ghaemiyeh.com
سرشناسه : همایش ایران و استعمار انگلیس ( دومین : ۱۳۸۹ : تهران)
عنوان و نام پديدآور : ایران و استعمار انگلیس : مجموعه سخنرانیها و مقالات/ [برگزارکننده] موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، دبیرخانه دائمی همایشها.
مشخصات نشر : تهران : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۹۱ -
مشخصات ظاهری : ج.: مصور.
شابک : دوره : 978-600-5786-20-0 ؛ ۱۲۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-600-5786-18-7 ؛ ۱۳۰۰۰۰ ریال : ج.۲ : 978-600-5786-19-4 ؛ ۲۵۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-600-5786-30-9 :
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۹۳) (فیپا).
موضوع : ایران -- روابط خارجی -- انگلستان -- کنگرهها
موضوع : انگلستان --روابط خارجی -- ایران -- کنگرهها
موضوع : ایران -- تاریخ -- پهلوی، ۱۳۰۴ - ۱۳۵۷-- دخالت انگلستان-- کنگرهها
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی. دبیرخانه همایشها
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
رده بندی کنگره : DSR۱۳۹ /الف۸ھ۸ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۳۲۷/۵۵۰۴۲
شماره کتابشناسی ملی : ۲۷۴۸۵۹۳
دكتر غلامعلي حداد عادل*
بسم الله الرحمن الرحيم
حضور دوستان محترم سلام عرض ميكنم و تشكر ميكنم از برگزاركنندگان اين همايش ايران و استعمار انگليس كه دومين همايش در باب اين موضوع بود و اميدوارم برگزاري اين سلسله همايشها نتيجهاش شناخت علمي استعمار در ايران باشد و اين موضوع از سطح احساسات و عواطف و شعار با حفظ اين جنبهاش نفوذ به محافل علمي و دانشگاهي و به عنوان يك رشتۀ علمي در ايران، پشتوانۀ احساسات تودههاي مردم باشد. از نظر بنده گسترش مطالعات علمي در باب استعمار در ايران، چه استعمار انگليس و چه استعمار ديگر قدرتها، امري منطقي است و طبيعي؛ براي اينكه انقلاب اسلامي ما حاصل واكنش طبيعي يك ملت است در برابر يك تاريخ طولاني از استعمار و استعمارگري. بنابراين جاي تعجب نيست كه اگر بعد از پيروزي چنين انقلابي، دانشگاهها و مؤسسات علمي، اين سابقۀ طولاني را بشكافند و بشناسند. فايدۀ اين قبيل همايشهاي علمي ميتواند اين باشد كه موضوع از صورت كلي خارج شود، بسط پيدا كند، عناصرش تفكيك شود و گسترۀ بحث آشكار و انواع دخالتهاي استعماري انگليس در ايران، در طول تاريخ 350 يا 200 سالۀ آن، شناخته شود؛ يعني مطلب از اجمال به تفصيل درآمده و از ابهام به وضوح و از معرفت عادي به معرفت علمي ارتقاء پيدا كند. در همين يكي، دو همايش كه برگزار شده، ما متوجۀ گستردگي بحث هستيم. من به بعضي از عناوين فرعياي كه ذيل موضوع
استعمار انگليس در ايران ميگنجد، اشاره ميكنم؛ صرفاً به عنوان يك فهرستي از مسائلي كه ميتواند در دانشگاهها و در مؤسسات مطالعات تاريخي مطرح باشد: يكي آوردن و بردن سلسلهها و سلطنتهاست. پادشاهان در درون سلسلهها و يا كل سلسلهها، اين يكي از كارهاي استعمار انگليس در ايران بود. بنده چون موضوع صحـبتم مســئلۀ ديگري است، نميخواهم مصاديق اين عناوين را ذكر بكنم. مصاديق را شما در ذهن خودتان دنبال كنيد. دوم، تحميل جنگ بر كشور ما كه حالا يكياش جنگ دوم جهاني است، يكي همين جنگ تحميلي بعد از انقلاب است و يكي جنگهاي محلي – منطقهاي مثل جنگهايي كه در جنوب بر ملت ما، انگليسها تحميل كردند. يك بخش ديگر از دخالتهاي استعماري انگليس در ايران، جدا كردن بخشهايي از سرزمين ماست و دستكاريهايي كه در خطوط مرزي ما كردهاند. باز يك فصل ديگري از كتاب «استعمار انگليس در ايران» توطئه براي سرنگــوني و قتل رجال وطنخواه و خدمتگزار اين كشور است. يك بخش ديگر حمايت از ياغيان محلي است در برابر حكومتهاي مركزي. فصل ديگر طرفداري از استبداد و فئوداليسم و دخالت جدي در عزل و نصب مسئولين كشور ما، از وزرا گرفته تا نمايندگان مجلس تا سفرا، اين خودش يك داستان مفصل طولاني است. يك فصل ديگر تشكيل جمعيتهاي مخفي و فراماسونري براي در اختيار گرفتن عناصري كه آنها را بعداً منصوب بكنند در جاهايي كه احتياج دارند. يك فصل ديگر كودتاهايي است كه اينها در داخل كشور ما صورت دادند، حالا مشخصاً كودتاي 1299، كودتاي 1332. يك داستان مفصل كه خودش يك دايرةالمعارف مطلب است، داستان نفت است كه بُعد اقتصادي و سياسي و فرهنگي و همه چيز دارد و بالاخره همكاريهاي انگليسها با ساواك و همكاريهاي اطلاعاتي – امنيتي و خيلي چيزهاي ديگر. بنده قصدم از طرح اين مسائل اين است كه وقتي مسائل باز شود، ميبينيم يكي، دو تا نيست و هر كدامش هم مستقلاً احتياج به تحقيق و گردآوري اسناد و نتيجهگيري دارد. اما نكتهاي كه بنده براي اين صحبت انتخاب كردهام، خصوصاً روش استعماري انگليس است. خب! طبيعي است كه كشورها به اقتضاء فرهنگشان، به اقتضاء خصوصــيات خودشـان، تاريخشان، نوع قدرتشان، روشهاي استعماريشان با هم فرق داشته باشند، مثلاً مسلّم است كه در دوران قاجار روش استعماري روسيه با انگليس يكي نبوده يا فرانسويها روش خاص خودشان را داشتند، گرچه همه هم سلطهگر و استعمارگر بودند. اما انگلستان براي خودش يك خصوصياتي از حيث روش
استعماري داشته كه من ميخواهم توجه حاضران اين مجلس را به آن خصوصيات جلب كنم. به نظر بنده يكي از خصوصيات كار انگليسها، اطلاعاتمدار بودن كارشان است در كشورهاي هدف. انگليسها اطلاعات دقيق گردآوري ميكنند از شخصيتها و افراد مؤثر در كشورها و كاملاً آن افراد را ميشناسند. نقطه ضعف آنها را ميدانند، نقاط قوتشان را ميدانند، خانوادهشان را ميشناسند. شما اگر به آن مجموعۀ چهارده جلدياي كه وزارت امور خارجۀ انگلستان دربارۀ رجال ايران در دورۀ قاجار منتشر كرده مراجعه كنيد، صحت اين ادعاي بنده را تأييد ميكنيد. من در سخنراني همايش قبلي هم به اين مجموعه اشاره كردهام. من اين مجموعه را ورق زدم و بعضي از بخشهاي آن را خواندهام. نسبت به بعضي از رجال كه حساس بودهام، رفتم ببينم كه انگليسها چه چيزهايي دربارۀ اينها گردآوري كردهام. حيرتآور است تعداد افرادي كه اينها در طول مثلاً چندده سال برايشان پرونده تشكيل دادند و جزئياتي كه راجع به آنها ذكر كردهاند. مسلّماً ما يك چنين مجموعۀ مدوني به اين وسعت از رجال خودمان در اختيار نداريم، يا اگر داشته باشيم منتشر نشده، اين يك جنبه «اطلاعاتمدار بودن». حالا اين فقط راجع به اشخاص و افراد نيست، راجع به هر چيزي كه احتياج داشته باشند اين كار را ميكنند. خصوصيت دوم، كارشناسانه بودن كار استعماري آنهاست. اينها براي حضور و نفوذ در كشورها و پيشبرد كار خودشان، كارشناس تربيت ميكنند. همين چند روز اخير بود كه من يك مقالهاي خواندم دربارۀ يك شاعر، خبرنگار، اديب و معاون كنسول انگليس در اصفهان به نام بانتينگ «Basil Bunting» كه سالها در ايران بوده، در زمان مصدق در ايران بوده و 1985 هم از دنيا رفته. مقالۀ مفصلي به زبان فارسي دربارۀ ايشان خواندم. جالب توجه است كه اين آدم نه تنها آنقدر به زبان فارسي مسلط بوده كه مثلاً اشعار پيچيدۀ رودكي را به زبان انگليسي، خيلي دقيق و شاعرانه ترجمه كرده بلكه با لهجههاي عشاير ايران مثل بختياريها و اصفهانيها و قشقاييها هم آشنا بوده؛ يعني آنچنان راحت با اين لهجهها صحبت ميكرده كه باعث تعجب خود ايرانيها بوده. اين نكته كه عرض ميكنم كارشان كارشناسانه است، اين يك نمونه آن است. نكتۀ سوم اين است كه كلاً انگليسها به تاريخ و جامعهشناسي و مردمشناسي كشورهاي هدف، توجه دارند و ديپلماتهايشان و جاسوسهايشان در اين زمينه صاحب نظرند. يك نمونهاش خانم لمبتون «Ann Lambton» است. اصلاً اگر يك وقت، يك همايش در ايران برپا شود تحت عنوان استعمار انگليس در ايران و اين همايش
فقط به معرفي خانم لمبتون اختصاص پيدا كند، اهل فن تعجب نميكنند؛ يعني يك خانمي بيش از 60 سال در ايران؛ شايد هم بيشتر؛ 70 سال بوده و مسلط بر اوضاع ايران بوده است. خانم لمبتون در زمان جنگ دوم جهاني، وقتي كه چرچيل و استالين و روزولت به ايران ميآيند، مترجم چرچيل بوده و بعداً هم در ايران كتاب نوشته راجع به شيوههاي مالكيت زمين و خيلي چيزهاي ديگر و كتابهاي وي، كتابهاي كلاسيك است و مورد رجوع اهل فن. از معلم انگليسي بودن گرفته تا كارهاي خيلي بزرگتر در ايران كرده است. همين دو، سه سال پيش لمبتون از دنيا رفت و در بعضي از مطبوعات كشـور ما هم دربارهاش مقالاتي نوشتند. كتاب لغت نوشته، دستور زبان نوشته، اصلاً آثار او، مأموريتهاي او، مجامعي كه در آنها عضويت داشته، جايگاهش نزد ايرانشناسان، كاملاً با ابعاد مختلف آشنا هستند اينها و يكي، دو تا نيستند اين جور آدمها. يك خانمي هست به نام گرترود بل «Gertrude Bell»، اين خانم اصلاً محور بوده در عراق، بعد از جدا شدن عراق از عثماني، بعد از جنگ اول جهاني، خانم گرترود بل مرجع همۀ جاسوسهاي خرده پا و سياستمدارهاي انگلوفيل «Anglophile» عراق بوده در منطقه، مثل يك عمۀ پيري در بغداد، خانهاش محل رفت و آمد بوده، رجال مختلف مثل نوري سعيد اينها ميآمدند از او دستور ميگرفتند و اين خانم حالا علاوه بر اينكه به زبان عربي مسلط بوده، به فارسي اينقدر مسلط بوده كه ما يك ترجمۀ خوبي از حافظ به انگليسي، به قلم گرترود بل داريم؛ يعني اين طور با فرهنگ و جامعهشناسي و مردمشناسي آشنا هستند. حالا اين تاريخ و جامعهشناسي و مردمشناسي را من به عنوان علم گفتم.
جنبۀ چهارم؛ توجه دقيق دارند به فرهنگ مردم و مذهب و آداب و سنن؛ يعني ميشناسند و اين را مهم ميدانند و اين ابزار كارشان است «استفادۀ از اين فرهنگ و مذهب و آداب و سنن» يعني بر اين واقعيتها استوار ميكنند كار خودشان را. نكتۀ پنجم اين است كه روش استعماري انگليسها، يك روش قابل انعطافي است در سطح تاكتيك، استراتژيشان ثابت است «تأمين منافع و رعايت مصالح دولت فخيمه است» اما در سطح تاكتيك، اينها به اقتضاء كشورها، به اقتضاء زمان و مكان، انعطاف دارند. گاهي خودشان را به اندازۀ يك مو باريك ميكنند تا از يك روزني رد شوند. همين كه رد شدند، باز دوباره به فشار ادامه ميدهند؛ يعني اين قابليت انعطاف از خصوصيات استعمار انگليس است. نكتۀ ششم اين است كه روشهاي استعماري انگليس منحصراً بر اعمال
زور متكي نيست؛ قدرت يكي از ابزارهاي كارگاه استعماري انگليس است، نه همۀ ابزار او. وقتي ميخواهند يك پيچي را باز كنند، اول نميروند آن آچار سنگين خيلي شكننده را بياورند، حتي اگه بتوانند با دست باز كنند، با ابزار باز نميكنند، نشد حالا يك كار ديگر. نكتۀ هفتم؛ استفاده از ظرفيتها و نهادها و شخصيتهاي بومي و محلي و ملي است. تا جايي كه بتوانند كار خودشان را به دست عناصر بومي و محلي انجام ميدهند. بنده در مطالعات پراكندهاي كه داشتم توجه كردم كه انگليسها به محض اينكه ببينند ميتوانند قدرت خودشان را، منافع خودشان را به دست يك عنصر محلي، مثلاً رئيس يك قبيله يا بزرگ يك عشيره يا يك خاني در يك جايي تأمين بكنند، بلافاصله با او كنار ميآيند؛ پول ميدهند، او را ميخرند، پشتيباني ميكنند و بعد خيالشان راحت ميشود. حالا شما به عنوان نمونه شرح حال عبدالحسين ميرزا فرمانفرما را بخونيد و ببينيد كه انگليسها با فرمانفرما چه كردهاند، چه طور او را پشيتباني كردند، چه طور تأييد كردند، چقدر پول دادند، چقدر نشان دادن، چه كار كردند و با اين خانواده. يا در جنوب ايران، در مناطق بلوچستان «در بلوچستان ايران يا بلوچستان پاكستان» انگليسها براي اينكه اطمينان پيدا بكنند از جلوگيري از نفوذ ديگران به هندوستان، ببينيد چه طور با حكام محلي كنار آمدهاند. يا مثلاً در شمـال شــرق ايران، با خـانوادۀ شوكتالملك چه طور كنار آمدند. اين روش آنها بوده در همه جاي جهان اسلام و سرزمينهاي استعماريشان. نكتۀ هشتم اين است كه با فرهنگها و آداب و رسوم مردم تا حد امكان مدارا ميكنند، كنار ميآيند و آنجايي كه ضرورت ندارد، مخالفت با آداب و سنن و عواطف و احساسات مردم نميكنند و مردم را بيجهت تحريك نميكنند. يك زيركي خاصي از اين حيث دارند. و بالاخره نكتۀ نهم و آخرين نكتهاي كه من همين طور سردستي و با عجله يادداشت كردم از آنچه ميدانستم اين است كه: اگر هيچ كدام اين روشها نتيجه نداد، هيچ ابايي از استفاده از زور و قدرت و سلاح براي سركوب مردم ندارند و خونينترين و گستردهترين جنگها را هم به راه مياندازند. اما اين روش را وقتي اعمال ميكنند كه روشهاي ديگر جواب ندهد؛ يعني يك سلسله مراتبي دارند. براي اينكه اين خصوصيات روش استعماري انگليس شناخته شود، شما ميتوانيد روش استعماري انگليس را با روش سلطهگري آمريكاييها مقايسه كنيد. اصلاً آمريكاييها تصور ميكنند چون ناوگان عظيم دارند، چون بمب اتم دارند، چون پول دارند، چون قدرت دارند، پس احتياجي به اين
زيركيها و اين تدبيرها ندارند. يك برخورد خامي ميكنند، مثل يك ورزشكاري كه ميآيد بازو ميگيرد و ژست ميگيرد در برابر افراد ضعيف، آمريكاييها هميـشه ظهورشــان، ظهور قدرتنمايانه است، اما انگليسها اين طور نيستند. شما ميتوانيد به عنوان نمونه نقش انگليس را در اين جنگ آمريكاييها با عراق بررسي كنيد، اصلاً اين ميتواند موضوع يك پاياننامه باشد در رشتههاي علوم سياسي كه يك دانشجويي از اول موضعگيريها و موذيگريهاي - اين دو تا در انگليسيها خيلي نزديـك است، موضــعگيــري و موذيگري- اينها را با لشگركشي آمريكا به عراق مقايسه و بررسي كند. ما در آن هفتههايي كه صحبت از هجوم آمريكا به عراق بود، در ايران با انگليسها صحبت ميكرديم -ما؛ يعني وزارت خارجۀ ما- انگليسها ميدانيد چي جواب ميدادند؟ ما ميگفتيم آخر اين چه كاري استه كه آمريكا ميخواهد بكند؟ چه دليلي دارد كه يك كشوري بيايد مثلاً مثل آمريكا به عراق كوچك لشگركشي كند؟ ما كه مايل نبوديم اين اتفاق بيفتد. ما ميگفتيم كه شما چرا كمك ميكنيد؟ انگليسها ميگفتند ما داريم ميآييم كه نگذاريم آمريكاييها آنجا با ندانمكاري و عدم اطلاع ضرر بزنند به ملت عراق، ما اصلاً به اين دليل با آمريكاييها همراه شديم كه از خسارتهاي بيشتر جلوگيري كنيم. بعد به ما ميگفتند شما كه ميدانيد آمريكاييها كه عراق را نميشناسند، ما عراق را ميشناسيم، ما ميدانيم كه در عراق مثلاً سلسله مراتب اجتماعي چگونه است، شخصيتها چه كساني هستند، عشاير عراق مثلاً چه جورند، جنوب، شمال، چه جورند. ما داريم ميآييم كه در واقع به نفع ملت عراق سپر شويم جلوي افراطكاريهاي آمريكاييها. وقتي هم كه آمدند رفتند بصره سر چاههاي نفت و منافع خودشان را تأمين كردند. از آنجا توطئه و برنامهريزي براي كارهاي اطلاعاتي در ايران كردند و كاملاً با يك چنين روشهايي در جنگ عراق شركت كردند. خود جنگ عراق اصلاً يك داستان طولاني است كه ميشود به عنوان يك نمونه انگليس و آمريكا را با هم مقايسه كرد. يك نمونۀ بارز ديگري هر روز و هر شب قابل بررسي است، تفاوت برنامههاي BBC با برنامههاي صداي آمريكا؛ يعني اگر يك كسي يك تحليل محتوا بكند و يك روششناسي بكند از برنامههاي BBC «شبكۀ ماهوارهاي BBC» و آن را مقايسه كند با آمريكا يا با كشورهاي ديگر، آن وقـت متوجـه ميشود. شما ميبينيد كه BBC براي جلب توجه ميرود در اصفهان، در يك كارخانۀ توليد گز، آنجا يك برنامۀ جذاب زيبايي تهيه ميكند
كه تلويزيون خود ما در ايران تا حالا از شيوۀ توليد گز چنين برنامهاي تهيه نكرده و امثال اين جور برنامهها. اينها را ميگذارد، يك عدهاي به هواي ديدن اينها مينشينند، آن وقت ممكن است در هفته دو تا، سه تا برنامه هم داشته باشد كه از همۀ اين زمينهسازيها بخواهد آن نتيجۀ مورد نظر خودش را بگيرد. من ميروم به سمت پايان بحث خودم، چون بايد از حضورتان مرخص شوم و بروم مجلس كه ما كميسيون داريم. اين موضوع را صرفاً از آن جهت عرض كردم كه به اين روششناسي استعمار انگليس توجه داشته باشيد، حالا ممكن است در مطالعاتتان بر آن چه كه من گفتم يك چيزهايي هم اضافه بكنيد يا از آن مطالبي كه من عرض كردم يك چيزهايي را كم بكنيد، اين مهم نيست. مقصود اصلي من توجه شماست به سمت يك موضوع ديگري كه فينفسه ارزش بررسي دارد و اگر شناخته نشود ممكن است ما همين امروز هم باز در يك دام و چالۀ ديگري بيفتيم، به دليل اينكه روش حريف را نميشناسيم، چون حريفي كه اين قدر قدرت انعطاف و قابليت انعطاف دارد، با اين سابقۀ طولاني استعمارگري، با اين وسعت منطقۀ تحت نفوذ و استعمار خودش، امروز ميآيد متناسب با شرايط جامعۀ ايران يك روشي انتخاب ميكند كه تا ما بخواهيم بفهميم، ممكن است صدمهاش را خورده باشيم. پس توجه به اين روش، ضروري است. خب البته همۀ اينها وقتي ممكن و مؤثر است كه درهاي كشور به روي استعمارگرها باز باشد. خوشبختانه در ايران بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، انگليس و آمريكا نتوانستهاند مثل گذشته آن ارتباطات خودشان را حفظ كنند. اگرچه الآن هم اين ارتباطات براي انگليس به صفر نرسيده؛ يعني از آن رگ و ريشههاي هزار فاميلي كه انگليسها با آنها تماس داشتند، هستند و اينها ارتباطات سنتي خودشان را با آنها حفظ كردند و روابط دوستانه دارند به طُرُق مختلف، حالا در اينجا، در لندن. اما خيلي محدودتر است نسبت به قبل از انقلاب. اين خودش يك مانع اساسياي است كه اينها نتوانند با نفوذ در همه قشرهاي اجتماعي كار خودشان را انجام بدهند. يك نكتۀ ديگر اين است كه امروز در ايران، تودهها نسبت به گذشته خيلي آگاهترند. تودههاي مردم نميتوانند چيز بنويسند، كتاب بنويسند، سخنراني بكنند، اما آگاهند؛ يعني ما نبايد ملاكمان براي آگاهي تودهها اين باشد كه حالا آنها ميتوانند ذهنشان را به صورت علمي نظم بدهند يا نه، ولي سطح آگاهي تودههاي مردم در ايران نسبت به 32 سال پيش خيلي افزايش پيدا كرده و مخصوصاً نسل جوان. 100 سال پيش نسل جوان ما مرعوب
تمدن غرب بود و اگر تقيزاده گفت ايراني بايد از فرق سر تا ناخن پا فرنگي شود، اين حرف، حرف يك نفر نبود، اين حرف مخاطب داشت كه از زبان او درآمد. يك جامعهاي كه هر كس ميخواست درس بخواند به احتمال 90 درصد خودباخته ميشد در برابر تمدن غربي. امروز اين طور نيست، امروز آنها هر كاري ميكنند كه در دانشگاهها يك جريان نيرومند قابل توجهي در مقابل انقلاب اسلامي ايجاد كنند، نميتوانند و فراوانند جوانهايي كه انتقاد جدياي نسبت به تمدن غرب دارند و در نتيجه مرعوب نيستند در مقابل تمدن غربي و اين وضع مخصوص ايران تنها هم نيست، در تمام كشورهاي اسلامي؛ يعني تمام كشورهاي اسلامي را مقايسه بكنيد امروز با 100 سال پيش، ميبينيد در يك قرن حالت خودباختگي به خودشناسي و نگاه انتقادي به غرب مبدل شده. ديگر اينكه دستها را به علامت تسليم بلند كنند و مجذوب و مرعوب و مفتون شوند، اين گذشته، اين نيست، هست، يك درصد كمي هست در كشورها، اما در مقايسه با 100 سال پيش نه. و نمونهاش هم همين انقلابهايي است كه اين روزها شاهد آنها هستيم. در همين ساعتي كه ما اينجا در دانشگاه تهران همايشي برگزار ميكنيم براي شناخت استعمار انگليس در ايران، صدها هزار و ميليونها نفر از مردم كشورهاي اسلامي و عربي، آنها هم مثل ما قرنها قرباني استعمار انگليس بودهاند، در ميدانهاي تحرير و لؤلؤ و كجا و كجا و در كشورهاي خودشان، در مقابل حكومتهايي كه استعمار آمريكا و انگليس بر آنها تحميل كرده، ايستادهاند و روزي نيست كه صدها نفر به شهادت نرسند، ميبينيد مردم در ليبي زير بمباران هوايي، تودۀ مردم در خيابانها زير بمباران هوايي قرار دارند ولي به خانهها برنميگردند و عقبنشيني نميكنند و با فرياد الله اكبر و لاالهالاالله و با نماز خواندن در ميدانها، حكايت از فرارسيدن يك دوران جديدي ميكنند. انشاءالله كه ما هم بتوانيم در دوران جديد سهم بايستۀ خودمان را با اين پيشتازي 32 سالهاي كه در اين امر داريم، ايفا بكنيم. سپاسگزاري ميكنم از همۀ شما و برايتان آرزوي موفقيت ميكنم.
والسلام عليكم
پانوشت
رئيس كميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي.
ميزگرد
باحضور آقايان هدايت الله بهبودي، عباس سليمي نمين، صادق زيبا كلام،مجتبي سلطاني، مجيد تفرشي
بهبودي: بسم الله الرحمن الرحيم. آخرين بخش از همايش را شروع ميكنيم كه ميزگرد يا گفت و شنود آزاد بين 4 تن از مدعوين محترم هست كه من از اين عزيزان خواهش ميكنم جناب آقاي دكتر زيباكلام تشريف بياوريد، جناب آقاي سليمي نمين تشريف بياوريد خواهش ميكنم، جناب آقاي مجتبي سلطاني ميهمان بعدي خواهش ميكنم تشريف بياورند و جناب آقاي دكتر مجيد تفرشي. [آقاي تفرشي بيرون از سالن هستند اگر يكي از دوستان راهنماييشان بكنند سپاسگزار خواهم بود]. براي اينكه سر گفتگو انداخته شود و مسائل به صورت كلي و جزئي طرح شود، هر كدام از عزيزان حاضر 5 دقيقه در مورد موضوع اين همايش نظرات خودشان را ابراز خواهند كرد و بعد ميپردازيم به تضارب آراء يا تعاطي افكار و احتمالاً سئوالاتي كه حاضرين از مدعوين محترم دارند، مطرح خواهد شد و ادامۀ كار. من خيلي اميدوارم كه زماني كه براي بيان سئوالات يا طرح مسائل داده ميشود رعايت شود، اگرنه از نظم عادي خارج ميشويم و كمتر نتيجهاي ممكن است به دستمان آيد. به جهت سن هم شده از آقاي دكتر زيباكلام استدعا ميكنم كه شروع كنند.
زيباكلام: با نام و ياد حضرت حق اگر به لحاظ عقل بود، آخر از همه بايد به من ميرسيد.
تفرشي: 30 ثانيهاش گذشت استاد. (باخنده)
زيباكلام: فرموديد كه 5 دقيقه. موضوع همايش...
البته من افتخار نداشتم كه از صبح كه كارتان را شروع كرديد اينجا باشم و مختصراً دو، سه تا سخنران آخر را افتخار داشتم و مطالبشان را شنيدم. به هر حال نگاه به تاريخ ايران و آن بخشي كه مربوط به انگستان ميشود، به نظر من به خصوص ظرف 3 دهۀ گذشته كه از انقلاب به اين سو بوده، در هالهاي از نگاه ايدئولوژيك فرو رفته و كارهايي كه صورت ميگيرد، كارهايي كه صورت گرفته چندان ارزش تحليلي و تاريخي و شناخت مناسبات و تحولات سياسي و اجتماعي ندارد، بلكه عمدتاً از يك منظر ايدئولوژيك به مناسبات بين ايران و انگلستان نگاه ميشود. از جمله و مهمترين بخشي كه مربوط به ايران و انگلستان ميشود، در حقيقت در يك چنين روزي اتفاق افتاده، در سوم اسفند سال 1299 كه كودتاي سردار سپه و سيدضياءالدين طباطبايي صورت ميگيرد و حسب روايت ايدئولوژيك زدۀ تاريخي ما، اين كودتا توسط انگلستان طراحي شده بود و به اجرا گذاشته ميشود و طبيعي است كه با به روي كار آوردن رضاخان سردارسپه و بعداً تبديل او به پادشاه و تشكيل سلسلۀ پهلوي، انگلستان در حقيقت سرمايهگذاري كرده بوده و بالطبع رضاشاه هر آنچه كه كرده در جهت مصالح، منافع و مطامع انگلستان بوده. اگر راه آهن كشيده در جهت مصالح انگلستان بوده، اگر دانشگاه آورده در جهت مصالح انگلستان بوده، اگر ارتش ايجاد كرده در جهت مصالح انگلستان بوده و در مجموع اينكه چهرۀ ايران را عوض ميكند اينها همه در جهت مصالح و منافع انگلستان بوده. مورخين و صاحبنظران حكومتي ما، وابسته به حكومت ما ظرف اين 30 سال گذشته به جد تلاش كردند نشان بدهند هر آنچه كه رضاشاه كرده در جهت مصالح و منافع انگلستان بوده و خيلي راحت از خيلي از نقاط عطف كودتا و تشكيل سلسلۀ پهلوي و نهايتاً شهريور 20 و پايان حكومت رضاشاه ميگذرند. اينكه حالا تا كي اين نگاه ايدئولوژيك زده به پهلويها و به ايران و انگلستان با ما همراه باشد، نميدانم. خداوند عزيز ميداند ولي آنچه كه ميشود گفت اين است كه دارد يواش يواش يك جريانات جديدي، يك نگاه جديدي در جامعۀ ايران شكل ميگيرد كه دارد آن پوستۀ ايدئولوژيك حكومتي را ميشكند و دارد ازش ميآيد بيرون و دارد تلاش ميكند كه نگاهي جديد، نگاهي دوباره، نگاهي غيرايدئولوژيك زده به تاريخ تحولات سياسي و اجتماعي جامعهاش بيندازد. البته اين در مرحلۀ جنينياش است، با دشواريهاي زيادي رو به رو است اما به نظر من همين كه به وجود آمده، تولد
يافته مثل نطفهاي كه در رحم شكل گرفته به نظر من جاي بسي اميدواري بهش دارد، توانسته بگويد من هستم. لذا اگر هم صدايش خيلي كوتاه باشد ولي متولد شده. فروغ فرخزاد شعري دارد كه ميگويد: «من خواب يك ستارۀ قرمز را وقتي خواب نبودهام ديدم.» و به نظر من اين موجود، اين مولود زير درخت يحيي متولد شده و منظم دارد رشد ميكند و در ادامۀ آن شعر ميگويد كه نميشود جلويش را بگيري و بودنش را، تولدش را دستبند بزني بيندازي زندان و بعد ميگويد كه از آسيد يحيي هم نميترسد و از پسر آسيد يحيي هم كه رفته لباس پاسباني تنش كرده از آن هم نميترسد و من فكر ميكنم به لحاظ فكري اين موجود متولد شده و قطعاً در سالهاي آتي، در دهههاي آتي ما در ايران شاهد نگاه جديدي به مشروطه، به بعد از مشروطه، به پهلويها خواهيم داشت و اين نگاه قطعاً فارغ از نگاه ايدئولوژيك زدۀ مسلط امروزي خواهد بود.
بهبودي: تشكر. بدون اينكه من تذكر بدهم، حضرتعالي اصل موضوع را كه نقش انگليس در برآمدن رضاخان و تداوم سلسلۀ پهلوي بود عنوان كرديد. آقاي مجتبي سلطاني موضوع را در 5 دقيقۀ بعدي پي خواهند گرفت. خواهـش ميكنم.
سلطاني: بسم الله الرحمن الرحيم. به نظر ميآيد كه تشكيك در بديهيات و واقعيات مسلّم تاريخي در بسياري از مواقع براي برخي از كساني كه در عرصههاي تبليغاتي و علمي كار ميكنند آنقدر مزايا دارد كه زير پا گذاشتن اصول اوليۀ بحث و بررسي علمي را ناديده ميگيرند. البته اينكه نسل جوان و نسل جديد بر اساس روح پرسشگر خودش نسبت به مفروضات در همۀ حوزههاي علمي ترديد كند و در صدد بازخواني و واكاوي و شناخت روايتهاي روزآمد باشد، اين امري طبيعي است، اما اينكه در يك بحث علمي فضا را ببريم به سمت شعر و شاعرهاي اپوزيسيوني، من را ياد سال 1357 انداخت در همين دانشگاه تهران. سال 57 قبل از اينكه انقلاب اسلامي پيروز شود، اوج بحثهــاي سـياسي در سالنهاي مختلف و در محيط باز بود كه از جمله اين بندۀ كوچك هم در كانون خيلي از آن بحثها قرار داشتيم و عجيب است كه احساس ميكنم گويا زمان به عقب برگشته و مجدداً همان بحثها و با همان احساسات و روحيهها تكرار ميشود؛ البته در پيرانهسري جواني كردن و با مزاياي پوزيسيون، ژستهاي اپوزيسيون گرفتن، اين هم خودش نوعي از مدهاي زمانه است. در هر حال آنچه در مورد ماهيت انگليسي كودتاي سوم اسفند در تاريخ داريم، هيچ ربطي به نگاه
ايدئولوژيك بعد از انقلاب ندارد. بعد از شهريور 20 شما ميرويد تاريخ را نگاه ميكنيد، در مطبوعات آن زمان، در سخنرانيها، در كتابهاي آن زمان، در همان زماني كه مجدداً به دست انگليس و امريكا حكومت پهلوي در دل اشغال ايران توسط متفقين پا ميگرفت، اين بحثها مطرح شده و جزء مسلمات محسوب ميشود. دهها مقاله و كتاب و خاطره و سند تا قبل از 1357 منتشر شده در داخل و خارج از كشور كه تمامي ابعاد مختلف نقش انگلستان و وابستگي عميق خاندان پهلوي را به استعمار بريتانيايي و بعد هم امريكايي اثبات ميكند. حتي مثلاً در مورد راهآهن بعضيها ممكن است تصور بكنند اين يك بحثي است كه الآن مطرح شده، كساني كه خيلي به دكتر مصدق عشق و ارادت ميورزند و در مواقعي كه لازم باشد از ايشان خرج ميكنند، ايشان در خاطرات و تألمات خودشان مفصل اين بحث را مطرح ميكنند، قبلاً هم در مجلس مطرح كردند، استدلالهاي خيلي مفصلي ايشان ميكند كه اساساً اين راهآهن طراحياش بر مبناي ملاحظات نظامي و استراتژيك بريتانيا بوده و به سود ملت ايران نبوده. خط آهن شرقي – غربي مزاياي اقتصادي و اجتماعي براي ايران داشته و اينها آمدند به خاطر اهداف نظامي خودشان، راه آهن شمال – جنوب را تأسيس كردند و مفصل توضيح ميدهد، البته فقط هم ايشان نيست؛ يا در مورد ارتش، كارخانجات صنايع من دهها گزارش معتبر از ديپلماتهاي امريكايي و فرانسوي خواندم كه خود آنها تحليل ميكنند كه آنچه به عنوان ارتش مدرن هست، مجموعهاي از سوء استفاده و دزدي بيتالمال و ايجاد يك چهرۀ پوشالي و ضعيف و دروغين از ارتش بوده، چيزي به عنوان ارتش مدرن نبوده و دانشگاهي هم كه در 1313 شكل ميگيرد در دورۀ رضاخان، در آن 7 سال اوليه اصلاً مجالي براي نشو و نما نداشته، كما اينكه همۀ نظامهاي ديكتاتوري براي بقاي خودشان، هم به ارتش احتياج دارند، هم به راهآهن و هم به دانشگاه و به خيلي از نهادهاي ديگر، دليل نميشود كه اگر يك نظام ديكتاتوري وابستهاي براي تثبيت منافع متروپل و ارباب خودش، نهادهاي مدرن را تأسيس كرد، الزاماً در صدد خدمت¬گزاري به كشور و سرزمين خودش باشد. بحث زياد است كه حالا در فرصت بعدي.
بهبودي: متشكرم. از اينكه وقت را رعايت كرديد سپاسگزارم. جناب آقاي دكتر تفرشي 5 دقيقۀ بعدي را به سخنان خودشان اختصاص خواهند داد. الزاماً شما پاسخگوي اظهارات ديگران نخواهيد بود. نظر خودتان يا پاسخ به ديگران در اين
فرصت خواهد گذشت.
تفرشي: من اگر خيلي هنر كنم پاسخگوي اعمال خودم باشم! عرض به حضورتان وارد اين بحث ميشوم كه واقعاً توفيقي خداوند به من داده در طول دو دهۀ اخير كه به طور موازي و حالا به طور متواتر اسناد آرشيوهاي داخلي و خارجي را در موضوع خاص جلسه «روابط ايران و بريتانيا» مورد بررسي قرار بدهم و تصورم اين است كه نگاهي كه دارم، تلاش ميكنم كه نگاه متوازني باشد و به دور از تاريخنگاريهاي مرسوم «حالا نميخواهم بگويم مرسوم» تا حدي رايج در ايران و خارج از ايران و چه به نفع ايران، چه عليه ايران، با نيت آبروبري و آبروخري سعي ميكنم چيزي ننويسم و هدف والاتري براي تاريخنگاري در ذهنم هست. بنابراين اجازه بدهيد راجع به كارهايي كه راجع به روابط ايران و بريتانيا ميشود انجام داد يا انجام شده يا در حال انجام است صحبت بكنم و فكر كنم كه تو قسمت بعدي هم اگر وقت باشد به نظرات خودم راجع به صحبتهاي دوستان عزيز بپردازم. به نظر من تا زماني كه ما دسترسي كامل و احاطۀ وسيع به منابع آرشيوي كشورهايي كه راجع بهشان كار ميكنيم نداشته باشيم، چه منابع منتشر شده، چه منابع منتشر نشده، كتاب و نشريات و منابع آرشيوي، ديد و نگاه كامل و دقيقي نسبت به تحولات ايران در ارتباط با آن كشور كه حالا فعلاً راجع به بريتانيا داريم صحبت ميكنيم، چه در مناسبات دوجانبه و چه در عرصۀ بينالمللي و جايگاه اين دو كشور در تقابل و تعامل با همديگر نميتوانيم داشته باشيم. من در بحثهايي كه در همايش امسال و همايش قبلي انجام شد، وقتي دقت كردم، بسياري از موضوعات، موضوعات بسيار خوب و جالبي بودند ولي تقريباً در 80-70 درصدش متأسف بودم كه چرا محققي كه كلي زحمت كشيده و منابع را ديده، امكان دسترسي به منابع بينالمللي و منابع آرشيوي خارج از ايران را نداشته و نتوانسته مطالب خوب خودش را كاملتر كند و بهتر ارائه بدهد و طبيعتاً نگاهش را تكميلتر بكند. به خصوص چيزي كه من جاي خالياش را حس ميكنم و خودم تا حد توان ناچيز فرديام در تلاشم كه پر بكنم، تاريخ روابط ايران و بريتانيا از كودتاي 1332 تا انقلاب اسلامي و سالهاي اول انقلاب اسلامي است كه فكر ميكنم كه منابع و اسناد راجع به آن خيلي زياد در اختيار نيست و يا منتشر نشده و يا در دسترس محققان داخلي وجود ندارد. اين البته اشكالي است كه در اين دوره به محققين غيرايراني هم ميشود كه دسترسيشان به منابع داخلي
ايران خيلي محدود است، يعني دو طرفه است. يك جادۀ دو طرفه است كه دو طرف مشكل دارند. بسياري از تحقيقاتي كه در سالهاي اخير در غرب هم صورت گرفته، اين مشكل را دارد كه از منابع داخلي ايران كمتر استفاده كردهاند. اين هم روي ديگر سكه است. شما ميدانيد كه بنده در طول 13-12 سال اخير مقالاتي هر سال منتشر كردم. از 5-4 تا مقاله گرفته تا همين ماه گذشته كه 10 تا مقاله راجع به تحولات هر سال روابط ايران و بريتانيا منتشر كردم 10 مقاله بود راجع به تحولات سال 1980 كه بر اساس تازهترين اسناد آزاد شده در آرشيو ملي بريتانيا بوده. پيشنهاد مشخصم؛ يعني كاري كه خودم دارم ميكنم اين است كه اين مقالات را دارم چاپ ميكنم، اميدوارم روزگاري بتوانم نه به وضعيت محتوا ولي به قالبي مثل مثلاً كتاب آبي، دوست دارم چيزي به نام «كتاب آبي انقلاب اسلامي» بر اساس اسناد وزارت خارجة بريتانيا چاپ بكنم ولي همين مقالات را دارم چاپ ميكنم و اميدوارم كاري كه ناتمام مانده متأسفانه با رفتن آقاي اشعري از كتابخانۀ ملي و ما داشتيم انجام ميداديم و آن انتقال كل اسناد سالهاي دو دهۀ پاياني حكومت پهلوي تا زمان انقلاب در آرشيوهاي بريتانيايي و آرشيوهاي ايران است براي استفادۀ محققين داخلي ايران كه اميدوارم روزي صورت بگيرد كه فكر ميكنم خيلي مهم است و بدون آنها تاريخنگاري سالهاي پاياني حكومت پهلوي و آغازين انقلاب، ناقص خواهد ماند.
بهبودي: متشكرم. آقاي سليمي نمين نوبت شماست براي 5 دقيقه خواهش ميكنم.
سليمي: بسم الله الرحمن الرحيم. براي اينكه بحثهاي چگونگي روي كار آمدن رضاخان را يك مقداري بيشتر درك كنيم بايد شرايط و وضعيت كشور را بعد از جنگ جهاني اول كاملاً در نظر بگيريم. در جنگ جهاني اول انگليس در مقابل عثماني و آلمان قرار داشت و منجر به فروپاشي عثماني و شكست آلمان شد. در فاصلۀ جنگ جهاني اول، روسيه هم از مدار خارج شد، بنابراين همۀ عوامل براي اينكه انگليس را قدرت مطلق قرار بدهد، فراهم كرد و انگليسيها توانستند تغييراتي را در منطقه براي مصالح خودشان رقم بزنند. خب همزمان با اين مسائل، نفت در ايران كشف شد و اولين محمولههاي نفتي از مسجدسليمان به دست آمد. خب مشروطه هم در اين سالها ملت ايران را و تمام اهل فكر و نظر را به هم مشغول كرده بود، يعني درگيريهاي داخلي در ارتباط با بحث مشروطه به طور جدي مناسبات داخلي را رقم زده بود. مهمترين اتفاق،
خروج روسيه از ايران بود. روسيه تمام قراردادهاي استعماري خودش را با ايران لغو كرد و خودش را از معادلات ايران بيرون كشيد. يكصد سال بين روس و انگليس در ايران رقابت بود و خروج روسيه از ايران، بهترين فرصت را براي انگليسيها رقم زد. آنها توانستند نيروهاي قزاق را به سهولت در اختيار خودشان قرار بدهند، علاوه بر اينكه در جنوب امكانات داشــتند، بعد هــم ميدانيد كه باز هم انگليسيها فرصت را مغتنم شمردند و حمله كردند به جمهوري قفقاز، حتي در آنجا يك تحركاتي را صورت دادند كه البته گرچه بعد قواي بُلشويك حمله كرد و انگليسيها را پس زد، اما يك دولتي را هم انگليسيها توانستند در آنجا شكل بدهند و به وجود بياورند و نگاه انگليسيها به اين بود كه بتوانند نفت باكو را هم در اختيار بگيرند. در اين دوران 2 تا تفكر در انگليس وجود داشت: 1) تفكر آقاي كِرِزن بود كه آمده بود در ايران مطالعات جدياي را صورت داده بود. او مدافع قرارداد 1919 بود و معتقد بود از طريق قرارداد 1919 ميتوانيم ايران را كاملاً در اختيار خودمان قرار بدهيم، در برابر ايشان نظر ديگري وجود داشت كه وزير كشورهاي تحت سلطۀ انگلستان يا به عنوان حالا كشورهايي كه تحت استعمار انگليس بودند، نظر او اين بود كه خير، ما بايد يك ديكتاتور را در ايران روي كار بياوريم و از طريق اين ديكتاتور بتوانيم ايران را اداره كنيم، چون در اين ايام انگليسيها به شدت به نيروهاي نظامي خودشان نياز داشتند و بنا داشتند كه قبل از خروج نيروهاي نظامي خودشان، مسئلۀ روي كار آوردن يك ديكتاتور را كاملاً حل و فصل كنند. اختلافاتي بين كِرِزن و وزير مستعمرات انگليس در مكاتبات و در اسناد، كاملاً مشهود است كه اين دو «يعني وزير مستعمرات انگليس و وزير خارجۀ وقت» با هم اختلاف جدياي دارند در مورد مسئلۀ ايران كه نهايت مسئله به نفع وزير مستعمرات پايان پيدا ميكند و حالا من شرح مبسوط اين قضيه يعني چگونگي پيدا كردن يك عنصر نظامي قلدري كه ميتواند مطامع انگليسيها را در ايران دنبـال كند را در فرصتهاي بعدياي كه به من خواهند داد، دنبال خواهم كرد كه آيا واقعاً روايتها را ما بعد از انقلاب ساختيم يا نه، روايتها قبل از انقلاب هم وجود داشته و بر اساس آن، موضعگيريهاي دقيقي بر اساس مستندات تاريخي ملت ايران اتخاذ كردند و بر اساس آن، حتي مبارزه كردند.
بهبودي: خيلي ممنون آقاي سليمي. تشكر از اينكه وقت را رعايت كرديد. آقاي
دكتر زيباكلام شما بحث را ادامه ميدهيد يا ميخواهيد در قالب سئوال، بحث ادامه پيدا بكند؟
زيباكلام: يعني باز 5 دقيقه؟
بهبودي: بله بفرماييد، 5 دقيقه.
زيباكلام: من فقط پس يك 5 دقيقه صحبت ميكنم و بعد به آقايان ديگر و بعد هم اگر...
بهبودي: منتها خيزي كه برميداريد طوري باشد كه آخر 5 دقيقه به نتيجه برسه صحبتتون، يعني مقدماتش خيلي گسترده نباشد.
زيباكلام: حالا به هر حال ديگر شما آن را بايد بگذاريد به عهدۀ خود من. عرض كنم كه من فكر ميكنم براي فرار از فرضيههاي دايي جان ناپلئوني در خصوص كودتاي سوم اسفند و به قدرت رسيدن رضاخان و بعد رضاشاه، ما كاري را بايد بكنيم كه كمتر مورخين حكومتي ايدئولوژيكزده انجام ميدهند و آن هم اين است كه ما بايد نگاه بكنيم به شرايط سياسي و اجتماعي ايران مقارن با كودتا. خيلي خلاصه اگر بخواهم بگويم تا يك مقطعي حاكميت قاجارها بود. بعد انقلاب مشروطه شد در 1285 هجري شمسي و مشروطه نتوانست به قدرت برسد، ولي بخش عمدهاي از قدرت قاجارها را شست با خودش برد. مثل اين چيزهايي كه بچهها كنار ساحل درست ميكنند و موج ميآيد ميزند با خودش ميبرد. بنابراين يك خلأ قدرت در ايران به وجود آمد از 1285 به بعد، بخشي از قدرت قاجارها بودند، بخشي از قدرت نيروي جديد مشروطه، مشروطهخواهان بودند. حاصل اين خلأ قدرت اين بود كه شما اگر از چابهار وارد ايران ميشديد و يك دور كامل ميزديد، بخشهايي از ايران يا عملاً از كشور جدا شده بود به دليل فقدان قدرت مركزي در تهران، يا اينكه ديگر رابطهاي بين آن بخش و قدرت مركزي در تهران نبود. سيستان و بلوچستان دست قبايل جنوب بود، خراسان دست محمدتقيخان پسيان بود، بيرون از شهرهاي اصلي خراسان دست تركمنها بود، گيلان و مازندران دست كوچك خان بود قيام جنگل، نام جمهوريشان را هم گذاشته بودند جمهوري سوسياليستي سوويت گيلان. آذربايجان دست شيخ محمد خياباني بود. اينها عملاً از تهران خرج خودشان را جدا كرده بودند. كردستان در دست اسماعيلخان سيميتقو بود، خوزستان به كل و به جزء و به اصل و به فرع از ايران جدا شده بود. در
فاصلۀ 1285 كه انقلاب مشروطه بود تا 1300 كه كودتا صورت ميگيرد، ظرف اين 15 سال منحني انحطاط در ايران وجود دارد به لحاظ سياسي، به لحاظ اجتماعي، به لحاظ امنيت، به لحاظ اقتصادي. برخي مطالعات نشان ميدهد كه 2 ميليون از جمعيت قريب به 10 ميليون ايران در طي اين 15 سال از بين ميروند، به دليل قحطي، به دليل تيفوس، به دليل طاعون، به دليل اشغال خاك ايران توسط انگلستان، توسط روسيه، توسط امپراطوري عثماني و در پايان اين 15 سال همه به دنبال يك قدرت مركزي نيرومند هستند. مشروطهخواهها، روحانيون، تجار، بازاريها، روشنفكرها، تاريكفكرها، همه به دنبال يك حكومت منسجم هستند در تهران كه بتواند ايران را از ورطۀ سقوط و فروپاشي كامل نجات بدهد و من اين را در جاهاي ديگر گفتم، امروز هم ميگويم: ايراني كه امروز وجود دارد و شامل خوزستان و شامل كردستان و شامل آذربايجان است، مديون و مرهون رشادت و پايمرديها و چكمۀ رضاشاه است كه اگر نميبود، معلوم نبود كه آيا بخشهايي از ايران، امروز همچنان با ما ميبودند يا اينكه از ايران جدا شده بودند. بنابراين همه به دنبال يك قدرت مركزي بودند كه بتواند پايان بدهد به آن وضع بيثباتي، به آن هرج و مرج، به آن وضعي كه نه امنيت بود، نه اقتصاد بود و نه هيچ چيز ديگر. نميشود كودتا را بدون در نظر گرفتن اين شرايط سياسي و اجتماعي اين 15 سال در نظر گرفت. سناريوهاي مختلفي بود براي اينكه حكومت مركزي به وجود بيايد، قرارداد 1919 بود، تلاشهايي كه سر پرسي سايكس (Sir Percy Moles worth Sykes) كرد وزيرمختار انگلستان، براي اينكه خوزستان را به يك شكلي كه نفت در آن بود تثبيت بكنند و به گمان من كودتاي سوم اسفند 1299 را شما نميتوانيد بدون عقبۀ آن 15 سال در نظر بگيريد و با آن 15 سال است كه اتفاقاً كودتا معنا و مفهوم پيدا ميكند و سير تحولات بعد از كودتا. يادتان باشد كه شريفترين، پاكترين، مليترين، متديّنترين شخصيتها، از رضاخان حمايت كردند بعد از كودتا، براي اينكه ثبات و امنيت آورده بود، چيزي كه در آن 15 سال از بين رفته بود.
بهبودي: متشكرم، تشكر آقاي دكتر. جناب آقاي سلطاني بحث را ادامه ميدهيد شما؟
سلطاني: بله.
بهبودي: بفرماييد.
سلطاني: تاريخ ايدئولوژيكزده واقعاً يك گونهاي از تاريخ نويسي است كه در كشور، ما به آن مبتلا هستيم و خوب است كه واقعاً به طور جدي اين نقد و تحليل بشود. البته در خلال يك بحث علمي، گاهي اوقات اين تعبير به عنوان يك ليبل و برچسب مورد استفاده قرار ميگيرد و گاهي حاوي نوعي اهانت است تا مثلاً ديگران جرأت نكنند كه در اين وادي ديدگاهي را مطرح بكنند كه شبيه به آن باشد. اما فراتر از اين روش، به نظر ميآيد كه در يك فضاي علمي گونههاي مختلف تاريخنگاري از جمله تاريخنگاري ايدئولوژيكزده بايستي بررسي و نقد بشود. اتفاقاً در كشور ما تاريخ ايدئولوژيكزده از دوران رضاخان شروع شد. ايدئولوژي ايران باستان را با استفاده از آموزهها و دستاوردهاي صهيونيستي در ايران شكل دادند و بر اساس آن سعي كردند يك تاريخ جعلياي درست بكنند تا هويت ايراني را به نادرست در مقابل هويت اسلامي قرار بدهند. انقطاع فرهنگي ايجاد بكنند، بستر تعميق استعمار و وابستگي را گسترش بدهند و مانع اصلي مقاومت در برابر استعمار و استبداد را كه فرهنگ و هويت مذهبي بود، از بين ببرند. در كنار اين تاريخ ايدئولوژيكزدۀ شاهنشاهي، تاريخ نويسي تودهايها و ماركسيستها و جريان چپ هم در ايران شكل گرفت. در دوران رضاخان خب تقريباً در بعضي از مطبوعات خارج از كشور و افراد تبعيدي يا فراري و بعد از شهريور 20 هم، چه در داخل، چه در خارج از كشور كه آنها هم با استفاده از نگرش ايدئولوژيك خودشان عمدتاً براي تبرئه و توجيه نفوذ استعمار شوروي، سعي ميكردند كه يك روايت تاريخي مطلوبي از خودشان ارائه كنند. بعد جريانهاي ناسيوناليست و مليگراها هم كه براي اهداف سياسي خودشان بايستي سازوكارهاي فرهنگي را كسب ميكردند، درصدد چنين تاريخنگارياي برآمدند. مجموعۀ اينها در 30 سال اخير به يك ائتلاف آشكار و مشخصي رسيدند و يك تاريخ ايدئولوژيكزدهاي را در مقابل تفكر و انديشه و تاريخ صادقانهاي كه در پرتو انقلاب اسلامي در حال باليدن بود شكل دادند؛ يعني ائتلافي از تاريخنگاران تودهاي، ناسيوناليست، سلطنتطلب و غربگرا دست به دست هم دادند و به رغم اختلافات و رقابتهايي كه در دوران قبل از انقلاب يا حتي در اهداف سياسي روزمرۀ خودشان داشتند، براي مقابله با بيداري تاريخي پس از انقلاب اسلامي سعي كردند جعليات تاريخي را گسترش بدهند و ترويج كنند. بنابراين ما بايستي در مقابل اين گونههاي مختلف تاريخ ايدئولوژيكزده واقعاً يك بحث و بررسي يا نقّادي علمي
بكنيم. اما خب اين صحبت كه پايمردي و رشادت رضاشاه، ايران كنوني را ايجاد كرد؛ اين سخن جديدي نيست. اين هم در طول 20 سال حكومت پهلوي مدام شنيده ميشد و گفته ميشد و نوشته ميشد، هم بعد از كودتاي 28 مرداد به خصوص كه محمدرضا پهلوي سعي ميكرد پدر خودش را تبرئه كند. به هر حال وقتي يك فردي مثل محمدعلي فروغي در مدرسۀ علوم سياسي خودش با مثال آوردن از آستين تأكيد ميكند كه ايران مثل يك آستين است و اگر دستي توش نباشد، اين آستين بيحركت ميماند و آن دست، دست انگلستان است كه بايد ملت ايران را تكان بدهد و وابستگي به انگليس و استعمار تئوريزه ميشد و از آن دفاع ميشد، چيز جديدي نيست، دهها كتاب نوشته شده. اين سخن، سخن بديعي نيست، در عين حال سخن متقني هم نيست، از محصولات تاريخ ايدئولوژيكزدۀ دوران شاهنشاهي است كه خب بارها تكرار شده و البته اسناد و مدارك مستند و معتبري هم وجود دارد. البته بنا به يك تعبير چون منافع انگلستان هم اقتضاء كرد كه هرات را از ايران جدا بكنند، بعد بخشي از مناطق شمالي ايران را جدا بكنند، مناطق غربي ايران را جدا بكنند، به اصطلاح معروف اين گربۀ كنوني متناسب با استراتژي منطقهاي آن زمان انگلستان بود، اگر بخواهيم با اين تعبير ياد بكنيم، بايد بگوييم رشادتهاي حكام انگليس، صهيونيستهاي انگليسي و رضاخان و مجموعهاي از فراماسونها اين نقشۀ كنوني را براي ما حفظ كرده. اينكه يك ايران بزرگي را از زمان قاجار به وسيلۀ انگلستان تكه تكه كردند و اين تكۀ كوچك كنوني را آن هم در چهارچوب منافع خودشان تن دادند، البته خونهايي كه ملت ايران و سربازان وطن ريختند تا همين گربۀ كوچك را حفظ بكنند، آنها را خب طبيعي است كه در يك تاريخ ايدئولوژيكزده نميشود به آن توجه كرد. بنابراين اگر قرار باشد كه رشادتي در تاريخ براي رضا پهلوي ثبت شود، قبل از همۀ اينها ارتش بريتانياي كبير و ملكۀ بريتانيا است كه بايستي به عنوان فرماندۀ اين رشادت از او ياد بشود.
بهبودي: تشكر آقاي سلطاني. جناب آقاي تفرشي.
تفرشي: بله، عرضم به حضورتان در ادامۀ آن جملهاي كه گفتم ولي ادامه ندادم، رويۀ مرسوم تاريخنگاري بر اساس آبروبري و آبروخري، سعي ميكنم يه مقداري صحبت كنم تا آنجايي كه ممكن باشد راجع به شايد ابهامزدايي از دو تا ديدگاه كاملاً
متنافر كه يك ديدگاه رضاشاه را يك نوكر بياختيار استعمار و امپرياليزم و بريتانيا به طور كامل و دربست ميدونه و يك نگاه هم كه قهرمان نجات ايران بدون هيچ گونه شائبه و شبههاي. به نظر من اين نگاه ديو و فرشتهاي در مورد رضاشاه و در مورد خيلي از اشخاص و جريانات تاريخي ايران شايد كارساز نباشد. البته من مطمئنم نه جناب آقاي سلطاني، نه آقاي دكتر زيباكلام، هيچ كدام وابسته به يكي از اين دو جناح نيستند ولي در مجموع سخنانشان ممكن است اين جور برداشت بشود كه نزديكتر به يكي از اين دو تا هستند...
همان كه جناب آقاي سليمي هم گفتند وزارت خارجه در لندن و وزيرمختار بريتانيا در تهران از سه جناح مختلف سعي ميكردند يك تغييري در اين بنبست سياسي، اين انسداد سياسي و يك تحولي براي حل مشكلات خودشان با ايران و مرتفع كردن خطر دولت جديد اتحاد جماهير شوروي، دولت جديد كمونيستي در مرزهاي شمالي ايران ايجاد بكنند. اين طبيعتاً هر دو تا وجود داشته؛ يك نياز داخلي و يك احساس خطر خارجي. لازم به توضيح من نيست و ميدانيد كودتاي سوم اسفند توسط رضاخان و سيدضياءالدين، تنها سناريوي آن موقع نبوده، سناريوهاي ديگر هم مطرح بود. اسناد انگليسي ميگويند اين سه تا قطب «حكومت بريتانيا» به توافق نميرسند، در آخر كرزن به هرمن مينويسه «وزيرمختار بريتانيا در تهران» كه اگر فكر ميكني كه خوب است از كودتاي سيدضياء و رضاخان حمايت بشود، اين كار را بكن با اختيار خودت، موفق شد ما هم حمايت مي¬كنيم و به اصطلاح اعتبارش پاي هر دوي ما، اگر نشد بايد پاسخگو باشي. اين چيزي است كه در خلاصۀ اسناد وجود دارد. بنابراين بحث كودتاي سوم اسفند يقيناً تا آنجايي كه من روي اسناد كار كردم، چيزي نبود كه انگليسيها ايجادش كرده باشند، ولي در حمايتش هم ترديدي نيست؛ يعني اين دو تا را به نظر من بايد جداگانه و در دو تا باكس مختلف بررسي كرد. حالا ما تصور اين را داشته باشيم كه از روز سوم اسفند 1299 تا شهريور 20، از ابتدا تا آخر هر كاري رضاشاه كرده و هر عملي كه كرده، خوب يا بد، همه را پاي نوكري به انگليس بنويسيم هم، اين هم به نظر من نگاه خيلي يك دست و خامدستانهاي است. من تصورم اين است كه حكومت رضاشاه در اين دورۀ 20 ساله را ميتوانيم به 3 دسته تقسيم كنيم و اين تقسيمبندي مال من هم نيست، ديگران هم گفتند كه يك دوره، دورۀ 1300 هست كه تقريبـاً دورهاي
است كه سيدضياءالدين كنار زده ميشه و تقريباً شروع قدرت مطلق سردار سپه است، تا 1307 دورهاي كه يك دورۀ تعامل و آشتي هست با اقشار مختلف جامعه به خصوص با جامعۀ روحانيت، البته به استثناء مرحوم سيدحسن مدرس؛ با روحانيت و با طبقات اجتماعي مثل بازار و جامعۀ سنتي كه مهمترين نقطۀ بارز اين دوره بين 1300 تا 1307 مسئلۀ تعامل علماي ايران و مردم و جامعه ايران و بازاريان ايران است با حكومت رضاشاه بر سر تخريب قبور ائمه در مدينه و در كشور جديد سعودي كه آنجا كاملاً دولت تعامل دارد. اسناد داخلي راجع به آن زياد چاپ شده، خارجيهايش هم من ديدم اخيراً پيدا كردم. مفصل دولت ايران و مردم ايران در يك تعامل هستند و يك تفاهم مشترك دارند با هم و حتي جامعۀ مذهبي و سنتي ايران. از 1307 به بعد تا 1314 يك تقابل و كشاكشي وجود دارد. رضاشاه سوداي يك سري نوگراييهايي را دارد كه بعضاً جا ميافتد، بعضاً جا نميافتد، بعضاً به زور جا ميافتد و كوتاه مدت است بسيارياش، بعضاً درازمدت هم ميتواند باشد، خيليهايش هم نميتواند باشد كه نقطۀ پاياني اين كشاكش، دوران ماجراي مسجد گوهرشاد در تيرماه 1314 است و كشف حجاب در دي ماه 1314 «چند ماه بعد» كه البته ميدانيد در اكثر كتب تواريخ به اشتباه اينها را برعكس ميگويند، يعني ميگويند ماجراي گوهرشاد نتيجۀ كشف حجاب بوده، در صورتي كه برعكس بوده. حالا آن يك بحث فرعي است كه ربطي به موضوع ندارد. از 1314 تا 1320 مسئلۀ سركوب جامعة مذهبي و سنتي است در اين 6 سال و در واقع قدرت مطلق رضاشاه و زماني كه تقريباً فساد و خودكامگي سياسي به طور مطلق صورت ميگيرد و تبديل به فساد مالي هم ميشود و ميرسد به جايي كه در آغاز جنگ جهاني دوم، دولت رضاشاهي كه در ابتداي كار همان طوري كه به درستي جناب آقاي دكتر زيباكلام فرمودند صفحات جنوبي ايران را امن ميكند و تا حدي شكوفا ميكند، در سال 1318 و 19 به دليل گرفتاريها و ناامنيها و قحطيها، صفحات جنوب ايران خالي از سكنه ميشود، مردم فرار ميكنند. بندر لنگه خالي ميشود به طور كامل؛ يعني شهريور 20 ميتوانيم بگوييم كه قدرت اشغال خارجي بود، ميتوانيم بگويم ناتواني داخلي بود ولي يك روندي بود كه از قبل شروع شده بود. چيزي نبود كه يك شبه اتفاق بيفتد. افول حكومت رضاشاه از سال 18 تقريباً شروع ميشود، به تدريج به يك جايي ميرسد كه با يك تلنگر خارجي به نتيجه ميرسد. بحث يك شبه نبوده، چيزي
كه در ادبيات دوران پهلوي هم كتابي راجع به آن نوشتند «ناگهان در يك سپيده دم»، هيچ تحول تاريخي در ايران به خصوص سوم اسفند و شهريور 20 يك شبه اتفاق نيفتاد، همهاش محصول خارجي نبود. بحث داخلي بود، خارجيها هم البته مثل هميشه علاقهمند هستند بر اساس منافع ملي خودشان، به خصوص بريتانيا، سوار موج بشوند كه در مواردي توانستند، مواردي هم نتوانستند. متشكرم.
بهبودي: تشكر ميكنم. آقاي سليمي شما بفرماييد.
سليمي: من راستش تعجب كردم كه بحث وارد اين حوزه شد كه ايدئولوژي يك چماقي بشود كه آقاي زيباكلام بر سر مخالفين و متقابلاً برادر عزيزمان عليه ايشان به كار گرفت. اصلاً اصل اين بحث در يك محيط علمي، يك رويۀ بسيار غلطي است كه ما در محيط علمي اولش يك چماق بسازيم، بگوييم كه من يك تاريخ حقيقي ميخواهم بگويم، همۀ كساني كه مقابل من هستند، اينها ايدئولوژيكند، ايدئولوژي هم يك چماق است. اين بحث علمي نشد.
منظور آقاي زيباكلام اگر اين است كه مثلاً تاريخ دولتي، حالا بگويند كدام دولتمرد چنين نظري داده، من نقدش ميكنم. خب اين بحث منطقي و علمي است. اين چماق ساختن را در محيط علمي ديگر فكر ميكنم منسوخ بدانيم. ايدئولوژي را يك چماق كنيم و بعد بگوييم كه ببينيد آقايون همۀ كساني كه نظرات مقابل من را دارند، اينها جزء آن چماقهايي هستند كه بايد كنارشان گذاشت؛ خير. متقابلاً هم همين طور. ميتوانيم بگوييم آقا مثلاً فرض كنـيم تاريخنگاري دولتي. گرچه در ايران هم بعد از انقلاب بعضيها مثل آقاي زيباكلام، مثلاً رئيس نيروي انتظامي ما بعد از اينكه استعفاء داد و از آنجا آمد گفت كه من ميخواهم يك رضاخان مثلاً مسلمان شوم؛ يعني اگر واقعاً دولتي بخواهيم بگوييم، آيا در خود دولتمردان هم تصوير واحدي از رضاخان هست؟ وجود ندارد. بنابراين اين جوري بحث كردن در محيط دانشگاهي، يك شيوۀ منسوخ شده است يا بايد دانشجويان پس بزنند، نگذارند آدمهايي در قالب بحث علمي، چماقداري را دنبال بكنند. از جانب ايشان هم من تعجب كردم كه ايشان وارد همان دايرهاي شدند كه آقاي زيباكلام ترسيم كردند. اگر ايدئولوژي است، ايدئولوژي بايدها و نبايدهاست. همۀ جوامع داراي ايدئولوژي هستند «تعريف ايدئولوژي را ميخواهيم بگوييم» تاريخنگاري ايدئولوژيك يعني چي؟ يعني يك
دانشجويي بايد سئوال كند از آقاي زيباكلام كه تاريخ نگاري ايدئولوژيك يعني چي؟ يعني چي اصلاً؟ اين واژهسازيها، واژهسازيهاي چماقداري است در واقع، يعني چماق زدن بر سر مخالف كه او را قبل از سخن گفتن، منكوبش كند. ببينيد يك بحثي را ما دنبال كنيم، آقاي زيباكلام گفتند تمام شخصيتهاي وزين آن ايام از رضاخان دفاع كردند، خب به عنوان دانشجو سئوال كنيد كه چه كساني بودند؟ يعني شخصيتهاي ملي پايبند به مسائل ملي چه كساني دفاع كردند از رضاخان؟ اين را مشخص كنيد، بعد ببينيم كه آيا ميتواند نظر آنها براي ما در شناخت رضاخان تأثير داشته باشد، اين حرف خيلي خوبي است، منتها، حرف كلي نزنيم، يك بحث كلي مطرح نكنيم، اينجا جايي نيست كه ما ادعاهاي كلي و عرض كردم چماقهاي كلي. ببينيد عزيزان در مقالاتشون ارائه دادند كه عامل تضعيف توان ملي، انگليسيها بودند، فكر كنم آقاي زيباكلام هم قبول داشته باشند كه اگر 2 ميليون در ايران كشته شد كه قطعاً آمارش بيشتره، عاملش انگليسيها بودند. انگليسيها قحطي كاذب به وجود آوردند تا توان ملي را در ايران تضعيف كنند. اگر خوزستان از ايران داشت جدا ميشد، عامل انگليسيها در آنجا خزعل داشت عمل ميكرد، مدالهايي كه خزعل از انگليسيها گرفته، امكاناتي كه، حتي چادري كه خزعل داشت؛ يك چادر بسيار لوكس اشرافي كه خزعل داشت، انگليسيها به او اهدا كرده بودند. در اينكه نميتوانيم ترديد داشته باشيم كه تمام اقداماتي كه براي تضعيف دولت مركزي بود، توسط انگليسيها هدايت ميشد. چه شد كه بعد از كودتاي 1299 به يك باره سياستهاي انگليس تغيير كرد؟ همان خزعلي كه تا ديروز با پول انگليسيها در جهت تضعيف دولت مركزي كار ميكرد، رسماً انگليسيها به او نامه مينويسند كه از الآن به بعد شما بايد مطيع و منقاد كي باشي؟ رضاخان. آيا ماهيت انگليس تغيير كرده يا يك فردي آمده روي كار كه ميخواهد مصالح انگليسيها تأمين شود؟ اگر تا ديروز سياست بر اين بود كه دولت مركزي تضعيف شود، براي اينكه بتوانند قراردادهاي بيشتري از دولت مركزي بگيرند، امروز دولت مركزي در اختيار آنها قرار گرفته و افرادي كه ايجاد تفرقه و تجزيهطلبي را در ايران دنبال ميكردند، دعوت به اطاعت از رضاخان ميشوند. اين بحث به نظرم بحث مهمي است كه اگر ما در اين جلسه بتوانيم به آن بپردازيم كه چه تغييري صورت ميگيرد كه بر مبناي آن سياستها متغير ميشود، اين بحث خوبي خواهد بود و نتيجهگيري خوبي هم خواهيم داشت.
بهبودي: سپاسگزارم. شما آقاي دكتر...
زيباكلام: ديگر اجازه بفرماييد خانمها و آقايون اگر...
بهبودي: يك سئوال به دست من رسيده...
سلطاني: ميتوانم نكتهاي را بگويم؟
بهبودي: اجازه بدهيد، وقت را ممكن است كه چيز بكنيم. الآن وقت دكتر زيباكلام است. يك سئوال بيشتر نرسيده اگر دوستان محترم باز هم سئوالاتي دارند لطف كنند بفرستند كه حداقل 5-4 تا سئوال باشد كه قابليت...
الآن نوبت آقاي زيباكلام است. اگر صحبت ميكنيد يا وقتتون را...
زيباكلام: نه خير، اگر خواهرها و برادرها كتبي يا شفاهي...
بهبودي: يك سئوال داريم الآن.
پرسشكننده: با عرض معذرت و تشكر از اساتيد محترم كه بحث استعمار انگليس و خيانتها و جنايتهاي انگليس را مطرح ميكنند. من فكر ميكنم كه مسير بحث را جناب آقاي مجيد تفرشي و آقاي زيباكلام از آن حدود خودش تغيير دادند و به تبع اين آقاي مجتبي سلطاني و آقاي سليمي هم منفعل از مباحثي كه اينها مطرح كردند شدند. بحث اصلي اين است كه ما بررسي استعمار انگليس را در ايران داشته باشيم كه هم در سه قرن گذشته، به خصوص از جنگ جهاني اول، انگليس در ايران چه خيانتها و جنايتهايي مرتكب شده. از قتل عامي كه توسط سر پرسي سايكس رئيس پليس جنوب در جنوب ايران، به خصوص تنگستان، دشتستان و بوشهر مرتكب شد، حتي جناياتي كه در يزد، پليس جنوب مرتكب شده. اينهايي كه ميگويم طبق اسناد است، من فكر ميكنم كه آقاي تفرشي اسناد را نميبيند، يك مقدار تحت تأثير اسناد انگلستان است، اتفاقاً ما خودمان اينجا اسناد خوبي داريم. اگر ايشان فرصت كند در ايران زندگي كند به اسناد بهتري ميرسد. لذا اين فجايع و مظالم بايد مطرح بشود نه اينكه بياييم بگوييم حالا تاريخنگاري و اينها، مراكز شرقشناسي انگلستان، مراكز تاريخنگاري انگلستان، تغيير هندسۀ تاريخي و اينها يك بحث ديگر است. اصل مسئلۀ استعمار بايد مطرح بشود، خصوصاً حركتي كه انگلستان پس از انقلاب مشروطيت كرد، تقسيم ايران در 1907، قرارداد تحميلي ذلت بار 1919 و كودتاي انگليسي 1299 كه اتفاقاً اين هم در اقوال رجال سياسي آن دوران هست، هم در اسنادي كه اخيراً منتشر كرديم. درست 27
روز بعد از كودتاي 1299، حزب صهيونيسم در ايران اعلام موجوديت ميكند. نامهاي به امور داخلي مينويسد در ادامۀ بحث برادرمان تقيپور كه متأسفانه فرصت نشد به صورت كامل بيان كنند و در شانزدهم فروردين در سراسر ايران اعلام ميكند اين را. حضور خود سيدضياءالدين در دوراني كه مدير روزنامۀ رعد و برق بود و عملكردش و بعداً هم كه از طرف انگليسها به فلسطين ميرود. موضوع چهارم در جواب برادرمان آقاي زيباكلام، رضاخان «البته ايشان حق دارد افتخار كند ولي براي ملت ايران مايۀ ننگ بود» يك فرد نظامي كه فاقد علم، اخلاق اوليه و نسب و شخصيت انساني بود، انگليسها بر اين مملكت تحميل كردند. آن حوادثي كه در دوران رضاخان از ابتدا تا انتها گذشته، جريان فراماسونري وابسته به انگليس بود. من فكر ميكنم كه شما مسير بحث را در همان حدود استعمار...
بهبودي: از چه كسي سئوال كرديد شما؟ چه كسي بايد پاسخ بدهد؟
پرسش شونده: من سئوال نكردم. اظهارنظر كردم.
بهبودي: آقاي زيباكلام شما هنوز نميخواهيد صحبت كنيد؟
زيباكلام: والله من پيشنهاد ميكنم كه ايشان بيايند اينجا و ايشان هم 5 دقيقه، 5 دقيقه مثل ما صحبت بكنند. (با خنده).
سلطاني: به هر حال انتخاب نحوۀ بحث و موضوعات بحث طبيعي است كه بستگي به سليقه و گرايش فرد دارد و نميشود تحميل كرد، يك مقدار هم فضاي بحث پيش ميبرد، ضمن اينكه گاهي اوقات نوع بحث ايجاب ميكند كه شما از مقبولات و نكاتي كه فرد نسبت به آن استدلال ميكند در پاسخ استفاده كنيد، عليرغم اينكه ممكن است خود شما به آن نگاه اعتقادي هم نداشته باشيد. ضمن اينكه من فكر ميكنم كه ما از اين مرحله عبور كرديم كه بخواهيم حالا نوع نگاه خاص خودمان را يا روش بحث مطلوب خودمان را به ساير اعضاي محترم ميزگرد توصيه بكنيم. اما آنچه كه مسلّم است در شكلگيري هر پديدۀ اجتماعي قطعاً علل و عوامل متعدد و شرايط اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي و سياسي و دهها عنصر و عامل دخيل هستند، به هيچوجه نميشود پديدههاي اجتماعي و داخلي را تك عاملي نگاه كرد. اگر سخن از نقش استعمار انگليس در برآمدن رضا پهلوي و تداوم سلسلۀ پهلوي هست، به مفهوم نگاه تك عاملي نيست، اين در سال گذشته هم در اينجا تأكيد شد. بله شرايطي در كشور ايجاد شد كه
اتفاقاً در ايجاد آن شرايط و زمينهسازي هم خود انگليسيها نقش داشتند، بيكفايتي رجال و مشكلات و مسائل ديگر و فقدان خيلي از نهـادها و زمينههايي كه مانع آن ضعفها و مشكلات شود دست به دست هم دادند، جامعه رفت به سمت نياز به يك كسي كه امنيت را ايجاد بكند. خب اينجا استعمار انگليس موجسواري كرد و يك ديكتاتوري را كه مطلوب خودش بود و فاقد هر پايگاهي در درون كشور بود و كاملاً شرايط وابستگي مطلق را داشت، پيدا كرد، صيد كرد، پرورش داد و آمد و اين هم فقط در مورد ايران رخ نداده، در مورد خيلي از مناطق دنيا آدمهاي بيريشه و بيپايه و بيهويتي را برداشتند به عنوان ديكتاتور بر سر ملتها آوردند. حالا اگر رضا پهلوي در ايران 20 سال ديكتاتوري كرد خيلي از عوامل انگليس و امريكا 30 سال، 40 سال، 50 سال هم در خيلي از نقاط دنيا حكومت كردند. اما من تعــجب ميكنم از اين مد جديدي كه البته در فضاي اين 15-10 سال اخير خيلي علني شده، و الّا از ابتداي انقلاب بود كه ژست انصاف نسبت به رضا پهلوي به منزلۀ يك نوع ديدگاه علمي مطرح شود و اينكه همه چيز رضا پهلوي را ما نبايد...
اصلاً صحبت سر اين نيست كه همه چيز. يك آدم وابستۀ خائني خيانت كرده، در مجموعۀ خيانتهايش شما ميكروسكوپ ميخواهيد بگذاريد بعضي از آثار طبيعي و عَرَضي بعضي از اقداماتي را كه او هم نيتش نبوده به نام آن بنويسيد. مملكت كه ملك طلق او نبوده، خيلي از بچهها و آدمهاي اين مملكت كار كردند، تلاش كردند و كشور را ساختند، امنيت ايجاد كردند، نهادهايي را به وجود آوردند اما معدل و جهت كلي و گفتمان حاكم بر دولت و نظام رضا پهلوي و بعد هم پسرش، وابستگي و تأمين منافع استراتژيك اربابان خارجيشان بوده. حتي مثلاً اشارهاي كه به مسئلۀ وهابيت و اينها شد، تخريب قبور ائمه با وساطت و فشار عينالملك هويدا كه سفير رضا پهلوي بود انجام شد. خود رضا پهلوي هم كه خود اسناد متقن ميگويد هيچگونه اعتقادي به هيچ چيز نداشته و حتي خودش به شدت دشمن اسلام هم بوده، اما اولش براي حكومت گل ماليد به سرش و آمد در خيابان و دستۀ عزاداري به پا كرد و يك سري از روحانيون را هم گول زد، مخبرالسلطنۀ هدايت ميگويد: بعد از 7 سال پردههاي پروگرام رفت بالا، داستان هم از سال 1314 شروع نشد، از همان زماني كه مسئلۀ متحدالشكل كردن لباسها و بعد هم برخورد با مجالس ديني و نظام روحانيت و اينها شروع شد،
حداكثري كه توانسته بود ظاهرسازي بكند رضاخان، حالا در آن اختلاف هست بين 6-5 سال تا 7 سال، البته اين به آن مفهوم هم نيست كه اگر در عرصۀ داخلي ظاهرسازي ميكرد، از حيث وابستگي و سياست خارجي، سياست خارجي مستقلي داشت، نه، فقط براي اينكه بتواند فريب بدهد افكار عمومي را و بخشي از روحانيت را، بخشي از روشنفكران ملي و مستقل را، خب اين حركتها را انجام داده. حالا دليل نميشود كه ما بگوييم نه، يك رضاخاني بوده، آدم متفكري بوده، آدم فهميدهاي بوده، براي ايران اهداف بالا و والا داشته، آمده بعد هم به اتكاي نيروي ملي به حكومت رسيده، تمام اسناد واقعي تاريخي را بگذاريم كنار بگيم كه اينكه كودتا صد در صد انگليسي بوده، من يقين نكردم. خب اين يك چيزي است كه عجيب است، تمام اسناد ميگويد كودتا صد در صد انگليسي بوده اما اينكه در بين بخشهاي مختلف حاكميت انگليس اختلاف نظر وجود داشته، اين چيزي از ماهيت انگليسي كودتا كم نميكند. بله حالا مثلاً وزارت خارجه با سرويس جاسوسي با حكومت هند و بريتانيا، با بخشي از دولت در مورد نحوۀ ادارۀ ايران اختلاف نظر داشتند اما در مجموع همۀ اينها با همديگر در شكلگيري اين كودتا و بعد هم بهرهگيري از كودتا اتفاق نظر داشتند. ماهيت انگليسي كودتا يك امر يقيني است، تمام اسناد، نه فقط اسناد ايراني، نه فقط اسناد خــود انگليسيها، اسناد ديپلماتهاي امريكايي، اسناد ديپلماتهاي فرانسوي و ساير اسناد مستقل هم اين را تأييد كرده و اثبات كرده و عجيب است كه آن وقت اين واقعيات مسلّم كه در تمام اسناد وجود داشته، با برخي از اسناد جديد تبليغاتي گزينش شده كه با حمايت ويژۀ دولت انگلستان براي رفوگري از سابقۀ استعماري خودش ميخواهد در دنيا و در بين ايرانيها ترويج بكند، ما همۀ آن اسناد را بگذاريم كنار و بعضي از مطالب...
البته عرض كردم اين ديدگاه، ديدگاه جديد و بديعي نيست. در دوران پهلوي تمام اين ديدگاهها به شدت مطرح شد، سندسازي شد، در موردش استدلال هم شده، بنابراين در اين مورد اصلاً تاريخنويسي جديدي تولد پيدا نكرده بلكه در واقع همان تاريخنويسي گذشته دارد بازسازي ميكند خودش را و مجدداً ميخواهد خودش را احياء بكند.
بهبودي: تشكر. آقاي تفرشي...
تفرشي: بله، من ميخواستم راجع به صحبتهاي آقاي تبريزي كه با صحبتهاي
ديگر يك مقداري بحث به جاهاي ديگر رفت كه مجبورم يك مقدار توضيح بدهم. صحبتهاي آقاي تبريزي يك مقداري شبيه عوض كردن موج راديو بود كه چند لحظه روي هر كانالي است، من نتوانستم خيلي جمعبندي كنم. عرض به حضورتان چيزي كه شما راجع به بنده گفتيد متأسفانه طبق معمول خيلي غيرمنصفانه و ناجوانمردانه بود. بنده خيلي بيش از شما و پيش از شما در آرشيوهاي ايراني غلت زدم، كار كردم، چيز چاپ كردم قبل از شما و بيش از شما. هنوز هم اين ارتباط را دارم و افتخار ميكنم دارم. استفاده از آرشيوهاي خارجي يك چيز اضافهاي هست براي اين تحقيقات. منابع دست اول تاريخي را ما محكوميم و بايد از آنها استفاده كنيم با ديدگاه انتـقادي، هيچ ربــطي به شرقشناسي و اين حرفها هم ندارد. چيزي كه شما ميفرماييد حرفهاي كلي است از همان قماش صحبتهاي ايدئولوژيك كه ايشان فرمودند. بنابراين اينها حرفهايي است كه خريدار دارد، يك عده هم ميخوانند و لابد كيف هم ميكنند، ولي مثل پاپكورنه، مثل پف فيله، ما ميخوريم، خوشمزه هم هست ولي غذا نيست متأسفانه. عرض به حضورتان بحث استفاده از اسناد تاريخي كشورهاي خارجي، با افتخار عرض ميكنم خدمتتان كه بنده تا به حال 300 هزار برگه اسناد آرشيوهاي مختلف بريتانيا و امريكا را خواندم، عكسبرداري كردم و استفاده كردم، باز هم خواهم كرد براي اينكه ميبينم اطلاعاتي كه در آنها هست، مكمل اطلاعات اسناد داخلي و بالعكس اسناد داخلي هم مطالبي دارد كه اسناد خارجي ندارند. اينكه شما ميگوييد همه را بريز دور و به درد نميخورد، اينها حرفهاي مفتي است كه به نظر من بحث تحقيقي نيست؛ يعني كوچكترين اعتبار تاريخي ندارد و اساساً متأسفم كه در چنين فضايي، چنين صحــبتهايي گفته ميشود براي اينكه به قول مولا اميرالمؤمنين شما دشمن چيزي هستيد كه به آن نادانيد، نميداني راجع بهش داري صحبت ميكني. 300 هزار برگ من سند ديدم، تازه يك دهماش را من ديدم. وقتي شما رفتي يك صدماش را ديدي و اين اظهارنظر را كردي، آن وقت حق داري اين جوري صحبت بكني. بنابراين نبايد چيزي را كه اصلاً نميدانيد چي هست را اين جوري راجع بهش فلّهاي قضاوت كنيد؛ اين يك نكته. نكتۀ بعدي بحث مطلبي است كه آقاي سلطاني فرمودند راجع به بعضي صحبتهاي من، متأسفم، من پايان نامۀ دكترايم عنوانش هست «جامعۀ مذهبي ايران و تغييرات اجتماعي دورة رضاشاه» كل بحث من، بحث انتقاد و به چالش كشيدن
فعاليتهاي اجتماعي و ديني و فرهنگي دورۀ رضاشاه است. من نه مدافع رضاشاه هستم، نه توجيهگر حكومت رضاشاه هستم و نه دفاع ميخواهم بكنم، ولي بحث من، بحث ديو و فرشته ساخت است كه يك نفر از بدو تولد نوكر و خائن و مزدور و جاسوس و جاني و خائن است، تا روز مرگش هم همين جوري است و هيچ استثنائي هم وجود ندارد. اين نگاه، نگاه خطرناك تاريخي است و هيچ جايي هم نميبرد، روز به روز هم الحمدلله را به افول و زوال است و انشاءالله كه زائل هم خواهد شد.
بهبودي: خيلي ممنون. يك سئوالي را يكي از شركتكنندههاي در جلسه مطرح كردند كه اين را خواهش ميكنم آقاي سليمي پاسخ بدهند. فرمودند يا نوشتند كه به راستي چرا هر كسي مطابق روايتهاي رسمي دو سه قرن اخير دنياي غرب، تاريخ را قرائت و بازگويي كند، همه بايد چشم و گوش بسته بپذيرند و همان را تكرار كنند، اما هرگونه پژوهش و تاريخنگاري مبتني بر اسناد و مدارك و شواهد متقن كه آن روايتهاي رسمي تاريخنگاري غربي را زير سئوال ببرد يا با آن همنوايي نداشته باشد و به خصوص برخلاف آن باشد، ايدئولوژيك و دولتي و سطحي و قابل مذمّت است. آيا اين شيوۀ نگاه و رفتار، نوعي جدال با واقعيتها و تقابل با روح آزادگي علمي و پژوهشي نيست؟
سليمي: خيلي ممنون از كسي كه اين سئوال را كرده. ببينيد عرض كردم اين يك نوع استفاده از چماق است، بگذاريم و اصلاً بگذريم، اصلاً فرض كنيد جمهوري اسلامياي رخ نداده و آنچه كه بعد از سال 57 مطرح شده وجود خارجي ندارد. برگرديم به آثاري كه در دوران پهلوي نوشته شده. قطعاً در دوران پهلوي افرادي بودند كه رضاخان را همان گونه كه جناب آقاي زيباكلام عرضه كردند، عرضه ميكردند. بعضي از نيروهاي مبارز هم كه اصلاً مذهبي نبودند، ببينيم رضاخان را چه جوري معرفي كردند. فرض كنيم حالا اين چماق آقاي زيباكلام بر سر همۀ ما فرود آيد و ما سكوت كنيم، بگوييم آقا همۀ ما تاريخ ايدئولوژيك داريم. اصلاً ببينيم دكتر مصدق راجع به رضاخان چه ميگويد، من از كتاب آقاي دكتر مصدق مثال ميآورم كه در دهۀ 30 نوشته شده؛ يعني دو دهه قبل از انقلاب اسلامي، اصلاً پديدهاي به نام انقلاب اسلامي هنوز شكل نگرفته، ايشان در مورد پهلوي اين گونه ميگويد: همه ميدانند كه سلسلۀ پهلوي مخلوق سياست انگليس است، چرا كه تا سوم اسفند 1299 غير از
عدهاي محدود كسي حتي نام رضاخان را هم نشنيده بود و بعد از سوم اسفند تلگرافي از او به شيراز رسيد «چون آن موقع دكتر مصدق والي فارس هست» هر كس از ديگري سئوال ميكرد و ميپرسيد اين كيست؟ كجا بوده؟ و حالا اين طور تلگراف ميكند: «بديهي است شخصي كه با وسايل غير علمي وارد كار شود، نميتواند از ملت انتظار پشتيباني داشته باشد، به همين جهات هم اعليحضرت شاه فقيد و سپس اعليحضرت محمدرضا شاه هر كدام بين دو محظور قرار گرفتند، چنانچه ميخواستند با يك عده وطنپرست مدارا كنند، از انجام وظيفه در مقابل استعمار باز ميماندند و چنانچه با اين عده به سختي و خشونت عمل ميكردند، ديگر براي اين سلسله حيثيتي باقي نميماند تا بتوانند به كار ادامه دهند. اين بود كه هر كس ابراز احساساتي ميكرد يا انتقادي از عمّال شاه مينمود، وصلۀ عضويت حزب توده و اين چيزها را ميچسباندند.» اين نظر دكتر مصدق است كه عرض كردم دهۀ 30 نوشته شده. حالا ميتوانيم با چماق نگاههاي ايدئولوژيك مصدق را هم بكوبيم؟ من يك فراز ديگر ميخوانم، چون ما با آقاي زيباكلام در دانشگاه كرمان بحث داشتيم. ايشان كتاب «ايران، برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگليسيها» كه آقاي سيروس غني نوشته را گفتند بسيار كتاب خوبي است، حالا ضبط تصويري است، تأييد بر اين كتاب هم هست، واقعاً هم همين طور است، كتاب براي تطهير رضاخان نوشته شده اما چون مستند است مجبور است حرف بزند بعضي از مسائل را بيان كرده، منتها متأسفانه آقاي زيباكلام حتي وارد اين عرصهها هم نميشود؛ يعني اصلاً بحث اين را نميكنند كه فلان سند درست است يا فلان سند غلط است. عرض كردم يك شيوۀ كلي براي ساكت كردن ديگران، براي حاكم كردن نظر فردي خودمان اين است. اين شيوه، شيوۀ درستي نيست. آقاي سيروس غني مبتني از قضا بر اسناد انگليس، من هم قبول دارم اين حرف برادر عزيزمان كه در پاسخ شما مطرح كردند، اين غلط است ما بگوييم كه مثلاً فرض كنيد ما فقط به اسناد داخلي نياز داريم، به اسناد خارجي نياز نداريم. نه خير، هوشمندانه اسناد خارجي را هم نگاه ميكنيم، آن جاهايي كه دارند خط ميدهند، اين را قبول نداريم، اينجا را قبول داريم بايد استفاده كنيم. من حرف ايشان را تأييد ميكنم كه ما بايد يك نگاه هوشمندانهاي داشته باشيم، هم به اسناد داخلي، هم خارجي؛ منتها بحثي كه اينجا دارد مطرح ميشود اصلاً بحث اسنادي نيست، اينجا آقاي زيباكلام نميگويد فلان حرفي كه راجع به آقاي
آيرون سايد گفته شده كه آيرون سايد انتخاب كرده رضاخان را، اين سند مجعول است يا غير مجعول؟ يعني حرف علمي را شما در اين جلسه از جانب كساني كه دارند رضاخان را تطهير ميكنند شاهد نبوديد و اي كاش از عزيزان بخواهيد و مثلاً فرض كنيد بگوييد اين 10 تا سند مطرح شده از جانب تاريخ دولتي، جانب تاريخ ايدئولوژيك، هر چه كه ميخواهيد اسمش را بگذاريد بگوييد آقا اين 10 تا سند به اين دليل، به اين دليل متقن نيست و غلط است. اين كتاب، كتاب آقاي سيروس غني كه گفتم كاملاً در جهت تطهير رضاخان نگاشته شده، خب...
چون اسناد انگليس گوياي اين قضيه است كه آقاي آيرون سايد، رضاخان را انتخاب ميكند و او را بالا ميآورد. من يكي از اسناد را ميخوانم: «طولي نكشيد كه آيرون سايد پي برد كه سردار همايون وجود كوچك و به درد نخوري است و تصميم گرفت فوري معاوني برايش دست و پا كند. اسمايس هم به او گفته بود كه گردان تبريز خوب عمل كرده و حملۀ بلشويكها را در شمال منجيل شكست داده است، آيرونسايد نام فرماندۀ آنها را ميپرسد و چندي بعد به او معرفي ميشود. اين فرد رضاخان بود. آيرون سايد كه تحت تأثير قرار گرفته بود بيدرنگ تصميم گرفت او را لااقل موقتاً فرماندۀ گردان قزاق قرار دهد.» بعد حالا ميگويد طبق اسنادي كه بر اساس اسناد انگليس آقاي سيروس غني ارائه داده، شما عزيزان بخوانيد البته ايشان «آقاي سيروس غني» يك جاهايي آمده جعل كرده، گفته حالا درست است انگليسيها، رضاخان را انتخاب كردند اما چون رضاخان يك شخصيتي بود كه نميتوانستند او را ناديده بگيرند، انتخابش كردند؛ يعني اين كتاب هم اسناد و واقعيتها را نتوانسته ناديده بگيرد كه رضاخان را انگليسيها پيدايش كردند و به تدريج او را رشد دادند. خب اگر اين جوري بحث كنيم، بحث علمي خوبي خواهــد بود.
اما اين گونه بگوييم كه آقا قبل پيروزي انقلاب اسلامي، رضاخان خدوم بود، ملت ايران او را خدوم ميدانستند، انقلاب اسلامي پيروز شد، يك تصوير بسيار تيرهاي...
خير، ملت ايران پهلويها را به اين دليل قيام كردند عليهشان كه آنها را وابسته ميدانستند و در واقع شخصيتهايي مثل مدرس، دكتر مصدق و... هر كدام حالا خواستيم كتابهايشان را ميآوريم، همۀ اينها تصويري كه به ملت ايران ارائه ميدادند،يك تصوير واقعي خدمتگزار بود و رضاخان يا خدوم براي بيگانگان بود؟ همين هم
عامل انقلاب مردم شد و خاتمه دادن از سلسلهاي كه وابسته به بيگانگان بود.
بهبودي: خيلي ممنون، تشكر. شما يك دقيقه در مورد سئوال...
تفرشي: من يك نكتهاي در مورد سئوال كتبياي كه مطرح شد و يك نكته كوتاه هم در يك دقيقه ميگويم. اين كه گفته شود هر كسي كه بر اساس روششناسي غربي كار ميكند، از منابع غربي كار ميكند پس بنابراين حرفش بايد نشنيده گرفته بشود، فقط آنهايي كه در داخل دارند كار ميكنند يا منابع داخلي را استفاده ميكنند، حرفشان متقن است، حرف نادرستي است. استفادۀ محقق از اسناد تاريخي بايد همه جانبه باشد، همۀ منابع را بررسي كند، با هوشياري و هوشمندي و با نقّادي و با نگاه شكاك و چالشگر به اين معني كه اسناد داخلي و خارجي هيچ كدام وحي منزل نيستند، نفس تاريخ هم نيستند و بايد به عنوان منابع تاريخي زير ذرهبين گذاشته شوند. اينكه چون داخلي يا خارجي هست، پس بَد است، پس خوب است، اين نگاه، نگاه غلطي است. يك مطلب ديگر هم كه در اين جلسه متأسفانه گفته شد اين است كه دوستان گفتند ما توقع داشتيم شما بياييد اينجا و در مورد جنايتها و خيانتها صحبت كنيد. نبود تو صورت جلسه، من اگر ميدانستم، من چون مسئول بررسي جنايت نيستم، من محقق تاريخم، آن كار قاضي و دادگاه است، اگر ميدانستم اشتباهاً...
اگر هم دوست داريد همه يك جور حرف بزنند، فقط استشهاد جمع كنيد كه باز هم اشتباه شده ما آمديم.
بهبودي: شما سئوال داريد؟ [خطاب به پرسش كننده] پاسخگويتان مشخص است يا نه سئوال كلي داريد؟ از كي سئوال داريد؟
پرسش كننده: از جناب آقاي تفرشي.
بهبودي: بفرماييد.
پرسش كننده: بحثي كه وجود دارد و ميخواستم از خدمت آقاي تفرشي بپرسم اين است كه تحليل فردي خود رضاشاه كجا قرار ميگيرد؟ چون پدر اردشير ريپورتر يك خاطراتي نوشته در مورد بحث رضاشاه ميگويد، موقعي كه رضاشاه سرباز قزاق بود، موقعي كه من ميرفتم با سربازها مينشستم هر كدام از سربازها ... ولي رضاشاه دست من را ميگرفت ميبرد يك گوشه مينشستم، بعد ميگويد يك چاي براي من دم ميكرد، به من ميگفت از تاريخ باستان ايران بگو، ميگفت من از ساسانيان برايش
ميگفتم، از هخامنشيان ميگفتم. بعد ميگويد سئوالي كه رضاشاه آن موقع سرباز بود از من ميپرسيد، به من ميگفت كه بگو ببينم تو كه تاريخ ايران را ميداني، در تاريخ ايران كسي بوده كه پدر و مادرش پادشاه نبوده ولي پادشاه شده؟ اين تحليل فردي خود رضاشاه كجا قرار ميگيرد؟
تفرشي: خيلي سئوال مهمي است. ببينيد اينكه رضاشاه جاسوس انگليس بوده، نمايندۀ انگليس بوده، مستقل بوده، قهرمان ملي بوده، هيچ كدام در زيركي و جاهطلبياش خدشه ايجاد نميكند، چه ما موافق باشيم، چه به اصطلاح فردي بوده كه انگليسها مستقيم منصوبش كردند و چه فردي باشد كه قهرمان ملي باشد. در هر دو صورت در اينكه آدم جاهطلب و بلندپروازي بوده ترديدي نيست و نكتهاي كه بايد به آن توجه كرد، همان چيزي است كه در صحبتهاي همۀ دوستان به نوعي بود، انديشهاي كه تصور ميكرد انقلاب مشروطيت به شكست رسيده و بيراهه رفته، هميشه دنبال يك مستبد مصلح بودند در ايران، در يك دورهاي البته. چون معمولاً «در يك كتابي مفصل راجع به آن بحث شده، حالا من نميخواهم تكرار كنم» مردم ايران وقتي كه به دلايل مختلفي در سالهاي بعد از مشروطـيت دچار مشــكل ميشدند، بعضي معتقد بودند كه چاره براي ايران صرفاً دموكراسي و آزادي است و آزاد ساختن مردم و آزاد گذاشتن مردم، بنابراين دنبال يك آدمي مثلاً مثل مصدق بودند. وقتي كه مثلاً به آن دوره ميرسيدند يا مثلاً نزديك ميشدند، ميگفتند كار ايران جز با زور حل نميشود، دنبال يك رضاخاني بودند، يك رضاشاهي بودند. ميخواهم بگويم كه اين انديشۀ مستبد مصلح چون وجود داشت عدۀ زيادي از رجال، سربازها و قزاقها و نظاميان و بلندپايگان نظامي ايران هم طبيعتاً دنبال اين بودند كه آن فرد بشود. اينكه رضاشاه علاقهمند بود «رضاخان آن موقع» مستبد مصلح ايران باشد، جاي ترديدي در آن نيست. حالا اينكه خودش آمده، قهرمان بوده يا جاسوس بوده، ترديدي در اين بلندپروازي ايجاد نميكند و به هر حال آن جذابيتها و قابليتهاي فردياي كه احتمالاً داشته.
بهبودي: آقاي قاجار شما از چه كسي سئوال داريد؟
قاجار: از آقاي تفرشي.
بهبودي: بفرماييد.
قاجار: ببخشيد سئوالي كه دارم اين است كه كي ما ميتوانيم از اين بحث بياييم
بيرون كه رضاشاه قهرمان ملي بوده يا خائن بالفطره، كي ميتوانيم از اين بحث بياييم بيرون، بياييم ببينيم اين 20 سال عملكرد او چه بوده. سياستهايي هست كه خيلي راجع به آنها ابهام وجود دارد، مثلاً خلع سلاح و اسكان عشاير. خب اين خلع سلاح عشاير يك پيامدهاي مثبت شايد داشته باشد و پيامدهاي منفي هم داشته كه مرزهاي ايران بيدفاع شدند در مقابل خارجيها. يك موضوع ديگر خدمتتان عرض كنم در مورد سياست شرقي رضاشاه، همراهياش با تركيه، اين چه پيامدهاي زيانباري براي ايران داشته. اينهاست كه الآن هم ميتواند به درد ما بخورد. سياست اقتصاد دولتي داور، كه باعث خشم و ناراحتي بازار ميشود. اينها را ما ميتوانيم اگر بياييم راجع به اينها بحث كنيم، ميتواند يك چيزي عايدمان شود؛ يعني واقعاً بفهميم اين سياستها چه دستاوردهايي داشته، چه ضررهايي داشته براي مملكت ما، اگرنه اين نگاه نه...
اصلاً محمدتقيخان پسيان خودش بعد از كودتا به وجود ميآيد، اين نيست كه بگوييم قهرمان ملي ايران بود و استقلال و تماميت ارضي ايران فقط مديون به اين است، نه، در كردستان تجزيهطلبي چنداني نبوده، خراسان محمدتقيخان پسيان بعدش آمده، نه آن جور بگوييم خائن بالفطره بوده، اسماعيل خان سيميتقو را كه سركوب كرده مرحوم مدرس هم از او تجليل كرده يا حتي در آن مسئلۀ كابينۀ اول قوام كه ميآيد در مجلس چهارم، دو تا نماينده موافق اين كابينه بودند كه وزير جنگش هم رضاخان بوده، يكي تيمورتاش بوده، يكي مدرس بوده، چون بر ضرورت دولت متمركز قوي همه واقف بودند. اگر بياييم به اين سياستها برسيم، آن موقع است كه ميتواند براي مملكت يك فايدهاي داشته باشد. وگرنه حالا ايشان از اول خائن بالفطره بوده يا قهرمان ملي بوده و اسطوره بوده، هيچ چيزي به نظر من عايد الآن ما نميكند.
تفرشي: عرض كنم خدمتتان به قول آن جُك معروف من را هُل دادند تو اين استخر اگرنه من بحثهايم چيز ديگري بود، دوست داشتم راجع به تحولات؛ يعني مواضع دولت بريتانيا در قبال ماههاي آخر حكومت شاه و انقلاب اسلامي و چند ماه اول انقلاب صحبت بكنم. آن چيزهايي كه يك مقدار راجع بهش كار كردم ولي چون بحث به اين سمت رفت، من هم ديگر بالاخره همرنگ جماعت شدم. چيزهايي را كه شما فرموديد با همهاش من موافقم و كاملاً هم درست است. اتفاقاً يك موردش را اشارۀ كوتاهي ميكنم، چون به درستي فرموديد شما، فقط در مورد داور مثلاً همان
نگاهي كه ميخواهم بگويم كه سياه و سفيد نبايد باشد، ما دو تا داور داريم در دو تا كابينۀ مختلف دوران رضاشاه: داور عدليه و داور وزارت ماليه. داور عدليه نسبتاً سر جمع آدم بسيار موفقي است، كار خودش را خوب بلـد است و انجام ميدهد و كاملاً از اين معركه پيروز بيرون ميآيد. داور ماليه يك آدم شكست خورده است در امور اقتصاد و همۀ سياستهايش به راه غلط ميرود. اينكه ما همه را بگوييم بد، خوب، يك حكم كلي در مورد يك نفر بدهيم به نظر من، هم بيانصافي است، هم غيرتاريخي. كاملاً با همۀ حرفهايتان موافقم.
بهبودي: متشكرم. آقاي سلطاني.
سلطاني: يك فردي «حتماً شنيديد تو داستانها و ضربالمثلها» زير نور ماه توي كوچه دنبال يك چيزي ميگشت. خب آن موقع خانهها چراغ و لامپ و اين چيزها كم بوده يا گران بوده يا آنقدر نور كافي نبوده. بهش ميگويند كه چيزي گم كردي؟ ميگويد آره. ميگويند كجا گم كردي؟ ميگويد توي خانه. ميگويند پس چرا اينجا دنبالش ميگردي؟ ميگويد به خاطر اينكه اينجا نور دارد. 300 هزار تا كه هيچي، 300 ميليون هم سند بيربط در اختيار آدم قرار بدهند و جايي را آدرس بدهند كه اصل مطلب گم بشود، درست مثل اينه كه تمام عمر ما را بخواهند تو يك انبار بزرگ كاه تلف بكنند كه آن تو يك سوزني را شايد لا به لاي آن 300 هزار تا، 5-4 ميليون پيدا بكنيم. هيچ كس نميتواند براي سياستهاي وزارت خارجه يا دولت انگلستان استدلال بكند كه اينها دلشان براي تاريخ سوخته يا داراي دغدغههاي علمي هستند، يا نگران مخدوش شدن تاريخ ملتهاي خاورميانه و از جمله ما هستند كه بيايند هزينه بكنند و اسنادي را كه ما ميخواهيم يا واقعبينانه است آزاد بكنند و در اختيار ما قرار بدهند. در عين اينكه البته از همۀ اين اسناد بايستي استفاده كرد و از درونش هم ميشود مطالب زيادي را گرفت. اما آدمها در تاريخ همان جوري كه در زندگي كنوني هستند، سفيد هستند، سياه هستند، خاكستري هم هستند. الزاماً نميشود كه هر كسي را فوري برد و خاكستري كرد. يك آدم قاتلي كه فرض كنيد كه يك سري قتلهاي زنجيرهاي انجام داده، شما نميتوانيد بگوييد آقا، انصاف نيست كه مثلاً از نبوغ و سواد اين آدم در دانشگاه صحبت نكنيم. هيتلر، استالين، صدام، اينها آدمهاي سياه تاريخ هستند اما چه كسي ميتواند نقش هيتلر را در رشد صنعتي آلمان و تبديل شدن آلمان به يك قدرت
صنعتي كتمان كند! چه كـسي ميتواند نقش استالين را در پيشرفت صنعتي و علمي اتحاد جماهير شوروي انكار بكند، ولي هيچ كس در موقع ياد كردن از هيتلر و استالين نميآيد بگويد آقا انصاف هم اين است كه ما بياييم برخي از خدمات هيتلر و استالين و صدام را نگاه بكنيم. مگر صدام كم از اين جور كارها كرده؟ آدمهايي مثل رضاخان، اينها بنا بر اسناد، مطابق واقعيات تاريخي جزء آدمهاي سياه سياهكار تاريخ هستند. ما به زور نميتوانيم اينها را خاكستري بكنيم و بعد بگوييم ژست انصاف اقتضاء ميكند كه يك آدم وابستۀ خبيثِ خائنِ آدمكش جانيِ مستبد را مطرح كنيم، بعد نظريۀ مقتدر مصلح را بياييم تبديلش بكنيم به نظريۀ مستبد مصلح. هيچ وقت در ايران نخبگان دنبال مستبد مصلح نبودند، آن مقتدر مصلح بوده. هيچ وقت نخبگان ايران دنبال اين نبودند يك آدمي بيايد، آن هم يك آدم بيسواد وابسته كه هر چه دلش ميخواهد، با استبداد رأي، با چكمه انجام بدهد، رضا پهلوي آمد براي خودش گروه مشاوره تشكيل داد كه از جملۀ آن گروه هشت نفره خود دكتر محمد مصدق هم عضو بوده بعد از داستان كودتا و مدعي بود كه من مشاوره و نظرات نخبگان را ميخواهم عمل بكنم. ميرفت دستبوس مثلاً علما، ميرفت دستبوس نخبگان، روشنفكران. خودش را يك آدمي كه تابع افكار است معرفي ميكرد؛ يعني خودش را مستبد معرفي نكرد كه مردم بگويد بيا به عنوان مستبد، بعد كه محكم كرد كار خودش را، انگليسيها محكمش كردند، شرايط را مناسب ديد، به قول مخبرالسطنه آن پردۀ پروگرام را زد بالا. هيچ وقت در ايران كسي دنبال مستبد مصلح نبوده. اما آنچه كه مسلم است تاريخ بايد به افزايش بصيرت تاريخي ما كمك بكند و ما تبيين واقعي و درستي از وقايع داشته باشيم. اتفاقاً اين خيلي تعيينكننده است كه بدانيم ماهيت افرادي مانند رضا پهلوي چه بوده. اينكه بگوييم حالا به حال ما فرقي نميكند، نه، دقيقاً فرق ميكند. وقتي دوباره بخواهد الگوسازي بشود، وقتي بخواهد با خدشه وارد كردن در حافظۀ تاريخي ملت ايران يك رضاخانهاي جديدي اين دفعه در قالبهاي جديد شكل بگيرند و به جامعه تحميل بشوند و اساساً بيايند انقلاب تاريخي شما را زير سئوال ببرند و بگويند شما اشتباه كرديد. بعد بگويند سلسله پهلوي، يك سلسلهاي است كه بنيانگذارش آدم رشيد وطندوستِ وطنخواهي بوده كه ايران را برده به سمت مدرنيزم، بعد هم چند وقت ديگر راجع به پسرش اين صحبتها ميشود. اصلاً ساواكي در كار نبوده، اصلاً جنايتي در كار نبوده، اصلاً
سركوب و كشتن مردم و زنداني كردن نخبگان و دوختن لبهاي فرخي يزدي و با آمپولهاي هوا در زندانهاي رضاخان كشتن، زنها و مادران را در خيابان به دليل يك چادر لچك به سر كردن كشتن و زدن و بعد هم روشنفكرها را به خاطر داشتن يك كتاب يا يك جزوه به سياهچال انداختن و تبعيد كردنها و هزاران...
و بعد از آن طرف هم تمام زمينهاي مرغوب اين مملكت را تصاحب كردن به زور و سند زدن و بزرگترين مالك ايران شدن، اموال ايران را از بين بردن، بر فقر مردم افزودن و بر ثروت شخصي خود و خاندان اضافه كردن و منافع استعمار انگليس را تأمين كردن، بعد بياييم بگوييم خوب است در مورد يك چنين آدمي منصفانه قضاوت بكنيم، بگوييم آدم خوبي هم بوده و ضمناً الآن به حال ما فرقي نميكند. خيلي فرق ميكند. ما بايد بدانيم كه در تاريخ چه بر سرمان آمده و چه كساني را امثال انگلستان آمدند و بر اين ملت تحميل كردند و الآن هم ميخواهند با دستكاري در حافظۀ تاريخي اين ملت و تزريق جعليات و تكثير جعليات به عنوان مطالب علمي و مستند، دوباره شرايط را براي اينكه يك قذافي جديدي را در ايران سر كار بياورند و يا يك آدمي را مثل مبارك يا يك آدمي را مثل بن علي بياورند در ايران بكارند كه اتفاقاً امثال مبارك و بن علي و قذافي هم شبيه رضا پهلوي بودند، تا يك ماه پيش هم در موردشان دهها كتاب نوشته ميشد كه اينها كساني هستند كه كشور خودشان را به سمت مدرنيزم بردند و از عقبماندگي نجات دادند و باعث اعتلاي كشورهايشان شدند، منتها الآن كه قيام مردمي شده همۀ آن كساني كه تا ديروز عليه اينها صحبت ميكردند، به گونۀ ديگري تحليل ميكنند.
بهبودي: تشكر. آقاي محترم شما از چه كسي سئوال ميكنيد؟
پرسش كننده: در حقيقت از تمام آقايان. دو تا سئوال اگر ممكن است.
بهبودي: بفرماييد.
پرسش كننده: سئوال اول: اينكه رضاشاه را به خودش، به فرد خودش شروع كنيم مطالعه كردن فكر نميكنم صحيح باشد. رضاشاه توي خلأ نبود. رضاشاه توي موقعيتي بود كه انگليس، عثماني را داغان كرده بود و داشت از طريق آتاتورك، رضاشاه و بقيۀ
عمّالش، منافع خودش را دفاع ميكرد و فكر ميكنم در آن مطالعه ما ميتوانيم درس بگيريم و الّا در حقيقت احساساتي شديم و خودمان را خالي كردهايم. سئوال دوم: در
مورد قدرت انگليس در ايران تا وقتي كه پسر رضاشاه اينجا بود، آيا آقاي تفرشي شما ديديد ديويد اوئن (David Anthony Llewellyn Owen) نامه نوشته كه ما اگر ميدانستيم شاه سرطان داشت، هرگز توي ايران انقلاب نميشد؟ متشكرم.
زيباكلام: ببينيد آقاي بهبودي عزيز، رئيس محترم جلسه؛ من با آقاي سلطاني و با جناب آقاي سليمي نمين، ما اصلاً دو تا نگاه هستيشناسانۀ متضاد داريم. من اساساً اين آقايان را مورخ نميدانم، اصلاً معتقدم اينها كار تاريخي نميكنند. تاريخ يعني بررسي تحولات سياسي و اجتماعي يك جامعه. من در ابتداي عرايضم گفتم، گفتم شما نميتوانيد كودتاي سوم اسفند را بدون در نظر گرفتن شرايط سياسي و اجتماعي آن روز ايران بررسي بكنيد. اگر بخواهيم بررسي بكنيم، حاصل كار ميشود نگاه آقاي سلطاني و نگاه آقاي سليمي نمين. ببينيد تاريخ براي اينها تاريخ نيست، تاريخ براي امثال آقاي سلطاني و امثال آقاي سليمي نمين مطالعه و شناخت جامعه نيست، مطالعه و شناخت سير تحولات سياسي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي يك جامعه نيست. چرا ناراحـت ميشوند وقتي من ميگويم ايدئولوژي؟ براي اينكه درست دارم ميگويم. براي اينكه از ديد اينها تاريخ تقسيم شده به يك سري شخصيتهاي سفيد و خادم و يك سري شخصيتهاي سياه و خائن. براي اينها تاريخ اين جوري است. تمام اسنادي كه آقاي سليمي نمين ميآورد، تمامش شكايت از اين ميكند كه آقاي تفرشي گفته، مصدق گفته، حسن گفته، تقي گفته كه رضاشاه چقدر خائن بوده. ببينيد شما از يك دانشجوي سال اول تاريخ هم وقتي بروي بپرسي، به شما يك قول معروف معرفتشناسي تاريخي را ميگويد، ميگويد: مورخ چيزهايي را انتخاب ميكند كه به آنها اعتقاد دارد. به عبارت ديگر يعني چه؟ يعني آقاي سليمي نمين ميرود هميشه فكتهايي را پيدا ميكند، ميرود هميشه اسنادي را پيدا ميكند كه حسب آن اسناد، رضاشاه آدم خائني بوده. اين مورخ نيست، اين محقق نيست، اين اصلاً بيطرف نيست. اين اصلاً نگاه بيطرفانه به تحولات ندارد. تاريخ، گذشته، انگلستان، هستي، بشريت براي آقاي سليمي نمين و براي آقاي سلطاني مثل دفتر حضور و غياب معلم كلاس اول ابتدايي است. حسن؟ حاضر. تقي؟ حاضر. عباس؟ غايب. ببينيد تاريخ از نظر اينها اين جوريه. پهلويها: خائن، رضاشاه: خائن، ناصرالدين شاه: خائن، مصدق: اِي، حالا معلوم نيست، اسمش را فعلاً بكشيم بياوريم پايين از خيابون تا بعد ببينيم چه ميشود. ببينيد
اين نيست، اين تاريخ نيست. اين نگاه ايدئولوژيكزدۀ من و آقاي سلطاني و آقاي سليمي نمين است به گذشتهمان و حسب اينكه ما چه چيزي را سفيد ببينيم، آن را ميآوريم ميگوييم به به و چه چه، حسب اينكه ما چه را سياه ببينيم آن را ميگويم... ببينيد شما تا صبح هم بنشينيد پاي حرفهاي آقاي سلطاني و پاي حرفهاي آقاي سليمي نمين به شما يك كلام نميگويند كه آيا دستاورد مثبتي هم بوده؟ حداكثرش اين است كه آقاي سلطاني به شما ميگويد استعمار نياز داشت به دانشگاه، استعمار نياز داشت كه فراماسونها را تربيت بكند، بنابراين آمدند دانشگاه تهران را ايجاد كردند. ببينيد راهآهن اگر شرقي – غربي بود، آقاي سلطاني برميگشت ميگفت استعمار، مستعمرۀ بزرگي داشت به اسم هند در شرق ايران و غرب ايران هم كه امپراطوري عثماني وارثش شده بود، عراق بود. بنابراين براي اينكه اين دو بخش از مستعمرۀ انگليس به همديگر متصل بشود، راهآهن شرقي – غربي كشيدند. حالا كه شمالي – جنوبي است به شكل ديگري اين بايد...
ببينيد اينها از قبل در مورد رضاشاه تصميمشان را گرفتهاند، اينها از قبل در مورد آمريكا تصميمشان را گرفتهاند، اينها از قبل در مورد انگليس تصميمشان را گرفتهاند، اين جوري نيست كه اينها را بر اساس يك مطالعه رسيده باشند. اسناد تاريخي خوانده باشند. تجزيه و تحليل كرده باشند. آن دود چراغ و ببخشيد حمالياي كه آقاي تفرشي در لندن دارد ميكند و ورق ميزند دهها هزار سند را، اينها اين كارها را كرده باشند. نه، تاريخ براي اينها در حقيقت محكمۀ قضاوت است، در حالي كه باز يك دانشجوي سال اول تاريخ به شما خواهد گفت كه ما اصلاًً و ابداً حق نداريم قضاوت تاريخي بكنيم. تاريخ شناخت است، تاريخ شناخت تحولات يك جامعه است، يك فرهنگ است، يك تمدن است، ولي تاريخ از نظر آقاي سلطاني و از نظر آقاي سليمي نمين، تاريخ محكمۀ قضاوت است، تاريخ اين است كه ما بياييم بگوييم كي محكوم بوده، كي سياه بوده، كي خائن بوده، كي رذل بوده، كي فراماسون بوده، كي دزد بوده، كي هيز بوده، كي وابسته بوده. تاريخ براي اينها اين است. تاريخ براي اينها اصلاً و ابداً شناخت جامعه نيست، شناخت فرهنگ نيست، شناخت تمدن نيست. تاريخ براي اينها اصلاً علم نيست، شناخت نيست. تاريخ براي اينها ايدئولوژي است، اسباب محكوم كردن است.
بهبودي: تشكر. آقاي تفرشي شما يك...
تفرشي: حتماً، اول به سئوال ايشان جواب بدهم بعد سعي ميكنم...
البته من به اندازۀ آقاي سلطاني بلد نيستم داد بزنم، ولي سعي ميكنم يك كم آرامتر صحبت كنم. عرض به حضورتان نكتهاي كه فرموديد در مورد اظهارات اخير ديويد اوئن، خيلي نكتۀ مهمي هست. يكي از سوءتفاهمهايي كه در تاريخنگاري انقلاب اسلامي، به خصوص مخالفين انقلاب اسلامي دارند اين است كه به اصطلاح قدرتهاي خارجي يك جايي در گوادلوپ يك موقعي تصميم گرفتند كه شاه را بردارند و جمهوري اسلامي را بياورند كه حداقل يك اشتباه تاريخي و يك تحريف تاريخي است. اسناد گوادلوپ را من كامل خواندم اصل مذاكراتش را و اصلاً چنين چيزي نيست. گوادلوپ لُپّ كلامش مسئلۀ بعد شاه بود، تصميمگيري در مورد شاه و جمهوري اسلامي، نگراني در مورد اينكه ايران به دست شوروي نيفتد و آيندۀ مناسبات نظامي ايران و غرب و مهمتر از همه اين كه مسئلۀ كنفرانس گوادلوپ تنها مسئلهاش ايران نبود، 10 تا موضوع جلسه داشت كه البته مهمترينش ايران بود. اينكه ديويد اوئن مطرح كرده اگر ميدانستند شاه سرطان دارد اين جوري حمايت نميكردند، درست است. ببينيد زمان دولت شريف امامي «من دارم بر اساس اسناد وزارت خارجة بريتانيا و نخستوزيري بريتانيا خدمتتان عرض ميكنم» دولت بريتانيا و امريكا؛ يعني جيمي كارتر و كالاهان (Callaghan) «دولت كارگر كالاهان» به طور كامل از شاه بدون هيچگونه چون و چرايي حمايت كردند. يك حادثهاي پيش ميآيد بعد از اينكه شريف امامي سقوط ميكند كه اينها يك مقدار سست ميشوند و بعد هم مسئلۀ بيماريهاي شاه مطرح ميشود. آن حادثه اين است كه پارسونز «Sir Anthony Parsons» وقتي در ايران بوده، خودش و وزارت خارجه البته توصيه كرده در ديدارهايي كه خيلي زياد شده بود آن موقعها با شاه با سفير بريتانيا در تهران كه سفير بريتانيا به شاه پيشنهاد ميكند و در داخل هم ديگران گفته بودند كه دولت مقتدر نظامي در ايران بر سر كار بياورد و يك آدم قوي نظامي سر كار بياورد. آنجا وقتي اين بحث مطرح ميشود، شاه قبول ميكند منتها مثل خيلي از بزنگاههاي تاريخي به اصطلاح تعلل نشان ميدهد و از نظر روحي بسيار ضعيف ميشود، به جاي اينكه يك دولت واقعاً مستقل و مقتدر بياورد، ميآيد چه كار ميكند؟ دو تا مسئله داشت: اولاً اين توهم تاريخي كه طرفداران ديدگاههاي سلطنتطلبي دارند كه شاه دلش نيامد چون آدم دل رحمي بود و نخواست بكشد، اين
تصور كاملاً احمقانه است. كاملاً مشخص است كه شاه به دو دليل خشونت را زياد نكرد: يكي اينكه فكر ميكرد بياثر است. يعني كشتن زياد تأثير معكوس ميگذارد، نه اينكه دوست نداشت بكشد و از آدمكشي بدش ميآمد و خون ميديد ناراحت ميشد، بحث اين حرفها نبود. دوم اگر اين كار را ميخواست بكند كه دولت مقتدر نظامي ميآورد سر كار و پيشنهاد هم داخليها و هم غربيها، ارتشبد اويسي بود و شاه مخالفت ميكند به خاطر اينكه ميترسيد يك رضاشاه جديدي روي كار بيايد و اويسي كودتا بكند. بنابراين يك نظامي بيدست و پايي كه بدتر از دولتهاي غيرنظامي بود به نام غلامرضا ازهاري را ميآورد سر كار كه من دو سال پيش در يك مصاحبهاي كه يك پروژهاي براي كتابخانۀ ملي بود، سه روز ما مصاحبه داشتيم با آقاي داريوش همايون كه همين اخيراً فوت شده، همايون آنجا خيلي تصريح كرد اين قضيه را كه انتخاب ازهاري آب سردي بود كه هم بر روي اطرافيان شاه ريخته شد و هم روي متحدين غربي شاه. از آنجا ترديدها شروع شد كه آيا شاه ميتواند؟ و بعد هم مسئلۀ سرطان مزيد بر علت شد. نميدانم توانستم توضيح بدهم؟ تا زمان روي كار آمدن ازهاري هيچگونه ترديد، يك درصد هم ترديد از حمايت صد در صد از شاه در غرب وجود نداشته.
[صداي يك خانم از دور]
بهبودي: خانم محترم من نديدم شما اجازه بگيريد. عذرخواهي ميكنم. اجازه بدهيد آقاي تفرشي صحبتشان تمام بشود.
سلطاني: تمام نشد؟ گفتند تمام شده كه.
تفرشي: نه تمام نشده، يك چند كلمهاش هنوز مانده. ببينيد من همان طوري كه خدمتتان عرض كردم بحث ديويد اوئن كاملاً درسته و بعداً هم در گزارشات كالبدشكافي انقلاب هم به اين مسائل اشاره كردم. نميدانم توانستم پاسخ شما را بدهم يا نه؟ حالا باقياش را هم در بحثهاي ديگر ميگويم. يك نكتهاي كه در مورد صحبتهاي جناب آقاي سلطاني عرض ميكنم اين است كه اگر ايشان ساليان سال شفاهاً از رضاشاه انتقاد ميكنند و تعرض ميكننـد و فحش ميدهند، من مكتوب سالهاست اين كار را انجام ميدهم، بنابراين من اين صحبتهاي خاكستري و كنايه و نميدانم رضا پهلوي را ميخواهند سركار بياورند و فلان و اينها، اينها به من يكي
نميچسبد، چون به اندازۀ كافي فحش اول و آخر و زن و بچه را در خارج از سلطنتطلبها و مجاهدين خلق صبح تا شب دارم ميخورم و خيلي بيشتر از اينكه شما حتي بتوانيد تصور كنيد به بنده مستقيماً براي اينكه مخالف سلطنت هستم، فحش ميدهند. اين حرفها متأسفانه درست نبود طرحش در اينجا. دوم اينكه من يك اختلاف ديگر هم با روش كار ايشان دارم؛ من متأسفانه به خصوص در اين دو، سه سال اخير اين بررسي اسناد مربوط به انقلاب برايم خيلي دردناك بود، براي اينكه من اسناد را كه ميخوانم سعي ميكنم كاملاً بيطرفانه گزارش راجع به آنها بنويسم يا مقاله بنويسم، چه از نظر فكري با خودم سازگاري داشته باشد و يا نداشته باشد. من متأسفانه مثل ايشان عباراتي كه به كار ميبرند، هيچ كس، صد در صد، مطلق، همۀ محققان، با اطمينان كامل، از اين عبارات كم استفاده ميكنم، چون آدم كم سوادي هستم، تاريخ ميخوانم و تاريخ مينويسم براي اينكه سوادم بيشتر بشود و اين نادانستههايم را تبديل به دانسته بكنم. من متأسفانه مثل ايشان همه چيز را نميدانم كه فقط در اسناد تاريخي دنبال استشهاد براي خودم بگردم. متأسفانه من قبول دارم اين ضعف را و بايد سعي كنم، تا حالا نشده ولي ان شاءالله از اين به بعد سعي ميكنم جبران بشود. مطلب بعدياي كه وجود دارد اين است كه اين بحث مستبد مصلح را كه گفتم از خودم درنياوردم، شما اگر مطالعه بفرماييد ادبيات بعد از دورۀ مشروطه را تا ظهور رضاشاه، مرتب هست، نه تنها در داخل ايران، در خارج از ايران هم هست. اقبال لاهوري شعر معروفي دارد كه مؤيد اين بحث است؛ ميگويد:
آنچه بر تقدير مشرق قادر است عزم جزم پهلوي و نادر است
اين مال اقبال لاهوري است. اين نگاه كه يك آدم قلدر زورگويي بيايد كه صالح هم باشد و كار را درست كند، نگاه من نيست، نگاهي است كه در بخشي از جامعۀ ما رايج بوده آن موقع. من اصلاً بحث داوري نكردم كه بگويم بد است يا خوب است. اينكه خوب است يا بد است، بحث ديگري است.
بهبودي: خيلي ممنون. زمان، زمان آقاي سليمي نمين است منتها...
بهبودي: براي همه عليالسوّيه است، همه ايدئولوژي دارند و كسي نميتواند ادعا
كند من بدون پيش فرض و ايدئولوژي به تاريخ مينگرم، اما رقيب من ايدئولوژيك مينگرد، لذا اين مباحث بايد ابتدا به اين پيش فرض پاسخ دهد كه آيا نگاه
غيرايدئولوژيك به تاريخ اصولاً وجود دارد يا نه؟
سليمي: من در تأييد خواهر يا برادري كه اين سئوال را مطرح كردن عرض كنم كه به محضي كه من گفتم حالا فرض كنيد تاريخنگاري در بعد از انقلاب اسلامي ايدئولوژيكه، حالا ايدئولوژيك هم به مثابة آن چماقي كه شما ساختيد، من رفتم كد آوردم از دوران قبل از انقلاب اسلامي، جواب آقاي زيباكلام بايد چه باشد؟ بايد اين باشد كه مثلاً فرض كنيد آن كدي كه شما از مصدق آورديد، آن كد را جعل كرديد، مصدق اين گونه نگفته، اين گونه بايد در قبالش جواب باشد، نه؟ يا آن سندي كه آقاي سيروس غني از اسناد انگليس آورده كه رضاخان را اولين بار آيرونسايد انتخاب كرد اين سند جعلي است، اين جوري بايد جواب ميدادند ديگر. رفتند گفتند شما بچۀ مدرسه نميدانم اول دبستان هستيد و نميدانم از اين حرفهاي هو كردن همديگر كه باز هم گفتم شأن محيط دانشگاه نيست، من نه اينجا اومدم كه تأييد صلاحيت علمي خودم يا تاريخنگاري را از آقاي زيباكلام بگيرم، قطعاً ايشان هم اينجا نيامدند كه تأييد از بنده بگيرند. اينجا ما آمديم كه اگر بنده حرفي زدم كه مستند در تاريخ نبود، بدون چماق بگويم آقا شما مثلاً آن سندي كه داريد ارائه ميدهيد غلط است، اين سند را جعل كرديد و اين سند مستند نيست، اين پايه و اساس ندارد. متأسفانه وقتي كه من آمدم گفتم آقا فرض كنيد اصلاً آن چماقسازي شما راجع به ايدئولوژي درست باشد، مصدق دارد ميگويد آقا رضاخان و اينها را، نه جنبۀ مذهبي دارد و نه سخن او در ظرف زماني بعد از انقلاب بيان شده، آقاي زيباكلام بايد به اين جواب بدهد و خب جواب ايشان يك حركت تحقيرآميز توسل به يك حركت تحقيرآميز ديگري است. خب من بيايم بگويم كه آقاي زيباكلام شما مثل آن بچههاي پيش دبستاني هستيد كه به به به ميگويد، خب اينكه شأن ما نيست كه، كه ايشان بگويد شما مثل بچة اول مدرسه هستي، من بگويم كودكستاني هستي، اين برخورد بسيار سخيفي است كه ما در محيطهاي علمي ميخواهم كه با چماق، حالا اگر آن چماق كارآيي نداشت يك چماق ديگر برداريم روي سر هم بزنيم، خير. عرض كردم اگر ميخواهيم سخن مستند راجع به پهلوي بگوييم، عليالقاعده اين اسناد بيگانگان هست، من با يك كسي مشابه آقاي زيباكلام در يك جايي صحبت ميكردم، گفت اصلاً كودتاي 28 مرداد معني ندارد، كودتا نبوده. گفتم آقا خود انگليسيها دارند ميگويند كودتا كرديم، خود امريكاييها
دارند ميگويند كه حالا ما ناراحتي ايرانيها را به خاطر دخالتمان در كودتا درك ميكنيم، بعد شما ميآييد ميگوييد كه اصلاً اينها كودتا نكردند در ايران؟ خب با اين شيوه كه نميشود بحث كرد. به قول معروف كاسه داغتر از آش كه نميشود شد، خود آن حضرات وقتي ميگويند ما اين كار را كرديم، ما رضاخان را انتخاب كرديم، بعد شما نميتوانيد بگوييد كه آقا همۀ اين حرفها راجع به اينكه رضاخان انتخاب شده، اينها همهاش ايدئولوژيك است، اينها همهاش بچه مدرسهاي است، من اين را اصلاً به عنوان تاريخنگار قبول ندارم، من نه حالا افتخارم خواهد بود كه شما قبول داشته باشيد يا شأنم مثلاً نازل ميشود كه شما قبول نداشته باشيد. اينجا من آمدم كه شما بگوييد كه فلان كدي كه داريد ميآوريد غلط است، كه فلان دانشجويي كه اينجا نشسته، فلان محقق بررسي كند ببيند كه حرفي كه من ميزنم غلط است؟ اين جور همديگر را خرد كردن و له كردن با چماقهاي مختلف عرض كردم در شأن محيط علمي نيست. من مطمئنم الآن كدهاي ديگراي كه بياورم در مورد بحث رضاخان كه اصلاً ربطي به بحث انقلاب ندارد، آقاي زيباكلام باز با يك شيوههاي ديگري تحقير را دنبال خواهند كرد، نه شيوۀ علمي و متأسفم كه در محيطهاي دانشگاهي ما اين جوري داريم بحثها را دنبال ميكنيم. اينكه رضاخان چه كار كرد بحث خوبي است. حالا از اين مسئله عبور كنيم و قطعاً رضاخان را بر اساس مستندات خود انگليسيها، آنها آوردند و حالا اين آدم آدمي بود كه در جهت مصالح ملي كار كرد يا كار نكرد، راجع به آن هم بحث خوبي داريم. اين درست نيست كه بگوييم اگر رضاخان ميآمد راه آهن شرقي و غربي هم ميزد شما يك ايرادي ميگرفتيد. مگر ما ايراد گرفتيم؟ همۀ كساني كه مصلح بودند در زمان دوران پهلوي، آن ايراد را آنها دارند ميگيرند و اولين بار در مجلس مصدق مطرح كرد كه اين خيانت است، يعني بعد از شهريور 20 اين را مصدق مطرح كرد كه اين بزرگترين خيانتي بود كه رضاخان به ملت ايران انجام داد، حالا اين ربطي به بعد از انقلاب دارد؟ كه باز اين حرفهاي عرض كردم چـماقمنشانه را دنبال كنيم كه بعد از انقلاب شما ميخواهيد سفيد و سياه كنيد، حالا من مثالي كه زدم ايشان درماندند، پس معلوم شد كه ما سياه و سفيد نميكنيم، مصدق را مثلاً يك انتقاداتي بهش داريم كه همين مصدق را بعد ميگوييم كه مثلاً ايراد... خير اين جوري شيوه نيست، در بعد از انقلاب خوشبختانه اين آزادي وجود دارد كه ما بتوانيم بحثهاي مختلف را به نقد بكشانيم و بعد به يك
جمعبندي برسيم، در مورد راهآهن قطعاً حتي قبل از روي كار آمدن رضاخان بر اساس بند دوم قرارداد رويترز كه ملت ايران عليه آن به پا خاستند و آن را وادار كردند كه لغو بشود، بند دومش همين بحث راهآهني است كه بعدها به دست رضاخان دنبال شد، يعني شما بند دوم قرارداد رويترز را مطالعه كنيد، بنابراين حرفي كه مصدق در بعد از شهريور 20 ميزند درست است، دقيقاً رضاخان خواستۀ انگليسيها را براي دستيابي انگليسيها به شمال ايران و بحث آن چتر امنيتي كه انگليسيها دنبال ميكردند دنبال كرده، يا كارها و اقدامات ديگر، من فرمايش ايشان را كاملاً درست ميدانم، ما سياهترين افراد را در تاريخ كه اين را هم يك جعل ميدانم. شما كتاب آقاي زيباكلام را مطالعه كنيد ببينيد كه ايشان قضاوت در تاريخ ميكنند يا نه؟ اينجا كه ميرسند و ميخواهيم يك عنصر انگليسي را راجع بهش قضاوت كنيم ميگويند قضاوت نكنيد! اما ببينيد در كتاب «ما چگونه ما شديم» چند جا ايشان قضاوت تاريخي ميكنند، فلان جريان را يك جريان تيره ميگويند، فلان جريان را برخورد ميكنند، قضاوت دارند در جاي جاي اين كتاب در مورد مسائل تاريخ معاصر ايران قضاوت ميكنند، بعد اينجا كه ميآييم و ميخواهيم به يك جمعبندي برسيم ميگويند كه تاريخ كه محل قضاوت نيست، اينجا كه نبايد ما قضاوت كنيم، اين چه حرفي است؟ اين تناقضاتي است كه ما در واقع ميسازيم به خاطر اينكه بتوانيم به يك جمعبندي غلطي نائل بياييم. ببخشيد.
بهبودي: آقاي سلطاني نوبت شماست.
سلطاني: ويژگي....
ببخشيد سئوال، بله؟ اجازه بدهيد كه صحبت تمام شود بعداً، يك لحظه اجازه بدهيد. ويژگي....
اجازه بدهيد خانم يك لحظه. ويژگي جلسات ميزگرد اين است كه ديدگاههاي مختلف و متضاد حتي با شيوههاي مختلف خوب، بد، خوشايند، ناخوشايند طرح ميشود و مخاطبان محترم هستند كه خودشان داوري ميكنند، هم در نحوۀ استدلال، هم در مطالب و مواد استدلالها و هم در اخلاق و انصاف علمي. بنابراين اصراري نيست كه ما بخواهيم اينجا نتيجهاي بگيريم يا به توافقي برسيم، اما آنچه مسلّم است، نميشود با كشيدن عكس مار و نشان دادن آن و مثلاً رنگ گذاشتن دور آن جلوۀ نوري بهش داد و نميدانم جلوۀ صوتي و تبديل كردنش به پاور پوينت نوشتۀ مار را برد زير
سئوال. داستانش را شنيديد ديگه؟ يك آدمي آمد گفت آقا نگاه كنيد اين بيسواد است يا من؟ عكس مار را
كشيد و مردم بيسواد بودند همه گفتـن تـو، چـون آن يكي نوشتـه بـود مار و مار را نـمـيتوانستند بخوانند، ولي اين عكس مار را ميشناختند، گفتند پس تو باسوادي. در مورد مسائل تاريخي، در مورد حرفهايي كه اينجا زده شد، بعضي از مطالب را دوستان ميگويند و چند لحظه بعد منكرش ميشوند، چندين بار حالا ضبط شده، شما هم ميتوانيد متن صوتي و تصويرياش را بعداً تهيه بكنيد و هم مكتوبش را، چندين بار از كـلمات يقـيناً، يقيناً ترديدي نيست، ترديدي نيست (با تأكيد) استفاده كردند، حكمهاي خيلي قاطع و محكم در مورد مسائل تاريخي و غيرتاريخي كه در مورد آن هيچ نوع مطالعه و تخصصي هم ندارند ميكنند، بعد كه موقع بحث و تحليل ميشود، بعد يك باره طرح ميشود كه نه ما اصلاً ادعايي نكرديم و ما نميدانم از نظر علمي ادعايي نداريم و حكم نميكنيم. به هر حال اينكه چه كسي حكم كرده و چه كسي حكم نكرده و چگونه حكم كردند من فكر ميكنم كه با رجوع به كليت بحث توسط خود مخاطبان محترم قابل داوري است، بعد هم بعضي از موارد اصلاً فرض بفرمائيد كه نسبت به شخص خاصي نيست، بعد من براي اينكه موضوع را عوض كنم يك نوع حملۀ موهوم خيالي عليه خودم درست ميكنم كه ضمناً سست هم هست، بعد در آن سنگر سست ماسهاي كه درست كردم شروع ميكنم دفاع كردن و پيروز هم ميآيم به ميدان، اصلاً در صورتي كه خيلي از مسائل آن جوري كه با توجه به رجوعي كه مطالب ضبط خواهد شد و نوشته خواهد شد و صوتي و تصويري در اختيارتان هست، ميبينيد كه خيلي از پاسخهايي كه داده شده ربطي به آن بحثها نداشته و حملهاي هم در كار نبوده. اما اينكه دو نگرش هستيشناسانه متضاد است كاملاً درست است، اما اين دليل نميشود كه ما تحريف بكنيم. من عرض كردم سياه و سفيد و خاكستري، اما عمـداً خاكـسترياش را ميگذارند كنار و ميگويند كه اينها فقط سياه و سفيد ميبينند، نقل قول از مصدق كردند و گفتند كه شمالي، جنوبي نبايد باشد، بعد ميگويد اگر شرقي، غربي بود، فلاني ايراد ميگرفت در صورتي كه من نقل قول تاريخي كردم، بعد تازه مگر قرار است ما در بحث علمي نيتخواني بكنيم، قصهپردازي بكنيم و نميدانم بگوييم كه در ذهن شما چه ميگردد؟ بله اگر رضاخان خيلي از كارها را نكرده بود و خيلي از كارهاي خوب را كرده بود، چه بسا يك شكل ديگري در تاريخ
در موردش ثبت ميشد و داوري ميشد، فعلاً سخن بر سر آن كارهايي است كه او كرده و داوري متناسب با
واقعيت و تاريخي وجود داشته، اما كي گفته كه داوري وجود ندارد؟ قضاوت وجود ندارد؟ هم در صحبتهايي كه الآن شد، هم در ساير نوشتهها و مصاحبهها تا دلتان بخواهد انواع و اقسام داوريها و احكام كلي ايدئولوژيك، سياسي، تاريخي، اجتماعي، غيرعلمي و علمي همين طور توسط دوستان محترم ارائه شده به جامعه، بعد آنجايي كه پاي محاسبه و بحث و استدلال است، فوري عقبنشيني كه نه اصلاً داوري نيست، كسي در مورد تاريخ اظهارنظر ميكند كه هيچ تخصصي در زمينۀ تاريخ ندارد. آن زماني كه آن دوست عزيزمان هنوز رشتۀ علوم سياسي را شروع نكرده بود، يك بنده خدايي كه ايشان متهم كردند، آن موقع داشت در اسناد غلت ميزد، حداقل فضل تقدم ده ساله نسبت به ايشان دارد در مورد تحقيق تاريخي و تحقيق سندي و حتي از جنبۀ صلاحيت علمي، اما معالوصف مشك آن است كه خود ببويد نه آنكه عطار بگويد. حالا اينكه بنده يا ديگري بخواهد از محتواي استدلال، از مطالب استدلال مخاطب ميتواند تشخيص بدهد كه آيا اين بحث بحث علمي هست يا نيست؟ والّا كسي كه سندشناس است بيايد در مورد مسائل جامعهشناسي صحبت كند، كسي كه علوم سياسي خوانده بيايد در مورد تاريخ اظهارنظر كند، بعد هم بگويد اين نظريۀ من علميه و لاغير و حكم است و همه هم بايد از آن تبعيت بكنند، البته تاريخ جاي بحث علمي و شناخت و در عين حال جاي داوري هم هست. اينكه تكرار ميشود كه آبروخري نيست و آبروبري نيـست، اتفاقاً هست، اتفاقاً آبروخري هم ميكنند، اصرار بر اصرار كه آبرويي براي رضا پهلوي، ولو به حداقل، ولو به ده درصد خريده شود، اساساً تاريخ وسيلهاي است كه ما چه بخواهيم و چه نخواهيم محل داوري است، محل قضاوت است، البته با اتكاي به مطالب و مستندات علمي و اصول انصاف، اما از آن طرف ما تاريخ سفارشي هم داريم، تاريخ پادشاهان هم داريم، تاريخ سي.آي.اِي و ام.آي.سيكس كه سفارش ميدهند، داريم، تاريخي كه بنياد كارنگي (Carnegie) و بنياد راكفلر (Rockefeller) سفارش ميدهند، آن را هم داريم. وظيفۀ اين تاريخ چيست؟ ساختن يك چهرۀ مجعول زيبا از ديكتاتورها و مستبدان معاصر و تاريخ، بله خيليها تاريخ را وسيلهاي براي مشاطهگري و ترميم چهرۀ ديكتاتورها قرار دادند، در گذشته هم بوده پادشاهها تاريخ نويسهايي را اجير ميكردند، مينوشتند، بعداً همانها شده اسناد
تاريخي، بنابراين در تاريخ مشاطهگري و ترميم و رتوش چهرۀ مستبدين بسيار وجود دارد، مهم اين است كه ما با اتكاي به مطالعه و مباني علمي بتوانيم تاريخ جعلي را از تاريخ حقيقي تشخيص بدهيم، اسناد را بررسي بكنيم، استدلالها را بررسي كنيم، اما اينكه حالا مارك زده شود كه تا صبح هم آقا اينجا باشي فلاني نميگويد كه مثلاً رضا پهلوي يك كار مثبت هم كرده، خب وقتي نكرده تا صبح كه هيچي، تا صد سال ديگر هم بنشينيد من كه نميتوانم جعل تاريخ بكنم، من كه پولي از بنياد پهلوي، فرح پهلوي يا از خانوادۀ پهلوي نگرفتم كه به زور اينجا بگويم. بورسيه هم از طرف آنها نشدم، سفارش هم از سوي آنها نشدم، اگر شما سند و مدركي داشتيد و اثبات كرديد كه كار خوبي كرده بسم الله ارائه بدهيد، اما مايي كه تحقيق كرديم، اسنادي كه وجود داشته، اسناد نشان ميدهد كه كار مثبتي نكرده، حالا به زور براي اينكه بگوييم جايگاه رضا پهلوي در چهرههاي سياه تاريخ نيست بكشانيمش در بخش خاكستري و بگوييم كه كار خوب هم كرده، نه تاريخ چهرههاي سياه دارد، سفيد دارد، خاكستري هم دارد، اما رضا پهلوي مثل هيتلر و استالين و صدام جزء چهرههاي سياه تاريخ است، اگر تمام عالم هم جمع بشوند، ساعتها هم صحبت بكنند، البته ما هم پايش ميايستيم، صحبت هم ميكنيم، استدلال هم ميكنيم، اما قادر نخواهند بود سند و استدلال عاقلانهاي براي اثبات مثبت بودن اقدامات رضا پهلوي ارائه بكنند، ضمناً اين دگمگرايي و نگاه مطلقگرايانه نيست، نگاه واقعبينانه است، ما نبايد واقعيت را دستكاري بكنيم فقط به خاطر اينكه ميخواهيم يك ژست منصفانه و اخلاقمدار بگيريم، چرا كسي اين ژست را در مقابل هيتلر نميگيرد، شما ميتوانيد يك خط در كشورهاي غربي، فقط يك خط در يك كتاب يا مقاله بنويسيد و بگوييد حزب نازي هم خدماتي كرده، فوري به نام آنتي سبيتيزم شما را از زندگي ساقط ميكنند، بيچاره تان ميكنند، محاكمهتان ميكنند، به زندان ميافتيد. اصلاً صحبت بر سر بحث علمي نيست، آيا به شما اجازه ميدهند كه در مورد استالين يك خط از او دفاع بكنيد و از او صحبت بكنيد يا در عراق امروز كسي به شما اجازه ميدهد از صدام صحبت بكنيد كـه ما در ايرانمان آن چنان آزادي هست كه در اين سي ساله دهها نفر از رضا پهلوي و محمدرضا پهلوي در كتـابها و نوشتهها و صحبتهايشان دفاع كردند و هنوز هم ميكنند، اما اين نجابت و تسامح و تساهل فرهنگ ايراني است كه اجازه ميدهد اين صحبتها مطرح بشود و در موردش هم
بحث و استدلال مطرح ميشود.
بهبودي: خانم محترم چه سئوالي داشتيد اجازه بدهيد، قبل از شما اجازه گرفتند. بله بله سئوالتان را از چه كسي ميخواهيد بكنيد؟
پرسشكننده خانم: با تشكر از اساتيد محترم كه از مشكلات در ايران فرار نكردند و واقعاً تشكر ميكنيم. به افتخار تمام ايرانيها و تماميت ارضي كشورمان. خب در واقع دوران به اصطلاح گل در تاريخ اگر اجازه بفرمائيد توي زبان فارسي ما حرف گاف داريم درسته؟ توي زبان انگليسي هم گ وجود دارد، اصلاً در زبان چيني مُهول بوده، چطور مغول شده؟ و اگر وحشي بودن چرا اصلاً كتابخانههاي ما را آتش زدند و اگر...
به هر حال چه سودي داشت؟ ضمن اينكه اگر اينها حمله كردن پس چرا كتابهايمان، رفرنسمان دانشگاه شانگهاي نيست؟ دانشگاه كمبريج و شيكاگو و نميدانم حالا به هر حال دانشگاههاي مختلف بيرمنگام (Birmingham) گلاسكو و غيـره و ذلك است، رفرنسهاي مثلاً كتابها و مجلات مختلفي وجود دارد.
بهبودي: خانم لطفاً خلاصه بفرمائيد.
پرسشكننده خانم: بله، بنابراين تاريخ ما تحريف شده، تاريخنويسهايي كه بودند اصلاً مثلاً ويل دورانت را وقتي كه ميخوانيم كاملاً القائات است، بيشتر مسائل القائات روانشناختي است، يعني تعريف و تحسين از فرهنگ و تمدن ايران، بعد لابهلاي كلمات به طور نامرئي كه اينها بايد رمزگشايي بشود چه مواردي...
بهبودي: بله درسته، سئوالتان را مرتبط با صحبتهاي امروز...
پرسشكننده خانم: بله صحبتهاي امروز اين است كه ما تمام مشكلاتمان از آنجا نشأت ميگيرد كه گرافيستها و دكوراتورهاي ما در واقع «ما نگوييم بد و مي به ناحق نكنيم/ جامۀ كس ندريم و دلق خود ازرق نكنيم» و «مغلطه بر دفتر دانش نزنيم/ آسمان كشتي ارباب هنر ميشكند». گياهي را كه صد ميليمتر در ساعت در شيشۀ سفيد رشد ميكرد در شيشۀ آبي قرار دادند، شما كه ادعاي علم ميفرمائيد ما خيلي چيزها را نميدونيم، باشد آقا من همين را ميپرسم كه شما بفرمائيد كه اين چقدر رشد ميكند؟ آيا آرامش با رخوت تفاوتي ندارد؟ اگر توي ديكشنري اجازه بديد...
بهبودي: باشد، لطف كنيد آن بلندگو را از خانم بگيريد سئوالشان...
پرسشكننده خانم: تو ديكشنري وقتي نوشته بلو ديپرستينگ، افسرده، به هر حال
غمگين كننده به چه دليل؟ به چه دليل پرچم انگليس دارد عملاً توي تلويزيون گرافيستهاي ما، استاد قباد شيوا در مورد لوترك (Toulouse Lautrec) صحبت ميكند كه لوترك بنيانگزار گرافيك در ايران كتابش اصلاً اشاعۀ فحشاست، كتاب لوترك.
بهبودي: بله، تشكر، خيلي ممنون خانم. شما سئوالتان را بفرمائيد خواهش ميكنم.
پرسشكننده خانم: نه خواهش ميكنم اجازه بديد و تاريخ كشور ما وقتي كه اعتياد، و جرم و جنايت و رخوت و سستي گسترش پيدا كند امنيت كشور متزلزل ميشود. اصلاً...
بهبودي: وقت نداريم خانم. به پايان جلسه رسيديم. تشكر.
پرسش كننده آقا: آقاي بهبودي آن سئوالي كه مطرح كردند من در حد يكي دو دقيقه ميخواهم بهش بپردازم. چون ايشان صحبت كرده، من هم بايد صحبت كنم.
بهبودي: شما ميتوانيد در حد يكي دو دقيقه صحبت كنيد. متشكرم ازتون.
پرسشكننده خانم: به چه دليل هر بشكۀ نفت هزار دلار است. نفت درياي شمال، تو مجلۀ «نيوزويك» نوشته كه هدف تجزيۀ ايران است...
بهبودي: شما سئوالتان را از چه كسي ميخواهيد بكنيد؟ از آقاي...؟ آقاي زيباكلام.
زيباكلام: آقاي پروين اين بلندگو را بدهيد به ايشان سئوال دارند.
بهبودي: من استدعا ميكنم كه آقاي زيباكلام، فرصتمان تقريباً تمام شده استاد. عذرخواهي ميكنم. آقاي زيباكلام سئوال ايشان و ايشان رو...
پرسشكننده آقا: چشم، ببخشيد من خيلي كوتاه سعي ميكنم كه سئوال را مطرح كنم. اولاً كه من الآن دارم ضبط ميكنم و نزديك دو ساعت اينجا ميزگرد هست به جز دو تا سندي كه آقاي سليمي نمين ارائه دادند و يك سندي هم كه آقاي تفرشي در موردش صحبت كردند ما شاهد بحث علمي نبوديم متأسفانه، خيلي جدالهاي دو طرفه، بيهوده.
تفرشي: من نزديك 500 برگ سند آورده بودم، ولي بحث رفت روي يك موضوع ديگري.
پرسشكننده آقا: من سئوالي كه دارم در مورد پهلوي و رابطهاي كه انگليس بالاخره در پهلوي اول و دوم داشته از آقاي زيباكلام در مورد اين بود كه طبق آن چيزهايي كه خوانديم حالا با سواد ناقصمان اين است كه در دورهاي كه محمدرضا شاه ميخواست
از ايران برود، امريكا سه سياست در قبال ايران داشت كه در كاخ سفيد در مورد آنها ترديد داشتند، يكي اين بود كه فرح زمامدار ايران بشود و وليعهد بشود شاه، يكي ديگر اينكه كودتاي نظامي بكنند و ديگري اينكه كمك بكنند به كساني كه فكر ميكردند حالا دموكراسيخواه هستند و انقلاب را در ايران پيروز بكنند. رابطۀ انگليس با ايران و نگرشي كه انگليس به ايران دارد در اين دوره چه جوري است؟ حالا اگر در اين مورد ميتوانيد يا آقاي تفرشي يا هر كدام ميخواهيد و فكر ميكنيد.
بهبودي: من استدعا ميكنم كه چون جلسه به پايان خودش نزديك شده شما پاسخ به سئوال اين دو تا عزيز را با جمعبندي خودتان با هم بفرمائيد.
زيباكلام: چشم، چشم، اطاعت امر. ببينيد در خصوص غرب و مشخصاً واشنگتن و لندن، امريكا و انگلستان دو تا روايت كاملاً متضاد وجود دارد در خصوص نقش اينها در 56، 57 كه نهايتاً منتهي ميشود به بيست و دو بهمن 57. يك نظر، نظر طرفداران انقلاب است كه ميگويند امريكا و انگلستان تا دقيقۀ نود از شاه پشتيباني كردند، به شاه دستور كشتار دادند، به شاه گفتند بگير، بزن، ولي چون نيروي انقلاب قويتر بود نهايتاً زدند و كشتار به دستور امريكاييها و انگليسيها به جايي نرسيد و انقلاب پيروز شد. اين يك نظر است، نظري كه شما كاملاً با آن آشنا هستيد و خب در داخل كشور ظرف اين سي و دو سال منظماً گفته ميشود. يك نظر ديگري است كه بيشتر توسـط سلطنتطلبها و مخالفين انقلاب حالا در خارج از كشور عمدتاً رواج دارد و آن هم اين است امريكا و انگلستان زير پاي رژيم شاه را خالي كردند، از پشت به رژيم شاه خنجر زدند و در حقيقت امريكا و انگلستان باعث سقوط رژيم شاه شدند. شاه بارها و بارها در مصاحبههايش ميگويد كه من نميدانم چرا امريكاييها و انگليسيها دارند من را بـرميدارند؟ من نميدانم چرا آنها آمدند، با مخالفين من متحد شدند. و بارها و بارها اين را از آنتوني پارسونز سفير انگلستان، ساليوان سفير امريكا و كسان خارجي ديگري كه آمدند اين را مطرح ميكند كه چرا سياست شما، يعني امريكا و انگلستان چرا سياستهاي شما در مورد من تغيير پيدا كرده و چرا شما رفتيد به سمت مخالفين من و با همۀ وجود معتقد بود كه آنچه در ايران به نام انقلاب ما ميگوييم به راه افتاده، در حقيقت سناريوي انگلستان و امريكاست. منتها يك سري پاسخها خودش داشت ميگفت دليلش اين است كه من در مورد نفت از سال 52 و 53 به اين طرف قرص و
محكم ايستادم. يك پاسخش اين بود كه من چون دارم كشور را صنعتي ميكنم، كشور را پيشرفته ميكنم، نبايد پيشرفت و ترقي ايران ادامه پيدا بكند، يك تصورش اين بود كه امريكا و اتحاد شوروي سابق يك جورهايي با همديگر زد و بند كردند، اما آن چه مسلّم است با همۀ وجود به آن معتقد بود كه من را دارند برميدارند و تا روزي هم كه زنده بود اين تفكر و اين نظر را داشت. بسياري از سلطنتطلبها هم چنين نظري دارند و معتقدند كه در بهترين و معصومانهترين نگاهي كه ما ميتوانيم به امريكا و انگلستان بيندازيم، اين است كه بگوييم آنها نه تنها كمكي خودشان مستقيماً به شاه نكردند در سال 56، 57، بلكه نگذاشتند از امكانات خودش هم استفاده بكند. اين را اردشير زاهدي گفته است، داريوش همايون كه آقاي تفرشي اشاره كردند يكي دو هفتۀ پيش فوت شد، اينها به صراحت گفتند كه آنها بودند كه نگذاشتند شاه از امكانات خودش استفاده بكند، براي اينكه قرص و محكم جلوي حالا آن انقلاب بايستد. نظر من خيلي كوتاه اين است كه هر دوي اين روايتها خطاست. نه امريكاييها شاه را سرنگون كردند آن گونه كه سلطنتطلبها و مخالفين انقلاب ميگويند و نه امريكاييها تا دقيقۀ نود از شاه حمايت و پشتيباني ميكردند، آن جوري كه در ايران گفته ميشود، واقع مطلب اين است كه دست راست امريكاييها به دست چپشان ميگفت چه كار بايد بكنيم. دو تا سناريو بود، يك سناريو اين بود كه شاه بايد قرص و محكم بايستد كه توسط جبهۀ برژينسكي از آن حمايت ميشد، يك استراتژي ديگر كه توسط ونس و ديگران بود، اين بود كه رژيم ايران بايد يك تغييرات و تحولات و اصلاحاتي به وجود بياورد، اين وسط كارتر بين اين دو جرياني كه در اطرافش وجود داشت متحير مانده بود و اين تحيّر تا به آخر هم همچنان ادامه پيدا كرد. اما آن چيزي كه اين برادرمان اينجا گفتند، گفتن آقاي اوئن «ديويد اوئن» وزير خارجۀ انگلستان در آن مقطع گفته كه اخيراً گفته مصاحبه كرده، گفته كه اگر ما ميدانستيم كه شاه سرطان دارد، قطعاً در ايران انقلاب نميشد من فكر ميكنم ما حواسمان نسبت به اين گونه جملات، اين گونه اظهارنظرها بايد جمع باشد و اينها را برنداريم عَلَم بكنيم مثل آن چيزي كه آقاي تفرشي گفتند كه بابا كي گفته از گوآدلوپ شاه بايد برود و شاه را بايد برداريم. آخه اين چه حرف باطلي است، اسناد گوآدلوپ هست، آنچه كه گفتند و آنچه كه تصميم گرفتند، كجا گفتند كه شاه بايد برود، كجا گفتند كه ما شاه را بايد برداريم،
درست ميگويد آقاي تفرشي، اين به علاوۀ يك موضوع در گوآدلوپ است كه مطرح شد از جمله بحران ايران، الآن هم اگر يك كنفرانس بينالمللي باشد مسائل مصر مطرح ميشود، مسائل تونس مطرح ميشود، چه بايد كرد در خاورميانه مطرح ميشود. براي اينكه بحران است، بحران ايران هم يك بحران جدي بود، طبيعي بود كه در گوآدلوپ راجع به آن بحث بشود ولي اينكه گفته ميشود در گوآدلوپ گفتند كه شاه بايد برود اصلا و ابداً، هيچ سندي وجود ندارد و هيچ گفتهاي وجود ندارد كه...
اما اينكه سرطان شاه مخفي بود، آره شاه آدم شكاكي بود، فوقالعاده؛ به هيچ كس اعتماد نميكرد، حتي به فرح هم اعتماد نميكرد و سرطان غدد لنفاوياش را كه از سال 53، 54 شروع شده بود كاملاً مخفي نگه داشته بود، هيچ كس نميدونست. تنها كسي كه ميدونست علم بود.
نه سفير امريكا ميدانست، نه سفير انگلستان ميدانست، هيچ كسي نميدانست كه شاه سرطان دارد، بعدها معلوم شد كه بخشي از آن مذبذب بودن شاه، بياراده بودن شاه، حالت فشل بودن شاه برميگردد به داروهاي ضد سرطان كه بايد مصرف ميكرده. به داروهاي مخدر و غيرهاي كه بايد مصرف ميكرده، يعني به عبارت ديگر آن چيزي كه اوئن ميگويد اين نيست كه ما انقلاب كرديم يا نكرديم؟ اوئن دارد ميگويد كه ما نميدونستيم كه شاه سرطان دارد والّا سياستهايمان را به شكل ديگري...
ما فكر ميكرديم كه شاه مسلط است. امريكاييها هم فكر ميكردند كه شاه مسلط است.
بهبودي: تشكر، ممنونم.
تفرشي: خدمتتان عرض كنم كه خيلي كوتاه در ادامۀ اين بحث و بعد هم يك جمعبندي كلي عرض ميكنم خـدمتتان. در تأييد و تكميل صحبتهاي جناب آقاي دكتر زيباكلام عرض ميكنم، تا سال 1973 مسئلۀ بود و نبود شاه دغدغۀ دولتهاي غربي نبود، به دلايل مختلفي كه ناشي از افزايش چشمگير بهاي نفت بود و قدرتمندتر شدن و ثروتمندتر شدن حكومت شاه ايجاب كرد، مسئلۀ آيندۀ ايران و مسئلۀ...
دهها گزارش ميبينيد تحت عنوان اينكه اگر شاه بميـرد، اصلاً عـنوانش اين است «If King dies» چه خواهد شد؟ از سال 1973 شروع ميشود، هر سال چند تا از اين گزارشها با همين عنوان ثابت اگر شاه بميرد در گزارشهاي انگليسي و امريكايي
وجود دارد و بحثي كه مطرح ميشود در آن سال و در سال بعد، هم مسئلۀ يك بزنگاه تاريخي در مورد حكومت پهلوي موقعي كه منتقدين مصلح و مشوق حكومت پهلوي، كساني كه منتقد بودند، ولي دلسوز حكومت پهلوي بودند، عدهاي از جمله منوچهر آگاه، مهدي سميعي و ديگران، خداداد فرمانفرمايان اينها ميروند پيش شاه و مطرح ميكنند كه توسعۀ اقتصادي با اين شتاب شديد مشكل ايجاد خواهد كرد و اگر مشاركت عمومي و توجه به اميال واقعي مردم نباشد مملكت را به فروپاشي خواهد رفت و خطرناك خواهد بود. شاه هم ظاهراً اين را ميپذيرد، منتها در كمال تعجب و آن نخوت ذاتي كه داشته به جاي اينكه به حرفهاي آنها گوش كند و به اصطلاح فضاي باز سياسي را در سال 52 و 53 ايجاد بكند، همۀ احزاب و همان نيم بند قلابي را هم تعطيل ميكند و حزب رستاخيز را درست ميكند كه الآن خب تقريباً خيليها حالا مخالف اين بودند و خود همايون چون با آن هم هـمزمـان صـحبت ميكرديم موافق بود و زاهدي مخالف بود. بيشتر سلطنتطلبها هم موافقند كه تأسيس حزب رستاخيز يكي از خطاهاي تأثيرگذار و استراتژيك شاه بود، يعني يك جورهايي دورهاي كه زودتر ميتوانست به اصطلاح مشكلات را حل بكند نگذاشت و مشكلات را وخيمتر كرد. آن وقت در فاصلۀ 73 تا 79 حكومت شاه رابطهاش با غرب يك رابطۀ عشق و نفرته، رابطۀ love and hate يعني دولتهاي غربي از شاه به اصطلاح دلگيريهايي دارند ميخواستند تنبيهاش كنند، ولي قائل به براندازي و تغيير رژيم به هيچوجه نبودند. فقط ميخواستند شاه را كنترل كنند به خاطر مسئلۀ نفت و مسائل بينالمللي در واقع تحت كنترل، بيشتر تحت كنترل باشد. يك رابطۀ عشق و نفرت واقعاً ميشود كه كلمۀ دقيقي اشت برايش داد تا آنجايي كه من به نظرم ميرسد. همين طوري كه عرض كردم تا سال 77، 78 هم گزارشها اين بود كه شاه خواهد ماند و به خصوص پارسونز كه روابط خاصي را با شاه داشت، هفتهاي دو بار با شاه ديدار ميكرد مرتب ميگويد به خاطر حفظ منافع به خصوص اقتصادي چون بيشترين مبادلات نظامي را با ايران داشتند، روي وجود شاه و همكاري با شاه پافشاري ميكردند تا حدود اوايل 78 كه به اصطلاح ترديدهايي حاصل ميشود و بعد هم همين طور كه عرض كردم كنارهگيري شريف امامي مسئلۀ خيلي حادي ميشود و ترديد در مورد ادامۀ سلطنت ديگر به طور جدي در غرب مطرح ميشود. اين حالا يك بحث كلي بود كه مطرح شد، من نظرم اين است كه
با توجه به بحثهايي كه امروز مطرح شد چه در كنفرانس و چه در ميزگرد، تاريخنگاري ايران و استعمار بريتانيا يا روابط ايران و بريتانيا نيازمند يك نگرش جديد و منابع جديد است، يعني ما بدون نگاه جديد و به اصطلاح هوشمندانه و نگاهي كه به اصطلاح مبتني بر منابع و اسناد جديدي باشد و كمتر ديده شده باشد، نميتوانيم اطلاعات جديدي به شنونده بدهيم، يكي از مشكلات جديدي كه بعضي از سخنرانيها داشت يا صحبتهايي كه خود من يا ديگران مطرح كردم «من از طرف خودم صحبت ميكنم» اشكالاتي كه داشت اين بود كه خيلي در مورد مسائل تكراري بود، بر اساس مطالب گفته شده، به نظر من ما نيازمند اين هستيم كه مراكز آرشيوي ما چه در بازنگري و واكاوي اسناد داخلي، چه در بررسي اسناد خارجي كار بيشتري بكنند. همين نكتهاي كه آقاي دكتر زيباكلام فرمودند در مورد اختلاف نظر بين دو ديدگاه امريكا در مورد ايران از سال 78 تا سال 80 كه من سندش را ديدم به شدت واضح كه يك جناح داريم ما شوراي امنيت ملي امريكا برژينسكي و گري سيك (Gary Sick) معاونش، يك نگاه داريم، نگاه سايروس ونس و رئيس ميز ايران، هنري پرشت (Henry Precut) كه آن اولي خيلي تندتر ميخواهد با مسائل ايران برخورد كند، چكشي، نگاه دوم آرامتر است و ميخواهد گرهها را با دست باز كند نه با دندان. ما راجع به اين مسائل كم كار كرديم اطلاعاتمان كم است و تحليلهايمان هم ناقص است و چون اطلاعاتمان كم است، يك سري حرفهاي شعاري و كلي را تكرار ميكنيم و به اصطلاح به نظر من اگر قرار باشد فقط يك حرفهايي كه گفتيم بياييم صرفاً يك جور ديگر بازتوليد كنيم، منتها با فريادهاي بيشتري مطرح كنيم اين مطالعــات راه به جايي نميبرد، هم از جهت متدلوژي، هم از جهت به اصطلاح اسناد جديد و هم رويكرد جديد ما نيازمند كارهاي بيشتري هستيم و من فـكر ميكنم كه انتشار هر مطلب در اين موارد به دور از بحثهاي شعاري يا كمتر شعاري و بيشتر عميق در هر ديدگاهي و با هر نظري چه موافق و چه مخالف، چه چيزهايي كه دوستان گفتند، چه چيزهايي كه من گفتم به نظر من در هر صورت مفيد است، بهتر است بيشتر چاپ كرد و اجازۀ چاپ كردنش را داد. خيلي متشكر.
بهبودي: خيلي ممنون. آقاي سلطاني شما هم نتيجهگيري و....
سلطاني: من هم خيلي مايل بودم كه مباحث از ابتدا در مورد اسناد و رويدادها و
اعتبار اسناد و تحليل اسناد مطرح ميشد، اما خب ويژگي ميزگرد اين است كه وقتي نفر اول يك بحثي را شروع ميكند به طور طبيعي مسير و جهت بحث را به يك شكلي تعيين ميكند يا حداقل تأثير ميگذارد، به ويژه اينكه در اين فضا بعضي از اعضاي ميزگرد تصور كنند كه بدون پاسخ گذاشتن بعضي از حرفها با اخلاق و وجدان و انصاف علمي منافات دارد و تعهد علمي ايجاب ميكند كه خب به آن مطالب پرداخته شود، بنابراين اين برميگردد يك مقدار به طبيعت خود ميزگرد، حتي يك اصطلاحي هم هست در عربي كه به آن ميگويند «البادي أظلم»، اگر كسي معتقد است در اين زمينه ظلمي به جلسه شده بايد نگاه كرد ديد كه چه جوري اين مسير تحميل شد بر جلسه. نكتۀ ديگر اينكه فروشگاههايي هستند در كشورهاي مختلف دنيا و فكر كنم جديداً هم در ايران ايجاد شده، يك سري اجناس كهنه و قديميشان را بعد از يك مدتي كه در انبار ميماند، ميآيند بستهبندياش را عوض ميكنند، با بستهبندي جديد دوباره در فروشگاههاي ديگر، البته يك مقدار ارزانتر ارائه ميكنند، حتي مواردي بوده كه مواد خوراكي و مواد فاسدشدني كه تاريخش گذشته، بستهبندي را عوض ميكنند و با تاريخ جديد عرضه ميكنند كه بعضيشان هم رسواييهاي بزرگي در بعضي از فروشگاههاي زنجيرهاي اروپا و امريكا ايجاد كرده، در ايران خودمان هم اين كار را متأسفانه ميكنند. ما واقعاً نيازمند نوآوري و بداعت در متدلوژي و روش نگرش تاريخيمان هستيم و بايستي دنبال اسناد جديد، ديدگاههاي جديد و مطالب نو باشيم، اما به شرط اينكه واقعاً نو و جديد باشد، نه اينكه حرفهايي كه در گذشته بارها تكرار شده، اما بنا به دلايلي مثلاً مخاطب دانشجو با اين حرفها آشنا نيست، حرفهايي كه قبل از انقلاب اسلامي بارها تكرار شده، بعد از انقلاب اسلامي اتفاقاً در اين سي سال جريان قالب تاريخنگاري چه در داخل و چه در خارج از كشور در همان مسيري بوده كه الآن مطرح ميشود كه روش نو است. در واقع اگر صحبت از نو و كهنه باشد بايستي گفت آنچه هست نگاه و روش كهنه است و ما بايد مراقب باشيم كه با احياي روشهاي كهنه يا مطالب كهنه تصور نكنيم كه مطالب نو را طرح ميكنيم. در مورد تلاش انگليس براي حفظ رژيم شاه، چون عنوان همايش هم «ايران و استعمار انگليس» است، دلايل بسيار زيادي وجود دارد كه به رغم اختلافاتي كه در درون هيأت حاكمۀ انگليس و امريكا به دليل پيچيدگي شرايط... اين نكته را فراموش نكنيد كه اين ملت
ايران بود كه موجب آن تحيّر در درون امريكا و انگليس شده بود، اين پيچيدگي و دشواري فهم مسائل داخلي ايران بود كه چون آنها با آن آشنا نبودند و الگوهايشان و معادلاتشان نميتوانست تحليل دقيق و درستي از وقايع داخل ايران عرضه بكند، به همين دليل دسـت چـپ و راستشان به همديگر نميتوانست بگويد چه كار بكنند، و همين اختلافاتي ايجاد كرد. اما به رغم همۀ اينها هم امريكا و هم انگليس تا آخرين لحظات براي حفظ شخص شاه كه نماد حفظ رژيم سلطنتي بود تلاش كردند و من امريكا را ميگذارم كنار، نكاتي را در مورد انگليس عرض ميكنم. اولاً كه در همان سال 57 تمام نخستوزيرهاي سابق و وزير دفاعشان و حتي در 26 شهريور 57، جيمز كالاهان نخستوزير و رهبر حزب كارگر وارد ايران ميشود رسماً، 9 روز پس از كشتار مردم در 17 شهريور و از گسترش فضاي سياسي شاه و از رژيم شاه حمايت ميكند، ارتباطات و پيوندهاي اقتصادي و نظامي و سياسي دائماً در سال 57 همين جوري سير ميكرد... و حتي آنتوني پارسونز هم در خاطراتش اين را تأكيد ميكند كه ما تا آخرين لحظه از شاه حمايت ميخواستيم بكنيم در همان آبان 57 ديويد اوئن در BBC مصاحبه ميكند و تأكيد ميكند به همان دلايلي كه پرزيدنت كارتر ارسال پشتيباني و پيام حمايت خودش را از شاه كرده ما هم اين كار را ميكنيم و دوستان صريحاللهجهاي هستيم، ضمن اينكه نسبت به بعضي از مسائل حقوق بشر در ايران نكاتي را مورد انتقاد قرار داديم، اما ما از استقرار و حفظ ثبات رژيم پهلوي حمايت ميكنيم و اين به نفع منطقه است و حتي پارسونز در خاطرات خودش در مورد توجيه علت حمايتش از رژيم شاه ضمن اشاره به منافع ملي خودشان و شرايط رژيم در آخر هم اين را تأكيد ميكند و ميگويد ما اگر بر اساس ارزيابيهاي بدبينانه سياستهاي دو پهلو و مبهمي با شاه در پيش ميگرفتيم، از بسياري از منافع حاصله محروم ميمانديم. خلاصه كنم ما روي شاه قمار كرديم، و ساليان درازي در اين قمار برنده بوديم. من از معدل اين سياست متأسف نيستم، يعني خود انگليسيها تصريح ميكنند كه تا آخرين ماهها از حكومت شاه حمايت ميكنند، حتي سفير انگلستان همان خود پارسونز 5 ماه قبل از سقوط حكومت پهلوي در ملاقات با شاه رسماً همراه با سفير امريكا ميرود و ميگويد كه ما در بالاترين سطح از شما حمايت ميكنيم و به شاه گفتيم كه تا انتها از بقاي شما و از بقاي رژيم سلطنتي پشتيباني خواهيم كرد، اما شرايط و سرعت شرايط تا جايي
پيش رفت كه طرح پشتيباني امريكا و انگليس با شكست مواجه شد و در واقع اين ارادۀ ملت ايران بود كه بر ارادۀ دولت استعماري انگليس و دولت استعماري امريكا غلبه كرد. والسلام عليكم و رحمةالله.
بهبودي: متشكرم. آقاي سليمي دو دقيقه خواهش ميكنم.
سليمي: دو دقيقه، البته خب چون خسته شدند دوستان من فقط در دو دقيقه برخلاف ديگران كه چند دقيقه صحبت كردند من يك توصيهاي خدمت شما عزيزان ميكنم به عنوان دانشجويان و پژوهشـگران كه از اين قالبهاي ساخته شده نهراسند، واقعاً بررسي كنند اظهارات را، اينكه حالا بنده مثلاً نظر دولتي را مطرح ميكنم اين يك قالب بشود، چون مثلاً حالا فرض كنيد عملكرد فلان دولتمرد موجب بيكاري دانشجو شده، بنده در حوزۀ تاريخ بايد جوابگوي آن مثلاً دولتمرد باشم. اين اتصالات، اتصالات به نظر من كاملاً حسابگرانه است؛ خيلي منطقي نيست. بنده هر كسي هستم بايد نظرم و صحبتم مورد بررسي قرار بگيرد و آنجايي كه غلط است، بگوييم غلط است، آنجايي كه درست است، بگوييم درست است. در اينجا بحثهايي مطرح شد مثلاً در مورد بيماري محمدرضا پهلوي گفته شد فقط علم خبر داشت، خب از ابتداي بيماري لااقل هر هفته يك پزشك فرانسوي به اتفاق دستيارش ميآمد ايران و شاه را معاينه ميكرد، خونش را به فرانسه منتقل ميكرد، خب پس بنابراين خير، اين حرف غلط است كه بگوييم فقط و فقط از بيماري محمدرضا پهلوي، علم اطلاع داشت، لااقل بر اساس مستندات تاريخي اين پزشك و دستيارش كه در كتاب «آخرين سفر شاه» ويليام شوكراس ميگويد توضيحاً كساني را كه از جريان بيماري اطلاع داشتند. حالا ميخواهيم چه چيز را ثابت كنيم با اين مسئلهاي كه بگوييم آقا هيچ كسي از بيماري محمدرضا اطلاعي نداشت. غير از علم همان كه علم اطلاع داشـت، علم يكي از كساني است كه در خدمت سرويس اطلاعاتي انگليس است، همان كفايت ميكرد كه انگليسيها بدانند، ضمن اينكه گفتم خيلي افراد ديگر هم از بيماري او اطلاع داشتند. اينها تحليلهاي بسيار سطحي است كه بگوييم كه آقا علت فروپاشي محمدرضا پهلوي اين بود كه ما مثلاً از بيماري او اطلاع نداشتيم، اين يك نوع در واقع گريز از آن عملكرد انگليسيها و امريكاييهاست كه مبنايشان را سود بسيار زياد قرار دادند، هم علم خودش ميگويد اين جوري كه داريد پيش ميرويد ما محكوم به سقوطيم. قبل از علم، ابوالحسن ابتهاج ميگويد، ميگويد ما
به زودي سقوط خواهيم كرد، به خاطر اينكه امريكاييها دارند فشار ميآورند، همۀ درآمد نفت براي اسلحه هزينه شود، خب براي اينكه اين مسائل مطرح نشود بحث بيماري شاه را مطرح ميكنند كه اگر ما ميدانستيم بيماري شاه را، مثلاً سقوط نميكرد و مثلاً رژيم...
اينها يك نوع دعوت به سطحينگري در تاريخ است و پنهان كردن عملكرد بسيار تخريبي قدرتهاي استعماري در ايران است، قدرتهاي استعماري سياستهايشان چپاول حداكثري بود كه بسياري از دلسوزان طرفدار خود امريكاييها پيشبيني سقوط را با اين عملكرد داشتند. بنابراين بياييم اين را بحث كنيم كه امريكاييها فشار ميآوردند، آقاي ابوالحسن ابتهاج به عنوان رئيس سازمان برنامه و بودجه ميگويد آقا من هر دفعه به شاه ميگويم كه چرا هر دفعه بودجۀ نظامي را اين قدر زياد ميكني، بودجۀ نظامي كه اصلاً به درد ما نميخورد، ميگويد امريكاييها دارند فشار ميآورند، بعد ميگويد كه آقا اين نميشود اين منجر به سقوط ما خواهد شد كه ما اصلاً نتوانيم براي ارتقاء وضعيت ملت ايران اقدامي بكنيم و از درآمد نفت براي آنها هزينه كنيم. اين نگاه را دوستان توجه كنند، حالا خيلي از بحثهاي ديگر كه دوستان ديگر هم مطرح كردند من خواهشي كه دارم از شما، از اين چماقها يك مقداري نهراسيد، مطالعه كنيد، حتي منابع طرفداران غرب را در ايران، اينكه رضاخان برآمدۀ انگليسيها هست از خاطرات آقاي احسان نراقي مطالعه كنيد كه حالا لااقل آن را نميتوانيم بگوييم كه مثلاً او ايدئولوژيك اسلامي و نميدانم اين حرفهاست و از اين چماقها نميتوانيم به سرش بزنيم. ايشان ميگويد كه در بازتاب گفتگوهايش با محمدرضا در آن روزها ميگويد كه محمدرضا وقتي رفت انگليس، رفت درخواست داد كه مركز اسناد انگليس را بازديد كند، بعد پروندۀ پدرش را خواست، در آنجا به صراحت ديد كه او از موقعي كه يك قزاق معمولي است تحت نظر انگليسيها رشد يافته، اين را آقاي نراقي ميگويد به نقل از محمدرضا پهلوي.
بهبودي: جمعبندي بفرمائيد.
سليمي: بنابراين اين را به يك چماق نپذيريد كه جرأت نكنيد و بگوييد كه آقا همۀ حرفهايي كه زده ميشود بعد از انقلاب اسلامي هم زده شد، همة اينها ميگويند كه محمدرضا پهلوي يك آدم وابستهاي بود، رضاخان وابسته بود بنابراين برخي هم
ميگويند همۀ اين حرفها را بزنيد كنار و بپذيريد حرف ما را كه ما ميگوييم رضاخان يك فردي بود كه ايران نوين را به وجود آورد. خير در مورد مسائل تاريخي ايران منابع متعدد وجود دارد و من دعوت ميكنم عزيزان را به اين منابع بپردازيد و مطالعه بفرمائيد.
بهبودي: از حوصلهاي كه حاضران به خرج دادند سپاسگزارم، از شرح صدري كه شركتكنندگـان بـه خرج دادند بينهايت ممنونم، محفل ما را گرم كرديد؛ سپاسگزارم.
آيتالله حاجسيدعبدالحسين لاري
«حكم جهاد عليه روس و انگليس»
دكتر محمدباقر وثوقي*
آيتالله حاجسيدعبدالحسين لاري، از رهبران فكري و سياسي نهضت جنوب و از جمله شخصيتهاي مبارز در حوزه فعاليتهاي ضداستعماري و به ويژه ضدانگليسي محسوب ميشود. درباره جايگاه سياسي و فكري اين روحاني بزرگ در جنبش مشروطيت، تحقيقات بسياري انجام شده و رسالات متعدد سياسي او به چاپ رسيده است. يكي از فرازهاي مهم زندگاني او، در مبارزات سياسي و قلمي او عليه انگلستان نمايان ميشود. به عبارت ديگر آيتالله حاج سيدعبدالحسين لاري به سبب مبارزات نظامي و سياسياش و همچنين به عنوان نظريهپرداز اسلامي ضداستعماري در جنوب ايران، از جايگاه ويژهاي برخوردار است. مبارزات ضداستعماري اين رهبر روحاني، فراتر از ايالت فارس و در سطح ملي و منطقهاي مؤثر بوده است.
عمده فعاليتهاي سياسي و فكري آيتالله حاجسيدعبدالحسين لاري، مربوط به دوران انقلاب مشروطيت و متمركز در ايالت فارس و منطقه لارستان بوده است. در واقع اين مبارزات موجب شد او به عنوان يكي از چهرههاي مؤثر فكري و روحاني مشروطيت در جنوب ايران شناخته و آراء و انديشههاي او سرمشق مبارزاتي مردم
جنوب و بنادر خليجفارس شود. بنيان تفكر سياسي او، بر دو مسئله «مبارزه عليه ظلم و ستم حكام» و «جهاد عليه استعمارگران» بنا شده است و اين دو اصل، از وجوه اساسي فكري و مبارزاتي آيتالله حاجسيدعبدالحسين لاري به شمار ميرود. بر اساس اين دو اصل، او مبارزات خود را در منطقه لار آغاز و تا سالهاي پس از جنگ جهاني اول ادامه داد. شهر لار كه يكي از شهرهاي مهم پسكرانهاي خليج فارس محسوب ميشد، با حضور آيتالله حاجسيدعبدالحسين لاري به يكي از پايگاههاي مهم انقلابيون مشروطهخواه تبديل شد. فعاليت آيتالله حاجسيدعبدالحسين لاري در دوران مشروطيت با اعلام مبارزة مسلحانه عليه حكومت محمدعلي شاه و مستبدين وارد دوره جديدي شد و پس از پيروزي مشروطهخواهان، او و يارانش به دليل در پيش گرفتن سياستهاي كاملاً مذهبي و مستقل، چندان مورد عنايت و توجه مشروطهطلبان مركز قرار نگرفتند، اما او از پا ننشست و به مبارزات فكري و عملي با استعمار انگليس و ايادي داخلي آن پرداخت. صدور اعلاميه معروف او در لزوم جهاد عليه انگليس از جملة اين اقدامات بود.
در آستانه شروع جنگ جهاني اول، سيد لاري بخش زيادي از نيروهاي خود را از دست داده بود؛ و سرانجام نيز در يكي از درگيريهاي مسلحانه در سال 1914، با رشادت يكي از سوارانش از معركه جان بدر برد و ناگزير به هجرت شد.
او از آن پس، تا آخرين سالهاي عمرش - 1342ه ق/1924م – به حالت تبعيد در فيروزآباد و سپس در جهرم بسر برد و عملاً قادر به فعاليت نظامي و سياسي نبود. در حقيقت، سيدعبدالحسين لاري طي ماه ربيعالاول سال 1322ه ق/1914م، يعني شش ماه پيش از آغاز جنگ جهاني اول – 8 رمضان 1332/ اول اوت 1914- آخرين روزهاي تلاش نظامي و سياسي خويش را با خاطرة تلخ شكست «كورده» و تبعيد اجباري به فيروزآباد پشت سر گذاشت و عملاً از هرگونه دخالت در امور نظامي و سياسي فارس بركنار ماند. اعلامية جهاد سيدعبدالحسين لاري عليه انگليس، بيشترين تأثير را در مشروع كردن حركتهاي مسلحانة صولتالدوله قشقايي، رهبر قدرتمند ايل قشقايي در فارس و تنگستانيها در بوشهر داشته است. نمونههاي گوناگون و متنوعي از احكام جهاد عليه انگليس در كتاب «فارس و جنگ بينالملل اول»، «اسناد كميته حافظين استقلال» ، نسخة خطي «بيانيه دفاعيه» ، «يادداشتهاي معين دفتر»، گزارش «سر پرسي
سايكس» و اسناد و مكاتبات شخصي آيتالله حاجسيدعبدالحسين لاري به دست آمده است. عمده تأكيد آيتالله حاجسيدعبدالحسين لاري در اين احكام، هشدار به مسلمانان در مورد اقدامات و فعاليتهاي انگليسيها در جنوب و اثرات مخرب تداوم حضور آنان در ممالك اسلامي و همچنين لزوم مبارزة تمامعيار عليه آنان بوده است. فتاواي آيتالله لاري مبني بر وجوب جهاد عليه انگليس، از لحني قاطع و كاملاً سازشناپذير برخوردار و در نوع خود منحصر به فرد بوده است. يكي از اين اعلاميهها در جريان جنگ جهاني اول و در ايام حضور گستردة انگليسيها در جنوب ايران از طرف آيتالله حاجسيدعبدالحسين لاري صادر شد و موجي از احساسات ضدانگليسي را در جنوب ايران به وجود آورد و موجب واكنشهاي گوناگوني شده، تأثير بسياري از خود بر جاي گذاشت.
ب. بيانيه فقهي - سياسي جنگ جهاني اول
«اعلام ميشود به هر كس از فرق ششصد كرور مسلمين داخله و خارجه حتي صبيان و نسوان واجب فوري است جهاد و دفاع روس و انگليس و اعوان اين كفار و سد ابواب طمع و بهانه و ماليات و گمرك و قرنطينه و تذكره...»
اينها جملات آيتالله حاجسيدعبدالحسين لاري، مندرج در يكي از چند فتواي جهاد عليه انگليس و روسيه است، كه در جريان جنگ جهاني اول اعلام شده است. تاكنون چند نمونه از اين فتاوا به دست آمده است كه اولين آنها اعلاميه منتشر شده از سوي «كميته حافظان استقلال» در شيراز، ديگري مندرج در كتاب «فارس و جنگ بينالملل اول» و همچنين مكتوب آيتالله حاج سيدعبدالحسين لاري به صولتالدوله قشقايي ، يادداشتهاي خطي معين دفتر، گزارش سايكس و اعلاميه جهاد پيوست نسخة خطي «بيانيه دفاعيه» است كه بخشي از آن آورده شد.
آيتالله حاجسيدعبدالحسين لاري در يكي از اعلاميههاي خود، اهالي بوشهر و بنادر و ايل قشقايي و ساكنان سواحل و بنادر جنوب را مخاطب قرار داده و كساني را كه با انگليس همكاري نمايند، «خارج از اسلام و محارب با امام زمان» خوانده است. اما بيش از همه، وجه تمايز اين فتوا در مقايسه با ديگر فتاواي آن عصر، واجب دانستن جهاد براي همه اقشار جامعه و از جمله «افراد صغير» و «بانوان» بود، كه اين امر واكنشهايي
را در محافل مختلف فكري و سياسي به وجود آورد و منجر به صدور اعلاميههاي گوناگون و در حقيقت طرح سئوال و اشكال و شك و شبهه در اين باره شد. حجم گسترده واكنشها و بهرهگيري جناحهاي سياسي و فكري مخالف آيتالله لاري و به ويژه سوءاستفاده جناحهاي حامي انگلستان از اين واكنشها، موجب شد آيتالله لاري درصدد پاسخگويي برآيد.
آيتالله لاري در حالي كه از هرگونه حمايت نظامي و سياسي محروم مانده بود، درصدد پاسخگويي به اين اعلاميهها برآمده و استدلال خويش را در پاسخ به انتقادات ديگر علما به طور مفصل ارائه كرد. هر چند اين جوابيه در آن ايام چاپ نشد، اما در نسخههاي معدود، دستنويس و منتشر گرديد. ما ضمن معرفي نسخة خطي اين جوابيه، آن را با توجه به مندرجات و محتواي آن «بيانيه فقهي - سياسي جنگ جهاني اول» نامگذاري كردهايم. پرداختن به اين مجموعه خطي، از سويي ميتواند راهگشاي دستيابي به نحوه برخورد يكي از انديشهگران اسلامي در مواجهه با نمادهاي استعمار در جريان جنگ جهاني اول باشد؛ و از طرفي نيز نشانگر واكنش مذهبي و اعتقادي رايج عصر در مقابل تهاجم نيروهاي بيگانه است.
