ghaemiyeh.com
سرشناسه : امين، مرتضي، ۱۳۳۴ -
عنوان قراردادي : الميزان في تفسير القرآن. فارسي. برگزيده
عنوان و نام پديدآور : معارف قرآن در الميزان/ تاليف مهدي امين[براي] سازمان تبليغات اسلامي، معاونت فرهنگي.
مشخصات نشر : [تهران]: سازمان تبليغات اسلامي، مركز چاپ و نشر، -۱۳۷۰
مشخصات ظاهري : ج.
شابك : ۱۳۰۰ريال ؛ ۲۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ اول) ؛ ۳۰۰۰ ريال (ج.۳، چاپ اول)
يادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معارف قرآن در شناخت خدا
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴
موضوع : اسلام -- بررسي و شناخت
شناسه افزوده : طباطبائي، محمدحسين، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ . الميزان في تفسيرالقرآن
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. مركز چاپ و نشر
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. معاونت فرهنگي
رده بندي كنگره : BP۹۸/ط۲۵م۹۰۴۲۱۲ ۱۳۷۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۷۲۶
شماره كتابشناسي ملي : م۷۱-۱۷۴۳
اِنَّــهُ لَقُـرْآنٌ كَـــريــمٌ
فـى كِتــابٍ مَكْنُـــــونٍ
لا يَمَسُّــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ
« اين قـــــــــرآنـى اســت كــريـــــــــــم! »
« در كتــــــــابــــــــــــــى مكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون! »
« كه جز دست پــاكــان و فهـم خاصان بدان نرسد! »
(77 ـ 79/ واقعه)
اين كتاب به منزله يك «كتاب مرجع» يا فرهنگ معارف قرآن است
كه از «تفسير الميزان» انتخـاب و تلخيـص، و بر حسب موضوع، طبقهبندى شده است.
در يك « طبقه بندي كلي» از موضوعات قرآن كريم در تفسير الميزان قريب 77 عنوان انتخاب شد كه هر يك يا چند موضوع، عنواني براى تهيه يك كتاب در نظر گرفته شد. هر كتاب در داخل خود به چندين فصل يا عنوان فرعى تقسيم گرديد. هرفصل نيز به سرفصلهايى تقسيم شد. در اين سرفصلها، آيات و مفاهيم قرآنى از متن تفسيـر الميــزان انتخــاب و پس از تلخيص، به روال منطقى طبقهبندى و درج گرديد، به طورى كه خواننده جوان و محقق ما با مطالعه اين مطالب كوتاه وارد جهان شگفتانگيز آيات و معارف قرآن عظيم گردد.
تعدادي از اين مجلدات هم گفتارهاي مربوط به همين موضوعات و همچنين تحقيقاتي است كه علامه طباطبائي رضوان الله عليه درباره اهداف آيات و سوره هاي قرآن كريم به عمل آورده است. آخرين مجلد منتخبي خلاصه از 21 جلد قبلي است.
در پايان كار، مجموع اين معارف به قريب 5 هزار سرفصل بالغ گرديد. كار انتخاب مطالب، تلخيص، عنوان بندي و نگارش، قريب 30 سال دوام داشتــه و با توفيق الهى در ليالى مبــاركه قدر سال 1385 پايان پذيرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـرديـده است.
در نظر گرفته شد اين مجلدات بر اساس سليقه خوانندگان در شكل ها و قطع
هاي مختلف آماده شود. در قطع وزيري تعداد اين مجلدات به 22 رسيد. در قطع جيبي هر عنوان موضوع يك كتاب در نظر گرفته شد و در نتيجه به 77 جلد رسيد.
از اين مجلدات تاكنون 3 جلد به قطع وزيري با عنوان « معارف قرآن در الميزان» شامل عناوين: معارف قرآن در شناخت خدا، نـظام آفرينش، ملائكه و جن و شيطان ( از انتشارات سازمان تبليغات اسلامي،) و 5 جلد به قطع جيبي با عنوان « تفسير علامه- تفسير موضوعي الميزان » شامل عناوين: قضا و قدر در نظام آفرينش، خانواده، جنگ و صلح، جن و شيطان، غذا و تغذيه انسان ( از انتشارات موسسه قرآني تفسير جوان - مفتاح دانش و بيان جوان - آستان قدس رضوي،) چاپ و منتشر گرديده است.
مجلدات حاضر بدون امتياز تاليف است!
هر ناشري مي تواند در اشاعه معارف آسماني قرآن نسبت به چاپ و نشر آنها ( با عناوين مناسب و مربوط) اقدام نمايد و هر موسسه يا فردي آنها را در سايت اينترنتي خود قرار دهد!
هدف تأليف اين كتاب
هـــــدف از تهيه اين مجموعــه و نوع طبقهبندى مطالب در آن، تسهيل مراجعه به شرح و تفسير آيات و معارف قرآن شريف، از جانب علاقمندان علوم قرآنى، مخصوصا محققين جوان است كه بتوانند اطلاعات خود را از طريق بيان مفسرى بزرگ چون علامه فقيد آية اللّه طباطبايى دريافت كنند و براى هر سؤال پاسخى مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد!
ضرورت تأليف اين كتاب
سالهاى طولانى، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهيم قرآن شريف مىآموختيم اما وقتى در مقابل يك سؤال درباره معارف و شرايع دينمان قرار مىگرفتيم، يك جواب مدون و مشخص نداشتيم بلكه به اندازه مطالب متعدد و متنوعى كه شنيده بوديم بايد جواب مىداديم. زمانى كه تفسير الميزان علامه طباطبايى، قدساللّه سرّه الشريف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ايرانى قرار گرفت، اين مشكل حل شد و جوابى را كه لازم بود مىتوانستيم از متن خود قرآن، با تفسير روشن و قابل اعتمادِ فردى كه به اسرار مكنون دست يافته بود، بدهيم. اما آنچه مشكل مىنمود گشتن و پيدا كردن آن جواب از لابلاى چهل (يا بيست) جلد ترجمه فارسى اين تفسير گرانمايه بود.
اين ضرورت احساس شد كه مطالب به صورت موضوعى طبقهبندى و خلاصه شود و در قالب يك دائرةالمعــارف در دستــرس همه ديندوستان قرارگيرد. اين همان انگيزهاى بـود كـه مـوجب تهيه اين مجلــدات گــرديد.
بديهى است اين مجلدات شامل تمامى جزئيات سورهها و آيات الهى قرآن نمىشود، بلكه سعى شده مطالبى انتخاب شود كه در تفسير آيات و مفاهيم قرآنى، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهيم مطلب پرداخته است.
اصــول ايــن مطــالــب با تــوضيــح و تفصيــل در « تفسير الميزان» موجود است كــه خـواننــده مىتواند براى پىگيرى آنها به خود الميزان مراجعه نمايد. براى اين منظور مستند هــر مطلــب با ذكــر شمــاره مجلــد و شماره صفحه مربوطه و آيه مـورد استناد در هر مطلب قيد گرديده است. ( ذكراين نكته لازم است كه ترجمه تفسيرالميزان در اوايل انتشار از دهه 50 به بعد به صورت مجموعه 40 جلدى و از دهه 60 به بعد به صورت مجموعه 20 جلدى منتشر شده و يا در لوح هاي فشرده يا در اينترنت قرار گرفته است، به تبع آن نيز در تهيه مجلدات اوليه اين كتابها (تا پايان تاريخ اديان) از ترجمه 40 جلدي اوليه و در تهيه مجلدات بعدي از ترجمه 20 جلدي آن و يا از لوح هاي فشرده استفاده شده است، لذا بهتراست درصورت نياز به مراجعه به ترجمه الميزان، علاوه برشماره مجلدات، ترتيب عددى آيات نيز، لحاظ شود.)
... و ما همه بندگانى هستيم هر يك حامل وظيفه تعيين شده از جانب دوست و آنچه انجــام شــده و مىشـود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفى (صلىاللهعليهوآله) و خاندان جليلش باد كه نخستين حاملان اين وظيفه الهى بودند و بر علامه فقيد آية اللّه طباطبايى و اجداد او،
و بر همه وظيفه داران اين مجموعه شريف و آباء و اجدادشان باد،
كه مسلمان شايستهاى بودند و ما را نيز در مسيــر شنــاخت
اسـلام واقعى پرورش دادنـد ...!
فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني بِالصَّالِحينَ!
ليلة القدر سال 1385
سيد مهدى (حبيبى) امين
پس از چاپ اول 3 جلد از « معارف قرآن در الميزان » در سالهاي70، استقبال محققين و دانشمندان به جائي رسيد كه ما را بر آن داشت تا قبل از آغاز مطالعه اين كتاب، سري بزنيم به سايت هاي اينترنتي و جرايد كشور، نقد و اظهار نظر هائي را كه درباره چاپ قبلي اين مجموعه با ارزش از طرف پژوهشگران محترم اظهار شده است، درج كنيم:
1-« درسـايت روزنامه جمهوري اسـلامي ...www.magiran.com/npview » در صفحه عقيدتي در تاريخ 03/07/1385 درباره مجموعه «معارف قرآن در الميزان» چنين آمده است:
« معارف قرآن در الميزان نام كتابي است كه به كوشش سيد مهدي امين تنظيم گرديده و توسط سازمان تبليغات اسلامي منتشر شده است. اين كتاب با دقت تمام معارف مختلف قرآن كريم را كه در تفسير الميزان شرح و تبيين يافته است انتخاب و تلخيص كرده و با يك طبقه بندي ارزشمند موضوعي شيفتگان فرهنگ و معارف قرآني را براي دست يابي سريع به آن ياري و مساعدت نموده است .
تنظيم كننده اين معارف غني در مقدمه اي كه بر جلد اول و دوم اين كتاب نگاشته است درباره اين اثر كه در حكم كتاب « مرجع» براي آشنايي با فرهنگ و معارف قرآني است، چنين مي نويسد: ( ... نويسنده محترم روزنامه جمهوري، كلياتي از مقدمه مولف را از جلد اول و دوم كتاب نقل كرده است.)
2-« در سايت گودريدز www.goodreads.com/book/show/8553126 » كه در آن از همه جاي دنيا افراد علاقمند به كتاب مي توانند بهترين كتابهائي را كه خوانده اند معـرفي كنند، آقاي محمد رضــا ملائي از شهر مقدس مشهد مشخصاتي از جـلد اول « معارف قرآن در الميزان» را همراه با كتابهاي مورد علاقه اش معرفي كرده و چنين اظهار نموده است:
« ... تو تهران تو كتابخونه پيدا كردم، صد صفحه اش رو خوندم، ولي مشهد هيچ جا پيداش نكردم، آيات سنگين قرآن رو برداشته بود تفسير علامه رو آورده بود. حيف شد واقعا، اين كتاب رو هر كي داره، دو برابر قيمت ازش مي خرم، بهم اطلاع بدين ...!»
3-« روانشاد حجت الاسلام دكتر كبيري استاد دانشگاه » در يكي از سخنراني هاي خود در مسجد شفا درباره « جلد دوم معارف قرآن در الميزان» اظهار داشت:
« ... اين كتاب را اول شب باز كردم عناوين چنان جذبم مي كردند كه ديدم همان شب تا آخر كتاب را خوانده ام!»
4-« سايت موسسه فرهنگي و اطلاع رساني تبيان وابسته به سازمان تبليغات اسلامي
www.tebyan.net» در موارد عديده از كتاب « معارف قرآن در الميزان» مطالب زيادي نقل كرده، از جمله در سال 1382 شرح كامل « اسماء و صفات الهي» را نقل كرده كه مورد استقبال و اقتباس سايت هاي ديگر هم قرار گرفته است و تعداد بازديد كنندگان آن، در تاريخ مراجعه، به 29185 نفر رسيده بود.
5-« سايت دارالقرآن كريم www.telavat.com » نيز به معرفي « معارف قرآن در الميزان » پرداخته و مي نويسد:
« اين كتاب فرهنگ معارف قرآن است كه از تفسير شريف الميزان انتخاب و تلخيص و بر حسب موضوع طبقه بندي شده است. طرح اين منبع در 9 جلد به شرح زير است:
1- معارف قرآن در شناخت خداوند؛ 2 . معارف قرآن در شناخت جهان و نظام آفرينش؛ 3. آفرينش انسان و موجودات قبل از او؛ 4. فطرت انسان؛ 5. تاريخ انسان و جريان مدنيّت و اديان الهي؛ 6. اسلام، حركت نهايي و وراثت زمين؛ 7. تمدن و قوانين جامعة صالح و موعود اسلامي؛ 8. اصول تربيت و خانواده اسلامي؛ 9. مراحل بعدي حيات تا لقاء الله. ظاهراً تاكنون 3 جلد اول آن انتشار يافته و بقيه مجلدات آن آماده نشده است.»
6-« سايت شهر مجازي قرآن www.quranct.com » از جلد اول « معارف قرآن در الميزان» مطالبي بطور مفصل در چند صفحه درباره « اسماء و صفات الهي» با سر فصل هاي زير نقل كرده است: اسماء و صفات الهي. تقسيم بندي صفات الهي. تعداد اسماء حسني.
7-« سايت Islamquest» در پاسخ پرسش هاي خوانندگان خود در موارد عديده از « معارف قرآن در الميزان» استفاده كرده است.
8-« سايت حوزه www.hawzah.net » تحت عنوان « جوانه هاي جاويد» بررسي هايي درباره: «سبك هاي تفسيري علامه طباطبائي ره و شناخت نامه الميزان،» انجام داده، منابع تفسير و كتابهاي مربوط به الميزان را شمارش كرده است و در باره « معارف قرآن در الميزان» مي نويسد:
« مجموعه معارف قرآن در الميزان كه به منزله مرجع يا فرهنگ معارف قرآن است، توسط سيد مهدي امين از تفسيرالميزان انتخاب و تلخيص گرديده كه بر حسب موضوع طبقه بندي شده است از اين اثر تا كنون سه جلد با عنوان معارف قرآن در شناخت خدا، معارف قرآن در شناخت جهان و معارف قرآن در شناخت ملائكه، جنّ و شيطان تدوين و توسط سازمان تبليغات اسلامي به چاپ رسيده است.» « سايت حوزه» همچنين به عنوان منابع پژوهش مقطع دبيرستان، موضوع: كنش و واكنش (عمل ها و عكس العمل ها ) از « معارف قرآن در الميزان» نام برده است.
9-« سايت اسلام پديا – اصطلاحات قرآني islampedia.ir » در شرح اصطلاحات «آسمان هاي هفت گانه در قرآن» و « الحي القيوم در آيات قرآن» همچنين «رطب و يابس و كتاب مبين در قرآن» مطالب مفصلي از « معارف قرآن در الميزان» را نقل كرده است.
علاوه بر سايت هاي فوق الذكر قريب به 50 سايت ديگر نيز از مجلدات « معـارف قـرآن در
الـميزان» استفاده كرده و يا آنها را به عنوان منابع تحقيق و مطالعه به خوانندگان خود معرفي كرده اند كه براي رعايت اختصار از شرح آنها صرف نظر مي شود.
در حال حاضر هم –
مولف همه اين 22 جلد را در سايت خود تحت عنوان « معارف قرآن در الميزان» در دو نسخه PDF و WORD در اينترنت جهت مطالعه و دانلود و كپي برداري قرار داده كه با جستجو در «گوگل» اين سايت قابل مشاهده است.
در اين زمينه قبلاَ موسسه قرآني تفسير جوان نسخه هاي جيبي آن را كه در 77 جلد تحت عنوان « تفسير علامه يا تفسير موضوعي الميزان» تهيه شده در سايت « www.Tafsirejavan.com » خود قرارداد تا همگان سريعا به آن دسترسي داشته باشند.
اخيرا نيز موسسه قرآني قائميه «www.Ghaemiyeh.com » در شهر اصفهان از 77 جلد مزبور در سايت خود با شيوه بسيار جامع و با فهرست ديجيتالي استفاده كرده كه علاوه بر نسخه PDF از چند فرمت ديگر نيز امكاناتي براي سهولت دانلود و كپي برداري فراهم آورده است!)
برخي افراد يا هيئت هائي علمي نيز در پژوهش هاي خود به « معارف قرآن در الميزان» مراجعه داشتند، بانوان دانشمندي كه به تأييد خود متجاوز از 25 سال در الميزان تحقيق مي كردند، پس از دسترسي به اين كتاب، تحقيقـات خود را بر اساس عناويـن آن، از متن اصلي الميزان دنبال مي كنند.
حضرت آيت الله حاج سيد رضي شيرازي « دامة افاضاته » در روزهاي آغازين كه مولف فهرست عناوين جلد اول اين مجموعه را تهيه و به محضر معظم له ارائه نمود، پس از مطالعه كامل، توصيه فرمودند: « برخي عناوين بسيار جذاب بود و من چند بار دنبال اين بودم كه اصل مطالب را بخوانم، لذا بهتر است براي اين عناوين به صورت مختصر هم شده، مطالب متن نوشته شود...!» معظم له نامي كه براي كتـــاب پيشنــهاد فرمودند همان نام پر معــناي « معارف قرآن در الميزان » بود كه 3 جلد اول آن در سال هاي 1370 با همان نام انتشار يافت. از آنجائي كه مولف در تمام مدت تأليف كتابها از انفاس قدسي و راهنمائي هاي ارزشمند آن معلم الهي بهره مند بوده است، به عنوان سپاس، تاليف اين مجموعه را به محضر ايشان تقديم مي نمايد!
سيد مهدي حبيبي امين
رمضان مبارك 1392
« ... وَ بَـــدَاَ خَلْـــــقَالاِنْســـانِ مِــــنْ طيـــنٍ ! » (7/سجده)
« ... و خلقت انسان را از گلى آغازيد! »
آيات كريمه قرآن ظاهر قريب به صريح است در اينكه بشر موجود در امروز ـ كه ما افرادى از ايشانيم - از طريق تناسل منتهى مىشوند به يك زن و شوهر معيّن كه قرآن نام آن شوهر را «آدم» معرفى كرده و نيز صريح است در اينكه اين اولين فرد بشر و همسرش از هيچ پدر و مادرى متولد نشدهاند، بلكه از خاك يا گل يا لايه يا زمين - به اختلاف تعبيرات قرآن - خلق شدهاند.
اين آن معنائى است كه آيات با ظهور قوى خود آنرا افاده مىكنند، چيزى كه هست ظهــور آيات در اين معنــا به حد صراحت نمىرسد و نص در اين معنا نيست. ولى ممكــن است ايــن معنــا را از ضروريات قــرآن دانست كه نســل حاضر بشر منتهى بـه مردى بهنام «آدم» اسـت.(1)
آيا مقصود از اين كلمه آدم نوعى است؟ يعنى طبيعت انسانيت كه در همه افراد وجــود دارد؟ و يا فــردى از جنس انســان است كه نامــش آدم اســت؟ معلـوم نيست.
بنابر اينكه فردى از نوع انسان باشد. آيا اين فرد متولد از نوعى ديگر از حيوانات مثــلاً ميمون بــوده و از طريــق تطور انواع و پيدايش فردى كاملتــر از فردى كامــل و فــردى كــامــل از فـردى ناقــص، همچنيــن ناقصـى از ناقصتــر، بهوجـود آمــده ؟
1) الميـــــــــزان ج : 32 ص : 91
يا آنكه فرد نامبرده، انسانى كامل و داراى كمال فكر بوده كـه از يك جفت انسان غير كامل و غير مجهز به جهاز تعقل متولد شده است و مبدأ ظهور و پيدايش نوع انسانهاى مجهز به تعقل و قابل تكليف شده است؟ كه بشر موجود در عصر حاضر نوع كاملى از انسان باشد كه فرد فرد آن منتهى شود به انسان اوّل كه او نيز فردى كامل بوده به نام آدم كه او از طريق تطور از نوع ديگرى از انسان متولد شده كه آن نوع ناقص و فاقد عقل بوده و همچنين آن نوع نيز منتهى شود به نوعى ديگر و اين سير قهقرى در انواع حيوانات ادامه داشته باشد، تا در آخر منتهى شود به بسيطترين و سادهترين حيوان كه از هرحيوانديگر ناقصتر باشد.
و به عكس اگر از آن حيوان ناقص و ساده شروع كنيم، لايزال از ناقصى به كاملى و از كاملى به كاملترى برسيم، تا منتهى شويم به انسان، اما انسان بدون تعقل و سپس از آن حيوان منتقل شويم به انسان كامل كـه تمامى اين انواع همه در يك سلسله قرار داشته و به هم متصل و از يكديگر متولد شده باشند، به طورى كه آن حيوان سادهاى كه گفتيم، جدّ اعلاى انسان امروزى باشد.
و يا آنكه سلسله توالد و تناسلى كه فعلاً در بين ما انسانها هست، پس از رسيدن به آدم و همســرش منقطع شود و آدم و همســرش از زمين تكــون يافته باشند و از مــادر و پــدرى متولــد نشــده باشنــد، هيــچيك از اين چنــد صورت ضــرورى ديــن اسلام و قــرآن كـريــم نيســت.
به هر تقدير ظاهر آيات قرآنى، همين صورت اخير است، يعنى از ظاهر قرآن برمىآيد كه نسل حاضر بشر به آدم و همسرش منتهى مىشود، و آدم و همسرش از پدر و مادرى متولد نشده، بلكه از زمين تكون يافتهاند.(1)
« ... وَ بَـــدَاَ خَلْـــــقَالاِنْســـانِ مِــــنْ طيـــنٍ ! » (7/سجده)
آيات قرآنى بيان نكرده كه چگونه آدم از زمين خلق شد، آيا در خلقت او علل و عوامل خارق العاده دست داشته؟ و آيا خلقتش به تكوين الهى آنى بوده، بدون اينكه مدتى طول كشيده باشد، جسد ساخته شده از گلش، مبدل به بدنى معمولى و عادى و داراى روح انسانى شود؟ و يا آنكه در زمانهاى طولانى اين دگرگونى صورت گرفته و استعدادهايى يكى پس از ديگرى دربارهاش تبدّل يافته و نيز صورتهائى يكى پس از ديگرى به خود گرفته، تا آنكه استعدادش براى گرفتن روح انسانى به حدّ كمال رسيده و
1) الميزان ج : 32 ص : 92
آنگاه روح نامبرده در او دميده شده است و مانند نطفه در رحم علل و شرايطى يكى پس از ديگـرى در او اثر كرده است؟ هيچ يك از اين احتمالات در قرآن كريم نيامده است.
تنهــا روشنترين آيــهاى كه درباره خلقت آدم در قرآن ديده مىشود آيه زير است:
«اِنَّ مَثَلَ عيسى عِنْــدَاللّــهِ كَمَثَـلِ ادَمَ خَلَقَـهُ منْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُـونُ - صفت عيسى عليهالسلام مانند صفت آدم است كه خداى تعالى او را از خاك زمين خلق كرد، (بدون اين كه پدرى داشته باشد كه از نطفه او متولد شود،) سپس به او گفت باش و وجود يافت ! » (59 / آلعمران)
تمامى آيات قرآن كه از خلقت آدم ازتراب و يا از گل و امثال آن خبر مىدهند، مىفهماننــد كه خلقت او آنى و بدون گذشت زمان و بــدون پدر و مـادر بــوده اســت.
وقتى مىفرمايد: « من يك فرد بشر را از گل آفريدم !» و يا مىفرمايد: «خلقت انسان را از گل آغاز كرد!» همه دلالتدارد بر اينكه خلقت آدم با خلقت ساير افراد بشر و ساير جانداران فرق داشته است.(1)
« اِنَّ اللّــهَ اصْطَفى ادَمَ وَ نُوحا وَ الَ اِبْراهيمَ وَ الَ عِمْــرانَ عَلَىالْعالَمينَ !» (33/آلعمران)
« خدا، آدم و نوح و آلابراهيم و آلعمران را بر جهانيان برگزيد ! »
«اِصْطِفاءِ عَلَىالْعالَمين،» يك نوع اختيار نمودن و مقدّم داشتن افراد نامبرده، در يك امر يا امورى است كه ديگران در آن شركت نداشته باشند. «اِصْطِفاءِ» و اختيار نمودن آدم عليهالسلام يكى از جهت اوّل خليفه بودن او از ميان نوع انسانى است، چنانكه در آيه زير به آن تصريح شده است: « بهياد آور گاهى را كه پروردگارت فرشتگان را فرمود: من در زمين خليفهاى خواهم گماشت!»
ديگر از جهت افتتاح باب توبه است كه از او آغاز گشته و خداوند متعال در اين باره مىفرمايــد: « سپس خـدا او را اختيـار كرد و توبـه او را پذيرفــت و او هـدايت يـافــت!»
سوم به لحاظ تشريع دين است كه خداوند اوّل براى او تشريع فرموده است: «پس چــون از جانب من براى شما راهنمائى مىآيد، هر كه از آن پيروى كند نه گمراه شود و نه شقــى و بدبخــت گـــردد!»
1) الميــــــزان ج : 33 ص : 93
اينها جهاتــى است كــه كســى در آنها با حضــرت آدم شركــت نــدارد و چــه بــزرگ منقبـتهائــى است!(1)
1) الميزان ج : 5 ص : 298
« وَ قُلْنا يا ادَمُاسْكُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُكَالْجَنَّةَ... ! » (35 تا 39 / بقــره)
« و گفتيــم :اى آدم تو و همسرت در بهشـت آرام گيريد... !»
در آيات فوقالذكر ديده مىشود كه توبه حضرت آدم عليهالسلام ميان دو امر به هبوط واسطــه شــده و اين امــر اشعــار دارد بر اين معنــا كه توبه وقتــى از آدم و همســرش ســرزده كــه هنــوز از بهشــت جــدا نشــده بودنــد، هر چند كه در بهشــت هـم نبــوده و موقعيـت قبلى را نداشتهانــد .
و ايــن اشعــار را نيـز دارد كـه نداى «...وَ ناديهُما رَبُّهُمآ اَلَمْ اَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَاالشَّجَرَةِ...؟» (22 / اعراف) پروردگارشان ندايشان داد كه مگر شما را از اين درخت نهى نكردم؟ بعد از نهى « ... وَ لا تَقْرَبا هذِهِالشَّجَرَةَ...!» (19 / اعراف) به اين درخت نزديك مشويد! بوده كه در اولى اشاره را با لفظ «تِلْكُمَا» آورد كه مخصوص اشاره به دور است و در دومى كه قبل از اولى واقع شده، اين اشاره با لفظ « هذِهِ» آمده كه مخصوص اشاره به نزديك است. در اوّلى كلمه «ندا كرد» آمده كه باز مخصوص به دور است و در دومى كلمه « قالَ» آمده كه مخصوص نزديك است. (دقت فرمائيد!)
اين نكته را هـم بايـد دانست كـه از ظـاهـر جملـه « گفتيـم: بـا همين وضـع كـه دشمـن يكديگريد پـائين رويد كـه تـا مـدتـى در زميـن قرارگاه و بهره داريد!» و جمله « در همانجا زندگى كنيد و در آنجا بميريد و از همانجا دوباره بيرون شويـد!» بـرمىآيـد كه نحوه حيات بعد از هبوط، با نحوه آن در قبل از هبوط، فرق مىكند. حيات دنيا حقيقتش آميخته با حقيقت زمين است، يعنى داراى گرفتارى و مستلزم سختى و بدبختى است و لازمه اين نيز آن است كه انسان در آن تكون يابد و دوباره با مردن جزو
زمين شود و آنگاه براى بار ديگر از زمين مبعوث گردد.
در حالــىكــه حيــات بهشتــى حياتــى اســت آسمانــى و از زمينــى كــه محــل تحـــوّل و دگــرگــونــى اسـت منشـــأ نگرفتــه اسـت.
از اينجا ممكن است بهطور جزم گفـت كـه بهشـت آدم در آسمان بوده، هــر چند كه بهشت آخرت و جنت خلد (كه هركس داخلش شد ديگر بيرون نمىشود،) نبوده باشد.(1)
« وَ يا ادَمُاسْكُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُكَالْجَنَّةَ... ! » (19 / اعراف)
« و اى آدم تــــو و همســرت در ايـــن بهشـت آرام گيــريــد...!»
اين آيه آدم عليهالسلام را مخاطب قرار داده سپس همسر او را عطف بر او نموده و با جمله « و از هر جا خواستيد بخوريد!» تصرّف در همه انواع خوراكىها را بر آنان مباح نموده، مگــر آن درختــى را كــه بــا جملــه « و بــه ايــن درخـت نـزديك مشويد!» استثنا كرد .
«فَــوَسْــوَسَ لَهُمَـــا الشَّيْطــانُ ـ شيطــان وســوســهشــان كــرد!»
و گفـت:
« پروردگار شما، شما را از اين درخت نهى نكرد مگر از اين جهت كه مبادا فــرشتــه شـويــد و يـــا از خالديــن گرديــد!»
«وَ قـاسَمَهُما اِنّـى لَكُمـا لَمِـنَ النّـاصِحيـنَ فَــدَلّيهُما بِغُــرُورٍ...!»
(20تا 22 / اعراف)
ابليس با قسمهاى غلاظ و شداد به آن دو گفت كه من خيرخواه شمايم و نمىخواهم شما را فريب دهم، با همين فريب سقوطشان داد.
« پروردگارشان به ايشان بانگ زد: مگر من از اين درخت منعتان نكردم!»
اين آيه دلالت دارد بر اينكه آدم و حوا در آن موقع كه خداوند اين خطاب را به آنان مىكرده از مقــام قــرب خــدا دور شــده بـودند، بـراى اينكه ندا به معناى صدا زدن از دور است .
« گفتنــد پروردگــارا ما به خويشتــن ستم كرديــم و اگر ما را نيامــرزى و
رحممــان نكنى از زيانكــاران خواهيــم بــود!»
اين حرف از آدم و حوا نهايت تضرع و التماس آن دو را مىرساند، لذا هيچ چيزى
1) الميزان ج: 1 ص: 254
درخواست نكردند و تنها احتياجشان را به مغفرت و رحمت ذكر كرده و گفتند: اگر رحم نكنى بهطور دائم و به تمام معنى زيانكار خواهيم شد!
از داستان بهشت آدم چنين برمىآيد كه قبل از اينكه آدم در زمين قرار گيرد خداوند بهشتى برزخى و آسمانىآفريد و او را در آن جاى داده بود و اگر او را از خوردن از درخت مزبور نهى كرد براى اين بود كه بـديـن وسيلـه طبيعـت بشـرى را آزمـوده و معلوم كند كه بشر جز به اينكه زندگى زمينى را طى كرده و در محيـط امـر و نهـى و تكليف و امتثال تربيت شود ممكن نيست به سعادت و بهشت ابدى نـائل گــردد و جز با پيمودن اين راه محال است به مقام قرب پروردگار برسد.
«...وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ !» (35 تا 39 / بقره)
«...و نزديـك اين درخـت مشويـد كه از ظـالمين خواهيـد شد!»
خطيئــه و گنــاه آدم چــه معنــا دارد؟
مگــر پيــامبـــر هــم گنــاه مــىكنـــــد ؟
آنچه در بدو نظر از آيات ظاهر مىشود اين است كه آن جناب رسما گناه نكرده است، مانند جمله « زنهار از اين درخت نخوريد كه از ظالمين مىشويد!» و نيز جمله «آدم پروردگار خود را نافرمانى كرد و در نتيجه گمراه شد!» و نيز مانند اعترافى كه خود آن جناب كرده و درقرآن آن را حكايت نموده و فرموده: «قالا رَبَّنا ظَلَمْنـآ اَنْفُسَنا وَ اِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِــنَ الْخــاسِـريـنَ ـ گفتند: پروردگارا به خود ستم كرديم و اگر ما را نيامرزى و رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود!» (23 / اعراف) اين آن مطلبى است كه از نظر خود اين ظواهر و قطع نظر از رسيدگى به مجموع آيات داستان بهنظر مىرسد و امّا اگر در همه آيات داستان تدبر كنيم و نهى از خوردن درخت را مورد دقّت قرار دهيم، يقين پيدا مىكنيــم كه نهى نامبــرده نهــى مولــوى و تشريعـى نبوده تا نافرمانىاش معصيت خدا باشد، بلكه تنها راهنمائى و خيرخواهى و ارشاد بوده و خداى تعالى خواستــه است مصلحـت نخـوردن از درخت و مفسـده خوردن آن را بيان كنــد نــه اينكه بــا اراده مـولـــوى آدم را بــه عبــث وادار بــه نخــوردن از آن كنــد.
دليل اين معنا چند چيز است:
اوّل اينكه خداى تعالى هم در سوره بقره و هم در سوره اعراف، ظلم را متفرع بر مخالفت نهى كرده و فرموده: « نزديك اين درخت مشويد كه از ظالمين خواهيد شد!»
1) الميـزان ج: 15 ص: 44
و آنگاه در سوره طه اين ظلم را به شقاوت مبدّل نموده و فــرمـوده: « مـواظب بـاشيـد شيطـان شـما را بيـرون نكنـد وگـرنـه بدبخت مىشويد!»
آنگاه اين بدبختى را در چند جمله كه به منزله تفسير است بيان كرده و فرموده: « تو در اين بهشت نه گرسنه مىشوى و نه تشنه و نه عريان و نه گرمازده !» و با اين بيان، روشن كرده كه مراد به شقاوت، شقاوت و تعب دنيوى است كه از لوازم جدانشدنى زندگى زمينى است. چون در زمين است كه انسان به گرسنگى و تشنگى و لختى و امثال آن گرفتار مىشود.
پــس معلوم شد خدا آدم را نهــى كرد تا گرفتــار اينگونه عوارض نشود و هيچ علّـت ديگرى كه باعـث نهى مولوى و تشريعى باشد، بيان نكــرد. پس به اين دليــل نهى نـامبــرده ارشــادى بوده و مخالفــت نهى ارشــادى گنـاه نيست و مرتكــب آن را خارج از رسم عبوديت نمىشمارند.(1)
« وَ لَقَــدْ عَهِــدْنــا اِلــى ادَمَ مِــنْ قَبْــلُ فَنَسِــــىَ وَ لَـــمْ نَجِــدْ لَــهُ عَزْمــا ! »(115 / طه)
« از پيـش به آدم سفـارشـى كـرديــم، ولـى در او پايمردى نديديم!»
مــراد به «عهــد» وصيت و سفــارش است و فرمانهــا و دستــورات را نيــز از ايـن روى عهد و عهدنامه مىگويند.
معناى آيه موردبحث چنين است: سوگند مىخورم كه به تحقيق آدم را در زمانهاى پيش وصيتى كرديم، ولى وصيت را ترك كرد و ما او را نيافتيم كه در حفظ آن عزم جازمى داشته باشد، يا بر آن وصيت صبر كند. و امّا اينكه مقصــود از آن عهـد چــه بــوده بهطورى كه از داستان آن جناب در چند جاى قرآن برمىآيــد، عبــارت بــوده از نهــى از خــوردن درخـت كه فرمــوده: «...وَ لا تَقْرَبـا هذِهِ الشَّجَـرَةَ...!» (19 / اعراف)
ـ « بهياد آر عهدى را كه ما به آدم سپرديم و گفتار ما را كه به ملائكه گفتيم، براى آدم سجده كنيد پس همگى سجده كردند مگر ابليس!» ما اين صحنه را بهوجود آورديم تا براى خود آدم معلــوم شود كه چگونه سفــارش ما را فرامــوش كرد و بر حفظ آن عــزم راسخـى ننمود.
پس وقتى كه ابليس از سجده امتناع ورزيد، به منظور خيرخواهى و ارشادِ آدم بهسوى صلاحش به او گفتيم: اينكه مىبينى از سجده امتناع ورزيد، ابليس - دشمن تو و
1) الميزان ج: 1 ص: 255
همسرت مىباشد... !
و اگر در جمله « زنهار كه از بهشت بيرونتان نكند!» بهجاى نهى ابليس از اين كار، آدم و حوا را نهى كرد، در حقيقت كنايه از نهى او از اطاعت ابليس و نيز نهى از غفلت از كيد و دست كم گرفتن مكر اوست و معنايش اين است كه او را اطاعت مكن و از كيد او و تسويلات او غفلت مورز، تا بر شما مسلط نشود و در بيرون كردن شما از بهشت و بدبخت كردنتان قوىنگردد.(1)
«...وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ !» (35 تا 39 / بقره)
«...و نزديـك اين درخـت مشويـد كه از ظـالمين خواهيـد شد!»
شجره ممنوعه در داستان آدم درختى بوده كه نزديكى بدان مستلزم تعب و بدبختى در زندگى دنيا بوده و آن بدبختى اين است كه انسان در دنيا پروردگار خود را فراموش كند و از مقام او غفلت بورزد و گويا آدم مىخواست ميان آن درخت و ميثاقى كه از او گرفتــه بودنــد، جمــع كنــد. هم آن را داشتــه باشد و هــم اين را ولــى نتوانســت و نتيجــهاش فراموشــى آن ميثاق و وقــوع در تعب زندگــى دنيا شــد، و در آخــر، اينخسارترا با توبه خود جبران نمود.
گويا نهى در جمله فوق، نهى از خوردن ميوه آن درخت بوده، نه خود درخت و اگر از آن تعبيــر كرده به اينكه (نزديك آن درخــت مشويد!) براى ايــن بوده كه شــدّت نهـى و مبــالغــه در تأكيـــد را بــرســانـد.
«فَتَكُونـا مِنَ الظّالِمينَ !» (39 / بقره)
خداوند سبحان در اين سوره فرموده: «از ظالمين خواهيد شد!» و در سوره طه فرموده: «فَتَشْقى!» و به شقاوت تعبير كرده است. «شقا» به معناى تعب است. از اينجا بهخوبى روشن مىشود كه وبال ظلم نامبرده همان واقع شدن در تعب زندگى در دنيا، از گرسنگى، تشنگى، عريانى و خستگى بوده و بنابراين، ظلم آدم و همسرش، ظلم به نفسخويش بوده، نه نافرمانىخدا، چون اصطلاحا وقتى اينكلمهگفتهمىشود، معصيت و نافرمانى و ظلم به خداى سبحان مىرسد.
در نتيجه اين نيز روشن مىگردد كه نهى نامبرده يعنى (به درخت نزديك مشويد!)نهى تنزيهى و ارشادى يا خيرخواهانه بوده و نه نهى مولوى كه تا نافرمانىاش عــذاب داشته باشد. پس آدم و همسرش به نفس خـود ظلــم كـردنـد وخـود را از
1) الميــــــــــزان ج: 28 ص: 26
بهشـت محـروم ساختنــد نه نافرمانى خدا.
بيرونشدناز بهشت، بهدنبالخوردن از درخت، يك اثر ضرورى و خاصيّت تكوينى آن خوردن بوده، عينا مانند مردن بهدنبال زهر خوردن و سوختن بهدنبال در آتش افتادن، همچنانكه در همه موارد تكليف ارشادى، اثر، اثر تكوينى است، نهاثر مولوى.(1)
« فَوَسْوَسَ اِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا ادَمُ هَلْ اَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِالْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لايَبْلى؟»(120/طه)
« شيطان او را وسوسه كرد و گفت: اى آدم آيا تو را به درخت خلود و سلطنتى كه كهنه نمىشود راهبرى بكنم ؟»
مقصود از «شَجَرَةِ الْخُلْدِ» همان درختى است كه آدم و همسرش از خوردن آن ممنوع شدند. مراد به «شَجَرَةِ الْخُلْدِ» درختى است كه خوردنش باعث مىشود آدمى جاودانه زنده بماند و مراد به ملكى كه كهنه نشود، سلطنتى است كه مرور زمان و اصطكاك مزاحمها و موانع در آن اثر نگذارد، پس برگشت معنا به اين مىشود كه مثلاً بگوئيم ابليس به آدم گفت: آيا مىخواهى به درختى راهنمائىات بكنم كه با خوردن ميوه آن عمـرى جاودان و سلطنتى دائمــى داشته باشى؟
مثل اين است كه شيطان خواسته بگويد اگر پروردگار شما، شما را از آن نهى كرده براى اين بوده كه با ملكى خالد جاودان در بهشت نمانيد و يا بگويد براى اين بوده كه شمـا جاودانــه در بهشــت نمانيد چون داشتـن ملك خالــد مستلــزم زندگــى جاودانه نيـز هسـت، (دقت فرمائيد!)
و از آن درخــت بخوردند و عورتهايشان به ايشــان نمودار شــد و بنا كردند از برگهاى بهشت بهخودشــان بچسباننــد. آدم نافرمانى پروردگار خويش كرد و از راه برفــت. پـس از آن پروردگـارش او را برگزيــد و توبه او بپذيرفــت و هدايتــش كــرد، گفــت، همگــى پائيــن برويــد، در حالـى كــه بعضــى دشمن بعض ديگــر باشيد، پس اگر هدايتى از من سوى شما آمد، هر كه آن را پيروى كند نه گمراه مىشود و نه تيرهبخت و هر كس از كتاب من روى بگرداند وى را روزگارى سخت خواهد بود و او را در روز قيامت كور محشور كنيم... !(2)
«ثُمَّ اجْتَبيهُ رَبُّـهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى ! » (112/طه)
«پس ازآن پروردگارش اورا برگزيد و توبه اورا بپذيرفت و هدايتش كرد !»
كلمه «اِجْتَباء» به معناى ورچيدن است. در اين آيه خداى تعالى بنده خود را براى خود جمع آورى كرده بهطورىكه كسى غير خدا در او شريك نباشد و او را از مخلَصين كــرده است. گويــى او را داراى اجــزاء فرض كــرده كه اجزائش را از اينجا و آنجا جمع آورى نموده و بعداز آنكه در اينجا به آنجا متفــرق بود، در يكجا گردآورده و سپس بـه او رجوع كــرده و هدايتــش نموده و بهسوى خود به راهــش انداختــه اســت.
منظور از هدايت، هدايت در امر دين است كه عبارت است از اعتقاد حق و عمل صالح و دليــل بــر اين معنــا ايــن اســت كــه در آيــه شريفــه هدايــت را فــرع بــر اجتبــاء گرفتــه است، (دقت فرمائيد!)
آن جناب به سوى هدفى هدايت شده كه اجتبائش هم براى آن منظور بوده است و چون اجتبائش براى سعادت دينى او بوده يعنى براى اين بوده كه عبوديت را منحصر در خداى سبحان كند لاجرم هدايتش هم به سوى همين هدف بوده و اين هدايت لاجرم هدايتى بوده كه بين خداى تعالى و شخص مهدى اليه واسطهاى نبوده و به همين جهت به هيچ وجه تخلّف نمىپذيرفته است.
هدايت به سوى منافع زندگى دنيا هر چند نيز از خداى تعالى است، لكن از چيزهائى اســت كــه سبــبهــاى ديگــرى بيــن خــدا و بنــــده در آنها
واسطــــه اســت و بسيــار مـىشــود كــه اسبــاب از مسببــات تخلّـــف مـىكنــد، (دقــت فــرمــائيــد!)
« گفت همگى پائين برويد، در حالتى كه بعضى دشمن بعض ديگر باشيد، پس اگر هدايتى از من سوى شما آمد، هركه آنرا پيروى كند نه گمراه مىشود و نه تيرهبخت!» (123/طه)
در اين آيه قضائى از خدا حكايت شده كه فرع بر هبوط است. تأكيدى كه در عبارت «...فَاِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ...!» (38 / بقره) وجود دارد به وقوع حتمى شرط اشاره مىكند، گويا فرمــوده: « اگر از من هدايتــى براىشما آمد و حتما هم خواهد آمد پس هر كس هدايتم را پيروى كند... !»
اينكه بهطور مطلق فرموده «گمراه و تيرهبخت» نمىشود مىرساند كـه هم ضلالت و شقاوت دنيائى از او نفى شده و هم آخرتى و بايد هم همين طور باشد، چون هدايت الهى دين فطرىاى است كه خداىتعالى به لسان انبيائش به سوى آن دعوت فرموده و دين فطرى عبارت است از مجموع اعتقادات و اعمالى كه فطرت آدمى آن را اقتضا مىكند و جهازاتى كه خلقتــش بدان مجهز است و بهسوى آن دعوت مىنمايد. و معلوم است كه سعادت هر چيزى رسيدن به همان اهدافى است كه خلقتش و جهازات خلقتش تقاضاى آن را دارد و به غيــر آن سعادتى ديگر ندارد. همچنانكه فرمود: روى دل سوى اين دين معتدل كن كه نهــاد خداست نهــادى كه مــردم را بر آن نهــاد. و خلقـت خــدا تغييرپذير نيست. دين قويم همين است.
« و هركساز ذكر من روى بگرداند، وى را روزگارى سخت خواهد بود و او را در روز قيامت كور محشور كنيم!» (124 / طه)
علت تنگى معيشـت در دنيا و كورى در روز قيامت، فراموش كردن خدا و اعراض از ياد اوست. هر كه در دنيا خدا را فراموش كند، او هم در آخرت وى را فراموش مىكند.(1)
« وَ لَقَــدْ عَهِــدْنــا اِلــى ادَمَ مِــنْ قَبْــلُ فَنَسِــــىَ وَ لَـــمْ نَجِــدْ لَــهُ عَزْمــا ! »(115 / طه)
« از پيـش به آدم سفـارشـى كـرديــم، ولـى در او پايمردى نديديم!»
داستــان بهشت آدم با همــه خصوصياتش مثالــى اســت كه سرنوشــت آينده يك يك فرزنــدان او را تا روز قيامــت مُمَثَّل مىكند. با نهى آدم از نزديك شدن به
1) الميزان ج: 28 ص: 31
درخــت، دعوتهــاى دينــى و هدايـت الهــى بعد از آدم را ممثــل كرده و با نافرمانـــى آدم كه آنرا نسيان عهد خوانــده نافرمانــى فرزندانش را كه ناشى از نسيــان ياد خــدا و ياد آيــات مذكــره اوســت مُمَثَّل فرموده است. تنها فرقى كه ميــان آدم و بنــى آدم اســت ايــن اســت كــه آزمايــش آدم قبــل از تشريــع شرايــع بود و در نتيجــه نهــى اينكــه متوجّــه او شــد ارشــادى بــود و مخالفــت آنان نافرمانى امر مولوى خداست.
اين داستانى كه نام برديم در چند جاى قرآن آمده، ولى در اين سوره با كوتاهترين عبارت و زيباترين بيان ايراد شده است و بهطورى كه ذيل آن شهادت مىدهد عمده عنايت در آن بيان، حكمى است كه گفتيم به تشريع ديــن و ثــواب و عقـاب كـرده اسـت .
اين داستان حال بنى نوع آدم را بر حسب طبع زمينىاش و زندگى مادىاش تمثيل مىكند و مجسم مىسازد، چه خدا او را در بهترين قوام خلق كرده و در نعمتهاى بىشمارى غرق ساخته و در بهشت اعتدالش منزل داده و از تعدّى و خروج به يك سوى افــراط و تفريط كه ناشــى از پيروى هــواى نفس و تعلق به فريب دنيا و در نتيجه فراموشى جنب رب العزة است تهديد فرمود، تا عهــد بين خود و خـدا را فـرامـوش نكــــرده و او را نـافــرمــانــى و شيطــــان را در وســـاوســش پيــــروى نكنـد .
اگر دل به دنيا بست و مقام پروردگارش را فراموش نمود رفته رفته زشتىهاى زندگى برايش روشن گشته و آثار شقاوت با نزول بلاها و خيانت روزگار و نكول اسباب و پشت كردن شيطان به او، برايش هويدا مىگردد، آنوقت شروع مىكند با نعمتى نعمت از دست دادهاى ديگر را تلافى نموده و به عذابى روى مىآورد تا از عذابى شديدتر از آن فراركرده باشد و در گريز از دردى ناگوار، دردى ديگر ناگوارتر را تحمل مىكند، تا وقتــى كه به او بگويند، از بهشت نعمتها به كلى بيرون گشته و به مهبط شقاوت و خيبت هبوط كند.
ايــن همــان صورتــى اســت كــه از زندگــى دنيــا بــراى آدم ممثل شده، نخســـت خــداىتعالى او را داخــل بهشــت نمــوده و كــــرامــت داد، تــا ســرانجــام كــارش بدانجــا كشيــد كــه كشيـــد. چيـــزى كه هســت از آنجائــى كــه ايــن واقعــه قبــل از تشـــريــع دين اتفــاق افتـــاده و بهشــت او بهشــت برزخــى بـوده كـه در يـك زنـدگى غيـر دنيوى برايش ممثل شده است.(1)
ص: 25 و 38
1) الميزان ج: 28
«...فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَالْجَنَّةِ فَتَشْقى !» (117 / طه)
«... زنهــار مواظب باشيد شما را از اين بهشت بيرون نكند كه تيرهبخت مىشويد !»
جمله «فَتَشْقى» فرع بر خارج شدن آدم و همسرش از بهشت است و مراد به «شقاوت» تعب و رنج است .يعنى زنهار چنين مكن و خود را به تعب نيفكنى. چون زندگى در غير بهشت كه لاجرم همان زمين خواهد بود، زندگى آميخته با رنج و تعب اســت. چـون در آنجا احتيـاجـات فــراوان است و بـراى رفـع آن فعـاليت بسيــار لازم اسـت. در آنجا احتيـاج بـه طعـام و نـوشيـدنى و لبـاس و مسكـن و غيـر آن است.
دليل بر اينكه مقصود از «شقاوت» تعب است، دو آيه بعدى است كه به تفسير شقاوت اشاره نموده و مىفرمايد: تو كه از خاك زمينى، در بهشت نه گرسنــه مىشوى و نـه عريــان، نه دچار تشنگى مىشوى و نه گرما !
(و هميــن خود دليــل بر ايــن است كه نهى در آيه مورد بحث ارشــادى اســت، يعنــى در مخالفــت آن غيــر از وقــوع مفســدهاى كه مترتــب بر خود فعل است، يعنــى تعب و زحمتــى كه در دوندگــى براى رفــع حوايــج زندگى و تحصيـل معــاش مىشــود، فسـاد و محذور ديگرى نيست.)
تــو را مــىرســد كــه در بهشــت بمــانــى، نــه گـرسنـه شــوى و نــه برهنــه. آرى در آنجا نه تشنه مىشوى و نه آفتاب زده!
مراد به «آفتاب زدهنشدن،» گويا اين باشد كـه در بهشت اثرى از حرارت آفتاب نيست، تا كسى محتاج باشد براى گريز از آن خانهاى داشته باشد، تا خــود را از گرماى آفتاب و سرماىنبود آن حفظ كند.(1)
« وَ اِذْ قُلْنــــا لِلْمَــــلائِكَــــةِ اسْجُــــدُوا لاِدَمَ فَسَجَـــــدُوا اِلاّ اِبْليــــسَ...!» (61 / اسراء)
« بهياد آر آن زمان كه به مـلائكه گفتيم سجده بر آدم كنيد، همه سجـده كردند جز ابليـــس...!»
بهطورى كه ملاحظه مىكنيد، در آيه شريفه مطالبى به منظور اختصار حذف شده زيرا مقصود بيان علل و عواملى است كه باعث شد بنى آدم در ظلم و فسوق خود استمرار و دوام يابد و نسلش بر چيده نگردد. در اين باره نخست اين را فرموده كه اولين
1) الميــزان ج: 28 ص: 28
بشر به آيات و معجزات اقتراحى (درخواستي) خودش ايمان نياورد، آخرين هم پيرو همـــان اوليــنانــد وايمـان نخـواهنـد آورد و سپس بـه پيغمبـرگـرامـى خـوديـادآور شـد كـه در ايـن ميـان فتنـههـا در كـار است كـه بهزودى ظهـور نمـوده و امّت اسـلام را در بـوتـه امتحـان خـود داغ مـىكنـد، آنگاه داستـان آدم و ابليـس را خـاطـر نشـان مـىفرمايد كه ابليس سوگند خورد ذريه آدم را گمراه سازد و از خدا درخواست كرد كه او را بر گردهاش مسلط سازد، پس خيلى بعيد نيست كه اكثر مردم به سوى راه ضلالت گرائيده و در ظلم و طغيان و اعراض از آيات خدا غوطهور گردند، چون از يك سو فتنههاى الهى احاطهشان كرده و از سوى ديگـر شيطان بــا قشـون سـواره و پيادهاش محـاصرهشان نموده است.(1)
«وَ قُلْنـا يا ادَمُ اسْكُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ... قُلْنَااهْبِطُوا... !» (35 تا 39 / بقره)
« و گفتيم اى آدم تو و همسرت در بهشت آرام گيريد... و گفتيم پائين رويد كه تا مدتــى در زمين قرارگــاه و بهره داريد!»
آدم در اصل و در آغاز براى اين خلق شده بود كه در زمين زندگى كند و نيز در زمين بميرد و اگر خداى تعالــى او را (چند روز) در بهشــت منــزل داد براى اين بــود كه امتحــان خود را بدهنــد و در نتيجــه آن نافرمانى، عورتشــان هويــدا بگــردد تا بعـد از آن به زميــن هبوط كنند.
منظور اصلى از خلقت آدم اين بوده كه در زمين سكونت كند. چيزى كه هست راه زمينى شدن آدم همين بوده كه نخست در بهشت منزل گيرد و برترىاش بر ملائكه و لياقتش براى خلافت اثبات شود و سپس ملائكه مأمور به سجده براى او شوند و آنگاه در بهشت منزلش دهند و از نزديكى به آن درخت نهى كنند و او به تحريك شيطان از آن بخورد و در نتيجه عورتش و نيز از همسرش ظاهر گردد و در آخر به زمين هبوط كنند.
از ريخت و سياق آيات مربوط به موضوع آدم و ابليس به خوبى بر مىآيد - كه آخرين عامل و علّتى كه باعث زمينى شدن آدم و همسرش شد، همان مسئله ظاهر شدن عيب آن دو بود. و عيب نامبرده هم به قرينهاى كه فرموده: « بر آن شدند كه از برگهاى بهشــت بر خــود بپوشاننــد...،» همان عــورت آن دو بــوده: و معلــوم اســت كه اين دو عضــو، مظهــر همــه تمايــلات حيوانــى است چــون مستلــزم غذا خــوردن و
1) الميــــــــزان ج: 25 ص: 246
نمو نيز هستند.
ابليس هم جز اين همّى و هدفى نداشته كه به هر وسيله شده عيب آن دو را ظاهر سازد، گو اينكه خلقت بشرى و زمينى آدم و همسرش، تمام شده بود و بعد از آن خدا آندو را داخل بهشت كرد ولى مدت زيادى در اين بين فاصله نشد و خلاصه آنقدر به آندو مهلت ندادند كه در همين زمين متوجّه عيب خود شوند و نيز به ساير لوازم حيات دنيوى و احتياجات آن پى ببرند.
بلكه بلافاصله آن دو را داخل بهشت كردند و وقتى داخل كردند كه هنوز روح ملكوتى و ادراكى كه از عالم ارواح و فرشتگان داشتند، به زندگى دنيا آلوده نشده بود، بهدليل اينكه فرمود: « تا ظاهر شود، از آن دو آنچه پوشانده شده بود از آنان،» پس معلوم مىشود، پوشيدگى عيبهاى آن دو موقتى بوده و يكدفعه صورت گرفته، چون در زندگى زمينى ممكن نيست براى مدتى طولانى اين عيب پوشيده بماند. و جان كلام و آنچه از آيات نامبرده برمىآيد اين است كه وقتى خلقت آدم و حوا در زمين تمام شد بلافاصله و قبلاز اينكه متوجّه شونـد عيبهاشان پوشيده شده و داخل بهشت شدهاند.
پس ظهور عيب در زندگىزمينى و به وسيله خوردن از آن درخت، يكى از قضاهاى حتمى خدا بوده كه بايد مىشد و لذا فرمود: «زنهار كه ابليس شما را از بهشت بيرون نكند كه بدبخت مىشويد...،» و نيز فرمود:« آدم و همسرش را از آن وضعى كه داشتند بيرون كرد...،» و نيز خداى تعالى خطيئه آنان را بعد از آنكه توبه كردند بيامرزيد و در عيــن حال به بهشـت برنگردانيد بلكه به سوى دنيا هبوط داد تا در آنجا زندگـى كننــد.
و اگر محكوميت زندگى كردن در زمين با خوردن از درخت و هويدا گشتن عيب قضائى حتمـى نبود و نيز برگشتن آنها بـه بهشت محـال نبـود، بـايـد بعد از توبه و ناديده گرفتن خطيئه به بهشت برگردنـد چـون تــوبــه آثار خطيئه را از بيــن مـىبـرد.
پس معلوم مىشود علت بيرون شدن از بهشت و زمينى شدن آدم آن خطيئه نبوده بلكه علت اين بوده كه به وسيله آن خطيئه عيب آن دو ظاهر گشته و اين بهوسيله وسوســه شيطــان لعيــن صــورت گرفتــه است.(1)
1) الميــــزان ج: 1 ص : 240
«...وَ لَكُـــمْ فِــىالاَرْضِ مُسْتَقَــرٌّ وَ مَتـاعٌ اِلـى حيــنٍ ! » (36 / بقره)
«...تا مدتى در زمين قرارگاه و بهره داريد!»
بهنظر نزديك مىآيد كه قصه منزل دادن به آدم و همسرش در بهشت و سپس فرود آوردنش بهخاطر خوردن از درخت، به منزله مثل و نمونهاى باشد كه خداى تعالى وضع آدميان را قبل از نازل شدن به دنيا و سعادت و كرامتى كه در منزل قرب و حظيره قدس داشت و آن دار نعمت و سرور و انس و نور و آن رفقــاى پاك و دوستان روحانى و جــوار ربالعـالميـن كه داشت، به آن مثل مجسم ساخته است.
و همچنين اين معنا را - كه انسان كذائى در مقابل آن همه نعمت كه در اختيار داشته، به جاى آنها گرفتارى و بدبختى و تعب و خستگى و مكروه و آلام را اختيار مىكند بهجاى اينكه سعى كند خود را بههمانجاكه از آنجا آمده برساند و برگرداند، به حيات دنياى فانى و جيفه گنديـده و پسـت آن ميـل مىكنـد - مجسم مىســازد.
و نيز در قالب اين مثال اين معنا را بيان مىكند كه نه تنها آدم را بعد از توبهاش به داركرامت و سعادت برگردانيد، بلكه هر انسانى كه راه خطا پيموده، اگر برگردد و به سوى پروردگار خود رجوع كند، خداى تعالى او را به دار كرامت و سعادتش برمىگرداند و اگر برنگردد و همچنين دست به دامن زمين بزند و هواهاى نفس را پيروى كند، چنين كسى بهجاى شكر نعمت خدا، كفران ورزيده و خود را به دارالبواركشـانـده، جهنمـى كــه خــود افروخته و چه بد قرارگاهى است.
ايــن را نيز بايد دانســت كه آدم عليهالسلام به خود ستــم كرد و خود را در پرتگاه هلاكت و دو راهــى سعادت و شقاوت كه همان زندگى دنياســت، افكند بهطورى كه اگر در همان مهبط خود، يعنى دنيا باقى مىماند، هلاك مىشد و اگر به سعادت اولى خود برمى گشت تازه خود را به تعب افكنده بود، پس در هر حال به نفس خود ستم كرد، الاّ اينكه با هميــن عمــل، خــود را در مسيــر سعادت و در طريق منزلى از كمال قرار داد كه اگر ايــن عمل را نمىكرد و به زميــن نازل نمىشد و يا بدون خطا نازل مىشد، به آن سعــادت و كمالنمىرسيد.
آرى اگر پدر بشر و مادرش به زمين نمىآمدند كى مىتوانستند متوجّه فقر و ذلّت و مسكنت و حاجت و قصور خود شوند؟ و چگونه بدون برخورد با تعب و زحمت و رنج زندگى به روح و راحت درحظيره قدس و جوار ربالعالمين مىرسيدند؟ و براى جلوه كردن اسماء حسناى خدا، از عفو و مغفرت و رأفت و توبه و ستر و فضل و رحمت موردى
يافت نمىشد! چون مورد اين اسماء حسناى خدا گنهكارانند و خدا را در ايام دهر نسيمهاى رحمتى است كه از آن بهرهمند نمىشوند، مگر گنهكارانى كه متعرض آن شوند و خود را در معرض آنقرار دهند.
پس اين توبه همان اسـت كه بهخاطر آن راه هدايت را به روى انسان گشودند، تا آنرا مسيــر خود قرار دهند و تنظيف منزلــى است كه بايد در آنجا سكونت كننــد و بهدنبال همان راه و آن هدايت بود كه در هر عصرى دينى و ملّتى براى بشر تشريع شد.
خــوردن آدم از آن درخت ايجاب كرد، خداى تعالى قضاى هبوط او و استقرارش در زميــن و زندگــىاش را در آن برانــد، همــان زندگــى شقــاوت بــارى كــه آن روز وقتــى او را از آن درخت نهـى مىكرد، از آن زندگـى تحذيرش كرد و زنهارش داد.
توبهاى كه كرد باعث شد، قضائى ديگر و حكمى دوم درباره او براند و او و ذريّهاش را بـدين وسيلـه احترام كند و با هـدايت آنان بهسوى عبـوديت خـود، آب از جــوى رفتــه او را بجــوى بـاز گـردانـد .
پس قضائى كه اول رانده شد تنها زندگى در زمين بود ولى با توبهاى كه كرد، خداونـد همان زندگى را زندگى طيب و طاهرى كرد، به اين طور كه هدايت به سوى عبوديت را بـا آن زندگى تـركيـب نمـوده و يك زندگى خاصى از تركيـب دو زندگى زمينـى و آسمانى فراهـم آورد.(1)
1) الميزان ج: 1 ص: 250
«...اَلَّــذى خَلَقَكُــــمْ مِــــنْ نَفْـــسٍ واحِــــدَةٍ وَ خَلَــــقَ مِنْهـــا زَوْجَهــا...!» (1 / نساء)
«...خدائــى كه همه شما را از يك تن آفريـد و همسرش را نيز از او پديد آورد...!»
كلمه «زَوْج» به هر دو موجودى كه با يكديگر قرين باشند، چه حيوان و چه غير حيوان، گفته مىشود.
ظاهر جمله « مِنْها زَوْجَها،» اين است كـه مىخواهد بگويد: زوج اين فرد هم مثل خودش از هميــن نــوع اســت. و اين افــراد پراكنــده همه به دو فــرد هماننــد برمىگردند. اين آيه همان معنائى را بيان مىكنـد كـه در آيـــات زيـر بيــان شده است:
« از آيــات پروردگــار اسـت كـه جفـت شمـا را از جنس خــود شمــا برايتان آفريد تــا به او آرامش پيدا كنيد و بين شما دوستــى و مهـربــانــى قــــرار داد!» (21 / روم)
« و خــداونـد بـراى شمـا از جنس خودتـان زنـانى قرار داد و از اين زنان برايتان فرزنــدان و نسلى به وجـــود آورد!» (72 / نحل)
« خداوند پديد آورنده آسمانهــا و زمين است و براى شما از جنس خودتان زنانى قــرار داد و چهارپايــان را جفت آفريــد، تا بدينوسيله شما را زياد كند!» (11 / شورى)
« و از هر چيزى جفت آفريديم !» (49 / ذاريات)
پس آنچـه كه در بعضى از كتب تفسير ذكرشده كه آيه در صدد بيان اين مطلب است كه جفت اين فرد از خودش گرفته شده و خداوند او را از جزء بدن وى
آفريده است، همانطور كه در بعض اخبار اسـت كه : خداوند زن آدم رااز يكى از دندههاى وى آفريد، هيـچ شاهدى از خود آيه بر آن نمىتوان يافت.(1)
قرآن تقريبا تصريح مىكند كه نسل موجود بشر به يك مرد و زن كه پدر و مادر تمــام افرادند، مىرسد، پدر را خـداونـد در قــرآن بهنام «آدم» نــاميـده و امّـا از زنـش در قـرآن نام برده نشـده، ولـى در روايات از او به نام «حــوا» يــاد كــردهانــد.(2)
«فَقُلْنا يا ادَمُ اِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى !» (117 / طه)
«گفتيــم: اى آدم ايـن دشمـن تــو و همســر تــوسـت، زنهــار مـواظب بـاشيــد از اين بهشـت شمــا را بيـــرون نكنــد كـه تيره بخــت مىشــوى!»
دليل اينكه كلمه « تَشْقى ـ تيره بخت مىشوى!» را مفرد آورد و نفرمود: « شما دو نفر بدبخت مىشويد!» جهتش اين بود كه عهد الهى كه در آيات قبلى از آن نام برده بر آدم نازل شد. روى سخن با او بود و به همين جهت نه تنها در اين كلمه بلكه در تمامى كلماتى كه در اين داستان آمده وجه سخن با تنها آدم بوده، مانند كلمات «فَنْسى» - پس فراموش كرد و «وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما - در او پايمردى نديديم!» و «فَوَسْوَسَ اِلَيْه - شيطان بر او وسوســه كرد!» و «ثُمَّ اجْتَبيهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ - سپس پروردگــارش او را برگزيد و توبه او را بپذيرفت!»
در مواردى كه چارهاى جز ذكر (حوا) همسر آدم نبوده كلمات بهصورت تثنيه آمده، ماننــد جملــه «اى آدم اين دشمــن تو و همســر توست» و «از آن درخــت بخوردنــد و عــورتهـايشــان بــه ايشــان نمــودار شــد و بنا كردهانــد از برگهــاى بهشــت به خودشان بچسبانند.»(3)
«خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها...!» (6 / زمـــر)
«شمـا را از يــك انسـان آفــريــد و آنگاه، همسـر آن انسان را هــم از جنــس خــود او قـــرار داد... !»
خطــاب در اين آيــه به عموم بشر است و مراد به «نَفْسٍ واحِدَةٍ» آدم ابوالبشر است و مــراد به همسر آن نفــس واحده همســر اوست كه از نوع خود اوست و در انسانيت مثــل اوســت. مــراد اين اسـت كـه خـداى تعــالـى ايـن نـوع را خلـق كـرد و افـراد او را از يـك نفـــس واحـــد و همســرش بسيــــار كــــرد.
«...وَ اَنْزَلَ لَكُمْ مِنَالاَْنْعامِ ثَمانِيَةَ اَزْواجٍ...!» (6/زمر)
كلمه «اَنْعامِ» به معناى شتر و گاو و گوسفند و بز است و اگر آنها را هشت جفت خـوانـده بــه اعتبــار مجمــوع نـر و مـاده آنهاست.
«...يَخْلُقُكُمْ فى بُطُونِ اُمَّهاتِكُمْ خَلْقا مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فى ظُلُماتٍ ثَـلاثٍ...» (6 / زمر)
اين جمله بيان كيفيت خلقت نامبردگان قبلى، يعنى انسان و انعام است و در اينكه خطاب را تنها متوجّه انسان كرده و مــىفـرمـايـد: «شمـا را خلـق مـىكنـد،» بـه اعتبـار ايـن اسـت كـه در بيـن ايـن پنـج نوع جانـدار، تنهـا داراى عقـل انسـان اسـت و لـذا جـانـب او را غلبـه داده و بـر ديگـران چربانــده است.
معنــاى خلــق بعد از خلــق، پشت سر هم بودن آن است، ماننـد خلقت نطفــه و سپس نطفـه را علقـه كــردن و آنگـاه خلقـت علقـه و آنرا مضغـه كـردن و همچنيــن...!
مــراد به ظلمات ثــلاث، بهطورى كه گفتهاند ظلمت شكم، ظلمت رحم و ظلمت مشيمــه يا تخــمدان اســت.(1)
«وَ تَــذَرُونَ مــا خَلَــقَ لَكُـمْ رَبُّكُـــمْ مِنْ اَزْواجِكُمْ بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ عادُونَ !»(166 / شعراء)
«و همســرانتــان را كــه پــروردگــارتــان بــراى شمــا آفــريـــده وامىگذاريـد، راستــى كــه شمـا گــروهـــى متجـاوز هستيــد!»
اگر در خلقت انسان و انقسام آن به دو قسم نر و ماده و نيز به جهازات و ادواتى كه هريك از اين دو صنف مجهز به آن هستند و همچنين به خلقت خاص هر يك دقّت كنيم، جاى هيچ ترديد باقى نمىماند كه غرض صنع و ايجاد از اين صورتگرى مختلف
1) الميــــــــــــــزان ج : 34 ص : 59
است، در يك صنف از مقوله فعل و درديگرى از مقوله انفعال است، اين است كه دو صنف را با هم جمعكند و بدينوسيله عمل تناسل كه حافظ بقاء نوع انسانى تاكنون بوده انجام پذيرد.
پس يك فرد از انسان نر كه او را مرد مىخوانيم، بدين جهت كه مرد است براى يك فــرد ماده از اين نوع خلــق شده كه او را زن مىناميــم، نه براى يك فــرد نر ديگر. آنچه مرد را خلقتــش مرد كرده براى زن خلــق شده و آنچه كه در زن است و او را در خلقتش زن كــرده، براى مرد اســت. و اين زوجيت طبيعى است كه صنع و ايجاد عالم ميــان مـرد و زن يعنـى نر و ماده آدمى برقـرار كرده و اين جنبنده را زوج كرده است.
از سوى ديگر اغراض و نتايجى كه اجتماع يا دين در نظر دارد اين زوجيت را تحديد كرده و برايش مرزى ساخته بهنام «نكاح» كه يك جفتگيرى اجتماعى و اعتبارى است. بدين معنى كه اجتماع ميان دو فرد نر و ماده از انسان كه با هم ازدواج كردهاند، نوعى اختصاص قائل شده كه اين اختصاص مسئله زوجيت طبيعى را تحديد مىكند، يعنى به ديگران اجازه نمىدهد كه در اين ازدواج شركت كنند.
پس فطرت انسانى و خلقت مخصوص به او او را به سوى ازدواج با زنان هدايت مىكند و نيز زنان را به سوى ازدواج بـا مردان هدايت مىكند و نه ازدواج با زنى مثل خود و نيز فطرت انسانى حكم مىكند كه ازدواج مبتنى بر اصل توالد و تناسل است، نه اشتراك در مطلق زندگى.
از اينجا روشن مىشود كه در جمله «ما خَلَقَ لَكُم! - آنچه براى شما خلق كرده! » آنچه به ذهن نزديكتر است، اين است كه مراد به آن عضوى است از زنان كه با ازدواج براى مردان مباح مىشود و لام در « لَكُمْ - براى شما» لام ملك است آن هم ملك طبيعى و نيز كلمه «مِنْ» در جمله «مِنْ اَزْواجِكُم،» از همسرانتان تبعيضى است و مراد به زوجيت، زوجيت طبيعى است هر چند كــه به وجهــى كه ممكــن است، مــراد بــه آن زوجيــت اجتماعى و اعتبارىباشد.(1)
«وَ مِــنْ اياتِـــهِ اَنْ خَلَــقَ لَكُــمْ مِــــنْ اَنْفُسِكُــمْ اَزْواجـــا لِتَسْكُنُوا اِلَيْها...!» (21/روم)
« و يكى از آيات او اين است كه براى شما از خود شما، همسران درست كرد تا به سوى آنان ميل كنيد و آرامش گيريد و بين شما مودت و رحمت قرار داد...!»
1) الميـــــزان ج: 30 ص: 190
معناى جمله فوق اين است كه براى شما از جنس خودتان زوج آفريد. و كلمه «براى شما» معنايش «به منظور فائده و نفع شماست،» آرى هر يك از مرد و زن از جهاز تناسل دستگاهى دارند كه اين دستگاه بهكار نمىافتد، مگر وقتى كه با دستگاه طرف مقابل جمع شود و از مجموع آن دو، مسئله توالد و تناسل صورتگيرد.پس هر يك از آن دو در حدّ خود و فىنفسه ناقص و محتاج بهطرف ديگر است و از مجموع آن دو واحدى تام و تمام درست مىشود و بهخاطر همين نقص و احتياج است كه هريك به سوى ديگرى حركت مىكنــد و چون بدان رسيــد آرامش و سكونت مىيابد. چون هر ناقصى مشتاق به كمــال است - هر محتاجى مايل به زوال حاجــت و فقر خويــش است و اين حالــت همــان شبقــى اسـت كه در هر يك از اين دو طــرف به وديعــت نهــاده شــده اســت.
«...وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً...!» (21 / روم)
بهطورىكه از سياق برمىآيد: مراد به مودّت و رحمت در آيه همان مودّت و رحمت خانوادگى است. يكى از روشنترين جلوه گاه و موارد خودنمائى مودت و رحمت، جامعه كوچك منزلى است، چون زن و شوهر در محبّت و مودّت ملازم يكديگرند و اين دو با هــم و مخصوصــا زن، فرزنـدان كوچكتــر را رحم مىكنند. و اگر اين رحمت نبود، نسـل بهكلـى منقطــع مــىشـد و هـرگـــز نــوع بشـر دوام نمــىيــافت.(1)
« نِســـاؤُكُــــــمْ حَــــــرْثٌ لَكُـــمْ...!» (223/بقره)
« زنان شما كشت شمايند...!»
حاصــل معناى آيه اين است كــه: موقعيت زنان در جامعــه انسانى همانند؛ زراعتى است كه آدمى بــراى تحصيل غذائــى كه مايه حفــظ زندگانى و بهــاءِ آن است و نيــز بـــراى ابقــاء تخــم بــدان احتيـــاج دارد.
همچنين جامعه انسانى براى دوام نوع و بقاى نسل محتاج به زنان است، زيرا خداوند متعال تكوّن انسان و مصوّرشدن او را به اين صورت در طبيعت رحم قرار داده و طبيعت مردان را كه جزئى از آن ماده اصلى در ايشان است، مائل به زنان فرموده و ميــان مــردان و زنــان دوستــى و مهربــانيــى برقــرار كــرده است. از ايـن رو غــرض تكوينــى از اين امــر اين اســت كـه وسيلهاى براى بقاى نوع فـراهــم شود.(2)
« ... وَ بَــــــثَّ مِنْهُمــا رِجـالاً كَثيـــرا وَ نِســــاءً... !» (1 / نساء)
« ... از آن دو، مردان و زنان بسيارى پراكنده ساخت... !»
كلمــه «بَــثَّ» جــدا شـدن چيـزى اسـت، بــه نحـو پــراكنـده شــــدن .
ظاهر آيه اين اسـت كـه نسل موجود انسان به آدم و زنش برمىگردد، بدون آنكه در پيدايش اين نسل كسى جز آن دو با آنان همراهى كرده باشد. چون فرموده: « و از آن دو، مردان و زنان بسيارى منتشـر ساخـت!» و نفرموده « از آن دو و از غيـــر آن دو !»
از ايــن مطلــب دو چيـز استفاده مـىكنيم :
1 ـ مقصــود از «رِجــالاً كَثيــرا وَ نِســاءً، » تمام افــراد بشر مىباشند كه با واسطه يا بدون واسطــه از نســل او هستنــد. بنابراين، مثــل اين است كه فرمــوده باشــد ـ اى مــردم شمـا را از آن دو پراكنــده ســاخت!
2 ـ ازدواج در طبقه اوّل بين برادران و خواهران انجام شده است (يعنى پسران آدم با دختــران وى ازدواج كردنــد،) چه آنكه در آن موقــع نر و ماده منحصــر به آنان بوده و مانعى هم نــدارد زيــرا اين مطلــب يك حكــم تشريعــى اســت كه زمــام آن به دست خداونــد است. او مىتوانـد گاهى اين امر را حــلال و زمانــى حــرام فرمايــد.
اگر گفته شود كه اين ازدواج برخلاف فطرت است، در صورتى كه آنچه را كه
خداوند تشريع مىفرمايد، لازم استكه منطبق با فطرت باشد، جواب اين است كه: متمايل نبودن طبع به اين نوع ازدواج نه از آنجهت است كه از آن تنفر دارد بلكه اين عدم تمايل از آن جهت است كه ازدواج خواهر و برادر را موجب اشاعه فحشا و اعمال زشت و از بين رفتن غريزه عفت مىداند و معلوم است كه اين نوع ازدواج در جامعه جهانى امروز كه عنوان فجــور و فحشا دارد و امّــا در جامعه آن روز كه فقــط چند خواهــر و برادر را شامل مىشــده و مشيت خداونــد هم چنين تعلــق گرفته كــه عده آنها زيــاد شده و منتشــر گردنــد، هرگــز عنـوان فجــور و فحشــا بر آن منطبــق نبــوده اســت.(1)
« وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ...!» (27تا30/مائده)
« خبر دو پسر آدم را بهدرستى بر اينان بخوان، آنگاه كه قربانى پيش بردند و از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد، گفت بهطور حتم تو را خواهم كشت. گفت: خدا تنها از پرهيزكاران مىپذيرد! اگر دستت را به سوى من بگشائى كه مرا بكشى من دست خويش سوى تو باز نمىكنم كه تو را بكشم. من از خدا، پروردگار جهانيان مىترسم. من مىخواهم كه گناه من و گناه خويش را ببرى و از آتشيان شوى. و اين است پاداش ستمگران! دلش او را بكشتن برادر رام كرد و او را كشت و از زيانكاران شد!»
«قُربان» چيزى اسـت كه انسان براى تقرّب و نزديكى به خدا و يا غير او بهكار مىبرد. از ظاهر جمله معلوم مىشود كه هر يك از آن دو، چيزى كه مايه تقرب او باشد به نزد خداونــد بردهاند. آن دو فهميــده بودند كه قربانــى يكى قبــول و قربانى ديگرى پذيرفتــه نشده است. حالا از كجا فهميدهاند و به چه وسيله استدلال كرده و اثبات نمودنــد، آيـه ازاين قسمــت ساكـــت است .
ولى در يك جاى قرآن بيان شده كه در ملّتهاى گذشته و يا خصــوص بنىاسرائيل رسم بــوده كه قربانــى مقبول را آتش بسوزاند و بخورد. خداوند مىفرمايد ـ « كسانــى كه گفتند خداوند به ما عهد كرده كه به هيچ پيامبرى ايمــان نياوريـم، تـا مــا را يــك قربانى بيــاورد كــه آتــش آن را بخــورد...!»
قربانى تا امروز هم پيش اهل كتاب معروف است. ممكن است قبولى قربانى اين قصه هم به همانطور بوده است. به هر حال قاتل و مقتول هر دو مىدانستهاند كه قربانى
1) الميـزان ج : 7 ص : 231 و 244
يكى قبول و از ديگرى مردود شده است. سياق عبارت «حتما تو را مىكشم!» مىرساند كه گوينده همان كسى است كه قربانىاش پذيرفته نشده و اين سخن را از روى حسد گفته، زيرا علّت ديگرى در كار نبود. مقتول هم پيش از اين كارى كه جرم باشد نكرده كه با اين گفته روبرو شده به قتل تهديد شود. مقتول به او تذكر مىدهد كه جريان قبولى و عدم قبولى قربانى بهدست او نبوده و او در اين باره جرمى نــدارد. جــرم از قــاتل اسـت كــه پـرهيـزكارى نداشت و خداونـد هـم به جزاى آن قـربـانـىاش را نپــذيـرفته است.
ثانيا تذكر داد كه اگر قاتل قصد كشتن او را داشته باشد و به اين منظور دست خود را به سويش دراز كند او هرگز براى كشتن او دست به طرفش دراز نخواهد كرد، زيرا از خدا پرهيزكارى داشته و مىترسد. او در اينصورت مىخواهد قاتل گناه خود وگناه مقتــول را به دوش كشيــده و از جهنميــان شـود كــه اين اســت پــاداش ستمگــران!
بنابراين، جمله «خدا تنها از پرهيزكاران مىپذيرد!» مىرساند كه قبولى تنها براى قربانى پرهيزكار بوده و قربانى غير پرهيزكار قبول نمىشود. در اين كلام واقع جريان قبولى قربانىها و عبادتها و موعظه و ابلاغى درباره قتل و ستم و حسد و ثبوت مجازاتهاى الهى و اينكه اين مجازاتها لازمه مقام پروردگارى و ربوبيت خداوند است، بيان شده است.
پسر مقتول آدم از پرهيزكاران و صاحب معرفت درباره خدا بوده است. دليلهاى محكم و موعظههاى خوبى كه در صحبت و خطاب به برادرش بدو گفته بهترين گواه علم و دانش اوست. او با همان طينت پاك و فطرت صاف خود درك نموده و بيان كرده است كه - بهزودى عده افراد بشر زياد شده و آنگاه به اقتضاى طبع بشرى اجتماعات مختلفى پيدا نموده و عدهاى پرهيزكار و دسته ديگرى ستمگر خواهند شد و آنها و تمام جهانيان ديگر يك پروردگار دارند كه مالكشان بوده و كارشان راتدبير مىنمايد و يكى از تدبيرهاى قاطع او اين است كه عدالت و نيكى را دوست داشته و ستم و ظلم را مغبوض و بد بدارد. لازمه اين معنى اين است كه تقوى و ترس از خدا بر بشر فرض و واجب باشد ـ و اين همان دين است. بنابراين طاعتها و قرب و منزلتها و بدىها و گناهانى بوده است. و طاعتها تنها در صورتى پذيرفته مىشود كه از روى تقوى و پرهيزكارى باشد.
اينها، اصول معــارف دينى و مبانى علوم مبدأ و معاد است كه اين بنده صالح خدا همــه را براى برادر نــادان خود كه حتــى نمىدانست ممكــن است چيـزى را بــا دفــن كردن در زمين از ديدهها پوشيده داشت و آنرا از زاغى آمـوخت، بيـان كـرد.(1)
1) الميزان ج : 10 ص : 147
« مِنْ اَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنىاِسْرآئيلَ اَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسا...» (32 / مائده)
«به اين جهت ما بر بنى اسرائيل نوشتيم كه هر كه كسى را جز به قصاص يا فسادى در زمين بكشد، چنان است كه همه مردم را كشته باشد و هركه كسى را زنده بدارد، گويــا همــه مـردم را زنـده داشتــه است... !»
«مِنْ اَجْلِ ذلِكَ،» اشاره به همان قصه پسران آدم است كه در آيات پيشين ذكر شده يعنى وقوع آن فاجعه بزرگ سبب شد كه بر بنى اسرائيل چنين نوشتيم. اين قصه مىرسانــد كــه طبيعــى اين بشــر است كه پيــروى هوى و حســد باعث مىشــود كه كوچكترين چيزى ايشان را به نــزاع مقام الهــى و باطل ساختن غرض خلقت كشــانــده و بــرادر نوعــى و بلكـه جگــر گوشه پــدر و مــادرى خــود را مىكشــد.
حقيقت انسانيتى كه در عده زيادى هست، در يكنفر هم هست، خداوند با آفرينش اين افراد و تكثير اين نسل خواسته اين حقيقت را كه در تك تك افراد عمر كوتاهى دارد همچنان در روى زمين باقى مانده و اين بقايش ادامه يافته و خداوند در زمين پرستش و عبادت شود. بنابراين از بين بردن فردى با قتل، افساد در آفرينش و باطل كردن هدف الهى در انسانيت است.
اين «نوشتن» كه در آيه ذكر شده گرچه حكم تكليفى نيست، لكن از نظر بيان واقع جرم خالى از شدّت نبوده و در برانگيختن غضب الهى در دنيا يا آخرت اثربسزائى دارد.معناى بقيه آيه اين است كه چون طبع بشرى است كه به آسانى به ارتكاب اين جنايات بزرگ دست بزند و بنى اسرائيل هم كه چنانند، به ايشان واقع قتل را شرح داديم تا شايد از زيادهروى دست بردارند و همانا فرستادگان ما با آيات روشنى بهسوىشان آمدند و آنگاه ايشان در زمين زيادهروى مىكنند.
خداوند قتل كسى در برابر كسى را استثنا نموده است كـه منظور همان قصاص است و نيز قتلى را كه بــه مجـازات فسـاد در زمين انجـام گيرد استثنا فرموده اســـت .
بيان منزلتى كه از اين آيه استفاده مىشود اين است كه يك فرد انسان از نظر آن حقيقتى كه با خود دارد و مردن و زنده شدن هم مربوط به آن حقيقت است، با تمام افراد فرقــى نداشته و همــان حقيقتــى را كه تمام افراد با خود دارنــد، آن فــرد هم دارد، لازمه ايــن معنى اين اســت كه قتل يك نفــر هم چون قتــل نوع بشر باشد و برعكس زندهداشتن يكنفر هم چون احياء تمام مردم باشد.
منظـور از زنده داشتن از قبيل گرفتن غريق، رها كردن اسير و هدايت بحق است.(1)
« فَطَّوَعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اَخيهِ فَقَتَلَهُ... فَبَعَثَ اللّهُ غُرابا...!»
« دلش او را به كشتن برادر رام كرد و او را كشت و از زيانكاران شد. خدا زاغى را فرستاد كه در زميــن مىكاويد، تا بــدو نشان دهد چگونــه جسد بــرادر را بپوشانــد، گفــت اى واى، مــن از اين هــم درمــانــدهام كــه چــون ايــن زاغ باشــم و جسد برادرم را پنهان كنم... !»(30 و 31 / مائده)
«فَطَّوَعَتْ» بهمعنى فرمانبردارى تدريجىاست، بهاين معنى كه دل را با وسوسهها و انگيزشهاى پىدرپى بهكار نزديك ساخته رام كند، تا بهطور كاملى فرمانبردارى كند و معنــى آيه چنين مىشود كه: دلش رام او شــده و فرمانش را دربـاره قتل برادر تدريجا پذيرفت .
سياق آيه مىرساند كه قاتل مدتى متحير بوده و مىترسيده كسى از كارش مطلع شود و نمىدانسته چه كند كه كسى جسد مقتول را پيدا نكند، تا اينكه خداوند زاغى را برانگيخته است، چون اگر جريان برانگيختن زاغ و تفتيش زمين با جريان قتل همزمان بودند ديگر وجهى نداشت بگويد: « واى بــر من! عـاجــزم كــه چــون اين زاغ بـاشم...!»
همچنين از سياق آيه بهدست مىآيد كه آن زاغ پس از كاويدن چيزى را در زمين دفن كرده است. ظاهر كلام اين است كه زاغ مىخواسته راه دفن را نشان دهد، نه كاويدن را، او بهقدرى ذهن ساده داشت كه باز هم معنى كاويدن را درك نكــرد. بنــابــراين، او از اينجـا به دفـن منتقـل شــد كه ديد زاغ زميـن را كاويـد و چيــزى دفــــن نمــــود.
اين قسمت قصه پسران آدم يعنى قسمت كاويدن زاغ و فكر قاتل درباره آن تنها آيــهاى اســت در قــرآن كه حــال بشر را در بهرهبــردارى از حــواس نشــان مىدهد و مىرسانــد كــه انســان خــواص چيــزهــا را بهوسيلــه حس بهدست آورده و سپـس بــا تفكّــر در آنها بــه اغــراض و مقــاصد حيـاتــى خــود رسيـده اســت .
نسبت دادن برانگيختن زاغ براى نشان دادن چگونگى دفن به خداوند در حقيقت
1) الميــــزان ج: 10 ص:170
نسبت دادن آموختن چگونگى دفن به خداوند است. زاغ گرچه نداند كه خدا او را فرستاده و همچنين پسر آدم گرچه نداند كه مدبّرى هست كه كار فكر و تعلم او بهدست آن مدبّر است و خيال كند ارتباط زاغ و كاويدن او با تعلم او همچون ساير اسباب اتفاقى كه راه تدبير معاش و معاد را به بشر ياد مىدهد، يك ارتباط اتفاقى است ولى در حقيقت خداست كه انسـان را آفريده و او را به طرف كمال دانش براى اهداف زندگى اش سوق داده است.
خداوند خواص اشياء را كه حواس بشر بهنحوى بدان مىرسد، بدو ياد داده است. خداست كه به بشر علاوه بر حس فكر داده تا بدان وسيله به كمالاتى كه بهوسيله علوم فكرىاش كه در تكوين جريان دارد و علوم نظرى خوانده مىشود، برايش مقدّر شده است، برسد.
اينها مربوط به علوم نظرى بوده كه كمال فكر و روح بشر است و امّا علوم عملى يعنى آنها كه جاى عمل بوده و مورد عبادت (سزاوار است بكنند يا نكنند،) قرار مىگيرد، آنها بــه الهام الهى و بدون وساطت حــواس و يـــا عقل نظرى بهدست مىآيد: « فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواهــا ـ سپس بدى و پرهيزكارىاش را بدو الهام نمـود!»
(8 / شمس)
علم به چيزهائى كه انجام آن شايسته است كه همان «حسنه» است و چيزهائى كه انجامش شايسته نيست كه همان «سيّئه»است بهطور الهام كه همان انداختن در دل است مىباشــد. بنابراين تمام علومــى كه براى بشر بهدست مىآيد هدايت الهى و با هدايت الهى است.
قــرآن مىرســانــد كــه معــارف واقعــى همــه از فطــرت است، يعنــى آفرينــش انســـان نــوعــى ايجـاد اســت كه مستلزم ايـن علــوم و ادراكــات اســت.
قرآن اثبات مىكند كه احكام شرعى فطرى و روشن بوده و تقوى و زشتى عمومى ادراكى الهامـى بوده و تفصيلش را بايــد از راه «وحـــى» بــه پيامبر صلىاللهعليهوآله استفاده كرد.
قــرآن همچنيــن راه «تذكــر» را كــه بــاعــث ابطــال سلــوك علمــى فكــرى و از بيـن بردن منطـق فطــرت است باطل مىسازد!
قـرآن تفكـر بدون تقوى را هم ممنوع مىدارد!(1)
1) الميزان ج: 10 ص: 157
«...وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثيرا وَ نِساءً...!» (1 / نساء)
«...و از آن دو، مـــردان و زنــان بسيـــارى پــراكنده سـاخـــت... !»
قرآن كريم تقــريبـا تصــريح دارد كــه نســل مـوجـود بشــر بــه يك مــرد و زن كــه پدر و مــادر تمام افرادند مىرسد. تورات كنونى هم به همين نحو سخن گفته است.
قرآنمىفرمايد: « ... وَ بَدَاَ خَلْقَالاِنْسانِ مِنْطينٍ ثُمَّ جَعَلَنَسْلَهُ مِنْ سُلالةٍ مِنْ ماءٍ مَهينٍ - و آفرينش انســان را از خاك شــروع كرد، سپس نسل او را در خلاصه آب بى ارزشـى قرار داد!» (7 و 8 / سجـده)
همانطور كه آيات ديگر قرآن نيز نشان مىدهد، سنّت پروردگار در موضوع بقاء نسل بر اين قرار گرفته كه از مجراى نطفه باشد، لكن بدو آفرينش او را از خاك قرار داد، چه آنكه اين نسل از آدم است و خدا آدم را از خاك آفريد. بنــابــراين، هيــچ شبهـهاى نيسـت كه اين آيــات ظهور دارد، در اينكه اين نســل به آدم و زنــش بــاز مـىگــردد.
افــراد بشـــر از نظــر رنـگ بشـــره بــه چهــار دستــه تقسـيم مـىشـــــونــد: اوّل - سفيد پوستان كه جمعيت بيشترى بوده و در سرزمينهاى معتدل آسيا و اروپا زندگىمىكنند . دوّم - سياه پوستان كه در آفريقا بسر مىبرند. سوّم - زرد پـوستان مــانند اهالـى چيــن و ژاپــن. چهــارم - سرخ پوستــان ماننــد هنــدوان آمريكــا.(1)
«يا اَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُالَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ... وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثيرا وَ نِساءً...!»
«اى مردم از خدايتان بترسيد، خدائى كه همه شما را از يك تن آفريد و همسرش را نيــز از او پديد آورد... و از آن دو، مردان و زنان بسيارى پراكنده ساخت... .» (1 / نساء)
تاريخ يهود عمر نوع انسانى را بيش از هفت هزار سال نمى داند و اين مطلب بى وجه هم نيست، چون اگر ما مرد و زنى را فرض كنيم كه عمر متوسطى كرده و در شرايط
1) الميــــــــزان ج : 7 ص : 237
متوسطى از نظر مزاج و امنيت و فراوانى و آسايش قرار گرفته باشند و همچنين ساير عواملى كه در زندگى انسان مؤثر است مساعد باشد و فرض كنيم كه اين دو با هم ازدواج كرده و در شرايط متناسب و متوسطى توالد و تناسل كنند و همين فرض عينا در فرزندان دختر و پسر آنها بهطور متوسط باقى باشد، خواهيم ديد كه پس از يك قرن بيش از هزار نفر شدهاند، يعنى هر فردى در صد سـال حـدود پـانصـد نتيجه داده است.
سپس تمام عواملى را كه با حيات انسان مبارزه مىكند، از قبيل سرما و گرما، طوفان، زلزله، قحطى و كشتارهاى فجيع و غيره را در نظر گرفته و آن را در حد اعلى فرض كنيم و آن اندازه مبالغه كنيم كه نسبت افرادى را كه در هر قرن در اثر آفات از بين مىرونــد، نسبت به باقــى ماندهها، نهصدو نودو نه در هــزار بدانيم . به اين معنى كه در هــر قرن فقط يك فــرد از هــزار نفر باقــى بماند، با ايــن ترتيــب پيداســت كه عوامــل توالد و تناسل فقط مىتواند، عدد هر دو نفر را در هر صد سال يكى افزايش دهد.
سپس افزايش همان دو نفرى را كه اول فرض كرديم، به همين ميزان حساب كنيم تا هفت هزار سال (70 قرن)، خواهيم ديد كه از دو ميليارد و نيم نفر تجاوز مىكند و اين همان عددى است كه آمار جهانى امروز (تاريخ تأليف الميزان) راجع به تعداد نفوس بشرى نشان مىدهد.
اين موضوع تأييد مىكند كـه عمر نوع انسان همان است كه گفته شد، لكن دانشمندان ژئولوژى (علم طبقات زمين) گفتهاند كه عمر نوع انسان از ميليونها سال هم تجاوز مىكند و آثار و فسيلهائى هم كه مربوط به پيش از پانصد هزار سال قبل است به دست آوردهانــد، ولى اين دانشمنــدان دليل قانع كننــدهاى كه ثابــت كند نسل موجود، متصــل و پيوستــه بــه آن انسان هاســت، در دست ندارنــد، احتمال مىرود زمانــى نــوع انسان در زمين پيــدا شده و سپس رو به ازدياد گذاشتــه و زندگى كرده است و بعــد منقــرض شــده و بــاز پيــدا شــده و منقــرض شــده و هميــن طور ادوارى بر او گذشته اســت، تا نسل موجود كه آخرين دورههاى اوست پديد آمده است.
امّا قرآن صريحا بيان نكرده است كه آيا ظهور نوع انسان منحصر به همين دوره است يا اينكه قبلاً هم ادوارى بر او گذشته كه ما آخرين آنها هستيم، گرچه بسا مىتوان از آيه « بهياد آر وقتى را كه پروردگارت به ملائكه فرمود - مىخواهم در زمين خليفه قرار دهم ملائكه گفتند؛ مىخواهى كسانى را بگمارى كه فتنه و فساد و خونريزى در زمين بنمايد!» (30 / بقره) استشمــام كرد كه قبــل از دوره كنونــى ادوار ديگرى نيز بر نوع انسان گذشته باشد.
از بعضـى از روايات اهل بيت عليهالسلام معلوم مىشود كه اين نوع، ادوار زيادى
قبل از اين دوره به خود ديده است. در كتاب خصال از امام محمدباقر عليهالسلام روايت است كه خداوند عزّوجلّ از آنروز كه زمينرا آفريده هفتعالم در آن پديد آورده است و انسانهاى اين عوالم از فرزندان آدم نبودهاند و خلقتشان از پوسته روى زمين است و خداوند آنها را يكى پس از ديگرى با جهان مربوط بهخودشان در زمين منزل داد و سپس آدم ابوالبشر را آفريد و فرزندانش را از او پديــد آورد.
(يك حساب ساده ديگر نيز مىتوان كرد و آن محاسبه زمان ظهور پيامبران و ادوار مذاهب الهى است. بدين معنى كه از زمان حاضر تا عصر پيامبر مقدس اسلام حدود 1400 سال مىگذرد و فاصله آن با ظهور حضرت مسيح حدود 600 سال است و اگر به همين ترتيب فاصله ظهور حضرت موسى و حضرت يعقوب و ساير پيامبران را حساب كنيم و به حضرت ابراهيم و نوح برسيم تا به نسلهاى اوليه بشر و حضرت آدم، حداكثر عمر بشر كنونى را حدود همان عدد هفت يا هشت هزار سال مىتوانيم تخمين بزنيم. امين.)(1)
«قيلَ ينُــوحُ اهْبِــطْ بِسَلــمٍ مِنّــا وَ بَرَكــتٍ عَلَيْــكَ وَ عَلـى آ اُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ...!» (48 / هود)
«اين سخن آمد كه: اى نوح! با درودى از جانب ما و بركتهائى براى خودت و براى امّتهائى از كسانــى كه همراه تواند فرود آى و امّتهائى ديگرند كه بهرهمندشان خواهيم كرد و آنگاه عذاب دردناكى از جانب ما به آنها خواهد رسيد!»
اين خطاب يعنى «يا نوح فرود آى...،» در چنان موقعيت زمانى صادر شده كه هيچ موجودى متنفسى اعم از انسان و حيوان روى زمين نبوده زيرا همگى غرق شده بودند و جز گروهاندكى كه در كشتى بودند، از آنان باقى نمــانـده بــود و كشتـى هـم آرام گرفتـه و روى كــوه«جودى » فرود آمـده بـود. در چنيـن وضعـى فـرمـان صـادر شـد كـه بـه زميـن فــرود آينــد و آن را آبـاد سازنـد و مـدتى مجـدد در آن زنــدگـى كننـد .
اين خطاب با توجّه به ظرف زمانى صدور آن، خطابى است كه شامل همه افراد بشر مىشود، از موقعى كه از كشتى خارج شدند تا روز قيامت، نظير خطاب الهى اى كه در روز هبوط آدم از بهشت به زمين صادر شد و خدا در يكجا آن را بدين شرح حكايت كرده است: «گفتيم فرود آئيد در حالى كه با يكديگر دشمنيد و قرارگاه و بهره ورى شما تــا مـدتـى روى زميــن اســت!» (36 / بقره)
1) الميزان ج: 7 ص:236
جاى ديگر مىفرمايد: « خدا گفت در زمين زندگى مىكنيد و در زمين مىميريد و از زمين بيرون آورده مىشويد !» (25 / اعراف)
اين خطاب دومين خطاب و مشابه خطاب اوّل و متوجه و متعلق به نوح و همراهيان مؤمن او - كه نسل آن روز بشر به آنان منتهى مىشد - و همچنين نسلهاى بعدى آنها تا روز قيامت است. خطاب مزبور زندگــى زمينـى آنـان را مقــدور مـىسـازد و به ايشان اذن مىدهد كه در زمين فرود آينــد و در آن استقـرار يـابنـد و جـايگـزين شوند.
خدا مردمى را كه به ايشان اذن داده، به دو دسته تقسيم كرده و اذن به يك دسته يعنى نوح و همراهيان او را «سلام »و«بركات» و اذن به دسته ديگر را (بهرهمند ساختن،) ناميده و در تعقيب آن از نازل شدن عذاب سخن گفته است و در ضمن كلمه «سلام» و «بركات» نيز از بشارت خير و سعادت نسبت به دستهاى كه به آنها تعلق دارد خالى نيست.
از آنچه گذشت روشن شد كه خطاب به هبوط در اين آيه كه با «سلام» و «بركات» و (تمتيع) وابسته شده به عموم افراد بشر از آن هنگام كه كشتى نشينان پياده شدند تا روز قيامت توجّه دارد و هم وزن خطاب هبوطى است كه به آدم و زنش متوجّه بود. همانگونه كه آن خطاب به مردم اذن مىدهد كه زندگى زمينى خود را آغازكنند و مطيعان خدا را نويد و عاصيان را بيم مىدهد، اين خطاب نيز طابق النعل بالنعل چنين است. بدين ترتيب واضح شد كه مراد از «امّتهائى از كسانى كه همراه تواند،» امّتهاى صالح كشتىنشين و مردمان شايستهاى هستند كه از نسل آنان پديد مىآيند. (...و بر امّت هائى كه از نسل كشتى نشينانى كه همراه تواند پديد مىآيند و نسل شايسته ايشاناند!) و ظاهر اينمعنى ايناستكه كشتىنشينان همگىسعادتمند و رستگاربودند.
«وَ اُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنّا عَذابٌ اَليمٌ ـ و امت هاى ديگرند كه بهرهمند- شــان خواهيم كــرد و آن گاه عــذاب دردنــاكـى از جانــب مـا به آنها خواهــد رسيد!» (48 / هود)
خدا اين دسته را خارج از دستهاى قرار مىدهد كه مخاطب (اذن) بودند. چون مىخواسته اين دسته را از موقف كرامت خويش طرد كند و بلكه فقط خبر مىدهد كه در اين ميان امّتهاى ديگر هم خواهند بود كه بهره مندشان خواهيم كرد و آنگاه عذابشان خواهيم نمود و اين امّتها در تصرف بهرههاى زندگى داراى اذن آميخته به كرامت و تقـرب نيستنــــد.(1)
1) الميزان ج : 20 ص : 76
« وَاللّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَزْواجِكُمْ بَنينَ وَ حَفَدَةً...!» (72 / نحل)
« خدا براى شما از خودتان همسران قرار داد و براى شما از همسرانتان فرزندان و نوادگان پديد آورد...!»
مراد از «حَفَدَةً» اعوان و خدمتكاران از فرزندان است، چون «حَفَدَةً» را مقيد كرد، به متولّد از همسران به همين جهت بعضى بنين و «حَفَدَةً» را به فرزندان خردسال و بزرگسال تفسير كردهاند و بعضى ديگر بنين را به فرزند بلافصل و «حَفَدَةً» را به فرزندان با فاصله يعنى نوه تفسيركردهاند.
معناى آيه اين است كه خداوند براى شما از همسرانتان فرزندان و ياورانى قرار داده كــه به خــدمـت آنـان در حـوائجتـان استعـانـت بكنيـد و بـا دست آنـان مكــاره و نــامــلايمــات را از خـود دور ســازيـد.
«...وَ بِنِعْمَــتِ اللّهِ هُمْ يَكْفُرُونَ... ـ و به نعمــت خــدا كفـران مىورزنـد!» (72 / نحل)
مقصود از نعمت همان است كه همسرانى از جنس خود بشر براى ايشان درست كرد و فرزندان و نوههائى از همسران پديد آورد چه اين از بزرگترين و آشكارترين نعمتهاست، زيرا اساسى تكوينى است كه ساختمان مجتمـع بشـرى بـر آن بنـا مىشود و اگر آن نبود مجتمعى تشكيل نمىيافت و اين تعاون و همكارى كه ميان افراد هســت
پديد نمىآمد و تشريك در عمل و سعى ميسر نمىشد و در نتيجه بشر به سعــادت دنيـا و آخــرت خود نمىرسيــد.
اگر اين رابطه تكوينى را كه خدا به بشر انعام كرده انسان قطع كند و اين رشته پيونــد را بگسلد، آنوقت به هر وسيلـه ديگرى كه فــرض شود متوسل گردد، جا پر كن ايــن رابطــه تكوينــى نگشته و جمعش جمع نمىشود و با متلاشى شــدن جمــع بشـر و پـراكنـــدگـى وحـدتــش هـلاكتـش قطعــى اسـت.(1)
«هُــوَ الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْــسٍ واحِــدَةٍ وَ جَعَـلَ مِنْهـا زَوْجَها لِيَسْكُـنَ اِلَيْها...!» (189 / اعــراف)
«اى گروه بنى آدم، خداى تعالــى آن كسى است كه شمــا را آفريد از تن واحدى كه پدرتان بود و از آن، يعنــى از نوع آن، همســرش را آفريد، تا آن مرد به داشتن آن همسر دل آرام شـود... !»
«...فَلَمّا تَغَشّيها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفيفا فَمَرَّتْ بِه...!» (189 / اعراف)
پس وقتى با او در آميخــت، بار سبكى كه عبارت باشد از نطفه برداشت و همچنان اين بــار را داشت و با آن آمد و شد و نشســت و برخاست مىكرد، تا آنكه نطفه در رحمــش رشد نمــوده و به حد جنيــن رسيــده و سنگيـــن شـد.
و همسر آدم احساس سنگين آنرا مىكرد، پس وقتى سنگين شد، اللّه را كه پروردگارشان باشد بخواندند و با او عهد و پيمان بستند كه اگر روزى كنى ما را فرزندى صالح براى زندگى و بقاء به اينكه فرزندى تام الخلقه و بى عيب و آفت باشد، در اين صورت از شكر گزارانت خواهيم بود و نعمتت را اظهار مىكنيم و در امور خــود از هر چيــز به سويت منقــطع مىشويــم و به هيچ سببــى جــــز تو نگـرائيـده و بـــه هيــچ چيــــز جـــز تـــو دســت نمـىآويـزيـــم! (چون در هنگام فرزند دار شدن و روزهاى ولادت فرزند آرزوى انسان اين است، نه اينكه صالح دينــى باشد!)
« فَلَمّآ ءَاتيهُمـا صالِحــا جَعَلا لَهُ شُرَكآءَ فيمآ ءَاتيهُما فَتَعالَــى اللّــهُ عَمّــا يُشْرِكُــونَ !»
(190 / اعراف)
پس وقتى خداوند دلخواهشان را به ايشان داد و او را انسانى تام الخلقه و صالح براى بقاء قرار داد و به وسيله او چشم آن دو را روشن كرد پدر و مادر در فرزند دارشدن خود براى خدا شريك قرار دادند و جهتش اين بود كه علاقه و شفقت به آن فرزند ايشان
1) الميزان ج: 24 ص:188
را وادار كرد، تا به هر سببى غير خدا دست آويخته و در برابر هر چيزى غير خدا خاضع شوند، با اين كه با خدا شرط كرده بودند از شاكرين او باشند و نعمت او و ربوبيتش را كفران نكننـد، لكن عهد خود را شكستند و شرط خود را ناديده گرفتند.
و جــز آن كسانـى كــه خداونــد بــه ايشان رحــم كرده، همه مردم اينطورانـد، يعنى همه همــت و نيــروى خــود را صــرف نقــض عهــد و خلــف وعــده و شكستــن عهـدى مــىكننـد كـه بـا خـدا بستـهانـد - « فَتَعالَــى اللّـــهُ عَمّا يُشْرِكُــونَ !»(1)
« ... فَمَـنْ تَبِعَنــى فَاِنَّـــهُ مِنّـــى وَ مَـــنْ عَصانــى فَـاِنَّــكَ غَفُــورٌ رَحيـــمٌ !» (36 / ابراهيم)
« ... پــس هر كه پيروى من كنــد از من است و هر كــه عصيان من كنــد تو آمرزگار و مهــربــانى!» مقصود (ابراهيم) عليهالسلام از پيروى او پيروى دين او و دستورات شرع اوست، چه دستــورات مربوط به اعتقــادات وچه مربــوط به اعمــال، همچنانكه مقصود از عصيــان او، تــرك سيــره او، شريعــت او و دستــورات اعتقــادى و عملــى اوســت.
گويا خواسته بگويد: هر كه در عمل به شريعت من و مشى بر طبق سيره من، مرا پيروى كند، او به من ملحق است و به منزله فرزندان من خواهد بود و من اى خدا از تو مسئلت مىدارم، مرا و ايشان را از اينكه بت بپرستم دور بدار و هر كه مرا در عمل به شريعتم نافرمانى كند و يا در بعضى از آنها عصيان بورزد، چه از فرزندانم باشد و چــه غيــر ايشان، خدايــا او را به من ملحــق نفرما. و من از تــو درخواست نمىكنــم كه او را هم از شــرك دور بــدارى، بلكــه او را به رحمــت و مغفــرت خود مىسپــارم.
از اين بيان چند نكته روشن مىشود، يكى اين كه مراد از فرزندان را كه در آيه قبل بود توسعه و تخصيص مىدهد و فرزندان خود را به عموم پيروانش تفسير نموده، فرزندان واقعى خود را به همان پيروان تخصيص زده و عاصيان ايشان را از فرزندى خود خارج مىكند.
دوم اينكه ابراهيــم عليهالسلام پيروان بعــدى خود را به خــود ملحق ساخته و عاصيان را هر چنـد كه از فرزنــدان واقعــىاش باشنــد، به مغفــرت و رحمـت خــدا مىسپارد .
در جاى ديگر قرآن مىفرمايد ـ « سزاوارتر به ابراهيم همانهائى هستند كه وى را پيــروى كــردنـد و همچنين ايـن پيغمبـر است و كسانـى كـه بـه وى ايمـان
1) الميزان ج: 16 ص:297
آوردنـد!»
نكتهاى كه ممكن است از كلام ابراهيم استفاده شود اين است كه درباره پيروانش عرض كرد «از من است،» و امّا نسبت به آنها كه عصيانش كنند سكوت كرد و اين خود ظهور دارد در اينكه خواسته است، همه پيروانش را كه تا آخر دهر بيايند پسر خوانده خود كند و همه آنهائى را كه نافرمانىاش كنند، بيگانه معرفى نمايد، هر چند كه از صلب خودش باشند.
اسلام، پسرخوانده و ولدزنا، فرزندكافر و مرتد را نفى نموده و گفته: كه اينان فرزند نيستند و در مقابل، شيرخواره و متولّد در بستر زناشوئى هر چند كه احتمال خلاف هم داشتــه باشد، فرزند خوانده (با اينكه شيرخواره فرزند طبيعى نيست،) و همچنين در كلام مجيدش پسر نــوح را رسما از پســرى نوح نفى كرده و فرموده:
« اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ اِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صلِـحٍ ـ او از دودمان تو نيست، او عمل غيرصالح است!» (46 / هود)(1)
«زُيِّــنَ لِلنّــــاسِ حُــــبُّ الشَّهَــــواتِ مِـــنَ النِّســــاءِ وَ الْبَنيــــــنَ وَ ...!» (14 / آل عمران)
«دوست داشتن، خواستنىهــا، از زنـان و فـرزندان و بستههـاى فراهم شده طلا و نقره و اسبان نشاندار و رمه و زرع، براى مردم آرايش يافته...!»
تزئين و آرايش دادن متاع و كالاى دنيا براى دو منظور و هدف تصور دارد: يكى آن تزئين و آراستنى كه به منظور رسيدن به آخرت و طلب كردن مرضات الهى است، تا آدمى در حيات و زندگى دنيوى با اعمال مختلف كه در ناحيه «مـال» و «جـاه» و«اولاد» و «نفــوس»و امثـال آن انجـام مىدهـد، راه خوشنـودى خـداونـد را تحصيـل كنـد و بــه قرب او فائــز شود. اين قســم از تزئيـن را خداونـد به خودش نسبــت داده اسـت .
ديگر آن تزئين و آرايشهائى مىباشد كه به منظور جلب قلوب آدميان نسبت به
زخارف و زينتهاى دنيوى ترتيب داده شدهاند، تا دلهاى انسانى را ربوده و از توجه به مبدأ و ياد و ذكر خداوندى باز دارد، اين نحوه از تزئين، تنها و تنها تصرف شيطانى و مذموم است. و خداوند متعال هم در كلام خود آن را منسوب به شيطان دانسته و بندگانش را هم از نزديكى به آن نهى فرموده است.
منظور اصلى آيه بيان اصناف مختلف مردم نسبت به شيفتگى و عشق به مشتهيات دنيائى است، يعنى مىخواهد بيان كند كه دستهاى از مردم تنها به عشقبازى
1) الميزان ج : 23 ص: 106
با زنان مىپردازند كه اين خود دنبالههائى پيدا مىكند و به معاصى بزرگى منجر خواهد شد و دستهديگر تنها بهمحبت پسران و زيادكردن آنها و استمداد جستن از ايشان، دلبستگى دارند و در اين راه مىكوشند. عده ديگر سعى خود را تنها و تنها جمع اموال قرار داده و بيشتر در گردآوردن پولهاى طلا و نقره يا آنچه جاى آنها را بگيرد مىكوشند.
مردمى ديگر اشتهاى خود را در فراهم نمودن اسب يا جمع كردن گاو و گوسفند و شتر و يا پرداختن به امــور كشت و زرع مىبينند.
اينها اقسام متعددى از شهوات بود كه مردم دسته دسته به يكى از آنها دلبستگى پيدا مىكنند و هر دسته سعى خود را مصروف همان كه مورد علاقه ايشان واقع شده قرار مىدهند. يعنى آن را اصل تمام لذائذ حياتى خويش پنداشته و شهوات ديگر را فرع آن مىداننــد. كمتر كسى پيــدا مىشود - يا شايــد اصلاً پيدا نشــود - كه تمام آنها را با يك نظــر مساوى و قصــد واحد و در علاقه و عشق به هر يك يك آنها معتدل باشد.
اما جاه و منصب و رياست و صدارتى كه بعضا مورد علاقه آدمى قرار مىگيرند آنها در واقع امور موهومى هستند كه در قصد و نظر ثانوى مورد علاقه آدمى است و التذاذ به آنها التذاذ شهوى شمرده نمىشود.
مقصود از «حب شهوات» فرو رفتن در دوستى و دلبستگى به محبت آنهاست و آنهــم منسوب به شيطان اسـت. نه آنكه مقصـود از آن حـب فطـرى موجود در انسان كه به خداوند متعال منســوب است باشد . (1)
ص: 184 و 200
«اِنَّمـــا اَمْـــوالُكُــــمْ وَ اَوْلادُكُــــمْ فِتْنَـــةٌ وَ اللّـــهُ عِنْــدَهُ اَجْــرٌ عَظيـــمٌ !»
«جز اين نيست كه اموال و اولاد شما فتنه و مايه آزمايش شما هستند و نزد خدا اجـرى عظيم است!» (15 / تغابن)
كلمه «فِتْنَة» به معناى گرفتارىهائى است كه جنبه آزمايش دارد و آزمايش بودن اموال و فرزندان بهخاطر ايناست كه اين دو نعمت دنيوى از زينتهاى جذاب زندگى دنيا است، نفس آدمى بهسوى آن دو آنچنان جذب مىشود كه از نظر اهميت همپايه آخرت و اطاعت پروردگارش قرار مىدهد و رسما در سر دو راهى قرار مىگيرد و بلكه جانب آن دو را مىچرباند و از آخرت غافل مىشود: «اَلْمالُ وَالْبَنُونَ زينَــةُ
1) الميزان ج: 5
الْحَيـوةِالدُّنْيا... - مال و فرزندان زينت زندگى دنيا هستند... !» (46 / كهف)
و تعبير آيه مورد بحث كنايه از نهى است و مىخواهد از غفلت از خدا به وسيله مال و اولاد نهى كند و بفرمايد با شيفتگى در برابر مـــال و اولاد جــانب خـــدا را رهــا نكنيـــد، بــا اينكـه نــزد او اجــرى عظيـم هســت .(1)
1) الميـزان ج: 38 ص:264
« اَلَّــذى اَحْسَــنَ كُــلَّ شَــىْءٍ خَلَقَــهُ وَ بَــدَاَ خَلْــقَالاِنْســانِ مِــنْ طيــــنٍ !» (7/سجده)
« او كه خلقت همهچيز را نيكو كرده و خلقت انسان را از گلى آغازيد!»
مراد به انسان فرد فرد آدميان نيست بلكه مراد نوع آدمى است. مىخواهد بفرمايد مبدأ پيدايش اين نــوع گل بوده، آن مبدئــى كه همه افراد منتهى به وى مىشوند. خلاصه تمامى افراد اين نوع از فــردى پديد آمدهاند كه او از گل خلــق شده، چون فرزندانش از راه تناسل و توالد از پـدر و مادر پديد آمدنــد و مراد به آن فــردى كه از گل خلــق شده آدم و حــوا عليهالسلاماند.(1)
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ !» (26 / حجر)
«و مــا انســـان را از گلــى خشكيـــده، از لايـــهاى سياه آفريديم !»
در مجمــع البيــان مىگويد: اصــل آدم از خــاك بوده، چون قرآن مىفرمايد: «خَلَقَهُ مِنْ تُــرابْ ـ آدم را از خاك خلــق كرد!» چيزى كه هســت خاك نامبرده را گل كرد، همچنانكه فرمود: «وَ خَلَقَتَهُ مِن طين ـ تو آدم را از گل آفريدى!» آنگاه گل را گذاشــت تا متعفــن شد، آنچنــانكــه فرمــود: « مِـنْ حَمــاءٍ مَسْنُون ـ آدمــى را از گل گنديــده خلق كردم!» آنگاه آن گل را گذاشــت، تا خشــك شــد، همچنانكه
1) الميــزان ج: 32 ص:83
فرمود: « مِن صَلْصالٍ ـ از گــل خشكيده.» بنابرايــن تناقضــى در اين تعبيرهــاى مختلف قــرآن نيست، زيــرا حــالات مختلـف مبــدأ خلقــت آدمى را بيــان مىكنــد.
«اِذْ قالَ رَبِكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنّى خالِقٌ بَشَرا مِنْ طينٍ!» (71 / ص)
در اين آيه شريفه مبدأ خلقت آدمى را گل معرفى كرده و در سوره روم مبدأ خلقتش خاك و در سوره حجر، صلصالى از حماء مسنون و در سوره رَحْمان، صلصالى چون فخــار (سفال) آمده اســت. اين اختلاف تعبيــر ضررى بهجائى نمىزند، براى اينكه همــان مبدأ واحد احوال مختلفى به خود گرفته است . در هر جــا از قرآن كريــم نام يكـى از آن احـوال را برده است.(1)
«وَ مِــنْ ايــاتِــهِ اَنْ خَلَقَكُــمْ مِــنْ تُــرابٍ ثُــمَّ اِذا اَنْتُــمْ بَشَــرٌ تَنْتَشِــروُنَ !» (20 / روم)
«و يكى از آياتش اين است كه شما را از خاك آفريد و سپس ناگهان بشرى منتشر شــديـــد!»
منظور از اين كه فرموده شما را از خاك خلق كرده، اين است كه خلقت شما افراد بشر بالاخره منتهى به زمين مىشود، چون مراتب تكون و پيدايش انسان چه مرتبه نطفه و چه علقه و چه مضغه و چه مراتب بعد از آن بالاخره از مواد غذائى زمين است كه پدر يك انسان و سپس مادر او مىخورد و فرزند در صلب پدر و سپس در رحم مادرى رشـد مىكنـد، پـس انسـان پيدايشش از عناصر زميـن اســت .
در جمله «...ثُمَّ اِذا اَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُون!» كلمه «اِذا» معناى «ناگهان» را مىرساند و معناى جمله اين است كه خداوند شما را از زمين خلق كرد، ناگهان انسانى تمام عيار شديد و به روى زمين منتشر گشتيد، با اينكه از زمين مرده انتظار مىرود مردهاى ديگر پديدآيد، نه موجودى جاندار، لكن ناگهانى و يكدفعه موجودى زنده و با شعور وعقل گشتـه و بـراى تـدبيـر امـر زنـدگـى خـود در روى زميـن بـه جنب و جـوش در آمديد. پس خلقت انسان يعنى جمع كردن اجزاء و مواد زمينى و آنها را بههم تركيب كردن و روبرهم آنرا انسانى داراى حيات و شعور عقلى ساختن، آيتى و يا آياتى ديگر استكه بر وجود صانعى زنده و عليم دلالت مىكند، صانعى كه امور را تدبير مىكند و اين نظــام عجيب و غــريـب را بهوجود مـىآورد.(2)
ـ «فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى... !» (29 / حجر)
«چـــون او را تســويــه كـردم و از روح خـــود در او دميـــدم... !»
«تَسْوِيَه» به معنى اين است كه چيزى را معتدل و مستقيم كنى كه خود قائم به امر خود باشد. بهطورى كه هر جزء در آن جائى و به نحوى باشد كه بايد باشد و تسويه انسان نيز اين است كه هر عضو آن در جائى قرار گيرد كه بايد قرار بگيرد و در غير آنجا غلط است و به حالـى و وصفـى هم قـرار بگيــرد كه غيــر آن ســـزاوار نيســـت.
بعيد نيست از جمله «اِنّى خالِقٌ،» و جمله «فَاِذا سَوَّيْتُهُ،» كه در آيه آمده، استفاده شود كه خلقت بدن انسان اولى، بهتدريج و در طول يك زمانى صورت گرفته است. ابتدا خلق بوده كه عبارت است از جمع آورى اجزاء و سپس تسويه بوده كه عبارت است از تنظيم اجزاء و نهادن هر جزئى را در جاى مناسب و بهحال و وضع مناسب خود و آنگاه نفخ روح بوده است.(1)
«خَلَــقَ الاِنْســانَ مِنْ صَلْصــالٍ كَالْفَخّــارِ و خَلَـقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ ! » (14 و 15 / رحمن)
«انسان رااز لايه خشكيدهاى چون سفال آفريد و جن رااز شعلهاى از آتش خلق كرد!»
كلمه «صَلْصالٍ» به معناى گل خشكيدهاى است كه وقتى زير پا واقع مىشود صدا مىكند و كلمه «فَخّارِ» به معناى سفال است.
مراد به انســان در اين آيــه نوع آدمــى است و منظــور از خلقت انسان از صلصالى چــون سفال، اين است كه خلقت بشر بالاخره منتهى به چنين چيزى مىشود.
«وَ خَلَــقَ الْجــانَّ مِــنْ مارِجٍ مِــنْ نارٍ ! »
كلمه «مارِجٍ» به معناى زبانه خالص و بدون دود از آتش است و بعضى گفتهاند: به معناى زبانه آميخته با سياهى است. مراد به «جان» نيز مانند انس نوع جن است و اگر جــن را مخلوق از آتش دانستــه به اعتبار اين اســت كه خلقت جن منتهــى به آتش است. بعضى گفتهاند كه مراد به كلمه «جــانَّ» پدر جن است، همانطور كه گفتهاند؛ مراد بـه انس پدر انسانها آدم عليهالسلام است.(2)
«قــــالَ يــا اِبْليـــسُ مـــا مَنَعَـــــكَ اَنْ تَسْجُـــدَ لِمــا خَلَقْــتُ بِيَـــدَىَّ...؟» (75/ص)
«اى ابليس چه مانعت شد، براى چيزى كه من خود او را با دو دست خود آفريدم سجدهنكنى؟»
اينكه در اين آيـه خلقـت آدم را بهدست خـود نسبـت داده و فـرمـوده: «مـن آن را با دستهاى خود آفريدم!» به اين منظور بوده كه براى آنچيز «آدم» شرافتى اثبات نموده و بفرمايد: هرچيز را بهخاطر چيز ديگر آفريدم ولى آدم را بهخاطر خودم! همچنانكه در جملــه «...وَ نَفَخْــتُ فيهِ مِــنْ رُوحــى ـ و از روح خود در او دميدم!» (29 / حجر) نيز اين اختصاص را مىرساند و اگر كلمه «يد» را تثنيه آورد و فرمود: «يدى - دو دستم» با اينكه مىتوانست مفرد بياورد و بفرمايد «من او را بهدست خود آفريدم،» براى ايـن بــود كـه بـه كنايـه بفهماند : در خلقت او اهتمام داشتم!(1)
«...اِنّى خالِقٌ بَشَرا مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ !»(28 / حجر)
«...مىخواهم بشرى از گلـى خشكيده از لايــهاى سياه خلــق كنـم !»
در كتاب «مفردات» گفته شده كلمه «بشره» به معناى ظاهر پوست و كلمه «ادمه» به معنــاى باطــن آن اســت و عمــوم ادبـــا چنيـن گفتــهاند.
اگر از انسان هم به بشر تعبير كردهاند به اعتبار هويدا بودن پوست بدن اوست، چون ساير حيوانات پوست بدنهايشان يا به پشم يا به مو و يا بـه كـرك پوشيـده است.
در قــرآن كريــم هر وقــت از انسان جثــه و ظاهر بــدن او مــورد بحث باشــد از او به بشر تعبيـر مىشــود ماننــد: « هُوَالَّــذى خَلَــقَ مِنَ الْمــاءٍ بَشَــرا ـ اوست كه از آب بشــرى خلــق كــــرد!» (54 / فرقـــان)(2)
«... وَ بَـدَاَ خَلْـقَالاِنْسانِ مِنْ طينٍ !» (7/سجده)
بعضى گفتهاند: مراد به آدم، آدم نوعى يعنى جنس و طبيعت انسان خارجى است كه در همه افراد آن هست نه آدم شخصى. اين سخنى است كه با آيه فوق و ظواهر
بسيارى از آيات قرآنى نمىسازد، مانند اين آيه كه مىفرمايد: « او كسى است كه شما را از يك تن خلق كرد و همسر آن يك تن را نيز از خود او قرار داد و از آن دو تن، مردان و زنان بسيارى منتشر كرد!» چه اگر مراد به نفس واحده آدم نوعى باشد ديگر محلى براى فــرض همسر براى او باقى نمىماند.
بعضى گفتهاند: نسل حاضر بشر منتهى مىشود، به چند تن انسان كه هر يك داراى رنگ مخصوصى بودهاند، يكى سرخ پوست، ديگرى زرد پوست، سومى سفيد پوست، چهارمى سياه پوست. و چهار نژاد فعلى بشر منتهى مىشود به چهار زن و شوهر و يا آنكه بعضى از اين نژادها قديمى و بعضى ديگر بعدها پيدا شدهاند مانند نژاد سرخ و زرد كه در آمريكا و استراليا پديد آمدهاند.
اين سخــن نيــز باطــل است، براى اينكه تمامى آيــات قرآنــى كه متعــرض آغــاز خلقــت بشر است، نسل بشـر حاضــر را منتهــى به يك زن و شوهــر مىدانــد.
اما اين فرضيه كه كسى بگويد - نسل حاضر بشر منتهى مىشود به يك جفت و يا چنــد جفت انســان كه اين جفتهـا از يك نوع حيــوان ديگر جــدا شدهاند كــه آن حيــوان از سايــر حيوانات به مــرز انسانيت نزديكتــر بوده، ماننــد ميمون، همانطور كه گاهــى از فــردى كامــل فردى كاملتــر و نابغه پديد مىآيــد كه اين تطور را در اصطلاح صاحبان فرضيه جهش مىگوينــد، نيز با آيــات قرآن نمىســازد.
براى اينكه آياتى كه در سابق ذكر كرديم، صريح در اين بودند كه مبدأ پيدايش نسل انسـان يك جفت انسان بوده كه خود آندو، نسل كسى نبودهانـد و از هيچ جاندارى متولد نشدند.
عــلاوه بر اينكه دليل علمــىاى كه بر مدعاى خود اقامه كردهانــد از اثبات آن قاصر است.
فــرضيـه ديگــر اين اســت كــه نسل حــاضــر منتهـى مىشـود، بـه يـك جفـت انســان، مثل خود، يعنى كامل و داراى عقـل كـه آن يك جفـت بـا جهش و تطـور از نوعى ديگر از انسان كه از نظر ظاهر انسان بودند، ولى فاقد كمـال فكــرى بــودند پيــدا شده، آنگاه به حكم تنازع در بقا و انتخاب اصلح، نسل تكامل نيافته منقرض شد و دو نفــر انســان تكامـل يافتــه بـاقى مــانـــد كــه نســل حاضـر از آن دو فرد تكامــل يافته است.
ايـن فــرضيه نيـز بـا آيات قــرآنى ســازگار نيست، آنجا كــه مىگـويد: «...كَمَثَــلِ ادَمَ خَلَقَــهُ مِــنْ تُــرابٍ ثُـمَّ قالَ لَــهُ كُــنْ فَيَكُـونُ ـ ماننــد آدم كه او را از
خــاك زمين خلق كرد و سپس به او گفــت باش، موجــود شــد!» (59 / آل عمران) اين آيه فرضيــه فــوق را باطــل مىكنــد. عــلاوه بر اينكه فرضيــه فوق صــرف فرضيــه اسـت و دلايلـى كـه بـراى اثبات آن اقـامه كـردهانـد از اثبـاتــش قـاصرند.(1)
1) الميزان ج: 32 ص:94
« ... ثُــمَّ جَعَـلَ نَسْلَـهُ مِـنْ سُــلالَـةٍ مِـنْ مـاءٍمَهيـنٍ !»(8 / سجده)
« ... سپس نسل او را از آبى بىمقدار قرار داد !»
كلمه «سُــلالَــةٍ» بـرگزيده و خـلاصهاى است كـه از چيـزى ديگـر گـرفتـه شـــود .
كلمه« ثُمَّ » بعديت زمانىرا مىرساند و معناى جمله اين است كه خداوند سپس ولادت انسـان را از طريق جدا شدن و ولادت، از خلاصهاى از آبى ضعيف يا حقير قرار داد.(1)
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَاالاِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ ثُمَّ...!» (12 تا 14 / مؤمنون)
« و همانا ما آدميان را از خلاصهاى از گل آفريديم، پس آنگاه او را نطفهاى كرديم و در قرارگاهى محفوظ قرارش داديم، آنگاه نطفه را علقه و علقه را مضغه كرديم و سپس مضغه را استخوان كرديم پس بر آن استخوانها گوشتى پوشانديم، پس از آن خلقتى ديگــرش كرديــم، پس آفرين بر خدا كه بهتريــن آفرينندگـان است!»
كلمــه «سُلالَةٍ» اسم براى هر چيـزى است كه از چيزى كشيده و بيرون آورده شود.
1) الميـــــــــــــــــزان ج : 32 ص : 84
ظاهر سياق اين است كه مراد به انسان نوع بشر باشد كه در نتيجه شامل آدم و همه ذريّــه او بشــود و مــراد به خلق، خلــق ابتدائى اســت كه در آن آدم را از گــل آفريده و آنگــاه نســل او را از نطفـه قـــرار داد و آيــه فــوق در معنــاى آيــه زيــر اســت:
« نخست خلقت انســان را از گل آغاز كرد و سپس او را از خلاصهاى از آبى خوار قرار داد!»
كلمــه «خَلَق» در اصــل به معناى تقدير و اندازهگيرى بوده است، پس معناى آيه ايــن مىشــود كه: ما انسان را در آغــاز از چكيــده و خلاصــهاى از اجــزاء زميــن كــه بـــا آب آميختــه بـود انـدازهگيـرى كــرديــم.
«ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فى قَرارٍ مَكينٍ!» (13 / مؤمنون)
«نُطْفَة» بهمعناى آبى اندك است كه بسيار اطلاق مىشود بر مطلق آب. و كلمه «قَرار» مصدرى است كه از آن معناى قرارگاه اراده شده تا مبالغه را برساند و مراد به اين قرارگاه «مَكين»، رحم زنان است كه نطفه در آن قرار مىگيرد و كلمه «مَكين» صفت رَحِم است. و اگر رحم را به مكين توصيف فرموده از اين جهت است كه تمكن و نگهدارى و حفظ نطفه را از فساد و هدر رفتن دارد و يا از اين باب است، كه نطفه در آن تمكّن زيست دارد.
معنــاى جملــه اين است كه: سپس ما انســان را نطفهاى كرديــم كه در رحم متمكــن باشد، همچنــانكه آن را در اوّل از خلاصــهاى از گل درســت كرديم و اين تعبير مىرساند كه طريــق خلقت انسان را از آن شكــل به اين شكل مبدل نموديم!(1)
«اِنّـا خَلَقْنَـا الاِنْسـانَ مِـنْ نُطْفَـةٍ اَمْشـاجٍ نَبْتَليـهِ فَجَعَلْنـاهُ سَميعـا بَصيـرا !» (2 / دهر)
«مـا او را از آب نطفه مختلط خلق كرديم و داراى قواى چشم و گوش گردانيديم !»
كلمه «نُطْفَـةٍ» در اصل به معناى آبى اندك بوده و سپس استعمال آن در آب نرينه حيوانات كه منشأ توليد مثل است بر معناى اصلى آن غلبه يافته و در نتيجه فعلاً هر وقت اطلاق شود، همان منى نر بهذهن مىرسد.
كلمه «اَمْشـاجٍ» به معناى مخلوط و ممتزج است و اگر نطفه را به اين صفت معرفى كــرده، به اعتبار اجزاء مختلف آن و يا به اعتبــار مخلوط شـدن آب نر با آب ماده است.
1) الميزان ج: 29 ص: 29
كلمه «ابتلاء» به معناى نقل چيزى از حالى به حالى و طورى به طور ديگر است. مثلاً طلا را در بوته ابتلاء مىكنند تا ذوب شود و به شكلى كه مىخواهند در آيد و خداىتعالى انســان را ابتــلاء مىكنــد، يعنى از نطفــه خلقش مىكنــد و سپس آن نطفــه را علقــه و علقــه را مضغــه مىكنــد، تا آخر اطــوارى كه يكــى پس از ديگــرى به او مىدهــد، تـا در آخـر خلقتـــى ديگـرش مىكنـــد.
ذكر «سَميع و بَصير» كردن بشر، براى اين بوده كه به وسيله آن تدبير ربوبى را به ياد آورد و بفهماند تدبير ربوبى اقتضاء كرد تا براى رساندن انسان به غايت هستىاش، او را سميع و بصير كند، تا آيات دال بر مبدأ و معاد را ببيند و كلمه حق را كه از جانب پروردگارش و از راه ارسال رسل و انزال كتب مىرسد بشنود و اين ديدن و شنيدن او را به سلوك راه حق و سير در مسير حيات ايمان و عمل صالح وادار سازد، اگر وادار شد خداى تعالى او را به نعيـم ابدى مىرساند وگرنه به عذاب مخلد دچارشان مىسازد.(1)
« اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَقَ، خَلَقَالاِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ !»(1 و 2 / علق)
«بخــوان به نــام پروردگــارت كــه تنها آفريدگــار است، اوســت كه انســان را از خونــى بستــه شــده آفـريـــد!»
در جمله فوق منظور از «اِنْسان» جنس بشر است كه از راه تناسل پديد مىآيد. كلمه «عَلَقٍ» به معناى خون بسته شده است، يعنى اولين حالتى كه منى در رحم به خود مىگيرد.
پس آيه شريفه به تدبير الهى در مورد انسان اشاره دارد، تدبيرش از لحظهاى كه بهصورت علقه در مىآيد، تا وقتى كه انسانى تام الخلقه مىشود و داراى صفاتى عجيب و افعالى محير العقول مىگردد. پس انسان، انسانى تمام و كامل نمىشود مگر به تدبير مستمــر و پى در پى خــداى تعالى كه اين تدبيــر پى در پى چيــزى نيست مگر خلقت پى در پى. پس خداى تعالى به عين همان دليل كه خالق انسان اسـت مدبّـر او نيز هست.(2)
« فَلْيَنْظُــــرِ الاِنْســانُ مِـــــمَّ خُلِــــقَ، خُلِـــــقَ مِـــنْ مـــاءٍ دافِــــــــقٍ ... !»(5 و 6 / طارق)
« جا دارد انسان به خلقت خود بنگـرد كه از چـه خلق شده، از آبـى جهنده، كه از بين استخوانهاى پشت و استخوانهاى سينـه بيرون مىآيـد!»
يعنى انسان بايد بينديشد كه از چه خلق شده و مبدأ خلقتش چه بوده؟ چه چيزى بهدســت خداى تعالــى به ايـن صورت انسانى درآمده است.
آبىكه با سرعت و فشار جريان داشته باشد را «آب دافق» گويند. در اين جا منظور نطفه آدمى است كه با فشار از پشت پدر به رحم مادر مىپرد.
«يَخْـــرُجُ مِــنْ بَيْــنِ الصُّلْــبِ وَ التَّـرائِــبِ!» (7 / طارق)
كلمــه «الصُلْبِ» به معنــاى پشت و كلمه «التَرائِبْ» به معناى استخوان سفيد است.
ظاهرا منظور از جمله «بين صلب و ترائب» اين است كه منى از نقطه محصورى از بدن خارج مىشود كه آن نقطه بين استخوانهاى پشت و استخوانهاى سينه قرار دارد.
وقتى معلوم شد هر نفسى بهذاتش و اعمالش نزد خدا محفوظ است و هيچ چيز از او فانى و از اعمال او فراموش نمىشود، پس انسان بايد بپذيرد كه به زودى به سوى پروردگارش برمىگردد. اگر مىخواهد به معاد يقين پيدا كند، نظر كند به خلقت نخستين خود و به يــاد آورد روزى را كه قطــرهاى آب جهنده بود كه از فضاى بين استخوانهاى پشت و استخوانهاى سينه خارج مىشود.
همانكسىكه آن آب را توانست بهصورت انسان امروز درآورد، چرا نتواند با همان قدرت كاملهاش بعد از مـــردن دوباره او را برگرداند؟(1)
« ثُـمَّ خَلَقْنَاالنُّطْفَـةَ عَلَقَةً... فَكَسَـوْنَاالْعِظامَ لَحْمـا... ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقا اخَــرَ...!» (14 / مؤمنون)
« آنگاه نطفه را علقه و علقه را مضغه كرديم و سپس آن مضغه را استخوان كرديم... پس بر آن استخوانهــا گوشتى پوشانديــم... پس از آن خلقتى ديگرش كرديم! پــس آفــريــن بــر خــدا كـه بهتـريــن آفـرينندگــان اســت!»
در اين جمله سياق را از خلقت به انشاء تغيير داده و فرمود: «پس خلقتى
1) الميزان ج: 40 ص:173
ديگرش كرديم!» و اين بهخاطر آن بود كه دلالت كند، بر اينكه آنچه بهوجود آورديم چيز ديگرى و حقيقت ديگرى بود، غير آنچه در مراحل قبلى بود، مثلاً، علقه هر چند از نظر اوصاف، خواص، رنگ، طعم، شكل و امثال آن، با نطفه فرق داشت، الاّ اينكه اوصافى كه نطفه داشت از دست داد و اوصافى هم جنس آن بهخود گرفت. خلاصه اگر عين اوصاف نطفه در علقه نبود، هم جنس آن بود. مثلاً اگر سفيد نبود قرمز بود و هر دو از يك جنساند بهنام رنگ، به خلاف اوصافى كه خدا در آخر به آن داد و آن را انسان كرد كه نه عين آن اوصاف در مراحل قبلى بودند، نه همجنس آن، مثلاً در انشاء اخير، او را صاحب حيات و قدرت و علم كرد، آرى به او جوهره ذاتى داد، (كه ما از آن تعبير مىكنيم به «من»،) كه نسخه آن در مراحل قبلى در نطفه، علقه، مضغه و استخوانهاى پوشيده به گوشت نبــود، همچنــانكه در آن مراحــل او صـاف علم و قـدرت و حيات نبود، پس در مرحله اخير چيــزى بهوجود آمــد كه كامـلاً مسبوق به عدم بود، يعنــى هيچ سابقهاى نداشت!
ضمير در كلمه «اَنْشَأْناهُ» بهطورىكه از سياق برمىآيد، به انسان در آن حالىكه استخوانهائى پوشيده از گوشت بود برمىگردد، چون او بود كه در مرحله اخير خلقتى ديگر شد، يعنى صرف مادهاى مرده و جاهل و عاجز، سپس برگشت و موجودى زنده و عالم و قادر شد. پس ماده بود، صفات و خواص ماده داشت، سپس چيزى شد كه در ذات و صفات و خواص مغاير سابقش بود و در عين حال اين همان است و همان ماده اســت، پس مىشود گفــت آنرا به اين مرحلـه در آورديم و در عين حــال غير آن است، چــون نه در ذات با آن شركت دارد و نه در صفات و تنها با آن نوعى اتحاد و تعلق دارد تا آن را در راه رسيــدن به مقـاصـدش بهكار بزند!
«...فَتَبارَكَ اللّهُ اَحْسَنُ الْخالِقينَ ! » (14 / مؤمنون)
«تَبارَك» از خداى تعالى، به معناى اختصاص او به خير كثيرى است كه به بندگان خود افاضه مىكند . چون خلق به معناى تقدير است پس اين خير كثير، همهاش در تقدير او هست و آن عبارت است از ايجاد موجودات و تركيب اجزاء آن، بهطورى كـــه، هـــم اجــزائش با يكديگر متناسب باشد و هم با موجودات ديگر سازگارى داشته باشد و خير كثيرى هم از همين جا بر مىخيزد و منتشر مىشود.
«ثُـمَّ اِنَّكُـمْ بَعْـدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ ثُـمَّ اِنَّكُـمْ يَــوْمَ الْقِيامَـةِ تُبْعَثـُونَ!» (15 و 16 / مؤمنون)
اين جمله بيان آخرين مراحل تدبير الهى است و مىرساند كه مرگ از مراحلى است كه در مسير تقدير بهطور وجوب و حتم بايد باشد و همه بايد آنرا طى كننـد و جمله « سپس شما در روز قيامت به يقين مبعوث مىشويد!» همان تماميّت تدبير و
آخرين نقطه در مسير آدمى است. چون هر كه بدانجا قـدم بگذارد، ديگــر بيـرون شـدنى نيست !(1)
« كَــــلاّ اِنَّ كِتـــابَ الْفُـــجّارِ لَفـى سِجّيـــــنٍ ! » (7/مطففين)
« بلكه نامه بدكاران در سجين است ! »
مسئله خلقت انسان از طينت عليين و سجين در روايات، اشاره است به مفاد آيه فوق.
روايت دلالت دارد بر اينكه ماده زمينى با اختلافى كه در اوصاف و خواص آن است، بى ارتباط به احوال انسان و اوصاف مختلفى كه از جهت صلاح و فساد دارد نيست و اينكه تركيــب بدن انسان از مــاده زمين عينــا مانند نباتــات و يا هر موجود ديگرى كه از مــاده زمينى تركيب مىشود، به حسب اختلافى كه در ماده زمينى آن اســت مختلــف مىگردد. اين البتــه صحيح اســت و لكن ايــن ارتباط بهنحــو عليت تامــه نيست بلكه بهنحــو اقتضــاء است، براى اينكه خاصيت و اثر مــاده در نحوه عمل انســان جلـوگيــر از اراده و سلطنـــت خداونــد نيســـت.
از اينكه خداى تعالى فرمود: « خلقت انسان از گل و اصل آن گل از بهشت و يا دوزخ بوده،» بهدست مىآيد زمين هم بعضى از قسمتهايش از بهشت و بعض ديگرش از جهنم بوده و سرانجام هم هر كدام به اصل خود برمىگردند، براى اينكه هر كدام بهتدريج بهصورت انسانهائى درمىآيند كـه يا راه بهشت را مىپيمايند و يا راه جهنم را و معلوم است كه هر كدام راهى را مىروند كه مناسب با ماده اصلى خلقتشان باشـد.
آيه «...الْحَمْدُلِلّهِ الَّذى صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ اَوْرَثَنَا الاَرْضَ نَتَبَـــوَّأُ مِـــنَ الْجَنَّةِ حَيْـثُ نَشاءُ - حمد خداى را كه به وعده خود وفا كرد و زمين را به ارث در اختيار ما قرار داد، تا هرجا از بهشت كه بخواهيم منزل كنيم ! » (74 / زمر) كه حكايت سخن اهل بهشت است نيز تا اندازهاى به اين مطلب اشاره دارد، زيرا از ظاهر آن برمىآيد كه منظور از زمين همين زمينى است كه بشر در آن زيسته و در آن مىميرد و از آن برانگيخته مىشود و مراد از «جنت» هم هميـن زمين است و نيز آيه« يَوْمَ تُبَدَّلُ الاَْرْضُ غَيْرَ الاَْرْضِ وَ السَّمواتُ ـ روزىكه زمين به زمينى جز اين مبدل شود و آسمانها نيز...!» (48/ابراهيم) بهآن اشاره دارد.
1) الميـزان ج : 29 ص :30
پس بعيد نيست مراد از طينت بهشت و دوزخ كه در روايات است، همان طينت باشد كه بعدها از اجزاء بهشت و يا دوزخ مىشود. بنابراين احتمال مراد اين خواهد بودكه انسان برحسب تركيبى كه اجزاء بدن او دارد از ماده زمينى اخذ شده كه يا مادهاى پاك بوده و يا مادهاى ناپاك و اين ماده پاك و ناپاك در ادراكات و عواطف و قواى انسانى كه از آن تركيب شده مؤثر است. اينكه گفتيم اين ارتباط تامّه براى اين است كه خاصيت و اثر ماده در نحوه عمل انسان جلوگير از اراده و سلطنت خداوند نيست و چنان نيست كهدست بند دست خدا بوده و او را از اينكه سبب ديگرى قوىتر از اقتضاى آب و گل انسان بر او مسلط كند و او را از راهى كه به مقتضاى آب و گلش پيش گرفته برگرداند باز بدارد، زيرا اسبــاب و شرايطــى كه در سرنوشــت نيك و بد انســان دخالــت دارنــد، يكى دو تا نيستند و آنچه را كه ما سراغ داريم، در قبال آنچه كه از حيطه علم ما بيرون است ذرّهاى بيش نيست.
از جمله اسبــاب شرايطى كه ما سراغ داريم اين است كه نطفه انسان نطفهاى صالح و سالم بوده و در رحمى سالم پرورش يافتــه باشد و در دوران جنينى و همچنين بعد از ولادت، آب و هوا و غذايش سالم بوده و در محيط سالم زندگى كند و در مناطق اعتدالى بهوجــود آمده باشد، چنيــن انسانى استعدادش براى سلــوك طريق انسانيــت بيشتر و فهمش تيزتر و ادراكش لطيفتــر و نيرويش براى عمل به وظايف انسانى بيشتر است و بر عكـس انسانى كه نطفـهاش آلوده يا مريـض باشد و يا در رحــم ناپاك و ناسالم پرورش يابد و يا غذاى سالم به آن نرسد، يا پس از ولادت محيط زندگىاش سالم نباشد، يا در مناطق استوائـى و قطبى بهوجـود آمده باشـد آن استعداد و آن فهم و ادراك را نـدارد و بـه خشونـت و قساوت قلـب و كمفهمـى نزديكتـر اســت.
تأثير طرفين يعنى تأثيرمواد غذائى صالح در روح و تأثير عمل روح در استفاده صحيحاز مواد غذائى همچنان ادامه دارد، تا آنكه او را به سعادت واقعـىاش برساند. عيــن اين حرف در طرف شقاوت هم مىآيد.(1)
« كَلاّ اِنَّ كِتـابَ الاَبْرارِ لَفــى عِلّيّيـنَ !»(18 / مطففيـــن)
« بلكـــه كتــــاب نيكـــوكـــــاران در علييــــن اســـــت!»
سعادت انسان در زندگى خاص انسانىاش يعنى سعادتش در علم و عمل ارتباط تامى به پاكيزه بودن مواد اصلىاش دارد، چه حامل روح انسانى همين موادند و همين
1) الميــــزان ج: 15 ص:136
موادندكه او را بهسوى بهشتهدايت مىكنند. همچنانكه شقاوتش در علم كه همان ترك عقل و سرگرمى به اوهام و خرافاتى كه شهوت و غضب را در نظرها جلوه مىدهد و همچنين شقاوتش در عمل كه همان سرگرمى به لذات مادى و بى بند و بارى در شهوات حيوانى و استكبار از هر حقى است كـه مزاحم و مخالف با هواى اوست ارتباط مستقيمى با آب و گل او دارد. اين دو قسم آب و گل است كه يكى انسان را به حق و سعادت و بهشت و ديگرى به باطل و شقاوت و دوزخ سوق مىدهند و البته اين سوق دادن بهنحو اقتضاء است، نه عليت تامّه، چون خداى تعالى است كه اين آثار را در آب و گل قرار داده و او مىتواند سبب ديگرى قوىتر از آن بهكار برده و اثر آنرا خنثى سازد.
سعادت و شقاوت وقتى در انسان محقق مىشود كه ادراك او فعليت پيدا كرده و مستقر شده باشد و ادراك هم از آنجائى كه مجرد از ماده است قهرا مقيد به قيود ماده و محكوم به احكام آن كه يكى از آنها زمان، يعنى مقدار حركت، است نيست، بنابراين گو اينكه مابهنظرمانچنينمىرسد كه سعادت بعداز حركتمادهبهسوى فعليت موجود مىشود. و لكن حقيقت امر اين است كه منشأ سعادت يعنى ادراك از آنجائى كه مجرد است مقيد به زمان نيست، پس سعادتى كه پس از حركت ماده پيدا مىشود، عينا قبل از حركت نيز وجود داشته است، نظير نسبت دادن ما امور حادث را به فعل خداىتعالى كه اگر ما فعل خداى را در اين نسبت، مقيد به زمان كرده و مىگوئيم: «خداوند زيد را در فلان روز آفريده،» و يا مىگوئيم: «در فلان تاريخ قوم نوح را هلاك كرده و يا قوم يونس را نجات داد و يا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را مبعوث فرمود،» اين تقييد در حقيقت تقييد از نظر ماست، چون ما در اين نسبتى كه مىدهيم، نظرمان بهخود حادثه است و زمان و حركتى را كه منتهى بهحدوث آن شده و در نظر مىگيريم، وگرنه فعل خداى تعالى مقيد به زمان نيست. مجموع حوادث و همچنين زمان حدوث هر حادثه و ساير قيود و شرايطى را كه دارد او ايجاد كرده و آنوقت چطور ممكن است، عمل خود او مقيد و محدود به حدود زمان شود؟ پس اينكه مىگوئيم، امروز فلان مطلب را درك كردم و يا الساعه فلان چيز را فهميدمدر حقيقت عملسلولهاى دماغى و يا عصبى خود راكه امورى مادى هستند، مقيد به زمان مىكنيم، وگرنه اصل علـم و ادراك مجــرد است. و به روز و ساعــت مقيد نمىشود.
پس از آنجائى كه سعادت و شقاوت انسان از راه تجرد علمى اوست كه مجرد و بيرون از زمان است و مىتوان آنها را پيش از امتداد زمان زندگىاش گرفت، چنانكه بهواسطه ارتباط آنها به اعمال و حركات انسان مىتوان متـأخرتـر از آنها گرفـت.(1)
1) الميزان ج: 15 ص:139
«اَلَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ ماءٍ مَهينٍ... فَقَدَرْنا فَنِعْمَ الْقادِروُنَ !» (20 تا 23 / مرسلات)
« آيا ما شما را از آب نطفه بىقدر بدين زيبائى نيافريديم؟ و آن نطفه را به قرارگاه رحم منتقل ساختيم، تا مدتى معين و معلوم و ما تقدير مدت رحم و تعيين سرنوشـت او تا ابد كرديم كه نيكو مقدر حكيمى هستيم!»
كلمه «مـاءٍ مَهيــن» به معناى آب خوار است كه خودش نمىتواند خود را نگه دارد و مراد به آن نطفه است و مرادبه «قَرارٍ مَكينٍ» محفظه رحم است و منظور از «قَدَرٍ مَعْلُومٍ» مدت حمل است.
«فَقَدَرْنا» به معناى اندازهگيرى است و معنايش اين است كه ما شما را خلق كرديم و حوادثى كه بعدها به سرتان مىآيد و اوصاف و احوالى كه در آينده به خود مىگيريد، همه را معين و تقدير كرديم، خلاصه، هم خلقتان كرديم و هم حوادثى كه در طول زندگى براى شما پيش مىآيد معين كرديم. يكى عمرش طولانى و ديگرى كوتاه شد، يكى قيافه زيبا و ديگرى زشت شد. يكى سالم و ديگرى مريض شد و همچنين از نظر رزق و چيزهــاى ديگر.
معناى آيه اين است كه « ما شما را از آبى حقير كه همان نطفه باشد، آفريدهايم و آن آب را در قرارگاهى محفوظ كه همان رحم مادران باشد جاى داديم و تا مدتى معلوم كه همان مدت حمل باشد، در آنجا نگه داشتيم، پس ما به همه اين حــوادث و صفــــات و احــوال كـه با هستـى شما ارتباط دارند توانائيم و چه خـوب مقـدرى هستيــم مـا !»(1)
« وَ قَــدْ خَلَقَـكُــمْ اَطْــوارا ! »(14 / نــــوح)
« شمـــا را بـــه اشكــــال و احــــوال مختلـــــف آفــريــــد ! »
«اَطْوار» به معناى حد هر چيز و آن حالتى است كه دارد. حاصل معناى جمله اين است كه خود شما را او خلق كرد و به اطوار و احوال گوناگون خلق كرد كه هر طورى طور ديگر را بهدنبال دارد. يك فرد از شما را نخست از خاك آفريد، آنگاه نطفه و سپس علقــه و در مرحله چهــارم مضغه و در مرحلــه پنجم جنيــن و در مرحلــه بعد طفــل و آنگاه جوان و سپس سالخورده و در آخر پير آفريد.
1) الميزان ج: 39 ص:406
اين راجع به فردفرد شمابود، جمع شمارا هم مختلفآفريد. همازنظر نر و مادگى، هم از نظــر رنگ و قيافه و هم از نظر نيرومندى و ضعف.(1)
« هَـلْ اَتى عَلَــى الاِنْسـانِ حينٌ مِنَ الدَّهْــرِ لَمْ يَكُـنْ شَيْئـا مَذْكُــورا ؟»(1 / دهــر)
«آيــا بر انســان روزگارانى نگذشت كـه چيـزى لايـق ذكـر نبـود؟»
سئوال در اين آيه براى تثبيت مطلب است و معناى آن اين است كه بهطور مسلم روزگارى بود كه نامى و نشانى از انسان نبـوده است.
مــراد به انســان در ايــن آيــه جنس بشــر است.
كلمه « حيـــنٌ» به معناى يك قطعه محدود از زمان است، حال چه اينكه كوتاه باشد و چه طولانى و كلمه «دَهْـــرِ» به معناى زمانى ممتد و طولانى بدون حد است، يعنى زمانى كه نه اولش مشخص است و نه آخرش.
منظور از جمله «شَيْئا مَذْكُورا،» اين است كه انسان چيزى نبود كه با ذكر نامش جزء مذكورات باشد، مثلاً چيزى در مقابل زمين يا آسمان و خشكى و ترى و غيره بوده باشد. و بدين جهت نامى از او در ميان نبود، هنوز خلق نشده بود، تا موجود بشود و مثل سايـر موجودات نامش برده شود، گفته شود: آسمان، زمين، انسان و درخت و غيره... .
پس مذكور بودن انسان كنايه از موجود بودن بالفعل او و نفى آن يعنى نفى مذكور بودنش تنها به مذكور بودنش خورده، نه به اصل شىء بودن انسان و نمىخواهد بفرمايد انسان شىء نبود، چون مىدانيم شيىء بوده، ولى شيىء كه مذكور شود نبوده است. شاهدش اين است كه مىفرمايد: « اِنّا خَلَقْنَاالاِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ...!» براى اينكه مىفهماندكه مادهانسان موجودبوده، ولكن هنوز بالفعل بهصورت انسان درنيامدهبود.
مىخواهد بفهماند - انسان موجودى است، حادث كه در پديد آمدنش نيازمند به صانعــى است تا او را بسازد. پروردگارش او را آفريده و به تدبير ربوبىاش بــه ادوات شعــور يعنى سمع و بصــر مجهزش كرده، تا با آن ادوات شعور به راه حق هدايــت شود، راهــى كه در طــول حياتــش واجـب اســت طــى كنــد، حال اگر كفران كنـد بهسوى عذابى اليم مىرود و اگر شكر كنــد بهسوى نعيمــى مقيـم سير مىكند.(2)
« اَللّهُ الَّـذى خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْـفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْـــدِ قُوَّةٍ ضَعْفا وَ شَيْبَةً...!» (54/روم)
خدا خلقت شما را از ضعف ابتداء كرد، يعنى شما در ابتداء خلقت ضعيف بوديد و مصداق اين ضعف بهطورى كه از مقابله برمىآيد، اوّل طفوليت است، هر چند كه ممكن است بر نطفه هم صادقباشد و مراد بهقوت بعد از ضعف، رسيدن طفل است، به حد بلوغ و مراد به ضعف بعد از قوّت دوران پيرى است و لذا كلمه «شيبه - پيرى» را بر آن ضعف عطف كرد، تا تفسير آن باشد و اگر ضعف قوت را نكره آورد، براى اين بود كه دلالت كند بر ابهام و معين نبــودن مقدار اختلاف افراد در آن.
«...يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ هُوَ الْعَليمُالْقَديرُ ! » (54/روم)
يعنى هرچه مىخواهد خلق مىكند، همچنانكه ضعـف را خواست و خلق كرد و سپس قوّت را خواست و خلق كرد و در آخر ضعـف را خواست و خلق كرد و در اين بيــان صريحتريــن اشاره اسـت به اينكه پشت سر هــم قرار داشتــن اين سه حالت، از مقولـه خلقـت اسـت و چــون ايـن حـالى بهحــالى كــردن انسانها در عيــن اينكه تــدبيـر است، خلق نيز هست، لاجـرم پس اين نيـز از خـداى خالـق اشيـاء اسـت.(1)
1) الميزان ج: 32 ص:15
« ... حَمَلَتْهُ اُمُّـهُ وَهْناً عَلى وَهْـنٍ وَ فِصالُـهُ فـى عامَيْـنِ...!» (14 / لقمـان)
« مـا انسـان را در مورد پدر و مادرش و مخصوصا مادرش كـه با ناتوانى روزافزون حامله وى بوده و از شير بريدنش تا دو سال طول مىكشد، سفارش كـرديم و گفتيـم: مرا و پدر و مادرت را سپاس دار كه سرانجام بهسوى مـن است !»
در اين آيه پارهاى از مشقات و اذيتها كه مادر در حمل فرزند و تربيت او تحمل مىكند، بر شمرده تا شنونده را به شكر پــدر و مـادر و مخصوصــا مــادر وا بـــدارد.
كلمه «وَهْنٍ» به معناى ضعف است. كلمه «فِصالُ» به معناى از شير جدا شدن و شير ندادن به بچه است. معناى اينكه فرمود: از شير گرفتنش در دوسال است، يعنى بعد از تحققدوسال آننيز محققمىشود و نتيجتا مدت شيردادن دوسالمىشود و چون با آيه « حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا ـ و حملش و از شيرگرفتنش سى ماه است...!» (15/احقاف) ضميمــه شود اين نكتـه بهدسـت مىآيــد كـه كمتريــن مــدت حاملگـى زن شـش ماه است.(1)
« وَ هُوَالَّـذى اَنْشَـأَكُــمْ مِــنْ نَفْسٍ واحِــدَةٍ فَمُسْتَقَــرٌّ وَ مُسْتَـــوْدَعٌ...!» (98 / انعام)
« اوست كه شما را از يك تن ايجاد كرد، بعضى از شما مستقر و بعضى مستودعيد... !»
1) الميزان ج: 32 ص:30
ظاهرا مراد به اينكه فرمود: «اوست كه شما را از يك نفس واحده ايجاد كرد،» اين است كه نسل حاضر بشر با همه انتشار و كثرتى كه دارد، منتهى به يك نفر است و آن آدم است كه قرآن كريم او را مبدأ نسل بشر فعلى دانسته است. مراد به مستقر آن افرادى است كه دوران سير در اصلاب را طى كرده و متولد شده و در زمين كه به مقتضاى آيه «...وَ لَكُمْ فِىالاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ...!» (36 / بقره) قرارگاه نوع بشر است، مستقر گشته و مراد به مستودع آن افرادى است كه هنوز سير در اصلاب را تمام نكرده و به دنيا نيامده و بعدا متولد خواهند شد.
چون آيه در مقام بيان خلقت تمامى افراد بشر و انشعاب آنان از يك فرد است، به همين جهت بود كه به لفظ انشاء تعبير كرد، نه لفظ خلقت. چون لفظ انشاء معناى ايجاد دفعى و بدون تدريج را مىرساند، بهخلاف خلقت و الفاظ ديگرى كه مرادف آن است كه معنــاى ايجــاد تدريجــى را مىدهد.
معنــاى آيه شريفه اين است كه « پروردگار متعال آن كسى است كه شما نوع بشر را از يك فــرد ايجاد كــرده و زميــن را تا مدتى معين بهدست شما آباد نموده است و اين زمين تا زمانى كه شمــا نسل بشر منقرض نشدهايد، متعلق به شما و در دست شماست، پيوستــه بعضى از شما افــراد بشر مستقــر در آن و بعضى ديگر مستودع در اصلاب و ارحـام و در حـال بهوجود آمدن در آناند.»(1)
« هُوَالَّذى يُصَوِّرُكُمْ فِىالاَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ...!» (6 / آلعمران)
« اوســت كه شما را در رحمها چنانچه مىخواهــد صــورتبنــدى مىكنــد... !»
اعطــا نمودن، صــورت و شكل مخصوص را به يك چيز «تصوير» گويند. «صــورت» شامــل تمثــال و غيرتمثال نيــز مىشود. «رَحِم» آن محلــى است كه خداوند براى تربيــت جنين در طايفــه نسـوان آفريــده است.
در اين آيه تقدير جارى در عالم انسانى را شرح داده است.
تمام موجودات عالم هستى حتى «كفر و ايمان» مردم در تحت تقدير حضرت اوست. و «تقدير» همان نظمى است كه خداوند براى اشياء و موجودات جهان قرار داده تا هر چيزى به ميزان آن به آسانى راه مقصد اصلى خود را كه سازمان عملى وجودش اجازه مىدهــد تعقيب كند. خداونــد به قدرت كاملــه خود به هر چيز همان صورتى را اعطا كرده و بخشيــده است كـه در راه مخصــوص آن سلــوك مىنمايــد. پــس در
1) الميزان ج : 14 ص : 128
هر حــال خداونــد پيــروز اســت و بــا اراده و مشيـت خـود بر مخلوقــات غالـب اســت.
منظور از جمله فوق همان اسـت كه به مخاطبين بفهماند - تنها خداوند است كه اجزاء وجودى شما را در ابتداى كار و تكوين طورى تنظيم كرده كه منتهى به مشيت او در سرانجام كارهايتان مىشود، لكن مشيت وارادهحتمى نيستكه قابلتغيير نباشد.(1)
« .. .وَ يَعْلَمُ ما فِىالاَرْحامِ...!» (34 / لقمـان)
« بهدرستى علم رستاخيز پيش خداست كه باران فرود آورد و آنچه در رحمهاسـت بدانــد، كسى چــه دانــد كه فردا چه مىكنــد و كس چه دانــد كه بــه كــدام سـرزميـن مىميــرد، امّـا خـــدا دانــا و آگــاه اســت ! »
در اينآيه سه مورد از مواردى كه علم خدا متعلق بدانهاست برشمرده - يكى علم به قيام قيامت، از مسائلى است كه خداوند علم بدان را به خود اختصاص داده و احدى جز او از تاريخ وقوع آن خبــر ندارد. جملــه «بهدرستى، خدا نزد اوست علم به قيامت» اين انحصار را مىرساند.
دوّم مسئله فرستادن باران و سوم علم بدانچه در رحم زنان است، از پسر و دختر كــه خداوند ايــن دو را نيز بهخود اختصــاص داده مگـر آنكه خودش تعليم كسى كند.
دو چيز ديگر شمرده كه انسان از آن اطلاعى ندارد و بهخاطر همين دو جهل از حــوادث آينــده خــود بـىخبــر است. اول اينكه « هيــچ كس نمــىدانــد فــردا چــه بهدستش مىرســد!» دوم اينكه « هيچكس نمىداند در چــه ســرزمينـى مىميرد!»(2)
«... فَــاِنّــا خَلَقْنــاكُـــمْ مِــنْ تُــرابٍ ثُـــمَّ مِـــنْ نُطْفَـــةٍ ثُـــمَّ...!» (5 / حج)
اى مردم اگر درباره زندگى پس از مرگ در شك هستيد، ما شما را از خاك آفريديم، آنگاه از نطفه، آنگاه از خون بسته، سپس از پارهاى گوشت كه يا تصوير بهخود گرفته و يا نگرفته، تا براى شما توضيح دهيم و هر چه خواهيم در رحمها قرار دهيم تا
مدتى معين، پس آنگاه شما را در كودكى بيرون آريم، تا بهقوّت و نيروى خويش برسيد، آنگاه بعضى از شما هستيد كه در همين حد از عمر وفات يابند و بعضى از شما به پستترين دوران عمر برسند. و آن دوران پيرى است كه پس از سالها دانستن چيزى نداند، نمونه ديگرى از قيامت اينكه تو زمين را مىبينى كه در زمستان افسرده است، چون باران بهارى بر آن نازل كنيم، به جنبوجوش درمىآيد و از همه گياهان بهجتآور نر و ماده بروياند.
كلمه «عَلَقَه» به معناى قطعهاى خون خشكيده است و كلمه «مُضْغَه» به معناى قطعهاى گوشت جويده شده است و «مُخَلَّقه» بهطورى كه گفتهاند تام الخلقه است و «غَيرِمُخَلَّقَه» يعنى آنكه هنوز خلقتش تمام نشده و اين كلام با تصوير جنين كه ملازم با نفــخ روح در آن است، منطبــق مىشود. بنابرايــن، معناى كلام كســى كه گفته تخليق بــه معنــاى تصــويــر اســت، با آيــه منطبـــق مىگردد.
« ... وَ نُقِرُّ فِىالاَْرْحامِ ما نَشاءُ اِلى اَجَلٍ مُسَمًّى...!» (5/حج)
يعنــى مــا در ارحام آنچه از جنينها بخواهيــم مستقر مىسازيــم و آنرا سقــط نمىكنيـم، تا مدت حمل شود، آنگاه شما را بيــرون مىآوريـم، در حالى كه طفل باشيد.
«...وَ مِنْكـمْ مَنْ يُتَوَفّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ اِلى اَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئا...!» (5 / حج)
مراد به «اَرْذَلِ الْعُمُر» ناچيزترين و پستترين دوران زندگى است كه قهرا با دوران پيــرى منطبق مىشود، زيــرا اگر به ساير دورهها مقايسه شود حقيرترين دوران حيــات است... تا به حدى برسند كه بعد از يك دوره دانائــى ديگر چيــزى نداننــد، البته چيز قابــل اعتنائى كه اساس زندگــى بر آن اســت، نفهمند. يعنــى امر بشر منتهــى مىشود به ضعــف قواى و مشاعــر، بهطورى كه از علــم كه نفيسترين محصــول زندگى است، چيز قابل اعتنائــى برايــش نمانـد.
« ... وَ تَرَى الاَرْضَ هامِــدَةً فَاِذا اَنْزَلْنــا عَلَيْهَــا الْماءَ اهْتَــزَّتْ وَ رَبَتْ وَ اَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ !» (5/حج)
حاصل معنا اين است كه زمين در روياندن گياهان و رشد دادن آنها، اثرى دارد نظير اثر رحم در روياندن فرزند كه آنرا از خاك گرفته بهصورت نطفه و سپس علقه و آنگاه مضغه و آنگاه انسانى زنـده درمىآورد.(1)
1) الميزان ج: 28 ص: 20
«...هُـوَ اَعْلَمُ بِكُمْ اِذْ اَنْشَأَكُمْ مِنَ الاَرْضِ وَ اِذْ اَنْتُــمْ اَجِنَّةٌ فى بُطُونِ اُمَّهاتِكُمْ...!» (32 / نجم)
«...او بــه وضـع شمـا آگـاه اسـت، چـه آن زمـان كـه شـما را از زميـن پـديـد مـىآورد و چه آن زمان كـه در شكــم مــادرانتــان جنين بوديد... !»
«نشأة» به معناى احداث چيزى و تربيت آن است. اينكه فرمود او شما را از زمين انشاء كرد معنايش اين است كه او بود كه شما را در آغاز خلقتتان به اطوار و احوالى گونهگون متحوّل كرد و از مواد عنصرى زمينتان بگرفت و در آخر بهصورت نطفهتان درآورده و در داخل رحم مادرانتان بريخت.
كلمه «اَجِنَّة» جمع جنين است. معناى آيه اين است كه او داناتر به شماست آن زمان كه چه و چه بوديد واين زمان كه شما جنينهائى در رحم مادرانتان بوديد، او مىداند حقيقت شمــا چيسـت و چـه حـالـى و وضعى داريـد و چه اسـرارى در نهانتــان هسـت و مــآل كـارتان به كجــا مىانجامد.(1)
« اَللّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ اُنْثى وَ ما تَغيضُ الاَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ كُلُّ شَىْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ!» (8 / رعد)
« خدا مىداند، هر زنى چه بار دارد و رحمها چه كم و زيادها مىكنند و همه چيز نزد او بــه انــدازه است!»
امور سهگانهاى كه در آيه ذكر شده، يكى در جمله «ما تَحْمِلُ كُلُّ اُنْثى،» و يكى در جمله «ما تَغيضُ الاَْرْحامُ،» و يكى در جمله «ما تَزْدادُ،» اشاره به سه تا از كارهاى رحم در ايام حمل مىباشد. اولى اشاره است به جنينى كه رحمهاى زنان در خود جاى داده و آنرا حفــظ مىكنند، دومى اشاره است به خونى كه در رحمها مىريزد و رحمها آن را به مصــرف غذاى جنين مىرساننــد و سومى اشاره اســت به خون حيض كه رحم آن را به خارج دفـع مىكنـد، مــاننــد خــون نفــاس و يــا خــونــى كــه زنــان گاهگاهى در ايام حمل مىبينند.
« وَ كُلُّ شَىْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْـدارٍ ! »
مقدار به معنى حد هر چيزى است كه با آن تحديد و متعين شده، از غير خود ممتاز مىگردد، زيرا هيچ چيزى نيست كه لباس وجود به خود گرفته باشد كه فىنفسه و از غير خود متعين و ممتاز نباشد. چه اگر متعين نمىبود وجود نمىيافت و اين معنى
1) الــميــزان ج: 37 ص:86
يعنى اينكه هر موجودى حدى داشته باشد كه از آن حد تجـاوز نكنـد، يـك حقيقـت قـرآنـى اسـت كـه پـــرده از روى آن بـــرداشتــه و مكــرر خــاطـرنشـــان سـاختـه اســـت.
