ghaemiyeh.com
سرشناسه : همایش ایران و استعمار انگلیس ( دومین : ۱۳۸۹ : تهران)
عنوان و نام پدیدآور : ایران و استعمار انگلیس : مجموعه سخنرانیها و مقالات/ [برگزارکننده] موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، دبیرخانه دائمی همایشها.
مشخصات نشر : تهران : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۹۱ -
مشخصات ظاهری : ج.: مصور.
شابک : دوره : 978-600-5786-20-0 ؛ ۱۲۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-600-5786-18-7 ؛ ۱۳۰۰۰۰ ریال : ج.۲ : 978-600-5786-19-4 ؛ ۲۵۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-600-5786-30-9 :
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۹۳) (فیپا).
موضوع : ایران -- روابط خارجی -- انگلستان -- کنگرهها
موضوع : انگلستان --روابط خارجی -- ایران -- کنگرهها
موضوع : ایران -- تاریخ -- پهلوی، ۱۳۰۴ - ۱۳۵۷-- دخالت انگلستان-- کنگرهها
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی. دبیرخانه همایشها
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
رده بندی کنگره : DSR۱۳۹ /الف۸ھ۸ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۳۲۷/۵۵۰۴۲
شماره کتابشناسی ملی : ۲۷۴۸۵۹۳
دومین همایش ایران و استعمار انگلیس روز سه شنبه سوم اسفندماه 1389 و در سالگرد
کودتای سوم اسفند 1299 از سوی مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی و با
همکاری مجمع هماهنگی کانون های اسنادی و تاریخ پژوهی (مهتا ب) در تالار علامه
امینی دانشگاه تهران برگزار شد.
این همایش پنجمین نشست علمی است که در موضوع ات مختلف برگزار شده اس ت.
؛ 1 و 2 - اسفند 1382 « بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلو ی » پیش از این همای ش های
ایران » در روز 19 تیر 1385 و « جریان های فکری مشروطی ت » اول بهمن 1385 - همایش
در 23 مهر 1387 برگزار شده بود که مقالات آن در قالب چهار جلد « و استعمار انگل یس
کتاب منتشر گردید.
در نشست پنجم، چهر ه های برتر علمی، تاریخی، هنری و فرهنگی، دیدگاه های خود
را در مورد کارنامه استعماری انگلستان در ایران بیان داشتند.
سخنران افتتاحیه این نشست دکتر علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلام ی و
سخنران اختتامی ه دکتر غلامعلی حداد عادل رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس بودن د.
سخنرانان همایش در دو نوبت صبح و عصر خلاصه مقالات خود را ارائه کردن د.
« نقش انگلیس در برآمدن رضاخان و تداوم سلسله پهلو ی » پایان بخش همای ش نیز میزگر د
بود که در آن تنی چند از صاحب نظران به سئوالات حاضرین پاسخ گفتند.
در پی فراخوان مقاله و سفارش مقالات در موضوع ایران و استعمار انگلیس 165
مقاله به دبیرخانه همایش واصل شد که توسط سه نفر از کارشناسان داوری گردید و
پس از ویرایش محتوایی و ادبی، اینک 43 مقاله برگزیده به همراه سخنان دبیر همایش ،
سخنران افتتاحیه و سخنران اختتامیه و متن میزگرد پایانی، در دو مجلد تقدیم می شود ؛
امید است این اثر مورد استفاده همگان قرار گیرد.
در پایان از همه کسانی که سفارش مقالات را پذیرفتند و یا به فراخوان این مؤسسه
پاسخ مثبت دادند سپاسگزار یم. امید است در آینده نیز شاهد همکاری این عزیزان با
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی باشیم.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
دبیرخانه دایمی همایش ها
ایران و استعمار انگلیس
عباس سلیمی نمین
بسم الله الرحمن الرحیم
اولین همایش ایران و استعمار انگلیس در سال 87 برگزار شد. بعد از این همایش، کارهای پژوهشیای که از سوی تاریخپژوهان محترم صورت گرفته و به دبیرخانه همایش عرضه شده بود، در قالب کتابی به چاپ رسید. اما در جمعبندی نهایی از این همایش به ضرورت ادامه کار در این حوزه رسیدم.
هدف از برگزاری همایش و چاپ آثار تولید شده توسط محققین در قالب کتاب این بود که مسئله تاریخی مهمی چون سابقه عملکرد استعمارگران در این مرز و بوم را مستندتر کرده و زمینههایی را فراهم آوریم تا کارهای علمی بیشتر و جامعتری در این خصوص صورت گیرد. اینکه تا چه حد در رسیدن به این هدف موفق بودهایم را باید شما عزیزان قضاوت کنید، اما در گزارشی که پیرامون گام دوممان در این وادی ارائه میدهم، به برخی دشواریها در این خصوص اشاره خواهد شد.
به دنبال فراخوان دبیرخانه دومین همایش ایران و استعمار انگلیس، 165 مقاله به دبیرخانه ارسال شد که این مقالات دو نوعند؛ دسته اول مقالاتی که از طریق فراخوان به دبیرخانه ارسال شد، دسته دوم مقالاتی که مسئولان برگزارکننده همایش، به برخی
محققین و پژوهشگران حوزه تاریخ سفارش داده بودند. در سفارش مقالات، هدف اصلی، دسترسی اهل فضل به اسناد جدید در زمینه عملکرد استعمارگران بود که خوشبختانه این هدف تا حدی حاصل شد؛ یعنی دبیرخانه تلاش فراوانی کرد با دستیابی به این اسناد، آنها را به محققین و پژوهشگران حوزه تاریخ منتقل کند و نتیجه این تلاش، در این همایش خدمت شما ارائه خواهد شد.
اما در حاشیه برگزاری این همایش، اقدامات جانبی دیگری نیز صورت گرفت؛ از جمله راهاندازی سایت همایش بود که اختصاصاً به مسئله تاریخ حضور انگلیس در ایران و عملکرد استعماری این کشور میپردازد. در این سایت، اسناد و مدارک، تصاویر و مقالاتی در خصوص سلطهگریهای انگلیس وجود دارد. از شما عزیزان نیز میخواهیم چنانچه مدرک و سند و مقالهای در این زمینه دارید، برای سایت ارسال کنید تا در جهت غنابخشی این سایت، از آن بهره گرفته شود.
باید اذعان داشت متأسفانه در کشور ما نحوه نگهداری و دسترسی به اسناد و مدارک تاریخی شرایط مطلوب و قابل قبولی ندارد. بسیاری از پژوهشگران ما برای همین همایش تلاشهای زیادی را انجام دادند تا بتوانند به برخی اسناد دسترسی پیدا کنند، ولی متأسفانه این تلاشها نتایج چندانی دربر نداشت. دلیل آن هم این است که متأسفانه در کشور ما مالکیت بر اسناد، چه از سوی افراد، چه سازمانها، نوعی قدرت و توانمندی محسوب میشود و مالکیت عمومی اسناد هنوز در جامعه ایران نهادینه نشده است.
شاید یکی از دلایل این نوع رویکرد به اسناد، این باشد که انتشار برخی اسناد با موضوعات خاص میتواند تبعاتی را در پی داشته باشد، که به سهولت این نگرانی قابل برطرف شدن است. باید توجه داشت اینگونه وسواسهای غیرمنطقی در حالی صورت میگیرد که در ماههای نزدیک به پیروزی انقلاب اسلامی، بسیاری از اسناد مهم هوشمندانه نابود شدند، برخی از کشور خارج شدند و برخی نیز توسط سازمانها و گروههای خارج از نظام، به سرقت رفتند. برای نمونه در کتاب خاطرات هوشنگ نهاوندی وزیر علوم و آموزش عالی پهلوی دوم تحت عنوان «آخرین روزها» آمده
است: «شاه دستور داد همه بایگانیهای محرمانه و پروندههای پراهمیت دفتر مخصوص شاهنشاهی با هواپیماهای ارتش به خارج از کشور فرستاده شوند.»(ص 328) امروز بخشی از این اسناد در سوئیس و بخشی در آمریکاست. این نوع رویکرد به اسناد از سوی حکومت پهلوی، به دلیل نگرانی شدیدی بود که آنها از اصل انقلاب داشتند. این اسناد منابع باارزش و مهمی برای تاریخنگاری کشور محسوب میشوند اما متأسفانه نظامی که خود زاده انقلاب است تاکنون تلاشی برای بازپسگیری این اسناد و مدارک انجام نداده است.
هدف آقای نهاوندی از بیان این مطالب در کتاب خاطراتش، انعکاس نوعی نگرانی است، زیرا تصور میکند ما در تلاشیم این اسناد خارج شده را به عنوان سرمایه ملی به کشور بازگردانیم. البته ایشان اطلاع ندارند که با همین اسنادی که در داخل کشور وجود دارد هم به گونهای برخورد میشود که انگار هیچ شأن و منزلتی برای این اسناد قائل نیستیم. متأسفانه بسیاری از اسنادی که قوه قضائیه میتواند آنها را در اختیار مردم و پژوهشگران برای استفاده قرار دهد، به بدترین و تأسفبارترین شکل در انبارهای شرکت دخانیات نگهداری میشوند؛ البته اگر بتوان نام آن را نگهداری گذاشت، چرا که این اسناد، اغلب در کیسهها و گونیهایی روی هم تلنبار شدهاند.
عملکرد وزارت خارجه نیز در بخش اسناد طبقهبندی شده همینگونه است. این وزارتخانه حتی اسناد محرمانه دوران رضاخان را در اختیار محققین و پژوهشگران قرار نمیدهد؛ تنها توجیهشان هم این است که این اسناد مهر محرمانه خوردهاند. حتی دیپلماتها و محققین خود وزارت خارجه هم امکان دسترسی به این اسناد را ندارند!
زمانی که آقای منوچهر محمدی در اوایل دولت نهم معاونت بخش اسناد وزارت خارجه را بر عهده داشتند از ایشان خواستم که زمینه را برای عمومی کردن اسناد دوران رضاخان فراهم سازند، ولی متأسفانه با وجود برخی تلاشها، باز هم نتیجهای حاصل نشد و هنوز هم امکان دسترسی به این اسناد وجود ندارد.
بنده به ایشان عرض کرده بودم اگر شما بتوانید فقط اسناد مربوط به قرارداد سعدآباد را عمومی کنید، نسل جوان به ماهیت پهلوی پی خواهد برد و نیازی نیست پژوهشگران و محققین ما بخواهند ماهیت این سلسله را به مردم بشناسانند. در آن زمان ایشان هم گفتند اسناد مربوط به قرارداد سعدآباد در بایگانی محرمانه وجود دارد و ما تلاش خواهیم کرد اسناد قرارداد سعدآباد و سایر رخدادهای مهم را از طبقهبندی خارج ساخته و عمومی کنیم، اما متأسفانه باز هم حرکتی در این راستا صورت نگرفت.
من توضیحی را هم در مورد این قرارداد سعدآباد بدهم؛ در قرارداد سعدآباد دشت ناامید به مساحت 5000 کیلومتر به افغانستان داده شد، ارتفاعات آرارات بزرگ و کوچک به ترکیه بخشیده شد و شطالعرب به عراق اعطا شد. اگر همین مسائل در قالب اسناد و مدارک واقعی و متقن به مردم ارائه شود، قطعاً ماهیت پهلوی بیش از گذشته برای مردم روشن خواهد شد و مردم به عینه متوجه خواهند شد این رژیم هیچ تعلقی به این
مرز و بوم نداشت.
این حاتمبخشیها از ثروت و قلمرو ایران، تنها مربوط به دوران رضاخان نبوده است یعنی اینگونه نبوده که انگلیسیها تنها از او خواسته باشند برای ایجاد وحدت بین کشورهای اقماری خودشان در منطقه، از بخشهایی از این سرزمین چشم پوشد و به بیگانه واگذار کند، خیر! در دوران پهلوی دوم هم اوضاع به همینگونه بوده است. برای مثال در سال 56، قراردادی بین ایران و افغانستان منعقد شد که در جلد ششم خاطرات علم نیز به آن اشاره شده است. ماهیت ضدملی این قرارداد به گونهای است که حتی علم را به عنوان کسی که بدترین تملقها را نسبت به پهلوی داشت به فغان میآورد. اگر خاطرات علم را خوانده باشید با لحن و گفتار این فرد آشنا هستید و زمانی که به این قرارداد میرسد میتوان به وضوح تفاوت گفتار را در مورد خیانت و بذل و بخششی که با هدف تأمین منافع بیگانگان از جیب ملت ایران صورت گرفته، مشاهده کرد.
این تفاوت گفتار و حساسیت علم هم به این دلیل است که خود و خانوادهاش را حاکم و مالک تاریخی سیستان میداند. در این کتاب تعابیری آمده است که شاید برای شما نیز جالب باشد؛ در جلد ششم خاطرات علم، سهشنبه 27/2/56 آمده است: «بلافاصله [قرارداد هیرمند و] کار سیستان را عرض کردم، فرمودند آخر اگر ما به افغانستان سخت بگیریم در دامان روسها میافتند.» این جمله محمدرضا پهلوی یعنی در ارتباط با رقابت دو بلوک غرب و شرق ما باید هزینه بدهیم که چه کشوری در طرف آمریکا یا انگلیس بماند.
علم در ادامه گفتوگوی خود را با شاه، اینگونه بیان میکند: «شنبه 4/3/56؛ عرض کردم که آیا اجازه میفرمایید به وزیر خارجه ابلاغ کنم تا مبادله قرارداد با افغانها را به تأخیر بیندازد، فرمودند: نه.»
علم در بخش دیگری از خاطراتش در تاریخ یکشنبه 15/3/56 میگوید: «ارزش یک ولایت با امور اقتصادی آن سنجیده میشود، یاللعجب یک وجب خاک میهن به میلیارد میارزد، آن وقت میگویند سیستان ارزش اقتصادی ندارد حداکثر
سالی 40 میلیون تومان عایدی دارد؛ من در عجبم» (صفحه 478 کتاب خاطرات علم).
این تعابیر نکات مهمی است، یعنی فردی چون علم که همیشه خود را غلام خانهزاد معرفی میکند اینگونه نسبت به بخشیدن بخشی از خاک وطن به همسایه در چارچوب منافع غرب، موضعگیری میکند. یک بخشی از صحبتهای علم برای ما خیلی مهم است، او میگوید:
شاید هم از اربابهای نامرئی دستور ارتکاب این خیانت را داشتند. به هر حال به شاه و کشور خیانت بزرگی کردند که دیگر جبرانپذیر نیست. البته این خیانت 10 تا 15 سال دیگر ظاهر میشود که من مردهام، ولی مثل این است که یک قطعه گوشت بدن من را بریده و پیش چشم من جلو سگ انداختهاند، با رئیس و اعضای دولت با هر کدام که حرف میزنم سیستان را با مسائل مالی میسنجند و میگویند سیستان به کشور 40 میلیون بیشتر که نمیدهد. عایدی یک سال نفت است، تف بر تو ای چرخ گردون، اف که کشور ایران به دست چنین عناصر پلیدی افتاده است. از خدا میخواستم که دیگر در اوضاع بیدخالت باشم، چنان پیش آمد سیستان مرا سرد کرد که به وصف نمیگنجد. مگر میشود از تمام ادعاهای حقه خود آن هم در قراردادی که صددرصد بر ضرر است گذشت و زیر آن را صحه گذاشت.
حال سئوال من از شما محققین عزیز این است که کدام یک از شما تاکنون به قرارداد سال 56 دسترسی داشتهاید؟ این قرارداد که دیگر مربوط به زمان رضاخان نیست. قراردادی ذلتبار که فغان آدمی چون علم را به خاطر خیانتی که میشود درآورده است. ما امروز نیازمند آن هستیم که با ارائه سند و مدارک متقن و درست، وابستگی پهلویها را به بیگانگان و تاراج کردن اموال ملت به نفع بیگانگان و کسانی که این سلسله را به قدرت رساند، به جوانانمان نشان دهیم. قطعاً بدون عرضه این اسناد، باید راهی طولانی را برای بیان حقایق طی کنیم. آیا اسناد خودشان گویای این واقعیتها نیستند؟ متأسفانه این اسناد در اختیار محققین و پژوهشگران هم قرار نمیگیرد. امروز نه تنها وزارت خارجه، بلکه ارتش و قوه قضائیه هم اسناد خود را منتشر نمیکنند. بسیاری از اقدامات ضدملی رضاخان در مقطع زمانی شهریور سال 1320 تا شهریور 1324 در قالب شکایات مختلف مکتوب شده است، چرا این پروندهها و
مکتوبات در اختیار محققین و عموم قرار نمیگیرد تا همگان متوجه شوند که آیا رضاخان برای این مملکت و ملت ایران کار کرد یا بخش اعظم فعالیتهای وی برای تأمین مصالح بیگانه و مابقی هم در جهت جمع مال و ثروت صرف شد؟
این اسناد به حد کفایت، خودشان گویای واقعیتها هستند ولی عدم دسترسی به آنها، متأسفانه مشکل بزرگی است که حل آن هم در توان ما نیست. همانطور که در ابتدا عرض شد، در حال حاضر این تفکر حاکمیت دارد که مالکیت اسناد، یک قدرت و قابلیت برای سازمانها محسوب میشود در حالی که باید عکس این تفکر وجود داشته باشد و عمومیسازی این اسناد، قدرت و قابلیت محسوب شود.
ما به عنوان پژوهشگر و محقق، نباید از این امر مهم غفلت کنیم و باید از این اسناد در جهت تبیین مصالح ملی کشورمان استفاده کنیم. آن هم در شرایطی که بیگانگان هدفمندانه و حسابگرانه اسنادشان را منتشر میکنند و طبیعی است که آنها تأثیرگذارتر باشند تا ما.
برخی مواقع مشاهده میکنیم که اسناد یک حادثه در آمریکا یا انگلیس بعد از 30 سال منتشر میشود. محققین و پژوهشگران هم در انتظار آزادسازی این اسناد هستند. مثلاً منتظر هستند تا اسناد حادثه اشغال سفارت ایران در لندن در سال 59 را از وزارت خارجه انگلیس یا سایر مراجع اطلاعاتی دریافت کنند. این اسناد حتی اگر به صورت گزینشی آزادسازی شود حاوی اطلاعات زیادی برای محققین و پژوهشگران است. در واقع انگلیسیها و به طور کلی کشورهای غربی، حساب شده و سنجیده اطلاعات و اسناد مورد نیاز همگان را در اختیار محققین قرار میدهند، آن هم در شرایطی که کشور ما این اسناد را منتشر نمیکند. بنابراین، وقتی مسئولان ما این اسناد را منتشر نمیکنند، طبیعی است که جهتگیریها و سمتدهیها از خارج از کشور باشد.
در حال حاضر، بالاترین افتخار بسیاری از محققان ما این است که آخرین اسناد آمریکا و انگلیس را ترجمه کنند و در تحقیقاتشان به کار گیرند. درست است که این اسناد بر غنای تحقیقات و پژوهشها میافزاید، اما درونمایه این اسناد به گونهای هدفمندانه و زیرکانه هدایت شده است. هدایت هدفمندانهاش چیست؟ مثلاً اینکه در رابطه با کودتای 28 مرداد بسیاری از اسناد منتشر نشد. بسیاری از محققین در آمریکا بر اساس قوانین این کشور شکایت کردند که باید همه اسناد را در اختیار همگان قرار دهید، اما علیرغم این اعتراضات، این کار را نکردند. این نمونه، به خوبی روشن ساخت که کاملاً هدفمندانه عمل میکنند و این هدفمندانه عمل کردن، تأثیر زیادی در تاریخسازی دارد.
بعد، ما روی سرمایههای ملی نشستهایم و داد از این میزنیم که چرا دشمن دائماً در
حال تبرئه افراد وابسته به خود در تاریخ است! عملکردها با موضعگیریها با هم تناقض دارند؛ از یک سو، فریاد برآوریم که وا اسفا از رضاخان تحت امر و وابسته و خیانت کرده به ملت و مملکت، دارند چهرهای وطنپرست میسازند و از سوی دیگر، اسنادی را که میتواند گویای واقعیتها در مورد رضاخان باشد در دسترس مردم قرار نمیدهیم!
این تناقضها را باید حل کرد، ما باید جوانان را با تجربیات جدیدی روبرو کنیم، لازم نیست جوانان ما انگلیسیها را در صحنههای جدید بیازمایند تا صداقت و درستی یا عدم صداقت و نادرستی آنها را در صحنههای جدید ببینند، این روش، روش یک ملت و کشور هوشمند نیست، ملتی هوشمند است که تجربیات خودش را به خوبی جمعبندی کرده و در اختیار نسلهای آینده قرار دهد.
در اینجا لازم میدانم به نوبه خود از مساعدتها، معاضدتها و همکاریهای همه محققان و به ویژه پژوهشگران حوزه تاریخ و مراکز اسنادی و مؤسسات تاریخپژوهی در برگزاری هرچه مطلوبتر دومین همایش ایران و استعمار انگلیس، تشکر و قدردانی نمایم.
دکتر علی لاریجانی*
بسمالله الرحمن الرحیم
عرض سلام و ادب و احترام دارم خدمت شما دانشمندان و پژوهندگان در حوزه تاریخ که بار مسئولیت سنگینی را بر عهده دارید و امیدوارم که در این ایام فرخندۀ میلاد باسعادت پیامبر عظیمالشأن اسلام و امام جعفرصادق، این همایش دستاوردهای خوبی برای کشور و شناخت دقیق استعمارگران مخصوصاً استعمار پیر، انگلیس داشته باشد و یک توشۀ راهی باشد هم برای فهم دقیق وضعیت گذشته ایران و نسبتی که با استعمارگران داشت و همچنین مهمتر از آن این کلیدهایی به ما بدهد برای شرایط آینده، یعنی ما در وضعیتی که هستیم و نقشی که استعمار انگلیس و امریکا دارد، در منطقهای که خیلی زیرکانهتر و پیچیدهتر هم شده. دلتنگیای که جناب آقای سلیمی نمین مطرح کردند دلتنگی درستی است، اما همة این مجموعههای پژوهشگر در حوزۀ تاریخ نیاز به دسترسی به اطلاعات و اسناد درجۀ اول دارند و حالا که این سیستم ویکی لیکس هم راه افتاده و خیلی اطلاعات را در دسترس قرار داده من فکر میکنم که راه حل شما این است که یک ویکی لیکس داخلی راه بیندازید تا مشکلتان حل شود. قانون در این زمینه روشن است، قانون گفته که اسناد با طبقهبندی مختلف را تا 22 بهمن دستگاهها باید در اختیار پژوهندگان قرار بدهند و این یک اشتباه استراتژیک است که اطلاعات مفید را که زیاد هم هست در اختیار دانشمندان قرار میدهند. حالا حتماً ما هم پیگیری میکنیم که دستگاهها چرا نسبت به این قانون تأنی داشتندو درست عمل نکردند. البته آقای جعفریان از وقتی که آمدند در بخش کتابخانۀ مجلس، ایشان کارهای بزرگی در این اطلاعرسانی در مورد اسناد گذشته را آغاز کردند، این نهضت باید در همۀ بخشها که برخی را آقای سلیمی نمین هم گفتند، دستگاههای مختلفی هستند که اسناد قابل توجهی دارند و این کمک میکند به شناخت شگردهای استعماری انگلیس، شگردهای امریکا و برخی از دول دیگری که حالا روسها از یک طرف، گاهی فرانسویها هم یک ناخنکی میزدند در دورانهای مختلف، باید اینها مشخص شود و حتی یک کمی جلوتر از بیست و دو بهمن باید در دوران انقلاب هم آرام آرام اینها منتشر شود، چون ما سی و دو سال از انقلاب را گذراندیم و اطلاعات مفیدی هم وجود دارد که باید دست پژوهندگان قرار بگیرد. البته این کنفرانس بیشتر تمرکزش بر نقش انگلیس است در ادوار مختلف تاریخ ایران و در کل هم وقتی کارنامه انگلیس را ما نگاه
میکنیم از حدود دویست سال پیش تا به حال فراز و فرودهایی داشته، اما در کل کارنامۀ بسیار سیاهی است که یک کشوری این قدر دستاندازی در حوزههای امنیتی، سیاسی و فرهنگی و اقتصادی داشته باشد. برخی از قراردادهایی که آنها خواستند یا امتیازاتی که خواستند فاجعهآمیز است کأنّه بر کشور خودشان میخواهند تسلط داشته باشند، اما در کل یک دورههای متفاوتی است. تا قبل از قرن نوزدهم، انگلیس اگر ارتباطی هم داشت چندان تأثیرگذار در ایران نبود، شاید علت عمدۀ این هم این است که اصولاً در کل جهان اسلام، کشورهای اسلامی بر اساس همان تئوری خلافت یا سلطنتهایی که به وجود آورده بودند ممکن است علیالقاعده از جنس دیکتاتوری بودند، ولی کمتر وابستگی داشتند، دیکتاتوری داشتند، این جنس خلافتی که درست کرده بودند یا سلطنتها، زورگویی و عدم رعایت حقوق مردم وجود داشت، اما کمتر کشورهای غربی توانسته بودند یا مجال پیدا کرده بودند که تسلط خودشان را ایجاد کنند، بعد از جنگ جهانی اول که فرانسه و انگلیس تسلط بر منطقۀ اسلامی پیدا کردند یک تقسیمی صورت گرفت، مخصوصاً وقتی که حکومت عثمانی هم از بین رفت، عملاً تئوری تسلط انگلیس و غربیها مثل فرانسه یا برخی کشورهای دیگر بر جهان اسلام جدی شد، این مقطع مقطعی است که در واقع ما یک دوران سیاه و بسیار غم انگیز برای کشورهای اسلامی داریم، ایران هم یکی از آن کانونهاست. در قرن نوزدهم هم به دلیل تسلطی که انگلیس بر هند داشت و نیازمند یک عقبۀ مطمئن بود، البته خود جایگاه ایران هم اهمیت داشت برای انگلیس و ضمناً میخواست دسترسی رقبایش را هم کم بکند از مسیری که به هند میرسد به این فکر افتاد که تسلط بر ایران را جدی کند، ایران قبل از دوره قاجار مخصوصاً در عهد صفویه و تا حدی اقداماتی که نادر و کریم خان زند و اینها داشتند، ایران یک قدرت مهم منطقهای بود. ایران بود و عثمانی و ایران نسبتاً هم فضیلت داشت از نظر قدرتمندی در منطقه، و از جهات مختلف هم بود این تأثیرگذاری. از دوره قاجار سقوط این قدرت کاملاً مشهود است، از یک دیکتاتوری بدخیم بومی قاجاری به مرور به یک دیکتاتوری وابسته و جنایتکار در عهد پهلوی ما رسیدیم که تسلط انگلیسها و امریکاییها در عهد پهلوی خیلی شَنیعتر از دوره قاجار است، البته امتیازات زیادی انگلیسیها و روسها در دوره قاجار گرفتند، اما در دوره پهلوی خیلی از این اسناد مکتوب مانده، برخیاش کاملاً نشان میدهد که همین خاطراتی هم که یاد کردند و توسط برخی از مسئولین قبلی زمان پهلوی نوشته شده، فضاحتآور است که حتی برای انتخاب سفرا هم باید انگلیسیها نظر میدادند. در آن روزهای آخر که خب خیلی کتاب نوشته شده از وضعیت شاه و تصمیمگیریهایش غالباً یا سفیر امریکا یا سفیر انگلیس ملاقات میکردند و این بنده مثل یک عبد عبید باید مطابق نظر آنها عمل میکرد و خیلی از امتیازات هم دیده نشده هنوز. به هر حال ما یک شیفتی از دوره قاجار و پهلوی داریم و کمتر اسناد تسلط را علنی کردهاند، یک مقدار هم خود پهلوی برای اینکه قاجار را بکوبد نمیخواست این اسناد علنی بشود، یک رقابت اینها داشتند دیگر به هر حال جایگزین آنها شدند و نمیخواستند این علنی بشود. علی ایّ حال این نکتهای که آقای سلیمی نمین گفتند یک امر ضروری است که ما اسنادی که به هر دلیل نمیخواهند که مطرح بکنند و من شنیدم انگلیسیها هم هیچ علاقهای ندارند که اسناد دوره پهلوی را به راحتی در اختیار بگذارند، یک وعده وعیدهای طولانی دادند، این هم یک مشکلی است. البته در داخل ایران خیلی از این اسناد هست که باید روی آنها کار کرد. در این دوره تا روی کار آمدن رضاخان
پهلوی از دوره قاجار تا آمدن پهلوی، نقش انگلیس تقریباً منحصر به فرد بود، هم در دخالت در شئونات داخلی ایران و هم امتیازگیریهای عجیب و غریب که شاید بدیلی ما در کشورهای مختلف غیر از انگلیس نداریم، انگلیسیها تأثیرگذار منحصر به فرد بودند، از کلاهی که بر سر فتحعلی شاه گذاشت و تهدید کرد او را که به افغانستان حمله بکند و بعد جنگ اول ایران و روس راه افتاد که ده سال طول کشید و با صحنهگردانی انگلیس به آن پیمان ننگین «گلستان» منجر شد، بعد هم باز با شیطنت انگلیسیها در جنگ دوم ایران و روس، پیمان ننگینتری که «ترکمنچای» بود بسته شد که واقعاً وضعیت ایران را ضعیف کرد، ایرانی که قدرت مهم منطقهای بود تبدیل شد به یک کشوری که در دو تا جنگ هم شکست خورد و هم امتیازات سنگینی داد، هم در حوزه قفقاز، هم در حوزههای دیگری که ایران در آسیای میانه نقش داشت اینها همه را واگذار کرد. در واقع دوره قاجار دوره اصلی امتیازگیری انگلیس بود از ایران، این دوره تابلویش این است، مثلاً گاهی روسها میگرفتند و گاهی انگلیسیها، ولی جالب این است که پشت خیلی از این امتیازهایی که روسها میگرفتند انگلیسیها به نحوی نقش داشتند، حالا با یک انگیزه دورتر، یعنی در تضعیف حکومت مرکزی تلاش میکردند، بعد از یک طریق دیگر امتیازات بیشتری میگرفتند حالا با همین تئوریهای ناقصی که در داخل کشور ما هم گاهی بحث میکردند، مثل موازنه مثبت و از این حرفها. مثلاً روسها امتیاز تأسیس تیپ قزاق را از ایران گرفتند که خب مدت طولانی چند دهه هم اینها نقشآفرین بودند، همین رضاخان هم از همین تیپ بود، مجلس را هم همین تیپ به توپ بست، یعنی یک تیپ تأثیرگذار بود، یک چیز عادی نبود. از آن طرف امتیاز پلیس جنوب را انگلیسیها گرفتند، به بهانۀ پلیس جنوب مقدار زیادی در شئونات کشور دخالت میکردند. یک امتیاز آن میگرفت، یک امتیاز این میگرفت. یا انگلیسیها امتیاز کشتیرانی در رودخانههای جنوب و کارون و اینها را گرفتند، یک نگاهی هم کردند به امتیازگیری در نفت ایران، روسها در دریای خزر امتیاز کشتیرانی گرفتند در دورۀ تزار. به طور کلی در عهد قاجار تا آنجایی که من محاسبه کردم حدود بیست و چهار قرارداد و امتیاز استعماری انگلیس و روسیه بستند که 16 تا از این امتیازها مربوط به استعمار انگلیس است، البته بقیهاش مال روسیه است، یکیاش هم شاید مربوط به فرانسه است که آن هم یک چیز عجیب و غریبی است که آثار ملی و باستانی را اینها بتوانند بررسی کنند و با یک پول خیلی ناچیزی به ایران کل آثار تاریخی را بدون زمان از ایران ببرند، این هم سهم پرداخت فرانسویها بود. این قراردادهای فضاحتبار در دورۀ پهلوی هم ادامه پیدا کرد و حجیمتر و عمیقتر هم شد، اما ظاهر آن مثل دورۀ قاجار روستایی نبود و ساده طراحی نمیشد، یک مقداری لعابش و رنگآمیزیاش را درست میکردند، مثلاً همین قرارداد کنسرسیوم که بعد از کودتای 28 مرداد در عهد پهلوی اینجا اجرا شد که در سال 1312 در یک جنگ زرگری که رضاشاه پهلوی راه انداخته بود، آنن قرارداد «دارسی» را تعلیق کرد اما یک قرارداد ناجورتر را درست کرد که همچنان تا 60 سال و این طورها در اختیار آنها قرار بگیرد که ظاهراً تا سال 1372 و طول میکشید. بعد از ملی شدن صنعت نفت با این قرارداد عملاً دست انگلیس و امریکا تحت عنوان کنسرسیوم کاملاً باز شد و در اختیار استعمارگرها قرار گرفت، جرایم سنگینی هم برای تخطی ایران در نظر گرفته شد، حالا مثلاً این را مقایسه کنید با قرارداد «دارسی»، این را فقط بزکش کردن، اما عمیقتر و سلطۀ استعماری امریکا و انگلیس هم جدیتر شد، حالا این زمان چرا امریکا وارد شد؟ خب شرایط بعد از جنگ بود و امریکاییها قدرت زیادی در ایران پیدا کردند، لذا باید او را هم سهیم میکردند، این دو تا قرارداد در عصر پهلوی در واقع باز شدن دست استعمارگر انگلیس و امریکا با یک ظاهر بزک کرده اما عمیقتر است، اولین قرارداد استعماری، قرارداد سر جان ملکم در سال 1179 شمسی با انگلیس است که ایران در برابر وعده و وعید و چربزبانی انگلیسیها ضمانت دفاع از مسیر افغانستان به سوی هند را به عهده گرفت و هیچ تضمینی هم انگلیسیها ندادند و به آن وعدههایی هم که دادند عمل نکردند، در سال 1191ه ش انگلیس عهدنامۀ پایگاه دائمی که عملاً دخالت در امور ایران بود را این امتیازش را از ایران گرفت. در سال 1192 یک سال بعد عهدنامۀ فضاحتبار «گلستان» با روس بود که سرزمینهای زیادی از قفقاز را ایران از دست داد. این تاریخها را بغل هم ببینید، یک سال بعد 1193 که سرشکستگی شکست در جنگ به ایران حادث شده بود انگلیس امتیازات جدیدی منجمله در نظام آموزش ایران گرفت. اینکه چرا انگلیسیها پا میدادند برای اینکه این عهدنامۀ «گلستان» اجرا بشود یک مقدار به خاطر این بود که زمینههای ضعیف شدن را ببینند در داخل و امتیازات بیشتری بگیرند. در سال 1206 عهدنامۀ ننگین «ترکمنچای» با روسیه برقرار شد که تمام سرزمینهای بالادست رود ارس از ایران گرفته شد و روس صاحب حق کاپیتولاسیون در ایران شد و دخالت در دربار، یعنی یک شئون زیادی از حوزۀ سیاست و امنیت در دست روسها افتاد. در سال 1220
انگلیس طی امتیازی تونست امتیازاتی نظیر «ترکمنچای» را برای خودش از ایران، از حکومت بگیرد. در سال 1231 با دخالت انگلیس، ایران حق حاکمیت بر هرات را از دست داد و این مقدمة جدایی افغانستان از ایران شد که میرزاآقا خان نوری که بانی قتل امیرکبیر بود، در این قضیه نقش داشت. در سال 1235 در پاریس با دخالت انگلیس ترتیب عهدنامۀ جدایی کامل افغانستان و بامیان و اینها از ایران بدون هیچ چشمداشتی داده شد، در آن هم باز آقاخان نوری نقش داشت. در 1251 قرارداد انگلیسی «رویتر» امضا شد که برای تسلط کامل بر اقتصاد ایران بود، البته بعد با حضور روحانیون عالیمقام ایرانی و نجف این از دستشان دوباره برگشت داده شد. در سال 1254 امتیاز شیلات ایران به روسیه داده شد. 1258 امتیاز نخستین بانک ایران و چاپ اسکناس به دولت انگلیس داده شد. همین طور آمد تا داستان استعماری تنباکو در 1269 و آن قرارداد ننگین وثوقالدوله که در 1919 بود. اینها برخی از امتیازاتی است که ایران آن دوره داده است. در دورۀ پهلوی قراردادهای زیاد دفاعی بسته شد. ظاهرش این بود که قدرت را میخواهند به ایران بدهند، اما باطنش این بود که با پول ایران یک قدرت مقاومی در مقابل شوروی سابق ایجاد میشد. یعنی از کیسۀ ایران برای اهداف امریکا. در این زمینه اطلاعات باید خیلی قویتر میشد. کاپیتولاسیون در 1334 و برخی از جداییهای دیگرای که مطلع هستید و مهمتر یک کار خائنانهای بود که در دورۀ شاه انجام شد با کمک برخی از کشورهای عربی مثل شاه اردن که سال 1356 بود. کارتر یک نشستی در ایران گذاشته بود و شاه اردن را دعوت کرده بود و شاه ایران آنجا مسئلۀ ...
بعد از اینکه رسمیت داده بودند به اسرائیل، اینجا مسئلۀ صلح اعراب و اسرائیل کلید خورد و این خیلی طرح خائنانهای بود که بعد از تقریباً یک سال به کمپ دیوید انجامید. ظاهرش این طور بود که خیلی به منافع ظاهری ما کار نداشت، ولی یک سلطۀ عجیبی را بر منطقه ایجاد میکرد و شاه در این قضیه نقش داشت، در همان سال 1356 که کارتر آمده به ایران یک نطق مفتضحانهای هم در کاخ داشت سر میز شام که آنجا تمجید میکند از رهبری داهیانهای که شاه دارد و ملت چقدر به او علاقهمندند و این تعشّقی که ملت به ایشان دارد باعث شده که ایران جزیرۀ ثبات در منطقه بشود. حالا جالب است این تشخیص امریکاییهاست که این درست دو هفته قبل از ماجرایی بود که در قم کلید خورد و قضایای انقلاب، یعنی دو هفته قبلش بود. این جزیرۀ ثبات این طوری بود و این عدم وقوف اینها خیلی عجیب است نسبت به مسائل داخلی ایران، که البته الآن هم دیده میشود. البته نقش امریکا اینجا در دورۀ پهلوی به نظر من عمیقتر از انگلیس شد و جدیتر در صحنه بودند. انگلیسیها نقش پشت صحنه داشتند، شاید
نقش مکمل برای خودشان تعریف کرده بودند، در بعضی از وجوه کلان مثل سیاستهای کلی و همچنین اینکه مستشاران امریکایی در اینجا باشند، اقتصاد در دستشان باشد و بخش نظامی کاملاً در دستشان باشد امریکاییها نقش درجه اول داشتند. انگلیسیها نقش درجه دوم داشتند، در بعضی از شیطنتهایی که مرسوم است انگلیسیها دارند، در فهم مسائل داخلی ایران، کارهای اطلاعاتی و کارهای فرهنگی نقش انگلیسیها همچنان پررنگ بود. علی ایّ حال تا دورۀ پهلوی وضع انگلیسیها در واقع درجه یک بود، رقبایشان درجه دو بودند یا اصلاً نبودند. دورۀ پهلوی یک تفاوت دارد که امریکاییها نقش درجه یک پیدا کردند، حالا یک مقدار به خاطر پیروزی که در جنگ جهانی دوم پیدا کردند و تقریباً در سایر بلاد اسلامی هم همین وضع رخ داده بود. اما انگلیسیها با توجه به شناختی که در داخل ایران و منطقه داشتند نقش سیاستسازی و کارهای اطلاعاتی و سرویسهایشان فعالتر بودند و مخصوصاً در بخشهای فرهنگی و کارهایی که میکردند. حالا در این فاصله قحطیای در 1917 تا 1919 رخ داد که کمتر هم راجع به آن بحث شده که نقش انگلیسیها در این قحطی چه بود؟ و اینکه چهل درصد مردم ایران دچار بیماری شدند، سوءتغذیه داشتند، مشکلاتی پیدا کردند، انگلیسیها چه کردند در این قضیه؟ البته برخی از اسناد هست که آها حتی آذوقۀ نظامیهای خودشا راهم از رعایای ایرانی میگرفتند، اما همۀ مسئله این نیست. اینها با تسلطی که بر اوضاع نظامی و سیاسی کشور داشتند، عمد داشتند که شرایط ایران را تغییر بدهند. مخصوصاً چون جامعۀ ایرانی یک جامعهای بود که تفکر اهل بیت در آن قوی بود، این هراس در غرب بیشتر بود، حالا من کدهایی دارم که امروز هم نشان میدهد هراس آنها در مورد ایران تا حدی به این موضوع مربوط است. اینها البته نمونههایی است که نشان میدهد نقش انگلیس در دورههای مختلف هر چند از نظر روحیه متفاوت هست اما همیشه نقش داشتند، در دورۀ پهلوی هم اگر درجۀ اول نبودند، درجۀ دوم نزدیک به درجۀ اول بودند و تأثیرگذاری داشتند و امتیازات زیادی گرفتند. در دورۀ پهلوی انگلیس و امریکا همان طور که عرض کردم نقش مکملی داشتند و برخی از این خاطرات هم کاملاً این را نشان میدهد. تضاد بین سیاست انگلیس و امریکا آن طوری که بعضیها بزرگش کردند، مخصوصاً در دورۀ انقلاب خیلی گاهی تحلیلهای عجیب و غریبی دادند که شاید انگلیسیها نقش
متفاوتی از امریکا داشتند، به نظر با واقعیات صحنه نمیخواند. مثلاً نقشی که رادیو بیبیسی داشت در دورۀ انقلاب را خب شنونده زیاد داشت در ایران، اما مهم این است که اینها میخواستند چه کنند؟ آیا اینها میخواستند انقلاب اسلامی رخ بدهد یا این وسط مرتب بدیلهای تصنعی درست میکردند؟ مثل همین دورة انقلابهای معاصر که ما الآن داریم، نقشی که رسانههای غربی و انگلیس و امریکا دارند تقریباً مشابه این وضع هست. اما انگلیس به دلیل آشنایی بیشتری که با منطقه داشت مخصوصاً از نظر فرهنگی و سیاسی، سیاستهای خردتر، دنبالۀ عملیات سیاسی و تسلط امریکا را پیگیری میکرد. یک مقدار هم به خاطر منافع اقتصادیشان بود. امریکاییها خیلی غلیظتر و آشکارا کار میکردند، مثلاً کاپیتولاسیون را به زور آوردند تصویب کردند، یا مثلاً مستشاران نظامی که رقمهای چند ده هزار نفر در ایران داشتند اینها خیلی رو عمل میکردند، اما سلطۀ سیاسی انگلیس پنهانتر و زیرکانهتر بود. حالا آقای سلیمی نمین از خاطرات علم یاد کردند، این جلد ششی که بیان کرد. اما شما اگر تمام خاطرات علم را نگاه بکنید، علم یک فرد خانهزاد برای انگلیس بود، پدرش هم همین طور بود، خودش هم همین طور بود، تا دم آخر هم مراقب بود که منافع انگلیس در ایران یک وقت مخدوش نشود. با اینکه با امریکاییها هم ارتباط داشت ولی یک ارتباط دیرینۀ خانوادگی با انگلیس داشتند. ما از این خاندانها در ایران داشتیم که در دورۀ پهلوی این نقش را داشتند که همیشه جای پای انگلیس را سفت کنند. این تقریباً یک اجمالی از این وضع بود تا انقلاب. در انقلاب دست انگلیس و امریکا به کلی قطع شد، یعنی دچار یک شوک سیاسی شدند، البته به دنبال ماجراجویی و سنگاندازی و کارهای پنهان هم بودند و هنوز هم هستند، یعنی سرویسهایشان فعال است، خب نمونههایش در بعضی از کارهای تجزیهطلبی که در اول انقلاب رخ داد و رفتن در پوست یک عدهای به عنوان ملیگرایی که اهداف خاص خودشان را دنبال میکردند، در جنگ حتماً انگلیس و امریکا پشت قضیه بودند، ما اسناد دقیقی داریم که حتی از یک هفتۀ قبل هم امریکاییها سیگنال جدی دادند به عراق برای حمله به ایران، اینها مکشوف هم هست، یعنی پنهان هم نیست. ولی آن وضعی که اینها تسلط داشتند، به کلی قطع شد و این یک نقطۀ بسیار مهم در تاریخ ایران است که اینها از یک حالت فعال که در عرصه داشتند به یک حالت دریوزگی برای ارتباطات جدید افتادند. امریکا دقیقاً وضعیتی که الآن
نسبت به انقلابهای منطقهای دارد، در آن زمان در دورۀ انقلاب ایران داشت. یعنی یک رفتار دوگانه، همراه با یک گیجی سیاسی، هم در دوران سقوط پهلوی امریکاییها این وضع را داشتند، چون ما خاطرات کارتر و سایروس ونس و اینها را که نگاه میکنیم کاملاً این گیجی را میبینیم. آقای برژینسکی هم در خاطراتش کاملاً نشان میدهد که لحظه به لحظه اینها چگونه میخواستند که هدایت بکنند، چقدر هم تفاوت رأی داشتند و نمیدانستند چه کنند، یعنی از یک طرف کاملاً علاقهمند بودند شاه را حفظ بکنند، چون این ژاندارم منطقه بود، نگران بودند و از یک طرف یک شعارهایی اینها داده بودند به عنوان دموکراسیخواهی و حقوق بشر، گیر کرده بودند، دقیقاً همین وضعی است که امروز نسبت به انقلابهای منطقهای دارند. گیجی سیاسی دارند، آن مسئلهای که ظاهر حرف میزنند و آن چیزی که پنهان نمایندگانشان میگویند کاملاً متفاوت است. مثلاً در دورۀ کارتر در این خاطرات، تماسهای زیادی کارتر با شاه میگیرد و تشویقش میکند بمان. نمایندهها و سفرایش میآیند، تئوری میدهند بماند تا آن دم آخر که میبینند اگر بخواهند این را خیلی نگه بدارند ممکن است تسلط آیندهشان لطمه بخورد، برای آنها شاه مهم نبود، مهم این بود که منطقه را از دست ندهند. یکی از چیزهای مهم و جالبی که وجود دارد این پیغامی است که کارتر به ژیسکاردستن میدهد که رئیس جمهور فرانسه بود، دو نفر نماینده میفرستد پیش امام که دو تا پیغام دارد. خب حالا دیگر شرایط رسیده بود به دورۀ 57، معلوم شد این حرکتی که نظامیها را آوردند در خیابان نتیجه نداد، هی نخستوزیر عوض کردند ازهاری را آوردند، فلان کار را کردند، نشد. حالا بختیار را آوردند، امام نسبت به بختیار موضع جدی گرفت و قبول نکرد. برای آنها وحشتآور بود و آنها فکر میکردند یک چهرۀ ملی را آوردند، و امام قاعدتاً میپذیرد، مثل این حرکتهایی که الآن میخواهند در انقلابهای منطقهای انجام بدهند. شما دیدید در قضیۀ مصر اینها یک مدتی نظامیها را آوردند لای مردم، کاری هم نکردند، بعد عمر سلیمان را میخواستند بیاورند دیدند خب مردم خیلی موضع دارند، خلاصه تا دم آخر فرستادۀ ویژهشان رفت مصر که در ظاهر میگفتند با مردم همراهی کند، فرستادۀ ویژهشان رفت و گفت نه تو بمان آقای حسنی مبارک، دیدند نمیشود، گفتند یک شورای نظامی، حالا منشأ این شورای نظامی در قانون اساسی چیست؟ معلوم نیست چیست؟ این را آوردند سر کار. آن زمان هم همین طور بود، یعنی کارتر پیغامی
که داده بود این بود که شما این قدر تخریب نکنید بختیار را و ما شاه را گفتیم برود، این پیغام آنها بود و نکتۀ دوم این که اگر شما تخریب کنید بختیار را نظامیها ورود پیدا میکنند، یعنی امام را در واقع تهدید به کودتای نظامی کردند. اینجا امام پاسخ جالبی داشت به این حرف که امریکاییها اگر میخواهید که از ملت ایران حمایت کنید که در حرفهایتان هست، جلوی ارادۀ ملت ایران نایستید. بگذارید ملت ایران خودش تصمیم بگیرد. اما در مورد دخالت ارتش، پیام ایشان جذاب است و از سر قدرت. خود من هم شنیدم در ایران که بحث کودتای نظامی مطرح هست، اما اگر این کار را بکنید ما مجبوریم فتوای جهاد مقدس بدهیم، این برای آنها معنادار بود و لذا دستپاچگیشان بیشتر شد. لذا مسئلۀ آنها در آن موقع تسلط بر ایران بود، الآن هم در انقلابهای منطقهای این طور است. نگاه ایران در انقلاب چند بعد مهم داشت که امام اتفاقاً از دورانی که در پاریس بود این را مطرح میکرد. یکی جمهوری اسلامی بود، این شعاری نبود که پس از پیروزی انقلاب امام گفته باشند، در مصاحبهها و در صحبتهای امام در پاریس همیشه تأکید بر این داشتند، یعنی یک نوع مردمسالاری دینی، یک نگاه واقعی به دین که از حالت محدود دین دربیاید به ساحت اجتماع و سیاست تسرّی پیدا کند، چرا؟ چون امام تجربۀ مشروطه را داشتند، میدانستند که مشروطه یک انقلاب نظیفی بود، واقعاً مردم قیام کردند، اما در عمل روشنفکران آمدند و برخی از غربزدهها این را به یک سمت دیگری بردند، به تضاد با دین کشاندن. در نهضت ملی شدن نفت هم امام تاریخچهاش را کاملاً مسلط بود و میدانست چه مشکلاتی را آن زمان به وجود آورد، با شعار ملیگرایی، مصدق عملاً ستیز کرد با دین، آیتالله کاشانی را منزوی کرد و بعد هم داستانهایی نسبت به مجلس داشت و آن معضلاتی که حالا جای بحث دیگری دارد. امام تجربۀ شرایط منطقهای را هم داشتند. در دهۀ پنجاه نهضتهای مهمی در منطقه رخ داد، تقریباً شبیه همین انقلابهایی که امروز میبینید ولی یک مقداری روبنایی بودند، به این عمق نبودند، در مصر و خیلی کشورهای دیگر مردم به صحنه آمدند، تظاهرات کردند، اما منجر به روی کار آمدن جریانهای ملیگرا شد که اساس کار آنها هم در بعد از یک فاصلۀ کوتاهی مبارزه با دین شد؛ در مثلاً ایران ملیگرایی آمد مصدق را آورد، آتاتورک در ترکیه آمد، اینها بیشتر ملیگرای راست بودند، در مصر ملیگرای چپ آمد که ناصر بود، حتی بعدها بورقیبه هم که در تونس آمد سرکار، شعار ملیگرایی چپ
میداد، ملیگرا بود، چپ هم بود. بعد هم که بِن علی باز کودتا کرد آمد شعار ملیگرایی داد، حالا گرایش راست داشت. البته بن علی اسناد دقیقی وجود دارد که عضو CIA است، نه اینکه تحت تأثیر امریکاست، این عضویت آنجا داشت، خیلی دیگر وابستگی جدی پیدا کرده بود، اما همۀ اینها بعد از یک مدت کوتاهی با دیانت مخالفت کردند، مثلاً حتی ناصر که یک قدری فهیمتر از اینها بود، بعد از یک مدتی با جریانهای اسلامی در مصر ستیز کرد مثل اخوانالمسلمین، درگیر شد با آنها. آتاتورک و بقیه هم که وضعشان مشخص بود، در ایران هم همین طور، یعنی رفتار جلادانهای نسبت به روحانیت و تفکر دینی داشتند، خیلی هم دهاتیوار عمل میکردند نسبت به مبارزه با دین، یعنی مثلاً اینکه بیحجابی را در ایران ما علنی کنیم و فشار بیاوریم، رضاشاه رفتاری که داشت خیلی سبک بود و حداقل پیچیدگی اولیه را هم نداشت. علی ایّ حال مسئلۀ جمهوری اسلامی و مردمسالاری دینی یک شعار محوری برای امام بود.
نکتۀ دوم استقلال سیاسی بود، امام مسئلۀ نه شرقی، نه غربی را جدی پایش ایستاده بود، این مطلبی که امام به عنوان «منشور برادری» بر اساس نامهای که یکی از آقایان نوشته بود به امام و گلههایی داشت، امام پاسخ خیلی متینی دادند و خیلی جذاب است، امروز هم خیلی به درد میخورد که خوانده بشود که محل نِقاشها باید کجا قرار بگیرد؟ ایشان فرمودند که روی مسائل اصولی گروههای مختلف وحدت دارند و باید داشته باشند، یکیاش همین نه شرقی نه غربی است، یعنی استقلال این جوری به وجود میآید، اما در بقیۀ شئون منهای بحث اسلام، میتوانند اختلافنظر داشته باشند. بنابراین مسئلۀ استقلال سیاسی از مواضع مهم بود، این البته لوازمی داشت، یکی از آنها مؤلفۀ ضداستکباری بودن و ضدامریکایی بودن است. البته بعضیها در دورههای پس از انقلاب هم گاهی نسبت به این موضوع شبهاتی مطرح میکردند، ما در چند دوره نسبت به این مقوله بحث داشتیم در کشور که نسبت به امریکا آیا این موضع جمهوری اسلامی دقیق هست یا نه؟ حالا بنده که تقریباً در این بیست و خردهای سال اخیر معمولاً در مسائل پشت صحنۀ نظام و شورای عالی امنیت ملی بودم تمام مذاکرات بحث در این مورد را در دولتهای مختلف در جریان هستم. انصافاً به یک مؤلفۀ مهمی که فقط رهبر انقلاب حضرت آیتالله خامنهای خیلی روی آن توجه داشتند، غالباً کمتوجهی داشتند. گاهی مثلاً با یک شکلات سیاسی که در تغییراتی که در
امریکا رخ میداد یک توجهی مثلاً به ایران میکردند مثل همین حرفهایی که در این یک سال و اندی گذشته آقای اوباما به ایران داد و نامه فرستاد و اینها، دلها را یک مقداری متزلزل میکرد و برخی فکر میکردند واقعاً این تغییر استراتژیک دارد رخ میدهد. این اختصاص به جناح راست هم نداشت، جناح راست و چپ با هم بودند. من نمیخواهم اسم ببرم از افراد، ولی در هر دو نحله من این را دیدم که تصور میکردند، در همین قضیۀ اوباما هم همین دو نحله بودند که فکر میکردند یک تغییر استراتژیک هست. خب خیلی زود این روشن شد که این تغییر استراتژیک نیست، این یک تاکتیک است و میخواهند آن شرایط جدیای که استقامت و ابهت ایران را میسازد، این را از بین ببرند و در واقع امریکایی مالی کنند نه اینکه امتیاز بدهند. اگر معاملۀ استراتژیک باشد باید هزینۀ استراتژیک هم بدهند. ما هیچ وقت ندیدیم، در همین بحثهای اتمی هم که اصرار دارند ما مذاکره کنیم، به نظر من هیچ بحثی از یک هزینۀ استراتژیک نیست، نمونهاش این است که این آقای اوباما دو تا نامه نوشت به رئیسجمهور برزیل و نخستوزیر ترکیه که شما وساطت کنید در مورد مسئلۀ هستهای ایران. این دو نفر هم آمدند ایران، من که از اول به این قضیه مشکوک بودم به خود مسئولین برزیل و ترکیه هم این را با صراحت گفتم. گفتم اینها دنبال کلاهگذاریاند. اینها دنبال این نیستند که در این قضیه درست عمل بکنند، اما حالا اینها آمدند ایران و گفتند ما... نامۀ آقای اوباما را نشان دادند و خب در ایران توافق کردند، چی شد؟ ظرف دو هفته رفتند قطعنامه صادر کردند، چطور ممکن است کسی که این گونه رفتار سخیفی دارد بگوید من یک تغییر ماهوی نسبت به ایران و مسلمانها میخواهم ایجاد کنم، همین وضع را اوباما در مصر هم رفت صحبت کرد، در ترکیه هم رفت صحبت کرد که من حقوق فلسطینیها را میخواهم بدهم و دیدید در این زمانی که اوباما سر کار بود، بدترین فشارها به فلسطینیها وارد شد و در ترکیه هم گفت من گوشم به اذان آشناست، از این تعارفات که در دنیای سیاست هیچ ارزشی ندارد، فقط پز سیاسی است؛ یک نوع دلقککاری در عالم سیاست، اما پای میز مذاکره که میشود دنبال این نیستند که اگر یک معامله استراتژیک هست باید هزینۀ استراتژیک بدهیم. مثلاً در مورد همین موضوع تبادل سوخت، یعنی تبادل سوخت تبادل عادی که نیست، یک معاملۀ اقتصادی عادی که نیست، مثلاً خیار چنبر که نمیخواهند معامله کنند. این یک معاملۀ
استراتژیک است، هزینۀ استراتژیک را نمیخواهند بدهند، این نشان میدهد که اینها در بحث مذاکره با ایران فقط دنبال مخدوش کردن عزت اسلامی هستند. علی ایّ حال به نظر من در فکری که امام داشت یکی از مؤلفههایش همین مسئلۀ استکبارستیزی بود که در کنارش مسئلۀ ضدصهیونیسم بودن ایران که خیلی روشن است و در دورههای مختلف هم کاملاً بروز داشته با همۀ تفکرات سیاسی که در ایران بود هیچ وقت از این عدول نشد و در دورۀ اخیر هم جدیتر شد و من فکر میکنم این یکی از نکات مهم وصیتنامۀ حضرت امام بود و باید هم حتماً پیگیری بشود، چون یک نوع باصلابت زیستن و یک نوع عزت اسلامی در درون این نهفته است. اگر شما به ریشههای این عصر انقلابات معاصر نگاه بکنید یک مقدار هم نقش این امور در آن مهم است، یعنی آن ابهت پوشالی که ساخته بودند، هر کدام از اینها یک ضربهای به اینها زد. انقلاب اسلامی نشان داد این تکیهگاه به شرق و غرب خیلی وجهی ندارد. به هر حال جمهوری اسلامی ایران سی و دو سال سر کار هست، دارد کارش را انجام میدهد اینها تحریم کردند و فلان کردند، ولی کاری از پیش نبردند. یا در همین مسئلۀ هستهای پنج - شش تا کشور آمدند جلوی ایران نشستند منهای یک دورهای که به نظر من خیلی درست عمل نشد و بیجهت فریب این حرفهای ظاهری اینها را خوردند، ولی فوری نظام تکلیف خودش را روشن کرد خب نشستند و با اینها مذاکره کردند و زیر بار اینها هم نرفتند، حالا چه کار کردند اینها؟ اینها برای دنیا و مخصوصاً دنیای اسلام پیام داشت. جنگ سی و سه روزه و شکست صهیونیستها پیام داشت و نشان داد آن غدۀ سرطانی که در منطقه درست کردند قابل شکست است. شکست امریکا در افغانستان و عراق دارای پیام بود، یعنی معلوم شد اینها آن قدرتی که برای خودشان درست کردند نمیتواند دوام داشته باشد. این استقلال سیاسی خیلی چیز پرارزشی برای انقلابمان بود. نکتۀ بعدی در این مسئله حمایت از نهضتهای آزادیبخش بود، با همۀ ترفندهایی که آنها داشتند و تخریبهایی که میکردند، راجع به حزبالله و حماس اینها را متهم میکردند به تروریسم، ایران ابایی نداشت از اینکه بگوید من از اینها حمایت میکنم. چون اعتقاد ایران این بود که باید از نهضتهای آزادیبخش دفاع بکند و این نقطۀ قوت بود. حالا آنها یک چیزهایی میگویند، ما از اینکه از حزبالله حمایت میکنیم که شیعه هستند یا از حماس که سنی هستند حمایت میکنیم یا امروز از مصر حمایت
میکنیم که سنی هستند یا از لیبی، از مردم لیبی حمایت میکنیم ابایی نداریم که بگوییم، چون این یک فکر استراتژیک در نظام اسلامی است.
نکتۀ سوم اصل آزادی بود که پایۀ ارتقای علمی و فکری و فناوری و سیاسی و ورزیدگی انقلابی و پایۀ مردمسالاری دینی در همین بحث آزادی نهفته است و خیلی مهم است. حالا من آن نکتهای که عرض کردم در مدل جمهوری اسلامی دموکراسی کاملاً براق است. آزادی باید براق باشد و نباید هیچ وقت اینها مخدوش بشود، یعنی گاهی در این فراز و فرودها و غبارآلودگیهای داخلی نباید احساس کنیم این مؤلفههای اصلی زنده بودن حیات انقلاب اسلامی مخدوش شده، اینها پایههای حرکت آینده است، علت موجبه انقلاب است، موفقیتش هم هست و اگر روزی اینها مخدوش بشود شما مشکلات پیدا میکنید، نمیتوانید مردمسالاری دینی را محقق کنید. مردمسالاری دینی امر بسیار جدید و مهمی است. این آقای فوکویاما که خب یک نظریهپرداز نومحافظهکار است در امریکا و روی هم رفته نظریات بدیعی هم میدهد، من صحت و سقمش را کار ندارم چون قابل نقد است در بسیاری از امور، یک کمی حرفهایش عجولانه است، اما در عین حال جسارت این را دارد که نظریهپردازی بکند. یک مقالهای ارائه کرده به عنوان سخنرانی با عنوان «بازشناسی هویت شیعه»، اینکه من میگویم روی ایران از زمانی که انگلیسیها حتی هند را پایگاه اصلیشان برای استعمار قرار دادند، یک نگاه ریبآمیزی به ایران داشتند، هم به دلیل راه به آنجا و هم دفع رقبا و هم خود ماهیت گرایش شیعه در ایران. در این حرف آقای فوکویاما این را مطرح میکند. ایشان در این مقاله بازشناسی هویت شیعه میگوید، شیعه پرندهای است که افق پروازش خیلی بالاتر از تیرهای ماست، پرندهای که دو بال دارد، یکی بال سبز و یکی بال سرخ. بال سبز این پرنده مهدویت و عدالتخواهی است و بال سرخ او شهادتطلبی که ریشه در کربلا دارد. این دو بال باعث شده که شیعه فناناپذیر بشود. اما این پرنده زرهی به نام ولایتپذیری به تن کرده است که با آن زره قدرتش دو چندان میشود. «این خوب فهمیده این را». در میان مذاهب اسلامی شیعه تنها مذهبی است که به ولایت فقیه نظر دارد، یعنی فقیه میتواند ولایت داشته باشد، این نگاه برتر از نظریۀ نخبگان افلاطونی است. این نشان میدهد که بعضی از نخبگان امریکایی در موضوعات داخلی ایران حداقل در سطح کلان به واقعیت نزدیک شدهاند، اما من در مورد سیاستمداران و
سرویسهای اطلاعاتی امریکا کاملاً شک دارم که اینها فهم درست داشته باشند، چه در صحنۀ عراق، رفتارشان با مسلمانها و اشتباهات عمیقی که نظامیان امریکا و سرویسهای اطلاعاتیشان که گاهی بخش خصوصی داده بودند اینها را و هم در مورد ایران کاملاً نشان میدهد که تلقی دقیقی ندارند، ممکن است یک جرقههایی در متفکرینشان باشد، ولی این رسوخ در سیستم دیپلماسی و سرویسهایشان نکرده، بعضی از این حرفهای سبکی هم که آقای اوباما و این وزیر خارجهشان میزنند نشان میدهد که سطح منازعه را ساده گرفتند، مثلاً اخیراً خانم کلینتون گفته بود ما یکصد و پنجاه میلیون دلار برای این شورای نظامی مصر میدهیم که اینها موفق باشند. یعنی این قدر درک ندارند که مصر 70 میلیونی با این فقر وسیعی که دارند مثلاً صد و پنجاه میلیون شما چه دردی راو دوا میکند؟ یک زمانی هم نفر قبلیشان، وزیر خارجه قبلیشان گفته بود که ما بیست و پنج میلیون دلار، نمیدونم چهل میلیون دلار میدهیم برای اینکه فقط داخل ایران را بهم بریزیم. خیلی ارزان حساب کردند ریختن داخل ایران را به هم. یعنی معلوم است درک درستی ندارند. به هر حال این نشان میدهد که هنوز هم امریکا و سرویسشان حالا CIA، پنتاگون اینها به همان تئوری قدرت نرم جوزف نای خیلی تکیه دارند، که در چهارچوب همان دموکراسی لیبرال دارد تنفس میکند، حالا البته حرفهای نو دارد جوزف نای، من نمیخواهم بگویم که همهاش بیربط است، ولی به این نکته توجه ندارند و آن ارتباط قلبی است که بین شیعیان و ولایت وجود دارد و این خیلی مستحکم میکند رابطه را. خب در حکومت دینی این رابطه وجود دارد، ممکن است دسایسی وجود داشته باشد برای تخریب، ما در دورههایی هم داشتیم ولی به هر حال به این توجه نکردند. حالا توجه هم نکنند عیبی هم ندارد، خیلی مهم نیست. حالا مهم این است که ما با مجموعۀ این گذشتهای که انگلیس داشته در ایران که یک نوع چپاولگری وحشتناک بوده و دورۀ انقلاب که در واقع دستان اینها قطع شد، هم اینها هم امریکاییها که نقش مهمی در دوره پهلوی داشتند، حالا ما وضع انگلیس و امریکا را در تحولات سالهای اخیر و مخصوصاً در انقلابهای پیش رو در منطقه چگونه میبینیم؟ این بخش برای ما امروز مهمتر است. من نمیگویم بررسیهای تاریخی در گذشته نباید انجام بشود، خیلی مهم است، چون اینها یک گراهایی را میدهد که کمک میکند به فهم شگردهای اینها در شرایط معاصر و بعضی از نقشهایی که مغفول مانده را روشن
میکند. اما مهم این است که ما امروز سرمایهگذاری کنیم ببینیم جنس رفتار انگلیس و امریکا در شرایط فعلی چیست؟ چون ما با آن مواجهیم، این واقعیت جلویمان است ، مطالعات تاریخی گذشته باید مؤید فهم دقیقتر شرایط امروز ما باشد. خب در اینکه در دورۀ پس از فروپاشی شوروی نقش امریکا به عنوان نقش اصلی شد در دنیا و انگلیس یک قدری پایینتر، مخصوصاً چون بازیگران مهم دیگری هم به صحنه آمدند، این امر مهمی است. انگلیس هم جنبۀ پادویی امریکا را پیدا کرد، هم یک نقش مکمل برای امریکا. در دو دهۀ اخیر که نگاه میکنیم و مخصوصاً بعد از فروپاشی شوروی یک تئوری مدیریت جهانی را امریکا میخواست برباید، یک تعدادی از دانشمندان آمدند مقاله نوشتند، بیانیه دادند، مدل زیست امریکایی را به عنوان مدل برتر ارائه کردند، این ماجرای جنگ افروزی در عراق و افغانستان و لبنان و فشارهایی که به ایران میآوردند، همۀ اینها نشان بود که میخواستند این سیطره را کامل بکنند، در این زمینه انگلیس هم پادو بود و هم نقش مکمل را داشت. ما نقش انگلیس را در عراق در این دوره کاملاً میبینیم که نقش مکمل داشتند، مثلاً در حوزههایی که مطالعات انگلیس از نظر اجتماعیات قویتر بود مثل بصره و اینها را انگلیسیها نقش مهم داشتند، یک شیطنتهایی هم میکردند، اما موفق نشدند و علت عدم موفقیتشان دو چیز بود که امروز هم هست، یکی اینکه در واقع پیچیدگی سیاسی مردم منطقه الآن خیلی نسبت به گذشته بالا رفته. اینها دارند مقایسه میکنند با دهۀ 50. دهۀ پنجاه این پیچیدگی سیاسی وجود نداشت، ما در دهۀ پنجاه یک مدلهای تجربه شدهای مثل ایران نداشتیم و مخصوصاً این وضعیت فساد حکومتهایی که تحت عنوان ملیگرایی سر کار آمده بودند این زدگی ایجاد کرده بوده و خیلی از دلایل دیگرای که جای بحثش الآن نیست. انگلیسیها با همان تئوری آمده بودند یک دسایسی هم داشتند روی قبایل مختلف در درون بصره پیاده میکردند. اما آن بیداری اسلامی نقش مهمی داشت، نگذاشت. البته در اینجا به نظرم استراتژی جمهوری اسلامی خیلی مهم بود. یعنی در شرایطی که عراق کاملاً در تیول امریکا قرار گرفت، ظرف مدت بیست روز عراق اشغال شد، آن چند تا کشوری هم که یک مقدار حرف میزدند مثل روسیه و فرانسه و آلمان به استغفار افتادند، یعنی میگفتند آن زمان آقای رئیس جمهور فرانسه شیراک بیست بار تماس گرفته بود که با بوش حرف بزند او جواب نمیداد، حالا نمیدانم این درست است یا
نه؟ در رسانهها آمده بود. ولی در صحنۀ واقع هم همین را دیدیم کشیدند کنار، هم روسها کشیدند کنار، هم آلمانها، هم فرانسه. در میدان چه کسانی بودند؟ امریکا نقش بزرگی داشت، صد و چهل هزار سرباز در عراق داشت. انگلیسیها نقش دوم را داشتند و یک مشت کشورهای دیگر مثل استرالیا و اینها را هم یک چیزهایی کمک میکردند که بگویند جمعی هستند. تنها کشوری که جلوی اینها ایستاد ایران بود، آن هم به خاطر همان استراتژیای که باید به مسلمانها کمک بکند، خیلی هم به ما فشار آوردند، یعنی گاهی میشد از زبان دوستانمان در منطقه گزارشهایی میآوردند که چند روز دیگر به ایران حمله میشود. چند تا نقطه رو میزنند. گاهی بعضی افرادی که تجربۀ سیاسی زیادی هم نداشتند گول این حرفها را هم میخوردند، شلوغ میکردند در داخل، اما خب رهبری هوشمند در ایران، سیاستمداران قابل اینها را فهمیدند، اینها را کاملاً جدا کردند و دیدند که کاری هم نشد یعنی نمیتوانستند با ایران مواجه شوند.
چون ایران حریف سختی بود، با ملاحظه باید وارد میشدند، منتهی میخواستند دلها را خالی کنند. اما به هر حال در این دوره ما برایمان کاملاً روشن است که اجمالاً امریکا نقش اول را برای مدیریت جهانی دنبال میکرد، انگلیس هم یک نقش پادویی و مکمل داشت. در تئوری استعماری مدرن که البته الآن خیلیاش کج و معوج شده و شکست خورده، چند تا هدف را آنها دنبال میکردند، آنها به جای تسلط نظامی «اینها نکات مهمی است که الآن باید بهش توجه کنیم» چند مؤلفۀ دیگر را برجسته کردند که اینها البته در حرفهای استراتژیست هایشان هم هست که جدای از حرفهای پنهانی که دارند، حرفهای علنیشان هم این را میگوید. یکیاش تأثیرگذاری فرهنگی است، این هم چند مؤلفه دارد یکی تغییر باورهاست. از زمانی که بحث 11 سپتامبر رخ داد این یک قدری شدیدتر شد که بیایند فرهنگهای منطقهای را تغییر بدهند و یک نوع اسلام کمخاصیت و بیخاصیت که امام همیشه میگفت این اسلام امریکایی است و با آن مبارزه میکرد، این را برجسته کنند؛ حالا در کتابهای درسی و در رسانهها، خب یک کارهایی هم کردند و البته برخی از کشورهای اسلامی هم تحت فشار آنها تمکین کردند، مثل همین شاه تونس، شاه باید به او بگوییم دیگر، چون این قدر ریاست جمهوریاش طولانی شد که مثل شاه شد. این واقعاً فشارهایی که میآورد در غرب کمتر میآورند، حالا گاهی مسئلۀ حجاب را حساسیت دارند، این بیشتر از بقیه فشار
میآورد یا برخی از کشورهای دیگر مثل مراکش یک جور یا در بعضی از کشورها حتی در سعودیها. یک نوع مناقشاتی را اینها تعریف کردند که بیشتر فرسایش میکرد که متزلزلکنندۀ ارادۀ مسلمین بود که اینها به هم وصل نشوند، یکی از اسنادی که مؤسسه واشنگتن منتشر کرد که خیلی جالب بود و جنبۀ دینی نداشت، جنبۀ منطقهای داشت، آنجا توصیه کرده بود که کشورهایی که در حاشیۀ خلیج فارس هستند اکثراً با هم مشکل دارند. ما نباید بگذاریم دو تا حادثه رخ بدهد: یکی اینکه این کشورها با هم بشوند، حالا خودشان شورای همکاری خلیج فارس را درست کرده بودند، منتها فلشش به سمت ایران بود، کارایی نداشت. دوم اینکه اینها به هیچ وجه با ایران نباید همکاریشان درازمدت بشود، یک مناقشۀ فرسایش برانگیز را طراحی کردند. مناقشات دینی و فرقهای هم همین طور. چه بلوایی اینها به پا کردند سر جنگ شیعه و سنی، مخصوصاً در عراق شروع شد، بعضی از این آخوندهای درباری را هم آوردند پشت تلویزیون و همینهایی که الآن بعضیهایشان رفتند مصر و خیلی انقلابی دیده میشوند، چه فشاری آوردند به خاطر مسائل شیعه و سنی و درگیریها که خب تدبیر شد، ولی میتوانست یک فتنۀ بزرگ بشود. پشت آن ما اطلاع داریم سرویس امریکا و سرویس شوروی، ما یک خبری داشتیم حدود 5، 6 ماه قبل از اینکه جریان فتنۀ شیعه و سنی را راه بیاندازند در رسانهها، یک خبر محرمانه بود که همین آقای خلیلزاد که سفیر امریکا بود در عراق یک جلسهای گذاشته بود با سران معارضۀ عراقی که بیشتر جنبۀ القاعده و اینها را داشتند و به آنها گفته بودند - خلیلزاد گفته بود - ما به شما کمک میکنیم؛ سلاح، پول، اینها شرطش این است که شما سلاحتان را ببرید به سمت شیعیان در داخل عراق و سمت ایران. این اطلاع را ما 5، 6 ماه پیش از متن جلسهشان داشتیم. اتفاقاً به آنها پیغام هم دادیم که ما فهمیدیم که شما چنین کاری کردید ولی اینها بعد از یک مدتی علنیاش کردند و کلید خورد این مسئله. نکتۀ دیگری که این مناقشاتی که جنبۀ در واقع فرسایشی داشت، جزء همین کارهای فرهنگی اینها بود، یک نوع مساوی سازی مسئلۀ جهاد و تروریسم در تئوری آنها بود که خب نمونههایش را شما زیاد دارید، حالا من باز نمیکنم، یک نوع مشابهسازی بین نظام جمهوری اسلامی و بعضی از کشورهای دیکتاتوری بود؛ در دورۀ دوم خرداد یک مذاکراتی با ایران باز شده بود که اصلاً جمهوریت و اسلامیت با هم سازگار نیست، از این حرفهایی که یک
مقدار ابتدایی است ولی به هر حال در داخل دامن میزدند. الآن هم که شما در صحنۀ بینالمللی میبینید، میبینید که به اینها دامن میزنند، قصدشان این گونه موازیسازیهاست که به هر حال نقش رسانهها در این شرایط خیلی پراهمیت است که باید استفاده کرد از آنها. یک بخش دیگری از کار فرهنگی که انگلیسیها در آن نقش جدی داشتند، این تجدّدگرایی و ملیگرایی مفرطی بود که از وقتی که انگلیسیها پایشان به ایران وارد شد، این را دامن زدند. حالا درباره دهه پنجاه گفتم، در دورههای مختلف چه کردند، در مشروطه وضع ایران همین شد، یعنی انقلاب اصیلی بود اما ملیگراها آمدند و یک وضعیت...
حتی در ملی شدن صنعت نفت مصدق دو اشتباه مهم کرد که به نظر من خیلی استراتژیک بود، یکی نسبت به مذهبیون و آیتالله کاشانی بیمهری کرد و خیلی صریح میگفت شما بفرمائید خانهتان. یک چند نفری به او مراجعه کردند و این توصیه میکرد گفت بفرمائید خانهتان. حالا سر کار آمدن خود مصدق به وسیلۀ آیتالله کاشانی بود، او مردم را بسیج کرده بود، اما این فوری او را گذاشت کنار. نکتۀ دوم مسئلۀ اشتباهی بود که در مورد انحلال مجلس داشت، این آمد طایفۀ خودش را از مجلس از فراکسیون کشید بیرون، اینها استعفا دادند و بعد هم گفت رفراندوم میگذاریم، دو هفته بعد هم کودتا شد، وقتی مجلس در ایران نبود شاه از فرصت استفاده کرد و کودتا کرد. بنابراین این نقش ملیگراها خیلی مهم بود. پس از انقلاب هم ما همین مسئله را داشتیم، یعنی ملیگراهایی بودند که بعد از یک مدتی هر چند آن موقع یک زمانی در مبارزه هم بودند ولی خیلی زود راهشان را از امام جدا کردند. من یادم هست که در آن زمان هم مرحوم بازرگان که حالا جزء ملیگراهایی بود که با اسلام آشنایی داشت، البته من نسبت به تفکر ایشان نسبت به اسلام خیلی نقد دارم، یعنی آن جنس تفکر که از آنها «مطهرات در اسلام» درمیآید، این تفکر بیشتر پوزیتیویستی از اسلام است، این یک تفکر مبنایی نیست، همین اشکالی که چپگراها در ایران کردند در برداشت از اسلام از آن آرمان مستضعفین درآمد و همین منافقین و اینها از این طرف انجام دادند. اینکه با یک حدیث آدم بیاید به یک نظام اشتراکی برسد، این پابرهنه وارد شدن در عرصۀ اسلام است. در دوران پس از انقلاب هم ما این مسئله را داشتیم، البته امام خب خیلی سخنان بلیغی در این زمینه داشت که خیلی روشنگر بود برای تودهها. یکی از کارهایی که در زمان پهلوی
انجام شد و گاهی هم ما بعد از انقلاب میدیـدیـم عربزدایی بود و خلاصه اصالت دادن به گذشته که معلوم نیست جنبۀ عقلاییاش چی هست؟!
بیشتر به نظر من دنبال دفع اسلام بودند برای این کار؛ یعنی به عنوان عربستیزی میخواستند با اسلام ستیز کنند، رویشان نمیشد اینجایش را عمیق میکردند. این هم از اشتباهات بزرگ بود؛ یعنی یک قصدی را دنبال میکردند. پس از انقلاب هم این بود البته خارجنشینها بیشتر به این دامن میزدند، مثل این پانایرانیستها و اینها که خب بعضی از کتابهایشان و مجلاتشان هم به ایران میآمد. در واقع این ملیگرایی بسیط یک عامل تفرقه در دنیای اسلام میشد؛ یعنی امام تئوریاش این بود که ما اسلام را اصل قرار میدهیم، حتی در آن زمانی که یک مصاحبهای در پاریس با آقای هیکل داشت امام، هیکل از ایشان پرسید جنس جنبش شما چیست؟ امام گفت جنس جنبش ما از جنس صدر اسلام است، ما دنبال اسلام هستیم؛ یعنی فکر امام یک پوشش وسیع منطقهای اسلامی بود، این موضوع را ملیگراها میآمدند خفه میکردند در داخل. خب به طور طبیعی کشورهای دیگر اسلامی هم دنبال خودشان بودند، لذا آن خطی که باید وحدت اسلامی را دنبال میکرد را از بین میبردند. این ناسیونالیزمی که امروز هم گاهی در داخل ایران به صورت روستایی مطرح میشود، از همین جنس است؛ یعنی آدم نمیفهمد که این فایدهاش چیست برای شرایط فعلی ایران؟ یعنی چه نفعی ما میبریم؟ اصولاً به نظر من بازگشت به تئوری ناسیونالیزم، یک حرکت ارتجاعی است. قطعاً نه با آرمانهای امام تطابق دارد، نه با شرایط عصری ما. ما امروز با عصر انقلابها در منطقه مواجه هستیم، این را باید کاملاً درک کرد، این یک چیز ساده نیست. عصر انقلابهاست. ریشهها و تحلیل این انقلابها البته خیلی مهم است و الآن وقتش هم نیست ولی خیلی مفصل است، باید هم حتماً در نشستهای دانشگاهی تحلیل بشود که ریشههای این چیست؟ ولی به نظر من 3 عامل مهم در این قضیه هست، شما در همۀ این کشورهایی که الآن انقلاب میشود کالبد شکافی کنید سه جنس را میبینید. یکیاش دیکتاتوری و نبود آزادی است و یک نفر عدم تغییر. مثلاً رئیس جمهور یک کشور است، ولی سی و خردهای سال میماند، همین در لیبی چهـل و خردهای سال مانده، ظاهرش هم میگویند جمهوری است، جمهوری خلقی است، ولی خب این چه جور است که شما عوض نمیشوید؟! یا در مصر، یا بنعلی در تونس؛ یعنی یک نوع
دیکتاتوری است، ولی لعاب دارد. حالا بعضیهایشان هم مثل بحرین سلطنتنشیناند. در یمن جمهوری است، در مصر جمهوری بود، در تونس جمهوری بود، الآن در کشورهایی مانند لیبی هم همین جور است ولی خیلی فرقی نمیکند با سلطنتی، دوام دارند، آقایان هستند، بعد هم به مرور فکر آقازادههایشان هم افتادند که این جوانها را بیاورند، در مصر آقا جمال را میخواستند بیاورند، در یک جای دیگر این پسرش سیفالاسلام را میخواست بیاورد و دیدیم دیروز یکی از این صاحبنظرهای لیبی مصاحبه کرده بود گفــت این سیفالاسلام نیست، این سیفٌ علیالاسلامه؛ یعنی جنسش این جوری است. حالا اینجا نشان میدهد که آن تئوری مردم سالاری دینیای که امام رویش پافشاری داشتند، رهبری رویش پافشاری دارند، چقدر مهم است. من یک زمانی یادم هست آقای هاشمی رفسنجانی که رئیس جمهور بودند، یک عدهای برای اینکه خیلی مثلاً صحنــهگردانی کنــند و حرفهای خوش بزنند که مسئولین خوششان بیاید، آمدند یک سر و صدای رسانهای کردند که قانون اساسی را عوض کنید، دو دوره کم است، یک عدهای میتوانند بیایند بیشتر بمانند ولی رهبری انقلاب در آذربایجان سفر داشتند، همان جا گفتند قانون اساسی تغییر نمیکند، باید افراد تغییر کنند و این خیلی مهم است. شما الآن میبینید که چقدر اثر دارد. همین که مجلس افرادش تغییر میکنند، رئیس جمهورها میآیند دو دوره و بعد تغییر میکنند، این یک حیات دادن به نظام اسلامی است. حتی در دورۀ دوم خرداد هم آقای خاتمی که بود، باز یک حرکتهایی به وجود آمده بود و احزاب دولتیای تشکیل شده بود که میخواستند به یک جنس دیگری باز این را تداوم بدهند. این هم غلط بود. هیچ وقت احزاب دولتی نقشی در حاکمیت نمیتوانند داشته باشند، این مردهخوری است؛ یعنی دولتها معلول احزابند نه احزاب معلول دولتها، این همان جنس چیزی میشود که در این کشورها رخ داده و باید نسبت به این قضیه حساس بود؛ یعنی دولتها زاییدۀ احزاب هستند. نکتۀ دومی که در انقلابهای منطقهای الآن ما مشاهده میکنیم، فساد است، مخصوصاً فساد اقتصادی. شما میبینید میگویند مبارک 70 میلیارد دلار پول آورده، خب این چیز عجیب و غریبی است. یا در مورد بن علی میگویند 40 میلیارد دلار، با آن وضع اسفآوری که در مصر و تونس هست. به نظر این شاه ما مسکین بود نسبت به اینها!! این 70 میلیارد دلار در مصری که مثلاً 2 میلیون آدم در قبرستانها زندگی میکنند؛ یعنی جا ندارند. من خودم رفته بودم میخواستم سر قبر مرحوم عبدالباسط بروم در همان قبرستان، تا رفتم وارد شدم دیدم از توی این مقبرهها هفت، هشت، ده نفر آدم ریختند دنبال ما پول میخواستند، اینقدر فقر در آنجا زیاد بود. خب در این شرایط و این وضع...
فساد اداری سنگین و فقر. در اکثر این کشورها شما این را میبینید که انقلاب شده. البته همه جا یک سنخ نیست؛ یعنی سطح توقعات متفاوت است. اینکه رهبری هم راجع به مبارزه با فساد تأکید زیادی میکنند، این یک امــر بســیار حیاتی است. البته من فکر نمیکنم این روشهایی که متعارف در کشور ما هست دقیق باشد، این پاسخگوی رهبری نیست. این یک مطالبهای بود که رهبری از قوای مختلف داشتند، همین طور جلساتش ادامه پیدا کرد، نمیگویم هیچ کاری نکردند ولی آن حرکت به وجود نیامد. نکتۀ سومی که مهم هست، وابستگی به آمریکا و غرب و عدم استقلال، مخصوصاً این مسئلۀ همکاری با صهیونیزم خیلی مردم منطقه را عصبانی و تحقیر کرد. البته این کشورها وضع متفاوتی دارند، مثلاً مصر و تونس و بحرین در جریان
غربگرایی و تکیه بر امریکا خیلی پیش رفتند، پایگاه بزرگی به امریکا دادند در منطقهشان، برخی کشورها هم مثل لیبی که قذافی با سرهنگ جلّود و اینها کودتا کردند، انقلاب اسمش بود ولی کودتا کردند و یک کودتای چپ سوسیالیستی بود، جنسش از آنها متفاوت بود. البته ضدآمریکایی بودند، این را ما نفی نمیکنیم ولی تکیهشان به شوروی بود؛ یعنی استقلال به آن معنا نداشتند، به امریکا تکیه نداشتند، به شوروی تکیه داشتند. به همین دلیل برخی از مبارزین زمان شاه در کشور ما مثل شهید محمد منتظری و اینها، به آنها کمک میکرد. من یادم هست بعد از انقلاب کتاب «سبز» قذافی را «حالا نمیدانم الآن هست تو دسترس افراد؟» یک قدری خندهدار هم بود کتابش. یک کتاب نوشته بود مثل کتاب «انقلاب سفیدی» که شاه نوشته بود، حالا یک قدری مترقیتر؛ این شده بود مانیفست لیبی، اینجا پخش میکردند در داخل ایران همان اوایل انقلاب، ولی خیلی جایگاهی نداشت، چون سطح نخبگی در ایران خیلی بالاتر از این حرفها بود که این کتاب گل کند. ایران یک کشوری بود که علما و دانشمندان و اینها بودند، الآن هم همین طور است، یعنی سطح نخبگی در ایران بالاست. اینکه گاهی مشاجرات مختلف فرهنگی و سیاسی داخل ایران هست، این نشان میدهد که نخبگی در ایران سطحش بالاست، حرف دارند. این طور نیست که سکوت کنند. البته این وابستگیای که اینها داشتند به شوروی، بعد از یک مدتی این به غرب کشیده شد در لیبی، مخصوصاً سر قضیۀ اتمی که با فشار آمریکا و اینها و آن موشکی که زد به کاخ قذافی و او هم در رفت. آن هم داستان شنیدنیای دارد. وقتی میخواستند موشک را بزنند به کاخش، 5 دقیقه قبلش به قذافی پیغام دادند 5 دقیقه وقت داری از اتاقت بزنی بیرون. این همین جور پابرهنه آمد وسط کاخ و سوار یک وانت شد و رفت و 5 دقیقه بعد در کاخش را زدند. این باعث شد کل امکانات هستهای که داشت، سوار کشتی کرد و فرستاد برای امریکاییها؛ یعنی خفیف کرد خودش را، و از آنجا دیگر ارتباطات غرب با او برقرار شد و بعضی از حرفهایی هم که میزد در منطقه، معلوم نبود اصلاً اساسش چیست؟ یک روز اینوری حرف میزد، یک روز آنوری حرف میزد ولی مهم آن دیکتاتوریای بود که به عنوان خلق... البته اکثر کشورهای سوسیالیستی این بیماری را دارند. استالین آدم میکشت به عنوان خلق تا کشورهایی که در اروپا به عنوان سوسیالیستی بودند، اینها عوض نمیشدند. همه یک حزب داشتند، حزب خلق، همین جور مانده بودند، این هم
این بیماری را داشت. البته من این را عرض بکنم ما نمیخواهیم بیعدالتی بکنیم. در زمان جنگ، لیبی یکی از کشورهایی بود مثل سوریه، جزء معدود کشورهایی بود که به ما در جنگ کمک میکردند، یعنی بقیۀ کشورهای عربی که سرشان را زیر انداختند و رفتند طرف صدام، همین طور در خلیج فارس و کشورهای دیگر، دو سه تا کشور بودند که یک کمکی میکردند، همین آقای قذافی هم یک کمکهایی کرد و از نظر سیاسی هم کمک میکردند. آنجا موضعش درست بود، ما نمیخواهیم بیعدالتی کنیم. اما رفتارهای دیگراش این طور بود؛ یعنی یک دیکتاتوریای که واقعاً قابل توجیه نبود و حادثۀ امام موسی صدر که هنوز هم معلوم نشد چه کار کرده ایشان را. البته یک مقداری مکشوف شده برای ما، ولی نشان میدهد که رفتار ایشان، رفتار در چهارچوب متدلوژی عقلانی اسلامی نیست. بدتر اینکه یک مرتبه از جریان چپ، گرایش پیدا کرد به غرب و در کل این مشکل سوم که وابستگی است. این کشورهایی که در حال انقلابند، این سه مسئله را دارند. این انقلابهای عصریای که ما آنها مواجهیم، این سه تا موضوع با هم شده، در همۀ این کشورها انقلاب صورت گرفته و این خیلی مهم است. باید به این انقلابهای معاصر توجه کرد. اینها از دورۀ ناسیونالیزم و چپگرایی گذر کردند، این دوره ها تمام شده. به قول بعضی از متفکرینی که در کشور ما بودند و اهل فلسفه بودند در همین دانشگاه تهران و نظریه میدادند، حالا گاهی در موردشان جفا میشد که یک نگاه هایدگری را بیشتر با نگاه بومی عجین میکردند، خلاصه هر دورهای یک اسمی دارد، حول یک اسمی میچرخد، حالا ما هم میگوییم مثلاً هر دورهای یک اسم اعظم دارد، هر دورهای یک اسمی دارد، یک نقطۀ براقی دارد. دورۀ ناسیونالیزم مال چند دهۀ قبل بود، دورۀ چپگرایی هم مال چند دهۀ قبل بود، الآن اصلاً از فضای تنفسی انقلابهای معاصر، این دو تا عبور کردند، یک نوع بیداری اسلامی که انقلاب اسلامی در آن نقش داشت، نقش مهم داشت، بُعد مهمی هست. اینکه ما از ناسیونالیزم بسیط و بی سر و ته گاهی در ایران حرف میزنیم، به نظر من یک کار عبثی است، این کار درست مثل همین تظاهراتی است که 25 بهمن به عنوان حمایت از مصر و تونس انجام دادند، خب اگر میخواستید این کار را بکنید باید نتایجش را هم میدیدید، واقعاً حمایت از مصر و تونس بود یا یک نوع تخفیف کردن بود. این ناسیونالیزم هم از این جنس است، ناسیونالیزم بسیط بی سر و ته که به نظر میرسد که بازی در میدان حریف است هر دو، منتها این جور که ما میبینیم صحنه را، بازی در میدان حریف است. علیایحال در تئوری استعماری مدرن گفتیم تسلط نظامی تبدیل شد به یک نوع تسلط فرهنگی و تغییر باورها که عرض کردیم تجددطلبی. ملیگرایی ظاهری را که عرض کردیم یک نوع غربزدگی و بزرگ کردن قدرت علمی دنیای غرب است که البته از جهاتی وجود دارد و ما نفی نمیکنیم، اما تلاش برای اینکه این تبدیل به یک پدیدۀ باختن روح بشود و عدم تسلط نفسانی بشود، این را دنبال میکنند که البته در کشور ما خیلی بُردی نداشت؛ به خاطر اینکه یک حرکتهای نو و خوبی در تکنولوژیهای مدرن و علمی در ایران، دانشگاهها انجام دادند. نکتۀ چهارم ایجاد نحلههای بیخاصیت و مزاحم است؛ این روش انگلیسی بود، در گذشته هم وجود داشت، الآن هم دارد، مثل بابیت و بهاییت و این اسماعیلیان و آقاخان و اینها را دامن زدند. برخی از نحلههای صوفیه؛ البته همه را نمیگویم؛ برخی از نحلههای صوفیه، ما اطلاعاتی که از گذشته هم داریم، اینها را انگلیسیها در آنها نفوذ داشتند. این برخی از جریانات صوفیه که من اسمش را گذاشتم بوق علی شاهها، از اینها از گذشته اطلاعاتی هست که با اینها انگلیسیها ارتباط داشتند، مرتبط بودند. چرا؟ دو تا خاصیت داشتند: اول اینکه این صوفیهها میآمدند این آخوندها را کنار میگذاشتند، میگفتند این روحانیت چون سخت است، کار آخوندی وقت میخواهد، یک 40-30 سال مرارت میخواهد تا یک نفر مجتهد بشود. این صـوفیهایها میگفتند اینها اهل شریعتاند، ما اهل طریقتیم و حقیقت، بنابراین آسان میشد. حالا چه طوری فهم کنیم
که آقا اهل طریقت و حقیقت هست، دو تا حرف خارقالعادهای میزد «خیلی هم عجیب نیست» مرید به وجود میآورد. این مرید هم طوری میشد که دیگر هر حرفی این مرشد میزد، کأنه وحی منزل است. این انگلیس این را نیاز داشت که اول از طریق پهن کردن تسلط دینی به وجود بیاید، بعد هم آرام آرام آن حرفهای سیاسیشان را به مرشد بدهند که بگوید و این رخ داد. من جعل صوفیه را در این وادی میبینم که البته اطلاعاتش هم موجود هست. نکتۀ بعدی جایگزینی مهم این جریان بابیت و بهاییت و خرقهپوشی است این جعل صوفیه که نقطۀ اشتراک همهشان مبارزه با روحانیت بود. اخیراً یک کتابی به دست من رسید حالا من اسمش را نمیگویم، مطالعه هم کردم اجمالاً، این آقا معتقد است که مبدأ ارتباط با امام زمان دارد، مفصل هم هست. سخنرانیهایش را چاپ کردند و فرستادند برای من. عدهای هم دور خودش جمع و جور کرده از جریانهای مختلف، ایشان معتقد است شفا میدهد، ارتباط با خود حضرت دارد. خب به او ایراد گرفتند «در این کتاب آمده» که از خود امام زمان روایت هست که زمان غیبت شما رجوع کنید به روات احادیث ما. خب شما چه میگویید؟ شما مگر فقیهید؟ این جواب داده، گفته روات احادیث که فقها نیستند. مگر آن نواب چهارگانۀ خاص، آنها فقیه بودند؟ حالا میدانید چه جور در واقع شیطنتآمیز حرف زده. در زمانی که امام حی و حاضر وجود دارد که این متدلوژی فقهی وجود ندارد. آنجا آقا وجود دارد خب من از این شخص سؤال میکنم. مگر در صدر اسلام ما فقاهت این جوری داشتیم یا در زمان امام علی(ع)؟ وقتی امام معصوم وجود دارد، مطالعه میکردند و هر جا اشکال داشتند میرفتند میپرسیدند. چون آن دیگر خالی از خطاست. در زمان غیبت که وجود ندارد ما باید یک متدلوژی در علم اصول و فقه داشته باشیم که تقرّب پیدا کنیم به حقیقت. این یک شیادی است به نظر من. اما نتیجۀ این شیادی چیست؟ نتیجهاش این هست که این فقها، جانشینان نیستند. این که امام فرمود: «فارجعوا الی روات احادیثنا»، این فقها نیستند!! اینها همهشان در اینکه روحانیت را کنار بگذارند مشترکند. این نحلۀ امام زمانیها و این چیزهایی که درست کردند که غالباً هم آدمهای عوامیاند، هم شیادی دارند هم عوامند. حالا فرض کنید این فقها نیستند، به چه کسی رجوع کنیم؟ شما که دکان و مغازه دارید؛ یعنی سواد درست و درمانی ندارید که ما بتوانیم به شما مراجعه کنیم و شما اشباع کنید سطح نخبگی جامعه را. آن فقیه یا مرجع تقلید عمری را در
تأملات علمی، دیانت و معارف اسلامی گذاشته، تازه با احتیاط حکم صادر میکنه. شما میگویید من یک خوابی دیدم یا یک مکاشفهای دیدم. مکاشفه حجت برای رفتار فردی هم نیست، شما چطور میتوانید برای اجتماع... حتی اگر مکاشفه داشته باشید، چه حجتی دارد؟ یعنی اگر به آنها رجوع نکنیم به چه کسی رجوع کنیم؟ شماها که هیچ حجیتی ندارید. خلاصه این حرفها نه مکتب امام است، نه مکتب مرجعیت است. اینکه امام میفرمود اسلام جواهری، برای بسته شدن این مغازههایی است که خیلی سفلگی درش وجود دارد؛ یعنی حدش واقعاً حد ایران نیست. ایران با این همه خواجهنصیرها و علامه حلیها و مراجع بزرگ، این حرفها چیست در آن میزنند. اینها مال در و دهات و گوشۀ هندی است که یکی از این حرفها بزند ممکن است دورش جمع بشوند. مال ایران نیست، ایران مهد تفکر و معارف اسلامی بوده، با یک ساختار قویای در حوزه. امام همیشه توصیه میکردند من با تواضع به جوانها میگویم توجه به حوزههای علمیه، به مراجع داشته باشید.
برای همین خطرات. مسئلۀ مهم دیگری که من فکر میکنم انگلیسیها پایهگذاری کردند، یک جایگزین بود که ما کمتر رویش کار کردیم. البته اسماعیل رائین و اینها یک مقداری کار کردند ولی آن طور که باید و شاید کار نکردیم. جایگزینی که آنها داشتند فراماسونری بود و ما روی این قضیه توجه نکردیم. این فراماسونری یک جریان پشت صحنه است، یعنی رو، کار نمیکند. این لژهایی که اینها داشتند، مثل لژ ابنسینا و اینها که اکثر رجال پهلوی در آن بودند. چرا این را به وجود آوردند انگلیسیها؟ کار انگلیسیها بود. و میخواهم بگویم این روشهای انگلیس از نظر فرهنگی، چیزی است که ما باید خیلی روی آن عمیقتر بشویم تا بعضی از شیطنتهای سیاسیای که آنها میکردند. خب چرا این کار را میکردند؟ به نظر من تفکر ماسونی، هم بُعد نظری داشت، هم بعد سیاسی. از بعد سیاسی وابستگی خُلّص به انگلیس بود؛ یعنی اکثر کسانی که در این نحلهها و این لژها بودند، با انگلیس ارتباط داشتند. گاهی هم خرقهپوشی را رایج میکردند، مثلاً اقبال خرقهپوش بود، مثلاً صوفیمآبانه بود کارهایش، ولی خب حالا در لژ هم بود. از لحاظ نظری به دنبال یک تئوری دینی جایگزین تفکر روحانیت بودند. چه بود این تفکر جایگزینشان؟ مشترکات دینی، همه دینی، مشترکات دینی را پایهگذاری کنند. تفکر ماسونی این جوری بود؛ یعنی به جای اینکه ما روی تفکر دینی خودمان با متدلوژی خاص کار کنیم، مشترکات را مبنا قرار دادند. این در واقع یک نوع جایگزین کردن فرهنگ تمدن غربی بود با یک لعاب دینی و اتفاقاً این هم چیز حساسی است، باید به آن توجه کرد. بعضی از حرفهای همه دینی و این حرفهایی که میزنند، این به اینها میخورد؛ یعنی ماسونها و لژهایشان دنبال این نبودند که روی
یک فکر اسلامی کار بشود، مشترکات را ببینیم چیست. نکتۀ مهم دیگر که باید عرض بکنم، دامن زدن به اختلافات قومی بود. این خط انگلیسها بود، البته از اول انقلاب بود، در این شرایط حساس منطقهای که عصر انقلابهاست، کشورها چند قِسم شدند: یک قسمش کشورهای غربی و آمریکا و انگلیس هستند، نگاه اصلی آنها حفظ این دیکتاتورهای وابسته است، اما شعار دموکراسیخواهی میدهند و حرکت در واقع ریاکارانهای را دنبال میکنند. یک بخش آن کشورهای دیکتاتوری مرعوب منطقه است که اینها دست و پا دارند میزنند که همین را نگه بدارند که نوبت به اینها نرسد. یکی هم صهیونیستها هستند که به شدت نگرانند و اینها اتاق فکر درست کردند با لابی منطقهای و غربیا که نگذارند این انقلابها موفق بشود. در این میان فقط ایران است، البته یکی، دو تا کشور دیگر هم هستند که مختصر تلاشی دارند میکنند، اما حمایت ایران از مردم منطقه کاملاً جدی است. ما از مردمسالاری در منطقه دفاع میکنیم، این را مهم میدانیم و ارزشمند هست این برای منطقه و معتقدیم دیکتاتوریهای وابسته هم عمرشان سر آمده. دست و پای بیخود دارند میزنند. اما اینجا نکتهای هست: ما اطلاع داریم «این تحلیل نیست» ما اطلاع دقیق داریم آمریکاییها به خاطر این موضع ایران بسیار عصبانیاند و دنبال مسئلهسازی هستند، مخصوصاً در بین اقوام که بتوانند یک مشابهسازی بکنند و قدرت حمایت ایران از انقلابها را سست کنند. این اطلاعی است که ما داریم که آنها دنبال یک چنین چیزی هستند. البته این تئوری آنها یک مقدار عوامانه است، چون اقوام و افراد انقلابی و ملی از پیچیدگی ذهنی خوبی برخوردار هستند و ابزار دست آمریکا نمیشوند. آن کشورهایی که سالها تکیه کردند به امریکا مثل مصر و تونس و کشورهای دیگر ببینید به چه روزی اینها را انداختند، کدام وعدهشان را عمل کردند؟ حالا اینها که اصلاً از دور دارند یک لبخند میزنند. اما به هر حال آنها میدانند ملت ایران راه خودش را یافته، یک رهبری هوشمندی انقلاب را دارد هدایت میکند ولی به چند تا عوام و ناشی هم نیاز دارند که بتوانند یک کاری بکنند، با استفاده از رسانهها بتوانند این را مستمسکی بکنند. این شگرد انگلیسیها و امریکا در شرایط فعلی است. نکتۀ قوی این است که دوستان و همۀ افراد اندیشمند بشناسند شگرد اینها را، این نکتهای که عرض میکنم اطلاع است، نه تحلیل. آنها دنبال این هستند و باید این را به جامعه شناساند. ما شگردهای امروز انگلیس و آمریکا را باید بهتر بشناسیم که چه میخواهند بکنند و برای آن فرمولبندی داشته باشیم. یک نکتۀ آخری هم عرض بکنم و آن این است که حالا همۀ این شگردها را انگلیس و آمریکا دارند، اما در یک نگاه کلی چه در عهد قاجار، چه در عهد پهلوی و رفتارهایی که امروز مخصوصاً در مقابل این انقلابهای عصری ما دارند، یک تفاوت ماهوی دارد؛ در آن زمان رفتار انگلیس و آمریکا، رفتار فعال بود؛ یعنی تصمیمگیر بودند در حوزۀ سیاست، در حوزۀ امنیت، در حوزۀ فرهنگ تصمیم میگرفتند، فعال بودند. اما امروز کاملاً به عکس است، منفعلند، دست و پا میزنند، یک روزنه باید پیدا کنند. این تغییر مهم است، نه فقط در کشور ما، در کشورهای دیگر هم همین طور است. شما در مصر ببینید اینها نقش فعال دارند یا منفعل، با اینکه آنجا هنوز پایگاه آمریکا و انگلیس خاتمه پیدا نکرده اما هر شگردی که به خرج میدهند، این دانایی جوانها که رأس هستند، این را خراب میکند. گفتند ما میخواهیم مذاکره کنیم، اینها گفتند ما قبول نداریم شما را، با شما مذاکره نمیکنیم. خیلی دقیق حرف زدند. در بحرین این ولیعهدشان آمد گفت اشتباه دو طرف کردند، حالا یک عدۀ زیادی را کشتند و مجروح کردند. کی اشتباه کرده؟ شما فرماندۀ نیروهای مسلح بودید. اشتباه دو طرف کرده. ما میخواهیم حِوار داشته باشیم. اینها گفتند خیلی خب میخواهید حوار داشته باشید، این میدان را خالی کنید، دولت را ساقط کنید بعد حوار. یعنی معلوم است یک ورزیدگی ذهنی دارند. این تفاوت، تفاوت ذیقیمتی است. آن زمان نقش فعال داشتند، حالا منفعلند. در شرایط منفعل باید روشنفکران و نخبگان دقت کنند، رخنهها و سوراخهای نفوذ را به مردم نشان بدهند، چون اینها نفسهای آخر است و من فکر میکنم دورۀ این تسلطهای در واقع از طریق فهم این سوراخها و رفتن جلو، این هم سر آمده ولی خب یک نقش مهمی نخبگان جامعه دارند که باید بیشتر از گذشته کالبدشکافی کنند این را. خیلی حرف زدیم. شما را هم خسته کردیم. امیدواریم که این همایش شما پر از خیرات و برکات باشد برای جامعه و روشنگری کند در ابعاد مختلف جامعه را، مخصوصاً در شگردهای استعمار پیر انگلیس و شگردهای آمریکا که مثل آن خباثتهایی را دارد. والسلام علیکم و رحمةالله.
پانوشت
رئیس مجلس شورای اسلامی
در عصر مشروطیت
حجتالاسلام والمسلمین علی ابوالحسنی (منذر)*
جنبش موسوم به انقلاب مشروطیت ایران، علل گوناگونی دارد که در رأس آنها باید از تکاپوی دیرین ملت ایران برای «نجات و رهایی از ظلم و استبداد داخلی» و «دفع تجاوز استعمار خارجی» یاد کرد.
پیش از مشروطه، هزاران سال «نظام خودکامگی» و «رژیم استبدادی» بر کشور ایران حکمفرما بود و فقدان یک قانون مدون، ثابت و عام برای کارگزاران دولت (که ضمن تعیین حقوق مردم و وظایف دولتمردان، شاه و زیردستان وی را از تجاوز به حقوق ملت باز داشته و به انجام مسئولیتهای خویش ملزم سازد) منشأ بسی ظلمها و تجاوزها میگردید.
این امر، همراه با سیر انحطاط و تنزل فزاینده حکومت قاجار، به تدریج، طبقات مختلف جامعه ایران را به ستوه آورد و با به بنبست رسیدن اقدامات رفرمیستی بعضی سیاستمداران اصلاحطلب، آنان را (تحت رهبری روحانیت) به سمت یک انفجار وسیع اجتماعی و سیاسی – که انقلاب نامیده میشود – پیش برد.
عامل مهم دیگر در برپایی جنبش را باید در دخالت روزافزون بیگانگان در مقدرات کشورمان از ابتدای دوران قاجار به بعد، جستجو کرد. عهدنامههای تحمیلی و خفتبار همچون قراردادهای گلستان و ترکمانچای (با روس تزاری) و قرارداد جدایی هرات و
افغانستان از ایران (با انگلستان) در نیمه اول قرن 19 میلادی، بخشهایی مهم از کشورمان را جدا ساخت و میدان را برای تحکم و تجاوز بیگانگان به مقدرات این سرزمین هموار نمود. در پی آن نیز، نوبت به واگذاری امتیازات استعماری به کمپانیهای فرنگی رسید که هر یک شرحی دراز و جانسوز دارد؛ همچون امتیازهای رویتر و رژی تنباکو و امتیاز نفت دارسی، و امتیاز چاپ و پخش اسکناس توسط بانک شاهنشاهی ایران و انگلیس، و نیز اخذ وامهای سنگین و کمرشکنی که دولت ایران (در زمان مظفرالدینشاه و پیش از آن) از بیگانگان گرفته و بازپرداخت آنها نوعاً با شروط کمرشکن و استقلال بربادده همراه بود و متأسفانه پول آن وامها نیز به مصرف درستی نمیرسید. مشاهده این روند خطرناک، رجال مردمدوست و وطنخواه (و در رأس ایشان علمای دین) را به چارهجویی واداشت و آنان پس از رایزنیهای بسیار، چاره اساسی کار را، به درستی در قانونمند کردن روند اداره کشور، و محدود کردن قدرت مطلقه شاه و دولت، با «تجربه و عقل جمعی» نمایندگان ملت (مجلس شورا) دیدند.
انسداد سیاسی موجود در کشور و ناکارآمدی حکومت قاجار در حل مشکلات اجتماعی و اقتصادی، همراه با واگذاری اینگونه امتیازات استعماری به بیگانگان، امواج نارضایتی مردمی را به نقطه طوفان نزدیک ساخت.
جنبشهای پیروز ملی- اسلامی در عصر قاجار نظیر قیام تحریم تنباکو نیز گذشته از دستاوردهای مثبت همچون لغو قرارداد رژی، روی ملت را به شاه و دولت باز کرده و تجربه واقعی برای مبارزات بعدی شد.
همزمان با سیر تدریجی جدایی ملت از دولت، حوادث گوناگونی نیز در داخل و خارج کشور رخ داد که در کل، همچون شعله کبریت در مخزن باروت احساسات ضداستبدادی و ضداستعماری ملت ایران عمل کرد و آن را به نقطه انفجار رساند؛ همچون شکست فاحش ناوگان دریایی امپراتوری تزاری از یک کشور شرقی (ژاپن) در اوایل قرن 20 میلادی؛ و نیز تعدیات مسیو نوز (مستشار بلژیکی و رئیس کل مالیه و گمرکات ایران) به تجار و پخش تصویر توهینآمیز او در کسوت روحانیت بین مردم؛ و چوبکاری بیرحمانه چند تن از محترمین بازار تهران به دست علاءالدوله (حاکم خشونتمآب تهران) در سال 1323ق که تدریجاً بخش عمده روحانیت را رویاروی دستگاه حکومت و صدراعظم خشکسر آن (عینالدوله) قرار داد. حمله گزمههای دولتی به تظاهرات مردم تهران و قتل و جرح چند تن
از آنان (سیدعبدالحمید طلبه و...) نهایتاً کار را به تحصن معترضانه علما در حرم حضرت معصومه(علیهاالسلام) در 23 جمادیالاول 1324 قمری کشانید.
مراجعه به متون تاریخی و حتی ادبی ایران آن روزگار، این نکته را کاملاً تأیید کرده و نشان میدهد «دفع خودکامگی» و «جلوگیری از استیلای خارجی»، دو هدف مشترک و توأمان مردم ایران در آن برهه حساس و خطیر بوده است.
ادیبالممالک فراهانی در اشعار حماسی ملی و اسلامی خویش نظیر: «ماییم که از پادشهان باج گرفتیم» یا چکامه وطنیه «تا زبر خاکی، ای درخت برومند/ مگسل از این آب و خاک رشته پیوند»، اشارات صریحی به تجاوز قدرتهای خارجی به مشرق زمین و اسارت مسلمانان در چنگ آنان دارد و با بیانی جگرسوز، مسلمانان (از جمله ایرانیان) را به جهاد برای تجدید عظمت پیشین فرامیخواند. حتی مرحوم آیتالله حاجشیخ فضلالله نوری در لوایح دوران تحصن حضرت عبدالعظیم علیهالسلام (در بحبوحه مشروطه اول) با عنوان «شرح مقاصد...»، علت اقدام علما به برپایی جنبش عدالتخواهی در پگاه مشروطه را، هراس آنان از استیلای تدریجی بیگانگان بر کشور ایران برمیشمارد:
سال گذشته از سمت فرنگستان سخنی به مملکت ما سرایت کرد و آن سخن این بود که هر دولتی که پادشاه و وزراء و حکامش به دلخواه خود با رعیت رفتار میکنند، آن دولت سرچشمه ظلم و تعدی و تطاول است و مملکتی که ابواب ظلم و تعدی و تطاول در آن مفتوح باشد آبادانی برنمیدارد و لایزال بر پریشانی رعیت و بیسامانی اهالی میافزاید تا آنجا که بالمره آن مملکت از استقلال میافتد و در هاضمه جانورهای جهانخوار به تحلیل میرود.
بدین ترتیب، از دیدگاه رهبران دینی مشروطیت، وجود ظلم در کشور، مانع آبادی و پیشرفت مادی و معنوی آن بوده و دوام این امر در جامعه، موجب نابودی استقلال کشور، و سقوط آن در کام جهانخواران خواهد شد. بر پایه این تحلیل، تکلیف مشخص میشود: برای حفظ استقلال کشور باید به علاج مشکل استبداد برخاست، و آن هم جز از طریق تأسیس مجلس شورا و نظارت فائقة اعضای آن بر عملکرد دولت و دربار، ممکن نیست. شیخ در ادامه لایحه مینویسد:
علما پس از شور با یکدیگر «گفتند معالجه این مرض مهلک و مفنی آن است که مردم جمع شوند و از پادشاه بخواهند که سلطنت دلخواهانه را تغییر بدهد و در تکالیف
دولتی و خدمات دیوانی و وظایف درباری قراری بگذارند که منبعد رفتار و کردار پادشاه و طبقات خدم و حشم او هیچوقت از آن قرار تخطی نکند و این قرارداد را هم مردمان عاقل و امین و صحیح از خود رعایا به تصویب یکدیگر بنویسند و به صحه پادشاه رسانده در مملکت منتشر نمایند.
سلسله علمای عظام و حجج اسلام چون از این تقریر و این ترتیب استحضار تام به هم رسانیدند، مکرر با یکدیگر ملاقات نمودند و مقالات سرودند و همه تصدیق فرمودند که این خرابی در مملکت ایران از بیقانونی و ناحسابی دولت است و باید از دولت تحصیل مجلس شورای ملی کرد که تکلیف دوایر دولتی را معین و تصرفاتشان را محدود نماید».
بعد هم اشاره میکند:
به همت ملت و رهبرانشان و با پذیرش مظفرالدینشاه، دستخط تأسیس مجلس شورای ملی صادر شد و نظام حکومتی ایران به رژیم قانونمند مشروطه تبدیل یافت.
به روشنی میبینیم که توجه به خطر روزافزون تجاوز اجنبی و نابودی استقلال کشور، در برپایی جنبش نقشی اساسی داشته است؛ هر چند «هدف اصلی» و به اصطلاح «اولویت عملی» جنبش مشروطه، «ضدیت با استبداد و خودکامگی» بوده است. و بیجهت نیست که جنبش مشروطیت، نخست با عنوان «عدالتخانه» و «عدالتخانهخواهی» آغاز شد.
نهضت عدالتخواهی منتهی به مشروطه، در گوهر، جنبشی کاملاً مردمی بود که طبقات مختلف ملت؛ اصناف، بازرگانان، علما و حتی برخی نظامیان و درباریان و شاهزادگان در آن به طور گسترده شرکت داشتند. رهبری بلامنازع این جنبش، در اختیار علمای بزرگ تهران (مشخصاً سیدمحمد طباطبایی، سیدعبدالله بهبهانی و حاجشیخ فضلالله نوری) و شهرستانها (نظیر آقانجفی در اصفهان و میرزاحسنآقا مجتهد تبریزی در آذربایجان) قرار داشت و کوچ معترضانه علما به قم در زمان مظفرالدینشاه (که به «هجرت کبرا» مشهور است) در همین راستا و بستر تاریخی شکل گرفت.