«بيانيه فقهي- سياسي» در دوازده صفحه به خط شكسته نستعليق و به دستخط «شاهاني جهرمي»، يكي از منشيان آيتالله لاري، نوشته شده است. ابتداي نسخه با اين جمله شروع ميشود: «مقدمه: بدان كه حكمت و مصلحت حضرت سبحان در خلق عالم امكان بجهه [به جهت] محض امتحان كفر و ايمان و مجاهده است با شياطين انس و جان.» در صفحه پاياني مهر چهارگوش آيتالله لاري با عبارت «عبده عبدالحسين» ديده ميشود. اين رساله شامل يك مقدمه در «تشريح فساد و افساد اباليس روس و انگليس» و پاسخ به شش مورد انتقاد از حكم جهاد اوست. آيتالله لاري در هر مورد ضمن بيان اشكالها و انتقادها، با استناد به آيات و احاديث درصدد جوابگويي به آنها برآمده است. خلاصه اشكالها و پاسخهاي آيتالله لاري به آنها از اين قرار است:
و ما قيل از اينكه فرنگ و روس از فرق يهود و نصاري و مجوس هستند، فهو تَوهم و اشتباه و مغلطه محضه؛ چرا كه ديوانيان و دولتيان هر دولتي، فضلاً از روس و انگليس، مثل فرق بابيه و جبريه از اهل نحل هستند، بينونيت كليه و ضديت نوعيه با هر ملتي دارند در امور كليه و جزئيه، خاصه فرنگ و روس كه از اسفح سفاح، افحش فواحش مجوس هستند و بهيچ [به هيچ] قرار و مدار بهايم وحشي و وحشيان، حتي شيطان بني جان رفتار نميكنند.
و ما قيل: كه اينها نظم و نسق و قانون دارند، فهو ايضاً توهم و اشتباه و غلط و مغلطه محضه؛ چرا كه شدت فساد و افساد ايشان به حدي است [كه] (اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزه اهلها اذله و كذلك يفعلون) جميع اسلحه و مال و منال و حال و لسان و جان و زبان و ايمان و اقتدار و اختيار مردم را من جميعالجهات گرفته و ميگيرند، حتي اختيار ملك و ملك و مماليك و املاك و آب و زمين و دين و آيين و عرض و ناموس بآنها [به آنها] نميگذارند؛ و هيچ چيز را فروگذار نكرده، مگر آن كه همه را به حيطة تصرف خود درميآورند و تمام اعزه و اجله و ملوك مملكت را عبداً مملوكاً لايقدر علي شيء، محتاج و مسخر و ذل صغار كفار، با هزار گونه عار و شنار كرده و ميكنند، حتي اختيار آب دريا و علف صحرا، اختيار زن و دختر براي احدي باقي نميگذارند! بلكه اختيار اموات و احياي خود را نيز ندارند! چنانچه هشتاد كرور مدخل موقوفات سلاطين هندوستان است براي اصناف فقرا و انواع خيرات و صدقات؛ اختيار يك دينار، بلكه اختيار توليت و نظارت و وكالت [آن را] به هيچوجه از براي ذويالحقوق باقي نگذارده و تمام را خود متصرف شده و تمام ملوك را [مثل] اموات قبور، بيحس و حركت، زنده به گور كرده و ميكنند و اسم آن را نظم و نسق و امنيت و عدالت ميگذارند! اينگونه، نظم و نسق و عدالت و امنيت نيست، بلكه از قبيل سالبه
به انتفاء موضوع است، و اشبه شيء به طبابت طبيب مجنون كه طبابت و علاج مجانين به چوب زدن ميكند، تا به حدي كه از حس و حركت انداخت آنها را، آنوقت ميگويد: جن مجنون را بيرون كردم و او را عافيت و راحت دادم! سر وقت مجنون كه ميروند ميبينند او را كه از شدت زدن مرده [است].
فرنگيان «هر چيزي كه در مقابل ملت و شريعت جعل و تدوين كردهاند، به هر اسم و رسم و قاعده، تمام مفسده و مغلطه است»؛ و در ادامه آورده است:
چگونه ميتوان خوردن شراب و بيحجاب كردن زنان و دختران پيش روي چشم اجانب و كشف عورت ايشان را قانون ناميد «و اين قسم از مفاسد شايعه و قبايح فاحشه، اسم آن را قانون گذاشتن محكوم به حكم كفر و شرك صريح است...
و اينكه گفته شده است كه طبق آيه قرآني، دوستي با مسيحيان تشويق شده است، پاسخش اين است كه اين آيه قرآني مختص نجاشي آمده است و براي همه مسيحيان نيست؛ بلكه ويژه كساني است كه گوش شنوا نسبت به حقيقت داشته باشند. و ما قيل فيالقرآن: (ولتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قالوا انا نصاري ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لا يستكبرون و اذا سمعوا ما انزل الي الرسول تري اعينهم نقيض من الدمع)، الآيه. فالجواب: ان ذلك مدح خاص مختص بالمتسلمين من النصاري كالنجاشي، كما هو صريحالوصف و الصله و العله، لا مطلق النصاري؛ فضلاً عمن ينتحل بالاديان بالتهمه و البهتان من اهل الديوان و حزبالشيطان.
اينكه گفته ميشود دنياي ايشان – فرنگيان – آباد و معمور است، پاسخش اين است كه دنيا زندان مؤمن و بهشت كافران است؛ و ديگر اينكه آبادي فرنگيان از خرابي ماست و آنها با خراب كردن ما توانستهاند آباد شوند، پس هر چه دارند از ماست و حق مايملك ما ميباشد و «چنانچه كسي تخت و تاج سلطنت و اقتدار مملكت ديگري را به سوء اختيار يا به قهر و اجبار صاحب ملك به انواع سرقت و غضب و نهب غارت كند، عندالعقلا مورد «يعز من يشاء و يذل من يشاء» نيست و نخواهد بود، بلكه مورد غلط و قبح ظلم و جور و ستم و عقوبات جهنم [خواهد بود].»
اينكه جهاد بر صغير و زنان واجب نيست، جوابش اين است كه اين امر يعني جهاد با كفار مثل خواندن نماز و به جا آوردن روزه نيست كه بر همه واجب نباشد، بلكه چون اساس اسلام در خطر است، حتي در صورت ترس از قتل و غارت و
خونريزي و هتك نفوس باز هم جهاد بر همه واجب است. چون در غير اين صورت هيچ چيز باقي نميماند كه ديگران از آن
بهرهمند شوند. در اين مورد مينويسد:
فالو اجب من مراتب الصلاة و افرادها العديده، احدها الممكن مرتباً لاجمعاً. بخلاف مراتب الجهاد و افرادها العديده الممكنه؛ فانها واجبه جمعاً و جميعاً الا ما تعذر، فيختص هو بالسقوط لاغير، بل قد يسقط الصلاة رأساً عن الصبيان و النسوان احياناً، و لا يسقط مراتب الجهاد و دفاعالكفار عنهم اذا هجموا عليالمسلمين و خيف علي بيضهالاسلام، كما في زماننا هذا؛ فأنه يجب علي كافه الناس، حتي النسوان و الصبيان بجميع مراتبها و اقسامها الممكنه جمعاً و جميعاً.
در پايان نسخه خطي «بيانيه دفاعيه» يكي از احكام جهاد آيتالله لاري نوشته شده است كه در پايان آن مهر او نيز با عبارت «اقل خدامالشريعة المطهره» ديده ميشود.
رسالة «بيانيه دفاعيه جنگ جهاني اول» در واقع پاسخ به شبهاتي بوده كه پس از انتشار حكم جهاد و واجب دانستن آن بر افراد صغير و زنان، به وجود آمد و آيتالله لاري را ناگزير به پاسخگويي نمود. بررسي قوت و ضعف فقهي و اصولي پاسخها، به مجتهدان صاحبنظر مربوط ميشود. اما صرفنظر از قوت و ضعف استدلالهاي آيتالله لاري، اين رساله نشان ميدهد اين روحاني بزرگ خطر نفوذ استعمار انگليس در ايران را بسيار جدي و مبارزه با اين خطر را از اهم واجبات ميدانسته. او در عمل نيز بر اين اعتقاد استوار بود و طي دوران طولاني مبارزهاش در جنوب ايران در دو جبهه «مبارزه با استبداد داخلي» و «مبارزه عليه استعمار خارجي» گامهاي مؤثري برداشت و از اين جهت از جمله مبارزان خستگيناپذير جنوب ايران محسوب ميشود. او در آخرين سالهاي حيات سياسي خويش با تلاشي خستگيناپذير ضمن اعلام جهاد عليه انگليس و روس با انتشار «بيانية دفاعيه جنگ جهاني اول» حضور قاطعانه و سرسختانه خود را در عرصه مبارزه به دخالت خارجي اعلام كرد. اين بيانيه هرگز چاپ نشد و ديگر امكاناتي جهت انتشار انديشهها و شخصيتهايي همچون او، در شرايط آن دوره به دست نيامد. آيتالله سيدعبدالحسين لاري، شرايط خود را در سالهاي پاياني عمر خود چنين وصف كرده است.
«بالفعل و در معني محبوس به حكم اباليس انگليس و روس هستم. لكن به هيچوجه قصور و فتور و ضعف و كسور نورزيده و تا آخر قطره خون مصمم ثابتالقدم به نحو اتم و الزم در شهادت به مواعيد صادق و كان حقاً نصرالمؤمنين هستم».
پانوشتها
دانشيار گروه تاريخ، دانشگاه تهران.
،« نجفي » 1. از آيت الله سيدعبدالحسين لاري (تولد 1264 ه ق / 1848 م - متوفي 1342 ه ق / 1924 م) با عناوين
در مراسلات « لاري » نيز ياد شده است، اما به دليل كاربرد وسيع عنوان « موسوي » و « مجتهد » ،« شوشتري »
سياسي و متون تاريخي، ما اين صورت را برگزيده ايم.
روستايي در نزديكي شهر لار، بين جاده لار به شيراز كه آخرين عمليات جنگي اردوي (Kurdeh) 2. كورده
در آن به وقوع پيوست. « سيد » قوام الملك عليه
.355- 3. ركن زاده آدميت، فارس و جنگ بين الملل، صص 356
. 4. لارستان و جنبش مشروطيت، همان، ص 221
سيدعبدالحسين لاري، بيانيه دفاعيه جنگ جهاني اول، نسخه خطي.
ميرزانصرالله خان قهرمان ملقب به معين دفتر مي باشد كه در ايام جواني به عنوان منشي ضرغام الدوله قشقايي و
پس از فوت او به سمت منشي صولت الدوله قشقايي مشغول بود. نسخه خطي يادداشت هاي او نزد جناب آقاي
محقق معاصر ايران است كه عكسي از آن در اختيار نگارنده قرار گرفته است. « كاوه بيات »
. 7. سفيري، فلوريدا، پليس جنوب ايران، ص 233
جهاد يافت مي شود.
. به: آيت اللهي، دكتر سيدمحمدتقي، ولايت فقيه زيربناي فكري مشروطة مشروعه، اميركبير، تهران، 1366
10 . بيانيه دفاعيه جنگ جهاني اول، نسخه خطي.
11 . در كتاب لارستان و جنبش مشروطيت، ص 221 ، عكسي از اين حكم آمده است.
12 . يادداشت هاي معين دفتر، نسخه خطي.
. 13 . سفيري، فلوريدا، همان، ص 233
. 14 . لارستان و جنبش مشروطيت، همان، ص 198
در عراق و خوزستان
محمد (عبدالله) طرفاوي*
بخش اول: امپراطوري عثماني و جنگ جهاني اول
امپراطوري عثماني در جنگ جهاني اول، محل تضاد و رقابت كشورهاي اروپايي بود. روسيه خواهان تصرف تنگههاي مهم و استراتژيك بسفر و داردانل و تسلط بر درياي مديترانه و شبهجزيره بالكان براي نفوذ و تسلط بر اروپا بود. اين امر توازن بينالمللي را كه بريتانيا سعي در حفظ و تثبيت آن داشت، به هم ميزد. از اهداف ديگر روسها رسيدن به آبهاي گرم خليجفارس و تسلط بر هند بود كه با تلاشهاي انگليس در خليج فارس با شكست مواجه شد. امپراطوري آلمان در اين قرن ظهور كرد و براي ايجاد رقابت با استعمار انگليس و رسيدن به اهداف خود با امپراطوري عثماني كه داراي معادن غني و تواناييهاي زراعي زيادي بود، ارتباط پيدا كرد. آلمان با سياستهاي خاص خود بر اقتصاد، ارتش و مطبوعات عثماني مسلط شد. انگليس اين سياستها را تهديدي براي منافع خود در خليجفارس و هند تلقي ميكرد، و براي مقابله با آن با فرانسه و سپس روسيه قراردادهايي منعقد ساخت.
چون امپراطوري عثماني از مليتهاي مختلف شكل گرفته بود، انگليس با دسيسهگري بذرهاي تفرقه و اختلاف را در بين اقوام گوناگون پاشيد. آلمان براي رويارويي با اين نيرنگ، سياست اتحاد اسلامي را، كه از انديشههاي سيدجمالالدين
اسدآبادي بود، براي نجات و جلوگيري از فروپاشي امپراطوري عثماني (مرد بيمار اروپا) تبليغ ميكرد.
با شروع جنگ جهاني اول در اوت 1914 ميلادي مطابق با مرداد 1293هجري شمسي، دولت عثماني ابتدا سياست بيطرفانهاي پيش گرفت. زيرا سياستمداران اين كشور معتقد بودند، اگر عثماني وارد كارزار شود، اولين قرباني آن امپراطوري عثماني خواهد بود و «مسئله شرق» كه معناي عام آن نزاع بين امپراطوري عثماني و دول اروپاست به سود اروپائيان تمام خواهد شد. در 29 اكتبر سال 1914 ميلادي متفقين دولت عثماني را متهم نمودند بندرهاي روسيه واقع در حاشيه درياي سياه را بمباران كرده است. علت اين امر آن بود كه چون ناوگان دريايي عثماني در درياي سياه در حال مانور بود، روسيه ضمن تعقيب آنان با ناوگان خود، سعي در مينگذاري تنگه بسفر نمود. نيروهاي عثماني به مقابله با آنان پرداختند و كشتيهاي حامل مين را غرق نموده، خسارات سنگيني به آنها وارد ساختند. لذا در تاريخ 2 نوامبر ابتدا روسيه، و پس از آن در تاريخ 5 نوامبر انگليس و فرانسه عليه كشور عثماني اعلام جنگ كردند.
عراق به علت داشتن موقعيت جغرافيايي و استراتژيك، داراي اهميت خاصي بود. زيرا از طريق اروندرود با خليج فارس و از آن طريق با هند ارتباط داشت؛ از راه خشكي و راهآهن هم ميتوانست به اروپا ارتباط پيدا كند. بنابراين براي مقاصد تجاري و سياسي به عنوان پايگاهي براي نيروهاي نظامي انگليس قابل بهرهبرداري بود.
با كشف نفت در عراق، انگليس براي استفاده از آن و به حركت درآوردن ناوگان خود در هند و خليجفارس و درياي مديترانه تمايل داشت اين قطعه از خاك عثماني را در جرگه مستعمرات خود قرار دهد.
حاصلخيزي زمينهاي عراق و فراواني مواد اوليه و همچنين احتياج مردم بينالنهرين به انواع توليدات خارجي از عوامل ديگر اشغال عراق بود. اهميت عراق، براي انگليس به حدي بود كه لرد كرزن نايبالسلطنه هند در سال 1919 ميلادي گفت: «اشغال عراق هدف سه قرن تلاش و فعاليت بريتانيا در خاورميانه را تشكيل ميداد.»
عراق در واقع كليد خاورميانه بود و از طريق آن انگليس ميتوانست بر تمامي منطقه
حاكميت داشته باشد. اين موضوع را ويلسون در تلگرامي كه به وزير امور هند در 10 دسامبر 1918 ميلادي ارسال داشت، اينچنين اعتراف نمود:
... به درستي كه مناطق استراتژيك خاورميانه در بغداد خلاصه ميشود. و با اشغال عراق خود را در مركز جهان اسلام قرار ميدهيم و بدين وسيله از تجمع مسلمين بر ضد ما در خاورميانه جلوگيري كرديم. لازم است كه سياست ما در شرايط صلح بر اين باشد كه سيطره خود را بر بينالنهرين حفظ كنيم، به جهت اينكه مركز حمايت ممالكي باشد كه قابليت پذيرش سلطه بريتانيا را داشته باشد.
در روز سهشنبه 29 سپتامبر 1914 ميلادي/ 7 مهر 1293 شمسي كشتي جنگي انگليس به نام اسپيگل وارد اروندرود گرديد و در كنار بندر خرمشهر لنگر انداخت. كشتي جنگي ديگري به نام دلاهوسي كه مجهز به اسلحه و مهمات بود نيز، در آبادان لنگر انداخت. در روز 4 اكتبر/12 مهر، والي بصره يادداشت اعتراضآميزي نوشت، و به ورود كشتيهاي انگليسي اعتراض كرد.
پس از آن به اسپيگل دستور داده شد به آبهاي ايران وارد شده و در فاصله سه مايلي رودخانه كارون لنگر اندازد. در همين زمان كشتي جنگي دلاهوسي به محلي به نام طمي رفت و از همانجا مراقب جريان امور شد.
تركها در نظر داشتند اسپيگل را تصرف كنند و در اين رابطه نياز شديدي به همكاري شيخخزعل داشتند. لذا در 29 اكتبر/ 7 آبان والي بصره به شيخخزعل پيشنهاد كرد كه اجازه دهد نيروهاي ترك به طور مخفيانه در طرفين رود كارون در حوالي لنگرگاه اسپيگل در پشت بام خانهها سنگر بگيرند و به افراد داخل كشتي تيراندازي كنند و بعد آن را به تصرف خود دربياورند. علاوه بر اعتراض والي بصره به كنسول انگليس ايران هم از طريق وزارت خارجه در 16 ذيالحجه 1332 قمري از انگليس خواست براي حفظ بيطرفي ايران، كشتي جنگي خود را از كارون خارج سازد.
دولت انگليس در پاسخ به تلگرام وزارت خارجه ايران در مورخه 20 ذيالحجه اعلام نمود كشتي جنگي دو روز قبل از كارون خارج شده است، و ضمن اعلام خبر تصرف فاو، حفظ بيطرفي و روابط دوستانه با ايران را جزء سياست انگليس معرفي كرد.
در نيمه شب 31 اكتبر مطابق با 9 آبان 1293 شمسي فرمانده ناو اسپيگل تلگرامي مبني بر شروع جنگ عليه عثماني دريافت كرد. كاپيتان نان اين مطلب را به شيخخزعل اطلاع داد و در 2 نوامبر با كشتي خود به طرف آبادان حركت كرد، تا بهتر بتواند از پالايشگاه نفت حمايت كند و بدين ترتيب حمله به بينالنهرين آغاز شد.
قبل از اعلام جنگ عليه عثماني، رياست كل ارتش امپراطوري انگليس مستقر در هند، در اول اكتبر به تيپ 16 پياده لشكر ششم دستور حركت به سوي خليجفارس داد. اين نيرو موسوم به نيروي «D» بود و در 23 اكتبر وارد بحرين شد و در آنجا منتظر دستور ماند.
پس از اعلام جنگ عليه عثماني، در روز يكشنبه اول نوامبر 1914 ميلادي مطابق با 10 آبان 1295 به ژنرال دلامين فرمانده نيروي «D» دستور داده شد به سوي اروندرود حركت كند. در تاريخ ششم نوامبر كشتي سريعالسير جنگي «اودن» در حالي وارد اروندرود شد كه كشتيهاي مين جمعكن در پيشاپيش و كشتيهاي حملونقل و قايقهاي ديگر در پشت آن حركت ميكردند. در همان روز، درگيري 40 دقيقهاي شديدي رخ داد كه به خاموش شدن توپخانه عثماني منتهي شد. پس از آن، ناوگان جنگي انگليس، فاو را تصرف كردند. در 14 نوامبر ژنرال سر آرتور بارت فرمانده لشكر ششم بريتانيا با جمعي از نيروهاي خود وارد فاو شد و كليه نيروهاي انگليسي مستقر در منطقه را تحت امر خود قرار داد. در 21 نوامبر هنگامي كه نيروهاي انگليس آماده هجومي بزرگ عليه مواضع نيروهاي ترك بودند، شيخخزعل به ژنرال بارت خبر داد عثمانيها بصره و اطراف آن را تخليه كرده، به قرنه عقبنشيني نمودهاند. در 23 نوامبر ژنرال بارت به همراه تعداد زيادي از نيروهاي انگليس در حالي كه كشتيهاي جنگي «اودن» و «اسپيگل» در طرف راست اروندرود او را همراهي ميكردند، وارد بصره شد. با ورود او رژهاي نظامي در بصره برگزار و پرچم انگليس در آن جا برافراشته گشت.
بخش دوم: نقش علماي سني در جهاد عليه انگليس و متحدانش
پس از اعلان جنگ عليه عثماني و اشغال فاو به دست انگليس، مفتي دولت عثماني
شيخالاسلام خيري افندي، در پاسخ به چند استفتا، جهاد را بر تمام مسلمين جهان و مسلماناني كه زير سيطره حكومتهاي بريتانيا، فرانسه و روسيه بسر ميبرند، واجب عيني اعلام كرد. اين فتوا در روزي كه امپراطوري عثماني عليه متفقين اعلان جنگ نمود امضا شد و در 14 نوامبر روزنامه طنين آن را با تيتر «جهاد اكبر» منتشر و اعلام كرد. متن فتواي مفتي شيخالاسلام خيري افندي بدين شرح است:
متن استفتائات و پاسخ آنها:
وقتي كه معلوم شود كه اسلام از سوي دشمنان مورد هجوم واقع شده و ممالك اسلامي مورد تعرض و دستخوش نهب و غارت، و مسلمين مورد بيحرمتي قرار گرفته و به اسارت درآمدهاند، و در همچو حالي اعليحضرت پادشاه اسلام با اعلان اين امر مسلمين به جهاد دعوت كند، بنابر آيه شريفه انفروا خفافاً و ثقالاً و جاهدوا باموالكم و انفسكم.
آيا جهاد بر عموم مسلمين واجب نميشود؟ و هر فرد مسلمان از پير و جوان، پياده و سواره به طور دستهجمعي و نيز مسلماناني كه در اقصينقاط ممالك اسلامي بسر ميبرند به عنوان واجب عيني نبايد از لحاظ مالي و جاني با سرعت تمام به ياري مسلمانان بشتابند؟
جواب: بلي ميشود.
نظر به اينكه رسيدن به مقصود، منوط به شركت فعالانه جميع مسلمين است، اگر نعوذبالله تعالي در اين امر غفلت كنند آيا تخلف آنها گناه بزرگ محسوب نميشود و آيا به غضب الهي گرفتار و مستوجب جزاي اين گناه عظيم نميشوند؟
جواب: بلي ميشوند.
در صورتي كه اكنون با حمله به وسيله كشتيهاي جنگي و نيروي پيادهنظام محقق شود كه روسيه، انگليس و فرانسه دشمن خلافت اسلامي هستند و ميكوشند، نعوذبالله تعالي نور اسلاميت را خاموش كرده و آن را نابود كنند، آيا براي عموم مسلمين كه زير يوغ اين حكومتها و دول حامي آنها بسر ميبرند تكليف شرعي نيست كه بر ضد اينان اعلان جهاد كنند و آيا شركت فعالانه در اين جهاد بر آنها واجب نميشود؟
جواب: بلي ميشود.
حتي اگر اهالي مسلماني تحت تابعيت حكومتهاي مذكور كه در حال محاربه با دولت اسلامي هستند، از طرف دولت حاكم به طور فردي يا دستهجمعي (با افزودن
خانواده خود) تهديد به مرگ يا نابودي شوند، دراين مورد تحت فشار قرار گيرند، آيا شركت آنها در جنگ بر ضد سپاه اسلام شرعاً حرام نيست و آيا آنها با ارتكاب به قتل مسلمين مستوجب آتش دوزخ نميشوند؟
جواب: بلي ميشوند.
در اين جنگ حاضر اگر مسلمين كه تحت حكومت انگليس، فرانسه، روسيه، صربستان، قرهباغ و يا ساير دول حامي آنها قرار گرفتهاند، با دولتهاي آلمان و اطريش كه متحد خلافت اسلامي هستند، وارد جنگ شوند به سبب هر اندازه ضررهايي كه به وسيله آنان به خلافت اسلامي وارد ميشود آيا مرتكب گناهي عظيم نميگردند و بر اثر اين گناه مستحق عذاب الهي نميشوند؟
جواب: بلي ميشوند.
اين اعلاميه به وسيله «مجلس عالي علمي» تنظيم و امضاء گرديد؛ و در 4 محرم 1333 پس از توشيح خليفه عثماني به اطلاع كشورهاي اسلامي رسيد. به علت طولاني بودن متن اعلاميه بخشهايي از آن در ذيل نقل ميشود. متن كامل آن نيز براي اطلاع علاقهمندان به پيوست ميباشد (پيوست شماره 1) اين اعلاميه در 6 محرم 1333 قمري/ 25 نوامبر در روزنامة صباح به همراه اسامي كساني كه به رهبري شيخالاسلام «خيري» آن را امضاء كرده بودند، به زبان تركي منتشر شد.
قسمتي از متن اعلاميه جهاد
حكومت روسيه تزاري با تلاش در نابودي نعمت استقلال كه يكي از مقدرات خداوند براي ممالك و ملتها ميباشد، بر آن است كه بشر را به سرحد بردگي تنزل دهد... دولت روسيه حكومتهاي انگليس و فرانسه را كه نگهداشتن ميليونها مسلمان تحت يوغ بردگي را دلپذيرترين لذت به حساب ميآورند، در اين منازعه عمومي با خود همراه ساخته، مقاصد پست گوناگون از قبيل سلب آزادي ملتها و تضمين منافع خود را تحت سلطهاي غيرمشروع و مستبدانه در سر ميپروراند... خادم حرمين شريفين خليفه مسلمين دعوت كافه مسلمين را به جهادي همگاني بر طبق مواد عاليه فتاوي شريفه سابقالذكر و به منظور حفظ اسلام از تجاوز شوم (دشمنان) بر پايه محكم وعده
نصرت الهي در زمره مهمترين وظايف عالي اسلامي دانسته است. مقام خلافت به حول و قوه الهي با احضار كليه رعاياي مستملكات عثماني از سن بيست تا چهل و پنج سالگي به خدمت فوري بري و بحري، امپراطوري را براي جنگ آماده كرده است... همچنين مسلمين و عليالعموم آنهايي كه تحت سلطه ظالمانه حكومتهاي استبدادي مزبور هستند... بر طبق فتاوي شريفه مربوطه تا سرحد توانايي با جان و مال براي پيوستن به جهاد اكبر در كنار حكومت امپراطوري عثماني ميشتابند... اي مسلماناني كه مشتاق و آرزومند افتخار و سعادت هستيد و اي كساني كه مال و جان را براي اعتلاي حقيقت بيدريغ در طبق اخلاص ميگذاريد و آمادهايد خود را شجاعانه در معرض همه نوع زيان و مخاطره قرار دهيد... بدانيد كه دولت ما امروز با دولتهاي روسيه، انگلستان و فرانسه و متحدينشان كه دشمنان خطرناك اسلام هستند، در جنگ است و اميرالمؤمنين خليفه مسلمين شما را به جهاد فراميخواند.
ممهور به مهر شيخالاسلام خيري و سه تن از شيخالاسلامهاي اسبق؛ اسعد؛ موسي كاظم و ضياءالدين؛ نه قاضي عسگر؛ قاضي عسگر سابق، امين فتوا و تعدادي از سران مذهبي.
در بغداد، اين فتواها در محرم در تمام مساجد و در پي خطبههاي نماز جمعه قرائت شد. علماي شيعه نيز در اين هنگامة سخت به دفاع از اسلام و مسلمانان در برابر كفار برخاسته و با اينكه دولت عثماني چندان با رعاياي شيعة خود در عراق رفتار خوبي نداشت، فتواهاي مشابهي عليه انگليس صادر كردند و مردم را به جهاد دعوت نموده، خود وارد معركههاي سخت جنگ شدند.
بخش سوم: نقش علماي شيعه در حركت جهاد
بيشتر شيعيان عراق در استانهاي پرجمعيت جنوب عراق كه از نظر موقعيت اقتصادي و جغرافيايي داراي ارزش استراتژيك است، سكونت دارند. اما از آنجا كه در آن دوره شيوه اداره حكومت عثمانيها تا حد زيادي آميخته با تعصب ضدشيعي بود، به همين جهت عشاير شيعه همواره با حكومت مركزي در حال درگيري و نزاع بودند. وقايع متعددي كه ميان قبايل شيعي و مقامات حكومتي در قرنهاي 12 و 13 هجري رخ داد، گواه اين مدعاست. نفوذ مراجع بزرگ شيعه در بين قبايل جنوب عراق و فرات بسيار زياد بود و اين عشاير هميشه در مسائل اعتقادي از ايشان اطاعت مينمودند.
حركت جهاد در تاريخ 9 نوامبر برابر با 18 آبان/ 20 ذيالحجه شروع شد. سه روز بعد از تصرف فاو به دست انگليس، عدهاي از علما و بزرگان بصره براي مقابله با خطر استيلاي انگليس بر مقدراتشان، تلگرامهايي به مراجع بزرگ تقليد شهرهاي نجف، كربلا و كاظمين ارسال نمودند، و از آنان خواستند در جنگ عليه انگليس به آنها كمك نموده، عشاير را به قيام تشويق نمايند. در متن تلگرام چنين آمده است:
كفار، بصره را به محاصره خود درآوردند، ما تحت نظر اسلحههاي دشمن هستيم، براي بقيه بلاد مسلمين نگرانيم ما را ياري نماييد و به عشاير دستور دفاع دهيد.
اين تلگرامها در تحريك علما و دعوت آنان به جهاد نقش عمدهاي داشتند. همچنين خطيبان و سخنرانان اين قبيل تلگرامها و نامهها را بالاي منبرها و در مساجد مرتباً قرائت ميكردند و مردم را از خطر اشغال عراق به وسيله انگليس زنهار ميدادند. متن زير استفتاي علما از مراجع تقليد پيرامون جهاد عليه تجاوز انگليس ميباشد.
بسمالله الرحمن الرحيم
حضور شريف حضرات علماي اعلام حجج اسلام آياتالله فيالانام ادام بركات وجودهم تعالي. محترماً عرض ميشود چه ميفرماييد درباره اشخاصي كه با دعوي مسلماني در اين ايام تقابل كفر و اسلام در مقام معاونت دول كافره محاربه برآمده؛ سراً يا علناً؛ مالاً يا حياً و جاناً؛ يداً يا لساناً؛ فكراً يا خيالاً؛ رأياً يا اظهاراً؛ قلماً يا قدماً؛ علي كل الاحوال در سراء و الضراء به كفار حربي خدمت و به مقاصدشان اعانت مينمايند؟ و درباره كساني كه به ذرايع اعمال و اقوال يا به وسايل پاره نشريات مجعوله و انتشارات مضره به مرام منويات اعلاي دين مبين، دشمنان اسلام و مسلمين مانند انگليس و روس و فرانس و ايتالي و هر يك از كفار حربي كه با اسلام و مسلمين طرف مخاصمه و محاربه واقعاند و امروز در مقابل مسلمانان به عداوت مشهور و به جنگ و خونريزي مشغولند، را ترويج و به دول كافره محاربه ظاهراً و باطناً مساعدت مينمايند؟ چه حكم دارند و تكليف مسلمين نسبت به اين نوع مردمان حكمالله را در صدر و حواشي و صفحه مقابل مرقوم و به امهار خواتيم شريف ممهور و مختوم فرماييد كه عندالحاجه حجت باشد. انالله لايضيع اجر من احسن عملاً.
استفتاء ديگري نيز از علماي شيعه شد كه متن و جوابيه علما و مجتهدين در آخر مقاله به پيوست ميباشد.
هنگامي كه خبر اشغال بصره به وسيله انگليس شايع شد، همة گروههاي شيعه مذهب كه ناراضي و مخالف دولت عثماني بودند دست از مخالفت كشيده، به هواداري از عثماني برخاستند. در واقع شيعيان براي حفظ وحدت اسلامي و جلوگيري از سوءاستفاده كفار، ظلم و ستمي را كه از عثماني ديده بودند ناديده گرفتند و با آنان در يك جبهه به مصاف دشمنان اسلام رفتند. همزمان بيشتر مجتهدان و علماي بزرگ اسلام و مراجع تقليد در شهرهاي كاظمين، نجف و كربلا به اين نامه پاسخ داده و فتواي جهاد صادر كرده و مردم را به شركت در جهاد مقدس و حضور در جبهههاي نبرد عليه دشمن تشويق نمودند.
الي كل مسلم يؤمن بالله واليوم الآخر
ترجمه: خطاب به هر مسلماني كه به خدا و روز آخرت باور دارد.
اي مسلمانان؛ اينك دشمنان دين به ثغور و حدود شما زور آورده خواهان محو و تباهي اسلامند... از قرآن مجيد، سنت رسول، خانه خدا و حرم مطهر پيغمبر، مشاهد متبركه اهل بيت طاهرين و خوابگاه صالحين دفاع كنيد. هموطنهاي عزيز، اولاد و اعراض، شرف و نفوس، ارواح و اموال خودتان را با نفس نفيس مدافعه كنيد. زيرا اگر اعدا بر اوطان مسلمين مسلط شوند، انتقام ديرينه كفر را گرفته، حرث و نسل را سوخته، از دايرة امكان و تصور خارج ميكنند. پس به قهر و خذلان دشمنان دين، جمله مسلمانان عالم را به نام اسلاميت دعوت مينماييم. با مال و نفس از بيضة مقدس اسلامي دفاع كرده، در راه خدا جهاد پيشه سازيد. چون كه وقت فرا رسيده و دشمنان اسلام كين خود را ظاهر و آشكار نموده، به فكر محو ديانت اسلامي از روي زمين بوده، و ميخواهند مساجد را به كليسا و كنشت مبدل و مسلمانان را به جبر [چنان كه سابقاً در اندلس و لاحقاً در بالكان كردند] نصارا سازند. در اين صورت گرد اتحاد [و] ياري [و] همدستي گشته، بغض و كينه را از ذاتالبين برداشته، به محبت و مودت گرويده، دولت اسلام (عثماني) را با جان، مال، رأي و قول كمك و همراهي نماييد. همه مسلمانان را به جهاد اكبر مقدس و جنگ با كفار و دشمنان دين، دعوت ميكنيم؛ چه ايشان (مسلمانان) به خوبي معني وجوب جهاد را
ميدانند و شرف دنيوي و ثواب اخروي مجاهدت را، خواهند اندوخت. اينك كتاب منزل الهي و فرمايشات حضرت نبوي سلامالله عليه و علي آله الطيبين الطاهرين شما را به جهاد، نصرت، ياوري اسلام، و دفاع در راه دين و حفظ بيضة مقدس اسلامي دعوت ميفرمايد. بر حسب آيات كريمه و احاديث شريفه كاهلي و سستي، تقاعد و پستي بر هر مسلماني حرام و ممنوع است.
اي مسلمانان! تنها از خدا ترسيده، از دشمنان پست ناتوان نهراسيد، و از خدا توقع نصر و ظفر كنيد. او جل و علا به شما كاميابي و ثبات خواهد بخشود. پس ثبات نموده، بجنگيد و تكاسل را از خود دور كنيد، زيرا دشمنان بر شما مسلط شده، هم مقهور ايشان، هم دچار سخط و غضب و عقوبت خداوندي گشته و هم در هر دو جهان زيانكار و بياعتبار خواهيد شد. پس اي بندگان خدا! الجهاد الجهاد. حق تعالي يار و ياور شماست. چه او يگانه سترگ و بزرگست.
امضاي مجتهدين نجف اشرف
سيدمحمدكاظم الطباطبايي اليزدي، شيخالشريعه الاصفهاني، سيدعلي التبريزي، سيدمصطفي الكاشاني، شيخعلي رفيش، شيخمحمدعلي الحولاوي، شيخجواد مشكور، سيدمحمد حبوبي.
امضاي مجتهدين كربلاي معلي
سيداسماعيل صدر، شيخحسين زينالعابدين، سيدمحمد الكاشاني، شيخهادي الاصفهاني،
امضاي مجتهدين سامراء
ميرزامحمدتقي الشيرازي
امضاي مجتهدين حله
سيدمحمد القزويني
امضاي مجتهدين كاظمين
سيدمهدي حيدر، ميرزاابراهيم السلماسي، شيخ راضي، شيخ عزيز، شيخ عبدالحسين يس، شيخمحمد مهدي، شيخ صادق، شيخمهدي الراياتي، شيخعبدالحسين اسدالله.
در اين فتوا جامعترين و كاملترين احكام جهاد براي مسلمانان جهان آمده است كه نظر به اهميت آن، متن فارسي و اصل آن به زبان عربي و فارسي در ضميمه آمده است.
فتوا و حكم جهاد مجتهدان بزرگ شيعه، خيزشهاي زيادي در بين اهالي شهرهاي
شيعهنشين به وجود آورد و مردم اطراف و اكناف براي پيوستن به صفوف مجاهدان به شهرهاي نجف، كربلا و كاظمين، كه به صورت مراكز عمدة گردهمايي و اعزام به جبهههاي جنگ مبدل شده بود، هجوم آوردند.
در كاظمين دو مجتهد بزرگ به نامهاي «آيتالله سيدمهدي حيدري» و «آيتالله شيخمهدي خالصي» برخاسته و حركت جهاد را رهبري و بر كار مجاهدان داوطلب نظارت عالي نمودند. آيتالله حيدري يكي از مجتهدين بزرگ كاظمين بود كه با عمري بالغ بر 80 سال در مساجد كاظمين و در صحن مطهر حضرت امام كاظم(ع) بر بالاي منبر رفت و مردم را پس از وعظ و ارشاد از خطر اشغالگران برحذر كرد، و اعلام كرد شخصاً در ميدان نبرد حاضر خواهد شد. او از ابتداي حركت، نامهاي به علماي نجف، كربلا و سامرا ارسال داشت و ضمن دعوت آنان به جهاد، ديدگاه خود را در خصوص جنگ با كفار و اشغالگران انگليس اعلام نمود. اين مجاهد نستوه فتواي جهاد زير را در پاسخ به استفتاء صادر كرد.
3-1. فتواي جهاد آيتالله سيدمهدي حيدري
بسمالله الرحمن الرحيم
بلي واجب و لازم بر كافه مسلمين موحدين دفاع اين كفره به جان و مال به جهت احتمال عدم كفايت مسلمين كه در مقابل كفره ميباشند، و واجب است بر مسلميني كه در بلاد كفار هستند و ميباشند اعانه مسلمين؛ و جايز نيست بر هر متمكن دفاع به جان و مال، قعود و تسامح و تهاون و تخاذل.
الراجي عفو ربه مهدي آل السيد حيدرالحسني
آيتالله شيخمهدي خالصي كه از مجتهدان مبرز كاظمين بود، علاوه بر فتواي جهاد، حكم شرعي ديگري صادر كرد و بر اساس آن مسلمانان را به دادن اموال خود در راه خدا تا پايان غائله كفر دعوت نمود. در اين حكم گفته شده بود، در صورتي كه شخصي حاضر به دادن اموال خود نباشد ميتوان با زور از او گرفت. او همچنين رسالهاي با نام «الحسام التبار في جهاد الكفار» در بيان جهاد با كفار نوشت. آيتالله خالصي
علماي كاظمين را براي استمرار امر جهاد و صدور حكم در صحن كاظمين دعوت كرد و همگام با آيتالله حيدري براي آنان سخن گفت. پس از آن مجتهدان شيعه مقيم كاظمين فتوايي خطاب به عموم مسلمين صادر كردند.
3-2. فتواي جهاد مجتهدان شيعي مقيم كاظمين
بسمالله الرحمن الرحيم
اي مردم مسلمان! امروز دولت اسلامي عثماني تنها دولت مدافع از حوزه مسلمين است. او در ابتدا خود را بيطرف اعلام كرده، تمامي نيروهاي خود را براي حفظ مرزهاي مسلمين و جلوگيري از تجاوز دول درگير در هنگام ضرورت آماده ساخت. به درستي كه روس و انگليس و فرانسه جنگ را بدون هيچگونه سابقه و علتي بر او اعلان كردند و روسها با ناوگان دريايي به مرزهاي زميني او تعرض كردند كه به ياري خداوند به وسيله نيروهاي موجود دفع گرديد و در دريا و زمين بر آنها فائق آمد. در سايه خداوند، در آينده نيز بر آنها غلبه خواهد كرد. نتيجه اين جنگ گرايش مسلمين به سوي ذلت يا شرف و يا به سوي مرگ يا حيات است. بدون شك جنگ طولاني خواهد بود و ميدانهاي نبرد به تدريج توسعه مييابد... در اين زمان دولت به قدرت زياد نيازمند است تا به وسيله آن بتواند دشمن خدا و دين را بترساند و مرزهاي مسلمين را حفظ نمايد. پس امروز واجب شرعي و ديني بر هر فرد مسلمان به خصوص كساني كه در آن حدود ساكن هستند و يا در مجاورت آنها قرار دارند، كه دست مساعدت و همكاري را به سوي آن دراز بكنند.
والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته
خادمالشريعة الشريفة الشيخ راضي خادمالشريعة الشريفه محمدامين
خادمالشريفة المطهرة النبوية مهديالحسني الحسيني خادمالشريفة المطهرة عبدالحسين آل ياسين
خادمالشريفه الراجي محمدمهدي الموسوي خادمالشرعالشريف ابراهيم السلماسيالكاظم
الداعي لحفظ ثغورالاسلام خادمالشرع عيسي الحسيني خادم الشريعة مصطفي آل سيدحيدرالحسني
خادمالشرع عيسي الحسيني خادمالشريعةالمطهرة النبوية الخادم حسين علي القطيفي
خادمالشريعة المطهرة النبوية عباس جمالالدين خادمالشريعة المطهرة النبوية مهديالمرايايي
اصل فتوا به زبان عربي، در پيوست آمده است.
در سامراء «آيتالله محمدتقي شيرازي» يكي از علماي برجسته عالم تشيع، فتاوي متعددي بر ضد انگليس صادر كرد. او همچنين فرزند خود شيخمحمدرضا را به نيابت از خود به كاظمين فرستاد تا به صف مجاهدان بپيوندد. يكي از فتاوي ايشان از اين قرار است:
3-3. فتواي جهاد آيتالله محمدتقي شيرازي
بسمالله الرحمن الرحيم
و هوالمستعان ولا حول ولا قوة الا بالله
اي مسلمانان، اينك مهاجمات دشمن دين بر حرم خدا و حرم رسول او و مشاهد ائمه طاهرين صلواتالله عليهم اجمعين نزديك شد. اينك كفار اراده كردهاند كه دماء مسلمين را سفك نموده، حرمت دين مبين را هتك كنند. بلاد مسلمين و شعائر و مشاعر و نفوس مؤمنين در خطر اندر است. بنابراين بر جميع عشايري و ايلات ساكنين در ثغور و حدود و بر عموم مسلمانان لازم و واجب است كه با هر چه در قوه آنهاست و ممكنشان ميشود حفظ ثغور و حدود بلاد مسلمين را نموده دفاع از حوزه اسلام را در عهده بگيرند. والله هوالناصر و المعين فالله الله يا معاشرالمسلمين والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته.
سامرا – محمدتقي الشيرازي
در روز 12 محرم آيتالله حيدري و آيتالله خالصي به همراه فرزندان و علما و جمع زيادي از اهالي بغداد و كاظمين با بدرقه شعارهاي حماسي مردم كاظمين و روستاهاي اطراف عازم جبهههاي نبرد، در قرنه شدند. آنان در راه خود در شهرها و روستاهاي مسير خود توقف نموده و آنها را به جهاد دعوت ميكردند.
در نجف اشرف جمع كثيري از علما نقش مهمي در حركت جهاد ايفا كردند. بارزترين ايشان مجتهد بزرگ «محمد سعيد الحبوبي» بود كه تأثير عمده و اساسي در نهضت مقاومت با انگليس داشت، حبوبي از اولين افرادي بود كه فرماندهي گروههاي مجاهد را به عهده گرفت و همگام با جمعي از علما از قبيل شيخعبدالكريم الجزايري، جواد صاحبالجواهري، رحوم الظالمي، هبةالدين الشهرستاني، السيدمحسن الحكيم الطباطبايي، محمدباقر الشبيبي
از طريق رود فرات عازم جبهه نبرد جنوب شد. آنان در مسير خود در شهرها و روستاها توقف ميكردند و پس از سخنراني، مردم را به جهاد عليه انگليس دعوت مينمودند، و موفق شدند صدها مجاهد را با خود بسيج كرده، سلاح و مهمات نيز جمعآوري نمايند. عشاير ابتدا به سبب كينه و عداوتي كه از تركها داشتند، مايل به پاسخ دادن به نداي جهاد علما نبودند، ولي حضور علما و مجتهدين در بين آنان باعث شد به اين امر تشويق گردند.
از جمله اعلاميههاي صادره به عشاير شيعه عراق، منشور حجج اسلام سيدمصطفي كاشاني، شيخالشريفه اصفهاني و سيدعلي تبريزي بود. متن كامل اعلاميه در پيوست آمده است. (پيوست شماره 5)
4-1. منشور حجج اسلام نجف اشرف خطاب به قبايل و عشاير عراق
بسمالله الرحمن الرحيم
و صلي الله علي محمد و آله و صحبة الطاهرين و سلم تسليماً كثيراً...
اي امت اسلام! دفاع از [در مقابل] كفار و حفظ ثغور ممالك اسلامي از واجباتي است كه در شرع شريف بسيار مؤكد ميباشد و بدانيد و يقين ميدانيد كه بصره از مهمترين ممالك اسلامي است چون به منزلة دروازه عراق و حرمين شريفين ميباشد. اگر خداي نخواسته اين دروازه بر روي كفار باز شود هيچ مانعي در برابر هجوم بر اماكن شريفه و مشاهد مقدسه باقي نميماند... اين كفار كه امروز بر شما هجوم آوردهاند، عداوت تاريخي دارند. ... اجداد همين كفار مهاجم از شمشير و اقتدار ارتش پيروزمند اسلام چه بلاها و ذلتها كه عايدشان نگرديده! از اين رو امروز ميخواهند تلافي آنها را به سر شما درآورند و هر خوني كه از آنها ريخته شده، هر مالي كه غنيمت گرديده و هر اسيري كه گرفته شده را با اضعاف مضاعف از شما بگيرند... اگر بر ما مسلط شدند ديگر مال، ناموس و عرض براي ما باقي نخواهند گذاشت. معابد، مساجد و مشاهد ما را منهدم خواهند كرد... آيا ذلت و اسارت زير پرچم سلطه اين دشمنان تاريخي كار آساني است؟ آيا قبول اين بدبختي منافي اسلام و دينداري نيست؟ پس ما كه امروز خواندگان خدا در ميان شما هستيم و به موجب نص خود حضرت حجتالله ولي عصر عجلالله تعالي فرجه، نيابت آن حضرت بر عهده ماست، در اين هواي سرد از سرزمينهاي خود مهاجرت كرده و آمدهايم كه حكم خدا را به شما ابلاغ و حجت را تمام نماييم تا براي
فرداي قيامت مسئوليت را از خود ساقط كرده، راه را بر هر عذري مسدود ميسازيم... ما خودمان انشاءالله به زودي حركت كرده، ميرويم تا با دشمنان خدا روبرو شده يا به درجات عاليه شهادت نائل شويم و جانهاي بيقيمت خودمان را فداي اسلام و مسلمين كنيم، يا بر دشمنان دين غالب شده و سعادت دارين را دارا گرديم.
اقل السيدمصطفي الكاشانياقل الشريعهالاصفهانيالسيدعلي تبريزي
4-2. فتواي جهاد آيتالله شيخالشريعه اصفهاني
بسمالله الرحمن الرحيم
يجبالدفاع عنهم بلااشكال – اخوان مؤمنين دفاع اين مخذولين ملاعين را فريضه مهم خود بدانند و تكاسل و تواني در دفع و طرد آنها بر خود روا و جايز نشمرند كه قطعاً حرام و از عظائم معاصي و آثام است.
[حرره الجاني شيخالشريعه الاصبهاني]
4-3. فتواي جهاد آيتالله سيدمصطفي كاشاني
بسمالله الرحمن الرحيم
چنين كساني كه با يكي از طرق مرقومه به كفار حربي مثل روس و انگليس و ايطالي و فرانسه اعانت نمايد، از جمله محاربين با خدا و پيغمبر صليالله عليه و آله محسوب و ساعي در محو دين خدا و خاموش كردن نور حق خواهد بود و گناه بسيار بزرگي است. قالالله تعالي: انالذين يحادونالله و رسوله اولئك فيالاذلّين، بلكه دور نيست تقويت و مساعدت دول كافره محاربه به قلم و زبان اشد باشد از اعانت آنان به سيف و سنان و واجب است بر هر مسلماني كه اين طور اشخاص را از اين اعمال شنيعه، ردع و منع نمايند و اگر مرتدع نشود واجب است از ايشان تنفر و تبرا كنند، هر چند پدر يا پسر يا برادر يا خويشاوندان او باشد؛ چنانكه خداوند حميد [در] قرآن مجيد ابتدا ميفرمايد:
لا تجد قوماً يؤمنون بالله واليوم الآخر يوادون من حادالله و رسوله ولو كانوا آبائهم او اخوانهم او عشيرتهم.
اعاذنا الله و جميعالمسلمين من امثال هولاء الفجرة المفسدين
آيتالله سيدكاظم طباطبايي، مرجع تقليد شيعيان، از ابتدا به توطئهها و دسائس استعمار و شيوههاي مرموز نفوذ و رخنه آنان در ممالك اسلامي سخت حساس بود و مداراي وي با حكومتهاي ايران و عثماني ريشه در جهت ضداستعماري وي داشت. استعمار انگليس قبل از جنگ جهاني اول و بعد از آن با توجه به تسلط آنها بر عراق، شيوهها و حيلههاي متعددي را از قبيل پرداخت پول موقوفات هند يا قبول وجوهات انگليس براي نفوذ و ارتباط با سيد به كار برد، ولي به علت رد قاطع و امتناع سيد از پذيرش آنها تمام حيلههاي آنان نقش بر آب شد. سيد، نفوذ و سلطة اقتصادي استعمارگران را مقدمه و زمينهساز اسارت سياسي مسلمين ميدانست و غيرت ديني و حميت ملي او هرگز به او اجازه نميداد كه ممالك اسلامي را در عرصه توليد، تجارت و مصرف نيازمند و وابسته به اجانب ببيند. دستخط ايشان به آقاميرزارحيم به خوبي نشان ميدهد چقدر ايشان نسبت به لزوم استقلال و خودكفايي اقتصادي جامعه اسلامي و قطع ريشههاي وابستگي به اجانب در امر معاش و تجارت حساس ميباشند:
جناب آقاي ميرزارحيم
خداوند عالم بر توفيقات و تأييدات شما، و هر كس در ترويج ملبوسات و صنايع اسلاميه مجدانه ساعي باشد، بيفزايد.
در اين زمان كه (دول) خارجه به انواع حيل، رشته كسب و صنايع و تجارت را – كه مايه عزت و منشأ ثروت است- از دست مسلمين ربوده و منحصر به خود نموده(اند) و مثل خون، در مجاري عروق ايشان راسخ و نافذ شده و شغل اهل اسلام به تدريج منحصر به دلالي و بيع و شراء اجناس خارجه شده (است) با آن كه اكثر مواد اجناس از قبيل پنبه و پشم و خاك چيني و غيره، خروار خروار به ثمن بخس از بلاد مسلمين جلب ميكنند و به الوان متعدد و اشكال مختلفه به اعليالقيم در بازار مسلمين، مثقال مثقال، فروش ميرود، مناسب است مسلمين از خواب غفلت بيدار شوند و به تدريج رفع احتياجات خود را از خارجه بنمايند و به تأييدات ربانيه، از ذُل فقر و احتياج و سئوال و تحمل عملگي كفار و تشتت در بلاد كفر برهند...
اين احقر كه از بدو عمر تاكنون، اغلب اوقات، لباسم از منسوجات دارالعباد (شهر يزد) بوده و مكرراً به برادران ايماني توصيه نموده و گفتهام كه لباسي كه از ابتداي
ماده آن تا غزل و نسج و رنگ آن با طيبه «لااله الاالله، محمد رسولالله، علي وليالله» انجام شود و جمعي از مسلمين از آن منتفع شوند كجا، و قماشهاي منحوس كم دوام خارجه كجا؟
با توجه به همين ديدگاه، سيد از ابتداي تصرف بصره توسط انگليس و استفتاء از علما ضمن پاسخ قاطع به استفتاءها و دادن حكم جهاد براي دفاع از بيضة اسلام، فتواهاي مختلف و متعددي نيز به تمام شهرهاي شيعهنشين، تجار، شخصيتها، نمايندگان خود در شهرها و رؤساي عشاير جنوب عراق و خوزستان صادر كرد. آيتالله طباطبايي با وجود كبر سن در حدود 80 سال، در صحن اميرالمؤمنين علي عليهالسلام در نجف منبر رفت و خطبهاي آتشين بر ضد استعمار ايراد كرد و مسلمين را به ستيز با اشغالگران فراخواند. البته تبيين دقيق نقش آيتالله طباطبايي در جنگ جهاني اول، به علت نفوذ معنوي، حضور تعيينكننده، و صدور قريب 50 فتوا، مستلزم پژوهش جامع و جداگانهاي است. آيتالله سيدكاظم طباطبايي در پاسخ به استفتاء علما فتواي زير را صادر كرد:
در هنگام هجوم كفار به كشورهاي اسلامي، بر توانمندان عامة مسلمين واجب است كه به قدر توانايي خود به دفاع برخيزند، غير از كساني كه توانايي آن را ندارند.
الاحقر محمدكاظم طباطبايي
پس از آن او فتوايي براي عموم مسلمين و عشايري كه در حدود و مرزهاي مناطق جنگي ساكن هستند، صادر كرد و آنها را به رويارويي با متجاوزان انگليسي و اخراج آنان از سرزمينهاي مقدس اسلامي ترغيب نمود. متن فارسي فتوا چنين است:
بسمالله الرحمنالرحيم
پوشيده نيست كه دول اروپا به خصوص دولت انگليس و روس و فرانسه هميشه از قديمالايام بر ممالك اسلاميه تعدي و تجاوز مينموده، چنانچه اكثريت ممالك اسلام را غصب نمودهاند، و از اين تعديات به جز محو دين (العياذ بالله) مقصدي ندارند، تا در اين اوقات خود را ظاهر بر ممالك دولت عليه عثماني اعزالله بنصرها الاسلام هجوم نموده و نزديك است دست تعدي دراز و بر حرمين شريفين و مشاهد ائمه طاهرين عليهمالسلام تهاجم و بر اوطان اسلاميان و نفوس و اعراض و اموال آنها تغلب نمايند. پس واجب است بر عشاير قاطنين ثغور و عموم مسلمين متمكنين اگر در حدود من به
الكفايه نباشد حفظ حدود خود و دفاع از بيضه اسلام به مقدار قدرت خود بنمايند والله هوالناصر و المعين والمؤيد للمسلمين.
نجف اشرف الاحقر محمدكاظم الطباطبائي
سيدكاظم يزدي كه فتواي او نقش تعيينكنندهاي در بسيج مردم شيعه داشت، براي تحريك عشاير عليه انگليس و پيوستن آنان به صفوف مجاهدين فرزند ارشد خود محمد يزدي را طي حكمي به عنوان نماينده به جبهههاي نبرد فرستاد. حكم نمايندگي سيدمحمد به اين شرح است:
اعلام الي عامهالمسلمين
قبل هذهالبرقيه اعلمناكم بوجوب دفاع المهاجمين علي الاسلام، والآن بعثت ولدي السيدمحمد ليعلن للمسلمين و هو ثقتنا، و نحن حالاً في صدد ترغيب المسلمين عليالمعاونه، و قد صرفنا وقتنا لهذا الغرض، وفقناالله و اياكم للذب عن ثغورالمسلمين، ونصركم بالنصر العاجل آمين.
محمدكاظم الطباطبايي
ترجمه:
اعلام به تمام مسلمين
قبل از اين تلگرام، اعلام كرده بوديم به وجوب دفاع از اسلام در مقابل مهاجمين، و اكنون فرزندم سيدمحمد را كه مورد اعتماد من است براي آگاهي مسلمين فرستادم. اكنون ما درصدد ترغيب مسلمانان به همكاري هستيم و تمام وقت خود را در اين راه صرف كردهايم. خداوند ما و شما را در دفاع از مرزهاي مسلمين موفق بدارد.
ونصركم بالنصر العاجل آمين.
محمدكاظم الطباطبايي
آيتالله سيدكاظم يزدي به منظور دعوت مردم به جهاد، و شركت در ميادين نبرد، گروهي از علما و طلاب حوزه علميه را به نمايندگي از طرف خود تحت رهبري فرزند بزرگوارش سيدمحمد به كاظمين فرستاد. اين عده در روز 10 محرم وارد بغداد و كاظمين شدند. علما و شيعيان كاظمين با سر دادن شعار الله اكبر از ايشان استقبال شديد نمودند و تمام بازار به مناسبت ورود آنان تعطيل شد. اين گروه شامل سيدمحمد يزدي فرزند آيتالله يزدي، آيتالله شيخالشريعه اصفهاني، آيتالله سيدمصطفي كاشاني، آيتالله شيخمحمدحسين
كاشفالغطا و سيداسماعيل يزدي همراه با تعدادي از علماي كربلا از قبيل آيتالله سيدعلي داماد تبريزي، ميرزامهدي خراساني و بعضي از طلاب حوزه نجف، بودند؛ و پس از كاظمين از طريق دجله عازم جبهههاي نبرد در جنوب شدند.
سيدمحمد طباطبايي فرزند ارشد آيتالله سيدكاظم طباطبايي كه به عنوان يك مجاهد، همپاي علما و كاروانهاي داوطلب در جاي جاي جبهههاي نبرد حضور فعال داشت، با تكيه بر فتواي پدر نقش بسزايي در تهييج و تحريك عشاير داشت و با توزيع اعلاميهها و حكم جهاد در جبههها بر حضور پدر در آنجا تأكيد ميكرد. او در نهايت در راه دفاع از مصالح اسلام و مسلمين به شهادت رسيد. جهت اطلاع علاقهمندان نمونههايي از فتاوي و اعلاميهها را به طور مختصر ميآوريم. متن كامل بعضي از آنها در پيوست آمده است. (پيوست شماره 6)
بخشي از فتواي مرجع تقليد شيعيان را كه براي عشاير عفك، دغاوه، اجيور و همه مناطق ديوانيه تا بغداد صادر كردهاند در ذيل نقل ميكنيم:
بخشي از فتواي آيتالله سيدكاظم يزدي به عشاير عفك و...
... به همه برادران مؤمن و موحد اهالي عفك
هجوم كفار به مرزهاي مسلمين بر هيچيك از شما پوشيده نيست. پس همچنانكه خداوند متعال فرمود: به طور انفرادي و جمعي برخيزيد و دفاع كنيد، همچنان كه ميفرمايد اشداء عليالكفار رحماء بينهم، پس براي جهاد با دشمنانتان و دشمنان پيامبرتان برخيزيد و هر آنچه را كه در توان داريد آماده كنيد. همچنان كه اعلام كردم، دفاع از كيان اسلام واجب است. خداوند مجاهدين را بر كساني كه جهاد نميكنند اجر عظيمي اعطا خواهد كرد.
محمدكاظم الطباطبايي
فتواي آيتالله يزدي به نمايندهاش در كوفه
سيد بزرگوار، جناب آقاي سيدعلي قزويني مكرم
خداوند متعال توفيق شما را مستدام و پاينده دارد. به درستي كه فتواي ما مبني بر واجب بودن دفاع در برابر مهاجمين كفار بر ضد مسلمين پخش شده است. چون دشمن نزديك و كار بسيار سخت و مصيبت بزرگ شده است پس بر هر كس لازم
است كه با تمام سعي و تلاش خود اين بلا را دفع نمايد. حفظ كيان اسلام بر هر شخصي با توجه به توانايي و استطاعتش لازم است حتي اگر عذري هم داشته باشد، بايد براي بپا خاستن عشاير، و موعظه و ارشاد و تشويق و ترغيب آنها اقدام نمايد. بر شخص جنابعالي است كه آنچه را ذكر نموديم به مردم ابلاغ نماييد، چرا كه حفظ اسلام به هر فردي و به هر صورت ممكن واجب است.
والنصر منالله تعالي انشاءاللهمحمدكاظم الطباطبايي
بخش چهارم: حضور علماي شيعه در جبهههاي جهاد
پس از عقبنشيني نيروهاي عثماني از بصره به قرنه، سر پرسي كاكس در 23 نوامبر تلگرامي به سملا مخابره و منافع نظامي و استراتژيك حاصل از اشغال قرنه را براي دولت انگليس بازگو كرد. از جمله اين منافع تسلط بر قرنه در محل تلاقي دو رود دجله و فرات بود كه امكان تردد كشتيهاي جنگي انگليسي در اروندرود و دستيابي به دو طرف اروندرود را براي استفاده از زمينها و محصولات كشاورزي براي آنها مهيا ميساخت.
پس از تشكل نيروهاي داوطلب مجاهد در شهرهاي نجف، كاظمين و كربلا، در حالي كه علماي شيعه در پيشاپيش تمامي آنان حركت ميكردند، آنها به صورت كاروانهاي دستهجمعي و سوار بر كشتيها به سوي جبهههاي نبرد روانه شدند. در بين راه نيز با سر دادن شعارهاي مذهبي و «يزله» كه شعار حماسي عشاير بود، مردم را به پيوستن به كاروانها ترغيب مينمودند. همچنين علما و مجتهدان هنگام عبور از شهرهاي عراق با سخنان و اعلاميههاي خود مردم را به جهاد في سبيلالله و قيام عليه قواي انگليس تشويق مينمودند.
با يورش نيروهاي انگليسي به قرنه و پس از زد و خوردهاي شديد، نيروهاي عثماني با دادن هزار كشته و اسارت فرمانده عثماني، صبح بيك، قرنه را تسليم انگليس كردند. وقتي كاروان مجاهدين به رهبري آيتالله حيدري به عماره رسيد، وي تمام نيروهاي مجاهد موجود در عماره را جمع كرد و پس از سخنرانيهاي حماسي از طرف وعاظ همگي آنها را به داشتن روحيه شهادتطلبي و هجوم يك پارچه به قرنه تشويق
كرد. كاروان مجاهدين در بين راه مطلع شد كه عثمانيها در جبهه قرنه شكست خورده و در حال عقبنشيني هستند؛ لذا مجبور شدند به عماره برگردند. قرنه اولين جبههاي بود كه نيروهاي عثماني پس از عقبنشيني از بصره، همگام با داوطلبان شهرهاي شيعهنشين عراق و عشاير مرزي به مقابله با اشغالگران انگليس پرداختند.
پس از شكست قرنه، قواي عثماني آرايش تازهاي در جبههها به خود گرفتند و نيروهاي عثماني در سه جبهه تقسيم شدند: جبهه مركزي يا قرنه، جبهه راست يا شعيبه، جبهه چپ يا اهواز يا حويزه [هويزه فعلي]. علما و مجاهدين كاروانها نيز با توجه به تقسيمات نظامي نيروهاي عثماني به سه دسته تقسيم شدند.
در اين جبهه به خاطر اهميت فوقالعادهاش، نيروهاي مشترك مجاهدين و عثماني زيادي متمركز شدند. فرمانده عمليات آن، سليمان عسكريبيك بود و بارزترين علمايي كه در اين جبهه شركت داشتند عبارت بودند از:
آيتالله سيدمهدي حيدري
آيتالله شيخالشريعه اصفهاني
آيتالله سيدعلي داماد
آيتالله سيدمصطفي كاشاني
آيتالله محمدرضا شيرازي فرزند آيتالله شيرازي
در اين جبهه فرمانده قواي انگليس، ژنرال بارت احساس كرد قواي عثماني قصد حمله براي تصرف قرنه را دارند؛ لذا دستور داد با تمام نيرو به قواي مشترك مجاهدين و عثماني كه در اطراف محلي به نام الروطه مستقر بودند، با حمايت توپخانه از راه دريا حمله شود. مجاهدين و نيروهاي عثماني در برابر حملات شديد توپخانه انگليسيها مقاومت سرسختانهاي كردند. نيروهاي انگليس بر اثر مقاومت مجاهدين به مقر خود عقبنشيني كردند. بعضي معتقدند انگليسيها از قبل برنامه عقبنشيني داشتند و ميخواستند به نيروهاي اين جبهه خسارت وارد كنند، كه به هدف خود رسيدند.
از نظر نيروهاي عثماني اين حادثه يك پيروزي بزرگ بود، اما علما و مجاهدين و به ويژه آيتالله حيدري معتقد بودند ماندن در اين جا به صلاح نيست و دستور پيشروي
دادند تا اين كه در سپيدهدم همان شب در تاريخ 5 ربيعالاول 1333 قمري، برابر با 1 بهمن و 21 ژانويه، بعد از نماز صبح با نيروهاي انگليس درگير شدند و جنگ سختي بين آنها رخ داد. در اين حادثه با وجود اينكه تعداد مجاهدين كم بود، آيتالله حيدري كه عمرشان80 سال بود در صفوف مقدم جبهه و در كنار رزمندگان با صداي بلند آيات نصر و پيروزي را براي مجاهدين ميخواند و آنها را به پايداري و هجوم بيامان به دشمن تشويق ميكرد و براي پيروزي آنها با دعا و توسل و تضرع از خدا كمك ميخواست. قواي انگليس با وجود كثرت عِده و عُده و شليك شديد توپخانه با دادن خسارت زياد، عقبنشيني كردند و اين نبرد با پيروزي مجاهدين به پايان رسيد. اين واقعه به نام «معركه الروطه» معروف شد.
اين جبهه در جناح راست قرار داشت و مركز عمليات آن در شعيبه واقع بود. فرمانده اين جبهه «سليمان عسكري بيك» بود، كه در تاريخ 18 اسفند برابر با 22 ربيعالثاني و 9 مارس در حالي كه بر روي تخت مجروحين حمل ميشد به آنها پيوست. در اين جبهه شمار نيروهاي نظامي عثماني، داوطلبان و مجاهدان زياد بود. سليمانبيك در نظر داشت از اين محور به قواي انگليس حمله نمايد و ضربه مهلكي به آنان وارد آورده، از بصره خارجشان سازد.
معروفترين مجتهداني كه در اين جبهه شركت فعال داشتند عبارت بودند از:
آيتالله سيدسعيد حبوبي
آيتالله شيخعبدالكريم جزايري
آيتالله سيدمحسن حكيم طباطبايي
آيتالله شيخعبدالرضا راضي
حجتالاسلام شيخاحمد تاثا
حجتالاسلام شيخباقر حيدر
حجتالاسلام سيدسعيد كمالالدين
در اين جبهه ابتدا پيروزي با سپاه اسلام بود. نبرد در ابتدا با حمله نيروهاي مجاهدين و عثماني به مواضع انگليس در 12 آوريل 1915 (22 فروردين 1294) آغاز شد؛ اما سرانجام نيروهاي عثماني و مجاهدين، پس از سه روز نبرد سخت، شكست
خورده به ناصريه عقب نشستند. فرمانده عثماني، سليمانبيك، در پي اين شكست خودكشي كرد و با اين كار او شيرازه سپاه عثماني و مجاهدين از هم گسيخت و عشاير و علما نيز، ابتدا به ناصريه و سپس به تدريج به شهرهاي خود بازگشتند.
پس از شكست تركها در نبرد شعيبه، مخالفان جهاد اعلام كردند جهاد شكست خورده و به هدفهاي اصلي خود نرسيده است. در واقع اگر جهاد را يك حركت نظامي صرف بدانيم، نتايج چنداني به همراه نداشت؛ ولي اگر آن را به عنوان يك حركت فكري، اعتقادي، سياسي و نظامي در نظر بگيريم نتايج زيادي به بار آورده است.
4-1. نتايج فرهنگي
جهاد تحول فكري عظيمي در عشاير و مردم شيعه عراق به وجود آورد به طوري كه برخي از افراد به خصوص روستائيان و قبايل فقير، وسايل خود را ميفروختند تا جهت اطاعت از فتواي مجتهدان اسلحه خريده در جبهه جنگ حاضر شوند. اين تحول فكري و فرهنگي افراد متعددي را از درون خانههاي خود بيرون كشيد تا براي رسيدن به مقام شهادت و دستيابي به اين فوز عظيم به صحنه كارزار وارد شوند. مجاهدان بدون هيچ چشمداشتي در ميدان جنگ حضور مييافتند. از جمله تركها كه حتي غذا هم دريافت نميكردند و پس از شهادت هيچ برنامهاي براي بازماندگان آنان در نظر گرفته نميشد. تحول فكري حاصل از حكم جهاد در بين سربازان مسلمان هندي تابع نيروهاي انگليس نيز اثر داشت. به طوري كه آنها از دستور فرماندهان انگليسي خود در جنگ سرپيچي ميكردند و افسران سربازان را مجبور به شركت در جنگ ميكردند.
4-2. نتايج سياسي
حركت جهاد عاملي شد كه شيعة عراق با دشمن سابق خود يعني تركها متحد گردد، و بدين ترتيب تأثير نيرومند علما و مجتهدان بر عشاير آشكار گشت. علاوه بر آن روشنانديشي علماي شيعه را نشان داد كه در لحظات سخت، اختلافات را به كناري گذاشتند و دفاع از دولت سني عثماني را در برابر كفّار انگليس بر شيعيان واجب كردند.
حركت جهاد در سال 1914 ميلادي مقدمهاي بر انقلاب 1920 ميلادي بود و ريشه و هسته اوليه آن در همان سالها شكل گرفته بود. در اصل بذر ثورة العشرين (انقلاب 1920 ميلادي)، در حركت جهاد سال 1914 ميلادي در برابر انگليس پاشيده شده بود.
از جمله نتايج سياسي جهاد تأثير و نفوذ پيام آن در ديگر مناطق اسلامي بود. مانند سرپيچي و قيام عشاير كويت عليه شيخ مبارك كه ميخواست آنان را براي كمك به شيخخزعل (همكار انگليس) به جبهه اهواز اعزام نمايد ولي عشاير اين كار را معصيت و گناهي بزرگ دانستند؛ لذا از فرمان او سرپيچي نمودند.
4-3. نتايج نظامي
از نتايج مهم نظامي جهاد، بسيج اقشار مختلف مردم به صورت داوطلب و مجاهد در تمامي شهرهاي شيعهنشين به خصوص شهرهاي مهم مذهبي و جنوبي عراق و حضور فعال و چشمگير آنان در ميدانهاي نبرد بود. حدود 20 هزار نفر از نيروهاي مردمي داوطلب در جبهههاي جنگ عراق همگام با نيروهاي نظامي عثماني عليه اشغالگران انگليسي شركت نموده و در اين راه هزاران شهيد و مجروح تقديم كردند. اين نيروها علاوه بر دهها هزار رزمنده شامل افراد ديگري بود كه به عنوان نيروي احتياط در شهرهاي مذهبي عراق نامنويسي كرده بودند.
عشاير و رهبران آنها با توجه به آموزشها و تجربههاي نظامي كه در جبهههاي نبرد كسب كرده بودند، به قدرت نظامي خود پي برده، در سالهاي بعد در مقابله با نيروهاي انگليس تا انقلاب سال 1920 حضوري فعال داشتند.
از نتايج ديگر جهاد ضربه زدن به نيروهاي انگليس و كشتن تعداد زيادي از آنها به خصوص در جبهه كوتالعماره در سالهاي 1915 و 1916 و محاصره طولاني 147 روزه آن بود كه با تسليم نيروهاي انگليس در كوت و اسارت عده زيادي از ايشان محاصره پايان يافت. در اين جبهه حضور عشاير بسيار محسوس بود.
بخش پنجم: فتاوي علماي شيعه و قيام عشاير عرب خوزستان عليه انگليس
با آغاز حمله نيروهاي انگليس به بينالنهرين در اوايل نوامبر سال 1914 ميلادي، به
ژنرال دلامين فرمانده نيروهاي (D) دستور داده شد تا به منظور حمايت از پالاشگاه آبادان و تأسيسات نفتي خوزستان، منطقه آبادان را اشغال نمايد.
اگرچه دولت مركزي ايران در اين جنگ از همان آغاز اعلام بيطرفي كرده بود، اما با توجه به شرايط پس از مشروطيت و دخالت و سلطة انگليس در مناطق جنوبي ايران، شيخخزعل كه از سوي دولت ايران به حكمراني خوزستان گماشته شده بود، خود را به انگليسيها فروخته و با آنان همراهي ميكرد.
1-1. تلگرام آيتالله طباطبايي به شيخخزعل
تصرف فاو و بصره به وسيله قواي انگليس و كمك شيخخزعل به آنها، باعث شد مجتهدان شيعه براي تشويق عشاير عرب خوزستان و جلوگيري از كمك خزعل به انگليسيها، نامههايي جداگانه ارسال نمايند. از جملة اين نامهها، تلگرامهاي مرجع تقليد شيعه حضرت آيتالله سيدكاظم طباطبايي يزدي به شيخخزعل است، كه متن فارسي يكي از آنها خواهد آمد.
ترجمه متن تلگراف مرجع عاليقدر شيعه آيتالله سيدكاظم طباطبايي به شيخخزعل
نجف- عشار- محمره
سلام بر سردار ارفع معزالسلطنه شيخخزعل دام اجلاله
بسمالله الرحمن الرحيم
پوشيده نيست كه از اهم واجبات، حفظ كيان اسلام و دفاع با جان و هر آنچه گرانبهاست از سرزمينهاي مسلمانان بر ضد هجوم كفار است و شما در يكي از اين سرزمينهاي مهم قرار داريد، پس واجب است كه اين سرزمين را با آنچه كه در توان داريد از يورش كفار حفظ نماييد، همان طوري كه بر عشاير ساكن آن نواحي نيز واجب است كه از آن سرزمين دفاع نمايند. بر شما فرض است كه اين امر مهم را ابلاغ نمايي و همچنين لازم است كه بدانيد هر نوع كمك و پشتيباني از كفار عليه مسلمين، بر هر مسلماني حرام است. اميد به همت و غيرت شماست كه تمامي تلاش و كوشش خود را در دفع كفار به كار بنديد و بدان كه خداوند شما را عليه دشمنانش تأييد و پيروز خواهد نمود.
1 محرم 1333 هجري قمري 20 تشرين الثاني 1914 (نوامبر)
سيدمحمدكاظم طباطبايي
1-2. تلگرام عدهاي از مجتهدين به شيخخزعل
از جمله نامههاي ديگر كه به شيخخزعل نوشته شد تلگرامي از مجتهدين نجف بود كه متن فارسي آن ذيلاً خواهد آمد:
ترجمه متن تلگرام تعدادي از مجتهدين در نجف به شيخخزعل حاكم محمره براي دعوت به جهاد
عشار- به وسيله جناب حاجمحمود ملاك به حضرت اجل اكرم سردارارفع دام اقبالهتعالي
به نام آيين محمدي(ص) بر شما واجب است كه برخيزي و قيام كني و همگام با مسلمين در رويارويي با كفار از حدود بصره با مال و جان و هر آنچه توانايي داريد دفاع كنيد. اين حكم ديني است و هيچ تفاوتي بين ايراني و عثماني نميباشد. با مال و جان خود جهاد كنيد تا خداوند شما را ياري كند. اين حكم را به همه عشاير ابلاغ كنيد و سريعاً ما را از اقدامات خود مطلع كنيد.
خادمالشريعهالشيخمحمدحسينالمهديالاحقر سيدمصطفي الكاشاني
الاقل شيخالشريعه الاصفهانيالاحقر السيدعلي التبريزي
الاحقر آيتاللهزاده مهدي خراساني
1 محرم 1333 قمري 20 تشرينالثاني 1914 (نوامبر)
همچنين آيتالله ميرزاي شيرازي و آيتالله عبدالكريم جزايري كه خزعل مقلد او بود، تلگرامهايي با مضمون مشابه به خزعل فرستاده و از او خواستند در برابر هجوم كفار به ياري مسلمانان برخيزد. شيخ خزعل به پيام مراجع تقليد و علما پاسخ مثبت نداد و همچنان در كنار انگليسيها باقي ماند. البته اين فتاوي و نامهها در بين عشاير مؤمن اين خطه تأثير بسيار بسزايي گذاشته و از عوامل مهم تحريك عشاير عليه قواي انگليس بود.
در جنگ جهاني اول، ايران به دليل ضعف بيش از حد دولت مركزي، قدرت مقابله با تجاوزات خارجي را نداشت و مركز تاخت و تاز كشورهاي روس و انگليس و عثماني بود. به تبع آن، اوضاع خوزستان به خاطر نزديكي به جبهههاي نبرد و اعمال
نفوذ دو دولت انگليس و عثماني بحرانيتر بود. با پيوستن كشور عثماني به عنوان همپيمان آلمان به صفوف متحدين زبانههاي آتش اين جنگ جهانسوز به اين منطقه استراتژيك نيز كشيده شد.
جبهه اهواز، يكي از جبهههاي مهمي بود كه در جريان رويارويي قواي عثماني با نيروهاي انگليسي به وجود آمد. اين جبهه به عنوان جبهه جناح چپ عمل ميكرد و مركز عمليات آن، اهواز بود.
سيدمحمد طباطبايي يزدي مجتهدي عادل و مجاهدي باتقوي بود. او سفير و زبان گوياي والد گرامياش در جبهههاي نبرد عليه انگليس بود. وجود ايشان در جبهه اهواز همگام با ساير علما باعث تهييج و بسيج بيشتر عشاير منطقه خوزستان خاصه بنيطرف و حويزه شد. آنان با تمام وجود در كنار او تا پاي جان در جبهه نبرد حضور داشتند. او در تمام نبردهايي كه با نيروهاي انگليس در اطراف اهواز رخ داد همپاي عشاير بنيطرف شركت نمود و در تمام مراحل جنگ رهنمودهاي فقهي و شرعي را به آنان تذكر ميداد. جايگاه علمي و اجتهادي ايشان و داشتن حكم نمايندگي از پدر باعث شد تمام علماي همراه او و بقيه عشاير از او تبعيت كنند. آيتالله خالصي قبل از كاروان علما به بستان رسيد. ايشان همانند سيدمحمد نقش بسزايي در تحريك، بسيج و راهنمايي عشاير منطقه داشت.
مجتهدين و علمايي كه همراه سيدمحمد طباطبايي يزدي با قشون فوق به كرخه رسيدند، عبارتند از: آيتالله شيخمحمدمهدي خالصي و فرزندش شيخمحمد خالصي، شيخعبدالكريم جزايري و شيخجعفر راضي.
پس از صدور فتاوي جهاد علماي شيعه عليه انگليس و رسيدن پيام آنان به خوزستان و خبر آمدن علما و نيروهاي عثماني به طرف اهواز، اوضاع داخلي خوزستان بسيار آشفته گرديد. روحانيون محلي به رهبري حجتالاسلام سيدعيسي كمالالدين به تبليغات خود در بين عشاير افزودند. كمالالدين يكي از كساني بود كه نقش بسيار
بسزايي در توجيه و تهييج عشاير عرب خوزستان داشت. او با تشكيل جلسات شبانهروزي و هستههاي مجاهدين در بين عشاير عرب خوزستان، توانست آنان را عليه انگليس و شيخخزعل بشوراند.
اين مجاهد خستگيناپذير در انفجارهاي لولههاي نفت مسير مسجد سليمان تأثير بسزايي داشت. عشاير ستمديده عرب خوزستان هر كدام به نوبه خود يكي پس از ديگري عليه انگليس و شيخخزعل قيام نمودند.
4-1. قيام عشاير باوي
قبيله باوي از عشاير عمده عرب خوزستان است كه در مسير رود كارون و خطوط لولههاي نفت در اطراف اهواز استقرار دارند. پس از اعلام فتاوي جهاد علماي شيعه بر ضد انگليس، عشاير باوي به رهبري شيخ اعنايه بن ماجد و شيوخ طوايف قبيله عليه انگليس و شيخخزعل قيام كردند. اولين حركت عشاير باوي بر ضد قواي انگليسي و شيخخزعل در تاريخ 5 فوريه برابر با 16 بهمن با انفجار لولههاي نفت و كمپهاي انگليسي و غارت يك ايستگاه شركت نفت و قطع خطوط مخابرات آغاز شد. باويها در دو مرحله با قواي خزعل روبرو شدند و در هر دو مرحله با رشادت و دلاوري به مقابله با آنها پرداختند. بمباران شديد توپخانه انگليس و تمام شدن مهمات مجاهدين و ايجاد تفرقه توسط خزعل باعث شد مجاهدين باوي عقبنشيني كنند.
4-2. قيام عشاير زرگان
عشاير زرگان يكي از طوايف بزرگ قبيله باوي هستند كه در قسمت شمال شرقي اطراف اهواز ساكنند. زرگانيها همگام با بقيه عشاير عرب خوزستان به پيروي از فتواي علماي شيعه، به رهبري شيخ قسملي (قاسمعلي) عليه شيخخزعل قيام كردند. آنها در يك رويارويي نابرابر با قواي خزعل، شجاعانه و تا آخرين فشنگ به نبرد برخاستند و با تقديم تعدادي شهيد و مجروح، صحنهاي از ايثار و دلاوري از خود به يادگار گذاشتند. مجاهدين زرگاني به علت تمام شدن مهمات و براي جلوگيري از تلفات انساني به دستور شيخقسملي عقبنشيني كردند. مبارزين زرگان پس از عقبنشيني با حركتهاي ايذايي و منفجر كردن لولههاي نفت به منافع انگليس ضربه زدند. پس از پايان جنگ
شيخ قسملي، توسط انگليس و خزعل به سنگاپور و بصره تبعيد شد.
4-3. قيام عشاير كعب فلاحيه (شادگان)
بنيكعب از عشاير مشهور و گسترده خوزستان است، كه در شهرهاي شادگان، آبادان، خرمشهر، ماهشهر، هنديجان و اهواز ساكن هستند. آنها مقارن حكومت شاهعباس به جلگه خوزستان آمدند و در جريانات و وقايع تاريخي اين منطقه مؤثر بودند. حاكمان كعب بيش از دويست سال در منطقه حكمراني كردند و در توسعه و آباداني آن نقش داشتند. شيخسلمان يكي از مقتدرترين حاكمان كعب است كه با ناوگان انگليسي در خليجفارس جنگهاي متعددي داشته و با پيروزي بر آنها اسطورة شكستناپذيري آنها را در خليجفارس در هم شكست.
قيام عشاير كعب توسط رهبران مذهبي و شيوخ طوايف آلبوغبيش، مجدم، عساكره و بعضي از قبايل خنافره صورت گرفت. با رسيدن پيام فتواي علماي شيعه، سيدجابر موسوي آلبوشوكه كه خود سيد و روحاني مجتهدي بود، عَلَم عصيان عليه انگليس و شيخخزعل را برافراشت. بدنبال او تمام سادات و علماي منطقه از قبيل سيدعباس مجاهد و اكثر طوايف ساكن منطقه به تبعيت از ايشان و با حضور گسترده و چشمگيري به اين قيام پاسخ مثبت دادند.
قيام مجاهدين كعب، لرزه بر اندام انگليس و شيخخزعل انداخت و آنها را مضطرب و نگران ساخت. خزعل براي مقابله با اين قيام تمام توان و قواي خود را به كار گرفت. در اولين رويارويي مجاهدين كعب با قواي خزعل، در حالي كه سيدجابر با پرچم سبز خود همراه با علما و سادات و شيوخ در پيشاپيش همه مجاهدين قرار داشت، در تاريخ 7 اسفند بر قواي مسلح خزعل پيروز شدند. پس از اين پيروزي، منطقه فلاحيه در حدود سه ماه در اختيار مجاهدين قرار گرفت. با عقبنشيني علما و قواي عثماني از منطقه خوزستان، خزعل در تاريخ 11 خرداد 1294 شمسي تمام امكانات و تجهيزات و نيروهاي خود را از سه جبهه عليه مجاهدين بسيج كرد و با ايجاد اختلاف و تفرقه در بين عشاير كعب توانست مجدداً بر منطقه مسلط شود. نبرد مجاهدين كعب با قواي خزعل و شرح حماسة دلاوريهاي آنان به ياد ماندني است. پس از پايان جنگ، خزعل تمام رهبران مذهبي و شيوخ عشاير كعب را تبعيد كرد.
4-4. قيام عشاير بنيطرف و منطقه دشت آزادگان
بنيطرف از قبايل بزرگ و معروف خوزستان و محل سكونت اصلي آنان در دشت آزادگان و در شهرهاي بستان، سوسنگرد، حميديه و اهواز است. عشاير ديگر منطقه شامل عشاير حويزه، بنيساله، شرفه و سواري بودند. با رسيدن قواي عثماني و گروه علما و عشاير بنيلام به اطراف بستان، عشاير بنيطرف مستقر در بستان به رهبري شيوخ خود شيخ عوفي و شيخ عاصي به استقبال آنان شتافتند.
پس از آن، عشاير بنيطرف با سلاحهاي ابتدايي، كليه نيروهاي رزمجوي خود را زير بيرق خود با شعارهاي «يلهاوي الجنه امشي اويانه» يعني: «اي كسي كه مشتاق بهشت هستي با ما همگام شو» و «مهضومة الزهرا و تنحانه» يعني: «حضرت فاطمه زهرا(س) دل شكسته است و از ما ياري ميطلبد»، به همراه كاروان به سوي ميدانهاي نبرد با كفار حركت كردند.
اولين رويارويي بنيطرف با قواي انگليس
در سپيدهدم 3 مارس برابر با 12 اسفند قواي انگليس به فرماندهي رابينسون، براي بالا بردن روحيه قواي خود و خزعل و جلوگيري از تجمع عثمانيها و عشاير عرب دشت آزادگان، از دو طرف با تجهيزات و توپخانه به اردوگاه عشاير بنيطرف و حويزه در غدير در 15 كيلومتري اهواز حمله كردند. عشاير بنيطرف در زير آتش توپخانه انگليس، با اسلحههاي ابتدايي خود با سرعت زياد از زير چادرهاي خود خارج شده و به جناح راست قواي مهاجم كه در خط مقدم قرار داشت حمله بردند. با شكست دشمن در اين جناح و محاصره بقيه نيروها، رابينسون دستور عقبنشيني داد. عربها قواي انگليس را دنبال ميكردند و از طرفين به آنها حمله ميبردند و گاهي حلقه محاصره را بر آنها تنگتر ميكردند؛ تا اين كه دشمن را تا رودخانه كارون عقب راندند. در اين عمليات قواي انگليس متحمل تلفات جاني و مالي زيادي شدند و عشاير بنيطرف و منطقه تعدادي مجروح و شهيد دادند.
دومين رويارويي قواي انگليس با بنيطرف و عشاير منطقه
در نيمه شب 20 مارس برابر با 29 اسفند قواي انگليسي و هندي به منظور تنبيه عشاير
عرب منطقه كه دو روز قبل تعدادي از نيروهاي آنها را كشته بودند، با تمام تجهيزات و قواي خود از طريق ارتفاعات كوه منيور كه به اردوگاه غدير مشرف بود، به صورت دو ستون و به طور غافلگيرانه و با حمايت توپخانه انگليس كه در ارتفاعات كوه مستقر بود به چادرهاي بنيطرف و عشاير منطقه يورش بردند. عشاير بنيطرف با شنيدن غرش توپخانه دشمن با چابكي و مهارت فوقالعاده در حاليكه فقط اسلحههاي سبك و ابتدايي در دست داشتند، با ايجاد كمين در مسير نيروهاي انگليس و حمله به دو طرف ستونهاي دشمن، آنها را به محاصره خود درآوردند. قواي انگليس با به جا گذاشتن اسلحه و مهمات، خود را به ارتفاعات كوه منيور رساندند و از اين طريق مجدداً به پايگاههاي خود عقبنشيني كردند. در اين عمليات بنيطرف تعداد زيادي شهيد و مجروح دادند و انگليسيها با دادن تلفات جاني، يك توپ و بخشي از اسلحهها و مهمات خود را به جا گذاشتند.
سومين رويارويي قواي انگليس با نيروهاي مشترك اسلامي
در سپيدهدم 18 آوريل برابر با 29 فروردين 1294 نيروهاي مشترك علما، عثماني و عشاير بنيطرف و منطقه به منظور ضربه زدن به قواي انگليس و تصرف اهواز، با تمام تجهيزات و توان رزمي، با يك نقشة عملياتي، تمام نيروهاي خود را در كنار كوه منيور آرايش دادند. با شليك توپخانه عثمانيها به مواضع انگليس كه در كوههاي اطراف اهواز سنگر گرفته بودند، حمله آغاز شد. در اين عمليات عشاير منطقه با پرچمهاي خود در صفوف مقدم جبهه قرار گرفته بودند. آنها حمله خود را با شعار «يشهد لي المنيور ابيومي» يعني: «كوه منيور بر اين روز من شاهد و گواه است.» و «الطوب اسرع يومگواري» يعني: «توپ دشمن سريعتر است يا چوبدستي من»، شروع كردند. اين دليران خوزستان با طي مسافتي طولاني با خواندن يزلههاي حماسي و شعارهاي ديني، شجاعانه به سنگرهاي مستحكم و مسلح نيروهاي انگليس حمله بردند و با دادن شهداي زياد توانستند مواضع اول و دوم دشمن را پس از وارد كردن تلفات زياد به تصرف خود درآورده و يكي از توپهاي آنها را تصاحب كنند. بعضي از عشاير با پوشيدن كفن و دادن شعار «كلما زاد من الخام عصابه الامي» يعني: «هرچه از كفن من باقي بماند دستاري براي مادرم ميباشد»، در ميدان نبرد حاضر شدند. اين عمليات دو روز طول كشيد، تمام شدن مهمات توپخانه و سلاحهاي انفرادي، نداشتن نيروهاي جايگزين،
طولاني شدن جنگ، عدم پشتيباني به موقع نيروهاي مردمي از طرف قواي عثماني و گرماي زياد، مانع پيشروي مجاهدين و تصرف اهواز شد. به همين خاطر فرمانده قواي عثماني، محمدفاضل پاشا، دستور عقبنشيني داد.
پيروزي انگليس در 16 آوريل در جبهه شعيبه و خودكشي فرمانده عثماني باعث شد قواي عثماني و عشاير عراق مستقر در غدير از اهواز به سمت العماره عقبنشيني كنند.
در تاريخ 23 آوريل برابر با 3 ارديبهشت مقرر شد كليه نيروهاي موجود در اهواز و نيروهاي كمكي بصره همگي در اختيار ژنرال گورينج فرمانده سپاه 12 قرار بگيرند، تا عمليات اخراج قواي عثماني از اهواز و تنبيه عشاير بنيطرف به خاطر پيروي از فتواي علما و اتحاد با عثمانيها و حضور فعال در جبهههاي نبرد عليه انگليس را انجام دهند. در تاريخ 13 مي برابر با 23 ارديبهشت تمامي قواي انگليس تحت فرماندهي ژنرال گورينج در دو ستون به فرماندهي ژنرال لين و مليس تعقيب قواي عثماني را تا شهر بستان شروع كردند ولي هيچ اثري از آنها در منطقه پيدا نكردند. در تاريخ 14 مي برابر با 24 ارديبهشت ژنرال گورينج به ژنرال مليس و لين كه در راه بودند دستور داد از دو طرف به خفاجيه (سوسنگرد) حمله شود. عشاير بنيطرف با توجه به آرايش نيروهاي انگليس در مقابل دو ستون به دفاع پرداختند. در ساعت 8 صبح روز 15 مي برابر با 25 ارديبهشت ژنرال مليس عمليات حمله به سوسنگرد را تحت حمايت شديد توپخانه و عبور از رودخانه كرخه شروع كرد. طبق اسناد انگليسي در حدود 1000 نفر از بنيطرف در عمليات عبور از كرخه مقاومت ميكردند. همچنين 1000 نفر ديگر در مقابل ستون لين به دفاع ميپرداختند. آتش شديد توپخانه و مسلسلهاي نيروي پياده و به آتش كشيدن خانههاي گلي مردم، باعث شد عشاير بنيطرف از اطراف رودخانه عقبنشيني كنند.
تعدادي از نيروهاي بنيطرف در تاريخ 15 مي، در قلعة معروف به شيخعلي بن عباس كه به وسيلة ديوارهاي ضخيم و محكم مارپيچي حصار شده بود، در برابر نيروهاي مسلح انگليس مقاومت دليرانهاي كردند. وقتي قواي انگليس نتوانستند آنها را
وادار به تسليم كنند، قلعه را به آتش كشيدند و پس از آن به قلعه هجوم برده و تمامي افراد داخل آن را كشته و 11 نفر را به اسارت گرفتند.
در ساعت 8 صبح روز 16 مي مطابق با 26 ارديبهشت، با پيوستن نيروهاي دو ستون به يكديگر، ژنرال گورينج فرمان قتلعام عشاير بنيطرف را صادر كرد. مردان و زنان و كودكان و پيران از خانههاي خود به سوي نيزارها فرار كرده و شهر خفاجيه و روستاهاي اطراف آن خالي از سكنه شد. بازار شهر تعطيل و كسي در خيابانهاي آن تردد نميكرد. نيروهاي انگليسي به كليه خانههاي مردم سوسنگرد و روستاهاي اطراف يورش برده و بعضي از آنها را آتش زده و بعضي ديگر را با توپهاي خود تخريب كردند. تعداد زيادي از افراد بيگناه در زير آوارها جان باختند و عدهاي نيز در لهيب شعلههاي آتش سوختند. آنها حتي به مزارع و كشتزارها و حيوانات اهلي رحم نكردند و هر چه ميديدند طمعه حريق ميكردند. ويلسون كه خود يكي از دستاندركاران و حاضران اين صحنه فجيع بود، در كتاب خود در بيان اين حادثه چنين مينويسد:
... ما در سه روز نخست يعني 14 و 15 و 16 مي سختترين مجازات را بر قبيله بنيطرف كه در خفاجيه اقامت داشت، وارد كرديم، ولي هيچگونه نتيجهاي دربر نداشت... توپخانه همراه ما در جبهه راست بود و آتش گلولههاي خود را در جاهاي مخصوص خود ميآورد، و آنها را به آتش ميكشيد. بسياري از اسبها و گاوميشهاي بدبخت كه در بيابانها رها بودند، زنده زنده سوختند... ما از يك پتك سنگين براي خرد كردن يك دانه گردو استفاده كرديم، يك عمليات غيرضروري و ناخوشايند... بدون شك خفاجيه با خاك يكسان گرديد، و اين درسي بود كه به راحتي از ذهنها خارج نميشود.
همچنين ويلسون در بخش ديگري از سخنان خود شجاعت و دلاوري بنيطرف را ميستايد و به نابرابر بودن اين جنگ اذعان ميكند. او ميگويد:
... عليرغم همه كشتارهاي خشونتآميز، بنيطرف در برابر يك قدرتي كه از نظر داشتن امكانات وسيع توپخانه و مسلسل و نيروي انساني بر آنان برتري داشت، با چنگ و دندان دلاورانه رزميدند.
هانس لُرز آلماني كه در جنگ جهاني اول در منطقه حضور داشت، مينويسد:
انگليسيها با اطمينان از دور بودن چشم تركها، جهنم را در برابر ديدگان مردم بيچارة عرب مستقر در آن منطقه برپا نمودند و وحشيانهترين عمليات تاريخ را در منطقه فوق پياده كردند. اين عمليات بعدها توسط خود سياستمداران انگليس محكوم شد و همگي اعتراف نمودند كه انجام اين چنين عمل بيشرمانه و غيرانساني لزومي نداشت و ارتش انگليس در اين زمينه بيش از اندازه زيادهروي نموده است و در اين يورش وحشيانه صدها نفر انسان بيگناه در زير لگدهاي سربازان و سم اسبان آنها له و يا در زير خاكستر آتش مدفون گرديد.
پس از ويراني خفاجيه (سوسنگرد) و قتلعام مردم، شيوخ بنيطرف توسط شيخخزعل به عماره تبعيد شدند.
8 . آثار و نتايج واقعه جهاد و قيام عشاير عرب خوزستان
8-1. بعد سياسي
از مهمترين آثار سياسي واقعه جهاد، ايجاد روحية مبارزهجويي در عشاير خوزستان عليه شيخخزعل و تضعيف قدرت او و همچنين قيام عليه رضاخان قلدر بود.
الف. تضعيف قدرت شيخخزعل
قيام مردم عرب خوزستان ابهت شيخخزعل را نزد انگليسيها كاهش داد و به آنان نشان داد برخلاف تصور آنان، خزعل، شيخ تمامي عشاير عرب خوزستان نيست و به تنهايي نميتواند امنيت سياسي استان و منافع اقتصادي آنان را تأمين نمايد. بنابراين بريتانيا در سياست خود در قبال خزعل تجديدنظر كرد و براي محافظت از خطوط لولههاي نفت كه از مناطق عشاير باوي ميگذشت، معاهده و قرارداد جديدي با آنان منعقد ساخت. شيخخزعل با اصرار زياد موافقت كرد كه پول از طريق شيخحنظل به آنها پرداخت شود تا سلطه او بر آنها باقي بماند.
ب. سرپيچي و عصيان بنيطرف عليه خزعل
عشاير بنيطرف پس از جهاد دست از مبارزه عليه ظلم و ستم نكشيدند و تا سال 1304
شمسي همواره با حكام شيخخزعل در منطقه درگير بودند. آنها در تاريخ 19 آبان 1304 شمسي عليه شيخخزعل عصيان كرده و قصر شيخخزعل را در حميديه به آتش كشيدند.
ج. قيام بنيطرف عليه رضاشاه و تبعيد شيوخ
در زمان رضاشاه به علت اعمال سياست ظالمانه توسط فرماندار نظامي و خلعسلاح و گرفتن ماليات زياد، عشاير بنيطرف عليه رضاشاه قيام كردند، و پس از درگيريهاي متعدد عاقبت با تبعيد شيوخ بنيطرف و خانوادههاي آنان به تهران و شمال ايران، اين قيام فروكش كرد.
8-2. بعد فرهنگي
الف. رشد و حفظ اعتقادات مذهبي – فرهنگي عشاير
ارتباط معنوي و پيوند عميق اين مردم با مجاهدان و شهيدان اين واقعه باعث شد هميشه اهداف آنان در بين اين مردم باقي بماند. آنها در تمامي محافل و مجالس خود ايمان، دليري و از خودگذشتگي شهيدان خود را با صورت قصه و داستان براي همديگر بازگو ميكردند، در نتيجه تمامي اين اعمال در رشد و تعميق اعتقادات مذهبي- فرهنگي مردم و در حفظ شعائر ديني تأثير بسزايي داشت.
ب. ايستادگي و مقاومت عشاير در برابر واقعه كشف حجاب
عمال رضاشاه براي اجراي برنامه كشف حجاب در منطقه ابتدا ميخواستند از طريق تطميع و تشويق آن را اجرا نمايند، اما چون در اين راه موفق نشدند، با اعمال سياستهاي زور و استفاده از شيوه رعب و وحشت و خشونت تصميم گرفتند آن را به اجرا درآورند. مأموران در خيابانها دشداشه كه لباس سنتي و محلي مردان بود را از تنه با قيچي ميبريدند و چفيه را از سر آنان ميكشيدند. همچنين پوشش زنان را كه شامل عباي محلي و شيله (روسري) بود با زور از سر زنان برميداشتند و آن را پاره ميكردند و گاهي زنان را كتك ميزدند. اين امر منجر به درگيريهاي متعدد و مسلحانه بين مردم و رژيم ستمشاهي شد.
پيوست شماره 1: متن اعلاميه جهاد مفتي عثماني
(5 صفحه)
پيوست شماره 2: استفتاء از علما و جوابيه مجتهدين
پيوست شماره 3: متن عربي فتواي جهاد مجتهدين كاظمين
پيوست شماره 4: متن فتاوي جهاد مجتهدين عظام
پيوست شماره 5: متن اوامر شريفه مجتهدين عظام
پيوست شماره 6: منشور حجج اسلام
(1 صفحه)
پيوست شماره 7: نامههاي عربي آيتالله طباطبايي
به فرزند خود سيدمحمد يزدي و آقاي علي قزويني
فهرست منابع و مآخذ
منابع فارسي
انصاري، مصطفي، تاريخ خوزستان 1925-1878، ترجمه محمد جواهر، چاپ دوم، ص 40، 139، نشر شادگان.
رجبي، محمدحسن، رسايل و فتاوي جهادي.
الجبير، الصباح السالم، امارات، خليجفارس و مسئله نفت، ترجمه علي بيگدلي، مؤسسه مطالعات و انتشارات تاريخي ميراث ملل، شهريور 1368.
سلمان الجبوري، كامل، السيدمحمدكاظماليزدي سيرته و اضواء علي مرجعيته.
خالصيزاده، محمد، سردار اسلام، مترجم امير سلماني رحيمي، مركز اسناد انقلاب اسلامي.
سترانگ، ويليام تئودور، حكومت شيخخزعل بن جابر و سركوب شيخنشين خوزستان، ترجمه صفاءالدين تبرائيان، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر.
شيخالاسلامي، جواد، علل افزايش نفوذ سياسي روس و انگليس در ايران عصر قاجار.
صادقي طهراني، نگاهي به تاريخ انقلاب اسلامي 1920 عراق و نقش علما و مجاهدين اسلام، انتشارات دارالفكر قم.
كرزن، لرد، ايران و قضيه ايران، ترجمه غلامعلي وحيد مازندراني، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، جلد دوم، 1350-1349.
كسروي، احمد، تاريخ پانصدساله خوزستان، انتشارات تهران، گام 1356.
مابرلي، جيمز، عمليات در ايران (جنگ جهاني اول 1914)، ترجمه كاوه بيات، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، 1369.
نفيسي، عبدالله فهد، نهضت شيعيان در انقلاب اسلامي عراق، انتشارات اميركبير.
نظام مافي، رضاقلي، كتاب سبز، وزارت خارجه، مجموعه متون و اسناد تاريخي، چاپ اول، نشر تاريخ ايران، پاييز 1363.
ويلسون، آرنولد، سفرنامه ويلسون، ترجمه حسين سعادت نوري، تهران، وحيد، 1363.
عليمرداني، علياكبر، رويكرد بريتانيا به شيخخزعل و رضاخان، دانشگاه شهيد بهشتي.
روزنامهها
روزنامه چهرهنما، شماره 30، 6 جماديالاول 1333.
روزنامه خاور، شماره 13، سال نخستين، 21 محرم 1333، حكم جهاد آيتالله سيدكاظم يزدي.
روزنامه خاور، شماره 14، سال نخستين، ربيعالاول 1333، فتاوي علما.
روزنامه خاور، شماره 16، سال نخستين، 4 ربيعالاول 1333، فتاوي شريفه جميع مجتهدين عظام.
روزنامه خاور، شماره 24، سال نخستين، 4 ربيعالآخر 1333، منشور حجج اسلام.
مجلات، نشريات
منابع عربي
بيل، المس، فصول من تاريخ العراق القريب، ترجمه: جعفر الخياط، بغداد.
بيل، المس، مذاكرات اطلس بين الجاسوسة البريطانيه، ابان الثورةالعشرين تقريب و تعليق، ترجمه: جعفر الخياط، بغداد.
الحسيني، عبدالرزاق، العراق في دور الاحتلال و الانتداب، جلد اول.
الحسيني، تاريخ العراق السياسي الحديث، لبنان صيدا، مطبعة العرفان، 1367 ه ق.
الحلو، علي نعمه، الاحواز، النجف مطبعة الغري، 1971.
خزعل، حسين خلف، تاريخ الكويت السياسي، جلدالاول الي الخامس، دار مكتبة الهلال.
الرهيمي، عبدالحليم، تاريخ الحركة الاسلامية فيالعراق، بيروت 1985.
العزاوي، عباس، تاريخ العراق بينالتحلالين، جلد 8، شركت التارة و الطباعة المحدوده، 1375 ه ق.
العسكري، تحسين، مذاكراتي عن الثورة العربية الكبري، جلد الاول، مطبعة العهد، بغداد، 1345 ه ق.
عمر نظمي، و ميض جمال، ثوره 1920، الجذور السياسية و الفكرية والاجتماعية الحركة الاستقلالية فيالعراق، طبع بغداد.
كمالالدين، سيدمحمدعلي، الثورة العربية الكبري، منشورات دارالبيان، سنه 1971.
المزهر آل فرعون، فريق، الحقايق الناصعه في الثورة العراقيه، سنه 1920 و نتائجها، بغداد.
الوردي، علي حسين، لمحات اجتماعيه من تاريخ العراق الحديث.
النجار، مصطفي عبدالقادر، التاريخ السياسي لامارة عربستان، 1925-1897.
ويلسون، آرنولد، ولاء بلاد ما بينالنهرين 1917-1914، ترجمه فؤاد جميل، بغداد، 1969 ميلادي.
الياسري، عبدالشهيد، البطولة في ثورةالعشرين العراق 1920، النجف 1967.
نفيسي، عبدالله فهد، دورالشيعه في تطور العراق الحديث، دارالنهار للنشر 1986.
مؤسسه الدراسة الاسلامية، العراق فيالماضي والحاضر والمستقبل، اعداد مؤسسه الدراسة الاسلاميه، بيروت- لبنان، مؤسسة الفكرالاسلامي.
منابع انگليسي
Ansari. M. The History of Khuzistan 1848-1925 In Provincial. Autonomy And Change. Unpublished ph. D. Dissertation. University August. 1974.
Moberly, F. J. History of The Great War Based on Oficial Documents: The Campaign In Mesopotamia Belfast: H, M. Stationery Office 1927 Vois. 1.
Strunk. W. T. The Reign of The Sheykh Khazsi Ibn Jabir And The Supression of The Principality of arabistan: A study In British Imperialism In Southwestern Iran 1894-1925 Unpublished ph. D. Dissertation, Indiana University August 1977.
Wilson A. T. Loyalties. Mesopotamia 1914-1917: Apersonal and Historical Record London: Oxford University Press, 1930.
Wilson A. T. Southwest Persia: A Political Officer, S. Dary, 1907-1914 London: Oxford University Press, 1914.
فهرست اسناد
فتواي شيعه شيخالاسلام خيري افندي.
متن اعلاميه جهاد، شيخالاسلام خيري و 9 قاضي عسكر.
متن استفتاء از علماي شيعه.
فتواي جهاد به وسيله مجتهدين شيعه مقيم كاظمين.
فتواي جهاد مرجع تقليد آيت الله محمدكاظم طباطبايي.
فتواي جهاد آيت الله محمدتقي شيرازي.
فتواي جهاد آيت الله شيخ الشريعه اصفهاني.
فتواي جهاد آيت الله سيدمصطفي كاشاني.
فتواي جهاد جميع مجتهدين عظام.
منشور حجج الاسلام، كاشاني؛ اصفهاني؛ علي تبريزي.
فتاوي آيت الله سيدكاظم يزدي به عشاير عفك.
فتاوي آيت الله سيدكاظم يزدي به نماينده اش در كوفه.
استفتاء از علماي اسلام.
اجوبه شريفة مجتهدين كرام.
. - متن تلگراف وزارت خارجه ايران به سفارت انگليس، ذي الحجه 1333
متن تلگراف مرجع بزرگ شيعه سيدكاظم طباطبايي به شيخ خزعل.
متن تلگراف تعدادي از مجتهدين در نجف به شيخ خزعل.
. - مراسله سفارت كبراي عثماني به وزارت خارجه، ربيع الثاني 1333
كارشناس ارشد تاريخ، دانشگاه شهيد بهشتي.
. 1. الحسيني، عبدالرزاق، تاريخ العراق السياسي الحديث، ص 46 ، لبنان صيدا، 1367
. چاپ اول، 1368
. 3. الحسيني، عبدالرزاق، تاريخ العراق السياسي الحديث، ص 48
.46- 4. همان منبع، صص 63
.46- 5. الحسيني، عبدالرزاق، تاريخ العراق السياسي الحديث، صص 63
. 6. مؤسسه الدراس ة الاسلاميه، العراق في الماضي و الحاضر و المستقبل، ص 23
. 7. همان منبع، ص 24
. ويلسون، ولاء بلاد ما بين النهرين، ص 32
والتر تانلي.
Cox to Government of India. Tel. October. 24. 1914 F. O. 371/2142.
. ويلسون، ولاء بلاد ما بين النهرين، ص 32
.1- 11 . العزاوي، عباس، تاريخ العراق بين الاحتلالين، جلد 8، ص 260
. 12 . ويلسون، ولاء بلاد ما بين النهرين، ص 37 ، نعمه حلو، علي – الاهواز، ص 148
مجلة دانشكده ادبيات و علوم « اعلان جهاد امپراطوري عثماني در سال ميلادي 1914 » 13 . لطفي، نقي، مقاله
89 ، شماره اول، سال 16 ، اين مقاله با ويژگي هاي زير به چاپ رسيد: - انساني مشهد، صص 90
Geoffrey Lewis "The Ottoman Proclamation of Jihad in 1914" The Islamic Quarterly: AR: Euiew of
Islamic Culture: XIX: No 3+4.
.89- صص 90 « اعلان جهاد امپراطوري عثماني در سال ميلادي 1914 » 14 . لطفي، نقي، مقاله
. 15 . سوره توبه، آيه 41
.94- صص 95 « اعلان جهاد امپراطوري عثماني در سال ميلادي 1914 » 16 . لطفي، نقي، مقاله
17 . پيوست شماره 1، متن فتواي مفتي شيخ الاسلام خيري.
.97- صص 107 « اعلان جهاد امپراطوري عثماني » 18 . لطفي، نقي، مقاله
. 19 . الرهيمي، عبدالحليم، تاريخ الحرك ة الاسلاميه في العراق، ص 163 ، بيروت 1985
.68- 20 . نفيسي، عبدالله فهد، نهضت شيعيان در انقلاب اسلامي، صص 69
. 21 . الرهيمي، عبدالحليم، تاريخ الحرك ة الاسلاميه في العراق، ص 164
، 22 . صادقي طهراني، محمد، نگاهي به تاريخ انقلاب اسلامي، 1920 ، عراق و نقش علما و مجاهدين اسلام، ص 9
انتشارات دارالفكر، قم.
23 . روزنامه خاور، سال نخستين، شماره 19 ، ص 3، پيوست شماره 2، متن استفتاء از علما و جوابيه مجتهدين.
21 محرم 1333 هجري قمري. ، 24 . روزنامه خاور، سال نخستين، شماره 13
4 ربيع الاول 1333 قمري، ص 4، پيوست شماره 4، متن اوامر شريفه ، 25 . روزنامه خاور، سال نخستين، شماره 16
مجتهدين عظام.
26 . حسيني، احمد، الا مام الثائر السيدمهدي الحيدري، ص 30 ، طبع نجف 1967 ميلادي، روزنامه خاور ، سال
. 4 ربيع الاول، 1333 هجري قمري، ص 2 ، نخستين، شماره 19
. 27 . الرهيمي، عبدالحليم، تاريخ الحرك ة الاسلاميه في العراق، ص 167
. 28 . الوردي، علي، لمحات اجتماعيه من تاريخ العراق و الحديث، الجزء الرابع، ص 130
119 ، براي شناخت حضور - 29 . خالصي زاده، محمد، سردار اسلام، مترجم امير سلماني رحيمي، صص 174
دلاورانه و خالصانه آيت الله خالصي در واقعه جهاد به اين كتاب مراجعه نماييد.
14 محرم 1333 قمري، ص 1، پيوست شماره 3، م تن عربي فتواي ، 30 . روزنامه خاور، سال نخستين، شماره 12
مجتهدين كاظمين.
31 . همان منبع.
32 . الرهيمي، عبدالحليم، تاريخ الحرك ة الاسلاميه في العراق، ص 165 ، نفيسي، عبدالله فهد، نهضت شيعيان در
. انقلاب اسلامي، ص 73
. 10 ربيع الآخر 1333 هجري قمري، پيوست شماره 5 ، 33 . روزنامه خاور، سال نخستين، شماره 24
34 . روزنامه خاور، شماره 19 ، ص 2، علاوه بر فتواي فوق فتواي ديگري صادر كرد.
. 35 . صادقي طهراني، محمد، نگاهي به تاريخ انقلاب اسلامي 1920 عراق، ص 12
،« آيت الله طباطبايي مرد جهاد و اجتهاد » 36 . حيدري، محسن، حماسه جاويد، به نقل از مقاله علي ابوالحسني
172 . اصل سند در اختيار نوه آيت الله طباطبايي به نام عبدالعزيز طباطبايي است. - صص 184
543 ، براي اطلاع - 37 . سلمان الجبوري، كامل، السيدمحمدكاظم اليزدي سيرته و اضواء علي مرجعيته، صص 639
از محتواي اين فتاوي به كتاب فوق الذكر مراجعه فرماييد.
. 38 . همان منبع، ص 549
39 . الرهيمي، عبدالحليم، تاريخ الحرك ة الاسلاميه في العراق، صص 166
40 . نامه هاي عربي آيت الله طباطبايي به فرزند خود سيدمحمد يزدي و آقاي علي قزويني به پيوست مي باشد .
( (پيوست شماره 6
. 41 . مجله آفاق عربيه، شماره 18 ، سال سوم، 1978
42 . همان منبع.
.73- 43 . همان منبع، صص 74
Moberly vo11.p162 (op.cit) / 44 . الوردي، علي، لمحات اجتماعيه، ص 137
239 ، حسيني، - 45 . سلمان الجبوري، كامل، السيدمحمدكاظم اليزدي سيرته و اضواء علي مرجعيته، صص 245
. 43 / الوردي، علي، لمحات اجتماعيه، ص 139 - احمد، الامام الثائر، صص 44
. 46 . نفيسي، عبدالله فهد، نهضت شيعيان در انقلاب اسلامي، ص 73
.76- 47 . نفيسي، نهضت شيعيان در انقلاب اسلامي، ص 74 ، ويلسون، آرنولد، ولاء بلاد ما بين النهرين، صص 77
.75- 48 . نفيسي، نهضت شيعيان در انقلاب اسلامي، صص 76
. 49 . جمال عمر نظمي، وميض، ثوره 1920 ، ص 126
. 202 ، دار مكتبه الخياط، بيروت 1978 - 50 . عبدالرشيد، عبدالعزيز، تاريخ الكويت، صص 203
. 51 . نفيسي، نهضت شيعيان در انقلاب اسلامي، ص 75
.80- 52 . نفيسي، نهضت شيعيان در انقلاب اسلامي، صص 82
53 . نفيسي، عبدالله فهد، دورالشيعه في تطور العراق السياسي الحديث، ص 70 . ويلسون، ولاء بلاد ما بين النهرين،
. ص 34
. 54 . سلمان الجبوري، كامل، السيدمحمدكاظم اليزدي سيرته و اضواء علي مرجعيته، ص 545
55 . معزالسلطنه، لقب خزعل بود كه دولت مركزي ايران به او داده بود؛ رجال ايران، مطابق رسوم دولتي و درباري
ايران، هر يك داراي لقبي بودند.
56 . يكي ديگر از القابي كه از سوي دولت ايران به خزعل داده شده بود.
57 . سلمان الجبوري، كامل، السيدمحمدكاظم اليزدي سيرته و اضواء علي مرجعيته، ص 252 / رجبي، محمدحسن،
. رسائل و فتاوي جهادي، ص 311
58 . براي اطلاع بيشتر از اين آمادگي ها به كتاب زير مراجعه نماييد.
Strunk- William Theodor-The Reign of the Sheykh Ibn Jabir and the Supperssion of the Principality a
Study in British Imperialism in South Western Iran 1897-1925 p. 268 India university. P.h.d 1972.
.506- 59 . سلمان الجبوري، كامل، السيدمحمدكاظم اليزدي سيرته و اضواء علي مرجعيته، صص 509
. 60 . محمد خالصي زاده، سردار اسلام، مترجم امير سلماني رحيمي، ص 140
The Persian Gulf Administration Reports 1873-1947. vol, vii 1912-1920p. 35
Administration Reports for Year 1915-p. 35.
. 63 . الحلو، علي نعمه، الاحواز، ص 152 ، نقل از كتاب المس بيل، ص 10
64 . براي شناخت دقيق و مشروح قيام عشاير باوي به كتا ب قيام عشاير عرب خوزستان عليه انگليس، تأليف
نگارنده كه آماده چاپ است مراجعه فرماييد. فصل چهارم، قيام عشاير باوي.
65 . مشروح قيام عشاير زرگان در كتاب قيام عشاير عرب خوزستان عليه انگليس تأليف نگارنده به تفصيل آمده است.
66 . براي آگاهي از تاريخ كعب به اين منابع مراجعه فرماييد: الشويكي، علوان بن عبدالله، كتاب خطي تاريخ كعب/
سداوي، عليرضا، تاريخ بني كعب/ كسروي، احمد، تاريخ پانصدساله خوزستان، قيم، عبدالنبي، نقدي بر تاريخ
پانصد ساله خوزستان، سيادت، موسي، تاريخ جغرافياي عرب خوزستان، انصاري، مصطفي، تاريخ خوزستان.
67 . شرح مفصل قيام عشاير كعب و رويارويي آنها با قواي خزعل در كتاب قيام عشاير عرب خوزستان عليه
انگليس تأليف نگارنده به تفصيل آمده است.
68 . نقل از مصاحبه مرحوم شيخ شبيب سبهاني يكي از بانفوذترين شيوخ بني طرف.
69 . نقل از مصاحبه مرحوم شيخ شبيب و شيخ عيسي منشداوي
Strunk- The Reign of The Sheykh Ibn Jabir-p 294.
.65- ويلسون، ولاء بلاد ما بين النهرين، صص 69
. 71 . محمد خالصي زاده، سردار اسلام، مترجم امير سلماني رحيمي، صص 8 و 144
Luhrs, Hans- Gegenfpieler Des Oberften Laurence Vorhut S. 87-95.
براي شناخت نحوه Lurs, hans-s.95- 72 . نقل از مصاحبه مرحوم شيخ شبيب سبهاني و سيدعباس موسوي، 104
عمليات عشاير منطقه با تكيه بر اسناد معتبر داخلي و خارجي و نقشه هاي جنگي به كتاب قيام عشاير عرب
خوزستان تأليف نگارنده مراجعه فرماييد.
Candler. The Long Road to Baghdad. Volum. 1 P. 243.
Moberly-The Campaign In Mesopotamia-p. 230.
Moberly-The Campaign In Mesopotamia-p. 223-31.
.93- 76 . ويلسون، ولاء بلد ما بين النهرين، صص 95
.256- 78 . سترانگ، ويليان تئودور، حكومت شيخ خزعل بن جابر، صص 258
79 . حسين خلف الشيخ خزعل، تاريخ السياسي الكويت، تمرد قبيله بني طر، نوبخت، تاريخ سرداري پهلوي، تهران،
. انتشارات مجلس شوراي ملي، 1342 ، ص 60
80 . تحقيقات محلي، نقل از مرحوم شيخ كشكول طرفي كه خود جزو تبعيدشدگان بود.
81 . تحقيقات محلي، مصاحبه با حاج محمد فرزند وني عبدالخاني (اسدي)، مصاحبه كننده نگارنده مي باشد.
دكتر مرتضي دهقاننژاد*
مهدي احمدياختيار**
چكيده
يكي از مهمترين امتيازاتي كه در ابتداي قرن بيستم دولت انگليس از قاجارها اخذ نمود، امتياز نفت دارسي بود. امتياز دارسي در دوران پادشاهي مظفرالدين شاه قاجار توسط صدراعظم ايران يعني امينالسلطان واگذار شد. در واقع با اين امتياز ارزشمندترين منبع ثروت ايران در قرن بيستم در اختيار انگلستان قرار گرفت. با كشف و بهرهبرداري از نفت ايران، سياستها و برنامههاي دولت استعماري انگليس در قبال كشور ما تحتالشعاع اين ماده استراتژيك تغيير كرد. اگر تا قبل از كشف نفت انگليسيها به ايران بيشتر به عنوان سپر دفاعي هند نگاه ميكردند؛ اما بعد از كشف نفت، ايران اهميت بيشتري براي انگلستان پيدا كرد تا جايي كه ميتوان گفت نفت ايران در روابط و معادلات سياسي- اقتصادي دو كشور در دهههاي بعدي عامل تعيينكننده به شمار ميرفت.
مقدمه
همزمان با آغاز رقابتهاي استعماري بين سه كشور روسيه، انگليس و فرانسه در آغاز قرن نوزدهم و به خطر افتادن منافع انگلستان در هند، اين كشور نيز به مانند دو رقيب ديگر، نگاه خود را متوجه همسايگان هند بويژه ايران نمود. به خصوص بعد از تهديد هند
از طرف فرانسه و روسيه، ايران به منزله دروازه هندوستان براي انگليس اهميت حياتي يافت و دولت مزبور ايران را به عنوان سپر دفاعي هند مورد توجه قرار داد.
از طرف ديگر با آغاز جنگهاي ايران و روسيه، ايران نيز به دنبال متحدي اروپايي بود تا بتواند در برابر روسيه مقاومت كند. انگلستان با آگاهي از اين نياز قاجارها از فرصت بهرهبرداري نمود. بدينصورت كه با انعقاد معاهدات سياسي- نظامي با ايران هم بزرگترين رقيب استعماري خود در آسيا را مشغول مينمود و هم ميتوانست از هرگونه حمله به هند جلوگيري نمايد. از اينرو تنها نتيجه اين معاهدات براي ايران طولاني شدن جنگهاي ايران و روسيه و تضعيف هر چه بيشتر ايران بود كه به صورت دولتي پوشالي در خط مقدم دفاع از هند باقي بماند. لازم به ذكر است، دولت انگليس هر زمان منافعش ايجاب ميكرد از تعهدات خود سر باز زده و با رقيب استعماري خود يعني روسيه عليه ايران ساخت و پاخت ميكرد و در اين ميان ايران قرباني منافع اين كشور ميگرديد.
اما مرحله ديگر برنامههاي استعماري انگلستان براي توسعه نفوذ در ايران، كسب امتيازات اقتصادي - سياسي بود كه در نيمه دوم قرن نوزدهم اتفاق افتاد. اين امتيازات ابتدا بيشتر با اهداف سياسي صورت ميگرفت و كمتر جنبه اقتصادي داشت؛ ولي با واگذاري امتياز دارسي به انگلستان و كشف نفت، اهميت ايران براي انگلستان دوچندان شد. به دنبال انقلاب اكتبر روسيه، ميدان براي انگلستان در ايران خالي شد و آنان به تنهايي سرنوشت ايران را به دست گرفتند.
چگونگي واگذاري امتياز دارسي به انگليسيها و نحوه بهرهبرداري از آن و همچنين پيامدهاي سياسي- اقتصادي اين امتياز براي ايران، در اين مقاله بطور مختصر مورد بحث قرار گرفته است. روش تحقيق در اين پژوهش توصيفي- تحليلي؛ و بر پايه اسناد و منابع كتابخانهاي ميباشد.
امتياز دارسي
واگذاري امتياز نفت به انگليسيها را نخستين بار در امتياز رويتر ميتوان مشاهده نمود كه به مدت هفتاد سال به بارون رويتر واگذار گرديد. هر چند در اين امتيازنامه صريحاً از اكتشاف و استخراج نفت سخني به ميان نيامده بود، اما از آنجايي كه در اين امتياز به بهرهبرداري از همه معادن ايران به استثناي طلا و نقره و سنگهاي قيمتي تأكيد
شده بود، اين امتياز به طور ضمني شامل نفت هم ميشد.
امتياز رويتر به مرحله عمل نرسيد و از سوي ناصرالدين شاه لغو شد. ولي رويتر با پيگيريهاي مستمر خود در سالهاي بعد توانست امتياز ديگري را براي تأسيس بانك و همچنين استخراج معادن بدست آورد. در فاصله لغو امتياز اول رويتر و واگذاري امتياز بانك شاهنشاهي، يك شركت انگليسي موسوم به شركت هوتز كه در خليج فارس به صادرات و واردات اشتغال داشت و مركز آن در بوشهر بود، امتياز استخراج نفت در حوضه دالكي، واقع در كرانههاي خليج فارس را، از دولت ايران تحصيل كرد و براي استخراج نفت به حفر چاه در اين مناطق اقدام نمود. اما از آنجايي كه نتيجهاي به دست نياورد از اين كار صرفنظر كرد و حقوق خود را به يك شركت انگليسي به نام شركت معادن ايران فروخت. بانك شاهنشاهي نيز امتيازي را كه از دولت ايران جهت بهرهبرداري از معادن به دست آورده بود، به مبلغ 150 هزار ليره به شركت مزبور واگذار نمود. سرمايه شركت معادن ايران يك ميليون ليره بود و عدهاي از سرمايهداران روسي و فرانسوي و بلژيكي هم در آن شريك بودند.
شركت معادن ايران با اعزام عدهاي مهندس و زمينشناس به ايران، كار كاوش و جستجو براي كشف معادن را آغاز نمود. اقدامات شركت در مورد نفت تا ده سال مهلت مقرر با موفقيت مواجه نشد. از اينرو بر طبق فصل يازدهم امتيازنامه حق شركت درباره نفت به خودي خود لغو گرديد. درباره استخراج سنگهاي معدني نيز فعاليت شركت به دليل هزينههاي گزاف استخراج و حمل و نقل آن مقرون به صرفه نبود.
بعد از واگذاري امتياز رويتر هر از چند گاهي در كشورهاي اروپايي در مورد معادن ايران مقالههايي به چاپ ميرسيد. نخستين مقاله در رابطه با معادن نفت ايران، در سال 1306ق/ 1890م در روزنامه تايمز لندن منتشر شد. در اين مقاله نفت نواحي جنوب غربي ايران «كاملاً بيرنگ و به نحوي استثنايي خالص» توصيف شده بود. ولف، وزيرمختار انگليس در ايران، با مطالعه اين مقاله، تحتتأثير چشماندازهاي توسعه نفت در ايران قرار گرفت. پس از آن نيز ژاك دمورگان باستانشناس فرانسوي كه در مناطق شوش به كاوشهاي باستاني مشغول بود، در مقالهاي در مجله معادن كه در پاريس چاپ ميشد، مدعي گرديد لايههايي از نفت در جنوب و جنوب غربي ايران وجود دارد. اين نوشته توجه كتابچيخان، متصدي گمرك ايران را به خود معطوف ساخت. او هنگامي كه از وجود منابع نفت در مناطق جنوبي ايران مطمئن شد، سفري به پاريس، كه در آن هنگام
ولف وزيرمختار پيشين انگليس در ايران در آنجا به سر ميبرد، نمود و از ولف درخواست كرد كه سرمايهداران انگليسي را براي تحصيل امتياز و بهرهبرداري از منابع عظيم نفتي تشويق نمايد. ولف نيز دارسي، سرمايهدار انگليسي را براي اين منظور در نظر گرفت و در بازگشت به لندن او را تشويق به سرمايهگذاري در اين كار نمود. دارسي كه ثروت زيادي داشت تصميم گرفت بخشي از آن را در كاوشهاي نفتي به كار اندازد. به همين دليل نيز نماينده خود، ماريوت را به همراه كتابچيخان براي تحصيل اين امتياز روانه ايران كرد.
ماريوت توصيهنامهاي از سوي ولف براي هاردينگ، وزيرمختار وقت انگليس در ايران، به همراه داشت تا براي كسب اين امتياز آنها را مساعدت و همراهي نمايد. فرستادگان دارسي نيز همچون ساير امتيازجويان در ايران دو روش رشوه دادن و وارد كردن فشار سياسي را در پيش گرفتند. زماني كه ماريوت از هاردينگ درخواست كرد كه نفوذ خود را براي انجام تقاضاي دارسي بكار برد، اولين چيزي كه به او گفت اين بود كه امينالسلطان را به دادن تعدادي از سهام شركت نفت اميدوار كند. هاردينگ در ملاقات با امينالسلطان عنوان كرد كه در صورت به نتيجه رسيدن اين درخواست مقدار عظيمي از سرمايه بريتانيا در ايران به كار خواهد افتاد. امينالسلطان هم قول داد كه نهايت تلاشش را در پيشرفت اين كار انجام دهد. وي جريان معامله را بكلي از انظار مخفي نگه داشت؛ زيرا مطمئن بود كه اگر روسها از اين قضيه بويي ببرند جلوي واگذاري اين امتياز را خواهند گرفت.
هاردينگ در خاطرات خود ماجراي واگذاري امتياز نفت را توسط امينالسلطان اين چنين مينويسد:
امينالسلطان چون ميخواست خود را از خشم رفيقش يعني وزيرمختار روس آرگيرو پولو برحذر دارد پيشنهاد كرد كه هاردينگ پيشنويس نامهاي تهيه كند و در آن نكات عمده امتياز مورد پيشنهاد انگليسها را بگنجاند. اصل اين نامه هنگامي كه منشي شرقي سفارت روس موسوم به استريتر به مرخصي كوتاهي رفته بود به آن سفارت تسليم شد. چون كس ديگري در سفارت نبود كه بتواند نامه را كه به خط شكسته نوشته شده بود بخواند، وزيرمختار روس تا چند روز اعتراضي نكرد و در نتيجه به دولت ايران فرصت كافي داد تا قرارداد را امضا كند.
بدين صورت امتياز دارسي به انگليسيها واگذار شد اما وقتي وزيرمختار روسيه حقيقت ماجرا را از امينالسلطان شنيد براي اينكه كم كاري خودش را براي وزارت خارجه كشورش توجيه كند واگذاري اين امتياز از سوي امينالسلطان به انگليسيها را اقدامي جهت تخفيف نارضايتي انگليسيها از قرارداد گمركي ايران و روس تفسير كرد. ولي وزارت خارجه روسيه با خشم و خشونت عكسالعمل نشان داد و به امينالسلطان نوشت كه روسيه هيچ وقت اين اقدام امينالسلطان را فراموش نخواهد كرد.
به اين ترتيب قرارداد واگذاري نفت ايران به دارسي در 1319 ق/ 1901م منعقد گرديد. اين قرارداد كه شامل 18 ماده بود در دو نسخه تنظيم گرديد و توسط مظفرالدين شاه، امينالسلطان، مشيرالدوله وزير امور خارجه و مهندسالممالك وزير معادن به امضا رسيد. خلاصه مفاد آن به قرار زير است:
موافقت دولت ايران با تحقيق، جستوجو، اكتشاف، استخراج، بهرهبرداري، آمادهسازي براي فروش و تجارت گاز طبيعي، نفت، قير و موم طبيعي ايران توسط ويليام ناكس دارسي به مدت 60 سال
مجاز بودن صاحب امتياز براي لولهكشي از معادن نفت، گاز و غيره تا خليج فارس و ايجاد شعبههاي لازم به منظور توزيع و تقسيم نفت به نقاط ديگر
تعهد دولت ايران به واگذاري رايگان زمينهاي باير مورد نياز صاحب امتياز و تعهد دارسي براي پرداخت وجه زمينهاي داير به دولت يا صاحبان آنها به قيمت عادلانه
تعهد دولت ايران به واگذاري معادن نفت شوشتر، قصر شيرين و دالكي به صاحب امتياز و متعهد شدن دارسي براي پرداخت دو هزار تومان جمع ديواني آن ها در هر سال
نقشهكشي و طرحريزي و كار گذاشتن لولهها توسط مهندسان صاحب امتياز
استثنا بودن آذربايجان، گيلان، مازندران، خراسان و استرآباد از مفاد اين قرارداد
معاف بودن همه اراضي كه به صاحب امتياز واگذار شده، همچنين وسايل و لوازم مورد نياز براي تفتيش و استخراج معادن و تأسيس لولهها از ماليات و عوارض و حقوق گمركي
تعهد صاحب امتياز براي اعزام مهندسان خبره به منظور تحقيق پيرامون منابع نفتي با مخارج خود او
موافقت دولت ايران براي تأسيس چند شركت از سوي صاحب امتياز با نظامنامه مشخص
تعهد صاحب امتياز براي پرداخت بيست هزار ليره انگليسي به صورت نقد و بيست هزار ليره به صورت سهام به دولت ايران از محل تأسيس هر شركت، همچنين تعهد پرداخت سالانه شانزده درصد منافع خالص به دولت ايران از سوي تمامي شركتهايي كه تأسيس ميگردند.
تعيين يك نفر كميسر از سوي دولت ايران براي مشورت با صاحبامتياز و مديران شركتها و راهنمايي آنان
تعيين كارگران جهت كار در تأسيسات شركت توسط دولت ايران
تعهد صاحبامتياز براي دادن نفت مورد نياز مردم ساكن در اطراف حوضههاي نفتي
متعهد شدن دولت ايران براي حفاظت از لولههاي نفتي، ساير ادوات و همچنين اشخاص
تعهد صاحب امتياز براي واگذاري كليه وسايل اكتشاف، استخراج و بهرهبرداري پس از پايان يافتن مدت قرارداد به ايران
تعهد صاحب امتياز براي تأسيس شركت مورد نظر در فصل نهم اين امتياز در ظرف مدت 2 سال از تاريخ اين امتياز در غير اين صورت امتياز از درجه اعتبار ساقط خواهد بود.
رفع هرگونه اختلاف بين طرفين با دخالت دو نفر حكم در تهران، كه يكي نماينده شركت و ديگري نماينده دولت ايران باشد و رجوع به حكم سوم در صورت برطرف نشدن اختلاف
نوشته شدن اين امتياز در دو نسخه به زبان فرانسوي و ترجمه آن به زبان فارسي
دارسي پس از كسب امتياز عدهاي مهندس و حفار لهستاني را زير نظر شخصي به نام رينولدز به ايران گسيل داشت. اين عده در چاه سرخ واقع در شمال قصرشيرين، حفاري را آغاز كردند و چاه حفاري شده توسط آنها به نفت رسيد؛ اما به دليل كمي نفت و مقرون به صرفه نبودن آن، عمليات چاه سرخ متوقف شد و دارسي تصميم گرفت در نقاط جنوب ايران حفاري را ادامه دهد. او همچنين در سال 1321 ق/ 1903م شركتي به نام شركت بهرهبرداري اوليه با سرمايه ششصد هزار ليره تشكيل داد و بيست هزار ليره نقد و بيست هزار سهم كه به موجب امتياز، تعهد پرداخت آن را به دولت ايران كرده بود، پرداخت.
دارسي پس از چند سال كوشش بينتيجه و تحمل مخارج سنگين، اجراي امتيازنامه را در توان خود نميديد. چند شركت آلماني و فرانسوي و يك شركت نفت آمريكايي نيز خواستند امتياز را از او خريداري نمايند. در اين ميان نيروي دريايي انگليس كه درصدد بود سوخت كشتيهاي خود را از زغال سنگ به نفت تبديل كند به ياري دارسي برخاست و براي اين منظور لرد استراتكونا يكي از سرمايهداران بزرگ انگليس را به اين كار برانگيخت و نيز شركت نفت برمه را كه يك شركت انگليسي بود و استخراج نفت برمه را بر عهده داشت تشويق به همكاري با دارسي كرد. در سال 1323ق/1905م شركت سنديكاي امتيازات در شهر گلاسكو تشكيل شد و سهام شركت بهرهبرداري اوليه و امتياز دارسي را در اختيار گرفت و سرمايه كافي براي استخراج و اكتشاف نفت را فراهم آورد كه عمده سهام سنديكاي امتيازات به لرد استراتكونا و شركت نفت برمه و دارسي تعلق داشت. سنديكاي امتيازات وسايل حفاري را به ميدان نفتون نزديك مسجدسليمان منتقل كرد و پس از سه سال تلاش مستمر و عمليات مداوم بالاخره در سال 1326ق/1908م نفت فراواني از چاههاي مسجدسليمان فوران كرد.
در سال 1327ق/1909م كمپاني نفت انگليس و ايران با سرمايه دو ميليون ليره تشكيل شد و جانشين سنديكاي امتيازات گرديد. يكي از مديران كمپاني در نخستين جلسه عمومي كمپاني نفت انگليس و ايران گفت:
براي ممالك امپراطوري انگلستان يك منبع طبيعي قابل اطمينان تحصيل نموده است كه طولي نميكشد ثابت خواهد شد كه براي ملت انگليس فوقالعاده ذيقيمت و مفيد ميباشد و در عين حال اين اقدام مانع از اين شده است كه اين منابع پر ثروت خللناپذير بدست خارجيها افتد كه غير از ملت انگليس باشند.
شركت نفت براي امنيت و سهولت روند كار و همچنين ايجاد روابط حسنه با خوانين بختياري سه فقره قرارداد با آنها منعقد نمود. براي نيل به اين مقصود شركت نفت بختياري با سرمايه چهارصد هزار ليره تشكيل شد و دوازده هزار سهم آن به صورت رايگان به خوانين بختياري واگذار شد. سود اين سهام هر ساله به نماينده ايلخاني و ايل بيگي بختياري داده ميشد. شركت نفت بختياري بعدها منحل گرديد و به شركت بهرهبرداري اوليه منضم شد. شركت نفت براي خريد زمينهاي مورد احتياج در مسجدسليمان و خاك بختياري قرارداد ديگري با رؤسا و خوانين بختياري منعقد نمود.
همچنين شركت براي تأمين امنيت حوزه كار و حفظ تأسيسات و چاه ها و لولههاي نفتي قرارداد ديگري با خوانين بختياري به امضا رسانيد كه به موجب آن رؤساي بختياري در مقابل حراست از تأسيسات نفتي سالانه سه هزار ليره دريافت ميكردند. شركت قراردادي نيز با شيخ خزعل حكمران خرمشهر منعقد كرد و به موجب آن يك ميل مربع از اراضي آبادان را براي پالايشگاه از او خريداري نمود. بعد از انعقاد قرارداد با شيخ خزعل براي خريد زمين، انگليسيها در سال 1328ق/1910م ساختن پالايشگاه آبادان را شروع كردند و يك خط لوله از مسجدسليمان به آبادان كشيده شد. در سال 1330 ق/1912م همزمان با اتمام طرح خط لوله، پالايشگاه آبادان نيز به بهرهبرداري رسيد. در همين سال اولين نفتي كه از معادن جنوبي ايران استخراج شده بود صادر گرديد.
در اين شرايط نيروي دريايي انگلستان جهت تغيير سوخت كشتيهاي خود به نفت متوجه نفت ايران شد. چرچيل وزير درياداري انگليس كميسيوني براي اين امر تشكيل داد كه رياست اين كميسيون را به لرد فيشر فرمانده سابق نيروي دريايي انگليس سپرد. اما چرچيل به انتظار گزارش كميسيون مخصوص ننشست و با شركت نفت ايران و انگليس وارد مذاكره شد تا قراردادي طولانيمدت براي خريد نفت ايران منعقد نمايد. شركت مزبور هم به علت نياز به سرمايهگذاري از پيشنهاد چرچيل استقبال كرد. وي جهت تحقيق در مورد معادن نفت، كميتهاي را به ايران فرستاد. اعضاي اين كميته طي تحقيقات سه ماهه خود در مورد معادن نفت ايران گزارشي به دولت دادند كه قسمتي از اين گزارش بدين قرار بود: «چنين بنظر ميرسد كه منطقه نفتي واقع در شمال شوشتر به تنهائي براي تأمين نيازهاي سوختي وزارت درياداري انگلستان براي مدتهاي مديد كفايت خواهد كرد.» همچنين در گزارش مزبور آمده بود شركت نفت ايران و انگليس بدون جذب سرمايهگذار قادر به بهرهبرداري از همه منابع نفتي در مناطق وسيعي كه طبق امتياز خود از آن برخوردار است نميباشد.
چرچيل پس از دريافت اين گزارش طي نطقي در مجلس مبعوثان انگليس عنوان نمود سياست نفتي دولت اين است كه وزارت درياداري مالك مستقل و استخراجكننده احتياجات نفت سوخت خود باشد. در سال 1332ق/1914م مجلس مبعوثان قانوني وضع كرد و به دولت انگلستان اجازه داد قسمتي از سهام شركت نفت انگليس و ايران را خريداري نمايد. به موجب قراردادي كه وزارت درياداري انگليس با شركت نفت منعقد
كرد مقرر شد مقادير عمده نفت مورد نياز نيروي دريايي انگلستان به قيمت نازلي خريداري شود. گفته شده كه قيمت نفت سوخت مزبور يك چهارم قيمت بازار بوده است.
پس از عقد اين قرارداد، كه برخلاف قرارداد دارسي بود، عدهاي از مردم آگاه و آزاديخواه ايران به اين امر اعتراض نمودند كه در راس آنها شيخ محمد خياباني قرار داشت. خياباني در رابطه با اين قرارداد عنوان كرد:
امتيازي كه به دارسي داده شده نبايد منتقل بدولت امپراتوري انگلستان بشود كه موجب پريشانيها و نگرانيهاي ايران بوده است. اين معامله نادرست و خائنانه بوده زيرا دولت انگلستان هيچگاه توفيق نمييافت چنين امتيازي را مستقيماً از دولت ايران تحصيل كند و بنابراين دارسي را بميان آورد كه او را وسيلة تحصيل امتياز قرار داده و صورت شوم امپرياليزم خود را پشت سر او پنهان دارد. اين عمل خدعهآميز و نادرست و حيلهگرانه بوده است.
علاوه بر اعتراضات داخلي، عدهاي از آزاديخواهان و برخي جرايد انگلستان هم به خريد سهام شركت نفت توسط دولت انگليس معترض بودند. چنانكه رمزي مكدونالد رهبر حزب كارگر انگليس عنوان كرد سياست شركت نفت در ايران روش استعماري دارد و به استقلال ايران لطمه ميزند؛ زيرا شركت با پرداخت پول به خوانين بختياري و عربهاي خوزستان قدرت حكومت مركزي را در ايران متزلزل ساخته و حكومت خانخاني را ترويج ميكند.
در آغاز جنگ جهاني اول، ماهيانه 25 هزار تن نفت از آبادان صادر ميگرديد و اهميت اين مقدار نفت براي نيروي دريايي انگلستان و مقاصد جنگي آن دولت به اندازهاي بود كه دولت انگليس براي جلوگيري از كشيده شدن عمليات جنگي به خوزستان، اقدامات جدي انجام داد، چرا كه يكي از اهداف آلمانها و عثمانيها ضربه زدن به صنعت نفت خوزستان بود. انگليسيها براي اين منظور، خوانين بختياري و شيخ خزعل را تقويت كرده و با دادن پول و اسلحه آنها را متعهد به حفظ مؤسسات نفت نمودند. هر چند يكبار آلمانيها در سال 1333ق/1915م خط لوله نفت را سوراخ نمودند، ولي بعد از آن انگليسيها به شدت، با نيروهايي كه از هند به آنجا وارد كردند، از تأسيسات نفتي خود محافظت نمودند. با وجود مشكلات عديده جنگ، دولتمردان انگليس توسعه عمليات استخراج نفت در ايران را در اولويت خود قرار دادند و تا پايان جنگ جهاني اول خط لوله جديدي نيز بين مسجدسليمان
و آبادان ساخته شد. پالايشگاه آبادان هم مرتباً توسعه مييافت و ظرفيت پالايشگاه كه قبل از جنگ سالانه 120 هزار تن بود، در آخر جنگ به يك ميليون تن رسيد. كل درآمد دولت ايران از ابتداي استخراج نفت تا سال 1337 ق/1919م 1325000 ليره، و در سال 1338-1337ق/1920-1919م ، 470000 ليره بود.
پس از جنگ بر سر سهم ايران از درآمد نفت بين دولت ايران و شركت نفت اختلاف ايجاد شد. شركت نفت مدعي بود دولت ايران اقدامات لازم را براي حفظ امنيت و اموال شركت و كاركنان آن طي سالهاي گذشته به عمل نياورده است و به همين علت تقاضاي خسارت از دولت داشت و ادعا ميكرد قسمتي از سهم دولت ايران را به همين خاطر به خوانين بختياري پرداخت كرده است. اما دولت ايران اعتقاد داشت خسارات وارده به شركت نفت در ايام جنگ ربطي به دولت ايران ندارد. و علاوه بر اين انگليسيها در محاسبه خسارت وارد شده زيادهروي ميكنند. همچنين دولت ايران اتهاماتي را بدين ترتيب عليه شركت عنوان كرد: 1. اينكه شركت نفت در فروش نفت و محاسبه سهم ايران تقلب ميكند و از طرق نامشروع درآمد ايران را كاهش ميدهد. دولت انگليس اذعان داشت هر تن نفت خام ايران به بيش از هشت شيلينگ فروخته ميشود ولي شركت، درآمد ايران را از قرار هر تن يك شيلينگ و نيم حساب ميكند. 2. شركت، نفت خود را به قيمت نازلي به دولت انگلستان ميفروشد و از اين راه نيز درآمد دولت ايران كاهش مييابد. 3. شركت از تربيت اتباع ايراني خودداري كرده و كارگران خارجي استخدام ميكند. 4. شركت به صورت غيرقانوني و بدون اجازه دولت ايران با ايجاد شبكه تلگراف بيسيم با خارج ارتباط برقرار ميكند. 5. دولت نسبت به روابط شركت با خوانين محلي و شيخ خزعل شاكي بوده و آن را منافي حق حاكميت خود ميدانست. 6. دولت ايران خود را در سود حاصله از تمام شركتهاي تابعه سهيم ميدانست ولي شركت نفت اين ادعا را قبول نداشت.
اختلاف طرفين كه از سال 1335ق/1917م شروع شد تا سال 1337ق/1919م ادامه يافت تا اينكه در اين سال نصرتالدوله فيروز وزير وقت خارجه ايران با مشورت آرميتاژ اسميت مستشار مالي ايران، فردي به نام ويليام مكلين تاك را براي احقاق حقوق ايران استخدام كرد كه نهايتاً با پيگيريهاي اين حسابدار قسم خورده دولت ايران در حكميت پيروز گرديد.
صنعت نفت ايران پس از جنگ جهاني اول همچنان توسعه يافت و انگليسيها
چندين برابر پولي كه به ايران پرداخت ميكردند از نفت كشور بهرهبرداري نمودند.
با شكست قرارداد 1919م، انگليسيها كودتاي 1299 را، جايگزين آن كردند؛ و سرنوشت سياسي و اقتصادي و نفتي ايران را از طريق ديكتاتوري پهلوي در دست گرفتند.
بعد از جنگ جهاني اول و افزايش بيش از پيش ارزش نفت، اولياي شركت نفت سرگرم مذاكره براي تمديد امتياز نفت شدند. بعد از چند سال گفتگو و مذاكره سرانجام زماني كه زمينه انعقاد قرارداد جديد فراهم شده بود در سال 1311ش/1932م شركت نفت انگليس و ايران به دولت ايران اطلاع داد، حقالسهم دولت ايران بابت عايدات نفت در سال قبل فقط 302000 ليره شده است در حاليكه در سال قبل از آن عايدات ايران چهار برابر اين مبلغ بود. اين تقليل فاحش مورد اعتراض دولت ايران قرار گرفت ولي شركت نفت زير بار نرفت. رضاشاه هم ظاهراً با ژست مخالفت و اعتراض، در آذرماه 1311ش/1932م در حضور هيأت وزيران امتيازنامه دارسي و پرونده نفت را در آتش بخاري انداخت. مهديقليخان هدايت در اين باره مينويسد:
شاه دوسيه نفت را خواسته است ظاهراً چند روز هم گذشته شب ششم آذر تيمورتاش دوسيه را به هيأت آورد، شاه تشريف آوردند و متغيرانه فرمودند دوسيه نفت چه شد؟ گفته شد حاضر است. زمستان است، بخاري ميسوزد، دوسيه را برداشتند انداختند توي بخاري و فرمودند نميرويد تا امتياز نفت را لغو كنيد.
اقدامات بعدي نشان داد اين برنامه سوزاندن قرارداد نيز ميتوانست نوعي جنگ زرگري باشد كه انگلستان متخصص آن بود. زيرا موجب شد دولت انگلستان طي يادداشتي ايران را تهديد به اقدام نظامي كرده و براي ترساندن ايرانيان چند فروند كشتي جنگي به آبهاي ساحلي ايران بفرستد. از سوي ديگر سر جان سايمن وزير خارجه انگليس نيز از دولت ايران به جامعه ملل شكايت كرد. دبيركل جامعه ملل، وزير خارجه چكسلواكي را مأمور رسيدگي به اختلاف طرفين كرد، او نيز طرفين را به مذاكره مستقيم دعوت نمود. مذاكرات مستقيم بين دو طرف آغاز شد و انگليسيها تا حدودي خواستههاي ايران را در بالا بردن حقالسهم و دخالت دادن ايرانيان در امور استخراج نفت مدنظر قرار دادند ولي در آخرين لحظه كه قرار بود قرارداد امضا شود موضوع تمديد را پيش كشيدند. به دنبال مذاكرات خصوصي كدمن رئيس كل شركت نفت با رضاشاه، پادشاه ايران اين شرط را پذيرفت و قراردادي در خردادماه 1312ش/1933م به امضا رسيد كه به موجب آن امتياز نفت تا
شصت سال ديگر تمديد شد.
بهرهبرداري از نفت ايران مطابق اين قرارداد ادامه يافت تا اينكه در سال 1329ش/1950م صنعت نفت ايران طي مبارزات مردمي به رهبري دكتر مصدق ملي شد و از انحصار انگليسيها بيرون آمد.
فهرست منابع و مآخذ
جمالزاده، محمدعلي؛ گنج شايگان؛ برلين: كاوه، 1335.
ذوقي، ايرج؛ نفت ايران؛ چ 2، تهران: پاژنگ، 1372.
روحاني، فؤاد؛ تاريخ ملي شدن صنعت نفت ايران؛ چ 2، تهران: كتابهاي جيبي، 1353.
عيسوي، چارلز؛ تاريخ اقتصادي ايران؛ ترجمه يعقوب آژند؛ تهران: گستره، 1362.
فاتح، مصطفي؛ پنجاه سال نفت ايران؛ تهران: انتشارات شركت سهامي چهر، 1335 خورشيدي.
فوران، جان: تاريخ تحولات اجتماعي ايران، ترجمه احمد تدين، چ 1، تهران، 1377.
كاظمزاده، فيروز؛ روس و انگليس در ايران؛ ترجمه منوچهر اميري؛ تهران: كتابهاي جيبي، 1354.
كمبريج؛ تاريخ ايران دوره افشار، زند و قاجار؛ ترجمه مرتضي ثاقب فر؛ ج 7، تهران: جامي، 1387.
لساني، ابوالفضل؛ طلاي سياه يا بلاي ايران؛ چ 2، تهران: اميركبير، 1357.
ليتن، ويلهلم؛ ايران از نفوذ مسالمتآميز تا تحتالحمايگي؛ ترجمه مريم ميراحمدي؛ تهران: معين، 1367.
هدايت، مهديقلي؛ خاطرات و خطرات؛ چ 2، تهران: زوار، 1344.
هوشنگ مهدوي، عبدالرضا؛ سياست خارجي ايران در دوران پهلوي؛ چ 4، تهران: پيكان، 1377.
ولايتي، علياكبر؛ تاريخ روابط خارجي ايران در دوران ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه؛ تهران: مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1372.
مكي، حسين: تاريخ بيست ساله ايران، (كودتاي 1299) چ 3، ج 1، تهران، نشر ناشر، 1361.
پانوشتها
** كارشناس ارشد تاريخ دوره اسلامي، دانشگاه اصفهان.
. 1387 ، ص 413 ، 2. كمبريج، ج 7
Jaques de Morgan.
Marriot.
. 5. عيسوي، 1362 ، ص 492
.336- 6. كاظم زاده، 1354 ، صص 337
Argyropoulo.
Stritter.
.337- 9. همان، صص 338
.63- 10 . ذوقي، 1372 ، صص 66
Reynolds.
Lord Strathcona.
.54- 13 . ليتن، 1367 ، صص 57
. 14 . لساني، 1357 ، ص 72
.506- 15 . عيسوي، 1362 ، صص 507
. 16 . جمال زاده، 1335 ، ص 71
Churchill.
Lord fisher.
.74- 19 . ذوقي، 1372 ، صص 75
.264- 20 . فاتح، 1335 ، صص 265
. 21 . همان، ص 265
. 23 . ولايتي، 1372 ، ص 492
.272- 24 . فاتح، 1335 ، صص 274
Armitage Smith.
William Maclin Tock
27 . حسابداران قسم خورده كساني هستند كه تجر به بسياري در امور حسابداري خصوصاً در رسيدگي به
حسابهاي شركتها دارند. اين افراد قبل از شروع كارشان سوگند ياد مي كنند كه در كار خود نهايت پرهيزكاري و
صداقت را رعايت نمايند.
. 28 . روحاني، 1353 ، ص 60
. 29 . هوشنگ مهدوي، 1377 ، ص 34
. 30 . هدايت، 1344 ، ص 395
Sir John Symoon.
kedman.
محمد طاهري خسروشاهي*
يكي از زيانبارترين و شومترين سياستهاي انگليس در ايران، در جريان جنگهاي روسيه عليه كشور ما و اشغال سرزمينهاي قفقازي شكل گرفت. بر پايه مستندات تاريخي و در بررسي اسناد مربوط به جنگهاي ايران و روس و اشغال قفقاز، ردپاي انگليس به وضوح آشكار است.
آغاز پادشاهي فتحعليشاه قاجار؛ تشديد رقابت بيگانگان در ايران
با كشته شدن آقامحمدخان قاجار، آثار هرج و مرجهاي گسترده در سرزمين پهناور ايران ظاهر شد. عمده اين هرج و مرجها بر اثر كشمكشهاي داخلي مدعيان سلطنت بود، لكن «در پي تدبير ابراهيمخان كلانتر صدراعظم قاجار، وليعهد رسمي آقامحمدخان، كه آن زمان والي فارس و به «خانبابا جهانباني» معروف بود، به تهران آمد و زمام امور را در دست گرفت. وي توانست در عرض چند ماه آثار شورش و طغيان را... آرام سازد. سپس به شيوه آقامحمدخان در نوروز 1177 خورشيدي به نام «فتحعليشاه» در تهران تاجگذاري كرد.»
مقارن تاجگذاري فتحعليشاه، ايراكليخان والي گرجستان وفات يافت و پسرش گرگينخان به جاي او نشست. او مانند اجدادش، گرجستان را تابع حكومت ايران ميدانست. دولت روسيه كه از ديرباز به گرجستان چشم داشت، ژنرال گرجيتبار خود، به نام سيسيانف را با سپاهي گران روانة تفليس كرد. گرگين نتوانست در برابر
سپاه روس مقاومت كند و به اجبار تن به امضاي سندي سپرد كه در آن «از امارت گرجستان به سود تزار روس چشمپوشي ميكرد. امضاي اين سند كه در 28 سپتامبر 1800 ميلادي (ششم مهرماه 1179 خورشيدي) بود، لقب «تزار گرجستان» را نيز به القاب پل اول تزار روسيه افزود». اندكي بعد پل اول تزار روسيه درگذشت و الكساندر اول (1204-1180) به جاي او نشست. الكساندر سياستهاي پتر كبير را دنبال كرد و با هجوم گسترده، به اشغال تفليس پرداخت و انتقام لشكركشي آقامحمدخان را گرفت. او دست به غارت گشود و با در هم كوبيدن هستههاي مقاومت در گرجستان، ژنرال سيسيانف را مأمور يورش عمومي به ديگر سرزمينهاي ايرانينشين قفقاز كرد. سيسيانف با سپاهي گران قلب قفقاز، يعني شهر گنجه را نشانه گرفت و بدينسان مرحله نخست جنگهاي روس عليه ايران آغاز شد. علياصغر شميم بهانه آغاز دوره اول جنگها را «انقلابات داخلي گرجستان» و علت اساسي جنگ را «تمايل هر دو دولت به تصرف آن ناحيه» ميداند و معتقد است دفاع ايران از قفقاز در برابر تجاوز قواي روسيه يك امر طبيعي و مبني بر حق حاكميت ايران بر آن ناحيه بوده است.
به قدرت رسيدن فتحعليشاه قاجار، وضعيت اجتماعي ايران را بيش از پيش آشفته كرد و بدين سان اوضاع نابسامان داخلي و تعاملات بينالمللي زمينه آغاز جنگها را فراهم آورد. فتحعليشاه در دوراني به تخت سلطنت نشست كه رقابت قدرتهاي بزرگ آن عصر، نظير روسيه و انگليس در ايران تشديد شده و جهان در حال تحولات عظيم و گسترده در عرصه سياست و اقتصاد بود. اما او شناختي از پيچيدگيهاي جهان نداشت.
ورود انگليس به صحنه سياسي ايران در عصر قاجار
در اواخر قرن هجدهم و اوايل سده نوزدهم ميلادي، متصرفات انگليس در هندوستان از چند سوي مورد تهديد قرار گرفته بود و انگليسيها با اعمال سياست ماهرانه و بسيار مكارانهاي كه مبتني بر ايجاد اختلاف ميان سلاطين و امراي منطقه و تضعيف و تهديد و تطميع آنها بود، توانستند مستملكات خود را در هندوستان حفظ كنند و در ضمن، دولت تزاري روس را كه چشم طمع به مستعمرات آنان در هند دوخته بود، در تصرف سهمي ارزنده از خاك ايران ياري دهند.
«نخستين خطر از جانب «زمان شاه» از امراي افغانستان بود كه گروهي از مردم هند
او را براي تسخير متصرفات انگليس در آن كشور دعوت كرده و تيپو صاحب، سلطان ميسور هم در اين باره با او پيمان اتحاد بسته بود.»
دولت انگليس كه از اين لشكركشي هراسان شده بود، تصميم گرفت از طريق تحريك فتحعليشاه و به عنوان اعاده حاكميت ايران بر آن سرزمين، دشمن را دفع كند؛ به همين جهت فردي به نام «مهديعليخان را كه اصلاً ايراني و نماينده شركت هند شرقي در بوشهر بود» با هدايايي به دربار ايران فرستاد. «وي در ربيعالاول سال 1214 هجري قمري مطابق 1799 ميلادي در تهران به حضور شاه رسيد.»
در اواخر همان سال يك مأمور انگليسي به نام «سر جان ملكم» با هدايايي بسيار از طرف حكومت انگليسي هند عازم دربار ايران شد.
درباره شيفتگي فتحعليشاه در خصوص دريافت هدايا از سفيران انگليس در كتاب «تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس» آمده است:
فتحعليشاه هميشه مفتون و شيفته هدايا و پيشكشهاي گرانبهاي انگليسها بوده و متجاوز از 25 سال ميرزا ابوالحسن شيرازي كه وزير امور خارجه ايران بود، سالي هزار و پانصد تومان از انگليسها مقرري داشت، ساير وزرا و درباريان هم شايد مقرري و يا پيشكشي داشتهاند... اما فتحعليشاه هميشه مديون و مرهون احسانهاي دربار لندن بود. معروف است كه هر وقت بنا بود نماينده مخصوص يا وزير مختار تازهاي از انگلستان يا هندوستان برسد، هميشه در پنهاني تحقيقات مينمود كه قبلاً مطلع شود اين شخص چه هديه گرانبهايي براي او آورده است.
در هر حال با ورود ملكمخان به ايران در سال 1215 قمري (1801 ميلادي) يك قرارداد سياسي بر ضد افغانستان و فرانسه به همراه يك قرارداد تجاري با ايران منعقد شد. «اين قرارداد كه توسط حاجيابراهيمخان اعتمادالدوله صدراعظم شاه و سرجان ملكم مهر و امضاء گرديد، شايد اولين قراردادي بود كه بين دولتين ايران و يك دولت مسيحي بر ضد يك كشور اسلامي و يك كشور مسيحي ديگر منعقد ميگشت؛ بيآن كه خطري از جانب آن دو كشور متوجه ايران باشد».
در اين قرارداد قيد شده بود در صورت حمله پادشاه افغانستان به هند، پادشاه ايران براي اضمحلال آن كشور وارد عمل خواهد شد. «در مقابل دولت انگليس هند نيز برعهده گرفته بود كه براي دولت ايران هر اندازه مهمات و آلات و ادوات جنگي و
آذوقه لازم باشد، صاحب منصبان دولت پادشاهي انگليس تهيه و تحويل خواهند داد»
بدون ترديد قبول اين تعهد غيرقابل توجيه از طرف شاه ناآگاه ايران، بدون رشوههاي كلان و هداياي بسيار مأموران انگليس به مقامات ايران ممكن نبود. «كاپيتان ملكم مأموريت داشت كه... مبلغي به شاه و وزراي او رشوه بدهد و آنها را به طرف دولت انگليس جلب نمايد و او پس از مطالعه دقيق، در كيسههاي پول را باز كرد و به مقصود رسيد... او اعتراف كرده كه هر اشكالي، تحت تأثير طلاي دولت انگليس، به طور معجزه مانندي، از پيش برداشته ميشد.»
نقش انگليس در آغاز جنگهاي روس عليه ايران
پس از تصرف گرجستان، روسها سياست توسعهطلبي خود را در قفقاز ادامه دادند؛ و ژنرال سيسيانف در 1218 هجري قمري به شهر ايراني گنجه هجوم آورد، و بدين ترتيب دوره اول جنگهاي ايران و روس آغاز شد.
در اين ايام، حاكم گنجه فردي به نام «جوادخان زياداوغلي» بود. وي كه مردي ميهنپرست بود، با تمام توان به همراه دو پسر و دو برادرش در مقابل متجاوزان روس ايستادگي كرد و سرانجام نام خود را به عنوان «نخستين شهيد جنگهاي روس با ايران» ثبت نمود. «جوادخان... با وجود كثرت سپاه روس در دفاع از شهر مردانه پايداري كرد و فتحعليشاه را به كمك طلبيد»؛ منتها شاه ايران چون ميانه خوبي با جوادخان نداشت «هفت ماه بعد» از سقوط گنجه، لشكريان ارتش ايران را روانه اين شهر نمود.
اگر چه جوادخان و فرزندانش «تقي و حسن و دو برادرش محمود و باقر» به همراه هزاران سرباز جانباخته ايراني در مقابل نيروي بيشمار روس ايستادگي كردند، لكن «بيگمان اگر اين استواري، با زخمي از درون، تزلزل نميپذيرفت، بعيد بود كه سيسيانف بتواند به سهولت بر گنجه دست يابد». اين «زخم از درون» خيانتي بود كه از يكي از اطرافيان جوادخان به نام «نصيب بيگ شمسالدين لو» سر زد. اين خائن به همراه برخي از اطرافيانش به سردار متجاوز روس پيوست و شبانه دروازه شهر را به روي سپاه دشمن گشود. بدينسان سيسيانف وارد گنجه شد و به قتلعام فجيعي در گنجه دست زد و به حكام برخي ولايات قفقاز از جمله قراباغ و ايروان پيغام فرستاد كه بدو پيوندند. در اين ميان سه تن از واليان شهرهاي قفقاز به نامهاي جعفرقليخان،
كلبعليخان و محمدخان قاجار ايرواني دعوت او را پذيرفتند و نام خود را بهعنوان خائناني وطنفروش در دفتر جنگهاي روس با ايران ثبت كردند.
بدين سان شهر مهم گنجه كه يكي از محافل پررونق فرهنگ ايراني و شعر فارسي و خاستگاه شاعران بزرگ پارسيگوي چون نظامي گنجوي و مهستي گنجوي بود، سقوط كرد و تحت سيطرة امپراتوري روس درآمد. روسها بلافاصله نام اين شهر را به «اليزابت پل» تغيير دادند. ايرانيها نيز به ياد جنايات و خونريزيهاي ناجوانمردانه سيسيانف به او لقب «ايشپُخدر» (در تركي: كارش تغوّط است) دادند.
در پي تسخير گنجه، فتحعليشاه نامهاي به سيسيانف نوشت و او را از اقدامات جنگجويانه برحذر داشت. اما چنانكه پيشبيني ميشد، فرمانده قواي نظامي روس اعتنايي به اين نامه نكرد و آن را بدون پاسخ گذاشت. حدود هفت ماه پس از سقوط گنجه، در بيست و هفتم ذيحجه 1218 قمري عباسميرزا نائبالسلطنه روانه تبريز شد تا سپاهي فراهم آورد و به مقابله با قواي روس پردازد.
خبر سقوط گنجه و قتل عام مسلمانان، در دربار فتحعليشاه غوغايي به پا كرد. گرچه اين حادثة تلخ در سرتاسر كشور موجي از اندوه و غم و نگراني ايجاد كرد، لكن آذربايجان بهعنوان منطقة همجوار با سرزمينهاي قفقازي ايران، در ولولهاي عظيم فرورفت؛ بهگونهاي كه مسلمانان و ساكنان شهرهاي قفقازي، اغلب با بيل و كلنگ آماده نبرد با لشكر متجاوز روس شدند. «در اواخر اين سال [1218 هجري قمري] قريب به 55 هزار نفر سواره و پياده از افواج و دستههاي تحتالسلاح و مختلط ايالات و ولايات در چمن سلطانيه گرد آمدند و عباسميرزا روز 14 صفر سال 1219 هجري قمري از تبريز به جانب ايروان حركت كرد و در يك كيلومتري آن شهر اردو زد».
روحيه مقاوم سربازان ايراني در مقابله با دشمن تجاوزگر روس، با صدور فتاواي جهادي علما، مقاومتر شد. بر اين اساس است كه بر طبق منابع تاريخي، در دوره اول جنگها، پيروزي از آن سپاهيان ايران بود. «سوارهنظام ايران با كمال رشادت حمله روسها را دفع كرد و عباسميرزا براي تشويق سربازان شخصاً وارد ميدان جنگ شد و در زير آتش توپخانه دشمن شروع به حمله نمود و قلب پيادهنظام روس را شكافت و آنها را از كار انداخت... و اسراي زيادي از آنان به دست آورد».
حملات پي در پي سربازان دلير ايراني، موجب عقبنشيني سپاه تا بن دندان مسلح
روس شد؛ و سرانجام در نبرد سختي در حوالي باكو، ژنرال سيسيانف به دست حسينقليخان، حاكم و مدافع باكو، كشته شد و سپاه روس روحيه خود را از دست داد.
اگر چه سپاه ايران در دوره اول جنگها به پيروزيهايي دست يافت، لكن دو عامل «خيانت برخي رجال وطنفروش داخلي» و «دخالت نيروهاي خارجي به ويژه انگليس در جريان نبردها» مسير جنگهاي روس با ايران در دوره اول را تغيير داد و اين دو عامل باعث انعقاد قرارداد زشت گلستان شد.
«در مرحله اول جنگهاي ايران و روس و طي ده سال نبرد سپاهيان دو كشور، هيچ گاه روسها نتوانستند از طريق اثبات برتري نظامي خود به نتيجه برسند. صلح گلستان نيز با اتكا به اقتدار نظامي روسها حاصل نشد، بلكه روسها اين صلح را... با دريافت تمام اطلاعات سپاه ايران از انگليسيها و سپس با همراهيهاي ديوانيان هواخواه انگليس به ايران تحميل كردند. به عبارت ديگر پيروزي روسها در انتهاي ده سال جنگ، پيروزي نظامي نبود، بلكه آنان با بازيهاي سياسي و مساعدت همهجانبه سر گور اوزلي به صلح گلستان و تصرف سرزمينهاي قفقاز رسيدند...».
با شكست ايران از روسيه بر اثر نداشتن اسلحة مدرن و خيانتهاي مكرر و پيدا و پنهان انگليس، دولت ايران از پيشنهاد اتحاد ناپلئون استقبال كرد. ناپلئون، امپراتور فرانسه، كه در آن زمان با روس و انگليس در حال جنگ و رقابت بود، از فرصت استفاده كرد و ايران را به نفع خود وارد دستهبنديهاي سياسي- نظامي آن دوران كرد. در سال 1222 عهدنامه فين كنشتاين ميان دو دولت فرانسه و ايران به امضا رسيد. براساس اين قرارداد، دولت ايران متعهد گرديد با دولت انگليس قطع رابطه كند و براي حمله به متصرّفات آن دولت در هندوستان، با فرانسه همكاري نظامي داشته باشد. در مقابل دولت فرانسه نيز متعهد گرديد از طريق ارسال اسلحه و آموزش نظامي سپاه ايران، دولت ايران را در بازپس ستاندن مناطق از دست رفته قفقاز ياري دهد. «ليكن هنوز دو ماهي از انعقاد عهدنامه فين كنشتاين نگذشته بود كه ناپلئون پس از كسب يك پيروزي در جنگ با روسيه، با آن كشور صلح كرد. سپس در هفتم ژوئيه 1807 ميلادي عهدنامه تيلسيت را بدون منظور كردن منافع ايران در قفقاز، با روسيه به امضاء رسانيد.»
با وجود اين، نيروهاي فرانسوي قريب به يك سال ديگر پس از پيمان تيلسيت، به آموزشهاي نظامي سپاه ايران ادامه دادند. برخي منابع فرانسوي صراحت دارد كه
در اين وقت، انگليسيها براي تداوم جنگ، پولهايي در گرجستان خرج ميكردند.
انعقاد عهدنامه فين كنشتاين و ادامه آموزشهاي نظامي و تقويت نيروهاي رزمي ايران توسط افسران فرانسوي كه فتوحاتي نيز در پي داشت، دولتين روس و انگليس را به هراس انداخت و در نتيجه سر جان ملكم از طرف دولت انگليسي هند و سر هارفورد جونز از طرف بريتانيا مأمور سفارت ايران شدند. در اين ميان ايران كه هنوز به قرارداد خود با فرانسه پايبند بود، اولي را محترمانه نپذيرفت و از او خواست كه موضوع مأموريت خود را به اطلاع حاكم شيراز برساند. لكن فرستاده بريتانيا موفق شد پس از تغيير سياست ناپلئون ـ كه بهترين فرصت را در اختيار انگليسيها قرار داده بود ـ مسير حوادث جنگهاي ايران و روس را به سود منافع بريتانيا تغيير دهد. اگرچه اين فرستاده پس از اندك مدتي كه در بوشهر اقامت داشت، مدتي در شيراز و به توالي در اصفهان متوقف ماند تا چنانچه فرانسه به تعهدات خود عمل نكند، اجازه عزيمت او به تهران داده شود.
باري! نحوه برخورد رجال ايران با اين سفير ميرساند كه برخلاف نظر برخي مورخان معاصر، صرفاً هدايا و طلاهاي دولت انگليس سبب روگردان شدن دربار ايران از فرانسه و روي آوردن به دولت انگليس نبود. در واقع دولت ايران از نظر رواني در شرايطي قرار داشت كه مجبور بود پيشنهادهاي فريبنده انگليسيها را كه با كمك نظامي و مالي فوري و همآوازي با ايرانيان در ادامه پيكار با متجاوزان همراه بود بپذيرد.
عجيب اين كه ناپلئون در اين ايام پيكي به نزد فتحعليشاه فرستاد و به او خبر داد دولت فرانسه ايران را در افتتاح روابط ظاهري با انگليس ذيحق ميداند.
در چنين شرايطي بود كه سفير بريتانيا بي آن كه تقاضايش مبني بر قطع روابط ايران با فرانسه پذيرفته شود، در ذيقعده 1224 قمري (فوريه 1809) وارد تهران شد. جونز نامه و هديهاي شامل يك قطعه الماس گرانبها از سوي جورج سوم، پادشاه انگليس، براي فتحعليشاه و هدايايي ديگر براي درباريان به همراه آورده بود. منابع انگليسي در اين خصوص مينويسند:
موفقيتهاي جونز تماماً به وسيله رشوه بوده، چنانچه در آن اوقات بدون رشوه، موفقيت غيرممكن بود... تمام قضاياي سياسي در ايران به وسيله طلا حل و فصل ميشود. هرگاه يكي از عمّال دولت فرانسه بايد اخراج شود، عزل او درست مثل تعيين قيمت يك اسب قابل خريداري است. ايران مملكتي است كه در آن بدون صرف پول
زياد، نميتوان يك قدم برداشت.
مقارن اين حوادث، براساس اسناد تاريخي، افكار عمومي در ايران به شدت به دشمني با فرانسويها تحريك شده بود و حتي گاه خدمتكارانِ ايرانيِ آنها، مورد ضرب و شتم اوباش قرار ميگرفتند. البته چنانچه از اظهارات جونز، سفير بريتانيا در ايران برميآيد، عوامل انگليس در وقوع اين جريانات نقش اساسي داشتند.
در همين احوال سر جان ملكم فرستاده دولت انگليسي هند بار ديگر در صحنه سياست ايران حضور يافت. «وي قبل از آن كه درباره مأموريت خود سخني به ميان آورد، توپخانه و تفنگهاي جديدي را كه همراه آورده بود به نظر شاه رسانيد و افسران انگليسي توپخانه و پياده نظام را به شاه معرفي نمود و بلافاصله آنان را براي تعليم دستههاي سپاه و خدمت در اردوي زير فرمان عباسميرزا به آذربايجان فرستاد.»
البته همزمان با اين اقدامات، دولت انگليس از تهديد دولت و ملّت ايران غافل نمانده بود. ملكم، يك نفر از خاندان زند را هم با خود از هند به سواحل ايران آورده و او را مدعي تاج و تخت بر باد رفته نياكان زندي خويش قلمداد كرده بود.
ناگفته نماند دولت انگليس به منظور تشديد تهديدات خود عليه ايران، در همين ايّام، نيروي دريايي كاملي در خليج فارس گرد آورده بود.
يكي از نويسندگان معاصر با اشاره به تشديد اين تهديدات از سوي انگليس كه مقارن با اوجگيري جنگهاي روس عليه ايران صورت ميگرفت مينويسد:
انگليسيها كه ديگر به اهميت ايران پي برده بودند، در نظر داشتند كه اين بار با گرفتن امتيازات بيشتر از دولت ايران، از قبيل واگذاري جزيره قشم و خارك و هرمز به آنان و اجازة ساخت استحكامات نظامي در بوشهر و قرار دادن بنادر بحر خزر در اختيار بازرگانان انگليسي، به عنوان شرايط كمك آنان به ايران در مقابل روسها، مقدمات تسلّط خود را بر اين كشور جنگزده فراهم سازند.
سياست اتلاف وقت انگليس در جنگهاي ايران و روس
در محرم سال 1224 قمري (1809 م) با هدف برقراري روابط جديدي كه متضمّن همكاري انگليس در بيرون راندن روس از قفقاز بود، عهدنامهاي به امضاي ميرزا شفيع صدراعظم و عبداللهخان امينالدوله از طرف ايران و سر هارفورد جونز از سوي دولت
انگلستان تنظيم شد. اين عهدنامه دولت انگليس را متعهد مينمود براي راندن قواي اشغالگر روس از ايران، حتي در صورت صلح بين آن دو كشور كمكهاي مالي و نظامي و سرباز در اختيار دولت ايران قرار دهد.
محقّقان و پژوهشگران روسي در منابع و اسناد تاريخي خود چنين نوشتهاند كه انگليسيها «به منظور برانگيختن ايرانيان به جنگ با روسها، مانع از انجام مذاكرات صلح عباسميرزا و فرمانده ارتش روس در قفقاز شدند». اما چنين پيداست كه هدف انگلستان از بستن اين پيمان، ضمن مساعدت به تضعيف نيروهاي دو طرف و به خصوص ايران «اتلاف وقت براي روشن شدن فرجام جاهطلبي ناپلئون، تحريك دولت روسيه به انصراف از پيمان تيلسيت و وادار كردن آن كشور به اتحاد با انگلستان بوده است. سرانجام نيز انگليسيها در اواسط سال 1809 ميلادي به اين منظور دست يافتند.»
اين معاهده، صرفاً براي فريب ايرانيان بود؛ و هيچگاه نيز به شكل واقعي به مفاد آن عمل نشد؛ و اگر صادقانه و واقعاً به آن عمل ميشد، نتيجة جنگ چيز ديگري بود. لكن مأموران انگليس كه در پي اتلاف وقت بودند، با نمايش ماهرانهاي، مانع اجراي آن شدند؛ بدين معني كه سر جان ملكم، صلاحيت نمايندگي جونز را به عنوان سفير تامالاختيار مورد ترديد قرار داد و از قبول تعهدات او خودداري كرد. «بيشك اين اختلافات بين دو سفير، ساختگي و حيلهاي از سوي بريتانيا بود؛ زيرا امكان نداشت كه دولت بريتانيا اعزام سفير خود به ايران را به اطلاع حكومت انگليسي هند نرسانده باشد.» چندي بعد و پس از اجراي سياست اتلاف وقت، انگلستان سفير جديدي به نام «سر گور اوزلي» كه همچون اسلاف خويش، محصولي از كارخانه جاسوسسازي انگلستان بود، روانه ايران كرد.
حضور سر گور اوزلي، عهدنامه ديگري را به اوراق و اسناد معاهدات ميان ايران و انگليس اضافه كرد. براساس اين پيمان «دولت انگليس بر عهده گرفت كه اگر ايران مورد تهاجم كشوري خارجي قرار گيرد، «در صورت تقاضاي ايران» و «در صورت امكان»!! نيروهاي انگليس به ياري ايران بيايند وگرنه انگليس سالي دويست هزار تومان به دولت ايران بايد بپردازد.»
براساس پيمان اخير، دولت انگلستان حكميّت خود را در اختلافات سرحدي و تعيين حدود مرزي با روسيه به ايران تحميل نمود.
نقش انگليس در انعقاد عهدنامههاي گلستان و تركمانچاي
عليرغم توفيق نسبي سربازان ايران در مقابله با تجاوزات لشكر روس، سپاهيان تجاوزگر توانستند با استفاده از خيانت عدهاي عنصر وطنفروش داخلي و تشديد دسيسههاي انگليس در تحولات اجتماعي ايران، جريان جنگهاي اول ايران و روس را به نفع خود تغيير دهند و زمينه لازم را براي پذيرش صلح از سوي ايران فراهم آورند.
پس از پيروزي سپاهيان روس در قريه اصلاندوز در پنجم ذي الحجه 1227 هجري قمري بر لشكريان ايراني، عباس ميرزا نيمي از قواي خود را از دست داد.
«در اين ميان سفير انگليس، سر گور اوزلي، به وساطت برخاست و مقدمات عقد پيمان صلح را بين ايران و روسيه فراهم ساخت. مذاكرات صلح مدتي طول كشيد و عاقبت عهدنامهاي در قريه گلستان از توابع قراباغ در يازده فصل و يك مقدمه نوشته شد و در تاريخ 20 شوال سال 1228 هجري قمري مطابق با 12 اكتبر 1813 ميلادي [بيستم مهرماه 1192 خورشيدي] با حضور سفير انگليس [سر گور اوزلي] به وسيله ابوالحسنخان شيرازي نماينده ايران و نيكولا نماينده فوقالعاده تزار و سردار روس به امضا رسيد».
وساطت سر گور اوزلي سفير انگليس در ايران در باب صلح و انعقاد قرارداد بين ايران و روس از اينجا آغاز شد كه به محض ورود اين سفير، دورتيشف فرمانده سپاه روسيه در گرجستان، نامهاي به سفير انگلستان فرستاد و در آن خواستار ميانجيگري ميان دولتين درگير جنگ شد. اوزلي كه همچون سَلَف خود، هارفورد جونز، توانسته بود اعتماد فتحعليشاه را به دست آورد، موفق شد دربار ايران را به پذيرش صلح راضي كند. در آن زمان شرايط جنگ تقريباً به نفع ايران بود. دور اول مذاكرات صلح، كه در آن سر گور اوزلي و منشي سفارت، جيمز موريه حضور داشتند، بدون نتيجه به پايان رسيد.
در پي شكست مذاكرات صلح، شروع جنگ اجتنابناپذير بود. به همين دليل عباسميرزا آماده كارزار شد. اوزلي در اين ميان چهره واقعي انگلستان را نمايان ساخت و اعلام نمود دولتهاي روس و انگليس با يكديگر صلح كردهاند و بدينسان به افسران انگليسي حاضر در اردوي ايران دستور ترك مخاصمه داد. اين اعلام غيرمنتظره، در تضعيف روحيه سربازان ايراني موثر آمد و در پي آن سپاهيان روس به سپاهيان ايران حمله كردند؛ و كار به شكست سخت اصلاندوز كشيد.
شكست اصلاندوز كه نتيجه كارشكني علني مأموران انگليس و حيلهورزي سفير اين كشور بود، نتوانست عباسميرزا را از فكر بازستاندن سرزمينهاي اشغالشده ايران در قفقاز منصرف نمايد. ايرانيان به فكر تقويت سپاه خويش برآمدند؛ لكن در آن سوي ميدان نبرد، سپاهيان روس بار ديگر سر گور اوزلي را به عنوان واسطه صلح نزد شاه ايران فرستادند. اين بار نيز اوزلي موفق شد «با تطميع و تهديد به قطع كمكهاي مالي انگلستان» شاه ايران را به قبول صلح وادارد. عهدنامه ننگين گلستان بدين ترتيب بر ايران تحميل شد. ناگفته نماند سر پرسي سايكس، انعقاد اين عهدنامه شوم را «بر اثر مساعي عاليه اوزلي» دانسته است.
وزيرمختار انگلستان به قدري در اين ايام بر فتحعليشاه تسلط داشت كه انتخاب ميرزا ابوالحسن شيرازي به عنوان «نماينده ايران در مذاكرات صلح» به پيشنهاد او صورت گرفت. پيش از اين قرار بود قائم مقام فراهاني ـ كه فردي ميهنپرست و مخالف انگلستان بود- نمايندگي و سرپرستي هيئت ايراني را برعهده داشته باشد.
عهدنامه گلستان يكي از ننگينترين معاهداتي است كه در تاريخ ايران به امضا رسيده است. به موجب آن، ايالات و شهرهاي گرجستان، داغستان، بادكوبه، دربند، شروان، قراباغ، شكّي، گنجه، موقان و قسمت علياي تالش به روسيه واگذار شد. همچنين حق كشتيراني ايران در درياي مازندران از بين رفت و تسهيلات فراواني به نفع بازرگانان روسي در نظر گرفته شد. به گفته جان ويليام كي، دولت انگلستان ايران را دستبسته تسليم دولت روس نمود.
سر گور اوزلي در يادداشتهاي خود اعتراف كرده است «خدمات كوچكي كه او افتخار انجام آن را داشته، بخشي از وظايف او و همه براساس دستورات دولت پادشاهي انگلستان بوده است».
در سال 1229 قمري وزيرمختار ديگري به نام «هنري اليس» از طرف دولت انگليس وارد ايران شد. او موفق گرديد قرارداد جديدي را كه همراه آورده بود به امضا رساند. «در اين قرارداد پرداخت كمك مالي مشروط به اين شده بود كه اولاً اين كمك با نظارت نماينده انگليس فقط صرف نگهداري سپاه دفاعي در سرحدات شمالي ايران شود؛ ثانياً ايران به هيچ وجه درصدد تهاجم و جنگ تهاجمي برنيايد. به اين ترتيب دولت انگليس توانست راه ادعاي ايران را نسبت به ايالات از دست رفته براي هميشه مسدود كند.»
علياصغر شميم معتقد است عهدنامه گلستان «كه با شرايط نامناسب از طرف دولت زورمند روسيه تزاري بر ايران تحميل شد، تكليف سرحدات دو دولت را به طور قطعي تعيين نكرده بود و ميبايستي نمايندگان دو دولت در سرحدات اجتماع كنند و مرزها را معين نمايند. بنابراين ممكن بود بر اثر بروز اختلاف نظر بين نمايندگان، مجدداً آتش جنگ ميان دو دولت روشن گردد و بار ديگر مردم قفقازيه را دچار وحشت و اضطراب نمايد».
ويژگي ديپلماسي انگليسي نيز همين است كه هر جا عهدهدار ميانجيگري شدهاند، زمينه را براي اختلاف و برخورد آينده باقي گذاشتهاند تا در صورت لزوم، آتشافروزي و بهرهبرداري كنند. در عهدنامه گلستان نيز چنين ردپايي از انگليس ديده ميشود؛ به طوري كه سايكس هم بر ابهام زياد مواد مربوط به آن عهدنامه اعتراف دارد.
در سال 1240 هجري قمري (دوازده سال پس از پايان جنگهاي دوره اول) دوباره روسها تجاوزات خود را آغاز كردند و به بهانه اين كه اراضي گوگچه ايروان طبق قرارداد گلستان به روسيه تعلق دارد و دولت ايران هنوز نمايندهاي براي تعيين مرزهاي تالش نفرستاده، تحركات نظامي خود را شروع نموده و تهديد كردند اگر ايران مناطق ياد شده را به زبان خوش واگذار نكند، به ضرب شمشير خواهند گرفت.
مذاكرات به جايي نرسيد و خوشخياليهاي فتحعليشاه و اعتماد او به انگلستان نيز كارساز نشد. «مرحله دوم جنگها كه يازده ماه به طول كشيد با عقبنشيني و شكست سپاهيان ايران توام است، زيرا درست در حالي كه سپاه ايران مشغول فتوحات و افتخارآفريني بود، «به دليل بيكفايتي دولتمردان و ضعف بنيه نظامي سپاه عباسميرزا و خيانت برخي از كارگزاران و حكمرانان، ايران موفق نشد تا ريشه تجاوز روسيه را بخشكاند».
پيشروي قواي نظامي روس در مرحله دوم جنگها به حدي بود كه متجاوزان ضمن عبور از رود ارس، شهرهاي مهمي چون خوي و دهخوارقان را تصرف كردند. وقتي سپاهيان روس عازم تبريز شدند، اين شهر در دست والي بيلياقت آن، آصفالدوله خائن بود. وي از شدت ترس، متواري شد و بدينسان تبريز هم به آساني به دست روسها افتاد و غارت شد. سقوط تبريز، جنگ روس با ايران را وارد مرحله جديدي كرد. فرمانده قشون روس، ژنرال پاسكوويچ، درصدد پيشروي برآمد؛ اما وقتي به روستاي تركمانچاي رسيد،
امپراتور روسيه تزار نيكلاي اول به او دستور داد همان جا متوقف شود و عهدنامهاي با ايران به امضا برساند. در اين ميان شخصي به نام «گريبايدوف، پسرخواهر پاسكوويچ و فرمانده نظامي روس، در محل تركمانچاي براي نوشتن مفاد قرارداد، حضوري خطرناك و تحريككننده داشته است... طرح و تهيه پيشنويس معاهده تركمانچاي بر عهده گريبايدوف واگذار شد و به پاس اين خوشخدمتي ارتقاي مقام يافت». گريبايدوف در سالگرد انعقاد قرارداد تركمانچاي، به دست مردم تهران، در محل سفارت روس، كشته شد.
البته در اين مقطع از جنگ برخلاف روزهاي اوج نبرد، مك دونالد و چند تن افسر انگليسي كه به عنوان مستشار نظامي ايران، همه جا در ميدانهاي جنگ همراه وليعهد بودند، او را به ادامه جنگ و نپذيرفتن صلح تحريك ميكردند. «دولت انگلستان در اين آتش افروزي مقاصد گوناگوني داشت كه از آن جمله مشغول كردن روسها در جنگ ديگري با ايران در قفقاز بود؛ زيرا تصميم روسها به اشغال قسطنطنيه به دنبال شكست عثماني از ايران و علني شدن ضعف نظامي آن، برخلاف مصالح بريتانيا بود».
سرانجام «در دهم فوريه 1828 برابر با پنجم شعبان 1243 هجري قمري [اول اسفندماه 1206 خورشيدي] عهدنامهاي كه سرنوشت ايران را طي مدت يك قرن بعد يعني تا سقوط حكومت تزاري روسيه تعيين ميكرد، در تركمانچاي به امضا رسيد. به موجب آن، علاوه بر ايالاتي كه طبق عهدنامه گلستان از ايران جدا شده بود، ايالات نخجوان، ايروان، تالش، قراباغ و شورهگل به روسيه واگذار و سرحد بين دو كشور رود ارس تعيين شد. مقرر شد مبلغ ده كرور (پنج ميليون) تومان بابت غرامت جنگ به روسها پرداخت گردد و عبور و مرور كشتيهاي جنگي در درياي مازندران منحصراً به دولت روسيه تعلق بگيرد. قواي نظامي روس در ايّام تصرف آذربايجان و تبريز و اردبيل، دست به غارت زدند. تاراج كتابهاي خطي مقبره شيخ صفي در اردبيل، يكي از خسارات بزرگ فرهنگي بود كه به ايران وارد شد. به نوشته علياصغر شميم «روسيه تزاري در اين عهدنامه، نيات و مقاصد استعماري خود را بيپرده نشان داد و منافعي عايد آن دولت شد كه در هيچ يك از جنگهاي اروپا نتوانسته بود نظير آن را به دست آورد... اتباع آن دولت در ايران از تابعيت نسبت به قوانين حقوقي و جزايي ايران معاف شدند [كاپيتولاسيون]».
