاتى نيست، چون مواقف روز قيامت يك موقف و دو موقف نيست.
” فسوف يدعوا ثبورا،“ دعاى ثبور خواندنشان به اين معنا است كه مىگويند: وا ثبورا مثل اينكه مىگوييم: واويلا.
” و يصلى سعيرا،“ يعنى داخل آتشى مىشود و يا حرارتش را تحمل مىكند كه در حال زبانه كشيدن است، آتشى است كه نمىتوان گفت چقدر شكنجهآور است.
” انه كان فى اهله مسرورا،“ او در ميان اهلش مسرور بود، و از مال دنيا كه به او مىرسيد خوشحال مىشد، و دلش به سوى زينتهاى مادى مجذوب مىگشت، و همين باعث مىشد كه آخرت از يادش برود، و خداى تعالى انسان را در اين خوشحال شدن مذمت كرده، و آن را فرح بيجا و بغير حق دانسته، مىفرمايد:” ذلكم بما كنتم تفرحون فى الأرض بغير الحق و بما كنتم تمرحون.“
” انه ظن ان لن يحور،“ يعنى گمان مىكرد برنمىگردد، و مراد برگشتن به سوى پروردگارش براى حساب و جزا است.
و اين پندار غلط هيچ علتى به جز اين ندارد كه در گناهان غرق شدند، گناهانى
1) آيه 7 تا 9 سوره انشقاق الميزان ج 20 ص 402
-هيچ انسانى نيست مگر آنكه نگهبانى بر او موكل است.“
مراد از موكل شدن نگهبانى براى حفظ نفس، اين است كه فرشتگانى اعمال خوب و بد هر كسى را مىنويسند، و به همان نيت و نحوهاى كه صادر شده مىنويسند، تا بر طبق آن در قيامت حساب و جزا داده بشوند، پس منظور از حافظ، فرشته، و منظور از محفوظ عمل آدمى است، همچنان كه در جاى ديگر فرموده: ”و ان عليكم لحافظين كراما كاتبين يعلمون ما تفعلون.“
بعيد نيست كه مراد از حفظ نفس، حفظ خود نفس و اعمال آن باشد، و منظور از حافظ، جنس آن بوده باشد، كه در اين صورت چنين افاده مىكند كه جانهاى انسانها بعد از مردن نيز محفوظ است، و با مردن نابود و فاسد نمىشود، تا روزى كه خداى سبحان بدنها را دوباره زنده كند، در آن روز جانها به كالبدها برگشته دوباره انسان بعينه و شخصه همان انسان دنيا خواهد شد، آنگاه طبق آنچه اعمالش اقتضا دارد جزا داده خواهد شد، چون اعمال او نيز نزد خدا محفوظ است، چه خيرش و چه شرش .
بسيارى از آيات قرآن كه دلالت بر حفظ اشيا دارد اين نظريه را تاييد مىكند، مانند آيه” قل يتوفيكم ملك الموت الذى و كل بكم،“ و آيه” الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت.“
ظاهر آيهاى كه در سوره انفطار بود و مىگفت وظيفه ملائكه حافظ حفظ نامههاى اعمال است، با اين نظريه منافات ندارد، براى اينكه حفظ جانها هم مصداقى از نوشتن نامه است، همچنان كه از آيه” انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون،“ اين معنا استفاده مىشود.
” يوم تبلى السرائر،“ رجع در روزى است كه آنچه از عقايد و آثار اعمال كه انسانها پنهان كرده بودند، چه خيرش و چه شرش به مورد آزمايش و شناسايى قرار مىگيرد، و زرگر اعمال و عقايد آنها را در بوته زرگرى خود مىآزمايد، تا معلوم شود كدام صالح و كدام فاسد بوده و كدام خالص و كدام داراى ناخالصى و عيار است و بر طبق آن صاحبش را جزا مىدهد، پس آيه مورد بحث در معناى آيه زير است:” ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله.“
ص:425
-” وَ كلَّ إِنسنٍ أَلْزَمْنَهُ طئرَهُ فى عُنُقِهِ وَ نخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ كتَباً يَلْقَاهُ مَنشوراً،
-اقْرَأْ كِتَبَك كَفَى بِنَفْسِك الْيَوْمَ عَلَيْك حَسِيبا،
-و ما مقدرات و نتيجه اعمال نيك و بد هر انسانى را طوق گردن او ساختيم كه ملازم و قرين هميشگى او باشد و روز قيامت كتابى كه نامه اعمال اوست بر او بيرون آريم در حاليكه آن نامه چنان باز باشد كه همه اوراق آنرا يك مرتبه ملاحظه كند،
-و به او خطاب رسد كه تو خود كتاب اعمالت را بخوان و بنگر تا در دنيا چه كردهاى كه تو خود تنها براى رسيدگى بحساب خويش كافى هستى.“
مراد از كلمه طائر هر چيزى است كه با آن بر ميمنت و نحوست استدلال شود، و حسن عاقبت و يا سوء آن كشف و آشكار گردد، زيرا براى هر انسانى چيزى كه مربوط به عاقبت امر بوده و بتوان به وسيله آن به كيفيت عاقبتش از خير و شر پى برد وجود دارد. طائر در اينجا عمل انسان است.
و اينكه فرمود: ما طائر هر كسى را در گردنش الزام كردهايم معنايش اينست كه آن را لازم لا ينفك و جدائى ناپذير او قرار دادهايم كه به هيچ وجه از او جدا نگردد.
خواست خدا بر اين مطلب استوار است كه آن چيزى كه سعادت و شقاوت را به دنبال خود براى آدمى خواهد آورد همواره در گردن او باشد، و اين خداست كه سرنوشت آدمى را چنين لازم لا ينفك او كرده است، و اين سرنوشت همان عمل آدمى است، چون خداى تعالى مىفرمايد:” و ان ليس للانسان الا ما سعى و ان سعيه سوف يرى ثم يجزيه الجزاء الاوفى.“
پس آن طائر و آيندهاى كه خداوند لازم لا ينفك آدمى كرده همان عمل اوست، و معناى الزام كردن آن اين است كه خداوند چنين مقرر فرموده است كه هر عملى قائم به عاملش بوده و خير و شر آن، به خود او برگردد، نه آنكه او را رها كرده به غير او گلاويز شود.
و از آيه:” و ان جهنم لموعدهم اجمعين- تا آيه- ان المتقين فى جنات و عيون،“ استفاده مىشود كه خداوند چنين مقرر فرموده است كه عاقبت خير، با داشتن ايمان و تقوى محقق مىشود، و عاقبت بد در پيروى از كفر و معصيت است .
و لازمه اين قضاء اين است كه در عمل هر انسانى شواهدى باشد كه به طور قطع و بدون خطا و اشتباه عاقبت او را تعيين و مشخص كند، چون گفتيم كه چنين مقرر شده كه هر عملى به صاحبش برگردد، و هر كسى جز عملش سرمايه ديگرى نداشته باشد و سرانجام كار اطاعت به بهشت و كار گناه به آتش بيانجامد.
ص:426
در اين بيان، روشن مىشود كه آيه شريفه سعادت و شقاوت را اگر بطور لزوم و حتم براى انسان اثبات مىكند از راه اعمال نيك و بدش مىباشد كه خود به اختيار خويش كسب كرده است نه اينكه بخواهد بگويد لزوم يكى از اين دو جبرى است و عمل افراد هيچگونه اثرى در سعادت و شقاوت آنان ندارد، خلاصه اينكه معناى آيه شريفه آنطور نيست كه بعضى خيال كردهاند كه آيه شريفه سعادت و شقاوت هر كس را اثر قضاء حتمى و ازلى دانسته، چه اينكه عملى انجام دهد و يا ندهد، و چه اطاعت كند يا معصيت نمايد.
-” و نخرج له يوم القيمة كتابا يلقيه منشورا.“
وضع اين كتاب را كه در اين جمله گفته شده، جمله بعدى يعنى ” اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا،“ روشن مىكند، چون دلالت دارد بر اينكه: اولا آن كتابى كه روز قيامت براى انسان بيرون مىكشند كتاب خود او است، و هيچ ربطى به غير او ندارد .
و ثانيا اين كتاب حقايق تمامى اعمال آدمى را دارد، بدون اينكه كوچكترين عمل او را از قلم انداخته باشد، همچنانكه در آيه ديگرى همين معنا را آورده و فرموده است:” و يقولون يا ويلنا ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصيها.“
و سوم اينكه: حقيقت اعمال را آمارگيرى نموده سعادت باشد يا شقاوت، نفع باشد يا ضرر جلوهگر مىسازد، جلوهاى كه هيچ ابهامى نداشته و جاى هيچگونه عذرى باقى نمىگذارد، همچنانكه فرموده:” لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد!“
و از آيه: ” يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء...،“ برمىآيد كه كتاب مزبور دربردارنده حقيقت اعمال و نتايج خير و شر آنها است، نه اينكه مانند كتابهاى معمولى عبارت از خطوط و رسمها بوده باشد، پس آن كتاب عبارتست از همان اعمالى كه خداوند آن را به انسان نشان مىدهد كه ديگر جاى حاشا و تكذيب نماند، چون هيچ دليلى محكمتر از مشاهده و ديدن نيست .
و از همينجا معلوم مىشود كه مراد از طائر و كتاب كه در آيه مورد بحث آمده، يك چيز است و آن عبارت از اعمال آدمى است، و كسى توهم نكند كه عمل قبلا طائر بوده و كتاب نبوده و در قيامت كتاب شده و ديگر طائر نيست.
و خلاصه اينكه در جمله” و نخرج له،“ اشارهاى است به اينكه حقايق كتاب اعمال از ادراك انسان پوشيده شده و در پس پرده غفلت است، و خداوند در روز قيامت آن را از پس پرده بيرون مىكشد و آدمى را از جزئيات آن با خبر مىسازد، و مقصود از جمله”يلقيه منشورا،“ هم همين است و اين خود دليل بر اين است كه اين كتاب براى هر كس آماده
ص:427
و زير سر است، و نسبت به احدى در آن غفلت نمىشود، بنا بر اين، جمله مذكور تاكيد جمله قبلى است كه مىفرمود:” و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه،“ چون حاصل معناى اين جمله نيز همين بود كه هر انسانى به زودى آثار اعمالش را خواهد يافت، اولا براى اينكه آثار اعمال، لازم لا ينفك و جدائى ناپذير او است و ثانيا براى اينكه به صورت كتابى در آمده كه به زودى آن را پخش و منتشر خواهد ديد .
-” اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا.“
اين آيه دلالت مىكند بر اينكه حجت كتاب مذكور حجتى است قاطع به طورى كه خواننده آن هيچ ترديدى در آن نمىكند، هر چند كه خواننده خود گنهكار باشد، و چطور چنين نباشد و حال آنكه در كتاب به جاى خط و نقش، خود عمل ديده مىشود و پاداش و كيفر هم خود عمل است، همچنانكه فرموده: ” لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون!“
و خلاصه معناى آيات با در نظر گرفتن اينكه سياق آنها سياق توبيخ و ملامت است اين مىشود كه: خداى سبحان قرآن را نازل كرده و آن را راهنماى ملتى قرار داد كه اقوم است و اين كار بر طبق سنت الهى جريان يافته چرا كه سنت او در هدايت مردم به سوى توحيد و بندگى و به سعادت رساندن راه يافتگان و بدبخت كردن گمراهان در همه اعصار اينچنين بوده است و ليكن انسان خير را از شر و نفع دهنده را از ضرر زننده تشخيص نداده است، نسبت به آنچه كه مطابق هوى و هوس باشد عجله مىكند، و در نتيجه شر را به عين حرص و ولعى كه در خير از خود نشان مىدهد جستجو و طلب مىكند و حال آنكه عمل چه خير و چه شر همچون سايه دنبال آدمى است، و از يكديگر جدا شدنى نيستند بلكه در كتابى محفوظ شده تا به زودى در روز قيامت برايش بيرون آورند و در پيش رويش بگسترند، و بر سر آن بازخواستش كنند، و چون چنين است بر آدمى لازم است كه به هر چه كه دلش خواست مبادرت نورزد و در ارتكاب آن عجله نكند، بلكه در امورش قدرى توقف و تفكر نمايد تا خير و شر آن را از هم تشخيص داده و خير را برگزيده و شر را رها سازد.
-” من اهتدى فانما يهتدى لنفسه و من ضل فانما يضل عليها و لا تزر وازرة وزر اخرى!“
عمل چه نيك باشد و چه بد، ملازم و دنبال صاحبش بوده و عليه او بايگانى مىشود و در هنگام حساب، خود را در برابر صاحبش آفتابى مىكند، بنا بر اين هر كس در راه و به سوى راه قدم نهد براى خود و به نفع خود قدم نهاده و نفع هدايتش عايد خودش مىشود نه غير خود، و كسى هم كه در بيراهه و به سوى بيراهه قدم نهد ضرر گمراهيش به خودش برمىگردد و دودش به چشم خودش مىرود، بدون اينكه به غير
ص:428
خود كمترين ضررى برساند، و هيچ نفسى بار گناه نفس ديگر را نمىكشد، و آنطور كه بعضى از اهل ضلالت مىپندارند كه اگر گمراهى كنند وزرگمراهيشان به گردن پيشوايانشان است، و يا مقلدين مىپندارند كه مسؤوليت گمراهيشان به گردن پدران و نياكان ايشان است، و خود مسؤوليتى ندارند، سخت در اشتباهند.
آرى آن روزى را كه مجرمين دارند، پيشوايانشان نيز دارند، چرا كه هر كس كه سنت بدى را باب كند تا زمانى كه در دنيا عاملى به آن سنت زشت وجود دارد صاحب سنت نيز همه آن وزر را خواهد داشت، همانها كه در دنيا مىگفتند اينكار را بكن مسؤوليتش به گردن من! بايد در قيامت گناه ايشان را به گردن بگيرند .
اما همه اينها وزر امامت و پيشوايى باطل و رواج دادن سنتهاى بد است نه عين آن وزرى را كه مرتكب گناه دارد، تا لازمه به گردن گرفتن سنتگزاران اين باشد كه خود مرتكبين سنت باطل وزرى نداشته باشند، و به فرض هم كه عين آن باشد، معنايش اين است كه در يك گناه دو كس معذب شود.
1) آيه 13و14 سوره اسري الميزان ج : 13 ص : 73
ص:429
-” إِلا مَن تَاب وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صلِحاً فَأُولَئك يُبَدِّلُ اللَّهُ سيِّئَاتِهِمْ حَسنَتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً،
-وَ مَن تَاب وَ عَمِلَ صلِحاً فَإِنَّهُ يَتُوب إِلى اللَّهِ مَتَاباً،
-مگر آنكه توبه كند و مؤمن شود و عمل شايسته كند آنگاه خدا بديهاى اين گروه را به نيكيها مبدل كند كه خدا آمرزگار و رحيم است،
-و هر كه توبه كند و عمل شايسته انجام دهد به سوى خدا بازگشتى پسنديده دارد.“
اينكه تبديل گناهان به حسنه چه معنا دارد؟ ظاهر جمله:” يبدل الله سيئاتهم حسنات،“ مخصوصا با در نظر داشتن اينكه در ذيلش فرموده: و خدا غفور و رحيم است، اين است كه: هر يك از گناهان ايشان خودش مبدل به حسنه مىشود، نه عقابش و نه ملكهاش و نه اعمال آيندهاش، بلكه يك يك گناهان گذشتهاش مبدل به حسنه مىشود، اين ظاهر آيه است، پس بايد با حفظ اين ظاهر چارهاى انديشيد.
آنچه به نظر ما مىرسد اين است كه بايد ببينيم گناه چيست؟
آيا نفس و متن عمل ناشايست گناه است و در مقابل نفس فعلى ديگر حسنه است و يا آنكه نفس فعل و حركات و سكناتى كه فعل از آن تشكيل شده در گناه و ثواب يكى است و اگر يكى است- كه همينطور هم هست- پس گناه شدن گناه از كجا و ثواب شدن عمل ثواب از كجا است؟
مثلا عمل زنا و نكاح چه فرقى با هم دارند كه يكى گناه شده و ديگرى ثواب، با اينكه حركات و سكناتى كه عمل، از آن تشكيل يافته در هر دو يكى است؟ و همچنين خوردن كه در حلال و حرام يكى است؟
اگر دقت كنيم خواهيم ديد تفاوت اين دو در موافقت و مخالفت خدا است،
ص:430
مخالفت و موافقتى كه در انسان اثر گذاشته و در نامه اعمالش نوشته مىشود، نه خود نفس فعل، چون نفس و حركات و سكنات كه يا آن را زنا مىگوييم و يا نكاح، به هر حال فانى شده از بين مىرود و تا يك جزئش فانى نشود نوبت به جزء بعدىاش نمىرسد و پر واضح است كه وقتى خود فعل از بين رفت عنوانى هم كه ما به آن بدهيم چه خوب و چه بد فانى مىشود .
و حال آنكه ما مىگوييم: عمل انسان چون سايه دنبالش هست، پس مقصود آثار عمل است كه يا مستتبع عقاب است و يا ثواب و همواره با آدمى هست تا در روز تبلى السرائر خود را نمايان كند.
اين را نيز مىدانيم كه اگر ذات كسي شقى و يا آميخته به شقاوت نباشد، هرگز مرتكب عمل زشت و گناه نمىشود، ( همان حركات و سكناتى را كه در يك فرد شقى به صورت زنا در مىآيد، انجام مىدهد، بدون اينكه زنا و كار زشت بوده باشد،) پس اعمال زشت از آثار شقاوت و خباثت ذات آدمى است، چه آن ذاتى كه به تمام معنا شقى است و يا ذاتى كه آميخته با شقاوت و خباثت است.
حال كه چنين شد، اگر فرض كنيم چنين ذاتى از راه توبه و ايمان و عمل صالح مبدل به ذاتى طيب و طاهر و خالى از شقاوت و خباثت شد و آن ذات مبدل به ذاتى گشت كه هيچ شائبه شقاوت در آن نبود، لازمه اين تبدل اين است كه آثارى هم كه در سابق داشت و ما نام گناه بر آن نهاده بوديم، با مغفرت و رحمت خدا مبدل به آثارى شود كه با نفس سعيد و طيب و طاهر مناسب باشد و آن اين است كه: عنوان گناه از آن برداشته شود و عنوان حسنه و ثواب به خود بگيرد.
و چه بسا ذكر رحمت و مغفرت در ذيل آيه اشاره به همين معنا باشد.
در اين آيه شريفه علاوه بر بيان مزبور، اين نكته نيز آمده كه توبه شامل تمامى گناهان مىشود، چه گناهى كه توأم با شرك باشد و چه آنكه توأم نباشد.
1) آيه 70و71سوره فرقان الميزان ج : 15 ص : 335
ص:431
-” لِيُكفِّرَ اللَّهُ عَنهُمْ أَسوَأَ الَّذِى عَمِلُوا وَ يجْزِيهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسنِ الَّذِى كانُوا يَعْمَلُون،
-تا خدا بدترين گناهانشان را بريزد و اجرشان را بر طبق بهترين عملشان بدهد.“
مراد از بدترين و زشت ترين عمل همان شرك و نيز گناهان كبيرهاى است كه در حال شرك مرتكب شدهاند. وقتى بدترين اعمال انسان پوشيده و پاك شود، پايينتر از آن نيز پاك مىشود.
در مجمع البيان در ذيل اين آيه گفته است: يعنى خدا عقاب شرك و گناهانى را كه قبل از ايمان آوردن مرتكب شدهاند، از آنان ساقط كرد به خاطر اينكه ايمان آوردند و نيكوكارى نمودند و به سوى خداى تعالى برگشتند. و اين معناى خوبى است براى آيه، از جهت اينكه هم شامل همه اعمال زشت مىشود و هم اينكه ساقط كردن را مقيد كرده به گناهان قبل از ايمان و احسان و توبه، چون آيه شريفه اثر تصديق صدق را بيان مىكند و آن عبارت است از تكفير گناهان به خاطر تصديق و نيز جزاى خير در آخرت .
” و يجزيهم اجرهم باحسن الذى كانوا يعملون،“ بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد اين است كه به اعمال ايشان نظر مىشود، آن وقت به بهترين آن اعمال با بهترين جزايى كه لايق بدان است پاداش مىدهند، و باقى اعمال نيكشان را بر طبق آن به بهترين جزاء پاداش مىدهند.
-” وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكتَبِ ءَامَنُوا وَ اتَّقَوْا لَكفَّرْنَا عَنهُمْ سيِّئَاتهِمْ وَ لأَدْخَلْنَهُمْ جَنَّتِ النَّعِيمِ،
-و اگر يهود و نصارا ايمان آورند و تقوا كنند ما گناهان ايشان را بخشيده و در بهشتهاى نعيم داخلشان مىكنيم. “
مراد از تقوا بعد از ايمان، پارسائى و پرهيز از محرمات الهى و از گناهان كبيره است، يعنى گناهانى كه خداوند در قرآن كريم وعده دوزخ به مرتكب آن داده است، پس مراد از سيئات كه خدا وعده كرده اگر آنان كباير را مرتكب نشوند آن سياتشان را ببخشد، عبارتست از گناهان صغيره.
در اينجا خطاب را به همه اهل كتاب متوجه مىكند، و بطور ملخص عموم اهل كتاب را متوجه مىكند به اينكه چگونه نعمت بزرگ سعادت دو جهان را به رايگان از
1) آيه 35 سوره زمر الميزان ج : 17 ص : 396
-” وَ أَقِمِ الصلَوةَ طرَفىِ النهَارِ وَ زُلَفاً مِّنَ الَّيْلِ إِنَّ الحَسنَاتِ يُذْهِبنَ السيِّئَاتِ ذَلِك ذِكْرَى لِلذَّكِرِينَ،
نمازها حسناتى است كه در دلهاى مؤمنين وارد شده و آثار معصيت و تيرگيهايى كه دلهايشان از ناحيه سيئات كسب كرده از بين مىبرد.
” ذلك ذكرى للذاكرين،“ يعنى اينكه گفته شد كه حسنات سيئات را از بين مىبرد به خاطر اهميتى كه دارد و براى بندگانى كه به ياد خدا هستند مايه تذكر است.
در تفسير عياشى (با واسطه) از على عليهالسلام روايت كرده كه فرمود:
بعد فرمود: يا على جز اين نيست كه نمازهاى پنجگانه براى امت من حكم نهر جارى را دارد كه در خانه آنها واقع باشد، حال چگونه است وضع كسى كه بدنش آلودگى داشته باشد، و خود را روزى پنج نوبت در آن آب بشويد؟ نمازهاى پنجگانه هم به خدا سوگند براى امت من همين حكم را دارد.
و نيز در آن كتاب (با واسطه) از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: . . . متوجه باش ببين روز خود را با چه اعمالى به پايان مىرسانى، زيرا با تو فرشتهاى است موكل بر تو كه آنچه را مىكنى حفظ مىكند و مىنويسد پس هيچ گناهى را كوچك نشمار، هر چند خيلى ناچيز باشد، زيرا همين گناه ناچيز يك روز تو را بدبخت خواهد كرد، و هيچ كار نيكى را كوچك نشمار، زيرا هيچ چيز به مثل حسنه در جستجو نيست .
حسنه، گناه خيلى بزرگ و قديمى را پيدا مىكند و آن را از نامه عملت محو و
1) آيه 65 سوره مائده الميزان ج : 6 ص : 52
ص:433
ساقط مىسازد و نمىگذارد بعد از تو بماند، و اين در كلام خداى تعالى است كه مىفرمايد:” ان الحسنات يذهبن السيئات ذلك ذكرى للذاكرين!“
-” وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ وَ ءَامَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلى محَمَّدٍ وَ هُوَ الحَقُّ مِن رَّبهِمْ كَفَّرَ عَنهُمْ سيِّئَاتهِمْ وَ أَصلَحَ بَالهُمْ،
-و كسانى كه ايمان آورده، اعمال صالح انجام مىدهند و به آنچه بر محمد نازل شده كه حق است و به راستى از ناحيه پروردگارشان است ايمان مىآورند خداوند گناهانشان را با مغفرت خود محو مىكند و دلهايشان را اصلاح مىفرمايد.“
” ... وَ ءَامَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلى محَمَّدٍ ص، “ جمله اي است كه ايمان آوردن را مختص به يك طائفه مىداند. اين قيدى است كه صرفا به خاطر عنايتى كه به ايمان دارد آمده است. ظاهر صدر آيه كه مطلق آمده، نشان مي دهد مطلق دارندگان ايمان و عمل صالح منظورند.
” و هو الحق من ربهم،“ يعني به آنچه بر محمد نازل شده كه حق است و به راستى از ناحيه پروردگارشان است ايمان مىآورند.
” كفر عنهم سيئاتهم و اصلح بالهم،“ در اين آيه شريفه، اضلال اعمال كه در آيه قبلى بود با تكفير سيئات و اصلاح بال مقابله شده، در نتيجه معنايش اين مىشود كه: ايمان و عمل صالحشان به سوى غايت سعادتشان هدايت كرد.
چيزى كه هست چون اين هدايت تمام نمىشود مگر با تكفير گناهان، چون با بودن گناهان وصول به سعادت دست نمىدهد، لذا تكفير سيئات را هم ضميمه اصلاح بال نمود .
و معناى آيه اين است كه: خداوند با عفو و مغفرت خود پردهاى بر روى گناهانشان مىكشد، و هم در دنيا و هم در آخرت دلهايشان را اصلاح مىكند، اما در دنيا براى اينكه دين حق دينى است كه با آنچه فطرت انسانى اقتضايش را دارد موافق است، و احكامش مطابق همان فطرتى است كه خداى تعالى بشر را بر آن فطرت آفريده، و فطرت اقتضاء ندارد و نمىطلبد مگر چيزى را كه كمال و سعادت انسان در آنست، و ايمان به آنچه خدا نازل كرده و عمل به آن وضع انسان را در مجتمع دنيايىاش اصلاح مىكند .
و اما در آخرت براى اينكه آخرت، عاقبت همين زندگى دنيا است، وقتى آغاز زندگى توأم با سعادت باشد، انجامش نيز سعيد خواهد بود، همچنان كه قرآن كريم هم
1) آيه 114 سوره هود الميزان ج : 11 ص : 78 و 91
ص:434
فرموده: و العاقبة للتقوى!
” ذلك بان الذين كفروا اتبعوا الباطل و ان الذين امنوا اتبعوا الحق من ربهم ....“ اين آيه مطالبى را كه در دو آيه قبل بود- يعنى بى نتيجه كردن اعمال كفار، و اصلاح حال مؤمنين و تكفير گناهانشان- تعليل مىكند.
و اگر كلمه حق را مقيد كرد به جمله من ربهم براى اين است كه اشاره كند به اينكه آنچه منسوب به خدا است حق است و هيچ باطلى با خدا نسبت ندارد، و به همين جهت، خودش متصدى اصلاح قلب مؤمنين شده، چون طريق حقى كه مؤمنين مىپيمايند منتسب به خدا است .
-” وَ أَن لَّيْس لِلانسنِ إِلا مَا سعَى،
-و اينكه انسان به جز كار و تلاشش سرمايهاى ندارد! “
انسان به ملكيت حقيقى، مالك اعمال خويش است پس مادامى كه انسان هست آن عمل هم هست، و هرگز به طبع خود از انسان جدا نخواهد شد، بنا بر اين بعد از انتقال آدمى به سراى ديگر، تمامى اعمالش چه خير و چه شر چه صالح و چه طالح با او خواهد بود، اين معناى ملك حقيقى است، و اما آنچه كه انسان ملك خود مىپندارد، مال و فرزندان و زخارف و زينتهاى زندگى دنيا و جاهى كه در ظرف اجتماع از آن خود مىداند، و رابطهاى ميان آنها و غير خود نمىبيند، هيچ يك از اينها ملك حقيقى آدمى نيست، چون قوام هستيش به هستى آدمى نيست، فرش مىسوزد صاحبش همچنان هست، صاحبش مىميرد فرش همچنان هست، بلكه ملكى است وهمى و اعتبارى كه زندگى در اجتماع ناگزيرش كرده چنين رابطههايى را قائل شود و اين ملك تا دم مرگ با آدمى هست، همين كه خواست به دار الخلود و عالم آخرت منتقل شود به دست ديگرى مىسپارد.
پس معناى آيه چنين شد كه: هيچ انسانى هيچ چيزى را به ملكيت واقعى مالك نيست، تا اثر آن ملكيت كه يا خير است يا شر يا نفع است يا ضرر عايدش شود، مگر آن عملى را كه كرده و جد و جهدى كه نموده، تنها آن را داراست، و اما آنچه ديگران كردهاند اثر خير يا شرش عايد انسان نمىشود .
اينكه در بالا گفتيم: و هرگز به طبع خود از انسان جدا نمىشود براى اين بود كه مساله شفاعت را استثناء كرده باشيم، هر چند كه شفاعت هم باز اثر اعمال خود آدمى
1) آيه 2 سوره محمد الميزان ج : 18 ص : 339
ص:435
است، چون شفاعت از آن گنهكاران اين امت است كه با سعى جميل خود در حظيره ايمان به خدا و آياتش وارد شدهاند و اگر مؤمن نمىشدند مشمول شفاعت نمىگشتند.
و همچنين بهرهمندى انسان بعد از مردنش از استغفار مؤمنين و اعمال صالح و خيراتى كه برايش مىفرستند آن نيز مربوط به سعى جميل خود آدمى است، كه در زندگى داخل در زمره مؤمنين شد، و سياهى لشكر آنان گرديد، و ايمانشان را تاييد كرد، و اثرش اين شد كه هر چه عمل خير كردند، او نيز به قدر دخالتش سهيم گرديد .
و همچنين كسانى كه در زندگى سنت حسنهاى باب مىكنند و مىروند و مادامى كه در روى زمين اشخاص به آن سنت عمل مىكنند او نيز شريك است، كه فرمودند:” من سن سنة حسنة فله ثوابها و ثواب من عمل بها و من سن سنة سيئة كان له وزرها وزر من عمل بها الى يوم القيامة.“
براى اينكه بر حسب فرض شخص باب كننده از همين جهت كه سنتى را باب كرده در عمل ديگران سهيم است، چون اگر او آن عمل را باب نمىكرد، ديگران هم آن را انجام نمىدادند، و يا كمتر انجام مىدادند.
1) آيه 39 سوره نجم الميزان ج 19 ص 75
ص:436
وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شرًّا يَرَهُ،
-” يَوْمَئذٍ يَصدُرُ النَّاس أَشتَاتاً لِّيُرَوْا أَعْمَلَهُمْ،
-فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ،
-وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شرًّا يَرَهُ،
-در آن روز مردم يك جور محشور نمىشوند بلكه طايفههايى مختلفند تا اعمال هر طايفهاى را به آنان نشان دهند،
-پس هر كس به سنگينى يك ذره عمل خيرى كرده باشد آن را مىبيند،
-و هر كس به سنگينى يك ذره عمل شرى كرده باشد آن را خواهد ديد.“
” يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم،“ مراد از صادر شدن مردم در قيامت با حالت تفرقه، برگشتن آنان از موقف حساب به سوى منزلهاشان كه يا بهشت است و يا آتش مىباشد، در آن روز اهل سعادت و رستگارى از اهل شقاوت و هلاكت متمايز مىشوند، تا اعمال خود را ببينند، جزاى اعمالشان را نشانشان دهند، آن هم نه از دور، بلكه داخل در آن جزايشان كنند، و يا به اينكه خود اعمالشان را بنا بر تجسم اعمال به ايشان نشان دهند.
-فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ،
وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شرًّا يَرَهُ !
مثقال به معناى هر وسيلهاى است كه با آن وزنها را مىسنجند، و كلمه ذره به معناى آن دانههاى ريز غبار است، كه در شعاع آفتاب ديده مىشود، البته اين كلمه به معناى مورچههاى ريز نيز مىآيد .
آيه مورد بحث نتيجهگيرى از آيه قبلى است، كه سخن از ارائه اعمال بندگان داشت و همان بيان را تاكيد نموده مىفهماند كه ازكليت ارائه اعمال هيچ عملى نه خير و
ص:437
نه شر نه كوچك و نه بزرگ حتى به سنگينى ذره استثناء نمىشود، و نيز حال هر يك از صاحبان عمل خير و عمل شر را در يك جمله مستقل بيان نموده، جمله را به عنوان يك ضابطه و قاعده كلى كه مورد هيچ خصوصيتى ندارد ذكر مىفرمايد.
در اينجا اين سؤال به ذهن مىرسد كه در آيات شريفه قرآن آياتى هست كه با اين ضابطه كلى سازگار نيست، از آن جمله آياتى كه دلالت دارد بر حبط و بىنتيجه شدن اعمال خير به خاطر پارهاى عوامل، و آياتى كه دلالت دارد بر انتقال اعمال خير و شر اشخاص به ديگران، مانند انتقال حسنات قاتل به مقتول، و گناهان مقتول به قاتل، و آياتى كه دلالت دارد بر اينكه در بعضى توبهكاران گناه مبدل به ثواب مىشود، و آياتى ديگر كه در بحث از اعمال گذشت .
جواب از اين سؤال اين است كه آيات مذكور حاكم بر اين دو آيه است، و بين دليل حاكم و محكوم منافاتى نيست، مثلا آياتى كه دلالت دارد بر حبط اعمال، شخص صاحب عمل خير را از مصاديق كسانى مىكند كه عمل خير ندارند، و چنين كسى عمل خير ندارد تا به حكم آيه مورد بحث آن را ببيند، و همچنين قاتلى كه نگذاشت مقتول زنده بماند و عمل خير انجام دهد، اعمال خيرش را به مقتول مىدهند، و خودش عمل خيرى ندارد تا آن را ببيند، و توبهكارى كه گناهش مبدل به حسنه مىشود، براى اين است كه گناه موافق ميل او نبوده، عواملى خارجى باعث گناهكارى او شدند، و آن عوامل كار خير، موافق طبعشان نيست، ولى چون مىخواستند در بين مردم نيكوكار و موحد باشند، و بلكه رئيس و رهبر آنان باشند، لذا با زبان شكار حرف زدند، پس خوبيهاشان از خودشان نيست، لذا در قيامت بديهاى توبهكاران را به آن عوامل مىدهند، و خوبيهاى آن عوامل را به توبهكاران، در نتيجه توبهكاران گناهى ندارند تا به حكم آيه مورد بحث در قيامت آن را ببينند، و نيز عوامل شر، كار خيرى ندارند، تا به حكم آيه مورد بحث آن را ببينند - دقت فرماييد .
در روايات اسلامي، در درالمنثور است كه حسين بن سفيان در كتاب مسندش و ابو نعيم در كتاب حليهاش از شداد بن اوس روايت كردهاند كه گفت: من از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم شنيدم مىفرمود:
... هر عملى كه مىكنيد در حالى انجام دهيد كه از خدا خائف و بر حذر باشيد، و بدانيد كه روزى شما را بر اعمالتان عرضه مىدارند، و شما خواه و ناخواه خدا را ملاقات خواهيد كرد، پس هر كس هموزن ذرهاى عمل خير كرده باشد، آن را خواهد ديد، و هر كس هموزن ذرهاى عمل زشت كرده باشد آن را خواهد ديد.
و در تفسير قمي، در روايت ابى الجارود از امام باقرعليهالسلام آمده كه در ذيل
ص:438
آيه” فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره،“ فرمود: اگر از اهل آتش باشد، و در دنيا مثقال ذرهاى عمل خير كرده باشد، اگر براى غير انجام داده باشد، همان عمل خيرش هم مايه حسرتش مىشود، و در ذيل جمله” و من يعمل مثقال ذرة شرا يره،“ فرمود: اگر از اهل بهشت باشد در روز قيامت آن شر را مىبيند و سپس خداى تعالى او را مىآمرزد .
-” وَ أَنَّ سعْيَهُ سوْف يُرَى،
-ثمَّ يجْزَاهُ الْجَزَاءَ الأَوْفى،
-و اينكه نزد وى سعى خود را خواهد ديد
-و سپس جزاى آن به كاملترين وجهش داده مىشود.“
منظور از سعى، آن عملى است كه در انجامش جد و جهدى كرده، و منظور از رؤيت مشاهده است، و ظرف اين مشاهده روز قيامت است، به دليل اينكه دنبالش مساله جزا را ذكر فرموده، پس آيه شريفه از نظر معنا قريب به آيه: ” يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا،“ و آيه شريفه” يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره،“ مىباشد.
و اگر عبارت « سوْف يُرَى » را به صيغه مجهول آورده، خالى از اين اشاره نيست كه در قيامت كسانى هستند كه اعمالى به ايشان ارائه مىشود كه خودشان آن عمل را انجام ندادهاند.
” ثمَّ يجْزَاهُ الْجَزَاءَ الأَوْفى
سپس به عملش جزا داده مىشود جزايى أتم ! “
-” الْيَوْمَ تجْزَى كلُّ نَفْسِ بِمَا كسبَت لا ظلْمَ الْيَوْمَ إِنَّ اللَّهَ سرِيعُ الحِسابِ،
-امروز هر كسى به آنچه كه كرده است جزا داده مىشود امروز ديگر ظلمى نيست چون كه خدا سريع الحساب است.“
مراد بيان يكى از خصايص روز قيامت است و آن اين است كه: در آن روز به هر نفسى عين آنچه را كه كرده به عنوان جزاى كردههايش مىدهند!
پس جزاى هر كس همان عمل اوست، همچنان كه در جاى ديگر مىفرمايد:” يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون ! “
ص:439
و جمله:” ان الله سريع الحساب،“ تعليل نفى ظلم است كه جمله ” لا ظلم اليوم،“ از آن خبر مىداد، مىفرمايد: اينكه گفتيم در امروز هيچ ظلمى نيست، بدين علت است كه خداى تعالى در محاسبه سريع است، چنان نيست كه رسيدگى به حساب يك نفر او را از حساب افراد ديگر باز بدارد، تا در نتيجه به اشتباه بيفتد و جزاى اين را به آن و پاداش آن را به اين بدهد، و در نتيجه ظلمى پيش بيايد.
وقتى بنا شد عين عمل انسان را به عنوان جزا به انسان بدهند، ديگر چنين ظلمى تصور ندارد.
-” فَالْيَوْمَ لا تُظلَمُ نَفْسٌ شيْئاً وَ لا تجْزَوْنَ إِلا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ،
-امروز به هيچ وجه احدى ستم نمىشود و جزايى به شما داده نمىشود مگر خود آن اعمالى كه مىكرديد.“
يعنى در آن روز در بينشان به عدل قضاوت مىشود، و به حق حكم مىشود و در نتيجه هيچ كس به هيچ وجه ستم نمىشود.
جمله” و لا تجزون الا ما كنتم تعملون،“ در حقيقت بيانى برهانى براى نبودن ظلم در آن روز است، چون دلالت مىكند بر اينكه جزاى اعمال هر صاحب عملى در آن روز خود اعمال اوست، ديگر با چنين جزايى ظلم تصور ندارد، براى اينكه ظلم عبارت است از بيجا مصرف كردن چيزى، ولى عمل كسى را جزاى عملش قرار دادن، بىجا مصرف كردن جزا نيست، و بهتر از آن تصور ندارد، چه جزايى عادلانهتر از اينكه عين عمل كسى را مزد عملش قرار دهند؟ خطابى كه در اين آيه است كه مىفرمايد: امروز خود اعمالتان را جزاى اعمالتان قرار مىدهند با اينكه روز قيامت هنوز نيامده، از باب تمثيل قيامت و احضار آن و احضار مردمى است كه در آن هستند، و اين خود عنايتى است در كلام كه گوينده آينده را احضار كند، و با مردمى كه در آينده قرار مىگيرند، سخن بگويد.
مخاطب ” و لا تجزون الا ما كنتم تعملون،“ همه مردمند، چه اهل سعادت و چه اهل شقاوت، هر كس هر چه كرده چه خوب و چه بد، عين آن را جزاى عملش قرار مىدهد.
انحصارى كه در مورد آيه مورد بحث هست، ناظر به جزاى اعمال و پاداش و كيفر آن است و آن ادله و آياتى كه دلالت دارد بر اجر چند برابر از قبيل آيه:” لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد،“ مسالهاى است ماوراى جزا و أجر، و خارج از طور عمل است، و
1) آيه 17 سوره غافر( مؤمن) الميزان ج : 17 ص : 485
ص:440
خداى تعالى فرموده: أجر مؤمنان را به طور كامل مىدهد، و بيشتر هم مىدهد، و به فضل خود آن را دو چندان و بلكه چند برابر مىدهد.
( برگشت خود عمل به عنوان پاداش يا كيفر)
-” وَ لِكلٍّ دَرَجَتٌ ممَّا عَمِلُوا وَ لِيُوَفِّيهُمْ أَعْمَلَهُمْ وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ،
-و براى هر يك از آنها درجاتى است از پاداش و كيفر اعمالشان، پروردگارشان خود اعمالشان را به ايشان بر مىگرداند تا ظلمى به ايشان نشود.“
” وَ لِكلٍّ دَرَجَتٌ ممَّا عَمِلُوا...،“ يعنى براى هر يك از مؤمنين نيكوكار، و كافران بد كار، منازل و مراتبى مختلف از نظر بلندى و پستى هست. آرى براى بهشت درجاتى و براى دوزخ هم دركاتى است، و برگشت اين اختلاف به اختلافى است كه در نفوس آنان است، هر چند كه نفوس در اعمال جلوه مىكند، و بدين جهت فرموده: براى آنان درجاتى است از آنچه كردند، و معلوم مىشود درجات مال ايشان است، و منشا آن درجات اعمالشان است.
” و ليوفيهم اعمالهم و هم لا يظلمون،“ معناى توفيه و رساندن مردم به تمام و كمال اعمال اين است كه خدا عين اعمالشان را به خودشان برمىگرداند، پس بدين حساب آيه مورد بحث از آياتى خواهد بود كه بر تجسم اعمال دلالت مىكند.
-” مَا يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَى وَ مَا أَنَا بِظلَّمٍ لِّلْعَبِيدِ،
-نزد من هيچ سخنى تبديل نمىپذيرند و من نسبت به بندگان، ستمكار نيستم و اين عذاب مولود عمل خود آنان است.“
منظور از قول مطلق قضاهاى حتمى است كه خدا رانده، و خداى تعالى چنين حكم كرده كه هر كس با حال كفر بميرد داخل جهنم شود، و قهرا و به حسب مورد با آن وعيدى كه خدا ابليس و پيروانش را تهديد به آن كرده منطبق مىشود.
منظور از مبدل نشدن قول، دگرگون نشدن قضاء حتمى است.
جمله ” وَ مَا أَنَا بِظلَّمٍ لِّلْعَبِيدِ، “ متمم معناى جمله قبلى است، و معناى مجموع آن دو اين است كه: سخن در درگاه من دو تا نمىشود، و هيچ قضاء رانده شده و حتمى شدهاى مبدل نمىگردد، و شما عذاب خواهيد شد، و اين من نيستم كه در باره بندگان
ص:441
خود ستم نموده طبق وعيدى كه قبلا اعلام كردم، بلكه اين خودشان هستند كه خود را بعد از اتمام حجت و در عين انكار كردن حق، مستحق عذاب نمودند.
و به وجهى ديگر: اين من نيستم كه بندگان خود را با عذاب مجازات مىكنم، بلكه اين جزاى اعمالشان است، اعمالى كه قبلا كرده بودند.
پس در حقيقت اين همان عمل ايشان است كه در اين عالم به اين صورت درآمده و به خودشان برمىگردد، همچنان كه از ظاهر آيه:” يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون،“ نيز همين معنا استفاده مىشود، چون مىفرمايد: اى كسانى كه كفر ورزيديد، امروز ديگر عذر نياوريد، براى اينكه ما كه به شما كارى نكرديم، و اين عذاب كه مىبينيد برگشت اعمال خود شما است!
-” وَ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ لِيَجْزِى الَّذِينَ أَسئُوا بِمَا عَمِلُوا وَ يجْزِى الَّذِينَ أَحْسنُوا بِالحُسنى،
-و براى خدا است آنچه در آسمانها و آنچه در زمين هست، آن وقت چگونه ممكن است حال اين دو طايفه را نداند، و اينكه گفتيم از آنان روى بگردان براى اين بود كه خدا آنهايى را كه با اعمال خود بدى كردند، و آنهايى را كه با نيكىهاى خود نيكى نمودند، جزا بدهد.“
خلقت و تدبير عالم از آن خداست، غايت و نتيجهاش هم اين است كه كسانى را كه بد مىكنند جزا دهد. مراد از جزا همان شؤون و خصوصيات قيامت است، كه قرآن كريم از آن خبر داده، و مراد از اسائه و احسان، معصيت و طاعت است. و جزاى اعمالشان را خود همان اعمال را مىدهد.
معناى آيه اين است كه: تا خدا كسانى را كه معصيت كردهاند به معصيتشان، و يا به جزاى معصيتشان كيفر دهد، و كسانى را كه اطاعت كردند به مثوبتى حسنى و يا به خود حسنى پاداش دهد.
-” فَكَيْف إِذَا جَمَعْنَهُمْ لِيَوْمٍ لا رَيْب فِيهِ وَ وُفِّيَت كلُّ نَفْسٍ مَّا كسبَت وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ،
ص:442
روزى كه در آن شكى نيست يعنى روز فصل قضا، و روز حكم به حق، و در آن روز هر كسى تمامى آنچه را كه كرده باز خواهد گرفت، بدون اينكه مردم در باز پس گرفتن اعمالشان ظلمى شوند.
” مَّنْ عَمِلَ صلِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْهَا وَ مَا رَبُّك بِظلَّمٍ لِّلْعَبِيدِ،
-هر كس عمل صالحى كند به نفع خود كرده و هر كس بدى كند به ضرر خود كرده و پروردگار تو - ستمگر بر بندگانش نيست. “
يعنى عمل، قائم به صاحب عمل است، و بيانگر حال او است. اگر عمل صالح و مفيد باشد خود او هم از آن سود مىبرد، و اگر مضر و بد باشد، خودش از آن متضرر مىگردد.
پس اين رفتار خداى تعالى كه نفع عمل صالح را به صاحبش مىرساند و او را ثواب مىدهد، و ضرر عمل بد را نيز به صاحبش مىرساند و عقابش مىكند، اصلا ظلمى نيست، و چنان نيست كه وضع شىء در غير موضعش باشد.
و اگر اين روش از خداى تعالى ظلم باشد، بايد در ثواب دادن ميليونها بنده و عقاب كردن ميليونها ديگر، در برابر ميلياردها عمل نيك و بد، ظلام بندگان باشد، ولى از آنجايى كه گفتيم اين روش ظلم نيست، پس خداى تعالى ظلام بندگان نمىباشد، و با اين بيان روشن مىشود كه چرا فرمود پروردگار تو ظلام بندگان نيست و نفرمود: پروردگار تو ظالم به بندگان نيست.
-” يَأَيهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّمَا تجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ،
-اى كسانى كه كفر ورزيديد! امروز ديگر معذرت نخواهيد براى اينكه كيفر شما جز آنچه مىكرديد چيز ديگرى نيست.“
اين آيه شريفه خطابى است عمومى به همه كفار، خطابى است كه بعد از رسيدن كفار به آتش دوزخ و زبان به عذر خواهى گشودن، كه اگر كفر ورزيديم، و يا گناه كرديم عذرمان اين بود و اين بود، به ايشان خطاب مىشود كه، امروز سخن عذرخواهى به ميان نياوريد، چون روز قيامت روز جزا است و بس.
ص:443
علاوه بر اين، جزايى كه به شما داده شد عين اعمالى است كه كرده بوديد، خود اعمال زشت شما است كه امروز حقيقتش برايتان به اين صورت جلوه كرده است، و چون عامل آن اعمال خود شما بوديد، عامل بودنتان قابل تغيير نيست، و با عذرخواهى نمىتوانيد عامل بودن خود را انكار كنيد، چون واقعيت، قابل تغيير نيست، و كلمه عذاب كه از ناحيه خدا عليه شما محقق شده باطل نمىشود.
-” اصلَوْهَا فَاصبرُوا أَوْ لا تَصبرُوا سوَاءٌ عَلَيْكُمْ إِنَّمَا تجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ،
-بچشيد سوزش آن را چه صبر بكنيد و چه نكنيد برايتان يكسان است، چون جزايى كه به شما داده مىشود همان اعمالى است كه مىكرديد.“
بچشيد آن را يعنى بچشيد و تحمل كنيد حرارت آتش دوزخ را. ” فاصبروا أو لا تصبروا،“ صبر بكنيد و يا نكنيد اين چشيدن آتش برايتان حتمى است و از شما جدا شدنى نيست، چه صبر بكنيد و چه نكنيد، نه اينكه صبر كردن، عذاب را از شما بر مىدارد و يا حداقل آن را تخفيف مىدهد، و نه اينكه بىصبرى و جزع و فزع سودى به حالتان دارد .