جنبش یادشده که از پشتوانه عظیم رهبری علما و حمایت مردم برخوردار بود، در واقع، تداوم و تکمیل منطقی جنبش تحریم تنباکو محسوب میشد. شعار جنبش هم، واژه قدیمی
و همهکس فهم «عدالت» بود و آشنایان با تاریخ ایران (پیش و پس از اسلام) نیک میدانند که گفتمان کهن و دیرین این سرزمین، همواره گفتمان «عدالت» بوده است.
برای مثال، قیام کاوه بر ضد ضحاک، یا زمینه اجتماعی و فرهنگی جنبش مزدکیان در زمان انوشیروان و قباد، اعتراض بر مظالم و تبعیضهای حاکم بوده است. چنان که علت فروپاشی امپراتوری ساسانی نیز جذب ملت ایران به شعارهای عدالتخواهانه و تساویطلبانه اسلامی بود.
در واقع، آنچه در صدر مشروطیت مورد خواست و امید مردم بود، دفع ظلم و تحقق عدالت بود که تصور میشد تنها از طریق اجرای «کامل و بیتبعیض» احکام اسلام در جامعه، قابل دستیابی است. بیجهت نیست که چنان که عموم تواریخ مشروطه نوشتهاند، شعار اصلی و نخستین مردم و علما، «عدالتخانه» بود و رهبران جنبش نظیر سیدمحمد طباطبایی، جابجا تصریح داشتند که عدالتخانه میخواهند نه مشروطه و جمهوری. طباطبایی در مجلس سوگواری صدیقه طاهره(سلامالله علیها) بر سر منبر گفت: «میگویند ما... مشروطهطلب و جمهوریخواهیم، و با اینها میخواهند شاه را از ما برنجانند. ولی ما تنها عدالتخانه میخواهیم... ما اجرای قانون اسلام را میخواهیم، ما مجلسی میخواهیم که در آن مجلس، شاه و گدا در حدود قانون، مساوی باشند». وی حتی در یک مورد، تصریح کرد خواهان «مشروعه» شدن دولت است.
شعار «مشروطه»، چنان که گفتیم، شعاری بیریشه، وارداتی و چند پهلو بود که به عنوان آرمانی مطلوب، از زمان تحصن در سفارت به دهانها افتاد و عامل شیوع آن نیز اعضای سفارت بودند. استاد محیط طباطبایی از پدرش، سیدابراهیم فناء، که خود از متحصنین بوده، نقل میکند: «نخستینبار کلمه «شرط» و «مشروطه» در مقابل فرمان «عدالتخانه، از بستگان سفارت به خصوص شارژدافر شنیده شد و پیش از آن در گفتن و نوشتن ابداً کسی کار نمیبرد و پیدایش آن مربوط به همان ایام تحصن سفارت انگلیس است». همین مطلب در گزارش ملکالشعرای بهار (از فعالین صدر مشروطه) چنین آمده است: عنوان «مشروطه را... خود انگلیسیها در اذهان متحصنین انداخته بودند.»
حتی پس از رواج شعار مشروطه نیز، بسیاری از هواداران آن تا مدتها از ماهیت مشروطه وارداتی (خصوصاً ریشه و روند پیدایش، و ملزومات غیردینی بلکه ضددینی آن) بیاطلاع بودند. کسروی مینویسد: «جنبش مشروطهخواهی را در ایران، دسته
اندکی پدید آوردند و توده انبوه، معنی مشروطه را نمیدانستند و پیداست که خواهان آن نمیبودند». حتی «بسیاری از پیشگامان آزادی معنی مشروطه را نمیدانستند و دلبستگی به آن نمیداشتند».
بدینسان مشروطه در ایران پدید آمد ولی مردم بسیار دور میبودند و معنی و ارج آن را نمیدانستند و خود درمانده بودند که چکار کنند؟
به ویژه، زمانی که به نام مشروطه، دخالت بیرویه انجمنها و هتاکی جراید و تعدی روزافزون عناصر تندرو به جان و مال و حیثیت مردم شایع شد، بسیاری از مردم از مشروطه سرخورده شده و (به قول احتشامالسلطنه، که خود از پیشگامان مشروطه و رؤسای مجلس اول است) اکثریت و عامه مردم چنان از مجلس و مشروطه، تنفر یافتند که «احتمال داشت همان بیست تا سی هزار تن مردمی که در طهران برای تحصیل مشروطه قیام کردند و در سفارت انگلیس تحصن اختیار نمودند، به زودی برای تعطیل مجلس و برچیدن بساط انجمنها و جراید هرزه و هتک قیام نمایند»! و تنها اقدام خشونتبار شاه در انحلال مجلس و کشتار مشروطهخواهان بود که آبروی مجلس و مشروطهخواهان را خرید! به قول ناظمالاسلام کرمانی: «بنده نگارنده را اعتقاد این است که اگر شاه مشروطه را بدهد عقلا قبول نکنند. چه، این مفسدین کاری کردند که دیگر عاقلی اقدام به این کار نخواهد کرد و اسم مشروطه را نخواهد برد».
به این معناست که گفتهاند، و درست هم گفتهاند: مشروطه برای ایران زود بود. مخبرالسلطنه، که خود از بانیان و فعالان جنبش مشروطهخواهی است، پس از انحلال مجلس اول در نامهای به مشیرالسلطنه (صدراعظم محمدعلیشاه) از برلن به تهران مینویسد: «گفته شده است مشروطیت در ایران زود بود و مقدمات چند میخواست؛ منکر نیستم...».
مستر چارلز مارلینگ (تحلیگر سفارت انگلیس در ایران) نیز در تلگرامی که همان ایام، برای وزیر خارجه انگلیس فرستاد، با اشاره به «تجربه» یک سال کار مجلس شورای صدر مشروطه خاطرنشان ساخت: «ایران هنوز درخور داشتن «مؤسسات نمایندگی» به جز در یک شکل خیلی محدودی نمیباشد».
دکتر رضا زاده شفق، از فعالین صدر مشروطه تبریز، دمکراسی را به علت ماهیت تناقضآمیز و پارادوکسیکال آن، «سختترین شکل حکومت» میداند. چه، در آن «هم حکومتکننده مردم است و هم حکومتشونده. و جمع دو امر متباین در یک فرد یا یک
جامعه، کاری است بس دشوار. چطور ممکن است افرادی خود بر ضد خود قانونگذاری کنند؟! از طرفی در وضع قانون آزاد باشند و از طرفی همان قوانین را برای محدود کردن آزادی خود وضع بنمایند. خودشان، خودشان را مجبور به تأدیه مالیات و مجازات و حبس کنند. خودشان حدود و اختیارات خود را به دست حکومت (که از خودشان است) بسپارند، یعنی هم حاکم شوند، هم محکوم؛ هم آزاد، هم مقید... مثل اینکه چیزی در عین حال هم آب باشد، هم آتش؛ هم قاضی باشد، هم مقضیٌّ علیه. هم آمر باشد، هم مأمور!». به اعتقاد او، ملت ایران، پنجاه سال پیش چنین «حکوت غامض بغرنجی» را «به نام حکومت مشروطه» تحصیل کرد، و این در حالی بود که «عامه مردم تحت این کلمه فقط حکومتی میخواستند که خوب باشد و ظلم و اجحاف نکند» و شناختی «جز یک نظر کلی مبهم» از مشروطه نداشتند. فکر مشروطه نیز «از تعلیمات و مطبوعات خارجی اخذ» شده و «حتی کلمه مشروطه هم» که از ترکیه وارد شده بود، در اصل، مأخوذ از واژه «شارت» فرانسوی بود که اصطلاحاً «به فرمان امتیازات و اختیارات خاص» حکومتی اطلاق میشود؛ مخصوصاً فرمان حکومت ملی انگلستان... به دلیل ابهام در مفهوم مشروطه، پس از صدور فرمان آن در 1324ق، «افکار و اعمال عجیب و غریب به میان آمد. مثلاً هر صنف از کسبه و تجار و رمّال و بعض ملاها و دهاتیان تصور کردند بلافاصله اوضاع مالی یا آرزوهای صنفی آنان فوراً برآورده خواهد شد و مالیات و حقوق دیوانی از بین خواهد رفت... عدهای دیگر از «فهمیده»های ملت مخصوصاً در تهران، مشروطه را در فحاشی شدید نسبت به دودمان قاجار و سران حکومت وقت یافتند و آزادی را در عین تجاوز و توهین به نام و ناموس و مال و جان مردمی که آنان را «مستبد» تشخیص داده بودند شناختند و نامطبوعترین مطبوعات به نام ملت و آزادی به وجود آمد و هر روز هر روزنامه که در فحش و ناسزا و هتک آبرو و شرافت، تندتر و بیپردهتر و بیپرواتر بود، فروش و خروشش بیشتر بود...».
دکتر شفق، نهضت مشروطهخواهی ایران را «از اساس بیهوده و جاهلانه» نمیداند، بلکه معتقد است «در نتیجه حوادث جهان، از حدود صد سال به این طرف، در ایران هم انتباه به وجود آمد و رهبران و نویسندگان و روحانیان و اعیان و دانشمندان مانند شیخهادی نجمآبادی و سیدجمالالدین... از روی خلوص و بصیرت به کار چارهجویی مُلک و ملت پرداختند و نهضت آزادیخواهی را به راه انداختند تا فرصت برای دانشمندان و رهبران نهضت مشروطهخواهی دست داد، ولی صحبت سر این است که این مقدار آمادگی برای
پی بردن به حقیقت حکومت ملی هرگز کافی نبود. چنانکه... از همان ابتدای امر رشته امور از دست خردمندان خارج شد و از هر دهنی آوازی برآمد و اغراض نفسانی مستولی گشت و انقلابات و کشتار و ویرانیهایی که صِرفْ روی نادانی و شهوات و حرص و آز و تفرقه بود، کشور را به پریشانی سوق داد و آنچه از همه بدتر و مؤثرتر است، با این همه تجارب تلخ هنوز هم مفهوم حکومت ملی در نزد عام روشن نیست...».
ناآگاهی غالب مردم ایران – در عصر مشروطیت – از مفهوم مشروطه (به معنی دمکراسی پارلمانی)، و ناآمادگی آنها برای رعایت آداب و قواعد ضروری رژیم مزبور، و به دیگر تعبیر: بیریشگی و بیعمقی مشروطه (به معنای لائیک و سکولار آن) در ایران و فقدان پایگاه محکم و استوار آن در بین ملت، و زود بودن و زورکی بودن آن برای کشور ایران حدیثی است که بسیاری از فعالین صدر مشروطه و نیز مشروطهپژوهان ایرانی و خارجی به تعابیر گوناگون به آن اشاره دارند.
در این زمینه – گذشته از مستر مارلینگ و آقای دکتر شفق که کلامشان را پیش از این آوردیم – میتوان به اشخاص زیر اشاره کرد: اوژن اوبن، سفیر فرانسه در ایران صدر مشروطه، دکتر هوگو گروته (دانشمند آلمانی که در بحبوحه مشروطه به ایران آمده است)، سر پرسی سایکس (صاحبمنصب مشهور انگلیسی)، مخبرالسلطنه هدایت (وزیر علوم صدر مشروطه)، ناصرالملک (اولین نایبالسلطنه مشروطه)، مخبرالملک، حسینقلیخان نظامالسلطنه مافی (نخستوزیر صدر مشروطه)، حاجسیاح محلاتی، یحیی دولتآبادی، مجدالاسلام کرمانی، ظهیرالدوله، عینالسلطنه، محمدصادق صاحبنسق، محمود محمود، کریم طاهرزاده بهزاد، ابراهیم صفایی، محمد ترکمان، دکتر رضا داوری، دکتر فریدون آدمیت، احمد کسروی و... . حتی ستارخان و باقرخان، دو سردار بزرگ مشروطه نیز، دو سال پس از قتل شیخ، خسته از عملکرد سران مشروطه و اوضاع پرآشوب کشور در مشروطه دوم، ابراز داشتند: «تا ایرانیها عالم نشوند، صاحب کمال نشوند، مشروطه سم است، زهر است؛ ما نمیدانستیم مردم این طورند. بیخود این همه زحمت کشیده ایران را خراب کردیم»!
در واقع، آنچه مورد خواست و امید مردم بود «رواج شریعت» و اجرای احکام اسلام بود و «جنبش مشروطه در آغاز برخاستن خود، بیش از همه رویه و رنگ «شریعتطلبی» میداشت، تا کمکم رنگ و رویه «میهنپرستی» [از نوع لائیک و اروپایی آن] گرفت...».
آری، برداشت مردم از آرمان نهضت، اجرای احکام شرع و تحقق عدالت اسلامی بود. کسروی اوضاع تبریز را در صدر مشروطه قبل از اینکه غربزدگیها بین ملت شکاف اندازد، چنین وصف میکند:
در دلها گرایش سختی برای نیک شدن و نیکی نمودن پیدا شده و مردم را آرام نمیگذاشت. همه آن میخواستند که به نیکیهایی کوشند و گامهایی بردارند. چون بسیاری از پیشگامان از ملایان بوده و در سخنگوییها چنین نموده شده بود که به رواج شریعت کوشیده خواهد شد، و هنوز جدایی میانه خواستها پدید نیامده بود، از این رو کوشش بسیار به دینداری میرفت. هنگام نیمروز در بازار از هر گوشه آواز اذان برمیخاست. در مسجدها و در پشت سر پیشنمازان انبوهی بیشتر میگردید.
به گفته همو:
محله بدنام تبریز (قره چیلر) برچیده شد و سلمانیها از تراشیدن ریش – که شرعاً روا شمرده نمیشود – خودداری کردند.
کسروی همچنین مینویسد:
چون پیشگامان جنبش، ملایان بودند، تا دیری سخن از «شریعت» و رواج آن میرفت و انبوهی از مردم میپنداشتند که آنچه خواسته میشود همان است. سپس کمکم گفتگو از کشور و توده و میهندوستی... [به شکل و مفهوم غربی آن] به میان آمد و گوشها با آن آشنا گردید، و بدینسان یک خواست دیگری پیدا شد که آزادیخواهان میانه آن و این، دو دل گردیدند، و خود ناسازگاری این دو خواست بود که آزادیخواهان و ملایان را از هم جدا میگردانید، و اکنون که این کار رخ میداد یکی از نتیجههای آن این خواستی بود که آزادیخواهان دیگر یاد «شریعت» و رواج آن نکنند و سر هر کاری نیاز به پرک خواستن از ملایان ندارند... .
معالاسف جنبش عدالتخواهی صدر مشروطه، در دورانی بسیار مخاطرهبار و پردسیسه پای به عرصه وجود نهاد و در طول حرکت پرنشیب و فراز خود، همواره با کارشکنیهای گوناگونی از ناحیه عمّال استبداد فردی و گروهی، و مهمتر از آن ترفندها
و تجاوزهای آشکار و پنهان قدرتهای خارجی روبرو بود و اسفبارتر آنکه، آنچه در فرجام، سرنوشت این جنبش – در گوهر: ملی و اسلامی- را رقم زد، همان دستها و دسیسههای استبدادی و استعماری بود.
ایران آن روزگار، در حال ضعف و ناتوانی شدید به سر میبرد و قدرتهای خارجی (عمدتاً روسیه و انگلستان) روز بروز حلقه محاصر بر گرد کشور را تنگتر میساختند و تهدیدها و تجاوزهای رنگارنگشان بیشتر میشد. مهمتر و خطرناکتر از همه، عقد قرارداد 1907 تجزیه ایران به مناطق نفوذ روس و انگلیس بود که در بحبوحه مشروطیت، بین آن دو ابرقدرت بسته شد و بر اساس آن، کشورمان به سه منطقه تقسیم گردید: منطقه جنوب، منطقه نفوذ انگلیسیها؛ منطقه شمال، منطقه نفوذ روسها؛ و منطقه به اصطلاح بیطرفی که میان آن دو قرار داشت.
در برابر قرارداد 1907، عملاً دو مانع بزرگ وجود داشت که طبعاً بایستی در استراتژی استعمار، فکری برای محو آن دو میشد – که شد. نخستین (و مهمترین) مانع، نهاد «مرجعیت و روحانیت شیعه» بود که بر پایه وحدت دینی و مذهبی (تشیع)، ایران را یکپارچه و متحد میخواست و ضمناً (تحتتأثیر آموزههای عاشورایی شیعه) پرچمدار مبارزه با استبداد و استعمار محسوب میشد. مانع دیگر در برابر قرارداد 1907 را نیز «سلطنت قاجار» تشکیل میداد که بر سراسر کشور حکم میراند. باید توجه داشت که سلطنت قاجار، با همه عیوب و ضعفهایی که در سیاست داخلی و خارجی خود داشت، ذاتاً مانعی بر سر راه تجزیه و نابودی تمامیت ارضی و سیاسی ایران بود، زیرا تاج و دیهیمی که بر سر محمدعلیشاه یا مظفرالدینشاه و احمدشاه نهاده میشد، به معنای حاکمیت آنان بر تمامی ایران بود و این امر، فینفسه با تجزیه ایران به مناطق نفوذ اجانب (قرارداد 1907) تعارض داشت. وجود سلطنت قاجار و به ویژه مرجعیت و روحانیت متنفذ شیعه، مانع اجرای قرارداد 1907 بود و به همین علت، استراتژی روس و انگلیس (دو ابرقدرت طماع و متجاوز نسبت به ایران آن روز) بر محو این دو مانع، یعنی بر تضعیف و نابودی مرجعیت شیعه و سلسله قاجار، استوار بود. متأسفانه دسایس، توطئهها و تجاوزهایی که از ناحیه روس و انگلیس بر مبنای قرارداد 1907 و تکملههای سری آن در 1915، در کشور ما صورت گرفت در سرنوشت مشروطه، و روند شکلگیری حوادث آن، تأثیر بسیار منفی گذاشت و نهایتاً نیز آن را به گرداب کودتای انگلیسی 1299 و رژیم پهلوی کشانید.
تحصن جمعی از مردم پایتخت ایران در آستانه طلوع مشروطیت در سفارت انگلیس در تهران، نخستین و تأثیرگذارترین گام بریتانیا در جهت ایجاد انحراف در نهضت مشروطیت ایران، و استفاده از آن در راستای مطامع استعماری خویش بود. جنبش عدالتخواهی مردم ایران در صدر مشروطه، در طول مسیر خود، با دو تغییر عمده در فرم و محتوا روبرو شد، که متأسفانه برای ملت ایران، چندان خوشیُمن نبود. در «فرم و قالب»، عنوان و شعار «عدالتخانه» جای خود را به عنوان «مشروطه» داد و در «محتوا و جهت» نیز، از آرمان اجرای احکام اسلام فاصله گرفت و به سمت تقلید از الگوهای غربی کشانده شد و در هر دو تغییر هم، دسایس بریتانیا، و از آن جمله: موضوع تحصن جمعی از مردم پایتخت در سفارت آن کشور، نقش اساسی داشت.
نکتهای که در تحلیل حوادث مشروطه، غالباً از آن غفلت میشود، آن است که جنبش موسوم به مشروطیت، از آغاز تا فرجام، مراحل و منزلگاههای مختلفی را از سر گذرانده که بعضاً از مبدأ و مآل، با یکدیگر تفاوتهای بارزی دارند. جریانی که به نام مشروطه در تاریخ کشورمان معروف شده، چنانکه گذشت، زماناً مسبوق به نهضتی اصیل، اسلامی و مستقل بود که رهبری آن به عهده علمای دین (بالاخص شیخفضلالله) قرار داشت و مقصد عمدهاش نیز تأسیس «عدالتخانه» بود، یعنی مجمعی از نمایندگان طبیعی اصناف و طبقات مردم که جهت حل و فصل مسائل حکومتی به شور بنشینند و برای دوایر دولتی، قانون بنویسند، تا به خودکامگیهای شاه و دولت پایان داده شود. نهضت مزبور به همین علت در تاریخ، «نهضت عدالتخانه» نام گرفته و هجرت علما به قم در صدر مشروطه، و در پی آن، صدور دستخط تأسیس «مجلس شورای اسلامی» از سوی مظفرالدینشاه نیز دستاورد همین حرکت بود. اما همزمان با هجرت علما به قم، اعضای سفارت انگلیس در تهران با تبلیغات و تحریکاتی که توسط ستون پنجم خویش در بین مردم (که خود را در صفوف متشکل نهضت مردم مسلمان ایران جا زده، و در پس پرده آزادیخواهی، به انتظار فرارسیدن لحظه موعود نشسته بودند) به راه انداختند، درهای سفارت را به روی مردم ساده و غافل (و بعضاً اوباش و عناصر شکمباره) گشودند و استعمار بریتانیا – که همیشه همراه مسیر آب حرکت میکرد – به دسایس خود شدت بخشید و برای نابودی آن قیام اسلامی – مردمی، از طریق
سیاست خطرناک مسخ و انحراف وارد شد، که استحاله شعار عامه فهم و ریشهدار عدالتخانه به شعار وارداتی و متشابه مشروطه، و نیز حذف قید «اسلامی» از عنوان مجلس شورا در دستخط مظفرالدینشاه از جمله نتایج آن بود. پس از آن هم، عناصر خارجی (در درجه اول: استعمار بریتانیا و در درجات بعدی: فرانسه و آمریکا، و حتی در مراحلی: روس تزاری) در سازماندهی، حمایت و هدایت گروهی غربزده و تندرو، و از این طریق، در شکلدهی به سرنوشت نهایی آن جنبش، نقشی فعال ایفا کردند. و البته باید مجدداً تأکید کنیم: جنبش موسوم به مشروطه، در گوهر، حرکتی اصیل، ریشهدار و از درون بود که از تکاپوی دیرین ملت ایران برای دستیابی به «عدالت» و «آزادی» ریشه میگرفت و نقش استعمار و ایادی آن، عمدتاً در سوار شدن بر امواج احساسات پاک ملت، شکاف و انحراف در رهبران اصیل نهضت و تراشیدن رهبران تازه، ایجاد زنجیرهای از بحرانهای مداوم و نهایتاً سوق جنبش به سوی اهداف خودخواسته بود.
همپای رشد جنبش عدالتخواهی مردم در صدر مشروطه، مذاکرات پشت پرده روس و انگلیس برای تجزیه ایران به مناطق نفوذ اوج گرفت. سوداگران زر و زور، از اصطکاکهای مستمری که تا آن روز به ویژه بین ناسیونالیستهای روس و انگلیس در خاورمیانه، و از آن جمله ایران، وجود داشت و هر از گاه، آتش آن تشدید شده و به خنثی شدن نقشههایی چون قرارداد رویتر و رژی انجامیده و به منافع عام و جهانشمول بازرگانی آنان لطمههای بزرگ میزد، خسته شده و دنبال آن بودند که قدرتهای بزرگ صلیبی را سر یک سفره نشانده و وادار سازند که چارچوب مشخص و تعیینشدهای برای مطامع سیاسی و اقتصادی خویش ترسیم کرده و به آن پایبند باشند؛ و در نتیجه انگلیسیها خیالشان از دستبرد روسیه به مستعمره زرخیز هند (که حفظ آن، دغدغه اصلی لندن بود) راحت شود و متقابلاً روسها نیز به پارهای از مطامعشان در خاورمیانه برسند. لذا قرارداد 1907 جزئی از یک توافق و تفاهم بسیار کلان بود که در حقیقت بخشی بزرگ از جهان اسلام – از شمال آفریقا گرفته تا ترکیه و ایران و افغانستان و تبت – را در خطی ممتد بین انگلیس و فرانسه، و انگلیس و روس تقسیم میکرد.
در بخشهایی از این خط، انگلیسیها و فرانسویها با هم قرارداد میبستند و در بخشهای دیگر که روسها مدعیات ارضی و استعماری داشتند انگلیسیها و روسها قرارداد امضا میکردند، و در کل، جهان اسلام، منطقه جولان و ترکتازی برادرانه(!)
استعمارگران صلیبی قرار میگرفت. بیجهت نیست که سیسیل اسپرینگ رایس، وزیرمختار انگلیس در ایران صدر مشروطه، ضمن تلگرامی در تاریخ 11 آوریل 1907 به «سر ادوارد گری» وزیر خارجه انگلستان و عاقد قرارداد 1907 از واکنش مسلمانان نسبت به قرارداد اعلام خطر کرده و نوشت: «بنابر آن چه میشنوم و دلیل کافی که دارم، معتقدم که این قرارداد بین انگلستان و روسیه در ردیف قرارداد منعقده بین انگلستان و فرانسه به عنوان یک سازش ضداسلامی تلقی میگردد و از این رو [از] احساسات عموم مسلمانان جهان بر ضد آن استمداد خواهد شد.»
درباره گامهای پیاپی استعمار بریتانیا و روسیه تزاری جهت انحراف نهضت مشروطه و تسخیر ایران، در آینده توضیح خواهیم داد.
تحصن جمعی از مردم تهران در سفارت انگلیس در صدر مشروطه، یکی از حوادث مرموز و پیچیده تاریخ کشورمان در قرن اخیر است که شرح چگونگی آن، همراه با اشاره به تأثیر تعیینکنندهای که در روند اوضاع و جریانات کشورمان داشت، به اجمال یا تفصیل در خلال تواریخ مشروطه و اسناد و گزارشهای منتشره داخلی و خارجی آمده است.
وقوع این حادثه شگفت و بیسابقه تاریخی در آستانه به ثمر نشستن نهال قیام ملی – اسلامی عدالتخانه، همراه با مقدمات و مؤخراتی که داشت، آن قیام اصیل و خودجوش را در مسیری جدید (به نام مشروطه) انداخته، موجب «استحاله و استهلاک» جنبش عدالتخانه، «رادیکالیزه شدن بیرویه مطالبات ملت»، و نهایتاً ایجاد دهها مشکل سیاسی - اجتماعی در تاریخ کشورمان شد. مطالعه و بررسی دقیق این صحنه شگفت تاریخی (یعنی، تحصن جمعی از مردم تهران در سفارت انگلیس در پگاه مشروطه) برای آشنایی محققین جریانات آن عصر، به ویژه زد و بندها و تحرکات سیاستهای خارجی، بسیار مفید و ضروری است. آنچه در تواریخ مشروطه پیرامون داستان تحصن آمده است، بیشتر ناظر به لایه ظاهری قضایا بوده و از شرح مقدمات این نمایش حساب شده و حوادث پشت صحنه آن خالی است. تنها در برخی از مآخذ، اشاراتی مجمل به پارهای از این مقدمات شده است که ذیلاً بدانها اشاره میکنیم.
محمدمهدی شریف کاشانی، از فعالان و سردمداران مشروطه، که در ماجرای تحصن سفارت انگلیس، رابط بین سفارت با عناصر انگلوفیلی بود که در هجرت کبرای علما به قم (در صدر مشروطه)، خود را میان مهاجرین جا زده بودند، مینویسد: «من بنده هم، به واسطه سابقه بستگی به سفارت بهیّه [= سفارت انگلیس در تهران]، یک روز رفتم قلهک، جناب وزیرمختار و شارژدافر و چرچیل صاحب را ملاقات کرده، مذاکرات لازمه نموده، عود به شهر نمودم». همو در ملاقاتش با علما در قم، «از اقدامات کارکنهای سرّی...» سخن میگوید.
میرزامحمدخان وکیلالدوله، منشی مظفرالدینشاه نیز در گزارشهای خویش پیرامون وقایع صدر مشروطه، به ماجرای پناهندگی تجار و کسبه و غیره به سفارت انگلیس، پذیرایی خدام سفارت از آنها، القائات شارژدافر (= کاردار) سفارت به متحصنین، و منشأ پولها و مخارج تحصن اشاره میکند و از تغییر عنوان مجلس شورای «اسلامی» به مجلس شورای «ملی» با پادرمیانی و اصرار کاردار سفارت، پرده برمیدارد.
مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه) که خود و برادرش (صنیعالدوله) از صحنهگردانان مشروطه بودند مینویسد: «راهی که مردم جستند توسل به سفارت انگلیس بود. از سفارت، منع و تشویق توأمان میشد. کاشف به عمل آمد که قبلاً عدهای مبال [= مستراح] در سفارت تدارک شده بود. حاجمحمدتقی بنکدار با مقدار دیگ و دیگبر و ملزومات دیگر و اسباب پختوپز – به دو معنی – وارد سفارت شد. خیمهها برپا کردند و دیگها را بار؛ از طبقات مختلفه، معتکف سفارت شدند. امتیاز درستی هم بین متحصن و تماشاچی داده نمیشد. عنوان، تقاضای عدالتخانه است؛ باغ مصفا، آش و پلو مهیا، مشتری بسیار، انگشتها در کار. شبی صنیعالدوله، حاجی محمدتقی شاهرودی و نگارنده به سفارت رفتیم. در زاویه پله جنوبی درویشی پرده فقر کشیده بود و عنکبوتمانند پشت پرده خزیده، برخاست و از پشت پرده بیرون آمد. مردی مسن بود، سیهچرده، ریش سفید و گیسوی پریشان، با خاطری مجموع، گفت اینها حرف میزنند، ما مشروطه میخواهیم. باقی معلوم است. مخارج آن بساط از کجا میرسید معلوم نشد. همه قسم حدس میشود زد؛ دم خروس هم پیدا است».
مرحوم استاد محیط طباطبایی، در مجله وزین محیط تحت عنوان «فرمان مشروطه از کیست؟» اظهارات مهم و تکاندهندهای دارد. وی مینویسد: «مرحوم پدرم (سیدابراهیم فناء
طباطبایی) که یکی از متحصنین آن زمان بود نقل میکرد که نخستین بار کلمه «شرط» و «مشروطه» در مقابل فرمان عدالتخانه از بستگان سفارت به خصوص شارژدافر [= کاردار] شنیده شد و پیش از آن در گفتن و نوشتن ابداً کسی این لفظ را به کار نمیبرد و پیدایش آن مربوط به همان ایام تحصن سفارت انگلیس است. باز همان مرحوم در وجیزهای که به سال 1350(ق) راجع به سرگذشت زندگانی خود برای اینجانب نوشته اظهار میدارد: «... مخفی نماناد که در اول ورود ملت ایران به سفارت، همه بیخبر از عنوان مشروطیت بودیم؛ فقط معدلتخانه عُظمی یا عدالتخانه کبری و شبه ذلک از دولت، خواهان بودیم. رفته رفته به واسطه شبنامههای بسیار که نفوس مطلعه در سفارتخانه انداختند و خوانده شد، دانسته و فهمیده شد که عنوان، مرام مشروطه است. گرچه از شبنامهها معلوم میشد، ولی صراحتاً از شارژدافر و نایبسفارت به ملت، سرّاً تلقین و تفهیم گردید...».
مرحوم محیط پس از نقل عبارت فوق میافزاید: «این شهادت کسی است که در دوره عمر خویش حتی برای مصلحت هم حاضر به گفتن یک کلمه خلاف واقع نشد و در نتیجه مجبور به گوشهنشینی و انزوا در روستای زواره گشت...».
آقای شمسالدین رشدیه، فرزند میرزاحسن رشدیه مشهور، با اشاره به تحولات صدر مشروطه، سخن جالبی دارد که دریغ است از ذکر آن درگذریم: «در اواخر سال 1322قمری، در قسمت شمال باغ سفارت انگلیس، نزدیک دیوار، دو سه چاهی زدند و رها کردند. پس از شش ماه، مجاور دیوار شمالی، دالانی به عرض دو مترونیم ساختند و به فاصله یک متر چالههایی کندند، و به چاه بزرگ مربوط کردند و رها کردند. شش ماه بعد، بین چالهها دیوار کشیدند. آن دالانها به اتاقهای کوچک چالهدار تقسیم شد. درهایی هم در جنوب شهر، بازار نجاران ساخته و پرداخته شد. روزی هم درها را به آنجا انتقال داده به اتاقها گذاشتند. البته بنّاهای هر دفعه هم غیر از بنّاهای دفعه پیش بودند. در روزهای تحصنِ مردم در سفارت، این اتاقها مستراحهای حضرات شد و چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار! فاعتبروا یا اولیالالباب».
حسین امید، از دمکراتهای صدر مشروطه و از مؤسسین اولیه حزب کمونیست در ایران، در زمان تحصن 12 سال داشته و همراه پدرش کراراً به میان متحصنین رفته است. وی که میکوشد تا حدودی به لایههای زیرین ماجرا نزدیک شود، خاطرنشان میسازد:
در باغ بزرگ سفارت برای هر یک از اصناف، خیمه و خرگاه اختصاصی برپا شده بود
و نام صنف و غرض از تجمع و تحصن را در اشعاری شیوا گنجانده در مقام خیام خود نصب کرده بودند. اشعار هر صنف را با علاقهمندی در جنگی جمعآوری کرده بودم. متأسفانه از دست دادم. جمعیت متحصنین سفارت انگلیس را تا 25 هزار هم گفتهاند، ولی این جمعیت شبها تقلیل پیدا میکرد و کسانی که سرپرست مردی در خانه نداشتند به منازل خود میرفتند. دیگهای پلو شب و روز در سفارت سر بار، و چای و غلیان در گردش، و از متحصنین و همراهان آنها با نظم و ترتیبی که از توانایی ایرانی خارج بود پذیرایی گرم و شایان به عمل میآمد.
محل تأمین مخارج تاکنون جزو اسرار مانده است. آنهایی که تصور میکنند حاجمحمدتقی معروف به سفارتی و حاجمحمدحسین بنکدار که ناظر خرج بودند یا حاجامینالضرب و سایر تجار یا رجالی که با عینالدوله مخالفت داشتند از قبیل میرزاعلیاصغرخان امینالسلطان که داعیه تجدید صدارت خود را داشت و طرفداران او، تحمل این مخارج گزاف را میکردند، تصور میکنم در اشتباه باشند. درست است که در آن تاریخ جامعه ما به درجه امروز آلوده به فساد نبوده و مردم خیّری وجود داشتند، ولی چنانچه خرجی کرده بودند اختفای آن علت نداشت و برای کسب افتخار و بزرگداشت خود افشا مینمودند و استبعادی هم نداشت در مقام مطالبه برآیند. شادروان دولتآبادی در صفحه 72 جلد دوم «حیات یحیی» محل خرج را مجهول دانسته و متذکر شده است: «بعضی معتقدند دست سیاست خارجی کمکهای مادی مینماید، تا چه اندازه صحیح باشد». با این حال در حاشیه علاوه شده: «تحقیقات بعد نگارنده، محقق داشت هیچگونه کمک مادی از خارج نشده و قسمت عمده این مخارج را رؤسا و تجار، طرفداران و کارکنان امینالسلطان برای سرکار آوردن او میدادهاند و شاید از پول خود امینالسلطان هم بوده است؛ دیگران هم به مقاصد مختلف کمکهایی میکردهاند.»
حسین امید میافزاید:
برای نویسنده قبول این که این حاشیه را شخصاً در زمان حیات اضافه کرده باشند مقدور نیست، زیرا علت نداشت چنانچه به این حقیقت پی برده باشند متن را اصلاح نکرده به حاشیه رفته باشند و به فرض اینکه حاشیه از ایشان باشد ممکن است بر ایشان تحمیل شده یا قید پرداخت مخارج تحصن را به وسیله اجانب اهانتی دانسته و
منباب جریحهدار نشدن غرور ملی، به اضافه کردن آن مبادرت کرده باشند. به علاوه، عبارت ناظر به قسمت عمده مخارج میباشد و نسبت به بقیه ساکت، و حساب و کتابی هم در کار نبوده است. به علاوه، مجلدات حیات یحیی نشان میدهد در تمام جزئیات وارد و در هر دفعه اسامی را ذکر، و اگر از طرف طبقات مذکور در حاشیه، مخارج متحصنین که امر مهمی است پرداخته شده بود بیاطلاع نمیماندند و لااقل چند نفری را به اسم ورسم معرفی میکردند و وهنی برای آنان متصور نبود که خواسته باشند احتراز جویند، بلکه مایه افتخار بود. این نکته نیز قابل توجه است با آنکه در حیات یحیی، همه جا امینالسلطان از طرفداران سیاست دولت روسیه معرفی شده و در صحت آن هم تردید نیست، چگونه ممکن است سفارت انگلیس به کسانی راه داده باشد که میخواستهاند مخالف سیاست دولت خود را سر کار آورند و تمسک به بیاطلاعی سفارت انگلیس هم از محل پرداخت مخارج، امری غیرقابل قبول است.
همچنین در صفحه 124 جلد اول حیات یحیی مندرج است که انجمن اتحاد اسلامی اسلامبول که علیه دستگاه استبدادی تجهیز و فعالیت میکرد، نامههای سرّی خود را توسط برادر میرزاشیخ علی منشی اول سفارت انگلیس در تهران که در سلک تجار بود جزو مکاتبات رسمی سفارت به وسیله غلام مخصوص سفارت میفرستاده، بیآنکه انگلیسیان دخالت یا اطلاع داشته باشند. البته سیاست اقتضا داشته چنین وانمود شود انگلیسها اطلاع نداشتهاند، ولی واقعیت آن قابل تصدیق نیست.
حجتالاسلام اخوان در تابستان 1380 شمسی در منزل خویش به راقم سطور اظهار داشتند:
عموی من، حاجمیرزامحمد اخوان مشهور به «توانا»، فردی متمکن و ثروتمند بود. مباشر ایشان، آقای جواهری، روزی به من گفت: من با جدّ شما (آقامیرزاحسن) خیلی مأنوس
بوده و جزو خواص اصحاب ایشان محسوب میشدم. جدتان شخصیت بسیار محترمی داشت و در مبادی جریان مشروطه و بگیر و ببندهای اولیه آن، دخیل بود و حزبی درست کرده بود که ظاهراً «برادران» نام داشت. عدهای هم گرد وی جمع بودند و گاه با هم مشق نظامی میکردند. باری، آقامیرزاحسن در وقایع منتهی به مشروطیت، فردی فعال و پرتکاپو بود و خانهاش پناهگاه و ملجأ اهالی محل (محله امامزاده یحیی) قرار داشت. تا اینکه کشمکش علما و مردم با دولت و دربار، به تحصن جمعی از مردم تهران در سفارت انگلیس منتهی گردید. آقامیرزاحسن هم روز اول در تحصن مزبور شرکت جست. آن روز نزدیک ظهر که شد، دیگهای بزرگ سر بار رفت و بساط ناهار برپا شد. دیدم جد شما – برخلاف دیگران – غذا نمیخورد و همینطور، خیره خیره به دیگهای پلو و برو و بیای اشخاص و دستاندرکاران تحصن نگاه میکند. غذا که صرف شد، نیاز به دستشویی و توالت پیش آمد و افراد حاضر در سفارت، هی این سو و آن سو مینگریستند که کجا این نیاز غریزی را برآورند؟ که یک مرتبه، عضو مهم سفارت آمد و فرمان داد دیواری را که یک گوشه سفارت بنا شده بود بخوابانند و پس از برداشتن دیوار، ناگهان 21 باب توالت حاجیپسند، هویدا شد!
آقامیرزاحسن که متعجبانه اوضاع را ورانداز میکرد، همین که چشمهایش به توالتهای پیشساخته افتاد، به من گفت:
گفتم: برای چه؟! گفت: به تو میگویم پاشو بریم! مگر نمیبینی، حتی مستراحهایش را هم جلو جلو ساختهاند و قضیه از پیش، کاملاً طراحی شده است!
آقای جواهری میگفت: «من آن روز درست نفهمیدم که جدتان چه میگوید؟ ولی بعدها با رو شدن دستها و افشا شدن چهرهها و مقاصد، به حرف آن روز او پی بردم. جدتان، از آن به بعد بود که توی خودش رفت و از صف فعالان مشروطه خود را کنار کشید و در منزل نشست تا فوت کرد».
یکی از نزدیکان برادر عزیز و ارجمند جناب حاجمحسن آقای لبّانی «زید توفیقهالشریف» که خدمات ایشان در راه به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی اظهر منالشمس میباشد، به نام
حاجآقا مهدی لبّانی است که مدتی قبل از انقلاب در مدرسه آیتالله مجتهدی [واقع در بازارچه نایبالسلطنه جنوب تهران] مشغول خواندن جامعالمقدمات بود. ایشان برای حقیر نقل نمودند که دوستی معمار داشتم که او برایم نقل نمود که: روزی توسط شخصی مرا به سفارت انگلستان دعوت نمودند. وقتی که به سفارت رفتم، از من خواستند که چاهی در مکانی از سفارت برای ایشان حفر نمایم. من هم طبق دستور ایشان یک مقنی آوردم و در عرض چند روز چاهی حفر نمودیم. پس از اتمام چاه، مسئول سفارت دستور داد دهنه چاه را مسدود نماییم و سپس دستور داد چاه دیگری در چند متری آن چاه احداث نماییم. پس از احداث چاه دوم و مسدود نمودن آن دستور چاه سوم به طریق چاه قبلی [صادر گردید]. به همین نحو حدود سی حلقه چاه حفر نمودیم و دهنه چاهها را مسدود نمودیم و پس از تصفیه حساب از سفارت خارج شدیم. مدتها در این فکر بودم که این سی حلقه چاه چه دردی از سفارت دوا خواهد کرد و منظور سفارت از این کار چه میباشد؟ چندی نگذشت که مسئله مشروطیت پیش آمد و بین طرفداران مشروطه و مخالفین [آن] درگیری ایجاد شد و دستهای نامرئی عمال انگلستان، موافقین مشروطه را به تحصن در سفارت دعوت نمودند. گروهی انبوه از مردم... رو به سفارت آورده و در آنجا متحصن شدند. چندین شبانهروز در آنجا ماندند. آشپزخانه مفصلی به راه افتاد. هر روز و هر شب با غذاهایی متنوع از متحصنین پذیرایی مینمودند. زمانی که در تهران منتشر شد که انبوهی از مردم به سفارت انگلستان پناه برده و متحصن شده و سفارت در کمال جود و بخشش از آنها پذیرایی مینمایند، آقای معمار میگفت: معمایی که در ذهن من در رابطه با حفر سی حلقه چاه لاینحل مانده بود برایم روشن و آشکار گردید که دولت مکار انگلستان نقشه تحصن طرفداران مشروطه را از قبل طراحی نموده، برای آنکه متحصنین برای ادامه تحصن احتیاج به سرویس بهداشتی پیدا میکنند، پیشبینی آن را با حفر چاههای متعدد از قبل کرده بودند که مردم از سفارت، برای استفاده از سرویس بهداشتی خارج نشوند، تا نقشه شیطانی انگلستان با تثبیت مشروطیت انجام پذیرد.
تیغهها را برمیدارند. مستراحهای زیادی برای این کار حاضر بوده است! ملتفت شدید. آقا این کار، پیشبینی شده بوده است. به مجرد اینکه حاجشیخفضلالله نهضت عدالتخانه را شروع میکند، و آنها میدانستند که او دستبردار نیست، جهت بهرهبرداری همراه جریان آب میروند. زمینه اینکه پیشنهاد حاجشیخفضلالله را مسخ کنند و تبدیل به مشروطه سازند و انقلاب را بکشند بیاورند توی خانه خودشان، قبلاً پیشبینی کرده بودند، مقداری (من که ندیدم، اما همه میگفتند) مستراح ساخته بودند که درب، پشت سرش بوده و جلوی در، تیغه بوده است، آفتابه و همه چیز هم حاضر بوده، تا اینها میروند، تیغه جلوی درها را برمیدارند...».
آری، به قول شاعر:
ما از برون در، شده مغرور صد فریب تا خود، درون پرده چه تقدیر میکنند؟!
افزون بر آنچه گذشت، خوشبختانه گزارشی مفصل از اقدامات حساب شده اعضای سفارت انگلیس (مدتها پیش از شروع تحصن) برای فراهم ساختن زمینه تجمع و تحصن جمعی کثیر از مردم پایتخت، در دست است که مرحوم آیتالله حاج سیدحسین بدلا (از علمای پارسا و معمر قم، و اصحاب استفتای مرحوم آیتالله بروجردی ، که در سالهای اخیر درگذشتند) در منزل خود برای اینجانب – علی ابوالحسنی (منذر)- نقل کردهاند و حقیر همان هنگام، گزارش مزبور را (نظر به اهمیت تاریخی بسیار آن) در سه صفحه A4 پاکنویس کرده و به مهر و امضای ایشان و نیز فرزند فاضلشان (به عنوان شاهد) رساندهام.
جناب بدلا در آغاز گزارش مزبور (که به قلم حقیر، و به نقل از ایشان، نگارش یافته) با مهر و امضای خویش چنین مرقوم داشتهاند:
حکایت عبرتانگیز زیر، که از مقدمهچینیهای سفارت پیش از کشاندن جمعی از مردم تهران به تحصن در سفارت انگلیس در صدر مشروطه پرده برمیدارد عیناً همان چیزی است که اینجانب سیدحسین بدلا در تاریخ محرم 1406ق/ شهریور 1364ش برای جناب حجتالاسلام آقای شیخعلی ابوالحسنی (منذر) نقل کردم و ایشان برای ثبت در تاریخ در 3 صفحه نوشتهاند.
جناب ایشان علاوه بر گواهی فوق، ذیل هر صفحه را نیز مستقلاً مهر و امضا
کردهاند. متن گزارش چنین است:
بسمه تعالی
حضرت آیتالله حاجسید حسین بدلا، از اساتید معظم و کهنسال حوزه علمیه قم و از خصصین مرحوم آیتالله حاجشیخعبدالکریم حائری یزدی و نیز مرحوم آیتالله بروجردی هستند که در حوزه به حسن شهرت و صفای نفس و صدق کلام معروفند. ایشان در محرم 1406ق/ شهریور 1364ش به این بنده – علی ابوالحسنی (منذر) – فرمودند:
در تهران، پیرمردی 70-60 ساله (ظاهراً تهرانیالاصل، و دارای قدی رشید، و متدین) موسوم به «بابا» میزیست که (احتمالاً) «جعفری» به او میگفتند و از یاران فدائیان اسلام و مرحوم شهید نواب صفوی محسوب میشد. بابا مدتها پس از شهادت فدائیان زنده بود و آشنایی من با او نیز به همان مناسبت ارتباطم با فدائیان اسلام اولیه، خصوصاً با عموزاده پدرم مرحوم شهید آقاسیدعبدالحسین واحدی، صورت گرفت. بابا، در همان زمانها، برای ما چنین نقل کرد: من در صدر مشروطه حدوداً مقابل سفارت انگلیس در تهران، دکان داشتم. یک وقت، از ترددهایی که به داخل سفارت میشد، احساس کردم در سفارت انگلیس، دارد جریانات عجیب و غیرمعمولی اتفاق میافتد. در تاریک شبی که در دکان مانده و مشغول رسیدگی به حساب دخل و خرج سالیانه بودم، متوجه شدم شترهایی همراه با بار به درون سفارت میروند! از لای در به دقت ملاحظه کردم و در تاریکی، از روی صدا و نیز قیافه افراد، دو تن از شتردارها را شناسایی نمودم. فردا، روی کنجکاوی، آنها را پیدا کردم و قضیه را جویا شدم.
آقای بدلا توضیح دادند که آن روزها وسائط نقلیه کنونی وجود نداشت. وسیله بزرگ حمل و نقل، شتر بود و وسیله کوچکترش الاغ؛ و جدای از این دو، حمالها که بارها را بر دوش گرفته و این سو و آن سو میبردند. مرکز خرید و فروش و نیز کرایه شترها و الاغها، میدان مالفروشها بود که جنب امامزاده سیداسماعیل (واقع در شمال چهارراه مولوی) قرار داشت. پاتوق اشخاصی هم که به عتبات و دیگر نقاط، مسافر میبردند، آنجا بود. ضمناً میدان بارفروشها هم که مرکز خرید و فروش بار بود نزدیک آنجا قرار داشت. به بقیه ماجرا از زبان بابا توجه کنید:
بابا میگفت: از یکی از آن دو تن پرسیدم: هان! بگو ببینم تو، دیشب، در آن وقت شب، در سفارت انگلیس چه می کردی؟! شتردار مزبور ابتدا قضیه را منکر شد، گویی
به او سپرده بودند که چیزی نگوید. ولی بعد که اصرار مرا دید، گفت: سر پامنار (= مقابل جایگاه قبلی سفارت روس) انبار آقایان رزازها (برنجفروشها) است که از مازندران با قاطر برنج را بار کرده و از آنجا نیز به دکانهای رزازی انتقال میدهند. از سفارت انگلیس نزد من آمدند و مرا پیش رزازها بردند که برنج را از آنها تحویل بگیرم و شبانه به سفارت ببرم (آقای بدلا فرمودند: حال آیا خود رزازها واسطه مأموریت او شده بودند یا سفارت، یادم نیست که بابا چه میگفت).
باری، اولین چیزی که مشاهده کردم قطار شتر بود که شبهای متعدد به داخل سفارت برنج میبردند، و همین امر موجب کنجکاوی و پیگیری قضیه از سوی من شد. با تعقیب جریان، دریافتم برنجی را که اشخاص وارد، از مازندران با قاطرهای مخصوص مازندرانی به انبار رزازها در پامنار میآورند، شبانه با شتر (که صدای پایش شنیده نمیشود) از پامنار به داخل سفارت منتقل میشود. پس از جریان انتقال برنج به داخل سفارت، باز متوجه شدم که شبها، وقت و بیوقت اشخاصی میآیند و به سفارت میروند. منجمله، چوب و تخته زیادی به داخل سفارت آوردند! در آن میدان، نجاری را که آشنا بود، دیدم رفت و آمد میکند. از وی پرسیدم جریان چیست؟! گفت: نمیدانم، در محوطه عقب سفارت، نزدیک دیوار، کانال درازی در زمین کندهاند. قبلاً اظهار میداشتند که میخواهند یک دیوار ممتد بکشیم و این کانال، جای پی آن دیوار است. اما حالا میگویند، فعلاً کار لازم دیگری داری که باید به سرعت انجام گیرد. گفتم: چه میخواهید بکنید؟ گفتند: چند قطعه تخته به عرض حدود یک متر و بلندای تقریباً 5/1 متر بریده و کنار هم روی کانال قرار دهید. بعد هم از جنب هر یک از تختهها قسمتی را با این عرض و طول جدا سازید که وقتی دو تخته کار یکدیگر قرار میگیرد به اندازه 40 سانت در وسط آن خالی بماند. در کنار تختههای مزبور، تختههای دیگری نیز قرار داشت که عمودی نصب میشد و (حائل بین توالتها بود). آن وقت، جلو این تختهها و کانال، یک نهر کوچکی کنده بودند. یک روز میبیند که کدخداهای دهات شمیران، یکی یکی میآیند و به سفارت میروند (آن ایام، شمیران ده به ده بود و هر ده، از مقداری آب قنات یا چشمه، بهره داشت. یک قسمت هم از رودخانه آب میگرفتند که مرکز اصلی آن آبشار پسقلعه بود، و امامزاده قاسم و دربند و جعفرآباد و سعدآباد و...، در امتداد رودخانه مزبور سهمی از آب داشتند که بعدها رضاخان پهلوی آن دهات را ضبط کرد و کاخ سعدآباد را برپا ساخت).
یکی از کدخداها را که با وی آشنا بودم، جای دیگر گیر آورده و پرسیدم: چه خبر است که به سفارت رفت و آمد میکنید؟ گفت: آقایان سفارتیها یک طاق آب از ما خریدهاند (نصف شبانهروز آب را که 12 ساعت باشد، یک طاق میگفتند). بالاخره معلوم شد که از هر یک از دهات سر راه، یک طاق آب خریده و قرار گذاشتهاند که هر وقت سفارت خواست، آنها این یک طاق آب را رها کنند به سفارت بیاید! ضمناً برای انتقال آب به سفارت نیز، راه آب طبیعی در نظر گرفته شده بود که قبلاً وجود داشت و آبهای زیادی که احیاناً – مثلاً در زمستان- مصرفی نداشت در آن قرار میگرفت و به طرف شهر میآمد و به خندق دور شهر (دروازه شمیران) میریخت. خلاصه آنکه، قرار سفارت با حضرات این بود که هر ساعت، آب خواستیم، آب را رها کنید بیاید توی نهر و از آن طریق به شهر آمده و داخل جوی سفارت شود؛ و از بسیاری از این دهات، با آنکه تابستان بود، به علت پول زیادی که داده بودند یک یا چند طاق آب خریده بودند... مسئله دیگر، روغنهایی بود که از سمت کرمانشاه میآوردند! بدینگونه که، خیکهای روغن را با قیمتهای گزاف از کرمانشاه خریداری کرده و به جای سردخانه، در زمینهای بادگیردار سفارت انبار میکردند. سایر چیزهایی را نیز که جای خنک لازم داشت در آن زیرزمینها قرار میدادند، و خلاصه انبارهای زیادی برای اشیای گوناگون وجود داشت که در آن، هر چیز در جای خود و به تناسب قرار میگرفت. میگفت: به تدریج میدیدم شب، وقت و بیوقت، اشیای مختلفی را از درب جلو یا پشت سفارت به درون آن میآورند، به گونهای که کسی متوجه نمیشد و از مجموع این فعل و انفعالها پیدا بود که یک حادثه بزرگی باید واقع شود. ضمناً با شتردارها و حمالها، و خلاصه با آنهایی که اشیای مختلف یا ظرف و ظروف را به داخل سفارت میآوردند قرار گذاشته بودند که این پول را بگیر و روزی یک دفعه (مثلاً) هر وقت ما خواستیم، در جای معینی سر بزن (ظاهراً در همان میدان بارفروشها، توی مدرسه فیلسوف که جنب آن بود یا اطراف میدان توی امامزاده سیداسماعیل و...) که اگر کاری داشتیم رابط ما به تو بگوید؛ هر وقت خبرتان کردند و پیغامی دادند آن کار را بکنید. همچنین میسپردند که به کسی نگویند، و حتی در میان آنها جواسیسی گمارده بودند که اگر یک قضیه را لو داد او را به کیفیتهای خاص تعقیب کنند!
جریان بدین منوال بود تا اینکه یک شب نجارها را خبر میکنند که بیایید تختهها(ی
توالتها) را روی به اصطلاح پایه، با فاصلهای از یکدیگر، قرار دهید. از آن سوی، کدخداها را نیز خبر میکنند که آب را، به تناوب، پشت سر هم رد کنید بیاید به سفارت، جلوی توالتها؛ و بالای توالتها که یک حوض وسیعی قبلاً برای آب خوردن و شستشو و غیره آنجا ساخته بودند. یک قسمت وسیعی را هم برای دامهایی در نظر گرفته بودند که چوبدارها شبانه از بیرون به داخل سفارت میآوردند و قصابهایی را هم خبر میکنند برای ذبح آن دامها، و نیز آشپزها و نانواهایی را برای همانجا...
باری، بابا میگفت: یک روز صبح ما در دکان نشسته بودیم، که دیدیم از همان شتردارها و...، یک عدهای که فرز و زرنگ هستند راه افتاده و هیاهو بپا کردهاند و شعارهای سیاسی میدهند! و خلاصه ریختند داخل سفارت و برنامه پلو چلوی مفصل برقرار شد... از جمعیت نیز، هر چه که میآمد، یک عده را بیرون میفرستادند که بروید و خبر دهید که بیایند پلو در کار است و...!
عنوان، آزادیخواهی بود و اینکه شاه باید مشروطه بدهد و مخالفین مشروطه باید از بین بروند. (پایان اظهارات آیتالله بدلا)
آنچه گفتیم، اشاراتی فشرده یا مفصل درباره پشت صحنه تحصن در سفارت انگلیس از زبان شاهدان عینی بود.
تأیید این امر را در منابع خارجی (روسی) نیز میتوان دریافت. مسیو ب. نیکیتین، عضو کنسولگری روسیه در رشت و تبریز و... (در مشروطه دوم) درباره تحصن کلام جالبی دارد: «انقلابیون ایران یعنی کسانی که بر ضد سلطنت استبدادی قاجار نهضت کرده بودند، موقتاً در این پارک [پارک «قشنگ سفارت انگلیس»] پناهنده شده... بودند و با دیگهای پلو پذیرایی میشدند و ماژور S آتاشه نظامی سفارت هم در میان پناهندگان میگردید و از آنها میپرسید: آیا شما مشروطه میخواهید؟ چنین نیست؟ خلاصه اسم شب این طور بود و به زودی هواخواهان مشروطیت را به دور آن جمع کرد». حتی در منابع انگلیسی نیز (به رغم تلاشی که برای سرپوش نهادن بر تحرکات پشت صحنه تحصن وجود دارد) جای جای اشاراتی تأملبرانگیز به این امر چشمک میزند و پژوهندگان تیزبین را به تأمل فرامیخواند. عبارت طنزآمیز سر ادوارد گری (وزیر خارجه بریتانیا در عصر مشروطه و عاقد قرارداد 1907 تجزیه ایران به مناطق نفوذ روس و انگلیس) به اسپرینگ رایس، وزیرمختار انگلیس در ایران، از این جمله بوده و برای
آشنایان با زبان دیپلماسی پیچیده و پُر مَکر بریتانیا (آن هم بریتانیای مقتدر و جهانخوار آن روز) گویای بسی نکتهها و معانی است.
به درستی گفتهاند: «فرهنگ و زبان دیپلماسی در میان هالهای از ابهام و لفاظی و تظاهر و تعارف پیچیده شده و درک نیات تهیهکنندگان اسناد و مدارک و نامههای سیاسی، مستلزم تخصص در درک زبان و فرهنگ خاص دیپلماتیک است». اسپرینگ رایس، آن زمان به عنوان «مرخصی» در انگلستان به سر میبرد و کارها به دست شارژدافر یا کاردار سفارت (مستر گرانت داف) میچرخید. مستر داف نیز دو تن از کارمندان ورزیده خود: سرهنگ داگلاس و والتر اسمارت را از قلهک به ساختمان سفارت فرستاده بود تا به رتق و فتق امور پردازند. جالب است بدانیم جناب اسمارت (ماژور آن روز و کلنل بعدی)، سالها بعد در زمان احمدشاه مستشار سفارت شد و با همدستی ژنرال آیرونساید، کمیته آهن را به ریاست سیدضیاءالدین طباطبایی به پا کرد که حاصل آن طرح و اجرای کودتای 1299 بود. زمانی هم که تاریخ مصرف سیدضیاء به پایان رسید (یا مأموریت وی عوض شد) و تبانی احمدشاه و رضاخان، جان وی را به خطر افکند، همین جناب اسمارت بود که پادرمیانی کرد و با توسط نزد شاه، امنیت سید را تا لحظه خروج وی از ایران تضمین کرد. وی همچنین نقش مترجم را در گفتگوهای خصوصی رضاخان با سر پرسی لورین (سفیر وقت انگلیس) به عهده داشت.
به هر روی، ادوارد گری در 8 اوت 1906 به اسپرینگ رایس که به عنوان مرخصی در انگلستان به سر میبرد، خبر داد: «در حال حاضر، طبق گزارشی که به من رسیده، نزدیک به چهارده هزار نفر در باغ تابستانی سفارت ما در قلهک بست نشستهاند و عقیده شخصیام این است که خود شاه نیز، دیر یا زود، به جمع بستنشینان خواهد پیوست!...».
چهار روز بعد باز به همو نوشت: «عده بستنشینان در قلهک، به طور ناگهانی تقلیل یافته و از چهارده هزار نفر به دویست نفر رسیده است. [گرانت داف کاردار سفارت] خیلی به این موضوع (حمایت از چهارده هزار نفر مشروطهخواه ایرانی) مینازد و شاید به این دلیل است که این دویست نفر را به عنوان نمونه نگاه داشته است و در توجیه عمل خود (نگاه داشتن این عده) دلیل میآورد که اینان «شکایت رسمی» دارند.» سپس افزود: «در قبال این وضع، هر لحظه انتظار دارم از تهران خبر برسد که ملت ایران گرانت داف را به عنوان شاه جدید خود برگزیده است... تمام امکانات خزانهداری بریتانیا، و اگر آن نشد، تمام
بودجه سری دستگاههای اطلاعاتی ما، قرار است تحت اختیار شما گذاشته شود که باغ وسیع سفارت را به حال سابقش برگردانید. تصور نمیکنم دیگر مسئلهای به نام «کمبود کود» برای سال آینده داشته باشیم. باروری درختان و گلهای محوطه سفارت، بعد از قضایای اخیر چنان غنی شده است که واقعاً ارزش پول خرج کردن را دارد. دوست عزیزم، چه گلهای سرخ قشنگی در عرض یکی دو سال آینده در باغ سفارت خواهی داشت!»
جالب است که مقامات انگلیسی در برخوردهای حضوری و مراسلات رسمی دیپلماتیکشان با دولت ایران و روس تزاری، همه جا تظاهر به «سیاست بیطرفی»! میکردند، اما در عمل، عمال سفارت انگلیس در ایران، چه در داخل سفارت و چه در خارج آن، همگی برای «فریب» آزادیخواهان و «ایجاد انحراف» در خط اصیل اسلامی مردمی قیام و کشاندن آن به خطوط بدلی استعماری و غیراسلامی (اما مردمینمایانه) بسیج شده بودند و به طور هماهنگ (آن هم نه چندان پنهان!) فعالیت میکردند! حتی، به قول یکی از مطلعین: «مستر چرچیل – دبیر کهنهکار امور شرقی سفارت انگلیس – نیز که با زبان و خط فارسی به خوبی آشنا بود به عنوان آخوند طالقانی! (و لابد برای تنظیم ارتباط میان آزادیخواهنمایان نفوذی تهران و قم، و اجرای سناریوی انحراف نهضت، همراه ستون پنجم) به قم رفته بود!»
ضیاءالدین دُرّی اصفهانی، مدرس رشته فلسفه و مدیر یکی از مدارس تهران، که ناظر حوادث صدر مشروطه بوده است، داستان عجیب و عبرتانگیزی را نقل میکند. وی با اشاره به تحصن جمعی از مردم پایتخت در سفارت انگلیس مینویسد: «تا زمان تحصن مزبور، «سخن از مشروطه در میان نبود و این کلمه را کسی نمیدانست! فقط مشروطه را به مردم تهران، اهل سفارت القا کردند!». سپس «تفصیل» ماجرا را چنین نقل میکند:
یک روز طرف عصر بنده با سه نفر از معممین، درب سفارت ایستاده بودم. درشکه شارژدافر سفارت از قلهک وارد شده، همین که درشکه به محاذات ما رسید، ایستاد. بعد خانم شارژدافر از درشکه پیاده شد، با نهایت خندهرویی و تغمّز به نزد ما آمده گفت: آقایان، شما برای چه به اینجا آمدهاید؟ یک نفر روضهخوان که فعلاً اسمش را فراموش کردهام در جواب خانم گفت: ما آمدهایم اینجا یک مجلس عدالت میخواهیم. گفت: نمیدانم مجلس عدالت چیست؟ گفت: یک مجلسی که دانشمندان، ریشسفیدانمان بنشینند نگذارند حکام و سلاطین به ما ظلم کنند. گفت: پس شما یقین مشروطه میخواهید. این
اولین دفعه بود که لفظ مشروطه را از دهان خانم انگلیسی شنیدیم. شیخ مخاطب گفت: بلی! ما مشروطه میخواهیم. آن خانم محیله لبش را گزید و گفت: نه! شما مشروطه نگویید! ما که مشروطه شدیم کشیشهایمان را کشتیم، سلاطینمان را کشتیم تا مشروطه شدیم. شما نگویید، خوب نیست! آخوند مخاطب گفت: ما هم میکشیم هر کسی را که مخالفت کند و اگر چه امام زمانمان باشد.
خانم خنده طولانی نموده، گفت: شما هم میکشید؟! بسیار خوب! خندهکنان و رقصکنان رفت در ته باغ.
ضیاءالدین درّی، از سخنان فرد مزبور، «آشفته و پریشان شده» به وی پرخاش میکند که: «ای سفیه احمق! این چه حرف کفرآمیزی بود که گفتی؟! آنچه را که این دشمن دین و ملت به تو القا کرد، یا موافق با شریعت اسلام است یا مخالف. اگر موافق است که امام زمان مخالفت نمیکند، و اگر مخالف با شریعت اسلام تو چگونه طلب میکنی چیزی را که ضد اسلام است؟!». به نوشته درّی طولی نکشید که وی شنید: «یکی فریاد میکرد ما مشربه میخواهیم، یکی فریاد میکرد ما شرطه میخواهیم!» و آن روحانینما نیز «فریاد میکرد: بگویید آنچه را که خانم گفت: "مشروطه میخواهیم"».
تقیزاده، با اشاره به بستنشینی جمعی از مردم در کنسولگری انگلیس در تبریز، سخنی دارد که سخت درخور تأمل و عبرت است: «در اثنای اقامت مردم در قنسولخانه تبریز، زبانها باز شده و از صبح تا شام نطقهای زیادی از طرف ناطقین میشد و با کمال آزادی و نهایت شدت از استبداد انتقاد و مردم را بیدار میکردند به طوری که در آن یک هفته مردم تبریز به قدر ده سال پیش آمده و در مدرسه قنسولخانه تربیت شدند»!
نقشه طراحی شده در سفارت انگلیس، چنان مزورانه به اجرا درآمد که به زودی شعار اسلامی، شفاف و ریشهدار «عدالتخانه» جای خود را به شعار وارداتی، چند پهلو و متشابه «مشروطه» سپرد (شعاری که هنوز هم در مبدأ زایش، روند پیدایش و وجه تسمیه آن، میان محققین، اختلافنظر وجود دارد). نیز به یاری کاردار سفارت (مستر گرانت داف) در دستخط شاه محتضر (مورخ 16 جمادیالثانی 1324ق) مبنی بر اجازه تأسیس مجلس شورای «اسلامی» دست بردند و درست در بحبوحه به بار نشستن درخت نهضت عدالتخانه، زمینه را به گونهای چیدند که دستخط جدیدی صادر گردد و ضمن آن، قید «اسلامی» برای همیشه در دوران مشروطه، از عنوان مجلس حذف و جای خود را به عنوان
«ملی» دهد!
شیخ فضلالله نوری، یکی از نخستین گامهای انحرافی در نهضت مشروطه را همین حذف قید «اسلامی» از عنوان مجلس میدانست. در لایحه مورخ 18 جمادیالثانی 1325 منتشره از سوی او در ایام تحصن حضرت عبدالعظیم علیهالسلام میخوانیم:
همین که مذاکرات مجلس [شورا] شروع شد و عناوین دائر به اصل مشروطیت و حدود آن در میان آمد، از اثنای نطقها و لوایح و جراید، اموری به ظهور رسید که هیچکس منتظر نبود و زایدالوصف مایه وحشت و حیرت رؤسای روحانی و ائمه جماعت و قاطبه مقدسین و متدینین شد. از آن جمله در منشور سلطانی که نوشته بود مجلس شورای ملی اسلامی دادیم، لفظ اسلامی گم شد و رفت! که این فقره سند صحیح دارد، عندالحاجه مذکور و مشهود میشود». و این، البته آخرین گام در جهت ایجاد انحراف در جنبش اسلامی و عدالتخواهانه ملت ایران نبود...
سخن از اعتراض شیخفضلالله نوری به حذف قید «اسلامی» از عنوان مجلس شد (که به گواه تاریخ، یکی از اقدامات فعالان تحصن بود). همینجا بیفزاییم که در کارنامه مشروطهخواهان، انتقادی از تحصن در سفارت انگلیس ثبت نشده است، و منصفانه باید اقرار کرد «افتخار» انتقاد از این رویداد، از آن مشروعهخواهان است. آیتالله میرزاابوتراب شهیدی قزوینی، همفکر و همرزم شیخفضلالله، در کتاب مشهور تذکرةالغافل و ارشادالجاهل، ضمن انتقاد شدید از مشروطهخواهان (سکولار) مینویسد:
ای عزیز، اگر مقصود [آنان] تقویت اسلام بود، انگلیس حامی آن نمیشد و اگر مقصودشان عمل به قرآن بود، عوام را گول نداده پناه به فکر نمیبردند و آنها را یار و معین و محل اسرار خود قرار نمیدادند و حال آنکه چند آیه در کلامالله هست که میفرماید کفار را ناصر و دوست و محل اسرار خود قرار ندهید. آخر مقبول کدام احمق است که کفر، حامی اسلام شود و ملکم نصاری [پرنس میرزاملکمخان ارمنی، بنیانگذار فراموشخانه فراماسونری در ایران] حامی اسلام باشد؟...
سناریوی تحصن در سفارت انگلیس در تهران، تنها گام بریتانیا برای مسخ و نسخ
نهضت عدالتخواهی مردم ایران نبود؛ نخستین گام یا گام مقدماتی بود، که گامهای بعدی آن بعضاً – در پیوند با قرارداد 1907 تجزیه ایران به مناطق نفوذ روس و انگلیس – با کمک روس تزاری برداشته شد.
اصولاً زمانی که حوادث و رویدادهای مختلف و متنوع کشورمان را، از طلوع مشروطه (1324ق) تا استقرار رژیم دیکتاتوری پهلوی (1360-1344ق/1320-1304ش) با نگاهی کلان از نظر میگذرانیم، سیاست کلی استعمار (بریتانیا و روسیه) را دارای مراحل و مواقف زیر میبینیم که (در عین تنوع و اختلاف) همگی به مثابه رشته تسبیح به هم متصلند (و البته جناح تندرو و سکولار مشروطه نیز با این راهبرد شیطانی، مرتبط و همسو میباشند):
این نقشه – که متناسب با قرارداد 1907، تهیه و تنظیم شده بود – با فتح تهران، خلع محمدعلیشاه، اعدام شیخفضلالله نوری و استقرار دولتی متشکل از سرداراسعد دوم بختیاری و سپهدار تنکابنی (که به ترتیب دارای پیوندهای استوار با همسایههای جنوبی و شمالی ایران بودند) در ماههای جمادیالثانی و رجب 1327 قمری، صورت عمل به خود گرفت؛ البته ابتکار عمل، در آن، بیشتر با انگلیسیها و ایادی آنها بود. نگاهی به کارنامه سیاسی اعضای به اصطلاح هیأت مدیره انقلاب (که پس از فتح تهران، از بین سران و فعالان مشروطه تشکیل شده و به عنوان قائممقام مجلس شورا، رتق و فتق امور کشور را به عهده گرفت) و نیز هیأت قضات دادگاه عالی انقلاب (که رأی به اعدام شیخفضلالله نوری داد) ، و ارتباط آنان با لژ ماسونی بیداری ایران و سفارت بریتانیا، گویای این امر است.
عناصر «مرعوب» یا «مجذوب» استعمار بود. این نقشه نیز با ترور سیدعبدالله بهبهانی، مسموم ساختن آخوند خراسانی، انزوای سیدمحمد طباطبایی، سیدعبدالحسین لاری، آقانجفی اصفهانی، حاجآقا نورالله اصفهانی و...، و نیز تبعید محترمانه ستارخان و یاران مجاهدش (به اشاره و فشار دولتین عاقد قرارداد 1907) از پایگاه قدرت خویش (تبریز) و ضرب و شتم و خلعسلاح آنان در پارک اتابک تهران (توسط یپرم و سرداراسعد)، انجام گرفت. سپس در قالب بستن مجلس دوم (با پیشنهاد وثوقالدوله، قبول هیأت دولت، تصویب ناصرالملک، اجرای یپرم و تأیید آشکار یا ضمنی دو همسایه سلطهجوی در جریان اولتیماتوم 1911 روسیه تزاری) ادامه و تکمیل شد.
در دولتی که حکم به خلعسلاح مجاهدان داد، حسینقلیخان نواب وزیر خارجه، حکیمالملک وزیر مالیه، و فرمانفرما وزیر داخله بود. در کابینهای نیز که حکم به بستن مجلس دوم و پراکندن آزادیخواهان داد، وثوقالدوله وزیر خارجه و محمدعلی فروغی وزیر مالیه بود. همچنین در همین کابینه بود که وثوقالدوله لزوم تشکیل «حکومت مقتدر» را مطرح ساخت و دکترین وی، از سوی روس و انگلیس با حُسن استقبال روبرو شد. چنانکه، نطق تهدیدآمیز ادوارد گری (وزیر وقت خارجه انگلیس و عاقد قرارداد 1907) در همان ایام در پارلمان بریتانیا مبنی بر اینکه: «باید یک حکومت ثابت و مستحکم مقتدر بانفوذ در ایران برقرار» کرد «که از تزلزل دائمی و مقهوریت مصون باشد» ، دقیقاً منشور سیاست استعمار در آن مقطع بود.
و انگلیسی برای کنترل مالیه ایران جامة عمل پوشاندند.
سپهسالار تنکابنی، در نخستین گام، مخبرالسلطنه حاکم فارس را که تسلیم مطلق در برابر تحکمات کنسول انگلیس در شیراز را برنمیتافت، با فشار انگلیسیها از حکومت عزل کرد و 7 تن از مستشاران سوئدی در ژاندارمری ایران را (که در کشاکش متفقین و دول محور، به تبعیت از میهندوستان ایرانی، جانب آلمان را گرفته بودند) از کار برکنار ساخت. دو هفته بعد نیز به دعوت ژنرال باراتوف (فرمانده کل قوای متجاوز روس در ایران) به قزوین رفت و در مراسم سان و رژه نیروهای تزاری و همچنین ضیافت ژنرال (که به افتخار سپهسالار تشکیل یافته و وزرای مختار دولتین عاقد قرارداد 1907 در آن حضور داشتند) شرکت جست. نیز به اشاره روسها، حکومت مناطقی چون اصفهان، یزد، کاشان، گلپایگان و... را (که طبق قرارداد 1907 و تکمله سری آن در 1915 جزو مناطق نفوذ روسیه محسوب میشد) به ظلالسلطان وانهاد که آن ایام به پایتخت روسیه رفته و به طور خصوصی با تزار دیدار و گفتگو کرده و آبستن تعهدات بسیاری نسبت به آنها شده بود (فرزند ظلالسلطان، صارمالدوله، که در قرارداد بعدی 1919 نیز یکی از 3 رکن دولت وثوقالدوله شمرده میشد، در همین کابینه سپهسالار تنکابنی وزیر خارجه بود).
مهمتر از همه اینها، مراسله سفارتین روس و انگلیس به دولت ایران بود که اشعار میداشت از این پس باید همه عایدات و مخارج دولت ایران اعم از هزینههای نظامی و غیرنظامی قبلاً به تصویب کمیسیون مختلطی که از سوی دولتین تعیین میشود برسد و سپس اجازه پرداخت آنها صادر گردد. «قبول این تقاضا در نظر ملت ایران» - به نوشته مورخالدوله سپهر - «به منزله قبول تقسیم ایران و خاتمه رژیم سلطنتی به شمار میرفت و به همین دلیل احمدشاه از توشیح اختیارات کمیسیون مزبور امتناع ورزید...». کمیسیون مزبور، از یک عضو روسی، یک عضو انگلیسی، و دو عضو ایرانی تشکیل میشد، که اعضای ایرانی آن، عبارت بودند از: 1. محسنخان امینالدوله (پسردایی وثوقالدوله، و پدر دکتر علی امینی معروف امضاکننده قرارداد مشهور کنسرسیوم پس از کودتای 28 مرداد) 2. تیمورتاش که بعداً وزیر دربار مقتدر و مشهور رضاخان شد. گفتنی است دولتین عاقد قرارداد قبلاً درخواست تکمیل این کمیسیون را با نخستوزیر پیشین (فرمانفرما) نیز در میان گذاشته بودند، ولی فرمانفرما (با همه انگلومآبی) زیر بار امضای چنین کمیسیونی نرفته و استعفا کرده بود، ولی سپهسالار تنکابنی (فاتح تهران و تجدیدگر مشروطه) با قید
«فورسماژور»، آن را امضا کرد.
خواست دیگر عاقدین قرارداد 1915، تشکیل ارتشی زیرنظر افسران و فرماندهان انگلیسی در مناطق جنوبی ایران با عنوان پلیس جنوب S.P.R و متقابلاً ایجاد قشونی به عنوان دیویزیون قزاق (تحت اداره مستقیم روسها و به خرج ایرانیها) در شمال این کشور بود که عملاً در زمان جنگ جهانی اول انجام گرفت و مشکلات زیادی برای دولت و ملت ایران آفرید.
عامل و مجری (به اصطلاح) ایرانی این سیاست استعماری، وثوقالدوله، وکیل و وزیر مکرر دوران مشروطه اول و دوم بود و از همراهی و همکاری کسانی چون سیدضیاءالدین طباطبایی (موجد کودتای 1299 شمسی)، مشارالملک و تیمورتاش (وزیر دربار مقتدر و مشهور بعدی رضاخان) برخوردار بود. ناصرالملک، نایبالسلطنه عصر مشروطه نیز، احمدشاه جوان و مرعوب را به تسلیم شدن در برابر قرارداد 1919 و ترک مقاومت در مقابل دیپلماسی مهاجم لندن فرامیخواند. گفتنی است چندی بعد از این تاریخ نیز (به تصریح دکتر مصدق در مجلس شورای ششم، 29 و 30 شهریور 1305ش): محمدعلی فروغی میلیونها تومان خسارت ادعایی انگلیسیها در قرارداد 1919 و جز آن را پذیرفت که به آنان بپردازد.
بر لیست مشابهتها و همخوانیهای عملی وثوقالدوله و رضاخان، میتوان موارد زیر را نیز متذکر شد:
الف) تشکیل قشون متحدالشکل: از جمله اقدامات رضاخان، تشکیل قشون متحدالشکل در ایران (و به همین منظور: قلع و قمع ایلات و عشایر) بود. تشکیل قشون
متحدالشکل در ایران چیزی بود که مدتها پیش از آن تاریخ، وثوقالدوله در قالب اجرای قرارداد 1919 به دنبال آن بود، با این تفاوت که رضاخان قشون متحد ایران را صورتاً تحت اداره صاحبمنصبان (مستبد و خونآشام) «ایرانی» قرار داد، ولی قشون متحدالشکل وثوقالدوله قرار بود صورتاً و معناً تحت امر کلنلهای (استعمارگر و متبختر) «انگلیسی» خدمت کند. در معنی، ارتش ایران در زمان وثوقالدوله، یک درجه از ارتش زمان رضاخان، استعماریتر و ضدمردمیتر بود!
ب) ایجاد مجالس شورای فرمایشی: دخالت رضاخان در انتخاب نمایندگان مجلس، و فرمایشی کردن مجلس شورا، از جمله اقداماتی است که تاریخ، در شمار سیئات مهم وی ثبت کرده است. پیشقراول رضاخان در این اقدام سوء، شخص وثوقالدوله بود که به منظور تشکیل یک مجلس فرمایشی که فلسفه وجودیاش چیزی جز تصویب قرارداد ننگین 1919 نبود، در انتخابات مجلس چهارم دخالت کرد و با زور و تزویر وکلای موردنظر را از صندوق بیرون آورد و دستکاری دولت در انتخابات را – به صورت عام و آشکار – در کشورمان بنیان گذارد.
چنان که همین پیشقراولی را در موضوع لباس متحدالشکل و تغییر البسه ایرانی به فرنگی نیز میبینیم. ابراهیم صفایی به مناسبت تصویب قانون اتحاد شکل در جلسه 6 دی ماه 1307 شمسی مجلس هفتم، و تأیید این قانون از سوی وثوقالدوله مینویسد: «وثوق خود قبلاً هنگامی که از سفر اول اروپا برگشته بود، لباس متحدالشکل یعنی کت و شلوار میپوشید و کراوات هم به کار میبرد و تغییر لباسهای گوناگون بلند و بیقواره [؟!] و غالباً زشت [؟!] قدیمی را کاری بایسته میدانست. او کلاه پهلوی نیز بر سر نهاد».
در مورد کودتای سوم اسفند، و ارتباط و پیوند سیاسی – تاریخی آن با توطئههای پیشین استعمار در ایران، باید به چند نکته توجه داشت: اولاً کودتای مزبور در ایران و تهران موفق نمیشد، اگر دولتی که در آستانه کودتا زمام امور را به عهده داشت (یعنی کابینه سپهدار اعظم رشتی، از مشروطهخواهان شاخص و قدیمی، مشهور به کابینه «محلل») با سستیها و اهمالهای «بودار و مسئلهانگیز»ش، عملاً راه را بر وقوع پیروزمندانه کودتای حوت 1299 نمیگشود. ثانیاً تا زمانی که سردار استاروسلسکی (فرمانده روسی قزاقخانه، دوست احمدشاه و مخالف سرسخت قرارداد 1919) با مکر و حیله و فشار انگلیسیها از کار برکنار نشد، زمینه برای اجرای کودتای 1299 به دست رضاخان فراهم نگردید. افزون بر این، توجه و دقت در هویت و سوابق کسانی که پیش از سیدضیاء (یا همزمان با او) برای تصدی رهبری کودتا نامزد شدند، گویای بسی نکتههاست: سرداراسعد سوم نخستین کسی بود که برای اجرای کودتای انگلیسی حوت 1299 نامزد حمله به تهران شد، ولی اختلاف و مشاجرهای که بین سران بختیاری بر سر فرماندهی اردوی چند هزار نفره بختیاری درگرفت، نیروهای آنها را که در اصفهان گرد آمده بودند، پراکنده ساخت تا نتیجتاً نقشه اجرای کودتا به دست آنان عملاً به هم بخورد. فرد دیگری که رهبری کودتا به وی پیشنهاد شد، سپهسالار تنکابنی (یکی از دو فاتح بزرگ تهران و عضو هیأت مدیره انقلاب مشروطه) بود. چنانکه دیدیم، او نیز از کاندیداهای اولیه انگلیس برای رهبری کودتا بود که سیدضیاء با او مطرح ساخت و نزدیک بود سپهسالار بپذیرد، ولی وقتی پی برد خود سید هم میخواهد در کابینه حضور داشته باشد پیشنهاد را با تحقیر رد کرد و در نتیجه سیدضیاء ناگزیر شد خود رهبری کودتا را بر عهده گیرد.
کودتای سوم اسفند، آخرین حلقه سیاست استعماری لندن در آغاز دهه سوم از قرن بیستم بود که در نتیجه آن، رضاخان پله پله از نردبام قدرت بالا رفت و سردارسپه وزیر جنگ، نخستوزیر و فرمانده کل قوا شد و نهایتاً بر تخت سلطنت و دیکتاتوری تکیه زد و با خلع احمدشاه و تأسیس سلسله وابسته پهلوی (به کمک و تأیید مستقیم و غیرمستقیم بریتانیا)، به اجرای فرامین و خواستهای سیاسی – اقتصادی – اجتماعی و فرهنگی دیرین لندن در ایران اسلامی شیعه پرداخت، که پیش از این، رئوس آن را برشمردیم. در این مرحله نیز، تاریخ، آکنده از همکاری مشروطهخواهان سکولار با رضاخان است: در نخستین کابینه سردارسپه (3 آبان 1302)، معاضدالسلطنه پیرنیا وزیر عدلیه، فروغی وزیر
خارجه، میرزا قاسمخان صور کفیل وزارت داخله، جم وزیر مالیه، سلیمانمیرزا وزیر معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه، عزالممالک اردلان وزیر فواید عامه و تجارت و سرلشکر خدایارخان وزیر پست و تلگراف بود و معاونت رئیسالوزراء را نیز عدلالملک دادگر به عهده داشت.
معاضد، فروغی، صور و جم در کابینه بعدی رضاخان (فروردین 1303) نیز ابقا شدند و در کابینه سوم سردارسپه (8 شهریور 1303) سروکله تیمورتاش و جعفرقلیخان سرداراسعد سوم هم به ترتیب: به عنوان وزیر فواید عامه و تجارت و وزیر پست و تلگراف، در کابینه پیدا شد. در کابینه چهارم (17 مرداد 1304) نصرتالدوله به عنوان وزیر عدلیه، میرزاحسن مشار به عنوان وزیر خارجه و قوامالدوله صدری به عنوان وزیر داخله وارد شدند و فروغی و تیمورتاش و سرداراسعد نیز به ترتیب: وزارتخانههای مالیه، فواید عامه و پست و تلگراف را عهدهدار بودند. همزمان با ارتقای رضاخان به سلطنت نیز، نخستین کابینه توسط فروغی تشکیل شد که عنوان کفیل ریاست وزرا را داشت و پستهای وزارت خارجه و داخله و پست و تلگراف، به ترتیب: به حسن مشارالملک، عدلالملک دادگر و سرداراسعد سوم بختیاری واگذار گردید. اینها همه داعیه روشنفکری و سابقه «مشروطه»خواهی داشتند.
پانوشتها
این مقاله پیش از درگذشت نابهنگام مرحوم حجت الاسلام والمسلمین علی ابوالحسنی (منذر ) به دبیرخانه
همایش ارسال شده بود . در اینجا یاد و نام ایشان را گرامی داشته و به روح پرفتوح آن اندیشمند فرهیخته درود
می فرستیم.
نوشته یحیی آرین پور، چاپ ،« از صبا تا نیما؛ تاریخ 150 سال ادب فارسی » 1. متن این اشعار را می توانید در کتاب
5، شرکت سهامی کتاب های جیبی، تهران، 1357 ، بخش شرح حال ادیب الممالک فراهانی، ببینید . برای آرمان
استعمارستیزی در جنبش مشروطه، همچنین ر .ک: تنبیه الام ة و تنزیه المل ة، میرزای نائینی، مقدمه و توضیحات
سیدمحمود طالقانی، چاپ اول، تهران، 1334 ش.
. فرهنگی رسا، تهران، 1362 ، ص 260
.260- 3. همان، صص 261
در گام نخست به هیچ وجه نامی از مشروطیت نبود و ... مردم عدالتخانه می خواستند و » : 4. به قو ل سعید نفیسی
تاریخ شهریاری شاهنشاه رضاشاه پهلوی از 3 اسفند 1299 تا 24 ) « همه در این درخواست هماهنگ بودند
.( شهریور 1320 ، شورای مرکزی جشن های بنیادگذاری شاهنشاهی ایران، تهران، 1344 ، ص 41
85 . نیز ر .ک: اسناد مشروطه – دوران قاجاریه، گردآوری - 89 و 86 - 5. تاریخ مشروطه ایران، کسروی، صص 90
: ابراهیم صفایی، نشر بابک، تهران، 1355 ، ص 29 ؛ ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، فریدون آدمیت، ج 1
انتشارات پیام، تهران 1355 ، ص 167 ؛ یادداشت های ملک المورخین و مرآت الوقایع مظفری، عبدالحسین خان
سپهر، با تصحیحات و توضیحات و مقدمه های دکتر عبدالحسین نوایی، انتشارات زرین، تهران، 1368 ، ص
287 ؛ انقلاب مشروطیت ایران، دکتر محمداسماعیل رضوانی، چ 3، شرکت سهامی کتاب های جیبی، تهران،
1356 ، ص 119 ؛ تاریخ بیداری ایرانیان، میرز امحمدخان ناظم الاسلام کرمانی، به اهتمام علی اکبر سعیدی
.453-450/ سیرجانی، چ 3، آگاه، تهران، 1361 ، بخش اول، 2
آقاسیدمحمد گفته است دولت باید مشروطه » 6. زمانی که پس از سخنرانی طباطبایی بر ضد استبداد، شایع کردند
ایها الناس، میان شما معروف است که آقا » : رفت و گفت « باشد، دو روز بعد ... واعظ آن مسجد بالای منبر
حیات « گفته اند دولت باید مشروطه باشد . خیر، آقا چنین حرفی نزده اند؛ بلکه گفته اند دولت باید مشروعه باشد
.7/2 ، یحیی، میرزایحیی دولت آبادی، چ 2: انتشارات عطار+ انتشارات فردوسی، تهران، 1361
تهران، 1356 ، ص 560 . البته می توان استعمال واژه مشروطه را در دوران پیش از تحصن نیز حتی احیاناً به
عنوان واژه ای مستحسن و مقبول عمدتاً در آثار ماسونی سراغ گرفت . اما باید توجه داشت حتی تا چندی قبل
از هجرت کبری کسانی چون شادروان سیدمحمد طباطبایی نیز بر سر منبر، به صراحت خود را از اتهام
مشروطه خواهی مبرا دانسته و مقصودشان را صرفاً برقراری عدالتخانه اعلام می کردند. آری، سخن این است که
به گواه اسناد و مدارک متقن - « آرمان مطلوب » واژه مشروطه – آن هم به عنوان یک « ابتدای رواج نسبتاً وسیع »
تاریخی، از درون سفارت انگلیس و در زمان تحصن جمعی از مردم در آنجا، جوشید و نه پیش از آن.
21 ، اظهارات سیده ب ةالدین - مشروطه ایران و اثر آن در عراق، علی الور دی، ترجمه زهیر لباف، صص 22
شهرستانی؛ خاطرات و اسناد شامل نوشته ها و خاطرات مستند تاریخی و اسناد و عکس های معتبر و منحصر، تهیه
133 ؛ تاریخ مشروطه ایران، کسروی، ص - و تنظیم : سیف الله وحیدنیا، انتشارات وحید، تهران 1364 ، صص 134
را به کار برد تقی زاده بود . ر.ک: زمینه انقلاب « مشروطه » 156 . جالب است، اولین کسی هم که در مجلس لفظ
.45- مشروطیت ایران (سه خطابه)، سیدحسن تقی زاده، چ 2، انتشارات گام، تهران، 1356 ، صص 46
همگی فقط مجلس معدلت از » 9. در لوایح ایام تحصن شیخ در حضرت عبدالعظیم (ع) هم می خوانیم : علما
دولت... خواستند که بساط عدل و انصاف گسترانند و اجرای قوانین شرع نمایند، دیگر شورای ملی و مشروطه
.( رسائل، اعلامیه ها...، ترکمان، ص 322 ) « کسی نشنیده بود تا داستان سفارت و آن ترتیبات معلومه پیش آمد
. 10 . نامه های ملک الشعرای بهار، به کوشش علی میرانصاری، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران، تهران، 1379 ، ص 8
. 11 . تاریخ مشروطه ایران، ص 259 و نیز 261
36» : 84 . کسروی چند دهه پس از طلوع مشروطه نیز می نویسد / 12 . همان، ص 482 و نیز ر.ک: حیات یحیی، 2
سال است مشروطه در ایران برپا گردیده و در این مدت متمادی هنوز بیشتر مرد م آشنا به آن نشده اند و
مشروطه بهترین شکل حکومت و آخرین نتیجه اندیشه نژاد آدمی است، گردآوری !«... معنایش را نمی دانند
1320 . در همین زمینه باید /11/14 ، محمدعلی پایدار، بی نا، تهران، بی تا، ص 11 ، به نقل از پرچم روزانه ، ش 8
به تقی زاده اشاره کرد که حدود 50 سال پس از مشروطه در دهه 1330 شمسی تازه سخن از لزوم تعلیم
دمکراسی به ملت ایران راند ! (قربانیان باور و احزاب سیاسی ایران، محمود تربتی، انتشارات آسیا، « تدریجی »
.( تهران، 1375 ، ص 259
122 . پس چه کسانی، آگاهانه، در پی مشروطه واردات ی غربی - 13 . تاریخ مشروطه ایران، همان، صص 123
تنها گروهی که تصور روشنی از مشروطیت داشت ، عنصر » : بودند؟! پاسخ فریدون آدمیت چنین است
.(228/ ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، 1 ) « ترقی خواه تربیت یافته معتقد به حکومت دمکراسی غربی بود
وی نقش اصلی را در مشروطه وارداتی، با روشنفکران غربگرا و سکولار دانسته و معتقد است مغز و مکانیسم
226 ). به راستی آیا چنین - مشروطیت را آنها ساختند و دیگران پشتیبان آن بودند (همان، صص 150 و 227
ای، می توانست منشأ اثر و مثمرثمر باشد؟ ! پیداست که جواب، منفی است و سیر تاریخ نیز « بی ریشه » رژیم
همین را نشان داد.
14 . خاطرات احتشام السلطنه، به کوشش سیدمحمدمهدی موسوی، چ 2، انتشارات زوار، تهران، 1367 ، ص 677 و
صفحات بعد . حاصل این بریدگی نیز، سکوت و بی تفاوتی مردم شهرهای ایران در برابر انحلال مجلس توسط
شاه، و حتی بدگویی و ریشخند برخی از آنان به مش روطیت بود . تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، مهدی
690 . حتی در تبریز که به دفاع از مشروطه و ایستادگی در /3 ، ملک زاده، چاپ 2، انتشارات علمی، تهران، 1363
میان آن نیم دیگر نیز دسته های انبوهی » ، برابر شاه شناخته می شد، گذشته از گرایش نیمی از مردم به دولت
فشار به مجاهدان می آوردند و زبان » و لذا « ارجی به مشروطه نگذارده و یا آن را از میان برخاسته می پنداشتند
.( تاریخ مشروطه ایران، کسروی، ص 685 ) « از ریشخند و نکوهش بازنمی داشتند
در طهران که سیصدهزار نفر ساکنین او می باشند، هزار نفر » : ناظم الاسلام کرمانی، پس از انحلال مجلس نوشت
بازارها باز، عموم مردم از مشروطه بد » .(238/ تاریخ بیداری ...، بخش دوم، 4 ) «... مشروطه خواه پیدا نمی شود
163 ). محمدمهدی شریف کاشانی نیز بی خیالی مردم پایتخت را در روز - همان: ص 161 و نیز 165 ) « می گویند
در روز توپ بستن مجلس و کشتن جماعتی از مردم دولتی و » : به توپ بستن مجلس، اینچنین ترسیم می کند
و یا تعزیه خوان ها مشغول «! گل به سر خیار! کاکل به سر خیار » : ملتی، در هما ن میدان، خیارفروش فریاد می زد
تعزیه خواندن و جماعتی از زن و مرد نشسته گریه می کنند، و اصلاً ملتفت نیستند که این توپ ها به کجا زده
واقعات اتفاقیه در روزگار، محمدمهدی شریف !«... می شود... همه تماشا می کردند و مشغول کار خود بوده اند
.362/1 ، کاشانی، به کوشش منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان، نشر تاریخ ایران، تهران، 1362
.166/ 15 . تاریخ بیداری ایرانیان ، بخش دوم، 4
16 . گزارش ایران؛ قاجاریه و مشروطیت، مخبرالسلطنه هدایت، مقدمه از : سعید وزیری، به اهتمام محمدعلی
. صوتی، چاپ 2، نشر نقره، تهران، 1363 ، ص 217
17 . ر.ک: تاریخ استقرار مشروطیت در ایران؛ مستخرجه از روی اسناد محرمانه وزارت امور خارجه انگلستان،
حسن معاصر ، دوره کامل یک جلدی، ابن سینا، تهران، بی تا، تاریخ مقدمه، مهر 47 ، ص 757 . حتی از او نقل
ایران برای حکومت مشروطه هنوز آمادگی ندارد و تا دو نسل دیگر نیز آمادگی نخواهد » : شده که گفته است
.(102- تلاش آزادی، محمدابراهیم باستانی پاریزی، انتشارات نوین، تهران، 1354 ، صص 103 ) « داشت
.140- 18 . خاطرات مجلس و دمکراسی چیست؟ رضا زاده شفق، انتشارات کیهان، تهران 1334 ، صص 142
229 ؛ سفرنامه گروته، هوگو گروته، - 19 . ر.ک: ایران امروز، اوژن اوبن، ترجمه علی اصغر سعیدی، صص 230
بسیاری از مردم « شناخت درست » ترجمه مجید جلیلوند، نشر مرکز، تهران 1369 ، صص 218 و 237 ، عدم
ایران از مجلس شورا و مسئولیت ها و شئون آن؛ تاریخ ایران، سر پرسی سایکس، ترجمه سیدمحم دتقی فخر
، 564 ، گزارش ایران ...، مخبرالسلطنه هدایت، همان، صص 186 و 217 /2 ، داعی گیلانی، ج 2، تهران، 1330
90 ، نامه منسوب - 462 و تاریخ مشروطه ایران، کسروی، صص 95 -454/ تاریخ بیداری ایرانیان، بخش اول، 2
17 رجب 325 ق؛ اظهارات ، به ناصرالملک به سیدمحمد طباطبایی در صدر مشروطه؛ روزنامه مجلس، ش 167
مخبرالملک؛ اسناد سیاسی، شرح حال حسینقلی خان نظام السلطنه مافی، ص 388 ؛ خاطرات حاج سیاح، ص
84 ؛ تاریخ انحطاط (انحلال) مجلس؛ فصلی از تاریخ انقلاب مشروطیت / 560 ؛ حیات یحیی دولت آبادی، 2
؛ ایران، احمد مجدالاسلام کرمانی، مقدمه و تحشیه محمو د خلیل پور، چ 2، دانشگاه اصفهان، 1356 ، ص 23
خاطرات و اسناد ظهیرالدوله، به کوشش ایرج افشار، شرکت سهامی کتا ب های جیبی با همکاری مؤسسه
به کوشش ،« قهرمان میرزا سالور » انتشارات فرانکلین، تهران، 1351 ، ص 134 ؛ روزنامه خاطرات عین السلطنه
3490 ؛ اوراق تازه یاب / 1825 و 2133 و 5 - 1801 و 1826 /3 ، مسعود سالور و...، اساطیر، تهران، 1377
مشروطیت و نقش تقی زاده به کوشش ایرج افشار، انتشارات جاویدان، تهران، 1359 ، ص 421 ، اظهارات
محمدصادق صاحب نسق؛ تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن 19 ، ج 8 و محمود محمود، چ 4، اقبال،
19 به بعد؛ قیام آذربایجان در انقلاب مشروطیت ایران، کریم طاهرزاده بهزاد، اقبال، تهران، بی تا /8 ، تهران، 1361
(تاریخ مقدمه 1334 ش)، صص 5958 ؛ نقش انگلیس در برپایی رژیم مشروطه در ایران، ابراهیم صفایی، مندرج
؛154/1 ، در نهضت مشروطیت ایران، مجموعه مقالات، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، 1378
انتخابات ، دولت ها و دخالت ها، محمد ترکمان، مندرج در : مجله ایران فرد ا، تهران، مدیر : عزت الله سحابی، ش
24 ، ص 10 به بعد؛ انقلاب اسلامی و وضع کنونی عالم، رضا داوری، مرکز فرهنگی علامه طباطبایی، تهران،
43 ؛ مشروطه بهترین -42/ 188 ؛ ایدئولوژی نهضت مشروطیت، دکتر فریدون آدمیت، 2 - 1361 ، صص 189
هزار تن » : 7- 16 و 22 و 115 . در صفحات 8 - 7 و 11 و 18 - شکل حکومت ...، احمد کسروی، ص 4 و 8
یکی معنی مشروطه را نمی داند و این خود، سدی بزرگ در برابر پیشرفت مشروطه است . چیزی را که معنایش
قبلاً نیز پاره ای از سخنان کسروی را .« را نمی دانند، ارجش را نخواهند شناخت؛ باید گفت دارایش نخواهند بود
در این باره به نقل از تاریخ مشروطه او آوردیم.
.3469/ 20 . ر.ک: روزنامه خاطرات عین السلطنه، 5
. 21 . تاریخ مشروطه ایران، کسروی، ص 261
. 22 . همان، ص 278 و نیز 248
. 23 . همان، ص 165
24 . همان، ص 165 . به گفته کسروی : مردم تبریز هنگام انتخاب اعضای انجمن ایالتی، آنچنان در تدین آنان دقت
تو گویی ... اعضای انجمن با ایشان نماز جماعت خواهند گذارد و یا مسا ئل شرعی یاد » : به خرج دادند که
همان، ص 196 . برای یکپارچگی و شور مذهبی !« خواهند داد که در تقدس و تدین ایشان دقت زیاد می کردند
مردم تبریز در نهضت عدالتخواهی صدر مشروطه، و عمق و هیمنه این قیام، ر .ک: ایران امروز، اوژن اوبن،
67 ؛ خاطرات و اسناد حسینقلی خان ...، باب دوم و سوم : اسناد، صص - ترجمه علی اصغر سعیدی، صص 68
. 398-399 ؛ مجموعه آثار قلمی... ثق ةالاسلام، ص 188
25 . پیداست که مقصود کسروی، آزادی خواهان مست فرنگ و غرب زده است . مؤید این امر، سخن خود اوست
را می خواستند و آشکاره سخن خود را « قانون مشروطه اروپایی » آزادیخواهان تبریز ، دلیرانه » : که می نویسد
همان، ص 325 . البته اینکه آزادیخواهان تبریز را مطلقاً و عموماً ضددین و شیفته نظامات غربی به .« می گفتند
شمار آوریم، از همان ادعاهای گزاف است که مع الاسف تاریخ کسروی را جای جای آلوده ساخته است.
. 26 . همان، ص 248
1286 میان دو همسایه بزرگ ایران – روس و انگلیس – - که در سال 1325 » 27 . به نوشته کسروی : قرارداد 1907
بسته گردیده به بیرو ن افتاده، نتیجه گفتگو های چند ساله ای بود که در نهان و آشکار در لندن و پترزبورگ در
میان نمایندگان دو دولت می رفته. دولت انگلیس که سالیان دراز با امپراطوری روس در آسیا روبرو ایستاده و
همیشه به کشاکش و هم چشمی پرداخته و از چیرگی های آن دولت به کاستن کوشیده ب ود، این زمان از
نیرومندی روزافزون آلمان به ترس افتاده و یک جنگ بزرگی را با آن دولت نیرومند در پیش رو می دید، خود
را ناگزیر می بایست که با دولت روس به چنان پیمانی برخاسته، به پاس سیاست اروپایی - خود به
چشم پوشی هایی در سیاست آسیایی تن در دهد، و از هم چشمی و ایستادگی در برابر چیرگی های روس
.( تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص 812 ) « درگذشته جلو او را در آسیا بازگذارد
درباره قرارداد 1907 و علل و موجبات و نیز آثار و پیامدهای سوء آن برای ایران ر .ک بحث جالب محمود
محمود در مجله آینده، تهران، مدیر، دکتر محمود افشار، مجلد دوم، ش 3، نمره مسلسل 16 ، ص 274 به بعد و
نیز: تاریخ روابط سیاسی ایر ان و انگلیس در قرن 19 ، ج 7، فصل 87 و ج 8، فصل 90 ؛ اسنادی درباره هجوم
انگلیس و روس به ایران ( 1287 تا 1291 ش) گردآوری محمد ترکمان، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی،
وابسته به وزارت امور خارجه ، تهران، 1370 ، مقدمه مفصل ترکمان؛ سیمای احمدشاه قاجار، محمدجواد
جواد ،« قرارداد 1907 و تقسیم ایران میان روس و انگلیس » ؛69-49/1 ، شیخ الاسلامی، نشر گفتار، تهران، 1368
آثار قرارداد 1907 بر سیاست های داخلی و » ؛ 151 ، صص 7968 - هروی، اطلاعات سیاسی – اقتصادی، ش 152
.72- 203 ، صص 83 - علی رضا علی صوفی، اطلاعات سیاسی – اقتصادی، ش 204 ،« خارجی ایران
28 . در این باره، به تفصیل، در ادامه مقاله سخن خواهیم گفت.
از عنوان مجلس، ذی نقش و مؤثر بود . ر.ک: تاریخ « اسلامی » 29 . کاردار سفارت انگلیس رسماً در حذف قید
؛380-379/ 558 و 562 و 567 ؛ تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ملک زاده، 2 / بیداری ایرانیان، بخش اول، 3
.119- تاریخ مشروطه ایران، کسروی، صص 120
امروز پس از بیست و اند سال سیاست های نهانی » : 30 . تاریخ هجده ساله آذربایجان، احمد کسروی، ص 120
بیرون افتاده و ما می دانیم که پیمان 1907 میان روس و انگلیس درباره ایران و افغانستان دامنه پیمان بزرگ
دیگری درباره پیش آمدهای اروپایی بوده و دو دولت چنین می خواسته اند و برای آمادگی به جنگ جهانگیر به
کارهای خود در آسیا سامانی دهند
31 . تاریخ استقرار مشروطیت در ایران، مستخرجه از اسناد محرمانه وزارت خارجه انگلستان ، ترجمه حسن
. معاصر، ص 286
نوشته « واقعات اتفاقیه » نوشته ناظم الاسلام کرمانی و ،« تاریخ بیداری ایرانیان » 32 . بنگرید به : کتبی همچون
و غیره. ،« کتاب آبی » ، محمدمهدی شریف کاشانی
.74/ 33 . واقعات اتفاقیه، 1
. 73 و 168 و 173 و 174 / 82 و نیز ر.ک: 1 / 34 . همان، 1
،100-101 ،78-80 ،57-59 ،42- 35 . ر.ک: اسناد م شروطه – دوران قاجاریه، گردآوری ابراهیم صفایی، صص 44
. 113 و 120 ،106-108
36 . خاطرات و خطرات، توشه ای از تاریخ شش پادشاه و گوشه ای از دوره زندگی من، مخبرالسلطنه هدایت،
. چاپ 3، زوار، تهران، 1361 ، ص 41
.12- 37 . مجله محیط، سال اول، شماره اول، رجب 1361 ق، شهریور 1321 ش، صص 15
.109- 38 . سوانح عمر، شمس الدین رشدیه، نشر تاریخ ایران، تهران، 1362 ، صص 110
39 . ر.ک: خاطرات امید، مندرج در : خاطرات و اسناد شامل نوشته ها و خاطرات مستند تاریخی و اسناد و
عکس های معتبر و منحصر، تهیه و تنظیم: سیف الله وحیدنیا.
40 . تمجیدالسلطان، عکاس مشهور دربار، برادرزن همین آقامیرزاحسن بوده است.
41 . آقای عباس اخوان افزودند : بر اساس اطلاعات موثق خانوادگی، باید خاطرنشان سازم که آقامیرزاحسن از
دوستان و اطرافیان مرحوم آیت الله معزالدوله پیش نماز معروف مسجد معز الدوله خیابان ایران بو د ، و او همان
است که پس از اعدام فجیع مرحوم شیخ فضل الله نوری، روحانیان یا روحانی نمایانی را که در اعدام شیخ دست
داشته یا آن را تأیید کرده بودند مرتد اعلام کرده بود (گفته می شود روحانی فاضل و پارسای مشهور، آیت الله
آقا شیخ ابراهیم امام زاده زیدی نیز راجع به مخالفان شیخ همین نظر منفی را داشته است ). گفتنی این که آقا
میرزاحسن از سر ارادتی که به آیت الله معزالدوله می ورزید و نیز از فرط غم و اندوهی که داشت وصیت کرد
که وی را پایین پای معزالدوله دفن کنند و بر روی قبرش هم سنگ نگذارند و بگذارند پا بخورد و از بین برود!
.221- 42 . خاطراتی از صالحان، احمد شهامت پور، انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم 1388 ، صص 222
43 . برای آشنایی با تحرکات کارگزاران سفارت انگلیس و ایادی داخلی آن در بین مردم هنگام تحصن مزبور و
اهداف بریتانیا از طرح و کارگردانی این سناریوی استعماری، مطالعه دو کتاب زیر توصیه می شود: بست نشینی
مشروطه خواهان در سفارت انگلیس، رسول جعفریان، چ 2، مؤسسه تاریخ معاصر ایران، تهران، 1378 ؛ تحلیلی
سیاسی – اجتماعی از فلسفه و ضرورت ولایت فقیه و دموکراسی ارشاد شده، علی ابوالحسنی منذر، سپاه
همچنین .« مشروطه بازها و مشروعه خواه ها » پاسداران انقلاب اسلامی؛ پادگان توحید - شهر ری، 1359 ، فصل
مراجعه به آثار زیر سودمند است : تاریخ مشروطیت، امین الشرع خویی، مندرج در : میراث اسلامی ایران،
112 ؛ اسناد -111/ مجموعه مقالات، به کوشش رسول جعفریان، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی قم، 9
106 و - 100 و 108 - 78 و 101 -80 ،57- 42 و 59 - مشروطه...، گردآوری اب راهیم صفایی، همان، صص 44
159 ؛ خاطرات و - 113 و 120 ؛ اسناد سیاسی، از همو، ص 332 ؛ پنجاه نامه تاریخی، از همو، صص 160
171 ؛ تاریخ بیداری ایرانیان، - خطرات، مخبرالسلطنه، همان، ص 141 ؛ گزارش ایران ...، از همو، صص 172
502 و 507 به بعد؛ فرمان مشروطه از کیست؟، محیط طباطبایی، -501/ ناظم الاسلام کرمانی، بخش اول، 3
12 ؛ خاطرات و اسناد ظهیرالدوله، - مندرج در مجله محیط، سال 1، ش 1، رجب 1361 ق/ 1321 ش، صص 15
124 ؛ واقعات اتفاقیه در روزگار، محمدمهدی شریف - به کوشش محمداسماعیل رضوانی، ص 108 و 126
109 ؛ صص روزنامه - 173 ؛ سوانح عمر، شمس الدین رشدیه، صص 110 - 72 و 174 - 74 و 168 -73/ کاشانی، 1
، اخبار مشوطیت و انقلاب ایران- یادداشت های سیداحمد تفرشی، به کوشش ایرج افشار، امیرکبیر، تهران 1351
72 و 81 ؛ وقایع اتفاقیه، مقدمه سعید ی سیرجانی، ص هفت؛ / 26-27 و 41 ؛ حیات یحیی، یحیی دولت آبادی، 2
، تاریخ انقلاب ایران، ابن نصرالله مستوفی تفرشی، ج 1: نسخه خطی کتابخانه ملی ملک، تهران، شماره 3819
558 ؛ فاجعه قرن ...، ص 44 ؛ انجمن های سری در - 30 ؛ خاطرات حاج سیاح، صص 560 - 17 و 31 - صص 18
کارهای خود در آسیا سامانی دهند
31 . تاریخ استقرار مشروطیت در ایران، مستخرجه از اسناد محرمانه وزارت خارجه انگلستان ، ترجمه حسن
. معاصر، ص 286
نوشته « واقعات اتفاقیه » نوشته ناظم الاسلام کرمانی و ،« تاریخ بیداری ایرانیان » 32 . بنگرید به : کتبی همچون
و غیره. ،« کتاب آبی » ، محمدمهدی شریف کاشانی
.74/ 33 . واقعات اتفاقیه، 1
. 73 و 168 و 173 و 174 / 82 و نیز ر.ک: 1 / 34 . همان، 1
،100-101 ،78-80 ،57-59 ،42- 35 . ر.ک: اسناد م شروطه – دوران قاجاریه، گردآوری ابراهیم صفایی، صص 44
. 113 و 120 ،106-108
36 . خاطرات و خطرات، توشه ای از تاریخ شش پادشاه و گوشه ای از دوره زندگی من، مخبرالسلطنه هدایت،
. چاپ 3، زوار، تهران، 1361 ، ص 41
.12- 37 . مجله محیط، سال اول، شماره اول، رجب 1361 ق، شهریور 1321 ش، صص 15
.109- 38 . سوانح عمر، شمس الدین رشدیه، نشر تاریخ ایران، تهران، 1362 ، صص 110
39 . ر.ک: خاطرات امید، مندرج در : خاطرات و اسناد شامل نوشته ها و خاطرات مستند تاریخی و اسناد و
عکس های معتبر و منحصر، تهیه و تنظیم: سیف الله وحیدنیا.
40 . تمجیدالسلطان، عکاس مشهور دربار، برادرزن همین آقامیرزاحسن بوده است.
41 . آقای عباس اخوان افزودند : بر اساس اطلاعات موثق خانوادگی، باید خاطرنشان سازم که آقامیرزاحسن از
دوستان و اطرافیان مرحوم آیت الله معزالدوله پیش نماز معروف مسجد معز الدوله خیابان ایران بو د ، و او همان
است که پس از اعدام فجیع مرحوم شیخ فضل الله نوری، روحانیان یا روحانی نمایانی را که در اعدام شیخ دست
داشته یا آن را تأیید کرده بودند مرتد اعلام کرده بود (گفته می شود روحانی فاضل و پارسای مشهور، آیت الله
آقا شیخ ابراهیم امام زاده زیدی نیز راجع به مخالفان شیخ همین نظر منفی را داشته است ). گفتنی این که آقا
میرزاحسن از سر ارادتی که به آیت الله معزالدوله می ورزید و نیز از فرط غم و اندوهی که داشت وصیت کرد
که وی را پایین پای معزالدوله دفن کنند و بر روی قبرش هم سنگ نگذارند و بگذارند پا بخورد و از بین برود!
.221- 42 . خاطراتی از صالحان، احمد شهامت پور، انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم 1388 ، صص 222
43 . برای آشنایی با تحرکات کارگزاران سفارت انگلیس و ایادی داخلی آن در بین مردم هنگام تحصن مزبور و
اهداف بریتانیا از طرح و کارگردانی این سناریوی استعماری، مطالعه دو کتاب زیر توصیه می شود: بست نشینی
مشروطه خواهان در سفارت انگلیس، رسول جعفریان، چ 2، مؤسسه تاریخ معاصر ایران، تهران، 1378 ؛ تحلیلی
سیاسی – اجتماعی از فلسفه و ضرورت ولایت فقیه و دموکراسی ارشاد شده، علی ابوالحسنی منذر، سپاه
همچنین .« مشروطه بازها و مشروعه خواه ها » پاسداران انقلاب اسلامی؛ پادگان توحید - شهر ری، 1359 ، فصل
مراجعه به آثار زیر سودمند است : تاریخ مشروطیت، امین الشرع خویی، مندرج در : میراث اسلامی ایران،
112 ؛ اسناد -111/ مجموعه مقالات، به کوشش رسول جعفریان، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی قم، 9
106 و - 100 و 108 - 78 و 101 -80 ،57- 42 و 59 - مشروطه...، گردآوری اب راهیم صفایی، همان، صص 44
159 ؛ خاطرات و - 113 و 120 ؛ اسناد سیاسی، از همو، ص 332 ؛ پنجاه نامه تاریخی، از همو، صص 160
171 ؛ تاریخ بیداری ایرانیان، - خطرات، مخبرالسلطنه، همان، ص 141 ؛ گزارش ایران ...، از همو، صص 172
502 و 507 به بعد؛ فرمان مشروطه از کیست؟، محیط طباطبایی، -501/ ناظم الاسلام کرمانی، بخش اول، 3
12 ؛ خاطرات و اسناد ظهیرالدوله، - مندرج در مجله محیط، سال 1، ش 1، رجب 1361 ق/ 1321 ش، صص 15
124 ؛ واقعات اتفاقیه در روزگار، محمدمهدی شریف - به کوشش محمداسماعیل رضوانی، ص 108 و 126
109 ؛ صص روزنامه - 173 ؛ سوانح عمر، شمس الدین رشدیه، صص 110 - 72 و 174 - 74 و 168 -73/ کاشانی، 1
، اخبار مشوطیت و انقلاب ایران- یادداشت های سیداحمد تفرشی، به کوشش ایرج افشار، امیرکبیر، تهران 1351
72 و 81 ؛ وقایع اتفاقیه، مقدمه سعید ی سیرجانی، ص هفت؛ / 26-27 و 41 ؛ حیات یحیی، یحیی دولت آبادی، 2
، تاریخ انقلاب ایران، ابن نصرالله مستوفی تفرشی، ج 1: نسخه خطی کتابخانه ملی ملک، تهران، شماره 3819
558 ؛ فاجعه قرن ...، ص 44 ؛ انجمن های سری در - 30 ؛ خاطرات حاج سیاح، صص 560 - 17 و 31 - صص 18
98 ؛ چکیده انقلاب : حیدرخان - انقلاب مشروطیت، اسماعیل رائین، چ 2، جاویدان ، تهران، 1355 ، صص 109
عمواوغلی، رحیم رضازاده ملک، دنیا، تهران، 1352 ، ص 37 ؛ گیلان در جنبش مشروطیت، رحیم نامور،
86 ؛ خاطرات عبدالله بهرامی از آخر سلطنت ناصرالدین شاه تا اول - 74 و 87 - انتشارات چاپار، بی تا، صص 77
69 و... . - کودتا، چ 2، انتشارات علمی، تهران، بی تا، صص 79
. 44 . خاطرات آیت الله محمدعلی گرامی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، ص 111
45 . ایشان پسرعموی مرحوم سیدعبدالحسین واحدی از فدائیان اسلام و رابط فدائیان با مرحوم آیت الله بروجردی
« بدلاء قمی » بودند. مرحوم حجت الاسلام حاج شیخ محمد شریف رازی، تراجم نگار م شهور معاصر، تحت عنوان
حجت الاسلام والمسلمین السیدالجلیل و العالم النبیل الحاج سیدحسین البدلاء از علماء ابرار و » : می نویسد
مدرسین اخیار حوزه علمیه قم است . دارای مقام فضل و دانش و متانت و اخلاق فاضله است . والدش، مرحوم
آقاسیدمحمد قمی، از خانواده های علم و شرافت بوده است و آن جناب از احفاد جناب امام زاده شاه بدلا
می باشد که ئر بلوک و بخش جاپلق دارای مزار و قبه و مورد توجه مردم آن ناحیه است . تولد... [آقای بدلا] در
پنجشنبه چهارم جمادی الاول 1326 ق در قم واقع شده و پس از رشد و طی مقدمات [علوم حوزوی ]، سط وح
را از مرحوم ادیب تهرانی و میرزاعلی یزدی فراگرفته و پس از آن از دروس مرحوم آیت الله حجت و آیت الله
خوانساری و هم مرحوم آیت الله بروجردی و آیات دیگر استفاده کامل نموده و به تدریس فقه و اصول و هم
اقامه جماعت اشتغال دارند . از آثار ایشان است کتابی در دعا و ش رایط دعا و اماکن دعا و منتخبی از ادعیه
.85-84/ گنجینه دانشمندان، کتابفروشی اسلامیه، تهران، 2 ،« ماثوره
46 . گفتنی است مرحوم بدلا فشرده ای از این داستان را در کتاب خاطراتی که مرکز اسناد انقلاب اسلامی اخیراً از
ایشان منتشر ساخته، آورده اند، که البته آنچه در اینجا می خوانید تفصیل آن قضیه است.