وقتى بنا شد، هر چيزى محدود به حدى باشد كه از آن تجاوز نكند و در نزد خدا و به امر او محكوم به آن حد باشد و به هيچ وجه از نزد خدا و احاطه او بيرون نرود و هيچ چيز از علم او غايب نباشد - « اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهيدٌ- خدا بر هر چيزى ناظر است!» (17/حج) و نيز فرموده: «...لايَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ ـ هيچ مثقال ذرهاى از او غايب نيست!» (3 / سبأ) پس محال است كه خداى تعالى نداند كه هر مادهاى چه بارى دارد و رحمها چه مقدار كم و زياد مىكنند.(1)
«قــالَـتْ رَبِّ اَنّى يَكُونُ لى وَلَـدٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنى بَشَرٌ...!» (47 / آل عمران)
« مريم عرض كرد: پروردگارا چگونه مرا فرزندى توانـد بــود، بـا اينكه دست بشرى به من نرسيده است. گفت: چنين است كار خدا كه بى نياز از هر گـونـه سببـى است، هـر چـه بخـواهد مـىآفرينـد و چـون مشيتش به خلقت چيزى تعلق گيرد به محض گفتن موجود باش! همان دم مـوجـود شــود!»
كيفيت خلق حضرت عيسى نزد خدا، شبيه كيفيت خلق حضرت آدم است كه اجزايــش را از خاك جمـع نمود و با گفتــن كلمه «كــن» بدون واسطه پدرى او را آفريد.
از آيه شريفه، اين مطلب هم استفاده مىشود كـه خلقت عيسى مانند خلقت آدم خلقتى طبيعى است،گرچهازنظر سنت جارى در نسل- كه نيازمند به پدر مىباشد - خـارقالعاده باشد.
موجودات جهان اعم از آنها كه وجودشان تدريجى است يا غير تدريجى - تماما مخلوق خداى متعالاند و به امر او كه عبارت از كلمه «كن» باشد موجود شدهاند. در عين حال بسيارى از آنها تدريجى الوجودند، لكن تدريجى بودن آنها هنگامى است كه با اسبــاب و علل تدريجــى مقايسه شونــد، امّا اگر به لحاظ نسبتشان به خدا در نظر گرفتــه شوند، اصلاً تدريجى در كـار نيست و تمامــا آنىالـوجـود خواهنــد بــود.(2)
«...اَنَاللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى... وَ نَبِيّا مِنَ الصّالِحينَ!» (39 / آل عمران)
«اى زكريـا مـا تو را بـه فرزندى بشارت مىدهيم كه نامش يحيى است... و پيغمبرى از شايستگان بـاشــد!»
از فرمايش خداوند سبحان كه مىفرمايد: « اَنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى!» استفاده مىشود كـه نـامگـذارى فـرزند زكـريا بـه «يحيـى» از طــرف خــداونــد متعــال بــوده اسـت.
خداوند نام فرزند زكريا را «يحيى» نهاده و در مقابل نام فرزند مريم را «عيسى» كه به معناى (زندگى مىكند) است نهاده است. به يحيى در كوچكى مقام نبوّت و علم و كتاب كرامت كرده و عيسى را هم در كوچكى و طفوليت مقام نبوّت كرامت فرمود. خدا يحيى را از نــزد خــود بركــت و طهــارت داد و او را بــه پــدر و مــادرش نيكوكــار قرار داد. به عيسى هم بركت و طهــارت بخشيــد و او را نسبـت به مادرش نيكوكار مقرّر فرمود.
«اِذْ قالَتِالْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ اِنَاللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُاسْمُهُ الْمَسيحُ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ... رَسُولاً اِلى بَنى اِسْـرائيلَ ...!» (45 و 49 / آل عمران)
بهياد آر گاهى را كه ملائكه به مريم گفتند: اى مريم خدا تو را به كلمهاى از خود كه نامش«مسيح عيسى بن مريم » است و در دنيا و آخرت آبرومند و از مقرّبان درگاه الهى است بشارت مىدهد - فرزند تو در گهواره و سن كهولت با مردم سخن گويد و او از جمله نيكويان و صالحين جهــان مىباشد... و خداوند به عيسى تعليم كتاب و حكمت كند و تـورات و انجيل آموزد - و او را به رسالــت بهسوى بنـى اسرائيــل فرستد... !(1)
1) الميـزان ج: 25 ص:314
«...وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ...!» (3 / تغابن)
«...شما را صــورتگرى كــرد و صـورتهــايتــان را زيبــا كــرد... !»
منظور از تصوير قلم بهدست گرفتن و نقشه كشيدن نيست، بلكه منظور اعطاء صــورت است و صــورت هر چيز قــوام و نحوه وجــود آن است. همچنانكه در جــاى ديگــر فرمــود: « لَقَدْ خَلَقْنَــا الاِنْســانَ فى اَحْسَــنِ تَقْـويمٍ - انســان را در نيكــوتريــن تقويـــم آفريــديـــم !» (4 / تين)
و حسن صورت عبارت است از تناسب تجهيزات آن نسبت به يكديگر و تناسب مجموع آنها با آن غرضى كه بهخاطر آن غرض ايجاد شده، اين است معناى حسن، نه خوشگلى و زيبائى منظر و يا نمكين بودن، چون حسن يك معناى عامى است كه در تمامى موجودات جارى است، همچنانكه فرمود: « اَلَّذى اَحْسَنَ كُلَّ شَىْءٍ خَلَقَهُ - خدائى كه خلقت هر چيزى را نيكو كرد !»
و اگر در آيه مورد بحث تنها حسن صورت انسانها را نام برد، شايد براى اين بوده كــه مردم را توجــه دهد به اينكه خلقــت انسانها طورى شده كه با بازگشت آنان بهسوى خـدا سـازگـار است.(1)
« وَ هُوَ الَّذى اَنْشَاَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الاَبْصارَ وَ الاَفْئِدَةَ قَليـلاً مــا تَشْكُــروُنَ!»(78 / مؤمنون)
« اوست خدائى كه براى شما گوش و چشم و قلب آفريد بسيار كمى از شما شكر او
1) الميــــــــزان ج : 38 ص : 238
بهجاى مىآوريد!»
نعمت سمع و بصر از نعمتهائى است كه در ميان همه موجودات تنها حيوانات از آن بهرهمنــد شدهانــد و اين دو نعمــت در حيوانات بهطور انشــاء و ابداع خلــق شدهاند، يعنى خداى تعالى در ايجاد آنها از جاى ديگرى نقشه و الگو نگرفت، چون هيچ موجودى از موجــودات ســاده كه قبــل از حيــوان در عالــم هست يعنــى نبات و جماد و عناصــر اين چنيـن چيزى نداشتنـد.
دارندگان اين دو حس، در يك موقف جديد و خاصى قرار گرفتند و داراى مجال و ميدان فعاليت وسيعترى شدند، وسعتى كه هيچ حد ومرزى نمىشناسد و با هيچ تقديرى نتوان اندازهگيرىاش كرد. آرى داراى اين حس خير و نفع خود را از شر و ضررش درك كرد و با اين دو حس است كه حركات و سكنات دارنده آن ارادى است، آنچه را مىخواهد از آنچه كه نمىخواهد جدا مىكند و در عالم جديدى قرار مىگيرد كه در آن لذت و عزّت و غلبه و محبّت و امثال آن جلوه مىكند، جلوهاى كه در عوالم قبل از حيوان هيچ اثرى از آن ديده نمىشود.
آنگاه فوأد را ذكر كرد كه مراد به آن، آن مبدئى است كه آدمى بهوسيله آن تعقل مىكند و به عبارت ديگر آن مبدئى است، از انسان كه تعقل مىكند و اين نعمت در ميان همه حيوانات تنها مخصوص انسان است و مرحله بهدست آمدن فؤاد يك مرحله وجودى جديدى است كه باز از مرحله حيوانيت كه همان عالم حس است، وسيعتر و مقامى شامختر است، چه بهخاطر داشتـن همين قوه عاقله است كه همان حواس كه در ساير حيوانات بود در انسان آنقدر وسيـعتر مىشود كه به هيچ مقياس و تقـديرى ممكــن نيست اندازهگيــرى شود، زيرا بهوسيله آن آدمى چيزهائــى را درك مىكنــد كه در محضــرش و در برابرش نيســت و يا الان نيست، بلكــه در گذشته بوده، يا بعدهـا خواهد آمد و نيز آثار و اوصـــاف آن را بـاواسطــه و يا بىواسطه درك مىكند.
«وَ هُوَ الَّذى ذَرَاَكُــمْ فِــى الاَرْضِ وَ اِلَيْــهِ تُحْشَــروُنَ !» (79 / مــؤمنــــون)
خــداى تعالى به اين منظــور شما را داراى حــس و عقل كــرده و هستــى شما را در زميـن اظهــار نموده و يا بگــو هستى شما را بستــه و متعلــق به زميــن كــرده، تا دوباره شما را جمعكرده و به لقاء خود بازگشت دهد.(1)
1) الميــــــــــــزان ج : 29 ص : 79
«اَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْــنِ وَ لِسانا وَ شَفَتَيْنِ!» (8و9/بلد)
«مگر اين ما نبوديم كه برايش دو چشم و يك زبان و دو لب قرارداديم!»
يعنــى آيا بدن اورا مجهز به دو دستگــاه عكاسى كه هر ديدنــى را ببينــد نكرديم؟ تــا بديـن وسيلــه آن علم بديدنىهــا با آن وسعــت كه دارد، برايـش حاصــل شــود.
آيا ما برايش زبان و دو لب قرار نداديم، تا بهوسيله آنها توانا بر سخن گفتن شود، آنهم با وسعت دامنهاى كه دارد و بهوسيله سخن گفتن هر يك بر باطن و ضمير ديگرى آگــاه شود و علم خــود را به او منتقــل كند و آن ديگــرى از اين راه به امــورى كه غايـب از ديدگـــان اســـت راه يابد.
«وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ!» (10 / بلد)
يعنــى مــا راه خيــر و شــر را بــا الهــامــى از خــــود بــــه او تعليــم داديــم، در نتيجـــه او بهخودى خـود و بــه الهـام مـا خيـر و شــر را تشخيــص مىدهــد.(1)
« بَلى قادِرينَ عَلى اَنْ نُسَوِّىَ بَنانَهُ !»(4 / قيامت)
« بلـى مــا قـادريم كـه سرانگشتــان او را هـم درست گــردانيـــم!»
كلمه «بَنان» به معناى اطراف انگشتان و به قول بعضى خود انگشتان است و تسويه بنان صورتگرى آن به همين صورتى است كه مىبينيم و اگر در بين اعضاء بدن خصوص انگشتان راذكر كرد، - شايد - براى اين بوده كه به خلقت عجيب آن كه به صورتهاى مختلف و خصوصيات تركيب و عدد، در آمده و فوائد بسيارى كه بشمار نمىآيد، بر آن مترتب مـىشود، مىستايد، قبض و بسط و ساير حركاتى لطيف و اعمالى دقيق و صنايعى ظريـف دارد كـه با همانها انسان از ساير حيوانات ممتاز مـىشـــود.
عــــلاوه بــر شكــــلهــــاى گــونــاگــون و خطــوطــى كــه لايــزال اســرارش بــراى انسانها كشــف مـىشــود.
معناى آيه اين است كه - ما آن استخوانها را جمع مىكنيم، در حالى كه
1) الميزان ج: 40 ص: 241
قادريم حتى انگشتاناو را بههمان صورتىكه برحسب خلقت اوّل داشت دوباره صورتگرى كنيم.(1)
« نَحْـــنُ خَلَقْنـــاهُـــمْ وَ شَــــدَدْنــــــا اَسْــــرَهُــمْ...!» (28 / دهر)
« ما اينان را آفريديم و محكم بنيان ساختيم...!»
كلمه «اَسْر» به معناى بستن و طناب پيچ كردن است. و بر خود طناب و زنجير و امثال آن نيز اطلاق مىشود، پس معناى اينكه فرمود: «شَدَدْنا اَسْرَهُمْ،» اين است كه ما مفاصــل آنان را با رشتههاى اعصاب و بافتههاى عضلانى محكم به هم پيوستيم و ممكن است كلمــه «اَسْر» به معناى «مأســور» و معنــاى آيه اين باشد كه ما ربط اعضاى مختلف و به هــم پيــوستــه آنــان را محكــم كــرديــم بهطورى كــه از شدت بههم پيوستگى انسان واحدى شدند.(2)
« اَلَّذى خَلَقَكَ فَسَوّيكَ فَعَدَلَكَ!» (7 / انفطار)
« پروردگارىكهتو راآفريده و پرداخته و تناسبداده و بهصورتىكهخواسته تركيب كــرده اســت.»
اين جمله ربوبيت توأم با كرم خدا را بيان مىكند و مىفرمايد: يكى از موارد تدبير او اين است كه انسان را با همه اجزاء وجودش خلق كرد و سپس به تسويهاش پرداخته و هر عضو او را در جاى مناسبش كه حكمت اقتضاى آن را دارد قرارداد و سپس به تعديل او پرداخته و بعضى از اعضاى او را و بعضى از قوايش را با بعض ديگر معادل قرار داد و بيـن آنها تــوازن و تعــادل برقــرار كـرد.
« فى اَىِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَكَّبَكَ !» (8 / انفطار)
اين آيه شريفه جمله «عَدَلَك» را بيان مىكند، كلمه «صُورَة» به معناى نقشى است كه اجرام و اعيان بهخود مىگيرد و با صورت خاص به خود از جرمهاى ديگر مشخص مىگردد، مثلاً معلوم مىشود اين يكى سنگ است و آن ديگرىكفش و آن سومى آجر است.
معنايش اين است كه اى انسان چه باعث شد، به پروردگار كريمت كه تو را آفريد
و انحصار و قوامت را تسويه كرد و در هر شكلى كه خواست تو را تركيب نمود، مغرور شوى؟ - با اينكه او نخواسته و نمىخواهد مگر چيزى را كه مقتضاى حكمت باشد - تو را به مقتضاى حكمت مركب كرد از نر و ماده، سفيد و سياه و بلند قامت و كوتاه، چاق و لاغر و قوى و ضعيف و نيز مركبت كرد از اعضائى كه در همه افراد هست و در بين خود از يكديگر متمايز است، نظير دو دست و دو پا و دو چشم و سر و بدن و استواء قامت كه همه اينها از مصاديق عدل در تركيب اجزاء با يكديگر است و يا به تعبير آيه شريفــه «لَقَــدْ خَلَقْنَــا الاِنْســانَ فــى اَحْسَـنِ تَقْويمٍ !» (4 / تين) « اَحْسَــنِ تَقْويــم» است و همه بــه تدبير رب كريـم منتهـى مىشود و خود انسان در هيچيك از آنها دخالتى ندارد.(1)
« اَلَّذى خَلَقَ فَسَوّى وَالَّذى قَدَّرَ فَهَدى!» (2 و 3 / اعلى)
« پروردگارى كه اجزاء عالم را از عدم بهوجود آورد و هر يك را در جائى قرار داد كه بايد قرار مىداد. و پروردگارى هر چيزى را داراى حدودى و اندازهاى كرد بهطورى كه براى رسيدنش به هدف نهائى از خلقتش مجهز باشد!»
خلقت هر چيزى به معناى گردآورى اجزاء آن است و تسويه آن به معناى روىهم نهادن آن اجزاء بهنحوى است كه هر جزئى در جائى قرار گيرد كه جائى بهتر از آن برايش تصور نشود و علاوه بر آن جائى قرارگيرد كه اثر مطلوب را از هر جاى ديگرى بهتـر بدهـد. مثلاً در مـورد انسـان چشـم را در جائـى و گـوش را در جـائـى و هـر عضــو ديگـر را در جـائـى قـرار دهـد كه بهتر از آن تصـوّر نشـود و حقّش اداء شـود.
و اين دو كلمه يعنى خلقت و تسويه هر چند در آيه شريفه مطلق آمده، لكن تنها شامل مخلوقــاتى مىشود كه يا در آن تركيب باشد و يا شائبهاى از تـركيب داشتـه بـاشـــد .
« وَ الَّذى قَدَّرَ فَهَدى !»
يعنى آنچه را خلق كرده، با اندازه مخصوص و حدودمعين خلق كرده، هم در ذاتش و هـم در صفـاتش و هـم در كـارش و نيـز آن را بـا جهـازى مجهـز كـرده كـه بـا انـدازههـا متنـاسب بـاشد و بـه وسيلـه همـان جهـاز او را بهسوى آنچه تقـديـر كـرده هـدايت فرموده است، پس هر موجودى بهسوى آنچه برايش مقدور شده و با هدايتى ربّانى وتكوينى در حركت است. مانند طفل كه از همان اولين روز تولدش راه پستان مادر رامىشناسد و جوجه كبوتر مىداند كه بايد منقار در دهان مـادر و پـدرش كنـد و هـر
1) الميــزان ج: 40
حيــوان نرى بهسوى مادهاش و هر ذىنفعى بهسوى نفع خود هدايت شده و بر همين قياس هـر مــوجــودى بهسوى كمـال وجــودىاش هــدايـــت شـده اســـت.(1)
« وَ مِنْ اياتِـهِ خَلْـقُ السَّمــواتِ وَ الاَرْضِ وَ اخْتِـلافُ اَلْسِنَتِكُــمْ وَ اَلْوانِكُـمْ...!»
« و يكـى از آيـات او خلقت آسمـانهـا و زميـن و اختـلاف زبــانهـاى شمــا و رنگهــايتــان اسـت كـه در اينها آيـاتى اسـت، براى دانندگــان!» (22 / روم)
ظاهرا مراد به اختلاف لسانها، اختلاف واژهها باشد كه يكى عربى و يكى فارسى و يكى اردو و يكى چيز ديگر است و نيز مراد به اختلاف الوان اختلاف نژادهاى مختلف از نظر رنگ باشد كه يكى سفيد پوست و ديگرى سياه كه يكى زرد پوست و ديگرى سرخ پوست است.
البته ممكن است، اختلاف لسانها شامل اختلاف درلهجهها و اختلاف آهنگ صداها نيز بشود، چون مىبينيم كه در يك زبان بين اين شهر و آن شهرش و حتى اين ده و ده مجاورش اختلاف در لهجه هست، همچنانكه اگر دقت شود خواهيم ديد كه تن صداى دو نفر مثل هم نيست و همچنين اختلاف الوان شامل افراد از يك نژاد نيز بشود، چون اگر دقت شود دو نفر از يك نژاد نيز رنگشان عين هم نيست و اين معنا از نظر علماى فن مسلـم است.
پــس متفكّرين و اهلبحث كه پيرامون عالم كبير بحث مىكنند، در نظام خلقت، به آياتــى دقيق برمىخورند كه دلالت مىكنــد بر اينكه عالم صنع و ايجاد با نظامى كه در آن جارى است ممكن نيست پديد آيد مگر از ناحيه خدا و نيز ممكن نيسـت منتهى شــود مگر بهسوى او.(2)
« وَ فِىالاَْرْضِ اياتٌ لِلْمُوقِنينَ، وَ فى اَنْفُسِكُمْ...؟» (20 و 21 / ذاريات)
« هــم در زميــن آياتى هست براى اهل يقين و هم در درون وجودتــان، چرا آن آيــات را نمــىبيننــد؟ »
آيات و نشانههائى كه در نفوس خود بشر هست چند جور است. يك عده آيات
موجود در خلقت انسان، مربوط به طرز تركيببندى اعضاءبدن و قسمتهاى مختلف اجزاء آن اعضا و اجزاء اجزاست، تا برسد به عناصر بسيط آن و نيز آياتى است كه در افعال و آثار آن اعضاست كه در همه آن اجزا با همه كثرتش اتحاد دارد و در عين اتحــادش احــوال مختلفــى در بدن پديــد مىآورد. بــدن انســان يك روز جنيــن است، روز ديگر طفل، يكروز نــورس و روزى ديگــر جــوان و روز آخـر پير مىشود.
آياتى ديگر در تعلق نفس يعنى روح به بدن است كه يكى از آن آيات پديد آمدن حواس پنجگانه است كه اولين رابطهاى است كه انسان را به محيط خارج خود آگاه مىسازد و به وسيله اين حواس خير را از شر و نافع را از مضر تميز مىدهد، تا پس از تميز به سوى آنچه كه كمالش در آن است به حركت افتاده و آن كمال خود را بهدست آورد و از آنچه شر و مضر است دور شود.
در هر يك از اين حواس پنجگانه نظامى حيرتانگيز و وسيع است، نظامى كه ذاتا هيچ ربطى به نظام آن ديگر حس ندارد .با اينكه اين حواس پنجگانه بيگانه از هم در عين اينكه جداى از هماند، تحت يك تدبير اداره مىشوند و مدبر همه آنها يكى است، آنهم نفس آدمى است و خداى تعالى در وراى نفس، محيط به آن و عملكرد آن است. بعضى ديگر از آيات نفس قوائى هستند كه از نفس منبعث مىشوند و در بدنها خود را نشان مىدهند مانند قوه غضب و نيروى شهوت و فروع اين دو نيرو و يك دسته از آيات نفوس آيات روحى است كه كسانى بهآن اطلاع مىيابند كه به نفوس مراجعه نموده و آياتى را كه خداى سبحان در آنها قرار داده، آياتى كه هيچ زبانى نمىتواند آن را وصف كند، ببيند، آنوقت است كه باب يقين بـــرايش گشـــوده مىشود. و چنين كسانى در زمره اهل يقين قرار مـىگيرند، آنانكه ملكـوت آسمـانهـا و زميــن را خــواهنـد ديــــد .(1)
1) الميزان ج: 36 ص:277
« وَ يَسْئَلُونَـكَ عَنِالرُّوحِ قُلِالرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى...!» (85 / اسراء)
« و تـو را از حـقيقت روح پـرسش مىكننـد بگـو كـه روح از سنخ امـر پـروردگـار من اسـت و آنچه از علـم به شما روزى شـده بسيار اندك است!»
كلمه «رُوح» بهطورى كه در لغت معرفى شده به معناى مبدأ حيات است كه جاندار بهوسيله آن قادر بر احساس و حركت ارادى مىشود، مجازا در امورىكه بهوسيله آنها آثار نيك ظاهـر مىشـود، اطلاق مىكننـد. چنانكه علم را حيـات نفـوس مىگويند. خداى تعالى در قرآن مىفرمايد « اَوَ مَنْ كانَ مَيْتا فَأَحْيَيْنهُ - كسى كه مرده بود زندهاش كرديم!» (122 / انعام) كه مقصود از آن زنـده كــردن بـا هدايت بهســوى ايمـان اسـت!
در آيــه شريفه « يُنَـــزِّلُ الْمـَـلائِكَـــةَ بِــالـــرُّوحِ مِــــنْ اَمْــــرِه - مـلائكـه با امـر او روح را مـىآوردنـد... !» (2 / نحل)
هم از هميــن باب، عده اي روح را بـه «وحـى» تفسير كردهاند.
همچنين در آيه « وَ كَــذلِــكَ اَوْحَـيْنا اِلَيْكَ رُوحــــا مِـــنْ اَمْــــرِنا - و اين چنيــن روحــى از امر خـود را به تو وحــى كرديــم...!» (52 / شــورى) كه مراد به آن قرآن است كه آن نيز وحى است. گفتهاند كه اگر خدا قرآن و وحى را روح ناميده از اين باب بوده كه نفوس مرده بهوسيله آن حيات و زندگى مىيابند، همچنانكه روح معروف مايه حيات جسدهاى مرده است.
كلمه روح در آيات بسيارى از سورههاى مكى و مدنى قرآن كريم تكرار شده، ولى در همه جا به اين معنائى كه در جانداران مىيابيم يعنىمبدأ حيات و منشأ احساس و حـركــت ارادى نيــامــده اســـت.
ذيـــلاً معاني مختلــف روح را ذكـر مـىكنيـــم:
1 - روح و مـلائكه
خداى تعالى يكجا مىفرمايد:
«يَــوْمَ يَقُـومُ الـرُّوحُ وَ الْمَـلائِكَـةُ صَفّــــاً - روزى كـــه روح و مــلائكــــه بــه صــــف مــىايستنـــــد...!» (38 / نبـــأ)
و نيــز فـــرمــوده:
« تَنَـــزَّلُ الْمَــلائِكَــةُ وَ الـــرُّوحُ فيـــها بِــاِذْنِ رَبِّهِــمْ مِـــنْ كُـــلِّ اَمْــــرٍ - در آن شب مـلائكـه و روح به امر پروردگارشـان هر چيزى را نـازل مىكننـد!» (4 / قدر)
كه بدون ترديد مراد به آن در اين دو آيه غير روح حيوانى و غير ملائكه است.
در روايتــى از حضرت علــى عليهالسلام نقل شــده كه آن جنــاب به آيــه «يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه عَلى مَنْ يَشاءُ مِــنْ عِبادِه...!» (2 / نحل) استدلال فرموده بود بر اينكه: روح غير ملائكــه است.
2- روح قدس و امين
و نيز قرآن كريم يكجا روح را به وصف «قدس» و جاى ديگر به وصف «امين» و امانت توصيف كرده است، چــون روح از قــذارتهـاى مـادى و پليدىهـاى معنـوى و از معـايب و امراضى كه روحهـاى انسـانى آلـوده بـه آنهاست پـاك و منــزه است.
3- روح همراه ملائكه
روح هرچند غيرملائكه است، الاّ اينكه در امر وحى و تبليغ همچنانكه از آيه زير استفاده مىشود، همراه ملائكه است:
« يُنَـزِّلُ الْمَـلائِكَــةَ بِــالـرُّوحِ مِـنْ اَمْرِه عَلى مَنْ يَشــاءُ مِــنْ عِبـــادِه...!» (2 / نحل)
معناىآيه ايناستكه خداىتعالى ملائكه را با همراهى روح كه از سنخ امر اوست و از كلمه ايجاد وى است (و يا بهسببامر او و كلمه اوست،) بر قلب هركس از بندگانشكه بخواهد نازل مىكند، تا او بشر را انذار كند...!
4- جــــبرئيــل حامل روح
از ســوى ديگـر مىبينيــم خداى تعالــى يكجــا آورنــده قـــرآن را بهنــام
جبـرئيــل معـرفى نمـوده و مىفرمايد:
« قُــلْ مَـنْ كـانَ عَـدُوّا لِجِبْــريـلَ فَـاِنَّــهُ نَزَّلَــهُ عَلى قَلْبِــكَ بِــاِذْنِ اللّــهِ - بگــو آن كــس كــه دشمــن جبرئيــل اســت بايــد بدانــد كــه وى قــرآن را بــه اذن خــدا بــر قلــب تـو نــازل كـرده نـه از پيـــش خـــود... !» (97 / بقره)
جـاى ديگـر همين جبرئيل را روح الامين خوانده و آورنده قرآنش ناميده و فرموده:
«نَزَلَ بِهِالرُّوحُ الاَمينُ عَلى قَلْبِكَ لِتَكُـونَ مِــنَ الْمُنْذِرينَ بِلِسانٍ عَرَبِىٍ مُبينٍ.»
(193 تا 195 / شعراء)
و نيــز فــرمــوده:
« قُـلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ - بگــــو روح القـــدس از نــاحيـه پـروردگارت آورده است... !» (102 / نحل)
در آيات فوق روح را كه به وجهى غير ملائكه است بهجاى جبرئيل كه خود از ملائكه اســت آورنده قــرآن دانستــه است. پس معلــوم مىشود جبرئيــل آورنده روح است، و روح «حـامل» ايـن قـرآن خواندنــى اســت!
5- روح حامل قرآن
از هميـــن جــــا آن گــرهــــى كــــــه در آيــــه:
«وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا اِلَيْــكَ رُوحا مِــنْ اَمْرِنا - و همينطور ما روحى از امر خود را به سويت وحى كرديم وگرنه تو نه مىدانستى كتاب چيست، نه مىدانستى ايمان چيست، ولكن ما بوديم كه آن را نورى كرديم تا بهوسيله آن هر كه از بندگانمان را خواستيم هدايت كنيم، و تو به يقين بهسوى صراط مستقيم هدايت مىكنى!» (52/شورى)
بود گشوده مىشود و معلوم مىگردد كه مراد به «وحى روح» در آيه فوق آوردن و نازل كردن روحالقدس است، براى رسولخدا صلىاللهعليهوآله و نازل كردن روحالقدس براى آن جناب همان وحى قرآن است به او، چون همانطوركه بيان شد روحالقدس حامل قرآن است!
6- روح و وحي
اگر نسبت وحى را به روح داده و فرموده روح را به تو وحى كرديم، با اينكه روح از موجودات عينى و از اعيان خارجىاست ولى وحى به معناى كلام پنهان است، از اين باب است كه اين سلسله از موجودات يعنى ارواح كه موجوداتى طاهر و مقدساند، خود
يكى از كلمــات خداى تعالــى هستند، همانطــور كه در قرآن عيسى بن مريــم عليهالسلام را كلمه خــدا ناميده و فرموده:
«وَ كَلِمَتُهُ اَلْقيها اِلى مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ - و كلمــهاى و روحــى از خــود كه به مريـم القــاء نمــود... !» (171 / نساء)
7- روح كلمــــه الــــــهي
روح را از اين رو «كَلِمَة» ناميده كه مانند ساير كلمات بر مراد صاحب خود دلالت مىكند. وقتى جائز باشد كه روح را كلمه بناميم، جائز هم خواهد بود كه آنرا «وحى» بناميم و اگر در آيه فوق الذكر عيسى بن مريم عليهالسلام را كلمهاى از خود «... كَلِمَةُ مِنْهُ...،» (45 / آلعمران) دانسته بدين جهت بوده كه پيدايش عيسى عليهالسلام بهوسيله كلمه ايجاد بوده، بدون اينكه سببهاى عــادى كه در تكون انســان دخالت دارنـد، در او دخالــت داشته و واسطه شده باشند. به شهــادت اينكه خود قرآن صريحا فرموده:
« اِنَّ مَثَلَ عيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ ادَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ - مَثل عيسى نزد خدا مَثل آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او گفت باش و وجــود يافــت!» (59 / آل عمران)(1)
«وَ يَسْئَلُــونَـكَ عَـــنِ الــــرُّوحِ قُــــلِ الـــرُّوحُ مِــنْ اَمْــــرِ رَبّـــى...!» (85 / اسراء)
«و تو را از حقيقت روح مىپرسند بگو كه روح از سنخامر پروردگار من است... !»
خداى سبحان در روشن كردن حقيقت روح اين را فرموده كه: بگو روح از امر پروردگار من است. ظاهر از كلمه «مِنْ» در جمله فوق اين است كه حقيقت جنس را معنا مىكنــد، همچنانكه ايـن كلمـه در سـايـر آيـات وارده در اين بـاب بيـانيه است، مانند:
آيــه «... يُلْقِـــىالرُّوحَ مِـــنْ اَمْــرِه...!» (15 / مؤمن)
آيــه «... اَوْحَيْنا اِلَيْكَ رُوحا مِنْ اَمْرِنا...!»(52 / شورى)
آيه «تَنَزَّلُ الْمَـلائِكَـةُ وَ الـرُّوحُ فيـها بِـاِذْنِ رَبِّهِـمْ مِنْ كُـلِّ اَمْــــرٍ!» (4 / قدر)
كــه در همــه اينها كلمــه «مِنْ» مىفهمانــد كه روح از جنس و سنخ امر اســت!
1) الميزان ، ج 25 ، ص331تا 333
1-امر چيست؟
آنگــــاه امــــر را بيـــان كـــرده و مـىفـــــرمـــــايــد:
« اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ !» (82 / يس)
كه در درجه اول مىفهماند امر او عبارت از كلمه «كُنْ» كه همان كلمه ايجادى است كه عبارت از خود ايجاد است و ايجاد هم عبارت است از وجود هر چيز، لكن نه از هر جهت، بلكه وجود هرچيز از جهت استنادش به خداى تعالى و اينكه وجودش قائم به ذات است.
از جمله ادلّهاى كه مىرساند وجود اشياء از جهت استنادش به ذات پروردگار و با قطــع نظر از اسباب وجــودى ديگر، كــلام خدا هستنــد آيه زيــر است كه مىفرمايد: « وَ ما اَمْرِنا اِلاّ واحِدَةً كَلَمْحِ الْبَصَرْ !» (50 / قمر) كه امر خداى را بعد از آنكه يگانه معرفى نموده، به لمح بصر تشبيه كرده است كه منظور از آن نفى تدريج است و از آن فهميده مىشود موجودات خارج با اينكه تدريجا و بهوسيله اسباب مادى موجود گشته و منطبق بر زمان و مكان هستند معذلك جهتى دارند كه آن جهت عارى از تدريج و خارج از حيطه زمان و مكان است و از اين جهت امر خدا و قول و كلمه او شمرده شده است و امّا از جهت اينكه در مسيــر سلسله علل و اسبــاب قرار داشتــه و بر زمــان و مكان منطبق مىگردد از اين جهت «امر» خدا نيسـت بلكه «خلق» خداست، همچنان كــه فرمود: «...اَلا لَهُالْخَلْقُ وَالاَمْرُ...!» (54/اعراف)
پس امر، عبارت است از وجود هر موجود از اين نقطه نظر كه تنها مستند به خداىتعالى است و خلق عبارت است از وجود همان موجود از جهت اينكه مستند به خداىتعالى است با وساطت علل و اسباب!
2-امـــر: كلمه ايجاد آسمانى
اين معنا از كلام ديگر خداى سبحان به خوبى استفاده مىشود كه فرمود: « اِنَّ مَثَلَ عيسـى عِنْدَ اللّــهِ كَمَثَــلِ ادَمَ خَلَقَــهُ مِنْ تُــرابٍ ثُـمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ!» (59 / آلعمران)
چه در اين آيه، نخست خلقت آدم را ذكر نموده و ارتباط آن را با خاك كه يكى از اسباب است بيان مىكند، سپس وجود هم او را بـدون ارتبـاطش بـه چيـزى بـا تعبيـر
«كُـن» خـاطـرنشـان مىسـازد، (دقت فـرمـائيد!) و همچنين نظيـر ايـن آيـه است آيــه:
«ثُـمَّ جَعَلْنـاهُ نُطْفَةً فى قَرارٍ مَكيـنٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَـةَ عَلَقَـةً فَخَلَقْنَـا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً...،»
تـا آنجـا كـه مىفـرمــايـد: «... ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقا اخَرَ...!» (13 و 14 / مؤمنون)
چـه ايجـاد خـداى سبحـان را كـه منسـوب بهخــود اوست و سلسلــه علل تخلــل و واسطــه نيستند، خلق ديگرى ناميــده است.
از همه آنچه گفته شد اين معنى بهدست آمد كه امر: عبارت است از كلمه ايجاد آسمـانى يعنـى فعـل مختـص بـذات او و اسبـاب و علـل واسطـه و تخلـل نيستنـد و اين امـر به مقياس زمان و مكـان و هيـچ خصيصـه مادى ديگـرى انـدازهگيرى نمىشود.
3-امر: ملكوت كلشىء
در درجـه دوم ايـن معنـى را خـاطـرنشـان مىسـازد كـه امـر او در هـر چيـز عبـارت اسـت از ملـكـوت آن چيـز، و فــرامـوش نشـود كــه ملكـوت ابلـغ از مـلك است بنـابراين براى هر مــوجـودى «مـلكــوتى» و «امــرى» اسـت آنچنــان كــه فـــرمــود:
«اَوَ لَــمْ يَنْظُــرُوا فــى مَلَكُــــوتِ السَّمــواتِ وَ الاَرْضِ...!» (185 / اعـراف)
«وَ كَذلِكَ نُــرِى آ اِبْراهيــمَ مَلَكُــوتَ السَّمــواتِ وَ الاَرْضِ... !» (75 / انعام)
4-روح و امــــــر
از آنچـه گـذشـــــت ايــن معنــــا روشــن گـــرديـــد كـــه:
امــــر خـــدا عبــــارت از كلمـــــه ايجــــــاد اوســــت،
كلمـــه ايجـــاد او همـــان فعـــــل مخصـــوص اوســــت، (بـدون اينكه اسبـاب كـــونـــى و مـــادى در آن دخـــالــت داشتـــه بــاشنــد و بــا تـأثيــر تــدريجــى خــــود در آن اثــــر بگـــذارنـــد!)
اين همان وجود مافوق نشئه مادى و ظرف زمان است،
و روح، به حسـب وجـودش از هميـن بـاب اسـت يعنـى از سنــخ امــر و مـلكـوت اسـت.(1)
1) الميـــــــــزان ، ج 25 ، ص 333 تا 335
«... وَ نَفَـــــخَ فيـــــهِ مِــــــنْ رُوحِـــــــه...!» (9 / سجده)
«...از روح خــود در او بدميـــد... !»
آيــه فــوق در ضمــن آيــات مربــوط بــه خلقــت انسان اســت كه چگونگــى نفـخ روح انســان را بيان مىكنـــد و آنگــاه در آيه ديگـر:
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِالرُّوحِ قُلِالرُّوحُ مِنْاَمْرِ رَبّى - و از تو از روح مىپرسند، بگو روح از امر پروردگار مـن اسـت!» (85 / اسراء)
بيـــان مــىكنــــد كــه روح از جنــس امـر خـداســت!
و سپــس در آيـــه ديگـــر:
« اِنَّما اَمْــرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئـا اَنْ يَقُــولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فَسُبْحانَ الَّذى بِيَدِه مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ - امــر او در وقتى كه چيــزى را اراده كند تنهــا اين است كه به آن چيز بگويد بــاش! و بىدرنــگ موجــود شــود، پس منــزه است آن خدائــى كه ملكــوت هر چيــز را بهدســت دارد!» (82 و 83 / يـس)
بيان مىكند كه روح از سنخ ملكوت و كلمه «كُنْ» است.
و سپس در آيه «وَ ما اَمْرِنا اِلاّ واحِدَةً كَلَمْحِالْبَصَرْ!» (50 / قمر) او را به وصف ديگرى توصيف كرده، و آن اين است كه اولاً يكى است و ثانيا، چون چشم گرداندن فورى است، و تعبير به چشــم گرداندن مىرسانــد كه امر خدا و كلمــه «كُن» موجودى است آنى، نه تدريجـى، كه چون موجود مىشود، وجودش مشروط و مقيد به زمــان و مكــان نيست!
از اينجا روشن مىگردد كه امر خدا ـ كه روح هم يكى از مصاديق آن است ـ از جنس موجودات جسمانى و مادى نيست، چون اگر بود محكوم به احكام ماده بود و يكى از احكــام عمومى ماده اين اســت كه بهتدريج موجود شود، وجودش مقيد به زمان و مكان باشد، پس روحى كه در انسان هست مــادى و جسمانــى نيست، هرچند كه با مــاده تعلــق و ارتبــاط دارد.(1)
« قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذينَ امَنُوا وَ هُدًى وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمينَ !»
(102 / نحل)
1) الميزان ، ج 2 ، ص 257
« بگو قرآن را روح پاك به حق از جانب پروردگارت نازل كرده تا كسانى را كه ايمان دارند، استواركند و هدايت و بشارتى براى مسلمانان است!»
«قُــدُس» بــه معنــاى طهـارت و پاكــى اســت. يعنى روحى كه از قذارتهــاى مادى طاهر، و از خطا و غلــط منزه است. همين «رُوحُالْقُــدُس» در جــاى ديگــر از قرآن بــه روحالاميـن تعبيــر شـده و در جــاى ديگــر به جبرئيــل كه يكــى از مــلائكـه است و فرموده:
«نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْميــنُ عَلـى قَلْبِكَ ـ روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرده است!» (193 و 194 / شعراء)
و نيــز فرمــوده: « مَنْ كانَ عَـدوّاً لِجِبريــلَ فَاِنَّــهُ نَزَّلَــهُ عَلى قَلْبِــكَ بِاِذْنِ اللّهِ ـ هركه با جبرئيــل دشمــن است بايد بدانــد كه جبرئيــل آن را به اذن خــدا بر قلب تو نازل كرده است!» (97/بقره)(1)
« يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفّا...!» (38 / نبأ)
« روزى كــه روح بـا همـه فرشتگـان صـف زده و به نظم برخيزند... !»
در قرآنكريم كلمه «رُوح» - كه متبادر از آن مبدأ حيات است - مكرّر آمده است و آن را منحصر در انسان و يا انسان و حيوان به تنهائى ندانسته، بلكه در مورد غير اين دو طائفه نيز اثبات كرده است. مثلاً در آيه «... فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا ـ روح خود را بهسوى مريم گسيل داشتيم...!» (17/مريم) و در آيه « وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ رُوحا مِنْ اَمْرِنا ـ و اين چنين وحى كرديم به تو روحى از امر خود را...!» (52 / شورى) و آياتى ديگر، در غير مورد انسان و حيــوان استعمــال كـرده اســت. پــس معلـوم مىشـود روح يـك مصــداق در انســان دارد و مصداقــى ديگـر در غير انسان.
در قرآن چيزى كه صلاحيت دارد معرف روح باشد نكتهاى است كه در آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى!» (85 / اسراء) است كه مىبينيم آنرا بهطور مطلق و بدون هيچ قيدى آورده، و در معرفى آن فرموده: « روح از امر خداست!» آنگاه امر خدا را در جاى ديگر معرفى كرده كه - « اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فَسُبْحانَ الَّذى بِيَدِه مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ - تنها امر او در هنگامى كه اراده چيزى كرده باشد اين است كه به آن چيز بگويد بباش و آن چيز موجود شود، پس منـزه
1) الميـــزان ، ج 24 ، ص 270
است خدائىكه ملكوت هرچيزى بهدست اوست!» (82 و 83 / يس)
و فرمود امر او همان كلمه و فرمان ايجاد است، كه عبارت است از هستى امّا نه از اين جهت كه (هستى فلان چيز) و مستند به فلان علل ظاهرى است، بلكه از اين جهت كه منتسب به خداى تعالى است و قيامش به اوست. و به اين عنايت است كه مسيح عليهالسلام را بهخاطر اينكه از غير طريق عادى و بدون داشتن پدر به مريم داده شده كلمه او و روحى از او معرفى نموده و فرمــوده «... وَ كَلِمَتُهُ اَلْقيها اِلى مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ...!» (171 / نساء) و در آيـــه ديگــر داستــان عيســى را تشبيــه كــرده بــه داستــان پيــدايـــش آدم.
خداى تعالى هر چند اين كلمه را در اغلب موارد، كلامش با اضافه و قيد ذكر كرده، مثلاً فرموده « ... وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روُحى!» (72 / ص) و يا « ... وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِه!» (9/سجده) و «... فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا !» (17 / مريم) و «...وَ رُوحٌ مِنْهُ !» (171 / نساء) و «...وَ اَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ!» (87 / بقره) و آياتى ديگر كه در آنها تعبير كرده به:
1 ـ روحــم 2 ـ روح خــود 3 ـ روحمــان 4 ـ روحــــى از او 5 ـ روح القـدس و غيـره.
در بعضى موارد هم بدون قيد ذكر كرده، مانند: « تَنَـــزَّلُ الْمَــلائِكَةُ وَ الـــرُّوحُ...!» (4 / قدر) كه از ظاهــر آن بر مىآيد روح موجــود مستقلــى و مخلوقــى آسمانى و غير ملائكه است. در آيه ديگر مىفرمايد: « تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ اِلَيْـهِ... !» (4 / معارج)
و امّا روحى كه متعلّق به انسان مىشود، از آن تعبير كرده به « مِنْ روحى ـ از روح خودم!» و يا « از روح خودش!» و در اين تعبير كلمه «مِنْ» را آورده كه بر مبدأ بودن دلالت دارد. و نيز از تعلق آن به بدن انسان تعبير كرده به نفخ، و از روحى كه مخصوص به مؤمنيناش كرده به مثل آيه «... وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ...!» (22 / مجادله) و در آن حرف «با» را بهكار برده، كه بر سببيّت دلالت دارد، و روح نامبرده را تأييد و تقويت خوانده، و از روحى كه خاص انبيائش كرده به مثل جمله «...وَ اَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ...!» (253 / بقره) تعبير نموده، روح را به كلمه «قدس» اضـافـه نموده، كه به معناى نزاهت و طهارت است، و اين را هم تأييد انبياء خوانده است.
و اگــر آيه سوره قدر را ضميمه اين آيات كنيم معلوم مىشود نسبتى كه روح مضــاف در اين آيــات با روح مطلــق در سوره قــدر دارد، نسبتــى است كه افاضــه بــه مفيــض و سايــه بــه چيــزى كـه بـه اذن خـدا صاحب سايــه شــده اســت دارد.
و همچنين روحى كه متعلّق به ملائكه است، از افاضه روح به اذن خداست، و اگر
در مورد روح ملك تعبير به تأييد و نفخ نفرموده، و در مورد انسان اين دو تعبير را آورده، و در مورد ملائكه فرموده: «... فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا...!» (17 / مريم) و يا فرموده: « قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُالْقُدُسِ...!» (102 / نحل) يا « نَزَلَ بِهِالرُّوحُ الاَْمينُ...!» (193 / شعراء) براى اين بود كه ملائكه با همه اختلافى كه در مراتب قرب و بعد از خداى تعالى دارند، روح محض هستند، و اگر احيانا بهصورت جسمى به چشم اشخاصى در مىآيند تمثلى است كه به خــود مىگيرند، نه اينكه بهراستى جسمـى و سروپائى داشته باشند:
« ... فَـاَرْسَلْنا اِلَيْهـا رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِيّا ـ مــا روح خــــود را بــهســوى مريم فرستاديم، و او در برابر وى بهصورت بشرى تمــام عيــار مجســم شــد!» (17 / مريم)
بهخلاف انسان كه روح محض نيست بلكه موجودى است مركب از جسمى مرده، و روحى زنده، پس در مورد او مناسب همان است كه تعبير به نفخ (دميدن) بكند، همچنانكه در مـورد آدم فرموده: « فَاِذا سَوَّيْتُــهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روُحى... !» (72 / ص)
و همانطور كه اختلاف روح در خلقت فرشته و انسان باعث شد تعبير مختلف شود، در مورد ملائكه به نفخ تعبير نياورد، همچنين اختلافى كه در اثر روح يعنى حيات هست كه از نظر شرافت وخست مراتب مختلفى دارد، باعث شده كه تعبير از تعلّق آن مختلف شود، يكى تعبير به نفخ كند، و جاى ديگر تعبير به تأييد نمايد، و روح را داراى مراتب مختلفى از نظر اختلاف اثرش بداند.
آرى يك روح است كه در آدميان نفخ مىشود، و دربارهاش مىفرمايد: «...وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روُحى...!» (72 / ص) و روحى ديگر بهنام روح تأييدكننده است،كه خاص مؤمن اســت و دربــارهاش فرمــوده: «...اُولئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِــمُ الاْيمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْــهُ...!» (22 / مجادلــه) كه از نظـر شرافــت در ماهيـت مرتبــت و قــوّت اثــر شـريـفتــر و قـوىتـر از روحــى اســت كـــه در همــه انســانهــاى زنــده اســـت، بهشهادت اينكه در آيـه زيـر كـه در معناى آيه سوره مجادله است، مىفرمايد:
« اَوَ مَنْ كانَ مَيْتا فَأَحْيَيْنهُ...!» (122 / انعام)
« آيا كسى كه مــرده بود و ما او را زنــده كرديم و برايش نــورى قرار داديم، تا با آن در بيــن مردم مشــى كند، در مَثَل، مِثل كســى است كه در ظلمتهاى بسيــار قــرار گرفتــه و خــارج شـدن از آن برايــش نيســت!»
ملاحظه مىكنيد كه در اين آيه مؤمن را زنده به حياتى داراى نور دانسته، و كافر را با اينكه جان دارد مــرده و فاقد آن نــور مىداند. پس معلوم مىشود مؤمن روحى دارد كــه كـافـر آن را نــدارد، و روح مــؤمــن اثــرى دارد كـه در روح كافــر
نيســت.
از اينجا معلوم مىشود روح مراتب مختلفى دارد، يك مرحله از روح آن مرحلهاى است كه در گياهان سبز هست، و اثرش اين است كه گياه و درخت را رشد مىدهد، و آيات دالبر اينكه زمين مرده بود و ما آنرا زنده كرديم درباره اين روح سخن مىگويد.
مرحلــه ديگر از روح، آن روحى است كه بهوسيلـه آن انبيا تأييــد مىشونــد، آيــه «...وَ اَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ...!» (87 / بقره) از آن خبــر مىدهد و سيــاق آيات دلالت دارد بـر ايـنكــه اين روح شريفتــر و مرتبهاى عالىتــر از روح انســان دارد. و امّــا آيــه:
«... يُلْقِى الرُّوحَ مِنْ اَمْرِه عَلـى مَنْ يَشاءُ مِـــنْ عِبادِه لِيُنْـــذِرَ يَـوْمَ التَّــلاقِ!» (15 / مؤمن)
« ... روح را از عالم امر خود بر هر كس از بندگانش بخواهد القاء مىكند، تا او مردم را از روز تــلاقـــى بيــم دهــــد!»
و آيــه:
« وَ كَـذلِـكَ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ رُوحا مِنْ اَمْرِنا...!» ( 52 / شورى )
« و ايـن چنين وحـى كرديم بهسوى تو روحى را از عالم امر خود!»
هم مىتـوانـد بـا روح ايمـان تطبيق شـود و هم با روح القدس، و خدا داناتر است.(1)
« يُنَـــزِّلُ الْمَـلائِكَــةَ بِــالـرُّوحِ مِــنْ اَمْــرِه عَلــى مَــنْ يَشاءُ مِـنْ عِبادِه...!» (2 / نحل)
« ملائكه را با همراهى روح كه از سنخ امر اوست و از كلمه ايجاد وى است (يا به سبب امر او و كلمه اوست،) بر قلب هركس از بندگانش كه بخواهد نازل مىكند تا او بشر را انذار كند كه معبودى جز من نيست و زنهار از گرفتن معبود ديگر بپرهيزيد!»
مردم در گذشته و حال با همه اختلاف شديدى كه درباره حقيقت روح دارند در اين معنا هيچ اختلاف ندارند كه از كلمه روح يك معنا مىفهمند و آن معنا عبارت است از چيـزى كـه مـايـه حيـات و زنـدگـى است - البتـه حيـاتـى كه ملاك شعور و اراده باشد.
امّــا حقيقت آن چيست؟ مىتوان به طور اجمال از آيات كريم قرآن استفاده
1) الميزان ، ج 39 ، ص 444
كرد، مثلاً: « يَوْمَ يَقُــومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَــةُ صَفّا - روزى كــه مـــلائكـــه و روح بـــه صف مىايستند...!» (38 / نبـــــأ)
« تَعْـرُجُ الْمَلائِكَـةُ وَ الـرُّوحُ - ملائكه و روح بهسويش بالا مىروند...!» (4 / معارج)
و آيات ديگر، بهدست مىآيد كه روح حقيقتى و موجودى مستقل است. و موجودى است داراى حيات و علم و قدرت، نه اينكه از مقوله صفات و احوال بوده و آنطور كه بعضى پنداشتهاند قائم موجودى ديگر باشد. قرآن كريم از سوى ديگر روح را معرفى مىكند به اينكه از امر پروردگار است و مىفرمايد:
«...قُلِ الـرُّوحُ مِــنْ اَمْـرِ رَبّـى - بگــو روح از امــر پروردگــار مــن اســت...!» (85/اسراء) و سپس امــر پروردگار را با امثال آيه: « اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ - امر او جز اين نيست كه وقتى چيزى را اراده كند بگويـد بـاش و مىباشد!» (82 / يس)
معـرفـى نمـوده و مـىرسانـد كـه امر خدا همان كلمه ايجادى است كـه خـداى سبحـان هر چيز را با آن ايجاد مـىكند.
به عبارت ديگر امر خدا همان وجودى است كه به اشياء افاضه مىفرمايد، اما نه وجود از هر جهت، بلكه امر خدا عبارت است از وجود از اين جهت كه مستند به خداىتعالى است و آميخته با ماده و زمان و مكان نيست:
« وَ ما اَمْرُنــا اِلاّ واحِدَةٌ كَلَمْــحٍ بِالْبَصَــرِ - امر ما نيســت جز واحــد آنهم ماننــد چشــم برهــمزدن!» (50 / قمر) به اين مجــرد از زمــان و ماده و مكانــى اشاره دارد، چــه تعبيـر نــام بــرده در جائــى گفتـه مىشـود كـه تدريــج در كــار نباشــد، يعنــى مــادى و محكــوم بــه حركــت مــادى نبـاشــد.
از بيان مختصرى كه گذشت اين معنا معلوم شد كه روح كلمه حيات است كه خداى سبحان آن را در اشياء بهكار مىبرد و آن ها را به مشيت خود زنده مىكند. به همين جهت درآيه « وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ رُوحا مِنْاَمْرِنا - و اينچنينوحىكرديم روحىاز امرخود را...!» (52 / شورى) وحى ناميده و القاءِ آن را بر رسول و نبى ايحاء خوانده، پس معناى القاءِ كلمــه او (كلمه حيــات) به قلب رسولاللّه اين اسـت كه روح را به سويش وحى كند، (دقت فرمائيد!)
پس اينكه فرمود « يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه...!» (2 / نحل) تنزيل ملائكه با مصاحبت و همراهى روح عبارت است از القاءِ آن در قلب پيامبر تا قلب وى با داشتن آن روح آماده گرفتن معارف الهى بگردد. همچنين به معناى ديگر تنزيل ملائكه به سبب روح به همين معناست، چون كلمه خداى تعالى كه همان كلمه حيات بـاشـد در مـلائكـه اثر
گـذاشته و آنان را مانند انسانها زنده مىكند.(1)
« وَ يَسْئَلُــونَــكَ عَــنِ الرُّوحِ قُــلِ الـرُّوحُ مِـــنْ اَمْــــرِ رَبّــــى...!» (85 / اسراء)
« تو را از حقيقت روح پرسش مىكنند بگـو كه روح از سنخ امر پروردگــار مـن اسـت...!»
خــداى سبحــان امــر روح را بــه اوصــاف مختلفــى تــوصيـف فـرمــوده است.
« يَـوْمَ يَقُومُ الـرُّوحُ وَالْمَـلائِكَـةُ صَفّا...،» (38 / نبأ)
« روزى كـه روح بــا همــه فـرشتگـان صف زده و به نظم بـرخيزند...،»
« تَعْـرُجُ الْمَــلائِكَـةُ وَ الـرُّوحُ اِلَيْــــهِ...،» (4 / معـــارج)
« مــــلائــكــه و روح بــهســوى او عــــروج مــىكننــــد... !»
« قُــلْ مَـــنْ كـانَ عَــــدُوّا لِجِبْــريــلَ فَــاِنَّــهُ نَــزَّلَــــهُ عَلــى قَلْبِــــكَ...،» (97 / بقره)
« بگــو آن كـس كــه دشمــن جبــرئيـل اسـت بايــد بـدانـد كـه وى قــرآن را بــر قلب تـو نـازل كـرده...،»
« نَــزَلَ بِـهِالـرُّوحُ الاَمينُ عَلـى قَلْبِـكَ...،» ( 193 و 194 / شعــرا)
« آن را روح امانـتدار بــه قلــب تـو نــازل كــرده...،»
« قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُالْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ...،» (102 / نحــل)
« بگــــو روح القـدس از نـاحيـه پـروردگـارت به حق آورده...،»
«... فَـاَرْسَلْنــا اِلَيْهــا رُوحَنــــا فَتَمَثَّـــــلَ لَهـــــا بَشَـــــرا سَـــوِيّـــــا،»(17 / مريم)
«... پس مــا روح خــود را بهسويــش فرستاديم كــه بهصــورت بشــر تمام عيــار بـــه او ممثــل شــد!»
« ثُــمَّ سَوّيهُ وَ نَفَــخَ فيــهِ مِنْ رُوحِه...،» (9 / سجـده)
1) الميزان ، ج 24 ، ص 38
« فَاِذا سَوَّيْتُـهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى...،» (29 / حجر)
« پـس چــون او را تسـويــه كـردم و از روح خـود در او دميدم... !»
«...اُولئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ...،» (22 / مجادله)
«...خداوند در دلهايشان ايمان را نوشته و به روحى از خودش تأييدشان كرده...،»
« اَوَ مَنْ كانَ مَيْتا فَـأَحْيَيْنهُ وَ جَـعَلْنا لَــهُ نُورا يَـــمْشى بِه فِى النّاسِ...،» (122 / انعام)
« آنكـس كـه مــرده بــود و زنــدهاش كـــرده بــراى او نــورى قـــرار داديــم كه به كمك آن ميان مردم راه مىرود...،»
نيز دلالتبر آن دارد براىاينكه در گفتگو از حيات جديد شده و حيات فرع روح است.
«يُنَـزِّلُ الْمَلائِكَـةَ بِالرُّوحِ مِـنْ اَمْرِه عَلى مَـنْ يَشـاءُ مِـنْ عِبادِه عَنْ اَنْذِرُوا...،» (2/نحل)
«ملائكه را بـا همراهـى روح كـه از سنخ امر اوست بر قلب هر كس از بندگانش كه بخواهــد نازل مىكنـد تا او بشر را انذار كند...،»
«...وَ اتَيْنا عيسَىابْنَمَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ اَيَّدْناهُ بِرُوحِالْقُدُسِ...،» (253/بقره)
«... به عيسى بن مريم معجزاتى داديم و او را با روح القدس تأييد كرديم...،»
« وَ كَــــذلِــــكَ اَوْحَـيْنــا اِلَيْـــكَ رُوحـــا مِــــنْ اَمْــرِنا...،» (52 / شورى)
« و همينطور ما روحى از امـر خـود را به سويت وحى كـرديم... !»
1) الميزان ، ج 25 ، ص 336
«فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى...!» (29 / حجــر)
«چـون او را تسـويــه كـــردم و از روح خـــود در او دميــدم... !»
«نَفْـخ» به معناى دميدن هوا در داخل جسمى است بهوسيله دهان يا وسيلهاى ديگر.
اين معنى لغوى نفخ است، ولى آن را بهطور كنايه در تأثير گذاشتن در چيزى و يا القاءِ امــر غير محسوسى در آن چيز استعمال مىشود.
در آيه شريفه فوق منظور از آن ايجاد روح در آدمى است. البته اينكه مىگوئيم در آدمى، معنايش اين نيست كه روح مانند باد كه در جسم باد كرده، داخل است در بدن آدمى داخـل باشد، بلكه معنايش ارتباط دادن و برقرار كردن علقه ميان بدن و روح است.
همچنانكه در آيه « ثُمَخَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا المُضْغَةَ عِظاما فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْما ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقا اخَرَ - پس اورا نطفهاى در جاى امنى قرار داديم، پس از آن نطفه را علقه كرديم، آنگاه علقه را مضغه و مضغه را استخوانها نموديم و سپس آن استخوانها را با گوشت پوشانديم و در آخر او را خلقتى ديگر كرديم!» (14/مؤمنون) بداناشاره شدهاست.(1)
1) الميزان ، ج 23 ، ص 227
«ثُـمَّ سَوّيهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِه...!» (9 / سجـده)
«آنگاه وى را پرداخت و از روح خويش در او دميد، و براى شما گوش و ديدگان و دلهـــا آفـريــــد... !»
كلمه «تَسْوِيَه» به معناى تصوير و هم تتميم عمل است. در جمله «...نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِه...،» استعاره و كنايه گوئى شده است. يعنى روح تشبيه شده به دم زدن و نفسى كه آدمى مىكشد و برمىگرداند و احيانا آن را در غير خود مىدمد، و اضافه كلمه روح به ضميرى كه به خدا برمىگردد اضافه تشريفى است و معنايش اين است كه سپس خدا از روحى شريف و منسوب به خودش در او دميد. « ... وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالاَبْصارَ وَاْلاَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ؟» (78 / نحل) در ايـن جملـه بـه نعمت ادراكهـاى حسـى، يعنى چشـم و گـوش و ادراكهاى فكرى يعنى قلب، منّت نهاده است، كه هم ادراكهاى جزئى و خيالى را شامل مىشود و هم كلّى و عقلى را.(1)
«...ثُمَّ اَنْشَـأْناهُ خَلْقـا اخَــرَ...!»
«...در آخر او را خلقتى ديگر كرديم...!» (14/مؤمنون)
در قرآن كـريـم آيـاتـى هســت كــه از آنها كيفيـت ارتبـــاط روح بـــا مـــاده بـهدسـت مـىآيـد. يك جـا مـىفـرمـايـد :
« مِنْهـــا خَلَقْنـــــاكُــــــمْ - ما شما را از زميــن خلـــق كرديـــم!» (55 / طه)
و جــايــى ديگــر مىفــرمايــد: « انســان را از لايــهاى چــون گــل سفــال آفــريــد!» (14 / رحمن) و نيـز فرمـوده:
« وَ بَـدَاَ خَلْقَالاِنْســانِ مِنْ طيــنٍ ثُمَّ جَعَـلَ نَسْلَـهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهينٍ - و خلقت انسان را از گل آغاز كرد و سپس نسل او را از چكيدهاى از آبى بىمقدار قـــرار داد!»
(7 و 8 / سجده)
سپس فرموده:
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فى قَرارٍ مَكينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا المُضْغَةَ عِظاما فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْما ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقا اخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ اَحْسَنُ الْخالِقينَ! - و ما از پيش انسان را از
1) الميــــــــــزان ، ج 32 ، ص 84
چكيدهاى از گل آفريديم و سپس او را نطفهاى در قرارگاهى محفوظ كرديم و سپس نطفه را علقه، و علقه را مضغه، و مضغه را استخوان كرديم، پس آن استخوان را با گوشت پوشانديم و در آخر او را خلقتــى ديگر كرديم! پس آفرين به خــدا كه بهترين خالقــان اســت ! » (12 تا 14 / مؤمنون)
و بيان كرد كه انسان در آغاز به جز يك جسم طبيعى نبود و از بدو پيدايش آن صورتهائى گوناگون بهخود گرفت، تا در آخر خداى تعالى همين موجود جسمانى و جامد و خمود را، خلقتى ديگر كرده، كه در آن خلقت انسان داراى شعور و اراده گشت، كارهائى مىكند كه كار جسم و ماده نيست، چون شعور و اراده و فكر و تصرف و تسخير موجــودات و تدبيــر در امور عالــم، نقل دادن و دگرگــون كردن و امثــال آن از كارهائى است كه از اجســام سر نمىزنــد، پس معلوم شد كه روح جسمانى نيسـت، بــه خاطــر اينكه مـوضـوع و مصـــدر افعـــال اسـت كــه فعـل جســم نيســت.(1)
( در كيفيت خلق و مراحل تكون جسمانى نسل انسان در رحم مادر و چگونگى دميدن روح در آن و تقدير سرنوشت هر فرد، روايتى در «كافى» از حضرت امام محمد باقر عليهالسلام نقل گرديده كه علامه بزرگوار در الميزان به تحليل مواردى از آن پرداخته كه ذيلاً قسمتهائى از آن بهصورت خلاصه نقل مىشود:)
« خـداونـد وقتـى بخـواهـد نطفـهاى را خلـق كنـد - چــه نطفـهاى كـه از صلـب آدم بـر آفـريننـدهاش پيمـان گـرفتـه شـده يـا آنكه پيمـانى بـر خلقتـش نبـوده ولـى خــداونـد مـىخـواهـد آنرا در رحـم قـرار دهــد... .»
مقـصود از جمله «پيمان گرفتن» جريانى است كه براى انسان در عالم «ذرّ و ميثاق» قبل از اين نشئه وجود دارد. بيان اجمالى آن از اين قرار است كه: انسان دنيوى با جميع احوال وجودى خود مسبوق الوجود به نشئه ديگرى است كه پيش از دنيا قرار دارد. در لسان اخبار به عالم «ذر و ميثاق» ناميده شده، آنچه در آنجا پيمان و عهد گرفتهاند، بههمان منوال در اين جهان صورت خارجى بهخود مىگيرد و آن فرد انسانى كه در آنجا مورد پيمان و ميثاق قرار گرفته بهطور قضاءِ حتم و لازم بايد آفريده شود و در اين جهان قدم گذارد. روى اين حساب افرادى كه در اين دنيا به نظر ما مىرسند همانهائى هستند كه در عالم قبلى مورد عهد و ميثاق واقع شدهاند. در خلقت اين قسم از مخلوقات «بدائى» نيست و بهطور حتم پديد مىآيند - برخلاف قسم ديگركه در روايت بالا فرمود:
1) الميزان ، ج 2 ، ص 258
« پيمانى بر خلقتش نبوده ولى خداوند مىخواهد آنرا در رحم قراردهد،» - كه در آن «بَدَاء» هست و آن نطفهاى است كه اراده حق تعالى به تماميت خلقتش تعلق نگرفته است و بهطور نـاتمـام از رحـم در حـالت جنينـى سـاقــط مــىشــود، ايـن همـان اسـت كه در عالم «ذرّ» مسبـوق به ميثـاقـى نشده است.
چنيــن به نظر مـىرســد كــه مــراد از آن «روح نبـاتـى» اسـت يعنــى همــان روحــى كــه مبـدأ اصلـى رشـد و نمـو انسـان اســت.
اين جمله از فرمايش امام عليهالسلام ، مفيد يك معناى عالى است و مىخواهد بفهماند كه دميــده شـدن روح انسانى يك نحو ترقى ذاتى است كه براى روح نباتى دست داده است.
از همين مطلب معناى انتقال روح قديمى (روح نباتى) از اصلاب مردان و رحم مادران قبلى به محل فعلى آن روشن مىشود. زيرا معلوم شد كه روح يك نحوه اتحاد وجودى با بدن طفل (نطفه و آنچه از خون حيض بدان منضم مىشود،) دارد، و روشن است كه آن بدن با بدن پدر و مادر به همان ميزان اتحاد مخصوص را دارا مىباشد. از طرفى بدن پدر و مادر طفل همان نسبت را با بدن پدران و مادران قبل از خود دارند، و آنچه را كه انسان فعلى در جريان حياتى خود مىبيند فى الجمله در وجود پدران و مادران پيش از خود تعيّن داشته و وجود پدران و مادران چون فهرست كتاب كه مطالب مذكور و مفصل كتاب را به وجه مخصوصى در بردارد، احوال افراد آينده را متضمن مىباشد. از همينجا معنى جمله زير نيز روشنمىگردد:
يعنى سرنوشت طفل را از قسمت سر مادر گرفته و مىنويسند. زيرا اكنون كه طفل با بــدن پدر هيچگونــه ارتبــاط فعلــى را ندارد، معلــوم مىشود كه شــرح سرنوشتـش از پدر انفكاك پيدا نموده ولى با مــادر ارتبــاط و اتصــال وجــودى دارد.
و اينكه فرمود: « در تمام نوشتههاى خود براى خداوند حق "بَدأ" و بازگشت را مسجّل مىدارند،» به خاطر اين است كه - صورت فعلى طفل گرچه مبدأ اصلى حوادث و احوال آينده او بوده و آنچه به سرش مىآيد از سازمان وجودى او سرچشمه مىگيرد، لكن چون سازمان وجودى او علت تامّه نيست بلكه حوادث و امور خارجى هم در شئون او
دخالت دارند، لذا ممكن است براى خداوند «بداء» حاصل شده و روى جريان تكوينى جهـان آفـرينش بعضـى از نوشتههـاى قبلى آن دو ملـك صـورت خارجـى پيـدا نكنـد.
البته نسبت دادن تفاصيل ولادت به خداوند متعال منافاتى با استناد اين امور به علل و اسباب مـادى آنها نـدارد زيـرا ايـن دو قسمـت از اسبـاب يعنـى اسبـاب مـادى و معنـوى در طــول هم قـرار گرفتـهاند.(1)
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسانَ مِـنْ سُـلالَـةٍ مِـنْ طيـنٍ... ثُـمَّ اَنْشَـأْناهُخَلْقـا اخَـرَ...!» (12تا14/مؤمنون)
«و ما از پيش انسان را از چكيدهاى از گل آفريديم... و در آخر او را خلقتى ديگر كرديم... !»
نفس نسبت به جسمى كه در آغاز مبدأ وجود او بوده - يعنى بدنى كه باعث و منشأ پيـدايش آن بـوده - به منزله ميوه از درخت، و به وجهى به منزله روشنـائـى از نفـت است. با اين بيان تا حدى كيفيت تعلق روح به بدن، و پيدايش روح از بدن، روشن مىگردد و آنگــاه با فرارسيــدن مرگ اين تعلــق و ارتبــاط قطع مىشود، ديگــر روح با بدن كار نمىكند، پس روح در اوّل پيدايش آن عين بدن بود، و سپس با انشائى از خدا از بدن متمايز مـىگردد، و در آخر با مردن بــدن، بهكلّـى از بـدن جدا و مستقل مــىشــود.(2)
«...وَ نَــفَخْــتُ فيـــــهِ مِــــنْ رُوحـــــى...!» (29 / حجر)
«...و از روح خود در او دميدم...!»
در آيه « ... سپس آن استخوانها را با گوشت پوشانديم و در آخر او را خلقتى ديگر كرديم!» ملاحظه مىشود: روحانسانى همان بدن استكه خلقت ديگر بهخود گرفته، بدون اينكه چيزى بر آن اضافه شده باشد. و در آيه « بگو ملكالموتى كه موكل شماست شمارا مىگيرد،» مىفرمايد: روح در هنگام مرگ از بدن گرفته مىشود در حالىكه بدن بهحال خود باقى است و چيزى از آن كم نمىگردد.
پس روح امر موجودى است كه فى نفسه يك نوع اتحاد با بدن دارد و آن اين است كه متعلق به بدن است. در عين حال يك نوع استقلال هم از بدن دارد، بهطورىكه هر وقت تعلقش از بدن قطع شد از او جــدا مىشـود.
خداى تعالى در آيه فوق اگـر روح را بهخود نسبت داده و اضـافـه كـرده به منظور تشـريف و احترام بوده، و از باب اضافه لامى است كه اختصاص و ملكيت را مىرساند.(1)
« وَ هُوَ الَّذى يَتَوَفّكُــمْ بِالَّيْـلِ...!» (60 / انعام)
« او خدائى است كـه مىميـرانـد شمـا را در شب و مىداند آنچه را كه كسب مىكنيد در روز... !»
خداى سبحان در آيات قرآن كلمه «تَوَفّى» را كه به معناى گرفتن تمامى چيزى را گويند، بهمعناى گرفتن روح استعمال كرده است. همچنين خواب بردن را هم «تَوَفّى» ناميده و در آيه:
«اَللّــهُ يَتَـوَفَّـى الاَنْفُــسَ حيــنَ مَوْتِهـا وَ الَّتــى لَـمْ تَمُــتْ فــى مَنامِهــا - خداست آن كسى كه جانها را در وقت مــردن مىگيرد و همچنين آن جانـى كه نمرده ولكن بخواب رفته است!» (42 / زمر)
كلمه مزبور را به اين معنى استعمال كرده است. چون مرگ و خواب هر دو در اينكه رابطه نفس را از بدن قطع مىكنند مشتركاند، همانطور كه بعث به معناى بيدار كردن و بعث بهمعناى زنده كردن هر دو در اينكه دوباره اين رابطه را برقرار مىسازند شريكاند، چه هر دو باعــث مىشوند نفس دوبـاره آن تصرفاتــى را كه در بـدن داشت انجام دهد.
و اما اينكه توفى را مقيد به شب و بعث را مقيد به روز نمود از اين رو بوده كه غالبا مـردم در شب بهخواب رفته و در روز بيدارند وگرنه خصوصيتى در خواب شب نيست. اينكه فرمود - «يَتَوَفّكُمْ،» يعنى مىگيرد شما را و نفرموده، مىگيرد جان شما را، دلالت دارد، بر اينكه حقيقت انسانى كه ما از آن به كلمه «من» تعبير مىكنيم همان روح انسانى است و بس و چنان نيست كه ما خيال مىكنيم، روح جزئى از انسان است و يا صفت و يا هيئتى است كه عارض بر انسان مىشود.
حقيقت آدمى تن خاكى او نيست، بلكه روح اوست و بنـابـرايـن با قبض روح كردن ملك المـوت چيـزى از ايـن حقيقـت گــم نمـىشـود.
پس معنى آيه اين مىشود كه خداى متعال شما را در شب مىميراند، در حالى كه مىداند، آنچه را در روز از اعمال ارتكاب كرديد ولى روحهاى شما را نگه نمىدارد تا
1) الميزان ، ج 12 ، ص 228
مرگشان ادامه يابد بلكه براى اينكه اجلهاى معين شما به آخر برسد، شما را دوباره زنده مىكند و پس از آن بهواسطه مرگ و حشر به سوى او خواهيد برگشت و شما را از اعمالتــان كـه انجـام دادهايــد خبــر خواهد داد.(1)
«اَللّهُ يَتَوَفَّىالاَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتى لَمْ تَمُتْ فى مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتى قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الاُخْرى اِلى اَجَلٍ مُسَمًّى ...!» (42/زمر)
«خداست آن كسى كه جانها را در دم مرگ، و هم از كسانى كه نمردهاند ولى بهخواب رفتهاند، مىگيرد، آنگاه آنكه قضاى مرگش رانده شده نگه مىدارد، و آن ديگران را رها مىكند...!»
كلمه «تَوَفّى» و «استيفاء» به معناى گرفتن حق به تمام و كمال است. مضمون آيه فــوق از گــرفتــن و نگــه داشتــن و رهــا كــردن، ظــاهــر در ايــن اســت كــه ميــان نفــس و بــدن دوئيــت و فــرق اسـت.
از جملــه آياتى كــه در اينزمينــه اسـت:
«قُــلْ يَتَوَفّكُـمْ مَلَكُالْمَــوْتِ الَّــذى وُكِّــلَ بِكُــمْ ثُمَّ اِلــى رَبِّكُـمْ تُرجَعُــونَ - بگو در دم مرگ آن فرشته مـرگى كـه مـوكل بـر شماست، شمـا را به تمام و كمــال مىگيرد و سپس به سوى پروردگـارتـان بـرمـىگــرديـد!» (11 / سجـده)
آيا بعد از مردن و جدائى اجزاء بدن (از آب، و خاك، و معدنيهايش،) و جدائى اعضاى آن، از دست و پا، چشم و گوش، و نابودى همان اعضاءِ عضوىاش، و دگرگون شدن صورتها، و گم گشتن در زمين، بهطورى كه هيچ با شعورى نتوانــد خاك مــا را از خــاك ديگـران تشخيـص دهـــد، دوبــاره خلقــت جـديــدى بهخــود مــىگيــريــم؟
خداى تعالى پاسخ سؤال بالا را به رسول گرامى خـود يـاد مىدهـد و مىفرمايد:
«هَـلْ اَتى عَلَى الاِنْسانِ حيـنٌ مِــنَ الــدَّهْـــــرِ لَـمْ يَكُـنْ شَيْئـاً مَـذْكُـــورا ؟ » (1 / دهر)
«آيــا بــر انســان روزگارانــى نگذشــت كه چيـزى لايق ذكر نبود ؟ »
شكىنيست در اينكه در داخل اينهيكل محسوس كه ما آن را انسان مىناميم، مبدئى براى حيات است، كه شعور و اراده آدمى مستند به آن است و خداى تعالى در آنجا كه سخن از خلقت انسان به عنوان - آدم - دارد از اين مبدأ تعبير به روح و در بعضى موارد تعبير به «نفس» كرده است، نظير آيه: « فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روُحى...،» (29/حجر) و يا « ثُمَّ سَوّيهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِه... !» (9 / سجده)
آنچه در بدو نظر از آيه به ذهن مىرسد، اين است كه روح و بدن دو حقيقت قرين هماند، نظير خميرى كه مركب از آرد است و آب، و انسان مجموع هر دو حقيقت است. وقتــى روح قرين جسد قــرار گرفت، آن انسان زنــده است و وقتــى از هم جدا شد هميــن جدا شدن مرگ است.
و لكـــــــن آيــــــــــه:
« قُلْ يَتَوَفّكُمْ مَلَكُالْمَوْتِالَّذى وُكِّلَ بِكُمْ - بگــو مىگيـرد شما را بهطور كامــل فرشتــه مرگى كه موكّــل بر شماســت...!» (11 / سجده)
اين معنا را تفسير مىكند، چون مىفهماند آن روحى كه در هنگام مرگ و به حكم آيه نامبرده قابض الارواح آن را مىگيرد، عبارت است از آن حقيقتى كه يك عمر به او مىگفتيم: تو - شما - جنابعالى و امثال اينها. و آن عبارت است از انسان به تمام
حقيقتش، نه يك جزء از مجموعش. پس مراد به نفخ روح در جسد اين است كه جسد را به عينه انسان كند، نه اينكه واحدى را ضميمه واحد ديگرى سازد، كه هم ذاتش غير آن باشد و هم آثار ذاتش غير آثار ذات آن باشد، پس انسان بعد از آنكه روح به بدنش تعلق مىگيرد و بعد از آنكه روحش از بدنش مفارقت مىكند، در هر دو حال يك حقيقت است و از آيه شريفه زير هم همين معنـا استفـاده مـىشود:
«و مــا انسان را از خلاصهاى از گل آفريديــم و سپس او را نطفــهاى كرديــم و در محفظــهاى معتبر جاى داديــم، سپس آن نطفــه را علقه و بعد آن علقــه را مضغـه و آنگاه آن مضغــه را استخوانهــا كرديــم و آنگاه روى آن استخوانهــا گوشت پوشانديــم و در آخر او را خلقتــى ديگــر كـرديــم... !» (12 تا 14 / مؤمنــون)
پس آن چيزى كه خلقتى ديگـر مىشـود، عينـا همـان نطفـهاى است كـه مـراحـل علقـهگى و مضغهگى و استخــوانى را پيمــوده اسـت.
آيه زير نيز در معناى آيه فوق است كه مىفرمايد:
« هَلْ اَتى عَلَىالاِْنْسـانِ حيـنٌ مِنَالدَّهْــرِ لَمْ يَكُـنْ شَيْئــاً مَذْكُـورا،» (1 / دهر)
كه شيئى نبودن انسان را مقيد مىكند به قيد مذكور و مىفهماند انسان چيز بوده، لكن چيز مذكور نبوده و همين طور هم هست، چون انسان زمين بوده، نطفه بوده، لكن در آن مراحل قبلى جزو انسانها بهشمار نمىرفته و نمىگفتند فلان مواد غذائى عينا فلان شخص است، پس مفاد كلام خداى تعالى اين است انسان يك واحد حقيقى است، كه همان واحد حقيقى يگانه مبدأ است. براى تمامى آثار بدنى طبيعى و آثار روحى، همچنانكه همين واحد حقيقى فى نفسه مجرد از ماده است، بهشهادت اينكه بهحكم آيه:
« قُلْ يَتَوَفّكُمْ مَلَكُالْمَوْتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُمْ - بگو مىگيرد، بهطور كامل شما را فرشته مرگ...!» (11/سجده) و آيه « اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حينَ مَوْتِها - خداوند مىگيرد جانها را در هنگام موت...!» (42 / زمر) و آيه « ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقا اخَرَ - در آخر آن را خلقتى ديگر كرديم...!» (14 / مؤمنون) به شرح فوق در دم مرگ، انسان مجرد از بدن مادى رها مىشود و خدا انسانرا مىگيرد. (1)
1) الميـــــــــــــزان ، ج 39 ، ص 378
« كـــانَ النّــاسُ اُمَّــــةً واحِـــــدَةً...!» (213/بقره)
« مردم يكگروه بودند... !»
( در ذيل آيه فوق در تفسير گرانمايه الميزان، مباحث مربوط به آغاز پيدايش انسان شروع شده كه مطلب زير قسمتى از آن مىباشد:)
خداونــد متعال هنگام آفرينش، انسان را مركب از دو جزء و داراى دو جوهر قرار داد يكى جوهــر جسمانى كه مــاده بدنى اوســت و ديگرى جوهــر مجرد كه روح وروان اوست.
ايـن دو پيوستـه در زندگـانى دنيـوى همـراه و ملازم يكـديگـرند و هنگـام مـرگ روح زنـده از بـدن جـدا شـده و سپـس انسـانـى بـه پيشگـاه پـروردگـار بـاز مىگردد.
در جمله:
«...ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقا اخَرَ...!»
«...سپـس آن را آفرينـش ديگــرى پــديــد آورديـم... !» (14 / مؤمنـــون)
در بيان تطورات مادّى نطفه به علقه و مضغه و غيره مىفرمايد « آن را به خلقت ديگرى آفريديــم!» از اين تعبير استفاده مىشود كه آفرينش اخير سنخ اطوار سابق نيست و در آيــه « فَــاِذا سَوَّيْتُــهُ وَ نَفَخْــتُ فيــهِ مِــنْ روُحــى...!» (29 / حجر) مىفرمايد كه هنگام آفرينش انسان، بعد از تسويــه جسمش يك روح الهى در آن دميده شـد و وجــودش مركب از آن دو جوهر اســت، از همـه روشنتـــر در آيــه زير مىفرمايـــد:
از اين تعبير كه مىفرمايد « فرشته مرگ شما را مىگيرد!» برمىآيد كه ايشان غير از بدنهائى هستند كه اجزاءِ آن در زمين پراكنده مىشود، پس در حقيقت ايشان گم نشدهاند و مستهلك و نابود نگشتهاند چون جانهايشان محفوظ است!(1)
« وَ لا تَقُـولُوا لِمَـنْ يُقْتَـلُ فـى سَبيلِ اللّهِ اَمْواتٌ بَلْ اَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ!» (154 / بقـره)
« بـه كسـى كـه در راه خـــدا كشـته شـده مـرده مگــوئيــد بــل اينــان زندههــائى هستنـد ولى
1) الميزان ، ج 3 ، ص 161
شمـا درك نمىكنيد!»
تدبر در آيهفوق و آيات ديگر حقيقتى را روشن مىسازد و آن ايناستكه بهطوركلّى نفس آدمى موجودى است مجرد، موجودى است ماوراءِ بدن و احكامى دارد، غير احكام بدن و هر مركب جسمانى ديگر، بلكه با بدن ارتباط و علقهاى دارد و يا بگو با آن متّحد است و بهوسيله شعور و اراده و ساير صفات ادراكى، بدن را اراده و تر و خشك مىكند.
دقّت در آيات مىفهماند كه تمام شخصيت انسان بدن نيست، كه وقتى بدن از كار افتاد شخص بميرد و با فناى بدن و پوسيدن و انحلال تركيبهايش و متلاشى شدن اجزائش، فانى شود، بلكه تمام شخصيت آدمى به چيز ديگرى است كه، بعد از مردن بدن باز هم زنده است، يا عيشى دائم و گوارا و نعيمى مقيم را از سر مىگيرد، (عيشى كه ديگر در ديدن حقايق محكوم به اين نيست كه از دو سوراخ چشم سر ببيند و در شنيدن حقايق از دو سوراخ گوش بشنود، عيشى كه ديگر لذتش محدود به درك ملايمات جسمى نيست!) و يا به شقاوت و رنجى دائم و عذابى اليم مىرسد. و نيز مىرساند كه سعادت آدمى در آن زندگى و شقاوت و تيره روزىاش، مربوط به سنخ ملكات و اعمال اوست، نه به جهات جسمانى (از سفيدى و سياهى و قدرت و ضعــف،) و نـه به احكــام اجتماعــى (از آقـازادگـى و رياســت و مقــام و امثــال آن.)
پس اينها حقايقى است كه، اين آيات شريفه آن را دست مىدهد و معلوم است كه اين احكام مغاير با احكام جسمانى است و از هر جهت با خواص ماديت دنيوى منافات دارد و از همه اين ها فهميده مىشود كه پس نفس انسانها غير بدنهاى ايشان است. آياتى كه اين معنا را افاده مىكند عبارتاند از:
« اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتى لَمْ تَمُتْ فى مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتى قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُالاُخْرى - خداست،آن كسى كه جان ها را در دم مرگ و هم از كسانى كه نمردهاند ولى بهخواب رفتهاند مىگيرد، آنگاه آن كه قضاى مرگش رانده شده نگه مىدارد و آن ديگران را رها مىكند...!»(42/زمر)
« قُلْ يَتَوَفّكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ اِلى رَبِّكُمْ تُرجَعوُنَ - بگو در دم مرگ آن فرشته مرگى كه موكل بر شماست شما را به تمام و كمال مىگيرد و سپس به سوى پروردگارتان بر مىگرديد!» (11/سجده)
« وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى - و از تو از روح مىپرسند، بگو روح از امـر پروردگار من اسـت!» (85 / اسراء)
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ ثُـمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فى قَرارٍ مَكينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا المُضْغَةَ عِظاما فَكَسَوْنَا الْعِظامَ
لَحْما ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقا اخَرَ! فَتَبارَكَ اللّهُ اَحْسَنُ الْخالِقينَ! - و ما از پيش انسان را از چكيده و خلاصهاى از گل آفريديم و سپس او را نطفهاى در قرارگاهى محفوظ كرديم و سپس نطفه را علقه و علقه را مضغه و مضغه را استخوان كرديم، پس آن استخوان را با گوشت پوشانديم و در آخر او را خلقتــى ديگر كرديم! پس آفرين به خــدا كه بهترين خالقان است!» (12 تا 14 / مؤمنون)(1)
«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبيـلِ اللّهِ اَمْــواتٌ بَـلْ اَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ!»(154/بقره)
«و به كسى كه در راهخدا كشتهشده، مرده مگوئيد، بل اينان زندههائى هستند ولى شما درك نمىكنيد!»
آيـــا نفــــــس يــــا روح آدمـــى مـوجــودى اســـــت مجـــــرد از مــــــاده ؟
البتــه مراد ما از نفــس آن حقيقتى است كه هر يك از مــا در هنگام سخن با عبارت - من - ما - شما - او - فلانى و امثال آن از آن حكايت مىكنيم و يا بدان اشاره مىنمائيم و نيز مراد ما به تجرد نفس ايناست كه موجودى مادّى و قابل قسمت و داراى زمان و مكان نباشد.
حال كه موضوع بحث روشن شد و معلوم گشت كه درباره چه چيز بحث مىكنيم، اينك مىگوئيم، جاى هيچ شك نيست كه ما در خود معنائى و حقيقتى مىيابيم و مشاهده مىكنيم كه از آن معنا و حقيقت تعبير مىكنيم به (من) و مىگوئيم (من پسر فـلانــى هستم - يـا مـن در همـدان متـولـد شــدهام،) و امثـال اين تعبيرها كه همه روزه مكرّر داريم.
باز جاى ترديد نيستكه هر انسانى در اين درك و مشاهده مثل ما است. من و تمامى انسانها در اين درك مساوى هستيــم، و حتى يك لحظه و يك آن از زندگى و شعورمان از آن غافــل نيستيــم و مادام كه شعــورم كار مىكنـد، متوجهــم كه مــن، منــم و هرگــز نشده كه خودم را از ياد ببرم.
حال ببينيم اين (من) در كجاى بدن ما نشسته و خود را از همه پنهان كرده است؟ قطعا در هيچ يك از اعضاى بدن ما نيست. آن كه يك عمر مىگويد (من) در هيچ يك از اعضاى محسوس و ديده ما نيست. پس معلوم مىشود اين (من) غير بدن و غير
1) الميزان ، ج 2 ، ص 255
اجزاءِ بدن است. اى بسا در يك حادثه نيمى از بدن انسان قطع شده، ولى خود او نصف نشده، بلكه همان شخص قبل از حادثه است.
« مــن » معنــائى اســت بسيط، كـه قـابـــل انقسـام و تجـــزيـه نيســـت، ولـى بـدن قـابـــل انقســام هســــت. نفس غير بدن است، نه همه آن است و نه جزئى از اجزاءِ آن و نه خاصيتى از خواص آن، نه آن خواصى كه براى ما محسوس است و نه آن خواصى كه با استدلال به وجــودش پـى بــردهايـم و نـه آن خـواصـى كـه بـراى مـا هنـوز درك نشـده اســـت.
و نيز اين حقيقتى كه مشاهده مىكنيم امر واحدش مىبينيم، امرى بسيط كه كثرت و جزء و مخلوطى از خارج ندارد، بلكه واحدصرف است. هر انسانى اين معنا را در نفس خود مىبيند و درك مىكند كه او اوست و غير او نيست و دو كس نيست بلكه يك نفر است و دو جزء ندارد بلكه يك حقيقت است.
پــس معلوم مىشود اين امــر مشهود، امــرى است مستقل، كه حد ماده بر آن منطبــق و صادق نيســت و هيچ يــك از احكام لازم مــاده در آن يافــت نمىشود، نتيجه مىگيريم پس او جوهرى است مجرد از مــاده، كه تعلقــى به بدن مادّى خود دارد، تعلقى كه او را با بدن به نحوى متّحد مىكند، يعنى تعلق تدبيرى، كه بدن را تدبير و اداره مىكند ( و نمىگذارد دستگاههاى بدن از كار بيفتند و يا نامنظمكار كنند!)(1)
«... اُولئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِروُحٍ مِنْهُ ... اُولئِكَ حِزْبُاللّهِ...!» (22 / مجادله)
« هيچ قومى نخواهى يافت كه ايمان بهخدا و روز جزا داشته باشند و در عين حال با كسانى كه دشمنى خدا و رسولش مىكنند دوستى كنند، هر چند دشمن خدا و رسول، پدران و يا فرزندان و يا برادرانشان و يا قوم و قبيلهشان باشند، براى اين كه خداوند در دلهايشان ايمان را نوشته و به روحى از خودش تأييدشان كرده و ... اينان حزب خدايند. آگاه باش كه حزب خـدا تنهـا رستگـاراناند ! »
كلمه «تأييد» به معناى تقويت است. معناى جملـه ايـن است كــه خـداى تعالى اينگونــه انسانها را بــه روحـى از خـود تقويــت نمـــود.
روح بهطورى كه از معناى آن به ذهن تبادر مىكند - عبارت است از مبدأ حيات، كه قدرت و شعور از آن ناشى مىشود، بنابراين اگر عبارت «... وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ...،» را بر ظاهرش باقى بگذاريم، اين معنا را افاده مىكند: كه در مؤمنين بغير از روح
1) الميـــــــــزان ، ج 2 ، ص 285
بشريت كه در مؤمن و كافر هست، روحى ديگر وجود دارد كه از آن حياتى ديگر ناشى مىشود و قدرتى و شعـورى جديد مىآورد و به همين معناست كه آيه:
« اَوَ مَــنْ كانَ مَيْتـا فَأَحْيَيْنـهُ وَ جَعَلْنـا لَهُ نُــورا يَمْشــى بِه فِــى النّـاسِ...؟» (122 / انعام)
«آيا كسى كه مرده بود و ما او را زنده كرديم و برايش نورى قرار داديم، تا با آن در بيــن مردم زندگــى كند، مِثل كسى است كه در ظلمتهائى قرار دارد كه بيرونشدن از آن برايش نيست...؟»
و نيز آيه شريفه زير به آن اشاره نموده و مىفرمايد:
« هر كس از مرد و زن عملى صالح كند در حالى كه ايمان داشته باشد، او را به يك زندگى طيبى زنده مىكنيم!» (97 / نحل)
حيات طيبى كه در آيه است ملازم با اثر طيب است، اثر حيات كه قدرت و شعور است در زندگى طيب، طيب خواهد بود و وقتى قدرت و شعور طيب شد، آثارى كه متفرع بر آن است يعنى اعمالى كه از صاحب چنين حياتى سر مىزند، همه طيب و صالح خواهد بود و اين قـدرت و شعـور طيب، همـان است كـه در آيـه سوره نـور از آن تعبير به نور كرد.
اين حيات، زندگى خاصى است كريم، كه آثارى خاص و ملازم با سعادت ابدى انسان دارد، حياتى است وراءِ حياتى كه مشترك بين مؤمن و كافر است و آثارش هم مشترك بين هر دو طايفه است، پس اين زندگى مبدئى خاصى دارد و آن روح ايمانى اســت كه آيه شريفـه آنرا روحى سواى روح مشتــرك بين مؤمــن و كافــر مىدانــد.
«...اُولئِكَ حِزْبُ اللّهِ اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ !» (22 / مجادله)
اين جمله تشريف و بزرگداشتى است از همان افراد مخلص، مىفرمايد اينها كه داراى ايمانى خالصاند حزب خداى تعالىاند، همچنانكه آن منافقين كه در ظاهر اظهار اسلام مىكنند و در باطن كفّار و دشمنان خدا را دوست مىدارند، حزب شيطاناند و زيانكارند، همچنانكه گفتيم حزباللّه رستگارند.
در آيـه فـوق دوبـاره اسـم ظـاهـر حـزب اللّه را بهجاى ضميـر ذكـر كـرد، تا كلام جنبـه يـــك مثـل معـروف بهخــود بگيـرد.(1)
« وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى وَ مااُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاّ قَليلاً !»(85 / اسراء)
« و تو را از حقيقـت روح پرسـش مىكننـد، بگـو كـه روح از سنـخ امـر پروردگـار مـن
1) الميـــــــزان ، ج 38 ، ص 47
است و آنچه از علـم به شما روزى شـده بسيـار انـدك است! »
از معنـاى آيـه فوق معلـوم شـد كـه، جـواب آيـه از سئـوال از روح مشتمـل بـر بيـان حقيقت روح است و اينكه روح از مقـولـه امـر است!
و امّا جملـه «...وَ ما اُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاّ قَليـلاً !» (85 / اسراء) معنايش اين است كه آن علـم به روح كه خداوند به شما داده اندكى از بسيار است!
چــه روح مــــوقعيتــى در عــــالــم وجــود دارد و آثــار و خــواصـــــى در ايــن عـالـم بــــروز مــىدهــد كـــه، بسيـــار بـديـع و عجيـب اسـت و شمـــا از آن آثـار بـىخبـريــد!(1)
1) الميزان ، ج 25 ، ص 337
« كـــــانَ النّـــــاسُ اُمَّــــةً واحِـــــدَةً...!» (213/بقره)
« مردم يك امت واحد بودند... !»
آنچه از آيات شريفه در اين موضوع استفاده مىشود، اين است كه، اين نسل انسانىكه يك نوع مستقلى است كه از نوع ديگرى جدا نشده و از روى قانون تحول و تكامل طبيعى بهوجود نيامده است، بلكه خدا آنرا مستقيما از زمين آفريد يعنى زمانى بود كه زمين و آسمان وجود داشت و در زمين موجوداتى بودند ولى انسان نبود، بعد خــدا يك جفت از نوع انسانــى آفريد كه ســر سلسله نسل موجود بشر مىباشند (قرآن شريف از اينكه آيا غير از انسانهائى كه از نسل آدم و حوا آفريده شدهاند، انسان ديگرى در زمين يا جاى ديگر بوده يا نبوده ساكت است.)
در آيــههـــاى زيـــر مىفرمــايــد:
« اِنّا خَلَقْناكُــمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثــى وَ جَعَلْناكُــمْ شُعُوبا وَ قَبائِــلَ - ما شما را از يك نــر و مـاده آفريديــم و دستـه دستـه و قبيله قبيلهتــان قرار داديــم... !» (13 / حجرات)
« خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها - شمارا از يك تن آفريد و جفتش را از خودش قرار داد!» (189/اعراف)
« ... كَمَثَلِ ادَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ – مانند حكايت آدم استكه، او را از خاك آفريد... ! » (59/آلعمران)
امّا فرضيهاى كه دانشمندان طبيعى درباره تحول انواع فرض كردهاند و روى آن پيدايش انسان را به واسطه تكامل ميمون يا ماهى احتمال دادهاند فرضيهاى بيش
نيست.(1)
«... وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثيرا وَ نِساءً...!» (1 / نســــاء)
«... و از آن دو، مـردان و زنـــان بسيـارى پــراكنـده ســاخت... !»
آيات قرآن مجيد، نسل انسان موجود را كه با نطفه توالد مىكند، منتهى به آدم و زنش مىداند. خلقت آن دو را نيز از خاك مىداند. پس نوع انسان به آن دو باز مىگردد بــدون اينكه خود آن دو بهچيزى هماناند يا هم جنس منتهى شوند، بلكه آفرينشى مستقــل دارنــد.
امّا آنچه امروزها معروف شده، اين است كه، مىگويند پيدايش انساناولى در اثر تكامل بوده است.
اين فرضيه از آنجا بهوجود آمد كه در ساختمان موجودات بهطور منظم كمالى ديده مىشود كه در يك سلسله مراتب معينى از نقص رو به كمال پيش رفته است و نيـز تجربههائى كه در زمينه تطورات جـزئى به عمل آمـده، هميـن نتيجـه را تـأييـد مـىكنـد. اين فرضيهاى است كه براى توجيه خصوصيات و آثار انواع مختلف فرض شده است، بدون اينكه دليل مخصوصى آن را اثبات نمايد و يا عقيدهاى مخالف آن را رد كند. بنابراين، مىتوان فرض كرد كه اين انواع بهكلّى از هم جدا و مستقل باشند بدون اينكه تطورى كه نوعى را به نوع ديگر مبدل سازد در كار بيايد. هنوز تجربه تحوّل فردى را از يك نوع به نوعى ديگر مشاهده ننموده و هرگز ديده نشده كه ميمونى تبديل به انسان شود. اين فرضيهاى است كه براى توجيه مسايل مربوطه ساختهاند بدون اينكه دليل محكمى در مورد آن وجود داشته باشد، بنابراين آنچه را كه قرآن بدان اشاره كرده و انسان را نوعى مستقل دانسته است با هيچ مطلب علمى منافات ندارد.(2)
« اِنَّ هـذِه اُمَّتُكُمْ اُمَّـةً واحِـــــدَةً وَ اَنَــــا رَبُّكُــــمْ فَــاعْبُــــدُونِ !»(92 / انبياء)
« اين نوع انسانى، امّت شما بشر است، و اين هم واحد است، (همه در انسانيت يكى هستند!) پس امّت واحدهاى هستند و من - اللّه واحد تعالى - پروردگار شما هستـم، زيـرا مالـك و مدبّر شمايم، پس تنها مرا بپرستيد و نه غير ! »
كلمه «اُمَّت» به معناى جماعتى است كه يك هدف آنها را وحدت داده باشد و همه بهسوى آن هدف باشند.
خطاب در آيه شريفه بهطورىكه سياق بدان گواهى مىدهد خطابى است عمومى، كه تمام افراد مكلف بشر را در برمىگيرد و مراد به امّت در اينجا نـوع انسـان است، كـه معلــوم اسـت نـوع بـراى خــود وحــدتى دارد و همـه انسانها در آن نـوع واحـدنـد. نوع انسانى وقتى نوعى واحد و امتى واحده، داراى هدف و مقصدى واحد بود و آن هدف هم عبارت بود از سعادت حيات انسانى، ديگر ممكن نيست غير ربى واحد ارباب ديگرى داشته باشد. چون ربوبيت و الوهيت منصب تشريفى و قراردادى نيست، تا انسان بهاختيار خود هركه را و هرچه را خواست براىخود رب قرار دهد، بلكه ربوبيت و الوهيت بهمعناى مبدئيت تكوين و تدبير است و چون همه انسانها از اولين و آخرينشان يكنوعاند و يكموجودندو نظامىهم كهبهمنظور تدبيرامورش در او جرياندارد، نظامى است واحد و متصل و مربوط، كه بعضى اجزاء را به بعضى ديگر متصل مىسازد، قهرا اين نوع واحد و نظام واحد را جز مالك و مدبّرى واحدبهوجود نياورده است و ديگر معنا ندارد كه انسانها در امر ربوبيت با هم اختلاف كنند و هر يك براى خود ربى اتخاذكند، غير رب آنديگرى و يا در عبادتراهى برود، غير آن راهىكه ديگرى سلوك مىكند.
پــس انسان نــوع واحــد است و لازم اســت ربــى واحد اتخــاذ كنــد و او ربّى باشــد كه حقيقــت ربـوبيـــت را واجــد بــاشــد و او خــداى عــزّ اسمــه اســت.(1)
«...اِنَاللّــهَ كانَ عَـلَيْكُـــمْ رَقيبــــا ! » (1/نساء)
«...خدا بر شما مراقب است ! »
«رَقيب» به معناى مطلق حفظ و نگهدارى نيست، بلكه توجّه به كارهاى شخصى است كه بــه منظور اصــلاح نواقــص و يا ضبــط، تحــت نظــر گـرفتـه شـده بـاشـد پس در واقـع مثل اين است كه چيــزى را بــا مـلاحظــه و توجــه حفــظ كــرده اســت.
اين آيه انسانيت را با توجّه به وحدت نوعى آن، امر به تقوى نموده، همان پايه و اساس واحدى كه «انسانيت» همه افراد به طور متساوى از آن بهرهمنداند و چنين دستور داده كه آثار و لوازم اين وحدت را حفظ كنند، و امر به تقوى را معلل نموده به اينكه
1) الميـــزان ، ج 28 ، ص 174
خداونــد رقيب و نگران شماســت. بديهى است كه از اين تعليل، بزرگترين تهديد در مــورد مخالفت با فرمان تقوى استفاده مىشود.
با دقّت در اين آيه مىتوان ارتباط آياتى را كه درباره سركشى و ستم و فساد در زمين و طغيان و غيره بحث مىكند، با آياتى كه انسان را به منظور حفظ وحدت انسانى و جلوگيرىاز تباهى و سقوط بشدت تهديد مىكند، بهخوبى دريافت.(1)
«... وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّـذى تَسآئَلُونَ بِـهِ وَ الاَرْحامَ اِنَاللّـهَ كانَ عَلَيْكُــــمْ رَقيبـا ! »(1 / نسـاء)
«... و بترسيـد از خـدائـى كـه بهنـام او از يكـديـگر خواهشهـا مىكنيـد و بتـرسيـد از قطـع رحـم كـه خـدا بـر شمـا مـراقـب اسـت !»
«رحم» در اصل همان رحم زن كه عضوى درونى است مىباشد و آن جايگاه نطفه و محل پرورش و رشد بچه است. سپس اين لغت، به علاقه ظرف و مظروف در مورد قرابت استعمال شده است. چون نزديكان از آن نظر كه همه از يك رحم منشأ گرفتهاند، همانند مىبـاشنـد و بنابرايـن رحـم همـان «قريب» اسـت و «ارحام» بـه معنـاى «اقـربـا» است.
قرآن مجيد به موضوع «رحم» توجّه خاصى مبذول داشته است، همانطور كه به موضوع «ملّت» نيز توجّه كامل نموده است. خويشاوندى جامعهاى كوچك است همانطور كه ملّت جامعهاى بزرگ مىباشد. و قرآن مجيد به موضوع جامعه اهميت فوقالعاده داده و آنرا حقيقتى مىداند كه داراى خواص و آثارى مخصوص مىباشد. همچنانكه به فرد نيز توجه كرده و آنرا هم داراى آثارى مىداند كه از عالم هستى كمك مىجويد ... !
« وَ هُـــوَ الَّـذى خَلَــــقَ مِــــنَ الْمــــاءِ بَشَــــرا فَجَعَلَــــهُ نَسَبــــا وَ صِهْـــرا - اوست خدائى كه بشر را از آب خلـق كرد و بين آنها خويشاوندى و ازدواج قرار داد... !» (54/فرقان)
مىفرمايد:
« و شما را دسته دسته و قبيله قبيله قرار داد تا يكديگر را بشناسيد!» (13 / حجرات)
«...در كتاب خـدا بعـض از خويشاونـدان بر بعـض ديگـر مقـدمانــد... !» (6 / احزاب)
«آيا باز هم اميد به نجات داريد، در صورتى كه از خدا روي گردانيد، براى اينكه فســاد در زمين نموده و قطـع رحـم كنيــد!» (22 / محمد)
خلاصه معنى قسمت اوّل آيه اين بود كه از خدا بترسيد، از آن نظر كه شما را
1) الميزان ، ج 7 ، ص 235
پرورش داد و شما را آفريد و تمامى افراد را از سنخ واحدى كه در همه شماها محفوظ است پىريزى نموده و اين ريشه و ماده واحدى است كه با ازدياد شما رو به افزايش گذاشته است و آن همان جوهره انسانيت است.
و امّا مفــاد قسمـت آخـر اين است كـه بپرهيـزيـد از خـدا و اين از نظـر عـزّت و عظمتـى است كـه در نظـر شمـــا دارد و همچنيــن بپرهيزيـد يگـانگـى خـويشـاوندىاى را كه خـداونـد بين شمـا قـرار دارد. ( اين يـك شعبــه از همبستگـى و سنخيــت افــراد انسان است.)(1)
«... فِطْرَةَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِاللّهِ... !» (30 / روم)
«... فطــرت خــدا، فطـرتـى كــه خــدا بشـر را بــر آن فطــرت آفـــريــده، در آفـــرينـش خـــدا دگـرگـونــى نيســت... !»
« .. .ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ ـ اين است ديـن مستقيم!» (36 / توبه)
انسانيت خود سنّتى است واحد و ثابت به ثبات اساسش، كه همان انسان است و همين سنّت است كه آسياى انسانيت بر محور آن مىگردد و همچنين سنتهاى جزئى كه به اختــلاف افراد و مكانهــا و زمانهــا مختلف مىشـود، پيرامون آن دور مىزند.
و ايـن همـان اسـت كـــه جمـلـــه «...ذلِــكَ الدّيــنُ الْقَيِّـــمُ !» (36 / توبه) بـدان اشـاره مـىكنــد.
نوع انسان يك سعادت و شقاوت دارد، اگر سعادت افراد انسانها بهخاطر اختلافى كه با هم دارد مختلف مىشد، يك جامعه صالح و واحدى كه ضامن سعادت افراد آن جامعه باشد، تشكيل نمىگشت و همچنين اگر سعادت انسانها به حسب اختلاف اقطار، و سرزمينهائىكه در آن زندگى مىكنند، مختلف مىشد و سنت اجتماعى كه همان دين است عبارت مىشد از آنچه منطقه اقتضا كند، آنوقت ديگر انسانها نوع واحدى نمىشدند، بلكه به اختلاف منطقهها مختلف مىشدند و نيز اگر سعادت انسان به اقتضاء زمانها مختلف مىشد، يعنى اعصار و قرون يگانه اساس سنّت دينى مىگشت، باز انسانهاى قرون و اعصار نوع واحدى نمىشدند و انسان هر قرنى و زمانى غير انسان زمان ديگر مىشد و اجتماع انسانى سير تكاملى نمىداشت و انسانيّت از نقص متوجّه بهسوى كمال نمىشد، چون ديگر نقص و كمالى وجود نداشت، زيرا وقتى انسان قرن گذشته غير انسان فعلى باشد، نقص و كمال او مخصوص بهخودش مىشود و نقص و كمال اين نيز مخصوص خودش مىگردد و وقتى انسانيت بهسوى كمال سير مىكنــد كه يك جهــت
1) الميـــــــزان ، ج 7 ، ص 232
مشترك و ثابـت بين همه انسانهاى گذشتــه و آينــده باشــد.
منظور اين نيست كه اختلاف افراد و مكانها و زمانها هيچ تأثيرى در برقرارى سنّت دينى ندارد، بلكه مافى الجمله و تا حدى از آن را قبول داريم، چيزى كه هست مىخواهيم اثبات كنيم كه اساس سنّت دينى عبارت است از ساختمان و بنيه انسانيت، آن بنيهاى كه حقيقتى است واحد و مشترك بين همه افراد و اقوام و ثابت در همه.(1)
«...اَلَّـذى خَلَقَكُـمْ مِـنْ نَفْـسٍ واحِـدَةٍ وَ خَلَــقَ مِنْــها زَوْجَـها...!» (1 / نساء)
«...خدائى كه همه شما را از يك تن آفريد و همسرش را نيز از او پديد آورد و از آن دو، مـردان و زنـان بسيارى پـراكنـده سـاخت... !»
از ظاهر عبارت چنين استفاده مىشود كه مقصود از «نَفْسٍ واحِدَه» آدم و از «زَوْجَهــا» زن اوست. و اين دو، پــدر و مــادر نسل انسان كنونى مىباشند كه ما از آنان هستيم و طبق آنچه كه از ظاهر قرآن كريم استفــاده مىشود، انسانهاى كنونى همه به آن دو منتهــى مىشوند، آنجا كه مىفرمايد: « شما را از يك نفر آفريد و از او زنــش را بهوجود آورد!» (56 / زمر) و يا فرمــود: « اى فرزنــدان آدم، شيطــان شمــا را فريب ندهــد، همانطــور كه پدر و مــادر شما را از بهشــت بيــرون كـرد!» (27 / اعراف)
آيه فوق فرق روشنى با آيه سوره حجرات دارد، آنجا كه مىفرمايد: « اى مردم شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را دسته دسته و قبيله قبيله قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد، گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست!» (13 / حجرات) از آن رو كه آيه فوق مىخواهد بيان كند كه افراد انسان از جهت انسانيت يكى هستند و از اين نظر كه هر يك از آنها نسبش به پدر و مادرى كه از همين جنس انساناند منتهى مىشود، فرقى ندارند، پس نبايد يكى از آنان به ديگرى تكبّر كند و يا جز بر اساس تقوى، براى خود امتياز قائل شود، امّا آيه سوره نساء در مقام آن است كه بگويد حقيقت افراد انسان يكى است و تمام آنان با اينهمه كثرتى كه در بين آنها ملاحظه مىشود از يك اصل مىباشند و از ريشه واحدى منشعب شده و رو به ازدياد گذاشتهاند و اين ظاهر آيه است كه مىفرمايد: و از آن دو زنان و مردان بسيارى پراكنده ساخت. اين مطلب مناسبت ندارد با اينكه مقصود از «...نَفْسٍ واحِدَه» و «زَوْجَها...» هر زن و مردى باشد كه انسان از آن بهوجود مىآيد.(2)
« مـا خَلْقُكُـمْ وَ لا بَعْثُكُمْ اِلاّ كَنَفْسٍ واحِدَةٍ...!» (28 / لقمان)
خـداى تعالـى در ايـن آيـه فرمـوده: « خلقت و بعـث شمـا افـراد درهـم و برهـم ماننـد بعث يك فرد است... !»
همانطور كه بعث يك فرد براى ما ممكن است بعث افراد در هم و برهم شده نيز مثل آن ممكن است، چون هيچ چيزى خدا را از چيز ديگر باز نمىدارد و بسيارى عدد او را بهستــوه نمىآورد و نسبت بهقــدرت او يكى با بسيــار مساوى اســت و اگر در آيه مــورد بحــث با اينكه گفتگــو از مسئله بعث بــود، خلقت را هم ضميمه فرمود، براى اين بود كه در ضمــن سخن بفهمانــد - خلقت و بعث از نظر آسانى و دشوارى يكساننــد، بلكــه اصــل فعــل خــدا متصــف بــه آســانــى و دشــوارى نمىشــود.
شــايـد ايـن معنـا اضـافه شـدن خلـق و بعـث بـه ضميـر جمـع مـىبـاشـد كـه منظـور از آن همـه مـردم اسـت، و آنگاه تشبيـه همـه بـه يـك نفـر اسـت و معنـايـش ايـن اسـت كـه خلقـت شمـا همگـى مـردم بـا همـه كثـرت كـه داريـد و همچنين بعث شمـا، مـاننـد خلـق و بعـث يـك نفـر است و شمـا بـا همـه بسيـارىتان بـا يـك نفر مســاوى هستيـد.(1)
«يــا اَيُّهَـا النّاسُ اِنّـا خَلَقْناكُـمْ مِـــنْ ذَكَـرٍ وَ اُنْثــى وَ جَــعَلْناكُـــمْ شُعُوبــا وَ قَبـــائِـــلَ لِتَعارَفُـــوا اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقيكُمْ اِنَّ اللّـهَ عَليمٌ خَبيرٌ ...!» (13 / حجرات)
« اىمردم ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيرههائى بزرگ و تيرههائى كوچــك كرديم تا يكديگــر را بشناسيد نه اينكه به يكديگر فخر بفروشيد و فخر و كرامــت نزد خدا تنها به تقواســت و گرامىترين شما باتقواتــر شماست! كه خدا داناى باخبر است!»
«...اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقيكُمْ...!»
اين جمله آخر آيه مطلبى جديد را بيان مىكند و آن عبارت از اين است كه چه چيزى نزد خدا احترام و ارزش دارد، تا قبل از اين جمله مىفرمود: مردم از اين جهت كه مردماند همه با هم برابرند و هيچ اختلافى و فضيلتى در بين آنان نيست، كسى بر كسى برترى ندارد و اختلافى كه در خلقت آنان ديده مىشود كـه شعبـه شعبـه و قبيلـه
1) الميزان ، ج 32 ، ص 57
قبيلـه است، تنهـا بـه اين منظور در بين آنان بهوجود آمده كه يكديگر را بشناسند، تا اجتماعى كه در بين آنها منعقد شده نظام بپذيرد و ائتلاف در بين شان تمام گردد. چون اگر شناسائى نباشد، نه پاى تعاون در كار مىآيد و نه ائتلاف، پس غرض از اختلافى كه در بشر قرار داده شده اين بوده، نه اينكه بهيكديگر تفاخر كنند، يكى به نسب و نژاد خود ببالد و يكى به سفيدى پوستش فخر بفروشد و يكى بهخاطر همين امتيازات موهوم ديگران را دربند بندگى خود بكشد و كار بشر به اينجا برسد كه فسادش ترى و خشكى عالم را بركند و حرث و نسل را نابود كند و همان اجتماعى كه دواى دردش بود، درد بىدرمانــش شود. امتيازى كه نزد خـدا امتياز اسـت حقيقتــا كرامت و امتيــاز اســت.
اين فطرت و جبلّت در هر انسانى هست كه به دنبال كمال مىگردد كه با داشتن آن از ديگران ممتاز شود. از آنجائى كه عامه مردم دلبستگى شان به زندگى مادى دنياست قهرا اين امتياز و كرامت را در همان مزاياى زندگى دنيا يعنى در مال و جمال و حسب و نسب و امثال آن جستجو مىكنند.
در حالى كه اينگونه مزايا مزيتهاى موهوم و خالى از حقيقت است و ذرّهاى از شـرف و كـرامت بـه آنـان نمـىدهـد و او را تـا مـرحله شقـاوت و هـلاك ساقط مىكند.
آن مزيّتى كه مزيّت حقيقــى است و آدمى را بالا مىبــرد و به سعــادت حقيقىاش كه همــان زندگــى طيبــه و ابدى، در جوار رحمــت پروردگار اســت مىرسانــد عبــارت است از تقوا و پرواى از خدا كردن، و پاس حرمتش داشتن - كه به طفيل سعادت آخرت، سعادت دنيا را هم تـأمين مـىكنـد.
«... وَ تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى - و براى زندگــى ابدى خود توشه جمع كنيد، كه بهترين توشه تقوى اسـت!» (197 / بقره) و وقتى يگانه مزيت تقوى باشد، قهرا گرامىترين مردم نزد خدا باتقوىترين ايشان است.
اين آرزو و اين هدفى كه خداى تعالى به علم خود آنرا هدف زندگى انسانها قرار داده، هدفى است كه بر سر بهدستآوردن آن ديگر دعواها و پنجه بهرخ يكديگر كشيدنى پيش نمىآيد، به خلاف هدفهاى موهوم كه براى بهدست آوردن آنها - جنگها و خونريزىهـا پيـش مـىآيـد.
«اِنَّ اللّهَ عَـليـمُ الخَبيـرْ ! »
اگر خداى تعالى از بين ساير مزايا تقوا را براى كرامت يافتن انسانها برگزيد، براى اين بود كه او به علم و احاطهاى كه به مصالح بندگان خود دارد مىداند كه اين مزيت، مزيت واقعـى و حقيقى است.(1)
1) الميــــــــزان ، ج 36 ، ص 203
«... وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً ! »(70 / اسراء)
«... و بر بسيارى از مخلوقات برترىشان داديم و آنهم چه برترى ! »
بعيد نيست مراد به «بسيارى از مخلوقات» انواع حيوانات داراى شعور و همچنين
جن باشد كه قرآن آنرا اثبات كرده است. قرآن كريم انواع حيوانات را هم امّتهائى زمينى خوانده، مانند انسان كه يك امّت زمينى است و آنها را به منزله صاحبان عقل شمرده است. غرض از آيه مورد بحث بيان آن جهاتى است كه خداوند با آن جهات آدمى را تكريم كرده و بر بسيارى از موجودات اين عالم برترى داده و اين موجودات - تا آنجا كه ما سراغ داريم - حيوان و جن هستند و امّا ملائكه از آنجائى كه موجودات مادى و در تحت نظام حاكم بر عالم ماده قرار ندارند، نمىتوانيم آنها را نيز مشمول آيه بگيـريم. از آنچه گذشت چنـد نكتـه زيـر روشن مىشود:
1 ـ اينكه هر يك از دو كلمه «تَفْضيل» و «تكريم» ناظر به يك دسته از موهبتهاى الهى است كه به انسان داده شده است، تكريمش به دادن عقل است كه به هيچموجودى ديگر دادهنشده و انسانبهوسيله آنخير و شر را تميز مىدهد. موهبتهاى ديگـر از قبيل تسلـط بر ساير موجـودات و استخــدام آنها براى رسيدن به هدفها از قبيل نطق و خط و امثال آن نيز بر عقل متفرع مىشود.
و امّا «تَفْضيل» انسان بر ساير موجودات به اين است كه آنچه را كه به آنها داده از هر يك سهم بيشترى به انسان داده است.اگر حيوان تغذى مىكند خوراك سادهاى از گوشــت يا ميوه و گياهــان دارد، ولى انســان كه در اين جهــت با حيوان شريك است اين اضافه را دارد كه همــان مواد غذائى را گرفته و انواع طعامهاى پخته و خام براى خــود ابتكــار مىكند، همچنيــن آشاميدنــى حيوانــات با انســان و پوشيدنــى آنها و ايــن و اطفــاى غـريــزه جنســى در آنهــا و در ايـن و اجتمـاع و منـزلتــى و مملكتى در آنها و در اين بدين قياس اسـت.
2 ـ ايــن آيه ناظــر به كمال انسانــى از حيــث وجــود مــادّى اســت و تكـريـم و تفضيلـش در مقـايسـه بـا سـايـر موجــودات مــادّى است و بنابراين ملائكه از محل كلام بيروننـد.(1)
1) الميزان ، ج 25 ، ص 268
« وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنى ادَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً ! »(70 / اسراء)
« ما فرزندان آدم را بسيار گرامى داشتيم و آنان را بر مركبهاى آبى و صحرائى سـوار كـرديـم و از هـر غـذاى لـذيـذ و پـاكيـزه روزىشـان كـرديــم و بر بسيـارى از مخلـوقـات خـود بـرتـريشـان داديـم و چــه بـرتـرى!»
مقصود از«تكريم» اختصاص دادن به عنايت و شرافت دادن به خصوصيتى است كه در ديگران نباشد و با همين خصوصيت است كه معناى تكريم با تفضيل فرق پيدا مىكند. چون تكريم معنائى است نفسى و در تكريم كارى به غير نيست، بلكه تنها شخص مورد تكريم مورد نظر است كه داراى شرافتى بشود، به خلاف تفضيل كه منظور از آن اين است كه شخص مورد تفضيل از ديگران برترى يابد، در حالى كه او با ديگران در اصل آن عطيه شركت دارد.
حال كه معناى تكريم و فرق آن با تفضيل روشن شد اينك مىگوئيم: انسان در ميان ساير موجودات عالم خصوصيتى دارد كه در ديگران نيست، و آن داشتن عقل است، و معناى تفضيل انسان بر ساير موجودات اين است كه در غير عقل از ساير خصوصيات و صفــات هم انسان بر ديگــران برترى داشتــه و هر كمالى كه در ساير موجودات است در انسـان حـد اعـلاى آن هست.
اين معنا در مقايسه انسان و تفننهائى كه در خوراك و لباس و مسكن و منكح خود دارد با ساير موجودات كاملاً روشن مىشود و همچنين فنونى را كه مىبينيم انسان در نظم و تدبير اجتماعخود بهكار مىبرد، در هيچموجود ديگرىنمىبينيم. او را مىبينيم كه براى رسيدن به اين هدفهايش ساير موجودات را استخدام مىكند ولى ساير حيوانات و نباتات و غير آن دو چنين نيستند بلكه مىبينيم كه داراى آثار و تصرفاتى ساده و بسيط و محسوسى به خود هستند و از آن روزى كه خلق شدهاند تاكنون از موقف خود قدمى فراتر نگذاشتهاند و تحول محسوسى بهخود نگرفتهاند و حال آنكه انسان در تمـامى وجـوه زندگى خـود قدمهاى بزرگـى بهسوى كمال برداشتـه و لايزال برمىدارد. بنى آدم در ميان ساير موجودات عالم به خصيصهاى اختصاص يافته و بهخاطر همان خصيصه است كه از ديگر مـوجـودات جهـان امتيـاز يـافتـه و آن عقلــى است كه بهوسيله آن حق را از بـاطـل و خيـر را از شـر و نـافع را از مضّر تميـز مىدهـد.(1)
1) الميزان ، ج 13 ، ص 214
« قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِه...!» (84/اسراء)
« بگـــو هـركس بر حسب ذات و طبيعت خـود عملى انجـــام خــواهـد داد ... !»
آيه كريمه عمل انسان را مترتب بر «شاكِلَه» او دانسته است. بدين معنا كه عمل هر چه باشد مناسب با اخلاق آدمى است. شاكله نسبت به عمل نظير روح جارى در بدن است كه بدن با اعضاء و اعمال خود آن را مجسم نموده و معنويــات او را نشان مىدهد.
اين معنا هم با تجربه و هم از راه بحثهاى علمى به ثبوت رسيده كه ميان ملكات نفسانى و احوال روح و ميان اعمال بدنى رابطه خاصى است. كارهاى يك مرد شجاع و پـردل بـا كـارهـائـى كـه يـك مــرد تــرسـو از خـود نشــان مـىدهــد يكسان نيسـت.
ثابت شده كه ميان صفات درونى و نوع تركيب بنيه بدنى انسان يك نحوه ارتباط خاصى است. مثلاً پارهاى از مزاجهـا خيلى زود عصبانى مىشوند و بهخشم در مىآيند.
البته دعوت و خواهش و تقاضاى هيچ يك از اين مزاجها كه باعث ملكات يا اعمالى مناسب خويش است از حد اقتضا تجاوز نمىكند. بدين معنى كه خلق و خوى هر كسى نيست كـه تـرك آن كـارهـا را محـال سـازد و در نتيجـه عمـل از اختيـارى بـودن بيـرون شـده و جبـرى شـود. مثـلاً شخـص شكمبـاره يـا شهـوتـران بـاز نسبـت بـه فعل و تـرك عمل مناسب بـا خلقش اختيار دارد .
هميــن آيه مىرساند كه سعــادت براى سعيــد و شقاوت براى شقى ضرورى و غير قابــل تغيير نيســت. همينكه مىبينيم خداى تعالى عليه خلــق اقامه صحبت مىكند بايد بفهميم كه هيچ يك از سعادت و شقــاوت ضرورى و لازمــه ذات كسى نيســت، بلكــه از آثــار اعمــال نيـــك و بــــد او و اعتقــادات حــق و باطــل اوســت.
انسان بالفطره خود را مجبور به يكى از دو سرنوشت سعادت يا شقاوت نمىداند، بلكه خود را همواره در سر اين دو راهى متحير مىبيند و احساس مىكند كه انتخاب هر يك از آنها در اختيار و قدرت اوست و نيز احساس مىكند كه هر يك از آن دو را اختيار كنـد پاداشى مناسب آن خواهد داشت.
در اين ميان يك نوع ارتباط ديگرى است كه در ميان اعمال و ملكات آدمى و ميان اوضاع و احوال جو زندگى او و عوامل خارج از ذات اوست كه در ظرف زندگى او حكمفرماست مانند آداب و سنن و رسوم و عادتهاى تقليدى. اين رابطه نيز غالبا تا حد
اقتضا مىرسد و از آن تجاوز نمىكند.
از آنچه گذشت، اين معنا بهدست آمد كه آدمى داراى يك شاكله نيست بلكه شاكلهها دارد. يك شاكله زائيده نوع خلقت آدمى و خصوصيات تركيب مزاج اوست. شاكله ديگر خصوصياتى است خلقى كه از ناحيه تأثير عوامل خارج از ذاتش در او پديد مىآيد. انسان به هر شاكلهاىكه باشد و هر صفت روحىكه بودهباشد اعمالش طبق همان شاكله و موافق با فعل داخل روحش از او سر مىزند و فعل روحى را مجسم مىسازد مانند آدم متكبر كه اين صفت روحىاش از سراپاى گفتار و سكوت و قيام و قعودش و حركت و سكونش مىبارد. آن كس كه داراى شاكله معتدل است راهيافتن بهسوى كلمه حق و عمل صالح و برخوردارى از دين قدرى آسانتر است. آنكسكه شاكله ظالم و سركش دارد او هم مىتواند بهسوى كلمه حق و دين راه يابد امّا براى او قدرى دشوارتر است و بيشتر بدان راه نمىيابد و در نتيجه از شنيدن دعوت دين حق جز خسران عايدش نمىشود.(1)
1) الميزان ، ج 25 ، ص 321
« اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثا وَ اَنَّكُـمْ اِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ؟»(115 / مؤمنـون)
« آيــا چنيــن پنداشتيد، كـه مـا شمـا را بـه عبــث و بـازيچـه آفـريـدهايـم و هـرگـز به مــا رجوع نخـواهيد كــرد؟»
بعد از آنكه خداى تعالى در آيات قبل، احوال بعد از مرگ و سپس مكث در برزخ و در آخر مسئلــه قيامت را با حساب و جزائى كه در آن هست بيان كرد، در اين آيه جمله انكـاركنندگان را توبيخ مىكندكه خيال مىكردند مبعوث نمىشوند.
فرمود: وقتى مطلب از اين قرار بود كه گفتيم: هنگام مشاهده مرگ و بعد از آن مشاهده برزخ، و در آخر مشاهده بعث و حساب و جزا دچار حسرت مىشويد، آيا باز هم خيال مىكنيد كه ما شما را بيهوده آفريديم، كه زنده شويد و بميريد و بس، ديگر نه هــدفــى از خلقــت شمــا داشتــه باشيم، و نه اثرى از شما باقى بماند، و ديگر شما به ما بر نمىگرديد؟
«فَتَعالَـى اللّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لا اِلهَ اِلاّ هُــوَ رَبُّ الْعَــرْشِالْكَـريـمِ!» (116 / مؤمنون)
اين برهان بهصورت تنزيه خداست از كار بيهوده، چه در اين تنزيه خود را به چهار وصف ستوده است. اوّل اينكه خدا فرمانرواى حقيقى عالم است، دوّم اينكه او حق است، و باطل در او راه ندارد، سوّم اينكه معبودى بغير او نيست، چهارم اينكه مدبر عرش كريم است. و چون فرمانرواى حقيقى است هر حكمى درباره هر چيزى براند چه ايجادش باشد و چه برگرداندن، چه مرگ باشد و چه حيات و رزق، حكمش نافذ و امرش
گــذراســت و چون حق اســت آنچه از او صــادر مىشود و هر حكمــى كه مىرانـد حــق محـض است، چون از حق محض غيــر از حق محــض سر نمىزنــد و باطل و عبث در او راه نــدارد.(1)
« وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدوُنِ ! »(56 / ذاريات)
« و من جن و انـس را نيـافـريـدم، مگر براى اينكه عبادتم كنند!»
خلقت و ارسال رسل و انزال عذاب كارهائى است كه بهوسيله واسطههائى مانند ملائكه و ساير اسباب انجام مىگيرد، بهخلاف غرض از خلقت و ايجاد كه همان عبادت بـــاشــد، امــرى است مختـص بـه خــداى سبحــان واحــدى در آن شـركـت نــدارد.
جمله «اِلاّ لِيَعْبُدوُنِ،» ظهور در اين دارد كه خلقت بدون غرض نبوده و غرض از آن منحصرا عبادت بوده يعنى غرض اين بوده كه خلق عابد خدا باشند، نه اينكه او معبود خلق باشد، چون فرموده «...اِلاّ لِيَعْبُدوُنِ،» تا آنكه مرا بپرستند، و نفرموده: تا من پرستش شوم يا (تا من معبودشان باشم!)
خداى سبحان در كارهائى كه مىكند، غرضى دارد امّا غرضش ذات خودش است، نه چيزى كه خارج از ذاتش باشد و كارى كه مىكند از آن كار سودى و غرضى در نظر دارد ولـى نـه سـودى كـه عـايـد خـودش گـردد، بلكـه سـودى كـه عـايـد فعلـش شـود. خداى تعالى انسان را آفريد تا پاداشش دهد و معلوم است كه ثواب و پاداش عايد انسان مىشود، اين انسان است كه از آن پاداش منتفع و بهرهمند مىگردد، نه خود خدا، چه خــداى عزوجل بى نيــاز از آن است و امّا غرضــش از ثواب دادن خــود ذات متعالىاش مىباشد، و انسان را بديــن جهت خلــق كرد تا پــاداش دهــد و بديــن جهت پــاداش دهد كـه «اللّه» است!
پس پاداش كمالى است براى فعل خدا، نه فاعل فعل، كه خود خداست. پس - عبادت غرض از خلقت انسان است، كمالى است كه عايد به انسان مىشود. هم عبادت غرض است و هم توابع آن، كه رحمت و مغفرت و غيره باشد و اگر براى عبادت غرضى از قبيل معرفت در كار باشد، معرفتى كه از راه عبادت و خلوص در آن حاصل مىشود و در حقيقت غرض اقصــى و بـالاتر اســت و عبادت غرض متوسط است.
1) الميزان ، ج 29 ، ص 110
البته مراد به عبادت خود عبادت است نه صلاحيت و استعداد آن.
پس غرض نهائــى از خلقت همان حقيقــت عبادت است. يعنى اين است كه بنده از خــود و از هرچيــز ديگــر بريــده، و بهيــاد پروردگــار خود باشــد، و ذكر او گويــد.
و از اينكه در آيه شريفه غرض را منحصر در عبادت كرده فهميده مىشود كه خداى تعالى هيچ عنايتى به آنان كه عبادتش نمىكنند ندارد.(1)
« اَلَّــذى خَلَـقَ الْمَـوْتَ وَ الْــحَيوةَ لِيَبْلُــوَكُــمْ اَيُّكُـــمْ اَحْسَــــنُ عَمَلاً!» (2 / ملك)
« كسـى كــه مــوت و حيـات را آفـريـده تـا شمـا را بيـازمـايـد، كـدامتـان صـاحب بهتـريـن اعمـال هستيــد !»
قرآن كريــم انتقال موجود داراى شعور و اراده را از يكى از مراحل زندگى به مرحله ديگــر، موت خوانده با اينكه منتقــل شونده شعــور و اراده خــود را از دست نــداده اســت. از تعليــم قــرآن برمىآيــد كه مــرگ به معنــاى عــدم حيــات نيســت بلكه به معنـاى انتقال است، امرى است وجودى كه مانند حيات خلقتپذير است.
جمله «...لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَـلاً،» بيانگر هدف از خلقت موت و حيات است. معناى آيه چنين است:
« خداى تعالى شما را اينطور آفريده كه نخست موجودى زنده باشيد و سپس بميريد و اين نوع از خلقت مقدمى و امتحانى است و براى اين است كه بدين وسيله خوب شما از بدتان متمايز شود كه كدامتان از ديگران بهتر عمل مىكنيد!» و معلوم است كه ايــن امتحان و اين تمايز براى هدفى ديگر است. براى پاداش و كيفرى است كه بشر با آن مواجـه خواهد شد.
آيه مورد بحث علاوه بر مفادى كه گفتيم افاده مىكند، اشارهاى هم به اين نكته دارد كه مقصود بالذات از خلقت، رساندن جزاء خير به بندگان بوده است. چون در اين آيه سخنى از گناه و كار زشت و كيفر نيامده است. تنها عمل خوب را ذكر كرده و فرموده -
1) الميزان ، ج 36 ، ص 298
خلقـت حيـات و مـوت بـراى ايـن است كـه معلــوم شـود كـدام يك عملـش بهتــر است.
پـس صاحبان عمل نيـك مقصود اصلـى از خلقتاند، و اما ديگــران بهخاطــر آنان خلـــق شدهانـــد.(1)
« اَلَّــذى خَلَـقَ الْمَـوْتَ وَ الْــحَيوةَ لِيَبْلُــوَكُــمْ اَيُّكُـــمْ اَحْسَــــنُ عَمَلاً!» (2 / ملك)
« كسـى كــه مــوت و حيـات را آفـريـده تـا شمـا را بيـازمـايـد، كـدامتـان صـاحب بهتـريـن اعمـال هستيــد !»
مضمون آيه شريفه فوق صرف ادعاى بدون دليل نيست و آنطور كه بعضىها پنداشتهاند نمىخواهد مسئله خلقت و مرگ و زندگى را براى آزمايش در دلها تلقين كند، بلكه مقدمهاى بديهى و يا نزديك به بديهى است كه به لزوم و ضرورت بعث براى جزا حكم مىكند، براى اينكه انسانى كه به زندگى دنيا قدم نهاده، دنيائى كه دنبال آن مرگ است، ناچارا اعمالى دارد كه آن اعمال هم يا خوب است يا بد. ممكن نيست عمل او يكى از اين دو صفت را نداشته باشد و از سوى ديگر به حسب فطرت مجهز به جهازى معنوى و عقلانى است، كه اگر عوارض سوئى در كنار نباشد و او را به سوى عمل نيك ســوق مىدهد و بسيار كمانــد افرادى كه اعمالشان متصف به يكى از دو صفت نيــك و بـد نباشــد، اگر باشــد در بيــن اطفــال و ديوانگـان و سايــر محجوريـن اســت.
آن صفتى كه بر وجود هر چيزى مترتب مىشود و در غالب افراد سريان دارد، غايت و هدف آن موجود بهشمار مىرود، هدفى كه منظور آفريننده آن از پديد آوردن آن همان صفت است. مثل حيات نباتى فلان درخت كه غالبا منتهى مىشود ببار دادن درخت، پس فلان ميوه كه بار آن درخت است، هدف و غايت هستى آن درخت محسوب مىشــود و معلــوم مىشود منظور از خلقــت آن درخت، همـان ميوه بوده و همچنين حسن عمل و صالح آن غايت و هدف از خلقت انسان است و اين نيز معلوم است كه صلاح و حسن عمل اگر مطلوب است، براى خودش مطلوب نيست، بلكه بدين جهت مطلوب است كه در به هدف رسيدن موجودى ديگر دخالت دارد و آنچه مطلوب بالذّات است حيات طيبهاى است كه با هيچ نقصى آميخته نيست و در معرض لغو و تأثيم قرار نمىگيــرد، بنابرايــن بيان آيــه شريفــه در معنــاى آيــه زيـر اسـت كه مىفرمايــد:
« كُــلُّ نَفْـسٍ ذائِقَــةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلـُوكُمْ بِــالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً...!» (35 / انبياء)
1) الميزان ، ج 39 ، ص 12
« هـر نفســى چشنده مرگ است و ما شما را به فتنههاى خير و شر مىآزمائيم... !»(1)
« ... لِيَبْلُـوَكُــمْ اَيُّكُـمْ اَحْسَـــنُ عَمَــلاً...!» (7 / هــود)
« تــا شمــا را بيــازمــايــد كـه كـــدام يــك نيكــوكــارتـريــد ! »
وقتى خلقت نقصى در برداشته باشد، مقصود از آن كمال صنع خواهد بود و لذا مراحل مختلف وجود انسان را از مرحله معنوى و جنينى و طفوليت و مراحــل ديگر همــه را مقدمــه وجود انسان معتــدل و كامـل مىشماريم.
با اين بيان واضح مىشود كه برترين افراد انسان - اگر بين آدميان برتر مطلق پيدا شود - هدف خلقت آسمانها و زمين است زيرا جمله «...اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً...،» مىرساند كه قصد جدا كردن نيكوكارترين از ديگران است، خواه آن ديگرى نيكوكار و يا بدكار باشد. بنابراين هر كس عملش نيكتر از ديگران است، حالا خواه ديگران نيكوكار باشند و كارهايشان پائينتر از كار او باشد، يا بدكار باشند، در هر صورت غرض خلقت، تميز دادن بـهتــريــن فـــــرد است.
با اين بيان آنچه در حديث قدسى آمده كه خدا به پيغمبر خطاب فرموده: «لَوْلاكَ لَما خَلَقْـتُ الاَفْـلاك !» صحيـح است زيــرا پيــامبــر اكـــرم صلىاللهعليهوآله بــرتـريـن مردم است.(2)
« ... لِيَبْلُـوَكُــــمْ اَيُّكُــــمْ اَحْسَـــنُ عَـــمَــــلاً...!» (7/هود)
« اوست كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد و عرش او روى آب بود، تا شما را بيازمايد كه كداميك نيكوكارتريد...؟»
آيه فوق، امتحان و آزمايش را بهطور استفهام توضيح مىدهد و مراد اين است كه خدا آسمانها را ساخته به اين هدف كه شما را بيازمايد و نيكوكاران شما را از بــدكــارانتــان تميــز دهـد.
تميـز اعمـال نيـك از بــد بــراى ايـن اسـت كـه معلـوم شـود چـه پـاداشــى بــر آن متـــرتــب مـــىگــردد.
خدا هر كدام از اين امـورى را كـه متـرتب بـه يكـديگـرنـد بـه عنـوان هـدف و غـايت خلقــت ذكر مىكنــد در مــورد اينكه آزمايــش هـدف خلقــت اســت مـىفــرمــايد:
در معنـــى تميــــز دادن و خالـــص ساختــــن خــــوب از بـــــد فــــرمـــــود:
در خصوص جزا فرمود:
در مـــورد ايــنكه بــرگــردانـدن مـــردم بـراى معـاد بـــه منظـــور بـــه انجـام رسـانـدن وعـده اسـت فـرمود:
دربــاره اينكه عبادت غـرض آفـرينش ثقليـن يعنــى جــن و انــس اسـت فـرمـود:
اينكه كار شايسته يا انسان نيكوكار هدف خلقت شمرده شود، منافاتى با آن ندارد كه خلقت، اهداف ديگرى نيز داشته باشد و در حقيقت انسان يكى از اين اهداف است. انسان از نظر سازمانى كاملترين و متقنترين مخلوقات جهانى است، اعم از آسمانها و زمين و آنچه در آنهاست. اگر انساناز جهت علم و عمل بهخوبى رشد و نمو كند، ذاتا بالاتر از ساير موجودات و از نظر مقام و درجه بلندتر و والاتر از ديگر مخلوقات است، هـر چنـد كـه پـارهاى از مخلـوقـات مـاننـد آسمان - آنگونه كـه خدا فرمـوده، - از نظر خلقت، شديدتر از انسان باشـد.(1)
« وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيرا مِنَالْجِنِّ وَالاِنْسِ...!» (179 / اعراف)
« بسيارى از جن و انس را براى جهنم آفريدهايم، دلها دارند كه با آن فهم نمىكنند، چشمها دارند كه با آن نمىبينند، گوشها دارند كه با آن نمىشنوند،
1) الميزان ، ج 19 ، ص 243
ايشان چهارپايـاننـد بلكـه گمــراهترنـد! آنان غفلـتزدگاننــد ! »
در آيه فوق خداى تعالى جهنم را نتيجه و غايت آفريدن بسيارى از جن و انس دانسته، و اين با تعريفى كه در جاى ديگر كرده و فرموده: نتيجه آفريدن رحمت است كه همان بهشت آخرت باشد، آيه: « اِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ - مگر آنكه پروردگارت رحمتش كند و براى همين رحمت خلق را آفريد!» (119 / هود) منافات ندارد، براى اينكه معناى غرض به حسب كمال فعل و آن هدفى كه فعل منتهى بدان مىشود مختلف مىگردد، ( مانند نجارى كه هدف اصلى او از بريدن چوب ساختن در باشد و مىداند كه ضايعات چوب را هم دور انداخته يا مىسوزاند. نجار نسبت به هر دو هدف اراده دارد. اولى هدف كمالى است، دوّمى هدف تبعى.)
خداى تعالى مشيتش تعلّق گرفت، به اينكه در زمين موجود خلق كند تمام عيار و كامل از هر جهت، بهنام انسان، تا او را بندگى نموده و بدين وسيله مشمول رحمتش شود. ولكن اختلاف استعدادهائى كه در زندگى دنيوى كسب مىشود و اختلافى كه در تأثيرات هست نمىگذارد تمامى افراد اين موجود انسانى در مسير و مجراى حقيقى خود قرار گرفته و راه نجات را طى كند. بلكه تنها افرادى در اين راه قرار مىگيرند كه اسباب و شرايط برايشان فراهم باشد.
براى خداى تعالى غايتى است در خلقت انسان و آن اين است كه رحمتش شامل آنان گشته و همه را به بهشت ببرد، و غايت ديگرى است در خلقت اهل خسران و شقاوت، و آن اين است كه ايشان را با اينكه براى بهشت خلق كرده به دوزخ ببرد، الاّ اينكه غايت اولى غايتى است اصلى، و غايت دومى غايتى است تبعى و ضرورى. در هر جا كه مىبينيم سعادت سعيد و شقاوت شقى مستند به قضاء الهى شده بايد بدانيم كه آن دليل ناظر به نوع دوم از غايت است، و معنايش اين است كه خداى تعالى از آنجائى كه مآل حــال بندگان خود را مىدانــد و از اينكه چه كســى سعيد و چه كســى شقى است هميـن سعـادت و شقـاوت مــورد اراده او هســت، لكــن اراده تبعــى، نـــه اصلــى.(1)
« وَ عَلَّــــــمَ ادَمَ الاَسْمـــــــــاءَ كُلَّهـــــــــا...!» (31/بقره)
« و خدا همه نامها را به آدم بياموخت... !»
اين جمله اشعار دارد بر اينكه اسماء نامبرده و يا مسماهاى آنها موجوداتى زنده
1) الميزان ، ج 16 ، ص 236
و داراى عقل بودهاند، كه در پس پرده غيب قرار داشتهاند و به همين جهت علم به آنها غير آن نحوه علمى است كه ما به اسماء موجودات داريم، چون اگر از سنخ علم ما بود بايد بعد از آنكه آدم به ملائكه خبر از آن اسماء داد، ملائكه هم مثل آدم داناى به آن اسماء شده باشند. آنچه آدم از خدا گرفت و آن علمى كه خدا به وى آموخت، غير آن علمى بود كه ملائكه از آدم آموختند، علمى كه براى آدم دست داد، حقيقت علم به اسماء بود،كه فراگرفتن آن براى آدم ممكن بود و براى ملائكه ممكن نبود و آدم اگر مستحق و لايق خلافت خدائى شد، بهخاطر همين علم به اسماء بوده، نه بهخاطر خبر دادن از آن، وگرنه بعداز خبر دادنش، ملائكه هم مانند او باخبر شدند، ديگر جا نداشت كه باز هم بگويند: «... لا عِلْمَ لَنا اِلاّ ما عَلَّمْتَنا - ما علمى نداريم، منزهــى تو! مـا جز آنچه تو تعليممان دادهاى چيزى نمىدانيم... ! » (32 / بقره)
علم به اسماء آن مسميات، بايد طورى بوده باشد كه از حقايق و اعيان وجودهاى آنها كشـف كنـد، نـه صـرف نـامها، كـه اهـل هـر زبـانـى بـراى هـر چيزى مىگذارند.
آن مسميات و ناميدهها كه براى آدم معلوم شد، حقايقى و موجوداتى خارجى بودهاند، نه چون مفاهيم كه ظرف وجودشان تنها ذهن است و نيز موجوداتى بودهاند كه در پس پرده غيب، يعنى غيب آسمانها و زمين نهان بودهاند، و عالم شدن به آن موجودات غيبى، يعنى آن طورى كه هستند، از يكسو تنها براى موجود زمينى ممكن بوده، نـه فرشتگان آسمانى، و از سوى ديگر آن علم در خلافت الهى دخالت داشته است.
هر يك از آن اسماء يعنى مسماى به آن اسماء موجودى داراى حيات و علم بودهاند، و در عين اينكه علم و حيات داشتهاند، در پس حجاب غيب، يعنى غيب آسمانها و زمين قرار داشتهاند.
اسماء نامبرده امورى بودهاند كه از همه آسمانها و زمين غايب بوده و بهكلّى از محيــط كون بيرون بودهاند. وقتــى اين جهات عموميــت اسماء را و اينكه مسماى به آن اسماء داراى زندگــى و علم بودهاند و اينكه در غيب آسمانهــا و زمين قرار داشتهاند، در نظـر بگيـريـم، آن وقت بـا كمـال وضـوح و روشنـى همـان مطلبـى از آيـات مـورد بحــــث استفـــاده مـىشــود كــه آيــه
« وَ اِنْ مِــنْ شَــىْءٍ اِلاّ عِنْدَنــا خَــزائِنُــهُ وَ مــا نُنَـزِّلُــهُ اِلاّ بِقَــدَرٍ مَعْلُــومٍ -
هيچ چيز نيست مگر آنكه نزد ما خزينههاى آن هست و ما از آن خزينهها نازل نمىكنيم مگر به اندازه معلوم !» (21 / حجر)
درصدد بيان آن است، چون خداى سبحان در اين آيه خبر مىدهد به اينكه آنچه از موجودات كه كلمه «شَىْءٍ ـ چيز» بر آن اطلاق شود، و در وهم و تصور آيد، نزد
خدا از آن چيز خزينههائى انباشته است، كه نزد او باقى هستند و تمام شدنى برايشان نيست و به هيچ مقياسى هم قابل سنجش و به هيچ حدى قابل تحديد نيستند و سنجش و تحديد را در مقام و مرتبه انزال و خلقت مىپذيرند و كثرت آنها هم از جهت مرتبه و درجه است نه كثرت عددى.
اين موجودات زنده و عاقلى كه خدا بر ملائكه عرضه كرد، موجوداتى عالى و محفوظ نزد خدا بودند كه در پس حجابهاى غيب محجوب بودند و خداوند با خير و بركت آنها هر اسمى را كه نازلكرد، در عالم نازل كرد، و هرچه كه در آسمانها و زمين هست از نور و بهاىآن مشتق شده است، و آن موجودات با اينكه بسيار و متعددند، در عين حال تعدد عددى ندارند، و اينطور نيستند كه اشخاص آنها با هم متفاوت باشند، بلكه كثرت و تعدد آنها از باب مرتبه و درجه است، و نزول اسم از ناحيه آنها نيز به اين نحــو نزول است .(1)
« اِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الاَرْضِ زينَــةً لَهـا لِنَبْلُــوَهُــمْ اَيُّهُـمْ اَحْسَــنُ عَمَــلاً ! »(7 / كهف)
« ما اين چيزها را كـه روى زمين هست، آرايش آن كردهايم تا ايشان را بيازمائيم كه كدامشان به عمل بهترند!»
در اين آيات بيان عجيبى در حقيقت زندگى بشر در زمين ايراد شده و آن اين است كه نفوس انسانى ـ كه در اصل جوهرى است علوى و شريف - هرگز مايل نبود كه بهزمين دل ببندد و در آنجا زندگى كند، ولى عنايت خداوند تبارك و تعالى چنين تقدير كرد كه كمال او و سعادت جاودانهاش از راه اعتقاد حق و عمل حق تأمين گردد، بههمين جهت تقدير خود را از اين راه بهكار بست كه او را در موقف اعتقاد و عمل نهاده و در محك تصفيه و تطهيرش قرار دهد، يعنى تا مدتى مقدر در زمينش اسكان داده و ميان او و آنچه كه در زمين هست علقه و جذبهاى برقرار كند، دلش بهسوى مال و اولاد و جاه و مقام شيفته گردد. اين معنا را از اين جاى آيه استفاده كرديم كه مىفرمايد: آنچه در زمين هست ما زينت زمينش قرار داديم و زينت بودن ماديات فرع بر اين است كه در دل بشر و در نظر او محبوب باشد و دل او به آن بستگى و تعلق يافته و در نتيجه سكونت و آرامش يابد.
آنگاه وقتى آن مدت معين كه خدا براى سكونتشان در زمين مقرر كرده بهسر آمد و يا بگو آن آزمايشى كه خدا مىخواست از فرد فرد آنان بهعمل آورد و تحقق يافت
1) الميزان ، ج 1 ، ص 222
خداوند آن علاقه را از بين آنها و ماديات از بين برده و آن جمال و زينت و زيبائى كه زمين داشت از آن مىگيرد و زمين بهصورت خاكى خشك و بى گياه مىشود و آن نضارت و طراوت را از آن سلب مىكند، و نداى رحيل و كوس كوچ را براى اهلش مىكوبد. از اين آشيانه بيرون مىروند در حالىكه چون روز آمدنشان تنها و فرادا هستند. اين سنت الهى در خلقت بشر و اسكانش در زمين زينت دادن زمين و لذايذ مادى آن است، تا بدينوسيله فردفرد بشر را امتحان كند و سعادتمندان از ديگران متمايز شـوند و بــه هميـن منظـور نسلهـا را يكـى پس از ديگـرى بهوجود مىآورد و متـاعهاى زنـدگى كــه در زميـن است در نظرشـان جلـوه مىدهـد آنگاه آنـان را بـه اختيــار خـود وامـىگـذارد تـا آزمـايش تكميـل گـردد، و بعـد از تمـاميت آن ارتبـاط مـزبـور را كـه ميـان آنـان و آن مـوجـودات بـود، بـريـده از اين عـالـم كـه جـاى عمـل است به آن نشئه كه دار جزاء است منتقلشان مىكند.
1) الميزان ، ج 26 ، ص 47
« وَ اِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى ادَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلى اَنْفُسِهِمْ اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا بَلى شَهِدْنا ! اَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيمَةِ اِنّا كُنّا عَنْ هذا غفِلينَ! اَوْ تَقُولُوآ اِنَّمآ اَشْرَكَ ابآؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ اَفَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ؟ وَ كَـذلِكَ نُفَصِّـلُ الاْيـتِ وَ لَعَلَّهُـمْ يَـرْجِعُـونَ !» (172 تا 174 / اعراف)
« و چون پروردگار تو از پسران آدم از پشتهايشان نژادشان را بياورد و آنها را بر خودشان گواه گرفت، كه مگر من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: بلى و گواهى مىدهيــم! تا روز رستاخيز نگوئيــد كه از اين نكته غافل بودهايم يا نگوئيد كه فقــط پدران ما از پيــش شرك آوردهانــد و ما فرزنــدان از پى آنها بودهايــم، آيــا ما را بهســزاى اعمالى كه بيهوده كاران كردهانــد هـلاك مىكنى؟ بدينسان اين آيهها را شرح مىدهيم شايد بهخــدا بـــازگــردند!»
اين آيات مسئله پيمان گرفتن از بنىنوع بشر بر ربوبيت پروردگار را ذكر مىكند و خــود از دقيقترين آيات قرآنى از حيث معنــا و از زيباتريــن آيات از نظر نظم و اسلوب است.
«أَخــذ» چيزى از چيزى ديگر مستلزم اين است كه اولى جدا و بهنحوى از انحاءِ مستقل از دومى باشد. در آيه مورد بحث خداى تعالى بعد از جمله « وَ اِذْ أَخَــذَ رَبُّــكَ مِنْ بَنى ادَمَ...،» كه تنها جدائى مأخوذ را از مأخوذ منه مىرسانيد، جمله «...مِنْ
ظُهُورِهِمْ...،» را اضافه كرد تا دلالت كند بر نوع جدائى آن دو، و اينكه اين جدائى و اين اخذ از نوع اخذ مقدارى از ماده بوده بهطورى كه چيزى از صورت مابقى ماده ناقص نشده و نيز استقلال و تماميت خود را از دست نداده و پس از اخذ، آن مقدار مأخوذ را هم موجودى مستقل و تمام عيارى از نوع مأخوذمنه كرده، فرزند را از پشت پدر و مادر گرفته و آنرا كه تاكنون جزئى از ماده پدر و مادر بوده، موجودى مستقل و انسانى تمام عيار گردانيده و از پشت اين فرزند نيز فرزند ديگرى اخذ كرده و همچنين، تا آنجا كه اخذ تمام شود، و هر جزئى از هر موجودى كه بايد جدا گردد، و افراد و انسانها، موجود گشته و منتشر شوند و هر يك از ديگرى مستقل شده و براى هر فردى نفسى مستقل درست شود تا سود و زيانش عايد خودش گردد.
جمله «...وَ اَشْهَدَهُمْ عَلى اَنْفُسِهِمْ، اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ...؟» از يك فعل ديگر خداوند بعد از جدا ساختن ابناء بشر از پدران خبر مىدهد و آن فعل خدا اين است كه هر فردى را گواه خودش گرفت و «اشهاد» بر هر چيز حاضر كردن گواه است در نزد آن و نشان دادن حقيقت آن است تا گواه حقيقت آن چيز را از نزديك و به حس خود درك نموده و در موقع شهادت به آنچه كه ديده شهادت دهد و اشهاد كسى بر خود آن كس نشان دادن حقيقت اوست بهخــود او تا پس از درك حقيقت خـود و تحمل آن در مـوقعى كه از او سـؤال مىشــود شهـادت دهد.
با جمله « اَلَسْتُ بِرَبِّكُــــمْ...؟» مـوضـوع مورد استشهــاد را معلـوم كـرده و مىفـهمـانـد آن امرى كه براى آن ذريـه بشـر را استشهـاد كردهايـم ربوبيت پروردگار ايشـان است تـا در مـوقــع پـرستش بـه ربــوبيـت خــداى سبحــان شهــادت دهنــد.
احتياج داشتن آدمى به پروردگارى كه مالك و مدبر است جزو حقيقت و ذات انسان است، و فقر به چنين پروردگارى در ذات او نوشته شده است. چطور ممكن است اين احساس را نداشته باشد با اينكه احتياج ذاتىاش را درك مىكند؟ و چگونه تصوّر دارد كه شعور او حاجت را درك بكند ولكن آن كسى را كه احتياجاتش به اوست درك نكند؟ پس اينكه فرمود:« اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ...؟» بيان آن چيزى است كه بايد به آن شهادت داد، و جمله « بَلــى شَهِدْنا...!» اعتراف انسانهاست به اينكه اين مطلــب را ما شاهــد بوديم و چنين شهادتى از ما واقع شد.
جمله بالا دلالت دارد بر اينكه تمامى افراد بشر مورد اين استشهاد واقع شده و يكـايـك ايشـان بـه ربوبيت پـروردگـار اعتـراف نمـودهاند.(1)
1) الميزان ، ج 16 ، ص 191
« وَ اِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى ادَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ...!» (172 / اعراف)
« و چون پروردگـــار تـو از پســران آدم از پشتهايشــان نژادشان را بياورد...!»
مىفرمايد: ذكر كن براى مردم موطنى را كه در آن موطن خداوند، از بشر از صلبهايشــان ذريهشان را گرفت، بهطورىكه احــدى از افراد نمانــد مگر اينكه مستقل و مشخــص از ديگــران باشد و همــه در آن موطــن جــدا جــداى از هم اجتماع نمودند و خداوند ذات وابسته به پروردگارشان را به ايشان نشان داد و عليه خودشان گواهشان گرفت و ايشان در آن موطن غايب و محجوب از پروردگارشان نبوده و پروردگارشان هم از ايشان محجوب نبود، بلكه به معاينه ديدند كه او پروردگارشان است، همچنانكه هر موجودى ديگر به فطرت خود و از ناحيه ذات خود پروردگار خود را مىيابد بدون اينكه از او محجوب باشد!
در اين آيه خداوند متعال مىفرمايد: داستان اخذ ميثاق را برايشان نقل كن و يا براى مــردم نقـل كن آن بيانــى را كه ســوره بهخاطــر آن نازل شــده و آن ايــن اســت كه:
ـ براى خدا عهدى است به گردن بشر، كه از آن عهد بازخواست خواهد كرد و اينكه بيشتــر مـردم با اينكه حجــت برايشــان تمـام شـده بــه آن عهـد وفــا نمــىكننــد.
اينخطاب و جواب كه در جمله « اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا ـ آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: بلى و شهادت مىدهيم!» است از باب زبان حال نيست، بلكه خطابى است حقيقى و كلامى است الهى.
مگر كلام چيست؟ كلام عبارت است از القائاتى كه بر معناى مورد نظر دلالت كند، خداى تعالى، هم كارى كرده و در نهاد بشر القائاتى كرده است كه بشر مقصود خدا را از آن فهميــده و درك مىكنــد، كه بايــد بــه ربوبيــت پروردگــارش اعتــراف نمــوده و بــه ايــن عهــد ازلـى وفا كند.
«...اَنْ تَقُولُوا يَوْمَالْقِيمَةِ اِنّا كُنّا عَنْ هذا غفِلينَ - تــا روز رستـاخيــز نگــوئيـد كــه از ايـن نكتــه غافل بــودهايــم!» (172 / اعـراف)
اين خطاب بههمان كسانى استكه گفتند ـ « بَلى شَهِدْنا !» و به مقتضاى اين آيه بشر در قيامت اشهاد و خطاب خدا و اعتراف خود را به معاينه مىبيند و درك
مىكند، هرچند در دنيــا از آن و از ماسواى معرفـت غافــل بــود.
در روز قيامت كه بساط برچيده مىشود و شواغلى كه انسان را از اشهاد و خطاب خدا و اعتراف درونى خود غافل مىساخت از بين مىرود و پردههائى كه ميان بشر و پروردگــارش حايل بود برچيــده مىشود و بشــر بهخود مىآيد و دوبــاره اين حقايق را به مشاهـده و معاينه درك مىكند و آنچه را كه ميان او و پروردگارش گذشته بود بهيـاد مىآورد.(1)
« وَ اِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى ادَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ...!» (172 / اعراف)
« و چون پروردگـــار تـو از پســران آدم از پشتهايشــان نژادشان را بياورد...!»
خداى تعالى آيه شريفه را با جمله « وَ اِذْ أَخَــذَ رَبُّــكَ...،» افتتاح كرده و از ظرف وقوع اين داستان به لفظ « اِذْ ـ زمانى كه» تعبير فرموده، و اين تعبير دلالت دارد بر اينكه اين داستــان در زمانهاى گذشته و يــا در يك ظرف محقــق الوقوع ماننــد آنها صورت گرفته اســت. اين لفظ دلالــت دارد بر اينكه داستان قبــل از نقــل آن واقــع شده است.
پس اينكه فرمود: « وَ اِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى ادَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ...!» چنانكه دلالت دارد، بر خلقت نوع انسان بهنحو توليد و بيرون كشيدن فردى از فرد ديگر و بهراه انداختن افراد بى شمار از افراد انگشت شمار بههمين نحوى كه ما مشاهده مىكنيم و مىبينيم كه همواره نسلهاى متعاقب وجود نوع انسان را حفظ مىكند، در عين حال دلالت دارد بر اينكه داستان يك نـوع تقدم بر جريــان خلقــت و سير مشهــود آن دارد.
خداونــد متعال در آيه 21 / حجر: « وَ اِنْ مِـنْ شَــىْءٍ اِلاّ عِنْدَنــا خَــزائِنُــهُ وَ مــا نُنَــزِّلُــهُ اِلاّ بِقَــدَرٍ مَعْلُــومٍ - و هيــچ چيز نيست مگر آنكه خزينههايشان نزد ماست و ما نازلش نمىكنيم مگر به اندازه معلوم!» اثبات كرده كه براى هر موجودى در نزد خداى تعالى وجود وسيع و غير محدودى در خزائــن اوســت كه وقتــى به دنيــا نازل مىشود دچار محدوديت و مقــدار مىگردد. براى انسان هم كه يكى از موجــودات است سابقه وجــودى در نــزد خــدا در خــزائــن اوســت، كـه بعــد از نـازل شـدن بـه ايــن نشئـه محــدود شــده اســت.
1) الميزان ، ج 16 ، ص 217
در آيات ديگر اثبات كرده كه اين وجود تدريجى كه براى موجودات و از آن جمله براى انسان است، امرى است از ناحيه خدا كه با كلمه «كُنْ» و بدون تدريج بلكه دفعتاً افاضه مىشود و اين وجود داراى دو وجه است، يكى آن وجه و روئى است كه بهطرف دنيا دارد و يكى از آن، وجهى است كه بهطرف خداى سبحان دارد. حكم آن وجهى كه بهطرف دنيا دارد اين است كه بهتدريج از قوه به فعل و از عدم به وجود درآيد، نخست بهطور ناقص ظاهر گشته و سپس بهطور دائم تكامل كند تا آنجا كه از اين نشئه رخت بربسته و بهسوى خداى خود برگردد. و همين وجود نسبت به آن وجهى كه به خداى سبحان دارد امرى است غير تدريجى بهطورىكه هر چه دارد در همان اولين مرحله ظهورش داراست و هيچ قوهاى كه بهطرف فعليت سوقش دهد در آن نيست.
مقتضاى آيات فوق اين است كه براى عالم انسانى با همه وسعتى كه دارد نزد خداىتعالى وجودى جمعى باشد و اين وجود جمعى همان وجهى است كه گفتيم وجود هر چيزى بهخداى سبحان داشته و خداوند آن را بر افراد افاضه نموده و در آن وجه هيچ فردى از افراد ديگر غايب نبوده و افراد هم از خدا و خداوند هم از افراد غايب نيست. اما اين وجه دنيائى انسان كه ما آن را مشاهده كرده و مىبينيم آحاد انسان و احوال و اعمال آنان به قطعات زمان تقسيم شده و بر مرور ليالى و ايام منطبق گشته و نيز اينكه مىبينيم انسان بهخاطر توجّه به تمتعات مادى زمينى و لذايذ حسى از پروردگار خود محجوب شده، همه اين احوال متفرع بر وجه ديگر زندگى است كه گفتيم سابق بر اين زندگى و اين زندگى متأخر از آن است.
اين نشئه دنيوى انسان مسبوق است، به نشئه انسانى ديگرى كه عين اين نشئه است جــز اينكه آحاد موجود در آن محجوب از پروردگار خود نيستند و در آن نشئه وحدانيت پروردگــار را در ربوبيــت مشاهده مىكننــد و اين مشاهده از طريق مشاهده نفس خودشان اســت، نه از طريق استدلال بلكه از اين جهــت است كه از او منقطــع نيستنــد و حتى يك لحظــه او را غايب نمىبيننــد و لذا به وجود او و بههــر حقى كه از قبل او باشــد اعتراف دارند.
خداوند در آن نشئه ميان افراد نوع انسان تفرقه و تمايز قرار داده و هر يك از ايشان را بر نفس خود شاهد گرفته است كه: « اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ـ آيا من پروردگار شما نيستم؟» « قالُوا بَلى ـ گفتند: آرى !» تقدم عالم ذر بر اين عالم تقدم زمانى نيست، بلكه نشئهاى است كه بهحسب زمان هيچ انفكاك و جدائى از نشئه دنيوى ندارد، بلكه با آن و محيط به آن است و سابقتى كه دارد سابقتى است كه «كُنْ» بر «فَيَكُونْ» دارد. اشهاد هم معناى حقيقــىاش اراده شــده و خطاب هــم زبان حــال نيست، بلكـه خطـاب
حقيقى است.(1)
« ... وَ اَشْهَدَهُمْ عَلى اَنْفُسِهِمْ: اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا بَلى شَهِدْنا ! »(172 / اعراف)
«... و آنها را بر خودشــان گــواه گرفــت، كه مگــر من پروردگــار شمــا نيستــم؟ گفتنــد: بلــى، گواهى مـىدهيــم!»
مىفرمايد: ما ذريّه بنى آدم را از پشتهايشان گرفته و يك يك ايشان را عليه خودشان گواه گرفتيم و همه به ربوبيت ما اعتراف كردند، در نتيجه حجت ما در قيامت عليه ايشان تمام شد و اگـر چنيــن نمىكرديم و فـرد فـرد ايشان را عليـه خـودش شـاهـد نمىگرفتيــم و بــه كلّـى اشهـادى در كـار نمــىآورديـم و يــا اگــر مىآورديم در كار همه افراد نمىآورديم حجت ما تمام نمىشد.
زيرا اگر بهكلّى از اين كار صرفنظر مىكرديم و احدى را شاهد بر خودش نمىگرفتيم، و احدى به ربوبيت! شهادت نمىداد و به اين معنا علم و اطلاع به هم نمىرسانيد همه در قيامت بر ما اقامه حجت مىكردند و مىگفتند: ما در دنيا از ربوبيت پروردگار غافل بوديم و بر غافل هم تكليف و مؤاخذهاى نيست.
و اگر در تمامى افراد اين اشهاد را اعمال نمىكرديم و به اشهاد بعضى اكتفاء مىنموديم مثلاً تنها پدران را مورد اين امر عظيم قرار مىداديم حجت تمام نمىشد. زيرا اگر پدران شرك مىوزريدند، مقصر شناخته مىشدند، ولى فرزندان در اين گمراهى تقصيرى نداشتند. براى اينكه در يك امر كه جز تقليد از پدران هيچ راه ديگرى نسبت به آن ندارند و هيچگونه علمى به آن نداشته و نمىتوانستند داشته باشند از پدران خود پيروى كردهاند و اين پدران بودهاند كه با علم بهحقيقت امر فرزندان ضعيف خود را بهسوى شرك سوق دادهاند، پسران مىتوانستند بگويند شرك و عصيان و ابطال حق همه از پدران ما بوده و ما حق را نمىفهميديم، پس ما در عين اينكه همه عمر مشرك بودهايم، ولى هيچ گناهى از ما سر نزده و هيچ حقى را ابطال نكردهايم.
پس آنچه كه از دو آيه مورد بحث بهدست مىآيد اين است كه خداى سبحان نسل بشر را از يكديگر متمايز كرده و بعضى (فرزندان) را از بعض ديگر (پدران) اخذ نموده و آنگاه همه آنان را بر خودشان گواه گرفته و از همه به ربوبيت خود پيمان بسته - پس هيچ فردى از سلسله پدران و فرزندان از اين اشهاد و از اين ميثاق غافل نماند - تا
1) الميزان ، ج 16 ، ص 211
آنكه بتوانــد همه ايشان به غفلــت، و يا فرزندان به شرك و عصيان پدران احتجاج كنند، و خودرا تبرئهنمايند.(1)
« وَ لَقَــدْ عَهِـدْنـا اِلـى ادَمَ مِــنْ قَبْـــلُ فَنَسِـىَ وَ لَـــمْ نَجِـــدْ لَـــهُ عَـــزْمـا ! » (115 / طه)
« مــا قبــلاً بـا آدم عهــدى بسته بوديــم امّا او فـراموشــش كــرد ! »
بايد ديد اين عهد چه بوده؟ آيا همان فرمان نزديك نشدن به درخت بوده و يا اعلام دشمنــى ابليس با آدم و همســرش بوده و يا عهــد نامبرده به معنــاى ميثــاق عمومــى است كه از همـه انسانها عمومـا و از انبياء خصوصا، و بهوجهى مؤكدتر و غليـظتر گرفتـه اسـت.
با دقّت در آيات سوره طه عهد با معناى ميثاق عمومى مناسبت دارد، نه عهد به معناى زنهار از ابليس، چه خداى تعالى فرمايد:
« پس هر هدايتى كه از طرف من بهسوى شما آمد، و خواهد هم آمد، در آن هنگام هر كس هدايت مرا پيروى كند، گمراه و بدبخت نمىشود و هر كس از ياد من اعراض كند، زندگى سختى خواهد داشت، علاوه بر اينكه روز قيامت كور محشورش خواهيم نمود!» (123 و 124 / طه)
تطبيــق اين آيات، با آيات مــورد بحث اقتضا مىكنــد كه جملــه: « هر كس از ياد من اعراض كنــد زندگى سختــى خواهد داشت ! » در مقابــل نسيان عهــد در آيات مــورد بحــث قرار گيــرد، و معلــوم اســت كــه اگر با آن تطبيــق شــود آن وقت با عهــد بــه معنــاى ميثــاق بر ربوبيــت خـدا و عبوديــت آدم، منـاسبتر اســت، تا آنكه با عهـد به معنـاى زنهـار از ابليـس تطبيـق گردد.
ميثاق بر ربوبيت به اين معناست كه آدمى فراموش نكند كه ربّى، يعنى مالكى مدبّر دارد، و يا انسان تا ابد، و در هيچ حالى فراموش نكند كه مملوك مطلق خداست و خود مالك هيچ چيز براى خود نيست، نه نفعى و نه ضررى، نه مرگى و نه حياتى و نه نشورى و يا نه ذاتـا مالك چيزى است و نه وصفــا و نه فعـلاً !
و معلوم است آن خطيئهاى كه در مقابل اين ميثاق قرار مىگيرد، اين است كه آدمى از مقام پروردگارش غفلت بورزد و با سرگرم شدن به خود و يا چيزى كه او را بهخود سرگــرم مىكند، از قبيل زخارف حيات دنياى فانى و پوسنده، مقام پروردگارش
1) الميزان ، ج 16 ، ص 195
را از ياد برد، (دقت فرمائيد!)