مرحوم قائم مقام فراهاني از انعقاد چنين عهدنامه ننگيني ناخشنود بود و ميكوشيد امضاي آن را با طولاني كردن مباحثات و تا رسيدن سپاهيان اعزامي به تأخير بيندازد و
روسها را به قبول شرايط مناسبتري وادار سازد. ليكن ظاهراً اصرار سفير انگليس ديگر مجالي براي درنگ باقي نگذاشته بود. جالب اين كه مك دونالد پس از قبول صلح از سوي ايران، از پرداخت كمك مالي دولت انگليس به ايران به اين بهانه كه آغاز جنگ بر اثر اعلان جهاد از سوي علماي ايران بوده امتناع ورزيد.
فهرست منابع و مآخذ
آرينپور، يحيي (1378)، از صبا تا نيما، تهران، زوّار.
الگار، حامد (1356) دين و دولت در ايران، ترجمه ابوالقاسم سرّي، تهران، توس.
امين رياحي، محمّد (1378) تاريخ خوي، تهران، طرح نو.
انوشه، حسن (1375) جنگهاي ايران و روس، دايرةالمعارف تشيع، ج 5، تهران، شهيد محبّي.
ترهزر (1316) يادداشتها، ترجمه عباس اقبال، تهران، فرهنگسرا.
جمالزاده، محمدعلي (1372) تاريخ روابط روس و ايران، تهران، بنياد موقوفات افشار.
جمعي از تاريخنگاران شوروي (1359) تاريخ ايران از زمان باستان تا امروز، ترجمه كيخسرو كشاورز، تهران، پويش.
حيدري، اصغر (1381) طوفان در آذربايجان، تبريز، احرار.
خان ملك ساساني (1362) دست پنهان سياست انگليس در ايران، تهران، بابك.
خاوري شيرازي، فضلالله (1380) تاريخ ذوالقرنين، ناصر افشارفر، كتابخانه و مركز اسناد مجلس شوراي اسلامي.
ژان يونر (1376) دلاوران گمنام ايران در جنگ با روسيه تزاري، ترجمه ذبيحالله صفا، تهران، زرين.
سايكس، سر پرسي (1335) تاريخ ايران، ترجمه سيدمحمدتقي فخر مازندراني، تهران، علياكبر علمي.
سپهر، لسانالملك (1380) ناسخالتواريخ، به اهتمام جمشيد كيانفر، جلد قاجاريه، تهران، اساطير.
سيف، عبدالرضا (1382) ادبيات پايداري در جنگهاي ايران و روس، تهران، جهاد دانشگاهي.
شريفنژاد، جواد (1385) تجزيه قفقاز از ايران، فصلنامه آران، س 2، ش4، تبريز، آران.
شميم، علياصغر (1384) ايران در دوره سلطنت قاجار، تهران، مدبّر.
طاهري خسروشاهي، محمّد (1388) فصلهاي تاريكي، واكنش شاعران به اشغال قفقاز، تهران، تمدن ايراني.
طباطبائي مجد، غلامرضا (1373) معاهدات و قراردادهاي تاريخي در دوره قاجاريه، تهران، موقوفات محمود افشار.
قائم مقام فراهاني، ابوالقاسم (2536) منشات قائم مقام، محمّد عباسي، تهران، شرق.
همو، (1380) احكام الجهاد و اسباب الرشاد، غلامحسين زرگري نژاد، تهران، بقعه.
كاظمي، احمد، (1385) پان تركيسم و پان آذريسم، تهران، مؤسسه مطالعاتي ابرار معاصر.
كسروي، احمد (2537) شهرياران گمنام، تهران، اميركبير.
كمالي، فرزاد (1386) جنگهاي ايران و روس از نگاهي ديگر، مجلّه ايران شمالي، ش 8 و 9.
كيانفر، جمشيد (1385) غارت كتابخانه شيخ صفي توسط ارتش روس، ماهنامه طرح نو، تبريز، ش 1 و2.
محمود، محمود (1344) تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس در قرن نوزدهم ميلادي، تهران، اقبال.
مفتون دنبلي، عبدالرزاق (1383) مآثر سلطانيه، غلامحسين زرگرينژاد، تهران، روزنامه ايران.
مهميد، محمدعلي (1361) پژوهشي در تاريخ ديپلماسي ايران، تهران، ميترا.
نجم آزاد، فقاهت (1383) مجموعه مقالات ايران، قفقاز و آران، به اهتمام پرويز ورجاوند، تهران.
نجمي، ناصر (1377) بلندآوازگان تاريخ ايران، عباسميرزا، تهران، علم.
نسوي زيدري، محمّد (1366) سيره جلالالدين (تاريخ جلالي) ترجمه محمدعلي ناصح، به كوشش خطيب رهبر، تهران، سعدي.
نفيسي، سعيد (1376) تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دوره معاصر، ج 2، تهران، بنياد.
هدايت، رضاقليخان (1347) روضةالصفاي ناصري، ج دوم، تهران، مركزي.
هوشنگ مهدوي، عبدالرضا (1355) تاريخ روابط خارجي ايران، تهران، اميركبير.
همو (1385) تجاوزهاي پياپي روسيه به ايران پيش از جنگهاي ايران و روس، ماهنامه اطلاعات سياسي و اقتصادي، ش 231، س 21، شماره سوم و چهارم.
همو (1386) مسافران انگليسي در ايران عصر قاجار و كتابهايشان، روزنامه اطلاعات، ش 24056.
پانوشتها
. 1. شريف نژاد، 1385 ، ص 79
.(11 : را از دربار ايران اعلام داشت. براي متن نامه بنگريد به: (قائم مقام، 1380
. 3. شريف نژاد، 1385 ، ص 80
. 4. شميم، 1384 ، ص 86
. 5. هوشنگ مهدوي، 1355 ، ص 2
. 6. سايكس، 1335 ، ص 469
. 7. شميم، 1384 ، ص 68
. 8. محمود، 1344 ، ص 338
. 9. نجم آزاد، 1383 ، ص 3
. 10 . محمود، 1334 ، ص 36
. 11 . همان، ص 45
. 12 . شميم، 1384 ، ص 86
. 13 . ژان يونر، 1376 ، ص 417
من پيش بيني مي كنم كه ارتش روسيه در گرجستان » : 14 . جوادخان نامه اي به فتحعلي شاه نوشت و اظهار داشت
متوقف نخواهد شد... من در اينجا [گنجه] جز معدودي از سربازان محلي ندارم و فاقد توپ هستم. فوري براي
چنانكه بيان شد، شاه هفت ماه پس از وصول اين نامه، به « جلوگيري از ار تش تزاري، نيروي كافي بفرستيد
كمك جوادخان شتافت!!
. 15 . قائم مقام، 1380 ، ص 16
حكام قراباغ و ايروان اگر » : 16 . عبدالرزاق مفتون دنبلي – از مورخان صاحب نام قاجار – در اين باره مي نويسد
چه ظاهراً در طريق بندگي و ع بوديت اعلي حضرت شاهي پويان بودند، اما در باطن به واسطه اهمال و تهاون
در اجراي خدمات سلطاني و تعلل و تكاهل در تقديم مهمات ديواني، اين گونه وسائل را بالطبع جويا
110 ) درباره اين خيانت ر .ك: سپهر لسان الملك، 1380 ، جزء اول : 125 و : مفتون دنبلي، 1383 ) .« مي شدند
.(86 : خاوري شيرازي، ج اول: 70 و شميم، 1384
معرفي كرده اند. « بازرس » 17 . برخي، از جمله سعيد نفيسي، به اشتباه اين لغت را
. 18 . ژان يونر، 1376 ، ص 417
قطعه اي بسيار زيبا در دفاع جانانه مردم قفقاز – زن و مرد – با سلاح « افسانه شب » 19 . استاد شهريار در مثنوي
بيل و كلنگ در مقابل سپاه متجاوز روس دارد كه بدين مطلع آغاز مي شود:
20 . شميم، 1384 ، ص 86
. 21 . همان، ص 87
22 . براي آگاهي از تحليل ارزشمند و ظريف يحيي آرين پور از دخالت انگليس در مسير جنگ هاي روس با ايران
.(3 : ر.ك: (آرين پور، 1378 ، ج 1
. 23 . قائم مقام، 1380 ، ص 60
. 24 . نجم آزاد، 1383 ، ص 5
25 . همان.
. 26 . نجم آزاد، 1383 ، ص 6
. 27 . تره زر، 1316 ، ص 109
. 28 . محمود، 1344 ، ص 105
. 29 . نجم آزاد، 1383 ، ص 6
. 30 . شميم، 1384 ، ص 52
. 31 . هوشنگ مهدوي، 1355 ، ص 198
. 32 . شميم، 1384 ، ص 49
. 33 . هوشنگ مهدوي، 1355 ، ص 198
. 34 . جمعي از تاريخ نگاران، 1359 ، ص 319
. 35 . نجم آزاد، 1383 ، ص 7
. 36 . نجم آزاد، 1383 ، ص 7
. 37 . همان، ص 8
. 38 . شميم، 84 ، ص 91
.483 ، 39 . هدايت، 1347 ، ج 2
. 40 . همان، 212
.492 ، 41 . سايكس، 1335
.134 ، 42 . محمود، 1344
. 43 . همان، 271
. 44 . همان، 192
. 45 . نجم آزاد، 1383 ، ص 11
. 46 . شميم، 1384 ، ص 92
. 47 . سايكس، 1335 ، ص 416
.. 48 . كمالي، 1386 ، ص 8
. 49 . امين رياحي، 1378 ، ص 317
. 50 . كمالي، 1386 ، ص 10
. 51 . نفيسي، 1376 ، ج 2، ص 141
. 52 . شميم، 1384 ، ص 70
53 . حيدري، 1381 ، ص 88
. 54 . كيان فر، 1385 ، ص 14
. 55 . شميم، 1384 ، ص 100
. 56 . نفيسي، 1374 ، ج 2، ص 156
. 57 . سايكس، 1335 ، ص 4
(1304-1297ش/1925-1918م)
سجاد راعي گلوجه*
با توجه به ساختار قبيلهاي – فئودالي جامعة ايران در قرن نوزدهم، و جايگاه ويژه ايران در سياستهاي منطقهاي انگليس، شناخت ايران در دستور كار مستشرقان، ديپلماتها و عوامل اطلاعاتي انگليس قرار گرفت. سفرهاي اكتشافي انگليسيان به گوشه و كنار ايران و سركشي به ايلات و عشاير، به همين منظور صورت ميگرفت.
بخشي از سياستهاي انگليس در ايران، بهويژه در جنوب ايران، ايجاد و برقراري رابطه با رؤساي ايلات و عشاير، رهبران و متنفذين محلي بود. آنها به تدريج موفق شدند وفاداري رؤساي محلي و رهبران ايلات و عشاير را از طريق حمايتهاي سياسي و مالي به سوي خود جلب و حتي با انعقاد قراردادهاي فيمابين، تضمين كنند. در صورت بروز هرگونه حركتي بر ضد منافع انگليس از جانب روسيه و يا دولت ايران، رهبران و رؤساي محلي ياد شده با اشاره و تحريك دولت انگليس با آن به مخالفت برخاسته و از وارد آمدن هرگونه آسيبي به منافع انگليس تا جايي كه ممكن بود جلوگيري ميكردند. تداوم اين سياست باعث ايجاد نفوذ سنتي و پايدار انگليس در ايران، به ويژه مناطق نفتخيز جنوب ايران گرديد كه بيش از يك قرن دوام آورد.
اين سياست تا پايان جنگ جهاني اول، در ايران ادامه داشت. انگليسيها در اين سالها تا جايي پيش رفتند كه بدون كسب اجازه و موافقت دولت مركزي با سران ايل بختياري
قرارداد نفتي بستند؛ يا با شيخ خزعل به صورت مستقل مناسبات سياسي و اقتصادي برقرار نمودند و با مداخله آشكار و تمام عيار در امور ايران، به تضعيف بيش از پيش حكومت مركزي كمك كردند و به اعتراضهاي دولت در اين زمينه توجهي نكردند.
اما در پايان جنگ جهاني اول و انقلاب اكتبر 1917 روسيه لازم بود تغييراتي در سياست انگليس در ايران داده شود. انگليسيها در مرحله اول مواجهه با شرايط جديد، طرح قرارداد 1919 را كه مبناي آن برقراري نظام مستشاري در ايران بود، دنبال كردند. اما با مخالفتهاي جدي داخلي و بينالمللي مجبور به عقبنشيني و لغو آن قرارداد گرديدند. در مرحله بعد، كودتاي 1299ش را طراحي و اجرا نمودند؛ و بالاخره در مرحله سوم، رضاخان را پله پله تا تصاحب تاج و تخت قاجاريه حمايت كردند و ايجاد دولت متمركز و دستنشانده را جايگزين نظام مستشاري موردنظر در قرارداد 1919 نمودند.
البته امكان تشكيل دولتي فارغ از مناسبات و ملاحظات ايلي و عشايري در ايران، دست كم هفت سال به طول انجاميد. اين دولت بنا به ماهيت و اقتضاي زماني و مكاني خود ميبايست قدرت را متمركز، ايلات و عشاير را مطيع مركز و به بحرانهاي گوناگون ناشي از فروپاشي قدرتهاي محلي در گوشه و كنار ايران پايان ميداد. اجراي اين سياست مانع خارجي نداشت. مهمترين مانع داخلي، مقاومتهاي منابع و كانونهاي پراكنده قدرت ايلات و عشاير و همچنين حركتهاي آزاديخواهانه مركزگريز مثل شيخمحمد خياباني، ميرزا كوچكخان جنگلي، محمدتقيخان پسيان و غيره بود. برقراري نظم و امنيت عمومي و سركوب حركتهاي مركزگريز زمينة اجتماعي لازم را براي سياستهاي بعدي فراهم ساخت؛ به طوري كه در آستانه تأسيس سلطنت پهلوي افكار عمومي در شرايطي قرار گرفت كه تشكيل حكومت مركزي مقتدر را موهبتي براي رهايي از هرج و مرج، ناامني، كشمكش قدرت، فروپاشي اجتماعي و موارد منفي نظير آن تلقي نموده و مردم ايران از يكپارچگي ملي استقبال كردند.
راز تغيير سياست عشايري انگليس در ايران
خاطرات سر ادموند آيرونسايد و وصيتنامه اردشير جي ريپورتر بيش از موارد ديگر از راهبرد تمركزگرايي در ايران پرده برميدارند. آيرونسايد و ريپورتر هر كدام انتخاب رضاخان را به خود نسبت ميدهند و به مشورت يا پيشقدم بودن در انتخاب
يا پيشنهاد وي اشاره ميكنند. آيرونسايد با ذكر اين كه تنها راه حل ممكن در ايران برقراري ديكتاتوري نظامي است، به انتخاب رضاخان و تأييدهاي اسمايس در مورد او اشاره دارد:
... من تمام خصوصيات مردم ايران را مطالعه كردهام. رضاخان فرمانده آترياد تبريز بيترديد يكي از بهترينهاست. اسمايس رضاخان را فرمانده واقعي صحنه قلمداد ميكند... به اسمايس گفتم كه به عقيده من قزاقها نميتوانند كار چنداني صورت دهند. در واقع فقط ديكتاتوري نظامي مشكلات ما را حل خواهد كرد و به ما فرصت خواهد داد تا بدون هيچگونه دردسري كشور را ترك كنيم. گفتگوهاي مفصلي با اسمايس و رضاخان انجام دادم... .
آيرونسايد در ادامه ميگويد:
با رضاخان گفتوگويي داشتم و او را به فرماندهي مطلق قزاقهاي ايراني گماردم. او قويترين فردي است كه تاكنون ديدهام. به او گفتم كه به تدريج از تحت كنترل من خارج مي شود و بايد همراه سرهنگ اسمايس مقدمات رويارويي با شورشيان رشت را پس از خروج ستون از منجيل، فراهم كند...
آيرونسايد در پايان مأموريت خود در ايران، در تحليل نهايي در مورد شرايط پيش آمده براي كشورش در ايران ميگويد:
يك چيز برايم مسلم بود: تلاش صد ساله ما براي اعمال نفوذ در ايران از طريق زور به پايان رسيده بود.
ريپورتر نيز ميگويد كه از سال 1917 تماسهاي خود را با رضاخان در جاده پيربازار بين رشت و طالش آغاز كرده و ملاقاتهاي بعدي با وي در قزوين و تهران ادامه يافته و بيش از يك سال به طول انجاميده است. البته ريپورتر آگاهانه و حسابشده سعي ميكند بر ايران دوستي رضاخان تأكيد كند تا مأموريتش از سوي انگليسيها:
قيام رضاخان زاييده و مخلوق سياست انگليس نبود. صحيحتر آنست كه بگوييم در اين مرحله سياست انگليس در مناسبات خود با ايران چنين تشخيص داد كه صلاحش در اين است كه با آمال ميهنپرستانهاي كه رضاخان مظهر آن بود همگام شود.
در ادامه وصيتنامه به تشريح خطرات فزاينده كمونيسم در ايران، بهويژه در ايالات و ولايات شمالي و تهران ميپردازد و ترس و بيواكنشي احمدشاه را يادآور ميشود.
همچنين به تلاش كمونيستها براي بهرهبرداري از شرايط حاكم بر ايلات و عشاير و ايجاد آشوب به نفع خود در ميان آنها اشاره ميكند:
انقلابيون نقشه دامنهداري را طرح كرده بودند كه آتش شورش و بلوا در مازندران و گيلان و قبايل لرستان و تركمن مشتعل شود و عمالشان زمام قدرت را به دست گيرند.
اردشير ريپورتر به فعاليتهاي ميرزاكوچكخان و شيخمحمد خياباني اشاره ميكند. به نظر وي در واقع امكان بهرهبرداري روسها از ايلات و عشاير نتيجه سياست عشايري خود انگليسيها در گذشته بود كه بايستي به سرعت تغيير يابد. ريپورتر ميگويد كه در سال 1920 رضاخان را به ژنرال آيرونسايد انگليسي معرفي كرده و او همان خصالي را در او ميديد كه ريپورتر ديده بود. در واقع با پيمان مودت ايران و شوروي در سال 1921 اجراي مرحله آخر طرح تمركزگرايي در ايران براي انگليسيها فرارسيد و رضاخان از اين پس پلههاي ترقي را با حمايت انگليسيها پيمود و مانع از بلعيده شدن ايران از سوي كمونيسم روسي شد:
اين قرارداد، عامل و عنصر جديدي را به صحنه سياست ايران وارد نمود و مسلم بود كه بهتر است قواي انگليس هرچه زودتر ايران را تخليه كند كه دستاويزي به روسها داده نشود و كمال مطلوب اين بود كه حكومتي در طهران روي كار آيد كه بتواند بر اوضاع مسلط گردد.
ريپورتر در ادامه وصيتنامهاش مينويسد:
يازده سال تمام در ميان عشاير و قبايل مختلفي كه در محدوده جغرافيايي ايران سكونت دارند به سر برده بودم. آنچه را كه درباره آنها از زبان و نژاد و مشتقات عشيرهاي و سلسله مراتب و طبقهبندي ايلخاني و خاني و مناسبات خوب و بد آنها با يكديگر و روابطشان با دول بيگانه ميدانستم با ذكر جزئيات و مو به مو براي رضاشاه گفتهام... در رژيم [جديد] جايي براي حكومتهاي غيررسمي و خودمختار وجود ندارد. نظر قاطع من اين است كه در ادامه قدرت خوانين به هر فرم و صورتي كه باشد با قدرت حكومت مركزي و استقلال ايران مباينت دارد. اين قدرتهاي محلي بايد بكلي برچيده و در صورت لزوم قلع و قمع شوند.
تمركزگريزي در دورههاي قبل، باعث فروپاشي سياسي و اجتماعي جامعه ايران شده بود و بستر مناسبي براي رسوخ ايدئولوژي كمونيسم فراهم گرديده بود. بنابراين،
براي انگليسيها ضرورت تاريخي پيش آمده بود تا اگر ميخواهند منافع خود را در ايران همچنان حفظ كنند، از سياست حمايت از قدرتهاي محلي دست برداشته و از تشكيل دولت قوي مركزي در ايران پشتيباني كنند. از طرف ديگر، آنها در طول جنگ جهاني اول، به ويژه دو سال اول آن، لطمات و صدمات سنگيني از رويه تمركزگريزي ايلات و عشاير متحمل شده و تجارت خود در منطقه نفوذ جنوب را همواره با مخاطرات ناشي از ناامني مشاهده كرده بودند. روي آوردن به تمركزگرايي به تأمين امنيت و توسعه تجارت آن كشور نيز كمك ميكرد. در عين حال نظم و امنيت، مورد استقبال و مطلوب مردم نيز بود. مردم دنبال حاكمي ميگشتند كه بتواند نظم و امنيت را برقرار كند. نظم جديد در ايران با ايدئولوژي نيز آميخته و همراه بود كه از طرف اردشير جي در فرصتي كه داشته به رضاخان آموخته شده بود.
اهميت تغيير سياست عشايري
در اهميت تغيير سياست عشايري براي انگليسيها ميتوان اين نكته را در نظر گرفت كه آنها حتي وفادارترين متحدان و دوستان خود را نيز فدا كردند. نمونه بارز آن شيخ خزعل بود كه چندين قرارداد و ضمانتنامه نيز در اين زمينه در دست داشت. خدمات خزعل به انگليسيها به عنوان يك عنصر مورد اطمينان و مطيع، در طول بيش از يك ربع قرن، به ويژه در جريان جنگ جهاني اول كه بسياري از دوستان انگليس مثل خوانين بختياري بيوفايي يا بيتفاوتي نشان دادند، امري اثبات شده و مسلم بود. حفظ امنيت منطقه خوزستان و بخشهايي از خليج فارس در چارچوب ايجاد مناطق حايل و حراست از هندوستان، محافظت از چاههاي نفت، خطوط لوله و پالايشگاه نفت آبادان، تضمين امنيت صدور و يا ارسال نفت، همكاري با شيوخ منطقه مثل آلسعود و آلصباح، مقابله با جهاد عشاير جنوب و تحركات عثمانيها از طريق همدستي با انگليسيها، برپايي تشكيلات فراماسونري در خرمشهر و تشكيل لژ خزعل و اداره آن تحت رياست وي به عنوان استاد اعظم، بخش ديگري از خدمات مسلم وي به انگليسيها بوده است. پشت پا زدن به چنان متحدي نشان از حساسيت موضوع و اهميت تغير سياست عشايري داشت.
البته در ابتداي تغيير سياست عشايري انگليس در ايران، مقامات و نهادهاي تصميمگير در انگليس وحدت نظر نداشتند و در برخي موارد نظرات متفاوت و حتي
متناقضي ابراز كردند. به نظر لردكرزن، سياست دولت متمركز رضاخان در جنوب با منافع بريتانيا مغايرت داشت. جورج چرچيل، كه مسئول دايره ايران در وزارت امور خارجه انگليس بود، كم و بيش با سياست حكومت متمركز رضاخان مخالف بود. او ميخواست سر پرسي لورن، وزيرمختار انگليس در ايران، ميان رضاخان و شيوخ و خوانين تحتالحماية انگليس ميانجيگري كند. در عين حال دولت بريتانيا ميبايست از «راههاي مالي از طريق شركت نفت ايران و انگليس» به حمايت از خوانين بختياري كه عامل بسيار مهمي در حفظ منافع شركت نفت بودند، ادامه دهد و به تعهدات خود در قبال شيخ خزعل عمل كند. ديدگاه وزارت امور خارجه انگليس دست كم تا حدودي از گزارشهاي مأموران كنسولي در جنوب ايران، كه از سرويس سياسي هند به كار گرفته شده بودند و حضور انگليس در جنوب ايران را به منزله گسترش نفوذ حكومت هند انگليس تلقي ميكردند، متأثر بوده است. در نظر آنان، رؤساي عشاير جنوب، همانند راجههاي نيمه مستقل هندي، حامي نفوذ انگليس بودند. بر اين مبنا رضاخان و اقدامات وي از ديد آنان خطري براي منافع انگليس محسوب ميشد. علاوه بر آن، حفظ مشاغل آنان نيز به حفظ رؤساي محلي در مسند قدرتشان بستگي داشت. چنانچه جنوب تحت كنترل دولت مركزي درميآمد، آنها نيز تحت كنترل كامل سفارت انگليس در تهران در ميآمدند و به عوامل صرف سفارت تنزل مييافتند. بدين ترتيب واكنش انگليسيها در برابر سياست تمركزگرايي رضاخان درگير ديدگاهها و منافع متضاد سفارت و مأموران جنوب بود. در منازعه خزعل و رضاخان نيز رويه آشكار درگيري نهان محافل بريتانيا در ايران متبلور گرديد. در يك سوي اين محافل كساني قرار داشتند كه در راستاي شكلگيري حكومت نظامي قدرتمند تحت هدايت رضاخان از او حمايت ميكردند و در سوي ديگر كساني بودند كه همچنان از ضرورت حمايت از قدرتمندان محلي سخن ميگفتند.
حمله رضاخان به خزعل به بهانه وادار كردن وي به پرداخت مالياتهاي معوقه مربوط به جنگ جهاني اول تا آن زمان، انجام شد؛ اما جرم واقعي خزعل اين نبود؛ بلكه جرم وي حمايتش از سلطنت احمد شاه قاجار بود و اين نشان از پيروزي طيف حامي تمركزگرايي در ايران داشت. با كنار رفتن كرزن در اوايل 1924 /1303ش، وزارت امور خارجه انگليس كه به تبعيت از نظر كرزن مخالف تغيير سياست عشايري انگليس در ايران بود، بهتدريج،
هرچند نه به صراحت، به سياست تمركزگرايي رضاخان نظر مساعد نشان داد.
از نظر وزارت خارجه انگليس، ايراني با ثبات، متحد و داراي دولت مركزي قدرتمند، بهترين حائل در برابر رخنه بلشويسم به سمت هند و خليجفارس بود. اتخاذ سياست كشور حائل بدين معنا بود كه نهايتاً انگليس در دعواي شيخ خزعل و رضاخان كنار ميايستد و اجازه ميدهد رضاخان هر طور ميخواهد با شيخ خزعل رفتار كند. با اين وضعيت، شيخ ديگر موجودي نامتعارف و نابههنگام شمرده ميشد كه سرنوشتش تحتالشعاع ملاحظات مهم قرار گرفته بود؛ يعني تجديد حيات ايراني متحد و با ثبات به مثابه مانعي در برابر خطر شوروي براي هند و خليج فارس. بر اين اساس، زماني كه شيخ خزعل در بهار 1304 توقيف و به تهران اعزام شد، انگليس اين اقدام را بدون كوچكترين اعتراضي پذيرفت.
علل تغيير سياست عشايري
تغيير سياست عشايري انگليس در ايران داراي علل و دلايل گوناگوني بود كه برخي از آنها اهميت زياد و برخي ديگر اهميت كمتري داشت كه در مجموع تصميمگيران كشور مذكور را بر آن داشت تا به يك تغيير اساسي در سياست خود در ايران دست بزنند:
تنفر تاريخي ايرانيها از روسيه و انگليس و همچنين عدم يكپارچگي خوانين و رؤساي ايلات و عشاير ايراني و پيوند مخالفان انگليسيها با رهبران مقاومتهاي
محلي، موقعيت انگليسيها را به شدت تضيف و متزلزل نمود. طوري كه نايب كنسول انگليس در شيراز ترور و به جان كنسول انگليس در اصفهان سوءقصد شد و حتي كار به جايي رسيد كه انگليسيها نه فقط از شيراز، بلكه از بخش عمدهاي از مناطق مركزي و جنوبي ايران، از جمله كرمان، اصفهان، همدان و كرمانشاه عقب رانده شدند. علاوه بر اين راههاي تجاري و مواصلاتي انگليسيها نيز با مخاطرات جدي مواجه شد. در اين ميان، برخي متحدان معروف انگليس، مثل خوانين بختياري به آلمانيها گرايش نشان دادند و رؤساي وفادار نيز جرأت حمايت از انگليس را از دست دادند. در اين شرايط دشوار، دولت انگليس كه با تهديد جدي مواجه شده بود تلاش كرد به شيخ خزعل، تنها حامي و پشتيبان قابل اتكاي خود، بيش از پيش نزديك شود و ضمن تجديد ضمانتنامههاي قبلي، روابط خود را با وي تحكيم بخشد. گذشت زمان نيز قابل اعتماد و اطمينان بودن خزعل را تأييد كرد. تحكيم پيوند خزعل با انگليسيها تا جايي پيش رفت كه آنها به دليل خدمات شاياني كه به سياست انگليسيها در طول جنگ جهاني اول به وي نشانهاي شواليه امپراتوري بريتانيا، شمشير فرماندهي عالي ستاره هند و فرماندهي امپراتوري هند اعطا كردند. در مكاتبات نيز لقب اشرافي «سر» را در كنار نام وي به كار بردند.
در دوره پس از جنگ، يكي از اولويتهاي اساسي انگليسيها، پرداختن به مسئله عشاير بود كه حدود يك چهارم تا يك سوم جمعيت ايران را تشكيل ميداد. برخي عشاير مانند عشاير بختياري و قشقايي در جنوب، هر يك با عشاير كوچكتر خود اتحاديههايي تشكيل داده بودند. اين كار نه تنها قدرت فوقالعادهاي به آنها داده بود، بلكه ساختار سياسي نسبتاً سازمان يافتهاي هم به آنها بخشيده بود. در لرستان، بلوچستان، خوزستان، آذربايجان، كردستان و ساير مناطق نيز وضع كم و بيش بر همين منوال بود.
انگليسيها در دو سال اول جنگ جهاني در ايران از مقاومتهاي عشاير ايراني در جنوب آسيبها و ضربات مؤثري ديدند و حتي خطوط لوله نفت و راههاي تجاري به شدت تهديد شد و نفوذشان به پايينترين حد خود در ايران رسيد. آنها براي برونرفت از شرايط بحراني پيش آمده اقدام به تأسيس تفنگداران جنوب ايران با عنوان پليس جنوب نمودند و ضمن مداخله مستقيم در امور ايران، توانستند به طور موقت مقاومتهاي عشايري را در هم شكنند. به موازات آن، سياست عشايري سنتي خود را
نيز مبني بر ايجاد تفرقه در صفوف متحد عشاير مخالف انگليس، در پيش گرفتند و توانستند با شكست مخالفان، مجدداً استيلاي خود را بر مناطق غالباً عشايري جنوب برقرار نموده و منافع خود را كه بخشي از آن از طريق محافظت از مالالتجارههاي بازرگانان آن كشور بود، تأمين نمايند. اما در مجموع، به اين نتيجه رسيدند كه نميتوانند به سياست سنتيشان در قبال عشاير ادامه دهند و آن سياست در مواقع بحراني، نظير دو سال نخستين جنگ جهاني اول قابل اتكا نميباشد.
كاهش نفوذ و تنزل موقعيت انگليس در مقايسه با روسيه به عنوان رقيب سنتي؛ انگليسيها در شرايطي سياست تمركزگرايي را در پيش گرفتند كه نفوذشان به صورت بيسابقهاي در حال تنزل و كاهش بود و از نظر تبليغاتي نيز در مقايسه با رقيب ديرينه خود، روسها، در وضع ضعيفي قرار داشتند. افول نفوذ انگليس در ايران در آن شرايط، ضربه سختي بر اعتبار آن كشور در ايران محسوب ميشد و در مجموع به معناي شكست ديپلماسي كرزن در ايران نيز بود. رشد فزاينده ناسيوناليسم ايراني نيز محدوديتهاي زيادي براي انگليسيها پديد آورد. بنابراين، حمايت از تمركزگرايي به گمان انگليسيها بهترين گزينهاي بود كه ميتوانست تا حدود زيادي اين كاستيها و ضعفها را جبران كند و به بازسازي و بازيابي اعتبار آن كشور در افكار عمومي ايرانيان و مهمتر از آن، به حفظ منافع آن كشور در ايران كمك نمايد.
تغييرات مهارنشدني در ساختار رهبري ايلات و عشاير و مواجهه انگليسيها با چندگانگي در رهبري آن؛ با پيدايش و تشديد اختلاف بين خوانين بزرگ و خوانين كوچك كه برخي از آنها خانزادگان تحصيل كرده و آگاه به مسائل روز و متوجه زيادهخواهيهاي استعمار انگليس در مورد نفت بودند، به تدريج تغييرات غيرقابل بازگشتي در ساختار رهبري ايلات و عشاير پديد آورد. اين تغييرات باعث تضعيف رهبري سنتي منسجم و واحد ايلات و عشاير و ايجاد چندگانگي در مسئله رهبري شد. اين موضوع در ميان عشاير مناطق نفتخيز به دليل ميزان بهرهمندي از سهام نفت به صورت حادتري خودنمايي كرد. همچنين برخي از خوانين جوان بختياري انديشههاي آزاديخواهانه نيز داشتند و مخالف نفوذ روس و انگليس بودند و براي رهايي از سلطه آن كشورها روي آوردن به كشورهاي ثالث را ترجيح ميدادند. نمود عيني آن پيوستن به آلمانيها و عثمانيها بر ضد روسها و انگليسيها بود. شايان ذكر است رضاخان
نيز از اختلاف خوانين كوچك و بزرگ براي پيشبرد اهداف قدرتطلبانه خود، به ويژه در ميان بختياريها نهايت بهرهبرداري را كرد.
هدف كلي سياست ما در اين قسمت از خاورميانه اين است كه ايران را به كشوري مقتدر كه بتواند حايل ميان مستعمرات آسيايي ما و روسيه بالشويك گردد، مبدل سازيم.
مركزي ايران حكايت ميكرد و همه آنها زنگ خطري براي انگليس به شمار ميرفت كه بايستي مهار ميشدند. در غير اين صورت، خطر تجزيهطلبي و نفوذ روسيه شوروي در ايران و به خطر افتادن منافع انگليسيها حتمي بود و شايد هم جبرانناپذير ميشد. شايان ذكر است وقوع رخدادها و تحولات مذكور در ايالات و مناطق غالباً مرزي، حساسيت موضوع را براي انگليسيها بيشتر ميكرد. از ميان تحركات عمده منطقهاي، سه جريان يعني؛ نهضت جنگل، قيام پسيان و شورش خداوردي خان كاملاً ماهيت غيرقومي داشتند.
تعدد و پراكندگي منابع قدرت نظامي؛ علاوه بر تجربه تلخ انگليسيها از ضربات نظامي ايلات و عشاير مخالف آن دولت كه عمدتاً در جريان جنگ جهاني اول فرصت بروز يافت، ظهور كمونيسم به زعامت شوروي ضرورت ادغام نيروهاي نظامي و انتظامي متعدد و خنثيسازي قدرت نظامي ايلات و عشاير را مطرح كرد. رضاخان در دوره بسترسازي براي تصاحب تاج و تخت، سياست ادغام نيروهاي نظامي پراكنده را نيز با موفقيت اجرا نمود و بازسازي و تقويت ارتش در سرلوحه اقدامات وي قرار گرفت.
افزايش اهميت نفت؛ تغيير سوخت ناوگان تجاري و نظامي انگليس از زغال سنگ به نفت از سال 1914م/ 1333ق به بعد و جهاني شدن تدريجي اين موضوع و همچنين اكتشاف معادن و منابع جديد نفت در مناطق مختلف ايران از عمدهترين دلايل افزايش اهميت نفت ايران براي انگليس بود و دولت متمركز حامي انگليس بهتر از رؤساي ايلات و عشاير با خواستها و ديدگاههاي گوناگون و در برخي موارد متناقض و متضاد بود. خزعل و بختياريها همواره با افزايش اهميت نفت، تقاضاهاي خود را افزون كرده و دامنه نفوذ آْنها نيز به عنوان طرفين قراردادهاي نفتي و نگاهبانان نفتي افزون ميگرديد. به موازات آن نيز تبعيت آنها از دولت مركزي كاهش مييافت و به تعهدات خود در قبال حكومت مركزي ايران عمل نميكردند. به تدريج مسئله بحران نفوذ روساي ايلات و عشاير حوزههاي نفتخيز چشمانداز نااميدكنندهاي براي انگليسيها ترسيم ميكرد. در اين ميان نفوذ و اقتدار شيخ خزعل بيشتر از ديگران خودنمايي ميكرد. زماني كه رضاخان تضمين كرد بهتر از سران و رهبران عشاير متعدد ميتواند امنيت نفت را به سود انگليسيها تضمين كند، آنها قانع شدند سياست خود را در قبال عشاير به نفع رضاخان تغيير دهند و متحدان پيشين خود را رها كنند.
تثبيت موقعيت انگليس در خليجفارس و مناطق جنوبي ايران؛ در شرايطي كه انگليس منافع خود را در خليج فارس و جنوب ايران محفوظ ميديد و تهديدهاي خارجي چون آلمان و عثماني نيز به كلي از ميان رفته بود و رضاخان ميتوانست منافع موجود حتي در مناطق نفتخيز را محافظت كند، ديگر نيازي به متحدان محلي ايلي و عشيرهاي همچون خزعل و ديگران نبود و به جاي همه آنها عصر دولت دست نشانده فرا رسيده بود.
مسائل اقتصادي (ماليات، امنيت تجارت و راههاي تجاري، استقلال اقتصادي عشاير،...)؛ عشاير در زمانهاي ضعف دولت مركزي ماليات نميپرداختند و چون خودشان استقلال مالي و اقتصادي داشتند و نيازمند كمك دولت مركزي نبودند موجبات تشديد ضعف دولت را فراهم ميآوردند. رضاخان در مرحله اول اجراي سياست عشايري با تكيه بر ارتش و اقدامات قهرآميز، ضمن سركوب عشاير شورشي و خلع سلاح آنان، آنها را وادار به پرداخت ماليات به عنوان نشان انقياد و تبعيت از دولت مركزي كرد. در اجراي بخش ديگري از سياست عشايري با اجراي برنامه نظام وظيفه اجباري، استقلال نظامي عشاير كه از عوامل اصلي كاهنده اقتدار دولت مركزي بود به طور نسبي از ميان رفت. در بخش ديگري نيز كه رؤساي عشاير سر همكاري و تسليم فرود نياوردند به باز پس گرفتن عناوين، بازداشت، تبعيد و حتي قتل مستقيم يا با واسطه و اعدام آنها اقدام نمود. در واقع هدف عمده مرحله اول اجراي سياست عشايري، از ميان بردن ساختارهاي سياسي و نظامي عشاير بود كه تا حدودي با موفقيت اجرا شد و به ساختارهاي اقتصادي و اجتماعي آنان نيز ضرباتي وارد آمد.
رفتارها و اقدامات متناقض انگليسيها در دوره گذار از سياست عشايري سنتي به سياست تمركزگرايي
انگليسيها تا زماني كه همه تمهيدات لازم براي تغيير سياست عشايري خود در ايران را آماده نكرده بودند و افق تحولات چشمانداز كاملاً اميدواركنندهاي را ترسيم نميكرد، به منظور احتياط دست به اقدامات متناقض گوناگوني زدند تا در صورت عدم موفقيت طرح بركشيدن رضاخان به قدرت راه برگشتي پيش رو داشته باشند. بخش ديگري از سياستهاي متناقض آنها اقدامات ظاهري براي مستقل نشان دادن رضاخان بود. گزارشهاي فراواني نيز وجود دارد كه از تحريكات انگليسيها در ميان ايلات و
عشاير برضد سياست تمركزگرايي رضاخان حكايت دارد. هدف آنها از اتخاذ اين رويه ظاهراً متناقض اين بود كه چهره كريه ناامني و هرج و مرج را كريهتر كرده و در نتيجه، نياز به امنيت و تمركز را در افكار عمومي به يك نياز جدي تبديل كنند. در ادامه به مواردي از سياستهاي متناقض انگليسيها در دوره گذار از شرايط شبه ملوكالطوايفي به تمركزگرايي رضاخاني اشاره ميشود:
تلاش براي تعديل در اجراي سياست تمركز از سوي رضاخان؛ به گزارش چارلز موري، وزيرمختار انگليس در ايران به تاريخ 3 سپتامبر 1924 رضاخان در مراحل مختلف اجراي سياست عشايري انگليس مبني بر تمركزگرايي همواره تحت كنترل انگليسيها بوده و همواره در برابر خواستهاي آنها سر تسليم فرود ميآورد.
حمايت همزمان از دو تحتالحمايه (رضاخان و خزعل) با شرايط كاملاً متفاوت؛ در برخورد با خزعل، از سويي انگليسيها نظريه تمركزگرايي را به صورت گام به گام اجرا ميكردند و از سوي ديگر، از رضاخان سردارسپه ميخواستند با شيخ خزعل مدارا كند. كنسولهاي انگليس در مسير حركت رضاخان براي سركوب خزعل بارها با وي ملاقات و توصيههاي لازم را ابلاغ كردند. انگليسيها با قرار گرفتن چاهها و لولههاي نفت در قلمرو شيخ خزعل، جنگ در آن منطقه را به مصلحت نميديدند و خواستار حل مسالمتآميز اختلافات بودند. يادداشتهاي سفارت انگليس در تهران (4 و5 قوس 1303) در مورد اعتراض به شدت عمل سردارسپه در مورد خزعل بيش از هر چيزي گوياست. يادداشت اول:
آقاي وزير پس از ملاقات امروز صبح با آن جناب مستطاب دستورالعملي از وزير امور خارجه اعليحضرت پادشاه انگلستان رسيده كه راجع به وضعيت عربستان مراسلهاي به مفاد ذيل به عنوان جناب مستطاب عالي ارسال دارم. دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان پيشنهاد دوستانه نموده بودند كه مساعي جميله خود را براي ايجاد مصالحه دوستانه با شيخ خزعل شيخ محمره به كار برند و حضرت اشرف آقاي رئيسالوزراء وعده داده بودند كه هر گاه شيخ اظهار اطاعت و انقياد نمايد معظمله بر عليه مشاراليه استعمال قواي مسلحه نخواهد نمود. دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان افسوس دارند كه حضرت اشرف به وعده وفا نكرده و نصيحت دوستانه مشاراليها و وساطت مشاراليه را رد نمودهاند و پيشنهاد ايشان را مورد توجه قرار ندادهاند. بنابراين دولت پادشاه
انگلستان حال ناگزيرند كه پيشنهاد خود را مسترد و اظهار نمايند كه ديگر نميتوانند به شيخ محمره و به بختياريها فشاري را كه براي اسكات آنها آوردهاند ادامه دهند. هرگاه عمليات فعلي كارگذاران ايران موجب ورود صدمه و خسارات جاني و مالي به اتباع انگليس گردد دولت عليه را مستقيماً مسئول آن دانسته و عهدهدار پرداخت كامل صدمات و خسارات مزبور ميشمارند. در همين حال دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان براي خود اين حق را حفظ ميكند كه به هر نحو و طريقي كه صلاح و مقتضي بداند از طرف خود اقداماتي براي حفظ و حراست جان و مال رعاياي انگليس به عمل آورند...
يادداشت دوم:
آقاي وزير نظر به مراسله سابق خود مورخه امروز بر حسب دستورالعمل وزير امور خارجه اعليحضرت پادشاه انگلستان محترماً مراسله رسمي ذيل را به عنوان آن جناب مستطاب ارسال ميدارم. بايد خاطر آن جناب مستطاب را مستحضر سازم كه در نوامبر 1914 دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان اطمينانات رسمي به جناب اجل شيخ محمره دادند كه در صورت وقوع تجاوزي از طرف دولت عليه نسبت به حوزه اقتدار معزياليه نسبت به حقوق شناخته شده او يا نسبت به اموال و علاقهجات ايشان در ايران حاضر خواهند بود براي تحصيل راه حلي كه نسبت به خود ايشان و دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان رضايتبخش باشد به ايشان مساعدت لازمه بنمايند، به همين نحو دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان جميع قواي معزياليه را از هرگونه تعرضات و حملات خارجي يا تجاوزات دولتي نسبت به حوزه اقتدار مزبور و حقوق شناخته شده مشاراليه يا نسبت به اموال و عمارات ايشان در ايران حفظ و حراست خواهند نمود و اطمينانات فوق را به شيخ محمره و جانشين مشاراليه كه از اعقاب ذكور او باشد، داده شده و تا وقتي كه شيخ و اعقاب ذكور او از مراعات خود نسبت به دولت عليه تصور ظني نمايند معتبر و داراي اثر است ولي مشروط به اين كه انتخاب جانشين شيخ از اعقاب ذكور او منوط باشد به مشاوره محرمانه با دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان و جلب رضايت ايشان تا وقتي كه معزياليه و اعقاب ذكور مزبور رويه اطاعت نسبت به آراء و نصايح دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان را ادامه دهند و رويهاي كه نسبت به دولت مشاراليه رضايت بخش باشد، داشته باشند و در مقابل دولت عليه دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان جميع مساعي خود
را به كار خواهد برد كه شيخ را در وضعيت فعلي و استقلال محلي نگاه دارد. مستر چمبرلن از سر پرسي لورن خواهش نمودهاند كه مقرر دارند قنسول ژنرال اعليحضرت پادشاه انگلستان مقيم بوشهر و يا قنسول اعليحضرت پادشاه انگلستان مقيم شيراز در صورتي كه حضرت اشرف در نقاط مزبور باشند مكاتبه رسمي به مفاد فوق تسليم حضرت اشرف آقاي رئيسالوزراء نمايند.
در تلگرام سر پرسي لورن به خزعل به تاريخ 23 ژوئيه1923 رفتار ظاهري و واقعي انگليسيها با خزعل و وابستگي رضاخان به آنها بيشتر نمايان ميشود:
رئيسالوزراء ديروز شخصاً مرا ملاقات و استدعا كرد در تصميم خود تجديدنظر كنيم ولي من استنكاف ورزيدم. مشاراليه بيان داشت: اگر ميدانستم اعزام قشون موجب اعتراض شما ميشود اقدام نميكردم. بازگشت قشون هم اشكال دارد؛ زيرا سبب كاهش حيثيت دولت ميشود و در مجلس نيز مشكلاتي توليد خواهد كرد. من پاسخ دادم: اگر قبلاً با من مشورت ميكرديد نظرات مرا درك مينموديد. من با نقشه شما كاملاً مخالفم و بيم دارم دخول قواي تازه در ولايتي كه انتظام و امنيت در آن برقرار است موجد اغتشاش گردد، بدين لحاظ مايلم آن را متروك بگذاريد! حضرت اشرف گفت: آمادگي دارد به سرداراقدس رسماً اطمينان دهد كه عزيمت نيروها موجب مداخله در كارهاي وي نخواهد شد...
تعلل كرده بود. علت ميتواند بيم از احتمال واكنش منفي محافل مذهبي باشد. ضمن اين كه در مورد آتيه عراق و تركيه بين محافل سياسي انگليس اختلاف نظر وجود داشت.» اما دليل هرچه بود ويلسون، رئيس شركت نفت ايران و انگليس كه در اين زمان در بصره اقامت داشت، شروع به تحريك عشاير براي حمله به اماكن دولتي در خوزستان كرد و بحران خوزستان را فرا گرفت. اسلحهاي هم كه در اختيار شورشيان قرار گرفته بود شبانه با خودروهاي شركت نفت در اختيار آنها قرار گرفته بود. هدف از اين تحريكات به رسميت شناختن قيموميت انگليس بر عراق از سوي دولت ايران بود. رضاخان آن را پذيرفت و بعد از آن شورش ويلسون نيز خوابيد. رضاخان در جواب گزارش كفيل حكومت خوزستان در مورد اهداف شورش خوزستان، كه يكي از آنها شناسايي قيموميت انگليس بر عراق بود، پاسخ داد: «به حاكم محمره دستور دهيد بر طبق تصويب مجمع ملل در نقاط كه فاقد نماينده حكومت بينالنهرين ميباشد، اظهارات قونسولهاي انگليس راجع به اتباع بينالنهرين را مورد توجه قرار داده و بپذيرند؛ حكومت محمره اين دستور را به موقع اجرا گذارد.» اين به معني پذيرش قيموميت بود.
سعي در عفو و دلجويي از برخي عشاير مخالف تمركزگرايي و برخورد شديد با برخي ديگر از سوي رضاخان
ارتباطات انگليسيها با مخالفان تمركزگرايي؛ اسناد موجود نشان ميدهد انگليسيها با افرادي چون ابوالفتح ميرزا سالارالدوله كه درصدد اتحاد با خزعل و ديگر مخالفان تمركزگرايي برضد رضاخان بود، مناسبات نزديك خود را حتي بعد از به قدرت رسيدن رضاخان هم همچنان حفظ كردند. ارتباطاتي نيز با رؤساي اكراد در مرزهاي ايران و عراق داشتند كه همچنان تداوم داشت.
پيوند رضاخان با سياست عشايري انگليس و گزينش و تأييد نهايي وي
در نهايت انگليسيها در مسئله خزعل نشان دادند حمايتشان حد و مرز مشخصي دارد. زماني كه آنها در مورد نتيجهبخش بودن اقدامات رضاخان اطمينان يافتند، رسماً و با تمام توان از وي حمايت كردند و به سران عشاير متحد سابق هم تفهيم كردند كه بايد تسليم تمركزگرايي شوند و بديل يا انتخاب ديگري وجود ندارد.
انگليسيها در عين حال كه با رضايت شاهد تحكيم قدرت رضاخان در تهران و شمال كشور بودند، با گسترش قدرت او به جنوب، كه در آن جا انگليسيها هنوز روابط نزديك خود را با برخي از رؤساي عشاير نيمهمستقل و نيمهخودمختار، بهويژه شيخ خزعل و خوانين بختياري، حفظ كرده بودند، دست كم تا سال 1302ش مخالفت ميورزيدند. در سال 1301ش اگر آنها حق انتخاب بين رضاخان و شيخ خزعل را داشتند، به احتمال زياد خزعل را ترجيح ميدادند. اما خطر رو به تزايد گسترش بلشويسم و موفقيت رضاخان در سركوب نفوذ بلشويكها در شمال ايران، اين نويد را به انگليسيها داد كه بتوانند به سياست متناقض خود در جنوب پايان دهند و حكومتي متمركز تحت رياست رضاخان را به سياست سنتي وابستگي به رؤساي عشاير محلي ترجيح دهند و پيوندهاي خود را با رؤساي عشاير جنوب بگسلند. بر اين مبنا رضاخان در مهر ماه 1301 از لورن پرسيد كه آيا انگليس ترجيح نميدهد كه به جاي يك مشت رؤساي محلي حريص با يك قدرت مركزي قوي معامله كند؟ او پاسخ داد ترجيح ميدهد به شرط اين كه قدرتي با ثبات و منسجم باشد. اين در حالي بود كه شيخخزعل سرگرم ايجاد اتحاديه قبيلهاي از رؤساي عشاير جنوب بود. خزعل علاوه بر برقراري روابط با برخي خوانين بختياري و والي پشتكوه، قدرتمندترين رئيس عشاير لر، با قوامالملك، رئيس ايلات خمسه و صولتالدوله، رئيس ايل قشقايي هم در تماس بود. چيزي كه ترديد انگليسيها را در اين مقطع همچنان حفظ ميكرد اين بود كه رضاخان هنوز نيرو و امكانات كافي براي موفقيت در جنوب را نداشت. از طرف ديگر، انگليسيها نيك ميدانستند كه شكست رضاخان در جنوب احتمال نفوذ و حتي افتادن شمال به دامن بلشويسم را به دنبال خواهد آورد. در نهايت نيز آنها ميترسيدند كه مسئله درگيري براي محافظت از تأسيسات نفتي پيش آيد و از طرف شيخ خزعل خودمختاري خوزستان مطرح شود.
در نظر رضاخان همبستگي با عشاير جايگاهي نداشت و آنان را مراكز قدرتهاي رقيب و مزاحم براي فشار به دولت مركزي ميدانست. رضاخان چنان بر اراده خود براي ايجاد دولت مركزي قدرتمند اصرار ورزيد كه وزيرمختار انگليس در ايران را متقاعد به حمايت از خود نمود. لورن در شهريور 1302 به وزارت امور خارجه كشورش نوشت:
بايد به خاطر داشت كه تهران معيار نهايي روابط ما با ايران است. و اين كه يكپارچگي شاهنشاهي ايران به طور كلي در درازمدت براي منافع بريتانيا بسيار حياتيتر از سلطه محلي يكي از تحتالحمايگان خاص ماست.
البته انگليسيها و به ويژه لورن در روزهاي اول سال 1302ش هنوز از ثبات حكومت متمركز رضاخان مطمئن نبودند و از آن جا كه قشون نيز به ثبات او بستگي داشت و در صورت از ميان رفتن احتمالي وي فروميپاشيد، لذا سياست منطقه نفوذ در جنوب را همچنان حفظ كردند و منتظر تحولات آينده ماندند. اما از اواخر ارديبهشت لورن بر ترديدهاي خود چيره شد و در گزارشي نوشت:
زمان معامله با سياست تمركز قدرت رضاخان اينك به هر شكل فرا رسيده است و بايد تصميم قاطعي گرفته شود. به عقيده من منافع اصلي ما حاكي از اتحاد با رضاست.
به نظر لورن، شركت نفت انگليس و ايران نيز ميتواند توافقهاي خود با رؤساي محلي را زير پا بگذارد، زيرا رضاخان كرارا ًخود را متعهد كرده بود كه مسئوليت محافظت از حوزههاي نقتي را بر عهده گيرد. لورن به اين نتيجه رسيده بود كه رضاخان موهبتي براي انگليس است كه ميتواند جلو تحريكات، مخالفتها و دسايس احتمالي را بگيرد و او بهترين تضمين براي صيانت از منافع بريتانياست. البته انگليسيها به طور كامل اقدامات رضاخان را تحت كنترل و نظارت خود داشتند و به صورت محرمانه او را از هرگونه اقدام خلاف منافع و مصالح خود بازداشته بودند. سر چارلز موري در ضمن گزارشي به تاريخ نوامبر 1924 در مورد قدرت نمايي رضاخان در جنوب مينويسد:
روشن است كه حتي اگر رئيسالوزرا خواهان و قادر به انجام اقدامي براي اين مملكت باشد، البته به شيوه نظامي، باز هم چيزي جز يك عروسك خيمهشب بازي نيست كه به خواست انگليسيها حركت ميكند و جزئي از نقشه بريتانيا در جنوب است؛ وي لزوماً پيروز اين جنگ خواهد بود، چرا كه همواره شايسته اجراي برنامههاي ايشان بوده است.
گزارشهاي گوناگون لورن به وزارت امور خارجه انگليس در تأييد رضاخان براي تأمين اهداف يادشده، در نهايت مقامات لندن را متقاعد كرد كه از او حمايت كنند و
به سياست تمركز تن دهند، حتي اگر بعضي عواقب نامطلوب را در پي داشته باشد. بر آن اساس، شيخ خزعل و ساير متحدان ديروزي خود را به دست حوادث سپردند. سرچارلز موري در مورد خيانت و بيوفايي انگليسيها به خزعل ميگويد: «خزعل صادقانه در خدمت سياستي بود كه همراه با جنازه بنيانگذارش، لرد كرزن، به خاك سپرده شد».
واكنشهاي نيروهاي سياسي و رؤساي ايلات و عشاير به تغيير سياست عشايري
زماني كه خطر رضاخان بر تداوم حيات ملوكالطوايفي و رؤساي عشاير مخالف تمركزگرايي مسلم گرديد آنها واكنشهاي گوناگون و متفاوتي از خود نشان دادند:
ضرورت تغيير سياست انگليس در مورد شيخ خزعل معتقد بود تعهدات انگليسيها به خزعل مربوط به زماني است كه ايران ارتش قابل ذكري نداشته باشد، ولي با روي كار آمدن رضاخان ارتش ايران نيروي قابل ملاحظهاي به شمار ميرود و از طرف ديگر حكومت ايران از ماهيت و حدود تعهدات انگليس به خزعل اطلاعي ندارد و خزعل را يك تبعه ساده ايران ميداند و هيچگونه استقلال داخلي رؤساي طوايف را تحمل نميكند. علاوه بر آن، استقرار نظم و ثبات در ايران با يك حكومت مركزي تأمين ميشود و دولت انگليس بايستي از يكپارچگي ايران حمايت نمايد.
بر مبناي نظرات ذكر شده، در سال 1302ش كنسول انگليس در اهواز به خزعل اطلاع داد در صورت شورش وي دولت انگليس قادر به حمايت از وي نخواهد بود و حمايت انگليس از او منوط به وفاداري و انجام تعهداتش نسبت به حكومت مركزي ايران خواهد بود. اما خزعل بر ضد دولت مركزي شوريد. هدف شورش قومي- قبيلهاي وي تجزيه استان خوزستان با عنوان عربستان آزاد بود. شورش وي با تشكيل اتحاديه عشاير جنوب و پيوستن و اتحاد غلامرضاخان اميرجنگ والي پشتكوه؛ مهمترين رهبر قبايل لرستان و مرتضيقليخان بختياري و امير مجاهد و حاج شهابالدوله از رهبران قبايل بختياري و تعداد زيادي از طوايف عرب چون بنيتميم، آلبوسوف، الدريسي، مجبوم، الراويه، بيت عمر، بيت فرج، بيت كرم، الباويه و ازكان در سال 1303ش به اوج خود رسيد. اين غائله از جمله بحرانهايي است كه انگليس در فراز و فرود آن نقش محوري ايفا كرده است.
در مجموع انگليسيها تا زماني كه سياست عشايري خود را در پيوند با حمايت از خزعل ميديدند از وي حمايت كردند، اما پس از مشاهده و تجربه ناامني و بهويژه حضور روسها در شمال ايران و تشديد تهديدات كمونيستي، حمايت از تشكيل حكومت مركزي قدرتمند را از سوي رضاخان ترجيح دادند و سياست عشايري مبني بر برقراري رابطه با رؤساي عشاير و تضعيف حكومت مركزي را كنار نهادند.
فهرست منابع و مآخذ
آباديان، حسين، بسترهاي تأسيس سلطنت پهلوي 1304- 1299، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1389.
همو، ايران از سقوط مشروطه تا كودتاي سوم اسفند، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1385.
آرشيو سازمان اسناد ملي ايران (سند شماره 1 ضميمه).
آرشيو مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، اسناد روابط ايران و انگليس، سندهاي شماره بازيابي 252، 284، 442، 473، 481، 505، 532، 539؛ اسناد ضميمه، سندهاي شماره 2، 3 و 4.
آقاحسيني، عليرضا، «شالودهشكني دروني سياست بيطرفي در جنگ جهاني دوم از نگاهي ديگر»، فصلنامه تاريخ روابط خارجي، ش29 (زمستان 1385).
انصاري، مصطفي، تاريخ خوزستان (1925- 1878) (دوره خاندان كعب و شيخ خزعل)، ترجمه محمد جواهركلام، تهران، نشر شادگان، 1377.
پوربختيار، غفار، جامعه بختياري و تحولات ايران از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامي، مسجدسليمان، انتشارات علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد مسجدسليمان، 1387.
پورشالچي، محمود، قزاق؛ عصر رضاشاه پهلوي بر اساس اسناد وزارت خارجه فرانسه، ترجمه محمود پورشالچي، تهران، مرواريد، 1384.
تئودور سترانك، ويليام، حكومت شيخ خزعل بن جابر و سركوب شيخنشين خوزستان؛ بررسي عملكرد امپرياليسم بريتانيا در جنوب غربي ايران 1304- 1276ش/1925- 1897م، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، چ دوم، 1387.
حسيني، حسن، «استعمار انگليس در منطقه خليجفارس (سياست دوگانه انگليسيها
در برخورد با شيخ خزعل)»؛ در مجموعه مقالات همايش بينالمللي خليجفارس در گستره تاريخ، به اهتمام اصغر منتظرقائم، جلد دوم، اصفهان، دانشگاه اصفهان، 1384.
خاطرات سرّي آيرونسايد، تهران، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگي و مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، 1373.
خاطرات نخستين سپهبد ايران، احمد اميراحمدي، به كوشش غلامحسين زرگرينژاد، تهران، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگي، 1373.
در تكاپوي تاج و تخت؛ اسناد ابوالفتحميرزا سالارالدوله قاجار، به كوشش رضا آذري، تهران، سازمان اسناد ملي ايران، 1378.
راضي، منيره، پليس جنوب ايران، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1381.
رحمانيان، داريوش، چالش جمهوري و سلطنت در ايران؛ زوال قاجار. روي كار آمدن رضاشاه، تهران، نشر مركز، 1379.
رحيمزاده صفوي، علياصغر، اسرار سقوط احمدشاه، به كوشش بهمن دهقان، تهران، فردوس، چ دوم، 1368.
زرگر، علياصغر، تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس در دوره رضاشاه، ترجمه كاوه بيات، تهران، پروين و معين، 1372.
سفرنامه خوزستان 1303ش/2483 شاهنشاهي، تهران، مركز پژوهش و نشر فرهنگ سياسي پهلوي، 2535 شاهنشاهي.
شهبازي، عبدالله، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي؛ جستارهايي از تاريخ معاصر ايران، جلد دوم، تهران، اطلاعات، چاپ بيست و هشتم، 1388.
شيخالاسلامي، محمدجواد، سيماي احمد شاه قاجار، جلد 2، تهران، نشرگفتار، 1372.
صباحي، هوشنگ، سياست انگليس و پادشاهي رضاشاه، ترجمه پروانه ستاري، تهران، نشر گفتار، 1379.
صفايي، ابراهيم، كودتاي 1299 و آثار آن، تهران، افست، 1352.
كجباف، علياكبر، «سياست شيخخزعل در جنوب ايران و خليجفارس در برابر انگليس و رضاشاه»، در مجموعه مقالات همايش بينالمللي خليجفارس در گستره تاريخ، به اهتمام اصغر منتظرقائم، جلد اول، اصفهان، دانشگاه اصفهان، 1384.
كرونين، استفاني، رضاشاه و شكلگيري ايران نوين؛ دولت و جامعه در زمان رضاشاه،
ترجمه مرتضي ثاقبفر، تهران، جامي، 1383.
گارثويت، جن راف، تاريخ سياسي اجتماعي بختياري، ترجمه مهراب اميري، تهران، سهند، 1373.
لنچافسكي، ژرژ، سي سال رقابت روسيه و غرب 1948-1918، ترجمه حورا ياوري، تهران، روزنامه سحر، 1351.
لورن، پرسي، شيخ خزعل و پادشاهي رضاخان؛ خاطرات سياسي سر پرسي لورن وزيرمختار انگليس در ايران، ترجمه محمد رفيعيمهرآبادي، تهران، فلسفه، 1363.
مجد، محمدقلي، از قاجار به پهلوي بر اساس اسناد وزارت خارجه آمريكا 1309-1298 ش/ 1930- 1919م، ترجمه رضا مرزاني و مصطفي اميري، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1389.
همو، انگليس و اشغال ايران در جنگ جهاني اول، ترجمه مصطفي اميري، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، 1390.
مقصودي، مجتبي، تحولات قومي در ايران؛ علل و زمينهها، تهران، مؤسسه مطالعات ملي، 1380.
مكي، حسين، تاريخ بيست ساله ايران، جلد1، تهران، نشر ناشر، چ چهارم، 1363.
ملائي تواني، عليرضا، مشروطه و جمهوري؛ ريشههاي نابساماني نظم دمكراتيك در ايران، تهران، نشر گستره، 1381.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، آرشيو، اسناد روابط ايران و انگليس.
نقيبزاده، احمد، دولت رضاشاه و نظام ايلي، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1379.
نوازني، بهرام، «نقش انگلستان در عزل استاروزلسكي و نصب رضاخان»، فصلنامه مطالعات تاريخي، س 5، ش22 (پاييز 1387).
واعظ (شهرستاني)، نفيسه، سياست عشايري دولت پهلوي اول، تهران، نشر تاريخ ايران، 1388.
سند شماره 1
سند شماره 2
سند شماره 3
سند شماره 4
سند شماره 5
سند شماره 6
سند شماره 7
سند شماره 8
سند شماره 9
سند شماره 10
سند شماره 11
سند شماره 12
پانوشتها
.30 ،26 ،25 ، 1. آرشيو مؤسسه...، ش ب 22
. 2. تئودور سترانك، صص 171 146
. 3. آرشيو مؤسسه...، ش ب 34
.65- 4. واعظ شهرستاني، صص 85
.12- 5. خاطرات سري...، صص 15
. 6. همان، ص 16
. 7. همان، ص 23
.147/ 8. شهبازي، ص 2
.148- 9. همان، صص 150
. 10 . همان، ص 151
. 11 . همان، ص 153
.123- 12 . آقاحسيني، صص 126
. 13 . مقصودي، ص 255
.244- 14 . صباحي، صص 245
. 15 . همان، ص 249
. 16 . همان، ص 270
.317- 17 . كرونين، صص 318
.237- 18 . مجد، انگليس و اشغال ايران...، صص 246
. 19 . تئودور سترانك، ص 266
. 20 . كجباف، ص 299
.144-145/ 21 . شيخ الاسلامي، صص 1
.318- 22 . كرونين، صص 319
. 23 . گارثويت، ص 229
.98- 24 . راضي، صص 105
.80- 25 . زرگر، صص 83
.212- 26 . پوربختيار، جامعه بختياري و تحولات...، صص 217
.298- 27 . همان، صص 301
. 28 . آباديان، بسترهاي تأسيس...، صص 35 33
.164/ 29 . شيخ الاسلامي، 1
.243- 30 . مقصودي، 244
.85- 31 . واعظ شهرستاني، 86
.389- 32 . ملائي تواني، 390
.285- 33 . تئودور سترانك، 287
.332- 34 . كرونين، 335
. 35 . همان، 351
.313 - 36 . مجد، از قاجار به پهلوي...، صص 314
.91- 37 . صفايي، كودتاي 1299 ، صص 93
.97- 38 . كودتاي 1299 ، صص 99
. 39 . پورشالچي، ص 9
40 . همان، ص 518
539 ؛ اسناد ضميمه، ،442 ،284 ، 262 ؛ آرشيو مؤسسه ...، ش ب ، 252 - 41 . در تكاپوي تاج و تخت ...، صص 265
. سند شماره 2
. 473 ؛ اسناد ضميمه، سند شماره 1 ،481 ، 42 . آرشيو مؤسسه...، ش ب 532 و 505
.236 - 43 . صباحي، صص 238
. 44 . همان، ص 241
. 45 . همان، ص 242
. 46 . همان، ص 243
. 47 . آباديان، بسترهاي تأسيس...، ص 102
. 48 . مجد، از قاجار به پهلوي...، ص 322
.255 - 49 . صباحي، صص 256
. 50 . مجد، از قاجار به پهلوي...، ص 333
. 51 . اسناد ضميمه، سند شماره 3
.13- 254 ؛ سفرنامه خوزستان، صص 18 - 52 . در تكاپوي تاج و تخت...، صص 265
.481- 53 . آباديان، بسترهاي تأسيس...، صص 482
.483 - 54 . همان، صص 486
. 55 . صباحي، ص 255
. 56 . انصاري، ص 227
. 57 . ذوقي، ص 510
. 58 . مقصودي، ص 253
.183- 59 . خاطرات نخستين...، صص 187
در جنگ جهاني اول و دوم
ابوالفتح مؤمن*
مقدمه
جنگ جهاني اول (1333ق) در حالي آغاز شد كه دوران نيابت سلطنت ميرزاابوالقاسمخان ناصرالملك پايان يافته و احمد شاه قاجار تازه تاجگذاري كرده بود. دولت ايران از همان آغاز جنگ رسماً اعلام بيطرفي كرد.
وزارت داخله در 18 ذيحجه 1333 در تلگرافي به حكمران همدان از او خواست بيطرفي دولت ايران را به مأموران خارجي مقيم همدان از جمله كنسولگريهاي انگليس، روس و آلمان اعلام نمايد.
با وجود بيطرفي ايران در جنگ جهاني اول، طرفهاي درگير به خاك ايران تجاوز كردند؛ و كشوري كه هزاران كيلومتر از ميدانهاي اصلي جنگ دور بود، صحنة تاخت و تاز قواي روس و انگليس و عثماني شد؛ و از سه ناحيه مورد حمله نظامي قرار گرفت. روسيه از شمال، عثماني از غرب و انگليسيها از جنوب وارد ايران شدند. نتيجه اين تجاوزها براي مردم ايران، كه هيچ نسبت و رابطهاي با جنگ نداشتند، قحطي و مرگ و ويراني و خسارات فراوان بود. در اين بين همدان به سبب موقعيت جغرافيايي و سوقالجيشي در غرب ايران، از اين تهاجمات در امان نماند. در جنگ جهاني دوم نيز اين واقعه تكرار شد. در اين مقاله تلاش بر آن است كه با تكيه بر اسناد و منابع معتبر به سئوالاتي همچون: علت اشغال
همدان توسط انگليسيها در اين دو جنگ چه بود؟ واكنش مردم، مبارزين و روحانيون در مقابل اين اشغال چگونه بود؟ تبعات سياسي، اجتماعي و اقتصادي اين حضور نيروي بيگانه در همدان چه بود و مردم به چه مشكلاتي دچار شدند؟ راه حل نيروهاي انگليسي براي ساكت كردن مردم و مبارزين چه بود؟ در نهايت طبقات مردم در اين مبارزه چه نقشي داشتند، از چه راههايي به مقابله ميپرداختند و واكنش دولت مركزي و حكومت محلي چه بود؟ پاسخ داده شود.
فعاليت دولت متخاصم در همدان
شهر همدان در آستانه جنگ جهاني اول از نظر اقتصادي، سياسي و اجتماعي ثبات و امنيت كافي نداشت و مردم در مشكلات اوليه زندگي و كسب معيشت دست و پا ميزدند. در سال 1331ق، مردم اين شهر از رفتار و عملكرد حاكم وقت، مظفرالملك، به تهران شكايت نموده و بازار و دكانها را تعطيل كردند. عبدالحسين ميرزا فرمانفرما، به عنوان والي غرب كشور، عباسميرزا فرزندنش را با حقوق ماهانه پانصد الي ششصد تومان با عنوان حاكم روانه همدان كرد.
انتصاب عباسميرزا سالارلشكر به حكمراني همدان نيز نتوانست انتظام چنداني به شهر دهد؛ چرا كه فعاليت كشورهاي درگير جنگ جهاني اول نظير روس، انگليس، عثماني و آلمان در همدان به منظور جذب نيرو و تغيير شرايط به نفع خود، موجب اغتشاش، هيجان و گاه درگيري در سطح شهر ميشد.
قبل از ورود به بحث درباره اشغال همدان توسط نيروهاي انگليسي، شايسته است به اعتبار و نفوذ هر كدام از دول متخاصم در جنگ جهاني اول در همدان پرداخته شود.
روس و انگليس در تلاش براي كنترل امور و اوضاع شهر همدان و منطقه، از مؤسسات وابسته خود، همانند كنسولگريهاي دو كشور، بانك شاهنشاهي و استقراضي و ميسيونرهاي مذهبي بهره ميگرفتند و سياستهاي خود را از اين راه اعمال ميكردند. علاوه بر اين مؤسسات ميتوان از طرفداران و هواداران اين دو كشور در شهر همدان ياد كرد. اين گروه شامل اتباع انگليسي و روس مقيم شهر، اقليتهاي مذهبي يهودي و ارامنه و برخي از تجار و بازرگانان و خوانين منطقه بود. درباره نفوذ هواداران روسيه بايد به يك نيروي فعال و تأثيرگذار با تشكيلات گسترده و منظم، يعني نيروي قزاق
اشاره كرد. قزاقها اگرچه حقوقشان را از دولت ايران ميگرفتند وابستگي تام و تمام به روسها داشته و توسط فرماندهي روسي رهبري ميشدند.
كنسولگريهاي دو كشور، به ويژه انگلستان، از رهگذر اعمال نفوذ و اطلاعاتي كه توسط كارمندان بانك شاهنشاهي و استقراضي و اتباع خود، از ايلات و عشاير و وضعيت منطقه به دست ميآوردند، سعي ميكردند با تطميع، سواران عشاير و ايلات را به نفع خود بسيج كنند و در عين حال از نفوذ رقباي خود در ميان اين نيروي كم هزينه و بومي جلوگيري كنند.
روس و انگليس برخلاف اتباع كشورهاي عثماني و آلماني داراي سابقه و نفوذ زيادي در مسائل سياسي و اقتصادي شهر بودند.
بيشتر كارهاي بازرگاني و تجارتي، آموزش در مدارس و امور بانكي و كار در مراكز درماني همچون درمانگاههاي همدان در اختيار آنان بود. علاوه بر اتباع روس و انگليس، يهوديان و ارامنه شهر، كه جمعيت زيادي را شامل ميشدند و در امور اقتصادي و بازار فعاليت ميكردند، به علت اينكه اكثراً طرف تجاري و بازرگاني روس و انگليس بودند و كالاها و اجناس مصرفي و غيرمصرفي از سوي بازرگانان و شركتهاي روسي و انگليسي تأمين ميشد، از جمله طرفداران و وابستگان روس و انگليس در همدان محسوب ميشدند. همين جمعيت نيز در جريان جنگ و دست به دست شدن شهر صدمات اقتصادي زيادي ديدند. البته هر وقت منافع و موقعيت اين گروه به خطر ميافتاد، كشورهاي مذكور نيز به كمك آنان ميشتافتند. چنانكه در جريان شورش سال 1315ق و فتواي ملاعبدالله بروجردي درباره يهوديان، دولت انگليس از يهوديان حمايت و به دولت ايران اعتراض نمود.
در جريان جنگ جهاني اول خوانين و زمينداران بزرگ منطقه به روس و انگليس گرايش داشتند.
اما روحانيان و طرفداران اتحاد اسلام و آزاديخواهان و دمكراتها و نيروهاي ملي، بيشتر به آلمان و عثماني گرايش داشتند؛ اين گرايش البته نه از سر وابستگي و روابط پنهاني بود؛ بلكه عامل اصلي اين گرايش نفرت مردم ايران از روس و انگليس بود.
در سال 1334ق پس از اشغال شهر از سوي روسها، در پي مذاكرات محرمانه ژنرال باراتف و اميرافخم، حسامالملك اميرافخم در 16 رجب 1334ق به حكمراني همدان منصوب شد و در شورين خلعت حكمراني پوشيد.
حسينعليخان ضياءالملك دوم قراگوزلو با كمك اميرافخم براي الحاق به قواي روس در سال 1334ق، اقدام به گردآوري سپاهي متشكل از مردم شهر و روستا و عشاير نمود و به دنبال تصرف شهر توسط قواي عثماني و عقبنشيني روسها، اميرافخم نيز به قواي روس پيوسته و همراه آنان از شهر خارج شد و شهر بدون حاكم ماند. آلمان و عثماني نيز همانند دول روس و انگليس از دو طريق برنامهها و اهداف خود را ساماندهي و اجرا ميكردند. اول از طريق كنسولگريها و اتباع خود و ديگر از طريق طرفداران خود در شهر همدان كه روز به روز بر تعداد آنها افزوده ميشد.
از ورود نيروهاي روس به همدان، البته بعد از نبردهاي ماههاي محرم و صفر با ژاندارمها و نيروهاي مردمي و شكست آنان، تا وقوع انقلاب روسيه در 1917/1336ق/1295ش شهر و منطقه همدان چندين بار بين روس و عثماني دست بدست شده و خسارات زيادي ديد. با خروج نيروهاي روسي از همدان، انگليسها براي حفظ منافع خود در ايران و هندوستان و مبارزه با بلشويكها تصميم به اعزام نيرو به ايران گرفتند؛ و ژنرال دنسترويل براي اين منظور از بغداد به سوي همدان حركت كرد.
حضور انگليسيها در همدان تا پيش از اين منحصر به تعدادي اتباع انگليسي ساكن همدان، كاركنان كنسولگري و بانك شاهي و تعدادي مأمور نظامي بود. پس از انقلاب روسيه و تخليه ايران توسط قواي روس و صلح آنان با آلمان در اواخر جنگ، پاي نيروهاي نظامي انگليس به همدان و منطقه غرب ايران باز شد. پس از خروج قواي روس، نيروي زيادي به منطقه غرب و شمال غرب ايران اعزام كردند تا اين مناطق را كه تاكنون در تصرف آنها نبود، به تصرف خود درآورند. جلوگيري از نفوذ كمونيسم در ايران، مبارزه با قيام جنگل و ممانعت از اتحاد و ارتباط آنان با بلشويكهاي انقلابي و سركوب آنان، هدف اصلي انگليس از اعزام نيرو به منطقه بود. نقشه آنان اين بود كه مسير بغداد، قزوين، همدان و گيلان را در تصرف داشته باشند تا بتوانند از اين راه در موقع لزوم به خاك روسيه حمله كنند؛ و يا به قواي ضدكمونيستي ياري رسانند. با توجه به همين سياست، انگليسيها ژنرال دنسترويل را مأمور كردند تا با همراهان خود از بازماندگان سربازان گرسنه و سرگردان روسي در همدان سپاهي فراهم آورد، و ساكنان قفقاز را بر ضد روسها برانگيزاند. او در 13 ربيعالاول 1336 از بغداد به سوي ايران حركت كرد.
در گزارشي از حكومت كرمانشاه به وزارت امور خارجه در خصوص حركت
نيروهاي انگليسي به سوي همدان آمده: «امروز متجاوز از سيصد اتومبيل كه [در] هر يكي سه يا چهار نفر نظامي انگليسي [بود] از طرف بغداد وارد [شده] يكسر به طرف همدان رفتند». در همدان صاحبمنصبان انگليسي در منزل رئيس بانك شاهنشاهي شعبه همدان با باراتف فرمانده نيروهاي روسي، ملاقات كرده و هماهنگيهاي لازم را به عمل آوردند. دنسترويل در كمتر از يك ماه از مسير كرمانشاه و همدان خود را به انزلي رسانيد؛ ولي روسهاي بلشويك كه در انزلي با ميرزاكوچكخان همكاري ميكردند، راه را بر دنسترويل بستند و او به ناچار به همدان بازگشت. او در همدان با بيچرايف، فرمانده روس، كه هنوز سربازاني را در همدان تحت فرمان خود داشت، رابطه دوستي برقرار كرد و با كمك مالي انگلستان او را حاضر به همكاري با خود نمود. انگليسيها بيچرايف را تطميع كردند و با او قراردادي منعقد ساختند. ماده اول اين قرارداد اين بود كه «بيچرايف قواي خود را از حدود ايران خارج نكند تا انگليسيها بتوانند مواضع او را با قواي خود اشغال نمايند».
دنسترويل بازگشت نيروهاي انگليسي را از رشت به همدان، چنين گزارش ميكند:
ورود ما شهر را به هيجان و غليان انداخت و شايعاتي در شهر منتشر شد مبني بر اينكه ميرزاكوچكخان ما را در رشت نگاه داشته و پس از اخذ طلا و نقره و اشياي قيمتي ترحماً مرخص كرده است. به ما به چشم شكستخورده و مغلوب نگاه ميكردند و خيال اينكه زودتر ما را از شهر بيرون كنند، اين دفعه قويتر شده بود... با شرايط موجود تصميم بيرون كردن از شهر از طرف اهالي ممكن بود توليد زحمت نمايد. زيرا مجالس ميتينگ در مساجد منعقد كرده و قطعنامه شديداللحني به ديوار ميچسبانند.
دمكراتها شديداً عليه حضور انگليسها در همدان تبليغات ميكردند. معاريف و مشاهير دمكراتهاي همدان، رضاخان برهانالمتكلمين، جلالالممالك، ظهيردفتر و احساناللهخان بودند. رهبرشان محمدحسنخان فريدالدوله بود. آنان تمام مشكلات اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي همدان را ناشي از حضور نيروهاي بيگانه (انگليس) ميدانستند، به همين دليل خواهان تخليه فوري همدان از نيروهاي انگليسي بودند. در مقابل تقاضاهاي مردم، ماژور دنسترويل اعلاميهاي در اين باره، صادر كرد.
«توقف انگليسيها در اينجا موقتي خواهد بود و ابداً خيال ندارند در اين ناحيه ايران مدت زيادي اقامت نمايند. اقامت موقتي انگليسها به جهت مراقبت عمليات قواي
تركها است. در كليه ممالك و نواحي، اولين وظيفه ما امداد و مساعدت با اهالي بوده و به هر كجا كه بيرق انگليسي وارد شود، به نام آزادي و صلح و رفاه عمومي به اهتزاز [در] ميآيد.»
به دنبال اعلاميه دنسترويل، آزاديخواهان و دمكراتهاي همدان به رهبري محمدحسنخان فريدالدوله اعلاميه صادر و در شهر پخش كردند. در اين اعلاميه آمده بود:
ژنرال انگليسي ميگويد كه براي صلح و رفاه عمومي به اينجا وارد شده است. آيا ما از ايشان خواهش كرده بوديم؟ بهتر است اين صلح و رفاه را در مملكت خودشان برقرار نمايند. ما كه تاكنون در اين زمينه از آنها تمنايي ننمودهايم. ايران در يك موقعي متمدن بود كه انگليسيها حتي معناي آن را نميدانستند بفهمند به علاوه ما احتياجي نداريم كه از آنها چيزي بياموزيم.
از آنجايي كه آزاديخواهان و دمكراتها با نهضت جنگل و ميرزاكوچكخان ارتباط داشتند، اخراج انگليسيها از همدان را يكي از وظايف عمده ميدانستند.
دمكراتها در نامهاي به ميرزاكوچكخان خواهان كمك و اجازه او براي اين كار شدند:
انگليس در اينجا توقف دارند و عده آنها خليلي قليل است. با اجازه و موافقت شما ميتوانيم بر عليه آنها قيام كرده و بلكه آنها را نابود نماييم. ولي در آن عمل كمك شما خيلي لازم است اهالي و رؤساي شهر عموماً طرفدار شما هستند و ما منتظر اشاره شما هستيم. پول ما هم كم است.
نيروهاي انگليسي در مقابل اين اقدامات آزاديخواهان، يك سرويس اطلاعاتي محلي به رهبري كاپيتان ساوندرس كه بر اوضاع همدان واقف بود، تشكيل دادند. آنها بدين وسيله اطلاعات لازم را جمعآوري ميكردند و با نفوذ در افرادي كه در تلگرافخانه و ادارههاي دولتي بودند، سعي داشتند كه اوضاع را در كنترل خود داشته باشند. از طرف ديگر، با برگزاري مسابقات ورزشي و تفريحي، از جمله فوتبال، تلاش ميكردند كه بيشتر با مردم در ارتباط باشند و زمينه نفوذ خود را فراهم سازند. راه ديگري كه انگليسيها در پيش گرفتند، ديد و بازديد با خوانين و اعيان و اشراف شهر بود. در ملاقات با نظامالسلطان، حاكم وقت همدان، كه يكي از دمكراتهاي افراطي محسوب ميشد، وي از دنسترويل پرسيد: «از كجا آمدهايد؟ براي چه آمدهايد؟ آيا عده شما زياد است؟»
ملاقات بعدي آنها با اميرافخم قراگوزلو بود. اميرافخم در آن ملاقات گفت خيلي
خوشوقت است از اينكه ميتواند قشون انگليسي را در اين قسمت ايران مشاهده كند. همچنين اظهار داشت زير بار هر اداره و سيستمي ميرود، الا دمكراتها. اميرافخم چشم ديدن دمكراتها و سياسيون و به ويژه حاكم را نداشت. كدورت بين او و حكومت از آنجا ناشي ميشد كه حكومت برحسب وظيفه خود مبالغ هنگفت بقاياي ماليات امير را مطالبه كرده بود. امير مفخم طرفدار روسها و انگليسها بود و در زمان تسلط روسها بر همدان از سوي آنان حكمران همدان شد.
آزاديخواهان و دمكراتها كه از طريق مطبوعات، از جمله روزنامههاي اكباتان، اتحاد، افسانه و ... به مبارزه با انگليسيها ادامه ميدادند، در مقابل ترفند ديد و بازديد انگليسيها آرام ننشستند و نامههايي با جوهر قرمز (رنگ خون) در كاغذي با نقش اسلحة موزر براي افرادي كه با انگليسيها مراوده داشتند ارسال كردند. به اين مضمون كه همه ميدانند وي (مخاطب نامه) خود را به انگليسيها فروخته و پول گرفته، اگر به مراوده با انگليسيها ادامه دهد كشته خواهد شد.
از طرف ديگر انگليسيها براي اينكه بتوانند مردم همدان را در مقابل هم قرار دهند، سعي كردند از همان سياست «تفرقه بينداز و حكومت كن» استفاده نمايند. بر اين اساس شروع به تبليغ و جذب افراد در كسوت نظاميگري كردند. حاكم همدان به وزارت داخله در اين مورد چنين گزارش ميدهد: «انگليسها چند نفر از اهالي همدان را به اطراف فرستادهاند جهت گرفتن سوار و پياده نظام در شهر هم تابلو زدهاند بعنوان محل تقاضاي خدمت نظامي.»
دمكراتها و مبارزين همدان نيز با صدور اعلاميهاي مردم را از اين كار برحذر داشتند:
... خدمتكنندگان به انگليس گرفتار غضب و انتقام ملت خواهند شد و دشنه جلاد هر كس را كه متشبث به اين عمل پست شود سزايش را به دستش ميگذارد.
بدنبال تشديد فعاليت مردم به رهبري دمكراتها و روحانيون عليه انگليسيها، فرمانده آنان، دنسترويل، تنها چاره كار را دستگيري و تبعيد آنان ديد، او ابتدا فريدالدوله گلگون، رهبر دمكراتها را دستگير و يكسره به هندوستان تبعيد كرد. از روحانيون نيز شيخعلي ثقةالاسلام همداني كه طرفدار اتحاد اسلام بود، به همان سرنوشت دچار شد. انگليسها با اين حركت به زعم خود توانستند همدان را به مكاني امن براي خود تبديل كنند.
حضور انگليسيها در همدان موجب ناامني اقتصادي و اجتماعي و قحطي شديد در
شهر شد؛ به طوري كه قيمت گندم به خرواري 40 قران و نان لواش مني 9 الي 13 قران رسيد و لپه و نخود از مني 1 قران به 4 قران فروخته ميشد. قحطي نان و مواد غذايي در همدان چندين علت داشت: 1. هواي نامناسب و خشكسالي در غرب كشور در سال 1335ق؛ 2. خريدهاي بيش از اندازه گندم و مواد غذايي توسط قواي روس، عثماني و سپس انگليسيها؛ 3. گراني و بالا رفتن بيسابقه قيمت مواد غذايي و احتكار آن توسط ملاكين، خوانين و سرمايهداران. در اين وانفسا نيروهاي انگليسي با اعزام افراد به اطراف همدان به جمعآوري مواد غذايي و گندم ميپرداختند.
هرچند در برخي از منابع آمده: «... انگلستان در شهرهاي شيراز و همدان براي نان، يارانهاي ميپرداخت و آرد وارد ميكرد تا هم موجب كاهش قيمت شود و هم مردم را آرام كند» اما واقعيت اين است كه نيروهاي انگليس از اين آرد و نان براي نيروهاي خودشان استفاده كرده و بين تعداد محدودي از مردم همدان كه توسط نيروهاي انگليسي در جادهسازي در گردنه اسدآباد به همدان به كار گرفته شده بودند، توزيع ميشد، آن هم به صورت جيرهبندي و كوپني و در قبال كار روزانه. خاطرات دنسترويل به خوبي اين موضوع را تأييد ميكند. اين در حالي بود كه انگليسيها براي ديگر نيروهاي خود كه در خارج از همدان بودند، اقدام به خريداري گندم ميكردند و آن را به ساير جاها ميفرستادند كه اسناد به خوبي گواه اين مطلب است به همين دليل موجب نارضايتي مردم و شكايت حكومت همدان به مركز شد. دنسترويل با صدور اعلاميهاي علت گراني گندم را چنين بيان كرد:
گندم را ما خريداري نميكنيم و برعكس؛ با تمام قواي خود به قحطيزدگان كمك ميكنيم و قيمتهاي سنگين كنوني جنس، به واسطه خريداري جنس از طرف ما نيست؛ زيرا ما گندم خريداري نميكنيم، بلكه ترقي قيمت جنس به واسطه عمليات دستجات دمكراتها است كه انبارداران و خبازان را بيجهت مرعوب كرده و وادار ميكنند كه مظنه جنس را به طور مصنوعي بالا برده و مردم را برعليه ما برانگيزانند.
برخلاف ادعاي دنسترويل، يكي از كساني كه مواد غذايي را احتكار ميكرد، اميرافخم شوريني بود كه از دشمنان سرسخت آزاديخواهان و دمكراتها و برعكس، از دوستان و طرفداران روس و انگليس به شمار ميرفت.
قحطي در همدان به حدي شديد بود كه هر روز در معابر شهر مردم شاهد جسد
كساني بودند كه از گرسنگي جان داده بودند. در اين اوضاع نابسامان، انگليسيها از فرصت استفاده كرده مردم فقير و گرسنه و كساني را كه از قدرت بدني برخوردار بودند، در جادهسازي و ايجاد راههاي جديد به كار ميگرفتند. حقوق كارگران در مقابل اين كار، روزي سه قران با بليط غذا بود. اما به شديدترين روش استثمار ميشدند.
افراد خير شهر نيز براي جلوگيري از مرگ و مير اهالي در اثر گرسنگي، نانوايي داير كرده بودند و به طور رايگان به فقرا نان ميدادند. در اين زمان از طرف ميرزاكوچكخان نيز به قحطيزدگان همدان كمكهايي ميشد.
در سال 1336ق، با كمك حكومت محلي، 1600 نفر از فقراي شهر كه در خرابهها ساكن بودند، جمعآوري و در چند كاروانسرا زندگاني مرتبي براي آنها تهيه گرديد. از طرف ديگر قرار شد به حساب ملاكان شهر، چهل باب مغازه نانوايي داير كرده و به نرخ نازل براي اهالي و فقرا نان تهيه نمايند. از جمله اين ملاكان، عبدالحسينميرزا فرمانفرما بود. علاوه بر كمك مردم و دولت، ميسيونرهاي مذهبي آمريكايي نيز به طور رايگان به فقرا اطعام ميدادند.
سرانجام در سال 1337ه. ق پس از عزيمت قواي اصلي انگليسيها به انزلي و حركت قواي كمكي آنها به اين مناطق (انزلي)، همدان از تصرف قواي انگليسيها آزاد گرديد.
آغاز جنگ جهاني دوم و اشغال همدان
جنگ جهاني دوم روز اول سپتامبر 1939/ دهم شهريور 1318 با حمله نظامي قواي آلمان هيتلري به لهستان آغاز شد. ايران از همان روزهاي آغاز جنگ 13 شهريور 1318 اعلام بيطرفي نمود و بيطرفي خود را از طريق وزارت امور خارجه و سفارتخانههايش در خارج از كشور به اطلاع دول متخاصم رسانيد.
متفقين براي رساندن اسلحه و مايحتاج به اتحاد شوروي راهي جز ايران نداشتند؛ بنابراين تصميم به اشغال ايران گرفتند.
چرچيل در تلگرامي به استالين در خصوص اشغال ايران چنين نوشت:
هدف ما از اشغال ايران، حتي بيش از حراست نواحي نفت خيز، به دست آوردن راه ارتباطي تازهاي به كشور شما بود كه به آساني نتوانند آن را قطع كنند. براي اين هدف بايد راهآهن از خليجفارس تا بحر خزر را گسترش دهيم و مطمئن شويم كه به خوبي
كار ميكند ... ما به پيشقراولان خود دستور دادهايم كه به پيشروي ادامه دهند و در نقطهاي ميان همدان و قزوين كه از جانب فرماندهان نظامي معين خواهد شد، دست در دست نيروهاي شما گذارند...
دستاويز آنها براي حمله و اشغال ايران حضور نيروهاي متخصص آلماني در كشور بود كه از اين نيروها به عنوان ستون پنجم آلمان ياد ميكردند، در حالي كه اكثر اين نيروها از ايران خارج شده بودند.
نيروهاي انگليس و شوروي سرانجام در سوم شهريور 1320 به ايران حملهور گشته و كشور را اشغال كردند. ارتش رضاشاهي برخلاف تبليغات وسيعي كه در مورد آن ميشد، تقريباً بدون مقاومت تسليم شد؛ و فرماندهان آن بزدلانه و بعضاً با لباس زنانه از برابر نيروهاي روسيه شوروي گريختند. يكي از شهرهايي كه در اين ايام به اشغال نظامي متفقين درآمد شهر همدان بود.
جريان اشغال همدان از اين قرار بود كه صبح جمعه ششم شهريورماه 1320 هواپيماهاي شوروي در آسمان شهر همدان به پرواز درآمدند و اشيايي را رها كردند. مردم به گمان اين كه اعلاميه است خودشان را به محل فرود نزديك كردند غافل از آنكه اين اشياء بمبهاي مرگبار هستند، با انفجار اين بمبها بيش از 300 نفر مجروح يا كشته شدند. البته بر اساس اسناد معتبر 15 نفر از مردم در دم جان خود را از دست دادند. بر اثر اين بمباران شبكه برق و تلفن شهر منهدم گرديد، شدت انفجارها به حدي بود كه قطعاتي از سر و دست و ديگر اعضاي بدن به در و ديوار چسبيده بود، به نحوي كه صحنه وحشتناكي به وجود آمده بود. تعداد مجروحين به حدي بود كه نه تنها تمام اتاقها و تختخوابهاي بيمارستان پهلوي تنها بيمارستان شهر، پر شده بود بلكه تمام راهروها پر از مجروح شده و در آنجا بستري شدند. حتي بسياري از مردم از خانههاي خود تختخواب آورده و در حياط بيمارستان بستري شده و مورد معالجه قرار گرفتند. با وجود اين همه مجروح بيمارستان از امكانات چنداني برخوردار نبود.
پس از حمله هواپيماهاي شوروي، انگليسيها دريافته بودند احتمال دارد شورويها پيش از آنها از طريق شمال و قزوين، همدان را تسخير نمايند؛ به همين خاطر ژنرال آيزر دود را مأمور اشغال همدان كردند. او به سرعت وارد عمل شد و در ساعت هفت بعد از ظهر روز 8 شهريور 1320 همدان به تصرف قواي انگليس درآمده اهالي همدان
با بهت و حيرت شاهد حضور خودروهاي نظامي انگليسي در ميدان شهر بودند. آنان به خاطر سقوط ديكتاتوري رضاشاه شادمان و خوشحال بودند، اما حضور نيروهاي بيگانه در شهر اين شادي را در كام آنان تلخ و ناگوار مينمود؛ چرا كه هنوز ظلم و ستم قواي بيگانه در جنگ جهاني اول در اين شهر را به ياد داشتند و ميدانستند حضور آنان در شهر چه مشكلات و مصائب عديده را در پي دارد.
بعد از اشغال شهر توسط انگليسيها، شوروي نيز بيكار ننشست، هواپيماهاي آنان بر فراز شهر همدان به پرواز درآمده و گاه و بيگاه اعلاميههاي تبليغاتي در شهر پخش ميكردند. علاوه بر اين يك ستون موتوريزه آنها تلاش ميكرد از قزوين خود را به همدان برساند، اما انگليسيها براي جلوگيري از اين اقدام تا گردنه آوج پيشرفته و پس از نمودار شدن سربازان شوروي در مرحله اول سعي كردند با استقبال گرم از آنان به صورت مسالمتآميز آنها را از اين كار منصرف نمايند. اما وقتي نيروهاي شوروي قصد خود را از پيشروي به سوي همدان اعلام داشتند با واكنش شديد انگليسيها مواجه گشتند. سرانجام پس از گفتگوهاي بسيار انگليسيها آنها را مطمئن ساختند در همدان به اندازه كافي نيرو وجود دارد كه بتواند با هر وضعيتي روبرو شود، در نتيجه نيروهاي شوروي با اكراه به سمت قزوين عقب نشستند.
نبايد از ياد برد انگليس از مدتها پيش در همدان به وسيله اتباع خود، اطلاعات كاملي راجع به همدان و منطقه جمعآوري كرده بود. انگليسيها در بين ارامنه و يهوديان و با وجود بانك شاهنشاهي و كنسولگري پايگاههايي داشتند؛ در حالي كه شوروي در همدان حتي كنسولگري هم نداشت.
انگليسيها در همدان
انگليسيها در اوايل ورود به همدان - چنانكه ديده شد - سعي كردند كنترل كامل شهر را به دست بگيرند. كنسولگري آنها در اين زمان در همدان توسط ساكس، فرزند سرپرسي ساكس افسر و سياستمدار عاليرتبه انگليسي در جنگ جهاني اول در ايران، اداره ميشد. او از چندين سال قبل از شروع جنگ جهاني دوم شخصي به اسم سيمون را تحت عنوان نماينده شركت فرش همدان مأمور جمعآوري اطلاعات و شناسايي و نفوذ در صاحبان قدرت كرده بود. اين شخص از نظر ظاهري با چشم و ابروي مشكي و لهجه
فارسي بسيار شبيه ارامنه همدان بود. سيمون در مدت مأموريت خود به خوبي انجام وظيفه كرده حتي از نقاط ضعف خوانين محلي كاملاً آگاه بود و همه جا و همه چيز را به خوبي ميشناخت. در شهريور 1320 كه پردهها برافتاد، كلنل سيمون با لباس نظامي انگليسي ظاهر شد و در تمام امور ادارات و سازمانهاي محلي شروع به دخالت نموده و رؤساي باشخصيت و ميهندوست ادارات مثل دكتر علامه مازندراني، معتضدالدوله وزيري كرمانشاهي پيشكار دارايي و آقاي رشيدخان گودرزي بروجردي رئيس دادگستري و برخي ديگر از وطنپرستان غيرتمند و ايراني مثل علينقي كوثر معروف به آقازاده همداني را، كه در كسوت روحاني بود، هر از گاهي مورد بازخواست و بازجويي قرار داده و تهديد به تبعيد به هندوستان ميكرد. انگليسيها ميرآقا متخلص به «مفتون»، فرزند مرحوم شمسالعرفا را، كه بي شك يكي از بهترين شعراي شهرستان همدان بود، پس از شش ماه حبس، براي مدت يكسال به قريه سوزان از دهستان درجزين همدان تبعيد كردند. اين شاعر حساس جريان تبعيد خود را در چكامه دلنشيني تحت عنوان خاطرهاي از تبعيد من در جنگ بينالملل دوم چنين سروده است:
تا شدم تبعيد از شهر و ديار اي آسمان
هر چه بر كار سياستها شدم نزديك تر
سعد سلمان در حصار ناي گر تبعيد بود
من نگرديدم به خوان انگلستان كاسه ليس
من نرفتم زير بار انگليس نابكار
من وطن خواهم وطن خواهم وطن خواه اي فلك
من شدم تبعيد تا راحت بماند اين و آن
مي شوم تبعيد چون هستم به ضد انگليس
روزگارم تيره شد چون شام تار اي آسمان
دور ماندم از وصال روي يار اي آسمان
قريه سوزان مرا آمد حصار اي آسمان
كردمي از سفره خود بر كنار اي آسمان
بايدم انداختن از كار و بار اي آسمان
مي كنم فرياد فاش و آشكار اي آسمان
بيد را ميزن كه تا لرزد چنار اي آسمان
من از اين تبعيد دارم افتخار اي آسمان
سيمون بعد از جنگ جهاني دوم نيز در همدان ماند تا اينكه در سال 1330ش از ايران اخراج شد.
پس از شهريور 1320 تا مدتها شهر همدان صحنه تاختوتاز نيروهاي متفقين بود. علاوه بر انگليسيها، نيروي عظيمي از ارتش آمريكا در سه فرسنگي شمال همدان در محلي به اسم ده پياز براي خود قرارگاهي داير كرده بودند كه داراي چاه عميق و
بناهاي نظامي و فرودگاه و تأسيسات لازم براي استقرار يك لشكر بود. نمايندگان سه دولت شوروي، انگليس و آمريكا براي حفظ موازنه شب و روز مشغول فعاليت بودند.
استقرار نيروهاي مذكور در همدان براي مردم اين شهر زيانهاي بسياري به بار آورد. در اين مدت بازار همدان چندين بار دچار حريق شد و هستي عدهاي از مردم در آتش بيداد سوخت. از سوي ديگر رفتوآمد سربازان هندي و اسراي لهستاني، كه بيشتر آنان را زنان تشكيل ميدادند، منشأ بيماري خطرناك تيفوس و موجب مرگ عدهاي از اهالي شهر گرديد. كثرت نيروهاي بيگانه در همدان، شهر را به صورت يك بندر جنگي پرجنجال بينالمللي درآورده بود و سر و صداي كاميونهاي حامل مهمات جنگي ارسالي از آمريكا به شوروي امنيت و آسايش را در تمام مدت جنگ از مردم همدان سلب كرده بود.
تأمين مواد غذايي مورد نياز ارتش اشغالگر يكصدهزار نفري و نيز گروه يكصدهزار نفري آوارگان جنگي لهستاني، كه از زندانهاي روسيه آزاد شده و به ايران اعزام شده بودند، از طريق واردات مواد غذايي غيرممكن بود؛ زيرا گذشته از مشكلات حمل و نقل و فقدان تعداد كافي كشتيهاي باري براي حمل خواروبار موردنياز از اقصي نقاط دنيا به ايران، مسئله اساسي همانا عدم دسترسي متفقين به مواد غذايي كافي براي صدور به ايران بود. به همين علت مقامات اشغالگر ارتشهاي تجاوزكار به سرعت، تمامي غلات قابل دسترس را با زور سرنيزه و يا با پرداخت حداقل بهاي ممكنه تصاحب كردند.
مقامات انگليسي از طريق كمپاني انگليسي «يونايتد» غلات قابل دسترس را تقريباً مفت خريداري كرده و در اهواز (مركز قواي انگلستان) انبار كردند.
كمبود مواد غذايي همراه با تورمي در حدود 1000 درصد كه بر اثر اتخاذ سياست پولي تحميلي قواي اشغالگر به وجود آمده بود، قدرت خريد مردم را به شدت كاهش داد و در نتيجه ميليونها نفر در سراسر كشور دچار گرسنگي شدند.
واضح است كه اقدامات انگليسيها و وضعيت ناشي از ورود قواي بيگانه به ايران، در زندگي اجتماعي مردم همدان در آن هنگامه چه تأثيري دربر داشته و چه مشكلاتي را براي آنان به وجود آورده بود؛ از جمله مشكلات گراني و كميابي آذوقه كه حضور نيروهاي انگليسي در شهر به آن دامن ميزد. قيمت كليه كالاها عليالخصوص خواروبار به شدت افزايش يافت. كره يك من (سه كيلوگرم) 18 ريال به يكباره به كيلويي 24 تومان، قند و شكر كيلويي 16 ريال به كيلويي 18 تومان و گندم خرواري 65 تومان به
خرواري 700 تومان رسيده و بسيار ناياب شد. دولت نيز ناچار براي توزيع عادلانه برخي كالاها از جمله قند و شكر اقدام به چاپ كوپن و تعيين عامليني در شهر كرد كه همين امر براي برخي از عاملان توزيع كوپن قند و شكر محل درآمد سرشاري شد؛ به نحوي كه رئيس يكي از ادارات دولتي همدان در آن گيرودار عمارت مجللي از اين درآمدها ساخته بود كه مردم اسم آن را «قندآباد» نهاده بودند. به دليل عدم توزيع عادلانه قند و شكر مردم شهر همدان دست به شورش و غارت انبارهاي قند و شكر زدند.
البته قبل از اين شورش كميسيوني متشكل از رؤساي ادارات و اصناف مختلف در فرمانداري همدان تشكيل شد تا راجع به حل مشكل قند و شكر و اوضاع عمومي شهر مشورت و تصميمات مفيدي اتخاذ شود. اما شورش مردم نشان داد با وجود قواي خارجي و مصرف بيرويه آنان از خواروبار مردم شهر هر تصميم و اقدامي محكوم به شكست است.
در اين زمان گندم كه قوت غالب مردم ايران بود، به دليل خريد و انتقال آن توسط انگليسيها كمياب شد؛ و قحطي مثل زمان جنگ جهاني اول باعث مرگ و مير بسياري از اهالي شهر گرديد. اگر كمكهاي انساندوستانه برخي از اهالي نيكوكار شهر همچون حاجآقاتقي شريفي جولاني، آقاعبدالله تقوي و آقازاده كوثر كه در چند نقطه شهر مثل تپه مصلي، محله جولان و كبابيان روزانه آش و نان فراوان به طور رايگان توزيع ميكردند نبود، بيگمان جمعيت زيادي بر اثر گرسنگي جان خود را از دست ميدادند.
در اين هنگامه فلاكتبار كنسول انگليس و عوامل او در شهر به گراني گندم و ايجاد قحطي مصنوعي دامن ميزدند و اگر برخي نانواها به دستورهاي وي عمل نميكردند و در صحنه دروغين و ساختگي ايجاد قحطي نان شركت نميكردند، مانند فرهاد سركاني، رئيس صنف خباز همدان، تبعيد ميشدند. وي بعد از چند سال تبعيد در همان تبعيدگاه دارفاني را وداع گفت.
با شدت گرفتن قحطي در شهر و هيجان مردم، جلسهاي با حضور اصناف، بازرگانان و محترمين شهر در فرمانداري تشكيل شد. در اين مجلس فرماندار و مسئول اداره غله به حضار اطمينان دادند كه براي مصرف يك ساله مردم گندم در انبارها موجود است و حمل گندم به ديگر شهرها تأثيري بر اين موضوع ندارد. با تمام اين وعده و وعيدها مردم گرسنه شهر در 28 آبان 1320 دست به يك شورش عمومي عليه
نيروهاي انگليسي زدند؛ زيرا آنان حمل گندم از سوي قواي انگليس را علت كميابي ميدانستند. مردم در اين تظاهرات در و پنجره بانك شاهنشاهي و ادارات دولتي را با چوب و سنگ خرد كردند. دامنه شورش زماني گسترش يافت كه كليه كسبه شهر با تعطيلي مغازهها و دكاكين با مردم معترض همراه شدند. مردم كه به سوي اداره غله در حركت بودند در مسير حركت خود به چندين كاميون از سربازان انگليسي برخورد كرده با سنگ به آنها حمله كردند. اصابت يك سنگ به راننده يكي از اين كاميون ها باعث واژگون شدن آن گرديد و درگيري مردم با سربازان انگليسي شدت يافت. سربازان انگليسي به سوي مردم بيپناه آتش گشوده و چهار تن از آنان را به قتل رساندند. در اسناد تعداد واقعي كشتهشدگان ذكر نشده، اما درگيري زماني خاتمه يافت كه رئيس شهرباني شخصاً در محل حاضر و مانع تيراندازي سربازان انگليسي شد و مردم را نيز متفرق نمود. تظاهركنندگان در تمام مدت تظاهرات خود خواهان پايان دادن به حمل گندم از همدان بودند. در اين مدت كليه راستهها و بازار تعطيل و روز بعد نيز اين اعتصاب ادامه داشت. تنها بعد از ملاقات و مذاكره فرماندار با نمايندگان اصناف مختلف، به اين تعطيلي پايان داده شد.
پس از پايان شورش، كنسول انگليس در شهر خواهان معرفي و تعقيب و مجازات عاملين اين حادثه از دولت ايران شد و اعلام كرد خودشان اجازه دارند كساني را كه عليه ارتش انگليس تحريك يا اقدامي كنند، مجازات نمايند. جالبتر اينكه كنسول انگليس از فرمانداري همدان تقاضا نمود كه اعلاميهاي مبني بر اينكه انگليسيها گندم و خواربار حمل نميكنند در شهر منتشر شود. از همه خفتبارتر اينكه فرماندار همدان قيامكنندگان را مردم ولگرد، فقير و گدا معرفي نمود. غافل از اينكه آنها نيز جزو مردم شهر بودند كه بر اثر سياستهاي غلط دولت و فشارهاي قواي بيگانه به اين روز و فلاكت گرفتار شده بودند.
در پي تلاش كنسول انگليس و فرمانداري همدان، غلامحسين شريفي، محمدعلي شريفي، علياصغر احسانلو، حسين حاج عزيز و محمدعلي نجيب، كه همگي از افراد درستكار، شريف و نيكوكار همدان بودند به عنوان عاملان شورش دستگير و در همدان زنداني شده و پس از چندي به زندان اراك منتقل شدند.
وزارت كشور نيز اقدام به اعزام يك بازرس به همدان نمود. بازرس مذكور پس از
يك ماه توقف در همدان علت شورش را تلاش خبازان براي استفاده بيشتر عنوان كرد كه بالا بودن هزينه خبازي را بهانه قرار داده تا بهاي گندم را به نسبت قيمت نان كمتر بپردازند. در گزارش مذكور فرهاد سركاني، رئيس صنف خبازان، عامل شورش معرفي و چنانكه گذشت تبعيد گرديد. در گزارش بازرس وزارت كشور در مورد شورش هيچ اسمي از افرادي كه قبلاً به اين بهانه دستگير شده بودند (غلامحسين شريفي و ...)، نيامده است. بدين ترتيب معلوم ميگردد دستگيري آنان هيچ ربطي به گراني و قحطي و شورش نداشته، بلكه تنها گناه آنان بيگانهستيزي بوده است و بس.
از ديگر مشكلات حضور اين ميهمانان ناخوانده سلب امنيت و آسايش اوليه از مردم بود. در 26 آبان 1320 يك گروه سيزده نفري از افسران و دژبان انگليسي به مهمانخانه روشن، رفته و پس از كتككاري مستخدم آنجا و مصرف مواد غذايي و مقدار زيادي نوشيدني الكلي و مست شدن، شيشههاي ميهمانخانه را شكسته و مستانه از آنجا خارج ميشوند. جالب اينكه به جاي توبيخ و تنبيه افسران مذكور، صاحب مهمانخانه براي مدت سه سال به عراق تبعيد ميشود.
بديهي است مواردي از اين نوع در همدان كوچك آن روز كه اخبار به سرعت در همه شهر دهان به دهان ميگشته چه ذهنيتي ميتوانسته درباره نيروهاي خارجي در مردم شهر ايجاد كند و همين حوادث باعث انزجار و نفرت شديد مردم شد، به طوري كه آنان براي انتقامگيري و به راه انداختن شورش لحظهشماري ميكردند.
مشكل ديگر مردم در اين روزگار محنتبار، كمبود وسايل نقليه بود. نيروهاي انگليسي و آمريكايي تمام وسايل نقليه شهر را در اختيار گرفته بودند. علاوه بر اين، تردد بيش از حد اتومبيلها و كاميونهاي جنگي باعث شده بود افراد زيادي جان خود را بر اثر بياحتياطي رانندگان از دست بدهند.
حجم انبوه اين رفت و آمدها در اسناد و گزارشهاي شهرباني به خوبي منعكس شده است: «در ساعت 18:30 روز 23 (مهر 1324) ماه جاري تقريباً دويست سرباز انگليسي با هشتاد دستگاه اتومبيل و اثاثيه از تهران به قزوين و به سمت همدان حركت نمودند» در مورد ديگر آمده: «ساعت 13 (مهر 1324) 23 دستگاه اتومبيل و دو دستگاه موتورسيكلت انگليسي با قريب چهل تن سرباز انگليسي از خط تهران وارد (قزوين) و به خط همدان عزيمت نمودند»
براي نمونه كاميونهاي آمريكايي در روستاي زمانآباد طفل هفتسالهاي به نام يحيي فرزند احمد را زير گرفته و به قتل رساندند؛ يا در روستاي اميرآباد، باقر فرزند غلامحسين بر اثر برخورد كاميونهاي آمريكايي به شدت مجروح شد. شكايت والدين افراد مقتول و مجروح معمولاً هميشه بينتيجه ميماند؛ به اين دليل كه شكايات مذكور پس از ارائه به شهرباني و ژاندارمري به كميسيون دعاوي خارجي مقيم همدان ارسال ميگرديد كه فقط باعث سردرگمي و سرخوردگي شاكيان ميشد. انگليسيها براي رسيدگي به اينگونه حوادث و پرداخت خون بها و غرامت افراد مقتول ادارهاي به نام «اداره غرامات و خسارات نيروهاي بريتانيا» در كرمانشاه تأسيس كرده بودند. اما گرفتن غرامت ملزم به داشتن پارتي و افراد سرشناس بود، چرا كه پرداخت غرامت به ورثه مقتول در حضور فرماندار و با امضاء وي در اداره مذكور امكانپذير بود؛ در حاليكه ميزان غرامت مشخص نبود.
علاوه بر خسارت جاني كه از برخورد اتومبيلهاي متفقين نصيب مردم ميشد، تيراندازي عمدي و سهوي سربازان آنان نيز باعث مرگ افراد ميگرديد. بر اثر همين تيراندازيها پسر يازده سالهاي به نام ابراهيم فرزند علياكبر به قتل رسيد. پدر و مادر مقتول از عرايض متعددي كه به مراجع قانوني همدان تسليم كرده بودند، هيچ جوابي نگرفته و به ناچار از رئيسالوزرا و وزير كشور تقاضاي دادخواهي نمودند كه اين دادخواهي هم ره به جايي نبرد و در نهايت والدين مقتول به خاطر از دست دادن پسرشان دچار جنون شدند.
يكي ديگر از اقدامات نيروهاي متفقين در همدان، تفتيش اسناد و مدارك ادارات دولتي و استفاده از امكانات اين ادارات بود. معزالدين مهدوي، رئيس وقت فرهنگ در اين باره مينويسد كه هر روز عدهاي آمريكايي و انگليسي و روسي (شورويها) براي ديدن مدارس و مؤسسات فرهنگي به اداره فرهنگ مراجعه ميكردند. يك دسته سالن دبيرستان را براي سخنراني ميخواستند، دسته ديگر آمار محصلين و معلمين را درخواست ميكردند و جمعي اسامي آلمانوفيلهاي فرهنگ را مطالبه ميكردند. هنگام مراجعه نيروهاي مذكور مسئول هيچ ادارهاي قدرت نافرماني و سرپيچي نداشت. چه در غير اين صورت با توبيخ و تبعيد و از دست دادن شغلش مواجه ميشد. هنگامي كه يكي از نيروهاي متفقين براي كاري به اداره فرهنگ مراجعه و مورد بيتوجهي مهدوي،
رئيس وقت فرهنگ قرار ميگيرد، به فرماندار وقت همدان فخرالممالك اردلان، شكايت ميكند كه در نتيجه فرماندار مذكور، معزالدين مهدوي را مورد مؤاخذه قرار ميدهد.
نيروهاي انگليسي تا اواخر سال 1324شمسي در همدان و اطراف آن حضور داشتند.
پانوشتها
كارشناس ارشد تاريخ، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، پژوهشكده تاريخ.
. 1. فريدالملك قراگوزلو، محمدعلي، خاطرات فريد، به كوشش مسعود فريد، زوار، تهران، 1354 ش، ص 441
.193- 1325 ق ، ج 1، صص 194 - 2. مجموعه اسناد عبدالحسين ميرزا فرمانفرما، 1340
.290-631/ 3. سازمان اسناد و كتابخانه ملي، آرشيو، سند شماره 723
.267- 4. اذكايي، پرويز، قراگوزلوهاي همدان (بخش سوم)، مجله آينده، صص 268
. 5. فريدالملك قراگوزلو، محمدعلي، همان، ص 447
. 6. عاقلي، باقر، روزشمار تاريخ ايران، ج 2، گفتار، تهران، 1369 ش، ص 81
. 7. مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، آرشيو، اسناد استعمار انگليس، سند شماره 13
. 8. همان جا، سند شماره 14
. 1914 ، چاپخانه مجلس، تهران، 1317 ش، ص 389 - 9. نخجواني، محمد، تاريخ نظامي جنگ بين الملل اول، 1918
1917 (يادداشت هاي دنسترو يل)، ترجمه حسين - 10 . دنسترويل، امپرياليزم انگليس در ايران و قفقاز ، 1918
. انصاري، كتابخانه منوچهري، تهران، چاپ دوم، 2537 ، ص 70
. 1918 ، ص 85 - 11 . دنسترويل، امپرياليزم انگليس در ايران و قفقاز، 1917
. 12 . همان، ص 86
. 13 . همان، ص 87
. 14 . همان، ص 132
. 15 . همان، ص 113
. 16 . فريدالملك قراگوزلو، محمدعلي، خاطرات فريد، ص 447
. 1917 ، ص 164 - 17 . دنسترويل، امپرياليزم انگليس در ايران و قفقاز 1918
. 18 . مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، آرشيو، اسناد استعمار انگليس، سند شماره 11
. 1917 ، ص 88 - 19 . دنسترويل، امپرياليزم انگليس در ايران و قفقاز 1918
. 6 (فروردين تا شهريور 1371 )، ص 77 - 20 . ر. ك: اذكايي، پرويز، فريدالدوله گلگون، آينده، س 18 ، ش 1
.1379/8/ 21 . مصاحبه با علي اقبالي، همدان، 23
.254- 1917 ، صص 267 - 22 . ر.ك: دنسترويل، امپرياليزم انگليس در ايران و قفقاز 1918
. 3 جمادي الاول 1336 ، ص 9 ، 23 . كاوه، س 3، ش 25
.1379/8/ 24 . مصاحبه با علي اقبالي، همدان، 23
. 25 . اسناد جنگ جهاني اول در ايران، ص 250
26 . ويليام جي، اولسون، روابط ايران و انگليس در جنگ جهاني اول، ترجمه حسن زنگنه، شيرازه، تهران، 1380
. ش، ص 354
. 1917 ، ص 86 - 27 . دنسترويل، امپرياليزم انگليس در ايران و قفقاز 1918
. 28 . اسناد جنگ جهاني اول در ايران، ص 246
.1379/8/ 29 . مصاحبه با علي اقبالي، همدان، 23
. 1917 ، ص 16 - 30 . دنسترويل، امپرياليزم انگليس در ايران و قفقاز 1918
. 9 محرم 1337 ، ص 16 ، 31 . كاوه، س 3، ش 31 و 32
32 . ر.ك: اسناد نقض بي طرفي ايران در شهريور 1320 (سياست خارجي در آستانه اشغال )، به كوشش محمد
تركمان، تهران، انتشارات كوير، 1370 ش.
33 . خامه اي، انور، سالهاي پرآشوب، بخش دوم (شهريور 1320 اشغال ايران و سقوط رضاشاه )، فرزان، تهران،
. 1378 ش، ص 54
34 . مهدوي، معزالدين : اوضاع اجتماعي نيم قرن اخير (داستانهايي از 50 سال )، تهران ، چاپخانه وحيد، 1348 ش،
. ص 140
. 35 . تبرائيان، صفاءالدين: ايران در اشغال متفقين، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، 1371 ش، ص 178
. 36 . مهدوي، معزالدين: همان، ص 141
37 . همان جا.
. 38 . تبرائيان، صفاءالدين: همان، ص 178
39 . استوارت، ريچارد : در آخرين روزهاي رضا شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي و كاوه بيات، تهران،
. انتشارات معين، 1370 ش، ص 290
. 40 . همان، ص 309
41 . حكيم عاليقدر، عالم توانا و عارف زنده دل حاج ميرزاعلي نقي كوثر همداني معروف به (جنت عليشاه ) در سال
1296 هجري قمري در كهن شهر و دارالطب همدان در خانداني مزين به طب و طبابت و حكمت و عرفان
متولد شد و در محضر پدر آگاه و دانشم ند خود ملامحمدرضا كوثر عليشاه طب و فلسفه را فراگرفت . سپس
براي تحصيل ديگر علوم متداول زمان به مراكز علمي و تحقيقي ساير شهرهاي ايران سفر كرد و از محضر
بزرگان اين مراكز علمي و تحقيقي بهره مند گشت و بعد از سال ها تحصيل و رياضت سرانجام به ديار كهن
همدان بازگشت . او در كنار تدريس علوم طب و عرفان و فلسفه به مداواي بيماران نيز پرداخت و از نفس
مسيحايي او هر روز ده ها مريض صحت و سلامت خود را باز مي يافتند. آوازه شهرت او از مرز همدان گذشت
به گونه اي كه از ساير نقاط ايران نيز بيماران بي شماري نزد او مي آمدند و او در درم ان آنها كوشا بود و اغلب
آنان نيز در هيأت شفاي دردشان اين ديار را ترك مي كردند. همچنين در طول دوران تدريس طب و طبابت او
ده ها شاگرد برجسته و حكيم حاذق به جامعه تحويل گرديد كه آنها نيز بعد از خود حكيم از شهرتي بزرگ
برخوردار شدند . هنوز بزرگان اين ديار كهن از مهر و محبت و مراتب استادي اين حكيم بزرگ حكايت ها
دارند و نام او زنده و جاويد است . اين حكيم فرزانه و عارف سوخته دل الوندكوه پس از سال ها خدمت به
مردم سرانجام در همدان بدرود حيات گفت و در همين شهر به خاك سپرده مي شود. تأليفات اين حكيم آگاه
عارف عبارت است از:
آيات الائمه
نصيحت نامه
ديوان اشعار شامل مثنوي (ذوق و شوق)
و جز اينها كه در كتابخانه حضرت آيت الله آخوند معصومي همداني موجود است (كتابخانه بزرگ و عظيم غرب).
در يادداشت حكيم عاليقدر سيدحسن مدني متخلص به صفاءالحق همداني، كه خود از محضر پرفيض اين
حكيم آگاه بهره مند شده بود درباره شيوه تدريس حكيم حاج ميرزاعلي نقي كوثر چنين آمده است:
راستي چه شد كه آن عده طبيب مسلمان از ميان رفتند يا معالجات سهل ايراني از بين رفت؟ در يك چند سال »
و يا غيره در اين شهر همد ان نبود . چون مرحوم حاج ميرزاعلي نقي كوثر با آن « طبيب يهود » قبل مطلقاً اسمي از
همه فضل و كمال و جاه و جلال و كسوت ملائي طبابت مي كرد و نيز از تدريس و تعليم علم طبابت براي
ر . ك، فيضي، عباس، حكيمان روحاني همدان، مؤسسه فرهنگي حقوقي .« (پيروان) اديان ديگر مضايقه نداشت
. سينا و مركز تحقيقات اخلاق و حقوق پزشكي، تهران، 1388 ش، ص 156
.81- 42 . كامران، كامران ميرزا: ايران در جنگ جهاني دوم، تهران، بي نا، 1354 ش، صص 82
. 43 . همان، ص 87
. 44 . روزنامه نداي اكباتان، سال سوم، شماره اول، دوشنبه 18 فروردين 1331 ش، صص 1 و 2
46 . همان، ص 86
47 . الهي، همايون : اهميت استراتژيكي ايران در جنگ جهاني دوم، نشر دانشگاهي، تهران، چاپ سوم، 1369 ش،
. ص 206
. 48 . همان، ص 90
.22/33/1- 49 . سازمان اسناد و كتابخانه ملي، آرشيو، سند شماره 293
.10/148/1- 50 . سازمان اسناد و كتابخانه ملي، آرشيو، سند شماره 290
. 51 . كامران، كامران ميرزا، ص 90
. 52 . همان، ص 86
.23/33/12- 53 . سازمان اسناد و كتابخانه ملي، آرشيو، سند شماره 293
54 . همانجا.
.23/33/14- 55 . سازمان اسناد و كتابخانه ملي، آرشيو، سند شماره 293
.23/33/13- 56 . سازمان اسناد و كتابخانه ملي، آرشيو، سند شماره 293
.23/33/10- 57 . سازمان اسناد، آرشيو، سند شماره 293
.23/33/22- 58 . سازمان اسناد، آرشيو، سند شماره 293
.23/33/14- 59 . سازمان اسناد، آرشيو، سند شماره 293
.23/33/7- 60 . سازمان اسناد، آرشيو، سند شماره 293
.5/504/4- 61 . سازمان اسناد، آرشيو، سند شماره 293
.23/33/25- 62 . سازمان اسناد، آرشيو، سند شماره 293
.23/32/6- 23 و 293 /32/9- 63 . سازمان اسناد و كتابخانه ملي، آرشيو، سند شماره 293
64 . گزارش هاي محرمانه شهرباني ( 1326 1324 شمسي )، ج 1، به كوشش مجيد تفرشي و محمود طاهر
. احمدي، شقايق، تهران، 1371 ش، ص 91
. 65 . همان، ص 76
.23/32/4- 23 و 293 /32/17- 66 . سازمان اسناد، آرشيو، سند شماره 293
.23/32/14- 67 . سازمان اسناد، آرشيو، سند شماره 293
.23/32/13- 68 . سازمان اسناد و كتابخانه ملي، آرشيو، سند شماره 293
. 69 . مهدوي، معزالدين، همان، ص 149
. 70 . همان، ص 1
ابوذر خسروي*
دكتر علياكبر عليمرداني**
درآمد
در رقابت پرتغال، هلند و انگليس بر سر تجارت خليجفارس، در نهايت انگليس پيروز ميدان بود. از آن پس انگليسيها براي پيشبرد اهداف تجاري خود ناچار به ورود به مسائل سياسي شدند. از اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم ميلادي بنادر و جزاير خليجفارس و درياي عمان مورد توجه جدّي دولت انگليس قرار گرفت.
ضعف مفرط دولت ايران و نداشتن ناوگان دريايي مجهز، موجب شد حاكميت و نفوذ دوهزار ساله ايران بر نواحي مختلف خليجفارس و درياي عمان به پائينترين حد خود برسد؛ و انگليس با اغتنام فرصت، به تدريج با اقداماتي روند ايرانزدايي را از هر جاي خليجفارس كه ميتوانست، آغاز كرد.
روند ايرانزدايي انگليس در بحرين
سياست ايرانزدايي انگليس را بايد در راستاي استعمار نو و تسلط سياسي بر مشرقزمين براي پيشبرد اهداف تجاري بررسي نمود. در مشرق زمين و به ويژه در حوضه خليجفارس، ايران نسبت به ساير كشورهاي اين حوضه كشور قدرتمندي بود. بر همين اساس، تضعيف حاكميت تاريخي ايران در خليجفارس يكي از اصول سياست منطقهاي انگليسيها بود.
شروع دخالت علني انگلستان در بحرين به سال 1814م برميگردد. در اين سال كاپيتان بروس از جانب كمپاني هند شرقي با شيخعبدالله بن احمد آل خليفه به توافق رسيد كه در ازاي ياري او در مقابل ايران، شيخ كليه خواستههاي انگلستان را به مورد اجرا گذارد. اين نقطه آغازين توافقهاي بعدي بود. در 22 دسامبر 1880 بين كلنل بروس، نماينده سياسي انگليس در خليجفارس و شيخعيسي حاكم بحرين معاهدهاي منعقد شد كه در جريان آن چنين آمده است:
اينجانب عيسي بن خليفه، شيخ بحرين بدينوسيله از طرف خود و اخلافم به حكومت بريتانيا تعهد مينمايم كه از وارد شدن در مذاكره يا دخول در تعهدي با هر دولت يا حكومتي به جز بريتانيا بدون موافقت بريتانيا امتناع كنم و از اجازه تأسيس نمايندگي سياسي يا كنسولي به ديگر حكومتها به جز بريتانيا و يا ائتلاف در مسائل نظامي در قلمرو خود امتناع نمايم مگر با اجازه دولت بريتانيا.
انگليسيها كمرنگ كردن نفوذ ايران در بحرين را همزمان با ضعف حكومت قاجاريه شروع كردند و در دوره رضاشاه اقدامات تكميلي در اين زمينه را به انجام رساندند. از جمله اقداماتي كه در اين دوره انجام شد تشكيل حكومت عربي در خليجفارس و اعطاي نشان به شيخ دوبي و حل اختلاف بين شيوخ ساحل جنوبي خليجفارس است.
در خصوص تلاش انگليسيها براي تجزيه بحرين از ايران و ديگر فعاليتهاي آنان در اين جزيره احمد فرامرزي در نامه مورخ 29/11/1312 به دولت ايران چنين گزارش ميدهد: «انگليسيها براي بياثر ساختن ادعاي ايران نسبت به بحرين، درصدد تشكيل كابينه و هيأت وزرايي به نحو حكومتهاي قانوني هستند...»
انگليسيها در بحرين روز به روز حلقه را بر ايرانيان تنگتر و مداخلات خود را بيشتر ميكنند. تا جايي كه از تدريس زبان فارسي در مدارس بحرين جلوگيري كردند:
نظميه بندرلنگه راپورت ميدهد مستشار انگليس در بحرين قدغن كرده كه در مدارس بحرين تعليمات زبان فارسي منع شود و براي شاگردان مدارس رسمي دستور داده است لباس مخصوص تهيه كنند. اوليا و اطفال از اين قسمت عصباني شده و مدارس را تعطيل نمودهاند.
اختصاص بودجه از طرف دولت انگليس براي ايجاد مراكز نظامي و تأسيسات دفاعي و رصدخانه در جزاير بحرين براي كنترل تردد كشتيها در خليجفارس از ديگر
اقدامات استعماري انگليسيها در بحرين بود: «آنگونه كه ملاحظه ميشود تدابير جنگي و نظامي انگليسيها روز به روز در خليج فارس و به ويژه جزيره بحرين گسترش پيدا ميكند.» اين اقدامات انگليس، عملاً نقض حاكميت ايران در بحرين بود.
ايجاد فشار رواني و محدوديت براي ايرانيان ساكن بحرين و مسافران بحريني از جانب عمال انگليس بارها از جانب حكام ايران گوشزد اولياي دولت ايران شده است. «انگليسيها از ويزا نمودن تذكره خودداري ميكنند و ادعاي مالكيت بحرين را دارند.» در گزارش ديگري كه رئيس نظميه به دفتر مخصوص شاهنشاهي ارسال ميدارد، اظهار شده كه كنسولگري انگليس در بوشهر براي ورود مسافرين بحريني به ايران شرايط خاصي را در نظر گرفته است. «... به طوري كه نظميه محمره راپرت ميدهد به قرار اطلاع حاصله از طرف ژنرال قونسولگري انگليس مقيم بوشهر تعليماتي به كمپاني مس پرس (جهازراني) داده شده كه مسافرين بحريني را كه با جواز علم و خبر عازم ميباشند قبول ننمايند. مگر اشخاصي كه داراي تذكره رسمي بوده و آن را يك نفر از قنسولهاي انگليس ويزا نموده باشد... .»
گزارش ديگري حاكيست:
از جمله تغييراتي كه به تازگي از طرف انگليسيها در امور بحرين داده شده اين است كه تمبر پست انگليس با سورشارژ مخصوص بحرين استعمال و رايج نمودهاند. مطابق دستور وزارت جليله پست و تلگراف پستخانههاي ايران خليج [فارس] پاكات و اوراق داراي تمبر مزبور را مثل اوراق بيتمبر محسوب و جريمه مقرر را دريافت ميدارند.
مأمورين سياسي انگليس در بحرين درصددند شيخ بحرين را به عنوان شيخالشيوخ خليجفارس معرفي كنند و در اين خصوص مذاكراتي را با شيخ كويت شروع ميكنند:
غرض از ملاقات آنها حكم روابط فيمابين بوده و چون ميگويند شيخ بحرين را ميخواهند شيخالشيوخ مملكت خليج[فارس] نمايند براي انجام اين مقصود موافقت شيخ كويت به وسيله مأمورين سياسي انگليس از لوازم اوليه بوده است.
همچنين حاكم ايالت فارس تلاش انگليسيها به منظور يكپارچه كردن شيخنشينهاي خليج فارس (عمان، كويت و...) با محوريت بحرين را خاطرنشان ميسازد.
نفت بحرين يكي ديگر از انگيزههاي انگليسيها در جدا كردن بحرين از ايران بود. از آن پس شركتهاي آمريكايي نيز چشم طمع به نفت بحرين داشتند. به طوري كه اين
موضوع در روزنامههاي چاپ انگليس و فرانسه مدتها در صدر اخبار قرار داشت. يكي از تلگرافهايي كه از سفارت ايران در لندن راجع به مطالب مندرج در روزنامه تايمز چاپ لندن در مورد عدم به رسميت شناختن واگذاري امتياز نفت بحرين به آمريكاييها از سوي انگليسيها ارسال شده است اينگونه است:
امتياز نفت بحرين كه تحت حمايت انگليس است دولت ايران را وادار نموده ادعاي مالكيت خود به اين جزيره را تجديد نمايد. به دولت انگليس اعتراضاتي شده و يك مراسله از آمريكا به تهران ارسال شده مشعر بر اينكه دولت ايران از شناختن امتيازاتي كه بدون اجازه او بوده امتناع دارد.
موضوع نفت بحرين نيز از مهمترين دلايل توجه انگليس به اين بخش از خاك ايران بوده است و نشريات خارجي نيز به اين جريان واقف بودهاند. نمونهاي از اين وقوف را ميتوان در نشريه كمانتر چاپ پاريس مشاهده كرد كه در آن به تفصيل در خصوص «اختلافات ايران و انگليس در مورد بحرين و احتمال سفر رضاشاه» سخن به ميان آورده است.
دفتر مخصوص شاهنشاهي در مورد اقدامات جامعه ملل در اعتراض دولت ايران به اقدام انگليسيها براي واگذاري نفت بحرين به آمريكاييها از وزارت خارجه جواب ميخواهد و وزير خارجه چنين جواب ميدهد: «ايران اعتراض خود در خصوص اقدامات كمپاني نفت انگليس در بحرين را به اطلاع دول عضو جامعه ملل ميرساند و نفوذ انگليس در جامعه ملل مانع از پيگيري اين امر ميشود.» «نفت جزيره بحرين واقع در خليجفارس موضوع مناقشات سختي بين انگليس و ايران گرديده است. به طوري كه همه ميدانند سلطان جزيره مزبور كه تحتالحمايه انگليس است اخيراً امتياز نفتي به استاندارداويل داده است. در صورتي كه شاه ايران حاكميت خود را بر بحرين اكيداً تقاضا و اشعار داشته است كه امتياز مزبور داراي اعتبار نميباشد و جامعه ملل نخواسته در اين باب اظهار رأي نمايد.»
انگليسيها از هيچ تلاشي براي جدايي بحرين از ايران فروگذار نكردند. وزيرمختار انگليس در حجاز به نمايندگي امارت بحرين قراردادي در خصوص ترانزيت و مبادلات تجاري بحرين و عربستان سعودي با دولت حجاز ترتيب داد كه عملاً گستاخي اين كشور را در مسائل داخلي ايران نشان ميدهد. در همين زمان مكاتبهاي بين وزارت خارجه با
دفتر مخصوص شاهنشاهي صورت گرفت كه در خصوص استعلام نظر رضاشاه در مورد انتشار يادداشت اعتراضيه وزارت خارجه به سفارت انگليس است. «وزيرمختار انگليس در حجاز به نمايندگي امارت بحرين راجع به ترانزيت و مبادلات تجارتي مملكت سعوديه و بحرين قراردادي با دولت حجاز منعقد نموده بود. نظر به اينكه دولت شاهنشاهي اقدام مزبور را مخالف حقوق خود در بحرين ميدانست بر حسب امر ملوكانه يادداشت اعتراضآميزي به سفارت انگليس در تهران نوشت و سواد آن را هم به دارالانشاء جامعه ملل ارسال كرد تا مراتب را به دول عضو جامعه اطلاع دهند.» همچنين تيپ مختلط مستقل فارس نامهاي به رياست كل قشون مينويسد و اظهار ميدارد:
پس از ورود جهازات و سقوط طياره در بحرين كنسول انگليسي از بوشهر به بحرين آمده است. نطق مفصلي راجع به اقتصاد اروپا خصوصاً از دولت انگليسي ايراد نموده است و اعانه از اهالي بحرين براي بازماندگان طيارهچي خواسته است.
اعمال و رفتارهاي غيرقانوني انگليسيها به دليل لاقيدي و عدم بصيرت سياسي اولياي وقت ايران خاصه نسبت به اهميت، موقع و وضع جزاير بحرين و منطقه خليجفارس بوده است. با آن كه مأموران ايراني مقيم خليجفارس و كارگزاران و حكام بنادر و سواحل، مداخلات انگليسها در امور ايران را بارها گوشزد اولياي دولت مركزي ايران ساخته بودند، معهذا توجه جدي به اين مسئله حياتي و اساسي نشد. به هر حال آنچه از اين تسامح و سكوت براي دولت ايران حاصل شد اين بود كه امكان دفاع مؤثر از حقوق و مالكيت ايران بر بحرين از ميان رفت و تنها حق اعتراضي باقي ماند.
ردّ حاكميت ايران بر بحرين توسط انگلستان
در اواخر سده 19م كه تسلط انگلستان بر منطقه تا حدود زيادي كامل گرديده بود آن كشور استعماري دلايلي را در رد حاكميت ايران بر بحرين ارائه مينمود، كه مهمترين آنها عبارتند از:
بحرين از نقطهنظر جغرافيايي با ايران فاصله زيادي دارد و به واسطه دريا از ايران جدا شده است و به سواحل عمان نزديكتر است.
شيوخ منطقه و به خصوص شيخ بحرين، فرمانرواي مستقلي ميباشند.
ساكنين آن ديار به زبان عربي تكلم ميكنند و ايرانينژاد نيستند.
دخالت دولت انگليس در بعضي تعهدات و قراردادها با شيوخ و حكام بحرين و عدم انعقاد آن قراردادها با دولت مركزي ايران دال بر آن است كه اين شيوخ وابسته به دولت مركزي ايران نبودهاند و تمام اين قراردادها مبني بر اين فرض بوده است كه ادعايي داير بر حق حاكميت چه از طرف دولت شاهنشاهي (ايران) و چه از طرف عثماني امكان ندارد از طرف دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان تصديق شود.
در سال 1822م/1237ه ق در زمان فتحعليشاه قراردادي ميان كاپيتان ويليام بروس، كميسر مخصوص دولت انگليس در خليجفارس و شاهزاده حاكم فارس، حسينعليميرزا فرمانفرما منعقد شده كه در آن حق حاكميت ايران بر بحرين شناسايي شده است. بنا به اظهار وزير امور خارجه انگليس اين قرارداد به علت آن كه بدون اجازه لازمه منعقد شده فوراً در همان موقع از شناختن آن ابا شده است و بنابراين عدم تصويب آن از جانب دولت انگليس دال بر رد حاكميت ايران بر بحرين است. استين چمبرلين در يادداشت خود در تاريخ 28 دي 1307ه ش/ 1928م به سفارت ايران در لندن در اين خصوص ميگويد:
اين قرارداد در همان وقت از طرف نمايندگان صالح دولت انگليس به عنوان اين كه بدون اختيارات بسته شده تصديق نگرديد و اعليحضرت فتحعليشاه نيز از شناختن شرايط آن ابا نمود و از اينكه شاهزاده شيراز بدون اطلاع و دستور او داخل تعهداتي با دولت انگليس شده تنفر خود را اظهار داشت. به اين ترتيب بنا بر حقوق و عادات بينالمللي اين قرارداد را نميتوان قابل اجرا دانست.
بررسي دلايل انگليس
در مورد اول، فاصله جغرافيايي يك قطعه از خاك يك كشور نسبت به مركز آن
هيچگاه نميتواند دليل بر رد حاكميت مركز بر آن باشد. چرا كه بسياري از بخشهاي كشورهاي مختلف با حكومت مركزي فاصله زيادي داشته وادارند؛ ولي همواره عرف بينالمللي رد الحاق آنها به مركز را نپذيرفته است. بحث فاصله جغرافيايي وقتي وارد است كه دولتي الحاق يك قطعه از خاك جديد به مملكت خويش را ادعا كند؛ ولي تجزيه قسمتي از خاك يك كشور كه از ديرباز بخشي از آن بوده است، در عرف بينالملل پذيرفته شده نيست. در عين حال اين موضوع را بايد به خود انگلستان متذكر شد كه در فاصله چند هزار مايلي سرزمين خود، مناطق ديگر را به خود ملحق نموده بود. نصب پرچم آن كشور در مناطق مختلف خليجفارس به خصوص بحرين در فواصل مختلف تاريخي گوياي اين حقيقت است كه آن مناطق را به خود الحاق ساخته است.
در مورد دوم، به موجب اين نظريه، دولت انگلستان معتقد است بحرين يك كشور مستقل عربي است كه روابط و پيمانهاي خاصي با انگلستان دارد. اين مناسبات خاص مربوط است به پيمانهاي رسمي منعقده در سالهاي 1820، 1847، 1856 و 1861 و موافقتنامههاي سالهاي 1880 و 1892 كه منحصراً بين دولت انگلستان و حاكم بحرين انعقاد يافته است.
اگر به تاريخ اين منطقه و به خصوص بحرين توجه كنيم، درمييابيم كه حكام بحرين همچون رؤساي قبايل و حكام محلي در ساير مناطق ايران همواره مطيع و منقاد حكومت مركزي بودهاند و غير از بعضي مقاطع تاريخي كه اين جزيره توسط بيگانگان اشغال ميشد (نظير تسلط پرتغاليها از 1507 تا 1622م) و يا بعضي حكام به دلايلي از اطاعت دولت مركزي سرپيچي ميكردند، در بيشتر مقاطع تاريخي وفاداري خود را به دولت مركزي ايران اعلام و با پرداخت ماليات به خزانه مركزي و گرفتن دستورالعمل از مركز انقياد كامل خود را به ايران ابراز داشتهاند و اصولاً جزايري بهسان بحرين هيچگاه به عنوان يك دولت مستقل هويت تاريخي نداشتهاند. بنابراين محلي كه از خود هويت تاريخي مستقلي نداشته و در نتيجه دولت مستقلي شناخته نميشده است، چگونه ميتواند حاكم مستقل و آزاد داشته باشد؟
در رابطه با مورد سوم، با بررسي و ارزيابي ساختار قومي نظامهاي سياسي در طول تاريخ و به خصوص كشور ايران، پي به بياساس بودن اين ادعا ميبريم. اگر گفته شود چون ساكنين بحرين اكثراً به زبان عربي تكلم ميكنند و از حيث نژاد، ارتباطي با مركز
ايران كه به زبان فارسي صحبت ميكنند، ندارند، بنابراين بايد نتيجه گرفت در ساير مناطق ايران كه اقوام مختلفي از قبيل لر، عرب، كرد، بلوچ و... زندگي ميكنند، اين مناطق نيز با پذيرش اين قول نبايد به ايران مربوط باشند، در صورتي كه چنين نيست. از طرفي مگر نميشود كه اقوام و حتي نژادهاي مختلف در كنار يكديگر يك حوزه تمدني واحد ايجاد نمايند؟
در رابطه با مورد چهارم تذكر اين نكته مهم است كه انعقاد قرارداد با حكام محلي متمرد، حقي براي كشور طرف قرارداد ايجاد نميكند و اگر دولت بريتانيا تحت شرايطي مساعد با دادن امتيازات به حكام محلي قلوب آنان را به دست آورده و به آنها وعده استقلال داده است دلالت بر اين مدعا ندارد كه ايشان از قبل مستقل بوده و هيچگونه وابستگي و ارتباط با دولت مركزي ايران نداشتهاند بلكه اين يك حركت مزورانهاي بوده است كه انگليسيها در زمان ضعف دولت مركزي و هرج و مرج ناشي از مشكلات داخلي و يا خارجي به آن دست يازيدهاند.
دكتر عليقلي اردلان در رابطه با مسئله تحتالحمايگي ميگويد:
حقوق بينالمللي وضع تحتالحمايگي را وقتي قانوني ميشمارد كه اولاً مقام حمايتكننده و مقام حمايتشونده هر دو دولت به معني حقوقي آن باشند؛ زيرا دولتها هستند كه از لحاظ حقوق بينالمللي «موضوعيت» دارند و ثانياً دولتي كه خود را تحت حمايت دولت ديگر قرار ميدهد بايد «مستقل» باشد. آنچه به عنوان قرارداد 1861م از طرف انگلستان ارائه ميشود و مبناي تحتالحمايگي بحرين ميباشد قراري است كه بين كمپاني هند شرقي و شيخ بحرين امضاء شده است.
در رابطه با مورد پنجم اتفاقاً برخلاف ادعاي گردانندگان حكومت وقت انگليس انعقاد قرارداد خود حاكي از تصديق و اذعان كاپيتان بروس نماينده انگليس است بر اينكه بحرين تابع ايالت فارس ميباشد و نهايتاً يك سرزمين ايراني است. حال اگر بعداً مسئولين بالاتر مملكتي از پذيرش آن قرارداد شانه خالي كردند مسئله ديگري است. مسئله اين است كه نماينده انگليس (كاپيتان بروس) با شاهزاده حاكم فارس كه وابسته به دولت مركزي ايران بوده است مبادرت به انعقاد قرارداد نموده است. بنابراين وي تعلق بحرين به ايران را فرض نموده و با اين شرط مبادرت به عقد قرارداد با حاكم فارس نموده است. از طرفي در مقاطعي دولت انگلستان، بحرين را از ايران به اجاره ميخواست كه بعضاً صورت
نميگرفت. اين نيز خود نشانگر حاكميت ايران بر بحرين است.
در رابطه با دليل ششم نكته قابل تأمل آن است كه سياستمداران انگلستان تاريخ را تحريف نموده و يا حداقل از ذكر تمامي تاريخ طفره رفته و به طور مقطعي به آن پرداختهاند. اسناد بسياري از منابع مختلف داخلي و خارجي در قالب نقشه، نوشتار و غيره موجود است كه جملگي سيادت ايران را بر بحرين به جز مقاطعي كه ايران و به خصوص اين منطقه مورد هجوم قدرتهاي خارجي واقع شده و يا دولت مركزي دچار ضعف بوده است، نشان ميدهد كه متأسفانه انگليسيها آن را ناديده گرفتهاند. گويا تا پيش از سدة هفدهم بحرين از هويت تاريخي برخوردار نبوده است و يا به قول خود ايشان تاريخ پيش از سده 17م آن ديار مبهم است. حتي اسناد موجود حاكي از آن است كه پس از سده 18م يعني در طول سده 19م نيز در موارد مختلف حكام بحرين به دولت ايران وفادار بودهاند.
گرچه در اين رابطه آنها دچار تناقضگويي شده و همچنان به ادعاهاي بياساس خود ادامه دادند، در اينجا صرفاً به ذكر يك دليل بر اينكه ايران حاكم حقيقي بحرين ميباشد و اين حاكميت توسط نمايندگان بريتانيا اذعان شده است، ميپردازيم:
وزارت خارجه ايران در 11 مرداد 1307ش (1928م) در نامهاي به سفارت انگليس دلايلي را مبني بر حاكميت ايران بر بحرين آورده و در آن به مكاتبه لرد كلارندون به وزيرمختار ايران ميپردازد. در قسمتي از نامه چنين آمده است:
لرد كلارندون بعد از اطلاع از اسنادي كه سفارت ايران در لندن به او ارائه نموده و پس از شور با همقطار خود وزير هندوستان در مراسله 29 آوريل 1869م خود اعلام ميكند: «دولت انگلستان به سهولت اعتراف ميكند كه شاه بر اينكه حق حاكميت ايران نسبت به بحرين مورد اعتنا واقع نشده، اعتراض كرده و دولت انگلستان اين اعتراض را مورد توجه لازمه قرار داده است».
و در قسمت ديگري از مراسله خود چنين ميآورد:
خاطر شما را مطمئن ميسازم كه دولت انگلستان شيخ بحرين را فقط براي جلوگيري از دزدي دريايي و تجارت برده و نگاهداري نظم خليجفارس وادار به اجراي اين تعهدات ميسازد. اگر دولت ايران حاضر باشد كه قواي كافي در خليجفارس براي اين مقاصد نگاه دارد اين مملكت از يك وظيفه پرزحمت و پرخرجي خلاص خواهد شد؛
ولي اگر شاه حاضر نيست كه اين وظايف را به عهده گيرد دولت اعليحضرت ملكه نميتواند تصور نمايد كه اعليحضرت شاهنشاهي مايل هستند در آن آبها بينظمي و جنايات به واسطه عدم تنبيه تشويق شود. افتخار دارم به شما اشعار دارم كه هر وقت عملي باشد دولت اعليحضرت ملكه از هر اقدامي كه براي منقاد كردن شيخ در مواردي كه رفتار شيخ مزبور لزوم آن را ايجاب كند، به عمل آورده قبلاً دولت ايران را مطلع خواهد ساخت.
بر اساس مطالب لرد كلارندون ميتوان تصديق تصريح آن كشور را در رابطه با تعهدات دولت انگليس نسبت به شيخ بحرين دريافت. وي تصريح ميكند اين تعهد به منظور جلوگيري از دزدي دريايي و خريد و فروش برده ميباشد، بنابراين چنين تعهدي به عنوان وظيفه پليسي نميتواند به حق حمايت تبديل شود. همچنين وي چنين حقي را مربوط به ايران ميداند و اظهار ميدارد كه ايران در صورت داشتن قواي كافي جهت ايجاد نظم در آبها اين وظيفه را از خود سلب و به عهده ايران ميگذارد و همچنين تعهد مينمايد كه تعهدات خود را نسبت به شيخ بحرين به اطلاع دولت مركزي ايران برساند. اينها همه از اذعان او بر حق حاكميت ايران بر بحرين حكايت دارد.
چگونگي جدايي بحرين از ايران توسط انگلستان
انگليسيها در ابتدا به طور تلويحي سعي داشتند بحرين را از حاكميت ايران جدا سازند؛ ولي به تدريج با صراحت به اين مطلب پرداخته و حتي به اتباع ايران كه در مسير بنادر جنوب و بحرين تردد داشتند پروانه مسافرت موسوم به علم و خبر ميدادند. اين عمل دولت انگليس با اعتراض كارگزاران ايراني توأم بود. در زير به يك نمونه از اين اعتراضات و نمونهاي از پروانههاي مسافرت كه از سوي انگليسيها صادر شده است ميپردازيم:
شماره: 15
فرستنده: كارگزاري اول بنادر خليجفارس و عربستان
گيرنده: وزارت امور خارجه
تاريخ: 28 مهر 1300
مقام منيع وزارت جليله امور خارجه
«راجع به دخالت قنسول انگليس مقيم بحرين در امورات اتباع ايران مكتوبي تحت نمره
27 از كارگزاري لنگه، محتوي دو ورقه قلم و خبر صادره از قنسولگري انگليس جهت رعاياي ايران به كارگزاري كل واصل شده كه سواد مراسله و يك ورقه از علم و خبر مزبور لفاً تقديم شده، نسخه ديگر از جهت دفتر كارگزاري كل ضبط گرديد و در اين مسئله هر تصميمي كه اتخاذ خواهيد فرمود مرقوم بفرمائيد كه به كارگزاري لنگه هم تعليمات داده شود.»
سواد مكتوب كارگزاري لنگه به كارگزاري كل
مقام منيع كارگزاري كل بنادر خليجفارس و عربستان
قنسول انگليس مقيم بحرين به عنوان سرپرستي در امورات اتباع دولت عليه دخالت ميكند و در مراجعت اتباع دولت عليه از بحرين اوراق تصديق تابعيت ايرانيه به آنها ميدهد. محض استحضار خاطر مبارك دو ورقه از آن تصديقنامهها لفاً ايفاد داشته است.
حسين حسامالسادات
از اداره جليله باليوزگري دولت انگليس در بحرين نمره 1919/253 دارنده اين علم و خبر حاجيمحمدبن ملامجيد عبدالرحيم خلجي از رعاياي دولت ايران هست و چندي در بحرين اقامت ميداشت. حالا مراجعت به موطن خود مينمايد و ميگويد كه در جهازستان سفري هست. بندرلنگه تاريخ 30 اكتبر سنه 1919 عيسوي مطابق تاريخ 5 صفر سنه 1338 هجري.
از سوي گردانندگان وقت امور در ايران از وزارت خارجه وقت، استفتائات مختلفي در قالب گزارش صورت گرفته است كه همگي از دخالتهاي انگليس در آن مقطع تاريخي در بحرين نگرانند، تلگرافهاي كارگزاري بوشهر، اداره گمركات و... همگي در همين راستا است.
اين حركات از جانب كارگزاران ايراني همواره مورد اعتراض واقع شده و عليرغم هرجومرج و ضعف حاكم بر نظام سياسي، اقتصادي و نظامي ايران، دولتهاي مركزي همواره تمام هم و غم خود را جهت تثبيت حاكميت بر بحرين و ساير مناطق مورد مناقشه با انگليس به كار بردهاند. در مقابل حمايت انگلستان از اتباع بحرين، وزارت خارجه ايران عكسالعمل نشان داده به صورتي كه ميتوان نمونه اين موضعگيري را در نامهاي از جانب وزارت امور خارجه ايران در تاريخ 6 شعبان 1329ه ق خطاب به صدراعظم وقت (مشيرالسلطنه) دريافت. در اين نامه وزارت خارجه در خصوص نامه
سفارت انگليس به آن وزارتخانه و نيات مغاير با مصالح ايران براي جلوگيري از دخالتهاي نامربوط انگليسيها در امور اتباع بحرين مطالبي آورده شده است.
دخالتهاي انگليس در بحرين و ساير مناطق خليج فارس در اين دوران اوج ميگيرد. دولت بريتانيا جهت تمشيت امور خويش و جهت آن كه به اعمال خود مشروعيت ببخشد و همچنين عكسالعمل حكام و شيوخ محلي را برنيانگيزد و به نحوي قلوب آنان را به دست آورد، به بهانههاي مختلف با ايشان قراردادهايي را منعقد ميسازد و با حمايت از آنها در جهت منافع خاص خويش قدم برميدارد. از جمله در تاريخ 26 دسامبر 1915 بين سر پرسي كاكس وزير مقيم انگليس در خليجفارس و سلطان نجد معاهدهاي انعقاد يافته كه اين معاهده در تاريخ 18 ژوئيه سال 1916 از طرف نايبالسلطنه هندوستان و حكومت آنجا تصويب ميگردد. اين معاهده 8 سال بعد يعني در 18 اكتبر 1924م در روزنامه تايمز انگلستان مطرح ميشود. معاهده ديگري به همين منوال در 20 مه 1927م بين انگلستان و حجاز در جده منعقد ميگردد و در آن استقلال شيخ بحرين اعلام ميشود كه اعتراض ايران را برميانگيزد. بر اساس جوابيه وزارت امور خارجه به سئوال وزارت دربار وقت مبني بر عكسالعمل ايران در قبال اين قضيه مستفاد ميشود كه وزير خارجه ايران موضوع را به جامعه ملل احاله داده و با رد ماده ششم عهدنامه در رابطه با موضوع بحرين اعتراض كرده و معتقد به حفظ حقوق حقه ايران در بحرين ميباشد و بحث پيرامون جزئي از خاك ايران را با كشورهاي ديگر بيمورد و منافي با تماميت ارضي ايران ميداند. در اينجا اشاره به اين موضوع لازم است؛ از آن روي كه ايران عضو جامعه ملل بود و ماده ده اساسنامه جامعه، تماميت ارضي دول عضو را تأمين مينمود، ايران موضوع را به جامعه ملل احاله نمود. همچنين اعتراضيههايي از جانب ايران بر عليه مداخلات انگلستان در زمينه صدور مجوز مسافرتي براي اتباع بحرين به جامعه ملل فرستاده شده است.
روند ردّ حاكميت ايران بر بحرين رو به تكامل ميگذارد، به نحوي كه استين چمبرلين وزير وقت خارجه انگليس در جواب اعتراضيه ايران به ماده ششم عهدنامه جده كه در 20 مه 1927م بين دولتين انگليس و پادشاه حجاز و نجد (سلطان عبدالعزيز ابن سعود) كه در آن با حاكميت ايران بر بحرين مخالفت شده بود چنين ميگويد:
دولت انگلستان هيچوقت مالكيت و يا حق مالكيت ايران را بر بحرين تصديق ننموده و
اين ادعا به عقيده دولت انگلستان غيرقابل قبول است. دولت انگلستان جزاير بحرين و سكنه آن را تحت حمايت انگليس ميشمارد و ميبايستي از تعقيب مذاكرات در اين موضوع خودداري نمايد.
در خلال سالهاي دهه 1920م بحرين جهت منافع بريتانيا از اهميت فوقالعادهاي برخوردار شد و به عنوان مركز ثقل استراتژيك منطقه خليجفارس درآمد. به صورتي كه بريتانيا در 1935م/1314ه ش در آنجا دست به تأسيس پايگاه دريايي زد. در اين مقطع زماني آگاهي از ارزش نفت و وجود منابع نفتي عمدهترين عامل تحريك انگليس بود. معالوصف فعاليتهاي آن دولت در منطقه تا آنجايي كه به ايران مربوط ميشد مورد اعتراض واقع ميگرديد. تا پيش از كودتاي 1920م/1299 دولت ايران يازده بار درصدد اعاده حكمراني و مالكيت خود بر جزاير بحرين برآمد و هر بار در برابر مخالفت بريتانيا تلاشش به جايي نرسيد. بعد از كودتا نيز اين روند ادامه يافت. ادعاي ايران به دليل وجود تعداد زياد نفوس ايرانيالاصل آن منطقه قوت ميگرفت.
يكي از نمايندگان انگليس در مجلس عوام آن كشور در نطقي ميگويد:
... در ماه مه 1927/1306 بين دولتين بريتانيا و ايران نسبت به حق مالكيت و فرمانروايي جزاير بحرين مجادلات قلمي و كشمكشهاي سياسي توليد گرديده كه كمكم موضوع به جاهاي حساس رسيده است. زيرا در ماده ششم عهدنامه فوقالذكر قيد شده كه شاه حجاز و نجد ملتزم ميشود با بحرين و شيوخ امارت قطر و سواحل عمان كه با پادشاه بريتانيا داراي معاهدات دوستي هستند، دوستي خود را برقرار كند و حافظ آنها نيز باشد. همين معاهده است كه با مالكيت و تماميت ارضي و استقلال دولت ايران منافات دارد. لذا دولت ايران چندين مرتبه با وزارت امور خارجه بريتانيا مكاتبه و تقاضاي عدم مداخله در امور بحرين را كه جزء لاينفك ايران است نموده و حتي در اين باره به جامعه ملل هم شكايت برده است.
و اين در حالي بود كه قبلاً در 1922م/1301ه ش انگلستان از ايران خواسته بود از ادعاي خود در مورد بحرين دست بردارد؛ ولي وزير امور خارجه، نپذيرفته بود و در عوض اعلام كرده بود دولت ايران حاضر است مسئله حاكميت خود را بر بحرين به حكميت يك هيأت بررسي گذاشته و رأي هيأت مزبور را قبول كند؛ ولي انگلستان از پذيرش چنين طرحي سر باز زده بود.
طرح مسئله جزاير ايراني به خصوص در دوره رضاخان عمدتاً در سالهاي 1927 تا 1934م توسط تيمورتاش وزير وقت دربار و شخص شماره دو مملكت صورت گرفت. در فاصله اين سالها مذاكرات ايران و بريتانيا پيرامون موضوعات ديگري چون مسائل تجاري و نفتخيز نيز انجام پذيرفت. تيمورتاش در پي آن بود كه مسئله بحرين را در خلال يك معاهده كلي كه شامل كليه موارد اختلافي ايران در جنوب بود حل نمايد.
كفيل وزارت امور خارجه ايران در قسمتي از نامهاش كه بر اساس يك اصل حقوق بينالمللي آورده است در تاريخ 11 مرداد 1307ه ش به سفارت انگليس چنين ميآورد:
يك خاكي متعلق به يك مملكت مستقلي باشد ممكن نيست از آن مملكت قانوناً مجزا شود و مادامي كه حق مالكيت به واسطه يك سند رسمي مثل قرارداد به دولت ديگري منتقل نشده و يا الحاق آن قطعه و يا استقلال آن از طرف تمام حقايق تاريخي بديهي است هيچوقت دولت مستقلي در عالم مثل بحرين وجود نداشته و هيچ وقت دولت ايران از حاكميت خود بر جزاير مزبور صرفنظر نكرده و اين حق خود را به دولت ديگري منتقل ننموده و هيچيك از شيوخ جزاير مزبوره را به عنوان حكمران مستقل نشناخته است.
در اين نامه كه جهت رد ماده ششم عهدنامه جده منعقده در 1927م بين پادشاه انگلستان و سلطان عبدالعزيز ابن سعود آورده شده، چنين آمده است: «بحرين دائماً و بلاانقطاع در قرون سابقه جزء ايران بوده جز در زمان تسلط پرتغاليها از 1507 تا 1622م كه در آن تاريخ ايران جزاير را مجدداً به تصرف درآورد.»
همچنين ايران در سال 1930م/1309ه ش نيز نسبت به نقض حاكميتش بر بحرين توسط انگليسيها به جامعه ملل مراجعه نمود. علت اين رجوع تفويض حق استخراج منابع نفت جزيره بحرين به يك سنديكاي انگليسي بود. دولت ايران معتقد بود بحرين يكي از منضمات قطعي ايران است و هر گونه امتيازي كه بدون اجازه دولت مركزي به ديگران داده شود از اعتبار ساقط است.
در آن موقع در لندن اين باور وجود داشت كه دولت ايران نه فقط از جهت نفع شخصي اين اقدام را نمود، بلكه احتمال كلي دارد كه شوروي و ديگر قدرتها كه اين امتياز نفتي را در دست انگلستان ميبينند و ممكن است در زماني به عنوان مركز رقابت با منابع نفتي عراق و بينالنهرين مطرح شود، ايران را به اين عمل تشويق نمودهاند. در
همين رابطه وزير وقت امور خارجه، محمدعلي فروغي كه عضو لژ انگليسي نيز بود، طي نامهاي به وزيرمختار انگليس در تهران چنين مينويسد:
طبق خبرهايي كه در جرائد مختلف منتشر گرديده است، مخصوصاً در Near Eastand Indial Baghad Times مورخه 5 و 18 ژوئن گذشته يك سنديكاي انگليسي از شيخ بحرين امتياز استخراج نفت جزيره را تحصيل كرده و سرگرد «هول» نماينده سنديكاي مزبور گويد در آنجا شروع به كار كرده است. نظر به اين كه جزاير بحرين جزء لاينفك ايران ميباشد و در حقوق حاكميت ايران بر اين جزاير ابداً جاي ترديد نيست و به طوري كه به دولت متبوع آن جناب و جامعه ملل در مراسلات 26 نوامبر 1927م و دوم اوت 1928م مدلل گرديده است و شناسايي مسلم حقوق و حاكميت ايران به جزاير بحرين از طرف دولت متبوع شما در تاريخ 1869 يادآوري گرديده بود، دولت متبوعه اينجانب شديداً عليه امتياز مورد بحث و كليه امتيازات ديگري كه مستقيماً از طرف دولت ايران در جزاير بحرين داده شده باشد اعتراض كرده و اعلام ميدارد كه آنها را باطل و كان لم يكن ميداند و با روح انصافي كه در دولت متبوع شما سراغ دارم خيلي متأسفم كه گاهگاهي در اين باب ناگزير هستم اعتراضات خود را تجديد نمايم. مسلم است كه اين قبيل رويهها و عدم شناسايي حقوق حقه ايران به اين جزاير هيچ اثري در تضعيف حقوق مسلم ايران نداشته و دولت متبوع اينجانب حق استرداد كليه منافع ناشي از امتياز مزبور و تقاضاي جبران كليه خسارات وارده و مطالبه منافع مربوط را محفوظ ميدارد.
بحث پيرامون اين موضوع و همچنين ساير جزاير مورد اختلاف ايران و بريتانيا در همين سالها اوج ميگيرد و پيرامون آنها مذاكراتي مابين دو كشور صورت ميپذيرد؛ ولي راهحلهاي پيشنهادي ايران در رابطه با جزاير مختلف به ويژه بحرين حاكي از ضعف ايران در مقابل ادعاهاي سرسختانه انگليس ميباشد.
تيمورتاش جهت حل و فصل مسئله بحرين دو پيشنهاد كلي به بريتانيا اعلام كرد:
الف. مسئله را به رأي و حكميت يك مرجع سوم يا بيطرف واگذار كنند.
ب. نخست دولت بريتانيا ادعاي ايران را بر بحرين به رسميت بشناسد و ايران نيز به صورت همزمان حقوق خود را به دولت بريتانيا خواهد فروخت كه دولت مزبور ميتواند يا آن جزيره را خود نگه دارد و يا به شيخ واگذار نمايد.
به عقيده تيمورتاش بدين طريق هم وجهه دولت ايران محفوظ ميماند و هم دولت بريتانيا بر خواسته خويش دست مييافت و به علاوه يك مسئله كهنه نيز يك بار و براي هميشه حل ميشد. وزير دربار ايران اطمينان داد مجلس و جرايد نيز با شادماني و سرور اين راهحل را خواهند پذيرفت.
هنگامي كه كلايو (نماينده سياسي انگليس) در مورد معنا و مفهوم دقيقتر اين خريد و فروش استفسار كرد تيمورتاش پاسخ داد اين بيشتر راهحلي است در جهت حفظ وجهه و آبروي ايران تا كسب مال و منال براي دولت.
ولي بريتانيا اين پيشنهاد را نپذيرفت؛ زيرا اصلاً در ناحيه بحرين براي ايران حقوقي قائل نبود تا آنكه بخواهد در ارتباط با آن به معامله بپردازد.
در مقابل ادعاهاي سرسختانه انگليس، تيمورتاش ميخواست قضيه را به نحو دوستانه فيصله بخشد. از جمله ادعاهاي انگليس دستورالعمل مورخ 22 مه 1929/1308ه ش چمبرلين به كلايو بود كه در آن انعقاد يك معاهده كلي را متضمن سه اصل اساسي ميدانست:
ترك ادعاي ايران در مورد بحرين
مادهاي كه طي آن ايران استقلال شيخ بحرين و روابط خاصش را با دولت بريتانيا به رسميت بشناسد.
شناسايي روابط خاصي كه ميان حاكم مستقل بحرين و دولت بريتانيا وجود دارد از سوي شاه ايران كه به معناي شناسايي غيرمستقيم استقلال بحرين خواهد بود.
در مقابل نقطهنظرات انگليس، تيمورتاش درصدد صورت بخشيدن به نوعي معامله بود. او اظهار كرد هر دو دولت ايران و بريتانيا استقلال بحرين و حق حاكميت شيخ آن را به رسميت شناسند. سپس اعلام نمود ايران حاضر است در برابر ما به ازاي مشخصي از جانب دولت بريتانيا، از حق حاكميت خود بر بحرين صرفنظر كند. مابهازايي كه او طلب ميكرد به اين قرار بود: نخست آن كه ايران چند واحد شناور دريايي مثل شش فروند ناوچه توپدار 200 تني و چهار فروند ناو توپدار 1000 تني به صورت هديه دريافت دارد. خواسته ديگر او لغو تمام بدهيهاي ايران به اتباع و دولتهاي بريتانيا و هند بود.
دوره رضاشاه نخستين باري بود كه ايران از ادعاي حاكميت خويش بر بحرين صرفنظر ميكرد. توجيه تيمورتاش در رابطه با طرح مذكور آن بود كه چون جزاير
بحرين مركز قاچاقچيها و حمل قاچاق به سواحل ايران است، حال كه ايران از بحرين محروم ميماند لااقل با استفاده از اين امكانات مانع فعاليت قاچاقچيها در سواحل كشور گردد.
اين طرح نيز با موافقت انگلستان روبرو نشد و در نتيجه مذاكرات پيرامون اين موضوع در 1930م/1309ه ش قطع گرديد. در سالهاي 32-1931م/11-1310ه ش نيز مذاكراتي پيرامون موضوع صورت گرفت كه به نتيجه نرسيد. از جمله در سال 1310ه ش روزنامه الاحرار چاپ بيروت تلگرافي را از تهران انتشار ميدهد كه بر اساس آن دولت ايران پيشنهاد دولت انگليس را در باب اداره مشترك حكومت بحرين و شركت در انتخابات بلديه و فرستادن يك نفر كميسر عالي از طرف دولت ايران در بحرين را رد كرده است.
در اين نامه كه حبيبالله هويدا عضو لژ فراماسونري انگلستان، به عنوان نماينده سياسي ايران در حجاز و نجد به وزارت امور خارجه متبوعش نوشته است، وي از خبر رسمي اين تلگراف اظهار بياطلاعي ميكند؛ ولي معتقد به مالكيت مطلق ايران بر بحرين ميباشد. اگر چنين مسئلهاي صحت داشته باشد نشاندهنده آن خواهد بود كه انگليس تحتتأثير فشارهاي ايران و موضعگيريهاي صريح و قاطع كشور مجبور شده است به مشاركت ايران در حاكميت بر بحرين تن دهد؛ ولي با توجه به پيشينه مذاكرات و ضعف ايران در مقابل انگلستان اين مسئله بعيد مينمايد.
با قطع اين مذاكرات و سپس اشغال ايران در جريان جنگ جهاني دوم، بيثباتي دولتها، همچنين تشنجات سياسي و اقتصادي داخلي مانع از توجه ايران به منطقه خليجفارس شد و تا سال 1947م/1326ه ش كه مجلس از دولت قوامالسطنه اعاده حاكميت ايران بر جزاير بحرين را تقاضا نمود، بحثي پيرامون اين موضوع نشده است. در همين سال هيأتي به رياست يكي از شيوخ برجسته بحرين به ايران آمد و تقاضا نمود به عنوان نماينده بحرين در پارلمان ايران شركت كند و چون در شرايط سال 1947 و هرج و مرج ناشي از اشغال ايران امكان اقدام مؤثري در مورد بحرين وجود نداشت، مجلس شوراي ملي به عنوان اين كه شيخ مزبور بر اساس قانون انتخابات ايران برگزيده نشده است با درخواست وي موافقت نكرد.
در جريان نهضت ملي شدن صنعت نفت كه موج نهضت دامنگير بحرين شد، مصدق در پي اعمال قانون ملي شدن نفت در مورد شركت نفت بحرين بود، ولي
انگلستان كه از امتيازات نفتي خود در ساير مناطق جنوب كشور دفاع مينمود به موجب قراردادهاي قبلي خود با شيخ بحرين آن منطقه را تحتالحمايه خود دانسته و براي ايران در اين رابطه حقي قائل نبود.
قيامها و اعتراضات مردم عليه انگليس در فاصله سالهاي 1954 تا 1956م در بحرين منجر به حوادث مهمي شد. جنبش مردمي، مركز نمايندگي سياسي انگليس را كه در 1947م از بوشهر به بحرين انتقال يافته بود، نشانه رفت به نحوي كه انگليس را مجبور نمود در ساخت سياسي آن منطقه تغييراتي ايجاد نمايد. در اواخر خرداد 1335ه ش/1956م تايمز لندن نوشت: «در بحرين پست جديدي به نام دبير حكومت ايجاد و رئيس انگليسي گمرك بحرين به اين سمت گمارده شده است». اين روزنامه نوشت در پي تظاهرات بحرين كه در رأس آن كميته ملي قرار داشت، كميته تقاضا كرد سر چارلز بلگريو كه سي سال پيش از طرف شيخ بحرين به سمت مشاور تعيين شده از كار خود بركنار شود. پست دبير دولت بحرين پست جديدي است كه در بحرين ايجاد شده و گمان ميرود خواستههاي كميته اتحاد ملي بحرين را برآورد. در همان حال روزنامه الامرام گزارش داد احتمال دارد در سه ماه آينده سر چارلز بلگريو مستشار انگليسي شيخ بحرين از مقام خود استعفا دهد كه در نهايت وي در 1957م مجبور به ترك محل شد و به دنبال آن فرزندش جيمز به بحرين آمد و مليت بحريني گرفت.
در اين زمان نيز انگلستان از استقلال شيخ بحرين دم ميزد و روند ايرانزدايي را به شدت در آن ناحيه دنبال مينمود. با اعمال سياسي و فشارهاي آن كشور، همچنين حمايتهاي ساير دول غربي، بحرين در 26 اكتبر 1966م به عضويت سازمان علمي و فرهنگي ملل متحد، در نوامبر 1967م به عضويت سازمان خواروبار و كشاورزي ملل متحد و روز 8 مه 1968م به عضويت سازمان بهداشت جهاني درآمد. پيگيري مسئله بحرين صرفاً در حد مسائل ديپلماتيك توسط دولتمردان ايران و نه موضعگيري صريح با قاطعيت سياسي و نظامي از طرفي موضوع دفاع بيچون و چراي دولت انگليس از استقلال بحرين از طرف ديگر، به قدري تأثير گذاشت كه به علاوه ساير عوامل به انتزاع آن از ايران و استقلال كامل آن در 14 اوت 1971م/23 مرداد 1350ه ش منجر شد.
پانوشتها
33 . گزيده اسناد خليج فارس، ص 154
. 34 . زرگر، 1372 ، ص 246
. 35 . زرگر، 1372 ، ص 246
. 36 . نشأت، صادق، تاريخ سياسي خليج فارس، تهران: شركت نسبي كانون كتاب، 1344 ، ص 481
. 37 . زرگر، ص 247
. 38 . گزيده اسناد خليج فارس، ص 118
. 39 . گزيده اسناد خليج فارس، ص 184
. 40 . نشأت، ص 477
. 41 . زرگر، ص 253
. 42 . زرگر، ص 253
. 43 . زرگر، ص 254
. 44 . گزيده اسناد، ص 202
. 45 . وزارت امور خارجه، كتاب سبز، تهران: دفتر مطالعات سياسي و بين الملل، 1368 ، ص 77
. 1335 ، ص 1 /4/ 47 . روزنامه اطلاعات، شنبه 2
48 . در سال 1926 ميلادي چارلز بلگريو انگليسي مشاور ويژه شيخ، اداره امور بحرين را زير نظر گرفت . وي به
كمك درآمدهاي نفتي حاصله از چاه هاي نفت بحرين در جهت توسعه اقتصادي، اجتماعي و مدرنيزاسيون اين
كشور در جهت منافع انگليس و وابستگي به آن كشور قدم هايي برداشت.
33 . گزيده اسناد خليج فارس، ص 154
. 34 . زرگر، 1372 ، ص 246
. 35 . زرگر، 1372 ، ص 246
. 36 . نشأت، صادق، تاريخ سياسي خليج فارس، تهران: شركت نسبي كانون كتاب، 1344 ، ص 481
. 37 . زرگر، ص 247
. 38 . گزيده اسناد خليج فارس، ص 118
. 39 . گزيده اسناد خليج فارس، ص 184
. 40 . نشأت، ص 477
. 41 . زرگر، ص 253
. 42 . زرگر، ص 253
. 43 . زرگر، ص 254
. 44 . گزيده اسناد، ص 202
. 45 . وزارت امور خارجه، كتاب سبز، تهران: دفتر مطالعات سياسي و بين الملل، 1368 ، ص 77
. 1335 ، ص 1 /4/ 47 . روزنامه اطلاعات، شنبه 2
48 . در سال 1926 ميلادي چارلز بلگريو انگليسي مشاور ويژه شيخ، اداره امور بحرين را زير نظر گرفت . وي به
كمك درآمدهاي نفتي حاصله از چاه هاي نفت بحرين در جهت توسعه اقتصادي، اجتماعي و مدرنيزاسيون اين
كشور در جهت منافع انگليس و وابستگي به آن كشور قدم هايي برداشت.
دكتر عليمحمد طرفداري*
چكيده
فعاليتهاي مبلغان مذهبي در ايران و دنياي اسلام و ديگر سرزمينهاي جهان، بخشي بنيادين از مجموعه فعاليتهاي استعماري جهان غرب طي قرون اخير است كه تاكنون تمامي ابعاد و زواياي آن مورد پژوهش قرار نگرفته است. از زمان افزايش قدرت كليسا در طول دوران قرون وسطي و انباشت سرمايه در دستگاه كليسا، دربار پاپ به سرمايهگذاري در راه ترويج آئين مسيح در ديگر سرزمينها روي آورد كه اين امر به يكي از عوامل مهم شروع عصر اكتشافات جغرافيايي تبديل شد و در نتيجة آن به تدريج با توسعة نفوذ حكومتهاي كاتوليك مذهب اروپايي در قارههاي آسيا، آفريقا و آمريكا و به دنبال آن پيدايش جريانهاي شرقشناسي و اسلامشناسي، تبليغ مسيحيت به صورت بخش اساسي و ثابت برنامههاي استعماري كشورهاي اروپايي در ساير نقاط جهان درآمد.
ناپير مالكوم، يكي از اولين مبلغان «انجمن تبليغي كليسا» در شهر يزد است كه با شروع فعاليت اين انجمن در يزد در سال 1316ق/1898م وارد اين شهر شد و حدود پنج سال در شهر يزد به سر برد و حاصل تجربيات و اندوختههاي خود را بعد
بازگشت به انگلستان در كتابي با عنوان پنج سال در يك شهر ايراني منتشر كرد. ناپير در اين كتاب آشكارا از اهداف و آمال استعماري مبلغان مذهبي سخن ميگويد. از اين رو اين اثر براي روشن كردن نيات استعماري و ضد اسلامي مبلغين مسيحيت در ايران از ارزش به سزايي برخوردار است.
نسل اول مبلغان مسيحيت طي سدههاي چهاردهم تا هجدهم ميلادي عمدتاً از كشورهاي كاتوليكمذهب اروپا بودند. با افول تدريجي قدرت اين كشورها و ظهور قدرتهاي استعماري چون انگلستان و هلند، مبلغان مسيحي و پرتستان نيز وارد عرصة تبشير و در حقيقت استعمار فرهنگي شدند. يكي از نخستين انجمنهاي تبليغ مسيحيت پروتستان، «انجمن تبشيري كليسا» است كه به منظور گسترش مذهب پروتستان در اواخر سده هجدهم ميلادي/دوازدهم هجري قمري در انگلستان تأسيس شد و تا به امروز به عنوان يكي از مهمترين و فعالترين انجمنهاي تبليغ مسيحيت در نقاط مختلف جهان مقام خود را حفظ كرده است. فعاليت اين انجمن در ايران از نيمه اول قرن سيزدهم هجري قمري/ نوزدهم ميلادي آغاز شده و تا دوران انقلاب اسلامي ادامه داشت.
ناپير مالكوم يكي از اولين مبلغان اين انجمن در يزد است كه با شروع فعاليت اين انجمن در شهر يزد با اعزام دكتر وايت در سال 1316ق/1898م، مقارن سالهاي سلطنت مظفرالدين شاه قاجار، به اتفاق همسرش و چند ماه پس از دكتر وايت وارد يزد شد. وي در حدود پنج سال در يزد به سر برد و حاصل تجربيات و اندوختههاي خود را بعد از بازگشت به انگلستان در كتابي با عنوان پنج سال در يك شهر ايراني منتشر كرد. كتاب وي تاكنون دو بار در لندن (1905 و 1907) و دو بار در نيويورك (1905 و 1908) به چاپ رسيده است.
زندگينامه ناپير مالكوم به قلم نوادة وي
در مورد زندگي ناپير مالكوم اطلاعات چنداني در منابع موجود وجود ندارد، اما نگارنده از طريق يافتن نوادة مؤلف (كه همان نام ناپير مالكوم را دارد و خود نيز كشيش و در حال حاضر سردبير روزنامة «كليساي بريتانيا» در بريستول انگلستان است) موفق شده است اطلاعاتي در خصوص زندگي وي به دست آورد.
طبق اين اطلاعات مختصر فراهم شده از سوي نوادة مؤلف، ناپير مالكوم، فرزند ژنرال سر جورج مالكوم و برادرزادة سر جان مالكوم مؤلف مشهور كتاب تاريخ ايران و فرستادة انگليس به ايران در عهد فتحعلي شاه قاجار، در سال 1870 در هانلي كستل در ايالت ورسسترشاير انگلستان به دنيا آمد. او تحصيلات دانشگاهي خود را در كالج هيليبري و سپس آكسفورد به پايان رساند و موفق به اخذ درجة ليسانس در سال 1893 و فوقليسانس در سال 1897 شد. مالكوم در سال 1894 به عنوان خادم كليسا و سپس در سال 1895 در مقام كشيش به خدمت كليساي انگلستان درآمد. او از همان سال 1894 به عنوان دستيار كشيش در كليساي سنت آندروز اكلستون و بعد از آن در كليساي اعلاي سنت جان بروگتون خدمت كرد. مالكوم در سوم مارس سال 1898 به عضويت انجمن تبليغي كليسا پذيرفته شد و به دنبال آن به ايران سفر كرد؛ و روز دهم اكتبر سال 1898 وارد ايران شد. او بعد از چند سال تلاش در راه ترويج آئين مسيح و تأسيس يك كليسا در يزد در هفدهم فوريه سال 1904 ناگزير شد براي بهبود سلامتي خود به انگلستان بازگردد؛ اما بعد از گذشت چند ماه در سي و يكم مارس سال 1905 مجدداً به ايران بازگشت و به شيراز رفت. مالكوم سرانجام در پانزدهم اكتبر سال 1907 ايران را براي هميشه ترك كرد و از بيست و يكم ژانويه سال 1908 از خدمت در انجمن تبشيري كليسا كنارهگيري نمود. مالكوم در بيست و يكم اكتبر سال 1921 بر اثر بيماري كمخوني مهلك درگذشت.
نامزد او اورانيا لاتهام يكي از نخستين پزشكان زن در انگلستان بود. او همراه مالكوم عازم ايران شد و براي جلوگيري از طرح شايعات همواره با حفظ يك روز فاصله بعد از مالكوم سفر ميكرد. آنها در سال 1901 در ايران ازدواج كردند. كار پزشكي او در ايران بسيار مورد احتياج بود و گفته شده كه بيمارستان انجمن تبشيري كليسا در يزد طي سال 1900، 500/36 بيمار را مداوا كرد. لاتهام مؤلف كتابي است به نام كودكان ايران كه در سال 1911 در لندن منتشر شد.
مالكوم و لاتهام صاحب پنج فرزند شدند كه نخستين آنها در طفوليت درگذشت. جورج مالكوم فرزند ارشد و تنها پسر آنها در ايران متولد شد و بعدها در كسوت مبلغين مسيحيت درآمد و به شهر دزداب در منطقة بلوچستان سفر كرد. دختران مالكوم و لاتهام هلن، اگنس و جين نام داشتند.
رويكردها و اهداف مبلغين مذهبي بر اساس كتاب پنج سال در يك شهر ايراني
همان طور كه ميدانيم، نخستين اروپايياني كه به ايران آمده و آثاري را در قالب سفرنامه در مورد اين سرزمين از خود بر جاي گذاشتند، عمدتاً تاجر و سياح بودند. به تدريج اين تاجران و سياحان جاي خود را به رجال سياسي- مذهبي و مأمورين دولتها، كمپانيها، كليساها يا ديگر مراكز خاص اروپايي دادند كه عمدتاً با هدف امتيازگيري و انعقاد عهدنامههاي سياسي، نظامي و اقتصادي با حكومت ايران، شناسايي آثار تاريخي ايران و تهية فهرست و نقشه از بقاياي آثار باستاني ايران در دوران پيش از اسلام در راستاي «تدوين تاريخ ايران باستان» در دانشگاههاي اروپايي، و تبليغ مسيحيت و تأسيس كليسا به اين سرزمين سفر ميكردند. ناپير مالكوم، همانگونه كه ذكر شد، در زمرة دستة اخير است كه سالهاي اواخر سدة نوزدهم و اوايل سدة بيستم ميلادي را در ايران و شهر يزد به سر برده است. كتاب مالكوم گزارشي به اختصار اما كاملاً گويا از مشاهدات و تجارب سفر و اقامت يك مبلغ مذهبي در ايران و شهر يزد است. به بيان ديگر، مالكوم از آن جا كه يك مبلغ مذهبي معتقد و كاملاً به اهداف اين كار مؤمن و متعهد است، غالب مطالب و آراي خود را با محوريت تبليغ مسيحيت و نكات و مشكلات گوناگون مربوط به آن در شهر يزد به رشتة تحرير درآورده است. خود او در مقدمة كتابش مينويسد اين كتاب گزارش فعاليتهاي هيأت مبلغان مسيحي در يزد نيست و از اين رو دربارة فعاليتهاي انجمن مبلغان مذهبي يزد اطلاعات چنداني در اين اثر يافت نميشود، اما در مقابل اطلاعات بسياري دربارة شرايط و حوادثي كه مبلغان مذهبي با آن سر و كار داشتند، در كتاب آمده است. از اين رو اين كتاب، در حقيقت توصيف يك شهر ايراني از ديدگاه يك مبلغ مذهبي است و از دقايق و جزئيات سياسي و اجتماعي و اقتصادي ايران، آن طور كه در سفرنامههاي سياحان حرفهاي يا سياستمداران و بازرگانان بدانها پرداخته ميشود، در اين كتاب خبري نيست. و در مقابل مسائلي كه از نظر مؤلف در تحليل شخصيت و محيط زندگي مسلمان يزدي مؤثر بوده، به شكلي روانشناسانه و در راستاي اهداف كاري مبلغان مذهبي براي شناخت هر چه بيشتر مخاطبانشان، به تفصيل بررسي شده است.
پنج سال در يك شهر ايراني، در حقيقت حكم يك كتاب آموزشي را دارد كه مالكوم در آن به تجزيه و تحليل سرزمين ايران، خصوصيات جغرافيايي منطقة يزد
ويژگيهاي شخصيت يزديها، دين اسلام و شخصيت حضرت محمد(ص) و تأثيرات اين آئين و پيامبر بزرگوار اسلام بر مردم ايران و به ويژه ساكنان منطقة كويري يزد، تأثيرات برآمده از ساختارهاي مذهبي و نكاتي از اين دست پرداخته و از اين طريق سعي كرده است مشكلات كوچك و بزرگ بر سر راه تبليغ مسيحيت در ميان مردم مسلمان ايران و به ويژه مردم شهر يزد و راههاي غلبه بر آنها را به اهلش بياموزد. به عبارت ديگر، كتاب مالكوم حاوي دستورالعملهاي يك مبلغ با تجربه به ساير مبلغان مذهبي است.
دو فصل اولية كتاب مالكوم به توصيف شهر يزد و نوع زندگي مردم آن جا اختصاص دارد كه طي مباحث آن برخي نكات مربوط به زندگي اجتماعي و اقتصادي يزديها نيز ضمن بيان تأثير محيط مورد اشاره قرار گرفتنه است. مؤلف در اين توصيفات ميكوشد تأثير يكنواخت و از نظر او بيروح منطقة كويري يزد را بر نحوة تفكر و انديشة يزديهاي مسلمان نشان دهد و ضمن مقايسة آن با انديشه و نظام فكري اروپاييها، تلاش ميكند آن ذهنيت مخاطبان يزدي را براي مبشران و مبلغان مسيحي روشن كند؛ تا آنان بتوانند شيوة درستي براي تبليغ در پيش گيرند؛ و به اصطلاح در برخورد با مسلمان يزدي و تبليغ وي از راهش وارد شوند. نكتة جالب در اين تجزيه و تحليل و به خصوص مقايسة ذهن يك يزدي با ذهن يك اروپايي نشان دادن برخي تصورات ايرانيان نظير مفهوم كشور در نظر آنان و معادل بودن آن با شهر و ديار يا زادبوم است. در همين فصول ناپير از وضعيت اجتماعي، اقتصادي، سياسي و مذهبي اقليتهاي ديني ايران و تغيير و بهبود اساسي وضع زردشتيان در نتيجة تحولات عصر ناصري و ادوار بعد از آن و نقش حكومت انگليسي هند در اين بهبودي و پيوند پارسيان هند و زردشتيان ايران با استعمار انگلستان ياد ميكند.
به طور كلي اشارههاي مالكوم به اقليتهاي مذهبي و ديني شهر يزد، معطوف به زردشتيان، بابيها، بهائيان و يهوديان است. او در اين اثر بر اساس رويكرد جريان شرقشناسي معاصر، از آئين زردشت سرسختانه و بسيار جانبدارانه حمايت كرده و به صراحت مينويسد زردشتيان براي خدمت به كشورهاي اروپايي جهت تشكيل هر قدرت دست نشاندهاي در جنوب ايران آماده هستند و افزون بر آن، به رغم اعتقادي كه به برتري الهي آئين مسيحيت دارد، كوچكترين تلاشي براي مسيحي كردن زردشتيان
نميكند و آن گونه كه از كتابش برميآيد به طور ضمني از آنان ميخواهد بر دين خويش باقي بمانند!