47 . خاطرات و سفرنامه مسیو ب . نیکیتین، قنسول سابق روس در ایران، ترجم ه علی محمد فره وشی مترجم
ظاهراً کلنل اسمارت s همایون، مقدمه بهار و ...، چ 2، کانون معرفت ، تهران، 1356 ، ص 38 . مقصود از ماژور
بعدی است که در سطور آتی راجع به وی اشاراتی خواهیم داشت.
. 48 . وقتی که مارکسیست ها تاریخ می نویسند، واقف شریفی، انتشارات صادق ، تهران، 1357 ، ص 22
49 . ایرانیان در میان انگلیسی ها، دنیس رایت، ترجمه کریم امامی، نشر نو با همکاری انتشارات زمینه، تهران،
. 1368 ، ص 378
. 50 . تاریخ بیست ساله ایران، مکی، ج 1، کودتای 1299 ، چ 3، نشر ناشر، تهران، 1361 ، ص 189
. 51 . افزایش نفوذ روس و انگلیس در ایران عصر قاجار، جواد شیخ الاسلامی، کیهان ، تهران، 1369 ، ص 34
52 . شیخ خزعل و پادشاهی رضاخان، سر پرسی لورین، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، انتشارات فلسفه، تهران،
. 1363 ، ص 5
53 . نامه های خصوصی سر سیسل اسپرینگ رایس وزیرمختار انگلیس در دربار ایران ...، ترجمه محمدجواد
. شیخ الاسلامی، انتشارات اطلاعات، تهران، 1375 ، ص 133
.133- 54 . همان، صص 134
در » سفیر انگلیس در مقابل درخواست عده ای از مردم که خواهان تحصن بودند » : 55 . مخبرالسلطنه می نویسد
گزارش ایران...، همان، ص 171 . دولت آبادی نیز که « ظاهر اظهار عدم موافقت کرده، باطناً مساعدت داشت
اینجا لازم » : خود از فع الان و صحنه گردانان مشروطه بوده و رغبت چندانی هم به افشای اسرار ندارد، می نویسد
است به یک مطلب مهم اشاره نمایم و آن نظریات سیاسی انگلیسیان است در این درجه همراهی با متحصنین و
حیات یحیی، «... دادن دستورات خصوصی به آنها، خصوصاً در این موضوع که اختیارات شاه باید محدود گردد
.81/2
56 . دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، خان ملک ساسانی، چ 3، انتشارات بابک با همکاری انتشارات هدایت،
. تهران، بی تا، ص 80
40 . سال ها پیش از این تاریخ نیز، در ایام / 57 . تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس ...، محمود محمود، همان، 7
یک شب، تمام لباسش را ایرانی کرده، یک عبا هم دوش کرده، به تکیه دولتی آمده بود. در میان ده هزار » محرم
تنها ظهیرالدوله که به اقتضای شغلش در دربار، با او مراوداتی داشت، قادر به شناسایی وی شده بود (ر.ک ،« نفر
سفرنامه ظهیرالدوله همراه مظفرالدین شاه به فرنگستان، به کوشش دکتر محمداسماعیل رضوانی، انتشارات
.( مستوفی، تهران، 1371 ، ص 174
خویش، عنصری ضددین و روحا نیت بوده « روحانی » 58 . بقیه ماجرا کاملا نشان می دهد فرد مذکور، به رغم ظاهر
است؛ گرگی در لباس میش آمده، و فردی از قماش شیخ ابراهیم زنجانی... .
59 . مکار و حیله گر.
چاپ 2، شرکت ،« ادیب هروی » 60 . تاریخ انقلاب طوس یا پیدایش مشروطیت ایران، محمدحسن خراسانی
.136- چاپخانه خراسان، مشهد، صص 137
61 . تاریخ انقلاب ایران، منسوب به تقی زاده ، مندرج در : یغما، سال 14 ، ش 2 به بعد، ص 24 . دکتر احسان نراقی
به » : به مناسبت حرف تقی زاده (تربیت سریع و یک هفته ای مردم در مدرسه قونسولخانه !) نکته ای نغز دارد
همین آسانی؟ ! اگر بتوان در عرض یک هفته به اندازه ده سال به سوی آزادی پیش رفت، لابد باید بتوان ، از
طرف دیگر آنچه را که در طول ده سال در این راه به دست آمده است از دست داد . و در حقیقت، همین طور
.(212- آزادی، حق و عدالت، گفت وگوی اسماعیل خویی با احسان نراقی، صص 213 ) !« هم شد
62 . راجع به معنی لفظ مشروطه و اقوال مختلف در ریشه و مفهوم این واژه، ر .ک: معنی لغت مش روطه و ریشه
335 ؛ تشیع و - 20 ش، صص 338 ، آن، محمداسماعیل رضوانی، مندرج در : سالنامه کشوری ایران، سال 1344
مشروطیت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق، دکتر عبدالهادی حائری، چاپ 2، انتشارات امیرکبیر، تهران،
253 ؛ ایران و جهان اسلام، پژوهش هایی تاریخی پیرامون چهره ها، اندیشه ها و جنبش ها ، از - 1364 ، صص 254
213 ؛ خاطرات مجلس و - همو، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی (ع)، مشهد، 1368 ، صص 222
دمکراسی چیست، دکتر شفق، همان، ص 141 ؛ اندر معنی مشروطه، فیروز منصوری، مندرج در : نهضت
.345-321/1 ، مشروطیت ایران، مجموعه مقالات مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران ، تهران، 1378
مجلس » 63 . می دانیم که مظفرالدین شاه در دستخط خویش مورخ 16 جمادی الثانی 1324 ق سخن از تأسیس
رانده بود، ولی عناصر غرب زده (همراه کاردار سفارت انگلیس، مستر گرانت داف )، در « شورای اسلامی
را برای همیشه (در دوران مشروطه)، از عنوان مجلس حذف و « اسلامی » دستخظ شاه محتضر دست برده و قید
558 و 562 و 567 ؛ تاریخ انقلاب / کردند. (ر.ک: تاریخ بیداری ایرانیان، بخش اول، 3 « ملی » تبدیل به واژه
119 ). استدلالشان نیز این - 380 ؛ تاریخ مشروطه ایران، کسروی، صص 120 -379/ مشروطیت ایران، ملک زاده 2
شاید یک زمانی مانند شیخ فضل الله ملایی پیدا شود که... همه اهل مجلس را تکفیر و لااقل تفسیق کند، » : بود که
تاریخ بیداری ...، همان، ) !«... آن وقت محرک مردم می شود که کافر و فاسق را به مجلس اسلامی چه کار است
.( ص 562
.261- 64 . رسائل، اعلامیه ها...، محمد ترکمان، صص 262
چاپ سوم: مؤسسه مطالعات تاریخ « اندیشه سبز، زندگی سرخ » 65 . از گام های انحرافی مزبور، به تفصیل در کتاب
سخن گفته ایم. ،« شاه و دولت « قانونمندانه » عدالتخانه ؛ مهار » معاصر ایران، تهران، 1385 ، فصل
. 66 . رسائل، اعلامیه ها...، محمد ترکمان، ص 63
67 . شامل 12 تن به نام های محمدو لی خان سپهداراعظم / سپهسالار بعدی، علیقلی خان سرداراسعد بختیاری دوم،
صنیع الدوله ، تقی زاده، وثوق الدوله، ابراهیم حکیم الملک، مستشارالدوله، عبدالحسین سردارمحیی، سلیمان خان
، میکده، سیدنصرالله تقوی، حسینقلی خان نواب، میرزامحمدعلی خان تربیت، شرح حال رجال ایران در قرن 12
.104/3 ، 13 و 14 . مهدی بامداد، کتابفروشی زوار، تهران، 1347
68 . شامل افراد ده گانه زیر : شیخ ابراهیم زنجانی، میرزامحمد نجات، جعفرقلی خان سرداراسعد بختیاری سوم،
سیدمحمد امام زاده که معترضانه جلسه را ترک کرد، نصرالله خان خلعتبری اعتلاءالملک، جعفرقلی یکی از
ساکنین استانبول، عبدالحسین خان شیبانی وحیدالملک، عبدالحمیدخان یمین نظام، میرزاعلی محمدخان تربیت،
.(104/ احمدعلی خان مجاهد عمیدالسلطان برادر سردارمحیی (همان: 3
.25- 69 . قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز، س. علی آذری، چ 4، بنگاه مطبوعاتی صفی علیشاه، تهران، 1354 ، صص 26
.185- 70 . رابطه فراماسونری با صهیونیسم و امپریالیسم، ح.م. زاوش، نشر آینده ، تهران، 1361 ، صص 186
. 71 . خاطرات سیدعلی محمد دولت آبادی، انتشارات فردوسی + انتشارات ایران و اسلام، تهران، 1362 ، ص 38
72 . زندگی طوفانی؛ خاطرات سیدحسن تقی زاده، به کوشش ایرج افشار، چ 2، انتشارات علمی، تهران، 1372 ، ص 461
.85/ 73 . سیمای احمدشاه، دکتر شیخ الاسلامی، همان، 1
، 1914 ، احمدعلی سپهر مورخ الدوله، چاپخانه بانک ملی ایران، تهران، 1336 - 74 . ایران در جنگ بزرگ 1918
.365- صص 366
75 . سیمای احمدشاه ، شیخ الاسلامی، ص 89 ؛ تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، علی اصغر
زرگر، ترجمه کاوه بیات، ص 136 ؛ روزگار و اندیشه ها، مرتضی مشفق کاظمی، انتشارات ابن سینا، تهران،
.241/1 ،1352
76 . درباره مفاد عهدنامه سرّی 1915 روس و انگلیس و سیاست های شیطانی و تجاوزطلبانه آن دو به کشورمان در
طول جنگ ج هانی اول و ماجرای کمیسیون مختلط و اقدامات سپهسالار تنکابنی، ر .ک: سیمای احمدشاه،
82 ؛ زندگانی سیاسی سلطان احمدشاه، حسین مکی، چاپ 3، انتشارات امیرکبیر، تهران، - شیخ الاسلامی، 89
.226- 1362 ، صص 241
. 149 و 194 - 77 . برای اظهارات دکتر مصدق، ر.ک: زندگانی سیاسی سلطان احمدشاه، همان، صص 152
78 . قرارداد 1919 و تشکیل قشون متحدالشکل در ایران، کاوه بیات، مندرج در : تاریخ معاصر ایران، کتاب دوم،
.125- صص 140
79 . خاطرات و تألمات مصدق به قلم دکتر محمد مصدق، با مقدمه غلامحسین مصدق، به کوشش ایرج افشار،
.159- انتشارات علمی، تهران، 1365 ، صص 160
.173- 1254 ، پژوهش و نگارش ابراهیم صفایی؛ انتشارات کتاب سرا، تهران، 1374 ، صص 174 - 80 . وثوق الدوله، 1329
81 . ر.ک: تلاش آزادی، باستانی پاریزی، همان، ص 308 ؛ دولت و جامعه در ایران؛ انقراض قاجار و استقرار
. پهلوی، محمدعلی همایون کاتوزیان، ترجمه حسن افشار، نشر مرکزی، تهران، 1379 ، ص 152
.144-143/ 82 . ر.ک: تاریخ بیست ساله ایران، حسین مکی، 1
83 . ر.ک: شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه، عبدالله مستوفی، کتابفروشی زوار، تهران،
.205-202/3 ،1360
. 84 . دولت های ایران در عصر مشروطیت، زاوش، همان، ص 186
. 85 . همان، ص 187
. 86 . همان، ص 188
. 87 . همان، ص 189
. 88 . همان، ص 201
علی ططری*
چکیده
اهمیت سرزمین ایران به عنوان منطقهای نزدیک به آبهای آزاد و اقیانوس هند و واسطۀالعقد شرق و غرب، به طور مشخص از دوره صفویه تا به امروز مورد توجه قدرتهای غربی به ویژه روسیه و انگلیس بوده است. هدف روسها در دستیابی به خلیجفارس و هندوستان، و سیاستهای انگلیسیها در حفظ موقعیت و پایگاه خود در هند و خلیجفارس، عمدهترین دلایل نفوذ و دخالتهای آنان در ایران عصر قاجاریه بود که رقابتشان در گرفتن امتیازهای سیاسی و اقتصادی موجب بروز تنشهایی میشد. این تنشها و نیز به ویژه حضور قدرتهای جدید مثل آلمان در خاورمیانه سبب گردید روسیه و انگلیس بر سر منافع مشترک در ایران به توافق رسیده و آن را به مناطق نفوذ یکدیگر تقسیم کنند. این اتحاد در واقع، نقض استقلال و حق حاکمیت ملی ایران بود، زیرا به رغم توجیه دو طرف قرارداد که به استقلال و تمامیت ارضی ایران احترام میگذارند، بدون در نظر گرفتن نظر حکومت ایران به صورت مدون و در چهارچوب قواعد خودساخته سیاسیشان به منافع ملی کشورمان دستبرد زدند.
با این توصیف، در این مقاله با بیان پیشینه سیاست توسعهطلبانه انگلیس در ایران، با تکیه بر اسنادی از آرشیو وزارت امور خارجه، زمینهها و پیامدهای قرارداد 1907م و نیز واکنشهای دولت، مجلس شورای نوپا و ملت ایران بررسی میشود.
مقدمه
ایران به سبب دارا بودن موقعیت سوقالجیشی مهم در تمامی دورههای تاریخی مورد هجوم اقوام مختلف به ویژه جهانگشایان و سلطهطلبان قرار گرفته است و در طول تاریخ کمتر زمانی در آرامش بلندمدت به سر برده است.
رویارویی با غرب از دوره صفویه به بعد - به ویژه در یکصد سال اخیر - بخش بزرگی از تاریخ ایران را به خود اختصاص داده است. مناسبات ایران و غرب در دوره قاجار به دلیل رویکرد استعماری غرب اهمیت ویژهای دارد. موقعیت ایران به عنوان حلقه اتصال شرق و غرب، وجود استعدادهای اقتصادی (معادن، شیلات، محصولات کشاورزی و...) و همچنین ضعف دیدگاه و ناآگاهی دربار از وجود استعدادهای داخلی و شرایط سیاسی خارجی از مهمترین عوامل زمینهساز سیاست توسعهطلبانه و استعماری غرب در ایران عصر قاجار به شمار میآید.
دربار قاجار با دادن امتیازها سعی داشت موازنه را بین روسیه در شمال و انگلیس در جنوب حفظ نماید؛ در پی این سیاست، برخی دولتمردان ایران طرفدار سیاستهای روسیه (روسوفیل) و گروهی حامی سیاستهای انگلیس (انگلوفیل) شدند. معدودی از رجال هم بودند که موازنه منفی را تنها راه خروج از بحران حضور روسیه و انگلیس در ایران میپنداشتند؛ اما چندان موفق نبودند و بهترین نمونههای آن تفکر در دوره قاجار، قائممقام فراهانی و میرزا تقی خان امیرکبیر هستند. ورود مستشاران فرانسوی، آمریکایی و در نهایت آلمانی را میتوان نخستین گامها در به کارگیری نیروی سوم در سیاستگذاری ایرانیان دانست.
در اواخر سده نوزده و اوایل سده بیست میلادی، آلمان به قدرتی اروپایی مبدل شد؛ میتوان گفت گسترش نفوذ آلمان در شرق، و به ویژه مسئله مهم راهآهن برلن ـ بغداد، هشدار مهمی برای انگلیس و روسیه، و یکی از مهمترین دلایل زمینهساز انعقاد قرارداد 1907م بین دو رقیب سیاسی بود.
پیشینه سیاست توسعهطلبانه انگلیس در ایران؛ زمینههای قرارداد 1907م
ایران از دو جهت عمده برای انگلیسیها اهمیت داشت؛ نخست آنکه، ایران پل ارتباطی مشرقزمین به ویژه هندوستان با دنیای غرب بود. هندوستان مهمترین نقطه
اتکای سیاسی و اقتصادی انگلستان در شرق به شمار میرفت.
در این زمینه به نظر میرسد نوشته کرزن از زبان رالینسن بهترین نمونه از دیدگاه انگلیسیها درباره ایران و چرایی اهمیت و میزان توجه آنها به کشورمان است. کرزن در مقدمه نوشتار ارتباط ایران با سیاست روس و انگلیس مینویسد:
سر. اچ. رالینسن در مقدمه رساله سیاستمداران خود نوشته است: امور سیاسی کشورهای طراز دوم آسیا مانند ایران انتظار نمیرود که در نظر خواننده انگلیسی حائز اهمیت سرشار نماید، اما جا دارد که در خاطر داشته باشیم، این سرزمین از لحاظ جغرافیایی، حد فاصل بین اروپا و هندوستان است و بعید مینماید که نقش عمدهای در تاریخ آینده مشرقزمین نداشته باشد. از این رو، وضع مردم آن و بنابراین سبک و سیاست دولت ایشان بیش از اندازهای که متناسب با وسعت قلمرو شهریاری نسبت به نقشه عالم و یا شأن و مقام کنونی ایران در میان ملتهای جهان است، مورد توجه و علاقه متتبعین دقیق واقع میشود. ایران ... سرزمینی است که خواه و ناخواه در سرنوشت امپراتوری انگلیس در شرق تأثیر خواهد داشت. بنابراین، بررسیهای جدی سیاستمداران ما را با دقت و شکیبایی تمام و به خصوص بیطرفی و رعایت تام ایجاب میکند.
دوم آنکه، خلیجفارس در جنوب ایران برای حمل و نقل مواد خام به انگلیس و ورود کالاهای انگلیسی به سرزمینهای شرقی بسیار مهم بود. سهم تجاری و اقتصادی انگلیس از خلیجفارس به اندازهای بود که ناوگان نظامی دریایی در آنجا مستقر نمود تا از منافع مالی دولت و بازرگانان انگلیسی حمایت و پاسبانی کند.
بیشتر سیاستمداران انگلیسی بر این باور بودند که روسیه برای دسترسی به خلیجفارس یا باید با عثمانی وارد جنگ شود و یا از ایران بگذرد؛ ایران نزدیکتر و کمهزینهتر بود. کرزن در اینباره مینویسد:
اشتهای حکومت تزاری در کار جهانگیری فقط به همان سامان و نواحی محدود نمیشود و چون به حد کافی از دستاندازی بر نیمی از تمام غنایم ایران در شمال خشنود نیست، نظری هم به جانب جنوب دارد و آرزومند یافتن راهی به خلیجفارس و اقیانوس هند است. ... [روسیه] در صدد است پایه قدرت بریتانیا را در جنوب ایران سست و در کار دریاهای جنوبی اعمال نفوذ کند و پایگاهی برای عملیات بحری خویش فراهم سازد.
با این دیدگاه انگلیسیها به یافتن راهی برای دور نگاهداشتن دست روسیه و البته هر نیروی دیگر از جنوب ایران و خلیجفارس مصمم شدند. از سوی دیگر، برنامه آلمانیها در کشیدن خطآهن به بغداد و راهیابی به خلیجفارس در اوایل سده بیست میلادی، انگلیسیها را بیش از هر زمان دیگری در تلاطم چارهجویی فرو برد.
از سال 1309ق/1891م روابط ایران و انگلیس رو به سردی گرایید. لغو قرارداد تنباکو مهمترین عامل این انجماد به شمار میرفت. تیرگی روابط و کاهش نفوذ انگلیس در دربار ایران، دولتمردان انگلیسی را با حقیقتی تلخ مواجه ساخت و آن به خطر افتادن منافع کشورشان در ایران بود.
از سوی دیگر روسها که همواره به دنبال راهیابی به آبهای آزاد بودند، قفقاز و مناطق شمال اترک و ارس را با جنگ و تزویر به چنگ آوردند؛ و البته هدف آنها دستیابی به خلیجفارس از یک سو، و دسترسی به اقیانوس هند از طریق نفوذ در هندوستان از سوی دیگر بود. این خطری جدی برای انگلیسیها به شمار میآمد؛ بنابراین، در ایران سیاستی را پی گرفتند تا جلو هر گونه نفوذ روسیه را به خلیجفارس و هندوستان مسدود نمایند.
پیش از انعقاد قرارداد 1907م، روسیه با سه مسئله مهم در عرصه سیاست داخلی و خارجی مواجه بود: 1- شکست آنها در جنگ با ژاپن (1905م). 2- انقلاب 1905م که به ضعف روزافزون روسیه تزاری مهر تأیید زد. 3- در صحنه سیاست جهانی، آلمان، به ویژه در راستای سیاستهای بیسمارک توانست پیشرفتی روزافزون در اقتصاد و سیاست به دست آورد. آلمانها که از نیروی دریایی قابل توجهی برخوردار نبودند، به زودی با طرح راهآهن برلن ـ استانبول ـ بغداد قصد آن داشتند که کالاهای خود را به بازارهای آسیا و به ویژه خلیجفارس هدایت کنند و از مواد خام آنجا بهرهمند گردند. این سیاست دولتمردان آلمان، منویات توسعهطلبانه روسیه و به ویژه انگلیس را - که در خلیجفارس منافع مستقیم داشت - تهدید میکرد. تهدید آلمان در شرق به اندازهای بود که بیشتر نویسندگان تاریخ روابط سیاسی، آن را مهمترین عامل اتفاق روسیه و انگلیس در قرارداد 1907م دانستهاند.
به هر روی، زمینههای انعقاد قرارداد 1907م را میتوان به طور کلی به دو دسته عوامل دور و عوامل نزدیک تقسیم نمود؛ مهمترین عامل دور را باید رقابت دیرینه روسیه و انگلیس بر سر منافع مشترک اقتصادی و سیاسی در ایران، آسیای مرکزی و هندوستان دانست و عمدهترین عامل نزدیک را جز نفوذ آلمان در ایران و قدرتگیری
روزافزون آن، باید در کاهش نفوذ انگلیس در دربار ایران در اواخر سده 19م و افزایش نفوذ روسها در دربار و دریافت امتیازهای اقتصادی و سیاسی چشمگیر برشمرد. این شرایط موجب شده بود برخی دولتمردان روسی اینگونه بیندیشند که:
میتوان با تهدید دائمی هندوستان و خلیجفارس، انگلیسیها را به کوتاه آمدن و امتیاز دادن در منطقه اروپا و مسائل مربوط به تنگههای دریای سیاه، بسفور و داردانل وادار کرد و شکستهای پیشین روسیه در جنگهای کریمه و... را به نوعی جبران کرد.
این دیدگاه را شاید بتوان یکی از اصلیترین دلایل و یا زمینههای شکلگیری قرارداد 1907م دانست. اما حضور آلمانها در خاورمیانه و برنامهها و تلاش پیگیر سیاستمداران آلمانی برای گسترش نفوذ دولت متبوعشان در این منطقه و ایران را نیز، که از اواخر سده نوزدهم میلادی روند فزایندهای گرفته بود، باید از مهمترین عوامل تحریک انگلیسیها در پیگیری سیاست نزدیکی با روسها دانست. سیاستهای دولت آلمان در ایران بزرگترین خطر بر سر راه منافع انگلیس به شمار میآمد.
در اواخر سده بیست میلادی، دولت آلمان در صدد برآمد برای نفوذ در خاورمیانه پایگاهی در خلیجفارس ایجاد کند و در منطقهای که انگلیس سالها در آن بدون رقیب فعالیت سیاسی و اقتصادی انجام میداد، جایگاه مناسبی بیابد. در سال 1896م، شرکت ونک هاوس نمایندگیهایی در بندرهای جنوبی ایران، به ویژه در بندر لنگه تأسیس کرد و به تجارت صدف و مروارید پرداخت. سال بعد، کنسولگری آلمان در بوشهر افتتاح شد و در سال 1898م، ویلهلم دوم، امپراتور آلمان سفری رسمی به استانبول کرد و مورد استقبال سلطان عبدالحمید دوم، امپراتور عثمانی قرار گرفت. در نتیجه این سفر بود که ویلهلم دوم خود را حامی مسلمانان جهان اعلام کرد. در سال 1906م در مسیر دریایی هامبورگ به آمریکا، رفتوآمد کشتیهای بخار میان اروپا، خلیجفارس و آمریکا آغاز شد. «سرمایه آلمانی و افراد آلمانی وارد عثمانی» شدند و زمینه احداث خطآهن از برلن به بغداد فراهم شد. از این سوی، پای بازرگانان، صنعتگران، جهانگردان و متخصصان آلمانی به ایران باز شد؛ و یک آموزشگاه فنی و حرفهای (هنرستان) با کمک آلمان در تهران ایجاد شد.
افزایش فعالیت و به تبع آن، نفوذ آلمان در عثمانی و ایران، روسیه و به ویژه انگلیس را به هراس انداخت. به خصوص هنگامی که تبعهای آلمانی به تأسیس بانک در ایران مبادرت ورزید؛ و مهمتر از همه، استیمرچ، سفیر پیشین آلمان در ایران به سمت
معاونت وزارت امور خارجه در برلن منصوب شد. اضطراب دولت روسیه از فعالیتهای نفوذی آلمان در خاورمیانه و به ویژه ایران در گفتگوی شکایتآمیز ایزولسکی، وزیر امور خارجه روسیه با بومپارد، سفیر فرانسه در سنپترزبورگ بهخوبی دیده میشود. اما مهمترین بخش نفوذ آلمان در منطقه خاورمیانه، به دست آوردن امتیاز تأسیس راهآهن برلن ـ استانبول ـ بغداد بود.
انگلیس، بازیگردان اصلی قرارداد 1907م با تکیه بر اسناد
بر اساس مطالب پیشگفته، خلیجفارس همواره جزو منافع غیرقابل گذشت و بسیار مهم انگلیس به شمار میآمد. در این هنگام انگلستان از دو جهت برای آن احساس خطر میکرد: روسیه و آلمان.
روسیه به دنبال ایجاد بندری در خلیجفارس در تلاش بود از مشهد به سیستان و از آنجا، از راه بلوچستان و به وسیله راهآهن به خلیجفارس برسد. آلمان نیز به وسیله راهآهن بغداد به خلیجفارس میرسید و با توجه به روند پیشرفت و نفوذ روزافزون خود، به زودی میتوانست رقیب مهمی برای انگلیس در خلیجفارس محسوب گردد. به همین دلیل، دولتمردان انگلیسی برای جلوگیری از نفوذ آلمان و روسیه در خلیجفارس تصمیم گرفتند با یکی از آنها متحد شوند. از آنجا که جلب نظر دولت آلمان بسیار دشوار مینمود، انگلیس به سمت روسیه متمایل شد و سیاستمداران انگلیسی بیش از پیش سیاست نزدیکی به روسها را پی گرفتند.
سفارت ایران در لندن، در گزارش خود به وزارت امور خارجه درباره تلاش روسیه و انگلیس در تسریع انعقاد قرارداد به سبب ترس از آلمان مینویسد:
به طوری که تلغرافاً [تلگرافاً] عرض شد، بعضی از روزنامهجات لندن به سند اطلاع از محل موثق مینویسند که دولت آلمان یک ماه است با دولت علّیه ایران در گفتگو است و قرار داده شده است که یک میلیون و دویست و پنجاههزار لیره قرض به ایران بدهد و در عوض بندری برای انبار زغال و یا سهولت برای زغالگیری در خلیجفارس تحصیل نماید. روزنامهجات و مردم انگلیس را نصایح میدهند که هرچه زودتر قرارداد با روس را ببندد که هرگاه آلمان در ایران امتیازی حاصل نماید و مقامی پیدا کند، اسباب خطر بزرگ خواهد بود و رفعش کار بسیار مشکلی خواهد بود. [جز این،]
منشاء این خبر باز روزنامه (استاندارد) بود و این خبر را از قول وقایعنگار پاریس خود به طبع رسانید. روزنامه مزبور نوشته است که این مطالب را از محل موثقی شنیده است و مینویسد که قرار استقراض معروض را (مسیو نوز) با وزیرمختار آلمان دادهاند... [که] شعبه[ای نیز] از راهآهن بغداد به کرمانشاه بسازد و این خط به تهران امتداد خواهد یافت و بعضی قنسولگریهای آلمان در کرمانشاه و شیراز و غیره احداث خواهد شد و آلمان این روزها در ایران نفوذی به هم رسانیده است.
هر چند روزنامه اندپاندانس بلژ همکاری ایران با آلمان را در زمینه دادن بندری در خلیجفارس به آلمان و امتداد خطآهن بغداد به کرمانشاه و خلیجفارس، جعلی دانست، اما به هر روی، «تهدید آلمان در اروپا بود که باعث شد روسیه و انگلیس اختلاف خود را درباره ایران حل کنند.»
در 24 آوریل 1906، سفیرکبیر انگلیس در استانبول در نامه محرمانه خود به ادوارد گری مینویسد:
سفیر آلمان در استانبول علاقه خاصی به اختلافات مرزی ایران و عثمانی نشان میدهد و تعیین شخص دانا و پرقابلیتی مثل استیمرچ به سمت وزارت مختاری آلمان در تهران نشان میدهد که آلمانها در نظر دارند فعالیتهای مهمی در ایران بنمایند و اگر زودتر روسیه و انگلیس در قضیه ایران قراردادی منعقد نسازند، بعید نیست که عنقریب با دخالتهای دولت آلمان مواجه شوند.
از سویی، شکست روسیه از ژاپن و گرفتاری روسیه در منچوری، آن دولت را به رفع اختلافاتش با انگلیس- در زمینه منافعی که در افغانستان، تبت و ایران داشتند - واداشت. دولت انگلیس هم که در افریقا گرفتار جنگ ترانسوال بود، برای حفظ موقعیت خود در تبت و افغانستان و به ویژه جلوگیری از پیشرفت نفوذ روسیه در ایران، زمینههای قرارداد 1907م را آماده کرد.
اما در روسیه روند تحولات در دولت و کابینه به ویژه از سال 1906م به بعد نشان از دگرگونی اوضاع به نفع طرح اتحاد با انگلیس داشت. تعدادی از مخالفان این طرح برکنار شدند و هواداران سازش با انگلیس جای آنها را گرفتند؛ برکناری لمسدورف از مقام وزارت امور خارجه روسیه و جایگزینی ایزولسکی در آن منصب مهمترین و اصلیترین نمونه این تحولات بود. از آن به بعد، تلاش گری و معاون او، هاردینگ و سر آرتور
نیکلسن، سفیر انگلیس در سنپترزبورگ و نیز همراهی و همکاری ایزولسکی و بنکیندورف، سفیر روسیه در لندن به ثمر نشست و مقدمات امضای قرارداد فراهم آمد و به رغم مخالفتها و انتقادات سیاستمداران در هر دو کشور، سرانجام در 31 اوت 1907 برابر 8 شهریور 1286 قراردادی که به 1907م شهرت یافت، در سنپترزبورگ، پایتخت روسیه به امضای نمایندگان دو کشور رسید.
این قرارداد سه بخش داشت: ایران، افغانستان و تبت. در بخش مربوط به ایران، هر دو دولت ضمن احترام به استقلال و تمامیت ارضی ایران! این کشور را به سه منطقه تقسیم کردند: منطقه نفوذ روسیه؛ منطقه نفوذ انگلستان؛ و منطقه بیطرف که حائل میان دو منطقه نفوذ بود. منطقه نفوذ روسیه از قصرشیرین آغاز میشد، از اصفهان و یزد و خواف میگذشت و به مرز روسیه و افغانستان ختم میشد. منطقه نفوذ انگلیس هم از ناحیه گزیک در مرز افغانستان آغاز و با عبور از بیرجند و کرمان، به بندرعباس منتهی میگردید. منطقه نفوذ انگلیس بعدها در جنگ جهانی اول و با انعقاد قرارداد پنهانی قسطنطنیه در سال 1915م، گسترش یافت و سراسر مناطق جنوبی ایران را دربر گرفت. این زمانی بود که «نفت» به عنوان مهمترین ماده اقتصادی، رنگ سیاست به خود گرفته بود و اهمیت جنوب ایران و خلیجفارس را برای انگلیسیها بیش از پیش محرز میساخت.
قرارداد در باب ایران
نظر به اینکه دولتین انگلیس و روس متفقاً متعهدند که انتگریته [= تمامیت] و استقلال ایران را مراعات نمایند و محض آنکه صمیماً مایل به حفظ نظم در تمام نقاط این مملکت و ترقی صلح آمیز آن میباشند و مایلاند که برای تمام سایر ملل بالسویه حقوق تجارتی و صناعتی همیشه برقرار بوده باشد و چون هر یک از دولتین مذکورین به ملاحظه ترتیب جغرافیایی و اکونومی (ثروتی) اهتمام مخصوصی در حفظ امنیت و نظم بعضی ایالات متصله یا مجاوره ایران به سرحد روس از یک طرف و به سرحد افغانستان و بلوچستان از طرفی دیگر و [ناخوانا] برای احتراز از هر گونه علل و اسباب حدوث اختلافی نسبت به مصالح خودشان در ایالات سابقالذکر ایران به موجب مدلول فصول ذیل با یکدیگر اتفاق نمودند:
فصل اول
دولت انگلیس متعهد میشود که در آن طرف خطی که از قصرشیرین از راه اصفهان و
یزد و خاخ به نقطهای از سرحد ایران منتهی و سرحد روس و افغانستان را تقاطع مینماید برای خود یا کمک به رعایای خود یا معاونت به اتباع دول دیگر در صدد تحصیل هیچ گونه امتیاز پلتیکی یا تجارتی از قبیل اختیارات راههای آهن و سایر راهها و بانکها و تلگرافها و حملونقل و بیمه و غیره برنیاید و نیز دولت انگلیس متعهد است که وجهاً منالوجوه به هیچ وسیله در اوقاتی که دولت روس به مقام معاونت به مطالبه این قبیل امتیازات در نواحی مزبوره برمیآید ابداً ضدیت ننماید و مسلم است که اماکن مذکوره در فوق جزو نواحی است که در آنها دولت انگلیس متعهد است که در مقام تحصیل امتیازات مذکوره فوق برنیاید.
فصل دویم
دولت روس هم متعهد است که در آن طرف خطی که از سرحد افغانستان از راه قازیک و بیرجند و کرمان رفته به بندرعباس منتهی میشود برای خود یا کمک به اتباع خود و یا معاونت به رعایای دول دیگر در صدد تحصیل هیچ گونه امتیازات پلتیکی یا تجارتی از قبیل امتیازات راههای آهن و سایر راهها و بانکها و تلگرافها و حملونقل و بیمه و غیره برنیاید و نیز دولت روس متعهد است که وجهاً منالوجوه به هیچ وسیله در اوقاتی که دولت انگلیس در مقام کمک به مطالبه این قبیل امتیازات در نواحی مزبوره برمیآید ضدیت ننماید و مسلم است که اماکن مذکوره در فوق جزو نواحی است که در آنها دولت روس متعهد است که در مقام تحصیل امتیازات مذکوره فوق برنیاید.
فصل سیم
دولت روس متعهد میشود که بدون اینکه قبلاً با دولت انگلیس مشاوره و تفهیمی شده باشد به هیچ گونه امتیازی که به رعایای انگلیس در نواحی ایران واقعه فیمابین خطوط مذکوره در فصل اول و دوم داده شود، ضدیتی نکند. دولت انگلیس نیز به همین نحو در باب امتیازاتی که به رعایای روس در همان نواحی ایران داده میشود، متعهد است. تمام امتیازات موجوده حالیه در نواحی مذکوره در فصل اول و دویم هم به حال خود برقرار خواهند بود.
فصل چهارم
مسلم است که عایدات تمام گمرکات ایران به استثنای گمرکات فارس و خلیجفارس یعنی عایداتی که به ضمانت وجه اصل و منافع قروض دولت ایران از بانک استقراضی
روس تا تاریخ امضای این قرارداد حالیه داده شده برای همان منظور کمافیالسابق برقرار خواهد بود. نیز مسلم است که عایدات گمرکات ایران در فارس و خلیج فارس و همچنین عایدات عمل صید ماهی سواحل ایران در دریای خزر و همچنین عایدات پست و تلگراف برای ادای قروض دولت ایران از بانک شاهنشاهی که تا تاریخ امضای این قرارداد حالیه داده شده است، کمافیالسابق برقرار خواهد بود.
فصل پنجم
در صورت عدم ترتیب ادای وجه اصل یا پرداخت منافع قروض ایران از بانک استقراضی و بانک شاهنشاهی تا تاریخ امضای این قرارداد و در صورتی که برای دولت روس لازم شود در محال عایداتی که برای مرتب رسیدن قروض از بانک استقراضی رهن شده و آن محال در نواحی مذکوره در فصل دوم این قرارداد واقعاند کنترلی بگذارد و نیز در صورتی که برای دولت انگلیس لازم شود در محال عایداتی که برای مرتب رسیدن قروض از بانک شاهنشاهی رهن شده و محال مزبوره در نواحی مذکوره در فصل اول این قرارداد واقعاند کنترلی بگذارد دولتین انگلیس و روس متعهد هستند که قبلاً دوستانه با یکدیگر مشورت نموده متفقاً قرار اقدام به برقراری این کنترل را بدهند و از تمام مداخلاتی که برخلاف اصول و اساس این قرارداد حالیه است، احتراز جویند.
در سنتپطرزبورغ نسختان به انجام رسید. 18 - 31 اوت 1907
امضا: نیکلسن
امضا: ایزولسکی
اما نظر همه دولتمردان و سیاستمداران انگلیسی با طرح اتحاد انگلیس با روسیه در آسیا یگانه نبود؛ برخی موافق و شماری مخالف بودند. موافقتها و مخالفتها حتی پس از امضای قرارداد 1907م، مهمترین موضوع بحث محافل سیاسی انگلیس بود. سند زیر گزارش سفارت ایران در لندن به وزارت امور خارجه ایران، درباره گفتوگوها و مناقشات پیرامون قرارداد 1907، در محافل سیاسی لندن است:
سفارت سنیه
لندن
ترجمه مذاکرات مجلس لردها در باب قرارداد روس و انگلیس (11 فوریه 1908)
(لرد کرو) رئیس مجلس شورای وزرا بعد از (لرد لانزدون) برخااسته در دفاع قرارداد، همان نوع دلایلی که طرفداران دولت ذکر نموده بودند، ذکر کرد؛ منجمله گفت که باید تمام قرارداد را ملاحظه نمود و غیره و غیره. در باب ایران اینطور بیان کرد: (لرد کورزن) سؤال کرد که باید دید عقیده ایرانیها در باب این قرارداد چیست از طرف ایران پرتستی در این باب نشد و در این چند روز آخر، یکی از وزرای بسیار محترم معروف ایران عقیده خیلی خوبی در باب قرارداد ذکر نموده است؛ عقیدهاش این است که اشکالات مالی ایران بیشتر به واسطه رقابتی است که بین روس و ما در ایران بود. و اگرچه آن وزیر نگفت، ولی من از بیاناتشان همچو استنباط میکنم که مقصودشان این است که اثر این رقابت این بوده است که در عوض اینکه استعدادات ایران را ترقی بدهند برای فایده خود به کار میبردند. (لرد میدلتون) در ضمن نطق خود گفت که اگر انگلیس میخواست قرار مسئله استقراض را به ایران بدهد، میتوانست تقریباً تمام آنچه حالا تحصیل نمودهایم به طور شرط استقراض تحصیل نماییم، بدون اینکه در اشکالات مملکتی با روس طرف شویم. شاید هم این صحیح باشد ولی اگر آن طور شده بود، چطور میتوانستیم اعتراض نماییم باینکه ایران قرارداد علیحدهای که بیشتر برای ما مضر باشد با روس بگذارد. لرد کورزن نفوذی که روس در ایران به هم رسانده بود، حقیر میپندارد. به قدری که راجع به تجارت است راهآهن ماورای خزر است که مسکو و سایر مراکز بزرگ تجارتی را به ایران متصل میکند. دیگر اینکه، روس با مخارج گزاف سه راه بسیار خوبی از سرحد خود به تهران و نقاط دیگر ساخته است و سهمیلیون لیره به ایران قرض داده است. در باب مقام نظامی روس، راهآهن ماورای خزر البته آن مقام را مستحکم نموده است. به علاوه یکهزار و پانصد نفر قزاقی که در ایران هستند، فقط در تهران نیستند و در تمام نقاط ایران تقسیم شدهاند. تمام این چیزها قدرت و نفوذ بزرگی به روس میدهد و انصاف نیست کسی بگوید که وقتی قرارداد بسته شد ما در مقامی بودیم که شرایط خود را به زور به روس بقبولانیم. در باب جنوب البته ما در آنجا استیلا داریم، ولی نمیشود گفت که روس در آنجا نفوذی ندارد. عقیده من این است که تجارت روس طبعاً مایل به بسط به طرف جنوب است. روس به خط جهازاتی که به خلیجفارس میروند کمک پولی میکند و نیز در بوشهر و در اصفهان قنسول جنرال و در نقاط دیگر جنوب،
قنسولها معین نموده است. زمانی که (لرد کورزن) فرمانفرمای هند بود، گمان میرفت که بشود قراری داد و دولت هند عقیده خود را ذکر نمود در باب دایرهای که روس در آن نفوذ پلتیکی و تجارتی دارد. آن دایره از بعضی جهات برای ما صرفهاش کمتر از دایرهای بود که در این قرارداد حالیه معین شده است. اصفهان جزو آن نبود، ولی راه تجارتی انگلیس از خانقین الی تهران را در جزو داشت.
(لرد کورزن) برخااسته [و] گفت: به کدام عقیده دولت هند اشاره میکنید؟
(لرد کرو): اشاره به راپورتی که رسیده بود، مینمایم.
(لرد کورزن): به چه شکل بود آن راپورت؟
(لرد کرو): برای آنکه این سؤال را جواب بدهم، باید قبل از وقت اعلام نمایید.
(لرد کورزن) اعتراض نمود به اینکه (لرد کرو) محض اینکه بر ضد او حرفی زده باشد، اشاره به اظهار عقیده نمود که نمیتواند بگوید چگونه بوده و در اصل آن شک دارد و یقین ندارد که من آن اظهار عقیده را نمودهام؛ ولی میگوید که در عهد فرمانفرمایی من از طرف دولت هند شده است.
(لرد کرو): حاضر نیستم بگویم که تا چه اندازه لرد کورزن مسئول آن اظهار عقیده بوده است. هر گاه بخواهند که نسخهای از آن راپورت به پارلمنت داده شود، البته موقعی را برای این کار به دست خواهیم آورد. (لرد کورزن اظهار رضا و تمجید نمود). حدی که در آن موقع دولت هند معین نمود، از بعضی جهات بدتر از حد حالیه بود. آن حد، یزد را (که لرد کورزن برای آن اشک ریخت) در جزو داشت و از وسط کرمان به نقطهای در شمال سیستان میرفت. پس آن حد نه فقط وسیعتر از حدی بود که حالا برای روس معین شده است، بلکه قسمت بزرگی از سرحد افغان را که حالا جزو دایره انگلیس است در جزو داشت. البته لرد کورزن حق دارد بگوید که آن تکلیف را دولت هند در صورتی مینمود که تمام مابقی ایران در دایره انگلیس باشد. شاید اینطور باشد، ولی ضمناً دولت اعلیحضرت پادشاه را عقیده این بود که فائده بیطرف نمودن (چنانچه بیطرف شده است) تمام سرحدّ افغانستان خیلی بیش از فایده این قبیل ملاحظات بود. دولت قبول ندارد که دایره بیطرف ضرر داشته باشد، گاهی ذکر از تقسیم ایران شده است. همه میدانند که همچه چیزی نیست. مقام تجارتی ما در ایران، در واقع به هیچ وجه بسته به این قرارداد نیست و بسته به معاهدات تجارتی
است که با آن ملک داریم. و عقیده دولت این بود که داشتن این دایره بیطرف مابین دو دایره نفوذ واضح است، مفید است و رقابت دولتین در آن دایره فقط تجارتی است. در باب خلیجفارس اشاره شد که آیا ممکن نبود قول قطعی صحیحی در این باب از روس گرفت؟ راستش این است که وزیر امورخارجه روس به سفیرکبیر ما مقیم پطرزبورغ نوشتهای داده است و در آن نوشته قبول دارد که روس حرفی در مقامی که ما در خلیجفارس داریم، ندارد. مقام ما در خلیجفارس خیلی شبیه است به مقامی که روس در نقاط شمالی سرحد ایران دارد؛ مقامی است که طبعاً و عقلاً برای ما معین شده است.
همچنین، مطابق گزارشهای سفارت ایران در لندن از واکنش مخالفان قرارداد 1907م در انگلیس، میتوان نگرانی آنها از نزدیکی روسها به هند و خلیجفارس را دریافت. در یکی از این گزارش آمده است:
استخراج تلگراف رمز از لندن
حضرت مستطاب اجل اشرف مشیرالدوله، دیشب لرد کرزن در مجلس لردها نطق مفصلی در ایراد از قرارداد روس و انگلیس نمود و گفت: به واسطه این قرارداد تمام منافعی که در عرض صد سال انگلیس تحصیل نموده بود از دستش رفته [است]. نقاطی که جزء دایره روس شده است، اغلب نقاطی هستند که تجارت و منافع انگلیس در آنجا زیاد بود و همیشه جزء دایره انگلیس محسوب میشدند و در همسایگی و مجاورت به خاک روس نیستند. دایره انگلیس اهمیت تجارتی و ثروتی ندارد و خیلی مختصر است. راست است که سیستان اهمیت استراتژیک دارد، ولی محض خاطر سیستان، دولت انگلیس از تمام ایران صرف نظر نموده و اگر گمان میکنند که ملاحظه استراتژیک انگلیس منحصر به سیستان است، سهو کردهاند. منافع دیگر در ایران خیلی داشتیم که تمام از دست رفته است. دولت اشتباه بزرگی کرده است که خلیجفارس را جزء قرارداد نکرده [است]. روسها بعد از آنکه قوتی بههم رساندند، توجه خود را صرف آباد کردن دایره خود خواهند کرد و عنقریب خواهیم دید که راهآهنهای روس به یزد و اصفهان خواهند رسید و اگر بخواهند این راهآهنها را به خلیجفارس امتداد بدهند، به موجب قرارداد نمیتوانیم ممانعت نماییم آن وقت استیلای انگلیسیها کجا خواهد بود و از استقلال ایران چه باقی میماند؟ این قرارداد [ناخوانا] است از
بدی به خود ایرانیها نموده است و سلب اعتمادشان از انگلیس شده است. دولت انگلیس که این همه رعیت مسلمان دارد، نباید با ممالک مسلمانها اینطور رفتار نماید و بدون مشورت با آنها مملکتشان را قسمت نماید. اینکه میگویند قرارداد مانع از این شد که روس در این اغتشاش ایران از مداخله خودداری نماید، غلط است. اگر اغتشاشات طول بکشد خودداری نخواهد کرد. معاون وزارت خارجه در - قرارداد گفت: خیلی نقشهها برای ترقی ایران کشیده شد، ولی همه بینتیجه مانده [است]. بالاخره دولت لازم دید که دست از رقابت با روس بردارد و روابط خود را با او بر اساس محکم واضحی بگذارد. در باب دایره روس جوابش این بود که کلیه قرارداد را باید ملاحظه کرد و دید که در عوض حصه روس، ما چه فواید بردهایم. در رفع مسائل معوقه و قطع رقابت با روس را در آسیا نمودیم. به عقیده اهل خبره، آنچه برای انگلیس لازم بود، داشتن سیستان و کرمان و بندرعباس بود؛ محض اینکه روس نتواند به بندرعباس و یا به نقطهای در شرق آن راهآهن بسازد و این مقصود تحصیل شده [است]. ایراد دیگر این است که چرا گذاشتیم راهآهن تجارتی که از بغداد و به خانقین و همدان میرود، در دایره روس بیفتد. اگر میخواستند آن نقاط را از دایره روس خارج نمایند، این قرارداد سر نمیگرفت. زیرا که روس میخواهد خطهای راهآهن خود را در ایران با آن راه وصل نماید و دیگر اگر ما مانع میشدیم که این راهآهن به دست روس بیفتد، دولت دیگر که در راهآهن بغداد دخیل است، به میدان میآمد و لازم میشد که انگلیس با ضدیت متفق آن دو دولت مقاومت نماید. روسها هم دنباله این مباحثه را خواهند گرفت.
6 محرم 1326
همچنین، در تحلیلهای بجای سفارت ایران در لندن، درباره کارکرد سیاسی و اقتصادی انگلیس در خلیجفارس، میزان اهمیت آن منطقه و دیدگاه انگلیس در این رابطه، بهخوبی روشن شده است.
سفارت ایران در لندن در 14 محرم 1326 سخنان وزیر امور خارجه انگلیس درباره مقاصد و منافع انگلیس از قرارداد 1907 و تأکید در حفظ منطقه سیستان در دست انگلیسیها و نیز لزوم انعقاد قرارداد به منظور جلوگیری از درگیری روس و انگلیس در
ایران را، به مشیرالدوله، وزیر امور خارجه ایران، چنین گزارش کرده است:
استخراج تلگراف رمز از لندن
حضرت مستطاب اجل مشیرالدوله، قرارداد روس و انگلیس دیروز در مجلس وکلا مباحثه شد وزیر امورخارجه در فقره قرارداد گفت: یکی از جهتهای ختم قرارداد وضعی بود که در ایران پیش آمده بود؛ وقتی که وزرای حالیه سر کار آمدند اگر قرارداد نبود، یقیناً معارضه بین دولتین میشد و با اوضاع حالیه ایران یقیناً هر دو دولت در امور ایران مداخله میکردند. انگلیس طمعی به ایران ندارد و اگر داشت، دو سال قبل که روس مشغول بود، میتوانست همه کار بکند. دایرهای که انگلیس برای خود معین نموده است، بیشتر استراتژیک است و نه تجارتی و قصه عمده داشتن سیستان است؛ زیرا که هند از طرف سیستان است. وزیر امور خارجه به بیاناتی فهماند که با وجود این منافع و نفوذی که روس در عرض بیست سال آخر در ایران به هم رسانده است، نمیشد به غیر آنچه به او داده شد، داده شود. اگر این موقع را برای ختم قرارداد از دست داده بودیم، شاید دیگر موقعی به دست نمیآمد و اگر این موقع از دست رفته بود، ببینید در ایران چه واقع میشد. اوضاع آنجا اسباب میشد که مداخله نماییم. نمیتوانم بگویم که خطر مداخله در ایران به کلی رفع شده [است]؛ با اشکالات داخلی و اشکالات در سرحد عثمانی هیچکس به طور یقین نمیتواند بگوید چه واقع خواهد شد، ولی خطر مداخله از طرف ما و روس خیلی کم شده است. اینکه گفته شده که به واسطه قرارداد به منافع ایران صدمه خورده است، صحیح نیست. در این مذاکرات از دایره روس و انگلیس ذکر شده است، ولی نباید فرض کرد که مقصود از دایره، تقسیم پلتیکی است. دایرهها فقط حد منافع دولتین را معین مینماید به هیچ وجه برخلاف استقلال و پادشاهی ایران نیست. هر گاه چنانچه امروز ایران خود بتواند معماهای کونستیتوسیون خود را که حالا آنقدر مهم و مشکل شده [است]، حل نماید و بعد از سالها سوء حکمرانی و فساد، به واسطه مشروطیت - قویتر درستتری قرار بشود، در آن صورت من میگویم که وسیله او برای حل مشکلاتش به واسطه این قرارداد بهتر شده است.
امضا: مهدی
14 محرم 1326
پیش از امضای قرارداد 1907م، در گرماگرم بحث دولتمردان و سیاستمداران روسیه و انگلیس- هرچند هر یک وجود مناظرات و قصد خود از اتحاد و عقد قرارداد میان روس و انگلیس را پنهان میداشتند و حتی کتمان میکردند - مطبوعات اروپا، به ویژه روزنامههای آلمان از اتحاد قریبالوقوع آنها گزارشهایی منتشر نمودند. علاوه بر این، روزنامهها تا مدتها بعد از امضای قرارداد نیز گزارشهایی درباره آن چاپ میکردند. نامهها و تلگرام هایی که از سفارتخانههای ایران در اروپا، به ویژه از لندن به وزارت امور خارجه فرستاده میشد، منابع مهمی در بررسی اوضاع سیاسی و جو دیپلماسی زورمدارانه روسیه و انگلیس به شمار میآید. کارگزار مرکزی خراسان و سیستان درباره مطالب مربوط به قرارداد روس و انگلیس چاپشده در روزنامهای در لندن گزارش میدهد:
نشان تاج و شیر و خورشید
کارگزار مرکزی خراسان و سیستان
تاریخ: نیمه شعبان 1325
نمره 178
در روزنامه لندن، مفاد عهدنامه اتفاقیه روس و انگلیس را اینطور انتشار دادهاند که جهات شمالی و غربی ایران تا خانقین، با روسها و جهات جنوبی با دولت انگلیس است که طرفین بدون رضایت یکدیگر و اجازه اقدامی نمیتوانند بنمایند.
الامر شریف
[امضا: ناخوانا]
نامههای «دوستانه» اسپرینگ رایس، وزیرمختار انگلیس به مشیرالدوله، وزیر امور خارجه ایران بیش از آنکه حاوی توضیحات روشن درباره قرارداد باشد، متنی توجیهکننده است و حکایت از ضعف دیپلماسی ایران و ناآگاهی برخی دولتمردان ایرانی از جریانات سیاست بینالملل دارد. او به جای توضیحی که میبایست درباره قرارداد به مشیرالدوله ارائه دهد، نوشت:
فدایت شوم، در باب شهرت اینکه انگلستان و روسیه در خصوص مصالح خودشان در ایران مشغول مذاکرات هستند، جناب اشرف ارفع از روی محبت با دوستدار صحبت فرمودند و دوستدار مراتب را به اولیای دولت متبوعه خود اطلاع داد. جناب مستطاب
اجل سر ادوارد گری به دوستدار دستورالعمل دادهاند که برای این اظهارات صادقانه که فرمودهاید، تشکر نمایم و جواباً به جناب اشرف اطمینان دهم که اگرچه دولتین انگلیس و روس لزوماً در باب تلگراف روس و استقراض و سایر اتفاقات مجبور بودهاند مذاکرات نمایند، ولی هرگز در باب هیچ فقره که به هیچ وجه مضر استقلال و انتگریته ایران باشد مذاکره نکردهاند.
زیاده تصدیع نمیدهد. شهر شعبان 1324
Cecil Spring Rice
به هر روی، خبر انعقاد قرارداد روسیه و انگلیس و متن فارسی و فرانسه آن در 15 شعبان 1325/24 سپتامبر 1907 از سوی سفارت انگلیس در تهران به وزارت امور خارجه ایران داده شد. پیش از آن نیز سفارت روسیه در تهران در 2 شعبان 1325/11 سپتامبر 1907 در نامهای به شماره ثبت 1276 امضای قرارداد را به وزارت امورخارجه ایران اطلاع داده بود.
در این صورت و با توجه به عمق فاجعه سیاسیای که برای ایران اتفاق افتاده بود و به رغم گزارشهایی که حتی پیش از امضای قرارداد به دولتمردان ایران میرسید، کمتر کسی نسبت به آن واکنش صریح و مجدانهای نشان داد. در این زمان، دولت مشروطیت با مجلس نوپا در کشاکش امور داخلی مشغول برنامهریزی برای حل مشکلات کشور بودند و از سوی دیگر، مرزهای ایران شاهد یورش سپاه عثمانی بود و این دو مورد شاید از عوامل مهم کمتوجهی آنها در پیگیری مجدانه مسئله قرارداد 1907م بود. با توجه به مشروح مذاکرات مجلس نخست شورای ملی، موضوع قرارداد مزبور چندین بار از سوی نمایندگان مطرح شد و در این مورد میرزا ابوالحسن خان شیرازی، نماینده شیراز گویی بیش از دیگر مجلسیان به اهمیت مسئله توجه داشت. حتی نماینده تندرو و سخنوری همچون سیدحسن تقیزاده نیز با کمتوجهی از کنار این مهم گذشت. او سالها بعد، هنگامی که در جنگ جهانی اول به برلن رفته بود، به سیاستهای استعمارگرانه روسیه و انگلیس اعتراض کرد! مشروح مذاکرات مجلس نخست در جلسه 26 شعبان 1325 گویای واکنش هر یک از نمایندگان به قرارداد مزبور است. در این جلسه، نامه سفارت انگلیس در تهران درباره قرارداد و مفاد آن برای حضار خوانده شد. هر یک از نمایندگان دیدگاه خود را ارائه دادند و کمتر کسی به دیده تحلیل بدان نگریست و سوءظن کمتر کسی برانگیخته شد!
از سوی دیگر، بنا بر اسناد وزارت امور خارجه تنها سه نفر از دولتمردان به مسئله قرارداد 1907م واکنش منفی نشان دادند: میرزا مهدی خان علایی، وزیرمختار ایران در لندن، مرتضی خان ممتازالملک، وزیرمختار ایران در آمریکا و میرزا ملکم خان، وزیرمختار ایران در رم که ضمن نامهای انتقادی، استعفای خود را از وزارت خارجه خواستار شد، چرا که:
قرارداد تقسیم ایران فیمابین روس و انگلیس درهای تأسف را به روی بنده باز کرد ... حالا که پهلوانان خرابی ایران از برای ما دیگر هیچ احتیاجی به سفارت باقی نگذاشتهاند، از محبت کریمانه جنابعالی استدعا مینمایم با اجازه بندگان اقدس همایون شاهنشاه، این وجود نابود را از قیودات این سفارت هر چه زودتر آزاد فرمایند.
هرچند در آرشیو وزارت امور خارجه، نامههایی از آن وزارتخانه به سفارت ایران در لندن، مبنی بر پیگیری درباره قرارداد موجود است، اما این دیگر حتی «نوشداروی پس از مرگ سهراب» هم نبود! چون هیچ ممانعتی در اجرای قرارداد ایجاد نکرد.
پیامدهای قرارداد 1907م در امور داخلی و خارجی ایران
قرارداد 1907م اثرات ماندگاری بر اوضاع داخلی و سیاست دیپلماسی ایران داشت. مهمترین تأثیر آن را با توجه به شرایط بحرانی و انقلابی ایران، میتوان در سرنوشت مشروطه اول دید. انگلیس که پیش از انعقاد قرارداد، سیاست حمایت از مشروطهخواهان را پی میگرفت، پس از اتحاد با روسیه - که از مخالفان و موانع عمده انعقاد استقرار نظام مشروطیت در ایران به شمار میرفت - با سیاستهای روسیه در برابر مشروطهخواهان همسو شد و در سرکوب مشروطیت نوپای ایران دست روسیه را باز گذاشت، که به توپ بسته شدن مجلس اول نقطه اوج آن بود. مناطق نفوذ روسیه در ایران همانا مراکز مهم تدوین اندیشه مشروطهخواهی ایرانیان را دربر میگرفت؛ تبریز و رشت زیر نفوذ روسیه قرار گرفت و روسها سیاست سرکوب مستمر مشروطهخواهان را در این مناطق به شدت اعمال کردند؛ به دار آویختن مشروطهخواهان تبریز در سال 1911م مهمترین نمونه از عملکرد روسها در منطقه نفوذشان بود. اولتیماتوم روسیه برای اخراج مورگان شوستر، مستشار آمریکایی که در خدمت مالیه دولت ایران بود، تعطیل شدن مجلس دوم که باز در
پی اولتیماتوم روسها به بهانه پاسبانی از جان و مال اتباع خود انجام پذیرفت و به توپ بستن گنبد بارگاه امام علی بن موسیالرضا(ع) در 10 فروردین 1291، از جمله پیامدهای قرارداد 1907م در داخل ایران بود. پیامدهایی که حتی به تزلزل پایههای سلطنت قجرها انجامید و مشروعیت آنها را در تسلط بر ارکان قدرت ایران به چالش کشاند.
اما در عرصه سیاست خارجی و روابط دیپلماسی ایران، قرارداد 1907م تأثیرات مخربی داشت. دولتمردان وابسته به دو دولت (انگلوفیلها و روسوفیلها) بیش از پیش در سایهسار وابستگی قرار گرفتند و این مسئله در تصمیمگیریهای مهم سیاسی نقش بسیار مؤثری داشت؛ آنها بیش از آنکه به منافع کشور بیندیشند در طمع جاه و مال به خدمتگزاری هر چه بیشتر به یکی از دو قدرت استعماری تن میدادند. حضور نظامیان روس در رشت، تبریز، قزوین و...، وام گرفتنهایی که در این زمان تنها از روسیه و انگلیس مجاز بود، استخدام مستشاران خارجی طبق نظر دو دولت متحد قرارداد و اخراج مستشاران غیر روسی و غیرانگلیسی از ایران - که جریان اولتیماتوم روسیه در برکناری مورگان شوستر قابل توجهترین آنها به شمار میرفت - به ویژه در خلال جنگ جهانی اول با وجود اعلام بیطرفی ایران، نیروهای عثمانی از مرزهای غربی وارد خاک ایران شدند و در اثر ناتوانی نظامی ایران، انگلیسیها و روسها با افزایش شمار نظامیان خود در این مناطق، در عمل استقلال ایران را زیر سئوال بردند و ایران بخشی از صحنه کشمکش بینالملل گردید.
سفرنامه هیونچول هیورگسن، وزیرمختار انگلیس در ایران، بین سالهای 1935 و 1936م، آینهای تمامنما از اثرات قرارداد 1907م در روابط ایران و انگلیس و بیانگر دیدگاه جامعه ایران به اثرات این قرارداد میباشد. او در فرازی از سفرنامه خود مینویسد:
در موقع انتصابم، روابط بین بریتانیا و ایران صورتی نامطلوب و متزلزل داشت. معاهده کرزن در مردم تأثیر بد بخشیده بود. همه، پیمان 1907[م] را بر رخ ما میکشیدند که قصد تقسیم یا محو استقلال ایران را داشتهایم ... [ایرانیان] لغزشی کوچک را دلیل بر هتک حیثیت محسوب میداشتند و گمان می کردند که ما هنوز به «افکار استعماری قرن 19» پایبندیم و حاضر نیستیم که ایرانیان را همطراز خویش بدانیم.
سایه سنگین پیامدهای داخلی و خارجی قرارداد 1907م همچنان بر سر ایران بود تا آنکه در پی انقلاب بلشویکی روسیه در 1917م و ارسال پیام تروتسکی به وزارت
امورخارجه مبنی بر لغو قرارداد 1907م و نیز الغای هر قرارداد و معاهدهای میان حکومت تزاری با ایران از میان رفت؛ اما قرارداد 1907م به عنوان خاطرهای تلخ و گزنده از سیاست زورمدارانه قدرتهای بزرگ زمانه در ایران در ذهن ایرانیان باقی ماند. خاطرهای که هر سفیر و نمایندهای که از سوی آنها و یا دیگر دولتهای خارجی به ایران می آمد، وجود آن را در پسزمینه ذهن ایرانیان درمییافت و چنانکه پیش از این در نوشتهای از هیورگسن آمد، همه گویای سوءظنی است که نسبت به روسیه و انگلیس وارد شد.
پانوشتها
دانشجوی دکترای تاریخ، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد نجف آباد.
George N. Curzon.
H. Realinson.
،( 3. جرج. ن. کرزن، ایران و قضیه ایران، ج 2، ترجمه ع. وحید مازندرانی (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1350
. ص 698 و 699
. 4. کرزن، ایران و قضیه ایران، ص 711
. 5. محمود محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن 19 ، ج 8 (تهران: اقبال، 1362 ، چ 5)، ص 111
. ایران، صص 316 و 317 ؛ و میراحمدی، پژوهش در تاریخ معاصر ایران، ص 49
به کوشش منیر قادری، زیر نظر داریوش ،« ایران و سیاست جهانی سرآغاز قرن بیستم » 7. مجموعه مقالات همایش
. رحمانیان (تهران: خانه کتاب، 1388 )، ص 16
Wonck Haus.
Wilhelm II.
. 10 . حسین ناظم، روس و انگلیس در ایران، ترجمه فرامرز محمدپور (تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1380 )، ص 55
. 11 . رابرت روزول پالمر، تاریخ جهان نو، ج 2، ترجمه ابوالقاسم طاهری (تهران: امیرکبیر، 1340 )، ص 289
Stemrich.
Alexandr Izvolski.
M. Bompard.
ایران و » مجموعه مقالات همایش ،« واکنش آلمان به انعقاد قرارداد 1907 م با تکیه بر اسناد » ، 15 . فاطمه ترک چی
. صص 373 و 374 ،« سیاست جهانی در آغاز قرن بیستم
. 16 . پالمر، تاریخ جهان نو، ج 2، ص 289
واکنش آلمان » ، 17 . آرشیو مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه . (برای آگاهی بیشتر نک : ترک چی
(. صص 383 و 384 ،« به انعقاد قرارداد 1907 م با تکیه بر اسناد
18 . اسناد در آرشیو وزارت امورخارجه مهم ترین منبع تصدیق کننده این نوشتار است. (برای آگاهی بیشتر نک :
ترک چی، همان؛ همچنین؛ علی ططری و محمد حسن نیا، قرارداد 1907 م به روایت اسناد وزارت امور خارجه
(. ایران، ج 1 و 2 (تهران: خانه کتاب، 1387 و 1388
. ص 385 ،« واکنش آلمان به انعقاد قرارداد 1907 م با تکیه بر اسناد » ، 19 . به نقل از: ترک چی
. 20 . همان، ص 3
1864 م)، ترجمه منوچهر امیری (تهران: جیبی، 1354 )، ص 569 - 21 . فیروز کاظم زاده، روس و انگلیس در ایران ( 1914
. 23 . ع. وحید مازندرانی، قرارداد 1907 م روس و انگلیس راجع به ایران (تهران: کتابخانه سقراط، 1328 )، ص 16
Lamsdorf.
C. Harding.
Arthur Nicolson.
Benkindorv.
28 . اصل (در همه موارد): انتکرتیه.
29 . اصل (در همه موارد): نقطة.
.142 - 30 . ططری و حسن نیا، قرارداد 1907 م به روایت اسناد وزارت امور خارجه، ج 1، صص 144
31 . برای نمونه نک: سند شماره 2 از این مجموعه.
Crewe.
Lansdowne.
Mideltowne.
35 . اصل: با.
36 . اصل: علیحدة.
37 . اصل (در همه موارد): طهران.
38 . اصل: ملیون.
39 . اصل (در همه موارد): دایرة.
40 . اصل: نسخة.
41 . اصل: نوشتة.
11 فوریه 1908 سفارت ایران در لندن؛ همچنین برای ، 42 . آرشیو مرکز اسناد وزارت امور خارجه ، گزارش شماره 13
.194 - دسترسی آسان نک: ططری و حسن نیا، قرارداد 1907 م به روایت اسناد وزارت امور خارجه، ج 1، صص 196
43 . اصل: (در همه موارد) لورد.
44 . اصل (در همه موارد):استراتاجیک.
45 . افتادگی از سند است.
46 . حصه: سهم، قسمت.
47 . آرشیو مرکز اسناد وزارت امور خارجه، گزارش 6 محرم 1326 سفارت ایران در لندن.
48 . برای نمونه نک: سند شماره 3 از این مجموعه.
49 . اصل (در همه موارد): جه ةهای.
50 . اصل: دایرة.
51 . اصل: کونتی توسین.
52 . افتادگی از سند است.
53 . آرشیو مرکز اسناد وزارت امور خارجه، گزارش 14 محرم 1326 سفارت ایران در لندن.
، 54 . برای آگاهی بیشتر نک : ططری و حسن نیا، قرارداد 1907 م به روایت اسناد وزارت امورخارجه ، ص ص 128
. 145 و 146 ،141 ،140
55 . آرشیو مرکز اسناد وزارت امور خارجه، گزارش 15 شعبان 1325 کارگزار مرکزی خراسان و سیستان.
57 . ططری و حسن نیا، قرارداد 1907 م به روایت اسناد وزارت امور خارجه ، ج 1، ص 115 . (در این رابطه نامه
دیگری نیز از رایس به مقام وزارت امور خارجه ایران وجود دارد . (برای آگاهی بیشتر نک : سند شماره 4 از
این مجموعه.)
144.142 - 58 . همان، صص
59 . همان، صص 135 و 136
. 60 . مورخ الدوله سپهر، مقالات سیاسی، به کوشش احمد سمیعی (تهران: عطایی، 1341 )، ص 88
61 . برای آگاهی بیشتر نک : روزنامه رسمی کشور شاهنشاهی ایران ، مذاکرات روز شنبه 26 شعبان 1325
.332 - دارالشورای ملی، صص 335
62 . ططری و همکارش ، سه نامه از میرزا مهدی خان علایی را در مجموعه اسناد قرارداد 1907 م درج کرده اند که
بیان گر نگرش انتقادی او به آن قرارداد است . (برای آگاهی بیشتر نک: ططری و حسن نیا، قرارداد 1907 م به
.(157 - روایت اسناد وزارت امور خارجه، ج 1، صص 161
.168 - 63 . برای آگاهی بیشتر نک: همان، صص 173
64 . آرشیو مرکز اسناد وزارت امور خارجه، نامه 6 دسامبر 1907 میرزا ملکم خان، وزیرمختار ایران در رم (پوشه
2، جزوه دان 51 ، سال 1325 ق).
65 . برای نمونه، متن سند شماره 5 از این مجموعه را بخوانید.
66 . برای آگاهی بیشتر نک : مورگان شوستر، اختناق ایران ، ترجمه ابوالحسن موسوی شوشتری، به اهتمام فرامرز
.( برزگر و اسماعیل رائین (تهران: صفی علی شاه، 1351 ، چ 2
67 . برای آگاهی بیشتر نک : منصوره اتحادیه (نظام مافی )، مجلس و انتخابات؛ از مشروطه تا پایان قاجاریه (تهران:
.( نشر تاریخ ایران، 1375
،( 68 . برای آگاهی بیشتر نک : احمد خان ملک ساسانی، دست پنهان سیاست انگلیس در ایران (تهران: بابک، 1354
.68 - صص 71
. 70 . ططری و حسن نیا، قرارداد 1907 م به روایت اسناد وزارت امور خارجه ایران، ج 2، ص 335
.249 - 72 . برای آگاهی بیشتر نک: همان، ج 1، صص 251
73 . در سند شم اره 6 این مجموعه، ترجمه ای از گزارش روزنامه های خارجی درباره نامه تروتسکی به وزیرمختار
ایران در پتروگراد را بخوانید.
74 . از نویسندگان تاریخ مشروطیت ایران، یکی، محمدعلی تهرانی (کاتوزیان) است که به موضوع قرارداد 1907 م
توجه داشته است . او در کتاب خود، پس از شرح زمینه ها و چگونگی امضای قرارداد مزبور، به تأثیر منفی
سیاست های انگلیس در دیدگاه ایرانیان و مطبوعات کشور، با ذکر نمونه حبل المتین با مدیریت و سردبیری
مؤیدالاسلام کاشانی اشاره کرده است . (برای آگاهی بیشتر نک : محمدعلی تهرانی (کاتوزیان )، تاریخ انقلاب
.296 - مشروطیت ایران، با مقدمه ناصر کاتوزیان (تهران: سهامی انتشار، 1379 )، صص 311
دکتر محمد شورمیج*
مقدمه
میرزا ملکمخان برای تمام پژوهشگران ایرانی چهره بسیار آشنایی است. در اینکه نقش او در روند تجددخواهی و الگوی ترقی، مثبت یا منفی بوده، سخنان بسیار گفته شده است. به هر حال میرزا ملکمخان ارمنی از معدود کسانی است که از نظر شخصیت فردی، نقش اجتماعی و فکری، جلوههای مختلف و متناقض از خود بروز داده است. اختلافنظر شدید و عمیق پژوهشگران درباره او از همین جا نشأت گرفته است. کتابها و مقالات بسیاری درباره شخصیت، افکار، آراء و نقش فرهنگی و اجتماعی ملکم نگاشته شده است و هر کدام به ابعادی از اندیشهها، نقش اجتماعی و عملکرد شخصی او پرداختهاند. این پژوهش سعی دارد افکار اقتصادی ملکمخان را با استفاده از نظرات محققین بررسی و به بوته نقد بگذارد تا برای خوانندگان گوشهای از عملکرد این شخص روشن شود. فرضیه اصلی تحقیق، بر این اصل استوار است که میرزاملکمخان و تفکر اقتصادیاش، بر روند نوخواهی و تجددطلبی ایران تأثیرگذار بوده است.
سؤالات اصلی این پژوهش عبارتند از:
آیا تفکرات اقتصادی ملکمخان در نهایت در خدمت استعمار غرب بخصوص انگلیس نبوده است؟
در این پژوهش با استناد به نوشتههای ملکمخان و منابعی که از نوشتههای وی نقل مستقیم کردهاند و همچنین با بررسی نظرات پژوهشگران معروف در مورد افکار اقتصادی میرزاملکمخان، به سؤالات بالا با روش کتابخانهای، علمی و تحلیل تاریخی پاسخ داده میشود.
میرزا ملکمخان در سال 1249 ه.ق در جلفای اصفهان متولد شد. پدرش میرزایعقوب، فردی تحصیلکرده و اروپا رفته بود. میرزایعقوب مدتی معلم زبان فرانسه ظلالسلطان و مترجم سفارت روس در تهران بود. وی برای پیشرفت زندگی سیاسی و اجتماعی خود در ایران مسلمان شد.
میرزاملکمخان در ده سالگی به پاریس رفت و در مدرسه پلیتکنیک، انواع علوم، بخصوص علوم طبیعی و ریاضی را آموخت و با مکاتب فکری اندیشمندان فرانسه آشنا شد. از جمله در مذهب انسانیت پیرو اگوست کنت و در مهندسی اجتماعی دنبالهرو سن سیمون شد. ملکمخان تقریباً سه چهارم عمر هفتادوهفت ساله (1326-1249 هـ.ق) خود را در خارج از ایران (فرانسه، عثمانی، مصر، انگلستان، ایتالیا، سوئیس و ...) گذراند.
ملکم در سال 1267 هـ.ق پس از اتمام تحصیلات و در دوران صدارت میرزاآقاخان نوری به ایران آمد. او به عنوان مترجم استادان اروپایی و در عین حال برای تدریس درس جغرافیا و علوم مقدماتی وارد دارالفنون شد. البته برای اینکه مشکلی در کسب شغل در ایران نداشته باشد، مانند پدر به اسلام گروید. از او به عنوان نخستین ناقل دستگاه تلگراف از اروپا به ایران یاد شده است
میرزاملکمخان به مقام و پستهای متعددی در ایران و به نمایندگی ایران در خارج نایل شد، از این قرار است: مترجمی دارالفنون، شاه و صدراعظم؛ همراهی با نماینده ایران در عهدنامه پاریس؛ رایزن سفیر ایران در استانبول؛ کنسول ایران در مصر؛ رایزن صدراعظم سپهسالار؛ وزیرمختار ایران در لندن؛ نماینده ایران در کنگره برلن؛ سفارت کبرای ایران در لندن؛ و سفارت ایران در رُم در زمان ناصرالدینشاه.
میرزاملکمخان در زمان ناصرالدین شاه بخصوص بعد از بازگشت از اجلاس عهدنامه پاریس، سعی کرد نظر شاه و دربار را به اصلاحات جلب کند. میرزاملکمخان با اقتباس از تنظیمات عثمانی، رسالهای به نام «کتابچة غیبی» یا دفتر تنظیمات نوشت و به وسیله جعفرخان مشیرالدوله به نزد شاه فرستاد، ملکم برای اینکه زمینه فکری عموم را برای طرح جدیدش آماده کند، به تقلید از اصول فراماسونری غرب، فراموشخانه دایر کرد. فراموشخانه ملکم از مشرب فکری اگوست کنت الهام گرفته بود و از سوی انجمنهای فراماسونری جهان به رسمیت شناخته نشد. عمدهترین علل انحلال فراموشخانه ملکمخان عبارتند از: مخالفت علمای دین مانند ملا علی کنی با تفکرات ضددینی و مغایر اسلام ملکم؛ مخالفت کسانی که از نفوذ ملکم در دربار شاه احساس وحشت داشتند؛ اتهام اعضای فراموشخانه به طرفداری از بابیها و در نهایت تحریک شاه توسط روسها.
ملکم از طریق جامع آدمیت که توسط عباسقلی قزوینی (آدمیت) و به دستور وی ایجاد شده بود، کار خود را دنبال کرد؛ اما دوباره با شکست مواجه شد و به بغداد و استانبول رفت. ملکمخان در استانبول با پیشروان اصلاحات عثمانی و مشروطهخواهان آنجا مانند کمال پاشا، عالی پاشا و فؤاد پاشا تماس داشت. ملکمخان، رساله «رفیق و وزیر» و «مبدأ ترقی و شیخ و وزیر» را تحت تأثیر آخوندزاده، در همین زمان نوشت و جالب اینکه دوباره مسیحی شد.
میرزاملکمخان مدتی در استانبول و مصر بود و زمانی که میرزاحسینخان مشیرالدوله (سپهسالار) به صدارت رسید، مستشار وی شد. البته در استانبول نیز مستشار وی در سفارت ایران بود. در این زمان رساله «تنظیمات حسنه» را نوشت و تقدیم صدراعظم کرد که اولین طرح مجلس شورا بوده است. ملکمخان در سفر شاه به اروپا بوده و در واگذاری امتیاز رویتر نقش داشته است، همین امر به حیثیت سیاسی او لطمه وارد کرد.
بعد از اینکه در کنگره برلن توانست موجبات تخلیه قطور از عثمانی را فراهم کند، لقب ناظمالدوله و پرنس گرفت و به مقام سفارت کبری رسید. بعد از امتیاز لاتاری (قرعه، بختآزمایی) و اعتراض علما، به حیثیت او لطمه شدیدی وارد شد و از کلیه مقامات دولتی عزل شد. بدنبال آن، ملکم در لندن برای توجیه کارهایش و کسب حیثیت از دست رفته، به انتشار نشریه قانون دست زد و به علیاصغرخان اتابک و شاه حمله کرد. در آنجا با سیدجمال اسدآبادی آشنا شد و شاید تحتتأثیر سیدجمال بود که در
این زمان از رهبری روحانیون و نقش دین در روزنامه قانون حرف میزند. علاوه بر آن با میرزاآقاخان کرمانی ازلی بابی مسلک دوست میشود و تحتتأثیر برخی تفکراتش قرار میگیرد. بنابراین حرفهای او در زمینه نقش دین و روحانیون از سر مصلحت بوده است؛ نه اعتقاد قلبی.
به طور کلی میرزاملکمخان در دوران هفتاد و هفت ساله عمرش، در حدود بیست و هشت رساله مختلف نوشته است. در این رسالهها، از آزادی و حکومت قانون به سبک استوارت میل و اگوست کنت صحبت میکند و در فلسفه قانونگذاری به نوشتههای منتسکیو و در انتقاد اجتماعی به ولتر توجه داشته است. به طور خلاصه سرچشمه افکار اجتماعی و سیاسی ملکمخان، آرای متفکران عصر روشنگری قرن هجدهم و معتقدان به فلسفه ترقی لیبرالیسم قرن نوزدهم اروپاست. در اواخر عمر، میرزاملکمخان وزیرمختار ایران در رُم (1908- 1898م) بود. او در سال 1908م/ 1326 ه.ق در شهر لوزان سوئیس درگذشت. ملکم احتمالاً دوباره تغییر دین داده بود چون طبق وصیتش، جسد او را سوزانیدند. او از لحاظ عقیدتی، چندان پای بند به دین خاصی نبود و به مقتضیات زندگیاش مسلمان و مسیحی میشد و بر اصل آدمیت تأکید داشت و مذهب را ابداعی میدانست.
ملکم در زمان تحصیل در فرانسه، با مکاتب سیاسی آنجا بخصوص اگوست کنت، سن سیمون و منتسکیو آشنا شد. میرزاملکمخان در رساله دفتر تنظیمات، نخستین طرح قانون اساسی را به ناصرالدینشاه عرضه کرد. وی در این طرح، اصول نظم غربی را پیشنهاد میکند.
چارچوبهای فکری فراموشخانه میرزاملکمخان، در واقع معجونی از اصول فلسفی و اندیشههای مکاتب غربی بود و کاملاً تحتتأثیر فلسفه اگوست کنت بود.
البته این تفکرات بیش از آن که در خدمت کشور باشد، در جهت توجیه استعمار به خصوص انگلیس بود. در زمینه اقتصادی، دارای تفکر لیبرالی متأثر از لیبرالیسم غربی سدة نوزدهم بوده است. تفکرات اقتصادی ملکمخان، در راستای اندیشههای سیاسیاش قرار داشت.
اصولاً اقتصاد صنعتی بر پایه دو عامل اصلی، یکی به کار انداختن و تولید سرمایه، دیگری به کار بستن دانش فنی قرار دارد. از نظر اقتصادی مسئله اصلی جوامع توسعهنیافته از جمله آسیایی این بود که از غرب، دانش صنعتی فرا گیرند و با کمک سرمایه داخلی، صنعت تولیدی به کار اندازند. در این سیر تحولی، دولت مسئولیت بزرگی داشته است. اما در تأسیس اقتصاد صنعتی، مشرق زمین با تعرض اقتصادی غرب دست به گریبان شد.
اقتصاد داخلی در شرق با دو پدیده اقتصادی خارجی یعنی سرمایهگذاری خارجی و تجارت آزاد برخورد داشته است. در سرلوحه پیشرفت اقتصادی، تقریباً اکثر کشورهای آسیایی، به استفاده از سرمایه خارجی علاقمند بودند و بسیاری از هواداران رشد صنعتی از جمله ملکمخان ارمنی نیز متمایل به سرمایه خارجی بودند. اما نفس استفاده از سرمایه خارجی، ضامن رشد اقتصادی کشور سرمایهپذیر نیست. از نظر عملی و تجربه عینی نیز سرمایهگذاری خارجی در کشورهای مانند مصر، عثمانی و ایران به حقوق حاکمیت آنها ضربههای سخت زد و بر نفوذ اقتصادی و سیاسی دولتهای سرمایهگذار افزود.
کشوری مانند ایران پیش از آنکه به فکر ترقی اقتصادی بیفتد، تحت نفوذ سیاسی و اقتصادی غرب قرار گرفته بود و تجارت آزاد و امتیازات بازرگانی به زیانش تمام شد. در ایران قائم مقام جلوی گسترش تجارت آزاد را گرفت و امیرکبیر تجارت آزاد را بر هم زد و اقتصاد صنعتی ملی را ایجاد کرد. سپهسالار، تحت تأثیر تفکرات اقتصادی ملکمخان، توجه زیادی به سرمایهگذاری خارجی داشت. در زمینه دستگاه مالیه و بانک، سپهسالار صدراعظم ناصرالدین شاه تحتتأثیر تفکرات ملکمخان بود. ملکمخان به تجارت پول و اسباب آن یعنی بانک اهمیت بسیاری میداد و آن را لازمه رشد تجاری صنعتی میدانست.
در زمینه توسعه راه و راه آهن، دولت سپهسالار، به تأسی از اندیشههای ملکمخان آن را عامل اصلی پیشرفت اقتصادی میدانست. انگیزه اصلی سپهسالار در واگذاری امتیاز رویتر، این بود که با بکار انداختن سرمایه خارجی توسعه اقتصادی و صنعتی ایران را ممکن سازد. این انگیزه نیز تحت القائات تفکرات ملکمخان، مشاور اول صدراعظم بود. اما نکته مهم این است که تفکرات اقتصادی ملکم، همانند تفکرات
سیاسیاش، حلال مشکلات ایران نبود؛ بلکه زمینه را برای نفوذ اقتصادی سرمایهگذاران خارجی در ایران فراهم میکرد. به طوری که عملاً در قرارداد رویتر و قراردادهای بعدی، سرمایهگذاران قصد داشتند با کمترین پرداخت حقالامتیاز، بیشترین بهره را ببرند. لذا تأکید صرف بر سرمایهگذاری خارجی برای رشد کشور، سیاست درستی نبود.
ملکم عامل اصلی خرابی ایران را، غفلت و جهالت اولیای امور و بزرگان ایران میداند و راه حل آن را اخذ و اقتباس تمدن فرنگی و شیوههای غربی مدیریت، نظام اداری و سیاسی میداند. میرزا ملکمخان فکر میکرد میتوان اصول نظم و ترقی غرب را مثل تلگراف به راحتی وارد کرد. در حالی که اینها در خود غرب نیز با شرایط و زمینههای اقتصادی - اجتماعی نوین و تحول در ساختار جامعه مدنی آنها میسر شد. به نظر ملکمخان در ایران همیشه عقل بیعلم به کار رفته و همین عامل، راه ترقی و پیشرفت را به روی مردم ایران بسته است. در واقع علت عدم ترقی را نتیجه جهل ایرانیها میداند؛ نه نتیجه طبیعت، ذات و نقص جنس ایرانی.
تفکر اقتصادی ملکمخان، همانند عقاید سیاسی او، از فلسفه لیبرالیسم قرن نوزدهم سرچشمه میگرفت. وی به حق مالکیت شخصی و اقتصاد فردی و سرمایهگذاری خصوصی معتقد بود. او میگفت دولت باید مشوق و محرک اقتصاد بخش خصوصی باشد؛ و اگر شرایط سیاسی و اجتماعی کشور طوری باشد که افراد تشویق به جمع کردن سرمایه و جلب منفعت شوند، در نتیجه سرمایه تولیدی بیشتری جمع میشود و این سرمایه، برای ترقی جامعه به کار میافتد. ملکم در رساله اصول ترقی میگوید: «بدون تردید و معطلی باید استقلال دولت را بر آبادی ملک و آبادی ملک را بر اصول علم قرار بدهیم». ملکم قدرت دولت را در کثرت امتعه میبیند و تکثیر امتعه و تجارت آزاد را لازم و ملزوم یکدیگر میداند.
ملکم پیرو نحله آزادی رقابت اقتصادی است و در این زمینه تحت تأثیر افکار آدام اسمیت و جان استوارت میل در انگلستان و تا حدودی سنت منتسکیو یا ژان باتیستسی در فرانسه بود.
ملکمخان رسالهای به نام حرف غریب دارد. در این رساله، ایجاد امنیت در ایران را برای به کار انداختن سرمایههای شخصی، استعداد مالی، جانی و ایجاد مراکز صنعتی لازم میداند. ملکم به طور کلی نقش دولت را در فعالیتهای اقتصادی و در فراهم آوردن وسایل ایمنی
و ایجاد محیطی مساعد میداند که در آنجا انسانها بتوانند با اطمینان سرمایه خود را در کارهای اقتصادی به کار اندازند. از نظر او، اولین شرط فعالیت اقتصادی، تکثیر و تحرک سرمایه، با ایجاد امنیت اجتماعی است.
ملکم معتقد است هر مملکتی تجارت زیاد دارد یعنی آن مملکت زیاد علم و صنایع دارد. ملکم در مورد تجارت معتقد است: «هر دولتی که ممالک خود را آباد و تجارت دنیا را زیاد بکند، ملل فرنگستان به حکم مصلحت خود مجبوراً دوست و حامی آن دولت هستند».
ملکم معتقد بود با توسعه تجارت داخلی و خارجی، میتوان وسایل احیاء و ترقی مملکت را فراهم ساخت. در نظر ملکمخان عوامل قدرت تولید کالا و تجارت، عبارتند از: اول اسباب طبیعی مانند آب، خاک، آفتاب، دوم کار، سوم سرمایه. وی معتقد بود تا این قوای طبیعی و آدمهای کارکن با سرمایه جمع نشوند، حصول امتعه ممکن نخواهد بود. در ایران دو عامل اول موجود است. اما چون سرمایه ندارند، جمیع نعمات طبیعی و قوای بشری ایران بیفایده و بیمصرف مانده است. ملکم معتقد است، باید حواس خود را صرف تحقیق علوم مالیه فرنگستان بکنیم تا سرمایه کسب کنیم. ملکم معتقد بود، پول یک کشور مانند خون بدن یک انسان است که باید به سرعت در گردش باشد. اما در ایران، علاوه بر اینکه خیلی کم است، آن مقدار کم هم، بیحرکت و منجمد است. به همین خاطر باید سرمایه ایران زیاد و تداول آن را آسان کرد؛ لذا از بانک صحبت میکند. در اینجا ملکم سلطه استعمار را در کشورهای ضعیف، برای استقرار امنیت و ایجاد مشتری برای کالای خود تفسیر و توجیه میکند. ملکم، در راستای همین تفکر میگوید باید از کمپانیها و مشاورین خارجی دعوت کرد و به آنها امتیازات دولتی داد و آنها را تشویق به ایجاد راه آهن، بانک و کارهای عمومی دیگر کرد. او خیال میکرد اگر دولت ایران در کار امتیازات هر اشتباهی بکند، صدمرتبه بهتر از آن خواهد بود که مثل ایام گذشته بیکار بنشینم و منتظر باشیم که ملائکه آسمانها بیایند، از برای ما کار کنند. ملکم برای رشد تجاری صنعتی، چاره کار را در این میدید که باید از مدیران، مشاوران و کمپانیهای خارجی کمک گرفت و انجام امور را بدست آنها سپرد.
سومین عامل در نظر ملکمخان برای آبادی و پیشرفت اقتصادی، به کار انداختن سرمایه خارجی است. او از دستگاه شراکت یا کمپانی صحبت میکند و معتقد است،
تشکیل کمپانی ایرانی در آن زمان امکانپذیر نیست، لذا باید به کمپانیهای خارجی امتیازات دولتی داد. ملکم پیشنهاد تشکیل بانک که مسئلهای کاملاً اقتصادی است را، در رساله دفتر تنظیماتش به دولت مطرح میکند اما در این راه موفق نمیشود. زیرا هیچ یک از سرمایهداران و رجال و شاهزادگان ثروتمند حاضر به سرمایهگذاری در بانک نشدند و در خزانه دولت هم پول کافی برای انجام این امر مهم نبود.
ملکم فکر تأسیس بانک را از سال 1283 ه.ق دنبال کرد و همواره ایجاد بانک را مایه احیاء و ترقی کشور میدانست. وی بانک را سرچشمه ثروت ملل و محرک تجارت و آبادی مملکت میدانست. یکی از دلایل اصلی شکست تفکر اقتصادی ملکم همانند تفکر سیاسیاش، تناقض اندیشههای اقتصادیاش با شرایط اقتصادی ایران بود. او اصول اقتصادی جدید غربی را به طور ناقص و پراکنده کسب کرد، بدون اینکه با شرایط اقتصادی ایران تطبیق دهد. او بدون پیش زمینهای از وضعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایران، خواهان رشد سریع و عجولانه تجاری و صنعتی ایران بود که عملاً نه تنها این گونه نشد، بلکه تفکر او بیشتر به خدمت کشورهای استعماری صنعتی به خصوص انگلیس و به ضرر ایران درآمد.
4ـ تفکرات اقتصادی میرزاملکمخان در توجیه استعمار
ملکم در تفکر اقتصادی خود به امنیت اجتماعی و تجارت اهمیت زیاد میدهد و آنها را لازمه رشد سرمایه و تکثیر کالای صنعتی میداند. وی در همین راستا، در رساله اصول ترقی نه تنها استعمار غربی را توجیه میکند بلکه زمینهساز ورود آن به کشور میشود. او معتقد است، دول اروپایی بواسطه عدم امنیت جانی و مالی، ضبط و تصرف کل ممالک آسیا را حق آسمانی و وظیفه خود میدانند. اینکه دولتهای اروپایی در آسیا و آفریقا و دیگر نقاط، با همه حرص و شدت، مملکت تازه پیدا و ضبط میکنند، هیچ مقصود و فایدهای ندارند، مگر اینکه با استقرار امنیت و باز کردن بنادر و افزایش آبادی آن ممالک، برای کالاهای خود مشتری تازه پیدا کنند. ملکم در رساله اصول تمدن باز هم استعمار را آگاهانه توجیه میکند و مینویسد «دول فرنگستان در ضمن این اقدامات گاهی مجبور میشوند که بعضی از ممالک خارج را تصرف کنند. مقصود ایشان در این تصرفات به هیچوجه مملکتگیری نیست، مقصود اصلی ایشان فقط کسب منافع تجاری است. از
برای اثبات این معنی یک نکته کافی است که مالیات اغلب ممالک خارجه که دول فرنگستان در تصرف خود دارند، کفایت خرج محافظت و اداره این ممالک را نمیکند. از مالیات هند یک دینار عاید خزانه انگلیس نمیشود». با این حساب، استعمار غربی خدمتگزار هندوستان و سایر ملل شرق بوده است.
ملکمخان براساس وابستگی فکریاش به نظام استعماری انگلیس و تفکرات لیبرالیسم غربی، این هجوم غرب به شرق را توجیه میکند. ملکم افزایش تجارت در ایران را عامل رشد اقتصادی میداند و در همین راستا، معاهدات و عهدنامههای انگلیسیها در ایران را توجیه میکند و مبلغ آنها میشود و هدف آنها را برقراری ارتباط تجاری میداند. او هدف ملل اروپایی را در هر نقطهای، توسعه تجارت و کسب منافع مادی میداند.
در رابطه با استفاده از سرمایه خارجی، که سخت مورد نظر ملکم است، وی معتقد است باید از کمپانیها و مشاورین خارجی دعوت کرد و به آنها امتیازات دولتی داد. ظاهراً به نظر ملکم توجه بریتانیا به خوزستان، یک گام مطلوب در جهت شرکت کاملتر آن کشور در امور ایران و تشویق و توسعه اصلاحات تلقی میگردد. عجیب نیست که تشابه زیادی بین مقالات اصول تمدن و حرف غریب ملکم با مکاتبات و القائات انگلیس به مقامات ایرانی، به منظور گرفتن امتیاز کشتیرانی کارون وجود داشته است.
این تئوریهای اقتصادی ملکم، نتیجهاش همان امتیاز رویتر، امتیاز تنباکو و صدها امتیاز ریز و درشت دیگر بود. البته سرنوشت و وضعیت هندوستان نیز میتوانست نمونه اتم و اکمل اجرای تئوریهای مترقیانه(!) ملکم باشد.
فهرست منابع و مآخذ
آدمیت، فریدون، (1356)، اندیشه ترقی و حکومت قانون عصر سپهسالار، تهران، خوارزمی، چاپ دوم.
آدمیت، فریدون، (1357)، اندیشههای میرزاآقاخان کرمانی، تهران، پیام، چاپ دوم.
آدمیت، فریدون، (1340)، فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطیت، تهران، سخن.
الگار، حامد، (1369)، قانون میرزاملکمخان، ترجمه متن: جهانگیر عظیما، ترجمه حواشی: مجید تفرشی، تهران، مدرس، چاپ اول.
آجودانی، ماشاءالله، (1382)، مشروطه ایرانی، تهران، اختران، چاپ اول.
امینالدوله، علیاصغرخان، (1370)، خاطرات سیاسی امینالدوله، به کوشش حافظ فرمانفرماییان، زیر نظر ایرج افشار، تهران، امیرکبیر.
حائری، عبدالهادی، (1364)، تشیع و مشروطیت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق، تهران، امیرکبیر، چاپ دوم.
حائری، عبدالهادی، (1368)، تاریخ جنبشها و تکاپوی فراماسونگری در کشورهای اسلامی، مشهد، آستان قدس رضوی.
رائین، اسماعیل، (1353)، میرزاملکمخان (زندگی و کوششهای سیاسی او)، تهران، فرانکلین، چاپ دوم.
ربیعزاده، هاشم، (1325)، کلیات میرزاملکمخان، تهران، مطبعه مجلس.
رحمانیان، داریوش، (1388)، تاریخ تفکر سیاسی در دوره قاجاریه، تهران، پیام نور، چاپ اول.
رضوانی، محمداسماعیل، (1356)، انقلاب مشروطیت ایران، تهران، فرانکلین، چاپ سوم.
کرمانی، ناظمالاسلام، (1371)، بیداری ایرانیان، ج 1، تهران، امیرکبیر.
مجتهدی، کریم، (1357)، میرزاملکمخان و اصول نظری نظام پیشنهادی او، مجله راهنمای کتاب، فروردین و اردیبهشت 1357، سال بیست و یکم، شمارههای 1 و 2 و 3 و 4.
میرزاملکمخان، (1369)، روزنامه قانون، تهران، کویر.
محیط طباطبایی، سیدمحمد، (1337)، مجموعه آثار میرزا ملکمخان، تهران، کتابفروشی تهران.
ناطق، هما، (1355)، قانون، تهران، امیرکبیر.
نورایی، فرشته، (1352)، تحقیق در افکار میرزاملکمخان ناظمالدوله، تهران، فرانکلین، چاپ اول، شماره 28.
وحدت، فرزین، (1382)، رویارویی فکر ایران با مدرنیته، ترجمه مهدی حقیقتخواه، تهران، ققنوس.
پانوشتها
استادیار گروه تاریخ، دانشگاه پیام نور رامسر.
.14 : 117 ؛ رضوانی، 1356 :1371 ، 1. ناظم الاسلام کرمانی، ج 1
. 2. رائین، 1353 ، ص
.64- 4. وحدت، 1382 ، ص 61 ؛ آدمیت، 1356 ، صص 65
. 5. وحدت، همان، ص 61
.117- 40 ؛ ناظم الاسلام، همان، صص 119 - 7. حائری، 1364 ، صص 41
. 8. حائری، همان، ص 40
.64- 9. آدمیت، 1356 ، صص 65
. 10 . حائری، 1368 ، ص 49
. 48 ؛ حائری، 1368 ، ص 49 - 43 و 49 - 11 . الگار، 1369 ، صص 44
. 12 . الگار، 1369 ، ص 237
. 13 . حائری، همان، ص 41
14 . محیط طباطبایی، همان.
. 15 . ناظم الاسلام، همان، ص 118
.305- 109 ؛ نورایی، همان، ص 25 ؛ آجودانی، 1382 ، صص 307 - 16 . رائین، 1353 ، صص 110
. 17 . امین الدوله، 1370 ، ص 143
. 18 . آدمیت، 1357 ، ص 28
. 19 . نورایی، 1352 ، صص 26 و 58
. 20 . الگار، 1369 ، صص 12 و 14
.64- 21 . آدمیت، 1356 ، صص 65
. 22 . آدمیت، 1356 ، ص 296
.298- 23 . آدمیت، همان، صص 8
. 24 . همان، ص 303
. 25 . همان، ص 353
. 26 . رحمانیان، 1388 ، ص 73
. 27 . مجتهدی، 1357 ، شماره 1 و 2، ص 22 ؛ ناطق، 1355 ، ص 22
. 28 . رحمانیان، 1388 ، ص 73
. 29 . نورایی، 1352 ، ص 112
. 30 . همان، ص 84
31 . همان جا.
4، ص 291 ؛ وحدت ، 1382 ، ص . 61 - 32 . مجتهدی، 1357 ، شماره 3
. 33 . نورایی، همان، ص 83
. 34 . ربیع زاده، 1325 ، به نقل از رساله اصول تمدن، ص 28
. 35 . آدمیت، 1340 ، ص 151
. 36 . نورایی، همان، ص 86
. 37 . الگار، 1369 ، ص 249
. 38 . نورایی، همان، به نقل از رساله اصول ترقی، ص 87
. 39 . ربیع زاده، به نقل از رساله اصول تمدن، 1325 ، ص 29
. 40 . نورایی، همان، ص 84
. 41 . همان، ص 145
از انکار حقوق حاکمه ایران تا اشغالگری جزایر تنب و ابوموسی
دکتر نقی طبرسا*
چکیده
مجلس عوام انگلیس یکی از جلسات خود در ژوئن 2009 (خرداد 88) را به موضوع جزایر ایرانی ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک اختصاص داد. در آن جلسه نمایندگان احزاب کارگر و محافظه کار و معاون وزارت امور خارجه این کشور به صراحت از ادعای دولت امارات در مورد بخشی از اراضی جمهوری اسلامی ایران حمایت کردند. البته این نگاه ضدایرانی توسط مقامات رسمی انگلیس ریشه در عصر استعمار و دوران معاصر داشته و مسبوق به سابقه است.
با نگاهی به کارنامه سیاست خارجی دولت پادشاهی انگلیس در قبال سه جزیره ایرانی تنب و ابوموسی، میتوان گفت اساساً رویکرد سیاست انگلیس همواره بر انکار حق ایران و تناقض در گفتار و رفتار و اشغال بخشی از اراضی ایران و تداوم اشغالگری 67 ساله این جزایر توسط دولت انگلیس، استوار بوده است.
یکی از تئوریهایی که دولت انگلیس در اسفند 1266 / مارس 1888 با هدف انکار حقوق حاکمه ایران در جزایر ابوموسی و تنب به آن متوسل شد، نظریه «مالکیت مشاع قواسم» بر این جزایر بود. این استدلال علاوه بر آنکه از سوی دولت ایران رد شد، پایههای حقوقی و ساختاری آن بسیار سست بود؛ بنحوی که در سال 1904، کارشناسان
انگلیسی نیز آنرا رد نموده و دولت انگلیس نیز آنرا نادیده گرفت. اما همین دولت بار دیگر در اردیبهشت 1283/ مه 1904 با توسل به نظریه دیگری بنام اصل «سرزمین بلاصاحب» که نافی تئوری مالکیت مشاع و تناقضی آشکار در سیاست خارجی انگلیس در قبال جزایر ایرانی بود، بصورت ظالمانهای بخشی جداییناپذیر از سرزمین ایران را برای مدت 67 سال اشغال نمود.
نگارنده درصدد است در این پژوهش به اجمال، به سه پرسش زیر برگرفته از برخی اسناد و مدارک پاسخ دهد:
اهم مستندات تاریخی و مدارک نافی سیاست ضدایرانی و نظریه انگلیسی «مالکیت مشاع قواسم» چیست؟
تناقضهای رفتاری انگلیس در قبال دو نظریه «مالکیت مشاع قواسم» و «اصل سرزمین بلاصاحب» چیست؟
آیا سیاست ضدایرانی انگلیس در اشغال جزایر ایرانی تنب و ابوموسی توسط دولت ایران مورد پذیرش قرار گرفت؟ و آیا طی 67 سال دوران اشغالگری انگلیس در این جزایر، اعتراض ایران به انگلیس تداوم داشته است؟
بیان مسئله
مجلس عوام انگلیس به عنوان یکی از مراکز اصلی تصمیم گیری این کشور، جلسهای ویژه درباره جزایر ایرانی ابوموسی، تنب کوچک و تنب بزرگ در ژوئن 2009/ خرداد 88 داشت که طی آن نمایندگان احزاب کارگر و محافظهکار و همچنین معاون وزارت امور خارجه به عنوان نماینده دولت انگلیس از ادعای امارات در خصوص این جزایر حمایت نمودند. نکته جالب توجه آنکه برغم وجود اختلاف و تفاوت دیدگاههای احزاب مذکور در موضوعات مختلف داخلی و خارجی، مواضع همگی این نمایندگان و معاون وزارت امور خارجه انگلیس در این خصوص یکسان بود.
با نگاهی به عملکرد انگلیس در قبال جزایر سهگانه ایرانی در خلیج فارس در عصر استعمار و معاصر میتوان گفت تقابل سازمانیافته انگلیس با حاکمیت ملی ایران در این جزایر، متعلق به یک عصر و دوران خاص نبوده و از عصر استعمار در زمان صفویان، قاجاریه و پهلوی گرفته تا دوران معاصر جمهوری اسلامی ایران، انگلستان از سیاست
یکسان و واحدی پیروی میکرده که برآیند آن انکار حقوق حقه ایران بوده است.
انگلیس و سیاست تقابلی با ایران در جزایر تنب و ابوموسی
1- تئوری انگلیسی مالکیت مشاع و انکار حق حاکمیت ایران
یکی از مواردی که انگلیسیها از عصر استعمار تاکنون، برغم تناقضهای موجود در شیوه و عملکردشان بر آن تأکید میورزند «تئوری مالکیت مشاع قواسم» و حمایت نهادینه آنها از ادعای دروغین وابستگی قواسم لنگه به قواسم رأسالخیمه و شارجه است. این ادعای عجیب از سوی انگلیسیها زمانی مطرح شد که هنوز شش ماه از اعمال حاکمیت مستقیم دولت ایران بر جزایر ایرانی تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی در تاریخ 25 شهریور 1266 (16 سپتامبر 1887) و برچیده شدن بساط حکومت قواسم لنگه نگذشته بود و سفارت انگلیس در تهران با مداخله آشکار در امور ایران یادداشتی برای وزارت امور خارجه فرستاد که در آن بر مالکیت مشاع و یا دوگانگی حاکمیت قواسم شارجه و لنگه بر جزایر یاد شده، تأکید نمود. البته دولت ایران نیز در پاسخ قاطع خود، ضمن رد استدلال انگلیس، بر تعلق جزایر یادشده به ایران پافشاری نمود. استدلال انگلیس آنقدر سست و بیاساس بود که حتی کارشناسان رسمی آن کشور را نیز متقاعد نکرد و آنها نیز ادعای انگلیس را نپذیرفتند.
امروز نیز سیاست فعلی انگلیس بر همین امر استوار است. برای نمونه میتوان به مواضع اخیر جان گروگن، از حزب کارگر انگلیس، در جلسه رسمی 9 ژوئن 2009 (19 خرداد 1388) مجلس عوام این کشور اشاره نمود که گفت: «این سه جزیره از اوایل تا اواسط قرن 18 بطور فصلی توسط قبایل عرب وفادار به قواسم که قبیلهای در رأسالخیمه بود، مورد استفاده قرار میگرفت... دولتهای بریتانیا نیز پی در پی و بدون ابهام ادعاهای شارجه و رأسالخیمه بر این سه جزیره را تأیید میکردند. این در حالی بود که بر اساس معاهده 1892 این امارات تحتالحمایه بریتانیا بودند. ایران این ادعاها را قبول نداشت.»
برای آنکه بتوان به جوانب این ادعای دروغین و رد تئوری انگلیسی مالکیت مشاع و جدایی کامل قلمرو و ماهیت قواسم دو سوی ساحل ایرانی و عربی و وابستگی قطعی قواسم لنگه به دولت ایران پی برد، باید به شواهد و اسناد تاریخی از جمله
یادداشتهای رسمی مبادله شده بین دولتین انگلیس و ایران، مراجعه کرد.
الف. ریشه و اصالت قواسم
درباره اصل و تبار قاسمیها یا قواسم (یا جواسم) و اینکه آنان از کجا به سواحل جنوبی خلیج فارس آمدند، دیدگاههای گوناگونی وجود دارد. «عدهای معتقدند که جواسم شاخهای از قبیلهای عربی به نام «هواله» است و ادعا میکنند نَسَب آنها به پیامبر اسلام، میرسد و نامشان از قاسم، پدربزرگ راشد بن مطر، گرفته شده که در اوایل سده نخست هجری از نجد به سوی سواحل عمان مهاجرت کرده و در منطقه سیر سکنا گزیدهاند.»
برخی از پژوهشگران نیز بر این باورند که «زادگاه اصلی قواسم، بندر سیراف ایران بوده و پس از خرابی آن به جلفار (رأسالخیمه) مهاجرت کردهاند، از این رو تا مدتها به آنها بنیسیراف میگفتند. خود قاسمیها معتقدند که از سواحل ایران آمدهاند و تبار عراقی دارند و عدهای از پژوهشگران نیز این گفته را تأیید کردهاند.»
سر جان ملکم نیز معتقد است: «این طایفه از فرقه وهابی و به نام جواسم معروفند و خداوند بندگانش را از شرّ آنها محفوظ نگهدارد، زیرا آنها از دیوان واقعی هستند؛ مشغله ایشان دزدی دریایی و راهزنی است و تفریح آنها قتل و آدمکشی و از همه بدتر آنکه جنایات و شرارتهای خود را در لباس مذهب و دیانت انجام میدهند.»
وادالا کنسول فرانسه در بوشهر (که همسرش، کریستین وادالا، به دست گروهی از قواسم به اسارت گرفته و سپس کشته شد) مینویسد: «اعراب در طول کرانههای خلیج فارس رؤسای فعال گماشته بودند که اغلب آنها از قماش جنایتکاران بودند و ملوانان همیشه از ترس مرگ باید به آنان باج و خراج سنگین بپردازند.»
در این حال لرد کرزن فرمانروای هند و وزیر اسبق امور خارجه انگلیس، در خصوص اصالت و اقدامات قواسم، مینویسد: «قواسم یا جواسم از نیمه سده هجده در بخشی از کرانه و پسکرانههای جنوبی خلیجفارس، در منطقهای بین شارجه و مسندم سکونت داشته و جلفار (رأسالخیمه) مرکز اصلی آنها بود. هنگام سیر کرانههای جنوبی خلیجفارس، از رأسالخیمه در شرق تا دماغه قطر در غرب، به چندین طایفه عرب برمیخوریم که دریانورد و کارشان از روزگار قدیم راهزنی دریایی بوده و منازعه بیپایانی میان آنها وجود
داشته است. در اواخر سده هجده به واسطه نفوذ نهضت دینی وهابیت، این منطقه به صورت مهیبی درآمد و این طوایف ساحلی با هدف احراز رستگاری واقعی، دزدی دریایی میکردند و ظرف چند سال دستههایی از دزدان با پیروی از چنین شعارهایی مناطق را نابود و اهالی را به صورت برده به فروش میرساندند و به نام ایمان و عقیده و بهشت، غارت و یغما میکردند. آنها تابع قدرت و نفوذ وهابیها بودند.»
ب. وضعیت قواسم لنگه
قواسم لنگه رعیت و کارگزار دولت ایران در لنگه بودند. اگرچه دامنه این بحث گسترده میباشد، ولی به اجمال میتوان گفت قواسم در سه مقطع زمانی به سواحل ایران دستاندازی کردند:
مرحله نخست: «استقرار اولیه قواسم در بندر کنگ و بندر لنگه به سال 1727 میلادی ثبت شده است.» «در سال 1737 نیروهای نادرشاه افشار جلفار (رأسالخیمه)، پایگاه اصلی قواسم را به تصرف خود درآوردند و این نیروها پس از سرکوب قواسم به ایران بازگشتند.»
مرحله دوم: پس از قتل نادرشاه در ژوئن 1747 و هرج و مرج ناشی از آن، قواسم بار دیگر با کمک ملاعلی شاه، حاکم برکنار شده بندرعباس، به مناطق قشم و لنگه حمله کردند؛ اما در سال 1767 به دست قوای کریمخان زند از مناطق متصرفه به عقب رانده شده و به جلفار بازگشتند. در این حال «کریمخان زند، شیخ محمدخان بستکی را به سال 1763 حاکم بخش جهانگیره کرد که حکومت وی از بندرعباس تا گاوبندی میرسید و مناطق لنگه و جزایر ابوموسی و تنب در آن قرار داشت. کریمخان زند از هر نظر به شیخ محمد بستکی، حاکم بندرعباس و جهانگیره اعتماد داشت و فرمانهای گوناگونی برای وی صادر کرد.»
«شیوخ بستک، حکومت و ضابطی بنادر و جزایر را از دوره کریمخان زند به طور رسمی به دست آوردند.»
«شیخ محمد بستکی توانست نظم و آرامش لازم را بر بنادر و جزایر تحت امر خویش حکمفرما کند و اواخر ژانویه 1763 توانست توافقی با قواسمی که از آنسوی ساحل به سواحل ایران دستاندازی و دزدی میکردند به نمایندگی از حکومت مرکزی
ایران منعقد کند و نیروهای قواسم را از لنگه و مناطق دیگر تا رأسالخیمه عقب راند.»
مرحله سوم: قواسم که روحیه خشونت داشته و دزدی دریایی میکردند، به بازسازی خود توجه نموده و بار دیگر به برخی مناطق ساحلی مانند بندر لنگه و کنگ دستاندازی کردند. «به دستور و حکم کریمخان زند به شیخ محمد بستکی، قواسم متجاوز تسلیم و سرکوب شدند، در عین حال رئیس آنها، شیخ صقر، از شیخ محمد بستکی تقاضا کرد که به مشایخ قواسم همانند اعراب شیبکوه محل و مکانی بدهد و آنها نیز متعهد میشوند تابع حکومت بستک و دولت ایران باشند. شیخ محمد بستکی نیز برای استقرار امنیت و جلوگیری از تهاجم قواسم دیگر در جنوب، با اخذ تعهد پرداخت مال دیوانی و شرایط زیر، پیشنهاد آنها را پذیرفت:
اول- جواسم از راهزنی دریایی و دزدی دست بردارند.
دوم- مانع اعرابی شوند که از ساحل عمانات به سواحل و جزایر ایران تجاوز و دزدی میکنند.
سوم- هر یک از اعراب که به سواحل ایران مهاجرت کند، رعیت ایران و تابع دولت ایران است.
چهارم – قواسم به جزیره قشم تجاوز نکنند و با قبیله بنی معین روابط حسنه برقرار کنند.
پنجم - شیوخ قواسم لنگه تابع حکومت بستک و جهانگیره هستند.»