” انما تجزون ما كنتم تعملون،“ اينكه گفتيم اين عذاب برايتان حتمى است، و از شما جدا شدنى نيست، براى اين بود كه ما اين عذاب را از جاى ديگر نياوردهايم، بلكه عين عمل خود شما است، همان كارهايى است كه مىكرديد، و معقول نيست ميان عمل و صاحب عمل سلب نسبت شود، و همواره اين نسبت برقرار است، يعنى الى الابد اين عمل، عمل آن عامل است، پس به همين جهت اگر در ظرف قيامت عمل به صورت آتش جلوه كند، تا أبد به جان عامل خود مىافتد.
-” وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلى اللَّهِ ثُمَّ تُوَفى كلُّ نَفْسٍ مَّا كسبَت وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ
-و بترسيد از روزى كه در آن روز به سوى خدا بر مىگرديد، و آن وقت تمامى اعمالتان به شما بر گردانده مىشود، بدون اينكه به احدى ظلم شود.“
اين جمله با تذكرى عمومى روز قيامت را با پارهاى از خصوصياتش كه مناسب با مقام آيه است يادآور مىشود تا دلها با ياد آن آماده پرهيز از خدا و ورع و اجتناب از محرمات او گردد، آن محرماتى كه مربوط به حقوق الناس مىباشد كه زندگى بشر بر آن
ص:444
متكى است.
آيه مىفرمايد: در پيش رويتان روزى است كه در آن به سوى خدا باز مىگرديد و هر نفسى آنچه را كه كرده دريافت مىكند، بدون اينكه ظلمى به او بشود.
1) آيه 281 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 625
ص:445
ص:446
-” ... وَ مَن يَقْترِف حَسنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شكُورٌ،
حسنه به معناى آن عملى است كه مورد رضاى خداى سبحان باشد، و در ازايش ثواب دهد، و كلمه حسن در مورد عمل به معناى سازگار بودن آن با سعادت آدمى، و با آن هدفى است كه او در نظر دارد، همچنان كه مساءت و بدى و زشتى عمل، بر خلاف اين است.
معناى زيادتر كردن حسن عمل اين است كه جهات نقص آن را تكميل كند، و از اين باب است زيادتر كردن ثواب عمل، همچنان كه در آيه” و لنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون،“ و آيه” ليجزينهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله،“ به هر دو جهت نظر دارد، هم تكميل نواقص، و هم زيادى ثواب .
و معناى آيه مورد بحث اين است كه: هر كس حسنهاى به جاى آورد، ما با رفع نواقص آن و زيادى اجر حسنى بر آن حسنه مىافزاييم كه خدا آمرزگار است و بدىها را محو مىكند، و شكور است، خوبىهاى عمل را از عاملش ظاهر و بر ملا مىسازد.
-” مَن جَاءَ بِالحَسنَةِ فَلَهُ خَيرٌ مِّنهَا وَ مَن جَاءَ بِالسيِّئَةِ فَلا يجْزَى الَّذِينَ عَمِلُوا السيِّئَاتِ إِلا مَا كانُوا يَعْمَلُونَ،
-هر كه نيكويى كند جزايى بهتر از آن دارد و هر كه بدى كند آنان كه بدى مىكنند جز خود آن عمل كيفرى ندارند.“
1) آيه 22 سوره شوري الميزان ج : 18 ص : 69
ص:447
ملاك در حسنه و سيئه به خاطر اثرى است كه از آنها براى انسان حاصل مىشود، و به خاطر آن آثار، اعمالى را حسنه، و اعمالى ديگر را سيئه مىناميم، نه به خاطر جرم و اسكلت اعمال، كه يك نوع حركت است.
ثواب و عقابى هم كه بر اعمال مترتب مىشود، باز به لحاظ آن آثار است، نه به خاطر متن عمل، همچنان كه قرآن كريم نيت باطنى را نيز مورد محاسبه قرار مىدهد، و مىفرمايد:” و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله ! “
حكم در آيه، مخصوص كسانى است كه زياد معصيت مىكنند، و خطا سراپايشان را گرفته، نه كسى كه در عمر يك گناه از او سرمىزند، همچنان كه كلمه سيئات كه جمع است، و نيز جمله ” كانوا يعملون- همواره مرتكب مىشدند،“ نيز دلالت بر اين كثرت و اصرار و استمرار دارد، و اما كسى كه هم گناه مىكند و هم حسنه به جاى مىآورد، اميد هست كه خداى تعالى او را بيامرزد، همچنان كه خودش فرموده: ” و آخرون اعترفوا بذنوبهم، خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا، عسى الله ان يتوب عليهم ان الله غفور رحيم ! “
-” قُلْ يَعِبَادِ الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذِينَ أَحْسنُوا فى هَذِهِ الدُّنْيَا حَسنَةٌ وَ أَرْض اللَّهِ وَسِعَةٌ إِنَّمَا يُوَفى الصبرُونَ أَجْرَهُم بِغَيرِ حِسابٍ،
-بگو اى بندگان من كه ايمان آورده و از پروردگارتان مىترسيد آنهايى كه در اين دنيا نيكى مىكنند پاداشى نيك دارند و زمين خدا هم گشاده است كسانى كه خويشتندار باشند اجرشان را بدون حساب و به طور كامل درخواهند يافت.“
مراد از حسنات در اين آيه اعم از حسنه آخرت و حسنه دنيا است كه نصيب مؤمنين نيكوكار مىشود، از قبيل طيب نفس، سلامت روح، و محفوظ بودن جانها از آنچه دلهاى كفار بدان مبتلا است، مانند تشويش خاطر، پريشانى قلب، تنگى سينه، خضوع در برابر اسباب ظاهرى، و نداشتن كسى كه در همه گرفتارىهاى روزگار به او پناهنده شود و از او يارى بگيرد، و در هنگام پيش آمدن حوادث ناگوار به او تكيه داشته باشد.
و همچنين براى مؤمنين نيكوكار در آخرت سعادت جاودان و نعيم مقيم است!
ص:448
-” وَ قِيلَ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا مَا ذَا أَنزَلَ رَبُّكُمْ قَالُوا خَيراً لِّلَّذِينَ أَحْسنُوا فى هَذِهِ الدُّنْيَا حَسنَةٌ وَ لَدَارُ الاَخِرَةِ خَيرٌ وَ لَنِعْمَ دَارُ الْمُتَّقِين،
-و به كسانى كه پرهيزكارى مىكنند گفته شود پروردگارتان چه نازل كرده است گويند خيرى نازل كرده است، كسانى كه نيكوكارى كردهاند در اين دنيا پاداشى نيك دارند و سراى ديگر بهتر است و سراى پرهيزگاران چه نيكوست.“
مراد از حسنه پاداش نيكو است، آرى مردم با تقوا بخاطر احسانى كه مىكنند، به دستورات قرآن عمل مىنمايند، مجتمع صالحى تشكيل مىدهند، كه حاكم در آن عدل و احسان و زندگى طيب است، زندگىاى كه بر اساس رشد و سعادت استوار است، در نتيجه خودشان هم از دنياى خوشى برخوردار مىشوند، به دليل اينكه فرمود:” لهم فى الدنيا،“ و معلوم است كه زندگى آخرت براى چنين مردمى از دنيايشان بهتر است، چون خوشى آن زوال ناپذير است و نعمتش آميخته با نقمت و كامش متعقب به ناكامى نيست.
-« وَ مِنْهُم مَّن يَقُولُ رَبَّنَا ءَاتِنَا فى الدُّنْيَا حَسنَةً وَ فى الاَخِرَةِ حَسنَةً وَ قِنَا عَذَاب النَّارِ،
-أُولَئك لَهُمْ نَصِيبٌ مِّمَّا كَسبُوا وَ اللَّهُ سرِيعُ الحِْسابِ،
-و بعضى از آنان مىگويند پروردگارا به ما هم حسنه در دنيا بده و هم حسنه در آخرت و ما را از عذاب آتش حفظ كن،
-ايشان از آنچه كردهاند نصيبى خواهند داشت و خدا سريع الحساب است.»
مؤمن جز آنچه نزد خداست نمىجويد، و اگر هم چيزى از امور دنيا را بخواهد چيزى است كه باز مورد رضاى پروردگارش( و وسيله كسب رضاى او) است، و بنا بر اين پس اينكه فرمود:« بعضى از مردم مىگويند،» منظور گفتن به زبان قال نيست، بلكه گفتن به زبان حال است، و معناى آيه اين است كه: بعضى از مردم نمىخواهند مگر دنيا را، و اينان در آخرت هيچ نصيبى ندارند، بعضى هم هستند كه نمىجويند مگر آنچه را كه مايه رضا و خوشنودى پروردگارشان باشد، چه در دنيا و چه در آخرت: اينان از آخرت هم نصيب دارند .
از اينجا روشن مىشود كه چرا حسنه را در نقل كلام اهل آخرت ذكر كرد و در نقل كلام اهل دنيا نقل نكرد، چون كسى كه چيزى از امور دنيا مىخواهد مقيد نيست به اينكه آن چيز نزد خدا هم حسنه باشد يا نباشد، او دنيا را مىخواهد كه همهاش نزد او حسنه و خوب است، چون مايه زندگى دنيائى او است، و با هواى نفسش موافق و
1) آيه 30 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 343
ص:449
سازگار است، به خلاف كسى كه رضاى خدا را مىخواهد كه در نظر او آنچه در دنيا و آنچه در آخرت است دو جور است، يكى حسنه و ديگرى سيئه، و او نمىجويد و درخواست نمىكند مگر حسنه را.
اعمال طايفه اول كه فقط دنيا را مىخواهند باطل و بىنتيجه است، به خلاف دسته دوم كه از آنچه مىكنند بهره مىبرند.
سريع الحساب يكى از اسماى حسناى خداى تعالى است، هر عملى كه بندهاش انجام دهد چه از حسنات باشد و چه غير آن، خداى عزوجل جزايش را مو به مو و درست بر طبق عملش مىدهد.
چونكه مردم در طرز تفكرشان نسبت به دنيا دو دستهاند، به حساب آنچه بندهاش مىخواهد به زودى مىرسد، و آن را بر طبق خواستهاش به او مىدهد.
اى مسلمانان شما با ياد خدا جزء نصيبداران در آخرت باشيد، و از آنها مباشيد كه به خاطر ترك ياد خدا در آخرت بىنصيب شدند!
-” وَ أَقِمِ الصلَوةَ طرَفىِ النهَارِ وَ زُلَفاً مِّنَ الَّيْلِ إِنَّ الحَسنَاتِ يُذْهِبنَ السيِّئَاتِ ذَلِك ذِكْرَى لِلذَّكِرِينَ،
نمازها حسناتى است كه در دلهاى مؤمنين وارد شده و آثار معصيت و تيرگيهايى كه دلهايشان از ناحيه سيئات كسب كرده از بين مىبرد.
” ذلك ذكرى للذاكرين،“ يعنى اينكه گفته شد كه حسنات سيئات را از بين مىبرد به خاطر اهميتى كه دارد و براى بندگانى كه به ياد خدا هستند مايه تذكر است.
-” إِنَّ اللَّهَ لا يَظلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ وَ إِن تَك حَسنَةً يُضعِفْهَا وَ يُؤْتِ مِن لَّدُنْهُ أَجْراً عَظِيما،
-و خدا به سنگينى يك ذره ظلم نمىكند، و اگر عمل آنان حسنه باشد آن را مضاعف مىكند، و از ناحيه خود اجرى عظيم مىدهد.“
يعنى خدا ظلمى نمىكند كه حتى معادل سنگينى و وزن يك ذره باشد. اگر آن مثقالى كه گفتيم حسنه باشد، خداى تعالى آن را مضاعف و دو چندان مىكند.
ص:450
اين چقدر مايه تاسف است كه ايمان به خدا نياوردند، و انفاق نكردند زيرا اگر ايمان آورده و انفاق كرده بودند، خداى تعالى به وضع آنها دانا بود، ابدا به آنان (حتى به سنگينى يك ذره) اگر انفاق كرده بودند، ظلم نمىكرد و پاداش آن را مهمل نمىگذاشت، بلكه اگر حسنهاى مىبود پاداش آن را مضاعف مىداد.
-” وَ مَن يُسلِمْ وَجْهَهُ إِلى اللَّهِ وَ هُوَ محْسِنٌ فَقَدِ استَمْسك بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى وَ إِلى اللَّهِ عَقِبَةُ الأُمُورِ،
-هر كس توجه بى شائبه خويش را سوى خدا كند، و نيكوكار باشد، به دستاويز محكمى چنگ زده، و عاقبت كارها سوى خدا است.“
اسلامِ وجه به سوى خدا، به معناى تسليم آن براى اوست، به اين معنا كه انسان با همه وجودش رو به خدا كند، و او را پرستش نمايد، و از ماسواى او اعراض كند.
محسن و احسان به معناى به جا آوردن اعمال صالح است با داشتن يقين به آخرت، همچنان كه در اول سوره كه مىفرمايد:” هدى و رحمة للمحسنين،“ خودش محسنين را به اين معنا تفسير كرده و فرموده:” الذين يقيمون الصلوة و يوتون الزكوة و هم بالآخرة هم يوقنون- كسانى كه نماز مىخوانند و زكات مىدهند، و در حالى كه به آخرت يقين دارند.“
” عروة الوثقى،“ به معناى دستآويزى است كه قابل جدا شدن نباشد.
معناى آيه اين است كه هر كس خدا را يگانه بداند، و با يقين به معاد عمل صالح انجام دهد، او اهل نجات است، و سرانجام هلاك نخواهد شد، چون سرانجامش به سوى خدا است، و همو وعده نجات و رستگاريش داده است .
-” فَأَمَّا مَنْ أَعْطى وَ اتَّقَى، وَ صدَّقَ بِالحُسنى، فَسنُيَسرُهُ لِلْيُسرَى،
-اما آنكه انفاق كند و پرهيزكار باشد،
-و وعده حسناي خدا را تصديق كند،
-به زودى راه انجام كارهاى نيك را برايش آسان مىسازيم.“
مي فرمايد: ” إِنَّ سعْيَكمْ لَشتى،“ يعني مساعى و تلاشهاي شما يك جور نيست، بعضى از مردمند كه انفاق مىكنند، و از خدا پروا دارند، و وعده حسناى خدا را تصديق مىكنند، و خداى تعالى هم در مقابل، حياتى جاودانه و سراسر سعادت در اختيارشان
ص:451
مىگذارد، و بعضى ديگرند كه بخل مىورزند، و به خيال خود مىخواهند بى نياز شوند، و وعده حسناى خدايى را تكذيب مىكنند، و خداى تعالى هم آنان را به سوى عاقبت شر راه مىبرد.
” فاما من اعطى و اتقى و صدق بالحسنى،“ اعطي، انفاق مال در راه رضاى خداست، و ” اتقى “ به منزله تفسيرى است براى اعطي، و مىفهماند كه مراد از اعطاء، اعطاى بر سبيل تقواى دينى است .
” و صدق بالحسنى،“ مراد از تصديق حسنى، تصديق وعده ثوابى است كه خداى تعالى در مقابل انفاق به انگيزه رضاى او داده، انفاقى كه تصديق قيامت و ايمان بدان باشد، كه لازمه چنين انفاق و چنين تصديقى، تصديق به وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و الوهيت نيز هست، و همچنين مستلزم ايمان به رسالت رسولان هم هست، چون رسالت تنها راه رسيدن و ابلاغ وعده ثواب او است .
و حاصل دو آيه اين است كه: كسى كه مؤمن به خدا و به رسول او و به روز جزا باشد، و مال خود را به خاطر خدا و تحصيل ثواب او انفاق كند، ثوابى كه به زبان رسولش وعدهاش را داده، به او مىدهيم.
” فسنيسره لليسرى،“ يسرى به معناى خصلتى است كه در آن آسانى باشد و هيچ دشوارى نداشته باشد. منظور اين است كه خداي تعالي توفيق اعمال صالحه را به او بدهد، و انجام اينگونه اعمال را برايش آسان سازد، به طورى كه هيچ گونه دشوارى در آن نباشد، و يا منظور اين است كه او را آماده حياتى سعيد كند، حياتى نزد پروردگارش، حياتى بهشتى، و به اين نحو آمادهاش كند كه توفيق اعمال صالحى را به او بدهد .
جمله ” ان علينا للهدى،“ مىرساند كه هدايت خلق از امورى است كه خداى سبحان قضايش را رانده، و آن را بر خود واجب كرده، چون حكمتش اين ايجاب را اقتضا مىكرده، و اما تيسير عسرى يا سادهتر بگوييم آسانتر كردن گناه، كار مستقيم خداى تعالى نيست بلكه لازمه قهرى تيسير يسرى است، وقتى خداى تعالى بخواهد براى آن بندگانى كه اوصافشان گذشت راه عبوديت را آسان سازد، قهرا براى عده ديگر راه كفر آسان مىشود. آرى آسان كردن كار نيك براى عده اول، به اين است كه انبيايى بر انگيزد،
ص:452
و كتب آسمانى بفرستد، و اين باعث نافرمانى آن عده ديگر، و در نتيجه آسان شدن گناه بيشترشان مىشود، اگر براى طايفه اول، انبيا نمىفرستاد، طايفه دوم انبيايى را نمىكشتند، اگر براى طايفه اول كتاب نمىآمد، طايفه دوم هم نافرمانى نمىكردند، پس نتيجه قهرى هدايت طايفه اول و تيسير يسرى براى آنان، ضلالت و تيسير عسراى طايفه دوم است: ” و ننزل من القران ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا . “
” و سيجنبها الاتقى الذى يؤتى ماله يتزكى و ما لاحد عنده من نعمة تجزى،“ يعني به زودى كسى كه مصداق اتقى باشد از آتش دور مىشود.
و مراد از كلمه اتقى هر كسى است كه از شخصى ديگر باتقواتر باشد، و بيش از او از مخاطر پروا كند، چون بعضى از مردم تنها اين مقدار با تقوا هستند كه از اتلاف نفوس و كشتن مردم پرهيز مىكنند، و بعضى هستند كه تنها از فساد اموال مىپرهيزند، و بعضى هستند كه چون از فقر مىترسند به همين جهت از انفاق مال در راه خدا خوددارى مىكنند، و همچنين بعضى هستند كه از خدا مىپرهيزند، و مال خود را در راه رضاى او انفاق مىكنند، و از همه اين چند طايفه باتقواتر آن كسى است كه از خدا پروا نموده مال خود را در راه او انفاق مىكند، و به عبارت ديگر كسى است كه از خسران آخرت مىپرهيزد، و به همين انگيزه مال خود را انفاق مىكند .
” الذى يؤتى ماله يتزكى،“ مىفرمايد اتقى آن كسى است كه مال خود را مىدهد و انفاق مىكند، تا به اين وسيله مال خود را به نموى شايسته نمو دهد.
” و ما لاحد عنده من نعمة تجزى،“ اين آيه مضمون آيه قبلى را تثبيت مىكند، مىفرمايد و اتقى كسى است كه كسى از او طلبى ندارد، و نعمتى نداده، تا به عنوان تلافى آن مال را كه وى انفاق كرده به او داده باشد، پس كسى كه مصداق اتقى است مال را براى رضاى خدا انفاق مىكند، مؤيد اين معنا جمله بعدى است كه مىفرمايد:” الا ابتغاء وجه ربه الاعلى ! “
” الا ابتغاء وجه ربه الاعلى،“ كسى طلبكار خدا نبوده، و خدا مالى را كه به او داده به عنوان اداى دين نداده، پس شخص انفاقگر مال خدا را در راه خدا انفاق مىكند تا رضاى پروردگار والاى خود را به دست آورد.
” و لسوف يرضى،“ يعنى و هر آينه او - همان مرد اتقى - به زودى با دريافت اجر جزيل و پاداش حسن و جميلى كه پروردگارش به او مىدهد خشنود مىگردد .
در اين آيه خداى تعالى را با دو صفت رب و اعلى ستوده ، تا اشاره كرده باشد
ص:453
به اينكه آنچه به عنوان جزا به او مىدهند كه بزرگترين جزا و گرانقدرترين است، به مقتضاى ربوبيت خداى تعالى و تناسب با بلندى مقام او است، نه متناسب با عمل بنده !
-” وَ الْعَصرِ، إِنَّ الانسنَ لَفِى خُسرٍ،
إِلا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ وَ تَوَاصوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصوْا بِالصبر،
سوگند به عصر، كه انسانها همه در خسران و زيانند،
مگر افراد و اقليتى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند و يكديگر را به حق سفارش كرده و به صبر توصيه نمودهاند.“
اين سوره تمامى معارف قرآنى و مقاصد مختلف آن را در كوتاهترين بيان خلاصه كرده است.
آدمى در نوعى مخصوص از خسران قرار دارد، غير خسران مالى و آبرويى، بلكه خسران در ذات كه خداى تعالى در بارهاش فرموده است: ” الذين خسروا انفسهم و اهليهم يوم القيمة الا ذلك هو الخسران المبين الا الذين امنوا و عملوا الصالحات،“ استثنا شدگان افرادى هستند كه متصف به ايمان و اعمال صالح باشند و چنين افرادى ايمن از خسرانند.
سرمايه آدمى زندگى او است، با زندگى است كه مىتواند وسيله عيش خود در زندگى آخرت را كسب كند، اگر در عقيده و عمل حق را پيروى كند تجارتش سودبخش بوده، و در كسبش بركت داشته است، و در آيندهاش از شر ايمن است، و اگر باطل را پيروى كند، و از ايمان به خدا و عمل صالح اعراض نمايد، تجارتش ضرر كرده، نه تنها از سرمايه عمر چيزى زايد بر خود سرمايه به دست نياورده، بلكه از خود سرمايه خورده، و سرمايه را وسيله بدبختى خود كرده است و در آخرتش از خير محروم شده، لذا در سوره مورد بحث مىفرمايد:” ان الانسان لفى خسر الا الذين امنوا و عملوا الصالحات،“ و مراد از ايمان، ايمان به خدا، و مراد از ايمان به خدا ايمان به همه رسولان او، و مراد از ايمان به رسولان او اطاعت و پيروى ايشان است، و نيز ايمان به روز جزا است همچنان كه قرآن در جاى ديگر تصريح كرده به اينكه كسانى كه به بعضى از رسولان خدا ايمان دارند، و به بعضى ندارند، مؤمن به خدا نيستند.
و ظاهر جمله ” و عملوا الصالحات،“ اين است كه به همه اعمال صالح متصف باشد. پس اين جمله استثنا شامل فاسقان كه بعضى از صالحات را انجام مىدهند، و نسبت به بعضى ديگر فسق مىورزند نمىشود، و لازمه اين، آن است كه منظور از خسران اعم از خسران به تمام معنا باشد يعنى شامل خسران از بعضى جهات هم بشود، و بنابر
1) آيه 1 تا آخر سوره ليل الميزان ج 20 ص 509
ص:454
اين دو طايفه خاسرند، يكى آنهايى كه از جميع جهات خاسرند نظير كفار معاند حق و مخلد در عذاب، دوم آنهايى كه در بعضى جهات خاسرند، مانند مؤمنينى كه مرتكب فسق مىشوند و مخلد در آتش نيستند چند صباحى عذاب مىبينند، بعد عذابشان پايان مىپذيرد و مشمول شفاعت و نظير آن مىشوند .
” و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر،“ تواصى به حق اين است كه: يكديگر را به حق سفارش كنند، سفارش كنند به اينكه از حق پيروى نموده و در راه حق استقامت و مداومت كنند، پس دين حق چيزى به جز پيروى اعتقادى و عملى از حق، و تواصى بر حق نيست، و تواصى بر حق عنوانى است وسيعتر از عنوان امر به معروف و نهى از منكر، چون امر به معروف و نهى از منكر شامل اعتقاديات و مطلق ترغيب و تشويق بر عمل صالح نمىشود، ولى تواصى بر حق، هم شامل امر به معروف مىشود و هم شامل عناوين مذكور .
در آيه مورد بحث صبر را مطلق آورده، و بيان نكرده كه صبر در چه مواردى محبوب است، و نتيجه اين اطلاق آن است كه مراد از صبر اعم از صبر بر اطاعت خدا و صبر از معصيت و صبر در برخورد با مصائبى است كه به قضا و قدر خدا به آدمى مىرسد.
-” مَن جَاءَ بِالْحَسنَةِ فَلَهُ خَيرٌ مِّنهَا وَ هُم مِّن فَزَعٍ يَوْمَئذٍ ءَامِنُونَ،
-هر كه كار نيك انجام دهد پاداشى بهتر از آن دارد و آنان از وحشت آن روز ايمنند.“
مراد از جمله ” من جاء بالحسنة فله خير منها،“ اين است كه كسى كه عمل نيك كند جزايى دارد بهتر از آن عمل نيك، چون عمل هر چه باشد مقدمه است براى مزد و جزاء ، كسى با خود عمل كارى ندارد، هر عملى را انجام مىدهد براى نتيجه و اثر آن است، پس غرض و غايت هر عملى از مقدمه بهتر است.
و از ظاهر سياق برمىآيد كه مقصود از فزع در جمله ” و هم من فزع ...،“ فزع بعد از نفخه دوم صور است، نه نفخه اول، در نتيجه آيه شريفه همان معنا را مىدهد كه آيه ” لا يحزنهم الفزع الاكبر و تتلقيهم الملائكة هذا يومكم الذى كنتم توعدون،“ در مقام آن است.
ص:455
-” وَ الَّذِينَ هَاجَرُوا فى اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا ظلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فى الدُّنْيَا حَسنَةً وَ لأَجْرُ الاَخِرَةِ أَكْبرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون،
-الَّذِينَ صبرُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكلُونَ،
-و كسانى كه از پس آنكه ستم ديدند در راه خدا مهاجرت كردند در دنيا مكان نيكويشان دهيم، و پاداش دنياى ديگر بهتر است اگر بدانند،
-همان كسانى كه صبورى پيشه كردند و به پروردگارشان توكل مىكنند.“
مهاجرين در راه خدا براى دين مهاجرت كردند كه مجتمعى اسلامى و پاك تشكيل دهند كه در آن مجتمع جز خدا كسى پرستش نشود، و جز عدل و احسان چيزى حكومت نكند، و يا براى اين بود كه به مجتمعى وارد شوند و در آن منزل كنند كه وضعش چنين باشد، پس اگر از مهاجرتشان اميد حسنهاى داشتند، و يا وعده حسنهاى داده شدند آن حسنه همين مجتمع صالح بود و نيز اگر آن شهر را كه بدان مهاجرت كردند، ستودند براى اين بود كه جاى تشكيل چنين مجتمعى بوده نه براى اينكه آب و هوايش خوب بوده، پس هدف و غرض از حسنهاى كه وعده داده شدند كه در دنيا به آن برسند همين مجتمع صالح بوده چه اينكه مقصود از حسنه شهر باشد و يا حالت حسنهاى كه در آن شهر به خود مىگيرند.
” و لاجر الاخرة خير لو كانوا يعلمون.“
اجر اخروى از اجر دنيوى كه گفته شد بهتر است اگر مردم بدانند كه خدا در آخرت چه نعمتهايى برايشان آماده كرده، زيرا در آخرت سعادت آميخته با بدبختى نيست، بلكه خلودى است كه فنا در آن راه ندارد و كام و لذتش با ناكامى توأم نيست، جوار رحمت رب العالمين است.
اين آيه شرطي است و مىخواهد بفهماند هر كس كه در راه خدا مهاجرت كند اجرى چنين و چنان مىبرد.
-” الَّذِينَ صبرُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكلُونَ.“
در اين آيه مهاجرين در راه خدا را توصيف به صبر و توكل مىكند.
اين دو صفت در رسيدن به آن غايت حسن كه خدا وعده داده كمال دخالت را دارد، زيرا اگر بر تلخى جهاد، صبر نمىكردند و در هنگام هجوم بلاها توكلى به خدا نمىداشتند و همه اعتمادشان به خودشان بود با آن ضعفى كه از هر جهت داشتند جا خالى مىكردند، و نمىتوانستند ايستادگى كنند، آنهم با
ص:456
آن دشمنانى كه اصرار و پافشارى در دشمنى خود داشتند، و وقتى به دست دشمن متلاشى مىشدند آن اجتماع صالح كه خدا وعده داده بود، درست نمىشد و از آن بهره برده نمىشد، و قهرا امر آخرتشان هم تباه مىگرديد .
-” ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ تَوَاصوْا بِالصبرِ وَ تَوَاصوْا بِالْمَرْحَمَةِ،
-أُولَئك أَصحَب المَيْمَنَةِ،
-تا از آن كسانى شود كه ايمان آوردند و يكديگر را به صبر و ترحم سفارش كردند،
-آنها اصحاب يمين هستند . “
كساني كه به هر عقبه دشوارى قدم نهادند، و از كسانى بودند كه به خدا ايمان آورده، يكديگر را به صبر و مرحمت سفارش كردند، مردمى صاحب يمن و شگونند، و ايمان و اعمال صالحى كه از پيش براى آخرت خود مىفرستند چيزى به جز شگون و مباركى و زيبا و مرضى نمىدانند.
-” . . . قُلْ مَا عِندَ اللَّهِ خَيرٌ مِّنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجَرَةِ وَ اللَّهُ خَيرُ الرَّزِقِينَ،
-. . . بگو آنچه نزد خدا است از لهو و تجارت بهتر است و خدا بهترين رازقان است! “
مراد از جمله ” ما عند الله،“ ثوابى است كه خداى تعالى در برابر شنيدن خطبه و موعظه در نماز جمعه عطاء مىفرمايد.
مي فرمايد: به ايشان بگو آنچه نزد خدا است از لهو و تجارت بهتر است، براى اينكه ثواب خداى تعالى خير حقيقى و دائمى، و بدون انقطاع است، و اما آنچه در لهو و تجارت است اگر خير باشد خيرى خيالى و غير دائمى و باطل است و چه بسا خشم خدا را در پى داشته باشد، همچنان كه لهو هميشه خشم خداى تعالى را در پى دارد.
-” فَئَاتَاهُمُ اللَّهُ ثَوَاب الدُّنْيَا وَ حُسنَ ثَوَابِ الاَخِرَةِ وَ اللَّهُ يحِب المُحْسِنِينَ،
خداى تعالى در اين آيه بين ثواب دنيا و ثواب آخرت در تعبير فرقى قائل شد،
ص:457
به اين معنا كه در باره ثواب دنيا تعبير كرد به ثواب دنيا، ولى در باره آخرت تعبير كرد به حسن ثواب آخرت تا اشاره كرده باشد به اينكه ثواب آخرت قابل مقايسه با ثواب دنيا نيست بلكه منزلتى رفيعتر دارد.
-” مَاعِندَكمْ يَنفَدُ وَمَاعِندَاللَّهِ بَاقٍ وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صبرُوا أَجْرَهُم بِأَحْسنِ مَا كانُوا يَعْمَلُونَ،
-آنچه نزد شماست فانى مىشود و آنچه نزد خداست ماندنى است و كسانى كه صبورى پيشه كردند پاداششان را بهتر از آنچه عمل مىكردهاند مىدهيم،“
آنچه در زندگى دنيا، كه يك زندگى مادى و قائم بر اساس تحول و دگرگونى است، و قوامش بر اساس حركت و تغير و زوال است، در دست شما است، مانند همه دنيا دستخوش زوال است، و آنچه نزد خداى سبحان است و آن را به خصوص به پرهيزگاران وعده داده باقى است و زوال و فنا نمىپذيرد، و هر عاقلى مىداند كه باقى بهتر از فانى است.
خواننده عزيز بايد بداند كه جمله:” ما عندكم ينفد و ما عند الله باق،“ بخاطر اينكه در لفظ مطلق است قاعده كلى است كه قابل استثناء و نقض نيست و در ذيل آن جزئيات بسيارى از معارف نهفته شده است.
اينكه فرمود:” و لنجزين الذين صبروا اجرهم،“ وعده مؤكدى است بر مطلق صبر، چه صبر بر اطاعت باشد و چه صبر بر ترك معصيت و چه صبر در برابر مصيبت، تنها قيدى كه اين مطلق دارد اين است كه اين صبر در راه خدا باشد، چون سياق با صبرهاى ديگر سازگارى ندارد.
مقصود از جمله:” باحسن ما كانوا يعملون،“ اين است كه عملى را كه انجام مىدهند كه در نوع خود يكى حسن و يكى احسن است خداى عز و جل اجرى كه مىدهد اجرى است كه در نوع خود احسن است، مثلا نمازى كه بنده صابر فى الله مىخواند جزاى آن را جزاى فرد احسن از آن مىدهد، هر چند نمازى كه او خوانده احسن افراد نماز نبوده باشد، و خلاصه صبرى كه او در راه خدا دارد باعث مىشود كه خداوند در عمل او مته به خشخاش نگذارد، و آن خصوصياتى كه مايه پستى و زشتى عمل بنده است آنها را نديده بگيرد، همچنانكه آيه شريفه:” انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب،“ همين معنا را افاده مىكند . و از آيه شريفه بر مىآيد كه ” صبر فى الله،“ باعث
1) آيه 148 سوره آل عمران الميزان ج 4 ص 62
-” ... لهُمْ جَنَّتٌ تجْرِى مِن تحْتِهَا الأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَداً رَّضىَ اللَّهُ عَنهُمْ وَ رَضوا عَنْهُ ذَلِك الْفَوْزُ الْعَظِيمُ،
-... براى ايشان است باغهاى بهشتى كه از زير آنها نهرها روان است و آنان در آن باغها براى هميشه بسر مىبرند، خداوند از آنان خوشنود شده و آنان هم از خداوند خوشنود شدهاند و اين است رستگارى بزرگ! “
خداوند از آنان راضى است براى آن صداقتهائى كه در دنيا از خود نشان دادند، و آنان از خدا راضى هستند براى آن ثوابهائى كه به ايشان مرحمت فرمود.
در اين آيه خوشنودى را متعلق به خود بندگان راستگوى خود نمود، نه به راستگوئىشان، بخلاف آيه:” و رضى له قولا،“ و آيه شريفه: ” و ان تشكروا يرضه لكم،“ كه رضايت را متعلق به عمل نموده است.
پس اينكه فرمود:” رضى الله عنهم،“ دلالت مىكند بر اينكه خداى تعالى نه تنها از صداقت صادقين خوشنود است بلكه از خود آنان نيز راضى است.
و معلوم است كه خوشنودى خدا وقتى به خود آنان تعلق مىگيرد كه غرضش از خلقتشان حاصل شده باشد، و غرض از خلقت را در آيه:” ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون،“ بيان فرموده است.
پس غرض پروردگار از خلقت انسان همان عبوديت است، وقتى خداى سبحان از كسى- نه تنها از عملش- خوشنود مىشود كه نفس او مَثَل اعلاى عبوديت باشد، چنانكه در باره حضرت سليمان و ايوب عليهماالسلام فرموده:” نعم العبد انه اواب.“
اين بود معناى رضايت پروردگار از بنده خود، و لازمه اين مقام كه يكى از مقامات عبوديت است كه نفس از تمامى مراتب كفر و از اتصاف به فسق پاك باشد چنانكه در باره طهارتش از كفر فرموده: ” و لا يرضى لعباده الكفر!“ و در باره طهارتش از فسق فرموده: فان الله لا يرضى عن القوم الفاسقين.“
و از آثار اين مقام اين است كه وقتى نفس بنده داراى ذلت عبوديت شد و آنچه را كه به چشم و دل خود درك نمود، همه را مملوك خدا و خاضع در برابر او دانست قهرا از او خشنود مىشود، زيرا مىبيند كه اگر خدا به او داده آنچه را كه داده همانا از فضل و كرمش بوده نه اينكه او از خدا طلبكار و بر خدا واجب و حتم بوده كه آنرا بدهد، و اگر هم چيزى را از او دريغ داشته و نداده آن هم از روى حكمت بوده است.
1) آيه 96 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 488
ص:459
علاوه بر اين، خداى تعالى در باره حال بندگان مرضى خود در بهشت فرموده: ” لهم ما يشاؤن،“ و معلوم است كه وقتى انسان به هر چه كه بخواهد بتواند دسترسى پيدا كند البته راضى خواهد شد.
اين است منتها درجه سعادت براى آدمى از نظر اينكه بنده است. و لذا خداى تعالى كلام خود را به همين معنا پايان داده و فرموده: ” و ذلك الفوز العظيم - اين است سعادت و رستگارى عظيم!“
-” مَنْ عَمِلَ صلِحاً مِّن ذَكرٍ أَوْ أُنثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَوةً طيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسنِ مَا كانُوا يَعْمَلُونَ،
-هر كس از مرد و زن عمل شايسته كند و مؤمن باشد او را زندگى نيكو دهيم و پاداششان را بهتر از آنچه عمل مىكردهاند مىدهيم.“
وعده جميلى است كه به زنان و مردان مؤمن مىدهد، كه عمل صالح كنند، و در اين وعده جميل فرقى ميان زنان و مردان در قبول ايمانشان و در اثر اعمال صالحشان كه همان احياء به حيات طيبه، و اجر به احسن عمل است نگذاشته است.
پس اينكه فرمود:” من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن،“ حكمى است كلى نظير تاسيس قاعدهاى براى هر كس كه عمل صالح كند، حالا هر كه مىخواهد باشد، تنها مقيدش كرده به اينكه صاحب عمل، مؤمن باشد و اين قيد در معناى شرط است، چون عمل در كسى كه مؤمن نيست حبط مىشود و اثرى بر آن مترتب نيست .
و در جمله ” فلنحيينه حياة طيبة،“ حيات، به معناى جان انداختن در چيز و افاضه حيات به آن است، پس اين جمله با صراحت لفظش دلالت دارد بر اينكه خداى تعالى مؤمنى را كه عمل صالح كند به حيات جديدى غير آن حياتى كه به ديگران نيز داده زنده مىكند، و مقصود اين نيست كه حياتش را تغيير مىدهد، مثلا حيات خبيث او را مبدل به حيات طيبى مىكند كه اصل حيات همان حيات عمومى باشد و صفتش را تغيير دهد، زيرا اگر مقصود اين بود كافى بود كه بفرمايد ما حيات او را طيب مىكنيم ولى اينطور نفرمود، بلكه فرمود: ما او را به حياتى طيب زنده مىسازيم!
پس آيه شريفه نظير آيه:” اومن كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس،“ است كه افاده مىكند خداى تعالى حياتى ابتدائى و جداگانه و جديد به او افاضه مىفرمايد.
اين علم و اين قدرت جديد و تازه، مؤمن را آماده مىسازند تا اشياء را بر آنچه كه هستند ببيند. اشياء را به دو قسم تقسيم مىكنند، يكى حق و باقى، و ديگرى باطل و
1) آيه 119 سوره مائده الميزان ج : 6 ص : 361
ص:460
فانى.
چنين كسانى دلهايشان متعلق و مربوط به پروردگار حقيقىشان است. براى خويشتن حيات ظاهر و دائم سراغ دارند كه جز رب غفور و ودود كسى اداره كن آن حيات نيست، و در طول مسير آن زندگى، جز حسن و جميل چيزى نمىبينند.
از دريچه ديد آنان هر چه را كه خدا آفريده حسن و جميل است، و جز آن كارها كه رنگ نافرمانى او را به خود گرفته هيچ چيز زشت نيست .
اين چنين انسانى در نفس خود نور و كمال و قوت و عزت و لذت و سرورى درك مىكند كه نمىتوان اندازهاش را معين كرد و نمىتوان گفت كه چگونه است، و چگونه چنين نباشد و حال آنكه مستغرق در حياتى دائمى و زوال ناپذير، و نعمتى باقى و فنا ناپذير، و لذتى خالص از الم و كدورت، و خير و سعادتى غير مشوب به شقاوت است، و اين ادعا، خود حقيقتى است كه عقل و اعتبار هم مؤيد آن است، و آيات بسيارى از قرآن كريم نيز بدان ناطق است.
اين آثار زندگى جز بر زندگى حقيقى مترتب نمىشود، و زندگى مجازى بوئى از آن ندارد، خداوند اين آثار را بر حياتى مترتب كرده كه آن را مختص به مردم با ايمان و داراى عمل صالح دانسته، حياتى است حقيقى و واقعى و جديد، كه خدا آن را به كسانى كه سزاوارند افاضه مىفرمايد .
اين آن چيزى است كه تدبر در آيه شريفه مورد بحث آن را افاده مىكند، و خود يكى از حقايق قرآنى است، و با همين بيان، علت اينكه چرا آن زندگى را با وصف طيب توصيف فرموده روشن مىشود، گويا همانطور كه روشن كرديم حياتى است خالص كه خباثتى در آن نيست كه فاسدش كند و يا آثارش را تباه سازد!
-” يَأَيهَا النَّبىُّ قُل لأَزْوَجِك إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا فَتَعَالَينَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسرِّحْكُنَّ سرَاحاً جَمِيلاً،
-وَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسولَهُ وَ الدَّارَ الاَخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَتِ مِنكُنَّ أَجْراً عَظِيماً،
-اى پيامبر! به همسرانت بگو اگر زندگى دنيا و زينت آن را مىخواهيد، بياييد تا چيزى از دنيا به شما بدهم، و رهايتان كنم، طلاقى نيكو و بى سر و صدا،
مراد از اراده حيات دنيا و زينت آن، اين است كه انسان دنيا و زينت آن را اصل
1) آيه 97 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 491
ص:461
و هدف قرار دهد، چه اينكه آخرت را هم در نظر بگيرد يا نه، و مراد از اراده حيات آخرت نيز اين است كه آدمى آن را هدف و اصل قرار دهد، و دلش همواره متعلق بدان باشد، چه اينكه حيات دنياييش هم توسعه داشته باشد، و به زينت و صفاى عيش نائل بشود، يا آنكه از لذائذ مادى به كلى بى بهره باشد.
همسران رسول خدا به فرضى هم كه به همسرى آن جناب باقى بمانند و آخرت را بر حيات دنيا و زينت آن ترجيح دهند نتيجهاش اجر عظيمى است در نزد خدا، اما نه به طور مطلق، بلكه به شرطى كه احسان و عمل صالح هم بكنند .
پس چنين نيست كه صرف همسرى رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم اجر عظيم داشته باشد، و خدا براى هر كس كه همسر آن جناب شود كرامتى و حرمتى قائل باشد، بلكه كرامت و احترام براى همسرى توأم با احسان و تقوى است.
و اين تقييد نظير تقييدى است كه نسبت به كرامت اصحاب رسول خدا كرده، و فرموده:”محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم تراهم ركعا سجدا ... وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و اجرا عظيما،“ پس معلوم مىشود همه كسانى كه صحابى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم بودند مشمول اين وعده نيستند، بلكه تنها شامل آن عده است كه ايمان و عمل صالح داشتهاند، پس اگر از يك نفر صحابى انحراف و گناه و ظلمى سرزده باشد، ما نمىتوانيم صحبت با رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را كفاره آن حساب كنيم.
و كوتاه سخن اينكه اطلاق جمله:” ان اكرمكم عند الله اتقيكم،“ با اين حرفها تقييد نمىشود، و همچنان به قوت خود باقى است، و به حكم اطلاق آن حسب و نسب و يا هيچ سببى ديگر ملاك كرامت نزد خدا نخواهد بود.
” و من يقنت منكن لله و رسوله و تعمل صالحا نؤتها اجرها مرتين،“ هر يك از شما همسران رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم براى خدا و رسول او خاضع شود، و يا ملازم اطاعت و خضوع براى خدا و رسول باشد، و عمل صالح كند، اجرش را دو برابر مىدهيم، و برايش رزقى كريم، يعنى بهشت آماده مىكنيم.
چنين افرادى به درگاه خدا نزديكند، و خدا برايشان احترام قائل است، و آنهايى كه مرتكب فاحشه مبينه مىشوند، از خدا دورند، و خدا هيچ ارزشى برايشان قائل نيست، و همسرى رسول خدا كمترين اثرى برايشان ندارد جز دورتر شدن، و وبال بيشتر آوردن.
1) آيه 28و29 سوره احزاب الميزان ج : 16 ص : 456
ص:462
-” لِلَّذِينَ استَجَابُوا لِرَبهِمُ الْحُسنى وَالَّذِينَ لَمْ يَستَجِيبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُم مَّا فى الأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لافْتَدَوْا بِهِ أُولَئك لهُمْ سوءُ الحِسابِ وَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْس المِهَاد،
مطلبى كه در اين آيات آمده پيرامون عاقبت امر ايمان و سرانجام كفر است، و اينكه عاقبت محموده ايمان را هيچ چيز جبران نمىكند، هر چند دو برابر نعمتهاى دنيا باشد.
چون عاقبت محموده ايمان و عمل صالح مثوبت و اجر الهى است و آنهم بهشت است، و ليكن مثوبت و بهشت از آن جهت كه مثوبت و يا بهشت است در اين مقام مقصود نيست، بلكه از اين جهت كه عاقبت امر ايشان و منتهى اليه مجاهدات ايشان است منظور است .
در آيات بعدى بعد از تعريف ايشان به صفات مختصشان مىفرمايد: ” اولئك لهم عقبى الدار جنات عدن يدخلونها.“
و در مقابل، كسانى كه دعوت پروردگار خود را اجابت نمىكنند چيزى بر سرشان مىآيد كه اگر اين عده نهايت درجه آرزوهاى زندگى را بدست آورده باشند و بلكه ما فوق آن را داشته باشند و بخواهند همه آنها را بدهند و آن نعمت را كه بخاطر سرپيچى از دعوت خدا از دست دادهاند بدست بياورند، هرگز نمىتوانند بدست آورند.
آنگاه خداى تعالى از همين سرانجام بدى كه قابل وصف نيست خبر داده و مىفرمايد:” اولئك لهم سوء الحساب و ماويهم جهنم و بئس المهاد.“
1) آيه 18 سوره رعد الميزان ج : 11 ص : 465
ص:463
در روايتي از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام تعداد گناهان كبيره بر اساس نوع كيفر آنها بيست عدد به شرح زير شمرده شده است:
اولين گناه كبيره شرك به خداي تعالي است، به دليل اين كلام خداى عز و جل كه مىفرمايد:” ان الله لا يغفر ان يشرك به،“ و اين آيه كه مىفرمايد:” انه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة و ماويه النار- كسى كه به خدا شرك بورزد، خدا بهشت را بر او حرام كرده و جايگاهش آتش است.“
بعد از شرك به خداى تعالى نوميدى از رحمت او است، چون در اين باره فرموده:” انه لا يياس من روح الله الا القوم الكافرون- از رحمت خدا مايوس نمىشوند مگر مردم كافر.“
ديگر از گناهان كبيره، ايمنى از مكر خداى تعالى است، چون خداى تعالى او را خاسر و زيانكار خوانده، و فرموده:” فلا يامن مكرالله الا القوم الخاسرون.“
و يكى ديگر از گناهان كبيرهاى كه در قرآن آمده عقوق والدين است و آن اين است كه عاق والدين را جبار و شقى ناميده، و از قول عيسى عليهالسلام نقل كرده كه
ص:464
فرمود:” و برا بوالدتى و لم يجعلنى جبارا شقيا- خدا مرا نيكوكار نسبت به مادرم كرده، و مرا جبار و شقى نكرد.“
ديگر از گناهان كبيره قتل نفس است. يعنى كشتن انسانى كه خداى تعالى خون او را محترم قرار داده، و در نتيجه بدون حق نبايد كشته شود، و در باره اين گناه فرموده:” و من يقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فيها- و كسى كه مؤمنى را عمدا به قتل برساند، كيفرش جهنم است، در حالى كه هميشه در آن خواهد بود.“
خداى تعالى در باره اين گناه فرموده:” ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فى الدنيا و الاخرة و لهم عذاب عظيم- كسانى كه زنان مؤمن پاكدامن و از همه جا بى خبر را تهمت زنا مىزنند، در دنيا و آخرت لعنت شدهاند، و عذابى عظيم دارند.“
ديگر از گناهان كبيره خوردن مال يتيم است، چون قرآن كريم در بارهاش مىفرمايد:” ان الذين ياكلون اموال اليتامى ظلما... - كسانى كه اموال ايتام را به ظلم مىخورند جز اين نيست كه آتش در شكم خود مىكنند.“
خداى تعالى در باره آن مىفرمايد:” و من يولهم يومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الى فئة فقد باء بغضب من الله و ماويه جهنم و بئس المصير- و كسى كه پشت به دشمن كند، بدون اينكه بخواهد حيله جنگى بكار برده، و يا به جمعيتى بپيوندد تا او را كمك كنند، با خشمى از خدا روبرو شده، و چنين كسى جاى در دوزخ دارد، كه چه بد سرانجامى است.“
خداى تعالى در باره آن فرموده:” الذين ياكلون الربوا لا يقومون الا كما يقوم الذى يتخبطه الشيطان من المس- آنها كه ربا مىخورند از جاى بر نمىخيزند مگر مثل كسى كه شيطان با تماس خود مخبطش كرده است. و نيز در باره رباخواران فرموده:” فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من الله و رسوله- حال اگر باز هم از اين عمل دست بردار نيستيد، اعلام جنگ
ص:465
با خدا و رسولش دهيد!“
دهم از گناهان كبيره جادوگرى (سحر) است، چون خداى تعالى در باره آن فرموده:” و لقد علموا لمن اشتريه ماله فى الاخرة من خلاق- ساحران به خوبى مىدانند كسى كه سحر را بر كتاب خدا ترجيح دهد در آخرت نصيبى ندارد.“
يكى ديگر از گناهان كبيره زنا است، زيرا خداى تعالى مىفرمايد:” و من يفعل ذلك يلق اثاما يضاعف له العذاب يوم القيمة و يخلد فيه مهانا- و كسى كه اين گناه را مرتكب شود با عقوبتى روبرو خواهد شد و روز قيامت عذاب براى او مضاعف گشته با ذلت در آن جاودانه خواهد زيست.“
خداى تعالى در باره آن مىفرمايد:” ان الذين يشترون بعهد الله و ايمانهم ثمنا قليلا اولئك لا خلاق لهم فى الاخرة - مسلما كسانى كه با عهد خدا و سوگندهاشان بهايى اندك را به دست مىآورند ، اينان در آخرت هيچ بهرهاى ندارند!“
ديگر از گناهان كبيره غلول يعنى خيانت و دزديدن از غنيمت است، كه خداى تعالى در باره آن فرمود:” و من يغلل يات بما غل يوم القيمة - و كسى كه از غنيمت بدزدد، و در آن خيانت كند، روز قيامت با همان خيانتش مىآيد.“
چهاردهمين گناه كبيره ندادن زكات واجب است، چون خداى سبحان در باره آن مىفرمايد:” يوم يحمى عليها فى نار جهنم فتكوى بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم- روزى كه بر آن گنجينهها در آتش جهنم مىدمند، تا سرخ شود، آنگاه با همان پولها پيشانى و پشت و پهلويشان را داغ مىزنند.“
ديگر گناه كبيره شهادت دروغ، و كتمان شهادت است، چون خداى تعالى فرموده:
ص:466
” و من يكتمها فانه آثم قلبه- و كسيكه شهادت را كتمان كند قلبش گنه كار است.“
شانزدهمين گناه كبيره شرب خمر يا مىگسارى است، زيرا خداى تعالى آنرا معادل بتپرستى قرار داده است.
