معارف قرآن در المیزان جلد 2

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

‌سرشناسه : امين، مرتضي، ۱۳۳۴ -

عنوان قراردادي : الميزان في تفسير القرآن. فارسي. برگزيده

عنوان و نام پديدآور : معارف قرآن در الميزان/ تاليف مهدي امين[براي] سازمان تبليغات اسلامي، معاونت فرهنگي.

مشخصات نشر : [تهران]: سازمان تبليغات اسلامي، مركز چاپ و نشر، -۱۳۷۰

مشخصات ظاهري : ج.

شابك : ۱۳۰۰ريال ؛ ۲۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ اول) ؛ ۳۰۰۰ ريال (ج.۳، چاپ اول)

يادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: ۱۳۷۳).

يادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۷۳).

يادداشت : كتابنامه.

مندرجات : ج. ۱. معارف قرآن در شناخت خدا

موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴

موضوع : اسلام -- بررسي و شناخت

شناسه افزوده : طباطبائي، محمدحسين، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ . الميزان في تفسير‌القرآن

شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. مركز چاپ و نشر

شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. معاونت فرهنگي

رده بندي كنگره : BP۹۸/ط۲۵م‌۹۰۴۲۱۲ ۱۳۷۰

رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۷۲۶

شماره كتابشناسي ملي : م‌۷۱-۱۷۴۳

اشاره

مقدمه مولف

اِنَّــهُ لَقُـرْآنٌ كَـــريــمٌ

فـى كِتــابٍ مَكْنُـــــونٍ

لا يَمَسُّــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ

« اين قـــــــــرآنـى اســت كــريـــــــــــم! »

« در كتــــــــابــــــــــــــى مكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون! »

« كه جز دست پــاكــان و فهـم خاصان بدان نرسد! »

(77 ـ 79/ واقعه)

اين كتاب به منزله يك «كتاب مرجع» يا فرهنگ معارف قرآن است

كه از «تفسير الميزان» انتخـاب و تلخيـص، و بر حسب موضوع، طبقه‌بندى شده است.

در يك « طبقه بندي كلي» از موضوعات قرآن كريم در تفسير الميزان قريب 77 عنوان انتخاب شد كه هر يك يا چند موضوع، عنواني براى تهيه يك كتاب در نظر گرفته شد. هر كتاب در داخل خود به چندين فصل يا عنوان فرعى تقسيم گرديد. هرفصل نيز به سرفصل‌هايى تقسيم شد. در اين سرفصل‌ها، آيات و مفاهيم قرآنى از متن تفسيـر الميــزان انتخــاب و پس از تلخيص، به روال منطقى طبقه‌بندى و درج گرديد، به طورى كه خواننده جوان و محقق ما با مطالعه اين مطالب كوتاه وارد جهان شگفت‌انگيز آيات و معارف قرآن عظيم گردد.

تعدادي از اين مجلدات هم گفتارهاي مربوط به همين موضوعات و همچنين تحقيقاتي است كه علامه طباطبائي رضوان الله عليه درباره اهداف آيات و سوره هاي قرآن كريم به عمل آورده است. آخرين مجلد منتخبي خلاصه از 21 جلد قبلي است.

در پايان كار، مجموع اين معارف به قريب 5 هزار سرفصل بالغ گرديد. كار انتخاب مطالب، تلخيص، عنوان بندي و نگارش، قريب 30 سال دوام داشتــه و با توفيق الهى در ليالى مبــاركه قدر سال 1385 پايان پذيرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـرديـده است.

در نظر گرفته شد اين مجلدات بر اساس سليقه خوانندگان در شكل ها و قطع هاي مختلف آماده شود. در قطع وزيري تعداد اين مجلدات به 22 رسيد. در قطع جيبي هر

عنوان موضوع يك كتاب در نظر گرفته شد و در نتيجه به 77 جلد رسيد.

از اين مجلدات تاكنون 3 جلد به قطع وزيري با عنوان « معارف قرآن در الميزان» شامل عناوين: معارف قرآن در شناخت خدا، نـظام آفرينش، ملائكه و جن و شيطان ( از انتشارات سازمان تبليغات اسلامي،) و 5 جلد به قطع جيبي با عنوان « تفسير علامه- تفسير موضوعي الميزان » شامل عناوين: قضا و قدر در نظام آفرينش، خانواده، جنگ و صلح، جن و شيطان، غذا و تغذيه انسان ( از انتشارات موسسه قرآني تفسير جوان - مفتاح دانش و بيان جوان - آستان قدس رضوي،) چاپ و منتشر گرديده است.

مجلدات حاضر بدون امتياز تاليف است!

هر ناشري مي تواند در اشاعه معارف آسماني قرآن نسبت به چاپ و نشر آنها ( با عناوين مناسب و مربوط) اقدام نمايد و هر موسسه يا فردي آنها را در سايت اينترنتي خود قرار دهد!

هدف تأليف اين كتاب

هـــــدف از تهيه اين مجموعــه و نوع طبقه‌بندى مطالب در آن، تسهيل مراجعه به شرح و تفسير آيات و معارف قرآن شريف، از جانب علاقمندان علوم قرآنى، مخصوصا محققين جوان است كه بتوانند اطلاعات خود را از طريق بيان مفسرى بزرگ چون علامه فقيد آية اللّه طباطبايى دريافت كنند و براى هر سؤال پاسخى مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد!

ضرورت تأليف اين كتاب

سال‌هاى طولانى، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهيم قرآن شريف مى‌آموختيم اما وقتى در مقابل يك سؤال درباره معارف و شرايع دين‌مان قرار مى‌گرفتيم، يك جواب مدون و مشخص نداشتيم بلكه به اندازه مطالب متعدد و متنوعى كه شنيده بوديم بايد جواب مى‌داديم. زمانى كه تفسير الميزان علامه طباطبايى، قدس‌اللّه سرّه الشريف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ايرانى قرار گرفت، اين مشكل حل شد و جوابى را كه لازم بود مى‌توانستيم از متن خود قرآن، با تفسير روشن و قابل اعتمادِ فردى كه به اسرار مكنون دست يافته بود، بدهيم. اما آنچه مشكل مى‌نمود گشتن و پيدا كردن آن جواب از لابلاى چهل (يا بيست) جلد ترجمه فارسى اين تفسير گرانمايه بود.

اين ضرورت احساس شد كه مطالب به صورت موضوعى طبقه‌بندى و خلاصه شود و در قالب يك دائرة‌المعــارف در دستــرس همه دين‌دوستان قرارگيرد. اين همان انگيزه‌اى بـود كـه مـوجب تهيه اين مجلــدات گــرديد.

بديهى است اين مجلدات شامل تمامى جزئيات سوره‌ها و آيات الهى قرآن

نمى‌شود، بلكه سعى شده مطالبى انتخاب شود كه در تفسير آيات و مفاهيم قرآنى، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهيم مطلب پرداخته است.

اصــول ايــن مطــالــب با تــوضيــح و تفصيــل در « تفسير الميزان» موجود است كــه خـواننــده مى‌تواند براى پى‌گيرى آن‌ها به خود الميزان مراجعه نمايد. براى اين منظور مستند هــر مطلــب با ذكــر شمــاره مجلــد و شماره صفحه مربوطه و آيه مـورد استناد در هر مطلب قيد گرديده است. ( ذكراين نكته لازم است كه ترجمه تفسيرالميزان در اوايل انتشار از دهه 50 به بعد به صورت مجموعه 40 جلدى و از دهه 60 به بعد به صورت مجموعه 20 جلدى منتشر شده و يا در لوح هاي فشرده يا در اينترنت قرار گرفته است، به تبع آن نيز در تهيه مجلدات اوليه اين كتابها (تا پايان تاريخ اديان) از ترجمه 40 جلدي اوليه و در تهيه مجلدات بعدي از ترجمه 20 جلدي آن و يا از لوح هاي فشرده استفاده شده است، لذا بهتراست درصورت نياز به مراجعه به ترجمه الميزان، علاوه برشماره مجلدات، ترتيب عددى آيات نيز، لحاظ شود.)

... و ما همه بندگانى هستيم هر يك حامل وظيفه تعيين شده از جانب دوست و آنچه انجــام شــده و مى‌شـود، همه از جانب اوست !

و صلوات خدا بر محمّد مصطفى (صلى‌الله‌عليه‌و‌آله) و خاندان جليلش باد كه نخستين حاملان اين وظيفه الهى بودند و بر علامه فقيد آية اللّه طباطبايى و اجداد او،

و بر همه وظيفه داران اين مجموعه شريف و آباء و اجدادشان باد،

كه مسلمان شايسته‌اى بودند و ما را نيز در مسيــر شنــاخت

اسـلام واقعى پرورش دادنـد ...!

فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني بِالصَّالِحينَ!

ليلة القدر سال 1385

سيد مهدى (حبيبى) امين

اظهار نظرها درباره چاپ هاي نخست

پس از چاپ اول 3 جلد از « معارف قرآن در الميزان » در سالهاي70، استقبال محققين و دانشمندان به جائي رسيد كه ما را بر آن داشت تا قبل از آغاز مطالعه اين كتاب، سري بزنيم به سايت هاي اينترنتي و جرايد كشور، نقد و اظهار نظر هائي را كه درباره چاپ قبلي اين مجموعه با ارزش از طرف پژوهشگران محترم اظهار شده است، درج كنيم:

1-« درسـايت روزنامه جمهوري اسـلامي ...www.magiran.com/npview » در صفحه عقيدتي در تاريخ 03/07/1385 درباره مجموعه «معارف قرآن در الميزان» چنين آمده است:

« معارف قرآن در الميزان نام كتابي است كه به كوشش سيد مهدي امين تنظيم گرديده و توسط سازمان تبليغات اسلامي منتشر شده است. اين كتاب با دقت تمام معارف مختلف قرآن كريم را كه در تفسير الميزان شرح و تبيين يافته است انتخاب و تلخيص كرده و با يك طبقه بندي ارزشمند موضوعي شيفتگان فرهنگ و معارف قرآني را براي دست يابي سريع به آن ياري و مساعدت نموده است .

تنظيم كننده اين معارف غني در مقدمه اي كه بر جلد اول و دوم اين كتاب نگاشته است درباره اين اثر كه در حكم كتاب « مرجع» براي آشنايي با فرهنگ و معارف قرآني است، چنين مي نويسد: ( ... نويسنده محترم روزنامه جمهوري، كلياتي از مقدمه مولف را از جلد اول و دوم كتاب نقل كرده است.)

2-« در سايت گودريدز www.goodreads.com/book/show/8553126 » كه در آن از همه جاي دنيا افراد علاقمند به كتاب مي توانند بهترين كتابهائي را كه خوانده اند معـرفي كنند، آقاي محمد رضــا ملائي از شهر مقدس مشهد مشخصاتي از جـلد اول « معارف قرآن در الميزان» را همراه با كتابهاي مورد علاقه اش معرفي كرده و چنين اظهار نموده است:

« ... تو تهران تو كتابخونه پيدا كردم، صد صفحه اش رو خوندم، ولي مشهد هيچ جا پيداش نكردم، آيات سنگين قرآن رو برداشته بود تفسير علامه رو آورده بود. حيف شد واقعا، اين كتاب رو هر كي داره، دو برابر قيمت ازش مي خرم، بهم اطلاع بدين ...!»

3-« روانشاد حجت الاسلام دكتر كبيري استاد دانشگاه » در يكي از سخنراني هاي خود در مسجد شفا درباره « جلد دوم معارف قرآن در الميزان» اظهار داشت:

« ... اين كتاب را اول شب باز كردم عناوين چنان جذبم مي كردند كه ديدم همان شب تا آخر كتاب را خوانده ام!»

4-« سايت موسسه فرهنگي و اطلاع رساني تبيان وابسته به سازمان تبليغات اسلامي

www.tebyan.net» در موارد عديده از كتاب « معارف قرآن در الميزان» مطالب زيادي نقل كرده، از جمله در سال 1382 شرح كامل « اسماء و صفات الهي» را نقل كرده كه مورد استقبال و اقتباس سايت هاي ديگر هم قرار گرفته است و تعداد بازديد كنندگان آن، در تاريخ مراجعه، به 29185 نفر رسيده بود.

5-« سايت دارالقرآن كريم www.telavat.com » نيز به معرفي « معارف قرآن در الميزان » پرداخته و مي نويسد:

« اين كتاب فرهنگ معارف قرآن است كه از تفسير شريف الميزان انتخاب و تلخيص و بر حسب موضوع طبقه بندي شده است. طرح اين منبع در 9 جلد به شرح زير است:

1- معارف قرآن در شناخت خداوند؛ 2 . معارف قرآن در شناخت جهان و نظام آفرينش؛ 3. آفرينش انسان و موجودات قبل از او؛ 4. فطرت انسان؛ 5. تاريخ انسان و جريان مدنيّت و اديان الهي؛ 6. اسلام، حركت نهايي و وراثت زمين؛ 7. تمدن و قوانين جامعة صالح و موعود اسلامي؛ 8. اصول تربيت و خانواده اسلامي؛ 9. مراحل بعدي حيات تا لقاء الله. ظاهراً تاكنون 3 جلد اول آن انتشار يافته و بقيه مجلدات آن آماده نشده است.»

6-« سايت شهر مجازي قرآن www.quranct.com » از جلد اول « معارف قرآن در الميزان» مطالبي بطور مفصل در چند صفحه درباره « اسماء و صفات الهي» با سر فصل هاي زير نقل كرده است: اسماء و صفات الهي. تقسيم بندي صفات الهي. تعداد اسماء حسني.

7-« سايت Islamquest» در پاسخ پرسش هاي خوانندگان خود در موارد عديده از « معارف قرآن در الميزان» استفاده كرده است.

8-« سايت حوزه www.hawzah.net » تحت عنوان « جوانه هاي جاويد» بررسي هايي درباره: «سبك هاي تفسيري علامه طباطبائي ره و شناخت نامه الميزان،» انجام داده، منابع تفسير و كتابهاي مربوط به الميزان را شمارش كرده است و در باره « معارف قرآن در الميزان» مي نويسد:

« مجموعه معارف قرآن در الميزان كه به منزله مرجع يا فرهنگ معارف قرآن است، توسط سيد مهدي امين از تفسيرالميزان انتخاب و تلخيص گرديده كه بر حسب موضوع طبقه بندي شده است از اين اثر تا كنون سه جلد با عنوان معارف قرآن در شناخت خدا، معارف قرآن در شناخت جهان و معارف قرآن در شناخت ملائكه، جنّ و شيطان تدوين و توسط سازمان تبليغات اسلامي به چاپ رسيده است.» « سايت حوزه» همچنين به عنوان منابع پژوهش مقطع دبيرستان، موضوع: كنش و واكنش (عمل ها و عكس العمل ها ) از « معارف قرآن در الميزان» نام برده است.

9-« سايت اسلام پديا – اصطلاحات قرآني islampedia.ir » در شرح اصطلاحات «آسمان هاي هفت گانه در قرآن» و « الحي القيوم در آيات قرآن» همچنين «رطب و يابس و كتاب مبين در قرآن» مطالب مفصلي از « معارف قرآن در الميزان» را نقل كرده است.

علاوه بر سايت هاي فوق الذكر قريب به 50 سايت ديگر نيز از مجلدات « معـارف قـرآن در

الـميزان» استفاده كرده و يا آنها را به عنوان منابع تحقيق و مطالعه به خوانندگان خود معرفي كرده اند كه براي رعايت اختصار از شرح آنها صرف نظر مي شود.

در حال حاضر هم –

مولف همه اين 22 جلد را در سايت خود تحت عنوان « معارف قرآن در الميزان» در دو نسخه PDF و WORD در اينترنت جهت مطالعه و دانلود و كپي برداري قرار داده كه با جستجو در «گوگل» اين سايت قابل مشاهده است.

در اين زمينه قبلاَ موسسه قرآني تفسير جوان نسخه هاي جيبي آن را كه در 77 جلد تحت عنوان « تفسير علامه يا تفسير موضوعي الميزان» تهيه شده در سايت « www.Tafsirejavan.com » خود قرارداد تا همگان سريعا به آن دسترسي داشته باشند.

اخيرا نيز موسسه قرآني قائميه «www.Ghaemiyeh.com » در شهر اصفهان از 77 جلد مزبور در سايت خود با شيوه بسيار جامع و با فهرست ديجيتالي استفاده كرده كه علاوه بر نسخه PDF از چند فرمت ديگر نيز امكاناتي براي سهولت دانلود و كپي برداري فراهم آورده است!)

برخي افراد يا هيئت هائي علمي نيز در پژوهش هاي خود به « معارف قرآن در الميزان» مراجعه داشتند، بانوان دانشمندي كه به تأييد خود متجاوز از 25 سال در الميزان تحقيق مي كردند، پس از دسترسي به اين كتاب، تحقيقـات خود را بر اساس عناويـن آن، از متن اصلي الميزان دنبال مي كنند.

حضرت آيت الله حاج سيد رضي شيرازي « دامة افاضاته » در روزهاي آغازين كه مولف فهرست عناوين جلد اول اين مجموعه را تهيه و به محضر معظم له ارائه نمود، پس از مطالعه كامل، توصيه فرمودند: « برخي عناوين بسيار جذاب بود و من چند بار دنبال اين بودم كه اصل مطالب را بخوانم، لذا بهتر است براي اين عناوين به صورت مختصر هم شده، مطالب متن نوشته شود...!» معظم له نامي كه براي كتـــاب پيشنــهاد فرمودند همان نام پر معــناي « معارف قرآن در الميزان » بود كه 3 جلد اول آن در سال هاي 1370 با همان نام انتشار يافت. از آنجائي كه مولف در تمام مدت تأليف كتابها از انفاس قدسي و راهنمائي هاي ارزشمند آن معلم الهي بهره مند بوده است، به عنوان سپاس، تاليف اين مجموعه را به محضر ايشان تقديم مي نمايد!

سيد مهدي حبيبي امين

رمضان مبارك 1392

آغاز جهان

چگونه خلقت آغاز شد؟

مفهوم فاطر و ايجاد وجود از عدم

«اَفِــى اللّــهِ شَــــكٌّ فــاطِـــرِ السَّمـــواتِ وَ الاَرْضِ...؟» (10 / ابــراهيـــم)

كـلمه «فَطَرَ» در اصـل به معناى پاره كـردن از درازاى پارچـه و يا چيـز ديگـر است. وقتى گفته مى‌شود: «فَطَرْتُ الشئِى فَطْرا،» معنايش اين است كه آن را از طرف طول شكافتم و وقتى گفته مى‌شود - فلان پارچه اَفْطَرَ فُطُورا - معنايش اين است كه قـبول شكافتـن و پاره شدن نمود.

در قرآن كريم هر جا كه اين ماده را به خداى‌تعالى نسبت داده به معناى ايجاد، ولى ايجاد به نوعى عنايت استعمال شده، مثل اين‌كه خداى‌تعالى عالم عدم را شكافته و از شكم آن موجودات را بيرون كشيده است و اين موجودات مادامى موجودند كه خداى‌تعالــى دو طرف عدم را همچنان باز نگهداشته باشد و اما اگر آن‌ها را رها كند كه به هم وصل شوند باز موجودات معدوم مى‌شوند. همچنان كه در سوره فاطر فرمود: «به درستى خداى‌تعالــى آسمان‌ها و زميــن را از اين‌كه نابــود شوند نگه داشتــه و اگــر بخواهند نابــود شوند كيست بعد از خــدا كه آن‌ها را نگــه دارد؟» (41 / فاطــر)

بنابراين، تفسير كلمه «فَطَر» به «خلق» كه عبارت است از جمع‌آورى اجزاء، تفسير صـحيحى نيســت و اگر در بعضـى عبارات ديـده مى‌شود، در حـقيقت اشتبـاه است.(1)

چگونگى ايجاد آسمان‌ها و زمين از عدم


1) الميزان ج: 23، ص: 39

«اَلْحَمْـدُلِلّــهِ فاطِــرِ السَّمـواتِ وَ الاَرْضِ...!» (1 / فاطر)

مراد از آسمان‌ها و زمين روى هم عالمى است كه به چشم مى‌بينيم، كه هم شامل آسمان‌ها و زمين مى‌شود و هم شامل مخلوقاتى كه در آن دو است. در نتيجه عبارت آيه از قبيل اطلاق اعضاى بزرگ و اراده كل است و مجازاً ممكن هم هست مراد خود آسمان‌ها و زمين باشد، به خاطر اعتنايى كه به شأن آن دو داشته، چون « لَخَلْقُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ اَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّاسِ - اين‌كه جاى شك نيست كه خلقـت آسمان‌ها و زميـن بزرگتـر از خلقـت مردم است!» (57 / غافر)

در آيه فوق، مثل اين‌كه خداى‌تعالى عدم را پاره كرده و از درون آن آسمان‌ها و زمين را بيرون آورده است. بنابراين حاصل معناى آيه اين مى‌شود:

«حمد خداى را كه پديد آرنده آسمان‌ها و زمين است، به ايجادى ابتدايى و بدون الگو»

و بر اين حساب كلمه «فاطِر» همان معنايى را مى‌دهد كه كلمه «بديع» و «مُبْدِع» بدان معنا است، با اين تفاوت كه در كلمه «ابداع» عنايت بر نبودن الگوى قبلى است و در كلمه «فاطِر» عنايت بر طرد عدم و ايجاد چيزى است از اصل، مانند كلمه «صانِع» كه به معناى آن كسى است كه مواد مختلفى را با هم تركيب مى‌كند و از آن صورتى جديد كه هيچ وجود نداشت درست مى‌كند.(1)

استعـداد پـذيـرش هستى در جهان

« فَقالَ لَها وَ لِلاَرْضِ ائْتِيا طَوْعا اَوْ كَرْها...!» (11 / فصلت)

بدون شك مورد و مقام آيه مورد تكوين است، در نتيجه اين‌كه به آسمان و زمين فرمان مى‌دهد، كه « ائْتِيا طَوْعا اَوْ كَرْها - چه بخواهيد و چه نخواهيد بايد بياييد!» كلمه تكوين است، نه اين‌كه خداوند چنين سخنى گفته باشد، بلكه همان امر تكوينى است كه در هنگام ايجاد موجودى صادر مى‌كند و آيه «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ!» (82/يس) از آن خبر مى‌دهد.

و روى هم دو جمله «اِئْتِيا» كه اولى فرمان خدا و دومى پاسخ زمين و آسمان است، صفت ايجاد تكوين را ممثل مى‌كند، تا فهم ساده مردم آن را درك كند.


1) الـميـــــــــــزان ج: 33، ص: 10

در جمله «اِئْتِيا طَوْعا اَوْ كَرْها،» آمدن را بر آن دو واجب كرده و مخيرشان كرده به اين‌كه به طوع بيايند، يا به كراهت. و اين را مى‌توان به وجهى توجيه كرد به اين‌كه منظور از «طَوْع و كَرْه» - با توجه به اين‌كه قبول كردن يا نكردن، خود نوعى ملايمت و سازگارى است - اين باشد كه آسمان و زمين موجود شوند، چه اين‌كه قبلاً استعداد آن را داشته باشند و چه نداشته باشند. در نتيجه جمله «اِئْتِيا طَوْعا اَوْ كَرْها،» كنايه مى‌شود از اين‌كه چاره‌اى جز هستى پذيرفتن ندارند و هست شدن آن دو، امرى است كه به هيچ‌وجه تخلف‌پذير نيست، چه بخواهند و چه نخواهند، چه درخواست داشتـه بـاشنـد و چـه نداشتـه باشنـد، بايـد موجـود شونـد.

آسمان و زمين فرمان را پذيرفتند و پاسخ گفتند كه ما امر تو را پذيرفتيم اما نه به كراهت، يعنى نه بدون داشتن استعداد قبلى و قبول ذاتى، بلكه با داشتن آن. و بدين جهت گفتند: « اَتَيْنا طائِعينَ ! » يعنى ما استعداد پذيرش هستى داريم.

«قـالَـتـا اَتَيْنـا طـائِعينَ!»

ايــن جملــه پاسخــى است از آسمــان و زميــن، به خطابــى كــه خداى‌تعـالــى بــه ايشــان فرمــود و در آن اظهــار مـى‌دارنــد: مـا بــه اختيــار و طــوع پذيرفتيــم.

با اين‌كه در قسمت اول آيه خلقت و تدبير امر آسمان را بيان كرده، مع ذلك در اين‌جا آسمان را دوباره با زمين شركت داده است. در صورتى كه جا داشت تنها سخن از زمين به ميان آورد و اين خالى از اين اشعار نيست كه بين آن دو نوعى ارتباط در «وجود» و اتصال در «نظام» هست. و همين طور هم هست، چون فعل و انفعال، تأثير در بين تمام اجـزاى عالـم مشهـود است.(1)

جدا شدن زمين و آسمان‌ها از يكديگر

« اَوَ لَــمْ يَرَالَّذيــنَ كَفَرُوا اَنَّ السَّمــواتِ وَ الاَرْضَ كانَتــا رَتْقـا فَفَتَقْناهُما...!» (30 / انبياء)

دو كلمه «رَتْق» و «فَتْق» به دو معناى مقابل همند. كلمه «رَتْق» به معناى ضميمه كردن و به هم چسباندن دو چيز است. كلمه «فَتْق» به معناى جداسازى دو چيز متصل به هم است. آيه فوق نظرها را معطوف به موجوداتى كرده كه ميان خلقت و تدبير آن‌ها جدايى تصور ندارد و هيچ كس شك نمى‌كند كه خلقت و تدبير آن‌ها هر دو از خداست، مانند آسمان و زمين، كه ابتدا يكپارچه بوده‌اند و بعد از يكديگر جداشان كرده


1) الـميـــــــزان ج: 34، ص: 265

است. چنين خلقتى از تدبير جدا نيست.

و ما، لايزال جداسازى مركبات زمينى و آسمانى را از هم مشاهده مى‌كنيم و مى‌بينيــم كه انواع نباتات از زمين و حيوانات ديگر و انسان‌هاى ديگر جدا مى‌شوند و بعــد از جدا شــدن صورتــى ديگـر به خـود مى‌گيرند و هر يك آثارى غيــر آثار زمان اتصال، از خـود بروز مى‌دهند، آثارى كه در زمــان اتصــال هيچ خبــرى از آن‌ها نبود.

ايــن آثار كه در زمــان جدايى فعليت پيــدا مى‌كنند، در زمان اتصال نيز بوده، ولى به‌طـور قوه در آن‌هــا به وديعــه سپرده شده بــود و همين قوه كه در آن‌هاست، رتق و اتصال است و فعليت‌ها فتق و جدايى.

آسمان‌ها و زمين و اجرامى كه دارند، حالشان حال افراد يك نوع است. اجرام فلكى و زمين كه ما بر روى آنيم هر چند كه عمر ناچيز ما اجازه نمى‌دهد تمام حوادث جزئى را كه در آن صورت مى‌گيرد ببينيم و يا بَدو خلقت زمين و يا نابود شدنش را شاهد باشيم، لكن اين قدر مى‌دانيم كه زمين از ماده تكون يافته و تمامى احكام ماده در آن جريان دارد و زمين از احكام ماده مستثنا نيست.

از همين راه كه مرتب جزئياتى از زمين جدا گشته و به صورت مركبات و مواليد جلوه مى‌كنند و هم‌چنين مواليدى در جو پديد مى‌آيد، ما را راهنمايى مى‌كند بر اين‌كه روزى همه اين موجودات منفصل و جداى از هم، منظم و متصل به هم بودند، يعنى يك موجود بوده، كه ديگر امتيازى ميان زمين و آسمان نبوده، يك موجود رتق و متصل‌الاجزاء بوده و بعدا خداى‌تعالى آن را فتق كرده و در تحت تدبيرى منظم و متقن، موجوداتى بى‌شمار از شكم آن يك موجود بيرون آورده، كه هر يك براى خود داراى فضيلت‌ها و آثارى شدند.(1)

آسمان يا زمين، كدام جلوتر خلق شد؟

«ثُـمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ وَ هِىَ دُخانٌ...!» (11 / فصلت)

معناى اين‌كه فرمود: «ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ،» اين است كه خدا سپس متوجه آسمان شد و به امر آن پرداخت.

منظور از توجه به آسمان خلق كردن آن است، نه اين‌كه بدان جا رود. و ظاهر اين‌كه جمله را با كلمه «ثُمَّ - سپس» عطف كرد، اين است كه خلقت آسمان‌ها بعــد از زميـــن بـــوده اســت.


1) الـميــــزان ج: 28، ص: 112

بعضــى گفته‌انــد كه كلمه «ثُمَّ» كه بعديــت را مى‌رساند صرفــا بعديــت در خبر را مى‌رساند، نه بعديت به حسب وجود و تحقق را، مؤيد اين قول در سوره نازعات آيه 27 تا 30 « اَمِ السَّماءُ بَنيها... وَ الاْرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحيها - يا آسمان كه خدا بنايش كرد... و بعــد از آن زميــن را بگستــرد،» اســت كه خلقــت زميــن را بعــد از آسمــان مى‌دانــد.

ساده‌تر مى‌گوييم، در آيه مورد بحث كلمه «ثُمَّ» ظهور در اين دارد كه خلقت آسمان‌ها بعد از زمين بوده و در آيه سوره نازعات كلمه «بَعْدَ ذلِكَ» نيز ظهور دارد در اين‌كه خلقت زمين بعد از خلقت آسمان‌ها بوده است. ولى ظهور جمله «بَعْدَ ذلِكَ» روشــن‌تر و قـــوى‌تر از ظهــور كلمــه «ثُـمَّ» در بعديــت اسـت - و خدا داناتر است.(1)

زمان و ماده اوليه خلق آسمان‌ها و زمين

«وَ هُوَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَالاْرْضَ فى سِتَّةِ اَيّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمآءِ!» (7 / هود)

ظاهرا چيزى را كه خدا به نام «سَماوات» به لفظ جمع ذكر كرده و با «اَرْض» مقارن ساخته و توصيف مى‌كند كه آن را در ظرف شش روز آفريده عبارت از طبقاتى است از يك مخلوق جهانى مشهود كه بالاى زمين ما قرار گرفته است. زيرا به طورى كه گفته‌اند «سماء» نام موجوداتى است كه در طبقــه بالا قرار دارد و بر سر آدميــان سايه مى‌افكنـد و بلندى و پايينى از معانى نسبى است.

پس آسمان عبارت از طبقاتى از خلق جهانى مشهود است كه بالاى زمين ما قرار گرفته و بدان احاطه دارد. زيرا زمين به طورى كه آيه «يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثا،» (54 / اعراف) نيز حاكى است كروى شكل است و آسمان اول، همان است كه كواكب و نجوم (ستارگان مختلف) آن را زينت داده است. يعنى طبقه اولى كه ستارگان را در خود گرفته و يا فوق ستارگان است و به وسيله ستارگان زينت يافته است، همچون سقفى كه با تعدادى قنديل و چراغ تزئين يابد. ولى در توصيف آسمان‌هاى بالاتر از آسمـان دنيا توصيـفى در كلام خدا نيامـده، غير از وصفى كه در دو آيـه ذيل آمده است:

«سَبْعَ سَمواتٍ طِباقا - هفت‌آسمان رويهم...،»

«اَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللّهُ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقا وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فيهِنَّ نُورا وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجا- آيا نديده‌ايدكه چگونه خدا هفت آسمان را مطابق هم آفريد و ماه را در آن‌ها نور و خورشيد را چراغ قرار داد.» (15 و 16 / نوح)

خــدا در توصيــف خلقت آسمان‌ها و زمين يادآور شده كه آن‌ها متفرق و متلاشى و بــاز و از هــم دور بودنــد و خدا آن‌هــا را به هم پيوستــه كرده و گرد هــم


1) الـميــــزان ج: 34، ص: 263

آورده و فشرده كرده و پس از آن‌كه دور بودنــد به صــورت آسمـان درآورده، مـى‌فرمــايــد:

«مگــر نديدند كه آسمان‌ها و زمين از هم باز بودند و ما آن‌ها را به هم پيوستيم و هر چيز زنــده‌اى را از آب قــرار داديــم، آيا بــاز هم ايمــان نمى‌آورند؟» (30 / انبياء)

« ثُــمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ وَ هِىَ دُخانٌ ... - آن‌گاه بر آسمان استيلا يافت در حالى كه آسمــان دود بــود. پس بــه آسمــان و زميــن گفــت: خــواه يــا نــاخــواه بيــاييــد، گفتنــد: خواهان آمديــم. آن‌گاه در دو روز آن‌ها را هفــت آسمان ساخت و در هر آسمان امر خـاص آن‌را وحى كرد.» (11 و 12 / فصلت)

اين آيه مى‌رساند كه خلقت آسمان‌ها در دو روز پايان يافت. البته «روز» يك مقدار معين و مشابه زمان است و لازم نيست كه «روز» در هر ظرف و موقعى «روز» زمين باشد، كه از يك دور حركت وضعى زمين به دست مى‌آيد. كما اين‌كه يك روز در ماه زمين ما تقريبا بيست و نه روز و نصف روز از روزهاى زمين است.

پس خدا، آسمان‌هاى هفتگانه را در دو برهه زمانى آفريده است.

چنان‌كــه در مورد زميــن مى‌فرمايد: «خَلَقَ الاْرْضَ فى يَوْمَيْنِ ... - خدا زمين را در ظرف دو روز آفريد... و روزى‌هــاى زمين را در چهار روز مقدر ساخت.» (9 و 10 / فصلت)

اين آيه مى‌گويد: زمين در ظرف دو روز آفريده شده، يعنى در دو دوره و طى دو مرحله و روزهاى زمين را در چهار روز يعنى فصول چهارگانه اندازه‌گيرى شده است.

پـس آن‌چــه از ايــن آيــات بـه دســت مى‌آيــد اين اســت كــه:

اولاً - خلقــت آسمان‌هــا و زميــن با اين وصف و شكلــى كه امــروز دارند از «عدم صرف» نبوده، بلكه وجود آن‌ها مسبوق به يك ماده متشابه متراكم و گرد هم آمده‌اى بوده كه خدا اجزاى آن را از هم جدا كرده و در دو برهه زمانى به صورت هفت آسمان درآورده است.

ثانيا - اين موجودات زنده كه مى‌بينيم همگى از آب به وجود آمده‌اند و بنابراين ماده زندگى همان ماده آب است.

با آن‌چه گفتيم معنى آيه مورد بحث واضح مى‌شود:

«هُوَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ فى سِتَّةِ اَيّامٍ!» - مراد از «خلق» كه در اين‌جا آمده همان گرد آوردن و جدا كردن اجزاى آسمان و زمين از ساير مواد مشـابــه و متراكمى است كه با آن مخلـوط بـوده است.

اصل خلقت آسمان‌ها در ظرف دو روز (دوره) بوده و خلقت زمين هم در دو روز (دوره) انجــام گرفته و از شش دوره دو دوره ديگــر براى كارهـاى ديگر باقى مى‌ماند.

ـ «وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمآءِ!» (7/هود)

ـ عرش خدا روزى كه آسمان‌ها و زمين را آفريد بر آب بود.

تعبير قرار داشتن عرش خدا روى آب كنايه از آن است كه ملك خدا در آن روز بر اين آب كه ماده حيــات است قرار گرفته بود.

مــراد بــه «مــاء» در جملــه فــوق غير آن آبــى است كه ما آن را آب مــى‌ناميــم كه جــزو آسمان‌هــا و زمين اســت. چون سلطنــت خداى سبحان قبل از خلقت آسمان‌ها و زمين نيــز مستقر بــود و بــر روى آب مستقــر بــود، پــس معلــوم مى‌شود آن آب غير ايـن آب بــوده است.(1)

ص: 240 و 241 - ج: 2، ص: 82

تفصيل اول خلقت آسمان و زمين؟

ـ «ءَاَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقا اَمِ‌السَّماءُ بَنيها؟» (27 / نازعات)

در جمله فوق اشاره به تفصيل خلقــت آسمــان بــا جملــه «بَنيها» دليـل است بر اين‌كــه خلقــت آسمــان شديدتــر از خلقــت انسـان اسـت. جمله «بَنيهــا» بيانــى تفصيلــى است بـراى خلقــت آسمــان.

ـ «رَفَــعَ سَـمْكَهــا فَسَــوّيهـا!» (28 / نازعات)

ـ« بلنــد كرد سقــف آسمان و نقطــه مرتفع آن را !»

منظور از «تسويه آسمان» ترتيب اجزاى آن و تركيب آن است، تا هر جزئى در مـوضعى كه حكمــت اقتضــا دارد قـرار گيـرد.

ـ «وَاَغْطَشَ‌لَيْلَهاوَ اَخْرَجَ ضُحيها!»(29/نازعات)

ـ « شبــش را تـاريــك و روزش را روشـن كـــرد!»

اصــل در معنى كلمــه «ضُحى» گسترده شدن نور خورشيد و امتداد يافتن روز است ولى در اين‌جا منظــور مطلق روز است، به قرينــه اين‌كه در مقابــل شب قرار گرفته است. اگــر شب و روز را به آسمــان نسبت داده، بديــن جهت بوده كه سبب اصلـى پيـدايــش آن دو آسمانــى اســت و آن پيدا شــدن اجــرام تاريــك و نــاپيــدا به‌وسيله انوار آسمانى از قبيـل نور خورشيد و غيره است. و هميـن كه اين نورها غــروب مى‌كننــد دوباره اجــرام مستور مى‌شوند.

مسئله شب و روز اختصاص به كره زمين كه ما روى آنيم ندارد بلكه ساير اجرام آسمانى نيز تاريكـى و روشنى و شب و روز دارند.

ـ «وَالاَْرْضَ بَعْدَ ذلِـكَ دَحيهـا!» (30 / نـازعـات)


1) الميزان ج: 19،

« بعد از آن‌كه آسمان را بنا كرد و سقفش را بلند نمود و هر جزئش را در جاى خود قرار داد و شبش را تاريك و روزش را روشن ساخت، زمين را بگسترد !»

ـ «اَخْـــرَجَ مِنْهــا مـــاءَهــا وَ مَرْعيهــا !» (31 / نازعـــات)

مراد به بيرون كردن آب زمين از زمين، شكافتن چشمه‌ها و جارى ساختن نهرهاست و مراد به اخراج «مَرْعاى» زمين روياندن نبات بر روى زمين است، نباتاتى كه حيوانات و انسان‌ها از آن‌ها تغذيه مى‌كنند.

ـ «وَ الْجِبالَ اَرْسيهــا !» (32 / نـازعات)

كوه‌هــا را بــر زميــن استــوار كرد تا زميــن نوســان و اضطــراب نكنــد و بتواند آب‌هــا و معدن‌هــا را در جــوف خود ذخيــره كند، همچنــان كه ساير آيات قرآنى از ايــن جــريــان خبــر داده‌انــــد.

ـ «مَتاعا لَكُمْ وَ لاَِنْعامِكُمْ !» (33/نازعات)

آن‌چه از آسمان و زمين گفته شد خلق كرديم و امر آن را تدبير نموديم تا متاعى باشد براى شما و چارپايانى كه خداوند مسخر شما كرد تا در زندگى‌تان از آن‌ها بهره‌مند شويد.

ايــن خلقت و تدبير از خلقــت شما (انسان‌ها) شديدتــر است. پس شمــا ديگر نبايد از خلقــت بـار دوم خود استبعــاد و تعجب كنيــد و آن را بر خــدا دشوار بپنداريــد.(1)

تركيب و تحول اجرام سماوى و زمين

« اِنَّ فى خَلْقِ السَّمـواتِ وَ الاْرْضِ وَ اخْتِــلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهــارِ... لاَيــاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ!» (164 / بقره)

جمله فوق اشاره دارد به اجرام آسمانى و زمين (كه آن هم يكى از كرات است) و به آن‌چه كه تركيبات آن‌ها از عجايب خلقت و بدايع صنع دارد، از اشكالى كه قوام اسماى آن‌ها بر آن است و مواردى كه جرم آن‌ها از آن تأليف و تركيب يافته و تحولى كه بعضى از آن‌ها را به بعضى ديگر مبدل مى‌كند و نقص و زيادتى كه عارض بعضى از آن‌ها مى‌شــود و اين همه مفرداتش مركب و مركباتش تجزيه مى‌شود، هم‌چنان‌كه فرمود: « اَوَ لَمْ يَرَوْا اَنّا نَأْتِى‌الاَْرْضَ نَنْقُصُها مِنْ اَطْرافِها - آيا نمى‌بينندكه ما به‌زمين مى‌پردازيم و از اطرافش كم‌مى‌كنيم؟»(41/رعد) و نيز فرمود: « اَوَلَمْ يَرَالَّذينَ كَفَرُوا اَنَ‌السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ كانَتا رَتْقا فَفَتَقْناهُما ـ آيا كسانى‌كه كفر ورزيدند، نديدند كه آسمان‌ها و زمين درهم و


1) الـميـــــــــــــزان ج: 40، ص: 31

يكپارچه بود، ما آن‌ها را شكافته و از هم جدا كرديم...؟» (30 / انبياء)(1)

مفهوم جنود آسمان‌ها و زمين

« وَلِلّهِ جُنُــودُ السَّمـواتِ وَ اْلاَرْضِ !» (4 / فتح)

كلمــه «جُنْد» به معناى جمــع انبوهى از مردم كه غرضى واحد آن‌ها را دور هم جمـع كرده باشد و به همين جهت به لشكــرى كه مى‌خواهند يك مأموريــت انجام دهند «جُنْــد» گفته مى‌شود.

سياق آيه شهادت مى‌دهد به اين‌كه مراد به جنود آسمان‌ها و زمين اسبابى است كه در عالم دست در كارند، تا چه آن‌هايى كه به چشم ديده مى‌شوند و چه آن‌ها كه ديده نمى‌شوند. پس اين اسباب واسطه‌هايى هستند بين خداى‌تعالى و خلق او و آن‌چه را كه او اراده كنــد اطـاعت مى‌كننــد و مخالفـت نمى‌ورزند.

آوردن جمله مورد بحث بعد از جمله « هُوَ الَّذى اَنْزَلَ السَّكينَةَ... - اوست كه آرامش را نازل كرد...،» براى اين بود كه دلالت كند بر اين‌كه همه اسباب و عللى كه در عالم هستى است از آنِ خداست. پس او مى‌تواند هرچه را بخواهد به هر چه كه خواست برساند و چيزى نيست كه بتواند بر اراده او غالب شود. براى اين‌كه مى‌بينيم زياد شدن ايمان مؤمنين را به انزال سكينت در دل‌هاى آنان مستند مى‌كند.(2)

مفهوم كليد گنجينه‌هاى آسمان و زمين

« لَـهُ مَقاليـدُ الـسَّمـواتِ وَ الاَْرْضِ!» (12 / شورى)

كلمه «مَقاليد» به معناى مفاتيح است، يعنى كليدها و اين‌كه براى آسمان‌ها و زمين كليد اثبات مى‌كند دلالت‌دارد بر اين‌كه آسمان‌ها و زمين گنجينه‌هايى هستند براى آن‌چه كه در عالم به ظهور مى‌رسد و آن چه كه از حوادث و آثار وجودى كه به وقوع مى‌پيوندد.(3)

كيفيت متحول آسمان و زمين


1) الميزان ج: 2، ص: 350

2) الميزان ج: 36، ص: 101

3) الميزان ج: 35، ص: 42

«وَ السَّمــاءِ ذاتِ الــرَّجْـــعِ وَ الاَْرْضِ ذاتِ الصَّـــدْعِ!» (11 و 12 / طـــارق)

مراد به آسمان صاحب «رَجْع» همين تحولاتى است كه در آسمان براى ما محسوس است‌كه ستارگان و اجرامى‌دريك طرف آن غروب و از طرف ديگر دوباره طلوع مى‌كنند.

مراد به زمين صاحب «صَدْع» شكافتن زمين و روييدن گياهان از آن است. مناسبت اين دو سـوگنـد بـا مـسئلـه معـاد بـر كسـى پوشيـده نيست.(1)

چگونگى آفرينش آسمان‌ها

ماده اوليه آسمان چه بود؟


1) الميزان ج: 40، ص: 175

« ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ وَ هِىَ دُخانٌ...!» (11 / فصلت)

« وَ هِـــــىَ دُخـــانٌ !»

جمله فوق چنين معنا مى‌دهد كه خداى‌تعالى متوجه آسمان شد تا آن را بيافريند، كه چيزى بود كه خدا نامش را «دُخانٌ - دود» گذاشت و آن ماده‌اى بود كه خدا به آسمانش درآورد و آن را هفت آسمان كرد، بعد از آن كه از هم متمايز نبودند و همه يكى بود به همين جهت در آيه مــورد بحــث آن را مفرد آورد و فرمــود: «ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ!» و نفرمود: «اَلسَّمـواتِ».(1)

متمـايز شدن هفت آسمان

« فَقَضهُنَّ سَبْعَ سَمواتٍ فى يَوْمَيْنِ وَ اَوْحى فى كُلِّ سَماءٍ اَمْرَها !» (12/فصلت)

معناى اصلى «قضا» جدا كردن چند چيز از يكديگر است. اين جمله و آيات مى‌فهماند كه آسمانى كه خدا متوجه آن شد به صورت دود بود و امر آن از نظر فعليت يافتن وجود مبهم و غير مشخص بود. خداى‌تعالى امر آن را متمايز كرد و آن را در دو روز هفت آسمان قرار داد. « البته منظور از روز پاره‌اى از زمان است نه روز معمولى و معهود ذهن ما.»


1) الـميـزان ج: 34، ص: 264

اين آيه شريفه با آيه قبلى‌اش ناظر به تفصيل اجمالى است كه در آيه «اَوَلَمْ يَرَالَّذينَ كَفَرُوا اَنَّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ كانَتا رَتْقا فَفَتَقْناهُما - آيا كسانى كه كافر شدند نـديدند كه آسمان‌هـا و زمين يكپارچـه بود، ما آن‌ها را از هم جـدا كرديم،» (30 / انبياء) متعـرض آن بـود.

ـ «وَ اَوْحى فى كُلِّ سَماءٍ اَمْرَها!»

معنى آيه فوق اين است كه خداى سبحان در هر آسمانى امر آن آسمان را كه منسوب و متعلق به خود آن آسمان است به اهل آسمان يعنى ملائكه ساكن در آن وحــى مى‌كنـد.(1)

آسمان دنيا

« وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ وَحِفْظا ذلِكَ تَقْديرُ الْعزيزِ الْعَليمِ!» (12 / فصلت)

در اين آيه شريفه كلمه «سَماء» را مقيد به «دُنْيا» كرد و فرمود: آسمان دنيا را با چراغ‌هايى زينت داديم، تا دلالت كند بر اين‌كه آن آسمانى كه قرارگاه ستارگان است نزديك‌ترين آسمان به كره زمين است، چون به حكم آيه « خَلَـقَ سَبْـعَ سَمواتٍ طِباقـا - هـفت آسمان را طبقه به طبقه آفريد،» (3 / ملك) آسمـان‌ها روى هم قـرار دارند.

از ظاهر اين‌كه فرمود: آن را با چراغ‌هايى زينت داديم و اين‌كه در آيه «اِنّا زَيَّنَّـا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَةٍ الْكَواكِبِ،» (6 / صافات) صريحا فرموده كه آن چراغ‌ها عبارتند از ستـارگان، بر مـى‌آيد ستارگـان همـه در آسمـان دنيا و پـايين‌تر از آن قرار دارنـد و بـراى زميــن قنديـل‌هايى مى ماننــد كه آويـزان شده باشند.(2)

هفت آسمان چيست و كجا قرار دارند؟

« فَقَضهُنَّ سَبْعَ سَمواتٍ فى يَوْمَيْنِ...!» (12 / فصلت)

از ظـاهر آيـات سوره «حم سَجْدَة» در قـرآن كريم در مـورد آفـرينش و تقدير آسـمـان‌ها و زميـن مطـالبـى بـه شــرح زيـر به دسـت مى‌آيـد:

1 - آسمان دنيا از بين آسمان‌هاى هفتگانه عبارت است از آن فضايى كه اين ستـارگان بـالاى سـرما قـرار دارنـد.


1) الـميـــــــــــزان ج: 34، ص: 264

2) الـميــــــــــــــزان ج: 34، ص: 270

2 - ايــن آسمان‌هاى هفتگانه نامبرده، همه جزو خلقت جسمانى‌اند و خلاصه همه در داخــل طبيعت و ماده هستنــد و نه مــاوراى طبيعــت. چيزى كه هســت اين عالــم طبيعــت هفت طبقه است، كه هر يك روى ديگرى قرار گرفته و از همه آن‌ها نزديك‌تــر بــه ما، آسمانــى است كه ستارگــان و كواكــب در آن‌جا قــرار دارنــد. و امــا آن شــش آسمــان ديگـــر، قــرآن كــريـم هيــچ حرفـــى درباره‌شـان نــزده، جــز اين‌كــه فـرموده روى هــم قــرار دارنـــد.

3 - منظور از آسمان‌هاى هفتگانه، سيارات آسمان و يا خصوص بعضى از آن‌ها از قبيل خورشيد و ماه و غير آن دو نيست.

4 - اگر در آيات و روايات آمده كه آسمان‌ها منزلگاه ملائكه است و يا ملائكه از آسمان نازل مى‌شوند و امر خداى‌تعالى را با خود به زمين مى‌آورند و يا ملائكه با نامه اعمال بندگان به آسمان بالا مى‌روند و يا اين‌كه آسمان درهايى دارد، كه براى كفار باز نمى‌شود و يا اين‌كه ارزاق از آسمان نازل مى‌شود و يا مطالبى ديگر غير اين‌ها، كه آيات و روايات متفرق بدان‌ها اشاره دارند، بيش از اين دلالت ندارند كه امور نامبرده نوعى تعلق و ارتباط با آسمان‌ها دارند، اما اين‌كه اين تعلق و ارتباط نظير ارتباطى است كه مابين هر جسمى با مكان آن جسم مى‌بينيم، بوده باشد، آيات و روايات هيچ دلالتى بر آن ندارند.

امروز اين مسئله واضح و ضرورى شده كه كرات و اجرام آسمانى هر چه و هر جا كه باشند، موجودى مادى و عنصرى جسمانى هستند، كه آن‌چه از احكام و آثار كه در عالم زمينى ما جريان دارد، نظيرش در آن‌ها جريان دارد و آن نظامى كه در آيات شريفه قرآن براى آسمان و اهل آسمان ثابت شده و آن امورى كه در آن‌ها جريان مى‌يابد هيچ شباهتى به اين نظام عنصرى و محسوس در عالم زمينى ما ندارد، بلكه به كلى مـنافـى بـا آن است.

ملائكه براى خود عالمى ديگر دارند، عالمى است ملكوتى كه (نظير عالم مادى ما) هـفت مرتبه دارد، كـه هر مـرتبه‌اش را آسـمانى خـوانده‌اند و آثـار و خـواص آن مراتب را آثار و خواص آن آسمان‌ها خوانده‌اند، چون از نظر علو مرتبه و احاطه‌اى كه به زمين دارند، شبيه به آسمانند، كه آن نيز نسبت به زمين بلند است و از هر سو زمين را احاطه كرده است، اين تشبيه را بدان جهت كرده‌اند كه درك آن تا حـدى بـراى سـاده‌دلان آسان شود.(1)

راه‌هاى ارتباط در آسمان‌هاى هفتگانه


1) الـميــــــــــــــزان ج: 34، ص: 271

«وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَكُمْ سَبْـعَ طَرائِقَ...!» (17 / مؤمنون)

مراد به «طَرائِق» هفتگانه، آسمان‌هاى هفتگانه است و اگر آسمان‌ها را طرائق يعنى راه‌هاى عبور و مرور ناميد، از اين باب بود كه آسمان‌ها محل نازل شدن امر از ناحيــه خداست، به سوى زميــن. هم‌چنان‌كه فرمود: « يُدَبِّرُ الاَْمْرَ مِنَ السَّماءِ اِلَى الاَْرْضِ ـ امــر را از آسمـان تـا زميـن تـدبيــر نموده، آن‌گاه به سـوى او عـروج مى‌كنـد!» (5 / سجده)

و نيز راه‌هايى است كه اعمال ما، در صعودش به سوى خداى سبحان و ملائكه در هبوطشان و عروجشان طى مى‌كنند. درباره عمل فرمود: « ... اِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ - ... كلمه طيب به سوى او بالا مى‌رود و عمل صالح آن را در بالاتر رفتن مدد مى‌دهد!» (10 / فاطــر) درباره ملائكــه فرمــود: « وَ ما نَتَنَزَّلُ اِلاّ بِاَمْرِ رَبِّكَ - نازل نمى‌شويم مگر به امــر پــروردگــارت!» (64 / مريم)

«وَ ما كُنّا عَنِ الْخَلْقِ غافِلينَ!»

شما از ما منقطع و بى‌ارتباط نيستيد و از تحت مراقبت ما بيرون نمى‌باشيد، بلكه اين راه‌هاى هفتگانه ميان ما و شما نصب شده تا فرستادگان ملكى ما دائما در نــزول و صعود باشند و امر ما را به سـوى شما و اعمال شما را به سوى ما بياورند.(1)

مفهوم طباق بودن آسمان‌هاى هفتگانه

« اَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللّهُ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقا؟» (16 - 15 / نوح)

مطابق بودن هفت آسمان با يكديگر بدين معنا است كه بعضى بر بالاى بعضى ديگـر قـرار گرفتــه باشـد و يــا بـه معنـاى ايـن است كـه مثـل هـم بـاشنـد.

اين‌كه آسمان‌ها را هفتگانه خوانده - آن هم در زمينه‌اى كه مى‌خواهد اقامه حجت كند - دلالت دارد بر اين‌كه مشركين معتقد به هفتگانه بودن آسمان بودند و آن را امرى مسلم مى‌شمردند و قرآن با آنان به وسيله همين چيزى كه خود آنان مسلم مى‌دانستند احتجـــاج كــرده است.

داستان هفتگانه بودن آسمان‌ها كه در كلام نوح عليه‌السلام (در اين آيه) آمده، به خوبى دلالــت دارد بر اين‌كه اين مسئلــه از انبياء عليهم‌السلام از قديمى‌تريـن


1) الـميـــــــــــزان ج: 29، ص: 33

زمان‌ها رسيده است.(1)

همآهنگى در خلقت هفت آسمان

«اَلَّذى خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقا ما تَرى في خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ!» (3 / ملك)

ـ آن خدايــى كه هفــت آسمــان را آفريــد، در حالــى كــه «طِبــاق» هستنــد يعنــى، مطــابــق و مثــل همنــد. در آفرينــش رحمــان هيــچ تفاوتــى نمــى‌بينـــى!

منظور از نبودن تفاوت در خلق اين است كه تدبير الهى در سراسر جهان زنجيروار متصل به هم است. خداى عزوجل اجزاى عالم خلقت را طورى آفريده كه هر موجودى بتواند به آن هدف و غرضى كه براى آن خلق شده برسد و اين از به مقصد رسيدن آن ديگــرى مانع نشود و يا باعـث فوت آن صفتــى كه براى رسيدنش به هدف نيازمند است، نگردد.

در اين دو آيه به اين نكته اشاره شده كه نظام جارى در عالم نظامى است واحد و متصل‌الاجزاء و مرتبط‌الابعاض.(2)

چگونگى حفظ آسمان‌ها و كرات سماوى

«اَللّهُ‌الَّذى رَفَعَ‌السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها !» (2 / رعد)

«عـمود» چيـزى است كه خيمـه به آن تـكيه دارد و مـى‌ايستد.

غرض اين آيه ياد دادن دليل ربوبيت پروردگار متعال است و اين‌كه او واحد است و شريك ندارد و آن آسمان‌ها است كه بدون پايه و ستونى كه شما با چشمتان ببينيد كه بر آن تكيه داشته باشد همچنان مرفوع و بلند است و در آن نظامى جريان دارد، شمسى و قمرى دارد كه تا زمانى معين در آن مى‌چرخند. و لابد بايد كسى باشد كه قيام به اين امور بكند و آسمان‌ها را بدون پايه بلند كند و نظام در آن‌ها منتظم سـازد و شمـس و قـمر را مسـخر كنـد و امور عالم را تدبير نمايد.

پس اين‌كه فرمود: «الَّذى رَفَعَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها،» معنايش اين مى‌شود كه خداوند آسمان را از زمين جدا كرد و ميان آن دو فاصله‌اى گذاشت، فاصله‌اى كه باعث


1) الميزان ج: 39، ص: 178

2) الـميــــــــــــزان ج: 39، ص: 14

شـد آسمان مسلـط بر زمين بشود و اشعــه خود را بر زميــن بتاباند و باران و صاعقه خــود را به زميــن بفرستد و هم‌چنين آثار ديگر.

پس آسمان بر بالاى زمين بدون ستونى محسوس كه انسان اعتماد بر آن احساس كند ايستاده است. پس هر انسانى بايد متوجه شود كه لابد كسى آن را بدون ستونى نگه داشتــه و نمى‌گذارد جا به جا بشــود و آن را از فرو ريختـن از مدارش نگه داشته است.

پس اين‌كه فرمود: «رَفَعَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها،» و آسمان‌ها را وصف كرد به اين‌كه پايه‌اى كه شما ببينيد ندارند، مقصودش اين نبوده كه آسمان‌ها اصلاً پايه ندارند و در نتيجه وصف «تَرَوْنَها» وصفى توضيحى بوده باشد و مفهوم نداشته باشد، (و نتوان نتيجه گرفت كه پس پايه‌هاى نديدنى دارد!)

و نيز مقصودش اين نبوده كه پايه‌هاى محسوس ندارد تا بر اين دو تقدير معنايش اين شود كه حال كه پايه ندارد پس خدا آن را بدون وساطت سببى سر پا نگه داشته است و اگر پايه مى‌داشت مثل ساير چيزهايى كه پايه دارد آن پايه‌ها نمى‌گذاشت كه بيفتد و ديگر احتياج به خداى سبحان نداشت. آرى معناى آيه شريفه اين نيست، همچنان كه اوهام عاميانه همين را مى‌پندارد، كه تنها چيزهاى استثنايى را كه علل و اسباب آن‌ها معلوم نيست به خدا نسبت مى‌دهند مانند امور آسمانى و حوادث جوى و روح و امثال آن.

چه، كلام خداى‌تعالى صريح بر اين است كه اولاً هر چيزى كه اسم چيز بر آن اطلاق شود جز خداى‌تعالى همه مخلوق خداست و هيچ خلقى و امرى خالى و بدون استناد به خدا نيست. ثانيا تصريح مى‌كند بر اين‌كه سنت اسباب در تمامى اجزاى عالم جـريان دارد و خـدا بر صـراط مستقيم اسـت (كه همـان صراط عـليت و سـببيت است.)

بنابراين اگر مثلاً سقفى را ديديم كه روى پايه خود ايستاده بايد بگوييم به اذن خدا و با وساطت اين سبب خاص ايستاده است. و اگر جرمى آسمانى را ببينيم كه بدون ستون ايستاده باز هم بايد بگوييم كه به اذن خدا و با وساطت اسبابى مخصوص به خود مانند طبيعت خاص يا جاذبه عمومى ايستاده است.

وجه تقييد به جمله «بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها،» اين‌ها نيست بلكه وجه آن اين است كه مى‌خواهد فطرت خواب رفته بشر را بيدار كند، تا به جستجوى سبب آن برخيزد و پس از جستجو در آخر به خداى سبحان پى ببرد.(1)

حفظ موجودات سماوى از سقوط به زمين


1) الميزان ج: 22، ص: 163

« اَلَـمْ تَرَ اَنَّ اللّــهَ سَخَّرَ لَكُــمْ ما فِى الاَْرْضِ وَ... يُمْسِـكُ السَّماءَ ؟» (65 / حج)

اين استشهاد ديگرى است بر عموم قدرت خدا و مقابله ميان تسخير آن‌چه در زمين است و تسخير كشتى‌ها در دريا، تأييد مى‌كند كه مراد به زمين خشكى، در مقابل درياســت و بنابراين تعقيــب دو جمله به جمله «وَ يُمْسِكُ السَّماءَ،» مى‌رساند كه حاصل مقصود اين است كه خدا آن‌چــه در آسمان و آن‌چــه در درياهاست، مسخر بـراى شمــا كرده است.

مراد به آسمان، جهت بالا و موجودات بالاست. پس نمى‌گذارد كه آن موجودات فروريزد و به زمين بيفتنــد، مگر به اذن خودش، كه با اذن او احيانا سنگ‌هاى آسمانى و صاعقه و امثال آن به زمين مى‌افتند.

خداوند اين آيه را با دو صفت رأفت و رحمت ختم فرمود، تا نعمت را تتميم نموده و منـت را بر مردم تمام كرده باشد.(1)

آسمان، سقفى محفوظ

« وَ جَعَلْنَاالسَّماءَ سَقْفا مَحْفُوظا...!» (32 / انبياء)

گويا مراد به اين‌كه فرمود: آسمان را سقفى محفوظ كرديم اين باشد كه آن را از شيطان‌ها حفظ كرديم.

در جاى ديگر فرمود: « وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجيمٍ - آسمان را از هر شيطان رانده شده حفظ كرديم!» (17 / حجر) مراد به اين‌كه در پايان آيه فرموده: «مردم از آيات آن رو مى‌گرداننــد،» اين است كه حوادث جــوى را مى‌بينند و با اين‌كه دليل روشنى بر مدبر واحد و ايجادكننده واحداست باز متوجه نمى‌شوند.(2)

آسمان و طرايق آن

« وَالسَّمــــاءِ ذاتِ الْحُبُــكِ!» (7 / ذاريات)

كلمه «حُبُك» به معناى حسن و زينت است و به معناى خلقت عادلانه نيز مى‌باشد. وقتى جمع بسته مى‌شود معنايش طريقه يا طرايق خواهد بود، يعنى آن خط، خطى كه در هنگام وزش باد به روى آب پيــدا مى‌شود و معناى آيه بنابر معناى اول


1) الميزان ج: 28، ص: 291

2) الميزان‌ج: 28،ص: 116

چنين مى‌شود:

به آسمان داراى حسن و زينت سوگند مى‌خورم.

و بنــــا بـر معنـــاى دوم چنيـــــن مــى‌شـــود:

بــه آسمـان كــه خلقتى معتــدل دارد سوگنــد!

و بنــابــر معنــاى ســوم چنيـــن مــى‌شــــود:

به آسمانــى‌كــه داراى خطــوط اســت سوگند!

كه در اين صورت به آيه « وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَكُمْ سَبْـعَ طَرائِقَ،» نظر دارد و بعيد نيست ظهــورش در معناى سوم بيشتر باشد، براى اين‌كه آن وقت سوگند با جوابش مناسب‌تــر خواهد بود، چــون جواب قسم عبارت است از اختلاف مردم و تشتت آنان در طريقه‌هايى كه دارند - « اِنَّكُمْ لَفى قَوْلِ مُخْتَلِفْ...! » (8 / ذاريات)(1)

آسمان، محل نزول رزق و قرارگاه بهشت موعود

« وَ فِى السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ ! » (22 / ذاريات)

مراد به «سَماء» جهت علو است چون هر چيزى كه بلندتر از ما است و ما را در زير پوشش خود قرار داده چنين چيزى را در لغت عرب سماء مى‌گويند. مراد به رزق باران است كه خداى‌تعالى آن را از آسمان يعنى از جهت بالاى سر ما بر زمين نازل مى‌كند و به وسيله آن انواع گياهانى كه در مصرف غذا و لباس و ساير انتفاعات ما صرف مى‌شود، بيرون مى‌آورد.