لذا از این مقطع تاریخی و پس از پذیرش شروط محمدخان بستکی توسط قواسم، قاسمیهای لنگه به عنوان کارگزار و رعیت دولت ایران بر لنگه و مناطق تابعه آن از جمله جزایر تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی حکومت میکردند و اعمال حاکمیت ایران بر جزایر مذکور از طریق حکام قاسمی بندرلنگه صورت میگرفت.
«جزایر تنب و ابوموسی تحت نظارت مستقیم حاکم بندر لنگه قرار داشتند و مقر حکومتی ضابط، در یکی از شهرهای پسکرانهای به نام بستک بود.»
نخستین کسی که از قواسم به ایران آمد، شیخ صالح نام داشت و نمایندگی بندر لنگه را از شیخ محمد بستکی ضابط ناحیه جهانگیره ایران درخواست و دریافت کرد. پس از شیخ صالح، بترتیب: شیخ قضیب بن سعید، محمد بن قضیب و خلیفه بن عبدالله (معاون وی)، حکومت بندر لنگه را دریافت نموده و از حکام بستک اطاعت میکردند.
لیکن پس از فوت محمد بن قضیب در سال 1253ق (1216 شمسی –1837 میلادی) شیخوخیت لنگه رسماً از قواسم جدا شد و شیخ سعیدبن قضیب و خلیفه بن سعید رسماً رعیت و کارگزار دولت ایران بودند. شیخعلی بن خلیفه چون خردسال بود، امورش به دست وزیرش حاجی محمدحسنخان بود. در زمان شیخعلی بن خلیفه، مالیات پرداختی لنگه به دولت ایران به پانزده هزار تومان رسید. پس از شیخعلی، یوسف بن محمد کارگزار لنگه شد. او نیز در مکاتباتش با مقامات محلی و مرکزی در تهران خود را رعیت ایران میدانست.
«صدراعظم وقت ایران که لنگه را به یوسف خان اجاره داده بود، چند سال بعد به دنبال درخواست انگلیس از ایران برای ارائه اسناد مثبته حاکمیت خویش بر جزایر سهگانه، در نامهای به وزیر امور خارجه وقت نوشت: «قربانت شوم... من در آن حکومت بعضی از جزایر را به شیخ یوسف نامی که غیرجواسم بود، اجاره داده بودم. اجارهنامه آنها را با بعضی از نوشتجات اعراب و مشایخ سکنه جزیره سیری که به من نوشته بودند و همه مشعر بر رعیتی آنها به دولت علّیه و اطاعت حکومت من بود، به مرحوم معتمدالملک دادم و البته مرحوم معتمدالملک هم نوشتجات را بعد از عرض به حضور مبارک، به صندوقخانه میداده. حالا آن اجارهنامه شیخ یوسف، بهترین سند است.»
«یوسف بن محمد پس از به قتل رساندن علی بن خلیفه، هفت سال حکومت کرد و خود نیز در رجب 1302 (آوریل 1885، اردیبهشت 1264)، به دست یکی از نزدیکانش به نام شیخقضیب بن راشد بن سالم بن قضیب بن سعید کشته شد. اندکی بعد شاهزاده محمدحسین میرزا، حاکم بندرعباس، وارد لنگه شد و با تعیین مبلغ مالیات سالانه، شیخ قضیب را به عنوان نیابت حاکم لنگه تأیید کرد.»
در همین حال، شیخخلیفه بن زاید حاکم وقت ابوظبی در مواقع لزوم به کمک ایران میآمد. یکی از آن موارد زمانی بود که «شیخ قضیب بن راشد به تحریک انگلستان درصدد سرپیچی از احکام دولت ایران برآمد. لیکن در مقابل، ائتلافی از نیروهای نظامی ایران و شیوخ عرب منطقه و از آن جمله شیخ زاید بن خلیفه حاکم ابوظبی، تشکیل شد و در یک درگیری شیخ قضیب بن راشد، رئیس طایفه قاسمی ایران، دستگیر شد و شیخ ابوظبی به پاس خدمات شایان خود، مبلغ هزار و پانصد تومان از دولت ایران انعام دریافت کرد.»
به هر حال شیخ قضیب بن راشد در 25 شهریور 1266 مطابق با 16 سپتامبر 1887 نیز به دلیل اراده سیاسی دولت مرکزی ایران جهت اعمال حاکمیت مستقیم بر لنگه از سوی حاجی احمدخان سرتیپ کبابی، بازداشت شد. «پس از برکناری قواسم لنگه، کارگزاران بندر لنگه مستقیماً از سوی دولت ایران انتخاب و امور آن منطقه را اداره میکردند. در نخستین گام، حاج محمدمهدی ملکالتجار بوشهری حکمران ایرانی برای این جزایر منصوب شد و به تنب و ابوموسی رفت و پرچم ایران را بر فراز این دو جزایر برافراشت.»
ج. نمونههای دیگر از تحریکات و اقدامات ضدایرانی انگلیس در جزایر خلیج فارس
انگلیسیها قواسم لنگه را که تابع و رعیت دولت ایران بودند، علیه دولت ایران تحریک میکردند و البته گزارش آن نیز به دربار ایران منعکس میشد. در این راستا میتوان به برخی اسناد اشاره کرد.
اول: گزارش یکی از مأموران ایرانی که در اول ذیحجه 1280 (30 اردیبهشت 1242- 20 مه 1863) برای ناصرالدین شاه فرستاده شد، حاکی است کنسول انگلیس در بوشهر یکی از عوامل خود را به نام حاجی محمدبشیر به لنگه فرستاده و اعراب را به تمرد از احکام دولت ایران و قبول تبعیت از دولت انگلیس ترغیب و تحریض مینماید. در ادامه نویسنده گزارش این پرسش را مطرح کرده است: «این چه سیاستی است که دولت ایران عدهای را که دلشان با یک دولت خارجی است، در بندرلنگه نگه داشته است؟ بر رأی مبارک ظاهر است که میان دولتهای خارجه، از دولت انگلیس منافقتر و شریرتر و بدعهد و شیطان خیال و مفسدتر نیست و به اعتقاد فدوی میان همه انگلستان هم از این بالیوز [کنسول بریتانیا در بوشهر] حرامزادهتر، مفسدتر و ناپاکتر نیست». در حاشیه این گزارش، ناصرالدینشاه دستور داد: «اولاً با وزیرمختار انگلیس گفتگو شود که چرا کنسول آنان در بوشهر به این حرکات دست میزند و ثانیاً به قوامالدوله بنویسید که برای بندرلنگه حاکم خوبی تعیین کند. لازم نیست حاکم عرب باشد و حاکم بسیار خوبی تعیین نماید.»
دوم: در اسناد وزارت امور خارجه ایران نامهای به تاریخ 24 ذیقعده 1284 (30 مارس 1867/ 10 فروردین 1246) از سلطانمرادمیرزا حسامالسلطنه، والی فارس، وجود دارد که در آن آمده است:
جهاز دودی انگلیس در بندرلنگه، اهالی لنگه را مأخوذ داشتهاند که شما چرا به بحرین
کمک دادهاید؟ نداشتن کشتی و استعداد بحریه دولتی در خلیجفارس اثرش این است که به رعیت و اهالی بندر دولت شاهنشاهی این قسم تحکمات مینمایند و از بس رعایای آن حدود از ما یأس دارند که هیچ به ما اظهار نمیکنند و ناچارند رضای بالیوز را به هر طور است به عمل آورند. این بالیوز که من دیده و میبینم قریباً بحرین را هم تصاحب خواهد نمود.
سوم: مواضع ضدایرانی انگلیسیها در امور لنگه مختص زمان قاجار نبوده است، بلکه در دوران برآمدن رضاخان سردارسپه و افول قاجاریه نیز وضع به همان منوال بود. در این راستا گزارشی مربوط به این دوره از رئیس ساخلوی لنگه در 1302 شمسی، در دست است حاکی از اینکه: «بندرلنگه از حیث سیاست مهمترین بنادر ایران و بدترین نقاط ایران است. از حیث گرما و بدآب و هوایی و بقدری نفوذ اجانب در این بندر زیاد است که حدی برای آن متصور نیست... قونسول انگلیس در تمام کارها دخالت میکند مثل آنکه کسی در مقابل خود را قابل نمیدانند. برخی از تجار لنگه به بحرین رفتهاند اگر یک نفر از آنها شکایتی کند قونسول انگلیس جداً حمایت از بحرینیها میکند به اسم اینکه بحرینیها تبعه انگلیس هستند در صورتی که کدام وقت بحرین از ایران مجزی بوده است[؟] در خود بحرین و عمان اعراب شورش کردند که انگلیسیها را خارج نمایند آنها یک عده از محترمین را دستگیر کردهاند و به هندوستان تبعید کردهاند و تعداد زیادی نیز بحرین را ترک و در سایر بنادر سکنی گزیدهاند. در همین بندر لنگه قونسول انگلیس در تمام کارها دخالت میکند دبیراکرم و میرزاخلیل امین مالیه نیز خودشان را جاروبکش و فراشباشی قونسولخانه میدانند. این اعمال بیرویه مأمورین دولت ایران خیلی منافات دارد و از طرفی با یک دنیا غصه و افسردگی حال تحمل و بردباری مینمایم و حتیالامکان بطور نزاکت از بعضی اقدامات خودسرانه آنها جلوگیری میکنم.»
د. یادداشتهای مبادله شده میان ایران و انگلیس درباره ادعای مالکیت مشاع و ردّ آن از سوی ایران
به منظور ارائه تصویری از مواضع ضدایرانی انگلیس در خصوص حمایت از تئوری دروغین مالکیت مشاع و جوابیه دولت ایران ذیلاً به مجموعه اسناد و یادداشتهای مبادلهشده میان دولتین انگلیس و ایران اشاره میگردد. در این اسناد، سفارت انگلیس در
تهران در چند یادداشت ارسالی به وزارت امور خارجه ایران، کوشیده تا ادعای ناموجه خود را درباره مالکیت مشاع قواسم بر جزایر ایرانی تکرار کند؛ که هر بار با پاسخ سخت و قاطع دولت ایران، مواجه شده است:
اول: یادداشت نخست سفارت انگلیس:
اگرچه در سنه 1879 دولت علّیه ایران، شیخ یوسف را به نایبالحکومگی لنگه تصدیق نمود و آن وقت مشارالیه بنای دخل و تصرف در جزایر سری و تنب را گذارد، طرف ایراد شیخ جواسمی رأسالخیمات واقع شده بود. حقوق شیخ جواسمی در سیری قدیمی است و تا به حال آن حقوق منظور شده شیوخ جواسمی بندر لنگه غالباً از جانب دولت علّیه ایران نایبالحکومه آنجا بودهاند و فرمانروایی جزیره سیری را مینمودند و در تصرف شیوخ جواسمی بوده و دخلی به حکومت لنگه نداشته است.
دوم: وزارت امور خارجه ایران قاطعانه اولین یادداشت سفارت انگلیس را پاسخ داد و یادداشت آن سفارت را نیز به همراه این جوابیه عودت داد که در دیپلماسی و امور دیپلماتیک این عمل ایران معنا و مفهوم خودش را داشت:
این مسئله واضح و بالقطع مستغنی از توضیح است... نوشتجات مزبوره مصرح عدم اقدام جدید و موضع تصرفات مالکانه قدیمه صحیحه حکام ایران مثل سایر بنادر دیگر در تنب و سیری بوده و به هیچ وجه از برای ادعای جدیدی نبوده است... هیچ وقت دو جزیره مزبوره خارج از تحت تصرفات مالکانه و حکومت حکام ایران نبوده و در این صورت به هیچوجه منالوجوه به تصدیق منصفانه خود آن جناب لزوم نخواهد داشت، زیرا که هرگاه حرفی خارج از مذاکرات شفاهی شد، به وزارت امور خارجه اظهار خواهید فرمود. لهذا با کمال احترام تمام رقعه محترمه آن جناب را عودت داد.
سوم: یادداشت دوم سفارت انگلیس:
چندی قبل بیرق ایران در یکی از جزایر بحر عمان موسوم به سری نصب شد. این جزیره، ملک و مال شیوخ جواسمی میباشد و آنها در تحت حمایت دولت انگلیس هستند. دلایلی که حقانیت دولت علّیه ایران در تصرف این جزیره به ثبوت میرساند، اقامه و به این سفارت ارسال دارند.
چهارم: یادداشت سوم سفارت انگلیس در تهران:
این مسئله درست است که نایبالحکومههای بندرلنگه، ریاست جزیره سیری را
مینمودهاند و لیکن نه این است که چون حاکم بندر مزبور بوده، حکومت جزیره سیری را مینموده، بلکه چون از مشایخ جاسمی بوده در آن جزیره فرمانروایی داشتهاند. دور نیست که دولت علّیه ایران ملتفت باشند که مشایخ جاسمی در بندرلنگه از جانب ایران نایبالحکومه بودهاند، مشایخ جاسمی حق موروثی و روایتی در جزیره سیری داشته و هیچ وقت در حقانیت آنها شک و شبهه احداث نشده و حقوق آنها مطلقاً منظور شده است.
پنجم: دولت ایران در بالاترین سطح ممکن پاسخ دو یادداشت سفارت انگلیس را داد و ناصرالدین شاه ذیل یادداشت سوم انگلیس نوشت:
دلایل همان بود که نوشته شد، دیگر چه دلیلی بالاتر از آن است که نوشته شود.
ششم: وزارت امور خارجه ایران طی پاسخ محکمی به سفارت انگلیس در یادداشتی، نوشت:
اگر سفارت محترمه تجدیدنظری فرمایند، از روی کمال نصفت و حقانیت تصدیق خواهند فرمود که ملکی که سالها در تصرف دولتی بوده باشد و در تحت حکومت عمال و نواب آن دولت باشد، بالبداهه ملک طلق بلامنازعه آن دولت محسوب خواهد بود و حاجت به دلیل دیگری نخواهد داشت.
هفتم: در راستای پاسخهای دولت ایران، وزارت امور خارجه طی یادداشتی به سفارت انگلیس نوشت:
اولاً این فقره مورث کمال تعجب و حیرت گردید که سفارت محترمه فخیمه انگلیس با کمال آگاهی و بصیرت و احاطه اطلاع بر جمیع نقاط و اماکن سواحل بحر عمان، خاصه بنادر خلیج فارس، چگونه این مسئله را محتاج به اقامه دلیل و ادعای واهی مشایخ جواسم را قابل استماع دانسته و در مقام استعلام دلایل برآمدهاند.
ثانیاً، محض احترام خواهش سفارت محترمه زحمتافزاست که به همه قانونهای دول متمدنه منتظمه اقوی دلیل بر مالکیت هر دولتی تصرف آن ملک است و این دلیل ابداً محتاج به دلیل دیگر نیست و سفارت محترمه و کارگزاران دولت هندوستان بالحس والعیان مشهود دارند که جزیره سیری جزء بندر لنگه و همیشه در تحت حکومت بندرلنگه بوده و هست و از وقتی که بندر لنگه تعلق به دولت علّیه داشته و حاکم از دربار دولت به بندر لنگه رفته، همیشه از جزیره مزبوره مالیات دریافت نمودهاند.
علاوه بر این، بنادر اطراف خلیج فارس و متعلقات آنها، موسوم به بنادر فارس میباشند و البته جای شبهه نیست که متعلقات مملکت فارس حکم کلّیه مملکت فارس [را] دارد. مگر اینکه موضوع مخصوصی را دولت علّیه به موجب حکم و سند مخصوص، ملک دولت و ملت علیحده واگذارد و از ممالک محروسه خود موضوع فرموده باشد. چون این دلیل از فرط وضوح محتاج به دلیل دیگر نبوده به ایراد ادله دیگر عجالته [عجالتاً] زحمتافزا نمیشود والّا ادله بسیار است و پس از اینکه یک محلی تعلقش به دولت علّیه به این وضوح باشد، معلوم است هر نحو تصرف در هر زمان کارگزاران دولت مقتضی دانند و به عمل آورند، کسی را مجال کلامی نیست و دولت را اقامه دلیل تازه برای آن تصرف حاجت نخواهد افتاد. نصب بیرق را از قدیمالایام در هیچ یک از بنادر خلیج فارس مقتضی ندانسته بودند و حال چندی است که مقتضی دانسته و البته در همه آن بنادر نصب بیرق نمودهاند. در جزیره سیری نیز که جزو بندر لنگه است، معمول داشتهاند.
نکته قابل توجه اینکه، دولت انگلیس در آغاز قرن بیستم از تئوری خودساخته مالکیت مشاع دست برداشت و به اصل دیگر، یعنی اشغال سرزمین بلاصاحب، متوسل شد؛ در حالی که تا سال 1903 تلاش داشت قواسم را صاحب این جزایر معرفی نماید و حقوق حاکمه ایران را در جزایر ابوموسی و تنب انکار نماید. البته این ادعای جدید انگلیس در سالهای 1903 و 1904 مبنی بر بلاصاحب بودن تنب و ابوموسی در تعارض با مواضع قبلی انگلیس بوده است.
ه . شواهدی دال بر جدایی قلمرو قواسم لنگه و رد ادعای مالکیت مشاع توسط انگلیس
به طور کلی حاکمان قاسمی بندرلنگه در جزایر ابوموسی و تنب، پیرو دولت ایران بودند و هیچ ارتباطی با قواسم عمان که در شارجه و رأسالخیمه میزیستند، نداشتند؛ علاوه بر آن، قواسم شارجه و رأسالخیمه وضعیت کاملاً متفاوتی داشتند و قواسم لنگه به دلایل متفاوت، از جمله وصلتهای فراوان با ایرانیان کنگی دارای علقههای ایرانی بودند؛ اگرچه آنها عرب بودند، مانند بسیاری از نژادهای دیگر ایرانی محسوب میشدند و دلایل فراوانی در این باره وجود دارد که به برخی از آنان اشاره میشود.
اول. «در سالهای 1790 تا 1800 که طرفداران محمد بن عبدالوهاب از شبهجزیره
عربستان به سواحل جنوبی خلیج فارس هجوم آوردند و قواسم رأسالخیمه آنها را در اقدامات علیه حاکم مسقط و عمان یاری دادند، قواسم لنگه به آنها نپیوستند. هر چند که بعدها از آداب وهابیها تأثیر پذیرفتند.»
دوم. کاپیتان دیوید استون، نماینده بریتانیا، در گزارش 14 اوت 1805 به حاکم بمبئی نوشت: «شیخ قضیب، حاکم لنگه، فقط در تولدش قاسمی است. وی در ساحل ایران بوده و عموی سلطان بن صقر، حاکم رأسالخیمه میباشد. اگرچه وی وهابی است، ولی خود را تبعه دولت ایران میداند.»
سوم. با توجه به مفاد دو عهدنامه مجمل و مفصل منعقده میان دولتین ایران و انگلیس وضعیت بنادر و اتباع آنان در خلیجفارس مشخص شده بود که قواسم ساکن بندر لنگه نیز مشمول آن بودند. در ماده 5 عهدنامه مجمل 1809 ایران و انگلیس چنین آمده بود: «هرگاه به اجازه شاهنشاه ایران یک عده از قشونهای انگلیس وارد خلیجفارس و در جزیره خارک یا بنادر دیگر به خشکی پیاده شوند، البته به هیچوجه حق تصرف و تملک در این جزایر یا بنادر را نخواهند داشت و از تاریخ انعقاد این عهدنامه مقدماتی یا مجمل، این قشون در تحت فرمان و تعلیمات پادشاه ایران قرار خواهند گرفت و عدّه این قشون در معاهده مفصل خواهد آمد.» در ماده نه عهدنامه مفصل ایران و انگلیس در سال 1812 چنین آمده است: «اگر در بحرالعجم دولت بهیه ایران را امدادی ضروری شود، اولیای دولت بهیه انگلیس به شرط امکان و فراغ بال در آن وقت، کشتی جنگی و قشون بدهند و اخراجات [هزینه عملیات] آن را موافق برآورد آن وقت قطع و فصل نموده بازیافت نمایند و کشتیهای مزبور بر آن خورها و لنگرگاهها عبور کنند که امنای دولت علّیه ایران نشانی بدهند و از جای دیگر بیرخصت و ضرورتی عبور نکنند.»
چهارم. به دنبال عملیات ژنرال گرانت کایر، کاپیتان هنری ویلاک، وزیرمختار بریتانیا در تهران، در 22 دسامبر 1820 دیدگاه مقامهای ایرانی را در این باره چنین بیان کرد: «به وزیران ایرانی گفتم: حکومت بمبئی تصمیم قطعی دارد دزدی دریایی را براندازد و امنیت راه تجارت هندوستان را تأمین کند و امیدوار است که ایران به این دزدان برای ادامه شرارتشان پناه ندهد. وزیران ایرانی قاطعانه پاسخ دادند که اعلیحضرت پادشاه ایران گزارشی از وقوع راهزنیها که منتسب به اتباع ایران باشند را دریافت نکرده است و اگر چنین باشد، مرتکبین به سزای اعمال خود برسند، ولی دول خارجه حق ندارند که
رأساً به عملیات خصمانه در سواحل ایران دست بزنند.» یک هفته بعد (دسامبر 1820) به هنری ویلاک اطلاع داده شد که شاه دستور لازم را برای تعقیب این شکایتها به فرزند خود، حسینعلیمیرزا فرمانفرما، صادر کرده است.
همچنین دولت بریتانیا از ویلیام بروس، نمایندهاش در بوشهر خواست به سرعت درباره شرارتهای قواسم لنگه و میزان دخالت آنها گزارش کند. بروس پس از تحقیق، شرارتی که قابل انتساب به اتباع ایران باشد، نیافت و سلطان بن صقر، شیخ شارجه را مقصر دانست و شیخ قضیب، شیخ لنگه، بیتقصیر شناخته شد. بروس نتیجه گرفت: «بنادر ایران همواره از همکاری با دزدان دریایی خودداری نمودهاند و اگر از سوی فرمانفرمای شیراز کمکی به این مردم کنند، گمان نمیرود هرگز کسی از آنان به فکر شرارت و غارت بیفتد.»
پنجم. ویلیام بروس مذاکراتی با شاهزاده حسینعلیمیرزا، والی فارس، و نماینده او، زکیخان داشت که در 8 اوت 1822 منجر به پیشنهاد معاهدهای به نام معاهده شیراز گردید. معاهده شیراز مورخ 30 اوت 1822 به وسیله میرزامحمد زکیخان، نماینده والی فارس و کاپیتان بروس، نماینده مقیم بریتانیا در بوشهر، به امضاء رسید. نکات برجسته توافق شده میان ویلیام بروس و والی فارس، عبارت بود از: به رسمیت شناختن حاکمیت ایران بر بحرین؛ پذیرش جبران خسارتهای ساکنان بندرلنگه و چارک در عملیات سرکوب راهزنی دریایی که منجر به نابودی و تخریب اموال و کشتیهای آنان شده بود؛ دولت ایران که پیشتر خواهان تعویض بروس شده بود، خواستار ابقای وی شد. این معاهده از سوی ویلیام بروس امضاء شد، اما به دلیل به رسمیت شناختن حاکمیت ایران بر بحرین، با مخالفت حکومت هند روبهرو شد و منجر به برکناری و احضار ویلیام بروس گردید، اما تغییری در حقیقت قضایای مطرح شده نداشت.
فصل دوم معاهده شیراز، حکایت از جدایی آشکار قلمرو قواسم لنگه از شارجه داشت و طرف بریتانیایی به این امر اذعان نمود و پذیرفت به ایران غرامت بدهد. در فصل دوم این معاهده، آمده است «ایذایی از ضبط و غرق و حرق کشتی به اهالی بندرین لنگه و چارک من جمله بنادر فارس که به اشتباه از جمعیت هندوستان رسیده، رافع و به استرداد عین موجود و غرامت مفقوده دافع آمده و وکیل سرحددار هندوستان به نقد از عهده برآید». معاهده شیراز پس از تهاجم نیروی دریایی بریتانیا علیه قواسم
عمان- که عملیات خود را به سواحل بندرلنگه و جزایر تابع آن گسترش داد- بسته شد. در آن عملیات تعدادی از کشتیهای ایرانی از سوی نیروهای انگلیسی در لنگرگاهها نابود شد. دولت ایران نسبت به این روابط اعتراض کرد و سرانجام دولت انگلستان ملزم به پرداخت غرامت گردید.
ششم. قواسم لنگه به عنوان اتباع ایران و ساکنان آن، راه و روشی غیر از جواسم جنوب داشتند. در پی لشکرکشی گرانت کایر، فرمانده نیروهای نظامی بریتانیا، به خلیج فارس، حسینعلیمیرزا، والی فارس در تاریخ 10 فوریه 1820 به وی نوشت: «لنگه به استان فارس تعلق دارد و اهالی آن تبعه و پیرو دولت ایران هستند و هرگز عملی مغایر با تکالیف اتباع وظیفهشناس این دولت انجام نمیدهند و شما تا زمانی که در این خلیج هستید، مقرر نخواهید کرد اهالی بنادر فارس و به خصوص بندرلنگه به هیچ ترتیبی آزار شوند.» «پس از عملیات نظامی کاپیتان لاک حکام لنگه، از افسران اعزامی بریتانیا، به رهبری کایر، علیه قایقهای اتباع ایران در مناطق لنگه، چارک، عسیلو، تنب و ابوموسی و هندورابی، به فرماندار فارس شکایت کردند و دولت ایران نیز به حکومت هند اعتراض کرد، که سرانجام حکومت هند ضمن عذرخواهی از این حادثه، هزینه خسارتهای وارده را به دولت ایران پرداخت.»
دولت ایران از اقدامات بریتانیا در بنادر و سواحل و جزایر تحت حاکمیتش ناراضی بود و به هیچ وجه ایده اشغال قشم و یا هر جزیره دیگر خود در خلیج فارس را نمیپذیرفت. این نکتهای بود که «هنری ویلاک، وزیرمختار بریتانیا در تهران، در گزارش 10 مه 1820 خود به حکومت متبوع خود در لندن منعکس نمود. شاه ایران در این باره به ویلاک حتی اجازه شرفیابی نداد. دولت ایران در 1821 نسبت به اقدامهای ویلیام بروس به حکومت هند شکایت و خواستار جایگزینی وی شد. از جمله دلایل شکایت ایران این بود که بروس دستور حمله و نابودی کشتیهای متعلق به مردم بندر لنگه را که مطیع و فرمانبردار حکومت ایران هستند، داده است.
هفتم. کمبال، در ژوئیه 1854 برای حکومت هند گزارشی تهیه کرد که در بخشی از آن پیرامون لنگه و قواسم آن چنین آمده است: «ساکنان بنادر بین بندرعباس و بوشهر در محدوده سرزمین ایران به طور مستقیم به شاه ایران اعلام وفاداری نموده و به خزانه کل کشور مالیات میدهند و وضعیت آنان و رؤسای آنها تحتتأثیر اقدامات اداری ایالتی
ایران بوده و این مناطق جزو ایران به شمار میآیند». کمبال در ادامه گزارش خود به مناطق تحت سیطره سلطان بن صقر، رئیس قواسم شارجه اشاره کرده و نوشته است: «سرزمینهایی که در مالکیت رئیس قبیله قواسم قرار دارند عبارتند از: شارجه، خان لیا، موزمور، فشت، حیره، حمریه، جزیرة الحمراء، رأسالخیمه، رمس، شان، بورکا، دبا، رول، بادیه، روبان، خورفکان، خطیف، خوریان، سیکومکوم، فجیره و خور کلباء.»
در فهرست کمبال هیچ یک از مناطق واقع در کرانه ایران از جمله جزایر تنب و ابوموسی وجود نداشت و این امر نشانگر جدایی قلمرو قواسم شارجه و بندر لنگه است.
مجموعه گزارشهای اداری کارگزاری سیاسی بریتانیا در خلیج فارس در سالهای 1876-1875 نیز حاوی جدولهایی است درباره بنادر و جزایری با اسامی حکام شیوخ مربوط که در قلمرو اداری فارس میباشد. درباره بندر لنگه و توابع آن آمده است: «بنادر دیوان، شیناس، بستانو، کنگ، معلم، حمیران، سری، فارور، بنیفارور، تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی در اداره علی بن خلیفه و تابع ایالت فارس میباشند.»
هشتم. پس از فرار شیخمحمد بن خلیفه به سوی سواحل عمان، امینالسلطان، صدراعظم ایران، در تاریخ 21 اکتبر 1899 به سفارت انگلیس در تهران، نوشت: «دو نفر از قواسم، سیدیوسف و شیخعبدالمجید را که به آن سوی کرانه خلیجفارس فرار کردند، دستگیر نماید.» حکومت هند نیز در 24 اکتبر 1899 به کارگزاری خود دستور داد افراد یادشده را از حمله به لنگه منع نماید.
نهم. در یادداشت لاسلز، حقوقدان وزارت خارجه بریتانیا، به تاریخ 4 سپتامبر 1934 درباره ضابطی شیوخ جواسم در بندرلنگه آمده است: «عادت معمول این بود که دولت ایران با صدور فرمانی که حاکم لنگه را در آن تعیین و منصوب میکرد، وارث حاکم لنگه را به رسمیت میشناخت و او موظف بود به نایبالحکومه شاه در شیراز مالیات بپردازد. حکام لنگه نیز خود را اتباع ایران به حساب میآوردند.»
دهم. کاپیتان کنستابل و استیف دو صاحبمنصب انگلیسی، نوشته بودند: «بندر لنگه از بنادر ایرانی خلیج فارس است که طول آن یک مایل و عرض آن کمتر است. دههزار نفوس دارد که در آن از طوایف جواسم و غیره زندگی میکنند. شیخ حاکم هر ساله حکومت لنگه را از دولت ایران اجاره مینماید. حدود لنگه از یک طرف به برکه سفله و از طرف دیگر به کوه بستانه و جزایر آن شامل: سری، نابیو، فرور و ابوموسی محدود
میشود.» گزارش سال 1854، کاپیتان کنستابل و استیف به حکومت بمبئی در سال 1864 از سوی وزارت دریاداری بریتانیا به چاپ رسید و در سالهای 1883 و 1890 تجدید چاپ شد. در این گزارش درباره جزایر مذکور آمده است: «حکمران لنگه که سالیانه به دولت ایران مالیات میپردازد، بر کلّیه مناطق بین برکه سفلی، قریه بستانه به انضمام جزایر سری، تنب، بنیتنب و ابوموسی حکومت مینماید.»
نکته مورد توجه اینکه این کتاب چند بار تجدید چاپ شد که از چاپ 1890 به بعد به دلیل تغییر سیاست بریتانیا در برابر جزایر یادشده، این بخش از مطالب کتاب از سوی دولت بریتانیا سانسور و حذف شده است.
یازدهم. قواسم لنگه در هیچ یک از قراردادهای امضا شده میان دولت انگلیس با قواسم عمان از جمله: معاهده مقدماتی و معاهده عمومی ژانویه 1820؛ معاهده متارکه جنگ دریایی علیه یکدیگر، اول ژوئن 1833؛ معاهده 1847 با حکام رأسالخیمه و شارجه و دیگر شیوخ امارات متصالحه؛ معاهده صلح دائم میان مشایخ اعراب ساحل عمان در مه 1853؛ معاهده ماده ضمیمه درباره حفظ خطوط تلگرافی چهارم مه 1853؛ و تعهدنامه حکام ابوظبی و شارجه درباره عدم نقض پیمان صلح 1868 مشارکت نداشتند.
اگر انگلیسیها فکر میکردند شیخ لنگه دارای وضعیتی غیر از تابعیت ایران است و یا اگر معتقد بودند شیخ لنگه به عنوان بخشی از تکالیف خود به صورت نماینده جواسم لنگه متصالحه عمل میکرد، بدون تردید از او دعوت میکردند به عنوان حاکم جزایر تنب و ابوموسی در عهدنامهها شرکت کند. «روشن است که دولت بریتانیا متقاعد شده بود شیخ لنگه، تبعه ایران است و دارای وضعیت دوگانه نیست تا بتواند جدای از دولت ایران به عقد معاهده با انگلیسیها اقدام کند.»
دوازدهم. یادداشت وزیرمختار انگلیس در تهران به تاریخ 19 مارس 1888 به وزیر امور خارجه ایران :«مقامات انگلیسی نیز بر اینکه حکام لنگه تبعه ایران و کارگزار رسمی ایران بودند، تأکید دارند.»
سیزدهم. یکی دیگر از دلایل تفاوت قواسم عمان و لنگه، آن است که جاسمیهای لنگه از قواسم عمان استقلال داشتند، زیرا در سالهای 1820 تا 1887 در اختلافهایی که میان شیوخ جاسمی رأسالخیمه و شیوخ بنییاس ابوظبی یا شیوخ دبی وجود داشت،
قواسم لنگه بیشتر به عنوان داور انتخاب میشدند و اگر با آنها یکی بودند، هیچ گاه به عنوان داور برگزیده نمیشدند. برای نمونه در نوامبر 1832 میان شیخ رأسالخیمه، سلطان بن صقر و شیوخ بنییاس در ابوظبی، از شیخ محمد بن قضیب برای داوری دعوت شد. همچنین در سال 1839 جاسمیها و بنییاس آشکارا وارد درگیری شدند که از راه میانجیگری شیخ لنگه، بین آنها سازش برقرار شد. در حالی که اگر میان جاسمی ساحل متصالحه و لنگه وحدتی وجود داشت، شیخ لنگه نمیتوانست به عنوان داور و واسطه انتخاب شود.
چهاردهم. خود مقامهای انگلیسی نیز گاه راجع به مالکیت مشاع جواسم تردید داشتهاند. ضعف این استدلال آن قدر جدی بود که توجه رندل، رئیس اداره شرق وزارت خارجه انگلیس را نیز به خود معطوف نمود، به گونهای که وی در سال 1934 در یادداشتی خطاب به دفتر امور هند درباره جزایر تنب و ابوموسی نوشت: «به نظر اینجانب، این حقیقت که جزایر مورد نظر مدتی توسط شیوخ جواسم اداره میشدند که نه تنها ساکن ایران و بلکه اتباع و مأموران دولت ایران بودهاند، میتواند بسیار مخرب باشد. در اینجا تفکیک نسبتاً ظریفی وجود دارد؛ در شرایطی که در عمل این جزایر تحت اداره مقامات ایرانی مستقر در خاک اصلی ایران بوده، به نظر من میتوان از همان نکته علیه ما استفاده کرد که اثرات نامطلوبی خواهد داشت. امکان دارد که یادداشت مشابهی در تهران توسط ایرانیها نوشته شده باشد.»
پانزدهم. مالکیت مشاع همچنین از سوی سر اریک بکت، حقوقدان انگلیسی (که بعدها عضو دیوان بینالمللی دادگستری گردید)، مورد تردید قرار گرفت. بکت با فرض گرفتن صلاحیت مضاعف حکام جواسمی- که این امر مورد تأیید دولت انگلیس بود- تردیدهای زیر را مطرح کرد:
به نظر ما در حدود سال 1880 و یا در همان سال، شیخ جواسمی لنگه به صورت تابع ایران درآمدند و این منطقه تیول ایران گردید و در نتیجه پس از آن ایرانیها دارای حاکمیت بر لنگه بودند و آن را از طریق شیوخ جواسمی (به عنوان عوامل خود) اداره میکردند. نمیتوان گفت پس از این تاریخ شیخ جاسمی در لنگه به عنوان نماینده شیوخ جواسمی سواحل متصالحه نیز عمل میکرده است. هیچ مدرکی در دست من نیست که نشان بدهد در این دوره باید بین وضعیت شیخ مزبور از لحاظ مناطق واقع
در قلمرو اصلی که وی بر آنها حاکم بوده و جزایر سه گانه تفکیک قائل شد. به عبارت دیگر هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان بدهد با وجود اینکه وی از سوی ایران به عنوان حاکم مناطق واقع در قلمرو اصلی تعیین شده است، ولی درباره سه جزیره ابوموسی و تنب رفتار یا صلاحیت متفاوتی داشته است، یعنی نماینده رئیس قبیله در آن سوی خلیج [فارس] نیز بوده است. من فکر میکنم این نکته مهم است، ولی نمیدانم که آیا اطلاعات بیشتری در این زمینه میتوان به دست آورد یا خیر؟ من معتقدم که میتوان نتیجه گرفت که در این دوره شیخ لنگه بر همه قلمرو خود از جمله جزایر سهگانه به عنوان حاکم ایرانی حکومت میکرده است.
بکت در ادامه با توجه به اینکه جواسم ساکن در آن سوی خلیج فارس به دو شیخنشین جداگانه، یعنی رأسالخیمه و شارجه، تقسیم شده بودند، بیشتر تردید میکند و مینویسد:
به علاوه رأسالخیمه و شارجه که پیش از این قسمتهایی از یک واحد بودند و تحت رهبری خانواده واحدی از جواسم قرار داشتند، بین شاخههایی از خانواده تقسیم شدهاند و آنها به طور کاملاً مستقلی از یکدیگر حکومت میکنند [به نظر میرسد اولین دوره جدایی بین شارجه و رأسالخیمه از سال 1869 تا 1900 باشد] جدایی یاد شده اثبات این را مشکلتر مینماید که شیخ لنگه در این دوره نیز همچنان به عنوان نماینده خانواده تجزیه شده خود در آن سوی خلیج فارس حاکم بر جزایر بوده است.
بکت تأکید میکند:
نتیجهگیری من این است [که] اگر شواهد تازهای ارائه نشود که بتواند ثابت کند در دوره 1880 تا 1887 شیوخ لنگه تحت عنوانی متفاوت با حکومت خود در قلمرو اصلی (لنگه)، بر جزایر حکومت میکردهاند که من تردید دارم بتوان چنین چیزی را ثابت کرد، ایرانیان در سالهای 1880 تا 1887 دارای حاکمیت بر جزایر تنب و ابوموسی بودند.
2- اشغال جزایر سهگانه ایرانی توسط انگلیس (از سال 1282 تا 1350/ 1903 تا 1971)
در زمان مظفرالدینشاه، دولت ایران ضعیفتر و حاکمیت دولت مرکزی بر نقاط دوردست کمرنگتر شد. در این میان دولت بریتانیا با آگاهی کامل از تحولات درون
دربار و ضعف دولت مرکزی ایران، با بستن قراردادهای تحتالحمایگی با شیوخ سواحل عمان، از وضعیت موجود برای تحکیم و تثبیت موقعیت خود در خلیج فارس بهرهبرداری کرد و در پی این بود که با توجه به این شرایط نابسامان، مانع حاکمیت ایران بر جزایر تنب و ابوموسی گردد. بریتانیا از اواخر سده نوزده به بهانه گسترش نفوذ روسها در ایران و احتمال ورود رقیب نیرومند در خلیجفارس از راه ایران، درصدد زمینهسازی برای جدایی مالکیت جزایر مذکور از دولت ایران برآمد. این سیاست خصمانه انگلیس زمانی شکل گرفت که راهبرد انکار حقوق حاکمه دولت ایران در این جزایر دیگر کارآیی نداشت.
البته ضعف دولت مرکزی و در نتیجه کم توجهی آنان به سه جزیره مذکور، مزید بر علت بود تا انگلیس شرایط را برای اجرای نقشه خود آماده ببیند. برای نمونه میتوان به سندی اشاره نمود که کارگزار ایران در بوشهر در 21 رجب 1320/3 مهر 1281/25 سپتامبر 1902 به شماره 17 به وزیر وقت امور خارجه ایران بر لزوم نصب پرچم در همه جزایر ایران در خلیج فارس بویژه تنب و ابوموسی، تأکید و آورده است:
گرچه عرایض صادقانه و مستدعیات دولتخواهانه فدوی کمتر موقع قبول مییابد، ولی تکلیف چاکر عرض و اظهار است که خاطر مبارک را مسبوق نماید. دولت روزافزون در سال هزار قسم مخارج مختلف دارد، روا نیست برای حفظ سرحدات از ادای وظیفه مملکتداری مضایقه فرمایند. در این ساحل خلیجفارس چندین بندر و جزیره واقع شده است، حق این است که در هر یک از آنها دارالعلمی [پرچمی] افراشته شود، در اعیاد و عبور و مرور جهازات پرده شیر و خورشید بکشند. اجانب که عبور مینمایند، بدانند این نقطه از حدود دولت علّیه است. منتهی در سال در چهل پنجاه نقطه که این دارالعلم افراشته شود دو هزار تومان خرج داشته باشد، ولی نتایج مالی آن زیاد است. چنانچه جزیره ابوموسی که از جزایر معروف خلیج فارس است، از سوابق ایام در حکومت مرحوم سعدالملک جزو حکومت بنادر بود. در همین جزیره ابوموسی مداخلات حکومتی میکردند. فدوی خودم در آنجا مداخلات حکومتی داشتهام... باید یک دارالعلمی و سالی بیست تومان مواجب مستحفظ دارالعلم قرار داد تا مبادا جزایر با این اهمیت از کف بروند.
با وجود نگرانیهای موجود و مطامع آشکار بریتانیا در تسلط بر جزایر تنب و ابوموسی، دولت ایران از نصب مجدد پرچم خود در جزایر تنب و ابوموسی غفلت کرد.
این امر باعث شد بریتانیا در آوریل 1903، از این فرصت سوءاستفاده کند و بر اساس دستوری که به شیوخ شارجه و رأسالخیمه داد، پرچم قواسم در ابوموسی و تنب نصب شد. کمبال، کارگزار سیاسی بریتانیا در خلیجفارس، به حکومت کشورش پیشنهاد کرد به شیخ شارجه گفته شود نصب پرچم را به نشانه مالکیت انجام دهد، که این اقدام از سوی لندن پذیرفته شد. سرهنگ کمبال در 30 آوریل 1903، افزون بر شیخ شارجه، به شیخ رأسالخیمه برای انجام اقدامی مشابه درباره جزیره تنب دستور داد.
دولت بریتانیا به استناد معاهدات تحتالحمایگی با شیوخ سواحل عمان، اشغال جزایر تنب و ابوموسی را توجیه کرد. در حالی که با امضای قراردادهای تحتالحمایگی میان انگلیس و شیوخ، آزادی عمل شیوخ در روابط بینالمللی سلب شد، زیرا براساس معاهدات تحتالحمایگی از جمله معاهده 8 مارس 1892، شیوخ یادشده همه اختیارات خود را در زمینه روابط بینالمللی به انگلیس واگذار کرده و صلاحیت اشغال را نداشتند.
بر این اساس دو امارت شارجه و رأسالخیمه هرگز دارای شخصیت حقوقی بینالمللی نبودند و از اهلیت دولتمداری بهرهای نداشتند. این سخن به معنای آن است که شیوخ مذکور صلاحیت ادعا بر سرزمینی را نداشتند و بریتانیا نیز صلاحیت وکالت و نمایندگی آنها را در طرح ادعای سرزمینی نداشت. از این رو این دو امارت نمیتوانستند جایگزین دولت ایران شوند، چون دارای اهلیت حقوقی بر ادعای سرزمینی نبودند و فعالیتهای آنها به گونهای غیرمستقل و زیر پوشش نیروی دریایی بریتانیا و تهدیدات مداوم بریتانیا در توسل به زور علیه ایران در موارد گوناگون بود. ضمن آنکه نه ایران و نه بریتانیا و نه هیچ دولت دیگری، این شیوخ را به عنوان دولت به رسمیت نمیشناختند.
حال با توجه به مراتب مذکور، پرسش دوم پژوهش مبنی بر اینکه «آیا سیاست ضدایرانی انگلیس در اشغال جزایر ایرانی تنب و ابوموسی توسط دولت ایران مورد پذیرش قرار گرفت؟ و آیا طی 67 سال دوران اشغالگری انگلیس در این جزایر، اعتراض ایران به انگلیس تداوم داشته است؟» مورد بررسی قرار میگیرد و با ارائه اسناد و مدارکی به آن پاسخ داده میشود.
الف. واکنش دولت ایران در قبال اشغال جزایر سهگانه ایرانی توسط انگلیس
پس از نصب پرچم شارجه در جزایر تنب و ابوموسی به دستور بریتانیا، دولت ایران
به این امر اعتراض کرد و به مأموران خود در جنوب دستور داد پرچم شارجه را از فراز جزایر یادشده پایین کشیده و به جای آن پرچم ایران را نصب کنند.
چند ماه بعد، در آوریل 1904 مسیو دامبرن، مدیر گمرکات ایران، با کشتی مظفری و متعلق به گمرک، از ابوموسی و تنب دیدن کرد و پرچمهای شارجه و رأسالخیمه را پایین کشید و به جای آن پرچم ایران را برافراشت و در هر یک از این جزایر دو ایرانی به عنوان نگاهبانان گمرک گماشت. این اقدام به ابتکار مشیرالدوله، وزیر وقت خارجه ایران بود.
در نامه وزیر مالیه به مسیو نوز، وزیر گمرکات، به تاریخ ربیعالاول 1322/اردیبهشت 1283/ مه 1904 آمده است:
راپورت مسیو دامبرن، رئیس گمرکات بنادر در خلیجفارس را مشعر به شرح اقدامات مشارالیه در انتظام عمل گمرکات بنادر و نصب بیرق دولت ایران در جزایر ابوموسی و تنب و سری [سیری] و برداشتن بیرق عرب از جزایر ابوموسی و سیاحتی را که در آنجا کرده و فرستاده بودید، به عرض خاک پای مهر اعتلای مبارک اقدس همایون ملوکانه ارواحنا فداه رساندم. زائدالوصف موقع تحسین و تمجید گردیده و مقرر فرمودند مقتضی دولتخواهی آن جناب جلالتمآب است که اشخاص امین و بصیر و کافی برای انتظام عمل گمرکات آنجا معین نمایید. خدمت دولت را به نحوی انجام داده که موجب استرضای خاطر مبارک گردد.
به این ترتیب وضعیت جزایر تنب و ابوموسی، بدون هیچ گونه زحمتی از سوی مأموران گمرکی ایران به حالت قبل برگشت و دولت ایران بر حق حاکمیت تاریخی خود بر این جزایر تأکید کرد. «با مذاکراتی که سه ماه بعد میان نمایندگان دولت انگلیس و دولت ایران در تهران به عمل آمد، نماینده انگلیس وعده داد موضوع جزایر مزبور را در زمان خود مطرح و حل کند و لذا از دولت ایران خواست تا پرچم خود را از این جزایر پایین آورد. دلایلی که دولت ایران درباره حاکمیت خود بر جزایر تنب و ابوموسی ارائه کرد، از سوی انگلیس ناکافی خوانده شد و مذاکرات بینتیجه ماند.»
اورچارد، از مقامهای وزارت خارجه انگلیس، در گزارش مورخ 3 دسامبر 1927 خود نوشته است: «در سال 1904 حکومت بریتانیا آمادگی این را داشت که برای برداشتن پرچم ایران از جزایر ابوموسی و تنب به زور متوسل شود و از نیروی دریایی
استفاده کند.»
با بینتیجه ماندن مذاکرات، دولت انگلیس، ایران را تحت فشار قرار داد و در نتیجه عینالدوله صدراعظم به مسیو نوز وزیر گمرکات، نوشت: «در باب جزیره تنب و ابوموسی اینطور به رئیس گمرکات تلگراف نمایید که بیرق ایران را که در آن جزیره بلند کرده و بیرق شیخ شرغان [شارجه] را خوابانیدهاند، عجالتاً بیرق ایران را برداشته و بیرق شیخ شرغان هم نباشد، بلکه آن دو جزیره بیبیرق باشد تا با سفارت انگلیس مذاکره و این کار تمام شود. درست دقت نمایید در درون این دستورالعمل مثل آن دفعه، سهوی اتفاق نیفتد. مقصود این است هیچ طرف آنجا بیرق نداشته باشند تا رسیدگی شود.»
مسیو نوز به مسیو دامبرن در نامه شماره 19808 مورخه 24 مه 1904/ خرداد 1283 نوشت: «حکومت انگلیس به نام شیخ اعتراضاتی راجع به جزیره تمب و ابوموسی اظهار و مقرر گردید دولت ایران بیرقهای خود را از جزایر مزبور برداشته و ترتیبات فعلی به حال سابق ماند تا اینکه مالکیت جزایر محرز و مسلم گردد. لذا هر چه زودتر جهاز بخار اعزام دارید که بیرقها را بردارند.»
متعاقب فشارهای دولت استعماری انگلیس به دولت ایران و برغم دستور روشن صدراعظم ایران که حاصل توافق ایران و بریتانیا در پایین آوردن پرچمهای دو طرف بود، بریتانیا با بکار بستن حیله و مکر خاص انگلیسی و با حواله صاحب حق یعنی دولت ایران به مذاکرات خیالی در آینده، به شیوخ قواسم دستور داد پرچم خویش را به اهتزاز درآورند و از این تاریخ به بعد دولت انگلیس این جزایر را رسماً به اشغال خود درآورد، لیکن برای اینکه از تبعات حقوقی آن به دور باشد، این اقدام ضدایرانی خود را تحت پوشش شیوخ رأسالخیمه و شارجه، که تحتالحمایه این کشور بوده و توان این اقدام را نداشتند، به اجرا درآورد.
در این راستا نوز، وزیر گمرک و پست، به عینالدوله صدراعظم در تاریخ 24 ربیعالثانی 1322 قمری/ 17 تیر 1283/8 ژوئیه 1904 به شماره 169 نوشت: «از قرار راپورت مسیو دامبرن، رئیس گمرکات بنادر خلیجفارس، شیخ رأسالخیمه مدعی مالکیت جزیره تمب شده و شیخ شرقا [شارجه] نیز ادعای مالکیت ابوموسی نموده و بیرق خودشان را در آنجاها نصب نمودهاند.»
گزارش مسیو نوز به آگاهی مظفرالدین شاه رسید و وی خطاب به عینالدوله در
تاریخ 17 جمادیالاول 1322/8 مرداد 1283/30 ژوئیه 1904 نوشت: «در این مسئله با شما و وزیر امور خارجه مذاکره کردیم؛ چه اقداماتی کردید، به عرض برسانید تا جواب داده شود.» مسیو نوز به عینالدوله در تاریخ 14 جمادیالثانی 1322/4 شهریور 1283/26 اوت 1904 نوشت:
مسیو وافلارتز به موجب قراردادی که بین حضرت مستطاب اشرف والا و وزیرمختار انگلیس شده بود، بیرق دولت ایران و اجزای گمرکی را که در جزیره تنب گماشته بود، بدون صعوبت و اشکال خارج نمود. چیزی که هست همه متفقالقول برآنند که جزیره مزبوره بدون شک و شبهه متعلق به دولت علّیه ایران است، علی ای حال به رئیس گمرکات خلیج فارس مجدداً سفارش خواهم کرد که حتیالامکان بیرق دولت علّیه ایران در جزایر خلیج فارس همیشه باید منصوب و برقرار باشد.
بنابراین، همچنانکه گفته شد این جزایر اساساً توسط انگلیس اشغال گردید؛ اگرنه اسناد زیادی وجود دارد که شیوخ رأسالخیمه و شارجه بدلیل شناخت ماهیت موضوع میدانستند که این جزایر ایرانی است و ارتباطی با آنها ندارد، لیکن دامنه فشار انگلیس علیه شیوخ مذکور بسیار گسترده بود، با این حال به دنبال پافشاری بریتانیا مبنی بر نگهداری جزایر یادشده از سوی شیوخ شارجه و رأسالخیمه، آنها بارها به خواست انگلیس بیتوجهی نموده و از برافراشتن پرچم خود طفره رفتند. از میان انبوه اسناد موجود میتوان به عنوان شاهد و دلیل به سندی اشاره کرد.
این سند که نشاندهندة بیعلاقگی شیخ شارجه به اجابت درخواست انگلیس است، از این قرار است: سرگرد سر پرسی کاکس در 5 اوت 1905 نامهای تند به شیخ شارجه نوشت:
من از بیتوجهی شما به جزایر و نپرداختن به حقوق افراد و عدم رسیدگی به اینکه چرا افراد شما جزایر را ترک کردند، شکایت دارم و چنانچه به این روش ادامه دهید، جزایر را از دست خواهید داد.
این سند و دهها شاهد و دلیل دیگر نشانگر آن هستند که شیوخ یادشده هیچ گونه احساس تعلق و مسئولیتی نسبت به جزایر نداشتند و در حقیقت به اقتضای منافع بریتانیا، باید به ناچار فرمانبرداری میکردند.
پس از یکسال، مظفرالدین شاه به عینالدوله صدراعظم، نوشت:
جناب اشرف صدراعظم به وزیر خارجه ابلاغ نمایند که به سفارت انگلیس بگوید پارسال در این باب مذاکرات شد. دولت انگلیس از ما خواهش کرده که بیرق [پرچم] خودمان را از این دو جزیره برداریم تا رسیدگی و گفتگو شود، در صورتی که ما خودمان میدانیم که این دو جزیره ملک مسلمه دولت ایران است. در این صورت حالا چطور دولت انگلیس در عالم دوستی راضی میشود که ما ملک طلق خودمان را به شیخ واگذار کنیم و او بیرق در آنجا بیفرازد. شما باز هم گفتگو کنید و ما به هیچ وجه از حق خود نخواهیم گذشت.
در سال 1904 دولت ایران با پایین کشیدن پرچم شیوخ از جزایر تنب و ابوموسی و برافراشتن پرچم ایران، تصمیم به اعمال حاکمیت بر جزایر یادشده را داشت؛ اما دولت انگلیس مانع اعمال حاکمیت ایران شد. دولت ایران قصد، اراده و نیت اعمال حاکمیت داشت و در مواردی نیز به طور عملی آنرا انجام داد لیکن انگلیسیها در راستای سیاست ضدایرانی خود از اعمال حاکمیت ایران جلوگیری نمودند.
ب. تناقض در رفتار و گفتار انگلیس
دولت بریتانیا تا پیش از سال 1903/1282 برای توجیه اقدام ضدایرانی خود در نفی حاکمیت ایران بر جزایر تنب و ابوموسی، اعتقاد به دوگانگی شخصیت حقوقی شیخ لنگه داشت و مدیریت اداره جزایر تنب و ابوموسی به وسیله حکام ایرانی بندرلنگه را به نمایندگی از شیوخ قاسمی شارجه تفسیر میکرد و جزایر مذکور را در تفسیری شاذ به عنوان ملک مشاع قاسمیهای لنگه و عمان قلمداد میکرد، اما چندی بعد به سبب سست و متزلزل بودن پایههای این فرضیه، آن را کنار گذاشت و اصل تازهای مطرح کرد.
پس از آنکه بریتانیا در اواخر سال 1903 به حکومت شارجه دستور داد در جزایر تنب و ابوموسی پرچم خود را به اهتزاز درآورد، در واکنش به این اقدام دولت ایران نیز در ماه مه 1904 به مأموران گمرک مستقر در بوشهر دستور داد پرچم شارجه و رأسالخیمه را از فراز جزایر مذکور به پایین کشیده و پرچم ایران را به اهتزاز درآورند و سربازانی در این جزایر مستقر شوند.
یکی از مواردی که در این بخش مورد تجزیه و تحلیل قرار میگیرد، پاسخ به پرسش سوم پژوهش مبنی بر آنکه «تناقضهای رفتاری انگلیس در قبال دو نظریه
«مالکیت مشاع قواسم» و «اصل سرزمین بلاصاحب»چیست؟» میباشد که ذیلاً به این موارد اشاره میگردد.
اول: بکارگیری دو اصل متعارض مالکیت مشاع و بلاصاحب بودن جزایر تنب و ابوموسی توسط انگلیس
پس از آنکه مشیرالدوله وزیر امور خارجه ایران، در نامهای به سر آرتور هاردینگ، وزیرمختار سفارت انگلستان در تهران، به تاریخ 5 ربیعالاول 1322 (30 اردیبهشت 1283/20 مه 1904) نوشت:
درباره جزیره تنب و بوموسی که دولت علّیه ایران آن دو جزیره را متعلق به خود میداند، اقدام مباشرین گمرک در آن دو محل آنچه شده بدین موجب بوده است، ولی چون نتیجه مذاکراتی را که چند روز قبل در حین ملاقات با آن جناب جلالتمآب به عمل آمد، به عرض حضور همایون شاهنشاهی رسانید، امر و مقرر شد که عجالتاً اقدامی را که مباشرین گمرک در آنجا نمودهاند، موقوف باشد تا بعد رسیدگی در خصوص آنها بشود.
سر آرتور هاردینگ وزیر مختار انگلیس در یادداشتی به وزیر امور خارجه ایران به تاریخ 21 مه 1904/31 اردیبهشت 1283 نوشت: «مراسله مورخه دیروز [5 ربیعالاول1322/30 اردیبهشت 1283/20 مه 1904] جناب مستطاب اجل عالی در باب جزیره تنب و ابوموسی شرف وصول بخشید... کاری که مشارالیه کرده فقط این بوده است که بیرق خود را در جزایری که هنوز رسماً در تصرف هیچ یک از دول نبوده، نصب کرده است و به ملاحظه این که اول کسی بوده که آنجا را تصرف نموده است، حق دارد بیرق خود را به حال خود نگاه دارد تا اینکه حق تصرف شرعیه مشارالیه جرح گردد.» [در نسخه دیگر در سطر پایانی یادداشت ارسالی سفارت انگلیس آمده است: تا اینکه در حقانیت شرعیه مشارالیه بر سه جزیره مزبور اختلافی به میان آید.]
شاهد و دلیل این تعارض از یادداشت اخیرالذکر سر آرتور هاردینگ به مشیرالدوله استنباط میگردد، چرا که از سویی بدنبال اعمال حاکمیت دولت ایران بر جزایر ابوموسی و تنب در تاریخ 25 شهریور 1266 (16 سپتامبر 1887)، سفارت انگیس در تهران طی یادداشت رسمی به وزارت امور خارجه ایران در تاریخ 18 جمادیالاخر 1305/12 اسفند 1266/2
مارس 1888 نوشت:
اگرچه در سنه 1879 دولت علّیه ایران، شیخ یوسف را به نایبالحکومگی لنگه تصدیق نمود و آن وقت مشارالیه بنای دخل و تصرف در جزایر سری و تمب را گذارد، شیوخ جواسمی بندرلنگه غالباً از جانب دولت علّیه ایران نایبالحکومه آنجا بودهاند و... در تصرف شیوخ جواسمی بوده و دخلی به حکومت لنگه نداشته است...
و از سوی دیگر گزارهای در یادداشت همان سفارت در تهران مورخ 18 جمادیالاخر 1305/12 اسفند 1266/2 مارس 1888 به وزارت امور خارجه ایران، میآید که در تناقض آشکار با هم است. زیرا اگر جایی به نص صریح یادداشت انگلیسیها در سال 1266 شمسی/ 1888 میلادی در دخل و تصرف فرد و یا حکومتی بوده، چگونه است که مجدداً سفارت انگلیس در سال 1283/ 1904 ادعا میکند «اول کسی بوده که آنجا را تصرف نموده است، حق دارد بیرق خود را به حال خود نگاه دارد.»
بعلاوه با توجه به اینکه مفاد یادداشتهای دوم و چهارم هاردینگ که تأکید دارد نخست شیخ شارجه متصرف جزایر تنب و ابوموسی بوده و بیرق خود را در جزایری که هنوز رسماً در تصرف هیچ دولتی نبوده، نصب کرده است، با مفاد یادداشت همان سفارت به وزارت امور خارجه ایران، [در تاریخ 14 سپتامبر1961/23 شهریور1340] مبنی بر اینکه جزیره تنب از سال 1887 به دست رأسالخیمه اداره میشده و حاکم آن از سال 1921 که رأسالخیمه از شارجه آزاد شد، بر آن حکومت میکرده و همچنین یادداشت سفارت انگلیس در تهران [در یادداشت مورخ 13 ژانویه 1968] مبنی بر اینکه: «جزیره تنب از سال 1887 به وسیله رأسالخیمه اداره شده و در سال 1921 وقتی رأسالخیمه از شارجه جدا شد، حاکمیت خود را بر این جزیره اعمال نموده است» تناقض آشکار دارد و به فرض محال مفاد دو یادداشت یادشده را بپذیریم، حکومت شارجه نخست متصرف نبوده، بلکه رأسالخیمه از سال 1887 بر جزیره تنب اعمال حاکمیت داشته است.
روشن است که دولت بریتانیا به علت نداشتن استدلال محکم برای اثبات حاکمیت شیوخ بر جزایر مذکور به ضد و نقیضگویی پرداخته است. بعلاوه دولت ایران بارها این ادعای انگلیس را رد کرده و تأکید نموده: این ادعا از جانب دولت ایران مردود است، چرا که اول دولت علّیه بیرق خود را در آنجا برافراشته است.
دوم: فشار انگلیس به ایران و تهدید طرح همزمان جزایر سیری با تنب و ابوموسی
دولت بریتانیا در تهدیدی آشکار به دولت ایران فشار آورد که چنانچه موضوع جزایر تنب و ابوموسی را پیگیری کند، آن کشور نیز مسئله جزیره سیری را مطرح خواهد کرد. در این راستا وزیرمختار انگلیس در مقام رد یادداشت وزارت خارجه ایران راجع به ابوموسی برآمده و اظهار داشت: «هرگاه دولت ایران بخواهد ادعای خود را به آنجا که در تصرف شیخ شارجه است، طرح کند، ما هم ناگزیریم که جزیره سیری را از طرف دولت ایران مطالبه کنیم.»
مطلب قابل ذکر دیگر این است که قرار بود پرچم هیچ یک از دو طرف به طور موقت در جزایر تنب و ابوموسی در اهتزاز نباشد تا زمانی که موضوع مالکیت و حاکمیت بر جزایر مذکور از سوی بریتانیا و ایران رسیدگی شود؛ اما دولت بریتانیا به وعدهاش عمل نکرد و در مذاکرات با طرف ایرانی از موضوع جزیره سیری که ارتباطی هم به جزایر تنب و ابوموسی نداشت، به عنوان اهرم فشار استفاده کرد. در پاسخ به این قلدری و زورگویی سفارت انگلیس، وزیر امور خارجه ایران در یادداشت مورخ 15 ربیعالثانی1323/29 خرداد 1284/19 ژوئن 1905، نوشت:
در باب تنب و ابوموسی با وزیرمختار انگلیس مذاکرات مفصل داشت. حرف وزیرمختار انگلیس این است: دو محل، ملک شیخ شارجه است. سری [سیری] هم که ممکن است مال شارجه باشد. سیری را دولت ایران تصرف کرد و بیرق در آنجا افراشته، این دو محل تنب و ابوموسی را هم که دولت ایران ادعا دارد، شیخ شارجه بیرق بلند کرده، هر دو طرف یا باید بیرق خود را بردارند، یعنی دولت ایران بیرق خود را از جزیره سیری بردارد [و] شیخ شارجه هم بیرق خود را از تنب و ابوموسی بردارد تا رسیدگی شود. اگر دولت ایران در سری مداخله خود را موقوف ندارد، شیخ شارجه هم مداخله در این دو محل تنب و ابوموسی باید داشته باشد تا وقتی که تحقیق و رسیدگی شود. جواب داده شد: سیری هرگز با تنب و ابوموسی شباهت ندارد که هر معامله در تنب و ابوموسی شود، در سیری هم شود. دولت ایران سیری، تنب و ابوموسی و تمام بنادر و جزایر خلیج فارس را ملک مخصوص خود میداند. شیخ شارجه بتازگی در این دو جزیره تنب و ابوموسی تصرفات کرد و بیرق بلند کرد و حقش همان بود که بیرق او موقوف و بیرق ایران افراشته شود، ولی سفارت انگلیس
اصرار کرد بیرق شیخ باقی بماند.
ج. تسلیم نقشه ایران 1886 توسط وزارت جنگ بریتانیا، تناقضی دیگر از دیپلماسی انگلیس
جزایر خلیج فارس و سرزمین عمان از دوران گذشته بویژه در زمان نادرشاه و سپس کریمخان زند زیر سلطه ایران بودند و نقشههای مختلف جغرافیایی نیز این حقیقت را تأیید میکنند که جزایر تنب و ابوموسی به ایران تعلق داشتند. در این میان هنوز ده ماه از بیرون راندن جاسمیهای لنگه و برچیده شدن بساط آنها به دست دولت ایران نگذشته بود که لرد سالزبری وزیر امور خارجه بریتانیا به «دراموند وولف» وزیرمختار آن کشور در تهران، دستور داد نقشه رسمی 1886 را که توسط اداره اطلاعات وزارت جنگ، ترسیم شده بود از سوی ملکه بریتانیا به عنوان پادشاه ایران، به وزارت خارجه ایران تسلیم نماید. نکته قابل توجه در این نقشه رسمی آن بود که بر خلاف ادعای دولت این کشور در طرح مالکیت مشاع این جزایر توسط قواسم، جزیره سیری و جزایر سهگانه ابوموسی و تنب به رنگ ایران بود و از رسمیت کامل نیز برخوردار بود.
نقشه اهدایی وزیر خارجه بریتانیا از طرف ملکه آن کشور، که در آن جزایر به رنگ ایران مشخص شده، هم بلحاظ محتوا و هم از نظر تاریخ تسلیم آن به دولت ایران، اهمیت بسیار دارد. این نقشه در تاریخ 27 ژوئیه 1888 از سوی وولف، وزیرمختار انگلیس در تهران، به قوامالدوله، وزیر امور خارجه ایران، اهداء شد. در این راستا و بمنظور ارائه تصویری صحیح و مبتنی بر اسناد و مدارک تاریخی میتوان گفت:
اول: وزارت امور خارجه انگلیس در نامه شماره 64 مورخ 22 ژوئن 1888 خطاب به سر دراموند وولف، وزیرمختار آن کشور در تهران، دستور داد: «نقشه ایران را در شش برگ که به وسیله شعبه اطلاعات وزارت جنگ بریتانیا تهیه شده، به شاه ایران تقدیم نمایید.»
نامه 2 ژوئیه 1888 از سر دراموند وولف، وزیرمختار انگلیس به وزیر امور خارجه ایران برای تحویل نقشه جغرافیایی یاد شده حاکی است:
من آخرین پست سیاسی را از لرد سالزبری دریافت کردم که در آن یک نقشه ایران در شش ورقه که اخیراً به وسیله بخش اطلاعات وزارت جنگ بریتانیا ترسیم و صادر شده، وجود داشت. لرد سالزبری به من دستور داده است این نقشه را به اعلیحضرت
پادشاه ایران از طرف ملکه انگلستان اهداء نمایید، به امید آنکه اطلاعات جغرافیایی آن برای شما مفید و جالب باشد.
در این حال «سر دراموند وولف وزیرمختار انگلیس طی نامه شماره 160 مورخ 21 اوت 1888 به عنوان لرد سالزبری وزیر امور خارجه آن کشور و عطف به دستور نامه شماره 64 مورخ 22 ژوئن 1888 نوشته و فرستاده شده، حاکی از اجرای دستور وزیر خارجه مبنی بر تسلیم نقشه ایران به دولت ایران است. به پیوست نامه یادشده، نامهای که نقشه ایران به ضمیمه آن ارسال شده و نیز پاسخ دولت ایران مبنی بر اظهار تشکر از ارسال نقشه از سوی وزیر امور خارجه انگلیس، آمده است.»
ضمناً وزیرمختار انگلیس همزمان نسخهای از این نقشه را بر اساس تقاضای آن دولت یک نسخه نقشه ایران در شش برگ را به وزیرمختار ایالات متحده آمریکا در ایران فرستاد.
نتایج غیرقابل پیشبینی که این نقشه جغرافیایی برای انگلیس ببار آورد نیز در نوع خود قابل توجه بوده و برخلاف آنکه عدهای سعی دارند انگلیسیها را بدون خطا و اشتباه به دیگران معرفی نمایند، سندی از خطا و تناقض آشکار در دیپلماسی انگلیس است. در این راستا، اشاره به این سند میتواند بیانگر خیلی از واقعیتها و عمق اشتباه انگلیس باشد. در نامه شماره 176 مورخ 7 سپتامبر 1888 به امضای سر دراموند وولف به عنوان لرد سالزبری آمده است:
طبق دستور شماره 64 مورخ 22 ژوئن 1888 آن جناب، نقشه مذکور تسلیم شد، ولی نتایج غیرمنتظرهای به بار آورده است، اعلیحضرت پادشاه ایران این نقشه را دلیلی برای ادعای خود نسبت به منطقه هشتادان در مرز ایران و افغانستان قرار داده و به علاوه چون جزایر تنب و ابوموسی و سیری به همان رنگی نشان داده شده که قلمرو ایران به طور کلی در آن نقشه رنگآمیزی شده، شاه ایران این مطلب را دلیل قاطعی میداند بر اینکه هر گونه ادعای شیوخ نسبت به این جزایر غیرمسموع و مردود است.
به پیوست این نامه، یادداشتهای اداری دیگری است دائر بر اینکه طبق دستور لرد سالزبری هیچ گونه نقشهای نباید بدون اجازه او به دولتهای دیگر تسلیم شود و اضافه شده که این نقشه ایران بر حسب دستور خود لرد سالزبری به مقامات ایرانی تسلیم شده است. ضمیمه این نامه کروکی است از مرز ایران و افغانستان که از لحاظ حاکمیت ایران در آن
ناحیه مورد استناد دولت ایران قرار گرفته بود.
از دیگر ملاحظات قابل توجه در خصوص نقشه سال 1886 میتوان گفت این نقشه در سال 1891، به وسیله وزارت جنگ تجدید چاپ شد. دومینبار نیز در سال 1898 به وسیله اداره نقشهبرداری دولت هندوستان چاپ گردید که در همه نسخ آن جزایر سری، تنب و ابوموسی با همان رنگی که قلمرو کشور ایران رنگآمیزی شده، مشخص شده بود.
این نقشه به دنبال درخواست شاه ایران از دولت بریتانیا که بارها خواستار دریافت اطلاعات در این زمینه بود، ارسال شد و این در حالی بود انگلستان از اقدامات ایران در اعمال حاکمیت مستقیم بر جزایر تنب و ابوموسی به طور کامل آگاهی داشت.
در این حال، ناصرالدینشاه به نقشههایی که از سوی سالزبری، وزیر امور خارجه بریتانیا، به دولت ایران هدیه شده بود، پیوسته استناد میکرد. وزیرمختار بریتانیا گزارش کرد: «همتای ایرانیاش با مشاهده نقشهها بسیار ابراز خرسندی کرد، چرا که جزایر با همان رنگی که سرزمین ایران کشیده، رنگآمیزی شده بود. وزیر ایرانی گفت: این نقشه بدان معناست که دولت انگلستان اذعان دارد که جزایر تنب و ابوموسی ایرانیاند و او بدین سبب بسیار ممنون است. در عین حال، وزیر ایرانی از اینکه در نقشه مذکور بحرین به رنگ ایران نبوده است به وولف اعتراض نمود». در کنار این گزارش وزیر بریتانیایی نوشته بود: «درسی که از این موضوع آموختم این است که دیگر هرگز به کسی نقشه هدیه نکنم.»
از سوی دیگر، نقشهها برای اینکه به عنوان سند حاکمیت به شمار آیند، باید از شرایط و مختصات زیر برخوردار باشند:
الف. برهان و استدلال لازم را با دقت جغرافیایی فراهم آورند.
ب. با واقعیات موجود مغایرت نداشته باشند.
ج. با اطلاعات دقیق مساحان تهیه شده و هدف آن تعیین سیاسی قلمرو سرزمینی باشد.
د- رسمی و یا نیمهرسمی باشند که با قاطعیت از حاکمیت کشوری دفاع کنند که دولت آن مبادرت به چاپ نقشه کرده است.
تمامی این شروط در نقشه اهدایی ملکه انگلیس به ناصرالدین شاه وجود دارد. چنانکه نخست: از سوی وزارت جنگ بریتانیا تهیه و از دقت و استدلال لازم برخوردار است؛ دوم: رنگآمیزی جزایر به رنگ سرزمین ایران صورت گرفته و با واقعیتهای تاریخی و حقوقی به طور کامل منطبق است؛ سوم: نقشه با مساحی و اطلاعات دقیق
تهیه شده است، زیرا اگر این نقشه ایراد و اشتباه داشت، در چاپهای بعدی اصلاح میشد و چهارم: نقشه مذکور رسمی بود.
از سوی دیگر، بر اساس اصل «استاپل» که یکی از اصول حقوق بینالملل است، هرگاه دولتی در قبال مسئله یا دعوایی حقوقی در داخل و خارج از مراجع رسیدگی کننده، موضعگیری کرده باشد، دیگر نمیتواند در موارد مشابه با آن مسئله یا دعوی، برخلاف موضعگیری قبلی خود رفتار کند. این اصل در داوریهای بینالمللی مورد استناد است. برای نمونه دیوان بینالمللی دادگستری در قضیه اختلاف معبد پری ویهار میان کامبوج و تایلند در 15 ژوئن1962 به اصل استاپل استناد کرد و چنین رأی داد: «مطابق قاعده کلی ادله اثبات دعوی مطالب متناقض یک طرف باید علیه خود او تفسیر و تعبیر گردد و یا به نفع طرف مقابل. هیچکس نمیتواند از تناقضگویی خود به ضرر طرف مقابل استفاده کند.»
بر این اساس، نقشه رسمی 1886 بریتانیا میتواند به عنوان یکی از مراجع مستند و اثباتکننده حاکمیت ایران بر جزایر تنب و ابوموسی مورد بهرهبرداری قرار گیرد؛ ضمن آنکه، دولت بریتانیا بر اساس اصل استاپل نمیتواند به بهانه گذشت زمان نظر قطعی خود را درباره نقشه 1886 تقدیمی به ناصرالدین شاه تغییر دهد.
د. اجمالی از اقدامات ایران در قبال سیاست ضدایرانی و اشغالگری جزایر ایرانی تنب و ابوموسی توسط انگلیس
شکی نیست که دولت انگلیس با توسل به زور و تهدید، جزایر تنب و ابوموسی را در تیر 1283/ ژوئن 1904 اشغال نمود؛ و این اشغالگری تا 9 آذر 1350/ 30 نوامبر 1971 ادامه یافت. اگرچه انگلیسیها در تمامی دوران 67 ساله سعی داشتند این اشغال را بنام شیوخ شارجه و رأسالخیمه توجیه و معرفی نمایند لیکن هیچگاه دولت ایران این دروغ انگلیس را باور نکرد و هرگز از اعمال حاکمیت خود بر این جزایر دست برنداشت و در هر زمان که امکانش را داشت بر جزایر تنب و ابوموسی، اعمال حاکمیت نمود و همواره از بدو امر تا پایان اشغال جزایر توسط انگلیس اعتراض رسمی هم نمود.
در این میان، طی دوران 67 ساله اشغال این بخش از سرزمین ایران توسط انگلیس که بنام شیوخ شارجه و رأس الخیمه صورت گرفت، دولت ایران اقداماتی کرد که اهم آن عبارتند از:
اول: اعتراضهای رسمی دولت ایران به بریتانیا در خصوص اشغال جزایر و غارت خاک سرخ ابوموسی
دوم: برسمیت نشناختن معاهدات بریتانیا با حکام قواسم و شیوخ عمان متصالحه از سوی ایران
سوم: اعتراض به حضور نیروهای انگلیسی و برافراشته شدن پرچم آنان در جزایر مذکور
چهارم: اعمال حاکمیت ایران از سوی مقامهای دولتی و اعزام ناو
پنجم: بازدید از جزیره تنب از سوی دریابیگی بوشهر
ششم: ارجاع مسائل قضایی ساکنان ابوموسی از سوی کارگزار بریتانیا به نماینده ایران
هفتم: مبارزه گمرک ایران با قاچاق و توقیف کالاهای قاچاق در نزدیکی جزیره تنب
هشتم: بازدیدهای پیدرپی کشتیهای جنگی ایران از جزایر تنب و ابوموسی و فرود بالگرد ایرانی در جزیره تنب
نهم: بازدید رسمی کارگزاران دولت ایران از جزایر
دهم: اراده سازمانهای ایرانی به حفظ حاکمیت ایران در جزایر تنب و ابوموسی
یازدهم: حضور نظامیان ایرانی در جزیره ابوموسی در 9 آذر 1350
دوازدهم: تأکید دولت ایران مبنی بر بازپسگیری جزایر
سیزدهم: وفاداری سیاسی ساکنان جزایر به ایران و انجام امور سجلی ساکنان ابوموسی از سوی ایران
چهاردهم: شناسایی حقوق حاکمه ایران بر جزایر از سوی کشورهای ثالث
پانزدهم: بازرسی دولت ایران و بازدید افسران گمرکات ایران از ابوموسی
در این حال نبود اراده و قصد حاکمیت شیوخ شارجه و رأسالخیمه بر جزایر و عدم اعتقاد بریتانیا به حقانیت شیوخ در جزایر و کوشش آن کشور در تحمیل اجاره یا فروش تنب به ایران و رد آن از سوی دولت ایران، موضوعی جدی بود که بارها مطرح شد.
فهرست منابع و مآخذ
الف. فارسی
یکم: اسناد و گزارشها
سند مربوط به راپورت لشکر جنوب 15 قوس (آذر) 1302 (7 دسامبر 1923) سند شماره 179 رئیس ساخلوی بندر لنگه.
یادداشت سفارت انگلیس در تهران مورخ 18 جمادیالاخر 1305/12 اسفند 1266/2 مارس 1888 به وزارت امور خارجه ایران.
یادداشت وزارت امور خارجه ایران مورخ 21 شهر جمادیالاخر 1305/15 اسفند 1266/5 مارس 1888 به سفارت انگلیس در تهران.
سند 1- 23/19/1304 اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه.
یادداشت سفارت انگلیس در تهران مورخ 26 جمادیالاخر سنه 1305/20 اسفند 1266/10 مارس 1888 به وزارت امور خارجه ایران.
یادداشت سفارت انگلیس در تهران مورخ 5 رجب سنه 1305/28 اسفند 1266/18 مارس 1888 به وزارت امور خارجه ایران.
نوشته ناصرالدین شاه ذیل یادداشت سفارت انگلیس در تهران، مورخ 5 رجب سنه 1305/28 اسفند 1266/18 مارس 1888، سند: 4- 23/19/1304ق، اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه.
یادداشت وزارت امور خارجه ایران مورخ 12 ذیقعده 1305/30 تیر1267/21 ژوئیه 1888 به شماره 4419، به سفارت انگلیس در تهران.
پاسخ دولت ایران به یادداشت سفارت انگلیس در تهران مورخ 26 جمادیالثانی سنه 1305/20 اسفند 1266/10 فوریه 1888 نمره 26.
سند 9- 23/19/1304، اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه ایران.
سند شماره 163- 11/16/1320ق اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه.
دوسیه شماره 19، کارتن 14 سیاسی، اسناد راکد وزارت امور خارجه.
سند شماره 5- 23-53-1305ش اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه.
سند شماره 1- 14/6/1322ق اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه.
سند شماره 33-14/12/1322 و 23 تا 22-14/12/1322 اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه.
سند شماره 3-23-53-1305ش اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه.
گزارش ایلی، نورتکوت (انگلیسی و مشاور حقوقی شیخ خالد، حاکم شارجه، در
سالهای 1970 تا 1972) صص 5 تا 7 مورخ 5 دسامبر 1986/14 آذر 1364.
گزارش سوم شهریور 1348 سفارت ایران در لندن.
فرمان سالهای 1149 ش/ 1769م و 1153 ش/ 1773 م کریمخان زند به شیخ محمد بستکی، حاکم بندرعباس و جهانگیره.
دوم: کتاب
ویلسون، سر آرنولد، 1366 «خلیج فارس»، ترجمه محمد سعیدی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم.
والادا، 1364 «خلیج فارس در عصر استعمار»، ترجمه شفیع جوادی، (تهران: سحاب).
کرزن، لرد جرج ناتانیل، 1362 «ایران و قضیه ایران»، (تهران: مرکز انتشارات علمی و فرهنگی)، ترجمه وحید مازندرانی، ج 2.
پری، جان، 1369، «کریمخان زند»، ترجمه محمد ساکی، تهران نشر نو.
سدیدالسلطنه کبابی، محمدعلی خان، 1371، بندرعباس و خلیج فارس، ترجمه احمد اقتداری، (تهران: دنیای کتاب).
بنی عباسیان بستکی، محمداعظم، 1339، «تاریخ جهانگیریه و بنیعباسیان بستک»، تهران: چاپ کاویان.
سدیدالسلطنه، محمدعلیخان، 1371، «سرزمینهای شمالی پیرامون خلیج فارس و دریای عمان در صد سال پیش»، ترجمه احمد اقتداری (تهران: شرکت انتشارات جهان معاصر).
اقتداری، احمد، 1334 «لارستان کهن»، تهران: رنگین، صص 4- 123؛ سدیدالسلطنه، همان، صص 7-193.
موحد، محمدعلی، مبالغه مستعار (تهران: دفتر خدمات حقوقی جمهوری اسلامی ایران، 1373)، ص 43 به نقل از صفحه 108 برگ 263 مجموعه 6044 اسناد دولتی.
محمود، محمود، 1332، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در سده نوزدهم، تهران، اقبال، جلد اول.
هرمیداس باوند، داود، 1377، «مبانی تاریخی، سیاسی و حقوقی حاکمیت ایران بر جزایر تنب و ابوموسی»، ترجمه بهمن آقایی، تهران: گنج دانش.
ب. کتاب عربی
ج. منایع انگلیسی
-Mirfenderski, G. 1985,The Tamb Islands Controversy: 1887-1971. A Case Study in Claim to Territory in International Law A Thesis Presented to the Faculty of Fletcher school of Law and Diplomacy.
Alqasimi, 1999, Sultan, Power struggles and trade in the Persian Gulf, fores Row-
Toye, P. L,1993, The Lower Gulf Islands, Archive edition, London: Vol2.
Saldanah, J.A, 1980, The Persian Gulf precis, Archive edition, London, Vol. 1.
Adamiyat, Fereidun, 1955. Bahrain Islands, New York.
Persian Gulf Pilot, Admiralty 2837 a-b, Lieut, A.w. Steef and Capt, CG Constable, 1854.
Memorandum Respecting British Intereste in the Persian Gulf, Confidential, No, 9161, January 1914, CAB 16/94.
J. C. Lorimer, Gazetteer of the Persian Gulf, Oman and Central Arabia Vol, IIB, Historical, Calcutta superintendent Government printed India 1915; Republished in 1970 by Gregg International Publishers Ltd, West mead, England.
Bombady Government Records, VOL XXI,
Latin Words & Phrases for Lawyers, Law and Business Publicications Canada, Inc. 1980.
I. O. Persia and Persian Gulf, 10 feb, 1820. Vol. 34 Hussain Ali Mirza to Keir dated shiraz, Rabil 1, 1235 jan, 182, Enclosed Keir to Warden.
F. O. dated 13 oct 1934. 371/17827, 1934, Arabua E 5652/3283/91, M. Q. W. Rendel, (F.O) to J. G. Laitwaite) I.O.
F. O. 371713721, E 262/52/91, Jan 16th 1929, Persian Claim to Abumusa and Tunb Report by A. F, Orcharad) F.O ( Dec 3th, 1927.
F.O. 248/843. R/15/1/253, Cox to Ruler of Sharjah, 5 Aug 1905.
Marquis of Salisbury, 22 Jun, 1888, Enclosing map of Persia to Mr Wolf No, 64 Public Records Library.
Wolf, 22 July, 1888. Enclosing Map of Persia, Public Records Library.
Wolf, 21 Aug, 1888 to Mr Marquis of Salisbury No 160, Public Records Library.
Wolf, 7 Sep, 1888 to Mr Marquis of Salisbury No 176, Public Records Library.
http: //www. theyworkforyou. com/ whall/ ?id = 2009-06-09a225.0 & s = Abu + musa %2 blewis .
پانوشتها
ترجمه محمد سعیدی، تهران : انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ ،« خلیج فارس » ، 6. ویلسون، سر آرنولد، 1366
. دوم، صص 228 تا 230
. ترجمه شفیع جوادی، (تهران: سحاب)، ص 29 ،« خلیج فارس در عصر استعمار » ، 7. والادا، 1364
تهران: مرکز انتشارات علمی و فرهنگی )، ترجمه وحید ) ،« ایران و قضیه ایران » 8 کرزن ، لرد جرج ناتانیل 1362
. مازندرانی، ج 2، ص 517
وزارت امور خارجه بریتانیا. F.O. 94/ 9. گزارش سوم شهریور 1349 سفارت ایران در لندن به نقل از گزارش شماره 842
11 . فرمان سالهای 1149 ش/ 1789 م و 1153 ش/ 1773 م کریم خان زند به شیخ محمد بستکی، حاکم بندرعباس
و جهانگیره.
ترجمه محمد ساکی، تهران، نشر نو، ص 233 و سدیدالسلطنه کبابی، ،« کریم خان زند » ، 12 . پری، جان، 1369
. محمدعلی خان، 1371 ، بندرعباس و خلیج فارس، ترجمه احمد اقتداری، (تهران: دنیای کتاب)، ص 733
تهران: چاپ کاویان، ص ص ،« تاریخ جهانگیریه و بنی عباسیان بستک » ، 14 . بنی عباسیان بستکی، محمداعظم 1339
.125 -129
. 15 . همان، بنی عباسیان بستکی، ص 152
1304 ق، اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه. /19/23- 16 . سند شماره 12
سرزمین های شمالی پیرامون خلیج فارس و دریای عمان در صد سال » ، 17 . سدیدالسلطنه محمدعلی خان، 1371
.193- ترجمه احمد اقتداری (تهران: شرکت انتشارات جهان معاصر) صص 195 ،« پیش
.193- 123 ؛ سدیدالسلطنه، همان، صص 7 - تهران: رنگین، صص 4 ،« لارستان کهن » 19 . اقتداری، احمد، 1334
20 . موحد محمدعلی، مبالغه مستعار (تهران: دفتر خدمات حقوقی جمهوری اسلامی ایران، 1373 )، ص 43 به نقل
از صفحه 108 برگ 263 مجموعه 6044 اسناد دولتی.
. 21 موحد، همان صص 44 و 45
7 دسامبر 1923 ) سند شماره 179 رئیس ) 22 سند مربوط به راپورت لشکر جنوب 15 قوس (آذر) 1302
ساخلوی بندرلنگه.
2 مارس 1888 به وزارت / 12 اسفند 1266 / 23 . یادداشت سفارت انگلیس در تهران مورخ 18 جمادی الاخر 1305
امور خارجه ایران.
5 مارس 1888 به / 15 اسفند 1266 / 24 . یادداشت وزارت امور خارجه ایران مورخ 21 شهر جمادی الاخر 1305
1304 ، یادداشت مذکور از: /19/23- سفارت انگلیس در تهران سند 1
مکاتبه های وزارت امور خارجه ایران و سفارت انگلیس در تهران سال 1305 قمری در آرشیو وزارت امور خارجه
954/842 و اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه استخراج شده است. F.O. انگلیس به شماره
10 مارس 1888 ب ه / 20 اسفند 1266 / 25 . یادداشت سفارت انگلیس در تهران مورخ 26 جمادی الاخر سنه 1305
وزارت امور خارجه ایران.
18 مارس 1888 به وزارت / 28 اسف ند 1266 / 26 . یادداشت سفارت انگلیس در تهران مورخ 5 رجب سنه 1305
امور خارجه ایران.
18/ 28 اسفند 1266 / 27 . نوشته ناصرالدین شاه ذیل یادداشت سفارت انگلیس در تهران، مورخ 5 رجب سنه 1305
1304 ق، اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه. /19/23- مارس 1888 ، سند 4
21 ژوئیه 1888 به شماره 4419 ، به / 30 تیر 1267 / 28 . یادداشت وزارت امور خارجه ایران مورخ 12 ذیقعده 1305
سفارت انگلیس در تهران.
10/ 20 اسفند 1266 / 29 . پاسخ دولت ایران به یادداشت سفارت انگلیس در تهران مورخ 26 جمادی الثانی سنه 1305
1304 ، اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه ایران. /19/23- فوریه 1888 نمره 6 سند 9
Mirfenderski, p. 326.
Ibid (Mirfenderski), p. 331
32 . محمود، محمود، 1332 ، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در سده نوزدهم، تهران. اقبال، جلد اول، ص ص
. 104 و 138
Ibid, Kelly, Britain and the Persian Gulf, p. 161.
Ibid, p.162.
Saldanah, J.A, 1980, The Persian Gulf precis, Archive edition, London, Vol. 1, p. 290.
Adamiyat, Fereidun, 1955. Bahrain Islands, NewYork, p. 257.
O. Persia and Persian Gulf, 10 feb, 1820. Vol. 34 Hussain Ali Mirza to Keir dated shiraz, Rabil 1,
1235 jan, 182, Enclosed Keir to Warden.
Ibid, Saldanah, pp. 240-2,269.
Ibid, p. 293.
Ibid, p.4.
41 . همان (گزارش سوم شهریور 1349 ، سفارت ایران در لندن).
النزاع بین الدول ة الامارات العرب ی ة المتحده و ایران حول جزر ابوموسی، طنب » ، 42 . حمدی الاعظمی ولید ، 1993
. 1764 الی 1971 ، دارالحکمه لندن، ص 43 « الکبری و طنب الصغری فی الوثائق البریطانیه
43 . همان، سدیدالسلطنه، ص 206 بنقل از:
Persian Gulf Pilot, Admiralty 2837 a-b, Lieut, A.w. Steef and Capt, CG Constable, 1854, p. 45.
،« مبانی تاریخی ، سیاسی و حقوقی حاکمیت ایران بر جزایر تنب و ابوموسی » 44 . هرمیداس باوند ، داود، 1377
. ترجمه بهمن آقایی، تهران: گنج دانش، صص 30 و 31
45 . به جدول زمانی وقایع نگاری (که توسط کمبل تهیه شده است) در سند زیر مراجعه فرمایید:
Bombady Government Records, VOL XXI, p. 5-431.
Laitwaite) I.O.
F. O , 12 Mar 1932,371/18901, p. 116.
Ibid, p. 117.
1320 ق اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه. -16/11- 49 . سند شماره 163
CAB 16/94, pp. 38-39.
51 . دوسیه شماره 19 ، کارتن 14 سیاسی، اسناد راکد وزارت امور خارجه.
superintendent Government printed India 1915; Repbulished in 1970 by Gregg International Publishers
Ltd, West mead, England) part A.pp 1275-1909. p Ibid, p.2138.
Orcharad (F.O) Dec 3th, 1927.
54 . دوسیه شماره 19 ، کارتن 14 سیاسی، اسناد راکد وزارت امور خارجه.
1305 ش اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه. -53-23- 55 . سند شماره 5
1322 ق اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه. /16/14- 56 . سند شماره 1
. 58 . گزیده اسناد خلیج فارس، جلد اول، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، چاپ دوم، 1372 ، ص 278
59 . میرزا نصرالله خان مشیرالدوله نائینی از سال 1278 تا 1285 برابر با 1899 تا 1906 وزیر امور خارجه ایران بود.
مشیرالدوله در انقلاب مشروطه پس از عزل عین الدوله، صدراعظم ایران شد.
1323 ق اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه. -3-4/2- 60 . سند شماره 91
1322 اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور -12-14- 1322 و 22 تا 23 -12-14- 61 . سند شماره 33
خارجه.
1305 ش اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه. -53-23- 62 . سند شماره 3
. 63 . همان، گزیده اسناد خلیج فارس، ص 274
64 . سر هنری دراموند وولف، متولد 12 اکتبر 1830 ، مرگ 11 سپتامبر 1908 ، وی فرستاده ویژه و وزیرمختار
بریتانیا از 3 دسامبر 1887 تا 24 ژوئیه 1891 بود و در سفر ناصرالدین شاه به بریتانیا در سال 1889 به همراه
وی به لندن بازگشت.
Library.
Wolf, 22 July, 1888. Enclosing Map of Persia, Public Records Library.
Wolf, 21 Aug, 1888 to Mr Marquis of Salisbury No 160, Public Records Library.
Wolf, 7 Sep, 1888 to Mr Marquis of Salisbury No 176, Public Records Library.
69 . ایلی، نورتکوت (انگلیسی و مشاور حقوقی شیخ خالد، حاکم شارجه، در سالهای 1970 تا 1972 ) صص 5 تا
. 14 آذر 1364 ، ص 13 / 7؛ مورخ 5 دسامبر 1986
71 . روزنامه اطلاعات ضمیمه 30 بهمن و اول اسفند 1375 به نقل از:
Latin Words & Phrases for Lawyers, Law and Business Publicications Canada, Inc. 1980, p.26.
مقاومت اسلامی جهاد عشایر خوزستان علیه تجاوز انگلیس
در جنگ جهانی اول
حجتالاسلام والمسلمین محسن حیدری*
مقدمه
به دنبال شعلهور شدن آتش جنگ جهانی اول، در اوائل آگوست 1914م (مردادماه 1293ش) نیروهای نظامی انگلیس در نوامبر (آبانماه) همان سال، به فرماندهی دلامین، از طریق خلیجفارس به شهرهای آبادان و خرمشهر رسیده، آنها را اشغال نمودند.
نیروهای انگلیسی، پس از آن، به تدریج همه خوزستان را اشغال؛ و از طریق آبادان و خرمشهر؛بصره، فاو و بخشهای زیادی از خاک عثمانی را در بینالنهرین اشغال کردند.
دولت ایران در جنگ جهانی اول اعلام بیطرفی کرد. اما هیچ یک از طرفهای درگیری، به بیطرفی ایران احترام نگذاشت؛ و دولت ایران نیز ضعیفتر از آن بود که از ورود قوای بیگانه به خاک خود جلوگیری کند.
حکومت خوزستان، در آن زمان به عهده شیخخزعلخان سرداراقدس بود، وی نه تنها در مقابل اشغالگران انگلیسی کوچکترین مقاومت و مخالفتی نشان نداد، بلکه همه قوای خود را در اختیار آنها قرار داد. خزعل روابط محکمی با انگلیس داشت و بنا بر اسناد موجود وارد فراماسونری شده، لژی را در خرمشهر تأسیس کرده بود.
تنها مقاومتی که در برابر متجاوزین انگلیسی صورت گرفت، مقاومت اسلامی جهاد
عشایر عرب خوزستانی بود. آنان وقتی فتوای مرجع وقت، یعنی مرحوم آیتالله سیدمحمدکاظم طباطبایی یزدی صاحب عروه را شنیدند، با راهنمایی روحانیت محلی و فرماندهی سران عشایر، حماسههای جاودانهای را در خوزستان آفریدند.
این نهضت را میتوان یکی از حلقههای زنجیرهای نهضتهای اسلامی ضداستعماری دو قرن اخیر قلمداد نمود. اما متأسفانه تاکنون کسی به آن نپرداخته است.
اهداف انگلیس از اشغال خوزستان
استخراج نفت از منابع زیرزمینی ایران به عنوان یکی از بزرگترین منابع محرک ماشین صنایع و تکنولوژی تمدن جدید، همواره مورد توجه شدید و جدّی استعمارگران و در رأس آنها دولت بریتانیا بوده است.
در آغاز جنگ جهانی اول، نفت ایران اهمیت حیاتی برای انگلستان داشت؛ نه فقط صنعت و اقتصاد انگلستان به این نفت وابستگی شدید داشت، بلکه ماشین جنگی انگلستان و بخش مهم آن، یعنی ناوگان نیروی دریایی انگلستان، به کلی وابسته به نفت ایران بود. نفت ایران در دو جنگ، نیروی دریایی انگلستان را نجات داد.
به گفته ژنرال انگلیسی، سر پرسی سایکس: «در اثنای جنگ بزرگ، این شرکت [= شرکت نفت انگلیس و ایران] نیکی بسیاری به دولت انگلیس نموده، سوخت برای کشتیهایی که در آبهای شرق و در دریای سفید کار میکردند، رسانیده، در عراق هم برای رفت و آمد، و برد و آورد، و قیر برای میدانهای جنگی، به ویژه برای میدان جنگ عراق میرسانید، که اگر آن چیزها نمیرسید، ما نمیتوانستیم به آن پیروزیها در جنگ دست یابیم».
با توجه به اهمیت حیاتی نفت ایران برای انگلیس و با عنایت به این که انگلیس در آستانه جنگ جهانی اول، پالایشگاه نفت آبادان و لوله شرکت نفت را که در طول 150 مایل از نفتون مسجد سلیمان تا اهواز، و از آنجا تا به آبادان (به طول 120 مایل) امتداد داشت، در معرض خطر جدی از سوی عشایر غیور خوزستانی میدید، در همان ماههای اول جنگ، خوزستان را اشغال نمود، تا بتواند از تأسیسات و لولههای نفت شرکت انگلیسی حفاظت نماید.
البته انگیزه فوق جنبه مقدماتی برای اهداف بزرگ انگلیس در زمینه اشغال ایران و
عراق داشت. اما به عقیده برخی از مورخان، هدف اصلی انگلیس همان خوزستان بوده و بصره و فاو را صرفاً برای حمایت از پالایشگاه آبادان، اشغال و پس از آن طمع کرده همه عراق را تسخیر نمود.
هدف دیگر انگلیس از اشغال خوزستان و عراق، تجزیه کردن امپراتوری عثمانی بود.
استعمار که استراتژی خود را از دیرباز، بر اساس سیاست شیطانی «تفرقه بینداز و حکومت کن» نهاده بود، نقشه متلاشی ساختن امپراتوری بزرگ عثمانی را، که شامل ترکیه، عراق، حجاز، مصر، سوریه، لبنان، فلسطین و برخی از شیخنشینهای خلیجفارس بود، در سر میپروراند. در کنار آن هدف اصلی استعمار، نقشه شوم دیگری یعنی تشکیل دولت صهیونیستی در فلسطین در برنامه انگلیسیها قرار گرفته بود، و مانع عمده این هدف استعماری را وجود امپراتوری عثمانی میدیدند. لذا عزم آنان برای تجزیه عثمانی مضاعف گردید. انگلیسیها در این راستا، زمینهسازیهای زیادی انجام داده بودند. از جمله سران خائن برخی مناطق عربی امثال آل سعود، آل صباح، برخی از شخصیتهای عراقی و نیز خزعلخان را مرید و مزدور خود ساختند، و آنها را به عنوان «اتحاد عربی علیه عثمانی» سازماندهی کرد. ناگفته نماند، اگر چه ترکان عثمانی سیاست مطلوبی در اداره امپراتوری بزرگ خود نداشتند، و ظلم و ستم فاحشی بر شیعیان روا میداشتند، ولی با این حال، چون حفظ و تداوم آن امپراتوری و وحدت بزرگ اسلامی، خاری در چشم دشمنان اسلام بود، علمای شیعه و پیروان آنها جانانه در جنگ و جهاد علیه انگلیسیها وارد شدند، و هزاران نفر را در راه جهاد قربانی دادند. از جمله شهدای بزرگ آن جهاد، مرحوم آیتاللهزاده سیدمحمد یزدی فرزند مرجع بزرگ شیعه در آن زمان بود.
تحکیم سلطه استعماری بر ایران
انگیزه سوم انگلیس از اشغال خوزستان، زمینهسازی جهت اشغال کل ایران بود. زیرا ایران با توجه به موقعیت سوقالجیشی و اشراف بر خلیجفارس، همواره یکی از اهداف عمده استعماری انگلیس بود. اشغال ایران هم بدون گرفتن گلوگاه آن، یعنی خوزستان و خلیجفارس،
ممکن نبود. لذا در جنگ جهانی اول، نخست خوزستان را و پس از آن خلیجفارس را از ناحیه بوشهر اشغال نمودند. انگلیسیها در مقابل اشغال خوزستان، با مقاومت جهاد عشایر آن استان و در مقابل اشغال خلیج فارس با مقاومت دلیران تنگستان مواجه شدند.
زمینهها و عوامل قیام عشایر خوزستان علیه اشغالگران انگلیسی
مردم و عشایر عرب خوزستان در مکتب تشیع و شهادت و جانبازی پرورش یافتهاند. تشیع آنها اصیل است و به قرن اول هجری در زمان خلافت امیرالمؤمنین(ع) در کوفه برمیگردد. ریشه جمعی از عشایر خوزستان به شیعیان مخلص اولیه آن حضرت، امثال مالک اشتر، حجر بن عدی، حبیب بن مظاهر، مقداد بن اسود کندی و امثال آنان برمیگردد. بر اساس برخی روایتهای تاریخی نوادگان آنان بر اثر فشار و ظلم بنیامیه به ایران مهاجرت نمودند، و بسیاری از آنان در خوزستان رحل اقامت افکندند.
از این لحاظ و به جهات دیگر است که خوزستان به عنوان دروازه ورود تشیع به ایران شناخته شده است. مقام معظم رهبری حضرت آیتالله العظمی خامنهای مردم ایران را از نظر تشیع وامدار دو منطقه دانستاند؛ یکی اهواز و دیگری جبل عامل.
از این رهگذر است که وقتی فرزندان غیور عشایر شیعه خوزستان ندای جهاد را شنیدند، با تمام وجود آن را لبیک گفتند. این فرهنگ در شعارها و رجزهای حماسی آنان (یزلهها)، در واقعه جهاد انعکاس پیدا کرده است. از جمله آن شعارهاست:
1 «مهظومه الزهره او تنخانی» «زهرا(س) مظلوم است و مرا فرامیخواند».
3 «بدّلنا الخَنَّه ابْحوُریّة» «زنان حورالعین را به جای زنهای دنیایی برگزیدهام».
یکی از امتیازات تشیع، اعتقاد به زعامت فقها، به عنوان مرجعیت و نیابت از سوی امام معصوم(ع) است. شیعیان حکم فقیه و مرجع تقلید را در همه چیز از جمله در جهاد واجبالاطاعه میدانند.
فقیه وارسته و مرجع تقلید بانفوذ شیعه در آن زمان، در نجف اشرف، مرحوم
آیتاللهالعظمی سیدمحمدکاظم یزدی (1337-1247ه )، صاحب عروةالوثقی بود. آن فقیه نستوه، همین که از اشغال زمینهای اسلامی توسط کفار انگلیسی آگاهی یافت، عکسالعمل بجا، سریع، قاطع و محکمی نشان داد. وی شخصاً در صحن حضرت امیرالمؤمنین(ع)، سخنرانی پرشوری علیه انگلیس ایراد فرمود، و امت اسلام را به دفاع از کیان اسلام دعوت نمود. نامهها و هیأتهای زیادی به مناطق مختلف فرستاد. از جمله، هیأتی از مجتهدین نجف را به سرپرستی فرزند ارشدش آیتاللهزاده شهید سیدمحمد، به خوزستان گسیل داشت و عشایر را به دفاع از وطن اسلام و بیرون راندن متجاوزان فراخواند.
متن تلگرام آیتاللهالعظمی سیدمحمدکاظم یزدی، که در آن عشایر را به لزوم دفاع در مقابل اشغالگران کافر فراخوانده بود از این قرار است:
الی حضرةالشیخ خزعلخان، عن النجف
عشار – محمرة. سلام علیالسردار الأرفع معزالسلطنة الشیخ خزعل دام اجلاله.
بسمالله الرحمن الرحیم
لا یخفی ان من اهمّ الواجبات المحافظة علی بیضة الاسلام، والدفاع بالنفس النفیس عن ثغور المسلمین ضدمهاجمة الکفار، و أنت فی ثغر مهمّ، فالواجب حفظ ذلک الثغر عن هجوم الکفار بکل ما تتمکن، کما یجب ذلک علی سائرالعشائر القاطنین فی تلک الجهات. و علیک تبلیغ ذلک الیهم، کما انه یحرم علی کل مسلم معاونة الکفار و معاضدتهم علی محاربة المسلمین. والأمل بهمتک و غیرتک أن تبذل تمام جهدک فی دفعالکافرین. والله مؤیدک بالنصر علی اعدائه انشاءالله تعالی.
1 محرم 1333 ه . 22 تشرینالثانی 1914م
محمدکاظم الطباطبایی
مخاطب پیام فوق خزعل بود. چون حاکمیت خوزستان به عهده او بود. اما مکلف به جهاد، همه مردم بودند. اعم از خزعل و دیگر عشایر ساکن آن سامان. ترجمه آن پیام:
بسمالله الرحمن الرحیم
از نجف – حضرت شیخخزعلخان
محمره – عشار
سلام بر سردارارفع معزالسلطنه شیخخزعل دام اجلاله
روشن است که پاسداری از کیان اسلام و دفاع با جان و مال از ثغور (سرحدات) مسلمین،
در برابر تهاجم کفار، از مهمترین واجبات است و تو در یکی از مناطق مهم مرزی هستی، پس حفظ آن منطقه از هجوم کفار به وسیله آن چه که در توان داری بر تو واجب است. همانگونه که این امر بر سایر عشایر ساکن در آن جهات واجب است. و بر تو لازم است که این پیام را به آنها ابلاغ کنی. یاری رساندن به کفار و همکاری با آنان در زمینه جنگ با مسلمین بر هر مسلمانی حرام است. امید آن است که با همت و غیرت خویش همه تلاش خود را در راه دفع کفار بذل نمایی. خداوند ترا بر دشمنانش پیروز گرداند. انشاءالله
1 محرم 1333-22 نوامبر 1914
[اول آذر 1293ش]
محمدکاظم طباطبایی
شبیه پیام فوق، از طرف علمای دیگر نجف، از قبیل آیات عظام شیخالشریعه اصفهانی، سیدمصطفی کاشانی، محمدحسین المهدی، آیتاللهزاده خراسانی و سیدعلی تبریزی خطاب به خزعل به عشایر خوزستان رسیده بود.
در مقابل این پیامها، خزعل با این که مخاطب اول بود، نه تنها به تکلیف خود عمل نکرد، بلکه به انگلیسیها کمک هم کرد. اما عشایر خوزستان با صلابت و اخلاص، آن دعوت را اجابت کردند. آنان با لهجه محلی و شعار حماسی (یزله) خویش در پاسخ به ندای سیدمحمدکاظم یزدی، و فرزند او سیدمحمد، چنین میسرودند: «یا سید! جدک ویّانه» و راهی جبههها میشدند.
با گسترش دامنه تحرکات استعمارگران در بلاد اسلام، و تجاوزهای آنان به کشورهای مسلمان، نهضتهای اسلامی مردمی به رهبری علما و فقهای شیعه، در کشورهای اسلامی به ویژه در ایران برپا گردید؛ مثل:
الف. جهاد اسلامی، که با فتوای سیدمحمد مجاهد، صاحب کتاب «المناهل»، متوفای 1242ه آغاز شد. وی در سال 1241 فتوای جهاد را بر علیه اشغالگران روس صادر و خود شخصاً در جهاد علیه روس در آذربایجان شرکت نمود.
ب. نهضت تحریم تنباکو که با فتوای میرزای شیرازی بزرگ (1312-1230ه ) بر علیه شرکت انگلیسی رژی، در زمان ناصرالدینشاه پدید آمد، و با شکست شاه و انگلیس به
پیروزی رسید.
ج. نهضت بیدارگری اصلاحی سیدجمالالدین اسدآبادی (1314-1254ه ) که به نهضت اتحاد جهان اسلام معروف گردید.
د. نهضت مشروطیت، که با پایمردی علمایی چون آیتالله شهید شیخ فضلالله نوری (1327-1258ه ) و با فتوای آیتاللهالعظمی آخوند خراسانی (1329-1255ه )، به ثمر نشست. اگر چه غربزدگان میوه آن را به ناحق چیدند، و مؤسسان آن نهضت را به دار آویختند.
بازتاب این نهضتها، بیداری عمومیای بود که امت اسلام را دربر گرفت. نسیم آزادیخواهی، ضدیت با اجنبی و مقاومت در مقابل تهاجم کفار که از آن نهضتها برخاسته بود، به خوزستان – مثل جاهای دیگر – رسیده بود. همین نسیم آزادیبخش، از عوامل و زمینههای قیام عشایر خوزستان در مقابل اشغالگران انگلیسی بود.
علاوه بر تأثیر حکم جهاد مراجع آن زمان، حضور فعال و نقش هدایتگرانه علمای ربانی خوزستان در بسیج عشایر، تأثیر بسزایی داشت. در کنار آنها نباید از نقش بارز خطبای منبر حسینی و شعرای شجاع و متدین، در تحریک عواطف اسلامی غفلت کرد. آنان نخبگان متعهد آن جامعه بودند.
از علما، خطبا و شعرای مطرح در خوزستان و مؤثر در هنگامه جهاد میتوان شخصیتهای زیر را نام برد:
آیتالله سیدعیسی کمالالدین (1369-1293ه ) که ساکن اهواز بود و در تمام مراحل جهاد حضور فعال داشت و از سوی اشغالگران به خارج از کشور تبعید گردید.
علامه مجاهد سیدجابر آل بوشوکه، فرمانده عملیات آزادسازی شادگان و صاحب پرچم معروف که سیدمحسن امین در کتاب اعیانالشیعه به شخصیت ارزنده وی اشاره نموده است.
آیتالله سیدعباس مجاهد از علمای شادگان
آیتالله شیخنصرالله حویزی (1346-1291ه ) از علمای حویزه
شیخ سلمان بن شیخعلی طرفی آل بوعفری از علمای سوسنگرد و اهواز
شیخ سلمان بن محمد طرفی از علمای سوسنگرد
شیخحسن ساعدی از علمای سوسنگرد
شیخعلی فرطوسی از علمای اهواز
شیخ حسن البدوی الجلالی متوفای 1352ه از علمای سوسنگرد
شهید شیخماضی طرفی که در واقعه جهاد به شهادت رسید.
سیدراضی بن سیداعنایه آل بوشوکه
سیدحمد بن سیدعنایه (متوفای 1339ش)
سیدسلطان آل بوشوکه (متوفای 1344ش)
سیدشریف آل بوشوکه (متوفای 1339ش)
سیدطاهر آلبوشوکه (متوفای 1337ش)
سیدحسن بن سیدموسی موسوی از اهالی دشت آزادگان
سیدمحسن بن سیدموسی موسوی از اهالی دشت آزادگان
سیدعلی بن سیدموسی موسوی از اهالی دشت آزادگان
سیدمرتضی الخرسان از اهالی دشت آزادگان
شیخ هادی جواهری ساکن سوسنگرد
شیخ نعمه البدوی الجلالی از اهالی سوسنگرد
شهید شیخ عبدالله سعدونی طرفی که در واقعه جهاد به شهادت رسید.
شیخ سیدطرفی از اهالی دشت آزادگان
شیخعبدالرضا سهلانی از علمای شادگان
شیخمحمد نجفی سهلانی از علمای شادگان
شیخعلی سهلانی از علمای شادگان
شیخحسین بندری از علمای شادگان
شیخموسی عصامی از علمای شادگان
آیتالله شیخمحمدعلی معصومی بهبهانی (1372-1288) وی اهل بهبهان بود. وقتی اخبار واقعه جهاد به سمع او رسید، به قصد شرکت در جهاد به اهواز آمد. اما بنا به دستور مرجعیت شیعه راهی منطقه تنگستان و دشتستان گردید، تا به کمک مبارزان آنجا بشتابد. زیرا بعد از خوزستان، منطقه آنها به اشغال انگلیسیها درآمده بود.
شهید شیخمرتضی مجتهد شوشتری که نوه شیخجعفر شوشتری بود. وی به دشمنی علیه انگلیسیها در شوشتر برخاسته بود و مردم را علیه آنان تحریک میکرد. از وی یادداشتهایی پیرامون مبارزات عشایر خوزستان علیه انگلیس مانده است. بالاخره (بر اثر تحریکات انگلیس) شیخمرتضی در سال 1335ق شبی به دست کسان ناشناس کشته شد.
شیخسالم عبیات از اهالی بستان
شیخعبدالکریم شرفی از اهالی شرفه
شیخهادی طرفی از دشت آزادگان
شیخعبدالعالی طرفی (1388-1310ق) از اهالی بستان
شیخحسن بن اگشیّش سواری از اهالی رفیع
شیخصالح بن شیخعلی سواری از اهالی رفیع
شیخعلی بن امحیسن سواری از اهالی رفیع
شیخعلی بن اسماری از اهالی رفیع
ابریدی ابن علی ابن اثوینی. وی شاعری زبردست و در تهییج عشایر نقش مهمی ایفا کرد و خود در جریان جهاد زخمی شد.
شیخ ابراهیم سهلانی از اهالی شادگان
نامبردگان عمدتاً از اهواز، دشت آزادگان و شادگان بودند. تحصیلات علمی و دینی آنان در حوزه نجف اشرف بود. بعضی از آنها قبل از واقعه جهاد، در منطقه ساکن بودند. برخی از آنان از نجف برای جهاد به خوزستان برگشته بودند.
اصولاً عشایر با توجه به شرایط طبیعی و فرهنگی محیط، غالباً از روحیه سلحشوری، شجاعت، فداکاری، غیرت و جوانمردی برخوردارند. این خصیصه در حد بسیار بالایی در بین عشایر خوزستان مشهود است. همین روحیه، از عشایر، در جنگ علیه انگلستان متجاوز، مردانی مقاوم و فداکار ساخت. به طوری که از مرگ به هیچوجه هراسی نداشتند. آنان در میدان نبرد، با وجود این که از شهیدانشان پشتهها ساخته شده بود، به پیشروی و مقاومت دلیرانه میپرداختند، در حالی که این یزله (رجز، شعار) را سر میدادند: «ال احنه اسلال العیالة»، «همه ما، مایه وحشت و مرگ برای متجاوزان هستیم».
با توجه به زمینههایی که گفته شد، تقریباً همه عشایر عرب خوزستان، به استثنای خزعل و دارودستهاش در جهاد شرکت داشتند. علاوه بر طایفه بزرگ «بنیطرف» با همه حمایل و متحدان آنان، که بار اصلی مقاومت اسلامی را بر دوش کشیده بودند، طوایف دیگری مانند بنیکعب، باوی، زرگان، سادات آل بوشوکه، موالی البطاط، بیتالعلویه، بیتسیدلفته، آل بودنین، آل مهدی، شرفه، بنی ساله، سواری، حیادر، فراتصه، مراونه، عبدالخان، بنیاسد، بنیمذحج، سودان، آل کثیر، سلامات، الحمید، خزرج، مجدم، آل بوغبیش، خنافره، سواعد، چنانه، مزرعه، بنیتمیم، لویمی، دغاغله، الباجی، الحایی آل بوعبید، صاکیّه، نیس، عساکره و دیگر طوایف و قبایل عرب و نیز برخی از طوایف لر و بختیاری ساکن خوزستان به نوعی در جریان جهاد مشارکت داشتند.
سر پرسی سایکس مینویسد: «ایل بختیاری که سالها با ما روابط دوستانه داشتند، این وقت به کلی با ما دشمن شده بودند، و قضیه طوری شده بود که مثلاً پدر نسبت به انگلیسیها ابراز حس همدردی میکرد، در صورتی که اولادش با ما میجنگیدند و با دشمن همکاری مینمودند».
با توجه به بافت قبیلگی حاکم بر عشایر، و نقش شیخعشیره، جانبازیها و دلاوریها و رشادتهای افراد عشایر تابعی از شخصیت و روحیه سران عشایر و شیوخ قبائل بوده است.
اینک لازم است سران عشایر مؤثر در امر جهاد، معرفی شوند.
وی پسرعموی علامه مجاهد، سیدجابر بود که رهبری عشایر را در غرب کارون علیه خزعل و انگلیس به عهده گرفت. وی در سال 1343ق وفات یافت.
وی از سران طایفه بنیساله بود. در جریان جهاد به شهادت رسید و در همان میدان جنگ، که اکنون گلزار شهدای جهاد میباشد، دفن گردید.