ديگر گناه كبيره ترك نماز از روي عمد است و ترك هر عملى كه خداى تعالى آن را واجب فرموده، به دليل اين كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم فرمود:” كسى كه نماز را عمدا ترك كند ذمه خدا و ذمه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم از او برى و بيزار است.“
پيمان شكني و قطع رحم نيز از گناهان كبيره هستند، و خداى تعالى درباره آنها فرموده:” اولئك لهم اللعنة و لهم سوء الدار- اينان مشمول لعنت خدايند، و منزل بد كه همان دوزخ است از آن ايشان است.“
-” إِن تجْتَنِبُوا كبَائرَ مَا تُنهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنكُمْ سيِّئَاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكم مُّدْخَلاً كَرِيماً،
-اگر از گناهان كبيرهاى كه از آنها نهى شدهايد اجتناب كنيد، ما از بديهاى شما صرفنظر مىكنيم و به منزلگاهى گرامى داخلتان مىسازيم .“
كلمه سَيِّئه در عرف قرآن به چه معنا است؟
اين كلمه كه جمعش سيئات مىآيد به طورى كه از ماده و هيات آن بر مىآيد به معناى حادثه ويا عملى است كه زشتى و بدى را با خود همراه دارد، و به همين جهت اى بسا كه لفظ آن بر امور و مصائبى كه آدمى را بد حال مىكند اطلاق مىشود، نظير آيه: ” و ما اصابك من سيئة فمن نفسك- هيچ مصيبتى بتو نمىرسد مگر از ناحيه خودت،“ و آيه:” و يستعجلونك بالسيئة- عجله دارند بلائى بر سرت آيد،“
و اى بسا كه بر نتايج معاصى و آثار خارجى و دنيوى و اخروى آن اطلاق شود،
1) الميزان ج : 4 ص : 527
ص:467
نظير آيه شريفه زير كه مىفرمايد:
-” فاصابهم سيئات ما عملوا- آثار شوم گناهانى كه كرده بودند به ايشان رسيد ....“ و آيه:
-” سيصيبهم سيئات ما كسبوا- بزودى آثار گناهانى كه كرده بودند به ايشان مىرسد.“
و اين به حسب حقيقت به معناى سابق بر مي گردد، و اى بسا بر خود معصيت نيز اطلاق مىشود، مانند آيه شريفه زير كه مىفرمايد:- ” و جزاء سيئة سيئة مثلها- كيفر هر گناهى مصيبتى مثل خود آن است!“
و سيئة به معناى معصيت، گاهى بر مطلق گناهان اطلاق مىشود، چه صغيره و چه كبيره، مانند آيه: ” ام حسب الذين اجترحوا السيئات ان نجعلهم كالذين آمنوا و عملوا الصالحات ، سواء محياهم و مماتهم ساء ما يحكمون،“ كه در اين آيه و آياتى نظير آن كلمه سيئات بر مطلق گناهان اطلاق شده است .
و شايد در مواردى اين كلمه در خصوص گناهان صغيره اطلاق شود، مانند آيه مورد بحث كه مىفرمايد:” ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم ...“ چون با فرض اجتناب از گناهان كبيره ديگر گناهى جز صغيره باقى نمىماند.
و سخن كوتاه اينكه در دلالت آيه بر دو نوع بودن گناهان و انقسام آن به صغيره و كبيره در مقايسه آنها با يكديگر هيچ ترديدى نيست و نبايد در آن ترديد كرد.
و همچنين هيچ ترديدى نيست در اينكه آيه شريفه در مقام منت نهادن بوده و نويدى است كه با عنايتى لطيف و الهى به گوش مؤمنين مىرسد، كه اگر از بعضى گناهان اجتناب كنند خداى عز و جل از بعضى ديگر گناهانشان در مىگذرد، پس نبايد پنداشت كه اين آيه شريفه مؤمنين را در ارتكاب گناهان صغيره جرأت مىدهد، چرا كه معنايى براى چنين توهمى نيست.
چون هيچ ترديدى در اين نيست كه آيه شريفه از ارتكاب گناهان كبيره نهى مىكند، و ارتكاب صغيره از اين جهت كه مرتكبش به آن بىاعتنا است، خود مصداقى از مصاديق گناه كبيره است، و آن عبارت است از طغيانگرى، و نا چيز شمردن دستور خداى سبحان، كه نه تنها گناهى كبيره است، بلكه از بزرگترين گناهان به حساب آمده است .
و اما شفاعت هر چند كه حق است، الا اين كه شفاعت به حال آنهائى كه در باره تكاليف الهى سهلانگارى مىكنند، و مثلا توبه و ندامت را استهزا نموده و به اميد شفاعت همچنان به ارتكاب گناه ادامه مىدهند هيچ سودى ندارد چون چنين كسى با بىاعتنائيش به امر خداى سبحان، مرتكب بزرگترين و هلاكآورترين كباير شده، و ديگر
ص:468
راهى براى شفاعت باقى نگذاشته است.
و از همين جا مطلب قبلى ما خوب روشن مىشود، كه گفتيم : بزرگى معصيت از شدت نهى از آن، فهميده مىشود، اگر در نهى اصرار شده باشد، و يا بشدت صادر شده باشد، مىفهميم اين گناه كبيره است.
-” الَّذِينَ يجْتَنِبُونَ كَبَئرَ الاثْمِ وَ الْفَوَحِش إِلا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّك وَسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِكمْ إِذْ أَنشأَكم مِّنَ الأَرْضِ وَ إِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فى بُطونِ أُمَّهَتِكُمْ فَلا تُزَكُّوا أَنفُسكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى،
-و اما كسانى كه از گناهان كبيره و خيلى زشت پروا كردهاند، و گناهانى كوچك مرتكب شدهاند، پروردگار تو مغفرتى وسيع دارد، او به وضع شما آگاه است، چه آن زمانى كه شما را از زمين پديد مىآورد، و چه آن زمانى كه در شكم مادرانتان جنين بوديد، پس بيهوده خويشتن را نستاييد كه او بهتر مىداند چه كسى با تقوا است.“
اثم به معناى گناه است، و اصل آن به معناى عملى بوده كه دير به نتيجه و ثواب برسد. و منظور از كبائر الاثم، گناهان كبيره است( كه به طورى كه در روايات ثواب الاعمال از عباد بن كثير النوا از امام ابى جعفر عليهالسلام آمده،) عبارت از هر گناهى است كه قرآن مرتكبش را تهديد به آتش دوزخ كرده باشد.
كلمه فواحش به معناى گناهانى است كه خيلى شنيع و رسوا باشد، از آن جمله خداى تعالى زنا و لواط را دانسته، ولى بعيد نيست از ظاهر آيه برآيد كه در اينجا فواحش و كبائر يكى باشد.
در باره معناى كلمه لَمَم بعضى گفتهاند: منظور از آن گناهان صغيره است. بعضى گفتهاند: لمم عبارت از اين است كه كسى تصميم بر گناه بگيرد ولى انجام ندهد. بعضى گفتهاند: لمم، گناهى است كه گهگاه ارتكاب شود، و مرتكب آن عادت بر آن نكرده باشد، كه در اين صورت لمم هم شامل گناهان كبيره مىشود و هم صغيره، و مضمون آيه با مضمون آيه شريفه” و الذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسكم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله و لم يصروا على ما فعلوا و هم يعلمون،“ كه در وصف متقين و محسنين است منطبق مىشود، و مضمون همان را مىگويد، چون اين آيه مىفرمايد: متقين و نيكوكاران كسانى هستند كه اگر عمل زشتى مىكنند، و يا به خود ستمى روا مىدارند، بسيار به ياد خدا مىافتند، و براى گناهان خود طلب مغفرت مىكنند، چون مىدانند غير از خدا كسى نيست كه گناهان را بيامرزد، و كسانى هستند كه هرگز بر آنچه
1) آيه 31 سوره نساء الميزان ج : 4 ص : 512
ص:469
كردهاند عالما عامدا اصرار نورزيدهاند.
و در روايات اهل بيت عليهمالسلام به معناى سوم تفسير شده، مثلا در اصول كافى از ابن عمار از امام صادق عليهالسلام روايت آمده كه فرمود: لمم اين است كه كسى بر گناهى تصميم بگيرد و بعد استغفار كند.
و نيز به سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: لمم اين است كه انسان گاهى گناهى را مرتكب شود، و ديگر تا مدتى پيرامون آن نگردد، و باز بار ديگر مرتكبش شود.
و باز به سند خود از ابن عمار از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: لمام آن بندهاى است كه پشت سر هم گناه مىكند، اما طبعش خواهان آن نيست در هيچ يك از اين سه روايت كلمه لمم به گناه صغيره معنا نشده است.
و آيه شريفه مطلب آيه قبلى را كه مىفرمود: الذين احسنوا تفسير مىكند و مىفرمايد: همينها هستند كه از گناهان كبيره اجتناب دارند و از فواحش دورى مىكنند، و در عين حال ممكن هم هست از ايشان سر بزند.
و جمله” ان ربك واسع المغفرة،“ ايشان را تطميع مىكند تا به اميد آمرزش خدا توبه كنند.
و جمله ” فلا تزكوا انفسكم،“ مىفرمايد: وقتى كه خداى تعالى شما را بهتر از هر كس مىشناسد، و از آغاز خلقتتان و سرانجام آن باخبر است، پس ديگر بيهوده خود را به پاكى نستاييد، و او بهتر مىداند پاك و با تقوا كيست!
گناه كبيره عبارت است از آن گناهى كه با لحنى شديد از آن نهى شده باشد، و يا در نهى از آن اصرار و يا تهديد به آتش شده باشد، حال چه اين كه آن نهى در كتاب خداى تعالى باشد يا در سنت.
در حديث كافى آمده است كه: گناه كبيره آن گناهى است كه خداى تعالى عذاب آتش را بر آن واجب كرده باشد. و نيز درحديث فقيه و تفسير عياشى است كه: كبيره آن گناهى است كه خداى تعالى مرتكب آنرا تهديد به آتش كرده باشد.
پس مراد از واجب كردن و تهديد نمودن اعم است از اينكه تصريح به آن كرده باشد، و يا اين وجوب و تهديد را به اشاره فهمانده باشد، چه اين كه در كلام خداى عز و جل آمده باشد و يا در كلام و حديث رسول خدا صلىاللهعليه وآله وسلّم.
1) آيه 32 سوره نجم الميزان ج 19 ص 67
ص:470
مطلب دومى كه با روايت فوق روشن مىشود، اين است كه اگر در بعضى از روايات كبيرهها منحصر در هشت و يا نه كبيره شده، نظير بعضى از روايات نبويهاى كه از طرق اهل سنت نقل شده، و يا منحصر در بيست كبيره شده، نظير روايت فوق، و يا هفتاد نظير رواياتى ديگر، همه به اعتبار اختلافى است كه در بزرگى گناه است، همچنان كه در روايت مورد بحث در باره شرك به خداى تعالى تعبير كرده بود به بزرگترين كباير.
در روايت ديگر است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: از هفت گناه كشنده اجتناب كنيد، اصحاب پرسيدند: آن هفت گناه كدام است؟
رسول الله فرمود: شرك به خدا و كشتن بناحق انسانى كه خونش محترم است، و سحر و ربا خوارى، و خوردن مال يتيم، و پشت كردن به لشگر دشمن در روز جنگ، و تهمت زنا زدن به زنان مؤمن( بىگناه و از همه جا بىخبر.)
در روايت ديگر است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نامهاى به اهل يمن نوشت، و در آن واجبات و مستحبات و ديات را بر شمرده و به دست عمرو بن حزم داد تا برساند . عمرو مىگويد: در آن نامه آمده بود از همه گناهان كبيره بزرگتر در نزد خدا و در قيامت، شرك ورزيدن به خدا است، و سپس كشتن انسانى مؤمن بدون حق، و فرار در روز جنگ و عاق والدين شدن، و تهمت زنا به زنان پاكدامن زدن، و سحر آموختن، و ربا خوردن، و مال يتيم را تصرف كردن.
در تفسير الدر المنثور است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود:
” كسي كه خدا را اطاعت كند، خدا را ذكر كرده، هر چند كه نماز و روزه و تلاوت قرآنش كم باشد، و كسي كه خدا را عصيان كند، خدا را از ياد برده، هر چند نمازش و روزه و تلاوتش بسيار باشد! “
مؤلف : در اين حديث به اين معنا اشاره شده كه معصيت از هيچ بندهاى سر نمىزند مگر با غفلت و فراموشى، چون انسان اگر بداند حقيقت معصيت چيست و چه آثارى دارد هرگز اقدام بر معصيت نمىكند، حتى كسي كه معصيت مىكند، و چون به ياد خدايش مىاندازند، باز هم باك ندارد و اعتنائى به مقام پروردگارش نمىكند، او طاغى و جاهل به مقام پروردگارش و علو كبريائيش است، او نمي داند كه خدا چگونه به وى احاطه دارد.
و به همين معنا روايتى ديگر در تفسير الدر المنثور است كه رسول خدا
1) الميزان ج : 4 ص : 529
ص:471
صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود: خداي تعالى فرموده:
” مرا با اطاعتم ياد كنيد تا با مغفرتم يادتان كنم و كسي كه به ياد من باشد، در حاليكه مطيع هم باشد بر من واجب مي شود كه با مغفرتم يادش كنم و كسي كه مرا ياد كند در حالي كه نافرمان باشد، بر من واجب مي شود يادش كنم، در حالي كه بر او خشمناك باشم ... .“
نكتهاى كه در اين حديث آمده، در باره ياد خدا در حال معصيت، همان نكتهاي است كه آيه شريفه و رواياتى ديگر آنرا نسيان ناميدهاند، چون بودن ياد خدا بدون اثر، همان نسيان است.
-” قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبىَ الْفَوَحِش مَا ظهَرَ مِنهَا وَ مَا بَطنَ وَ الاثْمَ وَ الْبَغْىَ بِغَيرِ الْحَقِّ وَ أَن تُشرِكُوا بِاللَّهِ مَا لَمْ يُنزِّلْ بِهِ سلْطناً وَ أَن تَقُولُوا عَلى اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ،
-بگو اى پيغمبر كه خداى من هر گونه اعمال زشت را چه در آشكار و چه در نهان و گناهكارى و ظلم بناحق و شرك به خدا را كه بر آن شرك هيچ دليل نداريد و اينكه چيزى را كه نمىدانيد از روى جهالت به خدا نسبت دهيد، همه را حرام كرده است.“
مراد از فواحش گناهانى است كه حد اعلاى شناعت و زشتى را داشته باشد، مانند زنا، لواط و امثال آن، و منظور از اثم گناهانى است كه باعث انحطاط، ذلت و سقوط در زندگى گردد، مانند مىگسارى كه آبروى آدمى و مال و عرض و جانش را تباه مىسازد.
منظور از بغى تعدى و طلب كردن چيزى است كه حق طلب كردن آن را نداشته باشد، مانند انواع ظلمها و تعديات بر مردم و استيلاى غير مشروع بر آنان. توصيف بغى به وصف غير حق از قبيل توصيف به لازمه معنا است، نه تقسيم بغى به حق و غير حق، همچنانكه تقييد شرك در آيه:” وان تشركوا،“ به قيد:” ما لم ينزل به سلطانا،“ از اين باب است، نه تقسيم شرك به شرك با دليل و بدون دليل.
گويا شنونده پس از شنيدن خطاب اباحه زينت و طيبات رزق علاقهمند مىشود به اينكه بفهمد غير طيبات چه چيزهايى است، لذا در اين آيه چيزهايى را كه غير طيب است به طور فهرست و خلاصه و به بيانى كه شامل تمام انواع گناهان باشد بيان كرده است، چون محرمات دينى از دو حال خارج نيستند: يا محرمات مربوط به افعالند و يا مربوط به اقوال و عقايد .
1) الميزان ج : 1 ص : 514
ص:472
كلمات: فواحش، اثم و بغى مربوط به قسم اول و جملات:” و ان تشركوا بالله و ان تقولوا على الله،“ قسم دوم را خلاصه مىكند، قسم اول هم دو نوع است: يكى آنهايى كه مربوط به حق الناس است كه كلمه بغى جامع آنها است، و ديگرى گناهانى است كه مربوط به حق الناس نيست، اين نيز دو گونه است: يكى آنهايى كه زشت و شنيعند و كلمه فاحشه اشاره به آنها است. و ديگرى گناهانى است كه تنها داراى مفسده و ضرر براى گنهكار است و كلمه اثم عنوان اينگونه گناهان است. قسم دوم نيز يا شرك به خدا است و يا افتراء بر او.
-” وَ الَّذِينَ يجْتَنِبُونَ كَبَئرَ الاثمِ وَ الْفَوَحِش وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ،
-و نيز براى كسانى كه از گناهان كبيره و از فواحش اجتناب مىكنند، و چون خشم مىگيرند جرم طرف را مىبخشند.“
كبائر الاثم عبارت است از گناهان كبيرهاى كه آثار سوئش بزرگ است، و خداى تعالى از جمله آنها مىگسارى و قمار را شمرده، و فرموده:” قل فيهما اثم كبير،“ و كلمه فواحش جمع فاحشه است كه به معناى گناه شنيع و بى شرمانه است، و خداى تعالي زنا و لواط را از مصاديق آن شمرده و فرموده: ” و لا تقربوا الزنى انه كان فاحشة.“ و از لوط حكايت كرده كه در باره لواط فرموده:” أ تاتون الفاحشة و أنتم تبصرون.“
-” وَ مَن يَعْمَلْ سوءاً أَوْ يَظلِمْ نَفْسهُ ثُمَّ يَستَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَّحِيماً. وَ مَن يَكْسِب إِثْماً فَإِنَّمَا يَكْسِبُهُ عَلى نَفْسِهِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً. وَ مَن يَكْسِب خَطِيئَةً أَوْ إِثماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بهْتَناً وَ إِثْماً مُّبِيناً،
-بلى، كسى كه احيانا عمل بدى مىكند و يا به خود ستم روا مىدارد و سپس از خدا طلب مغفرت مىكند، خدا را آمرزگار و رحيم مىيابد . و هر كس قلب خود را با ارتكاب گناه آلوده سازد، دودش به چشم خودش مىرود و علم و حكمت از طرف خدا است. و كسى كه خود مرتكب خطائى يا گناهى مىشود، سپس آن را به گردن بىگناهى مىاندازد بهتان و گناهى آشكار گردن گرفته است.“
ص:473
اين آيه شريفه و دو آيه بعد آن هر سه در اين زمينه سخن دارند كه غرض واحدى را تامين كنند و آن غرض بيان گناهى است كه آدمى با علم به گناه بودنش مرتكب شود، هر يك از سه آيه جهتى از جهات آن گناه را بيان مىكند:
الف- آيه اولى روشن مىسازد كه هر معصيت كه انسان مرتكب آن شود، با تبعاتى كه دارد، در نفس او اثر سوء باقى مىگذارد، و در نامه اعمالش نوشته مىشود، و بنده خدا مىتواند به وسيله توبه و استغفار، آن اثر سوء را از بين ببرد، و اگر بنده خدا توبه و استغفار بكند، خدا را غفور و رحيم خواهد يافت.
ب - آيه دوم تذكر مىدهد كه هر گناهى كه ايشان مرتكب شوند، تنها و تنها به ضرر خود كرده و ممكن نيست كه اثر آن گناه خطا برود، يعنى دامن او را نگيرد و به جاى او دامنگير غير شود. پس گنه كار بىخود تلاش نكند، و براى تبرئه خود گناه خود را به گردن بى گناهى نيندازد و دست به افتراء و تهمت نزند.
ج - آيه سوم توضيح مىدهد كه خطا و گناهى كه انسان مرتكب مىشود، به فرض هم كه به ديگران تهمت بزند و به گردن بى گناهان بشكند، تازه مرتكب گناهى ديگر، غير گناه اول شده است.
” و من يكسب اثما فانما يكسبه على نفسه و كان الله عليما حكيما،“
در آيه دومي كه از نظر مضمون مرتبط به آيه بعد است مساله تهمت به خدا و گناه را متعرض است، و بنا بر اين جمله مورد بحث به منزله مقدمه است براى آن آيه و در نتيجه جمله:” فانما يكسبه على نفسه،“ در اين صدد است كه اثر گناه را منحصرا معين در مرتكب آن كند، و اين خود اندرزى است به كسانى كه گناه مىكنند، و سپس آن را به گردن بى گناهى مىاندازند.
چون خدا مىداند گناه را چه كسى مرتكب شده، و او شخص گنه كار است، نه متهم و نه كسى كه گردن گرفته، و خدا حكيم است، و به جرم گناه، غير گناه كار را مؤاخذه نمىكند، و وزر گناه را جز بر و ارزش نمىدهد، همچنانكه در جاى ديگر فرموده:” لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت،“ و نيز فرموده:” و لا تزر وازرة وزر اخرى،“ و نيز فرموده:” و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا و لنحمل خطاياكم و ما هم بحاملين من خطاياهم من شىء انهم لكاذبون .“
”و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا،“
خداى سبحان از آنجا كه در آيه فوق خطيئه را به كسب نسبت داده، مرادش از اين كلمه همان معصيت است يعنى انجام دادن عملى كه مىداند نبايد انجام داد.
و از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه چرا تعبير از معصيت در آيات كريمه
ص:474
مختلف است، يك جا آن را اثم خوانده، جائى ديگر خطيئه ناميده يك جا سوء، و جائى ديگر ظلم، يك جا خيانت و جائى ديگر ضلالت خوانده و روشن شد كه هر يك از اين الفاظ معنائى داردكه مناسب با محلى است كه در آنجا استعمال شده است.
-” يَبَنىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسسوا مِن يُوسف وَ أَخِيهِ وَ لا تَايْئَسوا مِن رَّوْح اللَّهِ إِنَّهُ لا يَايْئَس مِن رَّوْح اللَّهِ إِلا الْقَوْمُ الْكَفِرُونَ،
-فرزندان من! برويد و يوسف و برادرش را بجوئيد و از فرج خدا نوميد مشويد، كه جز گروه كافران از گشايش خدا نوميد نمىشوند،“
هيچ صاحب ايمانى نمىتواند و نبايد از روح خدا مايوس و از رحمتش نااميد شود زيرا ياس از روح خدا و نوميدى از رحمتش در حقيقت محدود كردن قدرت او، در معنا كفر به احاطه و سعه رحمت اوست، همچنانكه در آنجا كه گفتار يعقوب عليهالسلام را حكايت مىكند مىفرمايد:” انه لا يياس من روح الله الا القوم الكافرون.“
و در آنجا كه كلام ابراهيم عليهالسلام را حكايت مىكند از قول او مىفرمايد: ” و من يقنط من رحمة ربه الا الضالون،“ و همچنين در اخبار وارده، از گناهان كبيره و مهلكه شمرده شده است.
-” وَ مَا يُؤْمِنُ أَكثرُهُم بِاللَّهِ إِلا وَ هُم مُّشرِكُونَ،
-و بيشترشان به خدا ايمان نيارند، جز اينكه مشرك باشند.“
چگونه ممكن است آدمى در آن واحد، هم متلبس به ايمان باشد و هم به شرك، با اينكه ايمان و شرك دو معناى مقابل همند كه در محل واحد جمع نمىشوند؟
جواب اين است كه: اين اجتماع، نظير اجتماع اعتقادات متناقض و اخلاقيات متضاد است، و از اين نظر ممكن است كه اينگونه امور از معانىاى باشند كه فى نفسه قابل شدت و ضعفند، و مانند دورى و نزديكى، به اضافه و نسبت مختلف مىشوند، مثلا قرب و بُعد اگر مطلق و بدون اضافه لحاظ شود هرگز در محل واحد جمع نمىشوند، ولى اگر نسبى و اضافى لحاظ شوند، ممكن است در محل واحد جمع شوند، و با هم مطابقت داشته باشند، مثلا در باره مكه، هم دورى صادق است و هم نزديكى، دورى از شام، و نزديكى به مدينه، همچنين اگر مكه با مدينه مقايسه شود از شام دور هست، ولى اگر با بغداد مقايسه شود به شام نزديك خواهد بود .
ايمان به خدا و شرك به او هم - كه حقيقتشان عبارتست از تعلق و بستگى
ص:475
قلب به خضوع و در برابر خدا يعنى ذات واجب الوجود و بستگى آن بغير او از چيزهايى كه مالك خود و چيز ديگرى نيستند مگر به اذن خدا، - دو مطلب اضافى هستند كه به اختلاف نسبت و اضافه، مختلف مىشوند.
اگر ايمان به خدا و شرك به او را دو نقطه صرف و بىنهايت تصور كنيم در بين اين دو نقطه فاصله زيادى است كه راهروانى در بين آن دو هر يك در يك نقطه قرار دارند. ( پس همانطور كه ممكن است دل آدمى يكسره بستگى به زندگى دنياى فانى و زينتهاى باطل آن پيدا كرده و بكلى هر حق و حقيقتى را فراموش كند، و نيز ممكن است مانند مخلَصين از اولياى خدا از هر چيز كه دل را مشغول از خداى سبحان مىسازد منقطع گشته به تمام معنا و با تمامى دل متوجه خدا شده لحظهاى از او غافل نشود و در ذات و صفات خود جز به او آرام نگيرد و جز آنچه او مىخواهد نخواهد .
همچنين ممكن است سهمى از آن و سهمى از اين را با هم داشته باشد، زيرا ( همان طورى كه گفته شد،) ميان اين دو نقطه منزلهاى بسيارى است كه از جهت نزديكى و دورى به يكى از آن دو مختلفند، و همين مراتب است كه دو طرف را به نحوى از اجتماع، يكجا جمع مىكند، و ( راهروان در اين مراتب كم و يا بيش، سهمى از ايمان و سهمى از شرك را دارند.)
از جمله ادله بر اين مدعا اخلاق و صفاتيست كه در باطن دلها جايگزين است و آدمى را بخلاف آنچه كه از حق و باطل معتقد شده دعوت مىكند، و در اعمال صادره از او اثر مىگذارد، و لذا مىبينيم فلان شخص ادعاى ايمان به خدا مىكند و در عين حال بند بند بدنش از ترس مصيبتى كه ممكن است روى بياورد مىلرزد، و حال آنكه متوجه اين معنا هست كه هيچ كس هيچ حول و قوهاى جز بوسيله خدا ندارد.
و نيز مىبينيم فلان آقا كه ادعاى ايمان به خدا مىكند و با اينكه به راستى ايمان دارد به اينكه:” ان العزة لله جميعا - عزت همهاش مال خداست،“ مع ذلك اين در و آن در مىزند، و با اينكه ايمان دارد كه خدا ضامن روزى است با اين حال در خانه هر كس و ناكس را مىكوبد، ايمان دارد كه پروردگارش به آنچه كه در دل نهفته دارد عالم است؟ و به آنچه كه مىگويد شنواست و به آنچه كه مىكند بصير است، و بر او هيچ چيز نه در آسمانها و نه در زمين پوشيده نيست، اما در عين حال همين پروردگار را معصيت نموده حيا نمىكند و همچنين ....
پس مراد از شرك در آيه مورد بحث بعضى از مراتب شرك است، كه با بعضى از مراتب ايمان جمع مىشود، و در اصطلاح فن اخلاق آنرا شرك خفى مىگويند.
1) آيه 106 سوره يوسف الميزان ج : 11 ص : 376
ص:476
-” بَلى مَن كَسب سيِّئَةً وَ أَحَطت بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولَئك أَصحَب النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُون وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ أُولَئك أَصحَب الْجَنَّةِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ
-و كساني كه ايمان آورده و عمل صالح مىكنند اهل بهشتند و ايشان نيز در بهشت جاودانند! “
خطيئه به معناى آن حالتى است كه بعد از ارتكاب كار زشت به دل انسان دست مي دهد، و به همين جهت بود كه بعد از ذكر كسب سيئه، احاطه خطيئه را ذكر كرد، و احاطه خطيئه ( كه خدا همه بندگانش را از اين خطر حفظ فرمايد،) باعث مي شود كه انسان محاط بدان، دستش از هر راه نجاتى بريده شود، كانّه آنچنان خطيئه او را محاصره كرده، كه هيچ راه و روزنهاى براى اينكه هدايت به وى روى آورد، باقى نگذاشته، در نتيجه چنين كسى جاودانه در آتش خواهد بود، و اگر در قلب او مختصرى ايمان وجود داشت و يا از اخلاق و ملكات فاضله كه منافى با حق نيستند، از قبيل انصاف و خضوع در برابر حق و نظير اين دو پرتوى مىبود، قطعا امكان اين وجود داشت، كه هدايت و سعادت در دلش رخنه يابد، پس احاطه خطيئه در كسى فرض نمي شود، مگر با شرك به خدا، كه قرآن در بارهاش فرموده:
-” ان الله لا يغفر ان يشرك به، و يغفر مادون ذلك لمن يشاء،
خدا اين جرم را كه به وى شرك بورزند، نمىآمرزد،
و پائينتر از آنرا از هر كس بخواهد مىآمرزد!“
و نيز از جهتى ديگر ، مگر با كفر و تكذيب آيات خدا كه قرآن در بارهاش مىفرمايد:
-” و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون،
پس در حقيقت كسب سيئه، و احاطه خطيئه به منزله كلمه جامعى است براى هر فكر و عملى كه خلود در آتش بياورد.
-” إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَئكَةُ ظالِمِى أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ قَالُوا كُنَّا مُستَضعَفِينَ فى الأَرْضِ قَالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْض اللَّهِ وَسِعَةً فَتهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولَئك مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ
1) آيه 81و82 سوره بقره الميزان ج : 1 ص : 320 - 326
ص:477
ساءَت مَصِيراً. إِلا الْمُستَضعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدَنِ لا يَستَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يهْتَدُونَ سبِيلاً. فَأُولَئك عَسى اللَّهُ أَن يَعْفُوَ عَنهُمْ وَ كانَ اللَّهُ عَفُواًّ غَفُوراً،“
قرآن شريف در اين آيه مباركه اين معنا را روشن مىسازد كه جهل به معارف دين در صورتى كه ناشى از قصور و ضعف باشد و خود انسان جاهل هيچ دخالتى در آن قصور و در آن ضعف نداشته باشد در درگاه خداى عز و جل معذور است .
توضيح اينكه خداى سبحان جهل به دين و هر ممنوعيت از اقامه شعائر دينى را ظلم مىداند، ظلمى كه عفو الهى شامل آن نمىشود، آنگاه از اين قانون كلى مستضعفين را استثناء نموده، عذر آنان را كه همان استضعاف باشد پذيرفته است.
آنگاه با بيانى كلى كه هم شامل آنان شود و هم شامل غير آنان معرفيشان نموده و آن بيان كلى عبارت است از اينكه كسى نتواند محذورى را كه مبتلاى بدان است دفع كند و اين معنا همانطور كه شامل مستضعفين مورد بحث مىشود كه در سرزمينى قرار گرفتهاند كه اكثريت و قدرت در آنجا به دست كفار است و چون عالمى دينى نيست كه معارف دين را از او بياموزند و يا محيط كفر و ترس از شكنجههاى طاقتفرساى كفار اجازه نمىدهد به آن معارف عمل كنند و از سوى ديگر قدرت بيرون آمدن از آنجا و رفتن به محيط اسلام را هم ندارند، يا به خاطر اينكه فكرشان كوتاه است و يا گرفتار بيمارى و يا نقص بدنى و يا فقر مالى و يا موانع ديگرند، همچنين شامل كسى هم مىشود كه اصلا ذهنش منتقل به اين معنا كه دينى هست و معارف دينى ثابتى وجود دارد و بايد آن معارف را آموخته مورد عملش قرار داد نمىشود، هر چند كه اين شخص عنادى با حق ندارد و اگر حق به گوشش بخورد به هيچ وجه از قبول آن استكبار نمىورزد، بلكه اگر حقانيت مطلبى برايش روشن شود آن را پيروى مىكند، ليكن حق برايش روشن نشده و عوامل مختلفى دست به دست هم داده و نگذاشته كه اين شخص به دين حق بگرايد. چنين كسى نيز مستضعف است و مصداق استثناى در آيه است.
ضمناً مطلب حق، و دين حق و هر حق ديگرى كه انسان از آن غافل است، در وسع انسان نيست و خداى تعالى هم كسى را از آن باز خواست نمىكند، همچنانكه مطلب حق و دين حق و هر حق ديگر اگر مورد توجه آدمى باشد ولى از ناحيه دشمن قدرت بر انجام آن را نداشته باشد آن نيز در وسع آدمى نيست و خداى تعالى در مورد آن بازخواستى ندارد.
قرآن شريف همانطور كه تكليف را در جائى كه خارج از وسع باشد بر مىدارد، همچنين ضابطهاى كلى در تشخيص مورد دست مىدهد و مىفهماند كجاست كه اگر تكليف را انجام ندهى معذورى و كجا است كه معذور نيستى، و آن ضابطه كلى اين است كه انجام ندادن تكليف مستند به اكتساب و اختيار خود آدمى نباشد و خودش در اين
ص:478
ترك وظيفه هيچ دخالتى نداشته باشد .
و هر انسانى آنچه از كارهاى خوب كه مىكند به سود خود مىكند و آنچه از كارهاى بد مىكند عليه خود مىكند، و اما اگر آنچه را كه مىكند به عنوان كار خوب و كار بد نمىكند و از خوبى و بدى آن جاهل و يا غافل است، آن عمل نه بسود او است و نه عليه او.
از اينجا روشن مىشود كه مستضعف تهى دست است و چيزى از خوبى و بدى در دست ندارد، چون آنچه مىكرده به عنوان كار خوب و يا كار بد نمىكرده، در نتيجه امر او محول به خداى تعالى است تا پروردگارش با او چه معامله كند؟ البته با در نظر گرفتن اينكه رحمتش بر غضبش پيشى دارد، اميد عفو در آنان بيشتر است: ” فاولئك عسى الله ان يعفو عنهم ....“
-” وَ ذَرُوا ظهِرَ الاثْمِ وَ بَاطِنَهُ إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الاثْمَ سيُجْزَوْنَ بِمَا كانُوا يَقْترِفُونَ،
اين آيه گر چه به حسب مضمون مطلق است، و از جميع گناهان ظاهرى و باطنى نهى مىكند ولى از سياق آيات قبل و بعد از آن استفاده مىشود كه اين آيه تمهيد و زمينه چينى است براى نهيى كه بعدا در جمله: ” و لا تاكلوا،“ مىآيد و لازمه آن اين است كه خوردن از گوشت حيوانى كه اسم خدا بر آن برده نشده حرام و از مصاديق اثم باشد، تا اين جمله مربوط به جمله:” و ذروا ظاهر الاثم و باطنه،“ شود، پس اين خوردن، اثم ظاهر يا اثم باطن هر دو مىتواند باشد، ولى از تاكيد بليغى كه در جمله:”و انه لفسق،“ است به دست مىآيد كه خوردن چنين گوشتى جزو گناهان باطنى است، و گر نه هيچ احتياجى به چنين تاكيد اكيدى نبود .
از اين بيان معلوم شد كه مراد از گناه ظاهرى آن گناهى است كه شومى عاقبت و زشتى اثرش بر كسى پوشيده نيست، مانند شرك، آشوبگرى و ظلم، و مراد از گناه باطنى آن گناهى است كه زشتيش همه كس فهم نيست، مانند خوردن ميته، خون و گوشت خوك. اين قسم از گناه با تعليم خدايى شناخته مىشود و عقل نيز گاهى آنرا درك مىكند.
ص:479
-” يُضِلُّ بِهِ كثِيراً وَ يَهْدِى بِهِ كَثِيراً وَ مَا يُضِلُّ بِهِ إِلا الْفَاسِقِينَ ! “
ولى جز گروه بدكاران كسى را بدان گمراه نمىكند! “
آيه شهادت مي دهد بر اين كه يك مرحله از ضلالت و كورى دنبال كارهاى زشت انسان به عنوان مجازات در انسان گنه كار پيدا مي شود، و اين غير آن ضلالت و كورى اولى است كه گنهكار را به گناه وا داشت، چون در آيه مورد بحث مىفرمايد: ” خدا با اين مثل گمراه نمي كند مگر فاسقان را،“ اضلال را اثر و دنباله فسق معرفى كرده، نه جلوتر از فسق، معلوم مي شود اين مرحله از ضلالت غير از آن مرحلهايست كه قبل از فسق بوده، و فاسق را به فسق كشانيده است!
اين را نيز بايد دانست كه هدايت و اضلال دو كلمه جامع هستند كه تمامى انواع كرامت و خذلان را كه از سوى خدا به سوى بندگان سعيد و شقى مىرسد، شامل مي شود.
خداي تعالي در قرآن كريم بيان فرموده كه براى بندگان نيك بخت خود كرامتهائى دارد، و در كلام مجيدش آنها را بر شمرده و مىفرمايد :
-ايشانرا به حياتى طيب زنده مىكند.
-ايشانرا به روح ايمان تاييد مىكند.
-از ظلمتها به سوى نور بيرونشان مىآورد.
-براى آنان نورى درست مىكند كه با آن نور راه زندگى را طى مىكنند.
-او ولى و سرپرست ايشان است.
-ايشان نه خوفى دارند، و نه دچار اندوه مىگردند.
-او همواره با ايشان است.
-اگر او را بخوانند دعايشانرا مستجاب مي كند.
-چون به ياد او بيفتند او نيز به ياد ايشان خواهد بود.
-فرشتگان همواره به بشارت و سلام بر آنان نازل مي شوند.
-و از اين قبيل كرامتهائى ديگر .
و براى بندگان شقى و بدبخت خود نيز خذلانها دارد، كه در قرآن عزيزش آنها را برشمرده و مىفرمايد :
-ايشانرا گمراه مىكند.
-از نور به سوى ظلمتها بيرون مىبرد.
ص:480
-بر دلهاشان مهر مىزند.
-بر گوش و چشمشان پرده مىافكند.
-رويشانرا به عقب بر مىگرداند.
-و بر گردنهاشان غلها مىافكند.
-غلهايشان را طورى به گردن مىاندازد كه ديگر نمي توانند رو بدين سو و آن سو كنند.
-از پيش رو و از پشت سرشان سدى و راهبندى مىگذارد ، تا راه پس و پيش نداشته باشند.
-شيطانها را قرين و دمساز آنان مىكند، تا گمراهشان كنند ، بطوريكه از گمراهيشان خرسند باشند ، و به پندارند كه راه همان است كه ايشان دارند.
-شيطانها كارهاى زشت و بى ثمر آنانرا در نظرشان زينت مي دهند.
-شيطانها سرپرست ايشان مىگردند.
-خداوند ايشانرا از طريقى كه خودشان هم نفهمند استدراج مىكند ، يعنى سر گرم لذائذ و زينتهاى ظاهرى دنياشان مي سازد ، تا از اصلاح خود غافل بمانند و به همين منظور ايشانرا مهلت مي دهد،كه كيد خدا بس متين است.
-با ايشان نيرنگ مىكند و آنان را به ادامه طغيان وا مي دارد ، تا بكلى سرگردان شوند.
اينها پارهاى از اوصافى بود كه خدا در قرآن كريمش از آن دو طائفه نام برده است .
از ظاهر آيه بر مي آيد كه انسان در ماوراى زندگى اين دنيا حيات ديگرى قرين سعادت و يا شقاوت دارد، كه آن زندگى نيز اصولى و شاخههائى دارد ، كه وسيله زندگى اويند ، و انسان به زودى يعنى هنگامى كه همه سببها از كار افتاد، و حجاب برداشته شد، مشرف به آن زندگى مي شود، و بدان آگاه مىگردد.
-” أُولَئك الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ وَ ضلَّ عَنهُم مَّا كانُوا يَفْترُونَ،
-لا جَرَمَ أَنهُمْ فى الاَخِرَةِ هُمُ الأَخْسرُونَ،
-اينها همانهايند كه در دنيا حقيقت ذاتشان را باختند و از دست دادند، و در قيامت اثرى از آن افترائاتشان نمىبينند،
-در نتيجه در آخرت زيانكارترين افراد نيز همينهايند!“
اين آيه شريفه مشتمل بر دو نكته است:
1) آيه 26 سوره بقره الميزان ج : 1 ص : 142
ص:481
-يكى اينكه مىفرمايد كفار نفس خود را خاسر كردند،
-دوم اينكه مىفرمايد افترائى كه يك عمر مرتكب آن شدند در آخرت اثرى از آن نمىيابند.
وقتى آدمى چيزى را براى نفس خود بخرد كه مايه هلاكتش باشد، و سرمايه عمر و مال و هر چيز ديگر را بدهد و در مقابل كفر و معصيت را بخرد در اين معامله ضرر كرده و اين ضرر را خودش براى خود فراهم آورده است.
و اما ضلالت در افترائى كه بستند علتش اين است كه عقايد خرافى كه داشتند دروغ بود، يعنى وهمى بود كه در خارج واقعيت نداشت، خرافاتى بود كه هوا و هوسهاى دنيوى آن را در نظرشان جلوه داده بود، و با برچيده شدن زندگى دنيا و هيچ و پوچ شدن هوا و هوسها، آن اوهام و خرافات نيز جلوه و رنگ خود را مىبازد، و معلوم مىشود چيزى جز دروغ و افتراء نبوده، در آن روز هر كسى مىفهمد كه حق مبين تنها خداى تعالى بوده و آنچه را حق مىپنداشتند چيزى جز خيال نبوده است.
” لا جرم انهم فى الاخرة هم الاخسرون!
حقا اين خرافهپرستان در آخرت زيانكارترين افراد خواهند بود!“
وجه زيانكارتر بودنشان در آخرت - اگر فرض كنيم منظور، زيانكارتر از ساير معصيتكاران باشند- اين است كه ساير گنهكاران اميد نجات دارند، اما اينها به خاطر كفر و عنادشان نفس خود را خاسر و ضايع و هلاك كردند، در نتيجه ديگر اميدى در نجاتشان از آتش آخرت نيست، همانطور كه در دنيا با حفظ آن عنادى كه داشتند اميدى به رستگارى و برگشتن از كفر به سوى ايمان در آنان نبود.
ظاهر آيه اين است كه مىخواهد اخسرين - زيانكارترين را منحصر در آنان كرده بفرمايد: اين طايفه از تمامى طوايف گنهكار خاسرترند!
-” إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ زَيَّنَّا لهُمْ أَعْمَلَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ،
-أُولَئك الَّذِينَ لهُمْ سوءُ الْعَذَابِ وَ هُمْ فى الاَخِرَةِ هُمُ الأَخْسرُونَ،
-كسانى كه به آخرت ايمان ندارند اعمالشان را به نظرشان آراستهايم كه تا كور دل باشند،
-آنها كسانى هستند كه عذاب سخت دارند و آنان خود در آخرت زيانكارترند.“
معناى زينت دادن عمل اين است كه، عمل را طورى قرار دهند كه آدمى مجذوب و شيفته آن شود و كسانى كه ايمان به آخرت ندارند از آنجايى كه آن روز را كه
1) آيه 21 و22 سوره هود الميزان ج : 10 ص : 285
ص:482
غايت مسير انسان است قبول ندارند، بناچار آنان مىمانند و دنيا، و معلوم است كه دنيا هم نمىتواند غايت اعمال قرار گيرد، پس اين بىنوايان كه دست به دامان اعمال خود مىزنند، در راه زندگى متحير و سرگردانند، زيرا هدفى ندارند تا با اعمال خود به سوى آن هدف بروند.
” اولئك الذين لهم سوء العذاب و هم فى الآخرة هم الاخسرون،“ اين جمله تهديدى است به مطلق عذاب، چه دنيوى و چه اخروى، چون دنبالش عذاب خصوص آخرت را خاطر نشان مىسازد و مىفرمايد:” و هم فى الآخرة هم الاخسرون،“ پس معلوم مىشود جمله اول مربوط به مطلق عذاب است و شايد وجه اينكه مىفرمايد: اينان در آخرت أخسرون- زيانكارتران هستند، اين است كه نامه اعمال ساير گنهكاران، هم مشتمل بر گناه است و هم مشتمل بر ثواب، كه مطابق آن اعمال، جزا داده مىشوند، اما اين بيچارگان گناهانشان در نامهها ثبت شده، اما ثوابهايشان و كارهاى نيكشان حبط شده و ثبت نگشته است.
-” وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالهَمْ وَ أَثْقَالاً مَّعَ أَثْقَالهَمْ وَ لَيُسئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيَمَةِ عَمَّا كانُوا يَفْترُونَ،
-و بايد كه بارهاى خود را با وزر بارهاى ديگران حمل كنند و روز قيامت به يقين از افتراهايى كه بستهاند بازخواست خواهند شد.“
كفار نمىتوانند عين خطاهاى مؤمنين را حمل كنند، براى اينكه خطاى هر كسى به گردن خود اوست، و ليكن خطاهاى خود را با مثل وزر و وبال مؤمنينى كه به دست آنان كافر شدهاند، حمل مىكنند بدون اينكه چيزى از وبال خود آن شخص از ايمان برگشته، كم شود، اما از وبال آنان كم نمىشود، براى اينكه به اختيار خود دست از اسلام برداشتند، و اما مشركين كه مثل خطاهاى آنان را با خطاهاى خود حمل مىكنند، براى اينكه باعث گمراهى آنان شدند، پس دو عذاب خواهند ديد يكى براى ضلالتشان و يك عذاب ديگر براى اضلالشان .
پس مىتوان گفت آيه مورد بحث در معناى آيه” ليحملوا اوزارهم كاملة يوم القيمة و من اوزار الذين يضلونهم بغير علم،“ مىباشد.
-” قُلْ أَ غَيرَ اللَّهِ أَبْغِى رَبًّا وَ هُوَ رَب كلِّ شىْءٍ وَ لا تَكْسِب كلُّ نَفْسٍ إِلا عَلَيهَا وَ لا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى ثُمَّ إِلى رَبِّكم مَّرْجِعُكمْ فَيُنَبِّئُكم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تخْتَلِفُونَ،
ص:483
-بگو آيا به جز خدا پروردگارى بجويم با اينكه پروردگار هر چيزى است و هيچ نفسى از شما كار(زشتى) نمىكند مگر به زيان خود و هيچ حاملى بار(گناه) ديگرى را برنمىدارد، سپس بازگشت شما به سوى پروردگارتان است و به شما خبر مىدهد در آنچه اختلاف داشتيد!“
مجموع دو جمله:”ولا تكسب كل نفس الا عليها،“ و”ولا تزر وازرة وزراخرى،“ يك معنا را افاده مىكنند، و آن اين است كه: هر كس هر چه مىكند مانند سايهاى به دنبالش هست، و از او به ديگرى تجاوز نمىكند، و اين مفاد آيه:” كل نفس بما كسبت رهينة،“ است كه مىفرمايد: هر كس گروگان عملى است كه كرده است.