ممكن هم هست بگوييم، اصلاً منظور از آسمان معناى لغوى كلمه كه جهت علو باشد نيست، بلكه منظور از آن عالم غيب باشد، چون همه اشياء از عالم غيب به عالم شهود مى‌آيند، كه يكى از آن‌ها رزق است، كه از ناحيه خداى سبحان نازل مى‌شود. مؤيد اين معنا آياتى‌است‌كه همه موجودات را نازل شده از ناحيه خدا مى‌داند:

ـ از چـارپـايـان هـشت جـفــت بـرايـتـان نـازل كـــرد، (6 / زمر)

ـ ما آهن را كه در آن قوتـى شديد است نازل كرديم، (25 / حديد)

« وَ اِنْ مِــنْ شَـىْ‌ءٍ اِلاّ عِنْدَنـا خَـزائِنُـهُ وَ مــا نُنَـزِّلُــهُ اِلاّ بِقَـدَرٍ مَعْلُـومٍ!» (21 / حجر)

كه آيه آخرى به طور كلى همه موجودات را نازل شده از ناحيه خدا مى‌داند و مى‌فرمايد: هيچ موجودى نيست مگر آن‌كه خزينه‌هايش نزد ماست، آن‌چه تنها از موجودات مى‌بينيد اندازه‌گيرى شده و به اصطلاح درخور شده عالم شماست. مراد به


1) الميزان ج: 36، ص: 265

رزق هم تمامى موجوداتى است كه انسان در بقايش بدان‌ها محتاج و ازآن‌ها بهره‌مند است، چه خوردنى‌ها و چه نوشيدنى‌ها و چه پوشيدنى‌ها و چه مصالح ساختمانى و چه همســران و فرزنـدان و چه علــم و چه قدرت و چه سايــر اين‌ها از فضايــل نفسانــى.

وَ مـــا تُــوعَــدُونَ!

آن‌چه وعده داده شده‌ايد نيز در آسمان است!

حـــال ببينيـــم منـظـــور از آن چـيســـت؟

ظاهرا مراد به آن بهشتى است كه به انسان‌ها وعده‌اش را داده و فرموده: « عِنْدَها جَنَّةُ‌الْمَأْوى - بهشتى كه آخرين قرارگاه است در نزديكى سدرة‌المنتهى است!» (14و15/نجم)(1)

وجود جنبندگان در آسمان‌ها

« وَ مِنْ اياتِه خَلْقُ‌السَّمواتِ وَالاَرْضِ وَ ما بَثَّ فيهِما مِنْ دابَّةٍ...!» (29 / شورى)

كلمه « بَثَّ » به معناى منتشر كردن است و كلمه « دابَّةٍ » به معناى هر جنبنده‌اى است كه روى زمين حركت مى‌كند. پس اين كلمه شامل تمامى حيوانات يـعنى جـانـداران مى‌شود.

معناى آيه چنين است:

ـ و يكــى از آياتــش خلقــت آسمــان‌هــا و زميــن و جنبنــدگانــى اســت كــه در آن دو منتشــــر كــرده و او هــر وقـــت بخــواهــد مى‌تــوانــد آن‌هــا را جمــــع‌آورى كنــــد.

از ظاهر آيه بر مى‌آيد كه در آسمان‌ها نيز جنبندگانى هست و اين‌كه بعضى جنبندگان آسمان را به ملائكه تفسير كرده‌اند، صحيح نيست، زيرا اولاً آيه شريفه مطلق است و نمى‌شود بدون دليل آن را مقيد به يك نوع جاندار كرد و در ثانى اصولاً اطلاق كلمه « دابَّةٍ - جنبنده» بر فرشتگان معهود نيست.

ـ «وَ هُـوَ عَلـى جَـمْـعِهِـمْ اِذا يَـشـاءُ قَـديـرٌ!»

اين جمله اشاره است به حشر جنبندگانى كه در زمين منتشر كرده است. دلالتى نيست بر اين‌كه جانداران آسمان همه مانند انسان داراى عقلند. چون همين مقدار كافى است كه براى خود شعورى داشته باشند و به حكم آيه « وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطيرُ بِجَناحَيْهِ ... ثُمَّ اِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ - هيچ جنبنده‌اى در زمين و پرنده‌اى كه با دو بال خود پرواز مى‌كند، نيست، مگر اين‌كه آن‌ها نيز مانند شما امت‌هايى هستند، ما در اين كتاب از هيچ چيز فروگذار نكرديم و سپس همه ايشان به سوى پروردگارشان محشور مى‌شوند!»


1) الـميـزان ج: 36، ص: 279

(38 / انعام) همه جانداران داراى شعورى مخصوص به خود هستند.(1)

چگونگى آفرينش زمين

تكون زمين، مراحل و زمان آن؟


1) الـميــــزان ج: 35، ص: 94

« خَلَقَ الاَْرْضَ فى يَوْمَيْنِ...!» (9 / فصلت)

زمين را در دو روز خلق كرد.

دو روزى كه خدا در آن زمين را آفريده دو قطعه از زمان است، كه در آن تكون زمين و زمين شدن آن تمام شده است. و اگر آن را دو قطعه از زمان خواند، نه يك قطعه، براى اين بود كه دلالت كند بر اين‌كه زمين در تكـون نخستين خـود، دو مرحلـه متغاير را طـى كرده است: يكـى مرحله خامى و كالى و دوم مرحله پختگى و رسيده شدن و به عبارت ديگر، يكى مرحله ذوب بودن، و ديگـرى مرحلـه مـنجمـد شدن و امثـال اين تعبيـرها.

منظور از كلمه «يَوْم» در جمله «خَلَقَ الاَْرْضَ فى يَوْمَيْنِ - زمين را در دو روز خلق كرد،» پاره‌اى از زمان است نه دو روز از روزهاى معمولى و معهود ذهن ما، چون روز از نظر ما ساكنان زمين عبارت است از مقدار حركت كره زمين به دور خودش، كه يك دور آن را يك روز (و يا به عبارت ديگر يك شبانه روز) مى‌ناميم و احتمال اين‌كه مراد به دو روز در آيه چنين‌روزى باشد احتمالى است فاسد.(1)

ايجاد كوه‌ها و تقدير ارزاق

« وَ جَعَلَ فيها رَواسِىَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فيها وَ قَدَّرَفيها اَقْواتَها فى اَرْبَعَةِ اَيّامٍ سَواءً لِلسّائِلينَ!»

(10 / فصلت)

و قـرار داد در زمـين كـوه‌هـايى ريـشه‌دار و ثـابت.

1) الـميــــــــــزان ج: 34، ص: 259

در زمين خير بسيارى قرار داد كه موجودات زنده روى زمين از نبات و حيوان و انسان در زندگى خود انواع بهره‌ها از آن خيرات مى‌برند.

وَ قَـــــدَّرَ فـيهــا اَقْـواتَهــا فـــى اَرْبَعَــةِ اَيّـــامٍ... !

ـ و آن‌چــه قــــوت و رزق هســــت در چهــار روز (چهــار فصــل)پــديـــد آورده...!

مفسرين در پاسخ اين سؤال كه چرا آيه را حمل نكنيم بر اين‌كه قرار دادن كوه‌ها و تقدير ارزاق در چهار روز بوده؟ گفته‌اند: براى اين‌كه لازمه‌اش اين مى‌شود كه روى هم خلقت زمين و آن‌چه در آن است در شش روز انجام شده باشد و چون بعد از اين آيه مى‌فرمايد كه آسمان‌ها در دو روز خلق شده، در نتيجه مجموع هشت روز مى‌شود، در حالى كه قرآن كريم مكرر فرموده كه روى هم خلقت آسمان‌ها و زمين در شش روز بوده است. (البته منظور از روز پاره‌اى از زمان است نه روز معمولى!)

آيه شريفه فوق، ظهورش در غير آن چيزى است كه مفسرين گفته‌اند. قرائنى كه در پيرامون هست تأييد مى‌كند كه مراد به تقدير اقوات زمين در چهار روز، تقدير آن در چهار فصل است، كه بر حسب ظاهر حس به دنبال ميل شمالى و جنوبى خورشيد پديد مى‌آيد، پس ايام چهارگانه همان فصول چهارگانه است.

و اما ايامى كه در اين آيات براى خلقت آسمان‌ها و زمين آمده، چهار روز است، دو روز براى خلقت زمين و دو روز براى به پا داشتن آسمان‌هاى هفتگانه، بعد از آن‌كه دود بود. و اما ايامى كه در آن اقوات درست شده است، نه خلقت آن‌ها، و آن‌چه كه در كـلام خـداى‌تعالى مكرر آمده اين است كه خداى‌تعالى آسمان‌ها و زمين را در شش روز آفريده، نه مجموع خلق و تقدير را. مراد بيان تقدير ارزاق زمين در چهار فصل سال است.

ـ «سَـواءً لِـلسّـائِـليـنَ!»

معناى جمله فوق اين است كه اقوات تقدير شده فراهم شد، فراهم‌شدنى مخصوص براى محتاجان! ممكن هم هست معنايش اين باشد كه خدا اقوات را تقدير كرد، در حاليكه براى محتاجان يكسان و برابر بود، به طورى كه همه از آن استفاده كنند، نه زياد و نه كم !

و منظــور از سائلين، انواع نباتــات و حيوانات و انســان است، كه همه در بقاى خود محتــاج به ارزاقند و به اعتبــار اين احتياج ذاتى آنان را «درخواست كننده» خــوانــد، چــون بــا زبــان حــــال از پـــروردگـــار خــود رزق مــى‌خــواهنــد.(1)

رام كردن زمين براى تسهيل حيات


1) الـميــــزان ج: 34، ص: 260

« وَ هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا في مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ اِلَيْهِ النُّشُورُ!»

(15 / ملك)

كلمه «ذَلُول» در مركب‌ها به معناى مركب رام و رهوار است و كلمه «مَناكِب» نام محل برخورد استخوان بازو با شانه است. و اگر نقاط مختلف زمين را منكب‌ها خوانده استعاره است. و اگر زمين را - چون اسبى رام - خواند و قطعات آن را - پشت، گرده، منكب و شانه - ناميــد، به اين اعتبــار بود كه زمين براى انواع تصرفات انسان رام اســت، نــه چمـوشـى ـ زلـزلــه ـ دارد و نــه از تصرفــات بشــر امتنـــاع مـــى‌ورزد.

معناى آيه اين است كه خداى‌تعالى آن كسى است كه زمين را منقاد و رام شما كرد، تا بتوانيد بر پشت آن قرار بگيريد و از اين قطعه به آن قطعه‌اش برويد و از رزقش كه او برايتان مقدر فرموده بخوريد و به انواع مختلفى براى به دست آوردن آن رزق در زمـيــن تـصـرف كـنيــــد.

در ناميدن زمين به نام «ذَلُول» و تعبير اين‌كه بشر روى شانه‌هاى آن قرار دارد، اشاره‌اى است روشن به اين‌كه زمين نيز يكى از سيارات است. و اين همان حقيقتى است كه علم هيئت و آسمان‌شناسى بعد از قرن‌ها بگو و مگو و بحث بدان دست يافته است.(1)

آمادگى زمين و عوامل حيات

« اَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ مِهادا وَ الْجِبالَ اَوْتادا وَ...؟» (6 تا 16 / نبأ)

مگــر ما نبوديـم كه زمين را براى شما قرارگاه كرديم، (تا بتوانيد در آن قرارگيريد و در آن تصرف كنيد).

«وَ الْـجِبـــالَ اَوْتــــادا،»

كلمه «اَوْتادا» جمع وتد به معناى ميخ است و اگر كوه‌ها را ميخ‌ها خوانده شايد از اين جهت بوده كه پيدايش عمده كوه‌هايى كه در روى زمين است از عمل آتش‌فشان‌هاى تحت‌الارضى است، كه يك نقطه از زمين را مى‌شكافد و مواد مذاب زمينى از آن فوران مى‌كند و به اطراف آن نقطه مى‌ريزد و به تدريج اطراف آن نقطه بالا مى‌آيد تا به صورت ميخى كه روى زمين كوبيده باشند، در آيد و باعث سكون و آرامش فوران آتش‌فشان زيرزمين گردد و اضطراب و نوسان زمين از بين برود.

« وَ خَـلَـقْـنــاكُـمْ اَزْواجـا،»

1) الـميـــــزان ج: 39، ص: 29

شما را جفت جفت از نر و ماده آفريديم، تا سنت ازدواج و تناسل در بينتان جريان يابد، در نتيجه نوع بشر تا روزى كه خدا خواسته باشد باقى بماند.

«وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتا،»

كلمـه «سُبـات» به معنـاى راحتـى و فـراغت است، چـون خـوابيـدن بـاعث آرامش و تجديد قواى حيوانى و بدنى مى‌شود و خستگى ناشى از بيدارى و تصرفـات در بــدن از بـين مى‌رود.

«وَ جَـعَـلْنَـا الـلَّيْـلَ لِـبـاسـا،»

ما شب را چون لباس ساترى قرار داديم كه با ظلمتش همه چيز را و همه ديدنى‌ها را مى‌پوشاند، همان طور كه لباس بدن را و اين خود سببى است الهى، كه مردم را به دست كشيدن از كار و حركت مى‌خواند و متمايل به سكونت و فراغت و برگشتن بـه خـانـه و خـانــواده مـى‌سـازد.

«وَ جَـعَلْنَـا الـنَّهـارَ مَـعاشـا،»

ما روز را زمان زندگى شما و يا محل زندگى شما كرديم، تا در آن از فـضل پـروردگـارتــان‌طـلب كـنيد.

«وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعا شِدادا،»

يعنى بـر بـالاى سـرتــان هفــت آسمـان شــديـــدالبنــــا قــــرار داديم.

ـ « وَ جَـعَلْنـا سِــراجـــا وَهّـــاجــــا،»

و چراغــى رخشــان بــرافــروختيــم.

كلمه «وَهّاج» به معناى چيزى است كه نور و حرارت شديدى داشته باشد و منظور از چــــراغ وهــاج خـورشـيـــد اســـــت.

ـ «وَ اَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجّاجا،»

كلمه «مُعْصِرات» به معناى ابرهاى بارنده است. معنا چنين مى‌شود كه ما به وسيله بـادهاى فـشارنـده آبى ريزان نازل كرديم.

ـ «لِـنُخْــرِجَ بِــــهِ حَبّــــا وَ نَباتـــا،»

يعنى اين كار را كرديم تا دانه‌ها و نباتاتى (كه مايه قوت آدميان و حيوانات است) بـيرون آوريـم.

ـ «وَ جَنّاتٍ اَلْفافا،»

و باغ‌هـاى پـر درخت پـديد آورديـم.

«جَنّاتٍ اَلْفاف» به معناى درختان انبوه و درهم رفته است.(1)

گهواره بودن زمين و ايجاد راه‌ها


1) الميزان ج: 39، ص: 421

« اَلَّذى جَعَلَ لَكُمُ‌الاَْرْضَ مَهْدا وَ سَلَكَ لَكُمْ فيهاسُبُلاً ! » (10 / جاثيه)

خدا آن كسى است كه زمين را براى شما طورى آفريد كه در دامن آن پرورش يـابيـد آن طـور كه اطـفال در گـهواره تـربيت شـده و نشـو و نمـا مى‌كننـد.

و در زمين براى شما راه‌ها و شاهراه‌ها درست كرد تا به وسيله آن‌ها به سوى مقاصد خود راه يافته و هدايت شويد.(1)

زمين و نعمت‌هاى زمينى

«وَ الاَْرْضَ وَضَعَها لِلاَْنامِ!» (10 تا 12 / رحمن)

كلمــه «اَنام» به معناى مردم اســت و اگر از خلقت زمين تعبير كرده به «وَضَع» براى اين بود كه درباره آسمان در آيــه قبلى تعبير كرده بود به «رفع» و خواسته بفهماند زمين پايين و آسمان بالاست، چون در عرب هر افتاده پست را «وضيع» گويند و ايــن خــود لطافتـــى در تعبير است.

«فيها فاكِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الاَْكْمامِ،»

مــراد بــه «فاكِهَــه» ميوه‌هاى غير خرماســت. و كلمــه «اَكْمــام» غــلاف خرماســت كـه آن را «طَلْع» نيز گويند.

«وَ الْحَبُّ ذوُ الْعَصْفِ وَ الرَّيْحانُ،»

كلمه «حَبّ» به معنى دانه است و تقدير كلام اين است كه در زمين دانه و ريحان نيز هست. و منظور از دانه هر چيزى است كه قوت و غذا از آن درست شود، مانند گندم و جو و برنج و غيره. و كلمه «عَصْف» به معناى غلاف و پوسته دانه‌هاى نامبرده است، كه در فارسى آن را سبوس مى‌گويند. البته بعضى آن را به برگ مطلق زراعت و بعضى ديگــر به برگ خشك زراعــت تفسيــر كرده‌انــد. و كلمه «رَيْحان» به معناى همه گياهان معطر (چون نعنــاع و مــرزه و ريحــان و آويــش و پونــه و امثال اين‌ها،) است.

ـ «فَبِــاَىِّ آلاءِ رَبِّكُمــا تُكَـذِّبــانِ؟»

كلمه «آلاء» به معناى نعمت است و خطاب در آيه متوجه عموم جن و انس است. به خاطر همين كه خطاب را متوجه كل اجنه و انسان‌ها نموده توانسته در خلال بر شمردن نعمت‌ها و آلاء رحمان از شدايد روز قيامت و عقوبت‌هاى مجرمين و اهل آتش


1) الـميزان ج: 35، ص: 139

خبر دهد و آن‌ها را هم جزو نعمت‌ها برشمارد.

آرى همين شدايد و عقوبت‌ها وقتى به كل انسان‌ها و اجنه مقايسه شود نعمت مى‌شود. چون در نظام هستى بدكاران و اهل شقاوت را به سرنوشتى كه مقتضاى عمل ايشان و اثر كردار خود آنان باشد سوق دادن، از لوازم صلاح نظام عام جارى در كل و حاكم بر جميع است و خود نعمتى نسبت به كل عالم جن و انس است، هر چند كه نسبت به طايفه‌اى خاص يعنى مجرمين نقمت و عذاب باشد.

پس آن‌چه از عذاب و عقاب كه در آتش براى اهل آتش است و آن‌چه از كرامت و ثواب كه در بهشت براى اهلش آماده شده، هر دو نوع آلاء و نعمت‌هاى خداست براى كل جن و انس، همان طور كه خورشيد و قمر و آسمان بلند و زمين پست و نجم و شجر و غيـر اين‌ها آلاء و نعمت‌هـايى است بر اهـل دنيا.(1)

مفهوم نزول موجودات زمينى و مواد كانى

« وَ اَنْــزَلْنَــا الْحَديـدَ فيـهِ بَــأْسٌ شَديــدٌ وَ مَنافِــعُ لِلنّــاسِ!» (25 / حديد)

ظاهرا «اِنزال» در اين آيه نظير آن در آيه « وَ اَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الاَنْعامِ ثَمانِيَةَ اَزْواجٍ،» در سوره زمر آيه 6 باشد. اگر خلقت مخلوقات زمينى را انزال ناميده، به اين اعتبار است كه خداى‌تعالى ظهور اشياء در عالم هستى را بعد از عدم انزال خوانده، به اين اعتبار كه هر موجودى از موجودات نزد خدا و در عالم غيب خزينه‌ها دارد و آن موجود پس از آن‌كه اندازه‌گيرى شده و درخور عالم شهادت شده به ظهور پيوسته است. و اين خود نوعى نزول است، هم‌چنان‌كه در سوره حجر فرموده: « وَ اِنْ مِنْ شَىْ‌ءٍ اِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ - هيچ موجودى نيست مگر آن‌كه نزد ما خزينه‌هايى از آن هست و ما نازلش نمى‌كنيم مگر به اندازه‌اى معلوم.» (21 / حجر)

ـ «فيــهِ بَـــأْسٌ شَـديــدٌ وَ مَنــافِــعُ لِلنّــاسِ،»

كلمه «بَأْس» به معناى تأثير شديد است، لكن غالبا در شدت در دفاع و جنگ استعمال مى‌شود و بدين جهت فرموده در آهن بأسى شديد است، كه لايزال جنگ‌ها و مقاتلات انواع دفاع‌ها نياز به آهن داشته است. چون اقسام سلاح‌هايى كه درست مى‌كرده‌اند از آهن بوده و بشر از ديرباز به اين فلز دست يافته، متوجه منافعش شده و آن را استخراج كرده است.

و اما منافع ديگرى كه اين فلز براى مردم دارد احتياج به بيان ندارد، چون مى‌بينيم كــه آهـن در تمامـى شعب زندگـى و صنايــع مربوط به آن‌هــا دست و


1) الميزان ج: 37، ص: 198

دخالت دارد.(1)

زمين، محل زندگى و مرگ انسان‌ها

« اَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ كِفاتا اَحْياءً وَ اَمْواتا وَ...؟» (25 تا 27 / مرسلات)

كلمه «كِفات» به معناى جمع كردن و ضميمه كردن است. مى‌فرمايد: مگر ما نبوديم كه زمين را كفات كرديم، يعنى چنان كرديم كه همه بندگان را در خود جمع مى‌كند، چه مرده‌ها را و چه‌زنده‌ها را. بعضى‌گفته‌اند معنى‌آيه اين‌است‌كه مگر ما زمين‌را ظرف‌هايى براى جمع احياء و اموات نكرديم.(2)

مفهوم زمين‌هاى هفتگانه

« اَلـلّهُ الَّـذي خَلَقَ سَبْـعَ سَمواتٍ وَ مِنَ الاَْرْضِ مِثْلَهُنَّ !» (12 / طلاق)

خدايى كه هفت آسمان خلق كرد و از زمين هم مثل آن را بيافريد...

از ظاهر جمله «وَ مِنَ الاَْرْضِ مِثْلَهُنَّ،» برمى‌آيــد كه مراد به مثل مثليــت عددى است. يعنى همان طور كه آسمان هفــت عدد است، زميـــن هم مثل آن هفت است.

حـال بايد ديد منظـور از هفت زميــن چيست؟ در اين بــاب چنــد احتمــال هســت:

اول - اين‌كه بگوييم منظور از هفت زمين هفت عدد از كرات آسمانى است، كه سـاختمـانـش از نـوع ســاختمـان زمينـى اســت كــه مـا در آن زنـدگــى مـى‌كنيـــم.

دوم - اين‌كه بگوييم منظور از آن تنها زمين خود ماست كه داراى هفت طبقه است، كه (چون طبقات پياز) روى هم قرار دارند و به تمام كره احاطه دارند و ساده‌ترين طبقاتش هـمين طبقه اولى است كه ما روى آن قـرار داريـم.

سوم - اين‌كه بگوييم منظور از زمين‌هاى هفتگانه اقليم‌ها و قسمت‌هاى هفتگانه روى زمين است، كه (علماى جغرافى قديم) بسيط زمين را به هفت قسمت (يا قاره) تقسيم كرده‌اند.

اين چند وجه، وجوهى است كه هر يك طرفدارانى دارد.(3)

خورشيد و ماه

مفهوم جريان و حركت خورشيد


1) الـميـــــــــزان ج: 37، ص: 358

2) الـميـــــــــــزان ج: 39، ص: 407

3) الـميـــــــزان ج: 38، ص: 300

« وَ الشَّمْــسُ تَجْــرى لِمُسْتَقَــرٍّ لَها ذلِـكَ تَقْديرُ الْعَزيزِ الْعَليمِ!» (38 / يس)

«جريان شمس» همان حركت آن است. معناى آيه اين است كه - خورشيد به طرف قرار گرفتن خود حركت مى‌كند. و يا تا آن‌جا كه قرار گيرد حركت مى‌كند، يعنى تـا سرآمــدن اجلــش و يا تا زمــان استقـرار و يــا محـل استقــرارش حركـت مى‌كند.

حال ببينيم معناى جريان و حركت خورشيد چيست؟

از نظر حس اگر حساب كنيم، حس آدمى براى آفتاب اثبات حركت مى‌كند، حركتى دورانى، پيرامون زمين. و اما از نظر علمى تا آن‌جا كه بحث‌هاى علمى حكم مى‌كند درست به عكس است، يعنى خورشيد دور زمين نمى‌چرخد، بلكه زمين به دور خورشيد مى‌گردد و نيز اثبات مى‌كند، كه خورشيد با سياراتى كه پيرامون آنند به سوى ستـاره «نصـر ثابـت» حـركت انتقـالى دارنـد.

به هر حال حاصل معناى آيه شريفه اين است كه آفتاب لايزال در جريان است، مادام كه نظام دنيوى بر حال خود باقى است، تا روزى كه قرار گيرد و از حركت بيفتد و در نتيجه دنيا خراب گشته و اين نظام باطل گردد.

و اما اين‌كه بعضى جريان خورشيد را بر حركت وضعى خورشيد به دور مركز خود حمل‌كرده‌اند، درست نيست، چون خلاف ظاهر«جَرْى»است، زيرا «جرى - جريان» دلالت بر انتقال از مكانـى به مكانى ديگر دارد.

(با توجه به اين‌كه در آيه بعدى « وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّى عادَ كَالْعُرْجُونِ

الْقَديمِ،»)از آيت قمر تنها احوالى را كه نسبت به مردم زمين به خود مى‌گيرد بيان كرده، نه احوال خود قمر را و نه احوال آن را نسبت به خورشيد به تنهايى، از اين‌جاست كه مى‌توان گفت بعيد نيست مراد به «تَجرى» در جمله فوق اشاره باشد به احوالى كه خورشيد نسبت به مــا دارد و حس مــا از اين كــره احساس مى‌كند و آن عبارت است از حركت يوميه‌اش و حركت فصلى‌اش و حركت ساليانه‌اش.

و مراد به جمله « لِمُستَقَرٍّ لَها، » اشاره باشد به حالى كه خورشيد فى نفسه دارد، و آن عبارت است از اين‌كه نسبت به سياراتى كه پيرامونش در حركتند، ساكت و ثابت است. پس گويى فرموده: يكى از آيت‌هاى خدا براى مردم اين است كه خورشيد در عين اين‌كه ساكن و بى‌حركت است، براى اهل زمين جريان دارد و خداى عزيز عليم به وسيله آن سكون و اين حركت پيدايش عالم زمينى و زنده ماندن اهلش را تدبير فـرمـوده اســت، (و خـدا دانـاتـر اسـت!)

«ذلِـكَ تَـقْـديـرُ الْـعزيـزِ الْـعَليـمِ!»

يعنى جريان نامبرده خورشيد، تقدير و تدبيرى است از خدايى كه عزيز است، يعنى هيچ غالبى بر اراده او غلبه نمى‌كند، يعنى به هيچ يك از جهات صلاح در كارهايش جـاهل نيست.(1)

ص: 143 و 145

مفهوم منازل ماه

« وَ الْقَمَــرَ قَدَّرْنــاهُ مَنــازِلَ حَتّــى عــادَ كَالْعُرْجُــونِ الْقَديـمِ!» (39 / يس)

كلمه «مَنازِل» به معناى پياده شدن و منزل كردن است. و ظاهرا مراد به منازل نقاط بيست و هشت گـانه‌اى است كه ماه تقريبا در مدت بيست و هشت شبانه‌روز طى مى‌كند.

كلمه «عُرجُون» به معناى ساقه شاخه خرماست، البته از نقطه‌اى كه از درخت بيرون مى‌آيد، تا نقطه‌اى كه برگ‌ها از آن منشعب مى‌شود. اين قسمت از شاخه را «عُرجُون» مى‌گويند، كه (به خاطر سنگينى برگ‌ها) معمولاً خميده مى‌شود و معلوم است كه اگر چند ساله شود خميدگى‌اش بيشتر مى‌گردد و اين قسمت چوبى زردرنگ و چون هلال قوسى است و لذا در اين آيه هلال را به اين چوب كه چند ساله شده باشد، تشبيه كرده است.

اين آيه شريفه به اختلاف منظره‌هاى ماه براى اهل زمين اشاره مى‌كند، چون در


1) الـميـــــــــزان ج: 33،

طول سى روز به شكل و قيافه‌هاى مختلفى ديده مى‌شود و علتش اين است كه نور ماه از خودش نيست، بلكه از خورشيد است و به همين جهت (مانند هر كره ديگر) هميشه تقريبا نصف آن روشن است و قريب به نصف ديگرش كه رو به روى خورشيد نيست تاريك است. و چون به دور زمين مى‌گردد، قهرا وضع و محاذاتش با خورشيد نسبت به زميــن تغيير مى‌كنــد و اين دگرگونـى همچنان هست تا دوباره به وضع اولش برگردد.

اگر ماه را در صورت هلالش فرض كنيم روز به روز قسمت بيشترى از سطح آن كه در برابر آفتاب است به طرف زمين قرار مى‌گيرد تا برسد به جايى كه تقريبا تمامى يك طرف ماه كه مقابل خورشيد قرار گرفته، به زمين هم قرار گيرد و (ماه شب چهارده مى‌شود،) از آن شب به بعد دوباره رو به نقصان مى‌نهد، تا برسد به حالت اوليه‌اش كه هلال بود.

و به خاطر همين اختلاف كه در صورت ماه پيدا مى‌شود، آثارى در دريا و خشكى و در زندگى انسان‌ها پديد مى‌آيد، كه در علوم مربوط به خودش بيان شده است.

پس آيه شريفه از آيت قمر تنها احوالى را كه نسبت به مردم زمين به خود مى‌گيرد بيــان كرده، نه احــوال خود قمــر را و نه احـوال آن را نسبت به خورشيد به تنهايى.(1)

شنـاورى كرات و اجرام در فضا

« لاَ الشَّمْـسُ يَنْبَغـى لَها اَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ!»(40/يس)

معناى اين‌كه فرموده - ترجيح ندارد اين‌كه خورشيد به ماه برسد، اين است كه چنين چيزى از خورشيد سر نزده و منظور از اين تعبير اين است كه بفهماند تدبير الهى چيزى نيست كه روزى جارى شود و روزى از روزها متوقف گردد، بلكه تدبيرى است دائمى و خلال‌ناپذير. مدت معينى ندارد، تا بعد از تمام شدن آن مدت به وسيله تـدبيرى نقيـض آن نقـض گـردد.

پس معناى آيه اين است كه شمس و قمر همواره ملازم آن مسيرى هستند كه برايشان ترسيم شده، نه خورشيد به ماه مى‌رسد، تا به اين وسيله تدبيرى كه خدا به وسيله آن دو جارى ساخته مختل گردد و نه شب از روز جلو مى‌افتد، بلكه اين دو مخلوق خدا در تدبير پشت سر هم قرار دارند و ممكن نيست از يكديگر جلو بيفتند و در نتيجه دو تا شب به هم متصل شود، يا دو تا روز به هم بچسبد.

آيه شريفه تنها فرمود - خورشيد به ماه نمى‌رسد و شب از روز جلو نمى‌زند و ديگر نفرمود - ماه هم به خورشيد نمى‌رسد و روز هم از شب جلو نمى‌زند و اين بدان


1) الـميـــــــــزان ج: 33، ص: 144

جهت بود كه مقام آيه مقام بيان محفوظ بودن نظم و تدبير الهى از خطر اختلال و فساد بود و براى افاده اين معنا خاطرنشان ساختن يك طرف قضيه كافى بود و شنونده خودش مى‌فهمد وقتى خورشيد با اين بزرگى و قوتش نتواند به ماه برسد، ماه به طريق اولى نمى‌تواند به خورشيد برسد. و هم‌چنين شب ناچيز و ناتوان‌تر از روز است، چون شب عبارت است از نبود روزى كه اين شب، شب آن روز است و وقتى شب كه يك امر عدمى است و طبعا متأخر از روز است، نتواند از روز پيشى گيرد، عكسش هم معلوم است، يعنى شنونده خودش مى‌فهمد كه روز هم از شب يعنى از عدم خودش پيشى نمى‌گيـرد.

ـ «وَ كُلٌّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ!»

هر يك از خورشيــد و ماه و نجوم و كواكــب ديگر در مسيــر خاص به خــود حركت مى‌كننــد و در فضا شناورنــد، همان‌طور كــه ماهى در آب شنا مى‌كند، پس كلمــه «فَلَك» عبارت اســت از همان مــدار فضايى كه اجرام آسمانى هر يك در يكى از آن مـدارهــا سيــر مى‌كنند.(1)

تأمين روشنايى به وسيله ماه و خورشيد

« وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فيهِنَّ نُورا وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجا ! » (16 / نوح)

معناى سراج بودن خورشيد اين است كه عالم ما را روشن مى‌كند و اگر اين چراغ خداى‌تعالى نبود ظلمت عالم ما را فرا مى‌گرفت و معناى نور بودن ماه اين است كه زمين ما را به وسيله نورى كه از خورشيد مى‌گيرد روشن مى‌كند. پس ماه خودش روشنگـر نيست تـا سـراج ناميده شود.

اما اين‌كه فرمود، قمر را در آسمان‌ها نور قرار داد و آسمان‌ها را ظرف قمر خواند منظور (به طورى كه گفته‌اند،) اين است كه بفرمايد قمر در ناحيه آسمان‌ها قرار دارد، نـه اين‌كه همه آسمان‌ها را نور مى‌دهد.(2)

بـروج آسمانى و خـورشيد و مـاه

« تَبــارَكَ الَّذى جَعَــلَ فِى السَّمـاءِ بُرُوجا وَ جَعَلَ فيها سِراجا!» (61 / فرقان)

ظاهــرا مراد به «بُروج» منــازل آفتــاب و ماه در آسمــان است و يا مراد ستارگانــى اسـت كـه در آن منـازل قـرار دارنـد.


1) الـميـــــــزان ج: 33، ص: 146

2) الـميـــــــــــــــزان ج: 39، ص: 178

مراد به «سِراج» آفتاب است. به دليل اين‌كه در سوره نوح آفتاب را سراج خوانده و مى‌فرمايد: « وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجا !» (16 / نوح)

آيه شريفه در مقام ثناى خداى‌تعالى بر خويش است و مى‌خواهد تبارك او را به خاطر اين‌كه برج‌هائى محفوظ و تيرهايى شهاب درست كرده و آفتاب را روشنگر و ماه را منير ساخته تا عالم محسوس را روشن كنند، افاده نمايد. و با اين بيان به مسئله رسالت رسولان اشاره مى‌كند، چون اين مسئله نظير همان روشنگرى آفتاب و ماه نسبت به عالم جسمانى انسان‌هاست. چيزى كه هست رسولان خدا عالم روحانى انسان‌ها را روشن مى‌كنند. اگر آفتاب پيش پاى آنان را روشن مى‌سازد رسولان خدا ديده بصيرت بندگان خدا را روشن مى‌كنند.(1)

حركت حساب شده مـاه و خورشيد

« اَلشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبانٍ!» (5/رحمن)

كلمه «حُسْبان» به معناى حساب كردن است. تقدير كلام چنين است: خورشيد و ماه بــا حســابــى از خـــداى تعـالــى در حـركتنــد.

يعنى در مسيرى و به نحوى حركت مى‌كنند كه خداى‌تعالى براى آن دو تـقـديـر فـرمـوده اسـت.(2)

نظام حاكم بر جريان ماه و خورشيد

« اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِى‌النَّهارِ؟» (29 / لقمان)

در اين آيه در مورد علم خدا به اعمال بندگان استشهاد شده است به تدبيرى كه در نظام شب و روز جارى است، گاهى اين طولانى و آن كوتاه و گاهى اين كوتاه و آن طولانى مى‌شود. كه البته فصول سال و نيز سرزمين‌هاى مختلف در اين كوتاهى و بلندى شــب و روز مؤثرنــد، اما در هر فصــل و در هر منطقــه نظــام ثابــت اســت.

هم‌چنين تدبيــرى كه در آفتاب و ماه و اختلاف طلوع و غروب آن دو جارى است. هم‌چنين اختلافى كه بر حسب حس در مسير و جريان آن دو است. همه اين‌ها دليل بر تدبيرى است كه خداوند جهان در سراسر جهان دارد، چون مى‌بينيم هر يك از آفتاب و ماه نظام دقيقى دارد كه هيچ خلل و تشويش و اضطرابى در آن نيست، اين‌ها دليل‌بر علم و اطلاع مدبر آن‌هاست، چون برقرار ساختن چنين نظامى دقيق بـدون علم


1) الـميــــزان ج: 30، ص: 60

2) الـميـــزان ج: 37، ص: 193

محال است.

مراد به «ايلاج» در روز اين است كه شب رو به بلندى بگذارد و بعضى از ساعات روز را اشغال كند يعنى بعضى از ساعات را كه قبلاً روز بودند جزو خود سازد و مراد به ايلاج روز در شب عكس اين معناست. و مراد به اين‌كه فرمود: هر يك از آفتاب و ماه مسخر و رام شده، تا اجل مسمى جريان دارند، اين است كه هر وضعى از اوضاعشان تا وقتى معين است و دوباره به وضـع اول بـر مـى‌گـردند.

پس هر كس اين نظام دقيق را كه در آفتاب و ماه است در نظر بگيرد، شكى نمى‌كند در اين‌كه مدبرش با علم، تدبير امر آن‌ها كرده، علمى كه آميخته با جهل نيست، نه اين‌كه خودش تصادفا و اتفاقا چنين نظامى به خود گرفته بـاشد.(1)

گسترش سايه و دلالت خورشيد بر آن

« اَلَمْ تَرَ اِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِنا؟» (45 تا 47 / فرقان)

مراد به «مَدَّ الظِّل» امتداد سايه‌اى است كه بعد از ظهر گسترده مى‌شود و به تدريج از طرف مغرب به سوى مشرق رو به زيادى مى‌گذارد، تا آن‌جا كه آفتاب به كرانه افق رسيده و غروب كند، كه در آن هنگام امتداد به آخر مى‌رسد و شب مى‌شود. و اين سايه در همه احوالش در حركت است و اگر خدا مى‌خواست آن را ساكن مى‌كرد.

« ثُـمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَليلاً!»

منظور دلالت آفتاب با نور خود بر اين است كه در اين ميان سايه‌اى هست و نيز با گسترده شدن نورش دليل بر اين است كه سايه نيز به تدريج گسترده‌تر مى‌شود، چه اگـر آفتاب نبـود كسى متوجه نمى‌شد كه در اين ميان سايه‌اى وجود دارد.

علت عمومى تشخيص معانى مختلف به وسيله انسان اين است كه احوال جاريه بر آن معانى مختلف مى‌شود. حالتى پديد مى‌آيد و حالتى ديگر مى‌رود و چون حالت دومى آمد آن وقت به وجود حالت اولى پى مى‌برد و چون حالتى پديد مى‌آيد حالت قبلى كه تاكنون مورد توجه نبود به خوبى درك مى‌شود و اما اگر چيزى را فرض كنيـم كه هميشـه ثـابت و به يك حـالت باشد به هيچ وجه راهى براى آگاهى بدان نيست.

« ثُّمَ قَبَضْناهُ اِلَيْنا قَبْضا يَسيرا!»

معناى جمله فوق اين است كه ما با تابانيدن خورشيد و بالا آوردن آن به تدريج آن سايه را از بين مى‌بريم. و در اين‌كه از بين بردن را قبض ناميد، آن هم قبض به سوى خودش و آن قبض را به قبض آسان توصيف كرد خواست تا بر كمال قدرت الهيه خود


1) الميزان ج: 32، ص: 59

دلالت كند و بفهماند كه هيچ عملى براى خدا دشوار نيست. و اين‌كه فقدان موجودات بعد از وجودشان انهدام و بطلان نيست، بلكه هرچه كه به نظر ما از بين مى‌رود در واقع به سوى خدا باز مى‌گردد.(1)

توالى شب و روز، حركت و اجل ماه و خورشيد

« يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُـلٌّ يَجْــرى لاَِجَــلٍ مُسَمًّــى!» (5 / زمـــر)

«تَكْوير» عبارت است از اين‌كه بعضى از اجزاى چيزى را روى بعض ديگر بيندازيم. بنابراين مراد انداختن شب است روى روز و انداختن روز است بر روى شب. اين آيه به مسئله تدبير اشاره مى‌كند. معنايش نزديك به معناى آيه: « يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ - شب روز را مى‌پوشاند،» (7 / اعراف) مى‌گردد و مراد از آن پشت سر قرار گرفتن شب و روز به طور مستمر است - كه لاينقطع مى‌بينيم كه روز شب را و شب روز را پس مى‌زند و خــود ظهــور مى‌كند و اين همــان مسئلــه تدبير است.

« وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرى لاَِجَلٍ مُسَمًّى!»

يعنى خداى سبحان خورشيد و ماه را رام و مسخر كرده، تا بر طبق نظام جارى در عالــم زمينى، جريــان يابند و اين جريــان تا مدتى معيــن باشد، از آن تجاوز نكنند.(2)

محاسبه زمان و استفـاده از ماه و خورشيد

« هُوَ الَّذى جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيآءً وَ الْقَمَرَ نُورا وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنينَ وَالْحِسابَ!»

(5/يونس)

خدا در مسير ماه جايگاه‌هايى براى ماه قرار داد كه هر شب در جايى غير از جاى شب گذشته قرار مى‌گيرد و بدين ترتيب پيوسته دور مى‌شود تا از طرف ديگر به آن برسد. اين جريان در طول يك ماه كامل قمرى انجام مى‌گيرد و ماه به وجود مى‌آيد و از ماه سال به وجود مى‌آيد و لذا خدا فرمود:« لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنيـنَ وَ الْحِسابَ!»

خدا خورشيد را روشنى قرار داد تا شما در كليه شئون زندگى خود از آن بهره‌مند شويد، مثل همه موجودات و مخلوقات ديگر كه در عالم زمينى شما به سر مى‌برند و از خورشيد بهره‌مند مى‌شوند.


1) الـميــــــزان ج: 30، ص: 43

2) الميزان ج: 34، ص: 58

خدا مـاه را نيـز نـورانى كرد تا مـورد استفـاده قـرار گيـرد و آن را در جايگاه‌هايى معين قرار داد كه اختلاف اين جاها باعث پيدايش ماه و سال گردد و شما در عـلم به تعداد سال‌ها و محـاسبات زندگى از آن بهره‌مند شويد.

خدا اين‌ها را كه اهداف و فوايدى بر آن مترتب است جز به حق نيافريده است. اين اهداف، اهداف حقيقى و منظمى هستند كه بر خلقت الهى مترتبند و بنابراين لغو و باطل و تصادف و اتفاق نتواند بود. در حقيقت خدا اين‌ها را براى تدبير شئون زندگى و اصلاح امـور معاش و معاد شما خلق و بدين صورت مرتب كرده است.

بنابراين او پروردگار شما و مالك امر شماست كه شئون شما را تدبير و سرپرستى مى‌كند و غير از او پروردگارى نيست.(1)

شمارش و تقسيم‌بندى تكوينى زمان

« اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْرا فى كِتبِ‌اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ الـسَّـمــوتِ وَ الاَرْضَ!»(36 / تـوبه)

شماره ماه‌هاى سال دوازده ماه است كه سال از آن تركيب مى‌يابد و اين شماره‌اى است در علم خداى سبحان و شماره‌اى است كه كتاب تكوين و نظام آفرينش از آن روزى‌كه آسمان‌ها و زمين خلق شده و اجرام فلكى به راه افتاده و پاره‌اى از آن‌ها به دور كــره زمين به گـردش درآمدند آن را تثبيت نمود.

ماه‌هاى قمرى و دوازده‌گانه بودن آن‌ها اصل ثابتى از عالم خلقت دارد.

كلمه «ماه» مانند كلمه «سال» و «هفته» از لغاتى است كه عموم مردم از قديمى‌ترين اعصار آن‌ها را مى‌شناخته‌اند. اولين آگاهى كه انسان پيدا كرده، آگاهى به تفاوت فصول چهارگانه سال بوده، بعدا متوجه شده كه دوباره همين چهار فصل تكرار شده و هم‌چنين سه‌باره و چهارباره و نگاه متوجه شده كه هر يك از اين فصول تقسيماتى دارند كه كوتاه‌تر از خود فصل است و اين تقسيمات را از اختلاف اشكال ماه فهميده و ديده‌اند كه در هر فصلى سه نوبت قرص ماه به صورت هلال در مى‌آيد و طول هر نوبت قريب به سى روز است. در نتيجه سال را كه از يك نظر به چهار فصل تقسيم شده بود از اين نظر به دوازده ماه تقسيم نموده (و براى هر ماهى نامى تعيين نمودند.) لكــن بايد دانست چهار فصلــى كه محسوس انســان است همــان سال شمسـى است.

با آن‌كه حساب سال شمسى دقيق‌تر است ولى مردم سال قمرى را به خاطر اين‌كه محسوس‌تر است و همه مى‌توانند با نگاه به ماه استفاده خود را نموده و زمان را


1) الـميــــــــــــــــــزان ج: 19، ص: 21

تعيين نمايند، پيروى مى‌كنند.

اين حساب تنها در كره ماه معتبر است و اما ساير كواكب و كرات آسمانى هر كـدام حسـاب جداگانه‌اى دارند، مثلاً سال در هر يكى از كرات و سيارات منظومه شمسى عبارت است از مدت زمانى كه در آن زمان فلان سياره يك بار دور خورشيد بچرخد. اين حساب سال شمسى آن سياره است. اگر سياره‌اى داراى قمر يا اقمار بوده باشد البتـه ماه قمرى آن ماه ديگرى است.

پس اين‌كه فرمود: « اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْرا...،» ناظر است به ماه‌هاى قمرى كه گفتيم داراى منشأ است حسى و آن تحولاتى است كه كره ماه به خود گرفته است.

قيد جمله «عِنْدَ اللّهِ» و جمله « فى كِتابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّموتِ وَ الاَْرْضَ،» همه دليل است بر اين‌كه عده نامبرده در آيه عده‌اى است كه هيچ تغيير و اختلافى در آن راه ندارد، چون نزدخدا و در كتاب خدا دوازده است.

در سوره يس فرمود: « آفتاب را چنين قرار داد كه در مدار معينى حركت كند و ماه را چنين مقدر كرد كه چون بند هلالى شكل خوشه خرما منزل‌هايى را طى نموده و دوباره از سر گيرد. نه آفتاب به ماه برخورد و نه شب از روز جلو بزند، بلكه هر يك از آن اجــرام در مدارى معين شناورى كنند.» (38 تا 40 / يس) پس دوازده‌گانه بودن مــاه حكمــى است نوشتــه در كتاب تكويــن و هيچ كس نمى‌تواند حكم خداى‌تعالى را پـس و پيــش كنـــد!

واضح است كه ماه‌هاى شمسى از قراردادهاى بشرى است، گو اين‌كه فصول چهارگانه و سال شمسى اين طور نيست اما ماه‌هاى آن صرف اصطلاح بشرى است، به خلاف ماه‌هاى قمرى كه يك واقعيت تكوينى است و به همين جهت آن دوازده ماهى كه داراى اصل ثابتى باشد همان دوازده ماه قمرى است.(1)

تأثير حركت زمان در تكوين انسان و حوادث

« فَـلا اُقْسِــمُ بِرَبِّ الْمَشــارِقِ وَ الْمَغــارِبِ اِنّــا لَقــادِروُنَ!» (40 / معـارج)

منظور از مشارق و مغارب، مشارق خورشيد و مغارب آن است. چون خورشيد در هر روز از ايام سال‌هاى شمسى مشرق و مغربى جداگانه دارد و هيچ روزى از مشرق ديروزش طلوع و در مغرب ديروزش غروب نمى‌كند، مگر در مثل همان روز در سال‌هاى آينده. احتمال هم دارد مراد به مشارق و مغارب مشرق‌هاى همه ستارگان و مغرب‌هاى


1) الميزان ج: 18، ص: 119

آن‌ها باشد.

در جمله « بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ - من سوگند مى‌خورم به پروردگار مشرق‌ها و مغرب‌ها،» به صفتى از صفات خودش اشاره نموده و خواسته بفهماند اين‌كه مى‌گويم: «من» يعنى همان منى كه مبدأ خلقت انسان‌ها در قرون متوالى‌ام و اداره كننده مشرق‌ها و مغرب‌هايم. چون شروق‌ها و طلوع‌هاى پشت سرهم و غروب‌هاى متوالى ملازم با گذشت زمان است و گذشت زمان دخالتى تام در تكون انسان‌ها در قرون متوالى و نيــز پيدايـش حـوادث در روى زمين دارد.

در جمله «اِنّا لَقادِروُنَ!» زمينه كلام به رُخ كشيدن قدرتش است و نكته ديگر اين‌كه در چنين زمينه‌اى سخن از ربوبيت مشارق و مغارب كردن، در حقيقت علت قدرت را ذكركردن است، تا با اين تعليل بفهماند كسى كه تدبير همه حوادث عالم منتهى به اوست، هيچ حادثه‌اى او را به ستوده نمى‌آورد و او را از پديد آوردن حادثه‌اى ديگر جلوگير نمى‌شود، چون حوادث فعل اويند، پس هيچ خلقى از خلايق او را از اين‌كه آن خلق را مبدل به خلقى بهتر كند مانع نمى‌تواند بشود.(1)

پيدايش شب و روز، نور و ظلمت

پيدايش نور و اصالت ظلمت


1) الـميـــزان ج: 39، ص: 158

« يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثا !» (54 / اعراف)

شب را به روز مى‌پوشاند و روز به سرعت شب را طلب مى‌كند تا آن را بپوشاند.

اين جمله اشاره دارد به اين‌كه اصل ظلمت است و نور روز چيزى است كه از درخشندگى خورشيد پيدا مى‌شود و روز پديده‌اى است كه عارض بر شب و همان ظلمت مخروطى شكل مى‌شود كه دائما نصف كمتر سطح كره زمين را پوشانيده است.

چــون دائما نور خورشيــد در روى زميــن در حركــت است قهــرا ظلمت مخروطــى شكل هم در حركــت و گويـا مورد تعقيب روز است.

و اين‌كه فرمود: « وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِاَمْرِه!» (54 / اعراف) معنـايــش ايــن اســت كــه خداونــد آفتاب و ماه و ستارگــان را آفريــد در حالـى‌كه همــه مسخــر امر او و جــارى بـر طبـــق مشيـــت اويـنــد.(1)

حركت متوالى شب و روز

« وَ ايَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ!» (37 تا 40/يس)

آيه شريفه مى‌خواهد به پديد آمدن ناگهانى شب به دنبال روز اشاره كند. كلمه «نَسْلَخُ» معنــى بيرون كشيدن است. خداى‌تعالــى در چند جــا از كلام عزيــزش از وارد شدن هر يك از روز و شب در دنبــال ديگرى، تعبير به «ايلاج - داخل كردن» كرده


1) الميـزان ج: 15، ص: 207

است. وقتى وارد شدن روز بعد از شــب ايلاج و ادخــال روز در شب باشد، قهرا در پى آمــدن شب بعد از روز به طور ناگهانى نيز، اخراج روز از شب خواهد بود. البته هم آن ادخال اعتبارى اســت و هم اين اخراج. و گويى ظلمت شب بر مردم احاطه كرده و به روى آنان افتــاده، ناگهــان روز اين روپوش را پاره مى‌كند و داخل ظلمت شده، نــورش به تدريــج همه مــردم را فرا مى‌گيــرد و در هنگام غروب بناگــاه بار ديگر شب چــون روپوشى روى مردم مى‌افتــد و ظلمتــش همه آن جاهايــى را كه نــور روز گرفتــه بــود مى‌گيرد، پــس در حقيقــت در اين تعبيــر نوعــى استعــاره بـه كنايه به كار رفته است.(1)

نظام حاكم بر اختلاف شب و روز

« ... وَ اخْتِـــلافِ اللَّيْــلِ وَ النَّهــارِ... لاَيــاتٍ لِقَــوْمٍ يَعْقِلُــونَ!» (164 / بقره)

اختلاف شب و روز، همان حكم و زياد كردن و كوتاه و بلند كردنى است كه به خاطر اجتماع دو عامل از عوامل طبيعى عارض بر شب و روز مى‌شود و اول آن دو عامل عبارت است از حركت وضعى زمين به دور مركز خود، كه در هر بيست و چهار ساعت يكبار اين دور را مى‌زند و از اين دوران كه هميشه يك طرف زمين يعنى كمى بيش از يك نيمكره آن را رو به آفتاب مى‌كند و آن طرف از آفتاب نور مى‌گيرد و حرارت را مك مى‌زند و روز پديد مى‌آيد. يك طرف ديگر زمين يعنى كمتر از يك نيمكره آن، كه پشت به آفتاب واقع شده و در ظلمت سايه مخروطى شكل آفتاب قرار مى‌گيرد و شب پديد مى‌آيد و اين شب و روز به طور دائم دور زمين دور مى‌زنند.

عامل دومش عبارت است از ميل سطح دايره استوايى و يا معدل، از سطح مدار ارضى در حركت انتقالى شش ماه به سوى شمال و شش ماه به سوى جنوب. و اين باعث مى‌شود آفتاب هم از نقطه معتدل (اول فروردين و اول پاييز) نسبت به زمين ميل پيدا كند و تابش آن به زمين انحراف بيشترى داشته باشد و در نتيجه فصول چهارگانه (بهار، تابستان، پاييز و زمستان) به وجود آيد و در منطقه استوايى و دو قطب شمال و جنوب شب و روز يكسان شود، با اين تفاوت كه در دو قطب شش ماه شب و شش ماه روز باشد يعنى سال يك شبانه‌روز. در شش ماهى كه قطب شمال روز است قطب جنوب شب، در شش مـاهى كه قـطب جنـوب روز است قطب شمال شب باشد.

اما در نقطه استوايى سال تقريبا مشتمل بر سيصد و پنجاه و شش شبانه روز


1) الميزان ج: 33، ص: 142

مساوى باشد و در بقيه مناطق شبانه روز بر حسب دورى و نزديكى به خط استوا و به دو قطب، هم از جهت عدد مختلـف شود و هم از جهت بلندى و كوتاهى.

اين اخـتلاف كه گـفتيم باعث اخـتلاف تابش نـور و حرارت بـه كره زمين است، باعث اختلاف عواملى مى‌شود كه تركيبات زمينى و تحولات آنرا پديد مى‌آورد. و در نتيجه آن تركيب‌ها و تحولات نيز مختلف مى‌شود و سرانجام منافع مختلفى عايــد انسان‌ها مى‌شود.(1)

نظام حاكم بر عالم كبير و ايجاد نور و ظلمت

« اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى خَلَقَ السَّموتِ وَ الاَْرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُمتِ وَ النُّورَ!» (1/انعام)

در ثنايى كه در اين آيه و دو آيه بعدى هست اشاره‌اى به معارف حقيقى‌اى كه دعوت دينى متكى بر آن است، شده و آن معارف در حقيقت به منزله ماده شريعت است و به سه نظام منحل مى‌شود:

1 ـ نظام عمومى خلقت،

2 ـ نظامى كه خصوص انسان از جهت وجود دارد،

3 ـ نظـام عمـل انـسان.

آن‌چه از مجموع اين سه آيه به دست مى‌آيد عبارت است از ثناى بر پروردگار در برابر اين‌كه عالم كبيرى را كه انسان در آن زندگى مى‌كند و عالم صغيرى را كه همان وجود خود انسان است و محدود است از جهت آغازش به گِل و از طرف انجامش به اجل مكتوب، ايجاد فرموده و ثناى بر اين‌كه بر آشكار و نهان آدمى و تمامى عمليات‌او آگاهى دارد.

جمله « وَ هُوَ اللّهِ فِى السَّموتِ وَ فِى الاَْرْضَ!» كه در آيه سوم است مقدمه است براى بيــان علم خداوند به نهــان و آشكــار و كرده‌هــاى انسان و بنابرايــن كه فرمود: « خَلَــقَ السَّموتِ وَ الاَْرْضَ وَ جَعَــلَ الظُّلُمتِ وَ النُّــورَ،» اشاره است به نظامى كه در عالم كبير حكمفرماست و تمامى اشياى عالم با همه كثرت و تفرقش بر طبق آن اداره مى‌شود. زيرا عالم مشهود ما همين زمينى است كه آسمان‌هاى پهناور از هر طرف به آن احاطه نموده و با نور و ظلمتى كه چرخ عالم محسوس در تحول و تكاملش بر آن‌ها دور مى‌زند در آن تصرف مى‌شود و دائما موجوداتى را از موجودات ديگر تكوين و چيزهايى را به چيزهاى ديگر تحويل و نهان‌هايى را ظاهر و ظاهرهايى را پنهان نموده و تازه‌هايى‌را تكوين و كهنه‌هايى‌راتباه و فاسدمى‌كند و ازبرخوردهمين‌تحولات گوناگون حركــت كلى


1) الـميـزان ج: 2، ص: 351

جهانى كه موجودات را به سوى مقصد نهايى خود مى‌راند منتظم مى‌شود.

كلمه «جَعَلَ» در جمله « وَ جَعَلَ الظُّلُمتِ وَ النُّورَ،» به معنى خلقت است، منتها از آن‌جايى كه كلمه خلقت در اصل مأخوذ از «خلق الثوب- تركيب اشياء گوناگون» است و خلاصه در معنى آن تركيب يافتن از اشياء گوناگون مأخوذ است و نور و ظلمت از تركيب چيزى با چيز ديگر موجود نشده و از اين جهت در خصوص نور و ظلمت به جاى خلقت تعبير به «جَعَلَ» فرمود و شايد از همين جهت بوده كه خلقت را به ايجاد آسمان‌ها و زميـن كـه در آن تـركيب راه دارد اخـتصاص داده و خـدا داناتر است.

در اين‌جا ممكن است سؤال شود كه چرا نور را به صيغه مفرد و ظلمت را به صيغه جمع آورد؟ شايد جهتش اين باشد كه وجود ظلمت از نبود نور و بلكه همان عدم نور در چيزى است كه مى‌بايست نور داشته باشد و چيزى كه جا دارد نور داشته باشد و ندارد از جهت دورى و نزديكى‌اش به نور متعدد مى‌شود، به خلاف نور كه امرى است وجودى و وجودش ناشى از مقايسه آن با ظلمت نيست. و اگر هم آن را به قياس به ظلمت درجه‌بندى كرده و برايش مراتبى قائل شويم در حقيقت صرف تصورى است كه كرده‌ايم و اين تصور باعث تكثر حقيقى و تعدد واقعى آن نمى‌شود.(1)

ساكنان شب و روز

« وَ لَهُ ما سَكَنَ فِى الَّيْلِ وَ النَّهارِ!» (13 / انعام)

سكون در ليل و نهار به معنى وقوع در ظرف عالم طبيعى است كه اداره آن به دست ليــل و نهـــار اســـت.

چون نظام عالم طبيعت بستگى كامل به وجود نور دارد. اين نور است كه از سرچشمه خورشيد به همه زواياى جهان ما مى‌تابد و همه كرات منظومه را زير اشعه خــود فرو مى‌گيرد. اين نــور است كه از كمى و زيادى آن و طلــوع و غروب و محاذاتش با اجســام عالم و هم‌چنيــن از دورى و نزديكــى اجســام به آن تحولاتــى در عالم پديد مى‌آيد.

پس در حقيقت مى‌توان گفت شب و روز گهواره‌اى است عمومى كه عناصر بسيط عالم و مواليدى كه از تركيب آن‌ها با يكديگر متولد مى‌شود همه در آن گهواره تربيت مى‌شوند. و در آن گهواره است هر جزئى از اجزاى عالم و هر شخصى از اشخاص آن به سوى غايت خود و هدفى كه برايش مقدر شده و به سوى تكامل روحـى و جـسـمى سـوق داده مـى‌شـود.


1) الـميــــــزان ج: 13، ص: 6

و همان‌طــورى كه محل سكونت، چه شخصى و چه عمومى، دخالت تامى در تكون و وضع زندگى ساكنينــش دارد، اگر انسانند در آن سرزميــن در طلب رزق تكاپو كرده و از محصولات زراعتــى و ميوه‌هاى آن و حيواناتــى كه در آن تربيــت مى‌يابند ارتزاق نمــوده و از آب آن‌جــا مى‌آشامــد و از هوايــش استنشــاق مى‌كند و از خود در آن محيط تأثيراتى و از محيــط تأثيراتى داشتــه و اجزاى بدنش بر وفق مقتضيات آن محيــط رشد و نمو مى‌كنــد. هم‌چنين شــب و روز كه به منزلــه مسكنى است عمومــى براى اجزاى عالــم، دخالت تامى در تكون عموم موجودات متكون در آن دارد.

انسان يكى از همين ساكنين در ظرف ليل و نهار است كه به مشيت پروردگار از ائتلاف اجزاى بسيط و مركب در اين قيافه و شكلى كه مى‌بينيم تكون يافته است، قيافه و اندامى كه در حدوث و بقايش از ساير موجودات ممتاز است، زيرا داراى حياتى است كه مبتنى است بر شعور فكرى و اراده‌اى كه زاييده قواى باطنى و عواطف درونى اوست، قوايى كه او را به جلب منافع و دفع مضار واداشته و به ايجاد مجتمع متشكل دعوتش مى‌كند.

چون يگانه آفريدگار شب و روز و ساكنين در آن دو، خداى سبحان است از اين رو صحيح است گفته شود: وَ لَهُ ما سَكَنَ فِى الَّيْلِ وَ النَّهارِ...، چون ملك حقيقى ليل و نهار و ساكنان در آن دو و جميع حوادث و افعال و اقوالى كه از آثار وجودى آنان است از آنِ خداســت و هم‌چنين نظامـى كه در پهناى شگفت‌انگيز عالم جارى است به دست اوست.

خداى سبحان كسى است كه اين عالم را با وسعت عجيبى كه در عناصر و بسائط و مركبات آن هست و ما آدميان جزء بسيار كوچكى از آنيم ايجاد فرموده و اين كارگاه عظيم را تحت شرايط و نظامى حيرت‌انگيز به گردش در آورده است و در تحت همان نظام نسل آدمى را زياد كرده و نظام خاصى در بين افراد اين نوع اجرا نموده، آن‌گاه او را به وضع لغات و اعتبار سنن و وضع امورى اعتبارى و قراردادى هدايت فرموده و پيوسته با ما و ساير اسباب قدم به قدم همراهى كرده و ما را لحظه به لحظه به معيت ساير اسباب و آن اسباب را به معيت ما در مسير ليل و نهار به راه انداخته و حوادثى بيرون از شمار يكى پس از ديگرى پديد آورده است.(1)

استمرار در اختلاف شب و روز

« يُـولِــجُ اللَّيْــلَ فِى النَّهــارِ وَ يُولِــجُ النَّهــارَ فِــى اللَّيْــلِ!» (13 / فاطــر)

«ايلاج» در روز به معناى آن است كه با طولانى كردن شب، روز را كوتاه كند و


1) الميـزان ج: 13، ص: 40

ايلاج روز در شب آن است كه با طولانى كردن روز، شب را كوتاه كند. و مراد به اين دو جمله اين است كه به اختلاف شب و روز از نظر بلندى و كوتاهى اشاره كند، كه به طور دائم در ايام سال جريان دارد.