عوفی بن مهاوی طرفی
عاصی بن شرهان طرفی
صدام بن زایر علی طرفی
مطلب سبهانی طرفی
علی بن عباس طرفی
خزعل بن کاظم طرفی
شش نفر اخیر از بزرگان بنیطرف بودند. آنها خدمات زیادی در جنگ و جهاد کردند؛ و بار اصلی جهاد و مقاومت را عمدتاً به دوش داشتند. برخی از آنها، بعد از پایان جنگ، در یک خیزش مردمی به نام «انقلاب الجمهور» در سال 1296ش به قدرت شیخخزعل در منطقه دشتآزادگان پایان دادند.
عوفی بن مهاوی بعد از جنگ به خارج از کشور تبعید گردید؛ برخی دیگر هم به نقاط دیگر محکوم به تبعید شدند.
اعنایه بن ماجد باوی؛ وی از بزرگان طایفه باوی بوده، که به همراه فرزندان و افراد قبیلهاش به مجاهدین پیوستند، و در جهاد شرکت نمودند.
قسملی زرگانی؛ وی بزرگ طایفه زرگان و معروف به دیانت و شجاعت بود. نقل شده است وی نزد مرحوم آیتالله سیدمحمدکاظم یزدی در نجف رفت و از آن مرجع بزرگ سئوال کرد آیا جنگ با انگلیسیها واجب است؟ آن مرجع تقلید در جواب فرمودند: «شما بر حقّید، در راه اسلام جهاد کنید، و به جنگ با دشمن خدا بپردازید»
وی پس از بازگشت به وطن با دو طایفه سلامات و الحمید همپیمان شد و با منفجر ساختن لولههای نفت شرکت انگلیس ضربات مهلکی را بر آنان وارد کرد. جنگ سختی بین آنان و نیروهای انگلیسی و طرفداران خزعل در منطقه زرگان واقع شد.
وی هدیه ژنرال محمدفاضل داغستانی فرمانده نیروهای عثمانی را که با خود خلعتها و شمشیرهای مرصع آورده بود، رد کرد و گفت: «چنانچه جنگ با انگلیس حق است – همانطور که هست – نیاز به خلعتها و طلا نیست. زیرا ما در برابر خدا و قرآن وظایفی داریم که تا سرحد شهادت آماده انجام آنها میباشیم.»
وی پس از پایان جنگ، به همراه تعدادی از مجاهدین تنگستانی از سوی انگلیس به سنگاپور تبعید گردید.
یکی دیگر از عوامل و زمینههای جهاد عشایر، حاکمیت ستمگرانه و سوابق سوء
رفتار خزعل با عشایر، و بالاخره روابط مزدورانه وی با انگلیس بود.
شیخخزعل فرزند جابر بن یوسف، به دنبال کشتن برادرش مزعل در سال 1315ق (1896م)، حاکم خرمشهر شد. وی، پدر و جدش به طرز مرموزی با انگلیسیها رابطه داشتند؛ و با پشتیبانی آنها، بدون هیچ سابقه مشخص و انتساب عشیرهای محرز، بر عشایر منطقه حاکمیت پیدا کرده بودند.
مظفرالدینشاه قاجار هر عنوان رسمی را که مزعل داشت، از حکمرانی خرمشهر، سرحدداری آنجا، لقب معزالسلطنه و درجه امیرتومانی همه را به خزعل داد.
سپس حکمرانی اهواز را به او بخشیدند. در سال 1319ق زمینهای این سوی کارون را که خالصه دولت بود، با چند پارچه آبادی به فرمان شاه به او واگذار کردند. وی به تدریج بر همه نقاط خوزستان حاکمیت پیدا کرد و به او لقب سرداراقدس و امیرنویانی دادند. با آن قدرتی که شیخخزعل پیدا نمود، دست ستم خود را بر عشایر دراز کرد. جاسوسان او همه جا پراکنده شدند، و همین که به کسی بدگمان میشد، او را از میان برمیداشت. بدینسان دلها همه از ترس و تنفر از او مملو گردید.
انگلیسیها از همان سالهای اول یعنی قبل از سال 1317ق با او رابطه بسیار مستحکمی برقرار کردند. این رابطه، روز به روز قویتر و آشکاتر گردید. وقتی شرکت نفت ایران و انگلیس تأسیس شد، وجود او را برای حفاظت از منافع خود در خوزستان و نیز پیاده کردن توطئههای ضداسلامی در کشورهای عثمانی و ایران ضروری دیدند. لذا او را با آلسعود و آل صباح کویت مرتبط ساختند.
نوه خزعل، درباره جدش مینویسد: «در سال 1914م، ژنرال نوکس به نمایندگی از دولت بریتانیا قرارداد همکاری دوجانبهای با وی بست».
از قرار معلوم، انگلیسیها به خزعل وعدههای پوچ جداییطلبی داده بودند. از طرف دیگر خزعل هم طوق بندگی انگلیس را پذیرفته، و تا فراماسونری و تأسیس لژ در خرمشهر پیش رفت.
بر این اساس وی نه تنها به ندای مرجعیت شیعه پاسخ مثبت نداد، بلکه به عنوان یک غلام حلقه به گوش، تمامی امکانات خود را در راستای همکاری با انگلیس برای سرکوب عشایر به پا خاسته علیه کفار، بسیج نمود.
شیخخزعل، با وجود آن همه ظلم و ستم و سرسپردگی به کفار، تظاهر به اقامه شعائر
دینی چون برپایی مجالس روضهخوانی و ارتباط با علماء هم داشت. مثلاً وی قبل از واقعه جهاد با یکی از علمای نجف به نام آیتالله شیخعبدالکریم جزایری ارتباط داشت. آن مجتهد بزرگ در موقع تجاوز انگلیسیها به خوزستان، او را به جهاد علیه انگلیس دعوت کرد. اما خزعل طی نامهای که برای آن مجتهد فرستاد، به سبب رابطهاش با انگلیس، از هرگونه اقدام علیه آنها عذر خواست. با این کار علماء را به شدت از خود رنجیدهخاطر ساخت. لذا وقتی خزعل بعد از جنگ در نامهای که به نجف فرستاد، خواستار تجدید مراوده گردید، آیتالله جزایری در جواب او نوشت: «فرّق ما بینی و بینک الاسلام».
گویند، سیدصالح حلّی خطیب معروف نجفی در حضور او بر منبر رفت و گفت: «هر کس بخواهد معاویة بن أبی سفیان را بنگرد به این خزعل نگاه کند!» خود خزعل هم به این ضلالت و دوری از اسلام اعتراف نموده و احساس خود را با این شعر بیان کرده بود: «کل طیر اسلم و انا ایهودی»؛ یعنی حتی پرندهها هم مسلمان شدند، اما من یهودی گشتهام.
در هر حال، سابقه ظالمانه خزعل، مراتب مزدوری و همکاری وی با کفار را باید یکی از زمینههای قیام عشایر دانست. اگر چه این عامل اصلی نبود، بلکه زمینههای دینی و فکری و اجتماعیای که قبل از این گفته شد، عامل اصلی قیام عشایر بود.
گزارشی از اهم رویدادهای مقاومت اسلامی جهاد عشایر خوزستان در مقابل انگلیس
پس از تبیین اهداف تجاوز انگلیس به خوزستان در جنگ جهانی اول و نیز عوامل و زمینههای مقاومت اسلامی عشایر آن استان در مقابل تجاوزگران، اینک به توضیح مهمترین رویدادهای آن مقاومت میپردازیم.
عکسالعمل مرجعیت شیعه در برابر تجاوزگری انگلیس
در پی وقوع جنگ جهانی اول در آگوست 1914م/ مرداد 1293ش. بین متفقین (انگلیس و روسیه) و متحدین (آلمان، اتریش و...)، علیرغم اعلام بیطرفی دولت ایران در مهرماه 1293، نیروهای انگلیس در آبان همان سال وارد خوزستانِ ایران و جنوب بینالنهرین در قلمرو عثمانی شدند.
با رسیدن اخبار تجاوز به خاک ایران و عراق، به علمای حوزهها و مرجعیت شیعه، آنها عکسالعملی سریع، قاطع و بهجا از خود نشان دادند. با صدور حکم وجوب دفاع
از سوی مرجع علیالاطلاق آن زمان، مرحوم آیتاللهالعظمی سیدکاظم یزدی (1337-1247ق)، هیأتهایی از علما و فضلای حوزههای نجف، کربلا و کاظمین راهی جبهههای قرنه و شعیبه در عراق و خوزستان در ایران شدند.
هیأتی که به خوزستان آمد به سرپرستی فرزند مرجع، یعنی آیتاللهزاده شهید سیدمحمد یزدی، و مرکب بود از علمایی همچون شیخمهدی خالصی، شیخمحمد خالصی، شیخجعفر آلراضی، سیدعیسی کمالالدین. بنابر قولی شیخمحمدحسین آلکاشفالغطاء، شیخعبدالکریم جزایری و شیخمحمدجواد جواهری هم در هیأت مذکور بودند.
جبهه خوزستان، مراحل و محورهای جنگ
در مهرماه و آبانماه 1293، آبادان، خرمشهر و اهواز و عمده مناطق خوزستان، توسط نیروهای انگلیسی اشغال گردید. وقتی پیام جهاد مرجع تقلید و هیأت اعزامی به خوزستان رسید، مورد استقبال گرم علماء، سران و توده عشایر قرار گرفت. آنان ندای جهاد فیسبیلالله مرجع را با حرارت و صلابت لبیک گفتند. البته خزعل و دارودسته او با اشغالگران همراهی نمودند. اما توده مردم با مرجعیت همراه بودند. یکی از مورخین مینویسد: «بعضی از افراد قبایل، که فقیر بودند وسایل و اثاثیه خود را به فروش رساندند، تا در جهت اطاعت از فتوای مجتهد بزرگ با پول آن، سلاح خریداری کنند. انگیزه جنگهای آن زمان، مسائل قبیلهای نبود، بلکه عواملی بوده است مذهبی، جنگی بوده است واجب...»
آموزش، تسلیح و سازماندهی عشایری با کمک سران آنها و زیرنظر علماء به سرعت صورت گرفت و مواضع مناسب جهت برخورد با اشغالگران تعیین گردید.
محورهای درگیری
اهم محورهای درگیری از این قرار بود:
اهواز (منطقه غدیر الدّعی و تپههای المنیور، در 15 کیلومتری غرب اهواز)
شادگان (دورق)
زرگان و بخش باوی، واقع در شمال اهواز
سوسنگرد و حوالی آن
مراحل روند مقاومت اسلامی عشایر خوزستان
مراحل روند مقاومت در آن درگیریها در سه مرحله بود:
الف. مرحله پیروزی جبهه اسلام و عقبنشینی متجاوزین
ب. مرحله تسلط دوباره نیروهای انگلیسی بر مناطق عشایری
ج. مرحله خروج نیروهای متجاوز انگلیس و قیام عشایر علیه مزدوران انگلیسی
حماسههای مرحله اول مقاومت اسلامی عشایر
در مرحله اول جنگ حماسههای جاودانهای از سوی عشایر غیور و مسلمان خوزستان، در برخورد با اشغالگران انگلیسی آفریده شد. از جمله:
منطقه غدیر الدعی و تپههای المنیور در 15 کیلومتری غرب اهواز (بین اهواز و حمیدیه) واقع است. درگیری اصلی بین نیروهای اسلام و کفر در این محور، در مورخه دوم مارس 1915م مصادف با یازدهم اسفندماه 1293ش صورت گرفت. سپاه اسلام متشکل بود از:
الف. عشایر عرب خوزستانی که عمدتاً از عشایر بنیطرف ساکن دشت آزادگان و قبایل دیگر ساکن آن منطقه و نیز اهواز بودند که توسط علمای خوزستانی به ویژه سیدعیسی کمالالدین با همراهی سران عشایر، به جهاد پیوسته بودند.
ب. عشایر عراقی و نیروهای عثمانی که به همراهی هیأت اعزامی مرجعیت نجف آمده بودند. عشایر عراقی عمدتاً از عشایر بنیلام به فرماندهی غصبان بن ابنیه (بنیان) بودند و دو گردان ارتش عثمانی به فرماندهی «توفیق بیگ خالدی» آنها را همراهی میکرد.
از تعداد دقیق نفرات سپاه اسلام خبر موثقی نیست. ژنرال سایکس، شمار آنها را دوازده هزار نفر ذکر کرده است.
موقعیت معنوی و نظامی نیروهای اسلام
نیروهای اسلام، همگی در آستانه درگیری در منطقه غدیر گردهم آمده بودند، و به حالت آمادهباش به سر میبردند. از بعضی اسناد و مدارک، این طور به دست میآید که
حضور آیتاللهزاده سیدمحمد یزدی در خطوط مقدم جبهه و شدت احتیاط ایشان بر حفظ جان و خون مسلمانان، باعث شده بود بیجهت و بدون نقشه صحیح جنگی خونی از کسی ریخته نشود.
نامه یکی از علمای همراه سیدمحمد به برادر آن جناب یعنی سیدمحمود یزدی که در نجف بود، از این قرار است:
بسمالله الرحمن الرحیم
بعد از بوسیدن دستان مبارک سرور و مولای من، آیتاللهزاده آقاسیدمحمود دامعزه، از شما پوشیده نباشد که جناب حجتالاسلام سیدمحمد و تمامی کسانی که در خدمت ایشان هستند، در کمال صحت میباشند. ما در این مدت در خدمت ایشان به همراهی لشکریان پیروزمند و مجاهدان در نقطهای نزدیک به اهواز، که با آن سه ساعت (راه پیادهروی) فاصله داریم، اردو زدهایم. بحمدالله وضع نیروهای ما فوق مطلوب است. از آن سوی، قبایل کعب و باوی هم با ما هستند. آنها در غایت اشتیاق برای جهاد میباشند، و مطیع امر حجتالاسلام.
اما دشمن، بر ساحل کارون، در اهواز مستقر است. در این مدت، به استثنای درگیری اولیه هیچ درگیری با دشمن نداشتهایم. علت عمده این تعطیلی و توقف ارتشیان و مجاهدان نسبت به تهاجم بر دشمن، همان شدت احتیاط حجتالاسلام (سیدمحمد) و تلاش ایشان است بر این که تا حد ممکن، مسلمانی آسیب نبیند. بحمدالله مجاهدان و کلیه ارتشیان مطیع اوامر ایشان هستند، و هیچکس مخالفتی نمیکند. ایشان در غایت تأمل و احتیاط هستند. به زودی انشاءالله، شما را به فتح و پیروزی نهایی جبهه اسلام بشارت میدهیم. آن پیروزی انشاءالله به برکت دعای آیتالله دام ظله خواهد بود. در هر حال از هیچ بابت در فکر نباشید.
موقعیت نیروهای دشمن
نیروهای اشغالگر انگلیسی در آن هنگام در اهواز متمرکز شده بودند. نیروهای کمکی تازهای به فرماندهی ژنرال روبنسن، از خلیجفارس، در بهمنماه سال 1293ش به دستور ژنرال باریت به اهواز رسیدند. آنان در منطقه امانیه اهواز اردوگاه نظامی خود را برپا ساخته بودند.
صحنه درگیری بین نیروهای اسلام و کفر در غدیرالدّعی
در روز 11 اسفند 1293 (16 ربیعالثانی 1333ق) نیروهای انگلیسی و طرفداران خزعل به فرماندهی ژنرال روبنسن، به قصد تهاجم بر نیروهای اسلام، به سوی منطقه غدیر پیشروی کردند. در حالی که توپخانه آنها سپاه اسلام را زیر آتش گرفته بود، نیروهای سوارهنظام آنها تهاجم خود را شروع نمودند.
در مقابل، نیروهای جان بر کف پیاده، و نیز چابکسواران عشایر خوزستانی، قهرمانانه در برابر آنها ایستادند و در حالی که صدها نفر از آنها زیر رگبار گلولهها و آتش توپخانه انگلیسی به شهادت میرسیدند، با سرعت هر چه تمامتر به سوی قلب دشمن پیشروی کردند. آنان با اسلحه ساده و ابتدایی خود مانند شمشیر، گرز، چنگک (فاله) و بعضاً با تفنگ مارتینی، تعداد زیادی از نیروهای متجاوز انگلیسی را از پای درآوردند. چند ساعتی از شروع نبرد نگذشته بود که سپاهیان اسلام توپخانه دشمن را زیر ضربات کوبنده خود قرار دادند، و توانستند نُه عراده توپ را به غنیمت بگیرند. در همان حال هم یزله سر میدادند: «الطوب أفخر لو مگواری؟» یعنی: «آیا توپ بهتر است یا چماق من؟»
ویلسون، افسر جاسوس بریتانیا، که از قبل طی چندین سال مأموریت، از سال 1909م منطقه را کاملاً شناسایی کرده بود، و در جنگ شرکت داشت، رزم بیامان، شجاعت و چابکی عشایر خوزستانی را اینچنین توصیف کرده است:
عشایر، قدرت فوقالعادهای بر تحرک و چابکی داشتند. آنها هرگاه بر اسبهایشان سوار میشدند، از دیگران سبقت میگرفتند، به طوری که سوارکاران ما هرگز به پای آنها نمیرسیدند. حتی نیروهای پیاده آنان دارای سرعتی برقآسا بودند. کسی نمیتوانست از دستشان بدر رود. هرگاه نیزهها برق میزد و شمشیرها میدرخشید، و مرگ به صورت ناگهانی میآمد، هیچکدام از آنان نمیهراسید از این که او به سراغ مرگ میرود، یا مرگ به سوی او! شاهد بر این مدعا، جریان یکی از افسران هندی در جبهه بریتانیا است. وی در مسابقات بینالمللی، حتی با آمریکاییها مقام اول را به دست آورده بود. این شخص در جریان جنگ، در حالی که سوار بر اسب تندرو بود، گرفتار عشایر شده و ملاحظه کرد که نیروهای پیاده آنان به راحتی به او رسیدند. اگر نیروهای آتشبار و توپخانه ما نبود، هرگز قدرت فرار از دست آنها را پیدا نمیکرد.
عقبنشینی نیروهای متجاوز انگلیسی
بر اثر دلاوریهای عشایر غیور، نیروهای انگلیسی مجبور به عقبنشینی به سوی اهواز شدند. نیروهای عشایری هم آنها را تا رودخانه کارون فراری دادند، و فاتحانه این یزله (سرود محلی) را سر دادند: «مِن کارونِ العَشمَة وردت» یعنی: «اسب ابلق من از رودخانه کارون آب نوشید».
تلفات نیروهای خودی و دشمن در غدیر الدّعی
ویلسون تعداد تلفات انگلیسیها را در جبهه اهواز شصت و دو نفر کشته، و یکصد و بیست و هفت نفر مجروح دانسته، و تعداد تلفات مسلمانان را دویست کشته و ششصد زخمی نوشته است.
شیخ شهید مرتضی مجتهد شوشتری که در سال 1335ق، بر اثر مبارزات ضدانگلیسی در شوشتر، توسط عوامل آنها به شهادت رسید، در یادداشتهای خود نوشته است: «سپاه انگلیس که شبیخون بردند، شمارهشان دو هزار نفر بود، که هزارودویستوپنجاه نفر از آنان با کلنل لیونتال بال و فرمانده ایشان کشته گردید، و توپخانه و قورخانه ایشان به دست عثمانیان و اعراب افتاد».
تلفات عشایری خوزستان در آن واقعه، آن طور که از زبان حاضران آن صحنه نقل شده است، پانصد شهید بود که در همان منطقه غدیرالدّعی با لباسها و کفنهایشان و بدون غسل به خاک سپرده شدند. مقبره آنان به «مقبرةالجهاد» مشهور گردید. شهدای مذکور غیر از چهارصد شهیدی است که در تهاجم انگلیسیها به سوسنگرد و یا شادگان و زرگان به شهادت رسیده بودند. تعداد همه شهدای عشایر حدود هزار نفر بود.
گسیل نیروهای تازهنفس انگلیسی
در پی شکست نیروهای انگلیسی در جبهه اهواز و رسیدن اخبار آن به نایبالسلطنه هند، وی دستور اعزام نیروهای تازهنفس به فرماندهی ژنرال گورینچ به خوزستان را داد.
این نیروها در 25 مارس 1915م (5 فروردینماه 1294ش) به بصره رسیدند، و از آنجا راهی اهواز شدند.
نیروهای فوق متشکل از 6 گردان سواره، 6 گردان پیادهنظام، توپخانه به استعداد 17
توپ و ادوات حمل و نقل تدارکات بود. همچنین نظامیان انگلیسی 900 قاطر از شرکت نفت انگلیس و ایران گرفته بودند.
آمدن نیروهای کمکی عثمانی به اهواز
در اواسط مارس 1915 (25 اسفند 1293ش) ژنرال محمدفاضل پاشا داغستانی از فرماندهان ارشد ترک به اردوگاه غدیر رسید. وی فرماندهی نیروهای عثمانی مستقر در آنجا را به دست گرفت. در روز سوم آوریل 1915 (15 فروردین 1294ش) نیروهای تازهنفس کمکی عثمانی متشکل از سه گردان پیادهنظام، و دو توپ کوهستانی به جبهه اهواز رسیدند. مأموریت داغستانی تهاجم بر نیروهای انگلیسی مستقر در اهواز، و منفجر کردن لولههای نفتی بود تا از فشار تهاجم انگلیسیها در جبهه شعیبه عراق کاسته شود. داغستانی در روزهای 11 و 12 آوریل 1915 (23 و 24 فروردین 1294)، دو بار اقدام به حمله و پیشروی به سوی اهواز کرد. اما در هر دو بار با شکست مواجه گردید.
سرانجام جبهه اهواز
همزمان با ناکامی داغستانی در پیشروی به سوی اهواز، موقعیت نیروهای عثمانی در جبهه شعیبه در عراق نیز خطرناک شد؛ و فرماندهی کل نیروهای عثمانی ژنرال داغستانی را با نیروهایش برای کمک به جبهه شعیبه احضار کرد؛ و داغستانی و نیروهایش به سوی عماره رهسپار شدند. آنان در سوم ژوئن 1915 (13 خرداد 1294ش) به عماره رسیدند. یعنی در همان روزی که این شهر به دست نیروهای بریتانیایی سقوط کرده بود. گفته میشد اگر داغستانی یک روز زودتر رسیده بود، جلو سقوط آن شهر را میگرفت. لذا مورد توبیخ ژنرال نورالدینبیگ، فرمانده عثمانی، قرار گرفت. از طرف دیگر، عشایر بنیطرف و دیگران که چند ماه در جبهه مانده بودند، مجبور به برگشت به خانه و کاشانه خود در سوسنگرد شدند. بدینسان حماسه غدیرالدّعی و المنیور پایان پذیرفت. البته تبعات آن جریان دامنگیر آنها شد؛ و یکی - دو ماه بعد از آن مورد انتقام سخت انگلیسیهای متجاوز قرار گرفتند.
دومین محوری که در آن درگیری مشهوری بین انگلیس و طرفداران خزعل از یک
سو و نیروهای عشایر خوزستان از سوی دیگر صورت گرفت، محور شادگان بود.
مردم شادگان به رهبری یک روحانی مبارز از سادات محترم آل بوشوکه، به نام سیدجابر بن سید مشعل، علیه حاکمیت شیخخزعل مزدور کفار انگلیسی، شوریدند؛ و نماینده و طرفداران خزعل را بیرون کردند و حکومت شادگان به دست سیدجابر افتاد.
«پرچمی که سیدجابر در جریان درگیری با نیروهای مزدور انگلیسی، موقع آزادسازی شادگان برافراشته بود، نزد نوادگان آن مرحوم نگهداری میشد. این پرچم شوکت و افتخار در سال 1375ش در جریان سفر مقام معظم رهبری حضرت آیتالله خامنهای به خوزستان، تقدیم ایشان گردید؛ و به دستور آن حضرت، اکنون در موزه قرآن آستان قدس رضوی نگهداری میشود. حاشیه این پرچم با کلمات آیةالکرسی، وسط آن با جملات «لاالهالاالله، محمد رسولالله، علی ولیالله»، و طرف دیگر آن با آیه «نصر منالله و فتحٌ قریب» تزیین شده است. این پرچم نماد اسلامیت و تشیع آن نهضت مردمی است.
یزلهای (سرود محلی) که عشایر در زیر آن پرچم در آن نهضت اسلامی میدادند، این بود: «میزان الحگ سید یابر» یعنی: «ترازوی حق، سیدجابر است».
سیدجابر، پس از آنکه خزعل با کمک انگلیسیها مجدداً بر اوضاع مسلط شد، تبعید شد و نهایتاً در سال 1357ق وفات یافت و در نجف اشرف دفن گردید.
یکی دیگر از محورها و میدانهای مبارزه با انگلیس، لولهها و مخازن و تأسیسات شرکت نفت انگلیس و انفجار و انهدام آنها بود. عمده این مأموریت توسط عشایر باوی و زرگان صورت میپذیرفت.
به گزارش ویلسون:
در زمانی که عشایر کعب فلاحیه قیام کردند، عشایر باوی علناً دشمنی خود را آشکار نمودند. در پنجم فوریه 1915م (16 بهمن 1293ش) خط لولههای نفت را در نقطهای بالای اهواز، و در نقطه دیگری پایین آن شهر قطع کردند، و انبارهای شرکت را به غارت بردند.
دولت انگلستان که به مسئله نفت به عنوان یک امر حیاتی مینگریست، همه قوای خود را برای حفاظت لولههای نفت بسیج کرد. از ژنرال سایکس نقل شده که وی گفته است:
لشکر فرستادن به محمره و اهواز برای پاسبانی از لولههای نفت بود که اعراب ترکانده بودند؛ با توجه به آن که دولت انگلیس در آن هنگام، همهگونه نیاز به نفت خوزستان و آن لولهها را داشت.
یکی دیگر از فعالیتهای عشایر علیه انگلیس، قطع کردن سیمهای مخابرات ارتش آنها بود. در این خطه نیروهای مقاومت اسلامی عمدتاً از طایفه زرگان به فرماندهی قسملی زرگانی بودند.
مرحله دوم جنگ
در این مرحله، متأسفانه کفّه پیروزی و غلبه به سوی متجاوزان انگلیسی متمایل شد و مقاومت اسلامی در تمامی آن محورها سرکوب گردید. عوامل مختلفی در سرکوبی مقاومت اسلامی عشایر مؤثر واقع شد. از جمله:
رسیدن نیروهای کمکی از سوی بریتانیا به مقدار زیاد و با تجهیزات فراوان
عقبنشینی نیروهای عثمانی و عشایر عراقی به فرماندهی محمدفاضل پاشا داغستانی به سوی شعیبه عراق
گویا مرحوم شهید سیدمحمد یزدی و علمای همراه هم، پس از عقبنشینی نیروهای انگلیسی به اهواز، و عقبنشینی نیروهای عثمانی به عراق، به عراق برگشتند. در آن درگیریهای مربوط به عراق بود که آن سید جلیلالقدر به شهادت رسید. در آن شرایط عشایر خوزستانی در برابر قوای مجهز انگلیسی تنها ماندند.
نبود رهبری واحد مطاع بین عشایر خوزستانی. چون بر اساس بافت عشایری، هر طایفهای فقط رهبری رئیسش را قبول دارد و سران هم غالباً به سبب رقابتهای شخصی و قبیلگی، همدیگر را قبول نداشتند، رهبری و فرماندهی واحدی وجود نداشت؛ در حالی که وحدت رهبری و فرماندهی از اولیّات و مسلّمات جنگ است.
عشایر به سبب چند ماه ماندن در میدان نبرد، از کار و زندگی دور مانده بودند. استمرار این وضع برای آنها سخت و طاقتفرسا بود. لذا به خانه و کار و زندگی خود در روستاها برگشتند. این وضعیت برای انگلیسیها فرصت مطلوبی بود. لذا به تک تک مناطق یورش بردند و مجاهدین را به شدت سرکوب نمودند. در حالی که
اگر عشایر در یک جا متحد بودند، این فرصت برای انگلیسیها حاصل نمیشد.
به نظر بعضی از محققین، اعلام بیطرفی، موضع رسمی و ظاهری دولت ایران بود، تا بهانهای برای اشغال کل ایران به دست بیگانگان نیفتد، و بعداً بتواند خسارات ناشی از جنگ را از دولتهای اشغالگر مطالبه نماید. ولی در حقیقت با توجه به قرار و مدارهای سرّی بین دولت مرکزی و دولت در تبعید، که به رهبری معنوی مرحوم شهید سیدحسن مدرس و با ریاست نظاممافی در کرمانشاه تشکیل شده بود، دولت در تبعید رسالت خود را در پشتیبانی از حرکت اسلامی علیه انگلیس و روسیه تشخیص داده بود. بنابراین تداوم حرکت جهاد برخلاف نظر واقعی دولت مرکزی نبود.
ضعف امکانات جنگی به ویژه اسلحه مدرن، و نیز فقر شدید در تدارکات موردنیاز برای تداوم عملیات جنگی.
نبود آموزش نظامی کافی و حاکم نبودن روحیه انضباط نظامی.
حماسههای به یادماندنی از وقایع مرحله دوم مقاومت
در این مرحله حوادث تلخی برای عشایر مجاهد پیش آمد. انگلیسیهای اشغالگر، خانه و کاشانه آنها را به آتش کشیدند، مزارع و مایملک آنها را از بین بردند، حتی به زنها و کودکان هم رحم نکردند و... اما در عین حال آن مرحله، مشحون از حماسهها و دلاوریهای آن شیعیان غیور و جان برکف هم بود.
در پی عقبنشینی نیروهای عثمانی به سوی شعیبه و عماره – بنا به نقل یکی از مورخین انگلیسی، به نام مابرلی – در تاریخ 19 آوریل 1915م (30 فروردین 1294ش)، یعنی پنج روز بعد از پایان درگیری شعیبه، تلگرامی از لندن به نایبالسلطنه انگلیس در هند رسید. در آن تلگرام آمده بود:
مشکل نفت به صورت خطرناکی درآمده است. حکومت انگلیسی در خلیجفارس
نگران اوضاع، و خواهان اصلاح سریع لولههای نفت در خوزستان است. از آنجا که پیروزی ما در شعیبه، خطر را از بصره دور کرد، لذا حکومت انگلیس خواهان تحرک بر علیه دشمن از ناحیه رودخانه کارون میباشد. شکی نیست که تأثیر معنوی حاصل از پیروزی شعیبه، اگر تهاجمی پیروزمندانه از ناحیه اهواز در پی داشته باشد، دشمنی مردم عرب نسبت به ما را از بین خواهد برد، و امنیت لولههای نفت را در آینده تضمین خواهد کرد... .
به دنبال این تلگرام، در تاریخ 22 آوریل (2 اردیبهشت) همان سال، یک کاروان نظامی مرکب از نُه هزار نیروی جنگی، سوار بر نُه هزار قاطر، به فرماندهی ژنرال گورینچ، از بصره به سوی اهواز حرکت کرد. چون در این مسیر با مقاومت قابل ذکری مواجه نگردید، مصمم شد از عشیره بنیطرف انتقام بگیرد، تا مایه عبرت برای دیگران باشد. زیرا در حوادث گذشته این طایفه ضربات طاقتفرسایی، با کشتن صدها نظامی از جمله چهار افسر عالیرتبه انگلیسی، بر آنها وارد ساخته بود.
در این کاروان نظامی، یک افسر جاسوس به نام آرنولد ویلسون که مسلط به زبانهای عربی و فارسی بود، حضور داشت. وی حدود پنج سال در منطقه دشت آزادگان تحت پوشش «کمیته تعیین حدود» از سال 1909 تا 1914م (آغاز جنگ جهانی اول)، گردش کرده، مدتی به عنوان میهمان شیخعاصی بن شرهان، و شیخعوفی بن مهاوی، از سران بنیطرف وارد شده بود. به همین جهت، او منطقه را به صورت دقیق شناسایی نموده، و نقشههای مفصلی برای انگلیسیها تهیه کرده بود.
مرکز بنیطرف عمدتاً در منطقه سوسنگرد بود، که بر ساحل غربی رودخانه کرخه واقع شده، با خانههای گلی و بعضاً ساخته شده از نی، در کنار رودخانه به مسافت 8 کیلومتر امتداد داشت. انگلیسیها در تاریخ 13 ماه مه (23 اردیبهشت 1294ش)، تهاجم خود را از دو جانب آغاز کردند. آنان، آن شهر مقاومت را به مدت سه روز زیر آتش مداوم توپخانه و گلولههای مسلسلها قرار دادند. در این مدت اهالی منطقه با کمال شجاعت و در عین مظلومیت و تنهایی جنگیدند. ویلسون که راهنمای انگلیسیها در آن تهاجم بود، آن شهر جنگزده را چنین توصیف میکند:
توپهایی که در ساحل مقابل مستقر شده بود، آتش شدید خود را بر خانههایی که از نی درست شده بود، ریخت. و آنها را به آتش کشید. تعداد زیادی اسب و گاومیش که
صاحبانشان، آنها را رها کرده بودند با آتش سوخته شد.
ویلسون تلفات مالی اهالی سوسنگرد را در آن درگیری، کشته شدن حدود دو هزار رأس از گوسفندان، نابودی همه گندم ذخیره و ویرانی کامل همه خانهها برشمرده بود. وی ضمن اشاره به تلفات جانی مردم سوسنگرد، تأسف خود را اینچنین – منافقانه- ابراز میدارد که اشخاصی را که به اسم و رسم میشناخت، مشاهده کرد که طعمه آتش شده بودند. اشخاص دیگری را که دوست خود میشمرد، همانند گوسفندان، سرهایشان بریده شده بود. ولی در عین حال میگوید: «اما در هر حال اهالی سوسنگرد مستحق هیچگونه رأفت و ترحم نیستند. زیرا آنها با عثمانیها همکاری نموده، و سربازان انگلیسی را سر بریده بودند».
از شهود عینی آن حادثه که تا حدود سال 1374ش در قید حیات بودند، نقل شده است در آن واقعه حدود 400 نفر از مردم مسلمان سوسنگرد به شهادت رسیدند.
هدف انگلیس از انتقامجویی وحشیانه
ویلسون تصریح میکند هدف از کوبیدن سوسنگرد، فقط انتقامجویی از قبیله بنیطرف نبود، بلکه ترساندن عشایر مخالف دیگر، حتی عشایری که در عراق بودند، هم جزء اهداف بود.
وی مینویسد:
در این واقعه یک درس فراموشنشدنی و قساوتآمیز، نه فقط برای بنیطرف، بلکه برای قبایل ساکن دجله در جنوب عماره هم بود. آن عشایر، قطعاً صدای توپخانه ما را شنیده بودند، و اخبار سرکوبی هم به آنها رسیده بود. از بین رفتن هرگونه مقاومت عربی در ساحل دجله، بعد از دو هفته دیگر، علتش تا حدودی به همان تخریب کامل سوسنگرد برمیگردد. لذا بعد از آن، هیچ مشکلی بین ما و قبایل «آل بومحمد» که ساکن دجله بودند، رخ نداد.
این قلعه ساختمان محکمی بود که یکی از فرماندهان مجاهدان بنیطرف به نام علی بن عباس معروف به «اعلیوی العباس» به همراهی تعدادی از مجاهدان در آن مقاومت
میکردند. آنان علیرغم آتش شدید دشمن، تا آخرین قطره خون و آخرین فشنگی که داشتند، از مقاومت بازنایستادند. تا این که بالاخره تعدادی از آنها به شهادت رسیده و تعداد اندکی به اسارت دشمن درآمدند.
ویلسون جریان مقاومت آن سلحشوران را چنین ترسیم میکند:
به یک قلعه که دارای دیواری ضخیم بود، رسیدیم که گروهی از سربازان انگلیسی آن را محاصره کرده بودند. یکی از افسران آن گروه به پرچم سفیدی که بر بالای دیوار قلعه برافراشته بود، اشاره کرد و گفت: این پرچم مدتی است که در آنجا قرار دارد. در آن هنگام، مبادله آتش متوقف گردید. و به نظر رسید که این کار نشانه تسلیم اهالی قلعه است. لذا چند قدمی نزدیک به پنجرهای کوچک از آن قلعه شدم، و با صدای بلند افراد آنجا را ندا دادم که: «اخرجوا ولکم الحَظ والبخت» یعنی: «بیرون بیایید که شما در امان هستید.» در آن حین، تیری به سوی من شلیک شد، که نفهمیدم خود ساکنان قلعه آن را شلیک کردند، یا رفقایشان که در سنگری مخفی شده بودند؟ در هر حال به سرعت خود را در پناه سنگری قرار دادم تا از آتش اسلحههایشان در امان بمانم. در آن وقت، انگلیسیها آتش سنگینی را به سوی ساکنان قلعه ریختند، و آن را به شکل شعلهای از آتش درآوردند. آنگاه به درون آن نفوذ پیدا کردند و تعداد زیادی از آنها را کشتند و باقیمانده را که یازده نفر بودند به اسارت گرفتند. این گروه دارای جثههایی کوچک و ژولیده بودند و اسلحه آنها تفنگهای زنگزده مارتینی بود. آن گروه از اسرا را بر زمین نشاندند، و منظره آنها بسیار حزنانگیز بود. یکی از اسیران را شناختم. وی قهوهچی مضیف شیخعاصی بود. همین که مرا دید، با آواز بلند گفت: آی مستر ویلسون! این بلا را تو بر سر ما آوردهای؟ آیا تو نبودی که این سربازان را رهنمون شدی؟ آیا تو برای این کار نزد ما آمده بودی؟ نان و نمک ما را خوردی و در مردابهای ما گردش کردی و نقشهها را کشیدی و نمکدان شکستی؟ آیا این خیانت نیست؟... .
ویلسون پس از نقل این حادثه مینویسد: «تلفات ما در آن درگیری به 15 کشته رسید و شاید تلفات عربها ده برابر آن بوده است».
یکی از وقایعی که بعد از تهاجم انگلیسیها به سوسنگرد رخ داد، درگیری بین نیروهای
انگلیس و رزمندگان عشایری، در بین راه سوسنگرد و بستان بود. ویلسون مینویسد:
ما به همراه گروه شناسایی از انگلستان به فرماندهی سروان هنت مأموریت داشتیم که به سوی بستان برویم. در راه تپههای سنگی و رملی زیادی بود. در آن اثناء از حدود نیم مایلی، چشمم به جماعتی از عربها خورد که تعداد آنها بین دویست تا سیصد نفر بود، که از سوی هور میآمدند، و به طرف سوسنگرد در حرکت و بر یک خط پراکنده شده بودند. بعضی از آنها را دیدیم که به طرف تپهها میرفتند. به نظر میرسید که هدف آنان بستن راه بر سر ما بود. همه آنان به استثنای دو نفر پیاده میرفتند. یکی از آن دو سوار، یک عالم دینی بود که عمامه سفید بر سر داشت. دیگری یکی از شیوخ بنیطرف به نام عاصی بود. وقتی نزدیک آنها شدم، او هم مرا شناخت، و ندا داد که آیا تو ویلسون نیستی؟ به او جواب دادم که بلی من ویلسون هستم. وی فوراً به جماعت همراه خود رو کرد، و فریادی زد. فریاد زدن او همان بود و تیراندازی آنها همان که مثل باران بر سر ما باریدن گرفت! در آن هنگام چارهای جز سنگر گرفتن پشت تپهها نداشتیم، و بالاخره از دست آنان جان سالم بدر بردیم، و به نیروهایمان پیوستیم.
به دنبال نابودی شهر سوسنگرد توسط مهاجمین کینهجوی انگلیسی، عشایر بنیطرف برای وارد کردن ضربه بر نیروهای انگلیسی، دست به عملیات پارتیزانی زدند و در چندین نقطه از دشت آزادگان حماسههای افتخارآمیزی را آفریدند.
از جمله در منطقهای به نام باغ سبهانی، و نیز در تپههای امریبی، بین سوسنگرد و بستان، آنها ضربات سختی بر نیروهای انگلیسی وارد ساختند. در این دو عملیات حدود 175 نفر از عشایر مسلمان آن منطقه به شهادت رسیدند.
نیروهای تازهنفس انگلیسی، پس از پایان حماسه المنیور، برای انتقامجویی از عشایر زرگان، عازم شمال اهواز شدند. قبیله زرگان در جریان جهاد علیه انگلیس و خزعل، فعالیتهای زیادی انجام داده بودند. یکی از اقدامات آنان، انفجار لولههای نفت شرکت انگلیس بود. نیروهای خزعل، به فرماندهی برادرزادهاش شیخحنضل، نیروهای انگلیسی
را همراهی میکردند.
همزمان با حرکت قوای انگلیس و شیخخزعل به سوی محل تمرکز عشایر آن منطقه، «صَچِم» فرزند «قِسمَلی زرگانی» با گروهی از رزمندگان آن عشیره، برای بررسی وضعیت جنگی دشمن در حال گشتزنی در منطقه بود؛ درگیری سختی بین آنها و نیروهای دشمن واقع شد. در آن درگیری تعدادی از متجاوزین انگلیسی به هلاکت و جمعی از مردان رشید عشایری هم به شهادت رسیدند. به دنبال آن تهاجم، عشایر زرگان به رهبری قسملی مجبور به عقبنشینی به سوی اطراف شوشتر شدند.
انگلیسیها با نقشهای و با وساطت آل مبارک شیخ کویت، قسملی را نزد خزعل بردند و از آنجا به هندوستان و سپس سنگاپور تبعید کردند.
وی به مدت سه سال در تبعیدگاه سنگاپور، به همراه عدهای از رزمندگان مسلمان تنگستانی که در همان زمان علیه انگلیس قیام کرده بودند، باقی ماند.
پس از بازگشت از تبعیدگاه سنگاپور، دوباره به امر شیخخزعل، او را به مدت شش ماه به کویت تبعید کردند؛ پس از برگشت وی به اهواز و سرنگونی خزعل و استقرار قوای نظامی دولت رضاخان در خوزستان، سرهنگ مصطفیخان فرمانده قشون اهواز، دستور بازداشت قسملی را صادر نمود. اما قسملی این بار برای نجات جان خویش به عراق رفت، و در آنجا متواری شد. پس از مدتی اقامت در عراق، تصمیم گرفت خود را به دولت مرکزی در تهران معرفی کند. قسملی پنج سال هم در تهران ماند.
سرانجام پس از سالها تبعید، زندان و دربهدری، در دوران کهولت به اهواز بازگشت و بالاخره در سال 1312ش وفات یافت.
همانگونه که قبلاً شرح داده شد، مردم غیور شادگان که عمدتاً از عشایر کعب، مجدم، آلبوغبیش، عساکره و خنافره بودند، به رهبری روحانی مبارز و سید جلیلالقدری به نام سیدجابر بن سیدمشعل، علیه خزعل و انگلیس قیام کردند، و شهر شادگان را در هفتم اسفند ماه 1293 آزاد ساختند. پس از این واقعه و نیز حماسه المنیور، موقعیت شیخ خزعل و انگلیس به شدت متزلزل گردید.
اما پس از رسیدن نیروهای تازهنفس انگلیسی به فرماندهی ژنرال گورینچ به خوزستان و
تقویت خزعل، انگلیس تصمیم گرفت کار عشایر را یکسره کند. لذا سرپرسی سایکس، کمیسر عالی انگلیس در عراق، طی بیانیهای خطاب به سران طایفه کعب هشدار داد بیطرف بمانند. وی در بیانیهاش چنین تهدید کرده بود:
فریب نخورید! اگر چه قبلاً شما را به راه باطل و گمراهی برده بودند نه راه حق و هدایت. و در پی آن، روستاهایتان را ترک گفتید، و به دشمنان بریتانیا ملحق شدید، در حالی که دولت ایران بیطرف است. بدانید که دولت بریتانیا جواب دشمنی را با دشمنی میدهد، و اسلحه برندهای در اختیار دارد. و قطعاً شما را خواهد کوبید. پس این نصیحت را از یک ناصح بپذیرید، و خود را به مهلکه نیندازید. چرا که این کارها هیچ فایدهای ندارد.
به دنبال این تهدید، نیروهای خزعل با پشتیبانی انگلیس، مردم شادگان را محاصره کردند، و درگیری شدیدی بین نیروهای اسلام به فرماندهی سیدجابر و نیروهای کفر صورت گرفت. مردم شریف آن سامان تا آخرین لحظه به مقاومت ادامه دادند و شهدای زیادی را تقدیم اسلام نمودند.
شهدای آن واقعه در مقبرهای به نام «المدینه» در اطراف شادگان دفن شدند. بعدها مردم به عنوان تبرک و تیمن، اموات خود را در آن قبرستان به خاک میسپردند.
ج. مرحله سوم مقاومت: خروج نیروهای انگلیسی و قیام عشایر علیه مزدوران انگلیسی
پس از پایان مرحله دوم مقاومت، و سرکوب عشایر مجاهد، چه در سوسنگرد و شمال اهواز (زرگان)، و چه در شادگان، با توجه به گرفتار شدن انگلیس در عراق از یک سو، و لشکرکشی آنان به جنوب ایران و اشغال خلیجفارس، و مشغول شدن نیروهای اشغالگر به سرکوب مجاهدان تنگستانی از سوی دیگر، انگلیسیها تدریجاً نیروهای خود را از خوزستان بیرون بردند.
آنان سرکوب بقایای مقاومت اسلامی را به خزعل سپرده بودند. تا این که سیاست آنها نسبت به خزعل تغییر کرد، و عمده همّ خود را در حاکمیت بخشیدن به سلطه رضاخان پهلوی بر کل ایران معطوف کردند، و سرکوب هرگونه حرکت مخالف سیاست انگلیس را به او سپردند.
عشایر مجاهد خوزستانی در این مرحله، در مقابل مزدوران انگلیس اعم از خزعل و
رضاخان پهلوی، انتفاضههایی داشتند که لازم است در اینجا مطرح گردد.
قبل از آن، لازم است به اقدام عدهای از علماء، خطبا و جمعی از سران عشایر، در راستای اطلاعرسانی به اقوام دیگر ایرانی و استمداد از آنان برای یاری رساندن به مجاهدان عشایر خوزستانی اشارهای شود.
تجلی وفاق ملی در مهاجرت افشاگرانه علماء مجاهد و مبارزان خوزستانی به استانهای اصفهان، فارس و چهارمحال و بختیاری
به منظور ابلاغ پیام شهیدان و مجاهدان واقعه جهاد عشایر خوزستان به دیگر اقوام ایرانی، برخی از علمای آگاه و روشنبین آن دیار، با کمک جمعی از مبارزان حاضر در صحنههای قیام و جهاد علیه دشمنان دین، نقشی بارز و ستودنی ایفا نمودند.
آنان برای این کار دست به یک مهاجرت تاریخی به چند استان مجاور (اصفهان، فارس و چهارمحال و بختیاری) زدند، تا جنایتهای انگلیس در منطقه را افشا کرده و از علما و مردم آن استانها برای یاری رساندن به عشایر خوزستان استمداد کنند. مهاجران افشاگر خوزستانی به هر شهر و روستا و هر ایل و قبیلهای که میرسیدند، با مردم آنجا گفتگو میکردند، و اخبار مربوط به جهاد را بازگو مینمودند، و از آنان استمداد میجستند.
مردمی که اخبار را میشنیدند، به شدت تحتتأثیر قرار میگرفتند، و وعده یاری و نصرت را به آنها میدادند، و در بعضی شهرها مانند اصفهان، بر اثر پیشگامی علماء بزرگ نظیر مرحوم آیتالله آقانورالله نجفی اصفهانی، آیتالله سدهای و دیگران، مقدمات بسیج مردم فراهم گردید، و مجاهدان اصفهانی آماده رفتن به جبهههای نبرد در خوزستان، برای پیکار علیه متجاوزان انگلیسی شدند.
ولی بر اثر عواملی – که بعداً توضیح داده خواهد شد – آن مجاهدان از نیمه راه برگشتند، و موفق به بسیج مجدد در آن برهه از زمان نشدند.
خلاصه، آن تلاشها، اگر چه در کوتاهمدت ثمر نداد، و زمینه کمک مسلمانان دیگر شهرها به برادران خوزستانی فراهم نشد، اما این اثر را داشت که بستری مناسب برای مبارزات و نهضتهای اسلامی بعدی علیه استعمار انگلیس ایجاد نمود، و صحنهای به یادماندنی از وفاق ملی اقوام ایرانی را به نمایش گذاشت.
خاطرات مهاجر افشاگر حاجعلوان شویکی
خاطرات مربوط به آن مهاجرت افشاگرانه، توسط یکی از آن مجاهدان مهاجر، به نام حاجعلوان بن عبدالله شویکی، در ضمن کتابی تحت عنوان: «تاریخ کعب فیالقبان و الفلاحیة» در تاریخ 1351 ه ق به رشته تحریر درآمده است.
این کتاب همانگونه که از عنوانش پیداست، به زبان عربی است. لذا ما در اینجا بعضی از قسمتهای آن کتاب – مربوط به خاطرات مهاجرت – را با قدری تلخیص ترجمه میکنیم.
از آنجا که نویسنده آن خاطرات فردی ادیب، سخنور و مجاهد و حاضر در صحنههای جهاد و حرکت مهاجرت بود، و نوشته او یکی از اسناد نادر مکتوب باقیمانده از آن دوران میباشد، ارزش تاریخی خاصی دارد. اشغال خوزستان از سوی انگلیس، و مقاومت اسلامی عشایر در برابر آنها را به طور خلاصه که در آن کتاب ارزشمند ذکر شده است، میآوریم.
خلاصهای از جریان اشغال خوزستان توسط انگلیس و مقاومت عشایر
وی مینویسد ارتش انگلیس در ماه رجب 1333ق قلمروهای اسلامی ایران و عراق را اشغال نمود. پنج سال قبل از آن تاریخ، دولت بریتانیا به شیخخزعل وعده داده بود که هرگاه کشور اسلامی را اشغال و به اهداف خود در عراق و تسلط بر عتبات عالیه رسید، استقلال (خوزستان) را در برابر دولت اثنیعشری ایرانی به وی بدهد.
وی به این وعده شوم راضی شده بود. لذا در آن سال نیروهای انگلیسی با کشتیها و ناوهای بسیار بزرگ جنگی وارد منطقه شده، و جنایتهای زیادی را نسبت به اسلام و مسلمین مرتکب شدند. در مقابل آن اشغالگران، علماء دین دستور دفاع از ثغور مسلمین را صادر نمودند.
اولین پرچمی که برای جهاد در منطقه شادگان برافراشته شد، پرچم سید جلیلالقدر صاحب رأی نافذ و شیر غرّان میدان جنگ، مولای ما سیدجابر فرزند سیدمشعل موسوی آل بوشوکه بود. به دنبال او دیگر پرچمها یکی پس از دیگری بیرون آمدند.
مجاهدان در منطقه جراحی در محلی به نام «غریبَه» اردو زدند. تعداد خیمهها و چادرهایی که زده شد، بسیار بود و مردان زیادی به اشتیاق جهاد، همانند اشتیاق شتران تشنه به آب، در آن چادرها قرار گرفتند.
در بین آنان، علماء، سادات و سران حمایل کعب بودند. در آن هنگام شیخعبود بن شیخمحمدالسرتیپ، به همراه فرزندانش، و شیخالمشایخ، شیخعبدالحسنخان و برادران و غلامانش آمدند، و در کنار ما، در غُریبه چادر زدند. منازل آنان در آن زمان در رامهرمز بود. شیخخزعل که از جریان بسیج مردم باخبر شد، ارتش خود را برای رویارویی با مجاهدان کعب، علماء و سادات فلاحیه روانه منطقه کرد. در آن هنگام عالم مجاهد و روحانی جلیلالقدر مرحوم سیدعباس، به همراه عده قلیلی از مردان در شادگان بودند.
وقتی نیروهای شیخخزعل رسیدند، جنگ بین آنان و مجاهدان از اول طلوع آفتاب آغاز شد و ارتش خزعل منزل سیدعباس مجاهد را محاصره نمود. همین که خبر آن تهاجم به سمع مجاهدان مستقر در غربیه رسید، به سرعت به سوی شادگان شتافتند.
مجاهدان با شور وصفناپذیری که گویا به حجلهگاه میرفتند، به میدان جنگ شتافتند، و درگیری سختی بین مجاهدین و نیروهای خزعل صورت گرفت، که به شکست نیروهای خزعل انجامید. آنان در حالی که کشتگان زیادی را به جای گذاشتند، صحنه جنگ را ترک و به سوی منطقه «مارد» عقبنشینی کردند.
خزعل برای ایجاد رخنه در جبهه شادگان چاره را در تطمیع بعضی از اشخاص، و دادن اموال فراوان به آنان جهت خیانت به اردوگاه مجاهدین دید. سرانجام نیروهای خزعل پس از ایجاد رخنه در صفوف مجاهدین و سازماندهی مجدد از سه محور به سوی شادگان حمله بردند.
محول اول: خور فلاحیه
محور دوم: «شاخن» (رودخانه شادگان)
محور سوم: از کارون تا خزعلیه
از طرف دیگر، گروهی از مجاهدان در شادگان مستقر بودند، و بعضی از آنان در منطقه اوشار و جماعتی در شاخه. دسته چهارم در منطقه آل بونعیم بودند.
در جریان درگیری بین نیروهای خزعل و مجاهدان، افراد خائن دست به عقبنشینی زدند؛ اما مجاهدان حقیقی و وفادار به اسلام ایستادگی کردند، و جنگ سختی بین آنان و نیروهای خزعل درگرفت. بالاخره به سبب کمی تعداد مهاجرین و زیادی دشمن، مجاهدین شکست خوردند؛ دار و دسته خزعل شادگان را اشغال نمودند، و اموال مردم را به غارت بردند، و اشخاص سرشناسی را به رامهرمز تبعید کردند. از جمله آنان حضرت سید بزرگوار
سیدجابر، و عالم فاضل سیدعباس مجاهد و عالم کامل شیخعبدالرضا، و فاضل بزرگوار شیخحسین بندری، ادیب نامور شیخموسی عصامی، عالم جلیلالقدر شیخمحمد نجفی و همگی سادات محترم آل بوشوکه، و عده زیادی از مجاهدان کعب و دیگر قبایل عرب از قبیل اماره و شریفات بودند.
در همان زمان مجتهد بزرگوار و فاضل یگانه آن عصر، عالم شجاع جناب حجتالاسلام سیدعیسی آل کمالالدین، که در ناصریه اهواز ساکن بود نیز به رامهرمز تبعید گشته بود. زیرا آن عالم بزرگ در جریان واقعه غدیر الدّعی (15 کیلومتری غرب اهواز) همراه مجاهدین اسلام بود و سیدمحمد یزدی آقازاده آیتالله سیدکاظم، و نیز شیخمهدی خالصی و شیخعلی قطیفی و نیروهای بنیطرف و بعضی از طوایف عراقی در آن منطقه بودند. اینان با نیروهای انگلیسی با رشادت تمام جنگیدند.
انگلیسیها که با توپخانه، قبل از برآمدن آفتاب تهاجم خود را بر عشایر آن سامان (غدیر الدّعی) شروع کردند، مسلمانان همانند شیران بر آنها شوریدند.
نیروهای بنیطرف پیشگام آن صحنه بودند و درگیری سختی با انگلیسیها داشتند، و هنگامهای در آن زمان ایجاد شد. به طوری که گویا آسمانی دیگر از غبار و دود منطقه را دربرگرفت. بر اثر چالاکی و ایثار بینظیر آن عشایر، انگلیسیها ناچار به عقبنشینی تا امانیه اهواز شدند و سواران عرب آنها را تا رودخانه کارون تعقیب نمودند. در آن بحبوحه درگیری، خبر از شکست جبهه اسلام در شعیبه عراق به مجاهدین ما در غدیرالدّعی رسید. لذا سربازان ترک و طوایف عراقی و نیز علمایی که از عراق آمده بودند، به سوی شعیبه رفتند، و مجاهدین خوزستانی تنها ماندند.
تبعید آیتالله سیدعیسی آلکمالالدین به رامهرمز و طرح نقشه مهاجرت
در پی حوادث واقعه غدیرالدّعی، و تسلط انگلیس بر اهواز، آیتالله سیدعیسی آلکمالالدین از سوی اشغالگران به رامهرمز تبعید گردید. در این تبعیدگاه این عالم بزرگ با عدهای از مبارزین تبعیدی نقشه ادامه جنگ بر علیه انگلیس را در میان گذاشت.
وی به ما گفت: دست کشیدن از جهاد جایز نیست و باید دست به کار شد. هفت نفر از مجاهدان شجاع که هیچ هراسی از مرگ نداشتند، و دارای دلهایی خالص و نیتهایی پاک بودند ندای آن روحانی مجاهد را لبیک گفتند.
آن هفت نفر عبارت بودند از: 1. شیخالمشایخ شیخعبدالحسنخان 2. برادر وی شیخعبدالحسین 3. عموزادهاش مبادر فرزند شیخسلمان 4. حاجعلوان فرزند ملاعبدالله شویکی 5. عبدالمشایخ خضیر بن یاقوت 6. میرزاحسن فرزند محمد قندهاری معروف به بهبهانی 7. میرزاعبدالله بن میرزااسماعیل طهرانی.
ما با یکدیگر پیمان بستیم، که در راه یاری مجاهدان و دفاع از مرزهای کشور اسلامی با خون و دست و زبان جهاد کنیم و پیام مجاهدین را به شهرهای مختلف کشور ایران برسانیم و در هر شهری پس از شهری دیگر فریاد کنیم و جنایتهای انگلیس را نسبت به مسلمانان خوزستانی در بین مسلمانان دیگر شهرها افشا سازیم.
حرکت به سوی مناطق بختیاری
به دنبال آن پیمان (مهاجرت و افشاگری)، در تاریخ هجدهم ماه رمضان سال 1333ق بر اسبهای خود سوار شدیم و حرکت خود را از منطقه «باسطیه» که از نواحی رامهرمز بود، آغاز کردیم. وقتی به شهر رامهرمز رسیدیم، به تلگرافخانه رفتیم، و سراغ خوانین بختیاری را گرفتیم. به ما گفته شد که همگی در اصفهان هستند.
حرکت به سوی اصفهان
وقتی متوجه شدیم که خوانین بختیاری در اصفهان به سر میبرند، تصمیم گرفتیم که راهی اصفهان شویم. در راه به شهرها و روستاهای زیادی رفتیم. و جریانات جهاد را بازگو کردیم و مسلمانان را به یاری مجاهدین دعوت نمودیم.
دیدار با ایلهای بهمئی و چهارلنگ و ممبینی
در منطقه صرطه که مزارع گندم و باغهایی زیاد داشت، بر منزل کلمحمد کمایی بهمئی وارد شدیم. پس از آن [از] راه کوهستان به ناحیه خیجه رسیدیم و وارد منزل ملارضایی کمایی بهمئی شدیم. آن منطقه مرز بین رامهرمز و طوایف جانکی بود. آنگاه به سوی می داود رفتیم و شب را در منزل ملاخلیل جانکی بسر بردیم. از آنجا راهی مهداوه شدیم، و به منزل ملاغریب ممبینی رفتیم. وی در سرزمین گچ ساکن بود.
حوالی غروب روز بعد به منطقه چهارلنگ منقنون رسیدیم. رئیس آنها محمدحسین
چهارلنگی بود. شب را نزد کاید یحیی چهارلنگی گذراندیم.
حرکت به سوی باغملک و دیدار با طوایف جانکی، چهارلنگ و زنگنه
از منطقه چهارلنگ به سوی باغملک رفتیم و نزد رئیس طایفه زنگنه اللهکرمبیگ وارد شدیم. از رودخانه آنجا گذشتیم، و حوالی غروب به قلعه تل منطقه بختیاریها رسیدیم. نزد اسکندرخان فرزند خداکرمخان وارد شدیم. وی از ما به گرمی استقبال کرد. در آن وقت این شخص رئیس طایفه چهارلنگ و طوایف جانکی بود. گفته میشد که آن طوایف دوازده هزار مرد جنگی دارا هستند.
پس از آن بر منزل برادرش اقبالنظام وارد شدیم. این شخص که اشتیاق زیادی به جهاد داشت، احترام شایانی از ما به عمل آورد. حدود نُه روز در ضیافت اسکندرخان و برادرش ماندیم. آنها به ما گفتند که قرار است عدهای از مجاهدان اصفهان تحت سرپرستی علما راهی خوزستان شوند تا به یاری برادران مسلمان خوزستانی بر علیه انگلیس بشتابند.
حرکت به سوی ایل دینارونی و منطقه ایذه (مالامیر)
صبحگاهان از قلعه تل حرکت کردیم و بعد از ظهر به منطقه مالامیر رسیدیم. وارد بر باغملاعبدالله فرزند ملاآغاآل محمود مهرعلیخانی شدیم. سران آن منطقه زیاد بودند و به آنها دینارونی میگفتند.
آن شب در ضیافت رئیس آنها فرجالله فرزند آقااسدالله دینارونی بودیم. روز بعد، از آنجا به همراه 8 نفر از مردان آن سامان که به عنوان راهنما با ما آمده بودند، رفتیم. آنان وقتی ما را به مقصد رساندند، برگشتند. ما هم به حرکت خود ادامه دادیم، تا این که به پل کارون رسیدیم. این پل را انگلیسیها ساخته بودند. آن شب را در کاروانسرای آنجا گذراندیم.
ادامه حرکت در مناطق بختیاری
صبح روز بعد، از راه کوهستانی صعبالعبور به راه افتادیم و به منطقه دهدز رسیدیم. از آنجا هم حرکت نموده و به پل دوم که بر رودخانه بازفت بود، رسیدیم. از آنجا راهی منطقه شلیل شدیم. رودخانه بازفت به رودخانه کارون میریزد. بعد از حرکت از آنجا، از منطقه
سرخون گذشتیم و به محله گندمکار رسیدیم.
مردمان لر، در آن منطقه به صورت چادرنشینی زندگی میکردند. پس از آن به ناحیه دپولون که ساحل کارون بود رسیدیم و از نهر سبزکو رد شدیم. این نهر در کنار کوه خضر بود و اراضی ییلاق آنجا را مشروب میساخت.
پس از آن به محله سادات سیدصالح رسیدیم، که در فصل بهاری به اطراف کوه رفته بودند. شب را نزد آنها گذراندیم. قبل از طلوع فجر به سوی منطقه ناعون مقر حکومت منتظمالدوله فرزند سرداراسعد بختیاری رهسپار شدیم. موقع طلوع آفتاب از آنجا حرکت کردیم و در راه کوهستان دچار سرمای شدید شدیم. چون در آن هنگام اول برج سنبله بود.
دیدار با سران بختیاری
همچنان به حرکت خود ادامه داده تا این که به منطقه سیلگون رسیدیم. در آنجا مختار فرزند اکرمآقا بختیاری و «احمد خسرویه» ساکن بودند. در ضیافت آنان اندکی ماندیم. بعد از ظهر به ملاقات سران بختیاری، وزراء و کاتبان و اشراف آنان رفتیم. روز دوم همه خوانین بختیاری به دیدار ما آمدند.آنان عبارت بودند از: سردارمحتشم و سردارفاتح فرزندان حاجایلخانی، امیرجنگ و سالارمعظم فرزندان سرداراسعد، شهابالسلطنه و حسامنظام فرزندان عباسقلی، صارمالدوله الیاسخان فرزند سالارظفر، به همراه وزراء آنها یعنی: حاجابوالفتح، ارشدالدوله، حاجعبدالکریم، آقاداود، شجاعنظام، امیرخون، حاجاسکندر و کاتبان آنها از قبیل: میرزامنصور، میرزایدالله، میرزامحمد، میرزاآقااحمد، حاجخلیلخان، میرزاعبدالعباس و میرزاعبدالغفور.
سخنان سردارمحتشم و آیتالله سیدعیسی کمالالدین
سردارمحتشم آغاز به سخن نمود و گفت:
ای سید بزرگوار، ای صاحب فخر اصیل، مولای ما سیدعیسی! و ای شیخالمشایخ، و ای مردان بزرگوار چه چیزی باعث آمدن شما به این منطقه و طی کردن راههای سنگلاخ و صعبالعبور کوهستانی شده است؟ یقیناً شما برای امر بسیار بزرگی آمدهاید.
آیتالله سیدعیسی در جواب فرمود: «آری ما برای امر بسیار بزرگی آمدهایم، که نزدیک است آسمانها از هول عظمت آن شکافته گردد، و در زمین شکاف حاصل آید و کوهها از
هم بپاشد! ای مردم، خداوند زمین را گستراند، و در آن مردمان را آفرید، و انبیاء را برای رعایت مصالح آنان فرستاد، و آنها را امر به معروف و نهی از منکر کردند، و به نماز، زکات و روزهداری دعوت نمودند. تا این که با ارسال محمد(ص) نبوت به وسیله او ختم گردید و دینش همه ادیان را منسوخ نمود و خداوند ائمه را بعد از پیامبر(ص) معین فرمود. تا غیبت امام زمان(عج) «ائمه(علیهمالسلام) همه مسائل را برای مردم آشکار نمودند و در عصر غیبت امام زمان(عج) علماء امت زعامت مسلمین را در دست دارند. در روایت صحیحی آمده است که پیامبر(ص) فرمود: علماء امت من همانند انبیاء بنیاسرائیلاند. در این زمان بسیاری از مردم از حضرت حجتالاسلام آیتاللهالعظمی سیدکاظم طباطبایی یزدی تقلید میکنند. ایشان در کتاب عروةالوثقی میفرماید:
دفع کافران از قلمرو مسلمانان واجب است». شما ای مردم شیعه مذهب و مخلص، اگر آنچه را که کافران با مسلمانان انجام دادهاند، دیده بودید، دلهایتان خون میشد! ما به سوی شما آمدهایم تا فریاد مددطلبی آن مظلومان را به شما برسانیم.
اینک بگویید که نظر شما چیست؟.
خوانین در جواب گفتند:
این امری است که همه شهرها به عنوان جهاد در راه آن حرکت کردهاند و ما منتظر اوامر دولت مرکزی هستیم. در بین مردم شایع شده است که دولت ما برای یاری مسلمانان حرکت نموده و نیز شما را آگاه میکنیم که مردم اصفهان برای جهاد به هیجان افتادهاند.
حرکت آیتالله سیدعیسی به سوی منطقه قشقایی (فارس)
بالاخره در آن سامان حدود هشت شبانهروز نزد برادران بختیاری، محترم و معزز بودیم. از آنجا مولای ما سیدعیسی و میرزاحسن و میرزاعبدالله و خادم سیدعیسی از ما جدا شدند. آنها برای رساندن فریاد مظلومانه مردم خوزستان به منطقه قشقایی و دعوت مردم آنجا به جهاد بر علیه انگلیس، راهی آن منطقه شدند. و با صولتالدوله رئیس طایفه قشقایی ملاقات نمودند.
حرکت بقیه افراد گروه به سوی اصفهان
بقیه افراد گروه که عبارت بودند از: شیخالمشایخ شیخعبدالحسن و برادر وی
شیخعبدالحسین و نیز مبادر و حاجعلوان شویکی راهی اصفهان شدند.
در موقع چاشتگاه از منطقه «سیلگون» حرکت کردیم و به منطقهای به نام «گروا» رسیدیم. از آنجا به ناحیه «خراجی» رفتیم و از رودخانه آنجا گذشتیم و نزد «کل حسین خراجی» رئیس آن منطقه بختیاری فرود آمدیم. پس از آن به «شمسآباد» رفتیم که «یوسفخان امیرمجاهد» رئیس اتحاد آنجا بود. از آنجا به «قهویرخ» که منطقه «سرداراسعد» بود، رفتیم و بر منزل «عزیزالله» وارد شدیم.
حرکت به سوی چهارمحال و بختیاری
پس از طی چند منزل و گذشتن از مرکز ژاندارمری آنجا، به منطقه آباد «شیخعلی» رسیدیم و در قصر «امیرمجاهد» بیتوته نمودیم.
حرکت به سوی اصفهان
پس از طی نمودن منازل زیاد به حومه اصفهان رسیدیم. در آنجا سراغ «سردار جنگ» را گرفتیم. به ما گفتند که وی در ناحیه «کلادون» است. لذا به سوی آن ناحیه رفتیم، و مورد اکرام و احترام وی قرار گرفتیم. وی در کاخ مجلل خود به ضیافت ما پرداخت. نزد وی به مدت سه شبانه روز ماندیم. پس از آن به سوی اصفهان روانه شدیم.
قبل از ما، سیدعیسی کمالالدین به اصفهان رسیده بود. وی پس از دیدار با سران قشقایی و گرفتن وعده یاری از صولتالدوله به اصفهان آمده بود. صولتالدوله به آنها گفته بود: چنانچه علماء و سادات حرکت کنند من هم به یاری شما خواهم شتافت.
ورود به منزل آیتالله آقانورالله نجفی اصفهانی
در اصفهان به منزل عالم بزرگ اصفهان، حجتالاسلام محییالشریعه، وحید عصر، فرید دهر، خطیب خطیبان، فقیه فقیهان، نابغه عظیمالشأن دوران، قطب آن سامان، جامع معقول و منقول و مدرس خارج فقه و اصول، آیتالله حاجشیخنورالله وارد شدیم. آن حضرت با احترام شایان و تکریم فراوان از ما استقبال نمود. از اوضاع و احوال مسلمانان و این که کافران چه جنایتهایی را انجام دادند، سئوال فرمود. ما هم تمامی جریانات را شرح دادیم، که حاجشیخ به شدت تحتتأثیر قرار گرفت و اشک فراوان ریخت و فرمود: «اگر خداوند
تقدیر فرماید و روزگار یاری دهد یقیناً به نصرت اسلام خواهم شتافت». وی با همت عالی خود حرکت را از همان لحظه آغاز کرد، در همان ساعت، نامهها و تلگرافهای زیادی به دولت، وزراء، خوانین ساکن در تهران نوشت و آنها را به یاری اسلام و دفاع از ثغور مسلمانان دعوت نمود.
هماهنگی علماء اصفهان با آیتالله آقانورالله و تشکیل مجالس خطابه و دعوت به جهاد در مساجد و منازل علماء
علماء و سادات و اجلّه اصفهان با آیتالله آقانورالله نجفی اصفهانی همنوا شدند. در مدتی که آنجا ماندیم، هر روز مجلسی در یکی از بیوت بزرگان آن سامان جهت ایجاد وحدت برای یاری مسلمانان و بررسی راههای کمک به مجاهدان تشکیل میشد. در همان زمان اخبار مربوط به جهاد مردم عراق به رهبری علماء علیه کفار میرسید. برای همه معلوم بود که مسلمانان در شدت تنگی و سختی به سر میبرند. لذا مردم آنجا آرزو میکردند که به جبهه جهاد بروند، تا شریک مجاهدان در ثواب جزیل نزد پروردگار جلیل باشند.
اولین مجلس اتحاد در منزل حاجمیرزامحمود شیرازی
در اولین روز آن برنامه، مجلس اتحاد در منزل حاجمیرزامحمود شیرازی تشکیل گردید. وی طی خطابهای که ایراد نمود، به موعظه کردن مردم با آیات و روایات مربوط به جهاد پرداخت و مردم را به رفتن به جهاد تشویق نمود و گفت: «من اینک خود را آماده ساختم که به جبهه جهاد بروم. آیا کسی از شما اعلام آمادگی میکند؟».
همه علما و سادات و مردم با فریاد و گریه احساسی، آمادگی خود را اعلام داشتند. در آن حال، نامههایی را که علماء و سران طایفه کعب (از خوزستان) نوشته بودند، و با خود آورده بودیم درآوردیم. در آن نامهها اوضاع مردم خوزستان و جنایتهایی که انگلیسیها روا داشته بودند، از قبیل کشتن مردان و غارت اموال تشریح شده بود. آن نامهها را آقای شیخحبیبالله محرر برای مردم خواند. بر اثر شنیدن مطالب آن نامهها، گریه شدید حضار بلند شد.
دومین مجلس در منزل آیتالله کرباسی
در دومین روز، مجلس اتحاد در منزل حضرت آقای شیخ کرباسی منعقد گردید. آن
شیخ خطبهای غرّا در امر جهاد ایراد نمود. پس از او آیتالله سیدعیسی آلکمالالدین به سخنرانی پرداخت. آنگاه شیخمحمد نوری سخنرانی نمود. این شخص را علمای نجف به سوی مسلمین هند فرستاده بودند، تا مسلمانان هند را از کمک کردن به انگلستان باز دارد. انگلیسیها از نقشه او آگاه شدند، لذا وی از هند به بوشهر گریخته، و از آنجا به اصفهان آمده بود. در آن روز، وی سخنرانی بینظیری ایراد کرد و همه را تحتتأثیر قرار داد.
سومین مجلس در منزل سیدمحمدعلی مدرس
در سومین روز، مجلس اتحاد در منزل سیدمحمدعلی مدرس تشکیل شد. سید مدرس خطبهای غرا ایراد کرد.
چهارمین مجلس در منزل حاجمحمدحسین کازرونی
در چهارمین روز مردم نزد رئیس شرکت اسلامیه، حاجمحمدحسین کازرونی گردهم آمدند. در آن مجلس همه خوانین بختیاری که در اصفهان بودند، حاضر شدند و قیل و قال زیاد گردید. بعضی از علماء و سادات با غلظت و شدت در امر جهاد به سخنرانی پرداختند. ولی خوانین به احترام علماء سخنی نگفتند.
پنجمین مجلس در منزل آیتالله فشارکی
روز پنجم در منزل عالم بزرگ، آقای فشارکی جلسه اتحاد تشکیل شد.
ششمین مجلس در منزل آیتالله سیدالعراقین
روز ششم در منزل عالم فاضل سیداحمد سیدالعراقین مجلس تشکیل گردید.
هفتمین مجلس در منزل آیتالله سیداحمد دولتآبادی
روز هفتم در منزل علامه کامل سیداحمد دولتآبادی برقرار گردید. آن سید بزرگوار سخنرانیای را که تا آن روز همانند آن نشنیده بودیم، ایراد نمود و حاضران را به شرکت در امر جهاد دعوت کرد و گفت: «یاللعجب از امت اسلام! چگونه نسبت به حرمت اسلام بیتفاوت میماند؟»
هشتمین مجلس در منزل آیتالله سدهی و نگارش اعلامیههای جهاد
روز هشتم در منزل آقای سدهی جلسه برقرار گردید. آقای سدهی خطبهای بینظیر ایراد کرد و همه را منقلب ساخت. علماء در آن مجلس اعلامیههایی را مرقوم داشتند که حکم دفاع و جهاد بر همه مسلمانان واجب است.
آن اعلامیهها را بین ولایات و ایلات منتشر کردند و به اطراف اصفهان نامههایی ارسال کردند که خود را برای رفتن به جهاد آماده نمایند.
اجتماع عمومی در مسجد شاه
پس از آن، مقدمات اجتماع عمومی علماء، سادات، طلاب و مردم خاص و عام در مسجد شاه مهیا گردید. به طوری که در مسجد، جای خالی نماند. در بین آنان هرج و مرج و قیل و قال صورت گرفت. در آن بین سیدعیسی آل کمالالدین ایستاده سخنرانی پرشوری ایراد نمود. بعد از او میرزامحمود شیرازی به سخن پرداخت. آنگاه میرزامحمد فرزند شیخعبدالحسین نوری نجفی خطبه راند. و همگی آنان پیرامون جهاد مطالب حماسی ایراد نمودند، و مردم را به جهاد دعوت کردند. بعد از آنها سید فاضل سیدعلی نجفآبادی خطبهای گرم ایراد نمود و همه حاضران را منقلب و همه را مشتاق رفتن به جهاد ساخت.
در آن مجلس، حکم جهاد و لزوم تهیه مقدمات لازم و استحکامات ضروری برای آن خوانده شد و از مردم خواسته شد که آموزش نظامی (مشق جنگی) ببینند.
آموزش و مانور نظامی در اصفهان
روز بعد که صف مشق تشکیل گردید، در رأس آن سیدعیسی و شیخالمشایخ و شیخعبدالحسین و حاجعلوان شویکی ایستادند. و به دنبال آنها بقیه مردم در حالی که اسلحه به دست گرفته بودند و با همتهای قوی که داشتند اهالی اصفهان را به تحسین واداشتند.
تشکیل مجالس در جاهای مختلف اصفهان
در آن فاصله مجالس اتحاد به صورت فراوان تشکیل شد و خطبا به ایراد سخنرانی پرداختند.
اجتماع عمومی در مسجد نو و برخورد با کنسولهای انگلیس و فرانسه
تا این که در یک روز، اجتماع عمومی مردم در مسجد نو برقرار شد. سید فاضل و شجاع سیدمیرعلی سدهی بر آن مجلس وارد شد، و خطبهای غراء ایراد نمود. در آن مجلس مردم فریاد میزدند که باید کنسولهای انگلیس، فرانسه و روسیه را مورد حمله قرار دهیم. اما شیخنورالله فرمود: «ابتدا باید دنبال آنها بفرستیم که از اصفهان خارج شوند، چنانچه بیرون نرفتند، بر آنها حمله ببرید». در پی آن دستور، به آنان پیغام فرستاده شد. آنها هم به استثنای کنسول انگلیس از شهر بیرون رفتند. کنسول انگلیس به مدت دو روز برای انجام کارهایش ماند. پس از آن به باغات خارج اصفهان رفت. پس از آن پنج نفر از مسلمانان به قصد کشتنش او را تعقیب نمودند. به سوی او تیراندازی کردند و یک نفر هندی همراه او را کشتند و خود کنسول را زخمی نمودند.
ملاقات مهاجرین خوزستان با کنسول آلمان در اصفهان
در اصفهان کنسول آلمان و نیز کنسول ترک باقی ماندند. در یکی از روزها شیخالمشایخ و حاجعلوان جهت ملاقات با کنسول آلمان به محل اقامتش رفتند. وقتی در مجلس او نشستیم از ما سئوال کرد که شما از کدامیک از مناطق عربی هستید؟
به او گفتیم که ما از مجاهدان کعب، اهل فلاحیه، از استان خوزستان هستیم. وی آنگاه نقشهای را بیرون آورد و به آن نگاهی کرد و گفت: «بلی؛ فلاحیه همان دورق است».
در آن جلسه، موقعیت و قدرت آلمان و عثمانی را برای ما تشریح کرد، و گفت: «از این شهر بیرون نروید. مقدمات در حال فراهم شدن است و برای بازگشت عجله نکنید چرا که عجله مذموم است و صبر کلید پیروزی است».
آنگاه عکسهایی از ما گرفت و آنها را برای پادشاه آلمان در برلن فرستاد. در نزدیکی کنسولگری آلمان، کنسولگری عثمانی قرار داشت. کنسول آلمانی گفت: «از شهر بیرون نروید، تا به دیدار ضرغامالسلطنه حاجابراهیمخان بروم و بعد از هفت روز به سوی شما بازمیگردم». پس از آن با وی خداحافظی کردیم و رفتیم.
تجمع در مسجد نو
در روزی که تجمع در مسجد نو صورت گرفت، تعداد پنج هزار نفر آماده شدند.
حاجشیخنورالله و سیدعیسی کمالالدین و شیخمحمد نوری در آن مجلس سخنرانی کردند. آنگاه این بزرگان به حاجعلوان شویکی امر فرمودند تا سخنرانی کند. وی بر فراز منبر رفت، و پس از حمد و ثنا گفت: «ای مردم! ما نزد شما آمدهایم تا فریاد استغاثه مسلمانان را به شما برسانیم». و پس از ذکر آیاتی چند درباره جهاد گفت:
ای مردم! من در ارتش شیخخزعل در مکانی به نام «مارد» بودم، که نامههای علمایی که در غدیر الدعی بودند به من رسید. من که با مجاهدان پیمان بسته بودم، آن نامه را بین سران ارتش شیخخزعل توزیع کردم. در یکی از آن نامهها آمده است که انگلیسیها سوگند یاد کردهاند که چنانچه بر سرزمین عراق مسلط شوند، عتبات را منهدم نمایند، و آنچه که در درون آنها از ذخایر وجود دارد، غارت کنند، آنگاه به مکه روند و آن را نابود سازند، پس از آن به مدینه بروند و آن جا را منهدم کنند و استخوانهای رسول خدا(ص) را از قبرش بیرون آورند و به لندن بفرستند.
ای بندگان خدا! چگونه در این صورت ساکت مینشینید، و به این کارها رضایت میدهید!» وقتی که شویکی این سخنان را گفت، فریاد مجاهدان همراه با گریهها و ضجههای آنها بلند شد و گفتند: هرگز! سکوت بر ما روا نیست و باید برای جهاد بپاخیزیم.
تجمع در کاخ امیرمجاهد
روزی دیگر، مجلس اتحاد در کاخ امیرمجاهد در اصفهان منعقد شد که در آن همه علماء و سادات حضور به هم رساندند، و در آنجا پیرامون تهیه مقدمات و برنامه رفتن به جهاد مذاکره نمودند. در نتیجه رأی همگی بر این تعلق گرفت که در تخت پولاد جمع شوند، و مجاهدان را در آنجا حاضر نمودند.
تجمع نزد حاکم اصفهان در چهلستون
روزی دیگر اجتماع آن اشخاص نزد سرداراشجع حاکم اصفهان در چهلستون صورت گرفت.
ملاقات با کنسول آلمان
برای بار دوم که به دیدار کنسول آلمان رفتیم، با یکی از سران آلمانی که در جنگ شعیبه
شرکت کرده بود، دیدار داشتیم. آن شخص که به عربی فصیح تکلم میکرد، گفت: «از این شهر بیرون نروید. زیرا ما دارای ارکان جنگی هستیم که به استعداد کامل خواهند آمد، و جلسهای برای بررسی مسئله جنگ تشکیل خواهیم داد. اگر با محکمکاری بخواهید به هدف برسید، نباید عجله داشته باشید».
دیدار با امیرمجاهد در چهارباغ
روزی دیگر به منزل امیرمجاهد در چهارباغ اصفهان رفتیم، و مذاکره طولانی بین ما و او صورت گرفت. وی گفت: «به خدا قسم که اگر یکی از خوانین با من موافقت کند، زمین را بر کافران زیر و رو خواهم کرد. شما گمان نبرید که من خواهان ضعف مسلمین و قدرتمندی دشمن هستم و سخنی نگویید که من از آن دورم و دلم به آن تمایلی ندارد». ما از سخنان وی خرسند شده و از آنجا بیرون رفتیم.
در همان روز به مدرسهای که شاهعباس در چهارباغ ساخته بود، رفتیم. تاریخ تأسیس آن در سال 1112ه بوده و تا این زمان (سال 1333) هیچ چیزی از آن تغییر پیدا نکرده بود.
دیدار با سرداراشرف
در ایام اقامت در اصفهان، روزی بر سرداراشرف، برادر سرداراشجع وارد شدیم. وی به ما گفت: «همه خوانین بختیاری خواهان دفع کفار از مرزهای اسلامی هستند و از کسی که آنها را وارد خلیج ساخته بود نفرت دارند. از خوانین بختیاری، سردارمحتشم و امیرمجاهد طرفدار شیخخزعل هستند؛ پس گفتار آنها را باور نکنید. زیرا شکمهایشان از رشوههای انگلیس و شیخخزعل مملو شده است. ولی بدانید که همه نیروهای نظمیه اصفهان طرفدار اسلام و هواخواه مجاهدان هستند و خواهان حرکت به سوی جهادند».
دیدار با سردار جنگ
در روزی دیگر نزد سردار جنگ رفتیم. وی به ما گفت: «پایگاه شما در بین مردم به شدت قوی است، پس عجله نکنید، تا پشیمان نشوند. من به سوی طهران میروم تا نزد دولت از شما پشتیبانی کنم. بدانید که معلوم نیست بار دیگر مانند این مرتبه زمینهای مناسب برای پیشبرد هدف شما آماده گردد».
تجمع عظیم مردمی در مسجدشاه
بالاخره اجتماع عظیم مردمی در مسجد شاه صورت گرفت و مجاهدان فراوانی در آن مسجد شرکت نموده، خطیبان داد سخن داده و شعارها بلند گردید. پس از آن که آرامش بر مجلس مستولی شد، سیدمیرعلی سدهی در یک طرف مجلس و عالم بزرگ، آقای فشارکی در طرف دیگر به سخنرانی پرداختند و گفتند: «تجمع فردا در تخت پولاد خواهد بود. هر کس بنای رفتن به جبهه جنگ دارد، در آنجا حاضر شود».
فاصله تخت پولاد تا اصفهان در حدود یک فرسخ بود.
تجمع مجاهدان در تخت پولاد
روز بعد علما و سادات در تخت پولاد حضور به هم رساندند. عالم فاضل سیدابوالقاسم دهکردی هم بدانجا رسید و ایراد سخن نمود و مجاهدان را بر امر جهاد تشویق کرد. مجاهدان به مدت سه روز در تخت پولاد ماندند. در روز چهارم میرسیدعلی سدهی گفت: «امروز من عازم حرکت به سوی جهاد هستم. یا به سوی بندقیل میروم، و یا به طرف بوشهر. پس هر کس خواهان حرکت است، بسمالله».
حرکت مجاهدان به رهبری میرسیدعلی سدهی
در آن روز (چهارم) میرسیدعلی سدهی از تخت پولاد حرکت کرد و در حدود چهارصد نفر سواره به دنبال او به راه افتادند. در منزلی به نام «دسقرد» که با تخت پولاد یک فرسخ فاصله داشت، اردو زدند. در آن منزل مدتی ماندند، تا بقیه مجاهدان بپیوندند. از سوی دیگر عالمی که نقطه دایره علم و دریای فقاهت و حلم بود، یعنی آیتالله حاجشیخنورالله مردم را به حرکت به طرف جهاد تشویق میکرد، و مردم گروه گروه به سوی مجاهدان حرکت میکردند. میرسیدعلی سدهی یک شبانهروز در دستقرد ماند و از آنجا به سوی دورچه [= درچه] حرکت کرد. در آن محل مجاهدان زیادی به او پیوستند. پس از یک شبانهروز توقف در دورچه، راهی «پوروگون» شدند، و گروهی دیگر از مجاهدان به او پیوستند. شیخالمشایخ و حاجعلوان شویکی از همراهان میرسیدعلی بودند، که مرتب او را به رسیدن به چهارمحال تشویق میکردند؛ زیرا اهالی آنجا با مجاهدان پیمان بسته بودند و نیروهای رزمی آنان در حدود بیست هزار سواره از بختیاریها بودند.
توطئه برگرداندن مجاهدان به اصفهان
وقتی خوانین بختیاری ساکن اصفهان، خبر حرکت مجاهدان را شنیدند، گفتند که اگر سیدعلی به چهارمحال برسد، نیروی بسیار عظیمی پیدا میکند؛ پس باید با سیاست خاصی او را وادار به برگشت به اصفهان کنیم. به دنبال این نقشه، به سرعت خود را به میرسیدعلی رساندند و به او گفتند که دولت علّیه مرکزی تصمیم به حرکت برای جهاد گرفته و ما دارای استعداد عظیمی هستیم. اگر شما به تنهایی به جنگ کافران بروید و آنها را شکست بدهید، یقیناً پس از تجدید قوا به سوی شما پیشروی میکنند، و اگر شما را شکست دادند، قدرت پیشروی به سوی آنها را از دست میدهید. پس بهتر است که عجالتاً به اصفهان برگردید، تا همه ما به همراه دولت آماده شویم و به همراهی تو به سوی جهاد برویم. میرسیدعلی تحتتأثیر کلام آنها قرار گرفت و راضی به برگشت شد. شیخالمشایخ و حاجعلوان به او گفتند که این سخن را از آنها قبول نکن. ما نسبت به حیلههای جنگی آشناتریم. شما اگر برگردید، هیچیک از این مجاهدان به همراه شما بار دیگر حرکت نخواهند کرد. پیشنهاد ما این است که به سوی چهارمحال حرکت کنید، آنگاه پوچی سخن آنان بر شما برملا خواهد شد. اینها میترسند، که شما به چهارمحال برسید و سواران آنجا و مردان جنگی زیر پرچم شما گردهم بیایند. در آن صورت، آنها شکست خواهند خورد و به آرزوی خود نخواهند رسید. اما متأسفانه میرسیدعلی حرف ما را نپذیرفت، و به اصفهان برگشت. بالاخره مجاهدان پراکنده شدند و فتور و سردی بر همه حاکم و مستولی گردید.
سرانجام هیأت مهاجرین خوزستانی
در پی وضعیت پیش آمده (برگشت مجاهدان به اصفهان و پراکندگی آنها)، خوانین ما را تهدید کردند و گفتند: «شما حتماً باید از اصفهان بیرون بروید، تا فتنهای نسبت به شما صورت نگیرد».
سرانجام در روز جمعه چهارم ذیالحجه 1333 از اصفهان خارج شدیم. آیتالله سیدعیسی کمالالدین راهی بهبهان شد، و شیخالمشایخ و برادرانش و نیز حاجعلوان از راه چواخوار راهی رامهرمز شدند. در راه تصمیم آنها بر این تعلق گرفت که به دیدار ضرغامالسلطنه حاجابراهیمخان در «پردنبه» بروند. وقتی به آنجا رسیدیم، ضرغامالسلطنه به پیشواز ما آمد. ما هم جریانات را به اطلاع او رساندیم. وی به شدت متأسف شد و گفت:
«مدتی است که در انتظار ورود مجاهدین بودیم. اهل بیت و طرفدارانم در حدود چهارصد سواره هستند، که همگی مشتاق جهادند. پسر بزرگم به همراهی گروهی از سواران راهی جهاد بر علیه انگلیس شده و من منتظر شما بودهام. آه و صدافسوس از این وضعیت! چقدر آرزو میکردم که خود را فدای اسلام کنم!». این را گفت و به شدت گریست و اشکهایش را با دستمال پاک نمود. بالاخره چند روزی در ضیافت ضرغامالسلطنه ماندیم و از آنجا رهسپار خوزستان شدیم. طوایف بختیاری آن روز عمدتاً تحت ریاست سردارمحتشم ایلخانی و امیرمجاهد ایلبیگی بودند.
اینان علیرغم کثرت نیرو و اموال به یاری اسلام نشتافتند. چرا که دین آنها درهم و دینار بود. لذا ما با ناکامی از سوی آنها به دیار خود بازگشتیم.
نقش هیأت مهاجران خوزستانی در افشای ماهیت استعمار انگلیس در بین ملت ایران
در هر حال فریاد برآوردیم و فریادمان در انحاء ایران پخش گردید. گفتیم بالاخره این فریادها اثر خود را میگذارد، و مردم را بر علیه کفار میشوراند، تا برای دفاع از مرزهای اسلامی بپاخیزند. آن گروه مهاجر اعلامیههای زیادی در طول مهاجرت تنظیم و توزیع نمودند. در آن اعلامیهها جنایتهای انگلیس و شیخخزعل تشریح میشد. مانند جنایتهای آنان در واقعه غدیرالدعی، طایفه عیایشه، واقعه معامر، واقعه امّ غریب، ماجرای بصره، واقعه شعیبه، واقعه کوت، واقعه قرنه، واقعه فلاحیه، قلعه صالح، واقعه عماره و دهها واقعه دیگر که در آنها انگلیسیها مسلمانان را کشتند، و شهرها را غارت کردند، و حرمتهایی را هتک نمودند، در آن اعلامیهها توضیح داده میشد. مردم اصفهان آن اعلامیهها و مکاتب را میگرفتند، و به تهران و شهرهای دیگر ایران میفرستادند. این افشاگری موجب برافروختن آتش احساسات و هیجان بر علیه طرفداران انگلیس در سراسر ایران گردید، تا این که خداوند حقیقت را برای همگان روشن فرمود.
فرجام غمانگیز مهاجران و دیگر مجاهدان خوزستانی
پس از بازگشت مهاجران از اصفهان به خوزستان، سیدعیسی آل کمالالدین که به بهبهان رفته بود، توسط خوانین آنجا به مأموران شیخخزعل سپرده شد و از آنجا آن شخصیت دینی مبارز را به کویت تبعید نمودند.
شیخالمشایخ و برادران وی به رامهرمز برگشتند و در آنجا مستقر شدند. اما مولای ما، سید بزرگوار حضرت سیدجابر فرزند سیدمشعل و نیز شیخاسدالله و حاجعلوان علیرغم میل آنان، نزد خزعل برده شدند. سرانجام سیدجابر در «ناصریه اهواز» منزل گزید و شیخاسدالله در «بزیّه» از توابع شادگان ساکن شد. حاجعلوان هم در عبودی جنوب شادگان منزل کرد.
همگی ما به انتظار دولت علّیه ایران شب و روز را سپری کردیم، تا در زمانی که بر علیه مخالفان اقدام نماید، ما در زیر لوای آن قیام کنیم و انتقام خود را از دشمن بگیریم یا این که در زیر پرچم آن کشته شویم. بالاخره چند صباحی نگذشت تا این که دولت مرکزی آن شخص را که باعث تفرقه مسلمانان شده بود، سرکوب نمود.
ما بر اثر آن پیشآمد، در پوست خود از شادی نگنجیدیم و مشتاق مرگ در راه حق شدیم تا مرگ کسی را که موجب تفرقه و فتنه بین مسلمین شده بود، ببینیم. آن شخص که با موافقتش کفار، سرزمین مسلمین را اشغال نمودند، و بر عتبات عالیات تسلط پیدا کردند. از آن تاریخ (سنه الجهاد 1333ق) تا این تاریخ یعنی 1351ق آتش عداوت همچنان بین مسلمانان برافروخته شده است و نمیدانیم که این آتش دشمنی کی خاموش میگردد؟ الله اعلم.
تا اینجا خواننده گرامی را در جریان خاطرات مرحوم حاجعلوان شویکی درباره هجرت افشاگرانه جمعی از مجاهدان خوزستانی قرار دادیم.
پیامهای فرهنگی - سیاسی مهاجرت مجاهدان خوزستانی
این خاطرات نشاندهنده اخلاص، شجاعت، احساس مسئولیت و آیندهنگری آن جماعت مهاجر؛ و تأثیر آن افشاگریها بر شناخت هر چه بیشتر مسلمانان دیگر شهرها نسبت به ماهیت دولت استعمارگر انگلیس؛ و از همه مهمتر حسّ وفاداری و وابستگی شدید عشایر عرب ایران به میهن و وطنشان ایران است.
یقیناً آن حرکتهای افشاگرانه نقش بسزایی در ایجاد زمینههای مناسب جهت نهضتهای اسلامی ضداستعماری که در سالهای بعد از آن جریان در کشور ما اتفاق افتاد، داشته است.
مهاجرت تاریخی مجاهدان خوزستانی به استانهای دیگر و مطرح کردن صادقانه و
آگاهانه مقاومت اسلامی عشایر خوزستانی در مقابل استعمار انگلیس از یک سو و لبیکگویی غیرتمندانه و از سر آگاهی علماء و مردم اصفهان، چهار محال و بختیاری و عشایر قشقایی فارس برای یاری رساندن به هموطنان خوزستانی خویش یکی از مظاهر بارز تجلی وفاق ملی بین اقوام و عشایر مختلف ایرانی در تاریخ معاصر است.
یقیناً وفاق ملی اقوام ایرانی همواره یکی از سنگرهای خللناپذیر ملت ایران در برابر توطئههای استعماری اجانب بوده و هست. لذا باید این بعد اسلامی و ملی نهضتهای اسلامی با تمام زوایا و جزئیات به عنوان تاریخ زنده و پویای ملت مسلمان ایران تشریح و تحلیل گردد تا نسل های جدید با بهرهگیری از آن غیرت اسلامی با روحیه وفاق ملی، رسالت تاریخی خود را در زمینه مقابله با اجانب نابکار ایفا نمایند.
پس از اشاره گذرا به این اقدام تاریخی مجاهدان خوزستانی باید بار دیگر به صحنه خوزستان در آن برهه تاریخی (مرحله سوم مقاومت اسلامی عشایر) برگردیم و انتفاضههای اسلامی عشایر را بر ضد خزعل و رضاخان میرپنج به عنوان مزدوران انگلیس ذکر نماییم.
«انقلاب الجمهور» عشایر دشت آزادگان در مقابل خزعل
پس از پایان مرحله دوم مقاومت اسلامی عشایری و افشا شدن هر چه بیشتر چهره منافقانه و مزدور خزعل برای عشایر، مخصوصاً با توجه به سوابق سوء رفتار ظالمانه و فرعونی خزعل با عشایر، مردان غیور آن سامان تصمیم گرفتند با اتحاد و همبستگی علیه قدرت طاغوتی خزعل در دشت آزادگان قیام کنند و منطقه خود را از سلطه او رهایی بخشند.
حاصل آن تصمیم، قیامی شد به نام «انقلاب الجمهور» که در سال 1296ش یعنی کمتر از دو سال بعد از واقعه «غدیر الدّعی» اتفاق افتاد.
در ملاقات و مصاحبهای که نگارنده با مرحوم آقای ملارزج صخراوی در سال 1373ش داشت (آن زمان نامبرده حدود 80 ساله بود)، اطلاعات مربوط به آن انقلاب را از ایشان گرفته است. وی که در آن واقعه نوجوان و آن قیام را درک کرده بود، چنین گفت:
در برپایی آن حرکت مردمی، که به نام انقلاب الجمهور مشهور شد، جمعی از بزرگان حمایل وابسته به بنیطرف، در منطقه دشت آزادگان دست داشتند. از جمله: موسی فرزند بطی از حموله بیت صخر (والد نامبرده)، یبر بن محمد از حموله بیت مشعل،
محسن بن مشکور از حموله بیت چلده، فهد بن عبدوش از حموله العراگ، عوده بن محمد از المنابیه و جاسم بن محمد العباس از آل بوحرز. اینان نماینده خزعل به نام «صالح بن شیخغضبان» را از آن منطقه بیرون ساختند، و همینطور طایفه چعب نیز نماینده او را که شخصی به نام «اخلیف بن حالن» بود، طرد نمودند، و پس از درگیریهای زیاد با نیروی خزعل به حاکمیت او در آن مناطق خاتمه دادند.
در پی آن انقلاب، مردم آن سامان نفس راحتی از دست خزعل و عمال او کشیدند. در سال 1303 وقتی که رضاخان به خوزستان لشکرکشی کرد و با دستگیری و تبعید خزعل به تهران، طومار حاکمیتش از کل خوزستان برچیده شد، این عشایر که دل پرخونی از او پیدا کرده بودند، نه تنها عکسالعمل منفیای از خود نشان ندادند، و مقاومتی نکردند، بلکه از صمیم قلب آن را به فال نیک گرفتند. این حادثه بیانگر برداشته شدن نقاب تزویر از چهره آن منافق داخلی است.
در مقابل دستگاه جبار پهلوی نهضتها و قیامهای فراوانی در نقاط مختلف ایران، مانند قیام خونین گوهرشاد مشهد، اعتراض مرحوم آیتالله بافقی در قم، حرکت انقلابی آیتالله شهید سیدحسن مدرس در تهران، قیام آیتالله آقانورالله اصفهانی در اصفهان و نیز قیامهای عشایری در استانهای عشایرنشین از جمله خوزستان صورت گرفته است.
نویسنده کتاب فصولی از تاریخ مبارزات سیاسی و اجتماعی ایران، مینویسد:
... در اواخر دهه دوم و اوایل دهه سوم قرن بیستم (میلادی) قیامهای عشایری بسیاری در ایران به وقوع پیوست. عشایر علیه سیاست خشن دولت در مورد خلعسلاح و اسکان اجباری که باعث مرگ و میر بسیاری از دامهای آنان میشد، دست به قیام میزدند. در سالهای 1926-1924م و 1305-1303ش قیام ترکمنها و کردها در نواحی بحر خزر شروع شد. در سالهای 1928-1925م/1307-1304ش قیام بلوچها در بلوچستان ایران و در سالهای 1928-1927م/1307-1306ش عربها در خوزستان و لرها در لرستان دست به قیام زدند.
از اواخر سال 1927 (در پاییز 1306) عشایر جنوب ایران یعنی عشایر دشتستان و تنگستان دست به قیام مسلحانه زدند... .
قیامکنندگان طلب میکردند که خلعسلاح اجباری عشایر متوقف گردد. از میزان مالیات کاسته شود و خدمات اجباری در میان عشایر لغو گردد و آنها همچنین با لباس پوشیدن به طرز اروپائیان و به خصوص کلاه پهلوی که به وسیله رضاشاه حکم شده بود، مخالفت میکردند.
البته از آنجا که نویسنده مزبور با اسلام میانهای نداشته، از انگیزههای دینی قیامهای عشایر نام نبرده، ولی یقیناً انگیزههای اسلامی نقش عمدهای را در آن قیامها ایفا کرده است.
این انگیزه اسلامی مخصوصاً در خوزستان به وضوح دیده میشود. نقش پیشینه جهاد اسلامی عشایر خوزستان علیه انگلیس که از آن زمان بیش از 13 سال نگذشته بود و همان قهرمانان پیکار علیه انگلیس، صحنهگردان مبارزه علیه پهلوی بودند، به شدت در آن مبارزات آشکار بود.
واقعه «جنگ مفاتیل»
عشایر سلحشور خوزستان، علیرغم این که از خاتمه دادن به سلطه خزعل قلباً راضی بودند، اما وقتی بعد از پایان سلطه خزعل با چهره خشن حکومت نظامی رضاخان مواجه شدند، و بیبندوباری و سنگدلی مأمورین قزاق در تهاجم به شرف و حیثیت، و کشف پرده عفاف از زنان و مخدوش ساختن کرامت فرهنگ اسلامی خویش را به چشم دیدند، سکوت را در برابر حکومت رضاخان جایز نشمردند، و طی یک قیام مردمی ابتدا دوایر دولتی را در بستان به آتش کشیدند و حاکم بستان را که غفوری نام داشت، به قتل رساندند. پس از آن به طرف سوسنگرد پیشروی کردند. در پی آن در منطقه هوفل سوسنگرد، واقعه جنگ «مفاتیل» بین نیروهای عشایر عرب و نیروهای نظامی رژیم پهلوی مستقر در منطقه اتفاق افتاد. همه عشایر منطقه اعم از بنیطرف، سواری، خزرج، شرف، بنیساله، سواعد و غیره در آن قیام شرکت داشتند. عشایر شرفه به رهبری شخصی به نام «محییالزیبگ» از ناحیه حویزه بپاخاستند و در آن درگیریها فرمانده قزاق را که درجه سرگردی داشت، به قتل رساندند.
استمداد عشایر از مرجعیت شیعه
در پی درگیری مسلحانه بین عشایر دلیر خوزستان و نیروهای قزاق رضاخانی، عشایر متدین این منطقه دو نفر از اشخاص متدین و معروف بنیطرف به نامهای «لفته بن
اصویدج» و «حاچم بن حاج نویّر» را به نمایندگی از سوی خود جهت ملاقات با مرجع تقلید شیعیان در آن زمان، یعنی حضرت آیتاللهالعظمی سیدابوالحسن اصفهانی، به نجف اعزام نمودند، تا از ایشان علیه رضاخان استمداد جویند، و از محضر آن مرجع بزرگوار کسب تکلیف نمایند. آن دو نفر، وقتی به محضر مرجع تقلید رسیدند، عرض کردند:
شخصی ظالم به نام رضاخان پهلوی بر ما حکومت میکند. وی عزاداری اباعبداللهالحسین(ع) را ممنوع ساخته، و دستور کشف حجاب از بانوان را داده و شرف مردم را لکهدار نموده است. او مسلمان نیست، بلکه یک شخص بابیمسلک میباشد. عشایر، ما را خدمتتان فرستادهاند، تا آنها را از شرّ ظلم و ستم او نجات دهید.
حضرت آیتاللهالعظمی ابوالحسن اصفهانی که اوضاع و شرایط را برای پیروزی یک قیام مسلحانه علیه حکومت رضاشاه فراهم نمیدید، حاضر به صدور حکم جهاد نشد و آن دو نفر را به صبر و حل مشکلات خود با حکومت از راه مسالمتآمیز و مذاکره دعوت فرمود.
از طرف دیگر، شاه که به شدت از تحرکات عشایر عصبانی شده بود، دستور داد با آتش توپخانه و هواپیماهای جنگی عشایر منطقه را سرکوب نمایند. بالاخره با وساطت جمعی از سران عشایر، آن درگیریها پایان پذیرفت، و اماننامهای برای قیامکنندگان صادر گردید.
تبعید دستهجمعی عشایر خوزستان به تهران و مازندران
حکومت رضاخان برای نشان دادن ضرب شستی محکم به عشایر، نقشه تبعید دستهجمعی کسانی را که به عنوان محرک قیام مطرح بودند، ریخت. برای پیاده کردن این نقشه، مسئولان نظامی منطقه اعلام کردند برای دریافت سند مالکیت زمین، عشایر به پادگان مالکیه – در اطراف سوسنگرد – مراجعه نمایند. عشایر هم با تهیه نمودن لیست افراد طوایف وابسته در وقت مقرر جهت گرفتن سند مالکیت! خود را به پادگان رساندند.
اما برخلاف انتظار، ارتشیهای رژیم آنها را دستگیر نمودند، و به همراه خانوادههایشان که بیش از ششصد نفر بودند، از راه شوش و اندیمشک به لرستان و از آنجا به تهران و گرگان تبعید نمودند. تبعیدیان از طوائف و حمایل زیر بودند:
الف. بنیطرف: 1. بیت امهاوی 2. بیت زایر علی 3. بیت صیاح 4. بیت سعدون 5. بیت غافل 6. بیت امنیشد 7. بیت حاجسبهان 8. بیت شرهان 9. بیت صخر 10. بیت اصویدج 11. اهل الشّاخه 12. آلبوچلده 13. بیت اعراگ
ب. غیر بنیطرف: 1. سواری 2. بروایه 3. الحایی 4. عبدالخان 5. بنی تمیم 6. چعب 7. بنی ساله 8. شرفه 9. حیادر. البته سران شرفه به اهواز تبعید شدند.
سنگدلی قزاقها و قربانیان تبعیدی
کاروان تبعیدیها با پای پیاده، در حالی که سواران نظامی و قزاقها آنها را احاطه کرده بودند، از راه بستان به سوی شوش برده شدند، و از آنجا به اندیمشک، و از اندیمشک به خرمآباد، و همینطور به بروجرد و تا ملایر با آن وضعیت رقتبار با پای پیاده مجبور به حرکت بودند.
حدود یکصدوپنجاه نفر از تبعیدیها که زن و کودک و پیرمرد هم در بین آنها بود، بر اثر بیماری و سرمای شدید جان باختند، و بیغسل و کفن در همانجا که میمردند، دفن میشدند. زنان و مردان که کفشهایشان پاره شده بود، لحافها را پاره پاره میکردند، و با طناب به دور پاهای زخمی و تاولبرداشته خود میبستند. بالاخره پس از تحمل مشقتهای فراوان به منطقه ملایر رسیدند.
چون باقیمانده تبعیدیها هم در معرض تلف قرار گرفتند، نظامیان اجازه یافتند آنها را با کامیون به تهران ببرند. در دولتآباد سمنان حدود شش ماه ماندند. آن گاه آنها را به تهران بردند و در حوالی شاهعبدالعظیم(ع) حدود ده سال نگاه داشتند. جمعی از آنها را به گرگان و بعضی از آنان را به اراک گسیل داشتند. تا این که پس از تبعید رضاشاه به جزیره موریس، در هنگامه جنگ جهانی دوم و اشغال شمال ایران توسط روسیه و به هم ریختن اوضاع، تبعیدیهای عشایر خوزستان هم از فرصت استفاده نموده به دیار و کاشانه خود (پس از حدود 13 سال یعنی در سال 1320ش) برگشتند.
مهاجرت جمعی از عشایر خوزستان به عراق به عنوان عکسالعمل در برابر کشف حجاب
عشایر خوزستان در مقابل برنامههای مخرب حکومت رضاخان، از جمله کشف حجاب، علاوه بر مبارزه مسلحانه، دست به یک مبارزه منفی، یعنی مهاجرت از ایران به عتبات مقدسه زدند، تا اعتراضی به آن برنامههای ضداسلامی از خود نشان داده باشند، و خود از عواقب شوم آن رهایی یابند. یکی از آن مهاجرین، شخصی به نام «علی بن اشیاع» بزرگ طایفه
سواعد بود. به وی گفته بودند باید همراه خانمش بدون داشتن حجاب، در مجلس کشف حجاب شرکت کند والا او را اعدام خواهند کرد. وی شبانه به عراق رفت، و دست از تمامی املاک و زمین خود شست. به او گفتند: «چرا از حویزه به عراق رفتی؟» جواب داد: «حویزه کوهی از طلا است، ولی نگهبان آن غول است و در چنین سرزمینی، آدمی نمیتواند زندگی کند». اسناد هجرت شخص نامبرده و نیز خانوادههایی از منطقه بستان در اسناد مربوط به وزارت کشور و نخستوزیری آن زمان منعکس شده و اکنون در مرکز سازمان اسناد ملی ایران موجود است. در اینجا، سه فقره سند از آن جریان نقل میشود.
سند اول
ریاست وزراء نمره 377، تاریخ 15/1/1315 وزارت داخله، طبق راپورت واصله از اهواز، علی شیاع ساکن دنار دوفرسخی بستان که مدتی بود از خاک عراق به ایران آمده و ساکن شده بود، شب هشتم فروردین به علت غیرمعلومی به اتفاق دو برادر و تقریباً بیست خانوار به عراق رفته است. علت مراجعت مشارالیه و دیگران را برای استحضار ریاست وزراء اشعار دارید.
[امضاء:] معیری
[حاشیه:] مقصود این است علی شیاع چه کاره بوده و چرا رفته؟ اطلاعات صحیح داده شود
(نخستوزیری – 103003)
سند دوم
[وزارت داخله به: ریاست وزراء 27 فروردین 1315]
وزارت داخله، اداره سیاسی، نمره 134، به تاریخ 27/1/1315 ریاست وزراء – عطفاً به مرقومه نمره 377-15/1/1315 راجع به مهاجرت علی شیاع و عدهای دیگر به خاک عراق، مراتب از حکومت خوزستان استعلام گردید. راپرت واصل حاکی است که برای تحقیقات حکومت شخصاً به محل رفته و طبق راپورت نیابت حکومت دشت میشان، مهاجرین فقط این عده نبوده، از طوایف دیگر هم مهاجرت نمودهاند.
علت آن هم ظاهراً از ترس کشف حجاب بوده ولی تحقیقات محرمانه دلالت دارد که
آنها از طرف دولت عراق تشویق گردیدهاند، و به علاوه در اینجا مورد تعدی نیز واقع میگردند. از حکومت تلگرافاً توضیح خواسته شد که تعدی از طرف کی است. پس از وصول جواب مراتب را در ثانی به عرض میرساند.
از طرف وزیر داخله [امضاء:] سیاح
(نخستوزیر– 13003)
اسناد موجود نشان میدهد غیر از مردم منطقه دشت آزادگان، عدهای از مردم خرمشهر هم به علت مخالفت با کشف حجاب دست به مهاجرت زده بودند. به سند ذیل توجه شود:
سند سوم
[استخراج تلگراف اهواز، 8 بهمن 1314]
وزارت داخله نمره 1740، مورخ 8/11/14
داخله – از خرمشهر، اهالی به طور قاچاق در نتیجه تجدد و تربیت نسوان به خاک عراق رفتهاند. فوراً دستور مراقبت فوقالعاده به حکومت و شهربانی محل داده شد.
اطلاعات حاصله شهربانی ایالتی حاکی است، چند نفری قصد رفتن داشته، ممانعت، ولی حکومت محل اطلاع میدهد چند خانوار که هویت و اسامی آنها نامعلوم است از خرمشهر و توابع به ترتیب غیرمعلومی به عراق رفته، و قونسول بصره هم خبر مزبور را تأیید کرده، اقدام شد. قونسولگری درصدد تحقیق برآمده، آنها را به جرم این که قاچاقی رفتهاند، معاودت دهد، شهربانی محل هم درصدد است که هویت آنها را به دست آورده قونسولگری اقدام شود، اطلاعاً معروض گردید. 11053 دادمرز
[حاشیه:] به عرض رسید. سواد به وزارت خارجه نوشته شود. سواد برداشته شد. 2/11/14
[ک – 135007 – سری ج]
نقش عشایر خوزستان در انقلاب اسلامی ایران
آنچه گذشت، گوشهای از مبارزات عشایر خوزستان علیه استعمار متجاوز انگلیس و سپس علیه دستگاه رضاخان دستنشانده انگلیس بود. آن روحیه انقلابی و آن مبارزات در زمان پهلوی دوم هم تداوم یافت. اشخاص مبارز و متعهد سرسختانه در برابر ددمنشیهای
رژیم پهلوی ایستادگی کردند، زجر و شکنجههای زندانهای ساواک را در راه آرمانهای اسلامی و الهی خود تحمل نمودند و مرارتهای تبعید را به جان خریدند. برخی از آنان تا پای دار پایداری کردند و شربت شهادت نوشیدند. از جمله شهدای آن مرحله میتوان از حجتالاسلام شهید سیدعبدالحسین موسوی فرزند مرحوم سیدعرب و شهید محییالدین آلناصر نام برد.
و بالاخره هنگامی که ملت مسلمان ایران به رهبری آیتاللهالعظمی امام خمینی قدس سرهالشریف، به طور یکپارچه و توفنده در برابر رژیم خونخوار پهلوی در سالهای 1356 و 1357ش ایستاد، عشایر مؤمن و متعهد خوزستانی نیز همانند دیگر اقشار ملت اسلامی در راهپیماییهای سراسری و اعتصابات عمومی شرکت و دین خود را نسبت به اسلام و امام ایفا نمودند. شعور مکتبی و احساسات پاک و جوشیده از منبع زلال دین آنان را از شعارهای انقلابی که در طول نهضت مقدس انقلاب اسلامی سر دادهاند میتوان درک نمود. از شعارهای آنان فرازهای ذیل میباشد:
«بالدم، بالروح نفدیک یا امام»
«الـدین دیـن الجعفـریّهاو مـا نـریـد الپهلـویّـه»
«ثورتنـا ثـوره اسـلامیـّهلا شـرقیـة او لا غـربیّه»
«الشاه المسـودن اشـمالهاشعـامل ابمیـدان جالـه»
«یا خمینی احنه اجنودکوالزّود العدنا من زودک»
نکته دیگر این که نقش عشایر مسلمان عرب خوزستانی در انقلاب اسلامی، به شرکت فعال در تظاهرات و اعتصابات عمومی خلاصه نمیشد. بلکه آنها در همه ابعاد سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، حتی نظامی و تشکیلات انقلابی نقش بارز و جدی داشتند. مثلاً برخی از مؤسسین گروههای اسلامی انقلابی معتقد به خط امام خمینی(ره) از قبیل موحدین و منصورون از فرزندان غیور عشایر بودند. برخی از مؤسسین عرب گروه موحدین که از اهل علم و طلاب علوم دینی هم بودند، در عملیات نظامی ترور «پل گریم» مدیر آمریکایی شرکت نفت، نقش اصلی را داشتند. نامبرده مانع اصلی شکلگیری اعتصابات سراسری نفت بود، ولی با ترور او هیمنه آمریکا و رژیم وابستهاش، در خوزستان شکسته شد و کارکنان شریف نفت دست به اعتصاب عمومی زدند. همین اعتصاب نفت بود که پیشرفت حوادث، عقبنشینی رژیم پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی ایران را تسریع کرد.