بطور كلى اشخاص هيچ عمل زشتى نمىكنند مگر اينكه خود صاحبان عمل، وزر و وبال آن را به دوش خود خواهند كشيد، و هيچ كس وزر ديگرى را به دوش نمىكشد، و اين آثار سوء همچنان باقى است تا روزى كه خلايق به سوى پروردگار خود بازگشت كنند، و پروردگار با كشف حقايق اعمال بندگان جزاى آنان را بدهد.
-” أَلا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى ؟
-و نمىداند كه هيچ گنهكارى گناه ديگرى را تحمل نمىكند، و به گردن نمىگيرد؟ “
وزر به معناى ثقل است، ولى استعمالش بيشتر در گناه رواج يافته، و كلمه وازرة به معناى گنهكار است كه بايد سنگينى گناه را تحمل كند.
مي فرمايد: هيچ انسانى گناه انسانى ديگر را تحمل نمىكند، يعنى نفس هيچ كس به گناهى كه ديگرى كرده آلوده نمىشود، و قهرا هيچ كس هم به گناهى كه ديگرى كرده عقوبت و مؤاخذه نمىشود.
-” وَ لا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى وَ إِن تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلى حِمْلِهَا لا يحْمَلْ مِنْهُ شىْءٌ وَ لَوْ كانَ ذَا قُرْبى إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِينَ يخْشوْنَ رَبهُم بِالْغَيْبِ وَ أَقَامُوا الصلَوةَ وَ مَن تَزَكى فَإِنَّمَا يَتزَكى لِنَفْسِهِ وَ إِلى اللَّهِ الْمَصِيرُ،
-هيچ بار بردارى بار گناه ديگرى را برنمىدارد و اگر كسى كه بارش سنگين است براى برداشتن آن كسى را دعوت كند چيزى از آن را برندارد اگر چه خويشاوند باشد، تو فقط كسانى را كه ناديده از پروردگار خود مىترسند و نماز برپا كنند بيم
ص:484
مىدهى، هر كه تذكيه كند براى خويش تزكيه مىكند و سرانجام به سوى خدا است.“
از گناه هم به وزر تعبير مىكنند و هم به ثقل همچنان كه در قرآن كريم آمده يك جا فرموده:” ليحملوا اوزارهم كاملة،“ و جايى ديگر همين مضمون را به عبارت” و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم،“ آورده است.
پس مىفهميم كه وزر، و ثقل، به يك معنا است، و معناى جمله چنين است كه: هيچ نفسى در حالى كه بار گناه خود را به دوش دارد، بار گناه شخص ديگر را به دوش نمىكشد، و لازمه اين آن است كه هيچ شخصى جز به آنچه خود به دوش مىكشد بازخواست نشود، و تنها كيفر وزر و گناه خود را ببيند .
” و ان تدع مثقلة الى حملها لا يحمل منه شىء و لو كان ذا قربى،“ يعنى اگر شخص گرانبارى كه بار گناه به ستوهش آورده، به ديگرى التماس كند كه مقدارى از بار او را بردارد و به دوش بكشد، احدى نيست كه خواهش وى را بپذيرد، و چيزى از بار گناه او را برداشته و حمل كند، هر چند درخواست شده خويشاوند درخواست كننده باشد مثل پدر يا مادر يا برادر يا خواهر .
-” لِيَحْمِلُوا أَوْزَارَهُمْ كَامِلَةً يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَ مِنْ أَوْزَارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُم بِغَيرِ عِلْمٍ أَلا ساءَ مَا يَزِرُون،
-آنها بايد در روز قيامت بار گناهان خويش را بطور كامل و شمهاى از گناهان آن كسانى را كه از روى جهل، گمراهشان مىكنند بردارند، بدانيد كه بد بارى برمىدارند.“
وزر ديگران را بر دوش كشيدن در حقيقت همان معنايى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در حديثي فرموده:
-” من سن سنة حسنة كان له اجرها و اجر من عمل بها من غير ان ينقص من اجره شىء،
-هر كس سنت خوبى را باب كند و مردم را بدان عادت دهد، هم اجر عمل خود را مىبرد، و هم اجر هر كسى را كه بدان عمل كند، بدون اينكه از اجر عاملين آن، چيزى كم شود، و هر كس سنت زشتى را باب كند، هم وزر آن عمل را بدوش خواهد كشيد، و هم وزر هر كسى را كه به آن عمل كند! “
در مساله باب كردن كار زشت يك وزر و عذاب بيشتر نيست، چيزى كه هست با اين يك عذاب دو نفر معذب مىشوند، يكى عامل و يكى هم آمر.
1) ايه 18 سوره فاطر الميزان ج : 17 ص : 48
ص:485
اگر جمله” ليحملوا اوزارهم،“ را با قيد كاملة مقيد نمود براى اين بود كه كسى توهم نكند كه بعضى از گناهان خود و بعضى از گناهان گمراه شدگان خود را حمل مىكنند، نه، همه وزرهاى خود و همه وزرهاى گمراه شدگان خود را كه باعث آن شده اند، حمل خواهند كرد.
و جملة ” و من اوزار الذين يضلونهم،“ اشعار دارد بر اينكه گمراه كنندگان، تمامى وزرهاى گمراه شدگان خود را بدوش نمىكشند، بلكه تنها آن وزرهايى را حمل مىكنند كه نتيجه اضلال ايشان بوده است.
-” ... إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ءَامَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدَادُوا كُفْراً لَّمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لهُمْ وَ لا لِيهْدِيهُمْ سبِيلا...،
-... كسانى كه ايمان آوردند و باز كافر شدند، آنگاه دوباره ايمان آورده، باز كافر شدهاند و اين نوبت كفرشان زيادتر شد، خدا در صدد آمرزش آنان نيست و بنا ندارد به هيچ راهى (هر چند كوره راه) هدايتشان كند....»
اين آيه دلالت مىكند بر كيفرى كه خداى تعالى مرتدين را در صورتى كه ارتداد آنها تكرار شود با آن كيفر مىدهد و تكرار ارتداد به اين است كه بعد از آنكه به اسلام ايمان آوردند بار ديگر كفر بورزند، سپس براى بار دوم ايمان بياورند و بعد از آن دوباره كافر شوند و اين بار كفر خود را زيادتر كنند، خداى سبحان در اين آيه اينگونه افراد را كه چنين وضعى دارند تهديد كرده، به اينكه ديگر آنان را نخواهد آمرزيد و به سوى راه هدايت نخواهد كرد به اين معنا كه اميد نمىرود رحمتى كه از خدا متوقع است شامل حال آنان بگردد زيرا استقرار بر ايمان ندارند و امر خدا را ملعبهاى براى بازى و سرگرمى خود قرار دادند و كسى كه حالش چنين حالى است طبعا ثبات قدمى بر ايمان جدى و ايمانى كه از آنان قبول شود ندارند، آرى به حسب طبع چنينند، هر چند كه اگر ايمان جدى بياورند مغفرت و هدايت خداى تعالى شامل حالشان مىشود، چون توبه كردن يعنى ايمان واقعى آوردن چيزى نيست كه خداى تعالى آن را در هيچ حالى قبول نكند.
-” وَ تِلْك عَادٌ جَحَدُوا بِئَايَتِ رَبهِمْ وَ عَصوْا رُسلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ كلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ،
ص:486
-وَ أُتْبِعُوا فى هَذِهِ الدُّنْيَا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيَمَةِ أَلا إِنَّ عَاداً كَفَرُوا رَبهُمْ أَلا بُعْداً لِّعَادٍ قَوْمِ هُودٍ!
-و اين قوم عاد آيات پروردگارشان را انكار نموده، فرستادگان او را نافرمانى كردند و گوش به فرمان هر جبارى عناد پيشه دادند،
-نتيجهاش اين شد كه براى خود لعنتى در دنيا و آخرت بجاى گذاشتند. قوم عاد به پروردگار خود كفر ورزيدند. مردم عاد قوم و معاصر هود پيامبر از رحمت من دور باشند!“
قوم هود گرفتار سه خصلت نكوهيده بودند، يكى انكار آيات الهى، دوم نافرمانى انبياء و سوم اطاعت كردن از جباران .
خداى تعالى وبال امر آنان را بيان كرده، مىفرمايد:
-” و اتبعوا فى هذه الدنيا لعنة و يوم القيامة
مصداق اين لعن همان عذابى بود كه آنقدر تعقيبشان كرد تا به آنها رسيد و از بينشان برد، ممكن هم هست مصداقش آن گناهان و سيئاتى باشد كه تا روز قيامت عليه آنان در نامه اعمالشان نوشته مىشود و تا قيامت هر مشركى پيدا شود و هر شركى بورزد، گناهش به حساب آنان نيز نوشته مىشود چون سنتگذار كفر بودند، همچنانكه قرآن كريم در باره همه سنتگذاران فرموده:” و نكتب ما قدموا و آثارهم.“
اين معناى لعنتشان در دنيا بود و اما لعنتشان در روز قيامت مصداقش عذاب جاودانهاى است كه در آن روز گريبانشان را مىگيرد چون روز قيامت روز جزا است.
-” إِلَهُكمْ إِلَهٌ وَحِدٌ فَالَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ قُلُوبهُم مُّنكِرَةٌ وَ هُم مُّستَكْبرُونَ،
-خداى شما خداى يكتاست، كسانى كه به آخرت ايمان ندارند دلهايشان به انكار حق خو كرده و خودشان مستكبرند.“
در اين آيات، كافر را عبارت از كسى دانسته كه به روز جزا ايمان نداشته باشد، چون ايمان به روز جزا مستلزم ايمان به وحدانيت خدا و رسالت رسولان او است.
” قلوبهم منكرة، “ يعنى دلهايشان منكر حق است. اينها كه به روز جزا ايمان ندارند دلهايشان منكر حق است و نسبت به آن عناد و لجاج دارند، و مىخواهند با لجاجت در برابر حق، خود را بزرگتر از حق جلوه دهند، و بهمين جهت بدون هيچ دليل و حجتى از انقياد در برابر حق سر بر مىتابند.
1) آيه 59 و60 سوره هود الميزان ج : 10 ص : 454
ص:487
و اين تعبير كنايه از تهديد به كيفرى سخت است، محققا خداى تعالى آنچه را كه ايشان پنهان مىدارند و يا آشكار مىسازند مىداند، يعنى خدا مىداند كارهايى كه در نهان و آشكار مىكنند، و بزودى آنان را به سزاى اعمالشان مىرساند و در برابر انكار و استكبارشان مؤاخذه مىفرمايد، زيرا او مستكبرين را دوست نمىدارد .
-” . . . وَ قَدْ ءَاتَيْنَك مِن لَّدُنَّا ذِكراً،
-مَّنْ أَعْرَض عَنْهُ فَإِنَّهُ يحْمِلُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ وِزْراً،
-خَلِدِينَ فِيهِ وَ ساءَ لهُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ حِمْلاً،
-. . . و به تو از نزد خود ذكرى دادهايم،
-هر كس از آن روى بگرداند روز رستاخيز بار گناهى مىبرد،
-در گناهشان جاودانند و بارشان روز رستاخيز چه بد است.“
كلمه ”وزر“ به معناى بار سنگين و گناه است، چون فرموده آن را روز قيامت حمل مىكند. و اگر آن را نكره آورد براى اين بود كه بزرگى خطر آن را برساند. و معناى آيه اين است كه:
” كسى كه از ذكر (يعني از قرآن) اعراض كند او در روز قيامت ثقلى بسيار عظيم الخطر و صاحب اثرى تلخ را، حمل خواهد كرد.“
در اين آيه گناه را از آن جهت كه قائم به ايشان است تشبيه به ثقلى كرد كه آدمى با همه سنگينى و مشقت كه دارد به دوش خود بكشد آن وقت بطور استعاره همان گناه را وزر و سنگينى ناميد.
” خالدين فيها و ساء لهم يوم القيمة حملا. “
مراد از خالد بودنشان در ” وزر“ خلودشان در كيفر آن است يعنى عذاب كه به طور كنايه فرموده خالد در وزرند.
آيه شريفه مورد بحث از روشنترين آيات قرآنى است در اينكه دلالت مىكند بر تجسم اعمال و اينكه آدمى در قيامت با عمل خودش معذب مىشود و همواره و جاودانه با آن است.
” و ساء لهم يوم القيمة حملا - بار ايشان در روز قيامت بد بارى است.“
ص:488
-” وَ قَيَّضنَا لهُمْ قُرَنَاءَ فَزَيَّنُوا لهُم مَّا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فى أُمَمٍ قَدْ خَلَت مِن قَبْلِهِم مِّنَ الجِنِّ وَ الانسِ إِنَّهُمْ كانُوا خَسِرِينَ،
-ما قرينان خوبى را كه مىتوانستند داشته باشند به قرينان بدى تبديل كرديم تا آنچه را دارند و آنچه را كه آرزويش را دارند در نظرشان جلوه دهند و فرمان عذاب خدا بر آنان حتمى شد آنچنان كه در امتهاى گذشته از جن و انس حتمى شد چون كه اينگونه امتها زيانكار بودند.“
” قيضنا لهم قرناء،“ اشاره به اين است كه كفار استعداد اين را داشتند كه ايمان بياورند، و تقوا پيشه كنند، و در نتيجه خداى تعالى قرينهايى برايشان معين كند، كه ايشان را بيش از پيش تسديد و هدايت كنند، ولى با داشتن چنين استعدادى كفر ورزيدند، و مرتكب فسق شدند، و خداى تعالى به جاى آن قرينها، قرينهاى ديگر از شيطانها برايشان قرار داد، تا ملازم آنان باشند، و اين را به عنوان مجازات در مقابل كفر و فسوقشان كرد.
” فزينوا لهم ما بين أيديهم و ما خلفهم،“ يعنى آن قرينان سوء در نظر ايشان جلوه داد پيش رو و پشت سرشان را، كه شايد مراد اين باشد كه هم لذتهاى مادى را كه داشتند در نظرشان جلوه داد، و هم آنها را كه آرزومند بودند داشته باشند، و در آينده بدست آورند.
” و حق عليهم القول فى امم قد خلت من قبلهم من الجن و الأنس،“ يعنى كلمه عذاب عليه ايشان ثابت و واجب شد، در حالى كه در امتهايى شبيه به خود بودند، امتهايى از جن و انس كه قبل از ايشان مىزيستند.
و منظور از كلمه عذاب، آيه ” و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون،“ است، و نيز آيه:” لاملئن جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعين،“ مىباشد . و از آن آيه شريفه برمىآيد كه جنيان مانند آدميان حكم مرگ در ميان آنها جارى است.
-” إِنَّ هَؤُلاءِ يحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلاً،
-اين مردم كافر غافل زندگى زودگذر دنيا را دوست مىدارند و آن روز قيامت سخت سنگين را به كلى از ياد مىبرند.“
منظور از يوم ثقيل همان روز قيامت است. اگر خود روز را روز ثقيل خوانده، از
1) آيه 25 سوره فصلت الميزان ج : 17 ص : 585
ص:489
باب استعاره است، گويا شدت آن روز بار بسيار سنگينى است كه نمىتوان به دوشش كشيد.
در آيه قبل فرمود: در برابر حكم پروردگارت صبر كن و نماز به پا دار و گنهكاران و كفار را اطاعت مكن! در اينجا اضافه مي كند: براى اينكه اين آثمين و كفار زندگى دنيا را دوست مىدارند، و جز براى آن عمل نمىكنند، و روز شديدى را كه در پيش دارند رها مىسازند، و يا از آن روز كه حتما ديدارش خواهند كرد اعراض نموده، پشت سر خود مىاندازند .
-” يدخل من يشاء فى رحمته و الظالمين أعد لهم عذابا اليما،
اين آيه سنت خداى تعالى را كه در بندگانش از حيث سعادت و شقاوت جارى است بيان نموده، و اين بيان را با ذيل آيه قبلى كه گفتيم زمينهچينى براى اين آيه است تعليل مىكند، در نتيجه مىفهماند كه سنت خداى تعالى در بندگانش يك سنت بىحساب و ناشى از جهالت نيست، بلكه او با هر يك از دو طايفه طورى عمل مىكند كه شايسته آن هستند، و به زودى هر دو طايفه را به حقيقت آنچه مىكردند آگاه مىسازد.
-” وَ مَا أَنفَقْتُم مِّن نَّفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُم مِّن نَّذْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُهُ وَ مَا لِلظلِمِينَ مِنْ أَنصارٍ،
اين آيه به چند نكته دلالت دارد:
نكته اول اينكه مراد از ظلم در خصوص اين آيه، ظلم به فقرا و خوددارى از انفاق بر آنان و حبس حقوق ايشان است، نه مطلق معصيت، براى اينكه مطلق معصيت انصار دارد، و مىتوان با كفاره آنها را از نامه عمل محو كرد، و يا به وسيله شفيعان كه يكى از آنها توبه است و يكى ديگر اجتناب از كبائر است و يكى ديگر شفيعان روز محشر مىباشند، از خطر كيفر آنان رهائى يافت، البته همه اين انصار در ظلمهائى است كه تنها جنبه حق الله دارند، نه حق الناس، آيه شريفه:
-” لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا ، “
كه در آخرش دارد: ” و انيبوا الى ربكم“ راجع به يكى از انصار ظالمين است، كه همان توبه و انابه باشد، و آيه: ” ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم، “ اجتناب از گناهان كبيره را يكى از انصار معرفى نموده و مىفرمايد: اگر از گناهان كبيره اجتناب
1) آيه 27 سوره دهر الميزان ج 20 ص 227
ص:490
كنيد ما اين اجتنابتان را كفاره گناهانتان قرار مىدهيم.
و آيه: ” و لا يشفعون الا لمن ارتضى“ سخن از شفيعان قيامت دارد، و از اينجا معلوم مىشود كه اگر ياور ستمكاران به خود را به صيغه جمع انصار آورد، براى اين بود كه گفتيم : منظور از ظلم مطلق معصيت است، كه افرادى گوناگون دارد.
نكته دومى كه جمله : ” و ما للظالمين من انصار“ بر آن دلالت دارد اين است كه ظلم مورد بحث در آيه، يعنى ترك انفاق، كفاره نمىپذيرد، پس معلوم مىشود ترك انفاق از گناهان كبيره است، چون اگر از گناهان صغيره بود كفاره مىپذيرفت، و نيز توبه هم نمىپذيرد، چون حق الناس است، و مؤيد اين معنا رواياتى است كه فرموده: توبه در حقوق الناس قبول نيست، مگر آنكه حق را به مستحق برگردانند، و نيز شفاعت در قيامت هم شامل آن نمىشود، به دليل اينكه در جاى ديگر فرمود:” الا اصحاب اليمين فى جنات يتساءلون، عن المجرمين، ما سلككم فى سقر؟ قالوا لم نك من المصلين، و لم نك نطعم المسكين ... فما تنفعهم شفاعة الشافعين . “
نكته سوم اينكه: اين ظلم در هر كس يافت شود يعنى هر كس نافرمانى خدا را بكند و حق فقرا را ندهد چنين كسى مورد رضايت خدا و مصداق” الا لمن ارتضى “ نخواهد بود، چون در بحث شفاعت گفتيم كسى كه خدا دين او را نپسندد، در قيامت شفاعت نمىكند، از اينجا پاسخ اين سؤال كه چرا فرمود:” ابتغاء مرضاة الله“ و نفرمود: ” ابتغاء وجه الله “ روشن مىشود.
نكته چهارم اينكه: امتناع ورزيدن از اصل انفاق بر فقرا، در صورتى كه فقرائى باشند و احتياج به كمك داشته باشند از گناهان كبيره مهلكتر است، و خداى تعالى بعضى از اقسام اين خوددارى را شرك به خدا و كفر به آخرت خوانده است، مانند امتناع از دادن زكات، و فرموده:
-” و ويل للمشركين، الذين لا يؤتون الزكوة، و هم بالاخرة هم كافرون . “
-” فَاخْتَلَف الأَحْزَاب مِن بَيْنهِمْ فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا مِن مَّشهَدِ يَوْمٍ عَظِيمٍ،
-أَسمِعْ بهِمْ وَ أَبْصِرْ يَوْمَ يَأْتُونَنَا لَكِنِ الظلِمُونَ الْيَوْمَ فى ضلَلٍ مُّبِين،
-پس اين دستهها ميان خودشان اختلاف يافتند، واى بر كسانى كه كافر بودهاند، از حضور يافتن در روزى بزرگ،
-روزى كه سوى ما آيند چه خوب شنوند و چه خوب ببينند، ولى آن روز ستم گران در ضلالتى آشكارند.“
ستمگران در روز قيامت در گمراهى روشنى هستند، يعنى از كشف حقيقت
1) آيه 270 سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 585
ص:491
منتفع نگشته هدايت نمىشوند، بلكه به خاطر ستمشان همچنان بر ضلالت آشكار خود خواهند بود.
چون روز قيامت روز پاداش است نه روز عمل، پس در آن روز جز با آثار و نتيجه كردههاى خويش مواجه نمىشوند، و اما اينكه آن روز، عمل را از سر بگيرند و به طمع پاداش فردا به كار نيك بپردازند، نه، چون براى روز قيامت فردائى نيست، و به عبارت ديگر، ملكه ضلالت در دلهاى اينان رسوخ يافته، و به كلى اين رنگ را به خود گرفتهاند، و با آمدن مرگ از موطن اختيار منقطع مىشوند و ديگر در هيچ كارى اختيارى ندارند، ناگزير و مضطرند به اينكه به آنچه براى خود كسب كردهاند بسازند، راه گريز و تبديلى هم ندارند، پس هر چه هم كه حق برايشان منكشف شود و جلوه كند از آن سودى نمىبرند .
-وَ إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ عَنِ الصراَطِ لَنَكِبُونَ،
-و كسانى كه به آخرت ايمان ندارند از راه برمىگردند.“
كفار از حق كراهت داشته و گريزانند قهرا از صراط مستقيم انحراف دارند، و به بيراهه مىروند .
اگر از ميان همه صفاتى كه كفار دارند تنها مساله بى ايمانى به آخرت را ياد آور شده، و به همان يكى اكتفا نموده، بدين جهت است كه اصل اساسى دين حق، بر اين مساله استوار است كه آدمى داراى حياتى جاودانه است و زندگى او با مرگ خاتمه نمىپذيرد و در آن حيات جاويد، سعادتى دارد كه بايد آن سعادت را با اعتقاد حق و عمل حق به دست آورد، همچنان كه در آن حيات جاويد شقاوتى دارد كه بايستى از آن بپرهيزد، و معلوم است كه وقتى مردمى به اين چنين حياتى معتقد نباشند، ديگر گفتگوى با آنان از ساير اصول دين و فروع عملى آن، اثرى ندارد.
-” إِنَّا جَعَلْنَا فى أَعْنَقِهِمْ أَغْلَلاً فَهِىَ إِلى الأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ،
-وَ جَعَلْنَا مِن بَينِ أَيْدِيهِمْ سدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سدًّا فَأَغْشيْنَهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ،
-ما به گردنشان غلهايى افكندهايم كه تا چانهشان را گرفته به طورى كه ديگر نمىتوانند سر پايين آورده خود را ببينند،
ص:492
-ما از پيش رو و عقب سر سدى دورشان كشيده و ايشان را با آن پوشاندهايم ديگر جايى را نمىبينند.“
غل و زنجيرهايى كه در اهل دوزخ به كار مىرود، طورى است كه بين سينه تا زير چانه آنان را پر مىكند، به طورى كه سرهايشان رو به بالا قرار مىگيرد و ديگر نمىتوانند سر را پايين آورند و راه پيش روى خود را ببينند، و آن را از چاه تميز دهند .
در اين دو آيه حال كفار را در محروميت از هدايت يافتن به سوى ايمان، و اينكه خدا آنان را به كيفر كفرشان و گمراهى و طغيانشان محروم كرده، مثل زده و مجسم ساخته است.
مي فرمايد: كسانى كه از اين كفار ايمان نمىآورند، براى اين است كه ما در گردنشان غل افكندهايم و دستشان را بر گردنشان بستهايم، و غل تا چانهشان را فرا گرفته و سرهايشان را بالا نگه داشته، به همين حال هستند، و نيز از همه اطراف آنان سد بستهايم، ديگر نه مىتوانند ببينند و نه هدايت شوند.
اين اوصافى كه در اين مثل و در نظايرش در قرآن براى مؤمنين و كفار ذكر شده، كشف مىكند از اينكه براى انسان حياتى ديگر در باطن اين حيات دنيوى هست كه از حس مادى ما پوشيده شده، و به زودى در هنگام مرگ و يا در روز بعث، آن حيات براى ما ظاهر و محسوس مىشود .
نظاير اين آيات و مثلهاى مورد بحث بر مبناى حقيقتگويى است، نه مجازگويى.
-” يَعْلَمُ خَائنَةَ الأَعْينِ وَ مَا تخْفِى الصدُورُ،
-او نگاه زير چشمى چشمها را مىداند و از آنچه در سينهها نهفته است خبر دارد.“
مراد از خَائنَةَ الأَعْينِ تمامى گناهان نيست، بلكه تنها آن گناهانى منظور است كه براى ديگران هويدا نباشد و از آنان پوشيده باشد، مانند: ” سارقة النظر“ كه به معناى نگاههاى زير چشمى و پنهانى است.
جمله:” و ما تخفى الصدور،“ به معناى وجوه كفر و نفاق و گناهان است كه صاحبش آن را در نفس خود پنهان مىداشت.
ص:493
-” وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا أَ فَلَمْ تَكُنْ ءَايَتى تُتْلى عَلَيْكمْ فَاستَكْبرْتمْ وَ كُنتُمْ قَوْماً مجْرِمِينَ،
-و اما كسانى كه كافر شدند ( به ايشان گفته مىشود،) آيا نبود كه آيات من بر شما تلاوت مىشد و شما استكبار مىكرديد و مردمى مجرم بوديد؟“
مجرم به معناى كسى است كه متلبس به اجرام يعنى به گناه باشد.
مي فرمايد: اما آن كسانى كه كافر شده و حق را با اينكه ظاهر بود انكار كردند پس از در توبيخ به ايشان گفته مىشود آيا حجتهاى ما برايت خوانده نمىشد و در دنيا برايت بيان نمىشد و اين شما نبوديد كه از قبول آنها استكبار مىورزيديد و مردمى گنهكار بوديد؟
-” أَ لَمْ يَأْتِكمْ نَبَؤُا الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ فَذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَ لهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ،
-مگر خبر آن كسانى كه قبل از اين كافر شدند به شما نرسيده كه چگونه در دنيا وبال كفر خود را چشيدند و در آخرت هم عذابى اليم دارند.“
از آنجا كه مقتضاى اسماى حسنى و صفات علياى مذكور در آيات قبلى اين بود كه خداى عز و جل براى مردم معادى برقرار كند، و آنان را دوباره به سوى خود برگرداند، لذا لازم بود اين مقتضا را اعلام نمايد، و نيز آنچه كه بر مردم لازم است انجام دهند، و آنچه را كه واجب است اجتناب كنند، و خلاصه شرع و دينى را كه لازم است براى تامين سعادت معادشان داشته باشند، اعلام بدارد، و چون طرق اين شرع رسالت است لذا لازم بود رسولانى بر اساس انذار از عقاب آخرت و تبشير به ثواب آن و يا بگو بر اساس انذار از خشم خدا و تبشير به رضاى او، گسيل بدارد .
در آيه مورد بحث به منظور اشاره به اين معنا سرگذشت اقوامى را به ياد مىآورد كه در زمانهاى پيش زندگى مىكردند، و نسبت به دين خدا كفر ورزيدند، و به همين جهت وبال امر خود را چشيدند، و در آخرت عذابى دردناك دارند، آنگاه از اين يادآورى منتقل مىشود به اينكه چرا كفر ورزيدند؟ و مىفرمايد: سبب كفرشان تكذيب رسالت بود، و سبب اين تكذيبشان هم انكار بعث و معاد بود. و در آخر نتيجه مىگيرد كه پس برمردم حاضر واجب است به خدا و رسولش و دينى كه بر آن رسول نازل فرموده ايمان بياورند.
ص:494
-” َكلا بَلْ رَانَ عَلى قُلُوبهِم مَّا كانُوا يَكْسِبُونَ،
-نه، بلكه در اثر اعمال زشتشان دلهايشان زنگار بسته است.“
كلمه ” ران“ به معناى غبار و زنگ و يا به عبارتى تيرگى است كه روى چيز گرانبهايى بنشيند. يعنى گناهان مانند زنگى و غبارى شد كه روى جلاى دلهاشان را گرفت، و آن دلها را از تشخيص خير و شر كور كرد.
اين زنگ بودن گناهان بر روى دلهاى آنان عبارت شد از حائل شدن گناهان بين دلها، و بين تشخيص حق، آنطور كه هست.
از اين آيه شريفه سه نكته استفاده مىشود:
اول اينكه: اعمال زشت نقش و صورتى به نفس مىدهد، و نفس آدمى را به آن صورت در مىآورد.
دوم اينكه: اين نقوش و صورتها مانع آن است كه نفس آدمى حق و حقيقت را درك كند، و ميان آن و درك حق حائل مىشود.
سوم اينكه: نفس آدمى بحسب طبع اوليش صفا و جلايى دارد كه با داشتن آن حق را آنطور كه هست درك مىكند، و آن را از باطل، و نيز خير را از شر تميز مىدهد، همچنان كه در جاى ديگر فرمود:” و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها.“
-” وَ أَمَّا مَن بخِلَ وَ استَغْنى، وَ كَذَّب بِالحُسنى، فَسنُيَسرُهُ لِلْعُسرَى،
-و اما كسى كه بخل بورزد و طالب ثروت و غنى باشد،
-و پاداش نيك روز جزا را تكذيب كند،
-اعمال نيك را در نظرش سنگين و دشوار مىسازيم.“
مراد از تكذيب به حسنى، كفر به وعده حسنى و ثواب خدا است، كه انبيا آن را به بشر رساندهاند، و معلوم است كه كفر به آن وعده، كفر به اصل قيامت است.
و مراد از ” فسنيسره للعسري،“ خذلان و ندادن توفيق اعمال صالح است، به اين گونه كه اعمال صالح را در نظرش سنگين كند، و سينهاش را براى ايمان به خدا گشاده نسازد، و يا او را آماده عذاب كند.
1) آيه 14 سوره مطففين الميزان ج 20 ص 386
ص:495
” و ما يغنى عنه ماله إذا تردى،“ تردّى به معناى سقوط از مكانى بلند است، كه بر هلاكت هم اطلاق مىشود، پس مراد از تردى در اينجا اين است كه چنين كسى وقتى در حفره قبر و يا در جهنم و يا در ورطه هلاكت سقوط مىكند مالش به چه دردش مىخورد؟
-” َكلا إِنَّ الانسنَ لَيَطغَى، أَن رَّءَاهُ استَغْنى،
-چنين نيست كه انسان حقشناس باشد مسلما طغيان مىكند،
-به خاطر اينكه خود را بى نياز مىبيند.“
اين خبرى است از آنچه در طبع بشر است، نظير آيه زير كه خبر مىدهد از اينكه بشر طبعا ظلوم و كفرانگر است:” ان الانسان لظلوم كفار . “
” أن راه استغنى،“ – اين آيه مىخواهد علت طغيان انسان را بيان كند، مىفرمايد: علت طغيانش اين است كه او خود را بى نياز از پروردگار خود مىداند، پروردگارى كه بر او انعام كرده و سراپاى وجود او انعام وى است، و نعمتهاى بى شمار او را كفران مىكند.
” ارايت الذى ينهى عبدا اذا صلى ارايت ان كان على الهدى او امر بالتقوى ارايت ان كذب و تولى الم يعلم بان الله يرى،“ اين شش آيه جنبه مثل دارد، و مىخواهد به عنوان نمونه چند مصداق از انسان طاغى را ذكر كند، و نيز به منزله زمينه چينى است براى تهديد صريحى كه بعدا به عقاب نموده، عقاب كسانى كه از اطاعت او نهى مىكنند، و نيز زمينه است براى امر به عبادتش .
” كلا لئن لم ينته لنسفعا بالناصية ناصية كاذبة خاطئة،“ مساله آنطور نيست كه او پنداشته و خواسته است، و يا او نمىتواند چنين كند، سوگند مىخورم كه اگر دست از اين بازداريش از نماز برندارد، و منصرف نگشته همچنان بنده ما را از نماز نهى كند، به طور مسلم ناصيه او را به شدت خواهيم گرفت، و به وضعى ذلت بار او را به سوى عذاب جذب مىكنيم، آرى ناصيهاى را كه صاحبش كاذب است و به خطا سخن مىگويد و عمل مىكند، به شدت جذب خواهيم كرد.
” فليدع ناديه سندع الزبانية- آن وقت اهل مجلس خود را صدا بزند،
ما هم به زودى ماموران دوزخمان را مىخوانيم.... “
ص:496
-” اَ رَءَيْت الَّذِى يُكَذِّب بِالدِّينِ، فَذَلِك الَّذِى يَدُعُّ الْيَتِيمَ،
-وَ لا يحُض عَلى طعَامِ الْمِسكِينِ،
-فَوَيْلٌ لِّلْمُصلِّينَ، الَّذِينَ هُمْ عَن صلاتهِمْ ساهُونَ، الَّذِينَ هُمْ يُرَاءُون،
-وَ يَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ،
-اى رسول ما آيا ديدى آن كس را كه روز جزا را انكار كرد؟
-اين همان شخص بى رحم است كه يتيم را از در خود به قهر ميراند،
-و كسى را بر اطعام فقير ترغيب نمىكند،
-پس واى بر آن نمازگزاران، كه دل از ياد خدا غافل دارند،
-همانان كه اگر طاعتى كنند به ريا و خودنمايى كنند،
-و ديگران را از ضروريات زندگى منع مىكنند.“
اين سوره تهديد كسانى است كه خود را مسلمان معرفى كردهاند ولى متخلق به اخلاق منافقينند، از قبيل سهو از نماز، و ريا كردن در اعمال، و منع ماعون، كه هيچ يك از اينها با ايمان به روز جزا سازگارى ندارد .
” فذلك الذى يدع اليتيم،“ او كسى است كه يتيم را به زور از در خانه خود مىراند، و او را جفا مىكند، و از عاقبت عمل زشتش نمىترسد، و اگر روز جزا را انكار نمىداشت چنين جرأتى را به خود نمىداد، و از عاقبت عمل خود مىترسيد، و اگر مىترسيد به يتيم ترحم مىنمود.
” و لا يحض على طعام المسكين،“ يعنى مردم را به اطعام طعام مسكين تشويق نمىكند.
” فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون،“ يعنى آنهايى كه از نمازشان غافلند اهتمامى به امر نماز ندارند، و از فوت شدنش باكى ندارند چه اينكه به كلى فوت شود و چه اينكه بعضى از اوقات فوت گردد، و چه اينكه وقت فضيلتش از دست برود و چه اينكه اركان و شرايطش و احكام و مسائلش را ندانسته نمازى باطل بخوانند .
در آيه شريفه تكذيبگر روز جزا به چنين نمازگزارانى تطبيق شده، چنين نمازگزارانى خالى از نفاق نيستند، چون تكذيب روز جزا تنها به اين نيست كه به كلى آن را منكر شود، كسى هم كه تظاهر به ايمان مىكند و نماز مسلمانان را مىخواند، اما طورى مىخواند كه عملا نشان مىدهد باكى از روز جزا ندارد، او نيز روز جزا را تكذيب كرده است.
” الذين هم يراؤن،“ كسانى كه عبادت را در انظار مردم انجام مىدهند، و يا در انظار بهتر و غليظتر انجام مىدهند، اينگونه افراد شكارچيانى هستند كه با زبان شكار حرف مىزنند، تا شكار بدامشان بيفتد، در بين مسلمانان خود را مسلمانتر از آنان جلوه
ص:497
مىدهند، و معلوم است اگر در بين اهل ملتى ديگر قرار بگيرند چهره آن مردم را به خود مىگيرند.
” و يمنعون الماعون،“ كلمه ماعون به معناى هر عملى و هر چيزى است كه به شخصى محتاج داده شود، و حاجتى از حوائج زندگى او را بر آورد، مانند قرض و هديه و عاريه و امثال آن.
در روايات اسلامي در تفسير قمى. . . در ذيل آيه شريفه” الذين هم عن صلاتهم ساهون،“ آمده كه منظور از اين جمله كسانى هستند كه به كلى نماز را ترك كنند، زيرا اگر صرف سهو آدمى را مستوجب ويل سازد، بايد همه مستوجب باشند، چون هر انسانى و مسلمانى در نمازش سهو مىكند، امام صادق عليهالسلام در ذيل اين آيه فرموده: منظور تاخير نماز از اول وقت و بدون عذر است.
و در كتاب خصال از على عليهالسلام آمده كه در ضمن حديث چهارصد بندى فرمود: هيچ عملى نزد خدا محبوبتر از نماز نيست، پس مبادا هيچ كارى از كارهاى دنيا شما را از نماز در اول وقتش باز بدارد، براى اينكه خداى عز و جل اقوامى را به همين جرم مذمت نموده و فرموده:” الذين هم عن صلاتهم ساهون،“ يعنى كسانى كه از در غفلت نسبت به امر نماز و اوقات آن سهلانگارى مىكنند.
-” فَإِذَا مَس الانسنَ ضرٌّ دَعَانَا ثمَّ إِذَا خَوَّلْنَهُ نِعْمَةً مِّنَّا قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمِ بَلْ هِىَ فِتْنَةٌ وَ لَكِنَّ أَكْثرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ،
-انسان چنين است كه وقتى گرفتار مىشود ما را مىخواند و همين كه نعمتى به او ارزانى مىداريم مىگويد اين از علم خودم به دست آمده ليكن همين نعمت فتنه و آزمايش اوست اما بيشترشان نمىفهمند.“
اين مقتضاى طبع هر انسانى است كه به پيروى هواى نفس گرايش دارد و به نعمتهاى مادى و اسباب ظاهرى پيرامونش مغرور است، پس انسان طبعا هم فراموشكار است، هر وقت دچار گرفتارى شود، متوجه پروردگارش گشته و او را به خلوص مىخواند و چون پروردگارش نعمتى به او ارزانى بدارد، آن نعمت را به خودش نسبت مىدهد، و مىگويد هنر خودم بود و پروردگارش را فراموش مىكند، و نمىداند كه همين خود فتنهاى است كه با آن امتحانش مىكنند .
اينك در اين آيه مىفرمايد كه: اين اعراض، مخصوص كفار معاصر آن جناب نيست، بلكه اين مقتضاى طبع هر انسانى است كه به پيروى هواى نفس گرايش دارد.
1) آيه 1 تا آخر سوره ماعون الميزان ج 20 ص 633
ص:498
خداى تعالى بعد از آنكه حال ستمگران را بيان كرد كه از هر آيتى كه بر حق دلالت مىكرد روىگردان بودند و به حجتهايى بر عليهشان اقامه مىشد گوش فرا نمىدادند و موعظه را نمىشنيدند و به عبرت، اعتنايى نداشتند، و در نتيجه همين سرسختىها ربوبيت خداى تعالى و مساله بعث و حساب را منكر شدند و كارشان به جايى رسيد كه حتى دلهايشان از شنيدن نام خداى يگانه متنفر مىشد.
” ثم اذا خولناه نعمة منا قال انما اوتيته على علم،“ چون نعمتى از ناحيه خود به او بدهيم كه نعمت بودنش كاملا روشن است، و همه مىدانند كه از ناحيه ماست، مع ذلك مىگويد: اين نعمتها از دانش و زرنگي يا هنرمندى خودم است.
” قد قالها الذين من قبلهم فما اغنى عنهم ما كانوا يكسبون فاصابهم سيئات ما كسبوا.“
اينك اقوام قبل از آنان شاهد صدق اين حقيقتند، چون آنها هم همين سخنان را از در غرور گفتند، ولى كسب و تجارت و حول و قوهشان جلو هلاكتشان را نگرفت و همه به كيفر كردههاى زشت خود رسيدند.
-” فَلَمَّا أَنجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فى الأَرْضِ بِغَيرِ الْحَقِّ يَأَيهَا النَّاس إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلى أَنفُسِكُم مَّتَعَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا ثُمَّ إِلَيْنَا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ،
-ولى همينكه خدا نجاتشان مىدهد دوباره بدون حق به ستمگرى در زمين مىپردازند. هان اى مردم ! ستمگريهايتان به ضرر خودتان است، بهرهاى از زندگى دنيا مىبريد، سپس بازگشتتان به سوى ما است، آن وقت است كه ما شما را به آنچه مىكرديد خبر مىدهيم.“
هر عملى كه به عنوان طغيان و نيرنگ بر ما انجام دهيد با تقدير ما انجام مىدهيد، و آن عمل به دست و قدرت ما صورت مىگيرد، پس با اين حال چگونه مىتوانيد بر ما طغيان كنيد؟ بلكه همين عمل عينا طغيان شما عليه خودتان است، براى اينكه شما را از ما دور مىسازد، و آثار سوء آن در نامه اعمالتان نوشته مىشود، و به همين دليل بغى و ستم شما عليه خود شما است، و انگيزه شما بر اين طغيانگرى رسيدن به زندگى مادى دنيا و بهرهورى چند روزى اندك است، كه در آخر بازگشتتان به سوى ما منتهى مىشود، آن وقت به شما خبر مىدهيم و در آنجا حقايق اعمالتان را برايتان روشن مىسازيم .
ص:499
-” قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشف الضرِّ عَنكُمْ وَ لا تحْوِيلاً،
-أُولَئك الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيهُمْ أَقْرَب وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يخَافُونَ عَذَابَهُ إِنَّ عَذَاب رَبِّك كانَ محْذُوراً،
-بگو آن الهه كه به غير خدا خدايانى مىپنداريد صدا بزنيد و از آنها حاجت بخواهيد خواهيد ديدكه مالك بلاگردانى از شما را نيستند تا مكروه شما را برگردانيده محبوبتان را بياورند،
-آنهائى كه كفار به خدائيشان مىخوانند و خدا را مىخوانند و همه در جستجوى راهى به سوى پروردگار خويشند تا كدام منزلتى نزديكتر به دست آورند به رحمت او اميدوار و از عذاب او ترسانند كه عذاب پروردگارت لازم الاحترام است.“
مساله توسل و دست به دامن شدن به بعضى از مقربين درگاه خدا به طورى كه از آيه:” يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيلة،“ برمىآيد عمل صحيحى است و غير از آن عملى است كه مشركين بتپرست مىكنند، چرا كه آنان متوسل به درگاه خدا مىشوند، ولى تقرب و عبادت را نسبت به ملائكه و جن و اولياى انس انجام مىدهند، و عبادت خداى را ترك مىكنند، نه او را عبادت مىكنند و نه به او اميدوارند و نه از او بيمناك، بلكه همه اميد و ترسشان نسبت به وسيله است، و لذا تنها وسيله را عبادت مىكنند، و اميدوار رحمت وسيله و بيمناك از عذاب آن هستند آنگاه براى تقرب به آن وسيله، كه به زعم ايشان يا ملائكه است و يا جن و يا انس متوسل به بتها و مجسمهها شده خود آن خدايان را رها مىكردند، و بتها را مىپرستيدند، و با دادن قربانيها به آنها تقرب مىجستند.
( درباره دوستى انبياء و امامان الهى و تعظيم امر آنان)
سؤال: چه بسا اشخاصى اينطور بپندارند اينكه در ادعيه، رسول خدا و آل معصومينش شفيع قرار داده شدهاند و به حق آنان از خداى تعالى درخواست شده و همچنين زيارت قبور آن حضرات و بوسيدن ضريحشان و تبرك جستن به تربتشان و تعظيم آثارشان همه مصاديقى است از شركى كه در شرع از آن نهى شده و همان شرك
1) آيه 57 سوره اسري الميزان ج : 13 ص : 180
ص:500
وثنيت است، و استدلال كردهاند به اينكه اينگونه توجيه عبادى در حقيقت قائل شدن به تاثير ربوبى براى غير خداى تعالى است و اين خود شرك است، و مگر بتپرستان چه مىكردند؟ آنها نيز مىگفتند: اين بتها شفعاء ما در درگاه خداى سبحانند و ما اگر بتها را مىپرستيم براى اين منظور است كه ما را قدمى به درگاه خدا نزديك سازند. و چه فرق است در پرستش كردن غير خدا بين اينكه آن غير خدا پيغمبرى باشد و يا وليى از اولياى خدا باشد و يا جبارى از جباران و يا غير ايشان، همه اين پرستشها شركى است كه در شرع از آن نهى شده است.
جواب: ليكن اين اشخاص از چند نكته غفلت كردهاند:
اول اينكه ثبوت تاثير براى غير خدا چه تاثير مادى و چه معنوى ضرورى است و نمىتوان آن را انكار كرد، خود خداى تعالى در كلام مجيدش تاثير را با همه انواعش به غير خداى تعالى نسبت داده و مگر ممكن است غير اين باشد؟ با اينكه انكار مطلق آن ابطال قانون عليت و معلوليت عمومى است كه خود ركنى است براى همه ادله توحيد، و ابطال قانون مذكور، هدم بنيان توحيد است.
آرى، آن تاثيرى كه خداى تعالى در كلام مجيدش از غير خداى تعالى نفى كرده تاثير استقلالى است كه هيچ موحدى در آن سخنى ندارد، هر مسلمان موحدى مىداند كه هندوانه و سرديش، عسل و گرميش در مزاج، از خداى تعالى است، او است كه هر چيزى را آفريده و اثرش را نيز خلق كرده است. هيچ موحدى نمىگويد كه: عسل در بخشيدن حرارت به بدن حاجتى به خداى تعالى ندارد.
و اما اينكه بگوييم: نه هندوانه سرد است و نه عسل گرم، و نه آب اثر سردى دارد و نه آتش اثر حرارت، در حقيقت بديهيات عقل را انكار كرده و از فطرت بشرى خارج شدهايم، خوب وقتى خداى تعالى بتواند به فلان موجود، فلان اثر و خاصيت را ببخشد چرا نتواند به اولياى درگاهش مقام شفاعت و وساطت در آمرزش گناهان و برآمدن حاجات را ببخشد و حتى در تربت آنان اثر شفا بگذارد؟
كسانى كه به اهل شفاعت يعنى به اولياى خدا متوسل مىشوند كارشان بدون دليل نيست آنها مىدانند كه اولا خداى تعالى در كلام مجيدش به افرادى كه مرضى درگاهش باشند مقام شفاعت داده و فرموده:
-” و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون،“
-” و لا يشفعون الا لمن ارتضى ! “
و اگر در درخواستهايشان خداى تعالى را به جاه آن حضرات و به حق آنان سوگند مىدهند در اين عمل خود، دليل دارند و آن كلام خود خداى تعالى است كه
ص:501
مىفرمايد:” و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين انهم لهم المنصورون و ان جندنا لهم الغالبون،“ و نيز مىفرمايد: ” انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا.“
و اگر آن حضرات را تعظيم مىكنند و با زيارت قبورشان و بوسيدن ضريحشان اظهار محبت نسبت به آنان مىكنند و با تربت آنان تبرك مىجويند براى اين است كه اين اعمال را مصاديقى براى تعظيم شعائر مىدانند و به آيه شريفه:” و من يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب،“ و آيه مودت به ذى القربى و به آيات ديگر و روايات سنت، تمسك مىكنند.
پس چنين كسى كه اينگونه اعمالى را انجام مىدهد مىخواهد وسيلهاى به درگاه خدا برده و به آيه شريفه:” يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيله،“ عمل كرده باشد، پس اين خود خداى تعالى است كه ابتغاء وسيله به آن حضرات را تشريع كرده و دوست داشتن آنان و تعظيمشان را واجب فرموده و همين دوستى و تعظيم را وسائلى به درگاه خود قرار داده است و معنا ندارد كه خداى تعالى محبت به چيزى و تعظيم آن را واجب كند و در عين حال آثار آن را تحريم نمايد .
بنا بر اين هيچ مانعى در اين كار نيست كه كسى از راه دوستى انبياء و امامان الهى و تعظيم امر آنان و ساير آثار و لوازمى كه براى محبت و تعظيم هست به درگاه خدا تقرب بجويد، البته اين در صورتى است كه دوستى و تعظيم و بوسيدن ضريح و ساير آثار محبت، جنبه توسل و استشفاع داشته باشد نه اينكه اين امور و اين اشخاص را مستقل در تاثير بداند و يا اين اعمال جنبه پرستش داشته باشد.