تعبير كردن به «يُولِج» دلالت بر استمرار دارد، به خلاف جريان و سير آفتاب و ماه، كه چون هميشه ثابت است، به صيغه ماضى از آن تعبير آورده و فرموده:

« وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرى لاَِجَلٍ مُسَمًّى - خورشيد و ماه را مسخر كـرد تـا هر يك براى مدتى معين حركت كنند.» (2/رعد) البته اين عنايت صورى و مسامحى است وگرنه در خورشيد جريان محسوس نيست.(1)

مفهوم فلك و وضع شب و روز ساير كرات

« وَ هُـوَ الَّـذى خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهـارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَـرَ كُـلٌّ فى فَلَكٍ يَـسْبَـحُـونَ!» (33 / انبيـاء)

از ظاهر آيه به خوبى بر مى‌آيد كه مى‌خواهد براى هر يك از شب (سايه مخروطى شكل پشت زمين) و روز كه سمت مقابل آفتاب است و نيز براى هر يك از آفتاب و ماه فلك اثبات كند و بنابراين قهرا بايد مراد به فلك هر يك از آن‌ها باشد. ولى با اين‌كه ظاهر آيه روشن است معذلك بايد بگوييم مراد به فلك اوضاع و احوالى كه در جوّ زمين و آثارى كه آن‌ها در زمين مى‌گذارند مى‌باشد هر چند كه حال اجرام ديگر بر خلاف آن‌ها باشد. پس بنابراين آيه شريفه تنها براى زمين اثبات شب و روز مى‌كند، ديگر دلالت ندارد بر اين‌كه آفتاب و ماه و ثوابت و سيارات چه آن‌ها كه از خود نور دارند و چه آن‌ها كه كسب نور مى‌كنند شب و روز دارند. كلمه «يَسْبَحُونَ» به‌معناى جريان و شنا در آب است.(2)

مفهوم ايلاج شب در روز و روز در شب

« يُولِــجُ اللَّيْــلَ فِــى النَّهــارِ وَ يُولِــجُ النَّهــارَ فِــى اللَّيْــلِ!» (6 / حديــد)

«ايلاج» شب در روز و ايلاج روز در شب به معناى اختلافى است كه شب و روز در كوتاهى و بلندى دارند. و اين اختلاف در دو نيمكره شمالى و جنوبى درست به عكس همند. در فصلى كه در نيمكره شمالى شب‌ها بلند است، در نيمكره جنوبى كوتاه است و در فصلى كه در نيمكره شمالى شب‌ها كوتاه و روزها بلند است، در نيمكره جنوبى به


1) الـميــــــــــــــــزان ج: 33، ص: 47

2) الـميــــــــــــــزان ج: 28، ص: 116

عكس آن است. مسئلــه اختلاف شــب و روز را در كــلام خداى‌تعالى چند بار ديديم.(1)

نظام طبيعى ايلاج شب و روز

« ذلِـكَ بِاَنَّ اللّــهَ يُولِجُ اللَّيْـلَ فِى النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ!» (61 / حج)

«ايلاج» هر يك از شب و روز در ديگرى به معناى حلول آن در محل آن ديگر است، مانند حلول نور و روز در جاى ظلمت شب كه گويى نور صبح مانند فرو رفتن چيزى در چيزى داخل ظلمت شب مى‌شود و پس از وسعت يافتن همه آن فضايى را كه ظلمت شب فرا گرفته بود مى‌گيرد، هم‌چنان‌كه ظلمت عصر وارد در نور روز شده و در آن وسعت مى‌گيرد تا همه فضا و جاى نور را بگيرد.

اشاره در كلمه «ذلِكَ» بر پيروزى مظلوم است كه بر ظالم خود دست قانونى يافته و عقابش نموده است. و معنايش اين است كه اين نصرت به سبب آن است كه سنت خدا بر اين جريان يافته كه همواره يكى از دو متضاد و مزاحم را بر ديگرى غلبه دهد، همان‌طور كـه همـواره روز را بر شـب و شـب را بر روز غلبـه مى‌دهـد - وَ اَنَّ اللّهَ سَميعٌ بَصيرٌ.(2)

مفهوم لباس بودن شب و سبات خواب

« وَ هُـوَ الَّذى جَعَـلَ لَكُـمْ اللَّيْـلَ لِبـاسـا وَ النَّوْمَ سُباتا وَ جَعَلَ النَّهارَ نُشُورا!»(47 / فرقان)

«لِباس» بودن شب از اين باب است كه ظلمت آن مانند لباس و پرده، آدمى را مى‌پوشاند. «سُبات» بودن خواب به معناى اين است كه در هنگام خواب آدمى از هر كارى منقطع مى‌شود. معناى «نُشور» كردن روز اين است كه روز را هنگام انتشار مردم به طلب رزق قرار مى‌دهد.

اين معانى يعنى پوشاندن خداى‌تعالى آدميان را با لباس شب و قطع آن‌ها از عمل و جنب و جوش و سپس منتشر كردنشان در روز براى سعى و عمل حالش حـال همـان گستـردن سـايه و دلـيل قـرار دادن آفـتاب بر وجـود سايـه بـوسيله آفـتاب به سوى خود مى‌باشد.(3)

اختلاف شب و روز و اعمال انسان


1) الـميـــــزان ج: 37، ص:305

2) الـميـــــــــــــــــزان ج: 28، ص: 289

3) الـميـــــــــزان ج: 28، ص: 289

« وَ اللَّيْلِ اِذا يَغْشيها !» (1 تا 4 / ليل)

در اين آيه به شب هنگامى كه روز را فرا مى‌گيرد سوگند ياد شده و فراگيرى شب نسبت به روز در جاى ديگر نيز آمده است كه فرمود: « يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ - شب روز را فــرا مى‌گيــرد.» (54 / اعــراف) احتمــال هــم دارد كــه مــراد فــراگيـــرى و پوشانــدن قرص خورشيد باشد.

ـ «وَ النَّهـــارِ اِذا تَــجَــلّــى!»

كلـمه «تَجَلّـى» به معناى ظهور و پيـدا شدن چيـزى است بعد از خفا و ناپيدايى آن.

ـ «وَ ما خَلَقَ الذَّكَرَ وَ الاُْنْثى!»

معناى آيه اين است كه سوگند مى‌خورم به شب، وقتى همه جا را فرا مى‌گيرد، و به روز وقتى همه پنهان‌ها را آشكار مى‌سازد و به چيزى كه نر و ماده را با اين‌كه از يك نوعند مختلف آفريد. مراد به نر و ماده مطلق نر و ماده است، هرچه كـه بـاشد و هـر جا محقـق شود.

ـ « اِنَّ سَــعْـيَـكُـمْ لَــشَـتّـى!»

جمله بالا جواب سوگندهاى سه گانه است و معنايش اين است كه من سوگند مى‌خــورم به اين واقعيــات متفرق، كه هم در خلقت و هم در اثر متفرقند، با اين‌كه مساعى شما نيز هم از نظر جــرم عمل و هم از نظــر اثر مختلفنــد. بعضى عنوان اعطا و تقــوى و تصديــق را دارد و اثــرش هــم خــاص به خــودش است. و بعضى‌ها عنوان بخــل و استغنـاء و تكـذيـب را دارد و اثـرش هـم مخصـوص خـودش اســت.(1)

آسمان‌ها و زمين و شب و روز و آفتاب و ماه و ستارگان در تسخير انسان

ـ « وَ سَخَّــرَ لَكُــمْ مـا فِى السَّمــواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ جَميعــا مِنْـهُ...!» (13 / جاثيــه)

معناى تسخير آن‌چه در آسمان‌ها و زمين براى انسان، اين است كه عالم مشهود همه بر طبق يك نظام جريان دارد و نظامى واحد بر همه آن‌ها حاكم است و بعضى را به بعض ديگر مرتبط و همه را با انسان مربوط و متصل مى‌سازد و در نتيجه انسان


1) الميزان ج: 40، ص: 261

در زندگى خود از موجودات علوى و سفلى منتفع مى‌شود و روز بروز دامنه انتفاع و بهره‌گيرى جوامع بشرى از موجودات زمينى و آسمانى گسترش مى‌يابد و آن‌ها را از جهات گوناگون واسطه رسيدن به اغراض خود يعنى مزاياى حياتى خود قرار مى‌دهد، پس به همين جهت تمامى اين موجودات مسخر انسانند.

كلمه «مِنهُ» ابتدا را مى‌رساند و معناى جمله را چنين مى‌سازد - كه خداى‌تعالى تمامى آن‌چه در آسمان و زمين است مسخر شما كرد در حالى كه هستى همه آن‌ها از ناحيه خدا آغاز شده است.

پس همه ذوات موجودات از ناحيه خدا آغاز شده، چون او آن‌ها را ايجاد كرده، در حالــى كه قبــل از ايجــاد الگويــش را از جايــى نگرفتــه و همچنــان آثــار و خــواص آن‌ها نيز مخلوقــات اويند، كه يكــى از آثار و خواص آن‌هــا همين ارتباط آن‌ها به يكديگــر است، كه نظام جارى در آن‌ها به وجود آورده، نظامى كه با زندگى انسان‌هــا مرتبــط اسـت.

« وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِــاَمْــرِه...!» (12 / نحـل)

« و شــب و روز را به خدمــت شما گذاشــت و خورشيــد و مــاه و ستارگــان بــه فرمــان وى بـه خــدمــــت درنـــــد! »

يك يك اين نامبرده‌ها و هم‌چنين مجموع شب و روز و مجموع آفتاب و ماه و نجوم داراى خواص و آثارى هستند كه هر يك براى خود دليل مستقلى است بر اثبات وحـدانيت پـروردگار در ربـوبيت.(1)

ص:264

و ج: 24، ص: 54

مراتب حركت ماه و خورشيد و انسان

« فَلا اُقْسِمُ بِالشَّفَقِ وَ اللَّيْلِ وَ ما وَسَقَ وَ الْقَمَرِ اِذَا اتَّسَقَ لَتَرْكَبُنَّ طَبَقا عَنْ طَبَقٍ!»

(16تا19/ انشقاق)

كلمــه «شَفَــق» به معنــاى سرخى و بــالاى آن زردى و روى آن سفيــدى اســت كه در كرانـه افــق در هنگــام غروب خورشيــد پيــدا مى‌شود.

«وَ الـلَّيْـلِ وَ مـا وَسَـقَ!»

كلمـه «وَسَـق» به معنـاى جمـع شدن چند چيز متفرق است.

مى‌فرمايــد به شب سوگنــد، كه آن‌چــه در روز متفرق شده جمع مى‌كند، انسان‌ها و حيـوان‌هــا كه هر يــك به طـرفى رفـته‌انــد در هنگــام شب دور هم


1) الميزان ج:35،

جمــع مى‌شوند.

بعضى‌هــا كلمه «وَسَـق» را به معناى طرد گرفتــه و آيــه را چنيــن معنـا كرده‌اند:

ـ بـه شب سوگند كه ستارگان را از خـفا به ظهور مى‌اندازد.

«وَ الْـقَـمَـرِ اِذَا اتَّـسَـقَ!»

بــه قمــر سوگنــد، وقتى كه نــورش جمــع مى‌شود، نــور همه اطرافــش منضم به هــم مى‌شود و به صــورت ماه شــب چهــارده در مى‌آيــد.

«لَتَرْكَبُنَّ طَبَقا عَنْ طَبَقٍ!»

اين آيه جواب همه سوگندهاى قبلى است و خطاب در آن به مردم است. و كلمه «طَبَق» به معناى چيزى و يا حالى است كه مطابق چيز ديگر و يا حال ديگر باشد، چه اين‌كه يكى بالاى ديگرى قرار بگيرد و چه نگيرد، بلكه پهلوى هم باشند و به هر حال منظور مراحل زندگى است، كه انسان آن را در تلاشش به سوى پروردگارش طى مى‌كند. مرحله زندگى دنيا و سپس مرحله مرگ و آن‌گاه مرحله حيات برزخى، (و سپس مـرگ در برزخ و هنگام دميدن صور،) و در آخر انتقال به زندگى آخرت و حساب و جزا.

در اين آيه اشاره‌اى هست به اين‌كه مراحلى كه انسان در مسيرش به سوى پروردگارش طى مى‌كند، مراحل مترتب و با يكديگر متطابق است.(1)

عظمت شب و روز و عظمت نفس انسان

« وَالشَّمْسِ وَ ضُحيها !»(1 تا 8 / شمس)

كلمه «ضُحى» به معناى گستردگى نور آفتاب است. در اين آيه به خورشيد و گـستردگى نـورش در زمـين سـوگند يـاد شـده.

«وَ الْقَمَرِ اِذا تَليها!»

در اين آيه به قمر سوگند ياد شده، در حالى كه دنبال شمس در حركت است. و مراد به دنباله‌روى قمر دو چيز مى‌تواند باشد، يكى اين‌كه از خورشيد كسب نور مى‌كند، كه در اين صورت حال «اِذا تَليها» حال دائمى است، چون قمر دائما از شمس كسب نور مى‌كند و يكى اين‌كه طلوع قمر بعد از غروب خورشيد باشد، كه در اين صورت سوگند دائمى نيست، بلكه در دو حال قمر است، يكى ايامى كه قمر به صورت هلال در مى‌آيد، و يكـى ايـامى كه تـمام قـرص آن روشـن مى‌شود.

«وَ الـنَّهارِ اِذا جَـلّيها!»

1) الميزان ج: 40، ص: 145

كلمه «جَلّى» به معناى اظهار و برملا كردن است، از فحواى كلام معلوم است كه روز «زميـن» را ظـاهر مـى‌كنـد.

«وَ اللَّيْلِ اِذا يَغْشيهـا!»

يعنى به شب سوگند در آن هنگام كه «زمين» را فرا مى‌گيرد.

«وَ الــسَّـمــاءِ وَ مـا بَـنـيـهــا وَ الاَْرْضِ وَ مــا طَـحـيـهـا!»

معنايش اين است كه سوگند مى‌خورم به آسمان و آن چيز قوى عجيبى كه آن را بنا كرده و سوگند مى‌خورم به زمين و آن چيز نيرومند شگفت‌آورى كــه آن‌را گـستـرده اســت.

«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّيها!»

سوگند مى‌خورم به نفس و آن چيز نيرومند و دانا و حكيمى كه آن را چنين مرتب خلق كرد و اعضايش را منظم و قوايش را تعديل كرد و اگر كلمه «نَفْس» را نكره آورده بعيد نيست براى اين بوده باشد كه اشاره كند به اين‌كه آن قدر اين خلقت اهميت دارد كه قابل تعريف و توصيف نيست و اين‌كه اين خلقت را خبرى هست.

ـ «فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها!»

كلمه «فُجُور» به معناى دريدن پرده حرمت دين است. در حقيقت وقتى شريعت الهى از عمل يا از ترك عملى نهى مى‌كند، اين نهى پرده‌اى است كه بين آن عمل و ترك عمل و بين انسان زده شده و ارتكاب آن عمل و ترك اين عمل دريدن آن پرده است. كلمه «تَقْوى» به معناى آن است كه انسان خود را از آن‌چه مى‌ترسد در محفظه‌اى قرار دهد. منظور از اين محفظه و تقوى به قرينه اين‌كه در مقابل فجور قرار گرفته اجتناب از فجور و دورى از هر عملى است كه با كمال نفس منافات داشته باشد، و در روايـت هم تـفسير شـده به ورع و پـرهيز از محرمات الهى.

كلمه «الهام» به معناى آن است كه تصميمى و آگهى از خبرى در دل آدمى بيفتد و اين خود افاضه‌اى است الهى و صور علميه‌اى است يا تصورى و يا تصديقى كه خداى‌تعالى به دل هر كسى بخواهد مى‌اندازد. اگر در آيه شريفه هم تقواى نفس را الهام خوانده و هم فجور آن را، براى اين بود كه بفهماند مراد به اين الهام اين است كه خداى‌تعالى صفات عمل انسان را به انسان شناسانده و به او فهمانيده عملى را كه انجام مى‌دهد تقوى است يا فجور است.

الهام فجور و تقوى همان عقل عملى است كه از نتايج تسويه نفس است، پس الهام نامبرده‌از صفات و خصوصيات خلقت آدمى است.(1)

ستارگان و كرات آسمانى

آرايش آسمان دنيا به وسيله كواكب


1) الميزان ج: 40، ص: 249

« اِنّا زَيَّنَّاالسَّماءَالدُّنْيا بِزينَةٍ‌الْكَواكِبِ!»(6/صافات)

در كــلام مجيــد خداى سبحــان مسئلــه زينــت دادن آسمــان به وسيله ستارگــان مـكرر آمـده و از آن جـمله فرموده:

« وَ زَيَّـنَّـا الـسَّمـاءَ الـدُّنْـيـا بِـمَصـابيحَ !» (12 / فصلت)

ما آسمان دنيا را با چراغ‌هايى زينت داديم!

« وَ لَـقَدْ زَيَّنَّـا السَّمـآءَ الدُّنْيا بِمَصـابيـحَ!» (5 / ملــك)

ـ بـه تـحقيق كه آسمان دنيا را با چـراغ‌هـايى زيـنت داديـم!

« اَوَ لَمْ يَنْظُرُوا اِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّنّاها ! »(6 / ق)

ـ آيــا نظــر نمى‌كننــد به آسمانــى كــه بالاى سرشــان است، چگونــه آن را بنــا كرديــم و زينت داديم.

اين آيات خالى از اين ظهور نيستند كه آسمان دنيا يكى از آسمان‌هاى هفتگانه‌اى است كه قرآن كريم نام برده است. و مراد به آن فضايى است كه ستارگان بالاى زمين در آن فضا قرار دارند.(1)

وجود حيات در ساير كرات و موجوداتى از انسان و جن

« وَ لِلّهِ يَسْجُدُ ما فِى‌السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَالْمَلائِكَةُ ! » (49/نحل)

«دابَّه» به معناى هر چيزى است كه تحرك و انتقال از جايى به جايى داشته باشد.


1) الـميـــــــزان ج: 33، ص: 197

معناى آيه فوق اين است كه - آن‌چه جنبنده در زمين و آسمان هست در برابر خدا خضوع نموده و انقياد ذاتى كه همان حقيقت سجده است دارند، پس حق او «خداى‌تعالى» است كه پرستش و سجده شود.

اين آيه دلالت دارد بر اين‌كه در غير كره زمين از كرات آسمان نيز جنبندگانى هستند كـه در آن‌جا مـسكن داشـته و زنـدگى مى‌كنند.

عموميت كلمه «دابَّه» انسان و جن هر دو را شامل مى‌شود، چون خدا در كلام خود براى جن نيز «دبيب - جنبش» را كه براى ساير جنبندگان از انسان و حيوان است اثبات مى‌كند. و از اين‌كه ملائكه را جداگانه اسم مى‌برد كاملاً مى‌توان فهميد كه هر چند ملائكه نيز آمد و شد و حركت و انتقال از بالا و پايين و به عكس دارند، لكن حركت آنان از نوع جنبندگان و انتقال مكانى آنان نيست.(1)

ستارگان، چراغ‌ها و زينت آسمان‌ها

« وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّمآءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ وَ جَعَلْناها رُجُوما لِلشَّياطينِ!» (5/ملك)

كلمه «مَصابيح» به معنى چراغ است و اگر ستارگان را چراغ ناميده به خاطر نورى است كه از آن‌ها تلـؤلـؤ مى‌كند.

ـ «وَ جَعَلْناها رُجُوما لِـلشَّياطينِ!»

يعنى ما ستارگان را كه آسمان را به آن‌ها زينت داديم رجم‌ها - تيرها - قرار داديم و با آن‌ها شياطينى را كه به آسمان نزديك مى‌شوند تا خبرهاى آسمانى را استراق سمع كنند، تيـر باران مـى‌كنيم. در جـاى ديگـر فرمود:

ـ « اِلاّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبينٌ ! » (18 / حجر)

ـ مگـر كســى كـه استـراق سمـع كند، كه تيـرهاى شهـاب دنبـالش مى‌كنند.

ـ « اِلاّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ !» (10 / صافات)

ـ مگـر شيطانى كه بخواهد چيزى بربايد كه شهاب فروزان دنبالش مى‌كند!

بعضى از مفسرين گفته‌اند جمله مورد بحث دلالت دارد بر اين‌كه مراد به كواكب كه آسمان را زينت داده تمامى ستارگان آسمان است، چه ثوابت و سيارات و چه نيازك‌ها. چون ثوابت و سيارات هر يك در جاى خود و در مدار خود قرار دارند و نمى‌توانند منظور از «رُجُوم» باشند. و دو كلمه «كوكب» و «نجم» همان‌طور كه بر ستارگان فعلى اطــلاق مى‌شود، بر شهاب‌ها نيز اطلاق مى‌شود.

بعضى ديگر گفته‌اند شهاب‌ها تكه‌هايى هستند كه از كواكب جدا مى‌شوند و به


1) الـميـــــــــــــزان ج: 24، ص: 135

وسيله آن‌ها شيطان‌ها رجم مى‌شوند. و اما خود كواكب به هيچ‌وجه فرو نمى‌ريزند، مگر وقتى كه خدا بخواهد همه را فانى سازد. اين وجه با نظريه‌هاى علمى امروز موافق‌تر است. و اما اين‌كه رجم شيطان‌ها به وسيله شهاب‌ها چه معنا دارد در مبحــث «مـلائكـه» تـوضيح داده شـده است.(1)

برج‌هاى آسمان و زينت و حفاظ آن

« وَ لَقَدْ جَعَلْنــا فِى السَّمــاءِ بُروُجـا وَ زَيَّنّاها لِلنّاظِرينَ!» (16 تا 18 / حجر)

«وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُروُجِ!» (1 / بروج)

«بُرُوج» به معناى قصرهاست و اگر منازلى را كه آفتاب و ماه در آسمان به حسب حس دارند برج ناميـده، از باب تشبيـه آن است به قصـرهايى كه سلاطين در نقاط مخـتلف كشـور خـود مـى‌سازنـد.

البته اصل كلمه برج به معناى هر چيز پيدا و ظاهر است. و اگر بيشتر در كاخ‌هاى عالى استعمال مى‌شود براى اين است كه كاخ‌ها در نظر تماشاكنندگان و بينندگان ظاهر و هويدا است. ساختمان استوانه شكلى كه در چهار گوشه قلعه‌ها براى دفاع مى‌سازند نيز برج ناميده مى‌شود و همين معنا منظور آيه است، چون در آيه اولى فرمود:

ما براى بناى آسمان برج‌ها قرار داديم و آسمان را براى نظركنندگان زينت داده و آن را از هر شيطانى رانده شده حفظ كرديم.

پــس مــراد از كلمــه بــروج، مـوضــع ستــارگــان در آسمــان اســــت.

در آيه‌دوم به‌آسمانى سوگند ياد شده كه به وسيله برج‌ها محفوظ مى‌شود.

مقصود از زينت دادن آسمان براى ناظرين همين بهجت و جمالى است كه مى‌بينيم، با ستارگان درخشنده و كواكب فروزانش كه اندازه‌هاى مختلف و لمعات متنوعى دارند عقل‌ها را حيران مى‌سازد. در قرآن كريم اين معنا در چند جا تكرار شده، و همين تكرار كشف مى‌كند از اين‌كه خداى سبحان عنايت بيشترى به يادآورى آن دارد، يـك جـا مـى‌فـرمـايد:

ـ «وَ لَـقَـدْ زَيَّـنَّـا الـسَّـمـآءَ الـدُّنْـيـا بِـمَـصـابـيـحَ ! »

ـ « زينت‌داديم آسمان دنيا را به چراغ‌ها ! » (12/ فصلت)

و جاى ديگر مى‌فرمايد:

« اِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَةٍ الْكَواكِبِ وَ حِفْظا مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مـارِدٍ...!»(6و 7/صافات)

1) الـميــــــزان ج: 39، ص: 17

زينت داديم آسمان دنيا را به زينتى كه هر يك كوكبى است و هم حفظ است از هر شيطان رانده شده، هر وقت بخواهند از عالم بالا خبردار شوند، از هر طرف تيرباران و رانده مى‌شوند و مرايشان‌راست عذابى متعاقب و دائم مگر آن‌ها به طور قاچاق نزديك شوند كه شهاب ثاقب دنبالشان مى‌كند.(1)

مفهوم شهاب و آسمان‌هاى ملكوت

« اِلاّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ !» (7 و 8 / صافات)

كلمــه «شِهاب» به معنــاى شعله‌اى است كه از آتــش بيرون مى‌آيد. اجرام روشنــى را هم كه در جو ديــده مى‌شوند، از اين جهت شهــاب گفته‌اند كه گويا ستــاره‌اى اســت كه ناگهان از يك نقطه آسمان بيرون آمده و به سرعت مى‌رود و پس از لحظــه‌اى خــامــوش مــى‌گـــردد.

اين بياناتى كه در كلام خداى‌تعالى ديده مى‌شود، از باب مثال‌هايى است كه به منظور تصوير حقايق خارج از حس زده شده، تا آن‌چه از خارج از حس است به صورت مـحسوسـات در افـهام بـگنجد.

معناى آيه فوق چـنين است:

ـ مگــر شيطانـى كــه بخواهــد، چيــزى بربايــد كـه شهـاب فــروزان دنبالــش مى‌كنــد.

مراد از نزديك شدن شيطان‌ها به آسمان و استراق سمع كردن و به دنبالش هدف شهاب‌ها قرار گرفتن، اين است كه شيطان‌ها مى‌خواهند به عالم فرشتگان نزديك شوند و از اسرار خلقت و حوادث آينده سر در بياورند و ملائكه هم ايشان را با نورى از ملكــوت كــه شيطان‌ها تاب تحمــل آن را ندارند، دور مى‌سازنــد. يا مــراد اين است كه شيطــان‌ها خود را به حــق نزديك مى‌كننــد، تا آن را تلبيس‌هــا و نيرنگ‌هاى خود به صــورت باطل جلــوه دهند و يا باطــل را با تلبيس و نيرنــگ به صورت حق در آورند و ملائكه رشته‌هاى ايشان را پنبه مى‌كنند و حق صريح را هويدا مى‌سازند، تـا هـمه بـه تـلبيس آن‌هــا پى بـرده و حــق را حـق بـبينند و بـاطـل را بـاطل.

ـ «لا يَسَّـمَّعُونَ اِلَى الْمَلاَءِ الاَْعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ!» (8 / صافات)

ـ شيطان‌هاى خبيث نمى‌توانند به آن‌چه در ملاء اعلى مى‌گذرد، گوش دهند!

جمله فـوق كنايه اسـت از اين‌كه آن‌ها ممنوع از نزديكى بدان‌جا هستند.


1) الميزان ج:23،

ص: 202 و ج: 40، ص: 152

منظــور از مــلاء اعلــى مـلائكــه مكــرمــى هستنـد كه سكنــه آسمان‌هــاى بــالا را تشكيــل مــى‌دهنــد.

مــراد به آسمانى كه ملائكــه در آن منزل دارنــد، عالمى ملكوتــى خواهــد بود، كه افقــى عالى‌تر از افق عالــم ملك و محسوس دارد، همــان طور كه آسمان محسوس مــا با اجرامى كه در آن هســت: عالى‌تــر و بلندتــر از زميــن ماســت.(1)

ص: 201 و 203

طارق يا نجم ثاقب

« وَ السَّمــاءِ وَ الطّارِقِ وَ ما اَدْريــكَ مَا الطّارِقُ اَلنَّجْـمُ الثّاقِـبُ !» (1 / طارق)

«طارِق» در اصل به معناى زدن به شدت است به طورى كه صدايش به گوش‌ها برسد. سپس استعمالش در هر چيزى كه شب ظاهر شود شايع گشته است، مانند ستارگان كه در شب پيدا مى‌شوند و در آيه همين معنا منظور است.

كلمه «ثاقِب» در اصل به معناى دريدن بود و بعدها به معناى هر چيز نورانى و روشنگر شد، به اين مناسبت كه چنين چيزى پرده ظلمت را با نور خود مى‌درد و گاهى هم به معناى بلندى و ارتفاع مى‌آيد.

پس اين‌كه فرمود: «وَ السَّماءِ وَ الطّارِقِ!» سوگندى است به آسمان و به طارق، و آن‌گاه طارق را تفسير كرده به نجم، يعنى ستاره‌اى كه در شب طلوع مى‌كند. و جمله «وَ ما اَدْريــكَ مَا الطّارِقُ !» امر آن را بــزرگ داشته و مى‌فهماند كه به چيز بزرگى سـوگند يـاد كــرده اسـت.

جمله «اَلنَّجْمُ الثّاقِبُ !» بيان طارق است، گويا وقتى فرموده:

ـ تو نمى‌دانى كه طارق چيست، شخصى پرسيده: چيست؟

فرموده: اَلنَّجْمُ الثّاقِبُ.(2)

عظمت مواضع ستارگان

« فَلا اُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجـُومِ وَ اِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظيمٌ !» (75تا76/ واقعه)

معناى آيه چنين است:

مــن سوگنــد مى‌خــورم، بــه محل‌هــاى ستارگــان، به آن جايــى كه هــر ستــاره در آسمــان دارد.


1) الميزان ج:33،

2) الميــــزان ج:40، ص: 169

ـ«وَ اِنَّـهُ لَـقَـسَـمٌ لَـوْ تَـعْـلَـمُـونَ عَـظيـمٌ!»

اين آيه شريفه مى‌خواهد، سوگند قبلى را بزرگ جلوه دهد و مطلبى را كه با آن سوگند تأكيد و اثبات مى‌كرد، بيشتر تأكيد كند.(1)

توصيف حركت سيارات

«فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ الْجَوارِ الْكُنَّسِ وَ اللَّيْـلِ اِذا عَسْعَسَ وَ الصُّبْحِ اِذا تَنَفَّسَ!»(15و18/ تكوير)

كلمــه «خُنَّس» به معناى گرفتگى و تأخر و استتار است. كلمه «جَوار» به معناى سيــر سريــع اســت كــه معنايــى اســت استعــاره از جــريــان آب. كلمــه «كُنَّس» به معنـاى داخـل شدن وحشى‌هايــى از قبيل آهــو و طيــور به درون لانــه‌اش اســت.

منظور از «خُنَّس و جَوارى كُنَّس،» ستارگان است، يا همه آن‌ها و يا بعضى از آن‌ها چيزى كه هست چون ستارگان بعضى سيار و بعضى ثابتند، آن‌هايى كه سيار هستند با صفاتى كه در اين آيات آمده مناسبت بيشترى دارند. چون از جمله صفات، صفت خنوس و جرى و كنوس را آورده و اين صفات با وضع پنج سياره سرگردان يعنى زحل، مشترى، مريخ، زهره و عطارد منطبق است، زيرا اين‌ها در حركتشان البته برحسب آن‌چه ما مى‌بينيم استقامت و رجعت و اقامت دارند. استقامت دارند براى اين‌كه حركتشان از نظر زمان شبيه هم است. رجعت دارند چون انقباض و تأخر و خنوس زمانــى دارند. و اقامــت دارند چون در حركــت استقامتى و رجعتــى خود زمانى توقــف دارند، گويى آهــوى وحشى‌انــد كه زمانــى در آشيانـه خود اقامـت مى‌كند.(2)

شروع حيات و عوامل شرايط ان

عوامل تكون نبات و حيوان

آب ، مايه حيات مـحسوس


1) الميزان ج: 37، ص: 280

2) الميزان ج: 40، ص: 87

« وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَىْ‌ءٍ حَىٍّ...!» (30 / انبياء)

از ظاهــر سياق آيه برمى‌آيــد كه كلمه «جَعْل» به معنــاى خَلْق باشد و مراد اين باشد كه آب دخالت تامى در هستى موجودات زنده دارد، هم‌چنان‌كــه در سوره نور هميــن مضمـــون را آورده و فــــرمــوده:

ـ «وَاللّهُ خَلَقَ كُلَّ دابَّةٍ مِنْ ماءٍ!»(45/نور)

ـ خـداونــد هـر جنبنـده را از آب آفـريـد.

شايد واقع شدن اين مضمون در سياقى كه در آن آيات محسوس را مى‌شمارد، باعث شود كه حكم در آيه شريفه منصرف به غير ملائكه و امثال آن باشد، ديگر دلالت‌نكند بر اين‌كه خلقت ملائكه و امثال آنان هم از آب باشد.

مسئله مورد نظر آيه شريفه، يعنى ارتباط زندگى با آب، مسئله‌اى است كه در مباحث علمى به خوبى روشن شده و به ثبوت رسيده است.(1)

نظام جريانات جوى، نزول باران و تكون نبات و حيوان

« وَ ما اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَاَحْيا بِهِ الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ!»

(164/بقره)

حقيقت آب باران عبارت است از عناصر مختلفى كه در آب دريا و غيره هست و


1) الـميـــــــــــــزان ج: 28، ص: 115

در اثر تابش خورشيد بخار گشته و به خاطر حرارتى كه به خود گرفته به آسمان مى‌رود تا جايى كه به طبقه‌اى از هواى سرد برسد و در آن‌جا مبدل به آب گشته و ذرات آب به يكديگر متصل شده و به صورت قطره در مى‌آيد. اگر قبل از متصل شدن يعنى همان موقعى كه به صورت پودر بود، يخ نزند و بعد به هم متصل شود، به صورت برف سرازير مى‌گردد. و اگر بعد از اتصال پودر و قطره شدن يخ بزند، به صورت تگرگ پايين مى‌آيد و پايين آمدن باران و برف و تگرگ به خاطر ايــن اسـت كـه وزنـش از وزن هــوا سنگيـن‌تـر اسـت.

بعد از فرود آمدن باران، زمين از آن مشروب مى‌شود و سبز و خرم مى‌گردد. و اگر سرماى هوا نگذارد گياهى برويد، آب‌ها در آن قسمت از زمين انبار مى‌شود و به صورت چشمه‌سار در آمده و زمين‌هاى پايين خود را مشروب مى‌سازد. پس آب نعمتى است كه زندگى هر جنبنده‌اى به وجود آن بستگى دارد.

آبى كه از آسمان مى‌آيد خود يكى از حوادث وجودى و جارى بر طبق نظام متقن عالم است، نظامى كه متقن‌تر از آن تصور ندارد و يك تناقض و يا يك مورد استثناء در آن نيست و اين آب منشأ پيدايش نباتات و تكون هر نوع حيوان است.

و اين حوادث از جهت اين‌كه محفوف است به حوادث طولى و عرضى، كه حدوث و پيدايش آن بستگى به آن حوادث دارد، در حقيقت با آن حوادث و روبرهم، يك چيز است كه از محدث و پديد آورنده بى‌نياز نيست. و ممكن نيست بدون پديد آورنده پديد آمده باشــد. پس به طور قطع اله و موجدى دارد، كه يكى است.

همين باران از جهت اين‌كه پديد آمدن انسان و بقاى هستى‌اش مستند به آن است، دلالت دارد بر اين‌كه اله باران و اله انسان يكى است.(1)

نزول آب از سماء و جريان آن در رگه‌هاى زمين

« اَلَــمْ تَرَ اَنَّ اللّــهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّمــاءِ ماءً فَسَلَكَــهُ يَنابيــعَ فِى الاَرْضِ ثُمَّ...؟» (21/زمر)

مگر نديدى كه خدا از آسمان آبى را فرستاد و همان را در رگ و ريشه‌ها و منابع زير زمين بدوانيد و سپس به وسيله همان آب همواره كشت و زرع بيرون مى‌آورد، زرعى با رنگ‌هاى گوناگون و سپس آن زرع را مى‌خشكاند و تو مى‌بينى كه پس از سبزى و خرمى زرد مى‌شود، آن‌گاه آن را حطامى مى‌سازد، كه در اين خود تذكرى است براى خردمندان.

1) الميزان ج: 2، ص: 362

معناى جمله « فَسَلَكَهُ يَنابيعَ فِى الاَْرْضِ،» اين است كه خداوند آب را در چشمه‌ها و رگه‌هاى زمينى، كه چون رگه‌هاى بدن آدمى است، داخل كرد و زمين آن را از جانبى به جانب ديگر انتقال مى‌دهد. و آيه شريفه به طورى كه ملاحظه مى‌كنيد، بر يگانگى خداى‌تعالى در ربوبيت احتجاج مى‌كند.(1)

مـقدار نزول باران

« وَ الَّــذى نَزَّلَ مِــنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَـرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتا كَذلِكَ تُخْرَجُونَ!» (11 / زخرف)

در اين آيه شريفه نازل كردن آب از آسمان را مقيد كرده به قيد «قَدَر» تا اشاره كرده باشد به اين‌كه نازل شدن باران جزافى و بى‌حساب نيست، بلكه از اراده و تدبير خدا ناشى مى‌شود.

كلمه «اَنْشَرْنا» به معناى احياست. و اگر كلمه «بَلْدَة» را با كلمه «مَيْت» توصيف كرد و فرمود: «شهرى مرده،» تنها به اين اعتبار است كه شهر براى خود مكانى است و چون همان طور كه زراعت مرده و زنده دارد، شهر را هم مى‌توان متصف به اين دو صفت كرد، چون گفتيم شهر نيز مكانى و سرزمينى است.

و بعــد از آن‌كه با نازل كردن آب به انــدازه و زنده كردن شهرى مرده، استدلال كرد بر خلقت و تدبير خود و در آخر هم نتيجــه ديگرى از اين استــدلال گرفــت، نتيجه‌اى كه توحيد تمام نمى‌شود مگر به آن و آن عبارت است از مسئله معاد يعنى بـرگـشتن هـمه به سـوى خـدا.

ـ «وَ كَـذلِــكَ تُــخْـرَجُـونَ!»

همان‌طور كه شهرى مرده را زنده مى‌كند، همين طور شما از قبورتان سر بر مـى‌داريد و زنـده مى‌شـويد.(2)

تقدير نزول باران و منافع آن

«وَ اَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَاَسْكَنّاهُ فِى الاَرْضِ وَ اِنّا عَلى ذَهابٍ بِهِ لَقادِروُنَ!»(18تا20/مؤمنون)

مــراد از «سَمــاء» طرف بلنــدى است. عرب به هر چيــزى كه بالاى سر آدمــى قــرار داشتــه بــاشـــد و ســايــه بــر ســر آدمــــى بينــدازد، «سَمــاء» مى‌گويــد. و مــراد از آب نازل از سماء آب باران است.


1) الميزان‌ج:34،ص:85

2) الـميـــــــزان ج: 35، ص: 140

در اين‌كه فرموده «بِقَدر» اشاره است به اين‌كه آن‌چه آب باران مى‌بارد، بر مقتضاى تدبير تام الهى است، كه هر چيزى را اندازه‌گيرى مى‌كند، حتى يك قطره كم و يك قطره بيش از آن‌چه تدبير اقتضا مى‌كند، نمى‌بارد. و نيز در آن اشاره است به آيه «وَ اِنْ مِنْ شَىْ‌ءٍ اِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ - هيچ چيز نيست مگر آن‌كه نـزد ما خـزينه‌هايى از آن هست و مـا نازلش نمى‌كنيم مـگر به انـدازه مـعلوم !» (21 / حجر)

و معناى آيه اين است كه ما آبى به اندازه كه همان آب باران باشد از جهت بالا نازل مى‌كنيم و در زمينش ساكن مى‌سازيم، يعنى در انبارهاى زيرزمينى ذخيره‌اش مى‌كنيم و به صورت چشمه‌سارها و نهرها و چاه‌ها، از كوه‌ها و زمين‌هاى هموار بيرونش مى‌دهيم، در حالى كه ما مى‌توانستيم آن را از بين ببريم، به طورى كه شما نفهميد، كجايش برده‌ايم.

« فَاَنْشَأْنا لَكُمْ بِهِ‌جَنّاتٍ مِنْ‌نَخيلٍ وَ اَعْنابٍ لَكُمْ فيها فَواكِهُ كَثيرَةٌ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَيْناءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْـغٍ لِلاْكِلينَ!» (19 و 20 / مؤمنون) - يعنى ما با آن باران رويانديم جنات و باغ‌هايى و نيز درختى كه در طور سينا است و روغن مى‌روياند (كه مراد از آن درخت زيتون است.) جمله «روغن مى‌روياند» يعنى روغن ميـوه مى‌دهــد، يـعنى ميوه‌اى مى‌دهــد كه در آن روغــن هســت.

اگر در بين همه درختان، زيتون را نام مى‌برد، به خاطر عجيب بودن اين درخت است.(1)

باران به موقع و نشر رحمت

« وَ هُـوَ الَّــذى يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ!» (28 / شورى)

كلمه «غَيْث» به معناى باران به موقع است كه آمدنش همه نفع است، به خلاف كلمه «مَطَر» كه هم به چنان بارانى اطلاق مى‌شود و هم به باران زيان‌بخش.

«نشر و رحمت» به معناى منتشر كردن نعمت در بين مردم است، اين‌كه با فرستادن بـاران نباتــات را برويانــد و ميوه‌هــا را به عرضــه برسانـد.

(معناى آيه اين است: او كسى است كه بعد از نوميدى خلق برايشان باران مى‌فرستد و رحمت خود را گسترش مى‌دهد و او سرپرستى ستوده است).(2)

جريانات سماوى

ارسال بادها، گسترش و حركت ابرها و نزول باران


1) الـميــــزان ج: 29، ص: 34

2) الـميـــزان ج: 35، ص: 94

« اَللّــهُ الَّـذى يُرْسِلُ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحابا فَيَبْسُطُهُ فِى السَّماءِ كَيْفَ يَشاءُ...!» (48 و 49 / روم)

ـ خدا آن كسى است كه بادها را مى‌فرستد و بادها ابرها را به حركت درآورده و منتشر مى‌كند و ابرها در جهت و جو بالاى سر شما گسترده گشته و هر جور كه خداى سبحان بخواهد بسط مى‌يابد و خدا آن‌ها را قطعه قطعه روى هم سوار و در هم فشرده مى‌كند. سپس مى‌بينى كه مقدارى باران از شكاف ابرها بيرون مى‌آيد و چون به مردمى كه خدا مى‌خواهد برسد آن مردم خوشحال مى‌شوند و به يكديگر بشارت مى‌دهند، چون ماده حياتشان و حيات حيوانات و گياهان به آن‌ها رسيده است «هر چند قبل از فرستـادن باران بر آنـان و بلكه قبــل از برخاستــن باد مأيــوس و نوميــد بودنــد.»(1)

حركت ابـرها به وسيله باد و بـارش باران و زنده شدن زمين

« وَاللّهُ الَّذى اَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحابا...!»(9 / فاطر)

كلمه «تُثيرُ» به معناى برخاستن غبار به سوى آسمان است و مى‌فرمايد: بادها دارند ابرها را به سوى آسمان مى‌برند.

ـ «فَـسُـقْـنـاهُ اِلــى بَــلَـدٍ مَــيِّـتٍ،»

ـ مــا آن ابرها را به سوى سرزمينــى بدون گيــاه سوق مى‌دهيم.


1) الـميــــــــــــــــزان ج: 32، ص: 10

ـ «فَاَحْيَيْنا بِهِ‌الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها،»

ـ پــس آن زميــن را بعد از مردنــش زنده مى‌كنيــم. يعنى بعد از آن‌كه گياهــى نداشــت، داراى گيــاه مــى‌كنيــــم.

نسبت زنده كردن را به زمين دادن نسبتى است مجازى و نسبتش را به گياه دادن نسبتى است حقيقى. خلاصه، هر چند در اثر آمدن باران گياه زنده مى‌شود، اما مجازا مى‌گويند زمين ما زنده شد و تغذيه و نمو و توليد مثل و هر عمل ديگرى كه مربوط به اين اعمال حياتى است همه اعمالى است كه از اصل حيات سرچشمه مى‌گيرد. و به همين جهت بعث در روز قيامت و زنده شدن مردگان را به احياى زمين تشبيه كرد، تا بفهماند همان طور كه زمين در سال يك دوره زندگى را شروع مى‌كند و در آخر دوباره مى‌ميرد، بعداز آن‌كه در زمستان از جنب و جوش افتاده بود، در بهار و تابستان جنب و جوش خود را از سر گرفته و در پاييز رو به خزان مى‌رود و در زمستان به كلى از عمل مى‌ايستد.

انسان‌ها هم همين طورند، وقتى دوران زندگى‌شان در زمين به سر رسيد و فصل خزان و سپس مرگشان رسيد، دوباره در روز قيامت بعد از آن‌كه زنده شدند و از قبرها درآمدند، روى زمين منتشر مى‌شوند و كَذلِكَ النُّشُورُ.(1)

حركت ابرها و تشكيل باران و تگرگ و مشيت الهى در نزول آن

« اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ يُزْجى سَحابا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَ يَجْعَلُهُ رُكاما فَتَـرَى الْوَدْقَ يَــخْرُجُ مِــنْ خِــلالِـهِ!»

(43 و 44 / نـور)

خطاب در اين آيه به رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله است. البته به عنوان يك شنونده، پس در حقيقت خطاب به هر صاحب سمع است. و معنايش اين است كه آيا تو و هر بيننده ديگر نمى‌بيند كه خدا با بادها ابرهاى متفرق و از هم جدا را مى‌راند و آن‌ها را با هم جمع مى‌كند و سپس روى هم انباشته مى‌سازد، پس مى‌بينى كه باران از خلل و فروج آن‌ها بيرون مى‌آيد و به زمين مى‌ريزد؟

ـ « وَ يُنَــزِّلُ مِنَ السَّمــاءِ مِنْ جِبالٍ فيها مِنْ بَرَدٍ فَيُصيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَـنْ مَــنْ يَشـاءُ...!» (43 / نور)

آيا نمى‌بينى كه خدا از آسمان تگرگ متراكم نازل مى‌كند، چون كوه‌ها و به هر

1) الميزان ج: 33، ص: 34

سرزمينى كه بخواهد مى‌فرستد و زراعت و بستان‌ها را تباه مى‌كند و چه بسا نفوس و حيوانات را هم هلاك مى‌كند و از هر كس بخواهد بر مى‌گرداند و در نتيجه از شر آن ايمن مى‌شود، برف و تگرگى است كه روشنى برق آن نزديك است چشم‌ها را كور سازد.

اين آيه در مقام تعليل آيه قبل است كه نور خدا را به مؤمنين اختصاص مى‌داد: (اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ...!) و معنايش اين است كه مسئله نامبرده منوط به مشيت خداى‌تعالى است، هم‌چنان‌كه مى‌بينى او وقتى بخواهد از آسمان بارانى مى‌فرستد كه در آن منافعى براى خود مردم و حيوانات و زراعت‌ها و بستان‌هاى ايشان است و چون بخواهد تگرگى مى‌فرستد و در هر سرزمينى بخواهد نازل مى‌كند و از هر سرزمينى كه بخواهــد شر آن را بـرمى‌گردانــد.(1)

بشارت بادها و حيات خاك

« وَ هُوَ الَّذى اَرْسَلَ الرِّياحَ بُشْرا بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِه وَاَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُورا!»(48و49/ فرقان)

معناى آيه اين است كه خداى‌تعالى كسى است كه بادها را مى‌فرستد تا قبل از آمدن رحمتش (باران) بشارت آن را بياورد.

منظور از «سَماء» در جمله «نازل كرديم از سماء آبى طهور را» جهت بالاست كه همان جو بالاى زمين است. و ماء طهور به معناى نهايت درجه پاكى است، كه هم خودش طاهر است و هم طاهر كننده غير خودش هست، چرك‌ها و كثافات را مى‌برد و رفع‌حدث‌مى‌كند.

ـ « لِنُحِيْـىَ بِـه بَـلْدَةً مَـيْتا وَ نُـسْقِيَهُ مِمّا خَلَقْنا اَنْعاما وَ اَناسِىَّ كَثيرا!» (49 / فرقان)

مكان «مَيْت» آن سرزمينى است كه گياه نروياند و احياى آن به همين است كه با فرستادن باران سبز و خرمش كند. شامل شدن مرگ زمين را و احتياج چارپايان و انسان‌ها به آب و نازل كردن آب پاك كننده از آسمان و زنده كردن زمين مرده با آن و سيراب كردن چارپايان و انسان‌هاى بسيار حالش همان گستردن سايه است و سپس قرار دادن آفتاب را دليل آن و سپس از بين بردنش به وسيله آفتاب. (كه در آيه قبل بيان كرده است.)(2)

نظام حركت ابرها و نيروى مسلط بر تغييرات جوى


1) الـميــــــــــــــزان ج: 29، ص: 198

2) الـميــــزان ج: 30، ص: 47

« وَالسَّحابِ‌الْمُسَخَّرِ بَيْنَ‌السَّماءِ وَ الاَرْضِ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ!» (164 / بقره)

«سَحاب - ابر» عبارت است از همان بخار متراكم كه باران‌ها از آن درست مى‌شود. ايـن بـخار مـادام كه از زمـين بـالا نـرفته و روى زمـين افتاده است، «ضُـبابِ - مـه» نام دارد و وقتى از زمين جدا شده و بالا رفت، نامش «سَحاب» يا «غَميم» يا «غَمام» و غـيره مى‌شود.

كلمه «تَسْخير» به معناى آن است كه چيزى را در عملش مقهور و ذليل كنى، به طورى كه به دلخواه تو كار كند و نه به دلخواه خودش. و ابر در حركتش و در سردى و گرمى‌اش و باريدنش و ساير اعمال و آثارى كه دارد، مقهور و ذليل خداست و آن‌چه مى‌كند به اذن خدا مى‌كند.

اختلاف شب و روز و آبى كه از آسمان فرو مى‌ريزد و بادهايى كه از اين سو به آن سو حركت مى‌كند و ابرهايى كه در تحت سلطه خداى‌تعالى است، يك عده از حوادث عمومى است، كه نظام تكوين در پديده‌هاى زمينى از مركبات گياهى و حيوانى و انسانى و غيره، بستگى به آن‌ها دارد.(1)

نظام توليد حركت‌هاى جوى و جريان باد

« ... وَ تَصْـريفِ الـرِّياحِ... !» (164 / بقره)

تصريف بادها به معناى آن است كه بادها را به وسيله عواملى طبيعى و مختلف از اين طرف به آن طرف بگرداند، مهمترين آن عوامل اين است كه اشعه نور كه از چشمه نور (يعنى آفتاب) بيرون مى‌شود و در هنگام عبور از هوا سرعت بسيار توليد حرارت مى‌كند و در نتيجه هوا به خاطر حرارت حجمش زيادتر و وزنش كمتر مى‌شود و نمى‌تواند هواى سردى را كه بالاى آن است و يا مجاور آن قرار دارد به دوش بكشد، لاجرم هواى سرد داخل در هواى گرم شده و به شدت آن را كنار مى‌زند و هواى گرم قهرا بر خلاف جريان هواى سرد به حركت در مى‌آيد و اين جريان همان است كه ما نامش را باد مى‌گذاريم.


1) الـميـــــــــزان ج: 2، ص: 364

نتايجى كه اين جريان دو جور هوا بر خلاف مسير يكديگر دارد بسيار است. يكى از آن‌ها تلقيح گياهان است و يكى ديگر دفع كثافت هوا و عفونت‌هايى است كه (از خود زمين بيرون مى‌آيد و يا سكنه روى زمين آن را توليد مى‌كنند و) داخل هوا مى‌شود و سوم انتقال ابرهاى آبستن است، از اين‌جا به آن‌جا و غير آن از فوائد ديگر. پس پديد آمدن باد و وزش آن هم مانند آب چيزى است كه حيات گياهان و حيوانات و انسان بستگــــى بــدان دارد.

و اين‌پديده با وجود خود دلالت مى‌كند، بر اين‌كه اله و مدبرى دارد و با سازگارى‌اش با ساير موجودات و اتحادش با آن‌ها، دلالت مى‌كند بر اين‌كه اله آن و اله همه عالم يكى است و با قرار گرفتنش در طريق پيدايش و بقاى نوع انسان، دلالت مى‌كند بر اين‌كه اله آن و اله انســان و غير انسان يكــى است.(1)

جريان انتقال آب به زمين‌هاى خشك

« اَوَلَمْ يَرَوْا اَنّا نَسُوقُ الْماءَ اِلَى الاَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِه زَرْعا تَأْكُلُ مِنْهُ اَنْعامُهُمْ وَ اَنْفُسُهُمْ...!»

(27/سجده)

اين آيه يكى ديگر از آيات خداى سبحان را ياد مى‌آورد، كه بر حسن تدبير او نسبت به موجودات و مخصوصا موجودات زنده از قبيل چارپايان و انسان دلالت مى‌كند. مراد بــه ســوق آب به سوى زميــن خالــى از گياه، رانــدن ابرهاى حامــل بــاران به سوى‌آن‌سرزمين است.

پس از آمــدن باران از ابر، حيات زمين و بيرون شدن زرع و تغذى انسان و چارپايان تأميــن مى‌شود، چارپايانــى كه خداونــد آن‌ها را رام انسان‌ها كرده، تا براى رسيدن به مقاصد حيات خود تربيتشان كنند.

جمله «اَفَلا تُبْصِروُنَ؟» تنبيه و توبيخ كفار است كه چرا اين آيات را نمى‌بينند. اگر خصوص آيت باران را اختصاص بديدن داد، براى اين است كه علم به راندن ابرها به اين سرزمين و آن سرزمين و بيرون كردن زراعت از زمين‌هاى مرده و تغذى انسان‌ها و چارپايان از زراعت، از راه ديدن دست مى‌دهد.(2)

درياها و منابع دريايى

تدبير امور خشكى، دريا، فضا و تقسيم امر


1) الميزان ج: 2، ص: 363

2) الميزان ج: 32، ص: 111

« وَالذّارِيـاتِ ذَرْوا، فَالْحامِلاتِ وِقْرا، فَالْجارِياتِ يُسْرا... .» (1 تا 4 / ذاريات)

اين آيات چهارگانه تمامى تدابير عالم را در زير پوشش خود مى‌گيرد و به همه اشاره دارد. چون هم نمونه‌اى از تدبير امور خشكى‌ها را كه همان «وَالذّارِياتِ ذَرْوا،» باشد آورده و هم نمونه‌اى از تدابير امور درياها را در جمله «فَالْجارِياتِ يُسْرا،» ذكر كرده و هم نمونه‌اى از تدابير مربوط به فضا را در عبارت «فَالْحامِلاتِ وِقْرا،» خاطرنشان ساخته و هم تدابير مربوط به تمامى باقى‌ماندگان زواياى عالم و بالاخره روبرهم عالم را، در عبارت «فَالْمُقَسِّماتِ اَمْرا،» اشاره كرده، كه منظور از آن ملائكه است كه واسطه‌هاى تدبير هستند و اوامر خداى‌تعالى را تقسيم مى‌كنند.

پس اين آيات چهارگانه در اين معناست كه فرموده باشد: سوگند مى‌خورم بـه تمامــى اسبابــى كـه در تـدبـيــر سـراسر جـهان مـؤثـرنـد... .(1)

درياها در تسخير انسان

«اَلـلّهُ الَّـذى سَخَّـرَ لَـكُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِىَ الْفُلْكُ فيهِ بِاَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ...!» (12 / جاثيه)

در آيات فوق خداى سبحان پاره‌اى از آيات ربوبيت را كه در آن منتى عظيم بر انسان‌ها هست بر مى‌شمارد، آياتى كه به هيچ‌وجه نمى‌توانند، آن را انكار كنند. به اين


1) الـميــــــــــزان ج: 36، ص: 262

منظور نخست مسئله تسخير درياها و سپس تسخير تمامى موجودات در زمين و آسمان را خاطرنشان مى‌سازد و معلوم است كه هيچ انسانى به خود اجازه نمى‌دهد اين‌گونه آيات را انكار كند، مگر آن‌كه فطرت انسانيت خود را از دست داده باشد و فراموش كرده باشد كه موجودى است داراى تفكر و به خاطر همين خاصيت تفكر از ساير جانداران متمايز شده است.

معناى آيه چنين مى‌شود كه - خداوند به خاطر شما دريا را مسخر كرد، يعنى آن را طورى آفريد كه كشتى شما را به دوش بگيرد و طورى آفريد كه كشتى شما بتواند بـر روى آن جـريان يـابـد و انسان‌ها از آن بـهره‌مند شـوند.

جريان كشتى در دريا به امر خدا، عبارت است از ايجاد جريان با كلمه «كن»، چون آثار اشياء نيز مانند خود اشياء منسوب به خداى‌تعالى است.

مـعناى جـملـه « وَ لِـتَبْتَغُـوا مِـنْ فَـضْلِـهِ،» ايـن است كـه خـداى‌تعالـى دريـاها را اين چنين رام كرد، تا شما عطيه او را طلب كنيد، يعنى با سفرهاى دريائى خود، رزق او را به دست آوريد.(1)

تسخير درياها و نعمت‌هاى دريايى براى انسان

«وَ هُوَ الَّذى سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْما طَرِيّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها!»(14/نحل)

اين آيه فصل ديگرى از نعمت‌هاى الهى را بر مى‌شمارد و آن نعمت درياها و كوه‌ها و شهرها و راه‌ها و علامت‌هاست.

مقصود از خوردن گوشت تازه از دريا خوردن گوشت ماهى آن است و مقصود از استخراج زينت براى پوشيدن لؤلؤ و مرجانى است كه از دريا گرفته مى‌شود، و زنـان خـود را بـا آن مى‌آراينـد.

«وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فيهِ،»

«كشتى‌ها را مى‌بينى كه آب دريا را از چپ و راست مى‌شكافند.»

ـ «وَ لِـتَبْتَغُــوا مِنْ فَـضْلِـهِ،»

ـ «تا بعضى از رزق خــدا را با سفرهاى آبــى و به راه انداختــن كشتى‌ها طلــب كنيد، شـايــد شما شـكرگــزار شويــد!»

نعمت‌هاى دريايى فضل زيادى از خداى تعالى است، براى اين‌كه در خشكى‌ها آن قدر نعمت داده است كه بشر احتياج به نعمت‌هاى دريايى نداشته باشد و لكن خداوند اين


1) الـميـــــــــزان ج: 35، ص: 263

نعمت زيادى را هم ارزانى داشت و درياها را مسخر بشر فرمود تا شايد او را شكرگزارند، چه انسان كمتر در ضروريات زندگى خود متوجه نعمت خدا مى‌شود و به ياد اين‌معنى مى‌افتدكه اين‌ضروريات زندگى‌نعمت‌هاى خداى‌سبحان‌است و اگر بخواهد يــك روزى از انسان سلــب مى‌كند، به خلاف نعمت‌هــاى زيادى، كه آدمى در برخورد به‌آن‌هابيشتر متوجه نعمت‌خدا مى‌شود.(1)

درياهاى شور و شيرين و نعمت‌هاى دريايى

« مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيـانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ...!» (19 تا 24 / الرحمن)

كلمه «مَرَج» به معناى مخلوط كردن و نيز به معناى رها و روانه كردن است. ظاهرا مراد از «بَحْرين ـ دو دريا» درياى شيرين و گوارا و دريايى شور و تلخ است. هم‌چنان‌كه در سوره فاطر از اين دو دريا ياد كرده و فرموده: «اين دو دريا يكسان نيستند كه يكى شيرين و گوارا و نوشيدنش بلامانع و اين يكى ديگر شور و تلخ است و با اين‌كه يكسان نيستند شما از هر دو بهره‌مند مى‌شويد و گوشت تازه مى‌خوريد و مرواريد و مرجان استخراج نموده و آرايش خود مى‌كنيد.» (12 / فاطر)

قابل قبول‌ترين تفسيرى كه درباره اين دو آيه كرده‌اند اين است كه مراد به دو دريا دو درياى معين نيست، بلكه دو نوع درياست، يكى شور كه قريب سه چهارم كره زمين را در خود فرو برده، كه بيشتر اقيانوس‌ها و درياهاى شور را تشكيل مى‌دهد و يكى هم درياى شيرين است، كه خداى‌تعالى آن‌ها را در زمين ذخيره كرده و به صورت چشمه‌ها از زمين مى‌جوشد و نهرهاى بزرگ را تشكيل مى‌دهد و مجددا به درياها مى‌ريزد. اين دو جور دريا يعنى درياهاى روى زمين و درياهاى داخل زمين همواره به هم اتصال دارند، هم در زير زمين و هم در روى زمين و در عين اين‌كه «يَلْتَقِيانِ» يعنى برخورد و اتصال دارند نه اين شورى آن را از بين مى‌برد و نه آن شيرينى اين را، چون بين آن دو حاجز و مانعى است كه نمى‌گذارد در وضع يكديگر تغييرى بدهند و آن مانع خـود مخازن زمين و رگه‌هاى آن است.

پس معناى دو آيه - خدا داناتر است - اين است كه خداى‌تعالى دو درياى شيرين و گوارا و شور و تلخ را مخلوط كرده، در عين اين‌كه تلاقى آن دو دائمى است، به وسيله حاجزى كه بين آن دو قرار داده نمى‌گذارد كه يكديگر را در خود مستهلك كنند و اين صفت گوارايى آن را از بين ببرد و آن صفت شورى اين را و در نتيجه نظام زندگى


1) الميزان ج: 24، ص: 55

جـانـداران و بـقاى آن را تـهديـد كـنند.

«يَخْرُجُ مِنْهُمَـا الُّلؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ،»

يعنى از اين دو درياى گوارا و شور، لؤلؤ و مرجان بيرون مى‌آيد و اين خود يكى از فـوائـدى است كـه انسان از آن بهره‌مند مى‌شود.

«وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَـأتُ فِى‌الْبَحْرِ كَالاْءَعْلامِ،»

كلمه «جَوارى» به معناى كشتى است. كلمه «مَنْشَـأت» از ماده انشاء است و انشاى هر چيزى به معناى احداث و ايجاد و تربيت آن است. و اگر كشتى‌ها را ملك خداى دانسته با اين‌كه كشتى را انسان‌ها مى‌سازند، بدين جهت است كه تمامى سبب‌هايى كه در ساختن كشتى دخالت دارند، از چوب و آهن و ساير اجزايى كه كشتى از آن تركيب مى‌يابد و انسانى كه اين اجزاء را تركيب مى‌كند و صورت كشتى به آن مى‌دهد و نيز شعور اين انسان و فكر و اراده‌اش همه مخلوق خدا و مملوك اوست، قهـرا نتيجـه عـمل انسان هم كـه يا كشـتى است و يـا چيـز ديگر مـلك خداى‌تعالى است.

پس منعم حقيقى كشتى‌ها به انسان خداست، چون خداى‌تعالى به انسان‌ها الهام كرد كه چگونه كشتى بسازند و اين‌كه چه منافعى و آثارى مترتب بر اين صنع هست و نيز راه استفاده از منافع بسيار آن را او الهام فرمود.(1)

اختلاف آب شور و شيرين درياها و يكسانى بهره‌بردارى از آن‌ها

« وَ ما يَسْتَوِى الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ اُجاجٌ !» (12 / فـاطـر)

كلمه «عَذْب» به معناى آب پاكيزه و كلمه «فُرات» به معناى آبى است كه شدت عطش را مى‌شكند و يا خنك باشد. كلمه «سائِغ» آبى را گويند كه به سهولت به حلق فرومى‌رود، بس كه گواراست. كلمه «اُجاج» به معناى آبى است كه به خاطر شورى و يا تلخى حلق را مى‌سوزاند.

ـ «وَ مِــنْ كُــلٍّ تَــأْكُلُــونَ لَحْمــا طَــرِيّــا وَ تَسْتَخْــرِجُــونَ حِلْيَــةً تَلْبَسُـونَهـــا!»