سرانجام، انقلاب شکوهمند اسلامی ایران در 22 بهمن 1357 به ساحل پیروزی رسید و عشایر غیور خوزستان، همراه و همگام با دیگر اقشار ملت مسلمان و سرفراز ایران، شهد پیروزی را در کام خود یافتند.
نقش عشایر خوزستان در دفاع مقدس در مقابل جنگ تحمیلی عراق علیه ایران
نمونه اعلی و بارز روحیه بیگانه ستیزی و مبارزه با متجاوزان که در بین اقشار غیور عشایر عرب خوزستان وجود دارد، در جریان جنگ تحمیلی هشت ساله عراق با ایران اسلامی تجلی پیدا کرد.
آتش این جنگ خانمانسوز به دستور آمریکا و در راستای منافع استکبار جهانی و صهیونیزم بینالملل به دست حزب عفلقی بعث عراق، به منظور از بین بردن نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران و تجزیه این میهن مقدس برافروخته شد، و هیزم آن توسط کشورهای مرتجع منطقه تهیه گردید.
یکی از شعارهای بارز رژیم بعث عراق در تجاوز به ایران، مسئله به اصطلاح رهایی مردم عرب خوزستان بود.
اما مردم شریف این سامان و عشایر غیور، با وجود قدرتنمایی کمنظیری که بعثیان نشان داده و علیرغم عدم آمادگی ارتش ایران برای دفع تجاوزات در روزهای اول جنگ، نه تنها فریب شعارهای توخالی آن متجاوزان را نخوردند، بلکه آن عشایر سلحشور، به ویژه جوانان متدین و آگاه، دوشادوش دیگر جوانان ایران در سنگرهای شرف و جهاد به مقاومت ایستادند و خون دادند؛ اما هرگز با خیانت، خود را آلوده نساختند. بسیاری از آنها شهید و مفقودالاثر و مجروح و اسیر شدند.
در همان روزهای اول جنگ تحمیلی که این حقیقت برای خود متجاوزان آفتابی شد که اعراب خوزستان هرگز به کشور خود خیانت نمیکنند، متجاوزان عمده آتش قهر و غضب و عصبانیت خود را بر خانه و آشیانه عشایر عرب ریختند. شهرهای آنها از قبیل خرمشهر و سوسنگرد و بستان و آبادان و اهواز و شوش را یا با خاک یکسان کردند و یا خسارات سنگینی بر آنها وارد ساختند.
اگر صدها روستای عربنشینی که در طول جنگ تخریب شده به آن اضافه شود، آمار دهشتناک تخریب و ویرانی مناطق عشایری برای همگان آشکار میگردد. این همه تخریب
و ویرانگری، بیانگر اوج عصبانیت دشمن از این قوم و مأیوس شدن او از این که عرب ایرانی به کشور خود خیانت کند، میباشد. بنابراین باید به جرأت و علناً گفت روحیه شهادتطلبی، سلحشوری، حماسهآفرینی و اجنبیستیزی و غیرت بینظیری که در جوانان عرب خوزستانی در جریان دفاع مقدس تجلی پیدا کرد، ریشه در مقاومت اسلامی عشایر در جریان جنگ جهانی اول در مقابل اشغالگران و استعمارگران انگلیسی داشته است. مخصوصاً باید توجه داشت بین این دو واقعه تاریخی، یعنی تجاوز انگلیسیها در جنگ جهانی اول و تجاوز صدامیان بعثی، 65 سال بیشتر نبوده، و نسب اغلب دهها هزار شهید و ایثارگری که در دفاع مقدس نقشآفرینی کردند، به شهدا و مجاهدینی که حماسه مقاومت واقعه جهاد عشایر در مقابل متجاوزان انگلیسی را آفریدند، برمیگردد.
سردار هور، سرلشکر شهید علی هاشمی
از آنجا که نماد بارز جوانان فداکار و غیورمردان عشایر عرب خوزستان در دوران دفاع مقدس، سرلشکر شهید سردار بزرگ اسلام شهید علی هاشمی است، اشارهای هر چند مختصر به حیات طیبه آن شهید و نقش بیبدیل او در دفاع مقدس و شهادت افتخارآفرینش در اینجا لازم است. شهید علی هاشمی در خانوادهای متدین از عشایر عرب اهواز در سال 1340ش متولد شد و پرورش یافت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست. در روزهای اول جنگ تحمیلی در حالی که جوانی 20 ساله بود راهی جبهههای نبرد شد. فرماندهی سپاه حمیدیه و سوسنگرد را به عهده گرفت. قرارگاه اطلاعاتی نصرت را با سازماندهی نیروهای عرب مخلص تأسیس و نقش مهم و سرنوشتسازی در پشتیبانی و هدایت عملیات بزرگ دوران دفاع مقدس ایفا نمود. سرانجام بر اثر لیاقتها و رشادتهای کمنظیرش، همزمان فرماندهی سپاه ششم امام صادق(ع) (استان خوزستان) و فرماندهی قرارگاههای تاکتیکی منطقه به او واگذار شد.
سردار علی هاشمی، در تیرماه 1367 در یورش ناجوانمردانه بعثیهای متجاوز به ایران اسلامی بعد از پذیرش قطعنامه، وقتی قرارگاه کربلا در محاصره دشمن قرار گرفت، مظلومانه و دلیرمردانه به شهادت رسید. وضعیت او، بیش از 20 سال از جهت شهادت یا اسارت، به عنوان مفقودالاثر ناشناخته ماند، تا این که در بهار 1389 پیکر پاکش در منطقه عملیاتی هور پیدا شد و در سالروز شهادت بیبی دو عالم حضرت
فاطمه زهرا(س) پس از تشییع کمنظیری در گلزار شهدای اهواز به خاک سپرده شد.
گامهای برداشته شده در راستای احیاء واقعه جهاد عشایر خوزستان
در رژیم پهلوی دربارة مقاومت اسلامی جهاد عشایر خوزستان، مرموزانه سکوت میشد؛ یا به عبارت دیگر تاریخ سلحشوریهای عشایر عرب ایران گرفتار «توطئه سکوت» بود. دستگاههای تبلیغاتی رژیم پهلوی از قبیل رادیو و تلویزیون و مطبوعات، و نهادهای آموزشی در کتابهای درسی از قبیل تاریخ، از آن مقاومت و نهضت در کنار نهضتهای دیگر مثل تحریم تنباکو، نهضت مشروطیت و قیام دلیران تنگستان، یادی نمیکردند. اهل تحقیق و تألیف در مسائل سیاسی و تاریخی هم به ندرت آن را مطرح میساختند. عمده منبعی که برای آن جریان مانده، نقل شفاهی مردمی است. چون کسانی که در دوران نوجوانی و جوانی آن واقعه را درک کرده بودند، برای فرزندان و نوادگان خویش تعریف میکردند، و به این صورت بر سر زبانها مانده بود. برای بزرگداشت آن واقعه هیچ جلسه و همایشی هم برگزار نشده بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، حماسه عشایر عرب خوزستان به تدریج به صورت رسمی در مجالس و محافل، مطبوعات، صدا و سیمای محلی و در حضور شخصیتهای کشوری و ملی مطرح گردید و بدین صورت این بخش از تاریخ افتخارآفرین ایران از حالت مهجوریت و فراموشی مطلق بیرون آمد. در این راستا فعالیتهای زیر صورت گرفته است:
الف. دیدار برخی از معمرینی که واقعه را درک کرده بودند، با مسئولان ارشد نظام جمهوری اسلامی از قبیل دیدار آنان با مقام معظم رهبری حضرت آیتالله خامنهای در اسفند سال 1375 در اهواز، که از آنان تفقد به عمل آوردند. در این دیدار پرچم جهادی سیدجابر آل بوشوکه توسط نوادگان او به محضر مقام معظم رهبری تقدیم گردید. آن حضرت فرمودند: «این پرچم از هدایای ارزشمند رهبری است، که باید در موزه آستان قدس رضوی نگهداری شود». طبق دستور ایشان، هماکنون این پرچم در موزه آستان قدس رضوی نگهداری میگردد.
ب. همچنین به دستور مقام معظم رهبری یادمان بزرگی در گلزار شهدای جهاد عشایر ساخته شد و بنا بر این شده که آن یادمان یکی از محلهای بازدید کاروانهای راهیان نور باشد.
ج. تألیف چند کتاب پیرامون این نهضت از قبیل:
المنیور و جهاد عشایر عرب خوزستان، حمید طرفی، ناشر: مرکز خوزستانشناسی، چاپ اول، 1372ش.
نقش عشایر عرب خوزستان در جهاد علیه استعمار، کاظم پورکاظم، ناشر: انتشارات آمه، تهران، 1375ش.
حماسه جاوید (بررسی تحلیلی واقعه جهاد عشایر خوزستان بر علیه استعمار انگلیس در جنگ جهانی اول)، محسن حیدری، ناشر: انجمن مفاخر فرهنگی کشور، ستاد رسیدگی به امور فرهنگی و اجتماعی خوزستان، چاپ اول، زمستان 1375ش.
غیر از کتابهای منتشر شده فوق، کتابی به نام تاریخ کعبوالفلاحیه تألیف الحاج علوان بن عبدالله الشویکی در سال 1351ه ق تألیف شده و مفصلاً خاطراتی را در زمینه نهضت عشایر مطرح کرده، ولی گویا تا به حال این کتاب چاپ نشده و به صورت خطی باقی مانده است.
پانوشتها
نماینده مردم استان خوزستان در مجلس خبرگان رهبری.
. ترجمه فؤاد جمیل، ص 34
374 ، جریان فراماسونری خزعل را افشاء و - 2. اسماعیل رائین در کتاب فراماسونری (فراموشخانه) صص 386
مدارک مربوط از جمله فرمان نشان شرف به امضاء استاد اعظم محفل بزرگ وطنی مصری به شیخ خزعل را
شیخ خزعل قبل از رسیدن به حکومت خوزستان و نشستن بر » : گراور کرده است . وی در این زمینه می نویسد
مسند ریاست، انگل ستان را مطمئن ساخت که از قدرت و اقدامات خودش برای پیشرفت و ترویج مقاصد
بریتانیا استفاده خواهد کرد . بعدها هم به وعده های خود کاملاً وفا کرد . در سال 1326 ق ( 1909 م) از دولت
و در سال 1333 ق ( 1915 م) از طرف فرمانروایی کل (K.C.I.E انگلیس لقب و نشان (کی، سی، آی، ئی
وی درباره تاریخچه انتساب خزعل به .« گرفت (K.C.I.S هندوستان نشان و لقب (کی، سی، ای، اس
فراماسونری می نویسد:
1895 م) (یعنی دو سال قبل از به حاکمیت رسیدن - 1312 ق ( 1900 - لژ فراماسونری مصر در سال های 1317
خزعل در خوزستان) او را در بغداد وارد یکی از لژهای خود ساخت. در سال 1340 ق ( 1922 م) که او به درجه
استادی رسید، و شرایط ریاست و استادی کرسی لژ ماسونی را احراز کرد، پیشنهادش را برای تأسیس لژی به
نام خود وی در خرمشهر پذیرفتند... .
در حوزه اصفهان آموخت . در سال 1281 به نجف رفت و نزد اعلام نجف تحصیلات خود را تکمیل کرد و
پس از میرزای شیرازی بزرگ، هم زمان با آخوند خراسانی به مرجعیت شیعه رسید و در سال 1327 در نجف
اشرف به ملکوت اعلی پیوست . وی در مقابل تسلط استعمار بر کشورهای اسلامی حساس یت فوق العاده ای
نشان داد، و فتوای جهاد علیه انگلیس را در ایران و عراق و علیه ایتالیا در لیبی صادر نمود.
. 5. لمحات اجتماع یه عن تاریخ العراق الحدیث، دکتر علی الوردی، ج 4، ص 82
.1375/12/ 6. سخنرانی ایشان در اجتماع مردم اهواز در تاریخ 18
. 7. تاریخ الحرک ةالاسلام یة فی العراق، عبدالحلیم الرهیمی، ص 298
. 9. دور علماء الشیع ة فی مواجه ة الاستعمار، سلیم الحسنی، ص 84
.141 ،128 ،121 / 10 . لمحات اجتماع یة عن تاریخ العراق الحدیث، علی الوردی، ج 4
11 . ای سید، جد تو با ماست.
12 . پرچم وی تا زمان اخیر نزد نوادگان او نگهداری می شده و به محضر مقام معظم رهبری در سال 1375 ش
اهداء شد و به دستور ایشان اکنون در موزه قرآن آستان قدس رضوی نگهداری می شود.
.14- 13 . آفتاب شوشتر، محمود ارومیه چی ها، صص 15
.218- 14 . تاریخ پانصدساله خوزستان، احمد کسروی، صص 221
15 . مقصود از عشایر در این جا کسانی که زندگی کوچ نشینی دارند، نیست بلکه کسانی است که بر زندگی و
مناسبات اجتماعی آنها بافت قبیلگی حاکم است، ولو این که در روستاها و شهرها ساکن باشند . به اینها عشایر
گفته می شود. عشایر در خوزستان غالباً این گونه بوده و هستند . تعداد کمی از عشایر کوچ نشین در خوزستان
زندگی می کنند. آنها غالباً از استان های مجاور به عنوان ییلاق و قشلاق به خوزستان می آیند.
16 . جمع حموله، به معنی شاخه و تیره ای از یک عشیره بزرگ.
. 17 . تاریخ ایران، سر پرسی سایکس، ترجمه: فخرداعی، ج 2، ص 675
18 . اعیان الشیعه، سیدمحسن عاملی.
.260- 19 . المنیور، حمید طرفی، صص 261
.39- 20 . فصل نامه عشایری، شماره 8 و 9، سال 1368 ، صص 42
21 . لفظ مغولی یا ترکی که در تقسیمات لشکری ع بارت بوده است از فرمانده ده هزار سرباز (امیرتومان )، و نیز
.( گاهی به معنی ایل و... آمده است. (دایرةالمعارف فارسی، مصاحب، ج 1، ص 691
. 22 . تاریخ پانصدساله خوزستان، احمد کسروی، ص 202
23 . کلمه مغولی (به معنی فرمانده لشکر، امیربزرگ و شاهزاده، امیر و امیرزاده آمده است (دایرةالمعارف فارسی،
.( مصاحب، ج 2، ص 3084
.101- 24 . تاریخ الکویت السیاسی، حسین خلف الشیخ خزعل، ج 1، صص 103
. 25 . لمحات اجتماعیه، علی الوردی، ج 1، ص 140
.166- 26 . تاریخ الحرک ة الاسلام یة فی العراق، عبدالحلیم الرهیمی، صص 168
. 27 . نهضت شیعیان در انقلاب اسلامی عراق، عبدالله نفیسی، ترجمه: کاظم چایچیان، ص 73
. 28 . همان، ص 76
.141- 29 . لمحات اجتماع ی ة، ج 4، صص 142
. 30 . تاریخ پانصدساله خوزستان، ص 218
ص 808 به نقل از مجموعه مدارک خطی ،« دور علماءالشیع ة فی مواجه ة الاستعمار » 31 . متن عربی نامه در کتاب
مربوط به مرحوم آیت الله سیدمحمدکاظم یزدی، آمده است. آن مجموعه توسط یکی از نوادگان آن مرجع، یعنی
مرحوم علامه سیدعبدالعزیز طباطبایی گردآوری شده است.
32 . مارتین یا مارتینی نام (مارک) یک نوع تفنگ بسیار قدیمی است.
33 . بر اساس تحقیقات محلی به نقل از شاهدان عینی واقعه.
. 34 . بلاد ما بین النهرین، آرنولد ویلسون، ص 69
. 35 . بلاد ما بین النهرین، ص 69
. 36 . تاریخ پانصدساله خوزستان، ص 221
. 37 . همان، ص 218
. بلاد ما بین النهرین، ص 70
. 39 . همان، ص 86
.152- 40 . لمحات اجتماع یة، ج 4، صص 153
. 41 . همان، ص 152
.143- 42 . همان، صص 144
. 43 . بلاد ما بین النهرین، ویلسون، ص 86
. 44 . همان، ص 67
. 45 . تاریخ پانصد ساله خوزستان، ص 217
. 46 . همان، ص 60
47 . مقصود، جناب حجت الاسلام والمسلمین علی ابوالحسنی (ع. منذر) است.
(Maberley cop.Cit) 48 . لمحات اجتماعیه، ج 4، ص 153 به نقل از
.92- 49 . بلاد ما بین النهرین، صص 93
50 . تحقیقات محلی.
.94- 51 . بلاد ما بین النهرین، صص 95
52 . همان، صص 93 و 94 ، بنابر نقل بعضی از مطلعین نام آن اسیر نیم (نجم) بود.
.95- 53 . همان، صص 96
. 54 . المنیور، صص 100 و 101
55 . ر.ک: فصل نامه عشایری، شماره 8 و 9، سال 1368 با تلخیص.
. 56 . بلاد ما بین النهرین، صص 70 و 71
57 . ناگفته نم اند که ما مطالب آتی را از فتوکپی نسخه خطی کتاب مزبور استفاده کرده ایم. زیرا آن کتاب هنوز به
چاپ نرسیده است.
58 . رک: تاریخ کعب فی القبان والفلاحیه، حاج علوان شویکی.
59 . حمایل جمع حموله، به معنای شاخه های وابسته به طایفه بزرگ.
60 . رک: فصولی از تاریخ مبارزات سیاسی و اجتماعی ایران، ضیاءالدین الموتی.
61 . خاطرات مرحوم ملازرج صخراوی، یکی از افراد تبعیدی.
1312 )، مدیریت پژوهش، انتشارات، آموزش و - 62 . خشونت و فرهنگ (اسناد محرمانه کشف حجاب 1322
. سازمان اسناد ملی ایران، ص 201
. 63 . همان منبع قبلی، ص 202
. 64 . همان منبع قبلی، ص 201
65 . ترجمه: ای امام! خون و جان ما فدای تو باد.
66 . دین ما دین جعفری است و حکومت پهلوی را نمی خواهیم.
67 . نهضت ما نهضتی اسلامی است نه شرقی است و نه غربی.
68 . این شاه دیوانه را چه شده است؟ چه جنایتی در میدان ژاله آفریده است!
69 . ای خمینی! ما همه سرباز توئیم و هر چه نیرو داریم از تو الهام گرفته ایم.
70 . در رأس آنها، مرحوم حجت الاسلام سیدمحمد موسوی طرّه متوفای 1364 ش و مرحوم حجت الاسلام
شیخ هادی گرمی متوفای 1387 ش بودند.
71 . لازم به توضیح است اکثریت چشمگیر مردم شهرستان های خرمشهر، سوسنگرد، بستان، شادگان، رامشیر،
هویزه، حمیدیه، ملاثانی ، ماهشهر ، بندر امام و شوش دانیال (ع) و بیش از نیمی از شهرهای اهواز و آبادان عرب
هستند. ضمناً بسیاری از روستاهای شهرستان هایی مثل دزفول، شوشتر و رامهرمز عرب نشین می باشد.
(جنگ گورستانی 1916م)
احمد اللهبخش*
عظیم شهبخش**
چکیده
بریتانیا پس از تسلط بر هندوستان توجه خود را به سوی مرزهای تاریخی ایران در سند معطوف نمود و از همان ابتدای پیشروی به سوی بلوچستان، با مقاومت سرداران بلوچ روبرو شد. از سوی دیگر فتاوی علمای عثمانی در جریان جنگ جهانی اول مبنی بر وجوب جهاد بر ضد بریتانیا، و تأیید آنها توسط علمای عتبات و مدارس دیوبندی هند، باعث تحریک قبایل بلوچستان از جمله قبیله اسماعیل زهی در سرحد شد. ترس اصلی سرداران بلوچستان بویژه در منطقه سرحد، تجزیه مجدد خاک ایران یا ضمیمه نمودن بلوچستان غربی به قلمرو بریتانیا بود. مهمترین سرداران بلوچ جنیدخان یاراحمدزهی، خلیلخان گمشادزهی و جمعهخان اسماعیل زهی بودند. نبرد جمعهخان با قوای مهاجم انگلیس، که به جنگ گورستانی یا «لیرودیک» معروف شد، از مهمترین جنگهای طایفه اسماعیل زهی با متجاوزان انگلیسی بود. در این جنگ که در نزدیکیهای زاهدان اتفاق افتاد، تعداد زیادی از متجاوزین انگلیسی (70 نفر) و هجده نفر از طائفه اسماعیل زهی از جمله شش نفر از برادران جمعهخان کشته شدند.
نفرت بلوچهای ایرانی از بریتانیا باعث شد انگلیسیها نتوانند جای پایی برای سلطه
دائمی خود در منطقه پیدا کنند؛ و پس از پایان جنگ جهانی اول به تدریج این منطقه از خاک ایران را تخلیه کردند.
مقدمه
قبایل بلوچ از کهنترین و نیز سلحشورترین اقوام ایرانی هستند که هیچگاه در دفاع از خاک ایران کوتاهی نورزیدهاند. قبایل جنگجوی بلوچ با به ارث بردن و حفظ ویژگی جنگاوری اقوام کهن ایرانی، به عنوان مرزداران حریم شرقی ایران در عمل نشان دادهاند همواره به این کشور عشق ورزیده و افتخار میکردهاند. زمانی که در بلوچستان به دلیل ضعف حکومت مرکزی نقشههای حساب شدهای از سوی بریتانیا به اجرا درمیآمد تا آنجا را تحت تسلط خود قرار دهد، مقاومت قبایل بلوچ بدون هیچ حمایتی از جانب حکومت ایران این نقشهها را نافرجام گذاشت.
جنگهای عمده قبایل بلوچ ایرانی با نیروهای بریتانیا در سابقه ذهنی و تاریخ شفاهی رایج در میان بزرگان و معمرین منطقه تفاوتهای زیادی با روایتهای آن وقایع از زبان اسنادِ غربی از جمله اسناد و روایات بجا مانده در آرشیوها و خاطرات مأموران انگلیسی دارد. تلفات وارده به نیروهای انگلیسی و عدم توانایی آنان در جلب قلوب مردم منطقه باعث گردید آنان در پایان جنگ جهانی اول منطقه را ترک کنند. طایفه اسماعیلزهی به رهبری جمعهخان از مهمترین طوایفی بود که در سرحد بلوچستان علیه انگلیسها (1916 م) قیام کرد. سردار جمعهخان (1335-1245ه. ش) پس از رسیدن به سرداری با همکاری دو قوم گمشادزهی و شهنوازی چنان عرصه را بر انگلیسیها تنگ کرد که آنها ژنرال ریجینالد دایر را برای جنگ با جمعهخان به بلوچستان اعزام کردند.
میان قوای انگلیسی به فرماندهی ژنرال ریجینالد دایر و جنگاوران بلوچ، نبردهای متعددی رخ داد؛ که در این مقاله به ذکر حوادث یکی از این نبردها معروف به جنگ گورستانی میپردازیم.
وضعیت بلوچستان ایران در زمان شروع جنگ جهانی اول
بلوچستان در زمان شروع جنگ جهانی اول به دو منطقه مکران و سرحد تقسیم میشد. پس از مرگ ناصرالدینشاه و سپس انقلاب مشروطه، یا به عبارت بهتر ضعف
دولت مرکزی و کاهش نفوذ آن در نقاط دوردست کشور، در مکران بهرامخان بارانزهی حکومت میکرد.
در منطقه شمالی یا ناحیه کوهستانی و مرتفع سرحد، قدرت در دست سردار میرجنیدخان یاراحمدزهی بود. قبایل عمده دیگر در این منطقه شامل قبیله گمشادزهی به رهبری سردار خلیلخان (هلیلخان)، قبیله اسماعیل زهی به رهبری جمعهخان (جُماخان)، و قبیله ریگی به رهبری ابراهیمخان، عیدوخان و سردار تاجمحمد با طوایف متعدد دیگری چون ناروئی، گرگیج، براهوئی، کُرد، رخشانی، هاشم زهی، کهرازهی، تمندانی، ترشابی، سالارزهی، مرادزهی، کرم زهی و تیرههای کوچکتر از طریق وصلت و یا اشتراک در قلمرو متحد بودند و در سه قسمت اصلی سرحد اتحادیههای قدرتمندی ایجاد کرده بودند. اکثر قبایل سرحد نسبت به میرجنیدخان احترام زیادی قائل بودند و تقریباً رهبری او را بر تمامی منطقه قبول کرده بودند. اگرچه در مکران قدرت واقعی در دست میربهرامخان بود، اما سرداران متعددی همچون نوابخان بامری، سعیدخان ناروئی و میربرکتخان جاسکی نیز قدرت قابل توجهی داشتند.
سرداران بلوچ ایرانی برخلاف سرداران بلوچستان شرقی کمتر تحت نفوذ یا کنترل حکومت استعماری بریتانیا در هند بودند و تقریباً نوعی سنت ضدانگلیسی در میان بلوچهای این منطقه حاکم بود.
بلوچهای سرحد، برخلاف بلوچهای مکران، وابستگی چندانی به کشاورزی و زمین نداشتند. رؤسای قبایل سرحد نیز قدرت و ثروت حاکمان مکرانی را نداشتند؛ زیرا فاقد اراضی غنی کشاورزی بودند که از طریق آن بتوانند کسب درآمد نمایند. سرداران ناحیه سرحد در عوض با سازماندهی نیروهای قبیلهای خویش، روستاها و شهرهای اطراف را مورد حمله و تهاجم قرار میدادند.
پس از اینکه بریتانیا در جهت منافع خویش اقدام به تعیین حدود و تجزیه بلوچستان کرد، اراضی وسیعی را که متعلق به قبایل قدرتمند منطقه نظیر یاراحمدزهی، گمشادزهی و ریگی بود، در مناطقی چون «ماشکید و تهلاپ» از خاک ایران جدا کرد که علاوه بر اینکه ضربههای شدیدی به اقتصاد آنان وارد شد، بسیاری از تیرههای قبایل فوق در دو سوی مرز قرار گرفتند و با خط ترسیمی گلداسمید برای همیشه از همدیگر جدا ماندند بنابراین نوعی خصومت شدید نسبت به انگلیسیها در منطقه ایجاد شد.
آماده شدن قبایل سرحدی برای حمله به منافع بریتانیا
به دنبال بروز ناآرامیهایی در مناطق ساحلی مکران و حملات گسترده بهرامخان بمپوری به مرزهای هندوستان در مناطق «کیچ و تُمپ» قبایل سرحدی نیز آمادگی خود را برای پیوستن به نیروهای جهادی اعلام کردند. فتوای جهاد علمای منطقه و تحریکات عناصر آلمانی مرتبط با شیراز در این حوادث، مؤثر بود. از سوی دیگر نیروهای انگلیسی و نظامیان وابسته به آنها برای جلوگیری از نفوذ عوامل آلمانی به مناطق شرقی کشور و ورود به افغانستان، حلقة خاوری ایران، یا کمربند شرقی ایران را، که به پلیس شرق نیز معروف شد، ایجاد کردند. بخش مهمی از حوزة عمل حلقه خاوری ایران، در مجاورت منطقه سرحد در بلوچستان ایران بود. انگلیسیها نیروهای فراوانی را در پاسگاههای «کَچِه» و «رَباط» که مرز مشترک منطقه سرحد با بلوچستان انگلیس و افغانستان محسوب میشد مستقر کرده بودند.
این تحرکات نظامی که با استخدام بعضی از عناصر محلی همراه بود موجبات خشم و ناراحتی قبایل سرحدی و علمای منطقه را، که در واقع به دلیل آموزش در مدارس دیوبندی هند و ارتباط با رهبران گروههای مسلمان آنجا دارای روحیات شدید ضدانگلیسی بودند، فراهم نموده بود. رهبر بلامنازع سرحد در این زمان، سردار جنیدخان یارمحمدزهی بود که دارای احترام زیادی در میان قبیله خود و سایر قبایل منطقه بود. ملا ملکشاه یکی از علمای دینی منطقه بود که نقش بسیار مهمی در دعوت قبایل دامنی، که علاوه بر یارمحمدزهیها قبیله گمشادزهی به رهبری «سردار خلیلخان» را شامل میگردید، به جهاد برعهده داشت. او در روستای گزّو که یکی از مراکز اصلی تجمع و سکونت ایل یارمحمدزهی به حساب میآمد، ساکن بود و بسیاری از افراد این قبیله فرزندان خود را برای کسب مراحل مقدماتی علوم دینی و قرائت قرآن به مکتبی میفرستادند که تحت سرپرستی او اداره میشد. ملا ملکشاه که فتاوی علمای دیوبندی را در سرحد انتشار میداد، جنیدخان را به جهاد در مقابل انگلیسیها دعوت نمود. بنظر میرسد نسبت فامیلی ملا ملکشاه با جنیدخان و خلیلخان نیز تا حد بسیار زیادی در پذیرش فتاوی جهاد او مؤثر بوده است و این نزدیکی باعث تقویت افکار اسلامی و اندیشههای جهادی سرداران سرحدی گردیده است.
یکی دیگر از علمای با نفوذ منطقه مولوی عبدالله سربازی قاضیالقضاة بلوچستان
بود که در قضیه حمله به افسران سیاسی بریتانیا در منطقه «مند» نقش مستقیم داشت و در فتوایی که در تمامی بلوچستان منتشر گردید، اعلام نمود انگلیسیها کافر هستند و هرگونه کمک به آنها را حرام شمرده بود . دلیل صدور این فتوا این بود که شماری از بومیان به استخدام انگلیسیها درآمده بودند.
امتداد قلمرو قبیله اسماعیل زهی که رهبری آن را «سردار جمعهخان» به عهده داشت تا نرماشیر میرسید و وابستگیهای نزدیکی بین این قبیله و طوائف شیهکی، سابکی، سنجری و رشیدی که دارای نفوذ و جمعیت قابل توجهی در اطراف نرماشیر، بم و جیرفت بودند، برقرار بود. قبیله یارمحمدزهی هم مناسبات نزدیکی با طائفه شیهکی برقرار نموده بود و یکی از سرداران معروف این قبیله بنام یارمحمدخان که از فعالان دمکرات کرمان به حساب میآمد، از دختر سردار جنیدخان خواستگاری نموده بود.
در کمیته عملیاتی دمکراتهای کرمان، که در اواسط اوت 1915/ اوایل شوال 1333 از اجتماع رهبران این حزب تشکیل گردید، نام علیاکبر قراسوران که از بلوچهای اطراف کرمان بود به چشم میخورد. این کمیته برای همکاری با آلمانها و مبارزه مشترک بر ضدانگلیسیها و عوامل وابسته آنان ایجاد گردیده بود. از میرزاعلیاکبر بلوچ، در کتاب کرمان در نهضت مشروطیت نیز به عنوان یکی از آزادیخواهان و همراهان نزدیک میرزاآقاخان کرمانی (بردسیری) نام برده شده است. به نظر میرسد در فراهم کردن مقدمات و زمینهسازی ملاقات سرداران بلوچ سرحدی و نمایندگان آنان با عوامل آلمانی اعزامی به کرمان و بم، افرادی چون علیاکبر و یارمحمدخان شیهکی و سایر سران قبایل منطقه نقش مهمی داشتهاند.
در کتاب حکایت بلوچ نیز به یکی از اعضای طایفه شیهکی اشاره گردیده است که به عنوان راهنما برای گروهی آلمانی خدمت میکرده است و در زمانی که این گروه در دام گروهی از عشایر قبیله اسماعیل زهی یا افراد سردار «جماخان» واقع میشود با معرفی خویش باعث نجات جان آنان میگردد.
در وقایع عصر مشروطه قبایل بلوچ به دلیل فعالیتهای آزادیخواهانه رفعت نظام بر ضد حکّام قاجار شوریده بودند. بلوچها در جریان حمله شورشیان و آزادیخواهان برای فتح کرمان حضور چشمگیری در نیروهای محاصرهکننده کرمان به رهبری رفعت نظام و میرزاحسینخان رئیس نظمیه داشتند. در جریانات کرمان و وقایع مربوط به سالهای
آغازین جنگ جهانی اول نیز قبایل بلوچ در همراهی با دمکراتها و متحدان آلمانی آنها نقش مهمی بازی میکردند. نمایندگان آلمان نیز در پی دیدار با سران قبایل بلوچ در بم و نرماشیر با اعطای کمکهای مالی در مبارزهشان علیه انگلیسیها یاری میدادند. در این مبارزه مشترک، بلوچها حملات شدیدی به منافع بریتانیا در مناطق مختلف بلوچستان بالاخص در مرزهای شرقی در حدود رباط و کچه توسط قبایل سرحدی کردند. این حملات را عمدتاً قبایلی همچون یارمحمدزهی، گمشادزهی و اسماعیل زهی انجام میدادند. به نظر میرسد، با توجه به نفرت مردم منطقه از انگلیسها، عناصر آلمانی توانستند از این وضع به نفع کشور خود استفاده کنند؛ همانطور که در شیراز و بوشهر و تنگستان و دشتی همین کار را کردند.
تأثیر فتاوی جهاد نیز در قبایل بلوچ به حدی بود که سر پرسی سایکس در مورد آن مینویسد: «یک سردار بلوچی در نامهاش (برای خانوادهاش) چنین نوشته است که او مدتها ناخن و محاسنش را به آرزوی شهادت با حنا رنگ بسته است ....»
سردار جمعهخان اسماعیل زهی میگفت پدرش، کدخدا جیهل، در زمان حیاتش مأموریتی از طرف سطوتالممالک حاکم وقت بلوچستان برای جلوگیری از پیشروی نیروهای انگلیسی در خاک بلوچستان ایران دریافت کرده است و به همین دلیل به هر وسیله ممکن برای اجرای تعهد او اقدام خواهد کرد تا راه ورود نیروهای نظامی بریتانیا را به درون خاک ایران سدّ نماید. تبلیغات ملا درمحمد و قاضی خیرمحمد حسن زهی در دعوت از سردار جمعهخان به ادای فریضه دینی جهاد، او را برای جنگ با انگلیسیها مصمّم نمود.
شدت دشمنی با انگلیسیها در میان قبایل بلوچ ایرانی به حدّی مقامات بریتانیایی در هند را نگران نموده بود که حضور بلوچهای ایران را در سیستان و افغانستان باعث تحریک ساکنین مرزهای افغانستان و خطری برای منافع خود اعلام میکردند.
قیام سردار جمعهخان اسماعیل زهی
همان طور که جنیدخان و قبایل تحت امر او حملات خود را به کاروانهای تدارکاتی بریتانیا در خاک بلوچستان انگلیس شدت بخشیده بودند، سردار جمعهخان با کمک جنگجویان قبیله اسماعیل زهی و طوایف وابسته حملات مشابهی را به منافع بریتانیا در
منطقه انجام داد. زمانیکه ژنرال دایر و نیروهایش در تعقیب جنیدخان به سوی کمالآباد هجوم بردند، در اطراف دزداب و نزدیکی نصرتآباد سیپی نبرد سختی بین نیروهای انگلیسی و جنگجویان تحت امر سردار جمعهخان اسماعیل زهی در گرفت. جمعهخان اسماعیل زهی در جریان حمله انگلیسیها به خاش از سران قبایل و طوایف همجوار دعوت نموده بود برای امری مهم در جلسهای که در محل سکونت او در گلوگان تشکیل خواهد شد شرکت نمایند. این سردار بلوچ از چنان احترامی در منطقه برخوردار بود که سریعاً دعوت او از جانب سران قبایل و طوایف همجوار از جمله ناروئی، براهوئی، گرگیج، حسن زهی، نوتی زهی و قنبرزهی، ایجباری و تیرههای مختلف قبیله اسماعیل زهی اجابت گردید.
جمعهخان با یادآوری گوشهای از تاریخ گذشته سرحد، حضور نیروهای انگلیسی در سرحد را بزرگترین خطر برای دین، میهن و سنت قومی قبایل بلوچ اعلام کرد و با یادآوری نیرنگهای بریتانیا در تجزیه قسمت اعظم خاک بلوچستان در صد سال اخیر و جدا نمودن برادران بلوچ آنها در کلات و افغانستان از ایران، به ضعف حکومت مرکزی در این منطقه اشاره نموده و از طرحها و نقشههای آتی انگلیسیها برای اشغال منطقه و تسلط بر نواحی شرقی ایران تا کرمان پرده برداشت. جمعهخان در ادامه به نبردهای خاش و اطراف آن اشاره کرد و با ستایش از جنیدخان و خلیلخان اعلام کرد بزودی انتقام خون برادران بلوچ خود را که در جنگهای اخیر به شهادت رسیدهاند خواهد گرفت.
سرداران بلوچ پس از تأیید سخنان سردار جمعهخان، با دست زدن به قرآن مجید، همپیمانی و آمادگی خود را برای آغاز نبرد بر ضد نیروهای بریتانیایی با افتخار رسیدن به شهادت اعلام کردند. مراسم سوگند پس از قرائت فاتحه برای شهدای خاش خاتمه یافت. پس از عقد پیمان و همقسم شدن طوایف بلوچ با جمعهخان، جنگجویان بلوچ تصمیم گرفتند مانع ورود انگلیسیها به درون خاک ایران شده و راه را بر نیروهای نظامی بریتانیا سد نمایند. به دستور جمعهخان پیکها و چاروهایی (جاسوس) به رباط و کچه که دو مرکز مهم استقرار نیروهای نظامی محسوب میشدند، روانه گردیدند تا تحرکات انگلیسیها را تحتنظر گرفته و در اسرع وقت به اطلاع ستاد فرماندهی مستقر در گلوگان برسانند. قبایل مستقر در بلوچستان انگلیس مانند طوایف نوتی زهی، ایجباری، حسن زهی و گرگیج که از وابستگان و متحدان اصلی قبیله اسماعیل زهی به حساب میآمدند و آنان نیز بلوچ سرحدی نامیده میشدند، علاوه بر کمکهای نظامی،
اخبار و اطلاعات مورد نیاز از تحرکات نیروهای نظامی بریتانیائی را برای جمعهخان ارسال میکردند.
جنگ گورستانی یا لیرودیک
«لیرودیک» از الفاظ بلوچی «لِیرَه» به معنای شتر نر و «دِکّ» به معنای کوه تشکیل شده است که با همدیگر به معنی کوه شبیه شتر (کوه شتری) میباشد. در گزارشهای ارسالی فرماندهی نیروهای مسلح هندوستان به وزیر حکومت هند درباره نبرد قبایل بلوچ ایرانی و نیروهای انگلیسی در محل لیرودیک، چنین آمده است: «در تاریخ 13 آوریل 1916م، در محلی به نام لیرودیک 70 تن از سربازان پیاده پنجابی و یک گروه سواره نظام انگلیسی تحت فرماندهی کاپیتان. آ. د. بنت، در مقابل یک لشکر از جنگجویان بلوچ که تخمین زده میشد در حدود 700 تن باشند قرار گرفتند که در پایان تلفات قابل توجهی به نیروهای انگلیسی وارد آمد». سرلشکر محمود امین نیز در خاطرات خود، به این نبرد چنین اشاره میکند:
در بازگشت جنگجویان تحت امر جمعهخان از عملیاتی موفقیتآمیز بر ضد نیروهای نظامی بریتانیا در اطراف قائن که در جریان آن تعدادی از نیروهای انگلیسی کشته شده بودند، آنان به گروه دیگری از نظامیان انگلیسی برخورد کردند.
ژنرال دایر نیز که در زمان این جنگ در اطراف خاش بود، با اشاره به حمله افراد طایفه اسماعیل زهی به رهبری جمعهخان در غرب رباط و نزدیکی نصرتآباد (سیپی) به نیروهای انگلیسی، در مورد آن چنین مینویسد:
در این حمله نه تنها بسیاری از نیروهای انگلیسی کشته و زخمی شدند، بلکه تعداد زیادی قاطر، تفنگ و مهمتر از همه مهمات را هم از دست دادند و اگر چه افسر فرمانده انگلیسی با تمام قوا جنگیده بود و از بروز یک فاجعه جلوگیری نموده بود امّا تعداد تلفات آنقدر زیاد بود که در منطقه شایع شود که جمعهخان به پیروزی اغراقآمیزی دست یافته است.
مابرلی نیز با شرح کامل این نبرد تعداد جنگجویان اسماعیل زهی را ششصد تن عنوان میکند:
پس از حمله شدید به نیروهای انگلیسی تحت فرمان کاپیتان بنت و جمازهداران
سیستانی تحت امر میجر [سرگرد] هرون در نبردی که از 30/10 دقیقه بامداد تا تاریک شدن هوا ادامه داشته است موجبات فرار نیروهای چریک و سربازان پنجابی را به سوی گراغه فراهم نموده و با عبور از طرفین نیروها دواب آنها را مورد حمله شدید و غارت قرار دادهاند.
مابرلی تلفات اسماعیل زهیها را در حدود 45 نفر کشته و از جمله سه تن از رؤسایشان اعلام میکند و در مورد تلفات وارده بر نیروهای انگلیسی مینویسد:
تلفات انگلیسیها 27 نفر برآورد شد که از آن جمله لیوتنان دوم دبلیو. اچ. چالمرز: W.H.Chalmers ، و ده تن از افراد گردان نوزدهم پنجابی در میان کشتهشدگان بودند.
او با اشاره به عقب نشینی شبانه کاپیتان بنت، به سوی گراغه اعلام میکند روز بعد کاپیتان وایز، در شش مایلی جنوب غربی محلی بنام گُراندی با گروهی از جنگجویان اسماعیلزهی مواجه میگردد؛ و ضمن اینکه با موفقیت تمام تعداد 30 نفر از آنان را مقتول میکند، با دو نفر تلفات خودی دشمن را وادار به فرار مینماید.
اگرچه در نبرد لیرودیک که در سرحد به آن جنگ گورستانی گفته میشود، تعدادی از جنگجویان قبیله اسماعیل زهی کشته شدند، امّا با توجه به گزارش رسمی نیروهای مسلح هند و ژنرال دایر در مورد تلفات بالای نیروهای انگلیسی صحت گزارش ژنرال مابرلی در مورد تلفات بالای عشایر بلوچ مورد تردید میباشد. محمود زند مقدم که با بازماندگان و بستگان نزدیک سردار جمعهخان در محل اصلی سکونت این قبیله واقع در گلوگان دیدار و مصاحبه نموده است، در مورد نبرد بین جنگجویان بلوچ به رهبری سردار جمعهخان و نیروهای انگلیسی مینویسد:
74 (نفر) انگلیسی و 18 (نفر) اسماعیل زهی کشته شدند؛ در این جنگ (که) در نُه فرسخی شمال غرب زاهدان (بوقوع پیوست) و بعد از جنگ اسم آن محل شد گورستانی، شش تن از برادران جُمّاخان هم (در نبرد یاد شده) کشته شدند.
معمرین محلی معتقدند جمعهخان با کشانیدن نیروهای سوارِ انگلیسی به درون یک تله طبیعی از درختان جنگلی، مانع تحرک و مانورِ سوارهنظام قدرتمند دشمن شده و سپس آنها را تارومار کرده است.
همچنین اثری که از سوی مرکز پژوهشهای خلیج فارس و دریای عمان در سال
1354 ه. ش، تألیف شده است، تعداد تلفات انگلیسی ها را در جنگ گورستانی 75 تن و تلفات طایفه اسماعیل زهی را 18 تن به اضافه شش تن از برادران جمعهخان ذکر میکند.
گلخان نصیر نیز که تألیفات مهمی درباره تاریخ بلوچستان دارد، در مورد این جنگ مینویسد:
در جنگ شدیدی که در نزدیکی نصرتآباد واقع در بلوچستان ایران رخ داد، سردار جمعهخان به همراه جنگجویان اسماعیل زهی به نیروهای انگلیسی یورش برد و با وارد آوردن تلفات شدید و کسب غنائم فراوان آنها را پراکنده و وادار به فرار کرد.
به نوشته محمود زندمقدم، «یکی دیگر از معمرین طایفه اسماعیل زهی بنام گُلمحمد، تعداد تلفات نیروهای انگلیسی (سربازان و افسران اروپایی) را در جنگ گورستانی بیش از 75 تن میداند و تنها تعداد تلفات نظامیان مزدور سیک را 95 تن اعلام مینماید و دلیل نامگذاری آن منطقه را به گورستانی تعداد فراوان گورهای کنده شده جهت دفن کشتههای نبرد میداند.»
«در این نبرد دو تن از برادران سردار جمعهخان به نامهای «اللهیار» و «بلوچخان» کشته میشوند و برادر سوّم او به نام «احمدخان» با اصابت 28 گلوله به وی شدیداً مجروح میگردد که پس از انتقال به گلوگاه مورد مداوا قرار گرفته و نجات مییابد.»
جنگ، ماجرایی نیست که در آن فقط به یک طرف زیان و خسارت وارد آید. طبعاً بلوچها نیز در این نبرد، که از نظر تجهیزات و امکانات نابرابر هم بوده، تلفاتی داشتهاند.
سردارجمعهخان برای اینکه اجساد کشتهشدگان و افراد زخمی به منطقه شورو منتقل شود، همچنان جنگ را ادامه میدهد و از منطقه خارج نمیشود.
میرزا نیک محمدِ اللهبخش، یکی از معمرین محلی بلوچ و از خویشاوندان نزدیک سردار جمعهخان که بعدها بدلیل داشتن سواد از سوی او به نمایندگی این ایل در دولت وقت معرفی میگردد، شرحِ نبرد گورستانی را از زبان سردار جمعهخان چنین میآورد:
با اطلاع از ورود نیروهای انگلیسی به خاک ایران که از رباط عازم نصرتآباد بودند، من نیروهای خود را جمع نموده و در منطقهای در مسیر عبور آنان در نزدیکی تلِ سیاه، که پر از درختچههای گز و تاگَز محلی بود مستقر نمودم و علت انتخاب آن جا برای نبرد همان درختان بودند که باعث کُند شدن حرکت و مانور سواره نظام دشمن میگردیدند.
نیروهای جمعهخان دارای سه نوع اسلحه شامل دو نوع سلاح گرم یعنی تفنگهای قدیمی فتیلهای و تفنگهای جنگی «ورندل» بودند که سلاحی جدید محسوب میشد و یک فشنگ در آن جای میگرفت، اما در صورت تیراندازی مکرّر فشنگ در لولة آن گیر میکرد و باعث ایجاد مشکل میگردید. سومین سلاح نیروهای اسماعیل زهی سلاح سرد یا همان شمشیر و خنجر بود که جنگجویان پس از پنهان شدن در پشت بوتهها و تپههای خاکی به محض نزدیک شدن سوارههای دشمن با آن؛ آنها را از پای میانداختند.
بنا به روایت میرزانیک محمد، سردار جمعهخان در مورد آغاز نبرد چنین میگوید:
با آغاز جنگ و حمله اولیّه ما، که با خروج سریع از منطقه پر از دار و درخت و هجوم بسوی نیروهای انگلیسی همراه بود، ناگهان بارانی از گلوله بر سر ما ریخت و چون مسلسلها و تفنگهای یازده تیر انگلیسیها باعث غافلگیری ما شده بود، فوراً عقبنشینی کردیم و نیروهای ما به کمینگاه نخست خویش یعنی همان منطقه پوشیده از درختان گز و تاگز، برگشتند.
با رسیدن جنگجویان کمکی از جانب دیگر طوایف همسایه مانند قنبرزهی و گرگیج، نیروهای بلوچ روحیه از دست رفته را باز یافتند. مهارت جنگجویانی همچون سیاهمرد قنبرزهی، فرمانده نیروهای کمکی، در تیراندازی باعث وارد آمدن تلفات شدیدی به نیروهای سوار انگلیسی شد. محال بود تیر انداخته شده از جانب شکارچیان مشهوری همچون سیاهمرد هدر رود. با رسیدن نیروهای در حال عقبنشینی به داخل درختچهها، ناگهان عموی جمعهخان بنام پکیر (که در پایان این جنگ کشته میشود) فریاد بر میآورد: زَحْمْ، زَحْمْ که در زبان بلوچی به معنای شمشیر و در میدان جنگ به معنی رمز شروع حمله کلی با تمام قوا به سوی دشمن بود. با ورود نیروهای انگلیسی به داخل کمینگاه بلوچها (منطقه پوشیده از دار و درخت) که علاوه بر حفر سنگرهای مناسب، موانع و تلههای متعددی برای نابودی سواره نظام در آنجا ایجاد شده بود، انگلیسیها غافلگیر شدند. نیروهای انگلیسی که به دنبال عقبنشینی اولیه جنگجویان اسماعیل زهی به تعقیب آنان آمده بودند، در منطقه پوشیده از درختان محلّی در تله افتادند و قدرت مانور اسبهای آنان گرفته شد. تمامی نیروی بلوچها برای نابودی سوارهنظام انگلیسی متمرکز شده بود.
با گذشت مدتی کوتاه جمعهخان متوجه فرار و عقبنشینی تعدادی از سربازان انگلیسی گردید که اسبهای خود را از دست داده بودند، اما او به جنگجویان خود
دستور داد از تعقیب فراریان خودداری نمایند. جمعهخان بعدها شنیده بود نیروهای فراری انگلیسی با پای پیاده تا «رباط» که پایگاه اصلی انگلیسیها در مرز مشترک ایران و افغانستان بود دویده و خود را به آنجا رسانیدهاند.
سردار جمعهخان اسماعیلزهی دلیل اصلی پیروزی خود را برای میرزا نیکمحمد چنین اعلام مینماید:
سنگربندی مناسب نیروها، آشنایی جنگجویان بلوچ با نبرد چریکی و پارتیزانی و دستور حمله عمومی بوسیله خنجر و شمشیر که در زمان مناسبی توسط عموی من پَکیرخان، اعلام شد باعث گردید افراد ما که چندین برابر نیروهای انگلیسی بودند با یک حمله گسترده نیروهای انگلیسیِ افتاده در تلة درختان را نابود نمایند.
منطقه سوقالجیشی تحت اختیار جمعهخان که از نرماشیر تا نصرتآباد و نواحی منتهی به افغانستان کشیده شده بود منطقه حساسی بود و در صورت موافقت سران ایل اسماعیل زهی، عوامل آلمانی و ترک از این مسیر به سهولت میتوانستند به افغانستان و هندوستان نفوذ کنند. همین امر «دایر» را بر آن داشت سریعاً برای عقد قراردادهای همکاری با این سردار بانفوذ منطقه راهی قلمرو او در گلوگان گردد. ژنرال دایر با تکرار تجربه قبلی خود در مورد جنیدخان که با از بین بردن غلّات مردم در کمال آباد او را وادار به تسلیم نموده بود در هنگام ورود به گلوگان نیز پیکهایی را نزد جمعهخان، که قبل از ورود نیروهای انگلیسی به همراه تمامی اعضای قبیله آنجا را ترک کرده بود، فرستاد و از او خواست فوراً به همراه تمام نیروهایش تسلیم شود وگرنه غلاتش نابود خواهند شد.
دایر که به خوبی میدانست در بلوچستان نان چه اهمیتی دارد از حربه تهدید به آتش زدن غلات در موارد مکرر استفاده مینمود. به «جمعهخان» تفهیم شد با توجه به تسلیم جنیدخان و خلیلخان، او به عنوان تنها سردار مخالف بریتانیا کاملاً منزوی گردیده است و در صورتی که مثل سایر سرداران سرحدی عمل نماید و تسلیم گردد با او و افرادش رفتار سخاوتمندانهای به عمل خواهد آمد. همراهی میرجنید و خلیلخان و جنگجویان تحت امر آنها با کاروان انگلیسیها، جمعهخان را به پذیرفتن شرایط پیشنهادی جهت صلح با ژنرال دایر متمایل کرد.
مابرلی تاریخ تسلیم جمعهخان را به نیروهای انگلیسی 25 آوریل/ 5 اردیبهشت ذکر نموده و دلیل اصلی این تصمیم او را چنین مینویسد:
آمادگی جمعهخان برای تسلیم تا حدود زیادی از تلفاتی ناشی شده بود که در 13 و 14 آوریل/ 24 و 25 فروردین بر او آمده بود.
در روایتی بومی از نحوه تسلیم شدن جمعهخان به انگلیسیها نقل میگردد که پس از محاصره منطقه سکونت قبیله اسماعیل زهی، عموی جمعهخان برای مذاکره با انگلیسیها با آنان ملاقات مینماید و آنها تنها شرط ترک منطقه گلوگان را تسلیم بیقید و شرط شخص جمعهخان اعلام کرده و او نیز برای نجات قبیله و مردم از چنگ محاصره ارتش بریتانیا خود را به آنان تسلیم مینماید.
محمود زندمقدم نیز با اشاره به ملاقات عیسیخان، عموی جمعهخان، با انگلیسیها مینویسد:
... عیسیخان میگوید من قبول کردم سر تو [= جمعهخان] را تحویل دهم، تو چه میگویی؟ جماخان میگوید من یک سری دارم برای وطنم و ناموسم نذر میکنم، فردا میروم هر کاری میخواهند بکنند و روز بعد جماخان میرود و خودش را تسلیم میکند.
از سوی دیگر بدلیل روابط بسیار دوستانهای که بین جمعهخان و عیدوخان ریگی وجود داشت، ریگیها ژنرال انگلیسی را قانع کردند که سردار جمعهخان راستگوترین سردار سرحد بوده و پس از سوگند خوردن هرگز سوگند خود را نخواهد شکست. در عمل نیز با قراردادهای منعقده در گلوگان و سپس کچه دیگر هیچ زمان از سوی جمعهخان و افراد قبیله او تعرضی نسبت به انگلیسیها انجام نگردید.
اگرچه سرداران خاش مانند جنیدخان و خلیلخان بواسطه فتاوی صادره از جانب علمای دیوبندی در مورد عدم اعتبار سوگند عدم تعرض با کفار بریتانیایی جنگ با آنان را ادامه دادند و تا مدتها نیروهای انگلیسی مستقر در سرحد را به خاک و خون میکشیدند، اما سردار جمعهخان هرگز سوگند خویش با انگلیسیها را نشکست. از سوی دیگر سفارشهای سردار عیدوخان در مورد جمعهخان به ژنرال دایر و حفظ احترام این سردار بلوچ دلیل بسیار مهم دیگری برای پایبندی جمعهخان به سوگند خویش بود. با توجه به اینکه همسران عیدوخان و جمعهخان خواهر بودند و رابطه نزدیک خویشاوندی بین آنان وجود داشت، لذا سردار اسماعیل زهی به پاس احترام به عیدوخان هرگز پیمان خود با انگلیسیها را نشکست.
از سوی دیگر میرزا نیک محمد اللهبخش، مشاور آتی سردار جمعهخان و نماینده ایل
اسماعیل زهی در نزد حکومت پهلوی، معتقد است دلیل نشکستن سوگند از جانب سردار جمعهخان، پرداخت کامل دیه کشتهشدگان قبیله اسماعیل زهی توسط مقامات بریتانیایی بود. او از جانب جمعهخان نقل مینماید قبل از آمدن نیروهای انگلیسی به همراه ژنرال دایر به گلوگان، سردار عیدوخان با چند جمازه سوار بلوچ به نزد او میآید و تقاضای صلح با انگلیسیها را مطرح مینماید. پس از مشاوره با سرداران قبیله اسماعیل زهی، جمعهخان به همراه چندین تن از سران تیرههای وابسته، در خاش حضور بهم رسانیده و در ازای دریافت سی هزار قجری بابت خون هر یک از کشتگان قبیله اسماعیل زهی با انگلیسیها صلح مینماید. اگرچه جمعهخان در نهایت تسلیم نیروهای انگلیسی مستقر در منطقه شد، اما تلفات واردشده به ارتش بریتانیایی هند در جریان جنگ گورستانی یا نبرد لیرودیک بحدی شدید بود که در گزارشهای ارسالی به روزنامه رسمی لندن از آن بعنوان یک شکست بسیار سخت یاد شده است.
فهرست منابع و مآخذ
احمدی، حمید، قومیت گرینی در ایران، تهران: نشر نی، 1378
ایرانپور، محمد، کرمان در نهضت مشروطیت، تهران: انتشارات دستان، 1383
باستانی پاریزی، محمدابراهیم، خاتون هفت قلعه، تهران: انتشارات و کتابفروشی دهخدا، 1344.
جی اولسون، ویلیام، روابط ایران و انگلیس در جنگ جهانی اول، ترجمه حسن زنگنه، تهران، نشر شیرازه، بی تا.
دایر، رجینالد ادوارد هری، مهاجمان سرحد: رویارویی نظامی انگلستان با سرداران بلوچ ایرانی، ترجمة حمید احمدی، تهران: نشر نی، 1378.
زندمقدم، محمود، حکایت بلوچ (کردها، انگلیسها، بلوچها)، کتاب دوم، تهران: چاپ کارون با همکاری شرکت سیته، 1371.
درآمدی مجمل بر مطالعه عشایر سیستان و بلوچستان، کتاب دوم و سوم، مرکز پژوهش خلیج فارس و دریای عمان، تهران: سازمان برنامه و بودجه، 1354.
سپاهی، عبدالودود، بلوچستان در عصر قاجار، انتشارات گلستان، تهران: 1358
کرد، نورالله، چند شاخه ارغوان در کویر، تهران: انتشارات پویان فرنگار، 1386.
مابرلی، جیمز، عملیات در ایران، ترجمة کاوه بیات، تهران: انتشارات رسا، 1369.
مهنامه ارتش شاهنشاهی، شماره 7، سال 1354، خاطرات سرلشکر محمود امین، طایفه اسماعیل زهی.
مطالعات میدانی، مصاحبه با شاهدان وقایع.
نیدرمایر، اسکارفن، زیر آفتاب سوزان ایران، ترجمه کیکاوس جهانداری، تهران: انتشارات تاریخ ایران، 1363.
همت، محمود، تاریخ بلوچستان، تهران: انتشارات گلی، 1370.
Gul Khan, Nasir, Tarikh -e- Bialuchestan (The History of Baluchestan), Quetta: kalat Publisher, 1982.
پانوشتها
** استادیار دانشگاه سیستان و بلوچستان.
مصاحبه شده است. آقای نیک محمد الله بخش که به « الله بخش » 1. در استفاده از منابع شفاهی با آقای نیک محمد
میرزا نیک محمد معروف است متولد 1306 ه .ش در چشمة زیارت حدود 35 کیلومتری غرب زاهدان می باشد .
میرزا نیک محمد در سال 1326 ه .ش اولین عکاسی را در زاهدان احداث نموده و در سال 1328 ه .ش به
عضویت خبرنگاران عکاس روزنامه اطلاعات درآمده . وی ضمن اینکه اولین روزنامه نگار استان می باشد پس از
بازگشت جمعه خان از تبعید به عنوان نماینده وی و سپس نماینده ایل اسماعیل زهی انتخاب گردید به همین
دلیل اظهارات وی می تواند جزو منابع معتبر شفاهی محسوب گردد.
. 2. حمید احمدی، قومیت و قوم گرائی در ایران، ص 203
. 3. ژنرال مابرلی، عملیات در ایران، ص 123
. 4. نورالله کرد، چند شاخه ارغوان در کویر، صص 198 و 267
. 5. محمود زند مقدم، حکایت بلوچ، کتاب دوم، ص 435
. 7. اولریخ گرکه، پیش به سوی شرق، کتاب دوم، ص 694
. 8. محمد ایرانپور، کرمان در نهضت مشروطیت، ص 109
. 9. محمود زند مقدم. حکایت بلوچ، کتاب دوم، ص 227
. 10 . عبدالغنی دامنی، سیمای تاریخی بلوچستان، ص 254
.145- 11 . باستانی پاریزی، خاتون هفت قلعه، صص 147
. 12 . ژنرال مابرلی، عملیات در ایران، ص 198
. 13 . ژنرال سر پرسی سایکس، تاریخ ایران، جلد دوم، ص 638
. 14 . محمود زند مقدم، حکایت بلوچ، کتاب دوم، ص 193
. 15 . مابرلی، ص 130
16 . محمود همت، تاریخ بلوچستان، ص 118
17 . تحقیقات محلی نگارنده، اظهارات نیک محمد الله بخش، مشاور سردار جمعه خان و نماینده ایل اسماعیل
زهی در حکومت پهلوی.
. 18 . محمود زند مقدم، حکایت بلوچ، کتاب دوم، ص 141
19 . تحقیقات محلی نگارنده، اظهارات نیک محمد الله بخش.
20 . همان راوی.
. 22 . مهنامه ارتش شاهنشاهی، شماره هفتم، سال 1354 ، خاطرات سرلشکر محمود امین، ص 76
. 23 . ژنرال دایر ، مهاجمان سرحد، ص 62
.217- 24 . ژنرال مابرلی، عملیات در ایران، صص 218
25 . همانجا.
26 . همان.
. 27 . محمود زند مقدم، حکایت بلوچ، کتاب دوم، ص 193
28 . درآمدی مجمل بر مطالعه عشایر سیستان و بلوچ ستان، کتاب دوم و سوم، مرکز پژوهش خلیج فارس و دریای
.76- عمان، سازمان برنامه و بودجه، تهران: 1354 ، صص 82
. 30 . محمود زند مقدم، همانجا، ص 185
. 31 . نورالله کرد، چند شاخه ارغوان در کویر، ص 118
32 . همانجا.
33 . تحقیقات محلی نگارنده.
34 . تحقیقات محلی نگارنده.
35 . همان راوی.
36 . تحقیقات محلی نگارنده براساس روایتهای میرزا نیک محمد الله بخش از قول شخص جمعه خان.
37 . همان راوی.
38 . همان راوی.
39 . همان راوی.
.. 40 . ژنرال دایر، مهاجمان سرحد، ص 88
.. 41 . همانجا، ص 85
42 . همان.
. 43 . ژنرال مابرلی، عملیات در ایران، ص 219
44 . تحقیقات محلی نگارنده.
. 45 . محمود زند مقدم- حکایت بلوچ، کتاب دوم، ص 185
مکاتبات بین وزارت امور خارجه ایران و سفارت انگلیس در تهران در واقعه تاریخی
دکتر رضا نظرآهاری*
چکیده
پلیس جنوب ایران (South Persia Rifles) که به اختصار آن را اس. پی. آر. نیز می نامند، جایگاه ویژهای را در تاریخ معاصر کشورمان به خود اختصاص داده است. در این رابطه منابع متعددی به زبانهای فارسی و خارجی به نگارش درآمده است که ابعاد مختلف واقعه تاریخی یادشده را مورد کنکاش قرار دادهاند. در این منابع نقش کلیه عوامل کلیدی اعم از داخلی و خارجی در تأسیس این سازمان بررسی شده و شاید مسئله مبهمی در این پژوهشها از قلم نیفتاده باشد. واضح است که پژوهشگران و محققان با توجه به مواضع کلی خود در قبال طرفهای ذیربط به طرح مباحث پرداختهاند. در این بین پژوهشگران غربی و به ویژه انگلیسی نگاه مثبتی به فعالیتهای انگلیس در ایران داشتهاند و اقدامات این کشور در ایران را با نگاه مثبتی دنبال کردهاند. متقابلاً پژوهشگران ایرانی نگاه مساعدی به تشکیل پلیس جنوب ایران ندارند. بدین ترتیب مشاهده میشود که در مورد این حادثه تاریخی دیدگاههای متفاوتی وجود دارد؛ به همین دلیل پژوهشهای جدید بر مبنای اسناد جدید میتواند گوشههای تاریک این مقطع زمانی را آشکار سازد.
در مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران اسنادی وجود دارد که میتواند در شناسایی هر چه بهتر این واقعه تاریخی به کار آید. در این مقاله از
مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی از این پس به اختصار با عنوان «مرکز اسناد» نام برده خواهد شد. از جمله اسنادی که در اختیار مرکز اسناد میباشد یادداشتها و مراسلاتی است که در مورد پلیس جنوب ایران بین وزارت امور خارجه ایران و سفارت انگلیس در تهران مبادله شده است. در این یادداشتها به نکاتی برمیخوریم که کلیات آن در منابع وجود دارد؛ ولی جزئیات و ظرافتهایی که طرفین در این مکاتبات به کار میگیرند تا از منافع کشور متبوع خود دفاع کنند، جالب و مثالزدنی است. طبیعی است که در برخی موارد، ناگزیر به منظور توضیح این اسناد از مکاتبات وزارت امور خارجه با سفارتخانههای ایران در کشورهای خارجی و نیز کارگزاریهای وزارت امور خارجه در فارس و ... بهره خواهیم برد.
لازم به ذکر است جنوب ایران در این مقطع زمانی بطور عمده ایالتهای فارس و کرمان را شامل میشد که منطقه وسیعی را در بر میگرفته است. به عنوان مثال بندرعباس نیز بخشی از فارس محسوب میشد. بعدها این ایالتها به استانهای کوچکتری تقسیم شدند. راههای جنوب که مسیر شیراز- بوشهر را شامل میشد، یکی از مهمترین مسیرها محسوب میشد و بخش اعظم صادرات کشور از طریق بندر بوشهر انجام میگردید.
قبل از ارائه این اسناد لازم است اشاره کاملاً مختصری به تاریخچه پلیس جنوب ایران بشود تا در چارچوب آن بتوان به بررسی اسناد پرداخت.
مختصری از تاریخ تشکیلات موسوم به پلیس جنوب ایران
انگلیسیها از مدتها قبل در پی تشکیل قوایی در جنوب ایران بودند که بتوانند از منافع سیاسی و اقتصادی خود دفاع کنند. ظاهراً این تلاش برای نخستین بار در 6 ژانویه 1902 به ذهن اولیای انگلیس خطور کرده، و در یادداشت وزیر وقت امور خارجه انگلیس خطاب به سر آرتور هاردینگ وزیرمختار انگلیس در ایران آمده است: «... ما کوشش کردهایم که تجارت و نفوذ بریتانیا را به هر وسیلهای که در دست داریم تأیید و تشویق نماییم و همچنین پروژههای متعددی روی همین زمینه از قبیل تشکیل یک قوه پلیس بومی برای حفظ امنیت راههای جنوبی تحت مطالعه است» . ولی مدت زیادی طول کشید تا این آرزوی انگلیس جامه عمل بپوشد. از اوضاع داخلی ایران و نیز مواضع روسیه به عنوان دلایل تعویق این مهم یاد شده است. تصور انگلیس آن بود که
امپراطوری روسیه درصدد دستیابی به راههای زمینی ایران برای رسیدن به خلیجفارس، هند و اقیانوس هند است. در سال 1322 ق/1904م در خوزستان نفت کشف شد و یک سال بعد کمپانی نفت ایران و انگلیس تشکیل گردید. کشف نفت که گسترش دایره منافع بریتانیا در ایران را در پی داشت و نیز انقلاب مشروطه 1327-1324 ق (1909-1906 م)، اوضاع مبهمی را به وجود آورد که زمینه را برای دخالت روسیه در امور سیاسی و نظامی ایران فراهم آورد. میدانیم که کابینه فرمانفرما پیشنهاد داده بود تعداد نیروی قزاق به ده هزار نفر افزایش یابد. به همین دلیل در ژانویه 1916 وزیرمختار انگلیس در ایران به دولت متبوع خود پیشنهاد کرد در صورت افزایش نیروی قزاق، نیروی مشابهی نیز تحتنظر و فرماندهی افسران انگلیسی برای جنوب ایران تدارک دیده شود. وزارت امور خارجه بریتانیا نظر حکومت هندوستان را در این مورد جویا شد و نایبالسلطنه هند موافقت خود را اعلام کرد.
علاوه بر فراز و نشیبهایی که تشکیل پلیس جنوب به همراه داشت، مسئله شناسائی آن از جانب دولت ایران نیز مشکلی مأیوسکننده و طولانی برای کلیه جناحهای ذیربط بود که مناسبات سیاسی دولتین ایران و انگلیس نیز بر سرنوشت آن نیرو تأثیر بسیار داشت.
موافقتنامه اوت 1916/ 1334ق محصول مذاکراتی بود که در ژانویه با کابینه فرمانفرما آغاز شده و به کابینه سپهدار اعظم رسیده بود. این موافقتنامه به شکل پیشنویس در ماه ژوئیه تنظیم شد و طی یادداشت اول اوت به اطلاع دولت ایران رسید. پاسخ کابینه ایران یادداشتی بود به امضای سپهدار در تاریخ 5 اوت 1916. نامه سپهدار به سند بحثانگیزی تبدیل شد. به عقیده ایرانیان، معنی این کار به رسمیت شناخته شدن اصول عمده کنوانسیون 1907م/1325ق. یعنی تقسیم ایران به مناطق نفوذ روسیه و انگلیس بود و این نه تنها کنترل سیاسی ایران، که کنترل نظامی آن را نیز دربر میگرفت. احمدشاه که از بحران پیش آمده و اخبار مربوط به موافقتنامه سپهدار پریشان شده بود، کابینه را منحل کرده، وثوقالدوله را در 13 شوال 1334/ 13 اوت 1916 به رئیسالوزرایی منصوب کرد؛ و وی در 29 اوت 1916 اعضای کابینه خود را تعیین نمود.
کابینه وثوقالدوله تلاش کرد با ارائه یک پیشنهاد 8 مادهای، اطمینان دولتهای روسیه و انگلیس را جلب کند. به کابینه وثوقالدوله اطلاع داده شد که اگر آنها از به رسمیت شناخته شدن پلیس جنوب سر باز زنند، کمکهای مالی معوق خواهد شد. کابینه پس از
سنجشها و مباحثات بسیار خود را به نوعی ملزم به شناسائی مشروط پلیس جنوب نمود که حداقل در فارس برای این تشکیلات نتیجهای سودمند داشت. وثوق الدوله نیز در 22 اوت 1916 به علت عدم موفقیت در تشکیل کابینه استعفا کرد و احمد شاه، علاءالسلطنه را به نخستوزیری برگزید. روز بعد یعنی در 23 اوت علاءالسلطنه هم استعفا کرد و مجدداً وثوقالدوله ظرف چهل و هشت ساعت به نخستوزیری انتخاب شد. وی در 27 مه 1917 استعفا کرد و مجدداً علاءالسلطنه به نخستوزیری انتخاب شده، در 5 ژوئن 1917/14 شعبان 1335 کابینه خویش را تشکیل داد. کابینه علاءالسلطنه نسبت به کابینه پیشین در قبال مسئله به رسمیت شناختن پلیس جنوب انعطاف کمتری از خویش نشان داد. کابینه علاء تلاش کرد اندیشه تشکیل قوا را به کل کشور بسط دهد و مشیرالملک در لندن به تقویت و گسترش این اندیشه کمک نمود. علاء و وزرایش تکرار میکردند که حتی به طور موقت نمیتوانند پلیس جنوب را به رسمیت بشناسند. بعد از آنها نیز عینالدوله (21 نوامبر 1917)، مستوفیالممالک (17 ژانویه 1918)، صمصامالسلطنه (1 مه 1918)، وثوقالدوله (7 اوت 1918) و ... به رئیسالوزرایی رسیدند ولی هیچکدام به خود اجازه ندادند این تشکیلات را به رسمیت بشناسند و بحران پلیس جنوب تا پایان خود یکی از مسائل فیمابین ایران و انگلیس باقی ماند.
در اثنای این قضایا ژنرال سایکس سرگرم تشکیل یک نیروی نظامی- پلیسی در کرمان و فارس، و روسها دستاندرکار افزایش تعداد افسران و افراد قزاق بودند. ایرانیان دریافتند کشورشان به تحتالحمایگی دو قدرت جهانی در آمده است. مطلبی که احتمالاً این دو قدرت پیشبینی آن را نمیکردند. شتاب روس و انگلیس در پرداخت اولین قسط کمک مالی درست در روز سقوط سپهدار از صدارت (12 اوت 1916/ 12 شوال 1334 ق) نشان میدهد آنها سعی کردند با این کار مهر رسمیت بر پای موافقتنامه بزنند.
تشکیل پلیس جنوب نه تنها با اعتراض دولت ایران مواجه شد، بلکه عامه جراید و احزاب هم به انگلیسیها تاخته و تشکیل پلیس جنوب را مقدمه تصرف نظامی ایران تلقی کردند. احساسات ایرانیها با تظاهرات مردم در میدان توپخانه تهران (16 جمادیالاولی 1336/ 27 فوریه 1918/6 اسفند 1296) به اوج خود رسید.
عدم شناسایی تشکیل پلیس جنوب ایران توسط دولت و عدم تصویب آن توسط مجلس نشان داد این تشکیلات در ایران غیرقانونی محسوب میشود و ادامه حیات آن با
مشکلات عدیدهای روبرو خواهد بود. هر قدر هم انگلیسیها سعی کردند رسمیت آن را به دولتهای ایران بقبولانند، موثر واقع نشد. حتی در شیراز به فرمانفرمای ایالت فشار آوردند در استقرار امنیت خلیجفارس از پلیس جنوب استفاده شود، ولی وی از این کار سر باز زد و در نتیجه تیر انگلیسیها به سنگ خورد و نتوانستند سندی دال بر استفاده دولت ایران از آن به دست آورند تا از آن در راستای شناسایی استفاده کنند.
در تاریخ 20 اسفند 1296 سفارت انگلیس یادداشتی به وزارت امور خارجه ایران ارسال داشت و در آن خواهش کرد «دولت ایران حسیات دوستانه خود را کلیتاً نسبت به مصالح دولت انگلیس نشان دهد.» گفته میشود در همان زمان کابینه مستوفیالممالک «پلیس جنوب را یک قوه متجاوز خارجی» خوانده بود.
شدت فشارهای داخلی به حدی بود که انگلیسیها ناچار شدند پلیس جنوب را به شرط پرداخت کلیه مخارجی که برای آن هزینه کرده بودند، واگذار کنند؛ ولی چون دولت ایران برپا داشتن آن تشکیلات را عملی خودسرانه و به مقتضای مصالح تشکیلدهندگان تلقی میکرد، حاضر به قبول این شرط نمیشد. سرانجام انگلیسیها حاضر شدند به موجب ماده سوم قرارداد 1919، پلیس جنوب را در قشون متحدالشکل ایران ادغام کنند.
سقوط کابینه وثوقالدوله، اجرای قرارداد را متوقف کرد و کابینه مشیرالدوله نیز از اجرای آن سر باز زد. در نتیجه مخارج پلیس جنوب همچنان بر گردن دولت انگلیس باقی ماند. با سقوط دولت مشیرالدوله و روی کار آمدن سپهدار رشتی مسئله از نظر انگلیسیها همچنان لاینحل باقی ماند؛ ولی با کودتای سوم اسفند، سیدضیاءالدین طباطبائی، بخشی از پلیس جنوب ایران را به منظور حفظ امنیت تهران احضار کرد. به این ترتیب قشون جنوب جزئی از ابواب جمعی دولت ایران تلقی شد. با سقوط کابینه سیدضیاءالدین موضوع پلیس جنوب راکد ماند و دولت قوامالسلطنه نیز صحبتی از استخدام مستشاران آن به میان نیاورد (اول تیر 1300 شمسی). در پی این ماجرا لرد کرزن در 26 ژوئیه 1921 (3 مرداد 1300)، یعنی یک ماه پس از تشکیل مجلس موعود ایران، طی بیاناتی در مجلس اعیان انگلستان زنگ انحلال پلیس جنوب را به صدا درآورد. در اوایل شهریور 1300 بود که ثلث تشکیلات پلیس جنوب را که در اصفهان بالغ بر 1500 نفر میشد، منحل کردند و بقیه بساط سازمان را نیز برچیدند و به تلافی سرکشیهای دولت ایران در به رسمیت
شناختن آن، ساز و برگهایی را که قرار بود به ایران واگذار کنند نابود کردند.
یادداشتهای متبادله بین وزارت امور خارجه ایران و سفارت انگلیس
قبل از پرداختن به اسناد موجود در آرشیو مرکز اسناد توضیح این نکته ضروری است که اسناد مورد نظر معمولاً پراکنده بوده، گاهی یادداشت ارسالی و یا پاسخ آن به دنبال هم بایگانی نشده است و به همین دلیل گاهی با مقایسه اسناد میتوانیم دریابیم که یک یادداشت در پاسخ به کدام یادداشت میباشد. در این مقاله تلاش شده است اسناد مربوط به پلیس جنوب ایران بر اساس تاریخ نگارش تنظیم شود تا درک آن برای مخاطبین تسهیل شود. ضمناً در این مقاله اسنادی انتخاب شده، که بین وزارت امور خارجه ایران و سفارت انگلستان در تهران مبادله شدهاند، ولی گاهی اوقات تلگرامهای محرمانه بین وزارت امور خارجه ایران با سفارتخانههای ایران در خارج از کشور و یا کارگزاریهای وزارت امور خارجه در فارس، کرمان و ... نیز آورده شده تا خواننده را در درک بهتر بخشی از تاریخ معاصر ایران و نبرد دیپلماتیک طرفین ایرانی و انگلیسی و روسی یاری دهد.
یکی از اولین اسناد، تلگرام رمزی است که در تاریخ 19 جمادیالاولی 1334/24 مارس 1916 به وزارت امور خارجه مخابره شده است. در این تلگرام ضمن اشاره به بیوگرافی سر پرسی سایکس و اطلاعرسانی در مورد حضور وی در جنوب ایران از عدم خبررسانی مرکز به نمایندگی مذکور انتقاد شده است.
سند بعدی یادداشتی به امضای مارلینگ، وزیرمختار انگلستان در تهران، برای معرفی سر پرسی سایکس به وزارت امور خارجه ایران است:
شرف دارم خاطر نواب مستطاب اشرف والا را مستحضر سازم از اینکه به موجب مدلول مراسله متحدالمآل مورخه 4 اوت و جواب نواب اشرف والا مورخ 5 (14 اسد) دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان جنرال سر پرسی سایکس را به سمت مدیری قوایی که برای حفظ انتظام جنوب ایران تشکیل مییابد انتخاب نمودهاند.
از نواب اشرف والا خواهشمندم مقرر فرمایند بکارگزاران محلی از مأموریت معزیالیه اطلاع داده شده و به آنها دستورالعمل داده شود که حتیالمقدور به معزیالیه مساعدت نمایند...
از نکات بسیار مهمی که در مورد این سند وجود دارد این است که در حاشیه این
یادداشت نوشته شده:
اداره انگلیس:
جواب نوشته شود که وزارت امور خارجه هیچ اطلاعی از صدور چنین مراسلهای ندارد.
بر طبق این دستور در پاسخ به یادداشت مذکور وزارت امور خارجه به سفارت انگلیس در تاریخ 9 شوال 1334 مینویسد:
مراسله محترمه جناب جلالتمآب عالی مورخه 7 شوال 1334 (7 اوت 1916) راجع به جنرال سر پرسی ساکس واصل و سمت تکریم گردید. اطلاعاً خاطر.... را مستحضر میدارد که قبل از وصول مراسله محترمه فوقالذکر از طرف اولیاء دولت علّیه به مأمورین محلی صفحات جنوبی تعلیمات اکیده در مساعدت با معزیالیه داده شده است و ضمناً با نهایت احترام زحمتافزا میگردد که در 4 آگوست نه مراسلهای به عنوان دوستدار رسیده و نه روز 5 اوت (14 اسد) مراسلة در جواب جناب جلالتمآب عالی .... نگاشته است که بدان اشاره فرمودهاند... .
نکته مهم در این یادداشت اشاره سفارت انگلیس به مکاتبهای است که بین طرفین صورت پذیرفته ولی وزارت امور خارجه ایران در پاسخ ضمن اشاره به اقداماتی که برای استقبال از سر پرسی سایکس به عمل آورده، از مکاتبه مورد نظر سفارت انگلیس اظهار بیاطلاعی میکند و جالب اینکه سفارت انگلیس در مکاتبات بعدی، هیچ اشارهای به جزئیات مربوط به نامههای مذکور نمینماید و ظاهراً موضوع مسکوت باقی میماند. سفارت انگلستان میتوانست یک نسخه از سواد یادداشتهای متبادله را که در یادداشت فوق مورد اشاره قرار داده بود، برای وزارت امور خارجه ارسال نماید.
فرمانفرما پیشنهاد داده بود برای حفظ امنیت داخلی و مقابله با ناآرامیها، بریگاد قزاق نیروهای خود را به 10 هزار نفر برساند و انگلستان نیز با استفاده از این مسئله درصدد برآمد که نیروی مشابهی در جنوب ایران تشکیل دهد. انگلستان از ابتدای تأسیس پلیس جنوب ایران تلاش نمود کابینههای وقت ایران این قوا را به رسمیت بشناسند؛ ولی پس از کابینه سپهدار که از طریق ارسال یادداشتی و به طور مشروط (وضعیت فورس ماژور و صرفاً در طول جنگ) فعالیت این نیرو را به رسمیت شناخته بود و همین مسئله نیز باعث سقوط دولت وی شد، دیگر کابینههای ایران به خود اجازه ندادند پلیس جنوب را به رسمیت
بشناسند. البته مواضع آنها یکسان نبود و برخی از این کابینهها مواضع کاملاً سختتری در قبال پلیس جنوب اتخاذ میکردند؛ از جمله علاءالسلطنه که خود علاوه بر نخستوزیری، وزارت امور خارجه را نیز به عهده داشت. سفارت انگلیس در تهران در تاریخ 20 ربیعالثانی 1335/13 فوریه 1917 در تعقیب اهداف کشور متبوع خود طی یادداشتی به وزارت امور خارجه مینویسد:
به تاریخ هفتم شوال گذشته به سلف جناب اشرف از انتخاب بریگادیر جنرال سر پرسی ساکس از طرف دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان برای اصلاح و ترتیب استعداد جهت حفظ امنیت جنوب ایران اطلاع دادم و جواب وزیر امور خارجه به دوستدار اطلاع دادند که دستورالعملهای لازمه فوراً به کارگزاران محلی داده شده که با معزیالیه مساعدت نمایند. اگرچه به این وسیله دولت علّیه انتخاب درست اعلیحضرت پادشاه انگلستان را در برگزیدن این صاحبمنصب ذیشأن برای خدمات درست اوامر دولت علّیه رسماً تصدیق فرمودهاند ولی هنوز اقتدارات لازمه رسماً به معزیالیه داده نشده که مأموریت عمدهای که از طرف دولتین به ایشان تفویض شده است به موقع اجرا گذارند. چون از نزدیک بودن این مسئله چنین برمیآید که ممکن است به پیشرفت زحمات مشارالیه سکته وارد آید شرف از جناب اشرف خواهش نمایم که قبول زحمت فرموده اقدامات لازم فرمایند که اختیارات لازمه رسمی به مثل اختیاراتی که به فرمانده بریگاد قزاق داده شده است به معزیالیه داده شود... .
مشاهده میشود که سفارت انگلیس با ظرافت سعی کرده است استقبال از سر پرسی سایکس را به منزله شناسایی پلیس جنوب ایران توسط دولت ایران قلمداد نماید؛ ولی همزمان در یادداشت فوق درخواست مینماید اختیاراتی مشابه فرمانده بریگاد قزاق به سر پرسی سایکس داده شود. وزارت خارجه پاسخ جالبی تهیه میکند. در هامش این یادداشت آمده است:
در جلسه 13 جمادیالاول 1335 این جواب در هیأت وزرا مطرح و قرار شد که مطابق آن از طرف وزارت خارجه با سفارت انگلیس مذاکره و در صورت قبول، نسخه آنرا نوشته امضا و بفرستند.
در پای این نامه اسامی افرادی مانند وثوقالدوله، فتحالله، ابوالفتح طباطبایی، فیروز، ممتازالملک، قوامالدوله و امینالملک ذکر شده است. نکات مهم این یادداشت عبارتند از:
استخدام و بکارگیری معلمین خارجی مشروط به انعقاد قرارداد با ایران است و تا وقتی در این رابطه قراردادی با انگلیس منعقد نشده است، این مسئله قابل اجرا نخواهد بود.
اشاره به تلاش دولت انگلستان در جهت تقویت سر پرسی سایکس
آمادگی برای صدور دستور به مراکز ذیربط در مورد سر پرسی سایکس فقط در طول جنگ و آن هم به شرطی که نامبرده تحت ریاست عالیه اولیای دولت ایران فعالیت نماید.
اشاره به تأمین بودجه نیروی نظامی از محل عایدات گمرکی.
اغلب منابع نوشتهاند کابینه وثوقالدوله به صورت مشروط، یعنی تا پایان جنگ، پلیس جنوب ایران را به رسمیت شناخته است ولی در این سند آمده است حضور صاحبمنصبان انگلیسی منوط به انعقاد قرارداد بین دو کشور میباشد. از طرف دیگر ژنرال سایکس ملزم شده است زیر نظر مقامات عالیه دولت ایران فعالیت نماید.
با توضیحات تکمیلی فوق، این یادداشت به شرح ذیل در اختیار سفارت انگلستان قرار میگیرد:
دوستدار در جواب مراسله مورخه ... (20 ربیعالثانی) آن جناب جلالتمآب راجع به تقاضای دادن اقتدارات لازمه به بریگاد ژنرال سر پرسی سایکس برای اصلاح و تربیت استعداد از جهت حفظ امنیت جنوب ایران با کمال احترام زحمت افزاست که بدیهی است استخدام و انتخاب معلمین خارجی و تشکیل قوای تأمینیه در تحت تعلیم آنها فقط بر حسب قراردادی ممکن است که با مبادله نظر مابین اولیای دولت علّیه ایران و دولتی که معلمین مزبور را به اختیار دولت ایران واگذار مینماید مقرر و متضمن شرایط استخدام و حدود اختیارات و عده معلمین باشد و مادام که چنین قراردادی مابین دولت ایران و دولت انگلیس مبادله نشده اجرای این مقصود ممکن نخواهد بود.
به علاوه به طوریکه خاطر آن جناب دوستان استظهاری مطلع میباشد اولیای دولت دوستدار پس از بر هم خوردن ترتیب سابق ژاندارمری دولتی مصمم بودند که با استخدام معلمین از دولت ثالثی با تعاطی نظر با اولیای دولتین فخیمین روس و انگلیس تشکیلات قوایی امنیت را اعاده و استعداد منظمی برای تکمیل تأمینات مملکتی ایجاد نمایند ولی چون بالطبیعه به واسطه حالت جنگ مابین دول اروپا
موفقیت به این مقصود به مشکلاتی که لازمه حالت جنگ بود برخورد، اجرای فوری این تصمیم میسر نشد.
اکنون که مراسله آن جناب جلالتمآب دریافت شده نظر به اینکه جنرال سایکس از مدتی قبل در جنوب ایران مشغول تشکیل و ترتیب استعدادی شده که مخارج آنرا به طوریکه دوستدار استنباط میکنم در مدت دوام جنگ اروپا دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان تادیه و پرداخت خواهد نمود و به طوری که از مراسله آن جناب جلالتمآب بر میآید ممکن است از داده نشدن اختیارات لازمه به مشارالیه سکتهای در پیشرفت او وارد آید و با اینکه سابقا نیز از طرف اولیای دولت دوستدار اقداماتی برای توصیه و تقویت از اقدامات ژنرال معزی الیه شده، اولیای دولت دوستدار با باقی بودن به تصمیمی که در فوق اشاره شده حاضر خواهند بود که فقط برای مدت جنگ اروپا به مامورین دولت علّیه تعلیمات بدهند که اقتدارات لازمه در تحت ریاست عالیه مقامات رسمی ایرانی به ژنرال معزی الیه داده از عملیات مشارالیه تقویت نمایند مشروط بر اینکه از حالا به طوری که اشاره شده مابین دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان و دولت دوستدار مسلم شود که این اقدام موقتی و فقط برای مدت جنگ اروپا خواهد بود و در خاتمه علاوه مینماید چون برای نگاهداری قشونی که به ترتیب فوق تشکیل خواهد شد بعد از اتمام جنگ نیز محمل قابل اطمینانی لازم است اولیای دولت دوستدار در نظر دارند که مخارج آنرا از اضافه عایدات گمرکات دولت علّیه به وسیله تغییر تعرفه گمرکی تحصیل و در این خصوص موافقت اولیای دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان را از حالا جلب مینمایند.
ظاهراً یادداشت فوق الذکر در تاریخ 19 جمادیالاول 1335 به سفارت انگلستان فرستاده شده است و سفارت یادشده نیز طی یادداشتی در تاریخ 26 جمادیالاول 1335 (20 مارس 1917) به مراسله مورد بحث پاسخ داده است. در این یادداشت در واقع مطالب تکرار شدهاند که احیاناً سوءتفاهمی بین طرفین رخ ندهد. سفارت ضمن اعلام این مطلب که سوادی از یادداشت را به لندن فرستاده است تا نظر لندن را جویا شود، از اینکه وزیر جنگ ترفیع درجات پیشنهادی از سوی ژنرال سایکس را پذیرفته است، قدردانی نموده است.
از دیگر یادداشتهای واصله به وزارت امور خارجه، یادداشتی است که به
تاریخ 3 شعبان 1335/ 25 مه 1917 مربوط میشود:
جنرال سر پرسی سایکس اینسپکتور جنرال قشون جنوب ایران صورتی از صاحبمنصبان قشون مزبور که از غره ژانویه 1917 ترقی دادهاند فرستادهاند که برای وزارت جنگ دولت ایران ارسال گردد که ترقیات مزبور را تصدیق و فرمان برای آنها صادر نمایند. اینک صورت مزبور لفاً ارسال گردید که برای وزارت جنگ ارسال گردد... .
یادداشت مشابهی نیز مجدداً در تاریخ 10 شعبان 1335/ اول ژوئن 1917 توسط سفارت انگلیس به وزارت امور خارجه ارسال شده است. مشاهده میشود که سفارت انگلیس در تلاش است تا باز هم از طریق اقدام احتمالی وزارت امور خارجه در ارسال این فهرست به وزارت جنگ، آن را در مراحل بعدی، رسمیت بخشیدن به پلیس جنوب قلمداد کند. وزارت امور خارجه ایران در شوال 1335 به یادداشت اخیر سفارت انگلیس پاسخ میدهد:
گرامی مراسله مورخه دهم شعبان آن جناب جلالتمآب دوستان استظهاری واصل ... توقیر گردید. جوابا با نهایت احترام خاطر دوستی متظاهر را به این نکته متوجه میسازد بطوری که دوستدار کراراً در مذاکرات شفاهی خود اشعار داشته است اولیای دولت علّیه شناختن تشکیلاتی را که به اسم قشون جنوب ایران مذکور شده از اختیار خود خارج میبیند و البته تصدیق خواهید فرمود که اولیای دولت علّیه در حینی که نهایت اهمیت را به روابط ودادیه خود با دولت بریتانیای کبیر داده و حفظ منافع تجارتی و اقتصادی انگلیس را همواره وجهه نظر نموده نمیتواند از مصالحی که راجع به استقلال و مصونیت ایران است صرفنظر نمایند. نظر به اینکه در ضمن اظهارات شفاهی به دوستدار تکلیف فرمودهاند که دولت علّیه نظریه خود را در موضوع قوای تأمینیه متحدالشکل که موجبات تکمیل امنیت را در تمام ایران فراهم آورد به اطلاع آن جناب جلالتمآب میرساند اینک خاطر محترم را زحمتافزا میشود چون طرحی که در این زمینه دولت علّیه در نظر گرفته و در اساس آن از حالا تصمیم کرده است مستلزم مطالبات دقیقه بود که هنوز باتمام نرسیده به محض اینکه مطالعات مزبور انجام یافت مراتب را باطلاع خاطر آن جناب جلالتمآب خواهد رسانید... .
بدینترتیب در یادداشت به چند موضوع مختلف اشاره شده است. وزارت امور خارجه
ضمن ابراز علاقه به گسترش روابط با انگلیس و حفظ منافع اقتصادی این کشور (و نه منافع سیاسی) درخواست سفارت انگلیس را نمیپذیرد؛ زیرا شناسائی پلیس جنوب را برخلاف استقلال و مصونیت کشور قلمداد میکند. همچنین در این یادداشت به مطلب مهم دیگری اشاره میشود که عبارت است از تشکیل قوای متحدالشکل در سرتاسر کشور. شاید این مطلب برای اولین بار مطرح شده باشد.
وزارت امور خارجه ایران در پاسخ به یادداشت مورخ 7 ذیقعده 1335 سفارت انگلستان طی یادداشتی اظهار امیدواری مینماید رئوس طرح دولت علّیه برای تشکیل قوای تامینیه متحدالشکل مورد استقبال قرار گرفته شده باشد. همچنین با اشاره به مذاکرات روز دوشنبه مورخه دهم شوال (1335) آمده است:
دلایل عدم امکان شناختن قراردادهای مذکوره در مراسله محترمه و تشکیلات فعلی قشون جنوب واضحا بیان شد و اضافه گردید که تشکیل قوای تامینیه متحدالشکل به فرماندهی صاحبمنصبان یک دولت بیطرف علاوه بر اینکه با مصالح ایران موافق است منافع تجارتی انگلستان را نیز بهتر و مؤثرتر تأمین میکند با اینحال از مراسله آن جناب چنین استنباط مینمایم که به بیانات و دلایل مزبور توجه کامل نفرموده و شاید در این باب به لندن توضیحات لازمه نداده باشند...
متأسفانه پاسخ سفارت انگلیس به این یادداشت در آرشیو موجود نیست.
در اثنای مبادله یادداشت بین وزارت خارجه و سفارت انگلیس، طبق عرف دیپلماتیک ملاقاتهایی نیز بین طرفین صورت میگرفت تا دو طرف از مواضع یکدیگر به خوبی آگاه شوند. در یکی از این ملاقاتها آقای منصورالملک با وزیرمختار انگلیس در تاریخ 29 ذیقعده 1335 دیدار نموده است. در گزارش مشهود است وزیرمختار انگلیس تلاش کرده است در مورد طرح ارائه شده توسط دولت ایران مبنی بر تشکیل قوای متحدالشکل در سرتاسر ایران اظهارنظر نکند و آنرا منوط به مطالعات و مذاکرات بین دو طرف نموده و اضافه کرده است اولیای دولت ایران باید معین کنند تا وقتی که مذاکرات بین دو طرف ادامه دارد، سرنوشت پلیس جنوب چه خواهد شد؟ امنیت کشور چگونه حفظ خواهد شد؟ و ... طرف ایرانی در پاسخ اعلام کرده است «اساس نقشه دولت مسئله صاحبمنصبان و تعیین محل مخارج و تهیه اسلحه و مهمات است که در صورت موافقت اساسی انگلیس این مسائل فوراً حل میشود؛ مثلاً در باب صاحبمنصبان الآن ممکن است بگویید از کدام
دولت بیطرف میتوانیم استخدام نمائیم. وزیرمختار اظهار داشتند هر چه در این کار عجله کنیم باز تا صاحبمنصبها به ایران برسند مدتی طول دارد و باید معین شود در این مدت تکلیف قوای فعلی جنوب چه خواهد بود. در خصوص اصلاحات اساسی مالیه هم به طور خصوصی عقیده ایشان را خواستم که از کدام مملکت بیطرف مناسب میدانند متخصصین مالیه استخدام نمایند. وزیرمختار گفتند نمیتوانند در این باب اظهار عقیده نمایند و به علاوه جلب متخصصین فایده نخواهد داشت مگر اینکه به آنها اختیارات تامه در اصلاحات بدهند و این اختیارات هم مجلس ایران تصدیق نخواهد کرد... وزیرمختار اظهار داشتند شنیده میشود دولت ایران عده[ای] صاحبمنصبان سوئدی خواسته است که در راه میباشند. جواب دادم که اطلاع ندارم و گمان نمیکنم چنین اقدامی شده باشد. ضمناً وزیرمختار اظهار عدم اعتماد به سوئدیها نمود».
همانطور که گفته شد سفارت انگلیس در یادداشتی به وزارت امور خارجه صورت صاحبمنصبانی را که در پلیس جنوب ایران مشغول خدمت بودهاند به وزارت امور خارجه میفرستد و درخواست میکند فهرست یادشده به وزارت جنگ ارسال گردد ولی وزارت امور خارجه از انجام این کار خودداری مینماید. سفارت انگلیس مجدداً در 14 ذیحجه 1335/3 اکتبر 1917 طی یادداشتی مینویسد:
مراسله مورخه 11 ذیحجه 1335 جناب اشرف که امتناع فرموده بودند از اینکه صورت صاحبمنصبانی که داخل قشون جنوب ایران شده قبول و برای وزارت جنگ جهت صدور فرمان بفرستند شرف وصول بخشید. شرف دارم خاطر محترم را متذکر سازم از اینکه کلیه مسئله قشون جنوب ایران فعلاً در تحت مذاکره دوستانه است تا اینکه قرارداد تازه نشده به نظر دوستدار دولت ایران حق ندارد که فقط به وسیله اظهاری که در مراسله مزبوره شده از طرف خود قراردادهایی که فیمابین سفارت اعلیحضرت پادشاه انگلستان و یک کابینه ایران صادر شده و کابینه بعد اثرا آنرا تصدیق نموده است نسخ نمایند تا اینکه مذاکرات ختم نشده حق دارم از دولت علّیه انتظار داشته باشم که قرارداد حالیه را به موقع اجرا گذارند و افسوس دارم از اینکه برای دوستدار غیرممکن است جواب حالیه جناب اشرف را در خصوص خواهش خود قبول نمایم...
ارسال چنین یادداشتهایی توسط سفارت انگلیس بارها تکرار میشود؛ ولی وزارت امور خارجه از ارسال آنها به وزارت جنگ خودداری کرده است. در یکی از پاسخهای
وزارت امور خارجه به سفارت انگلیس در تاریخ 22 ذیحجه 1335 آمده است:
مراسله آن جناب جلالتمآب مورخه 14 ذیحجه جاری واصل و سمت توقیر گردید.
جواباً خاطر محترم را به مفاد مراسلات رسمی خود مورخ 4 ذیقعده و 9 و 14 ذیحجه 1335 و به مذاکرات روز دوشنبه دهم شوال که در طی آن عدم امکان شناختن تشکیلات قشون جنوب بیان شد معطوف میدارم. بدیهی است تصدیق خواهد فرمود وقتی نشناختن اساس تشکیلات مزبوره از اختیار اولیاء دولت علّیه خارج باشد در مسائل ... آن نیز که منجمله مسئله راجع به صاحبمنصبان است دخالت ممکن نخواهد بود.
خیلی خرسند خواهم بود که آن جناب دوستان استظهاری راجع به اصل طرح دولت علیه برای تشکیل قوای تأمینیه متحدالشکل تحت صاحبمنصبان یک دولت بیطرف موافقت نظر اولیاء دولت متبوعه خود را جلب و خاطرنشان فرمائید که تشکیلات فعلیه به اسم قوای جنوب ایران متأسفانه اسباب نگرانی عموم گردیده است و منافع حقیقی دولتین چنین اقتضا میکند که به فوریت تشکیلات مزبور به تشکیلات قوای متحدالشکل در تحت صاحبمنصبان یک کشور بیطرف که اصل نقشه آن به استحضار اولیاء دولت بریتانیای کبیر رسیده است، تبدیل شود...
ملاحظه میشود وزارت امور خارجه در یادداشت خود اعلام کرده است وقتی دولت ایران در شناسائی اصل موضوع که همان پلیس جنوب است با طرف انگلیسی اختلافنظر دارد، پرداختن به مسائل فرعی مانند ارسال فهرست صاحبمنصبان پلیس جنوب به وزارت جنگ بیمعنا خواهد بود. در متن یادداشت میبینیم به مذاکرات 10 شوال 1335 استناد شده است. در این مذاکرات چه مسائلی مطرح شده است؟ در یکی از اسناد ذکر شده است دولت علّیه طرحی را برای تشکیل قوای تأمینیه متحدالشکل در نظر دارد و چون جناب وزیرمختار میخواستند از اساس آن مطلع شوند، طی ملاقاتی در 10 شوال 1335 به طور حضوری این توضیحات به وزیرمختار ارائه گردید. کلیات آن عبارتست از:
علاوه بر قشونی که برای ساخلو مرکز و ولایات لازم است، دولت مقتضی میداند که قوه مرکب از پانزده هزار نفر ژاندارم برای امنیت طرق و شوارع تشکیل و صاحبمنصبان آنها به اندازه لزوم از دولت بی طرفی جلب شوند.
علاوه بر اینکه تنظیمات مالیه مخصوصا مطمح نظر دولت است، چون مسئله نگهداری قوا ارتباط کاملی به امر مالیه دارد لهذا دولت لازم میداند که متخصصین مالیه از دولت بی طرفی خواسته اختیارات کاملی به آنها برای تنظیمات مالیه بدهد.
سفارت انگلیس باز هم طی یادداشتی درخواست خود را تکرار میکند و باز هم وزارت امور خارجه در تاریخ 22 ذیحجه 1335 به یادداشت مورخه 3 اکتبر 1917 سفارت انگلیس جواب میدهد:
نظر به اینکه شناختن تشکیلات قشون جنوب ایران در تحت فرماندهی ژنرال سایکس و سایر صاحبمنصبان ولو موقتاً برای دولت علّیه امکان ندارد، اولیاء این دولت محض تکمیل امنیت جنوب و سایر نواحی ایران تشکیل قوای متحدالشکل را به فرماندهی صاحبمنصبان از دولت بیطرف در نظر گرفته که با اصول واحد موجبات تکمیل امنیت را در تمام مملکت فراهم سازد. طرح تشکیل قوای متحدالشکل که رئوس مسائل آن در یک ورقه یادداشت روز دوشنبه دهم شوال حضوراً به وزیرمختار انگلیس تسلیم گردید به اندازهای ساده و سهلالاجرا میباشد که تهیه و مسائل اجرای آن آنقدر وقت زیاد لازم ندارد که تکمیل امنیت جنوب را دچار تعطیل سازد.
برای مزید توضیح وزیر امور خارجه نظر دقت وزیرمختار انگلیس را به فقرات ذیل متوجه میسازد:
صاحبمنصبان انگلیس و صاحبمنصبان قشون هندی که فعلاً در قوای جنوب هستند احضار و قوای مزبور از طرف دولت علّیه به فرمانفرمای فارس سپرده میشود که تا ورود صاحبمنصبان که از یک دولت بیطرف اجیر میشوند در تحت فرماندهی و مسئولیت معزیالیها مشغول کار باشند.
اسلحه و مهماتی که متعلق به ژندارمری دولت علّیه بوده به تصرف قوای ژنرال سایکس درآمده مسترد و اسلحه و مهماتی که متعلق به دولت انگلیس میباشد در مقابل قیمت آن واگذار شود.
چون موافق طرح دهم شوال دولت در نظر گرفته است مخارج قوای تأمینیه متحدالشکل از تفاوت عایدات حاصله از تغییر تعرفه گمرک پرداخته شود، مادام که تغییر تعرفه گمرکی صورت وقوع نیافته عجالتاً وجوه حالیه گمرکات به مصرف نگاهداری قوای مزبور میرسد و اقساط قروض دولت علّیه که محل آن عایدات
گمرکات است تا زمان تغییر یافتن تعرفه به تعویق افتد و بعد از تغییر تعرفه اقساط قروض کمافیالسابق از محل گمرکات پرداخته شود.
این یادداشت یکی از واضحترین پاسخهایی است که وزارت امور خارجه ایران به سفارت انگلستان داده است. جالب اینکه در هامش پیشنویس این یادداشت آمده است:
در جلسه سهشنبه 21 ذیحجه 1335
هیأت محترم وزرا مطرح و تصویب شد
در یادداشت یادشده به مسائل مهمی اشاره شده است از جمله:
بازگشت صاحبمنصبان انگلیسی و هندی پلیس جنوب و اداره این نیرو به دست فرمانفرمای فارس
عودت اسلحههای متعلق به ژاندارمری که توسط پلیس جنوب به کار گرفته شدهاند و واگذاری دیگر اسلحهها در ازای پرداخت وجه
نحوه تأمین بودجه قوای متحدالشکل
اجیر کردن صاحبمنصبانی از یک کشور بیطرف
عدم امکان شناسایی پلیس جنوب حتی به صورت موقت و در طول جنگ.
این یادداشتها در دوره کابینه علاءالسلطنه صادر شده است. در این دوره وی علاوه بر ریاست کابینه، سمت وزیر امور خارجه را نیز به عهده داشته است. در این دوره اختلافات بین ایران و انگلیس در حال اوج گرفتن بوده و سفارت انگلیس تلاش میکرد کابینه وقت را وادار سازد تا تشکیلات پلیس جنوب را به رسمیت بشناسد. در این موقع گاه و بیگاه مقالاتی علیه فعالیتهای انگلستان در ایران به چاپ میرسید. نشریه صدای ایران در تاریخ
6 محرم 1336 طی مقالهای مینویسد:
... دشمنان مملکت یا دلالان خارجی درصدد هستند کابینه آقای علاءالسلطنه را که شدیدا مخالف به آمال خائنین جنوب است انداخته و کسانی را سر کار آورند که پلیس را به رسمیت شناخته و قباله جنوب را به دست حامی دول صغیره سپارند.
در این دوران همزمان با حضور پلیس جنوب ایران در مناطق جنوبی، بریگاد قزاق نیز در مناطق شمالی کشور حضور دارد و بدیهی است بریگاد قزاق سابقه بیشتری دارد ولی اقداماتی که پلیس جنوب در این مدت اندک عمر خود مرتکب گردید، ذهنیت مردم ایران را کاملاً نسبت به این نیرو منفی نموده بود. حمله به مردم عادی، غارت روستاها و اعدامهای دستهجمعی فراریان از پلیس جنوب در حضور کنسول انگلیس در اصفهان و دیگر مناطق چهره زشتی از این نیرو ارائه داد. این مسئله در ملاقاتهای دوجانبه به طرف انگلیسی گوشزد میشد. در یکی از گزارشهای وزارت امور خارجه آمده است:
روز شنبه مورخ 16 محرم 1336 با مستشار سفارت انگلیس ملاقات و به طور خصوصی شرح مظالم قوای موسوم به قشون جنوب ایران را با اثرات سوئی که در روابط دولتین میبخشد شرح دادم و گفتم به طوری مردم در وحشت میباشند که به محض نزدیک شدن قشون مزبور به هر نقطه اهل آنجا خانه و زندگی خود را گذاشته فرار میکنند مثل اینکه از چند نقطه اطراف یزد و کرمان اخیراً تلگرافاتی به دولت نمودهاند. مستشار اظهار داشت وزیرمختار از این حوادث متأسف و یقین دارند اهالی دهات اشرار را پناه داده حمایت کردهاند والا مورد حمله واقع نمیشدند. بالاخره پس از مذاکرات قرار شد از طرف سفارت اوامر و تعلیمات به جاهای لازم صادر شود که از این قبیل حوادث جلوگیری شود و با مردم اینطور رفتار ننمایند...
قبلاً گفته شد که وزارت امور خارجه ایران در یادداشت خود به سفارت انگلیس درخواست خروج صاحب منصبان انگلیسی و واگذاری پلیس جنوب به فرمانفرمای فارس را کرده بود. سفارت انگلیس در یادداشت مورخ نهم ربیعالاول 1336/ 23 فوریه 1918 به وزارت امور خارجه اعلام میکند:
در مراسله مورخه هفتم ذیقعده (26 اگوست 1917) به جناب اشرف علاءالسلطنه اطلاع داده بودم که پیشنهاد دولت علّیه ایران را برای ضمیمه ساختن استعداد موسوم به قشون جنوب ایران به یک قوای متحدالشکل جهت وقایه نظم و امنیت در تمام
مملکت ایران به دولت متبوعه خود تقدیم داشتهام و وزیر امور خارجه دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان به دوستدار اطلاع میدهند که دولت مشارالیها نظر به انجام این مسئله موافق اصول بیطرفی خالص به دوستدار اجازه دادهاند محض ایجاد یک قوه متحدالشکل بعد از اتمام جنگ در تحت صاحبمنصبان اروپایی که انتخاب آنها برحسب قرارداد فیمابین دولتین بوده باشد حال با دولت علّیه ایران داخل مذاکره شوم. گمان میکنم از این مراسله ثبوت نیت صادقانه دولت دوستدار را برای حصول یک تفهیم دوستانه در این مسئله و سایر مسائلی که در این اواخر فیمابین دولتین ایجاد شده است دولت علّیه ایران ملاحظه خواهند نمود...
در این یادداشت باز هم میبینیم که سفارت انگلیس، موافقت دولتش با ایجاد نیروی متحدالشکل را موکول به اتمام جنگ نموده، و اضافه میکند انتخاب و حضور صاحبمنصبان اروپایی باید برحسب قرارداد با این کشور باشد. این مسائل در ملاقات مورخه 16 ربیعالثانی 1336 با وزیرمختار انگلیس مطرح میشود:
وزیرمختار سئوال کردند که به مراسله من در باب پلیس جنوب جواب خواهید داد. من اظهار داشتم مراسله جنابعالی را که در هیأت وزرا خواندم طوری موجب یأس شد که نمیدانم چه جواب بنویسم زیرا مفاد این مراسله ابدا تغییری به وضع حالیه نمیدهد... وزیرمختار گفت به طوریکه سابقاً اظهار کردهام مفاد این مراسله با مذاکراتی که با یکی از اعضاء کابینه کرده بودم مطابق است. من جواب دادم فرمولی که نوشته شده بود با مراسله چندان موافق نیست. گفت بلی جزیی فرقی دارد یکی اینکه در آن فرمول استخدام صاحبمنصب با موافقت با سفارت ذکر نشده و این مسئله در مذاکرات سابق معلوم بود که باید اینطور بشود. دیگر اینکه مدت معین نشده بود. این هم به ملاحظه این است که من مطلب را به انگلیس نوشتهام و گویا در ترجمه اشتباه شده است. من جواب دادم ملاحظه میکنید به طوریکه خودتان هم میگویید در این مراسله و آن مذاکرات خیلی فرق است...
وزارت امور خارجه در تاریخ 18 ربیعالثانی 1336/ اول فوریه 1918 به یادداشت فوق پاسخ میدهد:
مراسله مورخه نهم ربیعالثانی 1336 (23 ژانویه 1918) ... واصل گردید... نظر به مصالحی که اولیاء دولت علّیه ایران وجهه خاطر خود ساخته مصمم بوده و هستند که
قوای متحدالشکل را سریعاً در تحت صاحبمنصبان یکی از دول بیطرف تشکیل بدهند و بدیهی است تمام اقداماتی که به جهت این تشکیلات در نظر گرفته و هر تقاضایی که دارند فقط به جهت استقلال ایران و نیل اصلاحات اساسی و حفظ بیطرفی محض است که برای مصالح دولت فخیمه انگلیس هم طبعا مفید میباشد. بنابراین تعلیق تفویض استعداد فوقالذکر به قوه ایران به بعد از جنگ با رعایت اصول بیطرفی متناقض بوده و مثل این است که استقرار اصل مزبور را ممتنع نماید چه اگر در تفویض قشون جنوب تعویقی حاصل شود دولت علّیه ایران را در اجرای نیات خود به مشکلات داخلی و خارجی دچار خواهد ساخت.
نظر به مراتب فوق از روی تحکیم روابط دولتین انگلیس و ایران دوستدار مسائل ذیل را که منظور خواطر اولیای دولت اعلیحضرت شاهنشاهی است به آنجناب جلالتمآب متذکر میشود:
1- مساعدت در تخلیه خاک ایران از قوای خارجه و تفویض قشون مسمی به پلیس جنوب ایران به این دولت،
2- الغاء عهدنامه 1907 و رفع اثرات اولتیماتوم 1911 کلیتا،
3- قبول مشارکت نماینده دولت علّیه ایران در کنفرانس صلح،
4- تجدیدنظر در تعرفه گمرکی،
5- ... عاجل عایدات گمرکات و اقساط گذشته و آتیه موراتوریم بدون هیچ شرط،...
چنانچه مشاهده میکنیم به مرور مواضع ایران سختتر میشود. دولت وقت در ابتدا صرفاً اعلام میکرد نمیتواند پلیس جنوب را رسمیت ببخشد ولی با گذشت زمان مسئله تشکیل قوای متحدالشکل را مطرح میکند و خروج صاحبمنصبان انگلیسی و هندی را به آن اضافه میکند و بالاخره نیز ضمن تجدید درخواستهای فوق الغاء قرارداد 1907 و برخی موارد دیگر را نیز خواستار میگردد. وزارت امور خارجه همزمان به سفارت ایران در لندن نیز دستور داده بود موضوع پلیس جنوب را پیگیری نماید. بر همین اساس سفیر ایران با وزیر خارجه انگلیس در تاریخ 21 ربیعالثانی 1336 ملاقات میکند. در این ملاقات وزیر خارجه انگلیس اعلام میکند انگلستان نمیتواند در طول جنگ با انحلال پلیس جنوب موافقت کند.
قبلاً گفته شد اقدامات پلیس جنوب باعث نارضایتی شدید مردم فارس و کرمان شده
بود و هر از گاهی از این نیرو به دولت شکایت میکردند. وزارت امور خارجه این شکایات را از طریق یادداشت به سفارت انگلیس منعکس مینمود. سفارت انگلستان در پاسخ به یکی از این یادداشتها در تاریخ 22 ربیعالثانی 1336/ 5 فوریه 1918 به وزارت امور خارجه مینویسد:
یادداشت مورخه 16 شهر حال (ربیعالثانی 1336) وزارت جلیله امور خارجه که عریضه اهالی شهر بابک در خصوص رفتار قشون جنوب ایران ارسال داشته بودند به سفارت اعلیحضرت پادشاه انگلستان واصل گردید. اظهارات مندرجه در عریضه مزبور به کلی با راپرتی که از صاحبمنصبانی که در آن ناحیه عملیات نمودهاند رسیده منافات دارد. راپرتهای مزبور مشعر است بر اینکه اهالی صلحجوی آنقریه با نهایت شعف قشون جنوب را پذیرفته و از محافظتی که خیال میکردند بر ضد سارقین از آنها به عمل خواهد آمد خیلی خرسند بودهاند. دو شب که قشون در آنقریه اقامت داشته به هیچوجه اغتشاشی در آنجا روی نداده و بعد استعداد مزبور از شهر بابک به میمند که محاکمه سارقین در آن نواحی بوده میروند و همینقدر که نزدیک میشوند به استعداد مزبور تیر انداخته میشود. پس از جنگ مختصری سارقین فرار مینمایند و مقدار معتنابهی از جو و گندم که در مغازهها بوده استعداد مزبور ضبط میکند و همچنین یک گله گوسفند و بز را میگیرند. مسلم است سارقین که به مجازات حقه خود رسیدهاند حال خود را بیگناه و صدمهدیده قلم میدهند. این سفارت افسوس دارد که در همدردی که از قرار معلوم دولت علّیه با عریضه نویسندگان جسور دارند نمیتواند شرکت نماید.