فرامـوش كـردن ميثـاق و شقـاوت در زندگـى دنيـا، بـازگشتش بـه يـك امـر است. شقاوت دنيوى از فروع فـرامـوشـى ميثـاق اسـت.(1)
1) الميــزان ، ج 1 ، ص 242
« اِنّــى وَجَّهْتُ وَجْهِــىَ لِلَّذى فَطَــرَ السَّموتِ وَ الاَرْضَ حَنيفــا وَ ما اَنَا مِنَالْمُشْرِكينَ !» (79 / انعـام)
« من رو آوردم به كسى كه آسمانهــا و زمين را آفريده در حالى كه ميانهرو هستم و از مشركــان نيستــم!»
«...فِطْرَةَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها - فطرت خدا، فطرتى كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده است ! » (30/روم)
معناى «فِطْرَت» اين است كه خداوند چيزى را طورى بيافريند كه خواه و ناخواه فعلــى از افعــال را انجــام داده و يــا اثــر مخصــوصـــى را از خــود ترشــح دهــد.
در آيـه فوق اشاره كرده است به اينكه خداونـد مردم را طـورى آفـريـده كـه طبعا و به ارتكاز خود خداى را بشناسند.
«فِطْــــرَةَ اللّهِ» عبــارت اسـت از قــدرت بــر شنـــاختن ايمـانــى كــه بــا آب و گــل آدمــى ســـرشتـــه اســـت.
قرآن كريم مكرّرا دين توحيد را به دين ابراهيم و دين حنيف و دين فطرت توصيف كرده است، چون دين توحيد دينى است كه معارف و شرايع آن همه بر طبق خلقت انسان و نوع وجودش و بر وفق خصوصياتى كه در ذات اوست و به هيچ وجه قابل تغيير و تبديل نيست، بنـا نهاده شده باشد.
بهطور كلّى دين عبارت است از طريقهاى كه پيمودنش آدمى را به سعادت حقيقى و واقعىاش برساند و سعادت واقعى او رسيدن به غايت و هدفى است كه وضع تركيب وجودش اجازه رسيدن به آن را به او بدهد. محال است آدمى يا هر مخلوق ديگرى
به كمالى برسد كه بر حسب خلقتش مجهز به وسـايل رسيدن به آن نباشد. پس دين صحيح و دين حق آن دينى است كـه بـا نواميس فطـرت و وضـع خلقت بشـر وفـق دهـد.
اينكه بشـر را دعـوت بـه دين اسلام يعنى به خضـوع در برابر حق تعالى كرده براى ايــن است كه خلقــت بشر هم بر آن دلالت نموده و او را بهسوى آن هـدايت مـىكنـد.(1)
« ... فِطْرَةَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها ... ! » (30/روم)
« ... فطرت خدا، فطرتى است كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده و در آفرينش خدا دگرگونى نيست، اين است دين مستقيم ولى بيشتر مردم نمىدانند!»
كلمــه «فِطْرَت» بهمعناى نوعى از خلقت است.
انسان مانند ساير انواع مخلوقات مفطور به فطرتى است كه او را بهسوى تكميل نواقــص خود و رفــع حوائجش هدايت و همچنين او را به آنچه كه نافع بــراى اوست، و آنچــه كه برايش ضــرر دارد ملهــم مىكند.
و با اين حــال مجهز به جهــاز بدنى نيز هســت، جهازى كه با آن اعمال مورد حاجت خود را انجام مىدهــد، همچنانكه فرمــود:« سپس وسيلــه و راه زندگى را برايش فــراهــم كـــرد...!» (20 / عبس)
انسان داراى فطرتى خاص بهخود است كه او را به سنتى خاص به زندگى بهخود هدايت مىكند، و راه معينى دارد كه منتهى به هدف و غايت خاص مىشود، راهى كه جز آن راه را نمـىتـوانـد پيـش گيرد.
انسان كه در اين نشئه زندگى مىكند، نوع واحدى است كه سودها و زيانهايش نسبت به بنيه و ساختمانى كه از روح و بدن دارد سود و زيان مشتركى است، كه در افراد مختلف اختلاف پيدا نمىكند.
پس انسان از اين جهت كه انسان است، بيش از يك سعادت و يك شقاوت ندارد و چــون چنين است لازم است كــه در مرحله عمل تنها يك سنت ثابت بـرايش مقـرر شود تــا آن سنّـت وى را بـه يـك هـدف ثـابـت هــدايـت فـرمـايــد.
و بايد اين هادى همان فطرت و نوع خلقت باشد و به همين جهت دنبال« فِطْرَةَ
1) الميزان ، ج:13 ، ص: 297
اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها !» اضافه كرد كه ـ « لا تَبْديلَ لِخَلْقِاللّهِ...!»(1)
« اَلَّـذينَ يُوفُونَ بِعَهْـدِ اللّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثــقَ ! » (20 / رعد)
« همان كسان كه به پيمـان خـدا وفـا كننـد و پيمـان شكنـى نكننـد!»
مراد به ميثاقى كه آنرا «نَقْض» نمىكنند، همان عهدى است كه به آن وفا مىكنند و مراد به اين عهد و ميثاق آن عهدى است كه به زبان فطرت خود با پروردگار خود بستند كه او را يگانه بدانند و بر اساس توحيد و يكتائى او عمل نموده و آثار توحيد را از خود نشـان دهنـد. آدمـى بر فطرت تـوحيـد خداى تعالى و نيز بـر فطـرت لوازم توحيـد خلـق شـده و ايـن عهـدى اســت كـه انسـان در فطـرت خـود بـا خـداى تعـالى بستـه اسـت.
و عهــد و ميثاقى هــم كــه بــهوسيلــه انبيا و رســل و بهدستــور خداى سبحان از بشــر گرفتــه شــده اســت و خلاصــه آن احكـام و شـرايعى هـم كـه انبيـا آوردهانـد همـه از فـروع ايــن ميثــاق فطـــرى اســـت، چــه اديــان همـه فطــرىانـد.
« اَلَّذيــنَ يَنْقُضُــونَ عَهْــدَ اللّهِ مِـنْ بَعْـدِ ميثاقِــهِ ... وَ يُفْسِــدُونَ فِىالاَرْضِ اُولئِــكَ هُمُ الْخاسِرُونَ !»
« و كسانى كه پيمان خدا را از پس محكم كردنش بشكنند، چيزى را كه خدا به پيوستن آنفرمان داده بگسلند ... و در زمين تباهىكنند، آنها لعنت و بدىهاى آن سراى دارند!» (27 / بقره)
ايــن آيــه حال غيــرمؤمنين را به طريــق متقابــل بيــان مىكنــد و جمله « يُفْسِدُونَ فِىالاَْرْضِ...،» كه در اين آيه در وصف حال كفار آمده و در مقابل اوصافى اســت كه بعد از دو وصــف « وفاى به عهداللّه،» و « صله براى مؤمنين،» ذكر شده بود، و مىرساند كه اعمال صالح تنها عاملــى است كه باعث اصــلاح زمين و عمارت و آبادانــى آن مىشــود، عمارتــى كه به سعــادت نوع انسـانى و رشـد مجتمـــع بشــرى منتهــى مـىگــردد.(2)
« اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذى حاجَّ اِبْراهيمَ فى رَبِّهِ...!» (258 / بقـــره)
« مگر نشنيــدى سرگذشـت آن كســى را كه با ابــراهيـم دربـاره پـروردگــارش بگـــو و مگــو كــرد... !»
انسان به فطرت خود براى عالم صانعى اثبات مىكند، صانعى كه بر حسب تكوين و تدبير در عالم اثر مىگذارد، و دخل و تصرف مىكند. اين امرى است كه احوالات مختلف بشر در حكم كردن در آن اختلاف پيدا نمىكند. انسان چه متدين به دين توحيد باشد و چه نباشد بالاخره فطرت خودش را نمىتواند منكر شود، مگر اينكه به فرض محال روزى فــرا رسد كه انسان، انســان نباشد. بله اين معنا امكان دارد كه فطرت بشر مغفــول عنــه شــود، يعنـى در اثر عوارضى از فطـريـات خـويــش غـافـل بمـانــد.(1)
« فَاَقِــمْ وَجْهَكَ لِلدّيـنِ حَنيفا فِطْــرَتَ اللّــهِ الَّتــى فَطَــرَالنّاسَ عَلَيْها لا تَبْديــلَ لِخَلْــقِ اللّهِ!» (30 / روم)
« توجــه خــود را بــه اين ديــن مستقيــم برقــرار كن، فطــرت الهــى كــه مــردم را بــر آن آفريــده، خلقـت خــدا تبديــلپــذيــر نيســت!»
يعنى آفرينش انسانى نوعى ايجاد است كه مستلزم علوم و ادراكات است و هيچ تصور ندارد كه آفرينش تبديل يابد، مگر اينكه خود تبديل هم نوعى خلق و ايجاد باشد، و امّا تبديل اصل ايجاد و خلقت يعنى باطل كردن حكم واقع هيچ معنائى ندارد و روى اين حساب انسان قدرت ندارد و هرگز نخواهد شد كه علوم فطرى خود را باطل نموده و در زندگى راه ديگرى سواى فطرت پيش گيرد و انحرافهائى كه از احكام فطرت پيدا مىشود حكم فطرت را باطل نمىكند، بلكه فطرت در غير مورد استعمال شايسته خود بهكار رفته است، چنانكه تيرانداز گاهى به هدف نمىزند وسيله تيراندازى و ساير شرايط آن به حسب طبع خود براى رسيدن به هدف است، ولى كار آنرا در غلط انداخته، و كاردها و ارهها و متهها و سوزنها و نظير اينها كه در كارخانهها، كج ساخته شود كار فطرى خود را از بـريدن و اره كـردن و سـوراخ كـردن و غيـر آن انجـام مىدهـد
ولـى نـه بهطورى كه مقصـود است، لكـن انحـراف از كـار فطـرى كـه مثـلاً بـا دنـده اره خيـاطت كنيـم و در حقيقت خيـاطت را بهجاى اره كـردن بگـذاريـم چيز
1) الميــــــــــــــزان ، ج: 4، ص: 256
محالى اسـت.(1)
«... وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ ! » (9 / انعام)
«... هر آينــه مشتبه مىكنيــم بر آنــان چيزهائــى را كه آنــان بر خــود و مردم مشتبـــه مىكردنــد!»
مشتبهكردن بر ديگرى نظير تبليغات سوئىكه علماى سوء كرده و مىكنند و از جهل مريدها سوءاستفاده نموده و حق را با باطل خلط و مشتبه مىنمايند و نيز نظير تبليغاتى كه گردنكشــان عالم نسبت به رعايــاى ضعيف خود داشتــه و حــق را با باطــل خلط مىكردند.
مشتبه كردن بر خودشان به اين است كه خود را به اين خيال بيندازند كه حق باطل اســت و باطل حق و آنگاه همين خيــال را در دل خود هــم جاى بدهند و بهدنبال باطل به راه بيفتنــد.
( زيرا، گرچه انسان به فطرت خدادادىاش حق را از باطل تشخيص مىدهد و هر نفسى به تقوى و فجور خود ملهم هست، ولى تقويت جانب هوى و تأييد شهوت و غضب هم باعث پديد آمدن ملكه استكبار و حق كشى مىشود، وقتى چنين ملكهاى در نفس پيدا شد قهرا آدمى مجذوب گشته و بهعمل باطل خود مغرور مىشود، ديگر اين ملكه نمىگذارد توجّه و التفاتى به حق نموده و دعوتش را بپذيرد. در چنين حالتى است كه عمل آدمى در نظرش جلوه نموده و دانسته حق و باطل در نظرش مشتبه مىشود، همچنانكه خداىتعالى در اينباره مىفرمايد: « آيا ديدى آنكسى را كه هواى خود را معبود خود كردو بااينكهعالمبود، خدايشگمراهنمودهو مهرىبر گوش و دلشنهاد و پردهاىبروىديدگانش افكند!» (23/جاثيه)
ايــن است مصحـح تصويـر اينكه چطــور انسان در عيــن علم به چيزى در آن چيز گمــراه مىشـود.
اگر در احوال خود تعمق كنيم، يقينا به عادات زشتى در خود برخورد خواهيم كرد، كه در عين اعتــراف به زشتــى آن دست از آن برنمىداريــم، زيرا عادت مزبور در ما رســوخ كـــرده است.
ايــن همان گمراهى در عين علم و مشتبه كردن حق و باطل بر خود، و سرگرم شدن بــه لـــذّات مـــوهـوم و بـازمـانــدن از پـايـدارى بـر حــق و عمـــل بــــه آن
1) الميزان ، ج 10، ص 167
اســت.
خداونــد ما را در انجــام كارهائــى كه مــورد رضايــت اوســت مـدد فرمايــد.(1)
خداوند فطرت را در چند مرحله به آدمى ارزانى مىدارد. يك مرحله ضعيف آن همان سلامت فطرتى است، كه در حال كودكى به آدمى مىدهد و مرحله بالاتر آنرا در حال بزرگى كه آدمى به خانه عقل مىنشيند ارزانى مىكند، كه نامش را اعتدال در تعقل، و جودت در تدبير مىگذاريم و مرحله قوىتر آن را بعد از ممارست در اكتساب فضائل مىدهد. چون مرحله دوّم، آدمى را وادار به كسب فضائل مىكند و چون اين كسب فضائل تكرار شد حالتى در آدمى پديد مىآيد، بهنام ملكه تقوى، و اين سه حالت در حقيقت يك چيز و يك سنخ است، كه به تدريج و در حالـى بعد از حال ديگر نمو مىكند.(2)
«قُلْ اَرَأَيْتُمْ مآ اَنْزَلَ اللّهُ لَكُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُـمْ مِنْهُ حَراما وَ حَلالاً قُلْ ءَآللّهُ اَذِنَ لَكُــمْ اَمْ عَلَـى اللّهِ تَفْتَـرُونَ!» (59/يونس)
« آيا هيچ انديشيدهايد، كه خدا براى شما روزى فروفرستاد آنگاه شما پارهاى از آن را حلال و پارهاى را حرام مىكنيد؟ بگو آيا خدا به شما اجازه داده، يا بهخدا افتراء مىبنديد؟»
خدا رزق را نسبت داده به انزال يعنى فروفرستــادن. اين نسبت بر اساس حقيقتى است كه قــرآن به مردم ياد داده و به آنــان خـاطـر نشـان سـاختـه كــه همه اشيـاء عــالم منبعهـا و مخـزنهـائـى پيـش خـدا دارنـد كه بـر حسـب تقـديـر و اندازهگيــرى خـــدا از آنجــــا فـــرود مـىآينـــــد.
حكم به اينكه پارهاى از روزىهـا حـلال و پـارهاى ديگـر حـرام اسـت كـه بيـن مردمـان رواج داشت يـا بـايـد از طرف خـدا باشـد يـا آنكه بهدروغ بهخدا بسته باشند.
اين آيه توضيح مىدهد معنى اينكه «حكم» منحصر بهخداست اين است، كه تكيه بر فطرت و خلقت دارد و منطبق بر فطرت است و با آنچه كه دستگاه آفرينش و خلقت گــويـاى آن است مخـالف نيست.
وجــود اشيــاء از همــان بــدو خلقت با مرحلــه كمالــى كه آماده رسيــدن به آنانــد، مناســب و سازگـار اســت و همـه اشيـاء با قــوا و ابــزارى مجهزانــد كه بهوسيلـه آن بتوان بههدف رسيد.
هيچ يك از اشياء عالم، جز از راه صفات اكتسابى و اعمال خود، بهطرف كمالى كه برايشان مهيا شده، سير نمىكنند.
با توجّه به اين حقيقت لازم است، دين يعنى قوانينى كه در مورد صفات و اعمال اكتسابى به مرحله اجرا درمىآيد، منطبق بر خلقت و فطرت باشد، زيرا فطرت هدف خود را فراموش و از آن تخطى نمىكند.
انســان كه مجهز به جهاز تغذيــه و آميزش زناشوئــى است، حكم واقعىاش در دين فطــرت، غذاخوردن و نكاح است نه جوكىگــرى و رهبانيــت! و چون طبيعــت انسان با اجتماع و تعاون آميخته شــده و حكم واقعــىاش اين اســت كه در اجتماع سايــر مردمان شركــت جويــد و كارهــاى اجتماعــى كنــد و بـه هميـن ترتيــب...!
پس تنها احكام و قوانينىبراى انسان قطعيت دارد كه عالم آفرينش، آدمى رابهسوى آن فرامىخواند، چه آنكه انسان جزئى كوچك از اين عالم است و دستگاه خلقت وجود او را مجهز به وسايلى كرده كه به مرحله كمال سوقش دهد. پس اين آفرينش گسترده و فراگير كه اجزاء آن بههم پيوسته و مركب اراده خداى تعالى است حامل قانون فطرى انسانى و دعوت كننده وى به دين حنيف خداست. دين حق عبارت است از حكم خدا و حكم خدا منطبق است بر خلقت او .(1)
1) الميزان ، ج 19، ص 138
« وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَـلائِكَـةِ اِنّى جاعِلٌ فِىالاَرْضِ خَليفَـةً...!» (30 تا 33 / بقره)
« و چون پروردگارت به ملائكه گفت من مىخواهم در زمين جانشينىبيافرينم... !»
اين آيـات متعـرض آن فـرضى است كـه بهخاطر آن انسـان بهسوى دنيـا پائين آمـد و نيز حقيقت خلافت در زمين و آثار و خواص آنرا بيان مىكند.
ملائكه از كلام خداى تعالى كه فرمود: مىخواهم در زمين خليفه بگذارم، چنين فهميدهانــد كه اين عمــل بـاعـث وقــوع فســاد و خــونــريــزى در زميــن مىشــود.
و خداى سبحان كه مستخلف اين خليفه است، در وجودش مسماء به اسماء حسنى و متصـف بـه صفات عليـائى از صفــات جمـال و جـــلال است و در ذاتــش منـــزه از هـر نقصـى و در فعلش مقـدس از هـر شـر و فسادى است.
مقام خلافت تمام نمىشود مگر به اينكه خليفه، نمايشگر مستخلف باشد و تمامى شئون وجودى و آثار و احكام و تدابير او را حكايت كند. البته آن شئون و آثار و احكام و تدابيـرى كه بهخاطــر تأمين آنها خليفـه و جانشيــن براى خــود معيــن كــرده است.
خليفهاى كه در زمين نشو و نما كند، با آثارى كه زندگى زمينى دارد لايق مقام خلافت نيست و بـا هستـى آميخته با آنهمـه نقص و عيب نمىتـواند آئينه هستى منزه از هر عيب و نقص و وجود مقدّس از هر عـدم خدائى گردد.
جوابــى كه خداى سبحــان به اعتــراض ملائكــه داده اين اســت كه اسماء را به آدم تعليــم داده و سپــس فرمــوده: حــال، مــلائكــه را از ايـن اسمــاء خبــــر بــده!
معناى تعليم اسماء اين است، كه خداى تعالى اين علم را در انسانها به وديعه سپرده، بهطورى كه آثار آن وديعه بهتدريج و بهطور دائم، از اين نوع موجود سر بزند و هر وقت بهطريــق آن بيفتــد و هدايت شــود، بتوانــد آن وديعــه را از قــوّه بـه فعــل درآورد.
خداى سبحان در پاسخ و رد پيشنهاد ملائكه، مسئله فساد در زمين و خونريزى در آنرا، از خليفه زمينى نفى نكرد. در عوض مطلب ديگرى عنوان نمود و آن اين بود كه در اين ميان مصلحتى هست، كه ملائكه قادر به ايفاء آن نيستند و نمىتوانند آن را تحمّل كنند، ولى اين خليفه زمينى قادر به تحمّل و ايفاى آن هست. آرى انسان از خداى سبحان كمالاتى را نمايش مىدهد و اسرارى را تحمّل مىكند كه در وسع و طاقت ملائكـه نيست!
اين مصلحت بسيار ارزنده و بزرگ است بهطورى كه مفسده فساد و سفك دماء را جبران مىكند. ابتدا در پاسخ ملائكــه فرمود:« من مىدانم آنچه را كه شما نمىدانيد!» (30 / بقره)
در نوبت دوم، بهجاى آن اينطور جواب داد: « آيا به شما نگفتم من غيب آسمانها و زمين را بهتر مىدانم! » (33 / بقره)
مراد به غيب، همان اسماء است، نه علم آدم به آن اسماء. چون ملائكه اصلاً اطلاعـى نداشتند، از اينكه در اين ميان اسمـائى هست، كه آنـان علم بدان ندارنـد. ملائكه اين را نمىدانستنـد، نه اينكه از وجود اسماء اطلاع داشته و از علم آدم به آنها بىاطلاع بودهاند، وگرنه جا نداشت خداى تعالى از ايشان از اسماء بپرسد و اين خود روشــن است كــه سئـوال نامبرده بهخاطر اين بـوده كـه مـلائكـه از وجـود اسمـاء بـى خبـر بـودهانـد.
لازمــه اين مقام خلافــت آن است كـه خليفــه اسماء را بدانـد. خداى تعالى از مـلائكه پرسيد آنها اظهار بـىاطلاعى كـردند و چــون از آدم پرسيـد و جواب داد بدين وسيله لياقـت آدم بـراى حيــازت اين مقــام و عــدم لياقـت ملائكه ثابت شد.(1)
1) الميزان ، ج 1، ص 218
« هُــوَ الَّذى جَعَلَكُــمْ خَلائِفَ فِــىالاَرْضِ...!» (39 / فـاطــر)
« او كسـى اسـت كـــه شمـا را خليفــههـائـى در زميـن كـرد...!»
«خَليفه» بودن مــردم در زمين به اين معنــا است كه هر لاحقى از ايشان كار سابق را كند و بتواند به اين منظور دخل و تصرفاتى كه لازم اســت، و انتفاعــى كه بايــد ببــرد، انجـام دهــد، همانطــور كه سابقيــن بر اينكار توانائــى و تسلــط داشتنــد.
و اگر انسانها به خلافت رسيدند، از جهت نوع خلقتشان بود، كه خلقتى است از طريق تـوالـد و تناسل، چــون ايــن نـــوع از خلقـت اسـت، كـه مخلــوق را بـه دو قسـم سابق و لاحــق تقسيــم مىكنـد.
و همين خلافت قرار دادن در زمين، خود نوعى تدبيرى است، آميخته با خلقت كه از آن انفكــاك نمىپذيــرد و بــه هميــن جهــت از ايــن طــريــق استــدلال مــىكنــد بر يگــانگــى خـداى تعالــى در ربوبيــت، چون چنيــن خلقتــى و تدبيرى مختص اوست.
آن كسى كه خـلافت زمينـى را در عـالـم انسـانى درسـت كـرده، هم او رب انسانها و مدبّر امــر آنها است. چـون تدبيــر انفكاك از نوع خلقــت ندارد، لاجرم خالق انسان همـان رب انسان است.(1)
« يا داوُدُ اِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِى الاَْرْضِ...!» (26 / ص)
« اى داود ما تــرا جانشين خود در زمين كرديم پس بين مردم بهحق داورى كن و به دنبال هواى نفس مــرو كه از راه خــدا به بيراهه مىكشد و معلوم است كسانى كه از راه خـدا بـه بيـراهـه مـىرونـد عـذابـى سخت دارنـد به جرم اينكه روز حســاب را از يــاد بـردنــد!»
ظاهر كلمه «خلافت» اين است كه مراد به آن خلافت خدائى است، و در نتيجه با خلافتى كه در آيه « اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَليفَةً،» آمده، منطبق است، و يكى از شئون خلافت اين است كه صفات و اعمال مستخلف را نشان دهد، و آئينه صفات او باشد، و كــار او را بكند. پــس در نتيجــه خليفه خــدا در زمين بايد متخلق به اخلاق خدا
1) الـــميــزان ، ج: 33، ص: 84
باشد، و آنچه خــدا اراده مـىكنـد او اراده كنــد، و آنچه خــدا حكـم مــىكنـد او همـان را حكـم كنـد و چــون خـدا همواره بهحق حكم كنــد :
« وَ اللّـــهُ يَقْضـــى بِـــالْحَـــــــقِّ...!» (20/مؤمن)
« و خدا بهحق حكم مىكند...!»
او نيز جز بهحق حكم نكند، و جز راه خدا راهى نرود، و از آن راه تجاوز و تعدّى نكند.
به همين جهت است كه مىبينيم در آيه مورد بحث حكم بهحق كردن را نتيجه و فرع آن خلافت قرار داده، و اين خود مؤيد آن است كه مراد به جعل خلافت اين نيست كه شأن و مقام خلافت بهاو داده باشد، بلكه مراد اين است كه شأنى را كه به حكم:
قبـلاً بـه او داده بـود، بـه فعليت بـرسـاند و عرصه بروز و ظهـور آنرا بــه او بـدهد.(1)
« وَ لَقَدْ مَكَّنّاكُمْ فِى الاَرْضِ...!»
-« ما منزل شما را زمين قرار داديم و در آنجا براى شما وسايل زندگى قرار دادهايم، ولى سپاسى كه مىداريد اندك است. شما را خلق كرديم آنگاه نقشبندىتان نموديم و سپس به فرشتگان گفتيم كه آدم را سجده كنيد. همه سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كنان نبود. فرمود مانعت چه بود كه وقتى به تو فرمان دادم سجده نكردى؟ گفت من از او بهترم، مرا از آتش آفريدهاى و او را از گل خلق كردهاى. فرمود از آسمان فرود شو، كه در اينجا بزرگى كردن حق تو نيست، برون شو كه تو از حقيرانى. گفت: مرا تا روزى كه برانگيخته مىشوند، مهلت ده. فرمود مهلت خواهى يافت. گفت براى اين ضلالت كه مرا نصيب دادهاى در راه راست تو بر سر راه آنان كمين مىنشينم. آنگاه از جلو رويشان و از پشت سرشان و از راستشان و از چپشان بهآنان مىتازم و بيشترشان را سپاسگزار نخواهى يافت. گفت از آسمان بيرون شو، مذموم و مطرود. هركه از آنها پيروى تو كند جهنم را از همه شما لبريز مىكنم!»
1) الميزان ، ج 33، ص 311
-« و اى آدم تو و همسرت در اين بهشت آرام گيريد، از هر جا خواستى بخوريد و به اين درخت نزديك مشويد كه از ستمگران مىشويد. شيطان وسوسه شان كرد تا عورتهايشان را كه پنهان بود بر آنان نمودار كند و گفت پروردگارتان شما را از اين درخت منع نكرد مگر از بيم اين كه دو فرشته شويد يا از زندگان جاويد گرديد و براى ايشان سوگند خورد كه من خير خواه شمايم. پس با همين فريب سقوطشان داد و چون از آن درخت بخوردند عورتهايشان در نظرشان نمودار شد و بنا كردند از برگهاى بهشــت به خودشان مىچسبانيدنــد و پروردگارشان به ايشان بانگ زد: مگر من از اين درخت منعتان نكردم! و به شمــا نگفتم كه شيطــان دشمن آشكــار شماســت! گفتند: پروردگــارا مــا به خويشتن ستــم كرديــم و اگر مــا را نيامــرزى و رحممــان نكنــى از زيانكـــاران خـواهيــم بود ! »
« گفــت: چنين كه دشمن همديگر پائين رويد و شما را در زمين تا زمانى معين قــرارگــاه و برخــوردارى اســت !»
« گفــت در آنجا زندگى مىكنيــد و در آنجا مىميريــد و از آنجا بيــرون آورده مىشويـــد!» (10 تا 25 / اعـراف)
در بين آيات فوق اشاره شده به علل و جهاتى كه باعث شد خداوند انسان را در زمين تمكين دهد. خطابهائى كه در سوره بقره و طه در اين زمينه خداوند با آدم داشته عين آن خطابها را در اين سوره با جميع افراد بشر دارد و همهجا مىفرمايد: يا بنى آدم!
خلقتآدم در حقيقت خلقت جميع بنى نوع بشر بوده است. مراد به خلق كردن از خاك همان جريان خلقت آدم عليهالسلام است.
تمكيــن در ارض به معنــاى منــزل دادن در آن اســت. در آخــر آيـات فــرمــوده:
« ... وَ لَكُمْ فِىالاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلى حينٍ!» (24 / اعراف)
« ... و شمـا را در زميـن قـرارگـــاه و برخــوردارى اســـت تـــا زمــان معيـــن!»(1)
« وَ يَسْتَخْلِـفُ رَبّـى قَوْمــا غَيْــرَكُــــمْ...!» (57 / هود)
« و پروردگـار مـــن قــومــى غيـــر از شمـا را جـانشيـــن خـواهد كـــرد... !»
يعنى قومى غير از شما را بهجاى شما بهعنوان خليفه در روى زمين قرار خواهد داد، زيرا انسان خليفه خداست در روى زمين آنجا كه خدا مىفرمايد: « اِنّى جاعِلٌ فِى
1) الميزان ، ج 15، ص 25
الاَرْضِ خَليفَةً...!» (30 / بقره)
از زبان هود عليهالسلام در اين آيه خطاب به مشركين بيان مىكند، كه بعد از قوم نوح خليفههــاى روى زمينانــد، كما اينكه خدا از او حكايــت مىكند كه به قوم خود گفت: « بهيــاد آوريــد كه خــدا شما را پس از قــوم نوح خليفههــاى روى زمين قــرار داد و اندامتـان را ستبر ساخــت... !» (69 / اعراف) مثــل اين آيــه كه مىفرمايــد: « اگر خــدا بخواهـد شمـا را مىبــرد و هركــه را بخواهد بعد از شما جانشين مىكند !» (133 / اعراف)(1)
1) الميزان ، ج 20، ص 165
« فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ اِلاّ اِبْليسَ اَبى اَنْ يَكُونَ مَعَالسّاجِدينَ !»(30 و 31 / حجر)
« مـلائكه همگــى و تمـامـىشـان سجده كردند. مگر ابليس از اينكه با سجـدهكنندگان بـاشـد امتناع ورزيد!»
ملائكه مأمور شده بودند بر نوع بشر سجده كنند، نه بر شخص آدم و خلاصه خصوصيات فردى آدم دخالتى در اين امر نداشته، بلكه سجده ملائكه بهخاطر خصوصيات نوعى آدم بوده و اين سجده هم صرفا از باب تشريفات اجتماعى نبوده بلكه نتيجهاى حقيقى و واقعى باعث آن شده است و آن عبارت است از خضوع به حسب خلقت، پس ملائكه بر حسب غرضى كه در خلقتشان بوده خاضع براى انساناند آنهم بر حسب غرضى كه در خلقــت او بـوده است. مـلائكـه مسخـر بـراى بشـر و در راه سعـادت زنـدگــى هستند. اينكه مىبينيم همه ملائكه مأمور به سجده بر آدم شدند، مىفهميم همه آنان مسخر در راه به كمال رساندن سعادت بشرند، براى فوز و فلاح او كار مىكنند. يك طائفه از ايشان مأمور حيات بخشى و طائفه ديگر مأمور مرگ و طائفه سوم دست در كار رزق، و طائفه چهــارم مشغـول رسـانـدن وحى هستند. طائفـهاى معقبـاتاند، طائفـهاى حفظــه، طــائفــهاى نويسنـده و همچنين مابقى ملائكه هر كدام مشغول يكى از كارهاى بشراند. اين معنا از آيات متفرقه قرآنى هر كدامش از يك گوشه قرآن بهچشم مىخورد. پس ملائكه اسبابى الهى و اعوانى براى انساناند، كه او را در راه رساندنش به سعادت و كمال يارى مىكنند.
اينجاست كه براى كسانى كه متدبر باشند، روشن مىگردد كه امتناع ابليس از سجده بهخاطر استنكافى بود كه از خضــوع در برابر نوع بشــر داشت و او نمىخواســت ماننــد ملائكــه در راه سعــادت بشر قــدم بــردارد و او را در رسيدنــش به كمال مطلوبـش كمك نمايد.(1)
« اِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمّا عَلَيْها حافِظٌ ! »(4 / طارق)
« هيـچ انســانـى نيسـت، مگــر آنكه نگهبــانـى بر او موكل است ! »
معناى آيه اين است كه هيچ نفسى نيست، الاّ اينكه نگهبانى بر او موكّل است و مراد از موكّل شدن نگهبانى براى حفظ نفس اين است كه فرشتگانى اعمال خوب و بد هر كسى را مىنويسند و به همان نيت و نحوهاى كه صادر شده مىنويسند تا بر طبق آن در قيامت حساب و جزاء داده شوند، پس منظور از حافظ، فرشته و منظور از محفوظ عمل آدمى است. در جاى ديگر فرموده: « بهدرستى بر هر يك از شما حافظانى موكلاند، حافظانى بزرگوار و نويسنده، كه آنچه شما انجام دهيد مىدانند!» (10 تا 12 / انفطار)
و بعيد نيست كه مراد به حفظ نفس حفظ خود نفس و اعمال آن باشد و منظور از حافظ جنس آن بوده باشد، كه در اين صورت چنين افاده مىكند، كه جانهاى انسانها بعد از مردن نيز محفوظ است و با مردن نابود و فاسد نمىشود، تا روزى كه خداى سبحان بدنها را دوباره زنده كند، در آن روز جانها به كالبدها برگشته و دوباره انسان بعينه و شخصه همان انسان دنيا خواهد شد، آنگاه طبق آن چه اعمالش اقتضا دارد جزاء داده خواهد شد، چون اعمال او نيز نزد خدا محفوظ است، چه خيرش و چه شرش.
ظاهر آيهاى كه در سوره انفطار بود و مىگفت وظيفه ملائكه حافظ، حفظ نامههاى اعمـال است، بـا ايـن نظـريـه منـافـات نـدارد، بـراى اينكه حفـظ جـانهـا هـم مصداقـى از نـوشتـن نـامـه است، همچنانكه از آيه زير نيز اين معنا استفاده مىشود:
« اِنّا كُــنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُــمْ تَعْمَلُونَ - ازآنچه انجاممىدهيد ما نسخهبردارى مىكنيم!» (29/جاثيه)(2)
« لَهُ مُعَقِّبتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْخَلْفِه يَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللّهِ...!» (11/رعد)
« او راست فرشتگان تعقيب كننده از جلو رويش و از پشت سرش، كه او را از فرمان خدا حفاظت مىكنند... !»
انسان معقّباتى در پيش رو و پشت سر دارد. تعقيب هر چيز به معناى آمدن و يا آوردن بعد از آن است و با اين حال چنين به نظر مىرسد كه معقبات از پيش رو معنا نداشته باشد، چون معناى معقب چيزى است كه از دنبال و پشت سر انسان بيايد، پس ناگزير بايد آدمى را چنين تصور كرد كه در راهى مىرود و دنبالش معقبات دورش مىچرخند. اتفاقا خداوند هم از اين راه خبر داده و فرمود: « يـا اَيُّهَـا الاِنْسـانُ اِنَّــكَ كـادِحٌ اِلــى رَبِّــكَ كَــدْحـا فَمُــلاقيــــهِ ! » (6 / انشقاق) و نيز در معناى اين آيه آيات ديگرى است كه دلالت مىكند، بر رجوع آدمى به پروردگارش مانند جمله « وَاِلَيْهِ تُرْجَعُون - و به سوى او باز مىگرديد!» و جمله « وَاِلَيْهِ تُقَلِبُون ـ و بهسوى او بر مىگرديد!»
بنـابراين بـراى آدمـى كـه برحسب ايـن ادلّه بهسوى پـروردگارش بر مىگردد تعقيـب كننـدگانى است كـه از پيش رو و از پشت مراقب اوينـد.
اين هم از مشرب قرآن معلوم و پيداست، كه آدمى تنها اين هيكل جسمانى و اين بدن مادى محسوس نيست، بلكه موجودى است، مركب از بدن و نفس و شئون و امتيازات عمده او همه مربوط به نفس اوست. نفس اوست كه اراده و شعور دارد و بهخاطر داشتن آن مورد امر و نهى قرار مىگيرد. هر چند نفس بدون بدن كارى نمىكند، ولكن بدن جنبه آلــت و ابــزارى را دارد كه نفــس بــراى رسيــدن بــه مقاصد و هدفهاى خود آن را به كار مىزند.
بنابراين، جمله « مِنْ بَيْنِ يَدَيْهُ وَ مِنْ خَلَفَهْ...،» (11 / رعد) توسعه مىيابد، هم امور مادّى و جسمانى را شامل مىشود و هم امور روحى را، پس همه اجسام و جسمانياتى كه در طول حيات انسان به جسم او احاطه دارد بعضى از آنها در پيش روى او قرار گرفته و بعضى در پشت سر او قرار دارند و همچنين جميع مراحل نفسانى كه آدمى در مسيرش بهسوى پروردگارش مىپيمايد و جميع احوال روحى كه بهخود مىگيرد و قرب و بعدها و سعادت و شقاوتها و اعمال صالح و طالح و ثواب و عقابى كه براى خود ذخيـره مىكنــد، همه آنهــا يا در پشــت سر انسان قرار دارنــد و يا در پيــش رويش.
اين معقّباتى كه خداوند از آنها خبر داده در اينگونه امور از نظر ارتباطش به انسانها دخل و تصرفاتى دارند و اين انسان كه خداوند او را توصيف كرده به اينكه مالك
نفع و ضرر و مرگ و حيات و بعث و نشور خود نيست و قدرت بر حفظ هيچ يك از خود و آثار خــود را چه آنها كه حاضرند و چه آنها كه غايباند، ندارد و اين خداى سبحان است كه او و آثار حاضــر و غايب او را حفظ مىكند، و در عين اينكه فرموده: « اللّهُ حَفيظٌ عَلَيْهِم ـ خداوند بـر ايشان حـافظ است!» (6 / شورى) و نيـز فرمـود: « وَ رَبُّكَ عَلى كُلِّ شَىءٍ حَفيظٌ - پروردگارت بر هـر چيزى نگهبان است!» (21 / سبأ) در عين حال وسـائطى را هم در اين حفـظ كردن اثبات نموده و مىفرمايــد: « وَ اِنَّ عَلَيْكُـم لَحافِظيـنَ ـ بر شمـا نگهبـانـانى هست!» (10 / انفطار)
اين معقبات (نگهبانان) همانطور كه آنچه حفظ مىكنند، به امر خدا مىكنند و همچنين از امر خدا حفظ مىكنند، چون فنا و هلاكت و فساد هم امر خداست، همانطوركه بقا و استقامت و صحت به امر خداست. پس هيچ مركب جسمانى و مادى دوام نمىيابد مگر به امر خدا، و هيچ يك از آنها تركيبش انحلال و فساد نمىيابد، مگر باز به امر خدا، در معنويات هم هيچ حالت روحى و يا عمل و يا اثر عمل دوام نمىيابد، مگر به امر خدا، هيچ يك از آنها دچار حبط و زوال و فساد نمىشود، مگر باز به امر خدا. آرى امر همهاش از خداست و همهاش بهسوى خدا برگشت دارد.
هيچ چيز از انسان، از جانش و جسمش و اوصاف و احوالش و اعمال و آثارش نيست مگر آنكه ملكى از طرف خداوند موكل بر آن است، تا حفظش كند و در مسيرش بهسوى خدا، لايزال وضعش چنين است تا آنكه خودش وضع خود را تغيير دهد، در آن صورت خدا هم وضع خود را درباره او تغيير مىدهد. پس اينكه خدا حافظ است و او ملائكــهاى دارد كــه متصــدّى حفــظ بندگـاناند، خود يك حقيقـت قرآنى است.(1)
1) الميزان ، ج 22، ص 194
« اَلَمْ نَجْعَلِالاَرْضَ مِهادا ؟» (6 تا 16 / نبأ)
« آيــا مـــا زميــن را بـراى شمـا قرارگـاه نكرديم، تـا بتوانيـد در آن قـرار گيريـد و در آن تصـرف كنيد...؟»
«وَالْجِبـــالَ اَوْتـــــادا،»
«آيا كوهها را عماد و نگهبان آن نساختيم؟»
«وَ خَلَقْناكُمْ اَزْواجـــــا،»
«و شما را جفت جفت از نر و ماده آفريديم، تا سنت ازدواج و تناسل در بين شما جريان يابد و در نتيجه نوع بشر تا روزى كه خـدا خـواسته بـاشد بـاقى بمـانــد؟»
«وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتا،»
«و خواب را بــراى شمــا مــايــه قــوام حيـات و استراحــت قـــرار داديـــم ؟»
كلمــه «سُبات» به معنــاى راحتى و فراغــت اســت. چـون خوابيـدن بـاعث آرامـش و تجـديـد قـواى حيـوانـى و بـدنـى مـىشــود و خستگى نـاشـى از بيدارى و تصرفات نفس در بدن ازبينمىرود.
«وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِبـاسـا،»
«و مــا شــب را چون لبــاس ساتــرى قرار داديــم كــه با ظلمتــش همـهچيــز را و همـــه ديــدنـــىهــا را مىپوشــانــد، همـانطــور كــه لبــاس بـــدن را؟»
و اين خــود سببى است الهــى، كه مردم را بهدســت كشيدن از كار و حركت مىخوانــد و متمايــل به سكونت و فراغــت و برگشتـن به خانه و خانواده مىســازد.
«وَ جَعَلْنَــــا النَّهـــارَ مَعــاشـــــا،»
«مــا روز را زمـان زنـدگى شمـا و يــا محـل زنـــدگـــى شمـا كــرديـم، تـا در آن از فضل
پروردگارتـان طلب كنيد؟»
«وَ بَنَيْنـا فَوْقَكُمْ سَبْعـــا شِــــدادا،»
«يعنى بر بالاى سرتان هفتآسمان شديدُالبنا قـرار داديم؟»
«وَ جَــعَلْنـاسِــراجــــا وَهّاجــــا،»
«و چـراغـــى چــون خورشيــد رخشـان بــرافروختيـــم؟»
كلمــه «وَهّــاج» بــه معنــاى چيــزى اســت كـه نـور و حـرارت شـديـدى داشتـه باشـد و منظـور از چـراغ وهاج، خورشيد اسـت.
«وَ اَنْزَلْنا مِنَالْمُعْصِراتِ ماءً ثَجّاجا،»
«و ما بهوسيله بادهاى فشارنده، آبى ريزان نــازل كرديم؟»
«لِنُخْرِجَ بِهِ حَبّا وَ نَباتا،»
«اينكــار را كرديــم تا دانهها و نباتاتــى كه مايه قــوت آدميــان و حيوانات اســت بيـــرون آوريـم؟»
«وَ جَنّـــاتٍ اَلْفـــافـــا،»
«و باغهــاى پر درخت و انــواع ميوههــا پــديـد آورديـــم ؟»(1)
« فَلْيَنْظُرِالاِنْسانُ اِلى طَعامِهِ اَنّا صَبَبْنَاالْماءَ صَبّا...!» (24 تا 32 / عبس)
« بايد انسان بههمين طعامى كه مىخورد بنگرد. اين ما بوديم كه آب را به كيفيتى كه انسانها خبر ندارند، از آسمان فرستاديم و سپس زمين را باز با كيفيتى ناگفتنى و بهوسيله دانههـا شكافتيـم و در آن، دانههـا رويانديـم و انگـورى و سبـزيجـاتى، و زيتـونى و نخلـى، و بـاغهاى پـر درخت سربههم كردهاى و ميوهاى و ترهبــارى، تا وسيله زندگــى شما و حيوانــات شما باشد !»
خداى متعال در اين آيات نظر و مطالعه انسان پيرامون طعامى كه مىخورد و با آن سد رمق مىكند و بقاءِ خود را تضمين مىنمايد، را لازم كرده، با اينكه نعمت طعام يكى از ميليونها نعمتى است كه تدبير ربوبى آنها را براى رفع حوائج بشر در زندگيش فراهم كرده و دستور مىدهد اگر در همين يك نعمت مطالعه كند، سعه تدبير ربوبى را مشاهده خواهد كرد، تدبيرى كه عقلش را متحير و مبهوت خواهد كرد، آنوقت خواهد فهميد كه خداى تعالى چقدر نسبت به صلاح حال انسان و استقامت امر او عنايت دارد، آنهم چه عنايتى دقيق و محيط!
بيان مفصل و كامل آن خصوصيات كه در نظام آفرينش طعام برقرار است و نظام
1) الميزان ، ج 39، ص 421
وسيعى كه در همه اين امور و روابط كونى كه بين هر يك از آن امور و بين انسان برقرار اســت، چيزى نيست كه بتوان در چند آيه بيانش كرد، و عادتا از وسع و طاقت بيان بشــرى بيرون است.(1)
« قُـلْ هُوَ الَّذى ذَرَاَكُمْ فِى الاَرْضِ وَ اِلَيْهِ تُحْشَروُنَ !»(24 / ملك)
« بگـو او همــان كســى اسـت كـه شمـا خـاكيــان را در زميــن خلــق كـــرد و بـه ســوى او محشـــور مـىشـويــد!»
كلمه «ذَرَاَكُمْ» به معناى خلقت است. و منظور از خلق كردن ايشان در زمين اين است كــه خلقتشان وابسته به زميــن است و كمال آنــان جز با اعمالى وابسته به ماده زمينىتمام نمىشود.
خداى تعالى مواد زمينى را در دل بشر زينت داده، بهطورى كه دلها بهسوى آن مجذوب شود و به اين وسيله افراد صالح از طالح ممتاز گردند، همچنانكه فرمود:
« اين مائيم كه آنچه روى زمين است زينت زمين كرديم تا ايشان را بيازمائيم تا كدامشان بهتر عمل مىكنند و ما به زودى آن چه روى زمين است چون خاك خشك از نظرشان مىاندازيم !» (8/كهف)
جمله « وَ اِلَيْهِ تُحْشَروُنَ !» اشاره است به مسئله بعث و جزاءِ قيامت و وعدهاى است قطعى.(2)
« اِنَ فى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الاَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتى تَجْرى فِى الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النّاسَ وَ ما اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَاَحْيا بِهِ الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْريفِ الرِّياحِ وَالسَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَالسَّماءِ وَالاَرْضِ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ!»
« بهدرستى در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز و كشتىها كه در دريا به سود مردم در جرياناند و در آنچه كه خدا از آسمان نازل مىكند، يعنى آن آبى كه به آن زمين را بعد از مردگىاش زنده مىسازد و از هر نوع جنبنده در آن منتشر مىكند و گرداندن بادها و ابرهائى كه ميان آسمان و زمين مسخراند، آياتى است بـراى مردمى كه تعقل كنند ! » (164 / بقره)
ايـن آيــه بـرهـانـى اسـت بــر تـوحيــد از راه احتيـــاج انســـان. مــىفـرمـايــد:
اين انسان، كه يكى از پديدههاى زمينى است، در زمين زنده مىشود و زندگى مىكند و سپس مىميرد و دوبـاره جـزو زميـن مىشـود، در پـديـد آمـدنش و بقـايش بهغير از ايـن نظـام كلـى كـه در سـراسـر عـالـم حكـم فـرمـاست و بـا تـدبيـرى متصل سراپاى عالم را اداره مىكند، بـه نظام ديگـرى احتيـاج نـدارد.
ايــن اجرام آسمانى در درخشندگــى و حرارت دادن، و اين زمين در شب و روزش و بادها و ابرها و بارانهايش و منافع و كالاهائــى كه از هر قــاره به قاره ديگـرش منتقــل مىشــود، همه اينها مورد احتيــاج آدمى است و زندگــى انسان و پيــدايش و بقايش بدون آن تدبيـر نمىشود، و خدا از ماوراى همه اينها محيط به آدمى است.(1)
« وَ الْفُلْكِ الَّتى تَجْرى فِىالْبَحْرِ...!» (164 / بقره)
« و كشتىهــا كــه در دريــا بــه سـود مـردم در جريــاننــد...!»
در آيه فوق مراد به حركت كشتى در دريا، به آنچه مردم سود ببرند، نقل كالا و ارزاق اســت، از اين ساحــل به ساحلى ديگــر و از اين طـرف كره زمين به طرفى ديگر.
اينكه در ميان همه موجودات و حوادثى كه مانند آسمان و زمين و اختلاف شب و روز، اختياراتشان در آنها مدخليت ندارد، تنها كشتى و جريان آن را در دريا ذكر كرده، خود دلالت دارد بر اينكه اين نعمت نيز هر چند كه انسانها در ساختن كشتى دخالت دارنــد، ولى بالاخره ماننــد زمين و آسمــان بــه صنع خدا در طبيعـت منتهى مىشود.
آن نسبتى كه انسان به فعل خود (كشتى سازى) دارد، بيش از آن نسبت كه هر فعلى به سببى از اسباب طبيعى دارد نمىباشد و اختيارى كه انسان دارد، او را سبب تام و مستقل از خداى سبحان و اراده او نمىكند و چنان نيست كه احتياج او را به خداى سبحان كمتر از احتياج ساير اسباب طبيعــى كند.(2)
« هُوَالَّذى خَلَقَ لَكُمْ ما فِىالاَرْضِ جَميعا...!» (29 / بقره)
« اوست كـه هـر چـه در زميـن هسـت يكسـره براى شمـا آفـريـد...!»
تقدير الهى انسان را طورى ريختهگرى كرده، كه با ساير موجودات زمينى و
آسمانى، يعنى از عناصر بسيط گرفته تا نيروئى كه از آن عناصر برمىخيزد و نيز از مركبات آن، از حيوان گرفته، تا نبات و معدن و غير آن، از آب و هوا و نظاير آنها، مرتبط باشد و نيز تمامى موجودات طبيعى را طورى ريخته كه با موجودات ديگر مرتبط بوده باشد، اين در آنها و آنها در اين اثر بگذارند، تا به اين وسيله هستىخود را ادامه دهند.
چيزى كه هست، اثر انسان در ساير موجودات بيشتر، و دامنه تأثيرش در آنها وسيعتر است.
براى اينكه اين موجود چند وجبى، علاوه بر اينكه با ساير موجودات طبيعى اختلاط و آميزش دارد، و چون آنها قرب و بعد، و اجتماع و افتراق دارد، و براى رسيدن به مقاصد ساده طبيعىاش در آنها تصرفاتى ساده دارد. از آنجا كه مجهز به فكر و ادراك است تصرفاتى عجيبى نيز دارد كه ساير موجودات آنگونه تصرفات را ندارند. او ساير موجودات را تجزيه مىكند و اجزايش را از هم جدا مىسازد و از تركيب چند موجود طبيعى چيزها درست مىكند. موجود درستى را فاسد و فاسد را درست مىكند، بهطورى كه هيچ موجودى نيست، مگر آنكه تحت تصرف انسان قرار مىگيرد. زمانى آنچه طبيعــت از ساختنــش عاجز است، او براى خــود مىسازد و كــار طبيعــت را مىكنــد و زمانـى ديگر بـراى جلــوگيـرى از طبيعـت بـه جنــگ بـا آن بـرمــىخيـزد.
لايزال گذشت زمان اين موجود عجيب را در تكثير تصرفات و عميقتر ساختن نظريههايش تـأييـد مىكنـد، تـا آنكه خـداونـد خـود حـق را محقـق سـازد و صدق كـلام عـزيـزش را كـه فـرمـود: « وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ جَميعا مِنْهُ ـ بـراى شمـا آنچه در آسمـانهـا و آنچه در زميـن اسـت مسخـر كــرد، در حالى كه همهاش از اوست...!» (13 / جاثيـه) نشــان دهــد.
همچنين صدق آن گفتار ديگرش را كه فرمود: «...ثُـــــمَّ اسْتَــــــوى اِلَـــى السَّمــــاءِ - سپس به آسمان بپرداخت!» (29 / بقره) نشان دهد، زيرا از آن برمىآيد كه استواء خدا بر آسمان نيز براى انسان بوده و اگـر آن را هفـت آسمـان قـــرار داد نيــز بـهخــاطــر ايــن مـوجـود بــوده اســت. (دقـــت فـرمــائيــد!)(1)
1) الميزان ، ج 1، ص 214
« وَ مِنْ اياتِهِ مَنامُكُــمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّــهارِ وَ ابْتِـــغاؤُكُـــمْ مِــــنْ فَضْلِــــهِ...!» (23 / روم)
« و يكـــى از آيـاتش خــوابيــدنتــان در شب و طلـب روزىتـان در روز است، كــه در ايـن آيتهــا هسـت بـــراى مــردمـــى كـــه بشنـــونــد!»
در اينكه انسان داراى قوهاى فعالهاى خلق شده، كه او را وادار مىكند به اينكه در جستجوى رزق بـاشد، و حوائج زندگـى خود را بهخاطر بقـاءِ خود تحصيل كنـد، از جاى برخيزد، و تلاش روزى كنـد و نيز در اينكه بهسوى استـراحت و سكون هـدايت شـده، تـا بهوسيله آن خستگـى تلاش خود را برطـرف نموده و تجديـد و تجهيز قوا كنـد، و باز در اينكه شب و روز را پشـت سر هم قرار داده، تا خستگـى هر روز را در شب همانروز برطرف سـازد، و بـاز در اينكه براى پـديد آمدن شب و روز اوضـاعى در آسمـان نسبت بـه زمين پديـد آمده، آيتهـا و نشـانههاى سودمنـدى است، براى كسـى كه داراى گـوشى شنوا باشـد، و در آنچه مـىشنود تعقـل كند، و چون آن را حق ديــد پيروى نمايد.(1)
1) الميزان ، ج 31، ص 269
« لَقَـدْ خَلَـــقْنَا الاِنْسانَ فــــى كَبَــــــدٍ !» (4 / بلد)
« ما انسان را در رنج آفريدهايم !»
كلمه «كَبَد» به معناى رنج و خستگى است. و اين تعبير كه خلقت انسان در كبد است، به ما مىفهماند كه رنج و مشقت از هر سو ودر تمامى شئون حيات بر انسان احاطه دارد. و اين معنا بر هيچ خردمندى پوشيده نيست كه انسان در پى بهدست آوردن هيچ نعمتى برنمىآيد، مگر آنكه خالص آنرا مىخواهد، خالص از هر نقمت و دردسر، و خالص در خوبى و پاكيزگى، ولى هيچ نعمتى را بهدست نمىآورد، مگر آميخته با ناملايماتىكه عيش او را منقصمىدارد، و نعمتى مقرون با جرعههاى اندوه و رنج، علاوه بر مصائــب دهر كه حوادث ناگــوار آن چون شرنگـى كشنده كام جانش را تلخ مىكند.
« اَيَحْسَـــــبُ اَنْ لَــنْ يَقْــــدِرَ عَلَيْــــهِ اَحَـــــدٌ - آيا گمان مىكند احدى بر او قدرت ندارد؟»(5/بلد)
بعد از آنكه گفتيم خلقت انسان بر پايه رنج است و ظرف وجودىاش تعب، و تعب مظروف اوست، هيچچيزى بهدست نمىآورد مگر كمتر و ناقصتر و ناخالصتر از آنچه توقعش را دارد، و نتيجه گرفتيم كه پس انسان در اصل خلقتش طورى آفريده شده كه خواستش همواره مغلوب و شكست خورده، و همه امورش مقهور مقدّرات است و آن كــس كه اراده او را شكســت مىدهد و از هر سو و در هر جهت از جهات و شئون
زندگىاش دخل و تصــرف مىكند، يعنى خداى سبحان، از هر جهت بر او قادرست، پس او حق دارد كه در انســان بههــر جور كه بخواهــد تصرف كنــد و هر وقت خواست او را به عذاب خود بگيرد.
انسان نمىتـواند، اين پنـدار را بهخود راه دهـد كه احـدى بر او قـادر نيست و ايـن پنـدار او را وادار كنـد بـه اينكه بر خــدا استكبـار بورزد.(1)
« وَالْعَصْرِ اِنَّ الاِنْسانَ لَفى خُسْرٍ اِلاَّ الَّذينَ امَنُوا...!» (1 تا 3 / عصر)
« سوگنــد به عصر، كه جنس انسـان در خسـران و زيانكــارى است، مگـر افـرادى كـه ايمـان آورده و اعمال صـالـح مـىكننـد و يكـديگـر را بهحق سفارش و بـــه صبــر توصيه مىنماينــد!»
آدمــى در نوعى مخصوص از خســران قرار دارد، غير خسران مالى و آبروئى، بلكه خســران در ذات كه خـداى تعـالى دربـارهاش فرموده:
«...الَّذينَ خَسِروُا اَنْفُسَهُمْ وَ اَهْليهِمْ يَوْمَالْقِيامَةِ اَلا ذلِكَ هُـوَ الْخُسْرانُ الْمُبينُ - كسانى كه در قيـامت در ذات خود و اهل بيتشـان خـاسـر شـدنـد و آگـاه باش كه اين خسران خسرانى است آشكار!» (15 / زمر)
« اِلاَّ الَّــذيــنَ امَنُـــوا وَ عَمِلُــوا الصّـالِحــاتِ - مگــر افــرادى كـــه ايمـــان آورده و عمــل صـالــح مىكننـد...!» (3 / عصر)
اين استثناء، استثناء از جنس انسان است كه محكوم به خسران است و استثناشدگان افرادى هستند كه متصف به ايمان و اعمال صالح باشند، چنين افرادى ايمــن از خسراناند.
و اين بدان جهت است كه كتاب خدا بيان مىكند، كه انسان موجودى هميشه زنده است و زندگىاش با مردن خاتمه نمىيابد و مردن او در حقيقت انتقال از خانهاى به خانه ديگـــر است.
كتاب خدا بيان مىكند كه قسمت (مختصرى) از اين زندگى هميشگى انسان كه همان حيات دنيا باشد، حياتى است امتحانى و آزمايشى و سرنوشت ساز، كه در آن حيات، سرنوشت قسمت ديگر يعنى حيات آخرت مشخص مىگردد، آنها كه در آن حيات به سعــادت مىرسند و يا بدبخت مىشوند، سعادت و شقاوتشان را در دنيا تهيه
1) الميزان ، ج 40، ص 239
كردهاند.
قــرآن بيان مىكند كه مقدميـت اين زندگــى بــراى آن زندگــى بــه وسيلــه مظاهــر ايــن زندگــى و آثــار آن يعنــى اعتقادات و اعمــال اســت، اعتقـاد حق و عمــل صالح ملاك سعـادت اخــروى و كفـر و فســوق مــلاك شقــاوت در آن اســت.
در آياتى بسيار زياد سرنوشت آخرت را چه خوبش و چه بدش را جزا و اجر خوانده است.
با همه اين بيانات، بيان مىكند كه سرمايه آدمى زندگى اوست، با زندگى است كه مىتواند وسيله عيش خود در زندگى آخرت را كسب كند. اگر در عقيده و عمل، حق را پيروى كند تجارتش سودبخش بوده و در كسبش بركت داشته است و در آيندهاش از شر ايمن است و اگر باطل را پيروى كند و از ايمان بهخدا و عمل صالح اعراض نمايد، تجارتش ضرر كرده، (نه تنها از سرمايه عمر چيزى زايد بر خود سرمايه بهدست نياورده بلكه از خود سرمايه خورده و سرمايه را وسيله بدبختى خود كرده است،) و در آخرتش از خير محروم شده است.
ايمــان = ايمــان بــه خــدا، به همه رســولان او، يعنــى اطاعــت و پيـــروى ايشـان و ايمـان بـه روز جزاسـت.
عمل صالح = متصف بودن به تمام اعمال صالح. اين جمله شامل فاسقان كه بعضى از صالحات را انجام مىدهند و نسبت به بعض ديگر فسق مىورزند، نمىشود و لازمه اين آن است كه منظور از خسران اعم از خسران به تمام معنا باشد، يعنى شامل خسران از بعضى جهات هم بشود و بنابراين دو طائفه خاسرند: يكى آنهائى كه از جميع جهات خاسرند نظير كفار معاند حق و مخلد در عذاب. دوم آنهائىكه در بعضى جهات خاسراند، مانند مؤمنينىكه مرتكب فسق مىشوند و مخلد در آتش نيستند و چند صباحى عذاب مىبينند و بعد عذاب آنها پايان مىپذيرد و مشمول شفاعت و نظير آن مىشوند.
سفارش بهحق = يكديگر را بهحق سفارش كردن، يعنى سفارش كنند به اينكه از حق پيروى كنند. در راه حق استقامت و مداومت كنند. پس دين حق چيزى به جز پيروى اعتقادى و عملى از حق و تواصى بر حق نيست و تواصى برحق عنوانى است وسيعتر از عنوان امر به معروف و نهى از منكر، چون امر به معروف و نهى از منكر شامل اعتقادات و مطلق ترغيب و تشويق بر عمل صالح نمىشود، ولى سفارش بهحق، هم شامل امر به معروف مىشود، هم شامل عناوين نامبرده:
ذكر تواصى به حق و صبر، بعد از ذكر اتصافشان به ايمان و عمل صالح براى اين بوده كه اشاره كند به حيات دلهاى مؤمنين و پذيرا گشتن سينههاى آنها براى تسليم خــدا شدن، پس مؤمنين اهتمامى خاص و اعتنائى تمام به ظهور «سلطنت حق» و گسترده شــدن آن بر «همه مردم» دارند، و مىخواهند همه جا حق پيروى شود و پيروىآن دائمى گردد.
سفارش به صبر = صبــر در اين آيه مطلــق ذكر شده و بيــان نشده كه صبــر در چــه مواردى محبــوب است و نتيجه آن اســت كه مراد به صبــر اعم از صبـر بر طاعت خــدا، صبر از معصيت و صبر در برخورد با مصايبى است كه به قضا و قدر الهـى به آدم مىرسد.(1)
« لَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسـانَ فى اَحْسَنِ تَقْويمٍ...!» (4 تا 6 / تين)
« مـا انسـان را بـه بهتـرين نظـام خلقت خلـق كـرديـم، سپس او را در صـورتىكـه منحـرف شـود، بـه پستتـريـن مـرحلـه بـرگـردانيـم، مگر كسانى را كه ايمان آورده و اعمـال صـالـح كنند كـه پـاداش قطـع نـاشـدنـى دارنـد!»
منظور از خلقكردن انسان در «اَحْسَنِ تَقْويم» ايناستكه تمامى جهات وجود انسان و همه شئونش مشتمل بر تقويم است و معناى تقويم انسان آن است كه او را داراى قوام كرده باشند و قوام عبارت است از هر چيز و هر وضع و هر شرطى كه ثبات انسان و بقائش نيازمند بدان است و منظور از كلمه «انسان» جنس انسان است، پس جنس انسان به حسب خلقتش داراى قوام است و نه تنها داراى قوام است، بلكه به حسب خلقت داراى بهترين قوام است و از اين جمله و جمله بعدش كه مىفرمايد: « ثُـمَّ رَدَدْنـاهُ اَسْفَلَ سـافِليـنَ!» (5 / تين) استفاده مىشود كه انسان بهحسب خلقت طورى آفريده شده كه صلاحيت دارد به رفيع اعلى عروج كند و به حياتى خالد در جوار پروردگارش و به سعادتى خالص از شقاوت نائل شود و اين به خاطر آن است كه خدا او را مجهز كرده، به جهازى كه مىتواند با آن علم نافع كسب كند و نيز ابزار و وسايل عمل صالح را هم به او داده و فرموده:
« وَ نَفْــسٍ وَ مـا سَــوّيهـــا فَــاَلْهَمَهـــا فُجُــورَهـــا وَ تَقْــويهـــا !» (7 و 8 / شمس)
پس هر وقت بدانچه دانسته ايمان آورد و ملازم اعمال صالح گردد، خداى تعالى
1) الميزان ، ج 40، ص 378
او را به سوى خود عروج مىدهد و بالا مىبرد، همچنانكه فرمود: « اعتقاد پاك و صحيح بهسوى او بالا مىرود و عمل صالح در بالا رفتن آن كمكش مىكند ! » (10 / فاطر) و نيز فرموده: « گوشت قربانى عايد خدا نمىشود، تقواى شماست كه بهسوى او عروج نموده و به او مىرسد ! » (37 / حج) و نيز فرموده: « خداى تعالى از ميان شما كسانى را بالا مىبرد كه ايمان آورده باشند و در ميــان آنــان كسانـى كــه توفيــق عملشــان داده شــده به درجاتى بالاترند!» (11 / مجادله) و نيز فرموده: « ايشان درجاتى بس بلند دارند!» (75 / طه) و آياتى ديگر از اين قبيل كه دلالت مىكند بر اينكه مقام انسان مقام بلندى است و لايزال مىتوانــد بهوسيله ايمان و عمــل صالح بالا رود، و ايــن از ناحيه خــدا عطائى است قطع ناشدنى، و خدا آنرا پــاداش خوانده، و فرموده: « فَلَهُمْ اَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ !» (6 / تين)
« ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلينَ !» (5 / تين)
مراد به «اَسْفَلَ سافِلينَ» مقام منحطى است كه از هر پستى پستتر و از مقام هر شقى و زيانكارى پائينتر است و معناى آيه اين است كه - سپس ما انسان را كه در بهترين تقويم آفريديم، به مقام پستى برگردانديم، كه از مقام تمام اهلعذاب پستتر است.
«قُتِلَ الانْسانُ ما اَكْفَرَهُ، مِـنْ اَىِّ شَىْءٍ خَلَقَهُ...!» (17 و 18 / عبس)
«خدا بكشد انسان را كه چقدر كفرانگر است! مگر خدا او را از چه خلق كرده كه به خود اجازه كفران مىدهد؟»
معناى جمله با كمكى كه مقام مىدهد اين است كه خداى تعالى انسان را از چه چيز خلــق كرده كه بهخــود اجازه طغيــان و استكبار را مىدهد، استكبار از ايمان و اطاعت. اشــاره مىكند به اينكه فطرت هر كسى مىداند كه فاعل فعل خلقت و تقدير و « تيسير سبيل» كسى جز خداىتعالى نيست، حتى مشركين هم به اين معنا اعتراف دارند.
استفهام جمله نامبرده قهرا مىفهماند كه اولاً اين اصرار بشر در كفرش امرى
1) الميـــزان ، ج 40، ص 299
عجيب است و سپس مىپرسد آيا در اين خلقت عجيب علتى بوده كه باعث شـده اينطور در كفـرش افـراط كنـد، آنگاه خـودش پاسخ مىدهد، بـه اينكه انسان هيچ دليلى و عذرى ندارد كه كفرانگرى خود را مستند بدان كند، چون او كسى است كه از آبـى خـوار خلق شده و چيـزى از خلقت و تدبير امـور زندگى و مرگ و بعـث خـود را مـالك نيسـت.
«مِنْ نُطْفَـةٍ خَلَقَـهُ فَقَـدَّرَهُ !» (19 / عبس)
يعنى از نطفهاى خـوار و بـى مقـدارش آفـريده است. پس كسـى كـه اصـل و نسبش آبى چنين پشيز است، حق ندارد با كفــر خود طغيــان كند و از اطاعــت استكبار بورزد.
مذمت و ملامتى كه در آيه آمده متوجه انسان طبيعى است و مى خواهد بفرمايد طبع انسان چنين است كه اگر بهخودش واگذار شود در كفر افراط مىكند و اين همان مطلبى است كه آيه زير افادهاش مىكند: « ... اِنَّ الاِْنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ !» (34 / ابراهيم) كه قهرا با انسانهائــى منطبق مىشود كه فعلاً مبتــلا به كفر و افــراط در كفرنــد و با حق دشمنى مىورزند.(1)
« مــا اَصــابَ مِـنْ مُصيبَـةٍ فِـى الاَرْضِ وَ لا فــى اَنْفُسِكُــمْ اِلاّ فـى كِتــابٍ مِـنْ قَبْـلِ اَنْ نَبْــرَأَهـــا...!»
«هيچ مصيبتى در زمين و نه در نفس خود شما به شما نمىرسد، مگر آنكه قبل از اينكه آن را حتمى و عملى كنيم در كتابى نـوشتـه شـده بود، ايـن بـراى خـدا آسـان است.» (22 / حديد)
مراد به مصيبتى كه در زمين و از ناحيه آن به انسانها مىرسد، قحطى و آفت ميوهها و زلزلههاى ويرانگــر و امثال آن است. مراد به مصيبتى كه به جان آدمى روى مىآورد، بيمارى و جراحت و شكستن استخوان و مردن و كشته شدن و امثال آن است.
مــراد به كتاب، لوحى است كه در آن همه آنچه بوده و هست و تا قيامت خواهد بود نوشته شده، همچنانكه آيات و روايات هم بر آن دلالــت دارد و اگر از ميــان مصايب تنهــا به آنچــه از زميــن و از وجود خــود انسانها ناشى مىشــود اكتفــا كرد، بــراى اين بود كه گفتگـــو دربــاره آنهـا بود.
1) الميزان ، ج 40، ص 65
عايد مىگردد، خـوشحالـى مكنيـد كـه خـدا هيـچ متكبـر و فخـر فروش را دوسـت نمـىدارد!» (23 / حديد)
اين جمله بيانگر علت مطلبى است كه در آيه قبل بود. در آيه قبل دو چيز بود يكى خبرى كه خدا مىداد از نوشتن حوادث قبل از وقوع آن، و يكى خود حوادث. آيه مورد بحث بيانگر خبر دادن خداست، نه خود حوادث.
معنـــــاى جملــــه ايــــن اســـت كـــــه:
اينكه ما بهشما خبر مىدهيم كه حوادث را قبل از اينكه حادث شود نوشتهايم، براى اين خبر مىدهيم كه از اين به بعد ديگر به خاطر نعمتىكه از دستتان مىرود اندوه مخوريد و بهخاطر نعمتى كه خدا به شما مىدهد خوشحالى مكنيد، براى اينكه انسان اگر يقين كنــد كه آنچه فوت شده بايد مىشد، و ممكن نبود كه فوت نشود، و آنچه عايدش گشت بايـد مىشد، و ممكن نبـود كه نشود، وديعهاى اسـت كه خدا به او سپــرده، چنين كسـى نه هنگام فوت نعمت خيلى غصه مىخورد و نه در هنگــام فرج و آمــدن نعمت.(1)
« ما اَصابَ مِنْ مُصيبَةٍ اِلاّ بِأِذْنِ اللّهِ...!» (11 / تغابن)
« هيــچ مصيبتى نمىرسد مگر به اذن خــدا و كسى كه به خدا ايمان آورد خدا دلــش را هــدايــت مىكنــد و خــدا بههـر چيــزى دانــاســـت!»
اذن در آيه فوق از طرف خدا اذن لفظى نيست، بلكه اذن تكوينى است، كه عبارت است از بهكار انداختن اسباب و يا برداشتن موانعى كه سر راه سببى از اسباب است، چون اگر آن مانع را برندارد، سبب نمىتواند اقتضاء خود را در مسبب بهكار گيرد. مثلاً آتش، اقتضاءِ حرارت و سوزاندن را دارد و مىتواند مثلاً پنبه را بسوزاند ولى بهشرطى كه رطوبت بين آن و بين پنبه فاصله نباشد. پس برطرف كردن رطوبت از بين پنبه و آتش با علم به اينكه رطوبت مانع است و برطرف كردنش باعث سوختن پنبه است، اذنى است در عمل كردن آتش در پنبه و بهكرسى نشاندن اقتضائى كه در ذات خود دارد، يعنى سوزاندن:
1 ـ عمل از هيچ عامل و اثر از هيچ مؤثرى بدون اذن خداى سبحان تمام نمىشود.
1) الميــــــــــــزان ، ج 37، ص 348
2 ـ مصايب عبارت است از حوادثى كه آدمى با آن مواجه بشود و در آدمى اثر سوئى و ناخوش آيندى بهجاى گذارد و اينكه اينگونه حوادث مانند، حوادث خوب به اذن خدا مىرسد.
3 ـ اين اذن خدا اذن تشريعــى و لفظى يعنى حكــم به جواز نيست، بلكه اذنى است تكــوينــى.
پــس اصابه مصيبت همــواره با اذن خدا واقع مىشود، هر چند كه اين مصيبت ظلمى باشد كه از ظالمى به مظلومــى برسد و هر چنــد كه ظلم از نظر تشريع ممنوع است و تشريع بــدان اذن نداده است. به همين جهت است كه بعضــى از مصايب را نبايد تحمل كرد و صبــر در برابر آنها جايز نيست بلكه واجب است كه آدمى در برابرش تا بتوانـد مقاومت كنـد - مثل ظلمهائـى كه به عرض و ناموس آدمى و يا جان آدمى متوجّه مىشـود.
آن مصايبى كه قرآن كريم مردم را به صبر در برابرش خوانده، مصايبى نيست كه دستــور مقاومت در برابرش را داده و از تحمّــل آن نهى فرموده، بلكه مصايبى است كه خــود انسـان در آن اختيـارى ندارد، نظير مصايــب عمـومى عالمـى، از قبيـل مــرگ و ميرهــا، بيمــــارىهـــا.
« ... وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ...!» (11 / تغابن)
« ...كسى كه به خــدا ايمان آورد، خــدا دلـــش را هدايـــت مىكنــــد!»
اعتقاد به اينكه خداى تعالى اللّه يگانه است، اعتقادات نامبرده را بهدنبال دارد و انسان را به آن حقايق رهنمون شده و قلب را آرامش مىبخشد، بهطورى كه ديگر دچار قلق و اضطراب نمىشود، چون مىداند اسباب ظاهرى در پديد آوردن آن حوادث مستقل نيستند و زمام همه آنها به دست خداى حكيم است كه بدون مصلحت هيچ حادثه ناگوارى پديد نمىآورد و همين است معنى جمله فوق كه فرموده هر كس بهخدا ايمان آورد قلبـــش را هدايـت مىكند.(1)
« اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ!» (20/حديد)
1) الميزان ، ج 38، ص 254
« بدانيد كه زندگى دنيا بازيچه و لهو و زينت و تفاخر بين شما و تكاثر در اموال و اولاد است مثل آن بارانى است كه كفار از روييدن گياهانش به شگفت درآيند، و گياهان به منتها درجه رشد برسند، در آن هنگام به زردى گراييده خشك مىشوند، دنياى كفار نيز چنين است، البته در آخرت عذاب شديدى است، و هم مغفرت و رضوانى از ناحيه خداست، و زندگى دنيا جز متاعى فريبنده نمىباشد!»
كلمه «لَعِبٌ» به معناى بازى داراى نظام است كه دو طرف بازى به نظام آن آشنائى دارند مانند « الك دولك بـازى» و نظـايـر آن كـه اطفـال بـه منظـور رسيـدن بـه فـرضى خيــالـى آن را انجـــام مــىدهنــد.
كلمه «لَهْوٌ» به معناى هر عمل سرگرم كنندهاى است كه انسان را از كارى مهم و حيـاتى و وظيفهاى واجب باز بدارد.
كلمه «زينَةٌ» و آرايش عبارت است از چيز مرغوبى كه ضميمه چيز ديگر شود تا مــردم بهخاطر جمالــى كه از اين ضميمــه حاصل شــده مجـذوب آن چيـز گــردنــد.
«تَفاخُـرٌ» بــه معناى مبــاهـــات كـــردن بــــه حســـب و نســـب اسـت.
«تَكاثُـرٌ» در اموال و اولاد به اين معناست كه شخـص بـه ديگــرى فخــر بفروشد.
زندگى دنيا از يكى از خصال پنجگانه زير خالى نيست. يا لعب و بازى است و يا لهو و سرگرم كنك، يا زينت است، كه حقيقتش جبران نواقص درونى خود با تجمل و مشاطهگرى است و يا تفاخر است و يا تكاثر و همه اينها همان موهوماتى است كه نفس آدمى بدان و يا به بعضى از آنها علقه مىبندد، امورى خيالى و زايل است كه براى انسان باقى نمىماند و هيچيك از آنها براى انسان كمالى نفسـانى و خيـرى حقيقـى جلب نمـىكند.
( از شيخ بهائى رحمةاللّه نقـل شده كه گفتـه است: اين پنج خصلتى كه در آيه ذكر شده، از نظر سنين عمر آدمى و مراحل حياتش مترتب بر يكديگرند. چون تا كودك است حريص در لعب و بازى است و همينكه به حدّ بلوغ مىرسد و استخوانبندىاش محكم مىشود، علاقمند به لهو و سرگرمىها مىشود. پس از آنكه بلوغش به حد نهايت رسيد، به آرايش خود و زندگىاش مىپردازد، همواره به فكر اين است كه لباس فاخرى تهيه كند و مركب جالب توجهى سوار شود و منزل زيبائى بسازد و همواره به زيبائى و آرايش خود بپردازد و بعد از اين سنين به حدّ كهولت مىرسد، آنوقت است كه بيشتر به فكر تفاخر بهحسب و نسب مىافتد و چون سالخورده شد، همه كوشش و تلاش او در
بيشتر كردن مال و اولاد صرف مىشود.)
معناى آيه اين است كه: مثل زندگى دنيا در بهجت و فريبندگيش و سپس در زوال و از دست رفتنش، مانند بارانى است كه به موقع مىبارد، و باعث روييدن گياهان و زراعتها مىشود و زراعتكاران از روييدن آنها خوشحال مىشوند، و آن زراعت و گياه هم چنان رشد مىكند تا به حد نهايى نموش برسد، و رفته رفته رو به زردى بگذارد، و سپس گياهى خشكيده و شكسته شود، و بادها از هر سو به سوى ديگرش ببرند.
« وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ!»
در اين قسمت از آيه" مغفرت" قبل از" رضوان" آمده، براى اينكه كسى كه مىخواهد به رضوان خدا درآيد، بايد قبلا به وسيله مغفرت خدا شستشو و تطهير شده باشد. و نيز در اين جمله مغفرت را توصيف كرد به اينكه از ناحيه خداست، ولى عذاب را چنين توصيفى نكرد، تا اشاره كرده باشد به اينكه مطلوب اصلى و آن غرضى كه خلقت به خاطر آن بوده مغفرت است نه عذاب، و اين خود انسان است كه باعث عذاب مىشود، و با خروجش از زى بندگى و عبوديت آن را پديد مىآورد!
ـ « بشتابيد به سوى مغفرتى از پروردگارتان و بهشتى كه عرض آن چون عرض آسمان و زمين است ... ! »(21/حديد)(1)
«وَ ما هـذِهِ الْحَيـوةُ الـدُّنْيا اِلاّ لَهْـوٌ وَ لَعِبٌ وَ اِنَّ الـدّارَ الاْخِـرَةَ لَهِىَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ!»
« و زندگانى اين دنيا جز لهـو و لعب چيــزى نيست و به يقيــن سراى آخرت، آن ســراى زنــدگــانـــى اســـت، اگـر مىدانستنــد!» (64 / عنكبوت)
در اين آيه، حقيقت زندگانى دنيا به بازى و سرگرمى معرفى شده و واقعيت بازى جز خيال نيست، بنابراين زندگانى دنيا هم از جاه و ثروت و رياست و مرئوسيت و زيردستى و جز امور خيالى نيست و واقعيتى بيرون از ذهن ندارد. يعنى آنچه در خارج هست يك سلسله حركات طبيعى است كه انسان با آنها در ماده تصرف مىكند. در اين حـركات و اعمال زيردست و زبـردست تفـاوتى ندارنـد. مثـلاً آن حقيقتـى كـه از يك انسان رئيس در خـارج موجـود است همـان وجود انسـانى اوست و امّـا عنوان ريـاست، يك امر وهمى بيش نيست و همچنين يك لباس كه مـال كسى اسـت و وصف مملوكيت دارد، همـان وجود خارجـى خود لباس تحقق دارد و امّا اينكه مال فلان شخص است
1) الميــــــــــزان ، ج 37، ص 342
يك پندار است كه از ذهن تجاوز نمىكند و لذا بعد از آنكه از ملك آن شخص بيرون مىرود در وجود خارجىاش تغييرى حاصل نمىشود و همچنين ساير امور اعتبارى و شئون زندگانى دنيوى.(1)
1) الميـــزان ، ج 3، ص 166
«نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقينَ، عَلى اَنْ نُبَدِّلَ اَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فى ما لاتَعْلَمُونَ،» (60 و 61 / واقعه)
«اين مائيم كه مرگ را در بين شما مقدر كردهايم و كسى نيست كه از تقدير ما سبقت بگيرد. ما بر اين اساس مقــدر كـردهايم كـه جماعتــى مثــل شما جايگزين شمـا شـونـد و شمــا را به خلقتى ديگـر كـه از آن خبـر نـداريد ايجــاد كنيــم.»
حاصل معناى دو آيه چنين است:
اســلاف را بميرانيم و اخــلاف را بهجاى آنــان بگذاريم و نيــز بر اين اساس است كه بعــد از مردن شمــا خلقتى ديگر وراى خلقــت ناپايــدار دنيــوى به شمــا بدهيــم.
پــس مــرگ عبــارت اســــت از انتقــــال از خــانــهاى بــه خــانــهاى ديگــر و از خلقتــى بــه خلقتـى بهتـــر، نــه اينكه عبــــارت بــاشــــد از انعــدام و فنــا !(1)
1) الميـــــــزان ، ج37، ص 272
« نَحْنُ خَلَقْناكُمْ فَلَوْلا تُصَدِّقُونَ، اَفَرَاَيْتُمْ ما تُمْنُونَ، ءَاَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ اَمْ نَحْنُ الْخالِقُـونَ...؟»
(57 تا 59 / واقعه)
« ما شما را آفريدهايم پس چرا تصديق نمىكنيد. به من خبر دهيد آيا نطفهاى كه در رحـمهـا مىريـزيد، شما مىآفرينيد و يا ما خالق آنيم؟ اين مائيم كه مـرگ را بين شمــا مقــدّر كردهايــم و كسـى نيسـت كـــه از تــقـديـر مـا سبقـت بگيــرد!»
در آيه فوق بهجاى اينكه، در پاسخ از سئوال بفرمايد - ما نطفه را انسان مىكنيم، فرمود، ما مرگ را در بين شما مقدّر كردهايم و هيچ چيز ما را مغلوب نمىكند. از آنجائى كه بعد از شنيدن پاسخ نامبرده به ذهن مىرسيد كه وقتى خلقت بهدست خداست، پس بايد اين خلقت همچنان باقى بماند و دستخوش مرگ و مير نگردد و اگر مىگردد لابد عوامل مرگ بر اراده خدا چيره و غالباند، لذا براى رفع اين توهم فرموده، مرگ را هم خود ما در بين شما قرار دادهايم.
تدبيــر امــور خلــق بــه جميــع شئــون و خصــوصيــاتش از لــوازم خلقــــت و افـاضــه وجـــود اســـــــت.
وقتى خداى تعالى به انسان هستى مىدهد، هستى محدود مىدهد. از همان اولين لحظه تكوين او تا آخرين لحظه زندگى دنيوىاش و تمامى خصوصياتى كه در طول اين مدّت بهخود مىگيرد و رها مىكند، همه از لوازم آن محدوديت است و جزء آن حد است و به تقديــر و اندازهگيرى و تحديد خالق عزّوجلاش مىباشد، كه يكى از آن خصوصيات هم مرگ اوست. پس مرگ انسان مانند حياتش به تقديرى از خداست، نه اينكه خدا نتوانسته انسان را براى هميشه آفريده باشد و چون او از چنين خلقتى عاجز بوده و قدرتش همين قدر بوده كه آفريدهاش مثلاً هفتاد سال دوام داشته باشد، قهرا بعد از هفتاد سال دستخوش مرگ شود (العياذ باللّه!)
و نه اينكه خدا او را براى هميشه زنده ماندن خلق كرده باشد و لكن اسباب و عوامل مخرب و ويرانگر بر اراده خداى عزّوجل غلبه كرده و مخلوق او را بميراند. چون لازمه اين دو فرض اين است كه قدرت خداى تعالى محدود و ناقص باشد. در فرض اول نتوانسته باشد دوام بيشترى به مخلوق زندهاش بدهد و در فرض دوم نتوانسته باشد از هجوم عوامل ويرانگر جلوگيرى كند و اين در مورد خداى تعالى محال است، براى اينكه قــدرت او مطلقه و ارادهاش شكستناپذير است.
از ايــن بيــان روشــن شــد كــه منظــور از جملـــه « نَحْــنُ قَـدَّرْنــا
بَيْنَـكُــمُ الْمَــوْتَ...،» (60 / واقعه) اين اســت كه بفهمانــد اوّلاً مرگ حــق است و در ثانــى مقدّر از ناحيه اوســت، نه اينكه مقتضاى نحوه وجود يك موجود زنده باشد، بلكه خداىتعالــى آنرا براى اين موجود مقدّر كرده، يعنى او را آفريده تا فلان مدت زنده بماند و در رأس آن مــدت بميـــرد.(1)
«اِلَيْــهِ مَرْجِعُكُــمْ جَميعــا وَعْدَ اللّــهِ حَقّــا اِنَّهُ يَبْــدَؤُا الْخَلْـقَ ثُمَّ يُعيدُهُ...!» (4 / يــونس)
« بـازگشتگـاه همـه شمـا بهســوى اوســت، وعـده خـــدا حـق است، و آفـرينش را آغـاز مــىكنــد و سپــس آن را بــازگشــت مـىدهـد تـا ... !»
معنى اينكه وعده خدا به معاد حق است اين است كه خلقت الهى به نحوى است كه هيچ خلقتى به پايان نمىرسد مگر به اين ترتيب كه همه و منجمله انسان، بهسوى خدا بر گردند، مثلاً سنگ كه از آسمان فرود مىآيد و آماده سقوط به زمين مىگردد، يك سنـخ امـرى اســت كـه جـــز بـا نـزديــك شـــدن تـدريجـــى بـه زميـن و بــالاخـره افتـادن روى زميـن به پــايــان نمـىرسـد.
همــه موجودات در تلاش و كوششانـد و همه بهســوى پروردگار خويش مىروند تا به لقــاءِ او برسنــد. خدا مىفرمايــد - اى انســان تـو بــا تــلاش بهســوى پروردگــار خويــش رهسپــارى و سرانجــام بــه لقـاء او مــىرســـى! (6 / انشقاق)
«اِنَّهُ يَبْدَؤُاالْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ !» (4/يونس)
سنــت جارى خدا اين اســت كه نسبت به چيزى كه مىآفريند و افاضه وجود مىكنــد، وسايلــى را كه موجــب تكميــل خلقــت آن اســت در اختيــارش مىگــذارد.
پس هستى و زندگى و بهرهورى هر شىء - مادام كه وجود دارد تا وقتى منتهى به سرانجامى معين نشود، از ناحيه خداست و وقتى هم به پايان تعيين شده و مقدر خود برسد از بين نمىرود و رحمت الهى كه باعث وجود و بقاء و ساير ملحقات آن از قبيل زندگى، توانايى و دانائى و امثال آن بوده، باطل نمىشود، بلكه به پايان رسيدن يك موجود معنايش اين است كه خدا رحمتى را كه گسترده بود، اكنون بهسوى خود جذب مىكند، زيرا چيزى كه خدا از طرف خود افاضه كرده، «وجه» اوست و «وجه خدا» از بين رفتنى نيست و بنابراين تمام شدن و به پايان رسيدن وجود اشياء آنگونه كه ما خيال
1) الميزان ، ج37، ص 270
مىكنيم فنا و بطلان آنها نيست بلكه رجوع و بازگشت بهسوى خداست چه آنكه از نزد او فرود آمده بودند - « و هرچه نزد خداست باقى است... !» (96 / نحل)
بنابراين، كارى جز بسط و قبض ايجاد نشده: خدا با بسط رحمت خود آغاز به خلقت اشيــاء مىكنــد و با قبــض رحمت، موجــودات را بهســوى خود بازگشــت مىدهــد.
اين قبــض و بازگشــت بهسوى حــق همــان معــاد است كـه به مــا وعـده دادهاند.(1)
«... وَ كُنْتُــــــــــمْ اَمْــــــواتـــــــا...!» (28/بقره)
«... و شما كهمردگان بوديد... !»
اين جمله حقيقت انسان را از جهت وجود بيان مىكند و مىفرمايد وجود انسان وجــودى است متحوّل، كه در مسيــر خود از نقطه نقص بهسوى كمال مىرود و دائما و تدريجــا در تغييــر و تحول است و راه تكامل را مرحلــه به مرحله طــى مىكند. قبل از اينكه پا به عرصــه دنيا بگــذارد مرده بــود (چون جــزو كره زميــن بود،) آنگاه بــه احيـاءِ خــدا حيات يافــت و سپس با ميــراندن خدا و احيــاءِ او تحــول مىيافــت.
اينرا در جاىديگر چنين بيانكرده: « ... و آغازكرد خلقت انسان را از گل، سپس نسل او را ازچكيدهاى ازآبى بىمقدار كرد، و سپس او را انسان تمامعيار نموده و از روحخود در او دميد... !» (7 تا 9 / سجده) در جاى ديگر فرمود: « و سپس او را خلقتى ديگر كرد، پس مبارك است خدا كه بهترين خالق است!» (14 / مؤمنون) و نيز فرمود: «منكرين معاد از تعجب پرسيدند - آيا بعد از آنكه خاك شديم و در زمين گم گشتيم، دوباره خلقتى جديد بهخود مىگيريم؟ و اينان هيچ دليلى بر گفتار خود ندارند و منشأ اين استبعادشان تنها اين است كه منكر لقاءِ پروردگار خويشند، بگو شما در زمين گم نمىشويد، بلكه فرشتهاى كه موكّل بر شماست شما را بدون كم و كاست تحويل مىگيرد...!» (10 و 11 / سجده) و نيز فرموده: « ما شما را از زمين درست كرديم، و دوبارهتان به زمين برمىگردانيم، و آنگاه بار ديگر از زمين بيرونتان مىآوريم!» (55 / طه)
اينآيات بهطورىكه ملاحظه مىفرمائيد دلالت مىكند، بر اينكه انسان جزئى از
1) الميزان ، ج19، ص 18
اجزاء كره زمين است و از آن جدا نمىشود و مباين آن نيست، چيزى كه هست از همين زمين نشو نموده و شروع به تطور كرده و مراحل خود را طى مىكند تا مىرسد به آنجائى كــه خلقتى غير زمين و غير مــادى مىشود و اين موجود غير مادى عينا همان است كه از زمين نشو كرد و خلقتى ديگر شد و به اين كمــال جديد تكامــل يافــت، آنگاه وقتــى به اين مرحلــه رسيد فرشتــه مرگ او را از بدنــش مىگيرد و بدون كم و كاست مىگيــرد و سپس اين موجود به سوى خــداى سبحان بـرمىگـردد، ايـن صــراط و راه هستـى انسـان اســـت.
قرآن كريم همانطور كه احيانا مبدأ حيات دنيوى انسان را كه از آن شروع نموده عالم طبيعت و كون شمرده و هستىاش را مرتبط با آن معرفى مىكند، در عين حال آنرا مرتبط با پروردگار متعال نيز مىداند.
انسان مخلوقى است تربيت يافته در گهواره تكوين و از پستان صنع و ايجاد ارتضــاع نموده و در سيــر وجودىاش تطــور دارد و سلــوك او همــه با طبيعت مرده مرتبــط است و از نظــر فطرت و ابــداع مرتبــط به امــر خـدا و ملكــوت اوست.
اين از جهت آغـاز خلقت بشـر و پيـدايش او در نشئـه دنيا و امّا از جهت عـود و بـرگشتش بهسوى خدا، قـرآن كريـم صراط آدمى را منشعب بـه دو طـريق مىداند: طريق سعـادت و طريق شقـاوت. طريـق سعادت را نزديكتـرين طريـق (يعنى صراط مستقيـم) دانسته كه بـه رفيع اعلـى منتهى مىشـود و اين طـريق لايـزال انسـان را بهسوى بلنـدى و رفعت بالا مىبـرد، تا وى را به پـروردگارش برسانـد و طريق شقـاوت كه آنرا راهــى دور و منتهـى به اسفل سافلين معرفى مىكند، تا آنكه به ربالعالمين منتهى شود.(1)
«وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُـرابٍ ثُـمَّ مِـنْ نُطْفَـةٍ ثُـمَّ جَعَلَكُمْ اَزْواجـــا...!» (11 / فاطر)
« و خداست كه شما را از خاك و سپس از نطفه خلق كرد و آنگاه شما را نر و ماده كرد و هيچ مادهاى حامله نمىشود و وضع حمل نمىكند، مگر به علم خدا و هيچ سالخوردهاى عمر طولانى نمىكند و هيچ مقدارى از عمرش كم نمىشود مگر آنكه همه در كتابى ثبت است و اين كار بر خــدا آســان اســت...!»
اين آيه شريفه به خلقت انسان اشاره مىكند، كه خداى تعالى نخست او را از خاك كه مبدأ دور اوست و خلقتش بـه آن منتـهى مىشـود، بيـافريد، و سپس او را از
1) الميــــــزان ، ج1، ص 213
نطفه كه مبدأ نـزديك اوسـت خلـق كـرد.
«ثُـمَّ جَعَلَكُــمْ اَزْواجــــــا ! »
يعنى شما را مرد و زن كرد.
«...وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثى وَ لا تَضَعُ اِلاّ بِعِلْمِهِ - هيچ ماده حـامله نمـىشود و وضـع حمل نمىكند مگـر آنكه علـم خـــدا مصـاحب بـا حمـل او و وضــع اوسـت...!» (11 / فاطر)
«...وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ اِلاّ فى كِتابٍ...!» (11 / فاطر)
يعنــى عمر احدى امتداد نمىيابــد و زياد نمىشــود و در نتيجــه معمر نمىگردد و از عمــر احدى كاسته نمىشود، مگر آنكه همهاش در كتابـى ضبط است.
در جمله فوق ملاحظه مىشود كه، بعد از عمر دادن خدا به كسى، آن كس معمر مىشــود، نه قبل از آن، چــون اگر فرضا كسى قبل از عمر دادن معمر باشد، ديگر فرض ندارد كه دوبــاره عمــر داده شـود.
«...وَ لا يُنْقَـــصُ مِـــنْ عُمُــــــــرِهِ... !»
يعنى « از عمر احدى كم نمىشود، مگر آنكه همهاش در كتابى ضبط است،» و گرنه ناقص شدن عمر كسى كه فرض كردهايم معمــر است، تنـاقض و خـلاف فــرض اسـت.
منظــور از «كِتاب» لوح محفــوظ است، كه دگرگونگى بدان راه ندارد و در آن نوشته شده كه فلان شخص به پاداش فلان عملش عمرش زياد مىشود و آن ديگرى بهخاطــر فــلان عملــش عمرش كــم مىگردد و خلاصه كتابــى كه نوشتههايــش تغيير نمىيابــد، لوح محفــوظ است، نه كتــاب محو و اثبــات كه آن مــورد تغيير است.
«...اِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ !» (11/فاطر)
اين تدبير دقيق و مبتنى و مسلط بر كليات حوادث و جزئيات آن، كه هر چيز و هر حادثه را در جاى خود قرار داده، بر خدا آسان است. چون خدا هم عليم است و هم قدير، و بـا علم و قدرتش بر همه چيزى محيط است، پس هم او رب انسانهاست، همانطور كه رب هر چيـز ديگـر اسـت.(1)
1) الميــــــــــزان ، ج 33 ، ص 40
« وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفّيكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ اِلى اَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَىْ لا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلــــمٍ شَيْئــــا اِنَّ اللّــهَ عَليــمٌ قَــديــرٌ!» (70 / نحل)
« و از شما كسى باشد، كه به پستترين دورانهاى عمر رسد، تا پس از دانائى هيچ ندانـد، كه خدا دانا و تواناست!»
مراد به «اَرْذَلِ الْعُمُرِ» سن شيوخت و پيرى است، كه قواى شعور و ادراك در آن انحطــاط پيــدا مىكنــد و البتــه ايــن انحطاط به اختلاف مزاجها مختلف مىشود. غـالبـا از سن هفتــاد و پنج سالگــى شــروع مىشـود.
و معناى آيه ايناست كه خدا شما گروه مردم را خلق كرده، پس آنگاه شما را در عمر متوسط مىگيرد و البته بعضى از شما هستند كه تا سن پيرى رسيده و آنقدر به عقب برمىگردندكه از ضعف قواى درّاكه بعد از آنكه عمرى عالم بودند، ديگر چيزى را ندانند و اين خود دليل و آيتاين است كه زندگى و مردن شما و شعور و علم شما بهدست خود شما نيست، وگرنه شعور خود را براى خود نگه مىداشتيد و زندگىخود را هم براى خود حفظ مىكرديــد بلكـه اين زنــدگى و علم با نظام عجيبىكه دارد بهعلم و قدرتخدا منتهى مىگردد.(1)
« وَ لَــهُ مـا سَكَــــنَ فِــى الَّيْــــلِ وَ النَّهـــارِ وَ هُـــوَ السَّميــــعُ الْعَليـــمُ !» (13 / انعام)
« و جميع موجوداتى كه در ظرف زمان جاى دارند همه ملك خدايند و او شنوا و داناست!»
سكون در ليل و نهار به معنى وقوع در ظرف عالم طبيعتى است كه اداره آن بهدست ليل و نهار است. شب و روز گهوارهاى است عمومىكه عناصر بسيط عالم و مواليدى كه از تركيب آنها با يكديگر متولد مىشود، همه در آنگهواره تربيت مىشوند و بهسوى غايت خود و هدفى كه برايش مقدّر شده و بهسوى تكامل روحى و جسمى سوق داده مىشود.
همانطور كه محل سكونت، چه شخصى و چه عمومى، دخالت تامى در تكّون و وضع زندگى ساكنين آن دارد. همچنين شب و روز كه به منزله مسكنى است عمومى براى اجزاءِ عالم دخالت تامى در تكون عموم موجودات متكون در آن دارد.
انسان يكى از همين ساكنين در ظرف ليل و نهار است كه به مشيت پروردگار از
1) الميزان ، ج 24 ، ص 183
ائتلاف اجزاءبسيط و مـركب در اين قيـافـه و شكلى كـه مىبينيـم تكـون يـافتـه است، و قيافه و انـدامى كـه در حـدوث و بقـايش از سـاير موجودات ممتـاز است.
خـداوند سبحان كارگـاه عظيم عالم را در تحت شرايط و نظامى حيرتانگيز بهگردش در آورده است و در تحت همان نظام نسل آدمى را زيـاد كرده، و نظام خاصى بين افراد اين نوع اجرا نموده است. آنگاه وى را به وضع لغات و اعتبار سنن و وضع امور اعتبارى و قراردادى هدايت فرموده و پيوسته با ما و ساير اسباب قدم به قدم همراهى كرده و ما را لحظه به لحظه به معيت ساير اسباب و آن اسباب را بهمعيت ما در مسير ليل و نهار بهراه انداخته و حوادثى بيرون از شمار يكى پس از ديگرىپديد آورده است.(1)
1) الميزان ، ج 13 ، ص 40
« قُلْ يَتَوَفّكُــمْ مَلَكُالْمَــوْتِ الَّــذى وُكِّــلَ بِكُــمْ ثُــمَّ اِلى رَبِّكُــمْ تُرجَعُـونَ !» (11 / سجده)
« بگــو فرشته مــرگ كه بر شما گماشتهانــد، جانتان را مىگيرد سپس به سوى پــروردگــارتان بازگشت خـواهيـد كرد!»
كلمه «تَوَفّى» به معناى اين است كه چيزى را بهطور كامـل دريافـت كنى. آيه شريفه مطلــق است و ظاهر اطلاقــش اين است كه ملكمــوت موكــل بر اعـم از ميراندن باشد.
و اگر در اين آيه قبض روح و «تَوَفّى» را به ملك الموت و در آيه « اللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حِيــنَ مَــوْتِهـا ـ خدا جانهــا را هنگــام مردنش مىگيرد...!» (42 / زمر) به خدا نسبت داده و در آيه ديگر آنرا به فرستادگان و فرموده: «...حَتّى اِذا جــاءَ اَحَدَكُــمُ الْمَـوْتُ تَوَفَّتْـــهُ رُسُـلُنــا - تا آنكه مرگ يكىشــان برســد فرستادگــان مــا او را مىميرانند...!» (61 / انعام) و همچنين در آيه « اَلَّذينَ تَتَوَفّيهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمى اَنْفُسِهِمْ ـ آنانكه در حالى ملائكه قبض روحشان مىكنند، كه ستمگر به خويشند...!» (28 / نحل) آنرا به ملائكه نسبت داده، به خاطر اختلاف مراتب اسباب است. سبب نزديكتر به ميت ملائكه است كه از طرف ملك الموت فرستاده مىشود و سبب دورتر از آنان خود ملك الموت است كه مافوق آنان است و امر خداى تعالى را نخست او اجرا مىكند و به ايشان دستور مىدهد. خداىتعالى هم مافوق همه آنان و محيط بر آنان و سبب اعلاى ميراندن و مسبب الاسباب است.(1)
1) الميزان، ج 32 ، ص 85 و ج 37 ص 286
«وَ اَنْتُــمْ حينَئِـــذٍ تَنْظُــروُنَ وَ نَحْـنُ اَقْـرَبُ اِلَيْـهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِروُنَ!»(84و85/ واقعه)
« و در آن هنگام همه تماشا مىكنند، در حالىكه ما از شما به او نزديكتريم، ولى شما نمىبينيد!»
معنــى آيه فــوق اين اســت كه شمــا انسان محتضــر را تماشا مىكنيــد كه دارد از دستتــان مـىرود و پيـش روىتان مىميــرد و شما هيــچ كارى نمىتوانيــد بكنيد.
معناى اينكه فرمود: «ما از شما به او نزديكتريم،» اين است كه شما او را تماشا مىكنيد در حالى كه ما از شما به او نزديك تريم، چون ما به سراسر وجود او احاطه داريم و فرستادگان ما كه مأمور قبض روح اويند نيز از شما به وى نزديك ترند، امّا نه شما ما را مىبينيد، و نه فرستـادگـان مـا را.
اينكه مسئله قبض روح را هم به خدا نسبت داديم و هم به فرستادگان او، به خاطر ايناستكه قرآنكريم اينكار را كرده است. يكجا مسئله قبضروح را بهخدا نسبت داده، و يكجاى ديگر آنرا به ملكالموت نسبت داده، و جاى ديگر آنرا به رسولان خدا نسبت داده است.
محافظت از زندگى انسان چگونه صورت مىگيرد؟
«...وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً...!»
«...و مىفرستــد بر شما نگاهبانــان تا ضبط كننــد اعمال شما را در همه عمر تا آنكه بيايــد يكى از شما را مــرگ و بگيــرد جان شمــا را فرشتگــان ما و ايشــان در انجــام مأموريــت خود هرگــز كوتاهــى نمــىكننــد!» (61 / انعام)
«حَفَظَه» كارشــان حفظ آدمى است از همه بليات و مصائب، نه تنها بلاى مخصوصى و جهت احتياج آدمى به اين حفظ اين است كه نشئه دنيوى نشئه اصطكاك و مزاحمت و برخورد اسـت ـ هيچ موجودى در اين نشئــه نيست مگــر اينكه موجودات ديگــرى از هـر طــرف مزاحـــم آنانـد.
يكى از اين موجودات انسان است، كه تا آنجا كه ما سراغ داريم تركيب وجودىاش از لطيفترين و دقيقترين تركيبات موجود در عالم صورت گرفته و معلوم است كه رقبا و دشمنان چنين موجودى از رقباى هر موجود ديگرى بيشتر خواهند بود. و لذا بهطورىكه از روايات هم برمىآيد، خداى تعالى از فرشتگان خود كسانى را مأمور كرده تا او را از گزند حوادث و دستبرد بلايا و مصائب حفظ كنند و حفظ هم مىكنند و از
هلاكت نگهش مىدارند، تا اجلش فرا رسد، در آن لحظهاى كه مرگش فرا مىرسد، دست از او برداشته و او را بهدست بليات مىسپارند تا هلاك شود.
خداى سبحان از طرفى ملائكه خود را چنين توصيف كرده كه: «...يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ ـ هرچهرا كه مأمور شوند انجام مىدهند،» (50/نحل) و از طرفى ديگر فرموده هر امتى گروگان اجل خويش است و وقتى اجلشان فرارسد حتى براى يك ساعت نمىتوانند آنرا پسوپيش كنند. ازايندو بيان استفاده مىشود ملائكه مأمور قبض ارواح نيز از حدود مأموريت خود تجاوز نكرده و درانجام آن كوتاهى نمىكنند. وقتى معلومشان شدكه فلان شخص بايستى در فلان ساعت و تحت فلان شرايط قبض روح شود حتى يك لحظه او را مهلت نمىدهند.
اين آن معنائى است كه از آيه استفاده مىشود و امّا اينكه اين فرستادگان همان فرستادگــان قبلىاند و آيا حفظه همــان موكلين بر قبــض ارواحنــد يا نه؟ آيه شريفه از آن ساكــت است و در آن بيــش از اشعــار مختصــرى بر وحــدت مـزبـور نيسـت.
آيا بدن انسان پس از مرگ حفظ مىشود؟
« اِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمّا عَلَيْهــا حافِـظٌ !»
« هيـچ نفسى نيست مگـر آنكه نگهبـانـى بـر او مـوكـل اسـت.» (4 / طارق)
بعيد نيستكه مراد به حفظ نفسخود نفس و اعمال آن باشد، كه جانهاى انسانها بعداز مردن نيز محفوظ است تا روزى كه خداوند سبحان بدنها را دوباره زنده كند. در آن روز جانها به كالبدها برگشته، دوباره انسان بهعينه و شخصه همان انسان دنياخواهد شد.
بسيــارى از آيات قرآن كه دلالت بر حفــظ اشياء دارد، اين نظريـه را تأييـد مىكند.
شخصيت يك انسان به نفس و يا بهعبارت ديگر به روح اوست، نه به بدن او. (به شهادت اينكه مىدانيم يك بدن هشتادساله در مدت عمرش چند بار تحليل مىرود و اجزاء و سلولهايش مىميرد و مجددا سلولهاى ديگرى جاى آنها را پر مىكند و معذلك اين شخص هشتاد ساله همان شخصى است كه از فلان پدر و مادر در فلان روز به دنيا آمده بود.) در آخرت هم وقتى خداى تعالى بدن فلان شخص را خلق كرد و نفس و يا روح او را در آن بــدن دميد، قطعــا همان شخصى خواهــد شد كه در دنيــا به فلان اســم و رسم و شخصيت شناخته مىشد، هر چند كه بدنش با صرف نظر از نفس عين آن بدن نباشد بلكه مثل آن باشد.(1)
1) الميزان، ج 13 ، ص 207 و ج 40 ص 171
«...فَاَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَكَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْما اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ...!» (260 / بقره)
«... پس خدا او را صد سال بميرانيد، آنگاه زندهاش كرد، پرسيد چه مدتى مكث كردى گفت يكروز و يا قسمتى از يك روز. فرمود نه بلكه صد سال مكث كــردى... !»
از ظاهر اين عبارت برمىآيد كه خداى تعالى او را قبض روح كرده، و به همان حال صد سال باقى داشته، و پس از صد سال دوباره روحش را به بدنش برگردانيده اســـت.
اينكه شخص مزبور ميان يك روز و پارهاى از يكروز ترديد كرد دلالت دارد بر اينكه زنده شدنش در غير آن ساعتى بوده كه از دنيا رفته بود. مثلاً اگر در اواخر روز از دنيا رفته در اوائل روز زنده شده، و مرگ و زندگى را خواب و بيدارى پنداشته، و چون اختلاف ساعات آن دو را ديده ترديد كرده كه، آيا ميان اين خواب و بيدارى يك شب فاصله شده يا نه؟ در اينجا هاتفى به او مىگــويـد: « نـه بلكـه صـد سـال مكـث كردى!»
صد سال مردن با يك روز يا چند ساعت مردن و سپس زنده شدن فرقى ندارد. در اين قصه اين حقيقت بيان شده كه در قيامت وقتى مردگان زنده مىشوند چه حالى دارند، و پيش خــود چه احساســى دارند. در آن روز مثـل همين صاحب قصه شك مىكنند، كه چقدر آرميديم:
« و روزى كه قيامت بهپا شود بزهكاران سوگند خورند كه جز ساعتى بهسر نبردهاند، در دنيا نيز همانطـور سرگردان بودنــد، و كسانى كه علم و ايمانش دادند گوينــد: در مكتــوب خدا تا روز قيامـت بسر بردهايد، و اينك روز قيامت است، ولـى شما نمىدانستهايد!» (56 / روم)(1)
« وَ كُنْتُمْ اَمْواتا فَاَحْيـاكُمْ ثُــمَّ يُميتُكُـمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ ثُمَّ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ! »(28 / بقره)
« شما مردگان بوديد و خدا جانتان بداد و بار ديگرتان مىميراند و باز جانتان مىدهــد و باز سـوى او برمىگرديـد چگونــه منكر او مىشويــد؟»
در اين آيات حقيقت انسان را و آنچه را كه خدا در نهاد او به وديعه سپرده، بيان
1) الميزان ، ج 4 ، ص 282
مىكند، ذخاير كمال، و وسعت دائره وجود او، و آن منازلى را كه اين موجود در مسير وجود خود طى مىكند، يعنى زندگى دنيا، و سپس مرگ، و بعد از آن زندگى برزخ، و سپس مرگ، و بعد زندگى آخرت، و سپس بازگشت به خدا، و اينكه اين منزل در سير آدمى است، خاطرنشان مىسازد.
مىفرمايد: انسان مردهاى بى جان بود، خدا او را زنده كرد، و همچنان او را مىميراند و زنده مىكند تا در آخر بهسوى خود بازگرداند، و آنچه در زمين است براى او آفريد، آسمانها را نيز برايش مسخّر كرد و او را خليفه و جانشين خود در زمين ساخــت، و ملائكه خود را به سجده براو وادار نمــود، و پدربــزرگ اورا در بهشت جاى داده، و درب توبه را برويش بگشود، و با پرستش خود و هدايتش او را احترام نموده به شــأن او عنايت فرمود.
اين از همان آياتى است كه با آنها به وجود عالمى ميان عالم دنيا و عالم قيامت، بهنام برزخ، استدلال مىشود، براى اينكه در اين آيات، دوبار مرگ براى انسانها بيان شده، و اگر يكى از آن دو همان مرگى باشد كه آدمى را از دنيا بيرون مىكند، چارهاى جز اين نيست كه يك اماته ديگر را بعد از اين مرگ تصور كنيم، و آن وقتى است كه يك زندگى ديگـر ميـان دو مـرگ يعنـى مـردن در دنيـا بـراى بيـرون شـدن از آن، و مـردن براى ورود به آخرت، يك زندگى ديگر فرض كنيـم و آن همان زنـدگـى بـرزخـى اسـت.
ميراندن اولى ميراندن بعد از تمام شدن زندگى دنياست، و احياء اول زنده شدن بعد از آن مرگ، يعنى زنده شدن در برزخ، و ميراندن و زنده شدن دوم، و در آخر برزخ، و ابتداءِ قيامت است.(1)
«... وَ بِــالاْخِــرَةِ هُــمْ يُــوقِنُــونَ!» (4/بقره)
«... و بهآخرت يقين دارند!»
در آياتاول سوره بقره به حيات ديگرى اشاره شده كه انسانها در آن حيات زندگى را از سر مىگيرند، حياتى است كه فعلاً پنهان است، و نسبت به حيـات دنيـا جنبه باطن را دارد، نسبـت به ظاهـر، حيـاتى است كـه زنـدگـى انسـان بهوسيله آن حيـات در هميـن دنيا و بعـد از مـردن و در بعـث و قيـامت يكسـره مىشـود. و در بين
1) الميزان ، ج 1 ، ص 210
مرگـى، و انعدامـى فاصلـه نمـىگـردد. همچنانكه فـرمود: «آيـا و كسـى كـه مرده و بـى جـان بـود، او را زنـده كـرديـم، و بـرايش نـورى قـرار داديـم، تا با آن در ميـان مردم آمـد و شـد كند، مثل كســى است كه در ظلمتها قرار دارد و بيرون شدنـى برايش نيســت...؟» (122 / انعام)(1)
1) الميزان ، ج 1 ، ص 86
« وَ لَقَــدْ عَــلِـمْتُـمُ النَّشْــــــاَةَ الاُْولى فَلَـــــوْلا تَـــــذَكَّــــرُونَ !» (62 / واقعه)
« و شما با اينكه نشئـه نخستين را ديـديـد، چـرا متذكر نمىشويد؟»
اينكه چگونه ممكن است، انسانها يكبار ديگر زنده شوند، دليل اين امكان در همين نشئه دنياست. چون در اين نشئه ديدند و فهميدند كه آن خدائى كه اين عالم را از كتم عـدم بـه هستـى آورد و چنيـن قـدرتـى داشـت، او بـر ايجـاد بار دومش نيز قادر است.
بـا علـم بـه نشئـه دنيـا بـراى انسانها علمـى نيـز بـه مبـادى ايـن برهـان پيدا مىشود، برهانى كه امكان بعث را اثبات مىكند.
و اين برهان، برهان بر امكان حشر بدنهاست و حاصلش اين است كه بدنى كه در قيامت زنده مىشود و پاداش يا كيفر مىبيند مثل بدن دنيوى است. وقتى جائز باشد بدنى دنيائى خلق شود و زنده گردد، بدنى اخروى نيز ممكن است خلق و زنـده گـردد. چـون اين بـدن مثـل آن بـدن است. حكـم امثـال در جـواز و عـــدم جـواز يكـى اسـت.
بدن آخرتى از اين نظر كه بدن است مثل بدن دنيوى است، نه مثال آن . وقتى مثال آن مىشود كه همه آن خصوصيات و اجزاء كه بدن دنيوى داشت از سلـولهـا و گلبـولهـا و سايـر مـواد داشتـه باشـد و در آن صـورت ديگـر بـدن اخـروى نمىشـود، بلكـه همـان بـدن دنيـوى است و فـرض مـا ايـن است كـه بـدن در آن روز بـدنـى
است اخـروى، چيزى كه هست مثل بدن دنيوى است.
حــال اگر گفته شود كه - اگر بدن اخروى مثل بدن دنيوى باشد، با در نظر گرفتن اينكه مثــل هــر چيــزى غيــر آن چيــز است، بايد انســان در آخــرت غير انســان در دنيــا بــاشــــد، چــون مثــل آن اســت، نــه عيــن آن - در پــاســخ مىگــوئيــم:
«...ثُمَّ اِلى رَبَّكُمْ تُرْجَعُونَ!» (11 / سجده)
«...سپس سوى پروردگـارتــان بـــازگشـــت خواهيـــد كــــرد!»
اين رجوع همان است كه در آيه قبلى از آن به لقاء خدا تعبير كرد و فرمود: «...بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِروُنَ،» (10/سجده) موطن و جاى آن، روزقيامت است كه بايد بعد از توفى و مردن انجام شود و براى فهماندن اين بعديت تعبير به «ثُمَّ» كرد كه بعديت را مىرساند.
حقيقت مرگ بطلان و نابود شدن انسان نيست و شما انسانها در زمين گم نمىشويد، بلكه ملكالموت شما را بدون اينكه چيزى از شما كم شود، بلكه بهطوركامل مىگيــرد و شمــا را از بدنهــايتــان بيــرون مىكشــد، به ايــن معنــا كه علاقــه شمـا را از بـدنهـايتـان قطع مىكنـد.
و چون تمام حقيقت شما ارواح شماست، پس شما يعنى همان كسى كه كلمه «شما» خطاب به ايشان است و (يكعمر مىگفتيد من و شما،) بعد از مردن هم محفوظ و زندهايد و چيزى از شما گم نمىشود، آنچه گم مىشود و از حالى به حالى تغيير
1) الميزان ، ج 37 ، ص 274
مىيابد و از اوّل خلقتش دائما در تحول و دستخوش تغيير بود، بدنهاى شما بود، نه شما و شما بعد از مردن بدنها محفوظ مىمانيد، يا بهسوى پروردگارتان مبعوث گشته و دوباره به بدنهايتان برمىگرديد.
حقيقت انسان عبارتست از، جان و روح و نفس او، كه با كلمه «من - تو» از آن حكايت مىكنيم و روح آدمى غير بدن اوست و بدن در وجودش وشخصيتش تابع روح است و روح با مردن متلاشى نمىشود و معدوم نمىگردد، بلكه در حيطه قدرت خداى تعالى محفوظ است، تا روزى كه اجازه بازگشت به بدن يافته و بهسوى پروردگارش براى حســاب و جزاء برمىگــردد و با همــان خصوصياتــى كه خــداى سبحــان از آن خبـر داده مبعوث شود.
ايـن آيـه از روشنتريـن آيـات قـرآنى است كـه دلالت بـر تجـرد نفس مىكنـد و مـىفهمانـد كـه نفس غيـر از بـدن است، نـه جـزء آن است و نـه حـالـى از حالات آن.(1)
«اَيَحْسَـبُ الاِنْسانُ اَنْ يُتْرَكَ سُدًى، اَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِىٍّ يُمْنى...!» (36 تا 39 / قيامت)
«آيا آدمى مىپندارد، كه او را مهمل از تكليف و ثواب و عقاب گذارند، آيا در اول قطره آب منى نبود؟ و پس از نطفه خون بسته و آنگاه (به اين صورت زيباى حيرتانگيز)آفريده و آراسته گرديد، پس آنگاه از او دو صنف نر و ماده پديد آورد!»
مىفرمايد - مگر او نطفهاى نبود از منـى كه در رحمـش مىريـزنـد. سپس آن انسان و يـا آن منى قطعهاى لخته خون بود كه خداى تعالى با تعديل و تكميل اندازهگيرى و سپــس صورتگرىاش كــرد و از انســان دو صنــف درسـت كرد، يكى نر و يكى ماده.
خداى تعالى قـادر بـر خلقت بـار دوّم انسـان است، بهدليل اينكه بـر خلقت نخستين او قـادر بــود و خلقـت دوّم اگـر آسـانتـر از خلقـت اوّل نباشـد، دشـوارتـر نيسـت.
« اَلَيْــسَ ذلِـكَ بِقـادِرٍ عَلى اَنْ يُحْيِـىَ الْمَوْتــى!» (40 / قيامت)(2)
« اَفَعَيينا بِالْخَلْقِ الاَوَّلِ بَلْ هُمْ فى لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَديدٍ ! »(15 / ق)
« مگر ما از آفريدن بار نخست عالم خسته شديـم؟ (نـه همه اين را مىدانند،) ولى اصــولاً نسبت به خلقــت جديـد شك دارند!»
مراد به خلق اوّل خلقت اين نشئه طبيعت با نظامى است كه در آن جارى است، و يكى از انـــواع مــوجــودات آن خلقـــت همـانـا انســان اســت، البتـه انســـان دنيــائــى.
خلقت جديد شامل آسمان و زمين نيز مىشود، همچنانكه فرمود: «روزى كه زمين و آسمان مبدل به زمينى ديگر و آسمانى ديگر مىشود، و مردم همگى براى خداى واحد قهار آشكار مىشوند!» (48 / ابراهيم) و خلقت جديد به معناى خلقت نشئه جديد است كه منظور از آن نشئه آخرت است.
مـراد به خلق تبديـل نشئه دنيا بـه يك نشئهاى ديگـر، و داراى نظـامى ديگر غيـر نظام طبيعـى است، كه در دنيـا حاكـم است ،براى اينكه در نشئـه آخرى كـه همان خلـق جديد است ديگـر مرگـى و فنـائى در كـار نيست، و همـه زندگـى و بقـاست، چيـزى كـه هست اگـر انسـان اهـل سعـادت باشـد نعمتـش خالـص نعمت اسـت، و نقمـت و عذابـى ندارد، و اگر از اهـل شقـاوت باشـد بهـرهاش يكسـره نقمت و عـذاب است و نعمتـى نـدارد، و بـه خـلاف نشئـه اوّل و يـا بگـو خلق اول، كـه نظــام در آن درست بـر خـلاف آن است (چـون هم نعمتش آميخته با نـاگوارىهـاست و هـم عــذابش آميختـه با لـذّت اســت،) چيـزى كــه هست در اوّل لذت بيشتر از الم، و در دوم الم بيشتر از لذت است.(1)
«وَ اللّهُ اَنْبَتَكُمْ مِنَ الاَرْضِ نَباتا ثُمَّ يُعيدُكُمْ فيها وَ يُخْرِجُكُمْ اِخْراجا !» (17 و 18 / نوح )
« و خدا شما را چون گياه از زمين به نحوى ناگفتنى رويانيد و سپس هم او است كه شمـا را در زمين بـرگردانيـده و بـاز به نحوى نـاگفتنى از زمين خارج مـىكنـد!»
يعنى خدا شما را از زمين رويانيد، رويانيدن نبات. چون خلقت انسان بالاخره منتهى مىشود به عناصر زمينى و خلاصه همين عناصر زمين است، كه بهطور خاصى
1) الميزان ، ج 36 ، ص 231
تركيب مىشود و به صورت مواد غذائى درمىآيد و پدران و مادران آنرا مىخورند و در مزاجشان نطفه مىشود و پس از نقل از پشت پدران به رحم مادران و رشد در رحم كه آنهم بهوسيله همين مواد غذايى است، به صورت يك انسان در مىآيد و متولد مىشود، حقيقت نبات همين است. پس آيه فوق در مقام بيان يك حقيقت است، نه اينكه بخواهد تشبيه و استعارهاى را بهكار برد.
منظـور از برگردانـدن به زميــن اين اسـت كه شمـا را مىميـراند و در قبـر مـىكند. منظــور از اخــراج ايـن اسـت كـه روز قيـامت بـراى جــزاء از قبــر بيرونتـان مىكنـد.
اعــــاده انســـان بــــه زميــن و بيـــرون آوردن آن در حقيقـت يـك عمـل اســت و اعـــاده جنبـــه مقــدمــه را بـــراى اخـــراج دارد و انســان در دو حـال اعـاده و اخـــراج در يـــك عـالـــم اســــت و آن هـــم عـالـــم حــق اســـت، همچنان كــه در دنيا در عالم غـرور بـود.(1)
« وَ اِذْ قالَ اِبْراهيمُ رَبِّ اَرِنى كَيْفَ تُحْيِىالْمَوْتى...؟» (260 / بقره)
« و بياد آر آن زمان را كه ابراهيم گفت: پروردگارا نشانم بده، چگونه مردگان را زنده مىكنى...؟»
آيـه فـوق بــر چنـد نكتـه دلالت دارد:
1 ـ اوّل اينكــه ابراهيم خليــل عليهالسلام از خداى تعالى درخواست ديدن احياء را كرد، نه بيــان استدلالى و سئوال خــود را بــا كلمـه «كَيْـــفَ» اداء كـرد، كـه مخصـوص سئــوال از خصـوصيـات وجـود چيـزى اســت، نـه از اصـل وجـــود آن.
2 ـ نكته دوم اينكه آيه شريفه دلالت مىكند، بر اينكه ابراهيم عليهالسلام درخواست كرده خدا كيفيت احياء را به او نشان دهد، نه اصل احياء را، چون درخواست خود را به اين عبارات آورد « چگونه مرده را زنده مىكنى؟» و اين سئوال مىتواند دو معنا داشته باشــد، يكـى اينكه، چگونـه اجـزاء مادى مرده حيات مىپذيرد و اجـزاءِ متلاشى دوبـاره جمـع مىگـردد، و بـه صـورت موجـودى زنـده شكـل مىگيـرد و خـلاصــه آن ايـن اسـت كـه چگونـه قدرت خــدا به احيــاء بعد از مــوت و فنــا تعلــق مىگيــرد.
معناى دوّم اينكه سئوال از كيفيت افاضه حيات بر مردگان باشد و اينكه خدا به
1) الميزان ، ج 39 ، ص 179
اجــزاءِ آن مــرده چه مىكنــد كه زنــده مىشود و حاصل آن، سئــوال از سبب و كيفيت تأثير سبب است و اين به وجهى همان اســت كه خداى سبحان آنرا ملكــوت اشياء خوانده است. منظور ابراهيم عليهالسلام كيفيت به معناى دوم بوده، نه بــه معنـاى اوّل.
ابراهيم عليهالسلام تقاضا نكرد كه مىخواهم ببينم اجزاء مردگان چگونه حيات را مىپذيرند و دوباره زنده مىشوند، بلكه تقاضاى اين را كرد كه مىخواهم فعل تو را ببينم كه چگونه مردگان را زنده مىكنى و اين تقاضا، تقاضاى امر محسوس نيست، هرچند كه منفك از محسوس هم نمىباشد، چون اجزائىكه حيات را مىپذيرند مادّى و محسوساند و لكن همانطور كه گفتيم تقاضاى آن جناب تقاضاى مشاهده فعل خدا است كه امرى اســت نامحسوس، پس در حقيقــت ابراهيم عليهالسلام درخواســت حقاليقيـن كرده است.(1)
« هُــوَ الَّـذى خَلَقَكُمْ مِنْ طيــنٍ ثُمَّ قَضــى آ اَجَلاً وَ اَجَلٌ مُسَمّىً عِنْدَهُ...!» (2/انعام)
« او كسى است كه، شما را از گل آفريد، آنگاه اجلى مقرر فرمود اجل معين پيش اوست...!»
انســان وجودش محــدود است، از يك طــرف بــه گِــل كه بــدوْ خلقــت نوع او از آن اســت اگــر چــه بقــاءِ نسلــش بــهوسيلــه ازدواج و تنــاســــل بــوده بــاشــد.
از طرفى ديگر به اجل مقررى كه با رسيدن مرگ سر مىآيد و اين همان است كه آيه شريفه «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ اِلَيْنا تُرْجَعُونَ - هر كسى مرگ را خواهد چشيد آنگاه همه به سوى ما بازگشت مىكنند!» (57 / عنكبوت) متعرض آن است. ممكن هم هست مقصود از اين اجل روز بعث باشد كه روز بازگشت به خداى سبحان است. چون قرآن كريم گويا مىخواهــد زندگى بين مــرگ و بعث و خلاصـه عالم برزخ را جزء زندگى دنيا بشمارد.
هــم در كلمه «اَجَلٌ» و هــم در «اَجَلٌ مُسَمّىً» مقصود آخر مدت زندگى است نه تمامــى آن، همچنانكه از جملــه «...فَاِنَّ اَجَلَاللّــهِ لاَتٍ ـ اجل خدا رسيدنى است !» (5 / عنكبوت) به خوبى استفاده مىشود.
اجل دو جور است: يكى اجل مبهم و ديگرى اجل مسمى، يعنى معين در نزد خداى تعالى و اين همان اجل محتومى است كه تغيير نمىپذيرد و به همين جهت آنرا
1) الميـزان ، ج 4 ، ص 292
مقيد كرده به «عِنْدَهُ» نزد خدا و معلوم است، چيزى كه نزد خداست دستخوش تغيير نمىشود: « ما عِنْدَاللّهِ باقْ ـ آنچه نزدخداست باقى است!» (96/نحل) و اين همان اجل محتومى است كه تغيير و تبديل برنمىدارد.
قــرآن كريــم مىفرمــايــد:
«...وقتــى اجلشــان رسيــد نمىتواننــد حتــى يك لحظــه آنرا پــس و پيش كننــد!» (49 / يونس)
نسبت اجل مسمى به اجل غير مسمى نسبت مطلق است، به مشروط. به اين معنا كه ممكن است، اجل غير مسمى به خاطر تحقق نيافتن شرطى كه اجل معلق بر آن شرط شده تخلف كند و در موعد مقرر فرا نرسد، ولكن اجل حتمى و مطلق راهى براى عدم تحقق آن نيست و به هيچ وجه نمـىتـوان از رسيـدن آن جلوگيرى نمـود.
(38 و 39 / رعد)
اين آيه نشان مىدهد، كه اجل مسمى همان اجل محتومى است كه در ام الكتاب ثبت شده، و اجل غيـر مسمـى آن اجلـى است كـه در لـوح محـو و اثبـات نـوشتـه شـده است.
تركيب خاصى كه ساختمان بدن آدمى را تشكيل مىدهد، با همه اقتضائات محدودى كه در اركان آن هست اقتضا مىكند، كه اين ساختمان عمر طبيعى خود را چه بسا به صد يا صد و بيست سال تحديدش كردهاند، بكند. اين است آن اجلى كه مىتوان گفت در لوح محو و اثبات ثبت شده است، لكن اين نيز هست كه تمامى اجزاء كون با اين ساختمان ارتباط و در آن تأثير دارند و چه بسا اسباب و موانعى كه در اين اجزاء كون از حيطه شماره بيرون است با يكديگر برخورد نموده و همين اصطكاك و برخورد باعث شود كه اجلانسان قبلاز رسيدن بهحدطبيعى خودمنقضىگردد و اينهمان مرگ ناگهانى است.
چه بســا اين دو اجل در مــوردى در يك زمان توافــق كنند و چه بسا نكنند و البته در صــورت تخــالف آن، اجــل مسمــى تحقــق مىپــذيــرد نه اجــل غير مسمــى.(1)
1) الميزان ، ج 13 ، ص 9
« قُلْ لِمَنْ مّا فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ قُلْ لِلّهِ كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ اِلى يَـوْمِ الْقِيمَةِ لا رَيْبَ فيهِ الَّذينَ خَسِرُوآا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ !»(12 / انعـام)
« بگو آنچه كه در زمين و آسمانهاست از كيست؟ بگو از آن خداست، خداوند رحمت بر بندگان را بر خود واجب شمــرده و بـدون شك همـه شمـا را در روز قيـامت يعنى روزى كـه در قيـام آن شكى نيست، جمـع آورى خـواهـد كـرد، كسـانـى كـه امـروز ايمـان نمـىآورنـد، كـه آنروز زيـانكـارنــد!»
خداى تعالى مالك است همه آنچه را كه در آسمانها و زمين است و مىتواند بههر طورى كه بخواهد در آنها تصرف كند. خداى سبحان متصف است به صفت رحمت كه عبـارت است، از رفـع حـوايــج محتـاجـان و رسـانـدن هـر چيــزى بـــه مستحــق آن.
عدهاى از بندگان خدا - از آن جمله انسان - صلاحيت زندگى جاودانه و استعداد سعادت در آن زندگى را دارند، پس خداى سبحان به مقتضاى مالكيتش مىتواند در انسـان تصـرف نمـايـد و چـون انسـان استحقـاق و استعـداد زنـدگى ابـدى را دارد لـذا او را بـه چنيـن زندگى مبعوث خواهد نمود.(1)
1) الميزان ، ج 13 ، ص 38
«... ذلِــكَ مَتاعُ الْحَيوةِ الـدُّنْيا وَ اللّـــهُ عِنْـــــدَهُ حُسْنُ الْـمَئابِ!»(14 / آلعمران)
«...اين كالاى زندگى دنياست و بازگشتگاه نيك نزد خداسـت !»
بقاءِ وجود انسان، وجودى كه در سراى ديگر باقى و هميشگى است، جز وجود اين سرائى او چيز ديگرى نيست، همان وجودى است كه مقدارى از زمان با تحولات خاصى در اين دنيا بسر برده است و آن جز روحى كه از بدن ناشى شده و چند صباحى با بدنى - كه مجموع اجزائى است كه از عناصر زمين فراهم شده و داراى قوه فعاله مخصوصى است، مىباشد - چيز ديگرى نيست. بهطورى با اين اجزاء و عناصر (يعنى همان امورى كه ما آنها را مقدمات بقا و وسيله ادامه حيات و زندگى مىدانيم،) اتحاد و پيوستگى دارد كه اگر فرض ارتفاع آن امور و مقدمات شود فرض ارتفاع آنها عينا فرض عدم «انسان» است، نه آنكه فرض ارتفاع آنها فرض عدم استمرار وجود انسانى باشد!
پس «انسان» در حقيقت آن چيزى است، كه افرادى از نوع خود بهوجود آورده است و داراى اكل و شرب و نكاح مىباشد. در هر چيز با «اخذ و عطا» تصرف مىكند. داراى حس و خيال و عقل و سرور و فرح و خوشحالى و امثال آن مىباشد. تمام اينها قسمتهائى است كه ملايم با ذات انسان بوده و ذات او چون مجموع اين مطالب است.
پارهاى از اين امور نسبت به پاره ديگر مقدمه بوده و انسان چون موجودى كه در سير و گردش دورى باشد، در آن امور - مانند سير در مسافت دورى - در گردش است.
هنگامى هم كه خداوند متعال او را از «دارفنا» به جهان ديگر كه «داربقا» است منتقل كند و خلود و دوام را براى او حتمى بداند و جايش را در ثواب دائم يا عقاب هميشگى مقرر دارد، چنان نيست كه وجود ابتدائى او را باطل كرده وايجاد وجود باقى براى او نموده باشد، بلكه در اين انتقال خداوند متعال وجود او را پس از آنكه متغيّر و در معرض زوال بود ثابت و غير متحول قرار مىدهد و وجود انسان پس از انتقال همان است كه قبل از انتقال بود، پس ناچار آن وجود يا متنعم به نعمت هائى از سنخ نعم دنيوى است - با اينتفاوت كه آنها باقى و دائمى است - و يا آنكه معذب به بلاها و مصايبىاز سنخ بلايا و مصايب دنيوى مىباشد و روشن است كه آن نعمتها و بلايا از - منكوح و مأكول و مشروب و ملبوس و همچنين ازمسكن و يا رفيق و قرين و سرور وامثالآن - خارج نيست!
خداوند متعال در آيه فوق و در آيه « وَ مَاالْحَيوةُالدُّنْيا فِىالاْخِرَةِ اِلاّ مَتاعٌ !»(26 / رعد) نفــس حيات و زندگى دنيــوى را متاع آخرتى شمرده و آنرا وسيله انتفاع و التذاذ
سراى ديگــر قــرار داده اســت. اين شيــواتريــن بيانى اســت، كه در اين مــورد از قرآن شريف صادر شـده است.(1)
« لَقَدْ كُنْتَ فـى غَفْلَــةٍ مِـنْ هـذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطائَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَديدٌ!»(22 / ق)
« تو از اين زندگى غافل بودى، ما پردهات را كنار زديم، اينك ديدگانت خيره شده اســـت!»
لغت «غفلت» در موردى استعمال مىشود كه آدمى از چيزى كه پيش روى او و حاضر نزد اوست، بى خبر بماند، نه در مورد چيزى كه اصلاً وجود ندارد و بعدها موجود مىشود، پس معلوم مىشود زندگى آخرت در دنيا نيز هست، لكن پردهاى ميان ما و آن حائل شده است.
ديگر اينكه كشف غطا و پردهبردارى از چيزى مىشود كه موجود و در پس پرده است. اگر آنچه در قيامت آدمـى مىبينـد، در دنيـا نبـاشد، صحيـح نيسـت در آن روز بـه انسانها بگـوينـد: تو از اين زندگـى در غفلت بـودى و ايـن زنـدگى بـرايت مستـور و در پـرده بــود، مــا پردهات برداشتيم و در نتيجـه غفلـت مبـدل بـه مشـاهـده گشـت.
گفتــار خـداى تعـالــى دربـاره مسئلــه قيامت و زندگــى آخـرت بر دو وجه است:
يكـــى وجــــه مجــازات كــــه پــاداش و كيـفـــر انسانهــا را بيــان مـىكنـــد.
دوّم وجـه تجســم اعمـال اسـت كـه آيـات بسيـارى در قـرآن بـــر آن دلالـت دارد.
دسته اوّل از آيات مىرساند كه خداوند سبحان براى پاداش و كيفر بندگانش بهشتـى و دوزخـى آفـريـده، كـه هميـن الان آمـاده و مهيـاست و تنها پـردهاى ميـانـه مــا و آن حائل است، كه آن را نمىبينيم و چـون بـا تمـام شـدن عمـر، آن پـرده بـرداشتـــه شــد، بـــا آن روبـــرو مىشـــويم.
دسته دوّم از آيات مىرساند كه اعمال ما در روز قيامت بهصورت نعمتهاى بهشتى و يا عذابهاى دوزخى مجسم مىشود . اين دسته از آيات نشان مىدهد بهشت و دوزخ مخلــوق و مولود اعمــال خود ماست.(2)
« وَ لَقَــدْ جِئْتُمُــونا فُــردى كَـما خَلَــقْنكُـــمْ اَوَّلَ مَــرَّةٍ...!» (94 / انعام)
« همانا شما تك تك نزد ما آمديد، چنانكه نخستين بار شما را آفريديم و آنچه را به شما عطا كرديم پشت سرتان واگذاشتيد... !»
خداى تعالى براى ما خبر مىدهد كه انسان از اين دنيا كه محل حيات اجتماعى اوست به عالم ديگرى بهنام «برزخ» و سپس به عالم آخرت كوچ مىكند، ولى روش زندگىاش بعد از اين دنيا انفرادى است. يعنى ارتباطى با تعاون اجتماعى ندارد و به كمك و همكارى ديگران نيازمند نيست و تنها وجود خودش در تمام شئون حياتى مؤثر خواهد بود و اگر اين نظام طبيعى و نواميس مادّى كه در اين عالم مشاهده مىشود، در عالم بعدى نيز حكمفرما بود، ناچار بايد زندگانى برزخى و اخروى هم مانند حيات دنيوى بر اساس اجتماع و تعاون استوار باشد، ولى انسان همينكه از اين عالم رخت بربست ديگر اين جريانات را پشت سر انداخته و متوجّه پروردگارش مىشود. ديگر اثرى از علوم عملى كه ويژه محيط اجتماع و كار است نمىماند، ديگر لزوم استخدام و تصرّف و مدنيت و اجتماع تعاونى و ساير احكام و قضاوتهائى كه در دنيا دارد بىمورد خواهدبود، تنها انسان است و اعمالى كه انجام داده و نتايج نيك و بد آنها. از اين پس چهره حقايق بىپرده جلوهگر شده و خبر با عظمتىكه مورد اختلاف بود ظاهر مىشود.
آيــات زيــر:
ـ « و آنچه را گويـد بـه ارث بـريــم و تنهــا نزد مــا بيايــد!» (80 / مريم)
« همانا شما تك تك نزد ما آمديد چنانكه نخستين بار شما را آفريديم و آنچه را به شما عطـا كرديــم پشت سرتــان واگذاشتيد و شفيعانتــان را مىپنداشتيــد در شما شريكانــد با شمــا نمىبينيــم، بــه راستــى بيــن شمــا گسيختــه گشــت و آنچه را گمــان مىكرديــد، از شمــا گـــم شـد!» (94 / انعام)
« در آنجا هر تن آنچه را پيش فرستاد، بيازمايد و به سوى خدا مولاى حقيقىشان بازگردانـده شـوند و آنچه را دروغ مـىبستند از ايشان گم شــود!» (30 / يونس)
« شما را چه شده كه همديگر را يارى نمىكنيد، بلكه ايشان امروز (قيامت) تسليمشدگانند!» (25و26/صافات)
« روزى كه زمين به زمين ديگرى تبديل شود و آسمانها نيز، و براى خداى يگانه قهار هـويـــدا شــونـد!» (48 / ابراهيم)
« و براى انســان نيســت جــز آنچه كوشش كــرده و كوشش او بهزودى ديــده خواهــد شــد، سپــــس آنرا پــاداش داده شــود، پــاداش رسـاتــر!» (39 تــا 41 / نجــم)
امثال اين آيات زياد است و از اينها استفاده مىشود كه روش زندگانى انسان بعد از دنيا عوض شده و ديگر بهطور اجتماع و همكارى زيست نمىكند و علومى را كه در اين عالم اختراع كرده بهكار نمىبندد و جز از ميوه عمل و نتيجه كار و كـوشش خود بهرهاى نمـىبــرد، حقيقت اعمالش در آن عالــم ظاهـر مىشــود و به پـاداش آنها مىرسد.(1)
« وَ مِـنْ اياتِـهِ اَنْ تَقُـومَ السَّمــاءُ وَ الاَرْضُ بِـاَمْـرِهِ ثُــمَّ اِذا دَعــاكُـمْ دَعْـــوَةً مِــنَ الاَرْضِ اِذا اَنْتُــمْ تَخْــرُجُـــونَ!»(25 / روم)
« و از جمله آيات او اين است كه آسمان و زمين را با خود سرپا نگه داشته، پس چـون شما را با يك دعوت مىخواند، همه از زمين خارج مىشويد!»
از آنجائى كه آيات نامبرده در اين فراز يعنى خلقت بشر از خاك و خلقتشان به صورت نر و ماده و اختلاف زبانها و رنگها و خوابيدنشان در شب، و كار و كسبشان در روز، و نشان دادن برق به ايشان و نازل كردن آب از آسمان، همه آياتى بود مربوط به تدبير امر انسان، قهرا مراد به جمله « اَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الاَْرْضُ،» هم به كمك سياق مربوط مىشود، به تدبير امور انسانها و مىخواهد بفرمايد:
ثبات آسمان و زمين بر وضع طبيعى و حال عادى شان بهطورى كه سازگار با زنـدگى نوع انسانى و مرتبط با آن باشد يكى از آيات اوست.
جمله «ثُمَّ اِذا دَعاكُمْ...،» مترتب بر آن مىشود و معنايش اين مىشود كه - خروج انسانها از زمين بعد از اين قيام است و وقتى است، كه ديگر آسمان و زمين قائم نيستند، يعنى ويران شدهاند، همچنانكه آيات بسيارى ديگر در مواردى از كلام مجيد بر اين خرابى دلالت دارد.
و نيز از اينجا معلـوم مىشـود كـه مـراد از جملـه « وَ مِـنْ اياتِــهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَالاَْرْض...،» (22 / روم) خلـقتـى اسـت كــه مــربــوط و نــافـــع بـــه زنـدگـى بشـر اسـت، نـه اصـــل خلقــت آنها.
آيات نامبرده در اين فراز بهطور ترتيب ذكر شده است، اوّل شروع شده به مسئله خلقت انسان و پيدايش او و آنگاه مسئله دو صنف بودن و نر و ماده بودنش، سپس مرتبط بودن وجودش بهوجود آسمان و زمين و آنگاه اختلاف زبانها و رنگهايش، پس
1) الميزان ، ج 3 ، ص 176
از آن سعى و كوشش او در طلب رزق، آرامش و خوابيدنش در شب، آنگاه نشان دادن بــرق به او، نازل كــردن باران و در آخر قيــام آسمان و زميــن تا روزى معين، يعنى روزى كه آن سرآمــدى كه براى حيــات بشر در زمين مقدر شده به پايان برسد و آنگاه مسئله معاد و از سرگرفتن زندگيش، ذكــر شده اســت. اين بود پارهاى نكاتىكه در ترتيبآيات هست.(1)
«... يُضِــلُّ بِــهِ كَثيــرا وَ يَهْــدى بِهِ كَثيــرا وَ ما يُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقينَ!» (26 / بقره)
«... بسيارى را با آن گمراه و بسيارى را با آن هدايت مىكند، ولى جز گروه فاسقان كسى را بدان گمراه نمىكند !»
آيه شهادت مىدهد، به اينكه يك مرحله از ضلالت و كورى دنبال كارهاى زشت انســان بهعنــوان مجــازات در انسان گنهكــار پيدا مىشــود. اين غيــر آن ضلالــت و كورى اولى است كه گنهكــار را به گنـاه واداشت.
در آيــه فوق اضلال را اثر و دنبالــه فسق معرفــى كرده، نه جلوتــر از فسق، معلوم مىشود، اين مرحله از ضلالت غير از آن مرحلهاى است كه قبل از فسق بوده و فاسق را بهفسق كشانده است.
از ظاهر آيات مربوط در اين زمينه بر مىآيد كه انسان در ماوراى زندگى اين دنيا حيات ديگرى قرين سعادت و يا شقاوت دارد، كه آن زندگى نيز اصولى و شاخههائى دارد، كه وسيله زندگى اويند و انسان بهزودى يعنى هنگامى كه همه سببها از كار افتاد و حجــاب برداشتـه شد، مشــرف به آن زندگـى مىشود و بدان آگــاه مىگــردد.
و نيز از كلام خداى تعالى برمىآيد كه براى آدميان حيات و زندگى ديگرى قبل از زندگى دنيا بوده، كه هر يك از اين سه زندگى از زندگى قبلىاش الگو مىگيرد. واضحتر اينكه انسان قبل از زندگى دنيا، زندگى ديگرى داشته و بعد از آن نيز زندگى ديگرى خواهد داشت و زندگى سومش تابع حكم زندگى دوم او و زندگى دومش تابع حكم زندگى اولش است. پس انسانى كه در دنيا است، در بيـن دو زندگى قرار دارد، يكى سابق و يكــى لاحــق، اين آن معنائــى اسـت كـه از ظـاهـر قـرآن استفـاده مـىشـود.
از آيــات ذر و ميثــاق بر مىآيد كه خداونــد از بشر قبــل از آنكه به دنيا
1) الميــــــــــزان ، ج 31 ، ص 273
بيايد، پيمانهائى گرفته و معلوم مىشود كه قبل از زندگى دنيا يك نحوه زندگى داشته است.(1)
«... كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ، فَـريقا هَـدَى وَ فَريقا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّـلالَةُ...!» (29 و 30 / اعراف)
«چنانكه شما را آغاز كرد بر مى گرديد. گروهى را هدايت كرد و گروهى گمراهى برايشان راست شد... !»
در روايتى از حضرت ابى جعفر عليهالسلام در ذيل آيه فوق نقل شده: خداوند در همان حينـى كـه بشـر را خلـق مىكـرد مـؤمن و كـافـر، شقـى و سعيـد خلـق فـرمـود و در روز قيـامت هـم مهتـدى و گمـراه مبعـــوث مىشوند.
در تفسير قمى نقل شده: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: شقى آن كسى است كه در شكم مادرش شقى بوده و سعيد آن كسى است كه در شكــم مــادرش سعيــد آفريــده شده.
گرچه اين روايات از حيث مفاد مختلفاند و لكن همه در افاده اينكه آخر خلقت به شكل اوّل خلقت است مشتركند. البته اين روايات و همچنين آيات در مقام اثبات سعادت و شقاوت ذاتى نيستند.
روايـات بسيــارى كـه در ايـن مـورد وارد شـده مـاننـد، آيــات از حيـث مضمــون و نحــوه بيان مـختلفنـد: آيـات مــورد استنـاد بهشــرح زيـرند:
1 ـ «هُوَ الَّذى يُصَوِّرُكُمْ فِى الاَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ - او كسى است كه شما را بههر نحوى كه بخواهد، در رحم مادران صورتگرى و نقشبندى مىكند!» (6 / آل عمــران)
2 ـ «هُـوَ الَّذى خَلَقَكُمْ فَمِنْكُمْ كـافِرٌ وَ مِنْكُمْ مُـؤْمِنٌ - اوكسىاستكهشماراآفريد، اينك بعضىاز شما كافر و بعضىمؤمن هستيد... !»(2/تغابن)
3 ـ «...هُوَ اَعْلَمُ بِكُمْ اِذْ اَنْشَأَكُمْ مِنَالاَرْضِ وَ اِذْ اَنْتُمْ اَجِنَّةٌ فى بُطُونِ اُمَّهاتِكُمْ- او به شما داناتر است، روزى كه او شما را از مواد زمين ايجاد مىكرد و شما خودتان بىخبر بوديد و آنگاه كه شما در شكم مادرانتان جنينهائى بوديد!» (32/نجم)
4 ـ «...كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ، فَريقــا هَــدَى وَ فَريقـا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّـلالَةُ - همانطور كـه خلقتتان را آغــاز كرد، بهسويش بازگشــت خواهيد كرد، گروهى هـدايـت يافته و گـروهـى ديگـر ضـلالـت بـر آنـان حتم شـده اسـت!» (29 و 30 / اعراف)
سياق آيات و مخصوصا آيه آخرى دلالت بر اينكه اجمالاً نوع انسان به قضاء الهى به
1) الميزان ، ج1 ، ص 174
دو جور و دو قسم تقسيم شده و اما تفصيل اين اجمال و اينكه چه كسانى از اين قسم و چه اشخاصى از آن قسماند، اين مربوط به اعمال اختيارى خود انسان است، تا ببينى عملشان چگونه باشد و به عبارت ديگر آن قضائى كه در اوّل خلقت و ابتداءِ وجود گذشته قضاء مشروط بوده و امّا در مرحله بقاء وقتى آن مشروط مطلق و حتمى مىشود كه پاى افعال اختيارى به ميان آيد، چه افعال اختيارى است كه مستبع سعادت و يا شقاوت و مستلزم هدايت و يا ضلالت مىشود.(1)
1) الميزان ، ج 15 ، ص 132
«عَلَّــمَ الاِنْســانَ مـــا لَـــمْ يَعْلَــــمْ!» (5/علق)
« و به انسان آنچه را نمىدانست آموخت!»
خداوند متعال نوع انسانى را كه آفريد قواى ادراكى در او به وديعت نهاد، چشم و گوش و حواس باطنى برايش قرار داد، و او را يك نيروى فكرى عطا كرد، كه بتواند به واسطــه آن بــر حوادث موجود و گذشته و آينده اطــلاع پيــدا كنــد. و از ايـن نظر يــك نحو احـاطـهاى بـر حــوادث عـالـم خــواهـد داشـت.
در آيــه 5 در ســوره علــق مىفـــرمــايـد:
« و به انســان آنچــه را نمىدانست آمـوخت !»
در ســــوره نحـــــل مــىفـــرمـــايــــد:
« و خدا شمــا را از شكـمهاى مادرانتان برون آورد، در حالى كه هيچ نمىدانستيد و بـرايتان گوش و چشــمها و دلهــا قــرار داد... !» (78 / نحل)
در ســــوره بقـــــره مــىفـــرمـــايـــد :
« و بـــه آدم تمــــام اســــمهـــا را آمــوخــت! » (31 / بقره)
خداوند براى نوع انسان يك سنخ وجودى را اختيار فرمود كه قابل ارتباط با همهچيز است و از هر چيز مىتواند بهرهور شود، يا بااتصال مستقيم و يا بهوسيله آلات و ادوات؛ چنانكه درحيلههاى صنعتى و روشهاى فكرىاش مشاهدهمىشود و فرمود:
«و آنچه در زمين هست همگىرا براى شما آفريد... !» (65/حج)
و نيـــــز فــــرمـــــود:
« و آنچـــه در آسمــانهـا و زميــن اســت همگــى را از جــانب خــود
بــراى شمــا مسخر فرمود... !» (13/جاثيه)
انسان در نتيجه نيروى فكرى و رابطه تسخيرى كه با همه موجودات دارد، موفق شده است يك دسته از علوم اعتبارى را براى ورود در مرحله تصرف در اشياء و تأثير در مـوجـودات خـــارج از خـود تهيـه نمـــايـد تـا از آنهـا در حفـظ وجـود و بقــايش استفــــــاده نمــــايـــد.(1)
ادراكات و علوم بر دو دستهاند: قسمتى از آنها ادراكاتى است كه مستقيما از فعل و انفعال ماده خارجى با حواس و ادوات ادراكى به دست مىآيد. مانند مفهوم زمين، آسمان، آب و هوا و ساير تصورات، و همچنين اينگونه تصديقات مانند عدد چهار زوج است، آب جسم مايعى است، سيب يكى از ميوهجات است و امثال آنها و همچنين علمى كه از حضور و مشاهده خودمان (يعنى همان معنايى كه از آن به «من» تعبير مىكنيم،) و كليات عقلى ديگر به دست مىآيد. حاصل شدن اين ادراكات موجب پيدايش اراده و صــدور فعلــى از انســان نمىشــود و كــار آنها تنهــا نمــايش دادن خــارج است.
دسته ديگر ادراكاتى است كه برخلاف دسته اوّل، واسطه بين انسان و افعال ارادىاش قرار مىگيرد، و حكايت از خارج ندارد مانند اين كه: بعضى از كارها خوب است و بايد بجا آورده شود، پارهاى از اعمال بد است و بايد ترك شود. عدالت خوب است و ظلم و ستم بد است و امثال اين تصديقات، و همچنين مفهومهاى رياست، مرئوسيت، آقــايى و بنــدگى و نظــاير آنهــا از تصــورات اعتبـــارى.
اينها يك سلسله افكار و ادراكاتى است كه با افعال و اعمال انسان سر و كار دارد و هيچ فعلى بدون وساطت آنها از او سر نمىزند و اصولاً انسان بوسيله اينهاست كه كمالات را به خود جلب مىكند و مزاياى حياتى را به طرف خود مىكشد.
اين قسم از ادراكات برخلاف قسم اوّل از امور خارجى كه بيرون از ادراك موجود است حكايت نمىكند و اساسا از محيط عمل خارج نيست، و بواسطه تأثير عوامل بيرونى و فعل و انفعال ماده خارجى با ادوات ادراكى حاصل نشده است، بلكــه مــا خــود از جــانــب احســاســات درونى كه به اقتضاى قواى فعاله و جهـازات عـامله بوجود آمـده، الهام گرفته و از پيش خود آنها را ساخته و تهيه كردهايم.
مثــلاً قــوه تغــذى يــا تــوليــد مثل بواسطه فعاليتى كه براى انجام وظيفه خود و فـرار از چيـزهاى نامنـاسب انجــام مىدهــد مـوجـب پيدايش احساساتى مانند
1) الميــزان، جلد 3، صفحه 162
دوست داشتن، دشمن داشتن، رغبت كـردن، بـد آمـدن و غيـره مىگــردد و اين صور احساسى ما را وادار به تهيه ادراكاتى مانند خوبى و بدى، (بايد كرد، نبايد كرد يا لازم است، جايز است،) و امثال آنها مىنمايد و اين علوم هميشه بين انسان و افعالش ميانجى مىشود. بنــابــراين، انســان ادراكــاتى دارد كـــه جـــز در دائــره عمل ارزشى نـدارد و آنها عبارتاست از «علـوم عملــى.»(1)
اين كلمه به معناى تصديق بيش از پنجاه درصد و نرسيده به صددرصد است. چون اگر به صددرصد برسد جزم و قطع مىشود.
اين كلمه هم به معناى ظنّ است با اين تفاوت كه گويا استعمال كلمه حسبان در مورد ظن استعمالى است استعارى ؛ مانند كلمه «شمردن» چون همه مىدانيم كه لفظ «حساب كردن» و لفظ «شمردن» معناى اصلىاش چيست ولى ما اين دو كلمه را در مورد احتمــال راجــح نيـز استعمال مىكنيم و مىگوييم: من فلانى را از شجاعان مىشمارم.
كلمه «شعور» به معناى ادراك دقيق است. ادراك دقيق را از آنجا كه مانند مو باريك است شعور ( از كلمه شَعر به معناى مو، ) خواندهاند. مورد استعمال اين كلمه محسوسات است نــه معقــولات. بــه هميــن جهــت حــواس ظــاهــرى را مَشــاعــر مىگـوينـد.
كلمه «ذكر» به معناى پيش كشيدن صورتهايى است كه در خزينه ذهن انبار شده، و آن را بعد از آن كه از نظر و فكر غايب بوده حاضر سازيم و يا اگر حاضر بوده نگــذاريـم غـايـب شـود .
اين كلمه به معناى آن استكه انسان صورتى را كه در قوه مُدركهاش، مرتسّم شده، با آنچه كه در خزينه ذهنش دفينه دارد تطبيق كند و تشخيص دهد كه اين همان
1) الميــزان، جلــد 3، صفحـه 162
است يا غيــر آن، و بـديـن جهت اسـت كه گفتهاند: معرفت عبارت است از ادراك بعد از علم قبلى.
كلمــه «فهـــم» به معنــاى آن اســت كــه ذهــن آدمى در برخورد با خارج به نــوعـى عكـسالعمــل نشـــان داده، و صـــورت خـــارج را در خـــود نقـــش كنـــد.
كلمــه «فقــه» بــه معنــاى آن اســت كــه فهــم يعنــى همــان صورت ذهنى را بپــذيــرد، و در پــذيــرش و تصــديــق آن مستقــر شــــود.
اين كلمه به معناى فرو رفتن در اين نقش و دقت در آن براى درك خصوصيات و اســرار و مزاياى نهفته آن است و به همين جهت اين كلمه در مقام بزرگداشت و تعظيم بــه كــار مىرود، مــانند آيه: «وَ ما اَدْريكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ!» (2/قدر) كه مىفهماند تشخيص خصــوصيــات و اســرار خفــايــاى ليلــةالقدر امرى عظيم است كه كسى قادر به درك آن نيست.
«يقيــن» عبــارت است از ايــن كــه همــان درك ذهنــى آنچنــان قــوت و شــدّت داشتـــــه بـــاشــــد كــــه ديگـــر قـــابـــل سستـــى و سپـــس زوال نبـــاشـــد .
كلمه «فكر» به معناى سير و مرور بر معلومات حاضر در ذهن است، تا شايد از مــرور در آن و يكبــار ديگـر در نظــر گـرفتن آن مجهولاتى براى انسان كشف شود .
كلمه «رأى» به معناى تصديقى است كه از همان فكر و تجديدنظر در مطالب حاضر در ذهن پيدا مىشود. اين كلمه بيشتر در علوم عملى كه پيرامون (آنچه بايد كرد و آنچه نبايد كرد،) بحث مىكند استعمال مىشود، نه در علوم نظرىكه مربوط است به امور تكوينى.
كلمات سه گانه « قول، بصيرت و اِفتاء » هم قريب به همين معنا را مىدهند، با اين تفاوت كه استعمال قول در تصديق حاصل از فكر، استعمال در معناى لغوى (گفتن) نيست بلكــه تقــريبــا شبيــه به استعمال مجازى و استعارى است. چــون قــول در هـر چيــز بعــــد از آن اســت كــه اعتقــاد بــــه آن چيـــز پيـــدا شــــده
بــاشـــد.
اين كلمه به معناى تصديق مطلب است، اما تصديق از اين حيث كه مطلب نامبرده صورتى است در ذهن، حال چه اين كه اين تصديق شصت درصد باشد و چه صددرصد (پس هــم در مـــورد ظـــنّ استعمــال مىشـــود و هــم در مــورد قطـــع و جــــزم.)
كلمــه «علــم» به معنــاى احتمــال صــددرصـــد است به طورى كه خلاف آن حتـــى يــك درصــد هــم احتمــال داده نمىشــود.
كلمه «حفظ» به معناى ضبط كردن صورت آن چيزى است كه براى ما معلوم شده، بطورى كه هيچ دگرگونى و تغييرى در آن پيدا نشود.
«حكمت» به معناى صورت علمى است اما از اين جهت كه مطلبى است محكم و متقن.
اينكلمه بهمعناى آناستكه شخص خبره صورت علمىاى را كه در ذهن دارد آنچنان بــدان احــاطــه داشتـه باشد كه بداند از مقدمات آن چه نتايجى بر آن مترتب مىشود.
اين كلمه به معناى ديدن و رسيدن به عين يك چيز و يا يك صحنه است. حال يا با حس ظاهرى مانند ديدن و شنيدن و بوئيدن و لمس محسوسات و يا با حس باطن مانند مشاهده و درك يقينى وجدانيات. مــاننــد درك اين كه مثلاً (من مىدانم و اراده و محبت و بغــض و نظــايــر آن را دارم) .
(به مبحث عقل در صفحات بعدي مراجعه شود!)
1) الميزان.ج3.ص164
«يــا اَيُّهَـا النّـاسُ اَنْتُـمُ الْفُقَــراءُ اِلَــى اللّــهِ وَ اللّــهُ هُــوَ الْغَنِــىُّ الْحَميــدُ!» (15 / فاطر)
«هــان اى مـردم شما نيازمندان به خدائيد و خداوند تنها او غنى و بىنياز است !»
اولين بارىكه ما چشم بدين جهان مىگشائيم و از مناظر هستى مىبينيم آنچه را كه مىبينيم. نخست ادراك ما برخود ما واقعگشته و قبلاز هرچيز خود را مىبينيم، و سپس نزديكترين امور را بهخود كه همان روابط ما با عالم خارج و مستدعيات قواى عامله ما در بقاءِ ماست درك مىكنيم، پس خود ما و قواى ما و اعمال متعلقه به آن اولين چيزى است كه درِ دلهاى ما را مىكوبد و به درك ما درمىآيد، لكن، خــود را نمىبينيم مگر مرتبط به غير، همچنين قوا و افعـالمان را .
پس مىتوان گفت كه احتياج اولين چيزى است كه انسان آن را مشاهده مىكند، و آن را در ذات خود و در هر چيزى كه مرتبط به او و قواى و اعمال اوست و همچنين در سراسر جهان برون از خود مىبيند، و در همين اولين ادراك حكم مىكند به وجود ذاتى كه حوايج او را برمىآورد، و وجود هر چيز منتهى به او مىشود، و آن ذات خداى سبحان است. آيـه شـريفـه فـوق ايـن ادراك و ايـن حكـم مــا را تصـديق مىكند.(1)
«... قالَ لَــنْ تَرانــى وَ لكِــنِ انْظُــرْ اِلَـى الْجَبَــلِ...!» (143/اعراف)
«...گفت مرا هرگز نخواهى ديد لكن...!»
از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمودند: « و هر كه گمان كند كه خدا را شناخته و وقتى از او بپرسند چطور شناختى او در جواب خدا را به حجاب و يا صورت و يا مثالى تشبيــه كنــد چنيــن كسى مشــرك است، زيــرا حجاب و مثال و صورت غير خداست. خداى تعالى واحد است و توحيد او ضرورى است. بنابراين، چگونه داراى توحيد است كســى كــه او را به غير شنـاخته است.
تنها راه شناختن خدا اين است كه او را با او از راه خود او بشناسد. هر كس او را بوسيله غير او بشناسد در حقيقت او را نشناخته، بلكه همان غير او را شناخته است. چــون ميان خــدا و خــلايــق واسطـهاى نيست كه او را بوسيله آن واسطه بشناسند!»
اين روايت معرفت خداى را براى هر موجودى كه داراى درك است هرچند دركش ناچيز باشد اثبات مىكند، و آن را به آدميان انحصار نمىدهد، چون ملاك اين
1) الميــــــــــــــــــــــــزان، ج 16، ص 261
معرفت و راه آن را فكر ندانسته تا در نتيجه مخصوص آدميان باشد و صريحا مىرساند انحصــار دادن معـرفت را به فكـر و استـدلال خود جهل به خدا و شرك خفى به اوست .
تعلق گرفتن معرفت انسان به چيزى همان چيز است، همچنان كه ادراك چيزى عبارت است از تعلق گرفتن معرفت ما به آن چيز. مثلاً شخصى كه از جلو ما عبور مىكند و ما او را در ذهن خود تصور مىكنيم، اين صورتى كه از آن شخص در ذهن ما مرتسم مىشود واسطه ميان ما و درك اوست، در عين اين كه به وجهى عين او نيست بــوجــه ديگــر عيــن اوســت زيــرا اگــر عيــن او نبــاشــد لازمهاش اين است كه ما او را نــديــده و درك نكــرده بــاشيـم و در نتيجــه تمــامى علـوم ما جهل بوده باشد.
اين حرف در معرفت خدا جريان ندارد زيرا ميان ما و خداى تعالى چيزى واسطه نيست و در نتيجه ما آن طور كه آن شخص را درك مىكرديم و به وى معرفت به هم مىرسانديم نمىتــوانيــم به خــداونــد معــرفــت به هم بــرســانيــم، مگر اين كه او را با خود بشناسيم.
كسى كه ادعا مىكند خداى تعالى را بوسيله تفكرات و تصور و تصديق يا بوسيله آيات خارجى شناخته در حقيقت به شرك خفى مبتلا شده چون قائل بوجود واسطهاى بين خدا و خلق شده، بواسطهاى كه نه خداست و نه خلق خدا و معلوم است كه چنين چيــزى بــايـد مستقل از خدا باشد كه خدايى مانند خداى تعالى و شريك او خواهد بود.
اگر خداى تعالى به ذات خود شناخته شد كه بهتر وگرنه به هيچ وسيله و واسطه ديگرى شناخته نمىشود و چون خداوند به طور مسلم قابل شناختن است پس او شنــاختــه بــه ذات خــويش اســت، يعنى معــروفيت او و ذات او يــك چيــز است و چون محال است كه شناخته نشود لذا ثبوت ذات او عين ثبوت شنـاخته شــدن اوســت.
در روايت بالا بعيد نيست مقصود امام صادق عليهالسلام از كلمه حجاب همان واسطههايى باشد كه فرض كرديم فاصله ميان خدا و عارف به او قرار گيرد. مراد به صورت، صورت ذهنى باشد كه هميشه توأم با اوصاف محسوس از قبيل اشكال و مقادير است. و مراد به مثال، معانى عقلى غيرمحسوس باشد. به هر حال روايت علوم فكرى را شامل است و روايــات در ايـن كـه علم فكرى به خداى تعالى احاطه پيدا نمىكند بسيار زياد است.(1)
1) الميـــــــــــــــــــــــزان، ج 16، ص 125
« يَسْـأَلُونَـكَ عَـنِ الْخَمْــرِ وَ الْمَيْسِــرِ قُــلْ فيهِمــا اِثْــمٌ كَبيـرٌ...!» (219 / بقره)
« دربــاره شــراب و قمــار از تــو سؤال مىكنند، بگو: در آنها گناه و زيان بـزرگى است...!»
اصل معناى «خَمْر» پوشاندن و مستور كردن است و از آن جهت به اين نام ناميده شده كه عقل را مستور مىكند و نمىگذارد خير و شرّ و زشت و زيبا را تشخيص بدهد.
«اِثْــم» آن حــالتــى اســت در عقــل يــا در مــوجـودى از مــوجــودات خــارجى كــه مــوجـــب عقــــبافتــــادگى انســـــان از رسيــدن بــه خيــــرات مىشـــود.
زيانهاى بهداشتى و آثار سوء شرابخورى در معده، رودهها، جگر، شش، سلسله اعصــاب، شــريــانها، قلــب و حــواس انســان مانند قوه باصره و ذائقه مسلم است.
مضــرات اخــلاقى آن مــاننــد بــدخلقــى، بــد زبــانى، انــواع و اقســام جنــايــات و خونريزىها، افشاء اسرار، هتك حرمتها، پشت پازدن به همه قوانين و نواميسى كه پايه سعادت و مايه خوشبختى زندگى است، و به خصوص بىعفتى نسبت بهاعراض و اموال و نفوس روشناست .
شخص مست فاقد نيروى خرد و قوه تميز است و از اين رو مانع و زاجرى از هيچ كار زشت و ناهنجارى ندارد. كمتر جنايتى است كه اين مايه پليد به طور مستقيم و يا غيـرمستقيـم در آن تأثير نداشته باشد.
زيــانهــايــى نسبــت بــه قــوه عــاقلـــه و نيــروى دراكـــه دارد و تصرفـاتى در افكـار و انــديشـــههــاى انســان مىنمــايــد و مجـــراى ادراك را چه در حال و چــه بعـــد از آن منحـــرف مىكنــــد.
ايـن از بــزرگتــرين فســادهــا و آثــار شوم خمر است و همه مفاسد ديگر هم از همينجا سرچشمهمىگيرد.
آئين اسلام پايه احكام خود را بر نگهدارى و تقويت عقل سليم قرار داده و از هر چيزى كه عمل آن را باطل مىسازد، مانند مى و قمار و تقلّب و دروغ و غيره اكيدا منع نموده است. از چيزهايى كه بيش از هر چيز با حكومت عقل سليم و فرمانروايى مطلق آن مخــالف اســت در بيــن كـارها، مىگسارى و در بين گفتارها، دروغگويى است.(1)
1) الميــــــــزان، ج 3، ص 279
«...ثُمَّ لاَتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ اَيْديهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ اَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمآئِلِهِمْ...!» (17 / اعراف)
«...آنگاه از جلو رويشان و از پشت سرشان و از راستشان و از چپشان به آنان مىتـازم و بيشتــرشــان را سپــاسگـزار نخــــواهــى يــافــت»
عبارت فوق حكايت قول شيطان است.از آن استفاده مىشود كه وى نخست در عواطف نفسانى انسان يعنى در بيم و اميد او، در آمال و آرزوهاى او، در شهوت و غضب او تصـرّف نموده و آنگاه در اراده و افكارى كه از اين عواطف برمىخيزد تصرف مىكند.
معنى آيه « قالَ رَبِّ بِما اَغْوَيْتَنى لاُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الاَرْضِ...!» (39 / حجر)، اين است كه شيطان مىگويد: من امور باطل و زشتىها و پليدىها را از راه ميل و رغبتى كه عواطف بشرى به آن دارد در نظر آنان زينت داده، و به همين وسيله گمراهشان مىكنم. مثلاً زنا را كه يكى از گناهان است از آنجايى كه مطابق ميل شهوانى اوست در نظرش اين قدر زينت مىدهم، تا به تدريج از اهميّت محذور و زشتىآن كاسته و همچنين مىكاهم تا يكباره تصديق به خوبى آن نموده و مرتكبش شود.
آيات ديگر نيز نشان مىدهد كه ميدان عمل تاخت و تاز شيطان همانا ادراك انسانى و ابزار كار او عواطف و احساسات بشرى است. و به شهادت آيه «...اَلْوَسْواسِ الْخَنّاسِ. اَلَّـذى يُوَسْوِسُ فى صُدوُرِ النّاسِ!» (4 و5 / ناس) اوهام كــاذب و افكار باطل را شيطان در نفس انســان القــاء مىكند.
البتـــه ايــن القــائــات طــورى نيست كه انســان آن را احســاس كند و ميان آنها و افكـار خودش فرق بگذارد.(1)
«فَريقا هَدَى وَ فَريقا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ...!» (30/ اعراف)
«گروهى را هدايت كرد و گروهى گمراهى بـرايشان راسـت شد...!»