«لَحُمْ طَرِى» به معناى گوشت تازه و لطيف است و منظور از آن گوشت ماهى و يا هم آن و هم گوشت مرغابى دريايى است. مراد به «حِلْيَة» زيورى كه از دريا استخراج مى‌كننــد، لؤلؤ و مرجــان و انواع صدف‌هاست، هم‌چنان‌كه در جاى ديگر فرمود: «يَخْرُجُ مِنْهُمَا الُّلؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ !» (22 / رحمن)


1) الميزان ج: 37، ص: 201

در اين آيه شريفه مؤمن و كافر را به درياى شيرين و شور مثل مى‌زند و يكسان نبودن آن دو را در كمال فطرى بيان مى‌كند، هر چند كه در بسيارى از خواص انسانيت و آثار آن مثل همند، ولى مؤمن به همان فطرت اوليه و اصلى خودش باقى است و در نتيجه به سعادت حيات آخرت و دائمى خود مى‌رسد، ولى كافر از آن فطرت اصلى منحرف شده و وضعى به خود گرفته كه فطرت انسانيت آن را پاك و خوش‌آيند نمى‌داند و به زودى صاحبش به كيفر اعمالش معذب مى‌شود. پس مثل اين دو قسم انســان، مثل دو درياى شور و شيريــن است كه يكى بر فطــرت آبى اصلى‌اش، كه همان گوارايى باشــد باقى است و يكى ديگــر (به خاطر اختلاط با املاح) شور شده اســت، هر چنــد كه در بعضــى آثــار نافع شريكند، چون مــردم از هر دوى آن‌ها ماهى مى‌گيرند و يا مرغابى شكار مى‌كنند و يا زيور مرواريد استخراج مى‌نمايند و يا صــدف و مرجـان مى‌گيرند.

پس ظاهر آيه اين است كه زيور استخراج شده از دريا، مشترك بين درياى شور و شيرين است. كتاب‌هايى كه در اين مورد بحث مى‌كنند، وجود حليه در هر دو نوع دريـا را مـسلـم دانـسته‌انـد.

ـ «وَ تَرَى‌الْفُلْكَ فيهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ!»

اگر كشتى‌ها دريا را مى‌شكافند و خداى‌تعالى آن را مسخر شما كرده، براى اين بود كه شما از عطاى پروردگارتان جستجو كنيد و از اين سو به آن سوى دنيا بـرويد و روزى بـه دسـت بـياوريد، شـايد شـكرگـزار او شـويد.(1)

اخـتلاف آب شور و شيرين و عدم اختلاط آن‌ها

« وَ هُوَ الَّذى مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ اُجاجٌ وَ جَعَلَ بَيْنَهُما بَرْزَخا وَ حِجْرا مَحْجُورا !» (53 / فرقان)

كلمه «مِلْح» به معناى آبى است كه طعم آن برگشته باشد و «اُجاج» آبى است كه شورى آن زياد باشد. كلمه «بَرْزَخْ» آن حدى را گويند كه ميانه دو چيز فاصله شده باشد. و كلمه «حِجْر مَحْجُور» به معناى حرام محرم است يعنى آنچنان ميان اين دو آب حاجز قرار داده‌ايم كه مخلوط شدن آن دو با هم حرام محرم شده، يعنى به هيچ‌وجه مخلوط نمى‌شوند.

و اين‌كه فرمود: «وَ جَعَلَ بَيْنَهُما،» خود قرينه است بر اين‌كه مراد به مرج دو دريا،


1) الـميـــــزان ج: 33، ص: 42

روانــه كردن آب دو درياســت با هم، نه مخلــوط كردن آن دو، كه اجــزاى آن‌ها را درهـم و برهم كند.

در اين جملـه مسئلـه رسالت از اين جهت كه ميان مؤمن و كافر را جدايى مى‌اندازد، با اين‌كه هر دو در يك زمين زندگى مى‌كنند و در عين حال با هم مخلوط و درهم و برهم نمى‌شوند، تشبيه شده به آن دو دريا، كه در عين اين‌كه در يكجا قرار دارنـد، بـه هـم در نـمى‌آميــزند.(1)

جريان عوامل جوى و جريان كشتى در دريا

«وَ مِنْ اياتِهِ اَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ وَ لِيُذيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ... !» (46/روم)

منظور از اين كه بادها را «مُبَشِّر» خوانده اين است كه بادها مژده باران مى‌دهند، چون قبل از آمدن باران باد مى‌وزد.

«وَ لِيُذيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ،»

تقدير كلام اين است كه بادها را مى‌فرستد براى اين‌كه شما را مژده دهد و براى اين‌كه از رحمت خود به شما بچشاند. مراد به «اِذاقه رحمت» رساندن انواع نعمت‌هاست كه بر وزيدن باد مترتب مى‌شود. چون وقتى باد مى‌وزد، عمل تلقيح در گل‌هــا و ميوه‌هــا انجــام مى‌شــود و عفونت‌هــا از بين مى‌رود و جــو زندگــى تصفيه مى‌شود و نعمت‌هايى ديگر از ايـن قـبيل كـه اطـلاق جملـه همه را شامل مى‌شود.

ـ «وَ لِتَجْرِىَ الْفُلْكُ بِاَمْرِهِ،»

يعنى بادها را مى‌فرستد تا چنين و چنان شود و نيز كشتى‌ها به امر او به حركت درآيند... و تا رزق او را كه از فضل اوست، بطلبيد...

... و تا شايد شكر بگزاريد!

اين جمله هدف و نتيجه معنوى فرستادن باد است، همچنان كه بشارت باد و چشاندن رحمت و جريان كشتى‌ها و به دست آوردن فضل خدا، نتايج صورى و مــادى آن بــــود.(2)

نظام حاكم بر حركت كشتى در درياها

«وَ الْفُلْــكِ الَّتى تَجْــرى فِى الْبَحْــرِ بِما يَنْفَـعُ النّاسَ....لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ!» (164 / بقره)


1) الـميـــــــــــزان ج: 30، ص: 250

2) الميزان ج: 31، ص: 318

كلمه «فُلْك» به معنى كشتى است. مراد به حركت كشتى در دريا، به آن‌چه مردم سود ببـرنــد، نقــل كــالا و ارزاق اســت، از ايــن ساحــل بــه ساحلــى ديگــر و از ايــن طرف كره زميـن به طرفى ديگر.

و اين‌كه در ميان همه موجودات و حوادثى كه مانند آسمان و زمين و اختلاف شب و روز، كه اختياراتشان در آن‌ها مدخليت ندارد، تنها كشتى و جريان آن را در دريا ذكر كرده، خود دلالت دارد بر اين‌كه اين نعمت نيز هر چند كه انسان‌ها در ساختن كشتى دخالت دارند، ولى بالاخره مانند زمين و آسمان به صنع خدا در طبيعت منتهى مى‌شود. و درست هم هست، براى اين‌كه آن نسبتى كه انسان به فعل خود (كشتى‌سازى) دارد اگر به دقت بنگرى، بيش از آن نسبت كه هر فعلى به سببى از اسباب طبيعى دارد، نمى‌باشد و اختيارى كه انسان دارد و با آن به خود مى‌بالد و او را سبب تام و مستقل از خداى سبحان و اراده او نمى‌كند و چنان نيست كه احتياج او را به خداى سبحان كمتر از احتياج ساير اسباب طبيعى كند.(1)

وسايل حمل دريايى و زمينى

« وَ ايَـةٌ لَهُــمْ اَنّا حَمَلْنــا ذُرِّيَّتَهُــمْ فِى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ...!» (41 تا 44 / يس)

اين آيه شريفه آيت ديگرى از آيت‌هاى خداى‌تعالى را بيان مى‌كند و آن عبارت است از جريان تدبير او در درياها، كه ذريه بشر را در كشتى مى‌نشاند و كشتى را از آنان و از اثاث و كالاى آنان پر مى‌كند، تا از يك طرف دريا به طرف ديگر دريا ببرد و دريا را وسيله و راه تجــارت خود و سايــر اغراض خــود قرار دهند.

كسى ايشان را در دريا حمل نمى‌كند و از خطر غرق حفظ نمى‌كند مگر خداى‌تعالى چون تمامى آثار و خواصى كه بشر در سوار شدن به كشتى از آن‌ها استفاده مى‌كند، همه امورى است كه خدا مسخرش كرده و همه به خلقت خدا منتهى مى‌گردد، علاوه بر اين‌كــه اين اسبــاب اگر به خــدا مـنتهى نشـود هيــچ اثر و خاصيتــى نخواهـد داشت.

اگر حمل بر كشتى را به‌ذريه بشر نسبت داد، نه به خود بشر، به اين منظور بود كه به اين وسيله عرق محبت و مهر و شفقت شنونده را تحريك كند.

ـ «وَ خَلَقْنا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ ما يَرْكَبُونَ،»

ـ و بـراى آن‌ها آفـريديم هـمانند آن چـيزهايـى كـه سوار شوند.


1) الـميــــــــزان ج: 2، ص: 352

مفسرين گويند مراد به اين جمله چارپايان است، چون در جاى ديگر كشتى و چـارپـايــان را با هم آورده و فرموده: « در كشتى و چارپايان وسيله‌هايى قرار داد تا بـر آن ســوار شـــويــد!» (80 / مؤمن)

« وَ اِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلا صَريخَ لَهُمْ وَ لاهُمْ يُنْقَذُونَ، اِلاّ رَحْمَةً مِنّا وَ مَتاعا اِلى حينٍ!»

در اين آيه شريفه مى‌خواهد بفرمايد - اختيار به دست مشيت ماست. اگر خواستيم غرقشان مى‌كنيم و در اين صورت احدى نيست كه استغاثه آنان را جواب دهد و هيچ نجات‌دهنده از غرقى نيست كه ايشان را از غرق شدن برهاند. به هيچ سببى از اسباب و هيــچ امرى از امور، نجات پيــدا نمى‌كنند مگر به خاطر رحمتى از ما، كه شاملشان گـردد، به‌خاطر اين‌كه تـا مـدتى معين كه بـرايشان تقديــر كرده‌ايــم، زنــده بماننـد.(1)

حركت كشتى در دريا و تهديد امواج

« اَلَــمْ تَرَ اَنَّ الْفُلْــكَ تَجْرى فِى الْبَحْــرِ بِنِعْمَــتِ اللّهِ لِيُرِيَكُــمْ مِنْ اياتِــه...؟» (31 تـا 32 / لـقمـان)

ـ آيــا نمى‌بينــى كــه كشتــى در دريـا بــه وسيلــه نعمــــت او بــه راه مى‌افتــد؟

و آن نعمت عبارت است از اسباب حركت و جريان كشتى، يعنى باد، و رطـوبت داشـتن آب و امثال آن.

« وَاِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُااللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ!»

چون موجى در دريا مانند قطعه‌اى ابر برايشان احاطه مى‌كند، دست از همه چيز شسته تنها متوجه خدا مى‌شوند و از او نجات خود مى‌طلبند، در حالى كه دين را برايش خالص دارند! و خلاصه مى‌خواهد بفرمايد: اين خواندن خدا در آن حال دليل بر اين است كه فـطرتشان فـطرت تـوحيد و يگانه‌پرستى است.(2)

كوه‌ها و منابع زمينى

گسترش زمين و استقرار كوه‌ها، ثقل و جاذبه آن


1) الميزان ج:33، ص: 147

2) الـميـــــــــزان ج: 32، ص: 63

« وَ الاَرْضَ مَدَدْناها وَ اَلْقَيْنا فيها رَواسِىَ وَ اَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ شَىْ‌ءٍ مَوْزُونٍ؟» (19 / حجر)

«مَــدِّ اَرْض» به معنــاى گستردن طــول و عرض آن اســت، چه اگــر خداى‌تعالى زميــن را گستــرده نمى‌كــرد و از سلسله‌هــاى جبــال پوشيده مى‌شد صلاحيت كشت و زرع و سكـونـت را نـداشـت و جـانـداران كمـال حيـــات خــود را نمى‌يافتنــد.

ـ «اَلْقَيْنا فيها رَواسِىَ!»

تقدير آيه اين است كه - انداختيم در زمين كوه‌ها را.

«رَواسى» به معناى ثابت‌هاست. و اشاره است به مطلبى كه در جاى ديگر قرآن بيان نموده و آن اين است كه كوه‌ها زمين را از حركت و اضطراب جلوگيرى مى‌كنند:

« وَ اَلْقى فِى الاَرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَميدَ - كوه‌ها را در زمين افكند، تا زمين شما را حركت ندهد!» (15/نحل)

كلمه «مَوْزُون» از وزن و به معناى سنجيدن اجسام از جهت سنگينى است. لكن آن را عموميت داده و در اندازه‌گيرى هر چيزى كه ممكن باشد اندازه گرفت، استعمال كردند، حتى در سنجيدن اعمال هم استعمال شده - با اين‌كه اعمال، سنگينى و سبكى اجسام زمينى را ندارند. و چه بسا در مواردى استعمال شود كه مقصود از آن كـم و زياد نـشدن شى‌ء مـوزون است، از آن‌چه طبيعتش و يا حكمت اقتضاء مى‌كند.

چيزى كه تنبه به آن لازم است تعبير به « مِنْ كُلِّ شَىْ‌ءٍ مَوْزُونٍ!» است و اين

غير تعبير به « مِنْ كُلِّ نَباتٍ مَوْزُونٍ،» است، زيرا دومى تنها شامل نباتات مى‌شود ولى اولى همان‌طور كه به خاطر كلمه «اَنْبَتْنا» نباتات را مى‌گيرد هم‌چنين به خاطر كلمه «كُـلِّ شَـىْ‌ءٍ» هر چيزى را كه در زمين پديد مى‌آيد و رشد و نمو مى‌كند، شامل مى‌گردد.

معناى آيه - خدا داناتر است - اين طور مى‌شود كه ما در زمين پاره‌اى موجودات داراى وزن و ثقل مادى كه استعداد زيادى و نقصانى دارند چه نباتى و چه ارضى رويانديم. و بنابراين معنى ديگر مانعى نيست كه كلمه «مَوْزُون» را، هم به معناى حقيقى‌اش بگيريم و هم به معناى كنايى آن.

پس حاصل معنا چنين مى‌شود كه: ما زمين را گسترديم و در آن كوه‌هاى پابرجا طرح نموديم، تا آن را از اضطراب جلوگيرى كند و در آن از هر چيز موزون - داراى وزن ـ و واقع در تحت جاذبــه و يا متناســب، مقدارى را حكمـت اقتضا مى‌كـرد رويانديم.(1)

تأثير كوه‌ها در جلوگيرى از اضطراب‌هاى زمين

« وَ جَعَلْنــا فِى الاَرْضِ رَواسِــىَ اَنْ تَميدَبِهِــمْ وَ جَعَلْنــا فيهـا فِجاجا سُبُلاً!» (31 / انبياء)

«رَواسِى» به‌معناى كوه‌هاست‌كه با سنگينى خود استوار ايستاده‌اند.

«تَميـد» به معنـاى اضطـراب و نـوسان در ايـن سـو و آن سـو است.

معناى آيه اين است كه ما در زمين كوه‌هايى استوار قرار داديم، تا زمين دچار اضطراب و نوسان نگردد و انسان‌ها بتوانند بر روى آن زندگى كنند. و ما در اين كوه‌ها راه‌هايى فراخ قرار داديم تا مردم به سوى مقاصد خود راه يابند و بتوانند به اوطـان خـود بـروند.

اين آيه دلالت دارد بر اين كه وجود كوه‌ها در آرامش زمين و مضطرب نبودن آن تـأثـيرى مسـتقيم و مخصــوص دارد كه اگر نبــود قشر زميــن مضطــرب مى‌شد و پوستــه رويى آن دچـار ناآرامى مى‌گرديد.(2)

كوه‌ها و رودها و دليل استقرار و جريان آن‌ها

«وَ هُــوَ الَّــذى مَــدَّ الاَرْضَ وَ جَعَــلَ فيهـا رَواسِــىَ وَ اَنْهــرا...!» (3 / رعد)


1) الميزان ج: 23، ص: 203

2) الـميــــزان ج: 28، ص: 115

كلمه «مَدَّ» در مدالارض به معناى گستردن است، يعنى زمين را به نحو شايسته‌اى كه بشود در آن زنـدگى كرد و حـيوان و نـبات و اشجار در آن پديد آيند، گسترده كرد.

و اين‌كه گستردن زمين را به خداى‌تعالى نسبت داد به منزله تمهيد براى جمله‌اى است كه به آن ملحق مى‌شود - وَ جَعَلَ فيها رَواسِىَ وَ اَنْهرا - كه بيان تدبير خدا در امور سكنه زمين از انسان و حيوان است، كه چه تدبيرى در حركت آن‌ها براى طلب رزق و در سكونشان جهت آسايش به كار برده و به همين منظور زمين را گسترده كرد، كه اگر گسترده نمى‌كرد انسان و حيوان نمى‌توانست در آن ادامه زندگى بدهد و اگر هم يكسره گسترده مى‌شد و در آن پستى و بلندى وجود نمى‌داشت باز هم صالح براى زندگى نبود و آب‌هايى كه در آن ذخيره شده بر سطح آن جريان نمى‌يافت و زراعت و بستانى به وجود نمى‌آمد. و لذا خداى‌تعالى كوه‌هاى بلند و پابرجا در آن ميخكوب كرده و آن‌چه از آب كه از آسمان مى‌فرستد در آن كوه‌ها ذخيره نموده و نهرها از اطراف آن جارى و چشمه‌ها بر دامنه‌ها روان مى‌سازد و كشتزارها و باغات را سيراب مى‌كند و ميوه‌هاى مختلف تلخ و شيرين و تابستانى و زمستانى و اهلى و جنگلى به بار مى‌آورد و شب و روز را كه دو عامل قوى در رشته ميوه‌ها و حاصل‌هاست بر زمين مسلط مى‌سازد، آرى شب و روز باعث سرما و گرما مى‌شوند كه خود در نضج و نمود و انبساط و انقباض موجودات زمينى تأثير دارند.

و نيز روشنى و تاريكى را كه تنظيم‌كننده حركت حيوانات و انسان است و سعى و كوشش آن‌ها را در طلب رزق و سكونت و استراحتشان منظم مى‌كند، به بار مى‌آورند.

پس گستردن زمين راه را براى ايجاد كوه‌هاى ريشه‌دار و كوه‌ها را براى شق انهار و شق انهار را براى‌پيدايش ميوه‌هاى نر و ماده و الوان‌مختلف آن هموار ساخته و با ايجاد شب و روز اغراض نامبرده به نحو كمال حاصل مى‌گردد و در همه اين‌ها تدبيرى است متصل و متحد كه از وجود مدبرى حكيم و واحد و بى‌شريك در ربوبيت كشف مى‌كند و در همه اين‌ها آياتى است براى مردمى كه تفكر كنند.(1)

اثر كوه‌ها، رودها و ستارگان در تداوم و تسهيل حيات

«وَ اَلْقــى فِى الاَرْضِ رَواسِــىَ اَنْ تَميدَ بِكُـمْ وَ اَنْهارا وَ سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ!»(15 و 16 / نـحل)

معناى «اَنْ تَميدَ بِكُمْ،» اين است كه اگر خدا در روى زمين كوه‌ها قرار داد براى


1) الميزان ج: 22، ص: 169

كراهت از اين بود كه زمين شما را به چپ و راست بلغزاند و به خاطر همين نـاآرامـى زمـين نـظام زنـدگى‌تان مـختل گردد.

« اَنْهــــــــــــــــــــارا،»

يعنى نهرها جارى ساخت تا بتوانيد آن را به آسانى به زراعت‌ها و بستان‌هاى خود برسانيد و حيوان‌هاى اهلى خود را سيراب كنيد.

«وَ سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ،»

معنايش اين است كه خدا راه‌هايى به سوى هدف هدايتى كه از شما اميد مى‌رود، كه اين راه‌ها بعضى طبيعى‌اند مانند مسافت‌هايى كه ميان دو سرزمين قرار داشته آن دو را به هــم وصل مى‌كند، بدون اين‌كه حائــل و مانعى قطــع كرده باشد، مانند زمين هموارى كه ميان دو كوه قرار دارد. و بعضى ديگر مصنوعــى است مانند آن راهى كه در اثر آمد و شد كردن بسيار خود به خود به وجود مى‌آيد و يا جاده‌هايى كه آدم به دســت خود درسـت مى‌كند.

از ظاهر سياق چنين بر مى‌آيد كه مقصود از سبل عموم راه‌هاست كه هر دو قسم راه را شامل مى‌شود و هيچ مانعى ندارد كه آن راه‌هايى كه مصنوع بشر است به خدا نيز نسبت داده شود، زيرا مى‌بينيم كه در همين آيات نهرها و علامت‌ها را هم به خدا نسبت داده، بـا اين‌كه غالبا نهر و علامت را بشر درست مى‌كند.

ـ « وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ،»

«عَلامات» آن چيزى است كه نشانه چيز ديگر باشد. و خدا علامت‌هايى قرار داد كه شما با آن استدلال به چيزهايى مى‌كنيد كه از حس شما غايب است و مقصود از آن علامت‌ها، آيه‌ها و امارات طبيعى و يا وضعى است، كه هر يك بر مدلولى دلالت مى‌كند، و از آن جمله شاخص‌ها و واژه‌ها و اشاره‌ها و خطوط و امثال اين‌هاست كه يا به طبيـعت خـود و يا به طـور قراردادى دلالـت بر مدلـولى مى‌كند.

خـداى سبـحان سپـس راه يـافتن بـه وسيلـه ستـارگان را ذكر مى‌كند و مى‌فرمايد:

«وَ بِـالـنَّـجْـمِ هُـمْ يَـهْـتَـــدُونَ!»(1)

شرايط اقامت انسان و استفاده از تسهيلات طبيعى

« وَ اللّــهُ جَعَــلَ لَكُــــمْ مِــنْ بُيُـــوتِكُـــمْ سَكَنــــا وَ... !» (80 و 81 / نحل)

كلمه «بَيْت» هم به خانه‌هاى سنگى اطلاق مى‌شود و هم گلى و هم پشمى و هم


1) الـميــزان ج: 24، ص: 57

كركى. مـعنـاى آيـه ايــن اســت كـــه:

خدا بر شما قرار داد بعضى از خانه‌هاى شما را مايه سكونت كه در آن ساكن شويد چه بعضى از منازل قابل سكونت نيستند مانند انبار هيزم.

« وَ جَعَـلَ لَكُـمْ مِـنْ جُلُـودِ الاَْنْـعـامِ بُـيُـوتـا،»

يعنى از بعضى پوست‌ها كه پوست دباغى شده باشد براى شما خانه‌ها قرار داد كه مقصود از آن قبه و خيمه است، خانه‌هايى كه تَسْتَخِفُّونَها - يعنى سبكش مى‌شماريد و براى نقل و انتقال‌هاى خود اختصاصش مى‌دهد، در - يَوْمَ اِقامَتِكُمْ - در روز اقامت‌تان كه سفرى نداريد.

و اين‌كه فرمود: « وَ اَصْوافِها وَ اَوْبارِها وَ اَشْعارِها،»

تقديرش اين است كه خدا قرار داد براى شما از پشم‌هاى آن‌ها يعنى گوسفندان و «اَوْبارِها - مال شتران» «اَشْعارِها - مال بزها» اثاثى كه در خانه‌هايتان به كار بزنيد، و متاعى كه از آن بهره‌مند شويد - اِلى حينٍ- البته اين بهره‌مندى تا مدتى است محدود.

ـ « وَ اللّــهُ جَعَــــــلَ لَكُــــمْ مِمّــا خَلَــقَ ظِــــلالاً،»

تعليق ظلال بر «ما خَلَق» براى اين است كه خود «ظِلال - سايه‌ها» امرى عدمى است و قابل خلق نيست مگر به تبع غير خودش و در عين اين‌كه خودش عدمى است، همين وجود تبعى‌اش خود يكى از نعمت‌هاى بزرگى است كه خداى‌تعالى بر انسان و ساير حيوانات و حتى نباتات انعام كرده، به طورى كه نعمت بودن آن و استفاده انسان و حيوان و نبات از آن كمتر از استفاده‌اش از نور نيست. چه اگر سايه نبود يعنى شب نبود، سايه درختــان و نبات‌ها نبود و دائما نور و روشنى بود يك جاندار در روى زمين زنده نبود.

«وَ جَـعَلَ لَـكُمْ مِـنَ‌الْجِبالِ اَكْـنانا،»

كلمه «كَنْ» به معناى چيزى است كه با آن چيز ديگرى پوشيده شود. مقصود كوه‌هـا و غارها و دخمه‌هاى آن است.

«وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرابيلَ تَقيكُمُ الْحَرَّ،»

مقصود از «سَرابيل» پيراهن است كه شما را از گرما حفظ كند.

«وَ سَـرابـيـلَ تَـقيكُـمْ بَـأْسَـكُـمْ،»

مراد از اين سرابيل كه از صدمه جنگ آدمى را نگه بدارد همان زرهى است كه از آهن و نـظاير آن سـاخته مى‌شده است.(1)

عوامل حيوانى تسهيل حيات

حيوانات - حيات اجتماعى، اراده، شعور و حشر آن‌ها در قيامت


1) الـميــــــــــــــزان ج: 24، ص: 217

« وَ مــا مِــنْ دآبَّةٍ فِى الاَرْضِ وَ لا طائرٍ يَطيــرُ بِجَناحَيْــهِ اِلاّ اُمَــمٌ اَمْثالُكُــمْ!» (38 / انعام)

«دابَّة» هر حيوانى را گويند كه بر روى زمين بجنبد. «طائِر» هر حيوانى را گويند كه با دو بال خود در فضا شناورى كند. «اُمَّت» به معنى جماعتى است از مردم كه اشتراك در هدف واحد مانند دين و يا سنت واحده و يا وحدت در زمان و مكان آنان را مجتمع ساخته باشند.

حيوانات زمينى و هوايى همه امت‌هايى هستند مثل شما مردم و معلوم است كه اين شباهت تنها از اين نظر نيست كه آن‌ها هم همانند مردم داراى كثرت و عددند، چه جماعتى را به صرف كثرت و زيادى عدد امت نمى‌گويند، بلكه وقتى به افراد كثيرى امت اطلاق مى‌شود كه يك جهت جامع اين كثير را متشكل و به صورت واحدى درآورده باشد و همه يك هدف را در نظر داشته باشند، حالا چه آن هدف، هدف اجبارى باشد و چه اختيارى.

از اين‌كه در ذيل آيه فرمود: « ثُمَّ اِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ،» استفاده مى‌شود كه تنها شباهت آن‌ها به انسان در احتياج به خوراك و جفت‌گيرى و تهيه مسكن نيست، بلكه در اين بين جهت اشتراك ديگرى هست كه حيوانات را در مسئله بازگشت به سوى خدا شـبيه به انـسان كـرده است.

حـال بايد ديـد آن چيـزى كه در انسان ملاك حشر و بازگشت به خدا است چيست؟

هرچه باشد، همان ملاك در حيوانات هم خواهد بود. و معلوم است كه آن ملاك در انسان جز نوعى از زندگى ارادى و شعورى كه راهى به سوى سعادت و راهى به سوى بدبختى، نشانش مى‌دهد چيـز ديگرى نيست.

تفكر عميق در اطوار زندگى حيواناتى كه ما در بسيارى از شئون حياتى خود با آن‌ها سر و كار داريم و در نظر گرفتن حالات مختلفى كه هر نوع از انواع اين حيوانات در مسير زندگى به خود مى‌گيرند، ما را به اين نكته واقف مى‌سازد كه حيوانات هم همانند انسان داراى آراء و عقايدى فردى و اجتماعى هستند و حركات و سكناتى كه در راه ابقاء و جلوگيرى از نابود شدن از خود نشان مى‌دهند، همه بر مبناى آن عقايد است مانند انسان كه در اطوار مختلف زندگى مادى آن‌چه تلاش مى‌كند همه بر مـبناى يـك سـلسله آراء و عـقايد مـى‌باشد.

حيوانات نسبت به حـوايجش و اين‌كه چگونه مى‌توان آن را برآورده ساخت، داراى شـعور و عقايدى است كه همان آراء و عقايد او را مانند انسان به جلب منافع و دفع مضار وا مى‌دارد.

بسيار شده است كه در يك نوع و يا در يك فرد در مواقع به چنگ آوردن شكار و يا فرار از دشمن به مكر و حيله‌هايى برخورده‌ايم كه هرگز عقل بشر آن را درك نمى‌كرده و با اين‌كه قرن‌ها از عمر اين نژاد گذشته هنوز به آن‌چه كه آن حيوان درك كرده، منتقل نشده است.

زيست‌شناسان در بسيارى از انواع حيوانات مانند مورچه و زنبور عسل و موريـانه به آثار عجيبى از تمدن و نازك كارى‌هاى ظريفى در صنعت و لطايفى در طرز اداره مملكت برخورده‌اند كه هرگز نظير آن جز در برخى از ملل متمدن ديده نشده است.

حيوانات هم مثل انسان احكامى دارند و خير و شر و عدالت و ظلم را تشخيص مـى‌دهـنـد.

ســؤالات زير مــواردى اســت كه در اين بحــث به ذهــن مى‌رســد و جــواب يكايــك آن‌هـا از آيات قرآنــى استفــاده مى‌شــود:

1 ـ آيا حيوانات هم نظير انسان حشر دارند؟

ـ جـــواب: آيه « ثُمَّ اِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ - پس از آن، همه حيوانات به سوى پروردگار خود محشور مى‌شوند،» (38 / انعام) متكفـل جواب از اين سؤال است.

آيه « وَ اِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ - و به يــاد آر آن روزى را كه وحوش محشور مى‌شوند.» (5 / تكوير) قريب به آن مضمون را افاده مى‌كند. بلكه از آيات بسيار ديگرى استفاده مى‌شود كه نه تنها انسان و حيوانات محشور مى‌شوند، بلكه آسمان‌ها و زمين و

آفتاب و ماه و ستارگان و جن و سنگ و بت‌ها و ساير شركايى كه مردم آن‌ها را پرستش مى‌كننــد و حتى طلا و نقره‌اى كه اندوخته شده و در راه خدا انفاق نگرديده، همه محشور خواهند شد.

2 - آيا حشر حيوانات شبيه حشر انسان است و آن‌ها هم مبعوث شده و اعمالشان حاضر گشته و بر طبق آن پاداش و يا كيفر مى‌بينند؟

ـ جــــــــــواب:

آرى. معناى حشر همين است. چه حشر به معناى جمع كردن افراد و آن‌ها را از جاى كندن و به سوى كــارى بسيـج دادن است.

3 - آيا حيوانات تكاليف خود را در دنيا از پيغمبرى كه وحى بر او نازل مى‌شود، مى‌گيرنــد يا نــه؟ و آيا پيغمبرانــى كه فرضــا هر كــدام به يك نــوع از انــواع حيوانات مبعوث مى‌شوند، از افراد همان نوعند؟

جواب:

جوابش اين است كه بشر تاكنون نتوانسته از عالم حيوانات سر در بياورد و حجاب‌هايى كه بين او و حيوانات است پس بزند.

كلام الهى هم تا آن‌جا كه ما از ظاهر آن مى‌فهميم، كوچكترين اشاره‌اى به اين مطلب نداشته و در روايات هم چيزى كه بتوان بدان اعتماد كرد، ديده نمى‌شود.

اجتماع حيوانى هم مانند اجتماعات بشرى ماده و استعداد پذيرفتن دين الهى در فطرتشان وجود دارد، همان فطرياتى كه در بشر سرچشمه دين الهى است و وى را بـراى حشر و بـازگشت به سـوى خدا قـابل و مستعد مى‌سازد، در حيوانات نيز هست.

گو اين‌كه حيوانات به طورى كه مشاهده مى‌كنيم، جزئيات و تفاصيل معارف انسانى را نداشته و مكلف به دقايق تكاليفى از انسان از ناحيه خداوند مكلف به آن است نيستند.

در متن آيه مورد بحث اين‌كه خداى‌تعالى فرمود: «اِلاّ اُمَمٌ اَمْثالُكُمْ،» دلالت بر اين دارد كه تأسيس اجتماعاتى كه در بين تمامى انواع حيوانات ديده مى‌شود، تنها به منظور رسيدن به نتايج طبيعى و غير اختيارى مانند تغذيه و نمو و توليد مثل كه تنهــا محدود به چهارديــوارى زندگى دنياست نبوده، بلكه براى اين تأسيس شده كه هر نوعــى از آن ماننــد آدميان به قدر شعــور و اراده‌اى كه دارد، به سوى هدف‌هاى نوعى‌اى كه دامنه‌اش تا بيــرون از اين چهار ديــوارى، يعنى عوامل بعد از مــرگ هم كشيــده شــده است، رهسپــار شــده و در نتيجــه آمــاده زندگـى شــود كــه در آن زنــدگــى سعــادت و شقــاوت منــوط بـه داشتــن شعــور و اراده اســت.

«ما فَرَّطْنا فِى الْكِتبِ مِنْ شَىْ‌ءٍ!» (38 / انعام)

اين نظام‌ها كه در حيوانات جارى است و نظير نظام انسانى است، نظامى است كه عنايت خداى سبحان واجب دانسته كه انواع حيوانات را بر طبق آن ايجاد نمايد تا برگشت خلقتش به عبث نبوده و وجود حيوانات عاطل و بى‌فايده نباشد و تا آن‌جا كه مى‌توانند و لياقت قبول كمال را دارند، از موهبت كمال بى‌بهره نمانند.

«ثُـمَّ اِلـى رَبِّهِــمْ يُحْشَــرُونَ!» (38 / انعام)

اين جمله عموميت حشر را به حدى كه شامل حيوانات هم مى‌شود بيان مى‌كند، و از آن بر مى‌آيد كه زندگى حيوانات نوعى از زندگى است كه مستلزم حشر به سـوى خـداست، همـان طور كه زندگى انسان مستلزم آن است.(1)

آفرينش چارپايان و تفويض مالكيت و بهره‌بردارى از آن‌ها به انسان

«اَوَ لَمْ يَرَوْا اَنّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمّا عَمِلَـتْ اَيْدينا اَنْعاما فَهُمْ لَها مالِكُونَ...؟» (71 تـا 73 / يـس)

مراد به اين‌كه فرمود: چارپايان از چيزهايى است كه دست خدا درستش كرده اين است كـه كسى در خلقت آن‌ها شركت ندارد و خلقت آن‌ها مختص به خداست. جمله «فَهُمْ لَها مالِكُونَ،» نتيجه‌گيرى از جمله «خَلَقْنا لَهُمْ،» است چون معناى آن اين است كه ما چارپايان را به خاطر انسان خلق كرده‌ايم و لازمه آن اختصاص چارپايان به انسان است و اختصاص بالاخره منتهى به مالكيت مى‌شود، چون ملك اعتبارى كه در ظـرف اجتماع، خود يكى از شعب اختصاص است.

ـ «وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَكُوبُهُمْ وَ مِنْها يَأْكُلُونَ،»

تذليل چارپايان براى انسان به اين معناست كه خداوند اين حيوانات را براى انسان‌ها رام و فرمانبردار كرده، (به طورى كه يك بچه انسان مهار يك شتر را كه شايد صد برابر او وزن و درشتى هيكل دارد مى‌گيرد و هر جا بخواهد مى‌برد،) و اين همان تذليل و تسخير حيوان است، براى انسان. و جمله «مِنْها يَأْكُلُونَ،» به معناى اين است كه از گـوشتش مـى‌خورند.

ـ «وَ لَهُمْ فيها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ اَفَلا يَشْكُرُونَ،»

مراد به منافع، هر انتفاعى است كه آدمى از مو، كرك، پشم و پوست حيوان و ساير منافع آن مى‌برد. كلمه «مَشارِبُ» به معناى مشروب است و مراد از مشروب حيوانات


1) الميزان ج: 13، ص: 112

شير آن‌هاست.(1)

منافع انواع چارپايان در خدمت انسان

« وَ الاَنْعــامَ خَلَقَها لَكُمْ فيهــا دِفْ‌ءٌ وَ مَنافِــعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ !» (5 تا 8 / نحل)

كلمه «اَنْعام» به معناى شتر و گاو و گوسفند است. كلمه «دِفْ‌ء» ظاهرا به معناى گرمايى است كه به وسيله پوست و پشم و كرك اين حيوانات بدن را با آن گرم مى‌كنند و از سـرما نگه مى‌دارند... .

مراد به «مَنافِع» ساير استفاده‌هايى است كه از اين حيوانات مى‌شود، از شيرشان و گوشت و پيه و ساير منافعشان - (و حيوانات را نيز آفريده كه در آن حرارت و منفعت داريد و از آن مى‌خوريد.)

ـ « وَ لَكُمْ فيها جَمالٌ حيـنَ تُريحُونَ وَ حينَ تَسْرَحُونَ!»

كلمه «جَمال» به معناى زينت و حسن منظر است. «تُريحُونَ» به معناى برگرداندن رمه است براى آسايش از چراگاه به منزل در هنگام غروب. «تَسْرَحُونَ» به معناى بيرون شدن احشام از «مراح - اصطبل» به چراگاه است كه در صبح و برگرداندن آن‌ها در عصر منظره خوشى است.

«وَ تَحْمِلُ اَثْقالَكُمْ اِلى بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغيهِ اِلاّ بِشِقِّ الاَنْفُسِ اِنَ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ!»

كلمه «اَثْقال» به معناى بار سنگين است و مقصود از «شِقِّ الاَْنْفُس» مشقتى است كه نفوس در حمل آن بارها در مسافت‌هاى طولانى و راه‌هاى دشوار تحمل مى‌كنند. و مقصود از «اَنْعام» شتران و بعضى گاوها كه بارهاى آدمى را به شهرى حمل مى‌كنند كه رسيدن به آن شهر با نبود شتر و گاو مشقتى دارد كه تحملش بر نفوس دشوار است و خداوند با خلقت شتر و گاو و مسخر نمودن آن‌ها براى بشر، آن مشقت را از بشر برداشت، كه خدا به شما مردم رئوف و رحيم است.

«وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَميرَ لِتَرْكَبُوها وَ زينَةً،»

يعنى اسـبان و استـران و خران را نيـز براى شمـا خلق كـرد، تا شما سوار شويد و تا زينــت شمــا باشد. اين جمله اخير مى‌فهمانــد كه خلقت چارپايـان ارتباطــى با منافع شمــا دارد، چه شما سوارشـان مى‌شويد و آن‌ها را زينت و جمال خود مى‌گيريد.

«وَ يَخْلُــــــــقُ مـــــا لا تَعْلَمُـــــــونَ!»

ـ و مى‌آفريند چيزهايى‌كه شما نمى‌دانيد.(2)

تدبير خلقت چارپايان و منافع آن‌ها


1) الـميــزان ج: 33، ص: 175

2) الميزان ج: 24، ص: 47

«وَ اِنَّ لَكُمْ فِى‌الاَنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقيكُمْ مِمّا فى بُطُونِها... !» (21 تا 22 / مؤمنون)

كلمه «عِبْرَت» به معناى دلالتى است كه با آن استدلال شود بر اين‌كه خدا مدبر امر خـلق است و به ايشان رئـوف و رحـيم است.

مراد از اين كه فرمود: شما را از آن‌چه در بطون چارپايان است سيراب مى‌كنيم، اين است كه شير آن حيوانات را به انسان‌ها نوشانيد. و مراد از منافع بسيار، انتفاعى است كه بشر از پشم و مو و كرك و پوست آن‌ها و ساير منافع آن‌ها مى‌بـرد و از گـوشت آن‌ها مى‌خـورد.

«وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ!»

حمــل بر انعام شــدن همان شترســوارى است كه در خشكــى انجام مى‌شود و در مقابــل آن حمــل در دريــاســت كه بــا كشتــى انجام مى‌شــود. و بنابرايــن، آيــه شريفـه همـان مضمـون آيــه «وَ حَمَلْناهُـمْ فِـى الْبَــرِّ وَ الْبَحْــرِ،» را مـى‌دهـد؟(1)

استفاده از چارپايان در خشكى و از كشتى در دريا

«اَللّــهُ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَنْعــامَ... وَ عَلَى الْفُلْـكِ تُحْمَلُونَ!» (79 و 80 / مؤمن)

خداى سبحان از بين همه چيزهايى كه آدميان در زندگى از آن منتفع مى‌شوند، و تدبير امر انسان‌ها بدان بستگى دارد، چارپايان را نام برد كه مراد از آن شتر و گاو و گوسفند است.

معناى اين آيه اين است كه - خداى سبحان براى خاطر شما چارپايان را آفريد، (و آن‌ها را براى شما مسخر كرد،) غرض از اين خلقت و اين تسخير اين است كه شما بر بعضى از آن‌ها يعنى شتران سوار شويد و از شير بعضى ديگر يعنى گـاو و گـوسفنـد بـخوريـد.

ـ «وَ لَكُـمْ فيها مَنافِعُ...،»

يعنى شما را در آن‌ها منافعى است، مانند شير آن‌ها و پشم و كرك و مويشان و پـوست و ساير منافعشان.


1) الـميــــــــــــــزان ج: 29، ص: 35

ـ «وَ لِتَبْلُغُوا عَلَيْها حاجَةً فى صُدُورِكُمْ،»

يعنى و غرض ديگراز خلقت آن‌ها اين‌است كه بر پشت آن‌ها سوار شويد و به مقاصد و حاجت‌هايــى‌كه در سينــه داريد، برسيد.

ـ «وَ عَلَيْـهـا وَ عَـلَى الْـفُلْـكِ تُـحْمَلُـونَ!»

اين جمله كنايه است از وسيله پيمودن بيابان‌ها و درياها، كه بيابان‌ها را با شتران مـى‌پيمـايند و درياها را با كشتى.(1)

نگرشى به آفرينش شتر، آسمان، كوه‌ها و زمين

« اَفَلا يَنْظُــروُنَ اِلَى الاِبِلِ كَيْــفَ خُلِقَتْ وَ اِلَى السَّماءِ...؟» (17 تا 20 / غاشيه)

در اين آيه منكرين ربوبيت خداى‌تعالى را نخست دعوت مى‌كند به اين‌كه در كيفيت خلقت شتر نظر و دقت كنند، كه چگونه خلق شده و خداى‌تعالى چگونه آن را از زمينى مرده و فاقد حيات و بى‌شعور به اين صورت عجيب در آورده، صورتى كه نه تنها خودش عجيب است بلكه اعضا و قوا و افعالش نيز عجيب است. و اين هيكل درشت را مسخر انسان‌ها كرده و انسان‌ها از سوارى و باركشى و گوشت و شير و پـوست و كـركش و حتـى از بـول و پشكـلش استفـاده مى‌كنند.

آيا هيچ انسان عاقلى به خود اجازه مى‌دهد كه احتمال معقول بدهد كه شتر و اين فوايدش به خودى خود پديد آمده باشد و در خلقت او براى انسان هيچ غرضى در كار نبوده و انسان هيچ مسئوليتى در برابر آن و ساير نعمت‌ها ندارد؟

و اگر در بين همه تدابير الهى و نعمت‌هايش خصوص تدبير در خلقت شتر را ذكر كرده، از اين نظر است كه سوره مورد بحث در مكه نازل شده و جزء اولين سوره‌هايى است كه به گوش مردم عرب مى‌خورد و در مكه در آن ايام داشتن شتر از اركـان زندگى‌شان بـوده اسـت.

ـ «وَ اِلَى السَّمـاءِ كَيْفَ رُفِعَتْ؟»

و چــرا به آسمان نمى‌نگرند كه چگونــه افراشته شــده و به قنديل‌هــاى پرنور چون خورشيــد و ماه و ستارگان درخشنــده آراسته گشتــه و در زير آن كره هوا قرار داده شده كه مايــه بقاى هر جانــدار است و بدون تنفــس آن هــوا زنـده نمى‌ماند.

ـ «وَ اِلَى الْجِبالِ كَيْفَ نُصِبَتْ؟»

چرا به كوه‌ها نمى‌انديشند كه چگونه ايستاده‌اند و ريشه‌هاى آن‌ها مانند ميخ


1) الـميــزان ج: 34، ص: 247

اجزاى زمين را به هم ميخكوب كرده و از مخازن آن چشمه‌ها و نهرها جارى مى‌شود و معادن را در سينه خـود حفـظ مى‌كـنند.

ـ «وَ اِلَــى الاَْرْضِ كَيْــفَ سُطِحَـتْ؟»

چرا به وضع خلقت زمين فكر نمى‌كنند؟ كه چگونه گسترده شده، به طورى كه شايسته سكنى براى بشر گشته و نقل و انتقال در آن آسان و انواع تصرفات صناعى كه انسان‌ها دارند، در آن ميسر گشته است.

پس تدابير كلى همه‌اش بدون هيچ شكى مستند به خداى‌تعالى است. هم او رب آسمــان و زمين و موجــودات بين آن دو اســت. در نتيجــه رب عالــم هــم او اســت كــه بر انسان‌هــا واجــب است ربوبيتــش را گردن نهنــد. و يگانــه در ربوبيتش بـدانند و تـنها او را بـپرستنـد.(1)

منابع تغذيه و بقاى حيات

غذاى انسان و تأمين آن در طبيعت


1) الـميــــــــــزان ج: 40، ص: 205

« فَلْيَنْظُرِ الاِنْسانُ اِلى طَعامِهِ...!» (24 تا 32 / عبس)

اين جمله نظر و مطالعه انسان را پيرامون طعامى كه مى‌خورد و با آن سد رمق مى‌كند و بقاى خود را تضمين مى‌كند، لازم كرده، با اين‌كه نعمت طعام يكى از ميليون‌ها نعمتى است كه تدبير ربوبى آن‌ها را براى حوائج بشر در زندگى‌اش فراهم كرده، دستور مى‌دهد اگر در همين يك نعمت مطالعه كند سعه تدبير ربوبى را مشاهده خواهد كرد، تدبيرى كه عقلش را متحير و مبهوت خواهد كرد، آن وقت خواهيد فهميد كه خداى‌تعالى چه قدر نسبت به صلاح حال انسان و استقامت امر او عنايت دارد، آن هم چه عنايتى دقيق و محيط!

ـ «اَنّا صَبَبْنَاالْماءَ ثُمَّ شَقَقْنَا الاَْرْضَ شَقّا فَأَنْبَتْنا فيها حَبّا وَ عِنَبا وَ قَضْبا وَ...،» جمله مورد بحث بيانى تفصيلى براى تدبير خداى‌تعالى مى‌شود، كه چگونه طعام انسان را مى‌آفريند. بله البته اين مرحله ابتدايى از آن تدبير تفصيلى است، وگرنه بيان مستوفا و كامل آن خصوصياتى كه در نظام آفرينش طعام برقرار است و نظام وسيعى كه در همه اين امور و روابط كونى كه بين هر يك از آن امور و بين انسان برقرار است چيزى نيست كه بتوان در چند آيه بيان كرد و عادتا از وسع و طاقت بيان بشــرى بيرون است.

«صَب» در جمله مورد بحث به معناى ريختن آب از بلندى است و منظور در اين‌جا فرو فرستادن باران‌ها بر زمين براى روياندن گياهان است و بعيد نيست كه شامل جريان چشمه‌ها و نهرها نيز بشود، چون آب‌هاى زيرزمينى هم از ذخايرى است كه به وسيلــه بـاران پـديـد مـى‌آيـد.

ـ «ثُمَّ شَقَقْنَـا الاَْرْضَ شَقّا،»

ظاهر اين آيه، اين است كه منظور از «شَقّ» شكافتن زمين به وسيله جوانه گياهى است‌كه‌اززمين‌سردرمى‌آورند.

ـ «فَـأَنْـبَتْنــا فـيهـا حَـبّـا،»

مراد از «حَبّ» حبوباتى است كه به مصرف غذاى انسان مى‌رسد، مانند گندم و جو و نخــود و عـدس و امثال اين‌ها.

«عِــنَــبـا وَ قَــضْــبـا،»

«عِنَب» به معناى انگور است، شايد در اين‌جا منظور درخت انگور باشد. «قَضَب» به معناى سبزيجات تر و تازه است كه انسان آن را مى‌خورد.

«وَ زَيْتُونا وَ نَخْلاً وَ حَدائِقَ غُلْبا،»

«حَـدائِـقَ غُلْب» به مـعناى بـوستان‌هـايى است كه درخـتانش عظيم و كلفت باشند.

ـ «وَ فــاكِهَـــةً وَ اَبّـــــا،»

كلمــه «فــاكِهَــة» بــه معنــاى مطلــق ميوه‌هاســت. كلمــه «اَبّ» بــه معنــاى گيــاه و هـم چــراگـاه اســت.

«مَتاعا لَكُمْ وَ لاَِنْعامِكُمْ،»

مى‌فرمايــد - ما آن‌چــه از خوردنى‌هــا كــه رويانديــم، براى اين بــود كه شمــا را و چــارپـايــان را كه شمــا به خــود اختصــاص داده‌ايــد، بهره‌مند و سير كنيم.(1)

انواع ميوه‌ها و انتفاع از آن‌ها

«وَ مِــنْ ثَمَراتِ النَّخيــلِ وَ الاَعْنــابِ تَتَّخِــذُونَ مِنْــهُ سَكَـرا وَ رِزْقا حَسَنا!» (67 / نحل)

معناى جمله اين است كه - از ميوه‌هاى نخل و انگور چيزى مى‌گيريد كه مانند شراب به انواعى كه دارد مسكر است. و نيز مى‌گيرد رزق پاكيزه و خوب از قبيل مويز و شيره و غير ذلك از چيزهايى كه آذوقه به شمار مى‌رود.

اين آيه شريفه نمى‌خواهد بفرمايد مايه مسكرات حلال و مباح است و حتى نمى‌خواهد بگويد كار خوبى مى‌كنيد، كه از ميوه‌هاى نامبرده مسكر مى‌گيريد، بلكه ممكن است بگوييم دلالت بر زشتى اين كار دارد. چون شراب گرفتن را در مقابل اتخاذ رزق خوب قرار داده، تا بفهماند شراب رزق حسن نيست. اصلاً آيه شريفه در مقام بيان


1) الـميـــــزان ج: 33، ص: 197

حلال و حرام نيست، در اين مقام است كه منافعى را كه بشر آن روز از اين ميوه‌ها مى‌برند بشمارد و بفرمايد همه اين انتفاعات از نعمت‌هاى خداست و از ذكر آن نتيجـه توحيد را بگيرد.(1)

مواد غذايى انسان و مجوز استفاده آن

«وَ هُوَ الَّذى آ اَنْشَأَ جَنّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ !» (141 و 142 / انعام)

«شجره معروشه» آن درختى را گويند كه شاخه‌هايش به وسيله داربست بالا رفته و يكى بر بالاى ديگرى قرار گرفته باشد، مانند درخت انگور. بنابراين «جَنّات مَعْرُوشات» عبارت خواهد بود از تاكستان‌ها و باغ‌هاى انگور و مانند آن‌ها و «جَنّات غَيْرَ مَعْرُوشات» باغ‌هايى كه درخت‌هاى آن بر تنه خود استوار باشد، نه بر داربست. اين هم كه فرمود «وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفا اُكُلُهُ،» معنايش اين است كه خوردنى‌ها و دانه‌هاى آن زرع مختلف است، يكى گندم است و يكى جو، يكى عدس است و آن ديگرى نخود. مقصود از متشابه و غير متشابه در جمله «وَ الزَّيْتُونَ مُتَشابِها وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ،» به طورى كه از سياق بر مى‌آيد اين است كه هر يك از آن ميوه‌ها از نظر طعم و شكل و رنگ و امثال آن هم متشابه دارد و هم غير متشابه.

«كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِآ اِذآ اَثْمَرَ !»

امرى كه در اين جمله هست امر وجوبى نيست، بلكه تنها اباحه را مى‌رساند، چون از اين‌كه قبلاً مسئله خلقت جنات معروشات و نخل و زرع و غير آن را خاطرنشان ساختــه بود، به دست مى‌آيد كه امر به خــوردن از ميوه‌هاى آن‌هــا در مورد توهــم منـع اسـت، در چـنين مـــوردى صيغـه امـر تنـها ابــاحـه را مى‌رسـاند نـه وجـوب را.

در حقيقت تقدير كلام اين است كه « خداوند آن كسى است كه جنات و نخل و زرع آفريـد و به شما دستــور داد تا از ميوه‌هاى آن‌ها بخوريد و امر فرمود كه در موقع چيــدن آن حـق واجبــش را بپردازيــد و شما را از اســراف در آن منــع و نهــى كرد.»

مقصود از حق در جمله «وَ اتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ،» آن حق ثابتى است كه متعلق به ميوه‌هــاى نامبــرده مى‌شود.

آيه شريفه به طور اجمال و سربسته از ميوه‌ها و حبوبات حقى براى فقرا قائل شده و فرموده كه در روز درو غلات و چيدن ميوه‌ها حق فقرا بايد داده شود و اين اشاره


1) الـميــــزان ج: 24، ص: 177

به حكم عقل است و در حقيقت حكمى را كه عقل در اين‌باره دارد، امضا كرده نه اين‌كه بخواهد مسئله زكـات را خاطرنشان سازد.

و اين‌كه فرموده: «وَ لا تُسْرِفُوا !» معنايش اين است كه در استفاده از اين ميوه‌ها و غلات از آن حدى كه براى معاش شما صالح و مفيد است تجاوز مكنيد. درست است كه شما صاحب آن هستيد و لكن نمى‌توانيد در خوردن آن و بذل و بخشش از آن زياده‌روى كنيد. و يا در غير آن مصرفى كه خدا معين فرموده به كار بزنيد، مثلاً در راه معصيت خدا صرف كنيد. و هم‌چنين فقيرى كه از شما مى‌گيرد نمى‌تواند در آن اسراف نموده مثلاً آن را تضييع كند. پس آيه مطلق و خطاب آن شامل جميـع مردم اسـت چـه مالـك و چـه فقيـر.

«وَ مِنَ الاَْنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشا»

«حَمُولَة» به معناى چارپايان بزرگسال است و «فَرْش» به معناى خردسالان آن‌هاست. امر در جمله «كُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ !» نيز مانند امر قبلى تنها براى اباحه خوردن و امضاى حكم عقل به اباحه آن است. و معناى اين‌كه فرمود: «وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ!» اين است كه شما در اين امرى كه خداوند اباحه آن را تشريع فرموده، راه پيروى شيطان را پيش مگيريد و به جاى پاى او پا نگذاريد و حلال خود را حرام مكنيد كه پيروى خطوات شيطان معنايش همين تحـريم حـلال اسـت بـدون عـلم.(1)

تهيه شير در بدن حيوان

«وَ اِنَ‌لَكُمْ فِى‌الاَنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقيكُمْ مِمّا فىبُطُونِه مِنْ‌بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنا خالِصا سائِغا لِلشّارِبيـنَ!»

(66/نحل)

براى شما در شتر و گاو و گوسفند امرى است كه اگر عبرت گير و پندآموز باشيد هـمان امـر براى عبـرت و موعظـه شمـا بس است.

آن‌گاه قرآن‌كريم آن‌امر را چنين بيان‌مى‌فرمايد: «نُسْقيكُمْ مِمّا فى بُطُونِهِمْ - از آن‌چه در درون بدن‌هايشان هست، شما را سيراب مى‌كنيم.»

«مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ،»

شير حيوانات شيرده كه جايش اواخر شكم ميانه دو پاست و خون كه مجرايش شرائين و وريدهاست كه به تمامى آن دو احاطه دارد و اگر شير را عبارت دانسته از


1) الـميـــــــــــزان ج: 35، ص: 256

چيزى كه ميانه كثافات و خون بدن قرار دارد، از اين باب بوده كه اين هر سه در داخل بدن و در مجاورت هم قرار دارند. اين غذاى پاك و لذيذ را از ميانه آن دو بيرون كشيده است.

معناى آيه اين است كه ما شما را از آن‌چه كه در بطون انعام است شيرى كه از ميان پهن و خون آن‌ها بيرون كشيديم به شما آشامانديم، كه به هيچ يك از آن دو آلوده نبود و طعم و بوى هيچ يك از آن دو را با خود نياورده و شيرى گوارا براى آشامندگان.

و اين خود عبرتى است براى عبرت‌گيرندگان و وسيله‌اى براى راه بردن به كمال قدرت و نفوذ اراده خدا و اين‌كه آن كس كه شير را از سرگين و خون پاك نگاه داشته، قادر است كه انسان را دوباره زنده كند، هر چند كه استخوان‌هايش هم پوسيده شده باشد، و اجزايش در زمين گم شده باشد.(1)

نظام غريزى تهيه عسل به وسيله زنبور عسل

«وَ اَوْحى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ اَنِ اتَّخِذى مِنَ الْجِبالِ بُيُوتا وَ...!» (68 و 69 / نحل)

كلمه «وَحْى» به معناى اشاره سريع است، كه البته همواره از جنس كلام و از باب رمزگويى و يا به صورت صوت و مجرد از تركيب و يا به اشاره و نحو آن است. و از موارد استعمالش به دست مى‌آيد كه از باب القاى معنا به نحو پوشيده از اغيار است. پس الهام به معناى القاى معنا در فهم حيوان از طريق غريزه هم از وحى است، هم‌چنان‌كــه ورود معنا در نفس انســان از طريق رؤيــا و هم‌چنين از طريــق وسوسه و يــا اشــاره، همــه از وحى اســت. در كــلام خــداى‌تعــالــى هم در همــه اين مـعانــى استعمــال شده است.

يكجـا در القــاى فهــم در حيــوان از راه غــريــزه استعمــال كــرده و فــرمــوده:

ـ «وَ اَوْحى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ،»

و در القاء از باب رؤيا استعمال كرده و فرموده:

ـ «وَ اَوْحَـيْنـا اِلــى اُمِّ مُـوسـى،» (7 / قصـص)

و در وسوســه استعمـــال كــرده و فرمــوده:

ـ «اِنَّ الشَّيطينَ لَيُوحُونَ اِلى اَوْلِيآئِهِمْ،» (121 / انعـام)

و در القـاء از بـاب اشـاره استعمـال كـرده و فـرموده:


1) الـميـــــــــــــزان ج: 24، ص: 174

ـ «فَاَوْحى اِلَيْهِمْ اَنْ سَبِّحوُا بُكْرَةً وَ عَشِيّا،» (11 / مريم)

قسم ديگرى از وحى الهى با تكلم با انبياء و رسل است، هم‌چنان‌كه فرمود:

ـ «ما كانَ لِبَشَرٍ اَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ اِلاّ وَحْيـا،» (51 / شورى)

چيــزى كه هست ادب دينــى چنين رســم كرده كه وحــى جــز به كلامــى كه بر انبيــاء و رســل القــاء مى‌شــود اطــلاق نگـــردد.

معنــاى اين‌كه فرمــود: «وَ اَوْحى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ،» اين است كه خداوند به زنبور عسل از راه غريزه‌اى كه در بـنيه او قـرار داده الـهام كـرده است.

داستان زنبور عسل و نظامى كه در حيات اجتماعى خود و سيره‌اش و طبيعتش دارد امرى‌است عجيب و حيرت‌آور و شايدهمين نظام‌عجيبش باعث شده كه خطاب را از مشركين‌به خطاب‌مخصوص‌رسول‌خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله برگرداند و بفرمايد: «وَ اَوْحى رَبُّكَ - و وحى كــرد پروردگار تو،» و اين‌كه فرمود:

«اَنِ اتَّخِذى مِنَ الْجِبالِ بُيُوتا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّا يَعْرِشُونَ!»

اين همان مضمونى است كه خدا به زنبور عسل وحى كرد و ظاهرا مراد به «مِمّا يَـعْرِشُونَ،» همان است كه كندوهاى عسل‌را در آن‌جا مى‌گذارند.

و ايــــــن‌كــــه فــــرمـــــود:

«ثُـمَّ كُلى مِـنْ كُـلِّ الـثَّمَـراتِ!»

او فرموده است به اين‌كه از همه ميوه‌ها بخورد، با اين‌كه زنبور عسل از ميوه‌ها نمى‌خورد و غالبا روى گل‌ها مى‌نشيند و اين تعبير بدان جهت است كه غذاى زنبور عسل از همان مواد اوليه ميوه‌هاست، كه در شكوفه جاى دارد و هنوز بزرگ نشده و پختـه نگـرديده است.

خداى‌تعالى جمله «فَاسْلُكى سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً،» را متفرع بر امر به خوردن نموده و اين تفريع مؤيد اين است كه مراد از خوردن برداشتن و به منزل بردن است، تا عسلى را كه از ثمرات گرفته و به خانه‌ها برده، ذخيره نمايند. اضافه سبل به كلمه رب در جمله «رَبِّك» براى اين است كه دلالت كند بر اين‌كه تمامى كارها و رفت و آمدهاى زنبور عسل با الهام انجـام مى‌گيرد.

جمله «يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُهُ،» نتيجه عمل و مجاهدت وى را در امتثال امر خداى سبحان و رام بودن در امتثالش بيان مى‌كند. و آن نتيجه عبارت است از اين‌كه از شكم او بيرون مى‌آيد شرابى به نام «عسل» كه داراى رنگ‌هاى مختلف است بعضــى سفيد و بعضى زرد و قرمز سير و بعضى مايل به سياهى و «فيهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ!» كـه براى بيشتــر امراض شفاست.

بحث مفصل در زنبور عسل، اين حشره زيرك كه حياتش مبنى بر اساس مدنيى عجيب و فاضله‌اى است به طورى كه نمى‌توان غرايب و حقايق آن را شمرد و سپس بحث در پيرامون عسل كه آن را با مجاهدت پيگيرش تهيه مى‌كند و خواص عسل بحث‌هايى اســت كه بايد به كتاب‌هايــى كه در خصوص اين مباحــث نوشتــه شده مراجعه نمود.

خداى‌تعالى آيه مورد بحث را با جمله «اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ!» ختم فرموده است. آن‌جا كه سخن از زنبور عسل و زندگى آن كه سراسر عجايب و دقايقى است به ميان آمد و آن‌اسرار دقيق براى انسان‌ها كشف نمى‌شود مگر با تفكر، پس زندگى زنبور عسل آيتى است براى مردمى كه تفكر كنند.(1)

توليد محصولات متنوع از خاك و طبيعت واحد

«وَ فِى الاَرْضِ قِطَعٌ مُتَجوِراتٌ وَ جَنّتٌ مِنْ اَعْنبٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخيلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ!» (4/رعد)

در زمين قطعه‌هايى هست نزديك به هم و همسايه هم، كه خاكش از نظر طبع شبيه به هم است و در آن‌ها باغات انگور مى‌رويد، كه خود از ميوه‌هايى است كه از نظر شكل و رنگ و طعم و درشتى و ريزى و لطافت و خوبى بسيار با هم متفاوتند. و هم‌چنين حاصل‌ها مى‌رويد كه جنس و صنف آن‌ها مختلف است: گندم و جو اين محل با گندم و جو محل ديگر متفاوت است. و نيز خرما مى‌رويد كه بعضى‌ها مثل هم هستند و از يك ريشه جوانه مى‌زنند و بعضى مثل هم نيستند، با اين‌كه زمين يكى است و همه از يك آب مشروب مى‌شوند و ما بعضى را بر بعضى به خاطر مزيت مطلوبى كه در صفـات آن اسـت بـرتــرى داديـم.

حال اگر كسى بگويد اين اختلافات مربوط به طبيعتى است كه هر كدام براى خود دارند و يا به خاطر عوامل خارجى است كه در آن‌ها اثر مى‌كند و به هر يك شكل و رنگ مخصوص و صفاتى جداگانه‌اى مى‌دهد. چه علومى كه متعرض شناسايى اشجار و گياهان است و طبيعت خواص آن‌ها را به طور مشروح بيان مى‌كند، هر يك از آن‌ها را معلول عواملى مى‌داند كه در كيفيت تكون آن‌ها و آثار و خواص آن‌ها دخالت دارند.