ناپير مالكوم اشاراتي گذرا هم به وضع يهوديان دارد، اما بيشترين توجه او در سراسر كتابش معطوف به بابيها و بهائيان است. مالكوم به دليل وجود تضادهاي گسترده ميان پيروان اين دو فرقه با مردم شيعه مذهب ايران، آنان را در برابر شيعيان مورد حمايت قرار ميدهد، هرچند از آن جا كه به هر شكل بابيها و بهائيها را مسلمان ميداند(!) زردشتيها يا به قول خود پارسيان را به طور كامل بر آنها برتري داده و ضمن ذكر بعضي از مباحثات خود با بهائيان و بابيان انتقادات متعددي بر اعتقادات آنان وارد ميكند. ليكن در مجموع او همراه با مواضع استعماري كشورهاي اروپايي نسبت به فرقههاي ساختگي بابيه و بهائيه، آنها را در مقابل مسلمانان مورد حمايت گسترده قرار ميدهد و به ارائه گزارشهاي يك سويه از برخوردهاي مذهبي ميان شيعيان و بابيها در يزد ميپردازد.
فصل سوم كتاب مالكوم به گفتوگو از آئين اسلام و مذهب تشيع اختصاص يافته است. در اين بخش هم ناپير با همان رويكرد شرقشناسان همدورة خود و با ادعاي نقادي بيطرفانه، به شدت به اسلام و شخصيت پيامبر حمله ميكند و سپس به مقايسة باورهاي اسلام و مسيحيت در مورد خداوند و توحيد و نبوت ميپردازد و بعد از آن به توصيف صوفيان و اعتقادات آنها و تأثيراتشان بر عقايد بابيها و بهائيها روي ميآورد. مالكوم در اين فصل از كتاب خود به تجزيه و تحليل شرايط و علل پيدايش فرقههاي مجعول بابيه و بهائيه پرداخته و اطلاعات نسبتاً مفصلي در مورد باورها و رفتارهاي پيروان اين دو فرقه و تضادهاي آنها با يكديگر عرضه ميكند و ضمن آن به صراحت از فضاي ايده آل ناشي از ظهور و فعاليت اين فرق براي تبليغ مسيحيت از يك سو و تضعيف اسلام از سوي ديگر سخن ميگويد.
در فصل پنجم كتاب اطلاعات خواندني و جالبي در مورد خصوصيات شخصي مردم يزد، زبان فارسي و آداب و رسوم يزديها آمده است. ناپير در اين فصل به توصيف ويژگيهاي فردي و اجتماعي ساكنان خطة يزد پرداخته و ماجراهايي را هم از خاطرات شخصي خود در تأييد نتيجهگيريهايش ذكر ميكند. طي اين فصل يزديها هم تحقير و هم ستايش ميشوند و مالكوم علاوه بر بيان صفات نيك و بد آنان از نظر خود، به ريشهيابي علل شكلگيري آن صفات ميپردازد؛ هرچند از نتيجهگيريهاي او
كاملاً مشخص است كه همچون بسياري از بيگانگان او نيز آن طور كه بايد و شايد در درك مردم ايران و شناخت دقيق و واقعي خصوصيات آنان موفق نبوده و در قضاوتهاي خود تا حد زيادي تحت تأثير پيشداوريها و پيش زمينههاي ذهني خود و مهمتر از همه تحت تأثير نگاه خصمانهاش نسبت به آئين اسلام قرار داشته است. در پايان اين فصل، مالكوم يزد را به دليل برخورداري از موقعيت مناسب و احساس نياز مردم آن جا به اصلاح، و در واقع به دليل آشوبهاي موظف ايجاد شده از سوي فرق بابيه و بهائيه، جزو بهترين مناطق براي كار تبليغ مسيحيت معرفي ميكند.
فصول ششم و هفتم كتاب ناپير به بيان و شرح مشكلات كوچك و بزرگ موجود بر سر راه مبلغين مذهبي در دعوت به آئين مسيح، استفاده از راههايي همچون ارائة كمكهاي خيريه، كارهاي طبي و كارهاي آموزشي براي كشاندن مسلمانان به پذيرش مسيحيت و ارائه رهنمودها و توصيههاي متعدد و گوناگون به ميسيونرها براي بهبود و پيشبرد كار تبليغ مسيحيت و غلبه بر مشكلات متعدد براساس تجارب و آزمونهاي فردي خود او اختصاص دارد و در خلال آنها اطلاعات گذرايي هم پيرامون مسائل اقتصادي و اجتماعي يزد ارائه شده است. با اين كه مالكوم در نهايت هم اشارة صريحي به ميزان موفقيت احتمالي يا نسبي خود و همكارانش در مسيحي كردن يزديها نميكند، ولي از خلال گفتههاي او و توجه به اوضاع اجتماعي يزد در اوايل قرن بيستم براساس ساير منابع تاريخي و نيز توجه به تعلقات مذهبي شديد يزديها-كه مالكوم خود نيز به آن مكرراًَ اذعان ميكند- ميتوان دريافت تنها عدة معدودي بر اثر فعاليتهاي انجمن تبليغي كليسا در يزد به ديانت مسيح گرويدند.
در مجموع ناپير مالكوم قضاوت و ديدگاهي بسيار دشمنانه نسبت به اسلام و بسيار تحقيرآميز نسبت به ايرانيان مسلمان و مردم يزد، به استثناي زردشتيان، دارد. او اسلام را موجب تباهي ايران ميداند، هرچند در پايان فصل سوم كتاب خود كه اوج حمله به اسلام است، از خواننده به دليل توهين به اسلام عذرخواهي ميكند و در عين حال يادآوري مينمايد كه تنها مطالبي رايج را بر زبان آورده است! گذشته از اينها، از مسائل و مطالبي كه وي در مورد تاريخ و الهيات اسلام و مذهب تشيع بيان ميكند، آشكار است كه او مطلقاً شناخت و آگاهي دقيق و كاملي از آئين اسلام نداشته است. مالكوم همچنين به رغم تحقير يزديهاي مسلمان، در چندين جاي كتابش از هوشمندي، سخاوت، مهماننوازي، معاشرتي
بودن و خصوصيات خوب ديگر مردم يزد به نيكي و با ستايش ياد ميكند.
كتاب ناپير مالكوم مورد توجه محققان تاريخ فرقههاي بابيه و بهائيه همچون ادوارد براون، و به دليل ارائة گزارشهاي يك سويه و جانبدارانه از برخوردهاي بابيها و بهائيها با شيعيان در يزد مورد توجه و استناد پيروان اين دو فرقه، و بعد از اينها مورد توجه زردشتيها براي مستند كردن محدوديتهاي جامعة اقليت زردتشتي ايران در قرن نوزدهم، قرار داشته است.
پانوشتها
Napier Malcolm, Five Years in a Persian Town, London, 1907.
Church Missionary Society.
Henry White.
صفورا برومند، پژوهشي بر فعاليت انجمن تبليغي كليسا در دورة قاجاريه، تهران، مؤسسة مطالعات تاريخ
.166- معاصر، 1381 ، صص 167
British Church Newspaper.
Hanley Castle.
Worcestershire.
Haileybury.
St. Andrews Ecclestone.
St. John's Higher Broughton.
Urania Latham.
12 . به نظر مي رسد اگر اين رقم را به تعداد دفعات مداواي بيماران مربوط بدانيم، بيش تر مقرون به صحت خواهد
بود.
14 . صفورا برومند (همان، ص 168 ) به برنامه هاي مبلغين مذهبي براي دعوت زردشتيان به پذيرش آئين مسيح
اشاره دارد كه چنين موضوعي نه تنها با رويكرد خاص مبلغان اروپايي و جريان ايران شناسي اروپاييان
همخواني ندارد، بل كتاب مالكوم نيز خلاف آن را به اثبات مي رساند.
15 . شورش هندوستان ( 1857 م/ 1274 ق)، ترجمة اوانس ماسئيان، به كوشش صفاءالدين تبرائيان، تهران، نيلوفر،
.1372
گلنار كرنوكر*
چكيده
تا 40 سال پيش ايران رسماً مدعي حاكميت بر مجمعالجزاير بحرين در خليجفارس بود. اين مجمعالجزاير نه با توسل به شورش و اعتصاب، جنگ، قرارداد و معاهده بلكه با توطئه و دسيسه انگلستان و چراغ سبز دولت وقت ايران مبني بر همهپرسي در بحرين (كه در عمل انجام نشد) در سال 1349 از پيكره ايران جدا شد. نويسندة اين مقاله كوشيده است با بيان حقوق چندين هزار ساله ايران در بحرين، چگونگي حضور و دخالت انگلستان در بحرين و به تبع آن ادعاهاي ارضي اين دولت مبني بر تحتالحمايه بودن بحرين، دعاوي دولت ايران براي عدم پذيرش اين ادعاها، و سير حوادثي كه در دوران حكومت پهلوي منجر به جدايي بحرين از ايران شد، به بررسي و ارزيابي اينكه كدام يك از اين كشورها، ايران يا انگليس از جدايي بحرين نفع و سود ميبرند، پرداخته شود.
مقدمه
بحرين از زمان هخامنشيان از سرزمينهاي تابعه ايران بود. در دوره قاجاريه، انگلستان با اهداف استعماري در منطقه خليجفارس و به بهانة برقراري امنيت و با استفاده از ضعف حكومت مركزي ايران از سال 1820م به بعد، قراردادهايي با شيوخ آن
منعقد ميكرد و بعدها نيز مدعي شد با اين عهود بحرين از حاكميت ايران خارج و تحتالحماية انگليس شده است. اما ايران در هيچ زماني اين ادعاي آنها را نپذيرفت و همواره به آن معترض بود؛ از جملة اعتراضها، شكايت رسمي در اين خصوص در سال 1927 ميلادي به جامعة ملل بود. در دورة پهلوي دوم با اعلام خروج نيروهاي انگليس از خليجفارس، سياست دولت ايران، با آنكه بحرين را در تقسيمات كشوري استان چهاردهم خوانده بود، تغيير كرد و حاضر شد از حاكميت خود نسبت به بحرين صرفنظر كرده و به آن استقلال دهد. حال اين سئوال مطرح است جدايي و استقلال بحرين به نفع و سود كدام يك از كشورها بوده است؛ ايران يا انگليس؟
موقعيت جغرافيايي
بحرين مجمعالجزايري است كه از يك جزيره بزرگ به نام منامه و سي و دو جزيره كوچكتر تشكيل شده است. وسعت مجموع اين جزاير بالغ بر 600 كيلومتر است. مجمعالجزاير بحرين در بخش جنوبي خليجفارس و در مجاورت دو كشور قطر و عربستان و در ورودي خليج سلوا قرار گرفته است. بزرگترين و مهمترين جزاير بحرين بعد از منامه، محرق، ستره، امغسان است. از امتيازات خاص بحرين در ميان همة سواحل و جزاير خليجفارس داشتن آب شيرين و زمين كشاورزي است.
تاريخ بحرين
نخستين سندي كه در آن از اين جزيره ياد كرده است، نوشتهاي از شرح كارهاي سارگون بزرگ آشوري در حدود 2872 ق.م است. نام باستاني جزيرة بحرين اوال است؛ يعني جايگاهي كه آب دارد. ريشة كلمة بحرين از صيغه بحر است و به مفهوم دو درياست كه علت آن را وجود آبهاي شيرين در ميان آبهاي شور دريا ميدانند. بحرين پيش از اسلام تا سده 6 ه. ق به همة سرزمينهاي كرانه جنوبي خليجفارس يعني از بصره تا عمان اطلاق ميشد. اما از سده 7 ه. ق پيشدرآمدهاي كرانههاي جنوبي خليجفارس و جزاير بحرين به يكديگر درآميخته و از روزگار فرمانروايي صفويه به بعد نام بحرين به جزاير اوال اطلاق شد و بخش كرانهاي نيز الحساء ناميده شد.
تمامي تاريخهاي فارسي و غيرفارسي اعم از اسناد رسمي و دولتي و كتابهاي
جهانگردان خارجي حكايت از آن دارد كه بحرين از زمانهاي بسيار دور بخشي از سرزمين ايران بوده است. پيش از اسلام، هخامنشيان با كمك دريانوردان فنيقي نيروي دريايي قوياي ساختند و كورش بزرگ توانست در 538 ق.م حاكميت ايران را بر سرتاسر آبهاي خليجفارس و درياي عمان استوار كند. در دورة اشكاني نيز بحرين جزو لاينفك ايران به شمار ميرفت، چنانكه نام آن در سفرنامه يكي از دريانوردان يوناني مصر، كه در حدود 80 ق.م سفري به درياي احمر و بخشي از كرانههاي آفريقا و هند داشته است، برده شده و وي بحرين را مرز قلمرو پادشاهي اشكانيان ياد كرده است.
در دوره ساساني با سركوب اعراب شورشي توسط شاهپور دوم، وي ادارة بحرين را به ملوك حيره، كه تابع ايران بودند، واگذار كرد. در اواخر عهد ساساني، بحرين از پايگاههاي دريايي و از ساتراپهاي مهم ايران به شمار ميرفت و در اين زمان مركز اسپهبد (فرمانداري) بحرين، شهر دارين بود.
بحرين جزو اولين سرزمينهاي ايراني است كه اسلام بدان جا راه يافت. در دورة خلافت خلفاي راشدين از نظر اداري تابع مدينه بود. در اوايل خلافت عباسيان اين جزيره به ايالت فارس ملحق شد و ساليان درازي مأمن شورشيان قرمطي شد. در سدة پنجم هجري بحرين تحت سيطرة سلجوقيان قرار گرفت و با تشكيل حكومت محلي سلاجقه كرمان، به تابعيت آنها درآمد. در دورة ايلخانان مغول- آلمظفر و بعدها تيموريان نيز- بحرين تابع حكمرانان فارس بود. بعد از آن نيز در تحت حكمراني پادشاهان محلي كيش و هرمز اداره ميشد.
در قرون جديد پرتغاليها به عنوان آغازگران استعمار به دنبال رسيدن به ثروت شرق، با گذر از دماغه اميدنيك وارد منطقه اقيانوس هند و خليجفارس شدند و به دنبال آن بحرين نيز مانند بسياري از نقاط ديگر در 928 ق/1522م به اشغال آنها درآمد و اين اشغال نزديك به يك قرن ادامه داشت؛ تا اينكه با روي كار آمدن شاهعباس بزرگ صفوي و برقراري ثبات سياسي در كشور، بحرين در 1010 ق/ 1602 م از تصرف پرتغاليها آزاد شد و اقتدار حكومت مركزي ايران بر تمام سواحل و جزاير خليجفارس برقرار گشت. با وجود كارشكنيهاي دولتهاي اروپايي در منطقه خليجفارس، نادرشاه و كريمخان زند هم توانستند حاكميت خويش را بر جزاير و سواحل آن حفظ كنند؛ اما نزاع و كشمكش بين جانشينان كريمخان زند و بعد از آن درگيريهاي آغامحمدخان
قاجار براي رسيدن به حكومت زمينه را براي تضعيف موقعيت سياسي و نظامي ايران در سواحل، آبها و جزاير خليجفارس ايجاد كرد و فرصت دستاندازي شيوخ عرب به قلمرو ايران (نواحي جنوبي) را داد.
انگلستان و بحرين
از 1197 ق/ 1783م احمد بن محمد، از خاندان آل خليفه و از تيرة عتوبي در نجد عربستان، با استفاده از درگيريهاي داخلي در ايران ميان خاندان زند و آغامحمدخان قاجار، وارد بحرين شد. در اين زمان انگلستان نيز با از ميدان به در بردن رقباي اروپايي خود در منطقه خليجفارس به موقعيت مطلوبتري دست يافته بود. از اين دوره، تداوم گرفتاري حاكمان قاجار در برخورد با مدعيان تاج و تخت و جنگهاي فرسايشي با روسيه از يك سو و فقدان نيروي دريايي از سوي ديگر باعث شد انگليسيها از شيوخ قبايل عرب ساكن در سواحل جنوبي خليجفارس براي تحكيم نفوذ و سلطه استعماري خود در خليجفارس استفاده كنند. از آنجا كه حكومت قاجار ضعيف و ناكارآمد بود، انگليسيها با اغتنام فرصت در سال 1820 قراردادي با شيخ سلمان بن احمد آل خليفه بستند، به دنبال آن نيز قراردادهايي در 1829 م/ 1244ق و 1880 م/ 1297 ق با شيخ عيسي بسته شد كه بدون اجازة آنها بحرين با هيچ دولتي قرارداد نبندد و به هيچ كشوري حق تأسيس نمايندگي سياسي ندهد. با اين حال بحرين، رسماً از ايران جدا نشده بود و دولت ايران، بحرين را بخشي از خاك خود و شيوخ آلخليفه را نيز كارگزاران خود ميشناخت؛ و اين امر مورد اذعان و اعتراف آلخليفه و نيز دولت انگلستان بود.
جنگ جهاني اول و حضور گستردة نظاميان انگليسي در منطقه خليجفارس، فرصت مناسبي براي تحكيم موقعيتشان در منطقه بود. مأمورين انگليسي مقيم بحرين، مثل سرچارلز بلگريو، براي تثبيت قدرت و پيشرفت نفوذ دولت متبوع خود هميشه به بهانههاي مختلف و با عناوين موجه حفظ امنيت منطقه خليجفارس، اقدامات خود را به عنوان كمك و همراهي به دولت ايران معرفي ميكردند.
در 1927م قراردادي بين انگلستان و عبدالعزيز سعودي بسته شد كه بر اساس آن پادشاه حجاز متعهد ميشد با سرزمينهاي كويت، بحرين و سواحل عمان كه پيمان و
مناسبات ويژه با انگلستان دارند روابط صلح و دوستي برقرار كند. عقد اين قرارداد تجاوز به تماميت ارضي ايران بود و دولت ايران طي يادداشتي به دولت انگلستان و متعاقباً رسماً به جامعة ملل شكايت كرد. در يادداشتهاي رد و بدل شده بين دولت ايران و انگلستان لحن و ادبيات به كار گرفته شده توسط انگليسيها مبين دست كم گرفتن و هيچ انگاشتن طرف ايراني از سوي كارگزاران دولت انگلستان است. مفاد يادداشتهاي متبادله ميان ايران و انگلستان، از طريق عبدالحسين تيمورتاش، وزير دربار رضاشاه، و سر رابرت كلايو، وزيرمختار انگلستان در تهران، و مذاكرات بعدي پيرامون انعقاد توافقنامهاي فراگير دور ميزد كه تمامي اختلافات سياسي، مالي، تجاري و ارضي دو كشور را مرتفع ميساخت كه مسئله بحرين مهمترين موضوع اين گفتگوها بود.
در خلال همين مذاكرات نشانههايي از نرمش و عقبنشيني ايران در قبال مسئله بحرين براي انگليسيها آشكار شد. وزير دربار رضاشاه مذاكره مستقيم را به ارجاع موضوع به جامعه بينالملل ترجيح ميداد. آنچه انگليسيها ميخواستند، عدول بيقيد و شرط ايران از هرگونه ادعا بر بحرين، ابوموسي، تنب بزرگ و تنب كوچك بود؛ لذا مذاكرات قطع شد.
پس از آن حكومت ايران جز اعتراضهاي سست كه هيچ گاه از مرحله حرف فراتر نرفت، اقدام ديگري براي اعاده حاكميت خويش بر بحرين صورت نداد. در 1930م دولت انگلستان از ورود و خروج ايرانيان فاقد گذرنامه به بحرين جلوگيري كرد. واكنش ايران طي مكاتبات و اعتراضهاي رسمي راه به جايي نبرد. حتي در همان سالها سرگرد فرانك هلمز، نمايندة شركت نفتي انگليس، امتياز اكتشاف نفت در بحرين را به دست آورد و بلافاصله عمليات حفاري را آغاز كرد. اعتراض دولت ايران و شكايت به جامعة ملل با توجه به حمايتهاي آمريكا از سياست انگليس فايدهاي نداشت. از همين ايام، انگليس طرح حذف نمادهاي فرهنگ ايراني را از بحرين با جديت بيشتري دنبال كرد. سكنه ايراني بحرين كه حاضر به پذيرش تابعيت بيگانگان نبودند، بارها عاجزانه و ملتمسانه و حتي با توسل به رضاشاه از حكومت ايران خواستند تا مانع از تضييع حقوق سياسي دولت ايران و پايمال كردن دارايي شخصي آنان در بحرين شود، اما پاسخ حكومتگران ايراني به استمداد مكرر اتباع ايراني بحرين، توصيه و سفارش به صبر، متانت و بردباري بود. حتي ديگر از آن يادداشتهاي معترضانه سابق به انگليسيها يا
جامعه ملل هم خبري نبود.
وقايع شهريور 1320ش و فضاي سياسي خاص ايران، مدتي مسئله بحرين را مسكوت گذاشت. در 1327 ش/ 1948م ايران تمامي ترتيبات صورت گرفته با بحرين توسط دول ديگر را بياعتبار خواند. اما پس از 28 مرداد و سپس عضويت ايران در پيمان بغداد، و در حقيقت همپيماني ايران با انگليس، مسئله بحرين به بوته فراموشي و مرور زمان گذاشته شد؛ و اگر اعتراضي هم در كار بود، جنبه نمايشي داشت و تنها مطبوعات كشور گهگاهي از بحرين و احقاق حقوق ايران ياد ميكردند. در سال 1335ش موج مخالفت عمومي با سلطة خارجي و احقاق حقوق مردم در بحرين منجر به تظاهرات و درگيري و كشته شدن عدهاي و دستگيري و تبعيد سركردگان آنها شد.
دولت ايران در 20 آبان 1336/ 12 نوامبر 1957 با تصويب مجلس شوراي ملي، بحرين را كه تا آن زمان جزء ايالات تابع فارس در تقسيمات كشوري بود، استان چهاردهم اعلام كرد.
در 1341ش بحرين به پايگاه اصلي نيروي دريايي و زميني انگلستان در خليجفارس تبديل شد. با اعلام خروج نيروهاي انگليسي از خليجفارس در اواخر 1960م، از سوي انگلستان تشكيل اتحاديهاي متشكل از قطر، بحرين و هفت اميرنشين سواحل خليجفارس (امارات عربي متحده) مطرح شد. دولت ايران، با توجه به اينكه بحرين جزئي از خاكش بود، با حضور بحرين در اين اتحاديه مخالف بود؛ اما در عين حال از خروج نيروهاي انگليسي از خليج فارس استقبال كرد؛ و چون قرار بود ايران خلأ ناشي از خروج نيروهاي انگلستان از خليجفارس را پر كند و اين امر مستلزم حل و فصل مسئله بحرين بود، مذاكراتي در اين باب آغاز شد.
جدايي بحرين از ايران
14 دي 1347 ش/ 4 ژانويه 1969 محمدرضا پهلوي در يك كنفرانس مطبوعاتي در دهلينو با اشاره به خروج نيروهاي انگليسي و آينده خليجفارس و مسئله بحرين در پاسخ به اين سئوال خبرنگار كه گرفتن و حفظ كردن سرزميني كه مردم آن با شما مخالفند چه فايده خواهد داشت، غيرمترقبه خط بطلان بر حقوق تاريخي و حتي ادعاهاي 11 سال پيش خود كشيد و گفت: «در سياست، فلسفه ما اينست كه با اشغال
سرزمينهاي ديگران از طريق زور مخالف باشيم... در هر اشغالي شما بايد مراقب سلامت و امنيت نيروهاي خود باشيد». شاه در پاسخ به سئوال يكي ديگر از خبرنگاران اعلام كرد: «چنانچه مردم بحرين علاقمند به الحاق به كشور من نباشند، ايران ادعاي ارضي خود را نسبت به اين جزيره پس خواهد گرفت. ايران به اراده و خواست مردم بحرين در صورتي كه مورد شناسايي بينالمللي نيز واقع شود احترام خواهد گذاشت.» اين اظهارات شاه در حقيقت، متأثر از نقش جديدي بود كه قرار بود در خليجفارس به ايران واگذار شود. شاه به دنبال اظهاراتش در دهلينو همواره بر پيشينه 150 ساله تسلط انگلستان بر آن جزيره و عدم اعمال قدرت و نفوذ ايران در آن سرزمين تأكيد ميورزيد. هدفش از تكرار اين موضوع اين بود كه گناه جدايي بحرين از پيكره ايران را به گردن حكومت قاجار بيندازد. در منازعه طولاني ايران و انگلستان بر سر مالكيت و حاكميت مجمعالجزاير بحرين، اين اولين بار بود كه بالاترين مقام رسمي ايران با صراحت اعلام ميكرد ايران از حقوق خود نسبت به بحرين چشمپوشي ميكند. اما نكته مهم اعلان انصراف ناگهاني و سريع حكومت ايران از دعاوي تاريخي خود نسبت به بحرين، آن هم در آستانه خروج نيروهاي انگليسي از منطقه خليج فارس بود.
با اين چراغ سبز شاه ايران و مذاكرات پنهاني بين ايران و انگلستان، براي اولين بار حكومت ايران پذيرفت كه با فرستادگان شيخ بحرين به عنوان حاكم آن جزيره وارد گفتگو شود. عمده مذاكرات بين ايران و انگلستان بر سرنوشت جزاير ايراني ابوموسي، تنب بزرگ و تنب كوچك متمركز شد. ايران انتظار داشت، در برابر صرفنظر كردن از حق تاريخي خود در بحرين، حاكميت عملي خود را بر جزاير سهگانه از سر گيرد. هر چند اين جزاير نيز جزء ايران بود. گفتگوها با فرستادگان شيخ نيز بر محور نحوه اجراي همهپرسي در مورد الحاق بحرين يا كسب استقلال آن دور ميزد. شاه ايران از بيم آنكه مبادا مردم ايران او را وطنفروش بخوانند، استقلال بحرين را منوط به نظر مردم بحرين نمود كه اين عمل در تاريخ ايران سابقه نداشت؛ حتي علم، وزير دربار شاه نيز به سفير انگليس در مورد اين راه حل اعتراض كرد و گفت: «ما هيچگاه نميتوانيم چنين پيشنهادي را تصويب و در برابر ملت ايران توجيه كنيم». شاه خود نيز متوجه خطر نظرخواهي در مورد استقلال بحرين بود و به علم ميگويد: «به سفير تكرار كن كه اگر من پيشنهادش را بپذيرم مرتكب خودكشي شدهام كه اگر اين خودكشي در راه حفظ
منافع ملت ايران بود، چندان اهميتي به آن نميدادم ولي به عقيده من اين طرح خيانت به منافع ملي است، بدين جهت نميتوانم آن را بپذيرم». اما شاه در برابر فشار انگليس تسليم شد و معلوم نشد كه اگر اين طرح خيانت به منافع ملي بود، چرا شاه چندي بعد آن را پذيرفت و مرتكب اين خيانت شد.
در نهايت حكومت ايران پذيرفت كه سازمان ملل متحد كوششهاي خود را در تشخيص خواستههاي واقعي مردم براي پيوستن به ايران يا جدايي از آن به كار گيرد. نتيجه اين نظرخواهي از قبل بر همگان مشخص بود.
ويتوريو گيچاردي نماينده سازمان ملل متحد مأمور نظرخواهي از مردم بحرين در اين خصوص شد. وي در رأس هيأتي 5 نفره از 29 مارس تا 18 آوريل 1970م /9 تا 29 فروردين 1349ش از جمعيتها و باشگاهها و تعدادي از اشخاص مقيم بحرين نظرخواهي كرد و در 11 مه 1970 گزارش خود را تقديم دبيركل سازمان ملل نمود. اين گزارش تأكيد داشت جمعيت ايراني بسيار ناچيزي خواهان پيوستن به ايران هستند، اما قاطبه قريب به اتفاق سكنه بحرين جوياي تشكيل دولتي كاملاً مستقل و عربي در آن جزيره هستند.
در 22 ارديبهشت 1349 شوراي امنيت گزارش نمايندگان اعزامي خود را به بحرين مبني بر استقلال آن كشور تصويب كرد. نماينده ايران در سازمان ملل بلافاصله پشتيباني ايران را از گزارش اعلام كرد تا به موجوديت كشور و دولت بحرين مهر تأييد زده باشد. علم ميگويد: «گوينده خبر راديوي ايران چنان با افتخار و غرور آن خبر را خواند كه گويي هماكنون بحرين را فتح كردهايم». البته رژيم از واكنش عمومي در قبال پذيرش جدايي بحرين از ايران بسيار نگران بود. در همان روزها بر اثر پيروزي تيم ملي فوتبال ايران بر تيم فوتبال اسرائيل شادي و سرور تهران را فرا گرفته بود و اين در حالي بود كه حكومت بيم داشت تا اين جنبش به تظاهراتي عظيم دربارة جدايي بحرين بينجامد. به گفته علم: «شاه شانس آورد كه كسي از اين فرصت استفاده نكرد تا در مورد بحرين تظاهرات كند».
در 24 ارديبهشت 1349 در مجلس شوراي ملي، اميرعباس هويدا نخستوزير، و عباسعلي خلعتبري قائم مقام وزارت امور خارجه، گزارشي از جريان اقدامات نمايندگان سازمان ملل در بحرين و مراجعه به آراء عمومي آن كشور مبني بر استقلال بحرين
تقديم مجلس شوراي ملي نمودند و تقاضاي تصويب آن را كردند. از 191 نفر عدة حاضر در جلسه 187 رأي موافق، و چهار رأي مخالف [محسن پزشكپور، دكتر فريور، دكتر طبايع، دكتر عاملي تهراني] داده شد. به اين ترتيب حاكميت چند قرني ايران بر بحرين رسماً از دست رفت. در 28 ارديبهشت 1349 در جلسه علني مجلس سنا گزارش دولت مبني بر استقلال بحرين بدون هيچگونه اعتراضي به اتفاق آراء تصويب شد. اما احزاب و جمعيتهاي سياسي آشكارا يا مخفيانه از طريق انتشار اعلاميه و شبنامهها مخالفت خود را با پذيرش و جدايي بحرين توسط رژيم ابراز داشتند و آن را خيانتي جبرانناپذير و نابخشودني به كشور برشمردند. داريوش فروهر، دبيركل حزب ملت ايران، با صدور اعلاميهاي با جدايي بحرين از ايران مخالفت كرد و به اتفاق چهار تن از اعضاي حزب ملت ايران دستگير شد. وي سه سال در زندان بود.
عكسالعمل وزير امور خارجه و نخستوزير وقت ايران در خصوص ماجراي بحرين جالب توجه است. اردشير زاهدي وزير امور خارجه در مصاحبه با خبرنگار مجله لايف در 11 بهمن 1349 ميگويد: «بحرين در حدود 150سال پيش از ما دور بود، چون انگليسيها گفتند از منطقه بايد بروند و ما براي اينكه خطري ايجاد نشود گفتيم هرچه نظر اكثريت اهالي است و هر چه آنها تصميم گرفتند براي ما هم قابل قبول است، مسئله به سازمان ملل مراجعه شد و ما نظر اكثريت را قبول كرديم.»
اميرعباس هويدا در جلسه خصوصي و محرمانه كنگره حزب ايراننوين، به تاريخ 16 ارديبهشت 1350 در پاسخ به پرسشي درباره بحرين گفت:
صحيح است ما قدرت داشتيم و نيروي دريايي و هوايي ما قوي بود ولي ما طالب صلح هستيم ضمناً ديديم در 150سال گذشته كه ديگران در بحرين دخالت داشتهاند وضعي به وجود آوردهاند و چون ما قصد نداشتيم به آنها بگوييم برويد، كار را به آن صورت كه گفتيم حل كرديم.
در اول خرداد 1349 دولت ايران يك هيأت حسننيت به مجمعالجزاير بحرين فرستاد. متعاقب آن در 24 خرداد 1349 شيخ خليفه بن سلمان آل خليفه رئيس شوراي دولتي بحرين وارد تهران شد و موجوديت بحرين به عنوان يك واحد سياسي مستقل، پس از يك قرن و نيم مجادله در 24 مرداد 1350 ش/ 15 اوت 1971 شناسايي گرديد و رسميت يافت.
عوامل جدايي بحرين از ايران
در اينجا لازم است اين واقعيت مهم يادآوري شود كه تا پيش از جدايي بحرين، تمام دولتهاي ايراني استدلالشان راجع به عدم پذيرش جدايي بحرين از ايران اين بوده است كه بحرين هرگز كشوري مستقل نبوده و حاكميت ايران بر اين جزيره چندين قرن ادامه داشته است؛ به استثناي زماني كه پرتغاليها اين جزيره را اشغال كردند. ديگر اينكه ايران هرگز حاكميت خود را بر بحرين به قدرت ديگري واگذار نكرده، و حمايت دولت انگلستان از بحرين را مداخله در امور خود تلقي ميكرده است. شاه ايران در 24 دي 1348 در جمع كاركنان وزارت امور خارجه به توجيه تصميم خويش درباره بحرين پرداخت. وي در آن جلسه با تأكيد بر تسلط150 ساله انگلستان بر بحرين گفت: «انگليس اين جزيره را به ايران پس نخواهد داد و من نميتوانم مثل دن كيشوت رفتار كنم». او سپس ادامه داد براي ايفاي نقش برتر در خليجفارس ناچار است از ادعاي خود بر بحرين دست بردارد.
رژيم براي آمادهسازي افكار عمومي به روزنامهنگاراني همچون عباس مسعودي مدير روزنامه اطلاعات، مصطفي مصباحزاده مدير كيهان، داريوش همايون ناشر آيندگان، عباس شاهنده مدير فرمان، كاظم مسعودي ناشر آژنگ و محمدحسين فريپور مدير صداي مردم، مأموريت داد تا دربارة كماهميت جلوه دادن بحرين از لحاظ استراتژيك و اقتصادي با تأكيد بر پايان گرفتن منابع نفت آنجا چيز بنويسند. محور تبليغاتي شاه القاي اين مطلب بود كه ايران هيچ چارهاي جز پذيرش خواست سازمان ملل نداشته است. شاه ميگفت: «من اهل اين نيستم كه به زور حضور لشكرم يك جايي را ضميمه خاك خودم كنم.» اسدالله علم در خاطرات خود مينويسد:
به شاه عرض كردم اينكه بگوييم بحرين بنابر حقوق قانوني از آن ماست ما را به جايي نميرساند، اگر آن را به زور بگيريم باري بر دوشمان خواهد بود و موردي براي اختلاف دائمي با عربها ميشود، از آن گذشته بسيار هم گران خواهد بود زيرا منابع نفتي بحرين در حال تمام شدن است.
در مجموع استدلال ايران براي موافقت با عقبنشيني از حقوق مسلم خود و استقلال بحرين چنين بود:
اكثريت ساكنان آن جزيره عرب هستند و به زبان عربي سخن ميگويند. به لحاظ
اقتصادي مجمعالجزاير بحرين ديگر اهميت ندارد؛ زيرا نفت آنجا تمام شده و صيد مرواريد نيز صرفه اقتصادي ندارد. از نظر اهميت استراتژيكي و سوقالحبشي با وجود تسلط ايران بر تنگه هرمز آن جزاير ارزشي ندارد. از جهت امنيتي هم حفظ آن سرزمين پرهزينه و مستلزم استقرار يكي دو لشكر در آنجاست و آخر اينكه چشمپوشي از اين جزيره به اميد بازپس گرفتن سه جزيره واقع در دهانه خليجفارس (تنب بزرگ، تنب كوچك و ابوموسي) است.
گفته ميشد انگلستان با اطلاع و هماهنگي برخي از كشورهاي عربي به تهران اطمينان داده بود كه در قبال سلب حاكميت خود از بحرين، جزاير تنب و ابوموسي به ايران بازگردانده خواهد شد. با توجه به پنهاني بودن مذاكرات ميان ايران و انگلستان درباره نحوه برخورد با مسئله بحرين، تجزيه و تحليل قرائن و سياستهاي شاه نشاندهندة سازش ايران بر سر حل مسئله بحرين و به جاي آن بازپسگيري جزاير سهگانه توسط ايران است. علم وزير دربار شاه گزارشهايي از اين گفتگوهاي پنهاني ثبت كرده است. از جمله در يادداشت مورخ دوشنبه 28 بهمن 1348 خود آورده است:
سفير انگليس خيلي محرمانه به من گفت كه كار جزاير تنب بزرگ و كوچك تمام است و قطعاً متعلق به ايران خواهد بود، زيرا به شيخ رأسالخيمه گفتهايم كه اگر با ايران كنار نيايي، چون جزاير بالاي خط ميانه واقع هستند، ايران آنها را قانوناً و اگر قانوني نشد با زور خواهد گرفت و شيخ حاضر به معامله است. گفتم ابوموسي چطور؟ گفت اين جزيره زير خط ميانه است. گفتم زور ما آنقدر هست كه پا زير خط بگذاريم، گفت اگر به زور متوسل شويد روابط شما با اعراب به هم ميخورد، گفتم به جهنم...
خروج انگلستان از خليجفارس و استقلال بحرين و بازگشت جزاير سهگانه به ايران، مقدمه تحول در نقش ايران در خليجفارس بود. قرار بود ايران ژاندارم خليجفارس و حافظ منافع غرب در اين منطقه حساس باشد؛ محمدرضا شاه پهلوي آشكارا از اينكه چنين نقشي به او داده شده احساس غرور ميكرد. لازمة ايفاي مؤثر اين نقش كنار آمدن با كشورهاي عرب و تفاهم با آنان بود؛ شاه با سلسله اقداماتي تمام مسائل خود را با كشورهاي عربي، به جز عراق، حل كرد؛ و با پشتيباني آمريكا، «حافظ نظم و امنيت و ثبات» خليجفارس شد. حمايت از سلطان عمان در برابر شورشيان چپگراي ظفار، از مظاهر مهم نقش تازه ايران بود.
نتيجه
ايران با پذيرش نظرسنجي راجع به استقلال بحرين ادعاي تاريخي خود را با يك نوع مشروعيت اخلاقي يا حقوقي جانشين كرد؛ نظرسنجياي كه فقط دستاويزي براي توجيه افكار عمومي در سطح داخلي و بينالمللي بود. مطابق عرف بينالملل، هيچ وقت در موقع صلح از دولتي نميتوان تقاضا كرد از حق سيادت خود بر يك قطعه از خاك خود صرفنظر كند به اين عنوان كه ساكنين آن قطعه به زبان ملي آن دولت متكلم نيستند يا اينكه آن قطعه به واسطه دريا از آن مملكت جدا شده باشد. بحث در دلايل جغرافيايي و نژادي نيز وقتي ممكن است مورد داشته باشد كه يك دولتي دعوي الحاق يك قطعه خاك جديد را به مملكت خود به همين عنوان تقاضا كرده باشد، گذشته از حقوق ايران در جزاير بحرين، روابط نژادي و اقتصادي آن جزاير با ايران بيشتر از ارتباط آنها با هر مملكت مستقل متمدن ديگري بود؛ اما ايران سرانجام پس از يكونيم قرن منازعه و كشمكش با انگلستان به دليل سازش و توافق پنهاني بين محمدرضا شاه پهلوي و قدرتهاي غربي از بحرين رسماً دست برداشت تا به مقام ژاندارم و حافظ منافع غرب در خليجفارس نائل آيد؛ قاعدتاً او براي ايفاي چنين نقشي بايد چيزي ميگرفت نه اينكه چيزي ميداد!!
فهرست منابع و مآخذ
عليرضا. 1387، روابط خارجي ايران، انتشارات قومس، تهران
اسدي ازغندي، بيژن، 1381. خليج فارس و مسائل آن، انتشارات سمت، تهران
افشار سيستاني، ايرج. 1376. جغرافياي تاريخي درياي پارس، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامي، تهران.
اقبال آشتياني، عباس، 1348. مطالعاتي در باب بحرين و جزاير و سواحل خليج فارس، انتشارات اساطير، تهران.
اقتداري، احمد. 1387. خليج فارس از ديرباز تاكنون، انتشارات اميركبير، تهران.
اميني، عليرضا. 1376، تاريخ روابط خارجي ايران در دوران پهلوي، انتشارات صداي معاصر، تهران.
تكميل همايون، ناصر، 1383. خليج فارس، دفتر پژوهشهاي فرهنگي، تهران.
مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1384، حزب ايران نوين به روايت اسناد ساواك، جلد 4، تهران.
رامشت، م. ح، 1366، جغرافياي طبيعي خليج فارس، انتشارات دانشگاه اصفهان، بيجا.
رزمجو، علياكبر، 1378، حزب پانايرانيست، سازمان اسناد انقلاب اسلامي، تهران.
زرگر، علياصغر، 1372، تاريخ روابط ايران و انگليس در دوره رضاشاه، ترجمه كاوه بيات، انتشارات پروين معين، تهران.
عاملي، باقر، 1372. روزشمار تاريخ ايران از مشروطه تا انقلاب اسلامي، جلد دوم، نشر گفتار، تهران.
علم، اميراسدالله. 1371. گفتگوهاي من با شاه، ترجمه گروه مترجمان، انتشارات طرح نو، تهران.
فولر، گراهام. 1341. قبله عالم ژئوپلتيك ايران، عباس مخبر، كتابخانه طهوري، تهران.
قائم مقامي، جهانگير. 1341. بحرين و مسائل خليج فارس، انتشارات كتابخانه طهوري، تهران.
كريستينسن، آرتور. 1372. ايران در زمان ساسانيان، رشيد ياسمي، دنياي كتاب، تهران.
نشأت، صادق. 1345. تاريخ سياسي خليج فارس، كانون كتاب، تهران.
مجتهدزاده، پيروز، 1385. كشورها و مرزها در منطقه ژئوپلتيك خليج فارس، ترجمه حميدرضا ملكمحمدي، انتشارات وزارت امور خارجه، تهران.
ويلسن، آرنولد. 1348. خليج فارس، محمد سعيدي، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، بيجا.
نشريات
پرتويمقدم، عباس. بحرين چرا و چگونه از ايران جدا شد؟ نشريه مطالعات تاريخي، شماره 15.
پانوشتها
دانشجوي كارشناسي ارشد تاريخ گرايش مطالعات خليج فارس دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه شهيد
چمران اهواز.
. 1. اقتداري، احمد، 1387 ، خليج فارس از ديرباز تاكنون. انتشارات اميركبير، تهران، ص 274
. 2. رامشت، م.ح، بيتا، جغرافياي طبيعي خليج فارس. انتشارات دانشگاه اصفهان، بي جا، ص 1
. نوري، انتشارات وزارت امور خارجه، تهران، ص 198
.695-696
. 5. رامشت، همان منبع. ص 181
ايران را به رسميت شناخته است از جمله يكي از آنها عهدنامه 12 ذيحجه 1237 ه . ق/ 30 اوت 1822 م كه در
روزگار فتحعلي شاه قاجار بين حسينعلي ميرزاي فرمانفرما، حاكم فارس و ويليام بروس، كميسر ويژه انگلستان
در خليج فارس بسته شد، استناد مي كرد.
. تهران، ص 16
شهر حيره نزديك كوفه بوده . سرسلسله آنها عمرو بن عدي بن نصر معا صر با اردشير بابكان است . آخرينِ
ملوك اين سلسله منذر بن نعمان در بحرين در جنگي كشته شد و سلسله آنان منقرض گرديد؛ 632 م.
. 9. كريستين سن، آرتور، 1373 ، ايران در زمان ساسانيان، رشيد ياسمي، دنياي كتاب، تهران، ص 154
. 10 . اسدي، بيژن، 1381 ، خليج فارس و مسائل آن. سمت، تهران، ص 173
. 11 . نشأت، صادق، 1345 ، تاريخ سياسي خليج فارس، كانون كتاب، تهران، ص 47
. 12 . ويلسن، آرنولد، 1384 ، خليج فارس، محمد سعيدي، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، بي جا، ص 283
. 13 . قائم مقامي، جهانگير، 1341 ، بحرين و مسائل خليج فارس، انتشارات كتابخانه طهوري، تهران، ص 15
14 . همان.
. 15 . همان، ص 30
Sir Robert Clive.
major frank holmes.
.558- 2. وثوقي، محمدباقر، تاريخ خليج فارس و ممالك همجوار، سمت، تهران، 1384 ، صص 559
. 19 . اميني، عليرضا، 1381 ، تاريخ روابط خارجي ايران در دوران پهلوي، صداي معاصر، تهران، ص 207
.195- 20 . مجتهدزاده، همان منبع، صص 196
. 21 . اسدي، همان منبع، ص 179
.393- 1320 ، قومس، تهران، صص 394 - 22 . ازغندي، عليرضا، 1387 ، روابط خارجي ايران 1357
23 . علم، اسدالله، 1371 ، گفتگوهاي من با شاه (خاطرات محرمانه اميراسدالله علم )، جلد 1، گروه مترجمان،
. انتشارات طرح نو، تهران، ص 131
. 25 . پرتوي مقدم، عباس، بحرين چرا و چگونه از ايران جدا شد؟ نشريه مطالعات تاريخي، شماره 15 ، ص 15
. 26 . عاملي، باقر، 1372 ، روزشمار تاريخ ايران از مشروطه تا انقلاب اسلامي، جلد دوم، نشر گفتار، تهران، ص 241
. 27 . گفتگوهاي من با شاه (خاطرات محرمانه امير اسدالله علم)، جلد 1، ص 225
. 28 . عاملي، همان منبع، ص 241
. 29 . پرتوي مقدم، همان منبع، ص 17
. 30 . تكميل همايون، ناصر، 1383 ، خليج فارس، دفتر پژوهش هاي فرهنگي، تهران، ص 104
. 31 . پرتوي مقدم، ص 17
32 . حزب ايران نوين به روايت اسناد ساواك، 1384 ، جلد 4، مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، تهران،
.96- صص 97
. 33 . همان منبع، ص 2
35 . رزم جو، علي اكبر، 1378 حزب پان ايرانيست، سازمان اسناد انقلاب اسلامي، تهران، ص 126
. 36 . گفتگوهاي من با شاه، 1371 ، جلد 1، ص 201
. 37 . پرتوي مقدم، همان، ص 15
. 38 . گفتگوهاي من با شاه، جلد 1، ص 43
.87- 39 . فولر، گراهام، 1373 ، قبله عالم ژئوپلتيك ايران، عباس مخبر، نشر مركز، تهران، صص 88
40 . مشكل اساسي براي اينكه ايران بتواند نقش ژاندارمي را در منطقه بگيرد وجود تنش در روابط ايران و كشورهاي
حاشيه خليج فارس بود كه اين مانع با حمايت آمريكا و همراهي انگلستان برداشته شد . مهم ترين اين اقدامات در
جهت رفع موانع مذكور، از اين قرار بود : 1- از سرگيري روابط سياسي ايران و مصر در سال 1349 ش/ 1970 م و
برقراري روابط گسترده اقتصادي و سياسي با آن كشور 2- به رسميت شناختن قطعنامه سازمان ملل در مورد تأييد
رسمي حق فلسطينيها براي داشتن كشوري مستقل از طرف ايران و تلاش براي جلب رضايت افكار عمومي جهان
عرب پس از حمايت ايران از اسرائيل در جنگ ژوئن 1967 م 3- عقد قرارداد با عربستان و تعيين حدود مرزهاي
دريايي و حل اختلافات في مابين در مورد فلات قاره 4- امضا ي توافقنامه تعيين محدوده دريايي با كويت در سال
1348 ش/ 1969 م 5- حمايت نظامي ايران از سلطان قابوس پادشاه عمان و اعزام نيروي نظامي براي حمايت از
سلطان مسقط عليه شورشيان چپ گرا در دهه 70 ميلادي 6- به رسميت شناختن كشور تازه تأسيس امارات عربي
متحده توسط ايران 7- به رسميت شناختن استقلال بحرين.
شهره جلالپور*
شيوا جلالپور**
مقدمه
دولت انگلستان با اتكاء به قدرت نيرومند دريايي خود پا به خليجفارس نهاد و طي ساليان متمادي با استفاده از سوءسياست دولت مركزي ايران، ضعف قواي نظامي و دريايي ايران، انعقاد قرارداد با شيوخ عرب منطقه و ... حضوري فعال در اين ناحيه داشت. بريتانياي كبير ذره ذره و آرام آرام تسلط خود را توسعه داد. علاوه بر هندوستان، كشف نفت در اين منطقه و ظهور بلشويسم در روسيه، در ابتداي قرن بيستم، دلمشغوليهاي انگلستان را در اين منطقه بيشتر كرد. جنگهاي اول و دوم جهاني كه هر دو منجر به اشغال ايران گرديد، انگلستان را وادار نمود نيروي نظامي ثابتي در منطقه داشته باشد و ملي شدن نفت در ايران و كانال سوئز در مصر به اين حضور رنگي ديگر بخشيد. اما به تدريج ناتوانيهاي مالي آن دولت و تعويض استراتژي غرب در برابر شوروي در خليجفارس و اقيانوس هند، موجب شد انگلستان نيروهاي نظامياش را از منطقه خارج كند. اما پيش از اين خروج بايد تكليف هر قطعه از منطقه و نيز نيروي جايگزين انگلستان در منطقه به روشني مشخص ميشد. استقلال بحرين، پيدايش امارات عربي متحده و تقويت نيروي دريايي ايران از ويژگيهاي استراتژي جديد غرب در خليجفارس بود.
نفوذ انگلستان در خليجفارس
پس از فتح قسطنطنيه توسط عثماني در 1453م/857ه ، بازرگانان اروپايي به دنبال يافتن راه جديدي براي تجارت با شرق بودند. با كشف دماغه اميدنيك پاي اروپاييان به خليجفارس رسيد و داشتن يك پايگاه ثابت در منطقه، ضروري به نظر ميرسيد. فتح جزيره هرمز به دست آلفونسو آلبو كرك پرتغالي اين فرصت را ايجاد كرد. به تدريج پرتغال، اسپانيا، هلند، فرانسه و انگلستان بر منطقه مسلط شدند. تأسيس كمپاني هند شرقي به دستور ملكه اليزابت اول نخستين اقدام دولت انگلستان براي تسلط بر اين منطقه بود. تسلطي با ظاهري اقتصادي كه در عمل منافع سياسي و نظامي را دنبال ميكرد. تصاحب يك كشتي پرتغالي توسط آنان در 1578م/966ه و دسترسي به اسناد آن به انگليسيها فهماند سود تجارت با شرق چقدر است. در سال 1612م/991ه سه فروند كشتي انگليسي به سورات، در هند، رسيد و با امراي محلي، قراردادي منعقد كرد كه به ايجاد تجارتخانهاي منجر شد.
در دوران صفويه و خصوصاً شاهعباس اول، كاناك E.Connock و باركر T. Barker امتيازات زيادي براي دولت انگلستان به دست آوردند: (حق كاپيتولاسيون، تأسيس تجارتخانه، فروش انحصاري ابريشم و...) و قرارداد مانوكس- امامقلي به پايان دادن كار پرتغاليها و تسلط انگليسيها بر هرمز انجاميد. سپس انگليسيها از جاسك به بندر هرمز آمدند.
هلند به عنوان يكي از رقباي انگليس در اين منطقه شكست خورد و حذف شد. نادرافشار سعي كرد با ايجاد نيروي دريايي، سياست دريايي ايران را تجديد كرده و اجازه حضور به نيروي دريايي بيگانه در جنوب ندهد. اين تلاش با رقابت انگلستان و مخالفت روسيه ناكام ماند.
كريمخان زند امتيازات زيادي به انگليسيها داد؛ جز حق خروج طلا و نقره از كشور. در جنگهاي انگلستان و فرانسه – رقيب جديد – باز پيروزي با انگلستان بود. اهميت فوقالعاده اين منطقه كه راه رسيدن به هند را شش ماه نزديكتر ميكرد، باعث شد انگلستان با استفاده از نيروي نظامي رقبا را بيرون كند.
روي كار آمدن ناپلئون در فرانسه و رقابت تعطيلناپذير او با انگلستان و شوق دسترسي به هند، اهميت اين منطقه را بيشتر كرد و انگلستان امتيازات بيشتري از قاجارها گرفت و
سرانجام براي حل رقابتها در منطقه ايران، ناگزير شد قرارداد 1907م را با روسيه امضا كند.
اولويتهاي انگلستان در خليجفارس عبارت بود از:
حفظ امنيت مرزهاي غربي هند و بندر كراچي از تعرضات خارجي
حفظ امنيت شريان مواصلاتي با استراليا و زلاندنو
حفظ امنيت تردد دريايي خليجفارس
حفظ امنيت حوزههاي نفتي و لولهها و پالايشگاه نفت آبادان
حفظ شطالعرب در موقعيتي كه در زمان جنگ بتواند از آن استفاده كند
حفظ دادوستد تجاري و ديگر منافع آن دولت
ذكر چند نقلقول از دستاندركاران سياست خارجه انگلستان اهميت اين موضوع را روشنتر ميكند:
لرد كرزن: «اگر روسها در خليج فارس داراي بندر شوند، تعادل ظريفي كه با رنج و زحمت برقرار كردهايم بر هم ميخورد و تجارتي كه ارزش آن چندين ميليون استرلينگ است نابود ميشود،... آن وزيرمختاري كه تسليم [اين امر] شود به جرم خيانت به كشور متهم ميكنم...».
سر آرنولد ويلسون: «مدت يك قرن است كه ما انگليسيها خليجفارس را به زور اسلحه و شمشير مبدل به منطقهاي آرام كردهايم و هيچيك از عمليات ما در نقاط ديگر جهان، مثل اقداماتي كه در خليج فارس كردهايم، رضايتبخش نبوده. نابودي دزدان دريايي، منع بردهفروشي، نابودي قلاع دزدان، آشتي دادن شيوخ، تحتالحمايه كردن بحرين، ايجاد رابطه با كويت، مساحي و نقشهبرداري خليجفارس...».
لرد پالمرستون: «ما وظيفه داريم خليجفارس را زير سلطه نيروي دريايي خود درآوريم، به طوري كه هيچ قدرتي نتواند با ما به رقابت برخيزد، در اين راه بايد روشي اتخاذ كنيم كه از لحاظ ملي گران نباشد...».
اقدامات انگلستان براي تسلط بر بحرين
دولت انگلستان بنا به دلايلي كه ذكر شد، تلاشهاي خود را آرام آرام شروع كرد تا بر اين منطقه مسلط شود. مهمترين اقدام، داشتن رابطه مستقيم با شيوخ بود. اختلافات سنتي اعراب با ايرانيان از يك طرف و اختلاف اعراب با يكديگر بهترين دستاويز
انگلستان براي مداخله و استفاده بود.
سال 1820م/1199ه دولت انگلستان با عشاير عرب خليجفارس قراردادي امضا كرد كه دو ماده مهم آن عبارت است از:
ماده 5: به فرماندهان كشتيهاي انگليسي اجازه داده ميشود تا تردد كليه سفاين اروپايي از جمله كشتيهاي متعلق به اعراب در خليجفارس را كنترل كنند؛
ماده 6: حكام و شيوخ حاشيه خليجفارس مكلفند كه نمايندگان خود را به انگلستان بفرستند؛ براي اخذ دستورالعملهاي سياسي در مسائل عمده داخلي خود[!]. بحرين نيز بعد از مدتي به اين قرارداد پيوست.
در 1870م/1287ه انگليسيها، شيخمحمد، طرفدار ايران، را بركنار و شيخعيسي را بر سر كار آوردند تا بدين ترتيب بتوانند بحرين را رسماً تحتالحمايه خود كنند.
بر اساس اسناد اداره محرمانه حكومت هندوستان در طي سالهاي 1904-1854م دولت انگلستان از شيوخ ساحل متصالح عمان تعهد كتبي گرفت كه وضعيت موجود را حفظ كنند و شش نفر از شيوخ مذكور طي نامههايي ملتزم شدند كه بدون موافقت حكومت بريتانيا با هيچ حكومت خارجي مكاتبه نكنند، در عوض انگلستان هم اجازه نخواهد داد نماينده هيچ دولت خارجي به جز بريتانيا در خاك آنان مستقر شود. در سال 1882م انگلستان قراردادي ديگر با شيوخ امضا كرد كه 3 بند مهم داشت:
به هيچوجه با قدرت ديگري سواي دولت بريتانيا وارد گفتگو نشوند.
به هيچيك از كارگزاران ديگر دولتها اجازه اقامت در آن قلمرو را ندهند.
به هيچوجه بخشي از قلمروشان را به دولتي سواي دولت بريتانيا واگذار يا فروش يا اجاره و ديگر موارد مشابه ندهند.
به طور خلاصه ميتوان گفت كه بحرين در عصر قاجار عملاً از دست ايران رفته بود؛ اگر چه دولت ايران هيچگاه از حقوق قانوني خود بر اين جزاير و ساير جزاير خليج فارس دست برنداشت. مسئله بحرين و جدايي ساير نقاط ايران آن قدر براي مردم ايران مهم بود كه در عصر مشروطه در يكي از نامههاي علماء نجف به آن اشاره شده: «آيا بر احدي از مسلمين مخفي است كه از بدو سلطنت قاجار چه حد صدمات فوقالطاقه بر مسلمانان وارد آمد و چقدر از ممالك شيعه از حسن كفايت آنان[!]، به دست كفار افتاد: قفقاز، شيروانات، بلاد تركمان، بحر خزر، هرات، افغانستان، بلوچستان،
بحرين، مسقط، غالب جزاير خليج فارس، عراق عرب و تركستان...».
بحرين در دوره رضاشاه
در دوره رضاشاه پهلوي اختلاف بين ايران و انگلستان بر سر بحرين همچنان باقي ماند. عمده محورهاي اين اختلافات عبارت بودند از:
از آنجا كه ايران بحرين را بخشي از قلمرو سرزميني خود ميدانست، سهم خود را از نفت بحرين مطالبه كرد و كار را به مجامع بينالمللي كشاند.
صدور گذرنامه: در سال 1922م/1301ه ايران به حاكم بنادر خليجفارس اطلاع داد از آن پس اهالي بحرين را از اتباع ايران محسوب داشته و اجازه ندهند بدون دارا بودن گذرنامه ايراني از كشور خارج شوند. دولت بريتانيا هم دست به اقدام متقابل زد و سال 1307ه هم مجدداً اين مسئله مورد تأكيد قرار گرفت.
مسئله قاچاق اسلحه از بحرين: تيمورتاش وزير دربار ايران در 8 ژوئن 1930م/ مطابق با 18 خرداد 1308ه ضمن ارسال نامهاي به كلايو Clive (سفير انگليس در ايران) اعتراض كرد: «اينكه قاچاقچيان ميتوانند از دست مأمورين ايران كه فاقد نيروي دريايي هستند بگريزند، امري است قابل درك، ولي چگونه است كه ميتوانند از مناطقي عبور كنند كه كشتيهاي انگليسي مستقر است. كشتيهايي كه جلوگيري از قاچاق اسلحه را وظيفه خود ميدانند؛
اقدامات شيوخ بحرين عليه ملت ايران: هدايت مينويسد: «در سنوات 1311-1302ه راپورت داشتيم كه حكومت، سكنه ايران را جمع ميكند، اسناد مالكيت را از بين ميبرد. مدرسه ايرانيها را ميبندد، قبوض مالياتي را از دست شيوخ ميگيرد، كلاه پهلوي را موقوف ميكند»...
نوع تمبر پاكت نامهها: دولت ايران دستور ميدهد چون بحرين متعلق به ايران است، مرسولات بايد تمبر ايراني داشته باشد كه با مخالفت انگلستان مواجه شد. در سندي كه از مصوبات هيأت وزرا به نمره 5702 مورخ 24/1/1311ه موجود است آمده:
«هيأت وزرا در جلسه چهارشنبه 14 دي 1311 مراسله نمره 12456، وزارت پست و تلگراف و تلفن را در موضوع پاكتهاي واصله از بحرين مطرح [و مورد] مذاكره قرار داده تصويب نمودند كه اداره پست نسبت به پاكتهاي بحرين كه داراي تمبر يا سورشارژ بحرين باشد، مطابق معمول داخلي مملكت رفتار و آنها را بدون تمبر فرض كرده، به اخذ دو برابر جريمه و الصاق تمبر به مقصد برسانند».
گاشيندن، معاون پارلماني وزارت خارجه انگليس در نامهاي به كلايو در 8 نوامبر 1928م نوشته: «يكي از اركان مهم سياست بريتانيا در اين منطقه حمايت از شيوخ، در مقابل ايران است و شما در مذاكراتتان با ايران تأكيد كنيد كه جزاير تنب و ابوموسي از اول متعلق به امراي جاسمي بوده كه به اعقاب كنوني آنان (شيوخ شارجه و رأسالخيمه) منتقل شده... ما بايد حتي با جنگيدن و به كار بردن قواي مسلح مانع از اين شويم كه ايران جزاير را بگيرد.» در اين ماجرا انگلستان پيشدستي كرد و دو بار طي سالهاي 1888 و 1928م به شيوخ دستور داد اسناد و مداركي كه براي اثبات مالكيت و سبق تصرف شيوخ است را جمعآوري كنند. با اصرار ايران و سماجت تيمورتاش حل اختلاف دو كشور به جامعه ملل كشانده شد. البته تيمورتاش اعلام ميكند ما راضي به اين امر نبوديم، اما به علت قرارداد جده (ماده ششم) ناگزير به اين امر شديم.
مراجعه به جامعه ملل مسبوق به سابقه است. در 1923م/1302ه نيز دكتر مصدق وزير وقت خارجه ايران در مورد اختلاف بر سر بحرين به كرزن اعلام كرد ما حاضريم از طريق حكميت مسئله را حل كنيم؛ اما او مخالفت كرده، گفت: «اين مسئله به اعتبار انگلستان نزد شيوخ لطمه ميزند».
در عصر پهلوي اول، ايران دوباره به جامعه ملل شكايت كرد:
در بهمن 1306ه به واسطه عقد قرارداد جده بين انگلستان و عربستان
در خرداد 1313ه به واسطه واگذاري امتياز نفت بحرين به يك شركت آمريكايي.
دلايل ايران براي مالكيت بحرين كه از طرف انگلستان سالها قبل پذيرفته شده بود، در دو سند زير خلاصه ميشود:
شاهزاده حسينعليميرزا والي فارس كه در آن اذعان شده بود بحرين هميشه متعلق به ايران و جزء استان فارس است.
از اين پس مذاكرات بين تيمورتاش و كلايو، ادامه يافت. تيمورتاش براي حل اين مناقشه راه حلي در سه مرحله ارائه داد:
«1. بريتانياي كبير حق حاكميت ايران را بر مجمعالجزاير بحرين تصديق كند.
همزمان با صدور اعلاميه مربوط به اين قسمت، اعلاميه ديگري منتشر ميگردد كه دولت ايران تصميم دارد حق مالكيت خود را بر جزاير به دولت انگلستان بفروشد، و دست خريدار را باز بگذارد كه ملك خريداري شده را خود نگه دارد يا اينكه عيناً به شيخ بحرين واگذار كند.
در اين مرحله، هم ايران و هم انگلستان به حفظ جزاير بحرين نائل ميشوند. مناقشه صد ساله پايان مييابد و در ضمن منظور از كلمه فروش حفظ حيثيت ايران است و اگر نه چنين نقشهاي در كار نيست.»
نقطه قوت راهحل تيمورتاش اين بود كه اگر انگلستان بند اول را ميپذيرفت، از اين پس اختياردار، ايران بود كه با نفوذ در وكلاي مجلس جلو فروش را بگيرد[!] و نقطه ضعف راهحل اين بود كه ايران براي اولين بار از حق حاكميت خود ميگذشت[!]
راهحل تيمورتاش مورد موافقت چمبرلين قرار نگرفت، در عوض او به كلايو توصيه كرد قراردادي با ايران منعقد كند كه سه اصل زير در آن مستتر باشد:
ترك ادعاي ايران در مورد بحرين
به رسميت شناختن روابط خاص بين حاكم مستقل بحرين با دولت بريتانيا
به رسميت شناختن استقلال بحرين
اين پيشنهادها نيز متقابلاً از جانب تيمورتاش رد شد. او اعلام كرد ايران حاضر است در مقابل مابهازاي مشخصي از جانب انگلستان، از حق حاكميت خود بگذرد؛ مثل چند واحد شناور دريايي و 6 فروند ناوچه توپدار 200 تني و 4 فروند ناو توپدار 1000 تني، «تا ما بتوانيم قاچاقچيهاي سواحل را كنترل كنيم» كه انگلستان نيز نپذيرفت.
آخرين پيشنهاد ايران كه توسط باقر كاظمي وزير امور خارجه ايران در 12 آوريل 1935م به وزيرمختار انگليس اعلام شد متضمن گذشت ايران از حقوق خود در بحرين در برابر بازگرداندن جزاير سهگانه تنب بزرگ، تنب كوچك و ابوموسي بود. بنابراين دكترين «بحرين در برابر جزاير سهگانه» مربوط به عصر رضاشاه است نه محمدرضاشاه.
در اين مرافعات كه تا پايان دوره پهلوي اول به نتيجهاي نرسيد دولت شوروي و حزب كمونيست ايران، به طرفداري آشكار از ايران پرداختند و خواستار بازگشت جزاير به ايران شده و با هر نوع مذاكرهاي قبل از استرداد جزاير، مخالفت كردند.
آخرين واكنش ايران عليه انگلستان، سفارش كشتي به كارخانجات كشتيسازي ايتاليا بود تا با تهيه ناوهاي جنگي و قوي كردن قدرت دريايي خود بتواند جزاير را حفظ كند.
بحرين و جدايي آن در دوره محمدرضاشاه پهلوي
بعد از كودتاي 28 مرداد 1332ه انگلستان با تقسيم منافعش با آمريكا در ايران، پاي آن كشور را به ايران كشانيد.
از آن طرف مشكلات مالي انگلستان در سالهاي 1347-1346ه در كابينه كارگري هارولد ويلسن باعث خروج آن كشور از خليجفارس شد. در نتيجه اين تحولات مجدداً مسئله بحرين، مسئله اساسي مناسبات دو كشور در سالهاي 1350-1349ه شد. مهمترين دلايلي كه باعث طرح مجدد مسئله بحرين شد عبارتند از:
خالي شدن خليجفارس از نيروهاي نظامي قدرتمند؛ زمان خروج انگلستان ابتدا آمريكا به عنوان جانشين برگزيده شد كه به دليل گرفتاريهاي ويتنام نپذيرفت. گزينههاي بعدي ايران و عربستان بودند كه با دكترين نيكسون – كيسينجر همخواني داشت. ايران هم پذيرش اين مسئوليت را منوط به شناسايي حقوق ديرينهاش در منطقه كرد.
تشكيل اتحاديه يا كنفدراسيون عربي؛ كه شيخنشينهاي بحرين، قطر، دبي،
ابوظبي، شارجه و عمان توسط مصر به اين كنفدراسيون دعوت شدند، تا در راه آرمانهاي مشترك ملت عرب و رفاه عمومي منطقه با جمهوري عربي متحده همكاري كنند. در 22 مرداد 1342ه براي اولين بار نام خليج عربي در يك سند رسمي ذكر شد و خوزستان را هم عربستان خواندند.
نگراني ايران از بابت خطر بالقوه شوروي در خليج فارس و كشورهاي عربي؛ پس از كودتا در عراق و روي كار آمدن ژنرال قاسم، روابط شوروي و عراق بسيار گرم شد. ناوگان شوروي وارد خليج فارس شد و در 19 آوريل 1972م/20 فروردين 1350ه بين شوروي و عراق عهدنامه دوستي منعقد شد.
تمايل محمدرضاشاه به افزايش محبوبيت خود در ميان مردم ايران؛ او خواهان تبديل شدن به كورش قرن بيستم بود. وقايع خرداد 1342 و سال 1343ه باعث كاهش محبوبيت او شده بود. بازگرداندن بحرين ميتوانست التيامي بر اين زخمها باشد.
نگراني ايران از عراق و سوريه و... و تحركات نظامي آنان عليه ايران؛ كشف حدود 300 قبضه تفنگ و مسلسل و 6 هزار فشنگ در 21 بهمن 1351ه در سفارت عراق در كراچي كه با پست سياسي از بغداد حمل شده بود، باعث ترس ايران گرديد؛ پس با پاكستان متحد شد تا راه نفوذ شوروي در خليجفارس را ببندد.
معامله بحرين با سه جزيره جنوبي ايران؛ كاتوزيان معتقد است محمدرضاشاه ميدانست مضارّ جنگي طولاني بر سر بحرين، احتمالاً بسيار بيشتر از منافع متصور آن است. از اين رو بحرين را با جزاير كوچك و بيآب و علف تنب و ابوموسي معامله كرد، به اين شرط كه براي فرمانروايي بر امواج خليجفارس و درياي عمان آزاد باشد.
محمدرضاشاه خود مينويسد در بحرين فقط يك ششم اهالي ايراني تبار بودند، به همين دليل موافقت كردند مردم آنجا درباره سرنوشتشان تصميم بگيرند و آنان به استقلال كشورشان رأي دادند. در تاريخ 21 آبان 1336ه هيأت دولت لايحهاي به مجلس تقديم كرد كه در آن، بحرين را استان چهاردهم ايران ناميد. كشورهاي چين، انگلستان، سوريه و عربستان سعودي به ايران اعتراض كردند. سوريه معتقد بود بحرين بخشي از سرزمينهاي متعلق به ملت عرب است و اين نظريهاي بود كه سال 1333ه به تصويب اتحاديه عرب رسيده بود. عربستان سعودي معتقد بود بحرين كشوري است با شخصيت حقوقي بينالمللي كه مردم آن در حال مبارزه براي كسب آزادي و استقلال
خود هستند.
دولت انگلستان بنا به دلايلي كه مطرح شد تصميم به خروج از خليجفارس و كانال سوئز داشت. با انتخاب ايران، به عنوان جانشين مهمترين اقدام انگلستان مشخص كردن تكليف كشورهاي تحتالحمايه خود بود، تا به آنان استقلال ظاهري دهد. محمدرضاشاه در 14 دي 1347ه در يك سخنراني به نكات جالب توجهي اشاره كرد: «با خروج انگلستان، حضور بيگانگان را در خليجفارس تحمل نخواهيم كرد و مسئوليت دفاع از منطقه بايد بر عهده كشورهاي ساحلي آن واگذار شود.» در 15 دي 1347ه اعلام كرد: «ما دوست نداريم يك قدرت خارجي در خليج فارس ببينيم، اين قدرت خارجي انگلستان باشد يا آمريكا يا شوروي يا چين، براي ما فرقي نميكند.» سرانجام او در 4 ژانويه 1969م/14 دي 1347، به هنگام ديدار از دهلي، با استقلال بحرين موافقت كرد؛ با اين مضمون كه: «اگر اهالي بحرين نميخواهند به كشور من ملحق شوند، ايران ادعاي ارضي خود را پس ميگيرد و خواسته اهالي بحرين را اگر از نظر بينالمللي مورد قبول قرار گيرد، ميپذيرد. اما اگر انگلستان خودسرانه به بحرين استقلال بدهد، زيربار نخواهد رفت، با عضويت بحرين در كنفدراسيون شيوخ مخالفت خواهد كرد و اگر بحرين بخواهد به عضويت سازمان ملل متحد درآيد از آن خارج خواهد شد.» اشتباه او اين بود كه قبل از مشخص كردن تكليف سه جزيره حاضر به قبول استقلال بحرين شد.
در 18 اسفند سال 1348ه ايران از دبيركل سازمان ملل متحد تقاضاي دخالت كرد و اعلام نمود هر نظري كه دبيركل بدهد خواهد پذيرفت، مشروط بر اينكه به تصويب شوراي امنيت برسد. اين رأيگيري با نظارت سازمان ملل در 1349ه انجام شد. به اين صورت كه ويتريو ويسپر گيچاردي، نماينده دبيركل سازمان ملل، در رأس هيأتي در 30 مارس 1970م/10 فروردين 1349ه به بحرين رفت و در 18 آوريل/29 فروردين پس از پايان كار، گزارش خود را طي سند شماره 9772 به دبيركل سازمان ملل متحد اعلام كرد. در بند 57 گزارش آمده بود اكثريت قريب به اتفاق اهالي بحرين خواهان تشكيل دولت كاملاً مستقل بوده به طوري كه بتوانند در زمينه ايجاد روابط خود با ساير دول آزاد و مخير باشند. البته مخالفت شيخ بحرين با همهپرسي باعث شد فقط از طبقات مختلف اصناف بحرين رأيگيري انجام شود كه در 11 مه 1970م اين گزارش
به تصويب شوراي امنيت سازمان ملل متحد رسيد. دكتر خلعتبري قائممقام وزارت امورخارجه در 21/2/1349ه اين گزارش را در مجلس قرائت كرد. در مجلس بيستودوم شوراي ملي در 24/2/1349ه از 191 نفر، 187 نفر به جدايي بحرين رأي مثبت دادند. چهار نفر مخالف نيز از حزب پانايرانيست رأي منفي دادند. جدايي بحرين، در 28/2/1349ه در مجلس سنا نيز با اكثريت آراء تصويب شد.
يك ساعت بعد از اعلام استقلال بحرين ايران اولين كشوري بود كه آن را به رسميت شناخت[!] در 30 شهريور 1350ه دولت بحرين به عنوان يكصدوبيستونهمين عضو سازمان ملل متحد به عضويت اين سازمان درآمد. منوچهر سپهبدي به سمت اولين سفير ايران در بحرين منصوب شد. تأسيس بانك ملي در بحرين، امضاء قرارداد تحديد حدود نفت فلات قاره، شركت امير بحرين در جشنهاي 2500 ساله بنيانگذاري شاهنشاهي ايران، تأسيس خطوط هواپيمايي بين دو كشور و... از تحولات بعدي در روابط دو كشور بود. عبدالعزيز عبدالرحمن بوعلي اولين سفير بحرين در ايران بود. حزب ملت ايران به رياست داريوش فروهر با انتشار اعلاميهاي مخالفت خود را با استقلال بحرين اعلام كرد.
در 30 آبان 1350ه مذاكره ايران با سر ويليام لوس نماينده بريتانيا آغاز شد و او ضمانت كرد ايران جزاير تنب را تصرف و ابوموسي را با امير شارجه تقسيم كند.
قرار شد به محض خروج انگلستان، ايران سه جزيره را تصرف كند؛ اما چون احتمال درگيري با اعراب وجود داشت، محمدرضا شاه در 9 آذر 1350ه نيروي دريايي ايران را در سه جزيره مستقر كرد. زد و خورد اندكي اتفاق افتاد و چند نفر كشته شدند. در همان زمان ايران در عوض استقلال امارات را به رسميت شناخت.
انگلستان با فروش تانك و چندين واحد دريايي به ايران موافقت كرد و آمريكا آخرين مدل هواپيماي جت فانتوم خود را به ايران فروخت. ايران ژاندارم منطقه شد و نقش انگلستان در خليجفارس را به عهده گرفت.
فهرست منابع و مآخذ
ازغندي، عليرضا، روابط خارجي ايران 1320 تا 1357، تهران، انتشارات قومس، چ 1، 1376.
اسعدي، مرتضي، جهان اسلام، تهران، نشر دانشگاهي، 1366.
الهي، همايون، خليجفارس و مسائل آن، تهران، انتشارات قومس، چ 3، 1373.
بهار، ملكالشعرا، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، تهران، انتشارات اميركبير، چ 4، 1371.
بهار، مهدي، ميراثخوار استعمار، تهران، انتشارات اميركبير، چ 15، 1372.
پهلوي، محمدرضا، پاسخ به تاريخ، ترجمه حسين ابوترابيان، تهران، نشر مترجم، چ 3، 1372.
تكميل همايون، ناصر، خليجفارس، تهران، انتشارات دفتر پژوهشهاي فرهنگي، چ 3، 1380.
دلدم، اسكندر، سلطهجويان و استعمارگران در خليجفارس، تهران، انتشارات نوين، چ 1، 1363.
زرگر، علياصغر، تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس در دوره رضاشاه، ترجمه كاوه بيات، تهران، انتشارات پروين و معين، چ 1، ص 1372.
روابط خارجي ايران در سال 1349، انتشارات وزارت خارجه، بيتا.
روابط خارجي ايران در سال 1350، انتشارات وزارت خارجه، بيتا.
روابط خارجي ايران در سال 1351، انتشارات وزارت خارجه، بيتا.
شميم، علياصغر، ايران در دوره سلطنت قاجار، تهران، انتشارات علمي، چ 3، 1371.
شواردان، بنجامين، خاورميانه نفت و قدرتهاي بزرگ، تهران، انتشارات جيبي، چ 2، 1354.
شيخالاسلامي، جواد، صعود و سقوط تيمورتاش به روايت اسناد محرمانه وزارت خارجه انگليس، تهران، انتشارات توس، چ 1، 1371.
قجر، محمدعلي، مرزهاي ايران، تهران، انتشارات كيهان، 1324.
ظهيرينژاد، مينا، اسنادي از روابط ايران و انگليس در دوره محمدشاه قاجار، تهران، انتشارات مركز اسناد تاريخ ديپلماسي، چ 1، 1381.
همايون كاتوزيان، محمدعلي، اقتصاد سياسي ايران، ترجمه محمدرضا نفيسي و كامبيز
عزيزي، تهران، انتشارات آموزش انقلاب اسلامي، چ 2، 1371.
كارلوترنزيو، پير، رقابت روس و انگليس در ايران، افغانستان و تهران، ترجمه عباس آذرين، تهران، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1351.
كاظمزاده، فيروز، روس و انگليس در ايران 1964-1814، ترجمه منوچهر اميري، تهران، انتشارات آموزش انقلاب اسلامي، چ 2، 1371.
-كيانفر، عينالله و پروين استخري، كشف تلبيس يا دورويي و نيرنگ انگليس، تهران، انتشارات زرين، چ 2، 1362.
لكهارت، نادرشاه، ترجمه مشفق همداني، تهران، انتشارات اميركبير، 2537.
لنچافسكي، جورج، نفت و دولت در خاورميانه، تهران، انتشارات اقبال، چ 1، 1342.
لنچافسكي، ژرژر، غرب و شوروي در ايران (سي سال رقابت)، ترجمه حورا ياوري، تهران، انتشارات ابن سينا، چ 1، 1351.
مدني، سيدجلالالدين، تاريخ تحولات و روابط خارجي ايران، ج 2، قم، دفتر انتشارات اسلامي، بيتا.
مدني، سيدجلالالدين، تاريخ سياسي معاصر ايران، ج 2، قم، دفتر انتشارات اسلامي، بيتا.
محمود، محمود، تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس، ج 8، تهران، انتشارات اقبال، چ 4، بيتا.
محمدي، منوچهر، مروري بر سياست خارجي ايران در دوره پهلوي، تهران، انتشارات دادگستر و ميزان، چ 2، 1372.
موحد، محمدعلي، مبالغه استعمار، تهران، نشر كارنامه، 1380.
هوشنگ مهدوي، عبدالرضا، تاريخ روابط خارجي ايران از ابتداي صفويه تا پايان ج 2، تهران، انتشارات اميركبير، چ 3، 1364.
هوشنگ مهدوي، عبدالرضا، سياست خارجي ايران در دوره پهلوي 1300 تا 1357، تهران، انتشارات البرز، چ 1، 1376.
نائبيان، جليل، روابط ايران با دول خارجي در دوره قاجار، تهران، انتشارات فردابه، چ 1، 1373.
نجاتي، غلامرضا، تاريخ سياسي 25 ساله ايران، ج 1، تهران، انتشارات رسا، چ 3، 1371.
نوابي، عبدالحسين، ايران و جهان، ج 1، تهران، انتشارات هما، چ 3، 1370.
نورزاده بوشهري، اسماعيل، ايران كنوني و خليجفارس، تهران، انتشارات روزنامه اميد، 1325.
ويلسن، سر آرنولد، خليجفارس، ترجمه محمد سعيدي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چ 2، 1366.
هدايت، مخبرالسلطنه، خاطرات و خطرات، تهران، انتشارات زوار، چ 6، 1385.
يزداني، مرضيه، اسناد پست و تلگراف و تلفن در دوره رضاشاه، تهران، انتشارات سازمان اسناد ملي ايران، چ 1، 1378.
پانوشتها
** دكتراي علوم سياسي، عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي، واحد شهرضا، گروه علوم سياسي.
. 1. تكميل همايون، 1380 ، ص 44
. 2. كارلوترنزيو، 1351 ، ص 11
. 3. ويلسن، 1366 ، ص 147
. 4. همان، ص 153
. 1370 ، ص 267 ، 5. مهدوي، 1364 ، ص 91 ؛ نوايي، ج 1
. 6. لكهارت، 2537 ، ص 272
. 7. الهي، 1373 ، ص 64
. 8. شواردان، 1354 ، ص 13
. 9. زرگر، 1372 ، ص 224
. 10 . كاظم زاده، 1371 ، ص 406 ، دلدم، 1363 ، ص 195
. 11 . تكميل همايون، 1380 ، ص 49
12 . همان.
. 13 . الهي، 1373 ، ص 68
. 14 . تكميل همايون، 1380 ، ص 61
. 15 . موحد، 1380 ، ص 57
16 . مدني، تاريخ تحولات، ج 2، بي تا، ص 178 زيرنويس.
. 17 . بهار، 2537 ، ص 557
.98- 18 . لنچافسكي، 1351 ، صص 99
. 19 . هدايت، 1385 ، ص 446
. 20 . زرگر، 1372 ، ص 247
. 21 . هدايت، 1385 ، ص 382
. 22 . شيخ الاسلامي، 1379 ، ص 80
. 23 . زرگر، 1372 ، ص 238
. 24 . هدايت، 1385 ، ص 447
. 25 . يزداني، 1378 ، ص 63
. 26 . شيخ الاسلامي، 1371 ، ص 113
27 . موحد، 1380 ، ص 69
. 28 . شيخ الاسلامي، 1371 ، ص 80
. 29 . زرگر، 1372 ، ص 248
. 30 . مهدوي، 1376 ، ص 364
. 31 . زرگر، 1372 ، ص 249
.249- 32 . زرگر، 1372 ، صص 250
. 33 . شيخ الاسلامي، 1371 ، ص 107
. 34 . زرگر، 1372 ، ص 254
. 35 . موحد، 1380 ، ص 75
. 36 . لنچافسكي، 1351 ، صص 115 و 173
. 37 . آوري، 1388 ، ص 198
. 38 . محمدي، 1372 ، ص 119
. 39 . همان، ص 120
. 40 . همان، ص 340
. 41 . همان، ص 334
. 42 . مهدوي، 1376 ، ص 340
. 43 . كاتوزيان، 1371 ، ص 336
. 44 . پهلوي، 1372 ، ص 273
. 45 . مهدوي، 1376 ، ص 257
. 46 . لنچافسكي، 1342 ، ص 178
. 47 . مدني، تاريخ سياسي معاصر ايران، ج 2: ص 198
. 48 . مهدوي، 1376 ، ص 334
. 49 . همان، ص 363 ؛ محمدي، 1372 ، ص 121
. 50 . همان، ص 364
. 51 . آوري، 138 ، ص 148
. 52 . روابط خارجي ايران در سال 1349 ، بي تا، ص 66
.364- 53 . مهدوي، 1376 ، صص 365
. 54 . روابط خارجي ايران در سال 1349 ، بي تا، ص 57
. 55 . تكميل همايون، 1380 ، ص 64
56 . مدني، همان.
. 57 . روابط خارجي ايران در سال 1349 ، صص 65 و 67
23 مرداد 1350 ه . .58
. 59 . مهدوي، 1376 ، ص 366
. 60 . روابط خارجي ايران در سال 1350 ، ص 95
. 61 . روابط خارجي ايران در سال 1349 ، ص 68
. 62 . روابط خارجي ايران در سال 1350 ، ص 48
. 1371 ، ص 154 ، 63 . نجاتي، ج 1
. 64 . محمدي، 1372 ، ص 122
. 65 . مهدوي، 1376 ، ص 373
. 66 . همان، ص 347
آمنه اميري*
چكيده
قرارداد 1907 فصل تازهاي از مناسبات سياسي دو قدرت روسيه و انگليس در ايران بود. لرد كرزن در اين قرارداد نقش قابل توجهي داشت. وي از جمله سياستمداران انگليسي بود كه در ترسيم مناسبات سياسي ايران و انگليس در آغاز قرن بيستم مؤثر بود. كرزن اهميت زيادي براي ايران در سياست خارجي انگليس قائل بود. او از منظر حفاظت از هند، ايران را يك حلقه مهم از مجموعه حلقههاي سرزمينهاي مجاور هند ميدانست. قرارداد 1907 در حقيقت تجلي همين ديدگاه بود.
مقدمه
در دوره قاجار، دولتمردان ايران با استفاده از اصل موازنه، تلاش ميكردند استقلال كشور ضعيف ايران را كه ميان دو قدرت بزرگ اروپايي رقيب، روس و انگليس، گير افتاده بود، حفظ كنند. اما در ابتداي قرن بيستم تحولاتي رخ داد كه اين دو قدرت رقيب را به يكديگر نزديك و بلكه متحد ساخت؛ و همين موجب شد ايران نتواند از شيوه موازنه براي حفظ استقلال خود استفاده كند. اين تحولات عبارت بود از قدرتگيري آلمان در اروپا و متحد شدن روسيه و انگلستان در برابر آلمان؛ و شكست روسيه از ژاپن و پيش آمدن بحران ناشي از اين شكست در داخل (انقلاب 1905 روسيه).
سياست و مناسبات روس و انگليس در پرتو تحولات جديد، بازتعريف شد؛ و حاصل آن قرارداد 1907 و تقسيم ايران به دو منطقة نفوذ و يك منطقة بيطرف بود.
مختصري در مورد شرح حال كرزن
جورج ناتانيل كرزن معروف به كرزن كدلستون و داراي القاب ماركي، ويسكونت، بارون و ارل، در ژانويه 1859م در «كدلستون» در «دربي شاير» انگلستان در خانوادهاي اشرافي به دنيا آمد و در 20 مارس 1925 در لندن درگذشت. وي در دوران تحصيل در آكسفورد با افرادي نظير ناصرالملك و اسپرينگ رايس همدوره بود. در 1885م منشي خصوصي لرد ساليسبوري شد و در 1886م به سفارش او از سوي محافظهكاران «ساوت پورت» و «لانكشاير» به نمايندگي مجلس عوام انتخاب شد؛ در همان زمان به سفر دور دنيا پرداخت و شيفته آسيا شد و حاصل اين سفر سه كتاب بود: روسيه در آسياي مركزي، مسائل خاور دور و ايران و قضيه ايران كه اثر اخير نامآورترين اثر او بود. كرزن در 1891م به منصب معاونت وزارت امور هندوستان و در 1898م به نيابت سلطنت هندوستان رسيد و تا سال 1905م در اين منصب بود. او جوانترين نايبالسلطنه هندوستان در اين تاريخ بود. در سال 1907م به رياست دانشگاه آكسفورد رسيد و دو سال بعد كتاب «اصول و شيوههاي اصلاح دانشگاه» را نگاشت. تا سال 1915م دخالت او در سياست بسيار كاهش يافت و در اين سال به سمت كماهميت مهرداري سلطنتي منصوب شد و تا سال 1919م در اين سمت بود؛ در اين سال به وزارت امور خارجه انگلستان رسيد.
قرارداد 1907 و نتايج آن
قرارداد 1907 عمدتاً نتيجه تحولاتي بود كه در اروپا در جريان بود. آلمان به تهديدي بزرگ براي كشورهاي اروپايي نظير فرانسه و انگليس تبديل شده بود. در اواخر قرن نوزدهم ميلادي آلمان از نظر صنعتي به شدت پيشرفت كرده بود و طليعه قرن بيستم شاهد ظهور آلمان به عنوان تقريباً قويترين كشور اروپايي بود. ضمن آنكه يكي از اصول مسلم سياست خارجي انگلستان حفظ توازن در اروپا بود كه آلمان با تلاش براي سروري بر اروپا اين اصل را به چالش ميكشيد.
عزم راسخ آلمان براي ايجاد يك ناوگان جنگي بزرگ براي رقابت با انگلستان و تصميم قاطع انگليس براي حفظ برتري دريايي خود روابط دو دولت را تيره ساخت. پس از اين كه در سال 1905م در انگلستان ليبرالها زمام امور را به دست گرفتند، به تقويت اين فكر سياسي پرداختند كه خطري كه از جانب آلمان متوجه منافع امپراتوري انگليس ميباشد به مراتب بزرگتر و سهمگينتر از خطر روسيه است. بدينسان در انگلستان فكر اتحاد با روسيه عليه آلمان قوت ميگرفت.
در روسيه نيز شرايط به گونهاي پيش ميرفت كه در نهايت روسها به كنار آمدن با انگليس با نظر مساعد مينگريستند. تحولات داخلي روسيه (تشنج اوضاع سياسي – اجتماعي در روسيه كه منجر به فرمان گشايش مجلس (دوما) در روسيه در 1905م توسط تزار شد) به همراه شكست از ژاپن در 1905م كه يك قدرت نوظهور آسيايي بود و نيز ترس از آلمان، كه به دنبال كسب نفوذ در شرق (خصوصاً در ايران و عثماني) بود، موجب شد تا روسها به گونهاي جديتر به پيشنهاد فرانسه مبني بر سازش با انگليس بينديشند. سياست «پيش به سوي شرق» آلمان در راستاي كسب نفوذ در خاورميانه و به خصوص دو دولت ضعيف ايران و عثماني، هر دو دولت روسيه و انگليس كه دو قدرت باسابقه در اين مناطق بودند را به هراس افكند. بدينسان شرايط داخلي و خارجي دو كشور (روسيه و انگليس) را به سازش با هم وادار ساخت و قرارداد 1907 را منعقد ساختند. قرارداد چهار ماده بود كه طبق آن ايران به سه منطقه نفوذ روسيه در شمال، منطقه نفوذ انگليس در جنوب و منطقه بيطرف در حد فاصل مناطق نفوذ روسيه و انگليس تقسيم شده بود. دولتين روس و انگليس متعهد شدند در منطقه نفوذ ديگري از كسب هر نوع نفوذ و امتيازي خودداري و نفوذشان را تنها به منطقه مشخص شده در قرارداد محدود نمايند.
قرارداد 1907 در عرصه سياسي – اجتماعي ايران داراي نتايج محسوسي بود. از نتايج مهم آن اينكه انگليس دست روسيه را در سركوب مشروطيت ايران بازگذاشت. همچنين از نتايج آني قرارداد، از بين رفتن نفوذ معنوي انگليس در افكار عمومي ايران بود. وجهه انگليس كه در نتيجه پناهنده شدن مشروطهخواهان به سفارت انگليس با سرعت افزايش يافته بود به همان سرعت نيز زايل شد. اعتماد و حسننيتي كه در جريان مشروطه نسبت به انگليس براي آنها ايجاد شده بود جاي خود را به شك و
بدبيني داد؛ به گونهاي كه برخي نويسندگان از اين بدبيني با عنوان توهم توطئه ياد كردهاند و معتقدند از اين زمان توهم توطئه در افكار عمومي ايران شكل گرفت. از اين زمان در افكار عمومي ايران تمايل به نيروي سومي همچون آلمان قوت گرفت و راز موفقيت تبليغات آلمانها در ايران طي جنگ جهاني اول در اين امر نهفته بود.
با انعقاد قرارداد، روس و انگليس منطقه نفوذ خود را اشغال كردند و بدينسان عملاً سلطه حاكميت مركزي از بين رفت. بحران سياسي كه در نتيجه انقلاب مشروطيت به وجود آمده بود به همراه فقدان نيروي نظامي قدرتمند موجب تسهيل عمليات روسيه و انگليس در اشغال ايران شد. در نتيجه اين امر آشوب و ناامني سراسر ايران را فراگرفت و بسياري از افراد متمول در شمال و جنوب (مناطق نفوذ روسيه و انگليس) براي حفظ جان و مال خود تبعه روسيه و انگليس شدند. در شمال ايران بسياري با اين عنوان كه تحتالحمايه روسيه هستند از پرداخت ماليات به دولت مركزي امتناع مينمودند و جالب اينكه در نتيجه اين وضع كنسول روسيه در آذربايجان درصدد گرفتن ماليات به روش دلخواه خود برآمد. در واقع با انعقاد قرارداد 1907 عملاً ايران استقلال خود را از دست داده و حكومت مركزي فاقد قدرت و اعتبار شده و روس و انگليس تبديل به حاكمان عملي شمال و جنوب ايران شدند. بديهي است آشوب و ناامني نتيجه طبيعي اين وضع بود.
بعد از توضيحات مختصر در مورد قرارداد، اكنون مشخصاً به نقش كرزن در آن ميپردازيم كه حول سه محور قابل بررسي ميباشد: نقش كرزن در طراحي قرارداد، نقش كرزن در تنظيم مفاد قرارداد و نقش كرزن به عنوان مخالف قرارداد.
ديدگاههاي كرزن درباره تقسيم ايران
كرزن نايبالسلطنه هندوستان كه از منتقدين پرشور قرارداد 1907 بود، از پيشاهنگان فكر انعقاد قرارداد 1907 نيز بود. وي از 1898 تا 1905م نايبالسلطنه هندوستان بود. مجاورت با ايران موجب شد بررسي وي از اوضاع سياسي – اجتماعي ايران با توجه به مشاهدات پيشين وي (سفر او به ايران در 1889م) دقيقتر و در نتيجه تحليلهاي وي به واقعيت نزديكتر باشد. هند بزرگترين دغدغه كرزن بود كه براي حفظ آن تمام هوش و حواس خود را متمركز ساخته بود.
ايران نيز كه در مجاورت هند قرار داشت دقيقاً به همين علت مورد توجه كرزن قرار داشت. در واقع از نظر كرزن ايران سپر بلاي هند بود و تمام نظرياتي كه كرزن در كتاب خود «ايران و قضيه ايران» در مورد ايران ارائه ميدهد از قبيل تلاش براي اصلاح امور آن، بيم از فروپاشي آن، احداث خطآهن در ايران و... به نوعي منعكسكننده تفكر كرزن مبني بر تلاش همهجانبه براي دور نگهداشتن هند و راههاي وصول به آن از تهديد روسيه يا هر قدرت ديگري ميباشد. اما اينكه چرا كرزن طرح تقسيم ايران بين انگليس و روسيه را ارائه نمود، ميتوان به طور خلاصه به موارد زير اشاره كرد:
كرزن ايران را بناي فاسد پوسيدهاي ميدانست كه روزگاري دراز بود بر لبه پرتگاه نابودي قرار داشت و اگر سقوط ميكرد روسيه آن را يك جا ميبلعيد و مصالح حياتي امپراتوري بريتانيا در معرض خطر جدي قرار ميگرفت.
تمايلات امپرياليستي كرزن منجر به ايجاد دلبستگي شديد به هند، بزرگترين مستعمره انگليسي در وي شده بود و او مصمم بود به هر طريق آن را حفظ كند و تهديدات متوجه آن را برطرف نمايد. در آغاز قرن بيستم وي روسيه را بزرگترين تهديد براي آن ميدانست گرچه معتقد بود روسيه سياست «دست به دهان» (يعني فارغ از مآلانديشي) را دنبال ميكند بدين صورت كه اقدامات روسيه بدون هدف معيني و رويارويي با هر پيشامد به منظور ايجاد يك تهديد دائمي بوده است تا از اين راه بتواند نقش يك سكه باارزش را در ساير مناطق جهان بازي كند.
با توجه به پيشروي روسها در آسياي ميانه و در ايران، خصوصاً كه در اواخر قرن نوزدهم در ايران داراي نفوذ گستردهاي شده بودند، كرزن سخت نگران بود. چرا كه به عقيده وي روسها قدمهايي را كه به جلو برميدارند به عقب مراجعت نميكنند و سياست آنها رفتن به جلو است. كرزن در اين زمان (آغاز قرن بيستم، حوالي سال 1899م) سخت آشفته بود و ميگفت بايد روسها را متوقف ساخت. و در گزارشي كه در زمان معاونت وزارت امور خارجه انگليس (1898-1895م) تهيه نمود، چنين اظهارنظر ميكند:
نظر دولت پادشاهي انگلستان به خطا ميرود، ما در ايران منافع سياسي و سوقالجيشي و تجارتي داريم. مسئله ايران مسئله امپرياليزم بريتانياي كبير است، انگلستان براي دفاع از آن بايد تمام قواي خود را به كار ببرد... دولت انگليس نه تنها به دولت روس بلكه
به هيچ دولت اروپايي اجازه نخواهد داد نواحي شمالي و مركزي ايران را لگدمال نموده خود را به خليجفارس برساند و بخواهد تسهيلاتي براي بحرپيمايي خود در خليجفارس قائل شود ولو آنكه هيچ نظر استعماري نداشته باشد.
از نظر كرزن شمال ايران از دست رفته بود و انگليس بايد قواي خود را صرف حفظ جنوب نمايد؛ چرا كه «روسيه در ايران سياستي خصمانه و هدف تجاوز دارد».
به نظر كرزن ايرانيان مردمي ناتوان و نالايق ميباشند كه بر سيطره روسيه بر مقدرات خود واقفند و همين وقوف موجب ترس آنان شده و بدون آن كه به تلاش براي بهبود اوضاع خود برخيزند، منتظر وقوع فاجعهاي اجتنابناپذير از سوي همسايه شمالي خود ميباشند (ضميمه ايران به خاك روسيه)، از اين رو انگليس بايد به فكر حفظ منافع خود در جنوب عليه تجاوز روسيه باشد.
«ايران بازار مناسبي براي كالاهاي انگليسي ميباشد و با رقابت شديد تجارتي كه در سراسر جهان وجود دارد از دست دادن هر بازار شكستي غيرقابل جبران و پيدا كردن بازار جديد افزايش تازهاي بر نيروي ملي است. بياعتنايي در كار ايران يعني از دست دادن تجارتي كه هماكنون مايه ارتزاق هزاران نفر از هموطنان انگليسي و افراد هندي است و توجه به ايران نتيجهاش تهيه كار براي كشتيها و كارگران دستگاههاي بافندگي انگلستان است.»
«روسيه ايران را وجودي محتضر تلقي ميكند، اگر چه گاهي او را مورد نوازش و تحبيب قرار ميدهد ولي مآلاً و بيچون و چرا طالب بقاي وي نيست. روسيه تجزيه ايران را در آينده به همان نحو و روالي مقدور ميپندارد كه سرنوشت لهستان نشان داده است و از قرار معلوم، عزم خويش را جزم كرده است كه در صورت تجزيه قسمت كلان و مغتنم ايران را به دست آورد. با جرأت تمام ميتوان اعلام كرد كه هيچ سياستمدار روسي يا افسر ستاد ارتش تزاري قادر به تسليم گزارشي درباره سياست خارجي روسيه نسبت به ايران و آينده آن كشور نيست مگر آن كه وعده يا اشارهاي مربوط به الحاق ايالات آذربايجان، گيلان، مازندران و خراسان يا به عبارت ديگر تمام نواحي شمال ايران از شرق تا غرب را در شرح خود درج كرده باشد اينجانب شكي ندارم كه اقدامات ضروري در صورت پيشامد جنگ يا اختلاف امور و يا حسن تصادف مطلوب همه مورد مذاكره و تصويب قرار گرفته است».
بر اين اساس كرزن ميخواهد برتري روسيه در شمال با برتري انگليس در جنوب متوازن و متعادل باشد. او معتقد است بايد خطي فرضي از يك طرف تا سمت ديگر ايران كشيد كه از سيستان در شرق از طريق كرمان، يزد و اصفهان به جانب غربي، از بروجرد، همدان و كرمانشاه عبور كند و در جنوب اين خط هرگونه اعمال نفوذ خصومتآميز سياسي غيرقابل قبول اعلام شود. جالب آنجاست كه كرزن در سطور پيش از آن با زباني كه مخصوص انگليسيهاست مينويسد: «سياست انگليس در ايران در هيچ زماني مبني بر آز و كشورگشايي نبوده است و انگلستان حتي به يك وجب از خاك ايران چشم طمع ندارد.»
بنا به تمام عللي كه گفته شد كرزن طرح تقسيم ايران را در سال 1899م به دولت متبوع خود ارائه داد. وي در نامه مورخ سپتامبر 1899م خود به وزير امور هندوستان نظرات حكومت هند و عقيده شخصي خود را درباره مسئله ايران بيان نمود و اظهار نمود براي مسئله ايران در مقابل انگليس سه راهحل موجود است:
دولت انگليس به روسيه اخطار علني بدهد كه هر تجاوزي كه روسها در شمال ايران در پيش بگيرند با اقدام متقابل انگليسيها در جنوب مواجه خواهد شد، اما اين راهحل نيز مردود بود. زيرا هم بسيار خطرناك بود و هم اينكه ممكن بود دشواريهاي بيموقع به وجود آورد.
تقسيم ايران به مناطق نفوذ، كه كرزن بسيار مايل بود در اين زمينه اقدام شود گرچه منجر به نابودي استقلال ايران ميشد. در حالي كه حكومت هندوستان (كرزن) تمايل داشت وارد عمل شود، در لندن ترجيح ميدادند تأمل كنند و منتظر باشند و با وجود قبول مزاياي توافق در تقسيم ايران به مناطق نفوذ، در اين راه قدمي برنميداشتند. دليل اين امر هم آن بود كه امكان داشت شاه پس از اطلاع از اولين تماس بين دو قدرت چنين تصور كند كه اين عمل مقدمهاي براي تقسيم قطعي كشور بين آنها خواهد بود. باز هم اختلاف نظر حكومت هند و لندن، مانع ايجاد واكنش مورد نظر كرزن شد.
تأثير ديدگاههاي كرزن در تنظيم مفاد قرارداد 1907
كرزن خود بعضي اشكالات و معايب راهحلي را كه توصيه كرده بود برشمرده است. از جمله آن كه سيستان كه عملاً از نظر اداري جزء ايالت خراسان محسوب ميشد ميبايست در منطقه نفوذ انگليسيها قرار گيرد. ديگر آنكه روسيه با در دست داشتن كنترل تهران، تبريز و مشهد تسلط و نفوذ خود را در سراسر كشور گسترش ميداد.
مشكل دورتر، موضوع بازگشت احتمالي روسيه براي تعرض از يك راه غيرمستقيم يعني از طريق بينالنهرين و بغداد بود. علاوه بر آن امكان داشت از طرف ساير قدرتها مثل فرانسه و آلمان تهديدي به عمل آيد و گرچه خطر آنها در اين مورد به خصوص، كمتر از روسيه بود، بعيد نبود كه در آتيه بيشتر باعث مزاحمت انگلستان شود و بالاخره باز اين خطر وجود داشت كه روسيه به هيچعنوان به روابط و مناسباتي از اين قبيل روي خوش نشان ندهد، كرزن پاسخ ميدهد با وجود اين، آزمايشي در اين زمينه خالي از ارزش نخواهد بود. ميبينيم كرزن در زماني كه پيشنهاد تقسيم ايران را طرح نمود مسائل و مشكلات زيادي را با تيزهوشي خاصي مورد توجه قرار داد كه اغلب آنها در تهيه قرارداد 1907 مورد بحث قرار گرفت. از جمله تأثيرات كرزن در تنظيم مفاد قرارداد، قرار گرفتن سيستان در منطقه نفوذ انگليس ميباشد. كرزن در كتاب خود (ايران
و قضيه ايران) اهميت خاصي نسبت به سيستان نشان داده و به بررسي اوضاع آن سامان و نقشي كه در سياست انگليس ميتواند ايفا كند پرداخته است. وي مينويسد: «سيستان طي سي سال اخير يكي از مهرههاي شطرنج ديپلماسي انگليس و هند شده است» او دلايل اهميت سيستان را براي دولت انگليس شرح ميدهد:
نزديكي سيستان به مرزهاي بلوچستان، موجب اهميت آن از لحاظ تأمين منافع بريتانيا ميشود.
اهميت اقتصادي سيستان كه اگر منابع آن با وسايل علمي آبياري و به وسيله خطآهن حمايت شود، شايد تبديل به بهترين كانون قدرت اقتصادي انگليس در سراسر ايران مركزي و جنوبي شود و حتي راز تفوق روس را در خراسان و شمال نيز در هم ميشكند.
كرزن زماني كه به نيابت سلطنت هندوستان رسيد، بنا كرد به كشيدن راهآهني از كويته تا نوشكي و از آنجا به ساختن راهي تا مرز ايران. همچنين در اين نقاط ادارات پست و تلگراف گشايش يافت و پستهاي نگهباني نظامي براي حفظ ارتباطات بازرگاني تأسيس شد.
كرزن؛ مخالف قرارداد 1907
از 1899م كه كرزن تقسيم ايران را مطرح كرده بود تا زمان انعقاد قرارداد 1907 زمان نسبتاً زيادي گذشته و تحولات زيادي رخ داده بود كه در نتيجه آن كرزن در اين زمان با انعقاد قرارداد به مخالفت برخاست و از جمله معروفترين منتقدان آن نيز شناخته شد. او را به عنوان يك ضدروس فطري ميشناختند كه در زمينه مسائل آسيا صاحبنظر بود.
كرزن در مجلس اعيان انگلستان به نطق عليه قرارداد پرداخت و سند امضاشده را به عنوان «مهمترين و پرمخمصهترين سندي كه حكومت بريتانياي كبير در عرض پنجاه سال اخير امضا كرده است» توصيف نمود و به كاستيهاي قرارداد از منظر منافع انگليس در ايران پرداخت:
اما باختههاي ما در ايران ابداً قابل مقايسه با آن چيزهايي كه در تبت و افغانستان از دست دادهايم نيستند، چون كه در ايران تمام آن امتيازات و منافعي را كه ديپلماسي و
بازرگاني بريتانيا در نتيجه يك قرن كوشش و زحمت به دست آورده بود همه را بر باد دادهايم. در تحت اين قرارداد نه تنها راه تجارتي بغداد – همدان را تسليم روسها كردهايم بلكه بازارهاي مهم يزد و اصفهان را نيز دربست به روسها بخشيدهايم. منافع ما در تجارت خليج فارس ابداً تضمين نشده كه هيچ، خودمان نيز در جهان اسلام بدنام شده و مورد تنقيد و سوءظن مسلمانان قرار گرفتهايم.
علاوه بر اين وي معتقد بود قرارداد 1907 ضامن تأمين منافع انگليس از نظر حفظ هند نميباشد: «من به هيچوجه مطمئن نيستم كه اين قرارداد در قسمت مربوط به ايرانش منجر به امنيت هند و استقلال ايران يا صلح در آسيا بشود.» ايران كه جزء سرحدات هند به شمار ميرفت نميبايد با روسيه تقسيم ميشد. زيرا روسيه را به منطقه نفوذ انگليس نزديكتر ميكرد و نه دورتر. از سوي ديگر روسيه مثل قبل ترسناك و نيرومند به نظر نميرسيد و از ژاپن كه يك قدرت آسيايي نوظهور بود شكست خورده بود و در داخل نيز گرفتار درگيريهاي انقلابي بود. با اين اوصاف به نظر كرزن انگليس نميبايست ايران را با روسيه تقسيم كرده و از همه بدتر سهم بزرگتر را نصيب روسيه نمايد. كرزن اعتراض داشت كه منطقه نفوذ روسها در ايران بيش از حد وسيع بود و همه شهرهاي عمده را دربر ميگرفت در حالي كه سهم انگليس كوچك و از نظر اقتصادي بيارزش بود.
اما واقعيت آن بود كه منطقه نفوذ انگليس همه منافع انگليس را تأمين ميكرد. روسيه از پيش در مناطقي كه مشخص شده بود عملاً صاحب نفوذ بود و چيز جديدي عايدش نشده بود؛ در حالي كه ميتوانست (همچنان كه داعيه آن را هم داشت) نفوذ خود را به سمت جنوب ايران گسترش دهد؛ يعني مناطقي كه انگليس رسماً در قرارداد آن را براي خود تضمين نمود. حال آن كه روسيه پيشتر خواهان بندري در خليجفارس بود و انگليسيها اينك با قرارداد 1907 رسماً مانع تحقق اين خواسته شدند. اعتراض كرزن به قرارداد، نمايانگر حد اعلاي جاهطلبي امپرياليستي وي بود. كرزن اعتراض ميكرد كه موقعيت با زماني كه وي پيشنهاد تقسيم ايران را داده بود فرق كرده است و روسيه اكنون در سراشيبي افول قرار دارد و انگليس ميتواند همه ايران را براي خود بخواهد. سرانجام زماني كه كرزن به وزارت امور خارجه رسيد، با طراحي قرارداد 1919 تلاش نمود اين ايده خود را جامه عمل بپوشاند.
فهرست منابع و مآخذ
آباديان، حسين، 1383، بحران مشروطيت در ايران، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، آبراهاميان، احمد اشرف، همايون كاتوزيان، 1382، جستارهايي درباره تئوري توطئه (ترجمه ابراهيم فتاحي)، تهران، نشر ني.
ترنزيو، پيوكارلو، 1363، رقابتهاي روس و انگليس در ايران و افغانستان (ترجمه عباس آذرين)، تهران، علمي فرهنگي.
ذوقي، ايرج، 1368، تاريخ روابط سياسي ايران و قدرتهاي بزرگ، تهران، پاژنگ، ج 1.
شيخالاسلامي، جواد، 1375، سيماي احمدشاه قاجار، تهران، گفتار، ج 1.
كاظمزاده، فيروز، 1378، روس و انگليس در ايران (ترجمه منوچهر اميري)، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي.
كرزن، جورج ناتانيل، 1380، ايران و قضيه ايران (ترجمه غلامعلي وحيد مازندراني)، تهران، علمي فرهنگي، 2 ج.
گاف، ريچارد و ديگران، 1375، تاريخ مختصر قرن بيستم (ترجمه خسرو قديري)، نشر زلال، ج 1.
گركه، اولريخ، 1377، پيش به سوي شرق (ترجمه پرويز صدري)، سيامك، ج 1.
مدني، جلالالدين، 1369، تاريخ تحولات و روابط خارجي، دفتر انتشارات اسلامي، ج 2.
نيكلسون، هارولد، 1380، آخرين روزهاي زندگي سياسي كرزن (ترجمه اصغر قراگوزلو)، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران.
وين، آنتوني، 1383، ايران در بازي بزرگ (ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي)، تهران، پيكان، هاپكرك، پيتر، 1379، بازي بزرگ (ترجمه رضا كامشاد)، نيلوفر.
پانوشتها
. 1. نيكلسون، 1380 ، ص 52
. 2. نيكلسون، 1380 ، ص 28
. 4. نيكسلون، 1380 ، ص 30
.1/59 ، 5. گاف و ديگران، 1375
.1/30 ، 6. ذوقي، 1368
.1/57 ، 7. شيخ الاسلامي، 1375
. 8. آبراهاميان، احمداشرف، كاتوزيان، 1382 ، ص 47
.1/53 ، 9. گركه، 1377
. 10 . كاظم زاده، 1378 ، ص 322
. 11 . ترنزيو، 1363 ، ص 28
.2/193 ، 12 . مدني، 1369
. 13 . همان، ص 194
.2/719 ، 14 . كرزن، 1380
.2/719 ، 15 . كرزن، 1380
. 16 . همان، ص 720
.706-2/707 ، 17 . كرزن، 1380
. 18 . همان، ص 739
.2/735 ، 19 . كرزن، 1380
.2/554 ، 20 . كرزن، 1380
. 21 . كاظم زاده، 1378 ، ص 324
. 22 . ترنزيو، 1363 ، ص 153
. 23 . ترنزيو، 1363 ، ص 156
.154- 24 . ترنزيو، 1363 ، صص 155
. 25 . همان، ص 155
.1/310 ، 26 . كرزن، 1380
.1/397 ، 27 . كرزن، 1380
. 28 . كاظم زاده، 1378 ، ص 391
.1/60 ، 29 . شيخ الاسلامي، 1375
.60- 30 . همان، صص 61
. 31 . وين، 1383 ، ص 207
.568- 32 . هاپكرك، 1379 ، صص 569
حبيبالله مهرجو*
ميرزاحسينخان سپهسالار قزويني، صدراعظم معروف ناصرالدينشاه، از جمله رجالي است كه نام وي با نوسازي و تجدد عجين شده است. اما ماهيت نوسازيهاي او به گونهاي بود كه موجب نفوذ هر چه بيشتر غربيها در سياست و اقتصاد و اجتماع ايران ميشد.
ناصرالدين شاه در سال ۱۲۵۰ش براي اولين بار به اروپا سفر كرد. در اين سفر شاه به تشويق صدراعظم خود ميرزاحسينخان سپهسالار و دلالي ميرزا ملكمخان سفير ايران در لندن، قراردادي در 24 فقره با يك انگليسي آلمانيالاصل يهودي به نام «بارون جوليوس دورويتر» امضا كرد؛ قراردادي كه به خيال سپهسالار، آباداني و نوگرايي براي ايران به ارمغان داشت و ميتوانست خزانه خالي ناصرالدينشاه را پر كند.
از اولين و مشهورترين امتيازاتي كه در عصر ناصري داده شد، همين امتياز رويتر است. طبق اين امتياز، بهرهبرداري و استخراج كليه معادن ايران اعم از معادن زغالسنگ، آهن، مس، سرب، نفت و هر معدن ديگري كه در كشور قابل بهرهبرداري بود، به جز طلا و نقره و سنگهاي قيمتي، و نيز بهرهبرداري از جنگلها و احداث قنات و كانالهاي آبياري اراضي و همچنين احداث راهآهن و تراموا، ايجاد جادهها، خطوط تلگراف و كارخانههاي صنعتي به مدت هفتاد سال و اجازه تمام گمركات و صدور انحصاري هرگونه محصولات از ايران به مدت بيست و پنج سال، در برابر ۰۰۰/۴۰ پوند و 60 درصد سود حاصل از اين امتياز به رويتر داده شد.
به موجب اين امتياز، ايران عملاً استقلال سياسي- اقتصادي خود را از دست ميداد و بدون جنگ و خونريزي تبديل به مستعمره انگلستان ميشد. اين امتياز به قدري همگان را دچار حيرت كرد كه لُرد كرزن دربارهاش چنين گفته بود: «واگذاري كليه منابع صنعتي يك مملكت به دست يك خارجي حقيقتاً عجيب و غريب به نظر ميرسد و حرارت انگليسيدوستي در تهران در هيچ تاريخي به اين اندازه بالا نرفته بود».
وقتي خبر امتيازنامه رويتر در روزنامههاي ممالك اروپا منتشر شد، به قول لُرد كرزن بهت و حيرت خارقالعادهاي به مردم اروپا دست داد. هيچكس فكر نميكرد چنين امتيازي با اين شرايط به يك بيگانه داده شود؛ امتيازنامهاي كه ايران را دربست به خارجيان واگذار مينمود و آنها ميتوانستند تا مدت هفتاد سال كليه منابع حياتي كشور را تحت اختيار و سلطه خود بگيرند و به مستعمرهاي تبديل كنند كه بدون جنگ و خونريزي و بدون رنج و زحمت و فقط با دادن چند ليره رشوه به هيأت حاكمه ايران به دست آمده بود.
خودِ ناصرالدينشاه و سپهسالار نيز بعدها كه به معايب و مضار امتيازنامه پي بردند هميشه اعطاي آن را از بزرگترين اشتباهات خود ميشمردند. در مدتي كه ناصرالدين شاه در اروپا به سر ميبرد در خارج و داخل ايران حوادثي روي داد؛ و شاه و صدراعظم ايران كم كم به اشتباه خود در مورد امتياز رويتر پي بردند از جمله اين حوادث يكي مخالفت شديد روسيه و ديگر مخالفت بعضي از رجال و روحانيون ايران بود.
به علت اهميت اين قرارداد، در اينجا متن آن را ميآوريم:
بسم الله الرحمن الرحيم
[مقدمه] فيمابين دولت اعليحضرت همايون شاهنشاه ايران و بارون جوليوس دورويتر مقيم لندن فقرات ذيل متعهد و برقرار است:
فقره اول- دولت علّيه ايران به حكم اين قرارنامه به بارون جوليوس دورويتر اجازه و اختيار تام ميدهد كه در فرنگستان به هر اسم و با هر شرايط كه خود مشخص نمايد، يكي يا چندين كمپانيها تأسيس و احداث بكند كه در تمام خاك ايران به آن كارهاي مفيده كه در اين امتيازنامه مذكور است، اقدام بكند و آنها را مجري بدارد.
فقره دويم- دولت علّيه ايران از براي مدت هفتاد سال امتياز مخصوص و انحصاري و قطعي راهآهن بحر خزر را الي خليج فارس به بارون جوليوس دورويتر و به شركا يا به
وكلاي او اعطا و واگذار مينمايد و همچنين به ايشان حق مخصوص و انحصاري و قطعي ميدهد كه هر شعبات راهآهن كه مناسب بدانند خواه به جهت اتصال ولايات و شهرها در داخله خاك ايران به جهت اتصال راههاي ايران به راههاي آهني ممالك خارجه از هر نقطه از نقاط سرحدات رو به فرنگستان و هندوستان بسازند و به كار بيندازند.
فقره سيُم- و نيز دولت علّيه ايران به اصحاب اين امتياز حق مخصوص و امتياز انحصاري داده است كه در هر نقطه كه مناسب بدانند تراموايها بسازند خواه به جهت اتصال شهرها و قصبهها و بلوكات با همديگر خواه به جهت اتصال اين اماكن به راههاي آهني يا به آن نقاطي كه كمپاني در آنجاها كار دارد؛ كمپاني از براي ساختن اين تراموايها همان امتيازات و حقوق را خواهند داشت كه به جهت راهآهن در فقرات چهارم و پنجم و ششم داده شده است.
فقره چهارم- هر قدر زمين كه به جهت ساختن خطوط راههاي آهني و شعبههاي آنها و راههاي جفت و راههاي گريز و تخلف و راههاي احتياط و راههاي خروج و ورود و منازل و منزلگاه و اماكن سكني از براي مأمورين و كارخانجات آهنگري و كارخانجات نجاري و ملحقات اينها لازم شود، دولت علّيه ايران همه آنها را از املاك خالصه مجاناً به اين كمپاني ميدهد. در خصوص اراضي كه تعلق به اشخاص داشته باشد، بايد كمپاني با صاحبان آن اراضي با رضاي طرفين قراري بگذارد، اما دولت علّيه ايران با تمام وسايل، كمال سعي و اهتمام را خواهد كرد كه اين اراضي را به قيمت جاريه مملكت از براي كمپاني خريده و تحصيل شود و اگر لازم شود اصحاب اين اراضي را موافق قاعده مجبور نمايد كه اراضي خود را به كمپاني بفروشند. علاوه بر عرض مقرره راههاي آهني دولت علّيه ايران، از هر طرف خطوط راهآهن هر قدر كه طول آنها باشد از املاك خالصه و از آن اراضي كه تا امضاي اين قرارنامه زراعت نكرده باشند و بيحاصل مانده باشد، مقدار بيست متر به كمپاني بدهد. هرگاه علاوه بر شهرها و دهات كه كمپاني به اقتضاي مصلحت خود لازم داند، مختار است از براي راههاي آهن، منازل قرار بدهد مصلحت كمپاني مقتضي باشد كه در بعضي نقاط دوردست و لميزرع منازل بسازد و دولت ايران در جايي كه كمپاني بخواهد به كمپاني مجاناً چهار هزار زرع مربع زمين خواهد داد كه به جهت مأمورين خود كه در آنجا
باشند، بتوانند اسباب گذران امن و سهل فراهم بياورد.
فقره پنجم- كمپاني اجازه و اختيار تام دارد كه به جهت ساختن و تعمير راههاي خود هر مصالحي كه لازم داشته باشد از قبيل ريگ و سنگ و آهك و غيره از املاك خالصه مجاناً بگيرد؛ و به جهت مصالح تفرعاتي از قبيل آلات و اوزار و آزوقه و دواب و غيره كه كمپاني بخواهد در جايي كه كار دارد بخرد، دولت قدغن خواهد كرد كه بيش از قيمت رواج مملكت چيزي و رسومي نگيرند.
فقره ششم- هر نوع مصالحي كه به جهت ساختن و به كار انداختن طرق آهن لازم باشد، داخل خاك ايران خواهد شد بيآنكه هيچ رسومي بدهد، نه رسوم دريا به جهت خروج امتعه نه رسوم دخول نه رسوم انبار و نه هيچ رسوم ديگر كه در عرض راه چه از جانب ديوان و چه از جانب اشخاص مطالبه شود؛ و گمرك حق مواظبت خواهد داشت، اما به طوري كه سرعت و درستي ورود مصالح را به محلي كه مقصود است به هيچوجه به تأخير نيندازد و همچنين حق معافيت از هر نوع رسوم از براي هر قسم مصالحي كه بهجهت اقدامات و كار كردن و تحصيل تمتعات كمپاني لازم بشود از جانب دولت، معهود و برقرار است. مأمورين و عمال كمپاني از هر نوع ماليات داخله معاف خواهند بود و همچنين كل اراضي كمپاني هر قبيل و هر قدر كه باشد از هر نوع ماليات و رسوم معاف خواهند بود و محصولات كل عمال و امتعه كل تصرفات كمپاني به آزادي از تمام خاك ايران عبور و مرور خواهند كرد و در حين خروج از خاك ايران از هر نوع رسوم و ماليات معاف و آزاد خواهند بود.
فقره هفتم- طرز ساختن خط راهآهن و موعدي كه بايد بر سر آن هر قطعه راهآهن به كار بيفتد با موافقت دولت معين خواهد شد و دفتر قبول ملحق خواهد شد به اين امتيازنامه حاضره.
فقره هشتم- روزي كه اين قرارنامه ممضي [امضا] شود چهل هزار ليره انگليس به اسم دولت ايران و اصحاب اين امتياز در بانك انگلستان رهن گذاشته خواهد شد. هرگاه از تاريخ اين قرارنامه الي پانزده ماه ديگر شروع به كار نشود، اين مبلغ ضبط خواهد شد؛ مگر اينكه تأخير شروع كار به حكم اسباب مهمه به واسطه چنان موانعي باشد كه از اراده كمپاني خارج باشد از قبيل جنگ و غرق و تعطيل حمل و نقل در ممالك خارجه. در مقابل قبض حاكم رشت مشعر بر اينكه به قدر كفايت ساختن راهآهن از
رشت الي طهران ميلهاي آهن وارد انزلي شده است، اين مبلغ چهل هزار ليره رهن به كمپاني رد خواهد شد.
فقره نهم- كمپاني تعهد ميكند كه در تمام مدت اين امتياز از منافع خالص عمل راهآهن صدي بيست به دولت ايران بدهد.
فقره دهم – بر سر انقضاي مدت اين امتياز كه عبارت از هفتاد سال است بايد اصحاب اين امتياز قبل از وقت در باب اينكه تصرف و تمتع اين راههاي آهن در دست ايشان باقي بماند و امتداد بيابد، بايد با دولت گفتگو بكنند و قراري بگذارند؛ در صورتي كه در اين باب فيمابين دولت و اصحاب امتياز قرار تازه ميسر نشود، جميع خطوط راهآهن كه به حكم اين امتياز و قرارنامه ساخته شده باشد با مصالح ثابته و دواره خود مال دولت خواهد شد. در باب ابنيه و توابع خط راهآهن رجوع خواهد شد به آن قواعدي كه عموماً ساير دول رعايت كردهاند و شروط آن در اين باب براي دولت مساعدتر از همه باشد. اصحاب اين امتياز در عوض راهآهن كه به دولت واگذارند حق مطالبه هيچ تنخواه و هيچ تلافي نخواهد داشت.
فقره يازدهم- دولت علّيه ايران به حكم امتيازنامه و قرارنامه حاضره به اصحاب اين امتياز حق مخصوص و امتياز انحصاري و قطعي ميدهد كه در مدت طول اين امتياز در تمام ممالك ايران معادن زغالسنگي و آهن و مس و سرب و پطرول و غيره را و هر معدن ديگر كه ايشان مناسب بدانند، كار بكنند و از آنها تمتع بردارند، به غير از آن معادن كه ملك مردم است و صاحبان آنها الآن در آنها كار ميكنند. در خصوص اين نوع معادن هرگاه كمپاني بخواهد آنها را بخرد، بايد با صاحبان آنها با رضاي طرفين معامله نمايد. به طور وضوح مقرر است كه هيچ يك از كارگزاران و مأمورين دولتي و مذهبي و هيچيك از رعايا و تبعه و اشخاص نميتوانند درخصوص يك معدن ادعاي حق تصرف نمايد، مگر در صورتي كه مدت پنج سال قبل علناً و با معرفت و تصديق عامه در آن معدن كار كرده باشد. خارج از اين شرط هر معدني كه كمپاني پيدا بكند مثل زمين ساده عادي محسوب خواهد شد و از جانب كمپاني به قيمت متداوله آن ولايت خريده خواهد شد و اگر لازم بشود، دولت صاحب يا اصحاب آن زمين را مجبور خواهد كرد كه آن را به قيمت متداوله آن ملك به كمپاني بفروشد. دولت معادن طلا و نقره و جواهر را براي خود نگاه ميدارد. از براي كار كردن اين نوع معادن
دولت ميتواند با كمپاني قرارهاي مخصوص بگذارد.
فقره دوازدهم- از محصولات خالص هر معدني كه كمپاني به كار بيندازد دولت ايران از منافع خالص آن سالي صدي پانزده مرسوم مقرر خواهد گرفت.
فقره سيزدهم- از براي كار كردن معادن و اتصال آنها به راههاي آهني و ترامواي و طرق ديگر هرقدر زمين كه لازم بشود از املاك خالصه مجاناً به كمپاني داده خواهد شد. به جهت كار كردن اين معادن، كمپاني بهرهياب خواهد بود از همان امتيازاتي كه در فقره ششم برقرار است و همچنين محكوم همان تعهدي خواهد بود كه در فقره دهم معين است.
فقره چهاردهم- دولت عليه ايران به حكم اين قرارنامه به اصحاب اين امتياز حق مخصوص و امتياز انحصاري و قطعي ميدهد كه در مدت طول اين امتياز در جنگلهاي ايران كار بكند و اين جنگلها را به كار بيندازد و از آنها تمتع بردارند، اين نوع كار كردن و تحصيل تمتع كمپاني در جنگلهاي ايران به هر تركيبي باشد بر هر زميني كه تا امضاي اين قرارنامه زراعت نشده باشد جايزه و معمول خواهد بود. در هر جايي كه كمپاني درختهاي آنجا را بريده باشد هر اراضي كه دولت بخواهد بفروشد، كمپاني قبل از همه كس حق خواهد داشت كه آن اراضي را از دولت به قيمت متداوله بخرد. دولت ايران از منافع خالص اين جنگلها سالي صدي پانزده قسمت خواهد برد.
فقره پانزدهم- دولت عليه ايران به اصحاب اين امتياز مخصوص و امتياز انحصاري ميدهد كه در مدت اين امتياز در تمام ممالك ايران به جهت برگردانيدن رودخانهها و مجاري آبها و ساختن بندها و سدها و ساختن استخرها و كندن چاههاي سياله و مجراهاي مصنوعي و به جهت آوردن آبهايي كه دولت بر آنها حقي به كسي نداده باشد و جاري كردن آن آبها به نقاط مختلفه كه خودِ اصحاب اين امتياز مصلحت بداند، هر عمل و كاري و اقدامي كه لازم باشد بكند و مجري بداند هيچ صاحب ملكي نميتواند به عبور اين آبها هيچ ممانعتي بكند يا به عبور آنها موانع و عوايق بگذارد، و از آن طرف هم به هر صاحب ملكي كه عبور اين آبها خساراتي وارد بياورد، كمپاني تلافي خواهد كرد. دولت عليه ايران به جهت كارها و بناهاي آبكشي و هر نوع احداثاتي كه تعلق به آب داشته باشد هر قدر زمين كه لازم بشود به كمپاني مجاناً خواهد داد و علاوه بر اين، دولت ايران از هر طرف جويهايي كه كمپاني ساخته باشد
مقدار بيست متر زمين به طول آن جويها مجاناً به كمپاني خواهد داد و هر زمين بايري كه كمپاني به واسطه آبهايي كه آورده باشد داير بكند تصرف اختياري و زراعت آن زمين حق كمپاني خواهد بود. كمپاني قيمت آبهايي كه بخواهد بفروشد به اتفاق دولت يا رضاي طرفين معين خواهد كرد. دولت ايران از منافع خالص اين آبها سالي صدي پانزده قسمت خواهد برد.
فقره شانزدهم- به جهت ساختن راهآهن كه امتياز آن به حكم اين قرارنامه و به اصحاب اين امتيازنامه واگذار و داده شده است و بهجهت اجراي اعمالي كه مقتضي كارها و اقدامات ديگر است كه در فوق ذكر شده است، دولت عليه ايران به بارون دورويتر و شركا يا به وكلاي او اجازه و اختيار تمام ميدهد كه به حكم اين قرارنامه ابتدائاً يك سرمايه اولي كه عبارت از صدوپنجاه ميليون فرانك يا شش ميليون ليره انگليس باشد به رسم حصههاي شراكت يا سندهاي قرض صادر نمايند، منفعت و قيمت و طرز و شروط صدور اين مبلغ را خود اصحاب اين امتياز مشخص و معين خواهند كرد.
فقره هفدهم- دولت علّيه ايران به حكم اين قرارنامه به جهت هر سرمايه كه صادر شده باشد يا بعد صادر شود، سالي صدي پنج منفعت و علاوه بر آن صدي دو هم به جهت اداي سرمايه به كمپاني ضمانت ميكند.
فقره هجدهم- اين ضمانت صدي هفت بر عهده مداخل معادن و آبها و جنگلهاي دولت علّيه ايران است...
مطالعه اين قرارداد هر خوانندهاي را به تعجب واميدارد كه چطور ممكن است پادشاهي اينگونه اختيار كشورش را در مقابل هيچ، به بيگانه واگذار كند.
اعتراضات داخلي و خارجي به امتياز رويتر
در داخل ايران مخالفتهاي شديدي با امتياز رويتر صورت گرفت. در مدتي كه ناصرالدينشاه در «فرنگستان» بود، عدهاي از رجال و علماء موقع را مغتنم شمرده و امتيازنامۀ رويتر را محكوم كرده و آن را وسيلهاي براي عزل ميرزاحسينخان سپهسالار قرار دادند.
در اين موقع فعاليت مخالفان سپهسالار در داخل ايران شدت گرفت. تحريكات روسها
هم بيتأثير نبود؛ و كار به جايي رسيد كه از ايران به ناصرالدينشاه تلگرام شد تمام مردم ايران عليه ميرزاحسينخان سپهسالار كه ميخواهد در ايران راهآهن بكشد و «كفار فرنگ» را به ايران بياورد قيام كردهاند و بايد اين شخص از صدارت عزل شود. محركين و مخالفين عمده عبارت بودند از: انيسالدوله سوگلي حرم ناصرالدين شاه كه به واسطه ممانعت سپهسالار از ادامه مسافرت او به اروپا با وي دشمن گرديده بود؛ و سردسته رجال مخالف فرهادميرزا معتمدالدوله كه در غياب شاه، نيابت سلطنت را برعهده داشت.
رهبري جناحي از مخالفين واقعي را، كه بدون هيچگونه منافع شخصي به مخالفت برخاسته بودند، مجتهد آگاه و روحاني مبارز و بزرگ تهران مرحوم حاج ملاعلي كني (متوفي ۱۳۰۶ق) به عهده داشت. ايشان در دو مسئله مهم سياسي دخالت مستقيم داشت؛ يكي در مورد فراماسونري و تشكيلاتي كه ميرزا ملكمخان به وجود آورده بود، به شدت به مخالفت برخاست و تا شاه دستور انحلال و برچيده شدن آن را صادر ننمود از پاي ننشست؛ و ديگري همين امتياز رويتر كه تمام منابع درآمد ايران را به كمپاني انگليسي واگذار كرده بود. وي اين امتياز را برخلاف اسلام و مصالح اسلام شناخته بود و معتقد بود اين امتياز موجب از دست رفتن استقلال سياسي و اقتصادي كشور و تبديل شدن ايران به مستعمره انگلستان است. ايشان به همراه عدهاي ديگر از علما به دشمني سپهسالار برخاسته او را بيدين خواندند و در نامهها به ناصرالدين شاه نوشتند سپهسالار را با خود به تهران نياورد. اين نامه در رشت به دست شاه رسيد و چون علما در آن زمان بسيار نيرومند بودند، شاه ناگزير شد حكمراني گيلان را به سپهسالار بدهد؛ و او را در آنجا گذاشت و خود به تهران آمد. روسها اولين كشور خارجي بودند كه به اين قرارداد اعتراض كردند و خواستار لغو آن شدند؛ زيرا از اينكه رقيب انگليسي آنها توانسته بود غنيمت بزرگي را به صورت انحصاري به دست آورد، ناراحت بودند.
سرانجام اين قرارداد به علت اعتراضات داخلي و خارجي و همچنين تخلف در اجراي مفاد آن در زمان تعيين شده، هرگز به مرحله اجرا نرسيد ولي بدنامي آن براي ميرزاحسينخان سپهسالار، صدراعظم ناصرالدين شاه ماند.
ملاقات سپهسالار با وزيرمختار انگليس
سپهسالار در 16 رمضان 1290، تاسمن، وزيرمختار انگليس را به منزل خود دعوت
كرد و موضوع فسخ امتيازنامه رويتر را با او در ميان گذاشت. جريان اين مذاكرات را خودِ سپهسالار به ناصرالدين شاه چنين گزارش ميدهد:
قربان خاك پاي جواهرآساي اقدس همايون مبارك شوم. روز دوشنبه 16 شهر حال بر حسب امر قدر همايون شاهنشاهي روحنا فداه مستر طامسن وزيرمختار انگليس را نزد خود احضار نمودم دو ساعت به غروب مانده، آمد. به مشاراليه گفتم سركار اقدس همايون ملوكانه روحنا فداه از آنجايي كه دولت انگليس را حقيقه دوست صميمي واقعي خودشان ميدانند و شخص شما را خيرخواه و صديق ميشمارند به من فرمودند كه شما را نزد خود خواسته فرمايشات آتيه را به شما بگويم و جواب تحصيل نموده به عرض آستان مبارك برسانم. ميفرمايند هيچكس به قدر خودِ من فطرتاً طالب انتظام و اصلاح در امور و ترقي دولت نيست و باز هيچكس به قدر من نميداند كه وسيله ترقي پيروزي به همان قواعدي است كه در ممالك فرنگستان از روي علم و بصيرت و حكمت مجري نمودهاند كه اعظم آنها راهآهن و تلگراف و تسهيل تجارت و مراودات و اجراي عدل و انصاف و تأمين مال و جان است. قبل از آنكه به سفر فرنگستان بروم و اين همه اعمار و ثروت و انتظام را به رأيالعين مشاهده نمايم، هميشه طالب و راغب اين امور بودم چنانكه قرارنامه راهآهن قبل از عزيمت فرنگستان انعقاد يافت. حالا كه خود، همه آنها را مشاهده نمودم و به دقت حكمت همه را مطالعه كردم، به مراتب ميل و شوق من در اجراي قواعد حسنه بالمضاعف شده است و با چه خيالات عاليه معاودت ميكردم كه بعد از ورود به مقر سلطنت فوراً درصدد اجراي آنها برآيم. در اول ورود به خاك ايران اين مقدمه روي داد و ما را مجبور كرد كه چندي خيالات خود را [به] تأخير انداخته با تدبير در اصلاح امور داخله برآييم از جمله مقدمه راهآهن را به قدري در اذهان علما و عموم ملت مضر و مخرب دين و دولت و تمامي ملت به قلم دادهاند كه هر قدر بخواهيم اين فقرات را از ذهن آنها بيرون بياوريم و محسنات و منافع اين كار را تعداد دهيم عجالتاً امكان نخواهد داشت تنها به اختلال افكار علماي دارالخلافه اكتفا نكردهاند به جميع علماي ولايات شروحات نوشتهاند و بر آنها يقين نمودهاند كه اين عمل مخرب جميع قواعد دينيه و قديمه دولت است و هر روزه از حكام ولايات راپورتهاي موحشه ميرسد. از براي رفع و دفع اين خيالات و تصحيح افكار عامه عجالتاً چارهاي به جز الغا و ابطال قرارنامه چيزي به نظر مباركشان نميرسد. در صورتي كه شرايط خود قرارنامه
اين حق را به طور تصريح به دولت ميدهد و صاحبان امتياز به آنچه وعده نمودند وفا نكردند و باز فرمودند كه به شما اطمينان بدهم كه در محسنات راهآهن به هيچوجه تغيير اعتقاد نفرمودهاند و ميدانند كه قوه و قدرت آتيه دولت منوط به راهآهن است. پس از آنكه اين قرارنامه حاضر كه موجب اين همه گفتگو شده است لغو و باطل شد و اذهان آرام گرفت آن وقت به فاصله دو يا سه ماه با همين بارون رايتر [رويتر] يا كمپاني ديگر مضايقه ندارند سهل است اصرار خواهند فرمود كه قرار مجددي از روي اساس تازه در ايجاد راهآهن بدهند. حالا رأي و سليقه شما در آنچه از اول تا آخر گفتم چه چيز است بيان كنيد تا عرضه دارم. گفت: از روزي كه گفتگو و مذاكره راهآهن با بارون رايتر [رويتر] به ميان آمده است دولت انگليس كليه [كلاً] بيطرف مانده است. يعني تا امروز يك كلمه با دولت ايران مذاكره در اين فقره نكرده است؛ نه اعانت و تشويق و نه اهانت و ممانعت كرده است. رسماً من هم بايد خود تأسي نموده بيطرف بيطرف و ساكت بمانم. گفتم: البته در نظر داريد كه دولت شما در مجلس پارلمنت حمايت خود را از اين امتيازنامه به بارون رايتر [رويتر] دريغ داشت و امروز در اين مسئله بارون رايتر [رويتر] در تحت حمايت انگليس نيست. گفت: از جميع مذاكرات در پارلمنت و جوابي كه به رايتر [رويتر] دادند اطلاع دارم. بعد شرح مفصلي از وخامت نتيجه حركت كه به وقوع رسيده است و سوءتأثير او در جمع فرنگستان خاصه در انگليس بيان كرد و گفت حقيقه امر را محرمانه به تو ميگويم. اعليحضرت شاهنشاهي آن قبول عامه كه در لندن تحصيل فرموده بودند غيب كردند و دولت انگليس امروز از دولت ايران مأيوس است و چه قدر با نيت خوب حاضر شده بود كه تقويتها و معاونتهايي كليه از دولت ايران نمايد. در جواب او گفتم: بهترين و بزرگترين صفت ملت انگليس در دنيا انصاف و حقانيت است[!!] اما در اين موقع چه بحثي بر شخص همايوني ميتوانيد وارد آورد كه قبول عامه در لندن را غيب فرموده باشند. امر ناگواري برخلاف ميل و رضاي مبارك ايشان به وقوع رسيد و هر قدر تصور نماييد متغير شدند و راه خبر را به اردوي متوقفين دارالخلافه مسدود نمودند و هرچه نوشتند انحصار به خودشان داشت و كار را به قدري بزرگ قلم دادند كه باز ميتوان گفت سركار اقدس همايوني كمال قوت قلب را به عمل آوردند. گفتم: يك فقره به شما ميگويم يقين بدانيد كه در مسائل داخليه ايران و استعمال تدابير لازمه به جهت تحصيل مقصود هيچكس را به قدرت ذات اقدس ملوكانه روحنا فداه تامّه
ندارند و خدا ميداند خيلي خوب و با تدبير و عقل كامل حركت ميفرمايند و آنچه شما منظور داريد كه استقلال كليه اوامر سلطنتي باشد، به عمل آمده و عنقريب تكميل خواهد شد. بعد فصلي راجع به شخص فدوي خانهزاد و خيالات و پولتيك عاقلانه خانهزاد به قول او بيان و اظهار تأسف و ملامت زياد از پاره حالتها بيان كرد كه عرض آنها از طرف خانهزاد به هيچوجه مناسب نيست. خوب است به وسايل ديگر به عرض خدام آستان مبارك برسد. همينقدر فدوي در جواب گفتم: من كمال تشكر و خاكساري را از آنچه تا به حال درباره من فرمودهاند دارم و خود به رأيالعين مشاهده مينمايم كه جميع اوقات مباركشان مصروف تقويت و اصلاح كار من است كه از آن جمله همين فقره راهآهن و اصراري كه ميفرمايند باز جزء اعظم او از براي خودِ من است. حالا اگر واقعاً شما به طوري كه ميگوييد وجود نابود مرا از براي پيشرفت خدمات و اوامر همايوني لابدمند ميدانيد پس تقويت و معاونت نماييد تا اين فقره راهآهن لغو و باطل شود و امورات بر وفق مراد صورت گيرد. گفت در آخر فصل هشتم من يك قدري اشتباه دارم. به اين معني كه اگر در رأس وعده يا نزد ماه شروع به كار نكنند شما حق ضبط آن چهل هزار ليره انگليسي را داريد لكن بعد اگر او باز ميلهاي آهني از رشت الي طهران را آورد آن وقت باز ميتواند مشغول كار بشود. فدوي خانهزاد قرارنامه را آورد و فصل هشتم را مجدداً مطالعه نمود. رفع اشتباه از او كردم بعد خود او به فدوي گفت: فصل 23 قرارنامه هم مقوي خيال و رأي شما ميتواند شد او را هم مراجعت كردم. ديدم واقعاً اسلحه خوبي است. گفت: حالا كه ميل همايوني بر اين است و شما هم ميگوييد الغاي ابطال اين فقره موجب تقويت شماست، شخصاً آنچه در قوه داشته باشم معاونت روحاني در تقويت خيال شما خواهم نمود. گفتم: عجالتاً بزرگترين تقويتها عدم حمايت از صاحبامتياز است. گفت: آن فقره را در پارلمنت جواب دادهاند تا امروز هم من به هيچوجه مداخله و اظهار حمايتي از كمپاني مزبور نكردهام. بعد گفت: آيا سركار اعليحضرت شاهنشاهي تجويز ميفرمايند كه در ميان فرنگستان امروز خيوه را مقدمتر و باتربيتتر از ايران تصور نمايند. گفتم: چنين امري به تصوير احدي نيامده و نخواهد آمد. گفت: در خيوه از بركت قشون روس اساس اسارت و بنده فروش موقوف كردند و دولت ايران از اين فقره بهتر و بيشتر از همه نفع برد و اسراي چندين ساله او از خيوه آزاد شدند و آمدند و بلكه چند سال است كه در خصوص منع اسارت سياهها سعي و
اهتمام دارد و با جميع دول و امارتها عهدنامه منعقد كرده است. مثل دولت عثماني و خديو مصر و امير زنگبار و امام مسقط و غيره و غيره.
لكن دولت ايران هنوز داخل عهدنامه نشده است. اين اوقات سواد عهدنامه بسيار مختصر از دولت به من رسيده است كه ترجمه ننموده نزد شما ميفرستم كه به ملاحظه همايوني برسانيد. گفتم: مطلبي كه هنوز اظهار ننمودهايد و نميدانيد رد ميشود يا قبول هيچ حق نداشتيد و نداريد كه اسباب گله و شكايت خود قرار بدهيد يا خيوه را به جهت تربيت مستعدتر از ايران بگوييد. همينقدر به شما ميگويم نه خودتان تغيير اعتقاد درباره ايران بالخاصه درباره ذات مقدس همايوني روحنا فداه بدهيد و نه بگذاريد براي دولت و ملت خودتان تغيير اعتقادي بشود زيرا كه عظمت و قدرت و درست قولي و حسن وفاي دولت انگليس به خوبي بالاتر از آنچه شما ميل داشته باشيد مشهود خاطر مبارك گشته و اطمينان تمام به شما دارند و با سايرين مماشات ميفرمايند چنان كه خود شما هم مماشات ميكنيد. خلاصه صحبت خيلي زيادتر از اين شد كه به عرض خاكپاي مبارك، روحنا فداه رسانيدم. در حضور انور مشهود است كه از بركت تربيت همايوني در صحبت و مذاكره امكان ندارد كه اهالي خارجي بتوانند بر فدوي تفوق حاصل كنند. الامرالاشرف الاقدس الاعلي مطاع غلام خانهزاد حسين.
اعلان بطلان امتيازنامه
با آنكه آمدن سپهسالار به تهران با وجود آن همه مخالفتها كار خطرناكي بود و همه مخالفين او را منشأ و موجد اين گرفتاريها ميدانستند، ناصرالدين شاه با زحمت بسيار او را براي حل اين موضوع به تهران احضار و با سمت وزير امور خارجه مأمور فسخ و لغو امتيازنامه رويتر كرد. براي بررسي راهكارهاي لغو قرارداد، مجلسي با صوابديد سپهسالار مركب از كامرانميرزا نايبالسلطنه، ميرزايوسفخان مستوفيالممالك، حسامالسلطنه مرادميرزا، اعتضادالسلطنه و خودِ سپهسالار تشكيل شد و موضوع، مطالعه و سپس گزارش به شرح ذيل براي ناصرالدين شاه تهيه شد:
به تاريخ شب چهارشنبه بيستم شهر رمضانالمبارك (1290) حسبالامرالاقدسالاعلي در مجلس خاص دربار اعظم دستخط همايون در باب اعلان بطلان و فسخ امر راهآهن زيارت شد. صورت منظورات ملوكانه در اين مسئله بيان شد بالضرور. تفصيل اقدامات به اين امر
هم كه موافق امر ملوكانه جناب جلالت مآب مشيرالدوله متصدي بودهاند براي مزيد اطلاع اعضاي مجلس شرح داده هيأت امروزه اين كار را كه در چه نقطه است توضيح نمودهاند معلوم شد كه عجالتاً در ملاقات سفير انگليسي و سئوال و جوابها كه با ميرزا ملكمخان و كلنس [كولينز] وكيل رايتر [رويتر] شده است تنها دلايل فسخ و ابطال قوتي يافته است نه اينكه هنوز از ختم و قطع كار اطمينان حاصل شده باشد و اگر در اين حالت با اعلان و انتشار امر، اقدام شود شايد باز زحمتي حادث شود و وسيله حرف و ادعايي به دست وكلاي او بيفتد. صلاح در اين است كه اولاً چند روز تأمل شود تا جواب تلگرافها كه به لندن گفته شده است برسد و يكباره از اسكات يأس رايتر مطمئن شويم. ثانياً: بعد از اختتام امر و اطمينان از گذشته كار و بطلان راهآهن را لازم نيست فرمان بنويسند و در مجمع عوام بالاي منبر خوانده شود همين قدر با شرح مقدمات مسئله به طوري كه قصور و كوتاهي را منحصراً به رايتر و وكلاي او بگذارند شرحي بر روزنامههاي دولتي چاپ شود و به بعضي ولايات هم مختصراً با تلگراف اخبار كنند بيش از اين ضرورت ندارد. رأي مجلس اين است كه معروض افتاد تا مقتضيات رأي آسمان آساي اعليحضرت همايون اروحنا فداه باشد. نايبالسلطنه اميركبير- يوسف بن محمد بن حسن- حسامالسلطنه اعتضادالسلطنه- غلام خانهزاد حسين و براي اطلاع مردم در روزنامههاي رسمي ايران مورخ 19 رمضان 1290 اين اعلان منتشر ميگردد.
چند روز بعد از آن از طرف حسنعليخان وزير فوايد عامه بطلان امتيازنامه رسماً به كولينز نماينده رويتر و از طرف وزارت امور خارجه به سفارت انگليس اطلاع داده شد. اعلان رسمي لغو امتياز به شرح زير است:
هو
اعلان رسمي
چون بارون ژوليس رايتر [رويتر] در ماه قرارنامه راهآهن كه با دولت علّيه ايران منعقد كرده بود وفاي به وعدههاي صريحه مندرجه در قرارداد خود ننموده و شروع به عمل در مدت معينه نكرد لذا دولت علّيه ايران به موجب حقي كه به مدلول فصول قرارنامه به جهت خود باقي گذارده بود قرارنامه مزبور الغاء و ابطال نموده و در حكم كان لم يكن گذارد و اين رأي ثابت خود را به موجب تحريرات رسميه به وكيل مشاراليه در دارالخلافه معلوم ساخت و از تاريخ امروز قرارنامه راهآهن منعقده با بارون مشاراليه و
امتيازاتي كه به او داده شده بود عاطل و باطل و از درجه اعتبار ساقط است.
همچنين در تاريخ پنجم دسامبر 1873 (جمعه 14 شوال 1290ق) تلگرافي به شرح ذيل به سفارتخانههاي ايران در لندن و پاريس و پطرزبورغ و استانبول مخابره شد: «چون بارون رويتر از عهده تعهدات خود برنيامد و مخصوصاً شرايطي كه در فصل هشتم و بيستوسه مقرر است بيش از انقضاي مدت مجري نشد، در اين صورت كه امتيازي باقي نميماند و مثل اين است كه كان لم يكن است، براي آگاهي خودتان اطلاع داده شد». در تلگراف به سفارت ايران در لندن اين مطلب هم اضافه شده است: «وجهي كه به رسم ضمانت در بانك گذاشته شده بايد ضبط نماييد به هيچوجه اجازه نداريد در باب قرارنامه مخصوص راهآهن گفتگو نماييد. طهران پنجم دسامبر 1873».
اقدامات رويتر بعد از لغو امتيازنامه
بعد از بطلان امتيازنامه، رويتر و نمايندگان او در كشورهاي مختلف اروپا، سروصداي زيادي در روزنامههاي اروپا به راه انداختند و دولت ايران را به بدقولي و بياعتباري متهم كردند. در تهران نماينده رويتر به دولت ايران اخطار كرد امتيازنامه به قوت خود باقي است و هر خسارتي كه به واسطه انتشار خبر لغو امتيازنامه متوجه آنها گردد، به عهده دولت ايران است.
پس از لغو امتيازنامه مهمترين اقدام جوليوس دورويتر مسافرت به روسيه بود؛ ظاهراً منظور رويتر از اين سفر آن بود كه قسمتي از امتيازنامه را به عدهاي از سرمايهداران روسي بفروشد و آنها را در اين كار شركت دهد تا ضمن تهيه سرمايهاي شايد بدينوسيله بتواند موافقت دولت روسيه را هم براي اجراي امتيازنامه در ايران جلب نمايد، ولي موفق به انجام اين امر نشد. اختلاف بارون جوليوس دورويتر و دولت ايران نزديك به هفده سال به طول انجاميد و در اين مدت رويتر با تشبث به دولت انگلستان اقدامات زيادي براي اثبات دعاوي بياساس خود به عمل آورد و با مكر و حيله نقشههايي طرح كرد و پيشنهادهايي به دولت ايران داد و در نهايت در سال 1889م رويتر در برابر لغو امتيازي كه به دست آورده بود، پاداش و غرامتي مطالبه نكرد. او مبلغ چهل هزار ليره را كه به عنوان سپرده به شاه ايران داده بود، هنگام دريافت امتياز تأسيس بانك با سود آن از شاه دريافت نمود. ناصرالدين شاه براي جبران اقدام خود در مورد لغو امتياز رويتر، امتياز تأسيس بانك
شاهي ايران (بانك شاهنشاهي) را به رويتر داد.
همچنين با مداخله ولف، وزيرمختار انگليس، و تصويب شوراي وزيران ايران و موافقت شاه و امينالسلطان، امتياز بانك و معادن ايران به مدت شصت سال به پسر رويتر داده شد؛ اين بانك بعدها به بانك شاهنشاهي ايران تبديل شد. بانك جديد با سرمايه يك ميليون ليره استرلينگ شروع به كار كرد و به زودي توانست حق انحصاري نشر اسكناس و تأسيس شعب در شهرستانها و خارج از كشور ايران را بهدست آورد. كمي بعد ناصرالدين شاه امتياز استخراج كليه معادن ايران، غير از طلا و نقره و احجار كريمه را نيز به بانك مزبور اعطا كرد.
فهرست منابع و مآخذ
آبراهاميان، يرواند، ايران بين دو انقلاب، ترجمه احمد گلمحمدي، تهران، نشر ني، چاپ پنجم، 1379.
پژوهشكده تحقيقات اسلامي، تاريخ سياسي معاصر ايران، قم، زمزم هدايت، 1385.
حسينيان، روحالله، درآمدي بر انقلاب اسلامي، تلخيص: ابوذر گوهريمقدم، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، ۱۳۸۸.
كسروي، احمد، تاريخ مشروطه ايران، تهران، اميركبير، ۱۳۵۷.
لساني، ابوالفضل، طلاي سياه، بلاي ايران، تهران، اميركبير، 1357.
مدني، سيدجلالالدين، تاريخ سياسي معاصر ايران، ج 1، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1378.
مهرجو، حبيبالله، خاطرات و اسناد مرتضي كاشاني، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، ۱۳۹۰.
نصر، سيدتقي، ايران در برخورد با استعمارگران، بيجا، مؤلفان و مترجمان ايران، ۱۳۶۳.
پانوشتها
گزارشي درباره پيمان 9 اوت 1919*
دكتر افشين پرتو**
فروپاشي قدرتهاي بزرگ از مهمترين نتايج جنگ جهاني اول بود؛ و فروپاشي روسيه تزاري، يك سال قبل از آنكه جنگ رسماً به پايان برسد، تحولي بود كه مستقيماً در ايران تأثير و انعكاس داشت. با فروپاشي روسيه، يكي از دو كفتاري كه به جان ايران افتاده بودند، از صحنه كنار رفت؛ و آن ديگري فرصت را مغتنم شمرد تا به يكباره ايران را فرو برد.
رسيدن خبر چيرگي بلشويكها بر روسيه، يگانهاي پريشان ارتش روسيه در ايران را در هم ريخت و به فرمان ستاد جبهة قفقاز ارتش روسيه، يگانهاي از هم گسسته از پاييز سال 1917 ميلادي راهي بازگشت به روسيه شدند. در سوم مارس سال 1918 ميلادي/ 13 اسفند سال 1296 خورشيدي پيمان برست ليتوفسك ميان روسية بلشويك و آلمان بسته شد. در ميان آن چه دو سوي پيمان پذيراي آن شدند يكي نيز «تخلية ايران از نيروهاي روسيه و عثماني و گراميداشت استقلال سياسي و اقتصادي و تماميت ارضي ايران بود».
تهي شدن ايران از نيروهاي روسيه و عثماني، انگليس را به چيرگي بر قفقاز براي پيشگيري از تازش عثمانيها به آن پهنه برانگيخت. تازش نخستين نيروهاي انگليسي به سوي قفقاز از راه رشت و انزلي با ايستادگي نيروهاي جنگل در گيلان روبرو شد، ولي
انگليس توانست ميرزاكوچكخان را با آن چه در سر داشت همانديش سازد و در پي آن نيروهاي ژنرال دنسترويل در ژوئن سال 1918 ميلادي/ خرداد 1297 خورشيدي از رشت گذشته و از راه انزلي به باكو تاختند.
برآيند تازش انگليسيها به باكو فرو افتادن حكومت شائوميان در باكو و بر سر كار آمدن دولت ضدكمونيستي «هيأت مديرة درياي كاسپي» در اين شهر بود. حكومت زير فرمان انگليسيها در باكو ديري نپاييد؛ و در سپتامبر سال 1918 ميلادي/ شهريور 1297 خورشيدي ژنرال نوري پاشا و نيروهايش در تازش به قفقاز بر باكو چيره شدند و حكومتي به نام « آذربايجان» در آن شهر برپا داشتند. گماشتگان عثماني بر باكو تنها 45 روز آن شهر را زير فرمان داشتند و در 30 اكتبر سال 1918 ميلادي/ 8 آبان 1297 خورشيدي پس از سر فرود آوردن عثماني و دستينه نهادن بر پاي پيمان پايان دادن به جنگ در مودروس، باكو و قفقاز را رها نموده و به عثماني بازگشتند و نيروهاي ژنرال تامسون انگليسي دگرباره بر باكو چيره شدند.
انگليسيها پس از چيرگي بر باكو به تندي حكومت «مساواتيان» را بر سر كار آوردند و جمهوريهاي ارمنستان و گرجستان را ناوابسته به حكومت بلشويكي روسيه شناختند و يگانهايي از نيروهاي خود را به فرماندهي ژنرال سر ويلفرد مالسون راهي تركستان و آسياي ميانه نمودند تا جاي تهي مانده از نيروهاي گريختة روسيه را پر كنند. انگليس بر آن بود تا يك حلقة پدافندي بدانگونه كه خود «كمربند بهداشتي» ميناميدش، پيرامون سرزمينهاي زير فرمان دولت نوبنياد بلشويك روسيه پديد آورد و براي توان بخشيدن به اين انديشه بود كه بر آن شد تا ايران را همه سويه به زير فرمان خود آورد و بر آن پايه در پاييز سال 1918 ميلادي/ 1297 خورشيدي زنجيرهاي از گفتگوها را با وثوقالدوله نخستوزير ايران آغاز كرد.
روي كار آمدن كابينة وثوقالدوله، ناتواني بياندازة دربار قاجار، در هم ريزي توان روسها در قفقاز و بيهماورد ماندن انگليس در ايران و سرزمينهاي فراسوي مرزهاي ايران همه و همه سبب شد انگليس تلاش تند و ناايستايي را براي چيرگي همه سويه بر ايران و قفقاز و آسياي ميانه و درياي مازندران آغاز كند. بر آن پايه نيروي دريايي كوچكي به فرماندهي دريادار نوريس انگليسي در درياي مازندران پديد آمد.
عثماني در اكتبر سال 1918 ميلادي/ آبان 1297 خورشيدي و آلمان در 11 نوامبر
سال 1918 ميلادي/ 20 آبان 1297 خورشيدي شكست را پذيرفتند. جنگ پايان يافت. آلمان چشم به فردا دوخت و عثماني خموش در گوشهاي نشست و روسيه سخت درگير جنگهاي دروني خود بود. انگليس نميخواست آن چه را كه روزگار به او ارزاني داشته به آساني از دست دهد. او توان رو به رشد ايالات متحده را ميديد و نميخواست آن چه را كه گرد آورده دو دستي ارزاني او دارد. يكي از بزرگترين دستاوردهاي انگليس در آن سالها ايران بود و انگليس ميديد همه چيز براي چيرگي همه سويه اش بر ايران جنگزده و هراسان آماده است. ايران و پيرامون آن در چنگ ارتش انگليس بود. در شمال نيروي نورپرفورس به فرماندهي ژنرال تامسون؛ در جنوب نيروي پليس جنوب به فرماندهي ژنرال سر پرسي سايكس؛ در خاور حلقة خاوري ايران به فرماندهي ژنرال ويلفورد مالسون؛ و در باختر نيروي زير فرمان ژنرال دنسترويل؛ و در درياي مازندران نيروي دريادار نوريس آمادة پا نهادن به ستيزههاي نظامي بودند و همة آنها زير فرمان سرفرمانده ارتش انگليس در ميان دورود، ژنرال مارشال بودند.
جنگ پايان يافته بود؛ اما هنوز كابينة جنگ در انگليس بر سر كار بود. لرد كرزن وزير خارجة انگليس، ايرانِ تهي از هماوردان كشورش را آمادة افتادن به آغوش اين پير چپاولگر ميديد. باور همگاني چيره بر كميتة خاوري كابينة انگليس آن بود كه «نيروهاي انگليس بايد ايران را ترك كرده و آن كشور را به حال خود رها كنند تا به هر جهمني ميخواهد برود». اما لرد كرزن به چيزي جز اين ميانديشيد و بر آن باور بود كه چيرگي بر ايران، انگليس را از هر آسيبي در اين پاره از جهان پاس خواهد داشت. بر پاية تلاش او بود كه كميتة خاوري كابينة انگليس در 30 دسامبر سال 1918 ميلادي پذيرفت گفتگويي براي بسته شدن پيماني تازه با ايران- بدانگونه كه لرد كرزن ميخواست- آغاز گردد. آن كس كه بايد گفتگو را آغاز ميكرد و پي ميگرفت سرپرسي كاكس وزيرمختار انگليس در تهران بود.
سر پرسي كاكس مرد توانمندي بود؛ اما بدانگونه كه سر دنيس رايت مينويسد:
... يك انتخاب نامساعد بود. پيشينة كاكس در هند و خليج فارس او را براي ايرانيان ناخوشايند ساخته بود ... بنابراين احتمال داشت به جاي تشويق موجب تحريف موافقتنامة بدفرجام ايران و انگليس شود كه كرزن طراح آن بود...
دكتر كاتوزيان مينويسد:
... دولت انگليس براي حفظ منافع خود در ايران و در منطقه به شدت خواستار تثبيت اقتصاد سياسي ايران بود و در پي انقلاب اكتبر در روسيه اين خواست مبرمتر شد. دولتمردان ايران نيز به همان اندازه نگران حفظ وحدت و عادي كردن اوضاع كشور بودند. با اين همه آميزة فقر ملي و آشوب سياسي و تفرقة اجتماعي و تضادهاي قبيلهاي و قومي و آشفتگي و از هم گسيختگي اقتصادي كه در پي انقلاب مشروطه و جنگ جهاني اول پديد آمده بود، دستيابي به اين هدف را دشوار ميكرد.
بر پاية پندار او دولتمردان ايران راه پاسداري از يكپارچگي ايران را گردن نهادن به انديشة كرزن دانستند و به آن تن در دادند.
گفتگو بر سر پيمان تازه ميان كاكس و گروهي سه نفره از سوي دولت ايران- وثوقالدوله نخستوزير كه به گفتة كاتوزيان سياستمداري هوشمند و توانا اما نامحبوب بود و دو وزير كابينهاش نصرتالدولة فيروز وزير عدليه و صارمالدوله وزير دارايي- در نهان آغاز شد. شايد بتوان گفت همزمان با آغاز گفتگوهاي تهران گفتگوهاي صلح پاريس براي آشكارسازي نتايج جنگ بزرگ نيز آغاز شد.
با آغاز به كار كنفرانس صلح پاريس، ايران نيز گروهي را براي شركت در آن كنفرانس راهي پاريس نمود؛ ولي انگليس بدان سبب كه نميخواست شركت ايران به عنوان كشوري مستقل در كنفرانس صلح، جلوي برنامههايش را- بر پاية پيماني كه بر سر آن مشغول گفتگو با دولتمردان ايران بود- بگيرد، مانع از شركت گروه ايراني در آن كنفرانس شد. بهانة انگليس براي جلوگيري از شركت ايران در آن كنفرانس اعلام بيطرفي از سوي ايران در جنگ بزرگ بود. اصلي كه انگليس خود آن را شكسته و به عنوان نخستين كشور حاضر در جنگ بيطرفي اعلام شده از سوي ايران را محترم نشمرده و به ايران تاخته بود.
هيأت نمايندگي ايران در بر دارنده ذكاء الملك فروغي، حسين علاء، نبيلالدولة كاشي، انتظام الملك، امان الله ميرزا جهانباني و به رياست علي قليخان مشاورالممالك انصاري وزير خارجة ايران به اميد بهرهگيري از ياريهاي ايالات متحدة آمريكا و به آهنگ يافتن راهي براي حضور رسمي در كنفرانس صلح پاريس در ژانوية سال 1919 ميلادي/ دي 1297 خورشيدي وارد پاريس شد. وثوقالدوله عمدا مشاورالممالك را به
پاريس فرستاده بود تا وي مدتي از تهران دور باشد و او بتواند با ايمن بودن از شر وي گفتگوي خود را با كاكس پي گيرد. فرّخ مينويسد:
... وقتي مشاورالممالك را به اين طريق دور كردند و مشاور در پشت در كنگرة ورساي براي ايران سينه چاك ميكرد، وثوق در تهران مشغول زدوبند با سفير انگليس بود تا قرارداد1919 را تنظيم نمايد... .
در روزهايي كه گفتگو براي فروش ايران در تهران پي گرفته ميشد، هيأت نمايندگي ايران بيانيهاي در پاريس منتشر نمود و خواستار الغاي پيمان سال 1907 روسيه و انگليس، الغاي كاپيتولاسيون، جبران خساراتي كه ايران در جنگ بزرگ متحمل شده بود، آزادي عمل در مسايل اقتصادي، رهايي ايران از بندهاي عهدنامههاي اقتصادي تحميل شده به ايران و بازپس گرداندن سرزمينهايي كه روسيه و انگليس در سدة نوزدهم ميلادي از ايران جدا كرده بودند به ايران شدند و از شوراي چهار نفرة كنفرانس ورساي ـ ويلسون و لويد جرج و كلمانسو و اورلاندو- خواست ايران را در كنفرانس پذيرفته و شنواي خواستهاي ايران شوند. با همة تلاشي كه هيأت ايراني در پاريس انجام داد، مخالفت انگليس با شركت ايران در آن كنفرانس همة راهها را بر روي شركت ايران در كنفرانس صلح ورساي بست.
تهران روزهاي سخت و پر هراس پس از جنگ را ميگذراند. وثوقالدوله سرسپارانه همة كارهاي خود را بر پاية خواستهاي انگليس استوار كرده بود. وي بر پاية انديشهاي كه در سر داشت، براوين سفير دولت بلشويكي روسيه را شش ماه در تهران سرگردان كرد و پي در پي از دولت بلشويكي روسيه خواستار بازپسخواني وي شد و سرانجام براوين را به روسيه بازگرداند. با رفتن براوين دولت بلشويكي روسيه به تندي كولوميتسف را- كه پيشتر دبير كميتة انقلابي بندر انزلي و آشنا با اوضاع ايران بود و ميتوانست در توان بخشيدن به روابط ايران و روسية بلشويكي نقشي بزرگ بازي كند- راهي ايران نمود، ولي وثوقالدوله استوارنامة او را نيز نپذيرفت و بنا بر انگيزه هاي او گروهي از افسران روسي ضد بلشويك ساكن تهران به محل زندگي كولوميتسف در تهران تاخته و او را از تهران و ايران فراري دادند. فرار كولوميتسف از تهران با آغاز رسمي گفتگوهاي ميان وثوقالدوله و سر پرسي كاكس همزمان شد.
درگيريهاي دولت بلشويكي روسيه در قفقاز چندگاهي تلاش روسها را براي
فرستادن سفيري ديگر به تهران باز ايستاند؛ ولي در ژوئية سال 1919 ميلادي/ تير 1298 خورشيدي بار ديگر كولوميتسف با استوارنامهاي تازه و طرح پيماني كه بر پاية آن همة امتيازهايي كه در دوران فرمانروايي تزارها از ايران گرفته بود، لغو؛ و همة وامهايي كه ايران از روسيه گرفته بود به ايران بخشوده؛ و همة راههاي شوسه و خطهاي آهن و تأسيسات بندري ايران كه تحت تملك روسها بود، به ايران واگذار ميشد، به تهران آمد. اما وثوقالدوله كه به آخرين بخش گفتگوهاي خود با كاكس رسيده و آمادة بستن پيمان با انگليس گشته بود حاضر به پذيرش كولوميتسف نشد و بنا بر انگيزه هاي نهاني او، قزاقهاي روسي ضدبلشويك، وي را در راه رسيدن به تهران در آشوراده دستگير نموده و در ساري تيرباران كردند. برآيند آن چه روي داده بود خشم بياندازة دولت بلشويكي روسيه و بريده شدن پيوندهاي بسيار كم تواني بود كه ميان دولت ايران و دولت بلشويكي روسيه وجود داشت.
با بريده شدن پيوندهاي ميان دولت ايران و دولت بلشويكي روسيه، تنها يك مانع بر سر راه بسته شدن پيمان ميان ايران و انگليس مانده بود؛ بودن كسي چون علي قليخان مشاورالممالك انصاري در راس وزارت امور خارجه. وثوقالدوله به انگيزش انگليسيها مشاور الممالك را از وزارت امور خارجه بركنار كرد و به عنوان سفير راهي استانبول در تركيه نمود و نصرتالدولة فيروز همانديش خود را بر جاي او نشاند.
همه چيز آماده بود. در روز 18 مرداد سال 1297 خورشيدي/ 9 اوت سال 1919 ميلادي/7 ذيالقعدة سال 1337 قمري پيمان ميان دولتهاي ايران و انگليس به امضاي وثوقالدوله و سر پرسي كاكس رسيد. پيمان چنين بود:
نظر به روابط محكمة دوستي و مودت كه از سابق بين دولتين ايران و انگليس موجود بوده است، و نظر و اعتقاد كامل به اين كه مسلماً منافع مشترك و اساسي هر دو دولت در آتيه تحكيم و تثبيت اين روابط را براي طرفين الزام مينمايد و نظر به تهية وسايل ترقي و سعادت ايران به حد اعلي، بين دولت ايران از يك طرف و وزيرمختار اعليحضرت پادشاه انگلستان به نمايندگي از سوي دولت خود از طرف ديگر، مواد ذيل مقرر ميشود:
دولت انگلستان با قطعيّت هر چه تمامتر تعهداتي را كه مكرر در سابق براي احترام مطلق به استقلال و تماميت ارضي ايران نموده است تكرار مينمايد.
دولت انگلستان خدمات هر عده مستشار و متخصص را كه براي لزوم استخدام آنها در ادارات مختلف بين دولتين توافق حاصل گردد به خرج دولت ايران تهيه خواهد كرد. اين مستشاران با كنترات اجير و به آنها اختيارات مناسب داده خواهد شد. كيفيت اين اختيارات منوط به توافق بين دولت ايران و مستشارها خواهد بود.
دولت انگلستان به هزينة دولت ايران صاحب منصبان و ذخاير و مهمات سيستم جديد را كه براي حفظ نظم در داخل و سرحدات در نظر دارد تهيه خواهد كرد. تعداد و مقدار و ضرورت حضور صاحب منصبان و ذخاير و مهمات مزبور به توسط كميسيوني كه از متخصصين ايراني و انگليسي تشكيل خواهد شد و احتياجات دولت ايران را براي تشكيل نيروي نظامي مزبور تشخيص خواهد داد، تعيين خواهد گرديد.
براي تهية وجوه مالي لازم به جهت انجام اصلاحات مذكور در مادة 2 و3 اين قرارداد دولت انگليس وامي متناسب براي دولت ايران تهيه خواهد كرد. تضمينهاي لازم براي اين وام با موافقت دولتين از عايدات گمركات يا عايدات ديگر دولت ايران تعيين ميشود و تا زماني كه مذاكرات مربوط به استقراض خاتمه نيافته، دولت انگلستان وجوه مالي لازم را براي اصلاحات مذكور به صورت مساعده به دولت ايران پرداخت خواهد كرد.
دولت انگلستان با تأييد كامل احتياجات ضروري ايران براي ترقي و تعالي به وسايل حمل و نقل كه موجب تأمين و توسعة تجارت و جلوگيري از قحطي در كشور ميباشد، حاضر است تا اقدامات مشتركي با ايران براي تاسيس خطوط راه آهن و يا انواع ديگر وسيلة نقليه به عمل آورد و در اين مورد با مراجعه به متخصصين و موافقت قبلي دولتين طرحهايي كه سهلتر و مفيدتر باشند مورد توجه قرار گيرند.
دولتين موافقت مينمايند كه نسبت به انتخاب كميسيون مشتركي از متخصصين امر براي بررسي و تجديدنظر در تعرفههاي موجود گمركي به جهت حفظ منافع كشور و ترقي و تعالي آن اقدام نمايند.
به پيوست پيمان، دولت انگليس در نامهاي به وثوقالدوله موافقت خود را با سه مورد از خواستهاي چندگانة ايران اعلام داشته بود. آن سه مورد تجديدنظر در معاهدات موجود بين دولتين، دفاع از دعاوي ايران از دولتهاي متخاصم به علت صدمات مادياي كه در زمان جنگ متحمل شده بود و اصلاح خطوط مرزياي كه
طرفين آن را عادلانه و موجه بدانند، بود. بر اين پايه راه دستيابي ايران به خواستههايي چون تفويض نيروي پليس جنوب به ايران، راهيابي ايران به گفتگوهاي كنفرانس صلح پاريس و خروج سربازان و افسران انگليسي از ايران بسته شده بود.
ايران فروخته شده بود و آن هم بس ارزان. پيمان اوت 1919 ميلادي نمايش همه سوية سياست بزرگيجويانة كرزن بود. وي در روزي كه پيمان به امضاي وثوقالدوله رسيد در نامهاي به كابينة جنگ انگليس در پاسخ به پرسش آنان در زمينة اين كه چرا نبايد ايران را به حال خود رها كرد نوشت:
موقعيت جغرافيايي و اهميت و عظمت منابع ما در آن كشور و امنيت آيندة امپراتوري شرقي ما [هندوستان] مانع از آن ميشود و امكان نميدهد كه ما دربارة آن چه كه در ايران ميگذرد بيتفاوت و بيعلاقه باشيم. اگر قرار است ايران به حال خود رها شود بايد بيم آن را داشته باشيم كه بلشويكها نفوذ خود را در شمال ايران گسترش دهند. بالاخره اين كه ما در جنوب ايران منابع عظيمي از نفت را در اختيار داريم كه در خدمت نيروي دريايي بريتانيا است، كه حافظ منافع ما در آن قسمت از دنيا ميباشد.
هارولد نيكلسون اين پيمان را پيماني دوستانه ناميد كه سبب سرازير شدن سرمايههاي انگليسي به سوي ايران خواهد شد و از اجراي طرح تازشگرانة روسية بلشويك به ايران جلوگيري خواهد كرد. لرد سيدنهايم نمايندة مجلس عوام انگليس در پشتيباني از اين پيمان در مجلس گفت:
اين قرارداد عليه ديكتاتورهايي كه در روسيه زمام امور را در دست گرفتهاند، بسته شده است.
پيمان بسته شد. از آنجا كه انگليس پيشتر انديشيده بود كه بسته شدن چنين پيماني واكنشهايي در پي خواهد داشت و عاقدان آن ممكن است با خطرهايي روبرو گردند، بر آن بود تا به پشتيباني از امضاكنندگان بر پاي پيمان برخيزد و آنان را در برابر هر خطري بيمه نمايد. در روز بسته شدن پيمان، سر پرسي كاكس در نامهاي به وثوقالدوله نوشت:
موجب بسي خوشوقتي است كه به آگاهي حضرت اشرف برسانم كه دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان مرا مجاز نموده است به آگاهي برسانم كه بر پاية پيماني كه امروز 9 اوت سال 1919 ميان دولت اعليحضرت پادشاه بريتانياي كبير و دولت ايران بسته شده، دولت بريتانياي كبير آماده است تا حسن خدمت و پشتيباني خود را
در اختيار حضرت اشرف گذاشته و در آينده چنانچه لازم باشد به حضرت اشرف پناهندگي سياسي در امپراتوري بريتانيا اعطا نمايد.
اين نامة كاملاً محرمانه كه به زبان فرانسه نوشته شده بود و در سه نسخة جداگانه براي وثوقالدوله، نصرتالدولة فيروز و صارمالدوله فرستاده شد، نشاندهنده سرسپردگي همه سوية آن سه تن به سياست چيرگيجويانة انگليس است و بيگمان اين سرسپردگي بياجر نمانده بود.
انگليس براي بسته شدن پيمان اوت 1919 رشوهاي بزرگ پرداخت. جيمز بالفور- يكي از كساني كه در پي بسته شدن پيمان براي آماده ساختن زمينة اجراي آن به ايران آمده بود- مينويسد:
بر پاية مادة يك پيمان مقرر شده بود كه در زمان حضور مشاور مالي انگلستان براي انجام وظايف خود در تهران دو ميليون پوند به دولت ايران پرداخت گردد و اين دو ميليون پوند زيرنظر مشاور مالي انگلستان به مصرف دگرگونيهاي لازم برسد... در آخرين لحظات بستن پيمان سه وزير ايراني تأكيد كردند كه بر پاية گفتگوهاي پيشين شرط امضاي پيمان پرداخت يك صد و سي هزار پوند از آن وام به آنها ميباشد. با اين خواسته موافقت شد و بلافاصله پس از امضاي پيمان آن پول مستقيماً به آن سه وزير پرداخت گشت و آن سه تأكيد نمودند كه با آن كه اين پول بخشي از وام دو ميليون پوندي انگلستان به ايران است و بر پاية پيمان انگلستان حق نظارت بر مصرف آن وام را دارد، نبايد دربارة چگونگي مصرف اين يك صد و سي هزار پوند تحقيقي صورت گيرد و بايد اين امر كاملاً سرّي نگه داشته شود.
حسين مكي نوشته است:
بابت قرارداد 1919 يك صد و سي هزار پوند خرج كردهاند كه از اين مبلغ دويست هزار تومان به وثوقالدوله و صد هزار تومان به نصرتالدولة فيروز و صد هزار تومان به صارمالدوله وزير مالية وقت و مقداري هم بين مديران جرايد موافق و ساير اشخاص متنفذي كه طرفدار قرارداد بودند تقسيم شد.
در ميان پشتيبانان پيمان يكي نيز سيدضياءالدين طباطبايي مدير روزنامة رعد بود كه علاوه بر رشوة دريافتي جايزهاي چون عضويت در هيأت اعزامي به باكو براي به رسميت شناختن دولت مساواتيان دريافت داشت.
سيدحسن تقيزاده پس از بيان ارقامي كه مكي به آنها اشاره نموده مينويسد:
اعليحضرت رضا شاه كه بر سر كار آمد گفت اين حرامزادهها از خارجه پول گرفتهاند، بايد پس بدهند. من وزير ماليه بودم و مأمور شدم كه اين پولها را پس بگيرم و گرفتم.
سروصداي پرداخت چنين رشوهاي در همان روزهاي نخست پس از بسته شدن پيمان در جهان پيچيد. روزنامة تايمز پس از چندي نوشت:
ما يك دولت انگلوفيل را كه آفريدة خودمان بود برانگيختيم كه از مرزهاي شمالي كشورش پشتيباني خواهيم كرد و به ياري رشوههاي پنهان به مبلغ يك صد و سي هزار پوند كه از جيب مالياتدهندگان انگليسي ربوده شده بود كوشيديم تا پيمان انگلستان و ايران را به انجام برسانيم. مردم انگلستان دربارة اين پول كه وزارت خارجه در سال 1919 در پي امضاي اين پيمان پرداخته خبر ندارند ولي مسلمانان از آن آگاهند.
علياكبر دهخدا در هامش نسخهاي از كتاب زندگي سياسي سلطان احمد شاه قاجار نوشتة حسين مكي به خط خود نوشته است:
به شش نفر زينالعابدين رهنما، سيدمحمد تدين، ملكالشعراء بهار، سيدضياءالدين طباطبايي، يك تاجر سياسي كه بعدها وكيل دماوند شد و فعلاً نامش را فراموش كردهام و گويا كسرايي باشد و علي دشتي مدير روزنامة شفق از پول مزبور داده نشد. به آنها در آن وقت كه روسيه انقلابي در بلوكوس [= محاصره اقتصادي] بود و ايران هم صدور مالالتجاره را قدغن كرده بود، اجازة صدور مقدار كثيري خواربار و كفش داده شد و آنها هم اجازه نامهها را در بازار تهران فروختند و هر كدام چند هزار تومان پولي به دست آوردند كه تدين خانة شهري و تجريش را از آن پول خريد و ملكالشعراي بهار خانة شهري خريد.
وثوقالدوله ايران را به يك وام دو ميليون پوندي فروخت و يك صد و سي هزار پوند از آن وام را ميان خود و دو يار ميهنفروشش تقسيم كرد. شگفت اين كه دولت چارهاي نداشت جز آن كه بهرة هفت درصدي آن يك صد و سي هزار پوند را نيز بپردازد. تضمين بهرة وام از درآمد گمرك بود. كانلي مينويسد:
پيمان 1919 گامي بود بيميانجي كه هدفش پديد آوردن زمينهاي پربهره براي كالاهاي انگليسي در ايران بود.
پيمان را وثوقالدوله بست و باجش را و نشان حمام را او از دولت انگليس گرفت؛ اما احمدشاه- شاهي كه بسيار كوشيدهاند او را از بسياري تهمتها دور دارند و با پيمان 1919 مخالف نشانش دهند- بيگمان از آن چه وثوقالدوله بر پايش امضا نهاده بود پيشتر از آن كه ديگران آگاه گردند، آگاه بود. با آن كه مكي مينويسد:
پس از انتشار متن قرارداد و اعلامية وثوقالدوله در جرايد عدهاي از درباريان و نزديكان شاه به حضور او رفتند و مشاهده كردند كه شاه در حالي كه از شدت عصبانيت گونههايش برافروخته و نهايت تغيّر و خشم در چهرهاش پيداست گاهي به صفحة اول روزنامه و متن اصلي اعلامية رسمي دولت خيره شده و پس از اندكي آن را ورق زده و به متن قرارداد نگاه كرده، مات ميگردد ... بالاخره شاه به يكي از عموهاي خود رو كرده ميگويد: هيچ فهميدهايد كه وثوقالدولة بدبخت چه دسته گلي براي ما به آب داده است؟ او گفت: خير قربان، مگر چه شده است؟ شاه با نهايت تشدد و تغيّر خاطر ميگويد: ديگر چه ميخواستيد بشود؟ مگر نفهميدهايد كه دولت قراردادي بسته است؟ بگيريد اين اعلامية دولت را بخوانيد تا بفهميد.
ولي كرزن در يادداشت روز 9 اوت 1919 خود، يعني روز بسته شدن پيمان براي كابينة انگليس مينويسد:
پادشاه ايران كه در سرتاسر مذاكرات منتهي به اين قرارداد با نظري بسيار مساعد شركت داشته است، در همين آيندة نزديك از كشورمان ديدن خواهد كرد تا بدين وسيله حسن نيت خود را نسبت به اولياي اين كشور علناً ابراز دارد.
و سر پرسي كاكس در تلگرامي به لرد كرزن به آگاهي او ميرساند:
در بين اسنادي كه فهرستشان را خدمتتان فرستادهام فقط دو فقره از آنها (قرارداد اصلي و نامة مربوط به خواستههاي دولت ايران دربارة تغييرات مرزي) انتشار يافته است. بقية اين اسناد، حتي توافقنامة مربوط به اعطاي وام هنوز منتشر نشده است. متن دو سند بالا در روزنامة يكشنبة پايتخت برابر دهم اوت 1919 منتشر شد و من مخصوصاً تعمد داشتم كه هر دوي آنها با جلب رضايت قبلي شاه پيش از عزيمت ايشان به اروپا انتشار يابد، زيرا در غير اين صورت مخالفان حتماً شايع ميكردند كه چون شاه با قرارداد مخالف بوده، انتشار آن در غياب معظمله صورت گرفته است.
ملكالشعرا در پشتيباني از اين پيمان ميكوشد احمدشاه را مخالف پيمان
وثوقالدوله جلوه دهد. وي مينويسد:
بعد از انتشار مواد قرارداد در جرايد، تحريكات شديدي بر ضد وثوقالدوله شد و جمعي از دموكراتهاي تشكيلي و آزاديخواهان شبنامهها و مقالات شديداللحني بر ضد دولت منتشر ساختند و گفته شد كه سلطان احمد شاه نيز با آنها همداستان است. معلوم شد شاه افراد ناراضي را به قصر خود طلبيده، آنها را به مخالفت با دولت ترغيب ميكند و نيز گفته شد كه براي امضاي قرارداد حقالزحمه ميخواهد و صريح ميگويد كه شما پول گرفتهايد و امضا كردهايد، من كه پولي نگرفتهام چرا امضا كنم؟ اين صحبتها در ميان خواص و نزديكان دولت گفته ميشد و آنچه شك نداريم اينست كه شاه مردم را به مخالفت با وثوقالدوله ترغيب ميكرده است.
اين نيز نشاني بر آگاه بودن احمد شاه از جريان گفتگوهايي است كه برآيندش آن پيمان شوم شد. بر پاية گفتة او شاه نيز خواهان رشوهاي براي تن در دادن به آن پيمان است. اما نه به صورت يك جا و نقدي بلكه به صورت مقرري ثابتي كه هر ماهه به او پرداخت گردد. خواستة شاه را انگليسيها نميپذيرند؛ چه آن كه در همان روز بسته شدن پيمان كاكس در نامهاي به وثوقالدوله مينويسد:
عطف به قراردادي كه امروز ميان دولتين ايران و انگلستان امضا شد افتخار دارم نتيجة مكاتباتي را كه با حكومت متبوع خود دربارة شخص اعليحضرت سلطان احمد شاه انجام دادهام به استحضار برسانم. كابينة انگلستان چنين نظر داده است كه جلب موافقت پارلمان بريتانيا با آن قسمت از درخواست اعليحضرت كه يك مقرري ثابت مادامالعمر به ايشان پرداخت گردد عملاً غيرممكن است. اما در مقابل دولت متبوع من حاضر است پرداخت حقوق فعلي اعليحضرت را كماكان ادامه دهد، مشروط بر آن كه معظمله از صميم قلب پشتيبان كابينة عالي جناب باشند و آن را بر سر كار نگه دارند.
صرفنظر از اطمينانهايي كه تاكنون داده شده است اجازه ميخواهم اين نكته را نيز شخصا اضافه كنم كه اعليحضرت ميتوانند اميدوار باشند كه پس از سر و سامان پيدا كردن وضع مالي ايران بر اساس قرارداد تازه، شخص مقام سلطنت و كاركنان دربار ايشان بيگمان از اين افزايش درآمد داخلي سهم شايان و قابل توجهي خواهند برد.
و به جاي پذيرش خواستة شاه تنها به دادن تضمين به شاه بسنده ميكند و در نامهاي به آگاهي او ميرساند:
عطف به پيماني كه امروز 9 اوت 1919 ميان ايران و بريتانيا بسته شد، از سوي حكومت متبوع خود اجازه دارم به آگاهي جناب عالي برسانم كه اعليحضرت احمد شاه قاجار و جانشينان ايشان تا زماني كه بر پاية سياست و صوابديد ما در ايران عمل كند از پشتيباني دوستانة دولت بريتانيا بهرهمند خواهند شد.
احمد شاه از آن چه بر سر ايران ميآمد آگاه بود و راهي براي سودبري خود ميجست. سه روز پس از بسته شدن پيمان، احمدشاه راهي اروپا شد تا به انگليس برود و آن چه را كه در جستجوي آن بود در آن ديار به دست آورد. شاه راهي اروپا شد و مردم هراسآلود چشم به فردا دوختند. مردم به هدف انگليس از بستن چنين پيماني با بدگماني مينگريستند و در اين انديشه بودند كه با چيرگي انگليس بر امور مالي و ارتش ايران سرنوشت غمانگيز مصر در انتظار ايران ميباشد. انگليس كوشيده بود خواستة خود يعني چيرگي بر ايران را با گرامي داشتن استقلال و تماميت ارضي ايران در مقدمة پيمان پنهان كند؛ ولي مردم چنين گراميداشت ناراستي را پيشتر در متن پيمان 1907 كه ميان روسيه و انگليس بر سر ايران بسته شده بود، ديده و دريافته بودند انگليس در جستجوي راهي براي چيرگي همه سويه بر ايران اما در قالبي تازه است. واكنش مردم در برابر پيمان 1919 خروش بود.
كالدول وزيرمختار ايالات متحده در تهران، در گزارش 28 اوت 1919 خود به وزارت خارجة كشورش مينويسد:
احساسات همگاني كه براي رويارويي با پيمان برانگيخته شده همچنان بدون هرگونه دگرگوني بر جاي مانده است. ديروز عصر شماري از نمايندگان مجلس و وزيران پيشين و تني چند از ايرانيها ضمن ديدار با نخستوزير مخالفت و اعتراض خود نسبت به پيمان را به آگاهي او رساندند. تظاهرات خشمآلودي از سوي گروههاي گوناگون مردم انجام گرفته و در برخي از مراكز استانها نيز بازارها به اعتراض تعطيل گشته است ... بسياري از ايرانيها بر اين باورند كه پذيرش پيمان به منزلة پايان دادن به استقلال ايران خواهد بود.