و من نمىفهمم اين آقايان در باره حجر الاسود و استحباب بوسيدن آن و دست ماليدن به آن را در اسلام چگونه توجيه مىكنند؟ و همچنين در باره خود كعبه چه مىگويند؟ آيا طواف پيرامون كعبه و بوسيدن و استلام حجر شركى است كه در اسلام استثناء نشده ؟ - كه مساله شرك، حكم ضرورى عقلى است و قابل تخصيص و استثناء نيست - و يا مىگويند: اين كار فقط عبادت خدا است ( و كعبه) و حجر الاسود حكم طريق و جهت را دارد؟ اگر اين را مىگويند، از ايشان مىپرسيم پس چه فرقى بين سنگ كعبه و بين غير آن هست؟ اگر تعظيم غير خدا بر وجه استقلال دادن به آن غير نباشد و جنبه پرستش نباشد، چرا شرك شمرده شود؟ و تمامى روايات و آياتى كه بطور مطلق به تعظيم شعائر الهى و تعظيم رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و دوست داشتن آن جناب و مودت با حضرتش و حب اهلبيتش و مودت آنان سفارش كرده و همچنين سفارشات ديگرى از اين قبيل، سفارشهايى است كه بجا و هيچ اشكالى در آنها نيست.
1) الميزان ج : 10 ص : 436
ص:502
-” فَتَلَقَّى ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ كلِمَتٍ فَتَاب عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيمُ،
و خدا او را به بخشيد كه وى بخشنده و رحيم است! “
خدا را در ايام دهر نسيمهاى رحمتى است !
در ميانه اسمائى كه خدا به آدم تعليم داده بود، چيزى بوده كه براى معصيت كار بعد از معصيتش به درد مي خورده، و چاره گناه او را مىكرده، پس اى بسا تلقى آدم از پروردگار خود، مربوط به يكى از آن اسماء بوده است.
اين را نيز بايد دانست، كه آدم عليهالسلام هر چه كه به خود ستم كرد، و خود را در پرتگاه هلاكت، و دو راهى سعادت و شقاوت، كه همان زندگى دنيا است، افكند، بطوريكه اگر در همان مهبط خود، يعنى دنيا باقى مي ماند، هلاك مي شد، و اگر به سعادت اولى خود برمىگشت تازه خود را به تعب افكنده بود، پس در هر حال به نفس خود ستم كرد، الا اينكه با همين عمل، خود را در مسير سعادت، و در طريق منزلى از كمال قرار داد، كه اگر اين عمل را نمىكرد، و به زمين نازل نمي شد، و يا بدون خطا نازل مي شد، به آن سعادت و كمال نمىرسيد .
آرى اگر پدر و مادر بشر، به زمين نمىآمدند، كى مي توانستند متوجه فقر، و ذلت، و مسكنت، و حاجت، و قصور، خود شوند؟ و چگونه بدون برخورد با تعب و زحمت و رنج زندگى، به روح و راحت در حظيرة القدس، و جوار رب العالمين مىرسيدند؟
و براى جلوه كردن اسماء حسناى خدا، از عفو، و مغفرت، و رأفت، و توبه، و ستر، و فضل، و رأفت، و رحمت موردى يافت نمي شد چون مورد اين اسماء حسناى خدا، گناهكارانند.
ص:503
و خدا را در ايام دهر نسيمهاى رحمتى است، كه از آن بهرهمند
نمي شوند، مگر گناهكارانى كه متعرض آن شوند،
و خود را در معرض آن قرار دهند .
پس اين توبه همان است كه به خاطر آن راه هدايت را به روى انسان گشودند، تا آنرا مسير خود قرار دهند، و تنظيف منزلى است، كه بايد در آنجا سكونت كنند، و به دنبال همان راه و آن هدايت بود كه در هر عصرى، دينى و شريعتي براى بشر تشريع شد .
دليل اين معنا كلام خدا است، كه مىبينى مكرر سخن از توبه آورده، و آنرا بر ايمان مقدم ذكر كرده، مثلا فرموده:
-” فاستقم كما امرت، و من تاب معك،
-آنطور كه مامور شدهاى استقامت بورز، هم خودت و هم هر كس كه با تو توبه كرده ! “
و نيز فرموده :
-” و انى لغفار لمن تاب و آمن،
-من آمرزندهام براى هر كس كه توبه كند ، و ايمان آورد! “
-” غَافِرِ الذَّنبِ وَ قَابِلِ التَّوْبِ شدِيدِ الْعِقَابِ ذِى الطوْلِ لا إِلَهَ إِلا هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ،
-آمرزنده گناه و پذيرنده توبه و شديد العقاب و نعمت بخش، معبودى جز او نيست و بازگشت به سوى اوست.“
مغفرت و قبول توبه از صفات فعليه خداست، و خداى تعالى همه روزه و لايزال گناهانى را مىآمرزد و توبههايى را قبول مىكند.
مجموع غافر الذنب و قابل التوب به منزله يك صفت است و يك رفتار خدا با بندگان گنهكار را افاده مىكند و آن اين است كه ايشان را مىآمرزد، چيزى كه هست گاهى با توبه، و گاهى بدون توبه و با شفاعت.
مقتضاى غافر الذنب و قابل التوب بودن خدا، اين است كه هر فردى را كه لياقت و استعداد آمرزش و قبول شدن توبه را داشته باشد او را بيامرزد و توبهاش را قبول كند، و مقتضاى اينكه او شديد العقاب است، نيز اين است كه هر كس را كه مستحق عقاب است عقاب كند.
1) آيه 37 سوره بقره الميزان ج : 1 ص : 205
ص:504
ناگزير مقتضاى اين معنا آن است كه مردم را به سوى صراط سعادت هدايت فرمايد تا در نتيجه مردم به دو دسته تقسيم شوند، و سعيد از شقى، و مهتدى از گمراه جدا گشته، آن را ترحم و اين را عذاب كند.
” لا اله الا هو اليه المصير.“
-” فَتَلَقَّى ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ كلِمَتٍ فَتَاب عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيمُ،
و خدا او را به بخشيد كه وى بخشنده و رحيم است! “
تلقى به معناى گرفتن كلام است، اما با فهم و علم، و اين تلقى در باره آدم، طريقهاى بوده كه توبه را براى آدم آسان مىكرده.
قصه منزل دادن به آدم و همسرش در بهشت، و سپس فرود آوردنش بخاطر خوردن از درخت، بمنزله مثل و نمونهاى است، كه خداي تعالى وضع آدميان را قبل از نازل شدن بدنيا، و سعادت و كرامتى كه در منزل قرب و حظيره قدس داشت، و آن دار نعمت و سرور، و انس و نور، و آن رفقاى پاك، و دوستان روحانى، و جوار رب العالمين، كه داشت، به آن مثل مجسم ساخته است.
و همچنين اين معنا را مجسم مي سازد كه انسان كذائى در مقابل آنهمه نعمت كه در اختيار داشته، و بجاى آنها گرفتارى، و بدبختى، و تعب، و خستگى، و مكروه، و آلام، را اختيار مىكند، بجاى اينكه سعى كند خود را بهمانجا كه از آنجا آمده برساند، و برگرداند، بحيات دنياى فانى، و جيفه گنديده و پست آن ميل مىكند.
و نيز در قالب اين مثال اين معنا را بيان مىكند: كه نه تنها آدم را بعد از توبهاش به دار كرامت و سعادت برگردانيد، بلكه هر انسانى كه راه خطا پيموده، اگر برگردد، و بسوى پروردگار خود رجوع كند، خداي تعالى او را به دار كرامت و سعادتش برمىگرداند، و اگر برنگردد و همچنين دست بدامن زمين بزند، و هواهاى نفس را پيروى كند، چنين كسى بجاى شكر نعمت خدا، كفران ورزيده، و خود را بدار البوار كشانده، جهنمى كه خود افروخته، و چه بد قرارگاهى است !
ص:505
قرآن كريم حكايت مىكند كه خداى تعالى خطاب كرد به آدم ( كه شريعتش اولين شريعت است،) و به او فرمود:” و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون!“
وقتى طلب مغفرت ابراهيم جهت پدرش را حكايت مىكند بلافاصله براى برائت ساحت مقدس او مىفرمايد:” و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين له انه عدو لله تبرأ منه .“
و از مسيح عليهالسلام ( كه شريعتش آخرين شريعت سابق بر اسلام است،) حكايت مىكند كه گفت:” انه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة و ماويه النار و ما للظالمين من انصار ! “
دقت در آيات مربوط به قيامت و بهشت و جهنم و همچنين آيات شفاعت و آياتى كه كلمات انبياء را در دعوتهاى خود حكايت مىكند، جاى هيچ ترديدى باقى نمىگذارد كه در همه شرايع اين معنا گوشزد بشر شده كه براى مشرك هيچ راه نجاتى نيست، مگر توبه قبل از مرگ!
1) الميزان ج : 12 ص : 109
ص:506
عنايت خدا به بنده
برگشت بنده به سوي خدا
-” فَتَلَقَّى ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ كلِمَتٍ فَتَاب عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيمُ،
و خدا او را به بخشيد كه وى بخشنده و رحيم است! “
توبه دو قسم است، يكى توبه خدا، كه عبارتست از برگشتن خدا بسوى عبد، به رحمت، و يكى توبه عبد، كه عبارتست از برگشتن بنده بسوى خدا، به استغفار، و دست بردارى از معصيت .
و توبه بنده محفوف و پيچيده به دو توبه از خدا است، و در بين آندو قرار مىگيرد، باين معنا كه بنده در هيچ حالى از احوال، از خداى خود بى نياز نيست، و اگر بخواهد از لجنزار گناه نجات يافته، توبه كند، محتاج به اين است كه خدا چنين توفيقى باو بدهد، و اعانت و رحمت خود را شامل حال او بسازد، تا او موفق بتوبه بگردد، و وقتى موفق بتوبه شد، تازه باز محتاج بيك توبه ديگرى از خداست، و آن اين است كه باز خدا برحمت و عنايتش بسوى بنده رجوع كند، و رجوع او را بپذيرد، پس توبه بنده وقتى قبول شود، بين دو توبه از خدا قرار گرفته است، همچنانكه آيه: ” ثم تاب عليهم ليتوبوا- پس خدا بسوى ايشان توبه آورد، تا ايشان توبه كنند،“ بر اين معنا دلالت دارد.
-” إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السوءَ بجَهَلَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ فَأُولَئك يَتُوب اللَّهُ عَلَيهِمْ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكيماً. وَ لَيْستِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السيِّئَاتِ حَتى إِذَا حَضرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْت قَالَ إِنى تُبْت الْانَ وَ لا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كفَّارٌ أُولَئك أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِيماً،
1) آيه 37 سوره بقره الميزان ج : 1 ص : 204
ص:507
كه در حال كفر مىميرند، كه ما براى آنان عذابى دردناك آماده كردهايم.“
اين آيه مشتمل است بر يكى از حقايق عاليه اسلام، و از تعاليم مترقى قرآنى، و آن عبارت است از حقيقت توبه و آثار و احكامش .
كلمه توبه به معناى برگشتن است، و در قرآن كريم هم در مورد خداى تعالى آمده و هم در مورد بندگان او همچنان كه در آيه مورد بحث هر دو نوع توبه آمده است. توبه خدا به معناى برگشتن خداى تعالى به رحمتش به بنده، و توفيق توبه به بندگان دادن، و توبه بنده عبارت است از ندامت از گناه، و منصرف شدن از اعراض و روگردانى از عبادت.
توبه بنده به طورى كه از قرآن كريم فهميده مىشود محفوف است به دو توبه خدا.
توضيح اينكه: توبه عبد حسنه است، و حسنه نيازمند به نيرو است، و نيروى انجام حسنه از خدا است، او است كه توفيق مىدهد، يعنى اسباب فراهم مىسازد تا بنده موفق و متمكن از توبه بشود، و بتواند از فرورفتگى در لجنزار گناه و دورى از خدا بيرون آيد، و به سوى پروردگارش برگردد، آنگاه وقتى اين موفقيت را يافت و به سوى خدا برگشت نيازمند به اين است كه خداى تعالى با يك رجوع ديگرش به رحمت و لطف و عفو و مغفرتش دل او را از لوث آن گناه پاك كند .
و اين دو بازگشت از خداى سبحان دو توبه است، كه توبه عبد در بين آن دو قرار مىگيرد، اينك به دو آيه زير كه اولى توبه اول خدا، و آيه دوم توبه دوم خدا را خاطر نشان مىسازد، توجه بفرمائيد:
-” ثم تاب عليهم ليتوبوا،
-” فاولئك اتوب عليهم،
-اين توبهكارانند كه من به سويشان بر مىگردم !“
چون مؤثر واقع شدن توبه به خاطر وعدهاى است كه خداى تعالى به بندگانش داده، و بر حسب آن وعده بر ضرر خود و به نفع بندگانش وفاى به آن وعده را بر خود واجب ساخته، در نتيجه بر خود واجب كرده كه توبه بندگانش را قبول كند، اما نه بطورى كه غير او چيزى را بر او تكليف و واجب كرده باشد، حال چه اينكه اين غير را عبارت
ص:508
بدانيم از عقل، بر خدا واجب مىداند كه توبه توبهكاران را بپذيرد، - و يا نفس الامر بدانيم، و يا واقع، و يا حق، و يا چيز ديگر، چون ساحت خداى عز و جل منزه و مقدستر از اين است كه محكوم حكم كسى، يا چيزى واقع شود، بلكه به اين معنا است كه خداى تعالى به بندگان خود وعده داده كه توبه توبهكارانرا بپذيرد، و او خلف وعده نمىكند، پس معناى عهده دارى قبول توبه توبهكاران و يا بگو وجوب اين عمل بر خدا اين است، و نيز همين معنا در هر واجب ديگرى كه مىگوييم بر خدا واجب است منظور است .
و از ظاهر آيه شريفه بر مىآيد كه اولا در مقام بيان مساله توبه كردن خدا است، و اينكه هر جا توبه به خدا نسبت داده شود معنايش برگشت خدا به رحمت خود به سوى بنده است، نه اينكه منظور از توبه خدا هم توبه بنده باشد، گو اينكه لازمه توبه خدا، توبه بنده نيز هست، چون وقتى شرايط توبه خداى سبحان تمام باشد، لازمه لاينفك آن اين است كه شرايط توبه عبد نيز تمام شود.
و ثانيا بر مىآيد كه آيه شريفه در مقام بيان توبه بطور عموم است، چه اينكه بنده خدا با ايمان آوردنش از كفر و شرك توبه كند، و چه بعد از ايمان آوردنش به وسيله اطاعت از معصيت توبه كند، چون قرآن كريم هر دو قسم برگشتن را توبه خوانده در برگشتن به معناى اول مىفرمايد:
-” الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يؤمنون به و يستغفرون للذين آمنوا ربنا وسعت كل شىء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك!“
و در مورد برگشتن خداى به معناى دوم مىفرمايد:
-” ثم تاب عليهم.... “
و اين آيه شريفه در باره آن سه نفر مسلمان نازل شد، كه از شركت در امر جهاد تخلف كرده بودند .
دليل ديگر بر اينكه مراد از توبه در قرآن كريم توبه به معناى أعم است أعم از اينكه برگشت از شرك و كفر باشد، يا برگشت از معصيت، تعميمى است كه در آيه بعدى به چشم مىخورد، چون در آن آيه كه مىفرمايد:” و ليست التوبة ...“ هم متعرض حال كفار شده و هم حال مؤمنين، و بنا بر اين مراد از جمله:” يعملون السوء بجهالة،“ معنائى است عمومى، و شامل حال كافر و مؤمن، پس كافر هم در كفر ناشى از جهلش مانند مؤمن فاسق مصداق كسى است كه به جهالتش عمل سوء ميكند، يا از اين بابت كه منظور از عمل اعم از عمل قلب و عمل بدنى است، و كفر هم عمل قلب است، و يا از اين بابت كه كفر باعث اعمال سوء بدنى مىشود، پس مراد از جمله” للذين يعملون السوء،“ هم كافر است و هم فاسق، البته در صورتى كه كفر و فسقشان از جهالت باشد نه از عناد و
ص:509
طغيان .
منظور از جهل همان معناى لغوى كلمه است، و جهل در لغت مقابل علم است، چيزى كه هست از آنجائى كه مردم احساس مىكنند كه هر عملى كه از آنان صادر مىشود از روى علم و ارادهشان صادر مىشود، و چون اراده، همواره ناشى از نوعى حب و شوق است، چه اينكه فعل به حسب نظر عقلا فعلى باشد كه بايد در مجتمع صادر شود، و يا فعلى باشد كه از نظر اجتماع نبايستى صادر شود و آنهائى كه در مجتمع عقل مميز دارند اقدام به عمل زشت نمىكنند و عملى كه نزد عقلا سزاوار نيست انجام نمىدهند، از اين رو اين درك و اعتقاد برايشان حاصل مىشود كه هر كس با انگيزه هواى نفس و دعوت شهوت با غضب مرتكب اين گناهان و اعمال زشت بشود، در حقيقت واقعيت و حقيقت امر بر او پوشيده مانده، و كوران برخاسته در دلش چشم عقلش را كه مميز بين خوبىها و بدىها است پوشانده، و يا به عبارت كوتاهتر بگو دچار جهلش ساخته، و به همين جهت مردم در عرف و اصطلاح خود چنين كسى را جاهل مىنامند، هر چند كه با نظر دقيق و علمى خود اين درك نوعى علم است، ليكن از آنجائى كه علم گنهكار به زشتى گناه، و علت زشتى و مذموم بودن گناه، خاصيت و اثر علم را ندارد، چون او را از وقوع در قبح و شناعت باز نداشت، لذا بودن اين علم را با نبودش يكسان شمردهاند.
پس گنه كار در عرف و اصطلاح مردم جاهل است، آرى مردم حتى يك انسان جوان و كم تجربه را - هر قدر هم با سواد باشد - به خاطر غلبه هوى و هوس جوانى در او، و ظهور عواطف و احساسات دور و درازش جاهل مىخوانند، باز به همين جهت است كه مردم را مىبينى كه مرتكب كارهاى زشت را اگر از عمل خود شرمسار و از پيروى هوا و هوس و عواطف نابجاى خود خجل نباشد جاهل نمىنامند، بلكه او را معاند و مرتكب عمدى ناميده، و يا عنوانى نظير اينها به او مىدهند .
پس با اين بيان روشن شد كه جهالت در اعمال زشت تنها در صورتى است كه مرتكب آن دستخوش كوران هوا و شهوت و غضب شده باشد، و اما در صورتى كه به انگيزه عناد با حق مرتكب شده باشد، او را جاهل نمىدانند.
از نشانىهاى اين جهل اين است كه وقتى كورانهاى نامبرده در دل صاحبش فروكش كند، و آتش شهوت يا غضب كه او را وادار به ارتكاب گناه كرده بود خاموش گردد، و يا مانعى پيدا شود و نگذارد آن عمل زشت را انجام دهد، و يا در اثر فاصله زمانى زياد از ارتكاب آن سرد شود، و يا گذشت دوران جوانى و ضعيف شدن قواى بدنى و مزاجش او را متوجه اعمال زشتى كه قبلا كرده بسازد، جهالتش زائل گشته عالم مىشود، و نتيجه عالم شدنش اين است كه، از آنچه كرده و يا مىخواسته بكند پشيمان مىشود .
ص:510
بخلاف فعلى كه از روى عناد و عمد و امثال آن صادر شود، كه چون علت صادر شدنش طغيان هيچيك از قوا و عواطف و ميلهاى نفسانى نيست، بلكه امرى است كه مردم آن را در عرف و اصطلاح خود ناشى از بد ذاتى و خبث طينت و پستى فطرت مىدانند كه معلوم است كه از بين رفتن طغيان قوا و هوا و هوسها از بين نمىرود، نه سريع و نه كند، بلكه مادام كه صاحبش زنده است اين حالت زشت نيز زنده است و هيچگاه صاحبش دستخوش ندامت فورى نمىشود، مگر آنكه خدا بخواهد او را هدايت كند.
بله گاهى مىشود كه معاند و لجوج دست از لجاجت و عناد و غلبه خواهى بر حق برداشته، در برابر حق خاضع مىگردد، و به ذلت عبوديت تن در مىدهد، در اين هنگام كه مردم كشف مىكنند كه عناد او ناشى از جهالت بوده، نه پستى فطرت، و خبث ذات، و در حقيقت هر معصيتى كه از آدم سر بزند جهالتى است از انسان، و بنا بر اين ديگر براى عنوان كلى معاند مصداقى باقى نمىماند، مگر يكى ، آن هم كسى است كه تا آخر عمر با داشتن سلامتى و عافيت از عمل زشت خود دست بر ندارد.
و از اينجا روشن مىشود كه چرا در آيه مورد بحث نزديك بودن توبه را قيد كرد و فرمود:” ثم يتوبون من قريب“.
اين قيد به ما مىفهماند عامل ارتكاب عمل زشت اگر جهالت باشد تا آخر زندگى انسان دوام نمىيابد، و صاحبش را از اين كه روزى به تقوا و عمل صالح بگرايد نوميد نمىسازد، و چون معاند و لجوج بر عمل زشت خود ادامه نمىدهد، بلكه به زودى از آن عمل منصرف مىشود، پس مراد از كلمه ” قريب“ عهد قريب و يا سادهتر بگوئيم، فاصله نزديك است، و منظور اين است كه گنه كار قبل از پيدا شدن علامتهاى آخرت و فرا رسيدن مرگ توبه كند .
و گرنه صرف توبه فائدهاى ندارد هر معاند لجوج هر قدر هم عناد و لجاجت داشته باشد، وقتى - به مرگ خود نزديك مىشود - در اثر ديدن وزر و وبال اعمال ننگينش از كرده خود پشيمان مىشود، و از آنچه كرده بيزارى مىجويد، اما اين ندامت به حسب حقيقت ندامت نيست، او از طبيعت و هدايت فطرتش نادم نشده، بلكه حيلهاى است كه نفس شرير و حيلهگرش براى نجاتش از وبال اعمالش انديشيده، به دليل اينكه اگر فرضا از آن وبال مخصوص نجات يابد و مثلا مرگش فرا نرسد، و بيماريش بهبودى يافته از لبه پرتگاه مرگ برگشته، زندگى سالم خود را باز يابد، دو باره به همان لجاج و عنادش و به همان اعمال زشتش بر مىگردد، همچنان كه قرآن در اين باره فرموده:
-” و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه و انهم لكاذبون!“
ص:511
جمله: ” ثم يتوبون من قريب،“ كنايه است از اينكه وقتى گناهى از آنان سرمىزند در توبه كردن امروز و فردا و سهلانگارى نمىكنند، و فرصت را از دست نمىدهند.
از آنچه گفتيم روشن شد كه نمىخواهد بفرمايد گناه همواره از روى جهالت است، و همه گنهكاران بدون درنگ توبه مىكنند، بلكه مىخواهد بفرمايد: گناهكارى دو جور است، يكى از روى جهالت، و ديگرى از روى عناد، و توبه هم دو جور است، يكى بدون درنگ، و يكى پس از ديدن نشانههاى مرگ و آن توبهاى قبول است كه بدون درنگ باشد، و آن گناهى توبه مىپذيرد كه ناشى از جهل باشد.
چون توبه عبارت است از برگشتن بنده به سوى خداى سبحان و برگشتن به عبوديت او، كه در اين صورت توبه خداوند به عبد نيز عبارت مىشود، از اينكه خدا توبه بنده را بپذيرد، و عبوديت جز در زندگى دنيا كه ظرف اختيار و موطن اطاعت و معصيت است، تحقق نمىيابد، و با ظهور نشانههاى مرگ، ديگر اختيارى براى بنده نمىماند، و دو راهى اطاعت و معصيت ندارد، تا راه اطاعت را انتخاب كند، همچنان كه خداى تعالى در باره اين موقعيت انسان فرموده:
-” يوم ياتى بعض آيات ربك لا ينفع نفسا ايمانها لم تكن آمنت من قبل او كسبت فى ايمانها خيرا . “
و نيز فرموده:
-” فلم يك ينفعهم ايمانهم لما راوا باسنا سنت الله التى قد خلت فى عباده و خسر هنالك الكافرون!“
و سخن كوتاه اينكه برگشت معناى آيه به اين است كه خداى سبحان تنها وقتى توبه گنه كار را مىپذيرد كه گنهكاريش ناشى از استكبار بر خدا و باعث دروغين شدن توبه و فقدان تذلل عبودى نبوده باشد، و در امر توبه آنقدر امروز و فردا نكند كه فرصت از دست برود.
بنا بر اين توبه همه توبهكاران قبول است، مگر دو نفر: يكى توبه گنه كارى كه در توبه كردن امروز و فردا مىكند، تا لحظه مرگش فرا رسد و دوم توبه كافر بعد از مردنش.
آيه مورد بحث و آيه بعديش در مقام اينند كه ضابطهاى كلى در مساله توبه خدا، يعنى قبول توبه عبد بيان كنند، و اينكه گفتيم ضابطهاى كلى دليلش، انحصارى است كه از كلمه انما استفاده مىشود، و آيه بعديش مواردى را بيان مىكند كه توبه در آن پذيرفته نيست، و بيش از آن دو موردى كه گفتيم استثنا نشده است.
ص:512
آيه دوم كه كلمه اولئك در آن اشاره دارد به دورى توبهكاران در حين مرگ و بعد از مرگ و آن اشاره دلالت دارد بر دورى آنان از رحمت خدا، و آوردن جمع سوء سيئات دلالت دارد بر اينكه در مقام شمردن گناهان ايشان است .
در اين آيه براى ختم شدن آن، دو نام عليم و حكيم آمده، با اينكه به ذهن مىرسد خوب بود غفور و رحيم بيايد، چون در آيه سخن از گناه و توبه و آمرزش رفته است، ليكن عليم و حكيم آورد تا بفهماند اگر خداى تعالى باب توبه را فتح كرد، براى اين بود كه او به حال بندگانش، عالم است، مىداند چقدر ضعيف و نادانند، و حكمتش هم اين را اقتضا مىكرد، چون متقن بودن نظام و اصلاح امور بشر احتياج به فتح باب توبه دارد، و نيز از آنجائى كه حكيم است فريب توبههاى قلابى را نمىخورد، و ظواهر احوال بندگان را معيار قرار نمىدهد، بلكه دلهاى آنان را مىآزمايد، پس بر بندگان او لازم است، از علم و حكمت او غافل نمانند، و اگر توبه مىكنند توبه حقيقى كنند، تا خدا هم حقيقتا جوابشان را بدهد، و دعايشان را مستجاب كند .
-” و ليست التوبة للذين يعملون السيئات ...“
در اين آيه شريفه تعبير آيه قبلى را كه مىفرمود: بر خدا و به نفع گنهكاران است كه توبه آنان را بپذيرد نياورد، با اين كه مىدانيم در اين آيه نيز همان معنا منظور است، و مىخواهد بفرمايد: ( بر خدا و به نفع اينگونه توبهكاران نيست كه توبه شان را بپذيرد، و نمىپذيرد،) و ليكن خواست به اين وسيله اشاره كند به اينكه رحمت خاصه الهى و عنايتش از اين دو طايفه منقطع است، همچنان كه گفتيم در آيه قبلى از گناه تعبير به مفرد” سوء“ كرد، و در اين آيه به جمع ”سيئات“ تعبير آورد، معلوم مىشود در باره اين دو طايفه عنايت دارد گناهانشان را بشمارد، و عليه آنان ضبط كند .
از اينكه جمله:” يعملون السيئات،“ را مقيد كرد به جمله:( تا وقتى كه مرگشان فرا رسد،) استمرار گناه فهميده مىشود، حال يا به خاطر اينكه سهلانگارى در شتافتن به سوى توبه و امروز و فردا كردن در آن، خودش معصيتى است مستمر، كه هر لحظه تكرار مىشود، و يا به خاطر اينكه اين سهلانگارى به منزله مداومت بر گناه است، و يا به خاطر اينكه غالبا خالى از تكرار معصيت نيست، يا تكرار همان معصيت اول يا گناهانى ديگر شبيه به آن.
و اينكه فرمود:”حتى اذا حضر احدهم الموت ...“ و نفرمود:”حتى اذا جاءهم الموت،“ يعنى فرمود: (وقتى مرگ يكى از شما برسد،) و نفرمود: (وقتى مرگ شما برسد،) براى
ص:513
اين بود كه دلالت كند بر اينكه افراد مورد نظر توبه را امرى حقير و بىاهميت نشمارند، با اينكه مساله توبه اينقدر بىاهميت نيست كه مردم در طول زندگى خود هر كارى خواستند بكنند، و هيچ باكى نداشته باشند همين كه مرگ يكى از آنان رسيد تنها خود او براى اينكه از خطرها و مهلكههائى كه با مخالفت امر الهى براى خود آماده كرده نجات يابد بگويد: حالا ديگر توبه كردم!
پس امر توبه به اين آسانى نيست، كه گنهكار با صرف گفتن چند لفظ و يا صرف نيت توبه از همه مخاطر رهائى يابد .
از اينجا روشن مىشود كه مقيد كردن جمله(تبت) به قيد(الان)چه معنا مىدهد، چون اين قيد به ما مىفهماند كه حضور مرگ و مشاهده كردن صاحب اين سخن عظمت و سلطنت آخرت را باعث شده است كه او بگويد: ” انى تبت - من اكنون توبه مىكنم! “ پس چنين كسى منطقى خواهد داشت حال اگر به زبان نگويد به دل مىگويد.
پس معناى جمله چنين مىشود كه من در اين حال كه مرگ را حق ديدم، و جزاى حق را مشاهده كردم، اينك تائب هستم!؟
و خداى تعالى نظير اين بيان را از مجرمين حكايت كرده كه روز قيامت چه مىگويند آنجا كه مىفرمايد:
-” و لو ترى اذ المجرمون ناكسوا رؤسهم عند ربهم ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون- و چه خوب بود تو و هر بيننده ديگر اين حالت مجرمين را مىديديد كه نزد پروردگارشان سرها به زير افكنده مىگويند: پروردگارا ديديم و شنيديم، اينك ما را به دنيا برگردان تا عمل صالح كنيم، كه ديگر يقين بر ايمان حاصل گشت! “
اين توبه از صاحبش قبول نمىشود، براى اينكه در حالى صورت مىگيرد كه از زندگى دنيا مايوس شده، و از هول و وحشت انتقال به ديگر سراى مطلع گشته آن ياس و اين هول او را مجبور كرده به اينكه از اعمال چندينساله خود توبه كند، و تصميم بگيرد كه به سوى پروردگارش بر گردد، اما - ولات حين مناص- ديگر گذشته، چون زندگى دنيائى در بين نيست اختيار عملى هم از دست رفته است .
-” ... وَ لَيْستِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السيِّئَاتِ حَتى إِذَا حَضرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْت قَالَ إِنى تُبْت الْانَ وَ لا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كفَّارٌ أُولَئك أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِيماً،
-... و اما آنهائى كه همچنان به كار زشت خود ادامه مىدهند تا مرگشان فرا رسد، آنوقت مىگويند: الان توبه كردم براى چنين مردمى بازگشتن نيست، و نيز براى
ص:514
كسانى كه در حال كفر مىميرند، كه ما براى آنان عذابى دردناك آماده كردهايم.“
-” وَ لا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كفَّارٌ! “
اين جمله معرف مصداق دوم است، از كسانى كه توبهشان پذيرفته نيست، و او كسى است كه عمرى به كفر خود ادامه داده، و در حال كفر مرده، و بعد از مشاهده آخرت اظهار ايمان مىكند خداى تعالى توبه او را نمىپذيرد، براى اينكه ايمان آوردنش كه همان توبه او است در آن روز، سودى به حالش ندارد، و اين معنا در قرآن كريم مكرر آمده كه پس از مردن با وجود كفر هيچ راه نجاتى وجود ندارد، و اگر در خواستى بكنند اجابت نمىشود، از آن جمله، فرموده:
-” الا الذين تابوا و اصلحوا و بينوا فاولئك اتوب عليهم و انا التواب الرحيم، ان الذين كفروا و ماتوا و هم كفار اولئك عليهم لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين، خالدين فيها لا يخفف عنهم العذاب و لا هم ينظرون.“
و نيز فرموده:
-” ان الذين كفروا و ماتوا و هم كفار فلن يقبل من احد هم ملء الارض ذهبا و لو افتدى به اولئك لهم عذاب اليم و ما لهم من ناصرين.“
نداشتن ياور نداشتن شفيع نيز هست.
اگر در آيه فوق قيد مردن در حال كفر را آورد، براي اين بود كه بفهماند غير كفار يعنى مؤمنين كه در حال گنهكارى از دنيا مىروند، و استكبارى نسبت به خداى تعالى ندارند، و در توبه كردن مسامحه نورزيدند - چون در سابق گفتيم مسامحه در توبه توهين به مقام پروردگار و استكبار بر او است - كه توبه چنين بندهاى هر چند با مردنش از دست رفته، ولى توبه خدا و برگشت او به سوى مغفرت و رحمتش امكان دارد، چون ممكن است بعد از مردن به وسيله شفاعت شافعان مشمول رحمت خداى تعالى قرار گيرد، و همين خود از جمله شواهدى است بر اينكه مراد از اين دو آيه، بيان توبه و بازگشت خدا به بندگانش است، نه بيان حال توبه بنده و برگشتش به سوى خدا، و اگر آن را هم آورده به طفيل آن ديگرى ذكر كرده است .
-” وَ جَوَزْنَا بِبَنى إِسرءِيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً حَتى إِذَا أَدْرَكهُ الْغَرَقُ قَالَ ءَامَنت أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلا الَّذِى ءَامَنَت بِهِ بَنُوا إِسرءِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسلِمِينَ،
1) آيه 17 و18 سوره نساء الميزان ج : 4 ص : 375 تا 385
ص:515
كه بنى اسرائيل به وى ايمان آوردند، و اينك من از مسلمانانم.“
همينكه بلاى غرق فرعون را دريافت، گفت ايمان آوردم به اينكه هيچ معبودى نيست به جز آن خدايى كه بنى اسرائيل به او ايمان آوردند.
آيا حالا ايمان مىآورى؟ حالا كه عذاب خدا تو را درك كرده؟ با اينكه ايمان و توبه هيچ كس در لحظه فرا رسيدن عذاب و آمدن مرگ از هر طرف، قبول نيست!؟
و تو قبل از اين عصيان كردى و از مفسدان بودى و عمرت را در معصيت خدا بسر بردى و توبه را در موقع خودش انجام ندادى، حال كه وقت توبه فوت شده ايمان چه سودى به حالت دارد.
-” فاليوم ننجيك ببدنك لتكون لمن خلفك آية...!
-اى فرعون ما بدن تو را از دريا نجات مىدهيم و در مىآوريم تا براى آنها كه بعد از تو مىآيند آيت و مايه عبرت باشى....“
-” وَ إِذَا جَاءَك الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِئَايَتِنَا فَقُلْ سلَمٌ عَلَيْكُمْ كَتَب رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنكُمْ سوءَا بجَهَلَةٍ ثُمَّ تَاب مِن بَعْدِهِ وَ أَصلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ،
-و وقتى كه مؤمنين به آيات ما نزد تو مىآيند بگو سلام بر شما، پروردگار شما رحمت را بر خود واجب كرده كه هر كسى از شما از روى جهالت عمل زشتى مرتكب شود و سپس توبه كرده عمل صالح كند، خداوند هم آمرزنده و مهربان است.“
خداوند رحمت را بر خود واجب كرده و محال است كه كارى از كارهاى او معنون به عنوان رحمت نباشد.
آيه مورد بحث، راجع به توبه است، تنها متعرض توبه از گناهان و كارهاى ناستوده است، نه كفر و شرك، به دليل اينكه فرموده:” و من عمل منكم“ - يعنى هر كس از شما مؤمنين به آيات خدا، عملى انجام دهد.
جهالت در مقابل عناد، لجاجت و تعمد است. كسى كه صبح و شام خداى خود را مىخواند، و در صدد جلب رضاى اوست، و به آياتش ايمان دارد، هرگز از روى استكبار و لجاجت گناهى مرتكب نمىشود و گناهى هم كه از او سر زند، از روى جهالت و دستخوش شهوت و غضب شدن است.
مقيد كردن توبه به قيد وَ أَصلَحَ براى اين است كه دلالت كند بر اينكه توبه وقتى قبول مىشود كه از روى حقيقت و واقع باشد، زيرا، كسى كه حقيقتا به سوى
1) آيه 90تا92سوره يونس الميزان ج : 10 ص : 173
ص:516
خداى سبحان بازگشت نموده و به وى پناه برد، هرگز خود را به پليدى گناهى كه از آن توبه كرده و خود را از آن پاك ساخته، آلوده نمىكند، اين است معناى توبه، نه صرف اينكه بگويد: اتوب الى الله و در دل همان آلودهاى باشد كه بوده است. چگونه خداوند چنين توبهاى را قبول مىكند و حال آنكه خود فرموده: ”و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله.“
صفات فعليه خداوند از قبيل غفور و رحيم و ... ممكن است حقيقتا مقيد به زمان نشود، براى اينكه گر چه خداى سبحان رحمت بر بندگان را بر خود لازم و واجب كرده، و ليكن اثر اين رحمت وقتى ظاهر مىشود كه در دل كافر نبوده و اگر گناهى از او سر ميزند از روى نادانى باشد، و بعد از ارتكاب، توبه هم نموده و علاوه بر آن، عمل صالح هم انجام بدهد.
-” اقْتُلُوا يُوسف أَوِ اطرَحُوهُ أَرْضاً يخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِن بَعْدِهِ قَوْماً صلِحِينَ،
يعنى بعد از يوسف، و يا بعد از كشتن يوسف، و يا بعد از طرد او كه برگشت همه به يك نتيجه است با توبه از گناه، مردمى صالح شويد.
از اين كلام استفاده مىشود كه برادران يوسف اين عمل را گناه و آن را جرم مىدانستند، و معلوم مىشود كه ايشان احكام دين را محترم و مقدس مىشمردند و ليكن حسد در دلهايشان كورانى برپا كرده بود و ايشان را در ارتكاب گناه و ظلم جرأت داده طريقهاى تلقينشان كرده بود كه از آن طريق هم گناه را مرتكب شوند و هم از عقوبت الهى ايمن باشند و آن اين است كه گناه را مرتكب شوند و بعد توبه كنند، غافل از اينكه اينگونه توبه به هيچ وجه قبول نمىشود، زيرا اين مطلب وجدانى است كه كسى كه به خود تلقين مىكند كه گناه مىكنم و بعد توبه مىكنم چنين كسى مقصودش از توبه بازگشت به خدا و خضوع و شكستگى در برابر مقام پروردگار نيست، بلكه او مىخواهد به خداى خود نيرنگ بزند و به خيال خود از اين راه عذاب خدا را در عين مخالفت امر و نهى او دفع كند. پس در حقيقت چنين توبهاى تتمه همان نيت سوء اول او است نه توبه حقيقى كه به معناى ندامت از گناه و بازگشت به خداست.
ص:517
-” وَ الَّذِينَ عَمِلُوا السيِّئَاتِ ثُمَّ تَابُوا مِن بَعْدِهَا وَ ءَامَنُوا إِنَّ رَبَّك مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ،
-و كسانى كه كارهاى بد كرده و پس از آن توبه آورده و مؤمن شدهاند پروردگار تو از پى آن آمرزگار و رحيم است.“
اين آيه گر چه عام است، و ليكن از نظر مورد به منزله استثنائى است براى جمله:” الذين اتخذوا العجل،“ و بنا بر اين، معنايش اين مىشود كه: توبه اگر به معناى واقعى و حقيقيش براى كسى دست بدهد، حتى اگر براى گوسالهپرستان هم دست بدهد خداوند آن را پذيرفته و مانعى براى قبول شدنش نيست.
-” ... عَلِمَ أَن لَّن تحْصوهُ فَتَاب عَلَيْكمْ،
-... مىداند كه تشخيص دو ثلث و نصف و ثلث در فصول مختلف براى شما ممكن نيست به همين جهت بر شما بخشود....“
مراد از اينكه فرمود:” فَتَاب عَلَيْكمْ، “ يعني ” به همين جهت بر شما توبه كرد،“ اين است كه به رحمت الهيهاش به طرف شما توجه و رجوع كرد و تكليف شما را در اين باب تخفيف داد، بنابر اين، خداى تعالى بر بندگان خود توبه و رجوعى دارد، و آن اين است كه رحمت خود را بر آنان بسط دهد، و اثر اين توبه خدا آن است كه بندگان، موفق به توبه و رجوع به وى شوند و يا اين است كه موفق به هر اطاعتى گردند و يا اين است كه بعضى از تكاليف دشوار را به كلى بردارد، و يا در آن تخفيفى بدهد، كه قرآن كريم در باره اولين اثر كه براى توبه خدا شمرديم فرموده:” ثم تاب عليهم ليتوبوا.“
علاوه بر آن توبه، خداوند يك توبه ديگرى دارد، و آن بعد از توبه بندگان است، و اثرش اين است كه توبه آنان را قبول نموده، گناهانشان را مىآمرزد.
-” خُذْ مِنْ أَمْوَالهِمْ صدَقَةً تُطهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِم بهَا وَ صلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صلَوتَك سكَنٌ لهُمْ وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ،
-أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ يَأْخُذُ الصدَقَتِ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيمُ،
-از اموالشان زكات بگير، تا بدين وسيله پاكشان كنى و( اموالشان را) نمو دهى، و در باره آنان دعاى خير كن كه دعاى تو مايه آرامش آنان است، و خدا شنوا و
ص:518
داناست،
-مگر ندانستهاند كه آنكس كه توبه از بندگانش مىپذيرد و زكاتها را مىگيرد خداست، و خدا توبه پذير و رحيم است.“
در اين آيه توبه را با دادن صدقه ذكر كرده، براى اين است كه صدقه نيز خاصيت توبه را دارد، توبه پاك مىكند، صدقه هم پاك مىكند، و دادن صدقه توبهاى است مالى، همچنانكه در ميان همه كارها، توبه به منزله صدقه است، يعنى صدقه از اعمال است و لذا جمله،” و ان الله هو التواب الرحيم،“ را به صدر آيه عطف كرد، و در نتيجه در يك آيه جمع كرد ميان توبه و تصدق، و ميان دو اسم از اسامى خودش، يعنى تواب و رحيم، و خلاصه از آيه برآمد كه تصدق و دادن زكات خود نوعى توبه است.
-” وَ هُوَ الَّذِى يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السيِّئَاتِ وَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُون،
-وَ يَستَجِيب الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ وَ يَزِيدُهُم مِّن فَضلِهِ وَ الْكَفِرُونَ لهَُمْ عَذَابٌ شدِيدٌ
-و همو است خدايى كه توبه را از بندگانش مىپذيرد، و از گناهان عفو مىفرمايد، و به آنچه مىكنيد دانا است،
-و دعاى كسانى كه ايمان آورده اعمال صالح كردند مستجاب نموده، از فضل خود بيش از آنچه خواستهاند مىدهد! و اما كفار عذابى سخت دارند!“
كلمه استجابت به معناى اجابت دعا است، و چون عبادت خود نوعى دعوت و خواندن خداى تعالى است، لذا از قبول عبادت آنان تعبير به استجابت كرده، به دليل اينكه دنبالش فرموده:” و يزيدهم من فضله،“ چون ظاهر اين جمله آن است كه منظور از زيادتر كردن فضل خدا، زيادتر كردن ثواب باشد. و همچنين از اينكه در مقابل استجابت مؤمنين فرموده: و كافران عذابى شديد دارند اين معنا استفاده مىشود.
-” فَأَمَّا مَن تَاب وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صلِحاً فَعَسى أَن يَكُونَ مِنَ الْمُفْلِحِينَ
-و اما كسى كه توبه كرد و ايمان آورد و عمل صالح به جا آورد اميد آن هست كه از رستگاران باشد.“
آنچه درباره گرفتاري مشركين در قيامت بيان شده درباره كسى بود كه كفر بورزد، و به سوى خداى سبحان رجوع هم نكند، پس بنابر اين كسى كه رجوع كند و
ص:519
ايمان بياورد، و عمل صالح انجام دهد، اميد آن هست كه از رستگاران باشد.
كلمه عسى در اينجا به معناى لغوى كلمه ( اميد ) نيست، بلكه معناى تحقيق و حتميت را مىرساند، و خداى تعالى خواسته است، طبق رسم و عادت بزرگان بشر سخن بگويد، چون عادت مردان بزرگ اين است كه كارى را كه مىخواهند انجام دهند مىگويند، اميد است انجام دهم، ممكن هم هست همان معناى لغوى يعنى اميدوارى منظور باشد، و خداى تعالى از طرف خود توبهكاران اظهار اميد كرده باشد، كه در اين صورت معناى جمله اين مىشود كه: آنهايى كه توبه كرده و ايمان آورده، و عمل صالح كردند، در انتظار رستگارى باشند.
1) آيه 67 سوره قصص الميزان ج : 16 ص : 96
ص:520
-” وَ استَغْفِرُوا رَبَّكمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبى رَحِيمٌ وَدُودٌ،
-از پروردگار خود آمرزش بطلبيد و به سوى او بازگرديد كه پروردگارم مهربان و دوستدار بندگان توبه كار است.“
از خداى تعالى در باره گناهان خود طلب مغفرت كنيد و با ايمان آوردن به او و به رسول او بسويش برگرديد زيرا خداى تعالى داراى رحمت و مودت است و استغفار كنندگان و تائبين را رحم مىكند و دوست مىدارد.
از موارد استعمال دو كلمه رحيم و ودود بر مىآيد كه” مودت “ نوع خاصى از حب است و آن حبى است كه آثار و پىآمدهايى آشكار دارد مثل، الفت و آمد و شد و احسان. به آيه زير توجه فرماييد:
-” و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة .“
و اگر خداى تعالى را ودود خوانده به همين جهت است كه او بندگان خود را دوست مىدارد و آثار محبت خود را با افاضه نعمتهايش بر آنان ظاهر مىسازد آن هم چه نعمتهايى كه هيچ كس نمىتواند عدد آنها را بشمارد، همچنانكه خودش فرمود:” و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها،“ پس به اين دليل خداى تعالى نسبت به انسانها ودود است.
-” ... وَ مَا تُقَدِّمُوا لأَنفُسِكم مِّنْ خَيرٍ تجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ هُوَ خَيراً وَ أَعْظمَ أَجْراً وَ استَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمُ،
-و بدانيد آنچه از كارهاى خير مىكنيد و از پيش براى خود مىفرستيد نزد خدايش مىيابيد، اما بهتر از آنچه كه كرديد و با أجرى عظيمتر. و از خدا طلب مغفرت كنيد كه خدا آمرزنده و رحيم است.“
مي فرمايد: هر اطاعتى كه به نفع خود از پيش بفرستيد، يعنى براى اينكه با آن زندگى آخرتى خود را تامين كنيد، نزد خدا آن را خواهيد ديد، يعنى در روز لقاء الله آن را بهتر از همه كارهاى نيك كه مىكرديد، و يا بهتر از هر چيزى كه در دنيا باقى مىگذاريد،
1) آيه 90 سوره هود الميزان ج : 10 ص : 559
ص:521
و پر اجرتر از آن خواهيد يافت .
” و استغفروا الله ان الله غفور رحيم،“ سوره مزمل را با امر به استغفار ختم نمود، و در اينكه فرمود: به درستى خدا غفور و رحيم است اشعارى به وعده مغفرت و رحمت هم دارد، و بعيد نيست مراد از استغفار انجام مطلق طاعات باشد، چون طاعات وسائلى هستند كه با آن مغفرت خدا شامل حال آدمى مىشود، پس مىتوان گفت: هر طاعتى استغفار است .
-” وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَحِشةً أَوْ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاستَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوب إِلا اللَّهُ وَ لَمْ يُصرُّوا عَلى مَا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ. أُولَئك جَزَاؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ جَنَّتٌ تجْرِى مِن تحْتِهَا الأَنهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعَمِلِين!
خداى تعالى در آيه مورد بحث استغفار را مقيد كرد به جمله:” و لم يصروا على ما فعلوا و هم يعلمون،“ در نتيجه فهمانيد كه تنها استغفار كسى مؤثر است كه نخواهد آن عمل زشت را همچنان مرتكب شود، براى اينكه اصرار داشتن بر گناه هياتى در نفس ايجاد مىكند كه با بودن آن هيات ذكر مقام پروردگار نه تنها مفيد نيست، بلكه توهين به امر خداى تعالى نيز هست، و دليل بر اين است كه چنين كسى از هتك حرمتهاى الهى و ارتكاب به محرمات او هيچ باكى ندارد، و حتى نسبت به خداى عز و جل استكبار دارد، با اين حال ديگر عبوديتى باقى نمىماند، و ذكر خدا سودى نمىبخشد.