در جواب مى‌گوييم: صحيح است و لكن ما نيز مى‌پرسيم كه جهت اين اختلافى كه در عوامل داخلى و خارجى هست چيست؟ و چه باعث شده كه اين علت‌ها مختلف شوند و در نتيجه آثارشان هم مختلف گردند؟ و اگر علت اين اختلاف را هم سراغ‌دهى باز از علت اختلاف آن علت مى‌پرسيم، تا منتهى شوى به ماده‌اى كه مشترك ميان تمامى موجودات جسمانى بوده و اجزاى يك يك آن ماده با هم شبيهند و معلوم است كه چنين


1) الـميـــــــزان ج: 24، ص: 180

ماده‌اى كه در تمام موجودات يكى است، نمى‌تواند علت اين اختلافات كه مى‌بينيم بوده باشد، پس جوابى جز اين ندارد كه مافوق تمامى سبب‌ها سببى است كه هم ماده عالم را ايجاد كرده و هم در آن صورت‌ها و آثار گوناگون و بى‌شمارى به كار برده و به عبارت ديگر در اين ميان سبب واحدى است داراى شعور و اراده كه اين اختلافات مستند به اراده‌هاى مختلف اوست كه اگر اختلاف اراده‌هاى او نمى‌بود هيچ چيزى از هيچ چيز ديگر متمايز نمى‌شد.

و بر هر دانشمند متدبرى لازم است كه توجه داشته باشد و از اين نكته غفلت نورزد كه اين آيات كه اختلاف خلقت را مستند به اختلاف اراده خداوند مى‌داند، در عين حال قانون عليت و معلول را هم انكار نمى‌كند. چه اراده خداى سبحان مانند اراده ما صفتى نيست كه عارض بر ذات باشد و در نتيجه ذات با تغيير اراده‌ها تغيير يابد، بلكه اين اراده‌هاى گوناگون صفت فعل خداست و از علل تامه و اسباب اشياء انتزاع مى‌شود و اختلاف آن باعث اختلاف در ذات نمى‌شود. (در نظر شيعه اراده صفت فعـل است نـه صفـت ذات.)(1)

ارتباط نزول آب با عوامل بقاى حيات و تغذيه

«هُوَ الَّذى اَنْــزَلَ مِنَ السَّمـاءِ مـاءً لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فيهِ تُسيمُونَ!»(10تا12 / نحـل)

اين‌جا به نوعى از نعمت‌هاى خدا اشاره مى‌شود كه همه از روئيدنى‌ها هستند كه بشر و غير بشر از آن‌ها استفاده‌هاى غذايى مى‌كنند و عواملى كه در پيدايش آن‌ها دخالــت دارند، از قبيل تاريكى شــب و روشنايى روز و جــرم آفتاب و مــاه و امثال ايــن عوامـل را برمى‌شمـارد (- اوست كـه از آسمــان آبى نــازل كــرد كه نوشيدنــى شماســت و از آن «شَجَــر ـ روئيدنى‌هــا» مى‌شود كه در آن مى‌چرانيـــد.)

«يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ وَ النَّخيلَ وَ الاَْعْنابَ وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ!»

زيتون درخت معروفى است كه هم به درخت گفته مى‌شود و هم به ميوه آن. اگر از ميان همه ميوه‌ها تنها به اسامى اين چند ميوه تصريح نموده و بقيه را به آن‌ها عطف كرده، شايد از اين جهت بوده كه غالبا به عنوان غذا مصرف مى‌شوند. و چون در اين تدبير عمومى كه شامل انسان و حيوان در ارتزاق از آن ميوه و نباتات است حجتى است بر وحدانيت خداى‌تعالى در ربوبيت لذا آيه شريفه با جمله «اِنَّ فى ذلِـكَ لاَيَـةً لِقَـوْمٍ يَتَـفَكَّرُونَ!» ختم گرديد.(2)

يكسانى عامل رشد و دگرگونى الوان ميوه و خاك و سنگ و انسان و حيوان


1) الـميـــــزان ج: 22، ص: 173

2) الـميــــــــــــــــــزان ج: 24، ص: 53

«اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَخْرَجْنا بِهِ‌ثَمَراتٍ مُخْتَلِفا اَلْـوانُهــا وَ...!» (27 و 28 / فاطر)

خداى سبحان آب را از آسمان نازل مى‌كند و باران‌ها مى‌بارد و اين خود قوى‌ترين عامل براى روئيدن نباتات و ميوه‌هاست و اگر بيرون آمدن ميوه‌ها از مقتضاى همين آمدن باران بود، بايد همه ميوه‌ها به يك رنگ باشند، چون آب باران يكى است و حال اين‌كه مى‌بينيم الوان مختلفى دارند، پس همين اختلاف الوان دلالت مى‌كند بر اين‌كه تدابير الهى دست در كار اين رنگ‌آميزى است.

اين‌كه گفته‌اند: « اين رنگ‌آميزى‌ها منوط به اختلاف عواملى است كه در آن‌ها مؤثر است،» حرف صحيحى نيست، براى اين‌كه سؤال ما اين است كه اين اختلاف عوامل از كجا آمد، با اين‌كه تمامى اين عوامل منتهى مى‌شود به عامل ماده، كه در همه هست، پس اختلاف عناصرى كه موجودات از آن‌ها تركيب مى‌شوند، خود دليل بر اين است كه عامل ديگــرى ماوراى ماده هســت كه ماده را به سـوى صورت‌هاى گوناگون سوق مى‌دهد .

ظــاهــرا مــراد به اختــلاف الــوان ميــوه‌هــا، اختــلاف خــود الــوان اســت، ولـى لازمه‌اش اختلاف‌هاى ديگرى از جهت طعم و بو و خاصيت است.

«وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُها وَ غَرابيبُ سُودٌ،»

ـ آيا نمى‌بينى كه در بعضى از كوه‌ها راه‌هايى سفيد و سرخ و سياه و با رنگ‌هاى مختلف است؟ مراد به اين راه‌ها يا راه‌هايى است كه در كوه‌ها قرار دارد و داراى الوان مختلف است و يا مراد خود كوه‌هاست كه به صورت خطوطى كشيده شده، در روى كره زمين قرار دارند. بعضى از اين سلسله جبال به رنگ سفيد هستند و بعضى سرخ و سياه و بعضى ديگر چند رنگ.

«وَ مِـنَ الـنّاسِ وَ الـدَّوابِّ وَ الاَْنْـعـامِ مُـخْتَلِفٌ اَلْـوانُـهُ كَـذلِكَ...!»

بعضى از انسان‌ها و حيوانات نيز مثل كوه‌ها و ميوه‌ها داراى رنگ‌هاى مختلف هستند: بعضى سفيد و بعضى سرخ و برخى سياه هستند.

كلمه «دوّاب» به معناى هر جنبنده‌اى است كه در زمين حركت مى‌كند و كلمه «اَنْعام» به معنــاى شتر و گــاو و گوسفنــد اســـت.

«اِنَّـما يَخْشَـى اللّهَ مِـنْ عِبادِهِ الْـعُلَمؤُا !»

اين جمله توضيح مى‌دهد كه چگونه و چه كسانى از اين آيات عبرت مى‌گيرند و اين آيات اثر خود را كه ايمان حقيقى به خدا و خشيت از اوست، به تمام معناى كلمه تنها در علماء مى‌بخشد، نه جهال. انذار تنها در علما نتيجه‌بخش است. خشيت به حقيقت معناى كلمه تنها در علما يافت مى‌شود. و مراد از علماء، علماى بالله است، يعنى كسانى كه خداى سبحان را به اسماء و صفاتش و افعالش مى‌شناسند، شناسايى تامى كه دل‌هايشان به وسيله آن آرامش مى‌يابد و لكه‌هاى شك از نفوسشان زايل گشته و آثار زوال آن در اعمالشان هويدا مى‌گردد، فعلشان مصدق قولشان مى‌شود. خشيت در چنين زمينه‌اى همان خشيت حقيقى است كه به دنبالش خشوع باطنى در ظاهر پيدا مى‌شود.(1)

استثناء در طبيعت و توليد آتش از درخت سبز

«اَلَّذى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الاَخْضَرِ ناراً فَاِذا اَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ!» (80 / يس)

اين آيه شريفه بيان است براى جمله «الَّذى اَنْشَأَها اَوَّلَ مَرَّةٍ،» و در اين سياق و به اين صدد است كه استبعاد از زنده كردن استخوان مرده را برطرف كند. استبعاد از اين‌كه چگونه ممكن است چيزى كه مرده است زنده شود؟ با اين‌كه مرگ و زندگى متنافى هستند؟ جواب مى‌دهد: هيچ استبعادى در اين نيست، براى اين‌كه آب و آتش هم با هم متنافى هستند، مع ذلك خدا در درون درخت تر و آبدار آتش قرار داده و شما همان آتش را شعله‌ور مى‌كنيد.

مراد از درخت به طورى كه در بين مفسرين معروف است «مَرْخ» و درخت «عِفار» است كه اين دو درخت چنين وضعى دارند كه هرگاه به يكديگر سائيده شوند، مشتعل مى‌گردند و در قديم براى تهيه آتش قطعه‌اى از شاخه اين درخت و قطعه‌اى ديگر از شاخه آن مى‌گرفتند و با اين‌كه سبز و تر بودند، عفار را در زير و مرخ را روى آن قرار داده مى‌سائيدند و هر دو به اذن خدا آتش مى‌گرفتند. پس از مرده زنده درست كردن عجيب‌تر از مشتعل كردن آتش از چوب تر نيست، با اين‌كه آب و آتش دو چـيز متضادند.(2)

سجده و اظهار نياز درخت و گياه

«وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ!» (6 / رحمن)

مى‌گويند - مراد از «نَجْم» هر روئيدنى است كه نجم مى‌كند يعنى از زمين سر


1) الـميـــــــــزان ج: 33، ص: 67

2) الـميــــــــزان ج: 33، ص: 180

بر مى‌آورد و ساقــه ندارد. كلمه «شَجَر» به معنــاى روئيدنى‌هايــى است كه ساقـه دارند.

اما اين‌كه فرمود - گياه و درخت براى خدا سجده مى‌كنند كه منظور از اين سجده خضوع و انقياد اين دو موجود است براى امر خدا، كه به امر او از زمين سر بر مى‌آورند و به امر او نشو و نما مى‌كنند، آن هم به قول بعضى‌ها در چارچوبى نشو و نما مى‌كنند كه خدا برايشان مقدر فرموده است. و از اين دقيق‌تر اين‌كه نجم و شجر رگ و ريشه خود را براى جذب مواد عنصرى زمين و تغذى با آن در جوف زمين مى‌دوانند و همين خود سجده آن‌هاست، براى اين‌كه با اين عمل خود خدا را سجده مى‌كنند و با سقوط در زمين اظهار حاجت به همان مبدأى مى‌نمايند كه حاجتشان را بر مى‌آورد و او در حقيقت خدايى است كه تربيتشان مى‌كند.(1)

احياى زمين مرده،رشد نبات و ميوه و ساير عوامل و منابع غذايى انسان

«وَ ايَةٌ لَهُــمُ الاَرْضُ الْمَيْتَــةُ اَحْيَيْناهــا وَ اَخْرَجْنــا مِنْها حَبّا فَمِنْهُ يَأْكُلُـونَ!»(33 تــا 35 / يــس)

خداى سبحان در اين آيه و در دو آيه بعديش يكى از آيات و ادله ربوبيت خدا را يادآور مى‌شود و آن آيت عبارت است از تدبير امر ارزاق مردم و غذارسانى به آنان به وسيله حبوبات و ميوه‌ها از قبيل خرما و انگور و غيره.

اين غذاهاى نباتى (كه شما در اختيار داريد،) از آثار زنده كردن زمين مرده است، كه خدا روحى در آن مى‌دمد و آن را كه زمينى مرده بود، به حبوبات و ميوه‌ها مبدل مى‌كند، تا شما از آن بخوريد.

بنابراين به يك نظر، آيت خود زمين نيست بلكه زمين مرده است، از اين جهت كــه مبــدأ ظهــور ايــن خــواص اســت و تدبيـر ارزاق مـردم به وسيلـه آن تمـام مى‌شود.

ـ «وَ اَخْـرَجْنا مِنْها حَبّا...،»

يعنى ما از زمين گياهانى رويانديم و از آن گياهان حبوباتى چون گندم و جو و برنج و ساير دانه‌هاى خوراكى كه در اختيارشان قرار داديم. جمله «فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ،» نتيجه‌گيــرى از بيــرون آوردن حبوبــات از زميــن اســت، چــون با خــوردن حبوبات تدبير تمام مى‌شود.

1) الـميــــــــــــزان ج: 37، ص: 194

ـ «وَ جَعَلْنا فيها جَنّاتٍ مِنْ نَخيلٍ وَ اَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا فيها مِنَ الْعُيُونِ،»

ـ «لِيَــأْكُلُــوا مِنْ ثَمَــرِه وَ ما عَمِلَتْــهُ اَيْديهِــمْ اَفَــلا يَشْكُـــرُونَ؟»

ما در زمين بستان‌ها قرار داديم و نيز در آن چشمه‌ها شكافتيم و آب‌ها جوشانيديم تـا مردم از ميوه آن باغ‌ها بخورند.

تا از ميوه آن بخورند، ميوه‌اى كه دست خود آنان درستش نكرده، تا در تدبير ارزاق شريك ما باشند، بلكه ايجاد ميوه و تتميم تدبير ارزاق به وسيله آن از چيزهايى است كه مخصوص ماست، بدون اين‌كه از آن‌ها كمكى گرفته باشيم، پس با اين حال چه مى‌شود ايشان را كه شكر نمى‌گذارند؟(1)

نظام تجديد حيات در گياهان

«وَ اللّهُ اَنْزَلَ مِنَ السَّمــاءِ ماءً فَاَحْيــا بِهِ الاَرْضَ بَعْــدَ مَوْتِهــا !» (65 / نحل)

مقصود روياندن زمين بعد از خزان و خمودى آن در زمستان است، كه پس از فرا رسيدن بهار و آمدن باران‌هاى بهارى ريشه گياهان و تخم آن‌ها بعد از يك دوره سكون شروع به رشد و نمو مى‌كند و اين خود يك زندگى و از سنخ زندگى حيوانى است، هر چند كه يك مرحله ضعيف از آن است، امروز هم در مسائل علمى جديد ثابت شده كه گياهان از جرثومه‌هاى حيات تشكيل يافته، همان جرثومه‌هايى كه در حيوان هست، هر چند صورت و اثرش با آن مختلف است.

و ايــن‌كــه فرمــود: «اِنَّ فى ذلِــكَ لاَيَــةً لِقَوْمٍ يَسْمَعُــونَ،» مــراد از شنيدن، پذيرفتــن سخنانـى است كه بايد پذيرفــت، چه عاقل كه طالــب حق اســت وقتى چيزى مى‌شنود كه احتمال حقانيتش را مى‌دهد گوش فرا داده كاملاً فرا مى‌گيرد و حفظ مى‌كند.

وقتى براى كسى كه قريحه قبول حق را دارد، داستان فرستادن باران و زنده كردن زمين بعد از مردنش نقل مى‌شود همين داستان براى او آيتى و دليلى است بر مسئله بعث روز قيامت و مى‌فهمد كسى كه بدين وسيله زمين مرده را زنده كرد مى‌تواند مردگان را هم زنده كند.(2)

رويش و پژمردگى گياه


1) الـميــــــــزان ج: 33، ص: 137

2) الـميــــــــــــــــزان ج: 24، ص: 173

«وَ الَّذى اَخْرَجَ الْمَرْعى فَجَعَلَهُ غُثاءً اَحْوى!» (4 و 5/اعلى)

كلمه «مَرْعى» به معناى چرايى است كه علف‌خواران آن را مى‌چرند و كسى كه آن را از زمين خارج مى‌كند و مى‌روياند همان خداى سبحان است.

«فَجَعَلَهُ غُثاءً اَحْوى،»

كلمه «غُثاء» به معناى گياه و خاشاكى است كه سيل به كنار بيابان مى‌ريزد و منظور از آن در اين‌جا - به طورى كه گفته‌اند - گياه خشكيده است. و كلمه «احوى» به معناى سياه شده است و منظور از بيرون كردن مرعى براى آذوقه حيوان و سپس خاشاك سياه كردنش ارائه نمونه‌اى از تدبير ربوبى و دلايل ربوبيت خداست، هم‌چنان‌كه خلقت و تسويه و تقدير و هدايت نمونه ديگرى از آن است.(1)

آثار رحمت الهى در احياء زمين مرده

« فَـانْظُــرْ اِلى اثارِ رَحْمَتِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيِى الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها...!» (50 / روم)

كلمه «آثار» به معناى باقى مانده‌اى است كه از چيزى بعد از رفتنش بماند، و به هر بيننده بفهماند كه قبلاً چنين چيزى در اين‌جا بوده است.

مــراد به رحمــت خــدا بارانــى است كه از ابرهــا فــرو مى‌ريــزد، ابرهايــى كه به وسيلــه بادها گستــرش يافتــه و آثار آن‌ها عبــارت است از هر چيــزى كه بر آمدن آن مترتب شود، چون گياه و درخت و ميوه، كه در عين اين‌كه آثار باران هستند، آثــار حيات يافتــن زمين بعــد از مردنش نيــز هستند.

لذا در آيه شريفه فرمود: به آثار رحمت خدا نظر كن كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده مى‌كند، كه در اين عبارت باران را رحمت خدا و كيفيت زنده كردن زمين بعد از مردنش را آثار آن خوانده، پس زنده شدن زمين بعد از مردنش از آثار رحمت خداست و نباتات و اشجار و ميوه‌ها ازآثار زنده‌شدن زمين‌است، بااين‌كه خود آن‌ها نيز ازآثار رحمت‌هستند و تدبير، تدبيرى‌است الهى، كه از خلقت باد و باران حاصل مى‌شود.

مراد به جمله «اَنْ ذلِكَ لِمُحْيِىَ الْمَوْتى،» فهماندن اين معنى است كه زنده كردن مردگان هر دو مثل هم هستند، چون در هر دو مرگ هست. مگر مرگ غير از اين است كه آثار


1) الميــــزان ج: 40، ص: 185

حيات از چيزى سلب شود. در زمستان زمين نيز آثار حيات ندارد، و نيز مرگ حيات غير از اين است كه چيزى بعد از ساقط شدن از آثار حيات دوباره اثر حيات به خود بگيرد. و زمين در فصل بهار داراى اثر حيات مى‌شود، پس در فصل بهار خداوند زمين مرده را زنده كرده و حيات انسان و حيوان نيز مثل حيات زمين است و چيزى غير آن نيست.

وقتى مى‌بينيم كه خداى‌تعالى مى‌تواند از بين چند چيز مثل هم، يكى را بعد از مردن زنده كند، ديگر چرا نگوييم كه مى‌تواند آن دو ديگر را نيز بعد از مردن زنده كند؟ وقتى مى‌بينيم زمين و نبات مرده را زنده كرده، بى‌درنگ بايد قبول كنيم كه حيوان و انسان‌را مى‌تواند زنده كند.(1)

مفهوم رشد انسان از زمين و بازگشت او به خاك و خروج نهايى

«وَ اللّـهُ اَنْبَتَكُمْ مِـنَ الاَرْضِ نَباتــا ثُمَّ يُعيدُكُــمْ فيها وَ يُخْرِجُكُــمْ اِخْراجــا!» (17 و 18 / نـوح)

خدا شما را از زمين رويانيد، رويانيدن نبات. اين جمله در مقام بيان يك حقيقت است، نه اين‌كه بخواهد تشبيه و استعاره‌اى را به كار ببرد. چون خلقت انسان بالاخره منتهى مى‌شود به عناصر زمينى، و خلاصه همين عناصر زمين است كه به طور خاصى تركيب مى‌شود و به صورت مواد غذايى در مى‌آيد و پدران و مادران آن را مى‌خورند و در مزاجشان نطفه مى‌شــود، و پس از نقل از پشت پدران به رحم مادران و رشد در رحم كه آن هم به وسيله هميــن مواد غذايى است، به صورت يك انسان در مى‌آيد و متولــد مى‌شود. حقيقــت نبــات هميــن اســت. پس جمله مورد بحــث در مقام بيان ايــن حقيقــت اسـت، نه اين‌كــه خواستــه باشـد تشبيــه و استعــاره‌اى به‌كــار بــرد.

ـ «ثُمَّ يُعيدُكُمْ فيها وَ يُخْرِجُكُمْ اِخْراجا،»

منظور از برگرداندن به زمين اين است كه شما را مى‌ميراند و در قبر مى‌كند. و منظور از اخراج اين است كه روز قيامت براى جزا از قبر بيرونتان مى‌آورد. در اين‌كه فرمود: «وَ يُخْرِجُكُمْ،» و نفرمود «ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ،» اشاره است به اين‌كه اعاده شما به زمين و بيرون آوردنتان در حقيقت يك عمل است و اعاده جنبه مقدمه را براى اخراج دارد و انسان در دو حال اعاده و اخراج در يك عالم است، آن هم عالم حق است همـچنان كه در دنيا در عالم غرور بود.(2)

پايان جهان

دنيا در آستانه پايان

آمادگى دنيا براى «يَوْمُ‌الْفَصْل»


1) الـميــــــزان ج: 23، ص: 11

2) الـميــــــــــــــــــزان ج: 39، ص: 179

«فَاِذَاالنُّجُومُ طُمِسَتْ وَ اِذَا...!» (7 تا 14/مرسلات)

اين آيات بيانگر روز موعودى است كه از وقوع آن خبر داده و فرموده بود: «اِنَّما تُـوعَدوُنَ لَـواقِعٌ - آن‌چه به شما وعده دادند واقع خواهد شد.»

خداى سبحان روز موعود را با ذكر حوادثى كه در آن واقع مى‌شود و مستلزم انقراض عالم انسانى و انقطاع نظام دنيوى است معرفى مى‌كند، نظير: تيره شدن ستـارگان، شـكافتن زمـين، متلاشى شدن كوه‌ها و تحول نظام دنيا به نظامى ديگر و اين نشانى‌ها در بسيارى از سوره‌هاى قرآنى و مخصوصا سوره‌هاى كوچك قرآن از قبيل سوره نبأ، نازعات، تكوير، انفطار، انشقاق، فجر، زلزال، قارعه و غيـر آن مكـرر آمده است.

اين معنا از بيانات كتاب و سنت به طور بديهى معلوم است كه نظام حيات در همه شئونش در آخرت غير نظامى است كه در دنيا دارد، چون خانه آخرت خانه ابدى است پس اين‌كه خداى‌تعالى نشئه قيامت و جزا را به وسيله مقدمات آن تعريف مى‌كند، و خاطرنشان مى‌سازد كه نشانى آن بر چيده شدن بساط دنيا و خراب شدن بنيان زمين آن و متلاشى شدن كوه‌هاى آن و پاره پاره شدن آسمان آن و انطماس نجوم آن و فلان و فلان است، در حقيقت از قبيل تحديد حدود يك نشئه به سقوط نظام حاكم بر نشئه‌اى ديگر است.

«فَاِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ!»

در آن روز نور ستارگان و ساير آثار آن محو مى‌شود، چون كلمه «طُمِـس» به معناى زايل كردن اثر و محو آن است.

«وَ اِذَا السَّماءُ فُرِجَتْ!»

در آن روز كه آسمان پاره مى‌شود، چون كلمه «فُرِج» به معناى پيدا شدن شـكاف بيـن دو چـيز است.

«وَ اِذَا الْجِبالُ نُسِفَتْ!»

روزى كه كوه‌ها از ريشه كنده مى‌شوند و از بين مى‌روند.

«لاَِىِّ يَــوْمٍ اُجِّــلَــتْ!»

ايـن امـور براى چه روزى تـأخير داده شـده و خلاصه چه روزى صورت مى‌گيرد؟

«لِــيَـوْمِ الْـفَــصْــلِ!»

اين امور تأخير انداخته شده براى روز فصل - منظور از روز فصل روز جزاست كه در آن، خداى‌تعالى بين خلايق فصل قضاء مى‌كند.

ـ «وَ مــا اَدْريــــكَ مــا يَـــــوْمُ الْفَصْـــــلِ؟»

تـو چـه مـى‌دانــى كه يـوم‌الفصل چيست؟(1)

آمـادگى براى ميقات «يـوم‌الفصل» با نفخ صور

«اِنَّ يَوْمَ الْفَصْــلِ كانَ ميقاتــا يَـوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَتَأْتُونَ اَفْواجا وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَكانَتْ اَبْوابا وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَرابا!» (19 و 20 / نبأ)

«اِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ ميقاتا!»

محققا «يَوْمُ الْفَصْل» كه خبرش، خبر عظيمى است، در علم خدا معين شده بود! روزى كه خدا آسمان‌ها و زمين را مى‌آفريد و نظام جارى در آن را بر آن حاكم مى‌كرد از همان روز براى نظام مادى جهان مدتى معين كرد كه با به سر رسيدن آن مدت، عمر عالم ماده هم تمام مى‌شود، چون خداى‌تعالى مى‌دانست كه اين نشئه جز با انتهايش به يوم‌الفصل تمام نمى‌شود چون خودش نشئه دنيا را آفريده بود، مى‌دانست كه اگر آن را بخواهد بيافريند الا و لابد بايد دنبـالش نشئه قيامت را هم به پا كند.

ـ «يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَتَأْتُونَ اَفْواجا!»

«اَفْواج» به معناى جمعيتى است كه به سرعت از پيش روى ما بگذرند. مثل اين‌كه آيه مورد بحث نظرى هم دارد به آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ!» (71 / اسراء) كه نيـز دلالـــت مى‌كـنـد بر اين‌كــه روز قـيامت مردم فـوج فـوج مى‌آينــد.


1) الـميـــــــــزان ج: 39، ص: 392

«وَ فُـتِحَـتِ الـسَّمـاءُ فَـكانَـتْ اَبْـوابا!»

و وقتـى درهاى آسمان باز شد، قهرا عالم انسانى به عالم فرشتگان متصل مى‌شود.

ـ «وَ سُيِّـرَتِ الْجِبـالُ فَكـانَتْ سَرابا!»

هر امر بى‌حقيقت را كه به نظر حقيقت برسد، به عنوان استعاره «سَراب» مى‌گويند. شايــد معنا چنيــن باشــد كه كوه‌ها به راه مى‌افتنــد، معلوم مى‌شود ســراب بوده‌اند.

توضيح اين‌كه به راه انداختن كوه‌ها و متلاشى كردنشان، بالاخره طبعا به اين‌جا منتهى مى‌شود كه شكل كوهى خود را از دست داده و اجزائش متفرق شود، هم‌چنان‌كه در چند جا از كلام مجيدش وقتى سخن از زلزله قيامت دارد و آثار آن را بيان مى‌كند، از كوه‌ها هم خبر داده و مى‌فرمايد:

«وَ تَسيرُ الْجِبالُ سَيْرا،» (10 / طور) و نيز مى‌فرمايد:

«وَ حُمِلَـتِ الاَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً ـ زمين با كوه‌هايش را برمى‌دارند و يكباره خُــرد مى‌كنند،» (14 / حاقه) و نيز مى‌فرمايد:

« وَ كانَتِ الْجِبالُ كَثيبا مَهيلاً ـ و كوه‌ها تپه‌هاى پراكنده شــود،» (14 / مزمل) و نيز مى‌فرمايــد:

«وَ تَكوُنُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفوُشِ ـ كوه‌ها چون پشم حلاجى شده باشد،» (5 / قارعه) و نيز مى‌فرمايد:

«وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّا ـ و كوه‌ها به طور عجيبى پاره پاره شود،» (5 / قارعه) و نيز فرموده:

«وَ اِذَا الْجِبالُ نُسِفَتْ !» (10 / مرسلات)

پس به راه انداختــن كوه‌ها و دك آن بالاخره منتهــى مى‌شود به بس و نسف و كثيــب مهيل كردن و چــون عهن منفــوش ساختنــش و اما ســراب شدنــش به چه معناســت؟ و چــه نسبتى بــا به راه انــداختــن آن دارد؟ به طــور مسلــم سراب به آن معنــا كه به نظــر آبى درخشنـده برسد، نسبتــى با به راه انداختــن كوه‌هــا ندارد.

بله اين را مى‌توان گفت كه وقتى كوه‌ها به راه افتادند و در آخر حقيقتش باطل شد و ديگر چيزى به صورت جبال باقى نماند، در حقيقت آن جبال «راسيات» كه حقايقى داراى جرمى بس بزرگ و نيرومند بود و هيچ چيز آن را تكان نمى‌داد با به حركت در آمدن و باطل شدن سرابى مى‌شود خالى از حقيقت، پس به اين اعتبار مى‌توان گفت آيه: «وَ سُيِّـرَتِ الْـجِبـالُ فَكـانَتْ سَرابـا،» و نظيـر اين بيـان در كـلام خـداى‌تعالى آمده،

آن‌جا كه درباره اقوام هلاك شده مى‌فرمايد: « فَجَعَلْناهُمْ اَحاديثَ ـ ما آنان را داستـان‌هـا كـرديم.» (19 / سبـأ)

پس آيه شريفه به وجهى نظير آيه زير است كه مى‌فرمايد: «وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّالسَّحابِ ـ كوه‌ها را مى‌بينى، گمان مى‌كنى جامدند، در حالى كه مانند ابرها در حركتند،» (88 / نمل) كه اگر بگوييم درباره صفت زلزله قيامت است، شباهتى با آيه مورد بحث خواهد داشت.(1)

مفهـوم ساعت پـايان دنيا - يـا تاريخ بدون زمان

«يَسْئَلُونَكَ عَنِ‌السّاعَةِ اَيّانَ مُرْسيها...؟» (42 ـ 46/نازعات)

در اين چهار آيه متعرض سؤال مشركين از زمان قيام قيامت شده و آن را رد مى‌كنــد، به اين‌كه علم به آن نزد احــدى نيست و كسى جز خداى‌تعالــى از آن خبر نــدارد و خــداى‌تعالــى علــم به آن را بـه خــود اختصاص داده است.

سؤال منكرين قيامت اين بود كه چه زمانى آن اثبات و برقرار مى‌شود و خلاصه چه زمانى قيامت به پا مى‌شود؟

ـ «فيـمَ اَنْتَ مِنْ ذِكْريها ؟»

معنى جمله فوق اين است كه: تو از يادآورى بسيار قيامت در چه هستى؟ يعنى از اين‌كه به وسيله كثرت ذكر از تاريخ آن آگاه شوى، چه چيز به دست مى‌آورى؟ و خلاصه تو با كثرت ذكر قيامت علم به تاريخ آن نمى‌يابى. ممكن هم هست كلمه «ذِكْرى» در مورد قيامــت به معناى حضور حقيقت معنــاى قيامت در قلب باشــد و معنا اين باشد كه تو علمى به حقيقت قيامت و خصوصيات آن پيدا نمى‌كنى، مگر وقتى كه به زمــان آن احاطــه يابى.

«اِلى رَبِّكَ مُنْتَهيها!»

تو از وقت آن نمى‌توانى با خبر شوى، براى اين‌كه انتهاى آن به سوى پروردگار تو است، پس حقيقت آن و صفاتش و از آن جمله تعيين وقتش را جز پـروردگـار تو نمى‌دانـد.

و بعيد نيست - و خدا داناتر است - اين آيه در مقام بيان علت باشد و بفرمايد: ساعت قيام نمى‌كند مگر با فناى اشياء و سقوط اسباب و ظهور اين حقيقت كه هيچ ملكى جز براى خداى واحد قهار نيست، پس آن روز جز به خداى‌تعالى مستند و منسوب


1) الـميـــــــزان ج: 39، ص: 430

نيست. و هيچ سببى فرض نمى‌شود كه به طور حقيقت بين خدا و پديد آمدن قيامت واسطه باشد و در نتيجه زمان هم كه در اين عالم براى خود سببى است، نمى‌تواند واسطه باشد. پس روز قيامت در حقيقت توقيت‌بردار (مشمول زمان) نيست - نه اين‌كه ممكن باشد ولى خداى‌تعالى وقتش را معين نكرده است. و به همين جهت است كه مى‌بينيم در كلام خداى‌تعالى هيچ‌گونه تحديدى براى آن روز نيامده است. تنها اين تحديد ذكر شده كه روز قيامت با انقراض نشئه دنيا به پا مى‌شود. و در اين‌باره فرموده: «در صور دميده مى‌شود پس هر كس كه در آسمان‌هاست و هر كس كه در زمين است، هلاك مى‌شود.» (68 / زمر) و در اين معنا آيات ديگرى است كه از خــراب شدن دنيا خبــر مى‌دهد و يا خبــر مى‌دهد از اين‌كه زميــن و آسمان به زمين و آسمانى ديگر مبــدل مى‌گردد و ستارگــان فرو مى‌ريزنــد. و آياتى ديگــر از اين قبيل وجود دارد.

و اگر تحديدى هم آمده به نوعى تشبيه و تمثيل آمده، نظير آيه زير كه مى‌فرمايد: «وضعشان چنين است كه وقتى قيامت را مى‌بينند گويى جز شبى و يا شبى و پاسى از روز آن درنـگ نكردند.» (46 / نازعات) آن‌گاه حـق مطلب را در آيه زير بيان نموده و مى‌فرمايد: «و آن‌هايى كه علم و ايمانشان داده بودند، در پاسخ مى‌گويند، نه، شما در حســاب خدا از روزى كه مرديد تا روز قيامت درنگ كرديد و همين است روز قيامت.» (56 / روم)

در كلام خداى‌تعالى در مواضعى به آن‌چه گفته شد اشاره شده و آن مواضعى است كه خبر مى‌دهد قيامت جز به ناگهانى و بدون خبر قبلى نمى‌آيد، مانند آيه زير كه مى‌فرمايد: «قيامت در آسمان‌ها و زمين سنگين است و به سراغتان نمى‌آيد مگر به ناگهانى. مردم از تو از وقت آن مى‌پرسنــد، گويى تو تاريــخ آن را مى‌دانى. بگو علم آن تنهـا نـزد خــداى‌تعالــى اسـت و لكــن بيشتر مــردم نمى‌داننــد.» (187 / اعراف)

ـ «كَـاَنَّهُــمْ يَــوْمَ يَــرَوْنَهـا لَـمْ يَلْبَثُــوا اِلاّ عَشِيَّـــةً اَوْ ضُحيهــا!» (46 / نازعــات)

اين جمله نزديكى قيامت را در قالب يك تمثيل و تشبيه بيان مى‌كند و مى‌فرمايد: نزديكى قيامت به زندگى دنياييشان طورى است كه مثل آنان در هنگام ديدن قيامت مثل خود آنان است در آن فرض كه بعد از گذشتن يك شب و يا يك نصفه روز از مردنشان دوباره زنده شوند... خلاصه فاصله بين مردن و قيامت را مدت زمانى احساس مى‌كنند كه نسبتش با روز و شب‌هاى گذشته عمرشــان نسبت يك شــب و يا يك ظهــر را دارد.

ازآن‌چه گذشت روشن‌شد كه مراد به كلمه «لَبْث» درنگ در مدت زمانى است كه بين زندگى دنيا و روز بعث فاصله‌شده و در اين‌مدت در قبرها آرميده‌بودند، چون

حساب بر مجموع زندگى دنيا واقع مى‌شود.(1)

علائم پايان دنيا

«اِذَا الشَّمْــسُ كُــوِّرَتْ وَ اِذَا النُّجُــومُ انْكَــدَرَتْ وَ اِذَا الْجِبــالُ سُيِّـــرَتْ...!»(1- 14/ تكـويـر)

ـ «اِذَا الشَّـمْـسُ كُـوِّرَتْ!»

كلمه «كُوِّرَت» به معناى پيچيدن چيزى و به شكل كره در آوردن آن است، نظير پيچيدن عمامه بر سر و شايد تكوير خورشيد استعاره باشد از اين‌كه تاريكى بر جرم خـورشيد احاطه پيدا مى‌كند.

ـ «وَ اِذَاالنُّجُومُ انْكَدَرَتْ!»

«اِنْكِدار» به معناى سقوط است. مراد به اين جمله اين است كه در آن روز ستارگان مى‌ريزند، هم‌چنان‌كه آيه: «وَ اِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ!» (2 / انفطار) نيز همين را مى‌رساند. البته ممكن هم هست از باب كدورت و تيرگى باشد و مراد اين باشد كه در آن روز ستـارگان بى‌نور مى‌شوند.

«وَ اِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ!»

روزى كه از شدت زلزله آن كوه‌ها به راه مى‌افتند و مندك و متلاشى مى‌شوند و غبــارى پراكنده مى‌گردنــد و سرابى خالــى از حقيقــت (كوهى) مى‌شونــد. همه اين‌هـا تعبيرهايــى است كه در قــرآن درباره وضــع كوه‌هــا در آن روز آمــده اسـت.

«وَ اِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ!»

«عُشَراء» به معناى ماده شتر حامله‌اى است كه ده ماه از حملش گذشته باشد و به همين جهت عُشرائش مى‌نامند، تا وقتى كه بچه‌اش را بزايد. و اى بسا كه بعد از زائيدن هم آن را عُشَراء بخوانند، چون چنين شترى از نفيس‌ترين اموال عرب به شمار مى‌رود. معناى تعطيل شدن عُشَراء اين است كه در آن روز عرب چنين مال نفيسى را رها مى‌كند و هيچ چوپانى و دشتبانى كه آن را حفظ كند، بر او نمى‌گمارد. و گويا در اين جمله اشــاره‌اى به طــور كنايــه به اين معنــا باشد كه هميــن امــوال نفيسى كه مردم دنيا بر سر آن پنجــه به روى هم مى‌كشنــد، آن روز بى‌صاحــب مى‌ماند و كسى نيست كه از آن‌ها استفــاده كند. براى اين‌كه مــردم آن روز آن قدر به خود مشغولند كه ياد از هيچ چيز ديگر نمى‌كننــد، هم‌چنان‌كه در جاى ديگــر فرمود: «لِكُلِّ امْرِى‌ءٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَــأْنٌ يُغْنيــهِ.»(37 / عبــس)

«وَ اِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ!»

1) الميــــــــــــزان ج: 40، ص: 42

«وَحْش» به معناى حيوانى است كه هرگز با انسان‌ها انس نمى‌گيرد، مانند درندگان و امثال آن. ظاهر آيه اين است كه وحشى‌ها هم در روز قيامت مانند انسان‌ها محشور مى‌شوند. اين‌كه وحشيان بعد از محشور شدن چه وضعى دارند و سرانجام كارشان چه مى‌شود؟ در كلام خداى‌تعالى و در اخبارى كه قابل اعتماد باشد چيزى كه از اين اسرار پرده بردارد، نيامده است چه بسا كه بعضى گفته باشند محشور شدن وحشى‌ها مـربــوط به روز قـيامــت نيست، بلكه از نشـانه‌هاى قبــل از قيامــت است و منظــور از آن ايــن است كه قبــل از قيامــت - در اثر زلزله‌هــاى پى در پى - همه وحشى‌ها از غــار خـود بيرون مى‌جهند.

ـ «وَ اِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ!»

«تَسْجير» يا افروختن درياها به دو معنى تفسير شده است. يكى افروختن دريايى از آتش و دوم پر شــدن درياهــا از آتش. و معنــاى آيه بنا به تفسيــر اول ايــن است كه روز قيامت درياها آتشــى افروخته مى‌شوند. و بنا بر تفسير دوم اين مى‌شود كه درياها پرازآتش‌مى‌شوند... !

ـ «وَ اِذَاالسَّماءُ كُشِطَتْ !»

كلمه «كَشْط» به معناى قلع و كندن چيزى است كه سخت به چيز ديگرى چسبيده و قهرا كندنش نيز به شدت انجام مى‌شود. و كشط آسمان قهرا با آيه: «وَالسَّمواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمينِهِ،» (67 / زمر) و آيه « وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزيــلاً،» (25 / فرقان) و سايــر آيـات مربـوطـه بـه ايـن معنـا منطبـق مى‌شــود.(1)

واقعه چگونه اتفاق مى‌افتد؟

«اِذا وَقَعَتِ الْـواقِعَةُ...!» (1 تا 6 / واقعه)

سوره واقعه قيامت كبرى را كه در آن مردم دوباره زنده مى‌شوند، شرح مى‌دهد. نخست مقدارى از حوادث هول‌انگيز آن را ذكر مى‌كند، حوادث نزديك‌تر به زندگى دنيايــى انسان و نزديك‌تــر به زمينى كه در آن زندگــى مى‌كرده و مى‌فرمايــد: اوضــاع و احوال زمين دگرگــون مى‌شود و زمين بالا و پايين و زير و رو مى‌گردد، زلزلــه بسيـار سهمگيــن زميــن كوه‌هــا را متلاشــى و چــون غبــار مــى‌ســازد... !

«اِذا وَقَـعَتِ الْـواقِـعَـةُ،»

وقوع حادثه عبارت است از حدوث و پديد آمدن آن و كلمه «واقِعَة» صفتى است


1) الـميـــــزان ج: 40، ص: 79

كه هر حادثه‌اى را با آن توصيف مى‌كنند (مى‌گويند واقعه‌اى رخ داده، يعنى حادثه‌اى پديد شده،) و مراد از واقعه در آيه مورد بحث «واقعه قيامت» است. و اگر در اين‌جا به طور مطلق و بدون بيان آمده و تنها فرموده: «چون واقعه رخ مى‌دهد»، بدين جهت بوده كه بفهماند، واقعه قيامت آن قدر معروف است كه شنونده آن را به خوبى مى‌شناسد. و به همين جهت است كه گفته‌اند: اصلاً كلمه «واقِعَة» يكى از نام‌هاى قيامت است، كه قرآن اين نامگذارى را كرده، هم‌چنان‌كه نام‌هاى ديگرى چون «حاقَّه»، «قارِعَة» و «غاشِيَـة» بر آن نهاده است.

«لَيْسَ لِوَقْعَتِهـا كاذِبَـةٌ،»

در وقوع و تحقق قيامت هيچ دروغى نيست. هيچ عاملى كه اقتضاء دروغ شدن وقوع قيامت را داشته باشد و آن را دروغ كند، وجود ندارد.

«خــافِــضَــةٌ رافِـعَـةٌ!»

يعنى قيامت خافض و رافع است. «خَفْض» معناى خلاف «رَفْع» را مى‌دهد. و اما اين‌كه به چه حساب قيامت پايين آورنده و بالا برنده است، بايد گفت: كه اين تعبير كنايه است، از اين‌كه قيامت نظام عالم را زير و رو مى‌كند، مثلاً باطن دل‌ها را كه در دنيا پنهان بود ظاهر مى‌كند و آثار اسبابى كه در دنيا ظاهر بود و همه مى‌دانستند آب چه اثرى و آتش چه اثرى دارد، در قيامت پنهان مى‌شود. يعنى اسباب به كلى از اثر مى‌افتد. و روابط جـارى ميـان اسباب و مسببـات كاملاً قطع مى‌گردد.

ـ «اِذا رُجَّـتِ الاَْرْضُ رَجّا!»

كلمه «رُجّ» به معناى تكان دادن به شدت چيزى است و در اين آيه منظور از آن، زلزله قيامت است. كه خداى سبحان در آيه « اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَـىْ‌ءٌ عَظيمٌ!» (1 / حج) آن را بس عظيم توصيف كرده و در آيه فوق با آوردن كلمه «رَجّا» همين عظمــت را فهمانــده است - چون زميــن زلزلـه مى‌شود كه شدتش قابل وصف نيست.

«وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّا فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثّا !»

كلمــه «بُسّ» به معناى خــورد كردن است، يعنى جسمى را كه داراى جمعى بوده، آن قدر بكوبــى تا مانند آرد به صورت ذراتى درآيــد. در حقيقــت بس جبال همان معنــاى را مى‌رساند كه آيه شريفه «وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ» مى‌رساند. و كلمه «هَباء» به معنـاى غبــار است. «فَكانَتْ هَبــاءً مُنْبَثّــا ـ و سپس غبــارى پراكنــده در فضا گردند.»(1)

تغييرات طبيعى در پايان دنيا


1) الميزان ج: 37، ص: 234

«وَ تَـرَى الْجِبـالَ تَحْسَبُهـا جامِدَةً وَ هِىَ تَمُـرُّ مَــرَّالسَّحــابِ...!» (88 / نمل)

اين آيه شريفه از آن جهت كه در سياق آيات قيامت قرار گرفته و آن‌چه مى‌گويد درباره همان قيامت مى‌گويد و پاره‌اى از وقايع آن روز را توصيف مى‌كند، كه عبارت است از به راه افتادن كوه‌ها، كه درباره اين قضيه در جاى ديگر قرآن فرموده: «وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَرابا - به راه افتاده مى‌شوند كوه‌ها و در آخر سراب مى‌شوند،» (20 / نبأ) و نيز در مواردى ديگر از آن خبر داده است.

پس اين‌كه مى‌فرمايد: «وَ تَرَى الْجِبالَ - و مى‌بينى كوه‌ها را،» خطاب در آن به رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله است. و مراد به آن مجسم كردن واقعه است، هم‌چنان‌كه در آيه «وَ تَرَى النّاسَ سُكارى - مردم را مست مى‌بينى،» (2 / حج) حال مردم را در آن مجسم مى‌كند، نه اين‌كه تو الان ايشان را مى‌بينى، بلكه اگر حال ايشان را مى‌ديدى آن‌چه از وضعشان كه ديدنى است اين طور به نظرت مى‌رسيد كه مستند.

«تَحْسَبُها جامِدَةً،» يعنى كوه‌ها را مى‌بينى و آن‌ها را جامد گمان مى‌كنى. معناى روبرهم دو جمله اين است كه - تو در آن روز كوه‌ها را (كه امروز جامد گمان مى‌كنى،) مى‌بـينى كه چـون ابر به حركت در مى‌آيند.

«صُنْـعَ اللّـهِ الَّـذى اَتْقَـنَ كُـلَّ شَـىْ‌ءٍ!»

در اين جمله تلويح و اشاره‌اى است به اين‌كه اين صنع و اين عمل از خداى‌تعالى تخريب و ويرانى عالم است، لكن چون تكميل آن را در پى دارد و مستلزم اتقان نظام آن است، نظامى كه در آن هر چيزى به منتها درجه كمال خود مى‌رسد، آن كمالى كه اگر كمال سعادت باشد و اگر كمال شقاوت، زمينه‌اش را قبلاً فراهم كرده بود، از اين رو ويرانى را صنع و آفرينش ناميد، چون اين خود صنع خداست، آن صنعى كه هر چيـزى را متقن كرد، پس خداى سبحان، اتقان را از هر چه كه متقن كرده، سلب نمى‌كند و فساد را بر آن‌چه اصلاح فرموده مسلط نمى‌سازد. پس اگر دنيا را خراب مى‌كند براى اين است كه آخرت را تعمير نمايد.(1)

تحولات در اجرام و تبديل عوامل طبيعى


1) الـميزان ج: 30، ص: 352

«اَلْحاقَّــةُ مَا الْحاقَّــةُ وَ ما اَدْريــكَ مَا الْحاقَّــةُ كَذَّبَـتْ ثَمُـودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ!» (4 - 12/ حـاقـه)

مراد از كلمه «اَلْحاقَّه» روز قيامت كبرى است. كلمه «قارِعَه» نيز يكى از اسامى قيامت است و بدين جهت آن را «قارِعَه ـ كوبنده» ناميدند كه آسمان‌ها و زمين را به هم مى‌كوبد و به آسمان و زمينى ديگر تبديل مى‌كند، كوه‌ها را به راه مى‌اندازد، خورشيد را تيره و ماه را منخسف مى‌كند، ستارگان را مى‌ريزد و تمامى اشياء به قهر الهى دگرگون مى‌شوند، كه قرآن بـه هـمه اين‌ها ناطـق است.

اين آيه و آيه بعدش تا نه آيه هر چند در صدد بيان اجمالى از داستان نوح و عاد و ثمود و فرعون و طاغوت‌هاى قبل از او و مؤتفكات و هلاكت آنان است و لكن در حقيقت مى‌خواهد به پاره‌اى از اوصاف «اَلْحاقَّة ـ قيامت» اشاره كند.

و حاصل معنا اين است كه قيامت همان كوبنده‌اى است كه ثمود و عاد و فرعون و قبل از او مؤتفكات و قوم نوح تكذيبش كردند و خدا با اخذى شديد ايشان را بگرفت و به عذاب انقراض هلاكشان كرد.(1)

نفخه صور و آغاز پايان

« نفخه صور » و وضع جهان بعد از آن


1) الـميــــــــزان ج: 39، ص: 69

«فَاِذا نُفِخَ فِى الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ وَ حُمِلَـتِ الاَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً...!»(13 - 17/حاقه)

تعبير دميدن در صور كنايه است از مسئله قيامت. دميدن در بوق هم كنايه است از حاضر كردن مردم براى رسيدگى به حساب‌هايشان و اگر آن را به صفت واحده توصيــف كرده براى اشــاره به اين معنا بــوده كه مسئله حتمــى است و قضائش رانده شده و امــر پا در هوايــى نيست كه احتيــاج به تكرار نفخــه داشته باشــد و آن‌چــه از سياق آيــات به ذهن مى‌رســد، اين است كه منظــور از اين نفخه واحده، نفخه دوم است كه در آن مردگــان زنده مى‌شوند.

ـ «وَ حُمِلَتِ الاَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً!»

كلمه «دَكّ» معنايش كوبيدن سخت است، به طورى كه آن‌چه كوبيده مى‌شود، خرد گشته و به صورت اجزايى ريز در آيد. و منظور از حمل شدن زمين و جبال اين است كه قدرت الهى بر آن‌ها احاطه مى‌يابد. و اگر مصدر «دك» را با كلمه واحده توصيف كرد، براى اين بود كه به «سرعت خرد شدن» آن‌ها اشاره كند و بفهماند خُرد شدن كوه‌ها و زميـن احـتياج بـه كوبيدن بـار دوم ندارد.

«فَــيَــوْمَـئِــذٍ وَقَـعَـتِ الْـواقِــعَـةُ!»

در چنيــن روزى قيامت به پا مى‌شود.

ـ «وَانْشَقَّتِ‌السَّماءُ فَهِىَ يَوْمَئِذٍ واهِيَةٌ - و آسمان مى‌شكافد كه در چنين روزى صولت و رفعتش به ضعف مبدل مى‌گردد!»

كلمه «اِنْشِقاق» در هر چيز استعمال شود، معناى جدا شدن قسمتى از آن را مى‌دهد و كلمه « واهِيَةٌ » به معناى ضعف و به قولى به معناى پاره شدن چرم و

جـامـــه و امثــال آن اســـت.

و ممكن هم هست آيه شريفه در معناى آيه زير باشد كه مى‌فرمايد: « وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزيلاً - و روزى كه آسمان بر ابرها پاره پاره مى‌شود و ملائكه به طور ناگفتنى نازل مى‌گردند!» (25 / فرقان)(1)

نفخ صور و اشراق زمين به نور الهى

«وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ مَنْ فِى‌الاَرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ ثُمَّ نُفِخَ فيهِ اُخْرى...!»

(68 و 69 / زمر)

ظاهر آن‌چه در كلام خداى‌تعالى در معناى نفخ صور آمده اين است كه اين نفخه دو بار صــورت مى‌گيــرد، يك بار بــراى اين‌كــه همه جانداران با هم بميرند و يك بار هـم بـراى اين‌كــه همـه مـردگــان زنـده شـونـــد.

جملــه «اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ !» استثنايــى است از اهل آسمان‌هــا و زمين. و معناى آيه « ثُمَّ نُفِخَ فيهِ اُخْرى فَاِذاهُمْ قِيامٌ يَنْظُروُنَ !» اين است كه در صور نفخه ديگرى دميده مى‌شود، كه ناگهان همه از قبرها بر مى‌خيزند و منتظر مى‌ايستند، تا چه دستورى برسد و يا چه رفتارى با ايشان مى‌شود و يا معنا اين است كه بر مى‌خيزند و مبهوت و متحير نگاه مى‌كنند. « وَ اَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها !» اشراق ارض به معناى نورانى شدن آن است. آن‌چه به نظر ما مى‌رسد - و خدا داناتر است - اين است كه بعيد نيست مراد به اشراق زمين به نور پروردگارش، آن حالتى باشد كه از خصايص روز قيامت است، از قبيل كنار رفتن پرده‌ها و ظهور حقيقت اشياء و بروز و ظهور واقعيت اعمال، از خير يا شر، اطاعت يا معصيت، حق يا باطل، به طورى كه ناظران حقيقت هر عملى را ببينند. چون اشراق هر چيزى عبارت است از ظهور آن به وسيله نور و اين هم جاى شك نيست كه ظهور دهنده آن روز خداى سبحان است، چون غير از خدا هر سبب ديگرى در آن روز از سببيت ساقط است، پس اشياء در آن روز با نورى كه از خداى‌تعالى كسب كرده، روشن مى‌شوند.

اين اشراق هر چند عمومى است و شامل تمامى موجودات مى‌شود و اختصاصى به زمين ندارد و لكن از آن‌جا كه غرض بيان حالت آن روز زمين و اهل زمين است، لذا تنها از اشراق زمين سخن گفت. مراد از زمين در عين حال زمين و موجودات در آن و مـتعلقات آن است.

اين معنايى كه به نظر ما رسيده از مواضعى از كلام خداى‌تعالى به شرح زير


1) الـميــــــــزان ج: 39، ص: 107

اسـتفاده مى‌شود.

«تو از چنين وضعى در غفلت بودى، ما پرده غفلت را كنار زديم، اينك ديـدگانت امروز تيـزبين و خيـره شـده است.» (22 / ق)

«روزى كــه هــر نفســى آن‌چــه از خيــر عمــل كــرده، حاضــر مى‌يابــد و آن‌چــه از بدى‌هــا كه مرتكــب شده!» (30 / آل‌عمران)

«در امروز زمين اخبارى را كه دارد مى‌گويد، چون پروردگار تو به آن وحى كــرده، در امروز مردم دستــه دستــه بيرون مى‌آينــد تا اعمال خــود را ببينند، پس هــر كس بــه سنگينــى يك ذره عمل خيــرى كرده باشــد، آن را مى‌بينــد و هر كس بـه سنگينــى يك ذره عمــل شرى كــرده باشد، آن را خواهــد ديــد.» (4 تا 8 / زلزله)

و آيات‌بسيارى ديگر كه دلالت‌دارند بر ظهوراعمال و تجسم آن‌ها و شهادت اعضاى بـدن آدمـيان و امثال آن.(1)

روز نفخ صور و وضع موجودات در پايان دنيا

«وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ وَ كُلٌ اَتَوْهُ داخِرينَ!» (87/نمل)

كلمه «نَفْخ صُور ـ دميدن در بوق» كنايه است از اعلام به جمعيت انبوهى، چون لشكر، مطلبى را كه بايد همگى عملى كنند، مثل اين‌كه همگى در فلان روز و فلان ساعت حاضر باشند و يا حركت كنند و يا امثال اين. و كلمه «فَزَع» به معناى آن گرفتگى و نفرتى است كه از منظره‌اى نفرت‌آور به انسان دست مى‌دهد. فـزع هـم از هـمان جـنس جـزع است.

بعضــى گفته‌انــد: مــراد از ايــن نفــخ صــور، نفخــه دومــى است، كه بـا آن روح به كالبدهـا دميــده مى‌شــود و همــه بــراى فصــل قضـــا مبعــوث مى‌گردنــد.

بعـضى ديگر گفتـه‌اند: مـراد به آن، نفخه اول است، كه با آن همه زندگان مى‌ميرند.

بعيد نيست كه مراد از نفخ در صور، در اين صورت مطلق نفخ باشد، چه آن‌كه با آن مى‌ميرند و يا آن نفخى كه با آن زنده مى‌شوند. براى اين‌كه نفخ هر چه باشد، از


1) الـميـــزان ج: 34، ص: 145

مختصات قيامت است و اين‌كه بعضى در فزع و بعضى در ايمنى هستند و نيز كوه‌ها به راه مى‌افتند، همه از خواص نفخه اول باشد و اين‌كه مردم با خوارى نزد خدا مى‌شوند، از خواص نفخه دوم باشد.

خــداى تعالى از حكــم فزع عمومى كه شامل همه موجودات آسمان‌ها و زمين است، جمعى از بندگــان خود را استثنـاء كرده است.

و ظاهرا مراد از جمله «وَ كُلٌ اَتَوْهُ داخِرينَ !» رجوع تمامى موجودات عاقل در آسمان‌ها و زمين است، حتى آن‌هايى كه از حكم فزع استثناء شده‌اند، چه آن‌ها و چه اين‌ها، همه نزد پروردگار متعال حاضر مى‌شوند.(1)

مفهوم‌ترس اعظم و حال موجودات در زمان نفخ صور

« لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الاَكْبَرُ...!» (103 / انبياء)

كلمه «فَزَع اَكْبَر» به معناى ترس اعظم است، كه خداى‌تعالى خبر داده كه چنين ترسى در هنگام نفخ صور وقوع پيدا مى‌كند. و فرموده: « يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ - و چون در صور دميده مى‌شود، همه كسانى كه در آسمان‌ها و زمينند، به فزع مى‌افتند!» (87 / نمل)(2)

نفخه صور و وضع مردم در پايان دنيا

« فَأِذا جــاءَتِ الصّاخَّــةُ يَوْمَ يَفِــرُّ الْمَــرْءُ مِنْ اَخيــهِ...!» (42 - 43 / عبس)

ـ « فَأِذا جــاءَتِ الصّاخَّــةُ ،»

كلمه «صاخَّه» به معنــاى صيحه شديــدى است كه از شدتــش گوش‌ها كر مى‌شود و منظــور از آن نفخـه صـور است.

ـ «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ اَخيهِ وَ اُمِّهِ وَ اَبيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنيهِ،»

اين آيه به شدت روز قيامت اشاره مى‌كند. شدت آن روز به حدى است كه اقرباى انسان و نزديكانش كه يك روز طاقت فراقشان را نداشت و آن‌ها را ياور و بازوى خود در زندگى مى‌پنداشت و همواره به آنان پناه مى‌برد، امروز از همه آنان مى‌گريزد، براى اين‌كه شدت آن چنان احاطه مى‌كند كه نمى‌گذارد، آدمى به ياد چيزى و كسى


1) الـميــــزان ج: 30، ص: 350

2) الـميـــــــــــزان ج: 28، ص: 183

بيفتد و اعتنايى به غير خود كند، حال غير خودش هر كه مى‌خواهد باشد. آرى بلا و مصيبت وقتى عظيم باشد و شدت يابد و بر آدمى چيره گردد، آن‌چنان آدمى را به خود جذب مى‌كند كه از هر كفر و تلاشــى ديگر منصرفش مى‌سازد.

دليل بر اين معنا آيه بعدى است كه مى‌فرمايد:

ـ «لِكُـلِّ امْـرِى‌ءٍ مِـنْهُـمْ يَـوْمَئِذٍ شَـأْنٌ يُـغْنيـهِ!»

براى هر فردى از ايشان به قدر كفايت كه نگذارد به چيز ديگرى بينديشد، گرفتارى هست.

ـ «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ!»

اين آيه بيان مى‌كند كه در آن روز مردم به دو دسته منقسم مى‌شوند، قسمتى اهل سعادت و قسمى ديگر اهل شقاوت و اشاره مى‌كند به اين‌كه هر يك از اين دو طايفه با سيما و قيافه‌اش شناخته مى‌شود. اهل سعادت چهره‌هاى نورانى و درخشنده دارند، كه فرح و سرور و انتظار آينده‌اى خوش از آن چهره‌ها هويداست، پس معناى مستبشره هميــن است كه از ديدن منزلگــاه خود كه به زودى بدان‌جا منتقل مى‌شوند، خوشحالند.

ـ «وُجُــوهٌ يَــوْمَئِـــــذٍ عَلَيْهــــا غَبَـــــرَةٌ!»

كلمه «غَبَرَة» به معناى غبار و كدورت است كه منظور از آن سيما و نشانه‌هاى غم و اندوه است. «تَرْهَقُها قَتَرَةٌ - سياهى و تاريكى بر آن چهره‌ها نشسته است.» در اين چهار آيه حال دو طايفه را با بيان حال چهره‌هاشان بيان كرده است. چون چهره و قيافه آيينه دل است. هم مسرت درونى در آن جلوه مى‌كند و هم اندوه و گرفتارى. «اُولئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ ـ اين‌طايفه جامع بين دو صفت كفر و فجورند.» كفر كه كار قلب و فجور كه كار بدنى است و به‌معناى گناهان شنيع است.(1)

روز سخت و احضار براى حسابرسى

« فَاِذا نُقِرَ فِى النّاقُورِ فَذلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسيرٌ...!» (8 / مدثر)

كلمه «نُقِر» به معناى كوبيدن و كلمه «ناقُور» به معناى هر چيزى است كه به آن مى‌كوبنــد، تا صــدا كنــد و جملــه «نَقر در ناقُــور» نظير جملــه «نَفْخ در صــور» كنايــه از زنـده كردن مردگــان در قيامــت و احضــار آنان براى حسابرســى اســت.

ـ «فَذلِكَ يَـوْمَئِذٍ يَـوْمٌ عَـسيرٌ، عَـلَى الْكافِرينَ غَيْرُ يَسيرٍ!»


1) الـميـــــــــــــزان ج: 40، ص: 73

در آيه فوق اشاره است به زمان نقر در ناقور و بعيد نيست كه مراد از كلمه «يَوْمَئِذ» روزى باشد كه خلايق براى حساب و جزا به سوى خدا برمى‌گردند. اگر كلمه «يَوْمَئِذ» قيد كلمه «فَذلِك» باشد معناى آيه چنين مى‌شود: «پس زمان نقر ناقور كه روز رجوع خلايق به خدا واقع مى‌شود، زمانى بس دشوار بر كافران است!» و اگر كلمه مزبور قيد كلمــه «يَوْم» باشــد معنى چنين مى‌شــود: «زمان نقر ناقور زمانى بس دشوار بر كافران است، در روزى كه خلايق به سوى خدا برمى‌گردند!»(1)

سرعت و دهشت و عظمت پايان دنيـا

«يَوْمَ تَرْجُفُ الرّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ...!» (6 - 14 / نازعات)

كلمه «راجِفَه» به صيحه‌هاى عظيمى تفسير شده كه در آن تردد و اضطرابى باشد و كلمه «رادِفَه» و متأخر و تابع تفسير شده، در نتيجه بنابراين تفسير، دو آيه مورد بحث با دو نفخه صور تطبيق مى‌شود، كه آيه زير هم بر آن‌ها دلالت دارد، مى‌فرمايد: «و در صور دميده مى‌شود، پس هر كس كه در آسمان‌ها و هر كس كه در زمين باشد، غش مى‌كند مگـر كســى كــه خــدا بخواهــد و سپــس بار دوم در آن دميــده مى‌شــود، كه ناگهان هـمه بـه حـال ايستـــاده تماشــا مى‌كننـد !» (68 / زمر)

آن‌چه با سياق مناسب‌تر است جمله «يَوْمَ تَرْجُفُ...،» بر فخامت و عظمت آن دلالت مى‌كند و مى‌فهماند، آن قدر شديد است كه ناگفتنى است.

ـ «قُلُــوبٌ يَــوْمَئِـــذٍ واجِفَــةٌ اَبْصارُهــا خاشِعَــةٌ!»

مراد از قلوب در امثال اين موارد كه صفات ادراكى از قبيل علم و خوف و رجاء و نظاير آن بدان نسبت داده مى‌شود، نفوس بشرى است. و اگر خشوع را به ابصار نسبت داده، با اين‌كه خشوع از احوال قلب است، به خاطر آن بوده كه اثر ظاهرى خشوع در چشم‌ها قوى‌تر از ساير اعضاء است.