وثوقالدوله به تندي دريافت كه واكنش مردم تندتر از آن است كه وي پيشتر به آن انديشيده بود. او ميديد ماه محرم در راه است و خموش داشتن مردم برانگيخته شده در آن ماه آسان نيست مگر آن كه پيشتر از فرارسيدن آن ماه مردم بپذيرند كه
انگيزه هاي مخالفان پيمان بيپايه است و بر پاية پنداري خوش پيمان بسته شده و شانس بزرگي براي ايران و ايراني به شمار ميرود. به درخواست او سر پرسي كاكس در 28 ذيالحجة سال 1338 قمري/ 9 سپتامبر 1919 ميلادي نامهاي براي چاپ در روزنامههاي تهران نوشت. كاكس در آن نامه چنين نوشته بود:
نظر به اين كه معدودي از اهالي ايران كه همواره مناسبات بين دولتين ايران و انگلستان را تيره و مكدر خواسته و از راه جهالت و قدرناشناسي موجبات زحمات و اشكالات براي مملكت خود را فراهم نمودهاند، در اين اوقات نيز با سوءتدبير و تفهيم عمديِ قرارداد جديدي كه مابين دولتين منعقد گشته است، خواستهاند توليد نگراني در اذهان مردم نمايند هرچند جناب اشرف در بيانية خود كه به عامة مردم ابلاغ گرديد حقايق مقاصد دولتين از قرارداد جديد را به اطلاع مردم رساندهاند، اين جانب نيز مناسب دانستم خاطر جناب اشرف را بار ديگر مستحضر و مطمئن سازم كه غرض اصلي از قراردادي كه دولتين انعقاد آن را لازم دانستهاند، استقلال كامل دولت ايران و تهية وسايل توانايي و اقتدار آن دولت براي حفظ و برقراري نظم و امنيت در داخل و جهت رفع مخاطرات مرزي و بالاخره در جهت تهية وسايل ترقي و تكامل مملكت ايران بوده است.
دولت بريتانياي كبير به هيچ وجه نخواسته است تا به موجب اين قرارداد استقلال دولت ايران و اختيارات آن را محدود نمايد، بلكه خواسته است تا اين كشور كهنسال كه به واسطة اختلافات و ضعف داخلي در مخاطره قرار داشت به حفظ استقلال خود قادر باشد و نظر به موقعيت مهم ايران منافع مشترك دولتين در نتيجة اين قرارداد بهتر محفوظ و مرعي گردد. اشخاصي كه تعبيراتي غير از اين مينمايند برخلاف نفس قرارداد و روح آن صرفا تاويلات غرضآلود ميكنند.
اين جانب يك بار ديگر خاطر آن جناب اشرف را از مقاصد اولياي دولت انگلستان در عقد اين قرارداد مطمئن ميسازم، تا آن جناب اشرف نيز دلايل محكمتري براي رفع سوء تعبيرات معدودي دشمنان مغرض داشته باشد و هم چنين خاطر آن جناب اشرف را اطمينان ميدهم كه اجراي مواد قرارداد مطابق و موافق اصولي خواهد بود كه به هيچ وجه با استقلال و حاكميت ايران مغايرت نداشته باشد. در اين موقع احترامات فائقه را تجديد مينمايم.
پ.ز. كاكس
در پي چاپ نامة كاكس در روزنامههاي تهران، وثوقالدوله در 9 سپتامبر 1919 اعلام حكومت نظامي نمود و اعلاميهاي صادر كرد كه در آن ضمن تشريح اوضاع كشور نوشت يك ماه از بستن پيمان ميگذرد و همه فرصت كافي را براي بيان نظرهاي خود دربارة آن پيمان داشتهاند و با نگاهي به واكنشهاي پديدآمده ميتوان دريافت كه بيشتر مردم پذيراي آنند و تنها شمار اندكي از ناخرسندان و دشمنان نخستوزيرند كه مغرضانه و نه از روي پنداري راستين با پيمان مخالفت ميكنند و مردم را براي رويارويي با آن برميانگيزانند. از آن روست كه براي پشتيباني از مصالح عالية كشور بر آن گشتهام تا كردارهاي مغرضانة اين گروه ناخرسند و بدبين را سركوب نمايم.
در شامگاه 9 سپتامبر دستگيري مخالفان آغاز شد و شماري از سياستمداران و مردان سرشناس مخالف با پيمان دستگير و زنداني گشتند. كاكس در گزارش روز 10 سپتامبر خود به لرد كرزن مينويسد:
پنج نفر از توطئهكنندگان غيرروحاني دستگير شدند و به كاشان تبعيد گشتند و پانزده نفر از اشخاص ديگر به وسيلة پليس دستگير و بازداشت شدهاند. تأثير و نتيجة اين كار دولت بسيار خوب و مفيد بوده است و افكار عمومي و مطبوعات هم آن را با آرامش مورد تأييد قرار دادهاند. هيچ يك از مجتهدان و روحانيون در اين واقعه گرفتار نشدهاند ولي به آنها اخطار شده است كه چنان چه بعد از اين در سياست دخالت كنند با آنها به همين نحو رفتار خواهد شد.
وثوقالدوله بر آن گمان بود كه دستگيري و زنداني نمودن و تبعيد مخالفان ايستادگيها را خواهد شكست و بر همان پايه دستور جلوگيري از همة فعاليتهاي مذهبي را در محرم آن سال داد. ولي آن نشد كه او ميانديشيد. كاكس در 22 سپتامبر 1919 از برپا گشتن يك گردهمايي بزرگ در خراسان ياد ميكند و مينويسد شركتكنندگان در آن گردهمايي به سختي با پيمان درافتادهاند و از مردم خواستهاند تا هم پيمان با بلشويكها و با ياري جستن از آنها انگليسيها را از ايران برانند. او در گزارشش در كنار تلاش براي كوچك و ناچيز جلوه دادن ايستادگيهاي مردم ناچار به بيان اين حقيقت شده است كه آثار و نشانههاي ناخرسندي به شكلها و اندازههاي گوناگون از سوي مردمي كه به گروههاي زير وابستهاند، ابراز ميگردد:
دشمنان و رقباي سياسي نخستوزير و تني چند از سياستمداران كه در ماههاي پسين بيكار شدهاند
افسران ارتش قزاق چه ايراني و چه روس
سفارتخانههاي فرانسه وايالات متحده و روسيه بلشويكي در تهران
گزارش كنسول ايالات متحده در تبريز در 24 سپتامبر بيانگر مخالفت مردم آن شهر با اين پيمان است. وي گزارش ميكند انتشار متن پيمان با ناخرسندي فراوان مردم از هر قشر و طبقهاي به ويژه روشنفكراني كه آن را پيشدرآمد چيرگي همهسوية يك كشور خارجي بر سرنوشت ايران ميدانند روبرو گشته است.
در همان روز كالدول وزيرمختار ايالات متحده در تهران در گزارشي از برانگيخته شدن احساسات همگاني در برابر پيمان و افزايش مخالفتها سخن ميگويد و مينويسد:
مردم از ترس زنداني شدن و تبعيد نميتوانند دست به تظاهرات علني بزنند و شمار فراواني از ايرانيان ناخرسند از سفارتخانههاي ايالات متحده و فرانسه تقاضاي پناهندگي كردهاند.
آن روزها احمدشاه در اروپا بود ولي هنوز به انگليس نرسيده بود. نصرتالدوله فيروز در 14 سپتامبر وارد لندن شد و روز بعد در ضيافتي پرشكوه كه به افتخار او در هتل كارلتون برپا شده بود حاضر شد. در آن ضيافت لرد كرزن گفت:
اين پيمان چيز تازهاي نيست و ما نميخواهيم كه ايران تنها كشوري براي پاسداري از هند باشد و خواهانيم كه ايران شالوده صلح دنيا باشد و گماني نيست جز آن كه ما استقلال اين كشور را گرامي خواهيم داشت.
نصرتالدوله هم گفت:
حسننيت و درك حقايق توسط هر دو دولت به آنها اجازة درك اين حقيقت را داد كه مناسبات دوستانه بين دو كشور بايد بر پايه احترام متقابل به هر كدام از دو كشور باشد. اين نتيجة شايان توجه هر دو طرف ما را به سوي انعقاد قرارداد 9 اوت هدايت كرد، قراردادي كه باعث برخورداري ايران از استقلال سياسي و اقتصادي خواهد شد.
احمدشاه در 31 اكتبر سال 1919 به لندن رسيد. در ضيافت كاخ باكينگهام كه جورج
پنجم شاه انگليس برايش برپا داشته بود سخني از پيمان 9 اوت 1919 به ميان نيامد، اما در ضيافت كارلتون هاوس احمدشاه در پاسخ به سخنان كرزن گفت:
بسيار خوشحالم كه از اين موقعيت سود جسته و به آگاهي شما برسانم كه تا چه اندازه از پيماني كه اخيراً ميان دولتهاي ايران و بريتانياي كبير بسته شده راضي و شادمانم. پيماني كه در آينده سبب پر تواني بيشتر روابط دو كشور خواهد گشت.
و تايمز در گزارش آن ضيافت نوشت:
بيگمان پذيرايي از يك شاه بسيار خوب است، اما اگر ما درصدد به دست آوردن اعتماد مردمي هستيم كه محمدعلي شاه را از تخت سلطنت فرو افكندند و امروز نگران كارهاي پسر جوانش احمد شاه هستند به چيزهايي بيش از يك سوپ خرچنگ نياز داريم.
شاه نيز پذيراي اين پيمان شد و اگر بعد از آن روي گرداند به خاطر ايستادگي مردم در برابر آن بود. نه فشار وثوقالدوله كارساز شد و نه پشتيباني شاه از او.
انتشار خبر پيمان 1919 موجي از مخالفت را ميان روحانيون برانگيخت. مرحوم سيدحسن مدرس در مخالفت با آن پيمان در سخناني در مجلس شوراي ملي گفت:
بنده خيال ميكنم همه متن قرارداد را مطالعه كرده باشند. چون من اهل سياست نبودم ابتدا آن را نخواندم، هرچند كه يكي از مخالفان بودم. هر چه از من پرسيدند كه اين قرارداد كجايش بد است؟ گفتم من سر درنميآورم. من سياسي نيستم، آخوندم. فقط چيزي كه ميفهمم اين است كه بد است. بدتر از همه آن ماده اولش است كه ميگويد استقلال ايران را به رسميت ميشناسيم (خنده نمايندگان) اين مثل اين است كه يكي به من بگويد من سيادت تو را ميشناسم.
مقارن ورود هيأتهاي انگليسي براي ساماندهي به اجراي پيمان، سيدحسن مدرس و شيخ حسين لنكراني به سخنراني عليه پيمان مزبور پرداختند و مردم را به رويارويي با اين پيمان برانگيختند. حاج آقا جمال اصفهاني از مجتهدين محافظهكار و بنام تهران نيز كه به طور معمول در سياست مداخله نميكرد به مخالفت با اين قرارداد برخاست. احمدعلي سپهر يكي از شاهدان اين رويدادها در خاطرات خود مينويسد:
ميزبان محترم [شيخ حسين لنكراني] اظهار داشت من مصمم هستم امشب ملاقاتي با دو مجتهد بزرگ بنمايم. از حاج امام جمعه خوئي استدعا كنم دستور دهند مسجد تركها
براي ايراد وعظ و خطابه در اختيار آزاديخواهان قرار گيرد و از آقا سيدحسن مدرس تمنا كنم هم رابطة شخصي خود را با وثوقالدوله قطع كند و هم پيشوايي نهضت مخالفين قرارداد را بپذيرد ...
مخالفان پيمان حتي حزبي عليه تشكيلات وثوقالدوله و افرادي كه مانند او با گرفتن رشوه به دفاع از پيمان ميپرداختند، تشكيل دادند. حسن اعظامالوزاره قدسي يكي ديگر از شاهدان در اين باره ميگويد:
با تلاشها و كوششهاي علما و آقا سيدموسي مجتهد حزبي به نام جامعه مليون اسلامي تشكيل گرديد و پس از تنظيم مرامنامه و نظام نامهاي كاغذهايي به نام جمعيت و حزب جامعة مليون اسلامي طبع نموده و مُهري نيز حاضر شد و حزب شروع به پخش اعلاميه و اطلاعيه شبنامه كرد و از اشخاص برجسته معروف چون آقا ميرزا رضاخان نائيني، حاج شيخ حسين يزدي، حاج شيخ زينالعابدين شاه حسيني، مستشارالدوله، اديبالسلطنه، آقا سيفالهخان نواب و سيدحسن مدرس و ... براي عضويت در حزب دعوت گرديد. همچنين اين جمعيت بيانيهاي عليه قرارداد انتشار داد و مقدمات مراجعت احمد شاه به ايران را فراهم كرد.
روزنامهها هم آوا با مردم به مخالفت با پيمان برخاستند و تنها روزنامة رعد كه سيدضياءالدين آن را منتشر ميكرد به پشتيباني از پيمان برخاست و گاهي روزنامة ايران كه ملكالشعراء بهار آن را منتشر مينمود و به نوشتة يحيي دولتآبادي با كمك خرجياي كه از دولت ميگرفت كارش ميگشت، مقالههايي به پشتيباني از پيمان در خود داشت. در برابر كساني هم بودند كه از همان آغاز به مخالفت با پيمان در روزنامهها برخاستند كه نامآورترينشان عشقي و فرخي بودند.
عشقي در كنار مقالههاي تند و بيپروايش شعرهايي نيز سرود و از آن ميان:
دست و پاي گله با دست شبانان بستهاند
گرگهاي آنگلو ساكسون بر آن بنشستهاند
اي وثوقالدوله ايران ملك بابايت نبـود
مزد كار دختر هر روزه يـك جايت نبـودخواني اندر ملك ما از خون خلق آرستهاند
هيأتي هم بهرشان خوان گستراني ميكنند
اجرتالمثل متاع بچگيهايت نبـود
تا كه بفروشي به هر كو زر فشـاني ميكند
يا:
واي از اين مهمان كه پا در خانه ننهاده هنوز پاي صاحبخانه را از خانه بيرون ميكند
داستان موش و گربهست عهد ما و انگليـس
شير هم باشيم گـر ما، روبـه دهــر است او
هيچ مــيداني حـريف مـا چه دارد در نظر
انگليس آخر دلش بهـر من و تو ســوخته؟
آنكه در آفريك بر ريگ بيابان چشم داشتمـوش را گر گـربه گيرد رها چون ميكند؟
شير را روباه معـروف است مغبـون ميكند
اينهمه خرج گزافـي را كه اكنـون ميكند؟
آن كه بهر يك وجب خاك اينقدر خون ميكند
چشـمپوشي از ديار گنـج قـارون ميكند؟
عشقي در مقالهاي مينويسد:
اين معاهده در ذهن بنده جز يك معاملة فروش ايران به انگلستان چيز ديگري تلقي نشده، اين بود كه از بدو اطلاع از اين مسئله شب و روز هرگاه كه راه ميروم فرض ميكنم روي خاكي راه ميروم كه تا ديروز مال من بود و حالا مال ديگري است... اين بود كه شب و روز اين انديشه مرا راحت نگذارده و هر ساعتي يك نفريني به نظم يا نثر به مرتكب اين معامله ميكنم... .
فرخي قصيدهاي بلند در زندان سرود كه پارهاي از آن چنين است:
داد كه دستور ديو خوي ز بيداد
داد قراري كه بيقراري ملت
كاش يكي بردي اين پيام به دستور
چشم بدت دور، وه چه خوب نمودي
در مائة بيستم كه زنگي آفريك
خواجة ما دست بسته، پاي شكسته
كشور جم را به باد بيهنري داد
زان به فلك ميرسد ز ولوله و داد
كاي ز قرار تو داد و ز عهد تو فرياد
خانة ما را خراب و خانهات آباد
گشته ز زنجير و بند بندگي آزاد
يكسره ما را به قتلگاه فرستاد
چندگونگي برخورد اهل قلم ايران در ميان مردان عرصة قلم انگليس نيز ديده شد. روزنامههاي انگليس با توجه به اين كه وابسته به كدام حزب و گروه و يا جناح فكري و سياسي بودند، برخوردهايي گوناگون و گاه متضاد با اين پيمان نمودند. بيشتر روزنامههاي وابسته به محافظه كاران از پيمان 9 اوت 1919 پشتيباني كرده و تأكيد داشتند به سبب وجود منافع فراوان در ايران براي انگليس، پشتيباني انگليس از استقلال و حاكميت ايران ضروري است. در برابر مطبوعات ليبرال به انتقاد و ابراز ناخرسندي از
سياست انگليس پرداختند.
روزنامة تايمز بر آن باور بود كه اين پيمان وسيلهاي است براي توان بخشيدن به موقعيت كشور ايران به عنوان محوري در كشورهاي خاورميانه و نوشت اگر بخواهيم امنيت را در خاورميانه پاس داريم اين بهترين گامي است كه برداشته شده است.
روزنامة اسپكتيتور در كنار پشتيباني از بايستگي بستن چنين پيماني نوشت:
پيمان ايران و انگليس دولت بريتانيا را توانا ميسازد تا جلوي دستاندازي روسها به ايران را بگيرد... ما از اين كه ميبينيم روزنامههاي فرانسه حملات سختي به اين پيمان ميكنند بسيار متاسفيم هر چند كه شايد اين حملات به علت عدم درك درست از مفهوم و آن چه كه در اين پيمان است، باشد...
در سر مقالة روزنامة نيو استيتمن نوشته شد:
پيمان ايران و انگليس برخلاف ظاهرش كه مشكوك به نظر ميرسد، واقعاً براي اختناق ايران نيست. اين پيمان بيگمان سبب فراواني نفوذ ما در ايران خواهد شد و به وسيلة اين پيمان كمكهايي كه ايران به آن نياز دارد در اختيار آن كشور قرار خواهد گرفت و سبب خواهد شد كه ما قادر به اجرا و انجام شرافتمندانة تعهدات خود در ايران شويم. بنابراين موردي براي ترس ايرانيها وجود ندارد.
سردبير روزنامة اوت لوك در يكي از مقالات خود نوشت:
پيمان تازة ايران و انگليس مورد استقبال همة كساني قرار خواهد گرفت كه قلبا به منافع ايران و انگليس علاقهمند هستند. اين قرارداد در حد خود عبارت است از نظم و ترتيبي ساده و روشن و حساس و به طور خلاصه عبارت است از اعمال و اجراي سياستي بجا و صحيح و درست.
نشرية فورنايتلي ريويو پس از بررسي تاريخچة روابط ايران و انگليس به اين پيمان پرداخته و نوشته:
ما به خوبي ميفهميم كه به عنوان وظيفه بايد به همساية خود كمكهاي لازم را كه موجب نجات او ميشود بنماييم. بيگمان اين پيمان در يك جو اعتماد رويارو تهيه گشته و بسته شده است و موجب نجات ايران خواهد شد.
ديلي تلگراف روزنامة ناشر افكار چپ ميانه هدف انگليس از بستن آن پيمان را رهايي و نجات ايران از برزخ هرج و مرج دانست. نشرية نير ايست ناشر افكار
بازرگانان و سرمايهداران انگليسي در خاورزمين بستن چنين پيماني را به دولتهاي ايران و انگليس شادباش گفت و آن را سرآغاز دلچسبي براي سياست تازة پس از جنگ انگليس در ايران دانست.
در برابر روزنامههاي پشتيبان سياست انگليس و پيمان بسته شده، برخي از روزنامهها نيز به رويارويي با آن برخاستند. روزنامة منچستر گاردين- روزنامة ليبرال متمايل به چپ ميانه- نوشت:
اگر چنين پيماني را كشور ديگري با ايران بسته بود بيگمان عنوان تحتالحمايگي به خود ميگرفت و اجرا و اعمال نوعي قيموميت قلمداد ميگشت.
ديلي نيوز روزنامة ليبرال با كنايه نوشت تا زماني كه اين پيمان استقلال ايران را بدانگونه كه در آن آمده است تضمين كند، دست ايران براي هيچ اقدامي باز نيست و ليورپول پُست سرّي بودن جريان گفتگوهاي منجر به پيمان و نحوة بسته شدن آن را ناخوشايند دانست.
اين پيمان تنها ايران را نيازرده بود. چه بسيار بودند كساني كه در گوشه و كنار جهان هر يك به سببي به پرخاش به آن پرداختند. اما در ميان همه فرانسويها و آمريكاييها و روسها هر يك به دليل ويژهاي با آن در افتادند.
تندترين واكنش خارجي از سوي فرانسويها به نمايش در آمد. آغازگر واكنش فرانسه در ايران موسيو بوبن وزيرمختار فرانسه در ايران بود. ناخرسندي فرانسويها از كردة انگليسيها بيشتر ريشه در درگيري آنها در سوريه داشت. آنان تلاش و پيروزي انگليس در بستن پيمان را كوششي در راه گسترش جويي ميديدند و دريافته بودند چيرگي انگليس بر ايران كه گسترهاي سه برابر خاك فرانسه داشت و ثروتي بياندازه در آن يافته ميشد، گونهاي نابرابريِ توان ميان اَبَرتوانمندان [= ابرقدرتها] بزرگ جهاني پديد ميآورد. دولتمردان فرانسه برآيند بسته شدن پيمان را تحت الحمايه شدن ايران برآورد كردند و كوشيدند تا انتقام تلاش انگليس در راه مرزمند [= محدود] كردن حضور فرانسه در سوريه را با رويارويي در برابر تلاش انگليس براي فروبردن ايران بگيرند. كرزن در نامهاي به ليندسي كاردار سفارت انگليس در تهران مينويسد:
بر پاية آگاهيهاي به دست آمده وزيرمختار فرانسه در تهران بيشترين تلاش خود را انجام ميدهد تا پيمان را ناهنجار و زشت جلوه دهد... از اين رو دور نيست كه بكوشد
تا همكار آمريكايي خود را نيز برانگيخته و با خود همدست كند و به ياري او در راه بياعتبار كردن پيمان تلاش نمايد.
پيگيري تلاش براي رويارويي با پيمان 9 اوت از سوي بوبن، سرانجام كرزن را به واكنش واداشت و وي گلايه نامة تندي به سفارت فرانسه در لندن فرستاد و از دولت فرانسه خواست تا جلوي كارهاي دشمنانة بوبن در تهران را بگيرد. پاسخ سفارت فرانسه به گلايه نامة كرزن آن بود كه ميان كردههاي بوبن و سياست خارجي فرانسه هماهنگي وجود ندارد و بيگمان اين موضوع از سوي دولت فرانسه به بوبن اطلاع داده خواهد شد.
كرزن ميدانست برخلاف بيانية سفارت فرانسه در لندن، دولت فرانسه پشتيبان كردار بوبن در تهران است و بر آن پايه در نامهاي به كاكس نوشت:
برداشت من اين است كه دولت فرانسه بدانگونه كه وانمود ميكند از كارهاي بوبن در تهران بيخبر نيست.
او راست ميگفت؛ چه اين كه آلبر توماس وزير تسليحات فرانسه در 29 اوت سال 1919 در پارلمان فرانسه گفت:
اگر ما در برابر اشتباهات آنها كه پيش چشمانمان انجام ميگيرد خموشي پيشه كنيم و هشدار ندهيم و اعتراض نكنيم و از دوستانمان نخواهيم كه وظايفشان را براي برقراري صلح در جهان انجام دهند، آنگاه جهانيان حق خواهند داشت كه ما را در اشتباه آنها شريك و مسئول بدانند.
شگفت اين كه اين گفتة كسي است كه به دوستي با انگليس در ميان سياستمداران فرانسوي شهره بود. وي گفت:
ايمان دارم و به راستي بر اين باورم در اين دنيايي كه در آن زندگي ميكنيم، بريتانياي كبير با آن سنتهاي ژرف و ريشه دارش تواني است بزرگ براي آزاد ساختن ملتهاي پس مانده به سبب ناداري و نادانيشان. لذا نميتوانم در برابر كاري كه جزييات آن به تازگي فاش شده و به گوش ما رسيده است- منظورم پيماني است كه بريتانياي كبير با ايران بسته- خموش بمانم. زيباترين و راستينترين دليلي كه انگلستان براي ابراز حسن نيت و بيغرضي خود ميتوانست به جهان ارائه كند دادن استقلال به اين گونه ملتهاي تحت الحمايه بود نه بستن قراردادي از اين نوع كه اخيراً
با حكومت ايران امضا كرده است. انگليس با اين كار ميخواهد مرزهاي امپراتوري خود را بيش از پيش گسترش دهد و به اين شكل دوستان خود را به شك اندازد كه اين سرزمين گستردة زير چيرگي انگليس را در آينده چه بنامند، امپراتوري گسترشجويان يا امپراتوري آزادكنندگان؟
تندروي سياستمداران فرانسوي، انگليس را به فشار آوردن به ايران براي محدود ساختن ميزان فعاليت فرانسويها به ويژه بوبن در تهران برانگيخت و بر پاية فشار آنها بود كه وثوقالدوله به صمدخان ممتازالسلطنه وزيرمختار ايران در پاريس دستور داد گلايه نامهاي تنظيم كند و آن را به وزارت خارجة فرانسه بفرستد.
وزارت خارجة فرانسه گلايه نامة دولت ايران را براي بوبن فرستاد و بوبن در واكنش به آن وثوقالدوله را بازخواست كرد. پاسخ وثوقالدوله اعلام بياطلاعي از آن نامه و مقصر دانستن ممتازالسلطنه در تنظيم آن نامه بدانگونه بود. بوبن پذيراي خموشي نبود و با پشتيباني او وابستة نظامي سفارت به برانگيختن افسران ژاندارمري براي رويارويي با پيمان پرداخت.
سفارت فرانسه حافظ منافع شهروندان سوئدي در ايران بود و به بهانة پشتيباني از سرنوشت افسران سوئدي ژاندارمري خود را براي اين اقدامات محق ميدانست. موسيو مالزاك كنسوليار فرانسه در تهران به قاضي عسكر ژاندارمري گفت اگر ژاندارمها از پذيرش پيمان سر باز زنند از پشتيباني سفارتخانههاي فرانسه و ايالات متحده برخوردار خواهند شد.
هم زمان با اقدامات سفارت فرانسه در تهران روزنامههاي فرانسه نيز به بررسي پيمان مزبور و مخالفت با آن برخاستند. لحن روزنامههاي فرانسه در برابر سياست انگليس در ايران لحن متعارف سياست و روابط بينالملل نبود و نميتوان بر آن نام انتقاد نهاد. نشرية لوروپ نوول نوشت:
ايران منحصراً زير كنترل بريتانيا در آمده و از وجود همة نيروهاي ديگر پاك شده است. آن نيرويي كه بيش از همه آسيب ديده فرانسه است. اين فرانسه بود كه لرد كرزن بر ضد آن ماههاي طولاني دسيسه كرده و توانسته است در برابر آن پيروزي لازم را به دست آورد.
نشرية اكو دو پاري نوشت:
اگر شرطهاي نگاشته شده در پيمان ايران و انگليس بيانگر مفهوم تحتالحمايگي نيست، بايد گفت كه واژهها معني خود را از دست دادهاند... در هيچ جاي متن پيمان رسماً اشارهاي به تحتالحمايگي نشده و ترديدي نيست كه حتي عبارات يكي از مفاد پيمان تضمينكنندة استقلال و تماميت ارضي ايران است ولي بقية موارد موجود در قرارداد به شكلي است كه كسي را فريب نخواهد داد.
روزنامة لوتان ارگان نيمه رسمي وزارت امور خارجة فرانسه در كنار بررسي و تحليل پيمان نوشت:
پيمان ايران و انگليس زياني براي منافع اقتصادي فرانسه ندارد چرا كه اصلا فرانسه در جستجوي هيچ منفعت اقتصادي در ايران نيست. اين قرارداد ظاهراً بر استقلال و تماميت ارضي ايران تصريح و تأكيد دارد. اين تصريح پيشتر در پيمان 1907 روسيه و انگليس نيز انجام گرفته بود، در حالي كه هدف از بستن چنين پيماني دو پاره ساختن خاك ايران بين دو همساية شمالي و جنوبي بود. اگر به پيمان بنگريم همان مفاهيم و جملاتي را كه پيشتر در پيمان 1907 براي حفظ استقلال و تماميت ارضي ايران به كار رفته بود، در پيمان تازه مييابيم. پس به سختي ميتوان پذيرفت كه آن مفاهيم در 1919 معناي ديگري جز واژهها و مفاهيم به كار رفته در سال 1907 داشته باشد.
ژورنال دودبا پيمان ايران و انگليس را پيشدرآمد قرار گرفتن ايران در رديف و موقعيت مصر دانست و افزود افكار همگاني در ايران پيشوازي از اين پيمان ننموده است.
در برابر نوشتههاي روزنامههاي فرانسه، نشرية انگليسي نيشن نوشت:
امپرياليستهاي فرانسه با قرار دادن پياز سوريه در برابر چشمان خود اشك تمساح ميريزند.
كرزن در تلگرامي به كاكس مخالفت نشريههاي فرانسوي را به آگاهي او رساند و نوشت روزنامههاي فرانسه گزارشهاي تحريف شده و مغرضانهاي دربارة پيمان ايران و انگليس انتشار ميدهند و او بايد مواظب واكنشهاي تأثير يافته از اين انگيزشها باشد.
در كنار واكنش نرم فرانسه، دولت روسيه به واكنشي بسيار تند دست زد و در 30 اوت 1919 بيانيهاي از سوي چيچرين كميسر خارجي دولت شوروي و نريمان نريمانف كميسر امور مسلمانان صادر شد. آن دو در آن بيانيه پس از يك پيش در آمد
طولاني كه در آن به سياستهاي روسية تزاري سخت تاخته بودند، پيمان ايران و انگليس را مورد حمله قرار دادند. در آن بيانيه آمده بود:
اولين و راسخترين باور حكومت جماهير شوروي كارگران و كشاورزان اين است كه همه توانمند و ناتوان مستقل و از چيرگي ديگران آزاد باشند و نبايد زير نفوذ خارجي قرار گيرند. هيچ حكومتي حق ندارد آنها را به جبر و زور به زير تسلط خود درآورد... ما انتظار داريم ايران سياست تازهاي پيدا كند و به تجاوزات خارجي پايان دهد... انگليس حلقة بردگي را بر گردن مردم ايران افكنده است و حكومت شورايي كارگران و كشاورزان به صراحت اعلام ميدارد كه پيمان ايران و انگليس را كه به بردگي ايرانيها رسميت ميبخشد، نخواهد پذيرفت. پيمان شرم آور ايران و انگليس كه به وسيلة حكّام شما در ايران، خود و شما را به راهزنان و غارتگران انگليسي فروخته است كاغذ پارهاي بيش نيست و ما هيچ گاه آن را قانوني نميشناسيم.
كاكس در گزارش خود به كرزن بارها از مخالفت روسها با پيمان ياد ميكند. وي در گزارش 22 اوت خود در كنار برشمردن گروهها و افراد گوناگون مخالف پيمان از افسران ارتش قزاق اعم از ايراني و روس نام ميبرد و در گزارش 30 سپتامبر خود مينويسد:
تنها عامل نگرانكننده در حال حاضر مخالفتي است كه از سوي عناصر گوناگون روس كه دل بسته به پاسداري از منافع سنتي روسيه در ايران هستند ابراز ميگردد. اين عوامل عبارتند از:
شخص ژنرال استاروسلسكي
سفارت روسية تزاري و عوامل وابسته به اين سفارتخانه
بلشويكها
لرد داربي سفير انگليس در پاريس به نقل از نصرتالدولة فيروز- كه در آن زمان در پاريس بود- در گزارشي به كرزن مينويسد:
در توطئههايي كه در تهران بر ضد حكومت فعلي و پيمان ميان ايران و انگليس برپا ميگردد، عناصر روس نقش بزرگي بازي ميكنند. روسها در كوشش هستند تا براي حكومت وثوقالدوله زحمت ايجاد كنند و احساسات همگاني مردم را در ايالتهاي شمالي ايران- كه اتباع روسيه در همه جاي آن پراكندهاند- بر ضد حكومت
برانگيزند... اين افراد چنان در اقدامات مغرضانة خود پيش رفتهاند كه اكنون ميخواهند ميان عناصر آشوبطلب ايراني و حكومت بلشويكي روسيه روابط حسنه برقرار نمايند.
روسها خيلي از چيزها را از دست رفته ميديدند و دلمشغولي فراوانشان به درگيريهاي گوناگون دروني كمتر به آنها فرصت پرداختن به مسئلة پيمان ايران و انگليس را ميداد، ولي به هر شيوه بايد كاري ميكردند. آنان بايد نشان ميدادند انگليس- نه بدانگونه كه ميگويد- تواني براي پاسداري از ايران بر پاية پيمان خود با ايران را ندارد. روسيه ميدانست جنگ بزرگ انگليس را از پاي درآورده و آمادة خارج شدن از دايرة قدرت نموده است. بر آن پايه بر آن شدند كه با تازشي به ايران، ناتواني انگليس را به جهانيان بنمايانند.
در 16 مه سال 1920 ميلادي كميتة اجرايي بينالملل كمونيسم بيانيهاي خطاب به تودههاي ستمديدة ايران و افغانستان و تركيه صادر كرد. در آن بيانيه آمده بود:
كشاورزان و كارگران ايران. حكومت تهران و پيروان آنها و خانهاي ايالات همه نوع ستم به شما روا داشتهاند... آنها سال پيش كشور شما را به دو ميليون پوند به سرمايهداران انگليسي فروختند. انگليسيها ميخواهند با تشكيل ارتشي در ايران بيش از گذشته شما را مورد ظلم و ستم قرار دهند...
پس از دو روز ارتش سرخ به انزلي تاخت. نيروهاي انگليسي ناتوان از رويارويي با روسها انزلي را رها كردند و آشكار شد انگليس داراي آن توانمندي كه خود ميگويد نيست و همين سبب برانگيخته شدن بسياري از مخالفانِ خموشِ پيمان و برپاخاستن خروش شد.
نورمن سفير انگليس در تهران در گزارش به وزارت امور خارجة انگليس مينويسد:
ما اكنون در وضعيتي قرار گرفتهايم كه نه تنها از سوي عناصر اتوكرات مورد حمله و انتقاد قرار داريم، بلكه اعتقاد و اعتماد آن دستهاي را كه خود را دموكراتهاي ملتگرا و يا هر چيز ديگري مينامند، از دست دادهايم و از سوي آنها مورد حمله و انتقاد هستيم. موقعيت ما در حقيقت آن چنان تنزل كرده است كه بايد گفت احساسي را كه ايرانيها پيشتر نسبت به روسها داشتند، اكنون نسبت به ما دارند.
آشوب برپاخاسته در ايران سبب شد حزب كمونيست ايران در پايان نخستين كنگرة
خود در ژوئية سال 1920 بيانيهاي صادر نمايد كه در آن پس از تاختن به امپرياليسم انگليس آمده بود وظيفة حزب كمونيست ايران آن است كه همراه شوروي بر ضدكاپيتاليسم جهاني بجنگد و از همة نيروهاي مخالف انگليسيها و حكومت شاه ايران پشتيباني كند.
ستيزة روسيه با انگليس ريشه در گذشتهاي دور داشت. اما ايالات متحده آمريكا كه جنگ بزرگ پرده از روي توان پنهانش برگرفته و در پايان آن جنگ خود را چيره بر بسياري از امور جهان ميديد، در آن انديشه كه هر دگرگوني در جهان بايد با رايزني او انجام گيرد، برآن بود تا راه ترميم توانهاي از دست رفته در جنگ بزرگ را بر هماوردهاي خود در جهان ببندد. از آن رو واكنشي انديشمندانهتر از روسيه و فرانسه نشان داد و به مخالفتي با نمايي اصوليتر و اخلاقيتر دست زد.
كالدول وزيرمختار ايالات متحده در تهران دو روز پس از بسته شدن پيمان، از سفر به كشور خود به تهران بازگشت و بيدرنگ نغمة مخالفت سر داد. كاكس در گزارشي براي كرزن، از سفارت ايالات متحده به عنوان كانون انگيزشهايي عليه پيمان ياد ميكند و از كرزن ميخواهد با دولت ايالات متحده تماس بگيرد و مانع از ادامة فعاليتهاي مخالف آن كشور در تهران شود. بر پاية گزارش كاكس، لرد كرزن در 18 اوت 1919 با ديويس سفير ايالات متحده در لندن ديدار كرد و از او خواست به كالدول وزيرمختار ايالات متحده در تهران دستور دهد تا بر اساس همسويي ايالات متحده با آن پيمان، ايرانيها را به پذيرش آن دلگرم سازد.
سيدضياءالدين طباطبايي در واكنش به موضع ايالات متحده در برابر پيمان در 19 اوت نوشت:
دولت اتازوني آمريكا همچنان كه احساسات انسانپروري و نوع دوستي را در قالب الفاظ به تمام ملل جهان اعلام نموده بود نسبت به ايران هم همين كلمات و الفاظ را استعمال ميكرد ... سياست عالية بينالمللي و مصالح و منافع ملت اتازوني و بالاخره عقيدة مونرو و اسرار ديپلماسي اجازه نداد كه حكومت واشنگتن حتي يك كلمه و يك قدم در مساعدت با آمال ملت ايران، اظهاري نمايد و يا اقدامي را جايز شمرد ... سكوت عميق و مغرضانه براي چيست؟ براي اين كه دنيا و صفحة گيتي منقسم گشته بود و ايران هم در منطقة انگليس بود ... در تفسير مواد ويلسون ما راه خطا پيموده
بوديم ... مملكت مصر فريب مواد ويلسون را خورد و براي اعادة استقلال نهضت را پيشه خود ساخت و بعد از جاري شدن جويهاي خون اولين اعلاميهاي كه در قاهره صادر گرديد از جانب نمايندة اتازوني مبني بود بر اين كه ويلسون حاكميت انگلستان بر مصر را مخالف اصول چهاردهگانه نميشمارد.
در پاسخ، سفارت ايالات متحده در تهران در 9 سپتامبر اعلاميهاي منتشر كرد كه در آن چنين آمده بود:
نظر به مطالب غيرواقعي و سوءتعبيري كه در سرمقالة مورخ 19 اوت روزنامة رعد از رويّة پرزيدنت ويلسون و هيأت نمايندگي آمريكا در كنفرانس صلح پاريس و به طور كلّي از رويّة كشور آمريكا نسبت به ايران به عمل آمده است، مقتضي است عين ابلاغيهاي را كه از طرف وزارت خارجة ايالات متحدة آمرريكا صادر شده به اطلاع برسانم.
دولت ايالات متحدة آمريكا به شما ميگويد كه نزد اولياي دولت ايران و يا نزد هر ايراني ديگر رسماً اين شايعه را تكذيب كنيد كه كشور آمريكا از كمك به ايران مضايقه و امتناع ورزيده است.
اعضاي هيأت نمايندگي آمريكا در كنفرانس صلح پاريس به كرّات و با نهايت اشتياق مساعي خود را به كار بردند تا هيأت نمايندگي ايران بتواند در كنفرانس شركت نموده و حرفهاي خود را به سمع نمايندگان دولتهاي شركت كننده برساند. اعضاي هيأت نمايندگي ما از اين كه مساعي آنها با حمايت ديگران روبرو نشد، متعجب بودند و اكنون معلوم ميشود كه عقد قرارداد جديدي بين ايران و انگليس مانع از به ثمر رسيدن مساعي آنها بوده است.
همچنين به نظر ميرسد دولت ايران نيز از مساعي نمايندگانش در كنفرانس صلح پاريس حمايت موثري نكرده است. دولت آمريكا از شنيدن خبر بسته شدن قرارداد جديد ايران و انگليس متعجب است. زيرا اين امر نشانگر آن است كه دولت ايران عليرغم نظر اعضاي هيأت نمايندگي خود در پاريس كه خواستار كمك و معاضدت آمريكا نسبت به كشورشان بودند، طالب حمايت و كمك آمريكا نيست.
در پي صدور اعلامية سفارت ايالات متحدة آمريكا، كاكس در گزارشي به لندن نوشت:
وثوقالدوله درخواست ميكند كه در صورت امكان دولت بريتانيا دولت ايالات متحده را وادار كند تا اعلاميهاي ديگر صادر كند و در ضمن آن توضيح دهد ..... به هيچ وجه
قصد آن را نداشته است تا اصالت پيمان ايران و انگليس را مورد شك و ترديد قرار دهد، زيرا اين پيمان به تصديق ايالات متحده از هر سويي به سود ايران است و كرزن به پيشنهاد كاكس در 11 سپتامبر 1919 نامهاي به سفير ايالات متحده در لندن نوشت و در آن نامه اعلامية سفارت ايالات متحده در تهران را دشمنانه و ناهماهنگ با آداب و عرف ديپلماسي خواند و يادآور شد كه بيگمان از چشم ايرانيها و ناظران داخلي چنين برداشت خواهد شد كه دولت ايالات متحده به پيمان ايران و انگليس با ديدي دشمنانه و ناخوشايند مينگرد و بهتر است به سفير ايالات متحده در تهران دستور داده شود كه واكنشهاي ناخوشايندي را كه بر پاية اعلامية او پديد آمده است از ميان بردارد.
كرزن سياست خود را دگرگون كرده بود. او پيشتر خواهان پشتيباني ايالات متحده از برنامههاي انگليس در ايران بود ولي اكنون رسماً خواهان عدم مداخلة ايالات متحده در امور ايران گشته بود. دگرگوني سياست كرزن چارهساز نشد، چه اين كه ديويس سفير ايالات متحده در لندن در پاسخ به او نوشت پنهان كاريهاي انگليس در زمينة محرمانه نگه داشتن گفتگوهايي كه به عقد پيمان ميان ايران و انگليس انجاميد اثر بسيار ناخوشايندي در رييس جمهور ايالات متحده بر جاي نهاده است و هر دوي آنها بر اين باورند كه در اين كار نوعي ناراستي ديده ميشود كه سبب شك و بدگماني گشته است و بر اين پايه دولت ايالات متحده حاضر نيست كاري انجام دهد كه از ديد ايرانيها به منزلة پذيرش پيمان مذكور از سوي ايالات متحده تلقي گردد.
جان ديويس پس از دريافت دستور از وزارت امور خارجة ايالات متحده در پاسخ رسمي به كرزن نوشت:
دولت بريتانيا بيآن كه پيشتر به مقامات رسمي ايالات متحده اطلاع دهد و خرسندي و همسويي آنها را جلب نمايد، پيماني با دولت شاه ايران بسته است كه اگر اجرا گردد بيگمان اثرات ناخواسته و ناگواري در روابط ايران و ايالات متحده بر جاي خواهد نهاد. ... در پايان دستور دارم كه ديدگاه قطعي دولت ايالات متحده را به آگاهي جنابعالي برسانم. دولت متبوع من پيمان تازة ايران و انگليس را با حسن قبول تلقي نميكند، مگر آن كه ثابت شود كه دولت و مردم ايران متحداً از پيمان پشتيباني ميكنند و آن را ميپذيرند.
ناخرسندي آمريكاييها از پيمان ميان ايران و انگليس را بايد بر پاية علتهاي چندگانهاي بررسي نمود. نخست آن كه روشنفكران آرمانگراي آمريكايي كه از دهههاي پسين سدة نوزدهم ميلادي به رويارويي با رشد امپرياليستي انگليس برخاسته بودند به خوبي ميديدند كه با بسته شدن پيمانهايي چون پيمان 9 اوت 1919 انگليس و ايران دست انگليس براي چپاول هر چه بيشتر پهنههايي از جهان باز و با دستاندازي انگليس به منابع نفتي جهان راه رشد توان ايالات متحده بسته خواهد شد.
ديگر آن كه هنوز شمار فراواني از سياستمداران آمريكايي هوادار آموزة سياسي جيمز مونرو در زمينة پذيرش سياست انزوا بودند و بودن دولت ايالات متحده را در كنار دولتهاي غارتگري چون انگليس توهيني به اصول سياست ايالات متحده ميپنداشتند و رويارويي با اين پيمان را راهي براي رويارويي با سياست انگليس و در نتيجه با سياست دولت وقت ايالات متحده كه پذيرفته بود با انگليس در كنفرانسي براي تعيين وضع آيندة جهان در پاريس همنشين شود، ميدانستند. اما بيگمان آن چه بيش از همه در موضعگيري آمريكاييها نقش داشت هراس آنان از به خطر افتادن سودهايشان در زمينة نفت بود.
انستيتوي نفت آمريكا در گزارشي محرمانه به وزارت امور خارجة ايالات متحده نوشت:
پيمان ميان ايران و انگليس نه تنها منابع نفت ايران را در انحصار شركت نفت ايران و انگليس درميآورد بلكه آمريكاييها را از دست يافتن به اين منابع محروم ميكند.
بر آن پايه كُلبي معاون وزارت امور خارجة ايالات متحده در تلگرامي به كالدول وزيرمختار آن كشور در تهران نوشت:
وزارت امور خارجة آمريكا نگران است كه چنان چه پيمان به تصويب مجلس ايران رسد كمپانيهاي نفتي آمريكايي براي به دست آوردن امتيازهاي نفتي در ايران دچار مشكلات فراوان خواهند شد.
بر پاية رويارويي سه گروه آرمانگرايان و پشتيبانان سياست انزوا و پاسداران منافع نفتي، روزنامههاي هوادار آنان و روزنامههاي مستقل ايالات متحده نيز به رويارويي با پيمان ايران و انگليس برخاستند. نشرية نيشن نوشت:
آمريكاييها بايد از اين دستاندازي بريتانيا به ايران درس بگيرند. اگر جهان اندكي احترام براي جامعة ملل به عنوان بهترين سازمان براي پاسداري از صلح يا ابزاري براي
گسترش عدالت در ميان مليتهاي گوناگون قائل بود، آن را پيمان ايران و انگليس از ميان برد. اگر هنوز گروهي بر اين باورند كه دولت لويد جرج با درستي و صداقت نقش خود را در پاريس اجرا كرده يا دولت بريتانيا از سياستهاي پنهاني خود و دستاندازي به سرزمينهاي ديگر دست برداشته است، به خطا ميروند و در اشتباهند.
در مجلة سنچوري به قلم لوتروپ استودارد نوشته شد:
ايران مُرد. گواهي مرگ ايران نيز پيمان ايران و انگليس بود كه توسط دولت بريتانيا در 15 اوت 1919 منتشر گرديد. اين پيمان كه منحصرا در جهت سودهاي بريتانياي كبير پديد آمده است. نابودي حاكميت ايران را كه با پيمان 1907 روسيه و انگليس آغاز گشته بود، تكميل مينمايد. بنابراين بايد ايران را در رديف مصر و عربستان و بينالنهرين قرار دهيم و به عنوان كشور تحتالحماية ديگري از امپراتوري بريتانياي كبير بشناسيم.
روزنامة نيويورك تايمز نوشت:
بريتانياي كبير اساس و بنيان جامعة ملل را سست كرد و در هم ريخت. شوراي عالي جامعة ملل از دريافت اين گزارش كه انگليس يك پيمان پنهاني با ايران بسته است و ايران را زيرنظر خود گرفته بسيار مضطرب و نگران است.
مجلة آمريكايي حقوق بينالملل نوشت:
اين حقيقتي غيرقابل ترديد است كه ايران زير نفوذ و تحتالحمايه واقعي بريتانياي كبير شده است. در شرايط كه پيمان تعيين كرده است چگونه ميتوان جز اين انديشيد؟
نشرية نيوريپابليك از جناح چپ ميانة آمريكا با تاختن به سياست انگليس نوشت:
امپرياليستها هرگز كاري انجام نميدهند مگر به خاطر سودهاي مردمي كه آنها را تحت استعمار خود درآوردهاند. انگلستان بر ايرلند فرمان ميراند به خاطر سودهاي مردم ايرلند، بر هند فرمانروايي دارد به خاطر سودهايي كه از هنديها نصيبش ميگردد و بر مصر به خاطر منافع مصريها و اكنون ميخواهد تا بر ايران حاكم شود. البته به خاطر ايرانيها ... نيروي نظامي و امور مالي عمومي دو عامل عمده و نشانة بزرگ حاكميت و استقلال هستند. جنگ و صلح نيز به دو عامل فوق بستگي دارد و انگلستان
اكنون ميرود تا هر دو عامل تعيين كننده را در ايران زير كنترل خود درآورد.
احمدشاه در 12 خرداد سال 1299 خورشيدي/ 2 ژوئن سال 1920 پس از سفري دو ماهه به اروپا به ايران بازگشت. ماههايي كه ايران رويدادهاي فراواني را ديده و آزموده بود شاه در اروپا بود. با بازگشت شاه به كشور وثوقالدوله دريافت ادامة كارش ناممكن است و كنارهجويي خواست. نورمن سفير انگليس در گزارشي به تاريخ 15 ژوئن 1920 براي كرزن مينويسد:
نخستوزير اكنون به اندازهاي مورد نفرت است كه حتي ديگر وجودش براي دولت بريتانيا نيز فايدهاي ندارد و سود ما در آن است كه دولت ديگري بر سر كار آيد. من بر اين باورم كه ما به نخستوزيري نياز داريم كه بتواند نظر مخالفان را جلب كند.
با اين همه نورمن كوشيد تا وثوقالدوله را بر سر كار نگه دارد، ولي احمد شاه حاضر به ادامة كار وثوقالدوله نبود. احمد شاه در 3 تير ماه سال 1299 خورشيدي/ 24 ژوئن سال 1920 پذيراي كنارهجويي وثوقالدوله شد و پس از دو روز فرمان نخستوزيري مشيرالدوله را امضا كرد.
مشيرالدوله در نخستين بيانية خود چنين نوشت:
راجع به قراردادي كه موسوم به قرارداد ايران و انگليس است چون بديهي است كه اجراي قرارداد مزبور بايد به تصويب مجلس شوراي ملي موكول شود، بنابراين عجالتاً عمليات اجرائية آن موقوف ميماند و مساعدتي كه راجع به مسائل مطروحه مابين دولتين از طرف دولت فخيمة انگلستان و وزيرمختار محترم آن دولت با كابينة حاضره به عمل آمده، باعث خرسندي و موجب اميدواري است. رجاء واثق دارم كه با حسن نيتي كه از طرف اولياي دولتين ايران و انگلستان مشاهده ميشود، روابط وداد و همسايگي در تزايد و رشتههاي مودت و صميميت محكمتر گردد... .
با اين شيوه، مشيرالدوله، پيمان 9 اوت سال 1919 ايران و انگليس را به حالت تعليق درآورد و همة مستشاران نظامي و مالي انگليس را كه بر پاية پيمان مزبور در ايران كار ميكردند بركنار نمود.
به دنبال اعلامية دولت مشيرالدوله گروهي از نمايندگان انتخاب شده براي دورة چهارم مجلس شوراي ملي از ترس آن كه به هواداري از پيمان متهم گردند به تندي اطلاعيهاي دادند و مخالفت خود را با آن پيمان اعلام داشتند.
مشيرالدوله در 27 اكتبر 1920/5 آبان 1299 به بهانة مخالفت با بركناري ژنرال استاروسلسكي از فرماندهي ارتش قزاق كه دست انگليس را براي چيرگي بر امور نظامي ايران ميگشود، از نخستوزيري استعفا كرد و فتحالله اكبر سپهدار رشتي، جانشين او شد و اعلام داشت پيگير سياستهاي مشيرالدوله در زمينة برخورد با پيمان 1919 خواهد بود.
سپهدار در 24 دي 1299 خورشيدي/ 14 ژانوية سال 1921 ميلادي از كار كنار رفت و تلاش شاه براي گزينش نخستوزيري تازه به جايي نرسيد و به ناچار بار ديگر در 2 بهمن 1299/ 22 ژانوية 1921 سپهدار را به نخستوزيري برگزيد و سپهدار كابينة خود را در 28 بهمن 1299/ 17 فورية 1921 معرفي كرد. كابينهاي كه پنج روز بيشتر بر سر كار نماند. در بامداد روز سوم اسفند سال 1299 خورشيدي/ 22 فورية سال 1921 ميلادي تهران به دست قزاقان زير فرمان رضاخان گشوده شد و بر اثر فشار نورمن، احمد شاه فرمان نخستوزيري سيدضياءالدين طباطبايي را امضا كرد و سيدضياءالدين در نخستين گام لغو رسمي پيمان 9 اوت سال 1919 ميلادي را اعلام كرد. چيزي بهتر از قرارداد 1919 نصيب انگلستان شده بود.
پانوشتها
شده بود كه با اصلاحات و افزودن اسناد جديد ارائه شده است. (مؤلف)
** دكتراي تاريخ، آكادمي علوم آذربايجان.
. 1. عبدالرضا هوشنگ مهدوي. تاريخ روابط خارجي ايران. ص 337
يافت سپاهيانش را بي هيچ رنجي از راه گيلان به قفقاز ببرد . كوچك خان تأمين خوار وبار و سيورس ات اردوي
انگليس را نيز بر عهده گرفت . (ا.س. مليكف. استقرار ديكتاتوري رضاخان در ايران . ترجمة سيروس ايزدي .
انگليسي ها در عوض، حكومت او » : تهران: كتاب هاي جيبي . 1358 . ص 19 ). لنچوفسكي در اين باره مي نويسد
.« [ميرزا كوچك خان] در گيلان و حق گزينش حاكم رشت را براي وي به رسميت شناختند
Great Britain, Imperial War Cabinet, Committee of Imperial Defence, 23/41, No. 20/5, p.24.
Ibid. Cab 23/41, No 369, 30 December 1917, P.S.
. 5. دنيس رايت. انگليسيان در ميان ايرانيان. ترجمة غلامحسين صدر افشار. تهران. دنيا. 1357 . ص 36
. 6. محمدعلي كاتوزيان. اقتصاد سياسي ايران. ترجمة محمدرضا نفيسي. تهران. پاپيروس. 1366 . ص 110
. 7. عباس اسكندري. تاريخ مفصل مشروطيت ايران يا كتاب آرزو. تهران. پروين. 1323 . جلد اول. ص 118
. 8. سيد مهدي فرّخ. خاطرات سياسي فرّخ. تهران. جاويدان. 1347 . ص 42
H.W.V. TEMPERLEY. A History of the Peace Conference of Paris. Vol VI. P.211.
Harish Kapur. Soviet Russia and Asia 1917-27, Geneva, M. Joseph Ltd, pp.162-163.
11 . جزيرة كوچكي در جنوب خاوري درياي كاسپي و در ورودي شاخابة گرگان و در دنبالة شبه جزيرة ميانكاله.
. 12 . عبدالرضا هوشنگ مهدوي. تاريخ روابط خارجي ايران. ص 341
Government, signed at Tehran, August 9, 1919 London, Cmd300, No.1.
14 . File 1000/ 1919, parts 58.6 Persia: Anglo-Persian Agreement 1919, I.O.R.- L/P,S/10/736.
15 . Parliamentary Debates, ( House of Lords) fifth series, Vol.42, Col 274, 16 November 1920.
17 . J.M.Balfour. Recent Happening in Persia ( London. William Blackwood and Sons, 1922).pp.1127.
. 18 . حسين مكي. زندگي سياسي سلطان احمدشاه قاجار. ( تهران. اميركبير. 1357 ) ص 25
. 19 . احسان طبري. ايران در دو سدة واپسين (تهران. انتشارت حزب توده. 1360 ) ص 170
. 20 . عبدالرضا هوشنگ مهدوي. تاريخ روابط خارجي ايران. ص 344
. مجلة يغما. شمارة ششم . س ال 28 . شهريور 1354 « قرارداد وثوق الدوله و رشوه گرفتن او » . 21 . سيدحسن تقي زاده
. ص 336
TIMES.10 July 1922.
TIMES. 16 August 1919.
V.Conolly.Soviet Economic Policy in the East. ( London, Bell, 1965).p.58.
. 25 . عبدالرضا هوشنگ مهدوي. تاريخ روابط خارجي ايران. ص 344
. 26 . مكي. زندگي سياسي سلطان احمد شاه قاجار. صص 26 و 27
. 28 . ايرج ذوقي. تاريخ روابط سياسي ايران و قدرت هاي بزرگ (تهران. پاژنگ. 1368 ) ص 299
. 29 . ملك الشعراء بهار. تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران. چاپ دوم (تهران. كتاب هاي جيبي. 1357 ) ص 36
30 . وزارت امور خارجة بريتانيا . اسناد محرمانة وزارت خارجة بريتانيا دربارة قرارداد 1919 ايران و انگليس .
. ترجمة جواد شيخ الاسلامي. (تهران. انتشارات كيهان. 1365 ) صص 30 و 31
. 31 . پيشين. ص 30
. 33 . مكي. زندگي سياسي سلطان احمدشاه قاجار. صص 102 و 103
Documents on British Foreign Policy 1919-1939, IV, No, 769,pp. 1160-1161.
Ibid. p. 700.
Foreign Relations of The United States 1919. Vol. II, p.699.
Ibid. p 700.
TIMES, 19 September 1919.
TIMES, 10 Nov.1919.
Ibid.
41 . . يحيي دولت آبادي. حيات يحيي. (تهران. عطار و فردوسي. 1362 ) جلد چهارم ص 129
42 . . ميرزاده عشقي. كليات مصور ميرزادة عشقي. ( تهران. اميركبير. 1356 ) ص 335
43 . . پيشين. ص 310
TIMES. 1 Sep. 1919.
THE SPECTATOR, 23 Aug. 1919.
THE NEW STATEMAN, 23 Aug. 1919.
THE OUTLOOK, Sept 1919.
FORNIGHTLY REVIEW, Sept 1919.
DAILY TELEGRAPH, 11 Sept 1919.
THE NEAR EAST, Sept 1919.
MANCHESTER GUARDIAN, 17 Aug 1919.
DAILY NEWS, 11 Sept 1919.
LIVERPOOL POST, 11 Sept 1919.
Documents on British Foreign Policy 1919- 1939. Vol. IV, No. 727, pp. 1135- 1136.
Ibid. No, 728, p. 1136.
56 . . اسناد محرمانة وزارت امور خارجة بريتانيا دربارة قرارداد 1919 ايران و انگليس. جلد اول، صص 138 و 139
57 . . ذوقي. تاريخ روابط سياسي ايران و قدرت هاي بزرگ. ص 327
English Translation in The Century, Jan. 1920, Vol. 77, p. 326.
ECHO DE PARIS. 14 January 1920.
LE TEMPS, 16 Aug. 1919.
JOURNAL DES DEBATS, 16 Aug. 1919.
Documents on British Foreign Policy 1919-1939, Vol. IV, No. 725, p. 1133.
Ivar Spector, The Soviet Union and The Muslim World, 1959, pp. 88-89.
64 . . اسناد محرمانة وزارت امور خارجة بريتانيا دربارة قرارداد 1919 ايران و انگليس. جلد اول، صص 138 و 139
65 . . پيشين. صص 137 و 138
Jane Degras, The Communist International 1919-43, Documents, Vol. I, London, 1956, p. 107.
Documents of The Foreign Policy. Vol. VII, No. 458, pp. 522-524.
Spector, The Soviet Union and The Muslim World. 1917-1958, pp. 21-23.
Documents on British Foreign Relations 1919-1939, Vol. IV, No. 732, pp. 1138-1139.
Papers Relating to The Foreign Relations of The United States, 1919, Vol. II, pp. 699-700.
71 . . 19 اوت 1919 / 22 ذي القعدة 1337 . روزنامة رعد. شمارة 110
72 . . مكي. زندگي سياسي سلطان احمد شاه قاجار. ص 77
Documents on British Foreign Relations 1919-1939, Vol., IV, No., 732, pp. 1138-1139.
Ibid., No. 770, pp. 1163-1165.
Foreign Relations of United States 1919, Vol. II, pp. 710-711.
Ibid., pp. 714-715.
Foreign Relations of United States 1920, Vol. I, p. 365.
Ibid.,Vol. III, p. 355.
THE NATION, 21 Aug. 1919.
THE CENTURY, January 1920.
NEW YORK TIMES, 28 Aug. 1919.
THE AMERICAN JOURNAL OF INTERNATIONAL LAW, Sept 1919.
THE NEW REPUBLIC, 3 Sept 1919.
Documents on British Foreign Relations 1919-1939, Vol., VIII, No., 466.
. 85 . ذوقي. تاريخ روابط سياسي ايران و قدرت هاي بزرگ. ص 434
دكتر عليرضا ملاييتواني*
مقدمه
در كابينه رزمآرا همچون كابينههاي پيش از او، نفت مهمترين مسئله كشور و تصميمگيري درباره قرارداد الحاقي «گس – گلشائيان» بغرنجترين بحران فراروي آن بود. به تعبير شمس قناتآبادي روي كار آمدن ناگهاني رزمآرا همچون آتشي در يك جنگل خشك بود كه رهبران ملي و مذهبي را روياروي دولت وي قرار داد. از نگاه آنها آمدن برق آساي رزمآرا نشانگر وجود زدوبندهاي پنهاني و پشت پرده بود.
با توجه به اين مقدمات، اين مقاله ميكوشد به اين مسائل پاسخ دهد كه رزمآرا چه سياستي در برابر قرارداد الحاقي در پيش گرفت؟ انگليسيها در روي كار آمدن و تداوم دولت رزمآرا چه نقشي ايفا كردند؟ مواضع دول آمريكا و شوروي در برابر دولت رزمآرا چه بود؟ رزمآرا بحران نفت را چگونه مديريت كرد و در برابر مجلس و كميسيون نفت چه رويكردي اتخاذ كرد؟ و پرسشهايي مانند اينها.
رزمآرا و مسائل پيش روي دولت او
سپهبد حاجعلي رزمآرا، كه در 47 سالگي به نخستوزيري رسيد، تا آن زمان جوانترين سپهبد ارتش ايران محسوب ميشد. او تا اين زمان بالاترين مقام نظامي يعني رياست ستاد ارتش را برعهده داشت. وي آموزش نظامي را در دانشكده افسري فرانسه گذرانده بود و
اكنون قدرتمندترين فرمانده نظامي محسوب ميشد. در كار نظامي، فرماندهاي سختگير، خشن، با انضباط و جدي بود و از جهت هوش، خشونت، جسارت، بيرحمي، قاطعيت و درايت سياسي نسخه دوم رضاخان محسوب ميشد و مانند رضاخان خود را ناسيوناليست ميدانست كه دست تقدير وي را مأمور نجات كشور ساخته است. او از دموكراسي گريزان بود و ميخواست قدرت فائقه و فردي خويش را بر كشور حاكم گرداند.
كابينه او با مسائل مختلف و متعددي رو به رو بود كه حاصل آن برانگيختن طيفي از انتظارات فراوان و گاه متناقض جريانهاي سياسي داخلي و قدرتهاي خارجي بود. انتظار دربار از وي آن بود كه انتقال قدرت از مجلس به دربار را تسهيل كند؛ انگليسيها توقع داشتند هر چه سريعتر قرارداد الحاقي را به تصويب برساند؛ آمريكائيها خواهان اصلاحات اجتماعي اقتصادي و ايستادگي در برابر كمونيسم و حزب توده بودند؛ نيروهاي ملي و مذهبي خواستار اقدام فوري عليه شركت نفت و ملي كردن آن بودند؛ و شوروي خواهان بهبود و توسعه روابط با ايران و رفع تنگناهاي موجود عليه حزب توده بود.
رزمآرا در پنجم تير ماه 1329، يعني درست 24 ساعت بعد از انتشار خبر جنگ كره، به نخستوزيري رسيد. فضاي سنگين، احساسي و التهابآميزي كه پيرامون نفت شكل گرفته بود، رزمآرا را در وضعيت مبهم و بغرنج قرار داد.
استعفاي منصور و آمدن رزمآرا، به گونهاي بود كه گويا زدوبندي نهاني در كار بوده است. اين استعفا ناگهاني و بدون طرح در هيأت وزيران انجام شد و درست در همان روز، نخستوزير جديد منصوب گرديد. به همين خاطر نمايندگان جبهه ملي هنگام معرفي كابينه رزمآرا در مجلس، وي را عامل آمريكا و انگليس دانستند كه شاه را مجبور به پذيرش نخستوزيري وي نمودهاند. محمدعلي سفري، از روزنامهنگاران آن عهد، روي كار آمدن رزمآرا را «كودتاي سفيد» خوانده است.
موضع رزمآرا در برابر نفت
نظر به اهميت و حساسيت فوقالعاده مسئله نفت، در اثناي انتخابات مجلس شانزدهم، مخالفت با شركت نفت و سياستهاي آن توسط غالب جريانها و احزاب سياسي مهم در حد بيسابقهاي بالا گرفت و عملاً دفاع از ميانهروي و اعتدال خيانت تلقي ميشد. در 28 خرداد، دكتر مصدق در مجلس پيام آيتالله كاشاني را خواند.
«نفت ايران متعلق به ملت ايران است». التهاب نفت، روزبروز شديدتر ميشد. در اول تيرماه اعضاي كميسيون نفت مجلس برگزيده شدند. مصدق چهره شاخص كميسيون بود؛ وي در 5 تير به رياست كميسيون برگزيده شد. در همين روز، منصور استعفا كرد و رزمآرا، رئيس ستاد ارتش، فوراً از سوي شاه به نخستوزيري برگزيده شد.
روزي كه رزمآرا كابينهاش را به مجلس معرفي كرد (6 تير)، مصدق و جبهه ملي چنان سر و صدائي در مجلس به راه انداختند كه از زمان حركت جمهوريخواهي رضاخان در سال 1302، بيسابقه بود. در همان روز، آيتالله كاشاني و جبهه ملي اعلاميه شديداللحني عليه رزمآرا صادر كردند.
در چنين فضائي رزمآرا پس از مدتي سكوت در 26 مهر 1329 در مجلس سنا به اظهار نظر درباره نفت پرداخت و موافقت خود را با قرارداد ابراز داشت. اما روز بعد در مجلس شورا مورد استيضاح نمايندگان جبهه ملي قرار گرفت. هرچند او توانست از مجلس رأي اعتماد بگيرد اما خطاست اگر اين رأي را بيانگر احساسات داخل و خارج از مجلس بپنداريم. زيرا در آبان وقتي او و فروهر - وزير دارائي- درباره علت موافقت دولت با قرارداد سخن گفتند، مجلس هرگز متقاعد نشد. در چهارده آذر، كميسيون نفت قرارداد الحاقي را براي استيفاي حقوق ايران ناكافي دانست و در 19 آذر كميسيون نفت گزارش خود را مبني بر رد قرارداد الحاقي تقديم مجلس كرد. به محض آن كه نظر كميسيون به اطلاع عموم رسيد، چندين تظاهرات عمومي عليه شركت نفت برگزار شد و سيل تبريك و تحسين خطاب به فعالين جبهه ملي و اقليت مجلس و روزنامههاي مؤثر به سوي مجلس سرازير شد.
آيتالله كاشاني نيز در بيانيهاي ضمن دفاع از ملي شدن نفت در سراسر كشور از مردم ايران خواست آن قدر پافشاري كنند تا طرفداران شركت نفت در مجلس در برابر اراده ملت ناچار به تسليم شوند. به دنبال آن جمعي از روحانيان نيز مردم را به مبارزه در اين راه فراخواندند. در پي اين تحركات گسترده مردمي در 26 آذر كميسيون نفت رد قرارداد الحاقي را تصويب نمود و در همان جلسه طرح ملي شدن نفت با امضاي يازده نماينده تقديم مجلس شد.
اما رزمآرا كه كمر به دفاع از قرارداد بسته بود، در جلسه خصوصي مجلس بدون پرده پوشي به دفاع از آن پرداخت و ايرانيان را ناتوانتر از آن دانست كه بتوانند يك
كارخانه سيمان را اداره كنند. در همان حال فروهر – وزير دارائي – كه در 5 دي ماه 1329 در مجلس به منظور جلوگيري از تصويب ملي شدن نفت سخن ميگفت، به منظور طرح يك راه حل بهتر، قرارداد الحاقي را پس گرفت.
طرح اين موضوع در آن فضاي سنگين ضدانگليسي باعث شد، مجلس وي را به شدت مورد انتقاد قرار دهد. در 21 دي مجلس طرحي تصويب كرد كه به موجب آن كميسيون نفت ميبايست ظرف دو ماه رويه دولت را در امر نفت ترسيم كند.
در 9 بهمن مجلس سنا نيز قرارداد ساعد – گس را براي استيفاي حق ايران ناكافي شمرد. در همين اثنا كميسيون نفت با ارسال پرسشنامهاي براي نخستوزير درباره ابعاد مختلف مالي، سياسي، فني و تكنيكي و حقوقي نفت و توانائي ايران در اداره آن پرسشهايي مطرح ساخت. رزمآرا نيز اين پرسشنامهها را به وزارتخانههاي خارجه، اقتصاد و دارائي، دادگستري و نيز دفتر مديريت و برنامهريزي نفت فرستاد. اين در حالي بود كه ملي كردن نفت به عنوان مهمترين پيشنهاد معرفي شد.
فضا چنان ضدانگليسي و عليه شركت نفت بود كه فروهر در 24 بهمن استعفا كرد و اين مسئله نشانه سقوط دولت رزمآرا در آيندهاي نزديك بود. دو روز بعد از استعفاي فروهر، مجلس با تأييد و تصويب گزارش كميسيون نفت مبني بر ناكافي بودن لايحه ساعد – گس براي استيفاي حقوق ايران از نمايندگان مجلس خواست پيشنهادهاي خود را مبني بر ترسيم خطمشي دولت در قبال نفت به مجلس ارائه كنند. در اين راستا پيشنهادهاي زيادي از جمله ملي شدن نفت مطرح شد. به دنبال آن دولت استيضاح شد؛ اما دوباره رأي اعتماد گرفت.
در واقع، توسل به استيضاحهاي مكرر يكي از روشهاي روياروئي جبهه ملي با كابينه رزمآرا بود. جبهه ملي از اين طريق ميكوشيد هم ماهيت كابينه رزمآرا و هم ماهيت اكثريت نمايندگان مجلس را نشان دهد و در همان حال توجه محافل سياسي و پشتيباني سراسري مردم ايران را برانگيزد و با شكستن فضاي اختناقآميز حاكم، به مطبوعات جرأت و شهامت لازم جهت افشاي حقايق را بدهد و از اين رهگذر سرسختي و شكستناپذيري جنبش ملي را به اثبات برساند. در عمل نيز چنين شد؛ نمايندگان اندك اما پرنفوذ جبهه ملي عملاً سكان هدايت سياستها و برنامههاي نفتي را در دست گرفتند و تا ملي شدن نفت از پاي ننشستند.
شركت نفت كه موقعيت خود را در خطر ميديد، محرمانه با رزمآرا وارد مذاكره شد كه حاصل آن پذيرش اصل تنصيف عوايد بود همانند الگوي عربستان – آرامكو. شركت حتي پيشنهاد كرد حاضر است پنج ميليون ليره مساعده به ايران بپردازد كه از درآمدهاي بعدي كسر شود و تا پايان سال 1951 هم ماهانه مبلغ دو ميليون ليره مساعده بپردازد.
روز 12 اسفند رزمآرا گزارش متخصصان خود را درباره پرسشهاي كميسيون نفت انتشار داد كه بر اساس آن ايران فاقد متخصصان فني و كارشناس مالي كافي براي اداره تأسيسات نفتي است. افزون بر اين، از نظر حقوقي نميتوان قرارداد را ملغي نمود زيرا ايران محكوم به پرداخت خسارتي حدود سيصد تا پانصد ميليون پوند است كه به خاطر آن هم حيثيت و هم ارز خارجي خود را از دست خواهد داد و به لحاظ سياسي عاقلانه نيست ايران با دولت بريتانيا روياروي گردد. اين گزارش غروب همان روز از راديو پخش شد و فرداي آن روز رزمآرا براي دفاع از نظريه متخصصان خود در كميسيون نفت حضور يافت. اين جلسه روز 14 اسفند و در فضائي حساس و هيجانانگيز برگزار شد و كميسيون بار ديگر بر ملي كردن تأكيد ورزيد و در 15 اسفند مصوبه زير را از تصويب گذراند:
«نظر به اين كه ضمن پيشنهادهاي واصله به كميسيون نفت، پيشنهاد ملي شدن نفت در سراسر كشور مورد توجه و قبول كميسيون قرار گرفته و از آن جا كه وقت كافي جهت مطالعه در اطراف اجراي اين اصل باقي نيست، كميسيون ويژه نفت مجلس شوراي ملي تقاضاي دو ماه تمديد ميكند.» روز بعد رزمآرا ترور شد.
نقدي بر قرارداد الحاقي
فشار محافل آزاديخواه و جريانهاي ملي و مذهبي كه خواهان لغو قرارداد تحميلي 1933 و احقاق حقوق ايران از چپاولگري بيگانگان بودند، انگليسيها را به هراس انداخت. به همين منظور، نويل گس پس از سه سفر متوالي به ايران و در پي مذاكرات محرمانه با مقامات ايراني سرانجام با گلشائيان، وزير دارائي، در 26 تير 1328 قرارداد الحاقي موسوم به گس – گلشائيان را به امضا رساند. بدين ترتيب، انگليسيها با وجود همه خطرهائي كه احساس مينمودند، عملاً از پذيرش اصل تجديدنظر در قرارداد 1933 شانه خالي كردند و با اين روش، تنها به تعديل برخي از قسمتهاي آن پرداختند كه در مجموع منافع انگليس را در بالاترين سطوح حفظ ميكرد.
دولت ساعد كه امضاكننده قرارداد مزبور بود در واپسين روزهاي عمر مجلس پانزدهم لايحه مربوط به قرارداد را با قيد دوفوريت به مجلس ارائه كرد كه در پي مخالفت نمايندگان اقليت تا پايان دوره پانزدهم به تصويب نرسيد. بزرگترين ثمره تصويب نشدن قرارداد در مجلس پانزدهم، آگاه شدن اذهان عمومي ايرانيان از ماهيت قرارداد الحاقي و قراردادهاي پيشين نفت به ويژه قرارداد دارسي و قرارداد 1933 و پي بردن به ميزان فزون از حد غارتگريهاي شركت نفت بود كه با روشنگريهاي نمايندگان مخالف و تلاشهاي مصدق و حمايتهاي مردمي موجي از حساسيت عليه قرارداد و مبارزه عليه آن را رقم زد و شگفتي محافل لندن را برانگيخت.
لذا انگليسيها كوشيدند با برگزاري انتخابات فرمايشي و گزينش نمايندگان هوادار دربار و انگليس قرارداد مزبور را از تصويب مجلس بگذرانند؛ اما با تحصن جمعي از رجال در دربار در اعتراض به جريان انتخابات، كه سرانجام مقدمات تشكيل جبهه ملي را فراهم آورد، و سرانجام قتل هژير موجي از نفرت عليه بريتانيا برانگيخته شد و دولت ساعد را وادار به تجديدنظر در انتخابات نمود كه در پي آن هشت تن از نمايندگان جبهه ملي وارد مجلس شدند و هسته اصلي اقليت و مخالفت سرسختانه عليه سياستهاي استيلاگرانه بريتانيا را شكل دادند و بدين ترتيب به صحنه گردان مسائل نفت ايران تبديل شدند.
اقليت مجلس جمع متشكلي از نمايندگان مجلس بودند كه در واقع، نمايندگان حقيقي مردم محسوب ميشدند. آنها برنامه كار خود را بر مخالفت با قرارداد گس- گلشائيان و دفاع از حقوق و آزاديهاي فردي و اجتماعي قرار داده بودند. اين اقليت به جبهه ملي وابسته بود. جبهه همچنين دستاندركار متشكل ساختن عناصر و گروههاي آزاديخواه و مخالف استعمار بود.
بر اساس قرارداد الحاقي ميزان حقالامتياز هر تن نفت از چهار شلينگ به شش شلينگ و ميزان ماليات پرداختي به ازاي هر تن نفت فروش رفته تا يك شلينگ افزايش مييافت. شركت نفت متعهد ميشد، بيست درصد سهم ايران را قبل از كسر ماليات بر درآمد انگلستان پرداخت كند. شركت همچنين به جاي ده درصد تخفيف از قيمتهاي پايه- كه در قرارداد 1933 پيشبيني شده بود- 25 درصد تخفيف منظور ميكرد و در مجموع سهم ايران از عوايد نفت را به سي درصد افزايش ميداد كه در آن فضا بسيار پايينتر از انتظارات ايجاد شده بود. در مقابل، قرارداد 1933 / 1312 مورد تأييد قرار ميگرفت و بدون آن كه
سخني از تسويه حساب و طرح دعاوي ايران به ميان آيد، سعي ميشد با پرداخت مبالغ ناچيزي كليه دعاوي ايران نسبت به شركت نفت تسويه شده تلقي گردد.
در حالي كه بر اساس اصول بينالمللي هيچ دولتي نميتوانست هيچگونه مالياتي از دولت ديگر دريافت دارد، اين قرارداد سهم معافيت مالياتي ايران از منافع و ذخاير نفت را منحصر به معافيت ماليات بر درآمد دولت انگلستان ميكرد تا اخذ هرگونه ماليات ديگر قانوني و قطعي شود. طبق قرارداد 1312 دولت ايران در 20 درصد كليه ذخاير شركت نفت شريك و سهيم بود كه در قرارداد الحاقي اين ذخاير راهبردي براي هميشه از ميان ميرفت در عوض، سالانه مبلغي حدود چهار ميليون ليره به ايران پرداخت ميشد. از آن جا كه طلا معيار پرداخت بود، نه تنها عوايد دولت ايران بابت حقالامتياز و ماليات افزايش پيدا نميكرد بلكه 5 تا 10 درصد نيز كاهش مييافت. هرچند 10% به حقالامتياز و ماليات پرداختي به ايران افزوده ميشد اما با توجه به افزايش مصرف نفت در داخل ايران به ضرر كشور تمام ميشد.
اگر بخواهيم درآمدهاي نفتي ايران را، در صورت اجراي قرارداد الحاقي، با درآمدهاي نفتي ونزوئلا بسنجيم درمييابيم كه در سال 1948 درآمد دولت ونزوئلا از شركتهاي نفتي از قرار هر تني 88/5 دلار بوده، در حالي كه با اجراي قرارداد الحاقي، عايدات ايران در همان سال به حدود 88/2 دلار ميرسيد و اين كمتر از نصف عايدات ونزوئلا بود. بدينسان، جاي هيچ ترديدي باقي نميماند كه شركت نفت طي ساليان متمادي چندين برابر سرمايهگذاري خود، از منابع هنگفت ثروت ملي ايران به غارت برده بود.
شايد گفته شود هزينه حمل و نقل از ونزوئلا تا بازار مصرف بسيار كمتر از ايران است؛ اما اگر به هزينههاي بسيار اندك توليد در ايران در قياس با ونزوئلا بنگريم اين فاصله جبران ميشود. بر اساس گزارش صندوق بينالمللي پول، هزينه توليد نفت در ايران حدود يك دلار و در ونزوئلا 65/4 دلار است و در واقع، شركت نفت در قياس با شركتهاي نفتي فعال در ونزوئلا در ازاي هر تن 35/2 دلار سود بيشتر كسب ميكرد.
اكنون اگر عايدات ايران را به موجب قرارداد الحاقي با منافع خالص شركت نفت در سال 1948 و يا مالياتي كه دولت انگليس در همان سال از عمليات شركت دريافت نموده است بسنجيم، در مييابيم كه عايدات ايران از محل ثروت خود به مراتب كمتر از سود خالص شركت نفت و نيز بسيار كمتر از مالياتي است كه شركت نفت به دولت
انگليس ميپردازد. چنان كه منافع خالص شركت حدود 70000000 ليره و ماليات دولت انگليس حدود 28310353 ليره و حقالامتياز ايران 18668786 ليره خواهد بود.
اگر دارنده اين امتياز يك شركت ايراني بود و شركت مزبور تابع ماليات بر درآمد ايران ميشد، در آن صورت حداقل ميزاني كه به دولت ايران ميبايست پرداخت گردد دست كم 50% از منافع شركت بود.
اين در حالي بود كه ايران به عنوان صاحب معادن و به عنوان دارنده حقالسهم 20 درصدي از سود شركت ميبايست از حساب شركت مطلع بوده و عمليات حسابرسي را از حسابرسان خبره بخواهد. اما ايران نامحرمتر از محاسبان خبره شركت شمرده ميشد و هيچگونه اطلاعي كه ميتوانست در ميزان حقالسهم دولت مؤثر باشد در اختيار آن گذاشته نميشد. افزون بر اين، شركت نفت ساليان متمادي نفت را به قيمت ثابت و بسيار پائيني به وزارت درياداري انگليس ميفروخت؛ بدون آن كه ايران به عنوان مالك اين منابع بتواند از حقيقت اين معاملات آگاه شود تا ضرري متوجه او نگردد.
به موجب امتيازنامه 1933 ايران در كليه اندوختههاي شركت به ميزان 20% سهيم و شريك بود؛ اما در قرارداد الحاقي سهم دولت تنها به اندوختههاي عمومي محدود ميشد. همچنين در قرارداد الحاقي تكليف استهلاكها روشن نبود؛ از اين رو هرگاه شركت اراده ميكرد ميتوانست بيش از حد متعارف اموال خود را مستهلك كند و با اين روش قسمتي از 20% سهم ايران را از ميان ببرد.
در موضوع نرخ فروش نفت در داخل ايران، بر اساس قرارداد 1933 حداقل قيمتهاي خليج مكزيك يا روماني مبناي عمل بود؛ اما در قرارداد الحاقي تنها قيمت خليج مكزيك يا توافق طرفين يا حكميت به عنوان مبناي فروش درنظر گرفته شده بود. با توجه به اهميت فزاينده ارزاني سوخت در چرخه اقتصاد ملي ميبايست ترتيبي اتخاذ ميشد تا قيمت فروش آن از نرخ فروش به وزارت درياداري انگليس يا شركتهاي آمريكائي گرانتر نباشد.
نكته مهم ديگر مسكوت ماندن مسئله بسيار مهم گاز طبيعي بود كه هم در قرارداد 1933 و هم در قرارداد الحاقي سخني از آن به ميان نيامده بود. در واقع، بايد تدابيري اتخاذ ميشد تا از گاز طبيعي چاههاي ايران كه در آن زمان نابود ميگرديد، استفاده شود و مصرف گاز با ابزارها و روشهائي كه در كشورهاي ديگر معمول بود در ايران رواج
يابد و سپس براي تامين سهم و منافع ايران از اين ثروت بزرگ بر اساس روشهاي جاري در كشورهاي نفت خيز چارهانديشي شود.
تلاشهاي رزمآرا براي تصويب قرارداد الحاقي
رزمآرا وعده كرده بود به هر قيمتي در تصويب قرارداد الحاقي بكوشد. اما هم او و هم شاه ميدانستند كه قرارداد الحاقي بدون جرح و تعديل، شانس اندكي براي تصويب دارد. شاه معتقد بود بايد در موارد زير تجديدنظر صورت پذيرد: ايراني كردن سريع پرسنل شركت نفت، واگذاري حق حسابرسي به دولت ايران و تعديل روش محاسبه حقالسهم ايران.
از نگاه رزمآرا نيز تصويب قرارداد الحاقي در مجلس مستلزم تغييرات زير بود:
برنامه اداره تأسيسات نفت به وسيله ايرانيان طي يك دوره ده ساله.
حق بازرسي دفترهاي شركت به عنوان يك شريك به منظور تعيين سهم ايران از منافع شركت.
فروش نفت براي مصرف داخلي ايران معادل كمترين قيمتي كه به ديگران فروخته ميشود، و نيز دريافت اطلاعات كامل درباره دريافتكنندگان نفت صادراتي ايران.
وجوه مربوط به موافقتنامه جديد به طور اقساط و همزمان با شروع اجراي برنامه هفت ساله پرداخت شود.
جرج مك گي درباره لزوم پذيرش اين درخواستها با مقامات وزارت خارجه انگليس و شركت نفت گفت و گو كرد؛ اما شركت نفت معتقد بود قرارداد نه تنها منصفانه بلكه سخاوتمندانه است و دادن هر امتياز جديد محرك درخواستهاي تازهتر خواهد شد. لذا تنها با درخواست فروش نفت به قيمت تمام شده موافقت كرد و از پذيرش ساير موارد خودداري ورزيد. آنها از ايرانيان خواستند بر احساسات ناسيوناليستي خود غلبه نموده و قرارداد را به همان صورتي كه امضا شده است بپذيرند. مك گي، پاسخ هيأت مديره شركت نفت را چنين منعكس كرده است: «بهتر است در فكر امور مربوط به خودمان باشيم. آنها ايراني را بهتر از ما ميشناسند. اگر به ايرانيها يك اينچ بدهيد آنها يك مايل مطالبه ميكنند.» مك گي در ادامه مينويسد، احساس كردم كه نظرياتم كمترين
تأثير را در هيأت مديره نداشته است.
هنگامي كه دولت در برابر تقاضاي كميسيون نفت نتوانست موضع خود را روشن كند، از سوي جبهه ملي مورد استيضاح قرار گرفت و اين روند موجب شد تا در محافل سياسي همه نابسامانيها و بدبختيهاي ايران به شركت نفت نسبت داده شود. اما رزمآرا منكر اين رابطه شد و استيضاحهاي موجود را موجب اتلاف وقت دانست. وي فروهر وزير دارائي را مأمور دفاع از قرارداد نمود. او لايحه را پس از آن كه كميسيون نفت خواهان ملي شدن نفت شد، پس گرفت. اما اقدام او با واكنش شديد مجلس همراه شد. نمايندگان طي قطعنامهاي ادعاي او را نادرست و اظهارات وي را كان لم يكن تلقي كردند.
واقعيت اين بود كه رزمآرا با يك مجلس به شدت ناسازگار رو به رو بود كه تنها او را تحمل ميكرد نه بيشتر. از همين رو، رزمآرا به سفير انگليس شكايت كرد كه از 130 لايحهاي كه دولت به مجلس ارائه نموده هيچ يك به تصويب نرسيده است.
اقدام نمايندگان و سي روزنامهنگار متحصن در مجلس براي مبارزه با قرارداد، تشنج سياسي را به ميان اعضاي كابينه كشاند. شماري از وزيران با كساني كه خواهان استعفاي فروهر بودند، همصدا شدند و تهديد كردند در غير اين صورت آنها نيز استعفا خواهند كرد. در پي اين رخدادها، شمسالدين جزايري، وزير فرهنگ، اعلام كرد اقدامات فروهر نسبتي با نخستوزير ندارد. اما فروهر اين اتهام را رد كرد و مسائل طرح شده را خواسته قلبي نخستوزير دانست. بدين سان، روياروئي دولت با مجلس به وضعيتي منتهي شد كه بر اساس آن يا بايد قرارداد تغيير مييافت و يا مجلس منحل ميگرديد.
در اوايل زمستان 1329 در پي انتشار اخبار مربوط به توافق تنصيف عوايد بين عربستان و آرامكو، موقعيت انگليسيها و دولت رزمآرا بيش از پيش ضعيف شد. رزمآرا در عين اين كه ميكوشيد كميسيون نفت را از پذيرش اصل ملي شدن باز دارد، از نوركرافت نماينده شركت نفت در 21 بهمن 1329 در خصوص آمادگي انگليسيها براي توافق پنجاه پنجاه پرس و جو كرد.
مقامات انگليسي با توجه به همهگير شدن شعار ملي شدن نفت حاضر شدند به ترتيب مشابه عربستان تن دهند. رزمآرا كه به اهميت نمادين ملي شدن نفت باور داشت اما آن را غيرعملي ميدانست، با برخي از اعضاي كميسيون نفت دو نقشه متفاوت طرح كرد كه در هر دو، هدف غائي و مطلوب همان ملي شدن نفت بود. اما پيش از رسيدن
به آن مرحله ميبايست از اصل پنجاه پنجاه دفاع ميكرد. حتي رزمآرا به شپرد گفت اين كار صرفاً به معناي تظاهر به موافقت با فكر ملي كردن نفت است نه بيشتر؛ بلكه اصل و هدف همان تنصيف عوايد است. اما انگليسيها كه اصل ملي شدن را به منزله كفر ميدانستند، رفتار رزمآرا را زير سئوال برده و همچنان قرارداد 1933 را مبناي عمل شمردند.
رزمآرا كه از طرز رفتار انگليسها ناراضي بود، در حالي كه نميتوانست خود را از آنها جدا كند به شرح دشواريها و خطرات ملي شدن ادامه داد. در همان حال از علني كردن اصل پنجاه پنجاه سر پيچيد. او به انتظار كسب امتيازات بيشتري از انگليسيها نشست تا دست كم برخي از اهداف ملي شدن نفت را محقق سازد و بدين ترتيب موضوع نفت را به طور قطعي حل كند؛ زيرا هيچ نخستوزيري بيش از او مايل نبود حيثيت خود را به خاطر حمايت آشكار از انگليسيها به مخاطره افكند.
گفته ميشود رزمآرا پيشنهاد تنصيف عوايد انگليسيها را مسكوت نهاد، در حالي كه انگليسيها مايل بودند اين موضوع به گوش عموم ايرانيان برسد. برخي براي اثبات اين موضوع به سخنان دكتر مصدق استناد ميكنند كه گفته بود اگر شركت سابق نفت در دوره پانزدهم اصل تنصيف عوايد را ميپذيرفت هيچ اختلافي بين ايران و شركت نفت پديد نميآمد ولي سماجتهاي شركت نفت ايرانيان را عصباني كرد. اما اگر اندكي وسواس به خرج دهيم درمييابيم كه اين ادعاها چندان درست نيست. زيرا اين سخن اولاً مربوط به دوره پانزدهم مجلس و پيش از خيزش عمومي و تحرك محافل ملي و مذهبي به سوي ملي شدن نفت است و هنوز شعار ملي شدن نفت همهگير نشده بود. ثانياً شركت نفت بر اساس گفته شپرد تنها پس از رد قطعي قرارداد الحاقي در مجلس و مدتها پس از تصويب قرارداد آرامكو- عربستان به آن تن داده است.
بنابراين اين ادعا كه اگر رزمآرا اصل پنجاه پنجاه را اعلام ميكرد، مرگ او و بحران ملي شدن پيش نميآمد نادرست است؛ زيرا شاه و نمايندگان غير جبهه ملي كميسيون نفت از آن آگاه بودند و اگر اميدي به پذيرش آن وجود داشت، مطمئناً آن را اعلام ميكردند.
رد قاطعانه قرارداد الحاقي در مجلس و طرح ملي كردن صنعت نفت از يك سو، و امضاي قرارداد تنصيف عوايد بين عربستان و شركت نفتي آرامكو از ديگر سو،
انگلستان را به شدت غافلگير كرد. آن چه بر وحشت انگليسيها افزود، ظهور احساسات و جنبش ضدانگليسي در ايران بود كه هرگز نميخواست به هيچ نوع توافقي با انگلستان حتي پنجاه – پنجاه تن دهد. افزون بر اين، هراس از نفوذ فزاينده شركتهاي نفتي آمريكائي كه انتظار ميرفت به نفوذ انگليسيها در منطقه و سلطه آنها بر منابع نفتي پايان دهند، انگلستان و دولت رزمآرا را در وضعيت دشوار و پيشبيني نشدهاي قرار داد. از اين رو، رئيس شركت نفت با اعلام آمادگي فوري كشور متبوعش براي مذاكره با دولت رزمآرا، براي عقد قرارداد مشابه عربستان - آرامكو كوشيد اين بحران را مديريت كند. در اين راستا حتي شركت نفت حاضر بود به محض امضاي قرارداد تنصيف عوايد، كمكهاي ويژهاي در قالب مساعدههاي مالي در اختيار دولت ايران قرار دهد.
رزمآرا كه در وضعيت دشواري قرار گرفته بود و فاصله زيادي بين پيشنهاد تنصيف عوايد انگلستان و اصل ملي شدن نفت ميديد، تحتتأثير فضاي سياسي ملتهب آن روز از پذيرش پيشنهاد شركت سر پيچيد؛ ولي در خفا به مذاكرات ادامه داد تا روش ميانه ديگري براي دفاع از قرارداد بيابد. رزمآرا كه به شدت تحت فشار انگليسيها قرار گرفته بود به شپرد اطلاع داد اجازه نميدهد اصل ملي شدن مورد تصويب قرار گيرد؛ بلكه ميكوشد پيشنهاد جديدي به مجلس ارائه كند. معاون وزير خارجه انگليس نيز هشدار داد دولت آن كشور نميتواند نسبت به منافع نفتي بريتانيا بيتفاوت باشد. حتي شپرد به رزمآرا نوشت هيچ طرحي كه متضمن ملي شدن نفت باشد حتي در آينده دور از نگاه انگلستان قابل پذيرش نيست. وي از رفتار غيرمسئولانه نمايندگان مجلس ايران شكايت نمود و يادآور شد حاضر است 5/28 ميليون ليره به دولت ايران بپردازد و همچنين ده ميليون ليره نيز به عنوان سپرده در اختيار بانك ملي براي رفع مشكلات اقتصادي قرار دهد و همچنين بر پايه تنصيف عوايد با ايران قرارداد منعقد كند.
در ايران نوعي اجماع و اتفاق نظر درباره ايستادگي در برابر امپرياليسم غرب به ويژه انگليس و هيأت حاكمه پديد آمده بود. مسئله نفت، به صورت مسئلهاي تاريخي، سياسي و حيثيتي براي مردم ايران درآمده بود. گويا مردم با ملي كردن نفت ميخواستند انتقام نزديك به دويست سال زورگويي و غارت و چپاول و تحقير را از انگليس بگيرند، هيچ پيشنهاد ديگري غير از ملي شدن پذيرفتني نبود. بدينسان، به تعبير ريچارد
كاتم، رزمآرا حتي اگر در اسفند 1329 ترور نميشد، فرصت تاريخي را از دست داده بود و احساسات ناسيوناليستي متوجه جبهه ملي و مصدق شده بود.
رزمآرا براي گرهگشائي از اين مشكل ابتدا از آمريكا و سپس از شاه ياري خواست. او از آمريكا خواست از توان و نفوذ خود براي به نرمش واداشتن انگليسها بهره گيرد تا مطالبات آنها تعديل شود و در برابر درخواستهاي مجلس انعطاف بيشتري نشان دهند. از همين رو، وزير خارجه آمريكا از وزير خارجه انگليس و هم از مقامات مسئول شركت نفت خواست تا در موضوع نفت نرمش بيشتري نشان دهند. حتي آمريكا درصدد بود با اعطاي وام به دولت رزمآرا كمك كند؛ اما انگليسيها با اين بهانه كه ايرانيها را بهتر از آمريكائيها ميشناسند– و پرداخت وام موجب ميشود ايرانيان در تصويب قرارداد نفت امروز و فردا كنند– با آن مخالفت ورزيدند.
در نتيجه، در فضائي كه هيچ طرحي جز ملي شدن قابل طرح و دفاع نبود، رزمآرا به عنوان آخرين راه حل به انحلال مجلس و اعلان حكومت نظامي انديشيد. او كه وجود مجلس را مانع هر طرحي غير از ملي شدن نفت ميدانست، از شاه خواست با استفاده از قانون 18 ارديبهشت 1328، مجلس شورا و سنا را منحل كند تا كانون اصلي مخالفتها از ميان برود. اما شاه به دلايل سياسي و نگراني از بروز تشنج سياسي در كشور از انجام آن خودداري كرد. گفته ميشود شاه پس از كسب نظر سفير آمريكا اين پيشنهاد را رد كرد. به نظر ميرسد رزمآرا پس از آن كه شاه را مانع دستيابي به مقاصد خود يافت، نظرش به سوي يك كودتاي نظامي و ترور شاه جلب شد؛ اما سفراي انگليس و آمريكا كه از اين نقشه مطلع بودند با آن مخالفت ورزيدند. زيرا در آن شرايط بحراني ممكن بود به مداخله روسها و تجزيه كشور بينجامد. به همين خاطر، سفير آمريكا ضمن باز داشتن وي از اجراي اين نقشه، موضوع را به اطلاع شاه رساند و بدين ترتيب در بركناري رزمآرا ايفاي نقش كرد.
درباره نقشه و برنامههاي بعدي رزمآرا حرف و حديث فراواني گفته شده است. به گفتة حسين مكي رزمآرا قصد داشت با استخدام تيراندازان ماهر در لباس غيرنظامي و شناساندن نمايندگان جبهه ملي به آنها به تدريج همه آنها را معدوم سازد و در گام بعد با قتل شاه و كاشاني سرانجام با يك كودتا زمام امور را به طور مطلق در دست گيرد و نظام سياسي ايران را به جمهوري تبديل كند. به ادعاي مكي، دولت با تعلل در
پرداخت حقوق كارمندان و مقصر شمردن مجلس در اين امر به ايجاد تحصن و تظاهرات كارمندان پيرامون مجلس پرداخت تا فضا را براي اين كار فراهم آورد؛ اما مرگ زودهنگام او اين نقشه را ناكام گذاشت.
رزمآرا نماينده انگليسيها يا آمريكائيها: سيري در روابط خارجي رزمآرا
درباره جهتگيريهاي سياست خارجي رزمآرا اختلاف نظرهاي جدي وجود دارد. برخي از محققان بر اين باوراند كه رزمآرا برگزيده سياسي انگلستان بود و به خواست و اراده انگليسيها به شاه تحميل شد. در مقابل، برخي ديگر وي را نماينده منافع و سياستهاي آمريكا ميشمارند. از همين رو، با نگاهي اجمالي به پارهاي از اين ديدگاهها به ارزيابي اين موضوع ميپردازيم.
خاطرات و گزارشهاي جرج مك گي، معاون وزارت خارجه آمريكا در زمان رزمآرا، نشانگر نقش ويژه آمريكا در روي كار آمدن رزمآرا است. به نوشته او انتصاب رزمآرا بيشتر به توصيه سفارت آمريكا صورت پذيرفت و شاه به رغم ميل خود به آن تن داد. در واقع، رزمآرا زمامدار منتخب واشنگتن بود. به نوشته او علت حمايت آمريكا از وي ترديد واشنگتن در توانائي شاه در اداره كشور و مبارزه با فساد و انجام اصلاحات اساسي در برابر خطر كمونيسم بود.
به باور مك گي، رزمآرا قصد داشت برنامههاي زير را به اجرا درآورد:
الف: مبارزه با فساد؛ ب: تمركززدائي سياسي و اداري؛ ج: انحلال مجلس شوراي ملي؛ د: محدود كردن قدرت شاه؛ ه : توافق با شركت نفت انگليس به نحوي كه با ديگر كشورهاي توليدكننده نفت خاورميانه عمل شده است؛ و: واگذاري مسئوليت اجراي برنامههاي اقتصادي – اجتماعي خود به تقي نصر.
به نوشته مك گي، آمريكائيها با مشاهده عمق و گستره حركتهاي استقلالخواهانه در آسيا و آفريقا دريافته بودند ادامه بهرهبرداري از ذخاير نفتي خاورميانه مستلزم تجديدنظر در قراردادهاي نفتي است. از اين رو، به انگليسيها هشدار دادند بايد از اصل پنجاه – پنجاه دفاع كنند. در همين راستا مك گي، معاون وزارت خارجه آمريكا، هم با مقامات وزارت خارجه انگليس و هم با مقامات ارشد شركت نفت گفت و گو كرد. با تشكيل دولت رزمآرا وي از انگليسها خواست تا نرمش بيشتري در برابر تقاضاهاي ايران نشان دهند.
مهمترين درخواست رزمآرا از شركت نفت عبارت بود از پرداخت سهم بيشتري از منافع نفت؛ تسريع در جايگزيني كاركنان ايراني به جاي كاركنان انگليسي؛ حق بازرسي ايران در دفترهاي شركت به عنوان يك شريك و استفاده از نفت براي مصرف داخلي معادل كمترين نرخي كه به ديگران فروخته ميشود. اما بريتانيا با اين درخواستها موافقت نكرد.
به نوشته شمس قناتآبادي، در آن زمان چنين شايع بود كه آمريكائيها به نفع رزمآرا وارد عمل شدهاند تا مسئله نفت را حل نموده و برنامههاي اصلاحي را سريعتر به اجرا درآورند. اما واقعيت اين است كه رزمآرا توانسته بود به نحوي رضايت هر سه قدرت مؤثر يعني آمريكا، انگليس و شوروي را جلب كند.
آن چه بر دامنه شايعات مربوط به همكاري رزمآرا با آمريكائيها ميافزود، ورود هنري گريدي سفير جديد آمريكا به تهران، درست در همان روزي بود كه رزمآرا قدرت را به دست گرفت. او پيشتر به عنوان كارشناس كمكهاي مالي آمريكا به كشورهاي كوچك پيرامون شوروي شناخته شده بود و در يونان فعاليت ميكرد.
به نوشته روزنامه فرانسوي لوموند، دولت آمريكا با روي كار آمدن رزمآرا پيروزي مهمي به دست آورد. زيرا او با تسلط بر نيروهاي نظامي ايران و تشكيل يك دولت مقتدر، هم ميتوانست موافقتنامه الحاقي با انگلستان را به تصويب برساند، هم با كمك انگليسيها و آمريكائيها نهضت سياسي اجتماعي بيگانهستيز داخلي را سركوب كند و هم با اعطاي برخي امتيازات به اتحاد شوروي فشارهاي آن دولت را كاهش دهد. دولت آمريكا به قدرت رسيدن رزمآرا را در راستاي تثبيت وضعيت اقتصادي و اجتماعي ايران مينگريست و حتي برحسب صلاحديد راهنمايان آمريكائي پذيرفته بود برنامه صنعتي را بر برنامه توسعه كشاورزي اولويت بخشد و به همين منظور قرار بود سه متخصص امور اقتصادي به ايران اعزام دارد. زيرا گريدي معتقد بود براي رهائي از بنبست موجود به مديريت آمريكائيها نياز است.
از نگاه آمريكا، رزمآرا در وقايع آذربايجان و كردستان و عقد قرارداد نظامي ميان ايران و آمريكا از خود كفايت نشان داده و ارتش ايران را بر اساس اسلوب آمريكائي سازماندهي كرده بود كه باعث تسهيل در امر استقرار سوق الجيشي آمريكا ميشد. لذا او بزرگترين برگ برنده اتحاد با آمريكا بود.
اما واقعيت آن است كه برخلاف شايعات آن روز- كه رزمآرا را وابسته به آمريكا ميشمرد - اسناد و مدارك اين ادعا را اثبات نميكنند. هرچند آمريكا از نخستوزيري رزمآرا استقبال نمود و به انجام اصلاحات از سوي او خوشبين بود، اما به دلايل مختلف از جمله نزديكي به شوروي و ايجاد تنگناهائي براي مسافرت ديپلماتهاي آمريكائي در ايران و خودداري از مذاكره براي دريافت وام، روابط ايران و آمريكا به پايينترين حد خود پس از جنگ جهاني دوم رسيد. بنابراين، برخلاف تصور موجود رزمآرا «آدم آمريكا» نبود و اين كشور نيز تمايلي به تداوم حكومت وي نداشت. از همين رو، هنري گريدي گفته بود اگر آمريكا به طور جدي از رزمآرا حمايت ميكرد و انگليسيها را وادار به ارائه پيشنهادهاي قابل قبولتري براي حل اختلاف نفتي با ايران ميكرد نه رزمآرا كشته ميشد و نه بحران ملي شدن نفت پيش ميآمد. اما آمريكا ظاهراً ناتوانتر از آن بود كه بتواند خطمشي مستقلي درباره ايران اتخاذ كند؛ زيرا در اين زمان خطمشي سياسي آمريكا در ايران عملاً با صلاحديد انگليسيها تعيين ميشد. اين موضوعي است كه در زمان حكومت دكتر مصدق و به ويژه در پي همراهي شركتهاي نفتي آمريكائي با شركت نفت انگليس در تحريم ايران اثبات شده است.
با اين حال قابل انكار نيست كه رزمآرا با اقدامات و مذاكراتي كه بيدرنگ پس از روي كار آمدن خود انجام داد، مشخص نمود علاوه بر انگلستان با آمريكائيها نيز پيوندهائي داشته است. اما نقشآفريني انگليسيها در اين جريان به مراتب مهمتر و تعيينكنندهتر بود. چنانكه سفير وقت انگليس، سر جان لوروژيل شاه را براي انتخاب رزمآرا زير فشار نهاد. از آن جا كه شاه در موضع ضعيفي قرار داشت، به رغم ميل خود به آن تن داد تا كار نفت خاتمه يابد. زيرا منصور نتوانسته بود قرارداد الحاقي را آنگونه كه انگليسيها انتظار داشتند، به نتيجه برساند. از اين رو، انتظار ميرفت رزمآرا با روح نظامي و اقتدارطلب خود بتواند اين موضوع را حل و فصل كند.
البته اين بدان معنا نيست كه آمريكائيها در اين موضوع سكوت اختيار كرده بودند؛ بلكه آنها با توجه به روحيه و توان رزمآرا نسبت به پيشبرد برنامههاي اصلاحي وي اميد فراوان داشتند و حتي ممكن است توصيههائي به سود وي نزد شاه نموده باشند. به گفته ايرج ذوقي وي بيترديد تحت فشار انگليسها به قدرت رسيد و بريتانيا تا آخرين لحظات زندگي رزمآرا به وي چشم اميد دوخته بودند.
در پي نزديكي رزمآرا به روسها بهويژه ايجاد محدوديتهائي براي مسافرت ديپلماتهاي آمريكائي در نقاط مختلف ايران، خودداري از ادامه مذاكره جهت دريافت وام از آمريكا و جلوگيري از پرواز هواپيماهاي شناسائي آمريكا در مرزهاي ايران و شوروي و سرانجام فرار سران حزب توده از زندان قصر، آمريكائيها از وي نااميد شدند. سياست وي در راستاي كاهش فشار عليه حزب توده، رفع اختلاف با دولت شوروي، آزادي افسران ايراني توقيف شده توسط روسها در مرزهاي ايران و تجديدنظر در پرونده يازده تن از سران حزب توده، نشانه تلاش براي موازنه سنتي با روسيه و انگلستان و كاستن از شدت آشوبهاي داخلي بود؛ و اين با منافع بريتانيا همسو بود زيرا كاهش سياستهاي ضد روسي دولت ايران، زيانهاي وارده به شركت نفت را نيز كاهش ميداد و به رزمآرا فرصتي ميداد تا به اين ترتيب اثبات كند دولت ايران اساساً ضد روسيه نيست؛ و در همان حال قرارداد الحاقي را به سرانجام برساند. اما همين روند با مخالفتهاي برخي اعضاي كابينه و مجلس انگلستان همراه شد. به اعتقاد آنان ايران ممكن است به زودي در پاتيل بزرگ كمونيسم بيفتد و يا به كره دوم تبديل شود.
در مجموع، سياستهاي رزمآرا به جلب اعتماد شوروي منتهي ميشد. زيرا بر پايه تحليل سفارت ايران در لندن، هدف و خط مشي روسها در برابر رزمآرا نيز جلب بيطرفي ايران بود و براي حفظ اين بيطرفي حاضر بودند در مسائل مهم با ايران كنار بيايند.
اين جهتگيريهاي خارجي رزمآرا باعث شده تا برخي محققان او را كاملاً ضدآمريكائي قلمداد كنند. هوشنگ مهدوي از جمله اين محققان است. به نوشته او سياست خارجي رزمآرا سه جهت مشخص داشت: الف) رفع بحران در مناسبات با شوروي و بهبود آن؛ ب) بريدن پاي آمريكائيها از ايران؛ ج) تصويب قرارداد الحاقي نفت و اجراي آن. رزمآرا براي خارج كردن آمريكا از صحنه سياست ايران به اين اقدامات دست يازيد: قطع برنامههاي صداي آمريكا از راديو تهران؛ مخالفت با اعزام چند گردان از سربازان ايراني به جنگ كره؛ باز گرداندن افسران ايراني كه براي گذراندن دوره تخصصي به آمريكا اعزام شده بودند؛ و پايان دادن به خدمت مستشاران آمريكائي در سازمان برنامه.
اما نگاه واقعبينانهتر اين است كه موضوع ايران را در پرتو مسائل مهمتر جهاني يعني
بحران كره بنگريم. در بهار 1329 كه دولتهاي آمريكا و انگليس گرفتار رقابت و كشمكش بر سر تقسيم منافع و بازار جهاني شده بودند، با حضور فرانسه دوباره به يكديگر نزديك شدند. كنفرانس لندن نقطه اوج اين همكاريها بود كه طي آن وزيران خارجه آمريكا و انگليس درباره مسائل خاورميانه از جمله ايران به اين نتيجه رسيدند كه بايد در اين شرايط حساس دولت مقتدري در ايران بر سر كار آيد. اين مرد مقتدر همان سپهبد رزمآرا بود كه روز پنجم تير ماه 1329 به نحو غيرمنتظرهاي در پي استعفاي منصور بيدرنگ به نخستوزيري رسيد. بنابراين، سياستها و برنامههاي آمريكا در ايران تحتالشعاع رويكردهاي انگلستان قرار داشت و تقريباً تا كودتاي 28 مرداد بر همين وضع باقي ماند.
شاه و مسئله نفت
شاه در مصاحبه با خبرنگار روزنامه نيويورك تايمز در 1/4/1950 گفت ايران امتياز استخراج و بهرهبرداري از نفت و مواد خام خود را به كشورها و شركتهاي ديگر نخواهد داد؛ اما تأكيد كرد اين موضوع شامل امتياز نفت انگلستان نخواهد شد و بايد تا انقضاي مدت آن منتظر ماند. شاه با اشاره به مذاكرات مربوط به بازنگري در حقالامتياز اظهار نمود قيمت نفت رو به كاهش است.
با اين همه گزينش نخستوزيراني چون رزمآرا و حسين علاء در مراحل نهائي پيش از ملي شدن نفت نشانگر عدم تمايل شاه و حتي هراس او از درگيري با شركتهاي نفتي و كشورهاي متبوع آنهاست. از آن جا كه وي بقاي حكومت خود را در حمايت اين شركتها جست و جو ميكرد، بايد راهي براي سازش با آنها مييافت و اين وضعيت تا دهه اول جنگ سرد ادامه داشت.
با اين همه شاه از انتخاب نخستوزيران كارآمد و مقتدر هراس داشت و براي ايجاد موازنه قدرت در كشور، وجود مجلس را لازم ميشمرد و ميدانست با انحلال مجلس موقعيت خود را در برابر رزمآرا تضعيف ميكند. در همان حال، مخالفت با يك جنبش ملي و سراسري به معناي يك عمل خائنانه و به زيان منافع ملي و در دفاع از يك شركت خارجي قلمداد ميگرديد كه شاه با وجود فشار انگليسيها نميتوانست به چنين كاري دست بزند.
در واقع، هم شاه، هم مجلس و هم دولت به حساسيت موضوع واقف بودند. لذا
انگليسيها نيز چارهاي جز انعطاف بيشتر نداشتند. اصرار انگليسيها بر انحلال مجلس و بياهميت جلوه دادن مسئله نفت نهايتاً سبب شد جبهه ملي بيش از پيش بر موضوع نفت تأكيد كند.
بدين ترتيب، با گذشت زمان، شاه و هيأت حاكمه محافظه كار ميكوشيدند به جبهه ملي نزديك شوند و رزمآرا به حزب توده. به همين خاطر، شاه و محافل محافظه كار از درون و بيرون ارتش مشغول توطئه چيني عليه رزمآرا شدند. نزديكي رزمآرا به سه قدرت بزرگ و تثبيت موقعيت او زنگ خطر را براي شاه به صدا در آورد. البته رزمآرا نيز به گونهاي ميكوشيد به مصدق نزديك شود، اما او شخصيتي نبود كه شاه و رزمآرا بتوانند او را به تسخير خود درآورند.
شاه كه در متن تنگناهاي لاينحل گير كرده بود، سالها بعد هنگامي كه ايران را براي هميشه ترك گفت در كتاب «پاسخ به تاريخ» درباره رزمآرا چنين اظهارنظر كرد كه او مذاكره با شركتهاي نفتي را بيش از اندازه متعارف به درازا كشاند. او در منصب نظامي يك ژنرال خوب بود، اما به عنوان يك سياستمدار مردي ضعيف و بيكفايت و متوسطالحال شمرده ميشد. زيرا ناشيگري او بيش از هر چيز موجب تقويت مصدق و جبهه ملي گرديد و به آنها امكان مانورهاي تبليغي فراواني داد تا نفرت مردم را عليه حكومت برانگيزند.
نگاه محافل سياسي لندن به رزمآرا
همزمان با روي كارآمدن رزمآرا، سفير جديد انگليس در تهران، فرانسيس شپرد، در دفاع از او چنين گزارش داد كه با هر حسابي رزمآرا يك نخستوزير كارآمد، درستكار و ترقيخواه خواهد بود. انگليس اميدوار بود با روي كار آمدن وي چشمانداز روشنتري براي حل مسئله نفت پديد آيد. به رغم نگرانيهائي كه درباره روحيه نظامي و ديكتاتوري وي وجود داشت، از نگاه انگليسيها رزمآرا به مثابه آخرين فرصت نيل به هدف بود. از همين رو، انگليسيها شاه را درباره عدم مداخله رزمآرا در امور ارتش مطمئن ساختند و به نگرانيهاي او در اين باره پايان دادند. گفته ميشود رزمآرا نيز تضمينهائي در اين باره داد و همين تضمينها سفيران آمريكا و انگليس را به نخستوزيري وي متقاعد ساخت.
وايلي سفير پيشين انگليس، و شپرد سفير بعدي انگليس خشنودي كشورشان را از
موضوع نخستوزيري رزمآرا ابراز داشته بودند. در پي همين رايزنيهاي انگليسيها بود كه شاه پس از جلب موافقت آمريكا و انگليس بدون اتلاف وقت در 5 تير ماه 1329 منصور را وادار به استعفا و رزمآرا را بدون اخذ رأي تمايل مجلس به نخستوزيري منصوب كرد. حتي اعضاي كابينه نيز قبل از انتصاب وي با مشورت سفارت انگليس و آمريكا انتخاب شدند.
اين اشخاص از ميان مديران ارشد و معاونان وزارتخانهها برگزيده شدند تا اهداف او را محقق سازند. از همين رو، هنگام معرفي كابينه وي به مجلس، نمايندگان جبهه ملي او را متهم كردند كه تنها به پشتوانه آمريكا و انگليس قدرت را به دست آورده و قصد ديكتاتوري دارد. فضاي سياسي چنان عليه رزمآرا بود كه حتي در مجلس سنا نيز به ارتباط با بيگانگان متهم شد و همگي از طرز انتصاب وي خشمگين بودند.
گزارش روزنامه ديليتلگراف به تاريخ 8/4/1329 حاكي است از نگاه انگليسيها ورود رزمآرا به صحنه سياست ايران نشانه موفقيت بيشتر و رويه مؤثرتر در برابر جبهه ملي و مصدق است؛ زيرا همين جبهه عامل اصلي ناكامي و ناكارآمدي كابينه پيشين بوده و از مخالفان سرسخت قرارداد الحاقي است.
رزمآرا در ادامه كارش نيز بيش از همه به حمايت انگليسيها وابسته ماند. مشكلات مالي او را بيش از پيش در برابر فشارها و تقاضاهاي انگليس آسيبپذير ميساخت. با اين همه، رزمآرا حتي يك مشاور امنيتي انگليسي استخدام كرد و گرايش آشكاري به سوي جلب نظر سفارت انگلستان در مسائل دفاعي و امنيتي نشان داد.
يكي از حربههاي انگلستان براي ادامه چپاول ايران، بزرگنمائي خطر شوروي بود. علاوه بر محافل سياسي، مطبوعات و رسانههاي جمعي انگلستان نيز مدام خطر روسيه را به ايرانيان هشدار ميدادند. چنان كه تلويزيون انگليس به كارگرداني يكي از سران حزب كارگر در برنامهاي زنده با حضور رايزن مطبوعاتي ايران در انگليس، چنين القا نمود كه بحران آذربايجان در واقع نشانه واكنش روسها در پي ناكامي در كسب امتياز نفت شمال بود و چنين وانمود كرد كه تلاش روسها براي كسب امتيازات نفتي با اين هدف اساسي همراه است كه انگلستان را از منابع نفتي ايران محروم كنند. در حالي كه اين منابع براي برنامههاي دفاعي انگلستان بسيار حياتي است؛ زيرا آمريكا و انگليس هرگز در پي نيات سوء و تجاوزكارانه در ايران نيستند.
به اعتقاد روزنامه لوموند، دفاع انگليسيها و آمريكائيها از رزمآرا در آغاز جنگ كره نشانه تمايل آنها به تغيير اساسي در اوضاع اقتصادي – اجتماعي ايران بود تا دولت مقتدر وي با انجام اصلاحات در برابر فشارهاي داخلي و خارجي ايستادگي كند؛ زيرا رزمآرا از شهامت لازم برخوردار بود كه بتواند قرارداد الحاقي را به مجلس و افكار عمومي تحميل كند و به اعتصاب كارگران شركت نفت پايان دهد. لذا قرارداد بازرگاني با روسيه و مذاكره با سادچيكف، سفير شوروي در تهران، تغييري در روابط خارجي دو كشور پديد نميآورد.
چرچيل نيز ايران را در معرض حمله زودهنگام روسها دانست كه تنها رزمآرا با هنرمندي سياسي و نظامي خود ميتواند به عنوان يك نيروي توازن بخش در منازعه بين روسيه و غرب ايفاي نقش كند.
از نگاه انگليسها رزمآرا مرد عمل بود و از تأخير و تعلل گريزان. روزنامهها و محافل سياسي لندن او را سريعترين مرد سياسي خاورميانه پس از آتاتورك ميدانستند. او در مصاحبهها و گفتار خويش به جاي استفاده از كلمات و عبارات فريبدهنده و مزين، منظور واقعي خود را به صورت ساده بيان ميكرد. او مظهر و نمونه ايراني آتاتورك بود.
افزون بر اين، او يك جغرافيدان برجسته بود كه بالغ بر نوزده جلد كتاب درباره جغرافياي نظامي ايران نگاشته است. هرچند در دوره رضاشاه مورد اعتماد وي قرار نگرفت، اما از توان و استعداد قابل ملاحظهاي براي مشورت با قدرتهاي خارجي و بهرهگيري از آنها به سود ايران برخوردار بود.
روزنامه دونيرئو با طرح اين پرسش كه در موضوع روي كارآمدن رزمآرا دولت انگلستان خوشوقتتر است يا آمريكا؟ چنين پاسخ داد كه دولت انگستان؛ زيرا فضاي سياسي حاكم بر ايران نشانگر آن است كه هيچ دولتي در فضاي موجود قادر به تصويب قرارداد با انگلستان نيست مگر سپهبد رزمآرا كه ميتواند با رفتار اقتدارگرايانه خود به اين نتيجه برسد. به نوشته منچستر گاردين، با روي كار آمدن رزمآرا وضعيت ايران به نحو ملموسي تغيير يافته زيرا او سربازي لايق و نخستوزيري مقتدر و متمايل به غرب و خواهان اصلاحات گسترده اجتماعي – اقتصادي در ايران است.
فيليپ پرايس نماينده مجلس مبعوثان انگليس نيز طي ديداري از ايران به نگارش
سلسله مقالاتي در روزنامه منچستر گاردين پرداخت. او با اشاره به اوضاع اسفانگيز اجتماعي– اقتصادي ايران، رزمآرا را آتاتورك ايران شمرد و مدعي شد اگر به او فرصت داده شود بودجه كشور را متوازن ميكند و ثروتمندان را به پرداخت ماليات واميدارد و فساد اداري را بر مياندازد، اما نمايندگان جبهه ملي در مجلس مانع بزرگي در راه تحقق برنامههاي دولت رزمآرا هستند.
شوروي و حزب توده
از نگاه شوروي و حزب توده هرچند رزمآرا به عنوان عامل امپرياليسم بريتانيا نگريسته ميشد، اما ميتوانست در برابر شاه و محافظهكاران يك متحد تاكتيكي مناسب به حساب آيد. علت اين برداشت تلاش وي در جهت بهبود مناسبات با شوروي بود. چنان كه قرارداد تجاري جديدي توسط او بين ايران و روسيه بسته شد. همچنين روسها در برابر نفوذ فزاينده آمريكا در ايران، بهتر ميتوانستند او را تحمل كنند. در واقع، او به گونهاي عمل ميكرد كه هر سه قدرت بزرگ روس، انگليس و آمريكا او را بهترين گزينه ممكن بپندارند.
همكاري رزمآرا با حزب توده هيچ انگيزه ايدئولوژيكي نداشت؛ بلكه بخشي از بازي قدرت او محسوب ميشد. در محافل محافظهكاران اين نظر مطرح بود كه رزمآرا درصدد كودتا است، جبهه ملي مطمئن بود كه رزمآرا با داشتن حمايت حزب توده و آرام نگه داشتن شوروي، موضوع نفت را با انگليسيها حل و فصل خواهد كرد و با دريافت كمكهاي مالي آمريكا يك ديكتاتوري نظامي برقرار خواهد ساخت.
رزمآرا با شوروي يك قرارداد تجاري امضا كرد و لايحهاي مهم را به اجرا نهاد: توزيع زمين بين دهقانان و ايجاد انجمنهاي ايالتي و ولايتي وعده شده در قانون اساسي. وي همچنين محدوديتهاي حزب توده را كاهش داد. هنگامي كه ده تن از رهبران حزب توده از زندان گريختند چنين شايع شد كه رزمآرا با سپردن مسئوليتها به يك افسر چپ آگاهانه قصد داشت به آنان كمك كند. اما اين جهتگيري به سردي روابط با واشنگتن انجاميد؛ همين امر نمايندگان محافظهكار را هراسان ساخت. در همان حال لايحه تمركززدائي و تشكيل انجمنهاي ايالتي به منزله توطئه انگليس براي متلاشي كردن ايران تلقي گرديد و در وضعيت موجود با توجه به تجربه آذربايجان
بسيار خطرناك شمرده ميشد. با اين روشها هرچند وي كوشيد تا آن چهره بيش از حد انگليسياش را تعديل كند اما به ناخرسندي آمريكائيها دامن زد و اعتماد آنها را از دست داد.
فهرست منابع و مآخذ
آبراهاميان، يرواند، ايران بين دو انقلاب، ترجمه احمد گلمحمدي و محمدابراهيم فتاحي، تهران، نشر ني، 1382.
ازغندي، عليرضا، روابط خارجي ايران «دولت دستنشانده» 1320 – 1257، تهران، قومس، 1376، چاپ اول.
بهار، مهدي، ميراثخوار استعمار، تهران، اميركبير، 1357، چاپ شانزدهم.
پهلوي، محمدرضا، پاسخ به تاريخ، ترجمه حسين ابوترابيان، تهران، نشر نامك، 1379، چاپ هفتم.
ذوقي، ايرج، گزارشي از رفتار سياسي آمريكا در قبال نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران 1332 – 1330 ش / 1953 – 1950 م. ، تهران، وزارت امور خارجه، 1380.
روبين، باري، جنگ قدرتها در ايران، ترجمه محمود مشرقي، تهران، آشتياني، چاپ اول، 1362.
ساتن، الول، نفت ايران، ترجمه رضا رئيسطوسي، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگي كيان، 1377، چاپ اول.
سفري، محمدعلي، قلم و سياست از شهريور 1320 تا كودتاي 28 مرداد، تهران، نشر نامك، 1371.
عظيمي، فخرالدين، بحران دموكراسي در ايران 1332- 1320، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي و بيژن نوذري، تهران، نشر البرز، 1372، چاپ اول.
كاتم، ريچارد، ناسيوناليسم در ايران، ترجمه احمد تدين، با مقدمه حاتم قادري، تهران، 1371.
گذشته چراغ راه آينده است، پژوهش گروهي جامي، ويراستار بيژن نيك بين، تهران، نيلوفر، 1381، چاپ سوم.
گروه نويسندگان كمبريج، سلسله پهلوي و نيروهاي مذهبي به روايت تاريخ كمبريج،
ترجمه عباس مخبر، تهران، طرح نو، 1375، چاپ سوم.
قناتآبادي، شمس، خاطرات شمس قناتآبادي: سيري در نهضت ملي شدن صنعت نفت، به كوشش مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، تهران، مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1377، كتاب اول.
مك گي، جرج و ورنون والترز، سه گزارش پيرامون ملي شدن صنعت نفت، ترجمه غلامرضا نجاتي، تهران، شركت سهامي انتشار، 1369، چاپ اول.
مكي، حسين، خاطرات سياسي حسين مكي، تهران، انتشارات علمي، انتشارات ايران، 1368، چاپ اول.
منسفيلد، پيتر و ماتي گولان و باري روبين، نفت، سياست و كودتا در خاورميانه، ترجمه و اقتباس محمد رفيعي مهرآبادي، تهران، نشر و پخش ويس، 1368، چاپ اول.
موحد، محمدعلي، خواب آشفته نفت: دكتر مصدق و نهضت ملي ايران، تهران، نشر كارنامه، 1378، چاپ اول، ج 1.
همايون كاتوزيان، محمدعلي، مصدق و نبرد قدرت، ترجمه احمد تدين، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، 1372، چاپ دوم.
هوشنگ مهدوي، عبدالرضا، سياست خارجي ايران در دوران پهلوي 1357- 1300، تهران، نشر پيكان، 1377، چاپ چهارم.
پانوشتها
. اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، تهران، مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1377 ، كتاب اول، ص 158
، 2. همايون كاتوزيان، مصدق و نبرد قدرت، ترجمه احمد تدين، تهران، م ؤسسه خدمات فره نگي رسا، 1372
. چاپ دوم، ص 159
. 3. محمدعلي سفري، قلم و سياست از شهريور 1320 تا كودتاي 28 مرداد، تهران، نشر نامك، 1371 ، ص 323
. تهران، طرح نو، 1375 ، چاپ سوم، ص 77
. 5. همايون كاتوزيان، مصدق و نبرد قدرت، ص 155
. ص 542
.328 -329
1257 ، تهران، قومس، 1376 ، چاپ اول، – 1320 « دولت دست نشانده » 9. عليرضا ازغندي، روابط خارجي ايران
.167 – صص 168
.1074 -2 - 10 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 1
.1074 -2 - 11 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي، 3
.1074 - 12 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 3
13 . همان جا.
.1074 - 14 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي، 4
.1074 -4 - 15 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي، 5
16 . همان جا.
. 17 . جرج مك گي و ورنون والترز، سه گزارش پيرامون ملي شدن صنعت نفت، ص 61
. 18 . همان منبع، ص 64
. 1320 ، ص 318 - 19 . فخرالدين عظيمي، بحران دموكراسي در ايران 1332
. 20 . جرج مك گي و ورنون والترز، سه گزارش پيرامون ملي شدن صنعت نفت، همان منبع، ص 65
. 1320 ، ص 323 - 21 . فخرالدين عظيمي، بحران دموكراسي در ايران 1332
. 22 . مهدي بهار، ميراث خوار استعمار، تهران، امير كبير، 1357 ، چاپ شانزدهم، ص 599
. 1320 ، ص 325 - 23 . فخرالدين عظيمي، بحران دموكراسي در ايران 1332
. 1320 ، ص 171 – 1357 « دولت دست نشانده » 24 . عليرضا ازغندي، روابط خارجي ايران
. 25 . ريچارد كاتم، ناسيوناليسم در ايران، ترجمه احمد تدين، با مقدمه حاتم قادري، تهران، 1371 ، ص 341
26 . محمدعلي موحد، خواب آشفته نفت: دكتر مصدق و نهضت ملي ايران، تهران، نشر كارنامه، 1378 ، چاپ اول،
. ج 1، ص 104
. 27 . همان منبع، ص 105
. 28 . همان منبع، ص 112
. 1320 ، ص 170 – 1357 « دولت دست نشانده » 29 . عليرضا ازغندي، روابط خارجي ايران
1330 ش – 30 . ايرج ذوقي، گزارشي از رفتار سياسي آمريكا در قبال نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران 1332
1953 / – .45 – 1950 م، تهران، وزارت امور خارجه، 1380 ، صص 47
.405 – 31 . حسين مكي، خاطرات سياسي حسين مكي، صص 406
.35 - 32 . جرج مك گي و ورنون والترز، سه گزارش پيرامون ملي شدن صنعت نفت، صص 36
. 33 . همان منبع، ص 36
.39 - 34 . همان منبع، صص 40
. 35 . همان منبع، ص 41
. 36 . شمس قنات آبادي، خاطرات شمس قنات آبادي: سيري در نهضت ملي شدن صنعت نفت، ص 160
37 . الول ساتن، نفت ايران، ترجمه رضا رئيس طوسي، تهران، موسسه خدمات فرهنگي كيان، 1377 ، چاپ اول،
. ص 229
.1090- 1090 و 2 - 38 . مجموعه اسناد مؤسسه مطالعات پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 1
.1097 - 39 . اسناد مؤسسه مطالعات پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 3
. 40 . باري روبين، جنگ قدرت ها در ايران، ترجمه محمود مشرقي، تهران، آشتياني، چاپ اول، 1362 ، ص 56
. 41 . باري روبين، جنگ قدرت ها در ايران، ترجمه محمود مشرقي، تهران، آشتياني، چاپ اول، 1362 ، ص 58
1330 ش – 42 . ايرج ذوقي، گزارشي از رفتار سياسي آمريكا در قبال نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران 1332
1953 / – . 1950 م. تهران، وزارت امور خارجه، 1380 ، ص 34
. 43 . همان، ص 35
.1130 -2 - 44 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي
45 . اسناد مؤسسه مطالعات پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 1
.1102 - 46 . اسناد مؤسسه مطالعات پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 2
، 1300 ، تهران، نشر پيكان، 1377 - 47 . عبدالرضا هوشنگ مهدوي ، سياست خارجي ايران در دوران پهلوي 1357
. چاپ چهارم، ص 139
. 48 . گذشته چراغ راه آينده است، ص 534
.1067 - 49 . اسناد موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 1
50 . پيتر منسفيلد، ماتي گولان و باري روبين، نفت، سياست و كودتا در خاو رميانه، ترجمه و اقتباس محمد رفيعي
. مهرآبادي، تهران، نشر و پخش ويس، 1368 ، چاپ اول، ص 338
. 1320 ، ص 321 - 51 . فخرالدين عظيمي، بحران دموكراسي در ايران 1332
. 52 . همايون كاتوزيان، مصدق و نبرد قدرت، ص 164
. 53 . محمدرضا پهلوي، پاسخ به تاريخ، ترجمه حسين ابوترابيان، تهران، نشر نامك، 1379 ، چاپ هفتم، ص 121
. 1320 ، ص 306 - 54 . فخرالدين عظيمي، بحران دموكراسي در ايران 1332
. 55 . همان منبع، ص 309
. 56 . همان منبع، ص 310
.1078 - 57 . اسناد موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 2
. 1320 ، ص 318 - 58 . فخرالدين عظيمي، بحران دموكراسي در ايران 1332
.1115 - 59 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 1 تا 4
.1130 - 60 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 1
.1099 - 61 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 1
.1099 - 62 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 2
.1099 -5 - 63 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 3
. 64 . اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 1082
.1111 - 65 . اسناد موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، شماره بازيابي 19
. 66 . همايون كاتوزيان، مصدق و نبرد قدرت، ص 161
. 67 . همان منبع، ص 163
68 . يرواند آبراهاميان، ايران بين دو انقلاب، ترجمه احمد گل محمدي و محمدابراهيم فتاحي، تهران، نشر ني،
. 1382 ، ص 326
دكتر امير روشن*
محسن شفيعي سيفآبادي**
ايران شناسيِ انگليسي
ايرانشناسى، بهعنوان مجموعهاى از مطالعات علمى و منظم در حوزههاي گوناگون تمدن و فرهنگ و تاريخ ايران، توسط اروپاييان بنياد نهاده شد. ايرانشناسى نيز همچون شاخههاى ديگر شرقشناسى، جزئى از تمهيدات استعمار براى اعمال سلطه بود.
از ميان كشورهاي استعماري و غربي، ايرانشناسي فرانسوي، انگليسي، آلماني و روسي، رايجتر و تأثيرگذارتر از ساير گونههاي ايرانشناسي است. سابقه بحث ايرانشناسي به معناي اصطلاحي آن كه در ذيل شرقشناسي قرار ميگيرد، به مطالعات انگليسها درباره ايران در قرون پانزده و شانزده برميگردد كه تبادل سفير ميان دو كشور به طور رسمي صورت گرفت. تحقيق درباره زبان فارسي به وسيله افرادي چون شوستر، ريچاردسن، جانسون، ولاستون، پالمر، اشتنگاس و لمبتون، و نيز تحقيق درباره تاريخ و جغرافياي ايران به وسيله اشخاصي چون سر جان ملكم، سر پرسي سايكس، و ادوارد براون كه مبنايي براي تدوين و تأليف كتاب هشت جلدي «تاريخ ايران كمبريج» شد، از كارهايي است كه مستشرقان انگليسي بدانها پرداختهاند. البته پيش از همه اين افراد، بايد از لرد كرزن نام برد. او به سال 1899م فرمانرواي كل هندوستان شد و به مسائل ايران توجه خاصي داشت. وي به سال 1892م كتاب مشهور خود «ايران و قضيه
ايران» را منتشر ساخت. ايرانشناسان انگليسي، هر يك در دورهاي از تاريخ ايران تخصص دارند؛ مثلاً مويل در عصر مغول، سيوري در عصر صفويه، و لمبتون در عصر سلجوقي و مغول شاخص هستند.
لمبتون در يك نگاه
آن كاترين لمبتون، در تاريخ هشتم فوريه 1912م در انگلستان بهدنيا آمد. وي تحصيلات عالي خود را در رشته زبانهاي شرقي در دانشگاه معروف كمبريج به پايان رساند و بعد از استخدام در وزارت امور خارجه انگلستان، مأمور اين كشور در ايران شد. او در ايران زبان فارسي خود را تكميل كرد؛ ابتدا لهجه دختران تهران را فراگرفت و خيلي زود به زبان فارسي محاورهاي و كوچهبازاري تسلط يافت؛ به طوري كه مخاطبش نميتوانست تشخيص بدهد كه او انگليسي است. در ادامه به اصفهان رفت و در آن شهر نيز لهجههاي اصفهاني و بختياري را آموخت. در مراجعت از اين سفر، چون حادثه شهريور 1320 نزديك ميشد از طرف سفير انگليس در تهران مأمور اداره اطلاعات و مطبوعات سفارت انگليس در ايران گرديد. لمبتون علاوه بر زبان فارسي به زبانهاي عربي و تركي نيز به خوبي تكلم ميكرد و لهجه محلي اين زبانها را هم ميدانست. او از 1939 تا 1945 وابسته مطبوعاتي سفارت انگليس در تهران و از 1953 تا 1979 استاد زبان فارسي دانشگاه لندن بود. لمبتون دربارة ايران و تاريخ و قوميتهاي آن اطلاعات بسيار گستردهاي داشت و در اين رشتهها استاد بود. به گونهاي كه سر بولارد، وزيرمختار انگلستان در تهران، در تمام كارهاي خود هميشه به لمبتون تكيه ميكرد و از او به عنوان مشاور عاليقدر در مكاتبات خود نام برده است.
در گزارشي از جلسه انجمن سلطنتي آسياي مركزي در سالن انجمن پادشاهي بولينگن هاوس پيكادمي به تاريخ چهارشنبه هفتم دسامبر 1960، «سر ويليام ديكسن» مارشال نيروي هوايي و رئيس انجمن، مدال سر پرسي سايكس مموريال را از طرف انجمن به وي اهدا كرد. او در اين مراسم بيان داشت:
ما بر خود ميباليم كه در خدمت پروفسور لمبتون هستيم، زيرا وي بزرگترين شخصيت صاحبنظر انگليسي در مورد مسائل مربوط به ايران است. لمبتون اطلاعات وسيعي پيرامون تاريخ، عرف و عادات و زبان ايران دارد و گرانبهاترين عامل ارتباط
بين انگليس و ايران محسوب ميشود.
بينش سياسى لمبتون در مورد ايران، بينشي استعمارى و در واقع ميراث تفكر لرد كرزنى محسوب مىشود.
لمبتون و حزب توده
در هفتم مهرماه 1320 عدهاى از بقاياى گروه پنجاهوسه نفر، با محوريت سليمانميرزا اسكندرى گرد هم آمدند و حزب توده را تشكيل دادند. حزب تودة تازهكار، با استفاده از سكوت توأم با رضايت سفارت انگلستان و آزادي نسبي كشور، مشغول به كار شد و بهزودى به تشكيلات منسجمى تبديل شد و با حمايت بيدريغ اتحاد شوروي در صحنه سياسى كشور، نقش تعيينكنندهاى پيدا كرد.
كمي پس از تأسيس حزب توده، مصطفي فاتح، عضو ايراني و برجستة شركت نفت ايران و انگليس، با حمايت انگليس، حزب همراهان سوسياليست را تشكيل داد.
در آن شرايط حساس، همكارى انگليس و شوروى ايجاب مىكرد كه ميان هواداران و ابزارهاي سياسي و ايدئولوژيك آنان نيز همكارى و اتحاد ايجاد شود. از اين رو مصطفى فاتح از طريق بزرگ علوى با برخى از روشنفكران تودهاي مثل ايرج اسكندرى، دكتر يزدى و عباس نراقى آشنا شد. علوى نيز به سفارش فاتح به معاونت لمبتون كه در آن زمان رئيس «خانه پيروزي» بود منصوب گرديد. احسان طبرى نيز به پيشنهاد بزرگ علوى و تأييد لمبتون در شركت نفت استخدام شد. طبرى در آنجا مديريت يك نشريه هفتگى به نام «تفسير وقايع هفته» را برعهده داشت كه اداره اطلاعات شركت نفت آن را زير نظر لمبتون منتشر مىكرد. هدف اين نشريه، توجيه سياستهاى انگلستان در ايران بود.
در آن زمان خانه پيروزى مركز تبليغات سياسى انگليسيها در ايران بود كه در تمام دوران جنگ جهاني دوم، علاوه بر ايران در منطقه خاورميانه، نقش بسيار مهمى بر عهده داشت؛ و كاترين لمبتون رياست اين مركز را بر عهده داشت. همكاري ميان عوامل روس و انگليس به حدي بود كه به يكديگر كمك مالي و خدماتي ارائه ميكردند. به عنوان مثال زماني كه روزنامة مردم دچار مشكل كمبود كاغذ شد، طى ملاقاتى ميان يكى از افراد وابسته به انستيتوى خاورشناسى شوروى و لمبتون، كمبود كاغذ و مسائل مالى آن حل شد و روزنامه مجدداً به انتشار خود ادامه داد. اين همكاري تا زمان ورود
ارتش آمريكا به ايران و انجام مذاكرات روزولت و استالين در خصوص همكارى دوجانبه و متعاقب آن موافقت تلويحى و اعلامنشدهاى بين شوروى و آمريكا عليه انگلستان ادامه داشت. به دنبال اين موافقت، همكارى با مصطفى فاتح و آن لمبتون هم از دستور حزب توده خارج شد.
جريان سيدضياءالدين طباطبايي
در مردادماه سال 1322، با توجه به شرايط تازة كشور، انگليسيها تصميم گرفتند يك بار ديگر سيدضياءالدين طباطبايي را وارد صحنة سياست ايران كنند. سيدضياء پس از ورود به ايران با ياري همكاران و همدستان خود و به پشتيباني صريح انگليسها «حزب اراده ملي» را تشكيل داد و براي فريب افكار عمومي، در لباس وطنپرست و مدافع مشروطيت، وارد ميدان مبارزه شد. برنامة انگليسيها و سيدضياء اين بود كه با تشكيل مجلس با اكثريت قاطعي از هواداران سيد و انتخاب او به نخستوزيري، قدرت به تمامي در دست او متمركز و شاه منفرد و منزوي شود.
عليرغم همه اين ترفندها نقشههاي سيدضياء و انگليس نقش بر آب شد. زيرا او مخالفان مهم و مؤثري داشت كه هر يك در مخالفت با او انگيزههاي خاص خود را داشتند. (نك: جدول زير)
مخالفان سيدضياء و دلايل مخالفت آنها
مخالفاندلايل
محمدرضا شاهميترسيد واقعه عزل احمدشاه به دست رضاشاه اين بار در باب وي تكرار شود.
قوامالسلطنهخود نقشه دستيابي به قدرت و ديكتاتور شدن را در سر ميپروراند و وجود رقيبي چون سيدضياء را برنميتابيد.
گروههاي آزاديخواه و مليگراياناين افراد از جمله طرفداران مشروطه بودند و از پيش از وابستگي سيدضياء به انگليس و احتمال شكلگيري حكومت ديكتاتوري به دست وي آگاه بودند.
علاوه بر موارد فوق، در درون انگليسيها نيز مخالفتهايي در باب سيدضياء شكل گرفت كه از همه موارد ذكر شده براي سيدضياء گرانتر تمام شد. اداره اطلاعات سفارت انگليس به سرپرستي ميس لمبتون با طرح روي كار آمدن سيدضياء يا دستكم با شكل اجراي آن مخالف بود. از آنجا كه خانم لمبتون متمايل به حزب كارگر و ليبرال بود، و حزب همراهان سوسياليست به رهبري مصطفي فاتح هم مرتبط با اداره اطلاعات انگليس بود، به همين دليل با برنامههاي سيدضياء مخالفت كرد و همين امر عامل مؤثري در شكست سيدضياء شد، زيرا عدهاي از هواداران او را در مجلس متزلزل نمود و نتوانستند به طور قاطع از او حمايت كنند.
چرا لمبتون و اداره مرتبط وي، حداقل با شكل اجراي برنامهاي كه منجر به قدرت يافتن سيدضياء ميشد مخالف بودند؟ واقعيت اين است كه هدف امپرياليسم واحد است، ولي در شكلهاي اجراي آن همواره نظريات متفاوت و بعضاً متضادي ممكن است وجود داشته باشد. در واقعه سيدضياء، خانم لمبتون با شناختي كه از نيروهاي مخالف سيدضياء اعم از دربار و شخص شاه، قوامالسلطنه، نيروهاي ملي و دكتر مصدق و حزب توده داشت، روي كار آوردن سيدضياء را ممكن نميدانست؛ و از اين رو، با اجراي اين طرح مخالفت ميكرد. بررسيهاي جامعهشناسانه و تاريخي او، وي را به اين واقعيت سوق داده بود كه در صورت اجراي طرح، حاصلي جز شكست براي دولت متبوعش نخواهد داشت. اين در حالي است كه جناحهاي مخالف وي در انگليس يعني وزارت خارجه، وزارت امور خاورميانه و نايبالسلطنگي هندوستان، طرفدار اجراي طرح بودند؛ سير حوادث نشان داد برآورد خانم لمبتون از اوضاع ايران، علميتر و واقعبينانهتر بوده است.
لمبتون و كودتاي 28 مرداد 1332
در مارس1951 ميلادي مقالهاي بدون نام در روزنامه تايمز منتشر شد. نويسنده مقاله خانم لمبتون بود. اين مقاله در وزارت خارجه انگليس به عنوان عاليترين تحليل از جريانات داخلي ايران و ريشههاي اصلي مسئله ملي شدن صنعت نفت، ارزيابي شد. لمبتون در اين نوشتار توجه مخاطبين خود را به دستهبنديها و تضادهاي داخلي كه در مسئله نفت به اوج خود رسيده بود، جلب كرده بود. از نظر او، جامعه ايران طي ساليان
دراز در حالت عدم تعادل بوده و مسيري سينوسي را ميپيموده است. علت اين بيثباتي بيش از آنكه مربوط به رقابتهاي قدرتهاي بزرگ باشد به حرص و طمع و عدم تشخيص طبقات حاكم ايران مربوط بود. به باور لمبتون، دستهبنديهاي خانوادگي، رواج رشوه و فساد، توزيع نابرابر ثروت و تنش بين شهر و روستا و قبايل، عوامل ديگر اين بيثباتي بودهاند.
وي در ادامه گفته بود مجموعه عوامل فوق شكاف طبقاتي جامعه ايران را تا بدانجا بالا برده بود كه براي قشر روشنفكر و اقشار حرفهاي مانند كارگران كه به اصلاح وضع اجتماعي و اقتصادي ايران ميانديشند، چارهاي جز انتخاب راه انقلاب بر ضد استبداد سلطنتي نمانده بود.
خانم لمبتون، آشكارا مسئله سياست و دخالت خارجي، به ويژه نقش انگلستان را ناديده گرفته بود. يكي از عوامل نفرت مردم ايران از طبقه حاكمه، آن بود كه مردم هيأت حاكمه را دستنشانده انگلستان ميدانستند.
لمبتون در آخر مقاله خود اظهار داشته بود بحران اخير كشور ايران ميرود تا عميقتر از مسئله نفت شود و نميتوان آن را با حل مسئله نفت، همانگونه كه برخي سياستمداران غيرمسئول ايران ادعا ميكنند، برطرف كرد.
نظريات لمبتون كه اسناد زيادي طرحهاي تخريبگرايانه او عليه مصدق را اثبات ميكند، با نظرات ديگر نويسندگان انگليسي كاملاً منطبق بود. آنها نيز مانند لمبتون معتقد بودند وضع به سرعت بدتر ميشود و بيش از هر زمان ديگري ضروري است اقدامات قاطعانهاي براي جبران خطاهاي گذشته انجام شود. از نظر انگليسيها حكومت مصدق يك مصيبت بود، زيرا مسئله وي تنها به نفت محدود نميشد، بلكه وي چيزي را هدف قرار داده بود كه از آن به عنوان سرمايهداري انگليس ياد ميكرد. از اين رو قصد داشت سرمايهداري انگليس را از ايران بيرون كند. لمبتون معتقد بود مصدق روابط بين ملت ايران و انگليس را تيره نموده است. به باور او، مصدق كسي بود كه به خوبي توانست از نارضايتيهاي گستردهاي كه عوامل مختلفي داشت به بهترين وجه استفاده كند و با توسل به نوعي ناسيوناليسم افراطي، آن را به يك نهضت منسجم و فراگير تبديل كند.
لمبتون به خوبي پي برده بود با وجود مصدق نميتوان منافع امپرياليسم انگليس در
ايران را تأمين كرد، زيرا مصدق حاضر به هيچگونه مصالحهاي بر سر منافع ملي ايران نبود. بر اين پايه لمبتون تنها راه نجات منافع انگليس را توسل به دخالت پنهاني و تضعيف موقعيت دكتر مصدق ميدانست. برتود در گزارش ژوئن سال1951 خود مينويسد:
در مورد اين بحران با خانم آ. ك. س. لمبتون كه در دوران جنگ جهاني دوم وابسته مطبوعاتي سفارت انگليس در تهران بوده است، مذاكراتي داشتم. او نويسندهاي است كه مدت زيادي در ايران به سر برده و با زبان و افكار مردم ايران بهتر از هر كس ديگري آشنايي دارد. ميس لمبتون معتقد است كه هيچ نوع معاملهاي با مصدق امكانپذير نيست و تا جايي كه ممكن است بايد او را بايكوت كرد، مگر در موارد بسيار ضروري كه براي حفظ نظم عمومي در جنوب ايران لازم باشد.
از منظر لمبتون يكي از راههاي پنهاني براي تضعيف موقعيت دكتر مصدق، قوت قلب دادن به ايرانياني است كه درك آنها از مفهوم «منافع ملي ايران»، با نظرات انگليس مطابقت دارد ولي ميترسند خائن قلمداد شوند. علاوه بر اين وي معتقد است راه ديگر ممكن است اين باشد كه با استفاده از كارمندان روابط عمومي سفارت انگليس در تهران، وضع را تغيير داد و و فرصتي به وجود آورد تا آنان و گروهي از روشنفكران ايراني كه نظر مساعدي نسبت به بريتانيا دارند، بتوانند بيپرده عليه مصدق اعتراض كنند. به باور لمبتون بدون رهنمودهاي فوق نميتوان وضع را تغيير داد. لمبتون در ادامه اظهار ميدارد تعدادي از ايرانيان تشخيص دادهاند آنچه ايران احتياج دارد تحول اقتصادي است نه قطع رابطه با انگليس كه مانع بزرگي بر سر راه چنين تحولي خواهد بود. از اين رو آنها درك كردهاند كه انگليس ميتواند در سازمان دادن امور مالي ايران و ترقي سطح زندگي مردم، نقش مهمي داشته باشد.
خانم لمبتون پس از طرح اين تحليل، براي به اجرا درآوردن آن، يكي از ديپلماتهاي انگليسي به نام رابين زينر را پيشنهاد كرد. علت اين انتخاب نيز زيركي وي و آگاهي او از افراد صاحب نفوذ تهران بود. از آنجا كه لمبتون اعتقاد داشت تضعيف موقعيت مصدق ميبايست از بازار شروع شود، زينر ميتوانست مهره ايدهآلي باشد زيرا علاوه بر آشنايي زينر با صاحبنفوذان بازار، خصلت مذهبي بازار و تحريك آن به وسيله خطر كمونيسم، موفقيت استعمار انگليس در نابود كردن دولت مصدق را سهلتر ميكرد. وزير امور خارجه
انگليس با مطالعه طرح لمبتون پيشنهاد وي را پذيرفت و بدين ترتيب مقدمات دخالت پنهاني انگليس فراهم گرديد. ايدن در اين زمينه بيان ميدارد:
من با خانم لمبتون كه شناخت دست اول و قابل ملاحظهاي از ايران و افكار ايرانيان دارد، كاملاً موافقم، پيشنهاد لمبتون كه متضمن نفعي تاريخي براي بريتانيا بود، موضوع بسيار قابلتوجهي بود، تلاشهاي غيررسمي ما براي تخريب موقعيت مصدق پيشرفت خوبي دارد.
از آنچه تاكنون بيان شد اين مهم قابل استنباط است كه ريشه عمليات پنهاني انگلستان كه در سال 1953 به سرنگوني مصدق انجاميد، از همين جا شروع ميشود و همانگونه كه مشاهده شد، عامل اصلي اين توطئه لمبتون و عامل اجراي آن زينر بوده است.
سرسختي مصدق در ندادن امتياز به انگلستان، انگليسيها و آمريكاييها را بيش از پيش متقاعد كرد كه طرح لمبتون بايد جنبه عملي به خود بگيرد. از اين رو هربرت مورليسون وزير خارجه كارگري اجراي اين طرح را بر عهده گرفت و شخص چرچيل نيز جريان عمليات را تا وصول نتيجه قطعي آن مورد تأييد قرار داد و دستور آغاز عمليات چكمه را صادر كرد. در نهايت كودتاي 28 مرداد كه ناشي از طرحها و رهنمودهاي لمبتون به سران انگليس، آمريكا و اشرف پهلوي در پاريس بود با موفقيت انجام گرفت.
خانم لمبتون در فاصله سالهاي 1320 تا 1332 يكي از چهرههاي مؤثر در تنظيم سياست انگلستان در رابطه با ايران بوده است. جدول زير خلاصهاي از مهمترين اقدامات و رويكردهاي او را نمايش ميدهد.
جريان سيدضياءهدف از حمايت وي توسط انگليس: پيگيري منافع انگليس در ايران
رويكرد لمبتون: آگاهي از حتمي بودن شكست وي و در نهايت مخالفت با اين اقدام انگليس.
همكاري با
حزب تودهعلت: اجراي طرح از پيش تدوين شده انگليس و شوروي.
هدف: كسب منافع انگليس و ارتقاء نفوذ آن، زيرا در آن شرايط انگلستان از تمام امكانات موجود براى مانور نظامى در ايران برخوردار بود و از عوامل داخلى هم براى پيشبرد اهداف خود سود مىجست
كودتاي 28 مردادعلت بيثباتي در ايران سال 1332از نگاه لمبتون: دستهبنديها و تضادهاي داخلي كه در مسئله نفت به اوج خود رسيده بود و به خصوص شخص مصدق.
رويكرد لمبتون: 1) طرفداري و جذب مخالفان مصدق جهت بايكوت وي. 2) ساخت فضاي مناسب براي آن طيف از روشنفكران ايراني كه نظر مساعدي نسبت به بريتانيا دارند، تا بتوانند بيپرده عليه مصدق اعتراض كنند. 3) در نهايت عملي شدن فشار فيزيكي
جمعبنديخانم لمبتون در قامت انديشمندي آگاه به فرهنگ ملت و دولت ايران، در طول سالهاي 1320 تا 1332 با رفتار آگاهانه خود، كنشگري فعال در جهت دستيابي انگليسيها به مطامع خود بوده است.
فهرست منابع و مآخذ
افشار، ايرج، راهنماي تحقيقات ايراني، تهران: مركز بررسي و معرفي فرهنگ ايران. ۱۳۴۹.
اسكندري، ايرج، خاطرات سياسي، تهران: انتشارات علمي، 1368.
بيل، جيمز، راجر لوييس، ويليام، مصدق، نفت، ناسيوناليسم ايراني، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي و كاوه بيات، تهران: نشر نو، 1368.
بهنود، مسعود، دولتهاي ايران از سيد ضياء تا بختيار، تهران: نيما، 1368.
جامي، گذشته چراغ راه آينده است، تهران: ققنوس، ۱۳۷۷.
خامهاي، انور، فرصت بزرگ از دست رفته، تهران، انتشارات هفته، 1362.
زريري، رضا، خانم كودتا! ايرانشناسي خانم لمبتون در خدمت استعمار پير، «مجله زمانه» سال پنجم، فروردين 1385 - شماره 43 (از صفحه 54 تا 58).
روزنامه اطلاعات، نهم آبان ماه 1321، شماره 39-5، نقل شده در كتاب «گذشته چراغ راه آينده است»، ص167.
طبري، احسان، كژراهه، تهران: امير كبير، 1367.
فصيحي، سيمين، جريانهاي اصلي تاريخنگاري در دوره پهلوي، تهران نوند (نويد سابق)، 1372.
لمبتون، آ. ك. س، ايران عصر قاجار، ترجمه سيمين فصيحي، مشهد: انتشارات جاودان خرد.
مكي، حسين، خاطرات سياسي، علمي، تهران: انتشارات ايران، 1368.
مكي، حسين، تاريخ بيست ساله ايران، ج 8، تهران: علمي، 1366.
مهدي نيا، جعفر، زندگي سياسي عبدالحسين هژير، تهران پانوس، 1373.
-Roger, Louis, the British empire in The Middle east 1945-1951, ppress Ocford, 1984.
-Minute by Berthoud, 15, jun 1921, f.o.371/91548/ ep 1531/ 624. Quoted by roger Louis: op cit., p. 659.
-The Times, 22 mar 1951, minutes in f. o.
پانوشتها
** پژوهشگر تاريخ روابط خارجي.
.38- 1. افشار، 1349 ، صص 42
.31- 2. مهدي نيا، 1373 ، صص 37
.31- 3. مهدي نيا، 1373 ، صص 37
.336- 4. زريري، 1385 ، ص 55 و اسكندري، 1368 ، صص 351
.46- 6. طبري، 1367 ، صص 49
.13- 7. مكي، 1368 ، صص 17
. 8. خامه اي، 1362 ، ص 178
.82- 9. همان، صص 93
.470- 10 . لمبتون، 1375 ، صص 471
12 . همان.
roger, 1984: p. 660.
Berthoud, 15 jun 1921.
roger, 1984: pp. 660-656.
roger,1984: p.658.
. 17 . جيمز و ويليام، 1368 ، ص 375
. 18 . وودهاوس 1368 ، ص
كرامت عبدلي*
حيدر بابانسب**
مقدمه
در جريان جنگ جهاني اول دولتهاي روس و انگليس تلاش كردند با مداخله سياسي در امور داخلي ايران عوامل وابسته به خود را در دولت و مجلس تقويت كنند. در نتيجه اين مداخلات دولت استعماري بريتانيا در دومين سال جنگ جهاني اول، به بهانه ايجاد آرامش و امنيت در شهرهاي جنوب كشور و راههاي مواصلاتي اين خطه تصميم به راهاندازي و تشكيل پليس جنوب در ايران گرفت. در 27 بهمن 1294 ژنرال سر پرسي سايكس از مشهورترين چهرهها و كارگزاران استعمار انگليس، با هدف تأسيس پليس جنوب براي پيشبرد اهداف استعمار انگليس وارد بندر عباس شد و در 26 اسفند همان سال، سازمان مزبور را تشكيل داد. به دنبال تأسيس پليس جنوب در فاصله سالهاي 1918-1914 شورشها و قيامهاي متعددي توسط سران محلي و روحانيون مذهبي در نقاط مختلف كشور به ويژه در نواحي جنوبي ايران كه در حيطه تصرفات انگليسيها بود به وقوع پيوست.
تشكيل پليس جنوب
انگليس از زماني كه قرارداد 1907 را با روسيه منعقد كرد و حتي قبل از آن به فكر
سلطه نظامي در جنوب ايران بود. اما رقابت روسيه و مواضع داخلي ايران (احساسات ضدانگليسي در جنوب ايران) اين اجازه را به انگليس نميداد. استعمارگران انگليسي ابتدا با تأسيس و تقويت ژاندارمري تلاش كردند به اميال خود جامه عمل بپوشانند. اما در جنگ جهاني اول اين نيروها (ژاندارمري) به مخالفان جدي انگليس تبديل شدند. انگليس نيز با قطع كمك مالي، ژاندارمري را از همپاشاند و در اثناي جنگ و پس از قرارداد 1915 با توافق با روسيه طرح تأسيس نيرويي نظامي تحت نظارت افسران انگليسي را پيريزي كرد.
تشكيل سازماني به نام پليس جنوب ايران در مذاكرات حبيباللهخان قوامالملك و سر پرسي كاكس، نماينده سياسي انگليس در خليج فارس و بينالنهرين، مطرح شده بود. بر مبناي اين مذاكرات، قرار شد سر پرسي سايكس به وسيله يك نيروي محدود نظامي و پول و مهمات، به قوامالملك كمك كند تا وي بتواند شيراز را از دست ژاندارمري خارج سازد. در ١٣٣٤ ه. ق، اولين بار انگليسيها پيشنهاد تشكيل و رسميت يافتن نيروي نظامي و امنيتي پليس جنوب ايران را به رئيسالوزراي وقت ايران (فرمانفرما) دادند؛ و گفتند اگر دولت ايران بپذيرد انگليس در نواحي جنوبي ايران ارتشي به نام پليس جنوب ايران تشكيل دهد، كمك مالي دريافت خواهد كرد.
سايكس فرمانده نيروهاي پليس جنوب در روز دوشنبه 16 مرداد 1294ه.ش اين نيرو را تشكيل داد. وي در 26 اسفند 1294ه.ش در بندرعباس به طور رسمي كار خود را آغاز كرد.
در واقع موضعگيري افسران ژاندارمري به نفع متحدين و عليه متفقين، انگليسيها را به اين نتيجه رساند كه ژاندارمري با اهداف آنها همخواني ندارد و بايد پليس جنوب را تشكيل دهند.
سايكس پس از ورود به شيراز نفرات سابق ژاندارمري را به استخدام درآورد و شمار افراد پليس جنوب، اعم از ايراني و هندي و انگليسي را تا اوايل سال 1918م به حدود 10 هزار تن رساند. سايكس در استخدام افراد براي پليس جنوب ماهرانه عمل ميكرد. يكي از اين بهرهگيريهاي ماهرانه استخدام و به كارگيري افراد قبايل محلي، در حكم نيروي نامنظم بود. اين استخدام به دو صورت انجام ميپذيرفت؛ يا از طريق توافق با بعضي از رهبران عمده قبايل چون بختياريها، قشقاييها، ايلات خمسه و شيخ
خزعل رهبر اعراب خوزستان كه در اين صورت آنها نيروهاي خود را از جانب انگلستان به كار ميگرفتند؛ و يا از طريق افراد و گروههاي كوچك كه در اين حالت آنها ميبايست زير نظر افسران و درجهداران انگليسي كه هسته نيروي پيشاهنگ را به وجود آورده بودند ايفاي وظيفه ميكردند. در پايان جنگ، نيروهايي كه بر اساس الگوي اخير تشكيل شده بودند، در هر جا كه يك نفر تبعه دولت انگلستان وجود داشت عملاً حضور داشتند. اين نيروها در اهواز، شوشتر، دزفول، مشهد، همدان، سيستان، كرمان، كرمانشاه و ساير جاها حضور داشتند. نحوه اداره پليس جنوب توسط ژنرال سايكس الگو گرفته از تشكيلات نظامي انگلستان بود.
علل تشكيل پليس جنوب
دولت انگلستان به سه دليل عمده در سالهاي جنگ جهاني اول اقدام به تشكيل پليس جنوب نمود:
مبارزه با نفوذ خارجيهاي غير انگليسي به ويژه آلمانيها و عثماني ها در بخش جنوب ايران.
تأمين امنيت راههاي جنوبي ايران براي تردد كاروانهاي تجاري و تداركاتي و نظامي انگليسيها.
تأمين امنيت ميدانهاي نفتي ايران كه تحت سلطه انگلستان قرار داشت.
انگليسيها زماني اقدام به تأسيس پليس جنوب كردند كه مجلس شوراي ملي تعطيل بود و در فترت بين دوره سوم و چهارم قرار داشت. مجلس سوم در 21 آبان 1294 متعاقب مهاجرت انبوهي از نمايندگان مجلس و ديگر فعالان فكري و سياسي به خارج از كشور در اثناي جنگ جهاني اول تعطيل شده بود. اين مهاجرت گسترده همراه با انحلال و فروپاشي احزاب سياسي، نگراني و هراس توأم با مخالفت دولت با بازگشائي مجلس، سرخوردگي از مشروطيت و بروز آشفتگيهاي اجتماعي و اقتصادي ناشي از جنگ جهاني، عواملي بود كه مداخلات انگليس را در عرصه سياسي و اقتصادي و اجتماعي ايران تشديد كرد. در چنين شرائطي «پليس جنوب» شكل گرفت. پس از تشكيل پليس جنوب، خروج نيروهاي روسي از ايران در پي وقوع انقلاب اكتبر 1916، عامل ديگري بود كه انگليسيها را در تعقيب اهداف و نقشههاي خود در ايران
مصممتر ساخت.
پليس جنوب در شهرهاي كرمان، بندر عباس، يزد، شيراز، بوشهر، كازرون و ديگر نواحي جنوبي ايران بطور مكرر مورد حمله مبارزان ايراني قرار داشت. در شيراز فرمانفرما، والي فارس، تمامي امكانات دولت مركزي را در خدمت تثبيت و توسعه پليس جنوب قرار داد، و ژاندارمري فارس را نيز تحت فرمان آن در آورد. اين نيرو با شعار برقراري امنيت توانست در فروردين 1296 از دولت وثوقالدوله شناسائي رسمي نيز كسب كند. پليس جنوب در اين سال تمامي بنادر و مناطق نفتي جنوب ايران و همچنين بنادر فاو و بصره در عراق را تصرف كرد. تنها در اهواز يك نيروي 12 هزار نفري از سربازان پياده هندي، زير فرمان افسران انگليسي براي حفظ لولههاي نفت مستقر بودند. مردم اين مناطق صدمات فراواني از حضور نيروهاي پليس جنوب متحمل شدند.
مفهومي كه در شكل گيري اين نيرو وجود داشت از نظر انگليسيها ساده مينمود: اين نيرو ميبايست جانشين ژاندارمري ميشد، نظم و آرامش را در جنوب برقرار ميكرد، مانع از فعاليتهاي دشمن ميشد و در برابر بريگاد قزاق توازن به وجود ميآورد. نظر به اينكه افسران انگليسي ميبايست آن را اداره ميكردند، لذا به تمام معني براي انگليسيها قابل اعتماد مينمود. فكر تشكيل اين نيرو چنان ساده مينمود كه پيش از آنكه ايرانيان آن را به رسميت بشناسند، انگليسيها آن را سازماندهي كرده بودند. ديري نپاييد كه اين سادهانگاري پايان پذيرفت و پليس جنوب موجب بروز بگو مگوهاي تندي شد؛ نه تنها بين انگلستان و ايران، بلكه بين مقامات رسمي انگلستان هم راجع به نظارت بر نيرو، كاربرد و ارزش آن، اينكه واحدي است نظامي يا سياسي و چه نهادي بايد بر آن فرماندهي و نيازهاي تداركاتي آن را تأمين و از آن بهرهبرداري كند بحث و مجادله درگرفت. مثل خيلي از روشها كه در ايران محك زده شده بود، پليس جنوب هم پيش از آنكه بتواند مشكلي را حل كند، گرفتاريهاي بيشتري به وجود آورد.
مبارزات ضداستعماري مردم مسلمان جنوب ايران و سواحل آن
عليه استعمار انگليس در جنگ جهاني اول
وقتي جنگ جهاني اول آغاز شد، انگليس جنوب ايران را به جولانگاه نيروهاي خود تبديل كرد. انگليس براي بالا بردن حيثيت خويش در ميان رؤساي عرب در دوسوي
خليج فارس و حفظ منافع تجاري خود و نيز محافظت از حوزههاي نفتي خوزستان كه دو ميليون ليره در آن سرمايهگذاري كرده بود، نيروهايي به آن سمت اعزام كرد. استقرار نيروهاي انگليسي در بينالنهرين، سرنوشت ايران و بينالنهرين را به هم گره زد. باز شدن اين جبهه، به خليج فارس بُعدي نظامي و لجستيكي داد. بوشهر مركز هدايت اين جبهه تداركاتي بود؛ زيرا نسبت به شرق و غرب خليج فارس، مركزيت داشت و به علاوه مركز حكومت بنادر و آبادترين شهر بندري جنوب به شمار ميرفت و حيات اقتصادي آن در دست انگليسيها بود. آنان در اين شهر علاوه بر تأسيسات وسيع اقتصادي و مراكز سياسي، پادگان بزرگي با تعدادي سرباز و افسر هندي و انگليسي تأسيس كرده بودند.
ضعف دولت ايران و دور بودن جنوب از مركز بهترين فرصت را براي انگليسيها فراهم كرده بود. آنها آشوبهاي جنوب و نا امن بودن جادههاي تجاري را بهانه قرار داده، ابتدا از دولت ايران ميخواستند نظم را در آن حدود برقرار كند و وقتي دولت نميتوانست كاري بكند خود وارد عمل ميشدند و به طور مرتب سرباز و نيروي نظامي وارد بوشهر ميكردند. نفوذ و حضور انگليس در بوشهر به حدي بود كه به گفتة اوژن اوبن، زبان انگليسي در آن رواج كامل داشت.
بوشهر با آغاز جنگ و تقويت نيروها و استحكامات نظامي آن، به مركز تداركاتي انگليس تبديل شد و حتي نيازهاي نظامي انگليس در ساير نقاط ايران، از بوشهر تأمين ميشد.
واقعيت اين است كه پليس جنوب ايران در خلال سالهاي اول و دوم حضور خود در جنوب ايران، به منظور ايجاد آرامش نسبي و نشان دادن قدرت خود به ايلات و عشاير و ساكنان روستاهاي منطقه، دست به درگيريهاي پراكندهاي با مردم جنوب ايران زد. يكي از اقدامات پليس جنوب ايران، ايجاد ناامني و نابساماني در ابعاد گوناگون، براي القاء اين فكر بود كه در آن شرايط، تنها نيروي توانا براي رفع مشكلات مردم، نيروي پليس جنوب است. آنان در فارس و نيمه جنوبي ايران به خريدن گندم، جو و ساير اجناس، به چند برابر قيمت معمول و ذخيره كردن و يا سوزاندن آنها، براي ايجاد قحطي در شهر، اقدام كردند. در اين شرايط، مردم حتي مجبور به خوردن آرد ذرت و خاكاره ميشدند ولي در مقابل، مردم مسلمان انگيزهاي بسيار قوي براي
مبارزه داشتند. در نامه يكي از سران مبارز منطقه دشت ارژن به فتحالملك در مورد مبارزه با استعمار انگليس چنين آمده است:
انگيزه ما براي شورش، حفظ استقلال ايران است. شما انتقاد ميكنيد كه ما عليه دولت ايران قيام كرديم، اما ايران اين روزها در اشغال روسيه و انگليس است. آن دسته از سران و خانهاي فارس كه متحد شدهاند بدين خاطر اين كار را كردهاند كه از اسلام و كشورشان حراست كنند و اجنبيان را از سرزمين آبا و اجداديمان بيرون برانند و... چه بر سر عزت و شرف و افتخار اسلامي ما آمده كه با پول انگليس و روسيه وسوسه شديم و كشور محبوبمان را به دست اجنبيان بسپاريم و از مقامات خود بخواهيم زيرنظر سربازان خارجي خدمت كنند؟ خانهاي گرمسير تحت زعامت امام زمان سوگند وحدت ياد كردهاند كه تا زماني كه جان در بدن دارند بكوشند تا از انگليسيها و روسها انتقام بگيرند و آنها را از ايران بيرون برانند ما تا زمان انجام اين مقصد خود از پاي نخواهيم نشست.
مبارزات مردم جنوب هم پراكنده و هم سازمانيافته بود. مردم در سعيدآباد، دشت ارژن، نيريز و گمبان، خان زنيان، ده شيخ، احمدآباد، چنار راهدار و فيروزآباد، منطقه را براي پليس جنوب ناامن كرده بودند. در دهم مه 1918م. عدهاي از افراد درهشوري ايل قشقايي در اعتراض به بازداشت سه تن از افرادشان كه به اتهام سرقت سه رأس الاغ از اموال پليس جنوب دستگير شده بودند، به مقرّ پليس جنوب در خان زنيان حمله كردند. دستهاي از افراد اس. پي. آر (پليس جنوب) با پشتيباني قواي هندي توانستند مهاجمان را متفرق كنند و خساراتي به آنها وارد آورند. پس از اين حادثه مكاتبات تندي ميان صولتالدوله ايلخان قشقايي و فرمانفرما درگرفت. صولتالدوله مدعي بود در كليه اقدامات خود، از اوامر دولت اطاعت ميكند و اگر دستور ديگري از دولت دريافت ندارد، همه ايلات جنوب به ويژه قشقاييها را بر ضد پليس جنوب به جنگ واميدارد. نامههاي مشابهي نيز به دولت، علما و خوانين محلي نوشت كه به نوعي اعلام جنگ به شمار ميرفت. اوضاع بسيار خطرناك بود؛ به ويژه كه علماي شيراز با اعلاميه، وعظ و خطابه مردم را به جهاد عليه انگليسيها تشويق ميكردند و كوششهاي فرمانفرما براي منع صولت از پيگيري اقداماتش به نتيجهاي نينجاميد.
عوامل مختلفي در درگيري صولتالدوله و فرمانفرما نقش داشتند؛ مانند قحطي،
گراني و كمبود ارزاق، تضاد ميان فرمانفرما والي فارس و صولتالدوله. از عوامل مهم ديگر، وجود احساسات ناسيوناليستي در ميان عدهاي از ايرانيان بود كه تمايل داشتند كشورشان را از دخالتهاي خارجي آزاد سازند؛ به خصوص كه پس از اين وقايع، احساسات ضدانگليسي روز به روز گسترش يافت؛ تا جايي كه افراد انگلوفيلي چون فرمانفرما را نيز به حزم و احتياط بيشتر در نزديكي به انگليسيها واداشت. قسمت دوم جنگ با صولتالدوله كه از نظر اس. پي. آر (پليس جنوب) بسيار خطرناك بود، محاصره قوا در شيراز توسط ايلات بود؛ به ويژه كه نيروي موجود پليس جنوب در شيراز و اطراف آن قدرت چنداني براي عمليات تهاجمي نداشت. به علاوه اعتماد نداشتن به وفاداري سربازان ايراني، تا حدي قدرت حمله اس. پي. آر. را فلج ميكرد. در اين عمليات، باغهاي با ديوارهاي بلند و تاكستانهاي جنت و كوشان، نقش مهمي داشتند.در تمامي طول ماه ژوئن و ژوئيه/رمضان و شوال، ايلات به نزديك ديوارها ميخزيدند و با اس. پي. آر زد و خورد ميكردند و سپس به محل خود در پاي كوه برفي عقبنشيني ميكردند. اين عمليات كه دو ماه بيوقفه ادامه داشت، عرصه را بر انگليسيها تنگ كرده بود.
مهمترين دليل ضعف و شكست تدريجي صولتالدوله، اقدامات انگليسيها در شيراز، يعني تفرقه انداختن ميان رؤساي ايلات بود. آخرين مرحله نبرد با صولتالدوله نيز بيشتر در آباده و اطراف آن رخ داد. صولت با افراد باقيمانده خود در 24 ژوئيه، از قواي ايراني كه به جنگ او اعزام شده بود، شكست خورد و بالأخره در 23 و 24 اكتبر 1918 م. با شكستي مجدد به سوي جنوب فارس عقبنشيني كرد.
سايكس فايده اين برخوردها را آشنايي نيروهاي انگليسي و هندي با منطقة عمليات و نحوه مبارزات عشاير ايراني ذكر ميكند. اين درگيريها كه غالباً توأم با مجازاتهاي سخت از قبيل مصادرة اموال، تخريب روستا، به آتش كشيدن چادرهاي ايلات و توقيف چهارپايان روستاييان بود، نتيجهاي كاملاً معكوس بخشيد و به جاي آنكه موجب ترس و وحشت مردم از پليس جنوب شود و به اطاعت و انقياد ايلات و عشاير بينجامد، به اتحاد و هماهنگي و عزم آنان براي مقابله و برخوردي سازمان يافته و برنامهريزي شده با نيروهاي انگليسي، اخراج قواي انگليسي از جنوب ايران و انحلال پليس جنوب منتهي گرديد. از رجب تا ذيحجة 1336/ مه 1918- سپتامبر 1918 درگيريهاي متعددي
صورت گرفت كه شامل عمليات خان زنيان، ده شيخ، شورش پاسگاه خان زنيان، محاصرة شيراز توسط صولتالدوله، چنار راهدار و آباده بود. قشقاييها به رهبري صولتالدوله شكست خوردند و مبارزات ايلات نظم و سازمان يافتگي خود را از دست داد و به درگيريهاي پراكنده و بدون برنامه تبديل شد. صولتالدوله از مقام ايلخاني عزل و به اقامت در فيروزآباد محكوم گرديد. پس از آن پليس جنوب اقدام به بازگشايي راه شاهي نمود و به نبرد با ايلات و ساكنان روستاهاي حاشية خليج فارس در مسير اين راه پرداخت كه از آن جمله بود عمليات چغادك، سرده كازرون، مبارزات مكرر با شيخ حسينخان چاكوتاهي و زاير خضرخان اهرمي، و عمليات خاويز كه تا زمان خروج نيروهاي انگليسي پليس جنوب از ايران ادامه يافت. پليس جنوب ايران با آنكه ماهيتي نظامي داشت، در جهت پيشبرد اهداف خويش از اقدامات سياسي و فرهنگي نيز بهره ميگرفت. در زمينة اقدامات فرهنگي، پليس جنوب به انتشار روزنامة فارس در شيراز پرداخت. اين روزنامه به عنوان سخنگوي پليس جنوب عمل ميكرد و به توجيه اقدامات نظامي اين نيرو ميپرداخت و اطلاعات دربارة درگيريهاي پليس جنوب با ايلات و عشاير را به گونهاي كه دلخواه فرماندهان پليس جنوب بود، به اطلاع مردم ميرساند. روزنامة فارس از 1917 تا 1920 به مدت چهار سال انتشار يافت.
واكنش علما و مراجع عليه استعمار انگليس در جنگ جهاني اول
مهمترين واقعهاي كه در اين مرحله از مبارزات مردم جنوب ايران با استعمار انگليس، علما و مراجع را به طور يكپارچه به تكاپوهاي سياسي و مبارزات جهادي واداشت و بار ديگر علما و روحانيان پيشگام جهاد با دشمنان شدند و فتواي جهاد صادر كردند، وقوع جنگ جهاني اول و گسترش تجاوزات دولت استعماري انگليس به جنوب ايران بود. در اين مقطع زماني، يكي از محورهاي تلاش علما و روحانيان اين بود كه مردم مسلمان جنوب ايران و ايلات جنوب را براي مقابله با انگليسيها و پليس جنوب بسيج كنند، زيرا ايلات سازماندهي رزمي خوبي داشتند و در صورت ورود به عرصه نبرد، ميتوانستند موفقيتهاي شاياني به دست آورند و متجاوزان را عقب برانند.
در واقع نقش علماي اين خطه از آن جهت رفته رفته با اهميتتر ميشد كه اينها در خط مقدم نهضت قرار داشتند. آنان با دادن فتواي مبارزه و جهاد عليه استعمار انگليس نقش
اصلي را بازي ميكردند. از جمله علما و مراجعي كه از آغاز جنگ جهاني اول به فعاليتهاي سياسي- تبليغي و اقدامات جهادي پرداختند، ميتوان به افراد زير اشاره كرد: حجج اسلام و آيات عظام، سيدعبدالحسين لاري، ميرزامحمدتقي شيرازي، سيدمحمدكاظم يزدي، سيدعبدالله بلادي، سيدمرتضي علمالهدي اهرمي، شيخ حسن آلعصفور بوشهري، سيدعلينقي دشتي، شيخ محمدجعفر محلاتي.
آيتالله سيدعبدالحسين لاري موقعيت ممتازي در منطقه داشت و نفوذ و تأثير عميق او در تهييج و تحريك اقشار گوناگون مردم جنوب ايران عليه انگليس در جريان جنگ جهاني اول انكارناپذير است. اعلاميه جهاد او عليه انگليس بيشترين تأثير را در مشروع كردن حركتهاي مسلحانه صولتالدوله قشقايي، رهبر قدرتمند ايل قشقايي در فارس و تنگستانيها در بوشهر داشته است. نمونههاي گوناگون و متنوعي از احكام جهاد عليه انگليس توسط سيد در «فارس و جنگ بينالملل اول»، «اسناد كميته حافظين استقلال»، نسخه خطي «بيانيه دفاعيه»، «يادداشتهاي معين دفتر»، گزارش «سر پرسي سايكس» و اسناد و مكاتبات شخصي سيد به دست آمده است.
اولين ارتباط جدي «سيد» با «صولتالدوله قشقايي» و انقلابيون بوشهر سالها پيش از انقلاب مشروطيت به وجود آمده بود و در جريان پيروزي انقلاب او با ارسال نامهها و پيامهاي گوناگون و فعاليتهاي گسترده نظامي، عملاً به عنوان رهبر سياسي- مذهبي جنوب ايران مطرح گرديد.
آيتالله سيدعبدالحسين لاري در جريان جنگ جهاني اول و گسترش تجاوزات دولت استعماري انگليس عليه مردم مسلمان جنوب ايران در جهت تقويت صولتالدوله قشقايي رئيس ايل قشقايي همت گماشت و از او خواست با انگليس وارد نبرد شود. وي در نامهاي به صولت، مبارزه با بيگانگان را بر مسلمانان واجب عيني اعلام كرد.
باليوز انگليسي در بوشهر در اين ارتباط آورده است «آغازگر نهضت جنوب ايران، ملايي بنيادگرا به نام سيدعبدالحسين لاري» است. ارتباط او با نيروهاي انقلابي بوشهر و فارس به گونهاي نزديك و عميق بود كه بدون مطالعه نقش «سيد» نميتوان روند حقيقي انقلاب مشروطه در فارس را درك كرد. اينكه باليوز انگليسي او را آغازگر نهضت جنوب ايران معرفي كرده است، درست است و ديگر منابع نيز آن را تأييد ميكنند. همچنين آيتالله ميرزامحمدتقي شيرازي در فتوايي عليه تهاجم انگليس به
جنوب ايران در جريان جنگ جهاني اول چنين نوشت:
بسمالله الرحمن الرحيم
حفظ بيضه اسلام و حراست ثغور مسلمين از تهاجم كفره و دفع متهاجمين از ممالك اسلاميه «اول وظيفه اسلاميت و فريضه قاطبه اسلاميان» است. به همين جهت عموماَ خاصه «ايالات و عشاير با حميت كه حصون منيعه و قلاع محكمه بلاد اسلاميه هستند در حراست حدود و ثغوري را كه به عهده دارند، يد واحده و كلمه متحده، دقيقه از بذل جان و مال و با كمال جد و اهتمام در قيام به اين وظيفه لازمه مضايقه و خودداري ننمايند كه بر عموم اهل اسلام فرض و واجب و از اهم تكاليف الهيه جل شانه و تواني و تخاذل در اين مقام منافي مقام اسلاميت و موجب ننگ و عار و دخول نار و سخط خداوند منتقم قهار عظم سلطانه است. نعوذبالله من ذلك و لاحول و لاقوة الا بالله و السلام عليكم جميعاً و رحمةالله و بركاته.»
در نتيجه تلاش مراجع و علما در تشويق مردم مبارز جنوب عليه دولت استعماري انگليس بود كه پرسي سايكس، فرمانده پليس جنوب ايران جسارت كرده و با كينهتوزي در اين باره نوشته است به پليس جنوب در شيراز و ساير نواحي جنوبي ايران حمله ميشود و ملاهاي خشك و متعصب، فتوا صادر كردهاند كه كشتن انگليسيها و كساني كه به آنها كمك ميكنند، جايز است.
نتيجه
از تصوير بسيار فشردهاي كه از پليس جنوب و قيامهاي مردم مسلمان جنوب ايران عليه استعمار انگليس در جريان جنگ جهاني اول داده شد، ميتوان به خوبي دريافت مردم مسلمان سرزمين جنوب ايران هيچگاه از نبرد عليه استعمار و استبداد و غارتگران و ستمگران خارجي و داخلي از پاي ننشستهاند. پليس جنوب ايران هم در نتيجه مبارزات مردم مسلمان جنوب ايران عمري كوتاه داشت و از زمان تأسيس تا انحلال آن بيش از پنج سال طول نكشيد. در توضيح دلايل انحلال اين نيرو ميتوان به اين موارد اشاره كرد: مخالفت مردم مسلمان جنوب ايران با حضور نيروي بيگانه انگليس در داخل كشور در جنگ جهاني اول، تشديد انزجار عامه از دولت انگلستان پس از انتشار مفاد قرارداد 1919 ايران و انگلستان، ادامة مقاومت و مبارزات مستمر مردم جنوب ايران در
برابر پليس جنوب تا آخرين روزهاي حضور اين نيرو در ايران، اعتراض نمايندگان مجلس انگلستان به هزينههاي گزاف نظامي و مشكلات مالي دولت انگلستان و ناتواني دولت ايران از پرداخت مخارج اين نيرو كه موجب گرديد دولت انگلستان نتواند بودجة جديدي براي پليس جنوب در نظر بگيرد و انحلال آن قطعي شود.
سرانجام در 12 دسامبر 1921 به كار پليس جنوب در ايران خاتمه داده شد و اداره مركزي آن كه از شيراز به بوشهر منتقل شده بود تعطيل گرديد. با بررسي اين سازمان ميتوان دريافت نيروي واقعي در تمام نبردهاي اين مناطق قطع نظر از اينكه چه طبقه و يا شخصي به قدرت رسيده، همواره مردم بودهاند. بدون شك مردم مسلمان جنوب ايران نقش اساسي را در زندگي سياسي بازي كردهاند و بدون فعاليت آنها جامعه و قبل از هر چيز مبارزه اجتماعي غيرقابل تصور است. قدرت اصلي هميشه مردم مسلمان بوده و خواهند بود. هر دولتي كه در طول تاريخ معاصر ايران از مردم بريد و رابطه خود را با آنها از دست داد تبديل به فرقه محدود و در بستهاي شده كه وجود و عدمش يكي است. تجربه تاريخ به طور وضوح نشان ميدهد تنها راه پيروزي عليه استعمار و استبداد، آگاه كردن، متشكل كردن و همراه مردم بودن است. اين راهي است پيمودني ولي بسيار دشوار و پرپيچ و خم. اين راه را بايد پيمود و از تجربه تاريخ درس گرفت. همانطور كه از بررسي مقاله حاضر درمييابيم كه در نتيجه مبارزات، حماسهآفرينيها و سلحشوريهاي مردم مسلمان جنوب ايران، بيگانگان با تمام وحشيگريهايي كه انجام دادند در نهايت مجبور به ترك كشور با خفت و خواري شدند.
فهرست منابع و مآخذ
اخوان، صفا، (چاپ اول، 1380)، ايران و جنگ جهاني اول (مجموعه مقالات سمينار) مركز اسناد و تاريخ ديپلماسي مركز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه.
ايرجي، ناصر، (چاپ اول 1378)، ايل قشقايي در جنگ جهاني اول، مجموعه تاريخ معاصر ايران- 17، نشر پژوهش شيرازه.
اوبن، اوژن، (چاپ اول 1362)، ايران امروز 1907- 1906، (ترجمه علي اصغر سعيدي، زوار)، تهران، نشر زوار.
پيرا، فاطمه، (پاييز 1381)، پليس جنوب ايران، مجلات با موضوعات گوناگون علوم
انساني، فرهنگ، شماره 43.
روزنامه انجمن اخوت، شيراز، (1326)، شماره يكم، سال اول، و روزنامه اصلاح، كلكته، شمارههاي 32، 36، 39، 40.
سفيري، فلوريدا، (چاپ اول، 1363)، پليس جنوب ايران (اس. پي. آر)، (ترجمه منصوره اتحاديه (نظام مافي) و منصوره جعفري فشاركي رفيعي)، تهران، نشر تاريخ ايران.
صالحي، نصرالله و كاووسي، محمدحسن، (1375)، جهاديه (فتاواي جهاديه علما و مراجع عظام در جنگ جهاني اول) بخش دوم، فتواي شماره 3، تهران، انتشارات دفتر مطالعات سياسي و بينالمللي.
كحالزاده، ابوالقاسم، (چاپ دوم 1370)، ديدهها و شنيدهها (خاطرات ميرزاابوالقاسم كحالزاده منشي سفارت امپراطوري آلمان در ايران درباره مشكلات ايران در جنگ بينالمللي 1918-1914) تهران، نشر البرز.
فصلنامه تاريخ روابط خارجي، (بهار 1383)، مركز اسناد و تاريخ ديپلماسي وزارت خارجه، سال پنجم، شماره 18.
ويليام جي. اولسون، (چاپ اول 1380)، روابط ايران و انگليس در جنگ جهاني اول، مجموعه تاريخ معاصر ايران- 31 (ترجمه حسن زنگنه)، نشر و پژوهش شيرازه.
وين، آنتوني، (1383)، ايران در بازي بزرگ، (ترجمۀ عبدالرضا هوشنگ مهدوي)، انتشارات تهران، نشر تاريخ ايران.
مابرلي، جيمز، (چاپ اول 1369)، عمليات در ايران (جنگ جهاني اول 1919- 1914)، (ترجمه كاوه بيات)، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا.
ميرزايي دره شوري، غلامرضا، (چاپ اول، 1381)، قشقاييها و مبارزات مردم جنوب، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي.
نبوي، سيدمحمدحسن، (چاپ اول، 1373)، نقش روحانيون در قيام ضداستعماري مردم جنوب، مجموعه مقالات قيام جنوب در جنگ جهاني اول، بوشهر، چاپخانه علوي.
http://www.ir-psri.com/Show.php تاريخ مشاهده: يكشنبه 14 شهريور 1389/5 سپتامبر 2010
http://www.ravid.blogfa.com
نويسنده: انوش راويد، موضوع يكي ديگر از چهرههاي مهم استعمار، تاريخ مشاهده: پنجشنبه 24 تير ماه سال 1389.
http://www.encyclopaediaislamica.com
نويسنده: منيره راضي، پليس جنوب. نيروي انگليسي- ايراني تحت فرمان انگليسيها در جنوب ايران از 1335 تا 1340، بنياد دايرةالمعارف اسلامي.
پانوشتها
** دانشجوي دكتراي علوم سياسي، مسائل ايران، دانشگاه آزاد اسلامي شهرضا.
.213- 2. ميرزايي دره شوري، 1381 ، صص 214
. 3. ايرجي، 1378 ، ص 61
. 4. كحال زاده، 1370 ، ص 221
. 5. مابرلي، 1369 ، ص 204
. 6. ايرجي، 1378 ، ص 60
. 7. سفيري، 1363 ، صص 131 و 185
.266- 8. ويليام جي. اولسون، ترجمه حسن زنگنه، 1380 ، صص 267
www.ir-psri.com.
www.ravid.blogfa.com.