سعادت و شقاوت وقتى در انسان محقق مىشود كه ادراك او فعليت پيدا كرده و مستقر شده باشد و ادراك هم از آنجايى كه مجرد از ماده است قهرا مقيد به قيود ماده و محكوم به احكام آن كه يكى از آنها زمان ـ مقدار حركت ـ است، نيست، بنابراين گو اين كه ما به نظرمان چنين مىرسد كه سعادت بعد از حركت ماده به سوى فعليت موجود
1) الميــــــــــــــزان، ج 15، ص 52
مىشــود، ولكــن حقيقت امــر اين است كه منشأ سعادت يعنى ادراك از آنجايى كه مجرد است مقيــد بــه زمــان نيســت، پس سعــادتــى كه پس از حركت ماده پيدا مىشود عينـا قبـل از حركت نيــز وجــود داشته باشد.
نظير نسبت دادن ما امور حادث را به فعل خداى تعالى، كه اگر خداى را در اين نسبت مقيد به زمان كرده و مىگوييم: «خداوند زيد را در فلان روز آفريده،» و يا مىگوييم: «در فلان تاريخ قوم نوح را هلاك كرد، و يا قوم يونس را نجات داد، و يا رسولاللّه صلىاللهعليهوآله را مبعوث فرمود،» اين تقييد در حقيقت، تقييد از نظر ماست، چون ما در اين نسبتى كه مىدهيم نظرمان به خود حادثه است، و زمان و حركتى را كه منتهى به حدوث آن شده در نظر مىگيريم، وگرنه فعل خداى تعالى مقيد به زمان نيست. مجموع حوادث و همچنين زمان حدوث هر حادثه و ساير قيود و شرايطى را كه دارد او ايجاد كرده، و آنوقت چطور ممكن است عمل خود او مقيد و محدود زمان شود؟ پس اين كه مىگوييم امروز فلان مطلب را درك كردم و يا الساعه فلان چيز را فهميدم، در حقيقت، عمل سلولهاى دماغى و يا عصبى خود را كه امورى مادى هستند مقيد به زمان مىكنيم، وگــرنــه اصــل علــم و ادراك مجــرد است، و بــه روز و ســاعـت مقيــد نمىشــود.
پس از آنجايى كه سعادت و شقاوت انسان از راه تجرد علمى اوست كه مجرد و بيرون از زمان است مىتوان آنها را پيش از امتداد زمان زندگىاش گرفت چنانكه بواسطه ارتبــاط آنهـا بــه اعمـال و حركات انسان مىتوان متأخرتر از آنها گرفت.(1)
« وَ اَوْحـى رَبُّــــكَ اِلَــــى النَّحــــــــلِ...!» (68/نحل)
« و پروردگارت به زنبور عسل الهام كرد كه...!»
الهام به معناى القاءِ معنا در فهم حيوان از طريق غريزه و هم از طريق وحى است. همچنانكه ورود معنا در نفس انسان از طريق رؤيا و همچنين از طريق وسوسه و يا اشاره، همه از وحى است. در كلام خداى تعالى هم در همه اين معانى استعمال شده است. يكجا در القاء در فهم حيوان از راه غريزه استعمال كرده و فرموده: «پروردگارت به زنبور عسل الهام كرد!» و در القاء از باب رؤيا استعمال كرده و فرموده: «به مادر موسى الهام كرديم!» و در وسوسه استعمال كرده و فرموده: «شياطين به پيروان خود وسوسه مىكنند!» و در القاء از باب اشاره استعمال كرده و فرموده: «به آنها اشارت كرد كه صبح و
1) الميــــــــــــــــــزان، ج 15، ص 139
شام او را تسبيح گوييد!»
(چيزى كه هست ادب دينى چنين رسم كرده كه وحــى جــز بــه كــلامى كـه بــر انبيـــاء و رســل القــاء مىشــود اطـــلاق نگردد!) معناى اين كه فرمود: «پروردگارت به زنبور عسل الهام كرد!» اين است كه خداوند به زنبور عسل از راه غــريــزى كه در بنيــه او قــرار داده الهــام كــرده است. داســتان زنبــور عســل و نظــامى كه در حيــات اجتمـاعى خـود و سيـرهاش و طبيعتـش دارد امرى است عجيــــب و حيـــــرتآور.(1)
1) الميــــــــزان، ج 24، ص 180
«...وَ اَوْجَـــــــسَ مِنْهُـــــــمْ خِيْفَـــــــةً... !» (70/ هود)
«...از ايشان احساس ترس كرد... !»
ايــن جملــه كنــايه بــه شمــار مىرود: گويى راهيابى و خطور ترس در جان آدمى صدايى به همراه دارد كــه بــا قلــب شنيــده مىشــود و مــراد ايــن است كه (ابـراهيــم عليهالسلام در دل خـــــود احســاس تــرس كـرد!)
خدا به ابراهيم نسبت احساس ترس مىدهد و اين با مقام نبوت كه ملازم با عصمت الهى و نگهدارى پيغمبر از معصيت و رذايل اخلاقى است، منافات ندارد، زيرا مطلق خوف كه تأثر نفسانى در برابر مشاهده چيزهاى ناپسند است و شخص را برمىانگيزد كه از آن چيز احتراز جويد و مبادرت به دفع آن كند از رذايل به شمار نمىرود و بلكه «رَذيله» آن تأثرى است كه موجب از بين رفتن مقاومت نفس و ظهور ناتوانى و جزع و فزع و غفلت از چارهانديشى براى از بينبردن پيشآمد ناگوار شود و اين صفت را «جُبن» مىنامند كه در مقــابــل، اگــر شخــص مطلقــا از مشــاهــده پيش آمــد ناپسند متــأثــر نشود اين صفــت را «تَهَــوُّر» مىنــامنــد و بـه هيــچ وجـــه فضيلت نيست.
زيرا خداوند اين حالات نفسانى را كه در نهان آدميان پديد مىآيد و از جمله، تأثر و انفعال از مشاهده حوادث نامطلوب و بد و همچنين اشتياق و تمايل و محبت و جز آن كه از مشاهده چيزهاى مطلوب و خوب پديدار مىشود هيچكدام را عبث و باطل
نيافريده، زيرا جلب خير و نفع و دفع شرّ و ضرر از جمله مسايلى است، كه انواع فراوان موجودات به آن سرشته شدهاند و نظام عمومى چرخ هستى بر گرد آن مىچرخد.
و چون اين نوع كه انسان نام دارد در مسير ادامه زندگى خود با شعور و اراده راه مىسپارد پس كار جلب و دفع او نيز از شعور و ارادهاش سرچشمه مىگيرد و اراده او نيز جز بر اثر تأثر نفسانى تحقق نمىپذيرد و اين تأثر اگر جنبه دوستى داشته باشد «ميل» و «شهوت» ناميده مىشود و اگر جنبه دشمنى و كراهت داشته باشد «ترس و لرز» و «خوف و وجل» نام دارد و چون احيانا اين حالات نفسانى باطنى آدمى را به افراط و تفريط مىكشد از اين رو بر انسان لازم و واجب است كه به نحوى شايسته به دفع ضرر از خود قيام كند و اين فضيلت را «شجاعت» نامند و نيز بايد در مقام جلب منفعت آنگونه كه بايد به فعاليت پردازد و اين فضيلت را «عفت» گويند، و اين دوصفت حد اعتدال ما بين افراط و تفريطند.
ولى اگر آدمى داراى تأثر نباشد يعنى در مقام دفع ضرر خود را به هلاكت صريح افكند «تَهَوُّر» و يا هيچگاه در مقام جلب خير و شهوت، خود را به طرف شىء مطلوب نكشاند «خَمُول- گمنامي و بي نامي» و يا اگر تأثّر شخصى به اندازهاى نيرومند باشد كه خود را فراموش كند و از تدبير و رأى واجب خويش غافل گردد و از هر شبحى كه به نظرش آيد بهعنوان دفع ضرر به جزع درآيد «جُبْن» و يا در مقام شهوت هر چه دلش خواست و مطابق شهوتش بود همچون چهارپايى كه روى علف مىافتد بر روى آن افتد «شَرَه- حريص»، و همه اينها در شمار رذايل است.
خدا به انبياء خود ملكه عصمت ارزانى داشته و عصمت در دل پيغمبران، فضيلت شجاعت را تثبيت مىكند نه تهور را و شجاعت ضد خوف نيست زيرا خوف عبارت است از مطلق تأثر در قبال مشاهده چيزهاى ناپسند كه آدمى را براى دفع ضرر فرامىخواند. و بلكه شجاعت در مقابل جُبن است. جبن اين است كه تأثّر نفسانى به جايى برسد كه رأى و تــدبيــر شخص را بــاطــل كنـــد و نــاتــوانــى و شكسـت درپى داشته باشد.
«لا تَخَــفْ اِنَّــكَ اَنْـتَ الاَعْلى- نتــرس تـو مسلما پيـروز و بـرتـرى!» (68 / طه)(1)
«...اِنَّ ايَةَ مُلْكِهِ اَنْ يَأْتِيَكُمُ التّابُوتُ فيهِ سَكينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ ... !» (248 / بقره)
«...نشانه پادشاهى وى ايــن است كه صندوق معــروف دوباره به شما برمىگردد تــا آرامشــى از
1) الميــــــــــــــــــزان، ج 20، ص 193
پــروردگـارتـان بـــاشــد و...!»
كلمه «سَكينَة» از ماده سكون است كه خلاف حركت است. اين كلمه در مورد سكون و آرامش قلبــى استعمــال مىشــود، معنــايش قرار گرفتن دل و نداشتن اضطراب باطنى در تصميــم و اراده اســت .
ممكن است از كلام خداى تعالى در آيات ديگر استفاده كرد كه مراد به سكينت، روحى است الهى، و چيزى است كه مستلزم آن روح الهى است. امرى است از خداىتعالى كه باعث سكينت قلب و استقرار و آرامش نفس و محكمى دل مىشود. (معلوم است كه اين توجيه باعث نمىشود كه كلام از معناى ظاهرىاش بيرون شود و كلمــه سكينــت كــه بـــه معنــاى سكـــون قلــب و عـــدم اضطــراب آن اســـت در روح الهـى استعمال شده باشد.)
همچنان كه حال انسان حكيم اين چنين است، (البته منظور ما از حكيم دارنده حكمت اخــلاقــى اســت،) كه هر كــارى مىكنــد با عزم مىكند. و خداى سبحان اين حالت را از خواص ايمــان كــامــل قـرار داده و آن را از مــواهــب بــزرگ خــوانــده اســـت .
آدمى به غريزه فطرى خود كارهايى كه مىكند ناشى از تعقل قبلى مىكند، يعنى قبل از انجــام هر كــارى در عقــل خــود مقدمات آن را مىچيند، و طورى مىچيند كه وقتى عمل را انجام دهد مشتمل بر مصالح باشد، و در سعادتش تأثير خوبى بگذارد، و سعادت اجتماعىاش را به قدر خودش تأمين كند، و آنگاه بعد از رديف كردن مقدمات در فكر و عقل، عمل را طــورى كه نقشــهاش را كشيــده انجــام مىدهــد، و در انجامش آنچــه بــايــد بكنـد و آنچــه نبــايــد بكنــد رعــايت مىنمايد.
اين عمل فكرى وقتى بر طبق اسلوب فطرت آدمى صورت بگيرد، و با در نظر داشتن اين كه انسان نمىخواهد و نمىطلبد مگر چيزى را كه نفع حقيقى در سعادتش داشته باشد، قهرا اين عمل فكرى بر طبق جريانى جارى مىشود كه منتهى به سكونت و آرامش خاطرش باشد و خلاصه قبل از هر عمل نقش آن را طورى مىچيند كه در هنگام انجـام عمل بــدون هيــچ اضطــراب و تزلزلى آن را انجـام دهد.
اين وضــع انسانى است داراى حكمت به معناى اخلاقى آن .(1)
1) الميزان، ج 4، ص 138
« وَ الَّذينَ يَصِلُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِه اَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَــوْنَ رَبَّهُــمْ وَ يَخــافُونَ سُـــوءَ الْحِســـــابِ!»(21 / رعد)
« و كســانــى كه آنچــه را خــدا به پيــوستــن آن فــرمــان داده پيــوسته دارند، و از خداى خويش بتــرسنــد، و از بــدى حســاب بيــم دارند!»
فرق ميان «خشيت» و «خوف» اين است كه خشيت به معناى تأثر قلب از روى آوردن شـــــــرّ و يا نظيــــــر آن است.
خوف به معناى تأثر عملى انسان است، به اين كه از ترس، در مقام اقدام برآمده، وسايل گريز از شرّ و محذور را هم فراهم سازد، هرچند كه در دل متأثر نگشته و دچار هــراس نشــده بـاشــد و لذا مىبينيم خداى سبحان در توصيف انبياء عليهمالسلام مىفرمايد:
«وَ لا يَخْشَوْنَ اَحَدا اِلاَّ اللّهَ - و نمىترسند از احدى مگر خدا!»(39 / احزاب) و ترس غير از خدا را از آنان نفى مىكند و حال آن كه خوف را در بسيارى از جاها براى آنان اثبات مىكند، از آن جمله مىفرمايد: « فَاَوْجَسَ فى نَفْسِهِ خيفَةً مُوسى - موسى در خود احسـاس تــــرس نمــود.» (67 / طه)
راغب گفته است: خشيت خوفى است كه توأم با تعظيم و بيشتر اوقات از دانايى ناشى مىشود، و لذا خداى سبحان آن را به علما اختصاص داده و مىفرمايد: « اِنَّما يَخْشَــى اللّــهَ مِــنْ عِبــادِهِ الْعُلَمــاءُ - تنهــا بندگان عالم و آگاه از عظمت خــدا ، از او مىترسند !» (28/ فاطر).(1)
انسانى كه در زندگىاش فرو رفته در ماديات و تابع هوى و هوس خود باشد، چنين انسانى همواره در مقدمه چينىهاى فكرى خود دچار خبط مىشود. چون نافع واقعى و خيالى در دلش مختلط شده، و نمىتواند آن دو را از هم جدا كند. مسايل خيالى با آن زرق و برقى كه در خيالات هست در مسايل فكرى و جدى او مداخله مىكند، و گاهى باعث انحراف او از سنن صواب مىشود، و گاهى ديگر باعث تردد و اضطرابش مىشود، به طورى كه نتواند در عزم خود تصميم بگيرد و به طور جدى اقدام نمايد، و در
1) الميـــــــزان، ج 22، ص 245
نتيجه شدايد و گرفتارىهايش را تحمل كند.
اما كسى كه داراى ايمان به خداى تعالى است. تكيه به پايگاهى دارد كه هيچ حادثه و گرفتارى تكانش نمىدهد و به ركنى وابسته است كه انهدام نمىپذيرد و چنين كسى امور خود را بر پايه معارفى بنا نهاده كه شك و اضطراب قبول نمىكند، و در اعمالش با روحيهاى اقدام مىكند كه از تكليف الهى صددرصد صحيح منشأ گرفته و او هيچ سرنوشتى را به دست خود نمىداند تا از فوت آن بترسد و يا از فقدانش اندوهناك گردد و يا در تشخيص خير و شرّ دچار اضطراب شود .
ولــى غيــرمــؤمـن كــه بــراى خــود ولــى نمىشنــاســد كســى را كه عهدهدار امــورش بــاشــد نــدارد، بلكــه خيــر و شــرّ خود را به دست خودش مىداند و خودش را هم كه گفتيم چه وضعى دارد، پس او در همــه عمــر در ميان ظلمت افكارى كــه از هــر ســو بر او هجوم مىآورد قرار دارد، افكارى از سوى هواهاى نفسانى، افكــارى از نــاحيــه خيالهاى باطل و افكارى از ناحيه احساسات شوم. اينجاست كه معنى آيــات زيــر را بــه درستــى درك مىكنيم:
« اَللّهُ وَلِىُّ الَّذينَ امَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَىالنُّورِ... - خدا سرپرست آنهايى است كه ايمان آوردهاند و ايشان را از ظلمتها به سوى نور بيرون مىآورد، كسانى كه ســرپــرست آنها شيطان است همان شيطان آنها را از نور به سوى ظلمت بيرون مىكشد!» (257 / بقره)(1)
« اِنَّ الاِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعا...! » (19 ـ 21 / معارج)
« انســان به منظــور رسيــدنش به كمــال حــريص خلــق شــده، در برابر شر به جزع درمىآيد، و از رساندن خير به ديگران دريغ مىنمايد، مگــر نمازگزارانى، كــــه بــر ايــن كــار خــود مـــــداومـت دارنـــد، و... !»
حرصى كه جبلى انسان است، حرص بر هر چيزى نيست، كه چه خير باشد و چه شرّ، چه نافع باشد و چه ضارّ نسبت به آن حرص بورزد، بلكه تنها حريص بر خير و نافع است، آن هم نه هر چيزى و نافعى بلكه خير و نافعى كه براى خودش و در رابطه با او خير، چون شرّ خلاف خير است و اضطراب هم خلاف حرص، و نيز لازمه اين حرص آن است كه وقتى به خيرى رسيد خود را بر ديگران مقدم داشته، و از دادن آن به ديگران
1) الميزان، ج 4، ص 139
امتناع بورزد، مگر در جايى كه اگر كاسهاى مىدهد قدح بگيرد. پس جزع در هنگام برخورد با شرّ و منع از خير در هنگام رسيدن به آن از لوازم هلع و شدت حرص است. اين هلع كه انسان مجبور بر آن است ـ و خود از فروع حب ذات است ـ به خودى خود از رذايل اخلاقى نيست و تنها وسيلهاى است كه انسان را دعوت مىكند به اين كه خود را به سعادت و كمال وجودش برساند. حرص وقتى بد مىشود كه انسان آن را بد كند و درست تــدبيــر نكنــد و در هــر جــا كــه پيــش آمــد مصــرف كند، چه سزاوار باشد و چه نباشد، چه حق باشد و چه غير حق.
هر انسانى در همان آغاز تولدش، و در عهد كودكى و قبل از رشد و بلوغش مجهز به حرص شديد هست، و اين حرص شديد بر خير صفتى است كمالى كه اگر نبود به دنبال كمال و جلب خير و دفع شرّ از خود برنمىآمـد.
چــون بــه حــد بلــوغ و رشــد رسيــد به يــك جهــازى ديگــر مجهز مىشود، و آن عبارت است از عقل كه با آن حقايق امور را آن طور كه هست درك مىكنــد، اعتقــاد حــق و عمــل خيــر را تشخيص مىدهــد، آنــوقــت كه حــرص شديد در ايام كودكىاش كه او را به هنگام برخورد با شرّ به جزع درمىآورد و در هنگــام رسيدن به خير از بذل خير جلوگيرش مىشد، مبدل به حرص ديگرى مىشود، و آن حرص شديد به خيـر واقعى و فزع شديد از شرّ اخروى است.
و اما اگر انسان از آنچه عقلش درك مىكند و فطرتش به آن اعتراف مىنمايد روى بگرداند و حرصش بر خير دنيوى كنترل نداشته باشد، خداى تعالى نعمتش را مبدل به نقمت نموده، و آن صفت غريزىاش را كه بر آن غريزه خلقش كرده بود، و آن را وسيله سعادت دنيا و آخرتش قرار داده بود، از او مىگيرد، و مبدل مىكند به وسيله شقاوت و هــلاكتش، تــا او را بــه اعــراض از حــق و جمــع مــال دنيــا و گنجينــه كــردن آن وابـــدارد، و ايــن معنــا همــــان اســت كــه در آيــات متعـــرض آن شــده اســت.
چون حرصى كه منسوب به خداست حرص بر خير واقعى است. و حرصى كه صرف جمع مال و غفلت از خدا مىشود منسوب به خود انسانهاست. اين خود انسان است كه حرص خدادادى را مثل ساير نعمتها به سوء اختيار و كج سليقهگى خود به نقمت مبــدل مىسـازد.(1)
1) الميــزان، ج 39، ص 141
«كــانَ النّــاسُ اُمَّـةً واحِــدَةً فَبَعَــثَ اللّــهُ النَّبِيّيـنَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ...!» (213/بقره)
«مردم يك گروه بودند پس خدا پيغمبران را نويد و بيم دهنده برانگيخت و با ايشــان كتــاب به حــق فــرستــاد تا در ميان مردم درآنچه اختلاف كردهاند حكــم كنــد...!»
قسمتى از علوم و ادراكات انسان، آدمى را با ماده و استعمال آن مربوط مىسازد و از جمله اين انديشهها و دانشها اين است كه: « بايد هر چه را ممكن است در راه كمال استخــدام كــرد!» و بــه عبــارت ديگــر: « بــايــد از هــر چــه ممكــن است استفاده نمــود و بــه هــر وسيلــهاى امكــان داشتــــه بــاشـــد زنــدگــى را ادامــــه داد!»
با اين فكر، انسان شروع مىكند به تصرف در ماده، و آلات و ادوات بىشمارى مىســازد كه با آنهــا تصرفاتش را توسعه داده و به مقاصد خودش در زندگى برسد.
روى همين اصل، انواع تصرفات را در نباتات مىكند و از آنها براى خوراك و پوشاك و مسكن و غيره استفاده مىنمايد.
همچنين انواع و اقسام جانوران را در راه منافع حياتى استخدام كرده و از گوشت و پوست و خون و پشم و كـرك و شاخ و همه چيزشان و همچنين از كارشان بهره مىبرد.
بــه ايــن مقـــدار اكتفــا نكــرده افــراد نــوع خــود را نيــز استخـــدام مىكنـــد و بــه هــر قيمتى كه ممكن است از آنها كار مىكشد و در وجود و افعالشان به هراندازهاى كه ميسر شود تصرف مىكند.
ولى چون هر فردى درصدد استفاده از فرد ديگر و كار كشيدن از ساير انسانهاست ناچار بايد يك سازش و همكارى بين افراد بشر برقرار شود تا در سايه آن همه از همه بهرهمند گردند. اين همان قضاوتى است كه بشر درباره لزوم تمدن و وجود اجتماع تعاونى مىكند كه لازمه آن اين است كه اجتماع به نحوى تشكيل شود كه هر ذيحقى به حق خود برسد و روابط افراد با يكديگر عادلانه باشد و هر كس از ديگرى به ميزانى بهــرهمنــد شــود كه آن ديگر نيز از او به همين مقــدار بهــره مىبــرد. اين قــانــون عدل اجتمــاعى است.
بنابراين، لزوم اجتماع مدنى و عدالت اجتماعى امرى است كه بشر در پذيرفتن آن ناچار است و اگر اين اضطرار و ناچارى نبود هرگز زيربار آن نمىرفت.
و معناى اين كه گفته مىشود: « انسان طبعا مدنى است و به لزوم عدل اجتماعى قضـــاوت مىكنــد!» هميــن است، زيــرا چنــان كه گفتيم اين قانون زائيده اصل استخــدام اســت كــه بشــر به طـور نـاچـارى بدان تن در داده است!
چنانچه اين ناچارى برطرف شود يا هر موقع كه يك دسته نيرومند شوند كمتر رعــايــت زيــردستــان را مىكننــد و عمــلاً موضوع اجتماع تعاونى و عدالت عمومى در ميانشان رو بـــه ضعـــف مىگـــذارد. ما خــود مىبينيـــم كه ملتهاى ضعيف از دست ملّتهاى نيــرومنــد چــه مىكشنــد و چگــونه زيـــر لگـــدهــاى ظالمانهشان خُــرد شــده و جــانشــان به لـــب مىرسد.
اين معنى از آيات قرآنى استفاده مىشود:
ـ انســان ستــم پيشــه و نــادان بــــود، (72 / احزاب)
ـ محققــا انســان آزمنــد آفــريـده شده، (19 / معارج)
ـ محققـــــا انســـــــان ستـــــمپيشــه نــــاسپــــاس اســـت، (34 / ابراهيم)
ـ به راستى انسان همين كه خود را بىنياز ديد سركشى مىكند!(6 و 7 / علق)(1)
1) الميزان،ج 3،ص 166
« قُلْ هُوَ الَّذى اَنْشَأَكُمْ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الاَبْصارَ وَ الاَفْئِدَةَ...!» (23 / ملك)
« بگــو او همــان كســى است كه شمــا را هستــى داد و برايتان گوش و چشم و دل قرار داد ولـــى شكــر شمــا انـــدك اســت!»
منظور از اِنْشاء بشر صرف خلقت او نيست بلكه منظور خلقت بدون سابقه اوست، يعنى حتى در ماده هم سابقه نداشت و در ماده چيزى به نام انسان نبود. در آيه زير خلقت جسم و ماده بشر را سابقهدار مىداند و از پديدآوردن جسم او تعبير به خلقت مىكند ولى وقتى به خود مىرسد از ايجادش تعبير به انشاء نموده و مىفرمايد:
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَاالاِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ...ثُمَّ اَنْشَأْناهُخَلْقا اخَرَ - ما انسان را از چكيدهاى از گل آفريديم، سپس او را نطفه كرده و در جايى محفوظ قرار داديم، سپس نطفه را علقه (خون بسته) خلق كـرديـم، و علقه را مضغه (گوشت جويده شده) خلـق كرديم... و سپس او را موجودى ديگر انشا نموديم... !» (12 تا 14 / مؤمنون) كه از آن فهميدهمىشود، انسان سميع و بصير و متفكّر شدن مضغه، بوسيله تركيب شدن نفس بشر با آن مضغه خلقتى ديگر است، و سنخيتى با خلقت انواع صورتهاى مادّى قبل، يعنى صورت خاكى و گلى و نطفهاى و علقهاى و مضغهاى ندارد. اينها همه اطوارى است كه ماده انسان به خود گرفته، و امّا خود انسان داراى شعور در هيچيك از اين اطــوار وجــود نداشته، و شبيــه هيــچ يك از آنها نيسـت، و اين همان انشاء است.
پس اين كه فرمود: « شما را انشاء كرد!» اشاره است به خلقت انسان و جمله بعدى اشاره شده است به مجهز شدن انسان به جهاز حس و فكر (پنج جهاز براى حس ـ
لامسه و ذائقه و شامه و سامعه، و باصره ؛ و پنج جهاز براى حواس باطنى كه همه ابزار فكــرنــد يعنى ـ حس مشترك، خيال، واهمه، حافظه و متصرفه،) و منظور از جعل، جعل اِنشــايى سَمْــع و بَصَــر و اَفئِــدَة است همچنـــان كه جعل نفس آدمى انشائى است.
منظور از كلمه «اَفئِدَه» كه جمع فوأد يعنى قلب است، نفس متفكر آدمى است كه انسان با اين امتياز از ساير حيوانات ممتاز مىشود.
در اين كه در آخر آيه بشر را عتاب كرده به اين كه « چه كـم است شكرگزاريتان!» دلالت دارد بر اين كه انشاء بشر و ايجاد او و مجهز كردنش به جهاز حس و فكر، از اعظم نعمتهاى الهــى است، كه با هيچ مقياسى نمىتـــوان عظمت آن را انـدازهگيرى كرد.(1)
زنــدگى انســانى يك زنــدگى فكرى است كه جز با «درك» كه «فكر» مىناميم بپانمـىايستــد .
از لوازم بناء زندگى بر فكر اين است كه فكر هر چه صحيحتر و تمامتر باشد زندگى بهتر و محكمتر خواهد بود. بنابراين، زندگى با ارزش ـ به هر سنت و آئينى كه پابند باشيم و در هر راه رفته شده و يا ابتدايى كه قدم برداريم ـ مربوط به فكر با ارزش بوده مبتنى به آن است و به هر اندازه كه فكر مستقيم باشد زندگى هم ارزش و استقامت خــواهـد داشت.
خداوند در كتاب كريمش با راههاى مختلف و روشهاى گوناگون همين مطلب را تذكر داده است:
ـ « آيـــا كســـى كه مــرده بــود و مــا زنــدهاش كرده و بــرايش نــورى قــرار داديم كه با آن در ميــــان مـــردم راه بــــرود، ماننــد كســـى است كـــه مثلش در تــاريكـــىها بـــوده و از آن بيــرون نمىشــود... !» (122 / انعـــام)
ـ « آيا دانايان و نادانـان يكساناند؟» (9 / زمر)
ـ « خداوند اهل ايمان از شما را و كسانى را كه دانايى داده شدهاند درجاتى بالا مىبرد !»(11 / مجادله)
ـ « آن بندگان مراكه گفتار را گوشنموده و بهترش را پيروى كنند بشارت ده!»
(17 و 18 / زمر)
1) الميزان، ج 39، ص 40
دراين باره آيات زيادى است و احتياج به ذكر همه آنها نيست. به هر حال دستور قــرآن و دعوتش بهفكــر صحيح و راه علم شك ندارد.
علاوهبراين قرآن تذكر مىدهد راهى را كه راهنمايى مىكند يكى از راههاى فكرى است. خدا مىفرمايد:
«همانا اين قرآن به آنچه كه صوابتر است هدايت مىكند!» (9 / اسراء)
يعنى به آئين يا ملت يا راهى كه صوابتر است. به هر حال آن يك «صراط» حياتى است كه صوابتر بودن آن مربوط به صوابتر بودن راه فكرى آن است. و مىفرمايد:
« ... همانا شما را از خداوند نور و كتاب روشنى آمد كه خدا با آن پيروان رضايت خود را به راههاى سلامتى راهنمايى مىفرمايد و از تاريكىها به سوى نور بيرون مىآورد و به سوى «صراط» مستقيم هدايت مىكند!»(15و16/مائده)
و «صراط مستقيم» راه روشنى است كه اختلاف نــداشتــه و تخلــف هــم ندارد. يعنــى با حقى كه مطلوب ماست تناقض نداشته و بـــرخــى از اجـــزايش بــا بـــرخ ديگــــر نيــز تنــاقضى نــدارنــد!(1)
(علوم عملى انسان)
« عَلَّمَ الاِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ !» (5/علق)
« ياد داد به انسان چيزهايىرا كه قبلاً آگاهى نداشت ! »
هرگاه ذهن خود را كاملاً خالى كرده و به انسان، اين موجود زمينى كه با نيروهاى فكر و اراده فعاليت مىكند، توجه نماييد و خود را چنان فرض كنيد كه براى نخستين بار او را ديــده و در احــوالش دقــت مىكنيــد خــواهيــد ديد كه بين يك انسان و بين كارهاى حيـــاتىاش بــه انـــدازهاى فكـــر و ادراك واسطـــه شــده كه كثــرت و وسعــت آنهــا عقـــل را بــه حيــرت و دهشــت مىانــــدازد.
عواملى كه در پيدايش اين علوم و تركيب شدن آنها با يكديگر و جدا شدن آنها از هم مؤثر است عبارت است از حواس ظــاهــرى (مانند ديدن و شنيدن و چشيدن و غيره) و حــواس بـاطنى (مانند واهمه و حـــافظــه و تفكــر و غيــره.)
نيروى فكر در ادراكات ديگر تصرف كرده و آنها را تجزيه و تركيب مىنمايد و بعد
1) الميــــــــــــــــــــــزان، ج 10، ص 84
از آن نيــــــز تصـــــرفـــات ديگــــــرى انجـــام مىدهــد .
ايـــن مطلـــب واضـــح اســت و هــر كس آن را مىتــوانــد در خـــود و ديگران بيابد. تنها بايد او را متوجه نكاتش ساخت .(1)
قــرآن كــريــم عقــول را بــه استعمــال چيــزى كــه در فطــرت آن جــا دارد و بــه رفتن راهــى كــه بــه حسب طبــع خــود مىشنــاسد و الفت دارد دعوت مىكند.
آن همان ترتيب مطالب معلوم براى كشف مجهولات است. آنچه كه فطرى عقول است اين است كه براى به دست آوردن معلومات واقعى مقدماتى حقيقى و يقينى ترتيب دهد ـ كه برهان منطقى همين است ـ و در چيزهايى كه به عمل ارتباط دارد چون سعادت و شقاوت و خير و شر و سود و زيان و چيزهايى كه بايد اختيار و عمل شود و آنها كه بايد ترك گردد كه همان امور اعتبارى است، مقدماتى مشهور و يا مسلم ترتيب دهد ـ كه همان جدل منطقى است ـ و در موارد خير و شر احتمالى كه گمانى به خوبى و بدى آن داشته يقينى نيست، براى ارشاد و راهنمايى به يك خير و شرّ گمانى، مقدماتى ظنى و گمانى به كار برد و اين همان مـوعظـه و پنـد است ـ كه در منطق خطابه خوانده مىشود.
خــداونــد مىفــرمــايــد:
« اُدْعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَاَحْسَنُ - بخــوان بــه ســوى راه خــدايــت، با حكمــت و موعظه خوب و بــا آنــان به وجــه بهتــرى جــــدل كــن!» (125 / نحل)
ظــاهــرا منظـــور از حكمـــت بــرهـــان اســت.(2)
در قرآن شريف فكر صحيح و صوابى را كه به آن اصرار دارد معين نفرموده است. تنهــا بــه آنچــه كــه مــردم بــه حســب عقــلهــاى فطــرى و ادراكات مرتكز در
جـــان خــود مىفهمنــد حــوالــه داده اســت.
شما اگر كتاب الهى را تفحص كامل نموده و در آياتش دقت فرمائيد خواهيد ديد شايد بيش از سىصد آيه وجود دارد كه مردم را به تفكر و تذكر و تعقل دعوت نموده و به پيامبر صلىاللهعليهوآله استدلالى را براى اثبات حقى و يا از بين بردن باطلى مىآموزد: مانند آيه: « ... بگــو اگــر خــدا بخواهد عيسى را هلاك كند چه كسى از خداوند مالك چيزى است... !» (17 / مائده) ( يا استــدلالهــايى را از پيامبران و اولياء خود چون نوح و ابراهيم و موسى و لقمان و مــؤمــن آلفــرعــون و... نقــل مىكند، مانند:
« پيغمبرانشان گفتند مگــر در خــدا، ايجـــادكننـده آسمــانهــا و زميــن، شكــى هســت؟» (10 / ابراهيم)
« آنگاه كه لقمان به فرزندش موعظه مىكرد و مىگفت پسرم به خدا شرك مياور كه شـرك ستم بــزرگى است !» (13 / لقمان)
« مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را مخفى مىداشت، گفت: آيا مردى را چون مىگــويــد خـــداى مــن «اللّه» اســت مىكشيد؟ و همانا شما را از جانب خدايتان شواهد و دلايــل آورده است!» (28 / غافر).
و يــا از ساحـرهاى فرعون حكايت فرموده:
« گفتنــد ما تــرا اى فــرعــون بر دليـلهاى روشن كه به ما آمده و بر آن كس كه ما را آفريده اختيار نخواهيم كرد تو هر چه حكم مىكنى بكن! تو تنها اين زندگى دنيايى را حكم نمــوده و مىگـذرانى!» (72 / طه)
خداوند در قرآن خود و حتى در يك آيه نيز بندگان خود را امر نفرموده كه نفهميده به قرآن و يا به هر چيزى كه از جانب اوست ايمان آورند و يا راهى را كورانه به پيمايند. حتى قوانين و احكامى كه براى بندگان خود وضع كرده و عقل بشرى به تفصيل ملاكهاى آنها را درك نمىكند و نيز به چيزهايى كه در مجراى احتياجات قرار دارد علت آورده است. مانند:
« اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَـــذِكْــرُ اللّهِ اَكْبَرُ - همانا نماز از بد كارى و منكرات جلوگيرى مىكند، و ياد خدا بزرگتر است!» (45 / عنكبوت)
« بـــر شمـــا نــوشتـــه شــده روزه، همــانطــور كــه بــر پيشينيــان شما نوشته شـد، اميــد آن كــه شمـا پرهيزكارى كنيـد!» (183 / بقره)
« خدا نمىخواهد بر شما حرجى قرار دهد ولى مىخواهد شما را پاك كند و نعمت خود بر شما تمام نمايد اميد آن كه سپاس گذاريد!» (6 / مائده)
اين ادراك عقلى، يعنى راه فكر صحيحى كه قرآن بدان حواله مىدهد و آنچه از
حق و خير و نفعى كه امر مىكند، و باطل و شر و ضررى كه نهى مىكند همه را بر آن مبتنى مىســازد همــان است كه مــا به عنوان خلقت و فطرت مىشناسيم و تغيير و تبديل نداشته و حتى دو نفر در آن نزاع و اختلافندارند.(1)
« ... قالَ ما اَظُنُّ اَنْ تَبيدَ هذِه اَبَدا ! »(35/كهف)
« گمان نمىكنم اين باغ تا ابد از بينبرود! »
معنــاى جملـــه مــزبــور ايــن اســت كــه بقــاء ايــن بــاغ و دوام آن از چيــزهــايى اســت كــه نفــس بــدان اطمينــان دارد، و در آن هيــچ تــرديــدى نمىكنــد تــا به فكــر نـابـودى آن بيفتـد و احتمــالش را بــدهــد.
اين جريان نمودار حال آدمى است، مىفهماند كه به طور كلى دل آدمى به چيزهايى كه فانى مىشود تعلق نمىگيرد، و اگر تعلق نگيرد نه از آن جهت است كه تغيير و زوال مىپــذيــرد، بلكــه از ايــن جهــت اســت كــه در آن بــويــى از بقـا استشمام مىكند.
هر كسى به قدر فهمش نسبت به بقاء و زوال اشياء فكر مىكند. در هر چيزى هر قدر بقــا ببينــد بــه همــان مقــدار مجـذوب آن مىشـود و به فنا و زوال آن توجه نمىكند.
سبب همه اينها آن فطرتى است كه خدا در نهاد او به وديعه گذاشته كه نسبت به زينت دنيا علاقهمند باشد تا او را از اين راه آزمايش كند. اگر آدمى به ياد خدا باشد البته دنيا و آنچه در آن است آن طور كه هست مىبيند ولى اگر از ياد پروردگارش اعراض كند به خودش و به زينت دنيوى دل بسته و به وضع حاضرى كه مشاهده مىكند تعلق مىبنــدد و جــاذبــهاى كه در اين امور هست كار او را بدانجا منتهى مىكند كه نسبت بــه آنهــا جمـــود بــه خــرج داده و ديگـــر تــوجهـى به فنـا و زوال آنهــا نمىكنــد.
اين وضع مردم دنيا زده است كه همواره آراء متناقض از خود نشان مىدهند. بدين معنى كه كارهايى مىكنند كه هوى و هوسشان آن را تصديق مىكند و عقل و فطرتشان آن را تكــذيـب مىكنــــد.(2)
ممكن است گفته شود راه تفكر منطقى از هر كسى، كافر و مؤمن، فاسق و باتقوى، ساخته است، معناى آياتى كه خداوند علم پسنديده و تذكر صحيح را از غير اهل تقوى و پيروى شرع نفى نموده است چيست؟ چون آيه «...متذكر نمىشود جز آن كه به سوى خدا باز گردد!» (13 / غافر) يا آيه «...و آن كه از خدا پرهيزكارى كند خداوند برايش راه بيرونى قرار مىدهــد!» (2 / طلاق) و آيــه: « از آن كه به ذكر ما پشت كرده و جز زندگى دنيا اراده ندارد روبگردان اين منتهاى سير اينان از علم است همانا خداوند به آن كس كه از راهش گم گشته داناتر است و او به آنان كه هدايت يافتند داناتر است!» (29 و 30 / نجم) و رواياتى هم كه مىرســاند علــم ســودمنــد تنهــا بــا عمل صـالـح به دست مىآيـد بسيـار است.
گرچه جاى انكار نيست كه در قرآن و روايات، تقوى در علم معتبر شمرده شده است ولى اين نه براى اين است كه در برابر تفكر منطقى كه فطرى بوده و انسان ناچار آن را بكار مىبرد براى تقوى و يا تقوايى كه با تذكر باشد راه مستقل و عليحدهاى قرار داده شود. اگر چنين بود تمام استدلالهاى قرآن در برابر كفار كه پيروى حق نمىكنند و نمىفهمنــد تقـوى چيست بيهوده مىشد.
اعتبــار تقــوى بــراى اين است كه نفس انســان را كه داراى نيــروى ادراك است به حال مستقيم فطـرى خــود بـرگـرداند.
قــرآن مجيــد همـه اين بحــث را در آيــات زيــر خــلاصــه كــرده و مىفـرمايد:
«وَ اقْصِـدْ فـى مَشْيِــكَ - در راه خود مقتصد باش!» (19 / لقمان) كه اقتصاد كنايه از ميانهروى در روش زندگى است و فرمود:
«اِنْ تَتَّقُــوا اللّــهَ يَجْعَــلْ لَكُمْ فُرْقانا- اگر از خدا پرهيزكارى كنيد خدا برايتان قوه تميــــــز قــــرار مـىدهـــد!»(29 / انفال)
« وَتَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا اوُلِى الاَلْبابِ - توشه بگيريد و همانا بهترين توشه تقوى است و از من تقوى و پرهيزكارى كنيد اى فهميدهها !» (197 / بقره)
يعنى چون شما صــاحبــان مغــز و فكــريد و در كار مغز خود به تقوى احتياج داريد. (واللّه اعلم)
« وَ نَفْسٍ وَ ماسَوّيها. فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها. قَدْاَفْلَحَ مَنْ زَكّيها. وَ قَدْ خابَ مَنْ
دَسّها - سوگند به روان و آن كه روان را درست كرده و بدكارى و پرهيزكاريش را بدو الهام نموده، هر كه روان را تصفيه نمود رستگار است و هر كه آن را بيالود زيان كرده است. (7تا10 / شمس)
در جاى ديگر تذكر داده است كه پيروى شهوات به گمراهى مىكشد و نيز تذكر داده است كه اسيران قواى غضبى از پيروى حق ممنوع بوده و به راه ضلالت رانده مىشوند و تذكر داده است كه اين در اثر غفلت خودشان از راه حق است. و تذكر داده است كه اين غفلتگران، از حقايق معارف انسانى غافل مىباشند، و دلها و چشمها و گوشهايشان از درك آنچه كه انسان سعادتمند درك مىكند كنار است. اينان با اين حواس خود تنها همان چيزهايى را درك مىكنند كه حيوانات يا گمراهتر از آنان درك مىكنند، همان افكارى كه حيوانات چــرنــده و زيــان رســانــان و درنــده داشتـه و بدان ميل دارند.
از آن چه گذشت روشن شد كه قرآن كريم به خاطر استقامت فكر و صواب بودن علم و خالى بودنش از خيالات حيوانى و القائات شيطانى است، كه تقوى را در تفكّر و تعقّل شـــرط دانستــه اســـت، ـ نــه ايــن كــه در مقــابــل تفكــر منطقــى، تقوى را هم چــون تـذكّـر راه مستقــل و عليحــدهاى بــدانــد.(1)
«... قــالَ امَنْتُــمْ لَــهُ قَبْـلَ اَنْ اذَنَ لَكُمْ ؟»(71 / طـــه)
« فــرعــون بــه ســاحــران گفــت: چرا پيش از آن كــه اجــازهتــان دهــم به دو ايمـــان آورديـــد؟»
اين آيه شريفه حكايت مىكند وضع مردمى را كه تا يك ساعت قبل دلها آكنده از هيبت و ابهت فرعون داشتند، و او را ربّ اعلى مىپنداشتند، و به او سوگند مىخوردند.
ولى بعد از يك ساعت كه حق برايشان روشن گشته، و ديدگانشان باز گرديد، و ناگهان آنچه از فرعون در دل داشتند، و آن عزت و سلطنت كه برايش قائل بودند، يكباره فراموش گشت. ايمان به خدا در عرض يكساعت آنچنان تحولى در دلها به وجود آورد كه رذيله ترس، تملق، پيروى هوش و شيفتگى در برابر سراب زينت زندگى دنيا را به كلى نابود كرده، و در همين مدت كوتاه، عشق به حق و قدم نهادن در تحت ولايت خدا، و اعتزاز به عزت او را جايگزين آن رذايل نمود، ديگر جز آنچه خدا اراده كند ارادهاى ندارند،
1) الميزان، ج 10، ص 104
و ديگر جز از خدا اميدى نداشته، و جز از او نمىترسند.
همه اينها از محاورهاى كه ميان فرعون و ايشان رد و بدل شده، و از مقايسه كلام او و پاسخ ساحران به وى فهميده مىشود، يكسو فرعون است، كه در تاريكى غفلت از مقام پروردگار خود قرار داد و آن چنان مست و مغرور جهل خويش است كه خيال مىكند حق و حقيقت خاضع و پيرو باطل او مىشود، و توقع دارد كه نفوس مردم، با اين كه شعور و داورى جبلى آنهاست ـ بدون اجازه او چيزى را با شعور و دركش درك نكنـــد، و بــىاذن او دلهــا به هيــچ حقــى يقيــن پيــدا نكنــد، لذا با تعجب به ســاحران مىگويد: آيا بدون اجازه من به او ايمان آورديد؟
و يك سو ساحرانى كه ايمان آوردند و به رسيدن به حق موفق گشتند، حق سراپاى وجودشان را احاطه نموده و پاك و خالصشان ساخته بود. به شهود و عيان مىگويند :
« به آن خدايى سوگند كه ما را آفريده، ترا بر آنچه از دلايل كه برخوردهايم معاوضه نمىكنيم و مقــدم نمىداريم !» (72 / طه)
مقصودشان از كلمه «تو را» جسد انسانى و داراى روح فرعون نبوده، بلكه مقصود دنيـاى عـريض و طـويل و مال و منال آن بود كه فرعون بدان مىباليد.(1)
« كَــــــذلِــــــكَ زَيَّنّــــــا لِكُــــــلِّ اُمَّــــــةٍ عَمَلَهُـــــــمْ !»(108/ انعام)
« اين چنين براى هر امّتى عملشان را زينت داديم !»
لذايذ بر چند قسم است: يكى آن لذايذى است كه لذيذ بودن و زيبايى آن طبيعى شىء لذيذ است مانند طعمهاى لذيذى كه در انواع غذاهاست و لذت نكاح و امثال آن. اينگونه لذايذ مستند به خلقت و منسوب به خداى سبحان است و خداوند آن را به منظور سوق دادن اشياء به سوى غايت و هدف تكوينى آنها در آنها قرار داده، و اين كار كسى جز خداى تعالى نيست، و اوست كه هرچيزى را كه آفريده به سوى كمال وجودىاش راهنمايى كرد.
قسم ديگر، لذايذى است فكرى كه هم زندگى دنيوى انسان را اصلاح مىكند و هم نسبت به آخرت او ضررى ندارد. اين قسم نيز مانند قسم اول منسوب به خداى سبحان است، چون التذاذ از اين لذات امرى است فطرى و ناشى مىشود از فطرت سالمى
1) الميزان، ج 27، ص 278
كه دربــارهاش فــرمــود: « ... فِطْرَتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْهــا لا تَبْــديلَ لِخَلْـقِ اللّهِ...!» (30 / روم) يكى از مثالهاى روشن اينگونه لذات ايمان است كه به مقتضاى آيه « حَبَّبَ اِلَيْكُمُ الاْيمانَ وَ زَيَّنَهُ فى قُلُوبِكُمْ !» (7 / حجــرات) خداوند ايمان را محبوب شما گردانيد و در دلهاى شمــا زينتش داد، حــلاوتش را خــدا در دل هــر كه بخــواهــد مىانـــدازد.
قسم سوم، لذاتى است فكرى كه موافق با هوى و مايه بدبختى در دنيا و آخرت است، عبادت را تباه و زندگى طيب را فاسد مىسازد، لذاتى است كه فطرت ساده و سالم مخــالــف آن است، آرى احكام فطرت و افكارى كه از فطــرت منبعــث مىشــود هيــچوقــت با اصل فطرت مخالفت و ناسازگارى ندارد و چون خداى تعالى فطرت انسان را طورى تنظيــم كــرده كــه انســان را به ســوى سعــادتش ســوق دهــد، پس هر حكم و فكرى كه مخالف با فطرت سالم باشد و سعادت آدمى را تأمين نكند از خود فطرت تــرشــح نشــده، و به طــور مسلــم القايى است از القــائــات شيطــان و لغــزشى است روحــى و مستند به شيطان، مانند لــذات مــوهــومى كــه انســان از انــواع فســق و فجـور احساس مىكند، اين گونه لذات را خـداونــد بــه شيطـان نسبـــت داده اســـت.(1)
« كَـذلِـكَ زَيَّنّا لِكُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ !» (108 / انعام)
« مــا بدينسـان بـراى هـــر امتــــى عملشــان را بيــاراستيـم !»
«زينت» هر چيز زيبا و دوستداشتنى است كه ضميمه چيز ديگر شده و به آن زيبايى مىبخشد و مرغوب و محبوب قرار مىدهد. طالب زينت به طمع رسيدن به آن حركت مىكند و در نتيجه از فوائد آن چيز هم منتفع مىشود، مانند لباس كه انسان آن را بــه جهــت زيبــايىاش مىپوشد و ضمنا بدنش نيز از سرما و گرما محفوظ مىماند.
خداى تعالى ارادهاش بر اين تعلق گرفته كه بشر تا مدت معينى در اين دنيا زندگى كرده، و با اعمال قواى فعاله خود اين زندگى متنوع و متحول را ادامه داده و با قواى خود در نفع و ضررهايى كه با حواس ظاهرى خود درك مىكند تصرف نموده و چيزهايى را بخورد، و از آشاميدنىهايى بياشامد، و با حركات مخصوصى عمل نكاح را انجام دهد، و چيزهايى را به صورت لباس درآورده و به تن كند، و آشيانهاى ساخته و در
1) الميزان، ج 14، ص 169
آن مسكن گزيند. خلاصه منافعى را جلب و مضارى را از خود دفع كند.
خداوند براى انسان در جميع اين تصرفات لذايذى قرار داده كه آنها را مىچشد و نتايجى قرار داده كه منتهى اليه همه آن نتايج، نتيجه سعادت واقعى و حقيقى زندگى است. گو اين كه بعضىها غير آن را نيز سعادت حقيقى مىپندارند .
به هر حال انسان در هر عملى كه انجام مىدهد لذتى را در نظر مىگيرد كه يا لذت مادى و بدنى است مانند لذت طعام و شراب و نكاح و امثال آن و يا لذت فكرى است مانند لــذت دواء و لــذت تــرقــى و انس و مدح و فخر و نام نيك و انتقام و ثروت و امنيت و صدها نظاير آن.
اين لذايذ است كه عمل و متعلقات عمل انسان را در نظر انسان زينت مىدهد و خــداونــد هم به وسيلــه همين لذايذ آدمى را تسخير كرده، و اگر اين لذايذ نبود بشر درصدد انجام هيچ عملى برنمــىآمــد و در نتيجــه آن نتــايجــى كه خداوند از خلقت انسان در نظر داشته، و همچنين نتايج تكوينى از قبيل بقاى شخص و دوام نسل حاصل نمىشد. اگر در خوردن و آشاميدن و زناشوئى لذتى نمىبود هيچ وقت انســان حــاضــر نمىشد براى رسيـــدن بــه آن ايــن همـــه رنــج و زحمــت بــدنــى و ناملايمات روحى را تحمل كند، و در نتيجه نظــام زنــدگــى مختــل مىشــد، و افــراد از بين رفته و نـوع بشـر منقرض مىگشت، حكمت تكــويــن و ايجــاد بدون شـك لغـــــو مىگــرديــد.(1)
1) الميزان، ج 14، ص 167
« فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِيّا !» (17 / مريم)
« پس ما روح خود نــزد او فـرستـاديم كه به صورت انسانى تمام عيار بر او مجسم گشت!»
«تَمَثُّل» عبــارت است از ظهــور چيــزى بــراى انســان بــه صورتى كه انسان با آن الفــت دارد و بــا غــرضش از ظهــور مىســازد، مانند ظهــور جبرئيل براى مريم به صــورت بشــرى تمام عيار.
فرق است ميان اين كه حقيقتــى واقعــى به صــورتــى جلــوه كنــد كــه مألوف و معهــود مُدرِك بــاشــد و بــا ادوات ادراك او جــور درآيــد و ميان اين كه اصلاً در خارج حقيقتى وجود نداشته باشد و تنها و تنها صورتى ادراكى و ذهنى داشته باشد كه اين دوّمى سفسطه است نه تمثـل.
روحــى كـه بــه ســوى مــريــم فــرستــاده شـده بود به صورت بشر ممثل شد.
معنــاى تمثل و تجسم روح به صورت بشر اين است كه در حواس بينايى مريم به ايــن صـورت محســوس شــود، وگــرنه در واقـع باز همــان روح است نه بشــر.(1)
1) الميـــــــــــــــــزان، ج 27، ص 61
در قــرآن كــريــم جــز در داستــان مــريـم در آيه فوق كلمه «تمثل» نيامده است.
در آيات بعدى كه در آن جبرئيل خود را براى مردم معرفى مىكند بهترين شاهد است بر اين كه وى در همان حال هم كه به صورت بشر مجسم شده بود باز فرشته بود نه اين كه بشر شده باشد، بلكه فرشتهاى بود به صورت بشر، و مريم او را به صورت بشر ديد. در حاسه و ادراك مريم به آن صورت محسوس شد، نه اين كه واقعا هم به آن صورت درآمده باشد، بلكه در خارج از ادراك وى صورتى غيرصورت بشر داشت. نظير اين آيه در نزول ملائكه كرام به ابراهيم عليهالسلام و بشارت دادن وى به ولادت اسحق، و نزولشان بر لوط عليهالسلام و ظهورشان به صورت بشر است. در روايــات هــم از تمثـــل ابليــس و تمثــل مـــال و اولاد آدمــى در هنگــام مـــرگ و تمثــل اعمــال آدمــى در قبــر و در روز قيامت سخـــن رفته است.
از همين قبيل است تمثلهايى كه در خواب ديــده مىشــود مــاننــد تمثــل دشمن بــه صــورت ســگ و مــار و تمثل همسر به صورت كفش.
آنچه در حقيقت محسوس ماست صورتى از موجود خارجى است نه خود موجود خارجى آنچه حس مىكنيم در حس ما هست و اما محسوس يعنى آن كه از ما و از حس مــا خــارج است هــر حكمــى كه به وسيله حس خود درباره آن مىكنيم ناشى از حس مــا نيست بلكـــه نــاشــى از فكــر مــا و نظــر مــاسـت.(1)
«... وَ يُعَلِّمُـــكَ مِــنْ تَــأْويــلِ الاَحــاديــــثِ...!» (6/يوسف)
«... و تعبير احاديث را تعليمت مىدهد... !»
كلمه «اَحاديث» جمع حديث است، و بسيار مىشود از آن رؤيا را اراده مىكنند، چون در حقيقت رؤيا هم حديث نفس است، چه در عالم خواب امور به صورتهايى در برابر نفس انسان مجسم مىشود، همانطور كه در بيدارى هر گويندهاى مطالب خود را براى گــوش شنــونــدهاش مجســم مىكنــد. پـس رؤيــا هـم مـاننـد بيـدارى
1) الميـــــزان، ج 27، ص 55
حديث است.
اين كه گفته شده خواب صادق حديث و گفتگوى ملائكه است، و رؤياى كاذب گفتگوى شيطان است صحيح نيست، زيرا بسيار رؤياها هست كه نه مستند به ملائكه است و نه به شيطان، مانند رؤياهايى كه از حالت مزاجى شخص بيننده ناشى مىشود.
مثل اين كه شخص دچار تب در خواب مىبيند كه حمام مىكند، يا در هواى گرم در خواب تشنه مىشود و خواب مىبيند كه در استخر آبتنى مىكند و يا دچار سرماى شديد شده و خواب مىبيند كه برف يا تگرگ مىبارد .
منظور از حديث فرشته يا شيطان حديث به معناى تكلم نيست بلكه مراد اين است كه خواب قصه و يا حادثهاى از حوادث را به صورت مناسبى براى انسان مصور و مجسم مىسازد، همانطور كه در بيدارى گويندهاى همان قصه يا حادثه را به صورت لفظ درآورده و شنونده از آن به اصل مراد پى مىبرد.
و نيز حديث ملك و شيطان نظير اين است كه درباره شخصى كه تصميم دارد كار بكند و يا آن را ترك كند مىگوييم: نفس او وى را حديث كرد كه فلان كار را بكند و يا ترك كند. معناى اين حرف اين است كه او تصور كردن يا نكردن آن عمل را نمود. مثل اين كه نفس او به او گفت كه بــر تــو لازم است اين كــار را بكنـى و يا جائز نيست بكنى. معناى اين كه رؤيا از احاديث باشد اين است كه رؤيا براى نائم از قبيل تصور امور است، و عينا مانند تصورى است كه از اخبار و داستانها در موقع شنيدن آن مىكند، پس رؤيا نيز حديث است. حالا يا از فرشته و يا از شيطان و يا از نفس خود انسان. اين است مقصود آنهايى كه مىگويند رؤيا حديث فرشته و يا شيطان است، ولكن حق مطلب ايـن است كه رؤيـا حديث خود نفـس است، به مباشرت و بدون واسطه ملك و يا شيطان.
مقصود از احاديثى كه خداوند تأويل آن را به يوسف عليهالسلام تعليم داده بود اعم از احـــاديث رؤيــاست، و بلكــه مقصــود از آن مطلــق احاديث يعنى مطلق حوادث و وقايعى است كه به تصور انسان درمىآيد، چه آن تصوراتى كه در خواب دارد و چه آنهــايى كه در بيـدارى.
آرى بين حوادث و ريشههاى آنها كه از آن ريشهها منشأ مىگيرند و همچنين غاياتى كه حوادث به آن غايات و نتيجهها منتهى مىشوند اتصالى است كه نمىتوان آن را انكار كرد، و يا ناديده گرفت. و با همين اتصال است كه بعضى با بعضى ديگر مرتبط مىشود، بنابراين ممكن است بندهاى به اذن خدا به اين روابط راه يافته باشد به طورى كــه از هــر حــادثــهاى حــوادث بعــدى و نتيجــهاى را كــه بــدان منتهــى
مــىشـــود بخــوانــد.(1)
« اَللّــهُ يَتَـوَفَّـى الاَنْفُـسَ حيـنَ مَــوْتِها وَ الَّتـى لَــمْ تَمُــتْ فى مَنامِها ...!» (42 / زمر)
« خــداست كه جــانها را در دم مرگ مىگيرد و آنها هم كه نمردهاند در خواب مىگيــرد. پس هــر يــك از جــانهــا كه مــرگش رسيــده بــاشــد نگه مىدارد و آن ديگــر را بــه بــدنش برمـىگــردانــد تــا مـدتــى معيـــن... !»
در آيه فوق مراد از «اَنْفُسْ»، ارواح است، ارواحى كه متعلق به بدنهاست، نه مجموع روح و بدن، چون مجموع روح و بدن كسى در هنگام مرگ گرفته نمىشود، تنها جانها گرفته مىشود، يعنى علاقه روح از بدن قطع مىگردد، و ديگر روح به كار تدبير بدن و دخـــل و تصـــرف در آن نمىپـــــردازد .
مراد به كلمه «موتها» مرگ بدنهاست .
در آخر آيــه خــداى تعــالى هميــن ارواح و انفســى را كه در هنگام خواب نمـردهاند، تفصيــل مىدهــد، و آن را دو قسـم مىكند.
اوّل، آن ارواحى كه قضاى الهى بر مرگشان رانده شده، آن ارواح را كه در ابتداء خــواب گــرفتــه بــود نگــه مـىدارد و ديگــر به بــدنها بــرنمـىگرداند.
دوّم، آن ارواحى كه چنين قضايى بر آنها رانده نشده، آنها را روانه به سوى بدنها مىكند، تا آن كه براى مدتى معين كه منتهىاليه زندگى دنياست زنده بمانند.
و اين كه مدت معين را غايت روانه كردن ارواح قرار داده، خود دليل بر آن است كه مراد به روانه كردن جنس روانه كردن است. بدينمعنا كه بعضى از انفس را يكبار ارسال مىكند و بعضى را دو بار و بعضى را بيشتر و بيشتر تا برسد به آن مدت مقرر .
از ايــن جملــــه، دو نكتــه استفـــاده مىشــــود:
اوّل، اين كه نفس آدمى غير بدن اوست، براى اين كه در هنگام خواب از بدن جدا مىشود، و مستقل از بدن و جـداى از آن زندگى مىكند.
دوّم، اينكه مردن و خوابيدن هردو «توّفى» و قبض روح است. بله اين فرق بين آنها هست كه مرگ قبض روحىاست كه ديگر برگشتى برايش نيست، ولىخواب قبض روحى است كــه ممكــن است روح دوبـــاره برگردد.
1) الميــزان، ج 21، ص 130
مـردم متفكـر از هميــن خــوابيــدن و مــردن متــوجــه مىشــونــد كــه مدبــر امر آنان خـداسـت و روزى همه آنــان به ســوى خــدا برمىگــردند و خداوند سبحان بــه حســاب اعمــالشــان مىرســـــد.(1)
«...قالَ ياَبَـتِ هـذا تَـأْويلُ رُءْيــىَ مِـنْ قَبْـلُ قَـدْ جَعَلَهـا رَبّـى حَقّـا...!» (100 / يوسف)
«...گفت: پــدر جان، ايــن تعبيــر رؤيــاى پيشين من است كه پروردگارم آن را محقــق كرد!»
مردم از قديمالايام كه نمىتوان ابتداى تاريخش را به دست آورد نسبت به امر رؤيا و خواب عنايت زيادى داشتهاند. و در هر قوم و مردمى قوانين و موازين مختلفى براى تعبير خواب بوده كه با آن قوانين خوابها را تعبير و رموز آنها را كشف مىكردهاند و مشكــلات اشــارات آنهــا را حــل مىنمودهاند، و در انتظار خير و شر و يا نفع و ضــررى كــه فــالش را زده بـــودنـــد مـىنشستنـــد.
در قــرآن كــريــم نيــز بــه امــر خــواب اعتنــا شــده، آنجــا كه رؤياى ابراهيم دربــــاره فــــرزنـــدش را آورده و مـىفــرمــــايــد:
« بعد از آن كه با پسرش به «منا» رسيــد گفــت: اى پســرك مــن، در خواب مىبينم كه دارم تو را ذبــح مىكنــم، ببيــن تا نظرت در اينباره چيست؟ گفت: اى پــدرم، بهجــاى آر آن چــه كه مــأمــور شـدى...! » (102 / صـافات) « و مـا، نـدايـش كـردم كه اى ابراهيم رؤياى خــــود را تصــديــق كــردى...!»(104 و 105 / صافات)
و حكايت رؤياى يوسف عليهالسلام را نقل كرده مىفرمايد:
« زمانى كه يوسف به پدرش گفت: اى پدرم در خواب ديدم يازده ستاره و شمس و قمــــر را كه دارنــد بــرايــم سجـــــده مىكننــد... !» (4 / يوسف)
همچنين رؤياى دو رفيق زندانى يوسف عليهالسلام را حكايت مىكند و رؤياى پادشاه مصر خوابهايى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله حكايت كرده كه مىفرمايد:
« زمانى كه خداوند ايشان را در عالم رؤيا به تو اندك نشان داد، كه اگر ايشان را بسيار جلوه مىداد هر آينه سست مىشديد و در اين كه به جنگ آنها اقدام بكنيد يا نه نزاع مىكرديد!» (43 / انفال)
و نيز فرموده:
« هر آينه خداوند در عالم رؤيا به رسول خود به حق راست گفت: كه به زودى به
1) الميـزان، ج 34، ص 107
مسجدالحرام وارد مىشويد انشاءاللّه، در حالى كه ايمن باشيد، و سرهايتان تراشيده باشد، و تقصير كرده باشيد، و ترسى بر شما نباشد!» (27 / فتح)
و نيز فـرمـوده:
« مـا خــوابــى را كــه به تو نشان داديم قرارش نداديم مگر فتنه و امتحان مردم !» (60 / اسراء)
لكن دانشمندان طبيعى اروپا رؤيا را يك واقعيت خارجى نمىدانند، و برايش ارزش علمى قائل نيستند كه درباره حقيقت و ارتباطش با حوادث خارجى بحث كنند، مگر عدهاى از روانشناسان آنها كه به شأن آن اعتنا ورزيده و عليه دسته اوّل به پارهاى از رؤياهاى صحيح استدلال كردهاند كه از حوادث آينده و يا امور پنهانى بهطور شگفتآور خبر داده، به طورى كه ممكن نيست حمل بر اتفاق و صرف تصادف نمود. و اينگونه منامات آنقدر زياد و از طرق معتبر نقل شده كه ديگر نمىتوان درباره آنها تــرديـد كـرد. اين گروه از دانشمندان اينگونه خوابها را در كتب خود نقل كردهاند.(1)
اين موضوع قابل انكار نيست كه رؤيا امرى است ادراكى، كه قوه خيال در آن مؤثر و عامل است. اين قوه از قواى فعالى است كه دائما مشغول كار است. بسيار مىشود كه عمل خود را از جهت اخبارى كه از ناحيه حس لامسه و يا سامعه و امثال آن وارد مىشود ادامه مىدهد، و بسيار هم مىشود كه صور بسيط و يا مركب از صورتها و يا معانى كه در خزينه خود دارد گرفته و آنها را تحليل مىكند، مانند تفصيلى كه در صورت انسان تامالخلقه هست، گرفته به يك اعضاء از قبيل سر و دست و پا و غير آن تحميل مىكند، و يا بسائط را گرفته و تركيب مىنمايد. مثلاً از اعضايى كه جداجدا در خزينه خود دارد انسـانى مىسازد.
حال بسيار مىشود كه آنچه تركيب كرده با خارج مطابقت مىكند، و بسيار مىشود كــه مطــابقــت نمىكنــد، ماننــد اين كه انســانى بىســر و پــا و يــا ده سر بسازد.
1) الميزان، ج 22، ص 137
اسبــاب و عــوامــل خارجىاى كه محيط به بدن آدمى است از قبيل حرارت و برودت و امثال آن و همچنين عوامل داخلىاى كه مؤثر بر آن مىشود از قبيل مرض و ناملايمات و انحـرافـات مـزاج و امتـلاء معـده و خستگـى و غيــر آن همه در قــوه خيال و در نتيجــه در رؤيـاها تـأثيـر مىگذارد.
لذا مىبينيم كه (در بيدارى و يا در خواب) حرارت و يا برودت شديد در او اثر كرده و در خواب آتشى شعله ور و يا برف و سرمايى شديد مشاهده مىكند. و كسى كه گرماى هوا در او اثر گذاشته و عرق او را جارى ساخته در خواب حمام گرم و يا بركه و خزينه و يا بارش باران را مىبيند، و نيز كسى كه مزاجش منحرف و يا دچار امتلاء معده شده خــوابهــاى پــريشــانــى مىبينــد كه سر و ته نداشته و چيـــزى از آن نمىفهمد.(1)
اخلاق و سجاياى انسانى تأثير شديدى در نوع تخيل آدمى دارد. كسى كه در نوع بيدارى دچار عشق و محبت به شخصى شده و يا عملى را دوست مىدارد به طورى كه هيــچگــاه از يــاد آن غافل نيست او در خواب هم همان شخص و همان چيز را مىبيند. و شخص ضعيــفالنفس كــه در بيــدارى همــواره دچــار تــرس و وحشت است، و اگر ناگهانى صدايى بشنود هزار خيــال كــرده و امــور هــولنــاك بىنهايتى در نظرش مجسم مىشود، او در خواب هم همين سنخ امور را مىبيند. همچنين خشم و عداوت و عجب و تكبّر و طمع و نظاير آن هركدام آدمى را به تخيل صورتهاى متسلسلى مناسب و ملايم خود وامىدارد، و كمتــر كســى اســت كه يكى از اين سجـايـاى اخلاقى بر طبيعتش غالب نباشد.
و به همين جهت است كه اغلب رؤياها از تخيلات نفسانى است كه يكى از آن اسباب خــارجــى و يا داخلــى طبيعى و يا داخلــى اخلاقى، نفس را به تصور آنها واداشته است. در حقيقت نفس آدمى در اين رؤياها همان كيفيت تأثير و نحوه عمل آن اسباب را در خودش حكايت مىكند و بس، و آن رؤياها حقيقت ديگــرى غيــر ايـن حكـايت ندارد.
ايــن اسـت آن حقيقتى كه منكــريـن واقعيت رؤيــا را به انكــار واداشتــه، و غير آنچــه مــا گفتيــم دليــل ديگــرى نــداشتــه، و بــه غيــر شمــردن عــوامــل نامبــرده كــه گفتيــم (در قــوه خيــال آدمــى اثــر مىگذارند،) مطلب علمــى
1) الميــزان، ج 22، ص 138
ديگـــرى نــدارنـــد.
ما هم آن را قبول و مسلم مىداريم. چيزى كه هست بايد گفت دليل نامبرده نمىتواند اثبــات كنــد كه به طــور كلــى هــر چــه رؤيا هست از اين قبيل است، و حقيقت و واقعيتى ندارد، بلــه اين معنــا را اثبات مىكند كه هر رؤيايى حقيقت نيست، و اين غير مدعاى ايشــان است. مــدعــاى ايشــان ايــن اســت كــه همــه خــوابها خــالى از حقيقــــــت اســــت.(1)
هيچ يك از ما نيست كه در زندگى خود خوابهايى نديده باشد كه به پارهاى امور خفيه و يا مشكلات علمى و يا حوادث آينده از خير و شر دلالتش نكرده باشد. از هر كه بپرسى يا خودش چنين رؤياها داشته، و يا از ديگران شنيده است. چنين امرى را نمىتــوان حمــل بر اتفــاق كــرد و گفــت كــه هيــچ ارتبــاطـى ميــان آنها و تعبيــرشــان نيسـت، مخصوصا رؤياهاى صريحى كه اصلاً احتياج به تعبيــر نـدارد.
خوابهايى هست كه رؤياى صالحه و صادقه است و از حقايقى پرده برمىدارد كه هيچ راهى به انكار آن نيست، و نمىتوانيم بگوييم هيچگونه رابطهاى بين آنها و بين حــــــوادث خــارجــى و امــورى كــه كشــف و پيشبينــى شــده، وجــود نـــدارد.
بهطور كلى هيچ يك از رؤياها خالى از حقيقت نيست. به اين معنا كه اين ادراكات گوناگونى كه در خواب عارض بر نفس آدمى مىشود و ما آنها را رؤيا مىناميم ريشهها و اسبابى دارند كه باعث پيدايش آنها در نفس و ظهورشان در خيال مىشود. وجود اين ادراكات حكايت از تجسم آن اصول و اسبابى مىكند كه اصول و اسباب آنهاست. بنابراين براى هر رؤيايى تعبيرى هست. لكن بعضى از آنها عوامل طبيعى و بدنى در حال خواب است. و تأويل بعضى ديگر عوامل اخلاقى است. بعضى ديگر سببهاى متفرقه اتفاقى است مانند كسى كه در حال فكر در امرى به خواب مىرود، و در خواب رؤيايى مناسب آن مىبيند.
در آنچه گفته شد هيچ حرفى و بحثى نيست، بحث و رد و قبولى كه هست درباره رؤيايى است كه نه اسباب خارجى طبيعى دارد و نه ريشهاش اسباب مزاجى و يا اتفاقى است، و نه مستند به اسباب داخلى و اخلاقى است و در عين حال با حوادث خارجى و حقايـق كونى ارتبـاط هم دارد. (2)
«...هذا تَأْويلُ رُءْيىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقّا...!» (100/يوسف)
«...اين تعبيــر رؤيــاى پيشيــن مــن اســت كه پروردگــارم آن را محقــق كرد!»
رؤياهايى كه با حوادث خارجى و مخصوصا حوادثى كه سابقه قبلى ندارند ارتباط دارند از آنجايى كه يكى از دو طرف ارتباط امرى است معدوم و نيامده، از قبيل به خواب ديدن اين كه پس از مدتى چنين و چنان مىشود، و عينا هم بشود، مورد اشكال شده است، كه معنا ندارد ميان امرى وجودى (رؤيا) و امرى عدمى (حادثه نيامده) ارتباط برقرار شود، و يا معقول نيست ميان رؤيا و امرى كه به وسيله يكى از عوامل نامبرده در قبل، از حواس ظاهرى و اخلاقيات و انحراف مزاج وارده بر نفس نشده، ارتباط برقرار گردد. مثلاً شخصى بدون هيچ سابقهاى در خواب ببيند كه فلان محل دفينه و گنجى نهفته است كه سكههايش از جنس طلا و نقره است، و فلان خصوصيات راه هم دارد، و شكل و قيافه ظرف آن هم چنين و چنان است، آنگاه از خواب برخاسته به آن نقطه برود و زمين را بكند، و گنج را به عين آن خصوصيات در آنجا پيدا كند، چون معنا ندارد ميان نفس آدمى و امرى كه به تمام معنى از حواس ظاهرى و باطنى انسان غايب بوده، ارتباط برقرار شود.
و به همين جهت در جواب اين اشكال گفتهاند: اين ارتباط از اين راه برقرار مىشود كه نفس شخص نائِم نخست با سبب حادثه ارتباط پيدا مىكند، آن سببى كه فوق عالم طبيعت قرار دارد، و بعد از برقرار شدن ارتباط، ميان نفس و آن سبب، ارتباط ديگرى بــرقــرار مىشــود، ميـــان آن و خـود حادثه.
توضيح اين كه عوالم سهگونهاند: يكى، عالم طبيعت، كه عبارت است از عالم دنيا كه ما در آن زندگى مىكنيم، و موجودات در آن صورتهايى هستند مادى، كه بر طبق نظام حـركت و سكون و تغيير و تبدل جريان مىيابد.
عالم دوّم، عالم مثال است كه مافوق اين عالم قرار دارد. به اين معنا كه وجودش مافوق وجود اين عالم است (نه اين كه فوق مكانى باشد) و در آن عالم نيز صور موجودات هست، اما بدون ماده، كه آنچه حادثه در اين عالم حادث مىشود از آن عالم نازل
مىگــردد، و بــاز هــم بــه آن عــالــم عــود مىكنــد، و آن عــالــم نسبت به اين عالم و حوادث آن سمت عليّت و سببيت را دارد.
عالم سوم، عالم عقل است كه مافوق عالم مثال است، يعنى وجودش مافوق آن است (نه جايش). در آن عالم نيز حقايق اين عالم و كلياتش وجود دارد، اما بدون ماده طبيعى، و بــدون صــورت مثــالى، كــه آن عــالـم نسبــت به عــالــم مثــال نيــز سمــت عليّت و سببيــت را دارد.
نفس آدمــى به خــاطــر تجــردّش، سنخيتــى، هم با عالم مثال دارد و هم با عالم عقل. وقتى انسان به خواب رفت و حواسش دست از كار كشيد، طبعا از امور طبيعى و خارجى منقطع شده و متوجه به عــالم مثال و عقل كه خود هم سنخ آنهــاســت مىشود، و در نتيجــه پــارهاى از حقـايــق آن عـوالـم را بــه مقـدار استعـداد و امكـان مشــاهـده مىنمــايــد.(1)
اگر نفس، كامل و متكمن از درك مجرّدات عقلى باشد، آن مجردات را درك نموده و اسباب كائنات را آنطور كه هست يعنى به طور كليّت و نوريّت در پيش رويش حاضر مىسازد، و اگر آن مقدار كامل نبود كه بهطور كليّت و نوريّت استحضار كند، به نحو حكايت خيالى و به صورتها و اشكال جزئى و مادى كه با آنها مأنوس است حكايت مىكند، آنطور كه خود ما در بيدارى مفهوم كلى سرعت را با تصور جسمى سريعالحركت حكايت مىكنيم، و مفهوم كلى عظمت را به كوه و مفهوم كلى رفعت و علو را به آسمان و اجرام آسمانى، و شخص مكار را به روباه و حسود را به گرگ و شجاع را به شير، و همچنين غيــر ايــنها را به صورتهايى كه با آن مأنوس هستيم تشبيه و حكايت و مجسم مىسـازيم.
اين صورتى است كه نفس متمكن از ادراك مجردات آنطور كه هست بوده باشد، و بتــوانــد به آن عالم ارتقاء يابد، وگرنه تنها از عالم طبيعت به عالم مثال ارتقاء يافته و چه بســا در آن عالــم حوادث اين عالم را به مشاهده علل و اسبابش مشاهده نمايد، بدون اين كه با تغيير و تبديـل تصـرفى در آن بكنـد.
و اين گونه مشاهدات نوعا براى نفوسى اتفاق مىافتد كه سليم و متخلق به صدق و صفــا بــاشنــد. ايــن آن رؤيــاهــايـى است كه در حكايت از حوادث صريح است.(2)
چه بسا كه نفس آنچه را كه در آن عوالم مشاهده مىكند با مثالهايى كه بدان مأنوس است ممثل مىسازد. مثلاً ازدواج (آينده) را به صورت جامه در تن كردن حكايت مىكند، و افتخار را به صورت تاج، و علم را به صورت نور، و جهل را به صورت ظلمت، و بىنــامى و گــوشــهنشينى را به صــورت مـرگ مجسم مىسازد.
بسيار هم اتفاق مىافتد كه در آن عالم هر چه را مشاهده مىكنيم نفس ما منتقل به ضد آن مىشود، همچنان كه در بيدارى هم با شنيدن اسم ثروت منتقل به فقر، و با تصوّر آتش به يخ و از تصور حيات منتقل به تصور مرگ مىشويم...
از جمله مثالهاى اين نوع رؤياها، اين خوابى است كه نقل شده مردى در خواب ديد به دستش مُهرى است كه با آن دهان و عورت مردم را مهر مىكند. از ابنسيرين پرسيد، در جــواب گفت: تو به زودى مؤذن مىشوى. و در ماه رمضان مردم با صداى تو امساك مىكنند.
از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه رؤياهاى حق به يك انقسام اوّلى، تقسيم مىشود به ـ رؤياهاى صريحى كه نفس نائم و صاحب رؤيا در آن هيچگونه تصرفى و تمثيلــى نكــرده، و قهـــرا و بــدون هيچ زحمتــى با تــأويـل خود منطبــق مىشــود.
دوّم، رؤياهاى غيرصريحى كه نفس صاحب رؤيا از جهت حكايت، در آن تصرف كــرده اســـت، حـــال يــا به تمثيــل، و يــا بــه انتقــال از معنــاى رؤيــا به چيـــزى كه منــاسب آن و يا ضــد آن است.
اين قسم رؤيا آن قسمى است كه محتاج به تعبير است، تا متخصص آن را به اصلش كه در رؤيا مشاهده شده برگرداند. مثلاً تاجى را كه مىگويد در خواب ديدهام به افتخار، مــرگ را بــه حيــات، و حيــات را بــه فــرج بعــد از شدت، و ظلمت را به جهل، و حيـــرت را به بــدبختـى تعبير كند.
آنگاه قسم دوم، به يك تقسيم ديگرى منقسم مىشود به دو نوع، يكى آن رؤيايى است كه نفس صاحب رؤيا فقط يكبار در آن تصرف مىكند، و از آنچه ديده به چيز ديگرى مناسب و يا ضد آن منتقل گشته، و آن را حكايت مىكند، و يا فوقش از آن هم به چيــز ديگــرى بــه طــورى كـه برگـردانـدن آن به اصل و ريشهاش دشوار نيست.(1)
1) الميزان، ج 22، ص 143
قســم دوّم، آن رؤيــايى اســت كــه نفس صاحبش به يك انتقال و دو انتقال اكتفا ننموده، مثلاً از آنچه ديده منتقل به ضدش شده، و از آن ضد به مثل آن ضد، و از مثل آن ضد به ضد آن مثل، و همچنيــن بدون اين كه به حدى توقف كرده باشد انتقال بعد از انتقــال و تصــرف بعـــد از تصــرف كـــرده، به طورى كه ديگر مشكل است كه تعبيــرگــو بتــوانــد رؤيــاى نــامبــرده را بـه اصلــش برگــرداند.
اينگونه رؤياها را اضغاث احلام مىنامند، كه تعبير ندارد، براى اين كه يا دشوار است، و يــا ممكــن نيســت تعبيــرش كــرد، از اين جا به خوبى روشن گرديد كه بــهطــــــور كلـــى رؤيـــاهـــا داراى ســه قســـم كلــى هستنـــد:
1 ـ رؤيــاهــاى صـريحـى كـه احتيــاجى بـه تعبيـــر نـدارد.
2 ـ رؤياهاى آشفته يا اضغاث احلام،كه از جهت دشوارى و يا تعذر، تعبير ندارد.
3 ـ رؤيـاهـايـى كـه نفس صــــاحبش در آن بــه حكــايت و تمثيل تصرف كرده است. اين قسم از رؤياهاست كــه تعبيــر مىشود.(1)
در قـرآن مجيد مـؤيــد آنچه در بـالا گفته شد هست.
يكجـــا مىفــرمــايــد:
« هُوَ الَّذى يَتَوَفّيكُمْ بِاللَّيْلِ - او كسى است كه شما را در شب مىگيــــــرد!»
.(60 / انعــام)
در جــاى ديگــر مىفــرمــايد:
« اَللّــهُ يَتَــوَفَّــى الاَنْفُــسَ حيــنَ مَوْتِهــا وَ الَّتــى لَمْ تَمُــتْ فــى مَنـامِهـا فَيُمْسِــكُ الَّتــى قَضــى عَلَيْهَـا الْمَـوْتَ وَ يُـرْسِــلُ الاُخْــــرى - خداست كه جانها را در موقع مردنش مىگيرد، و همچنين آنهايى كه نمرده در خوابشان مىگيرد، پس آن كه مرگش فرارسيده نگه مىدارد، و آن ديگر را مىفــرستـد!» (42 / زمر)
ظاهر اين دو آيه اين است كه نفوس در موقع خواب از بدنها گرفته مىشود، و ديگر ارتباطى با حواس ظاهرى بدن ندارند، و به نوعى انتقال و رجوع و منتقل به عالم ربوبى مىشــوند كه بىشبـاهت به مرگ نيست.
1) الميــــــــزان، ج 22، ص 144
خــداى تعــالــى در كــلام خـود بـه هر سه قسم رؤياى نامبرده اشاره كرده است:
ـ از قســم اوّل، رؤيــاى ابـــراهيـــم و رؤيــاى مــادر موسى و پارهاى از رؤياهاى رسول خـدا صلىاللهعليهوآله را آورده است.
ـ قســـم دوم را هـــم در جملـــه « اضغـــاث احــلام ـ خــوابهاى آشفتـــه،» اشــاره كرده، كه چنين رؤياها هم هست.
ـ و از قســم ســوم، رؤيــاى يــوسف و رؤياهاى دو رفيق زندان او، و رؤياى پادشاه مصــر كــه هــر ســه را در ســوره يـوســف آمــده بــرشمـــرده اســت.(1)
1) الميــزان، ج 22، ص 144
يك حقيقت قرآنى كه جاى انكار ندارد هست و آن اين كه با ورود انسان در گلستان ولايت الهى و قرب او به مقام قدس و كبرياى خدايى، برايش درى به ملكوت آسمانها و زميــن بــاز مىشــود كــه مىتواند آيــات بزرگ الهى و انوار جبروتى خاموش نشدنى خدايى را كــه بـر ديگران مخفى است از آن در مشاهده كند.
امــام صــادق عليهالسلام فرمود: « اگر نه اين بود كه شيطانها اطراف دلهاى بنىآدم گردش مىكننــد حتمــا ملكــوت آسمــانها و زميـن را مىديدند!»
از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كردهاند فرمود: « اگر اين زيادى در صحبت شما و بىقيدى و اغتشــاش دلهــاى شمــا نبــود حتمــا آن چــه مــن مىبينم مىديديد و آن چه من مىشنــــــوم مىشنيــديــد!»
خـداى تعـالى در سـوره عنكبـــوت مىفــرمــايــد:
« وَ الَّذينَ جاهَدوُا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا - كسانى كه در راه ما مجاهده كردهاند حتما آنان را به راههاى خود رهبرى مىكنيم!» (69 / عنكبوت)
ظـــاهــر آيـــه ســوره حجـــر كــه يقيـــن را فـــرع عبـــادت دانسته بر همين مطلـب دلالـت دارد، مىفـرمايد:
« وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ - خدايت را عبادت كن، تا ترا يقين بيايد!»
(99 /حجر)
در ســـوره انعـــام مىفــرمــايــد:
« و ايــن چنيــن به ابــراهيم ملكوت آسمانها و زمين را نشان مىدهيم و تا از يقينداران باشد!» (75 / انعام)
كه صفــت يقيــن را مربوط به مشــاهده ملكوت نمـوده است .
و در ســــوره تكـــاثــر فــرمــوده :
«كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ. لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ. ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقينِ- بس كنيد! اگر به علمى يقينى (ادراك يقينى) مىدانستيد حتما جهنم را مىديديد آنگاه به طور عيناليقين (ديدن يقين) آن را مىديديد!» (5 ـ 7 تكاثر)
و در ســــوره مطففيــن مىفرمـايـد:
« همــانــا نــامــه نيكــان در علييــن اسـت و تو چه مىدانــى كه علييــن چيســت؟ كتابى اســت نــوشتــه كــه مقــربيــن مشــاهــدهاش مىكننــــد!» (18 تا 21 / مطفّفين)
اين معنى با آنچه پيش از اين گذشت كه قرآن كريم راه تفكر فطرى را كه بشر را بر آن آفريده و اساس زندگى انسانى را بر آن قرار داده است تأييد و تصديق مىكند هيــچگــونــه منــافــاتى نــدارد زيــرا اين راهى غير فكرى، و موهبتى الهى است كه تنهــــا بــــه آن بنــدگــانــى كــه مىخــواهــد مىدهــد ـ و العــاقبــة للمتقيــن!(1)
« گفت: پروردگارا خودت را به من بنما كه ترا بنگرم! گفت: هرگز مرا نخواهى ديد ولى به اين كوه بنگر، اگر به جـاى خــويش بـرقـرار ماند شايد مرا توانى ديد!»
(143/اعراف)
اگر مسئله رؤيت و نظر انداختن را عرضه به فهم عوام و مردم متعارف كنيم بدون درنگ آن را حمل بر رؤيت و نظرانداختن به چشم مىكنند، و لكن اين حمل صحيح نيست، زيرا ما شك نداشته و نخواهيم داشت در اين كه رؤيت عبارت است از اين كه جهاز بينايى به كار بيفتد و از صورت جسم مبصر، صورتى به شكل آن و به رنگ آن برداشته و در ذهن انسان رسم كند، خلاصه اين كه عملى كه ما آن را ديدن مىخوانيم عملى است طبيعى و محتاج به ماده جسمى در مبصر و باصر هر دو، و حال آن كه بهطور ضرورت و بداهت از روش تعليمى قرآن برمىآيد كه هيچ موجودى به هيچ وجهى از وجوه شباهت با خداى سبحان ندارد، پس از نظر قرآن كريم خداى سبحان جســم و جسمــانى نيسـت، و هيـچ مكـان و جهت و زمانى او را در خود نمىگنجاند،
1) الميـزان، ج 10، ص 108
و هيــچ صــورت و شكلى مانند و مشابه او ولــو بــه وجهــى از وجــوه يافت نمىشود .
معلوم است كسى كه وضعش اين چنين باشد ديدن به آن معنايى كه ما براى آن قائليم به وى متعلق نمىشود، و هيچ صورت ذهنيهاى منطبق با او نمىگردد، نه در دنيا و نه در آخرت.
تمنّاى اين كه خداوند در عين اين كه منزه از حركت و زمان و مكان و نواقص ماديّت است خود را به انسان نشان دهد و به چشم انسان قدرتى دهد كه بتواند او را ببيند به شوخى شبيهتر است، تا به يك پيشنهاد جدى، خلاصه كلام اين كه مگر ممكن است خداوند سببى از اسباب مادى را آنقدر تقويت كند كه با حفظ حقيقت و اثر خود، در يك امر خارج از ماده و آثار ماده و بيرون از حد و نهايت عمل نموده و اثر باقى بگذارد؟
چشم ما سببى است از اسباب مادى كه سببيتش تنها در امور مادى است و محال است عمل آن متعلق به چيزى شـود كه هيچ اثرى از ماديت و خـــواص مــاديــت را نــدارد.
بنابراين بهطور مسلم اگر موسى عليهالسلام در آيه مورد بحث تقاضاى ديدن خداى را كرده غرضش از ديدن غير اين ديدن بصرى و معمولى بوده، قهرا جوابى هم كه خداى تعالى به وى داده نفى ديدنى است غير اين ديدن، چه اين نحو ديدن امرى نيست كه سؤال و جــواب بــردار باشــد و مـوسى تقاضا كند و خداوند دست رد به سينهاش بزند.(1)
«بَــلِ الاِنْسـانُ عَلى نَفْسِهِ بَصيرَةٌ !»(14 / قيامت)
«بلكـه انسان خود بر نيك و بـد خـويش به خـوبى آگاه است!»
«بصيرت» به معناى رؤيت قلبى و ادراك باطنى است. معناى آيه اين است كه انسان صاحب بصيرت بر نفس خويش است و خود را بهتر از هر كس مىشناسد و اگر با ذكر عذرها از خود دفاع مىكند، صرفا براى اين اسـت كه عذاب را از خــود برگرداند!(2)
« لَقَدْ كُنْتَ فى غَفْلَةٍ مِــنْ هــذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَديدٌ !» (22 / ق)
« تو در دنيا از اينهايى كه فعلاً مشاهده مىكنى و به معاينه مىبينى در غفلت بودى، هرچند كه در دنيا هم جلو چشمت بود، و هرگز از تو غايب نمىشد، لكن تعلــق و دلبستگــى تــو بــه اسبــاب، تــرا از درك آنها غافل ساخت و پرده و حائلى بين تو و اين حقــايق افكنــد. اينــك ما آن پــرده را از جلو درك و چشمت كنار زدهايم و در نتيجه بصيرت و چشم دلت امــروز كه روز قيامت است، تيزبين و نافـذ شده، و مىبينى آنچــه را كه در دنيا نمىديدى !»
از ايـن آيه دو نكته استفاده مىشود :
1 ـ اين كه روز قيامت را به روزى معرفى مىكند كه در آن روز پرده غفلت از جلو چشــم بصيــرت كنــار مــىرود و در نتيجــه انسان حقيقــت امــر را مشـاهــده مىكنــــد!
2 ـ اين كه آنچه خدا براى فرداى قيامت انسان تهيه ديده، از همان روزى تهيه ديده كه انسان در دنيا بوده ولى چيزى كه هست از چشم بصيرت او پنهان بوده است، و مخصوصا از همه بيشتر اين حقيقت براى او پنهان بوده، كه روز قيامت روز كنار رفتن پــردههـا، و مشــاهـده پشت پرده است .
بــراى ايــن كــه اوّلاً غفلــت وقتــى تصــور دارد كه در اين ميــان چيزى باشد، و ما از بودنش غافل باشيم، و از ســوى ديگــر تعبيــر به «غطــا ـ پــرده» كــرده و اين تعبيــر در جــايــى صحيــح اســت كه پشــت پــرده چيــزى باشد، و پرده آن را پوشانده باشد، و بين بيننده و آن حائل شده باشد. و از سوى سوم تعبير به حدّت و تيزبينى در جايى صحيح است و چشم تيزبين در جايى به درد مىخورد كه بخواهد يك ديدنى بسيار دقيقى را ببيند، وگرنه پاى موجود دقيقى در بين نباشد، احتياجى به چشم تيزبيـن پيــدا نمىشـود.(1)
«تَبْصِرَةً وَ ذِكْرى لِكُلِّ عَبْدٍ مُنيبٍ !»(8 / ق)
«تــا وسيلــه بينــايى و بيــدارى بـراى هر بنــده تـوبـهكارى باشد !»
بعــد از شــرح نظــام خلقت در آيــات قبل در اين آيـه مىفرمايد: « تا مــايـه
1) الميــــــزان، ج 36، ص 239
بصيرت و تــــذكـــر هـر بنــــدهاى بــاشــد كــه دائمــــا بــــه ســوى مــــا تـــوبــه مـىآورد!»
مىفرمايد: اگر آسمان را بنا كرديم، و زمين را گسترده ساختيم، و اگر عجايبى از تدبير در آن جارى ساختيم، همه براى اين بود كه تبصرهاى باشد، تا بصيرت انسانها را به كار بيندازد، و ذكرايى باشد، تا تذكر آنان را كارى سازد. البته معلوم است تنها از انسانها بصيرت و تذكر آن افرادى بهكار مىافتد،كه زياد بهسوى خدا رجوعمىكنند.(1)
« قالَ رَبِّ اَرِنى اَنْظُرْ اِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانى...!» (143 / اعراف)
« گفت پروردگارا خودت را به من بنمـــا كـــه تـرا بنگـرم، گفـــت: هـــرگـــز مـرا نخــواهى ديـد ولى...!»
از امام موسى بن جعفر عليهالسلام روايت شده:
« بين خدا و خلقش غير خود خلق حجابى نيست، پس اگر از خلق خود محجوبى شده اين محجوبىاش مانند محجوب بودن ماديات به خاطر حايل شدن حايلى نيست. او از خلقش مستور است بدون سترى مستـــور، او بــزرگ و شــايستـــه بـــزرگــى اســت و معبــودى جــز او نيســت!»
همين معنا از امام رضا عليهالسلام هم روايت شده است.
روايت شريفه بالا، معرفت حقيقى به خدا و آن معرفتى را كه جهل و خطا و زوال و تغيير نمىپذيرد تفسير نموده و مىفرمايد: خداى تعالى از هيچ موجودى پوشيده و نهــان نيســت مگــر به وسيلــه خــود آن مــوجــود! (به خلاف ما كه اگر از كسى و يا چيــزى پنهــان شــويــم بوسيله ديــوار يــا چيــز ديگــرى خــود را پنهان مىكنيم.)
پس در حقيقت حجاب و مانع از مشاهده خداى تعالى خود موجودات هستند. ساتريت و حجاب بودن موجودات بهطور حقيقت نيست، حجابى است كه نمىبايست حجاب و مانع باشد. خداى سبحان بايستى براى مخلوق خود مشهود باشد، الاّ اين كه خودبينى مخلوقات ايشان را از مشاهده خداوند غافل ساخته و نمىگذارد متوجه شوند به اين كه خدا را دائما مشاهده مىكنند، آرى علم به او هميشه و در هر حال هست، ولكن علــم به علــم است كه گـاهى و به خاطر سرگرمى به چيزهايى ديگر مفقود مىگردد.(2)
«...يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ... !» (102 / بقـــره)
«...سِحـــــــــر را بـــــه مـــــــردم يـــــاد مـــىدادنــــد...!»
جاى هيچ ترديدى نيست كه برخلاف عادت جارى افعالى خارقالعاده وجود دارد. بسيــارى از ايــن كــارهــا از كسانى سرمىزند كه با تمرين، نيروى انجام آن را يــافتــهانــد. مثـلاً مىتوانند زهــر كشنــده را بخــورنــد و يــا روى طناب راه بروند.
بسيارى ديگر از آنها اعمالى است كه بر اسبابى طبيعى و پنهان از حس و درك مردم متكى است، و خلاصه صاحب عمل به اسبابى دست مىزند كه ديگران آن اسباب را نشناختهاند، مانند كسى كه نامهاى مىنويسد كه غير خودش كسى خطوط آن را نمىبينــد (از قبيــل نوشتن با آب پياز،) كه در برخورد با آتش خطوطش ظاهر مىشود.
بسيارى ديگر از اينگونه كارها به وسيله سرعت حركت انجام مىپذيرد، سرعتى كــه بيننــده آن را تشخيــص نـدهـد، و چنيــن پنــدارد كــه عمل نامبرده بدون هيچ سببــى طبيعى ايــنطــور خــارقالعــاده انجــام يــافتــه ؛ مــاننــد كار شعبــــــدهبــازان.
همه اينها افعالى هستند كه مستند به اسباب عادى مىباشند. چيزى كه هست ما سببيت آن اسباب را نشناختهايم و بدينجهت پوشيده از حس ماست، و يا براى ما غير مقــــــــدور است.(1)
افعال خارقالعادهاى وجود دارد كه مستند به هيچ سببى از اسباب طبيعى و عادى نيست، مانند خبردادن از غيب و مخصوصا آنچه مربوط به آينده است. و نيز مانند ايجاد محبت و دشمنى و گشودن گرهها و گرهزدن گشودهها، و به خواب كردن و يا بيمار كردن، و يا خواببندى و احضار و حركت دادن اشياء با اراده و از اين قبيل كــارهــايى كــه مــرتــاضها انجــام مىدهنــد، و بــه هيــچ وجه قابل انكار نيست.
اينگونه كارها هرچند سبب مادى و طبيعى ندارند ولكن اگر به طور كامل در طريقه انجام رياضتهايى كه قدرت بر اين خوارق را به آدمى مىدهد دقت و تأمل كنيم، و نيز تجارب علنى و اراده اينگونه افراد را در نظر بگيريم، براى ما معلوم مىشود ـ كه
1) الميزان، ج2، ص 41
ايــنگــونـه كارها با همه اختلافى كه در نوع آنهاست مستند به قوت اراده، و شدت ايمـان به تــأثيــر اراده است.
چون اراده تابع علم و ايمان قلبى است، هرچه ايمان آدمى به تأثير اراده بيشتر شد، اراده هم مؤثرتر مىشود، گاهى اين ايمان و علم بدون هيچ قيد و شرطى پيدا مىشود، و گاهى در صورت وجود شرايطى مخصوص دست مىدهد، مثل ايمان به اين كه اگر فلان خط مخصوصى را با مدادى مخصوص و در مكانى مخصوص بنويسيم، باعث فلان نوع محبت و دشمنى مىشود. و يا اگر آئينهاى را در برابر روى طفلى مخصوص قرار دهيم، روح فلانى احضار مىگردد، و يا اگر فلان افسون مخصوص را بخوانيم، آن روح حــاضــر مىشــود، و از اين قبيــل قيــد و شرطها كه در حقيقت شرط پيدا شدن اراده فـاعـل است.
پس وقتى علم به حد تمام و كمال رسيد و قطعى گرديد، به حواس ظاهر انسان حس درك و مشاهده آن امر قطعى را مىدهد، تو گــويــى چشــم آن را مىبينــد و گوش آن را مىشنـود.
شما خواننده عزيز مىتوانى صحت اين گفتار را بيازمايى، و به نفس خود تلقين كنى كه فلان چيز يا فلان شخص الان نزد من حاضر است و دارى او را مشاهده مىكنى. وقتى اين تلقين زياد شد، رفتهرفته بدون شك مىپندارى كه او نزدت حاضر است، بهطورى كه اصلاً باور نمىكنى كه حاضر نباشد، و از اين بالاتر، اصلاً متوجه غير او نمىشوى، آن وقت كه او را به همان طور كه مىخواستى روبروى خودت مىبينى. و از همين باب تلقين است كه در تاريخ مىخوانيم برخى اطبا امراض را معالجه كردهاند، يعنى به مريض قبولاندهاند كه بيمار نيست.
اگــر قــوت اراده ايــن قـــدر اثــر داشتــه بــاشــد، و اگر اراده انسان قوى شد، ممكن است كه در غير انسان هم اثر بگذارد، بدين معنا كه اراده صاحب اراده در ديگران كــه هيـــچ ارادهاى نــدارنــد اثـر بگــذارد.
اين تأثير به دو صورت انجام مىگيرد: يكى بدون قيد و شرط و يكى در صورت وجــــــود پــــارهاى شـــرايــط .(1)
بــا تــوجــه بــه دو مطلــب فــوقالــذكــر چنــد مطلــب روشــن مىگــــردد:
1) الميزان، ج2، ص 41
اول ـ اين كه ملاك در تأثير اراده خارقالعاده، بودن علم قطعى براى آن كسى است كه خارق عادت انجام مىدهد. و اما اين كه اين علم با خارج هم مطابق باشد، لزومى ندارد. (به شهادت اين كه اگر خود شما مطلبى را در نفس خود تلقين كنيد، به همان جور كه تلقين كردهايد آن را مىبينيد،) و نيز به شهادت اين كه دارندگان تسخير كواكب، چون معتقد شدند كه ارواحى وابسته ستارگان است، و اگر ستارهاى تسخير شود، آن روح هــم كــه وابستــه به آن است مسخر مىگردد، لذا با همين اعتقاد باطل كارهايى خــارقالعاده انجــام مىدهــد، با ايـن كه در خـارج چنيـن روحــى وجــــود نــدارد.
اى بسا كه آن ملائكه و شياطين هم كه دعانويسان و افسونگران نامهايى براى آنها استخراج مىكنند، و به طريقى مخصوص آن نامها را مىخوانند، و نتيجه هم مىگيرند از همين قبيل باشد.
و همچنين آنچه را كه دارندگان احضار ارواح دارند، چون ايشان دليلى بر بينش از اين ندارند، كه روح فلان شخص در قوه خيال او، و يا بگو درمقابل حواس ظاهرى آنان حاضر شده، و اما اين ادعا را نمىتوانند بكنند كه به راستى و واقعا آن روح در خارج حضور يافته است، چون اگر اين طور بود، بايد همه حاضران در مجلس روح نامبرده را ببينند. چون همه حضار حس و درك طبيعى وى را دارند، پس اگر آنها نمىبينند و تنها تسخيركننده آن روح را مىبيند، معلوم مىشود روحى حاضر نشده، بلكه تلقين و ايمان آن آقا باعث شده كه چنين چيزى را در برابر خود احساس كند.
با اين بيان شبهه ديگرى هم كه در مسئله احضار ارواح هست حل مىشود. البته اين اشكال در خصوص احضار ارواح كسانى است كه بيدار و مشغول كار خويشند و هيچ اطــلاعى ندارند كه در فــلان محل روح آنها را احضار كردهاند.
روح وقتى احضار مىشود چنان نيست كه واقعا در خارج ماده تحقق يافته باشد، بلكه روح شخص مورد نظر در مشاعر احضار كننده حاضر شده و او آن را از راه تلقين پيش روى خود احساس مىكند، و سخنانى از او مىشنود، نه اين كه واقعا و در خارج مــاننــد ســايــر مـوجـودات مــادى و طبيعــى حاضر شود .
دوّم ـ اين كه دارنده چنين اراده مؤثر، اى بسا در اراده خود بر نيروى نفس و ثبات شخصيت خود اعتماد كند، مانند غالب مرتاضان، و بنابراين اراده آنان قهرا محدود و اثر آن مفيد خواهد بود، هم براى صاحب اراده، و هم در خارج.(1)
1) الميزان، ج2، ص 43
چه بسا مىشود كه افراد صاحب اراده قوى و مؤثر، مانند انبياء و اولياء كه داراى مقام عبوديت براى خدا هستند، و نيز مانند مؤمنين كه داراى يقين به خدا هستند، در اراده خود اعتماد بر پروردگار خود كنند. اين چنين صاحبان اراده هيچچيزى را اراده نمىكنند، مگر براى پروردگارشان، و نيز به مدد او، و اين قسم اراده، ارادهاى است طاهر، كه نفس صاحبش نه به هيچوجه استقلالى از خود دارد، و نه به هيچ رنگى از رنگهاى تمايلات نفسانى متلون مىشود، و نه جز به حق بر چيز ديگرى اعتماد مىكند، پــس چنيــن ارادهاى در حقيقــت اراده ربّــانى اســت، كه (مــاننــد اراده خود خدا) محــدود و مقيــد بــه چيــــزى نيســت.
اين نوع اراده انبياء و اولياء و صاحبان يقين، از نظر مورد، دو قسم است: يكى اين كه موردش مورد تحدى باشد و بخواهد مثلاً نبوت خود را اثبات كند، كه در اين صورت آن عمل خارقالعادهاى كه به اين منظور مىآورد، «معجزه» است، و قسم دومش كه مورد تحـــدى نيســت، «كــرامــت» اســت. و اگر دنبــال دعـايى باشد «استجابت» دعاست.
قسم اوّل كه در مطالب قبل بحث شد اگر از باب خبرگيرى و يا طلب يارى از جن و يا ارواح و امثال آن باشد، نامش را «كهانت» مىگذارند و اگر با دعا و افسون و يا طلسمــى باشـــد «سِحْــر» مىنــامنـد .
نكته آخر اين كه خارقالعاده هر چه باشد، دائر مدار قوت اراده است، كه خود مراتبى از شدت و ضعف دارد، و چون چنين است، ممكن است بعضى از ارادهها اثر بعضى ديگر را خنثى سازد، همانطور كه مىبينيم معجزه موسى سحر ساحران را باطل مىكند، و با آن كه اراده بعضى از نفوس مؤثر نيفتد به خاطر اين كه نفس صاحب اراده ضعيفتر، و آن ديگرى قـوىتر باشد.(1)
«كانَ النّاسُ اُمَّةً واحِــدَةً فَبَعَــثَ اللّهُ النَّبِيّيــنَ مُبَشِّــريـنَ وَ مُنْـذِريـنَ وَ...!» (213 / بقـره)
« مــردم يــك گــروه بــودنــد، پس خدا پيغمبران را نويد دهنده و بيمدهنده بـرانگيخــت و...!»
نبوت يك كمال فطرى و ادراك مخصوصى است كه جز افراد معدودى كه
1) الميـــــــــزان ، ج 2 ، ص 45
مشمول عنايت پروردگار شدهاند واجد آن نمىشوند چنان كه انسان بالغ ميل و ادراك خاصى به ازدواج دارد كه ساير افراد واجد آن نيستند با اين كه همه افراد چه بالغ و چه نابالغ داراى فطــرت انســانى هستنــد و اين ادراك هم مــربــوط به فطــرت است. بنابراين، نبــوت از انســانيــت و فطــرت انسان خارج نيست، و نيز سعادتى كه مردم به راهنمايى نبوت مىيابند بيرون از حيطه آفرينش و بيگانه از وجود انسانيشان نمىباشد وگرنه كمال و سعادت انسانى شمرده نمىشد.(1)
فرضيه فاسدى كه يكى از دانشمندان علمالاجتماع ـ كه خود در بحثهاى دين و حقايق مبدأ و معاد قدم راسخى ندارد ـ فرض كرده اين است كه: نبوت يك نبوغ مخصوص اجتماعى است كه در اثر استقامت فطرت و سلامت عقل در بعضى از انسانها به وجود آمده و در نتيجه نوابغى از ميان مردم برخاسته و ايشان را به صلاح و سعادتش رهبرى مىكنند، اين نابغه اجتمـاعى پيامبر است.
در رد اين فرضيه بايد گفت: فكر و مصلحتانديشى كه در اين فرضيه نبوغ آن با نبوت تطبيق شده، از خواص عقل عملى است كه نيكىها را به واسطه مصالحى كه دارد از بدىهاى مفسدهدار تميز مىدهد، و آن از هداياى مشترك فطرت است كه همه افراد انسان از آن برخوردارند. همين عقل موجب اختلاف در اجتماع مىشود و بدون كمك و همراهى نمىتواند آن را رفع نمايد. و بايد از راه يك ادراك ممتازى كه جز در بعضى از افـــراد انســـان وجـــود فعلـــى پيـــدا نمىكنــد رهبرى شود، تا در نتيجه فطرت انسانى به سعادت حقيقى خود در دنيا و آخرت نـائـل گـــردد.
از اين جا روشن مىگردد كه اين ادراك از سنخ ادراكات فكرى نيست، يعنى آنچه از راه فكر و از روى مقدمات عقلى به دست مىآيد غير از چيزى است كه از راه اين ادراك نبـــوى حـــاصـل مــىشــود و نــاچــار راه آنهــا هـم با يكــديگــر تفــــاوت دارد.
انسان يك ادراك روحى باطنى دارد كه گاهى در بعضى از افراد ظهور پيدا كرده و براى او راهى به عالم ماوراء طبيعت باز مىكند و معلومات و معارف عجيبى غير از آن چه از راه عقل و فكر به دست مىآيد به او اعطاء مىنمايد. دانشمندان علمالنفس شرق و بسيـــارى از فــلاسفــه اروپــا بــه ايــن معنــى تصــريح كردهاند.
1) الميـــزان، ج3، ص 219
حاصل آن كه مسئله نبوت و وحى غير از مسئله عقل و فكر است.
نيرويى كه پيغمبر به واسطه آن صلاح را از فساد تميز و تشخيص مىدهد يك شعور باطنى و مرموزى است وراء آن شعور فكرى كه در همه افراد انسان وجود دارد. تفاوت ادراك فكرى با ادراك مخصوص در اين است كه بعضى از ادراكات به اين نحو صورت مىگيرد كه صورتى از مدرك، در ذهن وجود پيدا مىكند و آن صورت، خارج را نمايش مىدهد. اين گونه ادراكات قابل خطا و تغيير است، زيرا ممكن است در تطبيق صورت ذهنى بر خارج، قصور و اشتباهى رخ دهد، ولى دسته ديگر از ادراكات به توسط صورت ذهنى نيست بلكه خود نفس، وجود مدرك را درك مىكند و حضورا آن را مشــاهــده مىنمــايــد. ايــنگــونــه ادراكــات ابــدا قـابـل خطا و تغيير نيست.(1)
آن امر روحى كه اختلاف جامعه را رفع مىكند و انسان را به طرف كمال خويش سوق مىدهد يك ناموس تكوينى است و آن عبارت است از: رساندن هر نوعى از انواع به كمال وجودى و سعادت حقيقى خود. همان سببى كه در خارج، وجود حقيقى به انسان داده، و او را با يك هدايت حقيقى و تكوينى به سر منزل مقصود رهبرى مىكند و امور خارجى از اين نظر كه در خارج موجودند قابل خطا و غلط نيستند، زيرا اساسا خطــا مـربـوط به امور فكرى و ادراكات تصديقى است.
نبوت از سنخ هدايت تكوينى است و سبب آن همان دستگاه ايجاد و تكوين است، بنابراين، غلط و خطايى در آن راه نخواهد يافت. يعنى دستگاه ايجاد كه روح نبوت و ادراك وحى را در پيغمبر قرار مىدهد اشتباه نمىكند و اين ادراك هم چون وسيله هــدايت تكــوينى است قـابل خطا و اشتباه نخواهد بود.
بنابراين، روح نبوى هميشه با نيروى عصمت همراه است و پيغمبر در امر دين و تشريع قوانين از خطا مصون مىباشد، و اين عصمت غير از عصمت از معصيت است، زيرا اين مصونيت از خطا در مقام گرفتن وحى است. مرحله ديگرى از عصمت نيز در راه سعادت تكوينى و رسيدن به كمال وجودى واقع شده و آن، مصونيت پيغمبر در مقــام تبليــغ رســالـت و رسـاندن وحى به مردم است.(2)
«فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلّى فِى الْمِحْرابِ...!» (39/ آلعمران)
«ملائكه او را ندا دادند هنگامى كه در محراب به نماز ايستاده بود...!»
شياطين و ملائكه با القاء نمودن معانى مربوطه به خود در قلوب افراد انسانى، با آنــان تكلّم مىكنند.
قرآن كريم، معانىاى را كه شيطان در «قلوب مردم» القاء مىكند، كلام و قول شيطان محسوب داشته است. در آيات قرآنى خاطرات وارده در قلوب منسوب به شيطان را به نامهاى «امر و قول و وسوسه و وحى و وعد» ناميده، كه همه آنها هم «قول و كلام» مىبـاشنـد، با ايـن كه نـه زبـانى برايش به حركت افتاده و نه از دهانى خارج شده است.
آيــاتــى كــه در آنها وعده خداوندى راجع به مغفرت و فضلاش بيان شده همانا «كــلام ملكــى» است در قبــال «وســوســه» كه كــلام شيطانى است. در آيــاتــى كه از نـــور و سكينــت و شــرحصـــدر سخــن رفتـــه همــان «كــــلام ملكــــى» است.
تشخيص و تفاوت «كلام ملكى» را از «كلام شيطانى» مىتوان از خصوصياتى كه در آيات تصريح شده به دست آورد. زيرا خاطرات ملكى ملازم با «شرح صدر» بوده و به «مغفرت و فضل» الهى دعوت و بالاخره منتهى به چيزى مىشود كه مطابق دين ـ يعنى معــارف مـذكـور در قـرآن و سنّت نبوى ـ مىباشد.
از طرف ديگر خاطرات شيطانى، ملازم «ضيق صدر» مىباشد و به «متابعت هواى نفس» دعــوت مىكنــد، و بـالاخــره منتهى به چيزى مىشود كه مخالف دين و معارف آن، و همچنيــن مخــالف فطرت انســانــى بــاشد.(1)
1) الميزان، ج 5، ص 324
« وَ لا تَقُـولُـوا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبيـلِ اللّـهِ اَمْواتٌ بَلْ اَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ!» (154 / بقره)
« و به كســى كــه در راه خدا كشته شده مرده مگوئيد، بلكه اينان زندههايى هستند ولى شما درك نمىكنيد!»
به طور كلّى نفس آدمى موجودى است مجرد، موجودى است ماوراى بدن، احكامى دارد غيـر احكام بــدن و هر مركب جسمانى ديگر.
خلاصه، موجودى است غيرمادى كه نه طول دارد و نه عرض، و نه در چهارديوارى مىگنجــد، بلكــه بــا بــدن ارتبـاط و علقـهاى دارد و به عبارت ديگر با آن متّحد است و بــه وسيلــه شعــور و اراده و ســـايـــر صفـــات ادراكـــى، بـــدن را اداره مىكنــد.
دقّت در آيات مىفهماند، كه تمام شخصيت انسان بدن نيست بلكه شخصيت آدمى به چيز ديگرى است كه بعد از مردن بدن باز هم زنده است.
اينها حقايقى است كه اين آيات شريفه آن را دست مىدهد و معلوم است كه اين احكام مغاير با احكام جسمانى است و از هر جهت با خواص ماديّت دنيوى منافات دارد و از همــه ايــنهــا فهميــده مىشــود كـه نفــس انســـانهــا غيــر بــدنهــاى ايشـــــان اســـت.(1)
1) الميزان ج 2، ص 255
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّيها. فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها...!» (7 تا 10 / شمس)
«سوگند به نفس و كسى كه آن را چنين موزون آفريد و پس از خلقت، فجور آن و تقوايش را به آن الهام كرد. رستگار شد كسى كه نفس را تزكيه كرد و زيانكار شد آن كـه قـدر نفـس را نشناخت!»
آيات فـوق مسير و راهى را فرض كرده كه يكسر آن نفس معتدل و ساده و يكسر ديگرش رستگارى و يا محروميت است. آن گاه اين دو نتيجـه يعنى رستگارى يا محروميت را مبتنى بر تزكيه نفس و آلودگى آن نموده، (و معلوم است كه اين تــزكيــه و آلودگـى نفـس مـربـوط به اخـلاق و از مراحل آن است،) آن گاه فضيلت و رذيله را مبتنــى بر تقـوى و فجـور يعنـى عمـل نيـك و بـدى كـرده كـه آيـات نـامبـرده خـوبى و بـدى آنهـا را از فطـريـات و انسان را از جانب خداوند ملهم بـه آن دانستـــه اســت.
خــلاصــه ايــن آيــات از طــور و چگــونگـى نفـس تعــدى ننمــوده و نفس را همانطور كه هست موجودى دانستــه معتــدل و ســاده؛ مـوجـودى كه تقــوى و فجــور را به آن نسبت مىدهند، مـوجودى كه با فجـور آلوده و با تقوى تزكيه مىشود.
نفس همان مخلوقى است، كه انسان از ناحيه آن و به ملاحظه آن محروم و يا رستگار مىشود. اين معنــايى كــه قــرآن بيــان نمـوده معنـايـى اسـت مطـابـق با مقتضاى تكوين، لكن چنـان نيست كه عمـوم مـردم در درك اين معنـا يكسان باشند.(1)
«وَ نَفْــسٍ وَ مــا سَــوّيهــا، فَـاَلْهَمَهــا فُجُـورَهـا وَ تَقْـويهـا !»(7 و 8 / شمس)
«و سـوگند به نفس و كسى كه آن را با چنان نظم كامل بيافريد!»
«و الهــام كـــرد بــه او خيــر و شـــر آن را!»
مراد به نفس، نفس انسانيّت و جان همه انسانهاست. كلمه «فُجُور» بهمعناى دريدن پرده حرمت دين است. كلمه «تَقْوى» بهمعناى آن است، كه انسان خود را از آنچه مىترسد در محفظهاى قرار دهد و منظور از اين محفظه و تقوى به قرينه اين كه در مقــابل فجــور قــرار گـرفتـه اجتناب از فجور و دورى از هر عملى است كه با كمال
1) الميزان ج 11، ص 284. ذيل آيه 105 سوره مائده
نفـس منـافـات داشتـه بـاشــد.
كلمه «الهام» به معناى آن است، كه تصميمى و آگهى از خبرى در دل آدمى بيفتد و ايــن خــود افــاضــهاى است الهى و صور علميهاى است يا تصورى و يا تصديقى كه خــداى تعــالى بــه دل هركس بخــواهـد مىانــدازد و اگــر در آيــه شريفه هم تقواى نفس را الهام خوانده و هم فجور آن را، براى اين بــود كه بفهمــاند مــراد به اين الهام اين است كه خداى تعالى صفات عمل انسان را به انسان شناسانده و به او فهمانده عملــى كه انجام مىدهد تقوى است و يا فجور است.
علاوه بر تعريفى كه نسبت به متن عمل و عنوان اولى آن كرده، عنوانى كه مشترك بين تقوى و فجور است، مثلاً تصرف مال را كه مشترك بين تصرف در مال يتيم و تصرف در مال خويش است و همخوابگى را كه مشترك بين زنا و نكاح است، به او شناسنده، علاوه بر آن، اين را هم به او الهام كرده كه تصرف در مال يتيم و همخوابگى با زن اجنبى فجور است و آن دوى ديگر تقوى است.
و خلاصه كلام اين كه منظور از الهام اين است كه خداى تعالى به انسانها شناسانده فعلى كه انجام مىدهند فجور است يا تقوا و برايش مشخص كرده كه تقوى چگونه اعمالى و فجور چگونه اعمالى است.
در آيه شريفه مسئله الهام را نتيجه تسويه قرارداده و فرمود: «و چون نفس را تسويه كرد، پس به او الهام كرد،» و اين براى آن بود كه اشاره كند، به اين كه الهام فجور و تقوى همــان عقـل عملــى اسـت كــه از نتــايـج تسـويـه نفس است. پس الهام نامبرده از صفات و خصـوصيـات خلقـت آدمـى است.
« قَــــدْ اَفْلَـــحَ مَـــنْ زَكّيهـــا، وَ قَـــدْ خـــابَ مَـــنْ دَسّهـــا !» (9 و 10 / شمــس) تعبير از اصلاح نفس و افساد آن به (تزكيه و تدسى) مبتنى بر نكتهاى است، كه آيه « فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها !» (8 / شمس) بدان دلالت دارد و آن اين است كه كمال نفس انسانى در اين است كه به حسب فطرت تشخيص دهنده فجور از تقوى باشد. آيه شريفه مىفهماند، كه دين، يعنى تسليم خدا شدن در آنچه از ما مىخواهد، فطرى نفس خود ماست. پس آراستن نفس به تقوى و تزكيه و تربيت آن به تربيتى صالح است، كه مايه زيادتر شدن آن و بقــاى آن اســت. و وضــع نفس در فســق و فجــور برخــلاف وضعــى اسـت كــه در صـورت تقوى دارد.(1)
1) الميــزان ج 40، ص 252
« وَ لا اُقْسِـمُ بِـالنَّفْـسِ اللَّــوّامَــــةِ!» (2 / قيـامت)
« و قسم به نفس لوّامه !»
منظور از نفس لوّامه نفس مؤمن است، كه همواره در دنيا او را به خاطر گناهانش و ســرپيچــى از اطــاعتـش مــلامــت مىكنــد و در روز قيــامـت سـودش مىرسـاند.
بعضى گفتهاند: منظور از نفس لوّامه جان آدمى است، چه انسان مؤمن صالح و چه انسان كافر فاجر، براى اين كه هر دوى اين جانها آدمى را در قيامت ملامت مىكنند. نفس كافر كافر را ملامت مىكند، به خاطر كفر و فجورش، و نفس مؤمن مؤمن را ملامت مىكند به خـاطـر كمى اطـاعتش و ايـن كه درصـدد برنيامد چيزى بيشتر كسب كند.(1)
« ... وَ اِنْ تُبْـــدُوا مـــا فــى اَنْفُسِكُـــمْ اَوْ تُخْفُــوهُ يُحــاسِبْكُــمْ بِــهِ اللّهُ...!» (284 / بقره)
« ... و آن چه در درون شماست، آشكار يا پنهان كنيد خدا بهحساب آن مىرسد...!»
معنــاى عبـارت «مــا فــى اَنْفُسِكُــمْ،» ايــن اســت، كــه «آنچه در دلهاى شما جايگزين شده،» و معلوماست، كه در نفس چيزى بهجز ملكات و صفات، چه صفات فضيلت و چه صفات رذايل مستقر نمىشود.
آنچه در نفس مستقر مىشود، صفاتى چون ايمان و كفر و حبّ و بغض و عزم و غير اينها است. اينهاست كه هم مىتوان اظهار كرد و هم پنهان داشت، اما اظهار كرد چون صفات اصولاً در اثر تكرار افعال مناسب با خود پيدا مىشود و وقتى فعلى از كسى صادر شد عقل هر كس از آن فعل كشف مىكند، كه فلان صفتى كه مناسب با اين فعل است در نفس فاعل وجود دارد، چون اگر اين صفات و ملكات در نفس مستقر نبود، افعال مناســب با آن از جـوارح صــادر نمىشـد.
پس با صدور اين افعال براى عقل روشن مىشود، كه منشائى براى اين افعال در نفس فاعل هست و امّا اخفا كرد، براى اين كه ممكن است انسان آن كارى كه دلالت بر وجـود منشأاش در نفس دارد انجام ندهــد.
1) الميــــزان ج 39، ص 311
منظــور مــا (از استقــرار در نفــس،) ثبوت و استقــرار تــامـى است، كه مىتــوان صــدور فعــل را مستند به آن كرد.
پس آيه شريفه به احوال نفس نظر دارد، به ملكات راسخه در نفس، كه منشأ صدور افعــال هستنــد و خـداوند متعال انسانها را با آن احوال و ملكات محاسبه مىكند.(1)
خاطراتى كه گاهى بىاختيار درنفس خطور مىكند و همچنين تصوّرات سادهاى كه دنبالش تصديق نيست، از قبيل صورت و قيافه گناهى كه در نفس تصور مىشود، بدون اين كه تصميمى بر آن گناه گرفته شود، لفظ آيه به هيچوجه شامل آنها نيست، چون اينگـونـه تصـورات استقـرارى در نفـس نـدارنـد و منشأ صدور هيچ فعلى نمىشوند.
آيــه شــريفــه تنهــا بــر احــوال و ملكات نفسانى دلالت دارد كه منشأ صدور افعــال هستنــد، چـه فعـل اطـاعـت و چـه معصيـت، و خــداى سبحــان انسـانهـا را بـا آن احـوال و ملكات محاسبه مىكند.
لازم است دانسته شود، كه آيه شريفه تنها دلالت دارد بر اين كه محاسبه بر معيار احوال و ملكات قلبى است، چه اظهار بشود و چه نشود. و امّا اين كه جزاء آن در دو صورت اظهار و اخفا يك جور است يا نه؟ و به عبارت ديگر، آيا جزاء دائر مدار عزم است، چه اين كه عمل را هم انجام بدهد يا ندهد؟ و چه اين كه مصادف با واقع هم بشود يا نشود؟ و مثلاً كاسهاى كه شراب تشخيص داده بنوشد، بعد معلوم شود آب بوده، آيه شـريفـه نـاظـر به ايـن جهــات نيسـت.(2)
«...اِنَّمــا يُـريـدُ اللّـهُ لِيُذْهِـبَ عَنْكُـمُ الرِّجْـسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا !» (33 / احزاب)
«...خدا مىخواهد كه پليدى را از شما اهلبيت ببرد و آنطور كه خود مىداند پاكتان كند!»
كلمه «رِجْس» يعنى پليدى و قذارت و پليدى و قذارت هيئتى است در نفس
آدمى، كه آدمى را وادار به اجتناب و نفرت مىنمايد و نيز هيئتى است در ظاهر موجود پليد، كه بــاز آدمــى از آن نفـرت مىنمـايـد. اوّلى مانند پليدى رذائل، دوّمى مانند پليدى خوك.
قرآن كريم در هر دو معنا اطلاق كرده، درباره پليدى ظاهرى فرموده: «... گوشت خــوك پليد است...!» (145/انعام) و هم در پليدىهاى معنوى مانند شرك و كفر و اعمال ناشايســت به كار زده و فرمــوده:
« آنهايى كه در دل بيمارنــد، قرآن پليدى ديگــرى بــر پليدىهايشــان مىافزايــد و مىميرنــد در حالــى كه كافرنــد!» (125 / توبه)
و نيز فرموده:
«... كسى كه خدا بخواهد گمراهش كند، دلش را تنگ و ناپذيرا مىكند، به طورى كه پذيرفتن حق برايش چون رفتن به آسمان غيرممكن باشد، خدا اين چنين پليدى را بر كسانى كه ايمان نمىآورند مسلط مىسازد!» (125 / انعام)
اين كلمه به هر معنا كه باشد نسبت به انسان عبارت است، از ادراكى نفسانى و اثرى شعورى، كه از علاقه و بستگى قلب به اعتقــادى بــاطــل، يــا عملــى زشت حاصل مىشود، وقتى مىگوييم (انسان پليد، يعنى انسانى كه به خاطر دلبستگــى به عقايد بـاطـــل، يــا عمــل بــاطــل دلش دچار پليدى شده اسـت.)
كلمه «رِجْس»، در آيه شريفه فوق معنايش اين مىشود: كه خدا مىخواهد تمامى انواع پليدىها و هيئتهاى خبيثه و رذيله را از نفس شما ببرد، هيئتهايى كه اعتقاد حق، و عمل حق را از انسان مىگيرد و چنين ازالهاى با عصمت الهيه منطبق مىشود و آن عبارت است از، صورت علميهاى در نفس، كه انسان را از هر باطلى، چه عقايد و چه اعمال حفظ مىكند، پس آيه شريفه يكى از ادلّـه عصمت اهل بيت است.(1)
«...فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ!» (65 / بقره)
«... ما به ايشان گفتيم: بوزينگان مطرود شويد!»
اگر انسان را فرض كنيم، كه صورت انسانىاش به صورت نوعى ديگر از انواع حيوانات از قبيل ميمون و خوك مبدل شده باشد، كه صورت حيوانيت روى صورت انسانيش نقش بسته و چنين كسى انسانى است خوك و يا انسانى است ميمون، نه اين
1) الميزان ج 32، ص 180
كه به كلّى انسانيتش بــاطل گشته و صورت خوكى و ميمونى به جاى صورت انسـانيش نقش بسته باشد.
پس وقتى انسان در اثر تكرار عمل، صورتى از صورت ملكات را كسب كند، نفسش به آن صورت متصور مىشود و هيچ دليلى نداريم بر محال بودن اين كه نفسانيات و صورتهاى نفسانى همانطور كه در آخرت مجسم مىشود، در دنيا نيز از باطن به ظاهر درآمده و مجسمشود.
نفس انسانيت در اوّلين حدوثش كه هيچ نقشى نداشت و قابل و پذيراى هرنقشى بود، مىتواند به صورتهاى خاصى متنوع شود، بعد از ابهام مشخص و بعد از اطلاق مقيد شود و بنابراين، انسان مسخ شده، انسان است و مسخ شده، نه اين كه مسخ شدهاى فاقد انسانيت باشد.(1)
«...اِنَّ الصَّلــوةَ تَنْهــى عَـنِ الْفَحْشـاءِ وَ الْمُنْكَــرِ وَ لَــذِكْــرُ اللّــهِ اَكْبَــرُ...!» (45 / عنكبوت)
«...نماز به پادار كه نماز از فحشاء و منكرات جلوگير است و ذكر خدا بزرگتر اســت...!»
آنچه از سياق برمىآيد، اين است كه اگر دستور دادهاند به اين كه مردم نماز بخوانند، براى اين بوده كه نماز آنان را از فسق و فجور بازمىدارد. و اين تعليل مىفهماند كه نماز عملى است عبودى، كه بهجاآوردنش صفتى در روح آدمى پديد مىآورد، كه آن صفت به اصطلاح معروف پليسى است غيبى و صاحبش را از فحشا و منكرات بازمىدارد و در نتيجه جان و دلش از قذارتهاى گناهان و آلودگىهايى كه از اعمال زشت پيدا مىشود پاك مىماند.
بازدارى از گناه اثر طبيعى نماز است. چون نماز توجّه خاصى است، از بنده به سوى خداى سبحان. لكن اين اثر تنها به مقدار اقتضاء است، نه عليت تامه، تا تخلف نپذيرد. يعنى اگر مانع و مزاحمتى در بين نباشد، اثر خود را مىبخشد ولى اگر مانعى جلو اثر آن را گـرفت، ديگر اثر نمىكند.
هرچه نماز كاملتـر بـاشد، خـوددارى از فحشـا و منكرات بيشتر خواهد بود.(2)
«قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذى فَطَرَنا...!» (72 / طه)
«گفتند هرگز ترا بر اين معجزهها كه سوى ما آمده ترجيح نمىدهيم...!»
آيه فوق حكايت مىكند، وضع مردمى را كه تا يك ساعت قبل دلها آكنده از هيبت و ابهت فرعون داشتند و نفوس از زينت و زخارف دنيوى كه با او بود ـ كه جز خيالهاى كاذب و موهومـاتى بـاطـل نبــود ـ خيـره و پسـت نموده، او را ربالاعلى مىپنداشتند و به او سوگند مىخوردند و بعد از يك ساعت كه حق بر ايشان روشن گشته و ديدگانشان بازگرديد، ناگهان آنچه از فرعون در دل داشتند و آن عزّت و سلطنت كه برايش قائل بودند، يكباره فراموش گشت. ايمان به خدا در عرض يك ساعت آن چنان تحوّلى در دلها بوجود آورد، كه حتى رذيله ترس و تملّق و پيروى هوا و شيفتگى در برابر سراب زينت زندگى دنيا را، به كلّى نابود كرده، در همين مدّت كوتاه، عشق به حق و قــدم نهــادن در تحـت ولايـت خــدا و اعتـزاز بــه عــزّت او را جـايگـزيــن آن رذائـل نمـود. اينها همه از محاورهاىكه ميان فرعون و ساحران ردّ و بدل شد فهميده مىشود.(1)
1) الميزان ج 27، ص 278
«...كَذلِكَ يُريهِمُ اللّهُ اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النّارِ!» (167 / بقره)
«... اينچنين خداوند اعمالشان را برايشان به صورت حسرتها مجسم مىسازد و ايشـان هـرگـز از آتش بيرون نخواهند شد!»
نعمت و عذاب عقلى كه عارض بر نفس مىشوند، به خاطر تجردش و تخلقش به اخلاق و ملكات فاضله يا رذيله و يا به خاطر احوال خوب و بدى كه كسب كرده باشد، ايـن احـوال و ملكـات در نفـس صــورتى نيكــو و يا قبيـح ايجـاد مىكند. نفس سعيده از آن صــورت نيكــو متنعـــم و نفـس شقيــه از آن صـورت قبيـح متـألـم مىشـود.
در صــورتــى كــه ايــن صــورتها در نفس رسوخ نكرده باشد و صورى ناسازگار با ذات نفس بـاشـد، بـه زودى زايـل مىگردد، براى اين كه عقل براى نـاسـازگـارى دوام و اكثــريــت نمىبيند و قسر و فشار و زور و نـاسـازگـارى محكوم به زوال است.
(پس اگــر ذات نفس سعيــد بـاشـد، صورتهاى رذيله و زشت دير يا زود از آن زايـل مىگـردد و اگر ذات نفس شقــى بـاشـد، صــورتهــاى نيكــو و جميــل كه در آن نقــش بستــه، بــه زودى زايــل مىشــود،) و نفــس خودش مىماند و آن سعادت و شقــاوت ذاتـىاش.
اگر نفس مؤمن به خاطر گناهانى صورتهاى زشتى به خود گرفت، سرانجام آن
صورتها از بين مىرود، چون با ذات نفس سازگار نيست، همچنانكه نفس كافر كه ذاتا شقى است، اگر به خاطر تكرار كارهايى صالح صور حسنهاى به خود گرفت، آن صور بالاخره از نفس زايل مىشود، چون محيط نفس با آن سازگار نيست و همه اين مطالب در آن صورت كه گفتيم صورتها رسوخ نكرده باشد، روشن است و اما در صورتى كه صورتهاى عارضى بر نفس، در نفس رسوخ كرده باشد و در نتيجه صورت جديدى و نوعيت تازهاى به نفس داده باشد، مثلاً او را كه انسان بود و داراى صورت انسانى بود، بخيل كند، كه چنين انسانى كه نوع جديدى از انسانيت است، همانطور كه ناطقه وقتى با جنس حيـوان ضميمه شود، يك نـوع حيـوان درست مىكند كه نامش انسان است.
هر گناهى كه از انسان صادر شود، در صورتى كه نفس او سعيده باشد و با گناه سنخيت نداشته باشد و خلاصه، عوامل خارجى گناه را به گردنش گذاشته باشد، در چنين صورتى وبال و عذاب آن گناهان را مىچشد و پاك مىشود و از عذاب نجات مىيابد و در صورتى كه نفس او شقى باشد و با گناه سنخيت داشته باشد در اين صورت هر چند كه هر چه از چنين نفسى سرمىزند، چون نفس او نفسى گناه دوست است، لذا چنين نفسى دائما در عذاب خواهد ماند.
مَثَل انسانى كه دائما گرفتار و معذب به لوازم ملكات خويش است به وجهى مَثَل كسى است كه به مرض ماليخوليا و يا مرض كابوس دائمى مبتلا شده، كه دائما صورتهايى هولانگيز و وحشتآور و زشت از قوه خياليهاش سرمىزند، چنين كسى همواره از آن صورتها فرار مىكند و با آنها در ستيز و در عذاب است، با اين كه خود او اين صــورتهــا را درســت مىكنــد و صــدور آن از نفســش به فشــارى از خارج نيست و كسى اين صورتها را در نفس او مجسم نكرده، بلكه كار كار نفس اوست و هرچند اين صورتها با طبع مريض او سازگار نيست و از اين جهت كه خودش پــديــدآرنــده آن صورتهاست، متألم و ناراحت نيست و لكن هر چه باشد بالاخره از آن صــورتها رنج مىبرد و از آنها مىگريزد.
مگر عذاب غير آن چيزى است، كه انسان قبل از ابتلاء به آن از آن مىگريزد؟ و بعد از آنكه بدان مبتلا شد، در جستجوى خلاصىاز آن برمىآيد؟
ايــن تعــريف و مثــال بـر آن امور زشت و صورتهاى غيرجميل كه انسان شقى در دار آخرتش با آنها روبــرو مىشــود صــدق مىكنـد.
عــذاب جــاودانــه و انقطــاعنـاپـذيـر، از انســان شقــى، خــود شقاوت و بـدبختــى ذاتى اوست و كسى او را بدان مبتلا نكرده است .
عذاب خالد اثر و خاصيت آن صورت نوعى شقاوت بارى است، كه نفس انسان شقى به خود گرفته (و او را نوع مخصوصى از انسانها كرده، همانطور كه گاو نمىتواند روزى غير گاو شود،) اين نوع انسان هم نمىتواند نوع ديگرى شود، چون تصور ما از چنين نفسى بعد از آن است كه نخست به اختيار خود گناهانى مرتكب شد و سپس به دنبال آن گناهان احوالى پى در پى در نفس او پديد آمد و به دنبالش استعداد شديدى در ذات نفس پيدا شد.
هميــن شــدت يــافتـن استعـداد نفـس، علتـى اسـت كـه در تمـامى حـوادث بـاعـث مىشــود صــورتـى متنــاسـب بــا سنــخ آن استعــداد در نفــس پــديــد بيـــاورد.
در نتيجه همانطور، كه بعد از انسان شدن نان و گوشت و ميوه و عناصر و مواد ديگرى كه انسان مركب از آن است، ديگر صحيح نيست بپرسيم چرا اين مركب شعور پيدا كرده و چرا و صدها چراى ديگر، براى اين كه پاسخ از همه اين سؤالات يك كلمه است و آن اين است كه چون انسان شده است. همچنين در موضوع بحث ما صحيح نيست بپرسيم چرا شقاوت دست از يقه او برنمىدارد و دائما آثار شقاوت از آن سرمىزند، كه يكى از آن آثار، عذاب جاودان است، چون جواب همه اينها اين است كه چــون او بــه دسـت خود و به اختيار خود، خود را شقى ساخت، يعنى انسانى خاص كــرد كه شقـاوت لازمــه وجـود اوست.
«رحمت» در خداى تعالى به معناى رحمت در ما انسانها نيست، زيرا رحمت در ما (بـه خـاطـر داشتـن اعضـايى چـون قلـب و اعصـاب و هـر عضـو ديگـر كــه در حال رحمــت عكــسالعمــل نشــان مىدهــد،) به معنــاى رقـت قلـب، اشفــاق و تأثر باطنى است ـ و خداى تعالى منزه از ماده است.
بلكــه رحمــت خــداى تعــالى بــه معنــاى عطيــه و افــاضــه است، افــاضه آنچه كه مناسب با استعداد تام مخلوق است، مخلوقى كه به خاطر به دست آوردن استعــداد تــام، قـابليـت و ظرفيت افاضه خدا را يافته است.
مستعد وقتى استعدادش به حد كمال و تمام رسيد، دوستدار آن چيزى مىشود كه استعداد دريافت آن را پيدا كرده، و آن را با زبان استعداد طلب مىكند، و خداوند هم آنچه را مىطلبد و درخواست مىكند به او افاضه مىفرمايد.
از سوى ديگر اين را مىدانيم، كه رحمت خدا دو نوع است: «رحمت عام» كه عبارت است از همين افاضه چيزى كه موجود استعداد آن را يافته و مشتاقش شده و در صراط وجود و تكونش بدان محتاج گشته است. «رحمت خاص» كه عبارت است از افاضه و اعطاء خصوص آن چيزهايى كه موجود در صراط هدايتش به سوى توحيد و سعادت قرب، بدان محتاج است و نيز افاضه و اعطاى خصوص آن چيزهايى كه انسان مستعد براى شقاوت، آن هم مستعد به استعداد شديد و تام، محتاج به آن شده و آن عبارت است از رسيدن شقاوتش به حد كمال و به حد صورت نوعى، پس، دادن چنين صورت نوعى كه اثرش عذاب دائمى است، منافات با رحمت عمومى خدا ندارد، بلكه اين خود يكى از مصاديق آن رحمت است.
ولى بـا رحمت خاص او منافات دارد. نفس شقى قابل دريافت آن نيست. معنــى نـدارد، كه آن رحمـت شـامـل كسـى شـود كه از صراط آن بـه كلّـى خـارج اسـت.(1)
« وَ مآ اُبَــرِّءُ نَفْســى اِنَّ النَّفْـسَ لَأَمّـارَةٌ بِـالسُّــوءِ اِلاّ مـا رَحِـمَ رَبّــى...!» (53 / يوسف)
« من خويش را مبـرا نمىكنـم، چه نفـس انسـانـى پيـوستـه بـه گناه فرمان مىدهد، مگر آن را كــه پروردگارم رحم كند، كه پـروردگـار مـن آمرزگار و رحيم است!»
نفس بسيار وادارنده به سوء و زشتى است و بالطبع انسان را به سوى مشتهياتش كه همان سيئات و گناهان بسيار و گوناگون است، دعوت مىنمايد. پس اين خود از نادانى است كه انسان نفس را از ميل به شهوات و بدىها تبرئه كند و اگر انسانى از دستورات و دعوت نفس به سوى زشتىها و شرور سرپيچى كند، رحمت خدايى دستگيــرش شده و او را از پليدىهـا منصرف و به سوى عمل صالح موفق نموده است.
انجام كارهاى نيك هم كه به توفيقى از ناحيه خداى سبحان است، از كارهاى
1) الميـزان ج 2، ص380تا 384. (بحث فلسفى ذيل آيه 168 سوره بقره)
نفس است و چنيـن نيست كه آدمـى آنهـا را بـه طـور اجبـار از نـاحيـه خداوند انجام دهد.
اجتناب (يوسف عليهالسلام ) از خيانت، رحمتى از ناحيه پروردگارش بود. در آيه، غفاريت خداى را هم بر رحمت او اضافه كرده، براى اين كه مغفرت، نواقص و معايب را كه لازمه طبـع بشـرى است، مستـور مىكند و رحمت نيكىها و صفات جميله را نمايان مىسازد.
مغفرت الهى همچنان كه گناهان و آثار آن را محو مىكند، همچنين نقايص و آثار نقايص را هم از بين مىبرد:
« ... فَمَــنِ اضْطُرَّ غَيْــرَ باغٍ وَ لا عــادٍ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ - و هر كه ناچار باشد، نه متجاوز و يا افراط كـار، گناهى بر او نيست، پروردگار تو آمرزگار و رحيــم است!» (173 / بقره)(1)
« كَـلاّ بَـلْ رانَ عَلـى قُلُـوبِهِـمْ مــا كــانُــوا يَكْسِبُـــونَ !» (14 / مطففين)
« گناهان مانند زنگى و غبارى شد، كه روى جلاى دلهاى آنها را گرفت و آن دلهـا را از تشخيص خير و شر كور كرد!»
اين زنگ بودن گناهان بر روى دلهاى آنان، عبارت شد از حائل شدن گناهان بين دلهـا و بين تشخيـص حـق آن طـور كه هست.
از اين آيه شريفه سه نكته استفادهمىشود:
اوّل ـ ايـن كـه اعمـال زشـت نقـش و صـــورتـى بـه نفـس مــىدهـد و نفــس آدمـــى را بــــه آن صــــورت درمــــىآورد.
دوم ـ اين كه اين نقوش و صورتها مانع آن است، كه نفس آدمى حق و حقيقت را درك كنـد و ميان آن و درك حق حائل مىشود.
سوم ـ ايــن كــه نفس آدمــى بــه حســب طبــع اوليــش صفــا و جــلائــى دارد، كــه با داشتن آن حق را آن طور كه هست درك مىكند و آن را از بــاطــل و نيــز تقــــوى را از فجـــور تميـــــز مىدهــــد.(2)
خــداى تعـالى بعـد از بيـان رابطـه بين عمل و جزا در آيات سوره رعد، درباره اين كه اين رابطه به قلب ســرايــت كرده و قلـب در اثر عمل حالت و هيئت مخصوص به خـود مىگيـرد، اشــاره نموده و مىفرمايد:
«... وَ لكِــنْ يُــؤاخِــذُكُــمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ - و لكن شما را به آنچه دلهايتان كسب كــرده مــؤاخــذه مىكنــد!» (225 / بقــره) و نيز :
«... وَ اِنْ تُبْدُوا ما فى اَنْفُسِكُمْ اَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللّهُ - چه اظهــار كنيــد آنچــه را كــه در دلهايتان هست و چه نهان داريد خداوند شما را بههمان محاسبه مىكند!»
(284 / بقره)
در اين معنى آيات زياد ديگرى است، كه از آنها برمىآيد جميع آثار مترتب بر اعمال از ثــواب و عقــاب همــه در حقيقــت مترتـب بر حالاتى است، كه دلها از راه عمل كسب مىكنند و اعمال تنها و تنها واسطه اين ترتبند.
آنگاه در آيات ديگرى بيان مىكند، كه آن جزايى كه مردم در برابر عمل خود به زودى مواجه با آن مىشوند، در حقيقت همان عمل ايشان است و چنان نيست كه خداىتعالى مانند مجتمعات بشرى عملى را در نظر گرفته و جزاى معينى را رديف آن قـرارداده و بـه جعـل و قـرارداد اين را اثر آن كرده باشد.
بلكــه محفــوظ مــانــدن عمــل نــزد خــداى تعــالى بــه محفــوظ ماندن نفس عامل است و اثر عمل در نفس عامل چنان محفوظ است، تا آن كه در روز آزمايش سراير آن را اظهـــار نمـايـد.
« روزى كه هر نفسى كردههاى نيك و بد خود را حاضر مىيابد!» (30 / آلعمران)(1)
«...وَ لا يَحيــــقُ الْمَكْــرُ السَّــــىِّءُ اِلاّ بِـــاَهْلِــــهِ...!» (43 / فاطر)
«...و مكر به جز به اهل مكر برنمىگردد... !»
مكر به معناى آن است، كه با حيله شخصى را از هدفى كه دارد منصرف كنى و اين دو جور مىشود: يكى به نحو پسنديده، مثل اين كه بخواهى با حيله او را به كار نيك وادارى و چنين مكــرى به خــدا هم نسبــت داده مىشــود:« وَ اللّــهُ خَيْــرُ الْماكِرين !»
1) الميزان ج 12، ص 298. (ذيلآيات 116 ـ 130 سورهمائده)
(30 / انفال) دوّم اين كه بخواهى، با حيله او را به كار زشت وادار كنى، كه در اين آيه شريفه مىفرمايد ـ مكر بد نازل نمىشود و نمىرسد مگر به صاحبش و در غير خود او مستقر نمىشــود. بــراى اين كه هـر چنــد مكــر بــد، بســا مىشــود كه به شخص مكر شده صدمهاى وارد مىآورد، ولكــن چيــزى نمىگــذرد كه از او زائــل مىشــود و دوام نمىآورد، ولى اثر زشت آن بدان جهت كه مكر سيئه است، در نفس مكر كننده باقى مىماند و چيزى نمىگذرد كه آن اثر ظاهر گشته و گريبانش را مىگيرد، حال يا در دنيــا و يـا در آخـــرت!!(1)
1) الميـــــــــزان ج 33، ص 92
« ياَيُّهَاالَّذينَ ءَامَنُواْ عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ...!» (105 / مــائـده)
« اى كســانى كه ايمــان آوردهايــد، بر شمـا باد نفستــان...!»
طــريــق آدمــى بــه ســوى پـروردگـارش همــان نفـس اوست و خداى سبحان غــايـــــت هــدف و منتهـــاى سيـــر اوســت.
اين طريق مانند راههاى ديگر اختيارى نيست و اصولاً براى اين طريق نظيرى نيست تا كسى از آن دو يكى را انتخاب و اختيار كند، بلكه اين طريق همانگونه كه از آيه شريفه « يا اَيُّهَا الاِنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدْحا فَمُلاقيهِ - هان اى انسان تو كوشا و ساعى براى رسيدن به پروردگار خويشى، پس به جزاى سعى خود خواهى رسيد!» (6 / انشقاق) استفاده مىشود طريقى است اضطرارى و چارهاى جز پيمودن آن نيست. طريقى است كــه مــؤمــن و كــافــر، آگــاه و غـافــل، خــلاصــه همـه و همـه در آن شـركــت دارنــد.
اين حقيقت، حقيقتى خارجى و مانند ساير حقايق تكوينى، ثابت و لايتغير است و علم اشخاص و جهلشان در بود و نبود آن دخالت ندارد، لكن التفات و توجهشان هم بىاثر در عمل آنان نيست، بلكه تأثير بارزى در عمل آنها دارد. معلوم است كه يگانه مربى نفس انسان همان عمل اوست. عمل است، كه نفس را مطابق سنخ خود بار مىآورد. عمل است كه اگر با واقع و نفسالامر و غايتى كه ايجاد و صنع براى آن بود مطابقت و سازگارى داشته باشد و نفسى با چنين عملى استكمال كند، نفسى سعيد و نيكبخت
بوده و پاداش تمامى زحماتى را كه متحمل شده و نتيجه همه مساعىاش را درمىيابد و در اين راه خسران و ضررى نمىبيند.(1)
« ياَيُّهَاالَّذينَ ءَامَنُواْ عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ...!» (105 / مــائـده)
« اى كســانى كه ايمــان آوردهايــد، بر شمـا باد نفستــان...!»
از ايــن كــه بــا جملــه « عَلَيْكُــمْ اَنْفُسَكُــمْ !» مــؤمنيــن را امــر بــه پــرداختــن به نفس خود نمود، به خـوبـى فهميـده مىشـود:
كه راهى كه به سلوك آن امر فرموده همان نفس مؤمن است، زيرا وقتى گفته مىشود ـ زنهــار راه را گم مكن ـ معنى آن نگهدارى خود راه است، نه جدا نشدن از راهروان. در اين جا هم كه مىفرمايد: زنهار نفسهايتان را از دست ندهيد، معلوم مىشود نفسهــا همان راه هستنــد نه راهـــرو !
مقصود اين است، كه ملازمت كنيد نفس خود را از جهت اين كه نفس شما راه هدايت شماست نه از جهت اين كه نفس يكى از رهروان راه هدايت است، به عبارت ديگر اگر خداى تعالى مؤمنين را در مقام تحريك به حفظ راه هدايت امر مىكند، به ملازمت نفس خود، معلوم مىشــود ـ نفس مـؤمـن همـان طـريقـى است كه بـايـد آن را سلـوك كنـد.
بنــابـرايـن، نفـس مـؤمـن طـريـق و خـط سيـرى است، كـه منتهـى به پروردگار مىشود. نفس مؤمن راه هدايت اوست، راهى است كه او را به سعـادتش مىرســاند.(2)
انســان در مسيـر زنــدگىاش اگــر چــه به هــر نقطــهاى امتــداد داشته باشد، هيــچ همّــى جــز خيــر و سعــادت زنــدگى خويش ندارد، اگر چه منافع و عوائد كارش به ظاهر عـايـد ديگـران شــود.
خداىتعالى فرمايد:
« اِنْ اَحْسَنْتُمْ اَحْسَنْتُمْ لاَِنْفُسِكُمْ وَ اِنْ اَسَأْتُمْ فَلَها ـ اگر نيكى كنيد، به نفس خـود نيكى كـردهايـد و اگر هم بـدى كنيـد، بـاز به ضرر خود كردهايد... !» (7 / اسراء)
از آيات استفاده مىشود، كه طريق انسان به سوى خداوند همان نفس انسان است، زيرا جز خود انسان چيز ديگرى نيست، كه طريق انسان باشد، همين خود اوست كه داراى تطوراتى گوناگون و درجات و مراحلى است مختلف، روزى جنين، روزى كودك، وقتــى جــوان و زمــانى پيــر مىشــود و پس از آن در عالم برزخ ادامه حيات مىدهد، و روزى در قيامت و پس از آن در بهشت و يــا در دوزخ به سرمىبــرد. خلاصه اين است آن مسافتى كه هر انسان از بدو وجود تا انتهاى سيرشكه « وَ اَنَّ اِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى!» (42 / نجم) و قــرب بــه ســاحت مقــدّس بارىتعالى است، آن مسافت را مىپيمــايد.
و همين انسان است، كه در اين خط سير به هيچ جاى قدم نمىگذارد و هيچ راه تاريك و روشنى را نمىپيمايد، مگر اين كه همه آنها توأم است با اعمال قلبى كه عبارتاند از: اعتقادات و امور قلبى ديگر، و همچنين توأم است، با اعمالى بدنى يا صالح و يا غير صالح، اعمالى كه اثرش چه خوب و چه بد توشه فرداى اوست.(1)
« سَنُريهِمْ اياتِنا فِى الاْفـاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ...!» (53 / فصلت)
« بــه زودى نشــانشــان مىدهيــم، آيــات آفــاقــى خــود را و آيــاتـى، كــه در نفس خـود آنهـا داريم...!»
نفس انسانى كارهايش، جز در خودش انجام نمىشود. چيزى نيست كه او را از خودش بيرون و جدا سازد. او جز سير قهرى و اضطرارى و به عبارت ديگر فطرى دربــاره مسيـر خـود كـارى ندارد.
او از هر چيزى كه بر حسب ظاهر با آن اختلاط و اجتماع دارد، جدا و بيگانه است، مگــر از پــروردگــار خــود، چــه او محيــط اســت بــه بــاطــن و ظــاهــر نفس و به هر چيزى كه با نفس است.
روى اين حساب انسان مشاهده مىكند و درمىيابد كه نفسش اگر چه در ظاهر با مـردم است، لكن در واقع دائما با پروردگار خود در خلوت است. اينجاست كه از هرچيزى منصرف و منقطع شده و به سوى خداى خود متوجه مىشود و هر چيزى را از ياد برده و تنها به ياد خدايش درمىآيد. اينجاست كه ديگر چيزى بين او و خدايش
1) الميــــــــــــــــــزان ج 11، ص 282
حجــاب و ستــره نمىشـود.
ايــن اســت، همــان حــق معــرفتـى كــه بــراى آدميــان ميســور و ممكــن دانستــه شــده اســت و ســزاوار است نـام آن را ـ خـدا را به خـدا شناختن ـ نهاد.(1)
« يـا اَيُّهَـا الَّـذينَ امَنُـوا اتَّقُـوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ...!» (18 / حشر)
« اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بپرهيزيد از خدا، بايد هر نفسى مراقب باشد كه بـراى فـرداى خود چه پيش فـرستـاده اسـت، بپـرهيزيد از خدا...!»
در آيه فوق دستور مىدهد، نفس را زيرنظر گرفته و عمليات صالح او را كه سرمايه و توشه فرداى اوست ـ و بهترين توشه تقوى است ـ تحت مراقبت قرار دهند، زيرا براى نفس، امروز و فردايى است. و نفس هر آنى در حركت و در طى مسافت است و منتهاى سيــرش خــداى سبحــان اســت چــه نــزد اوست، حســـن ثــواب يعنــى بهشــت.
بنابراين، بر انسان است، كه اين راه را ادامه داده و همواره به ياد خداى خود باشد و لحظهاى فراموشش نكند، چه خداى سبحان غايت و هدف است و انسان عاقل هدف را از ياد نمىبرد، زيرا مىداند كه فراموش كردن هدف باعث از ياد بردن راه است. روى اين حســاب اگــر كسى خــداى خود را فــرامــوش كند، خود را هم فراموش كرده و در نتيجــه بــراى روز واپسيـن خـود زاد و توشهاى كه مـايـه زندگيش باشد، نيندوخته است و اين همــان هلاكت است.
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روايتى فرمود: « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ ـ يعنى هر كه خود را شناخت خداى خـود را شناخت!»(2)
« سَنُريهِمْ اياتِنا فِى الاْفاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ...!» (53 / فصلت)
« به زودى نشانشان مىدهيم آيات آفاقى خود را و آياتى را كه در نفس خود آنها داريم، تا اين كه برايشان روشن شود كه پروردگار حق است...!»
نظر و سير در آيات انفسى و آفاقى و در نتيجه آن به خداى سبحان آشنا شدن، از نظر اين كه حيات ابدى انسانى را در نظر مجسم مىسازد و نيز از نظر اين كه اين حيات بستگى تمام به توحيد و نبوت و معاد دارد، از اين رو آدمى را به تمسك به دين حق و شريعت الهى هدايت مىنمايد و در اين هدايت هر دو طريق يعنى سير از طريق آفاق و از طريق انفس مؤثر و در راهنمايى به دين و ايمان و تقوى هر دو شريك و هر دو نافعاند، ولى نظر و سير در آيات نفس نافعتر است، زيرا اين سير از اطلاع ذات بر نفس و قوا و ادوات روحى و جسمى و عوارض آن از اعتدال و افراط و تفريط در كار و همچنين ملكات فاضله و رذيله و احوال پسنديده و ناپسندى كه مقارن با آن است خالى نيست و معلوم است كه اشتغال آدمى به معرفت اينگونه امور و باور داشتن به لوازم آن از قبيل امن يا خطر، سعادت يا شقاوت، درد يا درمان آدمى را از يك موقف نزديكى به گوش دل مىرساند و وقتى آدمى به دردهاى روحى خود و درمان آن واقف شد به اصلاح آنچه فاسد شده و به التزام به آنچه صحيح است مىپردازد، به خلاف سير در آيات آفاقى كه نـدايش به ايـن نـزديكـى نيست و اين معـانى را از راهـى دور به گـوش دل مىرسـاند.
نظر در آيات آفاقى و معرفت حاصله از آن، نظر و معرفتى است فكرى و علمى است حصولى، به خلاف نظر در نفس و قواى آن و اطوار وجودى آن و معرفتى كه خود از تجليّــات و آثــار آن اســت، كــه نظر در آنها نظرى است شهودى و علمى است حضــورى، علــم عـارف اسـت بـه نفس خــود. اين علــم از قبيل مشاهده و عيان است.
وقتى انسان مشغول مطالعه و سير در آيات نفس خود شود و ببيند، چگونه به پروردگار خويش احتياج دارد و چطور در تمامى اطوار و همه شؤون زندگىاش نيازمندىهايى دارد، آنگاه به حقيقت عجيبى برمىخورد، چه مىبيند نفسش وابسته و مربوط به عظمت و كبــريــا و وجــود و حيات و علم و قدرت و شنوايى و بينايى و اراده و محبّت ديگرى است.
و جميع صفات و افعال نفسش قطرهاى است، از دريايى بيكران و خوشهاى است از خــرمنــى بىپايان، مخزنى كه در بها و روشنى و جمال و جلال و كمال وجود و حيات و قــدرت و ســايـر كمـالات غيرمتنــاهـى است.(1)
« ياَيُّهَاالَّذينَ ءَامَنُواْ عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ...!» (105 / مــائـده)
« اى كســانى كه ايمــان آوردهايــد، بر شمـا باد نفستــان...!»
تــا آنجــا كــه مىدانيــم و تــاريــخ بشرى نشان مىدهد، همواره به زبان انسان حتى به زبان انسان اولى در خلال گفتگوهايش كلمه «من ـ خودم» جارى مىشده و مسلمـا بــا اين كلمــه حكــايت از حقيقتــى از حقـايق خــارجى ايـن عـالم مىكردهاند.
يقينا مىفهميدهاند، كه چه مىگويند و از اين كلمه چه حقيقتى را مىخواهند. چيزى كه هست چون مردمى مادى و نظرهايشان كوتاه و بيشتر سر و كارشان با حوائج جسمانى و بدنى خود بوده از اين رو همين پرداختن مداوم به رفع حوائج مادى خود باعث شد، كه از معنى واقعى اين كلمه غفلت ورزيده و مانعشان شد از اين كه لحظهاى به خود آمده و درباره معنايى كه كلمات «من ـ خودم» و امثال آن آنرا حكايت مىكنند تعمق و دقت بهعمل آورند و چه بسا وادارشان مىكرده كه خيال كنند معناى اين كلمات همان بدن مادى آنان است.
1) الميزان ج 11، ص 290
اگر سرگرمى به كار بدن، عوام مردم را از درك حقيقت نفس غافل ساخته منافات ندارد، به اين كه مردانى ممتاز از نظر اين كه انسانند ـ نه از نظر اين كه داراى تنى خاكى و نيازمند به هزاران شرايط مادىاند ـ از كلمه «من» معناى ديگرى ادراك كنند و در آن درك هـم خطـا نكننـد.
در اين مطلــب جــاى شبهــه نيســت كــه انسان در جميع آنات وجود خود حقيقتــى غيــر خــارج از خود به نام ـ من ـ مشاهده مىكند، كه اگر دقت كند بهيقين خواهد ديد، كه آن چيز برخلاف محسوسات مادى او حقيقى است كه مانند امور جسمانى دستخوش تغيير و در معرض تقسيم و پذيراى اقتران به زمان و مكان نيست و نيز مىبايد كه آن حقيقت غير اين بدن مادى است.
نفس امرى است، كه هيچ سنخيت با ماده و ماديات ندارد. براى اين كه خاصيت نفس و اثــر آن غيـر خــواص و آثـار ماديات است.(1)
افراد عادى انسان همه همّشان مصروف حوائج مادى از قبيل غذا و مسكن و لباس است، لكن حوادث مختلفى كه گاهگاه در خلال ايام زندگى بر او هجوم مىآورد، او را از غير خود منصرف و به خود متوجه مىسازد. حوادث تكاندهنده نظير ترس و وحشت شــديــد و مســرت فــوقالعــاده و محبــت مفــرط و اضطــرار شديد و امثال اينها در اين معنا تأثير به سزايى دارند.
همچنين ساير عوامل و پيشآمدهايى كه چه بسا يكى از آنها باعث شود، پارهاى از حقايق را كه حواس ظاهرى و فكر خالى هيچگاه نمىتواند، آنها را درك نمايد در برابر آدمى مجسم و محسوس نمايد. نتيجتا در حال خواب و يا بين خواب و بيدارى امور مختلفى را از وقايع گذشته و يا حوادث آينده و يا خفايايى را كه دست حواس ديگران بدان نمىرسد، احساس كند و چه بسا اگر اراده آدمى با ايمانى كامل و يقينى محكم و اذعــانى جــازم جفــت و تــوأم شــود، كـارهـايى كنـد كه اشخاص متعارف از آن عــاجـز بـاشنـد و اسبـاب عادى نتوانند انسان را به چنيـن نتـايجى هــدايــت كننــد.
چيزى كه اشاره بدان در اين جا اهميت دارد، اين است كه اينگونه امور امورى هستند كه در وقوعشان حاجت دارند، به اين كه نفس از هر چيزى كه از خود خارج است
1) الميزان ج 11، ص 303
و مخصوصا از لذايذ جسمانى منصرف شده و لحظهاى به خود متوجه شود و لذا مىبينيم در باب رياضت نفس با اين كه داراى انواع مختلف و بىشمارى است، معذلك در همه آنها اجمالاً مخالفت با نفس و آن را از امور خارج از خود پرهيز دادن اساس كار به شمار مىرود.
اين نيست مگر براى اين كه فرو رفتن نفس در خواستهها و شهوات خويش، او را از پرداختن به خود منصرف ساخته و به شهوات و امور خارج از خود راهنمايى مىكند و در نتيجــه نيــروى شگــرف نفــس را كــه بــايــد صــرف يــك كــار ـ اصلاح خود ـ شود در آن شهوات تقسيـم و پـراكنـده نمـوده و آن را از اصـلاح خـويـش بـازداشتـه و ســـرگـــرم شهـــــواتـش مــىكنـــــد.(1)
عواملى كه آدمى را به آثار نفسانى دعوت مىكند، همانطورى كه براى بعضى از افراد به طور موقت و زمانى كوتاه ميسر مىشود، همانطور ممكن است براى افراد ديگرى اين توفيق به طور مستمر و يا زمانى طولانى دست دهد. چه بسا اشخاصى از اهل زهد كه ما خود ديدهايم، كارشان به جايى رسيده كه نسبت به لذائذ مادى و مشتهيات فانى دنياى فانى زهد ورزيده جز رياضت دادن به نفس و اشتغال به سلوك طريق باطن همّ ديگرى ندارند و نيز جاى شك نيست كه اين اشتغال به نفس كار تازهاى نيست، زيــرا ادلــه نقلــى و همچنيــن اعتبــارات عقلــى دلالــت دارنــد، بر اين كه اين عمــل از سنــن بشــريت است و از ديــر زمــانى در ميــان افــراد بشر رواج داشته و هر چه ما به عقب برگرديم و تاريخ بشريت را ورق بزنيم باز مسئلــه رياضت به چشم مىخــورد و مىفهميــم مثــل ايــن كــه ايــن عمــل از سنــن لازم انســانيت بوده است، حتى در قــديمــىتــرين عهدى كه بنابر عقيده ما انسان در زميــن مسكن گــرفتــه در بين بشـر رايـج بــوده اســت.(2)
اگر ما در ملل و اديان مانند، برهمنى و بودائى و ستارهپرستى و مانى و مجوسى و يهــودى و مسيحيــت و اســلام دقــت به عمــل آوريــم، خـواهيــم ديد كه براى اين امر مهم يعنى به دست آوردن معرفت نفس و تحصيل آثار آن، نهضتهاى عميق و ريشهدار بوده است ولو اين كه اين رغبــت و نهضــت به يك صــورت نبوده، بلكه از جهت اوصاف و كيفيــت تلقيــن و تقــويم مختلــف بودهاند، الاّ اين كه همه آنها دعوت تــزكيـه نفـس را داشتهاند. ذيلاً مختصرى از شرح آن بيان مىشود:
1 ـ برهمائى:
برهمائى كه مذهب هند قديم بوده است، گو اين كه در توحيد و نبوت با اديان صاحب كتاب مخالف است، لكن همين كيش هم مردم و مخصوصا خود بــراهمــه را دعــوت به تــزكيـه نفس و تطهيـر باطن مىكرده است.
اما ساير مذاهب كه هندىها دارند، از قبيل جوكيه كه اصحاب نفس و اوهامند و اصحاب روحانيت و اصحاب حكمت و ديگران، براى هر يك از اين طوايف نيز رياضتها و اعمال شاقه مخصوصى هست. هيچكدام از اينها از يك نحوه گوشهگيرى و تحريم لذايذ شهوانـى و جلوگيرى نفس از تمتع از آن، خالى نيستند.
2 ـ بودائى:
بودائيان نيز بناى مذهبشان بر تهذيب نفس و مخالفت هواى نفســانى و تحــريــم لــذايـذ بر نفــس به منظــور رسيــدن به حقيقت معرفت است، خود بودا در زندگىاش همين طريقه را سلوك مىكرده است.
3 ـ ستاره پرستان:
«صابئون» طايفهاىهستند،كه قائل به روحانيات و بتهاى آنها هستند. اينان نيز گر چه امر نبوت را انكار كردهاند، الاّ اين كه در طريق رسيدن به كمال معرفت نفس راههايى دارند، كه خيلى با طريق براهمه و بودائيان تفاوت ندارد. اين صابئون نيز گرچه در بين خود اختلافاتى درباره عقايد عمومى مربوط به مسئله خلق و ايجــاد دارنــد، لكن در باب وجوب رياضت دادن به نفس براى رسيدن به كمال معرفت و به سعادت اين نشئه همگى متفقند.
4 ـ پيروان مانى:
پيروان مانى از ثنوىها (مشركين دو خدائى) نيز اساس مذهبشان بر اين پايه است، كه نفس از عالم نور علوى است و در اين دامهاى مادى يعنى بدن منزل گزيده و از آن مقام بلند به اين درجه پست هبوط نموده است و وقتى مىتوان به سعادت و كمال رسيد كه يا به اختيار خود و به وسيله رياضت دادن به نفس و يا بــدون اختيــار يعنــى به مــرگ طبيعــى اين دام ظلمــانى را شكستــه از قفــس خاكـى به ساحت نور پــرواز نمايد.
5 ـ اديان صاحب كتاب:
و اما اهل كتاب يعنى يهود و نصارى و مجوس، اينان نيز كتابهاى مقدسشان يعنى عهد عتيق و عهد جديد و آوستا، از دعوت به اصلاح و تهذيب نفس و مخالفت با هواهاى آن پر است. مخصوصا عهد قديم و جديد كه همواره زهد در دنيا و اشتغال به تطهير باطن را توصيه مىكنند و لايزال در اين ملت مخصوصا در نصارى در هر قرنى عده كثيرى از زهاد و تاركين دنيا در مقام تربيت دادن به نفس خود از مردم كنارهگيرى مىكنند، به طورى كه مسئله رهبانيت يكى از سنن متبعه آنهــاست و داستان رهبانيــت ايشان را قــرآن كريــم هم ذكر كرده و فرموده است:
« ... رهبانيتى كه نصارى آن را بدعت كرده و ما دستورى به آنان نداديم، مگر تحصيل خشنودى خدا، پس رعايت نكردند، آنطوركه جا داشت رعايت كنند... !»
(27/حديد)
و دربــاره عــابــدهـا و تــاركيــن دنيـــاى يهــــود هـم فـرمـوده:
«لَيْسُوا سَوآءً مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ اُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتْلُونَ اياتِ اللّهِ اناءَ اللَّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ _ يكسان نيستند، از اهلكتاب گروهىكه ايستاده و پايدارند، تا آيات خدا را شبانگاه تــلاوت كننــد و آنهــاينــد كـه بــه درگـاه خــدا سجـــده مىبــرنــد!» (113 / آلعمران)
6 ـ مرتاضان:
فرق مختلف مرتاضين، كسانى كه داراى عمليات شگفتآورى هستند ؛ مانند ساحران اهل سيميا و اصحاب طلسمات و آنهايى كه داراى تسخير ارواح و تسخير جن و تسخير روحانيت حروف و كواكب و غير آن هستند و آنان كه به احضار و تسخير نفوس پرداختهاند، گرچه براى هر كدامشان رياضتهاى عجيب مخصـوصــى اســت و لكــن نتيجــه نــــوع آنهــا همــان تسلــط بـر نفــس اسـت.
خلاصه آنچه گفته شد اين است كه هدف نهائى جميع ارباب اديان و مذاهب و
صاحبان اعمال مخصوص همانا تهذيب نفس است به وسيله ترك هواها و اشتغال به تطهيــر آن از اخــلاق نكـوهيـده و احـوالى كـه بـا هـدف منـاسب و سازگار نيست.(1)
انسان در جميع مواقفى كه اعمالى را به منظور تربيت نفس و انصراف آن از امور خارجى و تفنن در لذات مادى و براى اين كه نفس را به خودش متوجّه و منصرف سازد انجام مىدهد، يا به اين منظور انجام مىدهد، كه آثار نفس و خواص آن را كه با اسباب و عوامل طبيعى به دست نمىآيد تحصيل كند، در همه اينها غرضش جز اين نيست، كه مىخواهد نفس را از علل و اسباب خارجى مأيوس سازد و از او مىخواهد كه مستقلاً و بدون استمداد از آن اسباب كارى را انجام دهد، كه حتى با اسباب عادى و مادى هم انجام نمىگيرد. بنابراين يك انسان متدين كه در دين خود ـ هر چه باشد ـ چنين فكر مىكند، كه يكى از وظايف واجب انسان اين است، كه براى خود سعادت حقيقى را اختيار نمايد، يعنى اگر پيرو دينى است كه معاد جزو عقايد آن است زندگى طيب آخرتى را و اگر مانند بتپرستى و تناسخى منكر معاد است، زندگى سعيـد دنيـوى را كه واجـد همـه خيـرهـا و فاقد همه شرها باشد، به دست آورد.