ـ «يَقُولُـونَ ءَاِنّـا لَمَـرْدوُدوُنَ فِى الْـحافِرَةِ؟»

منكريــن بعث مى‌گوينــد: آيا ما راستــى راستــى بعد از مــرگ به حالــت اولــى كه همــان حالـت زندگــى است، برمى‌گرديــم؟

«ءَاِذا كُنّا عِظاما نَخِرَةً - بعد از آن‌كه استخوان‌هاى پوسيده شديم؟»

وقتــى زنــده شــدن بعد از مرگ عجيــب باشد، با پوسيــده شــدن استخــوان‌هــا و تفـرق اجـزاء عـجيب‌تـر است.

ـ «قـــالُــوا تِلْـــــكَ اِذا كَــرَّةٌ خـــاسِــرَةٌ!»


1) الـميـــــزان ج: 39، ص: 275

ايــن رجعــت ـ يعنــى بـرگشتــن بعــد از مــرگ بــه ســوى زنــدگـــى ـ رجعتـى است كه براى صاحبش خسران‌آور است.

ـ «فَاِنَّما هِىَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ، فَاِذا هُمْ بِالسّاهِرَةِ!»

كلمه «زَجْر» به معناى طرد كردن كسى با آواز و نهيب است و اگر نفخه دوم را زجره خوانده، از اين جهت بودكه انسان با اين نهيب از نشئه مرگ به نشئه حيات و از باطن زميــن به روى زمين منتقل مى‌شود. كلمه «اِذا» فجائيه است، يعنى معناى (ناگهان و ناگاه) را مى‌دهد. كلمــه «ساهِرَه» به معناى زمين همــوار و يا زميـن خالى از گياه است.

معناى آيه اين است كه: براى ما دشوار نيست كه ايشان را بعد از مردن زنده كنيم، و دوباره به زندگى برگردانيم، براى اين كه برگشتن آنان بيش از زجره واحده‌اى كارى ندارد، به محضى كه آن زجره محقق شود، ناگهان همه زنده گشته و روى زمينـى تخـت و يـا بـى‌آب و علـف قـرار خواهنـد گرفـت، با اين‌كه لحـظـه قبل از آن، مـرده و در شـكم زميـن بـودنـد.

پس دو آيه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مى‌فرمايد: «مسئله قيامت نيست، مگر نظير چشم به‌هم زدن و يا فورى‌تر از آن !» (77/نحل)(1)

« الطّامَّةُ الْكُبْرى »و تدبير پايان جهان

«فَاِذا جـــاءَتِ الطّامَّةُ الْكُبْرى!» (34 / نازعات)

كلمه «طامَّة» عاليه و غالبه است. هر داهيه و بلايى را كه انسان‌ها از دفع آن عـاجز باشند، طامّه مى‌گويند.

بنا به گفته صاحب مجمع، طامّه كبرى همان قيامت است، چون قيامت داهيه‌اى است كه از هر داهيه‌اى ديگر عالى‌تر است و بر هر داهيه‌اى غالب است. و اين است معناى كبرى بودن طامّه قيامت. چون نفرموده قيامت از چه داهيه‌اى بزرگتر است و به طور مطلق فرموده داهيه بزرگتر، معلوم مى‌شود هيچ داهيه و واقعه‌اى بـزرگتـر از آن نـيست.

بــا تــوجــه بــه (فــاء تفريــع) در اول جملــه مضمــون آيــه فــوق يعنــى آمــدن قيامــت از لــوازم خلقــت آسمــان و زميــن و تدبيـر جـارى در آن دو است.(2)

تمام شدن عمر آسمان‌ها و زمين

تمام شدن عمر ماه و خورشيد در زمان مقرر


1) الـميـــــــــزان ج: 40، ص: 21

2) الـميـــــــــزان ج: 40، ص: 34

«وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرى لاَجَلٍ مُسَمًّى...!»(2 / رعد)

« كُلٌّ يَجْرى لاَِجَلٍ مُسَمًّى - يعنى هر يك از شمس و قمر تا اجلى معين جريان دارند،» كه وقتى آن سرآمد سر رسيد، مى‌ايستند. ممكن هست، بلكه رجحان هم دارد كه بگوييم ضمير به همه آسمان‌ها و شمس و قمر بر مى‌گردد، زيرا حكم جريان و سير، حـكمى است عـمومى كه هـمه اين اجسـام محكـوم به آن هستند.

تدبير امر عالم هم به همين معناست كه اجزاى آن را به بهترين و محكم‌ترين نظم منظم سازد، به طورى كه هر چيزى به سوى غايت مقصود از آن متوجه گشته، سير كند و همين آخرين كمالى است كه مخصوص به اوست و منتهى درجه و اجل مسمايى است كه به ســوى آن گسيل شده، هم‌چنيــن روبرهم، آن را با نظمى عام و عالمى منظم سازد، به طورى كه سراپاى عالم هم متوجه غايت كلى خود كه همان رجوع و بازگشت به‌خداست بشود و در نتيجه بعداز دنيا آخرت هويداگردد.(1)

وضع آسمان و ماه و خورشيد و زمين و كوه‌ها در پايان دنيا

ـ «يَــوْمَ تَرْجُــفُ الاَرْضُ وَ الْجِبــالُ وَ كانَـتِ الْجِبــالُ كَثيبــا مَهيــلاً!» (14 / مزمل)

«رَجْف» به معناى اضطراب شديد است. «كَثيب رَمْل» به معنى توده‌اى از شن است. مهيل شدن كوه‌ها به معناى آن است كه وقتى ريشه‌اش تكان بخورد، از بالا فروبريزد.

ـ «اَلسَّمـآءُ مُنْفَطِـرٌ بِهِ كـانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً!» (18 / مـزمل)


1) الميزان ج: 22، ص: 167

اين آيه به شدت آن روز اشاره مى‌كند و كلمه «اِنْفِطار» به معناى شكاف برداشتن است. معناى آيه اين است كه آسمان در آن روز و يا به سبب شدت آن روز شـكـافـتـه مى‌شـود.

و جمله «كانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً !» مى‌خواهد نكته‌اى جديد را افاده كند و آن، اين است كه وعده خدا شدنى است. و اگر كلمه «وَعْد» را به ضمير خداى‌تعالى نسبت داد، شايد براى اين بود كه اشاره كند به اين‌كه غير از خدا كسى نيست كه صلاحيت داشته باشد، چنين تهديدى بكند.

ـ «فَــاِذا بَــرِقَ الْبَصَـرُ، وَ خَسَـفَ الْقَمَــرُ، وَ جُمِعَ الشَّمْــسُ وَ الْقَمَــرُ!» (8 / قيامت)

در اين آيه چند نشانه از نشانه‌هاى قيامت ذكر شده، منظور از بريق بصر، تحير چشــم در ديدن و دهشت‌زدگــى آن است و منظور از خسوف قمر بى‌نور شدن آن اســت. (معنــاى آيه اين است: روزى كه چشمــان از وحشــت و هول خيره بماند و ماه تاريك شود و ميان خورشيد و ماه جمع گردد... !)(1)

ص: 244 و ص: 315

وضع آسمان و زمين در پايان دنيا

«اِذَا السَّمــاءُ انْشَقَّــتْ... وَ اِذَا الاَرْضُ مُــدَّتْ، وَ اَلْقَــتْ مـا فيهــا وَ تَخَلَّــتْ!» (1 تا 5 / انشقاق)

وقتى آسمان شكافته شد، انسان پروردگارش را ملاقات مى‌كند و پروردگارش طبق اعمالـى كـه كرده به حساب و جزاى او مى‌پردازد.

انشقاق آسمان به معناى از هم گسيختن و متلاشى شدن آن است و اين خود يكى از مقدمات قيامت است، هم‌چنين «مَدِّ اَرْض» كه در آيه سوم آمده و هم‌چنين ساير علامت‌هايى كه ذكر شده، چه در اين سوره و چه در ساير كلمات قرآن از قبيل تكوير شمس، اجتماع شمس و قمر، فرو ريختن كواكب و امثال آن.

ـ «وَ اَذِنَــتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ !»

كلمه «اَذِن» به معناى گوش دادن است. كلمه «حُقَّت» به معناى آن است كه آسمان در شنيدن و اطاعت فرمان‌هاى خدا حقيق و سزاوار مى‌شود. معناى آيه اين است كه آسمــان مطيع و منقاد پروردگارش گشتــه و حقيق و ســزاوار شنيدن و اطاعت فرامين پروردگارش مى‌گـردد.

ـ «وَ اِذَا الاَْرْضُ مُــــــدَّتْ !»

ظاهــرا منظور از كشيــده شدن زميــن، گشاده شــدن آن است، هم‌چنان‌كه


1) الميزان ج: 39،

در جــاى ديگر فرمــود: « روزى كه زميــن به زمينـى ديگر مبدل مى‌شود!» (48 / ابراهيم)

ـ «وَ اَلْقَتْ ما فيها وَ تَخَلَّتْ !»

زمين آن‌چه در جوف دارد، بيرون مى‌اندازد و خود را از آن‌چه دارد، تهى مى‌سازد... وَ اَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ !(1)

زمان قبض زمين و آسمان‌ها و از كار افتادن اسباب‌ها

«... وَ الاَرْضُ جَميعــا قَبْضَتُهُ يَــوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّمواتُ مَطْوِيّـاتٌ بِيَمينِهِ...!» (67 / زمر)

در روز قيامت تمامى اسباب از سببيت مى‌افتند و دست خلق از همه آن‌ها بريده مى‌شود، تنها يك سبب مى‌ماند و آن هم خداى مسبب‌الاسباب است. در آن روز زمين را قبضه مى‌كند، آسمان‌ها را درهم مى‌پيچد و براى مردن همه زنده‌ها و زنده شدنشان در صور مى‌دمد و زمين به نور پروردگارش نورانى مى‌گردد و كتاب را مى‌گذارند و انبياء و شهدا را مى‌آورند و بين خلق داورى مى‌شود و هر كسى آن‌چه را كه كرده به طور كامل دريافت مى‌كند و مجرمين را به سوى آتش مى‌رانند و متقين را به سوى بهشت مى‌برند، خوب، خدايى كه چنين شأنى در مالكيت و تصرف دارد، اگر كسى او را با اين شئون بشناسد، همين شناسايى ايجاب مى‌كند كه تنها به سوى او روى آورد و به كلى از غير او اعراض كند.

منظور از كلمه «اَرْض» كره زمين است، با همه اجزايش و اسبابى كه در آن در يكديگر فعاليت دارند. معناى انحصار در ملك و امر و حكم و سلطان و امثال آن در روز قيامت در خداى‌تعالى، اين نيست كه اين عناوين در دنيا منحصر در خداى‌تعالى نباشد، بلكه معنايش اين است كه در قيامت اين عناوين بهتر ظهور دارد و اهل محشر آن‌ها را به وضوح درك مى‌كنند، برخلاف دنيا كه در آن‌جا اين معانى براى همه روشن نبود، وگرنه در دنيا هم اين عناوين مال خدا بود. پس معناى بودن زمين در قيامت در قبضه خدا، اين است كه در قيامت اين معنا براى مردم روشن مى‌شود، نه اين‌كه اصل آن‌ها تنها در قيامت پيدا مى‌شود و خدا تنها در آن روز داراى چنين تسلط و مالكيت مى‌گردد.

ـ «وَالسَّمواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمينِهِ... ـ و آسمان‌ها مچاله دست‌اوست!»

«يَمين» هر چيزى دست راست و سمت راست آن است، يعنى سمتى كه از سمت ديگر قوى‌تر است و اين كلمه را به طور كنايه در قدرت استعمال مى‌كنند و از


1) الميزان ج: 40، ص: 136

سياق آيه برمى‌آيد كه حاصل دو جمله: «وَ الاَْرْضُ جَميعا قَبْضَتُهُ،» و «وَ السَّمواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمينِهِ،» اين است كه در آن روز سبب‌هاى زمينى و آسمانى از سببيت مى‌افتند و ساقط مى‌شوند و آن روز اين معنا ظاهر مى‌گردد كه هيچ مؤثرى در عالم هستى به جز خداى سبحان نيست - سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ! (67 / زمر)(1)

شكافته شدن آسمان، پخش كواكب و وضع درياها در پايان دنيا

«اِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ، وَ اِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ، وَ...!» (1 تا 5 / انفطار)

كلمه «فَطْر» به معناى شكافتن و كلمه «اِنْفِطار» به معناى شكافته شدن است. آيه شريفه، نظير آيه زير است كه آن نيز، سخن از شكافته شدن آسمان دارد و مى‌فرمايد: «وَ انْشَقَّــتِ السَّمــاءُ فَهِــىَ يَــوْمَئِــذٍ واهِيَــــةٌ.» (16 / حاقه)

«وَ اِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ !»

يعنى روزى كه ستارگان هر يك مدار خود را رها كرده و درهم و برهم مى‌شوند. در حقيقت در اين آيه ستارگان را به گردن‌بندى از مرواريد تشبيه كرده، كه دانه‌هاى ريز و درشتش را با نظم معين چيده بودند، ناگهان رشته‌اش پاره شود و دانه‌ها درهم و برهـم و متفـرق شود.

«وَ اِذَا الْـبِحـارُ فُـجِّرَتْ !»

كلمه «تَفْجير» به معناى آن است كه آب نهر به خاطر زياد شدن بشكند و بند را آب ببرد. و اين‌كه مفسرين تفجير بحار را تفسير كرده‌اند به اين‌كه درياها به هم متصل مى‌شوند و حائل از ميان برداشته شده و شورش با شيرينش مخلوط مى‌شود، برگشتش باز به همين معنا است. و اين معنا با تفسيرى كه براى آيه «وَ اِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ،» (6 / تكوير) كردند، كه درياهــا پر از آتــش مى‌شونــد نيــز مناسبـــت دارد.

«وَ اِذَا الْـقُبُـورُ بُـعْثِـرَتْ!»

كلمه «بُعْثِرَت» به معناى پشت و رو كردن و باطن چيزى را ظاهر ساختن مى‌آيد، پس معناى آيه اين است كه زمانى كه خاك قبرها منقلب و باطنش به ظاهر بر مى‌گردد، باطنش كه همان انسان‌هاى مرده باشد، ظاهر مى‌شود، تا به جزاى اعمالشان برسند.(2)

پيچيده شدن آسمان و برگشت آن به شكل قبلى خود


1) الميزان ج: 34، ص: 144

2) الـميــــــــزان ج: 40، ص: 98

« يَــوْمَ نَطْــوِى السَّمــاءَ كَطَــىِّ السِّجِــلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا اَوَّلَ خَلْقٍ نُعيدُهُ!» (104/انبياء)

«سِجِل» به هر چيزى كه بشود روى آن نوشت گفته مى‌شود. «كَطَىِّ السِّجِلِّ لِـلْكُتُبِ» يعنــى مثل پيچيــدن چيزى كه در آن چـيزى نوشتــه شده باشــد، تـا محفــوظ بمانـد.

مراد اين است كه «سِجِل» كه همان صحيفه نوشته شده است، كه وقتى پيچيده مى‌شود نوشته هم پيچيده مى‌شود، يعنى الفاظ و يا معانى كه خود نوعى تحقق و ثبوت دارد و به صورت خط و نقش در سجل نوشته شده، پيچيده مى‌شود و با پيچيده شدنش ديگر چيزى از آن‌ها ظاهر نمى‌ماند، هم‌چنين آسمان با قدرت الهى روزى پيچيده مى‌شود، هم‌چنان‌كه فرمود: «وَ السَّمواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمينِهِ !» (67 / زمر) در نتيجه غايب گشته و چيزى از آن ظاهر نمى‌ماند، نه عينى و نه اثرى، چيزى كه هست از داناى غيب پنهان نمى‌شود، هر چند كه از ديگران پنهان مى‌گردد، هم‌چنان‌كه نوشته از سجل پنهان نيست، هر چند كه از ديـگران پنهان است.

پــس «طَىّ» و پيچيــدن آسمــان بر ايــن حســاب به معنــاى برگشــت آن به خزايــن غيب اسـت، بعد از آن‌كــه از آن خزاين نازل و اندازه‌گيرى شده بوده.(1)

روز ذوب شدن آسمان و فروپاشى كوه‌ها

«يَــوْمَ تَكُونُ السَّمــاءُ كَالْمُهْــلِ وَ تَكُــونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ!» (8 و 9 / معارج)

كلمه «مُهْل» به معناى ذوب شده است، مس ذوب شده و يا طلا و يا غير آن.

بعضــى گفته‌انــد به معنــاى دُرد روغن زيتون است و بعضى ديگر گفته‌اند به مـعنى قيـر نامـرغـوب است.

(معنــاى آيه اين اســت - روزى اســت كه آسمــان چون مس ذوب شده مى‌گردد.)

وَ تَكوُنُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ (و كوه‌ها چون پشم حلاجى شده باشد،) همچنان كه در آيه‌اى ديگر فرموده: «وَ تَكوُنُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفوُشِ!» (5 / قارعه)

ـ وَ لا يَسْئَلُ حَميمٌ حَميما!


1) الـميـــزان ج: 18، ص: 183

ايــن جمله اشاره اســت به سختى روز قيامت، به طورى كه هر انسانى در آن روز آن قدر مشغول به خويشتن است كه به كلى نزديكان خود را از ياد مى‌برد، به طورى كه هيــچ حميمى (خويشاوندى نزديك) از حال حميم خود نمى‌پرسد.(1)

مفهوم تبديل آسمان‌ها و زمين در پايان جهان

« يَوْمَ تُبَدَّلُ الاَرْضُ غَيْرَ الاَرْضِ وَ السَّمواتُ...!» (48 / ابراهيم)

تقدير آيه چنين است: روزى كه اين زمين به غير اين زمين مبدل مى‌شود و اين آسمان‌ها به آسمان‌هايى غير اين مبدل مى‌گردد.

مفسرين در معناى مبدل شدن زمين و آسمان‌ها اقوال مختلفى دارند. منشأ اين اختلاف در تفسير تبديل، اختلاف رواياتى است كه در تفسير اين آيه آمده است و هم‌چنين اختلاف روايات در صورتى كه معتبر باشند، خود بهترين شاهد است اين كه ظاهــر آيه شريفه مقصود نيست و اين روايات به عنوان مثل آمده است.

و دقت كافى در آياتى كه پيرامون تبديل آسمان‌ها و زمين بحث مى‌كند، اين معنا را مى‌رساند كه اين مسئله در عظمت به مثابه‌اى نيست كه در تصور بگنجد و هر چه دربــاره آن فكر كنيــم، مثلاً تصور كنيم كه زمين نقره و آسمان طلا مى‌شود و يا بلندى‌ها و پستى‌هاى زمين يكسان گردد و يا كره زمين يكپارچه نان پخته گردد باز آن‌چه را كه هست تصور نكرده‌ايم.

و اين گونه تعبيرها تنها در روايات نيست، بلكه در آيات كريمه قرآن نيز آمده است مانند آيه: « وَ اَشْرَقَتِ‌الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها - و روشن‌گرديد زمين به نور پروردگارش!» (69/زمر) و آيه: « وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَرابا - و كوه‌ها به راه انداخته مى‌شوند، تا سراب شوند!» (20 / نبأ) و آيه: « وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّالسَّحابِ - و كوه‌ها را مى‌بينى و جامدشان مى‌پندارى با اين‌كه چون ابرها در حركتند!» (88 / نمل) البته در صورتى كه مربوط به قيامت باشد كه مانند روايات از نظامى خبر مى‌دهد كه ربط و شباهتى به نظام معهود دنيوى ندارد، چه پر واضح است كه روشن شدن زمين به نور پروردگارش غير از روشن شدن به نور آفتاب و ستارگان است و هم‌چنين سير و به راه افتادن كوه‌ها در آن روز غير از سير در اين نشئه است، چه سير كوه در اين نشئه نتيجه‌اش متلاشى شدن و از بين رفتن آن است، نه سـراب شـدن آن؛ هم‌چنين بقيه آيـات وارده در بـاب قيامــت.(2)

زلزلـه عـظيم و درهم پيچـيدن آسمان‌ها


1) الـميــــزان ج: 39، ص: 132

2) الـميــــزان ج: 23، ص: 132

« يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْرَا وَ تَسيرُ الْجِبالُ سَيْرا!» (9 و 10 / طور)

كلمه «مَوْر» به‌معناى تردد و آمد و شد چيزى چون دود است. هم‌چنان‌كه دود در هوا مى‌پيچد و آمد و رفت مى‌كند تا از بين برود.

در اين آيه شريفه اشاره‌اى است به درهم پيچيده شدن عالم انسان‌ها كه در آيه شريفه « اِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ، وَ اِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ - هنگامى كه آسمان شكافته و ستارگان غبارى پراكنده مى‌شوند!» (1 ـ 2 / انفطار) و آيه شريفه « يَوْمَ نَطْوِى السَّماءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ - روزى كه آسمان را درهم مى‌پيچيم آن طور كه كاغذ را لول مى‌كنند!» (104 / انبياء) و آيــه « وَالسَّمواتُ مَطْوِيّــاتٌ بِيَمينِــهِ - آسمان‌ها به دست قدرت او درهم پيچيده‌اند!» (67 / زمر) نيـز آمـده است.

هم‌چنان‌كه جمله « وَ تَسيرُ الْجِبالُ سَيْرا،» اشاره است به آن زلزله عظيمى كه قبل از قيام قيامت در زمين رخ مى‌دهد و قرآن كريم در چند جا از آن ياد كرده است: مانند آيه شريفه « اِذا رُجَّتِ الاَْرْضُ رَجّا وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّا فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثّا - زمانى كه زمين به شدت بلرزد و كوه‌ها ريز ريز و نرم شود و غبارى پراكنده گردند،»(6 ـ 4 / واقعه) و آيه شريفه « وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَرابا ـ كوه‌ها را به حركت در مى‌آورند تا در آخر سرابى‌شوند!» (6 ـ 4 / واقعه)(1)

زلـزله پايان دنيا و اخبار زمين

«اِذا زُلْزِلَتِ الاَرْضُ زِلْزالَها وَ اَخْرَجَتِ الاَرْضُ اَثْقالَها!» (1 تا 4 / زلزله)

كلمه «زِلْزال» به معناى نوسان و تكان خوردن پى در پى است و اين‌كه فرمود زمين زلزله‌اش را سر مى‌دهد، به ما مى‌فهماند زمين زلزله‌اى خاص به خود دارد و اين مى‌رساند كه زلزله نامبرده امرى عظيم و مهم است، زلزله‌اى است كه در شدت و هراسناكى به نهايت رسيده است.

«وَ اَخْرَجَتِ الاَْرْضُ اَثْقالَها!»

كلمه «اَثْقال» به معناى متاع و يا خصوص متاع مسافرين است. مراد از اثقال زمين كه در قيامت زمين آن‌ها را بيرون مى‌ريزد، مردگان و يا گنج‌ها و معادنى است كه در شكم خود داشته و ممكن هم هست منظور همه اين‌ها باشد.


1) الـميـــــزان ج: 37، ص: 13

«وَ قـالَ الاِْنْـسـانُ مـالَهـا؟»

يعنى انسان‌ها بعد از بيرون شدن از خاك در حال دهشت زدگى و تعجب از آن زلزله شديد و هول‌انگيز مى‌گويند: زمين‌را چه مى‌شودكه اين طور متزلزل است؟

ـ «يَــوْمَئِــــذٍ تُحَــــدِّثُ اَخْبــــارَهــا، بِــــاَنَّ رَبَّـــــكَ اَوْحــى لَهــا!»

آن‌گاه زمين به اعمالى كه بنى آدم كردند، شهادت مى‌دهد، همان طور كه اعضاى بدن خود انسان‌ها و نويسندگان اعمالش يعنى ملائكه رقيب و عتيد و نيز شاهدان اعمال كه از جنس بـشر يا غـير بشرند، هـمه بر اعـمال بنى آدم شهادت مى‌دهند.

زمين به سبب اين‌كه پروردگار تو به آن وحى كرده و فرمان داده تا سخن بگويد از اخبار و حوادثى كه در آن رخ داده سخن مى‌گويند. پس معلوم مى‌شود زمين هم براى خود شعورى دارد و هر عملى كه در آن واقع مى‌شود مى‌فهمد و خير و شرش را تشخيص مى‌دهد و آن را براى روز اداء شهادت تحمل مى‌كند، تا روزى كه به او اذن داده شود يعنى روز قيامت شهادت خود را اداء كرده و اخبار حوادث واقعه در آن را بدهد.(1)

زلزله و شكاف زمين و بارش سنگ از آسمان

« ءَاَمِنْتُــمْ مَــنْ فِى السَّمــآءِ اَنْ يَخْسِــفَ بِكُــمُ الاَرْضَ فَــأِذا هِــىَ تَمُــورُ؟» (16و17/ملك)

معناى آيه اين است كه چگونه با خاطر جمع و دل آسوده به ربوبيت خداى‌تعالى كفر ورزيده‌اند و چه ايمنى از ملائكه ساكن آسمان و موكل بر امور عالم داريد، از اين‌كه زمين را زير پايتان بشكافند و به امر خدا شما را در شكم زمين پنهان سازند، در حالى كه زمين همچنـان به زلزله ادامه‌دار مضطـرب و چون گهـواره آمد و شد داشتـه باشد؟

ـ «اَمْ اَمِنْتُمْ مَنْ فِى السَّمآءِ اَنْ‌يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حاصِبا!»

كلمه «حاصِب» به معناى باد تندى است كه ريگ و شن و سنگ با خود بياورد. معناى بقيه آيه اين است كه «و يا از ملائكه آسمان ايمن شده‌ايد كه باد سنگ و ريــگ‌دار بر شما بفرستند؟» همان طور كه بر قوم لوط فرستادند و قرآن جريانشان را چنين حكايت كرده است « ما بر آنان حاصب فرستاديم تنها آل لوط و فرزندانش نجات يافتند!» (34 / قمر)(2)

پراكندگى كوه‌ها و انسان‌ها در پايان دنيا


1) الـميــــــزان ج: 40، ص: 347

2) الـميزان ج: 39، ص: 30

«اَلْقارِعَةُ مَاالْقارِعَةُ...؟» (5/قارعه)

كلمه «قارِعَة» به معناى زدن بسيار سختى است كه احتياج دارد زننده به جايى اعتماد كند و اين كلمه در عرف قرآن از اسماء قيامت است. سؤال از حقيقت قارعه در جمله «مَا الْقارِعَة ـ قارعه چيست؟» با اين‌كه معلوم است كه چيست، به منظور بزرگ نشان دادن امر قيامت است و اين‌كه بيست و هشت حرف الفباى گوينده و دو سوراخ گوش شنونده نمى‌تواند به كنه قيامت پى ببرد و به طور كلى عالم ماده گنجايش حتى معرفى آن را ندارد و به منظور تأكيد اين بزرگداشت مجددا جمله را به تعبيرى ديگر تكرار كرده و فرمود: « وَ ما اَدْريكَ مَا الْقارِعَةُ ؟ »

«يَـوْمَ يَكـوُنُ النّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثوُثِ!»

كلمه «فَراش» به معناى ملخى است كه زمين را فرش كند، يعنى روى گرده هم سوار شده باشند. پس فراش به معناى غوغاى ملخ است. بعضى از مفسرين در اين‌كه چرا مردم روز قيامت را به فراش تشبيه كرد؟ گفته‌اند: براى اين است كه فراش وقتى جست و خيز مى‌كند، نقطه معلومى را در نظر نمى‌گيرد، مانند مرغان به طرف معينى نمى‌پرد، بلكه بدون جهت پرواز مى‌كند، مردم نيز در روز قيامت چنين حالتى دارند، وقتى از قبورشان سر بر مى‌آورند، آن چنان ترس و فزع از همه جهات احاطه‌شان مى‌كند كه بى‌اختيار و بى‌هدف به راه مى‌افتند و در جستجوى منزل‌ها كه يا سعادت است و يا شقــاوت سرگرداننـد.

ـ «وَ تَكــوُنُ الْجِبــالُ كَالْعِهْــنِ الْمَنْفُـــــوشِ!»

كلمه «عِهْن» به معناى پشمى است كه رنگ‌هاى مختلف داشته باشد و كلمه «مَنْفُوش» به معناى شيت كردن پشم است يا با دست و يا با كمان حلاجى و يا با چيز ديگر، پس عهن‌منفوش به‌معناى پشم شيت‌شده‌اى‌است كه داراى رنگ‌هاى مختلف باشد و اين تشبيه اشاره دارد به اين‌كه در آن روز كوه‌ها كه رنگ‌هاى مختلف دارند، با زلزله قيامت متلاشى، چون پشم حلاجى شده مى‌گردند.(1)

اجل جهان

مفهوم اجل مسمى در خلقت


1) الميزان ج:40، ص: 362

« ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما اِلاّ بِالْحَقِّ وَ اَجَلٍ مُسَمًّى!» (3 / احقاف)

مراد از اجل مُسَمّى نقطه انتهاى وجود هر چيز است و مراد از آن نقطه در آيه شريفه اجــل مسمــى براى كــل عالم اســت و آن روز قيامــت است، كه آسمــان ماننــد طومار درهم پيچيــده گشته و زميــن به زمين ديگــر مبدل مى‌شود و خلايق براى واحد قـهـار ظهور مى‌كننـد.

معناى آيه اين است كه: ما عالم مشهود را با همه اجزايش، چه آسمانى و چه زمينى نيافريديم مگر به حق، يعنى داراى غايت و هدفى ثابت و نيز داراى اجلى معين، كه هستــى‌اش از آن تجاوز نمى‌كنــد. و چون داراى اجلــى معيــن است، قهرا در هنگام فرا رسيدن آن اجل، فانــى مى‌شود و همين فانى شدنش هم هدف و غايتى ثابت دارد، پس بعد از اين عالم، عالمــى ديگر است كه آن عبارت است از عالم بقاء و معاد موعود.(1)

بازگشت نظام آفرينش و عالم وجود به خداى سبحان

« وَ اَنَّ اِلـى رَبِّـكَ الْمُنْـتَـهـى ! » (42 / نجم)

كلمه «مُنْتَهى» به معناى انتهاست و در اين آيه مطلق آورده شده و در نتيجه


1) الـميــــــزان ج: 35، ص: 305

مى‌فهماند مطلق انحاء، انتها به سوى پروردگار توست، پس آن‌چه موجود در عالم وجوداست، در هستى‌اش و در آثار هستى‌اش به خداى سبحان منتهى مى‌گردد، البته به خود خداوند، حال يا با وساطت چيزى و يا بدون واسطه و نيز هيچ تدبير و نظامى كلى يا جزئى در عالم جريان ندارد، مگر آن‌كه آن هم منتهى به خداى سبحان است. چون تدبيرى كه بين موجودات عالم است چيز ديگرى جز اين نيست كه بين آن‌ها روابطى برقرار كرد، كه هر موجودى به خاطر آن روابطى كه با ساير موجودات دارد، سر پا ايستاده و هستى آن حفظ شده است و معلوم است كه پديدآورنده روابط موجودات، همان پديدآورنده خود موجودات است، پس يگانه كس كه به طور اطلاق منتهاى تمامى موجودات عالم است، تنها و تنها خداى سبحان است.

آيه مورد بحث از آن‌جايى كه منتهاى هر چيزى را به طور مطلق خدا دانسته و اين اطلاق شامل تمامى تدبيرها نيز مى‌شود، لاجرم بايد گفت كه آيه شريفه شامل دو انتهاء در هر چيز مى‌شود: يكى انتها از حيث آغاز خلقت كه وقتى درباره خلقت هر چيز به عقب برگرديــم، به خداى‌تعالــى منتهى مى‌شويم و ديگر از حيث ماده كه وقتى از طرف آينده پيش برويم، خواهيم ديد كه تمامى موجــودات دوباره به سوى او محشور مى‌شوند.(1)

زمان سرآمد خلقت و غايت آن

« اَوَ لَمْ يَتَفَكَّروُا فى اَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَ الاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما اِلاّ بِالْحَقِّ وَ اَجَلٍ مُسَمًّى!»

(8 / روم)

مــراد از بــه حــق بــودن خلقــت آسمان‌هــا و زميــن و آن‌چــه بيــن آن دو است ـ و خلاصه حق بودن همه عوامل محســوس ـ اين است كه خلقت آن عبث و بى‌نتيجه نبوده، كه موجود شود و بعد معدوم گــردد و دوباره موجود گشته و معدوم شود، بدون اين‌كه غرضــى و هدفى از آن منظــور باشــد، پــس خداى‌تعالــى اگر عالم را خلق كرده، به خاطر غايــت و نتيجــه‌اى بوده كه بر خلقــت آن مترتــب مى‌شــده است.

خواهى گفت: ممكن است غايت و نتيجه خلقت هر جزء از عالم جزيى ديگر باشد، كه بعد از آن موجود مى‌شود، مانند فرزند كه بعد از پدر به وجود مى‌آيد، پس هر موجود آينده‌اى خلف و نتيجه موجود قبلى خويش است، لكن اين حرف صحيح نيست،


1) الـميــــزان ج: 37، ص: 95

چون سراپاى عالم با همه اجزايش دائم‌الوجود نيست، بلكه روبرهم آن فانى و هالك است و قهرا بايد نتيجه و هدفى از خلقت آن در بين باشد، كه آن نتيجه بعد از فناى آن هويدا مى‌شود و به همين جهت مى‌بينيم كه جمله: «خلق نكرد آسمان‌ها و زمين و مابين آن دو را مگر به حق!» را مقيـد كرد به جمله «و سرآمدى معين!»

پس معلوم مى‌شود، هستى عالم تا مدتى معين است. معناى آن، اين است كه آيا اين قدر فراغت خاطر ندارند كه در اين مسئله بينديشند؟ و آن را در ذهن خود بياورند؟ مثل اين‌كه كفار از بس سرگرم امور دنيا هستند و براى آن تلاش نموده و فكرشان پريشان است، خود را هم فراموش كرده‌اند و در صورتى كه خود را در ذهن خود حاضر سازند، در حقيقت درخويشتن خود قرار گرفته‌اند، آن وقت تفكرشان با تمركز خواهد بود و فكرشان پراكنده و متفرق نخواهد بود، اين چنين، فكر ايشان را به سوى حق هدايت و به واقع امر ارشاد مى‌كند.

جمله «ما خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما اِلاّ بِالْحَقِّ وَ اَجَلٍ مُسَمًّى،» همان واقعيت و فكرتى است، كه بايد در آن امعان و دقت كنند، بيانش اين است كه: خداوند، همه عالم را و حتى جزئى از آن را به عبث خلق نكرده و آن را جز به حق نيافريده، حال يا بگو ملابس و متصف به حق و يا مصاحب و همراه با آن، هر چه باشد، آن را به خاطر غرضى و غايتى حقيقى آفريده، نه اين‌كه غرضش سرگرمى و عبث بوده باشد و نيز نيافريده مگر براى مدتى معين، پس هيچ يك از اجزاى عالم تا بى‌نهايت باقى نمى‌ماند، بلكه روزى فانى مى‌شود و وقتى يك يك اجزاى عالم و نيز روبرهم آن مخلوقى داراى نتيجه و غايت بود و نيز وقتى هيچ يك از اجزاى آن و روبرهم آن دائمى نبود، معلوم مى‌شود غايت و نتيجه آن بعد از فناى آن مترتب مى‌شود و اين همان آخرتى است كه بعداز گذشتن عمر دنيا و فناى‌آن ظاهر مى‌شود.

« وَ اِنَّ كَثيرا مِنَ النّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِرُونَ!»

مراد از «لِقاءُ اللّه» همان بازگشت به او در معاد است و اگر آن را ديدار خوانده، براى اين بود كه كفر آنان را شگفت‌آورتر سازد و بفهماند كه چه طور ممكن است از ناحيه خدا آغاز بگيرند، ولى انجامشان به سوى او نباشد و به همين جهت مطلب را با كلمه «اِنَّ» تأكيد كرد تا اشاره كرده باشد به اين‌كه كفر به معاد فى نفسه چيزى است كه قـابل قبول نيست.(1)

هلاكت و بطلان وجود ابتدايى اشياء


1) الـميــــــــــــزان ج: 31، ص: 254

« لا اِلهَ اِلاّ هُوَ كُلُّ شَىْ‌ءٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهُ...!» (88 / قصص)

كلمه «شَىْ‌ء» از نظر مصداق با كلمه «موجود» مساوى است، در نتيجه بر تمامى موجــودات اطلاق مى‌شود، حتى خداى‌تعالى، هم‌چنان‌كه در آيه: « قُلْ اَىُّ شَىْ‌ءٍ اَكْبَرُ شَهادَةً؟ قُلِ اللّهُ ! - بگو شهادت چه چيز بزرگتر است؟ بعد خودت پاسخ بده كه شهادت خدا بزرگتر است !» (19 / انعام) مى‌بينيم كلمه «شَىْ‌ء» بر خدا اطلاق شده و كلمه «هلاك» به معناى بطــلان و معدوم شدن است.

هر موجودى كه تصور شود فى نفسه هالك و باطل است و حقيقتى جز آن‌چه كه از ناحيه خداى‌تعالى به آن افاضه شود ندارد. از حقيقت، آن مقدارى در دست ما و نزد ماست كه خدا به فضل خود افاضه‌اش كرده باشد و آن افاضه آيات اوست، كه بر صفـات كريمـه او از رحمت و رزق و فضـل و احسانش و صفات ديگرش دلالت مى‌كند.

پس حقيقتى كه در واقع ثابت است و هرگز هلاكت و بطلان ندارد، عبارت است از صفـات كريمه خدا و آيات دال بر صفاتش، كـه همه آن‌ها با ثبـوت ذات مقدسش ثابتند.

مراد از آيه شريفه اين است كه غير خداى‌تعالى هر موجودى كه تصور شود ممكن است و ممكن هر چند كه به ايجاد خداى‌تعالى وجود يافته باشد، از نظر ذات خودش معدوم و هالك است، تنها موجودى كه فى حد نفسه راهى براى بطلان و هلاكت در او نباشد، ذات واجب بالذات است.

در پى داشتن هلاك به اختلاف موجودات مختلف مى‌شود، آن موجودات كه زمانى هستند، بعد از سرآمد زمان وجودشان هالك و باطل مى‌شوند و آن‌هايى كه زمانى نيستند، وجودشــان در احاطه فنــا قرار دارد و فنـا از هر طرف احاطه‌شان كرده است.

و هلاكت اشياء بنابراين، عبارت است از بطلان وجود ابتدايى آن‌ها، به طورى كه دنيا - نشئه اول - از وجود آن‌ها خالى شود و همه به نشئه آخرت منتقل گشته و به سوى خدا بازگشت كنند و نزد او قرار گيرند؛ و اما بطلان مطلق، بعد از آن‌كه هست شدند، صحيح نيست براى اين‌كه صريح قرآن آن را نفى كرده و آيات آن پشت سر هم مى‌فرمايد: بازگشت همه موجودات به سوى خداست و خدا منتهى و درگاه او رجعى و مصير است، « وَ هُوَ الَّذى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ - اوست كه خلق را آغاز كرد و دوباره‌اش بر مى‌گرداند!» (27 / روم)

پس حاصل معناى آيه بدين قرار است كه هر چيزى به زودى جاى خالى كرده و

به درگاه خدا مى‌رود، مگر صفات كريمه خدا كه منشأ فيض او هستند و بدون وقفه و تا بى‌نهايت مشغول افاضه فيض‌اند و يا به معنى ديگر، هر موجودى فنا در پى دارد و با رجوع به سوى خدا هلاك مى‌شود، مگر ذات حقه ثابته خود او كه بطلان و هـــلاك در او راه نــدارد.

ضمنا انتقال از دنيا به آخرت در موجوداتى تصور دارد كه دنيايى باشند ولى موجودات آخرتى مثل بهشت و دوزخ و عرش، هلاكت به اين معنا ندارد چون از جايى به جايـى منتقـل نمى‌شوند.(1)

حق و هدف در آفرينش و انتقال دائمى موجودات به عالم باقى

« وَ ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ ما خَلَقْناهُما اِلاّ بِالْحَقِّ...!» (39 / دخان)

اگر فرض كنيم در ماوراى اين عالم، عالم ديگرى ثابت و دائم نباشد، بلكه خداى‌تعالى لايزال موجوداتى خلق كند و در آخر معدوم نموده، باز دست به خلقت موجوداتى ديگر بزند، باز همان‌ها را معدوم كند، اين را زنده كند و سپس بميراند، و يكى ديگر را زنده كند و همين طور الى‌الابد اين عمل را تكرار نمايد، در كارش بازيگر و كارش عبث و بيهوده خواهد بود و بازى عبث بر خدا محال است، پس عمل او هرچه باشد حق است و غرض صحيحى به دنبال دارد. در موضوع مورد بحث هم ناگزيريــم، قبول كنيم كه در ماوراى اين عالم، عالم ديگرى هست، باقى و دائمى، كه تمامى موجودات بدان‌جا منتقل مى‌شوند و آن‌چه كه در اين دنياى فانى و ناپايدار هست، مقدمه است براى انتقال به آن عالــم و آن عالم عبــارت است از همان زندگى آخرت... « اِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ ميقاتُهُمْ اَجْمَعينَ !» (41/دخان)(2)

همزمانى فناى موجودات و پايان عمر دنيا

«كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ ! » (27/رحمن)

هر جنبنده داراى شعورى كه بر روى زمين است به زودى فانى خواهد شد. اين آيه، مسئله زوال و فناى جن و انس را مسجل مى‌كند و اگر فرمود: «هر كس بر روى

1) الـميـــزان ج: 31، ص: 145

2) الميزان ج: 35، ص: 238

زمين است،» و نفرمود: «هر چيز كه بر روى زمين است،» و خلاصه، اگر مسئله فناء و زوال را به صاحبــان شعور اختصــاص داد، نه از اين جهــت بوده كه موجودات بى‌شعــور فانى نمى‌شوند، بلكه از اين بابت بود كه زمينه كلام زمينه شمردن نعمت‌هايى اســت كه به صاحبــان شعور ارزانى داشتــه، نعمت‌هاى دنيايـى و آخرتى. در ضمن با توجه به اين‌كه كلمه «فان» ظهور در آينده دارد و از آينده خبر مى‌دهد، از جملــه فوق اين نكته هــم به طور اشاره استفــاده مى‌شود كه مــدت و اجــل نشئه دنيا با فنــاى جن و انس سر مى‌آيــد و عمرش پايان مى‌پذيــرد و نشئه آخرت طلوع مى‌كند.

هر دو مطلب يعنى فناى جانداران صاحب شعور زمين و طلوع نشئه آخرت كه نشئه جزاست، از نعمت‌ها و آلاء خداى‌تعالى است. حقيقت اين فناء انتقال از دنيا به آخرت و رجوع به خداى‌تعالى است و منظور از آن، فناى مطلق و هيـچ و پـوچ شـدن نيست.(1)

ويراني آسمان و زمين و زمان خروج انسان‌ها از زمين

« وَ مِنْ اياتِهِ اَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الاَرْضُ بِاَمْرِهِ ثُمَّ اِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الاَرْضِ اِذا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ!»

(20 تــا 25 / روم)

مسئله بعث در آيه فوق جزء موضوع آيات نيست، بلكه يكى از اصول سه گانه‌اى است كه آيات زمين و آسمان بر آن دلالت مى‌كند. و از آن‌جايى كه آيات نامبرده در اين فراز يعنى خلقت بشر از خاك و خلقتشان نر و ماده و اختلاف زبان‌ها، رنگ‌ها، خوابيدنشان در شب، كار و كسبشان در روز، نشان دادن برق به ايشان و نازل كردن آب از آسمان، همه آياتى بود مربوط به تدبير امر انسان، قهرا مراد به جمله «اَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الاَْرْضُ،» هم به كمك سياق مربوط مى‌شود به تدبير امور انسان‌ها و مى‌خواهد بفرمايد: ثبات آسمان و زمين بر وضع طبيعى و حال عاديشان به طورى كه سازگار با زندگى نوع انسانى و مرتبط با آن باشد يكى از آيات اوست. و آن وقت جمله «ثُمَّ اِذا دَعاكُمْ...،» مترتب بر آن مى‌شود و معنايش اين مى‌شود كه خروج انسان‌ها از زميــن بعد از اين قيام است و وقتــى كه ديگر آسمــان و زمين قائم نيستند، يعنى ويران شده‌اند، هم‌چنان‌كه آيات بسيارى ديگــر در مواردى از كلام مجيد بر اين خرابى دلالت مى‌كند.

و نيز از اين‌جا معلوم مى‌شود كه در آيات بعدى مراد از جمله «وَ مِنْ اياتِه خَلْقُ


1) الـميــــزان ج: 37، ص: 204

السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ،» خلقتى است كه مربوط و نافع به زندگى بشر است، نه اصل خلقت آن‌ها. آيات نامبرده در اين فراز به طور ترتيب ذكر شده، اول شروع شده است به مسئله خلقت انسان و پيدايش او، آن‌گاه مسئله دو صنف بودن نر و ماده بودنش، سپس مرتبط بودن وجودش به وجود آسمان و زمين، آن‌گاه نشان دادن برق به او و نازل كردن باران و در آخر قيام آسمان و زمين تا روزى معين، يعنى روزى كه آن سرآمدى كه براى حيــات بشــر در زميــن مقدر شــده به پايان برســد و آن‌گــاه مسئلــه معــاد و از سر گرفتن زندگـى‌اش ذكر شده است. اين بود پاره‌اى از نكاتى كه در ترتيب آيات هست.

نكته ديگرى در ترتيب فواصل آن‌ها هست: اول فرموده «يَتَفَكَّرُونَ،» بعد «لِلْعالِمينَ،» بعد «يَسْمَعُونَ،» سپس «يَعْقِلُونَ،» و از اين ترتيب اين نكته استفاده مى‌شود كه انسان اول فكر مى‌كند، بعد عالم مى‌شود و بعد هرگاه چيزى از حقايق را شنيد در خـود جاى مى‌دهد، آن‌گاه پيرامون آن تعقل مى‌كند. و - خدا داناتر است.(1)

خلق جديد

خلق جديد بعد از پايان دنيا


1) الميزان ج: 31، ص: 272

«اَفَعَيينا بِالْخَلْقِ الاَوَّلِ بَلْ هُمْ فى لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَديدٍ!» (15 / ق)

خلقت آسمان‌ها و زمين و آن‌چه در آن دو از خلايق و تدابير است، آن تدبيرهايى كه كامل‌ترين تدبيرها و تمام‌ترين تدبيرها، همه آن‌ها مربوط مى‌شد به خلقت نخستيـن و نشئـه نخستين.

مراد از «خَلْق اَوَّل» خلقت اين نشئه طبيعت با نظامى است كه در آن جارى است، و يكــى از انـواع موجـودات آن خلقت همانا انسان است، البته انسان دنيايى.

خلقت جديد شامل آسمان و زمين نيز مى‌شود، هم‌چنان‌كه فرمود: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الاَرْضُ غَيْرَ الاَرْضِ وَ السَّمواتُ وَ بَرَزُوا لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ ـ روزى كه زمين و آسمان مبدل بــه زمينى ديگر و آسمانى ديگر مى‌شود و مردم همگى براى خداى واحد قهار آشكار مى‌شونــد!» (48 / ابراهيــم) و خلقت جديــد به معناى خلقــت نشئه جديد است كه منظــور از آن نشئــه آخـــرت است.

ـ «بَلْ هُمْ فى لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَديدٍ!»

مراد از «خَلْقٍ جَديد» تبديل نشئه دنيا به يك نشئه‌اى ديگر و داراى نظامى ديگر غير نظام طبيعى است، كه در دنيا حاكم است، براى اين‌كه در نشئه آخرى كه همان خلق جديد است ديگر مرگى و فنايى در كار نيست و همه زندگى و بقاء است. چيزى كه هست اگر انسان اهل سعادت باشد نعمتش خالص نعمت است و نقمت و عذابى ندارد و اگر از اهل شقاوت باشد بهره‌اش يكسره نقمت و عذاب است و نعمتى ندارد، به خلاف

نشئه اول و يا بگو خلق اول، كه نظم در آن درست بر خلاف آن است.(1)

نظام الهى در چگونگى ايجاد و اعاده موجودات

« اَوَ لَمْ يَــرَوْا كَيْفَ يُبْــدِى‌ءُ اللّهُ الْخَلْــقَ ثُمَّ يُعيـدُهُ اِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ؟» (19و20 / عنكبوت)

آيا چگونگى ايجاد و اعاده موجودات را نمى‌دانند؟ يعنى بايد بدانند كه كيفيت آن دو مثل هم است و آن عبارت است از پديد آوردن چيزى كه نبوده است.

و در جمله « اِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ !» اشاره «ذلِكَ» به اعاده بعد از ايجاد است و اين جمله مى‌خواهد استبعاد مشركين را برطرف سازد و بفرمايد: وقتى اعاده عبارت است از ايجاد بعد از ايجاد، براى آن خدايى كه خود شما معتقديد كه عالم را ايجاد كرده، چرا ممكــن نيست كه ايجاد بعــد از ايجاد هم بكنــد و حال آن‌كه در حقيقت اعاده عبارت اســت از انتقـال دادن خلـق از خانـه‌اى به خـانه ديگــر و جـاى دادن آن‌ها در دارالقرار.

ـ «قُــلْ سيــروُا فِــى الاَرْضِ فَـانْظُــروُا كَيْـــفَ بَـــدَأَ الْخَلْــــقَ ثُمَّ اللّــهُ يُنْشِــى‌ءُ النَّشْأَةَ الاْخِرَةَ...!»

اين آيه تا سه آيه بعد، رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله را دستور مى‌دهد، مشركين را مخاطب قرار داده و حجت خود را عليه ايشان تمام كند و به سير در زمين ارشادشان نمايد تا بفهمند كيفيت آغاز خلقت و ايجاد ايشان با اختلافى كه در طبيعت‌هاى خود دارند و تفاوتى كه در رنگ‌ها و اشكالشان هست، چگونه بوده و چگونه خدا آن‌ها را بدون الگو و نقشه قبلى و بدون حساب و عددى معين و يا نيرويى مثل هم آفريده، اين طرز فكر دليل قاطعى است بر اين‌كه قدرت او حساب و اندازه ندارد. وقتى چنين است، نشئه آخرت را هم مانند نشئه اول خلق مى‌كند، پس آيه شريفه در معناى آيه زير مى‌باشد:

«وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الاُولى فَلَوْلا تَذَكَّروُنَ - شما كه نشئه اول را مى‌دانيد پس چرا متذكر نمى‌شويد؟» (62 / واقعه)(2)

ايجاد و اعاده مخلوقات

«وَ هُوَ الَّذى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وَ هُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ...!» (27 / روم)

«بَدْءُ الْخَلق» همان ايجاد آن در ابتدا است، كه بدون الگويى پديد آورد و كلمه «يُعيدُه» از اعاده‌است، كه به معناى انشاء بعد از انشاء است.

در جمله «هُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ،» ضمير دومى به خداى‌تعالى بر مى‌گردد. بعضى به


1) الـميــــــــزان ج: 36، ص: 230

2) الـميـــــــزان ج: 31، ص: 187

اين آيه شريفه اشكال كرده‌اند كه اگر اعاده انسان‌ها در قيامت براى خدا آسان‌تر باشد، لازمه‌اش اين است كه ايجاد آن‌ها بدون الگو در آغاز خلقت دشوارتر باشد، چون هر آسان‌ترى يك دشوارتر دارد و اين با قدرت مطلقه و نامحدود خدا نمى‌سازد، چون قدرت نامتناهى وضعش نسبت به موارد مختلف نمى‌شود و تعلقش بر دشوار و آسـان يكسـان است، پـس كلمـه «آسـان‌تر» در اين‌جا معنا ندارد.

در جواب از اين اشكال، وجوهى ذكر كرده‌اند ولى جواب صحيح اين است كه: جمله مورد بحث كه به آن اشكال شده، يعنى جمله «هُوَ اَهْوَنُ،» با جمله بعدى‌اش تعليل شده و در جمله بعدى فرمود: كه چرا اعاده آسان‌تر است و آن جمله: « وَ لَهُ الْمَثَلُ الاَْعْلى...!» است كه در حقيقت حجتى است بر آسان‌تر بودن اعاده.

از جمله نامبرده بر مى‌آيد كه هر صفت كمالى كه يك يك موجودات آسمان و زمين از خود نشان مى‌دهند از قبيل حيات، قدرت، علم، ملك، وجود، كرم، عظمت، كبريايى و امثال آن، در حقيقت مشتى از خروار و اندكى از بسيارى است كه نزد خداست. حال كه چنين است، پس هر صفتى كه در يكى از مجارى و مظاهر صفات خدايى، يعنى يكى از موجودات ببينيم بايد بدانيم كه رفيع‌ترين رتبه آن و عالى‌ترين حد آن در خداى سبحان است، دليلش هم خيلى روشن است، زيرا هر موجودى هر قدر هم بزرگ باشد، بالاخره محدود و متناهى است، پس به قدر ظرفيت خود، آن صفت را فرا گرفته و نشان مى‌دهد، ولى خداى‌تعالى نامحدود و نامتناهى است، پس اگر ليوان توانست اقيانوس را نشان دهد، يك موجود هم مى‌تواند با كمال محدود خود كمال نامحدود خدا را نشان دهد.

اعاده‌اى كه متصف به آسانى است، وقتى قياس شود با انشايى كه نزد خلق است، همان اعاده نزد خدا اهون است، يعنى آسان محض است، براى اين‌كه گفتيم هرچه نزد خداست محض و خالص است، پس آسان او خالص از صعوبت و مشقت است. پس ديگر لازم نيست كه انشاء براى خدا سخت‌تر از اعاده باشد، براى اين‌كه مشقت و صعوبت مربوط به مرحله فعل است، كه فعل هم تابع قدرت فاعل است. مانند قدرت خداى‌تعالى كه غير متناهى است پس هيچ عملى براى او مشقت ندارد.

پس حاصل جواب اين شد كه اعاده خدا آسان‌ترين اعاده و انشائش آسان‌ترين انشاء و هر كمال ديگرش كامل‌ترين حد كمال است - وَ لَهُ الْمَثَلُ الاَعْلى فِى السَّمواتِ وَالاَرْضِ وَ هُـــــوَ الْعَزيـــزُ الْحَكيــــمُ ! (27 / روم) (1)

ايجاد اوليه دليل احياى مجدد


1) الـميــــــزان ج: 31، ص: 277

« قُلْ يُحْييهَا الَّذى اَنْشَأَها اَوَّلَ مَرَّةٍ... اَلَّذى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ‌الشَّجَرِالاَخْضَرِ ناراً...!»(79ـ81 / يس)

انسان براى ما مثلى زده و خلقت خود را فراموش كرده است. آن مثل اين است كه چه‌كسى اين‌استخوان‌هارا در حالى‌كه پوسيده‌شده‌زنده مى‌كند؟

« قُلْ يُحْييهَا الَّذى اَنْشَأَها اَوَّلَ مَرَّةٍ !»

اين همان جوابى است كه خداى‌تعالى به رسول گرامى خود تلقين كرده است. وقتى خدا آفريننده اين استخوان‌ها در آغاز و در نوبت اول باشد و در مدتى كه اين استخوان حيات داشت، نسبت به هيچ حالى از احوال آن جاهل نبود و بعد از مردنش هم جـاهل نيست، ديگـر چه اشكالـى دارد كه دوبـاره آن را زنـده كـند؟

«اَلَّـذى جَعَـلَ مِنَ الشَّجَرِ الاَْخْضَرِ ناراً فَـاِذا اَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ!»

كلمه «تُوقِدُون» به معناى شعله‌ور ساختن آتش است و اين آيه شريفه در اين سياق و به اين صدد است كه استبعاد از زنده كردن استخوان مرده را برطرف كند، استبعاد از اين‌كه چگونه ممكن است چيزى كه مرده است زنده شود؟ با اين‌كه مـرگ و زنـدگى متنافـى‌اند؟ جـواب مى‌دهد: هيچ استبعـادى در اين نيست، براى اين‌كه آب و آتش با هم متنافى‌اند، مع ذلك خدا در درون درخت‌تر و آبدار آتش قرار داده، شما همـان آتـش را شعلـه‌ور مى‌كنيد.(1)

پديد آمدن زنده از مرده و مرده از زنده

« يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَ يُحْيِى الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ!»

(19 / روم)

ظاهر بيرون آوردن زنده از مرده و بعكس، خلقت موجودات زنده از زمين مرده و دوباره خاك كردن آن‌هاست، ولى بعضى آن را تفسير كرده‌اند به اين‌كه مؤمن را از كافر و كافر را از مؤمن خلق مى‌كند، چون خود خداى‌تعالى كافر را مرده و مؤمن را زنده ناميده و فرموده: « اَوَ مَنْ كانَ مَيْتا فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُورا - آيا كسى كه مرده بود و او را زنده كرديم و برايـش نورى قـرار داديـم!» (122 / انعام)

و اما اين‌كه در آخر فرموده: « و زمين را بعد از مردنش زنده مى‌كند،» منظور از زنده كردن حالتى است كه زمين در فصل بهار به خود مى‌گيرد و گياهان از آن بيرون


1) الميزان ج: 33، ص: 180

آمده، سبز و خرم مى‌شود و منظور از مردن زمين خمود آن، در فصل پاييز و زمستان است و اين‌كه فرمود: «وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ،» معنايش اين است كه شما هم اين چنين از قبرهايتان بيرون مى‌شويد، خداوند به احياى جديدى زنده‌تان مى‌كند، هم‌چنان‌كه همــه‌ســالــه زميــن را بــه احيــاى جـديــدى و بعــد از مردنــش زنــده مى‌كنــد.(1)

نشئه اول و ايجاد انسان در نشئه آخر

« وَ لَقَـــدْ عَلِمْتُــمُ النَّشْــأَةَ الاُولــى فَلَــــوْلا تَــذَكَّـــروُنَ؟» (62 / واقعــه)

مراد از «نَشئه اُولى» دنياست. و مراد از «علم» به آن، علم به خصوصيات آن است، كه مستلزم اذعان به نشئه‌اى ديگر و جاودانه است، نشئه‌اى كه در آن به اعمال جزا مى‌دهند. براى اين‌كه از نظام حيرت‌انگيز عالم دنيا اين معنا به طور يقين به دست مى‌آيد كه لغو و باطلى در عالم هستى نيست و قطعا براى اين نشأة فانى غايتى و هدفى است باقى و نيز از ضروريات نظام دنيا اين است كه مى‌بينيم هر موجودى به سوى سعادت نوعى خود هدايت شده و انسان‌ها هم بايد از طريق بعث رسل و تشريع شرايع و توجيه امر و نهى به سوى سعادتشان هدايت شوند. و اين صورت نمى‌گيرد مگر اين‌كه در برابر اعمال نيك پاداشى و در مقابل اعمال زشت كيفرى مقرر شود و چون دنيا براى پــاداش و كيفر تنــگ است لاجرم بايد در عالمى ديگر كه همان نشئه آخرت است صورت بپذيرد.

و اما اين‌كه چگونه ممكن است انسان‌ها يك بار ديگر زنده شوند، دليل اين امكان نيز در همين نشئه دنيا است، چون در اين نشئه ديدند و فهميدند كه آن خدايى كه اين عالم را از كتم عدم به هستى آورد و چنين قدرتى داشت، او بر ايجاد بار دومش نيز قادر است. ايـن برهانى است بر امـكان مـعاد.

پس با علم به نشئه دنيا براى انسان‌ها علمى نيز به مبادى اين برهان پيدا مى‌شود، برهانى كه امكان بعث را اثبات مى‌كند و با اثبات امكان استبعاد معنايى ندارد. اين برهان، برهان بر امكان حشر بدن‌هاست و حاصلش اين است؛ بدنى كه در قيامت زنــده مى‌شود و پاداش و كيفــر مى‌بيند مثل بــدن دنيوى است. و وقتى جائز باشد بدنى دنيايى خلق شود و زنده گردد، بدنى اخروى نيــز ممكن است خلق و زنده گردد، چون اين بدن مثل آن بدن است.(2)

بازگشت موجودات بعد از تكامل خلقت


1) الميزان ج: 31، ص: 261

2) الـميــــــــــزان ج: 37، ص: 274

« اِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعا وَعْدَاللّهِ حَقّا اِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ...!» (4 / يونس)

سنت جارى خدا اين است كه نسبت به چيزى كه مى‌آفريند و افاضه وجود مى‌كند، وسايلى را كه موجب تكميل خلقت آن است، در اختيارش مى‌گذارد.

پس هستى و زندگى و بهره‌ورى هر شى‌ء - مادامى كه وجود دارد و تا وقتى كه منتهى به سرانجامى معين نشود - از ناحيه خداست و وقتى هم به پايان تعيين شده و مقدر خود برسد، از بين نمى‌رود و رحمت الهى كه باعث وجود و بقاء و ساير ملحقات آن از قبيل زندگى، توانايى و دانايى و امثال آن بوده، باطل نمى‌شود و بلكه به پايان رسيدن يك موجود معنايش اين است كه خدا رحمتى را كه گسترده بود، اكنون به سوى خود جذب مى‌كند، زيرا چيزى كه خدا از طرف خود افاضه كرده، «وجه» اوسـت و «وجه خدا» از بين رفتنـى نـيست.

بنابراين تمام شدن و به پايان رسيدن وجود اشياء، آن گونه كه ما خيال مى‌كنيم فنا و بطلان آن‌ها نيست و بلكه رجوع و بازگشت به سوى خداست، چه آن‌كه از نزد او فرود آمده بودند « و هرچه نـزد خـداست باقى است!» (96 / نحل) لذا كارى جز بسط و قبض ايجاد نشده: خدا با بسط رحمت خود آغاز به خلقت اشياء مى‌كند و با قبض رحمت، موجودات را به سوى خود بازگشت مى‌دهد. اين قبض و بازگشت به سوى حق همان معاد است كه به ما وعده داده‌اند.(1)

ميراث جهان

تأثير متقابل و حركت موجودات به سوى غايت كمال


1) الـميــــــزان ج: 19، ص: 18

« ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لاآ اِلهَ اِلاّ هُوَ خلِقُ كُلِّ شَىْ‌ءٍ...!» (102 / انعام)

تمامى اجزاء و اطراف عالم به يكديگر متصل و مربوط است، به طورى كه سير يك موجود در مسير وجودى‌اش موجود ديگرى را هم به كمال و نتيجه‌اى كه از خلقتش منظور بوده مى‌رساند و سلسله موجودات به منزله زنجيرى است كه وقتى اولين حلقه آن به طرف نتيجه و هدف به حركت در آيد آخرين حلقه سلسله نيز به سوى سعادت و هدفش به راه مى‌افتد. مثلاً انسان از نظامى كه در حيوانات و نباتات جريان دارد، استفاده مى‌كند و نباتات از نظامى كه در اراضى و جو محيط جريان دارد، منتفع مى‌شود و موجودات زمينى از نظام جارى در آسمان‌ها و آسمانى‌ها از نظام جارى در موجودات زمين استمداد مى‌جويند، پس تمامى موجودات داراى نظام متصلى هستند كه هر نوعى از انواع را به سوى سعادت خاصه‌اش سوق مى‌دهد. اين‌جاست كه فطرت سليم و شعور زنده و آزاد ناگزير مى‌شود، از اين‌كه بگويد: نظامى به اين وسعت و دقت جز به تقدير خدايى عزيز و عليم و تدبير پروردگارى حكيم و خبير صورت نمى‌بندد و نيز ناچار است بگويد: اين تقدير و تدبير جز به اين فرض نمى‌شود كه هويت و اعيان و خلاصه ذات هر موجود را در قالبى ريخته باشد كه فلان فعل و اثر مخصوص از او سر بزند، در هر منزل از منازلى كه در طول مسيرش برايش تعيين شده، همان نقشى را كه از او خواسته‌اند بازى كند و در منزلى كه به عنوان آخرين منزل و منتها اليه مسيرش تعيين گرديده، متوقف شود و همه اين مراحل را در ميان سلسله علل و اسباب در پيش روى قائد قضاء و به

دنبال سائق قدر طى نمايد.