مواضع انگلیس در قبال پلیس جنوب ایران ابهاماتی را بین مردم ایران ایجاد کرده بود. سفارت انگلستان با ظرافت این مطلب را به مردم القاء میکرد که انگلستان از استقلال ایران حمایت میکند و این کشور آمادگی دارد پس از پایان جنگ با اولیای ایران برای اجیر نمودن صاحبمنصبان اروپایی همکاری نماید. وزارت امور خارجه وقت در آن زمان تصمیم میگیرد با صدور اعلامیهای شرایط واقعی را به آگاهی مردم ایران برساند. در همین رابطه در تاریخ 5 جمادی الاول 1336 ابلاغیهای به شرح ذیل صادر میگردد:
چون از مجاری مختلفه از وزارت امور خارجه مبنی بر جریان اوضاع حاضره سئوالاتی
شده است برای اطلاع عموم به وسیله این مختصر خلاصه گزارشات جاریه را توضیح میدهد: پس از تشکیل کابینه حاضره دایر به اظهاراتی که از سفارت دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان مشعر به موافقت و مساعدت اولیای امور آن دولت نسبت به ایران میشد وزارت امور خارجه داخل در مذاکره گردیده و در خلال این مذاکرات مراسله از سفارت معزیالیها به وزارت امور خارجه واصل گردید که اولیای دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان موافق اصول بیطرفی خالص حاضر هستند که از حالا در باب قوای متحدالشکلی که بعد از اختتام جنگ در تحت تعلیم صاحبمنصبان اروپایی به موافقت اولیای دولت انگلیس انتخاب شوند داخل در مذاکره گردند. چون مدلول مراسله مزبور بر وفق منظور اولیای دولت ایران نبود چه از یک طرف تفویض قوای مسمی به پلیس جنوب را به بعد از جنگ تعلیق و از طرف دیگر انتخاب صاحبمنصبان را منوط به رضایت اولیای دولت انگلیس نموده بود اولیای دولت ایران نظر به وظیفه که در حفظ تمامیت ارضی و استقلال مملکت ایران و رعایت بیطرفی کامل دارند ناچار به ایراد جواب گردیده نظریه خود را در خصوص تشکیل قوای متحدالشکل در تمام مملکت به سفارت فخیمه اشعار و در ضمن مواد پنجگانه ذیل انجام منظور است و مقاصد حقه خود را تقاضا نمودند.
1- مساعدت در تخلیه ایران از قوای خارجه و تفویض قشون مسمی به پلیس جنوب به این دولت،
2- الغاء عهدنامه 1907 و رفع اثرات اولتیماتوم 1911 کلیتا،
3- قبول مشارکت نماینده دولت علیه ایران در کنفرانس صلح،
4- تجدیدنظر در تعرفه گمرکی،
5- پرداخت کلیه ... عایدات گمرکات و اقساط گذشته و آینده موراتوریم بدون هیچ شرط،
ارائه توضیحات یادشده باعث میگردد نظر مردم نسبت به سیاست انگلیس در ایران نسبت به گذشته منفیتر شود. همین مسئله سفارت انگلیس را وادار میکند در 16 جمادیالاول 1336 یادداشتی را به وزارت امور خارجه ایران روانه کند:
چون به اطلاع سفارت انگلیس رسیده که بواسطه سوءتفاهم معلوم میشود سیاست دولت انگلیس نسبت به ایران مورد سوءظن بعضی احزاب ایران شده است لهذا سفارت اعلیحضرت پادشاه انگلستان مایل است دولت علّیه ایران مستحضر دارد که
سیاست دولت انگلیس نسبت به دولت ایران کاملاً از روی دوستی است و سفارت انگلیس حاضر است فوراً با دولت علّیه ایران برای ترتیب دوستانه در خصوص مسئله پلیس جنوب و احضار قشون انگلیس از ایران به طوری که مستلزم مصالح دولتین بوده میشد داخل مذاکره گردد. سایر مسائل متفرقه فیمابین دولتین با همین احساسات دوستانه در تحت مداقه خواهد آمد.
مشخص است انگلیس به واسطه اعلامیه دولت وقت کاملاً تحت فشار قرار گرفته و به فاصله اندکی از یادداشت قبلی مجدداً در تاریخ 27 جمادیالاول 1336 (11 مارس 1918) یادداشت دیگری را به وزارت امور خارجه میفرستد:
... دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان ... به هیچ چیز آنقدر مایل نیستند که به یک هیات وزرائی که بتواند نظم را در تمام مملکت وقایه و ایران را از نتایج مقاصد متجاوزانه آلمان و متفقین در مشرق محفوظ دارد... به ملاحظه مصالح فوقالعاده انگلستان در جنوب ایران که همجوار است و به ملاحظه هرج و مرجی که به واسطه عدم یک قوه نظمیه ممکن است به ظهور رسد دولت علّیه قشون جنوب را به طوریکه حال تشکیل یافته و مخارج آنرا دولت انگلیس متحمل است تا آخر جنگ رسماً بشناسد... از آن طرف دولت علّیه اعلیحضرت حاضر شدهاند که به طور ازدیاد و از روی سخاوت کمک نقدی به دولت علّیه بنمایند و برای ایجاد یک قوه نظامی متحدالشکلی پس از اتمام جنگ برای تمام مملکت که بالاخره قشون جنوب ایران به آن منضم گردد و در تحت صاحبمنصبان خارجه که ملیت آنها بعد از این فیمابین دولتین تصمیم مییابد مساعدت نمایند...
وزارت امور خارجه ایران در پاسخ به یادداشت فوق الذکر در تاریخ 5 جمادیالثانی 1336 طی یادداشت مفصلی به سفارت انگلستان ضمن قدردانی از اولیای دولت انگلستان برای رعایت استقلال ایران به انتقاد شدید از سیاستهای این کشور در قبال ایران میپردازد. در این یادداشت تجاوز نظامی دولت عثمانی به ایران به حضور نظامی دولتهای روسیه و انگلستان نسبت داده میشود، در حالیکه ایران در جنگ بیطرفی را اتخاذ کرده است. متن یادداشت به شرح ذیل میباشد:
مراسله محترمه آن جناب جلالتمآب مورخه 27 جمادی الاول 1336 (11 مارس 1918) واصل گردید. دوستدار از اینکه اولیاء دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان اطمینانهای راجع به رعایت استقلال ایران را تجدید نمودهاند امتنان خود را اظهار داشته اشعار میدارد
که اولیاء دولت علّیه نیز با روابط دوستی قدیمی موجود بین دولتین و با احساسات صادقانه که نسبت به دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان داشتهاند جز این انتظاری نمیتوانند داشته باشند که استقلال خالص این دولت منظور نظر صمیمانه دولت معزیالیها باشد لیکن با کمال تأسف مشاهده مینمایند که مفاد تعلیمات مندرجه در مراسله مزبوره با انتظارات اولیاء دولت علّیه موافقت نداشته و به ارکان همان استقلالی که منظور است ... خلل میرساند. به طوری که بر خاطر محترم آن جناب مشهود است از ابتدای وقوع جنگ بین دولتین عثمانی و روس اولیاء دولت متبوعه دوستدار وخامتی را که از حضور قشون اجنبی در خاک ایران متصور بود پیشبینی کرده در مجالس متعدده توجه اولیاء سفارتین بهیتین انگلیس و روس را به مضرات آن جلب و خواستار شدند که قشون روس را احضار و ایران را به حال خود بگذارند تا بتوانند با تعقیب رویه بیطرفی مصالح خود را که متضمن منافع دول همجوار نیز بود محفوظ بدارد. متأسفانه مسئول دولت علّیه ایران مورد قبول نیافت و مصائبی که بر عالم پوشیده نیست به ایران وارد آمد و حوادث پاییز و زمستان سال 1915 هم که بدان اشاره فرمودهاند نتیجه تجاوزات نظامی دول متخاصمه بوده است که برخلاف اصول استقلال و بیطرفی ایران رخ داده و پیوسته مورد پروتست این دولت بوده است. اولیاء دولت علّیه رجعت قشون روس را که به نقض بیطرفی ایران مبادرت جسته بودند با کمال خوشوقتی تلقی نمودند چه این مسئله را عمده وسیله برای حفظ بیطرفی ایران و تسکین افکار عامه میدانستند ولی متأسفانه به محض اینکه قشون روس شروع به رجعت نمودند در غالب نقاط نظامیان انگلیس به جای آنها آمده و بر خلاف مواعید مصرحه قطعیه دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان دائر به رعایت استقلال و بیطرفی ایران همان تجاوزات و مداخلات را پیش گرفته از آن جائی که این تجاوزات حقشکنانه و این تقاضا که قوای مسمی به پلیس جنوب که در حکم قوای خارجی است تا آخر جنگ به رسمیت شناخته شود مصائب چندین ساله ایران را تجدید و استقلال و بیطرفی آنرا تهدید خواهد نمود. اولیاء دولت متبوعه دوستدار انتظار آنرا دارند که اولیاء وقت جناب مستطاب اجل وزیر امور خارجه اعلیحضرت پادشاه انگلستان را به نتیجه وخیمه اینگونه تصمیمات جلب و هر چه زودتر امر به احضار قوای انگلیس صادر و از مسئولیتی که از حضور آنها در ایران حقا متوجه اولیاء امور انگلستان میشود احتراز نمایند. در موضوع سایر موارد مندرجه در مراسله دوستدار مورخه 18 ربیع الثانی 1336 با اظهار کمال تشکر از موافقت و
تجدیدنظر در تعرفه گمرکی خاطر محترم آن جناب جلالتمآب را قرین استحضار میدارد که قبول استخدام صاحبمنصبان خارجی برای قوای متحدالشکل که بر طبق تصمیم اولیاء دولت دوستدار باید تشکیل یابد با موافقت دولت فخیمه انگلیس ناقض حقی است که اولیاء دولت دوستدار در ابطال شناسائی اولتیماتوم 1911 دارا هستند و خاطر نصفتمظاهر آن جناب جلالتمآب اعتراف میفرمایند که چون قبول این مسئله را اولیای دولت دوستدار تثبیت اینگونه معاهدات مضره میشمارند از موافقت در آن معذور هستند و با اینکه مشارکت ایران را در کنفرانس صلح به شراکت سایر دول بیطرف موکول میفرمایند لزوماً توجه آن جناب جلالتمآب را به این نکته جلب مینماید که اولیاء دولت دوستدار نظر به مصائب و خساراتی که به واسطه عملیات نظامی دول متخاصمه به ایران وارد آمده نمیتوانند در این مورد ایران را در روال سایر دول بیطرف تصور نمایند. در این موقع که آن جناب جلالتمآب در طی مراسله فوقالذکر و اشاره به واقعه اسفانگیز ویس قونسول انگلیس و رئیس بانک شاهی مقیمین رشت فرمودهاند مسئولیت واقعی این اتفاق ناگوار به نظامیان دولت فخیمه انگلیس که در خاک ایران نواب سلیمان میرزا و همراهان او را دستگیر و به بغداد روانه و توقیف نمودهاند متوجه میباشد...
مشخص است انگلستان در قبال ایران سیاست دوپهلویی را اتخاذ کرده است. این کشور با سختتر شدن مواضع دولت وقت مواضع خصمانهتری را در قبال کابینه دنبال میکند. در یکی از تلگرافهای محرمانه سفارت ایران در لندن در تاریخ 15 شوال 1336 آمده است:
در باب مطالب معهود چند مجلس مذاکرات مفصل کردهام. صریحاً میگویند اگر کابینه که با ما دوست باشد تشکیل بشود همراهی خواهیم کرد ولی نمیگویند به چه دلیل کابینه حاضر را دوست نمیدانیم. بالاخره در جواب استدلالات بنده میگویند اگر کابینه گواهی از دوستی خود بدهد ما هم همراهی خواهیم کرد. در باب میل کابینه به دوستی و اینکه واقعه فارس آنچه ممکن بود کرده ولی مخالف بیطرفی کاری نمیتواند بکند و صلاح شما هم این است که ایران کاملاً بیطرف بماند. آنچه لازم بیطرفی بود مطابق تلگرافات مبارک گفتم و مخصوصا توضیح کردم که بهترین پولیتیک اولاً تقویت کابینه است که قبولیت عامه داشته باشد. ثانیا رعایت بیطرفی کامل ایران را فقط به این وسیله میتوانید افکار عامه ایران را نسبت به خودتان خوب بکنید. اتخاذ این پولیتیک
از هر قوه برای شما در ایران مفیدتر است. خلاف آن مضر و وضع را روز بروز بدتر خواهد کرد. عجالتاً در این زمینه مشغول مذاکره هستم. هر چه معلوم بشود و به نظر برسد عرض خواهد کرد... .
قبلاً گفته شد مواضع دولت ایران در قبال پلیس جنوب ایران به تدریج سختتر شد و همین مسئله باعث گردید مقاومتها و شورشهایی در فارس بروز نماید. وزارت امور خارجه ایران از طرفی شکایتهای مردم عادی را که مورد حمله نیروهای پلیس جنوب قرار میگرفتند، به سفارت انگلستان منعکس میکرد و از سفارت پاسخ میخواست، و از طرف دیگر حتیالمقدور به نیروهای پلیس جنوب که از خدمت در این نیرو میگریختند به انحاء مختلف یاری میرساند. گزارش رمز از کارگزاری اصفهان به وزارت امور خارجه ایران مؤید این مطلب است:
رئیس مالیه به بنده شخصاً شفاهاً و محرمانه اطلاع داد دو سه نفر فراریهای پلیس جنوب آباده به دهات خالصه دولت آمدند و تکلیف خواستند. چون توقف آنها در دهات متعلق به دولت مناسب نبود متفقاً عقیدهمان این شد که به مباشر دهات تعلیمات داده شود محرمانه و با لباس مبدل مساعدت نمایند که آنها بدون اینکه وارد اصفهان بشوند سمت کاشان و قم و طهران بروند و آن سه نفر را هم به همین ترتیب رئیس مالیه تعلیمات داد مساعدت نمودند و روانه شدند...
پانوشتها
.158- 1. علی بابائی، غلامرضا، تاریخ ارتش ایران از هخامنشی تا عصر پهلوی، تهران: آشیان، 1382 ، صص 159
. 2. نصیری طیبی، منصور، ایالت فارس و قدرتهای خارجی، تهران: مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی، 1384 ، ص 109
. 3. ذوقی، ایرج، ایران و قدرتهای خارجی، تهران: پاژنگ، 1368 ، ص 155
. 4. ایرج ذوقی، ص 162
.196 - ایران، 1364 ، صص 206
. 6. تحولات سیاسی نظام ایران، دکتر جهانگیر قائم مقامی، 1326 ، ص 219
. 7. تلگراف رمز 12 اسفند 1299
1334 ق. -47-19- 8. سند شماره 34
1334 ق. -47-19- 9. سند شماره 04
1335 ق و -48-37-1/ 1335 ق، سند شماره 9 -48-37/1- 1334 ق، سند شماره 9 -47-19- 10 . سند شماره 35
1335 ق. -48-37/1- سند شماره
1335 ق. -48-37/1- 11 . سند شماره 69
1335 ق. -48 -8 - 12 . اسناد شماره 4 و 3
1335 ق. -48 -37/2 - 13 . سند شماره 90
1335 ق. -48-37/1- 1335 ق و اسناد ضمیمه به شماره 55 و 54 -48-37/1- 14 . سند شماره 53
1335 ق. -48-37/1- 1335 ق و ضمایم سند به شماره های 43 و 42 -48-37/1- 15 . سند شماره 41
1335 ق. -48-37/1- 16 . سند شماره 68
1335 ق. -25-1- 17 . سند شماره 89
1335 ق. -25-1- 18 . سند شماره 101
37 48 1335 ق. / 1335 ق و سند شماره 13 1 -25-1- 19 . سند شماره 91
37 48 1335 ق. / 20 . سند شماره 37 1
1335-48 ق. -37/1-78 .21
37 48 1335 ق. / 22 . اسناد شماره 25 و 24 1
1336 ق. -48-14- 23 . سند شماره 63
1336 ق. -48-14- 24 . سند شماره 83
1336 ق. -48-14- 25 . اسناد شماره 96 و 41
1336 ق. -48-14- 26 . سند شماره 30
1336 ق. -48-14- 27 . سند شماره 74
1336 ق. -48-14- 28 . سند شماره 29
1336 ق. -48-14- 29 . سند شماره 44
1336 ق. -48-14- 30 . سند شماره 125
1336 ق. -48-14- 31 . سند شماره 71
1336 ق. -48-14- 32 . سند شماره 92 تا 89
1336 ق. -48-14- 33 . سند شماره 114
1336 ق. -48-14- 34 . سند شماره 50
1336 ق -48-14- 35
و تحمیل پیمان اتحاد سهگانه
سجاد راعی گلوجه*
مقدمه
این مقاله درصدد بررسی مستند دلایل تغییر استراتژی انگلیس در ایران پس از حمله آلمان به شوروی و ماهیت اتحاد انگلیس و شوروی و ارتباط آن با اشغال ایران در سوم شهریور 1320 میباشد. همچنین بررسی و تحلیل نقش انگلیس در اشغال ایران و جلب موافقت روسها با این اقدام و ماهیت پیمان اتحاد سهگانه از نظر استراتژی یا تحمیلی بودن آن و بهرهبرداری از آن برای ایجاد بستری قانونی برای وادار کردن ایران به پذیرش تحمیلات بیشتر و انعقاد قراردادهای گوناگون مورد نیاز، بخش دیگری از اهداف این مقاله است. موضوع توسل انگلیسیها به دستاویز و دروغ بزرگی با عنوان خطر حضور ستون پنجم آلمان در ایران و بزرگنمایی آن برای توجیه اشغال ایران نیز در این مقاله بررسی شده است.
تغییر موازنه و استراتژی در جنگ جهانی دوم و اشغال ایران
حملة آلمان هیتلری به اتحاد شوروی، موازنة قوا و استراتژیها را به کلی تغییر داد؛ و قدرتهای به خون هم تشنه را با هم متحد کرد؛ بدینسان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و ایالات متحده آمریکا و بریتانیای کبیر (دو غول جهان سرمایهداری)
دست در دست هم گذاشتند.
نتیجه این تغییر سریع شرایط، تغییر و به هم خوردن استراتژیها بود. پیش از حمله آلمان به شوروی، استراتژی انگلستان در خاورمیانه مبتنی بر دفاع از ایران و خلیج فارس در مقابل هرگونه حمله و تجاوز از سوی دول محور یا شوروی از غرب یا شمال به آن بود. پس از حمله آلمان به شوروی دفاع از ایران و خلیج فارس به قوت خود باقی بود، با این تفاوت که اینک شوروی به متحدی برای انگلستان تبدیل شده بود. در طرح دفاعی انگلیس، دفاع از ایران و عراق از اواخر خرداد1320 به ارتش انگلیسی هند واگذار شده بود که فرماندهی آن بر عهده ژنرال ویول بود. در این طرح، اشغال مناطق نفتخیز ایران و پیشروی به مناطق شمالی تا مرز جلفا نیز پیش بینی شده بود و بر اساس پیشروی آلمانها عملی میشد.
در واقع در مسئله محافظت از امپراطوری مستعمراتی انگلیس، ایران دارای اهمیت و جایگاه خاصی بود. حکومت هند انگلیس در گزارشی در این زمینه نتیجه میگیرد: «...مسئله حمله احتمالی نیروهای نظامی آلمان به ایران یا به افغانستان و یا هر دو کشور، به عنوان مسئله واحدی باید مورد بررسی قرار گیرد. دولت هندوستان جبهه گسترده از سوریه تا برمه را به صورت جبههای پیوسته مشاهده میکند. طبیعی است که در طول این جبهه بعضی نقاط اهمیت بیشتری داشته و بالقوه بیشتر از سایر بخشها در معرض خطر قرار گرفتهاند؛ چرا که یا تسخیر آنها آسانتر است و یا این که امکانات وسیعتری را، جهت ایجاد خطوط ارتباطی به هندوستان به وسیله دشمن، عرضه میدارند ... ایران در این جبهه گسترده، چه از نقطه نظر سیاسی و چه از نظر نظامی، در طرحهای سوقالجیشی انگلستان در دفاع از خاک هندوستان دارای موقعیت «کلیدی» است؛ زیرا ایران صاحب نفت بوده و در ضمن موقعیتی مناسب برای انجام دادن عملیات و فعالیتهای دشمن ارائه میدهد.» نکته مهم ماجرا این بود که آلمانیها از همدردی و هم نوایی مردم ایران با خود تقریباً مطمئن بودند و انگلیسیها نیز از این نکته مهم آگاه بودند و این امر باعث میشد در صورت شکست شوروی، آلمانها بتوانند از موقعیت ایران ضربات مهلکی به امپراطوری انگلیس وارد کنند.
در هر صورت، با حمله هیتلر به شوروی در 22 ژوئن 1941/ اول تیر 1320 و اتحاد انگلیس و شوروی به دنبال آن، آرایش سیاسی و نظامی جنگ جهانی دوم در سطح بینالمللی تغییر اساسی پیدا کرد که تغییر استراتژی شوروی و انگلیس در قبال ایران را نیز
به دنبال داشت. از این پس، موازنه سیاست خارجی ایران نیز متأثر از تحولات یادشده، دستخوش تغییر و از هم پاشیدگی شد؛ بدین ترتیب که حفظ و ادامه سیاست بیطرفی در شرایط جدید کاری بس دشوار و نیازمند بسترهای مناسب، از جمله توانمندیهای نظامی، اقتصادی و دیپلماسی بسیار کارآمد و فعال بود که ایران آن روز فاقد آن بود.
موقعیت راهبردی انحصاری ایران به دلیل قرار گرفتن بین شوروی و خلیج فارس، و ذخایر نفت ایران و پالایشگاه بزرگ آبادان که سوخت لازم متفقین را میتوانست تأمین کند، موقعیتهای ویژهای بود که ادامه سیاست بیطرفی ایران را در این وضعیت غیرممکن مینمود. به عبارت دیگر، بیطرفی واقعی ایران برابر با اتحاد با آلمان بود و کنار نهادن این سیاست از سوی ایران- خواه به اختیار یا به اجبار- به منزله قرار گرفتن در جبهه ائتلاف ضدآلمان محسوب میگردید.
خطر آلمان برای امپراتوری جهانی انگلیس به حدی جدی بود که چرچیل، نخستوزیر وقت انگلیس، دشمنیها و رقابتهای دیرینه و بیپایان سیاسی، اقتصادی و عقیدتی کشورش با شوروی را کنار نهاد و دست اتحاد به سوی استالین دراز کرد. اتحاد با شوروی نشاندهنده واقعگرایی و استفاده از فرصتها توسط انگلیسیها بود. علاوه بر ضرورت در اختیار داشتن خطوط ارتباطی با شوروی، حتی برای شکست احتمالی شوروی در جنگ با آلمان نیز تدابیری اندیشه بودند که بتوانند از چاههای نفت قفقاز و در مجموع نفت خاورمیانه و راه ارتباطی هند دفاع کنند یا با نابودی چاههای نفت آن مناطق آلمان را وادار به شکست و تسلیم کنند.
پس از این تحولات، رضاشاه علیرغم ادامه سیاست بیطرفی، سیاست بازدارنده در قبال شوروی و انگلیس در پیش گرفت. برکناری متین دفتری، نخستوزیر طرفدار آلمانها و انتخاب رجبعلی منصور به جای وی، ممنوع کردن ورود نشریات تبلیغاتی آلمان و تحت نظارت قرار دادن فعالیتهای آلمانیهای مقیم ایران از نتایج سیاست جدید رضاشاه بود. اما شوروی و انگلیس در مجموع سیاست خارجی ایران را در حد رضایت بخش و همسو با خود نمیدیدند و چیزی جز تسلیم کامل ایران به متفقین و قرار دادن همه قلمرو و امکانات کشور بدون قید و شرط در اختیار آنها را قبول نداشتند.
پس از حمله آلمان به شوروی در 22 ژوئن 1941/اول تیر 1320، دولت ایران همچون شهریور 1318، در تاریخ 5 تیر 1320 بیطرفی خود در جنگ بین آلمان و شوروی را نیز
اعلام کرد، ولی غافل از آن بود که امکان رعایت بیطرفی ایران در شهریور 1318 ناشی از همخوانی آن با سیاستها و استراتژی متفقین و دول محور بود. انگلیسیها عمدهترین دلیل تغییر سیاست آلمان را، از همپیمانی با شوروی به خصومت و جنگ با آن کشور، ناشی از شکست سیاستهای آلمانها در سوریه و عراق و تلاشی دیگر برای دستیابی به منابع نفت قفقاز تلقی میکردند. در گزارشی که در مورد مذاکرات لئوپلد امری، وزیر امور هند و آنتونی ایدن، وزیر امور خارجه انگلیس به تاریخ 3/7/1941 (12/4/1320) در این زمینه تهیه شده آمده است:
آقای امری عقیده داشت که علت اصلی تهاجم آلمان به اتحاد شوروی ضرورت دستیابی به منابع عمده نفت بوده است. به نظر او، زمامداران آلمان، پس از شکست توطئهشان در عراق و سوریه، اکنون متوجه منابع نفت باکو شده و میکوشند آن را به چنگ آورند. اگر پایشان به آنجا برسد، باید منتظر هرگونه حادثهای در ایران بود. آقای امری همکاری نزدیک با روسها را برای جلوگیری از این خطر لازم میدانست و پیشنهاد میکرد دولت اعلیحضرت طرح عملیات مشترک بریتانیا و اتحاد شوروی را در ایران مورد بررسی قرار دهند. آقای ایدن گرچه کمک به روسها را برای جلوگیری از پیشرفت آلمان لازم میشمرد، لیکن با پیشنهاد آقای امری در مورد طرح عملیات مشترک در ایران موافق نبود.
میتوان گفت با توجه به شرایط خطرناک فزاینده پیش آمده، از فردای حمله آلمان به شوروی، انگلیسیها و با راهنمایی و هدایت آنها شورویها دنبال بهانهای برای خارج کردن ایران از حالت بیطرفی و کشاندن آن به جبهه متفقین بودند. بهترین بهانه برای آنان، حضور آلمانیها و فعالیت ستون پنجم آلمان بر ضد متفقین در ایران بود.
نقش انگلیس در طراحی دستاویزی به عنوان خطر ستون پنجم آلمان برای اشغال ایران
در دوره قبل از جنگ جهانی دوم، هم انگلیس و هم شوروی در چهارچوب سیاست سازشکاری یا دلجویی از آلمان، از آن کشور برای مهار طرف مقابل در ایران استفاده میکردند و اجازه دادند آلمان نفوذ اقتصادی و فنی قابل ملاحظهای در ایران به دست آورد. در این میان انگلیسیها درصدد بودند با افزایش نفوذ آلمان در منطقه شمالی ایران موازنه اقتصادی به ضرر شوروی تغییر یابد. اما پس از حمله آلمان به شوروی همین افزایش نفوذ اقتصادی و فنی آلمان را دستاویزی برای اشغال ایران قرار دادند.
فکر اقدامات مشترک و از جمله اشغال ایران ابتدا از سوی انگلیسیها با روسها مطرح شد. آنها نیز با توجه به شرایط بغرنجی که در آن قرار داشتند از آن استقبال کردند. در دیداری که استافورد کریپس، سفیر انگلیس در شوروی با استالین در تاریخ 16 تیر 1320 انجام داد، یادداشت چرچیل را در مورد آمادگی انگلیس برای هر نوع کمکی به شوروی برای مقابله با آلمانها تسلیم وی کرد. استالین نیز از اقدام مشترک برای مهار فعالیت آلمانیها در ایران به شدت استقبال کرد. در 19 تیر ژنرال ویول، فرمانده نیروهای انگلیس در هند پیشنهاد کرد در صورت عدم همکاری دولت ایران باید دولت دیگری به جای آن جایگزین گردد. مایسکی، سفیر شوروی در لندن، در دیدار و مذاکرهای که در همان روز (19 تیر) با ایدن داشت، پیشنهاد کرد برای تسلیم ایران میتوان از اقدامات اقتصادی استفاده کرد.
یادداشت جالبی در حاشیه گزارش مربوط به مذاکرات هوراس سیمور، و آنتونی ایدن، وزیر خارجه انگلیس در مورد ایران به تاریخ 5 مرداد 1320 وجود دارد که از ماهیت واقعی طرح خطر ستون پنجم آلمان در ایران پرده برمیدارد:
در مورد فعالیت و نفوذ آلمانیها در ایران، ما و روسها مقاصد متفاوتی داریم. هدف روسها این است که نفوذ آلمانیها را در ایران ریشه کن سازند. از این رو، در مورد تعداد آنها که همه در شمال ایران هستند غلو میکنند. ولی به نظر من، خطر فعالیت نازیها نسبت به تأمین جریان نفت جنوب ایران، در مقایسه با خطر آنها در شمال، نسبتاً ناچیز است. تا هنگامی که روسها کنترل کامل قفقاز را در اختیار دارند و نیروهای آنها بر این سرزمین مسلط است، خطری بیش از آنچه منابع نفتی آنان را تهدید میکرد وجود ندارد. اما اگر آنها کنترل قفقاز را از دست بدهند، خطری که نفت را تهدید میکند صورت حاد پیدا میکند و فقط در این حالت است که مسئله اخراج آلمانیها از ایران برای ما مطرح میشود. از این رو، معلوم میشود که هدفهای ما، که به هدفهای روسها شباهتی ندارد، تنها با بیرون راندن آلمانیها از ایران به دست نمیآید. همچنین در صورتی که بر این فرض تکیه نکنیم که در درازمدت روسها کنترل قفقاز را از دست خواهند داد، معلوم میشود که در هر حال زمانی فراخواهد رسید که لازم خواهد شد برای حراست از منابع نفت اقدام کنیم، خواه آلمانیها بیرون رانده شده باشند، چه نشده باشند. پس دور از خرد و منطق است که با استناد به حضور آلمانیها در ایران درصدد
تهدید ایرانیان برآییم.
آقای ایدن با من [سیمور] موافق بود. لیکن تمرکز نیروهایمان را در مرزهای ایران لازم و فوری میپنداشت. به نظر او، اگر در هنگام این تمرکز نیروها هنوز با ایرانیان مشغول مذاکره برای اخراج آلمانیها بودیم، این تمرکز نیروها موجب تقویت موضعمان خواهد شد. اما اگر به مرحلهای رسیده بودیم که تسلط روسها بر قفقاز از میان رفته و جریان نفت مستقیماً به خطر افتاده بود، آن وقت میتوانیم فوراً برای تسخیر مناطق نفتخیز اقدام کنیم.
نکته قابل تأمل دیگر این که مقامات انگلیسی در مکاتبات محرمانهای که آن زمان داشتهاند کودتا و هر نوع خطری از جانب آلمانیها را در ایران منتفی و غیرعملی دانستهاند، و صرفاً در ظاهر برای متقاعد کردن روسها و تأمین منافع کشورشان در شرایط دشواری که قرار گرفته بودند خطر آلمانیهای مقیم ایران را طرح کردهاند. بولارد، وزیرمختار انگلیس در ایران، در گزارشی تأکید کرده: «در حقیقت در این جا [ایران] هیچگونه امکانی جهت عملیات خرابکارانه آلمانیها وجود ندارد؛ زیرا که آلمانیها تحت نظر شدید پلیس ایران قرار دارند». وی در گزارش دیگری نیز اعلام میکند باید نام ایران از فهرست کشورهایی که ستون پنجم آلمان در آن فعالیت دارند حذف شود:
وجود آلمانیها را مستمسک قرار دادن شاید بهانه خوبی نباشد؛ زیرا به علت خبرهای چاپ شده در روزنامهها و سایر گزارشها، که سخن از حمله قریبالوقوع انگلیسیها به خاک ایران میرود، آلمانیها خود درصدد ترک ایران هستند.
محمد ساعدمراغهای، سفیر وقت ایران در شوروی نیز معتقد بود در موضوع آلمانیهای مقیم ایران «فشار بیشتر از طرف انگلیس است ولی میخواهند این فشار به دست روسها باشد.» در تاریخ 6 اوت 1941/15 مرداد 1320، آنتونی ایدن، وزیر امور خارجه انگلیس ضمن سخنرانی در مجلس عوام انگلیس در مورد اوضاع بینالمللی گفت:
ما تنها یک سیاست را نسبت به تمام مللی که بین کانال سوئز (از طرف باختر) و مرز هندوستان (از طرف خاور) به سر میبرند، یعنی همان مناطقی که «خاورمیانه» خوانده میشود، میتوانیم تعقیب نماییم و این موضوع را وجهه همت قرار خواهیم داد که آن کشورهایی را که در خاورمیانه واقع شدهاند، یاری کنیم از مزایای زندگی آزاد و مستقلی برخوردار شوند... این کشورها برای تأمین این منظور که فرصتی به آلمان
ندهند که مزاحمتی ایجاد کرده و موجبات اغتشاش، طغیان و آشوب را برای اجرای نیات و مقاصد خود فراهم کند، میبایستی با هم همکاری نمایند.
برای توجه بیشتر نمایندگان محترم میگویم که امروز در ایران تعداد بیشماری آلمانی وجود دارند. تجربیات در بسیاری از کشورها چنین نشان داده که این مهاجرین آلمانی یا هر طوری که میخواهید اسمشان را بگذارید... بیاندازه برای کشوری که در آنجا اقامت دارند در مواقع بحران خطرناک هستند. روی همین اصل، نظر و توجه جدی دولت ایران را نسبت به خطری که در نتیجه ادامه اجازه اقامت عده بیشماری آلمانی در آن کشور ایجاد شده است و به ضرر خود آن کشور تمام میشود، جلب نمودهام. امیدوارم که دولت ایران از بذل توجه نسبت به این اخطار که از روی کمال دوستی و نهایت صمیمیت داده شده، دریغ نخواهد کرد و همین حالا اقدامات لازم را برای مقابله با این وضع به عمل خواهد آورد...
به دنبال سخنان ایدن، سفارت انگلیس در تهران با وزارت امور خارجة ایران وارد مکاتبات شد. لحن و محتوای مکاتبات و یادداشتها روز به روز شدیدتر و تندتر میشد. مثلاً یادداشت ده مادهای 25 مرداد 1320 فقط ناظر به ضرورت اخراج و کنترل آلمانیها بوده و لحن تهدیدآمیزی نداشت. اما یادداشت دوم بیشتر شبیه اولتیماتوم بود تا تذکاریه؛ در بندهای دوم و سوم تذکاریه آمده است:
... از قرار معلوم دولت ایران با ابقای اتباع آلمان در ایران بالنسبه به انجام تمایلات دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان در مسئلهای که در اثر اوضاع و حوادث جنگ کسب فوریت نموده و مینماید، بیشتر اهمیت میدهد. دولت ایران باید مسئولیتی را که در اثر این تصمیم متوجه میشود عهدهدار گردد.
در این صورت دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان خود را مجبور میداند اقدامات لازمه برای حفظ منافع حیاتی خود را به عمل آورده و خطری را که از عملیات محتمله آلمانیها در ایران ناشی میشود برطرف سازد...»
دولت ایران نیز در پاسخ به یادداشتهای سفارت انگلیس، طی تذکاریهای در 30 مرداد 1320، از محتوای یادداشتهای مذکور ابراز تأسف کرد و ضمن اشاره به اقدامات مربوط به کنترل اتباع بیگانه، اعلام کرد:
نظر به مقتضیات کنونی، چنانچه طی مذاکرات اخیر خاطرنشان شده، اجرای این برنامه
با دقت و سرعت بیشتری تعقیب میگردد. مخصوصاً این اواخر در نتیجه همین عمل از شماره اتباع بیگانه در ایران کاسته شده، به زودی نیز تعداد آنان به میزان قابل توجهی تقلیل خواهد یافت.
بدیهی است در مورد تقلیل شمارة بیگانگان، طرز عمل، تشخیص نیازمندیها و سایر جزئیات و کیفیات اجرایی آن بسته به نظر خود دولت شاهنشاهی میباشد که با رعایت مقتضیات اقداماتی را که شایسته میداند خواهد داشت.
در همان حال که دولت شاهنشاهی حاضر است هر اقدامی را که برای حفظ امنیت و صیانت حقوق مشروع همسایگان خود ضروری بداند به موقع اجرا بگذارد، هیچگونه پیشنهادهایی را که برخلاف سیاست بیطرفی یا حق حاکمیت دولت باشد، نمیتواند بپذیرد.
مکاتبات مشابهی نیز بین سفارت شوروی در تهران و وزارت امور خارجه ایران صورت گرفت که بیانگر عزم جدی متفقین برای اشغال بود و به نظر میرسید طرح اشغال ایران قبلاً ریخته شده است و مکاتبات و تذکاریهها اقدامات ظاهری برای متقاعد کردن افکار عمومی جهانی و ایرانیانی بوده است که از حکومت رضاشاه ناخرسندیها و عقدههای درونی فراوانی در دل داشتهاند. در واقع آشنایی انگلیسیها با مسائل جامعه ایران در آن زمان و اطلاعشان از تنفر مردم از اقدامات رضاشاه موجب شد بر روی احساسات ایرانیان موج سواری کنند.
آنچه در موضوع آلمانیهای مقیم ایران جالب است این است که رسانههای شنیداری و نوشتاری و مطبوعاتی انگلیس و شوروی و سفارتخانه و کنسولگریهای آنها در تهران و شهرهای ایران و همچنین در عرصه بینالمللی به صورت هماهنگ و در حجم زیاد به تبلیغ و بزرگنمایی خطر و حتی تعداد آلمانیها پرداختند و در حالی که بر اساس گزارشهای رسمی تعداد آنها بین 700 تا 800 نفر بیش نبوده در برخی اخبار و گزارشها تعداد را بین سه تا پنج هزار نفر نیز اعلام میکردند. آلمانیهای مقیم ایران خود به چندین گروه مختلف تقسیم میشدند: نمایندگان سیاسی، کارشناسان فنی، گردشگران و بازرگانان. جواد عامری، کفیل وزارت امور خارجه در زمان اشغال ایران در شهریور 1320 در مورد بهانه بودن موضوع حضور آلمانیها در ایران میگوید:
بهانه را حضور آلمانیها در ایران قرار دادند. خود بولارد در مجلس انگلستان گفت:
آلمانها در ایران سه دسته بودند: یک دسته فنی بودند و یک دسته مأمور سفارت و دسته سوم سیاح. به نظر من احصائیه بولارد درست بود؛ زیرا فهرست اسامی همه آلمانیها در دست ما بود و همه تحت مراقبت بودند و عده آنان از هفتصد و چهل نفر تجاوز نمیکرد. آمار بولارد نیز با آمار ما مطابق بود ولی عده گروهها چهار بود: یکی مأموران سیاسی که چون ما کشور بیطرف بودیم نمیتوانستیم متعرض آنها بشویم. گروه دیگر افراد فنی که در کارخانههایی که از آلمان خریده بودیم کار میکردند. قرار ما این بود که این گروه بیایند و کارخانهها را نصب کنند و چند ماهی کار بکنند تا ببینیم کارخانه خوب کار میکند یا نه؟ آن وقت باقی پولشان را بدهیم و آنها را به کشورشان برگردانیم. گروه سوم کسانی که رسماً در خدمت دولت ایران و مستخدم ما بودند، و دسته چهارم جهانگردان و سیاحان که حداکثر میتوانستند سه ماه اجازه توقف داشته باشند....
این بهانههای کوچک بیآن که اصلاً مهم باشد به صورت یک بهانه عمده در آمد در حالی که از بیخ بیاساس بود. همان موقع که میگفتند عده آلمانها در ایران زیاده از اندازه است ما صورت برداشتیم و بعد درصدد برآمدیم که همه را تحت مراقبت داشته باشیم. به سفیر آلمان نیز گفته بودیم که زمان جنگ است و باید مراقب اعمال خود باشند. به شهربانی دستور داده شده بود اقامت کسانی را که برای سیاحت آمدهاند تجدید نکند و هر کس سه ماه مانده، باید از ایران خارج شود. به مأموران فنی هم گفته بودیم که دیگر نیازی به وجودشان نیست و مراجعت کنند. وقتی حضرات ملاحظه کردند که موجبات بهانهجویی منتفی شد با عجله و شتاب تمام دست به آن اقدام ناجوانمردانه زدند تا بتوانند روسیه را مجهز و مسلح سازند و از فشار آلمان در غرب اروپا بکاهند، نه آن که چند آلمانی را بیرون کنند.
در نهایت نیز با وجود اعلام آمادگی ایران برای اخراج آلمانیها، سفیران شوروی و انگلیس ساعت چهار و پانزده دقیقه بامداد 3 شهریور 1320 به دیدار نخستوزیر ایران رفتند و طی یادداشتهای مشابهی اعلام کردند ارتشهای شوروی و انگلیس از مرزها گذشته و وارد خاک ایران شدهاند. نکتهای که تمام ادعاهای انگلیسیها را در مورد توجیه اشغال ایران رد میکند این است که اسناد فاش شده خودشان نشان میدهد مقامات نظامی و سیاسی آن کشور بدون این که فرصت کافی برای تصمیمگیری در اختیار ایران قرار دهند
و بدون این که منتظر نظر دولت ایران باشند، بعد از تسلیم چند یادداشت و اولتیماتوم و علیرغم آمادگی ایران برای پذیرش خواستهای آنان، بلافاصله ایران را اشغال کردند؛ زیرا واهمه داشتند که در صورت طولانی شدن کار، ایرانیان دست به اقداماتی بر ضد منافع آن کشور، به ویژه در مناطق نفتخیز بزنند. ژنرال ویول، در تلگرامی به تاریخ 2 اوت 1941/11 مرداد1320 به وزارت خارجه انگلیس مینویسد:
شما توجه خواهید داشت که از نقطهنظر نظامی، شرایط و زمان اولتیماتوم به ایران باید دقیقاً تعیین شود. آنها اقدام به تهیه تدارکات تدافعی [بر علیه انگلستان] میکنند و احتمالاً در تأسیسات نفتی و سیستم کشتیرانی (در خلیج فارس- خرمشهر- شطالعرب) خرابکاری میکنند.
محمد ساعدمراغهای، سفیر وقت ایران در شوروی در گزارشی در مورد احضارش به کاخ کرملین در نیمه شب سوم شهریور برای اعلام اشغال ایران از طرف نیروهای متفقین و دلایل آن، مینویسد مولوتف، وزیر خارجه شوروی به وی گفت:
... نظر به این که عده بسیار مهمی از عمال آلمانی به عناوین مختلفه در ایران بر علیه دولت شوروی و متحدش انگلستان مشغول دسیسه و تحریکات میباشند و دولت ایران به یادداشتهای دوستانه انگلیس و شوروی وقعی نگذاشته و چنان که تقاضا شده بود اقدامی در اخراج آنان از خاک ایران به عمل نیاورده و بلکه رویه خصمانه هم نسبت به ما و انگلیسیها اتخاذ نموده است دولت شوروی طبق ماده شش قرارداد مودت 1921 به ارتش سرخ امر داده است که وارد خاک ایران شوند. و مخصوصاً خاطرنشان مینمایم که این اقدام دولت شوروی به هیچ وجه بر علیه ملت ایران نبوده و به محض این که عللی که این اقدام را ایجاب نمودهاند از میان برداشته شود ارتش شوروی فوراً ایران را تخلیه خواهد کرد...
گرچه انگلیس و روسیه شوروی هم زمان و با یک انگیزه و بعد از تسلیم یادداشتهای کاملاً مشابه ایران را اشغال کردند، روسها تجاوز خود را به قرارداد مودت 1921 مربوط کردند، ولی انگلیسیها حتی بدون چنین مستمسکی اقدام به اشغال ایران کردند و خلاصه آن قدر دروغ گفتند که بارها به تناقضگویی افتادند و برای پوشش دروغ بزرگ خود دهها دروغ دیگر را نیز به هم بافتند. مثلاً کنسولگری انگلیس در شیراز علاوه بر اقدامات سفارتخانه انگلیس در تهران، خودش نیز پس از اشغال ایران با استانداری فارس و
مطبوعات محلی شیراز وارد مکاتبه و مذاکره برای توجیه اشغال ایران شد و سعی کرد همه تقصیرهای منتهی به اشغال را به گردن دولت ایران بیندازد، یا چرچیل در بخشی از سخنرانی خود در 22 شهریور 1320 در رابطه با ایران گفت:
راجع به ایران؛ برای رساندن قوا و مهمات از انگلستان به روسیه سه راه موجود است: یکی راه قطب شمال از طریق آرخانگل، دیگری راه شرق اقصی از طریق ولادیوستک، سوم از طریق ایران که فاصله پانصد مایلی بین خلیجفارس و بحر خزر میباشد. از مدتهای دراز آلمانها با حقهبازیهای مخصوصشان در ایران مشغول بودهاند. سیاحان و اشخاص فنی و دیپلوماتهای آلمانی مشغول اغواء و زیر پا نشستن مردم و دولت شاهنشاهی ایران بودهاند که یک عده ستون پنجم در ایران ایجاد کنند که بر حکومت تهران تسلط داشته و نه فقط چاههای نفت را اشغال و منهدم کنند- چاههای نفتی که حائز عواید بزرگ و مهم بود و من شخصاً به آن نهایت اهمیت را میدهم- بلکه در نظر داشتند که مطمئنترین و کوتاهترین طریق را که ما میتوانیم به روسیه برسیم ببندند. بنابراین ما لازم دیدیم مطمئن شویم که این اقدامات به جایی نرسد و در نتیجه ما اخراج آلمانیها را از دولت ایران خواستیم. وقتی که با فشار محلی دولت ایران درخواست ما را اجرا نکرد قشون روس و انگلیس با قوای کافی و در حقیقت با قوای عظیم از جنوب و شمال وارد ایران شدند...
در روزهای پس از اشغال نیز با وجود اعلام رسمی ترک مخاصمه از سوی دولت ایران، نیروهای شوروی و انگلیس تا زمانی که به مناطق از پیش تعیین شده نرسیدند، به پیشروی خود ادامه دادند.
رفتار و ادبیات به کار رفته از سوی انگلیسیها در مورد دولت ایران در موضوع درخواست اخراج آلمانیها طوری بود که در هر صورت راه را برای اعمال فشار بر ایران هموار میکرد. خواسته به صورتی بود که انجام یا عدم انجام و یا انجام ناقص آن در مرحله اثبات تفاوت چندانی نداشت و بستگی به نظر انگلیسیها داشت که آن را بپذیرند یا نه. برای ایران غیرممکن و غیرعملی بود که ظرف مدت حداکثر 13 روز چهار پنجم آلمانیها را که غالباً کارشناسان فنی و اقتصادی بودند بدون امکان جایگزینی سریع و برخلاف سیاست بیطرفی و بر خلاف معاهده موجود میان دو کشور اخراج کند. در هر حال رضاشاه باید این نکته را در نظر میداشت که نفت جنوب ایران تا چه اندازهای برای انگلیسیها ارزش داشت و هیچ بدیلی به جای آن وجود نداشت. در ضمن اگر چند صد نفر یا با
پذیرش اغراق ادعا شده چند هزار آلمانی، آن همه خطرناک بودند که میتوانستند سرنوشت جنگ دوم جهانی را از طریق اقدامات خرابکاری در ایران به سود آلمان و متحدان آن تغییر دهند، در آن صورت متفقین در مقابل دهها میلیون آلمانی چطور مقاومت میکردند و در نهایت نیز پیروز شدند؟
با توجه به این حقیقت و اظهارات صریح مقامات انگلیسی طرح خطر آلمانیها مناسبترین و کارسازترین دستاویز برای هرگونه برخورد با ایران و اقدام به اشغال آن بود که همینطور هم شد.
اهمیت اشغال ایران برای انگلیسیها
برای انگلیسیها حفاظت از چاههای نفت ایران و جلوگیری از دستیابی آلمانها به چاههای نفت قفقاز اهمیتی کاملاً حیاتی داشت. دلیل عمده اتحاد آنها با شوروی نیز در واقع همین مسئله بود. این اهمیت در صورت شکست شوروی از آلمان و پیشروی آلمان در قفقاز نیز به صورت دیگری مطرح بود؛ بدین ترتیب که اگر انگلیس نمیتوانست مانع از دستیابی آلمانیها به چاههای نفت قفقاز شود با استقرار نیروی هوایی در نزدیکترین نقطه در خاک ایران، چاههای مذکور را بمباران و نابود میکرد و امتیاز بزرگی را از دست آنها میگرفت در این زمینه انگلیسیها طرحی به عنوان «طرح قفقاز» را دنبال میکردند.
پس از مسئله نفت، راههای ترانزیتی ایران که راهی بدون انقطاع و امن بود، مهمترین هدف بود. اما انگلیسیها برای جلب نظر موافق روسها، اهمیت راههای ایران را به عنوان مهمترین عامل برای ضرورت اشغال ایران مطرح کردند.
مهار توسعهطلبی روسها در قلمروهای شمالی ایران، هدف دیگر انگلیسیها بود. آنها میخواستند به زبان و روشهای دیپلماتیک و سیاسی این سیاست خود را اجرا کنند؛ لذا علیرغم این که هیچ اعتمادی به روسها در مورد سیاست آن کشور در ایران نداشتند، با در نظر گرفتن شرایط بینالمللی همواره سعی کردند ظاهر دوستانه خود را در قبال روسها حفظ کنند. چنان که در دوره پس از اشغال ایران دیده میشود انگلیسیها برای تحقق خواسته خود در این زمینه تلاش کردند به بهانه نیاز روسها به نیروهای خود در جبهه مقابله با آلمان، آن کشور را متقاعد کنند که نیازی به حضور نظامیشان در ایران نیست و انگلیسیها حاضرند در این زمینه به آنها در ایران کمک کنند. در یکی از نامههای چرچیل به
استالین این موضوع به وضوح بیان شده است:
تنها نفعی که ایران برای ما دارد اینست که به ما اجازه میدهد سدی در برابر پیشروی آلمانها به طرف مشرق ایجاد کنیم و سپس کمکهای لازم به شما را به منطقه دریای خزر برسانیم.
اگر شما میخواهید از پنج یا شش لشکری که در ایران دارید برای جنگ در جبهه روسیه استفاده کنید ما مسئولیت حفظ نظم را در سراسر ایران و بهبودی وضع راههای این کشور را به عهده میگیریم. من از طرف بریتانیا قول میدهم که ما با قبول این مسئولیت به هیچوجه قصد نداریم چه در هنگام جنگ و چه پس از آن امتیازاتی در ایران به ضرر منافع دولت شوروی برای خود به دست آوریم.
چرچیل پس از ترک مقاومت از سوی ایرانیها، نامهای به تاریخ 30 اوت 1941/8 شهریور 1320 به استالین مینویسد و در آن نامه نیز سعی میکند هدف از اشغال ایران را دستیابی به راههای مواصلاتی ایران قلمداد کند و هرگونه اقدام نظامی، از جمله اشغال پایتخت ایران را ضروری نمیداند و بر ضرورت تکمیل راهآهن ترانزیتی از خلیج فارس به دریای خزر تأکید میکند. وی در همین نامه در واقع به قدم بعد از اهداف اشغال ایران، یعنی بستن قرارداد اتحاد با ایران به جای ادامه جنگ با آن اشاره میکند تا ضمن مهار توسعهطلبی حال و آینده شوروی از همه امکانات و فرصتهای موجود برای مهار پیشروی آلمان در جنگ با شوروی استفاده کند:
ما بسیار خوشحال شدیم که ایرانیها اعلام کردند از هرگونه مقاومت خودداری خواهند کرد. منظور ما از ورود به ایران، علاوه بر حفظ امنیت چاههای نفت این بود که راه جدیدی برای ارتباط با شما پیدا کنیم که امکان قطع شدن نداشته باشد. بدین منظور ما باید کار راهآهنی که خلیج فارس را به دریای خزر متصل میکند توسعه دهیم و با وارد ساختن لوازم راهآهن از هند به ایران این نقشه را عملی سازیم. وزیر خارجه ما نوع قراردادی را که ما باید با ایران ببندیم به سفیر شما اطلاع داده تا به نظر شما برساند، به نحوی که ایران را دشمن خود نکنیم و مجبور نباشیم برای حفظ راهآهن ایران چندین لشکر خود را در این کشور نگاه داریم. خواروبار را از هند وارد ایران خواهیم کرد و اگر ایرانیها تسلیم شدند پرداخت عواید نفت را از سر خواهیم گرفت. ما به پیشقراولان خود فرمان خواهیم داد که به پیشروی ادامه دهند و در نقطهای که از طرف رؤسای نظامی تعیین خواهد شد، در
منطقهای بین همدان و قزوین به نیروهای شما متصل شوند. لازم است به دنیا اعلام کنیم که نیروهای انگلیسی و شوروی با یکدیگر ارتباط پیدا کردهاند. به عقیده ما، بهتر است فعلاً هیچیک از ما وارد تهران نشود؛ زیرا آنچه ما میخواهیم فقط استفاده آزادانه از راه ترانزیتی است.
جلوگیری از تکرار اقدامات آلمانیها در عراق و سوریه در ایران نیز از سایر علل اشغال ایران از سوی متفقین، به ویژه انگلیسیهاست. روزنامه انگلیسی ایونینگ استاندارد، چاپ لندن چند روز قبل از حمله متفقین به ایران نوشت:
ایران حلقه مهمی میان روس و انگلیس میباشد و نمیتوان آرام نشست تا در ایران هم مانند عراق فتنه برپا شود و روس و انگلیس میتوانند با کمک همدیگر در ایران کار کنند. این مسلم است که آلمانها تا چند روز دیگر دست به اقدامات مهمی خواهند زد؛ زیرا به خوبی از اوضاع باخبر هستند و از اهمیت نتیجه آگاه میباشند. آلمان چنین فکر میکند که اگر بتواند روسیه را محاصره کند به زودی آن را مغلوب خواهد کرد.
چرچیل در نامهای به لرد بیوربروک به تاریخ 30 اوت 1941/ 8 شهریور 1320 در مورد شوروی مینویسد:
انجام هرگونه کمک و مساعدتی به دولت شوروی وظیفه ما و به نفع ما است ولو اینکه برای اجرای این امر مجبور به فداکاری و از خود گذشتگی زیاد شویم.
در طرح دفاعی انگلیسیها، در صورت شکست شوروی از آلمان، باز هم ایران در طرح دفاع از هندوستان موسوم به «دفاع در عمق» جایگاه ویژهای داشت. مطابق این طرح میبایست نیروهای ارتش انگلیس در جبهههای دفاعی در فاصله هرچه بیشتر از مرزهای هندوستان، مثلاً عراق و ایران، یعنی جایی که امکان ایجاد ارتباط با ارتش امپراتوری در سایر مناطق خاورمیانه بیشتر بود، مستقر شوند. دولت هند انگلیس همچنین معتقد بود بعد از پیروزی آلمانیها در قفقاز، انگلیس باید جبهه جدیدی در ایران به وجود آورد. در مجموع، میتوان گفت مقامات سیاسی و نظامی انگلیس در طرحهای نظامی و دفاعی خود ایران را «جبهه تعیینکننده سرنوشت» برای منافع و موقعیت کشورشان تلقی میکردند و معتقد بودند تصمیم نهایی در مورد سرنوشت نهایی جنگ جهانی دوم در همین جبهه، یعنی خاک ایران گرفته خواهد شد.
دلیلی که دست کم برخی مقامات انگلیسی در اوایل حمله آلمان به شوروی برای اعمال
فشارهای دیپلماتیک و اقتصادی به جای فشارهای سیاسی برای جلب نظر موافق دولت ایران برای همکاری مؤثر با متفقین اعلام و پیشنهاد میکردند، این بود که دولت ایران دو بار- در ابتدای جنگ جهانی دوم و پس از حمله آلمان به شوروی- رسماً اعلام بیطرفی کرده بود؛ لذا اشغال نظامی از نظر افکار عمومی ایرانیان و سایر ملل جهان، از جمله آمریکاییها قابل پذیرش و پسندیده نبود و حتی ممکن بود در جهان اسلام احساسات ضدانگلیسی را دامن بزند. ولی چنان که گفته شد انگلیسیها برای حفاظت از امپراتوری جهانی خود از هیچ اقدامی فروگذار نکردند و مناسبترین تصمیم را با پذیرش همه پیامدهای احتمالی آن اتخاذ و اجرا کردند.
آیا امکان اشغال نشدن ایران در جنگ جهانی دوم وجود داشت؟
این سئوال همواره مطرح بوده است که آیا امکان اشغال نشدن ایران در جنگ جهانی دوم وجود داشت؟ به عبارت دیگر، متفقین و به ویژه انگلیسیها گزینه دیگری که جایگزین اشغال ایران شود پیش روی خود داشتند؟ اگر در آن زمان بهانهای به نام فعالیت ستون پنجم آلمان در ایران وجود نداشت، آیا ایران اشغال نمیشد؟ آیا انگلیسیها از ابتدا درصدد اشغال ایران بودند یا اشغال یکی از چندین گزینه پیش رو بود؟ و سؤالات دیگری از این قبیل.
آن چه از اسناد و مدارک قابل دسترس و خاطرات انتشار یافته رجال سیاسی ایران و کشورهای متفقین و در موارد معدودی از مکاتبات سران شوروی و انگلیس و نمایندگان سیاسی و نظامی آن دو کشور برمیآید، در هفتههای اولیه تغییر استراتژی متفقین، در مکاتبات و مذاکراتی که آنها با مقامات ایرانی یا بین خودشان داشتهاند به فشارهای اقتصادی و تحریم اقتصادی، و سپس تهدید نظامی برای همراه ساختن یا تسلیم رضاشاه متوسل شدهاند. ولی به زودی به دلیل محدودیتی که از نظر زمان داشتهاند و قریبالوقوع بودن خطر آلمان نازی را پیش روی خود حس میکردند، اشغال نظامی ایران را در دستور کار خود قرار دادند و آن را به اجرا درآوردند.
به عبارت دیگر، اقدامات اقتصادی، تهدید نظامی، تغییر پادشاه ایران و اشغال نظامی گزینههایی است که مرحله به مرحله مطرح شده است. گرچه به صورت مرحله به مرحله اجرا نشده ولی در بسیاری از موارد با هم متقارن و متوازی بودهاند. مثلاً در تاریخ 12 تیر
1320 آنتونی ایدن، وزیر خارجه انگلیس با پیشنهادهای مربوط به عملیات نظامی مشترک انگلیس و شوروی در ایران موافق نبود. در حالی که هیو دالتون، وزیر اقتصاد جنگی انگلیس، در 15 تیر عملیات مشترک نظامی در ایران را پیشنهاد میکرد. ژنرال ویول، فرمانده نیروهای انگلیس در هند، که پاک کردن ایران از نیروهای آلمانی را برای دفاع از هند ضروری میپنداشت و احتمال وقوع حوادثی نظیر وقایع عراق را غیرمحتمل نمیدانست، اعمال حداکثر فشار و تغییر دولت را پیشنهاد میکرد. اما بولارد، وزیرمختار انگلیس در ایران در 20 تیر 1320 به وزارت خارجه انگلیس مینویسد:
گرچه مطمئنیم که ستون پنجم آلمان در ایران مشغول فعالیت است، ولی به گونهای شگفتانگیز نمیتوانیم برای اثبات آن شواهد کافی نشان دهیم! به نظر من، به جای اعزام نیرو به ایران، یا هرگونه تهدید نظامی، بهتر است تهدید به تحریم اقتصادی را به عنوان پشتوانه یادداشت پیشنهادی در نظر گرفت. من تمام کوشش خود را به کار خواهم برد تا با شاه ایران دیدار و درباره خطر آلمانیهای مقیم ایران با وی گفت و گو کنم.
در 23 تیرماه مقامات روسی و انگلیسی توافق کردند که نخست یک اقدام مشترک دیپلماتیک نسبت به دولت ایران به عمل آورند و سپس در مرحله بعد و البته در صورت لزوم، فشار اقتصادی هم به آن افزوده شود. کریپس و ویول معتقد بودند سیاست دولت ایران کش دادن موضوع و در اختیار داشتن زمان کافی برای تصمیمگیری است تا شاید در این مدت سرنوشت جنگ و چشمانداز آن مشخصتر شود تا بر اساس آن در سیاست بیطرفی خود تجدیدنظر کنند ولی سیاست تعلل و تردید به هیچوجه به سود انگلیس و متفقین نیست و بایستی هرچه سریعتر و زودتر فشار سیاسی و نظامی را بر ایران وارد آورد.
در 28 تیر سر هوراس سیمور، معاون وزارت خارجه بریتانیا اطمینان داد تعلل انگلیس به معنی مماشات با ایران نیست، بلکه امکانات و مقدورات نظامی موجود در ایران و عراق باعث تعویق در وارد آوردن فشار لازم به ایران است و به محض فراهم شدن زمینه اقدام لازم انجام خواهد شد.
در هر صورت شوروی و بریتانیا در سحرگاه روز 25 اوت 1941/3 شهریور 1320، تنها یازده روز بعد از انتشار منشور آتلانتیک که طی آن چرچیل، نخستوزیر انگلیس و روزولت، رئیس جمهور آمریکا، آزادی، استقلال و حق تعیین سرنوشت را برای کلیه ملل جهان شناخته بودند، مرزهای کشور بیطرف ایران را از شمال و جنوب به طور
همزمان مورد تعرض و تجاوز قرار دادند و به شیوه صددرصد خصمانه دولت و ارتش ایران را زیر ضربات خردکننده نیروهای نظامی خود وادار به شکست و تسلیم نمودند. در واقع میتوان گفت در صورت شکست شوروی از آلمان، امپراتوری جهانی انگلیس به شکلی جدی در خطر میافتاد؛ و اشغال ایران از همین رو ضرورت داشت؛ بنابراین سیاست خارجی ایران در نهایت فقط میتوانست تغییرات اندکی در آن ایجاد کند و اشغال به صورت کمهزینهتر و آسیبهای کمتری صورت گیرد. جلال عبده ضمن برشماری علل توجه متفقین به ایران میگوید:
هنگامی که به نمایندگی تهران در مجلس انتخاب شده بودم و برای به دست آوردن علل حمله به ایران، توسط کمیسیون خارجه مجلس به اتفاق چند نفر دیگر از جمله دکتر رضازاده شفق برای بررسی پروندههای موجود در وزارت امور خارجه مأموریت داشتیم، به اسنادی برخوردیم که حاکی از آگاه کردن سفیر ایران در مسکو (محمد ساعد) شاه را از مقاصد شوروی و انگلیس بود.
توضیح آنکه به آقای ساعد سفیر ایران در شوروی از تهران دستور رسیده بود که به سفیر آمریکا بگوید که: ایران در مقابل هرگونه تجاوز ایستادگی خواهد کرد و محمد شایسته وزیرمختار ایران در آمریکا برحسب محتویات پرونده به دستور وزارت امور خارجه ایران مشابه این مطلب را به وزارت امور خارجه آمریکا اعلام نموده بود. و این را اضافه کنم که هنگام مراجعه به پرونده امر، در وزارت امور خارجه، به تلگرافی که ساعد پیرامون امکان حمله نیروی اتحاد شوروی به ایران به دولت وقت گوشزد کرده بود، برخوردیم. شاه نیز از مفاد آن بیاطلاع نبود، ولی ترتیب اثر به مفاد تلگراف نداده بود.
گفته میشد که هرگاه دولت ایران با درخواست انگلیس و روسیه موافقت مینمود، از اشغال ایران صرفنظر میشد، اما به نظر میرسید که در هر حال در صورت پیشرفت آلمان در قفقاز به صورتی اشغال سرزمین ایران را عملی میکردند. گویا شاه به موفقیت هیتلر اطمینان داشت و با شخصیتهای مجرب هم مشورت نمیکرد.
ضرورت و اهمیت انعقاد پیمان اتحاد با ایران برای متفقین در دوره پس از اشغال ایران
برای انگلیسیها در آن برهة تاریخی جلب موافقت و همکاری ایران برای پیوستن به جبهة متفقین اهمیت فراوانی داشت که بایستی به هر صورت ممکن تحقق مییافت.
این ضرورت از زمانی پدید آمد که آلمان به شوروی حمله کرد و استراتژی انگلیس در قبال جنگ جهانی دوم تغییر یافت و کمک به شوروی برای مقابله با پیشروی آلمان و جلوگیری از دستیابی آن کشور به چاههای نفت منطقه و دستیابی احتمالی به مناطق سنتی نفوذ انگلیس، به ویژه ایران و هندوستان، به راهبرد اصلی سیاست خارجی آن کشور تبدیل شد. در اجرای این راهبرد تا جایی که به ایران مربوط میشد، ظاهراً پس از عدم اطمینان از تطابق کامل سیاست خارجی رضاشاه با متفقین و وجود نگرانیهایی در مورد همکاری و همراهی کامل وی با آنها، تصمیم به نقض بیطرفی و اشغال نظامی ایران و تغییر پادشاه مستقر- رضاشاه- گرفتند.
به دنبال نقض بیطرفی و اشغال ایران از شمال توسط روسها و جنوب توسط انگلیسیها در سوم شهریور1320، ارتش رضاشاهی فروپاشید و در روز ششم شهریور دستور ترک مخاصمه و پایان مقاومت در برابر ارتش متفقین به نیروهای ایرانی صادر گردید. تسلیم ایران برای متفقین وضعیت جدیدی پدید آورد که تدابیر تازه و نظم نوینی را برای حضور در ایران میطلبید. در دوره پس از اشغال نظامی ایران که با تغییر اجباری در رأس حکومت و انتخاب جانشینی همگام با انگلیسیها همراه بود، برای متفقین اهمیت زیادی داشت که اوضاع در ایران طوری باشد که ضمن اطمینان به اوضاع داخلی ایران بتوانند همة توان و تلاش خود را برای مقابله با پیشروی ارتش آلمان نازی در شوروی بسیج کنند و در صورت پیشروی آلمان، مانع از دستیابی آن کشور به مناطق نفتخیز قفقاز و ایران شوند.
بنابراین، متفقین پس از اشغال ایران، نیازمند انعقاد قرارداد یا قراردادهایی برای جلب همکاری قانونی ایران، ولو پوشالی و ظاهری بودند تا ضمن تغییر عنوان اشغال نظامی به اتحاد، بتوانند با کمترین هزینه و مشکلات و مقاومتهای احتمالی، اهداف و برنامههای خود را پیش ببرند. در صورت قبول شرایط و همگامی کامل رضاشاه، حتی در نظر داشتند او را حفظ و از وی حمایت کنند و پایتخت را نیز اشغال نکنند و ترجیح میدادند از نیروها و امکانات خود در جبهة شوروی استفاده کنند، ولی عدم اطمینانشان از همکاری کامل رضاشاه به علت بیم شدید وی از شوروی باعث شد پایتخت را نیز اشغال کنند تا رضاشاه را وادار به تسلیم به متفقین یا خروج از ایران نمایند که با استعفا و خروجش از ایران این مرحله به پایان رسید.
نقش انگلیس در طرح و تصویب پیمان اتحاد سه گانه
اسناد و مدارک منتشر شده و یا قابل دسترس در بایگانیها نشان میدهد ابتکار عمل اشغال ایران و طرح انعقاد پیمان اتحاد متفقین با ایران از سوی انگلیسیها بوده و روسها هیچ تمایلی به انعقاد پیمان اتحاد با ایران نداشتند.
انعقاد پیمان بین متفقین و ایران در مطبوعات و اظهارنظرهای رسمی و غیررسمی حتی قبل از اشغال ایران نیز مطرح بوده ولی تا سوم شهریور 1320 چنین پیشنهادی به دولت ایران ارائه نشد. پس از اشغال ایران، بر مبنای استراتژی جدید متفقین بایستی به سرعت پیمان اتحادی با ایران بسته میشد تا از همه امکانات و مقدورات نظامی و غیرنظامی آن در جبهه مقابله با آلمان در شوروی استفاده میشد. در بخشی از نامه نخستوزیر انگلیس به وزیرمختار آن کشور در ایران (ریدر ویلیام بولارد) به تاریخ 3 سپتامبر 1941/12 شهریور 1320 آمده است:
ما میخواهیم آنچه را که احتیاج داریم به وسیله انعقاد قراردادهایی با دولت ایران به دست آوریم و به هیچوجه میل نداریم با آنها علناً دشمنی کنیم، ولی باید به هر ترتیبی شده تقاضاهای ما را برآورند. شما میتوانید با تهدید ایرانیها به این مسئله که تهران از طرف روس ها اشغال خواهد شد، تمام تقاضاهایی که ما داریم به آنها بقبولانید. نباید از تندرویها و سوءاستفادههای روسها ترسید؛ زیرا تنها آرزو و خواست آنها این است که کمکهایی که از آمریکا میرسد به آزادی از ایران عبور داده شود.
انگلیسیها در تکمیل اقدامات طراحی شدة خود، روسها را نیز متقاعد کردند که با انعقاد قراردادی با ایران، میتوانند نیروهای نظامی خود را شامل چندین لشکر از ایران خارج و به جبهة مقابله با آلمانها منتقل کنند و مسئولیت حفظ نظم در سراسر ایران را به نیروهای انگلیسی بسپارند. در تاریخ 12 اکتبر 1941/20 مهر 1320 نخستوزیر انگلیس به استالین، رهبر شوروی مینویسد:
تنها نفعی که ایران برای ما دارد این است که به ما اجازه میدهد سدی در برابر پیشروی آلمانها به طرف مشرق ایجاد کنیم و سپس کمکهای لازم به شما را به منطقة دریای خزر برسانیم. اگر شما میخواهید از پنج یا شش لشکری که در ایران دارید برای جنگ در جبهة روسیه استفاده کنید ما مسئولیت حفظ نظم را در سراسر ایران و بهبودی وضع راههای این کشور را به عهده میگیریم. من از طرف بریتانیا قول میدهم
که ما با قبول این مسئولیت به هیچ وجه قصد نداریم چه در هنگام جنگ و چه پس از آن امتیازاتی در ایران به ضرر دولت شوروی برای خود به دست آوریم.
در هر صورت لازم است هر چه زودتر یک قرارداد سهجانبه با ایران امضا شود تا به این ترتیب از وخامت وضع و توسعة اغتشاشات داخلی که منجر به قطع راه ارتباط با شما خواهد شد، جلوگیری به عمل آید...
یکی از علل اشغال ایران روی کار آوردن سلطانی مطیعتر و همسوتر از رضاشاه و نخستوزیری متمایلتر به همکاری بیشتر با متفقین بود تا به کمک آنها مرحله گذار از اشغال نظامی به اتحاد سیاسی به آسانی صورت گیرد. حمایت و مداخله مستقیم در انتخاب محمدرضا پهلوی به جای پدرش و حمایت از نخستوزیری محمدعلی فروغی، راه را برای برآورده شدن خواستهای متفقین تا حدود زیادی هموار کرد. محمدرضا پهلوی در مورد همسویی خود و فروغی با متفقین میگوید:
روزی که در سن بیست و دو سالگی مسئولیت تاج و تخت ایران را به عهده گرفتم خویشتن را با مشکلات فراوانی روبهرو یافتم. اولین اقدام من، تعیین سیاست خارجی جدید ایران بود؛ زیرا سیاست بیطرفی رسمی که پدرم اتخاذ کرد نتیجه سوء بخشیده و یک سیاست شکست خورده محسوب میگردید. من با کمال وضوح احساس کردم که همکاری با متفقین نه تنها غیرقابل اجتناب است، بلکه اتخاذ چنین سیاستی بسیار لازم و به نفع کشور خواهد بود. خوشبختانه نخستوزیر جدید من، محمدعلی فروغی که یکی از سیاستمداران و دانشمندان بنام ایران بود با تمام نظریات من در این مورد کاملاً موافق و همراه بود و به کوشش آن مرد مذاکرات به منظور انعقاد قرارداد اتحاد سهجانبه با انگلیس و روسیه به عمل آمد... .
وزیرمختار انگلیس در ایران نیز درباره همسویی و همکاری محمدرضا پهلوی با متفقین در مورد طرح پیمان سهگانه میگوید:
[محمدرضا پهلوی] صریحاً اظهار داشت که تمام کوشش خود را برای همکاری با متفقین به کار خواهد بست و با برخورداری از حمایت متفقین سعی خواهد کرد مانند یک پادشاه مشروطه در ایران سلطنت کند. به همین جهت بود که پس از چندی، متفقین تصمیم گرفتند روابط خود با ایران را بر روال و قاعدة معینی تنظیم کنند و بر همین اساس قرار شد پیمانی بین ایران و انگلیس و شوروی منعقد گردد که تنظیم متن
آن را وزارت خارجة انگلیس تقبل کرد و بعد از کسب موافقت دولت شوروی با متن تهیه شده، دو نسخه از آن را یکی برای من و دیگری برای سفیر شوروی در تهران ارسال داشتند تا مفاد آن را با دولت ایران در میان بگذاریم.
چنان که قبلاً نیز گفته شد، دولت شوروی تمایلی به بستن قرارداد همکاری با ایران نداشت، اما انگلیسیها از نیات و اهداف آن کشور آگاه بود و نیک میدانستند اتحادشان با شوروی نیز مقطعی و زودگذر است. بنابراین بهترین راه کار را در عقد پیمان اتحاد با ایران دیدند که در مفاد آن خروج نیروهای شوروی از ایران را نیز بگنجانند و در واقع آن کشور را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند. گذشت زمان برداشت انگلیسیها از اهداف روسها را ثابت کرد، به طوری که علیرغم تعهداتشان در پیمان سه گانه و اعلامیه کنفرانس تهران و قولهای مکررشان در مذاکرات گوناگون، پس از پایان جنگ جهانی دوم حاضر به تخلیه ایران نشدند و از این رهگذر بحرانهای بزرگی بر دولت و ملت ایران تحمیل کردند. بولارد در مورد موضع مقامات شوروی در مورد پیمان سه گانه میگوید:
تصور من این بود که هنگام مذاکره با دولت ایران در مورد این پیمان، اسمیرنف [سفیر شوروی در ایران] با من همراهی خواهد کرد، ولی او چون هیچ نظر مشخصی در این باره نداشت، از شرکت در مذاکرات خودداری کرد و ناچار من به تنهایی به مذاکره با مقامات ایرانی پرداختم، تا آن گاه که نتیجة بررسیها و متن مورد توافق را به اطلاع اسمیرنف برسانم. البته من به یاد نمیآورم که اسمیرنف اعتراض و یا انتقاد قابل توجهی نسبت به آنچه که بین من و کمیتة ایرانی مأمور بررسی پیمان- پس از جلسات طولانی- توافق شد، به عمل آورده باشد. به همین جهت پس از آنکه متن این پیمان مورد تأیید دو دولت انگلیس و ایران قرار گرفت، بلافاصله دولت شوروی نیز موافقت خود را با آن اعلام داشت. با توجه به اقدامات بعدی شوروی در ایران، شاید بتوان حدس زد که اصولا چون دولت شوروی برای این پیمان اهمیتی قائل نبوده، زحمت بررسی آن را نیز به خود نمیداده است.
موقع بررسی متن پیمان اتحاد سه کشور، پیشرفت مذاکرات من با مقامات ایرانی خیلی به کندی پیش میرفت و دلیل آن هم- به گمان من- اصرار دولت انگلیس به قبولاندن متن تهیه شده به دولت ایران بود، بدون آن که لزوم انجام اصلاحاتی در آن مورد نظر قرار گرفته شده باشد. از سوی دیگر نیز ایران مجبور بود متن این پیمان را به تصویب
مجلس هم برساند و انجام این کار در حالی که اغلب وکلای مجلس و افکار عمومی مردم هنوز به شدت تحتتأثیر عملیات آلمان نازی و پیشرفتهای سریعش در داخل خاک شوروی قرار داشتند، امری مشکل به نظر میآمد.
مکاتبات چرچیل با استالین نیز نشان میدهد شوروی مایل به انعقاد پیماننامه با ایران نبوده و چرچیل با ترسیم اوضاع داخلی ایران به عنوان وضعیت خطرناک و احتمال شورش عشایر بر ضد متفقین و عواقب زیانبار آن، سعی میکند استالین را به بستن قرارداد اتحاد با ایران راغب کند:
من آرزومندم با ایران [قرارداد] اتحادی منعقد کنیم و در این کشور همکاری نزدیک و دوستانهای با نیروهای شما برقرار سازیم. علایمی در دست است که نشان میدهد در قبایل ایران اغتشاشهایی به وقوع خواهد پیوست و قدرت حکومت مرکزی از هم خواهد پاشید. اگر این اغتشاشات دامنه پیدا کند، ما باید از نیروهای خود برای از میان بردن آن استفاده کنیم، و نقل و انتقال مهمات و خواربار ایشان در راههای شوسه و راهآهن مانع از رساندن کمک به شما خواهد شد، در حالی که منظور اصلی ما این است که تا حد ممکن میزان استفاده از راههای ایران را برای انتقال آنچه میخواهیم به شما برسانیم، بالا ببریم. هدف اصلی ما باید این باشد که ایرانیان را وادار سازیم نظم را در داخل کشور خود حفظ کنند تا ما به جنگ ادامه دهیم. دستورهایی که آن جناب در این خصوص دادهاید وضع ما را در این صحنه، که از جهت عملیات نظامی در درجة دوم اهمیت قرار دارد، بهبود خواهد بخشید.
پیمان اتحاد سه گانه؛ استراتژی یا تحمیل؟
با استراتژی جدید متفقین و اشغال ایران، پادشاه ایران مجبور به ترک تاج و تخت و تبعید از کشور شد؛ و حتی محل تبعیدش را نیز انگلیسیها انتخاب نمودند. این موضوع به خودی خود بارزترین دلیل و نشانه تحمیلی بودن اوضاع پدید آمده برای کشور ایران بود.
بر اساس حقوق بینالملل تغییر رئیس حکومت یک کشور مستقل به دست قوای خارجی اقدامی غیرقانونی است و هر نوع قرارداد یا معاهدهای با کشوری در این شرایط غیرقانونی و تحمیلی است. این بند از حقوق بینالملل کاملاً در مورد ایران زمان اشغال متفقین صدق میکند.
نکته مهم و دلیل دیگری که تحمیلی بودن قرارداد را نشان میدهد، این است که موافقت یا مخالفت روسها برای انگلیسیها اهمیت نداشت و منتظر تأیید و تصویب پیمان اتحاد از سوی دولت و مجلس شورای ملی هم نبودند، بلکه اهداف و برنامههای از پیش طراحی شده خود را پیش میبردند و در ضمن به دولت ایران فشار میآوردند تا هرچه زودتر پیمان را تصویب کند. محمدعلی فروغی نیز در زمان بررسی طرح پیمان اتحاد در مقابل اعتراضهای نمایندگان گفت، بخشهای مهمی از متن پیمان قبل از تصویب از سوی انگلیسیها اجرا شده است. لذا نمایندگان مجلس و دولت چارهای جز تصویب آن نداشتند.
در اسناد، گزارشها و نیز مکاتبات تقیزاده (وزیرمختار ایران در لندن) به تحمیلی بودن پیمان سهگانه و ادبیات تحمیلی و استعماری حاکم بر اظهارنظرها و مکاتبات مقامات انگلیسی اشاره شده است. در بخشی از نامه وزیر امور خارجه (علی سهیلی) به تقیزاده در مورد طرح پبشنهادی از سوی انگلیس درباره پیمان اتحاد سهگانه و مذاکرهای که در این زمینه با وزیرمختار انگلیس در ایران داشته، آمده است:
... ضمن مذاکرات، وزیرمختار انگلیس اظهار داشت باید جواب رد و قبول را در ظرف بیستوچهار ساعت بدهد امروز نظر دولت شاهنشاهی را این طور به او ابلاغ نمودم: با این که دولت شاهنشاهی ایران در مقابل تبلیغات دشمنان شما در محظور است و به واسطه اعلان آزادی در کشور افکار عامه را باید کاملاً رعایت کند و با این که خیلی از مردم مخالف با انعقاد این عهدنامه هستند و معتقدند با بودن این عهدنامه در صورت نزدیکی آلمان، خاک ایران به خاک و خون کشیده خواهد شد و هیچ میل ندارند جزء متخاصمین قرار گیرند و با این که قوای مسلح شوروی در ایران اقداماتی کرده که موجب انزجار مردم را فراهم نمودهاند و با این که فعلاً دولتین هرچه میخواهند میکنند، معهذا برای این که دولت کنونی منافع کشور را از نزدیکی با انگلیس تشخیص داده است حاضر شده عهدنامه را امضاء کند به شرط این که تقاضاهای اساسی ایران هم پذیرفته شود تا بتواند در مقابل مجلس شورا از خود و از این عهدنامه دفاع کند. اگر بنا بشود به مباحثه و مذاکره در مواد نشوید و برای رد و قبول آن مهلت محدود معلوم کنید دولت ترجیح میدهد استعفا داده و از کار کنارهگیری نماید. وزیرمختار باز یک رشته گلگی از تعویق کار نموده و گفت: اگر دولت ایران حاضر برای امضای این عهدنامه نشود ما این عمل دولت ایران را حمل بر
خصومت میکنیم. بالاخره بعد از مذاکرات زیاد قرار شده است امروز با حضور خود آقای رئیسالوزراء جلسات دیگری تشکیل تا ببینیم کار به کجا میرسد. دولت از جنابعالی خواهش دارد با وزیر امور خارجه ملاقات، حسن نیت دولت ایران را خاطرنشان و اشکالات را گوشزد و بخواهید به مأمور خود دستور دهند با روح همکاری داخل مذاکره شود تا بتوان شاید به نتیجه رسید... ما در عین حال حاضریم قوای آنها در ایران باشد و راههای ایران را به اختیار آنها گذاشتیم و همه قسم مساعدت میکنیم، نمیتوانیم قراردادی را امضا کنیم که منافع مردم و کشور محفوظ نماند. و با این که مخاطرات زیاد به ما روی خواهد داد و اگر این مهمانان نخوانده به ایران نیامده بودند قطعاً این مخاطرات متوجه ما نبود با این حال ما که حاضر به تحمل تمام این پیشامدها شدهایم دولت انگلیس هم باید موقع مشکل ما را از نظر دور ندارد و عهدنامه را طوری ببندد که ما بتوانیم حیثیت ایران و خودمان را محفوظ نگاه داریم و در غیر این صورت چاره نخواهیم داشت جز این که استعفا داده و آینده را هم نمیتوانیم پیشبینی کنیم. آنچه فهمیده میشود روسها به بستن این عهدنامه مثل انگلیسیها علاقه نشان نمیدهند و در این عمل پیروی از نظر انگلیسیها میکنند. بنابراین ما اگر بتوانیم انگلیسیها را قانع کنیم مقصود حاصل است منتظر جواب فوری.
ولی مکاتبات بعدی نشان میدهد انگلیسیها اصلاحات موردنظر ایران را نپذیرفتهاند. سهیلی در نامه دیگری به تاریخ 13 آبان 1320 به این موضوع اشاره میکند و ضمن آن به تعدیات روسها میپردازد:
... موارد اختلاف را به لندن مراجعه کردهاند. آنچه که ما خیلی اهمیت میدهیم [و آنها] هنوز قبول نکردهاند، دفاع ایران در مقابل هر دولت ثالثی است که آنها میخواهند محدود به آلمان و متحدین آن بکنند. این ترتیب نظر ما را تأمین نمیکند؛ تبدیل کلمه اتحاد به ائتلاف را هنوز جواب ندادهاند؛ در باب امور اقتصادی اصولی را قبول میکنند ولی میخواهند موکول به قرارداد جداگانه و انعقاد آن را به بعد موکول کنند...؛ آنچه را که در ایران بسازند یا بیاورند باید بلاعوض بعد از جنگ به ما واگذار کنند. مطلب دیگر که مهم است عملیات روسها در ایران است که متوالیاً کلیه اجناس و مالالتجارههای مردم را از گمرکات شمالی به روسیه حمل میکنند، هرچه میگوییم و مینویسیم به جایی نمیرسد. به انگلیسها هم شکایت میکنیم، میگویند زودتر
قرارداد را ببندید تا ما هم بتوانیم به شما کمک کنیم.
این رفتار روسها حقیقتاً دولت را در مقابل مردم به وضع بدی انداخته و حتی انگلیسها را منفور کرده؛ هر روزی مراسلات تهدیدآمیز و بیامضا به دولت میرسد. با این ترتیب به طور کلی از طرف مردم با بسته شدن قرارداد روی مساعد نشان داده نمیشود، بلکه روز به روز مخالفین آنها هم زیادتر میشود، تبلیغات آلمانها و رادیو آلمان هم که به جای خود دامن به آتش میزند. با این وضعیت آیا جای آن نیست که دولت انگلیس جداً از عملیات روسها جلوگیری کند و مسئول این همه اموالی که از ایرانیان بردهاند کی است؟ با این عملیات چطور ممکن است دولت مدافع عقد قرارداد باشد؟ مخصوصاً خواهشمندیم این مراتب را مذاکره و نتیجه بگیرید. مذاکرات ما اینجا به جایی منتهی نشده، عده زیاد از صاحبمنصبان ما را روسها پس از ورود به ایران حبس کردهاند که تا به حال آزاد ننمودهاند. کسان آنها هر روز داد و فریاد راه انداختهاند و ما را به ستوه آوردهاند، پاسخ معلوم نیست. چرا آنها را آزاد نمیکنند؟
دولت انگلیس اگر با متحد خودش میخواهد زمینه صاف و روشنی در کارهای آنها در ایران پیدا شود باید قلب مردم را تسخیر کند نه این که به زور و مجانی بخواهند کار خودشان را پیش ببرند. این رویه ادامه نخواهد داشت و آقای فروغی هم ناچار به استعفا خواهد شد و معلوم نیست بعد از ایشان کار به کجا برسد؟ و آیا نفعی عاید حضرات خواهد شد؟
در حالی که پیمان اتحاد در مجلس ایران بررسی میشد، روسها در قلمرو اشغالی خود به هر نوع تجاوز و تعدی دست میزدند و اقدام به مداخله آشکار در امور ایران میکردند. مثلاً در یکی از نامههای وزیر امور خارجه به وزیرمختار ایران در لندن در مورد اقدامات و تجاوزات روسها در منطقه آذربایجان آمده است:
اطلاعات واصله از آذربایجان خیلی وخیم و ما را دچار زحمت کرده است. کردها و مسیحیهای رضائیه جمعیتی به اسم کمیته نجات تشکیل داده، مأمورین دولت را تهدید به خروج کردهاند که کارها را خودشان عهدهدار شوند. رئیس آگاهی و نظمیه و چند نفر دیگر را به قتل رساندهاند. کوپال حاکم آن جا را تهدید به قتل کردهاند. در ماکو مأمورین نظامی شوروی به ادارات دولتی اخطار کردهاند که خارج شوند و به جای آنها باید مأمورین ترکزبان گماشته، در بعضی نقاط مازندران اشرار دست به تعدی دراز کردهاند.
در خلخال هم دستههای زیاد تشکیل و با مأمورین امنیه زد و خورد میکنند. تمام این وقایع ناشی از آن است که روسها اجازه نمیدهند قوای نظامی ایران به قسمتهای اشغالشده آنها برود... بدین ترتیب آذربایجان از دست ما خواهد رفت. هر چه با روسها مذاکره میکنیم جواب میدهند که ما دخالت نداریم ولی از طرف دیگر این قبیل عملیات را هم مرتکب میشوند. اگر کار بدین ترتیب ادامه یابد ناچار خواهیم بود قوای نظامی اعزام داریم اگرچه روسها ممانعت کنند؛ زیرا در غیر این صورت قسمتی از کشور خود را از دست خواهیم داد. جنابعالی با وزیر امور خارجه [انگلستان] مذاکره کنید، چاره بیندیشید. انگلیسیها دست روسها را به ایران باز کردند اقلاً حالا به ما کمک کنند. تبلیغات آنها هم در کمال قوت رواج دارد. روزنامه به زبان ترکی در تبریز و یک روزنامه بالشویکی در رشت منتشر میکنند. منتظر اقدامات جنابعالی هستیم. سهیلی.
موضوع دیگری که تحمیلی بودن رفتار متفقین را نشان میدهد این است که قبل از انعقاد و تصویب پیمان اتحاد، ایران را وادار به اخراج اعضای سفارت آلمان و متحدین آن، یعنی رومانی، ایتالیا و مجارستان نمودند. بر اثر اصرار متفقین، وزارت امور خارجه ایران در تاریخ 20 شهریور 1320 یادداشت زیر را به سفارتخانههای کشورهای متحد آلمان تسلیم کرد:
تاریخ 20 شهریور 1320 یادداشت
سفارتخانه ایتالیا- تهران، سفارتخانه رومانی- تهران، سفارتخانه مجارستان- تهران، همانطور که حضوراً و در موقع خود به استحضار جناب وزیرمختار آلمان رسانده شد، دولتین اتحاد جماهیر شوروی و انگلستان در تاریخ 15 شهریور رسماً به دولت ایران اعلام داشتهاند که سفارتخانههای آلمان، ایتالیا، مجارستان و رومانی باید برچیده شوند و کارکنان آنها خاک ایران را ترک کنند. بنابراین، مراتب را به استحضار آن سفارت رسانده و ضمناً متذکر میگردد چون کارکنان آن سفارت، از جریان حادثه عبور قوای نظامی دولتین انگلیس و شوروی به خاک ایران و شرایطی را که به ایران تحمیل کردهاند، استحضار دارند، در این موقع زاید میداند به شرح واقعه بپردازد همینقدر اظهار تأسف دولت شاهنشاهی ایران را از این پیشآمد تجدید و ابلاغ مینماید.
وزیر امور خارجه. علی سهیلی
چنان که ملاحظه میشود در این سند رسمی وزیر امور خارجه ایران واژه تحمیلی
را به کار برده و به تحمیلی بودن رفتار و اقدامات دولتهای انگلیس و شوروی به وضوح اشاره میکند. نکته دیگر این که سند یاد شده با ابراز تأسف به پایان میرسد. در حالی که در عرف دیپلماتیک، دشمنی اگر واقعی باشد با الفاظ تند و تهدیدآمیز و حتی تحقیرآمیز بیان میشود.
در تلگراف فروغی نخستوزیر به سفارت ایران در لندن به تاریخ 29 دی 1320 نیز آشکارا به تحمیلی بودن رفتار انگلیسیها و پیمان سهگانه اشاره میکند:
... از مضمون مراسلة ایدن که در تلگراف 236 به وزارت خارجه داده بودید مستحضر شدم. با مذاکراتی که حضوراً و تفصیلاً با وزیرمختار انگلیس کرده بودم، نظریات خود را نسبت به پیشنهادات اصلاحی که از طرف مجلس شورای ملی شده بود بیان نمودم. مخصوصاً بعد از آنکه سفیرکبیر شوروی سه روز قبل قبولی دولت خود را نسبت به آن پیشنهادات اظهار داشت، انتظار داشتم که دولت انگلیس هم با اطلاعاتی که از اوضاع ایران دارند و اشکالاتی که برای دولت از هر جهت هست نظر مخالفی ابراز نکنند. متأسفانه امروز وزیرمختار انگلیس به وزیر امور خارجه گفته که دولت انگلیس پیشنهادهای مجلس را قبول نکرده است. چون اینجانب آن چه لازم بود، در انجام کار قرارداد، صادقانه اقدام نمودهام و از لحاظ مصلحت کشور، هر نوع تهدید و توهین مخالفین را بر خود و اعضای دولت هموار کردم، دیگر انتظار نداشتم در این وهلۀ آخر نسبت به پیشنهادهایی که به هیچوجه به اساس مطلب خلل وارد نمیآورد و برای حیثیت دولت و اقدام مجلس شورای ملی و موقعیت انگلیس در ایران قبول آنها بسیار مفید میشد ... چون حقیقتاً، هم برای من موجب خجلت است، و هم برای انگلیس در نزد افکار مضر است که به مجلس شورای ملی بگویم هیچ یک از پیشنهادات آنها قبول نشده و عهدنامه را فقط به تحمیل میخواهند بقبولانند.
از طرف دیگر با این رویه که پیش گرفتهاند، هیچ معلوم نیست که در آتیه حتی با بستن پیمان اتحاد چه نوع با ما معامله خواهند کرد و اطمینان به قول و پیمان نیست و از طرف دیگر روش روسها در نقاطی که اشغال کردهاند مخصوصاً در آذربایجان و تبلیغات آنها و عملیاتی که میکنند و بیم آن میرود که یک قسمت از کشور ما از دست برود، هیچ معلوم نیست کار مملکت را به کجا منتهی نماید. این است که خواهشمند است از قول اینجانب به طور مقتضی مراتب را به ایدن بگویید و مخصوصاً متذکر شوید که اکنون اگر
این روش را داشته باشند، و حتی برای اصلاحات پیشنهادی نخواهند قدمی بردارند و نسبت به آینده رفع نگرانی خاطر نکنند، برای این دولت دیگر اعتبار باقی نخواهد ماند و کاری از او پیشرفت نخواهد کرد. در اینجا هم در همین زمینه با نمایندگان روس و انگلیس مذاکره خواهد شد.
مقاومت انگلیسیها در برابر درخواستهای اصلاحی نمایندگان مجلس شورای ملی و عدم پذیرش خواستهای به حق و قانونی آنها دلیل دیگری بر تحمیل پیمان مزبور است. در جریان بررسی لایحة مربوط به پیمان سهگانه در مجلس نیز گرچه به دلیل ساختار مجلس که قبلاً اشاراتی به آن شد و فضای حاکم بر روابط ایران با متفقین، عدة کمی از نمایندگان ابراز مخالفت کردند، اما انگلیسیها زیر بار همان اعتراضها و تذکرات اندک نیز نرفتند، و خواستار تصویب سریع پیمان در مجلس بودند و حتی با دو شوری بودن لایحة مربوط به پیمان در مجلس نیز مخالف بودند. در نامة وزیرمختار انگلیس در تهران به فروغی به تاریخ 14 دی 1320 آمده است:
... دوستدار این نکته را انکار نمیکنم که جنابعالی مساعی زیاد به کار برده و میبرید که قرارداد منعقد گردد و لزوم تحصیل موافقت مجلس را نیز مورد تردید و بحث قرار نمیدهم. لکن باید در این نکته اصرار میورزم که قبل از این که در 20 دسامبر این جانب به مسکو عزیمت نمایم از مذاکراتی که با آقای سهیلی به عمل آوردم دلایلی در دست داشتم که چنین تصور نمایم که اگر مذاکره و بحث در باب قرارداد در 20 دسامبر به اتمام نرسد در تاریخ 24 دسامبر تمام خواهد شد و آن وقت ممکن است قرارداد امضا شود. به استناد این مذاکرات بود که دوستدار، هم به مستر ایدن و هم به مسیو مولوتف در مسکو اطلاع دادم که شاید امضای قرارداد در آن روز انجام گیرد. در کلیة مذاکرات خویش با خود جنابعالی و جناب آقای سهیلی به هیچوجه به دوستدار اظهار نشد که دو شور خواهد بود و دولت اصلاحات را در تحت عنوان پیشنهادات مورد مطالعه قرار خواهد داد. معهذا احتیاجی به توضیح نیست؛ زیرا آقای سهیلی امروز صبح در حضور جنابعالی تصدیق نمودند که ایشان در حقیقت اینجانب را در این مورد- گرچه به صورت غیرعمدی و در اثر عدم اطلاع از جریان امور مجلس بوده ـ گمراه نمودهاند.
فروغی در جواب وی میگوید:
... اگر کار قرارداد به سرعتی که مطلوب بود در مجلس جریان نیافته، قیودی بوده است که در گذشتن لوایح قانونی و عهدنامهها به موجب نظامنامة مجلس موجود و اختیاراتی که نمایندگان در مذاکرات و پیشنهاد دارند، و از طرف دولت در این باب مسامحه نشده است.
تحمیلی بودن پیمان اتحاد سهگانه بیش از هر سند و مدرکی در مفاد و روح پیماننامه مندرج و مستتر است. از میان فصول نه گانه قرارداد نیز، فصلهای سوم و چهارم بیش از سایر قسمتها بیانگر تحمیل خواستهای متفقین، به ویژه انگلیس بر ایران است:
فصل سوم:...2 ـ اعلی حضرت همایون شاهنشاه ایران متعهد میشوند که:
الف- به جمیع وسایلی که در دست دارند و به هر وجه ممکن شود با دول متحده همکاری کنند تا تعهد فوق [دفاع از ایران در مقابل حمله آلمان و یا دولتهای دیگر] انجام یابد و لیکن معاضدت قوای ایرانی محدود به حفظ امنیت داخلی در خاک ایران خواهد بود.
ب- برای عبور لشکریان یا مهمات از یک دولت متحد به دولت متحد دیگر یا برای مقاصد مشابه دیگر برای دول متحده حق غیرمحدود بدهند که آنها جمیع وسایل ارتباطی را در خاک ایران به کار ببرند و نگاهداری کنند و حفظ بنمایند و در صورتی که ضرورت نظامی ایجاب نماید به هر نحوی که مقتضی بدانند در دست بگیرند. راههای آهن و راهها و رودخانهها و میدانهای هواپیمایی و بنادر و لولههای نفت و تأسیسات تلفنی و تلگرافی و بیسیم مشمول این فقره میباشد... .
د- به اتفاق دول متحده هرگونه عملیات سانسوری که نسبت به وسایل ارتباطیه مذکور در فقره (ب) لازم بدانند برقرار کنند و نگاه بدارند... .
فصل چهارم: 1- دول متحده میتوانند در خاک ایران قوای زمینی و دریایی و هوایی به عده[ای]که لازم بدانند نگاه دارند و تا جایی که مقتضیات استراتژیک اجازه بدهد نقاطی که این قوا آن جا نگاه داشته خواهند شد با موافقت دولت ایران تعیین خواهد شد. جمیع مسائل مربوط به روابط بین قوای دول متحده و ادارات ایران حتیالامکان با همکاری ادارات ایران تسویه خواهد شد به نحوی که مأمونیت قوای مزبور محفوظ باشد... .
2- هرچه زودتر ممکن شود بعد از اعتبار یافتن این پیمان یک یا چند قرارداد راجع به تعهدات مالی که دول متحده به سبب مقررات این فصل و فقره (ب، ج، د) از بند دوم
فصل سوم بر عهده خواهند داشت در اموری از قبیل خریدهای محلی و اجاره ابنیه و تأسیسات صنعتی و به کار گرفتن کارگران و مخارج حمل و نقل و امثال آن فی ما بین منعقد خواهد شد... .
چنان که ملاحظه میشود همه اختیاراتی را که در چهارچوب حاکمیت یک دولت میگنجد اجباراً از ایران گرفتهاند و در مقابل در اختیار قرار دادن تمامعیار امکانات و مقدورات کشور، تعهد کردهاند در جریان جنگ بخشی از مشکلات ناشی از جنگ را در ایران حل کنند و در پایان جنگ نیز خاک ایران را تخلیه کنند. در عمل این دو خواسته که حق مسلم ایران بود نیز جامه عمل نپوشید و بحرانهای بزرگی نیز از آن ناشی شد.
در واقع یکی از مهمترین لوایح و تصمیمات مجلس سیزدهم، بررسی و تصویب پیمان اتحاد سهگانه میباشد که با رسمیت بخشیدن به اشغال و حضور و مداخلة تمامعیار بیگانگان در امور کشور، در سرنوشت آیندة مردم و کشور تأثیرات منفی فراوان کوتاه مدت و بلندمدت بر جای گذاشت؛ و نتیجه چند ماه تطویل و بررسی پیمان در دولت و مجلس و اعتراضهای اقشار مختلف مردم، افزودن یک ضمیمه به متن تقدیمی پیمان نامه به مجلس بود که تغییر چندانی را پدید نیاورد و از تحمیلی بودن پیمان چیزی نکاست.
نکته مهمتر این است که متفقین با استناد به پیمان اتحاد، قراردادها و موافقتنامههای گوناگونی هم با ایران منعقد کردند که همچون فصول ذکر شده پیمان اتحاد سهگانه، یکطرفه و تحمیلی بوده و ایران هیچ نیازی بدانها نداشته و هیچ سودی در حال و آینده از آنها نمیبرد. از جمله میتوان به موافقتنامه مالی ایران و انگلیس در تاریخ 5 مرداد 1321، موافقتنامه مالی ایران و شوروی به تاریخ 27 اسفند 1321 و قرارداد مالی ایران و آمریکا در تاریخ 18 فروردین 1322 اشاره کرد.
متفقین مفاد پیمان اتحاد سهگانه را طوری تنظیم کرده بودند که میتوانستند چندین قرارداد دیگر را هر زمانی که احساس نیاز کردند منعقد کنند یا در برخی موارد قرارداد هم منعقد نمیکردند، بلکه صرفاً با استناد به یکی از بندهای پیمان اتحاد سهگانه درخواستهای خود را به صورت الزامی مطرح میکردند و ایران نیز راهی جز تصویب آنها نداشت. البته متفقین منتظر تصویب پیمان اتحاد نمانده بودند و از لحظه ورود به ایران و چند ماه قبل از آن، تحمیلات و مداخلههای خود را در امور ایران شروع کرده بودند.
در امور ایران، شامل مداخله در امور راهها، راهآهن، فرودگاهها، سانسور مطبوعات و مراسلات پستی، رادیو، امور پولی، مالی و مالیاتی، اشغال مناطق، مراکز، ساختمانها، تعدیات به جان، مال و حقوق مردم، تصادفهای رانندگی، قتل و غارت اموال مردم و مواردی از این قبیل بوده که در تاریخ هیچ ملتی به عنوان عملکرد یک متحد و هم پیمان ثبت و ضبط نشده است، مگر اینکه ظاهر قرارداد یا پیمان نامه اتحاد همکاری باشد، ولی باطن، ماهیت و محتوای آن جنبه تحمیلی و استعماری داشته باشد.
تنها در یک صورت، ولو به ظاهر اتحاد ایران با متفقین میتوانست به عنوان استراتژی پذیرفته شود و آن این که قبل از تهدید و اشغال منعقد میشد. مقامات ایرانی، از جمله محمدعلی فروغی به هیچوجه حاضر به پذیرش چنین پیمان اتحادی نبودند و حداکثر آن را به عنوان «همکاری» میپذیرفتند، اما کشور انگلیس به منظور فریب افکار عمومی و آرام کردن نارضایتیهای گسترده داخلی و شکل قانونی دادن به اشغال نظامی ایران، با اصرار فراوان عنوان «پیمان» را تحمیل کرد. شوروی نیز نیاز چندانی به پیمان اتحاد نمیدید؛ زیرا میخواست برای در اختیار نگهداشتن قلمروهای اشغالی در دوره بعد از پایان جنگ دستش باز باشد.
با وجود این اسناد و دهها سند و خاطره چاپ شده و نشده دیگر، محمدرضا پهلوی و برخی از مقامات تصمیمگیر و فعال در این زمینه سعی کردهاند اقدام به اتحاد با متفقین و بعد از آن اعلام جنگ به آلمان را به عنوان استراتژی و حتی بهترین تصمیم و استراتژی قلمداد کنند. محمدرضا پهلوی همانگونه که گذشت با نادیده انگاشتن آن همه تحمیل اراده و خواست متفقین، اتحاد با متفقین را راهبرد و استراتژی، آن هم به ابتکار خودش میدانست.
در دوره قبل از آغاز جنگ جهانی و بعد از آن، هیچ دلیلی بر موضعگیری مخالف و دشمنانه ایران در قبال دولت آلمان و دول محور وجود نداشته، بلکه با آن کشورها همواره رابطه خوب و مفیدی داشته است. ایران با آلمان و ژاپن قراردادهای همکاری نیز داشته است. لذا همانطور که با فشار فزاینده شوروی و انگلیس، ایران پیمان اتحاد سهگانه را امضا کرد، در 17 شهریور 1322 نیز مجبور شد به آلمان و در اسفند 1323 به ژاپن اعلام جنگ کند. ایران از هیچ نظر توان ورود به عرصه جنگ را نداشت؛ زیرا در شهریور 1320 نتوانسته بود چند روز در مقابل متفقین مقاومت کند. اکنون چه تغییراتی
در توان نظامی خود داده بود؟ البته برخی از دولتمردان ایران تصور میکردند در صورت اعلام جنگ به آلمان، از مزایای آن در دوره بعد از جنگ استفاده خواهند کرد، ولی از تاریخچه سیاه روابط طولانی ایران با انگلیس و روسیه غافل بودند. محمد ساعدمراغهای که در آن زمان وزیر امور خارجه بود، چنین دیدگاهی داشت:
من و سهیلی میدانستیم صدور اعلان جنگ صددرصد متضمن منافع برای ایران است و هرچند در 17 شهریور 1322 که ما اعلان جنگ به دولت آلمان دادیم، قوای آلمان نازی قسمت اعظم اروپا را در اختیار داشت و در قفقاز مشغول پیشروی و وارد کردن شدیدترین ضربات به ارتش سرخ بود، ولی شکست قطعی آلمان نازی و متحدین این دول در تمام جبهههای جنگ برای ناظرین سیاسی جهان مسلم و روشن بوده است. بنابراین چرا اعلان جنگ به آلمان نمیدادیم تا از مزایای ورود رسمی به جنگ استفاده نماییم؟ ما میدانستیم اگر تأخیری در این باره نماییم از بسیاری از امتیازات پس از جنگ محروم میشویم... به هر حال با در نظر گرفتن عاقبت و سرانجام جنگ جهانی دوم و برای اینکه ایران بتواند بعد از پایان جنگ از بسیاری از امتیازها بهرهمند شود و در ایجاد سازمان ملل متحد که از همان ایام گفتگو از تأسیس این سازمان جهانی بود، جزء مؤسسین سازمان ملل متحد باشد، علیرغم مخالفت بولارد و کارشکنیهای او، لایحه مربوط به اعلان جنگ به آلمان نازی را تهیه و تقدیم مجلس شورای ملی نماییم و پس از تصویب لایحه مزبور حالت جنگ بین ما و آلمان نازی برقرار گردید.
محمدرضا پهلوی نیز در مصاحبه با خبرنگار خبرگزاری رویتر در 23 شهریور 1322 میگوید:
من شخصاً در ماه ژانویه 1942 [بهمن 1320] که پیمان ایران و انگلیس و شوروی امضاء گردید مایل به اعلان جنگ به آلمان بودم و میخواستم که ایران در دفاع از آزادی سهم به سزایی داشته باشد، لیکن نظر به علل داخلی وزیران من بر آن بودند که هنوز اوضاع برای شرکت ایران در جنگ مساعد نیست، آنگاه آلمانیها در ایران چترباز پیاده کرده و با استقرار مراکز جاسوسی و اقدام به خرابکاری کوشیدند که قدرت دولت مرا بکاهند و بالاخره پس از مشورت با دولتهای انگلیس، آمریکا و شوروی دولت من به آلمان اعلان جنگ داد... .
اما درباره انتظارات ایران از متفقین باید بگویم که ما در هیچ انجمن به دریوزه
نمیرویم. آنچه ما میخواهیم این است که حقی که از لحاظ سیاسی و اقتصادی به ما میرسد داده شود. ما دعاوی ارضی جدیدی نداریم، فقط توقع داریم که تصدیق شود ما متفقین را در رسیدن به پیروزی کمک کردهایم و انتظار داریم که در جامعه ملتها برای ما به منزله عضو مفید و سودمندی مقام شایستهای تعیین گردد.
محمدرضا پهلوی در 25 شهریور 1322 در دیدار با رئیس مجلس شورای ملی و اعضای هیأت دولت نیز گفت:
با عقد پیمان کشور از صورت اشغال درآمد و با همسایگان خود مؤتلف شدیم و برای اینکه منافع و آمال ملی ما به نحوه اکمل تأمین شود اقدامات دیگری را شروع کردیم و با دادن اعلان جنگ به آلمان آشکارا دوش به دوش متفقین وارد جهاد آزادی شدیم. اینک که وضع خود را از لحاظ سیاست خارجی روشن ساختهایم، امیدواریم با کمک متفقین خود بتوانیم در موقع صلح که انشاءالله نزدیک است آمال ملی خودمان را که برقراری آزادی و عدالت در جهان و احترام به استقلال و تمامیت دول است برآورده سازیم.
بدین ترتیب، ایران اجباراً به جمع کشورهای در حال جنگ با آلمان پیوست؛ اما این پیوستن هیچ تغییری در اوضاع به وجود نیاورد و پس از پایان جنگ نیز فایده و سودی از آن نصیب ایران نشد.
اسناد ضمیمه
سند شماره 1
سند شماره 3
سند شماره 4
سند شماره 5 (صفحه اول)
سند شماره 5 (صفحه دوم)
سند شماره 5 (صفحه سوم)
سند شماره 5 (صفحه چهارم)
سند شماره 5 (صفحه پنجم)
سند شماره 6
سند شماره 7 (صفحه دوم)
سند شماره 7 (صفحه سوم)
سند شماره 8 (صفحه اول)
سند شماره 8 (صفحه دوم)
پانوشتها
کارشناس اسناد و پژوهشگر تاریخ روابط ایران و انگلیس.
.44 - عبدالرضا هوشنگ مهدوی و کاوه بیات، تهران، معین، چ سوم، 1370 ، صص 53
.91- 2. همان، صص 92
. 3. همان، ص 111
، 4. هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران از دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، جلد 2
. تهران، امیرکبیر، چ پنجم، 1375 ، صص 401
. 5. ذوقی، ایرج، ایران و قدرت های بزرگ در جنگ جهانی دوم، تهران، پاژنگ، چ دوم، 1368 ، ص 32
. 1378 ، ص 8
تحلیل اشغال ایران در جنگ جهانی دوم در چارچوب اهداف و استراتژی های کلان » ، 7. گنج بخش زمانی، محسن
.145- فصلنامه تاریخ روابط خارجی، ش 31 (بهار 1386 )، صص 147 ،«( متفقین (انگلیس و شوروی
.9- 8. انور خامه ای، همان، صص 11
. 9. همان، ص 16
. 10 . گنج بخش زمانی، همان، ص 162
فصلنامه تاریخ : ،« روابط سیاسی ایران و شوروی در واقعه سوم شهریور 1320 ش » ، 11 . تنهاتن ناصری، ایرج
. 1380 ، ص 136 ، ضمیمه مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی، سال دوم، ش 1
12 . درباره سوم ش هریور و نقش ایران در جنگ جهانی دوم، تهران، مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران
. 33- پهلوی، 2536 ، صص 34
.39- 13 . همان، 49
.156-157 ، 14 . مکی، حسین، تاریخ بیست ساله ایران، جلد 7، تهران، علمی و ایران، 1362
. 15 . گنج بخش زمانی، همان، ص 164
16 . اسناد ضمیمه، سند شماره 5 (از: آرشیو مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، اسناد روابط ایران و انگلیس،
.( سند شماره 949
.( 17 . اسناد ضمیمه، سند شماره 6 (همان، سند شماره 951
.( 18 . اسناد ضمیمه، سند شماره 7 (همان، سند شماره 961
. 19 . چرچیل، همان، ص 373
. 20 . گنج بخش زمانی، همان، ص 157
21 . چرچیل، وینستون، خاطرات جنگ جهانی دوم، جلد 3، ترجمه تورج فرازمند، تهران، نیل و نشر میترا، چ دوم،
. 1361 ، ص 339
. 22 . همان، ص 313
. 23 . آرشیو مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، اسناد روابط ایران و انگلیس، سند شماره 943
.311- 24 . چرچیل، همان، صص 313
. 25 . الهی، همان، ص 103
.114- 26 . همان، صص 115
. 27 . انور خامه ای، همان، ص 8
. 28 . همان، ص 10
.11- 29 .همان، صص 12
.11- 30 . همان، صص 13
. 31 . همان، ص
. عبده، جلال، چهل سال در صحنه های قضایی، سیاسی، دیپلماسی ایران و جهان؛ خاطرات جلال عبده، جلد
. 1، ویرایش و تنظیم: مجید تفرشی، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، چ دوم، 1378 ، ص 148
. 33 . چرچیل، همان، ص 338
. 34 . همان، ص 339
35 . نامه های خصوصی و گزارش های محرمانه سر ریدر بولارد سفیرکبیر انگلستان در ایران، ترجمه غلامحسین
. میرزاصالح، تهران، طرح نو، 1371 ، ص 128
. 36 . درباره سوم شهریور ...، همان، ص 10
37 . بولارد، ریدر ویلیام و اسکراین، کلارمونت، شترها باید بروند، ترجمة حسین ابوترابیان، تهران، نشر نو، چ
. دوم، 1363 ، ص 61
.61- 38 . همان، صص 62
.338 - 39 . چرچیل، همان، صص 339
اتحاد ایران با متفقین؛ استراتژی یا ائتلاف » ، 40 . برای آگاهی بیشتر در این زمینه رک : راعی گلوجه، سجاد
. فصلنامه تاریخ روابط خارجی، ش 41 ، ص 171 ،« تحمیلی
.8- 41 . پیمان سه گانه، تهران، مرکز اسناد و آمار شاهنشاهی، کمیته آموزش و اطلاعات مردم، بی تا، صص 15
.19- 42 . همان، صص 20
43 . اسناد ضمیمه، سند شماره 7 (از: آرشیو مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، اسناد روابط ایران و ا نگلیس،
.( سند شماره 975
. 44 . درباره سوم شهریور ...، ص 102
.39- 45 . پیمان سه گانه ...، صص 40
.124- 46 . درباره سوم شهریور ...، صص 125
47 . اسنادی از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم؛ تحمیل پیمان سه گانه، اعلان جنگ به آلمان، تصرف اماکن و
اموال، جلد اول، به کوشش سجاد راعی گلوجه، سعید حصاری، حشمت الله سلیمی و ایرج محمدی، تهران،
.8- مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری و مؤسسه خانه کتاب، 1389 ، صص 9
برای نخستین « مجلس سیزدهم و تصویب پیمان اتحاد سه گانه » : 48 . نگارنده مقاله حاضر مقاله ای تحت عنوان
منتشر خواهد شد. « نامه بهارستان » همایش تاریخ مجلس نگاشته ام که در شماره آینده فصلنامه
1939 ، جلد 1، تهران، چاپخانه - 49 . خان ملک (یزدی)، محمد، ارزش مساعی ایران در جنگ جهانی دوم 1945
. وزارت کشاورزی، 1324 ، ص 148
. 50 . مفتاح، عبدالحسین، ایران پل پیروزی جنگ جهانی دوم، تهران، مرد امروز، 1367 ، ص 270
، 51 . ساعدمراغه ای، محمد، خاطرات سیاسی محمد ساعد مراغه ای، به کوشش باقر عاقلی، تهران، نشر نامک، 1373
. ص 142
52 . مجموعه تألیفات، نطق ها، پیام ها، مصاحبه ها و بیانات اعلیحضرت همایون محمدرضا شاه پهلوی آریامهر
.1003- شاهنشاه ایران، جلد 2، بی جا، بی نا، بی تا، صص 1004
.1005- 53 . همان، صص 10
شیعیان عراق علیه استعمار انگلیس
سجاد دادفر*
چکیده
اهمیت عتبات عالیات به عنوان مهمترین مراکز دینی و آموزشی جهان تشیع از یک سو و نقش و نفوذ عراق در رشد فکری و معنوی تشیع از سوی دیگر باعث گردیده شیعیان جهان و از جمله ایرانیان از دیرباز توجه ویژهای به این سرزمین داشته باشند. نگاهی گذرا به سابقه حضور ایرانیان در عراق، نشان میدهد حوزههای علمیه این کشور همواره یکی از مراکز مورد توجه طلاب و علماء ایرانی بوده است. این مسئله باعث گردیده تاریخ معاصر عراق به نحوی متأثر از اندیشههای مراجع ایرانی ساکن در آن کشور باشد. نگاهی به تحولات سیاسی- اجتماعی عراق در قرن بیستم به خوبی تأثیر عمیق و بیبدیل مراجع ایرانی را نشان میدهد. واکنش مرجعیت شیعی ساکن در عتبات به حضور قدرتهای استعماری در جهان اسلام و رهبری قیام 1920 (ثورةالعشرین) علیه استعمار انگلیس، بخشی از تأثیر حضور مرجعیت شیعی ایرانی در عراق و تأثیر آن بر رخدادهای این کشور در دهههای آغازین قرن بیستم میباشد. به دنبال جنگ جهانی اول و اشغال عراق توسط دولت استعماری انگلیس، شیعیان این کشور تحت رهبری و هدایت مراجع ایرانی تلاش گستردهای را به منظور کسب استقلال و خروج اشغالگران از کشور انجام دادند. در واقع میتوان گفت، تاریخ دهههای نخست قرن بیستم در عراق، با مبارزاتی که به رهبری مراجع
ایرانی ساکن در عتبات برای استقلال از بریتانیا انجام گرفت پیوندی تنگاتنگ دارد. بررسی نقش مراجع ایرانی در رهبری حرکت جهادی شیعیان علیه سیاستهای استعماری انگلیس در عراق، اساس مقاله حاضر را تشکیل میدهد.