اين شخص مىبيند، كه چنين زندگى و سعادت را نمىتواند از راه عياشى و بىبند و بارى در تمتعات حيوانى تحصيل نمايد، چه اينها آدمى را به آن مقصود نمىرسانند، پس ناگزير بايد هواى نفس را ترك گفته و تا اندازهاى از آزادى در هر چيزى كه نفس هوسش كند دست بردارد و مجذوب يكى و يا چند سبب از اسبابهايى كه مافوق سببهاى مادى عادى است بشود و نزد او تقرّب جـويد و پيـونـدى با او برقرار سازد.
مىبيند اين تقرّب و اتصال وقتى دست مىدهد، كه در برابر اوامر او خاضع باشد. اين تسليــم و خضــوع خــود امرى است، روحى و نفسانى كه جز با اعمال و تروك جسمـانى محفوظ نمىمـاند.
ايــن افعــال و تــروك همــان دستــورات عبــادى ديــن مــاننــد نمـاز و ساير مراسم عبــادت و هــر چيز ديگرى است، كه بـرگشتـش به آن مــراســم بـاشـد.
1) الميـزان ج 11، ص 309. (ذيل آيه 105 سوره مائده)
معلوم است كه برگشت همه اين مراسم و اين عبادات و مجاهدات به يك نوع اشتغال به امر نفس است، زيرا انسان فطرتا احساس مىكند، كه هيچ واجبى را از دين انجام نمىدهد و هيچ حرامى را از دين ترك نمىكند، مگر براى همين جهت كه نفسش از اين راه منتفــع و تــربيـت شــود.
انسان حتى براى يك لحظه از لحظات وجودش از مشاهده نفس و حضور ذات خود خالى نيست. مسلما آدمى در اين مشاهده و حضور خطا ندارد. اگر هم احيانا دچار خطا شــود، خطــايش در طــرز تفسيـر است، كه برحسب نظريه علمـى و بحث فكـرى است.(1)
اديان و مذاهب با همه اختلافى كه در سنن و طريقههاى خود دارند، اجمالاً جز اشتغال به امر نفس مقصد ديگرى ندارند، چه اين كه خود متدينين به آن اديان اين معنا را بدانند يا ندانند. همچنين يك نفر از اصحاب رياضت و مجاهده اگرچه به دينى نگرويده باشد و اصلاً راجع به اين كه نفسى هست، ايمان نداشته باشد باز از رياضت مخصوصى كه براى خود انتخاب كرده و با آن رياضت مىكشد، جز رسيدنبه نتيجهاى كه او را به آن وعده دادهاند غرضى ندارد و آن نتيجه هم مربوط به اعمال و تروك نيست، چه بين آن و اعمال و تروك هيچگونه ارتباط طبيعى يعنى ارتباطى كه بين اسباب طبيعى و مسببات آن هست برقرار نيست، بلكه اين ارتبــاط، ارتباطى است ارادى و غيرمادى كه قائم است به شعور و اراده مرتاض، شعور و ارادهاى كه وقتــى محفــوظ مىماند، كه مرتــاض رياضت خود را كه رابطه بين نفس او و نتيجــه است تــرك نكند.
پس حقيقت رياضتى كه ذكر شد، عبارت است از تـأييـد نفـس و تكميــل آن در شعـور و اراده بـراى رسيـدن به نتيجه مطلوب.
اثر رياضت اين است، كه براى نفس حالتى حاصل شود كه بفهمد مىتواند مطلوب را انجــام دهــد. وقتى رياضت صحيح و تمام بود، نفس طورى مىشود كه اگر مطلوب را اراده كنــد حــاصــل مىشــود، حال يا به طور مطلق اراده كند و يا با شرايط خاص.(2)
ركون و اعتماد به قدرت مطلقه الهى به هر درجه كه در انسان بالغ شود، به همان انــدازه اشيــاء بـرايش رام و منقـاد مىشـوند.
آثار دينى اعمال و عبادات و همچنين آثار رياضتها و مجاهدات چنان است، كه بين آنها و نفس انسانى روابط معنوى و باطنى برقرار شده و در حقيقت اشتغال به آن عبادات و رياضات به هرمقدار كه باشد، اشتغال به امر نفس است و اگر كسى گمان كند كه آثار اخروى اين عمل مانند، رَوح و ريحان و جنّت و نعيم و يا آثار غريب دنيوىشان كه هيچ يك از اسباب طبيعى نمىتواند آن آثار را نتيجه دهد، مانند تصرف در ادراكات نفوس و در انواع ارادات آنها و تحريكات بىمحرك و همچنين اطلاع بر مافىالضمير و حوادث آينده و اتصال به روحانيات و ارواح و امثال اينها از امور غريب، تنها اثر اعمال و رياضات هستند نه از آثار نفس و خلاصه چنين پندارد، كه اين رابطه سببى و مسببى رابطهاى است بين اسكلت ظاهرى اعمال نامبرده و نتايج نامبرده، نه اين كه از آثار و شؤون باطنى نفس باشد و يا خيال كند كه حتى بين اين آثار غريب و بين عمل هم رابطــهاى نيســت بلكــه بدون هيچ رابطه و به صرف اتفاق اين آثار دنبال آن اعمال موجود مىشود، يا صرفا به اراده پروردگار و بدون اين كه اثر خاص اين اعمال باشد، دنبال آن اعمـال مــوجــود مىشـود، چنين كسى در حقيقت خود را گول زده است.(1)
نبايد اشتباه كرد، كه دين عبارت است از عرفان و تصوف، يعنى معرفتالنفس. زيرا چيزى كه دين عهدهدار آن است عبارتست از بيان اين كه براى انسان سعادتى است حقيقى نه موهوم، و اين سعادت را نمىتوان به كف آورد، مگر بهوسيله خضوع در برابر مافوقالطبيعه؛ و قناعت نكردن به تمتعات مادى.
اديــان هر چه بــاشنــد چه حــق و چـه بــاطل، به اين خاطر به كار برده مىشوند كه مردم به آن وسيله تربيت شده و به ســوى سعــادت ســوق داده شــوند، سعادتى كه اصلاح نفس و تهذيب آن، مردم را به آن نويد داده و به سوى آن دعوت
1) الميـــزان ج 11، ص 317. (ذيـل آيـه 105 سوره مـائـده)
مىكند، البته اصــلاح و تهــذيبـى كه مناسب با مطلــوب بــاشــد.
غرضاز دين ايناست، كه مردم خداى سبحان را بدون وساطت كسى ـ در مذهب حق ـ و يا به واسطه شفيعان و شركاء ـ در مذهب باطل و شرك ـ بپرستند، چون سعادت انسانى و حيات طيبه او در آن است، حيات طيبهاى كه انسان جز رسيدن بدان هدف نهائى ديگرى ندارد، حياتى كه آدمى جز به وسيله نفسى پاك از پليدىهاى تعلقات مادى و تمتعات بى قيــد و شــرط حيـوانى به آن نمىرسد.
چون اين دعوت محتاج بود، به اين كه جزو دستورات خود اصلاح نفس و تطهير آن را هم مندرج نمايد، تا گرونده به دعوت و آن كسى كه دين او را در دامن خود مىپروراند مستعد براى پذيرفتن و تلبس به خير و سعادت شود .
از اين رو مسئله تهذيب نفس جزو برنامه دين شده و از لابلاى احكام دين گاهى هم اسمى از اين معنى به گوش مىخورد، بنابراين اگر چه همانطور كه گفتيم دين هم عرفان را به يك نحو استلزام، مستلزم مىباشد، لكن نمىتوان گفت دين همان معـرفـتالنفس است، بلكــه ديـن امـرى است و معـرفتالنفس امر ديگرى است غير آن.
و با اين بيان روشن مىشود، كه طريقههاى مختلف رياضت و مجاهدهاى كه به منظــور رسيــدن بــه انــواع مقــاصــد خارقالعاده سلوك مىشود، نيز غير معرفت نفسانـد، اگر چـه بعضـى به بعضـى به يك نحــو ارتباط داشته باشند.
عرفان نفس، اگر چه سلوكش به هر طريقى كه فرض كنيم باشد، امرى است كه از دين گرفته شده است. اديان با همه اختلاف و تشتتى كه دارند، همه انشعاباتى هستند از يك دين ريشهدارى كه از فطرت انسانيت ريشه گرفته: يعنى دين توحيد.(1)
دين توحيد، پدر اديان، و اديان حق و باطل فرزندان خلف و ناخلف اين پدراند. اين ديــن فطــرى داستــان اعتبــار دادنش به امــر نفس از اين قرار است، كه مىخواهد بدينوسيله سعــادت انســانىاى را كه به آن دعــوت مىكنــد، يعنى معرفت پروردگار را كه در نظرش مطلــوب نهــائى است بهوجــود آورد. ذائقه دين راضى نيست، به اين كه مردم به امرى سرگرم باشند، كه هيچ مربوط به معرفت پروردگار و عبادت او نباشد.
1) الميــزان ج 11، ص 318. (ذيـل آيـه 105 سـوره مـائده)
دين كه لحن گفتارش اين است كه:
«اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِسْلامُ ـ در نظر خدا دين عبارتست از تسليم!»(19 / آلعمران)
و يا اين كه مىفرمايد:
«لا يَرْضى لِعِبادِهِ الْكُفْرَ - خدا كفر را براى بندگان خود نمىپسندد!» (7 / زمر)
چطور ممكن است راضى شود، مردم عبــادت و معـرفت خــدا را كنــار گذاشته و تنهـا و تنهـا به عـرفـان نفـس بپـردازنـد؟
پس معلوم مىشود، عرفان هم انگيزه اصلىاش همان دين فطرى بوده وگرنه خــودش بهخــودى خود چيــزى نيست، كه از فطــرت سـرچشمــه گــرفتــه باشــد.
البته ممكن است بعضى از اصحاب عرفان اهل دين نباشند مانند ساحران و اصحاب ارواح و امثال آنها و از غير راه دين به ياد اين نوع عرفان افتاده باشند، لكن كار آنها از اين جهت نبوده كه فطرت انسانى آنها در خود احساس حاجت به عرفان مىكرده بلكه از اين راه بوده كه به طور اتفاق بعضى از آثار غريب نفس را ديده و به طمع افتادهاند كه از اين قدرت شگرف كه در نفس است، سردرآورده و بتوانند با كارهاى عجيب و غريب تصرفات فوقالعادهاى در عالم نموده و مردم را از اين راه فريب دهند.
اين طمع و شوق آنها را واداشت، دنبال اين كار را گرفته و ادامه دهند تا كوره راهى به مقصود خود يافته و به تدريج آن را به راه هموارى تبديـل نمايند.(1)
از بسيارى از صلحاى ديندار ما حكايت شده كه در خلال مجاهدات دينى خود به كرامات خارقالعاده و حوادث عجيب و غريبى دست يافتهاند، نظير تجسم بعضى از امور در برابر چشمهايشان و مشاهده اشخاص و وقايعى كه حواس ساير مردم از احساس آن عاجز است؛ و يا استجابت دعا و شفاى مريضانى كه اميد بهبودى در آنها نيست، و همچنين نجـات از مهـالك بهوسيله غير طرق عادى. گاهـى هم نظاير اينها براى غير اهل صلاح اتفاق مىافتد.
چــه بســا روح انســان زنــدهاى به وسيله استاد احضار ارواح احضار شده و از او اسرارى را استنطــاق كــردهاند، در حالى كه خود صاحب روح بيدار و مشغول كارها و حوائج يوميه خود بوده است.
1) الميـزان ج 11، ص 320. (ذيل آيـه 105 سوره مائده)
بعضى از علماى اين فن وقتى ارواح زيادى را ديدند، كه صورت روحىشان شبيه به انســان و يــا حيــوان است پنداشتــهاند لابد اين صورت در عالم خارج و طبيعت هم كه عالم تغيير و تحول است وجود دارد، مخصوصا عدهاى از آنان كه براى امور غير مادى وجــودى قــائــل نبــودنـد، بيشتر دچار اين پنــدار شدند.
لكن اينان تاكنون نتوانستهاند، اين مشكل لاينحل را كه جان و زندگى و شعور چيست حل نمايند. نظير اين فرضيه، فرضيه كسى است كه گفته روح جسم لطيفى است به شكل بدن عنصرى صاحبش كه در تمامى هيئت و قيافههاى آن شبيه به آن است. اين فكــر از آن جا نــاشـى شــده كه ديــده است آدمــى خود را در خواب مىبيند، كه صورت رؤيائىاش شبيه صورت خـارجى خود مىبــاشـد.
البته اينها نفهميدهاند، كه اين صورت، صورتى است ذهنى و قائم به شعور انسان، نظير صورتى كه شخص از بدن خود تصور و درك مىكند.
حقيقت امر اين است، كه اينان اطلاعاتى از معارف مربوط به نفس به دست آوردهاند و در اين راه موفقيتهائى كسب كردهاند، لكن چون حقيقت نفس را آنطور كه هست نشناختهاند از اين رو درباره همان اطلاعات صحيح هم دچار اشتباه و گمراهى شدهاند.
حق مطلب بنابر آنچه برهان و تجربه ما را به آن هدايت مىكند، اين است كه حقيقت نفس كه همان قوه داراى تعقل است و از آن به كلمه «من» تعبير مىشود، امرى است كه در جوهره ذاتش مغاير با امور مادى است و انواع شعور و ادراكاتش، يعنى حس و خيال و تعقل آن همه از اين جهت كه مدركاتى است، در عالم خود و در ظرف وجودى خود، داراى تقرر و ثبوت و واقعيت است.
ادراكــات بــدنــى و احســاســات عضــوى در حقيقــت ادراك و احســاس نيست بلكه خاصيتى است، طبيعى از قبيل فعل و انفعالهاى مادى. يعنى چشــم و گــوش و ســايــر حــواس جسمــانى هيچيك درك و شعور ندارند. يعنى چشم نمىبيند و گوش نمىشنود، بلكه وسيله ديدن و شنيــدن را براى نفس آماده مىسازند .
بنابراين، امورى كه تنها براى صلحا و مرتاضين مشهود مىشود، از حيطه نفوس آنها خارج نيست. تمامى اين امور عجيب كه اهل رياضات و مجاهدات مسلط بر آنها هستنــد، همــه معلــول اراده و مشيــت آنــان است و اراده هم معلــول شعــور است،
پس شعور انسانى در جميع حوادثى كه مربوط به اوست و امورى كه انسان با آن تمــــاس دارد، دخيـــل و مـــؤثــر اســت.(1)
1) الميزان ج 11، ص 322. (ذيل آيه 105 سوره مائده)
كســانى را كــه بــه عــرفــان نفس اشتغال دارند، به دو طائفه مىتوان تقسيم كرد:
1 ـ آنهايى كه اشتغالشان از اين باب است، كه مىخواهند آثار عجيب و شگفت
نفس را كه از حيطه اسباب و مسببات مادى خارج است احراز نموده و بدينوسيله راهى براى معيشت و اعمال ساير اغراض خود پيدا كنند، مانند اساتيد طلسمات و تسخير روح كواكب و موكلين بر امور و تسخير جن و ارواح انسانى و همچنين آنان كه با دعانويسى و افسون سر و كار دارند.
2 ـ كســانى كــه كــار بــا خــود نفــس دارنــد و مىخــواهنــد بــهوسيلــه دل كندن از امور مادى و امور خارج از نفس و نيز بهوسيله دل بستن به نفس سر از حقيقــت آن درآورنـد و در آن مطالعه كنند، مانند طبقات و مسلكهاى مختلف تصوف.
تصــوف مطلبــى نيســت، كــه مسلمين آن را اختراع كرده باشند و يا اصولاً مربوط به اسلام باشد زيرا هميــن مسلــك در بيــن امــم قبــل از اســلام مانند، نصــارى و ديگــران هــم يـافت مىشـد و حتى در بين بتپرستان و بودائيان معاصر.
البته نه به اين معنا كه اين مسلك را از نياكان خود اخذ كرده باشند، بلكه به اين معنا كه دين فطرى انسان را به زهد دعوت مىكند. زهد هم به عرفان نفس راه مىنمايد. پس مستقر شدن يك دين در بين يك امت و جاى گرفتن آن در دلها، خود بهخود مردم را آماده و مهيا براى اين مىسازد، كه طريقه عرفان نفس را اختيار و اصولاً فكر اين كار را در بين آنها بهوجودمىآورد و باعث مىشودكه بعضى از افراد كه واجد جميع عوامل و شــرايط لازم بـاشنـد، اين طريقه را اخذ نمايند.
پس جا دارد دسته دوم از آن دو دستهاى را كه در پى عرفان نفساند، يعنى اهل عرفان حقيقى را نيز به دو طائفه تقسيم كنيم. آنهايى كه دنبال معرفت نفساند و آنهايى كه دنبال معرفت الهى هستند. (به شرح مطلب زير.)(1)
1) الميزان ج 11، ص 325. (ذيـل آيه 105 سوره مائده)
اهـل عـرفـان حقيقـى بـه دو دستـه تقسيـم مىشود:
1 ـ طايفهاى از اينها اين طريقه را تنها براى اين جهت سلوك مىكنند، كه به اين طريقه علاقهمنداند و البته مختصرى هم از معارف نفس بهرهاى دارند، لكن اين معرفت براى آنان هيچوقت بهطور كامل و تمام دست نمىدهد، زيرا اينان از آنجايى كه غير از خود نفس غرض ديگرى از اين معرفت ندارند، از همين جهت از آفريدگار نفس يعنى خداىتعالى كه سبب حقيقى نفس است و زمام نفس در وجود و آثار وجودش به دست اوست غـافلانـد. از اين رو آنطـور، كه بايد نتوانستهاند به معرفـت نفس نـائـل شـوند.
2 ـ از اين دسته طائفه ديگرى هستند، كه طريقه معرفت نفس را از اين نظر دنبال مىكنند، كه اين معرفت خود وسيله معرفت به پروردگارشان است. اين طريقه معرفتالنفس همان معرفت نفسى است، كه دين هم مردم را به آن دعوت نموده و آن را تا اندازهاى مىپسنــدد. اين طــريقــه هميــن اســت، كــه انســان به معــرفــت نفس خود از اين نظر بپردازد، كه نفس را آيتى از آيات پروردگار خود، بلكه نزديكترين آيههاى پروردگارش به خود مىداند. خلاصه نفس را وسيله و راهى بداند كه به سوى پــروردگــار سبحــان منتهــى مىشود:
« اِنَّ اِلى رَبِّكَ الرُّجْعى ـ به درستى به سوى پروردگـار تـوست بازگشت!» (8 / علق)(1)
طريقههاى تصوّف در مسلمين بسيار زياد است و چه بسا شماره طريقههايشان نسبت بــه اختــلافــاتى كه تنها در اصول و اساس مسلك دارند، به بيست و پنج سلسله بالغ شود، كه از هــر سلسلــه از آن، چند سلسله ديگر نسبت به مطالب فرعى منشعب مىگــردنــد و تمــامى ايــن ســلاسل الاّ يك سلسلــه همگــى سنــد طــريقــه خود را به على بن ابى طالب عليهالسلام منتهى مىكنند.
در اين بين يك دسته از رجال صوفيه ديده مىشوند، كه خود را به هيچ يك از سلاسل نسبت نمىدهند. اين سلسله را «اويسى» منسوب به «اويس قرن» مىنامند.
1) الميزان ج 11، ص 326. (ذيل آيه 105 سوره مائده)
دسته ديگرى نيز در بين صوفيان هستند، كه نه خود را به اسم خاصى مسمى كردهاند و نه شعار مخصوصى براى خود انتخاب نمودهاند. اين سلاسل صوفيه كتابها و رسالههاى زيادى نوشته و در آن سلاسل و طريقههاى خود و همچنين نواميس مذهبى و آدابى كه خودشان دارند و آدابى را كه رجال طريقهشان داشتهاند، تشريح كرده و نيز مكاشفاتى كه براى رجالشان نقل شده و ادّلــهاى كه بـه آن استدلال بر حقّانيّت طريقه خود كردهاند و مقاصدى كه طريقه خود را برآن اساس بناكردهاند همه را شرح دادهاند.
اگر كسى بخـواهد به آن مطـالب اطـلاع پيدا كند بايد به همان كتابها مراجعه نمايد.
مسئله عرفان نفس مسئله فكرى و نظرى نيست، بلكه مقصدى است عملى كه جز از راه عمل نمىتوان معرفت كامل و تام درباره آن بهدست آورد و امّا علمالنفسى كه فلاسفه قديم كتابها در پيرامون آن تدوين كردهاند، آن علم علمى نيست كه چيزى از اين غرض را كه اشاره شد تأمين كند و همچنين علم نفس تربيتى كه متأخرين در همين تـازگىهـا كتـابهـا دربـاره آن نوشتـهانـد، نيـز در حقيقـت شعبـهاى است از فن اخلاق به سبك قديم و در ايفــاى غـرض نـامبـرده اثرى ندارد (و خــدا راهنمـاست!)(1)
1) الميـزان ج 11، ص 327. (ذيل آيه 105 سوره مائده)
«...وَالَّذينَ امَنُوا اَشَدُّ حُبّا لِلّهِ...!» (165 / بقره)
«...كسانى كه به خدا ايمان آوردهاند، به او محبت شديد دارند...!»
«حبّ» حقيقتــى است، كــه در تمــامى مـوجـودات عـالـم، سـريـان و جـريان دارد.
«حبّ» عبــــارت اسـت؛ از تعلــق و ارتبــــاط وجــودى، بيــن محــب و محبــوب.
بــــه عبــــارت ديگــر ـ انجـــذاب بيــن علّــت مكمــل و يــا شبيــه بــه آن و بيــن معلــول مستكمـل و يـا شبيـه به آن.
چون حبّ عبارت از اين است، لذا ما افعال خود را دوست مىداريم، تا بهوسيله آن استكمال كنيم و آنچه را هم كه متعلق به افعال ماست دوست مىداريم، تا آن را وسيله و ابزار كار خود كنيم.
(مثال «استكمال» اين كه، ما علم را كه فعل مغزى ماست دوست مىداريم و به طفيل آن كتــاب و مــدرســه و استـاد را هـم دوست مىداريم.)
(مثال «شبه استكمال» اين كه، ما خانه سازى را براى رفع حاجت از خانه دوست مىداريـم و به طفيل آن يك دانه آجر را هم دوست داريم.)
غذا و همسر و مالى را كه در راه تهيه آن دو صرف مىكنيم و جاه و مقامى كه با آن مال به دست مىآوريم، منعمى كه به ما احسان مىكند، معلمى كه ما را درس مىدهد، راهنمايى كه ما را هدايت مىكند، ناصرى كه ما را يارى مىدهد، شاگردى كه
نزد ما درس مىخواند، خادمى كه ما را خدمت مىكند، هر مطيعى كه ما را اطاعت مىكند و هر چيــزى كـه در مقــابـل خــواستــه مــا رام است، همــه ايـنهـا را دوسـت مىداريــم.
چيزى كه هست محبت ما در بعضــى از اقســام آن طبيعــى و در ديگــر خالى و مــوهــوم و در بعضـى ديگر عقلى است.(1)
«...وَالَّذينَ امَنُوا اَشَدُّ حُبّا لِلّهِ...!» (165 / بقره)
«...كسانى كه به خدا ايمان آوردهاند، به او محبت شديد دارند...!»
يكى از حقايقى كه ما در وجدان خود مىيابيم و كسى نمىتواند منكر آن شود، حقيقتى است كه نام آن را «حبّ» و به فارسى «دوستى» مىگذاريم، مانند دوست داشتن غـذا، زنان، مال، جاه و علمكه دوستى اينها پنج مصداقاز مصاديق حبّاند، كه هيچ شكى در وجود آن در دل خـــود نــداريــم.
و نيز شكى نيست، در اين كه ما كلمه دوستــى و حــبّ را در اين پنــج مصــداق به يــك معنــا و بر سبيــل اشتــراك معنـوى استعمال مىكنيم نه برسبيل اشتراك لفظى.
حال بايد ديد با اين كه حبّ در اين پنج مصداق معانى مختلفى دارد، چرا كلمه «حبّ» در همه به يــك جور صـادق است ؟
در مورد حب مخصوص به غذا و ميوه دقت كنيم، خواهيم ديد كه اگر غذا يا ميوهاى را دوست مىداريم بدان جهـت است كه با طــرز كار دستگــاه گوارشى ما ارتباط دارد.
اگــر فعــاليت اين دستگاه نبود و بدن در استكمال خود حاجتى به طعام نداشت، قطعــا مــا نيــز طعــام را دوســت نمىداشتيــم و طعــام محبــوب مــا نمــىشـــد.
پس حبّ به غذا در حقيقت حبّ ما به غذا نيست، بلكه حبّ دستگاه گوارش به فعاليت خودش است. اين دستگاه مىخواهد انجام وظيفه كند و سوخت و ساز بدن را به
1) الميــــــــزان ج 2، ص 377
بدن بــرســانــد. همين خــواستــن عبارت از حبّ به غذاست، كه ما آن را به خود نسبت مىدهيم و مىگوئيم ما غذا را دوست مىداريم و اين مائيم كه از فلان غذا خوشمان مىآيـد، در حــالى كه اينطــور نيســت، بلكه خوش آمدن و لذّت بردن از غذا كار دستگــاه گــوارشى است، نـه از ما.
اگر ما از طعم و مزه و بوى فلان غذا خوشمان مىآيد، همين هم مربوط به دستگاه گــوارش است، چـون حس ذائقه يكى از خدمتگزاران دستگاه گوارش است، نه خود آن.
پس منظور ما از لذت، لذت ذائقه نيست، بلكه آن رضايت خاصى است كه دستگاه گوارش از كار خود احساس مىكند.
عمل تغذى اثـر نيـروئى است كه خــــدا در انســان بــه وديعــت سپــرده است.
در مورد محبت زنان اگر نيك بنگــريــم مىبينيــم كــه ايــن حــب كــار ما نيست بلكــه كــــار دستگــاه تنـاسلـى ماست .
به اين معنا كه دستگاه تناسلى تشنه عمل لقاح مىشود، و آن را دوست مىدارد. و چون اين عمل با همسرى انجام مىشود، مىگوئيم من همسرم را دوست مىدارم. در حالى كه اگر واقع قضيه را بشكافيم مىبينيم پاى من در كار نيست بلكه دستگاه تناسلى ذاتــا عمــل خــود را دوســت مــىدارد و بــه تبــع آن همســر را دوست مىدارد چــون عملــش با او قـابــل انجــــام است.
عمـل لقاح اثر نيرويى است كه خداى تعالى در هر جاندارى به وديعت نهاده است.
حبّ به غذا و حبّ به همسر، برگشتش به يك حبّ است، براى اين كه دستگاه گوارش و دستگــاه تنـاسلــى به هم مـربـوطنــد، و كمــالى هم كه از كـــار اين دو دستگاه حاصل مىشــود، به هــم ارتبــاط دارنــد.
احتمال دارد كه حبّ عبارت باشد از يك تعلق، كه خاص اين دو مورد است، و در غير اين دو مورد اصلاً يافت نشود، ولكن آزمايش از راه آثار اين احتمال را دفع مىكند، زيرا اين تعلق كه نامش حبّ است، اثرى در دارندهاش دارد، و آن اين است كه قوه
(استعداد) را به سوى فعليّت، اگر فعليّت، نداشته باشد مىكشاند، و اگر فعليّت داشته باشد، به سوى ترك آن جذب مىكند. و اين دو خاصيت و يا يك خاصيت را در تمامى موارد قواى ادراكى احسـاس مىكنيـم، كه حـب آن قـوا را به سـوى افعـالش به حـركت درمـىآورد.
قوه باصره، سامعه، حافظه، متخيله، و ساير قوا و حواس ظاهرى و باطنى كه در ماست ـ چه قواى فاعله و چه منفعله ـ همه اين حالت را دارند، كه هر يك خود را دوست مىدارد، و اين دوستى او را به سوى فعلش جذب مىكند، چشم را به سوى ديدن آنچه دوست دارد، جــذب مىكنـد، و گـوش را به سـوى شنيـدن، و همچنين هر قـوه ديگر را.
اين نيست مگر به خاطر اين كه كار هر قوه كمال اوست. و هر قوهاى با كار مخصوص به خود، نقص خـود را تكميل نموده، و حاجت طبيعــى خــود را برمىآورد.
اين جاست كه معنا و مفهوم حب مال، حب جاه، و حب علم براى ما روشن مىگردد، چون انسان با هر يك از مال و جاه و علم، استكمال مىكند، و به همين جهت آنها را دوســت مـىدارد، پس نتيجـه مىگيـريـم كه حـبّ تعلقـى است خـاص، و انجذابى است شعورى و مخصوص، بين انسان و كمال او.(1)
محبت داراى مراتب مختلفى است، و شدت و ضعف دارد، چون رابطهاى است وجودى ـ و وجود خود حقيقتى است مشكك، يعنى داراى مراتب ـ و معلوم است كه آن رابطه وجودى كه ميان علت تامه با معلولش هست، با آن رابطه كه ميان علت ناقص با معلولش هست يكسان نيست. به همين حساب آن كمالى كه به خاطر آن چيزى محبوب ما واقــع مىشــود، از جهــت ضــرورى بــودن، و غيــر ضــرورى بــودن، و نيز از جهت مادى بودن مانند تغذى، و غيــر مــادى بــودن مانند علــم يكســان نيست، و بلكــه شـــدت و ضعـــف دارد.(2)
اگر مىبينيم در مورد «حبّ» بايد شعور و علم وجود داشته باشد، اين لزوم برحسب مصداق است. (چون معمولاً كلمه «حبّ» رادر موارد انسانها به كار مىبريم و مىگوئيم مادر فرزند خود را دوست مىدارد، و نمىگوئيم درخت آفتاب را دوست مىدارد، و خود را به سوى نور آن مىكشد،) وگرنه تعلق وجودى كه حقيقت حب است، از آن جهت كه حب است، هيــچ مشــروط بر وجــود علــم و شعــور نيست.
از اين جا روشن مىگردد كه همه قوا و مبادى طبيعى، حتى آنها هم كه علم و شعور ندارند، آثار و افعال خود را دوست مىدارند.
حــب حقيقتــى اســت كــه در تمــامى مـوجـودات عالم، سريان و جريان دارد.(1)
« قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ...!» (31 / آلعمران)
« بگو اگر خدا را دوست داريد شريعت مرا پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست داشتــه بـاشد!»
«حب و دوستى» تنها وسيله ارتباط هر طالبى به مطلوب خود مىباشد. و «دوست» را به «محبوب» و معشوق خود جذب مىكند، تا بدينوسيله نقص خود را كامل نمايد و هيــچ بشــارتى بــراى «محب» لذّت بخشتر از آن نيست كه به او خبر دهند: محبوبت تــرا دوســــت دارد!
انسان غذا را دوست دارد و به سوى آن مىرود مىخواهد نقصى را كه در خود به واسطه گرسنگى مشاهده مىكند رفع نمايد، و همچنين كسى كه نكاح و ازدواج را دوست مــىدارد آن را مىخــواهــد بــراى رفــع نقص خود كه نشانه آن خواهش غريزى استكه مىخــواهـد.
كســى هــم كه دوست خــود را مىجــويــد براى انس گرفتن با او و رفع تنهائى خـــود مىبـاشـــد.(2)
« قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ...!» (31 / آلعمران)
« بگو اگر خدا را دوست داريد شريعت مرا پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست داشتــه بـاشد!»
جاى هيچگونه ترديد نيست كه خداى متعال بنده خود را به ايمان، و عبادت از روى اخلاص، و اجتناب از شرك دعوت مىكند. باز ترديدى نيست كه «اخلاص در دين» هنگامى به طور كامل واقع مىشود كه قلب انسان به غير خداوند متعال بستگى پيدا نكند (حتــى به منظــورهاى اخــروى از رسيــدن به نعمت بهشت و يا خلاصى از آتش،) بلكــه تنهــا و تنهــا متعلــق قلبش خــداونــد متعــال باشد. پس «اخلاص در دين» تنهــا با «حب» الهى صورت مىگيرد.
بندهاى كه راه محبت الهى را طى مىكند، آن هم آرزوئى جز آن كه خداوند او را دوست داشته باشد ندارد، او مىخواهد چنانچه خدا را دوست دارد، خدا هم او را دوست داشتـــه بــاشــد، و چنـان كـه او بـراى خـداسـت، خـدا هـم بـراى او باشـد.(1)
خداى سبحان از هر جهت كه حساب كنيم اهليت آن دارد كه دوستش بداريم.
1) الميــــــــــــــــــــــزان ج 5، ص 288
براى اين كه هستى او به ذات خودش است، نه عاريتى، و كمال او غيرمتناهى است، در حالى كه هر كمال ديگر متناهى و محدود است. و متناهى وجودش متعلق است به غير متناهى. و اين حبى است ذاتى، كه محال است از بين برود. و نيز خداىتعالى خالق ماست و بر ما انعام مىكند، آن هم به نعمتهايى كه غيرمتناهى است، هم از نظر عدد، و هم از نظر زمــان، و به هميــن جهــت او را دوســت مىداريــم، همانطور كه هر منعم ديگر را، بـهخــاطـر انعـامش دوسـت مىداريــم.
حب از آن جايى كه رابطهاى است وجودى، ـ و هستى روابط وجودى، خارج از وجود موضوعات خود، و تنزلات آن نيست، ـ لذا نتيجه مىگيريم كه هر چيزى ذات خود را دوست مىدارد، و چون هر محبى همه متعلقات محبوب خود را نيز دوست مىدارد، در نتيجه هر چيزى آثار وجودىاش را هم دوست مىدارد. از اينجا معلوم مىشود كه خداى سبحان بدينجهت كه خود را دوست مىدارد، خلق خود را نيز دوست مىدارد، و اگــر خلــق خــود را دوســت مىدارد، بدين جهت است كه انعام او را مىپذيرند، و باز اگــر خلــق خــود را دوست مـىدارد، بــدان جهـت است كه هـدايت او را مىپذيرند.(1)
« قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ...!» (31 / آلعمران)
« بگو اگر خدا را دوست داريد شريعت مرا پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست داشتــه بـاشد!»
مراد از آيه « بگو اگر خدا را دوست داريد شريعت مرا پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست داشته باشد!» اين است كه: شما اگر مىخواهيد در بندگىتان راه اخلاص را طى كنيد و به طور حقيقت راه محبت الهى را برويد، از شريعتى كه من آوردهام و بر پايه «حب» يعنــى اخــلاص و اســلام، نهــاده شــده، و صــراط مستقيم الهــى هم هست، پيروى كنيد، تا شما را به بزرگترين بشارتى كه براى «محب» تصور دارد ـ يعنى به دوستى خدا ـ بشارت دهم.
اما به لحاظ آن كه اين آيه پس از آيات منع از «دوستى كفار» واقــع شده، و به آن آيات هم مرتبط است، بايد آيه را ناظر به آن دانست، يعنى آيه شريفه مسلمانان را
1) الميزان ج 2، ص 378 و389. (ذيل آيه 165 سوره بقره)
دعوت مىكند كه اگر ادعاى دوستى خدا مىكنند، و خود را از «حزب» او مىدانند، بايد اتباع و پيروى از پيغمبرش كنند، زيرا دوستى خدا با اتباع كفار و پيروى آراء و اهواء آنــان ســازش نــدارد، بلكــه نشـانه صـدق آن پيروى از پيغمبر و دين او خواهد بود. چنـان كه در اين دو آيــه مىفـرمايد:
« سپس ما به تو شريعت كامل داديم، پس آن شريعت و آئين خدائى را كاملاً پيروى كن! و هيچ پيرو هواى نفس مردم نادان مباش ـ آنان ترا از خدا بىنياز نسازند، ستمكــاران عــالــم در ظلــم ولــى و مــددكــار يكــديگــرنــد، و خــدا ولىّ متقين اســت ـ وَ اللّـهُ وَلِـىُالْمُتَّقيـــنَ !» (19 / جــاثيــه)
مــلاحظــه كنيــد كــه چگــونــه در آيــه دوم آن، از معنــى «پيــروى و اتبــاع» بــه مــوضوع «ولايــت» منتقل شـده اســت.
دوستى و محبت اساسى است كه ولايت از فروعات آن مىباشد چنان كه جهت اقتضاء بر دوستى خدا تنها اين است كه ولايت پيغمبر و مؤمنين در حقيقت برگشت به ولايت خدا مىكند و از آن سرچشمه مىگيرد.(1)
« وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَتَّخِدُ مِنْ دُونِ اللّـهِ اَنْدادا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ...!» (165 / بقره)
« بعضى از مردم كسانىاند كه به جاى خدا شريكها مىگيرند و آنها را مانند خدا دوســت مىدارنــد و كســانى كه به خــدا ايمان آوردهاند نسبت به او محبت شديد دارند!»
آيــه شــريفـه مــورد بحث دلالــت دارد بر اين كه مىتوان خدا را هم دوست داشت.
به حكم اين آيه گفته آنها كه معتقدند (محبت وصفى شهوانى است و تنها به ماديات و جسمانيات تعلق مىگيرد و به طور حقيقت به خداى سبحان تعلق نمىگيرد و محبت در خـدا مجازى است،) سخنى باطل اسـت.
استعمــال محبــت در خــداى تعــالـى در آيــه زيــر استعمــالى اسـت حقيقــى:
« بگو اگر خدا را دوست مىداريد مرا پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست بدارد... !»
(31/آلعمران)
و در آيه مورد بحث جمله «...اَشَدُّ حُبّاً لِلّهِ !» دلالت دارد بر اين كه محبت به خدا
1) الميــــزان ج 5، ص 290
شدت و ضعــف دارد. ايــن محبـت در مؤمنيــن شـديـدتــر است تــا در مشــركيـــن.
آيــه شــريفــه زير نيز دلالت دارد بر اين كه استعمال كلمه محبت در خدا حقيقى اســت نــه مجــــازى:
در آيه شريفه مىفرمايد: « بگــو اگــر پــدران و فــرزندان و ... در دل شما محبوبتر از خدايند...!» (24 / توبه) به طورى كه ملاحظه مىشود، حب متعلق به خدا، و حب متعلق به رسول خدا و حب متعلــق به پــدران و فــرزندان و اموال و ساير منافع نامبرده در آيه را، از يك سنخ محبت دانستـــه اسـت.
در آيه مورد بحث مشركين را مذمت كرده به اين كه آلهه خود را دوست مىدارند آن چنان كه خدا را دوست مىدارند، آنگاه مؤمنين را مدح كرده به اين كه خداى سبحان را بيشتر دوست مىدارند. از اين مقابله فهميده مىشود كه مذمت كفار به خاطر اين است كــه محبــت را ميــان آلهــه خــود و ميــان خــدا به طــور مســاوى تقسيم كردهاند.
دوستــى خــدا بايد طــورى بــاشــد كــه غيــر از خــدا چيــز ديگــرى در آن سهيم نباشد وگرنه سر از شرك درمىآورد. كسى كه محبتش به خدا شدت يافت متابعتش هم منحصر در خدا مىشود.(1)
وقتى ايمان بنده خدا رو به شدت و زيادى مىگذارد دلش مجذوب تفكر درباره پروردگارش مىشود، هميشه دوست مىدارد به ياد او باشد و اسماى حسناى محبوب خود را در نظر بگيرد، صفات جميل او را بشمارد ـ پروردگار من چنين است، محبوب من چنان است... اين جذبه و شور همچنان در او رو به زيادت و شدت مىگذارد. اين مراقبت و بهياد محبوب بودن، رو به ترقى مىرود تا آن جا كه وقتى به عبادت او مىايستد، طورى بنــدگى مىكنــد، كه گــوئــى او را مىبيند و او براى بندهاش در حال جذبه و محبــت و تمــركــز قوى تجلــى مىكنـد و هـــم او را مىبينــد و هــم آهنــگ آن محبت به خدا نيز در دلش رو به شـدت مىگـذارد.
علتش هم اين است كه انسان مفطور به حب جميل است. سادهتر بگوئيم: عشق به جمــال و زيبــاپسنــدى فطــرى بشــر است، همچنــان كه خـود خداىتعالى
1) الميـــــــــــــــــــــــزان ج 2، ص 366
فرموده:
«...وَالَّذينَ امَنُوا اَشَدُّ حُبّا لِلّهِ!» (165 / بقره)
چنيــن كســى در تمــامى حــركــات و سكنــاتش از فرستاده خدا پيروى مىكند.
باز اين محبت همچنان زياد مىشود و شدت مىيابد تا جائى كه پيوند دل را از هر چيز مىگسلد و تنها با محبوب متّصلمىكند.
چنين بندهاى به هيچ چيز برنمىخورد و در كنار هيچ چيز نمىايستد، كه نصيبى از جمال و زيبايى داشته باشد، مگر آن كه آن جمال را نمونهاى از جمال لايتناهى و حسن بىحـدّ و كمــال فناناپذير خـدايش مىبينــد.
اينجاست، كه به كلّى نحوه ادراك و طرز فكر و طرز رفتارش عوض مىشود، يعنى هيچ چيزى را نمىبيند مگر آن كه خداى سبحان را قبل از آن و با آن مىبيند و موجودات در نظـرش از مرتبه استقلال ساقط مىشوند.(1)
خــداى متعــال هــر محبتى را محبــت لايــق به خود محسوب نمىدارد، مگر آن كه آثار محبت ـ روى نظــام صحيحــى كــه در هستــى دارد ـ از آن ظــاهــر بــاشـد.
توضيح آنكه: حب و دوستى يك شىء هنگامى حقيقت دارد، كه بهخود آن شىء و به جميــع متعلقــات آن تعلــق گيــرد و نسبــت به تمــام جــوانبش حالت خضوع و تسليم پيش آورد.
از طرفى هم روشن است، كه خداى متعال «خداى واحد و احدى» است كه تمام موجودات جهان هستى، در جميع شئون وجودى خود به او تكيه دارند و از جزء و كل به سوى او در حركتاند. اين جاست كه محبت داشتن به خداوند هنگامى صادق مىآيد، كه بنده صراط توحيد را (به آن اندازه كه در ادراكش بگنجد،) طى كنـد و متدين بهدين توحيد و اســلام شــود، همــان اسلامى كه تمام انبياء و سفراى الهى به آن دعوت كــرده و در آخرين دين آسمـانى يعنى «اسلام» به نحو اتـم و اكمـل بيــان شــده است.
خود پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز راهى را كه در طريق توحيد و اخلاص طى
1) الميــزان ج 2، ص 302. (ذيــل آيــه 154 سوره بقره)
كرده است معرفى نموده و در آيه:
« قُلْ هذِهِ سَبيلى اَدْعُوا اِلَى اللّهِ عَلى بَصيرَةٍ اَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنى وَ سُبْحنَ اللّهِ وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ ـ بگو اى پيغمبر: طريقه من و پيروانم همين است كه از روى بصيرت كامل مردم را به خداوند دعوت كنم، خدا را از شرك و شريك منزه دانم و خود نيز از مشركين نيستـم!» (108 / يوسف)
خداوند متعال به او دستور داده و آن را بيان داشتــه است، در اين آيــه مىفرمـايـد:
راه من « دعوت به سوى خدا از روى بصيرت كامل،» و « اخلاص بدون شرك،» مىباشد.
خداى متعال بيان داشته، كه شريعت اين پيغمبر، آينه تمام نماى همان راه يعنى « دعوت به سوى حق و اخلاص،» مىباشد و اسلام تسليم شدن براى خداست. شريعت همـانـا صـراط مستقيـم الهى مىباشد.
شريعت اسلام تنها راه «اخلاص در دين» است و آن هم بر پايه «حب» خدا پايهگذارى شده، لذا دين اسلام ديـن اخلاص و دين محبت است.(1)
رحمت واسعه الهى، و آنچه نزد خدا از فيوضات معنوى و صورى هست، مخصوص شخص معين و يا صنف مشخصى از بندگان نيست، بلكه براى تمام افراد عموميت داشته و از طرف خداوند رئوف امتناعى در بين نيست، مگر آن كه خود فرد استعداد پذيرفتن آن را نداشته باشد و يا بهواسطه ذنوب و گناهان به سوء اختيار خود مانعى برايش درست كند. خداى تعالى مىفرمايد:
« ... وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُورا ـ از عطــاى پـروردگـارت كسى محروم نيست!»
(20 / اسراء)
ذنوب و گناهان است كه مانع قرب بنده به خداوند، و آنچه از آثار و توابع قرب است (از بهشت و آنچــه در آن اسـت،) مىباشد.
برطرف كردن زنگ گناهان از قلب، و مغفرت و آمرزش آن، و بالاخره پوشاندن و مستور نمودن آنهــا از بندهاى، تنها كليد مفتــوح شــدن باب سعادت به روى او و دخول در قــرب الهــى خواهد بود، لــذا پس از بشــارت محبت الهــى به مؤمنين،
1) الميـزان ج 5، ص 289. (ذيـل آيـه 31 ســـوره آل عمــران)
بشارت آمرزش گناهان را به ايشان مىدهد!
«محبت» محب را به محبوب خود جذب مىكند و چنان كه حب بنده نسبت به خداوند موجب تقرّب جستن به خداوند و بندگى او از راه عبوديت و اخلاص مىباشد، همچنان حب خداوند هم نسبت به بنده موجب نزديك شدن به «عبد» و كشف حجابهاى بعد كه همــان «گنــاهــان» است بـراى او مىباشد.
پس نزديك شدن خدا به بندهاى مــوجــب مغفــرت و آمــرزش گنــاهان اوست. اين پايه وقتى باشد، كــرامــات ديگــر و افــاضــات ديگرى كه در دنبال آن قرار گرفته بــه طــور حتــم متــرتـب و «جــود» خداونـدى در شمـول و تـرتب آنهــا كافى است.
تــأمــل در آيـــه:
«كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ مـا كانُوا يَكْسِبُونَ. كَلاّ اِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَـــوْمَئِــذٍ لَمَحْجُــوبُــــونَ - چنيـــن نيســـت، بلكـــه اعمـــال نــاپسنــــد و گنــاهــان بر دلهــايشــان غلبــه نمــوده، بـــه آن جهــت از معــرفــت پــروردگــارشان محجوباند.» (14 و 15/ مطففين)
و آنچه در آيه:
«...يُحْبِبْكُـــمُ اللّــهُ وَ يَغْفِــرْ لَكُــمْ ذُنُــوبَكُــمْ - تــا خــدا هــم شمــا را دوســت داشتــه باشــد و گنـاهـانتان را ببخشد!» (31 / آلعمران)
بيان داشته، براى تأييد گفتار ما كفايت مىكند.
« ... وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ ! »(225 / بقره)
« ... ولـى به آنچه دلهـايتان مرتكـب شـده مـؤاخـذه مىنمايد !»
آيه مورد بحث از شواهدى است كه دلالت مىكند بر اين كه مراد به قلب، خود آدمى است، يعنى خويشتن او و نفس و روح اوست، براى اين كه هرچند طبق اعتقاد بسيارى از عوام ممكن است تعقل و تفكّر و حب و بغض و خوف و امثال اينها را به قلب نسبت داد، به ايــن پنــدار كــه در خلقــت آدمــى اين عضــو است كه مسئول درك است. همچنان كه طبق همين پندار، شنيدن را به گوش و ديدن را به چشــم و چشيــدن را بـه زبان نسبــت مىدهيــم، ولكــن مُــدرِك واقعــى خــود انســان است. (و اين اعضاء آلت و ابــزار دركنــد)، چــون درك خـود يكـى از مصـاديق كسـب و اكتسـاب اسـت كـه جـز بــه خــود انسـان نسبـت داده نمـىشــود .
نظير آيه مورد بحث در شهادت به اين حقيقت، آيه:
« ... فَاِنَّهُ اثِـمٌ قَلْبُـهُ ـ. براى اينكه دل او گنهكــار بود!» (283 / بقره)
و آيه:
« اِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْــبٍ سَليمٍ ـ در صـورتـى كه با دلى سالــم آيــد!» (84 / صافـات)
مىباشد.(1)
1) الميــــــزان ج 4، ص 7
« نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَمينُ ، عَلى قَلْبِكَ...!» (193 و 194 / شعـراء)
« و آن را روح امــانـت دار بـه قلـب تـو نازل كـرده است... !»
مراد به قلب در كلام خداى تعالى هر جا كه به كار رفته آن حقيقتى است از انسان كه ادراك و شعور را به آن نسبت مىدهند، نه قلب صنوبرى شكل، كه در سمت چپ سينه آويــزان اســت و يكى از اعضــاى رئيســه بــدن آدمى است، به شهادت آياتى از قــرآن كــريـم كـه ذيــلاً خـاطـرنشان مىشود:
1 ـ در آيه 10 ســوره احزاب قلــب را عبارت دانستــه از آن چيــزى كه در هنگــام مــرگ به گلوگـاه مىرســد و مىفرمايــد: « وَ بَلَغَــتِ الْقُلُــوبُ الْحَناجِرَ ـ و قلبها مىرسد به حنجرهها...!» كـه معلـوم اســت مــراد بــه آن جــان آدمـى اسـت.
2 ـ در آيه 283 سوره بقره آن را عبارت دانسته از چيزى كه متصف به گناه و ثــواب مىشــود و فــرمــوده: « ... فَــاِنَّــهُ اثِــمٌ قَلْبُـهُ ـ. چنيـن كسـى قلبـش گنـهكـار است!» و معلـوم اسـت كـه عضـو صنـوبـرى شكـل گنـاه نمىكنـد. پس مراد به آن همــان جــان و نفــس آدمـــى است.
3 ـ در آيه مورد بحث كه پاى قلب را به ميان آورده و فرموده: « روح الامين آن را به قلب تو نازل كرده،» و نفرموده: « روحالامين آن را بر تو نازل كرده،» اشاره به اين باشد كه رسول خدا چگونه وحى و قرآن نازل را تلقى مىكرده؟ و از آن جناب آن چيزى كه وحى را از روح مىگرفته نفس او بوده، نه مثلاً دست او، يا ساير حواس ظاهرىاش، كه در امـور جزئى به كار بسته مىشود.(1)
« لا يُـؤاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فى اَيْمانِكُمْ وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ!» (225 / بقره)
« خدا شما را به سوگندهاى بيهودهتان بازخواست نمىكند ولى به آنچه دلهايتان مـرتكـب شـده مـؤاخـذه مىنمـايـد!»
آيا چه باعث شده كه ادراكات انسانى را به قلب نسبت دهند؟
ظاهرا منشأ آن اين بوده كه انسان وقتى وضع خود و ساير انواع حيوانها را بررسى كرده و ديده كه بسيار مىشود يك حيوان در اثر بيهوشى و غش و امثال آن شعور
1) الميــزان ج 30، ص 204
و ادراكش از كار مىافتد، ولى ضربان قلب و نبضش هنوز مىزند، به خلاف اين كه قلبش از كار بيفتـد كـه ديگـر هيـچ چيـز بـرايش نمىمــانـد.
از تكرار اين تجربه يقين كرده كه مبدأ حيات در آدمى قلب آدمى است. به اين معنا كه روحى را كه معتقد است در هر جاندارى هست نخست به قلب جاندار متعلق شده، هرچند كه از قلب به تمامى اعضاء حيات نيز سرايت كرده و نيز يقين كرده كه آثار و خواص روحى و روانى چون احساسات وجدانى يعنى شعور و اراده و حب و بغض و رجــاء و خــوف و امثـال اينها همـه مربوط به قلب است. و به همين عنايت كه قلب اوليـن عضــــوى اسـت كـه روح بــدان متعلق شــده است.
بشر به اهميت قلب پى برده و همين باعث شده كه ادراك و شعور و هر چه كه بويى از شعور در آن باشد از قبيل حب و بغض و رجاء و خوف و قصد و حسد و عفت و شجاعت و جرأت و امثال آن را به قلب نسبت دهند. منظورشان از قلب همان روحى است كه با بدن وابسته است و يا به وسيله قلب در بدن جريان مىيابد و لذا ادراكات نامبرده را هم به قلب نسبت مىدهند و هم به روح و هم به نفس، مانند اين كه مىگويد: «قلبم او را دوستمىدارد!» گاهىنيزكلمه صدر را برقلب اطلاقمىكنند چونقلب درسينه قراردارد.
در قــرآن كــريــم از اين قســم نسبتهــا در مــوارد بسيــارى آمــده مــاننــد:
«...يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِسْلمِ - سينهاش را براى پذيرفتن معارف اسلام فراخ مىكند!»
(125/انعام)
«... اَنَّــــكَ يَضيــــقُ صَـدْرُكَ ـ. سينـــــهات تنگــــى مىكنـــد!» (97 / حجـــر)
«... وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ ـ. دلها ، جانها، به گلـوگـاه رسيــد!» (10 / احزاب)
«... اِنَّهُ عَليـمٌ بِـذاتِ الصُّـدُورِ ـ. خدا داناست به آنچه كه در سينههاست!»
(43 / انفال)
در آيه مورد بحث، آنجا كه مىفرمايد: « ولى بدانچه دلهايتان مرتكب شده مؤاخذه مىنمايد!» خالى از مجاز عقلى نيست. اشاره است به اين كه خداى سبحان تنها با قلب انسانها كار دارد. در جاى ديگر فرموده: «...خداوند حساب شما را تنها با آنچه كه در دلهايتان هست مىرسد، چه اين كه آن را اظهار هم بكنيد و چه نكنيد!» (29 / آلعمران) و نيز فرمود: « ... وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ ـ. خداوند منظورى از قربانى شما ندارد، آنچه موردنظر اوست تقواى دلهاى شماست!» (37 / حج)(1)
1) الميزان ج 4، ص 8
« ما كَــذَبَ الْفُــؤادُ ما رَاى!» (11 / نجــــم)
« فــــــؤاد در آنچـــــه ديــــــده بــــــود دروغ نگفـــــــت!»
رؤيـت فـوأد رسـول خدا صلىاللهعليهوآله در آنچه ديده رؤيتى صادقانه بود. در جمله مورد بحـث از قلـب نفـى كـذب كــرده اسـت .
اين تازگى ندارد كه رؤيت را كه در اصل به معناى ديدن چشم است، به فوأد نسبت داده شود، چون براى انسان يك نوع ادراك شهودى است، كه وراى ادراكهايى است كه با يكى از حواس ظاهرى و يا باطنى خود دارد، ادراكى است كه نه چشم و گوش و ساير حواس ظاهرى واسطهاند و نه تخيّل و فكر و ساير قواى باطنى، مانند اين كه مشاهده مىكنيم كه ما موجودى هستيم كه مىبينيم، كه در اين درك عيانى و شهودى، نه چشم ما واسطه است و نه فكر ما و همچنين از خود مىبينيم، كه ما مىشنويم و مىبوئيم و مىچشيم و لمس مىكنيم و خيال مىكنيم و فكر مىكنيم، كه در هيچ يك از اين ادراكهاى شهودى ما با اين كه رؤيت و شهود است، اما نه چشمى در كار است و نه هيچ حواس ظاهرى و باطنى ديگر.
ما همانطور كه محسوسات يكىاز اين حواسظاهرى و باطنىرا درك مىكنيم و اين را هم درك مىكنيمكه فلان محسوس را با فلان حس درك مىكنيم و اين درك ديگر ربطى بهآن حس ندارد، بلكه كارنفس است، كه قرآن كريم از آن تعبير به فوأد فرموده است.(1)
1) الميـزان ج 37، ص 58
« اِنَّ فى ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ...!» (37/ ق)
« در ايــن معنــا تــذكــرى اسـت بــراى هــركس كه فهــــم داشتــه و گــوش فرادهد و دلش بهجا باشد... !»
كلمه «قلب» به معناى آن نيرويى است كه آدمى به وسيله آن تعقل مىكند و حق را از باطل تميز مىدهد و خير را از شرّ جدا و نافع را از مضرّ فرق مىگذارد و اگر تعقل نكند و چنيــن تشخيص و جداســازى نداشته باشد، در حقيقــت وجود او مثــل عــدم او خواهــد بود، چـون چيـزى كه اثـر نـدارد وجـود و عـدمش بــرابــر است و معناى القاء سمـع همـان گـوش دادن است، گـوئى انسان در هنگـام گـوش دادن به سخـن كسى، گـوش خــود را در اختيـار او مـىگــذارد، تــا هــر چــه خــواسـت بــه او بفهمــانــد.
و معناى آيه اين است كه در آنچه از حقايق كه از آن خبر داديم و آنچه از داستانهاى امّتهاى هالكه كه بدان اشاره نموديم تذكرى است كه هر كس تعقل داشته باشد با آن متذكّر مىگردد و آنچه خير و نفعش در آن است انتخاب مىنمايد و هركس كه گوش بدهد و آن را بشنود و اشتغالات غيرحق او را از شنيدن حق مشغول نكرده بــاشــد و در عيــن حــال حــاضــر به شنيدن و فراگرفتن شنيدههاى خود باشد، از آن متذكر مىشود.
در اين آيه بين كسى كه قلب دارد و كسى كه گوش دهد در حالى كه شاهد هم باشد، ترديد شده، فرموده يا آن باشد، يا اين و اين ترديد بدينجهت بود، كه مؤمن به حق دو جور است، يا كسى كه داراى عقل است، مىتواند حق را دريابد و بگيرد و در آن تفكّر كند و بفهمد حق چيست و به آن اعتقاد بورزد و يا كسى است كه تفكرش نيرومند نيست، تا حق و خير و نافع را از باطل و شرّ و مضر تميز دهد، چنين كسى بايد از ديگران بپرسد و پيروى كند و اما كسى كه نه نيروى تعقل دارد و نه حاضر است از گواهان سخن حق را بشنود، هر چند آن گواه و شاهد رسالت داشته باشد و او را انذار كند، چنين كسى جاهلى است لجباز، نه قلب دارد و نه گوش، همچنان كه در قرآن فرموده:
« و گفتند اگر خود عقل مىداشتيـم و يا حداقل از عقلاء مىشنيديم و مىپذيرفتيم، البته از مردم دوزخ نمىشديم ! » (10 / مُلك)(1)
1) الميــزان ج 36، ص 249
« اِنَّمَــا الْمُــــؤْمِنُـــونَ الَّـــذيــنَ اِذا ذُكِرَ اللّــهُ وَجِلَتْ قُلُــوبُهُــمْ وَ...!» (2 / انفال)
« مؤمنين، تنها كسانى هستند كه وقتى ياد خدا به ميان آمد دلهايشان مىتپد و وقتى آيات او برايشان تلاوت مىشود ايمانشان زيادتر مىگردد و بر پروردگار خود تـوكّل مىكنند !»
نـور ايمـان بـه تدريج در دل تـابيـده مىشـود و همچنان رو به زيادى مىگذارد تا به حـدّ تمـام رسيـده و حقيقتش كامل شود.
مـرتبـه اول آن كـه همـان تـأثـر قلـب اسـت، عبـارت اسـت از وجـل و تـرس و تكـان خـوردن دل در هنگام ذكر خدا و جمله « اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ...!» (2 / انفال) اشـاره به آن اسـت .
اين ايمان همچنان رو به انبساط نهاده و شروع به ريشه دواندن در دل مىكند و در اثر سير در آيات دال بر خداى تعالى و همچنين آياتى كه انسان را به سوى معارف حقّه راهبرى مىكند در دل شاخ و برگ مىزند، به طورى كه هرقدر مؤمن بيشتر در آن آيات سير و تأمل كند ايمانش قوىتر و زيادتر مىگردد، تا آن جا كه به مرحله يقين برسد و جملـه «...وَ اِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِـمْ ءايتُــهُ زادَتْهُــمْ ايمنـــا !» (2 / انفال) اشــاره بــه آن است.
وقتى ايمان انسان زياد گشته و به حدى از كمال رسيد كه مقام پروردگارش را و موقعيت خود را شناخت و به واقع مطلب پى برده و فهميد كه تمامى امور به دست خداى سبحان است و هموست يگانه ربى كه تمام موجودات به سوى او بازگشت مىكنند، در اين موقع بر خود حق و واجب مىداند كه بر او توكّل كرده و تابع اراده او شود و او را در تمامى مهمات زندگى خود وكيل گرفته و به آنچه را كه او در مسير زندگىاش مقدّر مىكنــد رضــا داده و بر طبــق شــرايــع و احكــامش عمــل كنــد، اوامـر و نواهىاش را به كار بنــدد و جملـه «...وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ !» (2 / انفال) اشاره به همين معناست.
وقتى ايمان به حدّ كاملش در دل مستقر گرديد قهرا انسان به سوى عبوديت معطوف گشته و پروردگار خود را به خلوص و خضوع عبادت مىكند و اين عبادت همان نماز است. علاوه به سوى مجتمع نيز معطوف گشته و حوائج مجتمع خود را برمىآورد و نواقص و كمبودها را جبران مىكند و از آنچه خدا ارزانىاش داشته و از مال و علم و غير آن انفاق مىنمايد و آيه « اَلَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقْنهُمْ يُنْفِقُونَ !» (3 / انفال) همان معنا را مىرساند.
از آنچه گذشت روشن گرديد كه جمله « زادَتْهُمْ ايمانا،» اشاره است به زياد شدن ايمـــان از جهــت كيفيــت، يعنــى ايمــانشــان رو بـه شــدّت و كمـال مـىگــذارد.(1)
«قـالَتِ الاَعرابُ امَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا اَسْلَمْنا...،»
«اعراب باديهنشين به تو گفتند ايمــان آورديــم، بگــو نه، هنوز ايمان نياوردهايد و بــايــد بگــوييــد اســلام آورديــم چــون هنــوز ايمــان كه كــار قلــب است در دلهاى شمــا داخـل نشـــده... .» (14 / حجرات)
اين جمله مىرساند كه با اين كه انتظار مىرفت ايمان داخل دلهاى آنان شده باشد، هنوز نشده است. منظور اين است كه ايمان كار دل است و دلهاى شما هنوز با ايمان نشده و در عين حال اسلام را براى آنان قائل مىشود، برمىآيد كه فرق بين اسلام و ايمــان چيست ؟
ايمان معنايى است قائم به دل و از قبيل اعتقاد است و اسلام معنايى است قائم به زبـان و اعضـاء.
ايمان به خدا و رسولش عقدى است قلبى، بر توحيد خداى تعالى و حقانيت آنچه كه پيامبرش آورده و نيز عقد قلبى بر صحّت رسالت و پيروى رسول در آنچه دستور مىدهد. مؤمنين آنهايى هستند كه ايمان به خدا و رسول او بياورند و ديگر در حقانيت آنچه ايمان آوردهانـد شـك نكننـد و ايمانشان ثابت و آنچنان مستقر باشد كه شك آن را متــزلـــزل نكنــــد.
اين شك نكردن آنان منحصر به يك زمان نيست، بلكه در زمانهاى آينده نيز شك نمىكنند. گويا عروض شك چيزى است كه دائما خطرش وجود دارد و در نتيجه عبارت «...ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا ...،»(15/حجرات) مىفهماند كه بايد ايمان با استحكام اوليهاش باقى بماند.
منظور از «...وَ جاهَدُوا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِاللّهِ...،» (15/حجرات) عبارت از مجاهده به اموال و انفس، يعنى عمل و بهكار گرفتن تا آخرين درجه قدرت است در انجام تكاليف مالى الهى، از قبيل زكات و ساير انفاقهاى واجـب و انجام تكـاليـف بـدنـى چون نماز، روزه،حج و غيره.(2)
« ... وَ لكِـنَّ اللّــهَ حَبَّــبَ اِلَيْكُـمُ الاْيمانَ وَ زَيَّنَهُ فى قُلُوبِكُمْ وَ كَــرَّهَ اِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُـــــــوقَ وَ الْعِصْيـــانَ...!» (7 / حجرات)
«... نه، شما به خاطر اين كه خدا ايمان را محبوب دلهايتان كرده و اين انعام را بر شما كرده، كه ايمان را در دلهايتان زينت داده و كفر را از نظــرتــان انــداختــه و ديگــر اشتهــايى به كفــر و فســوق و عصيان نداريد، لذا مشرف به هلاكت و گمـراهى نيستيـد... !»
محبــوب كــردن ايمــان در دل مــؤمنيــن چگــونـه اسـت؟ و چـه معنـايـى دارد ؟
معنــايش اين است كه خداى تعالــى ايمان را به زيورى آراسته، كه دلهاى شما را به سوى خود جذب مىكند، به طورى كه دلهاى شمــا به آسانى دست از آن برنمىدارد و از آن رو به ســوى چيــزهاى ديگر نمىكند.
معنــاى مكروه كردن كفر و فسوق و عصيان اين است كه دلهاى شما را طورى كرده كه خود به خـود از كفــر و تـوابــع آن تنفر دارد.
فرق بين فسوق و عصيان اين است كه فسوق عبارت است از خروج از طاعت به سوى معصيت و عصيان عبارت است از خود معصيت.(1)
« اَفَلَمْ يَسيــروُا فِــى الاَرْضِ فَتَكُــونَ لَهُـمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُــونَ بِهــا اَوْ اذانٌ يَسْمَعُـونَ بِهــــا...!» (46 / حج)
« چرا در اين سرزمينها سير نمىكنند تا دلها داشته باشند كه با آن بفهمند يا گوشها كه با آن بشنــونــد، آرى ديــدگــان كــور نمىشــود بلكه دلهايى كه در سينــههاست كــور مىشـود!»
در اين آيه مردم را وادار مىكند به اين كه از سرگذشت قراء و شهرها كه هلاك و ويران شدند و از آثار معطله و قصور مشيده كه امتهاى گذشته از خود به يادگار گذاشتهاند عبرت گيرند. در زمين سير كنند كه سير در زمين چه بسا آدمى را وادار به تفكّر كندكه چه شدكه اين امّتها نابود شدند.
1) الميـــزان ج 36، ص 180
متوجّه دليل اين مىشود كه هلاكت آنها به خاطر شرك به خدا و اعراض از آيات او و استكبار در مقابل حق و تكذيب رسولان بوده است. آن وقت صاحب قلبى مىشوند كه با آن تعقــل مىكننــد و همــان عقــل و قلــب آنها را از شرك و كفر جلومىگيرد. اگر اين مقدار در ايشان اثر نگذارد حــداقــل عبــرتگيــرى ايشــان وادارشان مىكند كه بــه سخــن مشفقى خيرخـواه گـوش دهند.
آيه در مقام اين است كه مردم را از نظر قوت عقل به دو قسم تقسيم كند يكى آنهايى كه خودشان مستقل در تعقلاند و خير و شر را تشخيص مىدهند و دوم آنهايى كه از راه پيروى پيشــوايـانى كه پيـرويشـان جــايـز است خيـر و شـر را مشخص مىكنند.
اين دو قسم اعتبار، كار قلب و گوش است و ربطى به چشم ندارد. و چون اين دو معنا يعنى تعقل و تسمع در حقيقت كار قلب يعنى نفس مدركه است و اين نفس مدركه است كه آدمى را وادار مىكند به اين كه آنچه خودش تعقل مىكند و يا از پيشواى هدايت مىشنود بپذيرد لذا اين درك را رؤيت قلب و مشاهده آن خواند و فرمود: ديدگان كور نمىشوند بلكه كور حقيقى دلهايى مىشوند كه در سينههاست. و با اين تعبير آن كسانى را كه يا تعقل ندارند و يا گوش شنوا ندارند كوردل خواند. و آنگاه در همين كورى مبالغه نموده و فرمود:
«حقيقــت كــورى همــانــا كــورى قلــب است نه كــورى چشــم!» چــون كســى كــه از چشــم كــور مىشــود باز مقدارى از منافع فوت شده خود را تأمين مىكند و اما كسى كه دلش كور شــد ديگــر به جــاى چشــم دل چيــزى نــدارد كه منــافـع فـــوت شـــده را تـأمين كنـد.
«...فَـاِنَّهـا لا تَعْمَى الاَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتى فِى الصُّدوُرِ !» (46 / حج)(1)
« وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرانُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْنـاهُ تَرتيلاً ! »(32/ فرقان)
« و آنان كه كافر شدند گفتند چرا قرآن يكجا بر او نازل نشد؟ چنين نازل شد تا
1) الميــــــــــزان ج 28، ص 270
قلب تو را بدان استوارى دهيم و آن را به نظمى دقيق منظم كرديم ! »
كلمه «فُؤآد» به معناى قلب است و مراد به آن چيزى است از انسان كه با آن اشياء را درك مىكنـــد و آن همــانــا نفس انســــانى است.
اين كه فرمود: «...كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ...،» بيان تامى است براى علّت نازل شدن بهتدريج. توضيح اين كه به طور كلّى تعليم هر علمى و مخصوصا علمى كه مربوط به عمل باشد از اين راه صورت مىگيرد كه معلم مسائل آن علم را يكى يكى به شاگرد القاء كند تا همه فصول و ابوابش تمام شود.
در چنين صورت است كه بعد از تمام شدن تعلم و تعليم صورتى اجمالى از مسائل در ذهن شاگرد نقش مىبندد، نه تفصيلى و در نتيجه در مواقع احتياج بايد دوباره به مسائلى كه خوانده مراجعه نمايد تا به طور مفصل آن را درك كند، چون با صرف تلقّى از معلم در نفس مستقر نمىشود، به طورى كه نفس بر آن معلومات نشو و نما نموده و آثار مطلوب از آن مترتب شود، بلكه محتاج به اين است كه وقت احتياج به آن فرا رسد و آن معلــومــات را عملاً پياده كند.
بـــا ايــن بيــــان روشــن مىگـــردد كــه تعليـــم غيـــر تثبيـــت فـــؤآد اســت.
القاء يك نظريه علمى در هنگام احتياج و رسيدن هنگام عمل در دل شاگردى كه مىخواهد آن را بياموزد بهتر ثبت مىگردد و در قلب مىنشيند و پابرجا هم خواهد بود يعنى به زودى فراموش نمىشود، مخصوصا معارفى كه فطرت بشرى هم مؤيد آن باشد و بشر را بدان رهنمون باشد، كه در چنين معارفى فطرت آماده پذيرفتن آن است، چون نسبت بدان احساس احتياج مىكند.
معارف الهى كه دعوت اسلامى متضمّن آن است و قرآن كريم بدان ناطق است، شرايع و احكامى است عملى و قوانينى است فردى و اجتماعى، كه حيات بشريت را توأم با سعادت مىكند، چون بر اساس اخلاق فاضلهاى كه آن نيز مرتبط با معارف كلّى الهى است كه بعد از تجزيه و تحليل منتهى به توحيد مىگردد، همچنان كه توحيد هم اگر تــركيــب شود صـورت همان معارف و سپس همان دستورات اخلاقى و آنگاه دستورات و احكام عملــى جلـوه مىكنـد.
در چنين مكتبى بهترين راه تعليم و كاملترين طريق تربيت اين است كه آن را بهتدريج بيان نموده و هر قسمت آن را به حادثهاى اختصاص دهد كه احتياجات گوناگونــى به آن بيان دارد. و آنچه از معارف اعتقادى و اخلاقى و عملى كه مرتبط با آن حادثــه مىشود و نيز متعلقــات آن معارف، از قبيــل علت تشريـع و اعتبــارى آن و
پندگيرى از سرگذشتهاى گذشتگان و سرانجام كسانى كه غير آن دستور عمل كــردنــد و سرنــوشــت طــاغيــان و مشركينى كه از عمل به آن معارف سرپيچى كــردنـد، همـه را بيــان مىكند .
قرآن كريم همين رويه را دارد. آيات نازله آن هر يك در هنگام حاجت نازل شده و در نتيجـه بهتر اثر گذاشته است.
« ما قرآن را قسمت قسمت نموديم تا با مجال بيشترى بر مردم بخوانى!» (106/اِسراء)(1)
« ... وَ اعْلَمُوآا اَنَ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِه...!» (24 / انفال)
« ... و بدانيـد كــه خــدا حــائل مىشــود ميــان مـرد و قلبـش... !»
از آنجايى كه خدا از هر چيزى به انسان نزديكتر است حتى از قلب او و از آنجايى كه قلب اولين چيزى است كه انسان آن را به وجدان خود درك مىكند و مىشناسد پس انسان خداى تعالى را از قلب خود كه وسيله درك و سبب اصلى علم و معرفت اوست بهتر و زودتر مىشناسد.
به علاوه وقتى خدا ميان انسان و قلبش حائل باشد پس او از قلب انسان به انسان نـزديكتـر خــواهـد بــود و قهــرا او به آنچه كه در قلب انسان است داناتر هم هست.
با در نظر گرفتن اين كه مالك حقيقى قلب انسان نيز خداست، پس قبل از اين كه انسان درقلبش تصرّف كند او در قلب انسان به هر نحـوى كه مىخواهـد تصرف مىكند.(2)
« فَتَــرَى الَّـذيـنَ فــى قُلُـوبِهِــمْ مَـــرَضٌ...!» (52 / مـائده)
« مىبينــى آنــان را كـــه در دلهــايشــان مــرضــى اســت... !»
جمله « فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ـ. در دلهايشان بيمارى است،» مىرساند كه دلها مرضى دارند، بالنتيجه صحتى هم دارند. زيرا صحت و بيمارى متقابل بوده و يكى از آن دو در جايى تحقق پيدا نمىكند مگر پس از امكان ديگرى.
تمام مواردى كه خداوند در قرآن مرضى براى دلها بيان مىكند احوال و آثارى از آن دلها بيان مىكند كه مىرساند آنها از فطرت مستقيم خود بيرون رفته و از راه صحيح خود منحرف شدهاند.
بيمارى دل، تلبس آن به نوعى شك و شبهه است كه جريان ايمان به خدا و اطمينان به آيات او را كدر و ايمان را به شرك مخلوط مىسازد. در مقابل سلامت و صحت دل استقرار آن در فطرت مستقيم و ملازم بودن آن با راه صحيح است و برگشت اين معنى به اخلاص دل در توحيد خداوند و توجه آن به خداوند و اعراضش از هر چه كه مورد هـواى انسانى است مىباشد.
كسانى كه دلهايشان بيمار است غير از منافقين هستند. منافقان كسانىاند كه زبــانهايشان ايمــان آوردهانــد و دلهــايشــان ايمان نياورده و كفر خالص هم مرگ دل اســـت نـــه مـــرض آن.
ظاهرا بيمارى دل در لغت قرآن همان شك و شبههاى است كه در چيزهاى
مربوط به خــدا و آيــات او بــر درك انســان تسلــط مىيابد و نمىگذارد قلب با عقايد دينى پيـوند محكمى داشته باشد.
منظور از اين كسانى كـه دلهايشان بيمار است همان سست ايمانهايى هستند كه به هر صدايى توجه مىكنند و با هر درى مىجنبند!
خداوند بيان مىكند كه بيمارى دل هم چون بيمارىهاى جسمانى چه بسا شروع به زيادى مىكند تا آن جا كه در اثر معصيت كه براى بيمارى اين مرض ضرر دارد مزمن شده و به هلاكت مىكشاند.
« در دلهايشان بيمارى است و خداوند بيمارىشان را زياد كرد...!» (10 / بقره)
خــداونــد بــراى عــلاج ايــن بيمـارى، ايمــان را ذكــر فــرمــوده و به طور يك بيـانيـه عمـومى مىفرمايد:
« يَهْديهِمْ رَبُّهُمْ بِايمانِهِمْ...!» (9 / يونس)
«...خدايشان آنان را به وسيله ايمانشان هـدايــت مىكنـد...!»
بيمارى دل اگر بخواهد بيمارىاش خوب شود بايد به خدا توبه كند يعنى ايمان به او آورده و بــا فكـــر و كـــار شــايستــه تــذكــر يــابــد.
خداوند يك گفته جامعى در اين باب دارد و مىفرمايد:
« اى اهـل ايمان سواى مـؤمنيـن، كفّار را دوست نگيريـد...!» (28 / آل عمـران)
منظـور از اين بيـان، بـرگشـت بـه خـدا به وسيلـه ايمان و استقامت در آن و تمسّك بـه كتـاب و گفتـار پيـامبـر صلىاللهعليهوآله و سپس اخـلاص است!(1)
« لِيَجْعَلَ ما يُلْقِى الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ !»(53 / حج)
« تا آنچه را كه شيطان القاء مىكند مايه آزمايش بيماردلان و سنگدلان قرار دهد...!»
«مرض قلب» عبارت است از اين كه استقامت حالتش در تعقل از بين رفته باشد، به اينكه آنچه را بايد با آن معتقد شود نشود و در عقايد حقّه كه هيچ شكى در آنها نيست شك كند و «قساوت قلب» بهمعناى صلابت و غلظت و خشونت آن است، كه از سنگ قاسى، يعنى سنگ سخت گرفته شده است.
«صلابت قلب» عبارت از اين است كه عواطف رقيقه آن، كه قلب را در ادراك
1) الميـــــــــــــزان ج 10، ص 266
معانى حقّــه يـارى مىدهد، از قبيل خشوع، رحمت، تــواضــع و محبّــت در آن مــرده باشد.
پس قلب مريض آن قلبى است كه خيلى زود حق را تصوّر مىكند، ولى خيلى دير به آن معتقد مىشود. و قلب قسى و سخت آن قلبى است كه هم دير آن را تصور مىكند و هــم ديـر بـه آن معتقـد مىگـردد و بـه عكـس، قلـب مريض و قِسى وسواسهاى شيطــانـى را خيلــى زود مىپــذيــرد.
«اَفى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ اَمِ ارْتابُوا اَمْ يَخافُونَ اَنْ يَحيفَاللّهُ عَلَيْهِمْ وَ رَسُولُهُ...!» (50/نور)
ظاهر سياق آيه بالا اين است كه مراد به مرض قلوب ضعف ايمان باشد. همچنان كه در آيه ديگر مىفـرمـايد:
« سخـن را نـرم نگــوينـد تا طمع كنـد آن كس كه در قلبش مرض اسـت...!» (32 / احـزاب)
و در آيــه ديگــر مىفـرمـايـد:
« اگـر منـافقيـن و بيمـاردلان و دروغ پـردازان مـدينـه دسـت بـرنـدارنـد تـو را بـر آنــان مىشـورانيـم...!» (60 / احــزاب)
امـــا ايـــن كــه مـــراد بــه مــرض قلــب نفـــاق بــاشــد، بـــاطــل اســـت.(1)
« ... فَطُبِـــــعَ عَلـــــى قُلُــــوبِهِــــمْ فَهُـــــمْ لا يَفْقَهُـــــونَ !» (3/منافقون)
« ... خدا مهر بر دلهايشان نهاد تا هيچ درك نكنند!»
مهــر بــــه دل خوردن يعنى چــه ؟
يعنى همين كه دل به حالتى درآيد كه ديگر پذيراى حق نباشد و حق را پيروى نكند، پس چنين دلــى قهــرا تابع هــواى نفس مىشــود. همچنان كــه در جاى ديگر فرمود:
« ... طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا اَهْواءَهُمْ ـ. خدا بر دلهايشانمهر زد، در نتيجه پيروى هــواى نفس خود كردند!» (16 / محمّد)
و نيــز نتيجــه ديگــرش ايـن اسـت كه حــق را نفهمند و نشنود و به آن علم و يقيـن پيـــدا نكنـد، همچنــان كـــه فـرمـــود:
«...وَ طُبِـــعَ عَلــى قُلُــوبِهِــمْ فَهُـــمْ لا يَفْقَهُـــونَ - بـر دلهــايشـان مهر زده شـــد، ديگــــر نمــىفهمنـــد!» (87 / تــوبــه)
و نيــــز فـــرمـــود:
1) الميزان ج 28، ص 276. ج 29، ص 211
«...وَ نَطْبَــعُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُــمْ لا يَسْمَعُونَ - بر دلهايشان مهر زده شد و ديگر نمىشنوند!»(100/اعراف)
و نيــــز فـــرمـــود:
«...وَ طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَعْلَمُونَ - بر دلهايشان مهر زده شد و ديگر علم پيدا نمىكننــد!» (93 / تـوبه) .
به هر حال بايد دانست كه خداى تعالى ابتدائاً مهر بر دل كسى نمىزند، بلكه اگر مىكنــد بــه عنــوان مجــازات اســت. چـون مهــر بـر دل زدن گمــراه كــردن اســت و اضـــلال جــز بــر سبيــل مجــازات بــه خــداى تعــالى منســوب نمىشــــود.(1)
« اَلَّــذى يُـوَسْـوِسُ فـى صُــدوُرِ النّـــاسِ!» (5 / ناس)
« كه در دل مردم وسوسه مىكند!»
اين جمله كلمه وسواس خناس را توصيف مىكند و مراد به «صُدوُرِالنّاسِ» محل وسوسه شيطان است. چون شعور و ادراك آدمى به حسب استعمال شايع، به قلب آدمى نسبـت داده مىشـود، كـه در قفسـه سينـه قـرار دارد. و قـرآن هـم در ايـن بـاب فـرمـوده: «...وَ لكِـنْ تَعْمَـى الْقُلُـوبُ الَّتـى فِـى الصُّدوُرِ - ولى دلهايى كه در سينههاست كور مىشود!» (46/حج)(2)
«كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ اياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ !» (242 / بقـــــره)
« بــديــن ســان خــدا آيــههــاى خــويــش را بــراى شمــا بيــان مىكنــد شــايـد تعقـــل كنيــد!»
كلمــه «عقــل» در اصــل لغــت به معنــاى بستــن و گــرهزدن اســت. به همين منــاسبــت ادراكهــايى را هــم كــه انســان دارد و آنها را در دل پذيرفته و عقــد قلبــى نسبــت به آنها بستــه، «عقـل» نــاميــدنــد.
مدركات آدمى را و آن قوهاى را كه در خود سراغ دارد و به وسيله آن خير و شر و حق و باطل را تشخيص مىدهد «عقل» نامند. در مقابل اين عقل، جنون و سفاهت و حماقت و جهل است كه جامع همه آنها كمبود نيروى عقل است. اين كمبود به اعتبارى جنــون و به اعتبــارى ديگــر سفــاهــت و به اعتبار سوم، حماقت و به اعتبــار چهارم، جهل ناميده مىشود.
كلماتى كه در قرآن كريم درباره انواع ادراكات انسانى آمده بسيار است و اى بسا تا بيست جور لفظ برسد، مانند: ظن، حسبان، شعور، ذكر، عرفان، فهم، فقه، درايت، يقين، فكر، رأى، زعم، حفظ، حكمت، خبرت، شهادت و عقل، كه كلماتى نظير فتوى و بصيرت نيــز ملحــق بــه آنها است.
همه الفاظ فوق به غير از پنج لفظ (شهادت، خبرت، حكمت، حفظ و علم) تا حدّى سر و كار با ماده و حركت و دگرگونى دارند و به همين جهت در مورد خداى تعالى استعمال نمىشوند مثلاً گفتهنمىشود ـ خداىتعالى ظن مىكند يا مىفهمد يا تفقه
مىكند و غيره.
اما الفاظ پنجگانه از آنجايى كــه مستلــزم نقــص و فقــدانى نيســت، در مورد خــداى سبحــان به كار مىرود مانند: « عليم، حفيظ، خبير، عليــم الحكيــم و شهيد.»(1)
كلمه «عقل» به معناى ادراك و فهميدن چيزى است، البته ادراك و فهميدن كامل و تمام و به همين سبب نام آن حقيقتى را كه در آدمى است و آدمى به وسيله آن ميان صــلاح و فساد و ميان حق و باطل و ميان راست و دروغ، را فرق مىگذارد، عقل ناميدهاند. البته اين حقيقت مانند نيروى ديدن و شنيدن و حفظ كردن و ساير قواى آدمى كه هــر يك فــرعــى از فروع نفس اوست، نمىباشد، بلكه اين حقيقت عبارتست از نفس انســان مـــــدرك .
عقل عملى آن است كه موطن عمل آن عمل آدمى است، آن هم عمل نه از هر جهت، بلكــه از جهــت ايــن كــه آيا صحيــح است يــا نــه، جــايــز اســت يا باطل و هر معنايى كه از اين قبيل باشد امورى اعتبارى خــواهــد بود، كه در خــارج تحققـى و واقعيتـى نـدارد، تنهـا محـل تحققـش همــان مـوطــن تعقــل و ادراك اســت. و هميـن ثبـوت ادراكــى بـه عينـه فعـل عقـل اسـت و قـائـم بــه خــود عقــل و معنــاى حكــم و قضـا هميــن اسـت.
عقل نظرى كه موطن آن عمل در معانى حقيقى و غيراعتبارى است، چه اين كه عمل عقل در آنها تصور آنها باشد و چه تصديق، چون اينگونه مدركات عقلى براى خود ثبوتى و تحققى مستقل از عقل دارند و ديگر براى عقل در هنگام ادراك آنها عملى بــاقـىنمـىمـانـد، جز اخـذ و حكايت و اينهمان ادراك است و بس، نه حكم و قضا.(2)
«...وَ مـــــا يَــــذَّكَّــــرُ اِلاّ اوُلُــــواالاَلْبــــــابِ!» (269 / بقره)
«...جز صاحبان خرد اندرز نمىگيرند !»
كلمه «اَلْباب» جمع «لُبّ» است و «لُبّ» در انسانها به معناى عقل است. چون عقل در آدمى مانند مغز گردوست نسبت به پوست آن و لذا در قرآن «لُبّ» به همين معنا استفـــاده شـــده است.
گويا كلمه «عقل» به آن معنايى كه امروز معروف شده، يكى از اسماء مستحدثه اســت، كـــه از راه غلبــــه استعمــــال ايــن معنــــا را بــه خـــود گـرفتــه اســـت.
به همين جهت كلمه «عَقْل» هيچ در قرآن نيــامــده و تنها افعال مشتق شده از آن در قرآن استعمال شده اسـت، مـانند «يَعْقِلون».(1)
« كانَ النّاسُ اُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ...!» (213 / بقره)
« مردم يك گروه بودند، پس خدا پيغمبران را نويد دهنده و بيم دهنده برانگيخت و با ايشان كتاب به حق فرستاد تا ميان مردم در آنچه اختلاف كردهاند حــكم كــــــــند... !»
عقلى كه دعوت به صلاح و كمال مىكند، عقل عملى است يعنى عقلى كه حكم به خوبى و بـدى و وجوب و جـواز مىكنـد، نـه آن كه حقـايق اشيــاء را درك مىنمـايـــد.
عقل عملى مقدمات حكمش را از احساسات باطنى مىگيرد. احساساتى كه در ابتداى زندگىانسان فعليتدارد همان احساسات قواى شهوت و غضب است. اما نيروى عقلانى قدسى در آن اوان هنوز به فعليت نرسيده است. اينگونه احساسات موجب اختلاف مىشود و فعليت آنها مانع از اين است، كه قوه عقلى انسان از حال استعداد خارج شده و به فعليت برسد. اين معنى در حالات انسان مشهود است، لذا هر فرد يا جمعيتىكه از تربيت صحيح محروم بماند، با اينكه فاقد عقل و فطرت نيست ولى بهزودى به توحش و بربريّت برمىگردد. بنابرايــن عقل بايد از طــرف خدا بهوسيلـه
1) الميــــــزان ج 4، ص 349
نبوت تأييد شود.(1)
« فَبَعَثَ اللّهُ غُرابا يَبْحَثُ فِى الاَْرْضِ...!» (31 / مائده)
«خدا زاغى را برانگيخت، كه در زمين مىكاويد، تا بدو نشان دهد چگونه جسد بـرادر را بپــوشـانـــد... !»
بيانات قرآنى در گسترش معارف دينى و آموختن علوم نافع به مردم اين روش را داشته كه راجع به جزئياتى كه خواص حسى دارد پاى حس را پيش كشيده و كلماتى چــون: «آيـا نـديـدى؟ نمىبينيد؟ ديـديـد؟ مگر نمىبينيد؟» و امثال آن را به كار مىبرد.
درباره كليات عقلى كه به امور كلّى مادى و يا غيرمادى ارتباط دارد، گرچه بيرون از محيط ماده و مادّيات و حس باشد، بهطور جزم عقل را معتبر دانسته است، چون غالب آياتى كه مربوط به مبدأ و معاد بوده جملاتى از قبيل « براى مردمى كه تعقل مىكنند! مــردمــى كه فكــر مىكنند! مردمى كه متذكّر مىشوند! مردمى كه فهم مىكنند!» و امثالآن بهكار مىبرد.
و در قضاياى عملى كه به خير و شر و سود و زيان در كار و تقوى و زشتى مربوط است به الهام الهى استناد نموده و چيزهايى را كه با تذكّر آنها انسان الهام باطنى خود را درك مىكند، تذكر مىدهد و جملاتى از قبيل: « اين براى شما بهتر است! همانا دلش گناهكار است! اين دو گناه است! گناه و ستم ناحق! خدا رهنمايى نمىكند!» و امثال آن به كار مىبـرد. (دقّت فرمائيد!)(2)
« وَ لَقَـدْ كَرَّمْنا بَنـى ادَمَ وَ ... وَ فَضَّلْنـاهُـمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً !»(70 / اسراء)
« ما فرزندان آدم را بسيار گرامى داشتيم و ... و بر بسيارى از مخلوقات خود برترى داديم، آن هـم چه بـرتـرى!»
انسان در ميان ساير موجودات عالم خصوصيتى دارد، كه در ديگران نيست و آن داشتن عقل است. معناى تفضيل انسان بر ساير موجودات اين است كه در غير عقل از ســايـر خصــوصيــات و صفــات هم، انسان بر ديگران برترى داشته و هر كمالى كه در ساير موجودات هست حــدّ اعــلاى آن در انسان هست.
اين معنا در مقايسه انسان و تفننهايى كه در خوراك و لباس و مسكن و ازدواج خود دارد با ساير موجودات كاملاً روشن مىشود و همچنين فنونى را كه مىبينيم انسان در نظم و تدبير اجتماع خود به كار مىبرد، در هيچ موجود ديگرى نمىبينيم. او را مىبينيم كه براى رسيدن به اين هدفهايش ساير موجودات را استخدام مىكند، ولى ساير حيوانات و نباتات و ديگران چنين نيستند، بلكه مىبينيم كه داراى آثار و تصرفاتى ساده و بسيط هستند. از آن روزى كه خلق شدهاند تاكنون از موقف خود قدمى فراتر نگذاشتهاند و تحول محسوسى به خود نگرفتهاند و حال آن كه انسان در تمــامى وجـوه زندگى خود قـدمهاى بـزرگـى بـه سوى كمـال بـرداشتـه و لايزال بـرمىدارد.
بنىآدم در ميان ساير موجودات عالم به خصيصهاى اختصاص يافته و بهخاطر همان خصيصه است، كه از ديگر موجودات جهان امتياز يافته و آن عقلى است كه
بهوسيلــه آن حــق را از بــاطـل و خيـر را از شـر و نـافـع را از مضرّ تميز مىدهد.(1)
هر دو كلمه «تفضيل» و «تكريم» ناظر به يك دسته از موهبتهاى الهى است، كه به انسان داده شده است. تكريمش به دادن عقل است كه به هيچ موجود ديگرى داده نشده است. و انسان بهوسيله آن خير را از شــر و نــافــع را از مضرّ و نيك را از بد تميز مىدهد. موهبتهاى ديگرى از قبيل تسلط بر ســايــر مــوجــودات و استخدام آنها بــراى رسيــدن به هــدفها از قبيـل نطق و خـط و امثال آن نيز بر عقل متفرع مىشود.
اما تفضيل انسان بر ساير موجودات به اين است، كه آنچه را كه به آنها داده شده از هر يك سهم بيشترى به انسان داده است. اگر حيوان غذا مىخورد خوراك سادهاى از گوشت و يا ميوه و گياه است ولى انسان كه در اين جهت با حيوان شريك است، اين اضافه را دارد كه همان غذايى را گرفته و انواع طعام پخته و خام براى خود ابتكار مىكند و طعامهاى گوناگون و فنون مختلف و لذيذ كه نمىتوان به شمارهاش آورد، براى خود اختراع مىنمايد.
همچنين آشــاميــدنــى حيــوانــات بــا انســان و پــوشيــدنى آنها و ايــن و اطفــاءِ غــريــزه جنســى در آنها و در ايــن و اجتماع منزلى و مملكتى درآنها و در ايـن بـديـن قياس است.(2)
«...وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَــنْ دينِــهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَاُولئِكَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِـىالدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ...!» (217 / بقره)
«...و هر كس از شما از دينش برگردد و در حال كفر بميرد، اينان كارهاشان در دنيا و آخـرت تبـاه شده و اينان اهل آتشند كه در آن جاودانند... !»
افعــال و اقــوال نيكــو مــوافــق حكــم عقــل اســت، به خلاف گفتار و كردار بد.
آنچه را خدا براى مردم بيان فرموده براساس عقل استوار است. (منظور از عقل همان است كه انسان به واسطه آن، خوب و بد و حق و باطل را تشخيص مىدهد،) و به همين ملاحظه به پيروى از احكام آن سفارش كرده و از هرچه موجب اختلالى در حكومت آن شود مانند ميگسارى، قماربازى، سرگرمىهاى بيهوده و زيان آور، غش و تقلّب در معامله و همچنين دروغ، تهمت، خيانت، ترور و ساير چيزهايى كه عقل را از سلامت در حكم و قضاوت خارج مىسازد نهى فرموده است، زيرا اينگونه كارها موجب خبط و اشتباه در كار خود مىگردد و پايه زندگى انسان چه در شؤون فردى و چـه در امـور اجتماعى بر سلامت ادراك و انديشه است.
شما اگر علل پيدايش مفاسد فردى و اجتماعى و حتى مفاسد مسلمى را كه انكار آن براى كسى امكانپذير نيست، كاملاً تجزيه و تحليل كنيد، خواهيد ديد كه عوامل و اساس همه آنها اعمالى است، كه حكومت عقل را از بين مىبرد و ساير مفاسد هر چه باشد و به هر اندازه از كثرت و عظمت كه باشد مبتنى بر آنهاست.(1)
« ... فَبَشِّــرْ عِبــادِ! اَلَّـــذينَ يَسْتَمِـعُــونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِـعُونَ اَحْسَنَهُ...!» (17 و 18 / زمر)
« ... پس بندگان مرا بشارت بده! همانهايى را كه به هر سخن گوش مىدهند و بهترين آن را پيــروى و دنبال مىكنند، آنان هستند كه خــدا هــدايتشــان كــرده و آنان هستنــد صــاحبـان عقـل!»
«...وَ اُولئِكَ هُمْ اُولُــوا الاَلْبــابِ ! - اينهـاينـد تنهـا كسـانـى كـه صــــاحــب عقلانــد!» (18 / زمــر)
از ايــن جملــه استفــاده مىشــود كـه: عقــل عبــارت است از نيــرويــى كه با آن بــه ســـوى حـق راه يـــافتـــه مــىشـــــود!
نشـانى داشتن عقل، پيروى از حق است!
از آيه « وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ اِبْراهيمَ اِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ - اعراض از ملت و كيش ابراهيم از حماقت نفس است!» (130 / بقره) استفاده مىشود سفيه آن كسى است كه دين خدا را پيروى نكند و در نتيجه عاقل آن كسى است كه ديــن خــدا را پيروى كند.
( از اين آيه معناى روايت معروف « اِنَّ الْعَقْلَ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحْمن ـ عقل چيزى است كه با آن رحمان عبادت شود!» استفاده مىشود.)(2)
«كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ اياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ !»(242 / بقــره)
« بــديـنســــان خـــــدا آيــات خــود را بــراى شمــا تبييــن مىكنــد شـــايــد تعقـــــل كنيــد!»
عقل از اين باب بر ادراك اطلاق مىشود، كه در ادراك عقد قلبى به تصديق هست و انسان را بدينجهت عاقل مىگويند و بدين خصيصه ممتاز از ساير جانداران مىدانند، كه خداى سبحان انســان را چنيــن آفـريده كه در مسايل فكرى و نظرى حق را از باطل و در مســايل عملى خير را از شــر تشخيــص دهد.
از ميان همه جانداران انسان را چنين آفريده كه در همان اوّل پيدايش و هست شدن خود را درك كند و بداند، كه او اوست و سپس او را به حواس ظاهرى مجهز كرده، تا به وسيله آن ظواهر موجودات محسوس پيرامون خود را احساس كند و نيز او را به حواس باطنى چون اراده و حب و بغض و اميد و ترس و امثال آن مجهز كرده تا معانى روحى را به وسيله آنها درك كند و بهوسيله آن معانى نفس او را با موجودات خارج از ذات او مرتبط سازد و پس از مرتبط شدن، در آن موجودات دخل و تصرّف كند، ترتيب دهد، از هم جدا كند، تخصيص دهد، تعميم دهد و آنگاه در آنچه مربوط به مسايل نظرى و خــارج از مــرحلــه عمل است تنها نظر دهد و حكم كند و در آنچه مربوط به مسايل عملى است و مربوط به عمـل است حكمــى عملـى كنـد و ترتيب اثـر عملـى بدهد.
همه اين كارها كه مىكند بر طبق مجرايى مىكند كه فطرت اصلى او آن را
تشخيص داده است و اين همان عقل است.(1)
مـــراد بــه عقــل در كــلام خــداى تعــالى آن ادراكى است، كه با سلامت فطرت بـــراى انســـان دســت دهــد.
اينجاستكه معناى جمله «...يُبَيِّنُاللّهُ لَكُمُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ - اينچنين، خدا آيات خود را براى شما روشن و تبيين مىكند شايد تعقل كنيد!» (61 / نور) روشن مىشود، چون در اين جمله بيان خدا مقدمه تماميّت علم است و تماميت علم هم مقدمه عقل و وسيله بهسوى آن است، همچنان كـه در جـاى ديگـر فرموده: « وَ تِلْكَ الاَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما يَعْقِلُهـا اِلاَّ الْعـالِمُـونَ - همـه ايـن مثـلهـا را بـراى انسـان مىزنيـم، ولى وى آنها را تعقل نمىكنــد، مگـر كسـانى كــه عالـم بـاشنــد!» (43 / عنكبــوت)
خـداى عـزّوجـلّ، كـلام خود را بر همين اساس به جريان انداخته و عقل را به نيرويى تعريف كرده كه انسان در دينش از آن بهرهمند شود و به وسيلـه آن راه را به سوى حقايق معارف و اعمـال صـالـح پيـدا نمـوده و پيـش بگيـرد. پس اگر عقل انسان در چنيـن مجـرايـى قـرار نگيـرد و قلمـرو علمـش بـه چهـار ديوارى خير و شرهاى دنيــوى محــدود گــردد، ديگـــر عقـــل نــاميـــده نمـىشـــود .
«اگــر مـا مىشنيـديـم و تعقـل مىكـرديـم ديگر از دوزخيان نمىبوديم!» (10 / مُلك)
«چـرا پس در زميـن سيـر نكـردنـد تا داراى دلهـايـى شـونـد كـه بـا آن تعقـل كننـد و يـا گـوشهايى كه بـا آن بشنـونـد؟ آخر تاريك شدن چشم سر كورى نيست، اين چشم دل است كـه كـور مىشـود، دلهـايى كـه در سينـههـاسـت!» (46 / حـج)
اين آيات كلمه عقل را در علمى استعمال كرده كه انسان خودش بدون كمك ديگران بدان دست يابد و كلمه «سَمْع» را در علمى بهكــار بــرده كــه انســان به كمــك ديگــران آن را به دست مىآورد، البته با سلامت فطرت در هر دو. براى اين كه مىفــرمــايــد آن عقلــى عقــل است كه بــا دل روشــن تــوأم بــاشـد نه بـا دل كور.
«و چــه كســى از ملــت ابراهيم كه دين فطرى است روى برمىگرداند به جز كسى كه خود را سفيه كرده باشد!»
«عقــل آن اســت كــه بـهوسيلــه آن خــداى رحمـان پرستش شود!» (حديث نبوى)(2)
«...وَ مَـنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اوُتِـىَ خَيْـرا كَثيـرا وَ ما يَذَّكَّرُ اِلاّ اوُلُوا الاَلْبابِ...!» (269 / بقره)
«... به هــر كس كـه حكمـت دهـد، خيـر بسيار و كثير مىبخشد... !»
از رسول خـدا صلىاللهعليهوآله روايت شده كه:
خــداى تعـالى هيچ نعمتى را در بندگانش تقسيم نكرده، كه گرانمايهتر از عقل باشد. به همين جهــت خواب عاقل از شــب زنــدهدارى بىعقــل بهتر و خانه نشستن عاقل از به جنــگ رفتـن جـاهــل بهتــر اســت.
خداى تعالى هيچ رسولى و پيامبرى را مبعوث نفرمود، مگر بعد از آن كه عقل او را به كمال رسانيد. عقل هر پيامبر بيشتر از عقلهاى همه امّت اوست. و آنچه يك پيامبر از كمالات معنوى در ضمير خود دارد، گرانقدرتر از مجاهدتهاى همه مجاهدين است. هيچ بندهاى واجبات خدا را آنطور كه بايد بهجا نمىآورد مگر وقتى كه بنا بگذارد بدون تعقل آن را انجام ندهد. اگر ثواب و فضيلت و ارزش عبادت همه عابدان را يكجا حساب كنيــم، بــه ارزش عبــادت عــاقل نمىرسد و عقلا همان صاحبان البابند كه خداى تعالى دربــاره آنها فرموده:
«...وَ ما يَذَّكَــرُ اِلاّ اُولُـواالاَلْبــاب ـ...و متـذكـر نمـىشـونـد مگـر صـاحبـان عقل!»(1)
«وَ اِذْ قـالَ اِبْـراهيـمُ رَبِّ اَرِنـى كَيْـفَ تُحْيِى الْمَوْتى قالَ اَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبـى...!» (260 / بقـــــــــــــره)
«و چون ابراهيم گفت پروردگارا نشانم بده چگونه مردگان را زنده مىكنى؟ فرمود: مگر ايمان ندارى؟ عرضه داشت: بلى! ولى مىخواهمقلبمآرامش يابد... !»
جمله «قلبم آرامش يابد !» كه حكايت كلام ابراهيم عليهالسلام است مطلق آمده و نگفته قلبم از چه چيز آرامش يابد و اين اطلاق دلالت دارد بر اين كه مطلوب آن جناب از اين درخواست به دست آوردن مطلق آرامش و اطمينان و ريشه كردن منشأ همه خطورها و وســوســههــاى قلبــى از قلب است. چون حس واهمه در ادراكات جزئى و احكام تنها بر حـس ظاهرى تكيه دارد.
واهمه احكام خود را صادر مىكند، بدون اين كه آن را به عقل ارجاع دهد و اصلاً
1) الميـــزان ج 4، ص 364
از پذيرفتن راهنمايىهاى عقل سرباز مىزند، هرچند كه نفس آدمى ايمان و يقين به گفتههاى عقل داشته باشد. و آن گاه احوالى از نفس را كه مناسب با حكم خود و استنكافش از حكم عقل باشد برمىانگيزد و آن احوال برانگيخته شده حكم واهمه را تأييد مىكنند و بالاخره حكم واهمه به كرسى مىنشيند، هر چند كه عقل نسبت به حكم خـودش يقيـن داشته باشد.
مثل اين كه شما در منزلى تاريك كه جسدى مرده هم آنجا هست خوابيده باشيد، از نظر عقل شما يقين داريد كه مرده جسمى است جامد و مانند سنگ فاقد شعور و اراده، لكن قوه واهمه شما از پذيرفتن اين حكم عقل شما استنكاف مىورزد و صفت خوف را در شما برمىانگيزد.
گاهى هم مىشود كه از شدت ترس عقل زايل مىشود و گاه هم شده كه طرف زهره ترك شده و مىميرد.
پس معلوم شد، هميشه وجود خطورهاى نفسانى موهوم و منافى با عقايد يقينى منافاتى با ايمان و تصديق ندارد، تنها مايه آزار و دردسر نفس مىشود و سكون و آرامش را از نفس سلب مىكند و اينگونه خطورها به جز از راه مشاهده و حس برطرف نمــىشـــود. لـــذا گفتــهانــد مشــاهــده اثـــرى دارد كــه علـم آن اثــر را نــــدارد.
حضرت ابراهيم عليهالسلام تقاضا نكرد كه مىخواهم ببينم اجزاء مردگان چگونه حيات را مىپذيرد و دوباره زنده مىشوند، بلكه تقاضاى اين را كرد كه مىخواهم فعل تو را ببينم كه چگونه مردگان را زنده مىكنى و اين تقاضا، تقاضاى امر محسوس نيست، هر چند كه منفك از محسوس هم نمىباشد، چون اجزايىكه حيات را مىپذيرند مادى و محسوساند، ولكن همانطور كه گفتيم تقاضاى آن جناب تقاضاى مشاهده فعل خدا است، كه امرى است نـامحســوس، پس در حقيقــت ابـراهيـم عليهالسلام درخواست حقاليقين كرده است.(1)
« كَذلِــكَ يُبَيِّـنُ اللّـهُ لَكـمْ ايـاتِــهِ لَعَلَّكُـمْ تَعْقِلُــونَ!» (242 / بقـــره)
بسا مىشود كه، يكى يا چند قواى آدمى بر ساير قوا غلبه مىكند و كورانى و طوفانى در درون به راه مىاندازد. مثلاً درجه شهوتش از آن مقدارى كه بايد باشد، تجاوز
1) الميــــــزان ج 4، ص 305
مىكند و يا درجه خشمش بالا مىرود و چشم عقلش نمىتواند حقيقت را درك كند، در نتيجه حكم به حق قواى درونىاش باطل و يا ضعيف مىشود و انسان از مرز اعتدال به طرف وادى افراط يا تفريط سقوط مىكند.
آن وقت عقل آدمى نظير آن قاضى مىشود كه، بر طبق مدارك باطل و شهادتهاى كاذب و منحــرف و تحريف شده حكم كند. يعنى در حكمش از مرز حق منحرف مىشود، هرچند كه خيلى مراقــب است به باطل حكم نكنـد اما نمىتوانــد. چنين قاضى در عين اين كه در مسند قضا نشسته قاضى نيست.
انسان عاقل هم در مواردى كه يك يا چند از غرايز و اميال درونىاش طغيان كرده، در عين اين كه هم انسان است و هم عاقل، نمىتواند به حق حكم كند، بلكه هر حكمى كه مىكند باطل است. ولو اين كه (مانند معاويهها،) حكم خود را عقل بداند، اما اطلاق عقل به چنيــن عقلــى اطــلاق به مسـامحــه اســت و عقــل واقعى نيست، براى اين كه آدمى در چنين حالى از سلامت فطرت و سنـن صواب بيرون است.(1)
« وَ لَوْ عَلِمَ اللّهُ فيهِمْ خَيْرا لاَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ اَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ !» (23 / انفال)
خداي تعالي فرموده بدترين جنبندگانى كه از انواع حيوانات در روى زمين در حركتاند، همين كر و لالهايى هستند كه تعقل نمىكنند و اين تعقل نكردنشان براى اين است، كه راهى به سوى تلقى حق و قبول آن ندارند، چون زبان و گوش ندارند، پس در حقيقت كـر و لالاند.
سپس خداى تعالى گرفتارى آنان را ذكر مىكند و مىفرمايد: اگر به كرى و لالى دچار شدند و در نتيجه كلمه حق را نمىشنوند و به كلمه حق تكلّم نمىكنند، و سخن كوتاه، اگر خداوند نعمت شنوايى و قبول را به كلى از ايشان سلب كرده است، براى اين بود كه در ايشان خيرى سراغ نداشته و قطعا اگر خيرى مىداشتند، خداوند از آن خبر مىداشت و چــون چنيــن خيــرى را در ايشــان نديد موفق به شنيدن و پذيرفتنشان نكرد و اگر با اين حال نعمت شنوايى را به ايشــان ارزانــى مىداشت، از اين نعمت استفـــاده نمـىشـــــد.
از اين جا معلوم مىشود كه، مراد به خير در جمله « اگر خداوند در ايشان خيرى سراغ داشت،» اين است كه انسان را براى قبول حق و نقش بستن آن در دلش آماده
1) الميــــــزان ج 4، ص 59
مىسازد و همچنين معلـوم مىشـود، مـراد به ايـن كه فـرمـود: « و اگر شنوا مىكرد،» اين اسمـاع روى تقـديـرى است كه چنيـن آمـادگـى و استعـداد در دل مستقـر نشـده بـاشــد.(1)
1) الميــــــزان ج 17، ص 67
«وَ قالَ الَّذينَ اُوتُوا الْعِلْمَ وَ الاْيمانَ...!» (56 / روم)
«و كسانى كه علم و ايمان داده شدند، گويند همانطور كه خدا در كتابش خبر داده بود، طول مدت بين دنيا و آخرت را خوابيدهاند و اين همان آخرت و روز رستــاخيــز اســت، امـا شمـا در دنيـا به آن علم و ايمان نداشتيد!»
مـــــراد بـــه «علــم و ايمــان» در جملــــه « اُوتُــوا الْعِلْـــمَ وَ الاْيمـــانَ،» يقيــن و التــــــزام بـــه مقتضــــاى يقيـــــن اســـت.
و اصــولاً در زبــان قــرآن «علم» عبارت است از: يقين به خدا و آيات او و «ايمان» به معنــى التــزام بــه آنچه يقيــن اقتضــاى آن را دارد و خـود موهبتى است الهى!(1)
انسان ادراكاتى دارد، كه جـز در دايـره عمـل ارزشـى نـدارد و آنها عبـارت است از «علـوم عملـى» و اين علــوم هميشــه بيـن انسـان و افعـالش ميـانجـى مـىشــود.
خداوند متعال اين علوم را به انسان الهام كرده، تا اين كه براى ورود در ميدان
1) الميــــــزان ج 32، ص 17
كار و كـوشش و شـروع در تصــرف و تسخيـر جهـان هستـى مجهــز و مهيــا بــاشــد و خدا كارى را كه مىبايست انجام يابد تمام كند.
«...الَّــذى اَعْطــى كُـلَّ شَىْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى - خدايى كه آفرينش هرچيزى را بدو داده و آنگاه هـدايتش نمـــود!» (50 / طه)
«اَلَّذى خَلَقَ فَسَوّى . وَ الَّذى قَدَّرَ فَهَدى ـ آن كس كه آفريد و پرداخت و آن كس كه تقدير كــرده و راهنمــايى فرمود!» (2 و 3 / اعلى)
هدايتى كه در اين دو آيه به خدا نسبت داده شده، يك هدايت عمومى براى همه موجودات اعم از ذىشعور و بىشعور است كه، آنها را به سوى كمال وجودشان راهنمايى فرموده و بـراى حفـظ و هستـى و بقاى وجود، به كار و فعاليت واداشته است.
در خصــوص انســان مىفــرمــايــد:
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّيها. فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها - و سوگند به روان و آن كه آن را بپــرداخــت، پس بــزهكــارى و پــرهيــزكـاريش را بــه او الهــام كرد!» (7 و 8 / شمس)
مفاد اين آيه اين است كه، كارهاى خوب و بد به الهام فطرى از طرف پروردگار براى انسان معلوم شده، يعنى انسانى كه داراى فطرت سليم باشد، مىفهمد كه چه كارى را بايد بكند و چه كارى نبايد انجام دهد.
اين دانشها همان علوم عملى است كه بيرون از دائره نفس، حقيقت و واقعيتى ندارد !
«وَ اللّهُ اَخْـرَجَكُـمْ مِـنْ بُطُـونِ اُمَّهـاتِكُـمْ لا تَعْلَمُـونَ شَيْئـا وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الاَبْصـارَ وَ الاَفْئِـــدَةَ...!» (78 / نحــل)
« و خـدا از شكـم مـادرانتـان بـرونتـان آورد و چيـزى نمـىدانستيـد و شمـا را گـــوش و ديــدگـــان و دلهــا داد شــايـد سپــاس داريــد... !»
اين كه فرمود: « خدا شما را از شكم مادرانتان بيرون آورد،» اشاره است، به تولد و جمله «چيزى نمىدانستيد،» يعنى شما را از رحمهاى مادرانتان متولد كرد، در حالى كه شما از اين معلـومـاتـى كـه بعــدا از طـريـق حـس و خيـال و عقل درك كرديد، خـالى بـوديـد.
اين آيه نظريه علماى نفس را تأييد مىكند كه مىگويند: لوح نفس بشر در ابتداى تكـونش از هر نقشـى خـالـى است و بعـدا خرده خرده چيـزهايى در آن نقش مىبندد .
البتــه اين دربــاره علم نفـس است به غير خـودش، چون عرفا علم به خويشتن را « يَعْلَمُ شَيْئا،» نمىگويند و دليل قرآنى بر اين، قول خداى تعالى است كه در آيات قبلى درباره كسى كه به حد ارذلالعمر برسد فرمود: « تا پس از دانايى هيچ نداند،» چه اين از ضروريات است كه چنين كسى در چنين حالى به نفس خود عالم هست و هر چه پيرتر شود نسبت به خودش جاهل نمىشود.
بعضى از مفسرين به عموم آيه استدلال كردهاند بر اين كه علم حضورى يعنى علم انسـان به خـودش مـاننـد سـايـر علـوم يعنـى علـوم حصـولـى در ابتـداء پيدايش انسان نبوده و بعـدا در نفـس پيـدا شـده اسـت. ولى ما پـاسـخ مىگـوييـم كـه عمـوم آيـه شـريفـه منصرف به علمهاى معمولى يعنى حصـولـى است كه، شـاهـدش همـان آيه است كه قبــلاً اشــاره كــرديــم و اين كه فرمود: « شما را گوش و ديدگان و دلها داد،» اشاره است به مبادى علم كه خداى تعالى به انسان انعام كرده، چه مبدأ تمامى تصورات حواس ظاهرى است، كه عمده آنها حس بــاصــره و حـس سـامعـه است. و آن حواس ديگر يعنى لامسـه و ذائقــه و شـامـه به اهميت آن دو نمـىرسنـــد و مبــدأ تصـــديــق و فكـــر قلـــب اســت.(1)
« عَلَّمَ الاِنْسـانَ ما لَمْ يَعْلَمْ !» (5 / علـق)
« بشــر را چيـزهـايى يـاد داد كه نمـىدانسـت!»
منظور آيه اين نيست كه خداوند به بشر چيزهايى را كه نمىداند ياد مىدهد و اما چيزهايى هم هست كه خود دانسته احتياجى به تعليم الهى ندارد، زيرا بديهى است كه علم هر چه باشد براى هدايت بشر به چيزهايى است كه باعث كمال وجودى او بوده در زندگىاش مورد بهرهبردارىاش مىباشد و آنچه را كه موجودات غير زنده با انگيزشهاى طبيعى بدان مىرسند، موجودات زنده و از جمله بشر با نور علم بدان راه مىبــرد و در حقيقت علــم يكـى از مصــاديـق و افـراد هـدايت است.
خداوند در كلام خود مطلــق هــدايت و راهنمـايى را به خـود نسبت داده و فرموده:
«...الَّــذى اَعْطــى كُـلَّ شَىْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى - خدايى كه آفرينش هرچيزى را بدو داده و آنگاه هـدايتش نمـــود!» (50 / طه)
1) الميـــــــــــــــــــــــزان ج 24، ص 213
در عبـــارت ديگــرى كـه نــوعـى هــدايــت بـا حـس و فكـر را نشــان مىدهــد:
« اَمَّنْ يَهْديكُمْ فى ظُلُماتِ الْبَّرِ وَ الْبَحْرِ - آيا كسى كه شما را در تاريكىهاى خشكى و دريا رهبرى مىكند...؟» (63 / نمل)
چون هر عملى هدايت است و هر هدايتى هم از خداست، هر علمى هم كه بشر پيدا مىكند با تعليم الهى است ـ « خــداونــد شمــا را از شكــمهاى مــادرانتــان بيرون آورد در حالى كه هيـچ نمىدانستيـد و بـرايتـان گـوش و چشــمهـا و دلهــا قــرار داد !» (78 / نحل)
تأمل در آيات شريفه قرآنى و در حال انسان معلوم مىشود، علوم نظرى انسانى يعنى علم به خواص اشياء و معارف عقلى كه به دنبال آن است، از حس سرچشمه مىگيرد و خداوند از راه خواص اشياء خارجى به او مىآموزد ـ (مانند برانگيختن كلاغ جهت خاك كردن چيزى به انسـان!)
نظم جهان يك جور نظمى است كه بشر را با تماسها و برخوردهاى مختلفى كه ميــان او و اجــزاء جهــان است، بــه طــرف دانشها سوق داده كــاملش مىكنــد و بشـــر چيــزهــايى را بـــراى رسيـــدن بــه اغــراض و مقــاصــد حيــاتــىاش لازم اســت، از آن نظــم صحيـــح كســـب مـىكنــــد.
اينها همه مربوط به علوم نظرى بود، كه كمال فكر و روح بشر است و اما علوم عملى بـه الهـام الهـى و بـدون وسـاطت حواس و يا عقل نظرى به دست مىآيـد « وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّيها. فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها!» (7 و 8 / شمس)
علم به چيزهايى كه انجامش شايسته است و چيزهايى كه انجامش شايسته نيست بـه طـور الهـام كه همان انداختن در دل است، مىباشد .
بنابراين، تمام علومىكه براى بشر بهدست مىآيد، هدايت الهى و با هدايت الهى است.(1)
«وَ ما لَهُمْ بِه مِنْ عِلْمٍ اِنْ يَتَّبِعُونَ اِلاَّ الظَّنَّ وَ اِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنى مِنَ الْحَقِّ شَيْئا!» (28 / نجم)
«با اين كه هيچ دليل علمى بر گفته خود ندارند و جز خيال و گمان را دنبال نمىكنند، در حالىكه خيال و گمان هم هيچ دردى را دوا نمىكند و در تشخيص حــق جــاى
1) الميــــــــزان ج 10، ص 161
علــم را نمىگيرد!»
كلمه «علم» به معناى تصديقى است، صددرصد كه مانع از تصديق به ضدش باشد.
«ظن» به معناى تصديق مثلاً شصت درصد است، كه چهل درصد احتمال خلاف آن نيز هست كه اين چهل درصد و يا كمتر را «وهم» گويند.
احتمالى كه با احتمال مخــالفش پنجــاه پنجــاه بـاشد «شـك و تـرديـد» نـامنــد.
اما «حق» به معناى «واقعيت» هر چيز است و همه مىدانيم كه واقعيت هر چيزى جــز بــه «علـم» يعنـى «اعتقــاد مـانـع از نقيض = احتمال صددرصد» درك نمىشود.
غير علم كه «ظن» يا «شك» يا «وهم» است واقعيت چيــزى را نشــان نمىدهــد، پس هيـچ مجــوزى نيســت، كــه انســان در «درك حقــايــق» به آن اعتمـــاد كنــــد.
خـداى تعالى در آيه ديگر فرموده: « وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ - چيزى را كه علم بدان ندارى پيـروى مكـن...!» (36 / اسراء)(1)
« فَبَعَثَ اللّهُ غُــرابـا يَبْحَـثُ فِـى الاَرْضِ لِيُـرِيَـهُ كَيْفَ يُوارى سَوْاَةَ اَخيهِ... .» (31 / مائده)
«خدا زاغى را فرستاد، كه در زمين مىكاويـد تا بدو نشان دهد، چگونه جسد برادر را بپــوشـانـد... .»
اين قسمت از قصه پسران آدم يعنى قسمت كاويدن زاغ و فكر قاتل درباره آن تنها آيهاى است، در قـرآن كـه حال بشر را در بهرهبردارى از حواس نشان مىدهد و مىرساند كه انسـان خـواص چيـزهـا را به وسيله حس به دست مىآورد و سپس با تفكّر در آنها به اغراض و مقـاصد حياتى خود مىرسد.
نسبت دادن برانگيختن زاغ براى نشان دادن چگونگى دفن به خداوند در حقيقت نسبت دادن آموختن چگونگى دفن به خداوند است. زاغ گرچه نداند، كه خدا او را فرستاده و همچنين پسر آدم گرچه نداند كه مدبّرى هست كه كار و فكر و تعلم او به دست آن مدبر است، ولى در حقيقت خداست كه انسان را آفريده و او را به طرف كمال
1) الميــــــزان ج 37، ص 80
دانــش بــراى اهـــداف زنــدگيـش سـوق داده اســت.(1)
«...وَ مـــا اُوتيتُـــمْ مِـــنَ الْعِلْـــــمِ اِلاّ قَليــــلاً !» (85 / اسراء)
«...و از علم جز اندكى داده نشدهايد!»
ايـن آيـه دلالـت دارد بـر ايـن كـه در عـالـم علمـى اسـت، بـىكـران كـه از آن دريـا جــز قطــرهاى بــه آدميـــان نـدادهانــد.
حقيقت امر اين است كه حقيقت علـم جــز در نزد خــداونــد سبحان يافت نمىشود.
«...وَ لا يُحيطُونَ بِشَىْءٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِما شاءَ - و احاطه پيدا نمىكند به چيزى از علم خــداونــد، مگــر به همان مقــدارى كه مشيت او تعلــق گـرفتـه بــاشـد... !» (255 / بقــره)
اين آيه نيز دلالت مىكند، بر اين كه علم تمامىاش از آن خداست و اگر انسان به چيــزى علــم و احــاطــه پيـــدا مىكنـــد بـه مشيــت و خــواست خــداونــد اسـت .
طبــع آدمى جهل و نادانى است و از علم جز مقدار محــدودى روزىاش ندادهاند
«هيچ چيزى نيست، مگر اين كه نزد ماست خزينههاى آن و ما آن را جز به مقدار محدود و معلـوم نازل نمىكنيم !» (21 / حجر)
و علــم تنها به مقدار قدرتى كه از جهت اسباب و متعلقات دارد، واقع را براى صاحبش كشف مىكند نه بيشتــر.
واضح است كه آنچه از يك موجود در چشم يك بيننده منعكس مىشود، تنها عكسى است از آن نه واقع و حقيقت آن، زيرا واقع و حقيقت آن امرى است، كه به جميع اجزاء موجود در خارج و جميع اجزايى كه قبل از آن موجود به لباس هستى درآمده بودهاند و همچنين مــوجــوداتى كه همزمان با آن مـوجـودند، ارتبـاط و بستگى دارد.
آدمــى را از مـوهبـت فكـر و نـور خـرد جـز انـدكـى نـاچيـز مـاننـد، چراغ مـوشى كــه مسيــر كــوتــاه زنـــدگيــش را روشــــن ســاختـــه ارزانــى نــداشتــهانــد!
تنها خداوند واحد قهار است، كه نزد اوست كليدهاى غيــبهــايـى كــه جــز
1) الميــــــزان ج 10، ص 162
او كســى را از آن علـم و اطـــلاعـى نيســـت: «خـــدا مـىدانـــد و شمـــا نمىدانيـــد!»(1)
«...قالَ لَنْ تَرانى...!» (143 / اعــــــراف)
«...گفــــت هــــرگــــز مــــرا نخـــواهــــى ديــــد...!»
هيــچ مـوجـودى از موجودات و مخلوقات به ذات خود مستقل از خداى تعالى نيست، نه درخارج و نه در ذهن.
هر موجودى كه ما تصوّر و فرض كنيم وجودش نظير وجود رابطهاى است كه در جمله «عدد چهار جفت است،» ميان عدد چهار و جفت برقرار است. همچنان كه رابطه ميان آن دو به هيچ وجهى از وجوه مستقل از آن دو طرف نيست، همينطور هيچ موجودى مستقل از آفريدگار خود نخواهد بود، بنابراين اگر علم ما و يا علم مخلوق ديگرى به چيزى تعلق بگيرد، در همان حال به آفريدگار آن چيز تعلق گرفته است. چون آن چيز هم در خارج و هم در ذهن ما همراه با آفريدگارش است، چه اگر وجودش متكّى به وجود آفريدگارش نباشد خواه و نــاخــواه بــايــد مستقــل از او باشد. پس هيچ عــالمــى پــى به معلــومى نمىبــرد، مگــر اين كه قبــل از پى بردن به آن معلوم به وجــود آفــريـدگار آن معلوم پـى بـــرده است.
ما هر چيزى را كه بفهميم و به هر چيزى كه علم پيدا كنيم، نخست علم ما به خالق آن چيز تعلق گرفته و در ثانى به خود آن چيز، همچنان كه خالق آن چيز نخست خودش عالم بوده كه به طفيل علم او ما نيز عالم شدهايم.
با در نظر گرفتن اين مطلب در آيه شريفه « وَ لا يُحيطُونَ بِشَىْءٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِماشاءَ - و احاطه پيدا نمىكند به چيزى از علم خداوند مگر به همان مقدارى كه مشيت او تعلق گرفته بــاشـــد،» (255 / بقـــره) و همچنين در كــــلام اميــرالمـؤمنيــن عليهالسلام كه فــرمــود: « ما رَأَيْتُ شَيْئا اِلاّ وَ رَأَيْتُ اللّهَ قَبْلَه ـ من هيچ چيز نديدم مگر آن كه قبل از ديدن آن، آفــريــدگار آن را ديــدم!» دقــت بفرماييد.(2)
« وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُهآ اِلاّ هُوَ...!» (59/انعام)
« و نزد خداست خزينههاى غيب و نمىداند آنها را مگر خودش و مىداند هر چه را كه در بيابان و درياست و نمىافتد برگى از درختان مگر اين كه از افتادنش باخبر است و نيست دانــهاى در تــاريكــىهــاى زميــن و نيســت هيـچ تــرى و خشكــى مگـر اين كه در كتــاب مبين خداست!»
آيه فوق علم غيب را منحصر در خداى تعالى مىكند، از اين جهت كه كسى را جز خدا به خزينههاى غيب آگهى نيست، يا براى اين كه جز او كسى آگهى به كليدهاى غيب ندارد و اينموضوع را افاده مىكند، كه كسى جز خدا به آن خزينهها و يا به گشودن درهاى آن و تصـرف در آن دسترسى ندارد.
صدر آيه گر چه از انحصار علم غيب به خداى تعالى خبر مىدهد، الاّ اين كه ذيل آن منحصر در بيان علم غيب نيست، بلكه از شمول علم او به هر چيز چه غيب و چه شهود خبر مىدهد، براى اين كه مىفرمايد: خداوند به هر تر و خشكى آگهى دارد، علاوه بر اين، صدر آيه همه غيبها را متعرض نشده، بلكه تنها متعرض غيبهايى است كه در خزينههاى دربسته و در پس پردههاى ابهام قرار دارد، همچنان كه آيه « وَ اِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ،» (21 / حجر) متعرض اين چنين غيبتهاست، براى اين كه خزينههاى غيب را عبارت دانسته از امورى كه مقياسهاى محسوسى كه هر چيزى را مىسنجد، احاطه به آن نداشته، اندازههاى معهود نمىتواند آن را تحديد كند و بدون شك اين چنين غيبها از اين جهت مكنوناند كه بىپايان و از اندازه و حدّ بيروناند و مادامى كه از آن عالم به عالم شهود و منزلى كه در آن هر چيزى محدود و مقدر است نازل نشدهاند و خلاصه مادامى كه به وجود مقدر و مخدوش موجود نگشته به شهادت اين آيه نزد خداىتعالى داراى نوعى ثبوتاند در عين حال علم ما كه تنها امور محــدود و مقــدر را درك مىكنــد، از درك آنهـا عــاجز است.
پس امورى كه در اين عالم و در چهار ديوارى زمان قرار دارند، قبل از اين كه موجود شوند نزد خدا ثابت بوده و در خزينههاى غيب او داراى نوعى ثبوت مبهم و غيرمقدّر بودهاند، اگر چه ما نتوانيم به كيفيت ثبوت آنها احاطه پيدا كنيم.
ممكن هم هست چيزهاى ديگرى نيز در آن عالم ذخيره و نهفته باشد، كه از جنس موجودات زمانى نبوده باشند، بنابرايــن بايد گفت خزينههاى غيب خدا مشتمل است بر دو نوع غيب:
-يكــى غيــبهـايى كه پــابـه عرصه شهود هم گذاشتهاند،
-دومــى غيبهايى كه از مرحلـه شهادت خارجاند و ما آنها را غيب مطلـق مىنـاميم.
البته آن غيبهايى هم كه پا به عرصه وجود و شهود و عالم حدّ و قدر نهادهاند در حقيقت و صرف نظر از حدّ و اندازهاى كه به خود گرفتهاند، باز به غيب مطلق برمىگردند و باز همان غيب مطلقاند و اگر به آنها شهود مىگوييم با حفظ حد و قدرى است كه دارند و مىتوانند متعلق علم ما قرار گيرند، پس اين موجودات هم وقتى شهوداند كه متعلق علم ما قرار گيرند وگرنه غيب خواهند بود.
البته جا دارد كه موجودات عالم را در موقعى كه متعلق علم ما قرارنگرفتهاند، غيب نسبى بناميم، براى اين كه اينطور غيب بودن وصفى است نسبى، كه برحسب اختلاف نسبتها مختلف مىشود. مثلاً موجودى كه در خانه و محسوس براى ماست نسبت به كسى كه بيرون خانه است غيب است، ولكن براى ما غيب نيست و همچنين نور و رنگها براى حاسه بينايى شهود و براىحاسه شنوايى غيباست. روى اين حساب غيبهايى را كه خداىتعالى در آيه فوق ذكر كرده از نوع همين غيبهاى نسبى است، براى اين كه همه آنچهكه درآيه ذكرشدهامورمحدود و مقدرىاستكهتعلق علم ما به آن محال نيست.(1)
«...وَ ما اَدْرى مايُفْعَلُ بى وَ لا بِكُمْ...!» (9 / احقـاف)
«...خبـر نــدارم، كـه بــا مـن و با شمـا چـه معـاملـه مىكننـد... !»
تا آن جا كه تاريخ نشان مىدهد سيره اهل بيت عليهمالسلام چنين بوده، كه در طول زندگى خود مانند ساير مردم زندگى مىكردهاند و به سوى هر مقصدى مىرفتند، از راه معمولى و با توسل به اسباب ظاهرى مىرفتند و عينا مانند ساير مردم گاهى به هدف خود مىرسيدند و گاهى نمىرسيدند و اگر اين حضرات علم به غيب مىداشتند، بايد در هر مسيرى به مقصد خود برسند و ابدا تيرشان به سنگ نخورد، چون شخص عاقل وقتى براى رسيدن به هدف خود، دو راه پيش روى خود مىبيند، يكى قطعى و يكى راه خطا و هرگز آن راهى را كه مىداند، خطاست نمىرود بلكه راه ديگر را مىرود كه يقين دارد به هدفش مىرساند.
در حالى كه مىبينيم اين حضرات چنين نبودند و در زندگى راههايى را طى مىكردند كه به مصائبى منتهى مىگشت و اگر علم به غيب مىداشتند بايد بگوييم: عالما و عامدا خود را به مهلكهاى مىافكندند. مثلاً در روز جنگ احد، رسول خدا صلىاللهعليه و
1) الميــــــزان ج 13، ص 197
آله آنچه بر سرش آمد خودش بر سر خود آورد و يا على عليهالسلام خودش عالما و عامدا در معرض تــرور مرادى ملعون قرار گرفــت و همچنين حسين عليهالسلام عمــدا خود را گرفتــار مهلكـه كربلا ساخت و ... !
در اين اشكال بين علوم عادى و علوم غيرعادى خلط شده و علم غيب علمى است غيرعادى، كه كمترين اثرى در مجراى حوادث خارجى ندارد.
افعال اختيارى ما همانطور كه مربوط به اراده ماست، همچنين به علل و شرايط ديگرى مادى و زمانى و مكانى نيز بستگى دارد، كه اگر آن علل و شرايط هم با خواست ما جمع بشود و با آن مساعدت و همآهنگى بكند، آنوقت علّت پيدايش و صدور آن عمل از ما علّتى تــامــه مىشــود، كه صــدور معلــول به دنبــالش واجــب و ضرورى اسـت، بـراى اينكه تخلّف معلول از علت تامهاش محال است.
علم امام، حادثه عليه خود را ممكنالوجود نمىكند، چه علم داشته باشد و چه نداشته باشد. اين حادثه حادث شدنى بود و حالا كه علم دارد اين علم تكليفى براى آن جناب ايجاد نمىكند و او را محكوم به اين حكم نمىسازد، كه امروز به خاطر احساس خطر از رفتن به مسجد خوددارى كند. چــون اين علــم، علــم بــه غيب (يعنى شدنىها) است، نــه علــم عــــادى كــه تــا تكليــفآور بــاشــد.(1)
« ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ...!» (30/نجم)
« اين است، مقدار رسائى علم آنان... !»
علم به سوى معلوم مىرود تا به آن برسد و علم مشركين در مسير خود به دنيا مىرسد و همانجا از حركت بازمىماند و ديگــر از آنجا به طــرف آخــرت نمىرود.
لازمــه ايــن توقــف علــم، آن است كه تنهــا دنيــا هدف نهايى اراده و طلب آنان باشد و توسن همّت آنان تا همـانجا پيش بــرود و ديگــر دل به غير دنيا نمىبندند و جــز به ســوى آن روى نيـاورند.(2)
«...قـالَ لَـنْ تَـرانــى...!» (143/اعراف)
«...گفت: مرا هرگز نخواهى ديد...!»
در ميان معلومات ما معلوماتى است كه اطلاق رؤيت بر آنها مىشود و آن معلـومـات به علم حضورى ماست.
مثــلاً مــن مىگويم: «من خود را مىبينم كه منم، مىبينم كه فلان چيز را دوست و فــلان چيــز را دشمــن مــىدارم!»
معنــاى اين ديــدنها ايــن است كــه مــن ذات خــود را چنين مىيابم و آن را بــدون اين كــه چيــزى بين مـن و آن حايل باشد چنين يافتم .
اين امور نه به حواس محسوساند و نه به فكر، بلكه درك آنها از اين باب است كه براى ذات انسان حاضراند و درك آنها احتياجى به استعمال فكر و يا حواس ندارد، مقصود اين است كه حقيقت و واقعيت اين امور را در نفس خود مىيابم، نه اين كه از چيز ديگر پى به وجود آنها برده و به وجود آنها استدلال مىكنم.
تعبيــر از ايــن گــونــه معلــومــات بــه رؤيت تعبيرى است شايع، هر جا كه خداى تعالى گفتگو از ديده شدنش كرده در همــانجا خصــوصيــاتى ذكر كرده كه از آن خصوصيات مىفهميــم مراد از ديــده شــدن خــداى تعــالى همين قســم از علمى اســت كــه خــود مــا هــم آن را «ديــدن و رؤيـت» مىناميم.
در آيه «...اَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهيدٌ . اَلا اِنَّهُمْ فى مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ
اَلا اِنَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ مُحيطٌ!» (53 / 54 / فصّلت) كه يكى از آيات مثبته رؤيت است. قبل از اثبات رؤيت نخست اثبات كرده كه خدا نزد هر چيزى حاضر و مشهود است و حضورش به چيزى و يا به جهتى معين و به مكانى مخصوص اختصاص نداشته بلكه نزد هر چيزى شاهد و حاضر و بر هر چيزى محيط است. بهطورى كه اگر به فرض محال كسى بتواند او را ببيند مىتواند او رادر وجدان خودش و در نفس خود و در ظاهر هر چيز و در باطن آن ببيند، اين است معناى ديدن خدا و لقاء او نه ديدن به چشم و ملاقات به جسم كه جز با
روبرو شدن حسى و جسمانى و متعيّن بودن مكان و زمان دو طرف صورت نمىبندد.
آيه «كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ مـا كانُوا يَكْسِبُونَ. كَلاّ اِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِـذٍ لَمَحْجُوبُونَ - اصلاً اعمالى كه مىكردند زنگار قلوبشان شده، اصلاً آن روز از قرب به پروردگارش دوراند!» (14 و 15 / مطففين) دلالت دارد بر اين كه آن مانعى كه ميان مردم و خدا حايل شده، همانا تيرگى گناهانى است كه مرتكب شدهاند. اين تيرگىهاست كه روى دلها ـ جانهايشان ـ را پوشانده و نمىگذارد كه به مشاهده پروردگار خود تشـرف يـابنـد. پـس معلـوم مـىشـود اگــر گنـاهـان نبــاشــد جــانهــا خـــــداى را مىبيننـــد نــه چشـــمها.(1)
«...قـالَ لَـنْ تَـرانــى...!» (143/اعراف)
«...گفت: مرا هرگز نخواهى ديد...!»
معناى رؤيت خدا در آيه فوق و در آيات زير و آيات بسيار ديگرى كه رؤيت خدا و لقاء او را اثبات مىكننـد چيست ؟
«بعضى چهرهها آن روز شاداب است و به سوى پروردگار خويش مىنگرد!»
(22و23/قيامت)
« و قلـب وى آنچـه را بــديـد تكـذيــــب نكــــــرد!» (11 / نجـــــم)
«هر كه اميد دارد بـه پيشگـاه خدا رود وعـده خدا آمدنى است!» (5 / عنكبوت)
«بدانيد كه آنهــا از رفتن به پيشگــاه پروردگارشـان به شك اندرند...!» (10 / سجده)
«هر كه اميد دارد به پيشگــاه پـروردگــار خـويش رود بايد عمل شايسته كند و هيچ كس را در عبـــــادت پـــروردگـــار شــــريــــك نكنــــد!» (110 / كهف)
آيـا بين اين آيات و آياتى كه صـريحا امكان رويت را نفى مىكنند مانند:
«...لَنْ تَرانى...!»
1) الميـــــــــــــــــزان ج 16، ص 82
«لا تُـــدْرِكُـهُ الاَبْصارُ وَ هُـوَ يُـدْرِكُ الاَبْصارَ...!» (103 / انعـام)
چگــونــه جمــع مىكنيد؟ و به چه بيانى منافات بين اين دو دسته از آيات را برطرف مىسازيد؟
جواب ايــن اســت كــه: مراد به اين رؤيت قطعىترين و روشنترين مراحل علم است و تعبيــــر آن بــه رؤيــت بــراى مبــالغــه در روشنــى و قطعيــت آن اســت.
چيزى كه هست بايد دانست، حقيقت اينعلم كه آن را علم ضرورى مىناميم چيست ؟
چون از هر علم ضرورى به رؤيت تعبير نمىشود. مثلاً ما به علم ضرورى مىدانيم كه شهرى به نام لندن وجود دارد، ولكن صحيح نيست به صرف داشتن اين علم بگوئيم: «ما لندن را ديدهايم!» اگر هم بخواهيم مبالغه كنيم، بايد بگوييم: «آنقدر براى من روشن است و يقين من به وجود آن آنقدر زياد است كه تو گويى من آن را ديدهام!» نه اين كه بگوئيم: «من آن را ديدهام!»
از اين مثال روشنتر علم ضرورى به بديهيات اوليه از قبيل «يك نصف عدد دو است!» چه اين بديهيات به خاطر كليتى كه دارند، محسوس و مادّى نيستند و چون محسوس نيستند مىتوانيم اطلاق علـم بر آنها بكنيم، ولكن صحيح نيست آنها را رؤيت بناميم .(1)
« وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ. اِلى رَبِّها ناظِرَةٌ !» (22 و 23 / قيــامـت)
« بعضــى چهــرههــا آن روز شــاداب است و ســوى پــروردگــار خــويـش نگـــران اســت!»
از كلام مجيد خداى تعالى استفاده مىشود، علمى كه از آن به رؤيت و لقاء تعبير شده تنهــــا بــــراى صــالحين از بنـدگـانش آن هم در روز قيـامـت دســت مىدهــد.
قيامت ظرف و مكان چنين تشرفى است، نه دنيا كه آدمى در آن مشغول و پابند به پــروريــدن تــن خويش و يكسره در پى تحصيل حوائج طبيعى خويشتن است. دنيا محــل سلــوك و پيمــودن راه لقــاءِ خــدا و بـهدست آوردن علــم ضــرورى بــه آيــات اوست و تا به عــالــم ديگر منتقل نشود به ملاقات پروردگارش نائل نمىشود!
در اين معنا آيات بسيارى است كه دلالت دارند بر اين كه مرجع و بازگشت و
1) الميزان ج 16، ص 81
منتهاى همه به سوى اوست و همه در تلاش رسيدن به اويند:
« يا اَيُّهَا الاِنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَـدْحــا فَمُـلاقيهِ - اى انسان تو در راه پروردگارت كوشش بسيار مىكنى و نتيجه آن را خواهى ديد!» (6 / انشقاق)
اين است آن علم ضرورى مخصوصى كه خداى تعالى آن را درباره خود اثبات نموده و از آن به رؤيت و لقاء تعبير فرموده است، حالا اين تعبير به نحو حقيقت است يا مجاز، بحث از آن خيلى داراى اهميت و مورد احتياج ما نيست، هر چه هست، باشد، اما اينقدر مىدانيم كه به شهادت قرائنى كه ذكر كرديم، مقصود از رؤيت آن علم ضرورى مخصوص است. حال اگر اين تعبير به نحو حقيقت باشد، قهرا قرائن نامبرده معينه مىشــود و اگــر به نحــو مجــاز باشد قــرائن نامبرده قرينههاى صارفه خواهد بود.
نكتهاى كه قابل توجه است، اين است كه قرآن كريم اولين كتابى است كه از روى اين حقيقت پردهبردارى نموده و به بىسابقهترين بيانى اين راز را آشكار ساخته است. چون در كتـابهاى آسمــانى قبل از قرآن اثـرى از اين راز ديـده نمىشــود و اصــلاً در پى اثبــات اين قســم علــم به خــدا برنيــامــدهاند، كتــب فــلاسفــهاى هم كه در پيرامون اينگونه مسايل صحبت مىكنند، از اين نكته و اين حقيقت خالى است، چه در نــزد فــلاسفـه علـم حضــورى منحصـر اســت بـه علـم هـر چيــزى بــه خــــودش.
اين منـتـى است كه اسـلام و كتــاب آسمانىاش در تنـقيـح معارف الهى بر بشر دارد.(1)
«...قالَ رَبِّ اَرِنى اَنْظُرْ اِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانى...!» (143/اعراف)
«...گفت: پـروردگـارا خـــودت را بـه مـن بنمـا كه تـرا بنگـرم! گفت: هرگز مرا نخواهى ديد، ولى به اين كوه بنگر اگر به جاى خويش برقرار ماند، شـايـد مـرا توانى ديد!»
در جمله فوق، موسى عليهالسلام از پروردگار متعال درخواست كرده، كه او را علم ضرورى به مقام پروردگارش ارزانى بدارد، چون خداىتعالى قبلاً به او علم نظرى ـ پىبردن از آيات و موجودات او به خود او ـ را ارزانى داشته بود و از اين هم بيشتر و بالاتر او را براى رسالت و تكلّم كه همان علم به خدا از طريق سمع است، برگزيده بود. موسى مىخواست از طريق رؤيت كه همان كمال علم ضرورى است، نيز علم به او پيدا كند و
1) الميــــــزان ج 16، ص 85
خداوند بهترين مايه اميد است!
و قهـرا وقتـى مسئلـه رؤيـت خـدا بـه آن معنـا كـه گفتـه شـد در چنــد جـاى قـرآن بـراى روز قيـامـت اثبـات شـد نفـى ابـدى آن در جملـه « لَـنْ تَـرانـى!» راجـع بـه دنيـا خـواهـد بـود و معنـايـش ايـن مىشـود كـه ـ مـادامـى كـه انسـان در قيـد حيـات دنيـوى و بـه حكـم اجبـار سـرگـرم اداره جسـم و تـن خـويـش و بـرآوردن حـوائـج ضـرورى آن اسـت، هـرگـز بـا چنيـن تشـريفـى مشـرف نمـىشـود، تـا آن كـه بـهطور كلّـى و به تمـام معنـاى كلمـه از بدنش و از توابع بدنش منقطع گردد، يعنى بميرد و تو اى موسى هرگز توانايى ديدن مـن و علم ضـرورى مـن را در دنيـا نـدارى، مگر اين كه بميرى و به ملاقات من آئى. آن وقت است كه آن علم ضرورى را كه درخواست مىكنى نسبت به من خواهى يافت.(1)
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِه نَفْسُهُ وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْــوَريـدِ!» (16 / ق)
«ما انسان را آفريديم و مىدانيــم چــه چيزهايى را دلش وسوسه مىكند و ما از رگ گـــردن بــه او نــزديــكتــريـم!»
مراد به خلقت انسان وجود تدريجى اوست كه لايزال تحول مىپذيرد و وضع جديد به خود مىگيرد، نه تنها تكوين در اول خلقتش، هر چند كه تعبير در آيه تعبير به گذشته است ولى از آنجايى كه انسان « و همچنين هر مخلوق ديگر كه حظى از بقا دارد،» همانطور كه در ابتداء بهوجود آمدنش محتاج پروردگار خويش است، همچنين در بقاء خود نيز محتاج به عطاى اوست.
كلمه «وسوسه» بهمعناى خطور افكار زشت در دل است. معناى آيه اين است كه ما انسان را خلق كردهايم و ما همواره تا هستى او باقى است از خــاطــرات قلبــىاش آگــاهيـم و همــواره از رگ قلبــش بــه او نــزديــكتــريــم!
آيه مورد بحث در سياقى قرار دارد كه مىفهماند، خداى تعالى قادر به خلقت انسان است و عالم به وضع او، حال يا بدون واسطه، يا با وساطت فرشتگان حفيظ و نويسنده.
«...وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْــوِسُ بِه نَفْسُهُ - مىدانيــم آنچه را كه نفسش به او وسوسه
1) الميــــــزان ج 16، ص 86
مىكنــد،» (16 / ق) در اين جمله خفىترين نوع علم را ذكر كرد، كه عبارت است از حضور نفسانى خفى، تا اشاره كند به اين كه علم خداى تعالى همه چيز را فراگرفته است، گويا فرموده: ما ظــاهــر و بــاطــن انسان را و حتى خاطرات قلبىاش را و آن وسوسهاى را كه در امر معاد دارد، مىدانيم .
اگر وسوسه را به نفس آدمى نسبت داده نه به شيطان براى اين بوده كه سخن پيرامون علم خداى سبحان و احاطهاش به احوال آدمى است و مىخواست بفرمايد: «حتى به آن چه در زواياى دلش مىگذرد آگاهاست!»
« وَ نَحْــنُ اَقْــرَبُ اِلَيْــهِ مِــنْ حَبْــلِ الْــوَريـدِ!»
كلمــه «وَريــد» به معنــاى رگــى اســت، كــه (از قلــب جــدا شــده،) و در تمــامى بــدن منتشـر مىشــود و خـون در آن جريان دارد.
معنــاى جملــه ايــن اســت، كــه مــا بــه انســان از رگ وريــدش كه در تمــامى اعضــاء او دويــده و در داخــل هيكلــش جا گــرفتـه نزديكتريم، آنوقت چگونه به او و بـه آنچــه در دل او مــىگـــذرد آگــاه نيستيـم ؟
اين جمله مىخواهد مقصود را با عبارتى ساده و همهكس فهم ادا كرده باشد وگرنه مسئله نزديكى خدا به انسان مهمتر از اين و خداى سبحان بزرگتر و بزرگتر از آن است. براى اين كه خداى تعالى بين نفس آدمى و خود نفس و بين نفس آدمى و آثار و افعالش واسطه است، پس خدا از هر جهتى كه فرض شود و حتى از خود انسان به انسان نــزديــكتــر اســت و چــون اين معنــا معنــاى دقيقــى است كــه تصوّرش براى فهم بيشتر مردم دشوار است، لــذا خــداى تعالى به اصطلاح دست كم را گرفته كه همه بفهمند. يا در جاى ديگر قــريـب به اين معنــا را آورده و فرموده است: « خدا بين انسان و قلبـش واسطـه و حائل است!»(1)
«يا اَيُّهَـا الَّذينَ امَنوُا اِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا...!» (6 / حجــرات)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايــد، اگـر فــاسقــى خبــرى مهم برايتان آورد تحقيق كنيــد تــا مبادا ندانسته به قومى بىگنــاه حملــه كنيد و بعــدا كه اطــلاع يافتيد از كـــرده خــود پشيمــان شــويــد!»
خداى سبحان در اين آيه اصل عمل به خبر را كه اصلى است، عقلائى امضاء
1) الميــــــــــــزان ج 36، ص 233
كرده است. چون اساس زندگى اجتماعى بشر به همين است كه وقتى خبرى را مىشنوند به آن عمل كنند. چيزى كه هست در خصوص خبر اشخاص فاسق دستور فرموده تحقيق كنيد و اين در حقيقت نهى از عمل به خبر فاسق است.
حيــات آدمــى حيــاتــى اســت علمــى و انســان سلــوك طــريق زندگيش را بر اين اساس بنا نهاده كه آنچه به چشم خود مىبيند، به همان عمل كند، حــال چه خير باشد چه شر، ولى چون مايحتـاج زنـدگـىاش و آنچه مربوط و متعلق به زندگى اوست منحصر در ديدنىها و شنيدنىهاى خودش نيست، بلكه بيشتر آنها از حيطه ديد و علم او غايب است، ناگزير مىشود كه بقيه حوايج خود را كه گفتيم، از حيطه علم او غايب است از راه علـم ديگـران تكميـل و تتميم كند، علمى كه ديگران با مشاهده و يا با گوش خــود به دست آوردهانــد، و اين همــان خبـر اسـت.
اعتماد به خبر بدين معناست كه عملاً ترتيب اثر به آن بدهم و با مضمون آن تا حدّى معامله بكنم كه خودم از راه مشاهده به دست آوردهام. اين همان طورى كه گفتيم لازمه زندگى اجتماعى انسان است و احتياج ابتدايى اوست.
حال اگر خبرى كه به ما مىدهند متواتر باشد، يعنى از بسيارى آورندگان آن براى انسان يقين آور باشد و يا اگر به اين حد از كثرت نيست حداقل همراه با قرينههاى قطعى باشد كه انسان نسبت به صدق مضمــون آن يقين پيدا كند، چنين خبرى حجت و معتبر اسـت (و هيچ مرجعى نمىتواند مــا را مـؤاخـذه كند حتى اگر واقعا اشتباه بوده باشـد.)
اما اگر خبر متواتر نبــود و همــراه بــا قــرينــههايى قطعــى نيز نبود، به اصطلاح علمــى خبــر واحــد بــود، چنيــن خبرى در نظر عقلاء وقتى معتبر است، كه حداقل وثوق و اطمينان را بياورد. يعنى برحسب نوع خبر وثوقآور باشد مانند خبر متخصص فن و يا خبر به حسب شخص گوينده وثوقآور باشد. دليلش اين است كه عقلا يا به علم عمل مىكنند و يــا بــه چيـــزى كـــه اگــر علــم حقيقــى نيســت علــم عادى هست و آن عبــارت اســت از مظّنـــه و اطمينـان.(1)
« اِنَّ هـــذا لَهُـوَ حَــقُالْيَقيـنِ!» (95 / واقعــه)
« بـــه درستـــــى كـــه ايــن همــــان حــــق يقيـــن اســت!»
كلمه «حق» به معناى علم است اما نه تنها علم، بلكه علم به چيزى از آن جهت
1) الميـزان ج 36، ص 177
كه علم با خارج و واقعيّت مطابق است. (پس هر علمى حق نيست، آن علمى حق است كه معلوم آن بـا واقعيّـت خـارجـى مطـابـق بـاشـد، مـاننـد علـم به اين كه «يك نصف دوتاست.»)
«يقيــن» عبارت است، از علمى كه در آن نقطه ابهام و ترديدى نباشد. (چه بسا مىشود افرادى سادهلوح به چيزى علم پيدا مىكنند، ولكن با مختصر تشكيك و وسوسه مىتوان علم آنها را مبدّل به شك و ترديد كرد. چنين علمى علماليقين نيست.)
معنــاى آيــه ايــن اســت، كــه ايــن بيــانى كه مــا (دربــاره حــال طوائف سهگانه مردم در آيات قبل،) كرديم، حقّى است كه هيچ نقطه ابهام و تــرديدى در آن نيـست و عــلمى است كه با هيچ دليل و بيانى نمىتوان آن را مبدّل به شـك و ترديد كرد.(1)
خــداى تعــالــى در كــلام مجيــد خود، يك قسم ديگر از رؤيت را اثبات كرده كه در آن رؤيــت حــاجتـى به عضــو بينــايى نيســت و آن رؤيتى است كه در آيه شريفه زيــر ذكــر شـده است:
« كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ. لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ . ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقينِ - بس كنيد كه اگــر بــه علــم يقيــن مىدانستيــد بسيــارنمايى نمىكرديد. قسم كه جهنم را خواهيد ديد آنگاه جهنــم را به ديـده يقيــن خـواهيـد ديـد!» (5 - 7 / تكاثر)
« وَ كَذلِكَ نُرِى اِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ - بدينسان ملكــوت آسمــانها و زميــن را به ابــراهيـم بنمـوديم كه از اهـل يقيـن شـود!»
(75 / انعام)
مقصود از ملكوت باطن اشياء است، نه ظاهر محسوس آن.
خداى تعالى در كلام خود رؤيتى را اثبات كرده، كه غير از رؤيت بصرى و حسى است، بلكه يك نوع درك و شعور است كه با آن حقيقت و ذات هر چيز درك مىشود، بدون اين كه چشم يا فكر در آن بهكار رود، شعورى اثبات كرده كه آدمى با آن شعور بهوجود پروردگار خود پى برده و معتقد مىشود، غير آن اعتقادى كه از راه فكر و استخدام دليل بهوجود پروردگار خود پيدا مىكند، بلكه پروردگار خود را به وجدان و بدون هيچ ستر و پردهاى درك مىكند و اگر نكند به خاطر اين است كه به خود مشغول
1) الميـــزان ج 37، ص 289
شده و دستخوش گناهانى شده است، كه ارتكاب نموده و اين درك نكردن هم غفلت از يك امر موجود و مشهود است، نه اين كه علم به كلّى از بين رفته باشد. در هيچ جاى قرآن هم، آيهاى كه دلالت كند بر زوال علم ديده نمىشود، بلكه همه جا از اين جهل به غفلت تعبير شده كه معنايش اشتغال به عملى ديگر و در نتيجه از ياد بردن اوست نه اين كــه علــم به وجــود او بــه كلّــى از بين رفتــه باشد و اين آن چيزى است كه كلام خـداى سبحـان آن را بيان نموده و عقل هم با براهين روشن خود آن را تأييد مىكند.(1)
« كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ. لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ . ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقينِ !» (5-7/ تكاثر)
« بس كنيد كه اگــر بــه علــم يقيــن مىدانستيــد بسيــارنمايى نمىكرديد. قسم كه جهنم را خواهيد ديد آنگاه جهنــم را به ديـده يقيــن خـواهيـد ديـد!»
از ظاهر كلام برمىآيد مراد به ديدن جحيم ديدن آن در دنيا و قبل از قيامت و به چشم بصيرت است. منظور رؤيت قلب است. بهطورىكه از آيه زير استفاده مىشود، خــود از آثــار علم يقيـن اسـت.
«اين چنين ملكـــوت آسمـــانها و زميــن را بــه ابــراهيــم نشان مىدهيم تا از صاحبان يقين گردد!» (75/اَنعام)
ايــن رؤيــت قلبــى قبل از قيـــامت است و براى مردمى كه سرگرم تفاخرند، دست نمىدهد بلكــه در مــورد آنان امــرى غيــرممكن است، چون چنين افرادى ممكن نيـست علــم يقيــن پيــدا كننـد.
«ثُـمَّ لَتَـرَوُنَّهـا عَيْنَ الْيَقينِ!»
مراد به عين يقين خود يقين است و معنايش اين است كه جحيم را با يقين محض مىبيننــد. مــراد به علــم يقيــن در آيــه قبــل مشــاهــده دوزخ بــا چشــم بصيرت و در دنيــاســت و بــه عيــن يقيــن ديــدن آن در قيــامــت با چشــم ظـاهر است.(2)
«...وَ اَنْـزَلَ اللّــهُ عَلَيْــكَ الْكِتــابَ وَ الْحِكْمَــةَ وَ عَلَّمَــكَ مـا لَـمْ تَكُـنْ تَعْلَمُ...!» (113 / نسـاء)
«...خدا بر تو كتاب و حكمت فرستاده و آنچه را نمىدانستى به تو آموخته... !»
اين موهبت الهى كه ما آن را «قوه عصمت» مىناميم، يك نوع علم و شعورى است كه برخلاف ساير علوم هيچگاه مغلوب هيچيك از قــواى شعــورى ديگــر نمىشــود، بلكــه هميشــه غــالــب و قــاهــر بــر آن قــواست و آنها را در استخــدام خود دارد و لــذا پيــوستــه و بهطــور دائــم، صــاحبش را از گمــراهـى و خطــا بــاز مـىدارد.
ساير اخلاق مانند شجاعت، عفت، سخاوت و امثال آن، هر كدام صورتهاى علمى ريشهدار و راسخى هستند، كه باعث به وجود آمدن آثارىاند و مانعاند از آن كه آدمى به آثار جبن و تهوّر و خمود و شره و بخل و تبذير، متلبس گردد. گرچه علم سودمند و حكمت بالغه و رسا باعث مىشوند، كه شخص عالم و حكيم در رذائل مهلك نيفتد و به كثافات معاصى، آلوده نگردد به طورى كه در رجال علم و حكمت و فضلاى اهل تقوى و دين مشاهده مىكنيم، ولى اين سبب هم مثل اسبابى كه در اين عالم مادى طبيعى وجود دارد، به طــور غـالبـى يعنى بيشتر اوقات، اثر دارد و نه هميشه.
از اين جا مىفهميم كه قوهاى كه «عصمت» نام دارد، يك سبب شعورى است كه به هيچوجه مغلوب نمىشود. اگر اين شعور، از اقسام شعور و ادراكى بود كه ما با آن آشنائيم در آن تخلف راه مىيافت و احيانا ممكن بود اثر نكند، بنابراين، اين علم از سنخ
ساير علوم و ادراكات متعارفى كه قابل اكتساب و تعلمند، نيست.
خــدا در جملــه «...وَ اَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ...!» (113 / نساء) كه خطابى است، مخصوص شخص پيغمبر صلىاللهعليهوآله اشاره به همين علم كرده است. اين خطاب خاص پيغمبر است و ما به درستى و آن طور كه بايد، نمىتوانيم اين خطاب را درك كنيم، زيرا ما ذوق اين نحوه علم و شعور را نداريم ولى از دو آيه ذيل و امثال آن تا اندازهاى براى ما واضح مىشود، كه اين «اَنْزَلَ» كه در آيه بالا ذكر شده، از سنخ علم است. خدا مىفرمايد: « هركس دشمن جبرئيل است، اوست كه قرآن را بر قلب تو نازل كــرده،» و در جاى ديگــر مىفرمايد: «من تنها از آنچه به من وحى مىشود پيروى مىكنم!»
مراد از انزال و تعليم در آيه فوق دو نوع علم است: يكى علمى است كه از رهگذر وحى و فرود آمدن روحالامين بر پيغمبر صلىاللهعليهوآله پيدا مىشود و ديگرى علمى كه به واسطه القاء در قلــب و الهــام پنهــانى به پيغمبــر صلىاللهعليهوآله بــدون دخــالــت ملــك، حاصل مىشود .
مراد از آيه « و آنچه را نمىدانستى به تو آموخته!» اين است: يك نوع علمى به تو داد كه اگر آن علم را از طرف خودش به تو عطا نمىكرد، اسباب عادى كه علوم اكتسابى انسان را به او مىآموزد، كافى نبود چنين علمى به تو بدهد!(1)
علمى كه آن را «عصمت» مىناميم، با ساير علوم از اين جهت مغايرت دارد، كه اين علم اثرش كه همان بازدارى انسان از كار زشت و وادارى به كار نيك است، دائمى و قطعى است و هرگز از آن تخلف ندارد. به خلاف ساير علوم كه تأثيرش در بازدارى انسان غير دائمى است. هم چنان كــه قرآن كريم فرموده:
« آن را انكار نمودند با اين كه دلهايشان بدان يقين داشت!» (14/نمل)
و نيــز فـرمـوده:
«هيــچ ديــدى كســى را كــه هــواى خــود را معبــود خــود گــرفــت و خـــدا او را با داشتن علم گمراه ساخت !» (12 / جاثيه)
و نيــز فـرمـوده:
«پس اختلاف نكردند، مگر بعد از آن كه به حقانيت آن عالم شدند و از در بغى و
1) الميـزان ج 9، ص 125
كينه به يكديگر اختـلاف نمودند !» (17 / جاثيه)
آيه «سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يَصِفُونَ. اِلاّ عِبـادَ اللّـهِ الْمُخْلَصينَ!» (159 و 160 / صافات) نيز بر اين معنا دلالت مىكند، زيرا با اين كه مخلصين يعنى انبياء و امامان معارف مربوط به اسماء و صفات الهى را براى ما بيان كردهاند و عقل خود ما هم مؤيد اين نقل هست، معذلك خداوند توصيف ما را صحيح ندانسته و آيه نامبرده خدا را از آنچه ما تـوصيـف كنيم منــزه نموده و تـوصـيف مخلصيـن را صحيح دانسته است. معلوم مىشود علم ايشان غير از علم ماست، هر چند از جهتى علــم ايشــان و مــا يكى است و آن هــم اسمــاء و صفــات خــداســت.
دوم اين كه علم نامبرده يعنى ملكه عصمت در عين اين كه از اثرش تخلف ندارد و اثرش قطعى و دائمى است، در عين حال طبيعت انسانى را كه همان مختار بودن در افعــال ارادى خــويش است تغيير نداده و او را مجبور و مضطر به عصمت نمىكند.(1)
«...وَ اجْتَبَيْنهُـــمْ وَ هَــدَيْنهُــمْ اِلـــى صِــرطٍ مُسْتَقيــمٍ... !» (87 و 88 / انعـــام)
«...و برگزيديمشان و به سوى صراط مستقيم هدايتشان كرديم، اين است هدايت خدا كه هر كه را بخواهد، از بندگان خود بدان هدايت مىفرمايد و اگر شرك بــورزنــد اعمــالشــان كـه مىكـردنـد بىثمـر مىشــود!»
آيـــه فـــوق دلالـــت مىكنــد بــر ايــن كــه «شـــرك» بــراى انبيــاء، با اين كه خــداونــد بــرگــزيــده و هدايتشان كـرده، امكانپذير است و اجتناب و هدايت الهى مجبور به ايمانشان نكرده است.
معصومين به اراده و اختيار خودشان از معصيت منصرف مىشوند و اگر انصرافشان را به عصمتشان نسبت دهيم، مانند: انصراف غيرمعصومين است، كه بــه تــوفيـق خدايى نسبت مىدهيم.
همچنان كه با آن آيات و تصريح اخبارى كه مىگويند، انصراف معصومين از معصيت به خاطر تسديد روحالقدس است نيز منافات ندارد. چون اين نسبت عينا مانند نسبت تسديد مؤمن است به روح ايمان و نسبتها با اختيار مؤمن و كافر منافات ندارد، آن نسبت هم با اختيــار معصــوميــن منــافــات نــدارد و عمــل را از ايــن كــه
1) الميـزان ج 21، ص 261
عملــى است صــادره از فــاعلــى با اراده و اختيار خارج نمىسازد. (دقت فرمائيد).(1)
افرادى هستند، كه خداوند در خلقت ايشان امتيازى قائل شده و ايشان را با فطرتى مستقيم و خلقتى معتدل ايجاد كرده و اين عده از همان ابتداء امر با اذهانى وقّاد و ادراكاتى صحيح و نفوس طاهره و دلهايى سالم نشو و نما نمودند و با همان صفاى فطرت و سلامت نفس و بدون اين كه عملى و مجاهدتى انجام داده باشند، به نعمت اخلاص رسيدهاند، در حالى كه ديگران با جد و جهد مىبايستى، در مقام تحصيلش برآيند، آن هم هرچه مجاهدت كنند، به آن مرتبه از اخلاص كه آن عده رسيدهاند، نمىرسنــد. چــون نــامبــردگــان دلهــايى پــاك از لــوث موانع و مزاحمات داشتنــد و ظاهرا در عرف قرآن مقصود از كلمــه «مخلَصيــن» (به فتح لام) هر جا كه آمــده بـاشد، هم ايشـان باشند.
ايــن عــده همــان انبياء و امامان معصوم عليهمالسلاماند و قرآن كريم هم تصريح دارد، بر اين كه خــداونــد ايشان را اجتبا نموده، يعنى جهت خود جمعآورى و براى حضرت خود خالص ساخته است.
و به ايشان از علم، آن مرحلهاى را داده كه ملكه عاصمهاى است، كه ايشان را از ارتكاب گناهان و جرائم حفظ مىكند و ديگر با داشتن آن ملكه صدور گناه حتى گناه صغيره از ايشان محال مىشود.
اين عـده از پــروردگــار خــود چيـزهايى اطــلاع دارنــد، كـه ديگــران نــدارنــد.
از جمله آياتى كه دلالت مىكند، بر اينكه عصمت از قبيل علم است يكى آيه زير است:
«...وَ اَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ - خــدا ايــن كتــاب و حكمــت به تــو نــازل كــرده و چيــزهــا كه نـدانستـه بـودى تعليــم داد... !» (113 / نساء)
و نيز آيهاى است كه حكايت از قول يوسف مىفرمايد:
« اگــر نيــرنگشــان را از مــن دور نكنــى، مــايــل ايشــان مىشوم و از جهالتپيشگان مىگــــردم!» (33 / يوسف)(2)
( سليمان گفت: اى بزرگان كدامتان پيش از آن كه ملكه سبا نزد من آيد تخت وى را برايم مىآورد. عفريتى از جن گفت: از آن پيش كه از مجلس خود برخيزى تخت را نزدت مىآورم، كه بر اين كار توانا و امينم!)
و آن كسى كه علمى از كتاب داشت گفت: من آن را قبــل از آن كه نگــاهت به تــو برگــردد نــزدت مىآورم.
فـرمـود: «علمى از كتـاب» يعنى علمــى كه با الفــاظ نمىتــوان معـرفـىاش كــرد.
مراد به كتابى كه اين قدرت خارقالعاده پارهاى از آن بود، يا جنس كتابهاى آسمــانــى است و يا لــوح محفــوظ و علمى كه اين عالم از آن كتاب گرفته علمى بوده كه راه رسيـدن او را به اين هــدف آســان مىســاختــه است.
مفسرين در اين كه اين علم چه بوده، اختلاف كردهاند. يكى گفته: اسم اعظم بوده، (همان اسمى كه هر كس خداى را با آن اسم بخواند اجابت مىكند.) يكى ديگر گفته و آن اسم اعظم عبارت است، از حىّ و قيوم، يكى آن را ذوالجلال و الاكرام، يكى ديگر اللّه الرحمان، يكى آن را به زبان عبرانى، آهيا شراهيا دانسته است.
ما در بحث اسماء حسنى گفتيم كه، محال است اسم اعظمىكه در هر چيز تصرف دارد، از قبيل الفاظ و يا مفاهيمى باشد كه الفاظ بر آنها دلالت مىكند، بلكه اگر واقعا چنين اسمى باشد و چنين آثارى در آن باشد، لابد حقيقت اسم خارجى است كه، مفهوم لفظ به نوعى با آن منطبــق مىشود، خلاصه آن اســم حقيقتى است كه اسـم لفظى اسم آن اسم است.
در الفاظ آيه شريفه هيچ خبرى از اين اسمى كه مفسرين گفتهاند نيامده، تنها و تنها چيزى كه آيه در اين باره فرموده اين است، كه شخص نامبرده كه تخت ملكه سبأ را حاضر كرد علمى از كتاب داشته و گفته است: «من آن را برايت مىآورم،» غير از اين دو كلمه درباره او چيزى نيامده است. البته اين در جاى خود معلوم و مسلم است، كه كار در حقيقت كار خدا بوده، پس معلوم مىشود كه آن شخص علم و ارتباطى با خدا داشته، كه هر وقت از پروردگارش چيزى مىخواسته و حاجتش به درگاه او مىبرده، خدا از اجابتــش تخلّف نمىكرده و يا بگو هر وقت چيزى را مىخواسته خدا هم آن را مىخواسته است.
از آنچه گذشت اين نيز روشن شد كه علم نامبرده از سنخ علوم فكرى و اكتساب
و تعلــم بـردار بـاشــد، نبــــوده اســت(1)
« يُؤْتِى الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَــنْ يُــؤْتَ الْحِكْمَــةَ فَقَـدْ اوُتِـىَ خَيْـرا كَثيـرا...!» (269 / بقره)
«حكمــت را بــه هـر كــه خــواهـد مىدهــد و هــر كــه حكمــت يــافـت خيرى فراوان يافت و به جــز خـردمنـدان كسى انــدرز نگيــرد !»
«حكمت» به معناى نوعى احكام و اتقان و يا نوعى از امر محكم و متّقن است، آنچنان كه هيچ رخنه و يا سستى در آن نباشد و اين كلمه بيشتر در معلومات عقلى و حق و صادق استعمال مىشود و معنايش در اين موارد اين است كه بطلان و كذب به هيــچ وجــه در آن معنــا راه نــــدارد.