و به خاطر همين علت بود كه جمله نامبرده را با جمله:” و هم يعلمون،“ ختم فرمود، و اين خود قرينهاى است بر اين كه كلمه ظلم در صدر آيه شامل گناهان صغيره نيز مىشود، چون اصرار بر گناه موجب اهانت به امر خدا است، و نشانه آن است كه چنين كسى هيچ احترامى و اهميتى براى امر خدا قائل نيست، و مقام او را تحقير مىكند، و در اين دلالت هيچ فرقى بين گناه صغيره و كبيره نيست، پس جمله :” ما فعلوا “ اعم است از گناهان كبيره، و مراد از آن همان چيزى است كه در صدر آيه ذكر كرد، چيزى كه هست گناه صغيره اگر فاحشه نيست ظلم به نفس هست، ( زيرا بتدريج ملكه گناهكارى را در نفس پديد مىآورد.)
1) آيه 20 سوره مزمل الميزان ج 20 ص 119
ص:522
و جمله:” اولئك جزاؤهم مغفرة،“ بيان اجر جزيل آنان است، و آنچه خداى تعالى در اين آيه تذكر داده عين همان فرمانى است كه در آيه ” و سارعوا الى مغفرة من ربكم و جنة ....“ فرموده، يعنى سرعت بخرج دادن به سوى مغفرت، و به سوى جنت.
-” قَالُوا يَأَبَانَا استَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَطِئِين،
-قَالَ سوْف أَستَغْفِرُ لَكُمْ رَبى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ،
-گفتند: اى پدر! براى گناهان ما آمرزش بخواه، كه ما خطا كار بودهايم،
-گفت: براى شما از پروردگارم آمرزش خواهم خواست، كه او آمرزگار و رحيم است.“
كافى به سند خود از فضل بن ابى قره از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود:
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرموده:
در اين معنى روايات ديگرى نيز هست از جمله الدر المنثور از ابى الشيخ و ابن مردويه از ابن عباس از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم روايت كرده كه شخصى از آن جناب پرسيد چرا يعقوب استغفار را تاخير انداخت؟ فرمود: تاخير انداخت تا هنگام سحر فرا برسد چون دعاى سحر مستجاب است.
-« الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا إِنَّنَا ءَامَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَ قِنَا عَذَاب النَّار،
-الصبرِينَ وَ الصدِقِينَ وَ الْقَنِتِينَ وَ الْمُنفِقِينَ وَ الْمُستَغْفِرِينَ بِالأَسحَارِ،
-بندگانى كه مىگويند: پروردگارا ما ايمان آورديم پس گناهانمان را بيامرز و از عذاب آتش محفوظمان بدار!
-بندگانى كه خويشتندار و راستگو و اهل عبادت و انفاقگر و استغفار كنندگان در سحرگاهانند .»
در اين آيه متقين را به داشتن پنج خصلت ممتاز توصيف كرده، كه تقواى هيچ متقى خالى از آنها نيست.
ص:523
صبر ، و اينكه اين صفت اول ذكر شده به خاطر اين است كه مقدم بر خصلتهاى ديگر است، البته از آنجائى كه در آيه، صبر را مطلق آورده، شامل همه صبرهاى ديگر هم مىشود: صبر بر اطاعت، صبر بر ترك معصيت، و صبر بر مصيبت .
صدق كه هر چند حقيقتش به حسب تحليل عبارت است از مطابق بودن ظاهر گفتار و كردار آدمى با باطنش، و ليكن اگر كلمه نامبرده را به اين معنا بگيريم شامل تمامى فضائل مىشود، ديگر حاجت نبود صابرين و قانتين و آن ديگر صفات را ذكر كند، پس قطعا اين معناى تحليلى منظور نبوده، در نتيجه بايد گفت كه مراد از آن همان راستگوئى است و بس ( و خدا داناتر است.)
قنوت به معناى خضوع براى خداى سبحان است، كه شامل عبادات و اقسام اطاعتها مىشود.
انفاق كه منفقين اسم فاعل از آن است، عبارت است از دادن مال به كسى كه مستحق آن است.
استغفار در سحرها، كه منظور از آن همان نماز شب و استغفار در آن است، و روايات وارده، استغفار در اسحار را به نماز شب، و استغفار در قنوت آخرينش كه همان يك ركعت وتر است تفسير نمودهاند.
خداى تعالى در سوره مزمل، آيه 19 و سوره دهر آيه 29 بعد از يادآورى قيام در شب و تهجد و عبادت در آن استغفار را، راه انسانها به سوى پروردگارشان خوانده، و فرموده:« ان هذه تذكرة ، فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا.»
-...” فَاعْف عَنهُمْ وَ استَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فى الأَمْرِ...
-... از آنان درگذر و از خدا بر آنها طلب آمرزش كن و براى دلجوئى آنان در كار جنگ مشورت نما....“
در اين جمله خداى تعالى رسول گرامى خود صلىاللهعليهوآلهوسلّم را مامور كرد تا از آنان عفو كند تا در نتيجه بر اعمال ايشان اثر معصيت مترتب نشود و اينكه از خدا بر ايشان طلب مغفرت كند با اينكه مغفرت بالاخره كار خود خداى تعالى است.
عبارت” استغفر لهم،“ هر چند مطلق است، و اختصاصى به مورد بحث آيه ندارد، و ليكن موارد حدود شرعى و امثال آن را شامل نمىشود، و چنان مطلق نيست كه حتى اگر فردى مرتكب قتل شد او را هم ببخشايد و يا اگر زنا كرد تنها برايش طلب مغفرت كند و ديگر حد شرعى را بر او جارى نسازد، چون اگر اطلاق تا اين مقدار شمول داشته
1) آيه 16و17 سوره آل عمران الميزان ج 3 ص 176
ص:524
باشد باعث لغو شدن تشريع مىگردد، علاوه بر اينكه جمله:” و شاورهم فى الامر،“ كه به يك لحن عطف بر مساله عفو و مغفرت شده، خود شاهد بر اين است كه اين دو امر: يعنى عفو و مغفرت در چارچوب ولايت و تدبير امور عامه بوده، چون اينگونه امور است كه مشورت بر مىدارد، و اما احكام الهى خير، پس عفو و مغفرت هم در همان امور ادارى جامعه است.
-” وَ يَقَوْمِ استَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السمَاءَ عَلَيْكم مِّدْرَاراً وَ يَزِدْكمْ قُوَّةً إِلى قُوَّتِكُمْ وَ لا تَتَوَلَّوْا مجْرِمِينَ،
-و نيز گفت: اى مردم از پروردگارتان طلب مغفرت نموده، سپس برگرديد تا باران سودمند آسمان را پى در پى به سويتان بفرستد و نيرويى بر نيرويتان بيفزايد و زنهار، به ناكارى و عصيان روى از خداى رحمان مگردانيد.“
اين آيه مىفهماند ارتباطى كامل بين اعمال انسانها با حوادث عالم برقرار است، حوادثى كه با زندگى انسانها تماس دارد، اعمال صالح باعث مىشود كه خيرات عالم زياد شود و بركات نازل گردد، و اعمال زشت باعث مىشود بلاها و محنتها پشت سر هم بر سر انسانها فرود آيد و نقمت و بدبختى و هلاكت به سوى او جلب شود، و اين نكته از آيات ديگر قرآنى نيز استفاده مىشود از آن جمله آيه زير همين مطلب را بطور صريح خاطرنشان نموده، مىفرمايد:” و لو ان اهل القرى امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض.“
-” فَقُلْت استَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّارا،
-يُرْسِلِ السمَاءَ عَلَيْكم مِّدْرَاراً،
-وَ يُمْدِدْكم بِأَمْوَلٍ وَ بَنِينَ وَ يجْعَل لَّكمْ جَنَّتٍ وَ يجْعَل لَّكمْ أَنهَراً،
-به ايشان گفتم از پروردگارتان طلب مغفرت كنيد كه او بسيار آمرزنده است،
-كه اگر چنين كنيد ابر آسمان را مرتب بر شما مىباراند،
-و به وسيله اموال و فرزندان ياريتان مىكند و برايتان باغها رويانيده و نهرها جارى مىسازد.“
اين آيات نعمتهاى دنيايى را مىشمارد، و از نوح عليهالسلام حكايت مىكند كه به قوم خود وعده فراوانى نعمتها و تواتر آن را مىدهد، به شرطى كه از پروردگار
ص:525
خود طلب مغفرت گناهان كنند.
پس معلوم مىشود استغفار از گناهان اثر فورى در رفع مصائب و گرفتاريها و گشوده شدن درب نعمتهاى آسمانى و زمينى دارد، مىفهماند بين صلاح جامعه انسانى و فساد آن، و بين اوضاع عمومى جهان ارتباطى برقرار است، و اگر جوامع بشرى خود را اصلاح كنند، به زندگى پاكيزه و گوارايى مىرسند، و اگر به عكس عمل كنند عكس آن را خواهند داشت.
اين معنا از آيه شريفه زير هم استفاده مىشود كه فرموده:” ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس،“ و همچنين آيه زير كه مىفرمايد:” و ما أصابكم من مصيبة فبما كسبت أيديكم،“ و آيه شريفه:” و لو ان اهل القرى امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الأرض. “
-” فَأَعْقَبهُمْ نِفَاقاً فى قُلُوبهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَ بِمَا كانُوا يَكْذِبُونَ،
-استَغْفِرْ لهُمْ أَوْ لا تَستَغْفِرْ لهُمْ إِن تَستَغْفِرْ لهُمْ سبْعِينَ مَرَّةً فَلَن يَغْفِرَ اللَّهُ لهُمْ ذَلِك بِأَنهُمْ كفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ اللَّهُ لا يهْدِى الْقَوْمَ الْفَسِقِينَ،
-خدا به سزاى آن خلف وعدهاى كه كردند و اينكه دروغ مىگفتند، تا روزى كه ديدارش مىكنند در دلهايشان نفاق انداخت،
-براى ايشان آمرزش بخواهى و يا نخواهى، خداوند هرگز ايشان را نخواهد آمرزيد هر چند هفتاد بار برايشان آمرزش بخواهى، و اين بدان جهت است كه ايشان به خدا و رسولش كفر ورزيدند و خداوند مردم فاسق و عصيانگر را هدايت نمىكند.“
اين آيه اولا دلالت دارد بر اينكه خلف وعده و دروغ در سخن از علل نفاق و نشانههاى آن است و ثانيا بعضى از نفاقها هست كه بعد از ايمان، به دل راه مىيابد، همچنانكه برخى از كفرها بعد از ايمان مىآيد، و آن ارتداد است.
جمله:” ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم،“ مىرساند كه از طبيعت مغفرت چيزى به ايشان نمىرسد، چه اينكه تو در باره آنها طلب مغفرت كنى و چه نكنى، چه يكبار و چه چند بار، چه زياد و چه كم .
به دنبال آن، علت مطلب را بيان كرده و فرموده: براى اينكه ايشان به خدا و رسولش كافر شدند يعنى مانع از شمول مغفرت، كفر ايشان است به خدا و رسول، و اين مانع با بود و نبود استغفار و يا كم و زيادى آن برطرف نمىشود، چون بود و نبود آن و
1) آيه 10 تا 12 سوره نوح الميزان ج 20 ص 46
ص:526
كم و زيادش كفر ايشان را از بين نمىبرد.
و اين مطلب براى هر كس در قرآن دقتى كند از واضحات است كه از نظر قرآن هيچ اميدى به نجات كفار و منافقين بدتر از كفار نيست، مگر آنكه قبل از مرگ از كفر و نفاق خود توبه كنند .
منظور از ”يوم يلقونه،“ روزى است كه خدا را ملاقات كنند، منظور از آن روز مرگ است كه ظاهر آيه:” من كان يرجو لقاء الله فان اجل الله لات،“ آن را افاده مىكند. منافقين بر نفاق خود باقى خواهند بود تا روزى كه بميرند .
-” و لا تصل على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره انهم كفروا بالله و رسوله و ماتوا و هم فاسقون،“
اين آيه نهى مىكند رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را از اينكه نماز ميت بخواند بر كسى كه منافق بوده، و از اينكه كنار قبر منافقى بايستد، و اين نهى را تعليل كرده است به اينكه چون كفر ورزيدند و فاسق شدند و بر همين فسق خود مردند، و اين تعليل تنها در اين آيه نيامده، بلكه در هر جا كه گفتگو از لغويت استغفار به ميان آمده همين تعليل ذكر شده است.
و از همه اين موارد كه ذكر شد برمىآيد كسى كه بخاطر احاطه و استيلاى كفر در دلش فاقد ايمان به خدا گشته ديگر راهى بسوى نجات ندارد، و نيز برمىآيد كه استغفار جهت منافقين و همچنين نماز خواندن بر جنازههاى ايشان و ايستادن كنار قبور ايشان و طلب مغفرت كردن، لغو و بى نتيجه است .
-” الَّذِينَ يحْمِلُونَ الْعَرْش وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسبِّحُونَ بحَمْدِ رَبهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَستَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا رَبَّنَا وَسِعْت كلَّ شىْءٍ رَّحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَ اتَّبَعُوا سبِيلَك وَقِهِمْ عَذَاب الجَحِيمِ،
-آنان كه عرش را حمل مىكنند و آنان كه پيرامون عرش هستند پروردگار خود را حمد و تسبيح مىگويند و به او ايمان دارند و براى كسانى كه ايمان آوردهاند استغفار مىكنند كه اى پروردگار ما سعه رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته پس كسانى را كه توبه كردند و راه تو را پيروى نمودند بيامرز و از عذاب جهنم حفظ فرما !“
در اين آيات خاطر نشان مىسازد كه مردم در مقابل نازل كردن كتاب و به پا خاستن دعوت به منظور مغفرت و قبول توبه گروهي و عقاب گروهي ديگر دو جورند:
يك طايفه آنهايند كه ملائكه حامل عرش خدا و طواف كنندگان پيرامون آن
1) آيه 77 و 80 و84 سوره توبه الميزان ج : 9 ص : 474و486
ص:527
برايشان استغفار مىكنند و آنان عبارتند از: توبه كنندگان كه به سوى خدا بر مىگردند و راه او را پيروى مىكنند. و نيز صلحا از پدران و همسران و ذريه ايشانند.
و دسته دوم عبارتند از، كسانى كه به جرم كفر ورزيدن به توحيد، اهل عذابند .
” الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يؤمنون به ...،“ آن ملائكهاى كه حامل عرشند، عرشى كه تمامى اوامر و همه احكام الهى از آنجا صادر مىشود، اوامر و احكامى كه با آنها امور عالم تدبير مىشود، و نيز آن ملائكهاى كه پيرامون عرشند، يعنى مقربين از ملائكه ” يسبحون بحمد ربهم - خدا را منزه مىدارند،“ در حالى كه اين تنزيهشان همراه با ثناى پروردگارشان است.
” و يستغفرون للذين امنوا، “- يعنى از خداى سبحان مىخواهند تا هر كس را ايمان آورده بيامرزد.
” ربنا وسعت كل شىء رحمة و علما ....“ - اين جمله حكايت متن استغفار ملائكه است، ملائكه قبل از درخواست خود نخست خدا را به سعه رحمت و علم ستودهاند، و اگر در بين صفات خداوندى رحمت را نام برده و آن را با علم جفت كردند، بدين جهت است كه خدا با رحمت خود بر هر محتاجى انعام مىكند و با علم خود احتياج هر محتاج و مستعد رحمت را تشخيص مىدهد.
” فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك و قهم عذاب الجحيم! “ ملائكه مي گويند: خدايا حال كه رحمت و علم تو واسع است، پس كسانى را كه با ايمان آوردن به يگانگى تو و با پيروى دين اسلام، به سوى تو برگشتند، بيامرز و از عذاب جحيم حفظشان فرما . و اين همان غايت و غرض نهايى از مغفرت است.
مراد از راهى كه مؤمنين از آن پيروى كردند، همان دينى است كه خدا براى آنان تشريع كرده، و آن دين اسلام است. و پيروى دين اسلام عبارت است از اينكه عمل خود را با آن تطبيق دهند. پس مراد از توبه اين است كه با ايمان آوردن به طرف خدا برگردند.
-ربنا و أدخلهم جنات عدن التى وعدتهم ...!
-پروردگار! ايشان را در جنات عدن كه وعدهشان دادهاى داخل فرما، هم ايشان را و هم پدران و همسران و ذريات ايشان را كه صلاحيت دارند! به درستى و به راستى كه تنها تو عزيز فرزانهاى!
در اين آيه مجددا نداى ربنا را تكرار كردند تا عطوفت الهى را بيشتر برانگيزند. و مراد از وعدهاى كه خداى تعالى داده، وعدههايى است كه به زبان انبيايش و در كتب آسمانىاش داده است.
” و من صلح من ابائهم و ازواجهم و ذرياتهم. . . پروردگارا و هر كس از ايشان و
ص:528
پدران و همسران و فرزندان ايشان كه صلاحيت داخل شدن بهشت را دارند، داخل بهشتهاى عدن بفرما ! “
اين نكته از سياق آيات به خوبى معلوم است كه استغفار ملائكه براى عموم مؤمنين است و نيز معلوم است كه مؤمنين را دو قسمت كردند: يكى آن مؤمنينى كه خودشان توبه كرده و راه خدا را پيروى كردند كه خدا هم وعده جنات عدن به ايشان داده است. و قسم دوم آن مؤمنينى كه خودشان چنين نبودهاند و ليكن صلاحيت داخل شدن در بهشت را دارند و ملائكه قسم اول را متبوع و قسم دوم را تابع آنان خواندند.
از اين تقسيم برمىآيد:
طايفه اول اشخاصى هستند كه در ايمان و عمل كاملند، چون مقتضاى حقيقت معناى ” الذين تابوا و اتبعوا سبيلك،“ همين است، لذا اول اين طايفه را ذكر كردند و از پروردگار خود خواستند تا ايشان را بيامرزد و وعده بهشت عدنى كه به ايشان داده در حقشان منجز فرمايد.
و طايفه دوم در مقام و منزلت پايينتر از طايفه اولند، و كسانى هستند كه ايمان و عمل صالح خود را به حد كمال نرساندهاند و ايمانى ناقص و ضعيف دارند و عملى زشت، ولى به طايفه اول منسوبند، يا پدر و يا فرزند و يا همسر آنهايند، لذا سپس اين طايفه را ذكر كرده و از خداى تعالى درخواست كردهاند كه اين طايفه را هم به طايفه اول كاملين در ايمان در جنات عدن ملحق نموده، و از بدىها حفظشان فرمايد .
بنا بر اين بيان، آيه شريفه مورد بحث در معناى آيه ” و الذين آمنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم و ما التناهم من عملهم من شىء،“ خواهد بود، با اين تفاوت كه آيه مورد بحث دامنه شمولش وسيعتر است، چون شامل پدران و همسران نيز مىشود، به خلاف آيه سوره طور كه تنها شامل ذريات مىشود، و از نظر ديگر نيز وسيعتر است، چون در آيه سوره طور ايمان ذريه قيد شده و در آيه مورد بحث صلاحيت ذريه و آباء و ازواج، و صلاحيت اعم از ايمان است .
” و قهم السيئات و من تق السيئات يومئذ فقد رحمته ...،“ مراد از سيئات آثار گناهان است كه همان كيفر آنهاست، و اگر آثار گناهان را سيئات خوانده، بدين مناسبت است كه كيفر بدى هم بدى است، همچنان كه خداى تعالى فرموده:” و جزاء سيئة سيئة مثلها.“
ظاهرا اين آيه هم از آياتى است كه دلالت مىكند بر اينكه پاداش روز قيامت خود اعمال است، همچنان كه كيفر اعمال زشت نيز خود آن اعمال است و امثال اين گونه آيات در كلام خداى تعالى بسيار و مكرر آمده، مانند: ” انما تجزون ما كنتم تعملون.“
ص:529
و به هر حال مراد از سيئات كه ملائكه درخواست حفظ مؤمنين را از آنها كردهاند، هراسها و شدايدى است كه در روز قيامت همه با آن مواجهند، نه عذاب جهنم .
-” تَكادُ السمَوت يَتَفَطرْنَ مِن فَوْقِهِنَّ وَ الْمَلَئكَةُ يُسبِّحُونَ بحَمْدِ رَبهِمْ وَ يَستَغْفِرُونَ لِمَن فى الأَرْضِ أَلا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ،
-اين وحى آن قدر عظيم است كه مبدأ نزولش يعنى آسمانها، نزديك است از بالا شكافته شود و ملائكه هم كه مىبينند خداوند بندگان خود را مهمل نگذاشته به منظور هدايتشان وحى مىفرستد او را تسبيح و حمد مىگويند و براى سكنه زمين استغفار مىكنند، و اعلام مىدارند كه بدانيد خدا آمرزگار رحيم است.“
” و الملئكة يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض،“ يعنى فرشتگان، خداى را از هر چه كه لايق به ساحت قدسش نيست منزه داشته، و او را با شمردن كارهاى جميلش ثنا مىگويند. و يكى از چيزهايى كه لايق ساحت قدس او نيست همين است كه امر بندگان خود را مهمل گذارد، و آنان را به سوى دينى كه خود تشريع مىكند، و از راه وحى ابلاغ مىفرمايد هدايت نكند، با اينكه اين هدايت يكى از كارهايى است كه انجامش از ناحيه خدا جميل و پسنديده است. و از خداى سبحان درخواست مىكنند كه اهل زمين را بيامرزد.
و معلوم است كه حصول اين آمرزش سببى دارد كه قبلا بايد حاصل شده باشد، و آن سبب عبارت است از پيمودن طريق بندگى، و آنهم احتياج به هدايت خود خدا دارد .
پس برگشت درخواست مغفرت براى اهل زمين به اين درخواست است كه خدا براى آنان دينى تشريع كند، و آنگاه كسانى را كه به آن دين مىگروند بيامرزد.
” ألا ان الله هو الغفور الرحيم،“ يعنى آگاه باش كه خداى سبحان بدان جهت كه متصف به دو صفت مغفرت و رحمت است، و او را به نام غفور و رحيم مىخوانيد، ساحت قدسش اقتضاء مىكند كه براى اهل زمين كارى كند و زمينهاى فراهم سازد كه به مغفرت و رحمت او برسند و آن كار همين است كه از راه وحى و رسالت دينى برايشان تشريع كند كه به وسيله آن به سوى سعادت خود هدايت شوند.
ص:530
عنوان توبه با همه معانيش كه در قرآن كريم آمده از تعاليم حقيقى است كه مختص به اين كتاب آسمانى است. چون توبه به معناى ايمان آوردن از كفر و شرك هر چند در ساير اديان آسمانى مانند دين موسى و عيسى عليهماالسلام نيز داير است، اما نه از جهت تحليل حقيقت توبه و سرايت دادن آن به ايمان بلكه به اسم اينكه، خود توبه ايمان است .
حتى از اصول مستقلهاى كه، آئين مسيحيت را بر آن اصول پى نهادهاند، بر مىآيد كه اصلا توبه فائدهاى ندارد، بلكه ناممكن است كه انسان از توبهاش بهرهمند شود، مخصوصا اين معنا از مطالبى كه در توجيه به دار آويخته شدن مسيح و جان خود را فداى بشر كردن آوردهاند به خوبى مشاهده مىشود.
ارباب كليسا بعد از افراط در مساله توبه آنقدر در اين مساله كه آنرا محال مىدانستند بىحد و مرز شدند، كه به مردم گنهكار اوراق مغفرت مىفروختند، و از اين راه تجارت مىكردند، كليساچيان كه اولياى دين مسيحيت بودند گناهان گنهكارانى را كه نزدشان مىآمدند و به گناه خود اعتراف مىكردند مىآمرزيدند .
ولى قرآن كريم - نه آن راه تفريط را رفته و نه اين راه افراط را بلكه حال انسان را از نظر دعوت شدن و هدايت پذيرفتنش تحليل كرده، و ديده كه انسان از نظر پذيرفتن هدايت او، و رسيدنش به كمال و كرامت و سعادتى كه بايد در زندگى آخرتيش نزد خداى سبحان داشته باشد سعادتى كه برايش حياتى و واجب بوده و در سير اختيارى به سوى پروردگارش بىنياز از آن نيست، به تمام معنا فقير است يعنى فقر و تهيدستى در حاق ذات او است.
خداى تعالى چون مىدانست كه نزديك شدن بشر به منزلگاه كرامت و استقرارش در مستقر سعادت موقوف بر اين است كه از آنچه او را به خطر مىافكند منصرف شود، و اگر هم مبتلا بدان شده، از آن دل بر كند، و به سوى پروردگارش رجوع كند، به همين جهت خداى سبحان باب توبه را فتح نمود، توبه از كفر و شرك و توبه از فروعات آن، كه همان گناهان باشد.
پس توبه به معناى رجوع به خداى سبحان، و دلزده شدن از لوث گناه و
ص:531
تاريكى و دورى از خدا و شقاوت، مشروط بر اين است كه قبلا انسان به وسيله ايمان آوردن به خدا و روز جزا خود را در مستقر دار كرامت و در مسير تنعم به اقسام نعمت اطاعتها و قربتها قرار داده باشد، و به عبارتى ديگر موقوف بر اين است كه قبلا از شرك و از هر گناهى توبه كرده باشد، هم چنانكه فرمود:
-” و توبوا الى الله جميعا ايها المؤمنون لعلكم تفلحون!
-هان ! اى مؤمنين، همگى به سوى خدا توبه بريد، تا شايد رستگار گرديد! “
پس توبه به معناى برگشتن به سوى خدا هم توبه از شرك را شامل مىشود و هم توبه از گناه را، بلكه شامل غير اين دو نيز به بيانى كه انشاء الله مىآيد مىشود .
مطلب ديگر اينكه انسان از آنجائى كه گفتيم فى نفسه سراپا فقر است، و به هيچ وجه مالك خير و سعادت خود نيست، مگر به وسيله پروردگار خود، به ناچار در اين رجوعش به سوى پروردگار نيز محتاج است به عنايتى از پروردگارش، و اعانتى از او ، چون - در سابق هم گفتيم رجوع به خداى تعالى احتياج به عبوديت و مسكنت به درگاه خدا دارد، كه اين محقق نمىشود مگر به توفيق و اعانت او، كه همين توفيق توبه او و برگشتش به سوى بنده گنهكارش است كه قبل از توبه عبد شامل حال عبد مىشود، و سپس توبه عبد محقق مىگردد، همچنانكه در قرآن كريمش فرمود:
-” ثم تاب عليهم ليتوبوا- سپس به سوى آنان برگشت تا ايشان نيز به سويش برگردند.“
و همچنين برگشتن بنده به سوى خدا وقتى سودمند است كه خداى تعالى اين توبه و برگشت را قبول كند كه اين خود توبه دوم خداى تعالى است، كه بعد از توبه عبد صورت مىگيرد هم چنانكه فرمود:
-” فاولئك يتوب الله عليهم- اينانند كه خداى تعالى به سويشان بر مىگردد.“
اگر خواننده محترم - كه خدايش توفيق دهد- آن طورى كه بايد مساله را مورد دقت قرار دهد خواهد ديد كه تعدد توبه خداى تعالى با قياس به توبه عبد است، و گرنه توبه او يكى است، و آن عبارت است از رجوع خداى تعالى به رحمتش به سوى بنده كه هم قبل از توبه عبد را شامل مىشود و هم بعد از آن را، و گاه هم مىشود كه بدون توبه عبد شامل حال او مىشود.
قبول شفاعت شفيع در حق بنده گنهكار در روز قيامت يكى از مصاديق توبه خداى تعالى است.
ص:532
مطلبى ديگر كه تذكرش لازم است اين كه مساله قرب و بعد نزديكى به خدا و دورى از او دو امر نسبى هستند، ممكن است بعد، در مقام قرب هم تحقق يابد، بعد از يك مرحله، و قرب به مرحلهاى ديگر، و بنا بر اين معناى توبه در باره رجوع بعضى از بندگان مقرب خدا نيز مصداق مىيابد، چون موقف او را اگر مقايسه كنيم با موضع كسى كه از او مقربتر و به خداى تعالى نزديكتر است، رجوع او به خدا، توبه مىشود.
شاهد اين گفتار ما توبههايى است كه خداى تعالى در كلام مجيدش از انبياى معصوم و بىگناه عليهم السلام حكايت فرموده:
از آن جمله در باره آدم عليهالسلام چنين مىفرمايد:” فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه- پس آدم كلماتى را از پروردگارش دريافت نمود، و در نتيجه خداى تعالى توبهاش بپذيرفت.“
و نيز در حكايت دعاى ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام بعد از بناى كعبه مىفرمايد:” و تب علينا انك انت التواب الرحيم.“
و از موسى عليهالسلام حكايت مىكند كه گفت:” سبحانك تبت اليك و انا اول المؤمنين.“
و در خطاب به پيامبر اسلام مىفرمايد:” فاصبر ان وعد الله حق و استغفر لذنبك و سبح بحمد ربك بالعشى و الابكار!“
و نيز در باره همان جناب مىفرمايد:” لقد تاب الله على النبى و المهاجرين و الانصار الذين اتبعوه فى ساعة العسرة.“
و اين توبه، توبه عمومى خداى سبحان است، كه اطلاق آيات بسيارى از كلام مجيدش بر آن دلالت دارد، از قبيل آيه: غافر الذنب و قابل التوب خدائى كه آمرزگار گناه و پذيراى توبه است، و آيه: ”و هو الذى يقبل التوبة عن عباده- توبه را از بندگانش مىپذيرد.“ و آياتى ديگر از اين قبيل.
پس خلاصه آنچه تاكنون گفتيم اين شد كه:
1- گسترش رحمت از ناحيه خداى تعالى بر بندگانش و در نتيجه آمرزش گناهان ايشان و بر طرف ساختن پرده ظلمتى كه از ناحيه معاصى بر دلهايشان افتاده - حال چه اينكه معصيت شرك باشد و چه پائينتر از آن - خود توبه خدا بر بندگان است، و برگشت بنده به سوى خدا و در خواست آمرزش گناهان و ازاله آثار سوء نافرمانيها از قلبش - چه اينكه شرك باشد و چه پائينتر از آن - خود توبه و رجوع بنده است به
ص:533
پروردگار خودش.
2- معلوم شد كه توبه خداى تعالى بر بندهاش اعم است از توبه ابتدائى و توبه بعد از توبه بنده، و اين توبه فضلى است از ناحيه خداى تعالى مثل ساير نعمتهائى كه مخلوق خود را با آن متنعم مىسازد، همانطور كه هيچ بندهاى در آن نعمتها طلبكار خداى تعالى نيست، هم چنين كسى توبه را بر خدا واجب و الزامى نكرده، و اينكه مىگوييم عقلا بر خدا واجب است كه توبه بندهاش را قبول كند، منظور ما از اين وجوب چيزى جز آنچه از امثال آيات زير استفاده مىشود نمىباشد .
-” و قابل التوب“
-” و توبوا الى الله جميعا ايها المؤمنون“
-” و ان الله يحب التوابين“
-” خداى تعالى توبهكاران را بسيار دوست مىدارد“
-” و فاولئك يتوب الله عليهم- اينان همانهايند كه خدا توبهشان را مىپذيرد،“
و از اين قبيل آياتى كه خدا را به صفت توبهپذيرى توصيف مىكند، و بندگانرا به سوى توبه تشويق و به سوى استغفار دعوت مىكند، و همچنين آيات ديگرى كه وعده قبول توبه مىدهد، حال يا در صريح كلام و يا در لوازم آن، و خداى تعالى به فرموده خودش و به دليل عقل خلف وعده نمىكند.
از اينجا روشن مىشود كه خداى سبحان در قبول توبه بنده مجبور نيست، بلكه او بدون استثنا هيچ چيز و هيچ حالت در همه احوال مالك مطلق همه چيز است، پس او مىتواند توبه را قبول كند همچنانكه وعدهاش را داده و مىتواند نكند، همچنانكه باز خودش فرموده:” ان الذين كفروا بعد ايمانهم ثم ازدادوا كفرا لن تقبل توبتهم - محققا كسانى كه بعد از ايمان آوردنشان كفر ورزيدند، و سپس كفر خود را از كفر نخستين خود شديدتر كردند هرگز توبهشان پذيرفته نمىشود.“
ممكن است آيه زير را نيز از اين باب گرفت كه مىفرمايد:” ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا لم يكن الله ليغفر لهم و لا ليهديهم سبيلا.“
3- بطورى كه از همه آيات توبه چه آنها كه نقل كرديم، و چه آنها كه نقل نكرديم استفاده مىشود، توبه حقيقتى است كه در نفس انسانى و قلب آدمى اثر اصلاحى دارد، و جان آدمى را آماده صلاح مىسازد، صلاحى كه زمينه است براى سعادت دنيا و آخرت او، و به عبارت ديگر توبه در آنجائى كه نافع هست، يعنى شرائطش جمع است - در ازاله سيئات نفسانى اثر دارد، سيئاتى كه آدمى را به هر بدبختى در زندگى دنيا و آخرتش مىكشاند، و از رسيدنش به سعادت و استقرارش بر اريكه خوشبختى مانع
ص:534
مىشود.
و اما احكام شرعى و قوانين دينى به حال خود باقى است، نه با توبهاى از بين مىرود، و نه با گناهي، بله چه بسا كه بعضى از احكام به حسب مصالحى كه در تشريع آن رعايت شده ارتباطى با توبه پيدا كند، و به وسيله توبه برداشته شود، ليكن اين غير آن است كه بگوئيم خود توبه به تنهائى حكمى از احكام را بردارد، در آيه17 سوره نساء توبه باعث آن مىشد كه حاكم شرع دست از شكنجه مرد و زن زناكار بردارد، اما نه توبه به تنهائى بلكه بضميمه اصلاح، فرمود:” فان تابا و اصلحا فاعرضوا عنهما ....“
و همچنين در آيه زير توبه را در صورتى مؤثر مىداند كه هنوز مجرم دستگير نشده، و اما اگر دستگير شد هر چه هم توبه كند حكم خدا بر او جارى مىشود، و حكم خدا به وسيله توبه برطرف نمىگردد، و آن آيه اين است:” انما جزاؤ الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزى فى الدنيا و لهم فى الاخرة عذاب عظيم، الا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم فاعلموا ان الله غفور رحيم!“ و از اين قبيل آياتى ديگر .
4- آن ملاكى كه به خاطر آن توبه در اسلام تشريع شد و قبلا بيانش گذشت همانا رهائى از هلاكت ناشى از گناهان و آثار سوء معاصى است، چون اين رهايى وسيله رستگارى و مقدمه رسيدن به سعادت است، همچنانكه قرآن كريم فرمود:” و توبوا الى الله جميعا ايه المؤمنون لعلكم تفلحون،“
و يكى از فوائد توبه علاوه بر اين آن است كه مفتوح بودن باب توبه، روح اميد را در دل گنهكاران زنده نگه مىدارد، و به هيچ وجه دچار نوميدى و خمودى و ركود نمىگردند، آرى سير زندگى بشر جز با دو عامل خوف و رجاى متعادل مستقيم نمىشود، بايد مقدارى در دلش باشد، تا براى دفع مضرات برخيزد، و مقدارى اميد باشد تا او را به سوى جلب منافعش به حركت در آورد، اگر آن خوف و اين رجاء هر دو با هم نباشند، يا تنها خوف باشد، و يا تنها اميد، آدمى هلاك مىگردد همچنان كه قرآن كريم از نوميدى زنهار داده مىفرمايد:” قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم، و انيبوا الى ربكم ! “
و تا آنجا كه ما از غريزه بشرى اطلاع داريم، بشر تا زمانى كه در بازار زندگى شكست نخورده، و تلاشش بىنتيجه نگشته، روحش فعال و با نشاط و تصميمهايش راسخ و محكم و تلاشش خستگى ناپذير است، اما اگر در زندگى شكست بخورد، و اعمال و زحماتش بى نتيجه شود آرزويش به باد برود، آنوقت است كه نوميدى بر دلش مستولى گشته و سستى اركان او را فرا مىگيرد، و اى بسا كه كارى را كه با زحمات زياد پيش برده، در وسط راه رها كند و از راهى كه رفته بر گردد، و براى هميشه از رستگارى و
ص:535
رسيدن به هدف نا اميد شود، توبه تنها و يگانه دواى اين درد است، و بشر مىتواند با توبه دل خود را هميشه زنده نگه دارد، و دل مشرف به هلاكت خود را دوباره از لبه پرتگاه هلاكت كنار بكشد .
از اينجا معلوم مىشود توهمى را كه ذيلا نقل مىكنيم تا چه پايه ساقط و بى اعتبار است، و آن اين است كه بعضى گفتهاند تشريع توبه و دعوت مردم به سوى آن، مردم را به ارتكاب معصيت، جرى كردن، و بر ترك اطاعت جرأت دادن است، چون وقتى خاطر انسان جمع شد كه خدا توبهاش را مىپذيرد، و لو هر معصيتى كه برايش پاى دهد مرتكب شود، چنين اعتقادى جز زيادتر شدن جرأتش بر حرمات خدا، و فرورفتگيش در لجنزار گناهان چيزى به بار نمىآورد، و معتقد بدان، در هر گناهى را مىكوبد، و با خود مىگويد بعدا توبه مىكنم .
وجه ساقط بودن اين توهم اين است كه اگر توبه تشريع شده، براى اين منظور كه توهم شده نبوده، بلكه براى اين بوده كه آراسته شدن به زيور فضائل جز با مغفرت و آمرزش گناهان ممكن نيست، و علاوه بر اين تشريع شده تا خداى تعالى حالت اميد را در دلها حفظ كند، و حسن اثر توبه در اين باره جاى انكار نيست، و اين مفسر و يا دانشمند كه گفته است توبه مستلزم جرى شدن انسان بر هر معصيتى است، چون اين فكر را ايجاد مىكند، كه من گناه مىكنم و سپس توبه مىكنم، اين معنا از نظرش دور مانده كه توبهاى كه او انگشت رويش گذاشته توبه مورد بحث ما نيست، يعنى توبه حقيقى نيست، بحث ما در باره توبهاى است كه انسان را از گناه دلزده كند، و گناه را از نظر انسان منفور سازد، نه اين لقلقه زبانى كه او رويش انگشت نهاده، زيرا اين چنين توبه را همه دارند، هم قبل از گناه دارند، و هم در حال گناه، و هم بعد از آن، علاوه بر اينكه در چنين فرضى گنهكار قبل از گناه هم توبه دارد، و حال آنكه قبل از صادر شدن گناه ندامت كه همان توبه واقعى است تصور ندارد، مگر آنكه مدعى آن خواسته باشد با خداى تعالى و رب العالمين خدعه و نيرنگ بكند، كه معلوم است مكر و نيرنگ باز به خودش بر مىگردد .
5- نافرمانى خدا كه براى آدمى موقف شرم آورى است آثار سوئى در زندگى او دارد، و بشر هرگز از آنها دست بر نمىدارد، و توبه نمىكند، مگر به علم و يقين به زشتى آنها، كه اگر چنين علمى براى انسان حاصل شود، اولا ممكن نيست آدمى از آنچه تاكنون مرتكب شده پشيمان نگردد، و پشيمانى تاثير خاص باطنى است، كه از كار زشتى كه انجام شده در دل پيدا مىشود، و ثانيا وقتى اين حالت در دل پا بر جا مىشود، كه پارهاى افعال صالح و مخالف آن سيئات انجام دهد، اعمالى كه بر رجوع و توبه او دلالت كند .
ص:536
تمامى ريزهكاريهائى كه خداى عز و جل در شريعت اسلام براى توبه مقرر كرده از قبيل ندامت، و سپس استغفار، و آنگاه مشغول انجام اعمال صالحه شدن، و در آخر از نافرمانى خدا دل كندن و چيزهائى ديگر از اين قبيل، كه در روايات وارد شده، و در كتب اخلاق متعرض آن شدهاند، همه و همه به اين واقعيتهائى كه گفتيم برگشت مىكند. و خلاصه آنچه زبان شرع در اين باب بيان كرده زبان فطرت و واقعيتهاى خود بشر است .
6- اينكه توبه كه عبارت شد از برگشتن اختيارى از گناه به طاعت و عبوديت، وقتى محقق مىشود كه در ظرف اختيار صورت بگيرد، يعنى در عالم دنيا كه عرصه اختيار است، و اما در عالمى ديگر كه عبد هيچ اختيارى از خود ندارد، و نمىتواند به اختيار خود يكى از دو راه صلاح و طلاح و سعادت و شقاوت را انتخاب كند، توبه در آنجا راه ندارد.
يكى از مواردى كه توبه در آنجا صحيح نيست چون هيچ انتخابى در اختيار انسان نيست، گناهان مربوط به حقوق الناس است، در باره حق الله، توبه تصور دارد، چون خداى تعالى خودش وعده داده از گناهان گذشته توبهكاران صرفنظر فرمايد، ولى مردم چنين وعدهاى به ما ندادهاند، و من كه حق آنان را ضايع كردهام از بين بردن آثار سوء اين ظلم در اختيار من نيست، هر چه من بگويم توبه كردم، مادام كه صاحب حق از من راضى نشده فائده ندارد، چون خود خداى سبحان هم حقوقى براى مردم جعل كرده، و حقوق مردم را محترم شمرده، و تعدى به يك فرد از بندگانش به اموال و ناموس و آبرو و جانش را ظلم و عدوان خوانده، و حاشا بر خداى عز و جل كه به كسى اختيار تام دهد، تا بدون هيچ جرمى آن حقوق را از بندگانش سلب كند. و در حقيقت خودش كارى بكند كه بندگانش را از آن نهى كرده، و از اين راه به آنان ستم روا بدارد، همچنانكه خودش فرمود:” ان الله لا يظلم الناس شيئا. “
بله اين مطلب يك مورد استثنا دارد، و آن توبه از شرك است كه نه تنها گناهان مربوط به حقوق الله را محو مىكند، بلكه گناهان مربوط به حقوق الناس را هم از بين مىبرد، و خلاصه اثر تمامى بديها و گناهان مربوط به فروع دين را از بين مىبرد، همچنان كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود:
” الاسلام يجب ما قبله - اسلام ما قبل خود را محو نابود مىسازد.“
با همين روايت است كه آيات مطلق كه دلالت دارد بر آمرزش همه گناهان، نظير آيه54 سوره زمر تفسير مىشود. اگر در آن آيه بطور مطلق فرموده: ” قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم و
ص:537
انيبوا الى ربكم و اسلموا له !“ روايت بالا آن را تفسير مىكند به اينكه راه آمرزش همه گناهان اسلام آوردن است.
مورد ديگرى كه توبه در آنجا صحيح نيست، گناهى است كه انسان آنرا در بين مردم سنت و باب كند، و مردم را از راه حق منحرف سازد .
در اخبار آمده كه وزر و گناه هر كس كه به آن عمل كند، و يا به خاطر آن سنت، از راه حق منحرف و گمراه گردد، به گردن كسى است كه آن سنت را باب كرد و علت قبول نشدن توبه او اين است كه حقيقت توبه و رجوع به سوى خداى تعالى در امثال اين موارد تحقق نمىيابد، براى اينكه گنه كار پديدهاى پديد آورده كه عمرى دراز دارد، قهرا آثار آن نيز با بقاى آن باقى خواهد ماند، و ديگر نمىتوان آن آثار را از بين برد، و مانند آن مواردى نيست كه گناه تنها بين گنه كار و خداى عز اسمه بوده و به ديگران تجاوز نكرده است.
اينكه: توبه هر چند كه محو مىكند از گناهان آنچه را كه محو مىكند، و گو اينكه خداى تعالى در اين باره فرموده:” فمن جائه موعظة من ربه فانتهى فله ما سلف و امره الى الله!“ و هر چند كه از ظاهر آيه:” الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات و كان الله غفورا رحيما و من تاب و عمل صالحا فانه يتوب الى الله متابا،“ و مخصوصا با در نظر گرفتن آيه دوم بر مىآيد كه توبه خود به تنهائى و يا به ضميمه ايمان و عمل صالح علاوه بر اينكه گناه را محو مىكند آنرا مبدل به حسنات هم مىسازد، ليكن پرهيز كردن از گناهان هيچ ربطى به گناه كردن و سپس توبه نمودن ندارد، و قابل مقايسه با آن نيست، چون خداى عز و جل در كتاب خود روشن كرده كه اولا معاصى هر چه باشد بالاخره به نوعى به وساوس شيطانى منتهى مىشود، و ثانيا ستايشهائى كه از مخلصين و معصومين از گناه و لغزشها كرده، برابر با ستايشى كه از گناهكاران توبه كار نموده نمىباشد، در اين آيات دقت بفرمائيد:
-” قال رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض و لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين قال هذا صراط على مستقيم ان عبادى ليس لك عليهم سلطان ....“
براى اينكه مخلصين و معصومين عليهمالسلام آنچنان مختص به مقام عبوديت تشريفى هستند، كه غير آنان يعنى حتى صالحان و توبهكاران هرگز به پايه آنان نميرسند.
1) الميزان ج : 4 ص : 386
ص:538
-” لَّقَد تَّاب اللَّهُ عَلى النَّبىِّ وَ الْمُهَجِرِينَ وَ الأَنصارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فى ساعَةِ الْعُسرَةِ مِن بَعْدِ مَا كادَ يَزِيغُ قُلُوب فَرِيقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَاب عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ،
-وَ عَلى الثَّلَثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتى إِذَا ضاقَت عَلَيهِمُ الأَرْض بِمَا رَحُبَت وَ ضاقَت عَلَيْهِمْ أَنفُسهُمْ وَ ظنُّوا أَن لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلا إِلَيْهِ ثُمَّ تَاب عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيمُ،
-خدا پيغمبر و مهاجران و انصار را بخشيد، همان كسانى كه در موقع سختى از او پيروى كردند، پس از آنكه نزديك بود دلهاى گروهى از ايشان از حق منحرف گردد سپس آنها را ببخشيد كه خدا با آنان مهربان و رحيم است،
-و نيز آن سه تن را كه بازماندند، تا وقتى كه زمين با همه فراخى بر آنان تنگ شد، و از خويش به تنگ آمدند و بدانستند كه از خدا جز بسوى او پناهى نيست ببخشيد و به آنها توفيق توبه بداد تا توبه كنند كه خدا توبه پذير و رحيم است !“
خداوند قسم خورده به اينكه به رحمت خود به رسول خدا صلىالله عليه وآله وسلّم و مهاجرين و انصار و آن سه كس كه تخلف كرده بودند بازگشت كند، اما بازگشتنش بر مهاجرين و انصار براى اين بود كه ايشان در ساعت عسرت دست از رسول خدا برنداشتند، و مقصود از ساعت عسرت همان ايامى است كه رسول خدا بسوى تبوك حركت مىكرد.
در ابتدا دل بعضى از مهاجرين و انصار دچار كمى لغزش گرديد، و از حق گريزان شد، و چون دنباله آن لغزش را نگرفته و به هواى نفس گوش نداده، حركت كردند، خداوند از ايشان گذشت، كه او به ايشان رؤوف و مهربان است.
و اما بازگشت خدا به آن سه نفر، از اين قرار بود كه وقتى كارشان به سختى كشيد و زمين با همه وسعتش برايشان تنگ شد، و ديدند كه احدى از مردم با ايشان حرف نمىزنند و سلام و عليك نمىكنند، و حتى زن و فرزندشان هم با ايشان حرف نمىزنند، و خلاصه يك نفر انسان كه با آنها انس بگيرد وجود ندارد، و هر كه هست مامور به خوددارى از سلام و كلام است، آن وقت يقين كردند كه جز خدا و توبه به درگاه او ديگر پناهگاهى نيست، و چون چنين شد، خداوند نيز با رحمت خود به ايشان بازگشت فرمود، تا ايشان توبه كنند و او قبول فرمايد كه او كه همانا او تواب - بسيار به بندگانش بازگشت مىكند تا به ايشان ترحم نموده، براى توبه كردن هدايت نموده و براى توبه توفيقشان مىدهد، و آنگاه توبهشان را مىپذيرد - و نسبت به مؤمنين رحيم و مهربان است .
منظور از توبه در جمله:” ثم تاب عليهم،“ در هر دو مورد بازگشت خدا بسوى اوست، به هدايت بسوى خير و توفيق انجام آن.
ص:539
توبه عبد هميشه در ميان دو توبه از خداى تعالى قرار دارد، يكى رجوع پروردگار به او، به اينكه به او توفيق و هدايت ارزانى دهد، و بدين وسيله بنده موفق به استغفار كه توبه اوست بگردد، و دوم رجوع ديگر خدا به او، به اينكه گناهان او را بيامرزد، و اين توبه دوم خداى تعالى است.
” ثُمَّ يَتُوب اللَّهُ مِن بَعْدِ ذَلِك عَلى مَن يَشاءُ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ،
-و بعد از اين سرانجام خدا بهر كه بخواهد عطف توجه مىكند كه خدا توبهپذير و رحيم است.“
توبه خدا، به معناى اين است كه خداى تعالى به عنايت و توفيق خود به بندهاش باز گردد، و در درجه دوم او را شامل عفو و مغفرت خود قرار دهد. و توبه عبد بمعناى رجوع بسوى پروردگار است با ندامت و استغفار.