11 . . ويليام جي. اولسون، ترجمه حسن زنگنه، 1380 ، ص 268
.168- 12 . ميرزايي دره شوري، 1381 ، صص 169
.170 ، 13 . ميرزايي دره شوري، 1381
14 .170 ، . ميرزايي دره شوري، 1381
. 15 . فصلنامه تاريخ روابط خارجي، 1383 ، ص 159
. 16 . سفيري، 1364 ، ص 138
.389- 17 . مابرلي، 1369 ، صص 392
.127- 18 . پيرا، 1381 ، صص 130
.329 -330 ، 20 . اخوان، 1380
. 21 . همان، ص 332
. 22 . انجمن اخوت، 1326
. 23 . صالحي، نصرالله و كاووسي، محمدحسن، 1375 ، ص
در سالهاي 1323 تا كودتاي 28 مرداد 1332
(مطالعه موردي؛ محيطهاي كارگري شهر يزد)
هادي حكيميان*
مقدمه
پس از وقايع شهريور 1320 و آزادي احزاب، مطبوعات و گروههاي سياسي- اجتماعي، حزب توده با پشتوانه عظيم حمايت خارجي و نيز ترسيم يك افق رويايي براي طبقات مياني و همچنين لايههاي زيرين اجتماع، در سراسر ايران دست به تبليغات وسيعي زد. خالي بودن ذهن مردم و حتي خواص جامعه نسبت به سران و هدايتكنندگان اصلي حزب توده موجب شد عدهاي از كارگران، دهقانان، كارمندان دون پايه دولت و روشنفكران جذب شعارهاي اين حزب بشوند. از آنجا كه حزب توده عملاً به ابزاري براي پيشبرد سياستهاي توسعهطلبانه شوروي در ايران بدل شده بود، انگلستان براي مقابله با سياستهاي شوروي و حزب توده دست به اقداماتي زد.
مهمترين اقدام انگلستان در اين زمينه بازگرداندن سيدضياءالدين طباطبايي يزدي از تبعيد بيست ساله در فلسطين و نيز حمايت همه جانبه از وي و حزبش، يعني حزب اراده ملي بود. اما به ميدان آوردن مهرههاي سوخته و كهنهاي همچون سيدضياء بهره چنداني عايد انگلستان نساخت.
عضوگيري، كادرسازي و تاخت و تاز بيحد و حصر حزب توده در فضاي سياسي
ايران، انگلستان را به فكر رخنه و نفوذ در ميان هواداران اين حزب نوظهور انداخت. شهر يزد به سبب وجود مراكز صنعتي و كارخانههاي متعدد و نيز در حدود سي هزار بافنده دستي، يكي از بزرگترين مراكز كارگري و كانونهاي فعاليت حزب توده در مناطق مركزي و جنوب شرق ايران بود؛ بنابراين انگلستان نيز با رويكرد نفوذ و تأثيرگذاري در جريان چپ به اين شهر توجهي خاص داشت.
پيش زمينههاي شكلگيري جنبش كارگري در يزد
چهره شهر يزد در فاصلة كودتاي 1299 شمسي تا شهريور 1320 به دليل توسعه صنايع جديد تا حد زيادي دگرگون شده بود. حاج ابوالقاسم گرجي از تجار معتبر يزد در سال 1302 شمسي يك كارخانه كشباف را كه با موتور نفتي كار ميكرد از آلمان خريداري و اولين تريكوبافي را در يزد افتتاح نمود. وي در سال 1310 شمسي يك كارخانه كشباف جديد به همراه يك موتور برق به نيروي 25 اسب بخار از آلمان وارد كرد و كارخانه خود را توسعه داد. در 24 اسفند 1313 شركت سهامي نخريسي يزد اقبال (محدود) در زميني به مساحت 34 هزار متر مربع افتتاح شد. كارخانه اقبال با چهارصد كارگر در ابتداي امر داراي 4200 دوك ريسندگي بود كه اين شمار در فاصله كوتاهي به 7200 دوك رسيد.
در همين سال حسينعلي هراتي يكي از تجار بزرگ يزد با شراكت سروش بهرام، از بازرگانان زرتشتي، كارخانه ريسندگي درخشان را در زميني به مساحت پانزده هزار متر مربع احداث نمود. هراتي سال بعد با خريداري و نصب ماشينهاي ريسندگي و بافندگي ساخت آلمان، كارخانه «هراتي» را تأسيس نمود. اين كارخانه در هنگام شروع به كار 3200 دوك داشت و حدود دويست و پنجاه كارگر در آن مشغول به كار بودند. گفتني است در سالهاي پس از شهريور 1320 هم تعدادي مراكز كوچك صنعتي از قبيل كارخانه بافندگي خجسته، كارخانه چوب بري توكل، كارخانه چوب بري سعادت، كارخانههاي آلومينيومسازي اكبري و محامدي، كارخانه ليمونادسازي نور و نيز چاپخانههاي گلبهار و پاينده در شهر يزد مشغول به كار بودند. كارخانه ريسندگي آقا در سال 1329 و با 200 كارگر شروع به كار نمود. در مهرماه 1331 نيز شركت سهامي ريسندگي و بافندگي جنوب يزد كه در آن زمان يكي از بزرگترين و مدرنترين
كارخانههاي نخريسي كشور بود، در دو شيفت و با 360 كارگر آغاز به كار كرد. چنانكه گفته شد حدود 2/1 جمعيت سيصد هزار نفري شهرستان يزد، خانوارهايي بودند كه از راه اشتغال به صنايع دستي و به ويژه بافندگي ارتزاق ميكردند.
فشار بيحدوحصر كارفرمايان، كارخانهدارها و صاحبان سهام شركتهاي توليدي- صنعتي بر كارگران باعث شده بود شهر كارگري يزد به شدت مهياي رسوخ و پذيرش افكار و شعارهاي حزب توده باشد. از پاييز 1323 نخستين تكاپوها براي پايهگذاري تشكيلات حزب توده در يزد آغاز گرديد. سلسله جنبان و چهره شاخص جريانات كارگري و فعاليتهاي مرتبط با حزب توده در شهر يزد، عباس استادان بود. وي از سال 1323 تا كودتاي 28 مرداد 1332 در شهرهاي يزد، كرمان، نائين، اصفهان و همچنين تهران يكي از عوامل مهم و تأثيرگذار در جريان فعاليتهاي كارگري بود. حزب توده براي آغاز فعاليتهاي خود در يزد اين جوان پرشور، سخنور و به شدت جوياي نام و نان را برگزيد و جالب اين كه عوامل انگلستان نيز به طرزي استادانه و با در پيش گرفتن سياست صبر و سكوت از همان ابتداي كار هدايت اين جريان را به دست گرفتند؛ بهگونهاي كه در آستانه كودتاي 28 مرداد، عباس استادان يكي از مهرههاي پرنفوذ عرصه مطبوعات و جنبش كارگري ايران و صد البته مطيع و گوش به فرمان عوامل انگليس بود.
عباس استادان
عباس استادان صفار در يكم فروردين 1295 شمسي در يكي از محلات بزرگ و پرجمعيت يزد به نام محله «پشت باغ» متولد شد. پدر وي استاد اسدالله مسگر رئيس صنف مسگر يزد بود و در ميان كسبه و اهل بازار شخصي معتبر و موجه به شمار ميآمد. نامبرده پس از اتمام سيكل اول متوسطه و در سن 18 سالگي وارد اداره ماليه يزد شد. يكسال بعد به اداره ثبت اسناد منتقل شد و به سبب جديت و روحيه برتريجويياش ظرف مدت كوتاهي رياست بخش اجرايي ثبت اسناد يزد را به دست آورد. استادان در سال 1318 با هزينه شخصي خود در منزل استيجارياش اقدام به تشكيل كلاس اكابر نموده و به سوادآموزي افراد مسن مشغول شد. اما چون فاقد هرگونه مجوز از سوي مراجع دولتي بود، شهرباني يزد پس از مدتي اين كلاسها را
تعطيل كرد. استادان در همين سال به سبب درگيري با خانواده پرنفوذ طاهري (اقوام و منسوبين دكتر هادي طاهري وكيل پرنفوذ يزد، شاخصترين مدافع جريان تمديد قرارداد دارسي در سال 1312 و سردسته انگلوفيلهاي مجلس شوراي ملي در دهههاي 20 و 30) از اداره ثبت اسناد اخراج و از سوي فرماندار وقت يزد به سرپرستي اداره راه منصوب شد. اما حضور وي در پست جديد هم دوامي نداشت و پس از اخراج از اداره راه براي هميشه از خدمت در كليه دواير دولتي محروم شد. استادان برخلاف اكثر مردمان يزد داراي روحيهاي سركش بود و در سالهاي پاياني حكومت پهلوي اول با روساي ادارات يزد و نيز تجار، بازرگانان، ملاكين، خاندانهاي پرنفوذ و به ويژه خانواده طاهري به شدت درگير بود و همه اينها باعث شده بود وي نزد مسئولان و مقامات شهر به عنوان چهرهاي ناراحت، ماجراجو و مشكل ساز شناخته شود.
چنان كه گفته شد استادان از محله «پشت باغ»، يعني يكي از پرجمعيتترين و تأثيرگذارترين نقاط يزد در جريان رقابتها و كشمكشهاي قديمي بين اهالي محلات مختلف، برخاسته بود. حمايت اهالي اين محله و به ويژه صنف مسگر يزد كه عمدتاً اهل محله مزبور بودند، بعدها يكي از مهمترين پشتوانههاي استادان در جريان فعاليتهاي سياسي و اجتماعي او گشت. استادان كه در دوره پهلوي اول هيچگونه سابقه حزبي و سياسي نداشت، بعد از وقايع شهريور 1320 براي اولين بار در جريان انتخابات دوره چهاردهم مجلس شوراي ملي (تيرماه 1322) در ضديت با گروه موسوم به مرتجعين يزد، يعني باند دكتر هادي طاهري و سيدكاظم جليلي (رهبران انگلوفيلهاي مجلس شوراي ملي و دو تن از تعزيه گردانهاي جريانات دهههاي 20 و 30 شمسي) و به حمايت از جناح موسوم به آزادي خواهان يزد (گروه تحت هدايت سيدعلياكبر موسويزاده؛ دوست و هم رزم قديمي فرخي يزدي) وارد عرصه رقابتهاي سياسي شد. در كشاكش همين جريانات بود كه در 7 مرداد 1322 نخستين جلسه اتحاديه كارگران يزد تشكيل شد و عدهاي هم نامنويسي كردند.
بازداشت سيدعلياكبر موسويزاده (قاضي ارشد دادگستري، رئيس ديوان كيفر و دادستان دادگاه جنجالي متهمان شهرباني دوره پهلوي اول) در هشتم شهريور 1322 توسط متفقين (به اتهام حمايت از آلمانها) و همچنين ورود از پيش طراحي شده سيدضياءالدين طباطبايي (با پشتوانه و زمينهسازي عوامل انگلستان) به عرصه
رقابتهاي انتخاباتي يزد، موجب شد عليرغم همه اميدهاي اوليه، بار ديگر مرتجعين يزد (باند دكتر هادي طاهري و سيدكاظم جليلي) كه اين بار يار ديرينشان سيدضياء هم به آنها ملحق شده بود، برنده انتخابات باشند.
با ورود سيدضياءالدين طباطبايي به تهران در تاريخ هفتم مهر 1322، بسياري از مخالفان وي براي ممانعت از تصويب اعتبارنامه او در مجلس شوراي ملي به تكاپو افتادند. رويارويي حزب توده و نيز برخي نيروهاي مليگرا همچون دكتر محمد مصدق با سيدضياء در زمستان اين سال به اوج خود رسيد و به بحث اول محافل سياسي كشور بدل شد. در اين هنگام برخي از هواداران جريان موسوم به آزاديخواهان يزد و از جمله شخص عباس استادان كه بازي انتخابات را عليرغم تلاشهاي فراوان به جناح مقابل باخته بودند، به نيت پيوستن به خيل مخالفان دكتر طاهري، سيدكاظم جليلي و همچنين سيدضياء روانه تهران شدند. استادان در تهران ابتدا به سراغ سيدابوالحسن حايريزاده (وكيل آزاديخواه و وجيهالمله يزد در ادوار 3، 4 و 5 مجلس و نيز دوست و همرزم آيتالله سيدحسن مدرس در جريان مخالفت با تأسيس سلسله پهلوي) كه اينك در وزارت دادگستري شاغل بود رفت و از وي درخواست كرد جناح آزاديخواهان يزد را حمايت كند تا گروه موسوم به مرتجعين يزد را در انتخابات بعدي شكست بدهند. عليرغم مراجعات مكرر، حايريزاده در اين زمينه اقدام و حمايت قابل توجهي نكرد. وقتي استادان از نامبرده نااميد شد، به سبب آشنايي قبلي با شيخ محمد يزدي (از مسئولان رده بالاي سازمان ثبت اسناد كشور در زمان پهلوي اول و يكي از مؤسسان حزب توده) به سراغ او و سپس نزد برادر كوچكترش يعني دكتر مرتضي يزدي (پسر آيتالله شيخمحمدحسين يزدي و از اعضاي كميته مركزي حزب توده) رفت. در اين ديدار دكتر يزدي به او وعده داد اگر تشكيلاتي منسجم و قوي در يزد ايجاد نمايد، از او حمايت ميكند تا باند مرتجعين و انگلوفيلهاي يزد را در رقابتهاي انتخابات بعدي شكست بدهد. گفتني است اوجگيري مخالفتهاي حزب توده با تصويب اعتبارنامه سيدضياء در مجلس و نيز مطرح شدن تقي فداكار و دكتر رضا رادمنش (از اعضاي فراكسيون توده در مجلس چهاردهم) به عنوان سخنگويان حزب توده در مقابله با طرح و تصويب اعتبارنامه سيدضياء، باعث جلب نظر استادان و همراهي و نزديكي نامبرده با ايشان گرديد. از سويي نيز، عباس استادان در اين زمان به
برادران لنكراني (كه به عنوان يكي از مهمترين گروههاي مخالف سيدضياء مطرح شده بودند) نزديك شده و حتي حدود شش ماه در تهران با آنها هم خانه بود. لازم به ذكر است زن حسام لنكراني يعني صفا حاتمي اهل يزد بود و به احتمال فراوان آشنايي قبلي او با استادان در جذب استادان به حزب توده بيتأثير نبوده است.
فعاليتهاي حزب توده در يزد
در اوايل آبان ماه 1323 صاحبان سهام كارخانهها طي يك نشست اضطراري 20% از حقوق كارگران را كاهش دادند؛ با اين توجيه كه به علت شرايط بد ناشي از جنگ و اشغال كشور و همچنين كمبود مواد اوليه و بيرونق بودن بازار فروش، صنايع نساجي در آستانه ورشكستگي است. سپس اين تصميم طي اطلاعيهاي در سطح شهر منتشر شد. اين پيش آمد همزمان با بازگشت عباس استادان به يزد بود. او كه حدود يك سال را در جو سياستزده تهران گذرانده و قول مساعد دكتر مرتضي يزدي را هم دريافت كرده بود، پس از آشنايي با تقي فداكار (عضو فراكسيون توده در مجلس چهاردهم و رهبر جنبش كارگري اصفهان) و دكتر رضا رادمنش (عضو فراكسيون توده در مجلس چهاردهم و شوهر مهين رادمنش يعني دختر شيخمحمد يزدي سابقالذكر) در ميان يك جو بيسابقه و ملتهب وارد يزد شد. نامبرده از موقعيت پيش آمده سود جسته و سخنرانيهايي در كارخانهها و نيز در بين كارگران دستباف بر ضد اين تصميم كارخانهدارها و صاحبان سهام آغاز كرد. استادان در تجمعات كارگري و سخنرانيهايش پياپي به كارگران يادآور ميشد حقوقي كه آنها دريافت ميكنند در برابر زحماتشان بسيار ناچيز است؛ و آنها را به اتحاد، يكپارچگي و اعتصاب و اعتراض براي رسيدن به حقوق حقه خويش تشويق ميكرد. فعاليتهاي استادان در اين روزها به شدت ادامه داشت؛ بهگونهاي كه در فاصلهاي كوتاه موفق به ايجاد و راهاندازي نخستين اتحاديه كارگران يزد (دستباف) گرديد. وي در اين هنگام گراني، بيكاري، كمبود مواد غذايي و در مجموع شرايط بد معيشتي ناشي از جنگ و اشغال كشور را دستمايهاي براي حمله به بازرگانان، ملاكين و كارخانهداران قرار داد. چنان كه در اولين اطلاعيه اتحاديه كارگران دستباف كه در 28 آبان منتشر شد حملات شديدي به آنها كرده بود. با اين همه تكيهگاه اصلي استادان در تأسيس و توسعة تشكيلات حزب توده در يزد كارگران
صنايع جديد بودند. در اين زمان نيمي از كارگران كارخانههاي يزد را زنان و كودكان تشكيل ميدادند كه تحت شرايط اسفناكي مجبور به كار با حداقل دستمزد بودند. به همين سبب هم استادان هدف بعدي خود را راهاندازي اتحاديه كارگران در بين كارگران صنعتي قرار داد كه سرانجام هم موفق شد و در آذرماه اولين بيانيه اين اتحاديه صادر گرديد؛
تاريخ 21/9/323 [1]
استغاثه كارگران
دوازده ساعت كار!
بلي از ده تا 12 ساعت كار، هم روز، هم شب، زن، مرد، بچههاي خردسال، زنهاي حامله، همه و همه. دوازده ساعت كار يعني دوازده ساعت بيخوابي، دوازده ساعت دور ماشين گشتن، آن هم با حقوق ناچيزي همه را از رمق انداخته است و علاوه بر اين خودسريهاي ديگر مديران كارخانجات، نداشتن بهداشت صحيح، عدم رعايت آنچه را كه دولت مقرر داشته، عدم توجه مأمورين ذي مدخل ما را به اين روز انداخته، از اهالي محترم يزد مخصوصاً صاحبان كارخانجات و مأمورين دولتي تقاضا ميشود به وضع رقت بار ما برسند و چنانچه قابل تحمل نيست از ظلم جلوگيري كنند، وقت ما را به هشت ساعت تقليل دهند و حقوق ما را به اندازهاي كه براي نان جوين كافي باشد بالا برند. هم ما به حق خود برسيم و هم صاحبان سهام، يك شهر و دو نرخ كه معني ندارد. همان معامله را با ما بكنند كه در شهرستانها با كارگران ميشود.
اتحاديه كارگران يزد (قسمت ماشيني)
اين بيانيه در حكم يك هشدار جدي به مديران و صاحبان سهام كارخانهها بود. در ساعت يك بامداد روز 22 آذر كارگران كارخانههاي هراتي و درخشان كه حالا بيش از يك ماه بود در تجمعات كارگري و پاي سخنرانيهاي عباس استادان به وجد آمده بودند، با تقاضاي افزايش حقوق و كاهش ساعت كار روزانه دست از كار كشيدند و بدين ترتيب اولين اعتصاب كارگري در تاريخ تحولات اجتماعي شهر يزد رقم خورد. در روزهاي بعد تجمعات و تظاهراتهايي از سوي كارگران و نمايندگان اتحاديه كارگري برگزار شد. در نهايت با شكايت مديران اين دو كارخانه به مسئولان شهر، كميسيوني با حضور فرماندار و سه تن از سهامداران عمده تشكيل شد و پس از مذاكره
با نمايندگان كارگران و وعدههايي كه از سوي مديران كارخانهها، در خصوص رسيدگي به خواستههاي كارگران داده شد، آنها در ساعت 30/13 روز 26 آذر اعتصاب را شكسته و به سر كار خود برگشتند. گفتني است در سراسر آذرماه، استادان علاوه بر فعاليتهايي كه در محيطهاي كارگري داشت به طور مرتب جلساتي در منزل خود و گاهي هم در منزل عباس پورسراجيان واقع در محله «پشت باغ» برگزار كرده و براي گروه كثيري از كارگران كارخانههاي اقبال، هراتي، درخشان و نيز جمعي از شعربافها، سخنراني نموده و آنها را تشويق ميكرد براي اعاده حقوق از دست رفته خود متحد شده و در قالب اتحاديه كارگران دست به اعتراض و اعتصاب بزنند.
در روز 30 آذرماه كارگران كارخانههاي اقبال و درخشان با طرح خواستههايي مبني بر افزايش حقوق و كاهش ساعت كار دست به اعتصاب زده و اين دو كارخانه را به مدت 8 ساعت به تعطيلي كشاندند. اين اولين باري بود كه كارخانه اقبال يعني مهمترين كارخانه يزد كه اين زمان داراي بيش از 450 كارگر بود تعطيل ميشد. با دخالت نيروهاي شهرباني و اعمال نفوذ فرماندار و صاحبان سهام، اعتصاب شكسته شد و كارگران دوباره مشغول كار شدند؛ اما از اين پس براي كنترل اوضاع كارخانه، پليس و پاسبان مخصوص از سوي شهرباني گمارده شد. لازم به ذكر است كارگران كارخانههاي يزد روزها 10 ساعت و در شيفت شب 12 ساعت كار ميكردند. حد متوسط حقوق آنها روزانه يك تومان بود. زنها روزانه 7 قران و كودكان از اين هم كمتر ميگرفتند. نبود بيمه، خدمات بهداشتي و مزايايي مثل حق غذا و لباس و نيز رفتار تحكمآميز و ارباب مآبانه مديران كارخانهها با كارگران سبب شده بود محيطهاي كارگري يزد بيش از پيش مهياي فعاليتهاي حزب توده شود.
در نيمه دي ماه 1323 ضياءالدين الموتي (عضو كميسيون تفتيش حزب توده و مسئول امور شهرستانها) و مرتضي راوندي (از اعضاي سازمان مركزي حزب توده اصفهان روانه يزد شده و به كمك عباس استادان و اعضاي اتحاديه كارگران، تشكيلات حزب توده را در يزد راهاندازي كردند. روزنامه رهبر ارگان رسمي حزب توده ايران در تاريخ دوشنبه 18 دي ماه 1323 خبر داد «كميته ولايتي حزب توده ايران در يزد تشكيل و شروع به كار نمود.»
روز چهارشنبه 20 دي ماه اولين اطلاعيه كميته ولايتي حزب توده يزد منتشر شد.
مسئولان كميته ولايتي حزب توده يزد در اين اطلاعيه سخني از حضرت علي(ع) مبني بر حمايت از مظلوم و دشمني با ستمگر را شعار خود قرار داده و با تحريك احساسات ديني مردم، كليه كارگران، دهقانان، روشنفكران، پيشهوران و آزاديخواهان را مخاطب ساخته و آنها را به فعاليتهاي سياسي- اجتماعي و عضويت در حزب توده فراخوانده بودند. مهمترين اصول و شعارهاي حزب توده يعني مبارزه با سرمايهداري و نظام فئوداليسم در اين بيانيه مورد تأكيد قرار گرفته بود. همچنين شديداً به سيدضياءالدين طباطبايي و نحوه انتخاب وي از حوزه يزد در مجلس دوره چهاردهم حمله شده بود. اين بيانيه در نهايت با وعده پيروزي و زندگي بهتر براي تودههاي محروم و در بند جامعه پايان مييافت. بيانيه مزبور به همراه مرامنامه حزب و برخي جرايد وابسته به حزب توده در سطح شهر توزيع و در برخي خيابانهاي پر رفت و آمد براي مطالعه اهالي به در و ديوار چسبانده شد. لازم به ذكر است عليرغم مخالفت مسئولان شهر و برخي سرمايهداران، اولين ميتينگ رسمي حزب توده كه در حكم افتتاحيه حزب مزبور در يزد بود با حضور جمعيتي بيش از دو هزار نفر در روز جمعه 22 دي ماه در منزل عباس پورسراجيان برگزار شد.
در اين مراسم كه عده زيادي از رجال يزد از جمله ميرزامحمدحسين نواب (وكيل يزد در مجالس 8 تا 13) هم حضور داشتند، ضياءالدين الموتي، مرتضي راوندي و همچنين عباس استادان سخنراني كرده و هر يك ابتدا شرحي در مورد مرامنامه حزب توده داده، ضمن تشريح چند ماده از قانون اساسي و چگونگي انتخاب شدن سيدضياء از حوزه يزد، تأكيد كردند وي نماينده واقعي مردم يزد نبوده و با زور سرنيزه و اعمال نفوذ انگليس و دولت علي سهيلي راهي مجلس شده است. سخنرانان همچنين خواستار عزل سيدضياء از مقام وكالت و محاكمه وي شدند. آنها در ضمن صحبتهايشان پياپي كارگران را به اتحاد و يكپارچگي و مبارزه عليه سرمايهداران تشويق كرده و حملات شديدي به ملاكين و بازرگانان ميكردند.
لازم به ذكر است مرتضي راوندي از اعضاي اوليه حزب توده اصفهان و از لحاظ جناحبنديهاي درون گروهي جزو باند دكتر رادمنش (همسر مهين يزدي) به شمار ميرفت.
ضياءالدين الموتي و مرتضي راوندي حدود يك هفته در يزد مهمان عباس استادان
بودند و در اين مدت با افراد مختلفي از جمله برخي فعالان سياسي يزد ديدار كرده و موفق شدند مبلغي حدود ده هزار تومان براي توسعه تشكيلات حزب توده در يزد به عنوان اعانه و كمك جمع آوري نمايند. از همان ابتداي امر كه نامنويسي افراد در حزب توده شروع شد، اعضاء ملزم بودند ماهانه مبلغي به عنوان حق عضويت پرداخت كنند. الموتي و راوندي در مدت اقامتشان در يزد چندين بار در بين كارگران و از جمله در منزل عباس پورسراجيان سخنراني كرده و كارگران را به عضويت در حزب توده و همچنين اعتصاب و تعطيلي كارخانهها براي رسيدن به حقوق حقه خود تشويق ميكردند. اين دو نفر پس از يك هفته فعاليت در يزد روانه اصفهان شدند.
با رسمي شدن فعاليتهاي حزب توده، جناح مقابل هم تحت فشار مجبور به عقبنشيني شد. همزمان با انتشار اولين بيانيه حزب توده، يعني در روز 20 دي ماه، اميرخان كوراغلي، مدير كارخانه اقبال، تحت شرايط موجود مجبور شد در اطلاعيهاي خطاب به كارگران اعلام كند مديران و صاحبان سهام كارخانه اقبال خود را ملزم به رعايت حقوق كارگران ميدانند. به علاوه در اين اطلاعيه وعده داده شده بود دقيقاً همان حقوق و مزاياي كارگران كارخانههاي اصفهان و به ويژه مزايايي شامل خدمات بهداشتي، حق غذا و لباس، كاهش ساعت كار و نيز افزايش دستمزدها در مورد كارگران كارخانه اقبال هم اجرا ميشود. لازم به ذكر است در طول تاريخ تحولات اجتماعي يزد اين براي اولين بار بود كه طبقات زيرين جامعه از سوي اشراف و بزرگان مورد خطاب قرار گرفته و به جاي الفاظي چون مزدور، عمله، فعله و ... با لفظ كارگر از ايشان ياد ميشد.
كم كم فعاليتهاي حزب توده اوج گرفت و عباس استادان درصدد اجاره محلي براي افتتاح كلوب حزب توده برآمد. اما از آنجا كه حزب توده عمده حملات خود را متوجه بازرگانان، ملاكين و كارخانهدارها و صاحبان سهام كرده بود، هيچ كس جرأت نميكرد ملك خود را به استادان بسپارد؛ چرا كه فرد موجر عملاً رو در روي ثروتمندان و مسئولان شهر قرار ميگرفت. اما جستجوي عباس استادان ديري نپائيد و يكي از اهالي به توصيه مقبول الرحمن (نايب كنسول هندي انگليس در يزد) يك باب گاراژ واقع در خيابان پهلوي را به جهت افتتاح كلوب حزب توده به استادان اجاره داد و اين نخستين سر نخ موجود دال بر نقشآفريني عوامل انگليس در جريان شكلگيري جنبش
كارگري يزد ميباشد. با راهاندازي كلوب حزب توده در محل مزبور، عباس استادان دائماً سخنرانيهاي شورانگيزي براي كارگران و همچنين دهقاناني كه براي شنيدن حرفهايش از توابع يزد به شهر ميآمدند، ايراد ميكرد. در اوايل بهمن 1323 حسين فرشيد، مدير روزنامه دنياي امروز و از كادرهاي فعال حزب توده اصفهان، براي يك مأموريت دو هفتهاي از سوي سازمان متبوع خود عازم يزد شد.
فرشيد از بدو ورود به همراه استادان سلسله سخنرانيهايي را در كلوب حزب توده در بين كارگران آغاز كرده و آنان را به اتحاد و يكپارچگي و نيز مبارزه براي رسيدن به حقوق حقه خود تشويق ميكرد. در نتيجه اين سخنرانيها و به هدايت فرشيد و استادان، چند اعتصاب در كارخانهها شكل گرفت. در اين هنگام عمده اعتراض كارگران در مورد كم بودن حقوق و مزاياي آنها و نيز زياد بودن ساعت كارشان نسبت به كارگران كارخانههاي اصفهان بود. اخبار مبارزات و نتايج جنبش كارگري اصفهان و بهبود نسبي اوضاع كارگران اين شهر به طور پيوسته به يزد ميرسيد و در بين كارگران منتشر ميشد. در نهايت با پيگيريهاي استادان و فرشيد كميسيوني براي رسيدگي به اعتراضات كارگران در اداره پيشه و هنر تشكيل شد؛ اما در پايان طي اطلاعيهاي كه به امضاي مدير كارخانه اقبال، رئيس اداره پيشه و هنر، تني چند از اعضاي هيأت مديره كارخانه اقبال و چند نفر از بازرگانان مطرح شهر رسيده و در حكم صورت جلسه و نتيجه اين كميسيون بود، اعلام شد حقوق كارگران كارخانه اقبال 30% بيشتر از كارگران اصفهان بوده و به علاوه ايشان مزاياي كافي هم دريافت ميكنند.
با انتشار اين اطلاعيه در سطح شهر كه در حقيقت دهن كجي به مطالبات كارگران و مسئولان حزب توده بود، فعاليتهاي استادان و فرشيد تشديد شد و اين دو نفر در سخنرانيهاي پياپي خود در كلوب حزب و كارخانهها، صريحاً مأموران دولتي، رؤساي ادارات و صاحبان سهام و مديران كارخانهها را مورد حمله قرار داده و حتي نظاميان پائين درجة شهرباني و ژاندارمري را هم تشويق به اعتراض ميكردند؛ و ضمن صحبتهاي خود بر اين نكته تأكيد ميكردند كه حقوق افراد ژاندارم و پاسبان كه زحمت حقيقي را متحمل ميشوند، در برابر رؤساي ادارات و فرماندهان نظامي كه هيچگونه زحمتي ندارند، بسيار اندك و ناچيز است. در اين شرايط استادان و فرشيد به برخي دهات حومه شهر مثل اشكذر رفته و كشاورزاني را كه عمدتاً مستأجر املاك
اشخاص ديگر بودند، به اعتراض و قيام عليه مالكان تشويق نموده و از آنها ميخواستند اجاره و بهره مالكانه را نپردازند. اين اقدامات موجب شكايتهايي از طرف مالكان به فرمانداري شد.
در اواخر سال 1323 در نواحي مركزي و جنوب شرق كشور مثل يزد، كرمان و فارس فعاليتهاي حزب توده و همچنين شوراي متحده مركزي (شاخه كارگري حزب توده ايران به رياست رضا روستا) به شدت گسترش يافته بود. به همين دليل مخالفان حزب توده جريان اجراي نقشه يورش به سازمانهاي تابعه حزب توده و شوراي متحده مركزي در جنوب ايران را از سازمان نوپاي يزد آغاز كردند. طي چند ماه فعاليت حزب توده، مسئولان و رؤساي ادارات، به ويژه شهرباني و نيز عدهاي از رجال و بازرگانان يزد تلاش كردند با تهديد و تطميع جلوي فعاليتهاي استادان را بگيرند؛ اما هيچ كدام موفق نبودند. در اين مدت به علت اعتصابهاي پياپي، توليد كارخانهها تا حدود 50% و گاهي بيشتر از اين هم كاهش يافته بود. به علاوه چندين بار هم اوضاع شهر به هم ريخته و عدهاي از هواداران و مخالفان حزب توده (اجير شده توسط جناح موسوم به مرتجعين) با هم درگير شده و به شدت يكديگر را مضروب و مجروح كرده بودند. با ورود حسين فرشيد به شهر، اعتراضات كارگري به شدت اوج گرفت و كارگران سرسختانه خواهان افزايش حقوق و كاهش ساعت كار شدند. از 14 تا 16 بهمن، يعني سه روز پياپي، استادان و فرشيد با تشكيل ميتينگ و ايراد سخنراني شديداً به مأموران دولتي، سهامداران و مديران كارخانهها، رؤساي ادارات و اعيان و اشراف حمله كرده و كارگران را به اعتراض و اعتصاب دعوت ميكردند. عليرغم اقدامات پيشگيرانه مسئولان يزد، در روز سهشنبه 17 بهمن كارگران كارخانههاي اقبال، درخشان و هراتي در اقدامي هماهنگ دست به اعتصاب زده و براي تظاهرات در سطح شهر اعلام آمادگي كردند. عامل اصلي اين اعتراضات عمل نكردن مديريت كارخانه اقبال به مفاد اطلاعيهاي بود كه در 20 دي ماه منتشر كرده و طي آن وعدههايي براي بهبود اوضاع كارگران داده بود.
روز 17 بهمن كارگران دست از كار كشيده و خواستار اجراي كامل مفاد اين اطلاعيه شدند. به درخواست اميرخان كوراغلي، مدير كارخانه اقبال، سربهر [سروان] شريفي كفيل شهرباني با نيروهايي از شهرباني، ژاندارمري يزد و نيز نيروهايي از هنگ ژاندارمري اصفهان به كارخانه اقبال هجوم برده و پس از ضرب و شتم كارگران
و برخي هواداران حزب توده، همگي را از كارخانه اخراج نموده، سپس تعدادي پاسبان را به فرماندهي رسدبان دوم [معادل ستوان] قانع مأمور حفاظت و امنيت كارخانه نمود.
با اوجگيري تنش در شهر، سهامداران و مديران كارخانهها، ضمن انتشار اطلاعيهاي تعطيلي دائمي كارخانهها را اعلام كردند. اين در حقيقت حربهاي براي تحت فشار گذاردن كارگران بود. استادان و فرشيد در بعد از ظهر همين روز كارگران و ديگر هواداران حزب توده را به كلوب حزب دعوت كرده و ضمن سخنرانيهاي شديداللحني، به سهامداران، مديران كارخانهها، ملاكين و مسئولان شهر حمله كرده و ايشان را باعث و باني فقر و پريشاني مردم معرفي كردند. جناح مخالف حزب توده (گروه موسوم به مرتجعين) نيز بيكار ننشست؛ و در ساعت 5 بعدازظهر جمعيتي در حدود سه هزار نفر كه عمدتاً از كشاورزان توابع يزد بودند، به همراه گروهي از اراذل و اوباش حومه شهر كه توسط مخالفان حزب توده اجير شده بودند، با شعار زنده باد حزب بيدار (حزب تحت سلطه و هدايت بستگان سيدكاظم جليلي وكيل با سابقه يزد و دوست قديمي سيدضياء) به طرف كلوب حزب توده رفته و پس از درگيري شديدي كه بين آنان و هواداران حزب توده روي داد، تابلوي حزب توده و اتحاديه كارگران را پايين كشيده و پس از غارت كلوب حزب توده و پاره كردن كليه اوراق، اسناد، روزنامهها و كتابها، هر آنچه را كه قابل بردن نبود اعم از در و پنجرهها و حتي ميز و صندليها را شكسته و سپس ساختمان مزبور را به آتش كشيدند.
پس از اين حمله به كلوب حزب توده، حسين فرشيد سريعاً شهر را ترك كرده و روانه اصفهان شد. عدهاي از مخالفان حزب توده به تعقيب وي پرداخته، در حوالي اردكان به او دست يافته، نامبرده را به قصد مرگ كتك زدند. با دادخواهي كارگران و هواداران حزب توده از مسئولان رده بالاي حزب، كميته مركزي حزب توده، دكتر رضا رادمنش، عضو فراكسيون توده در مجلس شوراي ملي، و علي وكيليزاده را براي رسيدگي به اين وضع روانه يزد كرد. دو نفر مزبور ساعت 4 صبح روز 19 بهمن وارد يزد شده و يك راست به منزل عباس استادان رفتند. دكتر رادمنش اصرار داشت در محل كلوب سوخته و غارت شده حزب سخنراني كند، اما مخالفان حزب توده (باند مرتجعين) به فعاليت برخاسته و به واسطه احمد صدري، فرماندار، مانع اين كار شدند. رادمنش مجبور شد به سخنراني در منزل استادان كه در حضور عدهاي از كارگران و
هواداران حزب برگزار شد، اكتفا كند. دكتر رادمنش (داماد شيخ محمد يزدي) كه با استقبال خوب هواداران حزب توده و به ويژه كارگران مواجه شده بود، طي چند روز اقامت در يزد، چندين بار در جمع كارگران حاضر شد و ايشان را به ادامه مبارزه، اعتصاب و مقاومت در برابر عوامل سيدضياء تشويق نمود. وي همچنين قول داد چند نفر از نمايندگان عضو فراكسيون حزب توده براي بررسي اين واقعه به يزد خواهند آمد. دكتر رادمنش و همراهش شب 23 بهمن يزد را به مقصد تهران ترك كردند. پس از اين هجوم تا پايان سال 1323 حزب توده تقريباً هيچ فعاليت ديگري در يزد نداشت.
در ابتداي سال 1324 عباس استادان بار ديگر به تهران رفته و براي دريافت برنامههاي جديد با برخي از سران حزب توده ايران ديدار كرد. اعتماد رهبران حزب توده به عباس استادان در اين زمينه به قدري بود كه روزنامه رهبر ارگان رسمي حزب توده در شماره 543 متن ذيل را با تيتر درشت براي تقدير و تشكر از استادان در صفحه اول به چاپ رساند:
آقاي عباس استادان: از اينكه در مدت كوتاه عضويت خود در حزب توده ايران دست به اقدامات بزرگي به منظور توسعه امور حزبي در يزد زدهايد و مبارزه دليرانهاي كه با ارتجاع نمودهايد مورد تقدير كميته مركزي حزب توده ايران بوده و اميدواريم كه بر اثر مجاهدت مانند شما عناصر با ايمان، توده ستمديده ايران از چنگال ظالمانه مشتي بدكار و مرتجع رهايي يابند.
كميته مركزي حزب توده ايران.
استادان، پس از جلب حمايت حداكثري رهبران حزب توده و چند ماه اقامت در تهران، در مردادماه به يزد برگشت و با ايجاد كميته محلي حزب توده اردكان فعاليتهاي خود را از سر گرفت. در اين زمان استادان، فعاليتهاي خود را در روستاهاي يزد و اردكان توسعه داد، و جمع كثيري از كشاورزان را عليه مالكين بزرگ منطقه شوراند. وي در نيمه دوم مرداد به كمك برخي افراد بومي، كميته محلي حزب توده را در بخش تفت كه داراي بيشترين جمعيت كشاورز در شهرستان بود، افتتاح نمود.
استادان همچنين با بودجهاي كه كميته مركزي حزب در اختيارش نهاده بود يك خانه بزرگ و مخروبه را در خيابان پهلوي (محل بعدي احداث گاراژ اتو يزد؛ مؤسسه باري و مسافري متعلق به عباس استادان در سالهاي بعد) خريداري و با كمك گروه
زيادي از كارگران و با اين استدلال كه اين محل خانه و پناهگاه هميشگي آنهاست، ساختماني براي برگزاري مراسم حزبي و كارگري احداث كرد.
سرانجام در روز جمعه 28 دي ماه 1324 كلوب جديد حزب توده با سخنراني عباس استادان و با حضور جمع كثيري از كارگران و حتي كشاورزاني كه با پاي پياده از روستاهاي اطراف آمده بودند گشايش يافت. شاخصترين مهمان اين مراسم اسماعيل خانْ بهادر فرماندار جديد يزد بود كه دعوت مسئولان كميته ولايتي حزب توده يزد را پذيرفته و با كمال ميل در مراسم گشايش كلوب جديد حزب شركت كرد.
دربارة فعاليتها و تحركات حزب توده در يزد و شخص عباس استادان، يرواند آبراهاميان با استناد به گزارشهاي كنسولگريهاي انگلستان در منطقه، روايتي مغشوش و نادرست ارائه ميدهد. وي مينويسد:
در يزد نيز حزب توده موفقيت هاي مشابهي داشت. اين حزب، در اواخر سال 1323، پس از اعتصاب كارگران يكي از چهار كارخانه بافندگي شهر نخستين شعبه خود را تأسيس كرد. اين شعبه را عباس استادان، حقوقدان جوان تحصيلكرده تهران كه خويشاوندان و بستگاني در يزد داشت رهبري ميكرد.
چنانكه پيشتر گفته شد عباس استادان، يزدي و بزرگ شده يزد بود، و برخلاف ادعاي آبراهاميان تحصيلات دانشگاهي و حتي ديپلم هم نداشت. اما جالبتر گزارش كنسول انگليس در كرمان است كه در فوريه 1945 مقارن با اواخر بهمن ماه 1324 مينويسد: «در يزد حداقل 70 درصد جمعيت كه از طبقه كارگر بودند به دنبال يك رشته فعاليتهاي سازمان يافته بسيج شده بودند، بقيه مردم (كارخانهداران، زمينداران و تجار) كاملاً نگران و عصباني بودند و برخي از آنها هم (بويژه زرتشتيان) اغلب ميخواستند در صورت امكان به تابعيت انگليس درآيند ... فعاليتهاي حزب توده در يزد، مردم منفعل كرمان را به صورت گستردهاي تحتتأثير قرار داده است، زيرا رانندگان كاميون، رفتگران شهر و روشنفكران علاقهمند ميشدند با پيوستن به اين حزب، يك سازمان محلي تشكيل دهند».
گفتني است منطقه يزد و كرمان از اواسط دوره قاجار همواره جزو نقاط تحت نفوذ و سيطره عوامل انگليس بود و از آنجا كه اين مناطق دروازه اتصال تجارت ايران به شبه قاره هند و ديگر مستعمرات انگليس به شمار ميرفت، از ديرباز كنسولگريهاي
انگليس مأموريت داشتند از هرگونه نفوذ رقيب قديميشان يعني روسيه در اين حوزه جلوگيري كنند.
با در نظر داشتن مواردي كه گفته شد بعيد به نظر ميرسد كنسولگريهاي انگليس در يزد و كرمان منفعل و بيحركت، نظارهگر تاخت و تاز حزب توده مانده باشند. عوامل انگلستان در ايران، كاملاً جدي و با دقت فراوان پيگير فعاليتهاي منتسب به جنبش كارگري در مناطق تحت نفوذ خود بودند؛ چنان كه سر ريدر بولارد، سفيركبير بريتانيا در ايران، طي گزارش محرمانه شماره 128 خود به سر آنتوني ايدن وزير وقت خارجه انگليس كه به تاريخ 25 آوريل 1945 نوشته چنين ميگويد: «... در يزد هم مردم و كارگران دفاتر حزب (حزب توده) را مورد حمله قرار داده و ضمن آتش زدن دفاتر آن بسياري از عناصر تودهاي را از شهر يزد اخراج كردند.»
گزارش فوق كه به واقعه آتش زدن كلوب حزب توده يزد در بهمن 1323 اشاره دارد نمايانگر دقت و توجه فراوان سياستمداران انگليس به تمامي تحولات و حوادث دور از تهران است. چيزي كه شايد هيچ گاه مورد توجه رجال سياسي پايتختنشين ايران نبود.
در اوايل سال 1325 فعاليتهاي حزب توده در يزد اوج گرفت. در اين زمان شعبهاي از شوراي متحده مركزي (شاخه كارگري حزب توده كه تحت امر رضا روستا بود) در يزد شروع به كار كرد. اوج نمايش قدرت حزب توده و شوراي متحده مركزي در يزد در مراسم روز اول ماه مه (روز جهاني كارگر و مطابق با 11 ارديبهشت 1325) بود كه ميتينگ عظيمي با حضور بيش از بيست هزار نفر از اقشار مختلف مردم اعم از كارگران، كشاورزان، پيشه وران و كارمندان دون پايه دولت برگزار شد. در اوايل خرداد 1325 در نتيجه فعاليتهاي حزب توده و «شوراي ولايتي كارگران و زحمتكشان يزد»، كميسيوني در اداره بازرگاني و پيشه و هنر با حضور نمايندگان كارگران، مديران كارخانهها، برخي رؤساي ادارات و «معتمدي» بازرس اعزامي از تهران تشكيل و در نهايت مقرر شد ساعت كار در كارخانهها از ده ساعت به 8 ساعت در روز، و البته با همان حقوق 10 يا 12 ساعت، كاهش يابد.
پس از اين پيروزي دكتر مرتضي يزدي براي بازديد از شعب مختلف حزب توده در نواحي مركزي و جنوب شرق ايران از تهران عازم يزد شد. وي به محض ورود
به استان يزد در 8 خرداد، در مناطق اردكان و ميبد با استقبال پرشور مردم و همه شيفتگان شعارهاي حزب توده روبرو شد. وي در ساعت 5/7 بعدازظهر همان روز در ميان استقبال هواداران حزب توده وارد يزد شد. يزدي در روز 10 خرداد در محل كلوب حزب براي جمعيتي كه گرد آمده بودند سخنراني كرد و ضمن حمله به ثروتمندان، اشراف و شخص سيدضياءالدين طباطبايي، وعدههايي جهت بهبود اوضاع طبقات پايين جامعه داد كه با استقبال فراوان روبرو شد.
سپس دكتر يزدي به همراهي عباس استادان عازم استان كرمان شد. لازم به توضيح است بر اثر فعاليتهاي عباس استادان و با كمك گرفتن وي از برخي آشناياني كه در اين منطقه داشت، زمينه براي فعاليت حزب توده فراهم شده بود و در اين هنگام كميتههاي محلي حزب توده با حضور استادان و دكتر يزدي در شهرهاي انار، رفسنجان و كرمان افتتاح شد.
در مردادماه 1325 با تشكيل كابينه ائتلافي احمد قوام و حزب توده، فعاليتهاي اين حزب در يزد پرشورتر شد. دو تن از وزراي تودهاي كابينه قوام يعني دكتر مرتضي يزدي و دكتر فريدون كشاورز (فرزند ميرزامحمد وكيلالتجار يزدي) اصالتاً يزدي بودند و همين باعث شادماني و اميد زايدالوصف هواداران حزب توده در اين منطقه شد.
در اين شرايط حزب توده درصدد تسلط بر ادارات يزد برآمد؛ دكتر محمد سينا از هواداران حزب توده به رياست بهداري يزد رسيد و با سفارش شخص خليل ملكي نزد دكتر فريدون كشاورز، قرار شد ناصر مهريزيزاده كه يكي از معلمهاي جوان دبيرستانهاي يزد و هوادار حزب توده بود، به رياست اداره فرهنگ يزد منصوب شود. اما مهريزيزاده با اين استدلال كه من فاقد هرگونه تجربه مديريتي هستم و با وجود افراد باتجربه و پيشكسوت، انتصاب من به اين مقام توهين و دهن كجي به ايشان است، از پذيرفتن اين منصب خودداري كرد. با توجه به اين كه اين حكم از طرف مقامات رسمي حزب توده در تهران مورد تأييد قرار گرفته بود، خودداري مهريزيزاده از پذيرش آن باعث عكسالعمل شديد كميته ولايتي حزب
توده يزد شده و كار به محاكمه حزبي هم كشيد.
با سفر دكتر مرتضي يزدي به اين منطقه، انتشار روزنامه رهبر يزد به صاحب امتيازي دكتر يزدي و مديريت و سردبيري عباس استادان آغاز شد. اولين شماره اين روزنامه چهارشنبه 16 مرداد 1325 منتشر شد. اين روزنامه ارگان رسمي كميته ولايتي حزب توده يزد بود، و علاوه بر چاپ مقالات متعدد به نيت توسعه و ترويج برنامههاي حزبي، اخبار حوزه يزد و فعاليتهاي حزب توده ايران در ديگر نقاط كشور را نيز پوشش مي داد. در 20 مهرماه اين سال با حمايتهاي بيدريغ دكتر شريف، رئيس اداره فرهنگ يزد كه خود را هوادار حزب توده معرفي ميكرد، اتحاديه معلمان و كارمندان فرهنگ يزد توسط كميته ولايتي حزب توده يزد تشكيل شد. آنچه در اين ميان بسيار تأملبرانگيز است حضور خانم آرمنوهي آيدين در بين شوراي مركزي و اعضاي هيأت مديره اتحاديه مزبور بود. خانم آرمنوهي آيدين، انگليسي و رئيس مدارس ميسيونرهاي انگليسي در يزد بود. خانم آيدين از سال 1300 شمسي به يزد آمده و علاوه بر مديريت مجموعه مدارس ايزد پيمان در يزد، روابط نزديكي هم با كليه رجال و مسئولان اين منطقه داشت. در اين زمان حزب توده با دستيابي به اداره فرهنگ يزد سريعاً كميسيوني براي تصفيه معلمان و كارمندان ضدتودهاي و نيز عناصر به اصطلاح ضد ملي و مرتجع تشكيل داده و دست به كار تصفيه شد.
عباس استادان كه به سبب هنر نطاقي و تهييج تودههاي بيچيز و همچنين دست گذاشتن بر روي نقاط حساس جامعه سنتي – مذهبي و طبقاتي ايران خيلي زود به رهبري جنبش كارگري و دهقاني مناطق مركز و جنوب شرق ايران دست يافته بود، چنان مورد وثوق و اعتماد رهبران حزب توده ايران بود كه در گرماگرم فعاليتهاي پيشهوري و فرقه دمكرات به آذربايجان رفته و در فرودگاه تبريز مورد استقبال شخص سيدجعفر پيشهوري قرار گرفت. استادان با حضور پيشهوري و مسئولان فرقه دمكرات در ميدان مركزي شهر تبريز براي هواداران فرقه سخنراني كرد. استادان همچنين بارها در كلوب مركزي حزب توده ايران واقع در ميدان فردوسي تهران و با حضور رهبران حزبي سخنراني كرده بود.
در اين زمان كميته ولايتي حزب توده يزد در اوج قدرت بود، چنان كه به هنگام برگزاري يكي از ميتينگهاي حزبي، اسماعيل خان بهادر فرماندار يزد از منزلش به طرف اداره فرمانداري ميرفت كه در مقابل كلوب حزب توده، مأموران انتظامات حزب به اين بهانه كه رهبر حزب (استادان) سخنراني ميكند، به وي اجازه عبور نداده و او به ناگزير مراجعت كرده و از مسير ديگري به فرمانداري رفت. جسارت هواداران و اعضاي حزب توده در اين زمان به حدي رسيده بود كه در روز روشن و در حالي كه
بازوبندهاي قرمزرنگ حزب توده را بر بازو داشتند به بازار رفته و در موارد متعدد پس از شكستن در انبارها، مال التجاره برخي بازرگانان را به نفع حزب و هواداران آن مصادره ميكردند. اين بلبشو و ناامني در بازار كه تحتتأثير فضاي ناآرام آذربايجان و همچنين اشغال كشور به وسيله نيروهاي شوروي انجام ميشد در بين اهالي يزد به «توده بازار» شهرت يافته بود.
يكه تازي حزب توده در يزد ديري نپائيد؛ با اخراج وزراي تودهاي از كابينه قوام و سپس پايان غائله آذربايجان، قدرت و نفوذ حزب توده در سراسر كشور يك باره افول نمود. از اواخر سال 1325 كميته ولايتي حزب توده يزد وارد يك دوره ركود شد و با تاخت و تاز حزب دمكرات به رهبري احمد قوام تقريباً تمامي هواداران آن از گردش پراكنده شدند؛ اما هسته مركزي اين كميته و به ويژه شخص عباس استادان همچنان فعال بود. عباس استادان كه از سال 1323 به عنوان صدر كميته ولايتي حزب توده يزد فعال بود، در ظرف كمتر از دو سال توانست به رهبري پرنفوذ و البته محبوب در نزد توده هاي بيچيز تبديل شود. او فعاليتهاي حزب توده ايران را از شهر نائين تا منطقه محروم و دور افتاده جيرفت در استان كرمان و حتي برخي نواحي سيستان و بلوچستان هدايت و سازماندهي ميكرد و همه اينها به سبب نفوذ وي در منطقه و نيز داشتن دوستان و آشنايان متعدد در مناطق مختلف اصفهان، يزد، كرمان و زاهدان بود.
عباس استادان به عنوان يك مبارز انقلابي و تودهاي معتقد چنان محكم و جدي ظاهر شده بود كه در ظرف همين مدت كوتاه حمايت و اعتماد مطلق كميته مركزي و سران حزب توده را به سوي خود جلب نمود. امانالله قريشي (مسئول كميته ايالتي حزب توده در تهران) در مورد فعاليتهاي استادان و حزب توده در يزد در مقالهاي با عنوان «يزد و مبارزان دلير يزدي» در روزنامه رهبر ارگان رسمي حزب توده ايران نوشت: «با سوختن كلوب ما در يزد و شكنجه رهبران حزبي در آن شهرستان، مبارزه مردم متوقف نگرديد. از ميان توده هاي يزد، مردان و زنان مبارزي بيرون آمده بودند كه داستان فداكاري آنها خود كتاب جداگانهاي را شامل خواهد بود. در يزد دهها هزار دهاتي و خرده مالك، هزاران كارگر و روشنفكر و پيشهور و حتي افرادي مترقي از ساير طبقات به طرف حزب توده ايران سرازير شدهاند. اين مسئله به بعضي از محافل كه ميخواستند حزب توده ايران را به نواحي شمالي ايران منتسب كنند، جواب عملي دندانشكني است كه چگونه توده خلق در زير سايه استعمار با چنان
قدرت بيسابقهاي پرچم ايران را به دست گرفته است. نهضت يزد از لحاظ اينكه شهري صنعتي است و بين اصفهان و انارك (نائين) و كرمان قرار گرفته است نيز قابل اعتناست. يزديها يك وظيفه بزرگ ديگر دارند و آن اين است كه نهضت جنوب شرق ايران را تا سرحد بلوچستان پيش ببرند و مبارزان دلير كرمان را براي مبارزات دمكراتيك در حدود قانون اساسي و منشور ملل متفق ياري كنند. بدون شك آنها اين وظيفه بزرگ را نيز انجام خواهند داد.» همچنين دكتر مرتضي يزدي طي سخنراني خود در كلوب مركزي حزب توده ايران واقع در خيابان فردوسي تهران در حضور خيل عظيم هواداران اين حزب در خصوص فعاليتهاي حزب توده در مناطق مركزي و جنوب شرق ايران كه تحت عنوان «رستاخيز گرسنگان جنوب» ايراد شد، چنين گفت: «... اين نهضت جنوب در نتيجه مبارزههاي خستگيناپذير رفيق عزيزمان، استادان به وجود آمده. استادان از هيچگونه تهديد، ضرب و جرح، شكنجه و حبس نهراسيد تا موفق شد مستعمره پزشك طاهري (دكتر هادي طاهري) طبيب مجازي و مزدور اجنبي پرست را تبديل به دژ آزادي نمايد كه در آن دژ حشرات موذي همه در سوراخهاي خود مخفي شدهاند و امروزه حتي ديگر جرأت ندارند خود را در روز روشن در خيابانها نشان دهند. استادان همه قسم آزار و اذيت را تحمل نمود. آتش زدن كلوب حزب در يزد، حمله كردن به منزل استادان و سنگسار نمودن آن. همه اينها نشانه استقامت و بردباري استادان بوده، او به اضمحلال رژيم پوسيده و فاسد و سياست استعماري در ايران اطمينان داشت. اسم استادان را در هر قصبه شهرستان يزد يا استان كرمان با تجليل و احترام ميبرند. او را تمام زحمتكشان جنوب دوست دارند.»
با فرونشستن غبار حاصل از تاخت و تاز حزب توده در فضاي سياسي كشور در اواخر سال 1325، كميته مركزي و رهبران حزب توده ايران به تأمل و بازنگري در خصوص سوابق، پيشينه و خاستگاه برخي از كادرهاي فعال خود در مناطق مركزي و جنوب شرق كشور پرداختند. ظاهراً در اين ميان تقي فداكار (رهبر جنبش كارگري وابسته به حزب توده در اصفهان) و عباس استادان بيش از همه زير ذرهبين كميته مركزي حزب قرار گرفتند. هر چند سران حزب توده در ابتداي امر از فتح حوزه انتخابيه سيدضياءالدين طباطبايي، دكتر هادي طاهري و سيدكاظم جليلي (عوامل ماركدار انگلستان در مجلس شوراي ملي و فضاي سياسي كشور) بسيار مست و سرخوش بودند، اما كمكم اين نفوذ سريع و بيمانع حزب توده و شوراي متحده مركزي در مناطق نائين، معادن انارك، يزد، كرمان و حتي برخي نقاط
بلوچستان ايران، كه از ديرباز حوزه نفوذ انگلستان بودند، شك و ترديد خود آنها را نيز برانگيخت.
عباس استادان بدون هيچگونه مزاحمت جدي و در مقابل ديدگان كنسولهاي انگليس در اين مناطق مشغول فعاليت در زير بيرق حزب توده بود و طبعاً اين سكوت سنگين و معنادار كنسولگريهاي انگليس و همچنين انگلوفيلهاي مطرح عرصه سياست ايران يعني دكتر هادي طاهري (ملقب به چرچيل ايران)، سيدكاظم جليلي (داراي لقب مرشد از سوي هواداران سياستهاي بريتانيا در ايران)، سيدضياءالدين طباطبايي و ... نميتوانست بيحكمت باشد. مؤيد اين فرضيه هم نوشته كنسول بريتانيا در يزد است كه طي گزارش خود در 30 دسامبر 1946 برابر با 9 دي ماه 1325 مينويسد: «مقامات محلي چون ميدانستند كه دادگاههاي محلي يزد زير نفوذ حزب توده اداره ميشود، اقدامي براي دستگيري كارگران تظاهر كننده نميكردند.» هيچ شكي نيست كه عليرغم همه نفوذ و تاخت و تاز حزب توده در ايران هيچ گاه دستگاههاي قضايي و امنيتي كشور تحت نفوذ و سيطره اين حزب در نيامد و محدوده نفوذ عوامل حزب توده در خوش بينانهترين وضعيت وزارتخانههاي فرهنگ، بهداري و پيشه و هنر و البته آن هم در مدت زمان عمر كوتاه كابينه ائتلافي احمد قوام با حزب توده بود. پس راز سكوت عوامل انگليس و نيز مقامات قضايي و امنيتي يزد در مواجهه با فعاليتهاي به ظاهر وسيع و تأثيرگذار حزب توده را بايد در جاي ديگري جستجو كرد. چنانكه گفته شد عليرغم اقبال فراواني كه عباس استادان در هدايت جنبش كارگري اين منطقه به دست آورد، وي در نظر عده كثيري از اهالي و به ويژه آنها كه دستي در عرصه فعاليتهاي سياسي و اجتماعي يزد (از صدر مشروطه به اين سوي) داشتند، چهرهاي مشكوك و مرموز به شمار ميرفت. جالب اينكه پس از جريان غارت و به آتش كشيده شدن كلوب حزب توده يزد در بهمن 1323، عباس استادان درصدد برآمد كه اين بار با پشتوانه محكمتري وارد عرصه رقابتهاي سياسي شود. در تاريخ 27 خرداد 1324 از طرف ستاد ارتش پروانه حمل اسلحه (كلت) براي عباس استادان صادر شد؛ اما شهرباني يزد در جهت جلب نظر مسئولان دولتي و برخي رجال و اشراف يزد با شهرباني كل كشور و نيز ستاد ارتش مكاتباتي انجام داد و خواستار بازداشت استادان و گرفتن اسلحه و ابطال مجوز آن شد. آنچه در اين ميان قابل تأمل ميباشد، جواب رئيس شهرباني كل كشور به مسئولان يزد است؛
موضوع ...............اداره اطلاعات
پيوست ...............دائره محرمانه
محرمانه ...............تاريخ 8/5/24[13]
تعقيب معروضه شماره ...............شماره 5036/4634/1
وزارت كشور
شهرباني كل كشور
راجع به شرحي كه در خصوص عدم صلاحيت عباس استادان در مورد صدور پروانه اسلحه و حمل آن به ستاد ارتش نوشته شده بود، جواباً اشعار داشتهاند طبق اطلاعات واصله شخص مزبور اصولاً ملاك و سابقاً منتسب به هيچ حزبي نبوده و فعلاً هم تصور نميرود به حزبي منتسب باشد و بر حسب ضمانت يكي از افسران مورد اعتماد به مشاراليه پروانه حمل اسلحه داده شده است.
رئيس شهرباني كل كشور ـ سرتيپ ضرابي.
قابل توجه است كه اين نامه در تاريخ 8 مرداد 1324 نوشته شده است؛ يعني زماني كه عباس استادان به عنوان يكي از كارآمدترين كادرهاي حزب توده مورد تاييد و حمايت اعضاي كميته مركزي حزب ميباشد.
در زمستان سال 1325 و با شكست پيشه وري و فرقه دمكرات، اقبال حزب توده هم به محاق رفت. در سال 1326 استادان فعاليتهاي محدودي در يزد داشت و كميته ولايتي حزب توده يزد همچنان به رياست وي جلساتي با حضور اعضاي شوراي مركزي اين كميته برگزار ميكرد. در زمستان سال 1326 در يزد شايع بود كه استادان با سران گروه موسوم به مرتجعين يزد روابط دوستانه دارد و مخفيانه در شب نشيني هاي آنها نيز شركت ميكند و حتي در تهران به منزل دكتر طاهري و سيدكاظم جليلي هم رفت و آمد دارد. اين شايعات كه ابتدا در بين مردم رواج داشت كم كم به رده مسئولان شهري هم رسيد. چنان كه در اين هنگام در بين رؤساي ادارات شايع بود كه استادان به طور مكرر و البته مخفيانه با سروان شريفي كفيل شهرباني يزد ملاقات ميكند و روابط دوستانهاي بين اين دو برقرار است. اين حرفها كمكم از حالت شايعه بيرون آمد و بهگونهاي به حقيقت نزديك شد كه حتي فرماندار وقت يزد هم طي گزارشهاي محرمانه خود به مركز آنها را
تاييد ميكرد. با برملا شدن چهره واقعي عباس استادان، رهبران حزب توده هم كم كم متوجه اشتباه خود در خصوص اعتمادشان به افرادي همچون تقي فداكار و عباس استادان شدند. دومين كنگره سراسري حزب توده ايران به تاريخ 5 ارديبهشت 1327 و با حضور تمام مسئولان حزبي از سراسر كشور گشايش يافت. سومين جلسه عمومي كنگره ساعت 3 عصر روز دوشنبه 6 ارديبهشت 1327 رسميت يافت. در اين جلسه دكتر رادمنش راجع به ضرورت تصميمگيري در خصوص اعتبارنامه اعضا صحبت كرد. همچنين احمد قاسمي و ميررمضاني ضمن طرح مسئله نفوذي بودن تقي فداكار خواستار اخراج وي از حزب شدند. «سپس غضنفر آرامي مسئله عباس استادان را مطرح كرد و تقاضا كرد كه كميته مركزي در جلسه بعدي نسبت به صلاحيت استادان تصميم جدي گرفته و تكليف وي را روشن كند. دكتر مرتضي يزدي هم فقط تقاضاي سلب مسئوليت حزبي از عباس استادان را كرد.» قابل توجه است كه استادان در اين جلسه حضور داشته و كوچكترين دفاعي از خود نكرد.
در زمستان 1327 كميته مركزي حزب توده اين واقعيت تلخ را پذيرفت كه در همه اين مدت ملعبه دست عوامل انگلستان بوده است، ولي قابل تأمل اينكه هيچگونه اقدامي براي اخراج استادان از حزب توده صورت نگرفت و همين مسئله طرح عدم صلاحيت وي در كنگره دوم بعداً به مهمترين دستاويز استادان براي دفاع از خود در نزد مقامات نظامي و انكار تودهاي بودنش تبديل شد. بعد از ترور نافرجام شاه در 15 بهمن 1327 و غير قانوني اعلام شدن حزب توده، عباس استادان نيز در يزد دستگير و به اتهام عضويت و فعاليت در حزب توده براي محاكمه به اصفهان اعزام شد. در اصفهان پرونده وي از طريق فرمانداري نظامي در خردادماه 1328 به دادگاه جنايي تجديد نظر فرمانداري نظامي اصفهان احاله و نامبرده در ابتدا به يكسال و نيم زندان محكوم شد؛ اما در نهايت در ساعت 9 صبح روز چهارشنبه 15 خرداد 1328 در دادگاه جنايي تجديدنظر فرمانداري نظامي اصفهان دوباره محاكمه شد. با توجه به دفاعيات وي رأي صادره دادگاه چنين بود:
پس از بررسي محتويات پرونده متشكله بر عليه عباس استادان فرزند اسدالله اهل يزد و استماع اظهارات دادستان و دفاعيات وكلاء مدافع و آخرين دفاع متهم نظر به اينكه آقاي استادان از اواخر سال 1325 به بعد هيچگونه فعاليتي طبق پرونده حاضر ننموده
است، ضمناً شواهد غيابي و حضوري كه به عمل آمده كاملاً ميرساند كه مشاراليه يك عضو مخرب حزب بوده و اقدامات بر عليه حزب مزبور مينموده است و حتي اوراقي در پرونده موجود است كه از كميته مركزي درخواست اخراج استادان را از حزب به علت فوق نمودند، عليهذا هيأت دادرسان به اتفاق آراء رأي دادگاه بدوي را از لحاظ عدم رعايت تشريفات قانوني فسخ و با اكثريت آراء به دستور ماده 22 قانون كيفر همگاني مشاراليه را از مجازات معاف ميداند.
عليرغم اينكه بسياري از زيردستهاي استادان در كميته ولايتي حزب توده يزد در دادگاه محكوم و روانه زندان شدند، نامبرده در مجموع چندين ماه در اصفهان زنداني بود و سپس تبرئه و آزاد شد. آنچه بيش از همه ثابت ميكند نامبرده از قماش «تودهاي نفتي» بوده است خاطرهاي است از دكتر جواد صدر كه در حقيقت نقش عوامل پشت پرده و مؤثر در خصوص رهايي استادان و تبرئه وي را آشكار ميسازد.
دكتر جواد صدر (سياستمدار دوره پهلوي دوم و پسر محسن صدرالاشراف) در ارديبهشت ماه 1330 از طرف سرلشكر فضلالله زاهدي، وزير كشور كه همزمان كفالت وزارت كار را هم بر عهده داشت، مأمور رسيدگي به پارهاي اختلافات پيش آمده بين كارگران دستباف، بازرگانان و واسطهها در شهر يزد شد. دكتر جواد صدر در اين باره ميگويد: «ضمن مطالعه پرونده اين اختلافات متوجه شدم كه يك وكيل دادگستري در يزد به نام استادان از طرف كارگران فعاليت ميكند. او از عوامل شناخته شده حزب توده در يزد و اصفهان بود. از سپهبد زاهدي پرسيدم آيا اين مطلب را ميداند. با لبخند جواب داد سابقه طولاني دارد و افزود هنگامي كه فرمانده لشكر اصفهان بودم و مأموريت قلع و قمع تودهايها را داشتم، استادان را هم بازداشت كردم ولي كنسول انگليس در اصفهان پيغام فرستاد كه استادان از عوامل آنها در بين تودهايهاي يزد است و تقاضا شده بود او را آزاد كنم.»
عباس استادان پس از آزادي از زندان و درحد فاصل سالهاي 1328 تا 1330 كه فضاي سياسي ايران در ركود به سر ميبرد سرسختانه به كسب و كار پرداخت. نامبرده عليرغم نداشتن تحصيلات دانشگاهي و حتي مدرك ديپلم به پاس خدماتي كه براي برخي عوامل پشت پرده سياستهاي انگليس در ايران انجام داده بود موفق به كسب مجوز وكالت شد، و به عنوان وكيل دعاوي در دادگاههاي يزد و اصفهان و كرمان و
حتي گاه تهران به فعاليت مشغول شد و از آنجا كه برگ برنده وي تهوّر، سخنوري و قلم قوياش بود و همچنين به سبب آشنايي به زد و بندهاي محيطهاي اداري ايران و به پاس روابط عمومي وسيع و بيحد و حصر خود كه از تمامي طبقات و همه طيفها از مذهبي و سنتي گرفته تا چپ كمونيست و هواداران دربار و حتي نيروهاي ملي همواره دوستان و آشناياني داشت، موفق شد در ظرف مدت كوتاهي خود را به عنوان حقوق دان تحصيل كرده تهران (به زعم آبراهاميان و بنابر اسناد آرشيوهاي انگلستان) و وكيلي ماهر و زبردست شهره خاص و عام نمايد. استادان، محل سابق كلوب حزب توده را كه با بودجه ارسالي از كميته مركزي حزب و با به كار گماردن كارگران يزدي ساخته بود تبديل به گاراژ اتو يزد نمود. گاراژ باري و مسافري اتويزد علاوه بر سود سرشاري كه عايد استادان ميكرد، باعث شد تا او در آن مقطع زماني يك شبكه ارتباطي وسيع و منسجم (با در نظر گرفتن شرايط زماني و مكاني) از محدوده تهران تا زاهدان در شرق و از مشهد تا بندرعباس در جنوب را به كمك رانندگان و كارگران گاراژهاي باري و مسافري اين مناطق تحت اختيار خود داشته باشد كه در هر زمان ميتوانست از آنها همچون آلت فعلي در جهت اهداف و برنامههاي خود استفاده كند.
جنبش كارگري ايران در خدمت سياستهاي انگلستان
در شهريور 1325 وزارت كار و تبليغات دولت قوام براي مقابله با جنبش كارگري ايجاد شده به وسيله حزب توده، اتحاديه سنديكاهاي كارگري ايران (ا. س. ك. اي) معروف به «اسكي» را تأسيس كرد. اسكي در زمستان 1325 و با حمايت حزب دمكرات ايران (شاخه يزد) فعاليت خود را در محيط هاي كارگري يزد آغاز نمود. در سال 1326 كه حضيض ضعف حزب توده و شوراي متحده مركزي بود، اسكي يكه تاز عرصه جنبش كارگري يزد شد. گفتني است در سال 1326 اتحاديه مركزي كارگران و كشاورزان ايران (اُمكا) هم توسط دولت وقت و در جهت از ميدان به در كردن حزب توده وارد عرصه جنبش كارگري ايران شد. در آذرماه 1326 دولت قوام سقوط كرد و حكيمي به جاي او آمد. از اوايل دي ماه، سفارت انگلستان به وزارت كار ايران فشار ميآورد تا براي گرد هم آوردن تمام اتحاديههاي كارگري در فدراسيون واحدي مانند كنگره اتحاديههاي كارگري انگلستان اقدام كند.
در اسفند 1326 كه اسدالله علم وزير كار بود يك كنگره كارگري در تهران برگزار شد كه امير كيوان، عزيز قزلباش، عزتالله هدايت و دكتر محمود مشاور از جمله سازماندهندگان اصلي آن بودند. در نتيجه اين كنگره، اسكي و امكا در هم ادغام شدند و «كنگره اتحاديههاي كارگري ايران» متولد گرديد. اين فدراسيون كارگري كه در زمان غيرقانوني اعلام شدن حزب توده و شوراي متحده مركزي، به سفارش مستقيم وابسته كارگري سفارت انگليس در ايران تشكيل شده بود، علاوه بر اينكه نامش را دقيقاً از اتحاديه كارگري انگلستان گرفته بود، به عضويت كنفدراسيون بينالمللي اتحاديههاي كارگري آزاد جهان (سازمان بينالمللي كارگري تحت هدايت انگليس براي مقابله با جنبشهاي كارگري تحت سيطره شوروي و جريانات چپ كمونيست در جهان) هم درآمد.
كنگره اتحاديههاي كارگري ايران كه كاملاً رنگ و لعاب فعاليتهاي حزب توده و چپ كمونيست را داشت، در سالهاي بعد عملاً به ابزاري براي پيشبرد سياستهاي انگلستان به ويژه در جهت مقابله با جريان مبارزات جنبش ملي شدن صنعت نفت بدل شد. چنانكه ذكر شد از سال 1326 با افول قدرت حزب توده، اسكي يكهتاز عرصه تحولات كارگري يزد شده بود. از سال 1330 نيز كنگره اتحاديههاي كارگري ايران كه وارث و جانشين اسكي و امكا بود، سردمدار جنبش كارگري يزد شد.
در ابتداي دهه 30 هيچ كدام از سي هزار كارگر شعرباف يزدي بيمه نبودند. اين مسئله با شرايط بد محيطهاي كار، آنها را به صورت يك قشر ناراضي از وضع موجود درآورده بود. در فروردين ماه 1330 اختلافاتي بين طبقات كارگر و كارفرما در يزد بروز كرد. عباس استادان كه پس از بريدن از حزب توده به كنگره اتحاديههاي كارگري ايران پيوسته بود، اينك با يك پشتوانه مالي و حقوقي قوي (داشتن گاراژ اتويزد و دفتر وكالت) و نفوذ در ادارات يزد، سازماندهي كارگران دستباف را بر عهده گرفت. در اين زمان شكايات فراواني از سوي شعربافان يزد راجع به استثمار كارگران به دولت حسين علاء در تهران رسيده بود. اين اختلافات و خيزش دوباره كارگران باعث بحراني شدن اوضاع يزد شده و درگيريهايي بين برخي دستهجات سياسي به عنوان حاميان دو طرف دعوا پديد آورده بود. اوجگيري اختلافات باعث شده بود زمينه براي فعاليتهاي دوباره حزب توده هم مهيا شود. در اين شرايط دولت علاء درصدد پيشگيري برآمد.
عباس استادان پس از اخراج از حزب توده موفق به جلبنظر و حمايت گروههاي
وابسته به دربار شده و با توجه به سابقهاي كه در امر سازماندهي و هدايت جريانات كارگري داشت در اين زمان به عضويت هيأت اجرائيه كنگره اتحاديههاي كارگري ايران درآمد. عزيز قزلباش و عباس استادان دو تن از اعضاي اصلي و تصميمگيرنده در هيأت اجرائيه كنگره اتحاديههاي كارگري و نيز امير كيوان، بابايي و اسماعيلزاده نمايندگان كارگران ايران در شوراي عالي كار در ساعت 17 روز 25 فروردين 1330 در كاخ ابيض تهران حاضر شده و پس از بحث و گفتگو راجع به اوضاع كارگران خوزستان، اصفهان و دستبافهاي يزد، تقاضاهاي خود را به سرلشكر زاهدي وزير كشور تسليم كردند. در مقابل از طرف دولت مقرر گرديد جلسه فوقالعاده شوراي عالي كار روز 26 فروردين تشكيل و در مورد خواستههاي اين افراد تصميمگيري شود. اين افراد همچنين در همين روز با حسين علاء نخستوزير در كاخ ابيض ملاقات كرده و در مورد مسائل كارگري با او گفتگو كردند. افراد مزبور ساعت 8 صبح روز 26 فروردين در محل وزارت كشور مجدداً با سرلشكر زاهدي وزير كشور ديدار و گفتگو كردند كه قرار شد كميسيون مخصوصي براي اقدامات اساسي و ترويج محصولات دستباف يزدي و رونق كار نساجها تشكيل شود. در كابينه علاء، سرلشكر زاهدي علاوه بر وزارت كشور، كفيل وزارت كار هم بود و چون به علت اشتغالات زياد به امور آنجا نميرسيد، دكتر جواد صدر را به عنوان نماينده تام الاختيار خود در شوراي عالي كار معرفي كرده بود كه در غياب وي هم شورا را اداره ميكرد و هم به ساير امور ميرسيد. با پيش آمدن اوضاع يزد، به دستور زاهدي، دكتر جواد صدر در رأس هيأتي شامل نمايندگان كارگر و كارفرما براي حل مشكل عازم يزد شد.
در 8 ارديبهشت 1330، دكتر مصدق عهدهدار نخستوزيري شده بود، اما چند روزي طول ميكشيد تا كابينه را معرفي كند و دكتر جواد صدر و هيأت همراهش روز 12 ارديبهشت (فرداي روز جهاني كارگر) يعني همان روزي كه دكتر مصدق كابينهاش را به مجلس معرفي كرد عازم يزد شدند. ساعت 5/9 صبح پنجشنبه 12 ارديبهشت 1330 هيأت اعزامي شوراي عالي كار مركب از دكتر جواد صدر مدير كل وزارت كشور، عزيز قزلباش و امير كيوان نمايندگان كارگران و فرقدان مخبر تبليغات با هواپيما وارد يزد شدند و در فرودگاه به وسيله عدهاي از رؤساي ادارات و حدود سه هزار نفر از كارگران و شعربافان كه توسط استادان سازماندهي شده بودند مورد استقبال قرار گرفتند. در ابتدا دسته گلي به وسيله يك كودك شعرباف تقديم دكتر صدر شد و سپس مظفريزاده از طرف شعربافها
به مهمانها خير مقدم گفت. دكتر جواد صدر كه از سوابق و روابط استادان و حزب توده با اطلاع بود، از همان ابتداي حركت مصمم بود از دخالت و اعمال نفوذ او در كار هيأت جلوگيري كند. امري كه به اعتراف خودش در اجراي آن چندان هم موفق نبود:
آن زمان يزد فرودگاه نداشت و مدتي هواپيما در آسمان دور زد تا بالاخره جمعي از مردم در بيابان ديده شدند و يقين بود كه آنجا به استقبال آمدهاند. وقتي از در كوچك و تنگ آن هواپيما بيرون آمدم، در نور آفتاب خيره كننده نيمروز عده زيادي دور پلكان جمع بودند و عدهاي كنارتر دسته گل بزرگي آورده بودند كه فكر كردم براي يكي از مسافران باشد. شنيده بودم كه فرماندار به مرخصي رفته، وقتي پياده شديم با معاون فرماندار و رئيس شهرباني و فرمانده ژاندارمري كه به استقبال آمده بودند معارفه انجام شد. آن چند نفر هم كه گل آورده بودند عدهاي از كارگران بودند و دختر بچهاي آن گل را آورد و به من داد. تا آنجا همه چيز عادي بود، اما وقتي به طرف اتومبيل كه منتظر بود حركت كرديم، ده يا پانزده نفر مرا حلقهوار در ميان گرفتند و از آن مستقلبين رسمي جدا كردند و به طرف اتومبيل ديگري بردند كه در كناري ايستاده بود و با همان ترتيب تقريباً به داخل اتومبيل، قسمت عقب راندند، تقريباً شبيه يك صحنه آدمربايي كه در فيلمهاي سينمايي ديدهايم. بلافاصله چند نفر هم در جلو نشستند و استادان كنار من در عقب نشست و اتومبيل حركت كرد.
دكتر صدر كه از اين اقدام استادان و آدمهايش ناراحت شده بود، از آنها خواست او را به فرمانداري ببرند. او در فرمانداري با مسئولان دولتي و نيز برخي افراد ديگر به طور خصوصي ديدار و گفتگو كرد، اما از آنجا كه فرماندار براي مرخصي به تهران رفته بود و محلي هم براي اسكان صدر و همراهانش مهيا نشده بود، او به ناچار دست به دامان استادان شد. استادان هم از فرصت پيش آمده سود جسته و صدر و همراهانش را در يك ساختمان شيك دو طبقه با امكانات رفاهي كامل و نماي آجري زيبا كه از قضا تا سال 1325 محل «كنسولگري انگلستان» بود اسكان داد.
صدر در مدت اقامت چند روزهاش از تمام كارخانههاي ريسندگي و بافندگي و نيز بسياري از كارگاههاي شعربافي در سطح شهر يزد و حومه ديدار كرد و ظاهراً اين ديدارها اين سياستمدار حامي انگلستان را نيز تحت تأثير قرار داد:
از بازديد كارگاههاي دستباف به شدت متأثر شدم. شرايطي كه در آن مردان و زنان در
عمق شش هفت متري زير زمين كه نور روز و آفتاب مثل يك خط بر كارگاه ميتابيد، دوك را به اين طرف و آن طرف ميراندند و اطرافشان يك يا دو كودك خردسال در ميان كثافت ميغلطيدند قابل توصيف نيست. از زحمت و دسترنج مختصر آنها پارچههايي بسيار ظريف بيرون ميآمد كه همسرم يك قطعه آن را در تهران براي دوخت يك نيم تنه به خياط داد و گمان ميكردند بافت اروپاست. همه منفعت آن به جيب بازرگان فروشنده محصول تمام شده ميرفت و در عوض مواد اوليه به بافنده ميداد و محصول آن را سلف و به نازلترين قيمت ميخريد.
استادان كه پس از چند سال دوباره فضا را مهياي موج سواري بر روي احساسات طبقات زيرين جامعه ميديد، خود را آماده يك نطق پرشور ميكرد؛ اما تهديدهاي مقامات نظامي و تذكرات دكتر صدر و حضور عدهاي از نيروهاي شهرباني در ميان مردم باعث شد ساعت 4 عصر روز جمعه 13 ارديبهشت 1330 در محل كنگره اتحاديههاي كارگري (شاخه يزد) و با حضور بيش از پنج هزار نفر از كارگران و شعربافها ميتينگي آرام و طبعاً با دعاگويي در حق شاه برگزار شود. در اين مراسم استادان، عزيز قزلباش و امير كيوان به ترتيب سخنراني كرده و قولهايي در خصوص رسيدگي به وضع رقت بار كارگران دادند. از سويي در پايان قرار شد دكتر صدر شرح مشاهدات خود را به سرلشكر زاهدي منعكس كرده و شرايط را براي ايجاد «شركت تعاوني سهامي دستبافها» فراهم آورد.
پس از رفتن صدر و هيأت همراهش، استادان، محلي را در جنب گاراژ اتويزد (ملك شخصياش) معرفي كرد تا كارگران براي خريد سهام شركت تعاوني مزبور به آنجا مراجعه كنند. كارگران و شعربافها از خريد سهام اين شركت تعاوني استقبال زيادي كرده و حتي برخي با فروش آخرين بقاياي دارايي و اسباب و اثاثيه منزل خود سهام خريدند. به گفته استادان بنا شده بود اين شركت سفارشاتي از ادارات دولتي داشته باشد و سود حاصله همگي به كارگران و شعربافها پرداخته شود. همچنين استادان طي تلگرافي به زاهدي وزير كشور، درخواست كرد علاوه بر كمكهاي قبلي، تهيه لباس زندانيان هم به اين شركت واگذار شود تا باعث بهبود وضعيت شعربافان يزدي شود. عليرغم همه وعدههايي كه داده شد و شور و شوقي كه در بين كارگران پديد آمد و پولي كه به سرعت براي خريد سهام پرداختند، عملاً هيچ وقت اين شركت تعاوني
وجود خارجي پيدا نكرد و مثل بسياري از وعدههاي رهبران جنبش كارگري ايران در حد حرف باقي ماند.
شرايط و اوضاع بد معيشتي اين خيل عظيم كارگران به حدي اسفناك بود كه محيط يزد همواره براي رشد و فعاليت جنبشهاي كارگري مهيا بود، چرا كه «در يزد همواره يك عدهاي شعرباف بود و از صبح تا شام در چالههاي شعربافي كه اكثراً در زيرزمينهاي تاريك واقع بود كار ميكردند. برخي از اين بيچارگان هفته هفته آفتاب را نميديدند. صبح قبل از آفتاب به چالههاي شعربافي خود ميرفتند، ناهار را همانجا ميخوردند و بعد از اذان مغرب از كارگاهشان بيرون ميآمدند.»
با اوجگيري مبارزات ضد استعماري مردم ايران بر ضد انگليس، كنگره اتحاديههاي كارگري ايران براي مواجهه با دولت دكتر مصدق و همچنين صفآرايي در مقابل حزب توده كه جاني تازه گرفته بود، به ميدان آورده شد. با توجه به سرسختي دكتر مصدق و آيتالله كاشاني در مقابل انگلستان و نيز حمايت بيشائبه مردم ايران از جريان ملي شدن صنعت نفت و ضعفي كه شاه در برابر نيروهاي ملي از خود نشان داد، حالا ديگر بريتانيا اميد اصلي خود را براي خالي كردن زير پاي دكتر مصدق به انتخابات مجلس هفدهم بسته بود كه قرار بود در زمستان 1330 انجام شود. سفارت انگليس در تهران فعالانه سرگرم تهيه مقدمات براي پيروزي نامزدهاي هوادار انگليس شده بود. از طرف ديگر براي آن كه از بدگماني شاه در اين مورد كه مصدق اصولاً مخالف سلطنت است، استفاده كند، سفارت موفق شد او را متقاعد سازد كه نفوذ خويش را براي پيروزي نامزدهاي هوادار انگليس، كه ضمناً به سلطنت هم وفادار هستند، به كار گيرد. از اين رو در جريان مبارزه انتخاباتي، جبهه ملي خود را از هر سو در محاصره و زير فشار ائتلافي از مالكان و زمينداران بزرگ و محافظه كار، سياستمداران مختلف و ارتش ديد و در عين حال بايستي مبارزه مخاطرهانگيزي را نيز بر ضد نامزدهاي تودهاي و كمونيست انجام ميداد. براي نفوذ در ميان نيروهاي جنبش كارگري كه هوادار دكتر مصدق و آيتالله كاشاني بودند، دبليو. اي. توماس وابسته كارگري سفارت انگليس موفق شد بعضي از اتحاديههاي كارگري را در مبارزه انتخاباتي به صف مخالفان مصدق و كاشاني بكشاند. در زمستان 1330 كنگره اتحاديههاي كارگري ايران كه نفوذ فراواني در بين تودههاي فرودست جامعه داشت، به عنوان يكي از جريانهاي گوش به فرمان انگليس وارد كارزار با نيروهاي ملي شد. مقامات سفارت ابتدا
موافقت كردند يك دستگاه چاپ را كه در آن زمان در محوطه سفارت انگليس بود به اين كار اختصاص دهند و ماهي بيست هزار ريال براي انجام كارهاي تبليغاتي در اختيار رهبران كنگره اتحاديههاي كارگري ايران بگذارند. اما سرانجام با دادن ماشين چاپ به آنها موافقت نشد و تصميم گرفتند كمك را طوري انجام دهند كه ظاهر آن تا اين حد زننده نباشد. به اين ترتيب كه مخارج انتشار روزنامهاي را در خارج از محوطه سفارت به نام كارگر آزاد بپردازند. طبق سند شماره 98731/371 وزارت خارجه انگليس از دبليو. اي. توماس از سفارت انگليس در تهران به سرجي يروين اوانز در وزارت كار انگليس به تاريخ 17 دسامبر 1951 تمامي اين عمليات با موفقيت انجام شد. در وزارت خارجه انگليس اف. سي. مالون از اداره امور شرق، گرچه ميگفت توسل به چنين اقداماتي در واقع خطرناك و ضمناً تا حدودي هم خلاف اصول و اخلاق است، ولي اميدوار بود كل ماجراي اين فعاليتها و ارتباطات محرمانه بماند. لازم به توضيح است اولين شماره روزنامه كارگر آزاد ارگان رسمي كنگره اتحاديههاي كارگري ايران به صاحب امتيازي سيدهاشم خياط شاهي در 7 دي ماه 1330 در تهران منتشر شد. عباس استادان با توجه به سابقه سردبيري و اداره روزنامه رهبر يزد در سالهاي قبل و همچنين قلم زدن در ديگر روزنامههاي وابسته به حزب توده و تبحر در نوشتن مقالاتي با موضوع مبارزات كارگري، عملاً گرداننده پشت پرده اين روزنامه بود. نقشي كه پس از مدت كوتاهي از حالت مخفي درآمده و براي همگان عيان گرديد.
نقش عوامل انگليس در انتخابات دوره هفدهم
رسالتي كه سفارت انگلستان بر عهده رهبران كنگره اتحاديههاي كارگري ايران نهاده بود، عباس استادان را واداشت تا بار ديگر در حوزه انتخاباتي شهر يزد نقشآفريني كند. انتخابات دوره هفدهم مجلس شوراي ملي در يزد از ماهها قبل عرصه كشمكش و جدال گروههاي سياسي گشته بود. حضور سيدعلياكبر موسويزاده (يار ديرين فرخي يزدي و دادستان دادگاه جنجالي مقامات شهرباني دوره رضاشاه)، دكتر محمدحسن مرشد از نيروهاي طرفدار جبهه ملي و از همه مهمتر كانديداتوري شيخ مهدي حايري (پسر آيتالله حاج شيخ عبدالكريم حايري يزدي مؤسس حوزه علميه قم) باعث شور و اميد فراواني در تمام طبقات مردم و به ويژه روحانيون و گروههاي مذهبي شده بود. اين
سه تن كه در جناح موسوم به آزادي خواهان يزد قرار داشتند، در مقابل دكتر هادي طاهري، سيدمحمود جليلي (پسر برادر سناتور سيدكاظم جليلي نماينده ادوار 4 تا 16 مجلس شوراي ملي) و رضا صرافزاده (فئودال، كارخانهدار و حامي مالي سيدضياءالدين طباطبايي در تأسيس حزب اراده ملي) صفآرايي كرده بودند.
نقش مهم و غيرقابل انكار دكتر طاهري در هدايت انگلوفيلهاي مجلس، آيتالله كاشاني را واداشت تا در 10 مهرماه 1330 يعني چند ماه قبل از انتخابات، طلبهاي جوان به نام شيخ محمد احمدي را به عنوان نماينده خود عازم يزد كند تا نامبرده نيروهاي ملي را در برابر جناح حامي دكتر طاهري سازماندهي كند. در 3 بهمن 1330 آيتالله خميني هم، شيخمحمد صدوقي (شهيد صدوقي) را براي تبليغات به نفع شيخ مهدي حايري و انسجام بخشيدن به تشكيلات روحانيون و طلاب حامي وي روانه يزد نمود.
طبق اعلام قبليِ گروه موسوم به آزاديخواهان، بنا بود روز جمعه 4 بهمن 1330 دكتر محمدحسن مرشد در مصلي يزد براي هواداران دكتر مصدق و آيتالله كاشاني سخنراني كرده و برنامههاي جبهه ملي را تشريح نمايد. از بد حادثه دكتر مرشد كه از تهران راهي يزد بود در موعد مقرر به يزد نرسيد و در اين حين عباس استادان از اعضاي شوراي مركزي كنگره اتحاديههاي كارگري ايران (از جمله كانديداهاي حوزه يزد با شعار حمايت از تودههاي فقير جامعه و جريان ملي شدن صنعت نفت) صبح روز جمعه با اتومبيل شخصي خود از تهران وارد يزد شده و رأس ساعت 4 بعدازظهر به مصلي رفته و در حضور عده زيادي از مردم شروع به سخنراني كرد. با آغاز سخنراني وي مأموران شهرباني بناي اعتراض را گذاشته و اعلام كردند او به علت عدم اخذ مجوز قبلي حق سخنراني ندارد. اما استادان بيتوجه به اخطارها به سخنراني خود ادامه داده و با بياني مهيج به مسئولان شهر و به ويژه رئيس شهرباني، ژاندارمري و شخص فرماندار حمله كرده و آنها را عامل بيگانه معرفي كرد.
سخنان تند و آتشين استادان، جماعت حاضر را به وجد آورده و در مقابل هم عدهاي از مأموران و سربازهاي گارد شاهنشاهي با مردم درگير شدند. در نتيجه چند نفر از اهالي و يك سرباز وظيفه كشته و عده زيادي هم زخمي شدند. آنچه در اين ميان تأملبرانگيز است اين است كه به گفته بسياري از شاهدان عيني ماجرا، عباس استادان چند دقيقه قبل از درگيري از پشت تريبون پائين آمده و محل مصلي را ترك كرد. اين
درگيري تا نزديك غروب و حتي در خيابانهاي اطراف مصلي و بازار يزد هم ادامه داشت و عده زيادي نيز توسط مأموران دستگير شدند؛ اما استادان اين بار هم از بلاي رسيده جان سالم به در برده و چند روز بعد دوباره در تهران بود.
روزنامه كارگر آزاد ضمن شرح واقعه 4 بهمن در مصلي يزد مينويسد:
عجيب اينجاست كه روزنامههايي امثال اطلاعات و آتش و غيره نيز بدون اطلاع اخباري دور از واقع منتشر ساخته و براي تبرئه مسبب حقيقي كوشيدهاند. آنها استادان، دوست وفادار زحمتكشان يزد را كه تمام عمر خود را در راه خدمت زحمتكشان و مبارزه با بيگانهپرستان از چپ و راست صرف كرده با نيتهاي واهي و مغرضانه نام بردهاند. استادان را تودهاي وانمود كردهاند در حاليكه مبارزات دامنهدار او زير لواي كنگره اتحاديه كارگران ايران بر ضد بيگانهپرستان مورد تأييد همگان است.
از سويي حزب توده زخم خورده عباس استادان بود؛ زيرا نامبرده در سالهاي قبل با استادي تمام بخش عظيمي از اعتبار و آبروي حزب توده را به نفع انگلستان بر باد فنا داده بود. به همين دليل روزنامه به سوي آينده ارگان رسمي حزب توده در تشريح واقعه 4 بهمن مصلي يزد ضمن حمله به دكتر طاهري و مسئولان اداري و امنيتي يزد نوشت:
استادان هم يك موجود هفت رنگي بيش نيست و مردم يزد به قدري از اين مرد جاهطلب كه يك روز به جانب دار و دسته موسويزاده و دكتر مرشد ميرود و روز ديگر در تهران براي باند منفور طاهري نوكري ميكند تنفر دارند كه احتياج به توصيف ندارد.
اما با همه اينها استادان همچنان به عنوان رهبر جنبش كارگري يزد خود را درگير مطالبات و حقوق حقه كارگران و نيز پيگير جريان مبارزه با بيگانگان و عوامل انگليس معرفي ميكرد.
استادان كه تمامي زمستان 1330 را در تهران گذرانده بود، در اوايل فروردين 1331 در جمع گروهي از كارگران تهران به سخنراني پرداخته و ضمن تشريح وضعيت تأسفبار كارگران يزد و اصفهان گفت: «من از مشاهده وضع زنان كارگر اصفهان گريه كردم، همه مريض، همه معيوب، همه تراخمي، يك بيوه زن كارگر دست قطع شدهاش را به من نشان داد و با بغض گفت من حقم را از كي بگيرم». عباس استادان در تحريك و
تهييج تودههاي بيچيز و دربند جامعه بحرانزده ايران واقعاً استاد بود. وي در تابستان 1331 جمع كثيري از رفتگران و كارگران اداره راه شهر يزد را در قالب اتحاديههايي سازماندهي كرد. به علاوه وي از اواخر بهار همين سال به طور رسمي كار چاپ و نشر ارگان رسمي كنگره اتحاديههاي كارگري ايران را به عهده گرفت، چرا كه روزنامه كارگر آزاد توقيف شده بود و به جاي آن زمان نوين به صاحب امتيازي شخص عباس استادان و البته با همان آرم و لوگوي قبلي كه در صفحه اول تصوير كارگر جواني را در حال پاره كردن زنجير نشان ميداد، چاپ و منتشر ميشد. اين روزنامه با حمله به شخص دكتر مصدق، و همچنين دكتر سيدحسين فاطمي و ديگر نيروهاي ملي، سياستهاي اقتصادي دكتر مصدق را موجب آسيب ديدن طبقات زيرين جامعه ايران و بويژه كارگران و كشاورزان معرفي ميكرد. در اين زمان كارگران كارخانه اقبال كه بالاترين حقوق را در بين كارگران يزد داشتند ماهيانه 900 ريال ميگرفتند و همين وضعيت بد معيشتي سبب شده بود تا كنگره اتحاديه هاي كارگري ايران وقت و انرژي زيادي را صرف سازماندهي كارگران يزد و صد البته در راستاي اهداف و برنامه هاي خود كند. عباس استادان كه ديگر بار به عرصه كشمكشهاي سياسي – اجتماعي يزد بازگشته بود، در آبان 1331 عدهاي از دهقانان منطقه «سر يزد» را بر ضد كربلايي اكرمي زميندار و ملاك بزرگ اين منطقه شوراند و روزنامه زمان نوين هم ضمن تشريح با آب و تاب اين حادثه، اكرمي را «سگ فئوداليزم يزد و پادوي فئوداليزم خونخوار» خواند.
با اوجگيري دوباره فعاليتهاي استادان در يزد، اصفهان و تهران در آذرماه 1331 مجله مهر به سردبيري ايرج افشار، داستان كوتاهي را با عنوان «رهبر محبوب» نوشته پرويز داريوش به چاپ رساند.
گفتني است پرويز داريوش كه از كادرهاي قديمي حزب توده بود، در سال 1325 و در اوج تاخت و تاز كميته ولايتي حزب توده يزد از طرف كميته مركزي حزب توده در تهران مأمور سركشي به حوزههاي حزبي يزد شده بود. وي در اين سفر ضمن گردش در شهر و روستاهاي اطراف همراه با استادان، سخنرانيهايي نيز در كلوبهاي متعدد حزب در نقاط مختلف شهرستان يزد كرده بود و چون در اين زمان يعني سال 1331 مدتي بود كه از حزب توده بريده بود، داستان «رهبر محبوب» را كه انتقادي شديد و بيملاحظه از عباس استادان و فعاليتهاي او بود، به چاپ رساند. اين داستان كه شرح
يكي از مأموريتهاي حزبي استادان به يكي از روستاهاي اطراف يزد بود، با ديدي طنزگونه به فعاليتهاي تودهايهاي يزد و در رأس همه آنها استادان پرداخته بود و در حقيقت با قلمي نقاد و صريح، پرده از روي چهره حقيقي استادان برميداشت. بخشهايي از اين داستان با لهجه يزدي به نگارش درآمده بود و در حقيقت نشان ميداد تودهايها در مورد فعاليتها و اقدامات خود چگونه مظلومنمايي و دروغ پردازي كرده و از كاه، كوه ميسازند. چاپ و انتشار اين داستان در مجله مهر، در آن مقطع زماني حساس، سران حزب توده را شوراند، چرا كه در حقيقت عملكرد و اعتبار سياسي ايشان به بازي گرفته شده و شديداً تحقير شده بودند. ايرج افشار در خصوص چگونگي چاپ اين داستان ميگويد: «داريوش در آن وقت (سال 1325) سفري به يزد كرده بود و چون مدتها بود از توده بريده بود، در بازگشت آن نوشته را به من داد. گفت تو هم يزدي هستي و هم مجلهات با تودهايها لاس نميزند پس به تو ميرسد كه آن را چاپ كني».
پس از ايفاي نقش مهم و مؤثر عباس استادان در به آشوب كشاندن ميتينگ انتخاباتي دكتر مرشد (كانديداي مورد حمايت جبهه ملي و آيتالله كاشاني)، انتخابات يزد به علت درگيري و كشته و زخمي شدن عدهاي از اهالي، از سوي مقامات نظامي براي چندين ماه به حالت تعليق درآمد و در حقيقت اين واقعه بهانهاي به دست طرفداران دربار و حاميان سياستهاي انگليس داد كه انتخابات دوره هفدهم يزد را در يك فضاي كاملاً نظامي و امنيتي برگزار كنند كه البته پس از شمارش آرا، دكتر هادي طاهري (ستون اصلي اتكاي انگلستان در مجلس شوراي ملي)، سيدمحمود جليلي (سناتور انتصابي يزد و اصفهان در دهه 40 و 50 و نيز شاخصترين چهره جناح حامي دولت زاهدي و كنسرسيوم نفت در مجلس هجدهم) و رضا صرافزاده (صاحب كارخانه جنوب يزد و ملقب به مارشال مجلس) به عنوان وكلاي يزد راهي مجلس هفدهم شدند. اين سه وكيل راه يافته به مجلس 17 از حوزه انتخابيه يزد، از اصليترين مخالفان دكتر مصدق بودند و تا آخرين لحظه از سياستهاي انگليس و دربار در مجلس شوراي ملي طرفداري ميكردند.
پس از كودتاي 28 مرداد، دولت زاهدي درصدد برآمد از كنگره اتحاديههاي كارگري ايران حمايت كند؛ چرا كه مسئولان اين سازمان كارگري به سبب سياستي كه عليه دولت مصدق اتخاذ كرده بودند اينك روابط خوبي با زاهدي داشته و به شدت
مورد عنايت دولت او بودند. بلافاصله بعد از كودتاي 28 مرداد، يعني در اولين روزهاي شهريور 1332، عدهاي از كارگران دستباف يزد (مستأصل و بيخبر از همه جا) به هدايت استادان و در يك تظاهرات بزرگ از اقدامات سرلشكر زاهدي نخستوزير كه به گفته استادان در هنگام اشتغال به پست وزارت كشور براي ترويج مصرف اجناس داخلي و نيز مصوب كردن قانون استعمال آنها از طرف بنگاهها و ادارات دولتي كوشش فراوان كرده بود، تشكر و قدرداني كردند.
فرجام سخن
اسناد و مدارك ارائه شده و همچنين مراجعه به خاطرات برخي فعالان سياسي ثابت ميكند عباس استادان نمونه بارز شخصيت «تودهاي نفتي» بوده است. چنانكه در مورد شخصي مانند تقي فداكار هم همين مسئله صدق ميكند. اما سكوت سنگين و معنادار رهبران حزب توده در مورد شخصيت هاي اين چنيني و به ويژه عباس استادان كه بارها و بارها توسط كميته مركزي، دكتر يزدي، رادمنش، راوندي، الموتي، سيدجعفر پيشه وري و ديگر رهبران حزب توده، تاييد و تكريم شده بود نشانگر تلخي و سنگيني سيلياي است كه جريان چپ كمونيست از عوامل انگليس در ايران خورد. پذيرش اين واقعيت كه سرنخ جنبش وسيع سياسي و اجتماعي حزب توده (به زعم رهبران حزب) در مناطق اصفهان، يزد، نائين، كرمان و حتي بخشهايي از سيستان و بلوچستان همه و همه در دست يك عامل دست چندم انگليس بوده و همه تئوريسينهاي بزرگ و كادرهاي دوره ديده حزبي عملاً چند سال بازيچه يك بچه مسگر يزدي و آن هم با سوادي در حد سيكل اول متوسطه بودهاند، بسيار تلخ و ناخوشايند است و شايد همين مسئله راز سكوت شصت و اندي ساله هواداران جنبش چپ ماركسيستي در مورد اين قضيه است. با اين همه، عباس استادان همچنان در نزد عامه مردم يزد و حتي مسئولان محلي، تودهاي به حساب ميآمد. به علاوه بعد از كودتاي 28 مرداد سال 1332 نيز وي همچنان به عنوان يك عنصر خطرناك و هوادار حزب توده شناخته ميشد و در دادسراي يزد، شهرباني كل كشور و لشكر اصفهان پروندههاي وي مفتوح بود. به همين سبب براي مدتها از سوي فرماندار نظامي و دادستاني يزد به شدت تحتنظر بود.
پانوشتها
. 1333 ، ص 38 - دانشگاه تهران، سال تحصيلي 1334
. 2. طاهري، احمد، تاريخ يزد، يزد، دبيرستان ايرانشهر، 1317 ، ص 207
. 1366 ، ص 73 - عالي يزد، سال تحصيلي 67
. 4. آيتي، عبدالحسين، تاريخ يزد، يزد، گلبهار، 1317 ، ص 421
. 5. فرساد، پيشين، ص 46
. 6. همان، ص 43
. 7. كاظميني، ميرزامحمد، دانشنامه مشاهير يزد، ج اول، ويرايش دوم، يزد، بنياد ريحا نة الرسول، 1382 ، ص 126
. 1332 ، ص 1 /2/ 8. روزنامه شعله يزد، شماره 6، مورخ 19
. 1384 ، ص 39
.16/54/37- 10 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
. 1325 ، ص 2 /7/ 11 . روزنامه رهبر يزد، سال اول، شماره 10 ، مورخ 11
12 . حكيميان، هادي، سيد ضياءالدين طباطبايي و انتخابات دوره چهاردهم يزد، ايران و استعمار انگليس (مجموعه
. مقالات)، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، 1388 ، صص 259 258
. 1331 ، ص 7 /4/ 13 . روزنامه رسمي كشور (مذاكرات مجلس شوراي ملي)، سال 8، شماره 2148 ، مورخ 11
. 14 . مصاحبه با حسين بشارت (از مطلعان به تاريخ و تحولات سياسي- اجتماعي يزد)، بهار 1386
. 15 . روزنامه رهبر يزد، پيشين، ص 2
.16/54/9- 16 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
. 17 . مجموعه اسناد يزد، ج سوم، يزد، بنياد ريحا نة الرسول، 1380 ، سند شماره 7
.16/54/20- 18 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
.16/54/18- 19 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
. 1323 ، ص 3 /10/ 20 . روزنامه رهبر، سال دوم، شماره 459 ، مورخ 18
.16/54/121-123- 21 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
22 . مصاحبه با حسين بشارت.
، 23 . طيراني، بهروز، اسناد احزاب سياسي ايران (حزب توده )، ج دوم، تهران، سازمان اسناد و كتابخانه ملي، 1384
. سند شماره 1060 ، ص 1339
. 24 . كيانوري، نورالدين، خاطرات نورالدين كيانوري، تهران، اطلاعات، چ سوم، 1382 ، ص 357
.16/54/98- 25 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
. 1323 ، ص 1 /12/ 26 . روزنامه رهبر، سال سوم، شماره 485 ، مورخ 20
. 27 . بشارت، حسين، يزد شهر من، تهران، طلايه، 1384 ، ص 138
.16/54/56-57- 28 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
. 29 . كامبخش، عبدالصمد، شمه اي درباره تاريخ جنبش كارگري ايران، چ ششم، تهران، حزب توده ايران، 1360 ، ص 94
.16/54/44- 30 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
.16/54/55- 31 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
1320 ش )، ج اول، تهران ، سازمان اسناد ملي ايران، - 32 . طيراني، بهروز، اسناد احزاب سياسي ايران ( 1330
. پژوهشكده اسناد، 1376 ، ص 325
34 . مصاحبه با حسين بشارت.
. 1323 ، ص 3 /11/ 35 . روزنامه رهبر، سال سوم، شماره 485 ، مورخ 26
. 1324 ، ص 1 /2/ 36 . روزنامه رهبر، سال سوم، شماره 543 ، مورخ 6
. 1324 ، ص 2 /5/ 37 . روزنامه رهبر، سال سوم، شماره 618 ، مورخ 8
. 1324 ، ص 1 /7/ 38 . روزنامه رهبر، سال سوم، شماره 631 ، مورخ 24
. 39 . مصاحبه با سيدمحمد ابريشمي (بازرگان و از مطلعان تحولات اجتماعي يزد)، بهار 1386
. 1324 ، ص 4 /11/ 40 . روزنامه مردم، شماره مخصوص 29 ، مورخ 8
41 . آبراهاميان، يرواند، ايران بين دو انقلاب، ترجمه احمد گل محمدي و محمدابراهيم فتاحي، چ پانزدهم، تهران،
. نشر ني 1388 ، ص 372
42 . همان.
. 43 . ذوقي، ايرج، ايران و قدرت هاي بزرگ در جنگ جهاني دوم، تهران، پاژنگ، 1367 ، ص 253
. 1325 ، ص 1 /2/ 44 . روزنامه ظفر، شماره 248 ، مورخ 16
. 1325 ، ص 6 /3/ 45 . روزنامه رهبر، سال چهارم، شماره 729 ، مورخ 7
. 1325 ، ص 4 /3/ 46 . روزنامه رهبر، سال چهارم، شماره 735 ، مورخ 14
. 1325 ، ص 2 /3/ 47 . روزنامه رهبر، سال چهارم، شماره 737 ، مورخ 16
. 48 . مصاحبه با سيدكمال الدين دهشيري (دانش آموز دبيرستان هاي يزد در دهه 20 )، زمستان 1387
. 1325 ، صص 1 و 4 /5/ 49 . روزنامه رهبر يزد، سال اول، شماره اول، مورخ 16
. 1325 ، ص 8 /7/ 50 . روزنامه رهبر يزد، سال اول، شماره 10 ، مورخ 11
. 1325 ، ص 3 /5/ 51 . روزنامه رهبر يزد، سال اول، شماره 3، مورخ 30
. 52 . بشارت، حسين، پيشين، ص 139
. 53 . مصاحبه با سيدحسن داستاني (از پهلوانان زورخانه اي يزد در دهه 20 )، زمستان 1386
. 1325 ، صص 1 و 2 /1/ 54 . روزنامه رهبر، سال چهارم، شماره 768 ، مورخ 15
. 1325 ، ص 1 و 6 /3/ 55 . روزنامه رهبر، سال چهارم، شماره 746 ، مورخ 26
56 . آبراهاميان، يرواند، مقالاتي در جامعه شناسي سياسي ايران، ترجمه سهيلا تر ابي فارساني، تهران، شيرازه،
. 1387 ، ص 237
.16/54/94- 57 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
.16/54/10- 58 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
.9/230/4- 59 . آرشيو سازمان اسناد ملي،شماره بازيابي 290
. 60 . زيبايي، علي، كمونيزم در ايران، بي جا، بي تا، 1343 ، ص 388
61 . آرشيو شفاهي سازمان اسناد ملي يزد، مصاحبه با بمانعلي حسني (از فعالان سياسي و مطبوعاتي يزد در
دهه هاي 20 و 30 شمسي).
.22/37/10- 62 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 293
. 63 . رسولي پور، مرتضي، نگاهي از درون (خاطرات سياسي دكتر جواد صدر)، تهران، علم، 1381 ، صص 257 و 258
، 64 . لاجوردي، حبيب، اتحاديه هاي كارگري و خودكامگي در ايران، ترجمه ضياء صدقي، تهران، نشر نو، 1369
. ص 39
. 1325 ، ص 2 /11/ 65 . روزنامه كارگران ايران، سال اول، شماره 5، مورخ 29
.319- 66 . لاجوردي، پيشين، ص 320
. 67 . همان، ص 358
. 68 . آل احمد، جلال، سفري به شهر بادگيرها، ارزيابي شتابزده، چ دوم، تهران، اميركبير، 1357 ، ص 167
69 . رسولي پور، پيشين.
. 1330 ، ص 1 /1/ 70 . روزنامه ناصر، سال دوم، شماره 48 ، مورخ 31
71 . رسولي پور، پيشين.
72 . روزنامه ناصر، سال دوم، شماره 50 ، مورخ 20
.258- 73 . رسولي پور، پيشين، صص 259
.260- 74 . همان، صص 261
. 1330 ، ص 3 /2/ 75 . روزنامه ناصر، سال دوم، شماره 50 ، مورخ 20
. 76 . همان، صص 1 و 2
1330 )، مشهد، پاپلي، - 77 . پاپلي، محمدحسين، شازده حمام (گوشه اي از اوضاع اجتماعي شهر يزد، دهه 40
. 1384 ، ص 190
78 . علم، مصطفي، نفت، قدرت و اصول (پيامدهاي كودت اي 28 مرداد )، ترجمه غلامحسين صالحيار، تهران،
. چاپخش، 1377 ، صص 379 و 380
. 79 . صالحيار، غلامحسين، چهره مطبوعات معاصر، تهران، پرس اجنت، 1351 ، ص 306
. 1330 ، ص 1 /7/ 80 . روزنامه صداي يزد، سال دوم، شماره 70 ، مورخ 15
81 . شهيد آيت الله حاج شيخ محمد صدوقي (ياران امام به روايت اسناد ساواك )، چ دوم، به كوشش مركز بررسي
اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، تهران، حوزه هنري، 1377 ، مقدمه، صص پ و ت.
. 1330 ، ص 2 /11/ 82 . روزنامه حمل و نقل يزد، سال اول، شماره 10 ، مورخ 8
. 1330 ، ص 2 /11/ 83 . روزنامه كارگر آزاد، شماره 2، مورخ 14
. 1330 ، ص 4 /11/ 84 . روزنامه به سوي آينده، شماره 482 ، مورخ 14
. 1330 ، ص 1 /11/ 85 . روزنامه كارگر آزاد، شماره 4، مورخ 29
. 1331 ، ص 1 /1/ 86 . روزنامه كارگر آزاد، شماره 12 ، مورخ 26
. 1331 ، صص 1 و 3 /6/ 87 . زمان نوين (به جاي كارگر آزاد)، شماره 29 ، مورخ 22
. 1331 ، صص 1 و 3 /8/ 88 . زمان نوين (به جاي كارگر آزاد)، شماره 36 ، مورخ 3
.552- 89 . داريوش، پرويز، رهبر محبوب، مجله مهر، سال 8، شماره 9، آذر 1331 ، صص 572
. 90 . افشار، ايرج، يادي از پرويز داريوش، مجله بخارا، شماره 31 ، مرداد و شهريور 1382 ، ص 86
. 1331 ، ص 2 /3/ 91 . روزنامه رسمي كشور (مذاكرات مجلس شوراي ملي دوره 17 ) سال 8، شماره 2133 ، مورخ 22
. 92 . لاجوردي، پيشين، ص 358
. 1332 ، ص 3 /6/ 93 . روزنامه زمان نوين (به جاي كارگر آزاد)، شماره 66 ، مورخ 7
.3/547/2- 94 . آرشيو سازمان اسناد ملي، شماره بازيابي 290
95 . مصاحبه با حسين بشارت.
و جواب ايشان
سيدمحمود سادات*
چكيده
سياست اصلي انگلستان در جنوب و جنوب غرب آسيا مبتني بر حفظ هندوستان بود. براي حفظ مرزهاي شمال غربي هند كه گذرگاه ورود به شبه قاره بود و امكان حمله به آن از اين مسير وجود داشت، بايستي حكام و امراي وابسته به انگلستان به ويژه در هرات قدرت در دست داشتند.در دورة قاجار با حملة محمد شاه به هرات مرزهاي هند در معرض خطر قرار گرفت. سر جان مكنيل، وزيرمختار انگليس، درصدد برآمد تا به هر وسيلهاي شاه را وادار به ترك محاصره و جنگ در هرات نمايد. از شوراندن متنفذان محلي تا تلاش براي اخذ فتوا از علما در دستور كار قرار گرفت. مكنيل در استفاده از راهبرد اخير، نامهاي خطاب به محمدباقر شفتي نوشت. مفاد نامة مكنيل و پاسخ حجتالاسلام شفتي به وي از نكات بسيار جالب و درخشان روحانيت شيعه در تعامل با قدرت سلطنت و سياست خارجي است.
شفتي كيست؟
سيدمحمدباقر به سال 1175ق. در روستاي چرزه از توابع طارم عليا در 60 كيلومتري شفت و در يك خانوادة روحاني از طبقة متوسط به دنيا آمد. تا 7 سالگي در
چرزه ساكن بود. وي به سال 1182ق به همراه پدر و مادر به شفت مهاجرت كرد. محمدباقر تا سال 1192ق. در شفت به تحصيل مقدمات دروس حوزوي پرداخت. از استادان اين دورة تحصيل وي اطلاع دقيقي در دست نيست؛ اما از روي قرائن ميتوان اولين معلم وي را پدر روحانياش دانست. محمدباقر بعد از كسب مقدمات، جهت تحصيل علوم حوزوي روانة عتبات عاليات شد؛ زيرا اين مقطع از تاريخ ايران يعني دورة هرج و مرج بعد از مرگ كريمخان زند محيطي نبود كه علما بتوانند در آن به درس و بحث بپردازند و اكثراً به عتبات مهاجرت ميكردند و به تبع آنها، شاگردان و طلاب نيز براي فراگيري علوم حوزوي روانة عتبات ميشدند. در هشت سالي كه محمدباقر در عتبات بود، در كربلا به درس محمدباقر بهبهاني مشهور به وحيد پيوست و از درس علامه سيدعلي صاحب رياض نيز استفاده كرد.
شفتي بعد از بازگشت به ايران در سال 1204ق. در قم محضر ميرزاابوالقاسم قمي را به مدت 6 ماه درك كرد و در كاشان به درس ملامهدي نراقي حاضر شد. در اعيانالشيعه در مورد استادان شفتي آمده: «فقيد امام رئيسي [شفتي] به خاطر طلب دانش از اصفهان به سوي عراق مهاجرت كرد. در نجف از بحرالعلوم طباطبايي و در كربلا از صاحب رياض و در كاظمين از صاحب فصول كسب علم كرد و در بازگشتش به ايران و عبور از قم از صاحب قوانينالاصول كسب فيض كرد.» حجتالاسلام شفتي بعد از كسب علوم حوزوي از محضر استادان حوزههاي مختلف، در سال 1216 يا 1217ق به اصفهان وارد شد و در مدرسة چهارباغ سكونت گزيد و به تدريس پرداخت ولي به دستور ميرزامحمدرضا مدرس خاتونآبادي متولي مدرسه از مدرسه اخراج شد. سيد حجت الاسلام در بدو ورود به اصفهان بسيار فقير بود به طوري كه غير از يك جلد كتاب و سفره نان، چيزي نداشت. فقر شفتي در بدو ورود به اصفهان- با توجه به تمكن مالي كه بعداً كسب ميكند- نشان ميدهد وي ثروتش را از اين زمان به بعد به دست آورده است. شفتي بعد از اخراج از مدرسه چهارباغ، خانهاي در محلة قبله دعا خريد و تا آخر عمر در آن خانه بسر برد. وي در بعد از ظهر روز يكشنبه دوم ربيعالاول 1260ق درگذشت.
سيدمحمدباقر شفتي يكي از علماي قدرتمند و بانفوذ زمان فتحعلي شاه و محمدشاه قاجار بود.
حجت الاسلام از آن دسته از عالمان دين بود كه معتقد بودند حكومت خاص امام مهدي(عج) است و بعد از غيبت آن حضرت، ادارة جامعه در دايرة وظايف آنان است. لذا بر عدم مشروعيت حكومت قاجارها تأكيد و با گفتار و رفتار خود اين عدم مشروعيت را به آنان گوشزد ميكرد. در سفري كه فتحعلي شاه به اصفهان داشت از وي خواست چيزي از او طلب كند. شفتي اظهار داشت احتياج به چيزي ندارد و به اصرار شاه سرانجام از او خواست نقارهخانة دولتي را -كه نشانة دولت و پادشاهي است- در اصفهان تعطيل كند و شاه از اين تقاضا خشمگين شد. شفتي با اين تقاضا اساس دولت و سلطنت فتحعليشاه را زير سئوال برد.
اجراي حدود شرعي به دست شفتي نيز بيانگر نحوة تفكر او در ادارة امور جامعه است و در اين زمينه وقتي با اعتراض حكومت مواجه ميشد كه چرا احكام را خود اجرا ميكند، بيتوجهي ميكرد و در جواب ميگفت اجراي احكام خدا را نميتوان با اين عناوين به تأخير انداخت كه «حكم مجتهد به شما برسد يا نرسد، شما دستور اجراي آن را بدهيد يا ندهيد، پس از آن مأمورين حكومتي اين حكم را اجرا كنند يا نكنند.»
شفتي خود عملاً حدود را اجرا ميكرد و مجرمي را بدون كيفر شرعي رها نميكرد؛ حتي چندين مرتبه براي اين كار با مشكلاتي روبرو شد اما دستبردار نبود. «روزي سيد هنگامي كه تازه به اصفهان آمده بود هنگام نهي از منكر عدهاي كه مشغول لهو و لعب بودند دچار گرفتاري ميشود و اشرار او را حبس ميكنند و كمي بعد با واسطة ميرمحمدحسين خاتونآبادي امام جمعة اصفهان آزاد ميشود.» تنكابني مؤلف قصصالعلما يكي از موارد اجراي حدود شرعي استاد خود را چنين بيان ميكند: شفتي روزي بر در دكان نانوايي از شاگرد نانوا ميشنود كه امر خلافي را انجام داده كه حكم آن طبق موازين شرع، قصاص نفس بوده است. «شفتي از شاگرد نانوا ميپرسد كه تو چنين نكردهاي و آن شاگرد تأكيد ميكند كه خود او در كمال هوشياري و بيداري چنين عملي را انجام داده است و وقتي شفتي براي سومين بار از او اقرار ميگيرد به خانه رفته شمشير خود را برميدارد و به دكان آمده و حد شرعي را بر او جاري ميكند. مأمورين حاكم، شفتي را دستگير ميكنند و علت قتل را از او جويا ميشوند كه وي جواب ميدهد كه مجتهد بودم و در حضور من سه بار اعتراف به معصيت كرد و من حكم شرع را در مورد او اجرا كردم. در مورد اجتهاد شفتي از سيدمحمد كربلايي معروف به مجاهد سئوال ميكنند كه پس از تأييد اجتهاد توسط مجاهد،
شفتي آزاد ميشود.»
در روضاتالجنات در مورد افرادي كه بدست شفتي قصاص شدهاند آمده است: «بلغ ما قتله – رحمةالله - في سبيل ربه تبارك و تعالي من الجناة او الجفاد او الزناة او المحاربين او اللاطين ضمن رياسته لدين ثمانين او تسعين و قيل ماة و عشرين اقلبهم مدفونين فيالمقبرة الواقعه به باب داره المعروفه به قبلة الدعا.» همچنين مدرس تبريزي در ريحانةالادب آورده: «كساني كه به حكم شرع مقدس اسلامي بدست خود او يا به حكم او كشته شدهاند هشتاد يا نود يا صدوبيست تن ميباشند.» جابري انصاري در تاريخ اصفهان در زمينه آرامش حاصل از اجراي حدود شرعي بهوسيله شفتي مينويسد:
پيش از ورود آن عالم رباني به اسپهان از اشرار و الوار و لوطيگري محشري برپا بود. حكومت و سلطنت را وقعي نميگذاشتند. چنان كه گويند حاجهاشمخان لنباني اگر دختري را از درب خانه او براي داماد ميبردند، ميفرستاد پرده بكارت او را برداشته، بعد به خانه شوهر ميفرستادند. خونهاي ناحق ريخته ميشد كه ضعف اعضاي دولت، قصاص نتوانستند. هرج و مرج، شهر و آن نواحي را فراگرفته. آن مؤمن غيور [شفتي] براي تكليف الهي و حيات بشري بعضي را كه قتل عمد نموده، نزد او آوردندي پس از ثبوت شرعي و اقرار قاتل توبه داده و قصاص فرموده و ايالتي امن شده و حفظ خون و مال و ناموس برقرار و گواه اين سخن: الوار اصفهان پس از رحلت آن بزرگوار [گستاخ شده] تا جايي كه ميرزاتقي نائيني وزير را شب در خانهاش رفته كشتند و پدرش با منصب انشاي خاص محمدشاه، قصاص نتوانست در يك هزارودويستوشصتوسه.
رابطه محمدشاه و شفتي
محمدشاه قاجار بعد از رسيدن به سلطنت به مخالفت با شفتي پرداخت. دليل مخالفت و برخورد محمدشاه با شفتي عبارت است از:
در نامهاي به شفتي دو راه براي پايان دادن به پناهندگي امينالدوله پيشنهاد كرد: «بالجمله باز آنچه در باب مصلحت حكومت و آسودگي او به خاطر ميرسد همين است كه به خدمت ما در طهران يا به طاعت خدا در عتبات بپردازد.» و از شفتي ميخواهد او را از نزد خود براند ولي وي نميپذيرد و به حمايت از امينالدوله ادامه مي دهد تا اينكه سرانجام در زمان صدارت حاجميرزا آقاسي به عتبات ميرود.
از دلايل ديگر مخالفت محمدشاه، دارايي و نفوذ شفتي در منطقة مركزي ايران به ويژه اصفهان بود و هرگاه موقعيتي براي شاه فراهم ميشد پول كلاني از شفتي ميگرفت. تنكابني در ذيل مسافرت سال 1257ق. محمد شاه به اصفهان مينويسد: «محمدشاه به اصفهان آمد و زياده از سي هزار تومان به آن جناب [شفتي] ضرر وارد آمد».
علت ديگر مخالفت محمدشاه اين بود كه شفتي حدود را خود اجرا ميكرد. زيرا محاكم شرع در دوره قاجار قدرت چنداني نداشتند و داروغه يا كدخدا آراي صادر شده از محاكم شرع را بايد اجرا ميكرد و پرداخت رشوه ميتوانست اجراي هر حكمي را لغو كند. شفتي نيز براي جلوگيري از اين كار احكام را خود صادر و اجرا ميكرد و اين عمل واكنش منفي حكومت را برميانگيخت.
تحليلي بر نامه سر جان مكنيل به شفتي و جواب او
شفتي نماد برجسته و مشخص قدرت علما در دورة قاجار محسوب ميشد. گسترش قدرت طبقهاي كه خواه ناخواه با حاكميت سياسي مشكلاتي پيدا ميكرد؛ زيرا نه سلاطين قاجار به عنوان فرمانروايان كشور و نه علماي دين به عنوان سرچشمة مشروعيت حاضر به تسليم در مقابل يكديگر نبودند. اين كشاكش دروني تا زماني ادامه مييافت كه كشور با مسئله حاد خارجي روبرو نشود. علما در شرايطي كه خطر استعمارگران و قدرتهاي بيگانه وجود داشت، از سلاطين قاجار حمايت ميكردند. شفتي از زمره روحانيوني است كه در عين آن كه حكومت محمدشاه قاجار را مشروع نميدانست و با اقدامات خود اين امر را به شاه گوشزد ميكرد، اما موقعي كه پاي منافع كشور در برابر تهاجم و تسلط بيگانگان به ميان ميآمد از شاه حمايت ميكرد.
افزايش قدرت سياسي علما در دورة فتحعلي شاه و محمدشاه به گونهاي بود كه گاهي نمايندگان دول سياسي خارجي علما را واسطه پيشبرد كار خود و سفارش آنها
را مؤثر ميدانستند و لذا به علما التجاء ميجستند. يكي از اين موارد، نامة مكنيل، وزيرمختار انگليس در تهران، به حجتالاسلام شفتي در جريان جنگ اول هرات است. نامه نوشتن مكنيل به شفتي در چارچوب استفادة انگليسيها از تمامي امكانات موجود براي بازگشت محمدشاه از هرات صورت گرفت. شفتي نيز چون جزء متنفذان محلي به حساب ميآمد استفاده از او براي فشار به شاه در جهت اهداف انگلستان قابل توجيه است. در اين زمينه هم رقابتي بين محمدشاه و مكنيل در استفاده از قدرت علما در اين جنگ وجود دارد. شاه از علما خواست از سياست وي حمايت كنند و شيعيان هرات را از ستم نجات دهند. «دولت از حاجي ابراهيم از مجتهدين اصفهان خواست حكم جهاد عليه سنيهاي هرات صادر كند». در سال 1837م. با نزديك شدن قطع رابطة دولتين ايران و انگليس، محمدشاه سعي كرد پشتيباني علما را جلب نمايد و از علما درخواست حكم جهاد عليه كفار انگليسي كرد. علما هم اين موضوع را به شفتي كه مقتدرترين مرجع شيعيان در آن زمان بود ارجاع دادند.
مكنيل وزيرمختار انگليس در واكنش به اقدام شاه و جلب حمايت علما در سال 1253ق نامهاي از زنجان به شفتي در اصفهان نوشت. شفتي نامة مكنيل را در صبح روز يكشنبه 12 جماديالثاني1254ق. در مسجد سيد اصفهان دريافت كرد و هشت روز بعد در روز دوشنبه 20 جماديالثاني 1254ق. جواب آن را تهيه كرد و براي مكنيل فرستاد. شفتي در نامة خود مسائل مطروحة مكنيل را تك تك پاسخ گفت. او در اين نامه، لشكركشي محمد شاه به هرات را با دلايل عقلي و فقهي تأييد نمود و از اقدام شاه ايران حمايت كرد.
در اين نامه، مكنيل علت خروج خود را از ايران لشكركشي شاه به هرات برخلاف معاهدة فيمابين ذكر كرده است. وي همچنين وانمود كرد در اردوي شاه به او بيحرمتي و اهانت شده است.
شفتي در جواب نامة مكنيل ابتدا شرحي از حملة محمدشاه به هرات را بيان كرده و از دلايل اين حمله مينويسد:
قرني است اهالي تركستان بر بندگان خالق جهان از اهل خراسان اشد ظلم و عدوان مينمودند... رجال و نساء و صبايا و اطفال برخي را ميكشتند و بقيه السيف را در كمال شدت و اذيت با مال و اموال اسير كرده دستگير نموده با جميع اموال برده...
شفتي همچنين در مورد هرات مينويسد:
... در اين اوقات ظلم و تعدي را در هرات بر بندگان خالق جهان ازحد گذرانيدهاند، حتي آن كه بندگان خدا را در ديگ جوشانيده و بعضي را شقه كرده و به انواع سياستةاي ديگر هلاك كردند و اموال آنها را متصرف شده، اهل و عيالشان را فروختند...
شفتي دفع اين ظلم را از سوي محمدشاه عين عدالت ميداند. «باين احوال و اوضاع عقل قاضي و حاكم است افعال صادر شده از آنها محض ظلم... و دفع آنها بر آمدن عين عدل بلكه كمال عدل است.» در هرات، طبقة حكام و نظاميان، پيرو مذهب سني، و كشاورزان و پيشهوران شيعه بودند و ظلم سنيهاي هرات به شيعيان يكي از دلايل حمله محمدشاه به هرات بود. شفتي از مكنيل به صورت استفهام انكاري ميپرسد كه اگر اين موارد در كشور شما روي ميداد چگونه برخورد ميكرديد. «... هرگاه در سرحدات ممالك دولت بهيه [انگلستان]، امثال اين مفاسد روي دهد به هيچ قسم از خود راضي به تكاهل و به تسامح نميكردند و كمال اهتمام در رفع امثال اين مفاسد ميفرمايند و چنين نيست كه ما از قواعد دولت بهيه اطلاع نداشته باشيم.»
شفتي به دفاع از لشكركشي محمدشاه پرداخته، مينويسد: «از عمل امناي دولت علّيه، نظر به اين كه مقتضاي عدل و انصاف است ...دولت بهيه بايد اين عمل را مدح و وصف كنند نه اينكه كاره [= ناراضي] باشد.» وي بعد از دفاع از عمل دولت ايران در حمله به هرات اين كار را به هيچوجه خلاف معاهده فيمابين نميداند.
وي همچنين در مورد ادعاي بيحرمتي افراد اردوي شاه نسبت به مكنيل، افراد اردوي شاه را به چند دسته تقسيم ميكند و بيحرمتي فردي از افراد اردو را ناشي از بيحرمتي شاه نسبت به مكنيل نميداند و در ادامه مينويسد: «از شخص كه بيحرمتي صادر شد دخلي به رجال دولت ندارد، چه در ركاب همايون و اردوي ميمون اشخاص متفاوتالمراتب ميباشند» و از وزيرمختار ميخواهد كه چون فرد خطاكار از افراد دونپاية اردوي شاه بوده اغماض كند و آن را ناشي از عمل دولت نداند. در توضيح اين حادثه بايد گفت مكنيل، قاصد سفارت انگليس به نام عليمحمد بيك را به مشهد فرستاده بود تا در آنجا منتظر مقامات هراتي بماند و در مشهد نامهها را به آنها بدهد. اما عليمحمد بيك شخصاً و برخلاف سفارش مكنيل عازم هرات شد و در راه توسط
قشون ايران به اتهام جاسوسي بازداشت شد و در جريان بازجويي به او بياحترامي شد و نامهها بدست ايرانيان افتاد. پس از آن كه حاجي ميرزاآقاسي متوجه شد او قاصد سفير انگليس است او را آزاد كرد و نامهها را هم باز نشده به او پس داد. اما همين عمل بهانه به دست مكنيل داد تا اردوي شاه را ترك كند. مكنيل از دست حاجيميرزاآقاسي هم دل پرخوني داشت. لذا خواهان عذرخواهي رسمي حاجي شد كه در ابتدا حاجي نپذيرفت. حاجيميرزاآقاسي هم از مكنيل دل پر خوني داشت و حتي در جايي ذكر كرده بود كه اگر مكنيل از دخالت در هرات دست نكشد مردم را برخواهد انگيخت تا او را مانند گريبايدوف بكشند.
مكنيل در ادامة نامه، خدمات خود را به دولت ايران يادآور شده و از اينكه شاه به حرف او مبني بر عقبنشيني از هرات توجه نكرده اظهار نارضايتي ميكند. متعاقباً شفتي جواب ميدهد خواهش او مبني بر عقبنشيني از هرات با توجه به سابقة خدمات او و قبول اين امر از سوي شاه ممكن نيست و دليل اين امر را هم هزينههاي فراوان صرف شده براي جنگ ميداند. «... صحيح بود امناي دولت با اين خزائن كه صرف كردند... معاودت كنند.» جالب است كه شفتي كه به طور اعتقادي و اصولي مشروعيتي براي محمدشاه قائل نبود، شاه را در مقابل بيگانه با القاب «سلطان والاشأن حفظه الله تعالي عن آفات الزمان» مينامد.
شفتي در مورد عدم پذيرش شرايط مكنيل از سوي محمدشاه مينويسد: «به ملاحظه اينكه قبول اين امر منافي با قواعد سلطنت و متناقض با انتظام امر مملكت و خلاف مصلحت دولت مييافتهاند نكول ميفرمودهاند.» سپس با تأكيد بيشتري مينويسد: «قبول نظر شما را نبايد نشانه دوستي و احترام، و نكول را علامت مملكتداري و انتظام بايد دانست».
اشكال ديگري كه مكنيل مطرح ميكند اين است كه دولتمردان ايران دوستي و دشمني با انگلستان را بياهميت ميدانند. شفتي در جواب مينويسد چنين نيست «و... اين توهم خيال ناشي از تطورات و اماراتيست كه اظهار كرده بوديد.» شفتي در ادامة نامه ذكر ميكند از آمدن چند كشتي انگليسي به سواحل ايران خبر دارد ولي در پاسخ به مكنيل اين عمل انگلستان را كم اهميت دانسته و معتقد است منظور انگلستان جنگ نيست؛ زيرا قدرت جنگ را در شرايط كنوني ندارد. «...آمدن چند جهاز جنگي به بحر
فارس [را] تأييد ميكنيم ليكن اعتقاد نداريم منظور خصومت باشد چه از احوال دولت بهيه مطلعيم»
نامة مكنيل در اين قسمت لحني توهينآميز دارد و عدم قبول نظرش را ناشي از عدم استقامت مزاج و ايماء بر فتور رأي ميداند و در ادامة نامه خطاب به شفتي ميآورد:
در حين مراجعت از اردو خبر رسيد و امناي دولت اعلام كرده بودند كه جهازات جنگي دولت بهيه مأمور و وارد بحر فارس كردند كه هرگاه امناي دولت علّيه ايران مطالب عدالتانه دولت را در اين دوستي به عمل نياورند به طريق ديگر مطالبه عمل آوردن مطالب بشود.
شفتي در پاسخ به اين بخش از نامه مكنيل با لحن تندتري از جناب سر مينويسد:
مطالب عدالتانه كدام و چاره كار ايشان چيست و كدام خلل و فساد در امور مملكت يا سلطنت دولت بهيه رو خواهد كرد كه ناچار به اقدام خصومت شوند، يا كدام خلل و فساد روي داده كه ناچار بايد به چاره كار خود بكوشند و مخاصمه و مجادله دولت علّيه را با اهالي سرحدات تركستان چه مناسبت با ممالك دولت بهيه...
مكنيل در قسمت ديگري از نامه با فراست تمام، جنگ احتمالي انگلستان را جنگ عليه دولت و نه رعاياي ايران ميداند و اين طور وانمود ميكند:
بعد از آنكه امناي دولت علّيه ايران، امناي دولت بهيه انگليس را مضطر و لاعلاج كردند كه بناي بيعدالتي و خصومت را گذارند با دولت علّيه ايران به هيچوجه متعرض و مزاحم اهل بلاد ايران نخواهند شد و در مقام عناد و دشمني با جميع اهل بلاد ايران برنخواهند آمد. امناي دولت بهيه را هر حرف و تكليفي كه در ميان است با امناي دولت علّيه ايران خواهد بود و هيچگونه دخلي به رعاياي اين مملكت نخواهند داشت.
مكنيل در پايان نامه با شيطنت انگليسي خود مينويسد: «چون مراتب از لوازم بود مصدع احوال رحمت اشتمال آمد باقي قوام دين مبين و قواعد شرع متين به انوار و نقوي و آثار حكم و فتوي آن شريعت پناه مرتفع و معلي باد». مكنيل با اين بيان خود درصدد به دست آوردن فتوائي از شفتي مبني بر عدم حضور مردم در جبهه هرات است و ذكر اينكه دولت انگلستان با مردم ايران دشمن نيست و در جنگ عليه مردم اقدامي نخواهد كرد.
شفتي در جواب اين قسمت از نامه با زيركي خاص روحانيت و درك اهداف مكنيل پاسخ ميدهد: «مقصود شما از مطلع ساختن اين خادم شريعت مطهره بر مطالب مرقومه
محض مطلع ساختن نبوده و نيست بلكه مقاصدي در نظر گرفتهايد...» و مكنيل را براي حل و فصل دعواي دو دولت به اولياي امور دولتي رجوع ميدهد: «استحكام اساس مودت موقوف به رجوع به امناي دولت علّيه است.»
مكنيل مطلع بود كه محمدشاه درصدد بدست آوردن فتوائي از علما عليه انگليسيهاست؛ لذا سعي داشت از طريق اين نامه خشم مردم عليه انگليس را به طرف سياستهاي شاه بكشاند و شاه را مقصر جلوه دهد و انتظار داشت شفتي پيغام او را به ديگر علما برساند و فتوائي جمعي از طرف علما بدست آورد، اما رفتار و پاسخ شفتي دور از انتظار او بود. شفتي به مكنيل اطمينان داد نظرات خود را براي شاه مينويسد ولي تصميم قطعي را بر عهده شاه ميگذارد:
مطالبي كه مصلحت دانيم معروض رأي بندگان ظل اللهي صانالله شوكته عنالتناهي و مكشوف ضمير امناي دولت اسلام پناهي خواهيم داشت تا اشارت علّيه چه رود و رجال دولت علّيه چه نحو مصلحت دانند و چه مقرر فرمايند....
لازم به ذكر است اين نامه يكي از مجموعه اقداماتي است كه انگلستان در جهت بر هم زدن قدرت حكومت محمدشاه با تضعيف اساس حكومت ايران و ايجاد بلواهاي دروني در ساختار حكومت قاجار انجام داده است اما هشياري روحانيت، توطئه شيطاني انگليس را ناكام گذاشت. در نگاه روحانيت محمدشاه و امثال او البته «ظلمه» هستند؛ اما آنگاه كه سر و كار با مكنيلها افتاده باشد، همان محمدشاه و امثال او «سلطان والاشأن حفظه الله عن الآفات الزمان» و «حضرت ظلاللهي صانالله شوكته عن التناهي» ميشود. حجتالاسلام شفتي در نامه مورخه 12 جماديالثاني 1254ق. از سياست شاه ايران، به طور كامل پشتيباني كرده است. محمدشاه هم نامه شفتي را تكثير كرد و به همه ايالات فرستاد و اين امر نشان ميدهد از نامة شفتي رضايت داشته است.
فهرست منابع و مآخذ
اتحاديه، منصوره (1380). انفصال هرات (گوشهاي از روابط خارجي ايران 1200-1280ق). تهران: سيامك و نشر تاريخ ايران.
اقبال، عباس (1328، خرداد). علماي اماميه: شرح حال حجتالاسلام سيدمحمدباقر شفتي. مجلة يادگار، 5، (10)، شمارة پياپي50، صص 43-28.
الامين، محسن (1959). اعيانالشيعه. (حسنالامين، حققه و اخرجه). (الجزء الرابع والاربعون). بيروت: مطبعة الانصاف.
الگار، حامد (1369). دين و دولت در ايران (نقش علما در دوره قاجاريه). (ابوالقاسم سري، مترجم). تهران: طوس.
الموسوي الخوانساري الاصفهاني، محمدباقر (بيتا). روضاتالجنات في احوالالعلماء والسادات. قم: مكتبة اسماعيليه.
تنكابني، ميرزامحمد (بي تا). قصص العلما. بي جا: انتشارات علمية اسماعيليه.
جابري انصاري، حسن (1378). تاريخ اصفهان. (جمشيد مظاهري، مصحح). اصفهان: مشعل.
حبيبآبادي، محمدعلي (بي تا). مكارمالآثار. (ج 5). اصفهان: اداره كل فرهنگ و هنر اصفهان.
زرگرينژاد، غلامحسين (1374). رسائل مشروطيت (هجده رساله و لايحه درباره مشروطيت). تهران: كوير.
خانملك ساساني، احمد (1352). سياستگران دورة قاجاريه. تهران: هدايت، بابك.
شريف رازي، محمد (1353). گنجينه دانشمندان. (ج 5). قم: چاپخانه پيروز.
قمي، عباس (1327). فوائد الرضويه في احوال علماء المذهب الجعفريه. تهران: كتابفروشي مركزي.
گزي، عبدالكريم (1371). تذكرة القبور. (ناصر باقري بيدهندي، كوششگر). قم: كتابخانة آيتالله مرعشي نجفي.
مدرس تبريزي، محمدعلي (بي تا). ريحانة الادب في تراجم المعروفين بالكنيه واللقب. (چ 2). تبريز: چاپخانة شفق.
مهدوي، مصلحالدين (1368). بيانالمفاخر. اصفهان: انتشارات مسجد سيد اصفهان.
پانوشتها
. 1. مهدوي، 1368 ، ج 1، ص 25
. 2. شريف رازي، 1353 ، ص 381
. 3. مهدوي، 1348 ، ص 1
. 5. قمي، 1327 ، ص 428
. 6. قمي، 1327 ، ص 428
. 7. الموسوي، بي تا، الصفحه 104
. 8. اقبال، 1328 ، ص 35
. 9. مهدوي، 1368 ، ص 120
. 10 . معلم حبيب آبادي، بي تا، ص 959
. 11 . تنكابني، بي تا، ص 137
. 12 . الموسوي، بي تا، الصفحه 101
. 13 . مدرس تبريزي، بي تا، ص 28
.312- 14 . جابري، 1378 ، صص 313
. 15 . اقبال، 1328 ، ص 37
. 16 . تنكابني، بي تا، ص 167
.37- 17 . الگار، 1369 ، صص 36
18 . زرگري نژاد، 1374 ، ص 70 مدخل.
amanat, 1997, p 389.
farmanfarmaian, 2008, p112.
. به نقل از اتحاديه، 1380 ، ص 94 ellis to palmereston,I. O .62 .21
. به نقل از اتحاديه، 1380 ، ص 94 mc neill to palmereston,I.O.58 .22
.133- 23 . خان ملك ساساني، 1352 ، صص 134
. 24 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 134
. 25 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 134
. 26 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 134
. 27 . اتحاديه، 1380 ، ص 87
. 28 . اتحاديه، 1380 ، ص 71
. 29 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 136
. 30 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 136
. 31 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 137
. 32 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 137
. 33 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 137
. 34 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 137
. 35 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 130
. 36 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 137
. 37 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 131
. 38 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 138
. 40 . خان ملك ساساني، 1352 ، ص 139
. به نقل از اتحاديه، 1380 ، ص 94 Conolly to palmereston,I.O.66 .41
مينا رئيسي سربيژن*
آغاز جنگ و اعلام بيطرفي ايران
جنگ جهاني دوم در اول سپتامبر 1939/ 9 شهريور 1318 با حملة آلمان نازي به لهستان آغاز شد. ايران از همان ابتدا، بيطرفي خود را در جنگ اعلام كرد؛ اما همانند جنگ جهاني اول، بيطرفي ايران رعايت نشد؛ و دو سال پس از آغاز جنگ، و دو ماه پس از حمله آلمان نازي به اتحاد شوروي، نيروهاي نظامي شوروي و انگليس در سوم شهريور 1320ه.ش/ 25 اوت 1941م. يعني دو ماه پس از حمله آلمان نازي به خاك شوروي از سمت شمال و جنوب و غرب به خاك ايران حمله و آن را اشغال كردند. در مرحله بعد نيز نيروهاي آمريكائي به نيروهاي متجاوز به خاك ايران پيوستند.
بهانه اشغال ايران
بهانه متجاوزان براي اشغال ايران حضور اتباع آلمان در ايران بود؛ دو كشور روس و انگليس در روزهاي 28 تير ماه 1320ه ش/19 ژوئيه 1941م. و 25 مرداد 1320ه ش/ 16 اوت 1941م. سفراي خود را براي تسليم يادداشتهاي مشتركي به وزارت امور خارجه ايران فرستادند و از دولت ايران درخواست نمودند در اسرع وقت، شهروندان آلماني را از ايران اخراج نمايد. اما دولت ايران تعلل ميكرد. در نتيجه در سحرگاه روز سوم شهريور 1320 ه ش / 25 آگوست 1941م. سفيران انگلستان و شوروي كتباً به
اطلاع دولت ايران رساندند كه چون دولت ايران در انجام خواستهاي دو كشور سهلانگاري كرده و سياست مبهمي در مقابل آنها پيش گرفته و بويژه در بيرون كردن اتباع آلماني هيچگونه اقدامي ننموده، به اين جهت دولتهاي شوروي و انگليس خود را ناگزير ديدند به نيروهاي مسلح خود دستور دهند از مرزهاي ايران عبور نمايند و اينك با كمال تأسف به آقاي نخستوزير اطلاع ميدهيم كه واحدهاي شوروي و انگليس طبق دستور ستادهاي مربوطه وارد خاك ايران شده و مشغول پيشروي هستند.
اهميت نفت به عنوان يكي از عوامل اشغال ايران
موقعيت استراتژيك ايران و فراواني و ارزاني نفت آن، يكي از عوامل مهم تجاوز نيروهاي نظامي بريتانيا و اتحاد جماهير شوروي به خاك ايران در جنگ جهاني دوم بود. ايران همواره جايگاه ويژهاي در معادلههاي بينالمللي و نقشههاي استراتژيك داشته است؛ و البته كمتر فرصت يافته از اين جايگاه ويژه به نفع خود بهره گيرد.
به دنبال اشغال اندونزي و برمه، كه هر دو داراي معادن نفت مهمي بودند به وسيله ژاپنيها، نفت ايران و پالايشگاه بزرگ آبادان تنها منبع تأمين احتياجات متفقين در نبردهاي جنوب شرقي آسيا و شمال آفريقا بود.
در روز سوم شهريور 1320ه ش /25 اوت 1941م. نيروهاي مسلح شوروي از شمال و واحدهاي نظامي انگليس از جنوب و غرب به ايران حمله كردند و بدون اينكه با مقاومت و پايداري از سوي ارتش ايران روبرو شوند، قسمتهاي وسيعي از خاك كشور را به اشغال خود درآوردند. چند روز بعد، رضا شاه از سلطنت كنارهگيري كرد و محمدرضا پهلوي به تخت سلطنت نشست.
وينستون چرچيل نخستوزير بريتانيا كه اهميت موقعيت استراتژيك و نفت ايران را كاملاً درك كرده بود، در خاطراتش مينويسد:
نياز به حمل و تحويل انواع جنگافزارها به دولت شوروي، و مشكلات كشتيراني از راه اقيانوس منجمد شمالي، با توجه به طرحهاي استراتژيكي آينده، لزوم ايجاد و برقراري يك راه مواصلاتي مطمئن را با شوروي از طريق ايران، ايجاب مينمود. از سوي ديگر، از سوي ديگر، نفت ايران يك عامل مهم و اساسي در جنگ محسوب ميشد. فرونشاندن شورش عراق و اشغال سوريه، طرح هيتلر را در خاورميانه با
شكست روبرو ساخت. ما با استفاده از فرصت براي اجراي عمليات مشترك با شورويها به آنها پيشنهاد كرديم در عمليات نظامي عليه ايران به ما ملحق شوند.
همچنين چرچيل درباره طرح حمله به ايران و لزوم اشغال سريع اين كشور براي حفظ معادن نفت ايران بيان ميكند:
بررسيهاي من درباره امكان اجراي عمليات نظامي روشن ساخته بود كه موضوع مهم و اساسي، توانائي ما در تمركز نيروي نظامي كافي در عراق است، تا از آن طريق بتوانيم معادن نفت ايران را حفظ و حراست كنيم. اقدام به اعمال فشار اقتصادي به ايران پيش از اينكه توانائي تحصيل نميكرديم، كار بسيار خطرناكي بود، زيرا شاه ايران نيز متوجه اهميت معادن نفت براي مقاصد نظامي بود و اگر اطلاع پيدا ميكرد كه ما قصد اعمال زور داريم، قدم اول را او برميداشت. گزارشهائي كه مورد تائيد قرار گرفته بود، حكايت ميكرد كه ايران در مرزهاي عراق و روسيه و در ناحيه معادن نفت نيروي نظامي متمركز كرده است ... و حتي اگر روسها در جنوب دچار شكست شوند، ما بايد براي اشغال معادن نفت ايران آمادگي داشتيم.
اگر چه يكي از اهداف و شايد در آن مرحله مهمترين هدف متفقين در هجوم به ايران در شهريور 1320 ه ش تسلط بر راههاي ايران براي رساندن مهمات جنگي به روسيه بود، ولي اين موضوع از اهميت نفت ايران نميكاهد. چنان كه چرچيل نيز پس از برشمردن دلايل اشغال ايران ميگويد:
معادن نفت ايران يك عامل مهم جنگي محسوب ميشود ... من خوشوقت بودم كه ژنرال ويول در هندوستان است و ميتواند عمليات نظامي را سرپرستي و هدايت كند.
همچنين چرچيل در تاريخ 21 ژوئيه اظهار كرد:
ميل دارم كه اولتيماتومي از طرف انگليس و روس به ايرانيان داده شود كه يا آلمانها را بدون معطلي اخراج كنند و يا به انتظار عواقب باشند. مسئله اين است كه اگر ايرانيان امتناع نمايند چه قوائي ما براي پيكار خواهيم داشت؟ رؤساي ستاد پيشنهاد كردند كه عمليات محدود به جنوب باشد و براي اين كار ما دست كم يك لشكر كه از طرف نيروي هوائي بايد از عراق آورده شود لازم داشتيم تا بتوانيم معادن نفت را تصرف كنيم.
در تاريخ 22 ژوئيه وزير خارجه (سر آنتوني ايدن) نظر خود را در اين باره به شرح زير براي من فرستاد: ... امروز صبح درباره فشار به ايران من مطالعات بيشتري كردم.
هر چه بيشتر راجع به امكان اجراي اين مسئله مطالعه ميكنم، آشكارتر ميگردد كه همه چيز مربوط به توانائي ما در تمركز دادن قواي كافي در عراق است تا بدان وسيله قادر به حفظ معادن نفت ايران باشيم... گزارشهايي كه ظاهراً مورد اعتماد ميباشد به ما رسيده است كه ايرانيان در مرزهاي روسيه و عراق و در ناحيه معادن نفت تمركز نيرو دادهاند. اميدوارم به اسرع اوقات مساعي لازمه به كار برده شود كه قواي ما در عراق تقويت يابد. اگر ما بتوانيم چنين كاري را قبل از آنكه روسها در جنوب دچار شكست سختي شوند انجام دهيم، اميد آن هست كه بتوانيم اراده خود را بدون اعمال قوه به ايرانيان تحميل نمائيم. ولي نبايد اقدامات ديپلماسي ما از تجمع نيروي ما سبقت گيرد. والا نتيجه آن بسي وخيم خواهد بود. عامل ديگري هم در كار است كه لزوم افزايش نيرو را در عراق ايجاب مينمايد. اگر روسيه دچار شكست شود ما بايد حاضر باشيم كه معادن نفت ايران را خودمان اشغال نمائيم. زيرا در صورت فشار آلمانها به ايرانيان براي اخراج ما قابل تحمل نخواهد بود.
اين مطالب آشكار ميكند كه نفت ايران چه اهميت به سزائي در جنگ براي انگليس داشت و علت اشغال ايران و تهاجم ارتشهاي بيگانه به ايران تا چه حد مربوط به نفت بوده است.
اهداف متفقين در ايران را به طور مشخص ميتوان اينگونه بيان كرد:
دستيابي به راههاي ارتباطي ايران و برقراري رابطه با درياي خزر جهت ارسال كمكهاي نظامي به دولت شوروي: در مرداد 1324ه ش راديو خاور نزديك رسماً اعلام نمود: «مقدار كالائي كه از طرف متفقين از راه خليج فارس و ايران براي اتحاد جماهير شوروي فرستاده شده است، تا پايان ماه آوريل گذشته بالغ بر پنج ميليون تن شده كه عبارت از اسلحه، مهمات جنگي، دارو، اتومبيل، هواپيما... بوده است».
تصرف چاههاي نفتي جنوب جهت محافظت از آنها در برابر خرابكاري توسط عمال آلمان نازي و عشاير جنوب و دولت ايران: جريان جنگ نشان داد در تمام مدت جنگ جهاني دوم، نفت ايران احتياجات نظامي متفقين را به طور عمده تأمين مينمود. مخصوصاً پس از ورود ژاپن به جنگ، معادن نفت ايران تنها منبعي بود كه نيازهاي آنها را برطرف ميساخت.
در ژوئن 1941م / اول تير ماه 1320 ه ش واقعه شگفتانگيزي رخ داد و اهميت
ايران را از لحاظ استراتژيك به چند برابر افزايش داد. در سحرگاه آن روز ارتش نيرومند آلمان خاك شوروي را مورد حمله قرار داد و ظرف چند روز شكستهاي فاحشي به ارتش سرخ كه غافلگير شده بود و انتظار چنين حمله ناگهاني را نداشت وارد كرد و قسمت بزرگي از خاك آن كشور را متصرف گرديد. اين بار هدف آلمانها خرد كردن نيروي دفاعي شوروي، تصرف مسكو، لنينگراد و كييف و رسيدن به چاههاي نفت قفقاز بود. آلمانها قصد داشتند پس از آنكه نيروهايشان در شمال آفريقا كه به دروازههاي مصر رسيده بودند، دفاع انگليسيها را درهم شكستند، با ارتش اعزامي به روسيه در ايران تلاقي نموده و تواماً به هندوستان حمله كنند و با تصرف ذخاير نفت خاورميانه و منابع حياتي هند امپراتوري انگليس را به زانو درآورند.
استالين در نامهاي كه در تاريخ 3 سپتامبر 1941م/12 شهريور 1320ه ش به چرچيل نخستوزير انگلستان مينويسد، صراحتاً اعتراف ميكند خطر مرگباري اتحاد جماهير شوروي را تهديد ميكند و اگر جنگ بدين منوال ادامه يابد، اتحاد جماهير شوروي يا شكست خواهد خورد و يا آنقدر ضعيف خواهد شد كه قادر به كمك به متحدين خود جهت سرنگوني فاشيسم نخواهد بود. استالين براي رهائي از يك چنين وضع خطرناكي قبلاً دو راه به چرچيل پيشنهاد داده بود:
ايجاد جبهه دوم در بالكان و يا در فرانسه در همان سال، با هدف كشاندن سي تا چهل گردان از ارتش آلمان كه در مرزهاي شوروي مستقر شده بودند، به آن مناطق.
كمكهاي تسليحاتي به شوروي در كوتاهترين مدت.
چرچيل با رد پيشنهاد اول، پيشنهاد دوم او را جهت كمك تسليحاتي و نظامي به شوروي بدون هيچگونه شرط و شروطي پذيرفت.
بنابراين چرچيل در برابر اين وقايع فوراً دست اتحاد به سوي شورويها دراز كرد و با وجود آن همه دشمني و رقابت و اختلاف سياسي و مسلكي كه بين اين دو كشور وجود داشت براي مقابله با خطر مشترك ناچار شد با روسها در صف واحدي قرار گيرد.
در اين هنگام چنانكه استالين گفته بود، روسها در مقابل حملات برقآساي ارتش آلمان احتياج مبرمي به اسلحه و مهمات و دارو داشتند. انگليسيها نيز ميخواستند به هر قيمتي شده خطوط ارتباطي بين خليج فارس و سرحد شوروي را حفظ كنند، تا به اين وسيله هم مهمات و وسايل جنگي مورد نياز شوروي را به جبهه روسيه برسانند، و
هم هرگاه شورويها احتمالاً در جنگ با آلمان شكست بخورند، بتوانند رأساً از چاههاي نفت خاورميانه و راه ارتباطي هند دفاع كنند.
آنگاه مسئله رساندن اسلحه و مهمات به جبهه روسيه مطرح شد. انگليسيها راه ايران را كه مطمئنترين و كوتاهترين راه بود و راه آهن سراسري آن از خليج فارس به بحر خزر بهترين وسيله به شمار ميرفت، پيشنهاد كردند.
بنابراين، ايران به لحاظ موقعيت استراتژيك نقش بسيار مهم و حساسي براي متفقين پيدا كرد. در 26 اكتبر 1941م. مستر ايدن وزير امور خارجه آن وقت انگلستان در شهر منچستر نطقي ايراد كرد كه قسمتي از آن مربوط به ايران بود:
به طور كلي هدف ما اين است كه با كمك آمريكا و به وسيله رساندن لوازم و مهمات به روسيه آنچه كه در نتيجه اشغال مراكز صنعتي روسيه شوروي از دست رفته است جبران نمائيم. اين كار نه تنها از لحاظ تهيه لوازم مزبور بلكه از لحاظ حمل آن با كشتي امر بس عظيمي است كه بايد انجام گيرد. مشكلات بسيار و كوششي كه لازم است فوقالعاده ميباشد. ولي ما دشواريها را رفع كرده و از ميان خواهيم برد. قضيه ايران از لحاظ ارتباطي كه با اين كار دارد، اهميت بسياري پيدا كرده است.
در اين زمان انگلستان ميبايست منافع نفتي و غيرنفتي خود را در ايران حفظ ميكرد. اما به هيچوجه در موقعيتي قرار نداشت كه بعد از شكست روسيه شوروي در قفقاز، هم در جبهه ايران و هم مصر به جنگ عليه آلمان ادامه دهد. زيرا اين اقدام انهدام كامل ارتش انگلستان را در هر دو جبهه به دنبال داشت. براي رهائي از اين بنبست انگلستان ميبايست با عمليات و تاكتيكهاي خرابكارانه پيشروي آلمانيها را در ايران تا حد ممكن به تأخير ميانداخت.
يكي از اين عملياتها كه در حقيقت مهمترين آنها بود، نابود كردن چاههاي نفت باكو بود. زيرا مسلم بود عامل اصلي حمله آلمان به قفقاز تا حدود بسيار زيادي از نيازهاي سوختي آن كشور سرچشمه ميگرفت. اعتقاد مقامات انگليس بر اين بود كه آلمان بدون دست يافتن به نفت باكو در جنگ موفق نميشود.
اين در حقيقت ميتوانست به معني متلاشي كردن هدفهاي نظامي آلمان باشد و گامي در جهت ديرتر رسيدن آنها به ايران كه در نتيجه مواضع انگلستان در ايران ديرتر در معرض تهديد قرار ميگرفت.
بنابراين اهداف انگليس عبارت بودند از:
توسعه حملات قواي متفقين عليه آلمان در ساير جبههها، تا بدين ترتيب فشار ارتش آلمان در جبهه روسيه شوروي كاسته شود.
قدرت مقاومت روسيه را تا حداكثر ممكن و با فرستادن كمكهاي نظامي به صورت تسليحات و غيره افزايش دهد.
نقش سوقالجيشي ايران در ايجاد و ادامه اين وضع در ميدانهاي نبرد غيرقابل انكار است. توجه به اين نكته ضروري است كه تنها ارسال مقدار قابل ملاحظه تسليحات جنگي به متفقين از طريق خاك ايران نقش حياتي و تعيينكنندهاي در ازدياد قدرت دفاعي روسيه شوروي و متوقف كردن پيشروي ارتش هيتلر به سوي خاورميانه و هندوستان ايفا كرد كه در غير اين صورت جنگ ميتوانست سرنوشتي ديگر بيابد. فرمانده كل قواي آلمان ضمن اظهارنظر در مورد وضعيت و موقعيت دشمن در تاريخ 28 اوت 1942م/ 6 شهريور 1321ه ش در يك گزارش محرمانه مينويسد:
دشمن كمكهاي تسليحاتي خود را از قفقاز، ايران و تا حدودي نيز از درياي مازندران از طريق روسيه دريافت كرده است.
در اين ميان نفت ايران نيز به خوبي سهم خود را ايفا كرد. براي آنكه بتوانند مقادير زيادي بنزين هواپيما به روسيه حمل كنند، كارخانه حلبيسازي آبادان را به سرعت توسعه دادند و توليد آن را دو برابر كردند. در نقاط مختلف شمال، مخازن نفت و بنزين اضافي ساختند تا اتومبيلهاي ارتش متفقين كه حامل لوازم مهمات به روسيه بودند بتوانند سوخت خود را در همه جا حاضر داشته باشند و خط لولهاي هم براي حمل بنزين بين اهواز و انديمشك به همان منظور كشيدند. قابل ذكر است شركت علاوه بر تهيه مقدار زيادي قير جهت جادهسازي، براي سه سال متوالي ماهيانه حدود يك ميليون حلب بنزين توليد ميكرد. مركز توزيع اين گونه سوختها در انديمشك بود.
بنابراين نفت و مواد نفتي ايران نيز در كنار خطوط ارتباطي به كار روسيه و متفقين آمد. بطوري كه ميتوان ادعا كرد عمليات كمكرساني به روسيه بدون نفت و مواد نفتي ايران، اگر نگوييم غيرممكن، كاري بسيار دشوار و نيازمند صرف وقت و نيرو و هزينه فراوان بود. همانطور كه مقابله با آلمان بر سر چاههاي نفت باكو نيز مديون نفت ايران بود و تنها به كمك نفت ايران انجام عمليات در شرق ممكن شد و انگليس را به سوي پيروزي سوق داد.
در شرايطي كه مسئله مرگ و زندگي براي متفقين مطرح بود، زير پا گذاشتن بيطرفي ايران اهميتي نداشت. براي بريتانياي كبير، آن قدر كه حفاظت از منافع نفتي خويش و شركت نفت در ايران اهميت داشت مبارزه با نازيسم اهميت نداشت. نفت برتري و سيادت را در پي داشت. چنانكه چرچيل اظهار كرده بود: «چاههاي نفت ايران عنصر با اهميت در جنگ را تشكيل ميدهند.»
همه قدرتهاي بزرگ آن روز براي حفظ برتري خود به نفت ايران چشم دوخته بودند.
«به دليل همين ارزش نفت خاورميانه بود كه استراتژي مهم نظامي آلمان در اين منطقه مبتني بر انجام يك حمله گاز انبري از دو سوي شمال آفريقا و تركيه و قفقاز به منظور در اختيار گرفتن ذخاير نفتي خاورميانه بود. متقابلاً انگليس و متفقين نيز تلاش ميكردند اقدامات نظامي- سياسي آلمانها و ايتاليائيها را در راه تحقق اين هدف خنثي كنند و خود بر منابع نفتي خاورميانه تسلط يابند.»
چند ماه پس از اشغال ايران اهميت نفت ايران ده چندان شد. در تاريخ 7 دسامبر 1941م. ژاپن به بندر پرل هاربور حمله كرد و اقيانوس آرام و خاور دور صحنه نبردي گسترده شد. نزديكترين منبع سوخت متفقين كشور برمه و اندونزي بود، اما اين منطقه به دست ژاپن افتاد و متفقين بايد نفت موردنياز خود را در نقطهاي ديگر جستجو ميكردند. نظرها به سوي خليج فارس، جايي كه بزرگترين پالايشگاه جهان قرار داشت، دوخته شد. چاههاي نفتي كه مهندسان شركت در سال 1939م/ 1318ه ش بسته بودند، دوباره جريان پيدا كرد.
در سال 1943م. كه ارتش متفقين جزيره سيسيل را در جنوب ايتاليا تصرف كرد. راه دريايي مديترانه به روي متفقين باز شد و فرآوردههاي نفتي ايران نقش بزرگي در مراحل آخر جنگ به عهده داشت. احتياجات روزافزون متفقين به مواد نفتي ايران از سال سوم جنگ به بعد رو به تزايد گذاشت؛ به طوري كه در سال 1944م/1323ه ش ميزان استخراج از 13 ميليون تن هم تجاوز كرد و در سال 1945م /1324ه ش به 17 ميليون تن و سال بعد به 19 ميليون تن هم رسيد.
اهميت صنايع و منابع نفتي ايران و ضرورت دفاع از چاههاي نفتي را ميتوان از نظر كشورهاي متفقين مخصوصاً دولت انگلستان به صورت ذيل خلاصه كرد:
نيروهاي نظامي متفقين كه در خاورميانه و خاور نزديك و آفريقا و مديترانه مستقر بودند، فقط متكي به نفت ايران و عراق بودند. در صورتي كه دولتهاي محور موفق به تصرف چاههاي نفت ايران ميشدند، ضمن تأمين نيازهاي نفتي خود، متفقين را نيز از اين منبع اصلي در خاورميانه محروم ميساختند و عملاً شاهرگ حياتي آنها قطع ميگرديد.
ارسال تجهيرات نظامي ايالات متحده آمريكا و انگلستان به اتحاد شوروي از راههاي ايران، بدون در اختيار داشتن منابع نفت ايران براي تأمين سوخت وسايل حمل و نقل غيرممكن بود. به ويژه آنكه نفت ايران بدون نياز به نيروي كار زياد و تكنولوژي پيچيده قابل استخراج بود.
اهميت ديگر منابع نفتي ايران براي انگلستان مخصوصاً از اين بابت بود كه انحصار اين منابع را در اختيار داشت و براي ايجاد تأسيسات نفتي سرمايهگذاريهاي انساني و مالي زيادي متحمل شده بود.
بر طبق طرح «گروزنبرگ» آلمانها قصد داشتند پس از پيروزي بر شوروي فتوحات خود را پس از تصرف پالايشگاه نفت آبادان تا مرزهاي ايران و هند ادامه دهند. در صورتي كه نفت ايران از كنترل انگليسيها خارج ميشد، آغاز و يا ادامه عمليات نظامي عليه نيروهاي آلماني در خاورميانه براي ارتش انگلستان تقريباً غيرممكن ميگرديد؛ به دليل اينكه نيروي دريايي انگلستان در خليج فارس و اقيانوس هند و تمام كشتيهاي تجاري اين كشور در بخش جنوبي كانال سوئز به طور كامل متكي به نفت ايران بودند. ضمن اينكه امكان جايگزيني نفت ايران از منابع آمريكا نيز در اسرع وقت وجود نداشت.
اهميت نفت ايران براي انگليس از بعد رقابت با آلمان
دولت آلمان در جنگ جهاني دوم همانند انگلستان علاقه فراواني به دستيابي به نفت ايران و عراق داشت و اين واقعيت را ميتوان از مطالعه اسناد موجود در وزارت امور خارجه اين كشور به خوبي دريافت. براي مثال در سال 1316ه ش/ 11 ژوئيه 1937م كلودوس، از بخش اقتصادي وزارت امور خارجه، از سفير آلمان در بغداد ميخواهد گزارشي در زمينه ميزان منابع نفتي ايران و عراق تهيه و به برلين ارسال كند.
در گزارش ديگري كه اروين تل، سفير آلمان در تهران، مورخ 29 ارديبهشت
1319ه ش/ 19 مي 1940م. به برلين ميفرستد، ضمن اعتراف به نياز جدي ماشينآلات جنگي آلمان به نفت، توصيه ميكند دولت آلمان بايد تمام توان خود را براي تسخير منابع نفتي ايران به كار گيرد و از آنجائي كه ايتاليا نيز همانند آلمان به نفت ايران چشم دارد، اروين تل پيشنهاد ميكند دو كشور هم پيمان، سياستهاي خود را در اين زمينه با يكديگر هماهنگ نمايند. علاقهمندي آلمان به نفت مخصوصاً نفت خاورميانه به جز گسترش روزافزون ماشين نظامي، رشد سريع صنايع تسليحاتي و نوسازي دو نيروي زميني و دريايي هيچ دليل ديگري نداشت. نيازمندي اين كشور به نفت، مخصوصاً از بهار سال 1942م. به خاطر مسدود شدن راه دونا و عدم دسترسي آلمانيها به نفت بلغارستان دوچندان شد.
به هر حال با توجه به خطر انفجار حوزههاي نفتي ايران به دست ايرانيان طرفدار آلمان و يا جاسوسان آلماني و احتمال دستيابي آلمانيها به اين مناطق پس از پيروزي بر شوروي، حفاظت از مناطق نفتي جنوب ايران توسط انگليسيها كاملاً ضروري تلقي ميشد. به ويژه اينكه دولت انگلستان مداركي به دست آورده بود كه نشان ميداد، ارتش آلمان قصد اشغال مناطق نفتي ايران را دارد. چنانكه قبلاً آمد، ايدن وزير امور خارجه انگلستان در 22 ژوئيه 1941م/ 31 تيرماه 1320ه. ش گزارشي تقديم چرچيل كرد كه در آن اظهار اميدواري شده بود، هر چه زودتر مناطق نفتي جنوب محاصره و توسط سربازان انگليسي حفاظت شود. چرچيل متقابلاً بر ضرورت تقويت نيروهاي انگليسي مستقر در عراق جهت حفاظت از چاههاي نفتي ايران و عراق تأكيد ميكند و در پاسخ گزارش ايدن مينويسد: «اگر شورويها شكست بخورند، ما بايد آماده باشيم كه خودمان مناطق نفتخيز ايران را اشغال كنيم؛ زيرا در چنين موردي ايران قادر نخواهد بود در مقابل فشار آلمان براي اخراج ما از ايران مقاومت كند.» در همان روز ژنرال ويول، كه فرماندهي نيروهاي انگليسي در عراق را به عهده داشت، دستور گرفت قواي تحت فرماندهي خود را جهت تصرف مناطق نفتي ايران و كنترل پالايشگاه آبادان آماده نگهدارد.
7 نوامبر 1941م/ آبان 1320ه ش كابينه جنگ انگلستان تلگرامي به شرح ذيل به فرمانده نيروهاي مستقر در خاورميانه ارسال ميكند:
چنانچه فشار آلمانيها به شوروي افزايش يابد و مقاومت شوروي در هم شكسته شود،
هيچ امكاني براي ما وجود نخواهد داشت تا بدان وسيله بتوانيم از تصرف منابع نفت به توسط دشمن جلوگيري به عمل آوريم. علاوه بر اين ما هيچگونه تضميني نداريم كه روسها بتوانند اين چاهها را به صورت مؤثري ويران كنند. شما بايستي به اين دليل از هم اكنون طرحي جهت فرستادن چهار تا پنج اسكادران بمبافكن و هواپيماهاي شكاري به فرودگاههاي ايران در شمال آماده كنيد تا دو هدف زير تحقق يابد:
الف: روسها را با بمباران و تخريب خطوط لوله ارتباطي آلمانيها، در دفاع از قفقاز ياري دهيم.
ب: به مناطق نفتي باكو، چنانچه امكان تصرف كامل اين مناطق به دست آلمانيها فراهم آيد، بيشترين خسارت ممكنه را وارد نمائيم.
اگر مقاومت شوروي در برابر آلمان در هم شكسته ميشد، با در نظر گرفتن اين نكته كه آلمان از طرفداري مردم ايران برخوردار بود، ارتش آلمان مسلماً ميتوانست بدون مقاومت قابل ملاحظهاي از جانب ايران، بر تمامي سيستمهاي حمل و نقل و ارتباطات و ساير امكانات موجود در اين كشور تسلط يابد.
انگليس نميتوانست براي حفظ منافع نفتي شركت نفت ايران و انگليس به ارتش ايران متكي باشد. پس بايد خود وارد عمل ميشد. براي اين منظور بايد ايران اشغال ميشد؛ اما اشغال كشوري كه اعلان بيطرفي كرده بود در نظر افكار عمومي توجيهشدني نبود. لذا حضور آلمانيها را بهانه قرار داده و تبليغاتي عليه ايران به راه انداختند كه ايران در جهت منافع نازيها حركت ميكند و كشوري با موقعيت استراتژيك ايران در اين وضع امنيت بينالملل را به خطر مياندازد.
بعد از اينكه دولت ايران در پيامي كه در تاريخ 16 اوت 1941م/25 مرداد 1320 ه ش براي متفقين فرستاد، قاطعانه اعلام كرد كه به هيچ رو مأًموران و اتباع آلماني مقيم ايران را اخراج نخواهد كرد، بهانه لازم به نيروهاي بريتانيا و شوروي داده شد تا بتوانند سرزمين ايران را تحت اشغال درآورند.
پس از آغاز عمليات اشغال، بيدرنگ پالايشگاه آبادان تصرف شد و تحت كنترل واحدهاي نظامي انگليس قرار گرفت. در 27 اوت/ 5 شهريور نيروهاي اشغالگر، نخستوزير ايران را تغيير دادند و محمدعلي فروغي جاي علي منصور را گرفت، و يك روز بعد نخستوزير جديد فرمان رضاشاه را كه به ارتش ايران دستور ميداد دست از
مقاومت بردارد انتشار داد. نيروهاي انگليسي پس از آن كه واحدهاي مدافع شهر اهواز را وادار به تخليه آن شهر كردند، به آساني كنترل نفتي جنوب كشور را به دست گرفتند. رضا شاه كه از سوي انگليسيها متهم به همكاري با نازيها بود، مجبور شد در 17 سپتامبر 1941 م /25 شهريور 1320ه ش به نفع پسر ارشدش از سلطنت كنارهگيري كند.
در 29 ژانويه 1942 م/ 9 بهمن ماه 1320ه ش پيمان اتحاد سه گانه ايران، انگليس و اتحاد شوروي به امضاء رسيد كه در آن متفقين متعهد شده بودند به تماميت ارضي، حاكميت و استقلال سياسي ايران احترام بگذارند و اعلام كردند نيروهاي اشغالكننده حداكثر شش ماه پس از پايان جنگ، ايران را تخليه خواهند كرد.
عمليات محافظت از مناطق نفتي ايران در جنگ جهاني دوم و توسعه عمليات شركت نفت ايران و انگليس
پس از آنكه ارتشهاي روس و انگليس در شهريور 1320 ه ش/ اوت 1941م. به ايران حمله كرده و نقاط مختلف را اشغال كردند اقدامات حفاظتي در نواحي معادن و بخصوص پالايشگاه آبادان توسعه بسيار يافت. روي پالايشگاه آبادان پوششي از بالنهاي متعدد تعبيه كردند و در اطراف پالايشگاه وسايلي ايجاد كردند كه در موقع لزوم بتوان با پردهاي از دود تمام سطح پالايشگاه را پوشاند. كمي دورتر از پالايشگاه آبادان، يك پالايشگاه دروغي از حلبي با شعلههاي فروزان ساختند كه دشمن را گمراه نمايند و توپهاي ضد هوايي در نقاط مختلف قرار دادند و هواپيماهاي جنگنده در فرودگاه حاضر ساختند.
اطراف ايستگاههاي تلمبه در مسير خطوط لوله سيمهاي خاردار كشيده شد و حصارهاي فلزي در سر تمام چاههاي نفت نصب شد و ورود و خروج افراد به پالايشگاه آبادان با پروانه مخصوص انجام ميگرفت. مقدمات براي بيمصرف ساختن چاههاي نفت فراهم گشته بود كه اگر معادن به دست آلمانيها بيفتد بتوانند در مدت كمي چاهها را تخريب نمايند. پس از آنكه در سال 1940م پالايشگاه بحرين مورد تعرض قرار گرفت، چراغهاي آبادان را شبها خاموش كرده و تمام شهر در سرتاسر جنگ تاريك بود. به طور خلاصه وسايل دفاعي را براي هر لحظه آماده ساختند. براي آنكه بتوانند مقادير زيادي بنزين هواپيما به روسيه حمل كنند، كارخانه حلبيسازي آبادان را به سرعت توسعه داده و
محصول آنرا دو برابر كردند.
از سال دوم جنگ كه معلوم شد نفت ايران بايد مقادير زيادي فرآوردههاي نفتي براي شركت تهيه نمايد، توسعه عمليات شركت كه متوقف شده بود دوباره آغاز گشت و دولتهاي انگليس و آمريكا تصميم گرفتند لوازم لازم براي توسعه عمليات را به ايران ارسال دارند. اولين اقدامي كه شد اين بود كه استخراج از معدن آغاجاري شروع گشت. يك خط لولهاي به قطر سي سانتي متر و نيم از آغاجاري به آبادان كشيده شد كه در سال 1944م /11323ه ش بكار افتاد. سال بعد استخراج از معدن گچ سفيد آغاز گشت و خط لولهاي به قطر بين بيست و پنج و سي سانتيمتر از معدن مزبور به نقطهاي بين اهواز و شوشتر كه موسوم به ريس است كشيده شد و به خط لوله بين مسجد سليمان و آبادان متصل گرديد.
در آبادان هم دستگاههاي جديد براي تهيه بنزين هواپيما و ساير فرآوردهها آماده و فراهم گشت و گنجايش پالايشگاه آبادان كه قبل از جنگ سالي دو ميليون تن بود در سال 1945م به سالي هفت ميليون تن بالغ گشت.
در اندك مدتي قبل از آغاز جنگ شركت نفت كارخانهاي براي تهيه بنزين هواپيما (معروف به يكصد اكتان) سفارش داده و به آبادان وارد كرده بود. كارخانه مزبور در سال 1940م به كار افتاد ولي در سال 1942م معلوم گشت كه دستگاه مزبور براي رفع همه احتياجات جنگي كافي نيست و لذا در ايام جنگ اضافاتي به دستگاه مزبور شد و به اندازهاي توسعه يافت كه در سال 1944م آبادان توانائي اين را پيدا كرد كه سالي يك ميليون تن بنزين هواپيما به عمل آورد. تهيه اين مقدار بنزين هوايي باعث شد قسمت عمده مصرف نيروي هوايي انگليس و آمريكا در خاورميانه و خاور دور از آبادان تحصيل گردد. علاوه بر اين مقدار زيادي هم بنزين هواپيما به روسيه فرستاده ميشد كه احتياجات شورويها را تأمين ميكرد.
احتياج مبرمي كه به بنزين هواپيما براي مقاصد جنگي بود از اينجا آشكار ميشود كه؛ در سال 1945م يكي از مديران شركت نفت عازم آمريكا گرديد كه دستگاهها و كارخانههاي مربوط به آن را خريداري نمايد. پس از آنكه ماشينها و لوازم كار خريداري و به طرف ايران حمل شد. تمام لوازم در اقيانوس اطلس غرق گرديد و از ميان رفت. براي بار دوم و سوم نيز همين اتفاق تكرار شد و هر سه مرتبه كشتيهايي
كه لوازم كار راحمل ميكردند غرق شدند. تا بالاخره در دفعه چهارم دستگاههاي لازم به آبادان حمل و به مقصود رسيد.
در آغاز جنگ شركت داراي نود و سه كشتي نفتكش بود كه تقريباً نصف اين كشتيها در ايام جنگ غرق گرديد و اگر چه شركت نفت عوايد سرشاري از فروش نفت برد ولي ضايعات آن هم كم نبود كه بعدها از طرق مختلف جبران گرديد.
اين توسعه عمليات متضمن استخدام كاركنان جديد بود و چون در ايام جنگ كارمندان متخصص كمياب بودند، شركت عده لازم را از چكاسلواكي، دانمارك، يونان، سوئيس و فلسطين استخدام كرد و به ايران فرستاد تا با عجله زياد، برنامه جنگي را به اتمام رسانند. در همان حال بر عده مستخدمين ايراني شركت افزوده گشت.
در اوايل جنگ كه بيشتر عمليات جديد شركت متوقف شده بود برنامه ساختن خانه و ساير وسايل رفاه كارگران هم قطع گرديده بود. و تمام توجه شركت معطوف به اين بود كه وسايل دفاعي حفظ معادن و پالايشگاه آبادان را تأمين نمايد. همين كه برنامه توسعه عمليات براي مقاصد جنگي شروع گشت و بر عده كاركنان شركت افزوده گشت جمعيت آبادان رو به فزوني گذاشت و قضيه مسكن بينهايت مشكل گشت و عدم رضايت بين كاركنان ايراني شركت هم روز به روز افزايش يافت تا اينكه بالاخره منجر به اعتصاب عمومي شد.
تمامي اين اقدامات به دليل ارزش فوقالعاده نفت ايران براي متفقين بود. ارزش نفت ايران در جنگ جهاني دوم براي متفقين اگر بيشتر از موقعيت ژئواستراتژيك ايران (پل پيروزي) نبود مسلما ارزش و اهميت آن كمتر هم نبود. نفت ايران در نبردهاي خاورميانه، خاوردور، روسيه، مديترانه، و آفريقا سهم بزرگي را به عهده داشت و پيروزي متفقين مديون و مرهون آن بود .
زيرا تمامي نيروي دريايي انگلستان در اقيانوس هند و خليج فارس و تمامي كشتيهاي تجارتي انگلستان در قسمت جنوب كانال سوئز متكي به نفت ايران بودند. رابينسون مورخ آمريكايي در اين باره ميگويد:
«مناطق عظيم نفت ايران، شريان حياتي كل سيستم دفاعي انگلستان در شرق است، اين جادهها در سال نزديك 10200000 تن نفت، يعني دو برابر توليد در عراق و سه برابر توليدات نفتي روماني توليد ميكند.»
ميزان استخراج نفت ايران بين سالهاي 1935م/ 1314ه ش تا 1946م/ 1325ه ش به شرح زير است:
سال مقدار (تن)
1933م.871198
1935م.874100
1936م.8915721
1937م.11229195
1938م.11280695
1939م.11327315
1940م.10445020
1941م.8741564
1942م.11814272
1943م.12513917
1944م.15265631
1945م.18310898
بدين ترتيب متفقين با استخراج نامحدود نفت از چاههاي نفت ايران و بدون پرداخت بهاي آن، مقدار فراواني از منابع ايران را به غارت بردند و ضمن استفاده از ثروت ايران از مخارج ماشين جنگي خود به طرز فاحشي كاستند؛ و پيروزي بزرگي براي خود رقم زدند؛ اما نصيب ملت ايران از جنگ و پايان جنگ جز قحطي و كمبود و فساد و تيفوس و تيفوئيد چيزي نبود.
فهرست منابع و مآخذ
ازغندي، عليرضا، روابط خارجي ايران، قومس، تهران، 1387، چ هشتم.
اسدي، بيژن، خليج فارس و مسائل آن، سمت، تهران، 1381، چ اول.
الهي، همايون، اهميت استراتژيك ايران در جنگ جهاني دوم، ققنوس، تهران، 1384.
پژوهش از جامي، گذشته چراغ راه آينده است، ققنوس، تهران، 1377، چ هشتم.
چرچيل، وينستون، خاطرات جنگ جهاني دوم، ترجمه تورج فرازمند، نيل، تهران،
1347، ج3.
فاتح، مصطفي، پنجاه سال نفت ايران، علم، تهران، 1384، چ اول.
هوشنگ مهدوي، عبدالرضا، تاريخ روابط خارجي ايران، تهران، اميركبير، 1379، چ هفتم.
وزيري، شاهرخ، نفت و قدرت در ايران (از قنات تا لوله)، ترجمه مرتضي ثاقبفر، تهران، عطائي، 1387، چ اول.
يعقوبينژاد، علي، رئيس نفت، تهران، يادواره كتاب، 1373، چ اول.
مقالات و نشريات
آباديان، حسين، قدرتهاي بزرگ و اشغال ايران در جنگ جهاني دوم، فصلنامه روابط خارجي، سال هفتم، شماره 28، پاييز 1385.
گنج بخش زماني، محسن، تحليل اشغال ايران در جنگ جهاني دوم در چارچوب اهداف و استراتژيهاي كلان متفقين (انگليس و روس)، فصلنامه روابط خارجي، سال هشتم، شماره 30، بهار 1386.
پانوشتها
.128- 1. اسدي، بيژن، خليج فارس و مسائل آن، سمت، تهران، 1381 ، چ اول، صص 9
. 2. ازغندي، عليرضا، روابط خارجي ايران، قومس، تهران، 1387 ، چ هشتم، ص 254
. متفقين (انگليس و روس)، فصلنامه روابط خارجي، سال هشتم، شماره 30 ، بهار 1386 ، ص 189
. 4. چرچيل، وينستون، خاطرات جنگ جهاني دوم، ترجمه تورج فرازمند، نيل، تهران، 1347 ، ج 3 ، ص 95
. 5. چرچيل، همان منبع، ص 97
. 6. هوشنگ مهدوي، عبدالرضا، تاريخ روابط خارجي ايران، تهران، اميركبير، 1379 ، چ هفتم، ص 401
. 7. چرچيل، همان منبع، ص 84
. 8. همان منبع، ص 85
. 9. فاتح، همان منبع، ص 316
.66- 10 . ازغندي، همان منبع، صص 7
. 11 . مهدوي، همان منبع، ص 401
12 . همان منبع، همان جا.
. 13 . فاتح، همان منبع، ص 315
.161- 14 . الهي، همايون، اهميت استراتژيك ايران در جنگ جهاني دوم، ققنوس، تهران، 1384 ، صص 2
. 15 . يعقوبي نژاد، علي، رئيس نفت، تهران، يادواره كتاب، 1373 ، چ اول، ص 236
17 . اسدي، همان منبع، ص 129
. 18 . يعقوبي نژاد، همان منبع، ص 213
.73- 19 . ازغندي، همان منبع، صص 4
.75- 21 . ازغندي، همان منبع، صص 6
. 22 . الهي، همان منبع، ص 111
.167- 23 . آباديان، همان منبع، صص 8
24 . وزيري، شاهرخ، نفت و قدرت در ايران (از قنات تا لوله)، ترجمه مرتضي ثاقب فر، تهران، عطا ئي، 1380 ، چ
.178- اول، صص 9
. 25 . فاتح، همان منبع، ص 317
. 26 . فاتح، همان منبع، ص 316
.318- 27 . همان منبع، صص 19
28 . همان منبع، همان جا.
29 . همان منبع، همان جا.
.72- 30 . ازغندي، همان منبع، صص
علي آرامجو*
تاريخ سياسي ايران در دوره قاجاريه، عمدتاً با رقابت قدرتهاي بزرگ براي نفوذ در اين كشور گره خورده است. در جريان تلاش براي نفوذ در ايران، دو قدرت روس و بريتانيا در تمامي قرن نوزدهم و بخش عمدهاي از قرن بيستم فعال بودند؛ فرانسه در ابتداي قرن نوزده و آلمان در اوايل قرن بيست نيز فعاليتهايي براي نفوذ در ايران انجام دادند اما هرگز تلاش آنها پايدار نبود.
روابط بريتانيا و ايران تا اوايل قرن نوزدهم منحصر به روابط تجاري بود كه آن قدرت را در بعضي مواقع به رقابت و درگيري با پرتغال، هلند و فرانسه در آبهاي گرم جنوب ايران ميكشاند؛ اما با آغاز قرن نوزدهم شرايط به گونهاي ديگر رقم خورد و با تهديد موقت هند از جانب فرانسه در اوايل قرن نوزده و سپس از جانب روسيه، روابط بريتانيا و ايران در بستري كاملاً سياسي جريان يافت. بنابراين علاقه بريتانيا به ايران از قرن نوزدهم به بعد، عمدتاً بر اين ضرورت استوار بود كه از طريق اين كشور موقعيتش را در هند حفظ و تثبيت كند. برخورد بريتانيا در مسئله هرات نيز كاملاً تحتتأثير همين ضرورت بود.
تهديد هند از جانب روسيه كه در اوايل قرن نوزدهم چندان محسوس نبود، به دنبال پيشروي آن كشور در آسياي مركزي و نزديك شدن به مرزهاي هند، موجب نگراني بريتانيا شد. با افزايش نفوذ روسيه در مناطق شمالي ايران و تلاش براي اعمال نفوذ به
سمت مناطق جنوبيتر، موقعيت بريتانيا در ايران به شدت آسيبپذير شد و موجب آن گرديد كه از سوي بريتانيا و دولت استعماري هند در مورد افغانستان و همچنين مناطق شرق و جنوب شرقي ايران حساسيت بيشتري اعمال شود؛ لذا اين مناطق از اواسط قرن نوزدهم همواره مورد توجه بريتانيا و همچنين روسها بود. وزير امور خارجه هند بريتانيا به وزيرمختار بريتانيا در تهران، طي نامهاي در 29 مي1901م/ 10 صفر 1319ق بر اهميت اميرنشين قاينات اينگونه تأكيد كرده است:
دولت هند اهميت بسيار زيادي براي منافع بريتانياي كبير در اين مناطق ايران قايل است و بر اين عقيده پا فشاري ميكند كه تحت هيچ شرايطي نبايد اجازه داد كه اين ناحيه همچون ايالتهاي شمالي ايران تحت كنترل و يا حتي در حوزه نفوذ روسيه قرار گيرد و لازم است كه اعتبار و نفوذ بريتانيا در آن منطقه به طور اكيد و با دقت تمام حفظ شود.