اين جمله دلالت دارد بر اين كه بيانى كه خدا در آن بيان حال اتقان و وضع همه علل و اسباب آن را و آثار صالح آن در زندگى حقيقى بشر را شرح داده، خود يكى از مصاديق حكمت است. پس حكمت عبارت است از قضاياى حقهاى كه مطابق با واقع باشد، يعنى به نحوى مشتمل بر سعادت بشر باشد، مثلاً معارف حقه الهيه درباره مبدأ و معاد باشد و يا اگر مشتمل بر معارفى از حقايق عالم طبيعى است معارفى باشد كه باز با سعادت انسان سروكار داشته باشد، مانند حقايق فطرى كه اساس تشريفات دينى را تشكيل مىدهد.
حكمت بهخودىخود، منشأ خيركثير است، و هركس آنرا داشته باشد خيرى بسيار دارد و اين خيركثير نه از اين جهت است كه حكمت منسوب به خداست و خدا آن را عطا كرده، چون صرف انتساب آن به خدا باعث خير كثير نمىشود، همچنان كه خدا مال را مىدهد ولى دادن خدا باعث نمىشود مال همه جا مايه سعادت باشد، چون به قارون هم مال داد.
نكته ديگر اين كه فرمود: حكمت خير كثير است، با اين كه جا داشت به خاطر ارتفاع شــأن و نفــاست امــر آن بــه طــور مطلــق فــرمــوده بــاشــد «حكمت خير است،» و اين بــدان جهــت بــود، كه بفهمــانــد خيــر بــودن حكمت هم منوط به عنايت خدا و توفيق اوست و مسئله سعادت منوط به عــاقبــت امــر اســت، چــون ممكن است خدا حكمت را به كسى بدهد، ولـى در آخــر كـار منحــرف شود و
1) الميـزان ج 30، ص 285
عــاقبتش شــر گردد.(1)
« فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ!» (30 / روم)
« پس روى خود به سوى دين حنيف كن كه مطابق فطرت خدا است فطرتى كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده و در آفرينش خدا دگرگونگى نيست، اين است دين مستقيم ولى بيشتر مردم نمىدانند!»
«فطرت بهچه دعوت مىكند؟»
به طور قطع فطرت در مرحله علم و اعتقاد دعوت نمىكند، مگر به علم و عملى كه با وضعش سازگار باشد و كمال واقعى و سعادت حقيقىاش را تأمين نمايد. از اعتقادات اصولى مربوط به مبدأ و معاد و نيز از آراء و عقايد فرعى، به علوم و آرايى هدايت مىكند كه به سعادت انسان منتهى شود و همچنين به اعمالى دستور مىدهد كه در سعـادت او دخالت داشتـه باشد.
اسلام نيز بشر را دعوت مىكند به چراغى كه فروكش شدن برايش نيست و آن عقــايــد و دستــورالعمــلهايى است كــه از فطــرت خــود بشــر ســرچشمـه دارد.
خــداى تعـــالــى ايــن ديــن را كه اســاسـش فطــرت اســت، در آيــاتــى از كــلامش دين حق خـوانـده است.
حق عبارت است از رأى و اعتقادى كه ملازم با رشد بدون غى و مطابق با واقع بـاشــد و ايـن همــان حكمـت است.
حكمت عبارت است، از رأى و عقيدهاى كه در صدقش محكم باشد و كذبى مخلوط به آن نبــاشــد و نفعــش هــم محكــم بــاشــد، يعنـى ضــرر دنبـالــش نداشتــه باشد.
«...وَ اَنْــــزَلَ اللّــــهُ عَلَيْــــكَ الْكِتــابَ وَ الْحِكْمَــةَ - خــدا بـــر تــو كتـــاب و حكمـــت نـازل كـرد!»
(113/ نساء)
« وَ الْقُــرْآنِ الْحَكيمِ!» (2 / يس)
خــداى تعــالــى در چنــد جــا از كــلام مجيــدش، رســول گــرامـى خود را «معلــم حكمـت» خـوانده و فرموده:
1) الميــــــــــــــــــزان ج 4، ص 347
«...وَ يُعَلِّمُهُـمُ الْكِتـابَ وَ الْحِكْمَـةَ - به آنـان كتـاب و حكمـت ياد بدهد!» (129 / بقره)
تعليم قرآنى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله متصدى آن و بيانگر آيات آن است، تعليم حكمت است و كارش اين است كه براى مردم بيان كند در ميان همه اصول عقايدى كه در فهم مردم و در دل مردم از تصوّر عالم وجود و حقيقت انسان كه جزئى از عالم است رخنه كــرده كدامش حق و كدامــش خرافى و باطــل است و در سنتهاى عملى كه مردم به آن معتقدند و از آن اصــول عقايد منشأ مىگيرنــد و عنوان آن غايــات و مقاصد است، كدامش حــق و كدام باطل و خرافى است.(1)
«...وَ مــا اَدْرى مــا يُفْعَــلُ بــى وَلابِكُــمْ اِنْ اَتَّبِــعُ اِلاّ مــا يُــوحـى اِلَـىَّ...!» (9 / احقاف)
«...خبر ندارم كه با من و با شما چه معامله مىكنند، تنها آنچه به من وحى مىشود پيروى مىكنم... !»
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در جمله فوق مىخواهد از خود علم غيب را نفى كند و همان را خاطرنشان سازد، كهآيه
« ... لَوْ كُنْتُ اَعْلَمُ الْغَيْبَ - و اگر غيب مىدانستم، هم خير بسيارى كسب مىكردم و هم بدىها و گرفتارىها به من نمىرسيد...!» (188 / اعراف)
خاطر نشان مىكند. فرقى كه بين اين دو آيه هست اين است كه آيه اخير، علم به مطلق غيب را نفى مىكنــد و دليلــش را اين مىگيــرد، كـه هــم خيــرى زيادى نكرده و هم گرفتارى به او رسيده است و آيه مورد بحث علم به غيب خاصى را نفــى مىكنــد و آن حوادثى اســت كــه ممكـن است بعـدها متوجّه آن جناب و يا متــوجّــه مخــاطبيــن او شــود.
رسول گرامى خود را دستور مىدهد، صريحا اعتراف كند كه او هيچ نمىداند كه در آينده بر او و برايشان چه مىگذرد و خلاصه علم غيب را از خود نفى كند و بگويد: كه آنچه از حوادث كه بر او و برايشان مىگذرد، خارج از اراده و اختيار خود اوست و او هيچ دخـل و تصـرفـى در آنهـا ندارد، بلكه ديگرى است كه آن حوادث را پيش مىآورد و او خداى سبحان است.
همانطور كه علــم به غيــب را از خــود نفــى مىكند، قدرت و دخالت خود را نيــز نسبت به حــوادثى كه در پس پـرده غيــب بناست پيش بيايــد، از خود نفــى
1) الميزان ج 38، ص 190
مىنمايـد.
اگر در اين آيه علم غيب را از آن جناب نفى مىكند، منافات با اين ندارد كه به وسيله وحــى عالم به غيب باشد، همچنان كه در مـواردى از كـلام خـداى تعالى به آن تصـريح شــده، كـه مىفرمايـــد:
« اين از اخبار غيب است كه به تو وحى مىكنيم!» (44 / آلعمران)
« خـــداى تعـــالى عــالــم بـه غيــب اســت و احــدى را بـر غيـب خود احـاطـه نمـىدهـــد، مگــــر رســولـى را كـــه بپسنـــدد!» (26 و 27 / جــن)
« و به شما خبر مىدهم از آن چه مىخوريد و آن چه در خانههاى خود ذخيره مىكنيد!»(49/آلعمران)
وجه منافات نداشتن اين است، كه آياتى كه علم به غيب را از آن جناب و از ساير انبيــاء نفــى مىكنــد، تنهــا در اين مقــام است كــه اين حضــرات از آن جهت كه بشرى هستند و طبيعت بشــرى دارند علــم غيــب ندارند و خــلاصــه طبيعــت بشــرى و يا طبيعتى كه اعلاء مرتبه طبيعت بشر را دارد، چنين نيست كه علم به غيب از خواص آن بـاشـد، به طـورى كـه بتـوانـد اين خاصه و اثر را در جلب هر منفعت و دفع هر ضرر استعمال كند، همانطور كه ما بهوسيله اسباب ظاهر جلب نفع و دفع ضرر مىكنيم و ايــن منــافــات نــدارد با تعليــم الهــى از طريق وحى، حقايقى از غيب برايشان منكشف گردد.(1)
1) الميـــزان ج 35، ص 312
از كلام خداىتعالى فهميده مىشود، كه مسئله علم در تمامى موجودات هست. هرجا كه خلقت راه يافته علم نيز رخنه كرده است.
هر يك از موجودات به مقدار حظّى كه از وجود دارند، بهرهاى از علم دارند. البته لازمه اين حرف اين نيست كه بگوييم تمامى موجودات از نظر علم با هم برابرند و يا بگــوئيــم علــم در همــه يــك نــوع است و يــا همــه آنچه را كه انسان مىفهمد مىفهمنـد و بايد آدمى به علم آنها پى ببرد و اگر نبرد معلوم مىشــود علــم نـدارنـد.
البته اين نيست، ولى اگر اين نيست دليل نمىشود بر اين كه هيچ بهرهاى از علم نـدارنــد. از آيــات زير برمىآيد كه مـوجـودات همه عـالمانـد و بهـرهاى از علم دارند:
«...قالُوا اَنْطَقَنَا اللّهُالَّذى اَنْطَقَ كُلَّ شَىْءٍ - از علم، اعضاى انسان گفتند، همان خدايى كه هر موجودى را به زبان درآورده، ما را به زبان درآورد!» (21 / فصّلت)
«...فَقالَ لَها وَ لِلاَرْضِ ائْتِيا طَوْعا اَوْ كَرْها قالَتا اَتَيْنا طائِعينَ - به آسمان و زمين گفت، بــه طـوع يا به كـره بيـاييـد، گفتنـد: به طوع مىآييم!» (11 / فصّلت)
آياتى كه اين معنـا را افـاده كنــــد بسيـــار اســــت.
چــون چنيــن است كه هيــچ مــوجــودى فــاقــد علــم نيست، لاجــرم خيلى آســان است كه بگوييم هيچ موجودى نيست، مگر آن كه وجود خود را درك مىكنــد (البتــه مـرحلـهاى از درك،) و مىخــواهــد با وجــود خــود احتياج و نقص
وجودى خــود را كــه سراپــايش را احـاطه كرده اظهار نمــايــد.
تسبيح تمامى موجودات تسبيح حقيقى و قالى است، چيزى كه هست قالى بودن لازم نيسـت حتما با الفاظ شنيدنى و قراردادى بوده باشد.(1)
«...قـالُـوا اَنْطَقَنَا اللّهُالَّذى اَنْطَقَ كُلَّ شَىْءٍ !» (21 / فصّلــت)
«...مــىگــــوينــد: خــــدايــى كــه هــر چيــــز را بــه زبــان مـــىآورد، مــا را بـــــهزبـــــــان آورد ! »
از كلام خداىتعالى چنين ظاهرمىشود،كه تمامى موجودات داراى علم هستند، از آن جمله در تفسير آيه « ... وَ اِنْمِنْ شَىْءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِه وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ ـ. هيچ چيزى نيست، مگر او را بهحمدش تسبيح مىكند ولكن شما تسبيح آنها را نمىفهميد...!» (44/اسراء) بود كه گفتيم جمله « شما تسبيح آنها را نمىفهميد!» بهترين دليل بر اين است كه منظور از تسبيح موجودات، تسبيح ناشى از علم و به زبان قال است، چون اگر مراد زبان حال موجودات و دلالت آنهـا بر وجـود صـانـع بـود، ديگـر معنـا نـداشـت بفـرمـايـد: شما تسبيح آنها را نمىفهميد.
از اين قبيل است آيه شريفه:
«...فَقالَ لَها وَ لِلاَرْضِ ائْتِيا طَوْعا اَوْ كَرْها قالَتـا اَتَيْنا طائِعينَ - به آسمان و زمين گفت، به طــوع يــا بــه اكــراه بيــائيــد، گفتنــد: به طوع مىآئيــم!» (11 / فصّلت)
و نيز مىفرمايد:
« يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها. بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْحى لَهـا - در اين روز كره زمين اخبــار خـود را در ميـان مىگذارد، چون پروردگار تو به او وحى كرده است!» (4 و 5 / زلزله)
و نيز از اين قبيل آياتى كه دلالت مىكند، بر شهادت دادن اعضاء بدن انسانها و به زبــان آمــدن و سخــن گفتنشــان با خــدا و پــاسـخ دادن به ســؤالات خـداى تعالى.
در اين جا ممكن است، كسى بگويد: - اگر غير از انسان و حيوان، ساير موجودات از نباتات و جمادات هم شعور و اراده داشته باشند، بايد آثار اين شعور از آنها نيز بروز كنــد، همــان آثــارى كه انسانها و حيوانات از خود نشان مىدهند، آنها نيز نشان دهند، اينها داراى علمنــد و فعــل و انفعـالهاى شعــورى دارند، آنها نيز داشته باشند و حـال كه مىدانيـم ندارند!
1) الميــــــــــــزان ج 25، ص 190
در پاسخ مىگوييم: - هيچ دليلى نيست، بر اين كه علم داراى يك سنخ است، تا وقتى مىگـوييـم: نباتات و جمادات هم شعور دارند، آثار شعور واقع در انسان و حيوان نيز از آنها بروز كند. ممكـن است شعور هم براى خود مراتبى داشته باشد و به خاطر اختلاف مـراتـب آثـارش نيز مختلف گردد.
عــلاوه بــر ايــن كــه آثــار و اعمــال عجيــب و متقنــى كــه از نبــاتــات و ساير انــواع مــوجــودات طبيعــى در عــالـم مشهــود اســت، هيــچ دســت كمــى از اتقان و نظــم و ترتيبـى كـه در آثار موجودات زنده، چون انسان و حيوان مىباشد، ندارد.(1)
1) الميزان ج 34، ص 290
«...مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّهُ...!»
«...بعضــى از پيـامبـران كسى بوده، كه خدا با وى سخن گفت... !» (253 / بقره)
حقيقـــــت كــــــلام و تعــــريــف آن در عـــــرف مـــا بنــــىآدم چيســــت ؟
آدمى به خاطر احتياجش به تشكيل اجتماع و تأسيس مدنيت به حكم فطرت به هر چيزى كه اجتماع بدان نيازمند است، هدايت شده است. يكى از آنها سخن گفتن است تا بهوسيله آن مقاصد خود را به يكديگر بفهمانند و فطرتش او را در رسيدن به اين هدف هدايت كرده، به اين كه از راه صدايى كه از حلقومش بيرون مىآيد، اين حاجت خود را تأمين كند، يعنى صداى مزبور را در فضاى دهانش قطعه قطعه نموده و از تركيب آن قطعهها علامتهايى به نام كلمه درست كند، كه هر يك از آنها علامت معنايى كه دارد بوده باشد، چون به جز اين علامتهاى قراردادى هيچ راه ديگرى نداشت، تا به طرف مقابل خود بفهماند در دل چه دارد و چه مىخواهد.
به همين جهت است كه مىبينيم واژهها در زبانهاى مختلف با همه وسعتش دائر مــدار احتيــاجــات مـوجـود بشـر اسـت، يعنى احتياجاتى كه بشر در طول زندگى و در زنـدگى عصـر حاضرش بـه آنها برمىخـورد.
بــاز بــه هميــن جهــت اســت، كــه مىبينيــم روز بــه روز دامنــه
لغتهــا گستــرش مىيــابــد. هــرقــدر تمــدّن و پيشــرفــت جــامعــه در راه زندگيش بيشتـر مىشــود لغتهـا هم زيادتر مىشود.
كلام وقتى تحقق مىيابد كه انسان در ظرف اجتماع قرار گيرد، حتى اگر حيوانى هم اجتماعى زندگى كند، زبان و علامتهايى بايد داشته باشد. اما انسان در غير ظرف اجتمــاع تعــاونى كــلام ندارد. يعنى اگر فرض كنيم انسانى بتواند به تنهايى زندگى كند و هيچ تماسى با انسانهاى ديگر نداشته باشد، حتى اجتماع خانوادگى هم نداشته باشد چنين فردى قطعا احتيــاج بــه كــلام پيــدا نمىكند، براى اين كه نيازمند به فهميــدن كــلام غير و فهمـاندن به غير ندارد.
همچنين هر موجود ديگر كه در وجودش احتياج به زندگى اجتماعى و تعاون ندارد، او زبـان هم ندارد، مانند فرشته و شيطان.(1)
بشر در آغاز مفردات لغات را در مقابل محسوسات و امور جسمانى وضع كرد و هر وقت لغتى را به زبان مىآورد شنونده به معناى مادى و محسوس آن منتقل مىشد. سپس به تدريج منتقل به امور معنوى شد.
ترقّى اجتماع و پيشرفت انسان در تمدّن باعث مىشد، وسايل زندگى دوشادوش حوائج زندگى تحوّل پيدا كند و مرتب رو به دگرگونى بگذارد، در حالى كه فلان كلمه و اســم همــان اســم روز اوّل بــاشــد، مصــداق و معنــاى فــلان كلمــه تغيير شكل دهـد، در حـالى كه غرضى كه از آن مصداق منظور بوده همان غرض روز اوّل بــاشــد.
مثلاً روز اولى كه بشر فارسى زبان كلمه (چراغ) را وضع كرد، براى ابزار و وسيلهاى وضع كرد، كه احتياجش به نور را برطرف سازد و در روزهاى اوّلى كه اين كلمه وضع شده بود، معنا و مصداقش يعنى آن وسيلهاى كه در شبهاى تاريك پيش پايش را روشن مىكرد، عبارت بود از يك پيهسوز كه سراميك سازان آن روز هم همين پياله پايهدار را مىساختند و نام آن را چراغ مىگذاشتند. سپس اين وسيله روشنايى به صورتهاى ديگر درآمد و در هر بار كه تغيير شكل مىداد، كمالى زائد بر كمال قبلىاش را واجد مىشد، تا در آخر منتهى شد، به چراغ برقى كه نه پياله دارد و نه روغن و نه فتيله، باز لفظ چراغ را بر آن اطلاق مىكنيم و اين لفظ را به طور مساوى در مورد همه
1) الميــــــزان ج 4، ص 189
انحاء چراغها استعمال مىكنيم.
غــرض و نتيجــهاى كه بشــر روز اوّل را واداشــت، تا پيــالــه پيــهســوز را بسازد، آن غرض بدون هيچ تفاوتى در تمامى اشكــال حــاصــل است و آن عبارت بود از روشــن شــدن تــاريكـىها.
معلــوم است، كــه بشــر به هيــچ يــك از وســايــل زنــدگى عــلاقه نشان نمـىدهــد و آن را نمىشناسد مگر به نتــايجــى كه بــرايش و در زنــدگىاش دارنــد.
بنابراين ملاك در مقابل معناى حقيقى و عدم بقاء آن همان بقاء اثر است، كه مطلوب از آن معناست. مادام كه در معناى كلمه تغييرى حاصل نشده كلمه در آن معنا استعمال مىشود و به طور حقيقت هم استعمال مىشود و در وسايل زندگى امروز كه به هزاران هزار رسيده و همــه در همين امروز ساختــه مىشود، كمتر وسيلهاى ديده مىشود كه ذاتش از ذات روز اولش تغيير نكرده باشد.
بــا وجــود ايـن به خــاطــر هميـن كه خاصيت روز اوّل را دارد، نام روز اوّل را بر آن اطــلاق مىكنيــم.(1)
«وَ لَـــهُ مـــا سَكَـــنَ فِـــى الَّيْــلِ وَ النَّهـــارِ وَ هُـــوَ السَّميــعُ الْعَليــــمُ!» (13 / انعام)
«و جميــع مــوجــوداتى كه در ظــرف زمـان جاى دارند، همه ملك خدايند، او شنـوا و دانـاست!»
ملك حقيقى ليل و نهار و ساكنان در آنها و جميع حوادث و افعال و اقوالى كه از آثار وجودى آنان است از آن خداست و همچنين نظامى كه در پهناى شگفتانگيز عالم جارى اســت به دســت اوست.
او شنــواى گفتــارهــا و صــداهــا و اشــارتهاى مــاســت. او دانــا بــه اعمال و افعــال نيك و بد ما، عدل و ظلم ما، احسان و اسائه ما و سعادت و شقاوتهايى است كه نفس ما كسب مىكند.
خداى سبحان اين كارگاه عظيم جهان را در تحت شرايط و نظامى حيرتآور به گردش درآورده است و در تحت همان نظام نسل آدمى را زياد كرده و نظام خاصى در بين افراد اين نوع اجرا نموده و آنگاه وى را به وضع لغات و اعتبار سنن و وضع امور اعتبارى و قراردادى هدايت نموده و پيوسته با ما و ساير اسباب قدم به قدم همراهى كرده و ما را لحظه به لحظه به معيت ساير اسباب و آن اسباب را به معيت ما در مسير ليل و
1) الميــــــزان ج 4، ص 199
نهار به راه انداخته و حوادثى بيرون از شمار يكى پس از ديگرى پديد آورده است.
تا آن جا كه يكى از ما توانسته به كلامى لب بگشايد و همين كه لب به كلامى گشود معنايى را در دلش الهام نموده و همان لفظ را دوباره در تعريف آن معنا بر زبانش جارى ساخته، تا كاملاً آن را از بر كرده و براى هميشه فهميده، كه اين لفظ داراى اين معناست. آنگاه مخاطبش را هم گوشى داد، تا بتواند آن صوت را از آن متكلّم بشنود و به محض شنيدن همان معنا را در دل او هم القاء نموده و به تعليم الهى خود آن معنا را به قوه فكر او خورانيده و فهمانده و سپس مخاطب را با اراده خودش وادار كرده تا او هم لفظ مزبور را فقط در همان معنا به كار ببرد و او را از به كاربردن در معنايى ديگر بازداشته، تا بدينوسيله لغات را در بين بشر وضع نمود.
در همه اين مراحل كه سرانگشتان از شمردن اعداد آن عاجز است خودش قائد و آمـوزگار و راهنما و حافظ و مراقب بشر بود.(1)
« عَلَّمَهُ الْبَيانَ!» (4 / الرّحمن)
« او را بيـان آمـوخـت!»
«بيان» در آيه فوق به معناى پردهبردارى از هر چيز است؛ و مراد به آن در اينجا كلامى است كه از آنچه در ضمير هست پرده برمىدارد و خود اين از عظيمترين نعمتهاى الهــى است و تعليــم اين بيـان از بزرگترين عنايات خدايى به انسانهاست .
«كــلام» صرف آواز نيست كه ما آن را با به كاربردن ريه و قصبه آن و حلقوم از خود سر دهيم، همانطور كه حيوانات از خود سر مىدهند، بلكه انسان با الهامى طبيعى كه موهبتى است، از ناحيه خداى سبحان با يكى از اين صوتهاى تكيهدار بر مخرج دهان كه آن را حرف مىنامند و يا با چند حرف از اين حروف كه با هم تركيب مىكند، علامتى درست مىكند كه آن علامت به مفهومى از مفاهيم اشاره مىكند و به اين وسيله آنچه از حس شنونده و ادراكش غايب است، را براى او، ممثل مىسازد و شنونده مىتواند بر احضار تمامى اوضاع عالم مشهود چه روشن و درشت آن و چه باريك و دقيقش، چه موجودش و چه معدومش، چه گذشتهاش و چه آيندهاش، در ذهن خود توانا شود و پس از حضور مفاهيم به هر وضعى از اوضاع معانى غيرمحسوس دست يابد. گوينده با صدايىكه از خود درمىآورد، با حروفتركيبنيافته و تركيب يافتهاش تمامى اينها را كه
1) الميــــــــزان ج 13، ص 42
گفتيم در ذهن شنونده خود حاضر مىسازد و در پيش چشم دلش ممثل سازد، به طورى كه گويى دارد آنها را مىبيند، هم اعيان آنها را و هم معانى را.
بهترين و قوىترين دليل بر اين كه الهام الهى بشر را به سوى بيان هدايت نموده و اين كه مسئله بيان و سخن گفتن ريشه از اصل خلقت دارد، اختلاف لغتها و زبانها در امّتهاى مختلف و حتى طوايف مختلف از يك امت است، چون مىبينيم كه اختلاف امّتها و طوائف در خصايص روحى و اخلاق نفسانى و نيز اختلاف آنان به حسب منــاطــق طبيعى كــه در آن زندگى مىكنند، اثر مستقيم در اختلاف زبانهايشان دارد.
منظور از اين كه فرمود: «عَلَّمَهُ الْبَيانَ» اين نيست، كه خداى سبحان لغات را براى بشر وضع كرده و سپس به وسيله وحى به پيغمبرى از پيامبران و يا به وسيله وحى به همه مردم آن لغات را به بشر تعليم داده باشد، براى اين كه خود انسان بدان جهت كه به حكم اضطرار در ظرف اجتماع قرار گرفت طبعا، به اعتبار تفهيم و تفهم وارد شد، نخست با اشاره و سپس با صدا و در آخر با وضع لغات يعنى قرارداد، دستهجمعى به اين مهم خــود به پــرداخت و اين همـــان تكلّــم و نطــق اســت، كه اجتمــاع مــدنــى بشر بدون آن تمــام نمىشــد.
اين طور نيست، كه بگوييم زبانهاى مختلف را خدا خلق كرده، ولى آنچه خدا خلقت كرده انسان و فطرت اوست، فطرتى كه او را به تشكيل اجتماع مدنى و سپس به وضع لغات واداشت و او را به اين معنى رهنمون شد، كه الفاظى را علامت معانى قرار دهد و نيز او را رهنمون شد به اين كه اشكال مخصوصى از خط را علامت آن الفاظ قرار دهد. خــط مكمــل غــرض كــلام است و كــلام را ممثــل مىسازد، همانطور كه كلام معنا را مجســم مىسـاخت.(1)
1) الميــــــزان ج 37، ص 190
«...مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّهُ...!»(253/بقره)
بحــث كلام از قديمترين بحثهايى است كه علماى اسلام را به خود مشغول داشته و اصــلاً علم كلام را به همين مناسبت علم كلام ناميدهاند، چون از اينجا شروع شده كه آيا كــلام خــدا قــديــم است يـا حـــادث ؟
«اشاعره» قائل بودند به اين كه كلام خدا قديم است و گفتار خود را چنين تفسير كردند كه منظور از كلام معانى ذهنى است، كه كلام لفظى بر آنها دلالت مىكند و اين معانى همان علوم خداى سبحان است، كه قائم به ذات اوست و چون ذات او قديم است صفات ذاتى او هم قديم است و امّا كلام لفظى خدا كه از مقــولات صوت و نغمــه است حــادث اســت، چــون زائــد بــر ذات و از صفــات فعــل اوست.
در مقابل «معتزله» قائل شدند، به اين كه كلام خدا حادث است. چيزى كه هست گفته خود را تفسير كردهاند، به اين كه منظور ما از كلام، الفاظى است كه طبق قرارداد لغت دلالت بر معانى مىكند و كلام عرفى هم همين است و اما معانى نفسانى كه اشاعره آن را كــلام ناميـدهانــد، كــلام نيست، بلكه صورتهاى علميه است، كه جايش در نفس است.
مؤلف ـ (نظر استاد علامه طباطبائي)
و بيانى كه اين نزاع را از ريشه برمىكند، اين است كه صفت علم در خداى سبحان به هر معنايى گرفته شود، چه عبارت باشد از علم تفصيلى به ذات و علم اجمالى
به غير و چه عبارت باشد، از علم تفصيل به ذات و به غير در مقام ذات، ـ اين دو معنا دو جور معنايى است كه از علم ذاتى خدا كردهاند ـ و چه عبارت باشد، از علم تفصيلى قبل از ايجاد بعد از ذات و يا عبارت باشد، از علم تفصيلى بعد از ايجاد و ذات هر دو، به هر معنا كه باشد «علم حضورى» است، نه «حصولى» و آنچه معتزله و اشاعره بر سرش نزاع كردهاند علم «حصولى» است، كه عبارت است از مفاهيم ذهنى كه از خارج در ذهن نقش مىبنــدد و هيــچ اثــر خــارجــى نــدارد ـ آتــش ذهنــى ذهــن را نمــىســوزاند و تصــور نــان صــاحــب تصور را سير نمىكند ـ مفهوم و ماهيت در تمامى زواياى عــالــم بــه جـز ذهــن انسانها و يا حيــوانــاتى كه اعمال حيوى دارند و با حواس ظــاهـرى و احساسات بـاطنـى خـود كارهاى زندگى را صورت مىدهند وجود ندارند.
و خــداى سبحــان منــزه اســت، از اين كه ذهــن داشتــه بــاشــد، تــا مفــاهيم در ذهــن او نقش ببنـدد.(1)
« قــالَ يـا مُـوسى اِنِّى اصْطَفَيْتُـكَ عَلَـى النّـاسِ بِـرِسـالاتـى وَ بِكَـلامـى...!» (144 / اعراف)
«گفت: اى موسى من ترا به پيغمبرى و به سخن گفتن خويش از مردم برگزيدم... !»
معنــاى تكلّــم خــدا با مــوســى عليهالسلام اين است، كه خداوند اتصال و ارتباط خاصى بينموسى و عالمغيب برقرارنمودهكه با ديدن بعضى از مخلوقات به آن معنايى كه مراد اوست، منتقل مىشده است. البته ممكن هم هست اين انتقال مقارن با شنيدن صـوتهايـى بوده كه خداونــد آن را در خـارج و يا در گــوش او ايجــاد كــرده اســت.
مقصود از كلامى كه در آيه است آن خطابهايى است كه خداوند بدون واسطه فرشته به موسى عليهالسلام نموده و به عبارت ديگر آن چيزى كه به وسيله آن مكنون غيب براى آن جناب كشف شده نه كلام معمولى دائر در ميان ما آدميان. چون آن كلامى كه در ميان ما معمول است عبارت از قرار و تعهدى است، كه ما در بين خود جعل كردهايم و بنا گذاشتهايم فلان صوت معين اختصاص به فلان معنا داشته باشد و هر وقت آن صدا از گويندهاى سرزند ذهن شنونده فورا منتقل به آن معنا بشود و گوينده هم متعهد شده كه هر وقت بخواهد آن معنا را به شنونده بفهماند خصوص آن صوت را از دهان خارج نموده و يا بگو آن تموج هوايى مخصوص را در فضا ايجاد نمايد. واضح است
1) الميــــــــــزان ج 4، ص 213
كه كلام به اين معنا مستلزم اين است كه متكلم داراى جسم بوده باشد و خداى سبحان منزه است از اين كه داراى جسم باشد. از طرفى هم صرف ايجاد صوت در درخت و يا در مكانى ديگر دلالت نمىكند بر اين كه معانى اصوات، مقصود خداى سبحان است، چيز ديگرى غير از اصوات لازم است، كه اراده و قصد خداى تعالى را كشف نموده و دلالت كند بر اين كه خداى تعالى معانى اصوات را اراده كرده است.
قرآن كريم كه داستان موسى و كلام خدا را نقل مىكند اين را نگفته كه موسى از خدا پرسيد آيا اين صدا از توست؟ و آيا تو معانى اين كلمات را اراده كردهاى يا نه؟ بلكه از حكايت قرآن برمىآيد: موسى به محض شنيدن آن كلام يقين كرده است كه كلام، كلام خـداى تعـالـى اسـت، همچنان كـه در سـايـر اقســام وحى نيـز انبيـاء عليهمالسلام بلادرنگ يقين مـىكــردهانــد كــه پيغــــام از نــاحيــه خــداســت.
به طور قطع و مسلم معلوم مىشود در اين موارد ارتباط خاصّى هست، كه آن باعث مىشود ذهن شنونده بدون هيچ ترديدى از الفاظ منتقل به معنا شده و حكم كند، كه اين معنا را خداىتعالى اراده هم كرده، وگرنه صرف اين كه خداىتعالى صوتى را ايجاد كند كه در لغت معنايى را دارا بوده باشد مجوز اين نيست، كه معناى مزبور را به خداىتعالى نسبت بدهند و بگويند اين كلام، كلام خدا بود.(1)
«...مِنْهُـمْ مَـنْ كَلَّـــمَ اللّـــهُ...!» (253 / بقــره)
كلام به آن نحوى كه از انسان سرمىزند از خداى تعالى سرنمىزند. يعنى خدا حنجره ندارد تا صدا از آن بيرون آورد و دهان ندارد تا صدا را در مقطعهاى تنفس در دهان قطعه قطعه كند و با غيرخودش قراردادى ندارد كه هر وقت فلان كلمه را گفتم بــدان كـه فــلان معنــا را منظــور دارم. بــراى اين كه شــأن خــداى تعـالى اجــل و سـاحتش منزهتر از آن است كه مجهز به تجهيزات جسمانى باشد و بخواهد با دعاوى وهمى و اعتبارى استكمـال كنــد: «...لَيْــسَ كَمِثْلِــهِ شَــىْءٌ - خــدا به هيــچ چيــزى قياس و تشبيه نمىشـود... !» (11 / شورى)
قــرآن كـريـم در عيـن حال كه تكلم به معناى معهود بين مردم را از خداى تعالى نفى مىكنــد، حقيقــت معنــاى تكلـم را دربـاره خــداىتعــالى اثبــات كــرده اســت.
1) الميــــــزان ج 16، ص 90
كلام خداى تعالى مانند احياء و اماته و رزق و هدايت و توبه و ساير عناوين فعلى از افعال خداى تعالى است و در نتيجه صفت تكلم صفت فعلى خداست، يعنى بعد از اين كه خدا موجودى شنوا آفريد و با او سخن گفت ؛ محيى و متكلم مىشود. و لازم نيست كه خــداى سبحــان قبــل از اين هم صفات را داشته باشد و ذاتش از اين جهت تمام باشد، بـه خــلاف علــم و قــدرت و حيــات كه صفات ذاتاند و بدون آنها ذات تماميت ندارد.
آيات قرآن، كلام خدا و خلقت و اماته و احياء و رزق و هدايت و توبه را زمانى مىداند و همه را يكسان زمانى مىداند.(1)
« وَ اِذْ قــالَـتِ الْمَلائِكَةُ يامَرْيَمُ...!» (42 / آلعمـــران)
« هنگــامــى كــــه فــرشتگـــان گفتنـــد: اى مــريــم...!»
آن قسم از وحى كه عبارت از سخن گفتن خداوند با بندهاش باشد، ذاتا موجب علم يقينى است، به طورى كه حاجت و نيازى به دليل و حجتى ندارد، مىتوان گفت: مثل او در القائات الهى مثل علوم بديهى است، كه در حصولشان براى آدمى نيازى به سبب تصديقــى ـ چون قيـاس و مـانند آن ـ ندارد.
اما موضوع «مَنام» يعنى خوابى كه شخص «نبى» در آن وحى الهى را درك مىكند، غير از رؤيايى است كه براى افراد انسان در خوابهاى شبانهروزى پيش مىآيد، زيرا در روايات آن را شبيه به حالت اغماء و بيهوشى معرفى كرده است. پس آن حالتى است كه در آن حال حواس شخص نبى سكونت پيدا كرده و چنان كه ما در بيدارى چيزهايى مشاهده مىكنيم، او هم در آن حال مطالبى را مشاهده و درك مىكند. خداوند متعال هم طــورى او را بــه جــانــب حــق و صــواب ارشــاد مىكند، كه بهطور يقين مىفهمد: آنچه بــه او وحــى شـده از جانب خداوند بوده و از تصــرفــات شيطــانى نيســت.
امّا حديث شنيدن شخص «محدث» عبارت از شنيدن صوت ملك مىباشد، ليكن شنيدن قلبى نه حسى. همچنين از قبيل خطور ذهنى ـ كه به آن جز به نحوى از مجاز بعيد «شنيدن صوت» نمىگويند ـ نيست. لذا ملاحظه مىكنيد كه در برخى روايات بين شنيدن صوت و القاء شدن در قلب جمع نموده است. با اين وصف آن را «تحديث» و
1) الميــــــزان ج 16، ص 191
«تكليم» هم ناميده است. پس شخص «محدث» صوت ملك را مىشنود و با گوش خود آن را نگهدارى مىكند، چنان كه ما و خود او كلام عادى و اصواتى كه در عالم ماده قابل شنيــدن اســت مىشنــويــم، ليكــن شنيــدن كــلام ملــك مخصـــوص به خود «محدث» است، مانند شنيدن صوت مادى، افراد عادى در آن شــركتــى ندارند و لذا يــك امــر قلبــى است.(1)
« تِلْــكَ الـرُّسُــلُ فَضَّلْنــا بَعْضَهُـمْ عَلـى بَعْــضٍ مِنْهُــمْ مَـنْ كَلَّــمَ اللّــهُ...!» (253 / بقره)
«اين پيامبران، پارهاى از ايشان را بر پارهاى برترى داديم، بعضى از آنان كسى بــوده كه خــدا با وى سخن گفت... !»
از آيه فوق برمىآيد، كه اجمالاً عمل سخن گفتن از خداىتعالى سرزده و بهطور حقيقــت هــم ســرزده، نــه اين كه جملــه نامبــرده مجــازگــويى كــرده باشد. خـداى سبحان هـم اين عمل را در كتاب خود كلام ناميده است.
كتاب خداى عزّوجلّ دلالت دارد، بر اين كه آنچه از خصائص كه خداى تعالى به انبياءش داده و ساير مردم از دركش عاجزند از قبيل وحى و تكلّم و نزول روح و ملائكه و ديدن آيات كبراى الهى و نيز آنچه كه خبرش را به ايشان داده از قبيل فرشته و شيطان و لوح و قلم و ساير امورى كه از درك و حواس انسان مخفى است همه امورى است، حقيقى و واقعيتى است خـارجى .
آيات قرآنى و همچنين آنچه از بيانات انبياء عليهمالسلام كه براى ما نقل شده همه ظهور در ايــن دارد كه آن حضــرات در مقــام مجــازگــويى نبوده و نخواستهاند حالات درونى خــود را بـا مثــل بيــان كننــد.
آيــات مربوطه به شــرح زيــرنــد:
«...خـــدا بــا مــوســـى بـــه نــوعــى تكلّــم كــرد!» (164 / نساء)
«...بعضى از انبياء كسى استكه خدا با او تكلّم كرد...!» (253 / بقره)
كسى چنين شايستگى ندارد، كه خدا با او تكلّم كند، مگر به طور وحى و يا از پس پــرده و يــا اين كه رســولى بفـرستـد و به اذن خود هر چه مىخـواهد به او وحى كند.
تكليــم خــدا با بشــر تكليــم هســت، امّــا به نحوى خاص و حدّ و تعريف
1) الميــــــزان ج 6، ص 53
اصل تكــليــم بــهطـور حقيقـت بر آن صــادق اسـت.(1)
«...نُودِىَ يا مُوسى... فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى!» (11 ـ 13 / طه)
«...نــدا شــد اى مـوسـى! مـن پـروردگــار تــوام... بـه ايــن وحــى كــه مىرسد گوش فرا دار...!»
موسى وقتى نداى « يا مُوسى اِنّى اَنَا رَبُّكَ !» را شنيد از آن به طور يقين فهميد، كه صاحب ندا پروردگار او و كلام كلام اوست. چون كلام نامبرده وحى از خدا بود به او، كه خود خداى تعالى تصريح كرده به اين كه خدا با احدى جز به وحى و يا از وراء حجاب و يا با ارسال رسول تكلّم نمىكند. هر چه بخواهد به اذن خود وحى مىكند و فرمود:
« وَ ما كانَ لِبَشَرٍ اَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ اِلاّ وَحْيا اَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ اَوْ يُـرْسِـلَ رَسُولاً فَيُوحِىَ بِأِذْنِه ما يَشاءُ... !» (51 / شورى)
كه از آن فهميده مىشود كه، ميان خدا و كسى كه خدا با او تكلم مىكند، در صورتى كه بهوسيله رسول و يا حجاب نباشد و تنها بهوسيله وحى صورت گيرد، هيچ واسطهاى نيست و وقتى هيچ واسطهاى نبود شخص مورد وحى كسى را جز خدا همكلام خود نمىيابد و در وهمش خطــور نمىكند و غير كلام او كلامــى نمىشنود. چه اگر احتمال دهد متكلّم غير خداست و يا كلام كلام غير اوست، ديگر « ... وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْليمـــا !» (164 / نســاء) بـهطــورى كــه واسطــهاى نبــاشــد، صــادق نمىشــود.
و اين حال هر نبى و پيغمبر است. در اولين وحى كه به او مىشود و نبوّت و رسالت او را به او اعلام مىدارد، هيچ شـك و ريبـى نمىكنـد، در ايـن كـه صـاحب اين وحى خداى سبحــان اســت و در درك اين معنـا هيــچ احتيــاجى به اعمــال نظــر يا درخواست دليل نيست.
ثبوت حجاب و يا آورنده پيام در مقام تكليم، يا تحقق تكليم بهوسيله وحى منافات ندارد. براى اين كه وحى هم مانند ساير افعال خدا بدون واسطه نيست. چيزى كه هست امر دائر مدار توجّه مخاطبى است، كه كلام را تلقى مىكند. اگر متوجّه آن واسطهاى كه حامل رسالتى است، كه مثلاً فرشتهاى مىآورد و وحى آن فرشته است و اگر متوجّه خود خداى تعالى باشد، وحى او خواهد بود، هر چند كه در واقع حامل كلام خدا فرشتهاى باشد، ولى چون وى متوجّه واسطه نشده، وحى وحى خود خدا مىشود. در آيه
1) الميـــــــــــــــــــــزان ج 4، ص 187
بعدى خطاب به موسى مىفرمايد: « فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى ـ گوش كن بدانچه وحى مىشود!» كه عين ندا از جانب طور را وحى هم خوانده و در موارد ديگر كلامش اثبات حجاب هم نموده است.(1)
« اِذْ اَوْحَيْنا اِلى اُمِّكَ ما يُوحى!»
« آن دم كــــه بــه مــادرت آنچـــه بــايـــد وحــــى كــرديـــم!» (38 / طــه)
در جمله فوق مراد به وحى، الهام است، كه نوعى احساس ناخودآگاه است، كه يا در بيــدارى و يا در خـواب دســت مىدهــد.
كلمه وحى در كلام خداى تعالى منحصر در «وحى نبــوت» نيســت، چنــان كه مىبينيم آنچه را خدا به زنبــور عسـل الهـام كــرده وحــى خــوانــده است «وَ اَوْحى رَبُّــكَ اِلَى النَّحْـلِ... !» (68 / نحل)
از سوى ديگر مىدانيم، كه زنان از «وحى نبوت» بهرهاى ندارند. يعنى هيچوقت خداى تعالى يك زن را پيغمبر نكرده، چون فرموده: «وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ اِلاّ رِجالاً نُوحى اِلَيْهِمْ - قبلاز تو هيچ رسولىنفرستاديم، مگر مردانى كه به سويشان وحى مىكرديم از هر ديارى يكى... .» (109/يوسف)
جملــه « او را در صنــدوق بگـــذار و به دريــا بينــداز!» همــان مضمــونى اســت كه، بــه مــادر مـوســى وحــى شـد..(2)
«...عُلِّمْنـــــــا مَنْطِـــــــقَ الطَّيْـــــــرِ...!» (16/نمل)
«...ما زبان پرندگان آموختهايم... !»
كلمه «منطق» و «نطـق» هر دو به معناى صوت يا صوتهاى متعارفى است، كه از حروف تشكيل يافته و طبق قرارداد، واضع لغت بر معانى كه منظور نظر ناطق است دلالت كند. معمولاً به صداى گوسفند و يا گنجشك نطق يا منطق گفته نمىشود، ولى در قرآن كريم در معنايى وسيعتر استعمال شده و آن عبارت است از دلالت هر چيزى بر مقصــودش: مثــلاً قــرآن كــريــم دلالـت پـوسـت بــدن را نطــق خــوانــده اســت.
منطق طير عبارت است، از هر طريقى كه مرغها به آن طريق مقاصد خود را با هم مبــادله مىكننــد. هــر صنفــى از اصنــاف حيــوانــات و يا لااقل هر نوعى صوتهايى ساده ـ و بدون تركيب ـ دارند، كه در موارد خــاصـى كـه به هم برمىخورند و يا با هم هستند سرمىدهند. اين صداهاى مختلف در مواقع مختلف مخصوص به مرغان نيست، بلكه ساير حيوانات نيز دارند.
چيزى كه هست آنچه مسلم است، مقصود از منطق طير در آيه شريفه اين معناى ظاهرى نيست، بلكه معانى دقيقتر و وسيــعتر ازآن است.
در آيه فوق سليمان عليهالسلام از نعمتى حديث مىكند، كه اختصاصى به
خودش بوده و در وســع عــامــه مــردم نبــوده كــه بدان دست يــابنــد و او كه بــدان دســت يافتـه بــه عنــايت الهـى و مخصــوص به خود دست يافته است.
محاورهاى كه خداى تعالى در آيات بعدى از سليمان و هدهد حكايت فرموده متضمن معارف عاليهاى است، كه در وسع صداهاى هدهد نيست چون صداهايى كه اين حيوان در احوال مختلف از خود سرمىدهد انگشت شمار است.
در كلام اين حيوان ذكر خداى سبحان، وحدانيت او، قدرت و علم و ربوبيتش و از معارف بشرى نيز مطالب بسيارى چون پادشاه سبا و تخت او و اين كه آن پادشاه زن بود و قوم او براى آفتاب سجده مىكردند، آمده است. بر هيچ دانشمندى كه در معانى تعمق دارد پوشيده نيست، وقوفى كه به اين همه مطلب عميق و معارف بسيارى كه هر يك داراى اصول ريشــهدار علمــى است، منوط به داشتن هزاران هزار معلومات ديگر است كه چنــد صــداى سـاده هدهد نمىتواند قالب آنها باشد.
هيچ دليلى نداريم، بر اين كه هر صدايى كه حيوان در نطق مخصوص به خودش از خود سرمىدهد، حس ما مىتواند آن را درك كرده و تميزش بدهد. اصولاً ساختمان گوش انسان طورى است، كه تنها صداهايى مخصوص و ناشى از ارتعاشات مادى مخصوص را مىشنود ـ ارتعاشى كه كمتر از 16 و بيشتر از 32 هزار در ثانيه نباشد ـ ولى معلومنيست آنچه ما از شنيدن آن عاجزهستيم، حسشنوايى سايرحيوانات نيز از شنيدن آن عاجز باشد.
دانشمندان به عجايبى از فهم دقيق و درك لطيف پارهاى حيوانات مانند، اسب و سگ و زنبــور و مــورچــه و غيــره بــرخــوردهانــد، كه نظيــر آنها را در اكثر افراد آدميان برنخــوردهاند.
پس از آنچه گــذشت روشــن شــد از ظــاهــر سيــاق برمىآيــد كـه براى مــرغــان منطقـى است، كه خــداى سبحـان علم آن را تنها به سليمان عليهالسلام داده بود.(1)
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّمواتُ السَّبْعُ وَ الاَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِه!»(44 / اسراء)
«همـه آسمـانهاى هفتگـانه و زميـن و مـوجـوداتى كه بين آنهاست، همه او را منـزه مىدارنـد، هيـچ مـوجـودى نيست مگر آن كه بـا حمـدش خـداونـد خـود را منـــزه
1) الميـــزان ج 30، ص 261
مـىدارد، ولــى شمــا تسبيــح آنهـا را نمـىفهميــد، كــه او همــواره حليـم و غفور اسـت.»
وقتى حقيقت كلام عبارت باشد از فهماندن و كشف اسرار باطن و اشاره و راهنمايى بــه نيـات و خـواستـههـاى خود، اين فهمـانـدن و كشف به هر طريقى كه صورت گيرد، كلام خـواهد بـود هــر چند كه با زبـان نبـاشد.
اين انسان است كه، براى نشان دادن منويات خود و اشاره بدانها راهى ندارد، كه از طريق تكوين انجامش دهد، مثلاً نيات و خواستههاى خود را در دل مقابل خلق كند لاجرم ناگزير است كه، براى اين كار الفاظ را استخدام نموده و به وسيله الفاظ كه عبارت است از صوتهايى كه هريك براى يك معنا قرار داده شده، مخاطب خود را به آنچه كه در دل دارد خبردار سازد. چهبسا پارهاى مقاصد خودرا از اشاره با دست و سر و يا غير آنچه بسا از نوشتن و نصب علامات نيز استفاده كند.
اگر بشر راه ديگرى جز استخدام الفاظ و اشاره و نصب علامات نداشته و به همين عادت كرده و تنها اينها را كلام مىداند، دليل نمىشود كه در واقع هم كلام همينها باشد، بلكه هر چيزى كه از معناى قصد شده ما پرده بردارد، قول و كلام خواهد بود و اگــر مـوجـودى قيـام وجـودش بر همين كشف بود همان قيام او قول و تكلّم است، هرچند به صـورت صـوت شنيـدنى و الـفـاظ گفتنــى نبــاشد.
ايــن مــوجــودات آسمــانى و زمينــى و خــود آسمــان و زمين همه به طور صريح از وحدانيت رب خود در ربوبيت كشف مىكند و او را از هر نقــص و شــىء منزه مىدارنـد، پس آسمــان و زميـن خـدا را تسبيح مىگويند.
اين عالم فىنفسه جز محض حاجت و صرف فقر و فاقه به خداى تعالى چيز ديگرى نيست و در ذات و صفات و احوالش و به تمام شراشر وجودش محتاج خداست و همين احتياج بهترين زبان گويايى است، كه از وجود «محتاج اللّه» خبر مىدهد و مىفهماند كه بــدون او خــودش مستقــلاً هيــچ نــدارد و آنــى منفـك از او و بىنيــاز از او نيسـت.
از كلام خداى تعالى فهميده مىشود كه، مسئله علم نيز در تمامى موجودات هست. چون چنين است، كه هيچ موجودى فاقد علم نيست لاجرم هيچ موجودى نيست، مگر آن كه وجود خود را درك مىكند (البته مرحلهاى از درك،) و مىخواهد با وجود خود احتياج و نقــص وجــودى خـود را كــه سراپايش را احــاطه كــرده اظهــار نمــايــد. پس هيچ موجودى نيست مگــر آن كــه درك مىكنــد، كــه ربــى غير از خداى تعالى ندارد و او پروردگار خود را تسبيح نموده از داشتن شريك و از داشتن هر عيبى منزه مىدارد.
تسبيحى كه آيه شريفه آن را براى تمامى موجودات اثبات مىكند، تسبيح به معناى حقيقى و قالى است، چيزى كه هست قالى بودن لازم نيست، حتما با الفاظ شنيدنى و قراردادى بوده باشد.(1)
1) الميـزان ج 25، ص 188
«يَوْمَ يَأْتِ لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِـه...!» (105 / هـود)
«هيــچ نفســى به كــلامــى تكلــم نمىكنــد، مگر به آن كلامى كه به اذن خدا همـــراه بــاشــــد... !»
تكلّـــم در قيــامـت بــه چــه معنـــاسـت ؟
تكلّمى كه در ميان ما مردم متداول است، عبارت است از استخدام صوتها و تركيب آن به نحوى از وضع و اعتبار، كه دلالت كند بر آن معانى كه در ضماير و دلها نهفته است و اين معنا را احتياج اجتماعى به تبادل اغراض و منويات متداول كرده، چون نه مىتواند از تفاهم افراد با يكديگر و تبادل اغراض صرفنظر كند و نه راهى غير استخدام اصوات به درون دلها داشته است.
سخن گفتن از اسباب و وسايل اجتماعى است، كه ما به وسيله آن به معانى و اغراض نهفته در دلها پى مىبريم. قوام آن و علّت پيدايشش اين بوده كه انسان از احاطه به آنچه كه در اذهان و دلهاست عاجز مانده و قطعا اگر حسى مىداشته كه به وسيله آن، معانى ذهنى يكديگر را درمىيافت، همانطور كه مثلاً چشم نورها و رنگها ، لامسه حرارت و برودت و نرمى و زبرى را درمىيابد، احتياجى به وضع واژهها و سپس تكلّم با آنها پيدا نمىكرد و آنچه امروز در ميان ما به نام كلمه و يا كلام ناميده مىشود وجود نمىيافت و همچنين اگر نوع بشر مانند ساير حيوانات مىتوانست بهطور انفـرادى زنـدگى
كنـد بـاز از تكلـم و سخـن گفتـن خبـرى نبود و نطق بشر باز نمىشد.
نشئه دنيا مثل اين كه از دو عالم غيب و شهود تشكيل شده، يعنى از محسوس و بيرون از حس تركيب شده و مردم احتياج مبرم دارند به اين كه ضماير يكديگر را كشف نموده و بدان اطلاع يابند. حال اگر عالمى را فرض كنيم به شهادت صرف باشد و در آن غيــب و نــامحســوس نبــاشــد. احتياج به تكلم و نطق پيدا نمىشود و اگر هم پارهاى از حالات آن عالم اطــلاق كــلام بكنيــم، مصــداق و معنــايش ظهــور پارهاى از ضمــايــر اشخـــاص است بـــراى يكــديگــر.
نشئهاى كه داراى چنين وضعى باشد همان نشئه قيامت است: «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ - روزى كــه ضمـايـر آشكارا مىشود!» (9 / طارق)
انسان وقتى درباره نفسانيات خود فكر مىكند، در نفس خود اسرارى نهانى مشاهده مىكند، بدون اين كه در اين مشاهده احتياج پيدا كند، به اين كه خودش به خود بگويد در درون دل مــن چه چيزهايــى است. چون باطــن هر كسى براى خــودش مشهود است نه غيب و در درك آن زبان و تكلم هيچ دخالتى ندارد، ولكن با اين كه دخالت ندارد مىبينيم، كه در حين تفكّر صورت كلامى را در دل تصوّر مىكنيم و در دل با خود حرف مىزنيم.
يكى از مشخصات روز قيامت انكشاف حقيقت اشياء و شهود شدن همه غيبهاست.
تكلّم در آن روز به طريق تكلم دنيوى نيست و هيچ انسانى داراى اختيار هم نيست تا بـه اختيــار خود تكلّــم كنــد، بلكـه آنجــا همــهچيــز به اذن خـدا و مشيت اوست.(1)
معناى آيه بالا اين است كه، هيچ نفسـى به كـلامى تكلـم نمىكند. مگر به آن كلامى كه به اذن خــدا همــراه بــاشــد نه مانند دنيا كه هر حرفى بخواهد بزند، چه خدا اجازه تشريعى (دينى) داده باشد و چه نـداده بـاشد.
و اين صفت را كه كسى تكلّم نمىكند، مگر به اذن او از خواص معرف روز قيامت شمرده و حال آن كه اختصاص به آن ندارد. هيچ نفسى از نفوس تكلم نمىكند و هيچ
1) الميـــــــــزان ج 21، ص 21
حادثى از حوادث در هيچ وقتى از اوقات اتفاق نمىافتد مگر به اذن او .
غالب معرفاتى كه خداوند در قرآن براى روز قيامت ذكر كرده، با اين كه در سياق اوصــاف خــاص بــه آن آورده مـعذلـك شامل غير آن هم مىشود.
ولكــــن دقــــت و تـــدبّـــر در امثــــــال آيـــــات زيــــــــر:
« تو از اين نشئــه در غفلــت بــودى مــا از ديــدگــانت پــرده برگرفتيم، در نتيجــه امـروز ديـدگـانت تيــزبيـن شــــده!» (22 / ق)
«...پــروردگــارا ديــديــم و شنيــديم پس مـــا را بــرگـردان، تا عمل صــالــح كنيم كه، ديگـــر يقيــن پيـــدا كــرديــم!» (12 / سجده)
كه حكايت كلام گنهكاران است، اين معنا را دست مىدهد، كه روز قيامت روزى است كه خداوند بندگان را جمع نموده، حجاب و پردهها را از جلو ديدگان و حواسشان برانداخته، در نتيجه حقايق تمام و كامل برايشان ظاهر مىگردد و آنچه در اين نشئه دنيــا بــر ايشــان مستـور و در پس پرده غيب بود، در آنجا برايشان مشهود مىشود.
در اين موقع است كه ديگر شك و ترديدى بر دلى راه نيافته و دلى را به وسوسه نمىاندازد و همه به معاينه درك مىكنند، كه خدا حق مبين است و مشاهده مىكنند كه تمــام قدرتهــا براى اوست و ملك و عصمــت و امر و قهر تنهــا مر او راست و شريكى براى او نيست.
و آن استقلالى كه در دنيا براى اسباب پنداشته مىشد، از بين رفته و روابط تأثيرى كه ميــان اشيــاء بــود زايــل مىگــردد. و ديگــر پــردهاى نخـواهـد مـانـد كه چيزى را از چيز ديگـرى محجـوب و پوشيــده بدارد و امر همهاش براى خداى واحد قهار است و جـز او مــالــك چيــزى نيســت.
خــداى تعــالى در مــواردى كــه روز قيــامـت را تـوصيــف مىكنـد، مىفـرمايد:
«روزى كه نهـانها آشكـار مىشود!» (9 / طارق)
«...چــه ظاهر سازيد آنچه در دلهايتان اســت و چــه پنهــان بــداريــد خــدا با آن شما را محـاسبه مىكند... !» (284 / بقره)
با اين كلمــات خود روشــن مىكنــد، كه حســاب در روز قيــامت به آن صفات و نيات و احوال خوب و بدى است كه در دلهاست، نه به ظاهر اعمــال كه در اين نشئه يعنى در دنيا كاشفآن احوال است.
پس آنچه از احوال قلب و زواياى دل در دنيا مستور و پنهان بوده در آخرت عريان جلــوهگــر مىشــود و آنچـه كـه امروز غيب است، در آن روز شهادت خواهد
«يـا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُــوا كُتِبَ عَلَيْكُــمُ الصِّيامُ... لَعَلَّكُــمْ تَتَّقُونَ!»
«اى افرادى كه ايمان آوردهايد، روزه بر شما نوشته شد، همانگونه كه بر كسانى كه قبل از شما بودند، نوشته شده، تا پرهيزكار شويد!» (183 / بقره)
تعاليم عاليه اسلام و قرآن چنين افاده مىكند كه ساحت قدس پروردگار منزهتر از اين است كه احتياج به چيزى داشته باشد يا آزار و تأثرى در حقش تصور شود، و بالاخره از هرگونه عيب و نقص و نياز و حاجتى مبرى است، پس عبادات هر اثرى را داشته باشد تنها متوجه بنده خواهد شد نه خدا.
گناهان نيز چنين است. قرآن مىفرمايد: «اِنْ اَحْسَنْتُمْ اَحْسَنْتُمْ لاَنْفُسِكُمْ وَ اِنْ اَسَأْتُمْ فَلَها - اگر نيكى كرديد به خود نيكى كردهايد و اگر بدى كنيد باز به خود بدى كردهايد!» (7/اسرا) پس آثــار اطاعت و معصيت عايد خود انسان مىشود كه كارى جز نياز و تهى دستى ندارد.
قرآن كريم در مورد روزه مىفرمايد: «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ!» يعنى تشريع اين حكم براى اين است كه شما پرهيزكار شويد نه اينكه پروردگار به روزه گرفتن شما نيازمند باشد.
اما اينكه از روزه اميد يافتن تقوى مىتوان داشت جاى شك نيست، چه هر انسانى اين مطلب را از فطرت خود مىيابد كه اگر كسى بخواهد با عالم طهارت و قدس ارتباط پيدا كند و به مرتبه كمال و روحانيت برسد و درجات ارتقاء معنوى را بهپيمايد اول چيزى كه بر او لازم است اين است كه از بى بندوبارى و شهوترانى بپرهيزد و جلو نفس سركش را گرفته و نگذارد در زمين طبع و طبيعت افسار گسيخته بهر سو كه مىخواهد بــرود و در هرجا كه مىخواهد بماند و از دلبستگى و فرورفتن در مظاهر
حيات مادى خــود را منـزه كــن و خلاصه از هرچيــز كه او را از خــدا بــازمىدارد دورى گزينــد.
اين تقوى از راه خوددارى از شهوات و دورى از هواهاى نفسانى دست مىدهد، و آنچه با حال عموم مردم مناسب است اين است كه در امور مورد نياز همگان مانند خوردن و آشاميدن و تمايل جنسى از شهوتهاى مشروع هم خوددارى كنند تا به واسطه اين تمرين، اراده آنها تقويت شده و بتوانند از شهوتهاى نامشروع نيز خوددارى نمايند و به سوى پروردگار تقرب بجويند زيرا كسى كه در امور مشروع و مباح دعــوت خــدا را اجابت كرد در امور غيرمشروع و حرام بهتر اطاعت و فـرمانبــردارى مىكند.(1)
«ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ!»
«(اينگونــه است مناسك حــج) و هركس شعائــر الهى را بــزرگ دارد، ايــن كــار نشـانــه تقــواى دلهــا اســـت !» (32 / حـــج)
حقيقــت تقوا، و احتــراز از غضب الهــى، و تورع از محارم او، امرى است معنوى، كه قائــم اســت به دلها.
منظور از قلب و دل، نفوس است. پس تقوا قائم به اعمال كه عبارت است از حركات بدنى، نيست. چون حركات در اطاعت و معصيت مشترك است. مثلاً دست زدن و لمسكردن بدن جنس مخالف، در نكاح و زنا يكى است. يا بى جان كردن انسان در جنايت و در قصاص يكى است و يا نماز براى خدا و براى ريا و امثال اينها از نظر اسكلت ظاهرى يكى است.
پس اگر يكى حلال و ديگرى حرام، يكى زشت و ديگرى معروف است، به خاطر همان امر معنوى درونى و تقواى قلبى است، نه خود عمل، و نه عناوينى كه از افعال انتزاع مىشود مانند احسان و اطاعت و غيره.(2)
«... فِى الاْخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رِضْـوانٌ وَ مَا الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلاّ مَتـاعُ الْغُروُرِ!»
«بدانيد زندگى دنيا، تنها بازى و سرگرمى و تجمل پرستى و تفاخر در ميان شما و افزونطلبى در اموال و فرزندان است، مانند بارانى كه محصولش كشاورزان را در
شگفتى فرومىبرد، سپس خشك مىشود، به گونهاى كه آن را زرد رنگ مىبينـى ،سپس تبديـل به كاه مىشود و در آخرت ، يا عذابشديد است يا مغفرت و رضاى الهــى و ( به هر حال ) زندگــى دنيا چيزى جز متـاع غرور نيست.» (20 / حديد)
ـ در دنياى ديگر عذابى سخت هست با مغفرت و خشنودى خدا، و زندگى اين دنيا بجز كالائى فريبنده نيست.
تقواى دينى به يكى از سه امر دست مىدهد و به عبارت ديگر خداى تعالى به يكى از سه وجــه عبادت مىشود:
ترس ـ اميــد ـ عشـــق
شخص با ايمان بايد به حقيقت دنيا توجه داشته باشد و بداند كه دنيا مانند سراب است كه تشنه وقتى نزديكتر شود چيزى نمىبيند، بنابراين، بايد هدف خود را دنيا قرار ندهد و بداند كه در وراى اين دنيا جهان ديگرى است كه در آنجا به نتيجه اعمال خود مىرسد. حال يا آن نتيجه، عذابى است شديد در برابر كارهاى زشت او، و يا مغفرتى است از خدا در قبال كارهاى نيك او.
پس بايد از آن عذاب بترسد و به آن مغفرت اميد داشته باشد. ولى اگر عالىتر از اين فكر كند هدف خود را خوشنودى خدا قرار مىدهد نه به خاطر نجات از عذاب و رسيدن بـه ثواب، عمل كند.
ضمانــت اجرائى ناشـى از ترس
بعضى از مردم كه اتفاقا اكثريت را هم دارا هستند مسأله ترس از عذاب بر دلهايشان چيره گشته و از انحراف و گناه و عصيان بازشان مىدارد. هرچه بيشتر به تهديــد و وعيدهاى الهى برمىخورنــد بيشتر مىترسنــد و در نتيجه به عبادت و اطاعت مىپردازند.
ضمانــت اجرائى ناشــى از اميـد
بعضى ديگر از مردم اميد و طمعشان غلبه دارد و هرچه به وعدههاى الهى و ثوابها و درجاتى كه خداوند نويد داده برمىخورند اميدشان بيشتر شده و به خاطر رسيدن به نعمتها و كرامتها و حسن عاقبتى كه خداوند به مردم باايمان و عمل صالح وعده داده بيشتر به تقوى و التزام اعمال صالح مىپردازند، باشد كه بدينوسيله به مغفرت و بهشت خدائى نايل شوند.
ضمانت اجرائى ناشى از شناخت واقعى خدا
دسته سوم طبقه علماى باللّه هستند. هدفشان عالىتر از دو طبقه قبلى است. اينان خــدا را نه از ترس عبــادت مىكنند و نه از طمــع به ثواب، بلكه او را عبادت
مىكنند براى اينكه سزاوار عبادت است. فهميدهاند كه خداونــد، پروردگار و مالك خود ايشان و اراده و رضاى ايشان و مالك هر چيزى غير ايشان است. اوست كه به تنهائى تمامى امــور را تدبيـر مىكنــد.
خدا را اينچنين شناختند و خود را هم فقط بنده ديدند. از آنچه كه مىكند و آنچه كه نمىكندجز وجهخدا و توجهاو چيزى ديگر در نظر نداشتند و طمعنمىدارد. نه التفاتى به عذاب دارد تا از ترس آن به وظيفه خود قيام كند، و نه توجهى به ثواب دارد تا اميدوار شود ـ گو اينكه از عذاب خدا ترسنده و به ثواب او اميدوار است، ولكن محركش براى عبادت و اطاعت خوف و رجاءنيست.
اين طريقــه، طريقه محبــت است كه قلب را از هر تعلقى جز تعلق خدا پاك مىكند. قلب را منحصرا متعلق به خدا و هرچه كه منسوب به خداســت، از ديــن و آورنــده دين و ولــىّ در دين و هرچه برگشتش به خــدا باشد مىســازد، زيرا محبت به هر چيز محبــت بـه آثــار آن نيــز هســت.(1)
«...وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ تَوّابٌ رَحيمٌ !»
«...تقواى الهـى پيشه كنيد كه خداوند توبه پذير و مهربان است!» (12 / حجرات)
در آيه فــوق اگر مراد از «تقوا» اجتناب از گناهانى باشد كه قبلاً مرتكب شده بودند، و بعد از نـزول اين دستور از آن توبــه كنند، آن وقــت معناى «اِنَّ اللّــهَ تَوّابٌ رَحيمٌ» اين مىشــود كه خــدا بسيــار پذيـراى توبــه اســت، و نسبــت به بندگــان تائــب كه به وى پناهنــده مىشونــد مهــربـــان اسـت.
اما اگر مراد به «تقوى» اجتناب از مطلق گناهان باشد هرچند كه تاكنون مرتكب آن نشده باشند، آن وقت مراد به جمله «اِنَّ اللّهَ تَوّابٌ رَحيمٌ» اين مىشود كه خدا بسيار به بندگان باتقوايش مراجعه نموده و درصدد هدايت بيشتر آنان برمىآيد و هر لحظه با فراهم كردن اسباب، آنان را از اينكه در مهلكههاى شقاوت قرار گيرند، حفظ مىكند، و نسبت به ايشان مهربان است.
خدا دو جور توبه دارد ـ يك توبه خدا قبل از توبه بنده است، و آن به اين است كه به بنده خود رجوع نموده و او را موفق به توبه مىنمايد: « ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا»(118/توبه) و يك توبه ديگرش بعد از توبه بنده است، يعنى وقتى بندهاش توبه
1) الميـــــــــزان، ج: 21، ص: 253
كرد، دوباره به او رجوع مىكند، تا او را بيامرزد و توبهاش را بپذيرد «فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِه وَ اَصْلَحَ فَاِنَّ اللّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ ـ پس هركس بعد از ظلم و گناهش توبه كند و خود را اصلاح نمايد خدا هم به او برمىگردد، و توبهاش را مىپذيرد.» (39 / مائده)(1)
« فَاتَّقُوااللّهَ مَااسْتَطَعْتُمْ...!»
« بنابراين تا آنجا كه در توان داريـد ، تقواى الهى را پيشه كنيد...!» (16 / تغابن)
ـ بــه مقــدار استطــاعتتــان از خــدا بتــرسيــد، و ذرّهاى از آن مقــدار را از تقــوى و تـرس خــدا كوتــاه نيائيـد.
ايــن آيه همان مطلبــى را مىرساند كه آيــه شريفه: «...اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ...!» (102 / آلعمران) در مقام افاده آن است، نه اينكه بخواهد بفرمايد هرچه توانستيد رعايت تقوى را بكنيد و هر مقدار كه نتوانستيد تقوى را رها كنيد.
ميان آيه موردبحث با آيه فوق الذكر هيچ منافاتى نيست، اختلافى كه بين آن دو وجــود دارد چيــزى نظير اختــلاف به مقدار و كيفيــت اســـت.
در جمله اولى دستور مىدهد تقواى شما همه مواردى را كه در سعه و قدرت شماســت فرابگيرد. و در آيه دومــى دستور مىدهد تقواى شما در همه موارد متصف بــه حقيقت باشــد، و تقــواى صــورى و ظاهــرى نباشـد.
اولــى راجع به كميّــت و مقدار تقواســت. دومى مربــوط به كيفيــت آن اســت.
«وَ قيلَ لِلَّذينَ اتَّقَوْا ماذا اَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا خَيْرا...!»
«و هنگامى كه به پرهيـزكاران گفته مىشــود پروردگار شما چه نازل كرده است ؟ مىگفتنــد : خيـر ( و سعـــادت )...!» (30 / نحل)(2)
«وَ قيلَ لِلَّذينَ اتَّقَوْا ماذا اَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا خَيْرا...!»
«و هنگامى كه به پرهيزكاران گفته مىشود پروردگار شما چه نازل كرده است ؟ مىگفتنــد :
خيــر ( و سعــادت )...!» (30 / نحل)
ـ به متقين از مردم باايمان گفته مىشود: خدا پروردگارتان چه نازل كرده؟ و آنچه نــازل كـــــرده بـــود چگـــــونــــــه بـــــــود؟
گفتند: خير بود!
زيرا مردمى را كه احسان مىكنند در اين دنيا پاداشى نيك است، و در آخرت پاداش بهتــــرى اســــت.
آنگـاه در آخــرت آنان را مىستايــد تا كلام را تأكيــد كرده باشــد و مىفرمايــد:
آنگــاه تــوضيـــــح مجـــدد مـــــىدهــــد كــــــه:
ـ خانه ايشان جنات عدنى است كه در آن درمىآيند، از دامنه آن نهرها روان است و در آنجا هرچــه را بخواهنــد در اختيــار دارند.
و خــدا ايــنچنيـــن متقيــن را پـــــاداش مـــىدهــد.
«اَلَّذينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبينَ...!» (32 / نحل)
معنــاى طيب بودن متقيـن در حال توفــى و مــرگ، خلوص آنان از خبث ظلم است.
مىفرمـــايـــد:
ـ متقين كسانى هستند كه ملائكه آنان را قبض روح مىكنند در حالى كه از خبث ظلــم ـ شرك و معاصــى ـ عاريند. و به ايشــان مىگوينــد: سلامٌ عليكم ـ كه تأمين قولى آنان است.
به ايشان ـ به جنت درآئيد، به پاداش آنچه مىكرديد. و به اين سخن ايشان را به ســوى بهشت راهنمائى مىكنند.
مردم باتقوا به خاطر احسانى كه مىكنند، و به دستورات قرآن عمل مىنمايند، و مجتمع صالحى را تشكيل مىدهند كه حاكم در آن عدل و احسان و زندگى پاكيزه است، زندگىاى كه براساس رشد و سعادت استوار است و در نتيجه خودشان هم از دنياى خوشى برخـــوردار مىشونـــد.
و زندگى آخرت براى چنين مردمى از دنيايشان بهتر است و خوشى آن زوالناپذير است.(1)
1) الميــــــزان، ج: 24، ص: 83
«اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَـوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ!»
«خداوند كسى است كه هيچ معبودى جُز او نيست و مؤمنان بايد فقط بر او توكل كننـــد!» (13 / تغابـن)
«توكّل» به معناى آن است كه انسان شخص غيرخودش را قائم مقام خود كند، تا او امور انسان را اداره نمايد، و لازمه اين وكيلگيرى اين است كه اراده وكيل قائم مقام اراده موكل، و فعل او فعل اين باشد.
اين بهوجهى با معناى اطاعت منطبق مىشود چون مطيع هم اراده و عمل خود را تابع اراده و عمل مطاع مىداند.
اطاعت بنده از پروردگار خود اين است كه اراده خود را تابع اراده پروردگارش كند، و عملى هم كه مىكند همين جنبه را داشته باشد، و به عبارتى ديگر بنده اراده خود را و آنچــه را كه متعلق اراده اوســت همه را فداى اراده و عمــل پروردگارش نموده، و چنيــن ايثارى در راه او بكنـد.
پس اطاعت خداى تعالى در آنچه براى بندگانش تشريع كرده، و در متعلقات آن، خــود نوعى توكل بر خداســت، و چون اطاعــت خدا براى هر خداشناس و مؤمن به خدا واجــب است، پس توكل بر او نيز بر مؤمنيــن لازم است، و مؤمنيــن بايد بر او توكل كنند، و هم اطاعــت او را گردن نهنــد، و اما كسى كه او را نمىشناسد، و به او ايمـان ندارد، اطاعت هم ندارد.
از آنچه گذشــت روشن شد كه ايمــان و عمل صالـح نوعى از توكل بر
خداست.(1)
«...وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَــى اللّهِ فَهُـوَ حَسْبُـهُ...!»
«...و هر كس بر خداونــد توكّل كنــد، كفايــت امرش را مىكنـد...!» (3 / طلاق)
ـ كسى كه بر خدا توكّل كند خدا همه كارهاش مىشود كه خدا به كار خود مىرسد و خدا براى هر چيزى اندازهاى قرار داده است.
كسىكه بر خدا توكّلكند، از نفس و هواهاى آن و فرمانهائى كه مىدهد خود را كنار بكشد و اراده خداى سبحان را بر اراده خود مقدم بدارد و عملى را كه خدا از او مىخواهد بر عملى كه خودش دوست دارد ترجيح بدهد، و به عبارتى ديگر به دين خدا متدين شود، و به احكام او عمل كند.
ـ «فَهُـــوَ حَسْبُـــهُ !»
چنين كسى خدا كافى و كفيل او خواهد بود، و آن وقت آنچه را كه او آرزو كند، خداى تعالى هم همان را برايش مىخواهد، البته آنچه را كه او به مقتضاى فطرتش مايه خوشــى زندگى و سعادت خود تشخيص مىدهد، نه آنچه را كه واهمه كاذبش سعادت و خوشـــى مىدانـــد.
به حكم «وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ...!» (3 / طلاق) از جائى كه او احتمالش را هم ندهد رزق مادى و معنوىاش را فراهم مىكند. رزق مادىاش را بدون پيش بينى خود او مىرساند، براى اينكه او قبل از رسيدن به چنين توكلى رزق خود را حاصل دسترنج خود و اثر اسبابهاى ظاهرى مىدانست، همان اسبابى كه دل به آن بسته بود، و از آن اسباب هم كه بسيار زيادند جز به اندكى اطلاع نداشت، لكن خداى سبحان از همه اسبابها خبر دارد و اوست كه اسباب و مسببات را پشت سرهم مىچيند، هرطور كه بخواهد نظام مىبخشد، و به هريك از آن اسباب بخواهد اجازه تأثير مىدهد تأثيرى كه خود بنده چنان تأثيرى براي آن سراغ نداشته است.
از لحاظ رزق معنوى ـ كه رزق واقعى همانست، چون مايه حيات جان آدمى است و رزقــى است فناناپذيــر ـ آن را نيز بدون پيش بينى خود او مىرساند، دليلش اين است كه انسـان نه از چنين رزقــى آگهى دارد، و نه مىدانــد كه از چه راهــى بوى مىرســد.
1) الميزان، ج: 38، ص: 260
خداى سبحان كه ولى و عهدهدار سرپرستى بنده متوكل خويش است، و او را از پرتگاه هلاكت بيرون مىكشد و از طريقى كه خود او پيشبينى آن را نمىكند، روزى مىدهد. البته وقتى بنده بر خدا توكل كرده و همه امور خود را به او واگذار مىكند، هيچچيز از كمال و از نعمتهائى را كه قدرت بدست آوردن آن را در خود مىبيند از دست نمىدهد و آنچه را كه اميدوار بود به وسيله سعى و كوشش خود به دست آورد همــان را خداى تعالى برايش فراهــم مىكند، براى اينكه او به وى توكل كرده و خدا همه كاره او مىشود، و هيچ سبب ظاهــرى اينطور نيست، براى اينكه هر سببى را كه در نظر بگيرى يكبار كارگر مىافتد و بار ديگــر نمىافتد، ولى خداى تعالى اينطور نيست او به كار خود مىرسد «...اِنَّ اللّهَ بالِــغُ اَمْرِهِ...!» (3 / طلاق) و تمامى امور در حيطه قدرت خداىتعالى است.
ـ «...قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَىْءٍ قَدْرا !» (3 / طلاق).
حــدود و اندازه هر موجــودى را خداى تعالــى معين مىكند. بنده متوكل نيز از تحــت قدرت خــداى خـارج نيست، پس اندازهها و حــدود او نيــز بدست خداســت.(1)
«...فَــاللّــهُ خَيْــرٌ حافِظــا وَ هُــوَ اَرْحَــمُ الرّاحِميــــنَ !»
«خداوندبهترين حافظ و اَرْحَمُالرّاحِمين است !» (64/يوسف)
ـ حفاظت كردن خــدا بهتر است، و او از همه رحيمان رحيمتر است!
يعقوب عليهالسلام با آيه فوق پسرانش مىفهماند كه وقتى اطمينان به آنها در خصوص پسرش لغو بيهوده است، و هيچ لغو و بيهوده است، و هيچ اثر و خاصيتى ندارد، پس بهترين اطمينان و اتكال، تنها آن اطمينان و توكلى است كه به خداى سبحان و به حفظ او باشد. و خلاصه وقتى امر مردد باشد ميان توكل به خدا و تفويض به او، و ميان اطمينان و اعتماد به غيــر او، وثوق به خداى تعالـى بهتر و بلكه متعين است.
غير خداى تعالى چه بسا در امرى مورداطمينان قرار بگيرد، و يا در امانتى امين پنداشته شود، ولى او كمترين رحمى به صاحب پندار نكرده و امانتش را ضايع كند، به خلاف خداى سبحان كه او ارحم الراحمين است، و در جائى كه بايد رحم كند از رحمتش دريــغ نمىورزد. او عاجــز و ضعيف را كه امر خــود تفويض به او نمــوده و بر او
1) الميزان، ج: 38، ص: 276
توكــل جستــه ترحــم مىكنــد، و كســى كــه بـر خـدا توكل كند خــدا او را بس است.
مقصود يعقوب عليهالسلام از اعتماد به خدا به اين معنا بوده كه لزوم اختيار اطمينان و اعتماد به خدا، بر اعتماد به غير او از اين جهت است كه خداى تعالى متصف به صفات كريمهاى است كه به خاطر وجود آنها يقين و اطمينان حاصل مىشود كه چنين خدائى بندگان متوكل را فريب نمىدهد، و كسانى را كه امور خود را تفويض به او كردهاند خدعه نمىكند، چه او رئوف به بندگان خويش، و غفور و ودود و كريم و حكيم و عليم، و بهعبارت جامعتر ارحم الراحمين است!(1)
«...وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ...!»
«...و هر كس بر خداونـد توكل كنـد، كفايــت امــرش را مىكنـــد!» (3 / طلاق)
خداى سبحان كه ولى و عهدهدار سرپرستى بنده متوكل خويش است، او را از پرتگاه هلاكت بيرون مىكشد، و از طريقى كه خود او پيشبينى آن را نمىكند، روزى مىدهــد، و چنين بندهاى به خاطر اينكه به خداى تعالى توكل كرده، و همه امور خود را به او واگذار نموده، هيــچ چيز از كمــال و از نعمتهائى را قدرت به دست آوردن آن را در خود مىبينــد از دست نمىدهد، خلاصه آنچــه را كه اميــدوار بــود به وسيله سعى و كوشش خود به دســت آورد همان را خــداى تعالــى برايش فراهم مىكند، براى اينكه او به وى توكل كرد، و كسى كه بر خدا توكل كنــد، خدا همه كاره او مىشود، و هيچ سبــب از اسباب ظاهــرى اينطــور نيست.
چنين مقامى تنها نصيب صالحين از اولياء اين امت مىشود، و اما افراد پائينتر يعنى افراد متوسط از اهل تقوى كه درجات پائينترى از حيث معرفت و عمل دارند، از موهبت ولايت خدايى هم آن مقدارى برخوردارند كه با اخلاص ايمان و اعمال صالحشان مطابقت دارد، و چنان نيست كه هيچ بهرهاى از اين موهبت نداشته باشند. چگونه محروم باشند با اينكه خداى عزوجلّ فرموده:
«وَاللّهُ وَلِىُالْمُؤْمِنيـنَ !» (68 / آل عمران)، «وَاللّهُ وَلِىُالْمُتَّقينَ !» (19 / جاثيه).
همينكه به دين حق متدين هستند، و اين سنت حيات را پذيرفته، ورود و خروجشان در امور ناشى از اراده خداى تعالى است، خود تقوى اللّه و توكل بر اوست،
1) الميــــــــــــزان، ج: 22، ص: 56
براى اينكه اينگونه افراد مؤمن و متقى اراده خداى تعالى را در جاى اراده خودشان قرار دادهاند، در نتيجه به همان مقدار از سعادت زندگى برخوردار مىشوند، و خداى تعالى برايشان از هر ناملايمى مخرجى قرار مىدهد، و از جائى كه خود آنان به فكرشان نرسد روزىشان مىدهد، و پروردگارشان كافى ايشان است، و او به كار خود مىرسد، و اراده خــود را به كرسى مىنشانــد، و چگونه چنيــن نباشد با اينكــه اوست كه براى هر چيزى قـدرى و مقدرى معين كرده است.
و اين مؤمنين از محروميت از سعادت هم آن مقدار سهم دارند كه شرك در ايمان و عملشان رخنه كرده باشد، و رخنه هم مىكند، چون غير از صالحان از اولياءاللّه، آنها كه از رتبه پائينترند از شرك خالى نيستند.
پس مؤمن به هيچ درجه از درجات ولايت اللّه بالا نمىرود، مگر با توبه از شرك خفى كه هر مرحله از آن پائينتر از درجه ولايت آن مرحله است.
( آيــه موردبحث از آيات برجستــه قــرآن اســت.)(1)
«وَ قـالَ مُوسى يا قَـوْمِ اِنْ كُنْتُمْ ءَامَنْتُمْ بِاللّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوآا اِنْ كُنْتُمْ مُسْلِمينَ!»
«موســى گفت : اى قــوم من ، اگر شما ايمــان به خــدا آوردهايد، بر او توكل كنيــد ، اگر تسليــم فرمــان او هستيـــد!»(84 / يــونس)
ـ اى قوم! اگر شما ايمان به خدا آوردهايد (كه ايمان آوردهايد!) و اگر در برابر او تسليم هستيد (كه بايد چنين باشيد!) پس بر خدا توكل كنيد!
ايمان به خدا اين فايده را براى مؤمن دارد كه او را ولو بهطور اجمال به مقام پروردگار خويش آشنا مىكند و مؤمن مىداند كه خدا سببى است فوق همه اسباب، و همــه اسباب به او منتهى مىشود و تنها اوست كه سررشته دارد و مدبر همه چيز است.
ايمــان، با اين حقايقى كه به مؤمــن مىآموزد او را فرامىخواند كه كار خود را تسليــم خدا كنــد و از اعتمــاد بر ظاهر اسبــاب كه مىتوان آنهــا را به عنــوان سبــب به كــار انداخــت اجتنــاب ورزد كه چنيــن اعتمــادى ناشى از جهــل اســـت.
لازمه اين حالــت اين است كه شخص همه كارش را به خــدا ارجاع كنــد و بر او توكل نمايد.
1) الميــــــــــــــــزان، ج: 38، ص: 278
در اين آيه موسى عليهالسلام مردم را امر كرده است كه بر خدا توكل كنند ولى امر را ابتدا مشروط به ايمــان كرده و آنگاه كــلام را با شرط ديگــرى كه اسلام است به پايان بـرده است.
آيه دو شرط را جداى از هم ذكر كرده و شايد علت اينكه هر دو شرط را با هم ذكر نكرده اين است كه دو شرط برحسب حالى كه آن موقع مردم داشتهاند، با هم فرق داشته، زيرا ايمان مردم واقعيت داشت و محرز بود ولى اسلام، يكى از شرايط كمال ايمان است و به هيچ وجه لازم و ضرورى نيست كه هر مؤمنى مسلمان باشد، بلكه آنچه بهتر است اين است كه مؤمن، ايمان خود را با اسلام تكميل كند.(1)
«... فَسَتَذْكُرُونَ مـا اَقُولُ لَكُـمْ وَ اُفَـوِّضُ اَمْـرى اِلَـى اللّهِ اِنَاللّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ!» (44 / مؤمن)
«... و بـه زودى آن چـه را مىگـويـم به خـاطـر خواهيد آورد ، من كار خود را به خداوند يكتـا واگـذار مــىكنـم كه او نسبـت به بندگانش بيناست !»
-و مــن امــر خــــود را بــه خــدا تفـــويــض مىكنــــم...!
تفويض امر به خدا، برگرداندن و واگذارى امر است به او، در نتيجه تفويض با توكل و تسليم قريب المعنا مىشود، چيزى كه هست اعتبارها مختلف است.
اگر آن را تفويض مىگويند، به اين اعتبار است كه بنده خدا آنچه را كه به ظاهر منسوب به خودش است، به خدا برمىگرداند، و حال عبد در چنين وضعى حال كسى است كه بركنار باشد و هيچ امرى راجع به او نباشد، و اگر توكلش مىخوانند به اين اعتبار است، كه بنده خدا پروردگار خود را وكيل خود مىگيرد، تا هر تصرفى را كه خواست در امور او بكند، و اگر تسليمش مىنامند، به اين اعتبار است كه بنده خدا رام و منقاد محض است، در برابر هر ارادهاى كه خداى سبحان دربارهاش بكند، و هركارى كه از او بخواهد، بدون اينكه هيچ امرى را به خود نسبت دهد، اطاعت مىكند، پس تفويض و توكل و تسليم مقامات سهگانهاى هستند، از مراحل عبوديت، از همه پائينتر و سطحىتر توكل است و ازآن باريكتر و بالاتر تفويض، و از آنهم دقيقتر و مهمتر تسليم است.(2)
«اِذْ هَمَّتْ طآئِفَتانِ مِنْكُمْ اَنْ تَفْشَلا... !»
«( و بـه يــادآور ) زمانــى را كه دو طايفـه از شمــا تصميم گرفتنــد سستــى نشــان دهند...!» (122 / آلعمــران)
ـ و آن دو دسته در اثر ترس به فكر آن افتادند كه سستى از خود نشان دهند با اينكه خدا يار آنهاست، و سزاوار نيست كه شخص مؤمن با آنكه مىداند خدا يار و ياور اوست ترسيده و ضعف و زبونى به خود راه دهد. و اين وظيفه مؤمنين است كه امر خود را به خدا واگذار نموده و به او توكّل كنند. و كسى كه به خدا توكّل كرد خدا هم نگهدار او خواهد بود.
«وَ لَقَــــدْ نَصَــرَكُــمُ اللّــهُ بِبَــدْرٍ وَ اَنْتُــــمْ اَذِلَّـــــةٌ... !» (123 / آلعمران)
خداوند اين آيه را به عنوان شاهد و نمونه ذكر فرموده تا عتاب و سرزنش خود را نسبت به مؤمنين با نشان دادن موردى كه آنها را در عين ضعف و زبونى يارى كرده است تشديد نمايد. مقصود آيه چنين است: «سزاوار نبود كه از شما مظاهر ضعف و سستى نمودار شود و حال آنكه خداوند شما را در جنگ بدر در عين اينكه ذليل بوديد يارى فرمود!»
خداوند در اين آيه شريفه نصرتى را كه در جنگ بدر نسبت به مؤمنين فرموده ذكر كرده و سپس آن را در مقابل ترس و ضعف كنونىشان قرار داده است. و بديهى است كه هركس عزّت و عظمتى بهدست آورد مولود مدد و يارى الهى است. بشر با صرفنظر از يارى پروردگار جز فقر و ذلت سرمايه ديگرى ندارد. بنابراين مؤمنين هم با قطع نظر از عنايات الهى مردمى ضعيف و ذليل مىباشند. عزّتى را كه مؤمنين دارا مىباشد در اثر مدد و يارى الهى است.(1)
«قُلْ لَنْ يُصيبَنآ اِلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَوْلينا وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ!»
«بگو هيچ حادثهاى براىما رخ نمىدهد مگر آنچه خداوند براىما نوشته است، او مولى ( و سرپرست ) ما اســت و مؤمنان تنها بر خـدا توكل مىكنند!» (51 / توبه)
حاصل اين آيه اين است كه ـ ولايت و اختيار امور ما تنها و تنها بهدست
1) الميـزان، ج: 7، ص: 8
خداست. اين انحصار از عبارت «هُوَ مَوْلينا !» استفاده مىشود.
حقيقت ولايت تنها از آن خداســت. خداى تعالى سرنوشــت حتمى از خير و شر براى همــه تعيين نموده، و با اينكه مىدانيم قبل از ما سرنوشــت ما معلوم و معين شده، چرا اوامــر او را امتثال ننمــوده و در احياى امـر او و جهاد در راه او سعى نكنيم.
حال خداى تعالــى هم مشيت خود را اجرا مىكند و ما را پيروز مىگرداند و يا شكست مىدهد به عالــم ما مربوط نيســت، زيرا وظيفه بنده، بندگى كردن و ترك تدبير و امتثال امر مولاســت، كه خلاصه همــه توكــل است.
-«وَ عَلَــى اللّــــهِ فَلْيَتَــــوَكَّــلِ الْمُــؤْمِنُـــــونَ !»
اين جمله نشان مىدهد چون ولايت و اختيار ما با خداست و ما به او ايمان داريم لازمه اين ايمان اين است كه بر او توكل كرده و امر خود را به او واگذار كنيم بدون اينكه در دل، حسنه و موفقيت در جنگ را از مصيبت و شكست خوردن، ترجيح داده و آن را اختيار نمائيم.
بنابراين اگر خداونــد حسنه را روزى ما كــرد منتى بر ما نهــاده، و اگــر مصيبت را اختيار كرد مشيــت و اختيارش بدان تعلــق گرفته، و ملامت و سرزنشى بر ما نيست، و ما خــود هيــچ ناراحــت و اندوهگيــن نمىشويـــم.
چگونه غير اين باشيم در حالى كه خداوند فرموده:
ـ هيچ مصيبتى به زميــن يا به نفوس شمــا نرسد مگر پيش از آنكه خلقش كنيم در نامـهاى بوده...! (22/ حديد)
ـ هيچ مصيبتى نمىرسد مگر به اذن خدا، و كسى كه به خدا ايمان آورد خدا دلش را هدايــت مىكنـد! (11/ تغابن)
ـ ... اين بدان جهــت است كه خدا صاحـب اختيار كسانى است كه ايمان آوردهاند !
(11/ محمد)
ـ « وَاللّهُ وَلِــىُالْمُؤْمِنيـنَ !» (68 / آل عمران)
ـ « فَاللّهُ هُوَ الْوَلِىُّ !» (9/ شوري)
آيات فوق همه متضمن اصول اين حقيقتند كه، حقيقت ولايت از آن خداى سبحان است و احدى غيرخدا هيچگونه ولايت و اختيارى ندارد.
اگر انسان براستى به اين حقيقت ايمان داشته و مقام پروردگار خود را بشناسد قهرا به پروردگار خود توكل مىجويد، و حقيقت مشيت و اختيار را به او واگذار مىكند، و ديگر به رسيدن به حسنه خوشحال و در برابر مصيبت اندوهناك نمىگردد. و همچنين
نسبت به آنچه كه به دشمن انسان مىرسد نبايد خوشحال و بدحال گردد. اين از نادانى و جهــل به مقام پروردگــار است زيرا دشمــن هم از خود اختيارى ندارد.(1)
«...وَاتَّقُوا اللّهَ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ !»
«... از خدا بپرهيزيد و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكّل (و تكيه) كنند!» (11/مائده)
در اين آيه كه خداوند متعال به تقوى و توكل بر خدا امر نموده، منظور حقيقى نهى شديد از ترك تقوى و توكّل بر خداست.
منظور از توكل در اينجا، هم در كارهاى زندگى تكوين و هم در امور دينى، و يا تنها مربــوط به امور دينى اســت، بدين معنــى كه خداونــد مؤمنيــن را فرمان مىدهد خدا و پيامبــرش را در احكام دينىاش و تمام آنچه را كه پيامبر آورده و شــرح داده اطاعت نموده و كار دين و قوانيــن الهى را به خدايشــان واگذار نمــوده و از دخالتهاى مستقلانه خود و تصرفــات نابجا در قوانيــن دينى كه خــدا به ايشان سپرده است بپرهيزند، و چنانكــه فرمان مىدهد كه در سلسله علل و معلولات تكوينى، خدا را اطاعت كرده و به آن روش عمـل نموده و هرچيزى را در زندگى از راهش بجويند.
البته اعتماد به اين اسباب ظاهرى نداشته و استقلال و «ربوبيت» بدانها نداده و به انتظــار نتايجى باشند كه خداونــد باتدبير و مشيت خود اراده نموده و برايشان انتخاب مىكند.
حكايتى كه بدنبال فرمان فوق ذكر مىفرمايد كه يهود و نصارى كه به آن بلاهاى الهى مبتلا شدند در اثر اين بود كه پيمان الهى را فراموش كردند و آن پيمان چيزى جز پيمان تسليم كامل براى خدا نبود.
لازمهاش اين بود كه از مخالفت پروردگار پرهيز نموده و در امور دينى خود بر او توكل كنند. بدين معنى كه خدا را در اين امور «وكيل» مطلق خود قرار دهند و آنچه را كه برايشــان اختيار نموده اختيــار كنند و آنچــه را او برايشــان بد مىدانــد بد بداننــد.
لكن آنها كلمات را از معانى خود منحرف ساختند و به معناهائى كه منظور نبود تفسير نمودند و در اثر اين كار مقدارى از دين خود را فراموش كردند. و اين مقدار، قسمتى بود كه با رفتن آن هر خير و سعادتى از ميان رفته و مابقى را كه در دستشان بود
1) الميـــــــــــزان، ج: 18، ص: 185
نيز تباه گردانيد. زيرا دين مجموعهاى از احكام و معارف مرتبطى است كه با تباهشــدن قسمتى، قسمت ديگــر نيز فاسد مىگردد ـ خصوصا در اركان و اصول ـ ماننــد كسى كه نمـاز بخواند نه به قصــد قربت، انفــاق كند نه براى رضايــت خــدا... !
از اينجا فهميده مىشود كه آيه فوق اهل ايمان را از مخالفت تقوى و ترك توكل بر خداوند برحذر مىدارد.(1)
«... قالَ اللّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكيلٌ !»
«... گفـت: خداوند نسبت به آن چه مىگوييم ناظر و حافظ است!» (66 / يوسف)
كلمه «وكيل» از وكالت است كه به معناى تسلط بر امرى است كه بازگشت آن به غير شخص وكيل است، ولى وكيــل قائم به آن امر و مباشر در آن است. توكيل كردن ديگرى هم به هميــن معناست كه او را در كــارى تسلط دهــد تا او به جــاى خــودش آن كــار را انجـــام دهــد.
و توكل به خدا به معناى اعتماد بر او و اطمينان به اوست در امرى از امور، و توكيل خداى تعالى و توكل بر او در امور به اين عنايت نيست كه او خالق و مالك و مدبر هر چيز است، بلكه به اين عنايت است كه خداوند اجازه داده است هر امرى را به مصدرش و هر فعلى را به فاعلش نسبت دهند، و چنين نسبتى را به نحوى از تمليك ملك ايشان كرده و اين مصادر در اثر و فعل اصالت و استقلال ندارند، و سبب مستقل تنها خداى سبحان است كه بر هر سببى غالب و قاهر است.
بنابراين، رشد فكرى آن است كه وقتى انسان امرى را اراده مىكند و به منظور رسيدن به آن متوسل به اسباب عادى كه در دسترس اوست مىشود، ولى در عين حال چنين معتقد باشد كه تنها سببى كه مستقل بر تدبير بر امور است خداى سبحان است، و استقلال و اصالت را از خودش و از اسبابى كه در طريق رسيدن به آن امر به كار بسته، نفى نموده و بر خدا توكل و اعتماد كند.
معناى توكل اين نيست كه انسان نسبت امور را به خودش و به اسباب قطع يا انكار كند، بلكه معنايش اين است كه خود را و اسباب را مستقل در تأثير ندانسته و معتقد باشد كه استقلال و اصالت منحصرا از آن خداى سبحان است، و در عين حال سببيت غيرمستقل را براى خود و براى اسباب قائل باشد.
1) الميزان،ج:10، ص: 60
لــذا مىبينيم يعقــوب عليهالسلام در عيــن توكلــش به خــدا اسباب را لغو و مهمل ندانستــه به اسبــاب عادى تمســك مىجـويــد.
خداى سبحان بر هرچيز وكيل است از جهت امورى كه نسبتى با آن چيز دارند، همچنانكه او ولى هرچيز استازجهت استقلالاش به قيام بر امور منسوب به آن چيز، و خود آن امور عاجزند از قيام به امور خود، با حول و قوه خود، و نيز او ربّ هرچيز است از جهت اينكه مالك و مدبر آن است.(1)
«قُلْ لَنْ يُصيبَنآ اِلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَوْلينا وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ !»
«بگو هيچ حادثهاى براى ما رخ نمىدهد مگر آنچه خداوند براى ما نوشته است، او مولى ( و سرپرست ) ما است و مؤمنان تنها بر خدا توكل مىكنند!» (51 / توبه)
ـ بگو به ما جز آنچه كه خدا برايمان مقرر كرده نمىرسد كه او مولاى ماست و مؤمنان بايد بهخدا توكل كنند.
از جملــه « هُوَ مَوْلينا !» استفــاده مىشــود كــه ولايــت و اختيــار امــور مــا تنهــا و تنها به دست خداســت، نه به دست خــود ما و نه به دسـت اسبابهاى ظاهرى.
خداى تعالى سرنوشتى حتمى از خير و شر براى همه تعيين نموده است. با علم به اين امر چرا ما اوامر او را امتثال نكنيم و در احياى امر او و جهاد در راه او سعى نكنيم؟ حال خداى تعالى هم مشيت خود را اجرا مىكند و ما را پيروز مىگرداند يا شكست مىدهد به ما مربوط نيست، زيرا وظيفه بنده، بندگى و امتثال امر است، كه خلاصه همه توكل است.
از همينجا معلوم مىشود كه جمله ـ «وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ!» به معناى آن است كه ولايت و اختيار امر ما با خداست، و ما به او ايمان داريم، و لازمه اين ايمان اين است كه بر او توكل كرده و امر خود را به او واگذار كنيم بدون اينكه در دل، موفقيت در جنگ را به شكست خوردن ترجيح داده و آن را اختيار كنيم. اگر خداوند حسنه را روزى ما كرد منتى بر ما نهاده، و اگر مصيبت را اختيار كرد مشيت و اختيارش بدان تعلق گرفته، و ملامت و سرزنشى بر ما نيست و ما هم ناراحت و اندوهگين نمىشويم. اگر انسان به راستــى به اين حقيقــت ايمان داشته و مقام پروردگار خود را بشناسد قهرا بر
1) الميــــــــــــــزان، ج: 22، ص: 60
پروردگار خود توكل مىجويد، و حقيقــت مشيت و اختيــار را به او واگــذار مىكند، و ديگر به رسيــدن حسنه خوشحال و در برابر مصيبــت اندوهناك نمىگردد. و همچنين نسبت به آنچه كه به دشمن انسان مىرسد نبايد خوشحال و بدحال گردد. زيرا دشمن هم اختيارى ندارد.
اين از جهــل به مقــام پروردگــار است كه وقتــى دشمــن انســان موفقيتى بهدست آورد ناراحـت شود و يا وقتــى او مبتلا و گرفتــار شود خوشحــال شــود.(1)
«اَلاآ اِنَّ اَوْلِيـآءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ !»
«آگــاه باشيد اولياء (و دوستــان) خدا نه ترســى دارند و نه غمگيــن مىشوند!»
(62 / يونس)
خدا در اين آيه و دو آيه بعدى از اولياء خود يادآورى كرده، و آن را معرفى نموده و آثار «ولايت» آنان و اختصاصى كه دارند توصيف كرده است.
اصل معنى ولايت اين است واسطهاى كه بين دو چيز حائل شده از بين برداشته شود و چيز خارجى بين آن دو باقى نماند. بعدا اين دو كلمه به طور استعاره براى دو چيزى كه ـ به هر شكلى ـ به هم نزديك باشند اطلاق شده است.
اين نزديكى اعم است از نزديك نسبى يا مكانى و يا نزديكى از نظر منزلت يا بر اثر دوستى و امثال آن، و لذا كلمه «ولى» به هر كدام از طرفين ولايت اطلاق مىشود. در اين اطلاقمخصوصا نظر بهآناستكه هركدام وابستگىاى بهديگرىداردكه ديگران ندارند.
پس خدا «ولىّ» بنده مؤمن خويش است زيرا ولىّ امر و مدبرشان اوست. او را به راه راست خويــش هدايت مىكند و در كارهــاى شايسته و ناشايسته به او امر و نهى مىكنــد و در زندگى دنيـا و آخرت ياريش مىكنــد.
مؤمن حقيقى نيز «ولىّ» پروردگار خويش است زيرا به خداى خود وابستگى دارد. اوامر و نواهى او را اطاعت مىكند و در عموم بركات اعم از هدايت و توفيق و تأييد و استواركردن كارها و همچنين در بهشت و رضوان الهى كه به دنباله آنها مىآيد، وابسته به خداست.
در هرحال اولياى خدا همان مؤمنينند كه خدا خودش را در حيات معنوى
1) الميزان، ج: 18، ص: 185
«ولىّ» آنان مىشمارد و مىفرمايد ـ « وَاللّهُ وَلِىُ الْمُؤْمِنينَ !»
البته مؤمنينى كه تقواى مستمرى داشتهاند كه از نظر زمانى سابق بر ايمانشان بــوده است ـ « اَلَّذيــنَ امَنُــوا وَ كــانُـــوا يَتَّقُــونَ !»
مراد از ايمان در اين آيه، درجه عالى ايمان است كه با دارابودن آن معنى عبوديت و مملوكيت خالص بنده خدا به حد كمال مىرسد نه مرتبه اول ايمان.(1)
«...وَ مَـــــنْ يَتَـــوَكَّــلْ عَلَــــى اللّــــهِ فَهُــوَ حَسْبُـــهُ...!»
«...و هر كس بر خداونــد توكّل كنــد، كفايــت امـرش را مىكند...!» (3 / طلاق)
افراد متوسط از اهل تقوى كه درجات پائينترى از حيث معرفت و عمل دارند، از موهبت ولايت خدائى هم آن مقدارى برخوردارند كه با اخلاص ايمان و اعمال صالحشـــان مطابقــت دارد.
اين مؤمنين از محروميت از سعادت هم آن مقدار سهم دارند كه شرك در ايمان و عملشان رخنه كرده باشد، و رخنه هم مىكند.
چــون غير از صالحان از اولياى خدا، آنها كه از رتبه پائينترند از شرك خفى خالى نيستنــد ـ « بيشترشــان به خدا ايمــان نمىآورند مگــر آن كه در عين حــال مشركند !» (106/ يوسف)
خداونــد فرموده: « و من به طور قطــع آمرزنده هركسى هستم كه توبه كند و ايمان آورده و عملصالح انجام دهد!» (82/طه)
پس مؤمــن به هيــچ درجــه از درجات ولايــت الهى بالا نمــىرود مگــر با توبــه از شــرك خفــى كــه هــر مرحلـه از آن پائينتــر از درجــه ولايت آن مرحلــه اســت.
آيــه فوق از آيات برجسته قرآن است!(2)
«ثُمَّ اَنْزَلَاللّهُ سَكينَتَهُ عَلى رَسُولِه وَ عَلَىالْمُؤْمِنينَ وَ...!»
«سپس خداوند «سكينه» خودرا بر رسولش و بر مؤمنان نازلكرد و...!» (26/توبه)
سكينت يك عطيّه مخصوص بوده كه خدا به رسول خود و مؤمنين ارزانى داشته است. در كلام مجيدش جز در مـوارد انگشتشمــارى كه شايــد به ده مورد نرســد اسمى از آن نبــرده است.
سكينت امرى بوده غيرسكون و پايدارى، و غير مصداقى كه ما آن را در همه شجاعان و دليران يل مىبينيم. خلاصه يك نوع خاصى از اطمينان و آرامش نفسانى بـوده، و خصوصيــات و اوصاف مخصوصى به خود داشته است.
خداى تعالى هرجا در كلام خود اسم آن را مىبرد به عنوان منّت بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله و مؤمنان و عطيّه مخصوصى كه تنها از ناحيه خود بر آنان نازل مىكرده است اسم مىبرد. پس معلوم مىشود يك حالت الهيى بوده كه بنده با داشتن آن ديگر پروردگار خــود را فراموش نمىكنــد، نه آن حالتــى كه شجاعــان زورمنــد، و دلاوران مغرور به دلاورى خــود و تكيهكنندگـــان بر نفس خويـــش دارنـد.
در كلام مجيــد الهى، هرجا كه اسمى از اين كلمه برده شده قبل و بعد از آن اوصاف و آثارى آمده كـه در هر وقــار و اطمينــان نفسى يافــت نمىشــود. مثــلاً مىفرمايـد:
«آن دم كه به رفيق همراهش مىگفت نترس كه خدا با ماست، خدا هم سكينت خـود را بر او نــازل نموده و با لشكريانــى كه شما نمىديديــد تأييــدش كــرد!»(40/توبه)
«خداوند از مؤمنين آن دم كه در زير درخت با تو بيعت كردند راضى شد و آنچه كه
در دلهاى ايشان بود دانست پس خدا سكينت خود را برايشان نازل كرد!»(18/فتح)
كه در آيه فوق نزول سكينت را بر آنان مقيد كرد به اينكه چيزى در دلهاى آنان سراغ داشت و به خاطر آن سكينت را بر دلهايشان نازل كرد.
پس معلوم مىشود سكينت مخصوص آن دلى است كه يك نحوه، طهارتى داشته باشد. از سياق آيه برمىآيد كه آن طهارت عبارت است از ايمان صادق يعنى ايمانى كه آميختـه با نيت خلاف نباشد.
در آيه ديگر از آثار سكينت زيادى ايمان بر ايمان را مىشمارد.
در آيه ديگر مىفرمايد:
« آن دم كه كفر ورزندگان تعصب جاهليت در دل افكنده پس خدا سكينت خود را بر پيغمبر و بر مؤمنين نازل كرد و بر كلمه تقوى استوارشان ساخت و ايشان حقــا سزاوار و اهل براى آن بودند، و خدا به همه چيز دانا بوده است!»(26/فتح)
ملاحظه مىشود كه نزول سكينت از ناحيه خداى تعالى همواره در مواردى بوده كه قبــل از نزول آن استعــداد و اهليت در قلب طرف وجود داشته و آن اهليت و قابليت همان چيزى است كه خداوند فرمـود « ... فهميـد كه در دل چه دارند...!» (18/فتح)
يكــى ديگر از آثار سكينت اين است كه هركس كه واجد آن شد ملازم تقوى و طهــارت و دورى از مخالفــت خــدا و رســـولش مىشــود و ديگر پيرامــون محرمات و گناهان نمىگردد.
و زيادشدن ايمان بر ايمان با نزول سكينت معنايش اين است كه: انسان علاوه بر ايمان صادقش به اصل دعوت دين، داراى نگهبانى الهى مىشود كه او را از آلوده شدن بـه گناهان و ارتكاب محرمات نگه مــىدارد.
پس در آيــه بالا مراد از مؤمنين غيرمنافقين و غيربيماردلان و سستايمانان است.(1)
«يـا اَيَّتُهَـــا النَّفْـــسُ الْمُطْمَئِنَّــــةُ...!»
«تو اى روح آراميافته ! » (27و28/فجر)
1) الميزان، ج: 18، ص: 46
آنچه از سياق آيه استفاده مىشود اين است كه نفس مطمئنه نفسى است كه با علاقمندى و ياد پروردگارش سكونت يافته و بدانچه او راضى است رضايت مىدهد و در نتيجه خود را بندهاى مىبيند كه مالك هيچ خير و شرى و نفع و ضررى براى خود نيست، و نيز دنيا را يك زندگى مجازى و داشتن و نداشتن و نفع و ضرر آن را امتحان الهى مىداند و در نتيجه اگر غرق در نعمت دنيائى شود، به طغيان، و گسترش دادن به فســاد، و به علو، و استكبار وادار نمىشود، و اگر دچار فقر و فقدان گردد اين تهىدستى و ناملايمات او را به كفــر و ترك شكر وانمـىدارد، بلكه همچنان در عبوديت پاى برجاســت، و از صــراط مستقيـم منحرف نمىشود، نه به افــراط و نه به تفريــط.
« اِرْجِعى اِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً - خشنود و پسنديده به سوى پروردگارت بازگرد!»(28 / فجر)
بعضى پنداشتهاند كه اين خطاب بعد از حسابرسى نفوس مطمئنه به ايشان مىشود ولكن به نظر ما ظرف اين خطاب از اول تا به آخر روز قيامت است، يعنى از همان لحظهاى كه نفوس مطمئنه زنده مىشوند، تا لحظهاى كه داخل بهشت مىشوند، بلكه از لحظــهاى كه مرگشان مىرسد، مورد اين خطــاب هستند، تا وقتى كه به جنّت الخلد وارد شوند.
اگر نفوس مطمئنه را به وصف راضيه و مرضيه توصيف كرده، براى آن است كه اطمينان و سكونت يافتن دل به پروردگار مستلزم آن است كه از او راضى هم باشد، و هر قضا و قدرى كه او برايش پيش مىآورد كمترين چون و چرائى نكند، حال چه آن قضا و قدر تكوينى باشد، و چه حكمى باشد كه او تشريع كرده باشد، پس هيچ سانحهاى او را به خشــم نمىآورد و هيچ معصيتى دل او را منحرف نمىكند.
وقتى بنده خدا از خدا راضى باشد، قهرا خداى تعالى هم از او راضى خواهد بود، چون هيچ عاملى جز خروج بنده از زىّ بندگى، خدا را به خشم نمىآورد، و بنده خدا وقتى ملازم طريق عبوديت باشد مستوجب رضاى خدا خواهد بود.
« فَــادْخُلــى فى عِبــادى وَ ادْخُلــى جَنَّتــى !» (29 و 30/ فجر)
اين آيه نتيجهگيرى از جمله بالاست كه مىفرمايد: چون راضى و مرضى به سوى پروردگــارت برمىگــردى پس در زمـره بندگانــم درآى، و در بهشتــم داخــل شــو.
اين فرمــان دلالت دارد بر اينكه صاحــب نفوس مطمئنه در زمره بندگان خداست، و جايــز مقام عبوديـــت اســـت.
جمله « فَــادْخُلــى فى عِبــادى!» در حقيقت امضــاى عبــوديــت وى است و جمله « وَ ادْخُلــى جَنَّتــى !» منزلگاه او را معين مىكند.
وقتى فرمود: داخل « جنت من شو !» منظور اين بوده است كه او را به تشريف خاصى مشرفكند. در كلام خداىتعالى هيچجا غير اينآيه جنت را به خود نسبت نداده است.(1)
«هُوَ الَّذى اَنْزَلَالسَّكينَةَ فى قُلُـوبِالْمُؤْمِنينَ لِيَــزْدادوُا ايمانا مَعَ ايمانِهِمْ...!»
«او كسى است كه سكينه و آرامش را در دلهاى مؤمنان نازل كرد تا ايمانى بر ايمانشان افزوده شود...!» (4/فتح)
ـ خدا كسى است كه ثبات و اطمينان را كه لازمهاى از مراتب روح است در قلب مؤمن جاى داد، تا ايمانى كه قبل از نزول سكينت داشت بيشتر و كاملتر شود.
مراد به «سكينت» آرامش و سكون نفس، ثبات و اطمينان آن به عقايدى است كه به آن ايمــان آورده است. علــت نزول سكينت را اين دانسته كه ايمانى جديد به ايمان سابق خود بيفزايد.
مراد به انزال سكينت در قلوب مؤمنين، ايجاد آن است بعد از آنكه فاقد آن بودند، چون بسيار مىشود كه قرآن كريم خلقت و ايجاد را نزول مىخواند و مىخواهد به علو مبدأ آن اشاره كند.
مراد به اينكه فرمود: تا ايمان خود را زياد كنند، شدت يافتن ايمان به چيزى است، چون ايمان به هر چيز عبارت است از علم به آن اضافه التزام آن، به طورى كه آثار علمش در عمل ظاهر شود، و معلوم است كه هريك از علم و التزام نامبرده امورى است كه شدت و ضعف مىپذيرد، پس ايمان كه گفتيم عبارت است از علم و التزام، نيز شدت و ضعـــف مىپذيرد.
ايمان تنها و صرف علم نيست، به دليل آياتى كه از كفر و ارتداد افرادى خبر مىدهد كه با علم به انحراف خود كافر و مرتد شدند.
صــرف علم به چيــزى و يقين به اينكــه حق است، در حصــول ايمــان كافى نيست، و صاحــب آن علــم را نمىشــود مؤمــن به آن چيــز دانست، بلكــه بايــد ملتــزم به مقتضــاى علم خود نيز باشد.(2)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ...!»
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد ! از مخالفت خدا بپرهيزيد و هر انسانى بايد بنگرد كــه چهچيز را براى فردايش از پيش فرستاده...!» (18 / حشر)
ـ اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا بترسيد و هر انسانى منتظر رسيدن به اعمالى كه از پيش فرستــاده باشد... ماننــد آن كسانى مباشيــد كه خدا را فراموش كردند و خــدا هم خود آنــان را از يــاد خودشــان بــرد و ايشــان همــان فـاسقاننــد.
كمال هر چيزى خالص بودن آن است، هم در ذاتش و هم در آثارش، پس كمال انسانى هم در همين است كه خود را بندهاى خالص، و مملوكى براى خدا بداند، و براى خود هيچگونه استقلالى قائل نباشد، و از صفات اخلاقى به آن صفتى متصف باشد، كه سازگار با عبوديت است ـ نظير خضوع و خشوع و ذلت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزّت و غناى خداى عزوجل، و اعمالش را طبق اراده او صادر كند، نه هرچه خودش خواست، و در هيچيك از اين مراحل دچار غفلت نشود، نه در ذاتش، و نه در صفاتش و نه در افعالش.
همواره به ذات و افعالش نظر تبعيت محض و مملوكيت صرف داشته باشد، و داشتن چنين نظرى دست نمىدهد مگر با توجه باطنى به پروردگارى كه بر هرچيز شهيد و به هر چيز محيط، و بر هر نفسى قائم است. هركس هرچه بكند او ناظر عمل وى است. از او غافل نيست، و فراموشش نمىكند.
در اين هنگـام است كه قلبش اطمينان و سكونت پيدا مىكند، همچنانكه فرمود:
« اَلا بِذِكْــرِ اللّـهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ - آگــاه باشيد با ياد خــدا دلها آرامش مىيابد!»
(28 / رعد)
و در ايــن هنگام اســت كه خداى سبحــان را به صفــات كمالش مىشناسد، و در قبــال اين شناسائــى صفات عبوديت و جهات نقــص خودش برايش آشكــار مىگردد.(1)
1) الميـــــــــزان، ج: 38، ص: 88
آيات الهى در قرآن كريم در ولايت الهى مؤمنين چنين نازل شدهاند:
« وَاللّهُ وَلِىُ الْمُؤْمِنيــنَ ـ خـدا سرپرست مؤمنــان اســت!» (168 / آلعمران)
« ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ مَوْلَى الَّذينَ امَنُوا وَ اَنَّ الْكافِرينَ لا مَوْلى لَهُمْ - اين بدان جهت اســت كه خدا سرپرســت كسانى است كه ايمــان آوردهاند، و اما كافران سـرپرستى ندارند!» (11 / محمد)
« خداست سرپرست آنهائى كه ايمان آوردهاند، ايشان را از ظلمتها به سوى نور بيرون مىآورد، و كسانى كه سرپرستشان شيطان است همان شيطان ايشان را از نور بهسوى ظلمت بيرون مىكشد! »(257/بقره)
«خــود مـــا شيطانهــا را سرپرســت كسانــى كرديــم كه ايمــان نمىآورنـــد!»(27/اعراف)
«اينكــه مىبينيد شيطان است كه اولياء خود را مىترساند! » (157/آل عمران)
در مـــورد مؤمنيــن مىفرمايـــد:
از آيه فوق برمىآيد آن حيات زائد بر حيات كفار كه در مؤمنين است حياتى است كه از حيات و روح خدا سرچشمه دارد، و پاداش و اثر حك شدن ايمان و استقرار آن در قلب است. پس اين مؤمنين مؤيدند بر وحى از جانب خدا، و اين روح وقتى افاضه مىشود كه ايمــان در دل رسوخ كنــد. آن وقت است كه حياتــى جديد در قالــب و كالبدشــان دميده مىشــود، و در اثرش نورى پيش پايشان را روشن مىكند.
« او همان خدائى است كه سكينت و آرامش را در دلهاى مؤمنين نازل كرد، تا ايمانى جديد بر ايمانشان بيفزايد، و تمامى آسمانها و زمين لشكريان خدايند، و خدا همواره داناى فرزانه است!» (4/فتح)
« پس خداى تعالى سكينت را بر رسولش و بر مؤمنين نازل كرده، و كلمه تقوى را در دلهايشان حك نمود، و حقا اهل و سزاوار آن بودند! » (26/فتح)
« خداوند سكينت خود را بر او نازل كرد و او را با لشكريانى كه شما آنها را نمىديــديــد تأييــد نمــــود!» (40/توبه)(1)
1) الميـــــــــــــــــزان، ج: 4، ص: 140
«اَلَّذينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَأبٍ!»
«آنهــا كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاكيزهترين ( زندگى ) نصيبشـان اســت و بهتريــن سرانجامهــا !» (29 / رعــــد)
ـ كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مىدهند، براى آنها خوشى و سرانجام نيــك است.
در اين آيه كسانى را كه ايمان آورده و عمل صالح مىكنند، و در نتيجه با ياد خدا داراى اطمينــان قلب دائمــى مىشوند، به رسيــدن به زندگى و عيشى طيب و سرانجامى نيك بشارت مىدهد.
نعمت هرچه كه باشد از اين رو گواراست كه مايه خوشى زندگى است، و وقتى مايه خوشى و سعادت است كه قلب با آن، سكونت و آرامش يابد و از اضطراب خلاص شود. چنين آرامش و سكونتى براى احدى دست نمىدهد مگر آنكه به خدا ايمان داشته باشد و عمــل صالح كنــد، پس تنها خداســت كه مايـه اطمينان خاطر و خوشى زندگى است.
بعيد نيست كه در آيه موردبحث زندگى و معيشت مؤمنين را پاكيزهتر خوانده، و پاكيزگى بيشتر براى آنان قائل شده است. چون زندگى در هر صورت خالى از پاكيزگى نيست، چيزى كه هست در كسانى كه به ياد خدا بوده و داراى آرامش قلب هستند، طيب بيشترى دارد و از آلودگى به ناگوارىها دور است.
زيرا هركــه خود را تحت ولايت خداى تعالى قرار داده مىداند كه هرچه برايش تقديــر كند، مايــه سعــادت اوست، اگر چيــزى به وى عطــا كند خيــر اوست و اگر منـع كند باز خير اوست.(1)
«اَلَّذيــنَ ءَامَنُــوا وَ تَطْمَئِــنُّ قُلُوبُهُـمْ بِذِكْرِ اللّهِ اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ!»
«آنها كسانى هستندكه ايمانآوردهاند و دلهايشان بهيادخدا مطمئن (و آرام) است، آگاه باشيد با
1) الميزان، ج: 22، ص: 267
ياد خدا دلها آرامش مىيابد!» (28/رعد)
ـ كسانى كه ايمــان آورده و دلهايشــان به ياد خدا آرامش مىگيرد، كه البته با يــاد خدا دلهــا آرامــش پيـدا مىكننـــد.»
«اطمينان» به معناى سكونت و آرامش است، و اطمينان به سوى چيزى به اين است كه آدمى با آن دلگرم و خاطرجمع شود. «انابه ـ رجوع به حق» همان ايمان و اطمينان قلب است با ذكر خدا. البتــه اين از ناحيه عبــد است كه او را آمــاده و مستعــد مىسازد بــراى اينكــه مشمــول عنايــت و عطيه الهى گــردد.
ايمان صرف ادراك نيست. ايمان به خدا به صرف اين نيست كه انسان بداند و درك كند كه خدا حق است، زيرا مجرد دانستن و درك كردن ملازم با ايمان نيست، بلكه با استكبار و انكار هم مىسازد، بلكه عبارت است از پذيرائى و قبول مخصوصى از ناحيه نفس، نسبت به آنچه كه درك كرده، قبولى كه باعث شود نفس در برابر آن ادراك و آثارى را كه اقتضاء دارد تسليم شود. و علامت داشتن چنين قبولى اين است كه ساير قوا و جوارح آدمـى نيز آن را قبــول نموده، ماننــد خود نفــس در برابرش تسليــم شــود.
اينجاست كه مىبينيم بسيارى از اشخاص با علم و درك زشتى و پليدى باز به آن عمل اعتياد دارند و نمىتوانند خود را از آن بازدارند، براى همين است كه قبح آن را درك كردهاند ولى ايمان به آن ندارند و در نتيجه تسليم درك خود نشدند.
هدايت از ناحيه خداى سبحان اقتضاى امرى را از قلب و يا صدر و يا بگو نفس آدمى دارد كه نسبت آن امر با آن هدايت، نسبت قبول و انفعال است به امر موردقبول كه در يك آيه خداوند آن را به شرح صدر و توسعه سينه تعبير كرده و در آيه بالا آن را ايمان و اطمينان قلب ناميده، و آن عبارت از اين است كه آدمى خود را در قبول امر مقبول در امنيت ببيند، و قلبش با آن تسكين و آرامش يابد، و آن امر در قلبش راه پيدا كند و در آن جايگزين شود، بدون اينكه قلب مضطرب و يا روى گردان شود.(1)
«...وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ !»
«...و گفتند: "خدا ما را كافى است و او بهترين حامى ماست !" (173 / آلعمران)
ـ گفتنــد خدا براى ما بــس است و بهتريـن وكيل است!
اعتماد به نفس كه بعضى از نويسندگان ما به تقليد از غربىها جزء فضايل انسانى دانستهانــد، در قامــوس دين وجـــود نـــدارد.
قــرآن فقط اعتمــاد به خداونــد را مىشناســـد و مىفرمايــــد:
1) الميزان، ج: 22، ص: 263
« آن كسانى كه مردم به آنها گفتند: مردمان گرد آمدهاند بر سر شما بتازند بترسيد، ايمانشــان قوىتر شد و گفتنــد خــدا براى ما بـس است و بهتريـن وكيل است!» (173/آل عمران)
قرآنمىفرمايد:
«...اَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ...!» (165/بقره) «...فَاِنَالْعِزَّةَ لِلّهِ جَميعا !»(139/نساء)
يعنى تمام قوت و نيرو از خداوند است و تمام عزتها از خداست.(1)
1) الميزان، ج: 8، ص: 220
«اَلاآ اِنَّ اَوْلِيآءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ!»
«آگـاه باشيد اوليــاء (و دوستان) خدا نه ترســى دارنــد و نه غمگيــن مىشونـد!»(62/يونس)
اسلام بنده پيوسته صفا مي يابد و رشد مىكند تا بدانجا كه سراسر وجودش را تسليم در برابر خدا قرار مىگيرد و در تمام امورى كه به او مربوط است تسليم به خدا مىشود كه بازگشت هرچيز به سوى خداست!
ايمان در اين مرحلــه يعنى يقين به خــدا و همه امــورى كه راجــع به خداســت. اين ايمــان، ايمــان كامل اســت و بندگى بنــده با چنين ايمانــى به حد كمــال مىرسد.
خــدا اهل اين نحو ايمـان را توصيف به «لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ!» مىكند.
مــراد از ايمان در اين آيه درجــه عالى ايمــان است كه با دارا بودن آن معنى عبوديت و مملوكيت خالص بنده به خدا به حد كمال مىرسد.
اطلاق اين آيه مىرساند كه مؤمنين داراى دو صفتند: يكى عدم خوف و ديگرى عدم حــزن، و اين دو، هم در نشئه دنياست و هم در نشئه آخرت.
البته معناى اينكه اولياى خدا جز از خدا نمىترسند و حزن ندارند اين نيست كه خير و شر، نعمت و بلا، و لذت و الــم در نظر آنها مساوى است و ادراك مشابه دارند بلكه اين اســت كه براى كسى غير از خدا استقــلال در تأثير قايــل نيستند و
منحصــرا ملك و حكم را از آن خــدا مىدانند و غيــر از او از كسى نمىترسنــد مگر از چيزي كه خدا مي خواهد كه بترسند و يا از ان اندوهگين شوند!(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ...!»
«اى كسانــى كه ايمان آوردهايــد ! از مخالفت خدا بپرهيزيد...!» (18 / حشر)
ـ اى كسانى كه ايمان آورديد از خدا بترسيد و هر انسانى منتظر رسيدن به اعمالى كه از پيــش فرستــاده باشــد... !
هدف آيه فوق اين است كه مؤمنين را وادار مىكند كه به ياد خداى سبحان باشند، و او را فراموش نكنند و مراقب اعمال خود باشند كه چه مىكنند. چون سعادت زندگى آخرتشان به اعمالشان بستگى دارد، و مراقب باشند جز اعمال صالح انجام ندهند. و صالح را هم براى رضاى خدا بياورند و اين مراقبت را استمرار دهند و همواره از نفس خود حساب بكشند، و نفس را مورد مؤاخذه قرار دهند، و از خداى تعالى طلب مغفرت كنند. و ذكر خداى تعالى به ذكرى كه لايق ساحت عظمت و كبريائى اوست يعنى ذكر خدا به اسماء حسنى و صفات علياى او كه قرآن بيان نموده، تنها راهى است كه انسان را به كمال عبوديت مىرساند، كمالى كه انسان مافوق آن ديگر كمالى ندارد.
كمال انسانى در اين است كه خود را بندهاى خالص و مملوكى براى خدا بداند و براى خود هيچگونه استقلالى قائل نباشد، و از صفات اخلاقى به آن صفتى متصف باشد كه سازگار با عبوديت است، نظير خضوع و خشوع و ذلت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزت و غنــاى خداى عزّوجل، و اعمــال و افعــالــش را طبق اراده او صــادر كند، نه هرچه خودش خــواست، و در هيچيك از اين مراحــل دچــار غفلت نشــود، نه در ذاتش و نه در صفاتـــش و نه در افعالش.(2)
«... يَتْلُوا عَلَيْهِـمْ ايـاتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ!»
«...تا آياتــش را بر آنها بخوانــد و آنها را پاكيــزه كند و كتاب و حكمت بياموزد!» (2 / جمعه)
ـ... تا بر آنان آيات وحى خدا را تلاوت كند و آنها را لوث جهل و اخلاق زشت پاك سازد و شريعت و كتاب سماوى و حكمت الهى بياموزد...!
كلمه «تزكيه» معناى نمو صالح را مىدهد، نموى كه ملازم خير و بركت باشد. پس تزكيه آن جناب مردم را به معناى آن است كه ايشان را به نموى صالح رشد دهد و اخلاق فاضله و اعمال صالحه را عادتشان كند، در نتيجه در انسانيت خود به كمال برسنـد، و حالشان در دنيــا و آخرت استقامت يابد، سعيد زندگى كنند، و سعيد بميرند.
منظور از «تعليم كتاب» بيان الفاظ و تفسير معانى مشكل و مشتبه آن است، در مقابلش تعليمحكمت است، كهعبارتاستاز معارف حقيقيهاى كه قرآن متضمنآن است.
در اين آيه شريفه مسأله تزكيه را جلوتر از تعليم كتاب و حكمت ذكر كرده، بدانجهت بوده كه آيه موردبحث در مقام توصيف تربيت رسولخدا صلىاللهعليهوآله بر مؤمنين است، و در مقام تربيت، تزكيه مقدم بر تعليم علوم حقه و معارف حقيقيه است.
معلوم است كه در عالم تحقق و خارج، اول علم پيدا مىشود، بعد تزكيه، چون تزكيه از ناحيه عمل و اخلاق تحقق مىيابد، پس اول بايد به اعمال صالح و اخلاق فاضله عالم شد، و بعد به آنها عمل كرد، تا به تدريج زكات (پاكى دل) هم بهدست آيد.(1)
«فَــلا تَــدْعُ مَــعَ اللّــهِ اِلهــا اخَـــرَ فَتَكُــونَ مِــنَ الْمُعَذَّبيـــنَ !»
«هيچ معبودى را با خداوند مخوان كه از معذّبين خواهى بود!» (213 / شعراء)
اعمال صالح كه تكليف بدان تعلق مىگيرد همانطور كه نفس آدمى را به كمال سوق مىدهد، خود نيز آثار كمال نفس است. و معقول نيست نفس كسى به كمال برسد، ولى آثار كمال را نداشته باشد.
اينكه برخى مفسرين گفتهاند: « تكليفهايى كه خداى تعالى به بندگان خود مىكند براى اين است كه آنــان را به حد كمال برساند، و در نتيجه اگر بندهاى به حد كمال رسيد ديگر تكليف از او برداشتــه مىشود، » صحيح نيست.
1) الميــــزان، ج: 38، ص: 179
همانطور كه واجب است براى به كمال رسيدن نفس، آثار كمال را كه همان اعمال صالحه است بياوريم، و در آن تمرين و ممارست داشته، و همواره با آن رياضت و جهاد با نفس كنيم، همچنين بعد از به كمال رسيدن نفس نيز بايد به آن آثار مداومت داشته باشيم، تا دوباره نفس ما از كمال رو به نقص نگذارد.
مادامى كه انســان وابسته به زندگى زمينــى است چارهاى نــدارد جز اينكه زحمـت تكليف را تحمل كند.(1)
1) الميزان، ج: 30، ص: 225
«...فَـادْعُـوهُ مُخْلِصيـنَ لَهُ الدّينَ...!»
«...پس او را بخوانيـد و دين خــود را براى او خالــص كنيــد...!» (65 / مؤمـن)
اينكه در آيات موردبحث و در آيات بسيارى ديگر، اخلاص عبد را به خدا نسبت داده، با اينكه بنده بايد خود را براى خدايش خالص كند بدان جهت است كه بنده جز موهبت خداى تعالى چيزى را از ناحيه خود مالك نيست، و هرچه را خدا به او داده باز در ملــك خود اوست، پس اگر بنده ديــن خود را و يا بگــو خود را براى خدا خالــص كند، در حقيقــت خداونــد او را جهــت خود خالص كرده است.(1)
«... وَ اجْتَبَيْنهُمْ وَ هَدَيْنهُمْ اِلـى صِرطٍ مُسْتَقيمٍ !»
«...افــرادى را برگزيديــم و هدايــت به راه راســت نموديـــم !» (87 / انعـــام)
البته در اين ميان افرادى هستند كه خداوند در خلقت ايشان امتيازى قائل شده، و ايشان را با فطرتى مستقيم و خلقتى معتدل ايجاد كرده، و اين عده از همان ابتداء امر با اذهانى وقّاد و ادراكاتى صحيح و نفوسى ظاهر و دلهائى سالم نشود و نما نمودند. و با همان صفاى فطرت و سلامت نفس و بدون اينكه عملى و مجاهدتى انجام داده باشند به
1) الميـــــــــزان، ج: 21، ص: 259
نعمت اخلاص رسيدهاند، در حالىكه ديگران با جد و جهد مىبايستى در مقام تحصيلش برآيند، آن هم هرچه مجاهدت كنند به آن مرتبه از اخلاص كه آن عده رسيدهاند نمىرسند. آرى اخلاص ايشان بسيارعالىتر و رتبه آن بلندتر از آن اخلاصى است كه با اكتســاب به دست آيد، چون نامبردگـان دلهائى پاك از لوث موانع و مزاحمات داشتند.
ظاهرا در عرف قرآن مقصود از كلمه «مخلَصين» ـ به فتح لام ـ هرجا كه آمده باشد هم ايشان باشند. و اين عده همان انبياء و امامان معصوم عليهم السلامند. و قرآن كريم هم تصريح دارد بر اينكه خداوند ايشان را اجتباء نموده يعنى جهت خود جمعآورى و براى حضرت خود خالص ساخته است.
و به ايشــان از علم، آن مرحلهاى را داده كه ملكه عاصمهاى است ايشان را از ارتكــاب گناهان و جرائـم حفظ مىكند.
ايــن عــده از پروردگــار خــود چيـزهـائــى اطــلاع دارنــد كه ديگــران ندارنــد.
و نيز محبت الهى ايشان را وامىدارد به اينكه چيزى را جز آنچه كه خدا مىخواهد نخواهند و به كلى از نافرمانى او منصرف باشند!(1)
«...وَ قالَــتْ هَيْتَ لَكَ قـالَ مَعاذَ اللّهِ...!»
«...و گفت: بشتــاب به سوى آنچه براى تو مهياســت ( يوسف ) گفت : پناه مىبـــرم بـه خـــدا...!» (23 / يوسف)
ـ آن زنى كه يوسف در خانه وى بود او را از نفسش مراوده مىكرد درها را محكم ببســت و گفت بيا ! يوسف گفت پناه برخدا ... !
عزيز مصر با همه اطمينانى كه به خود داشت و با اينكه هيچ انتظارى نداشت در پاســخ خود جملهاى را از يوســف دريافت كرد كه يكبـاره او را در عشقش شكست داد.
يوسف در جوابش تهديد نكرد، و نگفت من از عزيز مىترسم و يا به عزيز خيانت روا نمىدارم، و يا من از خاندان نبوت و طهارت هستم، و يا عفت و عصمت من مرا از فحشاء جلوگير است، نگفت من از عذاب خدا مىترسم و يا ثواب خدا را اميد مىدارم، و اگر قلب او به سببى از اسباب ظاهرى بستگى و اعتماد داشت طبعا در چنين موقعيت خطرناكى از آن اسم مىبرد، ولى مىبينيم كه به غير از «مَعاذَ اللّه» چيز ديگرى نگفت و
1) الميـــــــــزان، ج: 21، ص: 259
به غير از عروةالوثقاى توحيد به چيز ديگرى تمسك نجست.
پــس معلوم مىشــود در دل او جــز پروردگــارش احــدى نبــوده و ديدگــانش جــز بــه ســــوى او نمــىنگــريستـــه اســــت.
اين همان توحيد خالصى است كه محبت الهى وى را بدان راهنمائى نموده و ياد تمامى اسباب و حتى ياد خودش را هم از دلش بيرون افكنده، زيرا اگر امنيت خود را فراموش نكرده بود مىگفت: «من از تو پناه مىبرم به خدا !» و يا عبارت ديگر نظير آن، بلكه گفت: «مَعاذَ اللّه ـ پناه بر خدا !»(1)
«هُوَ الْحَىُّ لا اِلهَ اِلاّ هُـوَ فَـادْعُـوهُ مُخْلِصيـنَ لَهُ الدّينَ...!»
«زنــده واقعــى او است، معبــودى جز او وجود نــدارد، پس او را بخوانيــد و ديــن خود را براى او خالــص كنيــد...!» (65 / مؤمــن)
عبادت خدا از ترس عذاب آدمى را وادار مىكند به زهد و چشمپوشى از لذايذ دنيوى براى رسيدن به نجات اخروى.
آن كس هــم كه طمــع ثــواب دارد طمعــش او را وادار به كارهائــى از قبيــل عبــادت و عمل صالـح مىكند تا به نعمت اخروى و بهشــت برين نائلــش سازد.
هريــك از اين دو طريــق صاحبش را به اخــلاص براى ديــن وامىدارد نــه اخلاص براى «خــدا» صاحــب ديــن.
طريقه محبت است كه قلب را از هر تعلقى جز تعلق خدا پاك مىكند، از زخارف دنيا و زينتهاى آن، از اولاد و همسران، از مال و جاه، و حتى از خود و آرزوهاى خود، پاك مىسازد، و قلب را منحصرا متعلق به خدا و هرچه كه منسوب به خداست از دين و آورنده دين و ولىّ در دين، و هرچه برگشتش به خدا باشد، مىسازد. چون محبت به هرچيز محبت به آثار آن نيز مىباشد.
چنين كسى از كارها آن كارى را دوست مىدارد كه خدا دوستش بدارد. آن كارى را دشمن مىدارد كه خدا دشمنش بدارد. به خاطر رضاى خدا راضى و به خاطر خشم خدا خشمگيـن مىشـود. اين محبـت نـورى مىشود كه راه عمل را بـراى او روشن مىسازد ـ « وَ جَعَلْنـا لَـهُ نُـورا !» (122 / انعــام) و روحـى مىشـود كه او را به خيـرات وامىدارد ـ « وَ اَيَّدَهُــمْ بِــروُحٍ مِنْــهُ...!» (22 / مجادله) و هميــن است سرّ اينكــه از
1) الميـــزان، ج: 21، ص: 195
چنيــن كسى جز جميل و خير سر نمىزند، و هيـچ مكروهــى و شــرّى را مرتكــب نمىشــود!
به هيچ موجودى از موجودات عالم و از حوادثى كه در عالم رخ مىدهد نمىنگرد، مگر آنكه دوستش داشته و زيبايش مىبيند، زيرا از آنها جز اين جنبه را كه آيات و نشانههاى خدا و تجليات جمال مطلق و حسن غيرمتناهى و غيرمشوب به نقص و مكروهاند، نمىبيند.
اينگونه اشخاص غرق در نعمتهاى الهى و غرق در مسرتى هستند كه غم و اندوهى با آن نيست، و غرق در لذت و ابتهاجى هستند كه ديگر مشوب به الم و اندوه نيست، و غرق در امنيتى هستند كه ديگر خوفى با آن نيست. چه همه اين عوارض سوء وقتى عارض مىشوند كه انسان «سوء» را درك بكند، و شر و مكروهى ببيند، و كسى كه هيچ چيزى را شر و مكروه نمىبيند او جز جميل و خير مشاهده نمىكند، و وقايع را جز به مراد دل و موافق را رضا نمىبيند. پس اندوه و ترس و هر سوئى ديگر و هر چيزى كه مايه اذيت باشد در چنين كسى راه ندارد، بلكه از او سرور و ابتهاج و امنيت به مرحلهاى است كه هيچ مقياسى نمىتواند اندازهاش را معلوم كند، و جز خدا هيچكس نمىتواند بر آن احاطه يابد، و اين مرحله، مرحلهاى است كه تعلقش در وسع نفوس مردم عادى نيست، و هركسى نمىتواند كنه و حقيقت آن را دريابد مگر تصور ناقصى از آن بكند ـ «اَلا اِنَّ اَوْلِيآءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ !»
اين طايفه همان مقربينى هستند كه به قرب خداى تعالى رستگار شدند، چه ديگر چيزى كه ميان آنان و پروردگارشان حائل گردد باقى نمانده، نه در محسوسات و نه در موهومات، و نه آنچه مورد هوا و خواهش نفس و يا مورد تلبيس شيطان باشد، زيرا هرچه كه در برابر آنان قرار گيرد آيتى خواهد بود كه از حق تعالى كشف مىكند، نه حجابى كه ميان آنان و حضرتش ساتر شود، و به همين جهت خداوند علم اليقين را بر ايشان افاضه مىكند و كشفمىكند براى ايشان از آنچه كه نزد اوست، از حقايقى كه از ديدگان مادى مستور است.
اين طايفه در حقيقت متوكلين بر خدا و تفويض كنندگان به سوى خدا و راضيان به قضاء او و تسليم در برابر امر اويند. و چون جز خير نمىبينند و جز جميل به چشمشان نمىخورد، همين معنا باعث مىشود كه ملكات اخلاق فاضله و خلقهاى كريمه كه سازگار با اين نظر ـ كه نظر توحيد است ـ باشد، در دلهايشان مستقر گردد، و در نتيجه همانگونــه كه در عمل مخلصند در اخلاق نيز مخلص شوند. و معناى اخلاص دين براى خدا هم همين است.(1)
1) الميزان، ج: 21، ص: 256
«وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ !»
«و براى كسىكه از مقام پروردگارش بترسد، دو باغ بهشت است !» (46 / رحمن)
خــوف از مقام پروردگــار چيســت؟
خوف هم مانند عبادت مراحلى دارد. بعضىها از عقاب خدا مىترسند، و از ترس عذاب او كفر نمىورزند و گناه نمىكنند. قهرا لازمه چنين خوفى اين است كه عبادت صاحبش عبادت كسى باشد كه از عذاب خدا مىترسد و عبادت مىكند تا گرفتار عقاب او نگــردد. در نتيجــه عبـادتش محضــا براى خــدا نباشــد، و ايـن قســم عبــادت عبادت بردگــان است كه موالــى خود را از تــرس سياســت و شكنجه اطاعت مىكنند.
همچنانكه بعضى ديگر او را به طمع ثواب و پاداشش بندگى مىكنند. عبادت مىكنند تا به رسيدن بدانچه دلخواهشان است رستگار گردند. اينان هم عبادت خدا را محضاًللّه انجام نمىدهند. عبادتشان يك قسم تجارت است.
خوف در آيه فوق، ظهور در هيچيك از اين دو قسم خوف يعنى خوف از عذاب و خوف از فوت لذتهاى نفسانى در بهشت ندارد، چون اين دو نوع خوف غير خوف از قيام و آگاهى خدا نسبت به اعمال بندگان است، و نيز غير از خوف از مقامى است كه خداى تعالى نسبت به بندهاش دارد، چون خوف از آگهى خدا و نيز خوف مقام پروردگار تأثر خاصىاستكه براى بنده بدانجهتكه بنده است، در برابر ساحتعظمت و كبريائى مولايــش حقير و ذليل است دســت مىدهد و باعث مىشود آثارى از مذمت و خوارى در قبال عزت و جبروت مطلقه خداى تعالى از او ظهور كند.
عبادت خداى تعالى از ترس او البته ترس به اين معنا عبارتست از خضوع در برابر او بدين جهــت كه او اللّه اســت، ذوالجلال و الاكــرام است، نه بدين جهت كه جهنم دارد، و نه بديــن جهــت كه بهشــت دارد، و وقتــى عبادت به اين انگيــزه انجــام شود خالصا لوجه اللّه صورت مىگيرد!
آن كسان از جن و انس كه آيه فوق اشاره به ايشان است عبارتند از اهل اخلاص ـ آنهائىكه خاضع در برابر جلال خداىتعالى هستند... و اينخائفان دو بهشت دارند!(1)
1) الميـــــــزان، ج: 37، ص: 219
«...اِنَّمــا يَخْشَــى اللّـهَ مِــنْ عِبــادِهِ الْعُلَمــؤُا...!»
«...از ميــان بندگــان خــدا تنهـا دانشمنــدان از او مىتـرسنــد...!» (28 / فاطر)
اين جمله توضيح مىدهد چگونه و چه كسانى از آيات الهى كه مربوط به نظام آفرينش است، عبرت مىگيرند، و اين آيات اثر خود را كه ايمان حقيقى به خدا و خشيت از اوست، به تمام معناى كلمه تنها در علماء مىبخشد، نه جهال. انذار تنها در علما نتيجهبخش است، چه در آنجا كه فرمود: « اِنَّما تُنْذِرُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ، وَ اَقامُواالصَّلوةَ !» (18 / فاطر) پس در حقيقت آيه موردبحث بيانگر آيه اخير است و روشــن مىسازد كه خشيــت به حقيقت معنــاى كلمه، تنهــا در علمـاء يافـت مىشود.
و مراد به علماء، علماى باللّه است، يعنى كسانى است كه خداى سبحان را به اسماء و صفاتش، و افعالش مىشناسد، شناسائى تامى كه دلهاشان به وسيله آن آرامش مىيابد و لكههاىشك و قلق از نفوسشان زايلگشته و آثار زوال آن در اعمالشان هويدا مىگردد، و فعلشان مصدق قولشان مىشـود.
مــراد به خشيت در چنين زمينــهاى، همان خشيت حقيقى است كه، به دنبالش خشوع باطنى و خضوع در ظاهر پيدا مىشود.
جمله «...اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ !» (69 / انفال) مىرساند كه خدا به علت اينكه عزيز است، و قاهرى غيرمقهور و غالبى غيرمغلوب، لذا عارفان از او خشيت دارند، و به علت اينكه غفور است و نسبت به گناهان بسيار آمرزنده، لذا عارفان به او ايمان مىآورند و به درگاهش تقرب مىجويند و مشتاق لقاى او هستند.(1)
«مُخلَص» (به فتح لام) عبارت است از كسى كه خداوند او را خالص براى خود قرار داده باشد، و غيرخدا كسى در او نصيبى نداشته باشد، نه در او، و نه در عمل او، و اين
1) الميزان، ج: 33، ص: 69
مقام بلندترين مقامهــاى عبوديـت است:
« وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ مُوسى اِنَّهُ كانَ مُخْلَصا وَ كانَ رَسُولاً نَبِيّا ـ در اين كتاب موسـى را ياد كن كه وى مخلَص و فرستادهاى پيغمبــر بــود!» (51 / مريـم)
مخلصين (به فتح لام) كسانىاند كه براى خدا خالص شده باشند. يعنى خداوند آنان را براى خود خالص كرده باشد و جز خداى تعالى كسى در آنان نصيبى ندارد، و به غير خدا به ياد كسى نيستند. از خدا گذشته هرچيز ديگرى را ـ حتى خودشان را ـ فراموش كردهاند. معلوم است كه چنين كسانى در دلهايشان جز خداى تعالى چيز ديگرى نيست و چنان ياد خدا دلهايشان را پركرده كه ديگر جاى خالى براى شيطان و وسوسههايش نمانده است.
اگر ابليـس شـاكـريــن و مخلصين را از اغــواء و اضلال خود استثنا كرده بيهوده و يـا از راه ترحــم بر آنان نبــوده، و نخواستــه بر آنــان منــت بگــذارد، بلكــه از ايـن باب بوده كه دسترســى به آنــان نداشتــه و زورش به آنــان نمىرسيــده اسـت:
«...لاَغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينَ. اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ - هر آينه و بطور حتم همه آنها را گمراه خواهم كرد مگر بندگانى را كه از ميان آنان در بندگيت خالص شده باشند!»
(39 و 40 / ص)
همچنين در آيه زير حقيقت معناى «اجتباء» اين است كه خدا بنده خود را مخلَص كند، و او را مخصوص خود سازد، بهطورى كه غيرخدا در او بهرهاى نداشته باشد. و اين صفت همه مسلمانان آن روز، و تمامى افراد امت نيست، و همچنين كلمه اسلام، و اعتصام معنايش آن طور نيست كه همه مسلمين را شامل شود، و بهطور قطع، معناى حقيقــى اين كلمـات موردنظـر است:
« وَ جاهِدوُا فِى اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَبيكُمْ - در راه خدا جهاد كنيد چنانكه سزاوار جهاد در راه اوست، او شما رابرگزيد ! » (78/حج)(1)
ص: 94 و ج: 15،
ص: 42 و ج: 28، ص: 350
«سُبْحــانَ اللّهِ عَمّا يَصِفُــونَ. اِلاّ عِبـادَ اللّـهِ الْمُخْلَصيــنَ!» (159 و 160 / صافات)
«منزه است خداوند از توصيفى كه آنها مىكنند. مگر بندگـان مخلـص خدا!»
ـ خداى تعالى منزه است از وصفهائى كه واصفان برايش مىكنند، مگر از بين
1) الميــزان، ج: 27،
واصفان تنها بندگان مخلص خدا،كه وصف آنان درست است!
منزه بودن خدا از وصف همه واصفان، به اين دليل است كه واصفان خدا را با مفاهيمى توصيف مىكنند كه نزد خود آنان محدود است. (مثلاً مىگويند خدا بيناست، چشم هم براى خدا اثبات مىكنند، چون بينائى در بين خود آنان مستلزم داشتن اين دو سوراخ در سر است، و معلوم است كه وقتى اين دو سوراخ و دو مردمك در آن اثبات شود، سر نيز اثبات مىشود،) و حال آنكه بينائى خدا محدود به چهار ديوارى چشم نيست. و همچنين هيچيك از اوصاف او قابل تحديد نيست، و هيچ لفظى نمىتواند قالب تمام عيار اسماء و صفات او گردد، پس هرچيزى كه واصفان درباره خدا بگويند، خدا از آن بزرگتر است، و هر آنچه كه از خدا در توهم آدمى بگنجد، باز خدا غير آن چيز است.
و اما اينكه خدا ديگر از وصف عباد مخلصين منزه نيست، دليلش اين است كه خداى عزوجلّ بندگانى دارد كه ايشان را براى خود خالص كرده، يعنى ديگر هيچ موجودى غيرخدا در اين افراد سهمى ندارد، و خود خدا ايشان را به عنوان خلوص معرفى كرده، و خود را به ايشان شناسانده، و غير خود را از ياد ايشان برده، و در نتيجه تنها خدا را مىشناسند و غيرخدا را فراموش مىكنند، و اگر غير از خدا چيزى را هم بشناسند به وسيله خدا مىشناسند. چنين مردمى اگر خداى را وصف كنند، به اوصافى وصف مىكنند كه لايق ساحت كبريائى اوست، و اگر هم به زبان وصف كنند ـ هرچند الفاظ قاصــر و معانــى آنها محـدود باشد ـ ولى دنبــال وصف خود اين اعتــراف را مىكننــد كه بيان بشــر عاجــز و قاصــر است از اينكه قالــب آن معانــى باشد، و زبـان بشر الكن است از اينكه اسمــاء و صفــات خداى را در قالــب الفاظ حكايــت كند!
رســول خــدا صلىاللهعليهوآله كه سيد مخلصيــن اســت، فرمــوده:
«پروردگارا! من نمىتوانم تــو را وصــف گــويــم و ستــايــش كنــم، تــو همــانطــورى كــه خــودت دربــاره خودت مىگوئـى!» ـ (دقت فرمائيد.)(1)
«اِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصينَ !»
«جز بندگانمخلَصپروردگار (كه از همه اين مجازاتها بركنارند!) »(40/صافات)
ـ ولكن بندگـان مخلَص خدا رزقى معلوم دارند، و از چشندگان عذاب اليم
1) الميــــــــــــزان، ج: 33، ص: 278
نيستند!
قرآن كريم اين عده را بندگان مخلَص خدا ناميده و عبوديت خداى را براى آنان اثبات كرده، و معلوم است كه عبد نه مالك خودش است، و نه مالك شأنى از شئون خود، و نه اراده و نه عمل خود، پس اينطايفه اراده نمىكنند، مگر آنچه را كه خدا اراده كرده باشد، و هيچ عملى نمىكنند مگر براى خدا.
آنگاه اين معنا را براى آنان اثبات كرده كه آنها مخلص (به فتح لام) هستند، و معنايش اين اســت كه خدا آنــان را خالص براى خــود كرده، و غير از خدا كسى در آنان سهيم نيست، و ايشان جز به خداى تعالى به هيچ چيــز ديگرى علقه و بستگى ندارنــد، نه به زينــت زندگــى دنيــا، و نه به نعيــم آخــرت، و در دل ايشــان غير از خــدا چيز ديگــرى وجــود نـدارد.
معلوم است كه كسى كه اين صفت را دارد، التذاذش به چيز ديگرى است، غير آن چيزهائــى كه سايرين از آن لــذت مىبرند، و ارتزاقــش نيز به غيــر آن چيزهائــى است كه سايريــن بدان ارتزاق مىكننــد، هرچند كه در ضروريــات زندگى از خوردنىها و نوشيدنىها و پوشيدنىها با سايرينشركتدارد.
و جمله « اوُلئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ !» (41 / صافات) اشاره به اين است كه رزق ايشان كه بندگان مخلص خدايند در بهشت غير رزق ديگران است، و هيچ شباهتى به رزق ديگران ندارد، گو اينكه نام رزق ايشان و رزق ديگران يكى است، ولكن رزق ايشان هيچ خلطى با رزق ديگران ندارد.
ايشـان رزقـى خــاص و معيــن و ممتــاز از ديگران دارند.
«فَواكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ. فى جَنّاتِ النَّعيمِ !» (42و43/صافات)
اين آيه بيان همان رزق معلوم مخلصين است. خداى تعالى جمله « وَ هُمْ مُكْرَمُونَ،» را با آن همــراه كرد تا بر امتيــاز اين رزق و اين ميوه از رزقهاى ديگر دلالت كند و بفهماند كه هرچند ديگران نيز اين ميوهها را دارند، اما مخلَصين اين ميوهها را با احترامى خاص دارند، احترامى كه با خلــوص و اختصــاص مخلَصين به خداى سازگار باشد و ديگران در آن شركت نداشته باشند.
«عَلى سُـرُرٍ مُتَقـابِليـنَ !» (44 / صافات)
ـ اين طايفه در بهشت دور يكديگرند و با هم مأنوسند، بروى يكديگر نظر مىكنند، بدون اينكه پشت سرهم را ببينند.
«يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِـنْ مَعينٍ. بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشّارِبينَ !» (45 و 46 / صافات)
ـ جامى از چشمه خوشگوار برايشان مىگردانند. سفيدرنگ و لذت بخش
نوشندگان را، كه در آن سردرد نباشد و نه ايشان از آن مست شوند، و نزديك ايشان حوريانى باشند كه تنها بشوى خود بنگرند، گوئى آنان مانند تخم پرندهاى هستند كه پوشيده باشند... !(1)
«...وَ فِىالاْخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَاللّهِ وَ رِضْـوانٌ...!»
«... و در آخرت، يا عذاب شديد است يا مغفرت و رضاى الهى...!» (20 / حديد)
خداى تعالى به يكى از سه وجه عبادت مىشود: خوف، رجا، و حب كه اين هر سه در آيه فوق جمع آمده است.
طبقــه علماى باللّه، خــدا را نه از ترس عبــادت مىكنند و نه از طمــع به ثــواب، بلكه او را عبــادت مىكنند براى اينكه اهــل و سزاوار عبــادت اسـت.
خدا را داراى اسماء حسنى و صفات عليائى كه لايق شأن اوست شناختهاند. خود را هم فقــط بندهاى ديدهاند كه شأنى جز اين ندارد كه پروردگارش را بندگى نموده و رضاى او را به رضـاى خود و خواست او برخواست خود مقدم بدارد.
به عبادت خدا مىپردازد. از آنچه كه مىكند، و آنچه كه نمىكند جز روى خدا و توجه به او چيز ديگر در نظر نداشته و طمع نمىدارد. نه التفاتى به عذاب دارد تا از ترس آن به وظيفه خود قيام كند، و نه توجهى به ثواب دارد تا اميدوار شود.
البته از عذاب خدا ترسنده و به ثواب او اميدوار است ولى محركش براى عبادت و اطاعت خوف و رجــاء نيست. كلام مولا اميرالمؤمنيــن شاهد بر آن است كه مىفرمايد:
«خدايا من ترا از ترس آتشت و يا اميد بهشت عبادت نمىكنم بلكه بدانجهت عبادت مىكنم كه تو را اهل و سزاوار عبادت يافتم !»
اين دسته از آنجائى كه تمامى رغبتهــا و اميال مختلف خود را متوجه يكسو كردند، و آنهــم مرضاى خداست، و تنهـا غايــت و نتيجــهاى كه در نظر گرفتند خداست لذا محبــت به خدا در دلهايشـان جايگير شده است.
اين دسته خدا را به همان نحوى شناختند كه خود خداى تعالى خود را به داشتن آن اسماء و صفات معرفى كرده، و چون او خود را بهترين اسماء و عالىترين صفات معرفى كرده، و نيز از آنجائى كه يكى از خصايص دل آدمى و مجذوب شدن در
1) الميــــــــــــزان، ج: 33، ص: 218
برابر زيبائىها و كمالات اســت، در نتيجه محبــت خدائى كه جميــل علىالاطــلاق است در دلهايشـان جايگزين مىشود.
اين دسته از مردم در معرفت اشياء از راهى سلوك مىكنند كه پروردگارشان بدان راهنمائى كرده و نشانشان داده است، و آن راه اين است كه هر چيزى را آيت و علامت صفــات جمال و جلال او مىداننــد. و براى هيــچ موجودى نفسيــت، اصالت و استقلال نمىبيننــد، و به اين نظــر به موجودات مىنگرنــد كه آئينههائــى هستنــد كه با حسن خــود حسن مــاوراى خود را كه حسنتــى لا يتناهـى است جلوهگر مىسازند.
خيلى زود نفوسشان مجذوب ساحت عزت و عظمت الهى گشته، و محبت به او آنچنان بر دلهايشان احاطه پيدا مىكند كه هر چيز ديگرى و حتى خود آنان را از يــادشان مىبرد، و رســم و آثار هوى و هــوس و اميال نفسانــى را به كلــى از صفحه دلهايشان محـو مىكند، و دلهايشان را به دلهائـى سليم مبــدل مىســازد كه جـز خداى عزّاسمه چيز ديگرى در آن نباشد
ـ «وَالَّذينَ امَنُوا اَشَدُّ حُبّا لِلّهِ !»(165/بقره)
جــان كلام اينكه اخــلاص در عبادت جز از راه محبــت، تمام و كامل نمىگردد.(1)
1) الميـــــــــــــــــــــزان، ج: 21، ص: 254
«اِنَّمَـاالتَّوْبَةُ عَلَـىاللّهِ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السُّوآءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَريبٍ...!»
«...پذيــرش توبه از سوى خدا، تنها بـراى كسانى اســت كه كــار بــدى را از روى جهالـت انجـام مىدهنـد، سپـس زود توبـه مىكننـد...!» (17 و 18 / نساء)
«توبــه» به تمام معنى كه در قــرآن مجيد وارد شده، يكى از تعاليم حقيقى مختص اين كتــاب مقدس آسمانى است، زيرا توبــه به معنى ايمــان از كفــر و شرك، اگرچه در ساير اديــان الهــى مثل دين موســى و عيســى عليهالسلام وجــود داشتــه، ولــى نه از اين جهت حقيقت توبــه را تحليــل كرده و آن را به ايمان وابسته ساخته باشد، بلكه به اين عنـوان كه توبه ايمــان است.
برعكس اديان ديگر، قرآن حال انسان را مورد تحليل قرار داده و مىبيند انسان نسبت به كمال و سعادت لازمه اخروى فقير و دست خالى است ـ « يا اَيُّهَا النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ اِلَى اللّهِ...!» (15 / فاطر) و در مهبط شقاوت و بيچارگى نشيمن ساخته ـ «ثُمَّ رَدَدْنـاهُ اَسْفَلَ سافِلينَ !» و « ... فَتَشْقى !»
وقتى چنين بود، ورود چنين انسانى به منزلگاه سعادت و كرامت متوقف بر آن است كه از آن مغاك شقاوت و دورى از قرب خدا بدر آيد و به سوى خدا برگردد، و اين همان توبــه و رجوع است. و در اصل سعــادت يعنى ايمــان، و در سعــادتهاى فرعــى يعنــى اعمال صالــح، كه بهطــور خلاصه توبــه از شـرك و كارهاى زشت ديگر است.
پس معناى توبه، بازگشت به سوى خدا و رهائى از كثافات شقاوت است كه باعث جايگزينى در دارالكرامــه ايمان و استفــاده از اقســام نعمتهــاى معنوى مىگردد. و به عبــارت ديگر، قرب به ساحت مقدس الهى و كرامت وى متوقف است به توبه از شــرك و هــر معصيــت ديگـر:
«قَـدْ اَفْلَحَ مَنْ تَزَكّى!»
«مسلمــا رستگــار مىشــود كســى كه خــود را تزكيــه كنــد!» (14 / اعلـــى)
ـ محققا رستگار مىشود هركه در پى پـاك شـدن خـود باشـد. كلمه «تزكّى» به معناى «در پــى پــاك شـــدن،» اســت.
و در اينجا منظور پاك شدن از لوث تعلقات مادى دنيوى است، كه آدمى را از امر آخـرت منصرف و مشغول مىكند.
منظـور برگشتن به خداى تعالى و توبه كردن است، چون يكى از وسايل كه دل انسان را از فرورفتگــى در ماديّات حفظ مىكند توبه است. و نيز اتفاق در راه خداست كه باز دل را از لوث تعلقات مالى پاك مىكنــد، و حتى اگر دستــور دادهانــد قبل از نماز وضو بگيريم، و وضو گرفتــن را هم تطهير خواندهانــد، در حقيقت خواستهاند طهارت از قذارتهائى كه صورت و دست و پاى انسان در اشتغال به امور دنيا به خود مىگيرد مجســم و ممثــل كــرده باشنــد.(2)
«اِنَّمَــاالتَّوْبَةُ عَلَىاللّهِ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السُّوآءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَريبٍ...!»
«...پذيرش توبه از سوى خدا، تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالــت انجــام مىدهنــد، سپــس زود توبــه مىكننــد...!» (17 و 18 / نساء)
ـ توبه نزد خدا از كسانى مقبول است كه بد را از روى نادانى كنند و سپس به زودى توبه نمايند. پس آنان هستند كه خدا توبهشان را مىپذيرد و خداوند دانا و حكيم
است، توبه براى آن كسان نيست كه كارهاى بد كنند تا هنگام مرگشان آنها گويند الان توبه نمودم، و نه براى آن كسان كه مىميرند و كافرند، بر آنان عذاب دردناكى فراهم آوردهايم.
ايــن دو آيــه يكــى از حقــايــق عــاليــه اسلامــى و تعاليــم راقيــه قرآنــى، يعنــى تـــوبــه و حكــم آن، مىباشـــد.
«توبــه» در لغــت به معنــى برگشــت اســت، و توبــه از بنده برگشــت اوســت به سوى پروردگارش با پشيمانى، و بازگشت از سرپيچــى؛ و از جانب خداوند نيز توفيق وى به توبه با آمرزش گناه او.
هر توبه (يعنى بازگشت) از بنده به سوى خدا، مساوى با دو برگشت خداوند به سوى بنده مىباشد ـ به حسب بيان قرآن ـ زيرا توبه يك عمل پسنديدهاى است كه محتاج به نيرو است و نيرودهنده هم خداست، پس توفيق كار خير را اول خداوند عنايت مىكند تا بنده قادر به توبه مىشود و از نگاه خود برمىگردد، و سپس وقتى موفق به توبه شد محتاج تطهير از آلودگى گناهان و آمرزش است، آنجا نيز بار ديگر مشمول عنايت و رحمــت و آمرزش خدا قرار مىگيرد.
اين دو عنايت و برگشت خدا همان دو توبهاى هستند كه توبه بنده را در ميان گرفتهاند. قرآن مىفرمايد: «ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا !» (118 / توبه) اين همان توبه اولى است، و مىفرمايد: «... فَاوُلئِكَ اَتُوبُ عَلَيْهِمْ...!» (160 / بقره) اين نيز توبه دومى است، و در ميان اين دو، توبه بنده قرار مىگيرد.
توبه چون وعدهاى بوده كه خداوند به بندگان فرموده و بر خود واجب نموده، و به عهده خود گذاشته است كه توبه بنده را بپذيرد، نه آنگونه كه كسى را بر وى زورى باشد، بلكه از اين بابت كه خدا خود وعدهاى داده و هيچگاه خلف وعده نمىكند. همين معنــاى وجوب قبول توبه بر خداى تعالــى است. آيه بيان نمود كه توبه چيست، چه آنكه توبه بنده از شرك و كفر، و رجوع به ايمــان باشد و چه توبه و بازگشت از معصيت به اطاعت ـ بعد از فرض ايمان ـ چون قرآن مجيد هر دو را توبه ناميده است.(1)
گمان نرود كه تحليل توبهاى را كه قرآن نموده يك تجزيه و تحليل ذهنى و خيالى است، زيرا بحث درباره سعادت و شقاوت و صلاح و فساد انسان نتيجه ديگرى جز
1) الميـــــــــــــــــــزان، ج: 8، ص: 53
اين ندارد. وقتى يك انسان عادى را در اجتماع از حيث تأثير تعليم و تربيت در وى مطالعه كنيم مىبينيم كه چون لوحى پاك، از صلاح و فساد خالى، و در عين حال قابل پذيرش هردو مىباشد، و هنگامى كه خواسته باشد در كسوت صلاح و لباس تقواى اجتماعى درآيد، اولاً راهى ندارد بهجز يافتن راه خروجى از آنچه در آن هست و خود اين راهيابى مساوى است با همان توبه اوليهاى كه گفتيم خداوند تعالى درباره سعادت معنوى دارد، ثانيا دورانداختن زنجير تنبلى و سستى، كه در حكم همان توبه عبد است، و سپس برطرف شدن اهريمن فساد و پستى كه در قلب وى بار انداخته بود، تا نور كمال و صلاح در قلبش جايگزين گردد، چه كه صلاح و فساد در يكجا جمع نمىشوند. اينهم در حكم قبول توبه است.
انسان مراحل صلاح اجتماعى را كه در مسير فطرت، فطرتى كه خداوند انسان را بر آن سرشتــه است، با احكام و آثــار يكسان، در مراحل باب توبه اينطور طى مىكند.(1)
«رَبَّنا و آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ وَ لا تُخْزِنا يَوْمَالْقِيمَةِ اِنَّكَ لاتُخْلِفُ الْميعـــــادَ !»
«پروردگارا ! آنچه را به وسيله پيامبرانت به ما وعده فرمودى ، به ما عطا كن و ما را در روزرستاخيز، رسوا مگردان، زيرا تو هيچگاه از وعده خود تخلّف نمىكنى !»
(194 / آلعمران)
ـ پروردگارا و آنچه كه به وسيله فرستادگانت به ما وعده دادهاى، به ما بده، و ما را در قيامت خوار مگردان، كه تو خلف وعده نمىكنى.
قبول توبه از چيزهائى است كه خداى تعالى بر خود واجب كرده، و آن را حق توبهكاران دانسته و فرموده: «جز اين نيست كه قبول توبه كسانى كه عمل زشت مىكنند ولى بلافاصله توبه مىكنند، بر خدا واجب و حق توبهكاران است، و ايشان مطمئن باشند كه خدا از گناهانشان درمىگذرد!» (17/ نساء)
بنابراين، طلــب هر حقى كه خــدا بر خود واجــب كرده، از قبيل درخواست توبه كار، آمــرزش گناهــان را (و درخواست طلب روزى، و يا استجابــت دعا و امثال آن) در حقيقت مراجعه به خداســت براى اينكه وعده خود را انجاز كند، و نيز اظهار اشتياق به رسيدن به رستگــارى يعنى رسيــدن به كرامـت اوســت.
1) الميزان، ج: 8، ص: 66
همچنين صرف اينكه مىدانيم فلان رفتار خدا با بندگانش تفضل است، دليل نمىشود بر اينكه اين رفتار بر خدا واجب نيست، چون هر عطيهاى از عطاياى خدا كه فرض كنى، تفضل اوست، چه واجب الصدور باشد، و چه غيرواجب، چون اگر صدور فعلى از افعال خداى تعالى واجب باشد، چنان نيست كه در ايجاب آن دخالت كرده باشد، و خدا را مقهور تأثير خود ساخته باشد، چون مؤثر در هر چيز تنها و تنها خود اوست.
برگشت معناى وجوب به اين است كه خداى عزيز قضا رانده كه اين كار انجام شود، با اين عطيــه افاضــه شود، و قضائــش هم حتمـى است.(1)
«مَنْ خَشِىَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنيبٍ!»
«آنكس كه از خداوند رحمان در نهان بترسد و با قلبى پرانابه در محضر او حاضر شود!» (33 / ق)
ـ به هركسى كه به غيب از خداى رحمان بترسد و با قلبى بيايد كه همواره به سوى خدا مراجعه مىكرده است!
منظــور از «خشيــت بــه غيـــب» تــرس از عذاب خداســت، در حالــى كه آن عــذاب را به چشـــم خود نديدهانـد.
منظور از اينكه فرمود: «با دلى رجوع كننده بيايد!» اين است كه عمر خود را با رجوع به خدا بگذراند، و در نتيجه هنگام مرگ با قلبى به ديدار پروردگارش برود، كه انابه و رجوع به خدا در اثر تكرارشدنـش در طول عمـر، ملكه و صفت آن قلب شده باشد.(2)
«قُلْ يا عِبادِىَالَّذينَ اَسْرَفُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ يَغْفِــرُ الذُّنُــوبَ جَميعـــا...!»