خداى تعالى هيچ وقت بسوى بندهاى كه بسويش بازگشت ندارد باز نمىگردد.
مناسب با كلام اين است كه كلمه ”من يشاء“ هم مسلمين را شامل شود و هم كفار را.
و اما اينكه خدا را بصورت استقبال تعبير كرد و فرمود:” ثم يتوب الله،“ وجهش اين است كه خواسته است اشاره كند به اينكه در توبه هميشه باز، و عنايت الهى و فيضان عفو و مغفرتش همواره جريان دارد.
-” يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا تُوبُوا إِلى اللَّهِ تَوْبَةً نَّصوحاً عَسى رَبُّكُمْ أَن يُكَفِّرَ عَنكُمْ سيِّئَاتِكُمْ وَ يُدْخِلَكمْ جَنَّتٍ تجْرِى مِن تحْتِهَا الأَنْهَرُ يَوْمَ لا يخْزِى اللَّهُ النَّبىَّ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسعَى بَينَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَنهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَ اغْفِرْ لَنَا إِنَّك عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ،
-اى كسانى كه ايمان آورديد به سوى خدا توبه ببريد توبهاى خالص! شايد پروردگارتان گناهانتان را تكفير نموده در جناتى داخلتان كند كه نهرها از زير درختانش روان است در روزى كه خدا نبى و مؤمنين با او را خوار نمىسازد نورشان جلوتر از خودشان در حركت است از جلو و طرف راست حركت مىكند مىگويند پروردگارا نور ما را تمام كن و ما را بيامرز كه تو بر هر چيز توانايى!“
توبه نصوح مىتواند عبارت باشد از توبهاى كه صاحبش را از برگشتن به طرف
ص:540
گناه باز بدارد، و يا توبهاى كه بنده را براى رجوع از گناه خالص سازد، و در نتيجه، ديگر به آن عملى كه از آن توبه كرده بر نگردد .
بعد از آنكه مؤمنين را امر فرمود كه خود و اهل بيت خود را از آتش حفظ كنند، در اين آيه براى نوبت دوم- البته به طور عمومى- به همه مؤمنين مىفرمايد: توبه كنند، و سپس با تعبير عسى اين اميد را كه خدا گناهانشان را بپوشاند، و آنان را داخل بهشتهايى كند كه نهرها از زير آن روان است، متفرع بر آن فرمان كرده است.
” يوم لا تخزى الله النبى و الذين امنوا معه،“ مي فرمايد: به سوى خدا توبه كنيد كه اميد است خداى تعالى گناهان شما را بپوشاند و داخل بهشتتان كند، در روزى كه خداوند شخصيت پيغمبر و مؤمنين را نمىشكند، يعنى ايشان را از كرامت محروم نمىسازد، و وعدههاى جميلى كه به آنان داده بود خلف نمىكند.
” النبى و الذين امنوا معه،“ - در اين آيه مطلب مقيد شده به مؤمنين كه با پيامبرند، و اعتبار معيت و با پيامبر بودن براى اين است كه بفهماند صرف ايمان آوردن در دنيا كافى نيست، بايد لوازم ايمان را هم داشته باشند، و آن اين است كه ملازم با پيامبر باشند، و او را به تمام معناى كلمه اطاعت كنند، و مخالفت و بگو مگو با وى نداشته باشند .
1) آيه 8 سوره تحريم الميزان ج 19 ص 565
ص:541
در قرآن كريم از اسبابى كه حكمت الهى سبب آن را براى مغفرت امضاء نموده دو سبب كلى ديده مىشود:
اول : توبه و بازگشت به سوى خداى سبحان و رجوع از كفر به ايمان و از معصيت به اطاعت.
از جمله آياتى كه متعرض اين معنا است آيات زير است:
-” قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم و انيبوا الى ربكم و اسلموا له من قبل ان ياتيكم العذاب ثم لا تنصرون،“
تا اينجا مربوط به توبه از كفر است و در آن تهديد به عذابى كرده كه نصرت و شفاعت احدى در رفع آن مؤثر نيست.
-” و اتبعوا احسن ما انزل اليكم من ربكم من قبل ان ياتيكم العذاب بغتة و انتم لاتشعرون.“
-” انما التوبة على الله للذين يعملون السوء بجهالة ثم يتوبون من قريب فاولئك يتوب الله عليهم و كان الله عليما حكيما. و ليست التوبة للذين يعملون السيئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الان و لا الذين يموتون و هم كفار اولئك اعتدنا لهم عذابا اليما.“
دوم: سبب دوم شفاعت در روز قيامت است. خداى تعالى در اين باره مىفرمايد:
-” و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون،“ و آيات ديگرى كه متعرض امر شفاعتند.
در قرآن كريم در موارد متفرق ديگرى عفو بدون ذكر سبب ذكر شده است، ليكن اگر در همان موارد هم دقت شود اجمالا به دست مىآيد كه در آن موارد نيز مصلحتى در كار بوده و آن عبارت بوده از مصلحت دين، از آن جمله آيات زير است:
-” و لقد عفا عنكم و الله ذو فضل على المؤمنين.“ و نيز مىفرمايد:
-” ء اشفقتم ان تقدموا بين يدى نجويكم صدقات فاذ لم تفعلوا و تاب الله عليكم فاقيموا
ص:542
الصلوة و آتوا الزكوة و اطيعوا الله و رسوله.“ و نيز مىفرمايد:
-” لقد تاب الله على النبى و المهاجرين و الانصار الذين اتبعوه فى ساعة العسرة من بعد ما كاد يزيغ قلوب فريق منهم ثم تاب عليهم انه بهم رؤف رحيم.“
عفو داراى مراتبى است: از آنجائى كه عفو عبارت است از بخشيدن گناهى كه مستلزم نوعى پاداش و مجازات باشد و اين مجازات و پاداش از جهت اختلافى كه در اثر گناه هست داراى عرضى عريض و مراتبى است مختلف و اختلاف جزا، جز از جهت اختلاف و شدت و ضعف آثار گناه نيست و خلاصه از جهت اينكه بحث از مراتب عفو بستگى كامل دارد به آگهى از مراتب آثار گناه، چون ميزان در شدت و ضعف عقاب و كم و زيادى پاداش همان آثار گناه است از اين رو لازم دانستيم كه قبل از بحث از مراتب عفو قدرى در باره گناه و آثار آن توقف نموده و در آنچه كه عقل فطرى ما را بدان ارشاد مىكند تامل نمائيم.
اينك در باره گناه و اختلاف مراتب آن مىگوئيم:
چيزى كه عقل سليم و اعتبار صحيح ما را بدان ارشاد مىكند اين است كه اولين چيزى كه بستگى به نظام اجتماعى انسان دارد و مجتمع آنرا احترام مىگذارد همان احكام عملى و مقدساتى است كه عمل به آن و مداومت بر آن مقاصد انسانى مجتمع را حفظ نموده و او را در زندگى به سعادت مىرساند، همين سنن و مقدسات است كه مجتمع را وادار مىسازد تا به منظور حفظ آن قوانين، جزائى وضع كند و متخلفين و كسانى كه از آن سنن سرپيچى مىكنند كيفر نموده و عاملين به آنرا پاداش دهد، گناه در اين مرحله هم عبارتست از همان سرپيچى كردن از متون قوانين عملى، و قهرا عدد گناهان به اندازه عدد آن قوانين خواهد بود .
مرتكز در اذهان ما مسلمين هم از معنى لفظ گناه و الفاظ مرادف آن از قبيل معصيت و سيئه، اثم، خطاء، حوب، فسق و غير آن همين معنا است.
مساله پيروى از قوانين به اينجا خاتمه نمىيابد، و مجتمع بشرى تنها به اينكه مردم از ترس قوانين جزائى به دستورات عملى عمل كنند اكتفا نمىكند، بلكه غرض نهائيش اين است كه افراد در اثر ممارست و مراقبت بر عمل به آن داراى فضائلى نفسانى شوند، چون اصولا مداومت بر عمل نيك آدمى را به اخلاقى كه مناسب با آن عمل و با هدف اصلى از
ص:543
تشكيل جامعه است متخلق مىسازد، و اين اخلاق همان چيزى است كه جوامع بشرى آنرا فضائل انسانى نام نهاده و همه افراد را به كسب آن تحريك نموده و مقابل آنرا رذائل ناميده و مردم را از آن برحذر مىدارد .
سنن و قوانين اجتماعى در روحيات اثر مستقيم دارد، البته معلومست كه قوانين صحيح و دستور العملهاى نيك در تخلق به فضائل، و قوانين بد در تخلق به رذائل مؤثر است و اين صفات نيك و بد اخلاقى گر چه از نظر اينكه اوصافى هستند روحى و مستقيما اختيارى انسان نبوده و ضامن اجرائى براى آن نيست، و لذا جوامع بشرى هم براى تخلف از آن، قوانينى جزائى وضع نكردهاند، ليكن از نظر اينكه گفتيم عمل به دستورات عملى در تخلق به فضائل و تخلف از آن دستورات در تخلق به رذائل مؤثر است از اين جهت همين بكار بستن دستورات عملى، خود ضامن اجراى آن خواهد بود .
خلاصه اينكه اختيارى بودن عمل كافى است كه كسب فضائل و دورى از رذائل هم اختيارى باشد، با اين تفاوت كه عمل خودش اختيارى انسانى است و ليكن اخلاق به واسطه عمل اختيارى است، و همين مقدار از اختيارى بودن كافى است كه صحيح باشد عقل در باره كسب فضائلش اوامرى صادر نموده، مثلا بگويد: در مقام كسب فضيلت شجاعت، عفت و عدالت بر آى و در باره دورى از رذائل آن نواهىيى صادر كرده و بگويد: از تهور، خمود، طمع، ظلم و امثال آن دورى جوى، چنان كه همين مقدار اختيارى بودن بس است براى اينكه ثواب و عقاب عقلى هم كه همان مدح و ذم است براى آن تصور نمود .
و خلاصه، در اين مرحله يعنى مرحله تخلف از احكام اخلاقى هم مرتبهاى از گناه وجود دارد بلكه مرتبه آن فوق مرتبه گناه در مرحله عمل است، بنا بر اين در باره فضائل و رذائل اخلاقى نيز حاكمى هست كه به وجوب تحصيل اين و لزوم اجتناب از آن حكم كند و آن عقل آدمى است كه به طور كلى بنايش بر اين است كه وقتى عمل به يكى از دو چيز متلازم را ممكن بداند بدون هيچ تاملى حكم به وجوب آن ديگرى هم مىكند و تخلف از آن را هم عصيان دانسته و متخلف را مستحق نوعى مؤاخذه مىداند .
بنا بر اين تا اينجا دو نوع امر و نهى و دو نوع ثواب و عقاب ثابت شد.
اينك در اينجا نوع سوم آن ظاهر مي شود.
توضيح اينكه فضائل و رذائل يك مقدارش كه به منزله اسكلت بنا است و چارهاى جز تحصيل آن و اجتناب از اين نيست، واجب و حرام است.
و بيشتر از آن كه به منزله زينت و رنگآميزى بنا است جزو
ص:544
مستحبات اخلاقى است كه عقل نسبت به تحصيل آن، امر استحبابى مىكند، چيزى كه هست همين مستحبات اخلاقى كه براى مردم عادى مستحب است نسبت به آحادى از مردم كه در ظرف اينگونه آداب زندگى مىكنند واجب است، و عقل بر حسب اقتضائى كه افق زندگى آنان دارد حكم به وجوب رعايت آن مىكند.
مثالى كه مطلب را قدرى روشن كند اين است كه ما خود مىبينيم كه مردم صحرانشين و عشايرى كه افق زندگيشان از افق مردم متوسط شهر دور است، هيچ وقت به تخلف از احكام و قوانينى كه براى مردم شهر ضرورى و به حكم عقل و فهم خود آنان واجب الرعايه است مؤاخذه نمىشوند، و چه بسا كارهائى از عشاير سر ميزند كه نسبت به مردم شهر زشت و ناپسند است، و ليكن همين شهر نشينان آنان را توبيخ ننموده و با خود مىگويند: اينان معذورند، چون افق زندگيشان از سواد اعظم دور و در نتيجه افق فهمشان هم از درك دقايق آداب و رسوم دور است .
آرى مردم شهر همه روزه سر و كارشان با اين رسوم و چشمشان پر از مشاهده اين آداب است، و اين خود معلمى است كه آنان را درس ادب مىآموزد، مردم شهر هم باز با هم تفاوت دارند و همهشان در يك افق نيستند، زيرا در بين ايشان نيز عده معدودى يافت مىشوند كه داراى فهم لطيفتر و آداب ظريفترى هستند، انتظارى كه از آنان مىرود از مردم متوسط نمىرود و مؤاخذاتى كه از آنان مىشود از اينان نمىشود، براى اينكه مردم متوسط اگر دقايق ادب و ظرافتهاى قولى و عملى را رعايت نكنند عذرشان موجه است، چون فهمشان بيش از آن نيست و از ادب و لوازم آن بيش از آن مقدارى كه رعايت مىكنند درك نمىكنند، چون افق و ظرف زندگيشان ظرف همين مقدار از ادب است، به خلاف نوادر و مردان فوق العاده كه در ترك آن دقايق و ظرائف اگر چه جزئى باشد مؤاخذه مىشوند، براى آنان حتى يك اشتباه لفظى غير محسوس و يك كندى مختصر و يا يك لحظه كوتاه اتلاف وقت و يا يك نگاه و اشاره نابجا و امثال آن گناه است، با اينكه هيچيك از اينها نه با قوانين مملكتى و عرفى مخالفت دارد و نه با قوانين دينى، و اين مثل معروفى هم كه مىگويند: حسنات الابرار سيئات المقربين - نيكىهاى نيكان نسبت به مقربين گناه است، به همين ملاك است .
و خلاصه روى اين حساب در هر موقعيت و افقى كه فرض كنيم كارهائى هست كه در آن افق و موقعيت گناه شمرده نمىشود و انسانهاى آن افق گناه بودن آنرا احساس ننموده و از آن غفلت دارند، و مسؤول و زمامدارشان هم ايشان را به ارتكاب آن كارها مؤاخذه نمىكند، ليكن هر چه افق بالاتر و موقعيت باريكتر و لطيفتر شود گناه بودن مقدار بيشترى از آن كارها نمايانتر مىگردد.
اينجاست كه اگر قدرى در بحث دقيق شويم به نوع ديگرى از احكام و قوانين
ص:545
كه نوع چهارم آن و عبارتست از احكام مخصوص افق حب و بغض برمىخوريم.
توضيح اينكه ما مىبينيم چشم دشمن مخصوصا اگر در حال غضب باشد همه اعمال نيك را هم بد و مذموم مىبيند، و بر عكس چشم دوست مخصوصا وقتى كه در دوستى بحد شيفتگى رسيده باشد جز حسن و كمال نمىبيند، تا آنجا كه تمامى هم خود را صرف در خدمت به دوست نموده بلكه كارش به جائى مىرسد كه كوچكترين غفلت از محبوب را گناه مىشمارد، چون به نظر او ارزش خدماتش به دوست به مقدار توجه و مجذوبيتى است كه نسبت به او دارد و چنين معتقد است كه يك لحظه غفلت از دوست و قطع توجه به او مساوى است با ابطال طهارت قلب، حتى چنين كسى اشتغال به ضروريات زندگى از قبيل، خوردن و آشاميدن و امثال آن را گناه مىداند، زيرا فكر مىكند كه گر چه اين كارها ضرورى است و آدمى ناگزير از اشتغال به آن است ، ليكن يك يك آنها از جهت اينكه كارى است اختيارى و اشتغال به آن اشتغال اختيارى به غير محبوب و اعراض اختيارى از اوست از اين جهت گناه و مايه انفعال و شرمندگى است، لذا مىبينيم كسانى كه از فرط عشق و يا از بزرگى مصيبتى كه به آنها روى آورده به اين حد از خود بىخبر مىشوند از اشتغال به خوردن و نوشيدن و امثال آن استنكاف مىورزند. كلام معروفى را هم كه نسبت مىدهند به رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم كه فرمود:” انه ليغان على قلبى فاستغفر الله كل يوم سبعين مرة - بدرستى كه من - از آنجائى كه مامور به هدايت خلق و مبعوث به شريعتى آسان هستم و قهرا در تماس با مردم و توجه به ما سوى الله - خاطراتى در دلم خطور مىكند كه ممكن است بين من و پروردگارم حجاب شود لذا همه روزه هفتاد بار استغفار مىكنم،“ بايد به امثال اين معانى حمل كرد.
و هم چنين آيه شريفه:
-” و استغفر لذنبك و سبح بحمد ربك بالعشى و الابكار!“ و آيه شريفه:
و ساير آياتى را كه از زبان انبياء عليهمالسلام نقل مىكند به امثال اين معانى حمل مىشود.
از آن جمله يكى كلام نوح عليهالسلام است كه عرض كرد:
-” رب اغفر لى و لوالدى و لمن دخل بيتى مؤمنا !“
و يكى ديگر كلام ابراهيم عليهالسلام است كه عرض مىكند:
-” ربنا اغفر لى و لوالدى و للمؤمنين يوم يقوم الحساب!“
و يكى كلام موسى عليهالسلام است كه در باره خودش و برادرش عرض مىكند:
-” رب اغفر لى و لاخى و ادخلنا فى رحمتك!“
و يكى ديگر كلامى است كه قرآن كريم آنرا از رسول خدا صلىاللهعليه
ص:546
وآلهوسلّم حكايت مىكند كه عرض كرد:
-” سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير !“
بدين علت گفتيم كه اينگونه كلمات بايد به معناى مورد بحث حمل شود كه انبياء عليهمالسلام با اينكه داراى ملكه عصمتند ممكن نيست معصيتى از آنها سر زند، و با اينكه مامورند مردم را به سوى دين و عمل به آن دعوت نموده قولا و فعلا به تبليغ آن قيام نمايند معقول نيست كه خود از عمل به دستورات دينى سرپيچى كنند، و چگونه چنين چيزى تصور دارد و حال آنكه مردم همه مامور به اطاعت از آنهايند؟ مگر ممكن است خداوند مردم را مامور به اطاعت از كسانى كند كه ايمن از معصيت نيستند؟ پس ناچار بايد آيات مزبور را به همان معنائى كه گفتيم حمل نمود، و اعتراف به ظلمى را كه از بعضى از آن حضرات حكايت شده مانند اعتراف ذو النون است كه عرض كرد: ” لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين!“
چون وقتى صحيح باشد بعضى از كارهاى مباح را براى خود گناه بدانند و از خداوند در باره آنها طلب مغفرت نمايند جايز هم هست كه آن كارها را ظلم بشمارند، زيرا هر گناهى ظلم است .
البته محمل ديگرى نيز براى خصوص اعتراف به ظلم هست و سابقا هم به آن اشاره شد كه مراد از ظلم، ظلم به نفس باشد، چنانكه آدم و حوا عليهماالسلام گفتند:
-” ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين!“
پس از اين بيان چنين به دست آمد كه گناه داراى مراتب مختلفى است كه يكى پس از ديگرى و در طول هم قرار دارند، چنانكه مغفرت نيز داراى مراتبى است كه هر مرتبه از آن متعلق به گناه آن مرتبه مىشود، و چنين نيست كه گناه در همه جا عبارت باشد از نافرمانى اوامر و نواهى مولوى كه معناى متعارفى آن است، و نيز چنين نيست كه هر مغفرتى متعلق به چنين گناهى باشد، بلكه غير از اين معنائى كه عرف از گناه و مغفرت مىفهمد گناهان و مغفرتهاى ديگرى هم هست كه اگر بخواهيم آنرا از بحث سابق خود گرفته و بشماريم بالغ بر چهار مرتبه مىشود:
اول: گناه معمولى و عرفى كه اگر بخواهيم عمومى تعريفش كنيم عبارت مىشود از مخالفت پارهاى از مواد قوانين عملى چه دينى و چه غير دينى، و مغفرت متعلق به اين مرتبه از گناه هم اولين مرتبه مغفرت است .
دوم: عبارت است از گناه متعلق به احكام عقلى و فطرى و مغفرت متعلق به آن هم دومين مرتبه مغفرت است.
سوم: گناه متعلق به احكام ادبى است نسبت به كسانى كه افق زندگيشان
ص:547
ظرف آداب است، و اين مرتبه هم براى خود مغفرتى دارد، و اين دو قسم از گناه و مغفرت را فهم عرف گناه و مغفرت نمىشمارد، و شايد اگر در جائى هم چنين اطلاقى ببينند حمل بر معناى مجازى مىكنند، و ليكن بنظر دقيق و علمى مجاز نيست، براى اينكه همه آثار گناه و مغفرت را دارد.
چهارم: گناهى است كه تنها ذوق عشق، آنرا و مغفرت مربوط به آن را درك مىكند، البته در طرف بغض و نفرت نيز گناه و مغفرتى مشابه آن تصور مىشود.
و اين نوع از گناه و مغفرت را فهم عرفى حتى به معنى مجازى هم گناه نمىشمارد و اين اشتباهى است از عرف، و البته تقصير هم ندارد، زيرا فهم عرفى از درك اين حقايق قاصر است، و چه بسا كسانى از همين اهل عرف بگويند اين حرفها از خرافات و موهومات عشاق و مبتلايان بمرض برسام ويا از تخيلات شعرى است و متكى بر مبناى صحيحى از عقل نيست، و غفلت داشته باشند از اينكه ممكن است همين تصوراتى كه در افق زندگى اجتماعى تصوراتى موهوم به نظر مىرسد در افق بندگى حقايقى ناگفتنى باشد.
آرى عبوديتى كه ناشى از محبت پروردگار است كار بنده را بجائى مىكشاند كه دل از دست داده و عقلش خيره و سرگردان مىشود، و ديگر شعورى كه بتواند چيزى را غير پروردگار درك نموده، ارادهاى كه چيزى غير از خواستههاى او بخواهد برايش باقى نمىگذارد، در چنين حالتى انسان احساس مىكند كه كوچكترين توجه به خود و به مشتهيات نفس خود گناهى است عظيم و پردهايست ضخيم كه جز مغفرت الهى چيزى آن را برطرف نمىسازد.
قرآن كريم هم گناه را حجاب دل و مانع از توجه تام به پروردگار ناميده و فرموده: ” كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون كلا انهم عن ربهم يؤمئذ لمحجوبون!“
اين بود آنچه را كه گفتيم بحث دقيق و جدى - نه بحثى كه با حقايق بازى كند - آدمى را به آن ارشاد مىنمايد، و ممكن هم هست كه براى اولياى خدا در خلال راز و نيازهاى نهانى كه با خداى خود دارند حالاتى دست دهد كه در آن احوال به گناهانى رقيقتر از اين مراحل چهارگانه و همچنين مغفرتى لطيفتر از اين مغفرتها برخورد نمايند كه اينگونه بحثهاى كلى و عمومى نتواند از عهده بيان آن برآيد .
ص:548
مجتمعات بشرى با همه اختلاف سليقهاى كه دارند در وجود آن همه متفقند و قبول دارند كه تكليف، فرع داشتن قوه مشخصهايست كه از آن به عقل تعبير مي شود، و ثواب بر امتثال و عقاب بر مخالفت تكليف منوط به داشتن آن است.
و عاقل است كه در ازاى اطاعت پاداش و در قبال معصيت كيفر داده مىشود و اما غير عاقل يعنى اطفال و ديوانگان و مستضعفين ديگر ثواب و عقابى بر اطاعت و معصيتشان نيست. و اگر هم در مقابل اطاعت پاداشى داده شوند از باب تشويق است، چنانكه مؤاخذه و سياست در قبال نافرمانيشان تاديب است، و اين معنا در همه مجتمعات حتى در مجتمع اسلامى هم امرى است مسلم.
و در عين اينكه سعادت و شقاوت در دنيا را نتيجه امتثال و مخالفت تكليف مىداند، با اينحال اينان را نه در امتثالشان سعيد مىداند و نه در مخالفتشان شقى، زيرا تكليفى ندارند تا با ثواب امتثال آن سعيد و با عقاب مخالفت آن شقى گردند، اگر چه احيانا بوسيله پاداشى تشويق و با گوشمالىهائى تاديب شوند . اين حكم اسلام است نسبت به سعادت و شقاوت در دنيا.
و اما نسبت به حيات اخروى كه دين الهى آنرا اثبات نموده و مردم را نسبت به آن به دو دسته، سعيد و شقى تقسيم نموده، آنچه كه قرآن شريف در اين باب ذكر فرموده اجمالي است كه نمىتوان از آن حكم جزئيات را و اينكه مستضعفين هم سعادت و شقاوت اخروى دارند يا خير استفاده نمود، زيرا جزئيات احوال مردم در آخرت امرى نيست كه عقل بتواند از آن سر در آورد.
از جمله آن اجمال آيات زير است كه مىفرمايد:
-” و آخرون مرجون لامر الله اما يعذبهم و اما يتوب عليهم و الله عليم حكيم،“ و نيز مىفرمايد:
-” ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيهم كنتم قالوا كنا مستضعفين فى الارض قالوا ا لم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها فاولئك ماويهم جهنم و سائت مصيرا الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون سبيلا فاولئك عسى الله ان يعفو عنهم و كان الله عفوا غفورا،“
و اين آيات همين طورى كه ملاحظه مىكنيد مشتمل است بر عفو از مستضعفين و قبول توبه ايشان و حال آنكه مستضعفين گناهى نداشتهاند، و اين مغفرت در موردى به كار رفته كه گناهى در كار نبوده، عذابى هم كه در آيه است عذاب بر كسى
ص:549
است كه تكليف نداشته است.
خلاصه اين آيات از همان اجمال است كه گفتيم قرآن كريم در باره امر آخرت بيان داشته، الا اينكه روى مراتبى كه ما براى گناه و مغفرت قائل شديم ممكن است اين آيات را معنا كرده، زيرا به آن بيان گناه و مغفرت منحصر در مخالفت تكليف نيست، بلكه بعضى از مراحل مغفرت متعلق به مرضهاى قلبى و احوال بدى مىشود كه عارض بر قلب شده و بين قلب و پروردگار حجاب مىشود، مستضعفين درست است كه به خاطر ضعف عقل و يا نداشتن آن تكليف ندارند، ليكن چنان هم نيستند كه ارتكاب كار زشت در دلشان اثر نگذاشته و دلهايشان را آلوده و محجوب از حق نسازد، بلكه در اين جهت با غير مستضعفين يكسانند، و خلاصه در تنعم به نعيم قرب خدا و حضور در ساحت قدس الهى محتاج به ازاله آن مرضها و دريدن آن پردهها هستند، و چيزى هم از عهده ازاله و رفع آن برنمىآيد مگر همان عفو پروردگار و پردهپوشى و مغفرت او .
بعيد نيست مراد از رواياتى هم كه مىگويد: خداوند سبحان مردم را محشور مىكند و آتشى را هم مىآفريند، آنگاه به مردم دستور مىدهد تا در آتش داخل شوند پس هر كس وارد آتش شود داخل بهشت مىشود، و هر كس سرپيچى كند داخل جهنم مي شود همين معنا باشد، يعنى مراد از آتش رفع آن پردهها و معالجه آن مرضها باشد.
و نيز از جمله مواردى كه در قرآن كريم عفو و مغفرت در غير مورد گناه بكار برده شده مغفرتى است كه در موارد رفع تكليف كرارا ايراد گرديده، مثل آيهاى كه مىفرمايد:” فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لاثم فان الله غفور رحيم،“ نظير اين مطلب را در سوره انعام هم فرموده، و نيز در باره اينكه از فاقد آب تكليف به وضو رفع شده و بايد تيمم كند، مىفرمايد:” و ان كنتم مرضى او على سفر - تا آنجا كه مىفرمايد - فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم و ايديكم ان الله كان عفوا غفورا،“ و نيز در باره حد كسانى كه در زمين فساد مىكنند فرموده:” الا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم فاعلموا ان الله غفور رحيم،“ و نيز در رفع حكم جهاد از معذورين مىفرمايد:” ما على المحسنين من سبيل و الله غفور رحيم و در باره بلايا و مصائبى كه به مردم مىرسد مىفرمايد : و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير .“
از اين گونه آيات كشف مىشود كه صفت عفو و مغفرت در خداى تعالى مثل صفت رحمت و هدايت او است كه متعلق به امور تكوينى و تشريعى هر دو مىشود، پس خداى تعالى يك وقت از معاصى عفو مىكند و آنرا از نامه اعمال محو مىسازد، و يك وقت از حكمى كه اقتضاى تشريع دارد عفو مىكند از وضع و تشريع آن صرفنظر مىنمايد، و يك وقت هم از بلايا و مصائب عفو مىكند از نزول آن با آنكه اسباب نزولش
ص:550
فراهم است جلوگيرى مىنمايد.
از بحث قبلى چنين فهميديم كه اوامر و نواهى عقلائى يعنى همان قوانين دائر بين عقلا مستلزم آثار جميل و پسنديدهاي است كه بر امتثال آن مترتب شده و در حقيقت ثواب آن به شمار مىرود .
چنانكه مستعقب آثار ناپسند و بدى است كه بر مخالفت آن مترتب شده در حقيقت عقاب آن محسوب مىشود، و غرض عقلا از ترتيب آن آثار حسنه و اين آثار سيئه تقريبا بكار بردن حيلهاي است براى وادار كردن مردم به عمل به آن قوانين و تحذير از مخالفت آن.
از اينجا معلوم مي شود كه رابطه ميان عمل و جزا رابطهايست جعلى و قراردادى كه خود مجتمع يا زمامداران، آن را وضع نمودهاند، و محرك ايشان بر اين وضع و قرارداد حاجت شديدى بوده كه به جريان قوانين مذكور داشتهاند.
زيرا اگر آن پاداشها و كيفرها را بر امتثال قوانين و تمرد از آن جعل نمىكردند نمىتوانستند از قوانين خود استفاده نموده و حاجتى را كه محرك ايشان بود از آن برآورده و از اختلال نظام جلوگيرى بعمل آورند، و لذا هر وقت از عمل به قوانين بىنياز مي شوند و ديگر به آن قوانين احتياجى نمىبينند در وفاى به قراردادهاى خود يعنى دادن پاداش و كيفر سهلانگارى مىكنند، و نيز كم و زيادى جزا و شدت و ضعف كيفرها به حسب اختلاف مقدار حاجت به قوانين و عمل به آن مختلف مىشود، به اين معنا كه هر وقت احتياج به عمل به قوانين زياد شود پاداش و كيفرها نيز به همان نسبت شدت مىيابد و هر چه احتياج كمتر شد آن نيز كمتر مىشود .
پس در حقيقت آمر و مامور، و تكليف كننده و مكلف، مانند مشترى و فروشندهاى هستند كه هر يك به ديگرى چيزى داده و چيزى مىستاند، آمر و زمامدار خريدار عمل مردم به قوانين است و پاداشى كه مىدهد به منزله بهاى معامله است، و عقاب و كيفرى كه به متخلف مىدهد به منزله خسارت و ضمان قيمتى است كه در هر معامله در مقابل اتلاف متاع بر ذمه مىگيرند .
و كوتاه سخن، رابطه ميان عمل و جزا امرى است قراردادى و اعتبارى نه حقيقى و تكوينى نظير ساير عناوين احكام و موازين اجتماعى كه به منزله محور چرخ اجتماع است مانند عنوان رياست و مرئوسيت و امر و نهى و اطاعت و معصيت و وجوب و حرمت و ملك و مال و خريد و فروش و غير آن كه همه عناوينى هستند اعتبارى نه
ص:551
حقيقى، چون حقايق عبارتند از همان موجودات خارجى و حوادثى كه همراه آنها است، و به هيچ وجه به دارائى و ندارى و عزت و ذلت و مدح و ذم تغيير نمىكنند.
مانند زمين و آنچه كه از آن بيرون ميايد، و نيز مانند مرگ و حيات و مرض و صحت و گرسنگى و سيرى و تشنگى و سيرابى كه امورى هستند حقيقى و واقعى. اين است آنچه كه عقلاى اجتماع در بين خود دارند.
خداى سبحان هم ميان ما و خودش همين مطالبى را كه ما بين خود مجرى مىداريم معمول داشته، يعنى سعادتى را كه به وسيله دين خود، ما را بدان هدايت نموده در قالب همين سنن اجتماعى ريخته، امر و نهى كرده، ترغيب و تحذير نموده، بشارت داده و انذار كرده، به ثوابها وعده و به عقابها وعيد داده است. و در نتيجه كار تلقى دين را عينا به اندازه سهولت تلقى قوانين اجتماعى آسان نموده و قرآن كريم در اشاره به اين مطلب فرموده:” و لو لا فضل الله عليكم و رحمته ما زكى منكم من احد ابدا.“
آرى خداى تعالى نفوسى را كه قابل و مستعد براى درك حقايقند مهمل نگذاشت و در خلال آيات خود به اين معنا اشاره فرموده كه در ماوراى اين معارف دينى كه ظواهر كتاب و سنت مشتمل بر آن است امر ديگرى هست خطيرتر و اسرارى هست كه نفيستر و گرانبهاتر از آن ها است، از آن جمله مىفرمايد:” و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان.“
همانطورى كه مىبينيد در اين آيه شريفه دنيا را بازيچهاى شمرده كه جز خيال، مبنا و اساس ديگرى ندارد، و جز اشتغال به ضرورتهاى زندگى چيز ديگرى نيست .
و حقيقت حيات، فقط زندگى آخرت و سعادت دائمى است، وقتى حيات دنيا و همان چيزى كه ما آنرا زندگى مىناميم صرفنظر از شؤونى كه دارد، از قبيل مال و جاه و ملك و عزت و كرامت و امثال آن لهو و لعب باشد قهرا شؤون آن به طريق اولى لهو و لعب خواهد بود و اگر مراد از حيات دنيوى مجموع زندگى و شؤون آن باشد البته لهو بودنش روشنتر خواهد بود.
بنا بر اين مىتوان گفت قوانين اجتماعى و هدفهائى كه از عمل به آن منظور است از قبيل رسيدن به عزت و جاه و مال و يا غير آن و همچنين قوانين دينى و هدفهائى كه منظور از عمل به آن رسيدن به آنها است و خداوند سبحان به فطرت يا به رسالت انبياء عليهمالسلام ما را به آن نتايج راهنمائى كرده، مثلشان مثل بازيچههائى است كه مربى و ولى عاقل در اختيار طفل صغيرى كه عاجز از تشخيص صلاح از فساد و خير از شر است، گذاشته و طفل را در بازى با آن راهنمائى مىكند تا بدين وسيله عضلات و اعصاب طفل را ورزيده كرده و روحش را نشاط بخشيده، او را براى عمل به
ص:552
قوانين و رستگار شدن به آن آماده سازد.
پس عملى كه عنوان لعب بر آن صادق است عمل طفل است، و اين عمل از ناحيه طفل پسنديده هم هست، چون او را به سوى عمل و رسيدن به حد رشد سوق مىدهد و همين عمل از ناحيه ولى طفل هم پسنديده و عملى حكيمانه و جدى است، به طورى كه به هيچ وجه عنوان لعب بر آن صادق نيست.
خداى تعالى به اين معنا اشاره نموده و مىفرمايد:” و ما خلقنا السموات الارض و ما بينهما لاعبين ما خلقنا هما الا بالحق و لكن اكثرهم لا يعلمون.“
سپس براى توضيح اينكه چطور اين تربيت صورى نتائجى معنوى دارد مثال عامى براى مردم زده، مىفرمايد: ” انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض . “
پس از اين بيانى كه خداى تعالى فرمود روشن شد كه بين عمل و جزا رابطهاى است حقيقى، نه قراردادى و اعتبارى كه اهل اجتماع آنرا بين عمل به قوانين خود و جزاى آن قائلند.
عمل، اين رابطه را به نفس سرايت مىدهد:
خداى تعالى بعد از بيان رابطه بين عمل و جزا در باره اينكه اين رابطه به قلب سرايت كرده، قلب در اثر عمل حالت و هيات مخصوصى به خود مىگيرد، اشاره نموده و مىفرمايد:” و لكن يؤاخذكم بما كسبت قلوبكم.“ و نيز مىفرمايد:” و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله.“
و در اين معنا آيات زياد ديگرى است كه از آنها برمىآيد جميع آثار مترتبه بر اعمال از ثواب و عقاب همه در حقيقت مترتب بر حالاتى است كه دلها از راه عمل كسب مىكنند، و اعمال تنها و تنها واسطه اين ترتبند.
آنگاه در آيات ديگرى بيان مىكند كه آن جزائى كه مردم در برابر عمل خود به زودى مواجه با آن مىشوند در حقيقت همان عمل ايشان است، و چنان نيست كه خداى تعالى مانند مجتمعات بشرى عملى را در نظر گرفته و جزاى معينى را رديف آن قرار داده و به سبب جعل و قرارداد اين را اثر آن كرده باشد. بلكه محفوظ ماندن عمل در نزد خداى تعالى به محفوظ ماندن نفس عامل است و اثر عمل در نفس عامل همچنان محفوظ هست تا آنكه در روز آشكار شدن نهانىها آنرا اظهار نمايد.
از آن جمله مىفرمايد:” يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بينها و بينه امدا بعيدا،“ و نيز مىفرمايد:” لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون،“ و دلالت اين چند آيه بر اين معنا روشن است، البته آيات بسيار ديگرى هم
ص:553
هست كه از همه روشنتر اين آيه شريفه است:
-” لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد،“
چه از اين آيه مخصوصا به قرينه اينكه فرمود”اليوم“ استفاده مىشود كه جزاى اخروى در دنيا نيز حاضر و آماده بوده، چيزى كه هست انسان مادامى كه در دنيا بوده از وجود آن غفلت داشته، كلمه غفلت نيز قرينه ديگرى است بر اين معنا .
زيرا اگر آن جزا در دنيا آماده و حاضر نبود غفلت از آن معنا نداشت، چنانكه كشف غطا نيز قرينه ديگرى است كه از آن استفاده مىشود، چيزى در پس پرده بوده و تنها پرده مانع از ديدن آن بوده است .
و اين آيات تفسير مىكنند آيات ديگرى را كه ظاهرند در مجازات معمولى و بينونت ميان عمل و جزا.
به عبارت روشنتر، از اين آيات استفاده مىشود كه اگر آيات ديگرى ظهور در اين دارد كه عمل و جزا دو چيز جداى از هم و غير همند از اين جهت است كه آن آيات ناظر به ربط اجتماعى و قراردادى و اين آيات ناظر به مرحله رابطه حقيقى و واقعى عمل و جزاست.
1) الميزان ج : 6 ص : 519
ص:554
-” ... وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ،
-... و خدا آنها را عفو كرد، كه خدا آمرزنده و بردبار است.“
عفو به معناي قصد كردن و گرفتن و پنهان كردن آثار چيزي است.
مغفرت - كه عبارت از پوشاندن است - به حسب اعتبار نتيجه عفو است. چون هر چيزى اول بايد گرفته شود بعد پنهان گردد، خداى تعالى هم اول گناه بندهاش را مىگيرد و بعد مىپوشاند و گناه گناهكار را نه در نزد خودش و نه در نزد ديگران بر ملا نمىكند، همچنانكه فرمود:” واعف عنا واغفرلنا،“ و نيز فرمود:” و كان الله عفوا غفورا،“ كه اول عفو را ذكر مىكند، بعد مغفرت را.
و از همين جا روشن گرديد كه عفو و مغفرت هر چند كه به حسب عنايت ذهنى دو چيز مختلفند و يكى متفرع بر ديگرى است و ليكن به حسب خارج و مصداق يك چيزند و معناى آندو اختصاصى نيست بلكه اطلاق آن دو بر غير خداى تعالى به همان معنا صحيح است.
در آيه زير مىفرمايد: ” فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر،“ كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم دستور مىدهد از افرادى كه مورد نظرند عفو كند، و بر نافرمانى آنان مؤاخذه و عتاب و سرزنش و امثال آن نكند و اينكه بر ايشان در آثارى كه گناه آنان براى شخص آن جناب دارد از خدا طلب مغفرت كند، با اينكه آمرزش بالاخره كار خود خداى تعالى است.
و نيز اين معنا روشن شد كه معناى عفو و مغفرت منحصر در آثار تشريعى و اخروى نيست بلكه شامل آثار تكوينى و دنيائى نيز مىشود، به شهادت اينكه در قرآن كريم در همين موارد استعمال شده است، از آن جمله فرموده:” و ما اصابكم من مصيبة
ص:555
فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير،“ و اين آيه بطور قطع شامل آثار و عواقب سوء دنيائى گناهان نيز هست .
و آيات بسيارى از قرآن كريم دلالت دارد بر اينكه قرب و نزديكى به خداى تعالى و متنعم شدن به نعمت بهشت، موقوف بر اين است كه قبلا مغفرت الهيه شامل حال آدمى بشود و آلودگى شرك و گناهان به وسيله توبه و نظير آن پاك شده باشد، چرك و آلودگى اى كه آيه شريفه:” بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون،“ و پاك شدنى كه آيه:” و من يؤمن بالله يهد قلبه،“ بدان اشاره دارند .
و كوتاه سخن اينكه عفو و مغفرت از قبيل بر طرف كردن مانع و ازاله منافيات است، چون خداى تعالى ايمان و خانه آخرت را حيات، و آثار ايمان و افعال دارنده آن را و سيره اهل آخرت در زندگى دنيا را نور خوانده و فرموده است:
-” اومن كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها ؟ “
و اصلا زندگى واقعى را دار آخرت دانسته، و فرموده:” و ان الدار الاخرة لهى الحيوان،“ پس شرك مرگ و معصيت ظلمت است، همچنان كه باز در جاى ديگر فرموده:” او كظلمات فى بحر لجى يغشيه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لم يكد يريها و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور،“ پس مغفرت در حقيقت از بين بردن مرگ و ظلمت است، و معلوم است كه مرگ بوسيله حيات و نور از بين مىرود، و حيات هم عبارت است از ايمان و نور عبارت است از رحمت الهيه.
پس كافر حيات و نور ندارد و مؤمن آمرزيده، هم حيات دارد و هم نور، و مؤمنى كه هنوز گناهانى با خود دارد زنده است، و ليكن نورش به حد كمال نرسيده، با آمرزش الهى است كه به آن حد مىرسد، چون خداى تعالى فرموده:
پس، از همه مطالب گذشته اين معنا روشن شد كه مصداق عفو و مغفرت وقتى در امور تكوينى به خداى تعالى نسبت داده شود، معنايش بر طرف كردن مانع به وسيله ايراد سبب است و در امور تشريعى به معناى ازاله سببى است كه نمىگذارد ارفاق و رحم مولا در مورد سعادت و شقاوت شامل حال بنده او شود، عفو و مغفرت آن مانع را بر مىدارد، و در نتيجه بنده داراى سعادت مىشود .
1) آيه 155 سوره آل عمران الميزان ج : 4 ص : 79
ص:556
-” . . . كَفَى بِهِ شهِيدَا بَيْنى وَ بَيْنَكمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ،
خداى سبحان غفور و رحيم است، و حكمت او اقتضاء مىكند كه با خلق خود به مغفرت و رحمت معامله كند و معلوم است كه اين مغفرت و رحمت به جز تائبان را كه به سويش برگشتهاند، و صالحان كه عمل خود را اصلاح كردهاند شامل نمىشود .
آرى ، تنها اين طايفهاند كه خداى تعالى نخست به سوى صراطى كه سلوكش ايشان را به سوى او نزديك كند هدايت مىكند، و سپس مغفرت و رحمتش شامل حالشان مىشود، يعنى گناهانشان را مىريزد، و در سراى سعادت جاودانه مستقرشان مىسازد.
و اينكه گفتيم حكمت او اينطور اقتضاء مىكند، به خاطر اين است كه انسان استعداد و صلاحيت چنين كمالى را دارد، و او هم جواد و كريم است. (قابليت محل كامل، و فاعليت فاعل هم در حد اعلاى از كمال و تماميت است، و اين همان وجوب است.)
صلاحيت انسان وجدانى است و دليل نمىخواهد، و اما كرامت وجود خداى تعالى دليلش كلام خود اوست كه مىفرمايد:” و ما كان عطاء ربك محظورا،“ و نيز فرموده:” و على الله قصد السبيل،“ و سبيل و طريقه اين هدايت همانا دعوت است كه بايد از طريق رسالت انجام گيرد.
پس در حكمت خدا واجب مىشود كه رسولى به سوى مردم گسيل دارد تا ايشان را به راه خود هدايت كند، راهى كه ايشان را به مغفرت و رحمت او برساند.
-” ءَامَنَ الرَّسولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كلٌّ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ مَلَئكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسلِهِ لا نُفَرِّقُ بَينَ أَحَدٍ مِّن رُّسلِهِ وَ قَالُوا سمِعْنَا وَ أَطعْنَا غُفْرَانَك رَبَّنَا وَ إِلَيْك الْمَصِيرُ. لا يُكلِّف اللَّهُ نَفْساً إِلا وُسعَهَا لَهَا مَا كَسبَت وَ عَلَيهَا مَا اكْتَسبَت رَبَّنَا لا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطأْنَا رَبَّنَا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصراً كَمَا حَمَلْتَهُ عَلى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا. رَبَّنَا وَ لا تُحَمِّلْنَا مَا لا طاقَةَ لَنَا بِهِ وَ اعْف عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنَا وَ ارْحَمْنَا أَنت مَوْلَانَا فَانصرْنَا عَلى الْقَوْمِ الْكفِرِين !
1) آيه 8 سوره احقاف الميزان ج : 18 ص : 288
ص:557
پيغمبران خدا فرق نمىگذاريم، و همه يك زبان و يك دل در قول و عمل اظهار كردند كه ما فرمان خدا را شنيده و اطاعت كرديم، پروردگارا ! آمرزش تو را مىخواهيم و مىدانيم كه بازگشت همه به سوى تو است. خدا هيچ كس را تكليف نكند مگر به قدر توانائى او، و روز جزا نيكىهاى هر شخصى به سود خود او و بديهايش نيز به زيان خود او است.
بار پروردگارا ! ما را بر آنچه كه از روى فراموشى يا خطا انجام دادهايم مؤاخذه مكن،
بار پروردگارا ! تكليف گران و طاقتفرسا چنانكه بر گذشتگان نهادى بر ما نگذار،
بار پروردگارا ! بار تكليفى فوق طاقت ما را به دوش منه و بيامرز و ببخش گناه ما را و بر ما رحمت فرما تنها سلطان ما و يار و ياور ما توئى، ما را بر مغلوب كردن گروه كافران يارى فرما ! “
در اين آيات خداي تعالي بعد از بيان وصف رسول و مؤمنين به او مىفرمايد: اينان هدايت و ارشاد خدا را تلقى به قبول و اطاعت كرده، به خدا و ملائكه و كتب و رسولان او ايمان آوردند، بدون اينكه ميان هيچ يك از پيامبران فرق بگذارند، و با اين طرز رفتار، موقف خود را كه همانا موقف بندگى است كه ذلت عبوديت و عزت ربوبيت بر آن احاطه دارد، حفظ كردند، چون مؤمنين در عين اينكه به تمام معنا دعوت حق را اجابت كردهاند، به اين مطلب اعتراف دارند كه از ايفاى حق بندگى و اجابت دعوت خدا عاجزند، چون اساس و پايه هستيشان بر ضعف و جهل است .
و به همين جهت گاهى از تحفظ نسبت به وظائف و مراقبت از آن كوتاهى مىكنند، يا فراموش مىكنند، يا دچار خطا مىشوند، و يا در انجام واجبات الهى كوتاهى نموده، نفسشان با ارتكاب گناهان به ايشان خيانت مىكند، و ايشان را به ورطه غضب و مؤاخذه خدا نزديك مىسازد، از اين جهت به ساحت مقدس خدا و به عزت و رحمت او پناه مىبرند از اينكه ايشان را در صورت خطا و نسيان مؤاخذه فرمايد، و درخواست مىكنند به خاطر خطا و نسيان ما را به تكاليف دشوار مكلف مفرما، و به عذابهائى كه طاقتش را نداريم معذب مدار، و ما را عفو كن، و بيامرز، و بر قوم كفار پيروز كن !