بدينگونه سياست مبتني بر حفظ هند در مقابل تهديد قدرتهاي ديگر به خصوص روسيه، باعث شد بريتانيا توجه خاصي نسبت به ولايت قاينات نشان دهد. از نظر دولت بريتانيا، مرزهاي شرقي ايران آخرين خاكريز دفاعي امپراتوري بريتانيا در هند، مقابل نفوذ روسيه بود. مسئولين بريتانيايي در راستاي علايق سياسي خود، تلاش ميكردند از طرق مختلف به خصوص توسعه روابط تجاري، در اين مناطق نفوذ كنند. همانطور كه وزير امور خارجه هند به وزيرمختار بريتانيا در تهران متذكر شده بود، دولت هند با گشودن مسير كويته و پيش بردن بازرگاني قصد داشت منافع بريتانيا را در آن بخشهاي ايران كه به گونهاي با بلوچستان در ارتباط است، حفظ نمايد. در اوايل قرن بيستم انگلستان در قالب تأسيس بانك، ويس كنسولگري و پست و تلگراف در منطقه قائنات نفوذ و حضور خود را گسترش داد. علاوه بر اين، انگلستان براي برقراري روابط ويژه با اميران قاينات و سيستان تلاش ميكرد كه بيترديد حاصل آن تضعيف قدرت دولت مركزي در ولايات مذكور بود. مؤيّد اين حساسيت لندن، توافقنامه 1907م/1325ق انگليس و روسيه است كه بنا بر آن بيرجند و سيستان در مركز منطقه نفوذ بريتانيا در شرق و جنوب شرقي ايران واقع شد. ظاهراً با انعقاد اين توافقنامه، ديگر خطر نفوذ روسيه از سر قاينات و سيستان بر طرف شد. به نظر ميرسد اين موفقيت در نوع روابط بريتانيا با حاكمان اين مناطق تغيير ايجاد كرد، به گونهاي كه ديگر آن ملايمت پيشين در ادبيات سياسي آنها مشاهده نميشود. به عنوان نمونه در 1913م/1331ق هنگامي كه در نتيجه ناامني ناشي از
اختلافات و درگيريهاي اميران خزيمه در مناطق قاينات و سيستان، حاكمان هر دو ولايت به تهران احضار شدند، مقامات بريتانيا كه از دشواريهاي موجود در قلمرو آن دو براي تجار هندي شديداً ناراضي بودند، به اميران خزيمه هشدار دادند نافرماني از دستورات حكومت مركزي، خاندانشان را با دشواريهاي سخت روبه رو خواهد كرد. اين نوع ادبيات سياسي در ارتباط مقامات بريتانيايي با حاكمان قاينات در سالهاي جنگ جهاني اول (18-1914م) مشهودتر است.
با شعلهور شدن جنگ جهاني اول (1914م/1333ق) عليرغم بيطرفي رسمي ايران در اين جنگ، هيچ يك از قدرتهاي درگير، اهميت چنداني براي اين موضع رسمي قائل نشدند. مناطق شرقي ايران به خصوص قاينات كه به سبب شرايط خاص جغرافيايي از مدتها قبل عرصه كشاكش روس و بريتانيا بود، برخلاف نظر ديكسون، در جريان اين جنگ نيز دچار ناآرامي بود كه ريشه در راهبرد آلمان در شرق و توجه برلين به اين منطقه استراتژيك داشت.
قاينات، مركز «كمربند امنيتي شرق ايران»
با آغاز جنگ، در وزارت امور خارجه آلمان اين فكر قوت گرفته بود كه براي كاستن از فشار جنگ در جبهه غرب، بخشي از نيروهاي متفقين را در شرق بويژه در ايران و افغانستان درگير كنند؛ بدين منظور طرح انورپاشا مبني بر تشكيل اتحاديه اسلامي دولتهاي عثماني، ايران و افغانستان بر ضد قدرتهاي بزرگ روس و بريتانيا مورد توجه مقامات برلين واقع شد. انور پاشا طرحش را اينگونه عرضه نمود: «ما همه جهان اسلام را به قيام مسلحانه فرا ميخوانيم... ما كارآمدترين نيروهايمان را براي ضربه زدن به مصالح متفقين، در هر كجا كه ممكن باشد، اعزام خواهيم كرد. در اين راستا ما هند، بلوچستان، افغانستان، ايران و تمام آفريقا را به قيام عليه دشمن متفق برخواهيم انگيخت. به زودي جهان اسلام تحت فرمان خليفه درخواهد آمد. ما در شرق و غرب تركستان و قفقاز با روسيه ميجنگيم، جايي كه تركها براي آغاز حملاتشان منتظر دستور نهايي ما هستند». به زودي براي اجراي اين طرح چندين هيأت آلماني راهي مناطق شرقي ايران و افغانستان شدند كه مسير اصلي آنها از ولايت قاينات ميگذشت. لازم به ذكر است آلمان از چند سال قبل افرادي را براي بررسي وضعيت اين منطقه
استراتژيك راهي ايران كرده بود. به عنوان نمونه نيدرماير در 1912م از تهران عازم خراسان شد و با عبور از قاينات راهي اصفهان و شيراز و سپس جنوب ايران شد.
انتشار اخبار مرتبط با فعاليت عوامل آلماني، موجب نگراني متفقين بويژه بريتانيا شد كه همواره از نفوذ آلمانيها در افغانستان و هند وحشت داشت و باعث شد تا لندن و سنت پطرزبورگ دست به اقدامي مشترك براي مقابله با نفوذ آلمانيها در مناطق شرقي ايران بويژه منطقه استراتژيك و مرزي قاينات بزنند. همانگونه كه هيگ در خاطرات خود از سالهاي جنگ آورده است: «روسها با وفاداري زياد بدون هرگونه بياعتمادي، با انگليسيها همكاري كردند». نتيجه اين همكاري، «كمربند امنيتي شرق ايران» بود كه در مرزهاي شرقي ايران از رباط و استرآباد و مشهد تا بيرجند و بلوچستان ايجاد شد. بيترديد اصطلاح «كمربند امنيتي شرق ايران» حسن تعبيري براي اشغال شرق ايران توسط قواي بريتانيا و روسيه بود. اين كمربند دفاعي به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم شد كه به ترتيب زيرنظر نيروهاي روس و بريتانيا اداره ميشد. شهر بيرجند، كرسي ولايت قاينات واقع در مركز اين محور، تحت كنترل قواي بريتانيا قرار داشت و به عنوان مركز فرماندهي نيروهاي بريتانيا انتخاب شد. گزارشهاي موجود حاكي از اعزام پيدرپي نيرو، عمدتاً بربر و هندو، توسط مقامات بريتانيا به اين منطقه است. افزون بر اين، نيرويي شبه نظامي نيز گردآوري شد تا به گشتزني و نظارت بر جنوب قاينات و سيستان بپردازد. از جمله دويست نفر نيروي هزاره استخدام شدند كه اكثر آنها بين بيرجند و نِه استقرار يافتند. در 26 ذيحجه 1333ق عده قشون انگليس از بربر و هندو در بيرجند و اطراف قاينات سيصدنفر گزارش شده است. در سالهاي جنگ به صورت مداوم نيروهاي جديد وارد اين منطقه ميشدند. به عنوان مثال در ربيعالاول 1335ق يكصد و پنجاه نفر نيروي بربر از مشهد وارد نِه شدند. در شهر بيرجند براي نگهداري چارپايان نيروهاي تازهوارد بريتانيا، چندين اصطبل بنا شد.
پيآمدهاي اقدامات بريتانيا در قاينات طي جنگ جهاني اول
با وفات اميرعلمخان سوم در 1891م/ 1308ق، حكومت سيستان به همراه لقب حشمتالملك به فرزند بزرگش اميرعلياكبرخان واگذار گرديد و حكومت قاينات و لقبي جديد يعني شوكتالملك به فرزند كوچكتر او اميراسماعيلخان اعطاء شد. اين سرآغاز
اختلاف و رقابت در خاندان خزيمه بود و باعث گرديد قدرت حكام تا حد زيادي نسبت به قبل كاهش يابد. مؤيد اين نكته، اقدام دولت ايران به حذف عنوان امير از اسامي حكام اين خاندان بعد از فوت اميرعلمخان سوم است. از آن پس در فرامين از آنها با عنوان حاكمان قاين و سيستان ياد ميشد. مقامات بريتانيايي كه دنبال فرصت براي اعمال قدرت بيشتر در اين منطقه استراتژيك بودند، تا حد ممكن از اين اختلافات سوءاستفاده كردند.
در سالهاي جنگ جهاني اول حكومت ولايت قاينات را محمدابراهيمخان شوكتالملك دوم بر عهده داشت. او كه همواره تابع حكومت مركزي بود، تلاش ميكرد سياست بيطرفي را در نبرد قدرتها حفظ كند. مقامات بريتانيا و همرزمان روسيشان كه تمايل داشتند حاكم قاينات را به نفع خود به اقدام عليه آلمانيها وادار كنند، فشار زيادي بر شوكتالملك وارد كردند. همچنين تمامي اقدامات او را زيرنظر داشتند تا در صورت همكاري با آلمانيها با او جديتر برخورد كنند. در محرم 1334ق، شوكتالملك تعدادي سرباز جديد را براي محافظت از مزرعه خود فرستاد تا جاي نيروهاي قديمي را كه به مأموريت رفته بودند پر كنند، نيو، ويس كنسول بريتانيا در بيرجند، طي نامهاي شديداللحن حاكم قاينات را اينگونه مورد خطاب قرار داد: «شنيدهايم كه آن عالي جناب به افراد نظاميشان دستور دادهاند تا سازوبرگ نظامي تهيه نموده و به طرف اقامتگاهتان بيايند. اگر دليل اين آماده باش نظامي، محرمانه نيست، با صراحت و شدت از آن جناب ميخواهم دليل اين بسيج نيرو و برپايي ارتش و آنچه ميگذرد برايمان ذكر نمايند و توضيحات لازمه را بدهند».
ظاهراً حكومت هند هم به رفتارهاي شوكتالملك بدبين بود. دبليو. ئي. آر. ديكسون، بازرس كل پليس شرق ايران، شوكتالملك را اينگونه معرفي ميكند: «شوكت حدوداً سي سال سن دارد. حكومت منطقه در خاندان او موروثي بود. قبل از اينكه هند را ترك كنم به من هشدار دادند كه شوكتالملك فردي است با ديدگاههاي ضدبريتانيايي. من ميبايست در ارتباط با او دقت نظر زيادي به كار ميبردم. بنابراين رفتار خشك و رسمي او با من در اولين ملاقاتمان در بيرجند اصلاً برايم عجيب نبود». چندي بعد كلنل پريدوكس، كنسول بريتانيايي مستقر در سيستان، به سفارت انگليس در تهران شكايت كرد و امير شوكتالملك را طرفدار آلمانيها معرفي نمود. در پي فشار سفارت بريتانيا به حكومت مركزي، شوكتالملك از حكومت منطقه خلع و جاي او به
برادرزادهاش حسامالدوله واگذار شد كه گمان ميرفت براي اجراي سياستهاي بريتانيا در آن دوره مناسبتر باشد. اما اين تغيير حاكم ديري نپاييد و شوكتالملك در اوايل 1917م/1335ق دوباره به عنوان حاكم قاينات و سيستان وارد بيرجند شد و بدين صورت حكومت حسامالدوله چند ماه بيشتر طول نكشيد. سالها بعد، در دوره حكومت پهلوي شوكتالملك دخالت قدرتهاي بيگانه را در امور ولايت قاينات براي پسرش اسدالله علم اينگونه شرح داده است: «آنها (نيروهاي بريتانيايي و روسي) طوري به ما زور ميگفتند كه تصورش هم براي تو ممكن نيست».
اين جا به جاييها كه عمدتاً به سليقه و خواست انگليس انجام ميگرفت، بيثباتي سياسي و مديريتي اين ولايت را تا پايان جنگ به دنبال داشت. گزارش هيل، رئيس شعبة بانك شاهنشاهي در بيرجند خود گوياي اين وضعيت نابسامان قاينات در دوره تغيير حكام است: «اكنون تمام كارمندان حاكم سابق (محمدابراهيمخان شوكتالملك دوم) معزول شدهاند و حسامالدوله بايد براي شهر و نواحي، حكام و كاركنان تازهاي پيدا كند. تغييرات جمعي كارمندان هميشه بعد از عزل يك حاكم محلي رخ ميدهد و نتيجه آن هزينه زياد است و تأخير در اجراي اوامر و بيكفايتي و توطئه در ميان نوآمدگان كه ماهها ادامه مييابد. اين كاركنان جديد از جريان كارها و طرز اداره امور بياطلاعند و قديميها كه بيكار شدهاند چوب لاي چرخ گذاشتن را وظيفه و مايه دلخوشي خود ميدانند».
انگليسيها با افزايش نيرو در ولايت قاينات، به خصوص بعد از توافقنامه 1907، روز به روز بيشتر در امور حكومتي و مديريتي منطقه دخالت ميكردند. هرچند بنا به گفته ويس كنسول انگليس در بيرجند در 1334ق «مقصود داشتن قشون و وارد كردن قشون به اين صفحات (قاينات) جلوگيري از رفتن آلمانيها به افغانستان بود نه غير»، به نظر ميرسد مقامات بريتانيايي از اين فرصت براي اعمال قدرت بيشتر در اين منطقه مرزي و استراتژيك استفاده كردند. بعد از اينكه در 1918م حكومت جديد روسيه همه پيمانها و امتيازهاي دولت تزاري را در رابطه با ايران ملغي ساخت و نيروهاي خود را از مناطق شمالي ايران خارج كرد، نيروهاي بريتانيا در همه مناطق از جمله شمال خراسان جاي آنها را گرفتند و عملاً تمام ايران در حوزه نفوذ آنها قرار گرفت.
به نظر ميرسد در فضاي حاكم بر ايران در جريان جنگ جهاني اول، بيم انگلستان و روسيه از تحولات منطقه قاين چندان هم بياساس نبود. زيرا دامنه استقبال مليون از
آلمان به عنوان منجي ايران از شرِّ روس و انگليس به شرق كشور هم كشيده شد. بنابر اطلاعات موجود در زمان حضور عوامل آلماني در منطقه قاينات شماري از مردم به آنها پيوسته بودند، هر چند به سبب كنترل شديدي كه از جانب نيروهاي متفقين اعمال ميشد، اين افراد كاري از پيش نبردند. بنا بر اسناد افرادي كه به نوعي با عوامل آلماني همكاري كرده يا متهم به اين همكاري بودند، شديداً مورد تعقيب قرار گرفته و گاه براي چندين سال در زندانهاي متفقين باقي ماندند.
بريتانيا و اوضاع اقتصادي قاينات طي جنگ جهاني اول
اقتصاد ولايت قاينات در دوره قاجاريه، بويژه از نيمه دوم حكومت مذكور، عمدتاً مبتني بر تجارت واسطهاي بود كه خود از موقعيت خاص جغرافيايي اين ولايت نشات ميگرفت. موقعيت جغرافيايي ولايت قاينات، مخصوصاً كرسي آن بيرجند، سبب شده بود در همه فصول، شاهد رفت و آمد كاروانهايي از ولايتهاي مجاور باشد. مشهد، كرمان، يزد، تهران، سبزوار، نيشابور و سيستان همواره با اين ولايت ارتباط تجاري داشتند.42 با وجود اين، همانگونه كه اشاره شد، تجارت قاينات بيشتر جنبه توزيعي و واسطهاي داشت، زيرا اين ولايت توليدات محلي قابل توجهي براي صدور نداشت. كالاهايي كه از روسيه به بيرجند ميآمد، معمولاً از طريق مسير بندرعباس يا مسير سيستان- نوشكي راهي هند انگليس ميشد. كالاهاي هند بريتانيا نيز به همين صورت از طريق قاينات به بازارهاي شمالي بويژه روسيه راه پيدا ميكرد. مضاف بر اين، بازار اصلي چند قلم از كالاهاي عمده تجاري قاينات (فرش، زعفران)، هند انگليس و روسيه بود. پرواضح است كه ورود دو قدرت بزرگ انگليس و روسيه در جنگ جهاني، آسيبي جدي براي اقتصاد ولايت قاينات به دنبال داشت. علاوه بر اين، آشفتگيهايي كه به دنبال درگيري نيروهاي انگليسي با دستههاي آلماني در اين ولايت نمودار شده بود، راهزني و غارت را در بسياري از مسيرهاي اصلي تجاري قاينات در پي آورد كه عمدتاً توسط مهاجمان بلوچ صورت ميگرفت. اين ناامني به حدي رسيده بود كه قافلههاي تجاري بدون محافظ قادر به رفت و آمد در مناطق شرقي ايران بويژه قاينات نبودند. كاهش ميزان تجارت خارجي ولايت قاينات، كسادي بازار داخلي را نيز به دنبال داشت؛ تا جايي كه بسياري از خرده تجار و كسبه بيرجند ورشكست شدند. به گزارش ف. هيل
(1917م/1335ق) بسياري از كسبه بازار بيرجند در نتيجه كسادي تجارت رو به نظام آورده و معمولاً با قراردادهاي سه ساله به خدمت نظامي ميپرداختند. همو توقف بازار صادرات فرش قاينات در سالهاي جنگ را اين گونه گزارش داده است: «بازار صادرات فرش متوقف شده و تاجران فرش ميگويند اگر جنگ بيش از چند ماه طول بكشد تمام قالي بافها ورشكست خواهند شد».
كنترل شديد رفت و آمدها كه طي جنگ جهاني اول توسط قواي بريتانيا به بهانه مقابله با نفوذ آلمانيها در منطقه صورت ميگرفت، با دشوار كردن كار براي تجار و همچنين كشاورزان، در انجام امور آنها خلل وارد مينمود كه در نهايت ركود اقتصادي را به دنبال داشت. بنا به گزارشهاي موجود، افرادي كه ميخواستند در مسيرهاي اصلي قاينات بويژه مسير بيرجند به قاين رفت و آمد كنند ميبايست از ويس كنسول بريتانيا در بيرجند مجوز دريافت كنند. شوكتالملك در دهم ذيقعده 1333ق/ نوزدهم سپتامبر 1915م طي نامهاي به كارگزار امور خارجه در بيرجند اعتراض خود را به اين رويه اينگونه ابراز كرد: «اين اقدام مخالف بيطرفي است و در مملكت ايران رعاياي دولت علّيه هيچ وقت مجبور نيستند كه بليط عبور از قنسولگري در دست داشته باشند. بعلاوه رعايا كه از مزرعه به مزرعه ديگر كاري دارند ممكن نيست چهار فرسنگ راه را بيجهت آمده معرف و واسطه پيدا كرده، بليط گرفته مجدداً اين راه را پيموده تا بتوانند از مزرعه خود به مزرعه ديگر رفته كار خود را انجام دهند. لهذا خواهشمند است كه اقدامات لازمه را به عمل آورند كه اين پستها موقوف شده و زحمت نظاميان هندوستاني از سر رعاياي دولت عليه مرتفع گردد». علاوه بر اين، افزايش قواي انگليس در ولايت قاينات نيز اقتصاد منطقه بويژه بخش كشاورزي را با خطر روبه رو كرد. افزايش نيرو، آذوقه بيشتر ميطلبيد و اين امر در منطقه قاينات كه از نظر كشاورزي وضعيت مناسبي نداشت بسيار مشكلآفرين بود. اسناد موجود حاكي از تعرض سربازان انگليسي به مزارع و غارت محصولات آنهاست؛ به عنوان نمونه نايبالحكومه خوسف در ششم ذيالقعده 1333ق/ پانزدهم سپتامبر 1915م طي گزارشي به حاكم قاينات رفتار مأمورين انگليسي را اينگونه بيان نموده است: «قشون انگليس خيلي متعرض اهالي شده و به محصول آن نواحي خرابي وارد مينمايند». اينگونه گزارشها در اسناد موجود كم نيست. تداوم اين وضعيت در منطقه اوضاع نامناسب اداره ماليه قاينات و درآمد آن را
به دنبال داشت. در همين سال (1333ق/1915م) محسن وكيل، پيشكار ماليه قاينات، طي نامهاي اوضاع وخيم ماليه قاينات را به خزانهداري كل گزارش داد. وي در اين گزارش از تأثير منفي اغتشاشات حاصل از درگيري قدرتهاي بيگانه در منطقه بر اوضاع مالي ولايت شكايت كرده است.
انگليس و اوضاع اجتماعي قاينات طي جنگ جهاني اول
قاينات در آستانه جنگ جهاني عمدتاً عرصه تاخت و تاز مهاجمان بلوچي بود كه به ويژه به سبب اختلافات داخلي خاندان خزيمه اين ولايت را تا حد زيادي نا امن ساخته بودند. جنگ جهاني و ورود نيروهاي انگليسي و روسي به اين ولايت، بر آشفتگي اوضاع امنيتي منطقه افزود. همانطور كه پيشتر اشاره شد، انگليسيها براي كنترل منطقه تحت نظر خود علاوه بر نيروهاي هندي به قبيله هزاره يا بربري در خراسان نيز تكيه داشتند. حدود 1200 خانوار از هزارهها كه براي خدمت در ارتش هند استخدام شده و سربازاني قابل اعتماد محسوب ميشدند، در نزديكي مشهد به سر ميبردند. تعداد زيادي از بربرها نيز براي حفظ قاينات در مقابل نفوذ آلمانيها و اعمال قدرت بيشتر بريتانيا در منطقه، راهي اين ولايت شدند. بنا بر اسناد، حضور اين گروه در قاينات مشكلات زيادي براي بوميان منطقه به همراه داشت و وضع معاش مردم را مختل نمود؛ به عنوان نمونه ميتوان به شكايت عبدالحسين مودي، نايبالحكومه مود از رفتار نامناسب مأموران بربر انگليس در قاينات اشاره كرد:
اليوم يكشنبه 21 شهر ذيحجةالحرام (1333ق)، اردوي دولت فخيمه انگليس از سربيشه يك ساعت نيم به غروب وارد مود شدند. در اطراف باغات مسكن گرفتهاند. اولاً كه اشجارهاي سبز مردم را شكستهاند، من بعد هم آمدهاند داخل قريه مود و بناي هتاكي اشخاص محترم و بيحسابي مردم را نمودهاند. اول غروب چند نفر از بربرها آمده درب منزل چاكر و چاكر را بيرون خواستهاند، بيرون رفتم، بناي تشر و غيره را با چاكر گذاشتهاند كه چرا نان و كاه و جو ما را نميدهيد، يك ساعته از تو كاه و جو و نان ميخواهيم، بنده در مقام جواب گفتهام كه آخر اين موقع شب از كجا چنين نان موجود بياورم، يك ساعت پيش از ورود خود اطلاع ميدهند تا براي شما مخارج تهيه ميكرديم. با اين وصف خود چاكر و پسرهاي خود، در وسط ده بناي گردش را كرده
و از هر منزل يك قران، دو قران نان جهت آنها تهيه كرده و به آنها داده با اين حال هر دقيقه پنج نفر بربري بيمحابا داخل منزل حقير ميشوند كه بيا برويم پيش صاحب كه چرا زودتر مخارج تهيه نكردهايد....
مضاف بر اين برخورد نامناسب، افزايش روز افزون قواي انگليس، اعم از بربر و هندو، شيوع انواع مرضهاي مسري را در منطقه به دنبال داشت. به عنوان نمونه نايبالحكومه خوسف در ذيقعده 1333ق/ آگوست 1915م با گزارش شيوع مرض نوبه در خوسف، عامل اصلي آن را حضور نيروهاي انگليسي دانسته است.
گراني ارزاق از ديگر نتايج منفي حضور نيروهاي انگليسي در ولايت قاينات بود. در حالي كه توليدات غذايي منطقه كفاف خود بوميان را نميداد، در آن زمان ميبايست جوابگوي شمار زيادي از نيروهاي بربر و هندو نيز بودند. ديكسون به عنوان يك افسر ارشد تداركات ارتش انگليس در شرق ايران طي جنگ جهاني اول موظف بود «از منابع محلي به كاملترين ميزان بهرهبرداري كند». تقاضاي زياد براي اقلام ضروري مانند گندم و جو، قيمت آنها را افزايش ميداد. به گزارش اسناد، عموم اهالي قاينات از گران شدن اجناس به واسطه خريداري مقادير چشمگيري از آنها توسط فرمانده هندي نيروهاي بريتانيايي، موسوم به جولاسنكه، براي تغذيه نيروهاي زير نظرش، شاكي بودند. ويس كنسول انگليس در بيرجند در 1337ق خود به اين تأثير سوء اقرار كرده است. اگر چه در بعضي از مناطق قاينات مردم از فروش اجناس به نيروهاي انگليسي اجتناب ميكردند اما اين اقدام آنها اعتراض شديد ويس كنسول را به دنبال داشت؛ در نهايت مردم وادار به فروش كالا به مأموران انگليسي ميشدند.
به رغم همه اين مشكلات، فضاي حاكم بر جامعه به گونهاي بود كه مردم منطقه جرأت اعتراض نداشتند. حتي زماني كه مقامات انگليسي از آنها خواستند تا شكايات خود را نسبت به رفتار نظاميان انگليسي و روسي حاضر در منطقه ابراز كنند (رمضان 1333ق/ جولاي 1915م) «كسي از اهالي به جهت شكايت حاضر نبود و از بس بيچارهها ترسيده بودند جرأت اظهار تظلمات نداشتند».
جنگ به پايان رسيد؛ اما تبعات منفي آن همچنان دامنگير مردم منطقه قاينات باقي ماند. بنا به گزارشهاي موجود، مردم شهرهاي خراسان بويژه بيرجند، كرسي ولايت قاينات، دچار قحطي و ناامني بودند. لازم به ذكر است معمولاً در سالهاي قحطي و
خشكسالي، همواره مازاد محصولات سيستان وارد قاينات ميشد و تا حد زيادي از فشار قحطي ميكاست. اما در دو دهه اول قرن بيستم بويژه دوره جنگ، سيستان نيز شاهد حضور تعداد زيادي از نيروهاي انگليسي بود كه مقدار معتنابهي از محصولات منطقه صرف تغذيه آنها ميشد. گزارش مفصل ديكسون درباره نحوه تملك محصولات كشاورزي سيستان و نقشي كه كنسول انگليس در سيستان به طور خاص بر عهده داشته است، شاهدي گويا بر اين امر است:
اما سيستان توانست كار بسياري براي ما انجام دهد. ما بايد از آقاي گولد، كنسول انگليس در سيستان تشكر كنيم كه به طور خستگيناپذير در تقويت توليد و جمعآوري محصول و انتقال آن به خط فعاليت كرد. اغراق نيست كه بگوييم اگر تلاشهاي آقاي گولد نبود ما در بيش از يك مورد به طور وحشتناك شكست كامل ميخورديم. گولد نه تنها با كشاورزان براي مازاد محصولات آنها قرارداد بست، بلكه توانست سهم غله دولت ايران را هم به چنگ آورد... او پيوسته در اين ولايت ميچرخيد و هر وسيلهاي را كه باعث افزايش آذوقه و تداركات ميشد به كار ميگرفت و اين در حالي بود كه شناخت و نفوذ او بر جماعت كاسب، هماهنگيهاي بسيار رضايتبخشي را به وجود آورد كه با حداقل دردسر براي ما، اين كار به انجام رسيد.
پانوشتها
George Lenczowski, Russia and the West in Iran, 1918-1948, New York 1949, p. 1.
C. J. Edmonds, East and West of Zagros: travel, war and politics in Persia and Iraq, 1913-1921, edited by
Yann Richard, Brill, Leiden 2010, p. 3.
. حسين احمدي، مجموعه اسناد روابط خارجي ( 1): ايران و بريتانيا، وزارت امور خارجه، 1379 ، ص 9
Thornton,” British Policy in Persia, 1858-1890”, The English Historical Review, Vol. 69, No. 273
(Oct., 1954), p.554.
Studies, Vol. 10, No. 3 (Oct., 1974), p.289.
Josef Popowski, The rival power in central Asia, translated by Arthur Baring,1893, pp. 133-136.
Pirooz Mojtahed-Zadeh, The Amirs of the Borderlands and Eastern Iranian borders, Urosevic
Foundation, 1995, p.211.
African Studies, vol 49, n1, (1986), p.90.
. قاينات در دوره قاجار، پايان نامه كارشناسي ارشد، دانشكده الهيات دانشگاه تهران، تابستان 89
.73- 10 . آرام جو، صص 5
12 . اگرچه تمامي محققين معاصر بر اين عقيده اند كه ريشه اميران خزيمه به خازم بن خزيمه از فرماندهان منصور
عباسي در جريان سركوب قيام استاد سيس در سال 145 ق مي رسد، ليك هيچگونه منبع موثقي دال بر اين
انتساب وجود ندارد . به هر روي بنا بر گزارش هاي موجود در منابع دوره صفوي، اين خاندان در دوره مذكور
داراي قدرتي محلي در منطقه محدودي از قاينات بودند تا اينكه در زمان برآمدن نادر ، ميراسماعيل خان خزيمه
حكومت تمامي ولايت قاينات را به دست آورد . اعضاي اين خاندان تا پايان دوره قاجاريه ح كومت قاينات را
برعهده داشتند . براي اطلاعات بيشتر در باب حيات سياسي اين خاندان نك . شاهدي، مظفر ، زندگاني سياسي
. خاندان علم، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1377
1906 م، مجموعه مقالات - 14 . اس. ام عليف، تحولات مهم در سياست توسعه طلبي روسيه نسبت به ايران 1917
. سمينار ايران و جنگ جهاني اول، به كوشش صفا اخوان، تهران، 1380 ، ص 89
15 . ديكسون وضعيت شرق ايران در جريان جنگ جهاني اول را به عنوان بخشي از مناطق عقب مانده ايران
سياست » ، توصيف كرد كه به هيچ وجه نبايد تحت تأثير حوادث جنگ قرار گرفته باشد . نك. لوفت، جي .پي
ترجمه مريم بهراميان، مجموعه مقالات سمينار ايران و جنگ ،« بريتانيا در شرق ايران طي جنگ جهاني اول
. جهاني اول، ص 65
. 16 . احرار، احمد، توفان در ايران، انتشارات نوين، تهران، 1352 ، ص 5
. 18 . لوفت، ص 82
America, 2003, p.44.
Ibid, p.44; Lenczowski, p.33.
Dickson, W.E.R, East Persia, a backwater of the great war, London, 1924, p.89.
22 . نه: نام يكي از بلوك هاي قاينات و همچنين يكي از روستاهاي بزرگ آن ولايت در دوره قاجاريه بود . نه به
دليل واقع شدن در كنار مسير تجاري سيستان به بيرجند در دوره مذكور از اهميت زيادي برخوردار شد و به
صورت روز افزوني رو به رشد رفت به گونه اي كه در اواخر دوره قاجاريه تبديل به شهر شد. نك:
Kennion,“Report on the Trade of the Province of Seistan and Kain for the year 1908-1909,”http:// parlipapers.
chadwyck. co. uk , p. 4.
. 23 . لوفت، ص 85
. 24 . مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، تصوير سند شماره 128
. 25 . روزنامه عصر جديد، سال سوم، شماره 50 ، يكشنبه 19 ربيع الاول 1335 ق، ص 3
26 . اسناد حضور دولت هاي بيگانه در شرق ايران ، به كوشش الهه محبوب فريماني، انتشارات سازمان مركز اسناد
. آستان قدس، مشهد، 1382 ، ص 427
27 . براي اطلاع از مكاتباتي كه در اين زمينه بين شوكت الملك دوم و مقامات روس و بريتانيا صورت گرفته و
همچنين پاسخ شوكت الملك به درخواست هاي آنها نك : اسناد حضور دولت هاي بيگانه در شرق ايران ، صص
.276-483
.419- 28 . اسناد حضور دولت هاي بيگانه در شرق ايران، صص 20
. 29 . همان، ص 419
Dickson, p. 91.
Mojtahed-Zadeh, Small Players of the Great Game, Routledge Curzon, 2004, p.52.
33 . هيل، ف . نامه هايي از قهستان ، ترجمه محمدحسن گنجي، انتشارات آستان قدس رضوي، مشهد، 1378 ، ص
.106
. 34 . منصف، محمدعلي، امير شوكت الملك علم، اميركبير، تهران، 1354 ، ص 56
. 35 . همان، ص 269
. 36 . هيل، ص 106
. 37 . اسناد حضور دولت هاي بيگانه در شرق ايران، ص 440
.396-97 ؛303- 39 . نك. اسناد حضور دولت هاي بيگانه در شرق ايران، صص 304
. 40 . همان، ص 567
. 42 . آرام جو، ص 93
. 43 . همان، ص 95
. 44 . اسناد حضور دولت هاي بيگانه در شرق ايران، ص 203
. 45 . هيل، ص 138
. 46 . همان، ص 126
. 47 . اسناد حضور دولت هاي بيگانه در شرق ايران، ص 395
48 . خوسف: نام يكي از بلوك هاي ولايت قاينات در دوره قاجاريه، واقع در منطقه غربي بيرجند بود . بلوك
خوسف در دوره مذكور شامل سي و سه روستا بود . مركز و رو ستاي مهم اين بلوك خود خوسف بود . فرهنگ
جغرافيايي ايران (خراسان)، كاركنان وزارت جنگ بريتانيا در هندوستان، ترجمه كاظم خادميان، انتشارات آستان
. قدس، 1380 ، ص 700
. 49 . اسناد حضور دولت هاي بيگانه در شرق ايران، ص 413
.558 ،509 ،493 ، 50 . همان، صص 369
. 51 . مركز اسناد ملي ايران، شماره سند: 240026575
. 52 . لوفت، ص 85
53 . مود: يكي از روستاهاي بلوك نهارجان ولايت قاينات در دوره قاجار، نك:
Henry Walter Bellow, Record of the march of the mission to Seistan, Calcutta, 1873, p.78; idem, From
the Indus to the Tigris, London, 1874, p.303.
.532- 54 . اسناد حضور دولت هاي بيگانه در شرق ايران، صص 3
. 55 . همان، ص 382
. 57 . اسناد حضور دولت هاي بيگانه در شرق ايران، ص 452
. 58 . همان، ص 617
. 59 . همان، ص 450
. 60 . همان، ص 299
.(1334-37) ، 61 . روزنامه شرق، سال اول، شماره 40
62 .Bellew, from the Indus to the Tigris, London, 1847, p.304; Stewart, “The Herat Valley and the Persian
Border, from the Hari-Rud to Sistan, Proceedings of the royal geographical society , Vol. 8, No. 3, (Mar.
1886), p. 140.
سيداحمد عقيلي*
مقدمه
حاج محمدحسين كازروني، از تجار سرشناس و معتبر اصفهان در عصر قاجاري بود. وي عقيده داشت در صورت ادامه روند استعمارگري دول بيگانه كه با انعقاد قراردادهايي چون قرارداد تالبوت، تأسيس بانك شاهي و... همراه است، سرمايه و هستي ايران به يغما برده شده و باعث ميشود تجار ايراني پس از چندي ورشكسته شده و يا مجبور شوند به عامل يا دلالي براي اجناس بيگانه تبديل شوند. از اين رهگذر مرحوم كازروني ابتدا به تأسيس شركت مسعوديه پرداخت و سپس با توجه به موفقيت در راهاندازي و اداره اين مؤسسه اقتصادي، فعاليت خويش را گسترش داده و با حمايت و همكاري حاج آقا نورالله نجفي و تني چند از تجار سرشناس اصفهان به تأسيس شركت اسلاميه پرداخت كه رياست هر دو شركت با مرحوم كازروني بود و به خوبي از عهده اداره آنها برآمد. اقدامات مرحوم كازروني گامي مهم در جهت استقلال اقتصادي اصفهان و در سطح وسيعتر، تجار ايران بود كه با اتحاد تجار و حمايت همه جانبه علما و روشنفكران اهل قلم صورت پذيرفت.
تأسيس شركت اقتصادي اسلاميه نقطه عطفي در قطع وابستگي به كالاهاي وارداتي بود. در نتيجه دول بيگانه كه منافعشان در معرض خطري جدي قرار گرفته بود، از همهگير شدن
و برقراري اين شركت به وحشت افتاده و سعي در بياثر نمودن اين حركت اصيل نمودند. عليرغم تمام اين كارشكنيها، اين مؤسسه اقتصادي توانست نه تنها در اقتصاد اصفهان، بلكه در اقتصاد ايران از لحاظ قطع وابستگي به بيگانگان، اشتغالزايي، رشد صنعت، جلوگيري از خروج سرمايه و ارز از كشور و... مؤثر واقع شده و هر چند علل داخلي و خارجي در كندي پيشرفت و توقف آن تاثير زيادي داشت، ولي اين حركت تأثير بسزايي در آگاه نمودن ايرانيان داشته و باعث ايجاد حركتهاي مشابهي در اصفهان و ساير بلاد ايران گرديد. به جهت اقدامات زيادى كه وى در نهضت مشروطيت اصفهان در زمينه استقلال و رفع وابستگي اقتصادي انجام داده، در اين مقاله تلاش بر آن است كه اقدامات وي در چهار محور اقتصادى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى بررسى گردد تا از اين رهگذر بتوان با بخشى از فعاليتها و اقدامات اجتماعى، اقتصادى و... وى آشنا گرديد.
الف) اقدامات اقتصادى
پس از واقعه تحريم تنباكو، طبقه تجار و بازرگانان در اصفهان دست به حركتهاى اقتصادى جديدى زدند. تلاش آنان در اين جهت بود كه موقعيت خود را از يك تاجر واسطه كه كالاى اروپايى را در شهرها توزيع مىكند، بالاتر برند و خودشان در مركز فعاليتهاي تجاري و بازرگانى قرار گيرند. لذا به منظور دست يافتن به اين هدف به ايجاد شركتها و مؤسسات اقتصادى پرداختند. مقارن نهضت مشروطه دو شركت اقتصادي مهم در شهر داير گرديد كه در هر دوى آنها نقش حاج محمّدحسين كازرونى برجسته و تأثيرگذار بود.
اول: شركت مسعوديه
به فاصله كوتاهى پس از لغو امتياز توتون و تنباكو، شركت مسعوديه توانست تجارت تنباكو در اصفهان را به خود اختصاص دهد. فعاليت اين شركت كه در سال 1309ه ق تأسيس شد، تا دوره مشروطه هم ادامه داشت.
اين شركت با سرمايه حاج محمدحسين كازرونى تأسيس شد و توانست معاملات تجارى وسيعى را با شهرهاى ايران و حتى خارج از كشور انجام دهد.
اين اقدام كازروني اولين گام جهت استقلال اقتصادى تجّار شهر و مقدمهاى براى
برداشتن گامى بزرگتر يعنى تأسيس شركت اسلاميه در اصفهان بود.
دوم: تأسيس شركت اسلاميه
شركت اسلاميه شركتي تجاري بود كه توسط علما و تجار اصفهان، پايهگذاري گرديد تا نهضت و حركتي در جهت تحريم مصرف كالاهاي وارداتي و نشر فرهنگ خودكفايي ملي و استغنا از بيگانگان باشد.
از آغاز تأسيس اين شركت، بر اساس تصويب هيأت مديره، مديريت آن به حاج محمّدحسين كازروني سپرده شد. وي شركت مسعوديه را با موفقيت اداره ميكرد. تأسيس اين شركت با اين هدف كه علاوه بر عدم حضور كالاها و منسوجات خارجي در زندگي مردم، ميتوان امكانات داخلي را جهت توليد بسيج نموده و با ابتكار ايراني به توليد پرداخته و ملت را براي حمايت از آن تشويق كرد، ابعاد تحريم كالاهاي بيگانه را بعد اثباتي- عملي بخشيد. در نظامنامه شركت اسلاميه آمده: «بحمدالله از توجه حضرت امام عصر(عج) و همت و مردانگي جمعي از مسلمانان شاهدوست وطنپرست و ملتخواه در ذيالقعده 1316 (ه ق) در شهر اصفهان كه قبةالاسلام... شركت مسمي به شركت اسلاميه منعقد گشته».
مؤسسان اين شركت اهداف متعالي و بلندي در نظر داشتهاند كه از جمله ميتوان به موارد زير اشاره نمود:
ايجاد يك شركت براي حمايت از مشاغل داخلي.
نظام بخشيدن به رشته گسيخته تجارت داخله ايران.
آبادي وطن و شكوفايي و رونق صنايع.
رهايي از مصرفگرايي و استفاده از كالاهاي خارجي
جلوگيري از خروج ثروت از ايران در مقابل ورود كالاهاي مصرفي.
ايجاد راههاي شوسه و آهن براي سهولت در حمل و نقل.
جلوگيري از احتكار و بازار سياه.
ايجاد اشتغال براي جوانان ايراني
مؤسسان شركت به درستي دريافته بودند كه توجه بيش از حد به رفع نيازهاي مردم توسط كالاهاي خارجي و نگرش به واردات، نتيجهاي جز توقف و پس رفت اقتصادي
از يك سو و نابودي تجار و تضعيف و نابودي توليدكنندگان داخلي از سوي ديگر در بر نخواهد داشت. بنابراين درصدد تأسيس شركتي توليدي كه سرمايهداران و توليدكنندگان آن از ميان خود ايرانيان بوده و نيازهاي داخلي را برطرف نمايند، برآمدند كه در نهايت به تأسيس شركت اسلاميه منجر شد.
شركت اسلاميه كار خود را از پنجشنبه 26 شوال 1316 ه ق آغاز نمود و پس از اندك مدتي با موفقيت روبرو گرديده، حمايت علما و روحانيون از جمله حاج آقا نورالله نجفي و آقا نجفي باعث تقويت روزافزون اين شركت گرديد. اصولاً حاجآقا نورالله به استقلال اقتصادي اهميت ميداد. وي در سال 1315، يك سال پيش از تأسيس اسلاميه، پارچه و كاغذ وارداتي را تحريم كرده بود. تأسيس اين شركت نمايندگيهاي دول بيگانه، كنسولها و تجار وابسته به بيگانگان را به وحشت انداخت. سفارت انگليس طي يادداشتي به وزارت امور خارجه نوشت: «از قرار اطلاعاتي كه از اصفهان ميرسد، علماي آنجا برضد تجارت خارجه ميباشند. علماي مزبور نه به ملاحظه تعصب مذهبي بلكه صرفه شخصي به معيت بعضي رؤساي تجار كه در شركت اسلاميه شريك ميباشند، سعي بليغ در فروش امتعه خود و رد مالالتجاره خارجه دارند. مخصوصاً ميگويند كه امتعه خارجه نجس است... بنا به اين باشد تجار خارجه تجارتخانههاي خود را از اصفهان برخواهند داشت. و در شهرهاي ديگر ايران هم همينطور خواهد شد. اين فقره اسباب خرابي مملكت است». در تكميل اين حركت علما، اصناف و انجمنها به اين امر مهم كمك كردند. در رساله سئوال و جواب كازروني به خوبي از اين حركت ضداستعماري سخن گفته شده است.
اين شركت علاوه بر اصفهان در تهران و نوزده شهر مهم ديگر هم شعبههايي داشت و علاوه بر آن در كشورهاي انگلستان، هندوستان، عثماني و روسيه نيز نمايندگيهايي ايجاد كرد كه به وسيله تجار ايراني اداره ميشد. در ميان وكلاي خارج از كشور نام مؤيدالاسلام مدير روزنامه حبلالمتين و ميرزاعليخان كاشاني مدير روزنامه ثريا به چشم ميخورد. آنان در روزنامههاي ثريا، پرورش، حكمت و حبلالمتين كه در خارج از كشور منتشر ميشد، به تبليغ شركت اسلاميه ميپرداختند. در زمان مشروطيت نيز «روزنامه انجمن مقدس ملي اصفهان» در هر شماره، از شركت اسلاميه نام برده و به تبليغ و تعريف از آن ميپرداخت.
دو نكته قابل توجه درباره فلسفه وجودى و نحوه كاركرد اين شركت به چشم ميخورد.
اول آنكه براى اول بار مىكوشيد با تشويق به استفاده از توليدات داخلى زمينهساز ايجاد حركت اقتصادى ملي و توليدي در اصفهان شود. نكتهاى كه در تاريخ معاصر اصفهان در نوع خود كمنظير بود. دوم آنكه تأسيس و ادامه كار شركت با حمايت و تشويق علماى برجسته و همچنين مردم اصفهان همراه بود. اشخاص نامدارى چون حاج آقا نورالله نجفى، مجدالاسلام كرمانى، ملكالمتكلمين و سيدجمال واعظ اصفهانى به حمايت از آن پرداختند. حتى سيّدجمال واعظ رسالهاى تحت عنوان لباس التقوى نوشت و در آن به قطع وابستگى به كالاهاى خارجي پرداخته و وظيفه مسلمانان دانست كه از شركت اسلاميه حمايت و استقبال كنند.
علاوه بر اين با تحريم كالاهاى خارجى و استعمال پارچه وطنى در قالب شركت اسلاميه، به تدريج يك جريان و حركت عمومى در سراسر كشور ايجاد شده و موج آن به نجف اشرف نيز رسيد و مراجع بزرگ شيعه به حمايت عملى از آن برخاستند. آيات عظام آخوند ملامحمدكاظم خراسانى، آقا ميرمحمّدكاظم حجتالاسلام يزدى، آقا ملامحمدحسن مامقانى و... ضمن ارسال نامههايى، به حمايت از تشكيل شركت اسلاميه پرداخته و كمك به آن را با مبارزه با كفر يكسان دانستند.
مبارزه عليه دولتهاى استعمارى با ايجاد اين شركت وارد مرحله جديدى شد. از همين زمان به بعد تجّار و علما به پشتوانه حمايت مردمى، با اعلاميهها و جلسات خود كمكم به تحريم همهجانبه سلطه بيگانگان پرداختند.
اين اقدامات در حالي انجام مىگرفت كه حاج محمّدحسين كازرونى رياست كل اين شركت را بر عهده داشت. در فصل دوم نظامنامه شركت اسلاميه آمده است: «بر حسب تجويز و تصويب امناي معظم و لياقت و شايستگي، رياست كلي اين شركت در عهده جناب مستطاب فخامت حاجيمحمدحسين تاجر كازراني است كه رياست اداره جليله كمپاني مسعوديه هم به عهده ايشان است.». درباره كاركرد اين شركت نيز در همان فصل 21 اساسنامه آمده است: «اين شركت به كلى از داد و ستد متاع خارجه ممنوع است. فقط همّ خود را صرف ترقّى متاع داخله و آوردن چرخ و اسباب و كارخانجات مفيده خواهد نمود».
شركت اسلاميه عليرغم موفقيتهايي كه كسب نمود، به دليل بيبرنامه بودن و عدم حمايت توليدكنندگان داخلي و همچنين كارشكنيهاي برخي عناصر سودجو و
منفعتطلب راه سختي را پيمود، ولي با اين حال مدت زماني دوام آورد و به مبارزه با مصرفگرايي و نفوذ كالاهاي وارداتي پرداخت.
سوم: تشكيل انجمن تجار
در تاريخ 16 محرم 1325ق. در اصفهان و با حضور 12 نفر از تجار درجه اول شهر، «انجمن تجار» در محل باغ حاج محمّدحسين كازرونى شكل گرفت. اعضاى اوليه انجمن عبارت بودند از: حاج محمّدابراهيم ملكالتجار، حاج محمّدحسين كازرونى، سيّدمحمّدعلى جناب، ميرزا حبيبالله امينالتجار، حاجى سيّدعلى تاجر قزوينى، حاجى محمّدحسن بنكدار و بزرگان ديگر. در همان جلسة نخست، حاجمحمدحسين كازروني پيشنهاد كرد يك كارخانه كاغذسازي تأسيس شود.
روزنامه انجمن مقدس ملى در مورد هدف ايجاد اين انجمن مىنويسد: «به واسطه آن خيلي از مفاسد تجارتى و مملكتى ما اصلاح مىشود. چنانچه در اين روز مذاكرات مجلس همه از اقدام به امورات نافعه و كوشش به لوازم ترقى مثل آوردن كارخانجات لازمه بود.»
چهارم: برپايى بزرگترين مجمع اقتصادى
يك ماه بعد از آن تاريخ بزرگترين مجمع اقتصادى در اصفهان شكل گرفت. «قريب دو هزار نفر از علما و تجار و كسبه و تمام سلسله جليله صدريه ازدحام نموده بودند... در باب منسوجات و متاعهاى ايرانى عزم و جزم خود را به عرض يكديگر آوردند كه لباسهاى مسلمان غيرتمند بايد از اقمشه اسلاميه باشد و همچنين اثاثالبيت و آلات كسب و متاعهاى لازمه بايد از مصنوعات ايران باشد».
هدف از تشكيل اين انجمن «رفع احتياج از خارجه و توسعه امتعه داخله بود». نكته مهم درباره اين حركت اقتصادي، همراهى تجار با علما به رهبرى حاجآقا نورالله نجفى بود كه در نتيجه سخنان حاجآقا نورالله و آقا ميرزامحمود صدرالمحدّثين (از وعاظ برجسته مشروطهخواه اصفهان)، مردم تمايل و رغبت زيادى به تصميمات اين مجمع اقتصادي نمودند و حتي «قرآن مجيد را مهر كردند كه زنهار لباس خارجه نپوشند». در همين مجمع حاج محمّدحسين كازرونى كه لباس كرباس پوشيده بود، اعلام كرد «تا دو ماه ديگر كارخانه ريسمان را هم خواهيم آورد».
چندي بعد كازروني كه نماينده تجار در آن انجمن بود گزارش داد استفاده از پارچه وطني خيلي معمول شده و مردم با رغبت از آن استقبال نمودهاند؛ و شاگردان مدارس اصفهان نيز از همين نوع لباس ميپوشيدند.
پنجم: شركت شرافت
اولين بنگاه توليدي پس از مشروطه تحت عنوان «شركت شرافت» با مشاركت بازرگانان شهر تأسيس گرديد. شركتى كه مقصود آن «ترويج امتعه وطن و رفع احتياج از خارجه و توسعه دايره مكاسب و ساير مصالح عامه» بود. سهامداران شركت عبارت بودند از: حاجآقانورالله نجفى، ملكالتجار، كازرونى، امينالتجار، خاندان بنكدار و بزرگان ديگر.
دو ماه بعد محصول اين شركت كه لباس نظامى بود به انجمن ولايتى عرضه شد و مدتي بعد حاجآقانورالله نجفي پيشنهاد كرد هر هشت ماه، يك دست از اين لباسها به سربازان داده شود.
هدف از ايجاد اين بنگاه، تبليغ و ترويج منسوجات وطني و قطع وابستگي به بيگانگان بود. روزنامه جهاد اكبر در ادامه ميافزايد اولين كسي كه منسوجات وطني را پوشيد و به تبليغ آن پرداخت مرحوم كازروني بود.
ششم: تلاش به تأسيس بانك ملى
تأسيس بانك ملي نيز از جمله طرحهايي بود كه اگر از طرف دولت وقت حمايت ميشد، ميتوانست عامل بزرگي در خودكفايي ملي باشد. پيشنهاد تأسيس بانك ملي در نامهاي با امضاء يكصد نفر از تجار و بزرگان ايران به مجلس شوراي ملي داده شد.
در ميان افراد امضاءكننده پيشنهاد، نام دو نفر از تجار اصفهان يعني حاجي محمدابراهيم ملكالتجار و مرحوم كازروني در كنار ساير تجار ايران و جمعي از درباريان و وزراء ديده ميشد. در تأسيس اين مؤسسه اقتصادي در اصفهان، حاجي كازروني مانند ساير اقدامات پيشقدم بود و اكثر جلسات تأسيس بانك ملي، در باغ وي تشكيل ميگرديد. در اين مورد آمده «... روز جمعه چهاردهم (صفر 1325 قمري) انجمن ترقي كه مجلس تجارت است بر سبيل معهود در باع جناب حاجي محمدحسين
صاحب تاجر كازروني منعقد و مدعوين از سه ساعت به غروب مانده حاضر شده و شروع به مذاكرات (در خصوص) بانك ملي گرديد»
در اين جلسه قرار شد محلي جهت پذيرهنويسي سهام تعيين شود. «نمايندهاي نيز از طرف حاج آقا نورالله نامه تعليقهاي با عنوان جناب مستطاب عمده الاعز و الاعيان زبده الاعاظم و الاشراف افتخار الحاج حاجي محمدحسين صاحب كازروني زيد عزه و توفيقه را مزاحمت مينمايد، نوشته و در آن عنوان نموده بودند كه مبلغ پنج هزار تومان فرستاده تا در مقابل بليط [= سهام] بانك ملي تهيه نمايند».
تأسيس بانك با اين هدف پيشنهاد گرديد تا مانعى براى استقراض دولت از دول استعمارى روس و انگليس شود. حاجآقانورالله نجفى و برادرش آقا نجفى، از اين اقدام مجلس در تأسيس بانك ملي حمايت نمودند و به همراه حاجمحمدحسين كازروني سرمايه زيادي براي تأسيس و برپايي آن گذاشتند. ولي با تمام اين تلاشها اين اقدام بزرگ به نتيجه نرسيد و بانك ملّي ايجاد نشد. دلايلى همچون عدم استقبال كافى مردم، عدم همراهى دولت با اين طرح، انتظار زياد از بانك ملّى و... را از عوامل عدم شكلگيرى بانك ملّى برشمردهاند.
هفتم: اقدام به ايجاد راه شوسه
حاجمحمدحسين كازروني درصدد برآمد راه اصفهان- شيراز را تسطيح كند. او پس از كسب امتياز و تعيين شركاء، مهندسي براي ملاحظه راه از «اول خيابان چهارباغ الي چاپارخانه مَرغ كه چهار فرسخي شهر است» اعزام داشت و «پس از تعيين حدود و تشخيص طريق... شروع به شوسه نمودن و ساختن فرمودند.» چند ماه بعد كازرونى جلسهاى در باغ باصفايش برپا كرد و در آنجا سهام شركتى را كه براى شوسه كردن راه مذكور ايجاد كرده بود به فروش رسانيد. در اين جلسه حاجآقا نورالله نجفى صد سهم و ملكالتجار نيز پنجاه سهم خريدند. درباره اقدام اين شركت، روزنامه انجمن مقدّس ملّى اصفهان گزارش مىدهد از ماه قبل اين كار شده و به «قدر چهار فرسخ راه صاف شده، تا حوالى اورچينى رسيده، هر روز 250 نفر عمله كار مىكنند و تا به حال به قدر سى پل از آهك و آجر براى رفاهيت عابرين ساختهاند».
تأثير اين اقدام كازرونى آن بود كه راه شيراز كه از طرف پل خواجو مىگذشت، پس
از احداث مقدارى از اين راه، به سمت باغ هزار جريب و زمينهاى جنوبى اصفهان (كه عمده آن مُلْك او بود) تغيير جهت يافت و رونق گرفت. هرچند اين اقدام وى نيز به نتيجه نرسيد و ناتمام ماند.
هشتم: تأسيس كارخانجات صنعتى
سرانجام حاجمحمدحسين موفق شد به سال 1300ش. با تأسيس كارخانه وطن و زايندهرود، به ديدگاههاى اقتصادى خود در زمينه خودكفايى ملّى و توليد داخلى جامه عمل بپوشاند. يكى از نتايج بزرگ اقدامات اقتصادى كازرونى و ديگران در زمينه ايجاد كارخانجات صنعتي آن بود كه شهر اصفهان را پس از مشروطه تبديل به يك شهر صنعتي پررونق نمودند، به گونهاي كه چهره شهر اصفهان نسبت به دوره قبل از مشروطه از لحاظ اقتصادى دچار تحول و دگرگونى فراوانى شد. از اين حيث شخص كازروني از رجال اقتصادى مهم شهر اصفهان در دوره معاصر محسوب مىشود.
ب) اقدامات سياسى
عملكرد حاجمحمدحسين كازروني بيشتر در زمينه اقتصادى قابل بحث و بررسى است. چنانكه اقدامات وى در زمينه سياسى، فرهنگى و اجتماعى نيز از اين رهگذر ميبايست مورد توجه قرار گيرد. با اين حال به جهت آنكه تلاش بر آن است تا نقش وى در جهات مختلف بازشناخته شود، لزوم توجه به اقدامات ديگر وى نيز ضرورى به نظر مىرسد.
پس از انقلاب مشروطيت، حاجمحمدحسين كازروني به همراه جمعي از علما و بزرگان شهر همچون حاجآقانورالله نجفى، به هدايت اين جنبش مردمى پرداختند و در اولين دوره انجمن ولايتى اصفهان كه بايد دو نفر از صنف تجار به آن انجمن داخل ميشدند، وي به همراه حاجمحمدابراهيم ملكالتجار به عنوان نمايندگان صنف تجار رأي آوردند. وى در تمامى مراحل نهضت مشروطيّت، با كمكهاى مالى خود به حمايت از اين جنبش مردمى پرداخت.
از بعد سياسي، يكي از اهداف مهم كازرونى از شركت در انجمن ولايتى و سپس تأسيس انجمن تجار، آوردن كارخانجات جديد از خارج و دورى نمودن از مصرف كالاهاي خارجي و تشويق و ترغيب مردم به استفاده از كالاها و توليدات داخلى بود.
به اين صورت ميتوان اقدامات اقتصادي وى را يك حركت سياسى به شمار آورد كه به همراهي علما و بزرگان شهر تلاش مينمودند به ترويج خودكفايي ملي، كسب استقلال اقتصادي و تحريم كالاهاي خارجي جهت ضربه زدن به منافع استعمارى بپردازند. چنان كه موفقيت در زمينه توليد كالاى داخلى توسط شركت اسلاميه به آن حد رسيد كه يكي از روزنامههاي انگليس (تايمز)، رونق آن كالاها را سكته به منافع انگليس در كليه منطقه خليج فارس اعلام كرد. همانگونه كه پيش از اين گفته شد كمك به حركتهاى مردمى در حوادث مشروطيت بيانگر نقش فعال سياسى كازرونى و حمايت وى از اين حركت بود. از جمله آنكه وقتى مردم اصفهان براى درخواست عزل ظلّالسلطان در كنسولگرى انگليس تحصن كرده بودند، وى با ارسال كمك مالى به آنها اين حركت را تقويت كرد.
ج) اقدامات فرهنگى
انديشه استقلال اقتصادي و خودكفايى ملّى در اصفهان عصر مشروطه هم توسط علما به رهبرى حاجآقانورالله نجفى و هم توسط ساير قشرهاى جامعه تبليغ و ترويج مىشد.
حاجمحمدحسين كازروني براي روشنگري و آگاه كردن مردم ايران از نظر اقتصادي، رسالهاي در قالب سئوال و جواب تنظيم كرد. سئوال و جواب لايحهاى بود كه حاج محمّدحسين كازرونى در ترويج كالاى وطنى براى روزنامه جهاد اكبر فرستاد كه آن روزنامه اين رساله را در 23 رجب 1325ه ق. درج نمود. نمونهاي از سئوال و جوابها كه در عين سادگي، نشاندهنده فكر بلند اوست، به شرح زير است:
سئوال: كرباس چه شرافتى بر اقمشه خارجه دارد؟
جواب: لباس كرباس شرافت مليت و قوام قوميت ما را حفظ مىكند و از ذلّت احتياج ما را مىرهاند كه محتاج به غير نباشيم و ثروت مملكت ما محفوظ بماند.
سئوال: لباس كرباس چگونه ثروت مملكتى را محفوظ مىدارد؟
جواب: چندين سال است كه رابطه اجانب به مملكت ما جارى است. ولى بىعلمى و جهالت ما را دانستهاند. هر روز يك نوع قماش خوشرنگ و اسباب قشنگ تازه براى فريب آورده ماحصل حيات ما را به بهاى آن مىربودند و هموطنان ما جاهلانه پول و ثروتى كه با زحمات شاقه تحصيل نموده به رايگان تقديم آنها مىنمودند...
د) اقدامات اجتماعى
از حاجمحمدحسين كازروني آثار و ابنيه خيريه فراوانى به يادگار مانده است. علاوه بر فعاليتهاى اقتصادى كه به آن اشاره شد، ساير اقدامات اجتماعى او عبارتند از:
بناى سه مسجد در محلات گوناگون شهر اصفهان.
تأسيس كارخانه وطن كه در اشتغالزايى و اقتصاد شهر اصفهان اقدامى ارزنده بود.
به علت عدم وجود آب آشاميدني در تخت فولاد، اقدام به بناى يك آبانبار بزرگ و زيبا در اين منطقه نموده است.
بناي بقعه و تكيهاي ارزشمند در تخت فولاد كه بزرگانى چون آيات عظام مرحوم گزى و درچهاى و بسيارى از ديگر بزرگان در آن دفن مىباشند.
كمك به تعمير و بازسازى بسيارى از مساجد شهر اصفهان.
چاپ قرآن و كتب ادعيه و اهداء آنها به اهل علم و ديگران.
ساختن دبستان، دبيرستان كازروني.
كمك به فقرا و مستمندان شهر؛ به طورى كه در تابستانها در كارخانه وطن مقدار زيادي لباس و پتو به منظور كمك به مستمندان تهيه مىشد كه در ايام زمستان ميان آنها تقسيم مىگرديد. همچنين مقدار زيادى خاكه زغال در هر زمستان بين فقرا در قسمتهاى مختلف شهر تقسيم مىكرد.
برخي موانع و معضلات موجود در مسير تحقق حركتهاي اقتصادي
حقيقت آن است كه عوامل بسياري دست به دست يكديگر داده بود تا موجب شود چنين انديشههاي والائي تا مدتها جامه عمل نپوشد.
مهمترين اين معضلات، عدم همراهي و مشاركت مردم در پيمودن اين مسير بود. به عنوان نمونه در قضيه ناكامي در ايجاد بانك ملي خبرنگار روزنامه تايمز مينويسد: «سه سال قبل دولت ايران براي آنكه محتاج به قرض خارجه نباشد، اقدام به تأسيس بانك ملي كرده ولي عاقبت اقداماتش بينتيجه گرديد. چنان كه خيلي از اشخاص اسامي خود را در دفتر بانك ملي ثبت كردند ولي پول نقد خيلي كم دادند. يكي از دلتنگيهاي مردم هم همين بود كه صورت حساب پولي را كه جمع شده بود ارائه ندادند كه معلوم شود چگونه و به چه مصرف صرف شده است... ايرانيها حقيقتاً از هم مطمئن و خاطرجمع نيستند».
تغيير مكرر در اساسنامه بانك و انتظار زياد از آن عامل ديگر در ناكامي اين حركت مهم اقتصادي بود. اين نكته نيز قابل ذكر است كه از همان آغاز اين فعاليتها، برخي آگاهان معتقد بودند تحريم كالاهاي خارجي بدون تقويت جانشين داخلي كار پرثمري نخواهد بود. مجدالاسلام كرماني در همان زمان نوشت: «... اما ترك امتعه خارجه در اين امر كمال دقت لازم است كه مثل سابق بيمطالعه نشود. اول بايد تهيه حوائج را در داخل نمود آن وقت بر ترك امتعه خارجه اقدام بشود».
پيروزي لباس وطن كه شكست كالاهاي خارجي را به دنبال داشت، بدون واكنش تجار خارجه نميتوانست باشد. تجاري كه سالها با خيال آسوده بازارهاي ايران را در قبضه داشتند. كنسول انگليس در اصفهان بارها به وزيرمختار اين كشور در تهران از اوضاع وخيم پيش آمده شكايت كرده است. آنان با انحاء مختلف همانگونه كه به انحراف مشروطه مبادرت نمودند، توانستند مسئله تحريم كالاهاي خارجي را به ناكامي سوق دهند. كاهش شديد قيمت كالاهاي خارجي؛ نسيه دادن كالاها و اجناس به تجار داخلي و مردم؛ تبليغات زياد اجناس خارجي و... و روشهاي متعدد ديگر از جمله اقداماتي بود كه آنان را در نيل به اغراضشان موفق گردانيد. روزنامه جهاد اكبر با ابراز تأسف نوشت: «آنچه خيرخواهان قدغن كردند كه تا ميتوانيد ترك امتعه فرنگي نمائيد نتيجه اين شد كه حالا زيادتر خريداري ميشود» و با عصبانيت درباره زنان آلامد كه شوهران را وادار به خريد پارچه و ساير كالاهاي فرنگي ميكنند، نوشت: «مگر اين زنان صاحب ندارند؟ يا مردان آنها اين قدر اسير شهوتند كه نميتوانند [ضرر خريد كالاهاي خارجي را] حالي زوجاتشان كنند».
در ماههاي پاياني سال 1325 وزيرمختار انگليس در تهران به وزير خارجه متبوع خويش گزارش داد: «مخالفت و ضديت جدي آقايان در خصوص تجارت با خارجه ظاهراً موقوف گرديد و ديگر تجار بومي مورد تهديد واقع نشدهاند».
بدين ترتيب آرمانهاي اقتصادي مشروطيت نيز چون باقي جنبههاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي دچار انحراف و ناكامي گرديد.
نتيجهگيري
با عنايت به مطالب فوق بايد گفت انديشههاي اقتصادي حاج محمدحسين كازروني كه در جهت قطع دست اجانب از ثروت ايران، رواج كالاهاي داخلي، ايجاد زمينه
اشتغالزايي براي افراد بيكار، ايجاد انديشه خوداتكايي ميان ايرانيان، نجات تجارت و كارخانههاي توليدي داخلي از ورشكستگي و ركود و… بود تا حدودي به ثمر نشست. اگرچه دست بيگانگان به كلي از مواهب و ثروت ايراني قطع نشد ولي اين نتيجه را به دنبال داشت كه تجار ايراني يك بار ديگر در مشروطه ايران نقش مؤثري ايفا نمودند.
در اين مقاله به بررسي و بيان انديشه و كنشهاي اقتصادي حاج محمدحسين كازروني پرداخته شد. چنان كه ديديم در حوزه نظر همه چيز درست به نظر ميرسيد، اما عوامل متعدد و پيچيدهاي موجب شد كارها در مقام عمل به پيش نرود. آشفتگيهاي پس از مشروطه و ضعف و تزلزل مديريت را ميتوان از عواملي دانست كه تصميمگيري بلندمدت را از بازيگران اقتصادي سلب ميكرد. چند سالي بعد نيز وقوع جنگ جهاني اول و پيامدهاي آن كشور را دستخوش آشوب و سقوط كرد به طوري كه چهار سال بعد از مشروطه روزنامه انجمن اصفهان با نااميدي تمام نوشت «چرا بايد هنوز كمپانيهاي شركتي ايجاد نشده باشد؟ چه علت دارد كه هنوز بانك ملي تشكيل نشده» ؛ نيز مدتي بعد روزنامه زاينده رود با اشاره به آرمانهاي اقتصادي مشروطه چون بانك ملي، راهآهن، شكوفايي اقتصادي و... گزارش داد: «در هر يك از اين موضوعات صرف فكرتها شد و تشويقات به عمل آمد. نگارشات مفصله گرديد... و زحمات و مشقات كشيده شد و بدبختانه ملت در هيچ يكي از اين موضوعات مقصد خود را نيافته و به مطلوب خود نرسيده و بعد از چهار سال... به هر مطلبي كه دست زده و شروع كرده، به جز يأس و حرمان نتيجه نبرده است».
سرانجام اين مرد نيكنام پس از عمرى خدمت در عرصه استقلال و خودكفايى ملّى و دستگيرى از اقشار ضعيف جامعه، به سال 1351ه ق. در اصفهان وفات يافت و در داخل بقعه تكيهاي كه خود در تختفولاد بنا نهاده بود دفن گرديد. سپس در سال 1363ق استخوانهايش به نجف اشرف منتقل و در يكي از حجرات صحن شريف مدفون گرديد.
فهرست منابع و مآخذ
جابرى انصارى، ميرزاحسن (1328ش). تاريخ اصفهان و ري و همه جهان، اصفهان، عمادزاده.
جابري انصاري، ميرزاحسن (1378ش). تاريخ اصفهان، با تصحيح جمشيد مظاهرى،
اصفهان، مشعل، چاپ اول.
جمالزاده، سيدمحمدعلي (1362). گنج شايگان يا اوضاع اقتصادي ايران، تهران، كتاب تهران، چاپ اول.
حائري، عبدالهادي (1364). تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم عراق، تهران، اميركبير، چاپ اول.
دانشنامه تخت فولاد (1389). گروه مؤلفين، ج اول، اصفهان، مجموعه فرهنگي مذهبي تخت فولاد، چاپ اول.
رضازاده ملك، رحيم (1377). تاريخ مشروطه ايران به روايت اسناد وزارت امور خارجه انگليس (كتابهاي آبي)، تهران، مازيار.
رياحي، محمدحسين (1385). روضه رضوان، اصفهان، كانون پژوهش، چاپ اول.
عابدي، حسن (1334). اصفهان از لحاظ اجتماعي و اقتصادي، اصفهان، چاپ اول.
عسگرانى، محمدرضا (1384ش). نقش مردم اصفهان در انقلاب مشروطيت ايران، اصفهان، نوشته، چاپ اول
عقيلي، سيداحمد (1385). نگرشي بر مشروطيت اصفهان، اصفهان، فرهنگي تفريحي شهرداري اصفهان، چاپ اول.
مجدالاسلام كرماني، احمد (1350). تاريخ انحطاط مجلس، اصفهان، دانشگاه اصفهان، چاپ اول.
محبوبي اردكاني، حسين (1367). تاريخ مؤسسات تمدني جديد در ايران، به كوشش كريم اصفهاني، تهران، دانشگاه تهران، چاپ دوم.
مهدوى، سيدمصلحالدين (1367). تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير، سه جلد، قم، نشر الهديه، چاپ دوم.
مهدوي، سيدمصلحالدين (1370). سيرى در تخت فولاد اصفهان، انجمن كتابخانههاى عمومى اصفهان.
نجفي، موسي (1385). انديشه سياسي و تاريخ نهضت بيدارگرانه حاجآقا نورالله نجفي، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، چاپ دوم.
واعظ اصفهانى، سيدجمالالدين (1363). لباسالتقوى، به كوشش هما رضوانى، تهران، نشر تاريخ.
مقالات
تركمان، محمد (1364). اسناد تاريخى در رفع وابستگى اقتصادى، روزنامه كيهان، 15 فروردين.
پهلوانزاده، ليلا (1384). كارخانه وطن، ماهنامه فني دانش نما، اصفهان، خردادماه.
رجايي، عبدالمهدي (1384). انديشه و عمل اقتصادي در اصفهان عصر مشروطيت و...، مجموعه مقالات همايش حاج آقا نورالله نجفى، اصفهان.
روزنامهها
روزنامه انجمن مقدس ملي اصفهان، اصفهان، مدير سيدسراجالدين صدرعاملي، سال اول تا سوم.
روزنامه جهاد اكبر، اصفهان، مدير سيدعلي خراساني، سال اول و دوم.
روزنامه زاينده رود، اصفهان، مدير معينالاسلام، سال اول تا چهارم.
روزنامه مجلس، تهران، مدير سيدصادق طباطبائي، سال اول تا پنجم.
روزنامه نداي وطن، مدير مجدالاسلام كرماني، سال اول و دوم.
پانوشتها
. 1. جمالزاده، 1362 ، ص 98
. 2. محبوبي اردكاني، 1376 ، ج 3، ص 94
. 3. نجفي، 1385 ، صص 47 و 86
. 4. مهدوي، 1367 ، ج 2، ص 28
.7- 5. تركمان، 1364 ، صص 8
23 رجب. ، 6. اين رساله در روزنامه جهاد اكبر در سال 1325 ق به چاپ رسيده است. رك: جهاد اكبر، 1325
. 7. مجدالاسلام كرماني، 1350 ، ج 1، ص 314
.35- 8. عسگراني، 1384 ، صص 37
.17- 9. واعظ اصفهاني، 1363 ، صص 20
10 . حائري، 1364 ، ص 131 ؛ سواد دستخط آيات عظام در روزنامه ثريا، س دوم، 1317 ق.
11 . مذاكرات انجمن مقدس ملي، 26 جمادي الثاني 1325 ق.
.36- 12 . نجفي، 1385 ، صص 37
. 13 . همان، ص 38
.180- 14 . رجائي، 1384 ، صص 183
25 محرم 1325 ق. ، 15 . انجمن مقدس ملي، س اول، ش 10
16 . همان.
25 محرم 1325 ق. ، 17 . انجمن مقدس ملي، س اول، ش 10
. 18 . روزنامه جهاد اكبر، 14 ربيع الثاني 1325
25 محرم 1325 ق. ، 19 . انجمن مقدس ملي، س اول، ش 10
. 20 . روزنامه جهاد اكبر، 4 رجب 1325
21 . جهاد اكبر، س اول، پانزده شعبان 1325 ق.
22 . انجمن مقدس ملي، س اول، ش 11 ، شوال 1325 ق.
23 . روزنامه جهاد اكبر، 15 شعبان 1325 ق.
24 . همان.
25 . همان.
. 26 . نجفي، 1385 ، ص 78
27 . روزنامه انجمن مقدس ملي، س اول، 2 صفر 1325 ق.
.180- 28 . ر. ك: دوره هاى مختلف روزنامه مجلس از سال اول تا سال سوم به نقل از رجايى، همان مأخذ، صص 181
29 . روزنامه انجمن مقدس ملي، س اول، 4 جمادي الاول 1325 ق.
30 . همان، 20 شعبان 1325 ق.
31 . همان.
.107- 32 . ماهنامه دانش نما، 1384 ، ص 52 ؛ عابدي، 1334 ، صص 109
. 33 . نجفي، 1385 ، ص 234
. 1316 ق به نقل از نجفي، ص 47 ، 34 . روزنامه ثريا، ش 46
. 35 . جابري انصاري، 1328 ، ص 351
186 به چاپ رسيده است. - 36 . متن اين رساله در كتاب نجفي، 1385 ، صص 189
. 37 . همائي، 1384 ، صص 224 و 236
. 38 . جابري انصاري، 1328 ، ص 365
.10- 39 . دانشنامه تخت فولاد، 1389 ، صص 11
. 40 . مهدوي، 1370 ، ص 170
. 41 . رياحي، 1385 ، ص 26
42 . مهدوي، همان.
. 43 . عقيلي، 1385 ، ص 103
14 محرم 1328 ق. ، 44 . روزنامه مجلس، س سوم، ش 66
.180- 45 . رجائي، 1384 ، صص 183
2 جمادي الاول 1325 ق. ، 46 . روزنامه نداي وطن، س اول، ش 40
. 47 . رضازاده ملك، 1377 ، ص 75
7 شعبان 1325 ق. ، 48 . روزنامه جهاد اكبر، س اول، ش 27
. 49 . رضازاده ملك، ص 92
. 15 صفر 1328 ، 50 . روزنامه انجمن اصفهان، سال سوم، ش 52
. 24 جمادي الاخر 1329 ، 51 . روزنامه زاينده رود، سال سوم، ش 20
52 . مهدوي، همان.
حميد خرمي*
سيدضياءالدين طباطبايي تا پيش از كودتا
از آنجا كه كودتاي اسفند 1299 با محوريت شخص سيدضياء شكل گرفت، ابتدا به زندگي او اشاره كوتاهي مينمائيم. نامبرده فرزند آقا سيدعلي يزدي، از روحانيون دربار مظفرالدين شاه، ميباشد. در ايام نوجواني انقلاب مشروطه را درك نمود و در مهاجرت كبري همچون ديگر طلاب به قم مهاجرت كرد. ورودش به شيراز با پيروزي انقلاب مشروطه همزمان شد. سيد در شيراز روزنامۀ اسلام و با توقيف آن روزنامۀ نداي اسلام را منتشر ساخت. انتقادهاي او از متنفذين و مستبدين فارس منجر به تهديد قتلش از جانب ايشان شد. پس شيراز را با قيافه و لباس مبدل ترك گفت و به تهران رفت كه در محاق استبداد صغير فرو رفته بود. او در تهران به كميتۀ جهانگير پيوست و مأمور نوشتن بيانيه و برقراري ارتباط ميان آزاديخواهان شد. همچنين با تشكيل يك گروه كوچك سعي در ساختن نارنجك و ترساندن هواداران محمدعلي شاه نمود كه نقشهاش لو رفت. از بيم خشم شاه به سفارت عثماني و بريتانيا پناهنده شد كه عذر او را خواستند؛ بناچار به سفارت اطريش- مجارستان روي آورد كه انصافاً از او در «محكمۀ محاكمات وزارت امور خارجه» حمايت همه جانبهاي نمودند. در فتح تهران نيز از جانب كميتۀ جهانگير «مأمور تسخير تلفون خانه و خيابان لاله زار و چراغ برق بود».
پس از سقوط ديكتاتوري محمدعلي شاه، احزاب و روزنامههاي جديدي شروع به
فعاليت نمودند. سيدضياء در حالي كه كمتر از بيست سال داشت، روزنامۀ شرق را منتشر ساخت كه از جانب افراد متمولي همچون ارباب بهمن زرتشتي و ماطاوسخان ارمني حمايت مالي ميشد. افكار تند سيدضياء و انتقادات پي در پي او از كابينهها باعث توقيفهاي چندبارۀ روزنامه شد و در نهايت ادارۀ نظميه با صدور ابلاغيهاي در اوايل خرداد 1289 از ادامۀ نشر روزنامه جلوگيري كرد. برق جايگزين روزنامۀ شرق شد؛ اما اين روزنامه هم گرفتار توبيخ دستگاه حاكمه شد و انتشار مقالۀ «روح ملت از اين مجلس خبر ندارد» نمايندگان مجلس را نيز به شكايت از سيدضياء وادار ساخت. سرانجام براي حفظ قداست مجلس، سيدضياء حاضر شد بدون اينكه محكوم گردد، كشور را ترك كند.
سيدضياء دو سال بعد به ايران برگشت و خردهگيريهاي او از دولت علاءالسلطنه و ناصرالملك كه از برپائي انتخابات مجلس خودداري ميكردند، منجر به توقيف هميشگي اين روزنامه شد. سيد در كمتر از يك هفته روزنامۀ رعد را منتشر كرد و طبق معمول به مخالفت با دولتهاي ضعيف ادامه داد. او بيتدبيري طبقۀ حاكم در ادارۀ مطلوب كشور را عامل مهم بيساماني و فشار دولتهاي شمالي و جنوبي ميدانست. با شروع جنگ جهاني اول، در آبان 1294 ايران به تصرف بيگانگان درآمد و روزنامۀ رعد به جمع طرفداران انگليس اشغالگر پيوست. در حالي كه ديگر جرايد دل به آلمانها بسته بودند. سيدضياء نظر مساعدي نسبت به اعلام بيطرفي كابينۀ مستوفيالممالك نداشت و دولت را محكوم ميكرد به اينكه «نه از جنگ بهره ميبرد و نه از بيطرفي واقعي پيروي ميكند».
پس از سقوط دولت سپهسالاراعظم، ميرزاحسنخان وثوقالدوله مأمور تشكيل كابينه شد. عليرغم حضور تعدادي از هواداران انگليس در اين دولت، نخستوزير از پذيرفتن پيشنهاد دولتهاي انگليس و روسيه مبني بر نظارتشان بر امور مالي و نظامي ايران- كه پيش از اين به امضاي سپهسالار رسيده بود- امتناع نمود. اين اتفاق بيتأثير در مخالفتهاي روزنامۀ رعد با اين كابينه نبود كه در نهايت منجر به محاكمۀ سيدضياء شد. او از اين محكمه پيروز بيرون آمد؛ اما به خاطر «صدمه و زحمت روحي» نيازمند استراحت و «فراغت دماغ» شده بود. لذا ايران را به مقصد روسيه، كه در آتش انقلاب ميسوخت، ترك گفت. او در پطروگراد شاهد سخنراني لنين بود كه در آن لغو قرارداد
1907م و ديگر امتيازات روسيه در ايران را اعلام كرد.
سيدضياء قريب به دو سال در اروپا توقف نمود و پس از بازگشت، روزنامۀ رعد را مجدداً از 20 مهر 1292 منتشر ساخت. بعد از اين سيدضياء سرسختانه از وثوقالدوله حمايت ميكرد. وثوق موفق به دستگيري و مجازات كميتۀ مجازات شده بود. ظاهراً سيدضياء نيز در ليست سياه اين كميته قرار گرفته و تا مدتي در نگراني به سر ميبرد. علاقهمندي سيدضياء به امور اجرائي بعد اين زمان آشكارتر شد و در روزنامۀ خود از سپردن امور به اشخاص لايق سخن ميگفت؛ به عنوان نمونه زندگي نامۀ «كلمانسو» را كه در فرانسه از شغل روزنامهنگاري به مناصب بالاي سياسي رسيده بود، تشريح كرد. همچنين شش مقاله تحت عنوان «اگر وزير بودم چه ميكردم» منتشر ساخت. تماس او با انگليسيها و ديگر اتباع بيگانه حاضر در تهران نيز افزايش پيدا كرد.
زمينههاي كودتاي سوم اسفند 1299
پس از پيروزي انقلاب روسيه، تمام امتيازات آن كشور در ايران ملغي اعلام شد و شروع به تخليۀ نيروهاي خود از شمال ايران كردند. مردم ايران نيز كم و بيش از تفكرات انقلابيون روسي به هيجان آمده و انتظار تحولي در كشور را ميكشيدند. ورود اين افكار توسط سربازان روسي حاضر در ايران صورت ميگرفت، «به ويژه مردم شهرهايي چون تبريز، كرمانشاه، رشت و... با سرمشق گرفتن از شوراهاي نمايندگان سربازان در يگانهاي ارتش روسيه شروع به پديد آوردن شوراهاي محلي نمودند. تشكيل كميته مجازات و قتل جاسوسان بيگانه را هم ميتوان در همين چارچوب تفسير نمود؛ اقدامات آنها باعث سقوط كابينۀ اول حسن وثوق در رجب 1335 شد كه تا روي كار آمدن مجدد او در شعبان 1336، كابينهها سياست ضدانگليسي در پيش گرفتند.
پس از پايان يافتن جنگ جهاني اول، قيموميت عراق طبق نظر جامعۀ ملل به انگلستان سپرده شد؛ اين كشور «خيال داشت پسر پادشاه حجاز را در كشور جديد بر تخت نشاند و ادارۀ امور آنجا را به مأموران انگليسي بسپرد». با اين شرايط جديد ايران ميان دو مستعمرۀ انگلستان يعني هند و عراق قرار ميگرفت و از اهميت دو چنداني برخوردار شده بود. اوضاع داخلي كشور هم رو به وخامت گذارده بود؛ فقر گسترده، ناامني در نقاط مختلف، دخالت بيگانگان و جنبشهاي محلي چون نهضت
جنگل و خياباني مردم را مستاصل ساخته بود و همه مشتاق شكلگيري يك دولت مركزي مقتدر به انتظار نشسته بودند، به همين خاطر مدرس از سپردن رياستالوزرائي به وثوقالدوله حمايت نمود. انگلستان هم به خاطر حضور دائمي نيروهايش در ايران كه هزينههاي سنگين مالي، نظامي و سياسي به دنبال داشت، دولت وثوقالدوله را با پرداخت رشوه تشويق به امضاي قرارداد 1919م كرد. با عقد اين قرارداد ايران به يك كشور تحتالحمايه و پايگاه مناسبي در برابر شوروي تبديل ميشد؛ بدون اينكه انگلستان هزينۀ چنداني براي آن بپردازد. سيدضياء در حاشيۀ مذاكرات انگليسيها با وثوقالدوله حاضر بود و روزنامهاش از قرارداد مزبور حمايت ميكرد. او عقد قرارداد را «دورۀ تجديد ايران» شمرد و با درج 9 مقاله در روزنامه به دفاع از كابينه پرداخت. سيدضياء از جمله روزنامهنگاراني بود كه به خاطر تمجيد از كابينه مبلغ بيست و پنج هزار تومان رشوه دريافت نمود.
تقلاي بيش از اندازۀ سيدضياء باعث واكنش ديگر افراد از جمله عبدالله مستوفي شد كه بنا به تقاضاي سيدحسن مدرس رسالۀ ابطال الباطل را در رد قرارداد فوق نگاشت و در آن به نقش سيدضياء و حمايتش از وثوقالدوله اشاره نمود. نويسنده از سيدضياء به عنوان «مولانا رعدالدين» ياد كرده كه كابينۀ مستوفيالممالك را بخاطر كوتاهي در حل مشكلات كشور «ملامت كرده از انواع هتاكي و هرزگي را به كابينه معمول ميداشت» اما در مورد وثوقالدوله «تمام خرابكاريها تمام مفاسد اعمال شما را ستايش و حتي براي كار چاقي شما مطالبۀ اجراي قرارداد را هم از قول ملت مينمايد». سيدضياء علت حمايتش از قرارداد را چنين توجيه ميكرد كه «بستن قرارداد براي جلب حمايت دولت انگلستان ضرورت داشت؛ ما ميدانستيم كه بعداً مجلس اين قرارداد را رد ميكند ولي در آن اوقات خطر تجزيه را از ايران رد ميكرد» اين مطلب در حالي بيان ميشد كه بريتانيا پيش از تصويب قرارداد در مجلس شوراي ملي، به اجراي مفاد آن پرداخت. در ضمن افشاي قرارداد باعث حيرت و اعتراض دولتهاي ديگر از جمله فرانسه و آمريكا شد كه سيدضياء درصدد پاسخگوئي به برخي از آنها برآمد.
سيدضياء به پاداش حمايت از كابينۀ وثوقالدوله، در رأس هياتي براي عقد قرارداد تجاري با دولت باكو عازم قفقاز شد. پيشينۀ همكاري مطبوعاتي سيدضياء با محمدامين رسولزاده حاكم «آذربايجان مستقل» و سياست انگلستان در انتخاب وي بيتأثير نبوده
است. قراردادي كه به امضاي طرفين رسيد، مورد تأييد رئيسالوزرا قرار نگرفت. بنابراين سيدضياء هيأت را در آذربايجان گذارد و به ايران برگشت تا توضيحات لازم را به كابينه بدهد. هر چند ورود بلشويكها در ارديبهشت 1299 به آذربايجان، تمام زحمات سيدضياء را به باد داد، اما باعث شد تا سيدضياء در مركز توجه محافل سياسي قرار گرفته و به او يك وجهۀ نيمه دولتي بدهد. از طرف ديگر بريتانيا نيز نظر مساعدتري نسبت به او پيدا كرد و به قول آوري آنها مفتون بينش سياسي وي شدند كه تركيبي از بينش اروپايي و ايراني شده بود.
كودتاي سوم اسفند 1299
اواخر سال 1296، سازمان كميتۀ آهن در اصفهان و با حمايت كنسولگري انگليس و دخالت كلنل هيگ، تأسيس شد. يحيي دولتآبادي كه در خرداد 1298 (رمضان 1337ق) به اصفهان مسافرت كرده بود، از شوق جوانان و مردم براي ورود به كميته، شگفتزده شده و علت علاقهمندي جوانان را دستيابي به «شغل دولتي» ذكر كرده است. مديريت كميته بر عهدۀ «حسينخان معتمد گيلاني» بود؛ او پس از شنيدن خبر داير شدن مركز كميتۀ آهن در تهران، آن را «خطرناك» تشخيص داده و بدون اطلاع كلنل هيگ، به موجب يك ماده از نظامنامه، كميته را منحل اعلام نمود بار ديگر كميته در سال 1298 با نام كميتۀ «فولاد» يا «زرگنده» در تهران شكل گرفت. جلسات كميته در خانۀ ييلاقي سيدضياء، نزديك به سفارت انگليس تشكيل ميشد. سيدضياء رياست كميته را بر عهده داشت و اشخاصي چون عدلالملك، كلنل كاظمخان سياح، ميرزاكريمخان رشتي، سلطانمحمدخان عامري، ماژور مسعودخان كيهان و سلطان اسكندرخان، در آن عضويت داشتند. پس از سقوط كابينۀ وثوقالدوله در تيرماه 1299، كميتۀ زرگنده بر فعاليت خود افزود و با حزب سوسياليست به همكاري پرداخت. با تشكيل كابينۀ ميرزاحسنخان مشيرالدوله (تير ماه 1299)، «وستهال سوئدي، رئيس نظميه و برخي ديگر از اشخاصي كه از مقام خود منفصل شده بودند، به كميته پيوستند.» مشيرالدوله با انتشار بيانيهاي در 28 شوال 1338ق/ 24 تير 1299، دربارۀ قرارداد 1919 اعلام كرد «موقوفالاجري خواهد بود تا وقتي كه براي مجلس شوراي ملي ايران عرضه شده تصويب گردد» و به دنبال آن، مستشاران نظامي و مالي انگليس
از ايران خارج شدند.
مشيرالدوله توانست با سركوب قيام شيخمحمد خياباني و عقب راندن نيروهاي جنگل، تا حدودي امنيت را مجدداً به ايران بازگرداند. با موافقت احمدشاه، مشاورالممالك انصاري جهت مقدمات انعقاد پيمان ميان ايران و حكومت جديد شوروي در مرداد 1299 عازم شد. «اين اقدام مشيرالدوله مطبوع خاطر انگليسيها نيفتاد و فعاليت ديپلماسي بريتانيا را بر ضد او تحريك نمود.» مقامات انگليسي كه از حضور در قفقاز نتيجهاي به دست نياورده بودند، به ناچار با نمايندۀ تامالاختيار لنين در ژوئن 1920م/ خرداد 1299 به مذاكره پرداختند. آنها راجع به ايران تصميم گرفتند كه انگلستان، ايران را به پايگاه ضدانقلاب شوروي تبديل نكند و هر دو كشور خاك ايران را تا 11 فروردين 1300/31 مارس 1921 تخليه كنند. با علني شدن اين طرح، سيدضياء نقشهاي براي تشكيل يك نيروي بزرگ ايراني تحت فرماندهي افسران انگليسي، جهت دفاع از پايتخت در برابر بلشويكها مطرح كرد كه از طريق سفارت انگليس تسليم رئيسالوزراء شد. او همچنين سپردن حكمراني ايالات شمال و معاونت وزارت داخله به خود را هم مطرح ساخت كه مورد حمايت سفارتخانۀ انگلستان قرار گرفت اما رئيسالوزراء پاسخ داد نيازي به خدمات سيدضياء نميباشد. در اين زمان انگلستان به دنبال روي كار آوردن يك دولت قوي و در عين حال مطيع بود كه مشيرالدوله حائز اين شرايط نبود؛ بنابراين براي به سقوط كشاندن دولت مذكور، ضمن قطع كمكهاي مالي و ايجاد نارضايتي در بين قزاقها، قشون نظامي را وادار به عقبنشيني از برابر جنگليها و ايجاد نگراني در بين مردم كردند. سرانجام با تهديد شاه، مشيرالدوله در 3 آبان 1299 وادار به استعفا شد. كميتۀ زرگنده، مستوفيالممالك را كانديداي رياستالوزرايي نمود و «برخلاف رسم و عادت مملكت دو نفر از اعضاي مهم كميته را كه سيدضياءالدين طباطبايي و ميرزامحمدصادق طباطبايي باشند» كانديداي وزارت نمود. با امتناع مستوفيالممالك، سپهداراعظم مأمور تشكيل كابينه شد (5 آبان 1299/ 13 صفر 1339ق) و برخي از اعضاي كميتۀ زرگنده مانند وستهال، مجدداً به كار مشغول شدند. سپهدار براي جلب رضايت انگليسيها استاروسلسكي، فرمانده روسي قزاقخانه را در 9 آبان معزول و روانۀ پاريس كرد. تعدادي ديگر از افسران روسي نيز از خدمت منفصل شدند و موانع احتمالي اجراي كودتا برداشته شد. سيدضياء طرف
مشورت سپهداراعظم بود و بنا به اظهار برخي، سپهدار به او مقام وزارت معارف يا عدليه را پيشنهاد كرد اما سيدضياء خواستار وزارت امور خارجه شده بود، و حتي «آن مقام را هم قبول نكرد، زيرا ميخواست كار را يكسره كند.» از آنجائي كه سيدضياء مأمور پرداخت حقوق قزاقها شده بود، نظرات قبلي كمي دور از واقعيت مينمايد.
پس از آنكه بانك شاهنشاهي پافشاري كرد كه براتهاي دولتي پيش از پرداخت، بايد به رؤيت مستشاران مالي مستقر در سفارت انگليس برسد، سيدضياء توانست با حذف اين تشريفات زائد، واسطۀ بين مشتريان سرشناس بانك و سفارت انگليس شود. بدين ترتيب سيدضياء «موقتاً در قالب شخصيتهاي بزرگي درآمد كه شاه و بزرگان كشور، براي مطمئن شدن از پرداخت براتهايشان، ناگزير به مراجعۀ به او بودند.» سيدضياء چندين بار جهت پرداخت حقوق قزاقها، به قزوين مسافرت كرد و با افسران قزاق و صاحبمنصبان انگليسي روابط مستحكمي برقرار ساخت. همچنين سيدضياء و سردارمعظم خراساني، واسطۀ مذاكرات غيرمستقيم مقامات سفارت انگليس با سپهداراعظم در آذر 1299 شدند. آنها «رويۀ جبنآميز» سپهداراعظم را مورد شماتت قرار داده و او را تشويق به تشكيل فوري يك نيروي نظامي تحت فرماندهي افسران انگليسي به تعداد 15000 نفر كردند. همچنين خواستار نوسازي نيروهاي پليس و ژاندارم و انتقال تعدادي از پليسهاي جنوب به تهران شدند. نورمن وزيرمختار انگليس، پيشبيني كرده بود در صورت پذيرش اين طرح از جانب كابينه، امكان ايجاد بحران و استعفاي برخي وزراء وجود دارد، «كه در آن صورت خود سيدضياء و سردارمعظم جاي وزيران مستعفي را خواهند گرفت.» اما لرد كرزن- وزير خارجۀ انگليس- با تشكيل كابينهاي كه سيدضياء و سردارمعظم عضو آن باشند، مخالفت داشت.
روسها كليۀ قشون خود را از تاريخ 24 دي ماه 1299 از نواحي شمال به عقب راندند، مقامات سفارت انگليس نيز به سپهدار اطلاع دادند مجلس نمايندگان انگليس، پرداخت كمك مالي به ايران را منوط به اين ميداند كه مصرف آن با نظر افسران انگليس باشد، و بزودي نيروهاي خود را از ايران بيرون خواهند برد. سپهدار كه در شرايط بغرنجي قرار گرفته بود، به ناچار در 24 دي ماه استعفا كرد. مستوفيالممالك كه آمادگي خود را پيش از اين اعلام كرده بود، زماني كه از تصويب قرارداد 1919م در مجلس شوراي ملّي عذر خواست، كنار گذاشته شد؛ بنابراين احمدشاه مجدداً از سپهدار
خواست تا دولت خود را تقويت كند. پس از 26 روز، كابينۀ جديد در مورخۀ 28 بهمن 1299/8 جماديالثاني 1339ق به حضور احمدشاه معرفي شد. دولت چندان ضعيف بود كه «اگر نيروي انگليس در حوالي قزوين پايگاه نداشت، بلشويكهاي گيلان ميتوانستند به آساني به طهران حمله كنند و دولت حتي توانايي دفاع از پايتخت را هم نداشت. بنابراين انگليس فعاليت خود را براي روي كار آوردن يك دولت نظامي و در عين حال سرسپرده شدت بخشيد «اين دولت ميتوانست هم با جنبشهاي راديكال داخلي مقابله كند و هم جلو پيشروي احتمالي قواي شوروي را بعد از تخليۀ كشور از نيروهاي انگليسي بگيرد.»
پس از آنكه فرماندهي قواي نظامي انگليس مستقر در شمال ايران، به «ادموند آيرونسايد» سپرده شد، «سياست رسمي دولت انگليس كه توسط «كرزن» وزير خارجه، طراحي و ابلاغ ميشد، به تدريج رنگ ميباخت و وزارت جنگ فعال مايشاء ميشد.» آيرونسايد ابتدا خواست از راه مسالمتآميز پيش برود «تا مبادا اثر سوئي در رابطۀ ميان سياستمداران و نظاميان بر جاي گذارد. بنابراين در 26 بهمن از احمدشاه خواست رضاخان را به فرماندهي كل نيروهاي قزاق ايران منصوب كند، اما او از پذيرفتن آن خودداري نمود. توجه آيرونسايد به رضاخان را بايستي بخاطر شخصيت نظامي او بدانيم كه شخصي زيرك، جسور و علاقهمند به كسب قدرت بود؛ او در جريان بيرون راندن كلنل كلرژه كه به تازگي از جانب انقلابيون روسيه فرماندهي ديويزيون قزاق را برعهده گرفته بود شركت داشت و با طي مدارج نظامي به رقيب مهمي براي استاروسلسكي تبديل شده بود. او براي برپائي كودتا و تغيير كابينه هم به مذاكره با سفارت آلمان نشست، كه ديرتر از موعد موافقت خود را اعلام كرده بودند.
فكر انجام كودتا در ذهن افراد ديگري هم وجود داشت، «همه درصدد بودند كه از طريق كودتا و جمع قواي متشتت و تمركز آنها ميتوان بسرمنزل مقصود رسيد.» سرداراسعد بختياري از ملاكان بزرگ ايل بختياري جزء اولين كانديداهاي انجام كودتا بود، اما ميان خانهاي بختياري اختلاف نظر وجود داشت. به ميرزا اسماعيل نوبري نيز پيشنهاد انجام كودتا دادند، اما او «جواب داده بود كه من به دست خارجي، مخصوصاً به دست نظامي انقلاب نميكنم.» اين فكر حتي در ذهن روحانيوني چون سيدحسن مدرس هم وجود داشت و براي انجام آن با ميرزا كوچكخان جنگلي نيز مكاتبه نموده و رضاخان نيز
به او پيشنهاد همكاري داده بود؛ اما اين امر با توجه به اينكه رضاخان هنوز آشنائي چنداني با مدرس نداشته بسيار بعيد است «از اين گذشته، براي به دست گرفتن به زور سپاهيان حمايت روحانيون در مرحلۀ اول كودتا ضروري نبود». انگليسيها نيز چندين مهره براي انجام كودتا در نظر گرفته بودند؛ ابتدا محمدوليخان خلعتبري (سپهسالار) با واسطهگري سيدضياء، طرف مذاكره قرار گرفت، اما زماني كه سپهسالار متوجه شد انگليسيها خواستار سپردن وزارت داخله به سيدضياء هستند، پيشنهاد را ضمن توهين به سيدضياء رد كرد. مؤلف «دولت و جامعه در ايران» اين مطلب را ناشي از خلط مبحثي ميداند كه معمولاً ميان نام سپهدار و سپهسالار اتفاق ميافتد و در حقيقت پيشنهاد كودتا به محمدوليخان تنكابني (سپهسالار) شده بود اما وقتي كه سيدضياء خبر حضورش در كابينۀ سپهسالار را به او ميدهد، سپهسالار از انجام كودتا و تشكيل كابينه صرفنظر ميكند. كانديداي بعدي انگليسيها- و در حقيقت لرد كرزن- شخص نصرتالدوله فيروز، وزير امور خارجۀ ايران بود؛ اما نصرتالدوله به خاطر عقد قرارداد 1919م و دريافت رشوه، ديگر امكان بازگشت به صحنۀ سياست را نداشت و سفارت انگليس در تهران هم او را كانديداي مناسبي نميدانست. ضمناً نويسندۀ مذكور اظهار نموده، به هيچ مدركي در بايگانيهاي بريتانيا برنخورده است كه نشان دهد فيروز را در لندن براي تشكيل دولت انتخاب كرده باشند.
مقامات انگليسي به دنبال انتخاب فردي بودند كه بدون دغدغه و نگراني از مقام سياسي و اجتماعي خود، بتواند قرارداد 1919م را ولو با شكلي ديگر پياده كند. عليرغم وجود افراد مهم و سابقهدار لشكري براي انجام كودتا، رضاخان ميرپنج در نظر گرفته شد و اين مطلب در مورد سيدضياء، بدون داشتن مقام رسمي و جايگاه مهم طبقاتي نيز صادق است. بالفور عضو سفارت انگلستان در تهران كه در ايام كودتا حاضر بود مينويسد انتخاب سيدضياء جهت رهبري توطئه «مانند موارد مشابه ديگر، ناشي از تصادف بود تا طرح و برنامه». البته نظرات ديگري هم در مورد اين جريان اظهار شده است؛ طبق يك نظر بر اساس اسناد و مدارك، دو طرح جداگانۀ كودتا در تهران و قزوين توسط دو صاحبمنصب انگليسي يعني ژنرال آيرونسايد و نورمن وزيرمختار بريتانيا در تهران، بدون اطلاع يكديگر و مقامات مافوق خود در لندن مورد بررسي قرار گرفته بود. اجراي كودتا توسط آيرونسايد، با حركت نيروهاي قزاق به تهران آغاز شد كه نورمن را غافلگير كرد، اما او توانست سيدضياء را به استقبال نيروهاي اعزامي بفرستد و او را بر آنها تحميل كند. در نظر ديگري كه به نظر
منطقيتر ميآيد، آيرونسايد پس از انتخاب و گفتگو با رضاخان جهت انجام كودتا، نورمن را در جريان گذاشته و با استدلال او مبني بر تعيين يك رهبر سياسي، علاوه بر رهبر نظامي موافقت نمود و انتخاب آن را بر عهدۀ نورمن گذاشت، او هم سيدضياء را براي رهبري سياسي كودتا برگزيد.
انگليسيها پس از آنكه شعبات بانك شاهنشاهي را در ولايات تعطيل كردند، از احمدشاه خواستند پايتخت را به اصفهان منتقل كند. «براي بردن شاه به اصفهان، محتاج قوا بودند و بنا شد كه پانصد نفر از قزاقهاي قزوين، به تهران بيايند.» سيدضياء و اسمايس فرصت را مغتنم شمرده و سردارهمايون را وادار كردند دستور انتقال قزاقها را به تهران صادر كند. سيدضياء و رضاخان براي اولين بار در شاه آباد يكديگر را ديدند كه به اتفاق كاظمخان سيّاح، سرتيپ احمدخان و ماژور مسعودخان كيهان، به قرآن سوگند ياد كردند تا همواره در خدمت شاه و ميهن باشند و از يكديگر در همۀ احوال حمايت كنند. احمدشاه پس از آنكه متوجه شد سيدضياء نيز دستاندركار آوردن قزاقها ميباشد، پشيمان شده و ميخواهد كه نيروها به مواضع خود برگردند. بنابراين هيأت مشتركي از جانب شاه، كابينه و سفارت انگليس در مهرآباد به مذاكره با رضاخان پرداختند. رضاخان ضمن انتقاد از كابينههاي نالايق، حركت قزاقها را براي پيشگيري از حملۀ بلشويكها و تشكيل حكومت نيرومند و مقتدر لازم ميشمارد. سرانجام قزاقها در سوم اسفند 1299 وارد پايتخت شدند، در حالي كه به ژنرال وستهال، رئيس سوئدي نظميه و عضو كميتۀ زرگنده توصيه شده بود كه «اگر نبردي درگرفت، دخالت نكند.» طبق خاطرات سيدضياء، در هنگام ورود نيروهاي قزاق «يكدفعه با هم ده توپ در شهر شليك شد كه به اندازهاي صداي مهيبي كرد كه همۀ مردم از خواب بيدار شدند و بعضي زنهاي حامله بچه انداختند.» تنها مقاومت در يكي از كلانتريها صورت گرفت كه منتهي به هفت كشته شد.
پس از ورود نيروي قزاق به پايتخت، تمام وزارتخانهها و ادارات به تصرف كودتاچيان درآمده و زندانيان سياسي از زندان شهرباني آزاد شدند. برخي امضاي حكم رياست وزرايي سيدضياء توسط احمد شاه را در روز چهارم اسفند ذكر كردهاند، اما سيدضياء در نطق دفاعيۀ خود در مجلس چهاردهم امضاي حكم را مربوط به روز ششم ميداند. امضاي رياست وزرايي او زماني اتفاق افتاد كه مجلس در تعطيلي به سر ميبرد و خردهگيريهايي كه پيش از اين سيدضياء در روزنامههاي خود به اين نوع از كابينهها ميگرفت، به خود او
نيز بازگشت. سيدضياء در اولين ملاقات با احمدشاه درخواست لقب «ديكتاتور» كرد اما «شاه حيران و ناراحت از عواقب اين عنوان روحي و معاني ضمني معاصر آن كه در واقع افاده قدرت مافوق قانون اساسي بود، تقاضاي او را نپذيرفت.» اين درخواست سيدضياء دور از انتظار هم نبود و به احتمال وي ميدانسته كه انگليسيها بدنبال روي كار آوردن يك قدرت نظامي براي پيشبرد اهدافشان هستند. احمدشاه براي نزديكي بيشتر به سيدضياء، القاب ديگري مانند «اتابك اعظم» و «ظلالسلطان» براي او انتخاب كرده بود كه سيدضياء از پذيرفتن آنها خودداري كرد و «نخستين نخستوزير بيلقب ايران شد.» سيدضياء لباس روحاني خود را هم كنار گذاشت و در توضيح آن نوشت: «نخواستم در اين مورد بدعتي ايجاد و هر عمامه بسري را بخيال رياست وزراء اندازم.» روز پس از كودتا، سيدضياء بدون آنكه هنوز اختيارات قانوني و رسمي پيدا كرده باشد، از حساب دولت در بانك شاهنشاهي مبالغي برداشت و بين كودتاچيان نظامي تقسيم كرد. او براي تهران و شهرهاي اطراف، فرماندار نظامي تعيين نمود و از 12 اسفند در تهران حكومت نظامي اعلام شد. سيدضياء روزنامۀ رعد را تعطيل كرد، به نظر او «وقتي آدمي بقدرت رسيد بايد روزنامۀ خودش را تعطيل كند و به روزنامههاي مخالف اجازۀ انتشار بدهد؛ براي اينكه اسلحۀ حريف را از دستش نبايد گرفت». سيدضياء بر خلاف اين ادعا كه مربوط به اوايل دهۀ چهل بود، جرايد مهم پايتخت مانند «گلشن»، «حلاّج» و «ستارۀ ايران» را توقيف كرد و تعدادي از روزنامهنگاران مانند محمد فرخييزدي مدير «طوفان»، علياكبر دهخدا مدير «صوراسرافيل»، ملكالشعراي بهار مدير «نوبهار» و «تازه بهار» و عدهاي ديگر را روانۀ زندان نمود. ديگر اتفاق مهم دستگيري تعداد زيادي از رجال سياسي كشور بود، «در يك هفته، قريب هشتاد نفر ناجور و از هر دسته و هر طبقه و صنف، به محبس افتادند و غالب آنها را در عمارت قزاقخانه مشرف به ميدان مشق قديم حبس كرده [بودند].» صورت اسامي افراد، قبل از كودتا در سفارت انگليس تهيه شده بود و «اين همان ليست سياه معروفي است كه بعداً كابينۀ سيد هم نام خود را از آن گرفت و به كابينۀ سياه معروف شد.» انگلوفيلهاي مشهوري چون فرمانفرما و فرزندش نصرتالدوله و صارمالدوله نيز در بين محبوسين حضور داشتند، البته اشخاصي چون سردارمظفر، محمدوليخان تنكابني و ديگر رؤساي عشاير كه نگهبانان مسلح در اختيار داشتند از گزند دستگيري دولت در امان ماندند.
تعدادي قزاق هم در بيرون سفارت انگلستان گمارده شده بود تا در ظاهر نگذارند كسي
آنجا بست بنشيند و در واقع براي اينكه نورمن و ديگر اعضاي سفارت، در محذور اخلاقي قرار نگيرند. با افزايش تعداد محبوسين، برخي از ايشان را از تهران تبعيد كردند، از جمله ملكالشعراي بهار كه به دزآشوب شميران فرستاده شد، او كه ابتدا طرف مشورت سيدضياء بود، به خاطر اينكه ادارۀ روزنامۀ ايران را قبول نكرد، مورد غضب وي قرار گرفت و دستگير شد. بهار قصيدهاي طولاني در زندان به نام «هيجان رومي» سرود و در ضمن آن به اِشكال گرفتن از احمدشاه پرداخت:
... هشدار كه در پسين بد روزي
در بر رُخ آرزوت نگشايد
نه زور رضات ميكند ياري
يرند و زرت به سخره بستانند
وانگـه به طـلاتت انـدر اندازندملت كشد از خدايگان كيفر
آن گنج كه گِرد كردي از هر در
نه نور ضيات ميشود رهبر
آنان كه توشان همي كني تسخر
آنجا كه عقـاب افكــند شهـپر
نورمن از دستگيريها حمايت ميكرد و حبس و تبعيد محبوسان را تنها راه جلوگيري از دستيابي مجدد ايشان به قدرت ميدانست. حتي زماني كه مجلس مبعوثان انگليس نسبت به دستگيري تعدادي از اعضاي هيأت دولت سابق ايران اعتراض كرد، دولت انگليس اظهار نمود كه به هيچ وجه قصد دخالت در اين امر را ندارد. اين برخورد دستگاه ديپلماسي، باعث دلسردي برخي از انگلوفيلها و تبديل شدن برخي از ايشان مانند فيروز به يك «ضدانگليسي دو آتشه» و گرايش تعدادي به شوروي شد. ظاهراً مهمترين هدف سيدضياء نه «فلج كردن» محبوسين بلكه پر كردن خزانۀ خالي دولت از جيب ايشان بود. نورمن در تلگرافي به لرد كرزن، به اين مطلب اشاره نموده است: «به عقيدۀ سيدضياء همين مبالغي كه اين رجال محبوس به دولت بدهكارند براي تأمين هزينۀ اصلاحات اداري و نظامي كشور، لااقل در نخستين مراحلش، كاملاً كافي است.» به خانوادۀ فرمانفرما پنج روز مهلت داده شد تا مبلغ چهار ميليون تومان ماليات عقب افتادۀ سالهاي پيشين خود را بپردازند. البته نقشۀ سيدضياء نتيجهاي در بر نداشت و تنها يك نفر «حاضر شد كه مبلغ 25 هزار تومان كه قبلاً تعيين شده بود، بدهد و بقيه از دادن پول امتناع نمودند.» دليل ديگري كه اظهار شده اين است كه سيدضياء شخصيت برجستهاي محسوب نميشد و به درستي حدس زده بود كه رجال و متنفذين به راحتي تسليم ارادۀ او نخواهند شد؛ بنابراين با دستگيري اين دسته از رجال ميتوانست وجههاي در نظر مردم كسب نمايد. آخرين نكته در اين بخش، اشاره به
خاطرات لوسوئور، استاد فرانسوي دانشكدۀ حقوق است كه خود شاهد كودتا بود. او مينويسد كودتاچيان مخالفان خود را بازداشت كرده و نشريات را توقيف نمودند، بدون آنكه كمترين اعتراضي از جانب مردم بشود، و در ادامه اضافه ميكند: «من بيشتر از آنكه تصور كنم اين ملّت سست و بيحال است ترجيح ميدهم فكر كنم كه در خود فرو ميرود و خود را براي آينده ذخيره ميكند.»
وقتي كه سيدضياء اولين بيانيهاش را صادر نمود، بدون اينكه تمجيد و تملقي از شاه و يا ذكري از ادارۀ امور مملكت تحت هدايت اعليحضرت كند، اعيان و اشراف را مسئول وضعيت ناهنجار كشور معرفي كرده و عمر حكومت اين طبقه را پايان يافته اعلام نمود. سپس جملات را با كلمۀ «لازم است» شروع و به بيان برنامههاي خود ميپردازد. ادارۀ مملكت با عوايد داخلي، بناي يك عدالتخانۀ حقيقي، تأسيس مدارس براي تعليم و تربيت تمام طبقات، خاتمه دادن به بدبختي كارگران و دهقانان، لغو كاپيتولاسيون و تجديدنظر در امتيازاتي كه پيش از اين به اجانب واگذار شده، از جمله برنامههاي سيدضياء بود. او ضمن اعلام لغو قرارداد 1919م خواهان تخليۀ نيروهاي بيگانه از كشور شد. دولتآبادي بيانيه را به يك مقالۀ سياسي و اجتماعي براي درج در روزنامه تشبيه كرده و براي بهار نيز جالب بود كه در آن «فقط يك نوبت اشاره به قانون و رژيم كشور شده بود.»
سفارت انگليس به محل رفت و آمد هر روز اتومبيل سيدضياء تبديل شده بود. او ضمن مشورت با اعضاي سفارت در مورد برنامههاي خود، از نورمن خواست «سربازان انگليسي كه در قزوين هستند، عجالتاً نبايد خاك ايران را ترك كنند تا آن نيروهاي محلي كه وي درصدد تشكيل آن است، بوجود آيد.» رئيسالوزراء سرانجام كابينۀ خود را در دهم اسفند به حضور احمدشاه معرفي كرد. برخي از وزارتخانهها مانند داخله، خارجه و جنگ به اعضاي كميتۀ زرگنده سپرده شده بودند. او كساني را كانديداي وزارت كرده بود «كه هيچكدام از حيث شهامت در عرض او نبودند و در كارهاي اجتماعي زبردستي و تجربه و شهامت لازم را كه خود او دارا بود نداشتند.» سيدضياء در ايام تبعيدش در اروپا، به «بيعرضه» بودن وزرايش اعتراف كرده و علت آن را بياعتمادي به اشخاص لايق ذكر نمود.
هر چند سيدضياء توانست با انتصاب فرمانداران نظامي در شهرهاي نزديك به پايتخت، مانع از مخالفت واليان آن شهرها بشود، اما برخي ديگر از واليان به راحتي حاضر به قبول
رئيسالوزرايي او نبودند. مصدقالسلطنه از انتشار حكم رياست وزرايي سيدضياء در ولايت فارس امتناع نمود و طي تلگرامي به احمدشاه، انتشار آن را باعث اغتشاش و انقلاب اعلام كرد. مصدق كه در معرض تهديد قرار گرفته بود، به ناچار استعفا داده و به بختياريها پناهنده شد تا از دست دولت در امان باشد. والي خراسان، قوامالسلطنه نيز حاضر به اطاعت از دولت نبود و مصمم به مقابله با كودتاچيان شد. وي با اخذ مبالغي از بزرگان مشهد ميخواست قوايي عظيمتر در برابر دولت و ژاندارمري فراهم كند. سيدضياء با اعزام سيدمهدي فرخ (معتصمالسلطنه)، توانست نظر كلنل محمدتقيخان پسيان را در توقيف قوامالسلطنه جلب نمايد. جرأت و تهور سيدضياء باعث شد تا كلنل «مفتون» سيدضياء شود. سرانجام كلنل توانست طي يك نقشه و بدون درگيري، قوامالسلطنه را دستگير و خود حكم كفالت استانداري خراسان را از سوي نخستوزير دريافت كند. اين اقدام كلنل را برخي ناشي از «نظر مثبت روشنفكران تجددخواه و ناسيوناليست» ميدانند. والي كرمانشاه، اكبرميرزا صارمالدوله نيز قصد مقاومت و مبارزه با دولت سيدضياء را داشت كه پس از درگيري و مقتول و مجروح شدن عدهاي، دستگير و روانۀ زندان تهران شد.
سيدضياء طي مدت 90 روز حكومت، بيش از كساني كه چند سال حكومت كرده بودند، اطلاعيه، اعلاميه، تصويبنامه، آييننامه و دستورالعمل صادر نمود. برخي از آنها براي كسب رضايت تودۀ مردم، تعدادي جهت جلب رضايت روحانيون و مذهبيها و كارهايي نيز به خاطر روشنفكران انجام شد. لغو قرارداد 1919م از جمله اقداماتي است كه براي رضايت تمام طبقات صورت گرفت؛ هيأت وزراء در جلسۀ 13 اسفند 1299، به اتفاق آراء معاهده را ملغي اعلام نمود و در 18 اسفند نيز طي نامهاي به سفارت انگلستان اطلاع داده شد. سيدضياء پس از لغو قرارداد به انگليسيها اطلاع داد بيدرنگ عدهاي از مستشاران انگليسي در دواير نظامي و مالي ايران استخدام خواهند شد، به طوري كه «در ظاهر هيچگونه دليلي وجود نداشته باشد كه اين عده به موجب توافق قبلي [بخوانيد قرارداد 1919م] به استخدام دولت ايران درآمدهاند.» براي اغفال ديگر دولتها هم به نورمن پيشنهاد نمود تعدادي مستشار از دولتهاي فرانسه، آمريكا و حتي شوروي استخدام شوند. البته لرد كرزن تهديد نمود در صورت لغو قرارداد، دولت ايران ضمن بازگرداندن قسط اول وام [بخوانيد رشوه] به امضاءكنندگان قرارداد، قرارداد مربوط به افزايش نرخ گمركات جنوب كشور نيز لغو خواهد شد. لغو قرارداد، اثر مطلوبي را كه سيدضياء انتظارش را ميكشيد، بر
جاي نگذاشت، زيرا قرارداد پيش از اين به نقطۀ پايان رسيده بود. همانگونه كه كنسول انگليس در شيراز به دكتر مصدق گفته بود «در زبان انگليسي، ما ضربالمثلي داريم كه ميگويد گربۀ مرده را كسي چوب نميزند. قرارداد مرده بود و احتياج به لغو كردن نداشت.» به هر حال، سيدضياء همان طور كه وعده داده بود، با سپردن فرماندهي كل ديويزيون و فرماندهي قزاق در شمال به افسران انگليسي و دعوت از آرميتاژ اسميت مستشار ماليه به تهران، عملاً قرارداد را به اجرا درآورد؛ براي بالفور عضو سفارت بريتانيا در تهران عجيب بود كه با وجود اجراي كامل قرارداد چرا وزارت خارجۀ كشور متبوعش به آن تن در نداده است.
عقد قرارداد 1921م با دولت شوروي، در كابينۀ سيدضياء رقم خورد كه دنبالۀ قرارداد بازرگاني موقتي بود كه بين انگليس و شوروي در سال 1921م/ 1299 به امضاء رسيده بود. در مورد پيشينۀ اين قرارداد بايستي گفت مشاورالممالك در زمان دولت مشيرالدوله- مورخۀ ذيقعدۀ 1338ق/ تير- مرداد 1299- به مسكو مسافرت كرد و پيماننامهاي در 26 ماده با مقامات شوروي به امضاء رساند. دولت اول سپهدار اعظم، موافقت خود را با آن پيماننامه اعلام نمود، اما انگليسيها با توسل به حيلۀ سياسي توانستند او را وادار به استعفا كنند. قراردادي كه موجب استعفاي كابينۀ مزبور شده بود، در كابينۀ سيدضياء به تاريخ 26 فوريۀ 1921م/ 7 اسفند 1299 رسماً مورد تأييد قرار گرفت. هدف شوروي از عقد قرارداد «در پيش گرفتن سياست جلب و تحبيب و ايجاد مناسبات دوستانه با ايران بود تا بدين ترتيب سلطه و نفوذ دولت انگليس را خنثي نمايد.» طبق قرارداد، تمام امتيازات دولت تزاري لغو شد و تمام اموال شوروي از قبيل راه هاي شوسه، راهآهن، بانك استقراضي و... به ايران واگذار شد. مهمترين امتياز- از نظر دولت شوروي- كه دولت ايران متعهد به اجراي آن شد، اين بود كه اجازه ندهد كشورهاي ديگر از خاك ايران به عنوان پايگاهي براي مبارزه عليه شوروي استفاده كنند و در صورتي كه ايران قادر به جلوگيري نباشد، از ورود نيروهاي قشون روسيه به خاك ايران ممانعت نخواهد كرد. امضاي قرارداد به قول سيدضياء ايران را داراي «حق حيات» نمود، و ايران «مدت بيست سال آزادي عمل پيدا كرد»؛ البته دولت سيدضياء به خاطر تبعيت بيچون و چرا از سياستهاي انگليس نتوانست از فرصت به دست آمده استفاده كند، و حتي چوب لاي چرخ توسعۀ روابط با شوروي گذاشت؛ از جمله آن كه پس از انتشار خبر ورود وزيرمختار جديد شوروي در آيندهاي نزديك، اقدام به
اخراج بسياري از اتباع روسيه نمود تا او را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد و نيز همان طور كه به نورمن اطلاع داده بود، با افزايش نيروهاي محافظت از سفارتخانههاي خارجي، در واقع فعاليتهاي وزيرمختار شوروي را تحتنظر قرار ميداد. عقد قرارداد و تخليۀ نيروهاي شوروي از شمال ايران، زمينۀ شكست جنبشهاي اجتماعي بعد از جنگ جهاني اول در ايران، از جمله جنبش جنگليها را فراهم ساخت، اما سيدضياء در جهت مخالف حركت ميكرد و اقداماتي براي سر و سامان دادن به تشكيلات جنگليها و مجهز كردن آنها در مقابلۀ با بلشويكها انجام داد و از ميرزاكوچكخان خواست تا مدت شش ماه عمليات خصمانه متوقف شود. نكتۀ عجيبتر آن كه 60 نفر مسلح به رهبري حاجاحمد كسمايي را هم مأمور ترور ميرزاكوچكخان نمود.
پس از شروع كار كابينه، سيدضياء شبانهروز به فعاليت مشغول شد تا به قول خودش «به هموطنان و رجال خودمان بفهمانم كه يك رئيسالوزراء چگونه بايد انجام وظيفه نمايد و براي آنها سرمشق باشم»؛ به همين خاطر بالفور دولت سيدضياء را يك دولت «يك نفره» ميدانست. در اين كابينه همه به استثناي رضاقليخان هدايت افرادي بودند كه سابقه وزارت نداشتند و اغلب آنها كارمند و ديواني محسوب ميشدند تا سياستمدار كه تهمت فساد هم به دامن آنها نميچسبيد. او ضمن انحلال وزارت عدليه و ديوان تميز، تشكيلات جديدي براي عدليه ايجاد كرد و چهار نفر مستشار از فرانسه، طبق تصويب هيأت وزراء در 13 اسفند 1299، استخدام نمود، همچنين استخدام يك مستشار و ده متخصص از آمريكا براي امور اقتصادي و زراعتي را هم به تصويب رساند. البته به خاطر عمر كوتاه كابينۀ سيدضياء نميتوانيم انتظار ديدن نتايج اقداماتش را داشته باشيم و صرفاً اين دسته از مطالب را بايستي جزو افكار سيدضياء بشماريم كه زمان اجراي آن نيز نامعلوم بود. برخي از اقدامات سيدضياء در همان مدت كوتاه رياستالوزرايياش به نتيجه رسيد، از جمله تنظيم قانون ثبت اسناد و تأسيس ادارۀ مربوط به آن است كه در ارديبهشت 1300 به تصويب هيأت دولت رسيد و احمدشاه نيز آن را مورد تأييد قرار داد كه تا افتتاح مجلس شوراي ملّي بر طبق آن عمل شود. ديگر عمل قابل تحسين كابينۀ سيدضياء، تأسيس وزارتخانۀ «صحيه و خيريه» است كه با انحلال وزارت عدليه، ساختمان مربوط به آن در اختيار وزارتخانۀ جديد قرار گرفت. اين وزارتخانه به مرور زمان، تشكيلات خود را منسجم ساخت؛ بنابراين سيدضياء را بايستي باني وزارت صحيه و خيريه بدانيم. برخي از
دستورهاي رئيسالوزراء براي رضايت خاطر اقشار مذهبي صادر شده بود، به طور مثال او دستور داد موقع ظهر در كوچه و بازار اذان بگويند و روزهاي جمعه بازارهاي تهران تعطيل گردد. در ميهمانيهاي رسمي از مشروبات الكلي استفاده نشود و مغازههاي فروش مشروب و عرق تعطيل شد. هيأت دولت با صدور تصويبنامهاي در 29 فروردين 1300، استعمال ترياك را براي نظاميان و كارمندان ممنوع ساخت، به اعتقاد سيدضياء «استعمال ترياك بخصوص در طبقات نظامي، روح شهامت و عِرق حميت را زبون و فاني و دوام اين عادت پليد، آتيۀ مملكت را تهديد ميكند.» مرتكبين از خدمت منفصل ميشدند و براي ترك آن فرصتي يك ماهه تعيين شد. اقدامات سيدضياء براي جلب رضايت مردم نيز قابل توجه بود. به موجب تصميم سيدضياء، ادارۀ بلديه با سازمان تازهاي در دوم فروردين 1300 تشكيل شد. سيدضياء ادارۀ بلديه را به «كاسپار اپيكيان» سپرد كه در روزنامۀ رعد به نويسندگي مشغول بود. دولت آمريكا حاضر به دادن وام به تشكيلات ادارۀ بلديه و گسترش آن در تمام ايران شد و دو تن از مستشاران آن دولت نيز در شهرداري مشغول به كار شدند. تعدادي از خيابانها سيمكشي و روشن شد و تسطيح خيابان چراغ برق نيز شروع شد. مغازهها وادار به حذف اسامي خارجي از تابلوهاي خود و استفاده از اسامي فارسي شدند. سيدضياء ميخواست بلديه را بر مبناي اصول جديدي به تقليد از شوراي بخش لندن بنا كند، اگرچه از اسامي و ماهيت آن عاري بود. «تقسيم زمينهاي لم يزرع و دولتي» ميان كشاورزان از جمله برنامههاي سيدضياء بود كه مليكف معتقد است بخاطر تأسي از ورود افكار انقلاب روسيه به ايران بوده و هيچ برنامة مشخصي هم براي اجراي آن در نظر گرفته نشده بود؛ همينطور وعدۀ سيدضياء مبني بر لغو كاپيتولاسيون و ايجاد دادگاههاي ويژه براي رسيدگي به جرايم و محاكمۀ اتباع خارجي كه صرفاً جهت اميدوار ساختن مردم و ممانعت از مخالفت عمومي بوده است.
دولت سيدضياء از حيث بودجه در مضيقۀ تمام قرار داشت، هرچند سفارت انگليس قدمهايي براي حل آن برداشته بود، اما كافي نبود. سيدضياء «مستر بالفور» را به عنوان مستشار وزارت دارايي استخدام نمود كه يكي از وظايفش، تقليل و كنار گذاشتن كارمنداني بود «كه از وجودشان كاري ساخته نيست و با اينهمه ماه به ماه از خزانۀ دولت حقوق ميگيرند.» صرف چاي و قهوه در تمام ادارات كشوري و لشكري متوقف شد، تا «به هيچوجه تحميلي بر بودجۀ دولت نشود». همچنين سيدضياء حقوق شاهزادگان را
به بودجۀ دربار احاله داد و رنجيدگي خاطر شاه و درباريان را فراهم ساخت. سرانجام با وضع مالياتهاي جديد، سيدضياء توانست تا حدي به پريشاني مالي ايران خاتمه دهد. با تمام اين احوال، اصلاحات سيدضياء نتوانست رضايت عموم مردم را فراهم سازد. در تهران شبنامههايي عليه دولت در بين مردم توزيع ميشد، رفتار برخي حكّام، نارضايتي در شهرستانها را افزايش داد و جرايد شهرستانها اقدامات دولت را مورد انتقاد قرار ميدادند. بايستي شكست سيدضياء در اجراي وعدههايش كه باعث رويگرداني طبقات فرودست شده بود را يكي ديگر از دلايل سقوط او بدانيم. بالفور معتقد بود سيدضياء «اگر گروهي مشاور بصير در اختيار ميداشت چه بسا ميتوانست بروز بسياري از خطاهايش را جلوگيري كند»؛
كودتا به جز سيدضياء، چهرة ديگري هم داشت؛ و آن رضاخان، افسر قزاق، و عامل نظامي كودتا بود كه برخلاف سيدضياء، چهرهاي ناشناخته و گمنام بود. «از همان روزهاي نخست كاملاً معلوم و مبرهن بود كه شخص مقتدر و نيرومند كودتا، همان ميرپنج رضا بوده است»، به همين خاطر وزيران مختار حاضر در تهران جهت حل مشكلات خود به رضاخان مراجعه ميكردند تا هر چه سريعتر به نتيجه برسند. اولين اختلاف ميان آنها زماني اتفاق افتاد كه سيدضياء يكي از اعضاي كميتۀ زرگنده به نام سالارمنصور قزويني را به حكومت زنجان انتخاب كرد. او مأمور بود جهانشاهخان از متنفذين زنجان را دستگير و روانۀ تهران كند، اما نامبرده پس از اطلاع از اين جريان، روانۀ تهران شد و در منزل رضاخان ساكن گشت. زماني كه سيدضياء در هيأت دولت از رضاخان ميخواهد در كارهاي سياسي دخالت نكند، با پاسخ درشت او مواجه ميشود. رضاخان در قدم بعدي موفق شد كلنل كاظمخان سياح را از فرمانداري حكومت نظامي، كه از جانب سيدضياء منصوب شده بود، بركنار سازد. سيدضياء با اميد به اينكه فرماندهي ديويزيون قزاق را از رضاخان بگيرد، در 5 ارديبهشت 1300 او را به وزارت جنگ منصوب ساخت. سيدضياء خيلي زود پي به اشتباهش برد، زيرا وزير جنگ رياست ديويزيون قزاق را نيز خود بر عهده گرفت و ديگر در جلسات هيأت دولت نيز حاضر نشد. در ارديبهشت ماه، رضاخان با درخواست سيدضياء مبني بر ادامۀ حضور افسران انگليسي در فرماندهي ارتش ايران مخالفت كرد «و علناً گفت كه ديگر با استخدام افسران انگليسي موافقت نخواهد كرد و چند تايي را هم كه از پيش در قزاقخانه بودند بيرون ميكند» بدين ترتيب سيدضياء نه تنها حاميان انگليسي خود را از
دست داد بلكه رضاخان توانست ژاندارمري را هم از مجموعۀ وزارت داخله خارج نمايد و بر آن مسلط گردد و هيچ تكيهگاه مطمئني براي سيدضياء باقي نگذاشت.
بيتوجهي سيدضياء نسبت به توصيههاي احمدشاه و رفتار دور از نزاكتش نسبت به وي، شاه را رنجاند و باعث نزديكي بيشتر او به رضاخان شد. شاه در اول فروردين 1300 يك قبضه شمشير مرصّع كه از مهمترين عطاياي نظامي و سلطنتي محسوب ميشد، به رضاخان اعطا نمود. رضاخان نيز با انجام برخي درخواستهاي احمدشاه، توانست او را از خود راضي سازد. بدين ترتيب، سيدضياء در موقعيت خطيري قرار گرفت و حتي براي حل مشكل، به فكر ترور رضاخان افتاد كه مخالفت احمدشاه مانع از انجام آن شد. سيدضياء براي مقابله با احمدشاه به محمدحسن ميرزاي وليعهد نزديك شد. او با افزايش حقوق وليعهد به تجليل و تكريم از او پرداخت و «تصميم گرفت با كمك وليعهد، احمدشاه را بركنار كند و محمدحسن ميرزا وليعهد را به جاي او به تخت بنشاند.» افشاي اين مطلب توسط رضاخان، احمدشاه را نگران ساخت و پس از مدتي وليعهد را به اروپا فرستاد.
سفارت انگليس از اواخر ارديبهشت ماه متوجه سقوط قريبالوقوع كابينۀ سيدضياء شده بود. نگراني مقامات انگليسي به گمان اينكه سفارت روسيه در خفا به تشويق رضاخان و طرفدارانش عليه كابينه ميپردازد افزايش يافت؛ بنابراين نورمن براي جلب حمايت شاه از سيدضياء به ديدار او رفت، اما نتيجهاي نگرفت. مخالفتهاي لرد كرزن- وزير خارجۀ بريتانيا- را بايستي يكي از دلايل اصلي سقوط زودهنگام كابينۀ سيدضياء بدانيم. كرزن كه در جريان كودتا قرار نگرفته بود، هيچ تمايلي براي كمك به دولت سيدضياء نداشت، «در اثبات نظر تحقيرآميز او در مورد سيدضياء همين بس كه در تلگرافهايش به نورمن حتي يك بار از ضياء نام نبرد و در صورت لزوم تنها با عنوان رئيسالوزراء به او اشاره ميكرد.» الغاي قرارداد 1919م- ولو با اجراي آن در يك شكل جديد- و عقد معاهدۀ 1921م ايران و شوروي- حتي با وجود موافقتهاي قبلي روسيه و انگليس - توسط كابينۀ سيدضياء براي لرد كرزن كافي بود تا سيدضياء از چشمش بيفتد. سيدضياء هم بر اين مطلب تأكيد كرده و در زمان دفاع از اعتبارنامهاش اظهار نمود: «خدا ميداند چه اندازه همين رنجش «لرد كرزن» تأثيري داشت در بودن و نبودن من در ايران اين را من نميدانم خدا ميداند.» اين رفتار دستگاه ديپلماسي انگليس نسبت به سيدضياء، باعث جسارت بيشتر رضاخان ميشد. البته كوتاه شدن عمر كابينۀ سيدضياء خالي از فايده هم نبود، زيرا سيدضياء در حقيقت قرارداد
1919م را به اجرا درآورده بود و رضاخان- وزير جنگ- نيز در اين مدت كوتاه لياقت خود را در مورد تشكيل يك ارتش منسجم، كه سياست اصلي انگليس در ايران بود نشان داد. علاوه بر آن با رفتن سيدضياء، تمام نارضايتيهاي چند ماهۀ اخير به گردن سيدضياء گذاشته و فضاي مناسبي براي ادامۀ كار رضاخان فراهم ميآمد.
روايتهاي گوناگوني در مورد استعفاي سيدضياء گفته شده است. طبق يك روايت، احمدشاه به سيدضياء تكليف كرد كه استعفا بدهد، اما او زير بار نرفت؛ بنابراين «احمدشاه قانوندان اين بار قانون را به فراموشي سپرد. به موجب يك دستخط در چهارم خرداد 1300 او را از رياست وزراء عزل كرد.» طبق روايت ديگر، رضاخان به او دستور استعفا و ترك كشور را داده است و سيدضياء نيز ناچار به ترك ايران شد. جمع اين روايتها در كتاب بهار قابل مشاهده است؛ او مينويسد پس از آزاد كردن رجال محبوس در روز سهشنبه سوم خرداد 1300، «انقلابي نيمه طبيعي و نيمهعمومي بر ضد سيدضياء بوجود آمد كه تحريكات شاه و وزير جنگ و محبوسين و قسمتي از مردم موجد آن بود» و سيدضياء كه از جانب انگليسيها حمايتي نميديد، ناچار به استعفا شد. عليرغم فضاي نامساعدي كه عليه سيدضياء شكل گرفته بود او توانست كشور را به راحتي ترك كند. سيدضياء در جائي علت اين امر را همراهي رضاخان دانسته كه او به سلامت از ايران خارج شده است؛ اما در خاطراتش كه مدتي پس از خروج از ايران بيان نموده وساطت «اسمارتِ» انگليسي نزد احمدشاه را باعث اين اتفاق ذكر كرده است.
تا مدتي پس از خروج سيدضياء از تهران گفتگو و شايعات بسياري در مورد مراجعت وي وجود داشت، كه تا حدودي هم واقعيت داشت. شيخ خزعل با محمدحسن ميرزا، وليعهد ايران- كه به خاطر سوءظن احمدشاه ناچار به ترك ايران شده بود- در محمره به گفتگو نشست و از او خواست به سيدضياء كه در بصره منتظر كشتي جهت خروج از ايران بود، بپيوندد تا با يكديگر و قواي عشاير عرب و الوار تحت فرماندهي شيخخزعل، وارد عمل شوند. سيدضياء معتقد بود وليعهد «مرد اين كار نيست» و تلاش شيخخزعل نيز منتهي به نتيجه نشد. طبق برخي اسناد سيدضياء به مذاكره با مقامات بريتانيائي حاضر در عراق پرداخت و تمايل وليعهد مبني بر تشكيل يك حكومت جديد در جنوب ايران را اعلام كرد كه با مخالفت كرزن و حكومت هند مواجه شد.
پس از سقوط كابينۀ سيدضياء، جمعي از اعيان، رجال و نمايندگان مجلس شوراي ملّي
بيانيۀ مفصلي تحت عنوان «بيان حقيقت» در 31 خرداد 1300 منتشر ساختند و ضمن تمجيد از رضاخان، به خرده گيري از اقدامات كابينه پرداختند. فيروز، مدرس، تديّن و آشتياني از جمله امضاءكنندگان بيانيه، و خواهان محاكمه و مجازات سيدضياء و همدستان او بودند. آنها همچنين از رضاخان سلب مسئوليت نموده و تمام گناهان را به دوش سيدضياء گذارده و از رضاخان بخاطر ساقط كردن «حكومت سيدضياء خائن و وطنفروش» تقدير بعمل آوردند كه نشانۀ نفوذ و شايد ترس ايشان از رضاخان بوده باشد. رضاخان در سالگرد كودتا بيانيهاي صادر نمود و در مورد سيدضياء گفت «اشتباه نكنيد، بعضي از اشخاص كوچكتر از آن بوده و هستند كه يك ارادۀ منظم نظامي را با اراده و عقيدۀ خويش مربوط ساخته» و موفق به انجام كودتا شوند. با صدور اين بيانيه، خواستههاي مبتني بر محاكمۀ سيدضياء هم فروكش نمود. رضاخان در دوران سلطنت خود هر سال روز سوم اسفند را بمثابه عيد و يك روز «نهضت ملي و نظامي ايران» برگزار ميكرد اما به قول مستوفي «هيچيك از اين تظاهرات لفظي و معنوي نتوانست اين حقيقت را از خاطرها محو كند كه عامل كودتا انگليسيها بودهاند»؛ بهار نيز در اين مورد ميگويد رضاخان از روزنامهنگاران ميخواست «تنها او را سازمانده كودتاي سوم حوت برشمارند و اخطار كرده بود: هر روزنامهاي كه جز اين بنويسد از براي ميهن و افتخارات ميهن توقيف خواهد شد». عدۀ كمي هم به تمجيد از سيدضياء و كابينۀ او پرداختند. عارف قزويني در تابستان 1301 قصيدهاي نگاشت كه در تصنيف چهارم آن آورده:
اي دست حق پشت و پناهت باز آ
وي تودۀ ملّت سپاهت باز آ
ايران سراسر پايمال از اشراف
دلالي نفت شمال از اشراف
كابينهات از آن سيه شد نامش
بـر هـم زدي دسـت بـد ايـامـشچشم آرزومند نگاهت باز آ
قربان كابينۀ سياهت باز آ
آسايش و جاه و جلال از اشراف
اي بي شرف گيري گواهت باز آ
هر روسياهي را تو بودي دامش
منحل شد از چند اشتباهـت بـاز آ
بذري فشاندي، تخمي نشاندي، رفتي نماندي
باز آ كه تا گل رويد از خـرم گيـاهت باز آ
البته بهار هم در مقام پاسخگويي به عارف تصنيفي نگاشت كه قسمتي از آن بدين ترتيب است:
اي اجنبـي پشـت و پنـاهـت بــاز آ
عـارف به قـربـان نگـاهــت بــاز آ
حرص خيانتكـاران مجنـون كــرد
بعد از سه ماه از مملكت بيرون كردبدخـواه ايـران خيـرخـواهت باز آ
لعنـت بـه كابينـۀ سيـاهـت بــاز آ
دست طبيعت نقشهات وارون كـرد
اُردنـگ ســردار سپــاهـت، بــاز آ
از توشه و از حال تو ناساز، باز آ به صد ناز
تا سيلـي ملّــت دهـد مزد نگــاهت، باز آ
اپيكيان ارمني رئيس بلديه، ماژور مسعودخان وزير مشاور، كلنل كاظمخان سياح با عدهاي محافظ، سيدضياء را همراهي كردند. او به خاطر بيماري- احتمالاً مصلحتي- مدت دو تا چهار ماه در بصره و بغداد توقف نمود. سپس عازم هندوستان شد. در كراچي، فرماندار ايالت گجرات از طرف نايبالسلطنۀ هندوستان به او «ابلاغ كرد كه در اين موقع كه در اين كشور اضطراباتي هست توقف ايشان در هندوستان اقتضا ندارد و بهتر است آن سرزمين را ترك كند.» مخالفت كرزن با حضور سيدضياء در هند بيتأثير نبود، زيرا سيدضياء قصد داشت با وليعهد در بمبئي به تلاش براي بازگشت به ايران بپردازند كه كرزن از حكومت هند خواست به هيچ يك اجازه ندهند تا هند را پايگاه مانورهاي سياسي خود قرار دهند. سرانجام سيدضياء بناچار بمبئي را ترك گفته و به سمت اروپا حركت كرد. بدين ترتيب دور اول زندگي سياسي پرماجراي سيدضياءالدين در ايران به پايان رسيد.
فهرست منابع و مآخذ
آبراهاميان، يرواند. ايران بين دو انقلاب از مشروطه تا انقلاب اسلامي. مترجمان: كاظم فيروزمند، حسن شمس آوري، محسن مدير شانهچي. چاپ چهارم. تهران، نشر مركز، 1380.
آذري شهرضائي، رضا. سيدضياءالدين طباطبائي و فلسطين. تهران، شيرازه، 1381.
آوري، پيتر. تاريخ معاصر ايران. ترجمۀ محمد رفيعي مهرآبادي. چاپ دوم. تهران، عطائي، 1369. ج1و2.
اتحاديه، منصوره. احزاب سياسي در مجلس سوم. تهران، نشر تاريخ ايران، 1371.
بهار، ملكالشعرا. تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران. تهران، اميركبير، 1371. ج1، (چاپ چهارم) و ج2 (چاپ دوم).
پهلوي، محمدرضا. پاسخ به تاريخ. چاپ نهم. تهران، البرز، 1387.
تبريزي شيرازي، محمدرضا. زندگاني سياسي، اجتماعي سيدضياءالدين طباطبائي و كودتاي سوم اسفند 1299 شمسي. تهران، شركت سهامي انتشار، 1383.
جمشيدي، اسماعيل. حسن مقدم و جعفرخان از فرنگ آمده. تهران، زرّين، 1373.
حكيمالهي فريدني، هدايتالله. اسرار سياسي كودتا و زندگاني آقاي سيدضياءالدين طباطبائي. تهران، شركت سهامي چاپ، 1322.
ذوقي، ايرج. تاريخ روابط سياسي ايران و قدرتهاي بزرگ. تهران، پاژنگ، 1368.
زبده، حسين. مقالات آقاسيدضياءالدين طباطبائي [مجموعه مقالات]. تهران، شركت سهامي چاپ، 1322.
زرگر، علياصغر. تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس در دوره رضا شاه. ترجمۀ كاوه بيات. تهران، پروين - معين، 1372.
شجيعي، زهرا. نخبگان سياسي ايران از انقلاب مشروطيت تا انقلاب اسلامي. تهران، سخن، ج3، 1372.
صباحي، هوشنگ. سياست انگليس و پادشاهي رضاشاه. ترجمۀ پروانه ستاري. تهران، گفتار، 1379.
صدر هاشمي، محمد. تاريخ جرايد و مجلات ايران. چاپ دوم. اصفهان، كمال، ج 4 -3، 1363.
صفائي، ابراهيم. زمينههاي اجتماعي كودتاي 1299. بيجا، بينا، 1353.
عاقلي، باقر. شرح حال رجال سياسي و نظامي معاصر ايران. تهران، گفتار و علم، ج2، 1380.
غني، سيروس. ايران برآمدن رضاخان برافتادن قاجار و نقش انگليسيها. ترجمۀ حسن كامشاد. تهران، نيلوفر، 1377.
فوران، جان. مقاومت شكننده تاريخ تحولات اجتماعي ايران از صفويه تا سالهاي پس از انقلاب اسلامي. ترجمۀ احمد تدين. تهران، رسا، 1377.
كي استوان، حسين. سياست موازنۀ منفي در مجلس چهاردهم. تهران، روزنامۀ مظفر، 1327 (ج1) و 1329 (ج 2).
لوسوئور، اميل. زمينهچينيهاي انگليس براي كودتاي 1299. ترجمۀ وليالله شادان. تهران، اساطير، 1373.
متولي حقيقي، يوسف. از تبريز تا مشهد پژوهشي پيرامون زندگي و قيام كلنل محمدتقيخان پسيان. مشهد، بانك قلم، 1380.
محبوبي اردكاني، حسين. تاريخ مؤسسات تمدني جديد در ايران. چاپ دوم. تهران، دانشگاه تهران، ج2، 1376.
مكي، حسين. تاريخ بيست سالۀ ايران. چاپ پنجم. تهران، علمي، ج1، 1374.
مليكف، ا.س. استقرار ديكتاتوري رضاخان در ايران. ترجمۀ سيروس ايزدي. تهران، شركت سهامي كتابهاي جيبي، 1358.
مهدي نيا، جعفر. زندگي سياسي سيدضياءالدين طباطبائي. تهران، اميد فردا، 1380.
مهرين، مهرداد. فرزند انقلاب ايران يا ترجمۀ حال آقاي سيدضياءالدين طباطبايي [روز]نامهنگار شهير و رئيسالوزراي اسبق ايران. تهران، نشر حزب وطن، بيتا.
نيازمند، رضا. رضاشاه از تولد تا سلطنت. تهران، جامعۀ ايرانيان، 1381.
همايون كاتوزيان، محمدعلي. دولت و جامعه در ايران، انقراض قاجار و استقرار پهلوي. ترجمۀ حسن افشار. چاپ چهارم. تهران، نشر مركز، 1386.
ديوان بهار (ملكالشعراء محمدتقي بهار). به اهتمام چهرزاد بهار. تهران، توس، 1380.
ديوان عارف قزويني (مجموعه آثار). تدوين محمدعلي سپانلو و مهدي اخوت. تهران، نگاه، 1381.
بهزادي، علي. شبه خاطرات. تهران، زرّين، ج1، 1375.
دولتآبادي، يحيي. حيات يحيي. چاپ ششم. تهران، عطار و فردوس، ج 2 و 4، 1371.
سعيدي، خسرو. اللهيار صالح. تهران، طلايه، ج1، 1367.
مستوفي، عبدالله. شرح زندگاني من يا تاريخ اجتماعي و اداري دوره قاجاريه. چاپ سوم. تهران، زوّار، ج 2 و 3، 1371.
هدايت، مهديقلي (مخبرالسلطنه). خاطرات و خطرات. چاپ ششم. تهران، زوّار، 1385.
خاطرات بالفور. ترجمۀ اسدالله علوي. تهران، زند، 1380.
خاطرات و تألمات دكتر محمد مصدق. چاپ چهارم. تهران، علمي، 1365.
نامههاي دكتر مصدق. گردآورنده: محمد تركمان. چاپ دوم. تهران، هزاران، ج1، 1375.
روزنامۀ خاطرات سيدمحمد كمرهاي. به كوشش محمدجواد مرادينيا. تهران، شيرازه، ج 2، 1382.
اسناد كابينه كودتاي سوم اسفند 1299. گردآورندگان: حسن مرسلوند. تهران، نشر تاريخ ايران، 1374.
اسناد محرمانۀ وزارت خارجۀ بريتانيا دربارۀ قرارداد 1919 ايران و انگليس. ترجمۀ جواد شيخالاسلامي. تهران، بنياد موقوفات دكتر محمود افشاري، ج 1 و 3، 1373.
سيدضياءالدين طباطبائي به روايت اسناد ساواك. تهران، مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1381.
هيأت فوقالعادۀ قفقازيه. به كوشش رضا آذري شهرضائي. تهران، وزارت امور خارجه، 1379.
پرتوي، كتايون. «سياست خارجي منطقهاي كرملين در ايران (18-1917)». فصلنامۀ تاريخ روابط خارجي، سال سوم، ش12، پائيز 1381.
جمالزاده، سيدمحمدعلي. «تقريرات سيدضياء و «كتاب سياه» او»، آينده، سال ششم، ش12- 9، آذر و اسفند 1359. سال هفتم، ش 3، خرداد 1360. سال هفتم، ش 4، تير 1360.
شيخالاسلامي، جواد. «نقدي بر تقريرات سيدضياء». آينده، سال هفتم، ش 12-11 و بهمن و اسفند 1360.
هاشمزاده محمديه، عباس: «اسنادي نويافته از زندگاني سيدضياءالدين طباطبائي يزدي». گنجينۀ اسناد، سال دوم، دفتر سوم و چهارم، پائيز و زمستان 1371.
«مرد دوم». تهران مصور، ش 1122، 14 اسفند 1343.
پانوشتها
. 1. حكيم الهي فريدني، اسرار سياسي كودتا...، ص 16
اسنادي نو يافته از زندگاني » : 2. جهت اطلاع از صورتجلسه محاكمه ن .ك به : عباس هاشم زاده محمديه
، گنجينه اسناد، س 2، دفتر سوم و چهارم، پائيز و زمستان 1371 ، ش 7 و 8 ،« سيدضياءالدين طباطبائي يزدي
. صص 132 تا 134
.9 - اسبق ايران، صص 1
. 5. برق، ش 11 و 12 ، ص 1
. 6. آذري شهرضايي، سيدضياءالدين طباطبايي و فلسطين، ص 2
. 7. اتحاديه، احزاب سياسي در مجلس سوم، ص 1
. 8. شجيعي، نخبگان سياسي ايران، ج 3، صص 107 و 108
. 9. رعد، س 7، ش 246 ، ص 1
. 10 . آذري شهرضايي، هيات فوق العاده قفقازيه، صص 26 و 27
. 11 . روزنامه خاطرات سيدمحمد كمره اي، ج 1، ص 561
. 12 . مليكف، استقرار ديكتاتوري رضاخان در ايران، ص 15
. 13 . زرگر، تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس در دوره رضا شاه، ص 47
. 14 . غني، ايران برآمدن رضاخان بر افتادن قاجار و نقش انگليسيها، ص 79
. 15 . رعد، س 10 ، ش 142 ، صص 1و 2
. 16 . روزنامة خاطرات سيدمحمد كمره اي، ج 2، ص 1077
. 17 . ابطال الباطل، ص 33
. 18 . صفائي، زمينه هاي اجتماعي كودتاي 1299 ، ص 203
. 19 . همايون كاتوزيان، دولت و جامعه در ايران، صص 180 و 181
. 20 . اسناد كابينه كودتاي سوم اسفند، ص 6
. 21 . آوري، تاريخ معاصر ايران، ج 1، ص 424
. 22 . دولت آبادي، حيات يحيي، ج 4، ص 114
. 23 . همانجا، ص 168
. 24 . مكي، تاريخ بيست سالة ايران، ج 1، ص 195
. 25 . همايون كاتوزيان، دولت و جامعه در ايران، ص 270
. 26 . دولت آبادي، حيات يحيي، ج 4، ص 151
. 27 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي، ج 1، ص 51
. 28 . مكي، تاريخ بيست سالة ايران، ج 1، ص 87
29 . صباحي، سياست انگليس و پادشاهي رضاشاه, پيشگفتار.
.181 - 30 . همانجا، صص 182
. 31 . شجيعي، نخبگان سياسي ايران، ج 3، ص 124
. 32 . دولت آبادي، حيات يحيي، ج 4، ص 164
.110 - 33 . مكي، تاريخ بيست سالة ايران، ج 1، صص 111
. 34 . آوري، تاريخ معاصر ايران، ج 1، ص 423
. 35 . اسناد محرمانة وزارت خارجة بريتانيا دربارة قرارداد 1919 ايران و انگليس، ج 3، صص 77 تا 79
.245 - 36 . صفائي، زمينه هاي اجتماعي كودتاي 1299 ، صص 246
.248 - 37 . همانجا، صص 249
. 38 . فوران، مقاومت شكننده، ص 302
39 . سيدضياءالدين طباطبايي به روايت اسناد ساواك، ص هجده.
. 40 . ذوقي، تاريخ روابط سياسي ايران و قدرت هاي بزرگ، ص 464
. 41 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، ص 66
.291 - 42 . مهدي نيا، زندگي سياسي سيدضياءالدين طباطبايي، صص 292
. 43 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، ص 61
44 . غني، برآمدن رضاخان برافتادن قاجار و نقش انگليسيها، ص 180 . البته مولف از ياد برده كه س يدضياء نيز تا
لحظة ورود قزاق ها به تهران ملبس به لباس روحانيون بوده است.
45 . مستوفي، شرح زندگاني من، ج 3، صص 205
. 46 . همايون كاتوزيان، دولت و جامعه در ايران، ص 299
. 47 . خاطرات بالفور، ص 206
. 48 . ذوقي، تاريخ روابط سياسي ايران و قدرت هاي بزرگ، ص 464
49 . رك: نيازمند، رضا شاه از تولد تا سلطنت.
. آينده، ش 3، ص 210 ،« او « كتاب سياه » تقريرات سيدضياء و » : 50 . سيدمحمدعلي جمال زاده
. 51 . بهزادي، شبه خاطرات، ص 373
.231 - 52 . اسناد محرمانة وزارت خارجة بريتانيا دربارة قرارداد 1919 ايران و انگليس، ج 3، صص 232
. 53 . همايون كاتوزيان، دولت و جامعه در ايران، ص 325
. آينده، س 7، ش 4، تير 1360 ، ص 292 ،« او « كتاب سياه » تقريرات سيدضياء و » : 54 . سيدمحمدعلي جمال زاده
. 55 . از جمله ن. ك به : بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، ص 89
. 56 . حسين كي استوان، سياست موازنة منفي در مجلس چهاردهم، ج 1، ص 45
. 57 . غني، برآمدن رضاخان برافتادن قاجار و نقش انگليسيها، ص 222
. 58 . آبراهاميان، ايران بين دو انقلاب، ص 106
. 5 مهر 1322 ، ص 1 ، 59 . رعد امروز، س 1، ش 1
. 60 . همايون كاتوزيان، دولت و جامعه در ايران، ص 328
. ص 20 ،« مرد دوم » .61
. 62 . صدر هاشمي، تاريخ جرائد و مجلات ايران، ج 1، ص 27
. 63 . بهزادي، شبه خاطرات، ص 380
. 64 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، ص 89
. 65 . بهزادي، شبه خاطرات، ص 379
. 66 . غني، برآمدن رضاخان برافتادن قاجار و نقش انگليسيها، ص 226
. 67 . ديوان بهار (ملك الشعرا محمدتقي بهار)، ج 1، صص 345 تا 348
.183 - 68 . صباحي، سياست انگليس و پادشاهي رضاخان، صص 184
اين سند به نقل از روزنامه هاي .G 1339 -62 - 69 . ادارة اسناد و تاريخ ديپلماسي وزارت امور خارجه، سند 32
انگليسي در تاريخ 19 آوريل 1921 م./ 30 فروردين 1300 مي باشد.
. 70 . صباحي، سياست انگليس و پادشاهي رضاشاه، ص 190
. ص 24 ،« مرد دوم » .71
. 72 . اسناد محرمانة وزارت خارجة بريتانيا دربارة قرارداد 1919 ايران و انگليس، ج 3، ص 237
. 73 . مكي، تاريخ بيست سالة ايران، ج 1، ص 237
. 74 . لوسوئور، زمينه چيني هاي انگليس براي كودتاي 1299 ، ص 138
75 . جه ت تفصيل بيانيه ن .ك به : تبريزي شيرازي، زندگاني سياسي - اجتماعي سيدضياءالدين طباطبايي و ...،
. صص 143 تا 147
. 76 . دولت آبادي، حيات يحيي، ج 4، ص 239
. 77 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، ص 90
. 78 . لوسوئور، زمينه چيني هاي انگليس براي كودتاي 1299 ، ص 142
. 11 ، بهمن و اسفند 1360 ، ص 798 - آينده، س 7، ش 12 ،« نقدي بر تقريرات سيدضياء » : 79 . جواد شيخ الاسلامي
. 80 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، ص 94
. 81 . جمشيدي، حسن مقدم و جعفرخان از فرنگ آمده،ص 219
. 82 . نامه هاي دكتر مصدق، ج 1، ص 42
.36 - 83 . متولي حقيقي، از تبريز تا مشهد، پژوهشي پيرامون زندگي و قيام كلنل محمدتقي خان پسيان، صص 37
. 84 . دولت آبادي، حيات يحيي، ج 4، ص 270
85 . متولي حقيقي، از تبريز تا مشهد، ص 46
. 86 . همايون كاتوزيان، دولت و جامعه در ايران، ص 344
. 87 . عاقلي، شرح حال رجال سياسي و نظامي معاصر ايران، ج 2، ص 962
. 88 . اسناد كابينه كودتاي سوم اسفند، ص 6
. 89 . اسناد محرمانة وزارت خارجة بريتانيا دربارة قرارداد 1919 ايران و انگليس، ج 3، ص 235
. 90 . اسناد محرمانة وزارت خارجة بريتانيا دربارة قرارداد 1919 ايران و انگليس،، ج 1، ص 306
. 91 . خاطرات بالفور، ص 128
.55 - 92 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، صص 56
. ص 65 ،«(1917 - سياست خارجي منطقه اي كرملين در ايران ( 78 » : 93 . كتايون پرتوي
.189 - 94 . جهت ملاحظة مفاد قرارداد ن.ك به: مستوفي، شرح زندگاني من، ج 3، صص 190
95 . زبده، مقالات آقاسيدضياءالدين طباطبايي، [مجموعه مقالات ]، ص 10 . كتاب داراي 28 مقاله است كه 3 مورد
آن نوشته سيدضياء و مابقي نوشتة هواداران وي مي باشد.
. 96 . لوسوئور، زمينهچينيهاي انگليس براي كودتاي 1299 ، ص 145
. 97 . اسناد محرمانة وزارت خارجة بريتانيا دربارة قرارداد 1919 ايران و انگليس، ج 3، ص 234
98 . فوران، مقاومت شكننده، ص 304 . رضاخان بعدها از اين قرارداد جهت شكست ميرزاكوچك خان سود
جست.
. 99 . اسناد محرمانة وزارت خارجة بريتانيا دربارة قرارداد 1919 ايران و انگليس، ج 3، ص 240
. 100 . تبريزي شيرازي، زندگاني سياسي، اجتماعي سيدضياءالدين طباطبايي و...، ص 176
9، آذر و اسفند - آينده ، س 6، ش 12 ،« او « كتاب سياه » تقريرات سيدضياء و » : 101 . سيدمحمدعلي جمال زاده
. 1359 ، ص 743
. 102 . خاطرات بالفور، ص 205
. 103 . غني، برآمدن رضاخان برافتادن قاجار و نقش انگليسيها، ص 224
. 104 . اسناد كابينة كودتاي سوم اسفند 1299 ، ص 231
. 105 . مكي، تاريخ بيست سالة ايران، ج 1، صص 370 و 372
.350 - 106 . همان، صص 351
. 107 . محبوبي اردكاني، تاريخ مؤسسات تمدني جديد در ايران، ج 2، ص 135
. 108 . مهرين، فرزند انقلاب ايران، ص 60
. 109 . محبوبي اردكاني، تاريخ مؤسسات تمدني جديد در ايران، ج 2، ص 136
.490 - 110 . آوري، تاريخ معاصر ايران، ج 1، صص 491
. 111 . مليكف، استقرار ديكتاتوري رضاخان در ايران، ص 35
. 112 . اسناد محرمانة وزارت خارجة بريتانيا دربارة قرارداد 1919 ايران و انگليس، ج 3، ص 239
. 113 . اسناد كابينة كودتاي سوم اسفند 1299 ، ص 236
. 114 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، ص 102
. 115 . مكي، تاريخ بيست سالة ايران، ج 1، ص 311
. 116 . خاطرات بالفور، ص 205
. 117 . سعيدي، اللهيار صالح، ج 1، ص 46
. 118 . سعيدي، اللهيار صالح، ج 1، ص 46
119 . مكي، تاريخ بيست سالة ايران، ج 1، صص 331 تا 333 . درگيري لفظي ديگري نيز در مراسم سيزده نوروز
. 1300 تكرار شد، ن.ك: دولت آبادي، حيات يحيي، ج 4، ص 262
. 120 . صباحي، سياست انگليس و پادشاهي رضاشاه، ص 225
. 121 . غني، برآمدن رضاخان برافتادن قاجار و نقش انگليسيها، ص 239
.301 - 122 . مكي، تاريخ بيست سالة ايران، ج 1، صص 302
123 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، ص 102
.385 - 124 . بهزادي، شبه خاطرات، صص 386
. 125 . صباحي، سياست انگليس و پادشاهي رضاشاه، ص 226
. 126 . همايون كاتوزيان، دولت و جامعه در ايران، ص 333
. 127 . كي استوان، سياست موازنة منفي، ج 1، ص 47
. 128 . بهزادي، شبه خاطرات، ص 387
129 . صباحي، سياست انگليس و پادشاهي رضاشاه، ص 226 . محمدرضا پهلوي نيز بر اين نكته تأكيد كرده است .
. ن.ك: پهلوي، پاسخ به تاريخ، ص 43
. 130 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، ص 100
. 131 . جمشيدي، حسن مقدم و جعفرخان از فرنگ آمده، ص 218
.149 - 132 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي، ج 2، صص 150
. 133 . غني، برآمدن رضاخان برافتادن قاجار و نقش انگليسيها، ص 249
. 134 . جهت مطالعة بيانيه ن ك: مدرس و مجلس، صص 95 تا 64
. 135 . بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 1، صص 185 تا 188
. 136 . رك: مستوفي، شرح زندگاني من، ج 3
. 137 . مليكف، استقرار ديكتاتوري رضاخان در ايران، ص 43
. 138 . ديوان عارف قزويني (مجموعه آثار)، صص 355 تا 357
.584 - 139 . ديوان بهار، ج 2، صص 586
.65 - 140 . مهرين، فرزند انقلاب ايران، صص 66
. 141 . غني، برآمدن رضاخان برافتادن قاجار و نقش انگليسيها، ص 249
از سال 1313ق/1896م تا 1332ق/1914م (با تكيه بر امتياز دارسي)
مصطفي ملايي*
چكيده
گسترش نفوذ سياسي انگليس در ايران بعد از عقد معاهدۀ پاريس (1273ق/ 1857م) و استقلال افغانستان، مقدمه بدست آوردن امتيازات اقتصادي بزرگي براي اتباع آن دولت بود. امتيازاتي كه اهداف دولت انگليس يعني نفوذ سياسي هر چه بيشتر در ايران را به دنبال داشت. واگذاري امتياز ناموفق تأسيس خط آهن و استخراج كليه معادن ايران به مدت هفتاد سال از جانب ناصرالدينشاه به «بارون جوليوس دو رويتر» از اتباع انگليس و سپس واگذاري امتياز تأسيس بانك شاهنشاهي به فرد مزبور از اينگونه موارد ميباشد. اما بزرگترين و مهمترين موفقيت دولت انگليس جهت نفوذ سياسي هر چه بيشتر در امور داخلي ايران در دوره مظفرالدينشاه و در امتياز نفتي دارسي رقم خورد. امتيازي كه براساس آن قرارداد، استخراج نفت ايران به استثناي پنج استان شمالي كشور، به مدت 60 سال به ويليام ناكس دارسي از اتباع انگليس واگذار شد (1319ق/1901م).
اين امتياز كه واگذاري آن با حمايت دولت انگليس انجام پذيرفت نمونه بارزي از سياست شوم و استعماري امپرياليزم انگليس در راستاي دخالت هر چه بيشتر در امور ايران و تضعيف دولت مركزي بود كه پيامدهاي خيانتبار آن در ايران در طول جنگ جهاني اول كاملاً آشكار است. در اين تحقيق سعي برآنست تا با تكيه بر امتياز دارسي به بررسي مسئله
نفت و نقش آن در روابط ايران و انگليس از سال 1313 ق./1896م. تا 1332ق./1914م پرداخته شود.
مقدمه
پس از عقد معاهده پاريس (1273ق/1857م) كه با دخالت انگلستان هرات به كلي از ايران مجزي و افغانستان هم به اسم استقلال از تحت تابعيت و حمايت پادشاهان ايران بيرون رفت، نفوذ سياسي انگلستان در ايران آغاز شد و همين مقدمه بدست آوردن امتيازات اقتصادي بزرگي براي اتباع آن دولت گرديد.
ناصرالدينشاه قاجار در سال 1289ق/1872م امتياز تأسيس خط آهن، استخراج كليه معادن ايران (غير از معادن فلزات قيمتي و احجار كريمه) و زغال سنگ و نفت را به مدت هفتاد سال به شخصي موسوم به «بارون جوليوس دو رويتر» كه به تابعيت بريتانيا درآمده بود واگذاشت. اين اقدام شاه چنان غيرمترقبه و عجيب بود كه محافل سياسي و اقتصادي آن روز جهان را به حيرت انداخت؛ چرا كه هرگز معقول نبود چنين امتيازي به شخصي كه داراي هيچگونه سرمايه، تخصص، استعداد و تجهيزات فني نبود اعطا شود. ولي وقتي به دقت به حوادث سياسي آن ايام در دنيا بنگريم و دامنه عملياتي را كه رويتر در قرارداد تعهد كرده بود در نظر بگيريم، يقين مينمائيم كه كمپاني از حمايت دولت انگليس برخوردار بوده است. بلافاصله دربار روسيه عدم رضايت خود را از اين امتياز صريحاً به اطلاع شاه رساند. ناصرالدينشاه چون افكار عمومي مردم ايران را نيز با اعطاي آن امتياز مخالف ديد امتياز مزبور را لغو كرد. رويتر در برابر لغو امتياز مزبور، امتياز تأسيس بانك شاهي ايران (بانك شاهنشاهي) را از شاه دريافت نمود. كمي بعد شاه امتياز استخراج كليه معادن ايران (غير از طلا و نقره و احجار كريمه) و از آن جمله معادن نفت را نيز براي مدت 60 سال به بانك مزبور (رويتر) داد.
بانك شاهنشاهي ايران پس از كسب امتياز استخراج معادن ايران، طبق اختياري كه بنابر مفاد امتيازنامه به او داده شده بود، حقوقي را كه براي استخراج و بهرهبرداري معادن ايران داشت، به يك شركت انگليسي موسوم به «شركت معادن ايران» واگذار كرد. شركت مزبور تحقيقات علمي خود را براي كشف معادن ايران آغاز كرد. ضمناً كارشناسان شركت كاوشهاي نفتي خود را در سمنان، دالكي و جزيره قشم شروع
كردند؛ اما حفاريهاي انجام شده به نفت نرسيد. اقدامات شركت تا ده سال مهلت مقرر در امتيازنامه در مورد نفت بدون اخذ نتيجه دنبال شد و چون به مرحلۀ بهرهبرداري از نفت نرسيد، بر طبق مفاد امتيازنامه، حق شركت درباره نفت خودبخود ملغي گرديد.
قرارداد امتياز دارسي
مظفرالدينشاه در سال 1313ق/1896م به سلطنت ايران رسيد. اولين امتيازي كه در دورۀ سلطنت او در حوزۀ نفت به بيگانگان داده شد، امتياز دارسي بود. اين امتياز به يك تبعۀ انگليس به نام ويليام ناكس دارسي واگذار شد.
كسب اين امتياز توسط دارسي بدينترتيب بود كه پس از انتشار مقالهاي از مسيو دمرگان، باستانشناس فرانسوي، در مجله معادن چاپ پاريس كه شرحي مفصل راجع به وجود نفت در غرب و جنوب غربي ايران نگاشته بود، شخصي به نام كتابچيخان، از ارامنه ايران، كه متصدي اداره گمركات بود، در نمايشگاه پاريس طي ملاقات خود با سر هنري دراموندولف (Sir. H. Drummond Wolff) وزيرمختار سابق بريتانيا در ايران، ضمن اشاره به مقاله دمرگان از وي خواست تا سرمايهداران انگليسي را به وي معرفي نمايد تا او آنها را تشويق به كسب امتياز نفت از ايران نمايد. دراموندولف نيز ويليام ناكس دارسي را به او معرفي كرد؛ كسي كه هرگز به ايران سفر نكرد. تشويقهاي دراموندولف و گفتگو با كتابچيخان، دارسي را مصمم ساخت تا براي حصول اطمينان از وجود منابع نفت در ايران، دو نفر مهندس زمينشناس بنامهاي برلز و دالتون را روانه ايران كند. حاصل تحقيقات و مطالعات اين كارشناسان در محل، وجود منابع نفتي را در صفحات غرب و جنوب غربي ايران مورد تأييد قرار داد. دارسي پس از اطمينان از وجود منابع نفت در ايران، ماريوت نماينده خود را همراه با كتابچيخان براي تحصيل امتياز نفت به ايران فرستاد.
سر آرتور هاردينگ (Sir Arthur Hardinge) وزيرمختار بريتانيا در تهران در «خاطرات سياسي» خود مينويسد: «در هنگام مأموريتم در ايران وظيفه داشتم تا امتياز نفت جنوب ايران را براي يكي از اتباع انگليس تحصيل نمايم».
ماريوت، توصيه نامهاي نيز از دراموند ولف براي هاردينگ بهمراه داشت كه در آن به كسب امتياز نفت براي دارسي سفارش شده بود. هاردينگ كه به اهميت كسب چنين امتيازي براي يكي از اتباع انگليسي پي برده و آنرا براي امپراطوري بريتانيا حائز اهميت
و حياتي قلمداد ميكرد، فعاليت خود را براي نيل به مقصود و تحصيل امتياز شروع كرد و در اين راه از هيچ كوششي فروگذاري نكرد. در واقع دولت بريتانيا ميخواست بزرگترين بخش ايران، زير نفوذ سياسي آن دولت باشد و بطور مسلم يك شركت انگليسي هم كه در همان منطقه نفوذ انگلستان فعاليت كند موجب توسعه نفوذ آن دولت ميشد.
هاردينگ با تشويق و تحريك امينالسلطان(اتابك اعظم) از او خواست با پيشنهاد دارسي مبني بر اعطاي امتياز نفت موافقت شود. از طرف ديگر كتابچيخان نيز به علت موقعيتش در محافل درباري ايران و دوستياش با امينالسلطان به ماريوت كمك كرد. هاردينگ براي اينكه امتياز مزبور با مخالفت روسها روبرو نشود، به ماريوت نماينده دارسي پيشنهاد كرد پنج استان شمالي ايران را از مناطق پيشنهادي خود حذف كند. نماينده مزبور به توصيۀ كتابچيخان و با كمك هاردينگ مبلغي پول به عنوان رشوه به مظفرالدينشاه و امينالسلطان پرداخت كرد. سرانجام امتيازنامه دارسي در تاريخ 9 صفر 1319ق/ 28 مه 1901م براي مدت 60 سال و در قبال پرداخت 16 درصد سود براي ايران به عنوان حقالامتياز امضاء شد. قلمرو امتياز دارسي بالغ بر 770.000 كيلومتر مربع ميشد. اين مساحت، برابر با مجموع مساحت كشورهاي فرانسه، سوئيس، بلژيك، لوكزامبورگ و هلند و كمي بيشتر از مساحت تمام تگزاس ميشد. امتياز نامه به صحۀ شاه، امضاء و مهر امينالسلطان صدراعظم، ميرزانصراللهخان مشيرالدوله و نظامالدين غفاري مهندسالممالك رسيد و حوزۀ عمل و اختيار آن سراسر خاك ايران به استثناي ايالات خراسان، مازندران، استرآباد (گرگان كنوني) و آذربايجان بود. انگليسيها با اين اقدام و كسب يك امتياز مهم، از نفوذ روسها به مناطق جنوبي ايران و خليج فارس جلوگيري كردند. به موجب فصول هشتم، نهم و شانزدهم امتيازنامه، دارسي تعهد كرده بود ظرف مدت دو سال پس از عقد امتياز، شركتي براي بهرهبرداري از امتياز مزبور تشكيل دهد و بيست هزار ليره نقد و معادل بيست هزار ليره سهام پرداخت شده شركت مزبور را به دولت ايران تسليم كند. دارسي پس از امضاي قرارداد به لرد لنسداون، وزير خارجه بريتانيا مينويسد:
... مايلم صميمانهترين تشكرات خويش را به حضور آن لرد معظم به خاطر خدماتي كه برايم انجام دادهايد تقديم كنم... اميدوارم اين سرمايهگذاري به نفع بازرگاني بريتانيا
و نفوذ بريتانيا در كشور ايران باشد... ميخواهم تقاضاي ادامه حمايت و مساعدت دولت اعليحضرت را نموده...
آغاز عمليات استخراج نفت و تشكيل شركت بهرهبرداري اوليه
چند ماه پس از امضاي امتيازنامه، دارسي چند حفار لهستاني استخدام كرد و با مقداري لوازم و اثاثيه به چاه سرخ واقع در شمال قصرشيرين اعزام كرد. در سال 1321ق/ 1903م گاز نفت در عمق 507 متري پديدار و متعاقب آن نفت مختصري هم بدست آمد. چاه دوم هم مدتي بعد در عمق مشابهي به نفت رسيد، ولي چون مقدار نفت آنها ناچيز و ادامه عمليات اقتصادي نبود، تصميم گرفته شد چاه سرخ را رها كرده و در نقاط جنوبي به كاوش بپردازند. طبق ماده شانزده امتيازنامه، دارسي شركتي در سال 1321ق/1903م. با سرمايه 600 هزار ليره تشكيل داد كه نام آن را «شركت بهرهبرداري اوليه» گذاشت و سهامي را كه تعهد كرده بود تسليم و بيست هزار ليره نقد را هم به دولت ايران پرداخت. پس از سه سال تلاش و كوشش بيحاصل و تحمل مخارج سنگين، دارسي درصدد فروش امتياز خود برآمد. هر چند از طرف شركتهاي نفتي فرانسوي، آلماني و آمريكائي پيشنهادهائي جهت خريد امتياز داده شد، اما او علاقه زيادي به معامله با بيگانگان نداشت.
شركت سنديكاي امتيازات
در سال 1322 ق/1904م انتخاب دريا سالار لرد فيشر به فرماندهي نيروي دريائي انگليس، طرحهاي دارسي و خريداران امتياز او را درهم ريخت. لرد فيشر در طول خدمت متمادي خود در درياداري انگليس به اين نتيجه رسيده بود كه بايد سوخت بحريۀ جنگي انگليس از زغالسنگ به نفت تبديل گردد. او كه شنيده بود دارسي درصدد فروش امتياز خود است، هيأتي را مأمور كرد تا امتياز مزبور را براي دولت انگليس خريداري نمايد؛ اما اين امر مخالف اصول كلي كشور و دولت بريتانيا بود؛ چرا كه دخالت دولت در امور بازرگاني ممنوع بود. لرد فيشر در اين ايام از موقعيت خود نهايت استفاده را كرد تا با ياري دارسي، بزرگترين خدمت را به امپراطوري كشورش بريتانيا كرده باشد. تصميمي كه گرفته شد اين بود كه از سرمايههاي بخش خصوصي انگليس براي اين مورد استفاده
شود. بنابراين جريان امر با «لرد استراتكونا» (Lord Strathcona) يكي از سرمايهداران انگليس و رئيس شركت نفت انگليسي برمه در ميان گذاشته شد. در سال 1323ق/ 1905م طي قراردادي با شركت انگليسي برمه، شركت جديدي با نام «سنديكاي امتيازات» در شهر گلاسكو تشكيل گرديد كه تمامي سهام شركت بهرهبرداري اوليه را خريداري كرد. صاحبان سهام شركت جديد عبارت بودند از دارسي و شركت نفت برمه به رياست لرد استراتكونا. به دنبال امضاي اين موافقتنامه دولت انگلستان نيز آمادگي خود را براي پشتيباني از كاوشهاي نفتي در ايران به طور غيررسمي اعلام كرد. سنديكا اميدوار بود در صورتي كه شاه ايران و يا دولت روسيه در جهت لغو يا مداخله در امتياز اقدامي انجام دهند، از حمايت كشور سلطنتي انگلستان برخوردار باشد. وزارت امورخارجه انگليس به درخواست سنديكا پاسخ استادانه و چند پهلو داد:
روشن است كه براي صدور بيانيه معين و اعلام حمايت در مورد يك قرارداد فرضي وجود ندارد، اما مشتريان سنديكا و يا هر شركت انگليسي كه در اين رابطه تشكيل شود و بخواهد در اجراي امتياز نفت اقدام كند، ميتواند از حمايت دولت انگليس برخوردار باشد و حمايت از يك تبعۀ انگلستان هميشه موردنظر دولت و كشور سلطنتي انگلستان بوده است.
شركت سنديكا، كاوش نفت در ايران را از منطقۀ چاه سرخ به ماماتين در نزديكي رامهرمز واقع در شمال اهواز كه به ساحل خليج فارس و درياي عمان نزديكتر بود، منتقل كرد. در اينجا شروع به حفر دو چاه گمانه شد كه هيچكدام به نفت نرسيد. همين كه در ماماتين نتيجه مطلوب به دست نيامد، تصميم گرفته شد چاههاي ديگري در ميدان نفتون (مسجدسليمان) حفر نمايند. مسيو دمرگان باستانشناس فرانسوي در گزارشهاي خود ذكري از اين نقطه كه در ميان تپههاي خاك بختياري واقع بود، نموده و گفته بود در سر راه بين مالمير و شوشتر جائي به نام ميدان نفتون هست كه علائم ظاهري نفت در آنجا هويدا و خرابههاي آتشكدهاي نيز درآنجا موجود است كه اهالي به نام مسجدسليمان ميشناسند. عمليات مسجدسليمان ادامه پيدا كرد؛ و پس از سه سال تلاش و حفاري، بالاخره در تاريخ 5 خرداد 1287ش/ 26 مه 1908م بنا به گفتۀ سرآرنولد ويلسون (Sir Arnold Wilson) در سفرنامه خود، ساعت 4 بامداد، نفت در عمق 1180 فوتي از چاه فوران كرد و سر چارلز مارلينگ (Sir Charls marlink)
وزيرمختار بريتانيا در تهران خبر آن را به لندن مخابره كرد.
شركت نفت انگليس و ايران (APOC)
در سال 1327ق/1909م «شركت نفت برمه» كه از آن پس ذي نفع اصلي بود با سرمايۀ دو ميليون ليره استرلينگ، سازمان جديدي به نام «شركت نفت انگليس و ايران» (APOC) تأسيس كرد كه جانشين شركت سنديكاي امتيازات شد. به دنبال حفر چاههاي متعدد در مسجدسليمان، خط لولهاي هم از مسجدسليمان تا آبادان، محل احداث پالايشگاه كشيده شد. طول اين لوله كه كار احداث آن در سال 1329 ق /1911م به پايان رسيد، قريب به چهل فرسخ (130 كيلومتر) بود و سالانه 400 هزار تن ظرفيت انتقال نفت داشت. انگلستان، تعدادي سرباز هندي تحت فرماندهي «آرنولد ويلسون» افسر انگليسي در ظاهر براي محافظت از كنسولگري انگليس در اهواز، و در واقع براي حفاظت از تأسيسات شركت نفت، به ايران اعزام كرد. بعدها شركت مزبور براي ادامه و توسعه عمليات خود طي قراردادهائي با رؤسا و خوانين بختياري، زمينهاي مورد نياز را كه متعلق به ايالات و عشاير بختياري بود، از آنها خريداري نمود. همچنين شركت براي حفظ تأسيسات، چاهها و لولههاي نفتي يك سلسله قراردادهاي ديگري هم با رؤساي بختياري به امضاء رسانيد. چون به موجب قرارداد جداگانه هر كمپاني كه در داخل اراضي بختياري براي استخراج نفت تأسيس شود بايد صدي سه به خوانين بختياري بدهد، براي تسهيل عمليات اين قرارداد، يك شركت امداديه با سرمايه 400 هزار ليره انگليسي تأسيس شد موسوم به «شركت نفت بختياري» تا عمليات را به مابقي اراضي بختياري توسعه دهد.
شركت نفت انگليس و ايران، قراردادهائي نيز در خوزستان با شيخ خزعل داشت. سر پرسي كاكس سركنسول بريتانيا در بوشهر، مأمور مذاكره با خزعل گرديد. او در سال 1327ق/1909م ضمن عقد قراردادي با شيخ خزعل، يك ميل مربع از اراضي آبادان را كه براي ايجاد پالايشگاه مورد نياز شركت بود از خزعل خريداري نمود. خزعل موافقت كرد با دريافت مبلغ 6500 ليره در سال كه براي مدت ده سال به او پيش پرداخت ميشد، حفاظت از تأسيسات، لولهها و امنيت منطقه را عهدهدار شود. همچنين او مبلغ ده هزار ليره نيز از شركت نفت انگليس و ايران و در واقع از دولت انگليس به عنوان وام دريافت داشت و
دولت انگليس حقوق خزعل و جانشينان وي را بر محمره تضمين كرد.
دولت ايران اينگونه قراردادها و موافقتنامههاي كمپاني نفت انگليس و ايران با خوانين بختياري و شيخ خزعل را عملي در جهت تضعيف حكومت مركزي ايران قلمداد ميكرد، اما از آنجايي كه خود نيز عاجز از اجراي تعهدات خود جهت تأمين امنيت و حراست از تأسيسات شركت بود، كمپاني ناگزير از كنار آمدن با رؤسا و شيوخ مقتدر قبايل و عشاير منطقه بود.
دخالت دولت بريتانيا در سياست كلي و خط مشي شركت نفت انگليس و ايران
دولت انگليس در سال 1331 ق/1913م طرح لرد فيشر، يعني تبديل سوخت كشتيهاي جنگي از زغال سنگ به نفت را به مرحله اجرا درآورد. اما قبل از هر چيزي درياداري انگليس بايد اطمينان حاصل ميكرد كه منابع نفتي موجود، قادر به تأمين نفت مورد نياز بحريه در زمان جنگ و صلح ميباشد. به دستور سر وينستون چرچيل، لرد اول درياداري بريتانيا، كميسيون مخصوصي مأمور بررسي و مطالعه در اين مورد شد. كميسيون مزبور به رياست لرد فيشر، شروع به كار كرده، هيأتي از كارشناسان را تحت رياست درياسالار ادموند اسيلد (Edmund Slade) به همراهي سر جان كادمن (Sir John Cadman) جهت تحقيقات لازم روانه ايران ساخت. گزارش حاصل از تحقيقات سه ماهه هيأت مزبور در ايران بدين قرار بود: اولاً منابع نفتي موجود تأمين نيازهاي سوختي وزارت درياداري انگليس را براي مدتهاي مديد كفايت خواهد كرد. ثانياً اگر شركت در كنترل ما باشد، خواهد توانست نيازهاي نيروي دريائي ما را با قيمت مناسب تأمين كند و اگر امتياز مزبور به دست بيگانگان بيفتد فاجعه به بار خواهد آمد. ثالثاً توصيه شده بود دولت انگليس به شركت نفت ايران و انگليس جهت بهرهبرداري از همه منابع نفتي در منطقهاي وسيع كمك مالي نموده و شرط اعطاي كمك مالي هم آن باشد كه دولت بريتانيا در سياست كلي شركت و تعيين خط مشي آن سهيم بوده و مستقيماً دخالت نمايد. پس از آن وزارت درياداري انگليس در سال 1332 ق/1914م قراردادي با شركت نفت ايران و انگليس منعقد ساخت كه به موجب آن دولت انگليس با دو ميليون و دويست هزار ليره سرمايهگذاري و تصاحب 51 درصد سهام شركت، بزرگترين سهامدار آن و داراي حق نظارت كامل بر شركت گرديد. اين مسئله با مفاد امتيازنامه
مخالف و منافي با استقلال و حاكميت ايران بود و علاوه بر آنكه موجب اعتراضات شديد رسمي دولت و مخالفت مطبوعات و مردم ايران گرديد؛ حتي مخالفت حزب كارگر بريتانيا را نيز عليه دولت محافظهكار برانگيخت. دولت ايران از طريق وزارت امور خارجه به اين امر اعتراض كرد؛ ولي سفارت بريتانيا در تهران جواب داد اين معامله فقط ترتيبي براي فروش نفت است و به هيچوجه دولت انگليس نه در اداره امور شركت و نه در روابط تجاري و سياسي شركت با دولت ايران دخالتي نخواهد داشت. اما حقيقت غير از اين بود.
دولت انگليس به موجب قرارداد فوق با شركت نفت ايران و انگليس، دو مدير براي شركت انتخاب كرد تا مسئوليت حفظ و تأمين منافع دولت انگليس را عهدهدار باشند. اين دو مدير دولتي درباره مسائل مربوط به خط مشي كلي شركت، تغيير سهام و تغيير وضعيت شركت و مسائل مربوط به انجام و اجراي قراردادهاي جاري با درياداري از حق ويژه وتو برخوردار بودند. شركت نفت ايران و انگليس نيز متعهد شده بود همواره به صورت يك شركت كاملاً مستقل انگليسي باقي مانده و مديران آن انگليسي و محل استقرار دفتر مركزي آن نيز در انگلستان باشد. قرارداد بين دولت انگليس و شركت نفت ايران و انگليس به مجلس مبعوثان آن كشور تقديم شد. چرچيل، در دفاع از قرارداد و تشريح سياست نفتي دولت انگليس گفت: «هدف ما اينست كه منافع انگليس در مناطق نفتخيز ايران حفظ شود و تا آنجا كه ممكن است آن را توسعه دهيم». او در ادامه افزود:
سياست نفتي ما دو هدف را تعقيب ميكند، هدف نهائي و غائي آنست كه وزارت درياداري انگليس مستقلاً مالك و توليدكنندۀ سوخت مايع مورد نياز خود باشد؛ ما بايد مالك يا به هر قيمتي كه شده كنترلكنندۀ مايع نفتي يا حداقل قسمتي از توليدات نفتي كه مورد نياز ما است، باشيم.
چرچيل در آخر گفت: «بدين ترتيب ما در تمام اين منطقۀ عظيم (ايران) قدرت تنظيم و هدايت گسترش و رشد را طبق منافع ملي و منافع نيروي دريائي خود بدست ميآوريم». در نهايت دفاعيات چرچيل و ديگر نمايندگان مجلس عوام مؤثر واقع شده و پارلمان انگليس با اكثريت قاطع 254 رأي موافق در برابر 18 رأي مخالف، قرارداد مزبور را تصويب كرد و به اين ترتيب دولت انگليس به صورت عمدهترين سهامدار
شركت نفت ايران و انگليس درآمد، و با عقد قرارداد خريد نفت از شركت مزبور و تعيين مديران شركت در حقيقت سياست عمومي شركت و در نتيجه سياست نفت ايران را در دست گرفت. پس از آن شركت نفت ايران و انگليس به صورت بازوي پرقدرت سياسي و اقتصادي امپرياليزم انگليس و وسيلۀ مستمر اعمال نفوذ و مداخلۀ بريتانيا در ايران و منطقه درآمد. تغيير و تحولات شركت نفت نه تنها نارضايتي مردم ايران بلكه اعتراضات حزب كارگر انگليس را نيز درپي داشت. شيخمحمد خياباني در يكي از نطقهاي پرهيجان خود در تبريز چنين گفت:
امتيازي كه به دارسي داده شد نبايد منتقل به دولت امپراطوري انگلستان بشود كه موجب پريشانيها و نگرانيهاي ايران بوده است. اين معامله نادرست و خائنانه بوده زيرا دولت انگلستان هيچگاه توفيق نمييافت چنين امتيازي را مستقيماً از دولت ايران تحصيل كند و بنابراين دارسي را به ميان آورد كه او را وسيلۀ تحصيل امتياز قرار داده و صورت شوم امپرياليزم خود را پشت سر او پنهان دارد، اين عمل خدعهآميز و نادرست و حيلهگرانه بوده است.
در سال 1332 ق/1914م در يكي از جلسات مجلس مبعوثان انگليس، رمزي مكدونالد (Ramsay Mc Donald) پيشواي حزب كارگر ضمن نطقي شديد به سياست دولت بريتانيا حمله كرد و گفت:
سياست شركت نفت در ايران روش استعماري دارد و به استقلال ايران لطمه وارد ميآورد زيرا شركت بوسيلۀ پرداختهايي كه به بختياريها و عربهاي خوزستان مينمايد تا اموال وي را حفظ نمايند قدرت حكومت مركزي را متزلزل ميسازد و حكومتهاي خان خاني وايلي را ترويج مينمايد. من به دولت پيشنهاد ميكنم كه از چنين سياست امپرياليستي دست بردارد و دولت مركزي ايران را تقويت نمايد تا دولت ايران مسئوليت حفظ اموال شركت را به عهده گرفته و در آينده مواقعي پيش نيايد كه دخالت دولت انگليس را در امور داخلي ايران ايجاب نمايد.