«بگو : اى بندگـان من كه بر خود اسـراف و ستـم كردهايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان رامىآمرزد !» (53 تا 61 / زمر)
ـ و به سوى پروردگارتان رجوع نمائيد قبل از آنكه عذاب بر سرتان آيد و ديگر
يارى نشويد، تسليمش گرديد!
ـ و آنچه را از ناحيــه پروردگارتان نــازل شده كه بهترين حديث است پيروى كنيــد قبل از آنكه عــذاب ناگهانــى و بىخبــر شمــا را بگيرد!
ـ و بترسيــد از روزى كــه هـــركســى به خـــود مــىگـــويــد: واحســرتــــا...!
آيات هفتگانه بالا در يك سياق قرار دارند، كلامى است واحد كه در آن نخست بهعنوان زمينهچينى از نوميد شدن نهى مىكند، و سپس امر به «توبه» و «اسلام» و «عمل صالح» مىفرمايد.
«اسراف بر نفس،» تعدى بر نفس، جنايت كردن به آن به ارتكاب گناه است، چه شرك باشد و چه گناهان كبيره و چه گناهان صغيره.
«نوميدى از رحمــت،» مربوط به آخــرت است، نه دنيــا و آخــرت. و از شئون رحمــت آخرت آن قسمــت كه مورداحتيــاج مستقيــم و بلاواسطــه گنهكــاران است، همانا مغفــرت خداست.
در اين جمله اعلام مىدارد تمامى گناهان قابل آمرزشند، پس مغفرت خدا عام است، تنها سببى و بهانهاى مىخواهد و آن بهانهاى كه قرآن سبب مغفرت معرفى مىكند دو چيز است، يكى شفاعت، ديگرى توبه!
شفاعت به نص قرآن كريم در آياتى چند، شامل شــرك نمىگردد، و مادون شــرك را براى كسانــى كه شفيـع داشته باشند مىآمرزد.
امــا كلام خــداى تعالــى صريــح است كه خدا كه همــه گناهــان حتــى شرك را هم با توبــه مىآمرزد.
ـ يا عِبادِى!
و با اين تعبير زيباى «بندگان من!» آنها را ترغيب مىكند تا به ذيل رحمت و مغفرت او چنــگ بيــاويزنــد! (1)
«فَقُلْتُ اسْتَغْفِروُا رَبَّكُمْ اِنَّهُ كانَ غَفّارا...!»
«به آنهــا گفتــم : از پروردگــار خويش آمــرزش طلبيــد كه او بسيــار آمرزنـده اســت... !.»
(10 تا 12 / نوح)
1) الميزان، ج: 34، ص: 126
ـ گفتم كه از پروردگارتان طلب مغفرت كنيد كه او كارش آمرزش است. كه اگر چنيــن كنيد هم ابر آسمــان را مرتب بر شما مىباراند. و به وسيله اموال و فرزندان ياريتان مىكند. برايتـان باغها رويانيــده و نهرهــا جــارى مىسـازد... !
اين آيات بهطورىكه ملاحظه مىفرمائيد نعمتهاى دنيائى را مىشمارد و از نوح عليهالسلام حكايت مىكند كه به قوم خود وعده فراوانى نعمتها، و تواتر آن را مىدهد، به شرطى كه از پروردگار خود طلب مغفرت گناهان كنند، معلوم مىشود استغفار از گناهان اثر فورى در رفع مصائب و گرفتارىها و گشوده شدن درب نعمتهاى آسمانى و زمينى دارد، مىفهماند بين صلاح جامعه انسانى و فساد آن، و بين اوضاع عمومى جهان ارتباطى برقرار است، و اگر جوامع بشرى خود را اصلاح كنند به زندگى پاكيزه و گــوارائى مىرسند، و اگر به عكس كننـد عكس آن را خواهند داشت.
اين معنا از آيه شريفه « ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِىالنّاسِ- در ترى و خشكى عالم فساد ظاهر شد به خاطر اعمالى كه مردم مرتكب شدند!»(41/روم)
و از آيات زير نيز استفاده مىشود:
«آنچــه مصيبت به شما مىرسد به خاطر كارهائى است كه به دست خود كرديد...!»(30/شوري)
«اگــر اهــل قريههــا ايمــان آورنــد و پــروا كننــد، بركاتــى از آسمــان و زميــن برويشان مىگشائيم!» (96/اعراف)(1)
«اِنَّمَاالتَّوْبَةُ عَلَىاللّهِ لِلَّذينَ...!»
«پذيــرش توبه از سوى خــدا، تنها براى كسانــى اســـت...!» (17 و 18 / نساء)
توبه، آنگونه كه از مجموع آيات معلوم مىشود، يك حقيقت مؤثر در نفس انسانى اســت. مؤثر از حيث اصــلاح و آماده ساختــن براى صلاحــى كه سعادت دنيا و آخرت وى در آن اســت. و به عبــارت ديگــر، توبــه هرگاه سودى بدهــد، براى زدودن بدىهــاى نفس است، بدىهائى كه هرگونه شقاوت و بدبختــى را در زندگى دنيــا و آخــرت نصيب انســان مىكنـد.
احكام شرعى و قوانين دينى با توبه و معصيت تغييرى نمىكنند و وظايفى كه از انســان فوت شده پس از توبه بايــد بهجاى آورد، مگــر آنكه برخــى از احكــام با توبه
1) الميــــــــــــــزان، ج: 39، ص: 174
ارتباطى مستقيــم داشته باشند كه در آن صورت به حسب مصالح وضع آن حكم با توبــه نيز رفع مىشود، و اين غيــر از آن است كه توبــه خود رفــع حكمــى بكند.(1)
ملاك تشريع توبه خلاصى از هلاكت به سبب گناه است! به علاوه توبه واسطه حفظ روح اميدوارى در انسان مىگردد. چه كه انسان در مسير حيات بايد در نقطه اعتدالى خوف و رجاء باشد تا از مضار حيات بگريزد و رو به منافع آن بشتابد و اگر اين روح در انسان نباشد زود به نيستى گرائيده مىشود.
انسانى را كه ما مىشناسيم، اين غريزه را دارد كه تا در سوداى حيات ضررى نكشيده، و روح نشاط دارد و عزم و جدّيت به خرج مىدهد. اما اگر سوداى او منتهى به سود نشــود و ضررى بكند و نااميدى به او روى نمايد، روح يأس بر او مسلط مىشود و در عمل سست مىگردد تا به حدى كه ممكــن است از اصل كــار رو گــردان بشود. تنها علاج اين روح يــأس و بدبينى به آينــده كه او را تا سرحــد هلاكت و پستى مىتواند ببرد، توبه است.(2)
«اِنَّمَــاالتَّــوْبَــةُ عَلَىاللّــهِ لِلَّذيــنَ يَعْمَلُــونَ السُّــوآءَ بِجَهــالَــةٍ ثُــــمَّ ...!»
«پذيرش توبه از سوى خدا، تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجـــام مىدهنـد، سپس ...!» (17 و 18 / نساء)
اين توهم كه: « تشريع توبه خلق را تشويق به معصيت مىكند، زيرا انسان وقتى دانست كه با ارتكاب هر عملى توبهاش قبول مىشود، حس جرأت بر گناه در وى تشديد مىشود، به اين قصد كه پس از هر گناهى توبهاى مىكنم!» اين توهم باطلى است، زيرا توبه ـ علاوه بر آنكه تشرف كرامت متوقف بر بخشايش واقعــى خداست ـ خود براى نگاهــدارى روح اميــدوارى و حســن تأثيــر آن مىباشد.
توبه كنده شدن از معصيت است! كسى كه گناهى را مرتكب شود به اين قصد كه پس از آن توبه مىكنم، بايد بفهمد كه اينگونه توبه در حقيقت توبه نيست. اينگونه توبه پشيمانى و كنده شدن از گناه ندارد زيرا او قصد توبه را با خود عمل و قبل و بعد آن دارد، پشيمانى (يعنى توبه) قبل از عمل معنى ندارد، بلكه در اينجا توبه و اصل فعل مجموعا يك عمل هستند كه عبارتند از مكر و حيله كه بدان خداى تعالى را مىخواهند بفريبند ـ «...وَ لا يَحيقُ الْمَكْرُ السَّىِّءُ اِلاّ بِاَهْلِهِ...!» (43 / فاطر)(1)
1) الميزان، ج: 8، ص: 68
معصيــت ـ آن نقطه تاريك زندگى انسان ـ در حيات وى اثر بدى مىگذارد و انسان از ايــن كــردار بــد برنمىگــردد مگــر وقتــى كه بــه بــدى آن پــى ببــرد، و ايــن نيز با پشيمانــى همـــراه است.
پشيمانى عبارت است از يك تأثير باطنى از كار بد، و براى استقرار پشيمانى بايستى به كارهاى نيكو و صالح دست زد كه با آن كارهاى بد منافى بوده و خود علامت توبه و رجوع از آن كارها باشد.
همه چيزهائى كه از آداب توبه است مثل پشيمانى، استغفار، كار نيك، ريشه كنى گناه و... كه در اخبار وارد شده و در كتب اخلاق متعرض آن شدهاند، همه به همين يك نكته برمىگردد.(1)
توبه يعنى (برگشت با اختيار) از كار بد به اطاعت خدا و بندگى وى، و اين در موقعى صحيح است كه انسان در حال اختيار باشد يعنى در زندگانى دنيا، اما آنجا كه بنده هيــچگونــه اختيــارى در انتخــاب راه صــلاح و طلاح يا سعادت و شقاوت ندارد، جاى توبه نيست.
يا توبهاى كه مربوط به حقوق مردم باشد، زيرا توبه، در مورد آنچه كه متعلق به حقوق خداى تعالى است، بود. اما در حقوق مردم كه فقط رضايت خود صاحبان حقوق شرط است، توبه بىثمر است، چون خداوند نيز براى حقوقى كه در اموال و اعراض و نفوسشان براى آنان قرار داده، احترام قائل است و تعدى به هريك از آنها را ظلم و عدوان شمرده و حاشا كه وى روا بدارد بدون گناهى چيزى از آنها را از ايشان بگيرند، يا خود ظلمى بكند كه ديگران را نهى فرموده است.
تنهــا اسلام پذيرفتــن ـ يعنى توبــه از شرك ـ است كه تمــام گناهان پيشين را محــو مىكند. آيــات مطلقى كه راجع به بخشش همه گناهان است بر ايــن حمل شده: « قُــلْ يا عِبادِىَالَّذيــنَ اَسْرَفُــوا... اِنَّ اللّــهَ يَغْفِــرُ الذُّنُــوبَ جَميعا...!» (53 تا 61 / زمر)
از هميــن باب است توبه كسى كه آئين زشتى بنيان گذارده، يا مردمان را از راه
1) الميزان، ج: 8، ص: 69
حق و حقيقت گمراه ساخته است. در روايـت دارد كه بر گــردن چنين كسى گنــاه همه كسانــى است كه گمراه شدهاند و عمــل به آن آئين نمودهانــد، زيرا حقيقت توبه و رجوع در امثال اين موارد محقق نمىشود، چون با اين گناه خشت كجى نهــاده كه آثارش جاويد است و خــودش هم نمىتوانــد آثار آن را، مانند گناهانــى فقط بين خود و خـداى خود بود، زايل كند.(1)
توبه اگرچه گناهان گذشته را پاك مىسازد بلكه به ظاهر آيه مباركه ـ «اِلاّ مَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحا فَاُولئِكَ يُبَدِّلُاللّهُ سَيِّاتِهِمْ حَسَناتٍ...!» (70 / فرقان) ـ خود توبه، يا بــه ضميمــه ايمان و عمل صالــح، موجب تبديــل سيئات به حسنــات مىگــردد، لكــن خــوددارى از گنــاه بــه مـراتــب بهتر اســت از گنــاه كــردن و توبــه كــردن!
خداى تعالى در قرآن كريم روشن ساخته كه معصيت به هرشكل كه باشد از وساوس شيطان سرچشمه گرفته، و سپس درباره مخلصين و كسانى كه از لغزش گناه بركنــار ماندهاند، به حدى تعريــف فرموده كه نظيــر آن در هيـچ موردى سابقه ندارد.
اين گروه در بندگى به مقامى مشرف شدهاند و اختصاص يافتهاند كه هيچيك از صالحين و نيكوكاران به توبه، در آن مقام شركت ندارند.(2)
انسان ذاتا فقير به خداوند است و از خود خير و سعادتى ندارد، لذا در بازگشت به خدا هم به عنايت خداى خود محتاج است. هم در توفيق براى توبه، ياورى مىخواهد و هــم در قبول توبه و شمـول غفران و پاك شدن از كثافات. توبه متعدد خداوند تعالى، نسبت به موقعيت توبه بنده، تعدد پيدا مىكند، وگرنه توبه خداوند يكى است، و آن همان برگشت لطف پروردگارى است به سوى بنده گنهكار، غايت، توبه بنده در لابلاى اين توبه واقع شده، و گاهى نيز بدون شروع توبه بندگان شروع مىگردد.
قبول شفاعت در حــق بنــده گناهكــار هم در روز قيامــت از مصاديــق توبه
است.
قرب و بُعد نيز دو امر نسبى است. ممكن است در مرحله قرب، بعد هم باشد، نسبت به مراحل بالاتر، و نسبت به رجوع بعضى از بندگان صالح از مرحلهاى به مرحله برتر نيــز توبه صـادق است.
توبه خداوند تعالى براى بندگانش عبارت است از ارسال رحمت واسعه براى بخشايش گناهان آنها و زدودن تاريكى دلشان از شرك يا غير آن، و توبه بندگان به سوى خدا عبارت است از بازگشت آنان از گناه براى آمرزش گناهان و زدودن معاصى و ضمنا معلوم مىشود كه از وظايف يك دعوت حق و حقيقى آن است كه مانند توجه به اصل شرك، به معاصى هم توجه داشته باشد و مردم را به توبه به معنى وسيع كلمه شامل توبه از شرك و غير آن سوق دهد.
توبه خدائى، چه قبل از توبه بنده، و چه بعد از آن، مثل ساير نعمتهاى خداوندى كه به مردمان بدون اجبار و الزام اعطاء مىشود، يك نوع عنايت و لطف است. معنى وجوب قبول توبه بر خداوند هم وجوب عقلى نيست، بلكه از اين باب است كه امثال اين آيات دلالت دارند:
«...قابِلِالتَّوْبِ...!» (3 / مؤمن)
«...تُوبُوا اِلَىاللّهِ جَميعا اَيُّهَالْمُؤْمِنُونَ!» (31 / نور)
«...فَاُولآئِكَ يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْهِمْ...!» (17 / نساء)،
و آيات ديگرى كه متضمن توصيف خداوند به قبــول توبه بندگــان و سوق آنــان به سوى توبــه و استغفــار، و مشتمــل بر وعــده قبولى و التــزام به پذيــرش مىباشــد ـ «...اِنَّ اللّهَ لا يُخْلِفُ الْميعادَ!» (31 / رعد)
خــداى تعالى مجبور به قبــول توبه نيست، مىتواند توبه يكى را بپذيرد و يكى را رد كنــد.(1)
«لَقَـــدْ تـــابَ اللّــــهُ عَلَــــى النَّبِـــىِّ وَ الْمُهـاجِــريــنَ وَ الاَنْصـــــارِ...!»
«خداونــد رحمت خود را شامــل حال پيامبـر و مهاجران و انصار نمود...!» (117 و 118 / توبه)
اين آيه گذشت خدا را از رسول خدا صلىاللهعليه
1) الميزان، ج: 8، ص: 63
وآله و مهاجرين و انصار و سه تن متخلف را بيان مىكند.
خداوند قسم مىخورد به اينكه به رحمت خود به سوى رسول خدا صلىاللهعليه وآله و مهاجرين و انصار و آن سه كس كه تخلف كرده بودند بازگشت! اما بازگشتش بر مهاجرين و انصار براى اين بود كه ايشان در ساعت عسرت دست از رسول خدا صلىالله عليهوآله برنداشتند. مقصود از ساعت عسرت همان ايامى بود كه رسول خدا صلىاللهعليه وآله به سوى جنگ تبوك حركت مىكرد و مهاجرين و انصار، نخست دل بعضى از ايشان دچار كمى لغزش گرديد و از حق گريزان شد، و چون دنباله آن لغزش را نگرفته و به هواى نفس گوش نداده و حركت كردند، خداوند از ايشان گذشت، كه او به ايشان رئوف و مهربان است!
و اما بازگشت از آن سه نفر، (كه از رسول خدا تخلف كرده و با آن جناب به جنگ نرفتند در بازگشت از جنگ حضرت با آنان حرف نزد،) بدين قرار بود كه وقتى كارشان به سختى كشيد و زمين با همه گشادىاش برايشان تنگ گرفت و ديدند كه احدى از مردم با ايشان حرف نمىزند و سلام و عليك نمىكند، و حتى زن و فرزندشان هم با ايشان حرف نمىزنند، و خلاصه يك نفر انسان كه با وى انس بگيرند وجود ندارد، و هركه هست مأمور به خوددارى از سلام و كلام است، آن وقت يقين كردند كه جز خدا و توبه به درگاه او ديگر پناهگاهى نيست، و چون توبه كردند خدا نيز از ايشان درگذشت، و به رحمــت خود به ايشــان بازگشــت فرمــود تا ايشان توبـه كنند، و او قبول فرمايد!
«تواب» يعنى بسيار به بندگانش بازگشت مىكند، تا به ايشان ترحم نموده، و براى توبه كردن هدايت نموده و براى توبه توفيقشان دهد، و آنگاه توبهشان را بپذيرد، او نسبــت به مؤمنين رحيم و مهربان است!
مقصود از توبه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله صرف بازگشت خدا به سوى اوست به رحمت خودش، و مقصود از بازگشت نمودن به رحمت، بازگشت به امت اوست به رحمت، پس در حقيقت توبه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله توبه بر امت اوست و او واسطه در نازل شدن رحمت خدا و خيرات و بركات بهسوى امت است.
توبه عبد هميشه در ميان دو توبه از خداى تعالى قرار دارد، يكى رجوع پروردگار به او، به اينكه توفيق و هدايتش ارزانى دهد، و بدينوسيله بنده موفق به استغفار كه توبه اوســت بگردد، و دوم رجــوع ديگر خدا به او، به اينكــه گناهان او را بيامرزد و اين توبــه دوم خـداى تعالــى است.(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا تُوبُوا اِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحا...!»
1) الميـــــــــزان، ج: 18، ص: 342
«اى كسانى كه ايمـان آوردهايــد! توبــه كنيــد توبــه خالصــى...!» (8 / تحريم)
ـ اى كسانى كه ايمان آوردهايد به سوى خدا توبه بريد، توبهاى خالص شايد پروردگارتان گناهان شما را بپوشاند و در جنّاتى داخلتان كند كه نهرها از زير درختانش روان است... !
كلمه «نصُوح» به معناى جستجو از بهترين عمل و بهترين گفتارى است كه صـاحبش را بهتر و بيشتر سود بخشد.
توبه نصوح مىتواند عبارت باشد از توبهاى كه صاحبش را از برگشتن به طرف گناه بازبدارد و يا توبهاى كه بنده را براى رجوع از گناه خالص سازد، و در نتيجه ديگر بهآن عملىكه از آن توبه كرده برنگردد.(1)
«ثُــمَّ اِنَّ رَبَّكَ لِلَّذيـنَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ اَصْلَحُوا...!»
«امــا پروردگارت نسبــت به آنهــا كه از روى جهــل اعمــال بــد انجــام دادهانــد سپــس توبــه كردنــد و در مقــام جبــران برآمدنــد...!» (119 / نحل)
خدا نسبت به كسانى كه از روى جهالت عمل بد مىكنند و سپس توبه نموده و خود را اصلاح مىكنند تا آنجا كه توبهشان پاى برجاست خدا نسبت به آنان آمرزگار و رحيم است. البته شمول مغفرت و رحمت تنها از آثار توبه است، نه توبه و اصلاح، و اگر توبه را مقيد به اصلاح كرد براى اين بود كه توبهشان معلوم شود و هويدا گردد كه راستى توبه كردهاند و جدا از راه خطا و گناه برگشتهاند و توبهشان صرف صورت و خالى از معنا نبوده است.
«...مغفرت و رحمت همواره بعد از توبه است!»
بايد دانست «جهالت» در اصل در مقابل «علم» بوده، لكن براى آن كسى كه تكليف بر او صحيح باشد و علم دارد ولى واقع بهطور كامل برايش مكشوف نيست نيز جاهل مىگويند، مانند كسى كه مرتكب محرمات مىشود، با اينكه مىداند حرام است، ولكن هواهــاى نفسانى بر او غلبه نموده به معصيت وادارش مىكند و نمىگذارد كه در حقيقت به اين مخالفــت و عصيان و عواقب وخيــم آن بينديشــد، بهطورى كه اگر بهطور كامل بصيرت مىيافــت و اجازهاش مىداد هرگــز مرتكب آنهــا نمىشد، چنين
1) الميـــــــــــــــزان، ج: 38، ص: 320
كسى را هم جاهل مىگويند، با اينكه علم به حــرام بودن آن كارهــا دارد، ولكن حقيقت امــر برايش پنهـــان اسـت.
مراد به جهالت در آيه فوق نيز به همين معناست. چه اگر به معناى «نادانى» بود و آن عمــل سوء كه در آيه آمــده حكمش و يا موضوعــش براى آنــان مجهول بود، ديگر ارتكــاب آنها معصيــت نمىشد تا محتــاج به توبه و آمرزش و رحمت باشد.(1)
مقصود از عبارت و جمله «بِجَهالَة،» و «ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَريبٍ،» اول آن است كه عمل زشت از روى عناد با خدا نباشد. دوم آنكه انسان نبايد توبه و رجوع را از روى تنبلى و مسامحه كارى و سهلانگارى تا دم واپسين عقب بيندازد. چون اختيار بشر در هنگام زندگى دنيوى است و پس از طلوع طليعههاى مرگ، اختيارى در انسان نيست كه طاعت كند يا معصيت.
خداوند تعالــى توبه گناهكــارى را قبول مىكند كه گناه را به قصد تكبر در مقابل خــدا نكــرده باشــد، تا روح بندگى او نمرده، و ضمنــا مسامحه در توبــه هم ننمــوده باشــد تا به حــدى كـه به مــرگ، آن فرصــت هم از دســت او رفتــه باشــد.
اما جمله «بِجَهالَة» جهل و نادانى مقابل علم است. جهل در مقوله اعمال و رفتار بشر، كارى است كه از روى هواى نفس و شهوت و غضب انجام گرفته باشد بدون آنكه با حق عناد بورزد. خصوصيت اين كارها آن است كه وقتى اخگر شهوت و غضب فروكش كرد انسان از جهالت روگردان و متوجه گرديده و آثار پشيمانى در او ظاهر مىشود.
به خلاف موقعى كه كارى را از روى عناد و لجاجت به جا آورد، در آنجا چون سبب كار انجام شده طغيان هيچيك از نيروها نبوده، يا هيچيك از عواطف و اميال نفسانى سركشى ننموده، بلكه فقط خبث ذات و بدسگالى و پستى باعث آن گرديده، به زوال هيچيك از قوا و اميال نيز از بين نمىرود و مدتها در وجود شخص زندگانى مىكند بدون آنكه صاحب آن ذرّهاى پشيمان شود.
البتــه هر معاند و لجوجــى وقتى به جزاى كردار زشــت خود برسد نــادم مىشــود ولى اين ندامــت به حسب حقيقـت و بازيابى فطرت نيست بلكه حيلهاى نفسانى است براى گريــز از نتيجــه عمـــل !
1) الميزان، ج: 24، ص: 304
اين آيه متعرض حال كافر و مؤمن هر دو شده است، بنابراين، جمله «يَعْمَلُونَ السُّوآءَ ،» اعم از حال مؤمن و كافر است، يعنى كافر نيز مثل مؤمن فاسق جزء كسانى است كه عمــل زشتى را از روى نادانـى بهجا آورد، و در كفر يا معصيت عنادى نداشته باشد.
«..وَ لاَالَّذينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ...!» (18 / نساء)
اينهم يكى از مصاديق عدم قبول توبه و در مورد كسانى است كه دوران متمادى در كفر بسر برده تا مرگشان فرا رسيده، خداوند توبه آنها را نيز نمىپذيرد و شفاعت در حق آنها منتفى است. ولى خداوند توبه گناهكار مؤمن وقتى بدون مسامحهاى در توبه و بدون استكبار بميرد، قبول مىكند هرچند برگشت اختيارى بنده، موضوعش با مرگ از بين رفته باشد، ولى توبه از خدا به معنى برگشت خدا به مغفرت و رحمت است، ممكن است بعد از مرگ هم به سبب شفاعت شفيعان روزجزا، تحقق يابد.(1)
«وَ الَّذينَ اِذا فَعَلُــوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ... وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا...!»
«و آنها كه وقتى مرتكب عمل زشتى شوند، يا به خود ستم كنند...، و بر گناه، اصرار نمىورزند... !» (135 / آلعمران)
آيه فوق «استغفار و توبه» را به اصرار نداشتن بر گناه مقيد كرده است، چه آنكه اصرار بر گناه و تكرار آن حالتى در روح انسان پديد مىآورد كه با آن حالت، ديگر ياد خدا هم مفيد فايدهاى نخواهد بود، و آن حالت عبارت است از سبك شمردن اوامر الهى و بىپــروا بودن در هتــك حرمت او، و خــود را در پيشگــاه مقدســش بــزرگ شمردن.
بديهىاست با پديدآمدن اينحالت در انسان، ديگر روحبندگى باقىنمانده و در نتيجه ياد خدا هم داراى اثر و نتيجهاى نمىتواند داشته باشد. اين جريان در صورتى است كه تكرار گناه و اصرار بر آن از روى علم و عمد بوده باشد ـ «...وَ هُمْ يَعْلَمُونَ !» (75 / بقره).
مراد از ظلم در آيه، گناهان كبيره و صغيره است. اصرار بر گناه اعم از اينكه صغيـره باشد يا كبيره، مولود سبك شمردن امر الهى و كوچك دانستـن مقام اوست!(2)
«... وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَ اللّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنينَ!»
«...و او شمــا را بخشيــد و خداونـد نسبت به مؤمنــان، فضــل و بخشــش دارد!»
(152/آلعمران)
«عفو» عبارت از قصدى است كه براى به دست آوردن و ميل به چيزى انجام گيرد. وقتــى كه عفو به خداوند نسبــت داده مىشود، گويــا خداوند قصد بنده خود را مىكند و آنچــه را كه از گنـاه نزد اوست مىگيرد، و سپس او را بدون هر گناهــى وامىگذارد.
«مغفرت» عبارت از ستر و پردهپوشى است. در عالم اعتبار، مغفرت فرع بر عفو اســت. چه آنكه گناه قبلاً گرفته شده از بين مىرود و در نتيجه مستور و پنهان مىگردد و ديگر نه بر خــود گناهكار و نه بر ديگـران نمودار نمىباشد. قرآن مىفرمايد: «...وَ اعْفُ عَنّا وَ اغْفِرْ لَنا...!» (286 / بقره) يـا «وَ كانَ اللّــهُ عَفُــوّا غَفُــورا !» (99 / نساء)
عفو و مغفرت گرچه از نظر مفهوم مختلف بوده و در عالم اعتبار و ذهن يكى فرع بر ديگرى است ولى در عين حال مصداقا و در عالم خارج با يكديگر متحدند. معناى آن دو از معانى مختص به ذات الهى نبوده و اطلاقشان بر غير خداوند هم از نظر معنائى كه دارند صحيح است.
در آيه «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِىالاَمْرِ!» (159 / آلعمران) خداوند پيغمبر را امر مىكند كه از آنان عفو نمايد و معصيت آنان را نديده گرفته و مورد سرزنش و مؤاخذه قرار ندهد و نيز به جرم معصيت از آنان روى گردان نشود و علاوه براى آنهــا از خداوند طلــب مغفرت و پردهپوشى كند و بديهــى است كــه خداونــد نيز در آن آثارى از گنــاه كه برگشــت به او دارد از آنان مىگذرد.
عفو و مغفرت از امورى است كه شامل جميع آثار چه تشريعى و چه تكوينى، چه دنيوى و چه اخروى مىشود. خداوند مىفرمايد: «وَ ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثيرٍ!»(30/شوري) در اين آيه، عفو شامل آثار دنيوى است.
آيات بسيارى در قرآن دلالت مىكند بر اينكه قرب و منزلت پيدا كردن نزد خدا و متنعم شدن به نعمتهاى بهشتى متوقف بر مغفرت قبلى اســت و لازم است كه قبلاً پليــدى شرك و گناهــان با توبــه و امثال آن زدوده شــده باشد.
عفو و مغفرت از قبيل برطرف نمودن مانع و از بين بردن منافى مضاد است. خداوند سبحــان ايمان و خانه آخرت را حيــات، و آثار ايمــان و افعال اهل آخرت را نور
شمرده است.
بنابــرايــن در حقيقــت، شــــرك، مــــرگ و گنــاهــان تــاريكــى مـىبـاشنــد.
و مغفرت، برطرف نمودن مرگ و تاريكى است. اين مغفرت كه از بين برنده مرگ و تاريكى است ناچار به وسيله حيات و نورى است كه حيات آن عبارت از ايمان و نور آن عبارت از رحمت الهى است.
بنابراين، كافر، نه داراى حيات است و نه داراى نور. مؤمنى كه مورد آمرزش و مغفرت قرار گرفته هم داراى حيات است و هم داراى نور. مؤمن در صورتى كه گناهكار باشد زندهاى است كه نورش تمام و كامل نيست و تنها با مغفرت تمام و كامل مىشود ـ «... رَبَّنا اَتْمِمْ لَنا نُورَنــا وَ اغْفِرْ لَنا...!» (8 / تحريم)
هرگاه عفو و مغفرت در امور تكوينى به خدا نسبت داده شود، مصداقش برطرف نمودن مانع است، بدين ترتيب كه عواملى ايجاد كند و موجباتى فراهم نمايد تا در پرتو آن عوامل و موجبات خودبخود موانع از بين بروند.
هرگاه عفو و مغفرت در امور تشريعى به خدا نسبت داده شود، مراد از آن برطرف نمودن عواملى است كه مانع ارفاق و فضل الهى مىباشند. معانى اين دو كلمه در مورد سعادت و شقاوت عبارت از برطرف نمودن موانع سعادت است.(1)
«ما كانَ لِلنَّبِىِّ وَ الَّذينَ امَنُوآا اَنْيَسْتَغْفِروُا لِلْمُشْرِكينَ...!»
«براى پيامبر صلىاللهعليهوآله و مؤمنان شايسته نبود كه براى مشركان (از خداوند) طلب آمرزش كنند...!»(113/توبه)
مشركين، دشمنان خدا و جهنمى هستند، و در نتيجه نبايد براى آنان استغفار كرد.
استغفار براى مشركين از اين جهت جايز نيست كه لغو است. و خضوع ايمان مانع اســت از اينكه بنــده خدا با ساحــت كبريــاى او بــازى نمــوده، و كــارى لغـو بكند.
چون از يكى از دو صورت بيرون نيست. يا خداوند به خاطر تقصيرى كه از بندهاش سرزده با او دشمن و از او خشمگين است، و يا بنده با خداى تعالى دشمن است.
1) الميــــــــــــــــــزان، ج: 7، ص: 90
اگر فرضا خدا با بندهاش دشمن باشد، ولى بندهاش با او دشمن نيست، و بلكه اظهار تذلل و خوارى كند، در اين صورت جاى اين هست كه به خاطر سعه رحمت او آدمى براى آن بنده طلب مغفرت كند، و از خداوند بخواهد كه به حال آن بندهاش ترحم كند، اما اگر بنده با خدا سر دشمنى دارد، چون مشركين معاند و خود را بالاتر از آن مىداند كه به درگاه خدا سر فرود آورد، در چنين صورتى عقل سليم حكم مىكند به اينكه شفاعت و يا استغفار معنا ندارد، مگر بعد از آن كه آن بنده عناد را كنار گذاشته، و به سوى خدا توبه و بازگشت كند، و به لباس تذلل و مسكنت درآيد.
وگرنه چه معنا دارد كه انسان براى كسى كه اصلاً رحمت و مغفرت را قبول نداشته و زيربــار عبوديـت او نمــىرود استغفــار نموده و از خــدا بخواهد از او درگــذرد. اين درخواســت و شفاعت استهزاء به مقــام ربوبيت و بازى كردن با مقام عبوديت است كه به حكم فطرت عملــى است ناپسنــد و غيرجائز.
اين جائز نبودن را به حق نداشتن تعبير كرد و فرمود:
«رسول اللّه و كسانى كه ايمان آوردهاند بعد از آنكه با بيان خداوندى دستگيرشان شد كه مشركين دشمنان خدايند و مخلد در آتشند ديگر حق ندارند براى آنان استغفـار كنند، هرچند از نزديكانشان باشند!»(113/توبه)(1)
1) الميزان، ج: 18، ص: 338
«اِذْ قـــــالَ لَــهُ رَبُّـــــهُ اَسْلِــمْ قـــالَ اَسْلَمْــــتُ لِــــرَبِّ الْعـــــالَميــنَ!» (131 / بقـره)
«وقتى پروردگارش به ابراهيم گفت: اسلام بياور! گفت من تسليم ربالعالمين هستــم!»
اصولاً كلمه «اِسْلام» و «تَسْليم» و «اِسْتِسْلام» هر سه يك معنا را مىدهند، و آن اين است كه كسى و يا چيزى در برابر كس ديگر حالتى داشته باشد، كه هرگز او را نافرمانى نكنــد، و او را از خــود دور نسازد.
ايـن حـالـت اسـلام و تسليـم و استسلام اسـت. همچنان كه در قـرآن كـريـم آمده:
«بَلى مَنْ اَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ - آرى كسى كه روى دل تسليم براى خدا كند!» (112/بقره) و نيــــز فــرمــوده:
« اِنّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّموتِ وَ الاَرْضَ حَنيفا - من روى دل متوجّه به سوى آن كـس مىكنــم كه آسمــانهــا و زميــن بيافريــد تــوجّهــى معتدلانــه!»(79 / اَنْعام)
وجه هر چيز عبارت از آن طرف آن چيز است، كه روبروى تو قرار دارد. ولى نسبت بــه خــداى تعــالى وجــه هر چيــز تمــامى وجود آن است، براى اين كه چيزى براى خدا پشتو رو ندارد.
پس اســلام انســان بــراى خــداى تعــالى وصــف رام بودن و پذيرش انسان است نسبت به هر سرنوشتى كه از ناحيه خداى سبحان برايش تنظيم مىشود، چه
سـرنـوشت تكــوينــى، از قضا و قدر، و چه تشــريعى از اوامــر و نــواهى و امثال آن.
به همين جهت مىتوان گفت: مراتب تسليم برحسب شدّت و ضعف حوادث و آسانى و سختى پيشآمدها مختلف مىشود. آن كه در برابر پيشآمدهاى ناگوار و تكاليف دشوارتر تسليم مىشود، اسلامش قوىتر است، از اسلام آن كس كه در برابر ناگوارىها و تكاليف آسانترى تسليم مىشود.
پس اسلام داراى درجات و مراتبى است.(1)
مرتبه اوّل از اسلام پذيرفتن ظواهر اوامر و نواهى خداست. يعنى با زبان شهادتين را بگـويـد، چه اين كه مـوافق با قلبش باشد و چه نباشد. در اينباره خداىتعالى فرموده:
قالَتِ الاَعرابُ امَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا اَسْلَمْنا وَ لَمّا يَدْخُلِ الاْيمانُ فى قُلُوبِكُمْ...!» (14 / حُجُرات)
«اعــراب گفتنـد: ما ايمــان آورديــم. بگــو هنــوز ايمــان نيــاوردهايــد. ولكــن بگوييد اســلام آورديــم، چــون هنـوز ايمان داخل در قلبتان نشده است... !»
در مقابل اسلام به اين معنا اولين مراتب ايمان قرار دارد. آن عبارت است از اذعان و باور قلبى بـه مضمـون اجمـالى شهـادتين، كه لازمـهاش عمل به غـالب فــروع اسـت.
مرتبه دوم از اسلام دنباله و لازمه همان ايمانى است كه، در مقابل مرتبه اول اسلام قرار داشت، يعنى تسليم و انقياد قلبى نسبت به نوع اعتقادات حقه تفصيلى و اعمال صــالحــهاى كــه از تــوابـع آن اسـت، هــرچنــد كـه در بعضـى مـوارد تخطـى شود.
داشتن اين مرحله منافاتى با ارتكاب گناهان ندارد. خداىتعالى درباره اين مرحله از اســلام مىفــرمـايد: «اَلَّذيـنَ امَنُوا بِـايـاتِنـا وَ كانُوا مُسْلِميـنَ - آنــان كه به آيـات ما ايمان آوردند و مسلمان بودند1» (69 / زُخْرُف)
و نيزمىفرمايد: « يا اَيُّهَاالَّذينَ امَنُوا ادْخُلُوا فِىالسِّلْمِ كافَّةً - اىكسانىكه ايمان آورديد، همگــى داخل در سلم شويد!» (208 / بَقَرَه)
پس به حكم اين آيه يك مرتبه از اسلام هست كه بعد از ايمان پيدا مىشود.
1) الميزان ج 2، ص 159
چون مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورديد، داخل در سلم شويد!» پس معلوم مىشود اين اسلام غير اسلام مـرتبه اول است كه قبـل از ايمان بود.
در مقابل اين اسلام مرتبه دوم از ايمان قرار دارد، و آن عبارت از اعتقاد تفصيلى به حقــايـق دينـى كـه خـداى تعالى دربارهاش مىفرمايد:
« اِنَّمَـا الْمُؤْمِنُـونَ الَّذيـنَ امَنُـوا بِاللّـهِ وَ رَسُولِـه ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللّهِ اُولئِكَ هُمُ الصّادِقوُنَ - مــؤمنــان تنهــا آنهايند كه به خدا و رسولش ايمان آورده و سپس ترديد نكردند و با اموال و نفوس خود در راه خدا جهاد نمودند، اينهايند همانهــا كه در دعــوى خود صادقانــد.» (15/حُجُرات)
و نيز فرموده:
« يااَيُّهَاالَّذينَ امَنُوا هَلْ اَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجيكُمْ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ. تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدوُنَ فى سَبيلِ اللّهِ بِاَمْوالِكُمْ وَ اَنْفُسِكُمْ - اىكسانىكه ايمان آورديد، آيا مىخواهيد شما را به تجارتى رهنمايى كنم كه از عذاب دردناك نجاتتان دهد؟ آن اين است كه به خدا و رسولش ايمان آوريد و در راه خدا با اموال و نفوس خود جهاد كنيد!» (10و11/صَفّ)
در ايــن دو آيــه دارنــدگــان ايمــان را بــاز به داشتــن ايمــان ارشـاد مىكند، پــس معلــوم مىشــود ايمـان دومشــان غيـر ايمــان اوّل اسـت.(1)
مرتبه ســوم اسلام دنبالــه و لازمه همـان مرتبه دوم ايمان است.
چون نفس آدمى وقتى با ايمان نامبرده انس گرفت و متخلّق به اخلاق آن شد خودبهخود ساير قواى خلاف با آن، از قبيل قواى بهيمى و سبعى براى نفس رام و منقاد مىشود. آن قوايى كه تمايل به هوسهاى دنيوى و زخارف فانى و ناپايدارش مىشوند، رام نفـس گشتـه، و نفـس بـه آسـانـى مىتـوانـد از سـركشـى آنها جلـوگيـرى كنــد.
اينجاست كه آدمى آنچنان خدا را بندگى مىكند كه گويى او را مىبيند. اگر او خدا را نمىبيند ولى اين باور و يقين را دارد كه خدا او را مىبيند.
چنين كسى ديگر در باطن و سرّ خود هيچ نيروى سركشى كه مطيع امر و نهى خدا نباشد و يا از قضا و قدر خدا به خشم آيد، نمىبيند و سراپاى وجودش تسليم خدا مىشود.
دربـاره ايـن اسـلام اسـت كـه خـداى تعالـى مىفرمايد:
« فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فى اَنْفُسِهِمْ حَرَجا
1) الميزان ج 2، ص 160
مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليما - نه، به پروردگارت سوگند ايمان نمىآورند (يعنى ايمانشان كامل نمىشود،) مگر وقتى كه هم در اختلافاتى كه بينشان پديد مىآيد تو را حَكَم كنند، و هم وقتى حُكم راندى در دل هيچگونه ناراحتى از حكم تو احساس نكنند، و به تمام معنا تسليم شوند!» (65 / نِساء)
ايـن اسـلام در مـرتبـه سـوم اسـت كـه در مقـابلـش ايمـان مـرتبـه سـوم قــرار دارد، و آن ايمـانـى اسـت كـه آيـات:
«قَـدْ اَفْلَـحَ الْمُـؤْمِنُـونَ... وَ الَّـذيـنَ هُـمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْــرِضُــونَ!» (1 تا 3 / مؤمنون)
و نيــز آيــه :
«اِذْ قــالَ لَــهُ رَبُّهُ اَسْلِــمْ قــالَ اَسْلَمْتُ لِـرَبِّ الْعـالَميــنَ!» (126 / بقـره)
و آيــاتــى ديگــر در اين زمينه به آن اشاره مىكند.
اخــلاق فـاضلـه از رضـا و تسليـم و سوداگرى با خدا، و صبر در آنچه خدا خواسته، و زهد به تمام معنـا، و تقـوى، و حب و بغض به خاطر خدا... همه از لوازم اين مــرتبــه از ايمان است.(1)
مرتبه چهارم از اسلام دنباله و لازمه همان مرحله سوم از ايمان است. چون انسانى كه در مرتبه قبلى بود، حالش در برابر پروردگارش حال عبد مملوك است، درباره مولاى مالكش. يعنى دائما مشغول انجـام وظيفـه عبوديت است، آن هم بهطور شايسته.
عبوديت شايسته همان تسليم صرف بودن در برابر اراده مولا و محبوب و رضاى اوست. اين عبوديت در ملك خداى ربالعالمين عظيمتر و عظيمتر از مالكيت در عالم بشــرى است، بــراى ايــن كــه ملــك خــدا حقيقــت ملــك است كه در بــرابــرش هيــچ مــوجــودى استقــلال نــدارد. نه استقــلال ذاتــى، نــه صفتــى و نــه عملــى.
انسان در حالى كه در مرتبه سابق از اسلام و تسليم است، اى بسا كه عنايت ربّانى شامل حالش گشته، و اين معنا برايش مشهود شود كه ملك تنها براى خداست. و غير خدا هيچچيزى نه مالك خويش است و نه مالك چيز ديگر، پس ربى هم سواى او ندارد.
ايــن معنــايـى اســت مــوهبتـى و افــاضـهاى است الهــى، كــه ديگر خواست انســــان در به دســت آوردنــش دخــــالتــى نـــــدارد.
1) الميـــــزان ج 2، ص 161
اين كه ابراهيم عليهالسلام در اواخر عمرش از خداىتعالى براى خودش و فرزندش اسماعيل تقاضاى اسلام، و دستورات عبادت مىكند، چيزى را تقاضا كرده كه ديگر به اختيــار خــود او نبوده و كسى نمىتواند با اختيار خود آن قسم اسلام را تحصيل كند.
اســلامى كــه حضــرت ابــراهيـم عليهالسلام در آيـه مــورد بحث درخواست كرده، اســلام مـرتبـه چهـارم بـوده، كه در بــرابــر ايـن مـرتبـه از اسلام، مرتبه چهارم از ايمان قرار دارد، و آن عبارت از اين است كه اين حالت، تمامى وجود آدمى را فرابگيرد، كــه خــداى تعـالـى دربـاره اين مرتبه از ايمان مىفرمايد:
« اَلا اِنَّ اَوْلِيآءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ، اَلَّذينَ امَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ - آگاه باش، كه اولياى خدا نه خوفى بر آنان هست، و نه اندوهناك مىشوند. كسانى كه ايمان آوردند، و از پيش همواره ملازم با تقوى بودند!» (62 و 63 / يونس)
چون مؤمنينى كه در اين آيه ذكر شدهاند، بايد اين يقين را داشته باشند كه غير از خدا هيچكس از خود استقلالى ندارد، و هيچ سببى تأثير و سببيّت ندارد مگر به اذن خدا.
وقتى چنين يقينى براى كسى دست داد، ديگر از هيچ پيشآمد ناگوارى ناراحت و انــدوهنــاك نمىشــود، و از هيــچ محــذورى كه احتمــالش را بـدهـد نمىتــرســد.
اين است معنــاى آن كه فـرمـود: « نه خوفى بر آنان هست، و نه اندوهناك مىشوند!»
وگــرنــه معنــى نــدارد كــه انســان حـالتـى پيـدا كنـد كـه از هيـچ چيـز نتـرسـد و هيــچ پيـشآمــدى انــدوهنــاكش نســازد. پــس ايــن همــان ايمــان مرتبه چهارم اســت، كــه در قلــب كســانـى پيــدا مىشــود كه داراى اسلام مرتبه چهارم باشند! (دقـــت فرمــاييــد!)(1)
«رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا اُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ!»
«پروردگــارا ، مــا را تسليــم فرمــان خـــود قــرار ده و از دودمــان ما امّتــى كــه تسليــم فرمانــت باشــد، بــه وجـــود آور!» (128 / بقــــره)
1) الميزان ج 2، ص 162
در اين معنـا هيـچ حـرفـى نيسـت كـه اسـلام به آن معنـايى كه بين ما از لفظ آن فهميده مىشود و به ذهـن تبـادر مىكنـد، اوليـن مـراتب عبـوديت است. اين اسلام عبارت است از ظاهر اعتقـادات و اعمـال دينـى، چـه ايـن كه تـوأم بـا واقـع بـاشد يا نه.
حال كه معناى كلمه اسلام معلوم شد، اين سؤال پيش مىآيد كه ابراهيم عليهالسلام و همچنين فرزنــدش اسمــاعيــل با اين كه هــر دو پيغمبر بودند، و ابراهيم عليهالسلام يكى از پنج پيغمبر اولوالعزم و آورنده ملّت حنيف، و اسماعيل عليهالسلام رسول خدا و ذبيح او بود، چگونه در هنگام بناى كعبه از خـدا اوليـن و ابتدايىترين مراتب عبوديت را مىخواهند ؟
اصــولاً درخـواســت اســلام معنــا ندارد، براى اين كه اسلامى كه معنايش گذشت، از امور اختيارى هر كسى است، و به همين جهت مىبينيم، مانند نماز و روزه امــر بــدان تعلــق مىگيــرد و خــدا مىفـرمـايـد: اَسْلِــم !
و معنا ندارد كه چنين عملى را با اين كه در اختيار همه است به خدا نسبت بدهند و يا از خدا چيزى را بخواهند كه در اختيار آدمى است. پس لابد عنايت ديگرى در كلام است، كه درخواست اسلام را از آن دو بزرگوار صحيح مىسازد.
اين اسلام كه آن دو درخواست كردند، غير اسلام متداول، و غير آن معنايى است كه از اين لفظ به ذهن ما تبادر مىكند، چون اسلام داراى مراتبى است. به دليل اين كه در آيه ديگــر ابــراهيــم عليهالسلام را بــا ايــن كــه داراى اســلام بود، باز امر مىكند به اسلام. پس مراد به اسلامى كه در اين جا مورد نظــر است، غير آن اســلامى است كه خود آنجناب داشـت. نظاير ايناختلاف مــراتب در قــرآن بسيــار است.
پس اين اسلام، عبارت است از تمام عبوديت، و تسليم كردن بنده خدا آنچه دارد بـراى پـروردگـارش.
اين معنا هرچند كه مانند معناى اولى كه براى اسلام كرديم اختيار آدمى است، و اگر كسى مقدّمات آن را فراهم كند مىتواند به آن برسد، الاّ اين كه وقتى اين اسلام با وضع انســان عــادى، و حــال قلب متعــارف او سنجيـده شود، امرى غير اختيارى مىشود.
يعنى ـ با چنين حال و وصفى ـ رسيدن به آن امرى غيرممكن مىشود، مانند ساير مقــامــات ولايـت، و مــراحــل عــاليــه، و نيــز مــاننــد ســايــر مدارج كمال كه از حال و طاقت انسان متعارف و متـوسطالحـال بعيــد است، چــون مقـدّمـات آن بسيــار دشوار است.
و بــه هميــن جهــت ممكــن اســت آن را امرى الهى و خارج از اختيار انسان
دانسته و از خداى سبحان درخواست كرد كه آن را به آدمى افاضه فرمايد، و آدمى را متصّف بدان بگرداند.
عــلاوه بــر آنچه گفتــه شــد، در ايــن جــا نظــرى اســت دقيــقتــر و آن اين اســت كــه آنچه به انســانهــا نسبت داده مىشود و اختيارى او شمرده مىشود، تنهــا اعمــال اسـت!
و اما صفات و ملكاتى كه در اثر تكرار صدور عمل در نفس پيدا مىشود، اگر به حقيقت بنگريم اختيارى انسان نيست، و مىشــود، و يا بگــو اصــلاً بـايد به خدا منســــوب شــــود.(1)
1) الميزان ج 2، ص 124
«قَدْ اَفْلَــحَ الْمُؤْمِنُونَ. اَلَّذيــنَ هُمْ فى صَلاتِهِـمْ خاشِعُونَ!» (1 و 2 / مؤمنون)
كلمه «ايمان» به معناى اذعان و تصديق به چيزى، و التزام به لوازم آن است. مثلاً ايمان به خدا در قاموس قرآن به معناى تصديق به يگانگى او، و پيغمبران او، و تصديق به روز جزا و بازگشت به سوى او، و تصديق به هر حكمى است كه فرستادگان او آوردهاند، البته تا اندازهاى با پيروى عملى، نه اين كه هيچ پيروى نداشته باشد، و لذا قرآن را مىبينيم كه هر جا صفات نيك مؤمنين را مىشمارد، و يا از پاداش جميل آنان مىگويد دنبال ايمان عمل صــالح را هم ذكر مىكند:
« مَنْ عَمِلَ صالِحــا مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثــى وَ هُوَ مُؤْمِــنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيوةً طَيِّبَةً - هر كــه عمل صالـح كند چــه مـرد و چــه زن، در حالى كه ايمــان داشته باشــد، ما بهطــور قطع او را به حيــاتــى طيــب زنــده مىكنيــم...!» (97 / نَحْل)
پس صرف اعتقاد ايمان نيست، مگر آن كه به لوازم آن چيزى كه بدان معتقد شدهايم، ملتــزم شــويــم و آثــار آن را بپذيريم. چون ايمان همان علــم به هــر چيــزى است، امــا علمــى تــوأم باسكون و اطمينــان به آن، و اين چنين سكونت و اطمينان ممكن نيست كــه منفــك از التــزام بــه لـوازم بــاشـــد.(1)
1) الميزان ج 29، ص 10
«اَلا اِنَّ اَوْلِيـــآءَ اللّــهِ لا خَــوْفٌ عَلَيْهِـمْ وَ لا هُـمْ يَحْـزَنُـونَ!» (62 / يـونـس)
اولين مرتبه اسلام اين است كه شخص شهادتين را بر زبان جارى كند و ظاهرا تسليم شود. و بعد از آن اولين مرتبه ايمان قرار دارد كه عبارت است از اين كه شخص بهطور اجمال، اعتراف قلبى به مفهوم شهادتين داشته باشد هر چند به همه اعتقادات حقــه دينــى راه نيـابـد و لـذا از پـارهاى جهـات امكـان دارد كـه با شــرك جمـع شود.
اسلام بنده پيوسته صفا مىيابد و رشد مىكند تا بدانجا كه سراسر وجودش را تسليم در برابر خدا فرامىگيرد و در تمام امورى كه به او مربوط است تسليم به خدا مىشود كه بازگشت هر چيز به سوى خداست.
به هر اندازه كه رتبه و درجه «اسلام» بالا رود، «ايمان» مناسب آن درجه عبارت مىشود از اعتراف به لوازم آن مرتبه خاص تا بدانجا كه بنده برابر پروردگار به حقيقت الوهيت او تسليم شود و نسبت به او دشمنى و اعتراضى نداشته باشد.
در اين مرحله بنده نسبت به قضا و قدر و حكم الهى دشمنى نمىكند و به هيچوجه به اراده خــدا اعتراضى ندارد.
به موازات اين اسلام نيز، ايمان وجود دارد. ايمان در اين مرحله يعنى يقين به خدا و همه امورى كه راجع به خداست. اين ايمان، ايمان كامل است و بندگى بنده با چنين ايمانى به حد كمال مىرسد.
خدا اهل اين نحو ايمان را توصيف به «لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ!» مىكند و اين دلالت دارد بر آن كه مراد از ايمان در اين آيه درجه عالى ايمان است كه با دارا بودن آن معنى عبـوديت و مملـوكيت خالص بنـده به خـدا به حد كمـال مىرسد.
بنده در اين درجه از ايمان به چشم مىبيند كه ملكيت از آنِ خداى «لا شَريكَ لَه !» است و هيچ امرى در اختيار خودش نيست تا از زوال آن بترسد يا براى از بين رفتن آن محزون گردد. چرا كه ترس وقتى بر روح آدمى مسلط مىشود كه در انتظار ضررى به سر مىبــرد كــه بـدو بــازگــردد و حزن و اندوه نيز وقتى به شخص دست مىدهد كه چيزى را كه دوست دارد، از دست بــدهــد يا چيــزى كه خــوش نـدارد صورت پذيرد.
همه اينها چيزهايى است كه نفع و ضررش به خود شخص برمىگردد. چنين ترس و اندوهى تنها در صورتى تحقق مىپذيرد كه انسان برخود مسلط و حقى نسبت به اولاد و مال و جاه و مقام و امثال آن قائل باشد كه بر آنها بترسد و براى از دست
رفتنشان اندوهگين شود. ولى چيزى كه به هيچوجه با آدمى بستگى ندارد نسبت به آن ترسى هم ندارد و از فقدان آن غم به خود راه نمىدهـد.
كسى كه هر چيزى را ملك طلق خداى سبحان مىداند و مىداند كه هيچكس در ملك او شــريــك نيســت، براى خــودش ملكــى و حقــى نسبت بههيچچيز قائل نخواهد بود تا در اين زمينه ترسناك يا غمگين شود.
ايــن اســت تــوصيفــى كــه دربـــاره «اوليـــاء» خــود ذكــر فـرمــوده اســت.
معناى اين كه اولياى خدا جز از خدا نمىترسند و حزنى ندارند اين نيست كه خير و شر، نفع و ضرر، نجات و هلاكت، راحتى و رنج، لذت و الم، نعمت و بلا در نظر آنان مساوى است و ادراك مشابه از آن دارند، زيرا عقل آدمى و بلكه شعور عمومى حيوانى چنين چيزى را نمىپذيرد.
بلكــه معنـاى آن اين است كه آنان براى كسى غير از خدا اساسا استقلال در تأثير قائل نيستند. و منحصرا ملك و حكم را از آن خدا مىدانند و لذا از كسى غير او نمىترسند مگر از چيزى كه خدا مىخواهد كه بترسند و يا از آن اندوهگين شوند. و خدا خــواستــه اســت كــه از پـروردگــار خـويش بتــرسنــد و از اين كه كرامت الهى از دستشان برود محــزون گردند و چنين ترس و حــزن تسليم در بــرابــر خــداســت!
عــدم خــوف و عــدم حــزن، هــم در نشئـه دنيــاست و هــم در نشئـه آخرت.(1)
«اَلَّــذيـنَ هُـمْ فــى صَــلاتِهِـمْ خـاشِعُونَ!»
«آنها كه در نمــاز خاشعنـد!» (2 / مؤمنون)
كلمه «خُشوع» به معناى تأثر خاصى است كه به افراد مقهور دست مىدهد، افرادى كه در برابر سلطانى قاهر قرار گرفتهاند بهطورى كه توجه وى همه و همهاش معطوف او گشته از هر جاى ديگر قطع مىشود. ظاهرا اين حالت حالتى است درونى كه به نوعى عنــايـت بــه اعضاء و جوارح نيز نسبت داده مىشود.
اين آيه تا آخر آيه ششم اوصاف مؤمنين را مىشمارد، اوصاف ايمانى كه زنده و فعال باشد، و آثار خود را داشته باشد، آن آثارى كه بايد داشته باشد، تا غرض مطلوب از آن حـاصـل شود، و آن اثـر فـلاح و رستگـارى است، كه دارنده چنين ايمانى نماز را بپا
1) الميـــــزان ج 19، ص 148
مىدارد، چون نماز عبارتست از توجه كسى كه جز فقر و ذلت ندارد، به سوى درگاه عظمت و كبريايى، و منبع عزت و بهاء الهى، و لازمه چنين توجهى اين است كه نمازگذار متوجه به چنين مقامى مستغرق در ذلت و خوارى گشته، و دلش را از هر چيزى كه او را از مهمش و از هدفش بازمىدارد بركند، پس اگر ايمان نمازگذار ايمانى صادق باشد، اين چنين ايمان توجه او را و همّ او را يكى مىكند، آن هم معبود اوست، و اشتغال او به عبادت، او را از هركار ديگرى بازمىدارد.
ايمــان به خــدا هم وقتــى اثــر خــود را مىكنــد، و آدمــى را به اعمال صالح و صفــات پسنديده نفســانى از قبيــل خشيــت، خشــوع، اخــلاص و امثــال آن، مىكشــانــد، كــه دواعى باطله و تسويلات شيطانى بر آن غلبه نكند، و يا بگــو ايمــان مــا مقيــد به يــك حـــال معيــن نباشد.
پس مؤمن وقتى علىالاطلاق مؤمن است كه آنچه مىكند بر اساسى حقيقى و واقعى و مقتضاى ايمان باشد، چه ايمان اقتضا دارد كه اگر انسان عبادت مىكند خشوع داشته بــاشــد، و اگــر هــر كــار ديگــرى مىكنــد خــالى از لغــو و امثــال آن بـاشـد.(1)
«وَ الَّــذينَ هُــمْ عَـنِ اللَّغْـــوِ مُعْــرِضُــونَ!»
«و كسانىكه از لغو روى گردانند!» (3/مؤمنون)
فعل «لَغْـو» آن كارى است كه فايده نداشتــه باشــد. افعال لغو از نظر دين، آن اعمال مباح و حلالى است كه صاحبش در آخرت يا در دنيا از آن سودى نبرد و سرانجام آن منتهى به سود آخرت نگردد، مانند خوردن و آشاميدن به داعى شهوت در غذا كه لغو است. چون غرض از خوردن و آشاميدن گرفتن نيرو براى اطاعت و عبادت خداست، و اما اگر فعل هيچ سودى براى آخرت نداشته باشد، و سود دنيايىاش هم بالاخره منتهى به آخرت نشود، چنين فعلى لغو است. و به نظرى دقيــقتر لغــو عبارتسـت از غير واجب و غير مستحـب.
خــداى عــزّ و جــلّ در وصــف مــؤمنيــن نفــرمــوده كه به كلــى لغــو را ترك مىكننــد بلكــه فرموده از آن اعراض مىكنند. چون هر انسانى هرقدر كه با ايمان باشد در معرض لغزش و خطــاست، و خــدا هــم از لغــزشهاى غيــر كبــائر، در
1) الميزان ج 29، ص 11
صورتى كــه از كبــائــر اجتنــاب شــود، بخشـــوده است.
به همين جهت خدا مؤمنين را به اين صفت ستوده كه از لغو اعراض مىكنند، و اعراض غير ترك به تمام معناست. اعراض امر وجودى است، اعراض وقتى است كه محركى و داعيى آدمى را به سوى اشتغال به فعلى بخواند، و آدمى از آن اعراض نموده و به كارى ديگر بپــردازد و اعتنايى به آن كار نكند.
لازمــه ايــن آن اســت كــه نفس آدمى خود را بزرگتر از آن بداند كه به كارهاى پست اشتغال ورزد، و بخــواهــد كه همواره از كارهاى منافى با شرف و آبرو چشم پوشيده و به كارهاىبزرگ و مقاصد جليل بپردازد.
ايمان واقعى هم همين اقتضا را دارد، چون سر و كار ايمان هم با ساحت عظمت كبريايى، و منبع عزت و مجد و بهاء است، و كسى كه متصف به ايمان است جز به زندگى سعيده ابدى و جاودان، اهتمام و اشتغال نمىورزد، مگر به كارهايى كه حق آن را عظيم بداند، و آنچه را كه سفلهگان و سفيهان و جاهلان بدان تعلق و اهتمام دارند عظيم نمىشمارد، و در نظر او خوار و بىارزش است. و اگر جاهلان او را زخم زبان بزنند و مسخــره كننــد بـه ايشان سلام مىكند و چون به لغوى مىگذرد آبرومندانه مىگذرد .
از همين جا روشن مىشود كه وصف مؤمنين به اعراض از لغو كنايه است از علو همت ايشان و كرامت نفوسشان.(1)
«وَ الَّذينَ هُمْ لِلزَّكوةِ فاعِلُونَ!»
«و كســــانــى كـــه زكـــــات را عمــــل مـىكننـــــد!» (4 / مـــؤمنـــون)
نام بردن زكات با نماز قرينه است بر اين كه مقصود انفاق مالى است نه تطهير نفس.
دادن زكــات هــم از امـورى اسـت كــه ايمــان بـه خــدا اقتضــاى آن را دارد. چـون انسان به كمال سعادت خود نمىرسد مگر آن كه در اجتماع زندگى كند، و در اجتمــاع هـر ذيحقـى به حــق خـود نمـىرسـد، و جامعه روى سعادت را نمىبيند، مگر ايــن كــه تفاوت طبقاتى در آن نباشد، و همــه مــردم در بهــرهمنــدى از مزاياى حيــات و متــاع زندگى برخوردار باشند.
انفـاق مـالـى بــه فقـراء و مسـاكيـن از بـزرگتـريـن و قـوىتـرين عـاملهـا
1) الميـــــــــــــــــزان ج 29، ص 14
براى رسيــــدن بــه ايـــن هـــــدف اســــت.(1)
«وَ الَّـذيـنَ هُمْ لِفُروُجِهِـمْ حــافِظُـــونَ...!»
«و كسانى كه عورت خود را از حرام و نامحرم حفظ كنند مگر از همسران و يا كنيـزان خـود كه در مباشـرت با اين زنـان مـلامتـى ندارند. كسى كه غير از اين زنـان را بـه مباشرت بطلبند ستمكـار و متعـدى خواهد بـود!» (5 تا 7 / مؤمنون)
حفظ «فروج» كنايه از اجتناب از مواقعه نامشروع است از قبيل زنا و لواط و غيره ولى مواقعه با زنان خود و يا كنيزان مملوك ملامت ندارد.
وقتى مقتضاى ايمان اين شد كه به كلّـى فـروج خود را حفظ كنند مگر تنها از دو طــايفــه از زنــان، پس هـر كس با غيــر اين دو طـائفه مسـاس و ارتبـاط پيدا كند متجاوز از حدود خـــدا شنــاخته مىشود، حــدودى كه خـداى تعـالـى بـراى مـؤمنيــن قــــــرار داده اســـت.(2)
«وَ الَّـــذيــنَ هُـمْ لاَِمــانــاتِهِــمْ وَ عَهْـــدِهِــمْ راعُــــونَ!»
«و كسانىكه امانات و عهد خودرا رعايت كنند!» (8/مؤمنون)
«اَمانَت» به آن چيزى كه سپرده شده، چه مال، و چه اسرار و امثال آن گفته مىشود. در آيــه شـريفـه هم همـان مقصـود است و دلالت بر همه اقسام امانتها كه در ميان مــــردم دائـــر اســت مـىكنــد.
كلمــه «عَهْد» به معنــاى هر چيـزى است كه انســان با صيغـه عهد ملتزم شده باشد، مـانند نـذر و سوگنـد.
و ممكن است مراد به آن مطلق تكليفهايى باشد كه متوجه مؤمنين شده، چون در قــرآن ايمان مؤمن را عهد و ميثــاق او ناميده، و همچنين تكاليفى را كه متوجه آنان كرده عهــد خـوانـده اســت:
« اَوَ كُلَّمــا عـاهَـدُوا عَهْـدا نَبَـذَهُ فَـريقٌ مِنْهُـمْ - و آيـا هر عهــدى كه بـا ايشــان بسته شــود و هر تكليفــى كــه بــه ايشــان شــود بنــا دارنــد تخلــف كننــــد...؟» (100 / بقره)
« وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ لايُوَلُّونَ الاَْدْبارَ - قبلاً هم با خدا عهدكردند كه پشت به جنگ نكنند... !» (15/احزاب)
آيه مورد بحث مؤمنين را به حفظ امانت، از اين كه خيانت شود، و حفظ عهد، از اين كه شكسته شود، توصيف مىكند، و حق ايمان هم همين است كه مؤمن را به رعايت عهد و امانت وادار سازد، چون در ايمان او معناى سكون و استقرار و اطمينان خوابيده است. وقتى انسان كسى را امين دانست و يقين كرد كه هرگز خيانت ننموده و پيمان نمىشكند، قهــرا دلـش بــر آنچه يقين يافته مستقر و ساكن و مطمئن مىشود، ديگر تزلزلى به خـــود راه نمــىدهــــد.(1)
«وَ الَّذينَ هُمْ عَلى صَلَواتِهِمْ يُحافِظُونَ!»
«و كســانـى كــه نمــازهـاى خــود را محـافظــت مىكننـد!» (9 / مؤمنون)
اگــر فــرمــوده نمــاز را محــافظت مىكننــد، خود قرينه اين است كه مراد به محافظت بر عدد آن است.
پس مـؤمنيـن محـافظـت دارند كه يكى از نمازهايشان فوت نشود، و دائما مراقب آننـد، حـق ايمـان هـم هميـن است كـه مـؤمنيـن را بـه چنيـن مــراقبتــى بخـوانـد.(2)
«اُولئِــكَ هُـمُ الْـوارِثُـونَ. اَلَّـذيـنَ يَـرِثُـونَ الْفِـرْدَوْسَ هُـمْ فيهـا خـالِـدوُنَ!»
«آنهــا وارثاناند، كه بهشـت فــردوس را ارث مىبـرنـد و در آن جــاوداناند!»(10 و 11 / مؤمنون)
فــردوس بــه معنــاى بالاى بهشت است.
وراثت مؤمنين فردوس را، به معناى اين است كه فردوس براى مؤمنين باقى و هميشگى است، چون اين احتمال مىرفت، كـه ديگران هم با مؤمنين شركت داشته باشند، و يا اصلاً غير مؤمنين صاحب آن شوند، خداوند آن را به ايشان اختصاص داده منتقــل نموده است.(3)
«... قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ اَنْصارُ اللّهِ امَنّا بِـاللّهِ...!» (52 / آلعمران)
«... حواريّون گفتند، ما يارى كننـدگـان ديـن خـدائيم، به خدا ايمان آوردهايم...!»
اين كه حواريّون با گفتن جمله فوق اظهار ايمان مىكنند، آيا اولين مرتبهاى است كه بهعيسى عليهالسلام ايمانمىآورند يا آن كه ايمانشان سابقه دارد ؟
آنچه از آيه شريفه:
«اى اهل ايمــان شمــا هم ياران خدا شويد، چنان كه عيسى بن مريم بـه حـواريّـون گفـت كيسـت كـه در راه خــدا مرا يارى كند؟ حواريّون گفتند: ما ياران خدائيم. پـس طـايفـهاى از بنـىاسـرائيـل ايمـان آوردند و طـايفـه ديگر كافر شدند!» (14 / صفّ)
استفاده مىشـود، آن اسـت كه ايمـانشـان سـابقـه داشتــه و اظهار ايمانشان در اينجا «ايمان بعد از ايمان» مىباشـد.
در خود بيان اين كه «... گواه باش كه ما مسلمانيم. پروردگارا به آنچه نازل كردى ايمان آورديم و رسول را پيروى كرديم...!» (52 و 53 / آل عمران) كه منظور از «اِسْلام» تسليم شدن كامل، نسبت به اراده خداوندى است ـ دلالت روشنى بر آن است، زيرا چنان تسليمى جز از مؤمنين خالص ساخته نيست، نه هر كس در ظاهر شهادت به توحيد و نبوّت داد، مرد ميدان آن باشد!
قبل از مــرتبــهاى از مــراتـب «ايمان» مرتبهاى از مراتب «اسلام» واقع شده است، چنانكه از كلام خود حواريّون هم مىتوان آنرا استفاده كرد، زيرا در خبر از ايمان خود كلمه «آمَنّا» را كه فعل است، گفتند ولكن در خبر از اسلام كلمه «مُسْلِمون» را كه دلالت بر صفت دارد آوردهاند، و روشن است كه صفت بر فعل و مبدأ آن تقدّم داشته در رتبه جلــوتـر قرار دارد.(1)
«اِنَّ الَّذينَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ...!» (57 تا 61 / مؤمنون)
«آنـان كـه از خـوف پـروردگـار خـود هـراسـاننـد، و آنـان كـه به آيات پروردگارشان ايمان مىآورند، و آنان كـه بـه پروردگـارشـان شـرك نمىورزند، و آنان كه از آنچه خدايشان داده مىبخشنــد و قلبشــان تـرسـان از آن اسـت كـه به ســوى پـروردگـارشـان بازمىگــردند، آنــان در خيرات شتاب نموده بدان سبقــت مىگيـرنـد!»
خداى سبحان صفات مؤمنون را شرح داده و مىفرمايد: آنهايى هستند كه از
1) الميزان ج 6، ص 28
خشيـــت پـــروردگــارشــان مشفقنــد.
مشفــق، شخــص مشفــق عليــه خــود را هــم دوســت دارد، و هــم بيمنـاك خطــرى است كه برايـش پيــش مـىآيـد.
اين آيه مؤمنين را توصيف مىفرمايد: به اين كه خداى سبحان را ربّ خود گرفتهاند، ربى كه مالك و مدبّر امر ايشان است، و لازمه اين، آن است كه نجات و هلاكت دايرمدار رضا و سخط او باشد، در نتيجه مؤمنين، هم از او خشيت دارند و هم دوستش مىدارند، چون نجات و سعادتشان به دست اوست. همين معنــا ايشــان را واداشتـه كـه به آيـات او ايمان آورده، و او را پرستش كنند.
«وَ الَّذينَ هُمْ بِآياتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ!» (58 / مؤمنون)
منظور از آيات هر چيزى است كه بشر را به سوى خداىتعالى رهنمون شود، كه يكى از آنها رسولان خدايند كه حامى رسالت اويند. يكى ديگر كتاب و شريعت ايشان است، كه نبوتشان را تأييد مىكند. و مؤمنين كسانىاند كه به اينها ايمان مىآورند، چون از خدا خشيت دارند، و همان خشيت وادارشان مىكند كه در مقام تحصيل رضاى او برآيند، و دعوت او را بپــذيــرنـد، و بــه امــر او مــؤتمــر شـونـد، همــان اوامرى كـه از طـريـق وحـى و رسـالـت به ايشان مىرسد.
«وَ الَّذينَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا يُشْرِكُونَ!» (59 / مؤمنون)
ايمان به آيات خدا هم در ايشان اثرى دارد، و آن اين است كه وادارشان مىكند شركاء را از او نفى كنند و كسـى را جز او نپرستند.
«وَ الَّــذينَ يُؤْتُونَ مـا اتَـوْا وَ قُلُوبُهُـمْ وَجِلَةٌ اَنَّهُمْ اِلى رَبِّهِمْ راجِعُونَ!» (60 / مؤمنون)
مؤمنين كسانى هستند كه آنچه مىدهند، يا آنچه از اعمال صالح مىآورند، در حالى مىدهند و مىآورند كه دلهايشان ترسناك از اين است كه به زودى به سوى پروردگارشان بازگشت خواهند كرد. يعنى باعث انفاق كردنشان و يا آوردن اعمال صــالـح همـان ياد مرگ و بازگشت حتمى به سوى پروردگارشان است، و آنچه مىكنند از ترس است. «اُولئِكَ يُسارِعُونَ فِى الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ !» (61 / مؤمنون)
مــؤمنيـن كـه وصفشـان كـرديـم در خيــرات و اعمــال صالــح سرعــت نمــوده، و به سوى آن سبقت مىجويند، يعنى از ديگــران پيشـى مىگيـرند، چــون همه مؤمناند، و لازمــه آن هميــن است كه از يكـديگـر پيشدستــى كنند.
از نظر اين آيات، خيرات عبارتند از اعمال صالح، اما نه هر عمل صالح، بلكه عمل صـالحـى كـه از اعتقـاد منشـأ گـرفته بـاشـد، نه آنچه نزد كفّار از مال و اولاد است.(1)
1) الميــزان ج 29، ص 58
«... وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُورا تَمْشُونَ بِهِ...!»
«... و برايتـان نـورى قـرار دهــد كــه بــا آن زنــدگــى كنيــد!» (28 / حـديـد)
اطــلاق آيــه دلالـت دارد كـه ايـن مـؤمنين، هم در دنيا « نور» دارند و هم در آخرت. دربــاره «نــور» دنيــايى آنــان مىفــرمـايـد:
«آيا كسى كه مــرده بود سپس ما او را زنده كرديم و برايش نورى قرار داديم كه با آن در بيــن مردم آمد و شد مىكنــد، ماننــد كسى است كــه در ظلمتهايــى بهســر مىبرد كه بيرون شدنــى برايشان نيست!» (122 / انعـام)
دربـاره «نـور» آخـرتشان مىفــرمــايــد:
«... روزى كــه مـؤمنيــن و مــؤمنــات را مىبينــى كــه نــورشــان پيشاپيش آنان در حـــركـت اســت... !» (12 / حـديـد)(1)
«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ. اِلى رَبِّها ناظِرَةٌ !»
«در امــروز كــه قيــامـت بهپــا مىشــود، وجــوهـى زيبــا و خــرّم اسـت، و مسرّت و بشاشيّت درونى از چهرهها نمايان است، و جمال حق را نظاره مىكنند.» (22 و 23 / قيامت)
مراد به نظر كردن به خداىتعالى نظر كردن حسى كه با چشم سر باشد نيست، چون برهان قاطع قائم است بر محال بودن ديدن خداىتعالى، بلكه مراد از نظر قلبى و ديدنقلب بهوسيله حقيقت ايمان است.
اين طائفه دلهايشان متوجّه پروردگارشان است و هيچ سببى از اسباب دلهايشان را از ياد خدا به خود مشغول نمىكند، چون آن روز كليه سببها از سببيّت ساقطاند. در هيچ موقفى از مواقف آن روز نمىايستند و هيچ مرحلهاى از مراحل آن جا را طى نمىكنند، مگر آن كه رحمت الهى شامل حالشان است و از فزع آن روز ايمناند، هيچ مشهدى از مشاهد جنّت را شهود نمىكنند و به هيچ نعمتى از نعمتهايش متنعّم نمىشوند، مگر آن كه در همان حال پروردگار خود را مشاهده مىكنند، چون نظر به هيچ چيز نمىكنند و هيچ چيزى را نمىبينند، مگر از اين دريچه كه آيت خداى سبحان است، و معلوم است كه نظر كردن به آيت از آن جهت كه آيت است، عينا نظر كردن به صاحب آيت يعنى خداى سبحان است.(2)
«وَ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ!»
«هر كـه در آسمـانهـا و زميـن اسـت مـال اوست و همـه او را عبـادت مىكنند!»(26 / روم)
«قُنوت» به معناى لزوم طاعت با خضوع است و مراد به اطاعت با خضوع اطاعت تكوينى است، نه اطاعت دستورات شرعى، چون دستورات شرعى گاهى نافرمانى مىشود و دربـارهاش نمىتـوان گفـت: «همــه و همــه بــراى او مطيـع و خـاضعانــد.»
منظور از «كُلٌّ» حتما جن و انس و ملك است، و همه مطيع اسباب تكوينى هستند. ملائكه جز خضوع اطاعت ندارند، و جنّ و انس هم منقاد و مطيع علل اسباب كونى هستنـد، هـرچنـد كه دائمــا نقشه مىريــزنـد كــه اثــر علّتى از علــل يــا سببــى از اسباب كونى را لغـو كننـد، ولـى بـراى رسيــدن به ايــن منظــور باز متوسّل به علّت و سببى ديگر مىشوند.
از اين همه كه بگذريم، خود علم و اراده و اختيارشان سه تا از اسباب تكوينى است، پس در هر حال مطيع تكوين هستند، پس در باب تكوين تنها مؤثر خداست و آنچه او بخواهـد مىشـود، يعنى آنچه كه علــل خـارجىاش تمــام بـاشد.
از آنچه جن و انس بخواهد تنها آن موجود مىشود كه خدا اذن داده باشد و خواسته باشد، پس مالك همه آنان و آنچه را كه مالكاند خداست.(1)
1) الميزان ج 31، ص 274
«اِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَأِنَّهُمْ عِبادُكَ...!»
«اگر عـذابشـان كنـى اختيـار دارى، چـه آنـان بنـدگان تـواند...!» (118 / مائده)
اين كلام خلاصهاى است از معناى رقيّت و بندگى .
گــرچــه آيــات بسيــارى در قــرآن كـريـم متضمّــن اين معنــا هستنــد، لكن جملـه كـوتـاه فـوق نفـوذ تصـرّفـات خودمختارانه مولا را در عبد تعليل مىكند و مشتمل است بر دليلى كه مىرساند هر جا و در حق هر كسى بندگى تصور شود حق مسلـم و عقلـى مـولاست كـه در آن بنـده تصرّف كند.
و لازمه اين معنا اين است كه بنده نيز بايد در آنچه كه مولايش او را بدان تكليف كرده و از او خواسته اطاعت و پيروىكند، و براى او در هيچ عملى كه خوشآيند مولايش نيست هيچگونه استقلالـى نخـواهد بود. چنان كه آيه شريفه:
«... بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لا يَسْبِقـُونَـهُ بِـالْقَـوْلِ وَ هُمْ بِـاَمْــرِه يَعْمَلـُونَ ـ بلكه بندگان محترمىاند كه در گفتار از او پيشى نمىگيرند و به دستوراتش عمل مىكنند!»
(26 و 27 / انبياء)
و آيه:
«خداوند بندهاى را مثل زده كه ملك ديگرى است و خود قادر بر هيچ چيز نيست، و اينك آن را با آزادمردى مقايسه مىكنيم كه ما از خزينه كرم خود روزى نيكوئيش دادهايم، و او چون غلام كسى نيست آشكارا و پنهانى انفاق مىكند. آيا اينان مثل هماند؟» (75 / نحل)
در قرآن كريم آيات بسيارى است كه مردم را بندگان خدا حساب كرده، و اساس دعوت دينى را بر همين مطلب بنانهاده كه مردم همه بندگان و خداىتعالى مولاى حقيقى ايشـان اسـت، بلكـه چـه بسـا از ايـن نيـز تعـدّى كـرده و همـه آنچه را كـه در آسمانها و زمين است، به همين سمت موسوم كرده، نظير همان حقيقتى كه از آن به اسم ملائكه تعبير شده، و حقيقت ديگـرى كه قـرآن شـريـف آن را جن ناميده و فرموده:
«اِنْ كُلُّ مَنْ فِىالسَّمواتِ وَ الاَرْضِ اِلاّ اتِىالرَّحْمنِ عَبْدا - هيچ كسى از همه آنان كه در آسمـانهـا و زمينانـد، نيسـت مگـر اين كه خداى را از در بندگى درخواهد آمد!»
(93 / مريم)
خداى سبحان به تمام معناى كلمه و حقيقتا مالك هر چيزى است كه كلمه «چيز» بر آن اطلاق مىشود، چه هيچ موجودى جز خداى سبحان خود و غير خود را، و همچنين نفع و ضررى را، و مرگ و حيات و نشورى را، مالك نيست. در عالم هستى هيچ
چيزى نه در ذات، نه در وصف، و نه در عمل استقلال ندارد و مالك نيست. مگر آنچه را كه خدا تمليك كنـد البتـه تمليكـى كه مالكيــت خود او را باطل نمىكند.
از آنجايى كه خداى سبحان مالك تكوينى و علىالاطلاق است و كسى جز او مالك نيست از اين جهت جايز نيست كه در مرحله عبوديت تشريعى ـ نه تكوينى ـ كسى جز او پرستش شود: «وَ قَضى رَبُّكَ اَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اِيّاهُ...!» (23 / اسراء)(1)
«يـا اَيُّهَـا النّـاسُ اَنْتُــمُ الْفُقَـراءُ اِلَـى اللّـهِ وَ اللّـهُ هُــوَ الْغَنِـىُّ الْحَميـدُ!»
«اى مــردم شمـا محتـاج بـه خـدائيـد و خـدا همـو بىنيـاز و ستـوده اسـت!» (15 / فاطر)
سياق آيه به اين نكته اشعار دارد كه اعمال تكذيبكنندگان رسول خدا صلىاللهعليهوآله كاشف از اين است كه خيال كردهاند مىتوانند با پرستش بتها از بندگى خدا بىنياز شوند، در نتيجه اگر خدا ايشان را به سوى پرستش خود دعوت مىكند، لابد احتياج به عبادت ايشــان دارد. پس در ايـن قضيـه از يك طرف بىنياز است، و از طرف ديگر فقر و احتياج، به همان مقدار كه آنان از بىنيازى بهرهمند هستند، خدا به همان مقدار فقير و محتــاج ايشــان است، «تَعـالَى اللّهُ عَـنْ ذلِـك!»
لذا خــداى سبحــان در رد تــوهّــم آنــان فرمود: «اى مردم شما به خدا محتاج هستيد و خدا بىنيــاز و ستوده است!» در اين جمله فقر را منحصر در ايشان و بىنيازى را منحصر در خـود كرد، پس تمــامى انحــاء فقــر در مــردم، و تمـامى انحـاء بىنيـازى در خداى سبحان است.
چون فقر و غنى عبارت از فقدان و وجدان است، و اين دو صفت متقابل يكديگرند، ممكن نيست موضوعى از هر دو خالى باشد. هر چيزى كه تصوّر شود، يا فقر در آن است و يا غنى، و لازمه انحصار فقر در انسان، و انحصار غنى در خدا، انحصارى ديگر است و آن عبارت از اين است كه انسانها منحصر در فقر باشند، و خدا منحصر در غنــى. پــس انســانهـا به غيــر از فقــر نـدارنـد، و خــدا به غيــر از غنــى نـــدارد.
خــداى سبحــان غنــىّ بالــذّات است، و او مىتــوانــد همه انسانها را از بين ببرد، چون از آنان بىنياز است، و آنان بالذّات فقيرند و نمىتوانند، به چيزى غيرخدا از خــدا بىنيــاز شـونـد.
مــلاك در غنـاى خـدا از خلـق و فقـر خلق به خـداى تعـالـى، ايـن اسـت كه
1) الميزان ج 12، ص 237
خدا خالق ايشـان و مـدبّـر امورشان است. و آوردن لفظ جلاله (اللّه) اشاره به فقر خلق و غناى خدا دارد. آوردن بقيه جملــه « اگر شمــا را بخواهد از بين مىبرد و خلقى جــديــد مىآورد!» اشاره به خلقت و تـدبيـر او دارد. و آوردن كلمه «حَميد» براى اين است كه او در فضـل خـودش كـه همان خلقـت و تـدبير بـاشـد، محمـود و ستـايش شـده است.(1)
«... وَ قـالُـوا سَمِعْنــا وَ اَطَعْنــــا غُفْــرانَـــكَ رَبَّنــا وَ اِلَيْــــكَ الْمَصيـــرُ!»
«... و گفتند: شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگار ما، آمرزش تو را مىجوئيم و بازگشت به سوى تو است!» (285 / بقره)
در جمله «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا !» مىخواهند به تعبير فارسى بگويند:«چشم، اطاعت!» و اين تعبيــر كنـايــه است، از اين كه دعوت تو را اجابت كرديم، هم با ايمــان قلبــى، و هم با عمـل بـدنـى. با ايـن دو كلمــه «سَمْـع و طـاعَت» امر ايمـان تمـام و كـامـل مىگـردد.
جمله فوق از ناحيه بنده ايفاى به تمامى حقوق و وظايفى است كه بنده در برابر مقام ربــوبيّـت و دعـوت او دارد. و ايـن حقـوق از نـاحيـه خـداى تعـالى تمامى حقوقى است كه خدا براى خود به عهده بندگان گذاشته، كه با كلمه «عِبادت» خلاصه مىشود، همچنان كـه فـرمـود:
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونِ - من جن و انسرا نيافريدم، مگر براى اينكه عبادتم كنند، من از آنان نه رزقى مىخواهم و نه مىخواهم طعامى بهمن دهند.» (56/ذاريات)
و نيـز فرمـــوده:
« اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَنى آدَمَ اَنْ لا تَعْبُـدُوا الشَّيْطـانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ وَ اَنِ اعْبُدُونى - آيا اى بنىآدم با شما عهد نكردم كه شيطان را نپرستيد كه او برايتان دشمنى آشكار است؟ و اين كه تنها مرا بپرستيد؟» (60 و 61 / يس)(2)
خداى تعالى در برابر حقّى كه براى خود قرار داده حقّى هم براى بندهاش بر خود واجب ساخته، و آن آمرزشى است، كه هيچ بندهاى در سعادت خود از آن بىنياز نيست، از انبياء و رسولانش بگير تا پائينتر، و لذا به ايشان وعده داده كه در صورتى كه اطاعتش كنند، و بندگيش نمايند، ايشان را بيامرزد، همچنان كه در اولين حكم كه براى آدم و فـرزنـدانش تشـريع كرد فرمود:
«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعا فَاِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنّى هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُداىَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ - همگى از بهشت به زمين فرود آئيد. پس اگر از ناحيه من هدايتى به سويتان آمد، كه حتما هم خواهد آمد، آن را پيروى كنيد، كه هر كس پيروى كند نه خوفى برايشان هست و نـه اندوهناك مىگردند!» (38 / بقره)
و اين نيست مگر همان آمرزش .
وقتــى مــؤمنيــن با گفتــن «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا !» بهطور مطلق و بدون هيچ قيدى اعلان اطــاعت داده، در نتيجــه حــق مقــام ربوبيّت را اداء كردند، لذا به دنبال آن حقّى را كه آن مقام مقدّس براى آنان بر خود واجب كرده بودمسئلت نموده و گفتند: «... غُفْرانَكَ رَبَّنـا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ!» (285 / بقره)
كلمه «مَغْفِرَت و غُفْران» به معناى پوشاندن است، و برگشت مغفرت خداىتعالى به دفــع عــذاب است، كه خــود پـوشـانـدن نـواقص بنده در مرحله بندگى است، نواقصى كـه در قيامت وقتى بنده به سوى پروردگارش برمىگــردد فاش و هويـدا مىشــود.(1)
كــارهــايى كه از آدمــى سر مىزنـد، وسعــت ظــرفيــت اوســت، حــال يــا كــم اســت يــا زيــاد، و آنچه از آدمـى سر نمـىزنـد، ظـرفيتـش را نـداشتــه اســت.
تمام حق خدا بر بنده اين است كه سمع و طاعت داشته باشد، و معلوم است كه انسان تنها در پاسخ فرمانى مىگويد: «طاعَة» كه اعضاء و جوارحش بتواند آن فرمان را انجام دهد. مثلاً به كسى امر كنند كه با چشم خود بشنود. چنين چيزى نه قابل اطاعت است و نه آمر حكيم تكليفى مولوى درباره آن صادر مىكند. پس اطاعت داعى حق به
1) الميزان ج 4، ص 442
سمع و طــاعت تحقــق نمىپــذيــرد، مگــر در چارچوب قدرت و اختيار انسان. اين افعال اختيارى و مقدور است كه انسان بهوسيله آن براى خود ضرر يا نفع كسب مىكند. كسب خـــود بهتـرين دليــل اســت، بر اين كه آنچه آدمى كسـب كرده وسع و طاقت آن را داشتــه بــاشــد.
جملــه فــوق كــلامى است جــارى بــر سنّــت الهــى، كه در بين بندگانش جارى ساخته، و زبان همان سنّت است، و آن سنّت اين است كه از مراحل ايمان آن مقدارى را بــه هـريـك از بنــدگـان خـود تكليـف كــرده كه در خــور فهــم او بــاشــد، و از اطــاعــت آن مقــدارى را تكليــف كــرده كـه در خور نيرو و توانايى بندهاش باشد.(1)
«وَ اِذْ يَـــرْفَـعُ اِبْـــراهيـمُ الْقَــواعِــدَ مِـنَ الْبَيْــتِ وَ اِسْمـــاعيــلُ...!»
« و چون ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه را بالا مىبرند...!»(127 / بقره)
ابراهيم عليهالسلام زن و فرزند خود را از (موطن اصلى) حركت مىدهد، و به سرزمين مكّه مىآورد، و در آنجــا اسكــان مىدهــد... مــأمــور قــربــانى كردن اسماعيل مىشــود. از جــانــب خــداىتعالى عــوضــى به جاى اسماعيل قربانى مىگردد... و سپس خانه كعبـه را بنا مىكند.
ايــن ســرگــذشــت، يــك دوره كــــامـل از سيــــر عبــوديــت را دربــــردارد.
حركتى كه از نفس بنده آغاز گشته، به قرب خدا منتهى مىشود. از سرزمينى دور آغاز گشته، و به حظيره قرب ربالعالمين ختم مىگردد. از زخارف دنيا و لذايذ آن و آرزوهاى دروغينش، از جاه و مال و زنان و اولاد چشم مىپوشد، و چون ديوها، در مسير وى با وساوس خود منجلابى مىسازند، او آنچنان راه مىرود، كه پايش به آن منجـــلاب فــرونــرود، و چــون مىخــواهنــد خلــوص و صفــاى بنــدگـــى و عــلاقــه بــدان و تــوجــه بــه ســوى مقام پروردگار و دار كبريايى را در دل وى مكــدّر ســازنـد، آنچنــان سـريـع گـام برمىدارد، كه شيطانها به گَرْدَش نمىرسند.
در حقيقت سرگذشت آن جناب وقايعى به ظاهر متفرق است، لكن در واقع زنجيروار به هم مىپيوندد و يك داستان تاريخى درست مىكند، كه اين داستان از سير عبودى ابراهيم عليهالسلام حكايت مىكند، سيرى كه از بندهاى به سوى خدا آغاز مىگردد،
1) الميــــزان ج 4، ص 443
سيرى كه سرتاسرش ادب است، ادب در سير، ادب در طلب، ادب در حضور، ادب در همه مراسم حب و عشق و اخلاص، كه آدمى هرقدر بيشتر در آن تدبّر و دقت كند، اين آداب را روشنتر و درخشندهتر مىبيند.
در پــايــان ايــن راه، از طــرف خــداى سبحــان مــأمــور مىشـــود بــراى مردم عمل حج را تشريع كند.
آنچه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مناسك حج تشريع فرموده، يعنى احرام بستن از ميقات، تــوقــف در عــرفــات، به سر بردن شبى در مشعر، قربانى، سنگ انداختن به سه جمــره، سعــى ميان صفــا و مــروه، طواف بر دور كعبه و نماز در مقام... هر يك به يكــى از گــوشــههاى سفــر ابــراهيــم به مكّــه اشــاره دارد و مــواقف و مشاهد او و خــانــوادهاش را مجسّــم مىســازد. و به راستى چه مواقفى و چه مشــاهــدى كه چهقدر پاك و الهــى بـود!
مــواقفــى كــه راهنمــايش بــه ســوى آن مـواقــف، جــذبــه ربــوبيت، و سايقش ذلّـت عبوديـت بود.
آرى عبادتهايى كه تشريع شده (كه بر همه تشريع كنندگان آن بهترين سلام باد!) صورتهايى از توجه بزرگان از انبياء به سوى پروردگارشان است، تمثالهايى است كه مسير انبياء عليهالسلام را از هنگام شروع تا ختم مسير حكايت مىكند، سيرى كه آن حضرات به سوى مقام قرب و زلفى داشتند.
«لَقَــدْ كــانَ لَكُــمْ فـى رَسُـولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ - براى شما هم در رسول خدا صلىاللهعليهوآله اقتـدايــى نيكـــو بـــود...!» (21 / احــزاب)
آيــه فــوق مىفهمــانــد آنچه امــت اســلام به عنــوان عبــادت مىكنـــد، تمثــالى از سيــر پيــامبــرشـــان اســت.
و ايــن خــود اصلــى اســت كــه در اخبــارى كه حكمــت و اســرار عبــادتها را بيــان مىكنــد و علّت تشريع آنها را شرح مىدهد، شواهد بسيارى بر آن ديــده مىشـود، كه متتبــع بينــا مىخــواهـد تــا به آن شـواهـد وقــوف و اطـلاع يــابـد.(1)
1) الميزان ج 2، ص 153
«ياَيُّهَا الَّـذيـنَ ءَامَنُـواْ عَلَيْكُـمْ اَنْفُسَكُمْ...!» (105 / مائده)
«اى كسانـى كــه ايمــان آوردهايــد، بــر شمــا بـاد رعـايـت نفــس خودتان...!»
نفس انسان همان مخلوقى است كه انسان از ناحيه آن و به ملاحظه آن محروم يا رستگــار مىشــود. اين معنــايــى است مطــابـق با مقتضاى تكوين، لكن چنان نيست كــه عمـوم مردم در درك اين معنا يكسان بـاشنــد.
«هَـلْ يَسْتَـوِى الَّذينَ يَعْلَمُــونَ وَ الَّذيــنَ لا يَعْلَمُــونَ اِنَّمــا يَتَذَكَّــرُ اوُلُوا الاَلْبابِ - آيا برابرنـد كسانى كه مىداننــد، كسانى كه نمىداننــد تنها صاحبــان عقل متذكّــر مىشوند!»(9/زمر)
اين اختلاف در درك براى اين است كه متذكّر به اين حقيقت هر لحظه كه به ياد آن مىافتد و متوجه مىشود كه نسبت به خداى خويش در چه موقفى قرار دارد و نسبت او با ساير اجزاء عالم چه نسبتى است. نفس خود را مىيابد كه منقطع و بريده از غيرخداست و حال آن كه غيرمتذكر چنين دركى ندارد و همين متذكّر هم قبل از تذكّرش نفس خود را بسته و مربوط به عالم مىيافت. و نيز مىبايد كه در برابرش حجابهايى است كه كسى را جز پروردگارش به آن حجابها دسترسى و احاطه و تأثير نيست. تنها پروردگار او قادر به رفع آن حجابهاست. پروردگارى كه او را، هم از پشت سر دفع داده و دورش مىكند، و هم از پيشرو بهوسيله قدرت و هدايت بهسوى خود مىكشاند، و نيز نفس خود را مىيافت كه با پروردگار خود خلوتى دارد كه مونسى و دوستى جز او برايش نيست. اينجاست كه معنى جمله «... عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ لايَضُرُّكُمْ مَنْضَلَّ اِذَا اهْتَدَ يْتُمْ...!» و جملــه «... اِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعا...!» (105 / مائده) را به خوبى درك مىكند.
اينجاست كه ادراك و شعور نفس عوض شده و نفس از افق شرك به موطن عبــوديت و مقــام توحيـد مهـاجـرت نمـوده و اگر عنـايت الهـى دستگيـرش شود و توفيق شامل حالش گردد، شرك و اعتقاد به موهومات و دورى از خــدا و تكبـر شيطـانى و استغناى پـوشـالى و خيـالى را يكـى پس از ديگرى به توحيد و درك حقايق و نــزديكــى به خــدا و تــواضــع رحمــانى و فقــر و عبــوديــت تبــديـل مىنمـايد.
گرچه ما از نظر اين كه موجودى خاكنشين و دلبسته به علايقى هستيم كه ما را از درك حقايق مشغول نموده نمىتوانيم آنطور كه بايد اين حقيقت را هم درك نماييم، و ما را مانع مىشود از اين كه به جاى اهتمام به فضلات اين دنياى فانى كه كلام الهى در
بيــانــات خــود آن را جــز لهــو و لعــب معرفى ننموده، غوطهاى در درياى حقايق بزنيم الاّ اين كه اعتبار صحيح و بحث زياد و تـدبّــر كـافـى مــا را به تصديق كليات اين معنــى بهطــور اجمــال وادار مىســازد، اگر چه به تفصيــل آن احــاطــه پيــدا نكنيم، « و خداوند هدايت كننده است!»(1)
«... وَ مَـنْ عِنْـدَهُ لا يَسْتَكْبِـرُونَ عَـنْ عِبـادَتِه وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ. يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ!»
«... و آنها كه نزد اويند از عبادتش استكبار نمىكنند و خسته نمىشوند، شب و روز تسبيح گويند و سستى نگيرند!» (19و20/انبياء)
خداىتعالى در اين آيه حال بندگان مقرب، و ملائكه مكرّم خود را بيان مىكند، كه مستغرق در عبوديت، و سرگرم در عبادت اويند. هيچ كارى ديگر آنان را از عبادت او باز نمـىدارد، و به هيــچ چيـز جـز عبــادت او تـوجـه نمىكننــد.
سنّــت جــارى ميــان مــوالــى و بـردگــان در ملــكهــاى اعتبــارى ايــن اســت كه بــرده هرقــدر به درگاه مولايش مقرّبتر شود، مولايش از بسيارى از تكاليف و وظـايـف او اغماض مىكند.
ولى در خداىتعالى چنين نيست، بلكه هرقدر بنده او تقرّب بيشترى پيدا كند، بيشتر به عظمت و كبرياء و عزت و بهاء مولايش پى مىبرد، و بيشتر ذلّت و مسكنت و حاجت خود را احساس مىكند، پس در نتيجه كارش به جايى مىرسد كه به غير عبوديت و خضــوع كار ديگرى نكند.(2)
«وَ الَّــــذى اَطْمَـــــعُ اَنْ يَغْفِـــرَلـى خَطيئَتــــى يَــوْمَ الـدّيــنِ!»
«و كسى كه طمع دارم روز رستاخيز گناهم را بيامرزد !» (82 / شعراء)
«خَطيئَه» و گناه مراتبى دارد. هركس به حسب مرتبهاى كه از عبوديت خدا دارد، در همان مرتبه گناهى دارد، همچنان كه فرمودهاند: «حَسَناتُ الاَبْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبينَ
«... وَاسْتَغْفِرْلِذَنْبِكَ ـ براى گناهت طلب آمرزشكن...!» (55/مؤمن)
در آيه فوق، گناه آدمى مثل حضرت ابراهيم عليهالسلام عبارتست است اين كه به خاطر ضروريات زندگى از قبيل خواب و خوراك و آب و امثال آن نتواند تمامى دقايق زندگى به ياد خدا باشد، هر چند كه همين خواب و خوراك و ساير ضروريات زندگى اطاعتى اســت، و چگـونه ممكـن اسـت «خَطيئَه» غيـر اين معنـا را داشتـه بـاشـد؟ و حال آن كه خداى تعالى تصريح كرده به اين كه آن جناب مُخلَص خداست، و غير خدا احدى از آن جناب سهم ندارد، و شريك نيست:
«اِنّا اَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدّارِ - ما ايشان را با يـاد آخـرت خـالص كرديم!»
(46 / ص)
در آيــه مــورد بحــث ابـراهيــم عليهالسلام به خــود نسبت خطا و گناه داده، با اين كه آن جناب از گنــاه معصــوم بود، و اين خــود دليل بر آن است كه مرادش از «خَطيئَه»، مخالفت امر مولوى الهى نبوده است.(1)
1) الميــزان ج 30، ص 147
«... اَنَّ الْقُــــــــوَّةَ لِلّــــــهِ جَميعــــــــا...!»
«... قدرت، همه از آن خداست... !» (165/بقره)
وقتى انسان حكم كند كه عالم خدايى دارد كه آن را با علم و قدرت خود آفريده، چارهاى جز آن ندارد كه به پيروى از ناموس عمومى كه در عالم هست يعنى خضوع و تأثيرپذيرى و تسليم موجود ضعيف و ناتوان و خرد و ناچيز در برابر موجود نيرومند و توانا و بزرگ، در برابر خدا بهعنوان عبادت خضوع كند. زيرا اين يك ناموس عمومى است كه در عالم جريان دارد و در تمامى اجزاء هستى حاكم است، و عامل تأثير اسباب در مسببــات و تأثيـرپـذيرى مسببــات از اسبـاب است.
وقتى اين ناموس در حيوانات ذىشعور و اراده ظهور كند، منشأ خضوع و پذيرش ضعيف از قــوى خـواهـد شد.
ظهور ناموس فوق در عالم انسانى وسيعتر و روشنتر از ساير حيوانات است، زيرا نــوع انســان داراى عمــق ادراك و خصيصــه فكــر است، و لذا در اجراى غالب مقاصد و اعمـالش كه به منظــور جلـب نفــع و دفــع ضــرر انجــام مىدهد تنوع دارد.
مثــلاً رعيــت در بــرابــر سلطــان، فقيــر در بــرابــر غنــى، مرئوس در برابر رئيس، فرمانبردار در برابر فرمانده، خادم در برابر مخــدوم، شــاگــرد در برابر استاد، عاشق در برابر معشوق، نيازمند در برابر بىنياز، عبــد در برابر آقا، و مربوب در بـرابـر ربّ خضوع مىكنند.
همـــه ايــن خضــوعهــا از يـك نــوع است و آن عبــارت است از فروتنى و كوچكـى در برابر قهر و قدرت.
عمل بدنىاى كه اين فروتنى و كوچكى را نشان مىدهد، به هر شكلى كه باشد و از هر كـه سـرزنـد و براى هر كه انجــام يـابـد. پـرستـش نـــام دارد.(1)
«وَ هُـوَ اللّـهُ لا اِلـهَ اِلاّ هُـوَ لَـهُ الْحَمْــدُ فِـى الاْوُلــى وَ الاْخِــرَةِ وَ لَـهُ الْحُكْـمُ وَ اِلَيْـهِ تُرْجَعُـونَ!» (70/قصص)
«تنها او اله است. هيچ معبودى جز او نيست...!»
خداى سبحان مختار است و تنها او مىتواند اين معنا را اختيار كند كه بندگان تنها او را بپرستند كه به ظاهر و باطنشان آگاه است، پس او را سزد كه بر بندگان حكم كند كه تنها او را عبادت كنند، كه يگانه معبود مستحق عبادت است، و بر بندگان هم واجب است حكم او را گردن نهاده و تنها او را بپرستند.
ذيــل آيــه مشتمـــل است بــه ســه دليــل:
1ـ لَــهُ الْحَمْـــــدُ
2ـ لَــهُ الْحُكْــــمُ
3ـ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ !
ايـن سـه وجـوهـى است كه انحصار خـداى را در استحقاق پرستش توجيه مىكند.
اين كه فرمود: «... لَهُ الْحَمْدُ فِى الاْوُلى وَ الاْخِرَةِ...!» آن انحصار را به اين بيان توجيه مىكند كه هر كمالى كه در دنيا و آخرت وجود دارد نعمتى است كه از ناحيه خداىتعالى نازل شده، و در ازاء هر يك از آنها مستحق ثناى جميل است، و جمال هر يك از اين نعمتهــاى اعطــا شــده از كمــال ذاتى او و از يكى از صفــات ذات او تــرشـح شـده اســت، كــــه در ازاءش مستحــق ثنــاسـت .
نعمتهــاى اخــروى او هــم در عيــن اين كه پــاداش عبـادت زبانى و يا عملى انســان در دنياست، نعمت ديگرى است از او كه در ازاء آن مستحــق ثنـايى ديگر است.
پس تنها اوست كه مستحق پرستش است!
امــا اين كــه فـرمـود: « وَ لَــهُ الْحُكْــمُ،» علّتش اين است كه خداى سبحان مــالــك علــى الاطــلاق همــه عــالـم است. او، هــم در مـرحلــه تشريع و اعتبار
1) الميــــــــــــــزان ج 2، ص 123
مــالـك است و هم در مرحله تكوين و حقيقت. و از آثار ملك او يكى اين است كه حكم كند بر بندگان و مملـوكيـن خـود كـه كسى غير او را نپرستند.
و اما ايـن كه فــرمــود: «وَ اِلَيْــهِ تُــرْجَعُـونَ،» جهتش اين است كه رجوع به سوى او به خــاطــر حســاب و جــزاء اســت و چــون او مرجع است، و محاسب و جزادهنده نيز هموست، پس تنهــا اوسـت كـه بايـد پـرستـش شــود، و پرستش او را بايد تنها بر طبــــق ديــــن او انجـــام داد.(1)
راهــى وجــود نــدارد كه مــا انسان را از خضوع در برابر قدرت برحذر داريم، زيرا اين مستند به حكم فطرت است و انسان نمىتواند از آن سرباز زند مگر درصورتى كــه بــرايــش روشــن شــود، شخصى كه نيــرومنــدش مىپنــداشت و خــودش را نسبــت بــه او ضعيف مىشمــرد آنگـونـه نيست كه گمان مىبرد و بلكه مثل همانــد.
از اين جاست كه مىبينيم اسلام، تنها موقعى مردم را از اتخاذ و پرستش خدايانى به جز خدا نهى مىكند كه قبلاً براى آنها روشن كرده باشد كه اين خدايان مثل خود مردم مخلـوق و مربوبنــد و تمامى عــزت و قوت از آنِ خداست:
«اِنَّ الَّــذيـنَ تَـدْعُــوْنَ مِـنْ دُونِ اللّـهِ عِبــادٌ اَمْثالُكُمْ - كسـانى را كه شمـا به جز خدا مىپرستيد مثل خود شما بنده هستند...!» (194 / اعراف)
« وَ اِنْ تَدْعُوهُمْ اِلَى الْهُدى لايَسْمَعُوا وَ تَريهُمْ يَنْظُرُونَ اِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ - كسانى را كه شما به جز خدا مىخوانيد، نمىتوانند شما را يارىكنند و خودشان را هم يارى نمىكنند و اگر به هدايتشان دعوتكنيد، نمىشنوند و تو مىبينى دارند به تو نگاه مىكنند و نمىبينند!»(198/اعراف)
«...اَنَّ الْقُــــــــوَّةَ لِلّـــــهِ جَميعـــــا...!» (165 / بقره)
«...فَــــاِنَّ الْعِـــــزَّةَ لِلّــــهِ جَميعــا...!» (139 / نساء)
«...ما لَكُـمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا شَفيـعٍ...!» (4 / سجده)
غير از خدا هيچ كس چيزى ندارد كه ديگران را به خضوع در برابر خود فراخواند و بنـابـرايـن در برابر هيچكس به جز او خضوع جايز نيست، مگر آن كه خضوع در برابر آن كس و تكــريـم و تعظيـم و جنبه ولايت و سرپرستى او بازگشت به خدا داشته باشد:
«اَلَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الاُمِّىَّ... فَالَّذينَ امَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا
1) الميــــــــــــــزان ج 31، ص 109
النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ اُولآئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ - كسانى كه از اين رسول كه يك پيغمبر امّى است پيروى مىكنند... پس آنهاكه بدو ايمانآورده و بزرگش شمرده و ياريش كرده و از نورى كه با او نازل شده پيروى كردهاند،اينان رستگارانند!» (157/اعراف)
« اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ امَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ - سرپرست شما تنها خدا و رسول او و كسانى هستند كه ايمان مىآورند و نماز بهپا مىدارند و در حال ركوع زكـوة مىدهنـد!» (55 / مائده)
« وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اَوْلِيآءُ بَعْضٍ يَأْمُروُنَ بِالْمَعْروُفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ - مؤمنين و مؤمنات سرپرستان يكديگرند، امر به معروف و نهى از منكر مىكنند!»
(71/توبه)
«... وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ - كسـى كــه شعائـر خــدا را بــزرگ شمــــارد ايـن از تقــواى دلهــاست!» (32 / حج)
پس در اسلام در برابر هيچكس غير از خدا خضوع روا نيست، مگر آن كه به خدا بازگشت داشته باشد و به قصد او انجام يابد.(1)
« اَجَعَلَ الاْلِهَـةَ اِلهـا واحِـدا اِنَّ هـذا لَشَـىْءٌ عُجـابٌ؟»
«شگفتا! آيا اين مرد اين همه خدايان را كنار زده و منحصر به خداى واحد كرده است؟ راستى مطلب بسيار عجيبى است!» (5 / ص)
اختلاف دركها و تفكّرات در طرز تلقى و تفسير يكتايى خدا از همه جا روشنتر ديده مىشود. چه در آنجا است كه اختلاف و نوسان وسيع و عجيبى كه افراد بشر در درك و تعقل و كيفيت تفسير و بيان مسئله وجود خداى تعالى دارند، به خوبى به چشم مىخورد، با اين كه همهشان در اصل وجـود خــدا متفقانــد، چون داراى فطرت انســانىاند. و اين مسئله هم از الهامات مرموز و اشارات دقيق فطرت سرچشمه مىگيرد و لذا مىبينيم كه :
وجود اين فطرت از يك طرف، و برنخوردن به يك دين صحيح از طرف ديگر، عدهاى از افراد انسان را بر آن داشته تا براى قانع ساختن و ارضاى فطرت خويش بتهايى از چوب و سنگ و حتى از كشك و غيره درست كرده و آنها را شركا و همقطاران خدا بدانند و بپرستند همانطور كه خدا را مىپرستند. و از آنها حاجت بخواهند همانطورى
1) الميزان ج 20، ص 124
كه از خدا مىخواهند، و در برابر آنها به خاك بيفتند همانطور كه در برابر خــدا بهخـاك مىافتند.(1)
«قُــلْ اِنّــى اُمِــرْتُ اَنْ اَعْبُــــدَ اللّــهَ مُخْلِصــا لَــهُ الــدّيــنَ!» (11 / زمــر)
به ايشان بگو آنچه من بر شما تلاوت كردم كه بايد خداى را بپرستم و دين خدا را خالص كنم، هر چند در آن، خطاب متوجّه من است، ولكن بايد متوجّه باشيد كه اين خطاب از قبيل مثل معروف (دختر به تو مىگويم عروسم تو بشنو!) نيست، كه فقط من شنوندهاى باشم و مأمور باشم كه خطاب خداى را به شما برسانم و خودم هيچ وظيفهاى ديگر نداشته باشم! بلكه من نيز مانند يك يك شما مأمورم او را عبادت نموده، دين را خالص براى او سازم. باز تكليف من به همين جا خاتمه نمىيابد، بلكه مأمورم كه قبل از همه شما و در حقيقت اولين نفرى باشم كه در برابر آنچه بر من نازل شده تسليم شده باشد، و به همين جهت قبل از همه شما من تسليم شدهام و اينك بعد از تسليم شدن خودم، دارم به شما ابلاغ مىكنم، آرى من از پروردگارم مىترسم، و او را با اخلاص مىپرستم، و به او ايمان آوردهام، چه اين كه شما ايمـان بياوريد و يا نيـاوريد، پس ديگـر در مـن طمعى نبنديد !
پس اين كه فرمود: « بگو من مأمور شدهام كه خداى را بپرستم و دين را خالص براى او بدانم و نيز مأمورم كه اولين مسلمان باشم!» اشاره است به اين كه آن جناب در اطاعت دستــور خــدا بــه اخــلاص در ديــن، و داشتــن دين خـالص، مانند ساير مردم است.
و جمله «مأمورم كه اولين مسلمان باشم!» اشــاره است به اين كــه در امــرى كه متوجه من شده زيادتى است بر امرى كه متوجّه همه شما شده است، و آن زيادتى عبارت از اين اســت كــه خطــاب قبــل از شما به من متــوجّــه شــده، و غــرض از تــوجــه آن به من قبل از شما اين است كه من اولين كسى باشم كه تسليم اين امر شده، و به آن ايمان آورده باشد.(2)
« وَ لِلّــهِ يَسْجُـدُ مـا فِـى السَّمـواتِ وَ مـا فِـى الاَرْضِ مِـنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِكَةُ...!»
« آن چه جنبنده در زمين و آسمان هست در برابر خدا خضوع نموده و انقياد ذاتى كه همان حقيقت سجده است دارند، پس حق او "خداىتعالى" است كه پرستش و سجده شود!» (49 / نحل)
اين آيه سجده جنبندگان را ذكر مىكند، چه كلمه «دابَّةٍ» به معناى هر چيزى است كه تحرّك و انتقال از جايى به جايى داشته باشد. و اين حقيقت سجده است، كه خود نهايت درجه تذلل و تواضع در برابر عظمت و كبريايى خداست. براى اين كه سجده عبارت است از به رو در افتادن آدمى بر روى خاك، كه البته در صورتى عبادت است كه منظور مجسم ســاختـن ذلّــت درونــى بـاشـد. پس حقيقـت سجـده همـان تذلّل درونى است.
عموميت كلمه «دابَّةٍ» شامل انسان و جنّ هر دو مىشود، از اين كه ملائكه را جداگانه اسـم بـرد مىتـوان فهميـد كه هـر چنـد مـلائكـه نيـز حركت دارند لكن حركت آنان از نــوع حـركـت جنبنـدگان و انتقـال مكانى آنان نيست.
« سَبَّحَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ الاْرْضِ...!» (1 / حديد)
موجودات عالم چه عقلاء و چه غيرعقلاء همه خدا را به تمام معنى كلمه و به حقيقت معنى كلمه تسبيح مىگويند. تسبيح تمامى موجوداتى كه در آسمانها و زمين هست، تسبيح با زبان و تنزيه به حقيقت معناى كلمه است، هر چند كه ما زبان آنها را نفهميم. نفهميــدن ما دليــل بر اين نيست كه جمــادات زبــان نــدارنــد. قــرآن كــريــم تصـريح دارد بر اين كـه تمامى موجودات زبان دارند.
«تَسْبيح» به معنـاى منــزه داشتن اســت، و منــزه داشتن خــدا به ايــن است كه هر چيزى را كه مستلزم نقــص و حاجت و نـاسـازگـار با سـاحـت كمال او باشد، از ســاحــت او نفــى كنــى و معتقــد بــاشــى كه خــداى تعــالى داراى چنين صفات و اعمالى نيســت.(1)
«لِكُلِّ اُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكا هُمْ ناسِكُوهُ...!»
« براى هر امتى طريقى مقرر كرديم كه هر يك پيرو طريق خويش است...!»(67/حج)
1) الميــزان ج 24، ص 134 و ج 37 ص 297
گويا مشركين و يا كفّار از اهل كتاب وقتى عبادات اسلامى را ديدهاند، چون براى آنها نوظهور بوده و نظير آن را در شريعتهاى سابق، يعنى شريعت يهود، نديده بودند، لذا در مقام منازعه با رسول خدا صلىاللهعليهوآله برآمدهاند، كه اين جور عبادت در هيچ شـريعتى نديدهايم.
خــداى تعــالى جــواب داده كه هر امّتى از امّتهاى گذشته عبادتى داشتهاند، كه آن قسم خدا را عبــادت مىكــردنــد، و عبــادت هيــچ امّتى به امت ديگر منتقل نمىشده، چون خداوند با هر شريعت، شرايع قبلى را نســخ مىكــرد و بهتر از آن را مىآورد، چون افكار امّتهــاى بعــدى ترقّى يافتهتر از قبلىها بود، و استعداد عبادتى كاملتر و بهتــر از ســابـق را يافته بودند.(1)
«...كُتِـبَ عَلَيْكُـمُ الصِّيــامُ... لَعَلَّكُــمْ تَتَّقُـــونَ !»
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد روزه بر شما مقرر شده چنان كه بر پيشينيان شما مقرّر شده شايد پرهيزكارى كنيد!» (183 / بقره)
تعاليم عاليه اسلام و بيانات قرآن چنين افاده مىكند كه ساحت قدس پروردگار منزهتر از اين است كه احتياج به چيزى داشته باشد، پس عبادات هر اثرى را داشته بــاشنــد تنهــا متــوجّـه بنــده خــواهــد شــد نه خــدا. گنــاهـان نيـز چنيـن است.
درخصوص روزه مىفرمايد: «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ!» يعنى تشريع اين حكم براى اين است كه شمـا پـرهيـزكـار شـويـد، نه اين كه پـروردگـار به روزه گرفتن شما نيازمند باشد.
و امــا اين كه از روزه اميــد يــافتـن تقــوا مىتــوان داشت جــاى تـرديـد نيسـت، چــه هــر انسـانى اين مطلـب را از فطــرت خـود مىيـابـد كه اگـر كسـى بخـواهـد با عـالـم طهـارت و قـدس ارتبـاط پيـدا كنـد و بـه مـرتبـه كمـال و روحـانيـت بـرسـد و درجـات ارتقـاء معنـوى را بـه پيمـايد اول چيـزى كه بـر او لازم اســت ايــن اســت كه از بىبنــد و بــارى و شهــوتــرانـى بپــرهيــزد و جلوى نفس سركش را گـرفتـه، و از دلبستگــى و فــرورفتــن در مظــاهــر حيــات مــادى خــود را منزّه كند و از هر چيزى كه او را از خدا بازمىدارد دورى گزيند. اين تقوى از راه
1) الميـــــــــــــــــزان ج 28، ص 295
خوددارى از شهوات و دورى از هــواهـاى نفسـانى دست مىدهد.
كسى كه در امور مشروع و مباح دعوت خدا را اجابت كرد، در امور غيرمشروع و حرام بهتر اطاعت و فرمانبردارى مىنمـايد.(1)
«قَــدْ نَــرى تَقَلُّــبَ وَجْهِـكَ فِـى السَّمــاءِ فَلَنُــوَلِّيَنَّــكَ قِبْلَــةً تَـرْضيهــا...!»
«ما تو را ديديم كه رو در آسمان مىچرخاندى، پس به زودى تو را به سوى قبلهاى برمىگــردانيــم كــه دوسـت مىدارى، اينــك روى خود به طرف مسجدالحرام كــن و هر جا بوديد رو بــدان سـو كنيد... !» (144 / بقره)
توجّه عبادتى به سوى خداى سبحان، اگر بخواهيم از چهارديوارى قلب و ضمير تجاوز كند، و به صورت فعلى از افعال درآيد ـ با اين كه فعل جز با ماديّات سر و كار ندارد، ـ به نــاچــار بــايـد اين تـوجّـه بر سبيـل تمثل صورت بگيرد.
ســادهتــر بگــوئيــم، از يــك ســو مىخــواهيــم، بــا عبـادت متـوجّـه به خدا شــويــم، و از ســوى ديگــر خــدا در جهتــى و طــرفى قــرار ندارد، پس به نــاچـار بــايــد عبـــــادت مــا بــر سبيــل تمثــــل و تجســــم درآيـــــد.
به اين طور كه نخست توجّهات قلبى ما با اختلافى كه در خصوصيات آن (از خضوع و خشوع و خوف و رجا و عشق و جذبه و امثال آن،) است، در نظر گرفته شود و بعد همـان خصوصيـات را با شكل و قيافهاى كه مناسبش باشد، در فعل خود منعكس كنيم.
مثلاً براى اين كه ذلّت و حقارت قلبى خود را به پيشگاه مقدّس او ارائه داده باشيم، به سجده افتيم، و با اين عمل خارجى از حال درونى خود حكايت كنيم. و يا اگر خواسته باشيم احترام و تعظيمى كه در دل از او داريم، حكايت كنيم، به صورت ركوع درآييم، و چون بخواهيم حالت فدايى بودن خود را به پيشگاهش عرضه كنيم، دور خانهاش بگرديم، و چون بخواهيم او را تكبير و بزرگداشت كنيم، ايستاده عبادتش كنيم، و چون بخواهيم براى تشرف به درگاهش خود را تطهير كنيم، اين مراسم را با غسل و وضو انجام دهيم، و از اين قبيل تمثلهاى ديگر.
هيچ شكى نيست، در اين كه روح و مغز عبادت بنده عبارت است از همان بندگى درونى او، و حالاتى كه در قلب نسبت به معبود دارد، كه اگر آن نباشد، عبادتش
1) الميزان ج 3، ص 9
روح نداشته، و اصلاً عبادت به شمار نمىرود. و لكن در عين حال اين توجه قلبى بايد به صورتى مجسم شود، و خلاصه عبادت در كمالش و ثبات و استقرار تحققش، محتاج به اين است كه در قالبى و ريختى ممثل گـردد.(1)
«قُلْ اَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِاللّهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّا وَ لا نَفْعا...!»
«بگو آيا مىپرستيد به غير خدا چيزى را كه مالك نفع و ضررى براى شما نيستند و حــال آن كـــه خـداونـد شنـوا و دانـاست!» (76 / مائده)
در اين آيه حجتى است كه از مدركات فهم ساده و بسيط و عقل سالم گرفته شده است، چه اين چنين عقل اينطور حكم مىكند كه انسان ساده و بىغرض اگر چيزى را اله و معبود گرفته و آن را بپرستد براى اين است كه مىخواهد بدينوسيله معبودش را به دفع ضرر و جلب منفعت خود وادار كند.
و اگــر بــه اين حكــم عقلــى، اين مطلب را ضميمــه كنيـم كه در عالم جز خدا كسى مالك ضرر و نفع نيست، اين نتيجــه به دست مىآيد كه هيــچ غرض عقــلائى را در عبــادت غيــرخـدا نمىتوان تصور كرد.
چــون چنيــن است پــس بــايـد از ايـن عمـل يعنـى عبادت غيرخدا اجتناب كرد.(2)
«...اِنَّ الصَّلــوةَ تَنْهــى عَــنِ الْفَحْشــــاءِ وَ الْمُنْكَـــرِ...!»
«...نماز از فحشا و منكر جلوگير است...!» (45 / عنكبوت)
اگر دستور دادهاند به اين كه مردم نماز بخوانند، براى اين بوده كه نماز آنان را از فسق و فجور بازمىدارد.
اين تعليل مىفهماند كه نماز عملى است عبودى، كه بهجاآوردنش صفتى در روح آدمى پديد مىآورد كه آن صفت به اصطلاح معروف پليسى است غيبى، و صاحبش را از فحشــا و منكــرات بــازمــىدارد، و در نتيجــه جــان و دلــش از قــذارتهاى
گناهان و آلــودگىهايـى كه از اعمــال زشــت پيــدا مىشود پــاك مىماند.
مقصــود از نمــاز، رسيــدن به آن صفــت است، يعنـى صفــت بــازدارى از گناه.
پيدايش اين صفت اثر طبيعى نماز است، ولكن به نحو اقتضاء، نه به نحو عليّت، چون نماز توجّه خاصى است، از بنده به سوى خداى سبحان، لكن اينگونه نيست كه ديگر نمازگزار نتواند گناه كند، نه، بلكه اثرش به مقدار اقتضاء است، يعنى اگر مانع و يا مزاحمى در بين نباشد اثر خود را مىبخشد، و نمازگزار را از فحشا بازمىدارد، ولى اگر مانعى يا مزاحمى جلو اثر آن را گرفت، ديگر اثر نمىكند، و در نتيجه نمازگزار آن كارى كه انتظار آن را از او ندارند مىكند.
ياد خدا، و موانعى كه از اثر او جلو مىگيرند، مانند دو كفه ترازوست، هر وقت كه ياد خدا چربيد، نمازگزار گناه نمىكند، و هر جا كفه آن موانع چربيد، كفه ياد خدا ضعيف مىشود، و نمــازگزار از حقيقت ياد خــدا منصرف مىگردد، و گناه را مرتكب مىشود.
و اگــر خــواننــده عــزيـز بخــواهــد اين معنــا را لمس كند بايد حال بعضى از افراد كه نام مسلمان دارند، و در عين حال نماز نمىخوانند در نظر بگيرد، كه به خاطر نماز نخواندن، روزه را هم مىخورند، حج هم نمىروند و زكات هم نمىدهند، و ساير واجبات را هم ترك مىكنند و خلاصه چيزى را در راه خود مانع پيشرفت خود نمىبينند، نه ظلم، نه زنا، نه ربا، نه دروغ و نه... !
آنوقت اگر حال چنين شخصى را با حال كسى مقايسه كنى كه نماز مىخواند، و در نمازش به حداقل آن يعنى آن مقدارى كه تكليف از گردنش ساقط شود اكتفا مىكند، خواهى ديد كه او از بسيارى كارها كه بىنماز از آن پروا نداشت پروا دارد. و اگر حال اين نمازگزار را با حال كسى مقايسه كنى كه در نمازش اهتمام بيشترى دارد، خواهى ديــد كــه دومــى از گنــاهــان بيشتــرى پــروا دارد، و به هميــن قيــاس هــر چه نمــاز كـامـلتر بــاشـد، خــوددارى از فحشــا و منكـرات نيــز بيشتـر خواهد بود.(1)
«...وَ اَقِــمِ الصَّلـــوةَ اِنَّ الصَّلــوةَ تَنْهـــى عَـــنِ الْفَحْشـــاءِ وَ الْمُنْكَــرِ...!»
«...و نماز بپادار كه نماز از فحشـاء و منكرات جلـوگير است...!» (45 / عنكبوت)
نماز بهترين اعمال است، چون نماز از «فحشا» و «منكر» بازمىدارد. مراد به اين
1) الميـــــــــــــــــــــزان ج 31، ص 216
بــازدارى، بــازدارى طبيعــت نمــاز از فحشاء و منكر است. البته بازداريش هم به نحو اقتضــاء است نـه عليت تامه، كه هر كس نمــاز خــوانــد، ديگــر نتــوانـد گنــاه كنــد.
چگونه نماز از فحشاء و منكرات نهى مىكند؟
اين عمل، مخصوصا كه بنده خدا آن را در هر روز پنج بار بجا آورد، و همه عمر ادامه دهــد، و مخصـوصا اگــر آن را همــه روز در جـامعهاى صالح بجاآورد، و افراد آن جامعه نيز مانند او همه روزه بجا بياورند، و مثــل او نسبت به آن اهتمام ورزنــد، طبعــا با گناهان كبيــره سـازش ندارد.
توجّه به خدا از در بندگى، آن هم در چنين محيطى، و از چنين افرادى، طبيعتا بايد انسان را از هر معصيتى كبيره و هر عملى كه ذوق دينى آن را شنيع مىداند، از قبيل قتل نفس، و تجاوز به جانها، و به مال ايتام، و زنا، و لواط، باز بدارد، بلكه نه تنها از ارتكاب آنها، بلكه از تلقين آن نيز جلوگيرى كند.
براى اين كه نمــاز مشتمــل است، بر ذكــر خــدا، و اين ذكــر، اوّلاً ايمان به وحدانيّت خداىتعالى، و رسالت، و جزاء روز قيامت را به نمازگزار تلقيــن مىكنــد، و به او مىگــويــد كه خــداى خــود را با اخــلاص در عبــادت مخــاطــب قــرار داده، از او استعــانــت بنمــا، و درخــواسـت كـن كه تـو را به سوى صراط مستقيم هدايت فرمايد، و از غضب و اضلالش پناه دهـد.
و ثانيا او را وادار مىكند بر اين كه با روح و بدن خود متوجه ساحت عظمت و كبريايى خدا شده، و پروردگار خود را با زبان، حمد و ثنا و تسبيح و تكبير يادآورد، و در آخــر بر خــود و هم مسلكــان خود و بر همه بنــدگــان صالح خـدا سـلام بفرستد.
علاوه بر اين كه او را وادار مىكند به اين كه از حدث (كه نوعى آلودگى روحى است،) و از خبث (يعنى آلودگى بدن و جامه،) خود را پاك كند، و نيز از اين كه لباس و مكان نمــازش غصبــى بــاشــد، بپــرهيــزد، و رو به ســوى خــانـه پروردگارش بايستد.
پس اگر انسان مدتى كوتاه بر نماز خود پايدارى كند، و در انجام آن تا حدّى نيت صادق داشته باشد، اين ادامه در مدت كوتاه بهطور مسلم باعث مىشود كه ملكه پرهيز از فحشاء و منكر در او پيدا شود، به طورى كه اگر فرضا آدمى شخصى را موكّل بر خود كند، كه دائما ناظر بر احوالش باشد و او را چنان تربيت كند، كه اين ملكه در او پيدا شود، و به زيور ادب عبوديت آراسته گردد، قطعا تربيت او مؤثرتر از تربيت نماز نيست، و بهبيش از آنچه كه نماز او را دستور مىدهد دستور نخواهد داد، و به بيش از آن مقدار كه نماز به
ريـاضت وادارش مىكند وادار نخواهد كرد.(1)
«وَ لِلّهِ الاَسْمــآءُ الْحُسْنــى فَـادْعُــوهُ بِهــا...!»
«براى خداست تمامى اسمايى كه بهترين اسماء هستند، پس او را عبادت كنيد و با آنها به سويش توجّه نماييد...!» (180 / اعراف)
ايــن كــه فــرمــود: «فَــادْعُــوهُ بِهــا !» معنــايش ايــن اســت كه خــدا را عبادت كنيــد بــا اعتقــاد به اين كه او متصــف به اوصــاف حسنه و معانى جميلهاى است كه اين اســماء دلالــت بـــر آن دارد.
كلام خداى تعالى در موارد مختلفى كه دعاى خود او را ذكر مىكند مؤيد اين معناست:
«وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ اِنَّ الَّذيـنَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِريــنَ - پروردگارتان گفتــه: مرا بخوانيـد تا اجابتتــان كنم، كسانــى كــه از پرستيــدن من بزرگـى كننــد بــه خـوارى بــه جهنــم وارد خــواهنــد شــد!» (60 / مؤمــن)
در آيه « هُوَ الْحَىُّ لا اِلهَ اِلاّ هُـوَ فَـادْعُـوهُ مُخْلِصيـنَ لَهُ الدّينَ...!» (65 / مؤمن) دعا را به اخـلاص در عبادت گرفته اســت.(2)
«فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّـكَ وَ كُـنْ مِـنَ السّاجِـدينَ! وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ!»
«به ستايش پروردگارت تسبيح گوى و از سجدهكنندگان باش! عبادت پروردگار خـــويـش كــن تــا حــادثــه محقــق بــه تــو بــرســـد!» (98 و 99 / حجــر)
خداى سبحان به پيامبر گرامى خود سفارش مىفرمايد كه او را تسبيح و حمد گويد و سجده و عبادت كند، و اين مراسم را ادامه دهد و اين سفارش را متفرع بر تنگى حوصله از زخم زبانهاى كفّار نموده. معلوم مىشود كه تسبيح و حمد خدا و سجده و عبادت در ازاله اندوه و سبك كردن معصيت اثر دارد.
مراد به ساجدين در آيه مورد بحث نمازگزاران است و دستور، دستور به نمــاز
خــوانــدن اســت نه تنهــا سجــده، و اگر نماز را سجده ناميده به خاطر اين است كه سجده افضل اجزاء نماز است، و مقصود از تسبيح و تحميد تسبيح و تحميد زبانى گفتن «سُبحانَاللّه وَ الْحَمْدُلِلّه،» و امثال آن است.
و امــا ايــن كــه فــرمــود: «وَ اعْبُــدْ رَبَّــكَ!» دستــور سلــوك در منهــج تسليــم و اطــاعــت و قيــام بــه لــوازم عبــــوديـت اســت.
مراد به «حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ!» «آمدن يقين» رسيدن به اجل مرگ است كه با فرارسيدن آن غيب مبدّل به شهادت و خبر مبدّل به عيان مىشود.
خـــلاصــه معنــى آيــه ايـن مىشــود كـــــه :
«تو بر عبوديت خود ادامه بده، و همچنان بر اطاعتت و اجتنابت از معصيت صبر كن، و نيز همچنان بر آنچه كه كفار مىگويند تحمل كن تا مرگت فرارسد و به عالم يقين منتقل شوى، آن وقت مشـاهـده كنى كه خدا با آنان چه معاملهاى مىكنـد!»
اين يقين همان عالم آخرت است كه عالم يقيــن عمــومى به مــاوراء حجــاب است، نـه اين كه مــراد به يقين آن يقين باشـد كه با تفكّر و يا رياضت و عبادت دست مىدهـد.
اين را گفتيم تا معلوم شود اين كه بعضى پنداشتهاند كه آيه شريفه دلالت دارد بر اين كه عبادت تا وقتى لازم است كه يقين نيامده باشد، و همين كه انسان يقين پيدا كرد ديگـر نمـاز و روزه واجــب نيسـت، پندارى فاسد است.
براى اين كه اگر مقصود از يقين، آن يقين معمولى باشد كه از راه تفكّر يا عبادت در نفـس پديد مىآيد رســول خـدا صلىاللهعليهوآله در هــر حــال آن يقيــن را قبــلاً داشتــه است.(1)
1) الميزان ج 24، ص 22
«...فَسْئَلُــــــــوا اَهْــــــلَ الـــــذِّكْــــــرِ...!» (43 / نحل)
«...وَ اَنْزَلْنــا اِلَيْـــكَ الــــــــــــــــذِّكْرَ...!» (44 / نحل)
كلمه «ذِكْر» به معناى حفظ معناى چيزى و يا استحضار آن است و به هر چيزى كه آدمـى به وسيلــه آن حفـظ شــود و يا مستحضــر گــردد ذكــــر گفتــه مـىشـــود.
ظاهرا اصل در اين كلمه ذكر قلبى است، و اگر لفظ را هم ذكر گفتهاند، به اعتبار اين اســت كه لفـظ معنـا را بر دل القـاء مىكنـد، و به همين اعتبار در قرآن كريم هم استعمال شده، چيزى كه هست در عرف قرآن اگر اين كلمـه مقيـد به قيدى نشده باشد معنايش ياد خداست.
و بــه هميــن عنــايت است كه قــرآن كـريـم وحى نبوّت و كتابهاى نازل بر انبياء را «ذكــر» خوانده است.
در آيــه «...وَ اَنْزَلْنــا اِلَيْـــكَ الــــــــــــــــذِّكْرَ...!» قــرآن كـريــم را هم ذكــر خــوانــده است.
پس قرآن كريم ذكر است، همچنان كه كتاب نوح و صحف ابراهيم و تورات موسى و زبور داود و انجيل عيسى عليهمالسلام كه همه كتابهاى آسمانىاند نيز ذكرند، و اهل اين كتابها، بعضى آنها كه ايــن كتــابهــا برايشــان نازل شده، و گروندگان به اين كتــابها، اهــل ذكـرند.
«...وَ اَنْـــــزَلْنــــا اِلَيْــــكَ الــذِّكْــــرَ لِتُبَيِّـــنَ لِلنّـــاسِ مـــا نُــــزِّلَ اِلَيْهِــــمْ - و اين قـرآن به تو نــازل كرديــم، تا بــراى مــردم آنچــه را بــه ايشــان نــازل شده بيان كنى!» (44/نحل)
يكــى از لطــايف قــرآن تعبيــرى اســت كــه در آيــه «وَ اَنْــزَلْنــا اِلَيْــكَ،» و در «مـا نُزِّلَ اِلَيْهِمْ،» به كار رفته و فعل «نُزِّلَ» را تكرار كرده ولى يكى را از باب افعال كه دلالت بر نزول يكجا و يك مــرتبــه مىكنــد آورده، و يكــى ديگــر را از بــاب تفعيــل كـه تدريج را مىرساند.
در جملـه «وَ اَنْــزَلْنــا اِلَيْـكَ،» عنـايـت همه به نازل كردن قرآن به رسـولخــدا صلىاللهعليهوآله اســــت و بــــه هميـــن جهــت ذكــــر را يكپــــارچـــه تصــــور نمـــوده اســت.
و اما مردم ربطى كه با قرآن دارند عبارت است از اخذ و تعلم و عمل به آن، و اين مسئله به خاطر اين كه تدريجى است لذا نازل شدن قرآن به مردم را به كلمه «تَنْزيل» تعبيــــر كــرده اسـت.(1)
«...وَ اَقِمِ الصَّلوةَ اِنَالصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللّهِ اَكْبَرُ...!»
«...و نماز بپاداركه نماز از فحشا و منكرات جلوگيراست و ذكر خدا بزرگتر است، و خدا مىداند كه چه مىسازيد!» (45/ عنكبوت)
كلمــه «ذِكْــر» گــاهـى در معنــاى (ياد ـ خاطره) به كار برده مىشود، مثلاً مىگـوينـد: آيا به يــاد دارى و يا آيــا بـه خــاطــر دارى ؟
اين ياد و خاطر هيئتى است در نفس، كه با داشتن آن، انسان مىتواند آنچه از معلومات كسب كرده حفظ كند و از دست ندهد، مانند حافظه، با اين تفاوت كه حفظ را در جايى به كار مىبرند كه مطلبى را در حافظه خود داشته باشد، هر چند كه الان حاضر و پيش رويش نباشد، به خلاف ذكر كه در جايى به كار مىرود كه علاوه بر مطلب در صنــدوق حــافظــهاش هست، در نظرش حاضر هم باشد.
گاهى كلمه ذكر را در حضور قلب استعمال مىكنند، و يا حضور در زبان. مثلاً مىگويند ذكـر خـدا بر دو نـوع است، ذكـر بـه زبان، و ذكر به قلب، يعنى حضور در قلب.
ظــاهــرا اصــل در معنــاى ذكــر همــان ذكــر قلبــى اسـت، و اگـر نـام خـدا را بردن هم ذكر ناميده شده، از اين بابت است كه، ذكر لفظى مشتمل بر معناى
1) الميــزان ج 24، ص 121
قلبى نيز هســت، و ذكــر قلبى نسبت به ذكر لفظـى اثـرى را مىمـاند كه بر سبب متــرتب مىشود، يـا نتيجهاى كه از عمل عايد مىگـردد.
اگر نماز را ذكر ناميدهاند، براى اين است كه نماز، هم مشتمل است بر ذكر زبانى از تهليل و حمد و تسبيح، و هم به اعتبارى ديگر مصداقى است از مصاديق ذكر، چون رو بر هم آن عبوديت بنده خداى را مجسم مىسازد، و لذا خداىتعالى نماز را ذكراللّه ناميده و فرموده: «... فَاسْعَوْا اِلى ذِكْرِ اللّهِ - چون روز جمعه به سوى نماز ندا مىشود بشتابيد به سوى ذكر اللّه!» (9 / جمعه) و هم به اعتبارى ديگر امرى است كه ذكر بر آن مترتب مىشود، ترتب غايت بر صاحب غايت، يعنى نتيجــه نمــاز يــاد خـداست، كه فرموده: «اَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكْرى - نماز بهپادار براىياد من!» (14 / طه)
كلمه «ذِكْر» بسا مىشــود كه در مقــابل «غَفْلَت» قرار مىگيرد. (غفلت عبارت است از بىخبــرى از علــم، به علــم ـ يعنى اين كه نــدانـم كه مىدانــم. و ذكر در مقابل غفلت، عبــارت است از ايــن كــه بــدانم كه مىدانم!)
كلمــه «ذِكْـر» بسـا مىشـود كه در مقـابـل «نسيان» استعمـال مىشـود. («نسيان» عبارت است از اين كه صورت علم به كلّى از خزانه ذهن زايل شود. و ذكر در مقابل نسيــان، عبـارت است از ايــن كــه آن صــورت همچنان در ذهــن بــاقـى بــاشــد.)
كلمــه «ذِكْــر» مانند نسيان معنايى است داراى آثار و خواصى كه آن آثار بر وجود ذكــر متــرتــب مىشــود. به هميــن جهــت كلمه «ذِكْر»، در مــواردى كــه خـــودش نيســت، آثــارش هســت، استعمــــال مىشـــــود.
گــويــا استعمــال «ذِكْر» بر ذكر لفظى (مثلاً ذكر خدا با گفتن سبحاناللّه،) از همين بــاب است. يعنى استعمــال كلمــه «ذِكْر» در اثر آن باشد، نه خودش، چون ذكر زبانى هــر چيــز، از آثار ذكر قلبــى آن است.
به فرضى هم كه ذكر لفظى از مصاديق ذكر واقعى باشد، از مراتب آن است، نه اين كه به طور كلّى كلمه «ذِكْـر» به معناى ذكر لفظى بوده، و معنايش منحصر در آن باشد.
ذكــــر داراى مــــراتبــــى اســت كـــه در متــــن زيـــــر آمــــــده اســت.(1)
1) الميــــــــــــــــــــــــزان ج 31، ص 217
«ذِكْر» دارى مراتبى است كه اختلاف آن مراتب و درجات در آياتى از قرآن مجيد بيــان شــده كه به تـرتيـب زير مىآيد:
«...اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ!»
«...آگــاه بـاش كه با ياد خــدا دلها آرامش مىگيـرد.» (28 / رعد)
«وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فى نَفْسِكَ تَضَرُّعا وَ خيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ...!»
«پروردگار خود را در دل بهياد آر، هم از تضرع، و هم از تــرس، و هم آهسته به زبان... !» (205 / اعراف)
«...فَــاذْكُـــرُوا اللّـــهَ كَـذِكْـرِكُـمْ ابـــاءَكُـــمْ اَوْ اَشَـــدَّ ذِكْــرا...!»
«...خدا را به ياد آريد، آن طور كه بــه يــاد پــدران خــود هستيد، بلكه شديدتر از آن... !» (200 / بقره)
(در اين آيه «ذكر» را با وصف «شدت» توصيف كرده و معلوم است كه مقصــود از آن ذكــر بـاطنـى و معنـوى است، چـون ذكر لفظى شديد و ضعيف ندارد.)
«...وَ اذْكُــرْ رَبَّــكَ اِذا نَسيــتَ وَ قُــلْ عَسـى اَنْ يَهْــدِيَنِ رَبّى لاَقْــرَبَ مِنْ هذا رَشَدا!»
«...و ياد كن پروردگارترا، چون فراموشكردى و بگو: باشد كه پروردگارم مرا هدايت كند به چيزى كه به راستى نزديكتر از اين باشد!» (24 / كهف)
قسمت آخر اين آيه دلالت دارد، بر اين كه مىخواهد بفرمايد اميدوار آن باش، كه بـالاتـر از ذكـر به مقـامى بـرسـى كه بـالاتـر از آن مقـام كـه فعـلاً دارى، بـوده بـاشـد.
پس برگشت معنا به اين مىشود كه تو وقتى از يك مرتبه از مراتب ذكر خدا پايين آمدى، و به مرتبه پايينتر برگشتى، بگو چنين و چنان...!
پس به حكم اين آيه تنزل از مقـام بلنـدترى از ذكـر و يـاد خــدا نيــز نسيــان است.
و آيه شريفه دلالت دارد بر اين كه ذكر قلبى هم براى خود داراى مراتبى است. از اينجا روشن مىشود ايــن كه بعضــى گفتــهاند: ذكــر به معنــاى حضــور معناست در نفــس، سخنــى اســت درســت، بــراى ايــن كــه حضــور داراى مـراتبــى اسـت.
در آيــه مــورد بحــث امـر به «يـادآورى خــود» فرموده و گفته : «مرا به ياد آر !»
اگــر يــادآورى خــدا را عبــارت بـدانيـم، از حضــور خــدا در نفس، نـاگـزيـر بايد بگـوييـم، منظــور يـاد نعمتهـا و يا عــــذابهـاى الهــى است.(1)
«وَ اذْكُــرْ رَبَّـكَ فــى نَفْسِــكَ تَضَــرُّعـا وَ خيفَــةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ...!»
«پروردگار خويش را به زارى و بيم در ضمير خود و به آواز غير بلند بامداد و پسينها ياد كن و از غفلتزدگان مباش!» (205 / اعراف)
اين آيه، ذكر و ياد پروردگار را به دو قسم كرده، يكى توى دل و يكى به زبان و آهسته. آنگاه هر دو قسم را مورد امر قرار داده، و اما ذكر به صداى بلند را مورد امر قــرار نــداده و بلكه از آن اعراض كرده، و اين نه به خاطر ذكر نبــودن آن اســت، بلكه بــه خــاطـر ايـــن اسـت كــه چنيــن ذكــر گفتنــى با ادب عبــوديـت منـافـات دارد.
دليل اين معنى روايتى است كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد شده كه در بعضى از جنگهايش با اصحابش طى مسافت مىكرد، تا رسيدند به بيابانى هولناك، و اتفاقا آن شب شبى تاريك بود. يكى از اصحابش به صداى بلند تكبير مىگفت. حضرت فرمود: آن كسى را كه شما مىخوانيد نه دور است و نه غايب !
«تَضَــرُّع» بــه معنــاى تملّــق تــوأم با نوع خشــوع و خضــوع است. «خيفَــه» يــك نــوع مخصــوص از تــرسيــدن را گــوينــد. و مــراد بــه آن، آن نوعى است كه با ســاحـت مقــدّس بـارىتـعـالى منــاسب است.
بنابراين در معناى تضرّع ميل و رغبت به نزديك شدن به شخص متضرعاليه خوابيده، و در معناى خيفه پرهيز و ترس و ميــل بــه دور شدن از آن شخص خوابيده، پس مقتضاى اين كه ذكــر را تــوصيــف كرد، به دو وصــف تضــرّع و خيفه اين است كه آدمى در ذكر گفتنش حــالت آن شخصــى را داشته باشد كه چيزى را هم دوست دارد و به اين خاطر به نزديكش مىرود و هــم از آن مىترسد و از ترس آن به عقب برگشته و دور مىشود، و خداى سبحان هر چنــد خيــر محض است و شرّى در او نيست، و اگر شرّى به ما مىرسد از ناحيه خود ماست، ولكن خداىتعالى ذوالجلال و الاكرام است، هم اسماء جمال را دارد كه ما و هر چيزى را به تقرّب به درگاهش دعوت نموده و به سويش جذب مىكند، هم داراى اسماء جلال است كه قــاهــر بر هر چيــز
1) الميزان ج 2، ص 234
اســت، و هر چيــزى را از او دفـع و دور مىكند.
پــس ذكــر شــايستــه او كــه داراى همــه اسمــاى حسنــى اســت، بــه همين است كه مطابق با مقتضاى همه اسمائش بوده باشد، چه اسمــاء جمــاليــه و چه اسمــاء جلاليه او (نه اين كه بر طبق اسماء جماليهاش باشد،) و اين صورت نمىگيرد، مگر اين كه تضــرعا و خيفه ـ رغبا و رهبا باشد.
«...وَ لا تَكُــنْ مِـنَ الْغفِليــنَ!» (205 / اعراف)
در اين جمله از خود غفلت نهى نكرده، بلكه از داخل شدن در زمره غافلان نهى فرموده و مقصــود از غــافــلان آن كسانى هستند كه غفلت در ايشان مستقر شده است. با ايــن بيــان روشن مىشود آن ذكر مطلوبى كه در اين آيه به آن امر شده، عبــارت اســت از اين كه انســان ســاعت به ساعت و دقيقه به دقيقه به ياد پروردگارش باشد و اگر احيــانــا غفلت و نسيانى دست داد مجــددا مبادرت به ذكر نمـوده و نگـذارد غفلـت در دلـش مستقـر شـود.
پس آنچه از آيــه استفــاده مىشــود، استمــرار بر ذكر خــدا در دل است در حــالــت تضــرع و خيفــه سـاعت به سـاعـت و ذكـر به زبـان در صبــح و شــام.(1)
«اِنَّ الَّـذينَ اتَّقَـوْا اِذا مَسَّهُمْ طآئِفٌ مِنَ الشَّيْطــانِ تَــذَكَّــرُوا فَــاِذاهُــمْ مُبْصِــرُونَ !»
«كسـانـى كــه تقــوا پيشــه كـردهاند، چون با پندار شيطانى مواجه شوند، خدا را يـاد كنند و در دم به بصيرت آيند!» (201/اعراف)
كلمه «تَذَكُّر» به معناى تفكّر آدمى است، در امور براى پيدا كردن نتيجهاى كه قبلاً مجهول و يا مــورد غفلــت بـوده است.
پرهيزگاران وقتى شيطان طائف نزديكشان مىشود، به ياد اين مىافتند كه پروردگارشان خداوند است كه مالك و مربى ايشان است، و همه امور ايشان به دست اوست پس چه بهتر كه به خود او مراجعه نموده و پناه ببريم. خداوند هم شر آن شيطان را از ايشان دفع نموده و پرده غفلت را از ايشان برطرف مىكند، و ناگهان بينا مىشوند.
آيه فوق مضمونى را افاده مىكند كه آيه زيـر دارد:
«اِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ امَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ - (بــه درستــى) بــراى شيطـان بــر كســانى كـه ايمــان آورده و بـر پـروردگـار خود تـــوكّـــل كـــردهانــد سلطنتى
1) الميزان ج 16، ص 311
نيسـت!» (99 / نحل)
معلــوم مىشــود كه پنــاه بردن به خـــدا خود يك نــوع تــذكــر است. چون اساسش بر اين است كه خداى سبحان كه پروردگار آدمى است، يگانه ركن و پناهگاهى است كه مىتــوانــد اين دشمـن مهـاجــم را دفــع كند.
عــلاوه بـر اين پنــاهبــردن بــه خــدا خــود يــك نــوع تــوكــل بــه اوســت.(1)
«يآ اَيُّهَـا الَّــذيــنَ ءَامَنُــوآا اِذا لَقيتُمْ فِئَـةً فَـاثْبُتُـوا وَ اذْكُـرُوا اللّـهَ كَثيـرا...!»
«اىكسانىكه ايمان آورديد، وقتى برخورديد به گروهى از دشمن پس پايدارى كنيد و خدا را زياد بهخاطر آوريد...!» (45/انفال)
ذكر خدا در آيه فوق به معناى ياد خدا در دل و در زبان است. چه اين هر دو قسم ذكر است و معلوم است كه آن چيزى كه مقاصد آدمى را از يكديگر مشخص و جدا مىكند آن حالات درونى و قلبى انسان است. حالا چه اين كه لفظ هم با آن حالت مطابق باشد، مثل كلمه «يا غَنّى» از فقيرى كه از فقر خود به خدا پناهنده مىشود، و يا كلمه «يا شافى» از مريضى كه از مرض خود به خدا پناه مىبرد، و يا مطابق نباشد، مثل اين كه همان فقير و مريض به جاى آن دو كلمه بگويد: «اى خدا»، چون همين «اى خدا» از فقير به معناى «اى بىنياز» و از مريض به معناى «اى شفادهنده» است، چون مقتضاى حال و آن احتياجى كه ايندو را به استغاثه وادار كرده است، شاهد اين است كه مقصودشان از «اى خدا» جز اين نيست. و اين خيلى روشن است.
كسى هم كه به جنگ رفته و با دشمن روبرو شده و مىداند كه در جنگ خون ريخته مىشود و پا و دست قطع مىگردد و خلاصه به منظور رسيدن به هدف بايد از خودگذشتگى كرده و پيه همه ناملايمات را به تن خود ماليد، و چنين كسى فكرش همه متوجّه پيروزى و رسيدن به هدف و غلبه بر دشمن است كه او را به مرگ و فنا تهديد مىكنــد، و كســى كه حـالش اين و فكر و ذكرش اين باشد ذكر خدايش هم ذكرى است كـه با حالت و فكــرش تناسب دارد.
اين خود بهترين قرينه است، بر اين كه مراد از « وَاذْكُرُوا اللّهَ كَثيرا،» اين است كه مــؤمــن متــذكّــر آن معــارفـى بــاشــد كه مربوط به اين شأن و اين حالت است
1) الميزان ج 16، ص 309
و آن اين است كه خداى تعالى معبود او و پروردگار اوست و آن كسى است كه مرگ و حيات به دست اوست و مىتواند او را در اين حــال يــارى كند و او سرپرست اوست، و چه سرپرست و ياور خوبى!
اگر در جمله بالا «ذِكْر» را مقيد به «كَثير» كرد، براى اين بــود كه در ميدانهاى جنگ هر لحظــه صحنــههايى كه انســان را بــه دوستــى زنــدگى فــانــى و شيــرينى زخارف دنيوى وادار سـاخته و شيطـان هم با القـاء وسـوسـه خود آن را تأييد كند تكـرار مىشود، لــذا فرمود:
ـ خــدا را زيــاد يــاد كنيــد، تــا بــديــنوسيلــه روح تقــوا در دلهــا هــر لحظــه تجــديـد و زنــدهتــر شــود!(1)
«فَـاذْكُـرُونى اَذْكُـرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لى وَ لا تَكْفُرُونِ!»
«پس مــرا به يــاد آريــد، تــا به يــادتـان آرم و شكـرم بگــذاريـد و كفـران نعمتم مكنيـد!»
(152/ بقره)
بعد از آن كه خداىتعالى بر پيامبر اسلام و امّت مسلمان منّت نهاد، نخست پيامبر بزرگوار را كه از خود مردم بود به سوى ايشان گسيل داشت.
در مرحله دوم قبله را كه مايه كمال دين، و توحيد در عبادت، و تقويت فضائل دينى، و اجتمـاعىشـان بــود، تشريع فرمود.
در ايــن آيــه متفــرع بــر آن دو نعمــت، دعــوتشــان مــىكنــد: بــه ايــن كــه بــه يــاد او بــاشنــد، و شكــرش بگــزارنــد، تا او هم در مقابل ياد بندگان به عبوديت و طاعــت، ايشان را به دادن نعمت يـاد كند، و در پـاداش شكــرگــزارى و كفران نكردن، نعمتشـــــان را بيشتــــر كنــد.(2)
«اِنَّ الَّــذيـــنَ عِنْـــــدَ رَبِّـــــكَ لا يَسْتَكْبِــــــرُونَ عَـــــنْ عِبــادَتِـــه...!»
«كسانى كه نزد پروردگار تواند از بندگى وى سرپيچى نكنند و تسبيح او گويند و
سجده وى كنند.» (206 / اعراف)
از آيه ظاهر مىشود كه، قرب به خدا تنها به وسيله ياد او و ذكر او حاصل مىشود و بـه وسيلـه ذكـر اسـت كـه حجـابهاى حـائل ميـان او و بنـدهاش بـرطـرف مىگــردد.
و اگر ذكرى در كار نبود، جميع موجودات نسبت به نزديكى به او و دورى از او يكســان بــــودنــد، و از ايــن نظــر هيــچ اختــلافى ميان موجودات نبود كه يكى نــزديكتـر بـه او و يكــى دورتــر باشــد.
در جمله «لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِه وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ !» امور سهگانهاى ذكــر شــده كــه ذكــر بـــاطنـى مـاننــد؛ ذكـــر زبــانى بــه آن متصــف مىشــود.
تــوضيــح اين كه نفــس مىتــوانــد متصــف بــاشــد به حــال عـدم استكبار و به حال تقديس خدا، و به حال سجده و كمــال خشــوع در برابر او عينا همــانطــورى كه ذكر زبانى مقصود از آن عمل خارجى است مىتواند به اين سه حالت متصف باشد، و چنان نيست كه تسبيح مختــص به زبــان و سجــده مختــص به ساير اعضاء باشد... «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ!» (6 / الرّحمن)(1)
«وَ مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فَاِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ اَعْمى!»
«كســى كـه از ذكــر من اعراض كند، معيشتى تنگ دارد و او را در روز قيامت كور محشور كنيم!» (124 / طه)
علّت تنگى «مَعيشَت» در دنيا، و كورى در روز قيامت، فراموشكردن خدا و اعراض از ياد اوست. و هر كه در دنيا خدا را فراموش كند، او هم در آخرت وى را فراموش مىكند.
مقصــود از «ذِكْــر» خــداىتعــالى يا معنــاى مصــدرى «يادآوردن» است، و يا بهمعناى قرآن، و يا مطلق كتب آسمانى است، و يا بهمعنــاى دعــوت حقــه اســت، و اگر دعوت حقه را ذكر نــاميــده از ايـن بـاب اسـت كه لازمـه پيـروى دعـوت حقــه و اعتقــاد بــه آن يــاد خــداىتعـــالى است.
و اگر فرمود: كسىكه از ذكر من اعراض كند، معيشتى «ضَنْك» يعنى تنگ دارد،
1) الميــــــــــــــــــــــــــــــزان ج 16، ص 313
براى اين است كه كسى كه خدا را فراموش كند، و با او قطع رابطه نمايد، ديگر چيزى غيردنيا نمىماند كه وى به آن دل ببندد و آن را مطلوب يگانه خود قرار دهد، در نتيجه همه كوششهاى خود را منحصر در آن كند، و فقط به اصلاح زندگى دنيايىاش بپردازد و روز به روز آن را توسعه بيشترى داده، و به تمتّع از آن سرگرم شود، و اين معيشت او را آرام نمىكند، چه كم باشد و چه زياد، براى اين كه هر چه از آن به دست آورد به آن حدّ قانع نگشته و به آن راضى نمىشود، و دائما چشم به زيادهتر از آن مىدوزد، بدون اين كه اين حرص و تشنگىاش به جايى منتهى شود، پس چنين كسى دائما در فقر و تنگى به سرمىبرد، و هميشه دلش علاقمند به چيزى است كه ندارد، صرف نظر از غم و اندوه و قلق و اضطراب و ترسى كه از نزول آفات، و روى آوردن ناملايمات، و فرارسيدن مرگ و بيمارى دارد، و صرفنظر از اضطرابى كه از شرّ حسودان و كيد دشمنان دارد، پس او علىالدوام در بين آرزوهاى برآورده نشده، و ترس از فراق آنچه برآورده شده، به سر مىبرد.
در حالى كه اگر مقام پروردگار خود را مىشناخت و به ياد او بود او را فراموش نمىكرد، يقين مىكرد كه نزد پروردگار خود حياتى دارد كه آميخته با مرگ نيست، و ملكى دارد كه زوال نمىپذيرد، و عزتى كه مشوب با ذلّت نيست، و فرح و سرور و رفعت و كرامتــى كه هيچ مقياسى نتوانــد اندازهاش را تعييــن كند، و يا سرآمدى آن را به آخر برسانــد، و نيز يقين مىكند كه دنيا دار مجاز و حياتش در مقابـل آخرت پشيز اســت. اگر او ايــن را بشناســد دلــش به آنچــه خدا تقديــرش كرده قانــع مىشود، و معيشتش هر چه باشد برايش فراخ گشته، ديگــر روى تنگـى و «ضَنْــك» را نمىبيند.
منظــور از «كور محشور شدن در قيامت،» يعنى او را طورى زنده مىكنيم كه راهى بـه سـوى سعـادتش كه همـان بهشـت اسـت، نيـابـد.(1)
«اَلَّذينَ ءَامَنُوا وَ تَطْمَئِــنُّ قُلُـوبُهُـمْ بِـذِكْـرِ اللّـهِ اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ!»
«كسانى كه ايمان آورده و دلهايشان به ياد خدا آرامش مىگيرد، كه البته با ياد خدا دلها آرامش پيدا مىكند!» (28 / رعد)
مقصود از «ذِكْر» در اينجا مطلق انتقال ذهن و خطور قلب است، چه اين كه به
مشــاهــده آيتـى و برخـوردن بـه حجتـى بـاشد، و يا به شنيدن كلمهاى صورت گيرد.
1) الميـــــــــــــزان ج 28، ص 33
شاهدش اين است كه بعد از آن كه مىفرمايد: «كسانى كه ايمان آورده و دلهايشان به يــاد خدا آرامش مىگيرد!» به عنوان قــاعــده كلّــى مىفــرمــايــد: «...اَلا بِـذِكْـرِ اللّهِ تَطْمَئِـنُالْقُلُوبُ ـ با ياد خدا دلها آرام مىگيرد!»
اين خود قاعدهاى عمومى است كه شامل همه نوع ذكر مىشود، چه اين كه ذكر لفظى باشد و چه غير آن. اين كه فرمود: «با ياد خدا دلها آرام مىگيرد!» تنبيهى است براى مردم بـه ايـن كـه متـوجّـه پـروردگـار خـود بشوند، و با ياد او دلهاى خود را راحت سازند.
ياد او براى نفسى كه اسير حوادث است، و همواره در جستجوى ركن وثيقى است كه سعادت او را ضمانت كند، و نفسى كه در كار خود متحيّر است و نمىداند كه به كجا مىرود و به كجايش مىبرند و براى چه آمده، مايه انبساط و آرامش است. آن چنان كه نــوش دارو مــايــه راحتى و آرامش مارگزيده است و مارگزيده بدان اعتماد مىكند، و خود را به آن مىرساند، و پس از به كار بردن آن فورا احساس نشاط و سلامتى مىكند، نفس نيز از يـاد خــدا اين احساس را مىنمايد.
هر قلبى با ذكر خدا اطمينان مىيابد و قلق و اضطرابش تسكين پيدا مىكند. و اين حكمى است عمومى و هيچ قلبى از آن مستثنا نيست مگر اين كه كار قلب به جايى برسد كــه در اثـر از دسـت دادن بصيـرت و رشــدش ديگــر نتــوان آن را قلــب نــاميــد، كـه چنيـن قلبى از ياد خـــدا گـريـزان و از نعمـت آرامش و سكـون محروم خواهد بود.
از ظــاهـر آيــه انحصــارى بودن اين مطلب فهميده مىشود كه دلها جز به ياد خدا بـه چيز ديگرى اطمينان نمىيــابنـد.(1)
ايمان به خدا ملازم با اطمينان قلب به وسيله ياد خداست:
« اِنَّمَـا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ اِذا ذُكِـرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ - مؤمنين تنها آنهايند كه وقتى ياد خــدا به ميان مىآيد دلهايشان به هـــراس مىافتد !» (2 / انفال)
ترســى كه در اين آيــه آمده ترســى نيست كه با اطمينــان، منافــات داشتــه باشد، بلكه حالتى است قلبـى كه طبعا قبــل از آمدن اطمينــان، عــارض
1) الميـــــــــــــــــــــــزان ج 2، ص 266
قلــب مىشود.
هر نعمتى از ناحيه خداى سبحان نازل مىشود، ولى هيچ شرى از ناحيه خدا نازل نمىشود، و چون ترس، هميشه از شرّى است كه ممكن است پيش بيايد، نتيجه مىگيريم كه حقيقت ترس از خدا همانا ترس آدمى از اعمال زشت خويش است كه باعث مىشود خداوند از انزال رحمت و خير خود امساك و خوددارى كند، بنابراين هر وقت كه دل آدمى به ياد خدا بيفتد اولين اثرى كه از خود نشان مىدهد، اين است ملتفت مقصورها و تقصيرها و گناهان خود گشته، آنچنان متأثر شود كه عكسالعملش در جوارح لرزه اندام باشد، دومين اثرش اين است كه متوجه پروردگارش مىشود، كه هدف نهايى فطـرت اوسـت، و در نتيجـه خـاطـرش سكـون يـافتـه، و به يـاد او دلـش آرامـش يـابد.
مقصود از ذكر، اعم از ذكر لفظى است و بلكه مقصود از آن مطلق انتقال ذهن و خطور قلب است، چه اين كه به مشاهده آيتى و برخوردن به حجتى باشد و يا به شنيدن كلمهاى صورت گيرد.
به عنـوان قـاعـده كلّـى مىفـرمـايـد:
«... اَلا بِذِكْرِ اللّـهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ !» (28 / رعد).
ايــن خــود قــاعــده عمــومى است كه شــامـل همــه انحــاء ذكــر مىباشد، چه ايــن كــه لفظــى بــاشــد و چــه غيــر آن، و چــه اين كه قــرآن باشد و يا غيـــر آن.
وقتى فرمود: «با ياد خدا دلها آرام مىگيرد!» آگاهى است براى مردم به اين كه متــوجّــه پـروردگـار خــود بشــونـد و بـا يــاد او دلهـاى خــود را راحـت سـازنـد.
هر قلبى با ذكر خدا آرامش مىيابد و اضطرابش تسكين پيدا مىكند. اين يك حكم عمــومــى است و هيــچ قلبــى از آن مستثنــى نيســت، مگــر اين كه كار قلب بهجايى برسد كه در اثر از دست دادن بصيرت و رشدش ديگر نتوان آن را قلــب ناميد كه چنين قلبـى از ذكـر خــدا گريزان و از نعمـت طمـأنينه و سكـون محـروم خــواهـد بــود.(1)
1) الميـــــــــــــــــــــزان ج 22 ، ص 264
«...اِلاّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشى...!»
«ما قرآن را بر تو نازل نكــرديــم كــه تــو خــود را به تعب اندازى، ولكن براى اين بود كه يادآرندهاى باشد، تا هر كس طبع او خضــوع و خشــوع در برابر حق است، متــذكّـر شود و به خــدا ايمان آورده و تقـوى پيشه كند!» (1 تا 2 / طه)
«تَذْكِرَة» به معناى ايجاد ذكر، (يادآورى) در شخصى است كه چيزى را فراموش كرده، و چون انسان كليات حقايق دين را به فطرت خود درمىيابد، (مثلاً مىفهمد كه خدايى هست و آن هم يكى است،) و مسئله نبوّت و معاد و غير آن را به وجدان خود درك مىكند، پس اين كليــات ودايعــى اســت كه در فطــرت هر انسـانى سپـرده شده است.
چيزى كه هست انسان به خاطر اين كه به زندگى زمينى مىچسبد و به دنيا و اشتغال به خواستههاى نفس از لذايذ و زخارف آن سرگرم مىشود، ديگر در دل خود جايى خالى براى غرايز فطرى باقى نمىگذارد، در نتيجه آنچه را خدا در فطرت او وديعه گذاشته فراموش مىكند، و اگر در قرآن دوباره اين حقايق خاطرنشان مىشود، براى يادآورى نفس است، تا بعد از فراموشى به يادش بيايد.
معلــوم اســت اين نسيــان در حقيقــت نسيــان نيست بلكــه اعراض و روگردانى اســت، وگــرنه كســى نـداى وجـدان را فرامــوش نمىكند.
مراد به « لِمَـنْ يَخْشـــى!» كسى است كه طبعا نگرانى و ترس دارد، يعنى قلبش مستعد ظهور خشيت باشد، به طورى كه اگر كلمه حق را شنيد نگران بشود، و چون تذكرى و تــذكــرهاى (قــرآن) به او برسد، در باطنش خشيتى پديد آيد، و در نتيجه ايمــان آورد، و باتقــوى شـود.(1)
«... وَ لَــذِكْـرُ اللّـهِ اَكْبَــرُ...!»
«...و ذكــر خــدا بـزرگتـر است...!» (45 / عنكبوت)
ذكرى كه غايت و نتيجه نماز است، ذكر قلبـى است.
ذكرى كه به معناى استحضار است، يعنى استحضار ياد خدا در ظرف ادراك، بعد
1) الميــــــــــــــزان ج 27، ص 185
از آن كــه بــه خـاطـر فــرامــوشى از ذهــن غـايب شــده بــود، و يــا به معنـاى ادامه استحضـار است.
ايــن دو قســم از ذكــر بهتــرين عملــى است كه صــدورش از انسان تصور شود، و از همه اعمــال خيــر قــدر و قيمــت بيشتــرى دارد، و نيــز از همه انواع عبادتها اثر بيشترى در سرنوشت انسان دارد، چون ياد خدا به اين دو جور كه گفته شد، آخرين مرحله سعادتى است كه براى انسانها در نظر گــرفتــه شــده، و نيز كليد همه خيرات است.
«وَ لَذِكْرُ اللّهِ اَكْبَرُ!» اثر ديگرى از نماز را بيان مىكند، و اين كه آن اثر، بزرگتر از اثر قلبــى است. در نتيجه جمله «وَ لَذِكْرُ اللّهِ اَكْبَرُ!» به منــزلــه تــرقــى دادن مطلــب است، و البتــه منظــور از ذكر در آن جملــه نيز همــان ذكر قلبى است كه گفتيم از نمــاز حــاصــل مىشــود.
مثل ايــن كه فــرمــوده ـ نمــاز بگــذار تــا تو را از فحشــا و منكــر بازدارد، بلكــه آنچه عــايــد تو مىكنــد، بيش از اين حرفهاست، چون مهمتر از نهى از فحشا و منكر اين است كه تو را به ياد خـــدا مىانــدازد، و اين مهــمتر است، براى اين كه ذكر خــدا بــزرگتــرين خيرى است كه ممكن است به يك انسان برسد. و چون ذكــر خــدا كليــد همه خيــرات است، و نهــى از فحشــا و منكـرات نسبــت بــه آن فــايــدهاى جــــزئــــى اســـت.(1)
«وَ لا تَكُـونُـوا كَالَّذينَ نَسُـوا اللّهَ فَاَنْسيهُمْ اَنْفُسَهُمْ...!»
«و مانند آن كسان مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خود آنان را از ياد خودشان ببرد و ايشـان همــان فاسقانند!» (19 / حشر)
آيه شريفه و آيه قبل از آن در بيان اين معنى هستند كه ـ براى روز حساب و جزا عمل صالح از پيش بفرستيد، عملى كه جانهايتان با آن زنده شود، و زنهار زندگى نفس در آن روز را فراموش نكنيد. چون سبب فراموش كردن نفس فراموش كردن خداست.
وقتى انسان خدا را فراموش كرد، اسماء حسنا و صفات علياى او را كه صفات ذاتى انسان ارتباط مستقيم با آن دارد نيز فراموش مىكند، يعنى فقر و حــاجــت
1) الميزان ج 31، ص 218
ذاتــى خود را از يــاد مـىبـــرد.
اينجاست كه بر نفس خود اعتماد مىكند، با اين كه بايد بر پروردگارش اعتماد نمــوده، و اميــدوار او و تــرســان از او بــاشــد، نــه اميــدوار بــه اسبــاب ظــاهــرى، و نــه تــرســان از آنهــا، به غيــر پــروردگــارش تكيـه و اطمينان نكند.
خلاصه اينكه چنينكسى پروردگار خود و بازگشت به سوى او را فراموش مىكند، و از توجّه به خدا اعراضنموده و بهغير او توجّه مىكند، و نتيجه همه اينها اين مىشود كه خـودش را هم فـرامـوش كنـد، بـراى اين كه او از خودش تصوّرى دارد كه او نيست .