اينك چند آيه به عنوان نمونه از آياتى كه گفتيم، اين معانى را افاده مـى‌كنــد، ايـــراد مـى‌شـود:

ـ «لَهُ الْخَلْــقُ وَ الاَمْــرُ - آفرينش عالــم و تدبيــر امــور آن از اوســت،» (54 / اعراف)

ـ «اَلا لَــهُ الْـحُكْـمُ - آگـاه بــاش كــه حكـم تنهــا و تنهـــا از آنِ اوســـت،» (62 / انعام)

ـ «وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلّيها - براى هر موجودى جهت و مقصدى است كه به سوى آن رهسپار است،» (148 / بقره)

«وَ اللّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِه - خداوند حكم مى‌كند و كسى هم نيست كه حكمش را عـقــب انـدازد،» (41 / رعد)

«هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ - او بر هر نفسى به آن‌چه كه مى‌كند قـائـم اسـت!» (33 / رعـد)(1)

استناد تداوم افاضه هستى به خدا و زمان انقطاع آن

« ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لاآ اِلهَ اِلاّ هُوَ خلِقُ كُلِّ شَىْ‌ءٍ!» (102/انعام)

« اَفِــى اللّهِ شَــكٌّ فاطِــرِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ - آيا در وجود خداوند شكى است، با ايــن‌كه او به‌وجــودآورنـــده آسمان‌ها و زميــن است؟» (10 / ابراهيم)

آيه فوق اين معنا را خاطر نشان مى‌سازد كه به ضرورت عقل هيچ يك از موجودات نه خودش، خود را آفريده و نه موجودى مثل خودش را، براى اين‌كه موجود مثل او هم مانند خود او محتاج است به موجود ديگرى كه ايجادش كند، آن موجود نيز محتاج به موجود ديگرى است؛ و اين احتياج همچنان ادامه دارد تا منتهى شود به موجود بالذاتى كه محتاج به غير نباشد و عدم در او راه نيابد وگرنه هيچ موجودى وجود پيدا نمى‌كند؛ پس تمامى موجودات به ايجاد خداوندى موجود شده‌اند كه بالذات حق و غير قابل بطلان است و هيچ‌گونه تغييرى در او راه ندارد.

با اين حال هيچ موجودى پس از پديد آمدنش هم از پديد آورنده خود بى‌نياز نيست و اين احتياج از قبيل احتياج گرم شدن آب به آتش و با حرارت‌هاى ديگر نيست كه پس از گرم شدن تا مدتى بماند، اگرچه آتش هم نباشد. چه اگر مسئله وجود و ايجاد از اين قبيل بود، مى‌بايست موجود بعد از يافتن وجود قابل معدوم شدن نبوده و خود مثل آفريدگارش واجب‌الوجود باشد. اين همان مطلبى است كه فهم ساده فطرى از آن تعبير


1) الـميــزان ج: 14، ص: 146

مى‌كند به اين‌كه، اشياى عالم اگر خود مالك نفس خود بودند و حتى از يك جهت مستقل و بى‌نياز از پروردگار بودند، به هيچ‌وجه هلاك و فساد نمى‌پذيرفتند، زيرا محال است چيزى مالك نفس خود باشد و خود براى خود بطلان و شقاوت را طلب كند. آيه شريفه «كُلُّ شَىْ‌ءٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهُ،» (88 / قصص) و هم‌چنين آيه «وَ لا يَمْلِكُونَ لاَنْفُسِهِمْ ضَرّا وَ لا نَفْعا وَ لايَمْلِكُونَ مَوْتا وَ لا حَيوةً وَ لا نُشُورا،» (3 / فرقان) همين معنا را افاده مى‌كند. آيات بسيار ديگرى هم - كه دلالت دارند بر اين‌كه خداى سبحان مالك هر چيز است و مالكى جز او نيست و هر چيزى مملوك اوست و جز مملوكيت شأن ديگرى ندارد - اين معنا را افاده مى‌كنند.

بنابراين هر موجودى هم‌چنان‌كه در اول تكون و حدوثش، وجودش را از خداى‌تعالى مى‌گيرد، هم‌چنين در بقاى خود هر لحظه وجودش را از خداى‌تعالى اخذ مى‌كند و تا وقتى باقى است كه از ناحيه او به وى افاضه وجود بشود، همين كه اين فيض قطــع شد، معدوم گشته و اسم و رسمش از لوح وجود محو مى‌گردد، چنان‌كه فرمود: «كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُورا،» (20 / اسراء) و بر ايــن مضمون آيـات بسيار است.(1)

وراثت الهى - تماميت نظام آفرينش

« وَ اِنّا لَنَحْنُ نُحْيى وَ نُميتُ وَ نَحْنُ الْوارِثُونَ!» (23 / حجر)

در آيه فوق مى‌خواهد بفرمايد: تمامى تدبيرها به خداى‌تعالى منتهى مى‌شود. در آيات قبل از اين آيه در قرآن كريم از نعمت‌هايى مانند آسمان و برج‌هايش، زمين و كوه‌هايش و گياهان و موزون بودن آن و معايش بودنش و بادها و تلقيحش، ابرها و بارانش، اسم برده و چون اين نعمت‌ها وقتى به صورت يك نظام تام و حكيمانه‌اى در مى‌آيند كه منضم به حيات و موت و حشر مى‌گردند. (جمله فوق اين توهم را كه برخى پنداشته‌اند پاره‌اى از حيات و موت‌ها مستند به خدا نيست، دفع نموده و با حصرى كه دارد تمامى حيات و موت‌ها را هرچه باشد به او مستند نموده و اختصاص مى‌دهد.)

و دنبالش مـى‌فرمايد:

وَ نَحْـنُ الْـوارِثُـونَ!

يعنى بعد از ميراندن شما كه عمرى از متاع‌هاى زندگى كه در اختيارتان گذاشتيم، بهره‌مند شويد تنها خودمان باقى مى‌مانيم. مثل اين‌كه فرموده: ما بعد از شما


1) الـميــــــــــــزان ج: 14، ص: 145

ارث شما را مى‌بريم. قبلاً محيط شما بوديم. زنده‌تان كرديم بعد از آن‌كه نبوديد، پس ما قبل از شما بوديم و بار ديگر شما را مى‌ميرانيم و بعد از شما خواهيم بود.

وَ لَقَدْ عَلِمْنَـــا الْمُسْتَقْدِميــنَ مِنْكُــمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرينَ!

آيات قبل از اين آيه كه نعمت‌هاى الهى را مى‌شمرد و تدبير او را وصف مى‌نمود، در سياق بيان وحدانيت خدا در ربوبيت بود. گفتيم: خلقت و نظام آن تمام نمى‌شد مگر به انضمام حيات و موت. و گفتيم كه خداى‌تعالى محيط به مرگ و حيات انسان‌هاست، لذا دنباله‌مسئله مرگ و زندگى فرمود: ما مى‌دانيم‌كه كدام‌يك‌از شما زودتر به وجود مى‌آيد و كدام ديرتر و خلاصه مقدم و مؤخر شما را مى‌شناسيم.

ـ وَ اِنَّ رَبَّـكَ هُـوَ يَحْشُـرُهُـــمْ اِنَّـــهُ حَكيـــمٌ عَليــــمٌ!

اين جمله مى‌فهماند كه جز پروردگار كسى مردم را محشور نمى‌كند. پس هم او تنها رب اين عالم است.(1)

برگشت مالكيت و ميراث جهان به خدا

«... وَ لِلّهِ ميراثُ السَّمواتِ وَالاَرْضِ...!» (10/حديد)

كلمه «ميراث» به معناى مالك شدن مالى است كه از ميت به بازماندگانش منتقل مى‌شود و در آيه فوق مى‌خواهد بفرمايد: آسمان‌ها و زمين با آن‌چه در آن دو است، همان «ميراث» است، پس آن‌چه خدا در آسمان‌ها و زمين خلق كرده. و صاحبان عقل چون انسان آن‌ها را ملك خود پنداشته، ملك خداست. خلاصه اين‌كه، كلمه «آسمان‌ها» و «زمين» شامل موجوداتى هم كه از مواد آسمان‌ها و زمين خلق شده‌اند و انسان‌ها آن‌ها را به خود اختصاص داده و در آن تصرف مى‌كنند، مى‌شود. و اختصاص نامبرده ملكى است اعتبارى، كه خدا ايشان را هدايت كرد، به اين‌كه آن را اعتبار كنند، و بـا اعتبـار آن جهـات زنـدگى دنيـاى خـود را نظـم بخشنـد.

چيزى كه هست نه انسان‌ها باقى مى‌مانند و نه آن ملك‌هاى اعتبارى بر ايشان باقى مى‌ماند، بلكه انسان‌ها مى‌ميرند و آن ملك‌ها به افراد بعد از ايشان منتقل مى‌شود و هم‌چنين انسان‌ها مى‌ميرند و اموال دست به دست مى‌گردد تا باقى نماند مگر خداى سبـحـان.

پس مثلاً زمين و آن‌چه در آن است و آن‌چه بر روى آن است و براى بشر جنبه مال دارد يكپارچه و هميشه «ميراث» است، چون هر طبقه از طبقات ساكنين زمين آن‌ها را از طبقه قبل «ارث» مى‌برد و در نتيجه ميراثى دائمى است، كه دست به دست مى‌چرخد؛ و از جهت ديگرى نيز ميراث است. براى اين‌كه روزگارى خواهد رسيد كه


1) الـميــــزان ج: 23، ص: 215

تمامى انسان‌ها از بين مى‌روند و براى آن نمى‌ماند مگر خدايى كه انسان‌ها را خليفه خود بر زمين كرده بود.

پس به هــر دو جهت و هر دو معنــا، ميراث آسمان‌هــا و زمين بــراى خداست، اما به معنــاى اول به خاطــر اين‌كه خــداى‌تعالــى مال دنيا را به اهــل دنيا تمليك كرده بود. البتـه تمليكى كه در عيــن حال خــودش باز مالــك بود و هســت و لــذا فرمــوده: « لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ - آن‌چه در آسمان‌ها و زمين است مال خداست!» (109 / آل عمران)

« وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ - مالكيت آسمان‌ها و زمين از آن خداست!»

(189 / آل عمران)

« وَ اتُوهُمْ مِنْ مالِ اللّهِ اتيكُمْ - از مال خدا كه به شما داده به ايشان بدهيد!»

(33 / نور)

و اما به معناى دوم؟ براى اين‌كه از ظاهر آيات قيامت از قبيل آيه « كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ !» (26 / رحمن) و غير آن بر مى‌آيد كه همه انسان‌هاى روى زمين فانى مى‌شوند و آن‌چه از آيه مورد بحث زودتر به ذهن مى‌رود، اين است كه مراد از ميراث بودن آسمان‌ها و زمين همين معناى دوم باشد.(1)

آيات الهي در آفرينش

آيات الهى و تنوع آن

آيت چيست؟


1) الـميــــــــزان ج: 37، ص: 318

« تِلْكَ اياتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ...!» (6/جاثيه)

كلمه «آيات» جمع آيه است و به معناى علامت‌هاى داراى دلالت است. پس آيات كونيه خدا عبارت است از امور كونيه‌اى كه با وجود خارجى خود دلالت مى‌كند بر اين‌كه خداى‌تعالى در خلقت عالم يگانه است و شريكى در اين كار ندارد و متصف است بـه صفـات كمـاليه و منـزه است از هر نقص و حاجت. ايمان به اين آيات معنايش ايمان داشتن به دلالت آن‌ها بر هستى خداست، كه لازمه داشتن چـنين ايمانى، ايمان داشتن به خدا بر طبق دلالت اين ادله است، نه خدايى كـه ايـن ادلـه بر آن دلالت نكند.

آيات قرآن كريم نيز از اين جهت آيات ناميده شده‌اند كه بيانگر آيات تكوينى هستند، آيات تكوينى‌اى كه گفتيم بر هستى و صفات خدا دلالت دارند و يا از اين جهت آيات ناميده شده‌اند كه بيانگر معارف اعتقادى و يا احكام عملى و يا احكام اخلاقى مى‌باشند، احكامى كه خدا آن را مى‌پسندد و بدان امر مى‌كند و از بندگانش مى‌خواهد كه به آن‌ها عمل كنند، چون مضامين آن آيات بر آن احكام دلالت دارد كه از ناحيه خدا نازل شده است و ايمان به اين آيات ايمان به دلالت آن‌ها بر خداى‌تعالى است، كه قهرآ ملازم با ايمان به مدلول آن‌ها نيز هست.

معجزات را نيز از اين رو آيات مى‌نامند كه اگر از قبيل مرده زنده كردن و امثال آن باشد، آيات كونيه است و همان دلالت كونيه را دارد و اگر از قبيل پيشگويى‌ها و يا

خود قرآن كريم باشد، كه برگشت دلالت آن‌ها نيز به دلالت آيات كونيه خواهد بود،چـون با هستى خـود دلالت مى‌كند بر هستى خداى‌تعالى و صفات او.(1)

تنوع آيات و رابطه آن با درجات فهم افراد

« ... لاَيــاتٍ لِلْمُــؤْمِنينَ ... آيــاتٌ لِقَــوْمٍ يُـوقِنُـونَ...آيـاتٌ لِقَـوْمٍ يَعْقِلُـونَ !» (3 تا 5 / جاثيه)

به درستى كه در آسمان‌ها و زمين آيت‌هاست براى مردم با ايمان.

و نيز در خلقت خودتان و جنبندگانى كه همواره منتشر مى‌كند، آيت‌هاست براى مردمى كه اهل يقين باشند.

و نيز در اختلاف شب و روز و رزقى كه از آسمان نازل مى‌كند و... آيت‌ها هست براى مردمى كه تعقل مى‌كنند.

در اين آيات مى‌بينيم هـر دسته از آن‌ها به قـومى اختصـاص داده شده :

يـك دستــه بـه مؤمنيــن، يـك دستــه بـه قومــى كــه اهل يقيننــد، دسته ديگــر به قومــى كه تعقــل مى‌كنند.

1 - شايد وجهش اين باشد كه آيت احياى زندگانى به دلالتى ساده و همه كس فهم دلالت مى‌كند بر اين‌كه خودش خود را ايجاد نكرده و به طور اتفاق و تصادفى هم پيدا نشده، بلكه آن را پديد آورنده‌اى ايجاد كرده و به دنبالش آثار و افعال آن‌ها را پديد آورده، آثار و افعالى كه اين نظام مشهود از آن آثار پديد آمده است. پس خالق آسمان‌ها، خالق همه عالم و رب همه است. و انسان اين معنى را با فهم ساده خود مى‌فهمد و انسان‌هاى با ايمان هم همين را مى‌فهمند و از آن منتفع مى‌شوند.

2 - ولى اين معنا را كه خالق انسان و ساير جنبدنگان داراى حيات و شعور، خداست، از اين جهت كه ارواح و نفوس موجودات زنده با شعور از عالمى وراى عالم ماده است، كه نامش را عالم ملكوت مى‌گذاريم، قرآن كريم كمال ادراك و مشاهده اين معنا را به اهل يقين مختص دانسته، نه به عموم مردم و فهم‌هاى ساده آن‌ها.

3 - و اما آيت اختلاف ليل و نهار و باران‌هايى كه زمين را زنده مى‌كند و چرخاندن بادها از آن‌جا كه انواع مختلف و جهات متعدد دارد و مرتبط با زمين و زمينى‌هاست و فوايد بى‌شمار و منافعى دامنه‌دار و بسيار است، كه درك همه آن‌ها محتاج به تعقل فكرى و تفضيلى و عميق است و فهم ساده عموم از درك آن عاجز است، لذا درك آن را به قومى كه تعقل كنند اختصاص داد، گو اين‌كه آيات نامبرده براى همه


1) الـميــــزان ج 35، ص 259

آيتند لكن از آن‌جا كه تنها دانشمندان و صاحبان تعقل از آن‌ها بهره‌مند مى‌شوند، بدين جهت آيات را به ايشان اختصاص داد.

در اين ميان مى‌بينيم كه از اين طبقه گاهى تعبير فرموده به قومى كه (يُوقِنُونَ ـ يقين پيدا مى‌كنند،) و گاهى به قومى كه (يَعْقِلُونَ ـ تعقل مى‌كنند،) و از تعبد مردم كه با فهم ساده خود پى به حقيقت مى‌برند، تعبير فرمود به مؤمنين.

از اين‌اختلاف تعبير فهميده مى‌شود كه مراد به ايمان اصل آن است، كه آياتش ساده و بسيط است و چون به دست آمدنش تدريجى نيست، از دارندگان آن تعبير به وصف كرد به خلاف ايمان اهل يقين و عقل، كه به خاطر دقت آيات آن و بلندى افق آن‌ها و به‌خاطر اين‌كه خرده خرده و به تدريج به دست مى‌آيد، از دارندگانش تعبير به مضارع (يَعْقِلُونَ يا يُوقِنُون) كرد كه دلالت بر استمرار تجددى دارد.(1)

آيات جهان آفرينش و نظام آن

« اِنَّ فِى الـسَّمـواتِ وَ الاَرْضِ لاَيـاتٍ لِـلْـمُـؤْمِنيـنَ!» (3 / جاثيه)

مراد از اين‌كه فرمود - در آسمان‌ها و زمين علامت‌ها (آيات) هست، اين است كه اصلا آسمان و زمين آيت‌ها هستند كه بر هستى پديد آورنده خود دلالت مى‌كنند، نه اين‌كــه آيت‌ها چيز ديگرى باشنــد و در ظرف آسمان‌ها و زمين قــرار داشتــه باشنـد.

دليل گفتار ما اين است كه تعبيرات قرآن كريم از اين معنا مختلف است. گاهى مى‌فرمايد: فلان چيز آيت است. و گاهى مى‌فرمايد: در فلان چيز آيت هست. و گاهى هم مى‌فرمايد: در خلقت فلان چيز آيت هست.

به درستى كه در خلقت آسمان‌ها و زمين و اختلاف شب و روز آيت‌هاست.

در آيه مورد بحث آيت را در خود آسمان‌ها و زمين دانسته، نه در خلقت آن‌ها.

يــك جــا هــم فــرمــوده :

و يكى از آيات او آفرينش آسمان‌ها و زمين است.

نظاير اين اختلاف تعبير بسيار است. از همين اختلاف استفاده مى‌شود، معناى اين‌كــه چيــزى باشـد كه در آن آيــت باشد، اين اسـت كه خود آن چيــز آيــت باشــد.

همچنان‌كه از اختلاف تعبير ديگرى كه در آيات بالا بود و در يكى مى‌فرمود: «در آسمان‌ها و زمين،» و در ديگرى مى‌فرمود: «در خلقت آسمان‌ها و زمين،» استفاده مى‌شـود مـراد


1) الـميــــــــــــــزان ج 35، ص 256

از خلـقت آسمـان‌ها و زمين خود آسمان‌ها و زمين است، نه چـيز ديگر.

حال بايد ديد چرا آسمان‌ها و زمين را ظرف آيت دانسته، با اين‌كه خودش آيت است؟ در پاسخ‌مى‌گوييم: اين‌بدان عنايت‌است كه بفهماند جهات وجود آسمان‌ها و زمين مختلف است و هر جهت از جهات آن‌ها خود آيتى است از آيات و اگر خود آسمان‌ها و زمين در نظر گرفته مى‌شد، چاره‌اى جز اين نبود كه همه آن‌ها را يك آيت بگيريم، در حالى كه مى‌بينيم مثلا زمين به تنهايى را آيت‌ها شمرده و فرموده: « وَ فِى الاَْرْضِ اياتٌ لِلْمُوقِنينَ ـ در زمين آيت‌ها هست براى اهل يقين!» و اگر خود زمين درنظر گرفته مى‌شد بايد مى‌فرمود: زمين آيتى است براى اهل يقين. و آن وقت منظور فوت مى‌شد و ديگر نمى‌فهمانيد كه در هستى زمين جهاتى است كه هر يك از آن جهـات به تنهـايى آيتـى است مستقل.

پس معناى اين‌كه فرمود: « اِنَّ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ...،» اين است كه براى وجود آسمان‌ها و زمين جهاتى است كه هر جهتش دلالت دارد بر اين‌كه آفريدگار و مدبرش تنها خداست و شريكى براى او نيست.

براى اين‌كه آسمان‌ها و زمين با حاجت ذاتى‌اش به پديد آورنده و با عظمت خلقتش و بى‌نظير بودن تركيبش و اتصالى كه در وجود اجزاى بى‌شمار و هول‌انگيز آن به يكديگر است و ارتباط و اندراجى كه نظام‌هاى جزئى و مخصوص به يك يك مـوجـودات تحت نظـام عـمومى و كلى حاكـم بر كـل عالم دارد، همـه دلالت دارد بر اين‌كه خالقى يكتا دارد و همان خالق يكتا مدبر آن است. اگر براى اين عالم پديد آورنده‌اى نبود، پديد نمى‌آمد. و اگر مدبرش يكتا نبود، نظام‌هاى جزئى آن با يكديگر متناقض مى‌شد و تدبير مختلف مى‌گشت.(1)

تفكر، تعقل و تذكر در آيات الهى

«اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ... اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ... اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ!» (11 تا 12/نحل)

اين سه قسم احتجاج است كه يكى به مردم متفكر و يكى به اشخاص متعقل و سومى بـه افراد متذكر نسبت داده شـده است. جهتش اين است كه حجت اول در آيه: «اوست كه از آسمان آبى نازل كرده كه نوشيدنى شماست و از آن ... كه در اين براى


1) الـميــــــــــــــزان ج 35، ص 252

گروهى كه انديشه كنند عبرت‌هاست،» از مقدمات ساده‌اى تركيب يافته كه در

استفاده و نتيجه گرفتن از آن صرف تفكر كافى است، ولى دومى مركب از مقدمات علمى است كه فهم آن جز براى انديشمندانى كه از اوضاع اجرام آسمانى و اسرار زمينى با خبرند، ميسر نيست و تنها كسى از آن حجت نتيجه مى‌گيرد كه حركات و انـتـقـالات اجـرام آسمـانـى و آثـار آن حــركـات را مـى‌دانـد :

« شب و روز را به خدمت شما گذاشت و خورشيد و ماه و ستارگان به فرمان وى به خدمت درند، كه در اين براى گروهى كه تعقل كنند، عبرت‌هاست!»

سومى هم مركب از مقدماتى كلى و فلسفى است كه تنها كسانى از آن مى‌توانند نتيجـه را گـرفته، با آن وحدانيت خدا را در ربوبيت اثبات كنند كه متذكر احكام كلى وجود باشند. مثلا بدانند كه عالمى كه همواره در دگرگونى است لابد و ناچار احتياج به ماده دارد و بداند تمامى مواد آن به يك ماده عمومى و متشابه منتهى مى‌گردد، و بداند كه واجب است، تمامى اختلافاتى كه در مواد هست بايد منتهى به غير ماده شود، عامل ديگرى لازم است كه اين ماده عمومى را به هزاران صورت در آورد : « و نيز آن‌چه برايتان در زمين آفريده و رنگ‌هاى آن مختلف است كه در اين براى گروهى كه اندرز پذيرند، عبرت‌هاست!»(1)

تنـوع نظام آفرينش و تنـوع آيات الهى

« اِنَّ اللّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَــىِّ!» (95 تا 99 / انـعام)

اين خداى سبحان است كه دانه‌هاى نبات و هسته را مى‌شكافد و از آن دو، گياه و درخت مى‌روياند و مردم را با دانه‌ها و ميوه‌هاى آن‌ها روزى مى‌دهد. اوست كه زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج مى‌سازد: ذلِكُمُ اللّهُ فَأَنّى تُؤْفَكُونَ!

«فالِقُ الاِصْباحِ وَ جَعَلَ الَّيْلَ سَكَنآ!»

چون در شكافتن صبح و موقع استراحت قرار دادن شب و هم‌چنين حركت ماه و خورشيد را باعث پديد آمدن شب و روز و ماه و سال قرار دادن، تقدير عجيبى به كار رفته و در نتيجه اين تقدير، انتظام نظام معاش انسان و مرتب شدن زندگى او شده است، لذا در ذيل آيه فرمود: ذلِكَ تَقْديرُ الْعَزيزِ الْحَكيمِ! و فهمانيد كه خداى‌تعالى آن عزيز مقتدرى است كه هيچ قدرتى بر قدرت او غالب نيامده و نمى‌تواند كوچكترين اثرى در تباه ساختن تدبير او داشته باشد. و نيز خداى‌تعالى آن دانايى است كه به كوچكترين


1) الميزان ج 14، ص 127

چيزى از مصالح مملكت خود جاهل نيست.

« وَ هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فى ظُلُمتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ... !»

اوست كه ستارگان را براى شما پديد كرد، تا بدان در ظلمات خشكى و دريا راه يابيد... !

«قَدْ فَـصَّلْنَـا الاْيـتِ لِـقَوْمٍ يَـعْلَـمُونَ!»

مراد از تفصيل آيات، يا تفصيل به حسب تكوين و خلقت است و يا تفصيل به حسب بيان لفظى است. و اين‌كه غايت و نتيجه خلقت و به گردش در آوردن اجرام آسمانى را در تحت جاذبه عمومى، مصالح انسان و سعادت زندگى‌اش در نشئه دنيا قرار داده، با اين‌كه خلقت يك يك آن‌ها مستقلا مراد از اراده الهيه باشد، منافى نيست، چون جهات قضيه مختلف است و تحقق بعضى از جهات منافات با تحقق جهات ديگر ندارد و ارتباط و اتصالى كه در سرتاسر اجزاى عالم است، مانع از اين نيست كه يــك‌يــك اجــزاء به اراده مستقــل به وجــود آمـــده بـاشنــد.

«وَ هُوَ الَّذى اَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ !»

ظاهرآ مراد از اين‌كه فرمود: «وَ هُوَ الَّذى اَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ،» اين است كه نسل حاضر بشر با همه انتشار و كثرتى كه دارد، منتهى به يك نفر است و آن آدم است كه قرآن كريم او را مبدأ نسل بشر فعلى دانسته است.

مراد به مستقر، آن افرادى است كه دوران سير در اصلاب را طى كرده و متولد شده و در زمين به مقتضاى آيه « وَ لَكُمْ فِى الاَرْضِ مُسْتَقَرٌّ - زمين قرارگاه نوع بشر است،» مستقر گشته است. مراد به مستودع، آن افرادى است كه هنوز سير در اصلاب را تمام نكـرده و به دنيـا نيامده و بعدآ متولد خواهند شد.

معناى آيه شريفه اين است كه - پروردگار متعال آن كسى است كه شما نوع بشر را از يك فرد ايجاد كرده و زمين را تا مدت معينى به دست شما آباد نموده است و اين زمين تا زمانى كه شما نسل بشر منقرض نشده‌ايد، مشغول به شما و در دست شماست. و پيوسته بعضى از شما افراد بشر مستقر در آن و بعضى ديگر مستودع در اصلاب و ارحام و در حال به وجود آمدن در آنند.

«وَ هُــوَ الَّــذى اَنْــزَلَ مِــنَ السَّمــآءِ مــآءً فَــأَخْــرَجْنــا بِه نَبــاتَ كُــلِّ شَىْءٍ!»

مراد اين است كه ما به وسيله آبى كه از آسمان مى‌فرستيم گياهان را مى‌رويانيم و آن قوه نموّى كه در روئيدنى‌هاست به ظهور در آورده و گياهان و درختان و آدميان و سـاير انـواع حيوانات را نمو مى‌دهيم.

خداى‌تعالى در اين آيه شريفه چند فقره از چيزهايى را كه به دست قدرت خود

آفريده، خاطرنشان ساخته تا آنان كه داراى عقل و بصيرتند، در خلقت آن‌ها نظر كرده و بدين وسيله به توحيد خداى‌تعالى راه يابند. بعضى از آن‌ها امورى هستند مربوط به زمين، مانند شكافتن دانه‌هاى گياهان و هسته‌هاى درختان و امثال آن و بعضى ديگر امورى هستند مربوط به آسمان مانند پديد آوردن شب و صبح و به وجود آوردن آفتاب و ماه و ستارگان. و برخى ديگر مربوط به خود آدمى است و اين‌كه تمامى افراد بشر از يك فرد منشعب شده، بعضى از آنان مستقر و برخى ديگر مستودعند. بعضى ديگر امورى هستند مربوط به همه آن‌ها و آن فرستادن باران از آسمان و فراهم ساختن غذا براى نباتات و ميوه‌ها و حيوانات و آدميان و رويانيدن اشيايى كه قوه در بدن دارند، مانند گياه و حيوان و انسان است.

خداى‌تعالى در اين آيه ستارگان را آيتى مخصوص مردم دانا و انشاء نفوس بشرى را آيتى مخصوص به مردمان فقيه و تدبير نظام روييدنى‌ها را آيتى مخصوص به مردم با ايمان شمرده است و اين به خاطر مناسبتى است كه در ميان بوده است، مثلا نظر در تدبير نظام را از اين جهت به مردم با ايمان اختصاص داد كه تفكر در آن احتياج به درس خواندن و مؤنه علمى ندارد، بلكه هر فهم عادى نيز مى‌تواند، در آن نظر كرده و از دقتى كه در آن به كار رفته پى به صانع آن ببرد، به شرط اين‌كه همين مقدار فهم عوامى‌اش به نور ايمان روشن و متنور بوده و قذارت عناد و لجاج آن را آلوده نكرده باشد. به خلاف نظر در ستارگان و اوضاع آسمان كه هر كسى نمى‌تواند از آن سر درآورده و به دقايق آن پى ببرد، بلكه به دانشمندانى مخصوص است كه تا حدى آشنايى به دست آورده بــاشنــد. هم‌چنين سر در آوردن از خصــوصيــات نفــس و اســرار خلقــت آن كه علاوه بر داشتن مؤنه علمى كافى محتاج است به مراقبت بـاطـن و تهــذيب نفــس.(1)

آيات الهى در شب و روز

آيـات الـهى در اختلاف شب و روز


1) الميزان ج 14، ص 127

«اِنَّ فِى اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ فِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ!» (6 /يونس)

ظاهراً اختلاف از ماده «خَلْف» است و معنى خلف در اصل اين است كه چيزى به دنبال چيز ديگر قرار گيرد. بعدها اين سخن گسترش بيشترى پيدا كرده و در هر موردى كه دو چيز با يكديگر مغايرت داشته باشند، استعمال شده است.

مراد از اختلاف ليل و نهار، يا اين است كه هر كدام پشت سر ديگرى در مى‌آيند، يعنى همين كه شب و روز پشت سر هم در مى‌آيند كه هفته و ماه و سال ترسيم مى‌شود. و يا مراد، اختلاف شب و روز است در اغلب مناطق مسكونى زمين كه در اعتدال ربيعى شب و روز مساوى اند و آن‌گاه در مناطق شمالى روز شروع مى‌كند به زياد شدن و هر روز از روز پيش بيشتر مى‌شود تا اول تابستان كه شروع مى‌كند به كم شدن تا به اعتدال خريفى برسد كه اول پاييز است و شب و روز باز مساوى مى‌شود و بعدآ كم كم شب درازتر از روز مى‌شود تا اول زمستان كه آخرين درجه درازى شب است و پس از آن بار ديگر روز و شب به طرف تساوى مى‌رود تا به اعتدال ربيعى برسد.

اين جريان در مناطق شمالى زمين است. در مناطق جنوبى جريان درست بر خلاف صورت مى‌گيرد، يعنى درست به همان نسبت كه روز در يكى از دو منطقه شمال يا جنوب بلند مى‌شود، در طرف ديگر شب بلند مى‌شود.

اختلاف اولى شب و روز (يعنى پشت سر هم آمدن شب و روز،) كارهاى مردم

زمين را منظم‌مى‌كند، زيرا خدا حرارت خورشيد را بر زمين مسلط مى‌كند، آن گاه سردى ظلمت را گسترش مى‌دهد و باد را به وزش در مى‌آورد و مردم را براى حركت زندگى برمى‌انگيزد و آن‌گاه آنان را براى راحتى و آسايش گرد هم مى‌آورد - «ما خوابتـان را آرامش‌بخش، شب را به‌سان پوشش و روز را براى معاش قرار داديم!» (9 تا 11 / نبأ)

اختلاف دوم، يعنى اختلاف بلندى و كوتاهى شب و روز، فصول چهارگانه سال را تشكيل مى‌دهد و كار روزى و قوت مردم را منظم مى‌سازد. خدا مى‌فرمايد: « خدا روزى‌هاى زمين را در چهار روز (دوره - فصل) اندازه‌گيرى كرد كه روزى‌طلبان در كسب روزى با هم مساوى‌اند!» (10 / فصلت)

اختلاف شب و روز و هم‌چنين موجوداتى كه خدا در آسمان و زمين آفريده، حامل نظام واحد و متقنى است و خدا به وسيله اين نظام، كار موجودات ارضى و سماوى و به ويژه عـالم انسانـى را با تـدبير واحـدى انجـام داد، بـه طورى كه اجـزاى عالم را به بهترين شكل و صورتى كه به تصور در آيد به هم پيوند داده و اين كاشف از جنبه ربـوبيت خـداست كه هر چيـز و منجملـه انسـان را پرورش مى‌دهد.(1)

اختلاف منظم در آيات شب و روز

« ... وَاخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ... آياتُ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ!» (5 / جاثيه)

ايــن قبيل آيات جزو آياتى هستنــد كه بين زميــن و آسمان قــرار دارنــد. آسمان‌ها خــود آيتى هستند. زميــن هم خود آيتى است. و اختلاف شب و روز آيتى اســت بيـــن زميــن و آسمــان.

منظور از اختلاف شب و روز، اختلاف آن دو از نظر كوتاهى و بلندى است، اختلافى منظم كه از آغاز خلقتش تاكنون دگرگونى نيافته و به طور يكنواخت فصول چهارگانه بهار و تابستان و پاييز و زمستان را پديد آورده و اين چهار فصل در هر ناحيه از نواحى‌زمين به هر صورتى بوده، اكنون نيز به همان صورت است و از اين به بعد نيز به همين منوال مكرر مى‌شود، اختلافى كه به آن وسيله خداى سبحان رزق اهل زمين را تدبير نموده به ترتيبى صالح رشــدشان مى‌دهــد، همچنــان كــه خــودش فــرمــود : « وَ قَدَّرَ فيهــا اَقْــواتَها فــى اَرْبَعَةِ اَيّامٍ سَواءً لِلسّائِلينَ - و در زمين در چهار فصل قوت اهــل زميــن را تـأمين كرده است هر كس به مقدار نياز و حاجاتش.» (10 / فصلت)(2)

آيت خـواب شبانه و فعاليت روزانـه


1) الـميــــــــزان ج 19، ص 22

2) الـميــــــــزان ج 35، ص 255

« وَ مِنْ اياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ! » (23/روم)

كلمــه «فَضْل» به معناى زيادتر از مقدار حاجت از هر چيز است و بر عطيه نيز اطلاق مى‌شـود، چون صاحب عطا آن‌چه را عطا مى‌كنــد، زائــد بر مقدار حاجت خويش است و مراد به ايــن كلمه در آيه شريفــه رزق است و معناى «اِبْتِغاء فَضْل» طلب رزق است.

در اين‌كه انسان داراى قواى فعاله‌اى خلق شده، كه او را وادار ميكند به اين‌كه در جستجوى رزق باشد و حوائج زندگى خود را به خاطر بقاى خود تحصيل كند، از جاى برخيزد و تلاش روزى كند و نيز در اين‌كه به سوى استراحت و سكـون هدايت شده، تا به وسيله آن خستگى تلاش خود را برطرف نموده و تجديد و تجهيز قوا كند و باز در اين‌كه شب و روز را پشت سر هم قرار داده، تا خستگى هر روز را در شب همان روز برطرف سازد و باز در اين‌كه براى پديد آمدن شب و روز اوضاعى در آسمان نسبت به زمين پديد آمده، آيت‌ها و نشانه‌هاى سودمندى است براى كسى كه داراى گوشى شنوا باشد، در آن‌چه مى‌شنود تعقل كند و چون آن را حق ديد پيروى نمايد.(1)

آيات الهى در طبيعت و عوامل طبيعى

آيات تحول در زمين


1) الميزان ج 31، ص 269

«وَ مِنْ آياتِه اَنَّكَ تَرَى الاَرْضَ خاشِعَةً... !» (39 / فصلت)

كلمه «خاشِعَة» به معناى اظهار ذلت است. منظور از اهتزاز زمين و ربوه آن، به حـركت درآمدنش به وسيله گـياهانى است كه از آن سـر در مى‌آورند و بلند مى‌شوند.

در اين آيه شريفه استعاره‌اى تمثيلى به كار رفته، يعنى خشكى و بى‌گياهى زمين در زمستان و سپس سرسبز شدن و بالا آمدن گياهانش، به كسى تشبيه شده، كه قبلا افتـاده حـال و داراى لبـاس‌هاى پاره و كهنـه بوده و خـوارى و ذلـت از سر و رويش مى‌باريده و سپس به مالى رسيده، كه همه نارسايى‌هاى زندگيش را اصلاح كرده و جامه‌هاى گرانبها بر تن نموده و داراى نشاطى و تبخترى شده است، كه خـرمى و نـاز و نعمـت از سـر و رويـش هـويـداست.

و اين آيه شريفه در مقام اثبات معاد و احتجاج بر آنست.(1)

ارائه آيات الهى و نزول رزق از سماء

«هُوَ الَّذى يُريكُمْ اياتِهِ وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ رِزْقآ !» (13 / مؤمن)

مراد از «آيات» در اين‌جا علائم و حجت‌هايى است كه بر وحدانيت خداى‌تعالى در ربوبيت و الوهيت دلالت مى‌كند. كلمه «آيات» چون مطلق است، هم شامل آيات


1) الـميــــــــــــــزان ج 34، ص 310

تكوينى و ديدنى‌عالم مى‌شود، كه هر انسان صحيح‌الادراكى آن‌را مى‌بيند و هم‌آيات و معجزاتى كه به دست انبياء جارى مى‌شود و هم براهينى كه انبياءِ از طريق وحى اقامه مى‌كردند.

و اين جمله مشتمل است بر يك برهان، به اين بيان كه اگر در واقع «اَللّه» معبودى بوده باشد،كه پرستش او بر انسان واجب باشد و نيز در پرستش او كمال و سعادت آدمى تأمين شود،تماميت و كمال تدبر او اقتضامى‌كندكه انسان‌ها را به سوى خود هدايت كند و خوشبختانه آن خدايى كه آيات كونيه بر ربوبيت و الوهيت او دلالت مى‌كند و انبياء و رســولان هم با دعوت خــود و معجزاتشان آن آيات را تأييد مى‌كنند، الله سبحان است.

جمله « وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ رِزْقآ،» هم، حجتى ديگر بر يگانگى خداى‌تعالى است و اين حجت از جهت رزق اقامه شده، مى‌فرمايد رزق دادن به بندگان خود يكى از شئون ربـوبيت و الـوهيت اله است و چون همه مى‌دانند كه رزق از ناحيه خداست.

بعيد نيست مراد از رزق، خود آن ارزاقى باشد كه مردم با آن ارتزاق مى‌كنند و مراد از نازل شدن آن از آسمان اين باشد كه ارزاق از غيب به شهود مى‌آيند: «وَ اِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ - هيچ چيز نيست مگر آن‌كه خزينه‌هايش نـزد مـاست و ما آن را نـازل نمى‌كنيم مگر به اندازه‌اى معين ! » (21 / حجر)(1)

چه آياتى در حركت كشتى در دريا وجود دارد؟

«وَ مِنْ اياتِهِا لْجَوارِ فىِ الْبَحْرِ كَالاَعْلامِ ! » (32 / شورى)

اگر كشتى را به كوه تشبيه كرده به منظور افاده بزرگى آن بوده (همان طور كه در فارسى هم مى‌گوييم كشتى‌هاى كوه‌پيكر يا غول‌پيكر.) معناى آيه چنين است: « و يكى ديگــر از آياتــش كشتى‌هـاى كوه‌پيكـر جـارى در دريـاهـاست!»

«اِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَواكِدَ عَلى ظَهْرِه ـ اگر خدا بخواهد باد را كه وسيله حركت كشتى‌هاست فرو مى‌نشاند و كشتى‌ها در وسط اقيانوس‌ها از حركت باز مى‌ايستد!»

«اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِكُلِّ صَبّارٍ شَكُورٍ ـ در آن‌چه كه درباره كشتى‌هاى جارى بر گرده دريا به وسيله بادها گفتيم كه مردم و مال‌التجاره آنان را از ساحل اين دريا به


1) الـميــــــــــــــزان ج 34، ص 184

ساحل آن دريا مى‌برد، خود آياتى است براى هر كسى كه نفس خود را از اشتغال به چيزهايى كه به دردش نمى‌خورد، حبس مى‌كند و به تفكر در نعمت‌هاى خدا مى‌پردازد، چون تفكر در نعمت‌هايـكـى‌از مـصـاديـق شـكـر نـعـمـت است.»(1)

چه آياتى در حركت باد و جريان هوا وجود دارد؟

«وَ تَصْريفِ الرِّياحِ آياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ !»(5 / جاثيه)

« تَصْريفِ الرِّياحِ » يعنى گرداندن بادها از اين سو بدان سو و فرستادنش از سويى به سوى ديگر، كه در همين گرداندن بادها فوايد عمومى بسيار نهفته است. از همه فوائدش عمومى‌تر حركت دادن ابرهاست به نقاط مختلف جهان و يكى ديگر تلقيح گياهان و سومى‌اش دفع عفونت‌ها و بوى‌هاى بد است.

(اين آيات را مردم دودزده شهرهاى بزرگ امروز بهتر مى‌شناسند.)(2)

قوانين پرواز به عنوان آيات الهى

« اَلَــمْ يَرَوْا اِلَى الطَّيْــرِ مُسَخَّراتٍ فى جَــوِّ السَّماءِ ما يُمْسِكُهُــنَّ اِلاَّ اللّهُ اِنَّ فى ذلِــكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ!» (79 / نحل)

كلمه «جَوّ» به معناى هواى دور زمين است و معناى آيه چنين است: كه آيا به مرغان نمى‌نگرنــد كه چگونــه در فضــاى دور و در جو آسمان مسخــر خدا هستند. آن‌گاه نتيجه اين نگريستن و تفكر را بيان نموده و مى‌فرمايـد: « ما يُمْسِكُهُــنَّ اِلاَّ اللّــهُ !»

در اين‌جا خداى‌تعالى سبب نگهدارى مرغان را در فضا منحصر به خود كرده باايـن‌كه مى‌بينيم كه اسباب طبيعى نيز در پرواز مرغان در فضا مؤثرند و از سوي ديگر مى‌دانيم كه خداى‌تعالى در كلام مجيدش ناموس عليت و معلوليت را تصديق نموده، سببيت اسباب طبيعى را قبول دارد، پس چگونه در مسئله پرواز مـرغان آن را انكـار كـرده است؟

اين سؤالى است كه در آيه شريفه به نظر مى‌رسد و لكن بايد دانست كه ايستادن و راه رفتن مرغان در فضا و سقوط نكردنشان به هر طورى كه باشد و مستند به هر سببى كه بوده باشد خودش و سببش و رابطه‌اى كه ميانه آن سبب و اين سبب (پرواز) برقرار است همه مستند به خداى‌تعالى و صنع او هستند، اوست كه وجود را بر طير و بر سبب


1) الـميـــــزان ج 35، ص 99

2) الـميــــزان ج 35، ص 256

طيرانش و رابطه ميان آن سبب و آن طيران افاضه فرموده، پس سببى كه وجود را به آن سبب افاضه كرده، حقيقى است هر چند كه متوقف بر سبب طبيعى‌اش و نزديكش نيز باشد، پس سبب حقيقى اين موجود منحصرآ خداى‌تعالى است، هر چند موقوف بر سبب‌هاى طبيعى نزديكش نيز مى‌باشد.

ايــن است معنــاى توحيد قــرآن و دليــل بر آن جهت لفــظ آياتى است نظير آيه:

« اَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالاَمْرُ - آگاه‌باش‌كه مر او راست خلق و امر!» (54/اعراف) و آيه:

«اَنَّالْقُوَّةَ لِلّهِ جَميعــآ - به درستى كه نيرو همه‌اش از خداست!» (165 / بقره) و آيه:

«اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْءٍ - خدا آفريدگار هرچيز است.» (62 / زمر) و آيه:

«اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ ـ به درستى كه خدا بر هر چيز تواناست.»(20 / بقره)

پرواز مرغان در جو آسمان در حقيقت عجيب‌تر از ايستادن انسان در زمين نيست، پس همه به طور مساوى منتهى به صنع خداى‌تعالى است. چيزى كه هست انسان نسبت به پــاره‌اى چيزها انس و الفت گرفتــه و تا چشم گشوده آن را آن طور ديده و باعث شده كه قريحه جستجو و تحقيق و كنجاوى‌اش نسبت به آن خمود گردد و از ديدن آن دچار هيچ شگفتى نشود ولى همين انسان وقتى به چيزى مخالف آن‌چه كه مأنوس اوست، برخورد آن را امرى استثنايى و غير عادى مى‌پندارد و قهرآ قريحه كنجكاويش بـه بحث و جستجو انگيخته مى‌شود.

انسان همواره ديده كه اجسام سنگين همه به زمين تكيه مى‌كنند و به سوى زمين جــذب مى‌شوند، اين تا بوده چنين ديده و آن‌گاه وقتى مى‌بيند كه چيز سنگينى به نام فلان مرغ اين كليت را نقض كرده و در فضا پرواز مى‌كند و جاذبه زمين با آن كارى ندارد تعجــب مى‌كند و شروع به بحث و جستجو مى‌نمايد و تا روز به دست آوردن علتش تلاش مى‌كنــد و البته بحث بهــره‌اى از حق و حقيقــت هم دارد و همين خود باعــث شــده كه قــرآن كريم هم اين‌گونه امور را مواد احتجــاج خود قــرار مى‌دهــد.

و اين‌كه فرمود: «اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ،» معنايش اين است كه در مسخر بودن مرغان در جو آسمان آيت‌هايى است براى مردمى كه ايمان بياورند و چون مرغان در فضا يك حال ندارند تا يك «آيت» باشند، لذا خداى‌تعالى فرمود «آيت‌هايى» است براى مردمى كه ايمان بياورند.(1)

دعوت بـه تفكر در قوانين پرواز


1) الـميـــــــــزان ج 24، ص 215

«اَوَ لَــمْ يَرَوْا اِلَى الطَّيْـرِ فَوْقَهُمْ صافّاتٍ وَ يَقْبِضْنَ ما يُمْسِكُهُنَّ اِلاَّ الرَّحْمنُ...!»(19 / ملك)

منظور قرآن از اين‌كه توجه مردم را به سوى پرواز طيــور و باز و بسته شدن بــال‌هــاى آن‌هــا در هــوا جلب كرده ايــن اســت كه بفهمنــد جــز خــدا كســى طيـور را در فضـا نگـه نمـى‌دارد.

گو اين‌كه ماندن طيور در فضا و ساقط نشدن آن‌ها مستند به اسباب طبيعى است، همچنان‌كه ماندن انسان در زمين هم همين طور است و ماندن و شنا كردن ماهى‌هاى سنگين وزن در روى آب نيز اين طور است و همه امور طبيعى همين طور مستند به اسباب و علل طبيعى است و لكن همه اين علل طبيعى به خداى‌تعالى منتهى مى‌شود و به همين جهت صحيح است كه ماندن مرغان در هوا را به خدا نسبت دهيم. خواهى گفت: اين اختصاص به مرغان ندارد، چرا در آيه خصوص مرغان را نام برد؟

جوابش اين است كه بعضى از اسباب طبيعى براى همه شناخته شده نيست، مثل ماندن مرغابى در فضا و آمد و شد كردن در هوا، كه در بدو نظر سؤال‌انگيز است و به محض مشاهده آن، انسان را منتقل به خداى سبحان مى‌كند و مى‌فهماند سبب حقيقى و اعلاى پيدايش مرغان خداست و پروازشان هم مستند به اوست و بعضى ديگر اين طور نيستند، نظير (ايستادن و زندگى كردن انسان در روى زمين،) كه انسان معمولى را منتقل به اين معانى نمى‌كند و لذا مى‌بينيم خداى سبحان در كلامش نظر بندگان خود را به آن‌گونه امور جلب مى‌كند، تا زودتر و بهتر به وحدانيت خداى‌تعالى در ربوبيت پى ببرند.

و در كلامش نمونه‌هاى بسيارى از اين قبيل امور آمده، نظير نگهداشتن آسمان‌ها بدون ستون و نگه داشتن زمين از متلاشى شدن و نگهدارى كشتى‌ها بر روى آب و اختلاف ميوه‌ها و رنگ‌ها و زبان‌ها و امثال آن، كه سبب طبيعى نزديكش از نظرها پنهان است و ذهن ساده‌دلان از توجه به آن امور به آسانى منتقل مى‌شود به اين‌كه خدا آن‌ها را ايجاد كرده و اگر بعدها در اثر درس خواندن متوجه سبب طبيعى و نزديك آن گردد، آن وقت در پديد آرنده سبب طبيعى‌اش فكر مى‌كند، تا در آخر باز به خداى‌تعالى منتهى شود و بفهمد كه - اِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى!(1)

چـه آياتى در نزول باران وجود دارد؟


1) الـميـــــــــــــــزان ج 39، ص 33

« وَ ما اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَاَحْيا بِهِ الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها...!» (5/جاثيه)

مراد از رزقى كه خداى‌تعالى از آسمان نازل مى‌كند، باران است و اگر باران را رزق ناميده، از باب ناميدن سبب به اسم مسبب است. كه اين گونه نام‌گذارى‌ها مجازى و شايع است و ممكن هم هست بدين جهت باشد كه چون باران نيز رزق است، چون همه آب‌هاى زمين از باران است. منظور از كلمه «سَماء» بالا سر و يا ابر است، چون ابر را هم مجازآ آسمان مى‌گويند و منظور از احياى زمين بعد از مردنش، زنده كردن گياهان و درختان است، كه در زمستان مرده بودند. و تعبير از آن به زنده كردن بعد از موت، - خالى از اشاره به مسئله معاد نيست.(1)

آيت اختلاف رنگ و زبان

« وَ مِنْ اياتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ اخْتِلافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوانِكُمْ اِنَّ فى ذلِكَ لاَيــاتٍ لِلْعالِمينَ!» (22 / روم)

ظاهرآ مراد از اختلاف لسان‌ها، اختلاف واژه‌ها باشد، كه يكى عربى و يكى فارسى و يكى اردو و يكى چيز ديگر است. و مراد از اختلاف الوان اختلاف نژادهاى مختلف از نظر رنگ باشد، كه يكى سفيدپوست و ديگرى سياه، يكى زردپـوست و ديگرى سرخ‌پـوست اسـت.

البته ممكن است اختلاف لسان‌ها شامل اختلاف در لهجه‌ها و اختلاف آهنگ صداها نيز بشود، چون مى‌بينيم كه در يك زبان بين اين شهر و آن شهر و حتى اين ده و ده مجــاورش اختلاف در لهجه است، همچنان‌كه اگر دقت شود خواهيم ديد كه تُن صداى دو نفر مثل هم نيست و هم‌چنين اختلاف الوان شامل افراد از يك نژاد نيز بشود، چون اگر دقــت شود دو نفر از يك نــژاد رنگشان عيــن هم نيست و اين معنا از نظر علماى ايــن فن مسلــم است.

پس متفكرين و اهل بحث كه پيرامون عالم كبير بحث مى‌كنند، در نظام خلقت به آياتى دقيق بر مى‌خورند، كه دلالت مى‌كند بر اين‌كه عالم صنع و ايجاد با نظامى كه در آن جــارى است، ممكن نيســت پديد آيد مگر از ناحيه خدا و نيز ممكن نيست منتهى شـود مگر به سوى او.(2)

آيـت دگـرگـونى در رنگ‌هاى طبيعت


1) الـميــــــــــــــــزان ج 35، ص 255

2) الميزان ج 31، ص 269

« وَ ما ذَرَاَلَكُمْ فِى‌الاَرْضِ مُخْتَلِفآ اَلْوانُهُ اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ وَ...!» (13 / نحل)

كلمه «ذَرْء» به معناى خلق كردن است و اختلاف الوان معادن و ساير مركبات عنصرى است كه از زمين خلق كرده و بشر از آن منتفع مى‌شود و بعيد نيست كه اختلاف الوان كنايه از اختلاف نوعى باشد. و در آن صورت آيه مورد بحث قريب المعناى با آيه:« وَ فِى الاَرْضِ قِطَعٌ مُتَجوِراتٌ وَ جَنّتٌ مِنْ اَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخيلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقى بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِـى الاُكُــلِ...!» (4 / رعـد) خـواهـد بود.

و اختلاف الوان آن‌چه كه در زمين خلق كرده از گياهان و درخت‌ها و ميوه‌ها امـرى است كه با آن مى‌تـوان بر وحدانيت و يكتايى خدا در ربوبيت استدلال كرد و چون امر واحدى است لذا فرمود: «لاَيَة» و نفرمود «لآيات».(1)

آيت قيام و ثبوت آسمان و زمين

« وَ مِنْ اياتِهِ اَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الاَرْضُ بِاَمْرِهِ ! » (25 / روم)

كلمه «قيام» به معناى به پا شدن و در مقابل قعود است كه به معناى نشستن است و چون معتدل‌ترين حالات آدمى - و آن حالتى كه در آن بر همه كارهايش مسلط است - حالت ايستادگى است، لذا در عرب وقتى بخواهند از ثبوت و استقرار چيزى بر معتدل‌ترين حالاتش خبر دهند، تعبير به قيام آن چيز مى‌كنند، همچنان‌كه در قرآن كريم تدبير عالم از ناحيه خداى را قيام خدا بر آن خوانده و فرموده: «اَفَمَـنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ - آيا كسى كه او قائم بر هر نفسى است به آن‌چه مى‌كند؟!» (33 / رعد)

و مراد به قيام آسمان و زمين به امر خدا، ثبوت آن دو است بر حالاتى كه خدا از حركت و سكون و تغيير و ثبات به آن‌ها داده و اما اين‌كه كلمه «اَمْر» به چه معناست؟ آيه «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئآ اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ - امر او جز اين نيست كه چون چيزى را بخواهد و بگويد بباش و آن چيز بى درنگ موجود شود،» (82 / يس) جوابگوى آن است.(2)

آيات الهى در وجود انسان

آيات ربوبيت الهى در زمين و در انسان


1) الـميـــــــــزان ج 24، ص 54

2) الـميــــــــــــــزان ج 31، ص 271

«وَ فِى الاَرْضِ اياتٌ لِلْمُوقِنينَ وَ فـى اَنْفُسِكُمْ اَفَلا تُبْصِرُونَ ؟ » (20 / ذاريات)ّ

در آيه مورد بحث اشاره‌اى است به آن عجايب و نشانه‌هاى روشنى كه در زمين هست و بر يكتايى تدبير آن دلالت مى‌كند و معلوم است كه يكتايى تدبير قائم به يكتايى مدبر است. پس مدبر در خشكى و دريا و كوه‌ها و تل‌ها و چشمه‌ها و نهرها و معادن و منافعى كه دارند يكى است، منافعى كه به يكديگر متصل و به نحوى سازگار با همند و منافعى كه موجودات جاندار در آن از نبات و حيوان گرفته (تا انسان،) از آن بهره‌مند مى‌شود، نظامى كه همچنان ادامه دارد و به صرف تصادف و اتفاق پديد نيامده و آثار قدرت و علم و حكمت از سراپايش هويداست و مى‌فهماند كه خلقت و تدبير امرش منتهـى به‌خالقـى است مـدبـر و قـادر و عليـم و حكيـم.

پس به هر سو از جوانب عالم كه توجه كنيم و به هر حيث از جهات تدبير عام جارى در آن روى مى‌آوريم، مى‌بينيم آيتى است روشن و برهانى است قاطع بر وحدانيت رب آن و اين‌كه رب عالم شريكى ندارد، برهانى كه در آن حق و حقيقت براى اهل يقين جلوه مى‌كند، پس در اين عالم آياتى است براى موقنيـن.

«وَ فى اَنْفُسِكُمْ اَفَلا تُبْصِرُونَ - و در جان‌هاى خود شما آيات روشنى است براى كسى كه ببيند آن را و به نظر دقت در آن بنگرد آيا نمى‌بينيد؟»

آيات و نشانه‌هايى كه در نفوس خود بشر هست چند جور است: يك عده آيات موجود در خلقت انسان، مربوط به طرز تركيب‌بندى اعضاى بدن و قسمت‌هاى

مختلف اجزاى آن اعضاء و اجزاء اجزاء است، تا برسد به عناصر بسيط آن و نيز آياتى است كه در افعال و آثار آن اعضاء است كه در همه آن اجزاء با همه كثرتش اتحاد دارد و در عيـن اتحـادش احـوال مختلفـى در بـدن پديـد مى‌آورد.

آيات ديگرى در تعلق نفس يعنى روح به بدن هست كه يكى از آن آيات پديد آمدن حواس پنجگانه است كه اولين رابطه‌اى است كه انسان را به محيط خارج خود آگاه مى‌سازد و به وسيله اين حواس خير را از شر تميز مى‌دهد.

تازه در هر يك از اين حواس پنجگانه نظامى حيرت‌انگيز و وسيع وجود دارد، نظامى كه ذاتآ هيچ ربطى به نظام حس ديگر ندارد. با اين‌كه اين حواس پنجگانه بيگانه از هم و جداى از همند، تحت يك تدبير اداره مى‌شوند و مدبر همه آن‌ها يكى است و آن هم نفس آدمـى است و خداى‌تعالى در وراى نفـس، محيط به آن و عملكرد آن است.

بعضى ديگر از آيات نفوس، ساير قوايى است كه از نفوس منبعث مى‌شوند و در بدن‌ها خود را نشان مى‌دهند، مانند قوه غضب و نيروى شهوت و لواحق و فروع اين دو نيـرو، كه اين قـوا و فروع آن‌ها هم هر يك با ديگـرى از نظر نظامـى كه دارد جداست، در عين اين‌كه هر دو قوا تحت يك تدبير اداره مى‌شوند و فروع هر يك دست به دست هم مى‌دهند تا خدمتگزار آن نيرو باشند.

اين نظام تدبير كه براى هر يك از اين قوا هست از همان روز اولى كه وجود يافت، موجود بود بدون حتى يك لحظه فاصله.

يك دسته آيات نفوس، آيات روحى است كه كسانى به آن اطلاع مى‌يابند كه به نفوس خــود مــراجعــه نمــوده و آيــاتى را كه خــداى سبحــان در آن‌ها قرار داده، آياتى كه هيچ زبانى نمى‌تواند آن را وصف كند، ببينند، آن وقــت است كه باب يقين برايش گشوده مى‌شود و براى چنين كسى است كه به تدريج ايمــانش نــو به نــو دست داده، در آخــر از موقنين مى‌گردد، آنان كه ملكوت آسمان‌ها و زمين را خواهند ديد.(1)

آيت آفرينش انســان از خاك و مراتب تكون آن

« وَ مِنْ اياتِهِ اَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ اِذا اَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِروُنَ! »(20/روم)

منظورازاين‌كه فرمود « شمارا از خاك خلق كرده،» اين است كه خلقت شما افراد بشر بالاخره منتهى به زمين مى‌شود، چون مراتب تكون و پيدايش انسان چه‌مرتبه


1) الـميـــــــــــــــــزان ج 36، ص 277

نطفه و چه علقه و چه مضغه و چه مراتب بعد از آن بالاخره از مواد غذايى زمين است، كه پدر يك انسان و سپس مادر او مى‌خورد و فرزند در صلب پدر و سپس در رحم مادر رشد مى‌كند، پس انسان پيدايشش از عناصر زمين است .

در جمله «ثُمَّ اِذا اَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِروُنَ،» كلمه «اِذا» معناى ناگهان را مى‌رساند، و معناى جمله اين است كه خداوند شما را از زمين خلق كرد، ناگهان انسانى تمام عيار شديد و به روى زمين منتشر گشتيد. با اين‌كه از زمين مرده انتظار مى‌رود مرده‌اى ديگر پديد آيد، نه موجودى جاندار، لكن ناگهانى و يك دفعه موجودى زنده و با شعور و عقل گشته، براى تدبير امر زندگى خود در روى زمين به جنب و جوش در آمديد، پس جمله «ثُمَّ اِذا اَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِروُنَ،» در معناى همان جمله «ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقآ اخَرَ - سپس او را موجودى ديگر آفريديم،» مى‌باشد.

پس خلقت انسان يعنى جمع كردن اجزاء و مواد زمينى و آن‌ها را به هم تركيب كردن و روى هم آن را انسانى داراى حيات و شعور عقلى ساختن، آيتى و يا آيتى ديگر است، كه بر وجود صانعى زنده و عليم دلالت مى‌كند، صانعى كه امور را تدبير مى‌كند و اين نظـام عجيـب و غريـب را به وجود مى‌آورد.(1)

چه آياتى در آفرينش انسان و ساير جنبندگان و نضام آن وجود دارد؟

«وَ فى خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ ! » (4/جاثيه)

و خود شما از حيث وجودتان، كه وجودى است مخلوق و نيز در جنبندگان از اين حيث كه خداى‌تعالى خلقشان كرده و در زمين متفرق و پراكنده ساخته، آياتى است براى مردمى كه راه يقين را سلوك مى‌كنند.