اما در همان جلسه سر ادوارد گري (Sir Edward Grey)، وزير خارجه انگليس، به حمايت از مداخلات (سياسي، اقتصادي و نظامي) مستقيم انگليس در ايران پرداخته و اعلام كرد براي حفاظت از چاهها و لولههاي نفت و برقراري مستمر و مداوم جريان نفت، دولت بريتانيا «در وهله اول با كمك مالي به عشاير و كمك دولت ايران سعي در
حفاظت از منافع خود خواهد كرد و اگر چنانچه اين اقدام نتيجه بخش نباشد دو تيپ از نيروهاي خود را به ايران اعزام خواهد كرد...».
پيشبينيهاي مكدونالد درست از كار درآمد؛ به طوري كه بعدها مسئله نفت ايران، حفظ هندوستان را كه ارجح مصالح بريتانيا محسوب ميشد، تحتالشعاع قرار داد و ديگر ايران و بخصوص جنوب ايران به عنوان سپر دفاعي و منطقه حائل براي حفظ هندوستان مطرح نبود، بلكه حفظ و حراست از جنوب ايران حتي با دخالت نظامي مستقيم سربازان انگليسي هدف اصلي سياست دولت انگلستان بود. اينگونه مداخلات دولت انگليس در ايران در جريان جنگ جهاني اول باعث تقسيم ايران بين روس و انگليس و جلوگيري از پرداخت حقالامتياز نفت به دولت ايران شد. بطوريكه هنگامي كه نيروهاي انگليسي قسمت عمدهاي از ايران را اشغال كرده و خسارات فراوان به اين كشور و ملت ايران وارد ميساختند، در برابر اعتراض ايران به شركت نفت مبني بر تخلف از پرداخت حقالامتياز، اين شركت مدعي شد چون دولت ايران نتوانسته است امنيت را در خوزستان برقرار سازد شركت متضرر شده و نميتواند حقالامتياز بپردازد. اما حقيقت امر اين بود كه شركت، يعني عامل سياست امپرياليزم بريتانيا، به جاي آنكه در تقويت دولت مركزي بكوشد و از دولت ايران ايجاد امنيت را در منطقۀ نفتخيز بخواهد، صلاح خود را در اين ديده بود كه دل خوانين بختياري و سران متنفذ خوزستان مانند شيخخزعل را به دست آورد و از آنان نيروئي در برابر نيروي حكومت ملي مشروطه ايران بوجود آورد تا هم از تجاوز احتمالي آنان به منطقه نفت در امان بماند و هم دولت مركزي ايران را ضعيف وانمود كند؛ اما حسابسازي شركت نفت انگليس براي دولت ايران، خاصه پيش كشيدن مسئله خسارت ناشي از عدم امنيت كه آن نيز ناشي از جنگ جهاني اول و نقض بيطرفي ايران از جانب انگليس بود به قدري بيشرمانه و دور از مروت و جوانمردي است كه نميتوان حدي بر آن تصور كرد.
فهرست منابع و مآخذ
اسناد بايگاني وزارت امور خارجه، سند نمره 6 و 7، پوشه 8 . كارتن 22، 1324 ق.
جمالزاده، محمدعلي، (1376)، گنج شايگان، اوضاع اقتصادي ايران، تهران، بنياد موقوفات محمود افشار.
دولونه، ژاك و شارليه، ژان ميشل، (1369)، اسرار نفت، ترجمه ژاله عاليخاني، تهران، نشر خامه.
شركت ملي نفت ايران، (1344)، كتاب سفيد، تاريخچه و متن قراردادهاي مربوط به نفت ايران، بي جا، شركت ملي نفت ايران.
شوادران، بنجامين، (1352)، خاورميانه، نفت و قدرتهاي بزرگ، ترجمه عبدالحسين شريفيان، تهران، شركت سهامي كتابهاي جيبي.
عباسي شهني، دانش، (1374)، تاريخ مسجدسليمان، تهران، نشر هيرمند.
علم، مصطفي، (1371)، نفت، قدرت و اصول، ترجمه غلامحسين صالحيار، تهران، انتشارات اطلاعات.
فاتح، مصطفي، (1335) ، پنجاه سال نفت ايران، تهران، نشر چهر.
كاظمزاده، فيروز، (1354)، روس و انگليس در ايران (1914-1864م) ترجمه منوچهر اميري، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب.
لساني، ابوالفضل، (1329)، طلاي سياه يا بلاي ايران، تهران، بي نا.
موحد، محمدعلي، (1357)، نفت ما و مسائل حقوقي آن، تهران، انتشارات خوارزمي.
نايبيان، جليل، (1378)، پژوهشي در مسائل سياسي تاريخي نفت در ايران، تهران، انتشارات ثارالله.
ويلسون، آرنولد، (1363)، سفرنامه ويلسون يا تاريخ سياسي و اقتصادي جنوب غربي ايران، ترجمۀ سعادت نوري، تهران، نشر وحيد.
هاردينگ، سر آرتور، (1370)، خاطرات سياسي سر آرتور هاردينگ، ترجمه جواد شيخالاسلامي، تهران، انتشارات كيهان.
هميلتون، آدرين، (1373)، نفت پاداش قدرت، ترجمه محمود طلوع مكانيك، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا.
يرگين، دانيل، (1380)، غنيمت، داستان پرماجراي نفت از آغاز تا امروز، ترجمه اكبر تبريزي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي.
يعقوبينژاد، علي (1373)، رئيس نفت، تهران، انتشارات يادواره كتاب.
Ferrier, P.W. (1982). The history of the British Petroleam Company, Cambridge, University Press.
پانوشتها
.34- 1. فاتح، 1335 ش، ص 245 ؛ نايبيان، 1378 ش، ج 1، صص 39
. 2. لساني، 1329 ش، ص 7
. 29 ؛ شوادران، 1352 ش، ص 12 - 3. موحد، 1357 ش، صص 30
.39- 4. نايبيان، 1378 ش، ج 1، ص 48 ؛ لساني، 1329 ش، صص 40
. 5. فاتح، 1335 ش، ص 249
. 6. كتاب سفيد، تاريخچه و متن قراردادهاي مربوط به نفت ايران، 1344 ش، ص 2
. 7. يعقوبي نژاد، 1373 ش، ص 39
.142- 8. يرگين، 1380 ش، صص 143
.42- 9. يعقوبي نژاد، 1373 ش، صص 43
. 10 . هاردينگ، 1370 ش، ص 186
. 188 ؛ يرگين، 1380 ش، ص 149 - 11 . هاردينگ، 1370 ش، صص 189
. 12 . نايبيان، 1378 ش، ج 1، ص 73
. 13 . هاردينگ، 1370 ش، ص 187 ؛ هميلتون، 1373 ش، ص 96
. 14 . كتاب سفيد، تاريخچه و متن قراردادهاي مربوط به نفت ايران، 1344 ش، ص 2؛ هميلتون، 1373 ش، ص 96
. 15 . دولونه، ژاك و شارليه، ژان ميشل، 1369 ش، ص 50
. 16 . جمالزاده، 1376 ش، ص 70
. 17 . كاظم زاده، 1354 ش، ص 2
. 18 . كتاب سفيد، تاريخچه و متن قراردادهاي مربوط به نفت ايران، 1344 ش، ص 5؛ يرگين، 1380 ش، ص 145
. 19 . علم، 1371 ش، ص 30
.52- 71 ؛ يعقوبي نژاد، 1373 ش ، صص 58 - 20 . عباسي شهني، 1374 ش، صص 73
. 21 . جمالزاده، 1376 ش، ص 70 ؛ نايبيان، 1378 ش، ج 1، ص 74
.15- 22 . هميلتون، 1373 ش، ص 97 ؛ شوادران، 1352 ش، صص 16
.58- 23 . هميلتون، 1373 ش، ص 97 ؛ يعقوبي نژاد، 1373 ش، صص 59
.Ferrier،1982, V1. P67- 1324 ق؛ 70 ، 24 . سند نمره 7
. 25 . نايبيان، 1378 ش، ص 77
.59- 26 . يعقوبي نژاد، 1373 ش، صص 60
1324 ق. ، 27 . سند نمره 6
.75- 96 ؛ يعقوبي نژاد، 1373 ش، صص 76 - 28 . عباسي شهني، 1374 ش، صص 100
. 29 . ويلسون، 1363 ش، ص 55 ؛ يرگين، 1380 ش، ص 156
. 30 . نايبيان، 1378 ش، ج 1، ص 79 ؛ لساني، 1329 ش، ص 56
. 31 . جمالزده، 1376 ش، ص 71 ؛ يعقوبي نژاد، 1373 ش، ص 138
.36- 32 . ويلسون، 1363 ش، صص 37
.107-108 ،81- 33 . يعقوبي نژاد، 1373 ش، ص 67 ؛ عباسي شهني، 1374 ش، صص 86
. 34 . جمالزاده، 1376 ش، ص 70
. 35 . نايبيان، 1378 ش، ج 1، ص 163 ؛ شوادران، 1352 ش، ص 18
.16- 36 . شوادران، 1352 ش، صص 17
. 37 . يرگين، 1380 ش، ص 173 ؛ هميلتون، 1373 ش، ص 101
. 38 . نايبيان؛ 1378 ش، ج 1، ص 82
.Ferrier, 1982. V1 , PP170-172 ؛32- 39 . جمالزاده، 1376 ش، ص 71 ؛ موحد، 1357 ش، صص 33
40 . هميلتون، 1373 ش، ص 101 ؛ يرگين، 1380 ش، ص 174
. 41 . نايبيان، 1378 ش، ج 1، ص 83
. 42 . نايبيان، 1378 ش، ج 1، ص 83
. 43 . فاتح، 1335 ش، ص 264
.175- 44 . يرگين، 1380 ش، ص 177
.175- 45 . يرگين، 1380 ش، ص 177
. 46 . فاتح، 1335 ش، ص 265
.266- 47 . فاتح، 1335 ش، صص 267
. 48 . فاتح، 1335 ش، ص 2
نگار فرامرزي*
دلايل حمله به ايران و اشغال آن
يك روز پس از شروع جنگ جهاني دوم، محمود جم نخستوزير ايران در بيانيهاي اعلام كرد: «در اين موقع كه متأسفانه نايره جنگ در اروپا مشتعل گرديده است، دولت شاهنشاهي ايران به موجب اين بيانيه تصميم خود را به اطلاع عموم ميساند كه در اين كارزار بي طرفي خود را محفوظ خواهد داشت.»
حمله آلمان در 22 ژوئن 1941/ اول تير 1320 به شوروي، باعث شد شوروي وارد گروه متفقين شود. در اين هنگام روسيه در مقابل حملات ارتش آلمان، به اسلحه، مهمات و دارو احتياج ضروري داشت؛ و انگلستان به دنبال راهي براي حمل كالاهاي مورد نياز ارتش شوروي بود.
در آن موقع 4 راه مهم دريايي وجود داشت:
۲. راه آرخانگلسك؛ اين راه بعلت سرما در بيشتر اوقات سال يخ ميبست و حمل و نقل مشكل بود.
راه مورمانسك؛ به دليل آنكه راهآهن مورمانسك به لنينگراد در اشغال آلمان بود، نميشد از اين راه براي حمل كالاهاي مورد نياز روسيه استفاده كرد.
راه خليج فارس و ايران؛ ايران بهترين مسيري بود كه انگليسيها از آن ميتوانستند براي حمل مهمات به روسيه استفاده كنند. آنها ميتوانستند از طريق راهآهن جنوب به شمال كالاهاي مورد نياز را به روسيه ارسال كنند و نيز از نفت ايران براي تأمين سوخت مورد نياز خود استفاده كنند.
17 ژوئيه 1941 ميلادي/1320 شمسي، در مورد حمله به ايران ميان نمايندگان انگليس و شوروي توافق و هماهنگي بوجود آمد.
در اين زمان تنها بهانه انگليسيها براي حمله به ايران حضور هفتصدوپنجاه نفر آلماني بود كه در كارخانههاي دولتي، راهآهن و ساخت كارخانه ذوب آهن مشغول بودند.
بنابراين دولت انگلستان در تير ماه 1320 از دولت ايران خواست هرچه سريعتر چهار پنجم آلمانيهاي شاغل در ايران را اخراج نمايد.
اما دولت ايران جواب داد رفتار اتباع آلماني در ايران تحت كنترل مأموران شهرباني كشور قرار دارد و از نظر حفظ سياست بيطرفي، شديداً مراقب اعمال و رفتار كارشناسان آلماني هستند و حضور كارشناسان براي انجام دادن خدمات و كارهايي كه به آنها محول شده است، ضروري است و دولت ايران نميتواند به سرعت جانشيني براي كارشناسان آلماني پيدا كند. با اين پاسخ، متفقين بهانهاي را كه ميخواستند پيدا كردند و مشغول تداركات نظامي براي حمله به ايران شدند.
در سحرگاه روز سوم شهريور 1329/ بيست و پنج اوت1941 نيروهاي انگليس و شوروي از غرب و جنوب و شمال وارد خاك ايران شدند. به نظر ميرسد رضاشاه در آن زمان دچار سردرگمي شده بود و نميدانست بين متفقين و آلمان كدام را انتخاب كند و متأسفانه مشاوران او نيز اطلاعات درستي در اختيار او نميگذاشتند. اگرچه اشغال ايران يكي از اهداف اصلي انگليسيها بود و آنها تحت هر شرايطي ايران را اشغال ميكردند، اما اگر رضاشاه با آنها همراه ميشد ممكن بود خسارات و صدمات كمتري به ايران وارد شود. اما رضاشاه كه مسحور پيروزيهاي سريع و پيشروي برقآساي ارتش رايش سوم در خاك شوروي بود، با اعلام سياست بيطرفي مرتكب اشتباه محاسبه
گرديد و هشدارهاي انگلستان و روسيه را ناديده گرفت. در نتيجه متفقين كه حاضر نبودند به بهاي شكست در برابر ارتش آلمان، بيطرفي ايران را حفظ كنند، نيروهاي خود را از شمال (شوروي) و غرب و جنوب (انگليس) وارد خاك ايران كردند.
با ورود متفقين به ايران در روز سوم شهريور 1320 و دستور رضا شاه مبني بر ترك مقاومت در ششم شهريور، ارتش رضاشاه يكباره فروريخت و تنها مقاومتي كه در اين زمان شد، مقاومت نيروي دريايي ايران به فرماندهي دريادار غلامعلي بايندر بود كه چند ساعت مانع پيشروي نيروهاي انگليسي در جنوب ايران شد.
حمله به بنادر جنوب (شاهپور، آبادان، خرمشهر، بوشهر) و نيروي دريايي با پرتاب يك موشك سبز رنگ از ناو انگليسي در اروندرود كه نشانه شروع جنگ بود آغاز شد.
حمله به بندر شاهپور
طبق قوانين بين المللي اگر در زمان جنگ هر يك از كشتيهاي غيرنظامي دشمن از ورود به بنادر خود احساس خطر كنند، ميتوانند به يكي از كشورهاي بيطرف پناهنده شوند. هنگامي كه آلمان به لهستان حمله كرد و متفقين وارد جنگ شدند، پنج كشتي آلماني كه در آبهاي خليج فارس بودند، به بندر شاهپور پناهنده شدند و شش ماه بعد از آن سه كشتي ايتاليايي نيز به اين بندر پناهنده شدند. چون ممكن بود افراد كشتيهاي پناهنده دست به اقداماتي بزنند كه باعث نقض بيطرفي ايران شود، به دستور درياسالار بايندر، ناو سيمرغ به فرماندهي ناوسروان جعفر فزوني و ناو شهباز به فرماندهي ناوسروان فرجالله رسايي مأمور حفاظت از تأسيسات نفتي و مراقبت از كشتيهاي پناهنده شدند.
دريادار بايندر به ناوسروان رسايي دستور داده بود اگر كشتيهاي آلماني و ايتاليايي بخواهند در بندرشاهپور تظاهراتي كنند، فوراً جلوي آنها گرفته شود. هنگامي كه پاريس به دست آلمان افتاد، كاركنان كشتيهاي آلماني به مناسبت اين پيروزي خواستند با برافراشتن پرچمهاي مخصوص جشن، ابراز شادي كنند؛ ولي يك گروه مسلح به فرماندهي ناوبان يكم رسولي به دستور ناوسروان (بعدها دريابُد) فرجالله رسايي، پرچمهاي جشن را پايين آوردند. تمام اجناس و كالاهايي كه به كشتيهاي آلماني و ايتاليايي وارد يا خارج ميشد، دقيقاً مورد بررسي قرار ميگرفت. به نقل از دريابُد رسايي دو زمين فوتبال در بندرشاهپور درست شده بود و هنگامي كه كاركنان كشتيهاي انگليسي براي بازي وارد زمين ميشدند،
كاركنان نيروي دريايي بين دو زمين قرار ميگرفتند تا امكان هيچگونه برخوردي بين آنان بوجود نيايد.
با وجود اين اقدامات در ساعت چهار بامداد روز سوم شهريور آرامش بندر شاهپور با حمله ناوهاي انگليسي و شليك توپهاي اين ناوها به هم زده شد. يادداشت مشترك انگليس و شوروي توسط سفيران اين دو كشور در ساعت چهار صبح روز سوم شهريور به علي منصور نخستوزير ايران داده شد؛ و درست در همان ساعت بندرشاهپور مورد حمله ناوهاي انگليس قرار گرفت. با در نظر گرفتن سرعت ناوهاي انگليسي و فاصله دهانه خورموسي تا بندرشاهپور ميتوان گفت ناوهاي انگليسي از حدود ساعت يازده شب دوم شهريور، يعني پنج ساعت قبل از اولتيماتوم، وارد آبهاي ايران شده بودند.
چگونگي حمله ناوگان انگليسي به بندرشاهپور از زبان ناوسروان جعفر فزوني فرمانده ناو سيمرغ از اين قرار است:
روزهاي گرم و شبهاي پر از شرجي داشتيم، هوا مرطوب بود و مه شديد تا ساعتي از روز دريا را ميپوشاند، ساعت چهار بامداد روز سوم شهريور 1320 بود، من و ناوسروان رسايي در عرشه كشتي خوابيده بوديم، بهتر است بگوييم دراز كشيده بوديم؛ چون در آن گرماي خفهكننده خواب به چشمانمان راه نمييافت. درست يادم نيست چه ساعتي بود، ولي همين قدر ميدانم كه ساعت از چهار صبح گذشته بود كه مهناوي پاس به نام مهناوي ناصر نعمان آمد و خبر داد كه در محوطة بندرشاهپور سر و صداهايي است. خيلي زود متوجه شديم كه صداي شليك اسلحه ميباشد. وضع قرار گرفتن كشتيها طوري بود كه ناوهاي شهباز و سيمرغ بين كشتيهاي آلماني و ايتاليايي قرار گرفته بودند. بهتر بگوييم اول پنج كشتي آلماني هر يك به فاصله تقريبي يك مايل از يكديگر پهلو گرفته بودند. آن سوي ما سه كشتي ايتاليايي قرار گرفته بودند. به اين ترتيب كشتيهاي آلماني زودتر از ناوها و كشتيهاي ايتاليايي و ناوهاي شاهنشاهي شهباز و سيمرغ مورد حمله ناگهاني ناوهاي انگليسي قرار گرفتند. انگليسيها براي مبارزه با 11 واحد مستقر در بندرشاهپور (پنج كشتي آلماني و سه كشتي ايتاليايي و ناوهاي شاهنشاهي شهباز و سيمرغ و حوض شناور)، 16 ناو مجهز انگليسي و استراليايي را وارد ميدان كرده بودند. طبق رسوم و قوانين دريايي در چنين مواقعي كه خطر براي كشتي قطعي است فرمانده كشتي براي اينكه كشتي به دست دشمن نيفتد آن را منفجر مينمايد و از بين ميبرد. انگليسيها با يورشهاي ناگهاني موفق
شدند سه كشتي آلماني را سالم بگيرند، ولي دو كشتي ديگر آلماني و سه كشتي ايتاليايي به دست كاركنان منفجر شدند، و ما كه مواد منفجره براي انهدام ناوها نداشتيم تصميم گرفتيم با استفاده از بنزين ناوها را منفجر كنيم، ولي ناگهان خود را در محاصره سربازان انگليسي ديديم و از آنجايي كه ناوهاي ما براي تعمير ساليانه به تعميرگاههايشان [= تعميرگاههاي انگليسيها] رفته بودند، از اين رو [انگليسيها] از همه سوراخ و سنبههاي آنها خبر داشتند. به طوري كه بلافاصله پس از تصرف كشتي نقاط حساس آن را اشغال كردند. ما را به عنوان اسير جنگي دستگير كردند.
ناو شهباز به سبب آسيبي كه به پروانه و ساير قسمتهاي آن وارد شد به طور كلي خراب گرديد. اما ناو سيمرغ و حوض شناور، كه در كرانه اين بندر لنگر انداخته بود، و كشتيهاي پناهنده آلماني و ايتاليايي، به تصرف نيروهاي انگليسي درآمدند.
نيروهاي انگليسي بعد از تصرف ناوها، براي تصرف تأسيسات بندري خود را آماده كردند. اين تأسيسات كه تحت فرماندهي ناخدا يكم عبدالله ظلي بود، بدون مقاومت در برابر نيروهاي انگليسي تسليم و در نتيجه تمام بندر شاهپور به تصرف نيروهاي انگليسي درآمد. افراد پادگان نيروي دريايي بندر شاهپور 140 نفر بودند كه عده زيادي از آنها شهيد و بقيه اسير شدند.
در بندر شاهپور كه در شبهاي قبل از سوم شهريور چراغهاي بندر خاموش ميشد، در شب حمله چراغها تا صبح روشن بود. روشن بودن اين چراغها به 13 فروند ناوهاي جنگي انگليسي، استراليايي و هندي امكان داد تا راه خود را در تاريكي شب تشخيص داده و به آساني وارد لنگرگاه بندر شاهپور شوند و خود را به 8 فروند كشتي تجارتي آلماني و ايتاليائي كه به ايران پناهنده شده بودند و دو فروند ناو جنگي ايراني كه مأمور حفاظت بندرگاه شاپور و كشتيهاي تجارتي بودند، برسانند و همه آن ها را خلع سلاح كنند. در آن زمان، ورود به لنگرگاه بندر شاهپور در تاريكي شب بدون برخورداري از نور چراغ براي هدايت كشتيها غيرعملي بود.
روشن نگه داشتن چراغهاي بندر شاهپور كار عوامل انگليسها بود.
حمله به آبادان
در آن زمان آبادان مركز تأسيسات نفتي و محل سوختگيري كليه ناوهاي ايراني
بود. ناو پلنگ براي حفاظت از تأسيسات نفتي در كنار يكي از اسكلههاي اين بندر پهلو گرفته بود. فرماندهي اين ناو بر عهده ناخدا سوم ميلانيان بود و ناوبان يكم كهنموئي مسئول قسمت توپخانه و ناوبان يكم رياضي مسئول امور هدايت اين ناوها بود.
در روز دوم شهريور، يك ناو انگليسي وارد آبهاي آبادان شد و در نزديكي ناو پلنگ پهلو گرفت. معمولاً رسم بر اين است كه اگر دو كشتي از دو كشور مختلف در كنار هم پهلو ميگرفتند، فرمانده ناو قويتر آجودانش را به ملاقات فرمانده ناو ديگر ميفرستد و بعد از اين ملاقات، فرمانده ناو براي ملاقات فرمانده ناو قويتر ميرود و بعد از آن فرمانده ناو قويتر به ناو او ميرود. روز دوم شهريور كه آجودان فرمانده ناو انگليسي به ديدن ناخدا ميلانيان رفت، ناخدا ميلانيان طبق رسم معمول به ديدار فرمانده ناو انگليسي رفت و پس از ديدار از فرمانده ناو انگليسي و انجام تشريفات وقتي تصميم به برگشت گرفت، فرمانده ناو انگليسي به او گفت كه امروز نميتواند براي بازديد از ناوهاي ايراني بيايد و فردا براي بازديد خواهد آمد. ناخدا ميلانيان بعد از بازگشت به ناو پلنگ در مورد تشريفات بازديد فرمانده ناو انگليسي از ناو پلنگ به كاركنان ناو براي انجام مراسم دستورهايي داد.
در ساعت چهار بامداد سوم شهريور هنگامي كه ناوهاي انگليسي به فرماندهي سرهنگ آدامس به كشتيهاي آلماني، ايتاليايي و ايراني در بندر شاهپور حمله كردند، در همان موقع فرمانده ناو انگليسي با شليك ناگهاني به ناو پلنگ حمله كرد، در اين موقع ناخدا ميلانيان در عرشه ناو خوابيده بود. ناوبان يكم كهنموئي فرمانده توپخانه ناو، در كنار توپخانه استراحت ميكرد. ناوبان يكم رياضي در قسمت عقب ناو مشغول كشيك و انجام وظيفه بود و نگهبانان ناو هر كدام سر پستهاي خود بودند و بقيه افراد هم در روي عرشه كشتي خوابيده بودند.
بعد از حمله ناگهاني به ناو پلنگ، ناخدا ميلانيان به افسران و افراد خود دستور داد در محلهاي جنگي خود قرار بگيرند، اما شليك توپهاي انگليسي آنقدر زياد بود كه در همان لحظه اول قدرت هر اقدامي از افسران و افراد ناو گرفته شد، و اغلب افراد كشته يا زخمي شدند. ناوبان رياضي كه مشغول كشيك بود، هدف خمپارههاي ناو انگليسي قرار گرفت و در همان لحظه شهيد شد. ناوبان يكم كهنمويي بر اثر شليك خمپاره يك دست خود را از دست داد و در حالي كه با دست ديگر قصد روشن كردن
توپها را داشت با اصابت يك خمپاره ديگر به شهادت رسيد.
در حمله هواپيماهاي انگليسي به ناو پلنگ، قسمت پايين ناو كه محل نگهداري مسلسلها بود منفجر شد و ناو پلنگ بر اثر برخورد گلولههاي دشمن سوراخ شد. ناخدا ميلانيان ناچار شد دستور تخليه ناو را صادر كند، چند لحظه به غرق شدن ناو پلنگ باقي نمانده بود كه افرادي كه در ناو بودند جسد ناوبان كهنمويي و ناوبان رياضي و ساير كشتهشدگان و مجروحان و خود ناخدا ميلانيان كه زخمي شده بود را از ناو خارج كردند و ناو پلنگ در مقابل چشمان آنها در آبهاي اروندرود غرق شد.
ناخدا ميلانيان كه زخمي شده بود، در بيمارستان شركت نفت ايران و انگليس بستري شد. اما چون از حمله ناگهاني و ناجوانمردي انگليسيها ناراحت بود قبول نكرد در اين بيمارستان بستري شود. لذا مجبور شدند او را به تهران ببرند و در شرايط آن زمان و اشغال ايران چهل و هشت ساعت طول كشيد تا به تهران برسد؛ و به علت جراحات زياد به شهادت رسيد. تمام افسران ناو پلنگ به جز ستوان دوم وهابزادگان، كه در مرخصي بود، شهيد شدند و از مهناويان و ملوانان تعداد كمي زنده ماند.
حمله به بندر خرمشهر
انگليسيها از طريق شركت نفت ايران و انگليس، اطلاعات كاملي از وضع نيروي دريايي داشتند و چند روز قبل از حمله، شركت نفت عمق رودخانه كارون در محل لنگرگاه ناوهاي ايراني را اندازهگيري كرده بود. همچنين انگليسيها در سازمان نيروي دريايي ايران عواملي داشتند كه از طريق آنها به مقدار اسلحه و مهمات و قدرت دفاعي نيروي دريايي پي برده بودند. به همين جهت بود كه فقط يك ناو براي حمله به نيروي دريايي ايران در خرمشهر فرستاده بودند. اين ناو، شبانه خود را از بندر بصره به دهانه كارون و مقابل مركز نيروي دريايي جنوب رسانيده بود و در ساعت30/4 بامداد روز سوم شهريور، بيست دقيقه بعد از حمله ناوهاي انگليسي به بندر آبادان، بندر خرمشهر به صورت ناگهاني مورد حمله ناو انگليسي قرار گرفت. در بندر خرمشهر ناوهاي ببر، شاهرخ، هما و كشتي يدكبر لنگر انداخته بودند.
چون يكي از اهداف اصلي انگليسيها نابودي نيروي دريايي جوان ايران بود، از مدتها پيش به افراد و جاسوسان خود در جنوب دستور داده بودند كه اطلاعات كاملي از اوضاع
نيروي دريايي ايران كسب كنند. به همين دليل به راحتي توانستند سه پايگاه مهم دريايي نيروي دريايي ايران را اشغال كنند. به نظر ميرسد آنها به طور برنامهريزي شده ابتدا به بندر شاهپور كه كشتيهاي پناهنده آلماني و ايتاليايي در آنجا بودند حمله كردند و سپس به آبادان براي حفاظت از تأسيسات نفتي رفتند و بعد از آن مركز نيروي دريايي يعني خرمشهر را مورد حمله قرار دادند.
در نخستين حمله ناو انگليسي به بندر خرمشهر، ناو ببر مورد حمله قرار گرفت و در آبهاي خليج فارس غرق شد.
دريادار بايندر فرمانده نيروي دريايي جنوب در اين زمان در منزل خود بود. وي بعد از شنيدن خبر حمله به نيروي دريايي و غرق شدن ناو ببر، همراه سروان مكران نژاد تلاش كرد خود را به خرمشهر برساند تا سربازان مستقر در آنجا را براي دفاع آماده كند؛ اما در مقابل اداره بيسيم خرمشهر مورد حمله تانكهاي انگليسي قرار گرفت و همراه سروان مكران نژاد به شهادت رسيد.
چگونگي حمله به بندر خرمشهر در كتاب 2500 سال بر روي درياها، كه بخشي از خاطرات يكي از افسران نيروي دريايي است، چنين است:
... من نيز عازم منزل خود كه نزديك محوطه نيروي دريايي و در سر راه كوت شيخ واقع بود شدم، فوراً لباس پوشيده و براي خواب روي بام منزل رفتم و خوابيدم. ناگاه گماشتهام را ديدم كه با عجله مرا صدا ميكرد و ميگفت: سركار از دور صداي تيراندازي با توپ ميآيد. سراسيمه برخاستم، فكر كردم كه باز هم مانند چند روز پيش هواپيماي ناشناسي بر فراز آبادان مشاهده شده و ناو پلنگ كه در اسكله شماره 11 آبادان پهلو گرفته بسوي آن هواپيما تيراندازي ميكند. هنوز به اين فكرم سروصورتي نداده بودم كه محوطه نيروي دريايي روشن شد و صداي شليك توپ در همان نزديكي گوشهايم را سخت متأثر ساخت. باز هم خيال كردم كه هواپيمايي در آسمان خرمشهر ديده شده و ناو ببر آن هواپيما را هدف قرار داده است. با شتاب از روي بام پايين آمده و تفنگ شكاري خود را با مقداري فشنگ در اختيار گماشته گذاشتم. خواستم چراغ را روشن كنم تا لباس بپوشم، ولي متأسفانه برق نبود و بنظر ميآمد جريان برق در تمام خرمشهر و محوطه نيروي دريايي قطع شده است. پس از خروج از منزل، در مقابل اسكله شركت نفت مشاهده گرديد كه يكي از افسران ناو شاهنشاهي ببر (ناوبان يكم
احمد عظيما) با عدهاي از ناويان وظيفه كه براي تمرين تيراندازي در محوطه بيسيم ميخواستند به آن طرف رودخانه كارون بروند از وسط راه برگشتهاند. آن افسر به من اشاره كرد كه روي زمين دراز بكشم و خود را پنهان سازم، افرادي كه براي تيراندازي ميخواستند بروند، در داخل كرجي كارون كاملاً خود را مخفي ساخته بودند. ناگهان رگبار مسلسل سنگين شيشههاي منزل مجاور را در هم شكسته و موجب تعجب من شد. افسر نامبرده با افراد خود در اسكله شركت نفت پياده شده و خود را پنهان ساختند. بطوري كه افسر مزبور ميگفت هواپيمايي در ميان نبوده، بلكه يك كشتي جنگي انگليسي به ناو ببر يا نيرومندترين واحد نيروي دريايي ايران حمله كرده و آنرا آتش زده است. بلافاصله با آن افسر به سمت محوطه نيروي دريايي روان شديم و افراد نيز به دنبال ما روي زمين ميخزيدند. صداي شيپور آشوب از سربازخانه نيروي دريايي شنيده ميشد. با هزار زحمت به سربازخانه رسيديم. رييس ستاد نيروي دريايي مرحوم ناخدا نصرالله قندي به اتفاق سر افسر نگهبان (ناوسروان علي زند) و افسر نگهبان (ستوان يكم سعيد مبصر) و فرماندهان گروه دريايي ناوبان يكم سيفالله آهنين و ناوبان يكم ابوالحسن فاطمي و همچنين مدير ماشين ناو ببر سروان مهندس رضا نوربخش در سرباز خانه بودند. ما براي كسب تكليف، خود را به رئيس ستاد معرفي كرديم. ايشان دستور دادند افراد فوراً اسلحه بگيرند و آماده دفاع شوند. ضمناً به سروان نوربخش و ناوبان يكم عظيما تأكيد كرد كه هرچه زودتر خود را به ناو ببر كه همچنان ميسوخت برسانند و سعي كنند تا بلكه موفق به خاموش كردن آتش در روي ناو مزبور بشوند. لذا دو افسر اخيرالذكر به سمت ناو ببر رفتند، ولي چون خاموش كردن ناو ميسر نبوده و استفاده از توپخانه و مسلسلهاي ناو مذكور، به علت آنكه در زير آتش ناو انگليسي قرار گرفته و با شدت ميسوخت عملي نبود، ناچار براي جلوگيري از سرايت آتشسوزي به مخازن مهمات كه ممكن بود به كلي محوطه نيروي دريايي را از بين برد، دو افسر مزبور شيرهاي مخصوص غرق كردن مهمات ناوها را با دشواري فراوان گشودند و در نتيجه آب رودخانه با فشار زياد در مدت بسيار كوتاهي مخازن مهمات را پر كرده و بدين ترتيب كشتي نيمه غرق گرديد. فرماندهان گروهانهاي دريايي هر كدام به نوبه خود افرادشان را مسلح كرده (البته فرصت آن نبود كه ناويان لباس بپوشند و هر كدام با زيرپيراهن و شلوار تفنگ و فشنگ گرفته و به راه ميافتادند و در حركت لباس
ميپوشيدند) و آنها را در پشت نردههاي ساحلي محوطه نيروي دريايي مستقر ساختند. اين افراد در نزديكي نردهها موضع گرفتند و آماده تيراندازي شدند. عده ديگري از ناويان براي آنكه مبادا اشخاص غيرنظامي از ساحل عراق به محوطه نيروي دريايي هجوم بياورند در كنار ساحل اروندرود مستقر گرديدند. در اين موقع من با ناوبان يكم آهنين در وسط محوطه نزديك مجسمه رضا شاه قدم ميزديم، البته گاه و بيگاه بسوي ما تيراندازي ميشد ولي افراد ما با كمال شهامت مواضع خود را حفظ ميكردند و ناو انگليسي از اروندرود داخل رودخانه كارون شده و تقريباً به مقابل ناو ببر كه به حالت نيمه غرق ميسوخت رسيده بود. يك كشتي حامل نيروي انگليسي به ظرفيت 5000 تن در مقابل گمرك در ساحل عراق لنگر انداخته بود. ناو انگليسي در كارون آرام آرام پيش ميرفت و در ضمن هر دو طرف ساحل رود را زير آتش سنگين مسلسلهاي خود گرفته بود. من مجدداً از محوطه به سربازخانه برگشتم. رئيس ستاد نيرو همچنان در سربازخانه بود و به افراد دستور ميداد كه به سوي ناو انگليسي تيراندازي كنند. ضمناً سربازخانه هم زير رگبار مسلسلهاي ناو انگليسي كه ديروز هنگام عبور از اروندرود به خاك ايران سلام كرده و اداي احترام نموده بود قرار داشت. همچنين نارنجكهاي زيادي از طرف ناو مزبور به سربازخانه پرتاب ميشد كه به محض برخورد به زمين در نقاط مختلف سربازخانه منفجر شده و ايجاد رعب و وحشت مينمودند. رگبار مسلسل مخزن آب آشاميدني را كه بين سربازخانه و تعميرگاه جاي داشت سوراخ سوراخ كرده و آب تصفيه كه با هزار زحمت براي رفع احتياج افراد و ساكنين محوطه نيروي دريايي تهيه شده بود به شدت خارج ميشد. سينه ناوچههايي كه داخل كارون به اسكله چسبيده بودند به سمت رودخانه بهمنشير بود و لذا با توپ كوچكي كه در قسمت جلو داشتند نميتوانستند به ناو انگليسي كه از دهانه كارون داخل شده بود تيراندازي نمايند و لذا رئيس ستاد نيروي دريايي به سمت ناوچهها روان شد كه براي تيراندازي دستوراتي به آنها بدهد و براي آنكه مورد اصابت رگبار مسلسل ناو انگليسي قرار نگيرد از پشت انبارهاي نيروي دريايي كه نزديك تعميرگاه بودند حركت ميكرد. يكي از ناويان در همان نزديكي ايستاده و به سمت ناو انگليسي تيراندازي ميكرد. چون من با رئيس ستاد بودم لذا به من دستور داد كه به طرف آن سرباز بروم و به او بگويم كه درازكش تيراندازي نمايد. من رفتم كه به سرباز مزبور دستور بدهم كه رييس ستاد مقابل گاراژ
اتومبيل دريادار بايندر به شدت بر زمين افتاد و گفت تير خوردم. به اتفاق دو سرباز ديگر كه در همان نزديكي بودند كشان كشان رئيس ستاد را كه ميناليد و خون از بدنش ميرفت از لاي سيمهاي خاردار دور بهداري گذرانده و بلافاصله در بهداري بستري نموديم. در اين موقع دو افسر ديگر (ناخدا 3 مشگين نفس و ناو سروان زند) در بيمارستان بودند. چند دقيقه بعد افسر نگهبان پادگان (ستوان مبصر) هم كه كمانه يك تير پيشانياش را خراشانده بود به بهداري آمد. صداي هواپيماهايي شنيده شد كه به سوي خرمشهر و محوطه نيروي دريايي ميآمدند. ...
بندر بوشهر نيز مانند ديگر بنادر جنوب مورد حمله انگليس قرار گرفت و به دليل قرار گرفتن فانوسهاي دريايي در اين بندر و بيسيم مجهز آن از اهميت ويژهاي براي انگليسيها برخوردار بود و آنها توانستند به فانوسهاي دريايي و بيسيم آن دست يابند.
درگيري بين ناوگان دريايي انگليس با نيروي دريايي ايران تا چند ساعت بيشتر طول نكشيد، فرماندهان و افراد نيروي دريايي يا كشته يا اسير شدند و سازماني كه براي ايجاد آن تلاش زيادي صورت گرفته بود به يكباره توسط ناوگان انگليس نابود شد. ناوهاي باقي مانده نيز به تصرف نيروهاي انگليسي درآمدند و از آنها در جنگ جهاني دوم استفاده كردند.
آمار نيروهاي جنگي انگليس در حمله به جنوب شامل 2 يا سه لشكر مجهز و تعداد كافي زرهپوش و توپهاي كاليبر بزرگ و 150 هواپيماي اكتشافي و بمباران بود و نيروي دريايي آنها شامل دو ناو توپدار 1200 تني مجهز به يك دسته مسلسل ضدهوايي و هفت كرجي موتوري مسلح مخصوص گشت شبانه در اروندرود بود.
اكثر ناوهاي ايران براي تعمير ساليانه به كشور ايتاليا فرستاده ميشدند ولي به دليل وقوع جنگ نميشد آنها را براي تعمير فرستاد و حتي امكان آوردن وسايل مورد نياز براي تعمير اين ناوها وجود نداشت به همين دليل قدرت و كاربرد نظامي آنها بسيار پايين آمده بود.
علاوه بر اين ناوگان دريايي ايران با حمله غافلگيرانه نيروهاي انگليسي مواجه شد و آنها آمادگي لازم براي مقاومت در برابر حملات را نداشتند اما با اين وجود در مقابل حملات ناوگان انگليسي، مقاومت نشان دادند و به راحتي تسليم نشدند و حدود 650 نفر از اين افراد بر اثر حمله نيروهاي انگليس شهيد شدند.
تيمسار دريابان غلامعلي بايندر، ناخدا سوم نصرالله نقدي، ناخدا سوم حسن ميلانيان،
ناوبان يكم مهدي رياضي، ناوبان يكم حسن كهنمويي، ناوبان يكم ابراهيم هريسچي، ناوبان سوم جعفر مسگرزاده، استوار دوم پزشك جواد پرستند، مهناوي يكم جواد همراز، مهناوي يكم محمدابراهيم طاهري، مهناوي يكم محمد ربيع گيلاني، مهناوي يكم حسين تك مرزبان، مهناوي دوم هاشم واحدي، مهناوي دوم محمود پورثابت، مهناوي دوم اسماعيل يوسفي، مهناوي دوم ملوان سرخهاي و حدود ششصد نفر ناوي و سرباز ديگر از شهداي نيروي دريايي ايران در شهريور 20 بودند.
فهرست منابع و مآخذ
آريان پور، امير هوشنگ، ارتش شاهنشاهي ايران، امير بخش 3 و 4، سايت خبرگزاري جبهه ملي ايران.
آرشيو سازمان اسناد انقلاب اسلامي ايران، خاطرات دريابد رسايي در مورد شهريور 1320، شماره بازيابي33، شماره كاربرگه 3، كد پرونده 12041-3، سند شماره 146.
آرشيو سازمان اسناد انقلاب اسلامي ايران، خاطرات ناوسروان فزوني، شماره بازيابي 34، شماره كاربرگه 4.
ازغندي، علي رضا، روابط خارجي ايران 1357-1320، قومس، تهران، 1387.
انوشيروان، حسين، كودتاي نافرجام، محيط، تهران، 1378.
بنياحمد، احمد، تاريخ شاهنشاهي ايران، بينا، تهران، 1356، جلد سوم.
بهارلو، عباس، خرمشهر، دفتر پژوهشهاي فرهنگي، تهران، 1344.
تاج عيني، مريم، ايران و جنگ جهاني دوم، ماهنامه زمانه، سال پنجم، شماره 52، 1385.
پسيان، نجفقلي، معتضد، خسرو، از سوادكوه تا ژوهانسبورگ، ثالث، تهران، 1377.
پهلوان، كيوان، رضاشاه و بررسي كتب معاصر ايران، آرون، تهران، 1385.
ذوقي، ايرج،. ايران و قدرتهاي بزرگ در جنگ جهاني دوم، پاژنگ، تهران، 1368.
رايين، اسماعيل، دريانوردي ايرانيان، جاويدان، تهران، 1356.
رسايي، فرج الله، 2500 سال بر روي درياها، بينا، تهران، بيجا.
عاقلي، باقر، روزشمار تاريخ انقلاب از مشروطه تا انقلاب اسلامي، گفتار، تهران، 1376، ج اول.
عاقلي، باقر، رضاشاه و قشون متحدالشكل، نامك، تهران، 1377.
فربد، ناصر، نقش ارتش در تحولات تاريخي ايران، كومش، تهران، 1383.
معتضد، خسرو، گوشههايي از تأسيس نيروي دريايي شاهنشاهي و وقايع سوم شهريور، سال چهاردهم، شماره 120-119، 1356.
يوسفي، پيوستگاه كارون و اروندرود يا تاريخ خرمشهر، يوسفي، محمد، بينا، بيجا، بيتا.
هوشنگ مهدوي، عبدالرضا، تاريخ روابط خارجي ايران از ابتداي دولت صفويه تا پايان جنگ جهاني دوم، اميركبير، تهران، 1364.
روزنامه اطلاعات، 3/6/1348.
هفته نامه نسيم جنوب.
پانوشتها
دانشجوي كارشناسي ارشد تاريخ، گرايش مطالعات خليج فارس، دانشگاه شهيد چمران اهواز.
. 1385 ، ص 71 ، 1. تاج عيني، مريم، ايران و جنگ جهاني دوم، ماهنامه زمانه، سال پنجم، شماره 52
.« 2. بندري در روسيه و به معناي كسي كه بر خاور زمين تسلط دارد
. 4. فربد، ناصر، نقش ارتش در تحولات تاريخي ايران، كومش، تهران، 1383 ، ص 147
. 1320 ، قومس، تهران، 1387 ، ص 69 - 5. ازغندي، علي رضا، روابط خارجي ايران 1357
. تهران، 1364 ، ص 402
. 7. پسيان، نجفقلي، معتضد، خسرو، از سوادكوه تا ژوهانسبورگ، ثالث، تهران، 1377 ، ص 468
. 8. ذوقي، ابراهيم، ايران و قدرت هاي بزرگ در جنگ جهاني دوم، پاژنگ، تهران، 1368 ، ص 32
. 9. تاج عيني، ص 73
. 10 . انوشيروان، حسين، كودتاي نافرجام، محيط، تهران، 1378 ، ص 36
. 11 . يوسفي، محمد، پيوستگاه كارون و اروندرود يا تاريخ خرمشهر، بي نا، بي جا، بي تا، ص 249
. 12 . ميريكرنگيان، حسين، سيري در تاريخ ارتش ايران از آغاز تا پايان شهريور 1320 ، خجسته، 1384 ، تهران، ص 418
، 13 . آرشيو سازمان اسناد انقلاب اسلامي ايران، خاطرات دريابد رسايي در مورد شهريور 1320 ، شماره بازيابي 33
. 3، سند شماره 146 - شماره كاربرگه 3، كد پرونده 12041
14 . همان.
. 15 . آرشيو سازمان اسناد انقلاب اسلامي ايران، خاطرات ناوسروان فزوني، شماره بازيابي 34 ، شماره كاربرگه 4
. 16 . قديمي، ذبيح الله، تاريخ 25 ساله ارتش ايران، اداره سالنامه آريان، تهران، 1326 ، ص 127
. 17 . عاقلي، باقر، رضاشاه و قشون متحدالشكل، نامك، تهران، 1377 ، ص 552
18 . آريان پور، اميرهوشنگ، ارتش شاهنشاهي ايران.
. 19 . رايين، اسماعيل، دريانوردي ايرانيان، جاويدان، تهران، 1356 ، ص 881
. 20 . مير يكرنگيان، ص 419
. 21 . پهلوان، كيوان، رضا شاه و بررسي كتب معاصر ايران، آرون، تهران، 1385 ، ص 271
. 22 . ستايش، محمود، برگي از تاريخ معاصر ايران، ورجاوند، تهران، 1383 ، ص 3
23 . همان.
. 24 . قديمي، ص 124
. 25 . قديمي، ص 125
. 26 . يوسفي، ص 249
27 . معتضد، خسرو، گوشه هايي از تأسيس نيروي دريايي شاهنشاهي و وقايع سوم شهريور، سال چهاردهم، شماره
. 1356 ، ص 119 ،119-120
. 28 . بهارلو، عباس، خرمشهر، دفتر پژوهش هاي فرهنگي، تهران، 1344 ، ص 44
. 29 . بني احمد، احمد، تاريخ شاهنشاهي ايران، بي نا، تهران، 1356 ، جلد سوم، ص 555
. 384 و 385 ، 30 . رسايي، فرج الله، 2500 سال بر روي درياها، بي نا، تهران، بي تا، صص 383
31 . هفته نامه نسيم جنوب.
. 32 . عاقلي، ص 554
33 . مير يكرنگيان، ص 419
.48/6/ 34 . روزنامه اطلاعات، 3
35 . آرشيو سازمان اسناد انقلاب اسلامي ايران
اصغر حيدري*
ايران در تاريخ پر فراز و نشيب روابط خارجي خود، با قدرتهاي بزرگ و استعمارگري چون انگلستان و روسيه (و بعداً آمريكا) روبرو بوده است. دوران دويستساله اخير تاريخ ايران، دوران كنده شدن بخشهايي از خاك ايران به دست و دسيسة قدرتهاي خارجي بوده است؛ روندي كه از كمي پيش از قاجاريه آغاز شد و تا دوران محمدرضاشاه پهلوي ادامه داشت. انقلاب اسلامي ايران و به دنبال آن مقاومت ميليونها بسيجي از جان گذشته در جنگ تحميلي، نقطه پايان روند تجزيه و تقسيم خاك ايران بود.
تقسيم ايران بين روسيه و عثماني در اواخر دورة صفوي
پس از سقوط اصفهان به دست افغانها، پطر كبير تزار مقتدر روسيه كه نهايت آرزويش دسترسي به آبهاي گرم و آزاد خليجفارس بود، قشون مجهزي را براي تصرف ايالات ايراني قفقاز فرستاد و به دنبال آن گيلان توسط روسها اشغال شد.
همزمان تركان عثماني هم فرصت را غنيمت شمرده و به بهانة اينكه عدهاي اهل تسنن در شيروان به دست مأموران دولت ايران به قتل رسيدهاند، به شاه تهماسب فرزند شاهسلطان حسين در سال 1135 قمري اعلام جنگ كرده شماخي و تفليس را تصرف كردند. با نزديك شدن قواي عثماني و روسيه در قفقاز به هم، دو قدرت صلاح ديدند
بر سر تقسيم متصرفات ايران در قفقاز با يكديگر توافق كنند. نپلويف سفير روسيه در عثماني، قراردادي با دامادْ ابراهيمپاشا صدراعظم عثماني جهت تقسيم ايالات ايران امضا كرد. به موجب اين قرارداد، دولت عثماني تعلق ايالات اشغال شده از طرف قشون روسيه را به انضمام مازندران و استرآباد به آن دولت به رسميت شناخت و خط سرحدي جديدي بين متصرفات دو كشور از ملتقاي رودخانههاي ارس و كورا تا اردبيل ترسيم گرديد و تبريز، همدان، كرمانشاه و كلية نقاط واقع در مغرب اين خط فرضي، متعلق به عثمانيها شناخته شد.
در ضمن دو دولت موافقت كردند در صورتي كه شاه تهماسب دوم اين تغييرات ارضي را به رسميت شناخت به او كمك نمايند سلطنت خود را در مقابله با افغانها در بقية خاك ايران (به عنوان حائل ميان دو قدرت) به دست آورد. البته با ظهور نادرشاه، نابغة نظامي ايران، كلية نواحي غصب شده به آغوش وطن بازگشت.
تقسيم ايران بين روسيه و انگلستان در 1907
دوران حكومت مظفرالدينشاه و محمدعليشاه قاجار، اوج نفوذ استعماري و نظامي روسيه و انگلستان در ايران به حساب ميآيد. نيروهاي نظامي هر دو دولت در بسياري از نقاط ايران حضور داشتند. شمال ايران جولانگاه روس و جنوب آن محل تركتازي انگليس شده بود. جامعة ايران نيز در تب و تاب نهضت مشروطيت و مخالفتهاي محمدعلي شاه با آن ميسوخت. در اين زمان نيز مصالح استعماري دو ابرقدرت ايجاب ميكرد درباره ايران با يكديگر توافق كنند. نتيجه اين توافق قرارداد 1907 و تقسيم ايران به مناطق نفوذ بود. به دستور ادوارد گري وزير امور خارجه وقت انگلستان، مارلينگ، وزيرمختار آن كشور در تهران همراه با وزيرمختار روس در 7 سپتامبر 1907 (15 شهريور 1286/ 28 رجب 1325) متن قرارداد تقسيم ايران را به دولت ايران اطلاع داد.
بر طبق اين قرارداد، ايران به سه قسمت تقسيم گرديد: 1. منطقة واقع در شمال خط فرضي بين قصرشيرين، اصفهان، يزد، خواف و مرز افغانستان منطقة نفوذ روسيه شناخته شد. 2. منطقه واقع در جنوب خط فرضي بين بندرعباس، كرمان، بيرجند، زابل و سرحدات افغانستان كه داراي ارزش استراتژيكي براي دفاع از هند (مستعمره انگليس) بود، منطقة نفوذ انگلستان گرديد. 3. بقيه خاك ايران نيز منطقه بيطرف شناخته شد؛ و دو ابرقدرت قبول
كردند كه در اين منطقه به توسعه نفوذ خود نپردازند. اينكه چرا خوزستان، با وجود منافع سرشار نفت، در منطقه بيطرف واقع شد، شايد به اين دليل بود كه فعاليتهاي اكتشاف نفت در خوزستان تا سال 1907 به نتيجه نرسيده بود.
دولت ايران در اين زمان بسيار ضعيفتر از آن بود كه مانع اجراي قرارداد شود، لذا توسط مشيرالدوله وزير امور خارجه به سفراي روس و انگليس جوابية ذيل را ابلاغ كرد:
تصديق خواهند فرمود كه قرارداد مذكور چون مابين دولتين انگليس و روس انعقاد يافته لهذا مواد آن فقط تعلق به خود دولتين انگليس و روس كه امضاي آن را نمودهاند خواهد داشت و دولت ايران نظر به استقلال تامّهاي كه به موهبت الهي داراست، تمام حقوق و آزادي خود را كه به واسطة استقلال مطلقه متصرف است از هر نفوذ و اثري كه نتيجة هر قسم قرارداد منعقدة فيمابين دو يا چند دولت ديگر راجع به ايران بوده باشد، كاملاً و مطلقاً مصون و آزاد ميداند.
انتشار اين قرارداد خشم ايرانيان را در پي داشت. مورگان شوستر مستشار مالي ايران كه ناظر اوضاع بود مينويسد:
ايرانيان از اين تقسيم مملكتشان در شب (در غياب و خفا) اظهار تنفر بسيار نمودند و از خطوط موهوم جغرافيايي كه آن دو دولت معين نموده بودند منزجر شدند. اهالي تهران خيلي به هيجان آمدند و جوش و خروش و پروتست (اعتراض)هاي متعارفي در بازارها شد.
قرارداد 1907، بار ديگر، و با شيوهاي متفاوت، در جنگ جهاني دوم نيز به اجرا درآمد.
دسيسة انگلستان جهت تقسيم ايران در جنگ جهاني دوم
طرح تقسيم ايران طي جنگ جهاني دوم به پيشنهاد انگلستان بين آن كشور و دولت روسيه شوروي يكي از نقشههاي سياه و خطرناك عليه تماميت ارضي ايران بود و با وجود اهميت آن، كمتر مورد پژوهش و بررسي قرار گرفته است. معدود كساني كه به چنين طرحي اشاره كردهاند، وجود اين طرح را مربوط به يك زمان و محدود به يك طرح دانستهاند. اما واقعيت اين است كه طرح تقسيم ايران در دو مقطع حساس: الف- اوايل جنگ جهاني دوم؛ ب- بعد از پايان جنگ، روي ميز قدرتهاي پيروز قرار گرفت و اغلب اين دو در هم خلط شدهاند. اكنون به توضيح اجمالي اين دو طرح ميپردازيم.
بعد از آن كه هيتلر جنگ را آغاز كرد و بخشهايي از كشورهاي همسايه را گرفت، با اتحاد جماهير شوروي به رهبري ژوزف استالين قرارداد عدم تجاوز بست. اين قرارداد، انگلستان را كه در زير ضربات آلمان قرار داشت سخت به وحشت افكند. وحشت انگلستان علاوه بر گسترش جنگ در اروپا و پيشرويهاي سريع آلمان و احتمال اشغال آن كشور، به وضعيت خاورميانه به ويژه مناسبات شوروي و ايران برميگشت. زمامداران انگلستان ميترسيدند:
استالين حال كه از جانب آلمان آسوده شده و گرفتاري سخت انگلستان در اروپا را ميبيند، در رقابت و دشمني با انگلستان از طريق ايران و افغانستان نيروهايي به هندوستان (مستعمرة ثروتمند انگلستان) ارسال دارد.
به سمت مناطق نفتخيز ايران (خوزستان) حمله كند. اغلب نفت انگلستان از خوزستان و آبادان به دست ميآمد.
براي دسترسي به آبهاي آزاد و گرم خليج فارس اقدام نظامي به عمل آورد. بايد توجه كرد كه بيشتر آبهاي شوروي در بيشتر ماههاي سال سرد و يخبندان بود (و هست) و راه دريايي آن كشور به آبهاي آزاد از طريق درياي سياه و مديترانه زير ضربات دولتهاي اروپايي قرار داشت.
از طرف ديگر در افق ديد زمامداران انگلستان و با توجه به شناختي كه از توسعهطلبي و افزونخواهي هيتلر داشتند، حملة آلمان به روسيه شوروي در نظر آنها امري حتمي بود؛ در عين حال شوروي را داراي چنان قدرتي نميديدند كه در برابر هيتلر تاب مقاومت آورد. در اين ميان احتمال دسترسي آلمان به مناطق نفتخيز باكو كابوسي هراسناك براي انگليسيها بود كه در آن صورت قدرت تهاجمي آلمان چندين برابر ميگشت.
آلمان از نقطه ضعف انگلستان (حفظ مناطق نفتي جنوب ايران و عدم دسترسي شوروي به آبهاي گرم و آزاد) به خوبي آگاه بود. لذا براي تضعيف انگلستان و گشودن جبههاي جديد و خطرناك در برابر آن كشور، سعي كرد شوروي را به پيشروي به سمت خليج فارس از خاك ايران تحريك و تشويق كند. ريچارد استوارت در توضيح اين نقشه و واكنش شوروي مينويسد:
مقامات آلمان براي تقسيم غنايمي كه بعد از سقوط انگلستان به دست ميآمد، از
شوروي دعوت كردند كه به دولتهاي محور (آلمان، ايتاليا و ژاپن) ملحق شود. در 17 اكتبر 1940 (25 مهر 1319) استالين، وزير امور خارجهاش مولوتف را جهت گفت و گو درباره تعيين مجدد مرزها در مقياس جهاني به برلين فرستاد. مذاكرات آلمان و شوروي در 12 نوامبر (21 آبان) آغاز شد. ريبن تروپ وزير خارجة آلمان با اشاره به توسعة آلمان و ايتاليا و ژاپن در جهت جنوب از مولوتف پرسيد: آيا توجه روسيه نيز در درازمدت براي دستيابي بر مدخلي طبيعي به دريا[ي آزاد] به سوي جنوب معطوف نخواهد شد؟ هنگامي كه مولوتف پرسيد كدام دريا منظور است؟ ريبن تروپ نيز پرسيد: آيا در درازمدت براي روسيه مناسبترين راه وصول به درياي آزاد در جهت خليجفارس و درياي عمان قرار ندارد؟ دو روز بعد پروتكل محرمانهاي را آلمانها به مولوتف پيشنهاد كردند كه در آن آمده بود: «اتحاد شوروي خواستههاي ارضي خود را در جنوب قلمرو ملي اتحاد شوروي در جهت اقيانوس هند اعلام ميدارد.» مولوتف نظري ابراز نداشت.
مقامات شوروي ميخواستند در طرح پيمان چهارجانبه (آلمان، شوروي، ايتاليا و ژاپن) قيد شود: «منطقة جنوب باكو و باطوم (واقع در ماوراء قفقاز) در جهت كلي خليج فارس به عنوان مركز اهداف آتي اتحاد شوروي شناخته شود.» و اين طرح را در 25 نوامبر 1940 (4 آذر 1319) به سفير آلمان در شوروي تسليم كردند... شورويها با آنكه هنوز در مورد پيشنهاد خود پاسخي از هيتلر دريافت نداشته بودند به تهيه و تدارك لازم جهت پيشروي در ايران مشغول شدند. طرح عملياتي ستاد فرماندهي شوروي در ماه مارس (اسفند) تكميل شد. بر اساس اين طرح قرار بود نيروهاي شوروي در ده نقطه از آسياي ميانه و قفقاز به ايران هجوم آورند. محور اصلي اين تجاوز جادة جلفا – تبريز- تهران را دربر ميگرفت. ستونهاي ديگري نيز مسيرهاي رضائيه و كرانههاي درياي خزر را تحت پوشش قرار ميدادند و بندر انزلي نيز هدف يك حملة آبي خاكي قرار ميگرفت. نيروهاي مستقر در آسياي ميانه نيز از طريق گرگان راهي تهران ميشدند و از طريق عشقآباد به سوي مشهد پيشروي مي كردند. مقامات شوروي اميدوار بودند از سوي انگليسيها مداخلهاي در كار آنها صورت نگيرد. با اين همه در صورت مداخله نظامي انگليس، ارتش سرخ پيشبيني كرده بود كه در حوالي كرمانشاه و شمال عراق با نيروهاي مزبور درگير شود.
از ديگر اهداف شوروي در ايران كه مورد تأييد و تأكيد آلمانها قرار گرفت، دستيابي به مناطق نفتي جنوب كشور ما بود. روزنامة ديلي تلگراف در شماره دوم ژانويه 1940 (12 دي 1319) از ملاقات ريبن تروپ وزير خارجة آلمان با استالين گزارش ميدهد كه در آن، آلمان در قبال به تصرف درآوردن چاههاي نفت روماني، تصرف چاههاي نفت ايران و عراق را توسط شوروي مورد تأييد قرار داده است.
ستاد مشترك ارتش انگلستان براي مقابله با حملة احتمالي شوروي به مناطق نفتي ايران طرحهايي را آمادة اجرا ساخت كه برخي عبارت بودند از:
1- بمباران هوايي مناطق نفتخيز باكو توسط هواپيماهاي انگليسي كه از فرودگاههاي ايران برميخاستند.
2- تقويت نيروهاي مستقر در عراق و به ويژه بصره كه بتوانند از بندر بصره و مناطق نفتي ايران در برابر هرگونه عمليات داخلي ضدانگليسي و حملة احتمالي هوايي از جانب روسيه شوروي دفاع كنند.
3- استقرار نيروهاي انگليسي در جنوب ايران جهت حمايت از مناطق نفتي ايران با موافقت يا بدون موافقت دولت ايران.
در پايان گزارش ستاد مشترك ارتش انگلستان تصريح شده بود:
هدف سياست ما بايد حفظ سياست بيطرفي ايران باشد تا آن كه زمان مناسب براي استفاده از اين كشور به عنوان پايگاهي جهت حمله به خاك روسيه شوروي فرا رسد.
در اين دوران همه حساسيت انگليس، روي مناطق جنوبي و نفتخيز ايران بوده است.
در گزارش محرمانة وزارت امور خارجه انگلستان به تاريخ 22 مه 1940 (اول خرداد 1319) كه به امضاي متصدي بخش خاورميانه وزارت امور خارجه انگلستان رسيده نيز آمده است:
من هيچ دليلي نميبينم كه تصرف شمال ايران توسط روسيه شوروي به شرطي كه در عوضِ آن ما آبادان و چاههاي نفت را متصرف شويم غيرقابل قبول باشد. مادام كه منافع ما به خطر نيفتاده براي ما كاملاً بيتفاوت است كه آلمان يا روسيه شوروي دولت ايران را كنترل كند.
اين حساب و كتابها كه همه متضمن تجاوز به خاك ايران يا اشغال يا تجزيه بخشي از آن بود، با حمله آلمان به روسيه شوروي بر هم خورد؛ و جاي خود را به محاسبات ديگري
داد؛ اما يك چيز ثابت ماند و آن اشغال بخشهايي از خاك ايران بود؛ اشغال خاك ايران بخش ثابت محاسبات بود، اما اشغالگران و معاملهگران فرق كرده بودند.
بنابراين انگلستان دورانديشانه طرح تقسيم ديگربارة ايران را مانند سال 1907 پيش كشيد. طبق اين طرح، انگلستان تصرف استانهاي شمالي ايران را توسط روسية شوروي (كه در قرارداد 1907/ 1286ش، به عنوان منطقة نفوذ روسيه شوروي شناخته شده بود) با اين شرايط مورد موافقت قرار داد:
انگلستان مناطق نفتي ايران را به تصرف كامل خود درآورد.
روسيه شوروي متعهد شود كه بعد از اشغال استانهاي شمالي سعي در ادامه پيشروي به سمت جنوب ايران نكند.
مقامات دولتي انگلستان آشكارا اعلام كردند آنها اشغال و تجزية بخشهاي شمالي ايران توسط روسيه شوروي را به هيچوجه به عنوان اعلان جنگ به انگلستان تلقي نميكنند بلكه بر عكس كاملاً با آن موافقت دارند.
بر طبق سندي به تاريخ 17 اوت 1941 (26 مرداد 1320) كه از سازمان جاسوسي آلمان نازي بر جاي مانده است، بحث تقسيم ايران و احياي قرارداد 1907 در كابينة انگلستان مطرح و بر آن توافق شده است.
عاقبت دو كشور روسيه شوروي و انگلستان در ظاهر به بهانة عدم اجراي درخواست آنها از سوي دولت ايران مبني بر اخراج آلمانيهاي مقيم ايران و در باطن جهت احيا و اجراي قرارداد 1907 تقسيم ايران، در ساعت 4 صبح روز 25 اوت 1941 (3 شهريور 1320) كشور ما را اشغال كردند. ارتش سرخ نواحي شمالي ايران تا نزديكي پايتخت را گرفت و نيروهاي انگليس از غرب و جنوب وارد ايران شده تمام نقاط حساس در جنوب به ويژه مناطق نفتي و تأسيسات شركت نفت ايران و انگليس در خوزستان را تصرف كردند. سوخت صنعتي و نظامي انگليس از پالايشگاه آبادان تأمين ميشد. سر آنتوني ايدن وزير خارجه و نخستوزير بعدي انگلستان در خاطرات خود پالايشگاه آبادان را بزرگترين پالايشگاه نفت جهان و جزو داراييهاي مهم انگليس معرفي كرده است!
ايران، پل پيروزي متفقين در جنگ جهاني دوم
در طول جنگ جهاني دوم ابتدا نيروهاي شوروي و انگلستان از شمال و جنوب
كشور ما را به اشغال خود درآوردند و پس از اندكي با صلاحديد قواي اشغالگر، نيروهاي آمريكا نيز به آنان اضافه شدند. تمام امكانات دريايي، زميني و هوايي ايران به عنوان «پل پيروزي»، با اجبار متفقين در اختيار جنگ و حمل محمولههاي نظامي و تداركاتي به شوروي قرار گرفت. به عنوان نمونه راهآهن سراسري ايران چنان در حجم وسيع و بيش از اندازة ظرفيتِ عملي و حتي اسمي مورد استفاده قرار گرفت كه تا پايان جنگ خسارات سنگيني به آن وارد آمد. ظرفيت حمل و نقل راهآهن ايران قبل از اشغال نظامي كشور، حدود 200 تن در روز بود كه اشغالگران آن را به حدود 6000 تن در روز يعني سي برابر ظرفيت سال قبل افزايش دادند. دردناكتر اين بود كه راهآهن ايران پس از خاتمة جنگ در سال 1945 مجبور شد مبلغي معادل پانزده ميليون دلار بابت تجهيزات و لكوموتيوهايي كه متفقين در سالهاي اشغال جهت افزايش ظرفيت راهآهن وارد و به كار گرفته بودند بپردازد.
انگلستان و آمريكا علاوه بر دريافت اين وجه هنگفت، تجهيزات و وسايل موجود متعلق به راهآهن سراسري ايران را كه هم در حدّ وسيع مورد استفاده قرار داده و هم تمام قيمتشان را گرفته بودند، در كشتيهاي خود سوار كرده از ايران خارج كردند تا از پيشرفت ايران در زمينة حمل و نقل ريلي جلوگيري نمايند! جعفر شريفامامي كه در دوره اشغال ايران (جنگ جهاني دوم) رئيس قسمت سير و حركت راهآهن كل ايران بود در خاطراتش ميگويد:
قرار بود آمريكاييها تمام وسايل نقليهاي كه آورده بودند مانند 120 لكوموتيو و تعداد زيادي واگن و جرثقيلهاي بزرگ و غيره [را]، بعد از جنگ بگذارند براي راهآهن، چون اولاً كشتي به مقدار كافي نداشتند كه اينها را ببرند و بعد هم ديگر مقداري از آنها فرسوده شده بود و صرف نميكرد برايشان. اين بود كه هر وقت هم صحبت ميشد ميگفتند كه ما تمام اين وسايل نقليه را بعداً در اختيار راهآهن ايران ميگذاريم. حال آنكه يك روز بخشنامهاي از طرف محمود بدر وزير دارايي يا صدرالاشراف نخستوزير آمد كه آنچه از لوازم راهآهن و وسايل نقليه و غيره كه آوردهاند و مورد احتياج است نگه داريم و بقيه را هم ببرند. يك بخشنامه صادر شد به تمام نواحي راهآهن كه صورت بدهيد از وسايل نقليه و تأسيساتي كه آمريكاييها آوردهاند كه چه چيزهايي را لازم داريد و بقيهاش را ببرند. اينها هم به تصور اينكه مجاني است
صورتها را خيلي مفصل دادند. بعد معلوم شد كه قيمت اينها را حساب كردهاند و پولش به صورت يك چك از طرف وزير دارايي داده شد به مأمور آمريكايي.
اما گزارش والاس موري سفير وقت آمريكا در ايران، علاوه بر نمايش آشكار حرص و آز بيپايان آمريكاييها و قدرناشناسيشان نسبت به كمك عظيم ايران در پيروزي متفقين و نابودي نازيسم و فاشيسم، چهره مشعشعِ آباداني و ترقياي كه به ايران نويد داده بودند را برملا ميسازد. وي خطاب به رئيس اداره خاور نزديك در وزارت امور خارجة آمريكا چنين مينويسد:
ما نبايد در عقب كشيدن قواي خود به آن اندازه تعجيل به خرج دهيم كه نتيجة آن از دست رفتن مقادير زيادي از اموال قابل انتقال باشد كه ميتوان آنها را در صورتي كه در محل به فروش نرسند از ايران خارج ساخت، به خصوص كه هزارها وسايل مخصوص راهآهن و تعدادي لكوموتيو وجود دارد كه ايرانيان به آنها نيازي ندارند و در صورت احتياج هم قادر به خريداري آنها نيستند. 25 كشتي لازم است كه آنها را از ايران خارج كنند. باقي گذاشتن و واگذاري اين اموال براي دولت ما ضررهاي فاحشي خواهد داشت!
همسويي شوروي با انگلستان در تقسيم ايران
ژوزف استالين رهبر شوروي، در كنفرانس تهران- كه سران سه قدرت پيروز در جنگ جهاني دوم يعني استالين، روزولت و چرچيل در آن شركت داشتند- به محمدرضا پهلوي گفت:
هرگز نميتوانيد از نقشههاي امپرياليستها مطلع بشويد. فئوداليسم يك سيستم قرون وسطايي است و شاه جوان ايران اگر ميخواهد موفق شود بايد كشاورزان را از دست استثمارگران نجات دهد و زمينها را به آنها بدهد. نبايد به امپرياليستها مطمئن باشيد زيرا آنها همانطور كه رضاشاه را از مملكت بيرون انداختند اگر منافعشان به خطر بيفتد شما را هم از كشور بيرون خواهند كرد. شاه جوان بهتر است در اولين فرصت مناسب حكومت را به مردم واگذار كند و بساط سلطنت را كه يك سيستم قرون وسطايي است جمعآوري نمايد... امپرياليستها تا روزي كه يك قطره نفت در ايران و خاورميانه موجود است اين منطقه را رها نخواهند كرد و اتحاد شوروي قصد ندارد
با امپرياليستها وارد جنگ شود، بنابراين با حكومت شاه جوان هم مبارزه نخواهد كرد.
خانم مارگارت لاينگ، نظر سرلشكر حسن ارفع (رئيس وقت ستاد ارتش ايران) در مورد كنفرانس تهران را چنين نقل ميكند:
ما به وسيله يك منبع موثق مطلع شده بوديم كه هيأت مستشاران همراه استالين طرحي را مورد نظر داشتند كه آذربايجان، گيلان، مازندران و گرگان به صورت جمهوريهاي مستقل درآمده و مانند جمهوريهاي آذربايجان، روسيه و تركمنستان زير پرچم اتحاد جماهير شوروي درآيند و به همين ترتيب حزب توده نيز كه به سرعت قدرت ميگرفت قرار بود در تهران به قدرت برسد.
پس روسها هيچ علاقهاي به محمدرضا و تداوم سلطنت او نداشتند. وي بسيار به آمريكا نزديك شد و سلاحهاي پيشرفتة آمريكايي را به طور وسيع خريد و در ايران ذخيره كرد و در برابر كمونيسم و حزب توده واكنشهاي تندي نشان داد.
طبق قراري كه سه كشور آمريكا، انگلستان و شوروي با دولت ايران بسته بودند، شش ماه بعد از پايان جنگ بايد نيروهاي خود را از ايران خارج ميكردند. اين قرار از سوي انگلستان و آمريكا مراعات شد؛ اما زمامداران كرملين در آرزوي دستيابي به نفت سرشار ايران و رسيدن به آبهاي آزاد خليج فارس از تخلية ايران خودداري كردند و بعد از فشارهاي بينالمللي افكار عمومي جهان و مقاومت ايرانيان و نيز حمايت سازمان ملل از ايران، حاضر شدند نيروهاي خود را غير از آذربايجان از ساير نقاط ايران خارج نمايند. با توجه به نقش ارزندة ايران در تداوم مقاومت شوروي و انگلستان در برابر آلمان كه منجر به اعطاي لقب «پل پيروزي» از طرف متفقين شد و امضاي قرارداد تخلية ايران شش ماه پس از پايان جنگ، استالين نميتوانست با ايران كاري را تكرار كند كه در كشورهاي متخاصم و فاشيسمزادة اروپاي شرقي كرده بود (اشغال). هدف نهايي روسها فشار وارد آوردن بر دولت ايران جهت واگذاري امتياز نفت استانهاي شمالي بود. (امتياز استخراج نفت جنوب ايران از مدتها قبل در دست انگليسيها بود).
چون ادارة مستقيم آذربايجان توسط روسها آنان را در برابر آمريكا و انگلستان قرار ميداد و آبرو و اعتبارشان را در دنيا و سازمان ملل خدشهدار ميساخت، زمامداران كرملين صلاح در آن ديدند كه با توجه به ظلم و اجحاف فراوان رضاشاه عليه آذربايجانيها و نارضايتي عمومي مردم آذربايجان از حكومت پهلوي ، با تحريك
وسيع عصبيّت قومي مردم آنجا حركتي در قالب خودمختاري و با هدف نهايي جداييطلبي ايجاد كنند و در ظاهر، گردانندگي آن را به افراد مطمئني از خودِ آذربايجان بسپارند. بنابراين در عاليترين سطح حزب كمونيست شوروي ايجاد حركت خودمختاري به سركردگي جمعي كه باز توسط آنها به نام «فرقه دمكرات آذربايجان» ناميده شد تصويب گشت. روسها رهبري امور فرقه را در آذربايجان بر عهده سيدجعفر پيشهوري گذاشتند كه مدتي دبير اول حزب كمونيست ايران بود. وي به مدت يازده سال توسط حكومت رضاشاه به زندان افتاد و امتحان خود را در وفاداري به كمونيسم پس داد. به موازات تشكيل، حمايت و هدايت فرقة دمكرات در آذربايجان، روسها در كردستان ايران نيز حركتي خودمختاريخواهانه به رهبري قاضي محمد حضيري و در قالب حزب دمكرات كردستان ايجاد كردند. اين دو از حمايتهاي نظامي آشكار نيز برخوردار بودند.
كنفرانس مسكو و طرح تقسيم ايران
همانگونه كه گفته شد هدف نهايي روسها چنگ انداختن به منابع نفتي ايران و خليج فارس و از آن طريق دستيابي به آبهاي آزاد و گرم دنيا بود. والاس موري سفير آمريكا در ايران در 25 سپتامبر 1945 برابر با 3 مهر 1324 به واشنگتن چنين هشدار داد:
اهداف نهايي شوروي ممكن است شامل دستيابي به خليج فارس و رخنه به ساير نقاط خاور نزديك باشد... سلطه شوروي بر ايران به طور قطع براي منافع آمريكا زيانبخش خواهد بود.
ترومن رئيسجمهور آمريكا در جلسهاي مهم با جيمز برنز، وزير امور خارجه آمريكا، و درياسالار ويليام ليهي، رئيس ستاد مشترك نيروهاي مسلح آمريكا، در مورد بحران ايران گفت:
اين خطر وجود دارد كه شورويها كنترل ذخاير نفتي ايران - در خوزستان - را به دست آورند و در وضعي قرار گيرند كه موقعيت آمريكا را در خليج فارس تهديد كنند.
آمريكا و انگلستان به خوبي متوجه بودند كه افزايش فشار آنان بر روسها جهت خروج نيروهايشان از آذربايجان و عدم حمايت از حكومت فرقه دمكرات و حزب دمكرات كردستان، ممكن است كار را به رويارويي نظامي بكشاند. لذا طبق عادت
پيشين، در سر ميز مذاكره در كنفرانس مسكو كه با شركت دولتهاي شوروي، انگليس و آمريكا براي هماهنگي و تعيين حدود نفوذ و تقسيم كشورها در سطح جهاني تشكيل شده بود، تقسيم ايران را عاقلانهتر از جنگ بر سر ايران ديدند!
طرح بوين
طرح تقسيم ايران در كنفرانس مسكو توسط وزير امور خارجه انگلستان، يعني ارنست بوين، ارائه گرديد و به همين دليل به طرح بوين معروف گشت. اين كنفرانس در دسامبر 1945/آذر 1324 با شركت وزراي خارجه شوروي، آمريكا و انگليس در مورد مسائل مربوط به جنگ (دوم جهاني) و مسائل خارجي سه كشور تشكيل گرديد. در اين كنفرانس ارنست بوين كوشيد موضوع ايران را در دستور كار قرار دهد. وي به استالين گفت افكار عمومي در انگلستان و اعضاي پارلمان انگليس بر اين باورند كه دولت شوروي سياستي را تعقيب ميكند كه منجر به منضم ساختن آذربايجان ايران به شوروي خواهد شد و حداقل ميخواهد آذربايجان را به صورت يكي از اقمار خود درآورد. وي سپس به عدم توانايي ايرانيها در ايجاد رفرم و اصلاح و بهبود اوضاع ايران اشاره و تأكيد نمود اصلاحات و رفرمهايي بايد در ايران به انجام برسد كه بسيار لازم و مورد نياز ايران ميباشد. آنگاه طرح خود را ارائه كرد كه به موجب آن بايد كميسيوني از نمايندگان سه كشور جهت ارائه مشاوره و كمك به ايران تشكيل گردد و براي ايجاد شوراهاي ايالتي و ولايتي به دولت ايران ياري دهد. همچنين اين كميسيون بايد توصيههايي را براي تجديدنظر در موادي از قانون اساسي ايران به ويژه در مورد انتخابات شوراهاي محلي و استفاده از زبانهاي قومي مانند عربي، تركي و كردي براي مقاصد تحصيلي و آموزشي به دولت ايران ارائه نمايد. اولين دوره انتخابات شوراهاي ايالتي نيز تحتنظر كميسيون صورت خواهد گرفت.
برنز، وزير خارجه آمريكا، با اندك اصلاحاتي اين طرح را پذيرفت. اما استالين به ظاهر بر طبق نظر مولوتف وزير خارجهاش كه اظهار داشت چنين پيشنهادهايي را بدون اطلاع و رضايت ايران نميتوان پذيرفت، طرح بوين را رد كرد. اما سر ريدر بولارد سفير انگليس در ايران، كه در كنفرانس مسكو حضور داشت، براي وادار ساختن دولت ايران به پذيرش طرح بوين به تهران مراجعت كرد و ضمن ملاقات با ابوالقاسم نجم (نجمالملك) وزير خارجه ايران و ابراهيم حكيمي نخستوزير، پيشنويس طرح را
تسليم آنان كرد. 15 دي 1324 بخش فارسي راديو بيبيسي خبر داد بولارد به دولت ايران پيشنهاد كرده است با تشكيل كميسيون سهجانبه از نمايندگان شوروي، آمريكا و انگلستان موافقت نمايد تا اوضاع ايران و به ويژه اوضاع آذربايجان (تحت اشغال روسها و فرقه دمكرات) را مورد بررسي قرار دهند.
عاليترين مقامات سياسي و نظامي ايران به وجود طرح تقسيم ايران در سال 1324 و هماهنگي آمريكا و انگليس در آن اذعان داشتهاند. محمدرضا پهلوي كه در جريان طرح تقسيم بود، 19 مرداد 1348 به اميراسدالله علم (نخستوزير و سپس وزير مقتدر دربار) چنين گفت:
در دوران جنگ جهاني دوم، جيمز برنز وزير خارجة آمريكا پيشنهادي به روسها ارائه داد مبني بر اينكه ايران به سه منطقه جداگانه تقسيم شود: منطقه تركنشين و كردنشين كه هميشه مطمح نظر روسها بودند و منطقة عربنشين - نفتخيز خوزستان - و (سوم) منطقه متعلق به ايرانيان. اين پيشنهاد به دلايلي كه براي ما معلوم نيست نظر موافق مولوتف (وزير خارجة شوروي) را جلب نكرد، بعد هم استالين با آن مخالفت كرد و خود آمريكاييها نيز به دوباره انديشيدن دربارة آن نپرداختند، اگر روسها با اين نقشه موافقت كرده بودند اين كار به منزلة پايان كار ما بود.
محمدرضا پهلوي سالها بعد در اين مورد نوشت:
روس و انگليس براي بار اول با قرارداد 1907 ميخواستند ايران را تجزيه و به مناطق نفوذ تقسيم كنند... همين انديشة تجزيه ايران به مناطق نفوذ پس از جنگ دوم نيز از سر گرفته شد. در سال 1945 وزير خارجة بريتانيا «بوين» و وزير خارجة ايالات متحده آمريكا «بيرنس» [برنز] در كنفرانس مسكو به روسها پيشنهاد كردند كه آذربايجان، كردستان و خوزستان به ايالات خودمختار تبديل شوند. استالين ابتدا پيشنهاد را پذيرفت ولي ظاهراً مولوتف عقيده داشت كه با اندكي انتظار خواهند توانست سرتاسر ايران را تحت نفوذ خود آورند. به همين سبب، سرانجام استالين با پيشنهاد و نظر آمريكا و انگلستان موافقت نكرد.
انگلستان و آمريكا به خوبي ميدانستند كه در ايران نميتوانند با روسها بجنگند و از جنگ پيروز بيرون آيند. مرزهاي طولاني ايران و شوروي به روسها امكان ميداد از هر كجا و به هر مقدار كه بخواهند نيروي نظامي وارد ايران كنند و در زمان مذكور (و
زمانهاي بعد نيز) دولتهاي غربي فاقد آن امكانات و نيرو در ايران و عراق بودند كه جلوي تهاجم گستردة روسها را بگيرند. از طرف ديگر هر سه كشور حاضر به ريخته شدن خون سربازانشان به خاطر ايران نبودند. در مورد روسها نيز نوشتههاي آندرو گروميكو وزير خارجة معروف شوروي در خاطراتش بهترين سند ادعاي ماست. وي كه در كنفرانس تهران همراه استالين بود، با وجود توضيحات مفصل راجع به گفتوگوهاي كنفرانس در مورد مسائل جهاني و نظامي و ادامة جنگ با آلمان و دنياي پس از شكست آلمان و... هيچ اشارهاي به ايران و مصائبي كه در جنگ جهاني دوم (اروپايي!) براي جلوگيري از شكست شوروي متوجه كشور ما شد نكرده است. گويا اصلاً او ايران و ايراني را نديده بود و محل تشكيل كنفرانس، تهران پايتخت ايران نبود!
سردمداران حكومت پهلوي نيز به خوبي ميدانستند كه آمريكا و انگليس در دفاع از ايران با شوروي نخواهند جنگيد. سرلشكر حسن ارفع در خاطرات خود مينويسد:
وقتي پيشه وري آذربايجان را در اختيار گرفت و من رئيس ستاد ارتش بودم با سفير بريتانيا در ايران ريدر بولارد و سفير آمريكا در ايران والاك [والاس] موري ملاقات نمودم و خواستار اقداماتي از سوي آمريكا و بريتانيا جهت ممانعت از بلعيده شدن آذربايجان توسط روسها شدم و به آن دو گفتم «شما استقلال و تماميت ارضي ما را تضمين كردهايد». بولارد جواب داد: «ما به خاطر اين امر به روسيه اعلام جنگ نميكنيم!» و والاك [والاس] موري گفت: «كسي نميخواهد آذربايجان را بگيرد، روسيه آذربايجان را تخليه خواهد كرد.» طبق آنچه يك ديپلمات انگليسي عضو هيأت بريتانيايي (به رياست ارنست بوين) شركتكننده در كنفرانس مسكو ميگفت آنان حتي پيشنهادي به حكومت شوروي عرضه داشته بودند كه سرانجام آن تجزية ايران و ضميمة قسمت اعظم آن به شوروي ميگرديد.
زماني كه گزينة برخورد نظامي انگلستان و آمريكا با شوروي جهت آزادي آذربايجان و تخلية آن از ارتش سرخ منتفي شد و انگلستان آشكارا اعلام كرد «به خاطر آذربايجان با شوروي نخواهد جنگيد»، پير استعمار طرح هميشه آماده خود يعني «تقسيم ايران به جاي جنگ بر سر ايران» را بار ديگر در دستور كار كنفرانس مسكو قرار داد. ماحصل طرح مشترك انگلستان و آمريكا كه به طرف روسي ارائه شد تقسيم ايران به جمهوريهاي آذربايجان، كردستان، گيلان (سهم شوروي) و جمهوري خوزستان (مناطق
نفتخيز جنوب ايران) و احتمالاً بلوچستان جهت ممانعت از رسيدن روسها از سمت شرق ايران به آبهاي گرم و آزاد جنوب (سهم انگلستان) بود، آمريكا هم با اين امر مخالفتي نداشت و به يقين سهم ويژة خود را ميبرد!
كنفرانس مسكو در اسناد آمريكاييها
در وزارت خارجه آمريكا اسنادي مربوط به طرح تقسيم ايران در كنفرانس مسكو و واكنش كاربدستانِ ايراني به ويژه نمايندگان مجلس ديده ميشود. به عنوان نمونه به سند زير دقت فرماييد:
تلگرام موري سفير آمريكا در ايران به وزارت خارجة آمريكا، شماره 1046-1/91-761
تهران 10 ژانويه 1946/20 دي 1324
[دكتر محمد] مصدق ديروز نطق هيجانانگيزي در مجلس ايراد كرد و در آن به شدت از اعتقاد به تشكيل كميسيون حمله كرد و انتقاد نمود و از روسها به علت آنكه با تشكيل اين كميسيون مخالفت كردهاند سپاسگزاري به عمل آورد. او اين پيشنهاد را با قرارداد تقسيم 1907 روسيه و انگليس و معاهدة مشئوم 1919 [تسلط انگليس بر امور مالي و نظامي ايران با قرارداد وثوقالدوله نخستوزير وقت و سر پرسي كاكس سفير انگليس در ايران به تاريخ 9 اوت 1919 /1337 قمري] ايران و انگليس مقايسه كرد... روش اخير انگليسيها عقيدة مرا تقويت كرده كه آنها سازش ضمني با روسها به عمل آوردهاند و دست آنها را در شمال ايران باز گذاردهاند در حالي كه وضع خود را در جنوب تثبيت ميكنند... من گمان ميكنم اين نكته بسيار مهم باشد كه بولارد (سفير انگليس در ايران) در يادداشت اصلي به بوين (وزير امور خارجة انگليس) راجع به پيشنهاد كميسيون سه جانبه از خوزستان به عنوان اينكه امكان توجه مخصوص به آن گردد فكر كرده و نيز از اينكه در آخرين پيشنويس نهايي راجع به كنفرانس كه به مسكو ارسال شده است از زبان عربي به عنوان اينكه زبان اقليتي باشد كه در مدارس معرفي شود سخن گفته است. اين نكته ممكن است دال بر اين باشد كه به موازات يك آذربايجان خودمختار و تحت تسلط شوروي، نسبت به يك خوزستان خودمختار تحت تسلط انگليس نيز انديشه شده باشد.
در اين سند و ساير اسناد آمريكاييها از كنفرانس مسكو و طرح بوين با سكوت كامل
راجع به سه موضوع بسيار مهم مواجه هستيم:
سكوت كامل پيرامون ضرورت دفاع آمريكا و انگليس از ايران در مقابل زيادهخواهيهاي شوروي؛ با توجه به پل پيروزي بودن ايران براي آنها در جنگ و خسارات گستردة مالي و جاني براي كشور ما در جنگي كه اصلاً ربطي به ما نداشت.
سكوت كامل در مورد هماهنگي با انگليس جهت تقسيم ايران به چند جمهوري در كنفرانس مسكو.
سكوت كامل پيرامون منافع و ميزان نفوذ و تسلطي كه شوروي با تقسيم ايران به چند جمهوري به دست ميآورد.
سادهانديشي خواهد بود اگر تصور شود در اين تقسيم هيچ سهم يا منفعتي به آمريكا نميرسيد.
مخالفت مجلس و نطق دكتر مصدق
انتشار خبر كنفرانس مسكو و برخي تصميمات محرمانة آن افكار عمومي در ايران را بسيار نگران كرد. ايرانيان تقسيم عملي وطن را در پيش رو ميديدند و لذا به ابراز مخالفتهايي برخاستند. دامنة اين مخالفتها به مجلس شوراي ملي نيز كشيد. دكتر محمد مصدق در جلسة پنجشنبه 20 دي 1324 در نطق شديدي به باني كنفرانس (انگلستان) و نتايج آن حمله نمود. وي همچنين در نطق خود گوشههايي از تصميمات محرمانة كنفرانس را عيان ساخت. متن نطق بسيار مهم دكتر مصدق چنين است:
يازدهم ديماه راديو لندن اخبار ذيل را منتشر نمود: «از تهران خبر ميرسد كه سرريدر بولارد سفيركبير انگلستان و مستر والاس مري سفيركبير آمريكا در تهران به دولت ايران پيشنهاد كردهاند كه با تشكيل يك كميته سه نفري كه از نمايندگان شوروي، انگلستان و آمريكا تشكيل شده موافقت نمايد تا اوضاع ايران را به طور عموم و اوضاع آذربايجان را به طور خصوصي مورد بررسي قرار دهند. دو سفيركبير مزبور در اين باره با اعليحضرت شاهنشاه ايران، محمدرضاشاه، نيز مذاكراتي نمودهاند و اين پيشنهاد را به معظمله هم تقديم كردهاند. دولت ايران هنوز جواب موافقي به اين پيشنهاد نداده است و شايد بخواهد قبل از موافقت با اين پيشنهاد آن را به مجلس شوراي ملي عرضه كند. در محافل لندن اظهار ميشود كه دولت انگلستان درباره تشكيل يك كميتة سه
نفري براي بررسي اوضاع ايران هنوز به رأي سابق خود دربارة تشكيل چنين كميتهاي باقي است و با اينكه دولت شوروي در كنفرانس مسكو در آغاز با اين پيشنهاد موافقت كرد و آخر سر آن را رد نمود، دولت انگلستان هنوز به رأي خود باقي است.
تا پريشب من از مضمون پيشنهادي كه راديو لندن خبر داده مطلع نشدم و پس از استحضار گفتم صد رحمت به قرارداد وثوقالدوله [1919]؛ زيرا قرارداد مزبور ايران را تحت ولايت انگليس ميگذاشت و اگر به ايران روزي كمك ميرسيد ميتوانست آزاد شود ولي اين پيشنهاد قرارداد 1907 را به صورت ديگر تجديد مينمايد. من هر چه خواستم كه در كميسيون خارجه آقاي نجم به طور صريح اظهاراتي كند ننمود و به طور مبهم جواب داد. بنابراين، با آقاي نخستوزير [ابراهيم حكيمي] داخل مذاكره شدم و بين ما توافق حاصل شد كه عدهاي از نمايندگان دستجات مختلف در يك جا حاضر شوند و راجع به نيك و بد پيشنهاد مذاكره نمايند. جلسه در وزارت خارجه تشكيل شد، آقاي نخستوزير اظهار نمودند كه آقايان بفرمايند چه ميخواهند؟ در جواب اين طور گفته شد كه قبلاً لازم است دولت جريان را گزارش دهد تا حضار آن را متن قرار دهند و در حواشي آن نظريات خود را اظهار نمايند. بالاخره آقاي نخستوزير دو برگ كه روي آن يازده ماده تنظيم شده بود به حضار ارائه نمودند و چون به اسم سه دولت داده شده كه يكي مخالف است قهراً امضا نداشت و با اينكه اوراق مزبور را نمايندگان سياسي دو دولت به وزارت خارجه يك دولتي داده اند، آقاي نجم وزير خارجه ميگفتند اينها برگهايي است غيررسمي كه نه امضا دارد و نه شماره و تاريخ آن معلوم است؛ خلاصه اينكه هيچ است و چون انتشار آن دولت را در افكار عامه مفتضح ميكرد قائل بود كه اين برگهاي بلااثر جزو اسرار اداري است و نبايد منتشر شوند و از بعضي اخبار كه روزنامهها راجع به آن اوراق منتشر كرده بودند بسيار عصباني بود و راضي نشد كه نمايندگان از آن، رونوشتي بردارند و روز قبل هم كه باز كميسيون خارجه تشكيل شد و اعضا اصرار داشتند كه اوراق مزبور را ببينند آنها را ارائه ننمود و خودداري كرد.
سپس دكتر مصدق برخي از بندهاي قرارداد را بازگو و دولت را مورد حمله قرار داد:
پيشنهاد شامل يازده ماده است كه بسيار كشدار و هر يك از آنها مربوط به مطالب مهمي است. مثلاً در بند ششم ميگويد: «كميسيون اصلاحاتي را كه مخصوصاً در انتخاب انجمنهاي محلي و وظايف آنان و تداركات وجه به نظر لازم ميرسد توصيه خواهد نمود.
در بند هفتم ميگويد: «كميسيون توصيههايي در باب استعمال زبانهاي اقليت از قبيل عربي و تركي و كردي جهت تعليمات و منظورهاي ديگر خواهد نمود.» بند 9 چنين است: «سه دولت مساعي كامل به كار خواهند برد كه دولت ايران را متقاعد سازند توصيههايي را كه از طرف كميسيون به عمل ميآيد به صورت قانوني درآورد.»
آقايان نمايندگان محترم، خوب است كه ملاحظه فرموديد دكتر ميلسپو كه مستخدم ايران بود و ما ميتوانستيم به وسيله نسخ قانون استخدام او مشاراليه را مرخص كنيم انفصال او از كار براي ما چقدر توليد مشكلات نمود؛ واي به وقتي كه اختيار قانونگذاري مملكت تحت نفوذ و اختيار سه دولت واقع شود، كدام وزير خارجة باهوشي است كه براي چنين دولتي قائل به استقلال شود؟ اگر اين پيشنهاد خوب است و يا اينكه دولت در خوبي آن مردد است چرا آن را منتشر نكرد تا صاحبان حق يعني افراد ملت بتوانند در مقدرات خود نظرياتي اظهار كنند و دولت هر اقدامي كه ميكند روي فكر و مصالح ملت باشد و اگر بد است چرا وارد مذاكره شد و آن را همان روز اول رد نكرد؟
نظر من [در مورد وقايع آذربايجان] اين بود كه بين دولت راجع به طرز اداره نمودن قسمتي از مملكت با يك عده از اهالي آنجا اختلاف حاصل شده است، قبلاً بايد با اهالي محل داخل مذاكره شد شايد اختلاف را بتوان با خود آنها حل كرد و چنان چه به اين طريق نتيجه نداد با دولت اتحاد جماهير شوروي مذاكره كنيم كه مانع مرتفع و اختلاف حل شود. بنابراين صلاح نيست كه دولت انگليس و آمريكا به نام سه دولت با ما داخل مذاكره شوند و در ساير نقاط ايران هم كه ما هيچوقت اختلافي نداشتيم اختلاف ايجاد كنند. ما بايد اين اوراق را رد كنيم. از اينكه دولت اتحاد جماهير شوروي با اين پيشنهاد موافقت ننموده ملت ايران سپاسگزار است [مرحوم مصدق از علت اصلي مخالفت شوروي بياطلاع بود] و آن روز كه سه دولت با هم متفق شوند كار ما تمام است. ملت ايران انتظار نداشت دول بزرگ استقلال ايران را نقض كنند. هر دولت وطنپرستي بايد اين قبيل پيشنهادات را رد كند، من از آقاي حكيمي خواهش ميكنم فوراً از كار كنارهگيري كند.
عاقبت طرح بوين
تا جايي كه نگارنده مطلع است متن كامل توافقات يازدهگانة سه كشور شوروي،
انگلستان و آمريكا راجع به ايران در سال 1324 (كنفرانس مسكو) منتشر نشده است. متأسفانه مرحوم دكتر مصدق نيز در كتاب «خاطرات و تألمات مصدق» پيرامون طرح تقسيم ايران و مخالفتش با آن چيزي ننوشته است. توافقات مذكور در كنفرانس مسكو به قدري با تماميت ارضي و استقلال ايران مخالفت داشت كه دولت حكيمي و دولتهاي بعد نيز جرأت انتشار آن را نيافتند.
روسها كه موفقيت ظاهري فرقه دمكرات در آذربايجان را ميديدند، طبق اشاره آشكار احسان طبري تئوريسين حزب توده خواب شيرين تسلط بر كل ايران را ميديدند و ايراني كمونيست و زير سلطة خود را نظاره ميكردند! لذا دو هدف اصلي و بلندمدت خود يعني دسترسي به منابع نفتي ايران و آبهاي آزاد و گرم جنوب را ترجيح دادند! آمريكا و انگلستان نيز كه با مخالفت افكار عمومي مردم ايران در برابر تقسيم وطنشان مواجه شده بودند و از طرفي ميديدند سپردن مناطق وسيع و سوقالجيشي شمال ايران به روسها باعث نفوذ بيشتر آنها در ايران شده؛ اشتهايشان را جهت رسيدن به منافع نفتي و درياهاي جنوب تحريك خواهد كرد به دوباره انديشيدن و چانهزني درباره توافقات كميسيون كذايي نپرداختند. اين چنين بود كه دسيسة خطرناك انگلستان جهت تقسيم ايران و تبديل آن به «ايرانستان» نقش بر آب شد. البته تلاش شديد و بسيار خطرناك شورويها در تسلط كامل بر ايران نيز با عنايت پروردگار و با تلاش دولتمردان، علما، مردم مسلمان و سازمان ملل به نتيجه نرسيد و شكست خورد. خداوند وعده فرموده كه مكر مكاران را نابود ميسازد؛ و مكروا و مكرالله والله خيرالماكرين.
پانوشتها
.146- 1. ر.ك: عبدالرضا هوشنگ مهدوي: تاريخ روابط خارجي ايران، تهران، اميركبير، 1364 ، صص 170
74 . مذاكرات روسيه و انگلستان جهت عقد قرارداد 1907 از سال 1905 شروع شده بود . سر آرتور - 1، صص 75
هاردينگ سفير انگلستان در ايران (سلطنت مظفرالدين شاه) بعد از بازگشت به لندن در خاطرات مربوط به سپتامبر
در كاخ سلطنتي به طور خصوصي از لرد لنزدوان وزير امور خارجه شنيدم كه قرار است مذاكراتي » : 1905 مي نويسد
خاطرات سياسي سر .« جدي ميان روسيه و انگلستان براي تعيين مناطق نفوذ طرفين در آسيا هر چه زودتر آغاز شود
. آرتور هاردينگ، ترجمة دكتر جواد شيخ الاسلامي، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1363 ، ص 146
. 3. كتاب آبي ، ج 1، ص 114
. 4. مورگان شوستر: اختناق ايران، ترجمة ابوالحسن موسوي شوشتري، تهران، صفي عليشاه، 1362 ، ص 30
.45-51
، 6. به نقل از: همايون الهي، اهميت استراتژيكي ايران در جنگ جهاني دوم، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1365
. ص 55
.63- 7. همان، صص 64
. 8. اهميت استراتژيكي ايران...، ص 54
به نقل از: اهميت استراتژيكي ايران در جنگ جهاني Soviet threat to Middle East. N1068 26 January 1940 .9
. دوم، ص 66
. 10 . اهميت استراتژيكي ايران...، ص 66
. 11 . همان، ص 132
12 . دو كشور انگليس و شوروي ادعا مي كردند تعداد آلمانيهاي مقيم ايران به ده هزار نفر مي رسد و اين براي
منافعشان خطرناك است؛ در صورتي كه آلمانيهاي مذكور متخصصين صنعتي به تعداد 700 نفر بودند . بولارد
وزيرمختار انگلستان در تهران، تعداد خارجيهاي شاغل در ايران را چنين ذكر كرده بود : انگلستان 2590
[بزرگ ترين گروه خارجيان در ايران]، روسيه شوروي 390 نفر، آلمان 690 نفر، ايتاليا 310 نفر، چكسلواكي
. 180 نفر، سوئد 70 نفر و يوگسلاوي 140 نفر. اهميت استراتژيكي ايران در...، ص 126
. 13 . خاطرات سر آنتوني ايدن، ترجمة كاوه دهگان، تهران، بهار 1342 ، ص 284
.180- 14 . اهميت استراتژيكي ايران در جنگ جهاني دوم، صص 181
15 . خاطرات جعفر شريف امامي، (طرح تاريخ شفاهي ايران مركز مطالعات خاورميانة دانشگاه هاروارد )، تهران،
. سخن، 1380 ، صص 55 و 75
1318 )، به كوشش صفاءالدين تبرائيان، تهران، مؤسسه - 16 . ايران در اشغال متفقين، (مجموعة اس ناد و مدارك 24
. خدمات فرهنگي رسا، 1371 ، ص 647
به دروغ « پاسخ به تاريخ » 17 . ملكه پهلوي، خاطرات تاج الملوك، صص 98 تا 103 . محمدرضا پهلوي در كتاب
محمدرضا پهلوي: پاسخ «. براي پنجاه سال آينده آسوده خاطر باشيد » : مدعي است استالين در تهران به او گفت
. به تاريخ، به كوشش شهريار ماكان، تهران، شهرآشوب، 1371 ، ص 281
. 18 . مارگارت لاينگ: مصاحبه با شاه، ترجمه اردشير روشنگر، تهران، البرز، 1371 ، ص 120
19 . اين حقايق، به گفتة كوزيچكين مأمور كا.گ.ب در ايران، شوروي را به وحشت افكند كه ايران در جنگ ميان
شوروي و آمريكا سرپل حمله به شوروي خواهد بود. لذا دستور قتل شاه در مسكو صادر شد . در سال 1340
ماشين پر از مواد منفجره در سر راه ماشين شاه در تهران قرار داده شد كه فقط اشتباه مأمور انفجار بمب جان شاه
را نجات داد . شرط انفجار فشردن و نگه داشته تكمه انفجار به مدت 3 تا 4 ثانيه بود و مأمور انفجار فقط چند بار
سريع تكمه را فشار داد و بدين سان شاه از مرگي وحشتناك رهايي يافت. بمب مي توانست تا شعاع 500 متر را در
. هم بكوبد. ر.ك: كوزيچكين؛ كا.گ.ب در ايران، ترجمة حسين ابوترابيان، تهران، 1370 ، صص 279 تا 282
20 . فصل پنجم پيمان ايران با شوروي و انگلستان و فصل نهم پيمان ايران و آمريكا. ر.ك: ايران در اشغال متفقين،
. صص 193 و 443
21 . تا بدان حد كه تكلم به زبان مادري- تركي آذري - براي مردم قدغن شده بود. محسني رئيس فرهنگ آذربايجان
«! هر كسي كه تركي حرف مي زند، افسار الاغ بر او بزنيد و او را به آخور ببنديد » : در دوره رضاشاه مي گفت
1324 ) ذوقي رئيس فرهنگ بعد از محسني دستور داد صندوق جريمة /10/ (روزنامة كيهان، شم اره 863 ، مورخ 26
تركي حرف زدن در دبستانها گذاشته شود. هر طفل دبستاني آذربايجاني كه تركي صحبت مي كرد بايد جريمة
نقدي را به صندوق مي انداخت! عبدالله مستوفي استاندار آذربايجان هم به شدت با تكلم به زبان تركي آذري
مخالفت مي كرد و زبان تركي را زبان افراسياب و چنگ يز مي دانست! گذشته چراغ راه آينده است ، جامي، تهران،
نيلوفر، 1381 ، ص 262 . به گزارش كنسولگري آمريكا در تبريز، رضاشاه در سفر به آن شهر يكي از بزرگان شهر
را كه به زبان تركي آذربايجاني شاه را مورد خطاب قرار داده بود مورد ضرب و شتم قرار داد- اسناد لانه جاسوسي
. آمريكا، از ظهور تا سقوط، تهران، مركز نشر اسناد لانه جاسوسي آمريكا، 1366 ، ج اول، ص 119
22 . جهت بررسي اين نارضايتي و سوءاستفاده فرقه دمكرات از آن و فريب جمعي از مردم مظلوم آذربايجان و نيز
.163- اقدامات فرقه و شكست آن ر.ك: اصغر حيدري، طوفان در آذربايجان، تبريز، احرار، 1381 ، صص 196
23 . آرشيو مركزي دولتي احزاب سياسي جمهوري آذربايجان، موضوع 1، فهرست 89 ، پروندة 90 ، برگ 4، به نقل از :
. جميل حسنلي، فراز و فرود فرقه دمكرات آذربايجان، ترجمه منصور همامي، تهران، نشر ني، 1383 . ص 52
24 . پيشه وري متولد شهر خلخال و از اولين اعضاي حزب كمونيست ايران به شمار مي رفت كه در شعبة دانشگاه
1300 / كوتو در شهر باكو تحصيل كرده بود . دانشگاه كوتو، دانشگاه كمونيستي زحمتكشان شرق در سال 1921
شمسي توسط كمينترن در مسكو تأسيس شد . در 1922 حدود 700 دانشجو از 57 كشور در آن به آموزش
ماركسيسم- ل نينيسم مشغول بودند كه هزينة زندگي و تحصيل آنها توسط حزب كمونيست شوروي تأمين مي شد .
1890 ) و مائوتسه دونگ - 1892 )، هوشي مينه رهبر ويتنام ( 1969 - مارشال تيتو رئيس جمهور يوگسلاوي ( 1980
1892 ) از دانشجويان معروف كوتو بودند. - بنيانگذار جمهوري خلق چين ( 1976
. 25 . احسان طبري: كژراهه، خاطراتي از تاريخ حزب توده، تهران، اميركبير، 1366 ، ص 67
. 26 . ريچارد استوارت: در آخرين روزهاي رضاشاه، ص 363
27 . همان، ص 367 . آمريكا تا آخر حكومت پهلوي نيز از دستيابي روسها به دو هدف مذكور نگران بود . در اسناد
« طرح اضطراري براي ايران در صورت درگذشت شاه » لانه جاسوسي آمريكا در بخشي از سند سرّي تحت عنوان
از اهداف عمدة آمريكا در صورت مرگ محمدرضا پهلوي ممانعت از گسترش شوروي به سمت خليج فارس و
ادامة دسترسي به منابع ايران به خصوص منابع نفتي ذكر شده است. از ظهور تا سقوط، تهران، مركز نشر اسناد لانه
. جاسوسي آمريكا، 1366 ، ج اول، ص 307
. 28 . ايرج ذوقي: ايران و قدرتهاي بزرگ در جنگ جهاني دوم، تهران، پاژنگ، 1367 ، ص 275
. 29 . همان، ص 277
. 30 . اسدالله علم: گفت و گوهاي محرمانه من با شاه، تهران، طرح نو، 1371 ، ج 1، ص 127
.76- 31 . محمدرضا پهلوي: پاسخ به تاريخ، صص 77
. 32 . خاطرات آندرو گروميكو، ترجمة جمشيد زنگنه، تهران، نشر و پخش ويس، 1369 ، صص 128 تا 153
33 . حسن ارفع: در خدمت پنج سلطان (خاطرات سرلشكر حسن ارفع)، ترجمة سيداحمد نواب، تهران، مهرآئين،
. 1371 ، ص 390
34 . سالنامة دنيا، شماره 29 ، اسناد مهم سياسي تاريخي وزارت خارجه آمريكا، ترجمة دكتر هدايت الله حكيم اللهي، ص
.334
، 35 . روزنامة رسمي كشور شاهنشاهي ايران، س اول، شماره 267 ؛ مذاكرات مجلس شوراي ملي، پنجشنبه 20 دي 1324
. ص 988
36 . دكتر آرتور ميلسپو در 1301 با تصويب لايحة استخدام مستشاران مالي آمريكا در مجلس به عنوان رئيس كل مالية
ايران براي پنج سال به استخدام دولت ايران درآمد و با هشت نفر همكار خارجي خود مشغول كار شد. او اختيارات
وسيعي به دست آورد و كلية درآمدها و هزينه هاي دولتي، وظايف مالي دولت، وصول ماليات، تنظيم بودجه هاي
دولتي و امور خزانه زير نظر مستقيم او قرار گرفت. اما نتوانست براي اقتصاد بيمار ايران چاره كند . سومين سال
استخدام او مقارن با سقوط قاجاريه و روي كار آمدن سلطنت پهلوي بود. او همچنان مشغول كار بود كه در سال
1306 قرارداد ادامة كارش تمديد نشد. بي ميلي رضاخان، اعتراض شوروي و انگلستان به حضور مستشاران آمريكايي
در ايران و عدم توانايي ميلسپو در رفع مشكلات اقتصادي از علل تمديد نشدن قرارداد وي بود. ميلسپو در سالهاي
1321 تا 1323 در بحبوحة جنگ جهاني دوم نيز در زمينة مسائل مالي به استخدام دولت ايران درآمد . زينب احيايي :
مستشاران آمريكايي در ايران به روايت اسناد، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1382 ، ص 41 . ميلسپو پس از
بازگشت، خاطرات خود از ايام فعاليت در ايران را نوشته و منتشر كرده است : آرتور ميلسپو؛ آمريكاييها در ايران ،
. ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي، تهران، البرز، 1370
. 37 . همان، ص 989
. 38 . دكتر محمد مصدق: خاطرات و تألمات مصدق، تهران، علمي، 1366
. 39 . كژراهه، تهران، اميركبير، 1366 ، ص
جنگ جهاني دوم
سجاد راعي گلوجه*
علياصغر راستينه**
مقدمه
مداخله انگليسيها در امور ايران پيشينه اي به درازاي روابط دو كشور دارد. اين مداخله داراي ابعاد و اشكال گوناگون بوده و متناسب با ضعف و قوت حكومت مركزي و يا تمايل و مخالفت حاكمان ايران نسبت به انگليسيها، همواره در حال تغيير بوده و فراز و نشيبهايي را طي كرده، ولي هرگز متوقف نگرديده است.
يكي از نقاط اوج مداخله انگليسيها در امور ايران در فاصله زماني اشغال ايران در شهريور 1320 تا پايان جنگ جهاني دوم است. ابعاد مداخله انگليسيها در امور ايران به تفكيك زير قابل بررسي ميباشد.
الف. مداخله در امور سياسي
مداخله در امور سياسي ايران با وادار كردن ايران به كنار نهادن سياست بيطرفي و الحاق اجباري به صف متفقين آغاز شد. در نتيجه ايران وادار به قطع رابطه با دول محور و در نهايت اعلان جنگ به آلمان و ژاپن شد. در زمينه امور داخلي نيز از لحظه اشغال، مداخله مستقيم شروع شد و به زودي سراسر مناطق اشغالي و غير اشغالي را دربر گرفت.
در اين دوره به تبعيت از وزيرمختار، كنسولها و نمايندگان سياسي و نظامي انگليس در ايران نيز اقدام به مداخله آشكار در امور محل مأموريت خود نمودند. گزارشهاي واصله از يزد و شيراز به تاريخ 8 شهريور 1320 حاكي از مداخله كنسولهاي انگليس در كرمان و شيراز در امور محل مأموريت خود ميباشد. در واقع مأمورين كنسولي انگليس خود را محق به دخالت در امور ايران ميديدند. مداخله انگليسيها در امور سياسي داراي ابعاد گوناگوني بود كه مهمترين آنها به شرح زير قابل ذكر ميباشد:
مهمترين اقدام مداخلهگرانه انگليسيها در دوره اشغال اقدام به تغيير رئيس و رأس حكومت ايران و ايجاد دولت دستنشانده و به پيروي از آن تغيير سياست داخلي و خارجي ايران بود. وادار كردن رضاشاه به كنارهگيري از سلطنت و تبعيد وي به خارج از كشور بدون دخالت و تمايل مردم و مجلس شوراي ملي، آشكارترين وجه مداخله در امور ايران بود.
عليالاصول، لطمهاي كه به كشور ما از مجراي اشغال و مداخله وارد آمد، بزرگترين لطمهاي بود كه يك قدرت خارجي ميتوانست به كشور بيطرف و خارج از صحنه و صفبنديهاي جنگ وارد كند. ورود نيروهاي خارجي به ايران و سپس تبعيد رئيس كشور ايران به خارج و تحتنظر نگه داشتن او و اجازه بازگشت ندادن به او، صرفنظر از ماهيت رضاشاه، در عين حال كه نقض حاكميت ملي ايران بود، توهيني نيز به ملت ايران بود.
دومين توهين و مداخلة بزرگ خارجي در ايران، تعويض رئيس كشور ايران، بدون هيچ اعتنايي به رأي و نظر مردم ايران بود. در حالي كه تعويض رئيس دولت فقط حق انحصاري مردم ايران بود و خطاهاي او هم به مردم ايران مربوط بود و ايرانيان در اين باره از انگليسيها درخواست كمك و مداخله نكرده بودند.
دولت انگلستان براي اخراج و استعفاي رضاشاه در ايران شروع به زمينهسازي كرد و از ابزار تبليغات رسانهاي، بهويژه راديوهاي لندن و دهلي كه در بخش اخبار فارسي حملات شديدي به رضاشاه ميكردند، بهرهبرداري كرد. بولارد، وزيرمختار انگليس در تهران، در يكي از گزارشهاي خود به وزارت امور خارجه انگليس در اين زمان
خاطرنشان ميكند توجه گسترده به پخش برنامه به زبان فارسي از راديو بي.بي.سي نقش برجسته و شايد تعيينكنندهاي در استعفاي شاه ايفا كرد. مرحله بعدي، مداخله مستقيم در انتخاب جانشين رضاشاه و تأسيس دولتي دستنشانده بود. آنها حتي در دوره قبل از اشغال، نظرشان اين بود كه در صورتي كه دولت ايران آماده همكاري و مساعدت نباشد بايد دولت ديگري كه رويه دوستانهتري داشته باشد به جاي آن انتخاب شود. اجماع نظر نخستوزير انگليس، وزيرمختار انگليس در تهران و فرماندهان انگليس در ايران و خاورميانه شدت عمل براي وادار كردن دولت ايران به همكاري با متفقين، بهويژه با انگليسيها بود. البته تغيير نوع حكومت به نظام جمهوري نيز مطرح شد كه به دليل مخالفت فروغي و تبعات بعدي آن، منتفي شد. محسن فروغي، پسر محمدعلي فروغي در اين باره ميگويد:
... در نخستين روزهاي مذاكرات، نمايندگان دو كشور اصرار به تغيير رژيم از مشروطه سلطنتي به جمهوري را داشتند. براي اين كه پدرم به اين خواسته جامه عمل بپوشاند گفته بودند رئيس جمهوري ايران كسي جز شما نخواهد بود. وقتي از پدرم منصرف شدند به محمد ساعدمراغهاي كه در آن ايام سفير كبير ايران در مسكو بود پيشنهاد رياست جمهوري را داده بودند. او نيز به دلايلي روسها را منصرف كرده بود.
محسن فروغي در ادامه ميگويد پس از منتفي شدن برقراري نظام جمهوري، گزينههاي جانشيني رضاشاه مطرح گرديد:
پيشنهاد بعدي اين بود كه سلسله پهلوي منقرض شود و مجدداً يكي از افراد جوان قاجاريه به سلطنت گمارده شود. كانديداي سلطنت يكي از فرزندان محمدحسن ميرزا، وليعهد سابق بود.
بر اساس گفته دنيس رايت تصميمگيري در مورد جانشين رضاشاه در وزارت خارجه انگليس صورت گرفت:
... در وزارت خارجه انگليس جلسهاي تشكيل شده و ضمن بحث درباره ايران چنين احساس ميشد كه شاه مسئول زياده رويها و سياست افراطي خود بوده و بايد سرنگون شود. براي جانشيني او يك قاجار جوان در انگلستان هست كه ممكن است به درد اين كار بخورد...
«قاجار جوان» كسي جز حميدميرزا پسر محمدحسن ميرزا نبود كه در انگلستان
زندگي ميكرد و نام خود را نيز به ديويد دروموند تغيير داده بود و به زبان فارسي هم نميتوانست صحبت كند. اما پس از بررسيهاي فراوان و بهويژه مخالفت وزيرمختار انگليس در ايران، ريدر ويليام بولارد كه اعلام كرد «از هر كوششي براي استقرار مجدد قاجاريه دست برداريد»، موضوع بازگشت قاجاريه منتفي شد. بنا به گفته محسن فروغي گزينه ديگري غير از رضاشاه نيز از خانواده پهلوي مطرح و قرار شد سومين فرزند ذكور رضاشاه به نام غلامرضا كه در آن تاريخ 18 ساله بوده است به سلطنت برگزيده شود و نيابت سلطنت را پدرم به عهده بگيرد.
شايد هم انگليسيها ميخواستند به طور جدي به محمدرضا پهلوي تفهيم كنند كه وي تنها گزينه ممكن براي جانشيني نيست، لذا در صورت انتخاب، بايستي بدون قيد و شرط در خدمت انگليس و متفقين باشد و با همه خواستهاي آنها موافقت كند. در واقع، چنين نيز شد و محمدرضا پهلوي انتخاب گرديد و حداقل در طول جنگ جهاني دوم تمام خواستههاي آنها را عملي كرد و هيچ قدم و اقدامي برخلاف ميل متفقين و انگليسيها برنداشت. به گفته استوارت، محمدرضا پهلوي به آخرين توصيه پدرش موقع خداحافظي و خروج از ايران عمل كرد. وي به محمدرضا گفته بود: «مواظب باش پسرم، مقاومت نكن، ما و همه دنيا با طوفاني روبرو شدهايم كه عظيمتر از هر يك از ماست. سرت را خم كن و بگذار طوفان بگذرد». چرچيل، نخستوزير وقت انگليس در گزارشي به مجلس عوام انگليس در مورد انتخاب محمدرضا پهلوي به جاي پدرش گفت:
ما با هماهنگي نزديك با متفقين روسي خود، عوامل بدخواه را از تهران ريشهكن كرديم و به تبعيد فرستاديم و به جاي او پادشاهي را نشانديم كه قول داده است مجموعهاي از اصلاحات و ترميمهايي را كه بسيار دير شده و سخت مورد نياز است، انجام دهد.
گام بعدي انگليسيها براي ايجاد دولت دستنشانده انتخاب نخستوزيري موافق خودشان بود. با سقوط رضاشاه، سفارتخانههاي انگليس و شوروي در تهران در انتخاب نخستوزيران و وزيران به طور مستقيم و غيرمستقيم مداخله كردند. فرد مورد توافق آنها براي نخستوزيري ايران، محمدعلي فروغي بود. فروغي به حدي با سفارت
انگليس در تهران هماهنگ عمل ميكرد كه حتي متن استعفاي رضاشاه را نيز قبل از قرائت در مجلس شوراي ملي با آنها مورد بررسي قرار داده و پس از تأييدشان به مجلس برد. پس از پيشبرد روند انعقاد و تصويب پيمان اتحاد سهگانه، فروغي نيز جاي خود را به علي سهيلي داد كه آشكارا از سوي انگليسيها براي نخستوزيري حمايت ميشد. جواد عامري در خاطراتش ميگويد:
فروغي در اسفند 1320، پس از هفت ماه نخستوزيري، استعفا داد. در نتيجه روز 13 اسفند يك جلسه خصوصي مجلس براي اظهار تمايل نمايندگان به نخستوزيري بعدي تشكيل شد. در اين رأيگيري، همانطور كه گذشت، فروغي 47 رأي، قوامالسلطنه 39 رأي، تدين 5 رأي، سهيلي 4 رأي و مؤتمنالملك و باقر كاظمي هر كدام يك رأي آوردند. معهذا شاه- ظاهراً در اثر فشار دولتين بريتانيا و شوروي- علي سهيلي را كه فقط 4 رأي كسب كرده بود مأمور تشكيل دولت جديد كرد.
يكي از موارد قابل تأمل مداخله در امور ايران كه نافي استقلال كشور بود مداخله در امور مجلس شوراي ملي و نظرات و تصميمات نمايندگان مجلس بود. شايد چنين مداخلهاي فقط در مستعمرات و سرزمينهاي تحت قيمومت قابل تصور باشد. مداخله انگليسيها در اين مورد در جريان طرح و بررسي و تصويب پيمان اتحاد سهگانه شروع شد، ولي محدود به آن نشد و كل عملكرد مجالس سيزدهم و چهاردهم را تحتالشعاع قرار داد. در جريان بررسي طرح پاراف شده پيمان اتحاد سهگانه در مجلس سيزدهم، نمايندگان مخالف، مفاد پيمان را منافي استقلال كشور و تصويب آن را قانوني كردن مداخله در امور ايران دانستند. وزيرمختار انگليس مقاومت در برابر نظرات اصلاحي مجلس را به جايي رساند كه در مورد اصلاح حتي يك كلمه نيز سرسختي نشان ميداد. فروغي در يكي از تلگرامهاي خود به تقيزاده، وزيرمختار ايران در لندن، در مورد مذاكرات مربوط به بررسي پيمان اتحاد سهگانه اشاره كرده است كه انگليسيها پيشنهادهاي اصلاحي مجلس شوراي ملي را به هيچوجه نميپذيرند:
چون اين جانب آنچه لازم بود در انجام كار قرارداد صادقانه اقدام نمودهام و از لحاظ مصلحت كشور هر نوع تهديد و توهين مخالفين را بر خود و اعضاي دولت هموار
كردم ديگر انتظار نداشتم در اين وهله آخر نسبت به پيشنهادهايي كه به هيچوجه به اساس مطلب خلل وارد نميآورد، براي حيثيت دولت و احترام مجلس شوراي ملي و موقعيت انگليس در ايران قبول آنها بسيار مفيد ميشد. چون حقيقتاً هم براي من موجب خجلت است و هم براي انگليس در نزد افكار مضر است كه به مجلس شوراي ملي بگويم هيچ يك از پيشنهادات آنها قبول نشده و عهدنامه را فقط به تحميل ميخواهند بقبولانند و از طرف ديگر، با اين رويه كه پيش گرفتهاند هيچ معلوم نيست كه در آتيه حتي با بستن پيمان اتحاد چه نوع معامله با ما خواهند كرد... .
فروغي در ادامه يادآور ميشود به ايدن، وزير خارجه انگليس، متذكر شويد كه دولت فعلي «صميمانه با انگليسيها همكاري ميكند و ميخواهد بكند» و اگر آنها اصلاحات پيشنهادي را كه اصلاحات حداقلي است نپذيرند دولت بيش از پيش بياعتبار و بيخاصيت خواهد شد.
انگليسيها به هر نوع واكنشي از سوي نمايندگان مجلس كه مخالف ميل و سياستشان بود بلافاصله و صريحاً واكنش نشان ميدادند و اعتراض ميكردند و حتي كار مداخله را به جايي رساندند كه يكي از نمايندگان مجلس را – حبيبالله نوبخت - به اتهام تمايل به آلمانها دستگير و در بازداشتگاه خود در خاك ايران زنداني كردند. يكي از موارد اعتراض سفارت انگليس در تهران نسبت به درج نطقهاي مخالفتآميز نمايندگان مجلس نسبت به متفقين، بهويژه انگليسيها در مطبوعات بود. بولارد در نامهاي به نخستوزير به تاريخ30 شهريور 1321 مينويسد:
مقصود از نگارش اين نامه به خاطر آوردن وعدهاي است كه آن جناب شفاهاً در تاريخ 20 سپتامبر فرمودهاند مبني بر اينكه اوامر لازمه صادر خواهند فرمود كه از درج گزارش نطقهايي كه بر عليه متفقين از طرف نمايندگان مجلس شوراي ملي در مجلس به عمل ميآيد، در مطبوعات جلوگيري شود. بديهي است اين قبيل نطقها اصلاً نبايد ايراد گردد و اين هم باعث تعجب دوستدار و هم باعث تعجب دولت متبوعه دوستدار گرديده كه موجوداتي كه در طي سالهاي متمادي هيچ كاري انجام ندادهاند جز اين كه حقوقي به عنوان نمايندگي دريافت و با هر اقدامي كه شاه سابق به آنها تكليف مينمود موافقت نمايند، حال به اين اندازه نطقهاي شجاعتآميزي مينمايند كه منظور آن خلل وارد كردن به مساعي دولت دموكرات انگليس در پيكار آنها بر عليه رژيم
خودسر آلمانها ميباشد... علاج واقعي آن اين است كه دستور صادر گردد در آتيه اگر نطقي بر عليه متفقين در مجلس ايراد گردد، نبايد در مطبوعات درج شود.
بخش ديگر از مداخله انگليسيها در امور مجلس از طريق مداخله و تأثيرگذاري بر انتخابات دوره چهاردهم مجلس شوراي ملي بود. محمد ساعد مراغهاي در خاطراتش ميگويد دخالتهاي انگليسيها و مأموران شوروي در انتخابات دوره چهاردهم انتخابات را در برخي حوزهها عملاً غير ممكن ساخته بود. محمدرضا پهلوي نيز در كتاب پاسخ به تاريخ نوشته است، در آستانه برگزاري انتخابات دوره چهاردهم، نماينده سياسي دولت انگليس با نخستوزير وقت ايران ديدار و يك ليست 80 نفري را به او تسليم كرد و از وي خواست اين افراد از صندوقهاي رأي به عنوان نماينده مردم بيرون آيند. محمدرضا پهلوي ميگويد زماني كه در دولت قوام سفير انگليس احتمال داد كه مجلس با درخواست متفقين براي چاپ اسكناس زياد موافقت نكند درخواست انحلال مجلس را مطرح كرد. وي ادامه ميدهد:
اين پيشنهاد عجيبي بود كه نماينده يك دولت بيگانه به من ميكرد. به وي گفتم كه اين من و ملت ايران هستيم كه بايد به دولتي اظهار اعتماد كنيم نه شما و هر چند كه با هم دوست و متحد هستيم ولي تنها من و ملت ايران ميتوانيم نسبت به انحلال مجلس تصميم اتخاذ كنيم... ديري نگذشت كه در همان سال عدهاي آشوبگر در تهران بناي اغتشاش را گذاشتند و انگليسيها نيروي خود را كه پس از ورود به ايران از تهران خارج كرده بودند ظاهراً به منظور برطرف كردن غائله به پايتخت اعزام داشتند و بدين طريق مجلس را تهديد كردند تا با تقاضاي آنها موافقت كند.
بخش ديگري از اقدامات انگليسيها دستگيري شماري از رجال روحاني، سياسي، نظامي و مطبوعاتي ايران بود. آيتالله كاشاني، روحاني محبوب و ضدانگليسي، احمد متيندفتري، سرلشكر زاهدي و حبيبالله نوبخت از سرشناسان دستگيرشدگان بودند.
در دوره اشغال ايران از سوي انگليس و شوروي سياست خارجي ايران تابعي از سياست خارجي متفقين، بهويژه انگليس شد و در تحولات مربوط به جنگ جهاني دوم دنبالهرو آنها شد. به مهمترين موارد اشاره ميشود:
تحميل سياست خارجي متفقين بر ايران؛ يكي از ويژگيهاي برنامههاي دولتهاي پس از اشغال ايران، همگامي سياست خارجي با سياست خارجي متفقين بود. متفقين، بهويژه انگليسيها از روز ورود به ايران شروع به تغيير اجباري و تحميلي سياست خارجي ايران كردند. آنها حتي پنج ماه قبل از انعقاد پيمان سهگانه، دولت ايران را وادار به اخراج اعضاي سفارت آلمان و متحدين آن كشور، يعني روماني، ايتاليا و مجارستان نمودند. جالبتر اينكه وزير خارجه ايران در يادداشتي كه به سفارتخانههاي دول محور فرستاده بهطور آشكار از واژه تحميل و مداخله متفقين استفاده ميكند و مينويسد: «... شرايطي را كه به ايران تحميل كردهاند، استحضار دارند.» فروغي بارها در جريان بررسي و تصويب پيمان اتحاد سهگانه در مجلس به صراحت گفت چارهاي جز همراهي و همگامي با متفقين نيست. محمدرضا پهلوي نيز گفته است سياست خارجي پدرش كارساز نبود؛ لذا اولين اقدام وي تعيين سياست خارجي مبني بر همراهي و همگامي با متفقين بود. وي يادآور شده است ناگزير از اتخاذ چنان سياستي بوده و محمدعلي فروغي نيز كاملاً با وي هم عقيده بوده است.
اعلان جنگ به آلمان و ژاپن؛ دولت ايران تا تاريخ اشغال از سوي متفقين رابطه خوب و حسنهاي با دول محور داشت و هيچگونه برخورد منافع و مشكلي با آنها نداشت. انگليسيها در دوره پس از اشغال، عليرغم قراردادهاي همكاري ايران با ژاپن و آلمان، دولت ايران را وادار كردند به آن دو كشور اعلان جنگ دهد. ايران به ناگزير در شهريور 1322 به آلمان و در اسفند 1323 به ژاپن اعلان جنگ داد؛ بدون اينكه حداقل دليل و حداقل توان براي رويارويي احتمالي با آن دو كشور را داشته باشد. برخي از مقامات ايران مثل سهيلي، نخستوزير- و ساعد مراغهاي وزير وقت خارجه سادهلوحانه در خاطرات خود اذعان كردهاند با اين اقدام ميخواستند از مزاياي اتحاد در دوره پس از پايان جنگ استفاده كنند. محمدرضا پهلوي نيز براي توجيه آن در مصاحبه با خبرگزاري رويتر در 23 شهريور 1322 اقدام ايران را تلاش براي سهيم كردن ايران در دفاع از آزادي قلمداد ميكند. محمدرضا پهلوي در 25 شهريور 1322 نيز در ديدار با رئيس مجلس شوراي ملي و اعضاي هيأت دولت گفت:
با عقد پيمان [سه گانه] كشور از صورت اشغال در آمد و با همسايگان خود مؤتلف شديم و براي اين كه منافع و آمال ملي ما به نحو اكمل تأمين شود اقدامات ديگري را
شروع كرديم و با دادن اعلان جنگ به آلمان آشكارا دوش به دوش متفقين وارد جهاد آزادي شديم.
ب. مداخله در امور اقتصادي
بر اساس ماده 7 پيمان اتحاد سهگانه، متفقين «بايد بهترين مساعي خود را به كار
برند كه حيات اقتصادي ملت ايران را در مقابل تضييقات و اشكالاتي كه در نتيجه جنگ حاضر پيش بيايد محفوظ بدارند و پس از آنكه اين پيمان اعتبار يافت، براي بهترين وجه عمل كردن به اين تعهد ما بين دولت ايران و دول متحده مذاكرات شروع خواهد شد». اگر اين بند از پيمان حتي به صورت نسبي اجرا ميشد، قسمت عمده مسائل و مشكلات اقتصادي حل ميشد و يا اصلاً به وجود نميآمد. لكن عدم اجراي آن مشكلات عديده را كه در واقع ناشي از مداخله در امور ايران بود به دنبال آورد كه به برخي از آنها اشاره ميشود.
انگليسيها با استناد به پيمان اتحاد سهگانه بيشترين و تأثيرگذارترين مداخلهها را در زمينه امور پولي و مالي انجام دادند. وادار كردن دولت ايران به انتشار پول بدون پشتوانه و در حجم زياد متناسب با نيازهاي متفقين در طول جنگ جهاني دوم پس از اشغال ايران- نه متناسب با نياز جامعه ايران- پيامدهاي زيانباري مثل تورم بالا، گراني، كميابي خواروبار و مايحتاج ضروري مردم، دزدي، فقر، اختلال در تجارت خارجي و بازرگاني داخلي، رواج قاچاق، ضعف بهداشت و درمان به دليل مشكلات اقتصادي و شيوع بيماريها و افزايش مرگ و مير و مواردي از اين قبيل را داشت. انتشار پول بدون پشتوانه در يك سال و نيم پس از اشغال ايران به هفده و نيم برابر رسيد و قدرت خريد آن به پايينترين حد خود رسيد. دولت انگليس بر خلاف تعهداتش در پيمان اتحاد سهگانه و قرارداد مالي 27 اسفند 1321 اقدامات لازم براي مقابله با پيامدهاي كاهش ارزش پول و مهار آن را انجام نداد. در نامه مفصل عبدالحسين هژير به وزارت خارجه انگليس در اعتراض به عدم انجام تعهدات انگليس در پيمان اتحاد سهگانه در مورد مسائل اقتصادي و مالي آمده است:
از جمله مضرات عمده وضع اقتصادي فعلي ايران خريد آزاد و مصرف بعضي از اقلام (از قبيل محصول كارخانجات و حاصل املاك و دواب و غيره)، از طرف متفقين و از اين مهمتر صدور آنها مخصوصاً از ايالات شمالي است؛ زيرا كه اين ترتيب هم مردم را بيشتر دچار قحطي ميكند و هم قيمتها را بالا ميبرد و هم وسيله به دست قاچاقچيان ميدهد كه تمام نقشههاي دولت را به هم ميزنند در اين امر محصول كارخانجات دولتي
و كارخانجات خصوصي و محصولات زراعتي و اغنام و احشام و غير آن همه در حكم واحدند... روي هم رفته در امور اقتصادي به اندازهاي مداخلات مختلف از هر طرف به عمل آمده است كه اختيار را به كلي از دولت سلب كرده و اكنون جمعآوري تمام رشتههاي از هم پاشيده آن محتاج به قوت فكري و عملي زياد است... .
محمدرضا پهلوي در كتاب مأموريت براي وطنم براي نشان دادن عمق مداخله انگليسيها در امور سياسي و اقتصادي ايران و بازتابهاي نفرتانگيز آن، به عنوان مصداق حرف خود ميگويد انگليسيها از قوام- نخستوزير وقت- بدون در نظر گرفتن موازين قانوني و مخالفت مستدل او با انتشار پول بيپشتوانه مصرانه ميخواستند كه قانون جديدي تهيه و در مجلس تصويب شود. وقتي قوام موافقت نكرد مقدمات سقوط دولتش را فراهم كردند.
اخذ ماليات و عوارض گمركي در هر كشوري نقش مهمي در اداره كشور، تنظيم بودجه، تنظيم صادرات و واردات، اجراي طرحهاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و انجام ساير امور حياتي دارد. كشور ما كه ساختارها و بنيانهاي اقتصادي و مالي نه چندان مستحكمي داشته، پس از اشغال به دليل شرايطي كه تحميل شد به شدت آسيب ديد. متفقين، بهويژه انگليسيها باعث اختلال و به همريختگي در امور مالياتي و اخذ عوارض گمركي شدند. گزارشهاي فراواني وجود دارد كه آنها در بسياري از موارد از پرداخت عوارض گمركي و ماليات مرسوم خودداري كردهاند. اين شرايط در حالي بوده كه به دليل كشاندن اجباري ايران به صفبنديهاي جنگ جهاني دوم و وضعيت حاكم بر جريان كلي اقتصادي جهان، صادرات و واردات محدود به دولتهاي متفق و تعداد معدودي از كشورها شده بود. بر اين مبنا اقدام تحميلي انگليسيها در عرصه ماليات و عوارض گمركي نوعي مشخص از مداخله در امور كشور ايران بود. انگليسيها در بسياري از موارد با توسل به اين دستاويز كه حقوق و عوارض گمركي بعداً تسويه خواهد شد از پرداخت آن خودداري ميكردند. انگليسيها تأمين منافع و نيازمنديهاي متفقين در جبهه شوروي را مقدم بر همه چيز ميدانستند و بدون اينكه به سئوالها و تقاضاهاي قانوني ايران پاسخ دهند، آنها را تهديد هم ميكردند. به عنوان مثال در بخشي
از نامه سفارت انگليس در تهران به وزارت امور خارجه ايران در پاسخ به علت عدم پرداخت حقوق و عوارض گمركي واردات لاستيك چنين آمده است:
نظر به اين كه ضبط اشياي نظامي كه براي پيشرفت مساعي جنگي متفقين در ايران مورد لزوم است در گمرك متضمن نتايج شديدي خواهد بود كه سفارت يقين دارد آن وزارتخانه با آن موافق نميباشند، خواهشمند است ضمناً لاستيكهاي مزبور به فوريت مرخص گردد.
اينكه اظهار شده است حقوق گمركي و انحصار نسبت به اجناس كه براي مقامات نظامي انگليس وارد ميشود بايد تأديه گردد، سفارت اعليحضرت پادشاه انگلستان محترماً خاطر اولياي آن وزارتخانه را مستحضر ميدارد كه اين ترتيب برخلاف كليه سوابق و رويه معموله در شرق نزديك ميباشد. در هر حال، اين يك مسئله جداگانهاي است كه نسبت به آن، سفارت اقدامات جداگانه خواهد نمود و نميتوان اجازه داد كه باعث تأخير در تحويل لوازم جنگي گردد.
بنابراين سفارت محترماً تقاضا دارد كه دستور فوري براي مرخص كردن مراسله مزبور صادر گردد.
چنانكه ديده ميشود بر اقدام خلاف مقررات و قانون خودشان همراه با تهديد تأكيد ميكنند ولي به هيچ عنوان به حقوق متعلق به دولت ايران اشارهاي هم نميكنند. مقامات انگليسي بر اين عقيده بودند كه هر نوع كالاي وارده به ايران كه كاربرد و مصرف نظامي داشته باشد از بازرسي و حقوق و عوارض گمركي معاف و مستثني باشد. موضوع مهم در زمينه عوارض گمركي حمل و نقل كالا توسط كاميونهاي شركت تجارتي ايران و بريتانيا ميباشد. قرار بود براي تسهيل انجام امور گمركي پروتكلي بين دو كشور امضا شود ولي آنها قبل از امضاي پروتكل اقدام به اجراي مضمون آن مينمودند. در ضمن رانندگان شركت مذكور از معافيت لحاظ شده سوءاستفاده كرده و اقدام به قاچاق كالا و مسافر ميكردند. گزارشهاي ناظر بر اين اقدامات بيشتر از مرز ايران و عراق در گمرك مرزي خسروي بوده است. در يكي از گزارشهاي وزارت دارايي به نخستوزير آمده است:
گزارشهاي واصله از ادارات دارايي حاكي است كه كاميونهاي نيروي متفقين جلوي پاسگاههاي وصول توقف ننموده و اغلب رانندگان هم از موقعيت خود سوءاستفاده
كرده، كالاهاي متعلق به بازرگانان ايراني را بدون پرداخت ماليات و عوارض مقرره به شهرها وارد مينمايند و از اين راه لطمه زيادي به درآمد وارد ميسازند.
در يكي از گزارشهاي وزارت دارايي در مورد مشكلات موجود در گمركات جنوب و غرب ايران كه در حوزه اشغالي انگليسيها قرار داشته به تخلفات و مداخلات زيادي اشاره شده است:
در خرمشهر و بندر شاهپور مقامات انگليسي موقع ورود كشتيهاي حامل كالا به مأمورين گمرك اجازه نميدهند از كالاهاي رسيده طبق مقررات گمركي صورتبرداري نموده و آنها را تحويل گيرند، بلكه آنها را خودشان مستقيماً و بدون دخالت گمرك تخليه و هر قسمت از كالاهاي بازرگاني را كه بخواهند به گمرك تسليم نمايند، تحويل داده بقيه را تحت نظر خودشان نگاه داشته و يا مستقيماً با راهآهن به عنوان شركت ايران و بريتانيا به تهران حمل و تحويل ميگردد.
كالاهاي بازرگاني كه در مرز، گمرك نشده و بايستي طبق مقررات گمركي براي حمل آنها به تهران پاساوان گمركي صادر گردد، چون مقامات انگليسي آنها را مستقيماً و بدون اطلاع گمرك و صدور پاساوان گمركي با راهآهن حمل مينمايند... .
مقامات انگليسي كالاها و اشيايي جهت مصرف خودشان در عراق از ايران خريده و بدون انجام مقررات گمركي و پرداخت حقوق و عوارض متعلقه از ايران خارج مينمايند و از اين بابت مبالغي بدهكار ميباشند كه با وجود اقدامات اين اداره تاكنون بلاوصل مانده است...
اشخاص و بنگاههايي بعضي كالاها از قبيل مشروبات و مواد غذايي و غيره [را] به عنوان اينكه براي مصرف ارتش انگليس مقيم ايران است، بدون رعايت مقررات گمركي و پرداخت حقوق و عوارض وارد و همچنين خواروبار و مواد غذايي محصول كشور را به نام ارتش انگليس بدون تصفيه عوارض صدوري و اجازه قبلي دولت از نقاط مرزي غرب و جنوب خارج و از اين وضعيت به زيان كشور استفاده ميشود.
ارتش انگليس در اوايل تهاجم مقداري از كالاهاي موجود در گمرك بندر شاهپور را بدون انجام آيين گمركي و پرداخت حقوق و عوارض براي مصرف خودشان تصرف كردهاند و تاكنون نسبت به تسويه عوارض مزبور با وجود اقدامات اين اداره تصميمي اتخاذ ننمودهاند.
در گزارشهاي متعدد ديگري به موارد ديگري از مداخله در امور حقوق و عوارض گمركي اشاره شده است كه ميتوان عدم پرداخت ماليات سوخت، كشتار دام و طيور، برق، رسومات، حراج و غيره را نام برد.
از زيانبارترين پيامدهاي اشغال ايران ايجاد اختلال، گراني و كميابي در خواروبار و نيازمنديهاي عمومي مردم بود. آنها، بهويژه انگليسيها برخلاف تعهدات خود در پيمان سهگانه و قراردادهاي ناشي از آن، مسائل و مشكلات عديدهاي را براي مردم و دولت ايران پديد آوردند. مشكل اساسي ديگر كه وجه مداخله را تقويت ميكرد مراجعه مستقيم انگليسيها براي خريد كالا براي استفاده خود يا براي صدور بود. در يكي از نامههاي اعتراضآميز دولت ايران به سفارت انگليس در تهران در اين مورد آمده است: «متأسفانه خريد مستقيم مأمورين نظامي و غيرنظامي متفقين و يا مقاطعهكاران ايراني كه براي آنها معامله ميكنند و با تضييقاتي كه از طرف مأمورين نظامي متفقين در حمل و نقل اين اجناس از نقطه[اي] به نقطه ديگر ميشود، عمليات دولت ايران را خنثي و مشكلات غيرقابل حلي را ايجاد مينمايد».
در نتيجه مداخله در امور اقتصادي، ايران با بسياري از دولتهاي طرف تجاري و بازرگاني خود قطع رابطه و در نتيجه قطع مبادله كرد و در پي آن صادراتش به صورت محسوسي كاهش يافت. عامل ديگري كه به كاهش صادرات منجر شد استفاده متفقين
از كالاهاي قابل صدور ايران بود. ناامني موجود نيز عامل مضاعفي در اين زمينه بود. تصرف بنادر و اسكلهها از سوي متفقين نيز عامل مؤثري در كاهش صادرات بود. انگليسيها پس از ورود به ايران اسكلههاي بنادر جنوب را متصرف شدند كه يكي از مهمترين آنها اسكله بزرگ اروندرود (شطالعرب) بود.
انگليسيها براي رفع نياز خود به چوب درختان جنگلها در زمينه سوخت و تراورس راهآهن و غيره با استناد به مفاد پيمان سهگانه دولت ايران را وادار به واگذاري چوب مورد نياز از طريق مقاطعهكاران نمودند. در عمل، آنها چندين برابر بيشتر از توافق انجام شده درختان جنگلها را قطع كردند و باعث از بين رفتن سرمايه ملي ايرانيان و نابودي بخشي از جنگلهاي ايران شدند. در گزارشي به وزارت كشاورزي اشاره شده كه مأمورين انگليسي در مسير جاده ايلام بدون توجه به تذكر مأموران ايراني اقدام به قطع درختان بلوط نمودهاند؛ يا در گزارش ديگري وزارت كشاورزي به اطلاع نخستوزير رسانده كه رانندگان كاميونهاي شركت بازرگاني بريتانيا بدون ارائه مجوز اقدام به حمل چوب مينمايند در حالي كه بر مبناي تصويبنامههاي هيأت وزيران هم به مقدار چوب و نظارت مأموران كشاوزري و هم به توقيف محمولههاي بدون مجوز چوب تأكيد شده بود. شايان ذكر است انگليسيها چوب مورد نياز خود در عراق را نيز از ايران تأمين ميكردند و عليرغم محدوديتها و مخالفتهاي مقامات ايراني در نهايت خواسته خود را تحميل ميكردند. در بخشي از نامه بولارد به نخستوزير در مورد مقاومتي كه مقامات وزارت كشاورزي كردهاند، ضمن تأكيد بر درخواست خود، در نهايت متوسل به تهديد ميشود:
... دوستدار ميتوانم آن را فقط به سوءنيت نسبت دهم. دوستدار ممنون خواهم شد كه از طريق آن جناب اقداماتي به عمل آيد كه مجبور خواهم شد كه كاملاً برخلاف ميل خود به آن جناب اظهار نمايم كه از طرف اشخاصي در وزارت كشاورزي و يا مربوط به آن وزارتخانه عمداً اقدامي براي ايجاد مانع جهت متفقين به عمل ميآيد و تقاضا نمايم كه بر طبق موافقتنامه ماه سپتامبر گذشته با آنها معامله شود.
بولارد هرگونه مقاومت را حمل بر اقدام بر ضد متفقين و نوعي اقدام ستون پنجمي
تلقي ميكرد و به عبارت ديگر از آن به مثابه حربهاي كارساز بهره ميبرد.
پ. مداخله در امور اداري
اسناد و مدارك موجود نشان ميدهد انگليسيها و روسها، هر كدام در منطقه اشغالي خود فهرستي از مخالفان ايراني خود تهيه و با تسليم آن به دولت ايران خواستار بركناريشان از سمت و پستهاي مديريتي و اداريشان شدهاند.
وزيرمختار انگليس در تهران با در نظر داشتن منافع دولت متبوعش در انتصاب، بركناري و ساير مسائل مديريتي مداخله ميكرد. جالب اينجا بود كه در اين زمينهها نامه كتبي مينوشت و در نامه سعي ميكرد مداخله بودن اين اقدامات خود را نفي كند و هر جا هم استدلال، ضعيف ميشد با پيش كشيدن منافع متفقين نظر خود را پيش ميبرد. وي در يكي از نامههاي خود به نخستوزير ايران در فروردين 1321 ضمن درخواست انتصاب مقامات نظامي در قلمرو اشغالي انگليس با مشورت سفارت انگليس در تهران، ميخواهد كه در پستهاي مهم كشوري نيز با سفارت مزبور مشورت شود و در صورت موافقت مقامات انگليسي اقدام به انتصاب نمايند:
... پستهاي مهم كشوري از قبيل استاندار و فرماندار و روساي امنيه و شهرباني و ادارات دارايي و فرهنگ در بين است. هرگاه قبلاً سفارت مورد مشاوره واقع شود ممكن است از انتصاباتي كه معاضدت انگليس را مشكلتر ميسازد و محتمل است مأمورين انگليس از آن بابت مورد ملامت واقع شوند، احتراز گردد. مسرور خواهم شد اطمينان حاصل نمايم كه سفارت ميتواند مطمئن باشد كه در اين قبيل موارد قبلاً مورد مشاوره واقع خواهد شد.
اولين پيامد اشغال و تصرف ادارات دولتي تعطيلي كارمندان و بلاتكليفي آنها و اختلال در امور اداري و ايجاد مشكل براي مردم و دولت بود. موارد اشغال ادارات
بسيار زياد بوده كه ميتوان به عنوان نمونه به برخي از آنها مثل اشغال اداره كشاورزي اهواز، ساختمانهاي اداره گمرك بندر شاهپور، بنگاه كشاورزي شاهآباد غرب، ساختمان ادارات دادگستري و ثبت اسناد، پست و تلگراف و تلفن، اداره پست و تلگراف و تلفن خرمشهر، ... اشاره كرد.
گزارشهايي وجود دارد كه انگليسيها در مناطق مختلف درصدد جمعآوري اطلاعات اساسي در مورد نظام و ساختار اداري ايران بودند. انگليسيها براي حصول به اين مقصود علاوه بر اعمال روشهاي دائمي خود، به صورت مستقيم به برخي ادارات ايران مراجعه و يا از طريق سفارت اقدام ميكردند. اطلاعات مورد نظر در زمينههاي گوناگون بود. در گزارش اداره كشاورزي غرب به تاريخ 2 اسفند 1320 آمده است طبق تقاضايي كه كنسول انگلستان، به وسيله فرماندار از رئيس اداره كشاورزي غرب نموده بود، ساعت 10 صبح روز 28 بهمن 1320 كنسول انگلستان را ملاقات و وي مقصود از اين ملاقات را اين طور اظهار نمود كه: «مهمترين وظيفه فعلي ما تشريك مساعي و تحصيل اطلاعات لازم از اقدامات ادارات كشوري ايران است كه بدون اين كه در اساس وظيفه مأمورين دخالتي داشته باشم از اقدامات جاري مطلع باشم». در ادامه سند آمده است كه كنسول انگليس در صدد به دست آوردن اطلاعاتي در مورد ميزان محصولات كشاورزي و وضعيت عمومي كشت و زرع بود. در گزارش ديگري وزارت دارايي به تاريخ 7 تير 1321 به اطلاع وزارت امور خارجه ميرساند كه افسران انگليسي بدون كسب اجازه مقامات ايراني به انبار غله تهران رفته و موجودي آن را خودسرانه بررسي نمودهاند. گزارشهاي ديگري از بخشداري نهاوند، شهرباني كردستان، استانداري استان پنجم (كرمانشاهان) و وزارت دارايي وجود دارد كه حاكي از مداخله مستقيم مأموران انگليسي در امور اداري ميباشد. در سند ديگري سفارت انگليس در تهران به وزارت كشور نامه نوشته و ميخواهد صورتي از تقسيمبندي ايران را به آن سفارت تحويل دهد:
سفارت كبراي اعليحضرت پادشاه انگلستان تعارفات خود را به وزارت كشور شاهنشاهي اظهار و محترماً خواهشمند است مقرر فرمايند كه يك صورت از تقسيمبنديهاي اداري ايران به منظور اطلاع سفارت كبري تهيه و ارسال گردد، ضمناً
ممنون خواهد شد صورت مزبور طوري تنظيم شود كه حاوي فرمانداريهاي جزو استانداريها و بخشداريهاي جزو فرمانداريهاي مذكور نيز بوده باشد.
گزارشهايي وجود دارد كه انگليسيها برخلاف موازين بينالمللي و بدون اجازه دولت ايران اقدام به تبليغات در مدارس ايران نمودهاند. در گزارشي از فرمانداري بروجرد به تاريخ 11 اسفند 1321 آمده است، افسران انگليسي به مدارس مختلف بروجرد مراجعه و ضمن تبليغات جنگي اقدام به نصب تصاوير در كلاسهاي درس نمودهاند.
ت. مداخله در امور فرهنگي و مطبوعات
در زمينه برقراري سانسور اسناد و مدارك و اطلاعات فراواني وجود دارد. وزيرمختار انگليس در ايران در نامهاي به تاريخ 24 دي 1321 به نخستوزير ايران مينويسد:
هر كس به دقت مقالات و تفاسير مربوط به جنگ و يا مساعي جنگي متفقين را در ايران در جرايد طهران قرائت نمايد به اين نكته برميخورد كه نويسندگان آنها يا بر اثر ناداني و يا به علت سوءنيت غالباً حقايق را واژگون و با اظهارات و يا تفاسيري مضر به مصالح متفقين درج مينمايند آن جناب تصديق ميفرمايند كه از اين ترتيب كه برخلاف روح پيمان سهگانه است بايد جلوگيري شود. به علاوه، به هيچوجه معقول نيست كه سانسور اخبار مربوط به جنگ وجود داشته باشد و در عين حال به روزنامهنگاران اجازه داده شود بدون رعايت هيچگونه قيدي نسبت به اطلاعات مربوط به جنگ تفاسيري بنگارند. تنها راه اصلاح اين امر آن است كه مقرر شود كليه اين قبيل مقالات و تفاسير به اداره سانسور فرستاده شود و تا از سانسور نگذرد طبع و منتشر نشود.
بيشترين آسيبي كه مدارس و مراكز فرهنگي از مداخله انگليسيها ديدند تصرف آنها و تعطيلي آموزش و پرورش جاري در آنها بود. انگليسيها ابتدا با توسل به شگرد نياز كوتاهمدت به اماكني كه درصدد تصرفشان بودند اقدام به تصرف مينمودند ولي در اكثر
قريب به اتفاق، اماكن مورد تصرف و از جمله مدارس و مراكز فرهنگي را به مدت طولاني در تصرف خود نگه ميداشتند. امروز گزارشهاي فراواني قابل دسترس است كه اين موضوع را اثبات ميكند.
ث. مداخله در امور نظامي و انتظامي
انگليسيها پس از اشغال ايران موجبات تضعيف و فروپاشي نيروهاي نظامي و انتظامي را فراهم كردند. پس از درهم كوبيدن نيروي دريايي، مقاومتهاي نيروي زميني و ژاندارمري را در هم شكستند. قبل از اشغال تعداد نيروهاي نظامي ايران بالغ بر 170 هزار نفر بود كه پس از اشغال به كمتر از 90 هزار نفر كاهش يافت. همچنين هزينههاي وزارت جنگ به شدت افزايش يافت و بودجه نظامي به رغم كاهش 50 درصدي نيروها به بيش از دو برابر افزايش و اين روند در سالهاي بعد همچنان ادامه يافت. پيامد ديگر اشغال ايران افتادن سلاح و مهمات به دست مردم و عشاير و پديد آمدن اغتشاشات و ناامني در كشور بود. بخش ديگر سلاح موجود را نيز متفقين در اختيار گرفتند و در نتيجه براي دوره پس از جنگ، ارتشي با حداقل سلاح بر جاي ماند. علاوه بر موارد ذكر شده قواي مسلح ايران آسيبهاي روحي و معنوي جبرانناپذيري را نيز متحمل شدند. به هر حال، مداخله انگليسيها در امور نظامي و انتظامي وجوه و ابعاد گوناگوني داشت كه به برخي از آنها اشاره ميشود.
بر اساس پيمان اتحاد سهگانه قيد شده بود «تا جايي كه مقتضيات استراتژيك اجازه بدهد نقاطي كه اين قوا در آنجا نگاه داشته خواهند شد، با موافقت دولت ايران تعيين خواهد شد»، در حالي كه بر اساس گزارشهاي رسمي نيروهاي نظامي، متفقين، به ويژه انگليسيها به هر نقطهاي كه لازم ميدانستند ميرفتند و در آنجا اقامت ميكردند؛ حتي در پايتخت نيز وضع چنين بوده است.
انگليسيها در قلمرو اشغالي از لحظه ورود و قبل از انعقاد پيمان اتحاد اقدام به
تصرف پادگانها و مناطق نظامي ايران بدون موافقت و در برخي موارد حتي بدون اطلاع دولت ايران كردند.
از نخستين اقدامات انگليس پس از اشغال ايران در اختيار گرفتن سلاح و مهمات و كارخانههاي نظامي ايران بود. بعد از فروپاشي ارتش ايران در شهريور 1320 و كاهش تعداد آنها از 170 هزار به 90 هزار نفر، بخشي از سلاحها به دست مردم افتاد و بخش ديگر را نيز متفقين تصاحب نمودند. هر كارخانه نظامي كه در ايران وجود داشت و ميتوانست به نوعي مورد استفاده متفقين باشد با عقد قرارداد و يا بدون عقد قرارداد تصاحب شد. موارد عقد قرارداد نيز بنا به خواست ايرانيها نبود؛ بلكه انگليسيها براي كاستن از نارضايتيها و تعديل اوضاع به نفع خود بدان اقدام ميكردند. مثل قرارداد اجاره كارخانه هواپيماسازي دوشان تپه. اما در مورد كارخانههاي مين ضدتانك اهواز و غيره چنين برخوردي نكردند. حتي هواپيماها و لوازم يدكي كه ايران از آمريكا خريداري كرده بود، قبل از تحويل و شروع به استفاده توسط ايران، انگليسيها آنها را نيز تصاحب كردند.
يكي از اولين اقدامات مداخلهگرانه نيروهاي انگليسي پس از اشغال ايران تصرف فرودگاههاي نظامي و غيرنظامي و تبديل فرودگاههاي غيرنظامي به فرودگاههاي نظامي بود. آنها پس از تصرف به ايجاد تغييرات جزئي و كلي اقدام و حداكثر استفاده را در طول جنگ از فرودگاهها كردند و همچون راهها آنها را فرسوده نمودند. در اين زمينه نيز با تفسير بند 2 ماده 3 پيمان اتحاد سهگانه از دولت ايران درخواست در اختيار قرار دادن هر فرودگاهي كه نياز داشتند را كردند و دولت ايران نيز چارهاي جز پذيرش درخواستها نداشت؛ زيرا قبل از تحويل دولت ايران آنها را تصرف نموده و استفاده ميكردند. وزيرمختار انگليس در ايران در 4 ارديبهشت 1321 از نخستوزير تقاضاي تحويل فرودگاههاي جاسك و بندرلنگه به همراه تأسيسات هوايي بندري و در 24 شهريور درخواست تحويل فرودگاه مهرآباد و آموزشگاه خلباني را كرد و آنها را در
اختيار گرفت. در گزارشي از فرمانداري قم نيز به تاريخ 22 بهمن 1321 آمده است انگليسيها مزارع زير كشت كشاورزان قم را در مناطق سيارون و هنديجان تصرف و اقدام به تسطيح اراضي به منظور ايجاد فرودگاه نظامي نمودهاند. البته شكايتهاي كشاورزان براي اخذ خسارات وارده تا اواسط سال 1322 به نتيجهاي نرسيده است. انگليسيها بسياري از فرودگاهها را حتي بدون موافقت دولت ايران و با تصميم يكجانبه خود در اختيار گرفته و در موارد متعددي اقدام به توسعه و يا ايجاد تغييرات مورد نظر نمودند.
ارتش انگليس از دو مسير وارد ايران شد. يك ستون از راه خانقين وارد ايران شد و از طريق كرمانشاه و همدان خود را به قزوين رساند. ستون دوم از خاك عراق وارد جنوب ايران گرديد و ابتدا مناطق نفتخيز را به تصرف در آورد و سپس بنادر و ادارات گمرك را تصرف و در اختيار خود گرفتند. در بندر شاهپور هشت فروند كشتي ايراني را نيز توقيف كردند و تمام بندر را به تصرف درآوردند. نيروي هوايي آن كشور نيز اهداف مورد نظر را بمباران نمود. در آبادان تمام تلاش خود را به كار گرفتند كه آسيبي به پالايشگاه نرسد، ولي در ساير مناطق چنين احتياطي را نكردند. انگليسيها در مدت چند روز نيروهاي ايراني را از جزيرة آبادان اخراج كردند. در يكي از گزارشهاي استانداري خوزستان آمده است فرمانده نيروهاي انگليسي در اهواز بدون مراجعه به استانداري بندر شاهپور را منطقه ممنوعه نظامي اعلام كرده است. استانداري مذكور با انتشار آگهي، مناطق ممنوعالورود در آن استان را به شرح زير اعلام كرد:
در اهواز: مركز مهمات، انبار آذوقه، انبار توپخانه، كارخانه مين ضدتانك، انبار مهندسين اسكله كشتيراني جنب سيلو و پل راهآهن.
در بندر شاهپور: تمام محوطه بندر.
در انديمشك: انبار آذوقه، انبار توپخانه و هر دو محل كارخانه حلبيسازي.
در خرمشهر: اسكله سنتاب، نهر فيليه و محل تقاطع راهآهن.
كليه اردوگاههاي نظامي در سطح استان.
در گزارشهاي ديگري موارد ديگري از تصرف مناطق تجاري و غيرنظامي و تبديل
آنها به مناطق نظامي ذكر شده است. در يكي از گزارشهاي وزارت دارايي مستند به گزارش گمرك اهواز آمده است «سربازان انگليسي مقيم اهواز جلو گمرك طرف شط كارون مشغول ساختمان و پي و سوار كردن توپ ضدهوايي روي آن ميباشند و شايد اين كار را در تمام سواحل رود ادامه دهند. مجاور محلي كه مقامات انگليسي جهت نصب توپ ضدهواپيما انتخاب و پيريزي كردهاند مملو از كالا ميباشد...» در سند ديگري به تاريخ 28 مهر1321 وزيرمختار انگليس در ايران از نخستوزير درخواست تبديل آبادان به منطقه ممنوعه نظامي را مطرح كرده است. در بخشي از اين نامه آمده است:
اقدامات زير بايستي بدون تأخير به عمل آيد:
الف. دولت ايران اعلان نمايد كه تمامي جزيره آبادان منطقه نظامي مخصوصي است كه در تحت حكومت يك نفر حاكم ايراني كه داراي اختيارات مخصوصي است، ميباشد.
ب. حاكم مزبور با مشورت فرمانده كل حوزه فرماندهي انگليس در ايران و عراق معين ميشود (پيشنهاد ميشود كه رئيس شهرباني فعلي سرهنگ حاتمي ممكن است براي اين مقام مناسب باشد).
ج. جناب آقاي نخستوزير، حاكم مزبور بايستي مستقيماً تحت اوامر حكومت مركزي تهران بوده و يك نفر مستشار فني انگليسي به او داده شود.
د. اختيارات مخصوصي بايد به حاكم مزبور داده شود كه به موجب آن مجاز باشد:
تأسيس محاكم مخصوصي را بنمايد براي محاكمه كساني كه مرتكب اعمالي ميشوند كه يا اموال و عمليات شركت نفت انگليس و ايران و يا اموال و عمليات مقامات نظامي انگليس داراي مخاطره است.
اشخاصي را كه غيرمناسب ميداند از ورود به آن مناطق جلوگيري و يا از آن منطقه خارج و يا تا وقتي كه تحقيقات نشده است، در آنجا توقيف نمايد.
حركت اشخاص و يا وسايط نقليه را كه از لحاظ مصونيت عمل موسسات نفت مقتضي ميداند كنترل نمايد.
اعضاي شهرباني را بدون مراجعه به تهران استخدام يا اخراج نمايد...
در مكاتباتي كه به دنبال درخواست مذكور بين وزارتخانهها و نخستوزير ايران صورت گرفته پذيرش درخواستها را مداخله در امور گوناگون اداري، سياسي و
قضايي ايران دانستهاند. ولي در نهايت با توجه به ناچاري و دستنشاندگي نخستوزير درخواستهاي انگليسيها، حتي فرماندار مورد تأييد آنها را براي فرمانداري نظامي آبادان پذيرفتند. پس از برقراري فرمانداري نظامي، انگليسيها فهرست 88 نفر را به دولت ايران تسليم كردند كه به عنوان «افراد هرزه» بايستي از آبادان اخراج شوند.
انگليسيها بعد از در اختيار گرفتن راهآهن سراسري ايران شروع به تحميلات ديگر به دولت ايران كردند. يكي از موارد مشخص وادار كردن دولت ايران براي ايجاد هنگ امنيه با هزينه دولت ايران به منظور حفاظت از راهآهن و پلها و تونلهاي مهم بود تا مهمات و تدارك مورد نياز متفقين به سلامت و بدون معطلي به مقصد برسد.
در گزارشهاي گوناگون به ورود هيأتهاي اكتشافي و نقشهبرداري نظامي انگليسي اشاره شده است كه بدون مجوز و هماهنگي با مقامات و مسئولين اداري و نظامي ايراني دست به اين اقدام زدهاند. از جمله ميتوان به نقشهبرداري در عسلويه، جاسك ، يزد و همدان اشاره كرد.
در برخي اسناد آمده است از مأموران ژاندارمري ايران نيز براي نقشهبرداريهاي نظامي خود استفاده ميكنند. در برخي موارد نيز ظاهراً با موافقت مقامات ايراني به نقشهبرداري هوايي اقدام ميكردند.
نيروهاي نظامي انگليسي پس از اشغال جنوب ايران، بدون مجوز و جلب موافقت دولت ايران اسكلهها و بنادر را در اختيار خود گرفتند. در گزارش گمرك خرمشهر به تاريخ 4 دي 1320 به تصرف اسكله بزرگ گمرك در شطالعرب(اروندرود) از سوي سپاهيان هندي انگليس و بهرهبرداري نظامي از آن اشاره شده و در گزارش ضميمه آن آمده است:
دريايي پياده نموده كه مستقيماً به نيرو حمل شده و دومي مشغول تخليه ذغال سنگ براي كارهاي دولتي انگليس ميباشد. در هيچ يك از دو مورد بالا مأمورين گمرك دخالت داده نشدهاند.
در قسمت شرقي اسكله چهار ناو نيروي دريايي ايران بسته شده و به وسيله سپاهيان هندي پاسباني ميشود.
پاسبانان گمرك فقط در ساختمان دفتري اسكله جا دارند و روي اسكله نميتوانند بروند.
مداخله در عزل و نصب مقامات نظامي
انگليسيها به صورت كتبي از دولت ايران خواستند مقامات ايراني از انتصاب مأموران نظامي در قلمرو اشغالي انگليس خودداري و قبل از انتصاب با سفارت انگليس در تهران مشورت كنند. بولارد در يكي از نامههاي خود به نخستوزير ايران در اين باره مينويسد:
چند ماه قبل اشعار داشتم كه از لحاظ منافع طرفين مقتضي است كه بدون مشاوره با اين سفارت مأمور ارشد يا افسر نظامي در نواحياي كه در آن قشون انگليس ميباشد تعيين نگردد.
ج. مداخله در امور راهها و راهآهن
متفقين، بهويژه انگليسيها با استناد به پيمان اتحاد سهگانه كليه خطوط هفتگانه راهآهن و ساير راههاي اصلي و فرعي ايران را در اختيار گرفتند تا با تمام ظرفيت و سرعت تداركات و مهمات به روسيه حمل كنند. ولي همچون موارد ديگري كه ظاهراً با استناد به پيمان سهگانه انجام ميشد، فراتر از توان و ظرفيت راهها و راهآهن از آن استفاده كردند و موجب تخريب و فرسودگي راهها و راهآهن تازه تأسيس ايران شدند و پس از جنگ نيز به بازسازي آنها نپرداختند. بخش مهمي از راهسازي انگليسيها در قلمرو اشغالي توسط شركت كامپساكس بود. دفتر مهندسين ارتش انگليس از طريق شركت يادشده اقدام به اجراي عمليات راهسازي ميكرد. در يكي از مكاتبات وزير وقت راه با دفتر مزبور در اوايل آبان 1320 آمده است به ادارات راه شوسه كرمانشاهان،
همدان، لرستان، خوزستان، خراسان و زاهدان دستور همكاري با مهندسين كنسرسيوم راهسازي كامپساكس داده شده است. بخش مهمي از مداخله در امور راهآهن نيز مربوط به ممانعت انگليسيها از استفاده ايرانيان از آن براي رفع نيازهاي خود بود. در اين مدت تا حدود زيادي بازرگانان ايراني از راهآهن محروم شدند و در طول جنگ دولت ايران نتوانست از طريق حمل و نقل به انتقال كالاهاي موجود در برخي مناطق به مناطق دچار كمبود كالا اقدام كند و در نتيجه باعث فراهم شدن زمينههاي تورم و گراني بيشتر در برخي مناطق گرديد.
چ. مداخله در امور حقوقي و قضايي
انگليسيها در منطقه اشغالي خود فهرستي از اشخاص ايراني «نامطلوب» تهيه و دولت ايران را وادار به دستگيري و تحويلشان به نيروهاي انگليسي كردند. آنها براي نگهداري بازداشتشدگان، بازداشتگاههايي در خاك ايران در شهرهاي رشت، تهران و اراك برپا كردند. دليل ظاهري بازداشت آنها طرفداري از آلمان يا ساير دول محور به عنوان ستون پنجم آلمان بود، ولي از اسناد و مدارك و خاطرات برخي بازداشتشدگان چنين برميآيد كه انگليسيها مخالفان قديم و جديد خود را به اتهام ياد شده دستگير و زنداني ميكردند. در هر صورت بازداشتشدگان همه اتباع دولت ايران و در درون مرزهاي ايران بودند و تصميمگيري درباره آنها و افكار و اقداماتشان نيز با دولت و محاكم ايران بود و بايستي بر اساس قوانين و مقررات ايران با آنها رفتار ميشد. در واقع، مداخله مستقيم براي بازداشت و محاكمه آنها نقض استقلال سياسي و قضايي كشور ايران بود. در ضمن اقدام انگليسيها به منزله تحقير و توهين ايرانيان نيز بود. بسياري از بازداشتشدگان مخالفان اشغال كشورشان بودند و در مطبوعات، ارتش، ادارات و سازمانهاي دولتي و در صنوف و مشاغل گوناگون به كار و خدمت مشغول بودند. اتهام طرفداري از دول محور بر افراد كمي صدق ميكرد و حتي برخي طرفدار نيز نبودند بلكه صرفاً مجذوب پيروزيهاي آلمانيها بودند. اين قبيل افراد بيشتر نظاميها بودند. دستگيري برخي به منظور جلوگيري از انتخاب و ورودشان به دوره چهاردهم مجلس شوراي ملي بود. آيتالله كاشاني كه تبليغات روشنگرانه زيادي بر ضد
مداخله انگليسيها در امور ايران، به ويژه در انتخابات دوره چهاردهم مجلس داشت دستگير گرديد. احمد متيندفتري كه از آخرين نخستوزيران دوره رضاشاه بود نيز از سوي انگليسيها دستگير و بازداشت شد. او در خاطرات خود ميگويد:
در بحبوحه فعاليتهاي انتخاباتي، ارتش متفقين، من و قريب يكصد و هشتاد نفر از رجال، امراء ارتش، افسران ارشد، قضات، مالكين، بازرگانان و مهندسين راهآهن را بازداشت كردند و عدهاي از آنها متهم بودند كه با بعضي عمال دول محور كه در ايران مانده و در اختفاء ميزيستند ارتباط گرفته بودند كه من از اين جريان بياطلاع بودم... با چه وضع فجيعي سربازان بيگانه با مسلسلهاي دستي، جمعي از ما را مانند جنايتكاران نه محبوسين سياسي از عمارت مركزي شهرباني در تاريكي شب دستگير و در اراضي جنوب سيلوي تهران در يك دخمه تاريك زيرزميني فاقد همه گونه لوازم زندگي حتي فرش قريب دو هفته در انبوه پشه و مگس و حشرات مختلف نگاهداشتند و با صداهاي پي در پي گلنگدن تفنگ قراولان ما را ارعاب مينمودند... .
جعفر شريفامامي كه كارمند راهآهن و از محبوسين بود، در خاطراتش ميگويد علت اصلي دستگيري كارمندان و مديران راهآهن اين بود كه انگليسيها ميخواستند آنها ندانند كه ميزان محمولاتشان چقدر است تا از پرداخت كرايه و عوارض كه بايد ميدادند خودداري كنند.
در كنار بازداشت ايرانيان از اقشار گوناگون، متفقين برخي افرادي را نيز كه مخالف خود يا مظنون به طرفداراي از آلمانها و ساير دول محور تشخيص ميدادند وادار به جلاي وطن و تبعيد از محل كار و زندگي خود كردند و ضمن ايجاد اختلال در امور اداري كشور، موجبات عسرت و بدبختي خانواده آنها و مشكلاتي را براي دولت از نظر هزينههاي خانوادههاي مذكور فراهم آوردند. اين اقدام تا سال 1325 ادامه يافت. از جمله ميتوان به تبعيد 17 نفر از كاركنان شركت نفت از آبادان به شهرهاي تهران، بهبهان، همدان و اصفهان اشاره كرد كه دست كم چهار سال به طول انجاميده است. نيز تبعيد عدهاي از افراد ايل سنجابي از كرمانشاه به تهران؛ تبعيد افرادي از تهران به اهواز و كرمانشاه؛ تبعيد 12 نفر از مشهد به تهران كه در ميان آنها دو تبعه سوئيس نيز
بوده است، از جمله اين موارد بوده است. در يادداشت نخستوزير به تاريخ 24 بهمن 1321 به تبعيد عدهاي از مظنونين به طرفداري دول محور به كرمان و شرق كشور اشاره شده است. در گزارش يكي از كنسولگريهاي انگليس در مورد سياست انگليسيها در زمينه تبعيد ايرانيان و هدف از آن اقدام آمده است براي متنبه شدن مردمان مناطق مختلف ايران و طرفداران دول محور به مناطق مختلف تبعيدهايي صورت گرفته است:
شش نفر از اشخاص معروف ايراني به علت طرفداري و همكاري با دول محور در تحت نظر شهرباني به جنوب شرق ايران تبعيد شدهاند. اين عمل دولت ايران سياست همكاري با متفقين را به خوبي نشان داده و آشكار ميسازد و اميد است كه ساير كاركنان ستون پنجم ايران از اين قسمت متنبه گردند. در جزو اين عده ذوالفقاري، افسر ارتش، داروگر، صاحب كارخانه و غفاري كه يكي از مبلغين دول محور بوده و از آنها پول ميگرفته است، ميباشند. علي درودي يكي از بازرگانان معروف مشهد نيز به همين علل به جنوب شرقي ايران تبعيد گشته است.
انگليسيها از برخي ايرانيان نيز تعهد ميگرفتند كه اقدامي بر ضد متفقين يا طرفداري از دول محور انجام ندهند. يعني قبل از اين كه آنها حتي اقدامي كرده باشند صرفاً با احتمال ضعيف اقدامي در آينده، بيگانگان انگليسي از آنها تعهد ميگرفتند.
ح. مداخله در امور تلگراف، تلفن، امور پستي و راديو
انگليسيها در مدت اشغال ايران با استناد به مفاد پيمان سهگانه اداره سانسور در ايران داير كردند و در كليه امور مربوط به مطبوعات، مخابرات، تلگراف و مراسلات پستي نمودند. ايستگاههاي بيسيم و مخابرات و خطوط تلگراف كه در شرايط عادي تكافوي نيازهاي داخلي را نميكرد به مدت چندين سال در اختيار متفقين قرار گرفت. همچنين مطالب پخش شده از راديو نيز تحت سانسور و كنترل شديد قرار گرفت. حتي انگليسيها دولت ايران را وادار نمودند ساعاتي از برنامههاي راديو را به برنامههاي مورد نظر متفقين به زبانهاي آنها اختصاص دهد. انگليسيها با هرگونه تخلف از مقررات سانسور به شدت برخورد ميكردند. با اجراي مقررات سانسور مشكلات
زيادي براي ايرانيان در داخل و خارج پديد آمد. از جمله بازرگانان ايراني براي ارسال و دريافت مراسلات مالي و مكاتبات تجاري با معضل بزرگي مواجه شدند.
خ. انگليس و بسترسازي براي مداخله شوروي و آمريكا در امور ايران
ورود نيروهاي اتحاد شوروي به ايران و اشغال بخشهاي شمالي كشور، همزمان و هماهنگ با ورود نيروهاي انگليسي به ايران بود. شوروي نيز همچون انگلستان از ابتداي ورود و اشغال ايران به مداخله مستقيم در امور گوناگون جامعه ايران مبادرت كرد. اقدامات اين كشور طوري بود كه از ابتدا به نظر ميآمد درصدد تجزيه بخش اشغالي خود و انضمام آن به قلمرو خود ميباشد؛ چنان كه پس از پايان جنگ جهاني دوم نيز، بر خلاف تمام وعدههاي خود در پيمان سهگانه، كنفرانس تهران و ساير مكاتبات و مذاكرات انجام شده از تخليه ايران سر باز زد.
بر اساس فصل ششم پيمان اتحاد سهگانه، دولتين انگليس و شوروي متعهد بودند در هر امري كه مستقيماً با منافع ايران مرتبط باشد با دولت ايران مشاوره نمايند. اما انگليسيها بدون مشورت با دولت ايران و جلب موافقت آن، مأموران مسلح آمريكايي را در راهآهن جنوب جايگزين خود كردند و پس از آن، سفارت آمريكا در تهران تقاضا كرد به مأموران مسلح آمريكايي اجازه داده شود در اداره قسمت جنوبي راه آهن و بعضي بنادر و راههاي شوسه ايران كه تا آن تاريخ در دست مأمورين انگليسي بود، وارد عمل شوند. انگليسيها در تكميل اين اقدام خود در 7 دسامبر 1942/1321 به دولت ايران اطلاع دادند كه موافقند آمريكا از نقطه نظر شركت و همكاري در مساعي جنگي متفقين قسمت جنوبي خط آهن سراسري ايران را از بنادر خليج فارس تا تهران از مقامات نظامي انگليس تحويل بگيرد. به دنبال آن آمريكاييها بدون اجازه دولت ايران و قبل از مذاكره و مطالعات لازم نه تنها قسمت جنوبي راهآهن را تا تهران در دست گرفتند، بلكه بنادر و راههاي شوسه خوزستان را نيز تصرف كردند و به دلخواه خود و بدون اينكه هيچگونه قيد و بندي در امور فني يا اداري به جهت مداخله خود قايل شوند آنچه را كه به نظر خودشان لازم دانستند انجام داده و هر وقت نيز دولت ايران به نيروهاي آمريكايي مراجعه ميكرد به صورت مختصر در پاسخ ميگفتند جانشين نيروهاي انگليسي هستند.
فهرست منابع و مآخذ
آرشيو مركز اسناد و تاريخ ديپلماسي، سندهاي مربوط به سال هاي1320 تا 1325ش.
آرشيو مركز پژوهش و اسناد رياست جمهوري، پايگاه نخستوزيري، شماره بازيابي245 و آلبوم ويژههاي شماره 84 و 87.
آرشيو موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، اسناد روابط ايران و انگليس، سند شماره 990.
آيتالله كاشاني به روايت اسناد و خاطرات، جلد دوم، به كوشش سيدمحمود كاشاني، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1386.
استوارت، ريچارد، آخرين روزهاي رضاشاه؛ تهاجم روس و انگليس به ايران در شهريور1320، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي و كاوه بيات، تهران، معين، چاپ سوم، 1370.
اسنادي از اشغال ايران در جنگ جهاني دوم؛ تحميل پيمان سهجانبه، اعلان جنگ به آلمان، تصرف اماكن و اموال، جلد اول، به كوشش سجاد راعي گلوجه و ديگران، تهران، خانه كتاب، 1389.
اسنادي از اشغال ايران در جنگ جهاني دوم؛ سانسور و مداخله در امور پولي و مالياتي، جلد دوم، به كوشش سعيد حصاري، حميدرضا فرهمند، بابك قياسيان، حجتالله كريمي و مجيد حكيمي خرم، تهران، خانه كتاب، 1389.
اسنادي از اشغال ايران در جنگ جهاني دوم؛ راهها، راهآهن و فرودگاهها، قطع درختان، نان و غله و مهاجرين لهستاني در ايران، جلد سوم، به كوشش عليرضا روحاني و ابوالفضل ايزديزاده، تهران، خانه كتاب، 1389.
اسنادي از روابط ايران و انگليس (1325-1320ش)، به كوشش بهناز زرينكلك، تهران، سازمان اسناد و كتابخانه ملي ايران، 1382.
ايران در اشغال متفقين؛ مجموعه اسناد و مدارك 24-1318، به كوشش صفاءالدين تبرائيان، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا،1371.
بولارد، ريدر و اسكراين، كلارمونت، شترها بايد بروند، ترجمة حسين ابوترابيان، تهران، نشر نو، چاپ دوم، 1363.
پيمان سهگانه، تهران، مركز اسناد و آمار شاهنشاهي، كميته آموزش و اطلاعات مردم، بيتا.
خاطرات جعفر شريفامامي، تهران، سخن، چ دوم، 1380.
خاطرات سياسي محمد ساعدمراغهاي، به كوشش باقر عاقلي، تهران، نشر نامك، 1373.
خان ملك (يزدي)، محمد، ارزش مساعي ايران در جنگ 1945-1939، جلد اول، تهران، چاپخانه وزارت كشاورزي، 1324.
چرچيل، وينستن، خاطرات جنگ جهاني دوم، جلد 3، ترجمة تورج فرازمند، تهران، نيل و ميترا، چ دوم، 1361.
دربارة سوم شهريور و نقش ايران در جنگ جهاني دوم، تهران، مركز پژوهش و نشر فرهنگ سياسي دوران پهلوي، 2536.
راعي گلوجه، سجاد، «اتحاد ايران با متفقين؛ استراتژي تا ائتلاف تحميلي»، فصلنامه تاريخ روابط خارجي، شماره 41، صص 171 تا 184.
همو، «بازتابهاي داخلي پيمان اتحاد ايران با متفقين»، فصلنامه نامه دولت اسلامي، ش پيدرپي 7 و 8 (بهار و تابستان 1389).
همو، «توسعه در محاق دخالت بيگانگان؛ مداخله انگليسيها در امور داخلي ايران در طول جنگ جهاني دوم به روايت اسناد نخستوزيري»، فصلنامه نامه دولت اسلامي، شماره پيدرپي 3 و 4 (تابستان و پاييز 1387).
عامري، هوشنگ، از رضاشاه تا محمدرضا پهلوي؛ مشاهدات و خاطرات ميرزاجوادخان عامري (معينالممالك)، تهران، شركت مطالعات و نشر كتاب پارسه، 1388.
مجموعه تأليفات، نطقها، پيامها، مصاحبهها و بيانات محمدرضا شاه پهلوي، جلد 2، بيجا، بي نا، بي تا.
نامههايي از تهران؛ خاطرات سر ريدر ويليام بولارد سفيركبير انگلستان در ايران در جنگ جهاني دوم، ترجمه غلامحسين ميرزا صالح، تهران، نگاه معاصر، 1388، 55.
سند شمارة 1
سند شمارة 1/1
سند شماره 2/1
سند شمارة 2
سند شمارة 3
سند شمارة 1/3
سند شمارة 4
سند شمارة 1/4
سند شماره 5
سند شماره 1/5
سند شماره 2/5
سند شمارة 3/5
سند شمارة 6
سند شماره 7
سند شماره 8
سند شمارة 9
سند شمارة 10
سند شماره 11
سند شمارة 12
سند شماره 12/1
سند شماره 13
سند شماره13/1
سند شمارة 13/2
سند شماره 14
سند شماره 15
سند شماره 16
سند شماره 16/1
سند شمارة 16/2
سند شماره 16/3
سند شمارة 17
سند شماره 18
سند شمارة 18/1
سند شمارة 19
سند شماره 20
سند شمارة 21
سند شماره 21/1
سند شماره 22
سند شماره 23
سند شمارة 24
سند شماره 25
سند شمارة 25/1
پانوشتها
** پژوهشگر تاريخ روابط خارجي.
. 1. ايران در اشغال متفقين...، 82
. 2. همان، ص 305
.333/ 3. خاطرات چرچيل، 3
. 4. استوارت، ص 339
. 5. همان، ص 347
. 6. استوارت، ص 338
. 7. عامري، ص 251
. 8. مشروح مذاكرات...، دوره سيزدهم، جلسات 7 الي 17
. 9. پيمان سه گانه، ص 2؛ اسناد ضميمه، سند شماره 6
. 10 . همان، ص 39
.33 -34/ 11 . اسنادي از اشغال...، 2
. 12 . خاطرات سياسي محمد ساعدمراغه اي، ص 153
. 13 . درباره سوم شهريور...، ص 11
. 14 . درباره سوم شهريور...، ص 102
. 15 . درباره سوم شهريور...، ص 10
. 16 . خاطرات سياسي محمد ساعدمراغه اي، ص 142
. 17 . مجموعه تأليفات و...، ص 1003
. 18 . همان، صص 1006 1005
. 19 . درباره سوم شهريور...، ص 155
. 20 . همان، ص 157
.162- 21 . همان، صص 163
. 22 . پيمان سه گانه، ص 59
. 23 . درباره سوم شهريور...، ص 236
.7- 24 . پيمان سه گانه، صص 59
. 25 . آرشيو مركز اسناد...، كارتن 15 ، پرونده 33
.38- 26 . درباره سوم شهريور...، صص 39
. 27 . درباره سوم شهريور...، ص 11
.246/ 28 . اسنادي از اشغال...، 2
.249/ 29 . اسنادي از اشغال...، 2
.254- 30 . همان، صص 266
. 31 . همان، ص 268
.274- 32 . همان، صص 275
. 33 . همان، صص 309 304 ؛ اسناد ضميمه، سند شماره 13
. 34 . درباره سوم شهريور...، ص 218 ؛ اسناد ضميمه، سند شماره 23
.227- 35 . ايران در اشغال متفقين، صص 229
. 36 . آرشيو مركز اسناد...، سال 1320 ، كارتن 16 ، پرونده شماره 44
.184/ 37 . اسنادي از اشغال...، 2
.188- 38 . همان، صص 191
.194- 39 . همان، صص 195
. 40 . اسناد ضميمه، سند شماره 1
. 41 . ايران در اشغال متفقين، صص 210 209
. 42 . اسنادي از روابط...، ص 575
. 234 218 / 43 . اسنادي از اشغال...، 1
. 44 . اسناد ضميمه، سندهاي شماره 11 و 12
.242- 247 و 243 - 45 . همان، صص 248
. 46 . ايران در اشغال متفقين، ص 232
.61- 47 . اسنادي از روابط...، صص 62
. 48 . همان، ص 92
.441 ،468-508،502 ، 49 . همان، صص 595 و 510
. 50 . همان، ص 501
. 51 . صص 593 592
. 464 و 592 - صص 465 ،«... توسعه در محاق » ، 52 . راعي گلوجه
.7 ، 8 ،9 ، 53 . اسناد ضميمه، سندهاي شماره 20
. 54 . اسناد ضميمه، سند شماره 5
.233- 55 . درباره سوم شهريور...، صص 236
. 56 . پيمان سه گانه، ص 58
. 57 . درباره سوم شهريور...، ص 226
. 58 . اسناد ضميمه، سند شماره 4
. 59 . آرشيو مركز پژوهش و ...، آلبوم ويژه شماره 87
. 371 369 / 60 . اسنادي از اشغال ...، 1
. 61 . آرشيو مؤسسه...، ش ب 990 ؛ ايران در اشغال متفقين، صص 222 و 288
.183- 62 . گزيده اسناد...، صص 186
.61- 63 . ايران در اشغال متفقين، صص 62
. 64 . همان، صص 181 172
.503- صص 511 ،«... توسعه در محاق » ، 65 . اسناد ضميمه، سند شماره 2؛ راعي گلوجه
.252/ 66 . اسنادي از اشغال...، 1
. 67 . همان، ص 254
.255- 68 . همان، صص 277
.40-89/ 69 . اسنادي از اشغال ...، 3
. 70 . اسناد وزارت خارجه، 1320 ، كارتن 16 ، پرونده 44
. 71 . همان، 1322 ، كارتن 12 ، پرونده 17
.443- 72 . اسنادي از روابط ...، صص 444
. 73 . اسناد ضميمه، سند شماره 14
. 74 . همان، سند شماره 15
. 75 . همان، سند شماره 3
.3/ 76 . اسناد ضميمه، سند شماره 1
.209- 77 . ايران در اشغال متفقين، صص 210
. 78 . خان ملك (يزدي)، ص 160
.3-5/ 79 . اسنادي از اشغال...، 3
. 80 . اسناد ضميمه، سندهاي شماره 18 و 17
81 . خلعتبري، ص 52
.123-296/ 82 . آيت الله كاشاني به روايت...، 2
. 83 . خاطرات يك نخست وزير...، ص 208
.74- 84 . خاطرات شريف امامي، صص 75
.33 ،22 ، 1324 ، كارتن 12 ، پرونده هاي 13 ،1323 ، 85 . اسناد وزارت خارجه سال هاي 1322
. 86 . ايران در اشغال متفقين، ص 258
. 87 . آرشيو مركز پژوهش...، ش ب 245
. 88 . همان، ص 261
. 89 . همان، ص 341
. 90 . اسنادي از روابط ...، صص 445 444
. 91 . اسنادي از روابط ...، ص 585
. 92 . اسناد ضميمه، سند شماره 19
.3-181/ 93 . اسنادي از اشغال، 2
. 94 . آرشيو مركز پژوهش ...، آلبوم ويژه شماره 85
.111-113/ 95 . اسنادي از اشغال...، 2
.227- 96 . درباره سوم شهريور...، 229