حــاصــل ايــن كـه علّــت فــرامــوش كــردن خــويش، فـراموش كردن خداست.
لفــظ آيـه فــوق از فـرامـوش كردن خــدا نهى مىكنــد، ولــى سيــاق آيــه بـــه ذكــر خــدا امر مىكند.(1)
1) الميــــزان ج 38، ص 93
«اُولئِكَ الْمُقَــرَّبُـونَ!»
«اينان مقربان درگاه خدايند!» (11 / واقعه)
از مــواردى كه كلمــه «قُرْب» در امور معنوى استعمال شده مورد بندگان در مرحله بنــدگى و عبــوديت است.
نزديك شدن بنده به خداىتعالى امرى است اكتسابى، كه از راه عبادت و انجام مـراسم عبوديت به دست مىآيـد.
بنده خدا با اعمال صالح خود مىخواهد به خدا نزديك شود. اين نزديكى عبارت است از اين كه در معرض شمــول رحمت الهــى واقــع شــود، و در آن معــرض شر اسبـاب و عوامل شقـاوت و محروميت را از او دور كنند.
معناى اين كه خداى تعـالـى بنــده خـود را به خــود نــزديـك مىكند، اين است كه او را در منزلتى نازل مىكند كه از خصايص وقوع در آن منــزلت رسيــدن به سعادتهايى است كه در غير آن منزلت به آن نمىرسد، و آن سعادتها عبارتند از اكرام خــدا، و مغفــرت و رحمــت او:
« كِتابٌ مَرْقُومٌ. يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ - كتابى مرقوم كه تنها مقـربيـن آن را مشـاهـده مىكننــد!» (20 تا 21 / مطففين)
« وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنيمٍ. عَيْنا يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ ـ چاشنى آن از تسنيم است، يعنى از چشمهاى است كه مقربان مىنوشند ! »(27 و 28 / مطففين)
« مقــربيــن بلنــد مــرتبــهتــريـن طبقــات اهــل سعــادتنــد ـ وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ. اُولئِــكَ
الْمُقَــرَّبُــونَ!» (10 و 11 / واقعـــه)
چنين مرتبهاى براى كسى حاصل نمىشود، مگر از راه عبوديت، و رسيدن به حدّ كمال آن و عبوديت تكميل نمىشود، مگر وقتى كه عبد تابع محض باشد و اراده و عملش را تابــع اراده مولايش كند، هيچ چيــزى نخواهد و هيچ عملــى نكند مگــر بر وفــق اراده مولايــش. و اين همان داخــل شدن در تحت ولايــت خداست. چنيــن كسانــى اوليــاءاللّه نيز هستند، و اولياءاللّه تنها همين طايفهاند!(1)
«...وَجيها فِىالدُّنْيا وَ الاخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبينَ!»
«...اى مــريــم، خــدا ترا به كلمهاى از خود كه نامش عيسى بن مريم است بشارت مىدهد كه در دنيا و آخـرت آبرومند، و از مقـربـان درگـاه الهــى اسـت!»
(45 / آلعمران)
خداىتعالى معناى مقرّب بودن را در سوره واقعه بيان داشته و روشن نموده كه مقرّب شدن بندهاى به خدا، آن است كه در سلوك و پيمودن راه بازگشت و رجوع الىاللّه، بر ساير افراد نوع خود پيشى گيرد و سبقت پيدا كند، راهى كه همه افراد خواه و ناخواه آن راه را طـــى مىكننــد.
اگــر در اين كــه «مُقَــرَّبين» صفت يك دستــه از افــراد انسان و همچنين صفت يك دسته از ملائكه مىباشد تأمل كنيم، خواهيم فهميد كه آن مقــامى كه حتما اكتسابى باشد نيست، زيرا روشن است كه ملائكه مقاماتى كه دارند با اكتســاب پيــدا نكردهاند، پـس ممكـن اســت آن مقــام را به مــلائكــه به طــور بخشش عطــا كننــد، و به انسان بهواسطه عمل و اكتساب.(2)
«كَــلاّ اِنَّ كِتــابَ الاَبْرارِ لَفى عِلّيّينَ. وَ ما اَدْريكَ ما عِلِّيُّونَ. كِتابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ!»
«آنچه بــراى ابــرار مقــدر شده، و قضائش رانده شده تا جزاى نيكوكارىهاى آنان بــاشــد در علييــن قــرار دارد، و تو اى پيامبر نمىدانى عليين چيست، امرى است
نوشته شده، و قضايى است حتمى و رانده شده، و مشخص و بدون ابهام، كه مقربين آن را با ارائه خداىتعالى مىبينند!» (18 تا 21 / مطففيــــن)
«شَهادَت» در ايــن جملــه به معنــاى معــاينــه و به چشــم خــود ديــدن اســت.
«مُقَرَّبُون» قومـى از اهـل بهشتاند كـه درجـهشان از درجه عموم ابرار بالاتر است.
مقربين، عليين را با ارائه خداىتعالى مىبينند، و خداى عز و جل نظير اين مشاهده را درباره دوزخ آورده و فرموده: «حاشا كه اگر داراى علماليقين بــوديــد، دوزخ را به چشــم خود مىديديد!» (6 / تكاثر) از اين آيه استفاده مىشود كه مقربين همان اهل يقيناند.(1)
«اِنَّ الاَبْـــــــرارَ لَفـــى نَعيـــــمٍ ... عَيْنــا يَشْـــرَبُ بِهَــا الْمُقَــرَّبُـــــونَ!»
«محققا ابرار غرق در نعمتاند ... چشمهاىاست خاص كه مقربون از آن مىنوشند!»
(22 و 28 / مطففين)
در اين آيات تا حدودى جلالت قدر ابرار و عظمت مقام آنان را نزد خداىتعالى، و خرمى زندگى در بهشتشان را بيان نموده است:
كلمه «نَعيم» به معناى نعمت بسيار است و اگر اين كلمه را نكره آورده خواسته بفهماند عظمت آن را شناختـى نيســت.
« ابرار در نعمت بسيارى قرار دارند كه آن نعمـت در وصـف نمىگنجـد!» (22 / مطففين)
«عَلَــــى الاَرائِـــــكِ يَنْظُـــــروُنَ - بر اريكهها تكيه زده تماشا مىكنند!» (23 / مطففين)
«اَريكَه» به معناى جايگاهى است كه در حجله يعنى اطاق مخصوص عروس درست مىكننــد. مــراد از «نظــر كــردن» در آيــه نظــر كردن آنان به مناظر زيبا و خرم بهشــت و نعمــتهـاى دائمى مــوجــود در آن اســت.
« تَعْرِفُ فى وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعيمِ!»
كلمــه «نَضْـرَت» به معنـاى بهجـت و رونـــق است.
«هر كس به چهرههاى بهشتيان نظر كند، رونق و خرمى ناشى از برخـوردارى از نعمتهاى بهشت را در چهــرههايشان مىشنــاسـد!» (24 / مطففين)
«يُسْقَــوْنَ مِــنْ رَحيـــقٍ مَخْتــُومٍ!»
«از شراب بىغش و صافى به ايشان مىنوشانند!»(25 / مطففين)
1) الميزان ج 40، ص 123
«رَحيق» به معناى شراب صافى و خالص از غش است و به همين مناسبت آن را به وصــف مختــوم تــوصيــف كــرده، چون همواره چيزى را مهر و موم مىكنند كه نفيــس و خــالص از غــش بــاشــد، تا چيــزى در آن نـريـزنــد و نـاخـالص نكننـــد.
«خِتــامُــهُ مِسْــكٌ وَ فــى ذلِــكَ فَلْيَتَنــافَـسِ الْمُتَنـافِسُــونَ!»
«شرابى كه مهر و مومش مشك است و شايسته است كه مردم نسبت به چنين زندگى مســابقــه بگــذارنــد!» (26 / مطففيـن)
«خِتام» به معناى مهر زدن است. مىفرمايد ـ وسيله مهر زدن بر آن رحيق به جاى گــل و لاك و امثــال آن كــه در دنيـا مرسوم است، مشـك اسـت.
در آيــه، بشر را ترغيب مىكند تا بشتابند بــه ســوى آن نعمتى كــه بــا عبــارت (رحيــق مختــوم) توصيف كرده است.
«وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنيمٍ. عَيْنا يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ !»
«مــزاج آن شــراب از چشمه تسنيم است، چشمهاىكه مقربين صرفا آن را مىنــوشند» (27 و 28 / مطففين)
مفاد جمله «مزاج آن از تسنيم است،» اين است كه: آنچه در قــدح ابــرار از رحيــق مختــــوم هســت با تسنيـم به هــم زده مـىشــود.
از آنچه گذشت دو نكته معلوم مىشود: اول ـ اين كه تسنيم از رحيق مختوم گرانقدرتر است، چون رحيق مختوم با آميخته شدن با آن لذّت بخشتر مىشود، دوم ـ ايــن كه مقربين در درجه بالاترى از ابرار قرار دارند!(1)
1) الميزان ج 40، ص 127
«...وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ...!» (72 / توبه)
معنــاى جملــه ايــن اســت كــه خــوشنــودى خــدا از ايشان از همه بهشتهاى مــانـدنى بــزرگتــر و ارزنـــدهتــر اســت!
اگر «رِضْوان» را نكره آورد براى اشاره به اين معنا بود كه معرفت انسان نمىتواند آن را و حدود آن را درك كند. چون رضوان خدا محدود و مقدور نيست تا وهم بشر بدان راه يابد. و شايد براى فهماندن اين نكته بوده كه كمترين رضوان خدا هر چه هم كم باشد از اين بهشتها بزرگتر است، البته نه از اين جهت كه اين بهشتها نتيجه رضوان او و ترشحى از رضاى اوست ـ هر چند اين ترشح در واقع صحيح است ـ بلكه از اين جهت كه حقيقت عبوديت كه در قرآن كريم بشر را بدان دعوت مىكند عبوديتى است كه به خاطر محبّت به خدا انجام شود، نه به خاطر طمعى كه به بهشتش و يا ترسى كه از آتشش داريم. و بزرگترين سعادت و رستگارى براى يك نفر عاشق و دوستدار اين است كه رضايت معشوق خود را جلب كند، بدون اين كه درصدد ارضاء نفس خويش بوده باشد.
شايد به منظور اشاره به اين نكته بود كه آيه را به جمله «... ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ !» (72 / توبه) ختم نمود، و اين جمله دلالت بر معناى حصر دارد و چنين افــاده مىكند كه اين رضوان حقيقت هر فوز و رستگارى بزرگى است، حتى رستگــارى بــزرگــى هم كه با جنّت خلد دست مىدهد حقيقتش همان رضوان است، چــه اگر در
بهشت حقيقت رضــاى خــدا نبــاشــد همان بهشـــت هــم عــذاب خــواهــد بــود، نــه نعمــت.(1)
«...رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ...!»
«و كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح كردند ايشان «خَيْرُالْبَرِيَّه» يا بهترين خلق خدايند. جز ايشان نزد پروردگارشان بهشتهاى عدنى است كه نهرها در زير درختانش روان است و ايشان تا ابد در آناند، در حالىكه خدا از ايشان راضى و ايشان هم از خدا راضى باشند، و ايــن سـرنـوشت كسـى است كــه از پــروردگارش بترسد!» (6 تا 8/ بيّنه)
در آيــه فــوق خيــريت را منحصــر در مـؤمنيـن كـرده، كه اعمـال صالح مىكنند.
جنّات عدن به معناى بهشتهاى خالد و جاودان است. توصيف دوبارهاش به اين كه «خَيْرُالْبَرِيَّه» درآن بهشتها خالدند. و «ابداً خالدند» تأكيد همان جاودانگى است كه اسم «عَــدْن» بر آن دلالـت داشت.
«رَضِــىَ اللّـــــهُ عَنْهُمْ !»
«خدا از ايشان راضى است!»
و رضايت خدا از صفات فعل خداست و مصداق و مجسم آن همــان ثوابى است كه به ايشان عطا مىكند تا جزاى ايمان و اعمال صالحشان باشد.
«... ذلِكَ لِمَنْ خَشِىَ رَبَّهُ!» (8 / بيّنه)
اين جمله علامت بهشتيان و آنان را كه به سعادت آخرت مىرسند، بيان مىكند و مىفرمايــد: علامــت خير البريّه و آنهايــى كه به جنات عــدن مىرسنــد، اين اســت كه از پروردگـــار خود تــرس دارنـد.
در جــاى ديگر مىفرمايد:
«... اِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء ـ تنها علما هستند كه از خــدا مىترسنـــد!»
(28 / فاطر)
پس علم بــه خــدا خشيــت از خــدا را بــه دنبــال دارد و خشيــت از خــدا هــم ايمــان به او را به دنبــال دارد، يعنــى كســى كــه از خــدا مىتــرســد، قهــرا
1) الميزان ج 18، ص 238
در بــاطــن قلبــش ملتــزم به ربــوبيــت و الــوهيــت اوست، و در ظاهر هم ملازم با اعمـال صالح است.(1)
«قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنآ اِلاّ اِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ...؟»
«بگو مگر براى ما جز وقوع يكى از دو نيكى را انتظار مىبريد...؟» (52 / توبه)
مقصــود از «دو حسنـه» حسنـه و مصيبــت اســت.
قرآن كريم مصيبت را هم حسنه خوانده است.
از نظر دينى حسنه و مصيبت هر دو حسنهاند، براى اين كه اگر حسنه، حسنه است بــراى اين است كه پيروزى و غنيمــت در دنيا و اجر عظيم در آخرت است، و اگر مصيبت حسنــه است آن هم بــراى اين اســت كه شكســت خوردن و كشتــه شدن و هــر رنج و محنــت ديگرى كه به ايشــان برسد، مورد رضاى خــدا و باعث اجــرى ابـدى و سرمدى است. پس هر دو حسنـه هستند. (2)
«وَ اِذا سَـأَلَـكَ عِبادى عَنّـى فَـاِنّـى قَـريـبٌ اُجيـبُ دَعْـوَةَ الـدّاعِ اِذا دَعانِ...!»
«و هرگاه بندگانم مرا از تو پرسند من نزديكم چون صاحب دعا مرا خواند دعايش را اجابت كنــم پس مرا اجابت كننــد و به من ايمان آورنــد شايد رهبرى شوند!»
(186 / بقره)
«دُعــاء» و «دَعْــوت» عبـارت اســت از ايــن كــه صــاحــب دعــا نظــر طــرف را بــه خــودش متــوجــه كنـد.
«سُــؤال» ايــن اســت كــه بعــد از متــوجــه كــردن او فــائــده و بهــرهاى از او درخــواســت نمــايــد. بنــابــرايــن، ســؤال در حكم غــرض و نتيجــه دعــاســت.
بايد دانست كه اين ملك حقيقى خداست كه او را به تمــام معنــى نسبت به بندگان نزديك و از هر چيزى نزديكتر كرده است. مقتضاى چنين ملكى كه هرگونه تصرفى را بدون هيچ مانعى تجويز مىكند اين است كه هر دعايى را بنــده بكنــد اجــابــت نمـايد و هر حاجتى را از او بخــواهــد بــرآورد زيــرا ملك او عام است و تسلط و احاطهاش مقيد به هيــچ قيــد و شــرطـى نيســت. پس هر كارى را خدا
خواست و بندهاش را مالك آن گردانيد و اذن داد كه واقــع شــود واقع مىشود، و هر چه را نخواست و انسان را مالك آن نكــرد و اذن نــداد كه واقع شــود واقع نمىشود هر چند در راه آن از هيچ كـوشـش و كــاوشــى دريـغ ندارد.
آيه شريفه علاوه بر اين كه موضوع اجابت دعا را بيان كرده به علل آن نيز اشاره نموده است. مثلاً علت نزديكى خدا به ايشان اين است كه بندگان او هستند و همه چيزشان قائم به اوست، و چون به ايشان نزديك است دعاهايشان را مستجاب مىكند، و چون اجـابت را قيد و شــرطى نيسـت هــر دعــايى كنند آن را مستجاب خواهد كرد.
تنهــا شــرط اجــابــت اين است كه دعاكننده خدا را بخواند. و اين قيد گر چه زائد بــر اصــل مطلــب نيســت ولى دلالت دارد بر ايــن كه صــاحب دعا بايد حقيقتا بخواهد و البتــه از خــدا بخواهد.
منظــور از ايـن شــرط اين است كه حقيقت اين امور در مطلب دخالت دارد و صرف اســم و ظـاهـر كفـايت نمىكنــد.
منظور از جمله « اُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ !» اين است كه دعا كننده حقيقتا در مقام دعــا برآيــد و به حســب علــم فطــرى و غـريــزى خــودش خــواستــار شود و زبانش با دلش همراه و همگام باشد. چه دعا و سؤال حقيقى را دل مىكنــد و زبان فطرت مىگويد نه زبانى كه هر طور آن را بچرخانى مىچرخد خواه راست باشد خواه دروغ، جدى باشد يا شوخى، حقيقت بــاشــد يا مجــاز. لــذا خــداونــد متعــال چيــزى را كــه زبــان در آن دخــالت ندارد «سؤال» ناميده و فرموده:
« و از هر چه از او خواستيد به شما داد، اگر بشمريد نعمت خــدا را شماره كردن آن نتوانيد... !» (34 / ابراهيم)
پس نعمتهــاى بيــرون از شماره خداوند مورد سؤال انسانهاست با اين كه با زبان ظــاهــرى نيست بلكــه با زبــان فقــر و استحقاق و زبان فطرت و وجودشان مىباشد:
ـ «هركس كه در آسمــانها و زمين است از او درخــواســت مىكنــد، هــر روز او در كارى است!» (29 /الرّحمن)
ســؤال حقيقــى با زبــان فطــرت هميشــه با اجابت قرين بوده و از آن تخطى و تخلــف نمىكنــــد.
دعاهايى كه به اجابت نمىرسند فاقد يكى از اين دو امر است: يا خواست حقيقى در آنها نيست بلكه بواسطه روشن نبودن مطلب براى دعاكننده اشتباها امرى را خواستار مىشــود و يا چيــزى را مىخــواهــد كه اگـر بر حقيقت امر مطلع مىشد نمىخواست.
مثلاً دعاكننده كسى را مريض پنداشته و شفاء او را از خدا مىخواهد در صورتى كه عمر او تمام شده و شفاء مرض در آنجا مورد ندارد بلكه بايد زنده كردن او را از خدا خــواست، و او چــون از زنــده شدن مرده بواسطه دعا مأيوس است حقيقتا آن را خـواستار نمىشود.
و يا اين كه سؤال هست ولى حقيقتا از خدا نيست. مثل اين كه كسى حاجتى را از خدا بخــواهــد ولــى دلش به اسباب عادى يا امور وهمى كه گمان دارد كفايت امرش را مىكند بسته بــاشــد. در اين صــورت خــواسـت به حسب حقيقت از خدا نيست زيرا خدايى كه دعاها را مستجاب مىكند كارى را با شــركت اسباب و اوهام انجام نمىدهد.
پس اين دو دسته از دعاكنندگان گــر چــه بــا زبــان دعاى خالص مىكنند ولى در دلشان چنين نيست.
اين خلاصه مطلبى است كه از آيه استفاده مىشود و بهواسطه آن معناى آياتى كه در اين بـاب نـازل شده نيـز روشن مىگـردد، مانند آيه:
«بگو پروردگار مــرا به شمــا اعتنــايى نيست اگــر دعــايتـان نبــاشــد!» (77 / فرقان)
«بگو اگر راستگو هستيد به من خبر بدهيد كه اگر عذاب خدا به سوى شما آيد يا شما را رستــاخيــز در رسد جز خدا را مىخوانيد؟» (41 / انعام)
«بگو كيست كه شما را از ظلمتهاى خشكى و دريا نجات دهد؟ او را به زارى و نهانى مىخوانيد كه اگر ما را از اين ظلمت و خطر برهانيد البته از سپاسگزاران خواهيم بود. بگو خدا شمــــا را از آن و از هــر انـدوهى مىرهـاند ولى شمـا باز شـرك مىورزيـــد!»
(64 / انعام)
اين آيات دلالت دارد بر اين كه انسان به حسب فطرت و به حكم غريزهاى كه دست آفــرينش در نهــاد او بــه وديعــت گــذاشتــه خــدا را مىخــوانــد و رفــع نيازهايش را از او مىخواهد، جز اين كه هنگام رفاهيت و آسايش دلش به اسباب و وســايل بستگــى پيــدا مىكند و آنها را در رفع حوايج شــريــك خــدا قــرار مىدهد و كمكم امــر بر او مشتبــه شده و چنيــن مىپندارد كه رفع نيازمندىهايش را از خــدا نمىخــواهد بلكــه مطلب درست برعكس است و بــه حكــم تغييرناپذير فطرت غير از خدا را نمىخــواند.
يكى ديگر از آيات موردنظر اين است كه:
«پروردگارتان گفت مرا بخوانيد تا اجابتتان كنم و كسانى كه بزرگى فروشند و از عبادت من سرپيچى مىكنند بزودى سرافكنده به دوزخ درآينــد!» (60 / مؤمن)
ايــن آيــه عــلاوه بر اين كه مردم را به دعاكردن دعوت مىكند و به ايشان نويد اجابت مىدهد دعا را عبادت شمــرده و تــرك كننــده آن را به جهنم تهــديــد مىنمايد. تمام اقسام عبادت به مقتضــاى اين آيــه دعــاست. (دقت فرمائيد!)
و از ايــن جــا معنــاى آيــات ديگــرى كه مــربــوط به موضوع دعاست نيز روشــن مىشــود، مـانند آيـه:
«فَــادْعُــوهُ مُخْلِصيــنَ لَــهُ الــدّينَ - خدا را بخوانيد در حالى كه دين براى او خالص كــردهايــد!» (14 / مــــؤمـــن)
«وَ يَدْعُونَنا رَغَبا وَ رَهَبا وَ كــانُوا لَنا خاشِعينَ - و ما را از روى بيم و اميد مىخوانند و در قبال ما خشوع پيشه بودند!» (90 / انبياء)
«پـروردگـارتان را به زارى و نهانى بخوانيد،او تجاوزكاران را دوست نـدارد!» (55 / اعــــراف)
«آنگــاه كه پــروردگــارش را نــدا داد، نــدايــى نهــانى... و بــراى خواندن تو پروردگارا تيــرهبخــت نبـودهام!» (4 / مريم)
«اجابت كند آنان را كه ايمــان آوردنــد و كــارهــاى شــايستـه كــردند و از فضـــل خـود افـزونشـــان دهـــد!» (26 / شـــورى)
از اين آيات اركان دعا و آداب دعاكننده بدست مىآيد كه عمده آنها اخلاص در دعاست، يعنى دعاكننده دلش با زبانش موافق باشد و دل از هر سببى ببرد و تنها به خدا ببندد. و لازمه آن بيم و اميد و رغبت و ترس و دلنرمى و زارى و اصرار و ذكر و كار نيـك و ايمـان و ادب حضــور و امثــال آن اســت كه در روايــات ذكــر شـــده است.
«...فَلْيَسْتَـجيبُـــــوا لـــى وَ لْيُــــؤْمِنُــــوا بــى لَعَلَّهُــــمْ يَــرْشُـــدُونَ!»
«پس مرا استجابت كنند و به من ايمان آورند شايد رهبرى شوند!» (186 / بقره)
اين جمله فرع بر مطلبى است كه از لوازم جمله قبلى است و آن اين است كه: چون خدا به بندگانش نزديك است و چيزى بين او و دعاى ايشان حايل نمىشود و هم به خودشان و هم به خواستههايشان عنايت دارد، ايشان را به سوى خود مىخواند و به دعا كردن وامىدارد، پس بندگان هم بايد اين دعوت الهى را اجابت كرده و متوجه او
شوند و به اين صفات او ايمان آورده و يقين داشته باشند كه به ايشان نزديك است و دعــاهــايشـان را بــه اجـابـت مىرسـاند شـايد در خواندن او رهبــردار شـونــد.(1)
«لَــهُ دَعْــوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِه لا يَسْتَجيبُونَ لَهُمْ بِشَىْءٍ اِلاّ...!»
«دعوت حق خاص اوست و كسانى كه جز او را مىخوانند بههيچ وجه اجابتشان نمىكنند، مگر چون آن كس كه دو دست سوى آب برد كه آب به دهانش رسد، اما آب بهدهانش نخواهد رسيد، و دعاى كافران جز در گمراهى نيست !» (14 / رعد)
«دُعا» و «دَعوت» به معناى توجه دادن نظر «مَدْعُوّ» است به سوى «داعى» كه غالبا با لفظ يا اشاره صورت مىگيرد، و استجابت و اجابت به معناى پذيرفتن دعوت داعى، و روى آوردن به سوى اوست، اين است معناى دعا، و اجابت.
امـــا درخــواســت حـــاجــت در دعـــا، و بــرآوردن حــاجـت در استجـابــت، جــزء معنــا نيست، بلكـه غايت و متمم معناى آن دوتاست.
چرا، اين جهت در مفهوم دعا خوابيده كه بايد مدعو صاحب توجه و نظرى باشد، كه اگــر بخــواهــد بتــوانــد نظــر خــود را متــوجــه داعى بكند، و نيز بايد صاحب قدرت و تمكّنى باشد كه از استجابت دعا ناتوان و عاجز نگردد، و اما دعاكردن و خواندن كسى كه درك و شعور نداشته، يا قدرت برآوردن حاجت را ندارد دعاى حقيقى نيست، هـرچنـد صـورت دعــا را داشته باشد.
دعــاى غيــر خــدا خــالى از استجــابت، و دعــاى كــافــران در ضلالت است. دعــوت حــق و با دعــوت بــاطــل اين فرق را دارد كه در دعوت حق مدعو دعوت را مىشنود و البتـه استجابت هم مىكنـد.
اين از صفات خداى تعالى و تقدس است، چه او شنواى دعا و قريب و جوابگوى دعا، و غنــى و داراى رحمت است:
« اُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِاِذا دَعانِ - اجابت مىكنم دعوت دعاكننده را وقتــى كه مرا بخـواند!» (186 / بقره)
«ادْعُـــونــى اَسْتَجِــبْ لَكُــمْ ـ مــرا بخــوانيــد تــا استجــابتتان كنــم!» (60/مؤمن)
خداى تعالى در گفتههاى خود هيچ شرطى در استجابت دعا نكرده، جز اين كه حقيقت دعـا محقـق شود، و تنهـا او دعوت شود نه غير.(2)
از پيغمبــر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده كه فرمود:
«...قلم تقدير به هر چه تا روز قيامت خواهد بود جريان يافته و اگر همه آفريدگان بكوشند نتــواننـد نفعــى را كه خـدا براى تو ننوشته به تو برسانند!»
منظور اين است كه تمام حوادث و جريانات از طرف پروردگار مقدر شده و اسباب و وسايل تأثير استقلالى و حقيقى در آنها ندارند و تنها خداوند متعال است كه ملك و سلطنتــش دائمــى بــوده و اراده و مشيتش پيوسته نفوذ دارد و سررشته امور را همواره به دست داشته و به هــر نحوى كه بخواهد مىگرداند. بنابراين بايد تنها از او درخــواســت كــــرد و از او يــــارى جســت.
از ائمه اطهار عليهالسلام مكررا نقلشدهكه:
«دعا از مقدرات است !»
مقدر شدن يك امر باعث نمىشود كه بدون اسباب و وسايل وجود پيدا كند. (مثلاً چيزى كه سوختن آن مقدر شده لازمهاش اين نيست كه بدون جهت و با نبودن هيچ امر سوزانندهاى بسوزد بلكــه معنــايش ايـن است كه آتــش يا وسيله سوختن ديگرى فراهم شده و آن را مىسوزاند،) و دعا خود يكى از اسباب است، پس مــوقعــى كه شخــص دعـــا مـىكنــد اسبــاب آن فــراهــم مىشــود و لــذا تحقــق مىپــذيــرد.
بنابراين مقدر بودن يك امر با تأثير دعا منافات ندارد زيرا معناى مقدربودنش اين است كه بواسطه دعاكردن و مستجاب شدن وجود بيابد، چنان كه تقدير سوختن معنايش اين است كه بوسيله وجود آتش در شرايط مخصوصى بسوزد.
از پيغمبــر اكـــرم صلىاللهعليهوآله روايــت شــــده كــه فــرمــودنــد:
« قضـــا را جــــز دعـــا برنمىگــردانـــد!»
و از حضرت صادق عليهالسلام روايت شـده كه:
« دعـــا قضــــائى را كــه محكــم و پــابــرجـــا شــده برمىگـــرداند!»
و از حضــــرت مـــوســى بــن جعفــر عليهالسلام روايــت شــــده كــه:
«بــر شمـا باد دعا كردن، زيرا دعا و درخواست از خدا بلايى را كه از مرحله قدر و قضا گــذشتــه و جــز امضــاء آن نمــانــده (يعنــى تمامى اسباب آن فراهم شده ولى هنوز در خــارج وجـــود پيــدا نكـرده،) برمىگـردانـد!»
و از حضرت صادق عليهالسلام روايت شده كه :
«دعا قضاء پابرجا شده را برمىگرداند پس زياد دعا كنيد زيرا دعا كردن كليد رحمتهاى الهى و موجب برآمدن حاجتهاست، و جز بوسيله دعا به چيزهايى كه نزد خداست نمىتوان نائل شد؛ و هر درى را كه زياد بكوبى بالاخره بازمىشود !»
جمله آخــر اشــاره به اصــرار در دعــا است، و اصرار از چيزهايى است كه درخواست را جــدّى و حقيقــى مىكنــد زيــرا انســان هر چه بيشتر يك مطلب را بطلبد قصد و توجهش صــافتر و خـالصتـر مىشود.(1)
«وَ اِذا مَسَّكُـــــمُ الضُّــــرُّ فِـــى الْبَحْـــرِ ضَـــلَّ مَــنْ تَــدْعُــونَ اِلاّ اِيّـاهُ !»
«وقتى در دريا كارتان به سختى كشيد و بيچاره شديد و نزديك شد غرق شويد آنـوقت ديگـر همه آلهـه خــود را كه همواره از آنها حاجت مىخواستيد فراموش مىكنيــد الاّ خــداى تعــالى!» (67 / اســراء)
«فَلَمّا نَجّيكُمْ اِلَى الْبَرِّ اَعْرَضْتُمْ - چــون شمــا را از غــرق شــدن نجــات داده و گرفتارى و بيچارگىتان را بـرطــرف نمـــود، و شما را بارديگر به خشكى رسانيد، دوبــاره از او و از دعــاى او اعراض كرديد!» (67 / اسراء)
آيه فوق دلالت دارد بر اين كه ياد خداىتعالى هيچ وقت از دل آدمى بيرون نمىرود، و در هيــچ حالى به غفلت سپرده نمىشود.
و اگر انسان دعا مىكند ذات و فطرت او وادارش مىكند كه در ضراء و سراء و در شدت و در رخاء او را بخواند، زيرا اگر بعضى از او اعراض مىكنند لابد او هست، وگرنه اگر چنين چيزى در ذات و فطرت آدمى وجود نداشت ديگــر اعــراض معنى نداشت، پس اين كه آيه مورد بحــث مىفــرمــايــد: انســان خــداى را در بيچارگىهايش مىخواند ولى در خــوشحـالىهـا از او اعـراض مىكند بدينمعنى است كه انسان هميشه بوسيله فطــرتش بــه ســوى خـدا هدايت مىشود.
«وَ كـانَ الاِنْسـانُ كَفُـورا !» (67 / اسراء)
يعنى كفران نعمت عــادت انســان اســت و از اين جهــت اســت كه داراى طبيعت انسانى است كه همــه سر و كــارش با اسباب مادى و طبيعى است و در اثــر عادت و خــوكــردن با اسبــاب مــادى و طبيعى مسببالاسباب را فراموش مىكند، با
1) الميزان ج 3، ص 56
اين كه در هر آنــى در نعمتهايى از او غوطهور است.
آيــه فــوق مىفهمــانــد اعــراض آدمــى از يــاد خــدا در غير حال بيچارگى امرى غريزى و فطرى نيست بلكه امرى عــادى اســت، و عــادت زشتــى است از انســان كـه او را به كفــران نعمــت وامىدارد.
در آيه فوق دليلى مهم بر توحيد ربوبيت الهى هست و حاصلش اين است كه اگر آدمى در حادثهاى كار دلش به جايى برسد كه از هر سببى از اسباب ظاهرى جهان منقطع و مأيوس شود از كليه سبب و از اصل سبب منقطع نمىشود، و اميد نجاتش به كلى باطل نمىگردد بلكه هنوز اميد نجات داشته و به سببى كه تواناى بر امورى باشد كه هيچ سببى قادر در آن نيست، اميدوار است.
در واقع اگر چنين سببى كه مافوق همه اسبــاب عــالــم و مسبب همه آنها يعنى خداى سبحان وجود نمىداشت چرا بايستى در دل آدمى و در فطرت او چنين ارتباط و تعلقـى يافت مىشــد ؟(1)
از پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده كه خداوند فرموده است:
«آفريدهاى نيست كه به آفريده ديگرى پناهنده شود جز اين كه اسباب آسمانها و زمين را از او ببرم، پس اگر چيزى خواهد عطا نكنم و اگر مرا خواند اجابت ننمايم و آفريدهاى نيست كه تنها به من پناهنده شود جز اين كه آسمانها و زمين را ضامن روزى او كنم اگر دعا كند مستجاب گردانم و اگر چيزى درخواست كند عطا نمايم و اگر طلب آمرزش كند او را بيامرزم!»
تحليل روايت فوق:
1 ـ رابطـه اسباب ظـاهرى با درخواستهاى فطرى
مطلبى را كه اين روايت افاده مىكند همان اخلاص در دعا است و منظور باطل كردن سببيت و وساطت اسبابى كه خداوند عالم آنها را واسطه و وسيله براى رسيدن اشياء به حوائج وجودى خودشان قرارداده نيست، و البته اسباب و وسايل هم علت مستقل و فياض وجود نيستند (بلكه مجراى فيض وجودند،) و انسان اين مطلب را با يك شعور و ادراك باطنى درك مىكند، يعنى با فطرت خود مىفهمد كه يك نيروى بخشنده هست
1) الميزان ج 25، ص 260
كه نيازهاى او را مرتفع مىسازد و كار او قابل تخلف نيست، ولى كارهايى كه از اسباب ظاهرى ساخته است تخلف بردار بوده و قابل اعتماد نيست.
بنابراين، آن نيرويى كه سرچشمه هر وجودى است، و آن پايه محكمى كه هر موجودى به او متكى و نيازمند است غير از اين اسباب و وسايل ظاهرى مىباشد. انسان نبايد تمام اعتمادش بر اسباب ظاهرى بوده و سخت به آنها بچسبد و كارساز حقيقى را فراموش كند .
اين حقيقت را با كمترين توجه به باطن و فطرت خود مىتوان دريافت، بنابراين هرگاه انسان چيزى را خواست و خواستهاش به وقوع پيوست كشف مىكند كه حاجت خود را كه با ادراك باطنى از راه اسباب درك نموده از خــدا خــواستــه و خــدا هم آن را افــاضــه فــرمــوده است، ولى هرگاه چيزى را از اسباب خواست اين ديگر از روى ادراك فطرى و باطنى نيست بلكــه از روى خيــالى اســت كه بــواسطــه عللى براى او دســت داده، و ايــن از مــواردى است كه بــاطــن با ظــاهـر مخالفت دارد.
2 ـ نظام فطرى و نظام خيالى حاكم بر دعا و درخواستهاى انسان
بسا اتفاق مىافتد انسانى چيزى را دوست داشته و همت بر تحصيل آن مىگمارد ولى موقعى كه بر آن دست مىيابد مىبيند كه براى امور پرسودتر و محبوبترى زيانآور است لذا آن را رها كرده و به آن امر مهمتر مىپردازد، و بسا از چيزى فرار مىكند و از ضرر و خطر آن مىهراسد ولى موقعى كه اتفاقا با آن مصادف مىشود مىبيند از چيزهايى را كه با علاقه مخصوصى نگهدارى مىكرده برايش بهتر و ســودبخـشتــر است لــذا دنبــال همــان را گــرفتــه و دســت از آنهــا برمىدارد.
همچنين كودك مريض هنگامىكه داروى تلخى را به او تكليف مىكنند از خوردن آن خوددارى كرده و گريه و زارى آغاز مىكند در صورتى كه با ادراك باطنى و فطرىاش خواستار سلامتى بوده و به مقتضاى آن درخواست دارو مىنمايد. ولى گفتار و كردار ظاهرى او با آن موافق نيست. پس زندگانىانسان تحت دونظام اداره مىشود: يكى نظام فطرى كه موافق باشعور باطنى است، و ديگرى نظامخيالىكه طبق ادراك ظاهرى تنظيم مىشود. در نظام فطرى خبط و خطايى وجود ندارد، در صورتى كه خطا و اشتباه در نظامخيالى فراواناست. چهبساآدمى بهحسب صورتخيالىخودشچيزى را مىخواهد در حالى كه زبان فطرتش همين خواستن را به درخواست چيز ديگرى تفسير مىكند.(1)
1) الميزان ج 3، ص 48
«قُــلْ اَرَءَيْتَكُــمْ اِنْ اَتكُــمْ عَــذابُ اللّهِ اَوْ اَتَتْكُمُ السّاعَةُ اَغَيْرَ اللّهِ تَدْعُونَ...!»
«بگو به من خبر بدهيد اگر راست مىگوييد در صورتى كه عذاب خدا شما را دريابد و يا قيامتتان بپا شود، آيا باز هم غيرخدا را مىخوانيد؟ نه بلكه تنها و تنها او را مىخــوانيـد، پس اگــر بخــواهــد حاجتتان را برمىآورد.» (40 / انعام)
مسئله قيامت قضائى است محتوم كه درخواستِ نشدن آن ممكن نيست، همچنان كه ممكن نيست انسان به طور حقيقت آن را طلب كند.
اما عذاب الهى، اگر رفع آن عذاب را از مسير واقعىاش بخواهد، يعنى توبه كند و ايمان حقيقى به خدا بياورد كه به طور قطع حاجت را برمىآورد، همچنان كه از قوم يونس عذاب را برداشت، چون رفع آن را از مسير واقعىاش خواستند، يعنى توبه كردند و ايمــان حقيقى آوردنـــد.(1)
اگر دعا را از مسير واقعى خود نكنند بلكه بخواهند كلاه بگذارند و براى نجات خود نيرنگ بزنند قطعا مستجاب نمىشود، چون طلب و خواستن، خواستن حقيقى نيست بلكه مكــر و نيــرنـگ است.
1) الميـــــــزان ج 30، ص 320
در صــورت طلــب، همچنــان كــه نظيــر آن را خــداى تعــالى از فــرعــون حكايت كرده، كه وقتى دچار غرق شد، گفت: «ايمان آوردم كه معبودى به غير آن كه بنــىاســرائيــل بــوى ايمـان آوردهانــد نيست و مــن نيــز از مسلمــانـانم!» (91 / يونس)
خــداى تعـالى در پـاسخـش فـرمـود:
«آيــا حـالا ايمـان مـىآورى؟ با ايــن كــه عمــرى فســاد بـرانگيختــى!» (91 /يونس)
قرآن مجيد از اقوامى ديگر حكايت كرده كه وقتى دچار عذاب خدا شدند، گفتند: « اى واى بر ما كه ما ستمكــار بــودهايــم! و مرتب اين دعا را مىكنند تا ما به كلى آنان را درو كرده و خــامــوششــان سـاختيـم!» (15 / انبياء)(1)
«رَبِّ اَوْزِعْنـــــى اَنْ اَشْكُــــرَ نِعْمَتَــــكَ الَّتـــى اَنْعَمْــــتَ عَلَــــــىَّ وَ...!»
«پروردگارا نصيبم كن كه شكر آن نعمتها كه به من و پدر و مادرم انعام فرمودى بجــاى آورم، و اعمــال صــالــح كــه مـايه خشنـودى تو باشد انجام دهم...!»
(15 / احقاف)
خداى تعالى در اين آيه آن نعمتى را كه سائل درخواست كرده نام نبرده تا همه نعمتهاى ظاهرى چون حيات و رزق و شعور و اراده، و همچنين نعمتهاى باطنى مانند ايمان به خــدا و اســلام و خشوع و توكل بر خدا و تفويض به خدا را شامل شود.
در جمله «رَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ!» درخواست اين است كه نعمت ثنا بر او را ارزانىاش بدارد تا با اظهار قولى و عملى نعمت او را اظهار نمايد. شكر و اظهار قولى روشن است، اما شكر عملى اين است كه نعمتهاى خدا را طورى استعمال كند كه همه بفهمند نعمت وى از خداى سبحان است، و خدا آن را به وى ارزانى داشته و از ناحيه خود او نيست. لازمه استعمال اينطورى اين است كه عبوديت و مملوكيت اين انسان در گفتار و كردارش هويدا باشد.
در ادامه آيــه مىفهمــانــد كه شكــر نامبــرده، هم از طــرف خــود گوينــده است و هم از طرف پدر و مادرش، در حقيقت فرزند بعد از درگذشت پدر و مادرش زبان ذكــرگــويى براى آنان است.
عبارت «وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضيـهُ!» (15 / احقاف) سؤال ديگرى است متمم سؤال شكر، چون شكــر نعمـــت چيــزى اســت كه ظاهر انسان را زينت مىدهد، و
1) الميزان ج 30، ص 320
صلاحيت پذيرفتن خـــداى تعــالى زيورى است كه بــاطــن اعمــال را مىآرايــد، و آن را براى خــدا خــالـص مىســازد.(1)
«...وَ اَصْلِــــحْ لـــى فــــى ذُرِّيَّتـــــــى...!» (15/احقاف)
«...پروردگارا، ذريّه مرا هم برايم اصلاح فرما...!»
اصــلاح در «ذُرِيَّــه» به اين معنــاســت كه صــلاح را در ايشان ايجاد كند و چون اين ايجاد از ناحيه خداست، معنــايش اين مىشــود كه ذريــه را موفق به عمل صالح ســــازد، و ايــن اعمــــال صـــالــح كـــار دلهــايشـان را بــه صـــلاح بكشــــانـد.
اگر كلمه اصلاح را مقيد به قيد «لى» «براى من» كرد و گفت: ذريهام را براى من اصلاح كن، براى اين بود كه بفهماند اصلاحى درخواست مىكند كه خود او از اصلاح آنان بهرهمند مىشود، يعنى ذريه او به وى احسان كنند، همانطور كه او به پدر و مادرش احســــان مىكــرد.
خلاصه دعا اين است كه خدا شكر نعمتش و عمل صالح را به وى الهام كند، و او را نيكوكار به پدر و مادرش سازد، و ذريهاش را براى او چنان كند كه او را براى پدر و مــادرش كـرده بود.
شكر نعمت خدا به معناى حقيقىاش اين است كه بنده خدا خالص براى خدا باشد، پس بــرگشــت معنــاى دعــا بــه درخــواســت خلــوص نيـت و صلاح عمل است.(2)
«وَ مَــنْ اَرادَ الاْخِــرَةَ وَ سَعــى لَهــا سَعْيَهــا وَ هُــوَ مُــؤْمِــنٌ فَــاُولئِــكَ كـــــــانَ سَعْيُهُـــــمْ مَشْكُــــورا !»
«و هر كه آخرت را بخواهد و كوشش خود را همه براى رسيدن به آن قرار دهد آنــان سعـىشـان قبــول شــده و صــاحــب اجــر خــواهند بود!» (19 / اسراء)
از عبارت «وَ سَعى لَها سَعْيَها - هر كه كوشش كند و مجدانه كوشش كند و كوششى
كند كه مختص به آخرت است،» چنين استفاده مىشود كه سعى براى آخرت بايد طورى باشد كه لايق به آن باشد، مثل اين كه كمال جديت را در حسن عمل به خرج دهد و حسن عمل را هــم از عقــل قطعــى و يا حجــت شــرعــى گرفته باشد، و معناى جمله «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ،» اين است كه اين سعى را در حالى كند كه ايمــان به خــدا داشتــه باشد، و اين خود مستلــزم تــوحيــد و ايمــان به نبــوت و معــاد است، زيــرا كســى كه اعتراف به يكى از ايــن ســه نـداشتــه بـاشـد خـداى سبحان او را در كلام مجيدش مؤمن به خود نمىداند، و آيات قرآنى در اينباره بسيار است.
معناى جمله «كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُورا،» اين است كه خداوند عمل چنين كسانى را با حســن قبــول و ثنــاء بــر آنــان شكــرگــزارى مىكند، و شكرگزارى خدا در برابر عمــل بنــده عبارت است از تفضــل او بر وى.
آرى همين كه خداوند پاداش نيــك به بنــدهاش مىدهــد تفضل او بر بنده است وگرنه وظيفه بنده بندگى مولاى خويش است و نبايد خود را طلبكار بداند، پس ثواب دادن تفضــل بــه مــولاست، و ثنــا خــوانـدنش بر بنده تفضلى است بالاى تفضلى ديگـر ـ وَاللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظيم !
اين دو آيه دلالت دارند بر اين كه اسباب اخروى عبارتند از اعمال و بس، و اعمال سببهايى هستند كه هرگز از غايات و نتايج خود تخلف ندارند، به خلاف اسباب دنيوى كه تخلفپذير است زيرا درباره اسباب اخروى فرمود: «فَاُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُورا !» و درباره اسباب دنيوى فرموده:
« عَجَّلْنا لهُ فيها ما نَشاءُ لِمَنْنُريدُ - يعنى هر كه دنياى زودگذر را بخواهد ما هم برايش در آن عجله مىكنيم، البته هر قدر كه بخواهيم و براى هركس كــه بخـواهيـم مىدهيـم و آنگـاه جهنـم را بـرايـش معيـن مىكنيـم كه... !» (18 / اسراء)(1)
«مَــنْ كــانَ يُــريـدُ الْعـاجِلَـةَ عَجَّلْنــا لَــهُ فيهـا مـا نَشـاءُ لِمَــنْ نُــريـــدُ!»
«و هـر كه دنياى زودگذر را بخواهد ما هم آنچه را كه مىخواهد معجلاً به او مىدهيــم البتــه نه هرقـدر كه او مىخواهد، بلكه هر قدر و به هر كه ما بخواهيم !»
(18 / اسراء)
پس امر به دست ماست نه به اختيار او، و اثر، هر چه هست در اراده ماست نه در
1) الميـــــــــــــزان ج 25، ص 116
اراده او. ايــن روش را دربــاره همــه دنيــاطلبــان اعمــال نمىكنيــم بلكـه در حــق هــر كــس كـه خــواستيـم بكـار مىبنديم .
چون اراده فعليه خداى عز و جل نسبت به هر چيز عبارت است از فراهم شدن اسباب خارجى و رسيدن آن به حد عليت تامه، لذا بايد گفت: آيه شريفه دلالت بر اين دارد كه هر انسان دنياطلب از دنيا آن مقدارى كه اسبــاب اقتضــاء كنــد، و عــواملــى كه خداوند در عالم به جريان انداخته و به تقدير خود هركدام را اثــرى داده مســاعــدت نمــايــد رزق مىخــورد، پس دنيــاطلــب جــز به پارهاى از آنچه مىخواهد نمىرسد، هر چند به پارهاى از آنچه كه مىخواهد و به زبــان تكــويــن مسئلــت مىنمــايـد نائل مىشود، لكن جز آن مقدار كه خداوند اسباب را به سويش به جريان بيندازد نائل نمىگردد... «وَ اللّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحيطٌ !» (20 / بروج)
خداى سبحان در جاى ديگر اين حقيقت را به زبان ديگرى در آيه ديگر بيان فرموده:
« اگر نبود كه مردم يك نحو زندگى مىكنند، و همه محكوم به قانون اسباب و عللند، و در اين قانون فرقى ميان كافر و مؤمن نيست، و هر يك از اين دو فريق به عوامل غنى و ثروت مصادف شود ثروتمند گشته و هر يك به عوامل مخالف آن برخورد كند فقير مىشود، چه مؤمن و چه كافر، ما كفار را به مزيد نعمتهاى دنيــوى اختصــاص مىداديــم، چــون نعمتهـاى دنيـــوى در نــــزد مــا و در بــازار آخــرت ارج و قيمتــى نــدارد!» (35 / زخــرف)(1)
«فَمِنَ النّاسِ مَـنْ يَقُولُ رَبَّنا اتِنا فِى الدُّنْيا...!» (200 تا 202 / بقره)
«و از مردم كسى است كه گويد: پروردگــارا بــه مــا در دنيا بده، و در آخرت او را بهــرهاى نيســـت.»
«وَ مِنْهُــمْ مَــنْ يَقُــولُ رَبَّنــا اتِنــا فِـى الـدُّنْيـا حَسَنَــةً وَ فِىالاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنـا عَـذابَ النّـارِ!»
«و از ايشان كسى است كه گويد: پروردگارا به ما در دنيا حسنهاى ده، و در آخرت حسنــهاى، و مــا را عــذاب آتــش نگهـدار!»
«آنان از آنچه فراهم آوردهاند بهرهاى دارند و خدا حساب كردنش سريع است!»
منظور از «ناس» مردم، در آيه فوق، مطلق افراد انسان است اعم از كافرى كه به آخرت كارى ندارد، و يا مؤمنى كه جز به آنچه نزد خدا است علاقهاى نداشته و
1) الميــــــــــــــزان ج 25، ص 114
اگر احيــانــا چيــزى از دنيــا را بخــواهــد جــز آنچــه را خــدا راضى است نمىطلبــد.
منظور از گفتن و دعا كردن، خواستن به زبان حال است نه تنها جارى كردن سخنى بر زبان. معناى آيه چنين مىشود: «دستهاى از مردم جز دنيا نمىخواهند و بهرهاى از آخرت ندارند، و دستهاى جز آنچه را خدا مىپسندد نمىخواهند، خواه در دنيا باشد و خواه در آخرت، و اينان در آخرت بهرهمند خواهند بود!»
از اينجا نكته اين كه در دعاى اهل آخرت حتى نسبت به امور دنيوى لفظ «حسنه» ذكر شده ولى در دعا اهل دنيا ذكر نشده روشن مىشود، و آن اين كه، اهل دنيا تمام لذايذ و زخارف دنيا را دوست دارند ولى اهل آخرت امور دنيوى و اخروى را دو دسته كردهاند بعضى را «حَسَنه» و بعضى را «سَيِّئه» مىدانند و نظرشان تنها معطوف به امور حسنــه اســت خــواه در دنيــا بــاشد و خواه در آخرت.(1)
«لَهُ دَعْــوَةُ الْحَقِّ...!»
«دعــــوت حــق خـــاص اوسـت... !» (14 / رعــد)
حق و باطل گويى دعا را ميان خود به دو قسم تقسيم مىكنند. يك قسم از دعا دعاى حق است، كه هرگز از استجابت تخلف ندارد، و قسم ديگر دعاى باطل است، و آن دعائى اســت كــه بــه ســوى هــدف اجــابــت هــدايــت نمىشــود، مانند دعا و خواندن كســى كــه دعـا را نمىشنــود، و يــا قدرت بر استجابت ندارد.
آيات قبل از آيه فوق در قــرآن، قــدرت و علــم عجيب خــدا را خاطرنشان مىسازند، و در اين آيه اين معنا را تذكر مىدهد كه :
حقيقت دعا و استجابت هم خاص اوست، و او همانطور كه عالم و قادر است، اجابتكننده دعا هم هست، و اين معنا را در آيه از دو طريق اثبات نموده، يكى طريق اثبــات حق دعا براى خــدا، يكى نفى آن از غير خدا.(2)
«وَ يَـــدْعُ الاِْنْســانُ بِالشَّــرِّ دُعــاءَهُ بِالْخَيْــرِ وَ كــانَ الاِْنْســانُ عَجُــولاً !»
«و انسان با شوقى كه خير و منفعت خود را مىخواهد چه بسا به نادانى شر و زيان
خـــود را مىطلبـــد، و انســـان بسيــار شتــابكننــده اســت!» (11 / اِسراء)
مقصــود از آيــه فــوق اين اسـت كــه انســان شــر را مىخــوانــد و از آن درخواست مىكند، درخواستــى عيــن درخــواست كــردن خيــر، و ســؤال و طلبــى عيــن ســؤال خير.
مــراد بــه ايــن كــه فــرمــوده: «انســان عجــول اســت!» ايــن است كه او وقتى چيزى را طلب مىكند صبر و حوصله به خرج نمىدهــد در جهــات صــلاح و فســاد خود نمىانديشد تا در آنچه طلب مىكند راه خير بــرايــش هــويــدا گردد، و از آن راه بــه طلبــش بــرخيــزد بلكــه به محضــى كــه چيزى را برايش تعريف كردند و مطابق ميلش ديد با عجله و شتابزدگى به طلبش مىرود و در نتيجه گاهى آن امر شرى از آب درمىآيد كه مايه خســارت و زحمتش مىشـود، و گـاهى هم خيــرى بوده كه از آن منتفع مىگـردد.
جنس بشر عجول است و به خاطر همين عجلهاش ميان خير و شر فرق نمىگذارد بلكه هرچه بيشتر پيش بيايد همان را مىخواهد بدون اين كه خير و شر را از هم جدا و حق را از باطل تشخيص دهد.
منظور از دعــا، مطلــق طلــب اســت چــه اين كه به لفــظ دعــا بــاشــد و چــه اين كه بــدون لفــظ صــورت گيــرد و بصورت سعى و عمل بوده باشد، چه همه اينها دعا و درخواست از خداست، حتى از كسى هم كه به خدا معتقد نبوده و توجهى به درخواست از خدا ندارد دعــاست، چــون در حقيقــت غيــر از خــدا معطــى و مــانعــى وجــود نـــدارد.(1)
1) الميـــــــــــزان ج 25، ص 87
از پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده كه فرمود:
«... خدا را نگهدار تا تو را نگهدارى كند، خدا را نگهدار تا او را جلو خود بيابى، هنگام رفاه و آسايش با خدا آشنايى بورز تا به وقت سختى و گرفتارى تو را بشناسد، هرگاه چيزى خــواستــى از خــدا بخــواه، هــرگــاه يــارى جستــى از خــدا بجــوى، همانا قلم تقدير به هــر چــه تــا روز قيــامــت خــواهــد بود جريان يافته و اگر همه آفريدگان بكوشند نتوانند نفعـــى را كه خدا براى تو ننوشته به تو برسانند!»
1 ـ منظــور از آشنــايى بــا خــدا در روز رفــاه و آســايــش اين است كه هرگاه كسى خدا را در وقت آسايش و فراخ دستى فــرامــوش كند در حقيقت اسبــاب را در فراهم كردن آسايش و راحتى خود مستقل دانسته است. و معناى اين كه خدا را در حال گرفتارى و بيچارگى مىخواند اين است كه در چنين شرايطى به پروردگارى او اعتقاد دارد، در صورتى كه اين صفت او اختصاصى به حال بيچارگى و درماندگى بنــدگــان نداشتــه بلكــه در هــر حــال و هر تقــديـر چنين است پس او پروردگارش را نخــوانــده، لــذا دعـايش مستجاب نمىشود.
اين معنى را از اطلاق آيه «نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ - خدا را فراموش كردند خدا هم ايشان را فراموش كرد!» (67 / توبه) مىتوان استفاده كرد.
2 ـ منظور از اين كه مىفرمايد: (هرگاه چيزى خواستى از خدا بخواه!) اين است كه انسان بــايــد هنگــام درخــواســت يك مطلبــى يــا يــارى جستــن در امــرى
حقيقتــا اتكــاء و دلبستگــىاش بــه خــدا بــاشــد زيــرا اين اسبــاب عادى كه در دست مــاست جــز به همــان اندازهاى كه خدا براى آنها مقرر فــرمــوده اثــرى ندارند و حقيقت امر و تــأثيـر در دست خداست.
بنده براى رفع نيازمندىهاى خود بايد متوجه پيشگاه كبريايى شود و بر اسباب و وســايـل اعتمــاد نكنـد هرچنـد كه خدا، كار را جز از مجراى اسباب انجام نخواهد داد.
انســان نبــايــد تكيــهگــاه خــود را اسبــاب قــرار دهــد ولــى آنهــا را هــم نبــايــد لغــو بشمــارد و بخــواهــد از غيــر راه آنهــا بــه مقـاصــد خــود برسد.
كسى كه چيزى را بدون اسباب از خدا مىخواهد مانند كسى است كه از انسان بدون استعمال چشم و گوش انتظار ديدن و شنيدن دارد و كسى كه چشم به اسباب دوخته و توجه به پروردگار ندارد مانند كسى است كه بهطور كلى از خود انسان غفلت كرده است و مستقــلاً از دســت او چيــزى مىخـواهـد يا از چشم و گوش او انتظــار نگـاه كـردن و گوش دادن دارد.(1)
«لَـــهُ دَعْـــوَةُ الْحَـــقِّ ... وَ مـــا دُعــــاءُ الْكفِـــريـــنَ اِلاّ فـــى ضَلـــلٍ!»
«دعوت حق خاص اوست... دعاى كافران جز در گمراهى نيست !» (14 / رعد)
خداى سبحان در آخر آيه، گفتار خود را تأكيد نموده و فرموده: «وَ ما دُعؤُا الْكافِرينَ اِلاّ فى ضَلالٍ !» اين جمله به يك حقيقت اصيل ديگرى اشاره مىكند، و آن اين است كه هيــچ دعــايــى نيســت مگــر آن كه غرض آن خداى سبحان است، چون اوست عليــم و قــديــر و غنـى و صــاحب رحمــت. پــس بــراى دعــا هيــچ راهــى نيست مگر همان راه توجه به خداىتعالى.
بنابراين كسى كه غيرخدا را مىخواند و آن را غرض و هدف قرار مىدهد، رابطه دعــاى خــود و هــدف دعــا را از دست داده، و در حقيقــت دعايش، راه را گم كرده است. چون ضلالت به همين معناست كه چيزى از راه بيرون شود، و راهى بپيمايد كه آن را بــه مطلــوبــش نــرسـانـد.(2)
«...وَ اَدْعُــــوا رَبّــــى عَســــى اَلاّ اَكُــــونَ بِـــدُعـــاءِ رَبّـــى شَقِيّـــا !» (48 / مريم)
«... و پروردگارم را مىخوانم شايد در مورد دعاى پروردگارم شقى و محروم نباشم!»
در اول ايـن آيـه وعـده مـريـم عليهاالسلام مىدهـد بـه كنـارهگيـرى و دورى از مشـركيـن و از اصنـام آنـان تـا بـا خــداى خـود خلــوت نمــوده و خــالـص او را بخواند، تا «شــايـد» دعايش بىثمر نشود، و اگر در اين كار اظهار رجاء و اميد كرد، براى اين بود كه اينگــونــه اسبــاب، يعنــى «دعــا» و تــوجــه به سوى خدا و امثال آن، اسبابى نيست كه چيزى را بر خدا واجب كند، بلكه اگر خدا در مقــابــل آن ثوابى بدهد و سعادتى مرحمت كند و يا هر پــاداش نيــك ديگــرى بدهد، همه از بــاب تفضــل است، علاوه بر اين كه مــلاك امــور خــاتمــه آن است و جـز خـدا كســى از غيــب و از عـاقبت امور خبر ندارد.
پس مــرد مــؤمــن بـــايـــد كــه هميشــه بيــن خــوف و رجــــاء بــاشــد.(1)
خـــداى تعـــالــى كه گفتــارش حــق اســت فرموده:
«...اُجيـــبُ دَعْــــوَةَ الــــدّاعِ اِذا دَعـــــانِ...!»
«دعوت دعا كننده را وقتى اجابت مىكنم كه مــرا بخــوانــد!»(186 / بقره)
«ادْعُـــونى اَسْتَجِــــبْ لَكُـــمْ - مــرا بخـــوانيـــد تـا اجـابــت كنــم!» (60 / مؤمن)
و اين گفتــار خــود را بــه هيــچ قيــدى مقيــد نكــرد، در نتيجــه فهمــانــد كه وقتــى عبــد از روى جــد دعــا كند و يا « دعابازى» نكند و قلبش در دعاى جدى جز به خداى تعالى متعلق نباشد، بلكه از غير خدا قطع و متوجه و ملتجى به درگاه او شود البته او هم دعايش را مستجاب مىسازد.
در ذيـــل آيــــات مـــورد بحــث، انقطـــاع مــزبــور را بــه عنــوان متمــم حجــت بيان نموده و فرموده است:
«شما در برخورد با پيشآمدهاى دريايى بهطور كلى از هر چيزى منقطع گشته و با راهنمــايى فطــرتتان متــوجـه درگاه پروردگار مىشويد، و خدا دعاى شما را اجابت نموده و به سوى خشكى نجاتتان مىدهد...!» (67 / اسراء)
1) الميــــزان ج 27، ص 92
و از احتجــاج مــزبــور چنيــن استفــاده مىشــود كــه خداى سبحان وقتى بنــدهاش از هــر چيــز منقطـع گشته و از صميم دل و قلبى فــارغ و ســالــم رو به درگــاه او بــرد، او دعــايــش را مستجــاب كنـد.
در حالى كه اگر توجه خود را از درگاه خدا منقطع ساخته و روبه سوى غيرخدا آورد و هر چه از صميم قلب دعا كند دعايش را مستجاب نمىكند، البته نه اين كه مىتـوانـد و نمىكند، بلكه نمىتواند مستجاب كند.
مسئله دريا مثال بارزى بود كه بهعنوان نمونه آورديم وگرنه مسلمانان اگر در خشكــى هم به اين طــور كه در دريا خـدا را مىخوانند بخوانند قطعا نااميد نمىگردند.
در آيه فوق مقابله دعاى مسلمين و كفار مطرح نيست بلكه قرآن كريم مقابله را ميان دعاى مشركين به درگاه بتها و دعاى آنها به درگاه خداى سبحان انداخته است كه در صورت نااميدى از هر چيز و انقطاع از ساير اسباب اگر مشركين رو به درگاه خدا روآورند، دعايشان مستجاب مىشـود.(1)
«وَ اِذا سَــأَلَـكَ عِبــادى عَنّــى فَــاِنّـى قَـريـبٌ اُجيـبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ !»
«و هر گاه بندگانم مرا از تو پرسند، من نزديكم، چون صاحب دعا مرا بخواند دعايش را اجــابت كنــم، پس مرا اجابت كنند، و به من ايمان آورند، شايد رهبرى شوند!» (186 / بقره)
ايــن آيــه مــوضـــوع دعــا را با خــوشترين و لطيــفترين شيــوه و زيباترين وجهــى بيــان كــرده است و نكــات دقيــق چنــدى در آن بــه كــار رفتــه كـــه اهميــت فـوقالعـاده مطلــب را مىرســانـد:
1 ـ پايه سخن بر گويندگى ذات اقدس الهى به طور متكلم وحده گذاشته شده، نه اين كه در كلام، غايب يا نظير آن فرض شود. اين بر كمال عنايت به موضوع دلالت دارد.
2 ـ به جاى اين كه مثلاً گفته شود: «هرگاه مردم بپرسند،» لفظ «عِبادى» انتخاب شده يعنى هرگاه بندگانم مرا از تو جويند. اين بر غايت رأفت و مزيد عنايت دلالت دارد.
3 ـ اقتضاى كلام اين بود كه گفته شود: «هر گاه بندگانم مرا از تو پرسند بگو كه
1) الميزان ج 25، ص 221
او نــزديـك است!» ولـى واسطــه ـ حـذف شده و گفته شده: « فَاِنّى قَريبٌ ـ من نزديكم!»
4 ـ اين جمله با «اِنّ» تأكيد شده است.
5 ـ مــوضــوع قــــرب خــــدا بــا وصــــف «قَــريبٌ» بيــان شده كه دلالــت بـــر دوام ثبــــوت دارد نـــه بــــا فعــــل .
6 ـ اجــابــت با صيغــه مضــارع «اُجيبُ» ذكــر شــده كــه دلالــت بــر تجدد و استمــرار نمـــايـــد.
7 ـ اجـابـت دعـا به جمله «اِذا دَعانِ» قيد شده يعنى «در صورتى كه مرا بخواند!»
اين قيد زايد بر اصل مطلب نيست. چون فرض كلام دعا كردن است و فايده چنين قيدى اين است كه اجابت به هيچ قيد و شرطى مشروط نيست، و بدون شرط دعاى صاحب دعا به اجابت خواهد رسيد، نظير آيه «ادْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ - مرا بخوانيد تا اجابتتان كنم!» (60 / مؤمن) كه «شــرط استجــابت» را تنهـا «دعا كردن،» قرار داده است. هــر يــك از نكات بالا به نوبه خود بر شدت عنايت به امر دعا دلالت دارد و از خصوصيات اين آيــه شريفه اين است كه با همه اختصارش هفت مرتبه ضمير متكلم در آن تكرار شده است.
ايــن تنهـــا آيــهاى اســت در قــرآن مجيــد كــه ايــن امتيــــاز را داراســت.(1)
«...ثُــــــــمَّ اِذا مَسَّكُــــــمُ الضُّــــرُّ فَــاِلَيْــــهِ تَجْئَــــرُونَ!» (53 / نحل)
«...هر نعمتى داريد از خداست و باز وقتى محنتى به شما رسد در پيشگاه او زارى مىكنيـــد!» (53 / نحل)
تمامى نعمتهايى كه نزد شماست همه از انعام خدا بر شماست، و تنها خودتان هم اين معنا را مىدانيد و همين شمائيد كه وقتى حالتان بد مىشود صدايتان را به تضرع و زارى به درگــاه او بلنــد مىكنيــد. آرى تنهــا به درگاه او نه درگاهى ديگر، چه اگر درگاه ديگرى سراغ داشتيد ولو براى يكبار به آن درگــاه متــوجــه مىشديد، ولكن نشــديــد و نخــواهيــد شــد، پس تنها خداى سبحان منعم نعمتهاى شما و برطرف سازنده گرفتارىهاى شماست، پس چــرا با اين حال در برابرش به عبادت خاضع
1) الميـــــزان ج 3، ص 41
نمىشـويـد و او را اطاعت نمىكنيد؟
استغاثه به خداىتعالى و تضرع به درگاه او در هنگام برخورد با مصائب و هجوم شدايدى كه اميد انسان از هر جايى و از هر سببى قطع مىشود مطلبى است ضرورى، و انسانها هر چند هم كه دين نداشته باشند و به خداى سبحان ايمان نياورده باشند باز در هنگام هجوم شدايد اگر به وجدان خود مراجعه نمايند مىيابند كه اميدشان قطع نشــده، و هنــوز بــه جــايـى دل بستــهاند.
آيا ممكن است اميدى بدون اميدوار كنندهاى تحقق يابد، پس همين وجود اميد دليل است بر وجود كسى كه به او اميد برده شود.
اين حقيقتى است كه انسان در ذات خود آن را يافته و فطرتش بدان حكم مىكند هرچند كه شواغل او را غافل ساخته، و زخارف مادى او را به خود جذب كرده باشد. لكن همين انسان وقتى در محاصره بلايا قرار گرفته و چاره از هر جهت از دستش بريده شــده آن وقــت است كــه آن حقيقتــى كه اسبــاب ظــاهــرى تــاكنــون پنهانش مىداشت ظهور كرده و دلش به آن متعلق مىشود، و آن عبــارت است از سببى كه او سببيــت به همــه اسبـاب داده، و او خــداى عــزّاسمـه است.(1)
«اَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ...؟» (62 / نمل)
مراد به اجابت مضطر وقتى كه او را بخواند، همان استجابت خداست دعاى دعــاكننــدگان را، و ايــن كه حــوائجشــان را بــرآورد، و اگــر قيــد اضطــرار را در بيــن آورده، بــراى ايــن است كه در حــال اضطــرار دعــاى داعى از حقيقت بــرخــوردار اســت و ديگــر گــزاف نيست. چون تا آدمى بيچاره نشود، دعايش آن واقعيت و حقيقت را كه در حال اضطــرار واجــد است نـدارد، و اين خيلى روشن است.
قيد ديگرى براى دعا آورد، و آن اين است كه فرمود: «اِذا دَعاهُ،» يعنى «وقتى او را بخواند،» و اين براىآن است كه بفهماند خدا وقتى دعا را مستجاب مىكند كه دعاكننده به راستى او را بخواند، نه اين كه در دعا رو به خداكند، و دل بهاسباب ظاهرى داشته باشد.
وقتى كه اميد دعاكننده از همه اسباب ظاهرى قطع شده باشد يعنى بداند كه ديگر هيچكس و هيچ چيز نمىتواند گره از كارش بگشايد، آنوقت است كه دست و دلش
1) الميزان ج 24، ص 144
با هم متــوجـه خـــدا مىشــود. در غيــر اين صــورت در واقــع غيــر خــدا را مىخــوانـد.
پس اگر دعا صادق بود يعنى خوانده شده خدا بود و بس، در چنين صورتى خدا اجابتش مىكند و گرفتارىاش را كه او را مضطر كرده برطرف مىسازد.
در آيه ديگرى فرموده:
«ادْعُونـى اَسْتَجِبْ لَكُـمْ - مــرا بخـوانيد تا اجابتتان كنم !» (60 / مؤمن)
بهطــورى كه مــلاحظــه مىفرماييد هيچ قيدى براى دعا نياورده جز اين كه فــرمــوده در دعــا مــرا بخــوانيـد. در آيــه ديگـرى فرموده:
«و چون بندگان مــن از تــو ســراغ مــرا مىگيـرند، و من نزديكم، و دعاى دعـاىكننده را اجابت مىكنم به شرطى كه در دعايش مرا بخواند!» (186 / بقره)
بــهطــورى كــه مىبينيــد تنهــا ايـن شـرط را آورده كـه در دعا او را بخوانند.(1)
آيات بسيارى در قرآن مجيد است كه دلالت مىكنند بر اين كه انسان هنگامى كه مضطر شد، مثلاً در كشتى سوار شد و خود را در معرض خطر ديد، در آنجا خداى را مىخواند و خدا هم اجابتش مىكند:
«وَاِذا مَسَّ الاِنْسانَالضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ اَوْ قاعِدا اَوْ قآئِما !»
«وقتــى گـــرفتــــارى و بــــلا بــه انســــان بــرســد مــا را مــىخــوانــد، بــه پهلــو يـا نشستــه و يــا ايستـــــاده !» (12 / يونس)
«حَتّى اِذا كُنْتُـمْ فِى الْفُلْكِ...دَعَوُ اللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ !»
«تا آن كه سوار در كشتى شوند... و در خطر غرق قرارگيرند آن وقت است كه خـداى را بــا خلــوص همــى خـواننـد!» (22 / يـونـس)(2)
«اَمَّـنْ يُجيـبُ الْمُضْطَـرَّ اِذا دَعـاهُ وَ يَكْشِـفُ السُّوءَ...؟»
«كيست آن كه درمانده را وقتى كه بخواندش اجابت كند و محنت از او بردارد و شما را جــانشينــان ايـن سـرزميـن كنـد...؟» (62 / نمـل)
چطور ممكن است نفس آدمى با توجه غريزى و فطرى خود متوجه امرى شود كه اطمينان بدان ندارد؟ حكم فطرت در موقع دعا مانند حكم اوست در وقتى كه حاجت خود را نــزد كســى مىبينــد و يقيــن دارد كه او كســى است كه حــاجتش را بـرمـىآورد .
وقتى انسان مىبيند كه تمامى اسبابهاى ظاهرى از كارافتاده است، فطرتش او را به دعا و خواندن خدا و عرض حاجت به پيشگاه او وامىدارد .
گاهى اتفاق مىافتد كه ما به اميد تأثير متوسل به اسبابهاى ظاهرى مىشويم ولى اطمينان نداريم كه در رفع حاجت ما تأثير خواهد كرد يا نه. البته اين يك توجه فكرى است كــه منشــأ آن طمــع و اميـد است و اين فــرق دارد با توجه و تعلق غريزى قلب.
البته، در ضمن توجه و توسل فكرى توجه غريزى فطرى نيز هست، ولى نه بخصــوص آن سببــى كه فكــر متـوجــه آن است بلكه مطلق سبب، و مطلق سبب هم هرگز تخلف نمىپذيرد .
مثلاً بيمارى كه براى نجات از بيمارىاش به دارو متوسل مىشود فطرت او را به چنين كارى واداشته يعنى به او فهمانده كه شفادهندهاى هست، ولى فكر او به اين طمع افتاده كه شايد آن شفادهنده اين دارو بوده باشد، پس اگر دارو درمان نكرد آن حكم فطرى نقض نشده است.(1)
«وَ مَنْ اَرادَ الاْخِرَةَ وَ سَعى لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ...!»
«و هر كه آخرت را بخواهد و كوشش خود را همه براى رسيدن به آن قرار دهد و مؤمن باشد آنان سعىشان قبول شده و صاحب اجر خواهند بود!» (19 / اسراء)
اهل دنيا در دنياى خود و اهل آخرت در آخرت خود از عطاى خدا استمداد مىكنند و خداى سبحان هم در اين عطايش چيزى جز حمد عايديش نمىشود. هر چه خدا عطا مىكند انعامى است بر آدمى در موضع نيكو و موردى كه پروردگارش راضى باشد استعمال كند، و اما اگر فسق بورزد و آن نعمت را در آن مورد نيكو استعمال نكند در حقيقـت كلمـه خـدا را از جــاى خود تحريف كرده و نبايد جز خود كسى را ملامت كند.
1) الميـــزان ج 30، ص 318
«كُــلاًّ نُمِـدُّ هـؤُلاءِ وَ هـؤُلاءِ مِـنْ عَطــاءِ رَبِّــكَ وَ مـا كـــانَ عَطـاءُ رَبِّــكَ مَحْظُــورا !»
«هر يك را از عطاى پروردگارت مدد مىكنيم اينها را و آنها را، و عطاى پروردگار تو جلوگير ندارد!» (20 / اسراء)
منظور از آيه فوق اين است كه ما هر دو فريق را چه آنها كه بــرايشــان عجلـه مىكنيـم و چه آنها كه شكر سعيشان را مىگذاريم امداد مىنماييم.
امــداد هــر چيــز به اين است كه از نوع خودش بدان اضافه كنيم تا بدينوسيله وجــود و بقايش امتــداد يــابــد، كــه اگــر اين اضافه را نكنيم وجودش قطع مىشود.
خداى سبحان هم كه انسان را در عملش چه دنيوى و چه اخروى امداد مىكند در حقيقت به همين معناست. زيرا تمامى وسايل عمل و آنچه عملش در تحققش محتاج بدان است از علم و اراده و ابزار بدنى و قواى فعاله و مواد خارجى كه عمل روى آنها واقع مىشود، و عامل با عمل خود در آنها تصرف مىكند، و همچنين اسباب و شرايط مربوطه به آن مواد، همه و همه امور تكوينى هستند كه آدمى خودش در خلقت و فراهم نمودن آنها دخالتى ندارد، و اگر يكى از آنها نباشد عمل انسان تحقق نخواهد يافت. و اين خداى سبحان است كه به فضل خود آنها را افاضه فرموده و وجود و بقاى آدمى را امتــداد مىدهــد. و اگر عطاى او منقطع شود عمل هر عاملى هم از او منقطع مىگردد .
در اين آيه شريفه دلالتى است بر اين حقيقت كه عطاء الهى مطلق و غير محدود است. چون عطاء را و همچنين نبودن منع را مطلق آورده، پس هر جا كه محدوديت و يا تقدير و يــا منعـى وجــود داشته باشد همه از ناحيه گيرنده فيض و شخص مورد عطاست، و مقيــد بــودن استعــداد او يا استعداد نداشتن او باعث محدود شدن و يا فقدان عطاء خـداست، نـه خود خــدا كــه فيـض بخشنده آن است.(1)
«اَمَّـنْ يُجيبُ الْمُضْطَـرَّ اِذا دَعـاهُ وَ يَكْشِـفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الاَرْضِ ؟»
«كيست آن كه درمانده را وقتى كه بخواندش اجابت كند و محنت از او بردارد، و شما را جانشينان اين سرزمين كند...؟) (62 / نمل)
مــراد بــه «خِــلافَــت» در آيــه فــوق، خــلافتِ زمينــى است كــه خــدا آن را براى انسانها قرار داده، تا با آن خلافت در زمين و در هر چه مخلوق زمينى است
1) الميــــــــــــــزان ج 25، ص 118
به هر طورى كه خواست تصرف كند .
توضيح اين كه تصرفاتى كه انسان در زمين و مخلوقات زمين مىكند امورى است كه با زندگيش و با معاشش ارتباط دارد. گاهى ناگوارىها و عوامل سوء او را از اين تصرف باز مىدارد و در نتيجه آن سوء هم كه وى را مضطر و بيچاره نموده و وى از خدا كشف آن سوء را مىخواهد، حتما چيزى است كه نمىگذارد او تصرفاتى را كه گفتيم بكند، و يا تصرفات او را محدود مىسازد، و از بعضى آنها جلوگيرى مىكند و درب زندگى و بقاء و همچنين ساير تعلقات زندگى را به روى او مىبندند.
پس اگر خداى تعالى در چنين فرضى به دعاى آن شخص مضطر كشف سوء از او بكنــد، در حقيقــت خــلافتى را كه بــه او داده بــود تكميــل كـرده است.
اين معنا وقتى بيشتر واضح و روشن مىشود كه دعا و درخواست در جمله «اِذا دَعاهُ» را بر دعاى زبانى و غيرزبانى هر دو حمل كنيم. دعاى زبانى مانند: «وَ اتيكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ - به شما مىدهد از هر چه كه از او بخواهيد!» (34 / ابراهيم) و دعاى غير زبانى مانند آيه «يَسْئَلُهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ - آن كس كه در آسمانها و آن كس كه در زمين است از او درخــواست مىكند!» (29 / الرّحمن)
چــون بــا اين تعــريف، تمــامى آنچــه كــه به انســان داده شــده، هر تصرفى كــه ارزانى شــده، همه از مصاديق كشف سوء از مضطر محتاج خواهد بود، البتــه كشــف ســوء بعد از دعاى او، پس خليفه قراردادن انسان مستلزم اين اجابت دعا و كشف سوئى است كه او را مضطر و بيچاره مىكند.(1)
«لَهُ دَعْـوَةُ الْحَـقِّ...!»
«دعوت حق خاص اوست، و كسانى كه جز او را مىخوانند به هيچ وجه اجابتشان نمىكنند، مگر چون آن كس كه دو دست آب برد، كه آب به دهانش رسد، اما آب به دهانش نخـواهـد رسيد، و دعاى كافران جز در گمراهى نيست!» (14 / رعد)
بعد از اثبات اختصاص دعوت حق و استجابت براى خدا، و نفى آن از غيرخدا در آيه فوق، يك صورت را استثنا كرده، و آن صورتى است كه نظير مثلى است كه خود قرآن زده و فــرمــوده: «مگــر چــون آن كــس كه دو دست آب برد كه آب به دهانش رسد اما آب بــه دهـانش نخـواهد رسيد !»
1) الميزان ج 30، ص 321
توضيح اين كه شخص عطشان وقتى بخواهد آب بياشامد، ناگزير بايد نزديك آب شده و كف دست را باز كند و آب را برداشته و بنوشد، يعنى به لب رسانده و رفع عطش كند. اين راه حقيقى و صحيح رفع تشنگى نمودن است، و اما لب تشنهاى كه از آب دور است، و مىخواهد سيراب شود، و از آن اسباب و مقدماتى كه گفتيم هيچ يك را عملى نمىكنــد، جــز هميــن را كــه كــف دســت را بــاز نمــوده و نــزديــك به دهان ببرد، كه چنين كسى هرگز آبى به دهانش نمىرسد، و از آب نوشيدن تنها صورت آن را نشــان داده، و تقليد آن را درآورده است.
و مَثَــل كســى كــه غيــرخــدا را مىخــوانــد مثـل همين تقليد درآور است كه از دعــا جــز صــورت خـــالـى از معنــا و اســم خــالى از مسمــاى آن را نمــىآورد.
زيرا خدايان دروغين در استجابت دعا و قضاى حوايج همان اثر را دارند كه آن آقاى تقليد درآور در رفع عطش خود دارد، يعنى همانطور كه دست به دهان بردن اين صورتى از آب خوردن است، دعا و خواندن بتپرستان هم تنها صورتى از دعا كردن است، و خــاصيــت ديگرى برايش ندارد.
خلاصه مراد به «دعوت حق خاص اوست...،» حق دعاست، و آن دعائى است كه مستجـاب مىشـود و به هيچ وجه رد نمىگردد.(1)
«وَ ما دُعـؤُا الْكافِرينَ اِلاّ فى ضَـلالٍ!»
«دعاى كفار در جوّ و شرايطى است كه ضلالت و بىفايدگى از هر سو حكمفرماست، در نتيجه چنين دعايى به هدف اجابت نمىرسد!» (50 / مؤمن)
چــرا دعــاى كــافــر مستجــاب نمىشود؟
بــراى ايــنكــه هــرچــند خداى سبحان وعــده قطعى داده به اين كه هر كس از بندگانش را كه او بخــواننــد مستجــاب كنــد، و دعا در صــورتــى كه حقيقتا دعا بـاشـد، به هيـچ وجـه رد نمىشود.
لكن آنچه كه در متن اين وعده به عنوان قيد آمده اين است كه اولاً دعا دعاى واقعى و طلب حقيقى باشد نه بازى و شوخى، و ثانيا ارتباط آن حقيقتا به خدا باشد، يعنى دعاكننده تنها از خدا حاجت بخواهد، و در اين درخواستش از تمامى اسبابى كه به نظــرش سبب هستند منقطع گردد.
1) الميزان ج 22، ص 210
كسى كه به عذاب آخرت كفر مىورزد و آن را انكار مىكند و حقيقت آن را مىپــوشــانــد، نمـىتــوانــد رفــــع آن را بــه طــور جــــدى از خــــدا بخــواهــد.
آن ملكه انكارى كه از دنيا همراه خود آورده، وبال و طوق لعنتى شده كه هرگز از او جدا نمىشود. همانطور كه نمىتواند به طور جدى دعا كند همچنين نمىتواند بهطور جدى از سببهاى ديگر بريده و متوسل به خداى عزيز گردد، و چگونه مىتواند چنين تـوسلــى جــدى داشتــه باشد؟ با اين كه در دنيا آن را كسب نكرده بود. (دقت فرماييد!)
آيه شريفه نمىخواهد بگويد: دعاى كافر به طور كلى مستجاب نيست، بلكه مىخواهد بفرمايد: دعاى او درخصوص آنچه كه در دنيا منكر آن بوده مستجاب نمىشود، و گرنه در ساير حوائج چرا مستجاب نباشد؟ با اين كه آيات بسيارى از قرآن كريم اين معنا را خاطرنشان ساخته، كه خداى سبحان در موارد اضطرار دعاى كفار را هــم مستجــاب كرده است.(1)
«وَ اِذا مَــــسَّ النّــــاسَ ضُــــــرٌّ دَعَــــوْا رَبَّهُــــمْ مُنيبيـــنَ...!»
«و چون ضررى به مردم برسد به سوى خدا برگشته او را مىخوانند ولى همين كه رحمتــى از خــود به ايشــان مىچشــاند باز دستهاى از آنان شرك مىورزند!»
(33 / روم)
چون مختصر ضررى از قبيل مرض و فقر و شدت به انسانها برسد، پروردگارشان را مىخوانند، در حالى كه به سوى او كه همان خداى سبحاناست بازگشت مىكنند، و چون خداى تعالى مختصر رحمتى به ايشان بچشاند، ناگهان جمعى از اين مردم به پروردگارى كه ديروز او را مىخواندند، و به ربوبيتش اعتراف مىكــردنــد، شــرك ورزيــده و شريكها برايش مىتراشند.
خلاصه مىخواهد بفرمايد: «انسان طبيعتا كفرانگر نعمتهاست، هرچند كه در هنگــام گــرفتــارى به نعمت و ولىنعمت اقرار داشته باشد!»
اگر فرموده: «ناگهان جمعى از مردم،» براى اين است كه همه مردم چنين نيستند.(2)
«...وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ امَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ...!»
«و چون ابراهيم گفت پروردگارا اين شهر را محل امنى كن و اهلش را ـ البته آنهــايــى را كه به خدا و روز جزا ايمان مىآورنــد ـ از ثمــرات روزى بــده. خداى تعالى فرمود: به آنها هم كه ايمان نمىآورند چند صباحى روزى مىدهم و سپس بــه ســوى عــذاب جهنــم كــه بــد مصيــرى است روانهاش مىكنم، روانـهاى اضطــرارى!» (126 / بقره)
آيه فوق، حكايت دعايى است كه ابراهيم عليهالسلام كرد، و از پروردگارش درخواست نمود كــه بــه اهـل مكـه امنيت و رزق ارزانى بدارد.
بعد از آن كه از پروردگار خود امنيت را براى شهر مكه درخواست كرد و سپس براى اهل مكه روزى از ميوهها را خواست، ناگهان متوجه شد كه ممكن است در آينده مــردم مكــه دو دستــه شــونــد، يك دسته مؤمن، و يك دسته كافر، و دعايى كه درباره اهل مكه كرد، كه خدا از ميوهها روزيشان كند، شامل هر دو دسته مىشود، و او قبــلاً از كــافــران و آنچــه بــه غير خــدا مىپــرستيــدنــد بيــزارى جستــه بــود.
لذا در جمله مورد بحث، عموميت دعاى خود را مقيد به قيد « مَنْ امَنَ مِنْهُمْ !» كرد و گفت: خدايا روزى را تنها به مؤمنين از اهل مكه بده، ـ با اين كه آن جناب مىدانست كه به حكم ناموس زندگى اجتماعى دنيا، وقتى رزقى به شهرى وارد مىشود، ممكن نيست كــافــران از آن سهــم نبــرنــد و بهــرهمنــد نشــونــد، ـ ولكن در عين حال (و خدا
داناتر است،) دعــاى خــود را مختــص به مــؤمنيــن كــرد تــا تبــرّى خود را از كفار در همه جا رعايت كرده باشد، ولكن جوابى داده شد كه شامل مؤمن و كافر هر دو شد.
و در ايــن جــواب ايــن نكتــه بيــان شــده: كــه از دعــاى وى آنچــه بــر طبــق جــريــان عــادى و قــانــون طبيعــت اســت مستجــاب اســت، و خداوند در استجــابت دعــايش خــرق عادت نمىكند، و ظاهر حكم طبيعت را باطل نمىسازد.(1)
1) الميزان ج 2، ص 120
در قرآن كريم براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله تعليمات و آداب عاليهاى است در انواع و اقسام ثنا بر پروردگار تا بارعايت آن پروردگار خود را ثنا گويد، و آن آداب را در درخــواستهاى خــود بكــار بنــدد:
1 ـ در آيـه شــريفــه زيــر ياد مىدهد كه بگويد:
«قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ...!»
«بگو بار الها! اى مالك ملك عالم! ملك را به هر كه بخواهى مىدهى، و از هر كه بخواهى پس مىگيرى، به هر كه بخواهى عزت و اقتدار مىبخشى، و هر كه را خواهى خوار مىگردانى، هر خير و نيكويى به دست توست، و تنها تو بر همه چيز توانايى!»
(26 / آلعمران)
«شـب را در روز نهــان سـازى! و روز را در پـرده شب پنهان كنـى!
زنــده را از مــرده پـديــد آرى! و مـرده را از زنــده برانگيــــــزى!
و به هر كه خواهى روزى بىحساب عطافرمايى!»
(27 / آلعمران)
2 ـ و در آيه شريفه زير ياد مىدهد بگويد:
«قُــلِ اللّهُــمَّ فــاطِــرَ السَّمــواتِ وَ الاَرْضِ عــالِــمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهــادَةِ اَنْتَ تَحْكُـــــمُ بَيْـــــنَ عِبـــــــــــادِكَ...!»
«بگو بار الها! اى آفريدگار آسمانها و زمين، و اى داناى غيب و شهود، توئى حاكم
در ميان بندگانت...!» (46 / زمر)
3 ـ و در آيـــه شــريفــه زيـــر نيــز مىآمـــوزد كــه بگــــويـــد:
«قُـــلِ الْحَمْـــدُ لِلّــهِ وَ سَــلامٌ عَلـى عِبــادِهِ الَّــذينَ اصْطَفــى!»
«بگــو حمــد و سپــاس همــه از بــراى خــداست، و درود بر آن بنــدگــانــش كــه بــرگــزيــدشــان...!»
(59 / زمر)
4 ـ و نيــز در آيـه شـريفـه زيــر يــاد مىدهد كه بگويد:
«قُــلْ اِنَّ صَــلاتــى وَ نُسُكــى وَ مَحْيــاىَ وَ مَمــاتى لِلّــهِ رَبِّ الْعــالَميـنَ...!»
«بگو نماز من، عبادت من، زندگى و مرگ من همه براى خداست، كه پروردگار جهانهاست، او را شريكى نيست، مرا به اين اخلاص كامل فرمان داده، و من اول كسى هستم كه تسليم امر خدا مىباشم!»
(162 / انعام)
5 ـ و در آيــه شــريفــه زيـر نيـز مىآمــوزد كه بگويد:
«وَ قُـلْ رَبِّ زِدْنــى عِلْمـــــا!»
«بگــو پـــروردگــارا مــرا از علــم عنــــايــت بيشتــرى كــن!»
(114 / طه)
6 ـ و نيــز در آيــه زيــر يــاد مىدهــد كــه بگــــويـد:
«وَ قُــلْ رَبِّ اَعُــوذُ بِــكَ مِـنْ هَمَــزاتِ الشَّيـاطينِ...!»
«و بگــو پــروردگــارا پنــاه مىبـرم به تو از وسوسههايى كه شياطين در دلها القاء مىكنند!»
(97 / مؤمنون)
و در آيات بسيار زياد ديگر كه جهت جامع آنها اين است كه مشتملند بر تعليم آداب عاليهاى كه خداى تعالى رسول گرامى خود را به آن مؤدب نموده و رسول خدا صلىاللهعليهوآله امتّش را بـه رعـايـت آن تـوصيــه فـرمــوده اسـت.(1)
1 ـ در «عــدةالــداعــى» از پيغمبــر اكــرم صلىاللهعليهوآله روايــت شـــده كـه فــرمــود:
1) الميــــــزان ج 12، ص 169
«خدا را بخوانيد در حالى كه يقين به اجابت داريد!»
در حديث قدسى است :
«من نزد گمان بندهام هستم و در حق او برطبق گمانى كه به من دارد رفتار مىكنم، پس مبادا درباره من جز گمان نيك داشته باشيد!»
سـرّ مطلــب ايــن است كه دعــا كــردن باترديد و نوميدى كاشف از نداشتن خــواســت حقيقــى و جــدّى است، و از همين نظر از خواستن چيزى كه واقع شدنى نيست منـــع كــردهاند.
2 ـ پيغمبـر اكــرم صلىاللهعليهوآله فــرمــود:
«هنگام حاجتمندى نزد خدا لابه كنيد و در گرفتارىها به او پناه بريد، و در نزد او زارى كرده و دعا نمائيد زيرا دعا مغز عبادت است، و مؤمنى نيست كه خدا را بخواند جز اين كه دعايش مستجاب شود و اثر استجابتش گاهى در دنيا به ظهور مىرسد و گاهى در آخرت و گاهى به اندازه دعايى كه كرده گناهانش جبران مىشود. اينها همه در صورتى است كه مورد درخـواستش گناه نباشد!»
3 ـ در «نهجالبلاغه» در ضمن سفارشات اميرمؤمنان عليهالسلام به پسرش حسين عليهالسلام چنين نقل كرده:
«پروردگار با اذن مسئلتى و دعايى كه به تو داده، كليد خزائنش را در اختيارت گذاشته است، پس هروقت بخواهى مىتوانى درهاى نعمتش را به وسيله دعا بازكنى و ابرهاى رحمتش را به ريزش دربياورى، و مبادا كندى در اجابت ترا مأيوس و نااميد كند زيرا بخشش به اندازه نيت و خواست قلبى است و بسا تأخير در اجابت براى اين است كه خواستار پاداش بزرگتر و آرزومند بخشش فراوانتر گردد، و چه بسا چيزى را درخواست كردهاى و به جاى آن چيز ديگرى كه سودش در دنيا و آخرت برايت بيشتر بوده به تو عطا گرديده يا براى خاطر امر بهترى از تو بازداشته شده زيرا بسيارى از خواستههاست كه اگر عملى گردد دين تو را تباه مىكنــد. پس سعــى كــن چيــزهــايى را بخواهى كه خوبى و جمالش باقى و عيب و وبالش فــانــى باشد و متوجه باش كه مال بــراى تــو نمــانــد و تـو نيــز براى آن نخواهى ماند!»
منظور از اين كه مىفرمايد: «بخشش به اندازه نيّت است،» اين است كه استجابت دعا تابع درخواست حقيقى و واقعى است كه از ته دل و صميم قلب سرچشمه مىگيرد نه آنچــه از الفــاظ و عبــارات فهميــده مىشــود، چــون لفــظ هميشه مطابقت كامل با معنى ندارد. و اين جمله بهترين و جامعترين سخنى است كه ارتباط بين خواستن و اجابت را بيان مىكند.
4ـ در «نهج البلاغه» در ادامه مطلب فوق، حضرت چند مورد از مواردى را كه به حسب ظــاهــر استجـابـت بـر طبـق دعا نيست، ذكر فرموده و به سرّ آن اشاره مىكند:
مثــلاً در مــوردى كــه اجــابــت دعــا بــه تأخير مىافتد سرّش اين است كه دعاكننده نعمت دلپذيرى را كه مايه خوشدلى بــاشــد خواستار شده و اين نعمت در صورتى او را دلخوش و خرسند مىكند كه بعد از چندى برايش حاصل شود و چون او خــواستــار چنيــن نعمتى است پس در واقــع طــالــب كندى و تــأخيــر اجابت است.
همچنين در موردى كه به جاى خواسته سائل امر ديگرى اعطا مىگردد مانند اين كه دربــاره امــر دنيــوى دعــا كــرده و به جاى آن پاداش اخروى به او داده مىشود، ســرش ايــن است كه چــون او مــرد باايمــانى است و مؤمنى كه به امر دينش اهتمام دارد اگر چيزى را كه از خــدا خــواست نمىدانــد انجــام يــافتن آن دينش را تباه مىكنــد بلكــه گمــان دارد بــاعــث خـوشبختــى اوست با اين كه سعادت و خوشبختى او در امور اخروى است در حقيقت براى جهان جاودان دعا كرده نه براى دنياى گذران، لذا دعــايش همــه بـراى آن جهان مستجاب مىشود.
5 ـ در «عده الداعى» از امام باقر عليهالسلام روايت شده كه فرمود:
«بنــدهاى كــه دستــش را بــه سوى خــدا بگشايد خدا را شرم آيد كه آن را تهى برگرداند و هــر چــه بخــواهــد از فضــل و رحمــت خــود در آن مىگذارد، پس هنگــام دعــا كردن پيش از آن كه دست را بــرگــردانيـد بــر ســر و روى خـود بكشيـد!»
6 ـ در «درّالمنثور» از پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايات زيادى شده كه در همه آنها موضوع بلند كردن دست هنگام دعا ذكر شده است.
بنابراين، نكوهش بعضى درباره بلند كردن دست به سوى آسمان به هنگام دعا كردن بيجا بوده و علتى را كه براى آن ذكر كردهاند كه آن اشاره به بودن خدا در آسمان و جسم بودن اوست گفتار نادرستى است زيرا حقيقت همه عبادات بدنى مجسم كردن حالات قلبى و توجهات باطنى است و به وسيله آنها حقايقى كه بسى برتر و بالاتر از عالم ماده و جسمـانيـات است در صــورت جسمــانى جلوه مىكند چنان كه امر نماز و روزه و حج و ساير عبادات و اجزاء و شرايط آنها بدين منوال است.
و از جمله عبادات بدنى دعاست كه توجه قلبى و درخواست باطنى را مجسم كرده و آن را به صــورت درخــواست متعــارف يك گــداى پست مستمنــد از ثــروتمنــد با عزت و برومندى كه دستش را به سوى او دراز كــرده و حــاجــت خــــود را با تضرّع و زارى از او مىخــواهـد درمـىآورد.
7 ـ در كتاب «مجــالس» از امــام حسيـــن عليهالسلام روايت شــده كه:
«پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در هنگام دعا و ابتهال (كه نحو خاصى از دعا كردن است،) دستها را بلنــد كــرده و همــاننــد گــدايى كــه درخــواســت غــذايــى مىنمــايد دعــا مىكــرد.»
8 ـ «اسماعيل بن همـام» از امام رضا عليهالسلام روايت كرده كه فرمود:
«يــك دعــاى پنهــانـى با هفتـاد دعــاى آشكـــارا بــرابــرى مىكنـد!»
9 ـ «در مكارم الاخلاق» از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمود:
«دعــا پيــوستــه در حجــاب اســت (و بــه اجابت نمىرســـد) تــا صــاحــب دعــا بر محمد و آل محمد صلىاللهعليهوآله درود بفرستد!»
«و هر كس قبــلاً بــراى چهــل نفــر مــؤمــن دعــا كنــد دعــايش مستجــاب مىشود!»
«... هركـس اوامـر خــدا را اطاعت كند و از راه خودش دعا كند خدا اجابت مىفرمايد... !» راه دعـــــــــا ايـــــــــــن اســـت:
«ابتدا خدا را ستايش و تمجيد مىكنى و نعمتهاى او را به ياد آورده و خدا را سپاس مىگــزارى، و بعــد بــر محمــد و آل محمــد صلىاللهعليهوآله درود مىفــرستــى، و سپس گناهان خود را ذكر كرده و به آنها اقرار و اعتراف مىكنى و از خــدا طلب عفو و مغفرت مىنمــايى. ايـن راه دعــاســت!»(1)
«قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ!»
«به زودى از پروردگارم برايتان آمرزش خواهم خواست كه او آمرزگار و رحيم است!»
(98 / يوسف)
حضــرت يعقــوب عليهالسلام در آيــه فــوق فــرمــود: بــه زودى بــرايتــان استغفـــار مىكنم، و استغفـار جهت فـرزنـدان را تأخير انداخت.
در بعضــى از اخبــار آمــده كــه تأخير انداخت تا وقتى كه دعا مستجاب مىشود.
در «كــــافـــى» از امــــام صــــادق عليهالسلام روايــــت شــــده كــــه فــــرمــــود:
«رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده بهترين وقتى كه مىتوانيد در آن وقت دعا كنيد و از خدا حاجت بطلبيد وقت سحر است، آنگـاه، ايــن آيــه را تــلاوت فــرمــود كــه
1) الميـــــــــــــــــــزان ج 3، ص 50
يعقــوب به فرزندان خــود گفــت: بــه زودى بــرايتــان استغفـار مىكنـم، و منظـورش ايــن بــــود كــــه در وقت سحر طلب مغفرت كند.»
در «درّالمنثور» از رسولخدا صلىاللهعليهوآله روايت كردهاند كه شخصى از آن جناب پرسيد چرا يعقوب استغفار را تأخير انـداخـت؟ فـرمـود: «تأخير انداخت تا هنگام سحر فرارسد، چون دعــاى سحـر مستجاب است!»
در برخى روايات ذكر شده كه استغفار را تأخير انداخت تا شب جمعه فرا رسـد.(1)
1) الميـــــــــزان ج 22، ص 113
«رَبَّنــا ظَلَمْنـآ اَنْفُسَنـا وَ اِنْ لَـمْ تَغْفِـرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ !»
«پروردگارا ما بر خود ستم كرديم و اگر تو ما را نبخشائى و به ما رحم نكنى مسلما از زيـانكـاران خواهيم بود!» (23 / اعراف)
يكى از ادب انبياء كه آن را در هنگام دعا و توجه به خدا مرعى مىداشتهاند، ادبى است كه قــرآن در درجــه اول آن را از آدم و همسـرش عليهمالسلام در آيه بالا نقل كرده است.
اين راز و نيازى است كه آن دو بزرگوار بعد از خوردن از درختى كه خداوند از نزديكى به آن نهيشان كرده بود با خداى خود كردند.
وقتى پاى امتحان پيش مىآيد و بلا شامل حالشان مىشود و سعادت زندگى بهشتى براى يك عمر با آنان وداع مىكند مأيوس و غمگين نمىشوند، و نوميدى رابطهشان را با پروردگارشان قطع نمىكند بلكه به التجاء به خداوند خود كه امرشان، و هر آرزويى كه براى خود اميد دارند، به دست اوست مبادرت مىنمايند و به «صفت ربوبيّتى» متوسل مىشـونـد كه واجـد هر دافع شر و هر جالب خيرى است.
آرى «صفـت ربـوبيت حــق» صفـت كريمى است كه در هر حـال بنده را با خداى سبحان آشتى و ارتباط مىدهد.
مقتضاى ربوبيت الهى نيز همين است. و در پيشگاه ربوبىاش حاجت به درخواست نيست، بلكــه صــرف عــرض حال و اظهار حاجتى كه براى عبد پيش آمده
كفايت مىكنــد، بلكــه بهتــر و فصيــحتر و بليــغتر است از درخـواست حـاجت.
آدم و همسرش آن آبرو و كرامتى در خود نديدند كه از خداى خود چيزى درخــواســت كننــد يــا بگــوينــد: «مــا را ببخــش و بــر مـا رحــم كــن!» بلكه گفتند: «اگر بر ما نبخشى و ترحم نكنى!» و اين نتيجه آن احساسشان بود و خــواستنـد در برابر هر حكمى كه از ساحت ربالعزه صادر مىشود تن در داده و تسليم محض باشند ولى چيزى كه هست با گفتن «رَبَّنا» در آغاز شرح حال خود به اين معنا اشاره كــردنــد كــه در عيــن اعتــراف به ظلــم، چشم داشت و توقع مغفرت و ترحم را دارند:
تــو رب مــا و مــا مــربــوب تــوئيــم، از تــو آن را اميــدواريــم كــه هر مربوبى از رب خــود اميـــد دارد!(1)
«... وَ نادى نُـوحٌ رَبَّــهُ فَقـالَ رَبِّ اِنَّ ابْنــى مِـنْ اَهْلـى وَ اِنَّ وَعْـدَكَ الْحَـقُّ...!»
«... كشتــى آنهــا را در آن موجهاى كوهپيكر به هر سو مىبرد، و نوح فرزند خود را كه در كنارهاى بود بانگ زد: هان اى فرزند با ما سوار شو و در زمره كفار مبــاش! در جــواب گفــت: من هميــن ساعت به كوهى كه مرا از خطر غرق نگهـدارد پنـــاه مىبــرم...!»
«نــوح خــداى خــود را نــدا كـرد و چنيــن عـرض نمـود: پروردگارا به درستى فرزند من از اهل بيت من است، وعده تو هم حق است و تو احكــمالحـاكمينــى!»
(45 تا 47 / هود)
نــوح خــداى خــود را نــدا كـرد و چنيـن عـرض نمـود: پروردگارا به درستى فـرزنـد من از اهـل بيـت مـن اسـت، وعـــده تـو هـم حـق است و تـو احكـمالحـاكمينى!
شكــى نيست در اين كه ظاهر گفتار نوح اين است كه مىخواهد دعا كند كه فرزندش از غــرق نجــات يــابــد، لكن تدبر در آيات اين داستان كشف مىكند كه حقيقت امر غير آن چيزى است كه از ظاهر كلام استفـاده مىشود.
از يك طرف خداوند دستور داده بود كه او خودش و اهل بيتش و همه مؤمنين سوار بر كشتى شوند و آنان را وعده داده بود كه نجات دهد، و راجع به كسانى كه ظلم كردند فــرمــوده بــود از مــن درخــواست عفــو مكــن، چــه آنــان غـرق شــدنـى هستند .
1) الميــزان ج 12، ص 117
پس از ديدن وضع فرزندش و شك و ترديد درباره سرنوشت او، جرأت نكرد بهطور قطع نجات او را درخواست نمايد، بلكه سؤال خود را نظير كسى كه چيزى را به كسى نشان دهد يا آن را اظهار كند و بخواهد مزه دهان طرف را درباره آن بفهمد طرح كرد، چون به عواملى كه در واقع درباره سرنوشت فرزندش دست به هم داده وقوف و آگهى نــدارد، به نـاچـار نخست كلام خود را به نداى «رَبّ» افتتاح نمود، چون مفتاح دعاى مـربـوب محتاج وسـائـل همــان اسم «رَبّ» است.
آنگاه عرض كرد:
«فرزند من از اهلبيت من است و در عين حال وعده تو هم حق است !»
گويا خواسته است عرض كند از طرفى او فرزند من است و اين خود اقتضا دارد كه او هم اهــل نجــات بــاشــد، و از طرف ديگر تو احكمالحاكمينى و در كارهايت خطا نمىكنى، لــذا نمىفهمـم سرانجــام فــرزنــدم چيست ؟
و اين نيز ادبى است الهى كه بنده از آنچه مىداند تجاوز نكند و چيزهايى را كه مصلحت و مفسدهاش معلوم نيست از مولاى خود نخواهد، لذا نوح تنها آنچه مىدانست گفت و چيزى درخواست نكرد در نتيجه اين ادب، خداوند نيز عصمت و حفظش را شامل حـالش نمود، يعنى قبل از اين كه كلام نوح تمام شود و اسائه ادبى از او سربزند خداوند كــلام خــود را بــرايش تفسيــر كرد كه مراد از اهل، اهل صالح است نه هر خويشاوندى، و فــرزنــد تــو صــالـح نيست.
نــوح خيــال مىكــرد مــراد از اهــل همــان معنــى ظــاهــرى آن يعنــى «خـويشـاوند» است لـذا مىخـواست بعــدا مـوضـوع نجـات فـرزنـدش را پيش كشـد.
كلام الهى تأديبى بود كه نوح را وادار كرد كلام خود را قطع كند و دنباله آن را نكشد بلكه حرف تازهاى از سر گيرد كه به صورت توبه و در حقيقت شكر همين تأديب كه خود نعمت بزرگى بود باشد، لذا عرض كرد: پروردگارا به تو پناه مىبرم از درخواست سؤالى كه درباره آن علم ندارم.
يعنــى پنــاه بــرد بــه پــروردگــار خــود از چيــزى كــه زمينــه كــلامش او را بــدان وامــىداشــت يعنــى تقــاضــاى نجــات فــرزنــدش در عيـن اين كه از حقيقــت حــال بىخبـــر است.(1)
«رَبِّ اغْفِرْلى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِمَنْ دَخَـلَ بَيْتِىَ مُؤْمِنا وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ...!»
1) الميـــــــــــــزان ج 12، ص 119
«پروردگارا! مرا و پدر و مادر مرا و هر كسى را كه با داشتن ايمان به خدا به خانهام درآيد و جميع مؤمنين و مؤمنات را بيامرز و ستمكاران را جز بر هلاكتشان نيفزا!»
(28 / نوح)
اين دعا را خداى متعال در آخر سوره نوح بعد از آيات زيادى كه درباره شكايتهاى نـوح عليهالسلام ايراد كرده نقل مىفرمايد:
«رَبِّ اغْفِرْلى!» ابتــدا خـود را دعــا كــرد چــون كســى كــه پيشــوا و جلودار مــردمـى است دعــا به جان خودش دعاى به جان آن مردم نيز هست:« وَ لِوالِدَىَّ!» معلوم مىشود پدر و مادر نوح عليهالسلام داراى ايمان بودهاند.
«وَ لِمَنْ دَخَـلَ بَيْتِىَ مُؤْمِنا!» يعنى مؤمنين معاصرش.
«وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ!» يعنى همه اهل توحيد، چه معاصرينش و چه آيندگان، زيــرا آينــدگــان نيـز امـت او هستند، و تا قيام قيامت همه اهل توحيد رهين منت اويند.
نوح عليهالسلام اولين كسى است كه دعوت دينى خود را با كتاب و شريعت اعلام نمود، و پــرچــم تــوحيــد را در بيــن مـــردم افــراشتــه كرد.
از هميــن جهــت خــداى سبحــان او را بــه بهتــرين درودى يــاد كــرد و فـرمــود: «سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِى الْعالَمينَ!» (79 / صافّات)
درود بر اين پيغمبر كريم باد كه تا قيام قيامت هر كسى ايمان به خدا آورد يا عمل صالحى انجام دهد يا اسمى از خداى عز اسمه ببرد و خلاصه تا زمانى كه از خير و سعادت در ميان بشر اسم و اثرى هست همه از بركت دعوت او و دنباله و اثر نهضت اوســت ـ صَلَــىاللّهُ عَلَيْهِ وَ عَلى سايِرِالاَنْبِيـاءِ وَ الْمُـرْسَليـنَ اَجْمَعين!(1)
«وَ اِذْ قـالَ اِبْراهيمُ رَبِّ اجْعَـلْ هذا بَلَدا امِنا وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ...!»
«و چون ابــراهيــم گفــت پــروردگــارا ايــن شهر را محل امنى كن و اهلش را، البته آنهــايى را كه به خدا و روز جزا ايمان مىآورند، از ثمرات روزى بده...!» (126/بقره)
خداى سبحان در قرآن كريم از حضرت ابراهيم عليهالسلام دعاهايى بسيار نقل كرده، كه در آن دعــاهــا از پـروردگـارش حــوائجى درخـواست نمـوده مانند:
دعــــايى كـــه در آغــاز امــر بــراى خــودش كــــرد.
1) الميــــــــــــــــزان ج 12، ص 123
دعــــايى كـــه هنگـــام مهــاجــرتش به ســوريه كرد.
دعــــايى كه در خصـوص بقاءِ ذكر خيرش در عالم كرد.
دعايى كه براى خودش و ذريّهاش و پدر و مادرش و براى مؤمنين و مؤمنات كرد.
دعايى كه بعد از بناى كعبه براى اهل مكّه كرد و از خدا خواست تا پيامبران را از ذريّـه او برگزيند.
از همين دعاها و درخواستهايش است كه آمال و آرزوهايش و ارزش مجاهدتها و مساعىاش در راه خدا، و نيز فضائل نفس مقدسش، و موقعيت و قربش به خداى تعالى شناخته مىشود.
همچنين از سراسر داستانهايش و مدايحى كه خدا از او كرده مىتوان شرح زندگى آن جنـــاب را استنبــاط كــرد.(1)
«...رَبِّ هَــبْ لــى حُكْمــا وَ اَلْحِقْنــى بِــالصّـالِحيــنَ...!»
«...من همه آن معبودها را دشمن خود مىدانم مگر پروردگار عالميان را كه مرا آفريد و هم او هدايتم كرد، پروردگارى كه غذا و آبم مىخوراند. و وقتى بيمار مىشوم بهبوديم مىبخشد، پروردگارى كه مرا مىميراند و سپس زندهام مىكند، پروردگارى كه اميدوارم خطاياى مرا در روز جزا بيامرزد. پروردگارا مرا حكمى ببخشاى و به صالحينم ملحق ساز! و براى من در آيندگان نام نيك و ذكر جميلى مرحمت فرما! و مرا از ورثه بهشت نعيم قرار داده و پدر مرا بيامرز كه وى از گمراهانبود، و مرا در روزى كه همه مبعوث مىشوند رسوا مساز!»
(75تا89/شعراء)
از جمله آداب انبياء ادبى است كه خداوند آن را از ابراهيم خليل عليهالسلام نقل فرموده است. در اين دعا ابتدا پروردگار خود را ثناى جميلى مىكند كما اين كه ادب عبوديت هم همين اقتضا را دارد. اين ثنا نيز اولين ثناى مفصلى است كه خداوند از او حكايت كرده است.
ابراهيم در اين ثنائى كه كرده ادب را اينطورى بكار برده كه عنايت پروردگار خود را از ابتداءِ خلقتش تا وقتى كه به سوى او بازگشت مىكند همه را در ثناى خود درج كرده و خود را در برابر او فقير و محتاج محض دانسته و درباره پروردگارش جز غنا و جود محض چيزى نگفته و خود را بنده ذليلى دانسته كه قادر بر هيچچيز نيست، بلكه
1) الميـــــــــــــــــزان ج 2، ص 120
مقدرات الهى او را در ادوار خلقتش از حالى به حالى مىگرداند، غذا و آب و بهبودى از مرض مىدهد، مىميراند و زنده مىكند، و بندگان را براى پاداش روز جزا حاضر مىســازد، بــراى ايـن كـه او جــز اطاعت محض و طمـع در غفران گناه چيزى نيست.
ادب ديگـــرى كــه مــراعــات نمــوده مــرض را بــه خــود نسبــت داده زيــرا در مقام ثنا مناسب نبود مرض را به خدا نسبت دهــد گــرچــه مــرض هم از حــوادث است و بىارتباط به خــدا نيست لكــن سيــاق كــلام براى بيان اين معناست كه شفاى از مــرض از رحمــت و عنــايــت اوســـت.
بعــد از ثنــا شــروع كـــرد بــه دعــا ـ
در دعــا ادب فــوقالعــادهاى بــه كــار بــرد. ابتــدا شـروع كــرد با اسـم «رَبِّ»
سپس تنها نعمتهاى حقيقى و پايدار را درخواست نمود. نعمتهايى را اختيار كرد كه سرآمد و گرانبهاترين آنها بود و آن عبارت بود از «حُكْم» يعنى «شَريعَت»، و پيوستن به صالحين، و نام نيك در آيندگان.
از خداى خود خواست در هر عصرى از اعصــار آينــده كســى را مبعوث كنــد كه دعوتش را بپا داشته و شريعتش را ترويـج نمـايــد تــا قيام قيــامــت بـاقـى باشد.
آنگاه وراثت بهشت و آمرزش پدر و ايمنى از رسوايى در قيامت را درخواست كرد.
به طورى كه از كلام خداى تعالى استفاده مىشود همه دعاهايش مستجاب شده مگــر دعـايش دربــاره آمــرزش پدر (البته دعا براى پدرش موقعى بود كه از ايمان او مـأيــوس نشده بود ولــى بعــدا فهميد پدرش دشمن خداست از او بيزارى جسـت!)(1)
«رَبِّ هَـبْ لى مِنَ الصّالِحينَ!» (100 / صافات)
از جمله دعاهايى كه خداوند متعال از حضرت ابراهيم عليهالسلام نقل فرموده جمله فوق است كه در اين جمله از خداوند فرزند صالح مىخواهد و در يك جمله كوتاه، هم حاجت خــود را طلبيــده و هــم از شــرّ اولاد ناخلــف به پـروردگــار خــود اعتصــام جسته و هــم درخــواست خــود را از جهت اين كه وجهه دنيايى داشت به يك وجهه معنوى مــوجـه نموده و در نتيجــه خــداپسنــدانــهاش كرده است.(2)
«وَ اِذْ قـالَ اِبْراهيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدا امِنا وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ امَنَ مِنْهُــمْ بِــاللّــهِ وَ الْيَــوْمِ الاْخِـرِ...!» (126 / بقره)
از جملــه دعــاهــاى آنجنــاب درخــواستــى است كه وقتــى به سرزمين مكه آمــد و اسمــاعيــل و مــادرش عليهمالسلام را در آنجا منزل داد از خداى تعــالى كرده و قرآن آن را چنيــن حكــايــت مىكنـــد:
« يادآر زمانى را كه ابراهيم گفت پروردگارا، اين شهر را شهر امنى قرار ده و از اهلش آنانى را كه ايمان به خدا و روز جزا دارند از ثمرات روزى فرما. خداى متعال فرمود: دعايت را مستجاب كرديم و آنان را كه كفر بورزند چند صباحى زندگى داده سپس به عذاب آتش دچــارشــان مىســازم، و چه جــاى بــد است آتـش براى انتقــال بــدان!»
(126 / بقره)
خلاصه غرض ابراهيم اين بود كه در روى زمين براى خداوند حرمى باشد كه ذريه او آنجا را منزل گزينند، و اين نمىشد مگر به اين كه شهرى ساخته شود كه مردم از هر طرف به آنجا روى آورند و آنجا مجمعى دينى باشد كه تا روز قيامت مردم به قصد سكونت و پناهنده شدن و زيارت رو بدانجا كنند، و لذا از خدا درخواست كرد مكه را شهــر امنــى قــرار دهــد، و چــون سرزمينى لــميــزرع بود از خدا خواست ذريّهاش را از ميوهها روزى دهد.
لازمــه استجابت اين دعا اين است كه اين شهر از راه توطن و سكونت و زيارت مردم آباد شود .آن گاه وقتى احساس كرد كه اين شرافتى را كه درخواست كرده شامل مـؤمــن و كــافــر هــر دو مىشود لذا دعاى خود را مقيد به كسانى كرد كه ايمان به خــدا و روز جــزا داشتــه بـاشنــد.
اما اين كه اين دعا در شهرى كه فرضا هم مؤمن و هم كافر يا تنها كفار در آن ساكنند چطور ممكن است مستجاب شود، با اين كه شهرى است خشك و لم يزرع؟ ابراهيم عليهالسلام متعرض اين جهات نشد.
اين نيز از ادب او در مقام دعا بود، زيرا در اين مقام درخواستكننده اگر بخواهد پروردگار خود را درس دهد كه چگونه و از چه راهى دعايش را مستجاب نمايد با اين كه پروردگارش عليم و حكيم و قادر بر هر چيزى است و كار او اينطورى است كه هر چه را بخواهد ايجاد كند همين كه بگويد بوجود آى، موجود مىشود، در حقيقت فضولى كرده و
از رســم ادب بيــرون شـده است.
لكــن خــداى تعــالى چــون مىخــواست حاجت ابراهيم را برطبق سنت جارى كه در اسبــاب عـادى دارد برآورده سازد و بين مــؤمــن و كــافــر در آن فرق نگذارد از ايــن جهــت دعــايش را بــا قيــدى كه در كــلام خـود آورد و فرمود:
«هر كه كفر بورزد چند صباحى زندگى داده سپس به عذاب آتش دچارشان مىسازم و چه جاى بد است آتش براى انتقال بدان!» مقيد ساخته آنگاه مستجاب نمود.
اين دعا سبب شد حرمالهى تشريع و كعبه مقدسه يعنى خانه مباركى كه باعث هدايت عالميان است به عنوان نخستين خانه عبادت براى بشر در مكه ساخته شود، خود يكى از آثار همت بلند و مقدس اوست و با همين اثر بر جميع مسلمين آينده بعد از خود تا روز قيامت منت گذاشت!(1)
«وَ اِذْ قــالَ اِبْــراهيــمُ رَبِّ اجْعَــلْ هــذَا الْبَلَدَ امِنا وَ...!»
«بــــه يــــاد آر روزى را كــــه ابــــراهيــــم گفــــــت:
پــــروردگـــارا! ايــن شهــــر را شهــــر امنــى قـــرار ده !
و مرا و فرزندانم را از اين كه پرستش بتها كنند دور بدار !
پروردگارا بتها بسيارى از مردم را گمراه كردهاند. پس هر كس پيروى من كند او از مــن اســت و هــر كــس نـافـرمـانىام كنــد تــو بخشنـــده و مهــربـانى !
اى پــروردگــار مــا! مــن ذريّــه خــود را در بيــابـانى لميزرع در كنار بيتالحرام تو سكونت دادم اى پروردگار ما! براى اين كه نماز بخوانند، پس تو دلهايى را از مردم به سوى ايشان معطوف دار و ايشان را از ميوهها روزى فرما، باشد كه تو را شكرگزارند!
اى پروردگار ما! به درستى تو مىدانى آنچه را كه ما پنهان مىداريم و آنچه را كه آشكار مىســازيــم. آرى بــر خداىتعالى چيزى نه در زمين و نه در آسمان پــوشيـده نيست!
سپاس خدايى را كه مرا در سنين پيرى اسماعيل و اسحق داد، پروردگار من محققا شنواى دعـاست!
پــروردگــار! مــرا و پــدر و مــادرم را و جميــع مــؤمنيــن را در روزى كــه حســــــــاب بــرپــامـىشـــــــود بيـــامــــرز !» (35 تــا 41 / ابــــراهيــم)
1) الميزان ج 12، ص 128
اين دعايى است كه آن جناب در آخر عمر شريفش كرده است. ادبى كه در اين دعا به كار برده يكى اين است كه هر حاجتى را از حوائج كه ذكر كرده چون هم ممكن بود به غــرض مشــروع درخــواســت شــود و هــم به غرض نامشروع، آن جناب غرض مشــروع و صحيــح خــود را در كــلام خــود ذكــر كــرده و با بيانى آن را ادا نموده كه هر كسى مىتواند از آن پىببرد كه وى تا چه انــدازه اميــد به رحمت پروردگارش در دلش فوران داشته است.
ادب ديگرى كه در كلام خود رعايت كرده اين است كه در رديف هر حاجتى كه خواسته اسمى از اسماءِ حسناى خدا را از قبيل غفور و رحيم و سميعالدعا، به مناسبت آن حاجت ذكر كرده است.
اســم شــريـف «رَبّ» را در تمــامـى حــوايــج خــود تكــرار نمــوده است، چون ربــوبيــت خــدا واسطــه ارتبـاط بنده با خداى خــود و فتــح بــاب در هــر دعــاست.
ادب ديگرش اين كه عرض كرد: «هر كس نافرمانىام كند به درستى تو بخشنده و مهربانى!» و نفرين به جان آنان نكرد بعد از ذكر اسمشان دو تا از اسماءاللّه را كه واسطه و شمول نعمت و سعــادت بر هــر انســانــى است يعنــى اسم «غَفور و رَحيم» را ذكر نمود، چون دوستــدار نجــات امــت خــود و گستــرش جــود پروردگار خود بود!(1)
«وَ اِذْ يَرْفَــعُ اِبْـراهيـمُ الْقَـواعِـدَ مِنَ الْبَيْــتِ وَ اِسْمـاعيلُ رَبَّنـا تَقَبَّلْ مِنّا...!»
«بــه يــاد آر زمــانـى را كــه ابـراهيـم و اسمــاعيــل در حالى كه داشتند پــايـههـاى خـانـه را بـالا مىبرند گفتند:
پروردگار ما! اين خــدمــت را از مـا قبـول فـرمـا به درستى كه تو شنوا و دانايى !
و اى پروردگار ما! ما را دو نفر از تسليمشدگان به خودت قرار ده و از ذريّه ما نيز امتى را مسلمان و تسليم خود كن و دستور مناسك و طريقه عبادت ما را به ما نشـــان بــده، و بــر مــا ببخشــاى، به درستــى كــه تــو تــوّاب و رحيمــى!
و اى پــروردگــار مــا! مبعــوث فــرمــا در ميان آنان رسولى را از خود آنان تا بر آنان از آيات تو بخواند و ايشان را تربيت و تزكيه كند، به درستى كه تو خود عزيز و
1) الميــــــزان ج 12، ص 131
حكيمى!» (127 تا 129 / بقره)
اين دعايى است كه آن دو بزرگوار در موقع ساختن كعبه كردند و در آن نيز همان ادبـى را كه در دعـاهـاى قبلــى گفتـه شـد بـه كار بردهاند.(1)
«رَبِّ هَبْ لى حُكْما وَ اَلْحِقْنى بِالصّالِحينَ وَ...!»
«پروردگارا! مرا فرزانگى بخش و قرين شايستگانم كن...!» (83 تا 89 / شعراء)
بعد از آن كه ابراهيم عليهالسلام نعمتهاى مستمره و متوالى و متراكم خداى تعالى را نسبت به خود يادآور شد، و با ذكر اين نعمتها و تصور لطف و مرحمت الهى حالتى به او دست داد، آميخته از جاذبه رحمت، و فقر عبوديت، و اين حالت او را واداشت تا به درگاه خدا اظهار حاجت نموده، باب سؤال را مفتوح دارد، و روى سخن را به خداى تعالى نموده و عرض حاجت كند.
پس در جمله «رَبّ ـ اى پروردگار من!» كلمه «رَبّ» را به ضمير «يا» يعنى به خودش نسبت داد و بعد از آن كه در چند جمله «رَبّ» را به عنوان «رَبُّ الْعالَمين!» ستود، و اين بدان جهت بود كه خواست رحمت الهى را برانگيخته، و عنايت ربانى را براى اجابت دعا و درخواستش به هيجان درآورد.
در جمله «هَبْ لى حُكْما!» منظورش از «حُكم» اصابه نظر، و داشتن رأى مصاب، در مسائل كلى اعتقادى و عملــى است، و نيــز در تطبيــق عمــل بر آن معـارف كلى است.
معناى كلام آن جناب اين است كه: پروردگارا نخست موهبت حكم به من ارزانى دار، و سپس اثر آن را كه صلاح ذاتى است در من تكميل كن !
«وَ اجْعَـــلْ لــى لِســانَ صِــدْقٍ فِــى الاخِــريــنَ!»
ظاهر اين كه لسان صدق را برايش قرار دهد، اين است كه خداى تعالى در قرون آخر فرزندى به او دهد كه زبان صدق او باشد، يعنى لسانى باشد مانند لسان خودش، كه منويات او را بگويد، همان طور كه زبان خود او از منوياتش سخن مىگويد، پس برگشت معنا به اين است كه خداوند در قرون آخرالزمان كسى را مبعوث كند، كه به دعوت وى قيــام نمــايـد، مــردم را بــه كيــش و ملــت او كه همــان دين توحيد است دعوت كند.(2)
«قالَ اِنَّما اَشْكُوا بَثّى وَ حُزْنى اِلَى اللّهِ...!»
«گفت من شكــايت حــزن و پـريشان حالى خود را به پيشگاه خدا مىبرم...!»
(86 / يوسف)
از آنها روى گردانيده و گفت: اى دريغ بر يوسف و از كثرت گريه چشمانش سفيد شد، در حالى كه جرعههاى غم و اندوه را فرومىبرد.
فــرزنــدانش گفتند: خدا را، تو اينقدر به ياد يوسف مىگريى كه يا خود را مريض كنـى يـا هــلاك سـازى!
گفــت: اگــر مــن مىگــريــم بــارى درد و انــدوه دل را به شكايت به درگاه خدا عـــرضــه مىكنــم و چيــزهــايى از خـــدا مـىدانــــم كـــه شمـــــا نمـىدانيــــد.
از جمله دعاهايى كه خداى تعالى نقل كرده يكى هم دعاى حضرت يعقوب است وقتى كه فرزندانش از مصر مراجعت كردند در حالى كه بنيامين و يهودا را نياورده بودند، به آنان چنين گفت كه مداومت من بر ياد يوسف شكايتى است كه من از حال دل خود به درگاه خدا مىبرم و از رحمت او و اين كه يوسفم را از «مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِب!» به من برگرداند مأيوس نيستم.
اين خود از ادب انبياء است نسبت به پروردگار خود كه در جميع احوال متوجه پـروردگـارشـان بـوده و جميع حـركـات و سكنات خود را در راه او انجام مىدادند.(1)
«قـــــــالَ رَبِّ السِّجْــــنُ اَحَــــبُّ اِلَــــىَّ مِمّـــا يَـدْعُـونَنـــى اِلَيْـــــهِ...!»
«اى پروردگار من رفتن به زندان در نظرم بهتر و محبوبتر از آن چيزى است كه اينان مرا بدان مىخوانند و اگر تو كمك نكنى و كيدشان را از من نگردانى هواى نفسم مرا به اجابت دعوتشان متمايل مىسازد، آنگاه در زمره جاهلين درخواهم آمــد!»
(33 / يـوسف)
از جمله دعاهاى انبياء عليهمالسلام دعايى است كه يوسف صديق عليهالسلام در وقتى كه همسر عزيز مصر او را تهديد نموده و گفت اگر آنچه مىگويم نكنى به زندانت
1) الميـــــــــــــــــزان ج 12، ص 134
مىاندازم، كرده، و گرفتارى خود را براى پروردگارش چنين شرح مىدهد كه امرش نزد زنان دربارى و در موقف فعليش داير شده است ميان رفتن به زندان و ميان اجابت خواسته آنها، و به علمى كه خداوند كرامتش كرده، زندان را بر اجابت آنها ترجيح مىدهد، لكن از طرفى هم اسباب و مقدماتى كه زنان دربارى مصر براى رسيدن به منظور خود ترتيب دادهاند بسيار قوى است، و اين مقدمات يــوســف را بــه غفلــت و جهــل به مقام پروردگار و ابطــال علم و ايمان به خدايش تهديد مىنمايد، و چارهاى جز دستگيــرى خــدا و حكم او نمىبينـد.
در اين دعا ادب به كار برده و براى خود درخواست حاجتى نمىكند، چون حاجت خواستن خود يك نوع حكم كردن است، بلكه تنها اشاره مىكند به اين كه جهل تهديدش مىكند به ابطال نعمت علمى كه پروردگارش كرامت فرموده و رهايىاش از خطر جهل و دور شــدن از كيــد زنــان از او موقوف به عنايت خداىتعالى است، لذا تسليم امر او شــده و چيـــز ديگـرى نگفـت.
اما اين كه عرض كرد: «پروردگارا! رفتن به زندان در نظرم محبوبتر است از...!» در حقيقــت خــواســت تمــايــل قلبــى خــود را نسبــت بــه رفتن زندان، و نفرت و دشمنــى خــود را نسبــت به فحشــا، اظهــار نمايد، نه ايــن كه به گمــان بعضى رفتن به زنــدان را دوست داشته باشد. چنان كه حضرت سيدالشهداء حسينبنعلى عليهالسلام نيز در اين مقــوله فــرمــوده:
«اَلْمَــوْتُ اَوْلــى مِــنْ رُكــوبِ الْعــارِ وَ الْعــارُ خَيــرٌ مِنْ دُخُــول النّــار - تن به مرگ دادن سـزاوارتـر از قبول عار كردن و قبول عار و ننگ بهتر از داخـل شدن در دوزخ اسـت!»(1)
«...فاطِرَ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ اَنْتَ وَلِىِّ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ تَوَفَّنى مُسْلِما وَ اَلْحِقْنـى بِالصّلِحينَ!»
«... پروردگار من به دقايق هر امرى كه بخواهد انجام دهد آشناست، به درستى كه او دانا و حكيــم است!
پروردگارا! اينك از ملك و سلطنت هم روزىام كردى و پارهاى از تأويل احاديثمآموختى! اى پديدآورنده آسمانها و زمين! تويى در دنيا و آخرت ولىّ من!
مرا با اسلام بميران، و به مردان صالحم ملحق فرما ! » (99 تا 101 / يوسف)
1) الميـــــــــــــزان ج 12، ص 136
از جمله دعاهاى پيامبران، ثنا و دعايى است كه خداوند سبحان از يوسف عليهالسلام نقل فرموده است. در اين دعا يوسف شروع كرده پروردگار خود را درباره احسانهايى كه از روز مفارقت از برادران تا امروز بوى كرده بود ثنا گفتن، و ابتدا كرد به داستان رؤيــاى خــود و اين كــه خـداونــد تــأويــل آن را محقــق ســاخــت، و در اين كلام پدر خود را در تعبيرى كه سابقا از خواب او كرده بــود بلكــه حتــى در ثنــائى كه پدر در آخــر كــلام خــود كــرده و خــدا را بــه علــم و حكمـت ستـوده بود تصديق كرد.
آن گاه به حوادثى كه در سنين مابين خوابش و بين تأويل آن برايش پيش آمده به طور اجمال اشاره نموده و همه آنها را به پروردگار خود نسبت مىدهد و چون آن حــوادث را بــراى خــود خير مىدانسته از اين جهت همه آنها را از احسانهاى خـداونـد شمـرده است.
از لطيفترين ادبهايى كه آن جناب به كار برده اين است كه از جفاهاى برادرانش تعبيــر كــرد بــه ايــن كــه «شيطــان بيــن مــن و بــرادرانــم فساد برانگيخت!» و آنان را بــه بــدى يـاد نكـرد.
همچنين نعمتهاى پروردگار خود را مىشمارد و بر او ثنا مىگويد. ربّى ربّى به زبان مىراند تا آن كه دچار وله و جذبه الهيه مىشود و يكسره روى سخن از آنها برگردانده به سوى خداوند معطوف مىدارد و با خدايش مشغول شده و پدر و مادر را رها مىكند و در اين جذبه به پروردگار خود عرضه مىدارد: «پروردگارا مرا سلطنت بخشيدى و تأويل احاديث يادم دادى!» و آنگاه نفس شريفش از ذكر نعمتهاى الهى به اين معنا منتقل مىشود كه پروردگارى كه اين نعمتها را به او ارزانى داشته آفريدگار آسمــانها و زميــن و بيــرون آرنــده مـوجـودات عـالـم اســت از كتــم عــدم محـض به عرضه وجود!
چون او آفريدگار هر چيزى است پس لاجرم همو ولىّ هر چيزى خواهد بود. خداى سبحان است كه هر سرنوشتى را كه بخواهد برايش معين نموده و در هر مقامى كه بخواهد قرارش مىدهد از اين جهت عــرض كــرد:
«فاطِرَ السَّمواتِ وَالاَرْضِ اَنْتَ وَلِىِّ فِى الدُّنْيــا وَ الاْخِـــرَةِ!»
در اين جا به ياد حاجتى افتاد كه جز پروردگارش كسى نيست كه آن را برآورد و آن اين بود كه با داشتن اسلام يعنى تسليم پروردگار شدن از سراى دنيا به ديگر سراى منتقل شود، همانطورى كه پدرانش ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب بدان حالت از دنيــا رحلـت نمـودند.
و نيز اين مردن با اسلام و پيوستن به صالحين همان درخواستى است كه جدش ابراهيم نمود. خداوند هم دعايش را مستجاب نموده و آن را به عنوان آخرين خاطره زنــدگــى آن جنــــاب حكــايـت نمــوده و با آن زنــدگىاش را خــاتمــه داده اســت.
خواننده محتــرم بــايــد در ايــن آيــات تــدبــر نمــوده و قــدرت و نفــوذى را كــه يــوســف داراى آن شــده بــود و همچنيــن شــدت اشتيــاقــى را كه پدر و مادرش به ديدارش داشتند و همچنين خاطراتى را كه برادران از او دارنــد در نظر مجسم سازد تا به ادب نبوتى كه اين نبىّ محترم در كلام خود اعمال نموده پى ببرد. يوسف دهان به كلامى نگشوده مگر اين كه با همه گفتارش و يا سهمـــى از آن بـراى پـروردگـارش بوده است.(1)
1 ـ از جمله دعاهاى پيامبران دعايى است كه خداى سبحان از نبىّ محترم خود موسى عليهالسلام حكايت كرده كه در اوائل نشو و نمايش در مصر و موقعى كه آن مرد قبطى را بـا سيلى كشته بود به درگاه خـدا عرضه داشت:
«قالَ رَبِّ اِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِرْلى...!»
«گفــت پــروردگــارا مــن بــه خــود ستــم كــردم پس ببخشــاى بــر مــن! پس خداوند بر او ببخشود، زيــرا او بخشنــده و مهـربــان است !» (16 / قصص)
2 ـ و نيــز دعــايى است كه در موقعى كه از مصر فرار كرده و به مدائن درآمده و بــراى دختــران شعيــب آبكشــى كــرده و بــا شكــم گــرسنــه در سايه درختى آرميــده و بــه درگــاه خـــدا عــرضــه داشتـــه:
«رَبِّ اِنّى لِما اَنْـزَلْتَ اِلَىَّ مِنْ خَيْـرٍ فَقيرٌ!»
«پروردگــارا مــن بــه هــر چــه كــه بــر من نــازل كنــى چه اندك و چه بسيار، محتاجم!»
(24 / قصص)
در ايــن دو مسئلتــش گــذشتــه از التجــاء بــه خــدا و تمســك بــه ربوبيت او كه خود ادب جداگانهاى است از آداب عبوديت، اين معنا را به كار بـرده كه در دعــاى اوّلش چــون مــربــوط به امــور مــادى و دنيوى نبود بلكه صرفا توسل به مغفــرت خدا بود به حاجت خود تصريح كرد.
1) الميــــزان ج 12، ص 138
خـــداونـــد دوســـت مـــىدارد بنـــدگـــانــش از او طلـــب مغفــــرت كننــــد !
در دعاى دومش كه در آن حاجت خود را برحسب دلالت مقام ضروريات زندگى از قبيل غذا و مسكن و امثال آن بود ذكر نكرد بلكه تنها اكتفا كرد به ذكر احتياج خود و براى اين از ذكر حــوائــج خود دم فـروبسـت كه دنيا را در نزد خدا قدر و منزلتى نبود.
3 ـ و از آن جمله دعايى است كه حضرت موسى عليهالسلام در نخستين روز بعثت خود و دريافت اولين وحى آسمانى كرده و خــداى تعــالى آن را چنيــن حكايت نموده است:
«قــالَ رَبِّ اشْـرَحْ لـى صَدْرى! وَ يَسِّرْ لى اَمْرى! وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى...!»
«گفت پروردگارا شرح صدرم ده! و كارم را آسان ساز! و گره از زبانم بگشاى، تا گفتارم را بفهمند، و وزيرى از خاندانم برايم قرار ده، هارون برادرم را وزيرم كن، و با وزارت او پشتم را قوى كن، و او را در مأموريت من شركت ده، تا تو را بسيار تسبيــح گــوئيـم، و بسيــار بــه يـادت باشيم، چون تو به ما و كارهايمان بينايى!»
(25 تا 34 / طه)
مـــوســى بــا ايــن كلمــات بــراى دعــوت خــود خيــرخــواهى مىكنــد، و راه دعـــوت خــود را همــوار مىسازد.
ادبى كه آنجناب در اين كلمات به كار برده اين است كه غرض و نتيجهاى كه از اين سؤالات در نظر داشته بيان كرده تا كسى خيال نكند منظورش نفع شخصى بوده است.
ايــن كــه ســائــل محتاج خودش را در حاجتى كه دارد عرضه كند بر مسئولى بىنياز و جواد، خود بهترين و قوىترين راهى است براى تحريك عاطفه رحمت، براى اين كه نشان دادن حاجت تأثيرش بيشتر است از ذكر آن، زيرا در ذكر آن به زبان احتمال دروغ هست و در نشان دادنش اين احتمال نيست.
4 ـ از جمله دعاهاى حضرت موسى نفرينى است كه خداى تعالى از آن جناب درباره فرعون و فرعــونيـان نقل مىكند:
«قالَ مُوسى رَبَّنآ اِنَّكَ اتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَءَهُ زينَةً وَ اَمْوالاً فِىالْحَيوةِ الدُّنْيا رَبَّنا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبيلِكَ...!»
«موسى گفت: پروردگار ما، به درستى كه تو به فرعون و فرعونيان در حيات دنيا زينت و اموالى دادى، پروردگارا تا بندگانت را از راه به در ببرند، اى پروردگار ما! اموالشان را مانند سنگريزه از حيز انتفاع ساقط كن و بر دلهايشان مهر بنه تا
قبل از ديدار عذاب دردناك ايمان نيــاورنــد. پروردگار متعال فرمود: نفرين شما درگير شد، پس در كار خود استقــامـت بـورزيـد و هــرگــز راه كسانى را كـه علـم ندارند پيروى مكنيد !»
اين نفرين شديدترين نفــرينــى اســت كه ممكــن اســت بــه جــان كسى كرد، بــراى اين كه هيـچ دردى بـالاتـر از شقــاوت دائمـــى نيست.
بايد دانست كه فرق است بين دعا و نفرين، زيرا رحمت الهيه، هميشه بر غضبش سبقت دارد. سعه رحمت الهيه اقتضا دارد كه از رساندن عذاب و شر و ضرر به بندگان كراهت داشته باشد اگر چه ستمگر و مستحق عذاب هم باشند.
اين معنــا بــاعــث شــده كه آداب دعا و آداب نفرين، با هم متفاوت باشند، مثلاً يكى از آداب نفرين اين است كه بــه امــورى كه بــاعــث اين نفــريــن شده است تصريح نشود، بلكه به طور كنايه ذكر شود، مخصــوصــا اگر آن امــور شنيع و ركيك باشد، به خلاف دعا كه تصريح به موجبات و عوامل آن مطلوب است.
موسى عليهالسلام اين نكته را در نفرين خود رعايت كرده است. ادب ديگرى كه رعايت كرده اين بود كه در اين نفرين خود با اين كه خيلى طولانى نبود بسيار تضرع نموده و استغاثه جست و زياد نداى رَبَّنا رَبَّنا را تكرار كرد. ادب ديگرش اين بود كه به اين نفرين اقدام نكرد مگر بعد از آن كه تشخيص درباره اين كه نابودى فرعونيان بر وفق مصلحت حق و دين و دينــداران است از حــدّ ظــنّ و تهمت تجــاوز كرده و به حــدّ علـم رسيـد.
5 ـ از جمله دعاهاى حضرت موسى عليهالسلام دعايى است كه خداى تعالى در آيات زيــر حكــايــت كــرده اســت:
«وَ اخْتــارَ مُــوسـى قَــوْمَـهُ سَبْعينَ رَجُلاً لِميقاتِنا...!»
«موسى از قوم خود براى ميقات ما هفتاد نفر را انتخاب كرد، وقتى صاعقه آنها را هلاك نمود موسى عرض كرد: پروردگارا تو اگر قبل از اين هم مىخواستى آنها را هلاك كرده بودى، لكن آيا ما را به جرم پيشنهاد سفهاى قوم هلاك مىكنى؟ من اين صاعقه را جز امتحانى از ناحيه تو نمىدانم، با اين آزمايش گمراه مىكنى هر كه را بخواهى و هدايت مىكنى هر كه را بخواهى، تو ولىّ مايى بر ما ببخشاى، و رحم كن به ما كه تو بهترين رحمكنندگانى! و براى ما در اين دنيا و در آخرت حسنه بنويس، چه ما به سوى تو هدايت يافتيم!» (155 تا 156 / اعراف)
در اين دعا ابتدا مىكند به جمله «بر ما ببخشاى!» چون موقفش موقف سختى بود، موقفى بود كه غضـب الهــى و قهرى كه هيچ موجودى تاب تحمل آن را ندارد قومش را فرا گرفته بود. موسى نخست چيزى گفت كه فوران غضب الهى را تسكين دهد،
باشد كه بدينوسيله بتواند زمينه را براى طلب مغفرت و رحمت آماده سازد، و آن اين بود كه گفت: « پروردگارا تو اگر مىخواستى قبل از اين، آنان و مرا هلاك كرده بودى!» مىخواهد عرض كند كه نفس من و نفوس قومم همه در قبضه قدرت و اطاعت مشيت توست. با اين طرز بيان خواست تا به رحمت خداى تعالى توسل جويد، چون عادت پروردگار بر اين نبوده كه مردمى را به خاطر عمليات زشت سفيهانشان هلاك سازد و اگر در اين جا هــلاك ســاختــه نــه از بــاب انتقــام بوده بلكه از باب امتحانى بوده كه همواره در ميــان آدميــان جـــريـــان دارد و بـــاعــث گمــراهــى بسيــارى و هــدايت بسيــارى از آنـان مىشود.
خواننده محترم بايد با در نظرگرفتن موقف آن جناب در كلامش دقت نمايد تا به خوبى به ادب جميلى كه آنجناب به كار برده واقف شود و بفهمد كه چگونه از پروردگار خود استرحام كرده و چطور مرتب طلب رحمت نموده و با ثناى خود از شدت فوران غضــب الهـى كاستـه است.
موسى عليهالسلام با اين ادب عبوديتى كه به كار برد موفق گرديد حاجت خود را بگيرد در حالى كه آن حاجت را بر زبان هم جارى نكرده بود، و آن زنده شدن قومش بعد از هلاكت بود زيرا در مقامى قرار داشت كه هول و خطر موقف او را از پرحرفى و گفتن هر چه كه مىخــواســت بازمىداشت و تنها با جمله «پروردگارا تو اگر قبل از اين هم مىخواستى آنها را هــلاك كــرده بــودى،» اشــاره به خــواست باطنى و آرزوى درونى خود نمود.
6 ـ از جمله دعاهاى آن جناب دعايى است كه پس از مراجعت به قوم خود، مواجه با گوسالهپرست شدن آنان، كرده و خـداىتعــالى داستانش را چنين نقل فرموده است:
«الواح را انداخته و گيسوان برادر را گرفته و او را به طرف خود مىكشيد و او مىگفت اى پســر مــادر! مــن گنــاه ندارم، مردم مرا خوار داشتند، و نزديك بود مرا بكشند، پس پيش روى دشمنان مرا چنين خوار مدار، و دشمنان را به شماتتم وا مدار، و مرا از ستمگران و در رديف دشمنان خــود مــدان !» (150 / اعراف)
موسى وقتى چنين ديد بر حال برادر رقت نموده و تنها به جان او و خودش دعا كرد تا او و خودش را از مردم ستمگر ممتاز سازد و قرآن كريم آن دعا را چنين نقل مىكند:
«قــالَ رَبِّ اغْفِــرْلى وَ لاَخــى وَ اَدْخِلْنــا فــى رَحْمَتِــكَ وَ اَنْـتَ اَرْحَـمُ الـرّاحِميـنَ!»
«گفت پروردگارا! بر من و برادرم ببخشاى و ما را در رحمت خود داخل كن و تو
مهربانترين مهربانانى!» (151 / اعراف)
و اين امتياز به اين كه خداوند آن دو را در رحمت خود داخل كند نخواست مگر براى اين كه مىدانست كه به زودى غضب الهى ستمگران را خواهد گرفت. چنانكه پروردگار هم بعد از اين آيه مىفرمــايد:
«بــه درستــى كســانى كه گوساله را معبود خود گــرفتنـد به زودى غضبى از پروردگار و ذلتى در حيات دنيا به آنان خــواهــد رسيــد!» (152 / اعراف)
از ايــن آيــه معلــوم مىشــود كه آن جناب در اين دعــاى خــود چــه وجــوهى از ادب را بــه كــار بــــرده اســت.(1)
«وَ قـالَ رَبِّ اَوْزِعْنـى اَنْ اَشْكُــرَ نِعْمَتَــكَ...!»
«و گفت: پروردگارا روزى كن كه شكر نعمتهايى كه بر من و بر پدر و مادرم ارزانى داشتهاى بجاى آورم...!» (19 / نمـــل)
دعايى را كه قرآن از حضرت سليمان عليهالسلام نقل مىكند در ضمن داستان گفتگوى مـورچگان است كه فرموده:
«تا آن كه گذارشان به وادى مورچگان افتاد، مورچهاى بانگ در داد كه هان اى مورچگان بــه لانههــاى خــود درآييــد تــا سليمــان و لشكــريـانش نــدانستــه پايمـالتـان نكنند!»
از گفتار او خنده بر لبهاى سليمـان نشسته و گفت:
«پــروردگــارا روزى كــن كه شكــر نعمتهــايــى كه بر مــن و بر پــدر و مادرم ارزانى داشتــى بجــاى آورم، و اعمال صالحى كه تو را خشنود سازد انجام دهم، و مــرا به رحمــت خود در زمــره بنــدگــان صــالحـت درآور!»
مورچه با كلام خود سليمان را به ياد ملك عظيمى كه خدايش ارزانى داشته بود انداخت. اين نظريه را از كسى مثل سليمان با داشتن چنين سلطنت و قدرتى بايد بهترين ادب او نسبت به پروردگارش شمرد. از گفتار آن مورچه فورا به ياد نعمتهاى پروردگارش افتاد و اين نعمتها گر چه در حق او بسيار و بىشمار بود لكن مورد نظر او از نعمت در اين مقام همان ملك عظيم و سلطنت قاهرهاش بود. و لذا از پروردگار خود درخــواســت تــوفيــق عمل صالح مىكند چون متوجه مىشود از كسى كه در اريكه تخت سلطنــت قــرار دارد عمــل صــالــح و رفتــار نيــك ممــدوح و مطلــوب است.
1) الميــــــــــــــــــــــزان ج 12، ص 141
براى خاطر همه اين جهات بود كه نخست از خداى خود خواست كه به وى توفيق اداى شكر نعمتش مرحمت كند و در ثانى اين كه عمل صالح انجام دهد، و به صرف عمل صالح قناعت نكرد بلكه آن را مقيد كرد به اين كه باعث خشنودى پروردگارش باشد. آرى او بندهاى است و جز پروردگار و مولاى خود هدفى ندارد. او با عمل صالح كارى ندارد مگر براى اين كه باعث خشنودى پروردگارش است. آن گاه درخواست توفيق عمل صالح را با درخواست صلاح ذاتى تكميل نموده و عرض كرد: و مرا به رحمت خود در زمره بندگان صالحت درآور!(1)
«وَ ذَا النُّـــونِ اِذْ ذَهَــبَ مُغــاضِبــا فَظَــنَّ اَنْ لَـنْ نَقْـــدِرَ عَلَيْـــهِ فَنــادى فِــى الظُّلُمــاتِ اَنْ لا اِلــهَ اِلاّ اَنْــتَ سُبْحـانَــكَ اِنّى كُنْــتُ مِـنَ الظّـالِمينَ...!»
«و به ياد آر رفيق ماهى (يونس) را وقتى كه از ميان قوم خود به حال خشم بيرون شد و خيال مىكرد كه ما نمىتوانيم راه را بر او تنگ گيريم تا آن كه در ظلمات شكــم مـاهى بزارى گفت:
معبـودى جـز تو نيست، منـزهى تو، اعتراف مىكنم كه حقا من از ستمگران بودم. درخواستش را اجابت نموده و از اندوه نجاتش داديم و ما مؤمنين را چنين نجات مىبخشيم!» (87 / انبياء)
از جمله دعاهايى كه قرآن كريم از انبياء گرامى نقل كرده دعاى حضرت يونس است در ايامى كه در شكم ماهى به سر مىبرد. يونس به دريا انداخته شد و ماهى او را بلعيد، مدتى در شكم ماهى مشغول تسبيح خداى تعالى بود تا آن كه خداوند ماهى را فرمود تا يـونس را در سـاحــل دريــا بيفكند.
اين جريان جز تأديبى كه خداى تعالى انبياء خود را برحسب اختلاف احوالشان به آن مؤدب مىكند، نبود، كما اين كه قرآن مىفرمايد: و اگر نبود كه يونس از تسبيحگويان بود هر آينه تا روز قيامت كه خلايق مبعوث مىشوند در همان شكم ماهى جاى داشت.
حــال يــونس در بيــرون شــدن از قوم خود (بعد از آن كه از آنها برگشته بود،) و به راه خود ادامه دادن و به ســوى آنــان بــرنگشتــن حال بندهاى را مىماند كه بعضى از كارهاى مولاى خود را نپسندد، حال آن كه وظيفــه عبـوديــت او ايــن نيست.
1) الميـــــــــــــــــزان ج 12، ص 154
چون خداى تعالى اين حركت را براى يونس، نپسنديد و خواست تا او را ادب كند پس او را آزمود و در زندانى انداخت كه حتى نمىتوانست به قدر يك سرانگشت پا دراز كند، زنــدانـى كـه در چنـد طبقه از ظلمات قرار داشت، و ناچار در چنين ظلماتى بزارى گفت:
«جــز تـو معبــودى نيســت منــزهـى تــو، بــه درستــى كــه مــن از ظــالميـن بــودم!»
يونس تنها كسى است كه در بين انبياء چنين دعايى كرده كه در آغاز آن كلمه «رَبّ» به كار نرفته است. يونس ظلم را براى خود اثبات نموده و خداى سبحان را از هر چيزى كه شائبه ظلم و نقص در آن باشد منزه كرد. لكن در اين مناجات حاجت درونى خود را كه عبارت بود از رجوع به مقام عبودى قبلى خود اظهار نكرد و خود را گويى لايق براى چنين درخواستى نديد و خلاصه رعايت ادب را كرد و شرمندگى خود را نشان داد. حــاجت و درخــواســت قلبــىاش عبــارت بــود از بازگشت به مقام و منصب قبلى، و خــداونــد فــــرمـــود:
«فَــاسْتَجَبْنــا لَــهُ وَ نَجَّيْنــــاهُ مِــنَ الْغَــــمِّ وَ كَـــذلِـــكَ نُنْجِــى الْمُــؤْمِنيـــنَ!»
«درخواستش را اجابت كرديم و از اندوه نجات داديم. ما مؤمنين را نيز چنين نجات مىدهيم!» (88 / انبيـاء)(1)
«وَ اَيُّوبَ اِذْ نـادى رَبَّــهُ اَنّــى مَسَّنِــىَ الضُّــرُّ وَ اَنْــتَ اَرْحَــمُ الـرّاحِميـنَ!»
«بــه يــاد آر ايوب را وقتى كه ندا كرد كه اى پروردگار! مرض مرا از پاى درآورده، و تو مهربانترين مهربانانى!» (83 / انبياء)
اين دعايى است كه خداى تعالى از حضرت ايوب عليهالسلام بعد از آن كه مرضش به طول انجــاميــد و اموال و اولادش همه از بين رفت، نقل مىفرمايد .
وجوه ادبى كه در اين دعا به كار رفته مانند ادب همه پيامبران است. ايوب هم مانند آدم و نــوح و مــوســى و يــونس عليهمالسلام حاجت خود را كه عبارت بود از بهبودى از مرض صــريحــا ذكــر نكــرد. او نيــز خــواست هضــم نفس كند و حاجت خود را كوچكتر از آن بـدانـد كه از پـروردگار درخواست آن را بكند.
انبياء عليهمالسلام هيچوقت حاجـت خـود را اگر درباره امور دنيوى بوده صريحا ذكر نمىكــردهاند اگر چــه غـرضشـان از آن حـاجـت پيــروى نفــس هــم نبــوده
1) الميــــزان ج 12، ص 155
بـاشد.
وجه ديگر اين كه اصولاً ذكر سبب درخواست كه همان اساس مرض بود و همچنين ذكر صفتى كه در مسؤول هست كه سائل را به طمع مىاندازد مثل ارحم الراحمين بودن او، سكوت از خود حاجت بهترين و بليغترين كنايه است از اين كه حاجت احتياج به تصريح ندارد، براى اين كه تصريح به حاجت موهم اين است كه لابد اسباب نامبرده بــراى انگيختــن رحــم آن كســى كــه ارحــم الراحميــن است كــافــى نبوده و محتاج به تـأكيـد و تفهيـم به لفـظ اسـت!(1)
«...فَهَـبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّا...!»
«...پس از درگـــــاه رحمتــــت فــــرزنــــدى ارزانيــم دار...!» (5 / مــريــم)
خــداى عــزّ و جــلّ داستــان دعــاى زكــريــا را در ســوره مــريــم و در ســوره آلعمران آورده و فرموده:
« زكــريــا ســرپــرســت مــريــم شــد، هــر وقــت زكــريــا بــر او در محــرابش وارد مىشد نزدش رزقى مىيافت و مىپرسيد اى مريم اين از كجا برايت فراهـم شــده؟ مىگفــت از نزد خداست كه خــدا هر كه را بخــواهــد بىحســاب رزق مىدهــد.» (37 / آلعمران)
اين جا بود كه (اميد زكريا به لطف خدا به هيجان درآمد،) و پروردگار خود را ندا كرد «كــه اى پــروردگــار مــن! مــرا از نـــزد خــودت ذريّــه پــاكــى ارزانــى بــدار كــه تـــو شنــواى دعــايى!» (38 / آلعمران)
هر كه در اين دو آيه دقت كند جاى شكى برايش باقى نمىماند كه تنها چيزى كه زكريا را به سوى دعاى ذكر شده كشانيد و آن دعاى مشهور را كرد، همان كرامتى بود كــه از جــانــب خــدا نسبــت بــه مــريــم مشاهده نمود، و عبوديت و خلوصى بود كه مريم نسبت به خـدايـش داشـت.
زكريا از مشاهده اين وضع لذت برد، و دوست داشت كه اى كاش او هم فرزندى اين چنين، و داراى قرب و كرامتى اين چنين، مىداشت، و لكن از سوى ديگر متوجه سالخوردگى و ناتوانى خود و پيرى و نازايى همسرش و بازماندگانش كه هيچيك حال و وضع مريم را نداشتند افتاده و دچار وجد و عشقى سوزان گرديد، و ناگهان جرقهاى در
1) الميـــــــزان ج 12، ص 158
دلش شعله زد و به ياد آورد كه تا اين روز خداى تعالى وى را عادت داده است كه دعايش را استجابت كند و لذا دست به دعا بلند كرده و با دلى سرشار از اميد درخواست فرزندى پاكيزه نمود.
اين همان دعايى است كه زكريا در آن موهبت الهيهاى را كه درخواست كرد مقيد به قيد « مِنْ لَدُنْكَ !» يعنى « از جانب خودت!» نمود، چون از اسباب عادى مأيوس شده بود. يكى از اسباب عادى كه در اختيار او و هر فرد ديگرى است استعداد شوهرى است كه آن جناب اين استعداد را به خاطر پيرى از دست داده بود، و يكى ديگر استعداد همسرى است براى باردار شدن كه همسر او اين استعداد را نداشت زيرا در جوانى عاقر بود تا چه رسد به پيرى و سالخوردگى.
«... پس بــه او گفتيــم: اى زكـريـا مـا تـرا مــژده پسرى مىدهيم كه نامش يحيى است و از پيـش همنــامى بـراى وى قــرار ندادهايم!» (7 / مريم)(1)
«قــالَ عيسَــى ابْــنُ مَــرْيَــمَ الّلهُــمَّ رَبَّنــآ اَنْــزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّمآءِ تَكُــونُ لَنَــا عيــدا!»
«عيسىبن مريم گفت: خداى من اى پروردگار ما، از آسمان براى ما مائدهاى نازل فرما كه عيدى براى ما باشد!» (114 / مائده)
از جمله دعاهاى انبياء دعايى است كه مسيح عليهالسلام راجع به مسئله مائده كرده است و قـرآن آن را به شـرح بالا نقل مىكند.
از سياق داستانى كه قرآن كريم درباره اين كه حواريين مسيح از آن جناب خواستند كه مائدهاى برايشان نازل شود نقل كرده چنين استفاده مىشود كه درخواست نزول مائده از سؤالات شاق بر آن جناب بوده است، زيرا گفتارى كه از آنان حكــايــت كــرده كه گفتنــد «اى عيســى آيــا پــروردگــار تو مىتواند مائدهاى از آسمان بــر مــا نــازل كند؟» (112 / مائده)
اوّلاً به ظاهرش مشتمل بوده بر پرسش از قدرت خداى سبحان و اين پرسش با ادب عبوديت نمىسازد، اگر چه مقصود در واقع پرسش از مصلحت بوده نه از اصل قدرت ولكن ركيك بودن تعبير در جاى خود محفوظ است. و ثانيا متضمن اقتراح معجزه جديدى بوده و اين نيز بىادبى ديگرى است براى اين كه معجزات باهره عيسى عليهالسلام از هر جهت بر آنان احاطه داشت و با آن همه معجزات حاجت به اين معجزه
1) الميــــــــــــــــزان ج 27، ص 16
دلبخواهى نبود. پس اين كه حواريين با معجزات قبلى كه از مسيح ديده بودند درخواست معجزهاى مخصوص به خود كنند بىشباهت به بازيچه گرفتن آيات خدا و بازى گرفتن خود آن جناب نيست. از همين جهت مسيح عليهالسلام با جمله « اِتَّقُوااللّهَ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين!» توبيخشان كرد، لكن از آنجايى كه حواريين درباره تقاضاى خود پافشارى كرده و آن را با جملات « مىخواهيم آن را بخوريم و قلبهايمان آرامش گيرد و به صدق عهد تو پى بريم و بر آن گواه باشيم!» توجيه نمودند و خلاصه او را مجبور به چنين درخواستى كردند ناگزير با ادبى كه خداى سبحان به آن جناب ارزانى داشته بود سؤال اقتراحى آنان را به نحوى كه بتوان به درگاه عزت و كبريائىاش برد اصلاح نمود. اوّلاً آن را به عنوان عيدى كه اختصاص به او و امتش داشته باشد معنون نمود چون درخواستى بود ابتكارى و بىنظير در بين معجزات انبياء عليهمالسلام ، چه معجزات انبياء يا براى اتمام حجت بود و يا براى اين بود كه امت محتاج به نزول آن مىشدند و امت مسيح داراى هيچ يك از اين دو صفت نبودند و ثانيا سخنان طولانى حواريين را درباره فوايد نزول آن از قبيل اطمينان دلهايشان و علمشان به صدق گفتار مسيح و شهادتشان بر مائده همه را با جمله كوتاه «وَ ءايَةً مِنْكَ!» خلاصه كرده، و ثالثا غرض خوردن را كه آنها مقدم بر همه اغراض خود ذكر كرده بودند وى، هم آن را در آخر ذكر كرد و هم اين كه لباسى بر آن پوشانيد كه به ادب حضــور مــوافــقتــر بود و آن اين بــود كه گفــت «وَ ارْزُقْنــا!» و در ذيلــش گفت «وَ أَنْتَ خَيْرٌ الرّزِقينَ!» تــا هــم بهوجهــى تــأكيــد ســؤال باشد و هم به وجهى ديگر ثنــاى خـداى تعــالى.
علاوه ادب ديگرش اين بود كه كلام خود را به نداى «اَللّهُمَّ رَبَّنا!» آغاز نمود و حال آن كــه ســايــر انبياء دعاى خود را تنها با كلمه «رَبّ» و يا «رَبَّنا» افتتاح مىكردند. اين زيادتى ندا در دعاى مسيح عليهالسلام براى رعايت ادب نسبت به موقف دشوارتر خود بود.(1)
«امَــنَ الـرَّسُـولُ بِمــا اُنْــزِلَ اِلَيْـــهِ مِـــنْ رَبِّــــــهِ وَ الْمُـــــؤْمِنُـــونَ...!» (285 / بقره)
از جمله دعاهاى پيامبران گرامى دعايى است كه خداى تعالى از نبىّ گراميش محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله نقل مىفرمايد كه در اين دعا مؤمنين امت او را نيز بدان
1) الميزان ج 12، ص 161
ملحق نموده است:
«رســول ايمــان آورد بــه آنچــه از نــاحيــه پــروردگــارش به ســويــش نــازل شــد، مـؤمنيـن هــم هــر يــك ايمــان آوردنــد به خــدا، و مــلائكــه او، و كتـــــابهــا، و پيـــامبــرانش !»
و گفتنـــــد:
«مــا بيــن هيــچيـك از فـرستـادگـان خـدا در ايمـان بـه آنـان فـرق قـائـل نيستـيــــم!»
و نيز گفتند:
«شنيـديم پيام خدا را و اطاعت كرديم!
«پروردگارا غفران تو را مسئلت داريم!
«و به ســوى جــزاى تــوسـت بـازگشـت. خــداونــد هيچ نفســى را جز به مقدار طـاقتش تكليـــف نمىكنــــد!»
« براى هر نفسى ثواب همان طــاعــاتى است كه كــرده، و بر هــر نفســى كيفر همـــان گنـــاهـــانى اســـت كــه مـرتكــب شـــــده اســـت.
پــــــــــــروردگــــــارا !
مـا را اگــر دچــار نسيــان و خطــا شــديــم مـؤاخـذه مفـرما!
و تكليــف دشــوارى بــه دوش مــا بار مكــن، آن چنان كه بار كردى به دوش آنان كه قبل از ما زيستند.
پـــــــــــروردگـــــــارا !
و بر ما تحميل مكـن چيزى را كه ما را طاقت تحمل آن نيست!
و از مــا درگـــذر، و بر مــا ببخشــاى، و مـا را رحــــم كــن!
و چــون يــاور مــا تــويـى، مــا را بر مردم كافر يارى فرما !»
اين آيات، ايمان رسول صلىاللهعليهوآله را به قرآن كريم و به همه آنچه از اصول معارف و فروع احكام الهى مشتمل است حكايت مىكند و سپس مؤمنين رابه وى ملحق نموده است.
مقصود از مؤمنين نه تنها معاصرين آن حضرتند بلكه جمع مؤمنين از امت اويند كه به وسيلــه ايمــان جــزو شــاخــههاى شجــره طيبـه مباركه وجود نازنين وى شدهاند.
مضمــون ايــن دو آيــه مقــايســه و مــوازنــهاى است بين اهل كتاب و بين مؤمنين اين امت از نحوه تلقى خود از كتاب آسمانى خود و نحوه تأدب آنها به ادب عبـوديـت در بــرابــر كتـابى كه بـرايشــان نــازل شـده است.
در آيات قبل، اهل كتاب را مذمت و ملامت مىفرمايد كه بين ملائكه خدا فرق گذاشته و جبرئيل را دشمن و سايرين را دوست داشتند، و بين كتب آسمانى فرق
گذاشته به قرآن كفر ورزيده و به غير آن ايمان آوردند، و بين پيغمبران خدا فرق گذاشته، و به موسى و يا به او و به عيسى ايمان آورده، به محمد صلىاللهعليهوآله كفر ورزيدند، و بين احكام خدا فرق گذاشته به بعضى از آنچه در كتاب خداست ايمان آورده و به بعضى كفر ورزيدند.
اشتمــال ايــن دعــا بــه ادب عبــوديــت و رعــايــت آن در تمســك به ذيل عنــايــات ربــوبى يكــى پس از ديگــرى مطلبــى است كه حــاجتـى به بيان ندارد.(1)
«اَلَّــذيـنَ يَقُــولُــونَ رَبَّنـا اِنَّنا امَنّا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنـا وَ قِنــا عَــذابَ النّارِ!»
«آنهــا كــــه مىگــوينــد: پــروردگــار مــا ! ما ايمــان آورديــم! گنــاهــان مــا را ببخـــش، و از عـــذاب آتـــش دورمـــان بـــدار !» (16 / آلعمــران)
در آيات سوره آل عمران پارهاى از صفات پرهيزكاران را بيــان داشته و مىفرمايد:
پــرهيــزكــاران مىگــوينــد: « رَبَّنا ـ پــروردگــارا !» يعنــى خــدا را به وصف «رُبوبيت» ياد مىكنند تا بنــدگـى خــود را اظهــار كــرده و نسبت بــه آنچــه از حضــرتش با جملــه « اِنَّنـا آمَنّـا !» درخــواست كــردهانــد، استــرحــامـى بــاشـــد.
اظهــار داشتــن آن بــراى درخــواست نمــودن وعــده الهــى اســت، زيرا خداوند خود وعده داده كه آمرزش و مغفرت خود را نصيــب بندگان مؤمنش فـرمـايد.
مغفــرت و آمــرزش گنــاهــان مستلــزم نجــات از عــذاب نمــىشــــود، يعنى نگهدارى از آتش دوزخ تنها و تنها فضل و رحمتى است كه خـداونـد در حــق مــؤمنيــن و كســانى كــه به او گــرويــدهانــد و عبــادتش را مىكنند ارزانى داشته، بدون اين كه بندگان مستحــق چنيــن فضلــى باشند يا بر خداوند حقى پيدا كنند، و جهتش آن است كه ايمان و اطاعت آنــان خود نعمتــى است كه پروردگار به آنان مــرحمــت فـــرمـــوده اســت.
اساسا هيچ يك از موجودات بر خداوند حقى پيدا نمىكنند جز آنچه خداوند بر خود قــــرار داده، كــه از آن جملــه « مغفــرت و نگهــداشتــن از آتش دوزخ
1) الميـــــــــزان ج 12، ص 165
نسبت به بندگانى كــه ايمــان آوردهاند!» مىبـاشد.
از پارهاى آيات مىتوان استفاده كرد كه نگهدارى از آتش دوزخ، همان مغفرت و آمرزش و به بهشت رفتن است!(1)
«...اَمْرَاَتَ فِرْعَوْنَ اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لي عِنْدَكَ بَيْتا فِى الْجَنَّةِ وَ...!»
«و خداى تعالى براى كسانى كه ايمان آوردند مثلى مىزند و آن داستان همسر فرعون است كه گفت:
پــروردگــارا نــزد خــودت بـرايــم خانهاى در بهشت بنا كن و مرا از فرعون و عمـل او نجـــات بـــده و از مـــردم ستمكـــار بـــرهـــان!» (11 / تحــريم)
در جمله فوق خداى سبحان تمامى آرزوهايى را كه يك بنده شايسته در مسير عبوديتش دارد خلاصه نموده است. خداى تعالى در خلال تمثيل حال اين بانو و اشاره به منزلت خاصى كه در عبوديت داشت دعايى را نقل مىكند كه او بر زبان رانده، همين خــود دلالــت مىكنــد بر اين كه دعــاى او عنــوان جــامعى بــراى عبـوديت اوست.
معلــوم مىشــود همســر فــرعــون چشــم از تمــام لــذات دنيــا بستــه بــود، آن هم نه به خاطر اين كه دستش به آنها نمىرسيده، بلكه در عين اين كه همه آن لذات برايش فراهم بوده، با اين وجود از آنها چشم پوشيده، و به كراماتى كه نزد خداست، و به قــرب خــدا دل بستــه بــود، و به غيــب ايمــان آورده، و در برابر ايمان خود استقامت ورزيده بود .
اين قدمى كه همسر فرعون در راه بندگى خـدا برداشته، قدمــى اســت كــه مىتواند براى همه پويندگان اين راه، مثل باشد. به همين جهت است كه خداى سبحان حال او و آرزو او و عمــل او را در طــول زنــدگى در دعـايى مختصـر خـلاصــه كــرده اســت.
در اين دعــا خــانــهاى درخــواست كرده كه هم نزد خدا باشد و هم در بهشت، و اين بدان جهــت اســت كــه بهشـت دار قـرب خـدا، و جــوار ربالعــالميــن اســت.(2)
₸