خلقت انسان علاوه بر اين‌كه موجودى است زمينى و مرتبط به ماده، نوع ديگرى است از خلقت كه با خلقت آسمان‌ها و زمين اختلاف دارد. براى اين‌كه آسمان‌ها و زمين تنها موجودى مادى هستند، ولى ايشان موجودى است مركب از بدنى مادى، و تركيب يافته از مواد عنصرى و زمينى، كه با مرگ فاسد و متلاشى مى‌شود و از چيزى ديگر وراى ماده، چيزى كه از سنخ عالم بالا و مجرد از ماده است. و به همين جهت با مرگ فاسد نمى‌شود، بلكه در هنگام مرگ بدن متوفى مى‌شود، يعنى به تمــام و كمال گرفته


1) الـميـــــزان ج 31، ص 266

مى‌شود و نزد خدا محفوظ مى‌ماند و ايــن چيز همــان است كه قـرآن آن را روح نـاميـده و فـرمـود: « و از روح خـود در آن دميـديـــم.» (29 / حجــر)

و نيز بعد از آن‌كه خلقت انسان از نطفه و سپس از علقه و آن‌گاه از مضغه و در آخر تكميل ساختمان بدنى او را ذكر مى‌كند و مى‌فرمايد: « ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقآ اخَرَ ـ سپس او را خلقتــى ديگر كرديم،» (14 / مؤمنون) و نيــز درباره حقيقــت مرگش كه چيســت فرموده: « بگــو آن فرشته مرگ كه موكل بر شماست شما را تمام و كامل تحويل مى‌گيرد !» (11/سجده)

پس كسى كه در خلقت انسان تدبير و نظر مى‌كند، در حقيقت در يك آيت ملكوتى نظر مى‌افكند، آيتى وراى آيات مادى و هم‌چنين ناظر در خلقت جنبندگان، چون آن‌ها نيز جان دارند و داراى حيات و شعورند، هر چند از نظر حيات و شعور و هم‌چنين از نظر تجهيــزات بــدنــى پــايين‌تــر از انســانند، ولى همه آن‌ها براى كسى كه اهل يقين باشد آيت‌ها هستند، و اهل يقين با سير و تفكــر در خلقت آن‌هــا خداى سبحان را مى‌شناسند، و به وحدانيت و بى‌شريكى‌اش در ربـوبيـت و الـوهيت پــى مى‌برند.(1)

نظام آفرينش جهان

نظام عمومى و نظام خصوصى

مكتب توحيد و نظام آفرينش


1) الميزان ج 35، ص 254

«وَ اِلهُكُــمْ اِلـهٌ واحِـدٌ لا اِلهَ اِلّا هُـوَ الـرَّحْمـنُ الرَّحيمُ! اِنَّ فى خَلْقِ السَّمـاواتِ وَ الاَرْضِ وَ...!»

(163 و 164 / بقره)

مفهوم «وحدت» از مفاهيم بديهى است كه در تصور آن هيچ حاجت به آن نيست كه كسى آن را براى ما معنا كند. جمله «اِلهُكُمْ اِلهٌ واحِدٌ،» با همه كوتاهى‌اش مى‌فهماند، كه الوهيت مختص و منحصر به خداى‌تعالى است و وحدت او وحدتى مخصوص است، وحدتى كه لايق ساحت قدس اوست. در چنين زمينه‌اى اگر قرآن كريم بفرمايد: معبود شما واحد است، ذهن شنونده به آن وحدتى متوجه مى‌شود كه كلمه «واحد» در نظرش به آن معناست. جمله « لا اِلهَ اِلّا اللّهِ !» نص و صراحت جمله قبلى را تأكيد مى‌كند و تمامى توهم‌ها و تأويل‌هايى كه ممكن است درباره عبارت قبلى به ذهن آيد، برطرف مى‌سازد.

قرآن كريم اصل وجود خداى‌تعالى را بديهى مى‌داند. يعنى عقل براى پذيرفتن وجود خداى‌تعالى احتياجى به برهان نمى‌بيند. و هر جا از خدا صحبت كرده، عنايتش همه در اين است كه صفات او را از قبيل وحدت و يگانگى و خالقيت و علم و قدرت و يا صفات ديگر او را اثبات كند.

«به راستى كه در آفرينش آسمان‌ها و زمين و آمد و رفت شب و روز و كشتى‌ها كه در دريا روان مى‌شوند با آن‌چه به مردم سود مى‌رساند و آن‌چه خدا از (نوع) آب از آسمان فرود مى‌آورد و زمين را كه مرده بود با آن زنده مى‌كند و در آن همه گونه جنبنده را پراكند و در گردش بادهــا و (در) ابرهاى مسخر ميان آسمان و زمين، (در همه) آيات و نشانه‌هاى (خداست) براى گروهــى كه مى‌انديشنـــد.» (164 / بقـره)

اين آيه پيرامون همان معنايى استدلال مى‌كند كه آيه قبلى متضمن آن بود. چون آيه سابق اگر شكافته شود معنايش اين مى‌شود كه - براى هر موجودى از اين موجودات، الهى است و اله همه آن‌ها يكى است و اين اله يگانه و واحد، همان اله شماست و او رحمن است چون رحمتى عمومى دارد و رحيم است چون رحمتى خصوصى دارد و هر كسى را به سعادت نهايى‌اش - كه همان سعادت آخرت است - سوق مى‌دهد. پس اين‌ها همـه حقـايقى هستند حقه... .

و در خلقت آسمان‌ها و زمين و اختلاف شب و روز، تا آخر آن‌چه در آيه ذكر شده، آياتى است كه بر اين حقايق دلالت مى‌كند، البته براى مردمى كه تعقل كنند. نامبرده‌ها اين معنا را افاده مى‌كنند كه نظامى در سراسر جهان برقرار است و تدبيـرى به هم پيوسته دارد.

آيه نخست اثبات مى‌كند اله موجودات ديگر غير انسان و نظام كبيرى كه در آن‌هاست يكى‌است و سپس اثبات‌مى‌كند كه همان يك اله، اله انسان نيز هست - هم حجت بـر وجود اله است و هم حجت بر وحدت اوست... !(1)

آفريننده واحد نظام آفرينش

«اِنَّ فى خَلْقِ السَّمـاواتِ وَ الاُرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْـلِ وَالنَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتى تَجْرى فِى‌الْبَحْرِ... !»

(164 / بقره)

دلالت آيه بر مسئله توحيد اين است كه مى‌فرمايد: اين آسمان‌ها كه بر بالاى ما قرار گرفته، با همه بدايعى كه در خلقت آن‌هاست و اين زمينى كه ما را در آغوش گرفته و بر پشت خود سوار كرده، با همه عجايبى كه در آن است و با همه غرايبى كه در تحولات و انقلاب‌هاى آن از قبيل اختلاف شب و روز و جريان كشتى‌ها در درياها و نازل شدن باران‌ها و وزيدن بادهاى گردنده و گردش ابرهاى تسخير شده، همه امورى هستند فى نفسه نيازمند به «صانعى» كه ايجادشان كند. پس براى هر يك از آن‌ها «الهى» است «پديد آورنـده».

ايـن صـــورت بـرهــان اولــى اســت كــه آيــه شــريفـه بــر مسئلــه توحيــد اقــامــه كــــرده اســــت.(2)

نظام عمومى آفرينش


1) الـميــــــــزان ج 2، ص 341

2) الـميــــــــزان ج 2، ص 346

«اِنَّ فى خَلْــقِ السَّماواتِ وَ الاَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتى تَجْرى فِــى‌الْبَحْرِ... !»

(164 / بقره)

برهان ديگر را از راه نظامى كه در عالم است اقامه نموده و حاصل آن اين است كه - اين اجرام زمينى و آسمانى كه از نظر حجم و كوچكى و بزرگى و هم دورى و نزديكى مختلفند، به طورى كه تحقيقات علمى به دست آورده، كوچكترين حجم يكى از آنها 33/000/000/000/000/000/000/000/40:000 سانتى‌مترمكعب است و بزرگترين آن‌ها حجمش ميليون‌ها برابر حجم زمين است.

كره‌اى كه قطرش تقريبآ معادل 900 مايل است و فاصله ميانه دو ستاره و دو جرم آسمانى، قريب به سه ميليون سال نورى است. (و سال نورى تقريبآ برابر است با رقم 365×24×60×60×000/300 كيلومتر،) و خلاصه اين ارقام دهشت‌آور را نيك بنگر و آن‌گاه خودت حكم خواهى كرد: كه چه اندازه نظام اين عالم بديع و شگفت‌آور است، عالمى كه با همه وسعتش هر ناحيه‌اش در ناحيه ديگر اثر مى‌گذارد و در آن دست‌اندازى مى‌كند. و هر جزئش در هر كجا كه واقع شده باشد از آثارى كه ساير اجزاء در آن دارند متأثر مى‌شود. جاذبه عمومى‌اش يكديگر را به هم متصل مى‌كند و نورش و حــرارتش هم‌چنيــن. و با اين تــأثيـر و تأثر سنت حركت عمومى و زمان عمومى را به جريان مى‌اندازد.

و اين نظام عمومى و دائم و تحت قانونى ثابت است و حتى قانون نسبيت عمومى هم كه قوانين حركت عمومى در عالم جسمانى را محكوم به دگرگونى مى‌داند، نمى‌تواند از اعتراف به اين‌كه خودش هم محكوم قانون ديگرى است، خوددارى كند، قانونى ثابت در تغيير و تحويــل (يعنى تغير و تحــول در آن قانــون ثابــت و دائمـى مى‌باشد!)(1)

نظام‌هاى خصوصى در اجرام و در ذرات

«اِنَّ فى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الاَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتى تَجْرى فِـى الْبَحْرِ... !»

(164 / بقره)

حركت و تحول عمومى در هر جزء از اجزاى عالم به صورتى خاص به خود ديده مى‌شود. در بين كره آفتاب و ساير كراتى كه جزو خانواده اين منظومه‌اند، به يك صورت


1) الـميــــــــــــــزان ج 2، ص 347

است. هرچه پايين‌تر مى‌آيد، دايره‌اش تنگ‌تر مى‌گردد. تا در زمين ما در دايره‌اى تنگ‌تر، نظامى ديگر به خود مى‌گيرد، حوادث خاص بدان و جرم ماه كه باز مختص بدان است و شب و روز و وزش بادها و حركت ابرها و ريـزش باران‌ها در تحت آن نظام اداره مى‌شود.

باز اين دايره نسبت به موجوداتى كه در زمين پديد مى‌آيند، تنگ‌تر مى‌شود و در آن دايره معادن و نباتات و حيوانات و ساير تركيبات درست مى‌شود و باز اين دايره در خصوص يك يك انواع نباتات، حيوانات، معادن و ساير تركيبات تنگ‌تر مى‌شود، تا آن‌كه نوبت به عناصر غير مركب برسد و باز به ذرات و اجزاى ذرات و در آخر به آخرين جزئى كه تاكنون علم بشر بدان دست يافته برسد، يعنى به الكترون و پروتون، كه تازه در آن ذره خرد، نظامى نظير نظام در منظومه شمسى مى‌بينيم، هسته‌اى در مـركز قـرار دارد و اجـزاى ديگـر دور آن هستـه مى‌گردنـد، آنچنـان كـه ستـارگان به دور خورشيد در مدار معين مى‌گردند و در فلكى حساب شده، شنا مى‌كنند...!(1)

تحول و دگرگونى در نظام‌ها

«اِنَّ فى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الاَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتى تَجْرى فِـى الْبَحْرِ... !»

(164 / بقره)

انسان در هر نقطه از نقاط اين عالم بايستد و نظام هر يك از اين عوامل را زير نظر بگيرد، مى‌بيند كه نظامى است دقيق و عجيب و داراى تحولات و دگرگونى‌هاى مخصوص به خود، دگرگونى‌هايى كه اگر نبود، اصل آن عالم پاى برجا نمى‌ماند و از هم پاشيده مى‌شد. دگرگونى‌هايى كه سنت الهى با آن زنده مى‌ماند، سنتى كه عجايبش تمام‌شدنى نيست و پاى خرد به كرانه‌اش نمى‌رسد..!(2)

وحدت و هماهنگى در نظام آفرينش

«اِنَّ فى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الاَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتى تَجْرى فِـى الْبَحْرِ... !»

(164 / بقره)

در جريان نظام آفرينش حتى به يك نقطه استثنا بر نمى‌خوريم. هيچ تصادفى هر چند به ندرت در آن رخ نمى‌دهد، نظامى است كه نه تاكنون و نه هيچ‌وقت، عقل بشر به كرانـه‌اش نمى‌رسد و مراحلش را طى نمى‌كند.


1) الـميــــــــــــــزان ج 2، ص 348

2) الـميـــــــزان ج 2، ص 348

اگر از خردترين موجودش چون مولكول شروع كنى و به طرف مركباتى كه از آن تركيب يافته بالا بيايى، تا برسى به منظومه شمسى و كهكشان‌هايى كه تاكنون به چشم مسلح ديده شده، بيش از يك عالم و يك نظام نمى‌بينى و اگر از بالا شروع كنى و كهكشان‌ها را يكى پس از ديگرى از هم جدا نموده، منظومه‌ها را از نظر بگذرانى و تك تك كرات را و سپس كره زمين و در آخر ذره‌اى از آن را تجزيه كنى تا به مولكول برسى، باز مى‌بينى از آن عالم واحد و آن نظام واحد و آن تدبير متصل چيزى كم نشده، با اين‌كه هيچ دو تايى از اين موجودات را مثل هم نمى‌بينى: دو تا انسان، دو تا گوسفند، دو تا شــاخــه تــوت، دو تــا بــرگ گــردو، دو تا مگــس و بالاخره هر جفت جفت موجودات را در نظـر بگيـرى، خــواهــى ديــد كه هم ذاتــآ مختلفنــد و هم حكمـآ و هم شخصآ.

پس روبرهم عالم يك چيز است و تدبير حاكم بر سراپاى آن متصل است و تمامى اجزايش مسخر براى يك نظام است، هر چند كه اجزايش بسيار و احكامش مختلف است: «عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَىِّ الْقَيُّومِ ـ همه وجوه براى خداى حى و قيوم خاضع است!» (111 / طه)

پـس اله عالــم كه پديدآورنــده آن و مدبــر امــر آن اســت، نيــز يكــى اســت.(1)

وحدت نظام انسان و نظام جهان

«اِنَّ فى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الاَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتى تَجْرى فِـى الْبَحْرِ... !»

(164 / بقره)

برهان سومى كه در آيه اقامه شده از راه احتياج انسان است، كه مى‌فرمايد :

اين انسان، كه يكى از پديده‌هاى زمينى است، در زمين زنده مى‌شود و زندگى مى‌كند و سپس مى‌ميرد و دوباره جزو زمين مى‌شود، در پديد آمدنش و بقايش، به غير اين نظام كلى كه در سراسر عالم حكمفرماست و با تدبيرى متصل سراپاى عالم را اداره مى‌كنـد، به نظام ديگرى احتياج ندارد.

اين اجرام آسمانى در درخشندگى و حرارت، اين زمين در شب و روزش و بادها و ابرها و باران‌هايش و منافع و كالاهايى كه از هر قاره به قاره ديگرش منتقل مى‌شود، همه اين‌ها مورد احتياج آدمى است و زندگى انسان و پيدايش و بقايش بدون آن تدبير


1) الـميـــــــــزان ج 2، ص 348

نمى‌شود. و خدا از ماوراى همه اين‌ها محيط به آدمى است - پس وقتى نظام هستى انسان و همه عالم يكى است، نتيجه مى‌گيريم كه اله و پديدآورنده و مدبر آن، همـان اله و پديـدآورنده و مدبـر امـر انسـان است.

در آيه مورد بحث بعد از اقامه سه برهان بر وحدت اله، كه در آيه قبل ادعا شده بود، برهانى هم بر دو اسم رحمان و رحيم اقامه كـرده است.

بيان آن برهان اين است كه اين اله، كه مايحتاج هر چيزى را به او داده و آن‌چه را كه هر چيز در رسيدن به سعادت وجودى‌اش و نيز در رسيدن به سعادت در غايتش و اگر غير از زندگى در دنيا آخرتى هم دارد، در رسيدن به غايت اخرويش، بدان نيازمند است، در اختيـارش گذاشتـه، چنين الهى رحمان و رحيم است.

رحمان - بدين جهت كه مايحتاج مادى تمام موجودات را فراهم كرده است.

رحيــم - بديــن جهــت كــه مايحتــاج آدمــى را در رسيــدن به سعــادت آخرتــش در دسترس او گذاشتـه است.

چه‌طور ممكن است خدايى‌كه عاقبت امر انسان و آخرت او را تدبيركرده، غير آن خدايى باشد كه خود انسان را تدبير مى‌كند؟(1)

نظام آفرينش و آفريننده جهان

نظام حق و چگونگى حق بودن الهى


1) الـميـــــزان ج 2، ص 349

«ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ اَنَّهُ يُحْيِى الْمَوْتى وَ اَنَّهُ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ!» (6 / حـج)

اشاره آيه به مطالبى است كه در آيه قبلى آمده بود و آن‌خلقت انسان و گياه بود و تدبير امر آن‌ها از نظر حدوث و بقاء و هم از نظر خلقت و تدبير، امرى است داراى واقعيت، كه كسـى نمى‌تواند در آن‌ها ترديد كند.

آن‌چه از سياق بر مى‌آيد اين است كه مراد از «حق» خود «حق» است. مى‌خواهد بفرمايد: خداى‌تعالى خود حق است و حقى كه هر موجودى را تحقق مى‌دهد و در همه چيز نظام حق جارى مى‌كند، پس همين كه خداى‌تعالى حق است و هر چيزى تحققش به اوست، سبب شده كه اين موجودات حق و نظام‌هاى حق‌جارى در آن به وجود آيد و همه اين‌ها كشف مى‌كند از اين‌كه او حق است.

جمله «وَ اَنَّهُ يُحْيِى الْمَوْتى،» عطف است به مطلب آيه قبل و آن عبارت بود از انتقال دادن خاك مرده را از حالى به حالى و رساندنش به انسانى زنده و نيز انتقال دادن زمين مرده را به وسيله آب، به صورت نباتى زنده و اين كار همچنان ادامه دارد، به‌خاطر اين‌كه‌او كارش زنده كردن مردگان است.(1)

مفهوم حق در خلقت


1) الـميــــــــــــــزان ج 28، ص 207

« وَ خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَالاَرْضَ بِالْحَقِّ!»(22 / جاثيه)

ظاهرآ مراد از سماوات و ارض، كل عالم محسوس باشد و مى‌فهماند كه خلقت عالم در جـامـه حـق صـورت گرفـت و بـاطـل و بازيـچه نبوده است.

حق بودن اين عالم كون و فساد به اين است كه براى آن غايتى و هدفى ثابت و باقى در ماوراى آن باشد.

به حق بودن خلقت اقتضا مى‌كند كه در ماوراى اين عالم و بيرون از آن عالمى ديگر باشد، كه در آن عالم موجودات جاودانه شوند و به عدل بودن خلقت هم اين اقتضا را دارد كه هر نفسى، جزايى كه استحقاق دارد داده شود: «وَ لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ!»(1)

علم به كيفيت آفرينش و هدف در آن

«اَلَــمْ تَـرَ اَنَّ اللّــهَ خَلَــقَ السَّمــواتِ وَ الاَرْضَ بِالْحَــقِّ...؟» (19 / ابراهيـم)

(آيا نمى‌بينى كه خدا آسمان‌ها و زمين را به حق آفريد؟)

مقصود از ديدن، علم قاطع است. آرى علم است كه مى‌تواند به كيفيت خلق آسمان‌هــا و زمـيـن تـعلـق بـگيـرد، نـه رؤيـــت بـه چشــم.

فعــل خداى تعالى (خلقت اين عالــم) از اين نظر حق است كه در ماوراى خود و بعد از انعــدام خود اثر و خلــف و هدفى باقى مى‌گــذارد و اگر غير از اين بود و دنبال اين عالم اثرى باقــى نمى‌ماند، فعــل خــداى‌تعالـــى باطــل بود.

فعل و عمل وقتى حق است كه در آن خاصيتى باشد كه فاعل منظورش از آن فعل همان خاصيت باشد و با عمل خود به سوى همان خاصيت پيش برود و اما اگر فعلى باشد كه فاعل منظورى غير از آن فعل نداشته باشد، آن فعل باطل است.

مى‌بينيم هر يك از انواع موجودات اين جهان از اول پيدايش و تكون خود متوجه نتيجه و غايتى است نشان شده، كه جز رسيدن به آن غايت هدف ديگرى ندارد. و نيز مى‌بينيم كه بعضى از اين انواع غايت بعض ديگر است. مانند عناصر زمين كه گياهان از آن بهره‌مند مى‌شوند و مانند گياهان كه حيوانات از آن‌ها استفاده مى‌برند و هم‌چنين


1) الـميـــــــــــــزان ج 35، ص 282

حيوان كه براى انسان خلق شده است.

بنابراين لايزال خلقت عالم از مرحله‌اى به مرحله‌اى و از غايتى به غايتى شريف‌تر پيش مى‌رود، تا آن‌كه به غايتى برسد كه غايتى مافوق آن نيست و آن بازگشت به سوى خداى سبحان است: «وَ اَنَّ اِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى!»(1)

وحدت در كثرت و كثرت خواص و آثار طبيعـى

« المر تِلْكَ اياتُ الْكِتبِ وَ الَّذى اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ...!» (1تا3/رعد)

سياق آيه فوق سياق اقامه حجت است بر توحيد ربوبيت، نه بر اثبات صانع و يا توحيد او و خلاصه آن حجت اين است كه اختلاف اثرى كه در موجودات هست با اين‌كه ماده اصلى همه آن‌ها يكى است، از اين حقيقت پرده بر مى‌دارد كه همه مستند به سببى هستند وراى اين اصل مشترك كه انتظام آن از مشيت و تدبير اوست، پس مدبر عالم خداى سبحان است و همو رب آن است و ربى غير آن ندارد. اين است خـلاصه حـجتى كه آيـه در مقام بيان آن است.

فرق ميان دو حجت و دليل يعنى حجت: «وَ هُوَ الَّذى مَدَّ الاَرْضَ،» و حجت «وَ فِى الاَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ،» اين است كه اولى توحيد ربوبيت را از وحدتى كه در كثرت مشاهده مى‌شود و ارتباط و اتصالى كه در تدبر همه موجودات عالم با همه كثرتش ديده مى‌شود اثبات مى‌نمايد و مى‌رساند كه مدبر آن يكى است.

ولى دومى كه به عكس اولى اين مدعا را از طريق كثرت خواص و آثار در موجوداتى كه در شرايط واحدى قرار دارند اثبات مى‌كند، اولى از طريق وحدت در كثرت، دومى از راه كثرت در وحدت و مى‌رساند كه اختلاف آثار و خواص موجودات با اين‌كه اصل همه يكى است خود كاشف از وجود مبدئى است كه اين آثار و خواص مختلف و متفرق را افاضه مى‌كند و خود امرى است ماوراى طبايع اين موجودات و سببى است فوق اين اسباب كه گفتيم اصلشان واحد است و او رب همه است و ربى غير او نيست.

حجت: «اَللّهُ الَّذى رَفَعَ السَّمواتِ،» دليل بود كه مدعا را از هر دو طريق اثبات مى‌كرد. حاصلش اين است كه امر عالم با همه تشتت و تفرقى كه دارد، تحت تدبير واحدى اداره مى‌شود،پس به‌همين‌دليل رب آن نيز واحداست و آن خداى‌سبحان است و


1) الـميـــــــزان ج 23، ص 63

خداوند تعالى كه آيات را تفصيل مى‌دهد و هر يك را از ديگرى متمايز و جدا مى‌سازد و در نتيجه سعيد از شقى و حق از باطل جدا مى‌گردد و اين همان معاد است، پس خداوندمتعال از اين برهان خود دو نتيجه مى‌گيرد، يكى مبدأ و يكى هم معاد. و درباره معاد مى‌فرمايد : «لَعَلَّكُـمْ بِلِقـاءِ رَبِّكُـمْ تُوقِنُـونَ!»(1)

استناد خلقت اوليه و تداوم و بقاى اشياء به خداى تعالى

«ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لا اِلهَ اِلّا هُوَ خلِقُ كُلِّ شَىْءٍ !» (102 / انعــام)

« ايـن خــداى يكتاســت كــه پــروردگــار شماســت خدايـى جــز او نيســت، خالــق همــه‌چيــزاســت...!»

عده‌اى چون ديده‌اند كه خداى تعالى خلقت تمامى اشياء را به خود نسبت داده و در عين حال رابطه عليت و معلوليت را هم صحيح و مسلم دانسته است، پيش خود براى رفع اين تنافى گفته‌اند: خداى تعالى تنها علت ايجاد اشياء است و اما بقاى اشياء مستند است به همين علت‌هايى كه خود ما به علت آن‌ها پى برده‌ايم و اگر خداى‌تعالى در بقاء هم عليت داشت لازم مى‌آمد دو علت مستقل در يك معلول توارد و اجتماع كنند و لذا مى‌بينيم اين دسته از علما هميشه سعى دارند، وجود صانع عالم را به وسيله حدوث موجودات اثبات كنند و به حدوث انسان بعد از نبودش و حدوث زمين و حدوث عالم بعد از عدمش تمسك جويند.

و نيز مى‌بينيم كه در اثر اين اشتباه حدوث و وجود هر چيزى را كه به علت حدوثش برخورده‌اند، مستند به آن علت دانسته و حدوث امثال روح و زندگى انسانى و حيوانى و نباتى را مستند به خود خداى‌تعالى دانسته و طبقه بى‌سوادتر آنان امثال ابر و باران و برف و ستاره‌هاى دنباله‌دار و زلزله و قحط سالى و مرض‌هاى عمومى را كه فهم عاميانه آنان به علل طبيعى آن‌ها نرسيده نيز مستند به خداى‌تعالى دانسته و در نتيجه هر وقت به علت طبيعى يكى از آن‌ها پى مى‌برند با شرمسارى از گفته قبلى خود - علت اين گونه حوادث خود خداى تعالــى است - چشم پوشيــده و يا در برابر خصم تسليـم مى‌شوند.

عده كثيرى از دانشمندان علم كلام همين درك ساده عوامى را به صورت يك مطلب علمى درآورده و گفته‌اند: وجود ممكن تنها در حدوثش محتاج به واجب‌الوجود است نه در بقاء؛ حتى بعضى از آنان تصريح كرده‌اند كه اگر هم فرض كنيم خدايى نباشد عالمى كه آن خدا آفريد و رفت باقى خواهد ماند و چرخش به طور اتوماتيك خواهد


1) الـميــــــــزان ج 22، ص 175

گرديد و به نظر چنين مى‌رسد كه اين حرف از ناحيه يهودى‌ها در بين مسلمين رخنه يافته و ذهن پاره‌اى از علماى كم بضاعت اسلام را مشوب نموده و در نتيجه حرف‌هاى ديگرى از قبيل محال بودن بداء و نسخ را هم بر آن متفرع كرده‌اند و هنوز هم كه هنوز است اين قبيل حرف‌ها در ميان مردم در دهان‌ها مى‌گردد.

به هر حال شبهه نامبرده موهوم‌ترين شبهات و پست‌ترين اوهام است و احتجاجات قرآن كريم مخالف آن است. چون قرآن كريم تنها به مثل روح استدلال بر وجود صانع نكرده و بلكه به تمامى آيات مشهوده در عالم و نظام جارى در هر نوع از انواع مخلوقات و تغيير و تحول و فعل و انفعال آن‌ها و منافعى كه از هر يك از آن‌ها استفاده مى‌شود، استدلال كرده است و اين مخالف با آن نظريه است. چون خداوند همه عالم و عوامل آن را چه مشهود و چه غير مشهود معلول و مصنوع خود دانسته و به وجود آفتاب و ماه و ستارگان و طلوع و غروب آن‌ها و منافعى كه مردم از آن‌ها استفاده مى‌كنند و چهار فصلى كه در زمين پديد مى‌آورند و هم‌چنين به وجود درياها و نهرها و كشتى‌هايى كه در آن‌ها جريان مى‌يابد و ابرها و باران‌ها و منافعى كه از ناحيه آن‌ها عايد بشر مى‌شود و هم‌چنين به وجود حيوانات و نباتات و احوال طبيعى و تحولاتى كه دارند از قبيل نطفه بودن و سپس جنين‌شدن و كودك و جوان و پيرشدن آن‌ها و ساير تحولاتشان بر وجود صانــع استدلال كــرده اســت.

و حال آن‌كه تمامى آن‌چه كه خداى‌تعالى به آن استدلال بر وجود صانع كرده و آن‌ها را معلول خود دانسته همه معلول موجوداتى قبل از خود و از سنخ خود هستند، موجودات امروز علت موجودات فردا و موجودات فردا معلول موجودات امروزند و اگر بقاى موجودات بى‌نياز از وجود خداى‌تعالى بود و به طور طبيعى و خودكار جريان عليت و معلوليت همچنن در بين آن‌ها ادامه داشت، استدلال‌هاى نامبرده قرآن كريـم هيچ كدامش صحيح و بجا نبود.(1)

آفـرينش و تدبير آسمان‌ها و زمين و رابطه آن با ولايت و شفاعت الهى

«اَللّهُ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فى سِتَّةِ اَيّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى‌الْعَرْشِ ما لَكُم مِنْ دُونِه مِنْ وَلِىٍّ وَ لاشَفيعٍ !»(4/سجده)

تعبير به استواء در عرش كنايه است از مقام تدبير موجودات و به نظام در آوردن


1) الـميــــــــزان ج 14، ص 143

آن‌ها، نظامى عام و پيوسته، كه حاكم بر همه آن‌ها باشد. اگر بعد از خلقت آسمان‌ها و زمين مسئله استواء بر عرش را ذكر كرد براى اين بود كه سخن در اختصاص ربوبيت و الوهيت به خداى يگانه بود. چون بين خلقت و تدبير مـلازمه هســت، يعنـــى يكــى از ديگـرى جــدايــى‌پــذيـــر نيســت.

باز به همين جهت بعد از ذكر استواء بر عرش نمونه‌اى از تدبير خدا را ذكر نموده، فرمود: « ثُمَّ اسْتَوى عَلَى‌الْعَرْشِ ما لَكُم مِنْ دُونِه مِنْ وَلِىٍّ وَ لاشَفيعٍ !» چون ولايت و شفاعت نيز مانند استواء بر عـرش از شئون تدبير است.

-« ما لَكُم مِنْ دُونِه مِنْ وَلِىٍّ وَ لاشَفيعٍ !»

« وَلىّ » به معناى كسى است كه مالك تدبير امر چيزى باشد و معلوم است كه امور ما و آن شئونى كه قوام حيات ما با آن‌هاست قائم به هستى است و محكوم و در تحت تدبير نظام عامى است كه حاكم بر همه هستى است و نيز محكوم به نظام خاصى است كه خود ما انسان‌ها داريم و نظام هر چه باشد چه عامش و چه خاصش از لوازم و خصوصياتى است كه خلقت هر چيزى دارد و خلقت هم هر چه باشد مستند به خداى‌تعالى است، پس اوست كه خصوصيات هر موجودى و از آن جمله انسان را داده و در نتيجه باز هموست كه براى انسان نظامى مخصوص به خودش و نظامى عام مقرر كرده، پس همو مدبر و ولى ماست، كه به امور ما رسيدگى نموده و شئون ما را تدبير مى‌كند، همانطور كه ولى هر چيزى است و در اين باب شريكى برايش نيست.

«شَفيع» عبارت است از كسى كه منضم به سببى ناقص شود و سببيت ناقص آن را تكميل كند. هر يك از اسباب و شرايط عالم، شفيع يكديگرند، چون سببيت يكديگر را در تأثير تكميل مى‌كنند، همچنان‌كه هر يك از ابر، باران، آفتاب و سايه و امثال آن شفيع روييدنى‌ها هستند، چون هر يك سببيت ديگرى را تكميل مى‌كنند. وقتى پديد آورنده اسباب و اجزاى آن‌ها و ربط دهنده بين آن‌ها و مسببات، خداى سبحان بود، پس خدا شفيع حقيقى است، كه نقص هر سبب را تكميل مى‌كند، پس شفيع واقعى و حقيقى تنها خداست و غير او شفيعى نيست.

به بيانى ديگر و دقيق‌تر، اين‌كه اسماء حسناى خداى‌تعالى واسطه‌هايى بين او و بين خلقش در رساندن فيض به ايشان هستند. مثلا خداى‌تعالى بدان جهت كه داراى اسم رازق، جواد، غنى و رحيم است به خلق خود رزق مى‌دهد و بدان جهت كه شافى، معافى، رؤف و رحيم است بيماران را شفا مى‌دهد و بدان جهت كه شديدالبطش، ذوانتقام و عزيز است ستمكاران را هلاك مى‌كند. و هم‌چنين هر فيضى را كه به خلق مى‌رساند، به

وساطت يكى از اسماء حسنايش مى‌رساند.

و بنابراين هيچ چيز از مخلوقات او كه وجودش مركب است نخواهى ديد، مگر آن‌كه در وجود آن، چند اسم از اسماء حسناى خدا دخالت و وساطت دارند، كه اين چند اسم بعضى مافوق بعضى و بعضى در عرض ديگرند و آن اسمى كه از همه خصوصى‌تر است، واسطه است بين يك موجود و آن اسمى كه اعم از خودش است: مثلا اسم شافى اخص از اسم رؤف و رحيم است، چون آن فقط مربوط به شفاى بيماران است ولى آن دو، هم شامل بيماران مى‌شود و هم غير آنان. به همين جهت اسم شافى واسطه مى‌شود بين مريض و اسم رحيم و رؤف، باز اسم رحيم خصوصى‌تر از اسم قدير است و به همين جهت واسطه مى‌شود ميان قدير و بيمار... و به همين منوال ساير اسماء. اين وساطت در حقيقت تتميم تأثير سبب در مسبب است. و يا بگو نزديك كردن مسبب است به سبب تا تأثير سبب به فعليت برسد.

از اين معنا نتيجه مى‌گيريم كه خدا شفيع مى‌شود با بعضى از اسماء خود، نزد بعضى ديگر. پس صحيح است كه به استعمال حقيقى گفت: كه خدا شفيع است و غير از او شفيعى نيست! (دقت بفرماييد!)(1)

نظام ازواج

نظام ازواج در طبيعت

خلقت ازواج و نظام جارى در كل موجودات عالم


1) الـميـــــــــــــــزان ج 32، ص 74

«سُبْحانَ الَّذى خَلَقَ الاَزْواجَ كُلَّها مِمّا تُنْبِتُ الاَرْضُ وَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ مِمّا لا يَعْلَمُـونَ!» (36/يس)

آيه فوق اشاره مى‌كند به اين‌كه :

مسئله تزويج دو چيز با هم و پديد آوردن چيز سوم، اختصاص به انسان و حيوان و نبات ندارد، بلكه تمامى موجودات را از اين راه پديد مى‌آورد و عالم مشهود را از راه زاد و ولد تنظيم مى‌فرمايد. به طور كلى عالم را از دو موجود فاعل و منفعل درست كرده، كه اين دو به منزله نر و ماده حيوان و انسان و نباتند. هر فاعلى با منفعل خود برخورد مى‌كند و از برخورد آن دو، موجودى سوم پديد مى‌آيد. آن‌گاه خداى را تنزيه كرده و مى‌فرمايد: «سُبْحانَ الَّذى خَلَقَ الاَزْواجَ كُلَّها ـ منزه اسـت خدايـى كـه جـفت‌هـا همـه را آفـريـده اسـت!»

جمله « مِمّا تُنْبِتُ الاَرْضُ،» با جمله بعديش بيان ازواج است، آن‌چه كه زمين مى‌روياند، عبارتست از نباتات و ممكن هم هست بگوييم شامل حيوانات (كه يك نوع از آن آدمى است،) نيز مى‌شود، چون اين‌ها هم از مواد زمينى درست مى‌شوند خداى‌تعالى هم درباره انسان كه گفتيم نوعى از حيوانات است فرموده : « وَ اللّهُ اَنْبَتَكُمْ مِنَ الاَرْضِ نَباتآ -خدا شما را از زمين رويانيد و چه روياندنى!»

باز مؤيد اين احتمال اين است كه ظاهر سياق بيان اين است كه شامل تمامى افراد مشخصى بشود، چون مى‌بينيم كه حيوان را در اعداد ازواج نام نبرده، با اين‌كه زوج

بودن حيوانات در نظر همه روشن‌تر بوده، از زوج بودن نبات، پس معلوم مى‌شود منظور از « مِمّا تُنْبِتُ الاَرْضُ ـ هر چه را كه زمين از خود مى‌روياند،» همه گياهان و حيوانات و انسان‌هـاست.

«وَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ...،» يعنى از خود مردم، « وَ مِمّا لا يَعْلَمُـونَ!» يعنى از آن‌چه مردم نمى‌دانند و آن عبارت است از مخلوقاتى كه هنوز انسان از وجود آن‌ها خبردار نشده، و يا به كيفيت پيدايش آن‌ها و يا به كيفيت زياد شدن آن‌ها اطلاع پيدا نكرده است.(1)

نحـوه آفرينش آسمان و زمين و خلقت ازواج

« فاطِرُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجآ وَ مِنَ الاَنْعامِ اَزْواجآ يَذْرَؤُكُمْ فيهِ!»

(11/شورى)

معناى جمله «فاطِرُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ،» اين است كه او پديدآورنده موجودات از كتم‌عدم است، آن هم پديدآورنده بدون الگو و معناى جمله «جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجآ،» اين است كه او شما را نر و ماده آفريد تا با ازدواج آن دو، مسئله توالد و تناسل و زياد شدن افراد صورت بگيرد. معناى جمله «وَ مِنَ الاَنْعامِ اَزْواجآ،» اين است كه چهارپايان را هم نر و ماده آفريد. «يَذْرَؤُكُمْ فيهِ،» يعنى در اين قرار دادن، شما را زياد كرد. خطاب در جمله، هم به انسان است و هم به حيوان.

در اين آيه به انحصار ربوبيت در خداى‌تعالى اقامه حجت مى‌كند. خلاصه حجت مزبور اين است كه، خداى‌تعالى پديدآورنده موجودات است و فاطر آن‌هاست. يعنى موجودات را او از كتم عدم بيرون مى‌كند. شما را نر و ماده خلق كرد و از اين راه عدد شما را بسيار كرد و هم‌چنين حيوانات را نيز نر و ماده آفريد و از اين طريق آن‌ها را تكثير نمود، تا شما (نسل به نسل) از آن حيوانات (نسل به نسل) استفاده كنيد و اين، هم خلقـت است و هـم تدبير.(2)

توسعه آسمان و گسترش زمين و خلقت ازواج

«وَالسَّماءَ بَنَيْناها بِاَيْدٍ وَ اِنّا لَمُوسِعُونَ وَ الاَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ!»(47 تا 49/ذاريات)

كلمه « اَيْد» هم به معناى قدرت است و هم به معناى نعمت. بنابر معناى اول،


1) الـميــــزان ج 33، ص 140

2) الـميــــــــــزان ج 35، ص 41

معناى آيه چنين مى‌شود: كه آسمان را با قدرتى بنا كرديم كه با هيچ مقياسى توصيف و اندازه‌گيرى نمى‌شود و ما داراى وسعتى در قدرت هستيم، كه هيچ چيز آن قـدرت را مبـدل به عجز نمى‌كند.

بنابر معناى دوم چنين مى‌شود: كه ما آسمان را بنا كرديم در حالى كه بنا كردنش مقارن با نعمتى بود كه آن نعمت را با هيچ مقياسى نمى‌توان تقدير كرد و ما داراى نعمتى واسع هستيم و داراى غنايى مطلق مى‌باشيم و خزانه‌هاى ما با اعطاء و رزق دادن پايان نمى‌پذيــرد، از آسمان هر كه را بخواهيــم و به هر جــور بخواهيـم رزق مى‌دهيم.

احتمال هم دارد كه از كلمه «مُوسِعُونَ» منظور توسعه دادن به خلقت آسمان خواهد بود، كه بحث‌هاى رياضى امروز هم آن را تأييد مى‌كند.

«وَ الاَرْضَ فَــرَشْنـــاهــا فَنِعْـــمَ الْمــاهِــدُونَ!»

ما زمين را گسترديم و مسطحش كرديم، تا شما بتوانيد روى آن قرار گيريد، و در آن ساكن شويد، پس ما چه خوب گسترنده‌اى هستيم. و البته بايد دانست كه اين‌مسطح كردن زمين با كروى بودن آن منافات ندارد.

«وَ مِنْ كُلِّ شَــىْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْــنِ لَعَلَّكُـمْ تَذَكَّرُونَ!»

كلمه «زَوْجَيْنِ» به معناى هر دو چيزى است كه مقابل هم باشند، يكى مؤثر و ديگــرى متأثــر، بعضــى گفته‌انــد: اين كلمه به معنــاى مطلق هر دو چيــز متقابل است، مانند زن و شوهر، زميـن و آسمان، شـب و روز، خشكى و دريــا، انس و جن.(1)

حفاظ آسمان‌ها و زمين، انتشار جنبندگان و رويش ازواج

«خَلَــقَ السَّمواتِ بِغَيْـرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها وَ اَلْقى فِى الاَرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَميدَبِكُمْ!» (10 / لقمان)

كلمه «تَرَوْنَها» احتمال دارد قيد توضيحى باشد و معنا اين باشد كه «شما آسمان‌ها را مى‌بينيد كه ستون ندارد،» و احتمال هم دارد قيد احترازى باشد و معنا چنين باشد: «كه خدا آن‌ها را بدون ستونى ديدنى خلق كرده،» تا اشعار داشته باشد به اين‌كه آسمان‌هــا ستون دارد، لكــن ديدنى نيســت.

«وَ اَلْقى فِى‌الاَرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَميدَبِكُمْ!»

يعنــى كوه‌هــاى شامخــى در زمين نهــاد، تا زميــن دچار اضطــراب نگشته،


1) الميزان ج 36، ص 291

شما را مضطــرب نكنــد و اين خــود اشعــار دارد بر اين‌كه بيــن كوه‌هــا و زلـــزلـــه‌هــا رابطــه‌اى مستقيــم اســـــت.

«وَ بَــــثَّ فيهــــا مِــنْ كُـــــلِّ دابَّـــةٍ!»

يعنى در زمين از هر جنبده‌اى منتشر كرد.

«وَ اَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَريمٍ!»

يعنى نازل كرديم از جهت بالاى سر شما آبى، (كه همان باران باشد) و رويانديم در آن مقدارى از هر دو جفت نباتى شريف كه منافع شما در آن است و برايتان فوايدى دارد. در اين بيان اشاره است به اين‌كه نباتــات نيز ماننــد حيوانــات نــر و ماده‌اند.(1)

بناى آسمان و گسترش زمين و رويش ازواج و عوامل حيات

«اَفَلَمْ يَنْظُرُوا اِلَى‌السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّنّاها... وَالاَرْضَ مَدَدْناها... !»(6 تا 11 / ق)

اگر كلمه «سَماء» را مقيد كرد به كلمه «بالاى سرشان» به اين منظور بوده كه بفهماند هر چيز را انكار كنند، اين آسمان را نمى‌توانند انكار كنند، چون جلوى چشمشان و بالاى سرشان است. و منظور از اين‌كه فرمود: آسمان را زينت داديم، اين است كه ستارگان درخشان با آن جمال بديع كه دارند در آسمان آفريديم. پس خود ساختمان اين بناى بديع با آن جمال خيره كننده‌اش و با اين‌كه هيچ ترك و شكافى در آن نيست، صادق‌ترين شاهد بر قدرت قاهره و علم محيط او به تمامى خلايق است.

«وَالاَرْضَ مَدَدْناها وَ اَلْقَيْنا فيها رَواسِىَ وَ اَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ...!»

«مَدِّ» زمين به معناى گستردن است و خداى‌تعالى زمين را طورى گسترده آفريده كه با زندگى انسان‌ها سازگار باشد. كلمه «راسِيَه» به معناى هر چيز ثابت است و كلمه «بَهيج» از بهجت است. بهجت را به معناى آن حسنى گرفته‌اند كه مانند گل‌ها و درختان خرم و باغ‌هاى سبز ديدنش لذت‌آور است. مراد به روياندن هر جفتى بهيج، روياندن هر نوعى از گياهان خوش منظر است. پس خلقت زمين و تدابير الهيه‌اى كه در آن جريان دارد، بهترين دليل است كه مى‌تواند عقل را بر كمال قدرت و علم صانع آن رهنمون شود.

«وَ نَـزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكآ فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصيدِ!»

منظور از آب مبارك باران است و اگر آن را مبارك خوانده، بدين جهت است كه


1) الـميــــــــزان ج 32، ص 23

خيرات آن به زمين و اهل زمين عايد مى‌شود، منظور از «حَبُّ الْحَصيد» حبه و

دانه محصود و درو شده است. معناى آيه چنين است: (از آسمان آبى پر بركت نازل كرديم و به دنبالش باغ‌ها و دانه‌هاى درو كردنى رويانديم.)

«وَالنَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضيدٌ - درختان خرماى بلند با شكوفه‌هاى روى هم چيده،»

«رِزْقآ لِلْعِبادِ وَ اَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتآ كَذلِكَ الْخُرُوجُ!»

مـا اين باغ‌ها و اين دانه‌هاى درو شده و نخل‌هاى بلند بالا، با طلع‌هاى روى هم چيده را رويانديــم، براى اين‌كه رزقــى باشد براى بندگان. پس كسى كه اين نباتات را آفريد، تا بندگــان را روزى دهد، با آن تدابيــر وسيع و محيرالعقولــى كه در آن‌ها به كار برده، داراى علمــى بى‌نهايت و قدرتــى است، كه زنــده كردن انسان‌ها بعد از مردن هـرچند اجزايشان متلاشـى و جسمشان در زمين گم شده باشد، عاجزش نمى‌سازد.(1)

خلق ازواج و تأمين وسايل حمل و حركت انسان

«وَ الَّذى خَلَــقَ الاَزْواجَ كُلَّها وَ جَعَلَ لَكُــمْ مِنَ الْفُلْــكِ وَ الاَنْعــامِ ما تَرْكَبُونَ!»(12و 13 / زخرف)

مراد به «اَزْواج» به نظر برخى از مفسرين، اصناف موجودات از نر و ماده و سياه و سفيد و امثال آن است. بعضى ديگر گفته‌اند: مراد جفت از هر چيز است، چون هر موجودى سواى خداى‌تعالى جفتى دارد، بالا و پايينى دارد، راست و چـپـى و نـر و مــاده‌اى دارد.

برايتان از كشتى و چهار پايان چيزهايى قرار داد كه سوارش شويد.

« لِتَسْتَووُا عَلى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُـروُا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ اِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحانَ الَّذى سَخَّرَلَنا هذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنينَ ـ تا بر پشت آن‌ها قرار گيريد و آن‌گاه هنگام قرار گرفتن بر پشت آن‌ها، به ياد نعمت پروردگارتان افتيد و بگوييد: منزه است آن خدايى كه اين مركب را براى ما مسخر كرد وگرنه ما نمى‌توانستيم آن را رام خود كنيم.»

مراد به ياد آوردن نعمت رب بعد از استواء بر پشت حيوان يا كشتى، اين است كه به ياد نعمت‌هايى بيفتى كه خدا آن‌ها را مسخر انسان كرده و انسان از آن‌ها استفاده مى‌كند. مثلا از يك محل به محل ديگر مى‌رود و بار و بنه خود را حمل مى‌كند. همچنان


1) الـميــــــــزان ج 36، ص 224

كه در جاى ديگر فرمود: «كشتى‌ها را مسخر كرد براى شما تا به امر خدا در دريا جريان يابد،» (32 / ابراهيم) و نيز فرمود: « و چهارپايان را آفريد... و بار و بنه خود را به‌وسيله آن به نقاط دورى حمل مى‌كنيد كه بدون آن‌ها نمى‌توانيد حمل كنيد، مگر به جان كندن!» (7 / نحل) و ممكن هم هست مراد به يادآورى نعمت، يادآورى مطلق نعمت‌هــا باشــد، چون معمــولا آدمــى از يــاد يك نعمــت به ياد نعمت‌هــاى ديگر نيــز منتقل مى‌شود.(1)

آيت رويش ازواج نيكو

«اَوَ لَمْ يَرَوْ اِلَى الاَرْضِ كَمْ اَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَريمٍ!»(8/شعراء)

« هيچ نگاهى به اين نباتات كه از زمين رويانيديم، نباتاتى كه جفت‌هايى كـريـمنـد، نـيـفكنـدند؟ »

رؤيت در اين جمله متضمن معناى نظر و تفكر است. مراد به زوج كريم - به طورى كه گفته‌اند - به معناى زوج نيكو است، آن نباتاتى است كه خداى سبحان نر و ماده‌شان خلق كرده. بعضى از مفسرين گفته‌اند: مراد به آن همه موجودات روييدنى است، چه نبات و چه حيوان و چه انسان، به دليل اين‌كه در جاى ديگر در خصوص انسان فرموده : - «اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنينَ!»

كلمه «ذلِكَ» اشاره است به داستان رويانيدن هر جفتى كريم، كه در آيه قبلى بود و از اين جهت آيت است كه هر يك از اين جفت‌ها را ايجاد كرده و نواقص هر يك از دو طرف زوج را با ديگرى برطرف كرده است. و هر دو طرف را به سوى آن غايتى كه بدان منظور ايجاد شده‌اند، سوق داده و به سوى آن هدف هدايت نموده است. و خدايى كه چنين سنتى در همه كاينات دارد، چه طور ممكن است امر انسان‌ها را مهمل بگذارد؟ و به سوى سعادتش و آن راهى كه خير دنيا و آخرتش در آن است، هدايت نكند؟ اين، آن حقيقتى است كه آيت روييدنى‌ها بدان دلالت دارد.(2)

نظام ازواج و تلقيح در گياهان و تأثير باران و نيروى ثقل در رويش گياه


1) الميزان ج 35، ص 140

2) الـميــــزان ج 30، ص 88

«وَ اَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَاَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَسْقَيْناكُمُوهُ وَ ما اَنْتُمْ لَهُ بِخازِنينَ!»

(22/حجر)

امروزه در مباحث گياه‌شناسى مسلم شده كه مسئله نر و مادگى در تمام گياهان هست و بادها در وزش‌خود ذراتى‌از گرد گل‌گياه نر را به‌گياه ماده منتقل مى‌كنند و آن را بارور مى‌سازند. قرآن كريم در آيه مورد بحث همين حقيقت را پرده‌بردارى مى‌كند و مى‌فرمايد: « ما بادها را براى كار تلقيح فرستاديم !»

« فَاَنْزَلْنــا مِـنَ السَّمــاءِ ماءً فَاَسْقَيْنــاكُمُوهُ !»

جملــه فوق اشاره به باران اســت كه از ابرها فــرو مى‌ريزد. در مباحــث علمى عصــر مسلــم شــده كه آب مــوجــود در كــره زميــن از باران‌هــايــى جمــع شده كــه از آسمـان فــرو ريختـه‌انــد.

آيــه مــورد بحــث كه با قسمـت اولش يعنى جملــه « وَ اَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ،» مسئله نر و مادگى و تلقيح گياهان را و با قسمت دومش يعنى جمله « فَاَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَسْقَيْنا كُمُوهُ،» مسئلــه پيدايش آب را از باران اثبات نموده است، هم‌چنين آيه قبل كه داشــت: « وَ اَنْبَتْنا فيها مِــنْ كُلِّ شَــىْءٍ مَوْزُونٍ،» به يك حقيقــت علمى ديگر اشاره نموده و آن اين است كه وزن در روييدن نباتات مؤثر است. و اين خود يكى از دقايق علمى امروز است، كه قرآن كريم گوى سبقت را در آن از همه آكادمى‌هاى علمى جهان ربوده است و كشف اين اسرار در چهارده قرن قبل به وسيله قرآن كريم دست كمى از معجزه ندارد، بلكه همان معجزه است.(1)

تكوّن ازواج مختلف ميوه‌ها و ثمرات

«وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ ! » (30 / رعد)

از جميع ميوه‌هايى كه ممكن است تكون يابد، در زمين انواع مختلفى از حيث نوع و از حيث تابستانى و زمستانى و از حيث شيرينى و غير آن و ترى و خشكى آن قرار داد.

اين‌معناى معروف در تفسيركلمه «زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ» است و بنابراين‌تفسير، مقصود از


1) الميـزان ج 23، ص 214

دو زوج دو صنف خواهدبود، كه يك‌صنف با صنفى ديگر مخالف باشد، چه اين‌كه صنف سومى داشته باشد يا نداشته باشد.

در تفسير جواهر در ذيل «زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ» گفته است: خداوند در زمين از هر صنفى از ميوه‌هــا زوج قرار داده، يعنــى دو تا، يكى نر و يكى ماده، كه ازدواج آن‌ها در گل‌هــايشــان صــورت مى‌گيــرد.

گفتار وى هر چند از حقايق علمى است كه هيچ ترديدى در آن نيست، لكن ظاهر آيه كريمه با آن مساعدت ندارد، چه ظاهر آيه اين است كه خود ميوه‌ها زوج و دو تـا هستند، نه اين‌كه از درختى خلق مى‌شوند كه آن درخت‌ها زوج و دو تايى باشند.(1)

اثر خاك در رشد گياه و ازواج نبات

«وَ تَرَى الاَرْضَ هامِدَةً فَاِذا اَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ اَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ!» (5و6/حج)

زمين بعد از آن‌كه ما آب را بر آن نازل كرديم از هر صنف از اصناف گياهان داراى بهجت، يعنى رنگ خوش و برگ و گل خندان برويانيد. ممكن هم هست مراد به زوج معناى مقابل فرد باشد، براى اين‌كه در جاهاى ديگر كلام خداى‌تعالى اين معنا ثابت شده، كه گياهان نيز ازدواج دارند، همچنان‌كه براى آن‌ها حيات و زندگى اثبات شده است و علوم تجربى امروز نيز با آن موافق است.

حاصل معنا اين است كه زمين در روياندن گياهان و رشد دادن آن‌ها اثرى دارد، نظير اثر رحم در روياندن فرزند، كه آن را از خاك گرفته و به صورت نطفه و سپس علقه و آن‌گــاه مضغه و آن‌گاه انسانى زنده در مى‌آورد.(2)

نظام ازواج انسان

آفرينش زوج انسان و آرام دل او


1) الـميــــــــــــزان ج 22، ص 171

2) الـميــــــــــــــزان ج 28، ص 207

«هُوَ الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ اِلَيْها!»(189 / اعراف)

اى گروه بنى آدم خداى‌تعالى آن كسى است كه شما را آفريد «مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ،» از تن واحدى كه پدرتان بود و «جَعَلَ مِنْها،» و از آن يعنى از نوع آن «زَوْجَها لِيَسْكُـــنَ اِلَيْها،» همســرش را آفريد تا آن مــرد به داشتــن آن همسر دل آرام شود.(1)

نعمت آفرينش زوج براى انسان و تشكيل خانواده

«وَ اللّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجآ وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَزْواجِكُمْ بَنينَ وَ حَفَدَةً!»(72 / نحل)

خداوند براى شما از همسرانتان فرزندان و ياورانى قرار داد كه به خدمت آنان در حوائج‌تان استعانت بكنيد و با دست آنان مكاره و ناملايمات را از خود دور سازيد و ارزاق طيب كه عبارت است از هر متاع دلپسندى كه روزى‌تان كرد، مانند آب و انواع ميوه‌ها كه عمل خود شما در پيدايش آن‌ها دخالت نداشته و مانند طعام‌ها و لباس‌ها و امثــال آن كه سعــى و عمــل خــود شمــا در پيــدايش آن‌هــا مــؤثــر بــوده است.

«اَفَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اللّهِ هُمْ يَكْفُرُونَ - آيا به باطل ايمان مى‌آورند و به نـعمت خدا كفران مى‌ورزند؟»

مقصود از نعمت همان است كه همسرانى از جنس خود بشر براى ايشان درست


1) الـميــــــــــزان ج 16، ص 297

كرد و فرزندان و نوه‌هايى از همسران پديد آورد، چه اين از بزرگترين و آشكارترين نعمت‌هاست، زيرا اساسى تكوينى است كه ساختمان مجتمع بشرى بر آن بنا مى‌شود و اگر آن نبود مجتمعى تشكيل نمى‌يافت و اين تعاون و همكارى كه ميان افراد هست پديد نمى‌آمد و تشريك در عمل و سعى ميسر نمى‌شد و در نتيجه بشر به سعادت دنيا و آخرت خود نمى‌رسيد.

آرى اگر بشر اين رابطه تكوينى را كه خدا به او انعام كرده قطع كند و اين رشته پيوند را بگسلد، آن وقت به هر وسيله ديگرى كه فرض شود متوسل گردد، جا پر كن اين رابطه تكوينى نگشته جمعش جمع نمى‌شود و با متلاشى شدن جمع بشر و پراكندگى وحـدتش هلاكتش قطعى است.(1)

آيت خلق زوج براى انسان و عوامل توليد رحمت و محبت

«وَ مِنْ اياتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجآ لِتَسْكُنُوا اِلَيْها...!» (21 / روم)

كلمه «زَوْج» به هر يك از نر و ماده حيوانات در صورتى كه جفت هم شده باشند اطلاق مى‌شود، همچنان‌كه به هريك از دو قرين چه حيوان و چه غير حيوان نيز زوج گفته مى‌شود، خداى‌تعالى فرموده: «فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الاُنْثى - خدا از آن دو زوج قرار داد، يكى نر و يكى ماده،» (39 / قيامت) و نيز فرمود: « به آدم گفتيم كه تو و زوجت در بهشت منزل كنيد!»(35/بقره)

اين‌كه فرمود: «اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجآ لِتَسْكُنُوا اِلَيْها،» معنايش اين است كه براى شما از جنس خودتان زوج آفريد. (و كلمه « براى شما» معنايش به منظـور فايده و نفـع شماست.)

آرى هر يك از مرد و زن از جهاز تناسل، دستگاهى دارند كه اين دستگاه به كار نمى‌افتد، مگر وقتى كه با دستگاه طرف مقابل جمع شود و از مجموع آن دو، مسئله توالد و تناسل صورت گيرد، پس هر يك از آن دو در حد خود و فى نفسه ناقص و محتاج به طرف ديگر است و از مجموع آن دو، واحدى تام و تمام درست مى‌شود و به خاطر همين نقص و احتياج است كه هر يك به سوى ديگرى حركت مى‌كند و چون بدان رسيد آرامش و سكونت مى‌يابد، چون هر ناقصى مشتاق به كمال است و هر محتاجى مايل


1) الـميــــــــــزان ج 24، ص 189

بـه زوال حاجت و فقـر خويش است و ايـن حالت همان شبقى است كه در هر يك از اين دو طرف به وديعت نهاده شده است.

« وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً!»

كلمه «مَوَدَّت» تقريبآ به معناى محبتى است كه اثرش در مقام عمل ظاهر باشد، در نتيجه نسبت مودت به محبت نسبت خضوع است به خشوع، چون خضوع نيز آن خشوعى را گويند كه در مقام عمل هم اثرش هويدا شود، به خلاف خشوع كه به معناى نوعى تأثر نفسانى است، كه از مشاهده عظمت و كبريايى در دل پديد مى‌آيد.

و اما «رَحْمَت»، اين كلمه به معناى نوعى تأثير نفسانى است، كه از مشاهده محروميت محرومى كه كمالى را ندارد و يا احتياج به رفع نقيصه خود دارد، در دل پديد مى‌آيد و صاحبدل را وادار مى‌كند به اين‌كه در مقام برآيد او را از محروميت نجـات داده و نقيصه‌اش را رفع كند.

يكى از روشن‌ترين جلوه‌گاه و موارد خودنمايى مودت و رحمت، جامعه كوچك منزل است، چون زن و شوهر در محبت و مودت ملازم يكديگرند و اين دو با هم و مخصوصآ زن، فرزندان كوچكتر را رحم مى‌كنند، چون در آن‌ها ضعف و عجز مشاهده مى‌كنند و مى‌بينند كه طفل صغيرشان نمى‌تواند حوائج ضرورى زندگى خود را تأمين كند، لذا آن محبت و مودت وادارشان مى‌كند، به اين‌كه در حفظ و حراست و تغذيه و لباس و منزل و تربيت او بكوشند و اگر اين رحمت نبود، نسل به كلى منقطع مى‌شد و هرگز نـوع بشر دوام نمى‌يافت.

نظير اين مورد مودت و رحمتى است كه در جامعه بزرگ شهرى و ميان افراد جامعه مشاهده مى‌شود، يكى از افراد وقتى همشهرى خود را مى‌بيند، با او انس مى‌گيرد، و احساس محبت مى‌كند و مسكينان و ناتوانان اهل شهر خود را كه نمى‌توانند به واجبات زندگى خود قيام كنند، ترحم مى‌نمايد.

به طورى كه از سياق بر مى‌آيد مراد به مودت و رحمت در آيه همان مودت و رحمـت خــانـوادگـى اسـت.

«لاَيَةً لِقَـوْمٍ يَـتَفَكَّـرُونَ!»

چون وقتى درباره اصول تكوينى خويش بينديشند، كه آن اصول بشر را وادار كرد به اين‌كه تشكيل جامعه خانوادگى دهد، مرد را دعوت كرد تا با زن و زن را دعوت كرد تا با مرد جمع شود و اجتماعى منزلى پديد آورند و نيز آن دو را به مودت و رحمت واداشت و آن مودت و رحمت نيز اجتماع مدنى و شهرى را پديد آورد و چه آثارى بر اين اجتماع مترتب شد، نوع بشرى بقا يافت و زندگى دنيايى و آخرتى انسان به كمال رسيد، آن وقت

متوجه مى‌شوند كه چه آيات عجيبى در آن‌ها هست و خداى‌تعالى چه تدابيرى در امر اين نوع از موجودات به كار برده، تدابيرى كه عقل را حيران و دهشت‌زده مى‌كند.(1)

خلق زوج انسان و انزال ازواج چهارپايان و تكثير آن‌ها

«خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ اَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الاَنْعامِ ثَمانِيَةَ اَزْواجٍ!» (7 / زمر)

خطاب در اين آيه به عموم بشر است و مراد به « نَفْسٍ واحِدَةٍ» به طورى كه نظاير اين آيه تأييد مى‌كند آدم ابوالبشر است و مراد به همسر آن نفس واحده، همسر اوست كه از نوع خود اوست و در انـسانيت مثل اوست. كلمه «ثُمَّ» بـراى تراخى و تأخر رتبى در كلام است. مراد اين است كه خداى‌تعالى اين نوع را خلق كرد و افـراد او را از يك نـفس واحد و همسرش بسيار كرد.

كلمه « اَنْعام » به معناى شتر و گاو و گوسفند و بز است. اگر آن‌ها را هشت جـفت خوانـــده، به اعـتبار روبرهــم نر و مـاده آن‌هاست.

و نيز اگر از خلقت چهار پايان در زمين تعبير كرده به اين‌كه ما آن‌ها را نازل كرديم، با اين‌كه اين چهار جفت حيوان از آسمان نازل نشده‌اند، به اين اعتبار است كه خداى‌تعالى ظهور موجودات در زمين را بعد از آن‌كه نبودند، انزال خوانده، چون در آيه شريفه « وَ اِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ!» به طور كلى موجودات را نازل شده، يعنى اندازه‌گيرى شده از خزينه‌هايى مى‌داند كه از هر چيـز بى‌انـدازه‌اش در آن‌جاست. (21 / حـجر)

«يَخْلُقُكُمْ فى بُطُونِ اُمَّهاتِكُمْ خَلْقآ مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فى ظُلُماتٍ ثَلاثٍ!» (8 / زمر)

اين جمله بيان كيفيت خلقت نامبردگان قبلى، يعنى انسان و انعام است و در اين‌كه خطاب را تنها متوجه انسان كرده مى‌فرمايد «شما را خلق مى‌كند!» به اعتبار اين است كه اين پنج نوع جاندار، تنها انسان داراى عقل است و لذا جانب او را غلبه داده، و بر ديگران چربانده است و معناى خلق بعد از خلق پشت سر هم بودن آن است، مانند خلقت نطفه، سپس نطفه را علقه كردن و آن‌گاه خلقت علقه را و آن را مضغه كردن، و هم‌چنين و مراد به ظلمات ثلاث به طورى كه گفته‌اند ظلمت شكم و ظلمت رحم و ظلمت مشيمـه (تخمـدان) اسـت.(2)


1) الـميــــــزان ج 31، ص 267

2) الـميــــــزان ج 34، ص 59