جمله ”سمعنا و اطعنا“ از ناحيه بنده، انجام دادن همه وظائفى است كه در برابر مقام ربوبيت و دعوت خدا دارد و اين وظائف و تكاليف همه آن حقى است كه خدا براى خود به عهده بندگان گذاشته، كه در كلمه عبادت خلاصه مىشود، همچنانكه فرمود:
-” و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ما اريد منهم من رزق ، و ما اريد ان يطعمون.“
و نيز فرمود:
-” ا لم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان، انه لكم عدو مبين، و ان اعبدونى....“
ص:558
و خداى تعالى در برابر اين حقى كه براى خود قرار داده حقى هم براى بندهاش بر خود واجب ساخته، و آن آمرزش است، كه هيچ بندهاى در سعادت خود از آن بى نياز نيست، از انبيا و رسولان بگير تا پائينتر، و لذا به ايشان وعده داده كه در صورتى كه اطاعتش كنند، و بندگيش نمايند، ايشان را بيامرزد، همچنانكه در اولين حكمى كه براى آدم و فرزندانش تشريع كرد، فرمود:
-” قلنا اهبطوا منها جميعا، فاما ياتينكم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون.“
و اين نيست مگر همان آمرزش. و چون مؤمنين با گفتن سمعنا و اطعنا بطور مطلق و بدون هيچ قيدى اعلان اطاعت داده، در نتيجه حق مقام ربوبيت را ادا كردند، لذا به دنبال آن، حقى را كه خداوند متعال براى آنان بر خود واجب كرده بود، مسئلت نموده و گفتند: غفرانك ربنا و اليك المصير!
كلمه مغفرت و غفران به معناى پوشاندن است، و برگشت مغفرت خداى تعالى به دفع عذاب است، كه خود پوشاندن نواقص بنده در مرحله بندگى است، نواقصى كه در قيامت كه بنده به سوى پروردگارش بر مىگردد فاش و هويدا مىشود .
-” لا يكلف الله نفسا الا وسعها ، لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت! “
خواننده عزيز توجه فرمود كه تمام حق خدا بر بنده اين است كه سمع و طاعت داشته باشد، و معلوم است كه انسان تنها در پاسخ فرمانى مىگويد: ”طاعة“ كه اعضاى جوارحش بتواند آن فرمان را انجام دهد.
پس اجابت نمودن فرمان خدا با سمع و طاعت، تحقق نمىپذيرد، مگر در چهارچوب قدرت و اختيار انسان و اين افعال مقدور و اختيارى است كه انسان به وسيله آن براى خود نفع و يا ضرر كسب مىكند، پس كسب، خود بهترين دليل است بر اينكه آنچه آدمى كسب كرده و متصف به آن شده، وسع و طاقت آنرا داشته است .
پس از آنچه گفتيم اين معنا به خوبى روشن شد كه جمله لا يكلف الله ... كلامى است مطابق با سنتى كه خداوند در بين بندگانش جارى ساخته، و زبان همان سنت است، و آن سنت اين است كه از مراحل ايمان آن مقدار را بر هر يك از بندگان خود تكليف كرده كه در خور فهم او باشد، و از اطاعت آن مقدارى را تكليف كرده كه در خور نيرو و توانائى بنده باشد، و نزد عقلا و صاحبان شعور نيز همين سنت و روش معمول و متداول است.
” و اعف عنا و اغفر لنا و ارحمنا ! “ كلمه عفو به معناى محو اثر است، و كلمه مغفرت به معناى پوشاندن است و كلمه رحمت معنايش معروف است، اين معناى كلى
ص:559
اين كلمات بود، و اما به حسب مصداق و با در نظر داشتن معناى لغوى آنها بايد بگوئيم: اين سه جمله و ترتيب آنها به اين صورت از قبيل پرداختن تدريجى از فرع به اصل است، و به عبارتى ديگر منتقل شدن از چيزى كه فائدهاش خصوصى است به سوى چيزى كه فائدهاش عمومىتر است و بنابر اين عفو خدا عبارت است از محو و از بين بردن اثر گناه، كه همان عقابى است كه براى هر گناهى معين فرموده، و مغفرت عبارت است از پوشاندن و محو اثرى كه گناه در نفس به جاى گذاشته، و رحمت عبارت است از عطيهاى الهى كه گناه و اثر حاصل آن، نفس را مىپوشاند .
مراد از عفو و مغفرت و رحمت، امورى است مربوط به گناهان بندگان از جهت خطا و نسيان و امثال آن، و از اين معنا روشن مىشود كه مراد از اين مغفرت كه در اينجا درخواست شده، غير مغفرت در جمله: غفرانك ربنا است، مغفرت در آنجا مغفرت مطلقه در مقابل اجابت مطلقه است، ولى اين مغفرت، مغفرت خاصه است، در مقابل گناه ناشى از فراموشى و خطا، پس سؤال مغفرت در آيه شريفه تكرار نشده است .
در اين چهار دعا، لفظ رب چهار بار تكرار شده، تا از راه اشاره به صفت عبوديت خود، صفت رحمت خداى تعالى را برانگيزاند، چون نام ربوبيت بردن، صفت عبوديت و مذلت بندگى را بياد مىآورد!
-” إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكرَ وَ خَشىَ الرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ فَبَشرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ كرِيم،
-تو تنها كسى را انذار مىكنى و انذارت در حق كسى مؤثر واقع مىشود كه قرآن را تصديق كرده و ناديده از رحمان خشيت داشته باشد، پس تو او را به آمرزش و اجرى كريم بشارت بده ! “
مراد از اتباع ذكر تصديق قرآن است، و اينكه وقتى آياتش تلاوت مىشود، به سوى شنيدن آن متمايل شوى.
مراد از خشيت رحمان به غيب خشيت از خدا در عالم ماده، يعنى در پس پرده ماديت است قبل از آنكه با مرگ يا قيامت حقيقت مكشوف گردد.
در اين آيه شريفه خشيت متعلق شده است بر اسم رحمان كه خود دلالت بر صفت رحمت خدا مىكند، و اميد اميدواران را تحريك و جلب مىنمايد، با اينكه مقام خشيت اقتضا داشت يكى از صفات قهريه خدا را بكار ببرد، و اين به خاطر آن است كه اشاره كند به اينكه خشيت مؤمنين ترسى است آميخته با رجاء و اين همان حالتى است
1) آيه 285 تا 286سوره بقره الميزان ج : 2 ص : 678
ص:560
كه: عبد را در مقام عبوديت نگه مىدارد، در نتيجه نه از عذاب معبودش ايمن مىشود و نه از رحمت خدا نوميد!
” فبشره بمغفرة واجر كريم ،“ يعنى: او را به آمرزش عظيمى از خدا و اجر كريمى بشارت بده كه با هيچ مقياسى نمىتوان آن را اندازهگيرى كرد، و آن عبارت است از بهشت .
« إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكرَ وَ خَشىَ الرَّحْمَنَ بِالْغَيْب،» يعني تو تنها كسى را انذار مىكنى، يعنى انذارت تنها در كسى نافع و مؤثر است كه تابع قرآن باشد، و چون آيات قرآن تلاوت مىشود، دلش متمايل بدان مىشود، و از رحمان خشيتى دارد آميخته با رجاء، پس تو او را به آمرزشى عظيم، و اجرى كريم بشارت ده كه با هيچ مقياسى اندازهگيرى نمىشود .
-” ... وَ إِن تُطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسولَهُ لا يَلِتْكم مِّنْ أَعْمَلِكُمْ شيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ،
-... و اگر خدا و رسول را اطاعت كنيد خدا از پاداش اعمالتان چيزى كم نمىكند كه خدا آمرزگار رحيم است.“
مراد از نقص اعمال ناقص نكردن جزاى آن است.
و معناى آيه اين است كه: اگر خدا را در آنچه به شما امر مىكند- كه خلاصهاش پيروى دين او بر حسب اعتقاد است- و رسول را در آنچه به شما امر مىكند، اطاعت كنيد از پاداشهاى اعمالتان چيزى كم نمىكند .
و جمله” ان الله غفور رحيم،“ همان كم نكردن اعمال بندگان در صورت اطاعتشان از خدا و رسول را تعليل مىكند، و مىفرمايد اجر شما را كم نمىكند براى اينكه او غفور و رحيم است.
-” وَ إِنى لَغَفَّارٌ لِّمَن تَاب وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صلِحاً ثمَّ اهْتَدَى،
-و من آمرزگار همه آن كسانم كه توبه آورده و كار شايسته كرده و بر هدايت استوار بودهاند.“
در اين آيه وعده رحمت مؤكد آمده و خداي تعالي خود را به كثرت مغفرت
1) آيه 14 سوره حجرات الميزان ج : 18 ص : 492
ص:561
توصيف كرده و فرموده: من بسيار آمرزندهام !
توبه به معناى برگشتن است، همانطور كه برگشتن از معصيت خدا به اطاعت او توبه است و همچنين برگشتن از شرك به توحيد نيز توبه است.
ايمان هم همچنانكه به خدا ايمان است، به آيات خدا كه يا انبياء و رسل او است و يا احكامى است كه ايشان آوردهاند، نيز ايمان است، و در قرآن كريم استعمال ايمان در هر دو معنا بسيار آمده، همچنانكه استعمال توبه در هر دو معنايى كه گفتيم زياد آمده است.
پس معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه من بر هر انسانى كه توبه كند و ايمان آورد چه اينكه از شرك توبه كند و چه از معصيت و چه اينكه به من ايمان آورد و چه به آيات من از پيغمبرانم و احكامى كه مىآورند، و از آنچه تاكنون كرده پشيمان گشته و عمل صالح كند، و مخالفت و تمرد را در گناهانى كه كرده مبدل به اطاعت در آن نمايد، من نسبت به او بسيار آمرزندهام.
اينكه گفتيم مخالفت و تمرد را در گناهانى كه كرده مبدل به اطاعت در آن نمايد، بدين جهت بود كه اصل معناى برگشتن تحقق يابد.
مراد از توبه و ايمان، توبه از شرك، و ايمان به خدا است، همچنانكه در اغلب مواردى كه در كلام خداى تعالى ذكر توبه و ايمان هر دو شده، همين معنا مراد است، و بنا بر اين، مراد از جمله ” و عمل صالحا،“ اطاعت احكام خداى تعالى باشد به اينكه از اوامرش مؤتمر و از نواهيش منتهى گردد، و معناى آيه چنين مىشود:
هر كسى از شرك توبه كند و به خدا ايمان آورد، و آنچه را كه خدا تكليفش كرده است انجام دهد، من براى گناهانش بسيار آمرزندهام، لغزشهايش را يكى پس از ديگرى مىآمرزم، و بديهى است كه وقتى موارد لغزش او و آمرزش خدا بسيار شد او بسيار آمرزنده خواهد بود .
خداى تعالى نظير اين معنا را كه همان آمرزش گناهان باشد در جاى ديگر بيان كرده و فرموده:” ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سياتكم.“
پس اينكه فرمود:” و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا،“ درست منطبق بر آيه سوره نساء مىشود، تنها فرق ميان آن دو، شرطى است كه در آيه مورد بحث اضافه شده، و آن قيد” ثم اهتدى،“ است كه حكم مغفرت را تقييد مىكند و از آن كه به معناى اهتداء به سوى طريق است بر مىآيد: حكم مغفرت وقتى شامل حال مؤمن عامل به اعمال صالح مىشود كه اعمال صالح را از طريقش انجام دهد، و از باب آن وارد شود.
در كلام خداى تعالى قيد و شرطى كه ايمان به خدا و عمل صالح را در تاثير و
ص:562
قبولش نزد خدا مقيد و مشروط كند نمىبينيم مگر همين قيد كه شخص، به رسول هم ايمان داشته باشد، به اين معنا كه تسليم رسول باشد و او را در هر كار و امرى چه بزرگ و چه كوچك اطاعت كند و دين خود را از او بگيرد، و راهى را كه او پيش پايش گذاشته سير نمايد، و بدون هيچ استبداد او را پيروى كند، از خود بدعت درست نكند كه پيروى بدعت پيروى خطوات شيطان است.
و كوتاه سخن اينكه ولايت رسول بر مؤمنين در دين و دنيايشان قيدى است كه ايمان به خدا و عمل صالح را در تاثيرش مقيد كرده، زيرا خداى تعالى ولايت رسول را تشريع و اطاعتش را واجب فرموده، مردم بايد از او اخذ كنند، و به او تاسى جويند: ” النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم!“
-” لَيْس لَك مِنَ الأَمْرِ شىْءٌ أَوْ يَتُوب عَلَيهِمْ أَوْ يُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظلِمُونَ. وَ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ يَغْفِرُ لِمَن يَشاءُ وَ يُعَذِّب مَن يَشاءُ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ،
-اى پيغمبر! خدا را اختيار مطلق است، و به دست تو كارى نيست اگر بخواهد به لطف خود از آن كافران درگذرد و اگر بخواهد به جرم آن كه مردمى ستمگرند آنها را عذاب كند. هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است همه ملك خدا است هر كه را خواهد ببخشد و هر كه را خواهد عذاب كند، خدا نسبت به خلق بسيار آمرزنده و مهربان است. “
توبه و يا عذاب به دست خدا است، براى اين كه مالك هر چيزى او است پس او است كه هر كس را بخواهد مىآمرزد و هر كه را بخواهد عذاب مىكند، و با اين حال مغفرت و رحمتش بر عذاب و غضبش پيشى دارد، پس او غفور و رحيم است.
-” إِلا الَّذِينَ صبرُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ أُولَئك لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كبِيرٌ،
-مگر آنها كه در سايه ايمان راستين صبر و استقامت ورزيدند و عمل صالح انجام دادند كه براى آنها آمرزش و اجر بزرگى است.“
در اين آيه دلالتى است بر اينكه صبر با عمل صالح، منفك از ايمان نيست، و ممكن نيست فرد بى ايمان، صابر و داراى اعمال صالح باشد.
در اين آيه به صابران صالح وعده مغفرت و اجر بزرگ داده و معلوم است كه مغفرت شامل مشركين نمىشود، زيرا خود خداى تعالى فرموده:” ان الله لا يغفر ان يشرك به ! “
ص:563
و باز به دليل اينكه عين اين وعده كه در اين آيه آمده، يعنى وعده مغفرت و اجر كبير را در آيات زير به مؤمنين داده و فرموده:” و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم مغفرة و اجر كبير،“ و نيز فرموده:” ان الذين يخشون ربهم بالغيب لهم مغفرة و اجر كبير.“
-” نَبئْ عِبَادِى أَنى أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ،
-وَ أَنَّ عَذَابى هُوَ الْعَذَاب الأَلِيم،
-بندگان مرا خبر ده كه بدرستى من از آمرزگار مهربانم،
-و نيز خبر ده كه عذاب من همانا عذابى دردناكست!“
مقصود از كلمه عبادى بطورى كه از سياق آيات استفاده مىشود مطلق بندگان است. و اگر در اول فرمود انا الغفور ... و در دومى فرمود: هو العذاب، همه براى اين است كه صفات مذكور در آيه را تاكيد كند و بفهماند مغفرت و رحمت، و اليم بودن عذاب، به آخرين درجه و نهايت حد خود رسيدهاند، بطورى كه ديگر نمىتوان با هيچ مقياسى آنها را اندازهگيرى نمود، و چيزى را با آنها قياس كرد .
آرى ، هيچ مغفرت و رحمتى نيست مگر اينكه ممكن است فرض شود كه مانعى نگذارد آن مغفرت و رحمت به ما برسد، و يا اندازهگيرى بتواند آن را اندازه بگيرد، و يا حدى برايش معين نمايد. ولى خداى تعالى چنين نيست كه كسى بتواند جلو مغفرت او را بگيرد و يا بدون مشيت او، امرى آن را تحديد نمايد.
پس با اينحال ديگر جائز نيست كسى از مغفرت او مايوس و از روح و رحمتش نااميد گردد، زيرا نمىتوان اين ياس و نوميدى را به مانعى كه جلو مغفرت خدا را بگيرد توجيه نمود، تنها چيزى كه مايه وحشت است و بايد هم باشد ترس از خود خداى تعالى است .
همچنانكه بعد از آيه مربوط به مغفرت و رحمت كه دارد:” لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم،“ دنبالش فرموده:” و انيبوا الى ربكم.“
و نيز كسى نيست كه عذاب او را سبك شمرده، يا احتمال دهد كه روزى خداى تعالى نتواند عذاب كند و يا از مكر او ايمن شود، چون خدا غالب بر امر خويش است ” و الله غالب على امره،“ و كسى نمىتواند از مكر او ايمن شود مگر مردم زيانكار .
ص:564
-” ثُمَّ إِنَّ رَبَّك لِلَّذِينَ عَمِلُوا السوءَ بجَهَلَةٍ ثمَّ تَابُوا مِن بَعْدِ ذَلِك وَ أَصلَحُوا إِنَّ رَبَّك مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ،
-آنگاه پروردگارت نسبت به كسانى كه از روى نادانى بدى كرده و از پى آن توبه نموده و به صلاح آمدهاند پروردگارت از پى آن آمرزگار و رحيم است. “
جهل در اصل در مقابل علم بوده، ليكن جهالت در بسيارى از موارد، در معناى عدم انكشاف تام واقع، استعمال مىشود، هر چند كه شخص بطور كلى خالى از علم نباشد، خلاصه آن كسى را هم كه بطورى كه تكليف بر او صحيح باشد علم دارد ولى واقع بطور كامل برايش مكشوف نيست جاهل مىگويند، مانند كسى كه مرتكب محرمات مىشود با اينكه مىداند حرام است و ليكن هواهاى نفسانى بر او غلبه نموده به معصيت وادارش مىكند، و نمىگذارد كه در حقيقت به اين مخالفت و عصيان و عواقب وخيم آن بينديشد، بطورى كه اگر اجازهاش مىداد و بطور كامل بصيرت مىيافت هرگز مرتكب آنها نمىشد، چنين كسى را هم جاهل مىگويند با اينكه علم به حرام بودن آن كارها دارد، و ليكن حقيقت امر برايش پنهان است .
مراد از جهالت در آيه مورد بحث همين معنا است، زيرا اگر به معناى اول يعنى نادانى مىبود، و آن عمل سوء كه در آيه آمده حكم و يا موضوعش براى آنان مجهول بود ديگر ارتكاب آنها معصيت نمىشد تا محتاج به توبه و آمرزش و رحمت باشند.
خداي تعالي فرموده: ما در تحريم طيباتى كه بر بنى اسرائيل حرام كرديم، بر ايشان ظلم ننموديم، بلكه خود آنان بودند كه به خويشتن ظلم كردند، چون مرتكب معصيتها گشته و بر آنها اصرار ورزيدند، و اين اصرار بر گناه نتيجهاش تحريم حلالهايشان شد، و بعد از همه اينها، باب مغفرت و رحمت به روى همه باز است و خدا نسبت به كسانى كه از روى جهالت عمل بد انجام مىدهند و سپس توبه نموده خود را اصلاح مىكنند تا آنجا كه توبهشان پاى بر جا مىشود، خدا نسبت به آنان آمرزگار و رحيم است.
البته شمول مغفرت و رحمت تنها از آثار توبه است، نه توبه و اصلاح، و اگر توبه را مقيد به اصلاح كرد براى اين بود كه توبهشان معلوم شود و هويدا گردد كه راستى توبه كردهاند، و جدا از راه خطا و گناه برگشتهاند، و توبهشان صرف صورت و حالى از معنا نبوده است.
-” وَ الَّذِى أَطمَعُ أَن يَغْفِرَ لى خَطِيئَتى يَوْمَ الدِّينِ،
1) آيه 119 سوره نحل الميزان ج : 12 ص : 528
ص:565
-و كسى كه طمع دارم روز رستاخيز گناهم را بيامرزد.“
در اين آيه مساله آمرزش در قيامت را مثل ساير نعمتها به طور قطعى ذكر نكرد و نگفت: و كسى كه مرا مىآمرزد بلكه گفت: و كسى كه اميدوارم مرا بيامرزد، دليلش اين است كه مساله آمرزش به استحقاق نيست، تا اگر كسى خود را مستحق آن بداند قطع به آن پيدا كند، بلكه فضلى است از ناحيه خدا و بطور كلى هيچ كس از خدا هيچ چيز طلبكار نيست، بلكه چيزى كه هست اين خداى سبحان است كه بر خود واجب كرده كه خلق را هدايت كند و رزق دهد و بميراند و زنده كند، ولى بر خود واجب نكرده كه هر گنه كارى را بيامرزد.
درباره رزق فرموده:” فورب السماء والأرض انه لحق...،“ و درباره مرگ فرموده:” كل نفس ذائقة الموت،“ و درباره احياء بعد از مرگ فرموده:” اليه مرجعكم جميعا وعد الله حقا،“ ولى درباره مغفرت نفرموده:” همه شما را مىآمرزد،“ بلكه فرموده:” ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء.“
در جمله مورد بحث،حضرت ابراهيم عليهالسلام به خود نسبت خطا و گناه داده با اينكه آن جناب از گناه معصوم بود و اين خود دليل بر آن است كه مرادش از خطيئه، مخالفت اوامر مولوى الهى نبوده، چون خطيئه و گناه مراتبى دارد و هر كس به حسب مرتبهاى كه از عبوديت خدا دارد، در همان مرتبه خطيئهاى دارد، همچنان كه فرمودهاند:” حسنات الابرار سيات المقربين- خوبيهاى نيكان براى مقربين درگاه حق، بدى و گناه بشمار مىرود،“ و به همين جهت است كه خداى تعالى به رسول گرامى خود صلىاللهعليهوآلهوسلّم دستور مىدهد:” واستغفرلذنبك! “
خطيئه از مثل حضرت ابراهيم عليهالسلام عبارت است از اينكه به خاطر ضروريات زندگى از قبيل خواب و خوراك و آب و امثال آن نتواند در تمامى دقائق زندگى به ياد خدا باشد هر چند كه همين خواب و خوراك و ساير ضروريات زندگى اطاعتى است و چگونه ممكن است خطيئه غير اين معنا را داشته باشد؟ و حال آنكه خداى تعالى تصريح كرده به اينكه آن جناب مخلَص خداست و غير خدا احدى از آن جناب سهم ندارد و شريك نيست و در اين باره فرموده:” انا اخلصناهم بخالصة ذكرى الدار ! “
-” لِّيَجْزِى اللَّهُ الصدِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّب الْمُنَفِقِينَ إِن شاءَ أَوْ يَتُوب عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَّحِيماً،
-تا خدا به صادقان، پاداش صدقشان را دهد و منافقان را اگر خواست عذاب كند ، و
1) آيه 81و82 سوره شعراء الميزان ج : 15 ص : 398
ص:566
يا بر آنان توبه كند ، كه خدا آمرزنده رحيم است. “
در اين آيه از جهت اينكه غايت رفتار منافقين و مؤمنين را بيان مىكند نكته لطيفى هست، و آن اين است كه چه بسا ممكن است گناهان، مقدمه سعادت و آمرزش شوند، البته نه از آن جهت كه گناهند، بلكه از اين جهت كه نفس آدمى را از ظلمت و شقاوت به جايى مىكشانند، كه مايه وحشت نفس شده، و در نتيجه نفس سرانجام شوم گناه را لمس نموده، متنبه مىشود و به سوى پروردگار خود برمىگردد، و با برگشتنش همه گناهان از او دور مىشود، و معلوم است كه در چنين وقتى خدا هم به سوى او برمىگردد، و او را مىآمرزد .
-” يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سدِيدا،
-يُصلِحْ لَكُمْ أَعْمَلَكمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ مَن يُطِع اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِيماً،
-هان اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا بترسيد و سخن سنجيده بگوييد،
-تا خدا اعمالتان را به سودتان اصلاح كند، و گناهانتان را برايتان بيامرزد، و هر كس خدا و رسولش را اطاعت كند مسلما به رستگارى عظيمى رستگار شده است.“
اصلاح اعمال و مغفرت ذنوب را نتيجه قول سديد دانسته، و فرموده: قول سديد بگوييد، تا اعمالتان صالح گردد، و گناهانتان آمرزيده شود، و اين بدان جهت است كه وقتى نفس آدمى عادت كرد به راستى، و به قول سديد، و به هيچ وجه آن را ترك نكرد، ديگر دروغ از او سر نمىزند، و سخن لغو، و يا سخنى كه فساد از آن برخيزد از او شنيده نمىشود، و وقتى اين صفت در نفس رسوخ يافت، بالطبع از فحشاء و منكر، و سخن لغو دور گشته، در چنين وقتى اعمال انسان صالح مىشود و بالطبع از عمرى كه در گناهان مهلك صرف كرده، دريغ مىخورد، و از كردهها پشيمان مىگردد، و همين پشيمانى توبه است.
و وقتى توبه كرد، و خدا هم در مابقى عمر از ارتكاب گناهان مهلك محافظتش فرمود، ديگر گناهان كوچك خيلى خطرى نيست، چون خود خدا وعده داده كه اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد، ما صغيرههايتان را مىآمرزيم، و در نتيجه ملازمت قول سديد انسان را به سوى صلاح اعمال كشانيده، و به اذن خدا به آمرزش گناهان منتهى مىشود.
” و من يطع الله و رسوله فقد فاز فوزا عظيما،“ اين جمله وعدهاى است جميل به كسانى كه همه اعمال صالح را بجا آورند و از همه گناهان اجتناب كنند، چون فوز عظيم
1) آيه 23 سوره احزاب الميزان ج : 16 ص : 435
-” أُولَئك الَّذِينَ نَتَقَبَّلُ عَنهُمْ أَحْسنَ مَا عَمِلُوا وَ نَتَجَاوَزُ عَن سيِّئَاتهِمْ فى أَصحَبِ الجَنَّةِ وَعْدَ الصدْقِ الَّذِى كانُوا يُوعَدُون،
-اين گونه انسانهايند كه ما بهترين اعمالشان را قبول مىكنيم و از گناهان ايشان هم درمىگذريم آنچنان كه از گناهان اهل بهشت درمىگذريم، و اين وعده صدقى است كه از آغاز خلقت تا به امروز گوشزد انسانها شده است.“
مراد از ” أَحْسنَ مَا عَمِلُوا “ اطاعتهاى واجب و مستحب است، چون اين طاعات است كه پذيرفته مىشود، اما مباحات هر چند هم داراى حسن باشد تقبل نمىپذيرد، مؤيد آن اين است كه تقبل بهترين عمل را در مقابل بخشودگى گناهان قرار داده، پس كانه گفته شده اعمال انسان دو جور است، يا طاعات است، يعنى واجبات و مستحبات، كه بهترين اعمال او است كه ما آن را قبول مىكنيم، و يا گناهان است كه از آن درمىگذريم، و اما آن اعمالى كه طاعت و حسنه نيست نه مقبول است و نه غير مقبول.
منظور از عبارت ” فى أصحاب الجنة،“ اين است كه: ما از گناهان آنان نيز در جمله كسانى كه گناهانشان بخشوده مىشود و اهل بهشت مىشوند، درمىگذريم .
” وعد الصدق الذى كانوا يوعدون،“ يعنى خداوند با اين كلام خود وعدهشان مىدهد وعدهاى صدق كه تاكنون به زبان انبياء و رسل وعده داده مىشدند، و يا در قيامت با اين تقبل و تجاوز آن وعده صدقى كه در دنيا داده مىشدند منجز مىشود.
-” يَقَوْمَنَا أَجِيبُوا دَاعِىَ اللَّهِ وَ ءَامِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكم مِّن ذُنُوبِكمْ وَ يجِرْكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ،
-اى قوم ما دعوت اين داعى به سوى خدا را بپذيريد و به وى ايمان آوريد تا خداوند گناهانتان را بيامرزد و از عذابى دردناك پناهتان دهد.“
ظاهرا كلمه مِن در جمله ” من ذنوبكم،“ اين منظور را مي رساند كه : ايمان بياوريد تا خدا بعضى از گناهان شما را - يعنى آن گناهانى كه قبل از ايمان داشتيد- بيامرزد، همچنان كه در جاى ديگر قرآن فرموده:” ان ينتهوا يغفر لهم ما قد سلف.“
بعضى گفتهاند: مراد از اين بعض، گناهانى است كه تنها جنبه حق الله داشته باشد، و اما آنچه جنبه حقوق الناس دارد بخشوده نمىشود، و توبهبردار نيست . ولى اين
-” إِنَّ الَّذِينَ يخْشوْنَ رَبَّهُم بِالْغَيْبِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِير،
-محققا كسانى كه از پروردگار خود با اينكه او را نديدهاند حساب مىبرند و نگرانى دارند آمرزش و اجرى كبير دارند.“
از اوصاف مؤمنين خصوص خشيت و ترس از خدا را آورد، چون مقام، مقام انذار و وعيد بود، و اگر خشيت آنان را خشيت به غيب خواند، براى اين است كه آن عذابى كه به آن ايمان آوردهاند و از آن مىترسند عذابى است در پرده غيب، نه عذابى كه امروز با حواس خود آن را احساس كنند.
-” وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضهَا السمَوَت وَ الأَرْض أُعِدَّت لِلْمُتَّقِينَ،
قرآن كريم در غالب موارد، مغفرت را در مقابل جنت قرار داده است، و اين نيست مگر به خاطر اينكه بهشت خانه پاكان است پس كسى كه هنوز آلوده به قذارتهاى گناهان و پليديهاى معاصى باشد داخل آن نمىشود، مگر آنكه خداى تعالى با آمرزش خود قذارتهاى او را از بين برده و پاكش كند.
-” ... وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ مِنهُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيمَا،
-... خدا به كسانى كه ايمان آورده و از آن بين به كسانى كه اعمال صالح هم مىكنند وعده مغفرت و اجرى عظيم داده .“
مغفرت و اجر عظيم در حدوث و بقائش هم مشروط به ايمان است و هم مشروط است به عمل صالح. پس اگر از كسانى كه با رسول خدا صلىاللهعليه وآلهوسلّم بودند افرادى بوده باشند كه در باطن ايمان نداشتهاند، و مانند منافقين ايمانشان زبانى بوده، و توانستهاند نفاق خود را از ديگران پنهان بدارند، چنين كسانى مغفرت و اجر عظيم
ص:569
ندارند.
و نيز اگر كسانى كه با رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم بودند در آغاز ايمان آوردند، ولى بعدا به شرك و كفر گرائيدند، آنان نيز مغفرت و اجر عظيم ندارند.
و نيز اگر كسى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم ايمان آورد - و واقعا هم ايمان آورد - و به سوى كفر و شرك برنگشت، ولى عمل صالح هم نكرد، او نيز مغفرت و اجر عظيم ندارد .
-” يَغْفِرْ لَكم مِّن ذُنُوبِكمْ ...
-تا گناهانى از شما را بيامرزد ....“
منظور از بعضى گناهان آن گناهانى است كه قبل از ايمان و در حال كفر مرتكب شدند، به خدا شرك ورزيدند، و گناهانى كوچكتر مرتكب شدند، و اما گناهانى كه از آن به بعد مرتكب نشدهاند، و بعد از ايمان آوردن در آينده مرتكب مىشوند، منظور نيست، چون معنا ندارد گناهانى كه هنوز رخ نداده آمرزيده شود، و نيز معنا ندارد كه از حالا وعده آمرزش آن را بدهد و بفرمايد گناهان آينده شما و يا هر گناهى كه از شما محقق شود مىآمرزد، چون چنين وعدهاى مستلزم آن است كه تكاليف الهى ملغى شود، چون وقتى مجازات در مقابل مخالفت آن تكاليف لغو شد، خود تكاليف هم لغو مىشود .
مؤيد اين معنا ظاهر آيه زير است كه مىفرمايد:” يا قومنا أجيبوا داعى الله و امنوا به يغفر لكم من ذنوبكم،“ و آيه زير كه مىفرمايد:” يدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم،“ و آيه زير كه مىفرمايد:” قل للذين كفروا ان ينتهوا يغفر لهم ما قد سلف.“
و اما آيه شريفه” يا ايها الذين امنوا هل ادلكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون فى سبيل الله باموالكم و انفسكم ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون يغفر لكم ذنوبكم و يدخلكم جنات....“ كه ظاهرش آمرزش همه گناهان است، منافاتى با آيات مذكور ندارد، براى اينكه مغفرت را در اين آيه مترتب كرده بر استمرار ايمان و عمل صالح، و ادامه آن تا آخر عمر، پس اين آيه هم شامل گناهانى كه هنوز واقع نشده نمىشود، و چنين وعدهاى نداده كه ايمان امروز گناهان آينده و يا به طور كلى گناهان را مىآمرزد، نه، بلكه وسعت آمرزش درست به مقدار وسعت ايمان و عمل صالح است، و حاصلش اين است كه ايمان تا آخر عمر، گناهان تا آخر عمر را مىآمرزد .
ص:570
-” أَمَّنْ هُوَ قَنِتٌ ءَانَاءَ الَّيْلِ ساجِداً وَ قَائماً يحْذَرُ الاَخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَستَوِى الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الأَلْبَبِ،
-آيا كسى كه در اوقات شب در حال سجده و ايستاده به عبادت مشغول است و از آخرت مىترسد و اميدوار رحمت پروردگار خويش است مانند از خدا بىخبران است؟ بگو آيا آنها كه مىدانند و آنها كه نمىدانند يكسانند؟ هرگز ولى تنها كسانى متذكر مىشوند كه داراى خرد باشند.“
كلمه قنوت و قانت به معناى ملازم بودن با عبادت است، البته عبادت با خضوع. و معناى ” يحْذَرُ الاَخِرَةَ “ خوف و حذر از عذاب آخرت است، اين جمله با جملة ” يرجوا رحمة ربه،“ مجموعا خوف از عذاب و رجاء رحمت را مىرسانند .
و اگر عذاب را مقيد به آخرت كرد، ولى رحمت را مقيد به آن نكرد، بدين جهت است كه رحمت آخرت اى بسا دنيا را هم فرا مىگيرد.
” انما يتذكر اولوا الالباب،“ يعنى از اين تذكر تنها كسانى متذكر مىشوند كه صاحبان عقلند. و مي فرمايد: اينكه گفتيم مساوى نيستند، علتش آن است كه اولى به حقايق امور متذكر مىشود و دومى نمىشود، پس برابر نيستند، بلكه آنها كه علم دارند بر ديگران رجحان دارند.
در روايات اسلامي، در تفسير قمى است كه پدرم از ابن ابى عمير، از منصور بن يونس، از ابى حمزه، از اصبغ بن نباته، از امير المؤمنين عليهالسلام برايم حديث كرد كه گفت از آن جناب شنيدم كه مىفرمود: من برايتان حديثى مىگويم كه بر هر مسلمانى سزاوار است آن را حفظ كند.
آنگاه رو كرد به ما و فرمود: خداى تعالى هيچ بنده مؤمنى را در اين دنيا عقاب نمىكند، مگر آنكه از عقوبتش در آخرت مىگذرد، چون خداى تعالى حكيمتر و جوادتر و بزرگوارتر از آن است كه در قيامت عقوبت دنيايى كسى را از سر بگيرد.
آنگاه فرمود گاه مىشود كه خداى عز و جل مؤمن را به بلايى در بدنش و يا مالش و يا فرزندانش و يا خانوادهاش مبتلا مىكند، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود:” و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير،“ و سپس با دستش سه بار خاك پاشيد. ( اين عمل در عرب كنايه است از كثرت.)
1) آيه 9 سوره زمر الميزان ج : 17 ص : 370
ص:571
در مجمع البيان از على عليهالسلام روايت شده كه از رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم نقل كرده كه فرمود:
بهترين آيه كتاب خدا اين آيه است يا على هيچ خدشه و خراشى از چوبى بر بدن وارد نمىآيد و هيچ ضربهاى بپا وارد نمىشود، مگر به خاطر گناه، و آنچه خدا در دنيا مىبخشد ديگر در آخرت عقاب نمىكند، چون خدا بزرگتر از آن است كه به بخشيده خود برگردد، و آنچه را هم كه در دنيا عقوبتش را مىفرستد ديگر در آخرت عقوبت نمىكند، چون خدا عادلتر از آن است كه بندهاش را به خاطر يك گناه دو بار عقوبت كند.
مؤلف : اين روايت را درالمنثور هم از عدهاى از صاحبان كتب حديث از على عليهالسلام، از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم روايت كرده است. و از فحواى آن استفاده مىشود كه آيه شريفه” و ما اصابكم،“ خاص به مؤمنين است، و خطاب در آن نيز به ايشان است، و مفادش اين است كه خدا گناهان همه ايشان را مىآمرزد، و ديگر در برزخ و قيامت عذاب نمىبينند، چون آيه شريفه گناهان را منحصر در دو قسم مىكند: يكى آنهايى كه با رساندن مصيبت مؤاخذه مىشوند، و يكى هم آنهايى كه بخشوده مىشوند .
و روايت هم مفادش اين است كه بعد از مؤاخذه با مصائب، ديگر مؤاخذهاى نيست، و بعد از عفو هم ديگر مؤاخذهاى نخواهد بود، به همين جهت مساله از چند جهت مورد اشكال قرار مىگيرد:
اول از اين جهت كه ما در سابق گفتيم از سياق آيه برمىآيد كه به عموميتش مؤمن و كافر را شامل مىشود.
دوم از جهت اينكه معارض با روايات بسيار زيادى است كه شايد به حد تواتر معنوى برسد، رواياتى كه مىگويند: بعضى از مؤمنين در قبر و يا در آخرت عذاب مىبينند.
سوم از جهت اينكه اين روايت با ظاهر آياتى كه دلالت دارد بر اينكه موطن و محل جزاى اعمال آخرت است مخالفت دارد، مانند آيه” و لو يؤاخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابة، و لكن يؤخرهم الى أجل مسمى فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون،“ چون ظاهر اين آيه اين است كه خداى تعالى جزاى اعمال را در دنيا نمىدهد، و گر نه هيچ جنبدهاى روى زمين نمىماند، بلكه آن را تاخير مىاندازد تا مدتى معين، همين كه آن مدت فرا رسيد ديگر حتى يك ساعت هم جلو و عقبش نمىاندازد .
و همچنين آيات ديگرى كه دلالت دارد بر اينكه هر معصيت و مظلمهاى بازخواست مىشود، و روز بازخواست از آن بعد از مرگ و در قيامت است، مگر آنكه
ص:572
صاحبش در دنيا توبه كرده باشد، و يا با عمل نيكى آن را از بين برده باشد و يا در قيامت شفاعتى مشمول حالش گردد، و امثال اينها .
علاوه بر اينكه آيه مورد بحث، يعنى آيه ”و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير“ نه دلالت دارد بر اينكه مصيبتهاى وارده جزاى اعمال است، و نه بر اين كه عفو از بسيارى از گناهان ابطال جزاء در آنها است، بلكه تنها دلالت دارد بر اين كه مصائب، آثار دنيوى گناهان است كه در بعضى گناهان در دنيا بروز مىكند، و در بعضى گناهان بروز نمىكند، و خدا از بروزش جلوگيرى مىنمايد .
پس به خاطر اين اشكالها بايد روايت را اگر قابل حمل باشد حمل كرد به اينكه مىخواهد در مردم ايجاد حسن ظن به خداى تعالى كند.
-” إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَن يُشرَك بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِك لِمَن يَشاءُ وَ مَن يُشرِك بِاللَّهِ فَقَدِ افْترَى إِثْماً عَظِيماً،
مي فرمايد: اگر به قرآن ايمان نياوريد، با اين ايمان نياوردنتان مشرك شدهايد، و خدا نمىآمرزد اين كه به وى شرك بورزند، در نتيجه غضب و عقوبت او شما را مىگيرد، وجوه شما را طمس مىكند، و رو به سوى قهقرا مىكنيد، و يا لعنتتان مىكند.
پس نتيجه عدم مغفرت همين است كه آثار دنيوى شرك ظاهر گردد، و طمس و لعن محقق شود .
و همين معنا است كه مىتواند فرق مضمون اين آيه، و مضمون آيه زير باشد كه مىفرمايد:” ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء، و من يشرك بالله فقد ضل ضلالا بعيدا.“
چون آيه مورد بحث به آثار سوء دنيوى شرك تهديد مىكند، ولى آيه بالا به آثار اخروى آن تهديد مىنمايد.
و چون خداى عز و جل عزيز و حكيم است، و هيچ كار او جزافى و بى حكمت نيست، بناچار نيامرزيدن مشرك و آمرزيدن ساير گناهان او بايد طبق حكمت باشد.
اما حكمت اين كه شرك را نمىآمرزد، اين است كه عالم خلقت كه سراپايش رحمت خدا است، اساسش عبوديت خلق و ربوبيت خداى تعالى است، همچنان كه خود
1) آيه 30 سوره شوري الميزان ج : 18 ص : 102
ص:573
خداى تعالى فرمود:” و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون،“ و معلوم است كه با شرك ديگر عبوديتى نيست.
و اما اينكه ساير گناهان و نافرمانيهاى كمتر از شرك را مىآمرزد از دو راه و وسيله است، يكى شفاعت كسانى كه خداوند براى آنها منزلت شفاعت را قرار داده است ، از انبيا و اوليا و ملائكه.
ديگر به واسطه اعمال صالحه خود افراد گناهكار، چون اعمال صالحه گناهان را عفو مىكند.
و شفاعت شفيعان نيز براى اين است كه همانطور كه در دنيا واسطه به كمال رسيدن بندگان بودند در آخرت نيز واسطه باشند همچنانكه خودش فرموده كه شفاعت آنان را مىپذيرد، و در حديثى رسول خدا صلىاللهعليه وآله وسلّم فرمود:” اهل المعروف فى الدنيا هم اهل المعروف فى الاخرة - كسانى كه در دنيا واسطه در خير و بركت بودند، در آخرت نيز دستگيرى از گنهكاران را به آنان واگذار مىكنند.“
و اما توبه: آيه شريفه متعرض آن نشده، چون مورد مساعد نبود، مورد آيه شرك و عدم ايمان بود و با حفظ عدم ايمان، توبه معنا ندارد، علاوه بر اين كه توبه اختصاص به يك گناه و دو گناه ندارد، آدمى از هر گناهى توبه كند آمرزيده مىشود، چه شرك و چه غير شرك چون خداى تعالى فرموده:” قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم ، و انيبوا الى ربكم . “
و مراد از شرك در آيه، معنايى است كه شامل كفر نيز مىشود، زيرا مىدانيم كه خداى تعالى به هيچ وجه كفر را نمىآمرزد، پس آيه شامل او نيز مىشود، هر چند كه از نظر نامگذارى كلمه” شرك“ بر او صادق نباشد، البته اين در صورتى است كه اصطلاح قرآن را در نظر بگيريم، كه اهل كتاب را مشرك نمىنامد، هر چند كه كفرشان به قرآن و به دينى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم آورده در واقع شركى است كه به خدا ورزيدهاند، و گرنه خود كلمه شرك شامل آنان نيز مىشود، زيرا وقتى اهل كتاب به قرآن كه مصدق تورات و انجيل آنان است، ايمان نياورند به خدا كفر ورزيدهاند و آن چه در دست دارند را ( مثلا موسى عليهالسلام را،) شريك خداى تعالى گرفتهاند، چون كسى كه به موسى عليهالسلام ايمان آورده اگر به عيسى عليهالسلام كفر بورزد موسى را شريك خدا گرفته است، و شايد در اين كه فرمود: ” أن يشرك- به اينكه به او شرك بورزند، و نفرمود:” ان الله لا يغفر المشرك - و يا – المشركين،“ همين نكته منظور بوده است .
علاوه بر اين كه حكمت هم اقتضا مىكند كه تمامى گنهكاران گناهشان آمرزيده نشود ، چون اگر خداى تعالى جمله:” از هر كس كه بخواهد،“ را نياورد، و قرار
ص:574
باشد كه همه گناهان و همه گنهكاران آمرزيده شود، امر و نهىهاى الهى و تشريع دين و تربيت الهيه به كلى لغو و باطل مىشود، و از اينجا مىفهميم كه بايد از هر چند بار گناه كردن بعضى از افرادش آمرزيده نشود، تا نهى از آن، لغو نشود ، و اين مطلب با عموميتى كه در آيات راجع به اسباب مغفرت است منافات ندارد، براى اين كه در آيه مورد بحث سخن از وقوع آمرزش است، و در آن آيات، سخن از وعده است، كه صحيح است بطور مطلق بيان شود، و اما در جايى كه سخن از وقوع آمرزش است، با اينكه بعضى از گناهان از كسانى سر مىزند كه به هيچ وجه آمرزيده نمىشود، يا براى اين كه مرتكب مشرك است، و يا به علت ديگر نمىشود بيان را مطلق آورد.
بنا بر اين معناى آيه چنين مىشود كه خداى تعالى شرك را از هيچ كافر و مشركى نمىآمرزد، و ساير گناهانى كه پايينتر از شرك است، به وسيله شفاعت شفيعان از بندگانش و يا به وسيله عمل صالح مىآمرزد، و خود او در اين آمرزش مقهور و محكوم به اين نيست كه هر گناهى از انواع گناهان معمول را از هر گناه كارى بيامرزد، بلكه هر جا حكمتش اقتضا كرد مىآمرزد، و هر جا نكرد نمىآمرزد.
آيه شريفه در ضمن آيات مربوط به كفار واقع شده، كه متعرض حال اهل كتاب است.
يعنى اگر در تزكيه و خودستايى جز به خدا افترا بستن، هيچ گناه ديگرى نبود، همين يكى كافى است در گناه بودنش گناهى روشن، و اگر از اين گناه تعبير به اثم كرد، با اين كه ممكن بود به كلماتى ديگر از قبيل معصيت و ذنب و خطا و امثال آن تعبير بياورد، براى اين بود كه رعايت مناسبت با مورد يعنى شرك ورزيدن به خدا شده باشد، چون كلمه( اثم ) به معناى آن فعل زشتى است كه انسان را از رسيدن به خيرات باز مىدارد، و رسيدن خيرات را كند و دور مىسازد، و شرك به خدا چنين گناهى است، چون از نزول رحمت جلوگيرى مىكند، و از اين جهت كه كفر نيز هست مانع از مغفرت مىشود هم چنان كه در آيه قبل فرمود: خدا نمىآمرزد اين گناه را كه به وى شرك بورزند، و اما گناهان ما دون آن را از هر كس كه بخواهد مىآمرزد.
و بعد از اين جمله فرمود: و كسى كه به خدا شرك بورزد اثمى عظيم را به خدا افترا بسته است.
1) آيه 48 سوره نساء الميزان ج : 4 ص : 588
ص:575
-« الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا إِنَّنَا ءَامَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَ قِنَا عَذَاب النَّار،
-الصبرِينَ وَ الصدِقِينَ وَ الْقَنِتِينَ وَ الْمُنفِقِينَ وَ الْمُستَغْفِرِينَ بِالأَسحَارِ،
-بندگانى كه مىگويند: پروردگارا ما ايمان آورديم پس گناهانمان را بيامرز و از عذاب آتش محفوظمان بدار!
-بندگانى كه خويشتندار و راستگو و اهل عبادت و انفاقگر و استغفار كنندگان در سحرگاهانند .»
اين آيه شريفه توصيف متقين است و ايشان را اينطور توصيف مىكند كه مىگويند: رَبَّنَا و در اين كلمه با ذكر ربوبيت خدا اظهار عبوديت نموده و از او كه پرورش دهنده ايشان است مىخواهند به حالشان رحم كند، و حاجتشان را برآورد اننا آمنا...!
منظورشان اين است كه از خدا بخواهند وعدهاى كه به بندگانش داده كه« و امنوا به يغفر لكم - به وى ايمان آوريد تا شما را بيامرزد،» در حق آنان منجز و عملى سازد.
در اينجا سؤالى پيش مىآيد، و آن اين است كه، چرا بعد از جمله: « فاغفر لنا ذنوبنا،» جمله: « و قنا عذاب النار،» را اضافه كردند؟ با اينكه بعد از مغفرت ديگر آتشى باقي نمىماند؟
جواب اين است كه: خير، مغفرت مستلزم تخلص از عذاب نيست به اين معنا كه نگهدارى از عذاب آتش هم فضلى جداگانه از ناحيه خدا است، كه به هر يك از بـندگانش بخواهد مىدهد و يا به نعيم بهشت متنعم مىكند.
براى اينكه ايمان به خدا و اطاعت از او، بنده را طلبكار از خدا نمىكند، تا خدا به عنوان پرداخت حق، او را از عذاب آتش پناه دهد، و يا به نعمت بهشت برساند، زيرا ايمان و اطاعت هم يكى از نعمتهائى است كه خدا به بندهاش داده، و بلكه بزرگترين نعمت او است، و بنده از ناحيه خودش چيزى را مالك نيست، و حقى بر خدا ندارد، مگر آن حقى را كه خود خدا به عهده خود گرفته، و يكى از آن حقوق همين است كه اگر ايمان آوردند، ايشان را بيامرزد، و يكى ديگر اينكه از عذاب محفوظشان بدارد، همچنان كه فرموده:
و چه بسا از بعضى از آيات استفاده شود كه نگهدارى از عذاب آتش، همان مغفرت و جنت باشد، نه چيز ديگر، مانند آيه:« هل ادلكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم، تؤمنون بالله و رسوله، و تجاهدون فى سبيل الله، باموالكم و انفسكم ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون، يغفر لكم ذنوبكم، و يدخلكم جنات تجرى من تحتها الانهار، و مساكن طيبة فى جنات عدن...!»
(1) ₸
1) آيه 16و17 سوره آل عمران الميزان ج 3 ص 176