مقدمه
ایرانیان از دیرباز با سرزمین عراق پیوندی عمیق داشتهاند. وجود مراقد مطهر شش امام شیعه(ع) و در مرحلة بعد حوزههای علمیه شیعی و نهاد مرجعیت شیعه و پس از آن پیوندهای تاریخی و جغرافیایی میان ایران و عراق از دیرباز به عراق، جلوة ویژهای در نظر ایرانیان داده است.
در قرن یازدهم هجری، جمعیت ایرانیان ساکن در عراق، عمدتاً از بازرگانان و افراد دیگری که به دنبال فرصتهای اقتصادی به این کشور آمده بودند تشکیل میشد. در آن زمان به واسطه حاکمیت دولت صفویه و استقرار مراکز علمی شیعه در ایران، تعداد طلاب و علمای ایرانی ساکن در عراق چشمگیر نبود. تنها از قرن هجدهم میلادی به بعد بود که علما و طلاب ایرانی در مقیاسی گسترده به عراق مهاجرت نمودند. به دنبال سقوط صفویان و تصرف اصفهان به دست افاغنه سنی مذهب در سال 1722م/1134ق، صدها نفر از علما و خاندانهای وابسته به آنان، ایران را به قصد عتبات ترک نمودند. به این ترتیب با انتقال مراکز علمی شیعه از ایران به عراق، به تدریج بر تعداد مهاجرین ایرانی در طی قرون هجده و نوزده میلادی/ دوازده و سیزده هجری افزوده شد. در سالهای حاکمیت عثمانیها بر عراق و به واسطه انعقاد معاهداتی بین دولتهای ایران و عثمانی در زمینه حفظ حقوق اتباع طرفین، ایرانیان ساکن در عراق از وضعیت تقریباً مناسبی برخوردار بودند. به عنوان مثال به دنبال انعقاد عهدنامه دوم ارزنةالروم که در 31 می1847م/جمادیالثانی 1263ق بین دو کشور به امضاء رسید، روند مهاجرت ایرانیان به عراق بیش از پیش افزایش یافت و کلنی ایرانیان مقیم بینالنهرین اهمیت زیادی پیدا کرد. جمعیت ایرانیان نه تنها در شهرهای مقدس، بلکه در شهرهایی چون بغداد، بصره و طویرج نیز چشمگیر بود.
بر اساس سرشماری سال 1919 م/1337ق توسط انگلیسیها، ایرانیان ساکن در عراق، جمعیتی در حدود هشتاد هزار نفر را تشکیل میدادند. این آمار تا حد زیادی در اسناد مربوط به وزارت امور خارجه ایران نیز تأیید گردیده است. با افزایش شمار ایرانیان در
عراق، علما، طلاب و تاجران ایرانی تأثیر زیادی بر زندگی مذهبی و اقتصادی این کشور و مخصوصاً شهرهای مقدس نهادند. در این میان نقش علما و مراجع ایرانی در تحولات سیاسی - اجتماعی این کشور از اهمیت ویژهای برخوردار بود. با آغاز قرن بیستم، عراق و روحانیت شیعی ساکن در این کشور در شرایط جدیدی قرار گرفت. از جمله مهمترین این پدیدهها تهدید فزاینده قدرتهای بزرگ غربی علیه جهان اسلام و اشغال عراق توسط استعمار انگلستان پس از جنگ جهانی دوم بود. اشغال عراق از سوی بریتانیا از همان ابتدا با مخالفت علما و مراجع ایرانی ساکن در عتبات مواجه گردید. شخصیتهایی چون آیتالله میرزامحمدتقی شیرازی و محمدکاظم یزدی با صدور فتواهایی ضمن دعوت مردم به جهاد بر ضرورت دفاع از کشور در برابر هجوم اشغالگران تأکید نمودند. به دنبال فتوای این مراجع، جامعه شیعی عراق وارد مبارزهای سیاسی و نظامی با دولت بریتانیا گردید که اوج آن انقلاب بزرگ سال1920 (ثورةالعشرین) بود. این انقلاب اگرچه استقلال عراق را به شکل کامل فراهم نیاورد و اقتدار واقعی را به دست مردم عراق نسپرد، اما نقش مهمی در شکست سیاستهای بریتانیا و دولتهای دستنشانده آن در عراق داشت. در پژوهش حاضر تلاش گردیده ضمن بیان تلاشهای دولت انگلیس در جهت اجرای طرحهای استعماریاش در عراق، نقش رهبری مراجع ایرانی در حرکت جهادی شیعیان عراق علیه استعمار انگلستان مورد بحث قرار گیرد.
استعمار غرب و احیای هویت سیاسی شیعیان عراق
رقابتهای دول اروپایی در اشغال و غارت آسیا و آفریقای مسلمان و ایجاد و گسترش بازار برای محصولات خود، جهان اسلام را در قرن نوزدهم صحنه تاخت و تازهای استعماری آنان قرار داد. از اوایل همین قرن با طرح «مسئله شرق» به منظور تعیین تکلیف امپراتوری عثمانی (مرد بیمار اروپا)، دول اروپایی بر سر چگونگی تقسیم آن و سهم هر یک، به رقابت با یکدیگر برخاستند. در هندوستان، انگلیسیها از اواسط قرن نوزدهم با در هم شکستن مقاومت مسلمانان هند، این سرزمین پهناور را به صورت یکی از محکمترین پایگاههای استعماری خود در شرق درآوردند. ایران و افغانستان به عنوان سپر آن و حایل میان هند و روسیه مورد توجه بودند. در ایران، مقارن قیام مسلمانان هند (1875م/1274ﻫ)، انگلیس در قضیه هرات وارد عمل شد و آن را از ایران جدا کرد. در
سرتاسر قرن نوزدهم، ایران صحنه رقابتهای استعماری روس و انگلیس بود.
عکسالعمل علما در برابر استعمار غرب، از یک سو، شامل دفاع از خودکفایی اقتصادی جوامع مسلمان و از سوی دیگر، هدایت یک حرکت جهادی (جهاد دفاعی) علیه استعمارگران بود. از این رو در اوایل سال 1906 م/1324 ق، علمای شیعه در عراق که عمدتاً از مراجع ایرانی ساکن در این کشور بودند، همه مسلمانان را به گسترش تولید و مصرف بر اساس خودکفایی تشویق نمودند. آنان با حمایت از گسترش مراکز تولیدی در کشورهای اسلامی، خواستار اجتناب از خرید کالاهای خارجی بودند. در سال 1908م/1326ق سه تن از مجتهدان برجسته نجف، به نامهای آیتالله محمدکاظم خراسانی، آیتالله عبدالله مازندرانی و آیتالله حسین میرزاخلیل در واکنش به امتیازات اقتصادی دولت ایران به بیگانگان، طی نامهای به سفارتخانههای انگلیس، روسیـه و آلمان در بغــداد، خواهـان ابطال امتیازات و عدم بازپسگیری وامهای اعطایی گردیدند. آنان همچنین در چندین نوبت در سالهای 1909م/1327ق و 1910م/1328ق درخواست کردند به منظور پرداخت بدهیهای ایران و اجتناب از دریافت وام از کشورهای اروپایی یک صندوق قرضة ملی تأسیس شود. این مراجع در حالی که با نفوذ اقتصادی بیگانگان در سرزمینهای اسلامی مبارزه میکردند، تشکیل یک نهضت جهاد دفاعی را نیز آغاز کردند.
در سال 1910م/1328 ق جمعی از علمای شیعه، چون محمدکاظم خراسانی، عبدالله مازندرانی، شیخالشریعه اصفهانی، اسماعیلبنصدرالدین عاملی و محمدحسین مازندرانی به همراه تعدادی از علمای سنی بغداد فتوایی در لزوم اتحاد مسلمانان و مقابله با استعمارگران غربی صادر کردند. در این فتوا تأکید شده است مهمترین دلیل زوال دولتهای مسلمان و تصرف سرزمینهای اسلامی جدایی و اختلاف بین مسلمانان است. در بخشی از این فتوا آمده است:
بر همه مسلمانان واجب است که به منظور دفاع از سرزمینهای اسلامی متحد شوند و از تمام قلمروهای عثمانی و ایرانی، در مقابل حملات بیگانگان دفاع کنند. ما همه مسلمانان را به برادری و حفظ وحدت تذکر میدهیم که خداوند به وسیله آن مومنان را به هم پیوند داده است. مـا آنان را بـه اجتناب و دوری از هــر چیزی که میتواند موجب جدایی و نفاق گردد دعوت میکنیم.
در اکتبر سال 1911م/1329 ق، ایتالیا، طرابلس غربی (لیبی) را اشغال نمود. تمام
مجتهدان شیعه در عراق، فتوای جهاد علیه ایتالیا را امضا کردند. این فتوا تأثیر عمدهای بر مردم عراق نهاد؛ برگزاری تظاهرات و اجتماعات عمومی، تشکیل کمیتههای دفاع از طرابلس و گردآوری کمکهای مالی از جمله نتایج این فتوا در بین مردم بود. در کربلا، اهالی شهر در کنار حرم امام حسین(ع)، همایش عمومی برگزار کردند و در آن سخنرانیهای حماسی ایراد شد و به دنبال آن کمکهای مالی برای مبارزان مسلمان لیبیایی جمعآوری گردید.
تأثیر این فتوا به ویژه در شهرهایی چون بغداد، کاظمین و سامرا که از مناطق ارتباطی مهم بین شیعه و اهل سنت بشمار میآمدند، شدیدتر بود. در کاظمین شیعیان و اهل سنت تظاهرات گستردهای به راه انداختند. کنسول وقت بریتانیا در مورد این تظاهرات مینویسد: «به نظر میرسد موجی از احساسات در طرفداری از اهل سنت، شیعیان کاظمین را فراگرفته است» آیتالله سیدمحمدکاظم یزدی که طرفداران بسیاری در میان قبایل عرب شیعه داشت، با صدور فتوایی خواستار جاننثاری مسلمانان در راه اخراج اشغالگران ایتالیاییها و همچنین سربازان روس و انگلیس از طرابلس و ایران گردید. همچنین آیتالله شیخالشریعه فتحالله اصفهانی، جزوهای به زبان فارسی منتشر کرد و در آن مسلمانان را به ترک اختلافات و تفرقه و تمسک به اتحاد و دوستی برای حفظ استقلال کشورهای اسلامی و مقاومت در برابر فعالیتهای استعماری که طرابلس غربی، ایران و دیگر کشورهای اسلامی را هدف گرفته بود، دعوت کرد. به این ترتیب تحولاتی که در پایان قرن نوزدهم و سالهای نخست قرن بیستم اتفاق افتاد، تأثیر عمیقی در اندیشه سیاسی جامعه شیعی عراق به جای نهاد و زمینه را برای یک حرکت اسلامی علیه استعمار انگلیس فراهم نمود، این حرکت با رهبری مراجع ایرانی و حرکت جهاد علیه اشغال سرزمین عراق توسط انگلیس به سال 1914 م/1332 ق آغاز شد.
اشغال عراق و حرکت جهادی شیعیان
در آغاز آگوست سال 1914م جنگ جهانی اول درگرفت و در اواخر اکتبر همان سال، هر یک از کشورهای روسیه، فرانسه و بریتانیا، علیه دولت عثمانی اعلام جنگ نمودند. پیش از آن که بریتانیا، علیه دولت عثمانی اعلام جنگ کند، به نیروهای بریتانیا در بمبئی دستور داده شد به سوی آبهای خلیج فارس حرکت کرده، در بحرین پهلو گیرند. پس از
اعلام جنگ، نیروهای بریتانیایی به طرف عراق پیشروی کرده و در ششم نوامبر 1914م /25 ذیحجه 1332ﻫ. فاو را تصرف کردند. به دنبال ورود اشغالگران انگلیسی به عراق، در نهم نوامبر 1914 تلگرامی از بصره به بزرگان دینی در شهرهای مقدس رسید که خواستار صدور فتوای جهاد علیه نیروهای اشغالگر بودند. به دنبال تلگرام علمای بصره، مراجع شیعه، سریعاً پاسخ مثبت و همهجانبهای داده و فتواهای خود را مبنی بر ضرورت دفاع از کشور در برابر هجوم بریتانیا صادر کردند. در صحن شریف علوی، آیتالله محمدکاظم یزدی، بر منبر رفته و برای مردم به سخنرانی پرداخت و آنها را به دفاع از سرزمینهای اسلامی فراخواند و بر ثروتمندانی که نمیتوانند به جبهه بروند، واجب دانست از مال خود، قوای نیازمند را تجهیز کنند. در کاظمین شیخمهدی خالصی، بر جهاد اصرار ورزیده و فتوای خود را در لزوم دفاع از کشورهای اسلامی صادر کرد. وی جزوهای به نام «الحسام التبار فی جهاد الکفار» نوشته و حکمی هم صادر کرد که در آن بر مسلمانان، صرف تمام اموالشان را در جهاد تا رفع غائله کفار واجب دانست. در سامرا، آیتالله میرزا محمدتقـی شیرازی بـه وجوب جنگ با انگلیسیها فتوا داد و فرزندش شیخ محمدرضا را برای مبارزه با اشغالگران روانه میدان نبرد نمود.
پس از این فتوا، علمای شیعه در عراق همه شهرنشینان و عشایر را به بسیج عمومی دعوت کردند و آنان را به جهاد تشویق و با سازماندهی افراد و رهبری، آنها را به جبهههای جنگ روانه کردند. به دنبال این دو تحول سرنوشتساز، یعنی اشغال عراق به وسیله انگلیس و دعوت به جهاد علیه آن، جامعه شیعی عراق وارد مرحله جدیدی از تحولات سیاسی و فکری شد که حدود یک دهه ادامه داشت. در واقع حرکت جهاد، اولین رویارویی مسلحانهای بود که علما و روحانیون شیعه آن را علیه اشغالگری انگلیس به کار گرفتند و در آن مشارکت داشتند و اولین مبارزات مسلحانهای بود که تجربهای مهم و مقدماتی برای انقلاب بزرگ سال 1920م/1338 ق به حساب میآمد.
جنبش جهاد در عراق، در روز نهم نوامبر، یعنی سه روز بعد از اشغال فاو و به دنبال تلگرام تعدادی از علما و بزرگان بصره به مجتهدین بزرگ شهرهای مقدس شروع شد. این جهاد در بیشتر شهرها و مناطق فرات میانه و جنوبی شکل بسیج عمومی به خود گرفت و شهرهای نجف، کاظمین و بغداد در آن زمان به مراکز اصلی اجتماع و انتقال مبارزان به جبهه جنگ در بصره تبدیل شدند. در رأس این مجاهدان، مجتهدان شیعه قرار داشتند که
برخی از آنان، علیرغم کهولت سن، حاضر به ترک میدانهای جنگ نبودند. سیدمحمدسعید حبوبی، شیخالشریعه اصفهانی، سیدمصطفی کاشانی، شیخ عبدالکریم جزائری، سیدمحمد حیدری، سیدعلی داماد و سیدمحسن حکیم از علمای حاضر در عرصة جهاد بودند.
علیرغم مجاهدتهای فراوان علما و شیعیان، جنبش جهاد، بنا بر دلایلی توفیق لازم را در مقابله با نیروهای مهاجم انگلیسی به دست نیاورد و در نهایت با فتح بغداد به دست قوای انگلیس، اشغال عراق کامل گردید. اما جهاد به عنوان یک واقعه سیاسی مهم، نقش سرنوشتسازی را در تاریخ این کشور ایفا نمود. حسن العلوی در این مورد مینویسد:
جهاد فریادی بود که در رد استعمار انگلیس از دهانه تفنگها بیرون آمد. در این جهاد، قبایل و اهالی با همه نیازی که داشتند، تمام اسباب و اثاثیه خود را فروختند تا به اطاعت از فتوایی که مجتهدین داده بودند، اسلحهای بخرند. این افراد بدون هیچ حقوق و پاداشی جنگیدند و هیچ سازمانی هم وجود نداشت که اگر آنها کشته میشدند از همسران و فرزندان آنها حمایت کند. اما علیرغم این مسائل، آنها به جهاد لبیک گفتند و در میدان نبرد جنگیدند و کشته شدند. جهاد به عنوان یک حرکت که دارای مفاهیم آزادی بخش، ملی و انقلابی بود، در فاصله سقوط حکومت عباسی تا جنگ جهانی اول، نخستین حرکت مردمی به حساب میآمد که در یک محدوده جغرافیایی و انسانی وسیع به وقوع پیوست.
هرچند به نظر میرسید با فتح کامل عراق مقاومتهای مردم و مخصوصاً شیعیان نیز پایان یابد؛ اما چندی بعد انقلاب 1920 (ثورةالعشرین) شیعیان این کشور را در یک رویارویی جدی با اشغالگران انگلیسی قرار داد.
انقلاب 1920 (ثورة العشرین)
به دنبال اشغال بغداد در یازدهم مارس 1917م/1334ق از سوی نیروهای بریتانیایی، دور جدیدی از سیاستهای این کشور در عراق آغاز شد که این دوره با ابهام و عدم شفافیت در دیدگاههای انگلیس جهت مشخص نمودن آینده عراق و شکل حاکمیت بر آن همراه بود. این سیاست تا زمان اعلام رسمی قیمومیت بریتانیا بر عراق ادامه داشت. یکی از وعدهها و تعهداتی که انگلیس و همپیمانان اروپاییاش از زمان اشغال بغداد
دادند تعهداتی است که ژنرال مود (Maud) فرمانده نیروهای بریتانیایی در عراق در بیانیة خود خطاب به اهالی استان بغداد در 19 مارس 1917م/1334ق متذکر شده که: انگیسیها برای آزادی مـردم وارد عـراق شدهاند نه براساس تجاوز و دشمنی، و آنها به تحمیل قوانین بیگانه تمایلی ندارند و اشراف و نمایندگان بغداد به مشارکت در اداره منافع خود باید اقدام نمایند.
ژنرال ویلیام مارشال، که به دنبال مرگ ژنرال مود جانشین وی گردیده بود، در دوم نوامبر 1918م/1335ق در حضور جمعی از نمایندگان اشراف و سرشناسان بغداد و نمایندگان اقلیتهای دینـی بـر تحقق وعدههایی که بارها داده بود تأکید کرد. مهمترین این وعدهها عبارت بود از اجرای مفاد بیانیه مشترک انگلیس و فرانسه که در هفتم نوامبر 1918 م/1335ق اعلام و در پانزدهم همان ماه در بغداد منتشر گردید. براساس این بیانیه دو دولت متعهد شده بودند، در جهت تأسیس حکومتها و ادارات ملی آزاد، براساس میل و خواسته ملتها در هر یک از سرزمینهای سوریه و عراق و مساعدت به اهالی آنها، اقدام کنند.
در یازدهم نوامبر 1918م/1335ق ژنرال مارشال در منشوری اعطای آزادیهایی را به مردم عراق نوید داد. وی دو هفته پیش از این تاریخ در نامهای به علمای نجف، اهداف دولت انگلیس را، اعطای اختیار حاکمیت سرزمینهای اشغالی به خود مردم همان سرزمین اعلام نمود. دادن این وعدهها از سوی انگلیسیها تا کنفرانس «سان ریمو» در سال 1920 به طور مستمر ادامه داشت. اما برخلاف این وعدهها سرانجام طی اصل بیستودوم معاهده تأسیس جامعه ملل، که در کنفرانس صلح پاریس در سال 1919م/1337ق به امضاء رسید، عراق تحت قیمومیت بریتانیا درآمد؛ و به دنبال آن مسئولیت عالی اداره عراق به سر پرسی کاکس(Sir Percy Cox) و نایب او سرهنگ آرنولد تالبوت ویلسون (Arnold Talbot Wilson) تفویض شد.
پس از آنکه در کنفرانس مذکور عراق تحتالحمایه انگلیس قرار گرفت، رؤیاهای مردم برای کسب استقلال تام و فوری مبدل به یاس گردید. این خبر به صورت پتکی بر سر مردم آمد و شایعه ماندگار شدن انگلیسیها را در عراق تقویت نمود. مردم جلساتی در مساجد تشکیل دادند و وعاظ و خطبا از مردم خواستند علیه انگلیسیها شورش نمایند. در این میان دو حادثه مهم روند مبارزه با استعمار انگیس و وقوع انقلاب 1920 را تسریع نمود. این
دو واقعه قیام نجف در خلال ماههای مارس تا آوریل 1918 و رویارویی سیاسی با رفراندوم انگلیس در اواخر سال 1918 و اوایل سال 1919 بود.
الف. قیام 1918 نجف
انگلیس در اداره نظامی و غیرنظامی عراق اشغالی تا بهار 1917م فقط به بعضی از مراکز شهرهای اصلی در مناطق شمالی اکتفا کـرده بود و شماری از شهـرهـا و مناطق به ویژه مناطق عشایـرنشین تـا سال 1918م خارج از چارچوب اداره نظامی باقی ماند. نجف از مناطقی بود که از آغاز اشغال، مرکز اصلی حرکت جهاد بود و به دنبال خروج نیروهای عثمانی از شهر در ماه می 1917، رهبران محلی اداره امور شهر را در دست داشتند و به صورت خودمختار اداره میشد. در مدت دو سالی که شهر مستقل از ادارههای عثمانی و انگلیس بود، علما و بزرگان شهر روابط قوی و مستحکمی را با بیشتر نقاط عراق و جهان خارج بخصوص رهبران و رؤسای عشایر فرات میانه برقرار نمودند.
نتیجه آن این بود که موقعیت این شهر در نیمه سال 1917 موجب پایهگذاری جنبشهای مبارزاتی علیه انگلیس شد. انگلیسیها مصمم بودند سیطره و حاکمیت خود را بر نجف تحمیل نمایند، چرا که معتقد بودند هرگونه نرمش در تحقق این هدف موجب تضعیف حاکمیت انگلیس بر تمام منطقه فرات خواهد شد. از این رو برخلاف بیانیه رسمی دولت بریتانیا در نوامبر 1914 که متعهد گردیده بود، در صورت پیروزی بر عثمانیها در عراق، هیچ پادگان نظامی در شهرهای مذهبی برپا ندارد، در آغاز سال 1918 یک واحد نظامی به منظور ایجاد پادگان در کوفه روانه این شهر شد.
ویلسون اعلام کرد به علت دگرگون شدن اوضاع و احوال جنگ، مفاد بیانیه سال 1914 لغو میگردد و به همین استناد، در سال 1918، کاکس طی توصیهای به دولت متبوع خود پیشنهاد نمود، یک پادگان نظامی در کوفه برپا شود که به دنبال آن قیام نجف اشرف صورت گرفت.
بدین ترتیب زمزمههای مقاومت در میان روشنفکران مسلمان در نجف و کربلا، آغاز شد. در آن زمان چند نشست برای بررسی جریانهای سیاسی و عمومی و پیگیری آنها در نجف تشکیل شد که تعدادی از روحانیون و روشنفکران اسلامی از خانوادههای مشهور علمی بر تشکیل و تنظیم آنها نظارت داشتند. از جمله این گروهها و انجمنها،
انجمن شیخعبدالکریم و شیخ جواد جزائری، انجمن آل شبیب تحت نظارت و اداره شیخ محمدرضا و شیخ محمدباقر الشبیبی، انجمن سادات آل کمالالدین که محمدسید و محمدتقی کمالالدین آن را اداره میکردند و انجمن آل صافی تحت اداره سیدمحمدرضا و احمدالصافی النجفی، شاعر مشهور بودند.
فعالیت این انجمنها، دو تحول عمده در جنبش مقاومت شیعیان، علیه انگلیسیها به وجود آورد؛ نخست تأسیس مجمعی محرمانه به نام «جمعیة النّهضة الاسلامیه» در نوامبر 1917؛ و دوم حرکت آیتالله شیخ محمدتقی شیرازی از سامرا و استقرار وی در کربلا؛ که این امر بنابه درخواست اعضاء در نشستهای مذکور انجام پذیرفت و هدف آن منحصر کردن رهبری معنوی به آیتالله شیرازی بود. جمعیت نهضت اسلامی که توسط سیدمحمدعلی بحرالعلوم و شیخ جواد جزایری از علمای بارز در محافل سیاسی و مردمی و شماری دیگر از روحانیون و شخصیتهای سیاسی- اسلامی تأسیس شده بود، به مثابه کمیته رهبری قیام بود که در عین حال با انتشار نشریهای دستنویس در جهت روشنگری مردم تلاش مینمود.
اهداف این جمعیت فراخواندن به مقاومت در برابر انگلیس و رعایت حرمت و احترام رهبران دینی از سوی مردم، آزادی عراق مسلمان از سیطره انگلیسیها و اتحاد مسلمانان در برابر اجانب بود که این امر، ضمن جذب عده زیادی از مردم، رویارویی با انگلیسیها را تشدید نمود. علوی در این مورد مینویسد: «اکثر رؤسای نجف و زعمای محلی آن به این جمعیت پیوستند».
جمعیت نهضت اسلامی دارای دو شاخه بود؛ یکی شاخه سیاسی، فکری و تبلیغی که شامل علما، روشنفکران و شعرا میشد؛ و دیگری شاخه نظامی که بر مبارزه مسلحانه تکیه داشت. این دو جناح در یک سطح نبودند. میتوان گفت، علما جناح سیاسی آن را تشکیل میدادند؛ در حالی که تودههای مردم که شامل زعمای محلی نیز میشد، جناح نظامی و مسلح جمعیت را تشکیل میدادند. آنها اولین تجربه حزبی را با مبارزه مسلحانه در عراق همراه کردند و قیام 19 مارس 1918 نجف را رهبری کردند.
آغاز این قیام مصادف با اولین سالگرد اشغال بغداد بود. در نوزدهم مارس 1918، ویلیام مارشال یکی از افسران انگلیسی بر اساس نقشة از قبل طراحی شده توسط شاخه نظامی تشکیلات ترور شد. هدف از ترور، ایجاد جرقه اولیه انقلاب و سرایت آن به
مناطق دیگر بود. اما این اقدام با واکنش سریع انگلیسیها و محاصره شهر نجف مواجه گردید. انگلیسیها برای پایان دادن به محاصره شروط سنگینی مطرح نمودند. اما رزمندگان و اهالی شهر از پذیرش شروط امتناع ورزیدند و تصمیم به مقاومت گرفتند. از جانب عراق بیش از ده هزار نفر افراد مسلح و از طرف انگلستان نیز برای سرکوب قیام و محاصره نجف بیش از هشت هزار سرباز شرکت داشتند.
محاصره 46 روز توأم با درگیری و جنگ ادامه یـافت. شدت جنگ و فشار محاصـره روز به روز افزایش مییافت. در نهایت به علت طولانی شدن محاصره و عدم آمادگی قبلی مردم، انقلابیون مجبور به تسلیم شدند و محاصره در چهاردهم ماه می 1918 برداشته شد و انگلیسیها بلافاصله محاکمههای ظاهری و سریعی را آغاز نمودند. در جریان این محاکمات، 13 تن از رهبران قیام به اعدام محکوم شدند و یکصدوهفتاد تن دیگر، از جمله 9 نفر از اعضای جمعیت برای همیشه به هند تبعید شدند. آنها عملاً هفت سال در تبعید بسر بردند که این مدت تا آن زمان، طولانیترین دورانی بود که یک عراقی در تبعید بسر برده بود. حکم اعدام محکومین در مقابل جمعی از روحانیون و رهبران عشایر در 30 می 1918 اجرا شد. حکم اعدام دو تن از رهبران جمعیت نهضت اسلامی به نامهای شیخمحمدعلی بحرالعلوم و شیخ جواد جزایری، با وساطت آیتالله محمدتقی شیرازی و شیخخزعل به تبعید در خارج از عراق تبدیل شد.
ب. همهپرسی سال 1919
پس از قیام مردم نجف، دومین واقعه مهمی که جامعه شیعی عراق را آماده رویارویی با اشغالگران انگلیسی در قیام 1920 نمود، طرح همهپرسی سال 1919 بود. به دنبال شکست قیام نجف و با توجه به فضای بینالمللی و حساسیت موضوع حق تعیین سرنوشت ملل، دولت انگلستان بر آن شد تا حضورش را در مناطق اشغالی توجیه نماید. به همین خاطر از ویلسون، نایب کمیسر عالی دولت بریتانیا در عراق، خواست برنامه نظرخواهی عمومی از مردم عراق را ترتیب دهد. حاکمان انگلیسی عراق از همان ابتدا در تلاش بودند نتیجه همهپرسی در راستای تأمین منافع آنها تنظیم گردد. پس از اینکه ویلسون دستور اجرای همهپرسی را دریافت کرد، رونوشتی از تلگرافی را که دفتر هند برای او ارسال داشته بود برای تمام افسران رابط فرستاد و دستوراتی در مورد
چگونگی انجام همهپرسی به آن ضمیمه ساخت. وی در دستورالعمل خود به افسران خویش میگوید: «فقط پاسخهایی را بپذیرید که مورد رضایت ما و مناسب خواسته ماست و اگر افسران به پاسخهای داده شده اطمینان یافتند میتوانند جلسهای تشکیل داده، پاسخها را خلاصه نموده و ثبت کنند و سپس تعداد زیادی از شخصیتها آن را امضا نمایند». او در ادامه میگوید:
اگر احساس کردید که افکار عمومی به رهبری اشخاصی که مورد مشورت قرار میدهید با نظر ما هماهنگی دارد، جلسهای تشکیل دهید و برای شرکت در آن از تمام اعیان و بزرگان دعوت کرده و به آنها بگویید که پاسخهای آنان برای من (ویلسون) فرستاده میشود و من به نوبه خویش برای دولت انگلستان ارسال میدارم، ولی اگر احساس کردید که افکار عمومی، به طور روشن به چند دسته تقسیم شده و گرایشی به جانب ما ندارد، لازم است تشکیل چنین جلسهای را به تعویق انداخته و جریان را به من اطلاع دهید تا دستورات خود را برای شما ارسال دارم. در این صورت اگر نتیجه همهپرسی مثبت بود، عکسالعمل خوبی در افکار عمومی خواهد داشت، آن گاه بهتر است در این مورد سندی نوشته شود و افراد بیشتری آن را امضاء کنند.
مداخله آشکار اداره قیمومیت در امر همهپرسی، موجب نگرانی علما، فرهیختگان مسلمان و رهبران عشایر فرات میانه، بخصوص عشایر مجاور شهر نجف و کربلا شد؛ اما آن چه بر این نگرانی و اضطراب میافزود، موضع آیتالله سیدمحمدکاظم یزدی، مرجعیت اعلی بود که با عقبنشینی از دایره درگیری و بدون اظهارنظر صریح در مورد همهپرسی به اداره قیمومیت این امکان را داد تا از موضع ایشان، در جهت منافع خود سوءاستفاده کند. آیتالله یزدی، در مقابل پافشاری اعضای هیأت دیدارکننده با وی جهت اطلاع از دیدگاه ایشان در مورد همهپرسی گفتند: «من شخصی بیاطلاع از سیاست هستم و اطلاعاتم محدود به حلال و حرام است، آن چه را که به صلاح مسلمین است انتخاب کنید.»
سکوت یا تردید آیتالله یزدی، در مورد همهپرسی باعث گردید توجه افکار عمومی و رهبران دینی و اجتماعی متوجه آیتالله شیخ محمدتقی شیرازی گردد. این توجه ناشی از جایگاه برجسته و آشنایی با رأی و عقیده ایشان در مورد اوضاع جاری عراق بود. اما آن چه در این زمان، نقش مؤثری در ظهور آیتالله شیرازی به عنوان رهبر دینی و سیاسی ایفا نمود، صدور فتوای مشهور ایشان در مورد همهپرسی بود. این فتوا، به دنبال پرسش گروهی
از علمای نجف صادر شد. شماری از علما و رهبران عشایر، طی استفتائیهای از ایشان سئوال نمودند: «آیا میتوانیم فرد غیرمسلمانی برای حکومت و سلطنت انتخاب نماییم و یا این که وظیفه ما است که فرد مسلمانی برگزینیم؟ این مطلب را برای ما روشن کنید.» آیتالله شیرازی در پاسخ، فتوای زیر را صادر کردند: «هیچ مسلمانی حق ندارد، غیرمسلمان را به فرمانروایی و حاکمیت بر مسلمین انتخاب کند. 20 ربیعالثانی 1337ﻫ ، برابر با 23/1/1919»
فتوای مذکور علاوه بر این که ضربهای سنگین بر طرفداران اداره قیمومیت وارد نمود، اثری عمیق در روحیه نه فقط شیعیان، بلکه همه مسلمانان داشت؛ زیرا محتوای آن هماهنگ با تعدادی از آیات قرآن بود که دستور میداد مسلمانان از اولیالامر خود اطاعت نمایند، نه هیأت حاکمهای که از کفار باشد. این فتوا از سوی علمای کربلا مورد استقبال قرار گرفت و اعیان شهر جلسهای برای بررسی اجرای آن تشکیل دادند. در این جلسه کمیتهای مشخص و مأمور اجرای مصوبات جلسه شد؛ اما بلافاصله شش نفر از اعضای فعال این کمیته توسط انگلیسیها دستگیر و به هندوستان تبعید شدند. آیتالله شیرازی طی پیامی به ویلسون نسبت به تبعید این اشخاص اعتراض کرد. همچنین علمای کاظمین با تأسی به فتوای آیتالله شیرازی، فتواهایی صادر نمودند و تشکیل حکومت غیراسلامی در عراق را حرام دانستند. آنان در این فتواها اعلام نمودند هرکس به اشغال عراق توسط انگلیس رأی دهد از دین خارج شده و خود را از جامعه مطرود میکند.
استقبال وسیع و گسترده مردم از فتوای آیتالله شیرازی، نقش مهمی در انتخاب وی به عنوان مرجع اعلی بعد از رحلت آیتالله یزدی داشت. فوت آیتالله یزدی در 30 آوریل 1919، جایگاه آیتالله شیرازی به عنوان مرجع اعلی را تثبیت نمود.
مرجعیت آیتالله محمدتقی شیرازی
بعد از این که آیتالله شیرازی مرجعیت را در اختیار گرفت، دوران جدید و مهمی از تحول در مبارزات شیعیان علیه استعمار انگلستان شروع شد. به طور کلی نقش آیتالله شیرازی در رهبری مبارزات را از این زمان میتوان به دو دوره متمایز از هم مشخص نمود:
الف) دوره نخست که از زمان در اختیار گرفتن مرجعیت، یعنی مه 1919 شروع شد
و تا مارس 1919 تداوم یافت؛ در این دوره آیتالله شیرازی نقش رهبری دینی در مخالفت با طرحهای انگلیس و مقاومت در برابر اشغالگران را تحکیم کرد؛ و در نهایت کار به دفاع از استقلالطلبی عراق کشید. ایشان در گام نخست تلاش نمودند با تحکیم جایگاه مرجعیت، رهبری قوی دینی و سیاسی واحدی را در میان شیعیان به وجود آورند. این امر علاوه بر ایجاد وحدتنظر در بین مجتهدین، نقش عمدهای در پایان دادن به اختلافات میان عشایر داشت. علیرغم مشارکت فعال عشایر، بخصوص عشایر منطقه فرات در جنبش جهاد و روابط مستحکم رؤسای آنان با علمای شهرهای مقدس در زمان مرجعیت آیتالله یزدی، عدم موضعگیری روشن ایشان در بعضی از مسائل باعث گردیده بود جناحبندی و خصومت در بین عشایر گسترش یابد. آیتالله شیرازی تلاش گستردهای برای پایان دادن به این اختلافات و کشمکشها شروع نمودند. وی ضمن برقراری روابط مستحکم و قوی با شمار زیادی از رؤسای قبایل، مشارکت فعال آنان را در جنبش مقاومت علیه انگلیسیها تضمین نمود.
همچنین آیتالله شیرازی در این مرحله به گسترش طرح استقلال عراق و نفی سلطه انگلیسیها در عرصه عربی و بینالمللی پرداخت. ایشان پس از مشورت با علما و بزرگان نجف، تصمیم گرفتند پیامی برای شریف حسین فرستاده و ضمن آگاه ساختن وی از اوضاع عراق، تقاضای مداخله کنند. این پیام در تاریخ عراق از اهمیت بسیار ویـژهای بـرخوردار است. زیرا اولین سندی به شمار میرود که گواه آرزوهای ملی اکثریت ملت عراق میباشد. متن این پیام را شیخمحمدرضا شبیبی زیرنظر آیتالله شیرازی و با همکاری شیخ عبدالکریم جزائری یکی از علمای شیعه تدوین نمود. این پیام محرمانه در میان قبایل مختلف مقیم منطقه فرات مرکزی توزیع گردید. پس از این که این پیام به امضای شیوخ و رهبران قبایل رسید، شبیبی مأمور رساندن آن به شریف حسین گردید. شریف حسین نیز در نامهای به آیتالله شیرازی، تعهد کرد تمام تلاش خود را برای دستیابی مردم عراق به خواستههایشان به کار گیرد.
آیتالله شیرازی همچنین نامهای به امیرفیصل در دمشق فرستاد و خواستار حمایت وی از تقاضای مردم عراق مبنی بر استقلالطلبی شد و از ظلم نیروهای اشغالگر در محافل بینالمللی از طریق رسانههای جهانی پرده برداشت. در همین زمان، فرزندش شیخمحمدرضا نامهای به همین مضمون به ولیعهد حجاز، امیرعلی بنالحسین، فرستاد.
همچنین آیتالله شیرازی و شیخالشریعه اصفهانی، دو نامه به ویلسون، رئیس جمهور وقت آمریکا فرستادند که در اولین نامه خواستار تأیید امیرفیصل شدند که در کنفرانس پاریس سرگرم گفتگو بود و در نامه دوم به تمایل مردم مسلمان عراق، به انتخاب دولت جدید و مستقل عربی و اسلامی و تقاضای یک پادشاه مسلمان و مقید به مجلس شورای ملی اشاره شده بود.
در این دوره همچنین مکاتبات و ملاقاتهایی بین آیتالله شیرازی با ویلسون، کمیسر عالی انگلیس در عراق، و دیگر حاکمان سیاسی و محلی صورت گرفت که در همه این موارد، تلاش ایشان دفاع از حقوق حقه ملت عراق و استقلال این کشور بود.
ب) دوره دوم از رهبری آیتالله شیرازی از مارس1919، آغاز میگردد و تا زمان وفات ایشان در 17 اگوست 1920 ادامه پیدا میکند. ویژگی عمده این دوره که حدود چهار ماه به طول انجامید، صدور فتوای جهاد و قاطعیت ایشان در ضرورت قیام و انقلاب سراسری علیه اشغالگران انگلیسی بود. آیتالله شیرازی در نخستین گام در اوایل ماه مارس، فتوایی صادر کردند که بر اساس آن کار کردن در اداره قیمومیت انگلیس بر مسلمانان حرام بود.
این فتوا که هدفش توسعه دامنه مقاومت و آماده ساختن زمینه جهت رویارویی فراگیر علیه اشغالگران بود، تحرک تازهای به جنبش شیعیان بخشید. به دنبال این فتوا، موجی از استعفا سراسر منطقه فرات مرکزی و جنوبی را فراگرفت. سپس با راهنماییهای آیتالله شیرازی در اواسط مارس1920، نشستی محرمانه در شهر نجف برگزار شد. این نشست که با حضور شمار زیادی از علما، رؤسای عشایر و رهبران فرات میانه برگزار شد، بر بسیج عمومی علیه اشغالگران و آماده کردن مردم جهت مقابله با آنان تأکید نمود. آن گاه به منظور تحقق این امر، شماری از علما، روحانیون و خطبا به میان قبایل اعزام گردیدند.
بعد از گذشت کمتر از دو ماه از این نشست، در خلال دهه سوم آوریل 1920، در کربلا سلسله نشستهایی با شرکت شماری از رؤسای عشایر و رهبران فرات و رهبری شیخ محمدرضا، فرزند آیتالله شیرازی برگزار شد. هدف از این نشستها، زمینهسازی جهت مشارکت بیشتر و نشست گستردهتری بود که در نیمه شعبان 1328ﻫ/3 می 1920م به شکل محرمانهای در منزل آیتالله شیرازی و به ریاست ایشان تشکیل شد.
در این نشست، اجتماعکنندگان که شامل شمار زیادی از علمای مشهور نجف، کربلا و رؤسای عشایر بودند، تصمیم گرفتند زمینه انقلاب سراسری علیه انگلیس را فراهم کنند. در
این جلسه مقرر شد، ابتدا خواستههای مردم عراق به طور مسالمتآمیز با فرماندهان انگلیسی در میان گذاشته شود و در صورت امتناع، به قیام مسلحانه اقدام شود. سپس اجتماعکنندگان با حضور آیتالله شیرازی به قرآن کریم سوگند یاد کردند آماده پاسخگویی به ندای دین و میهن خود و اطاعت از رهنمودهای امامشان هستند.
از تحولات مهمی که در این دوره اتفاق افتاد، تحقق وحدت عمل میان مسلمانان شیعه و اهل سنت بود. آیتالله شیرازی که نقش عمدهای در این امر داشت، در رمضان سال 1338 طی پیامی که به شکل گسترده در شهرهای مختلف عراق توزیع گردید، مسلمانان را به وحدت و پرهیز از هرگونه اختلاف فراخواندند. در بخشهایی از این پیام آمده است:
شما را از مخالفت و مشاجره با یکدیگر برحذر میدارم، زیرا مضر به اهداف شما و موجب تضییع حقوق شما میگردد. شما را به حفظ جان، مال و آبروی کلیه پیروان ادیان و مذاهب در سرزمینمان توصیه مینمایم.
جنبش مقاومت اسلامی در شهرهای شیعه و منطقه فرات میانه، بعد از نشست نیمه شعبان سیر صعودی به خود گرفت. به دنبال این نشست و بعد از توسعه دامنه مبارزه در بغداد و بخصوص به دنبال برپایی جشنهای ولادت پیامبر(ص) علما و رهبران فرات میانه بیانیهای را در تمام نقاط فرات منتشر کردند و در آن خواستار برپایی انقلاب گردیدند. همچنین به دنبال برخوردهای خشونتبار اشغالگران با مردم و سرکوب شدید اجتماعات و دستگیری رهبران و فعالان سیاسی- دینی، تعدادی از رهبران و رؤسای عشایر از آیتالله شیرازی، خواستار فتوای جواز استفاده از اسلحه در مقابل نیروهای اشغالگر شدند. آیتالله شیرازی نیز که شرایط را برای آغاز رویارویی سراسری و انقلاب علیه اشغالگران آماده میدید، فتوای زیر را صادر کرد:
بسمالله الرحمن الرحیم. احقاق حق بر مردم عراق واجب است و بر مردم واجب است که در ضمن درخواست حق خود به صلح و امنیت توجه داشته باشند و آنها مجاز هستند تا اگر انگلیس از قبول خواستههای آنان امتناع ورزد به زور متوسل شوند و از حق خود دفاع کنند.
این فتوا تأثیر بسزایی در میان مردم داشت و مبنایی شد تا علما و رؤسای عشایر در چارچوب آن حرکت کنند و برای رویارویی نظامی با نیروهای اشغالگر از آن استمداد جویند.
شروع انقلاب و محدوده جغرافیایی آن
به دنبال این فتوا در روز سیام ژوئن 1920 گروهی از مردان مسلح عشیره الظولم به پایگاه سیاسی انگلیس در الرمیثه حمله کردند. این حمله نقطه شروع مقاومت مسلحانه علیه اشغال بود. بعد از الرمیثه، عشایر بوحسان قیام کردند. نظامیان انگلیسی در منطقه بوحسان آمادگی مقابله مسلحانه با عشایر را نداشتند. عشایر با حملهای ناگهانی به منطقه المفرزه که تحت کنترل قوای انگلیس بود توانستند ضربه سنگینی بر این نیروها وارد سازند. سپس مناطق شامیه و نجف به انقلابیون پیوستند. با آزادسازی مناطق دیوانیه، حله، دغاره، عفک، المسیب و طویرج در ناحیه فرات میانه، انقلاب به استانهای مرکزی عراق در حوالی بغداد، دیالی، دیلم و تلعفر نیز کشانده شد.
آیتالله شیرازی، در این مرحله برای بار دوم با نوشتن نامه به ویلسون، خواستههای انقلابیون را به وی خاطرنشان کرد و شرایط آتشبس مبنی بر عقبنشینی قوای انگلیس، بازگشت تبعیدیان و مذاکره برای اعطای استقلال تام به عراق را به وی اعلام داشت؛ اما ویلسون پاسخ مثبت نداد. آیتالله شیرازی شکوائیهای نیز برای جامعه ملل فـرستاد و در آن خواستههای مـردم عـراق را مطرح کرد. جنبش شیعیان عراق در این مرحله با واقعهای مصیبتبار روبرو شد. آیتالله شیرازی در سوم ذیحجه سال 1338ﻫ بر اثر کهولت سن درگذشت و مرجعیت اعلی به آیتالله شیخالشریعه اصفهانی، مقیم نجف منتقل شد و به دنبال آن نیز مرکزیت رهبری انقلاب از کربلا به نجف منتقل گردید و از این تاریخ به بعد یاران و مشاوران آیتالله شیرازی به تدریج نقش خود را در رهبری از دست دادند.
ویلسون از فرصت استفاده کرد و در نامهای به شیخالشریعه ضمن ابراز تسلیت، مدعی شد تمام مردم عراق خواهان استمرار حاکمیت انگلیس بر عراق هستند و بهتر است جلو اغتشاشات گرفته شود. به دنبال این نامه، در صفوف انقلابیون اختلاف افتاد و مشاورین شیخالشریعه دو دسته شدند. عدهای مانند شیخعبدالکریم جزائری و شیخجواد جواهری به علت سختی شرایط و تمام شدن امکانات مالی، ادامه مبارزه را ممکن نمیدانستند. در مقابل عدهای دیگر مانند شیخعلی مانع و شیخباقر شبیبی معتقد به ادامه مبارزه بودند.
اما سرانجام نظر گروه دوم غالب شد و شیخالشریعه در نامه خود به ویلسون ضمن رد پیشنهاد صلح، به او نوشت اساساً تلاش مردم عراق در جهت احقاق حقوق حقه خود
میباشد و این قیام، اغتشاش و شورش محسوب نمیشود. شیخالشریعه در اعلامیهای خطاب به مردم عراق، ضمن اعلام تسلیت، از آنها خواست به مبارزه برای دفاع از حقوق خود ادامه دهند. انقلابیون نیز در بیانیهای عمومی و شدیداللحن با پیشنهاد صلح مخالفت کردند. اما در صفوف رؤسای عشایر اختلاف افتاد. از سوی دیگر با فوت آیتالله شیرازی و دور شدن مشاوران وی از صحنه رهبری، ضعف فرماندهی واحد و پراکندگی حرکتها، شدت بیشتری یافت؛ اگرچه مبارزه مسلحانه متوقف نشد.
در همین دوران کلنل لیچمن، از فرماندهان نظامی انگلیس، در محلی به نام خاننقطه، توسط شیخ ضاری، رئیس قبیله زوبع به قتل رسید. این اقدام حرکت تازهای در پی داشت که از الرمیثه آغاز شد و به سرعت فرات میانه و پائین دست را دربر گرفت و به تدریج به سمت فرات بالا توسعه یافت و با ادامه درگیریها، الخضر، الشیوخ، قلعه سکر، دلتاوه، بعقوبه، مندلی، شهربان و خانقین در استان دیالی نیز آزاد شدند. در اواخر اگوست که نظامیان انگلیسی از سه جانب هند، ایران و لندن به عراق فراخوانده شده بودند و شمار نظامیان بریتانیا در عراق به هشتادهزار نفر رسیده بود، انگلیسیها توان تازهای در نبرد با انقلابیون مسلح عراقی پیدا کردند. مرکز فرماندهی انگلیس نیز از کرند کرمانشاه به بغداد منتقل شد و عملیات سرکوب با پاکسازی در اطراف بغداد آغاز گشت و در طول سه ماه قیام در سراسر عراق سرکوب گردید.
در سپتامبر، فرات اعلی و استان رمادی و اطراف سرکوب و ساکت شد. در اکتبر عملیات سرکوب به منطقه حله، کربلا و نجف کشانده شد و در کنار عملیات سرکوب، تغییراتی نیز که علیالظاهر رضایت خاطر انقلابیون را تا حدودی برآورده میکرد در فرماندهی قوای انگلیسی ایجاد شد. ویلسون تغییر کرد و سر پرسی کاکس، به عنوان فرستاده عالیرتبه انگلیس در اول اکتبر 1920 وارد عراق شد. در بین مردم عراق اینگونه شایع شده بود که کاکس برخلاف ویلسون آدم منصفی است و خواهان اعطای حقوق مردم است. این شایعه آن قدر قوت داشت که برخی رهبران انقلاب نیز تحتتأثیر آن قرار گرفتند و سیدمحمدعلی هبةالدین شهرستانی در نامهای به کاکس، ضمن خیرمقدم به وی، برای او نوشت ویلسون رفتار خشن و غیرعادلانهای با مردم عراق داشت، و از وی خواست نسبت به خواستههای مردم عراق مبنی بر کسب استقلال پاسخ مثبت دهد. کاکس نیز به محض ورود خود با انتشار اطلاعیهای اعلام کرد هدف وی ایجاد یک دولت
ملی در عراق تحت نظارت بریتانیا میباشد ولی تا زمانی که بعضی از عشایر به مبارزه و ستیزهجویی با ما برخاستهاند، امکان تحقق این هدف وجود ندارد.
با شروع پائیز 1920، نیروهای بریتانیا دست به یک حمله گسترده علیه مواضع انقلابیون در فرات میانه زدند؛ در این نبرد که بیش از یک ماه به طول انجامید، حاکمیت انگلیسیها بر منطقه مسجل شد. نبرد در سماوه به مذاکرات صلح کشانده شد و نمایندگان انقلابیون و قبایل این منطقه در کشتی موسوم به «سیخ فلای» با فرمانده نظامی منطقه به مذاکره و مصالحه نشستند و اسلحه خود را تحویل دادند. با متوقف شدن مبارزه مسلحانه در این ناحیه، سایر مناطق نیز دست از مبارزه کشیدند. انقلاب عملاً با امضای پیمانی مبنی بر توقف جنگ در 20 نوامبر 1920 بین قبایل «بنی احجیم» و نیروهای انگلیسی به پایان رسید.
اگر چه با شکست انقلاب 1920 انگلیسیها تلاش نمودند آن را یک شورش قبیلهای و بومی معرفی کنند که هیـچگونه تغییـری در سیاست انگلیس ایجـاد نکرده است، امـا شواهد این ادعا را از همـه جهـت رد میکند. این انقلاب اگر چه استقلال عراق را به شکل کامل فراهم نیاورد و اقتدار واقعی را به دست مردم عراق نسپرد، اما موفق شد سیاست اداره امور هند در انگلستان را به کلی بیاعتبار کند و موجب همکاری هر چه بیشتر مردم عراق در تأسیس نخستین حکومت ملی خود شود. خانم گرترود بیل، رئیس وقت دفتر نماینده عالی انگلستان در عراق، و کسی که از او به عنوان مسئول دستگاه اطلاعات و امنیت انگلیس در عـراق یاد میشد، در ایـن باره میگوید:
نه به فکر حکومت فخیمه انگلستان و نه هیچ کس دیگری خطور نمیکرد که چنین آزادی که ما در نتیجه انقلاب 1920 (ثورةالعشرین) به اعراب عطا کردیم داده شود.
استقلال عراق و انگلیسیها
واضح و آشکار بود که استراتژی انگلستان، پس از انقلاب 1920م/1338ق، تغییر نماید. این تغییر با اعمال سیاستی که میتوان آن را سیاست هموطن علیه هموطن نامید و همچنین تأسیس دولتی محلی به رهبری فردی مسلمان که در مقابل هموطنان خود بایستد، روی داد. انگلستان که از روش حکومت مستقیم بر عراق نتیجه دلخواه را به دست نیاورده بود، پس از انقلاب 1920 تلاش نمود با تغییر رویه و استفاده از نظام حکومتی غیرمستقیم، نظم اجتماعی موردنظر را در عراق بر پا نماید. استفاده از این روش علاوه بر آن که میتوانست
انگلستان را از مشکل درگیری مستقیم با مجاهدان و وطنپرستان عراقی نجات دهد، هزینههای بالای حکومت را بر دوش مردم عراق قرار داده و مانع از زیانهای مالی و انسانـی انگلستان میگردید. به همین دلیل انگلیسیها تلاش نمودند با طرح سلطنت فیصل مقدمات کار را فراهم آورند. از نظر انگلیسیها و از لحاظ سنتهای عربی، فیصل بهترین انتخاب ممکن بود؛ زیرا او مردی با اصل و نسب و یکی از فرزندان شریف حسین، شریف مکه و پادشاه حجاز بود و همین امر مقام او را نـزد عموم اعــراب بالا میبـرد.
در 23 اوت 1921 مصادف با 18 ذیحجه 1339 روز عید غدیر خم، مراسم تاجگذاری ملک فیصل انجام شد و عراق در سایه نظام پادشاهی وارد مرحله جدیدی از تاریخ سیاسی خود گردید. با آغاز پادشاهی فیصل، بخشی از شیعیان و رهبران آن امیدوار بودند به کمک وی بتوانند از انگلستان خلع ید نمایند. اما طولی نکشید که طرح معاهده انگلیس- عراق و تشکیل مجلس مؤسسان روابط جامعه شیعی را با ملک فیصل و دولت منتخب وی دچار بحران نمود. در قیمومت اعطایی جامعه ملل به انگلستان قید شده بود که عراق، تحت سرپرستی انگلستان باید برای ادارة خود آماده شود. ولی شیوه و ابزار کار به عهدة دولت قیّم گذاشته شد. دولت انگلستان که مصمم بود روابط قیمومیتی خود را از طریق انعقاد یک پیمان حفظ نماید، اقدام به انعقاد معاهدهای با عراق نمود که گفتگو در مورد آن اندکی پس از جلوس فیصل بر تخت سلطنت شروع شد.
این معاهده که مذاکرات مربوط به آن از 29 سپتامبر 1921 به شکل مخفیانه آغاز و تا اواسط ماه می1922م/1340ق نیز، علنی نشد، پیمان مهمی بود که شکل روابط عراق- انگلستان و منابع مالی و تعداد و وظایف نیروهای بریتانیایی که توسط دولت عراق به کار گرفته میشدند را مشخص میکرد. این معاهده اگر چه جایگزین اداره قیمومیت میگردید و از نظر شکل ظاهری با آن متفاوت بود، اما واقعیت امر آن بود که از نظر محتوا با ادامة قیمومت تفاوت چندانی نداشت و عملاً قیمومیت بریتانیا بر عراق را لغو نمیکرد. بدین ترتیب که شاه باید تا زمانی که عراق به دولت انگلیسی مقروض است در هر موضوعی که با منافع انگلیس برخورد دارد و نیز در سیاستگذاریهای مالی به توصیههای دولت انگلیس توجه کند. بر اساس یک موافقتنامة مالی دیگر، عراق ملزم به پرداخت نیمی از هزینة نمایندة دولت انگلیس در عراق و سایر هزینههای مربوط گردید که نه تنها عراق را در موضع کشوری وابسته به انگلیس قرار میداد، بلکه موجب به
تاخیر افتادن اصلاحات آن میشد. پیماننامة مزبور، همچنین دولت عراق را مجبور میکرد عدهای از مقامات انگلیسی را برای تصدی مناصب مخصوص به عنوان مستشار و بازرس در هجده ایالت عراق منصوب کند. بر اساس این معاهده، دولتمردان عراقی به عنوان کارمندان اداری محسوب شده و تا سال 1932 م/1351 ق، به سطح اتباع سیاسی ارتقاء نمییافتند. با افشا شدن مفاد این معاهده برای مردم عراق، موج عظیمی از مخالفتها، به ویژه در میان علما و شیعیان به راه افتاد.
کنگره کربلا
اما در این میان آن چه باعث تشدید مخالفتها شد، حمله وهابیون به عـراق بود. در حالـی که گفتگوها بر سر معاهده با مشکل مواجه شده و دامنه مخالفت با آن در حال گسترش بود، وهابیون در ماه مارس 1922 م/1340 ق، قبایل ساکن در مناطق ابوغار و السماوه را مورد حمله قرار دادند. در این حمله، علاوه بر سرقت بیش از بیست هزار رأس از احشام، صدها نفر از عشایر نیز کشته شدند. مردم نگران بودند این امر پیش درآمد حمله گستردهتر وهابیون به کشور عراق باشد. علما این اقدام را حرکتی آگاهانه از جانب انگلیس برای رسیدن به اهداف خود توصیف نمودند. در اسناد وزارت خارجه ایران نیز به این مسئله اشاره شده است. بر اساس گزارش کنسولگری ایران در کربلا، انگلیسیها حمله وهابیون را بهانهای برای اجرای مقاصد خود قرار داده بودند (به ضمیمه شماره یک نگاه کنید).
به همت علمای نجف و با حضور دویست نفر از رهبران مذهبی، سیاسی، رؤسای عشایر و جمع کثیری از افراد عشایر و ساکنین شهرها از دهم تا پانزدهم شعبان 1340 (سوم تا هشتم آوریل 1922) کنگرهای در شهر کربلا تشکیل شد. گذشته از حضور علمای برجستهای چون؛ شیخمحمدمهدی خالصی، سیدابوالحسن اصفهانی و شیخمحمدحسین نایینی، شمار حاضران در این کنگره را تا دویست هزار نفر ذکر کردهاند. هر چند فیصل در ابتدا قول داد در کنگره حضور یابد، اما به دلیل فشار سرپرسی کاکس از شرکت در آن سر باز زد. انگلیسیها که هدف از برگزاری کنگره را اعتراض به قیمومیت و تضمین تعهد فرمانبرداری شیوخ قبایل میدانستند از طریق فشار به فیصل جهت عدم شرکت در آن و همچنین افزایش کمکهای مالی به برخی از رؤسای قبایل، تلاش نمودند کنگره به اهداف
موردنظر دست پیدا ننماید. علی الوردی در این مورد مینویسد: «به خاطر اصرار علما در برپایی کنفرانس کربلا، نمایندة عالی انگلیس و دولت به شدت نگران شدند، تا جایی که برخورد با کنفرانس و سوق دادن آن در جهت مطلوب خود، مسئله اصلی آنها شد. در نتیجه فشار انگلیسیها و تلاش آنها برای اختلاف و شکاف میان رؤسای عشایر با رهبران دینی، کنگره کربلا نتوانست به اهداف موردنظر دست یابد. در واقع نتایج کنفرانس در سطحی نبود که افکار عمومی از آن انتظار داشت.
با این حال تشکیل کنگره کربلا و گردهمایی بزرگی که از این طریق به راه افتاد، در حد خود حادثه عظیم و پرمعنایی بود. تشکیل این کنگره بار دیگر، اهمیت رهبری علما را که پس از شکست نظامی انقلاب «ثورةالعشرین» اندکی تضعیف شده بود، روشن ساخت.
علیرغم همه مخالفتها، معاهده مذکور سرانجام در 10 اکتبر 1922 م/19 صفر 1341 ق/18 مهر 1301ش به امضای سر پرسی کاکس مأمور عالی انگلیس در عراق به نمایندگی از طرف پادشاه بریتانیا و عبدالرحمن نقیب، رئیسالوزرای عراق، به نمایندگی از سوی ملک فیصل رسید. به دنبال انتشار خبر موافقت دولت با معاهده، اقدامات اعتراضآمیز به سرعت گسترش یافت و اعتصاب سراسر بغداد و کاظمین را فراگرفت. عدهای از رؤسای عشایر فرات نیز برای شرکت در اجتماعات اعتراضآمیز به بغداد و کاظمین آمدند. رهبری دینی در هدایت فعالیتهای معارضین در بغداد و کاظمین، نقش اساسی بر عهده داشت. در دوازدهم ژوئیه 1922م/1340 ق، تعدادی از علما، اعلامیه مهمی را به منزله فتوا صادر کردند که در آن استقلال کامل عراق و کرامت دولت آن مورد تأکید قرار گرفت و اتخاذ هرگونه تصمیم و یا انعقاد و تصویب هر معاهده و قانون، بدون توافق مردم، منافی اصول استقلال ملت و غیرقابل اجرا شمرده شد. مجموعه اقدامات و تلاشهای به عمل آمده توسط معارضین در مناطق و شهرهای فـرات، بغداد و کاظمین، علیه قیمومیت و معاهده و نقش بارزی که علما در تشویق و هدایت این امور داشتند، اوضاع عمومی عراق را بنا به توصیف نماینده عالی انگلیس، کاکس، در آستانة قیامی شبیه به قیام سال 1920 (ثورةالعشرین) قرار داد. این وضعیت نماینده انگلیس را بر آن داشت تا تمام قدرت خود را در کشور به کار گیرد و دست به حمله سرکوبگرانه وسیع و گستردهای علیه مبارزان بزند. حمله سرکوبگرانة مقامات قیمومیت علیه نیروهای انقلابی، باعث آرامش نسبی تقریباً یک ماههای گردید. اما انتخابات مجلس مؤسسان، صحنه
دیگری از رویارویی میان شیعیان و دولت را رقم زد.
انتخابات مجلس مؤسسان
با وجود موافقت دولت با معاهده انگلیس- عراق، به موجب ماده 18 شرط عملی شدن آن تصویب معاهده توسط مجلس مؤسسان بود؛ و سرنوشت آن به نتایج انتخابات مجلس مؤسسان بستگی داشت. به پیشنهاد کاکس، فیصل در 30 سپتامبر 1922م/1340ق، عبدالرحمن نقیب را مجدداً به ریاست هیأت وزرا برگزید. در 13 اکتبر نیز مفاد معاهده به طور رسمی در بغداد منتشر شد و فیصل طی بیانیهای مردم را به حمایت از معاهده تشویق کرد و مقرر شد در بیستوچهارم همین ماه انتخابات مجلس مؤسسان آغاز گردد.
با اعلام رسمی مفاد معاهده در عراق، مخالفت مردم و به ویژه علما تشدید شد. علمای نجف و کاظمین و در پیشاپیش آنها، آیتالله سیدابوالحسن اصفهانی، آیتالله نایینی و آیتالله خالصی، با صدور فتواهایی انتخابات را تحریم و تأکید نمودند مادامی که دولت به خواستههای عادلانة آنها پاسخ مثبت ندهد، شرکت در انتخابات جایز نیست. این خواستهها عبارت بود از لغو مقررات نظامی؛ آزادی مطبوعات و اجتماعات؛ فراخواندن مستشاران بریتانیایی از استانها به بغداد؛ بازگشت تبعیدشدگان سیاسی؛ و اجازة تشکیل گروهها و احزاب سیاسی. اما چون دولت به ایـن درخواستها پاسخ مثبت نداد، آیتالله اصفهانی که در این زمان مرجعیت اعلی را در اختیار داشت، شرکت در انتخابات را حرام اعلام کرد. در بخشی از این فتوا آمده است:
برادران مسلمان، این انتخابات، باعث مرگ امت اسلامی است. بنابراین هر کس بعد از علم به تحریم انتخابات، در آن شرکت کنــد، همسرش و زیارت عتبات عالیات بر او حرام میشود و جواب سلام او جایــز نیست و نمیتواند وارد حمام مسلمانان شود.
به دنبال صدور این فتـوا، علمای دیگر نیـز فتواهـای مشابهـی را صادر کردند.
این فتواها اگر چه از شهرهای مقدس شیعه صادر میشد، اما تمام مسلمانان اعم از شیعه و سنی را تحتتأثیر قرار میداد. همین امر، تأثیری قاطع در تحریم انتخابات داشت. به خاطر ثمربخش بودن تحریم انتخابات و استعفای کمیتة برگزارکنندة انتخابات در شهرهای نجف، کربلا، حله و کاظمین دولت ناچار شد انتخابات را در مراکز شیعهنشین متوقف کند. اما با فراگیر شدن قضیه تحریم انتخابات، مقامات حکومتی
مجبور به توقف برگزاری آن در کلیه مناطق کشور در ژوئیه 1923م/1341ق شدند.
تحریم کامل انتخابات، ضربه مهلکی به طرحها و برنامههای حکومت، مقامات سرپرستی و ملک فیصل در تشکیل مجلس مؤسسان بود. از جانب دیگر این امر نشان داد نقش فعال علما و موضعگیری آنها، مانع اصلی در راه اجرای برنامههای حکومت است و از آن جا که اولین نتیجة این اقدامات استعفای دولت بود، فیصل و مقامات قیمومیت به خطر معارضه و گسترش آن پی برده، خود را برای مبارزهای جدید با آن و از میان برداشتن رهبرانش آماده ساختند.
مبارزه با قدرت و نفوذ مراجع ایرانی در عراق
مبارزه با قدرت علما و تلاش برای تضعیف جایگاه مراجع ایرانی در میان جامعه شیعی عراق، اقدامی است که از این زمان شروع شد و تا پایان حـاکمیت حـزب بعث در سال 2003م/1424ق ادامه داشت. بـه نظر میرسد بخشی از تلاش دولتهای حاکم بر عراق و استعمار انگلستان، جهت ضربه زدن به پایگاه اجتماعی مجتهدان ایرانی و جلوگیری از تأثیر رهبری آنان بر افکار عمومی مردم عراق، ایجاد شکاف میان روحانیت و سایر طبقات اجتماعی شیعه و معرفی آنان به عنوان عامل بیگانه بود.
در راستای اجرای این مسئله و به دنبال مخالفت گسترده علما با انتخابات مجلس مؤسسان، انگلیسیها، ملک فیصل و دولت منتخب وی با اشاره به ملیت ایرانی بسیاری از مراجع و مجتهدین، سعی در معرفی آنها به عنوان عوامل بیگانه نمودند. تأثیر عمیق مراجع ایرانی بر جامعه شیعی عراق و نقش برجسته آنان در حرکت جهاد (1914م/1332ق) و انقلاب 1920م/1338ق علیه انگلیسیها باعث گردید حتی قبل از تأسیس حکومت سلطنتی، انگلیس در اندیشه مقابله با نفوذ علمای ایرانی بیفتد. از سوی دیگر، سخنان ملک فیصل در دیدار با سر پرسی لورن وزیرمختار جدید انگلیس در ایران، نشاندهندة اطلاع کامل وی از قدرت مراجع ایرانی و در عین حال تصمیم وی برای مبارزه با آنان است. لورن که در مسیر خود به تهران، توقفی در بغداد داشت، در گفتگو با فیصل، درباره ناتوانی حکومت ایران از تشکیل یک پارلمان به منظور تصویب قرارداد 1919 ایران و انگلیس و فسخ این قرارداد توسط دولت سیدضیاء در فوریه 1921م/1331ق، بحث و تبادلنظر نمودند. فیصل با ارزیابی عوامل پشت پرده این
عمل به نقش مجتهدان ایرانی اشاره نموده و در این باره به لورن میگوید:
قویاً این نظر را اظهار میدارم، تا زمانی که نفوذ علما درهم شکسته نشود، هیچ پیشرفت راضیکنندهای را در امور ایران نمیتوان صورت داد.
بدون شک وقتی که فیصل در گفتگوهایش با لورن به نفوذ مجتهدان در امور ایران اشاره مینمود، نقش آنها را در رهبری قیام سال 1920م در عراق و امتناع آنها از حمایت بیقید و شرط از او را در ذهن داشت. تنها چند هفته بعد از ملاقات با لورن، فیصل طی سخنانی به نفوذ مراجع ایرانی اشاره نمود و گفت آنان را به حکومت عراق وفادار نمیداند. نمایندة سیاسی ایران در بغداد در گزارش خود به وزارت امور خارجه ضمن اشاره به ملاقات با ملک فیصل، به سخنان پادشاه عراق در این دیدار اشاره کرده و جدیت او را برای برگزاری انتخابات بیان میکند. فیصل در بخشی از سخنان خود میگوید:
من تصمیم گرفتهام انتخابات را شروع نمایم و برای اجرای قصد و نیت خود هر عایق و مانعی را که در جلو خود مشاهده کنم مجبورم از میان بردارم، اگر علماء جعفری به وظیفه خود عمل کنند تاج سر منند و اگر به اسبابچینی و آنتریک جمعی ملانماها، خارج از وظیفه اقدامی نمایند خود مسئول هستند و باید این ملانماها را از علماء حقیقی تفکیک کرد. (به ضمیمه شماره 2 نگاه کنید)
در گام بعد و در نهم ژوئن 1923م/1341ق، در قانون انتخابات اصلاحاتـی صورت گرفت کـه به موجب آن دولت میتوانست بیگانگانی را که مرتکب جــرم سیاسی میشوند، از کشور اخراج کند.
همچنین در همین زمان، مقالاتی در روزنامه العاصمة چاپ بغداد منتشر گردید که خواستار اقداماتی قاطع علیه خارجیانی بود که از دیدگاه نویسندگان مقالات به عراق تعلق نداشتند. این روزنامه که به سردبیری محمود عبدالرحمن نقیب منتشر میشد، در مورد تحریم انتخابات مجلس مؤسسان از سوی فقها نوشت:
تحریم انتخابات یکی از بارزترین مظاهر اندیشه بیگانه است، این یک اندیشه وارداتی است که هیچ وفایی به قومیت عربی ندارد. باید با قاطعیت دستهای گناهکاری را که برای نابودی ناسیونالیسم عربی توطئهچینی میکنند قطع نمود.
انگلیسیها نیز مجتهدان ایرانی را به گمراه کردن مردم عراق در جریان انقلاب 1920م/1338ق، و بهرهبرداری از ثروت این کشور متهم میکردند. آنان با طرح این مسئله
که بهتر است آنان به ایران برگردند و هدایت شیعیان عرب را به مجتهدان عرب واگذار نمایند، به احساسات ناسیونالیستی عربها، دامن میزدند. وزارت کشور عراق در 24 ژوئن 1923م/1341 ق، اعلامیه شدیداللحنی علیه علما صادر کرد که در آن خاطرنشان شده بود هر کس فتوای علما را منتشر کند، طبق قانون انتخابات مجرم است و مجازات خواهد شد. در بخشی از این بیانیه راجع به علما آمده است:
عدهای که هیچ ارتباطی با قضیه عربیت ندارند و منافع مردم برایشان مطرح نیست، اظهار مخالفت میکنند و چنین میپندارند که این اظهارنظرها متخذ از شریعت است، در حالی که هدف آنها جز اخلال در امر انتخابات و به انحراف کشاندن افکار عمومی چیز دیگری نیست. این بیگانگان هوسباز که حرمت اماکن مقدسه را با نصب اعلامیههای مضره و محرک تحت نام دین زیر پا میگذارند، شایستگی حضور در کشور ما را ندارند.
به دنبال این مسئله، علما، علاوه بر دعوت مردم به اعتصاب عمومی، دولت را تهدید به مهاجرت دستهجمعی به ایران کردند. بعد از آن که علما درصدد اجرای تصمیمات خود برآمدند، پنجاه تن از آنها به صورت تظاهرات اعتراضآمیز از نجف عازم کربلا شدند. دولت عراق در پاسخ اعلام کرد آماده تأمین مخارج مهاجرت آنان تا مرز ایران است. سرانجام در عصر روز 29 ژوئن/نهم تیرماه، مراجع تقلید و علما به اجبار از کربلا به سمت خانقین و سپس قصرشیرین حرکت داده شدند. در مجموع بنا به اعلام محمدحسین بدیع (نصرتالوزاره) کنسول ایران در کربلا، چهل و چهار نفر از علما و همراهانشان وارد ایران شدند که از میان آنان میتوان به سیدابوالحسن اصفهانی، میرزاحسین نائینی، میرزامهدی و میرزااحمد اخوان آیتاللهزاده خراسانی، شیخ جواد (فرزند) صاحب جواهر، میرزاعلی شهرستانی و سیدحسن حجت طباطبایی اشاره کرد.
اقدام دولت در اخراج مجتهدین ایرانی، با استقبال مقامات انگلیسی و نیروهای وابسته به دولت مواجه شد. گزارش محرمانه بریتانیا در 31 اوت 1923م/1341ق، نشان میدهد تبعید علما تا چه حد برای انگلستان مهم بوده است. در این گزارش ذکر شده است اقدام علیه روحانیون ایرانی دارای اهمیت تاریخی بود؛ زیرا این امر به نفوذ ایران در بین مردم عراق ضربهای کاری وارد کرد و به مردم نشان داد در عراق، قدرتی محلی حاکم است که دارای اقتدار لازم برای مقابله با کسانی است که میخواهند هرج و مرج
در کشور ایجاد کنند. همچنین هنری دابس، کمیسر عالی انگلیس در عراق میگوید:
اکنون فرصت بینظیری است که از طریق آن شهرهای مقدس شیعه را میتوان از سلطه و نفوذ ایرانیها نجات داد. ممکن است بعداً چنین فرصتی هرگز تکرار نشود.
در روزنامههای وابسته به دولت نیز تبلیغات گستردهای در حمایت از اخراج ایرانیان از کلیه بخشهای جامعه عراق صورت گرفت. (به ضمیمه شماره 3 نگاه کنید) از آن جمله در شماره مورخ 11 تیر ماه روزنامه العراق، در مورد واقعه مورد بحث، گزارشی با عنوان «سفر بعضی از علمای ایرانی» چاپ شد که در بخشی از آن آمده است:
در بغداد شیوع یافت که بعضی از علمای مجتهد نجف اشرف به ترک عراق عرب تصمیم گرفتهاند. از اداره مطبوعات کیفیت را تحقیق کردیم و به طور رسمی به ما خبر داد که بعضی از علمای ایرانی در تعقیب انتشار بیانیه حکومت راجع به مداخلات اجانب در امور سیاسی مملکت، میل و ترغیب خود را برای مراجعت به وطن خود، ایران ظاهر ساختند. متصرف کربلا، به نام حکومت عراق با علمای مزبور ملاقات و به ایشان حالی کرد که حکومت هیچ نوع سوءقصدی به ایشان ندارد و آقایان علما مورد توجه و احترام هستند، در صورتی که مواظب خدمت شرع و ارشاد مردم به مسائل مذهبی باشند. اما آقایان علما در مراجعت به وطن خود اصرار نمودند. بنابراین، حکومت تسهیلاتی که مقتضی بود از برای تهیه راحت و آسایش ایشان در این مسافرت فراهم آورد و نُه نفر از آقایان علما مسافرت اختیار کردند و در معیت ایشان بیست و پنج نفر از اتباع ایشان بودند که همه ایرانی بودند.
در این گزارش، نویسنده تلاش نموده تا با تحریک حس ناسیونالیستی عربی، موضوع تبعید علماء را به یک واقعة جزیی و غیرملی تبدیل نماید. تکیه بر ناسیونالیسم عربی و تقویت آن سیاستی بود که در دورههای بعدی و مخصوصاً در زمان حاکمیت حزب بعث به شدت تبلیغ میشد. دولتمردان عراقی در نتیجه ایـن سیاست نــه تنها موفق به تضعیف پایگاه اجتماعی مراجع ایرانی ساکن در عراق شدند، بلکه با طرح وابستگی شیعیان عراق به ایران، وفاداری ملی آنان را زیر سئوال بردند. بعدها در زمان حاکمیت حزب بعث، در نیمه دوم دهة 1970م/1389ق، این حزب هزاران نفر از شیعیان عراق را به جرم ایرانی تبار بودن و به اتهام ستون پنجم و پیشگامان توسعهطلبی ایرانیان در عراق از کشور اخراج نمود. این در حالی بود که بنا به شواهد، همه آنها به زبان عربی صحبت میکردند و دارای
ملیت و تابعیت عراقی بودند. بخش عمدهای از اخراجیها، طلاب و روحانیونی بودند که در شهرهای نجف، کربلا و کاظمین زندگی میکردند.
نتیجهگیری
با بررسی نظامهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی شیعه در عصر غیبت، بدون تردید از نهاد مرجعیت میتوان به عنوان مهمترین رکن در سازمان رهبری شیعه نام برد. مراجع شیعه در طول تاریخ عهدهدار رهبری معنوی شیعیان در فراسوی مرزهای ملی بوده و همچون کانون وحدت میان پیروانشان و راهنمایانی در زمان بحران عمل مینمودهاند. بنابراین به جرأت میتوان از مرجعیت به عنوان رکن رکین هویت شیعه نام برد که در بین مؤلفههای دیگر از اهمیت بیشتری برخوردار است. اما نکته قابل توجه در این میان آن است که به رغم ماهیت فراملی مرجعیت، از زمان مطرح شدن ایران به عنوان تنها دولت مقتدر شیعه در پنج قرن اخیر، به طور طبیعی مرجعیت پیوند استواری با این کشور داشته و به نوعی تجلی حضور ایران در جهان تشیع بوده است. یکی از مصادیق این حضور نقش مراجع ایرانی در رهبری جنبش آزادیخواهی شیعیان عراق علیه استعمار انگلستان میباشد. نگاهی به تحولات سیاسی- اجتماعی عراق در دهههای نخست قرن بیستم به خوبی تأثیر عمیق و بیبدیل مراجع ایرانی را نشان میدهد. واکنش مرجعیت شیعی ساکن در عتبات به حضور قدرتهای استعماری در جهان اسلام و رهبری قیام 1920 (ثورةالعشرین) علیه استعمار انگلیس، بخشی از تأثیر حضور مرجعیت شیعی ایرانی در عراق و تأثیر آن بر رخدادهای این کشور بوده است. به نظر میرسد با توجه به اهمیت مرجعیت و جایگاه آن به عنوان نهادی تأثیر گذار بر تحولات جهان تشیع، شناخت واقعی قابلیتها و استفاده از تواناییهای آن امری ضروری و انکارناپذیر است.
فهرست منابع و مآخذ
آل فرعون، فریق المزهر، (1952) الحقائق الناصعه فی الثورة العراقیه سنه 1920، بغداد، مطبعه النجاح
آل محبوبه، جعفر الشیخ باقر، (1986) ماضی النجف و حاضرها، بیروت، دارالضواء
الاسدی، حسن، (1975) ثورة النجف علی الانکلیز، بغداد، دارالحریه للطباعه
ایرلاند، فیلیپ ویلارد، (1949) العراق، دراسه فی تطوره السیاسی، ترجمه جعفر خیاط، بیروت، دارالکشاف
البصیر، محمدمهدی، (1924) تاریخ القضیه العراقیه، جلد 2، مطبعه الفلاح
بیل، المس، (1971) تاریخ العراق القریب، ترجمه جعفر خیاط، بغداد، وزارة التربیه و التعلیم
حائری، عبدالهادی، (1364) تشیع و مشروطیت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق، چاپ دوم، تهران، امیرکبیر
الحسنی، عبدالرزاق، (1983) ثورة النجف، الطبعه الخامسه، صیدا، مطبعه العرفان
الحسنی، عبدالرزاق، (1992) الثورة العراقیه الکبری، الطبعه السادسه، بغداد، دار الشوون الثقافیه العامه
الحسنی، عبدالرزاق، (1989) تاریخ العراق السیاسی، الحدیث، الطبعه السابعه، بغداد، دارالشوون الثقافیه العامه
خلیل، سمیر، (1370)، جمهوری وحشت، ترجمه احمد تدین، تهران، انتشارات طرح نو
خلیلی، جعفر، (1384) هکذا عرفتهم، الطبعه الاولی، قم، مکتبه الحیدریه
الدباغ، هاشم، (1998) صفحات مشرقه من الجهادالدینی و السیاسی لعلماء عراق، الطبعه الاولی، طهران،المطبعه الاتحاد
الدراجی، عبدالرزاق، (1980) جعفر ابوالتمن و دوره فی الحرکه الوطنیه فی العراق (1945- 1908) الطبعه الثانیه بغداد، دارالحریه للطباعه
الرهیمی، عبدالحلیم، (1380) تاریخ جنبش اسلامی در عراق (1924-1900) ترجمه جعفر دلشاد، چاپ اول، اصفهان، چهارباغ
شبر، حسن، (1427) حزب الدعوه الاسلامیه، الطبعه الاولی، قم، باقیات
صالح، زکی، (1953) فی دراسه العراق المعاصر، بغداد، مطبعه الرابطه
صفت گل، منصور، (1382) اخباریگری، اصولیگری، چشم انداز تاریخی، مجموعه مقالات اسلام و ایران، به کوشش حسن حضرتی، چاپ اول، قم، دفتر نشر معارف
العزاوی، عباس، (1425) تاریخ العراق بین الاحتلالین، الطبعه الاولی، قم، مکتبه الحیدریه
عیسی، ندیم، (1992) الفکر السیاسی لثورة العشرین، الطبعه الاولی، بغداد، دارالشوون
الثقافیه العامه
العلوی، حسن، (1426) الشیعه و الدوله القومیه فی العراق، الطبعه الاولی، قم، روح الامین
فیاض، عبدالله، (1963) الثورة العراقیة الکبری (سنه 1920)، الطبعه الاولی، بغداد، مطبعه الارشاد
الکاتب، احمد، (1981) تجربة الثورة الاسلامیه فی العراق (1920 حتی 1980) الطبعه الاولی، تهران دارالقبسالاسلامی
مرکز اسناد تاریخی وزارت امور خارجه
مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری
نفیسی، عبدالله فهد، (1364) نهضت شیعیان در انقلاب اسلامی عراق، ترجمه کاظم چایچیان، چاپ اول تهران، امیرکبیر
نظمی، ومیض جمال عمر، (1985) الجذور السیاسیه و الفکریه و الاجتماعیه للحرکه القومیه العربیه فی العراق، الطبعه الثانیه بغداد، مرکز دراسات الوحده العربیه
الوردی، علی، (1425) لمحات الاجتماعیه من تاریخ العراق الحدیث، الطبعه الثالثه، قم، المکتبه الحیدریه
الوردی، علی، (1965) دراسه فی طبیعه المجتمع العراقی، الطبعه الاولی، بغداد، مطبعه العانی
ویلی، جویس، ان، (1373) نهضت اسلامی شیعیان عراق، ترجمه مهوش غلامی، چاپ اول، تهران، انتشارات اطلاعات
Dodge, Toby. (2003), Inventing Iraq. New York: Columbia University Press.
Hechter, Michel and kabiri, Nika,(2004) Attaining social order in Iraq, university of Washington press.
Jabar, A, Faleh ,(2003) the Shiite Movement in Iraq, first published, London, Saqi ,book.
Nakash, Yitzhak, (2003) the Shiis of Iraq, Princeton university press.
ضمیمه شماره 1
گزارش کنسولگری ایران در کربلا مبنی بر بهرهبرداری انگلیسیها از حمله وهابیها
به عراق در راستای منافع خود
مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری، وزارت دربار، پهلوی 1، شماره بازیابی 11762
ضمیمه شماره 2
گزارش جنرال کنسولگری ایران در بغداد مبنی بر دیدگاه امیر فیصل در مورد برگزاری انتخابات مجلس و نحوه برخورد با علمای مخالف
مرکز اسناد تاریخی وزارت امور خارجه، پرونده شماره 20، کارتن شماره ،27 سال 1302ش
ضمیمه شماره 3
گزارش کنسولگری ایران در کربلا مبنی بر سیاست ایرانستیزی روزنامههای عراق
مرکز اسناد تاریخی وزارت امور خارجه، پرونده شماره 20، کارتن 27، سال 1302ش
پانوشتها
. همان.
. 41 . نفیسی، 1364 ، ص 107
42 . همان.
. 43 . بیل، 1971 ، ص 388
. 44 . نفیسی، 1364 ، ص 237
. 45 . الحسنی، 1983 ، ص 104
.104- 46 . العلوی، 1426 ، صص 105
. 47 . الخلیلی، 1384 ، ص 125
. 48 . الرهیمی، 1380 ، ص 280
.281- 49 . همان، صص 282
. 50 . العلوی، 1426 ، ص 108
.75- 51 . الحسنی، 1983 ، صص 76
. 52 . الکاتب، 1981 ، ص 46
. 53 . نفیسی، 1364 ، ص 119
. 54 . الحسنی، 1983 ، ص 162
.163- 55 . همان، صص 164
. 56 . الوردی، 1965 ، ص 128
. 57 . الدراجی، 1980 ، ص 85
.97- 58 . الکاتب، 1981 ، ص 44 ، بصیر، 1924 ، صص 98
.246- 59 . ال محبوبه، 1986 ، صص 247
.103- 60 . الحسنی، 1983 ، صص 104
. 61 . الحسنی، 1983 ، ص 224
.223- 62 . الوردی، 1965 ، صص 224
. 63 . فیاض، 1963 ، ص 210
.212- 64 . همان، صص 215
.332- 65 . الوردی، 1965 ، صص 333
.217- 66 . الحسنی، 1983 ، صص 219
. 67 . العلوی، 1426 ، ص 77
.302- 68 . فیاض، 1963 ، صص 303
. 69 . همان، ص 330
.111- 70 . بیل، 1971 ، صص 112
.109- 71 . الوردی، 1965 ، صص 110
. 72 . الرهیمی، 1380 ، ص 203
. 73 . نظمی، 1985 ، ص 399
. 74 . العلوی، 1426 ، ص 131
Hechter and kabiri, 2004, 14.
Dodge, 2003, 154.
Nakash, 2003: 78.
. 78 . زکی صالح، 1953 ، ص 61
. 79 . الحسنی، 1989 ، صص 35 الی 44
. 80 . البصیر، 1924 ، ص 375
. 81 . الدراجی، 1980 ، ص 160
. همان.
. 41 . نفیسی، 1364 ، ص 107
42 . همان.
. 43 . بیل، 1971 ، ص 388
. 44 . نفیسی، 1364 ، ص 237
. 45 . الحسنی، 1983 ، ص 104
.104- 46 . العلوی، 1426 ، صص 105
. 47 . الخلیلی، 1384 ، ص 125
. 48 . الرهیمی، 1380 ، ص 280
.281- 49 . همان، صص 282
. 50 . العلوی، 1426 ، ص 108
.75- 51 . الحسنی، 1983 ، صص 76
. 52 . الکاتب، 1981 ، ص 46
. 53 . نفیسی، 1364 ، ص 119
. 54 . الحسنی، 1983 ، ص 162
.163- 55 . همان، صص 164
. 56 . الوردی، 1965 ، ص 128
. 57 . الدراجی، 1980 ، ص 85
.97- 58 . الکاتب، 1981 ، ص 44 ، بصیر، 1924 ، صص 98
.246- 59 . ال محبوبه، 1986 ، صص 247
.103- 60 . الحسنی، 1983 ، صص 104
. 61 . الحسنی، 1983 ، ص 224
.223- 62 . الوردی، 1965 ، صص 224
. 63 . فیاض، 1963 ، ص 210
.212- 64 . همان، صص 215
.332- 65 . الوردی، 1965 ، صص 333
.217- 66 . الحسنی، 1983 ، صص 219
. 67 . العلوی، 1426 ، ص 77
.302- 68 . فیاض، 1963 ، صص 303
. 69 . همان، ص 330
.111- 70 . بیل، 1971 ، صص 112
.109- 71 . الوردی، 1965 ، صص 110
. 72 . الرهیمی، 1380 ، ص 203
. 73 . نظمی، 1985 ، ص 399
. 74 . العلوی، 1426 ، ص 131
Hechter and kabiri, 2004, 14.
Dodge, 2003, 154.
Nakash, 2003: 78.
. 78 . زکی صالح، 1953 ، ص 61
. 79 . الحسنی، 1989 ، صص 35 الی 44
. 80 . البصیر، 1924 ، ص 375
. 81 . الدراجی، 1980 ، ص 160
82 . مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری، وزارت دربار، پهلوی 1، شماره بازیابی 11762
. 83 . ویلی، 1373 ، ص 38
. 84 . الحسنی، 1965 ، ص 70
. 86 . الوردی، 1965 ، ص 153
. 87 . البصیر، 1924 ، ص 349
88 . مرکز اسناد تاریخی وزارت امور خارجه، پرونده شماره 4، کارتن 16 ، سال 1340 ق.
. 89 . الرهیمی، 1380 ، ص 150
.430- 90 . البصیر، 1924 ، صص 434
. 91 . الحسنی، 1989 ، ص 32
. 92 . البصیر، 1965 ، ص 199
. 93 . ایرلاند، 1949 ، ص 307
. 94 . البصیر، 1924 ، ص 285
. 95 . الکاتب، 1981 ، ص 76
. 96 . الدباغ، 1998 ، ص 138
98 . قرارداد 1919 در زمان نخست وزیری وثوق الدوله با دولت انگلستان منعقد گردید . به موجب این قرارداد
زمینه های نفوذ و تسلط انگلستان در امور داخلی ایران مهیا می گردید. به دنبال انتشار متن قرارداد موجی از
مخالفت ها با قرارداد مذکور سراسر کشور را فرا گرفت . در رأس مخالفین آیت الله سیدحسن مدرس قرار
داشتند، به گونه ای که منزل ایشان از جمله مراکز تجمع مخالفان بود. دولت تحت فشار انگلیسی ها به سرکوب
مخالفان و تبعید و زندانی کردن آنان پرداخت . علی رغم همه فشارها، گسترش موج مخالفت ها وثوق الدوله را
به قبول شکست وادار نمود . شکست قرارداد 1919 در واقع شکست سیاست انگلیس در ایران بود . در پی این
شکست دولت انگلیس با طراحی کودتای 1299 زمینه های نخست وزیری سیدضیاء الدین و در نهایت حکومت
رضاخان را فراهم نمود . سیدضیاءالدین بلافاصله بعد از کودتا، فرمان دستگیری و زندانی کردن شخصیت هایی
چون سیدحسن مد رس را که از مخالفان سیاست های استعماری انگلستان بودند صادر کرد . سیدضیاءالدین که
مورد حمایت کامل سفارت انگلیس بود، جهت ایجاد محبوبیت برای خود و سرپوش نهادن بر نقش انگلستان
در کودتا، با هماهنگی سفارت و با سروصدای زیاد قرارداد 1919 را لغو کرد، قراردادی که پیش تر به دلیل
مخالفت های مردم عملاً به فراموشی سپرده شده بود.
FO (foreign office, the public record office, London, 71/7802/414, cited in Nakash, p, 77).
CO (colonial office, the public record office, London) cited in Yitzhak, Nakash, op, cit, p. 78).
101 . مرکز اسناد تاریخی وزارت امور خارجه، پرونده شماره 20 ، کارتن شماره 27 ، سال 1302 ش.
102 . منظور از بیگانگان، مجتهدین بزرگی است که اغلب آنها ایرانی بودند.
. 103 . الحسنی، 1965 ، ص 130
.503- 105 . البصیر، 1924 ، صص 505
. 106 . مرکز اسناد وزارت امور خارجه، پرونده شماره 20 ، کارتن 27 ، سال 1302
. 107 . الکاتب، 1981 ، ص 86
. 108 . مرکز اسناد وزارت امور خارجه، پرونده شماره 20 ، کارتن 27 ، سال 1302
109 . همان.
111 . مرکز اسناد وزارت امور خارجه، پرونده شماره 20 ، کارتن شماره 27 ، سال 1302 ش.
. 112 . خلیل، 1370 ، ص 39
یوسف کرمی چمه*
زینب حیدریاننور**
چکیده
کتاب سرگذشت حاجیبابای اصفهانی توسط جیمز موریه، منشی سفارت انگلیس در ایران، نوشته شده و شهرتی به هم زده است.
در این کتاب ایران و ایرانی هر چه زشتتر و ضعیفتر نشان داده شده است. نویسنده کتاب که تنها به دنیای حکام و بزرگان راه داشته، آنچه را میان آنان میدیده به کل جامعه ایران تسری داده، و در جهت پیشبرد اهداف استعماری انگلیس در ایران، سه نهاد قدرتمند و اصلی جامعه ایران یعنی دین، دولت و خانواده را غرق در ناتوانی و فساد ترسیم کرده است.
مقدمه
در اوایل قرن نوزدهم ایران صحنه سیاست بینالمللی بود و دول انگلیس، فرانسه و روسیه هر یک به نحوی سعی داشتند از این خوان یغما بینصیب نمانند. حکومت ایران در قفقاز با روسها درگیری داشت. ناپلئون با هدف لشکرکشی به هند، به منظور جلب دوستی فتحعلیشاه، هیأتی به ریاست ژنرال گاردان به ایران فرستاد. دولت انگلیس که منافع خود را در خطر میدید به چارهجویی برخاسته و به هر طریقی، با تطمیع یا تهدید، سعی در عقیم گذاشتن نقشه ناپلئون داشت. فتحعلیشاه و درباریانش که تقریباً از سیاست دنیا بیخبر
بودند گرفتار این بازی قدرت شده بودند. در این زمان بود که سر هارفورد جونز به عنوان سفیر انگلیس در سال 1808 وارد ایران شد و در نهایت توانست با وعده وعید بیشمار و صرف پول بسیار نظر مساعد حکومت ایران را جلب و قرارداد 1809 را میان ایران و انگلیس منعقد نماید و ژنرال گاردان فرانسوی را از میدان بدر کند.
در سال 1810 سر گور اوزلی از طرف دولت انگلیس جایگزین سر هارفورد جونز گردید و به عنوان سفیر وارد ایران شد و اهداف استعماری انگلیس را در ایران پیگیری کرد. جیمز موریه نویسنده کتاب سرگذشت حاجیبابای اصفهانی در سال 1808 به همراه سر هارفورد جونز وارد ایران شد و سالها به عنوان منشی و کاردار سفارت انگلستان در ایران باقی ماند و در جهت منافع لندن تلاش کرد.
جیمز موریه در عالم سیاست
جیمز موریه (1849-1780م) منشی سفارت انگلستان در ایران و نویسنده کتاب سرگذشت حاجیبابای اصفهانی، اصلاً فرانسوی و از پروتستانهای این کشور بود که اجدادش به دلیل تعصب مذهبی هموطنانشان مجبور به ترک وطن شده بودند. پدر وی کنسول انگلیس در ترکیه بود و جیمز موریه در شهر ازمیر ترکیه به دنیا آمد. در جوانی و بر اثر آشنایی پدرش با سر هارفورد جونز، همراه او و به عنوان منشی وارد ایران شد و در تلاش برای قطع نفوذ فرانسه در ایران و انعقاد قرارداد 1809 سفیر را همراهی کرد. سپس همراه با میرزاابوالحسنخان شیرازی، سفیر ایران در انگلیس، به لندن رفت و در سال 1810 همراه با سر گور اوزلی، جانشین سر هارفورد جونز، دوباره به ایران برگشت و تا سال 1815 (در مجموع حدود شش سال) در ایران ماند.
موریه در جهت منافع انگلستان در ایران نقش مهمی را ایفا کرد. سر گور اوزلی در نامهای به وی نقش سیاسی و اخلاقی او را در ایران مشخص ساخته است. وی از موریه میخواهد از هرگونه رابطه احتمالی میان ایران و کشورهای اروپایی به ویژه فرانسه و روسیه که به منافع دولت انگلیس لطمه بزند جلوگیری کند و تا آنجایی که میسر است از آداب و رسوم و سنن ایرانی پیروی کند تا مهر و محبت و اعتماد رجال ایرانی را به خود برانگیزد و نظر آنان را نسبت به منافع دولت انگلیس جلب نماید.
جیمز موریه در انعقاد معاهدههایی که به زیان ایران و به سود انگلیس به امضا
رسید، دخالت داشت. از جمله باید به عهدنامه شوم گلستان اشاره کرد. این عهدنامه پس از توافق روس و انگلیس بر ضد ناپلئون تحقق یافت و مقاصد روسیه تزاری را بر ایران تحمیل کرد.
لرد کرزن در جلد اول کتاب خود راجع به اوضاع آن زمان ایران مینویسد: «در این موقع نظریات سه نفر از مأمورین سیاسی انگلستان، دخالت تامی در سیاست انگلیس نسبت به ایران داشته، یکی سر گور اوزلی، دیگری موریه و سومی فریزر».
اتفاقاً این سه نفر، نسبت به ایران بدبین بودند و بسیاری از مصائب ملت ایران مربوط به آنان میشد. به هر روی در عالم سیاست، موریه از هیچ کوششی در جهت منافع دولت انگلستان دریغ نکرد. این امری طبیعی است؛ زیرا او مأمور سیاسی دولت انگلیس بود و اهداف کشور خویش را پیش چشم داشت؛ اما مسئله این است که آیا در سیاست نباید به کشورهای دیگر با دیدة انصاف نگریست!؟
جیمز موریه در عالم فرهنگ
در عالم فرهنگ نیز، جیمز موریه با نوشتن کتاب سرگذشت حاجیبابای اصفهانی و سفرنامهای دو جلدی با عنوان مسافرت در ایران، ارمنستان و آسیای صغیر تا استانبول، تأثیر چشمگیری داشته است. در این آثار – به ویژه سرگذشت حاجیبابا و جلد دوم سفرنامه – وی تنها به بزرگنمایی معایب ایرانیان پرداخته و زشتیهای آنان را دیده و چشم خود را به روی فضایل و محاسن قوم ایرانی بسته است.
«اگر کسی جلد دوم کتاب سفرنامه موریه را که خود یکی از بازیگران رلهای مهم سیاست انگلیس در ایران بوده مطالعه کند، خواهد دید چه اندازه نظرهای بد و عقاید سوء نسبت به ایران داشته».
موریه در عالم فرهنگ، اعمال دیگری نیز علیه ایرانیان انجام داد. از جمله باید به کارشکنیهای او در کار محصلین ایرانی به فرنگ رفته اشاره کرد. و
اهداف موریه از نوشتن کتاب سرگذشت حاجیبابای اصفهانی
کتاب، سرگذشت شخصی به نام حاجیباباست که پسر یک دلاک اصفهانی است. کتاب در هشتاد گفتار تنظیم شده و پس از اشاره مختصری به تولد حاجیبابا، وارد جوانی او شده
و او را در دکان دلاکی پدرش، سرگرم تراشیدن ریش مشتری نشان میدهد. این بخش به سرعت پیش میرود و نویسنده که قصد دارد حاجیبابا را از آن دکان کوچک بیرون بیاورد و به عرصة اجتماع بکشد، هوای مسافرت در سر حاجیبابا میاندازد. سپس قهرمان داستان را میبینیم که با عثمان آغا تاجر سنی تبعة عثمانی و به عنوان دستیار او همراه شده و با کاروانی عازم مشهد است. تمام این اتفاقات در همان سه صفحه اول رخ میدهد. در ادامه ماجراهای مختلفی برای حاجیبابا پیش میآید؛ از اسارت در چنگال ترکمنها گرفته تا سقایی، قلیانفروشی، عشقورزی، دزدی، سپاهیگری، مرگ پدر، خروج از ایران برای تجارت، آشنایی با میرزافیروز ایلچی، تاریخنویسی، بازگشت به ایران و اعزام به انگلیس به عنوان منشی اول سفارت ایران.
به عقیدة برخی صاحبنظران «بعد از ترجمه رباعیات خیام شاید هیچ کتاب انگلیسی به اندازه سرگذشت حاجیبابای اصفهانی، ایران و ایرانی را بر سر زبان اروپائیان نینداخته باشد.» مؤید این سخن چاپهای متعدد و ترجمه کتاب به زبانهای مختلف است.
در غرب، برخی این کتاب را به عنوان کتاب راهنما جهت استفاده نمایندگان سیاسی و استعمارگران غربی دانستهاند و برخی دیگر آن را برای شناخت خصوصیات شرقیها توصیه کردهاند.
اما در این میان نباید از قصد و غرض موریه در نوشتن کتاب غافل شد که آن را «به قصد انتقاد از ایرانیان و نمودن جهات زشت آداب و رسوم ایرانی به رشتة تحریر کشیده است.» بنابراین میتوان تصور نمود تصویری که از جامعه ایران در کتاب نشان داده شده است آمیخته با بزرگنمایی و دروغ است. و همچنین میتوان دریافت یک نفر غربی ناآشنا با ایران و ایرانی با خواندن کتاب سرگذشت حاجیبابای اصفهانی – که تنها زشتیهای ایرانیان را نشان داده است – چه تصوری از ایرانیان پیدا خواهد کرد.
ایران و زندگی و آداب و رسوم ایرانیان، نگاه موریه را مانند هر خارجی دیگری که به ایران آمده به خود جلب کرده است. در واقع دنیای شرق برای اروپائیان در پردهای از راز و پیچیدگی بود و اینان که سعی داشتند علاوه بر مقاصد اقتصادی خویش، مسیحیت را نیز رواج دهند، وقتی به کشورهایی مانند ایران میآمدند، در همه چیز دقت کرده و تلاش میکردند از آداب و رسوم و فرهنگ مردم این کشورها اطلاع حاصل کنند تا با شناخت بیشتری که از این کشورها به دست میآورند به اهداف خود نیز برسند.
موریه در مقدمة خود بر حاجیبابا اشاره کرده است که برای آشنایی با مردم مشرقزمین باید در میانشان زیست و از آداب و رسوم و عادات اینان یادداشتبرداری کرد و آنگاه کتابی تألیف کرد تا دیگران نیز بتوانند با خواندن این کتاب به شناختی از مشرقزمین و اهالی آن دست یابند. اما این شناخت چه هدفی را دنبال میکند؟ آیا صرف ارضای حس کنجکاوی و مطالعه بیشتر است یا اینکه در جنب این مسئله هدف مهمتری در نظر است؟ این نکتهای است که پژوهشگران ایرانی به آن پرداخته و سعی کردهاند هدف موریه را از نوشتن کتاب دریابند.
عباس اقبال آشتیانی پیشینه جیمز موریه و کارشکنیهای او را در کار محصلین ایرانی به فرنگ رفته ذکر کرده و گفته است چون موریه دل خوشی از میرزا حاجیبابای افشار، یکی از محصلین ایرانی نداشت، اسم او را منباب تمسخر برای کتاب خود برگزید؛ کتابی که در آن موریه با خبث طینت و غرض خاص هر جا مجال یافته آداب و رسوم و عادات مردم ایران را با آب و تاب تمام مسخره کرده است. در واقع در نظر این پژوهشگر، جیمز موریه در کتابش ایرانیان را به طور عموم به باد تمسخر گرفته و بالاخص با انتخاب نام حاجیبابا، خواسته است حاجیبابای افشار را ریشخند کند.
وی در ابتدای مقاله خود، هدف خویش را روشن کردن سوابق و غرض موریه از نوشتن چنین کتابی میداند و به این مسئله نیز میپردازد؛ اما به نقش انگلستان و اغراض استعماری آن کمتر اشاره کرده و قضیه را بیشتر شخصی میکند.
این مطلبی است که عدهای دیگر از محققان نیز به آن پرداختهاند. از جمله سعید نفیسی در مقالهای اشاره میکند نفوذ ایران و زبان فارسی در هند و افغانستان و رقابت سختی که ممکن بود با نیروی استعماری بکند، استعمار را بر آن داشت تا به مقابله برخیزد و در برابر نفوذ ایران بایستد. بخشی از برنامه استعمار برای مقابله با ایران و حفظ هند، فرهنگی بود. به این صورت که یک عیب ایرانیان را صد کردند و شروع به بدگویی از ایران و فرهنگ ایرانی نمودند. از جمله اقداماتی که در این زمینه صورت گرفت، نوشتن کتابهایی مانند حاجبابا بود.
هما ناطق به نقش استعمار در این زمینه به طور خاص پرداخته و عنوان مقاله خود را نیز «حاجی موریه و قصه استعمار» گذارده است. وی این قصه را قصهای استعماری میداند و غرض جیمز موریه را از نوشتن آن «نشان دادن سستی و ضعف دستگاههای حکومتی ایران،
لزوم حمایت غرب از ایران، تحمیل سیاست استعماری انگلستان به ایران و توجیه نفوذ سیاسی و نظامی انگلستان در ایران از لابهلای صلحنامهها و عهدنامههایی که به دستیاری موریه به امضا رسیده است» دانسته است. همچنین به اعتقاد ناطق همه سعی و اهتمام موریه بر این است که به عنوان پیچ و مهره دستگاه ظلم و ستم و استبداد از هر رویدادی استفاده کند تا حق حاکمیت غرب و محکومیت شرق را به اثبات برساند.
این نویسنده همچنین کتاب سرگذشت حاجیبابا را محصول آشنایی موریه با طبقه حاکمه در ایران و دنیای آنان میداند و با اشاره به موقعیت موریه به عنوان منشی سفارت انگلیس، از عدم امکان آشنایی او با لایههای مختلف جامعه ایرانی سخن میگوید و نتیجه میگیرد «حاجیبابا برخلاف نظر برخی از نویسندگان، از جمله استاد مینوی، تصویری از طبقات گوناگون ایران در عهد فتحعلیشاه نیست. بلکه بیشتر تصویری است از طرز زندگانی و آداب و رسوم طبقهای خاص» و
نظر این محقق پذیرفتنی است؛ زیرا برداشت موریه از جامعه ایران برداشتی است خاص. دنیای قهرمان او در دنیای حکام خلاصه میشود و با کلمة ملت بیگانه است. به عنوان مثال در تمام طول سرگذشت حاجیبابا از کشاورزان حتی یک بار نیز یاد نشده است.
نکته دیگر آن که موریه مسیحی بود و در ترکیه بزرگ شده بود و از دین اسلام تنفر داشت. در همین کتاب حاجیبابا کم از اسلام بد نگفته است. در همین ارتباط باید به اعزام میسیونرهای مذهبی از سوی کشورهایی مانند انگلیس به کشورهای کوچک و عقبمانده برای تبلیغ مسیحیت توجه داشت. جیمز موریه نیز مسیحیت را دین برتر میدانست و سعی میکرد آن را گسترش دهد. راهی که او برگزیده بود تمسخر دین اسلام بود. نباید فراموش کرد وضع نابسامان کشورهای مسلمان در آن زمان گستاخی افرادی مانند وی را بیشتر میکرد. او حتی اگر پارهای از عادات و رسوم اهالی مشرق زمین را محترم میشمرد، مانند رسم با دست غذا خوردن، به دلیل آن است که نظیر این عادات و رسوم را در انجیل نیز میبیند و آنها را بقایای عادات و رسوم فرنگی میداند.
روشن است جامعه آن زمان ایران نقائصی داشته است و از نظر فکری، اخلاقی و اجتماعی نمیتوان آن را کاملاً تأیید کرد. اما باید توجه داشت حکومت آن روز ایران، حکومتی استبدادی بود و یکی از نتایج زندگی در ظل استبداد، فراوان شدن رذائل اخلاقی و کمرنگ شدن فضایل است. در این کتاب نیز از دروغگویی، دزدی، ریاکاری
و پردهدری و پارهای رذایل دیگر ایرانیان سخن گفته شده و البته چنان که گفته شد هیچ سخنی از فضایل قوم ایرانی رانده نشده است.
اما فارغ از تمام مشکلات اخلاقی ایرانیان زمان قاجار، نکتهای که در خواندن سفرنامهها باید توجه داشت، مسئله نگاه سفرنامهنویس است. اینکه او با مسائلی که میدیده چگونه برخورد میکرده است. آیا پیش از اقدام به سفر ذهنیتی از مقصد خویش و مردمانش داشته است و آیا این ذهنیت بد بوده یا خوب؟ اینها همه سئوالاتی است که پاسخ آنها کمک میکند منتقد، میزان درستی تحلیلهای سفرنامهنویس را بهتر دریابد.
اکثر محققان عقیده دارند «موریه در کتاب خود با بزرگ جلوه دادن معایب ایرانیان و اغراق و مبالغه در این کار، غرضورزی کرده و سوءنیت خود را نشان داده است». این مطلب دقیقاً به نوع نگاه وی برمیگردد و با هدف او از نوشتن کتاب در ارتباط است.
انتقادهای موریه از سه نهاد دین، دولت و خانواده ایرانی درخور دقت است. با توجه به اهمیت این نهادها در جامعه ایرانی، توجه ویژه موریه به آنها نمیتواند تصادفی و بدون هیچ هدف خاصی باشد؛ بلکه به نظر میرسد او سعی دارد این سه نهاد بنیادین را نقد کند تا به این ترتیب همه جامعه ایران و همه چیز ایرانیان را زیر سئوال ببرد.
به همین جهت او لااقل یک هشتم از مطالب کتاب خود را به انتقاد از مذهب ایرانیان اختصاص داده است. در ماجرای همراه شدن حاجیبابا با عثمانآغا سعی در تفرقه انداختن میان شیعیان و اهل سنت دارد (گفتار اول کتاب). در ادامه مطالب نیز هر جا فرصتی دست داده دین اسلام را ریشخند کرده است. از جمله در گفتار یازدهم و گفتارهای پنجاه و دوم تا شصتم.
موریه از اسلام و مسلمانان متنفر بود. در هر دو سفرنامهاش و در داستان حاجیبابا «بدبختی مسلمانان را از اسلام میبیند و هر جا که فرصتی مییابد تورات و انجیل را به رخ مسلمانان میکشد و در سرگذشت حاجیبابا در لندن از زبان معشوقه و دلدار انگلیسی، حاجیبابا را به دین مسیح تبلیغ میکند و او را به کلیسا میکشاند.»
موریه از حکومت قاجار و دولتمردان آن نیز انتقاد میکند. از ناآگاهی و بیخبری آنان از دنیای جدید، دروغگویی و رشوهگیری عمال حکومتی و ظلم و ستم آنان. البته این بخش از جامعه ایران در آن دوره واقعاً در اوج فساد و عقبماندگی است. حکام و مأمورین دولتی از قواعد سیاست و حکومت اطلاع نداشتند و دائماً در برابر روس و
انگلیس متحمل شکستهای نظامی و سیاسی میشدند. شاید مهمترین علتی که کسی مانند میرزاحبیب را به فکر ترجمه اثر انتقادی میانداخت، همین فساد و استبداد حکومت بود؛ حکومتی که مردم را در جهل و نادانی نگه داشته بود و تاب تحمل نظرات مخالف را به هیچوجه نداشت و سران آن ترجیح میدادند کارگزاران چاپلوسیشان را بکنند تا اینکه واقعیتها را بیان کنند.
حتی منتقدین موریه و کسانی که انتقادات او را از جامعه ایرانی، بیانصافی تلقی کردهاند نیز، در باب فساد و عقبماندگی حکومت ایران با او همداستان هستند. «تنها نظریه قابل قبول و درستی که موریه از لابهلای سرگذشت حاجیبابا و جامعه زمان فتحعلیشاه ارائه میدهد، نظر او در باب آداب و رسوم حکام آن دوره است.»
این محقق اضافه میکند «نظر موریه از این رو قابل قبول است که در این دوره رابطه حاکم و ملت فقط از راه مالیاتهای جبری بود که به ضرب شلاق نسقچیباشیها و کلانترها، میرغضبها، و غیره گرفته میشد و جور و ظلم دوران فتحعلیشاهی نیز در همین رابطه اقتصادی خلاصه میگشت».
اما برخی سفرنامهنویسان هنگام توجه به وضعیت اجتماعی یک کشور، به وضعیت خانواده، ازدواج، فرزندآوری و اختلافات قبیلهای و مراسم خانوادگی اشاره کردهاند. در سرگذشت حاجیبابا، جامعهای تصویر میشود که در آن دروغ خوشآیندتر از راستی است و خیانت و ستمگری قاعده کلی است. در چنین محیطی انسان انتظار دارد لااقل رفاه و آسایش در محیط خانوادگی وجود داشته باشد. ولی تصویری که موریه از خانواده ایرانی نشان میدهد، نمونه کوچکی است از همان جامعه.
در باب تصویر خانواده ایرانی در کتاب موریه، میتوان به چند نمونه اشاره کرد. وقتی حاجیبابا در میان ترکمنان اسیر است، میبینیم خانوادة ترکمن، چندان استوار نیست (گفتار سوم و چهارم). سستی تنها در خانوادههای ترکمن دیده نمیشود بلکه خانواده حکیمباشی، ملاباشی، درویشان و... نیز استواری ندارند. حتی پس از مرگ پدر حاجیبابا، مادر او با معلم پیر حاجیبابا توطئه مینماید تا وی را از ارث پدری محروم سازد (گفتار چهل و هشتم تا پنجاه). هنگامی که حاجیبابا خبر زنده بودن شاعر درباری را برای خانواده او میبرد، آنها خیلی ناراحت میشوند (گفتار پانزدهم).
این نکته را باید اشاره کرد که در کتاب حاجی بابا، تصویری که از زن به عنوان عضو
مهمی از خانواده ارائه میشود عموماً مطلوب نیست. اغلب زنها به دنبال پنهانکاری و رابطه با مردان هستند. از زن ترکمن گرفته تا مادر حاجیبابا، از زینب کُرد گرفته تا شکرلب ترک. زن حکیمباشی را میبینیم که پس از مرگ شوهرش، علیرغم سن بالا به متعهخانه ملانادان آمده و ناز میفروشد (گفتار پنجاه و چهارم).
رذایلی که در جامعه ایرانی ترسیم شده در این کتاب هست و تلاش برای رسیدن به پول و قدرت – از هر راهی و با هر هزینهای که شد- در میان خانوادههای ایرانی نیز دیده میشود. افراد خانواده گویا چشم ندارند همدیگر را ببینند. به هم دروغ میگویند. پول یکدیگر را بالا میکشند و در سختیها و مشکلات نشانهای از مهربانی و لطف خانوادگی، بروز نمیدهند. این تصویری که موریه از خانوادههای ایرانی نشان میدهد چندان نمیتواند دقیق و روشن باشد؛ زیرا پایبندی به خانواده و توجه به اعضای آن و حل مشکلاتشان در میان ما ایرانیان یکی از ارزشهای مهم است؛ مطلبی که دین اسلام نیز بر آن بسیار تأکید کرده است.
نتیجهگیری
جیمز موریه، منشی سفارت انگلیس در ایران، در راستای اهداف استعماری انگلیس فعالیتهای مختلفی انجام داد. وی در عالم سیاست، نقش عمدهای در قراردادهای استعماری علیه ایران، مانند عهدنامه گلستان، ایفا کرد. از دیگر اقدامات او علیه ایران و ایرانی، نوشتن کتاب سرگذشت حاجیبابای اصفهانی و دو جلد سفرنامه بود. در این آثار موریه به قصد انتقاد از آداب و رسوم و فرهنگ ایرانی، تصاویر زشتی از ایرانیان ترسیم کرده است.
در این میان، سرگذشت حاجیبابای اصفهانی، قصهای استعماری است که جیمز موریه با نوشتن آن سعی در نشان دادن ضعف حکومت ایران، تحمیل سیاست استعماری انگلستان به ایران و توجیه نفوذ انگلستان در ایران دارد. در واقع او تلاش دارد حق حاکمیت غرب و محکومیت شرق را به اثبات برساند.
در مجموع میتوان گفت موریه در بسیاری موارد با سوءنیت مطالبی نوشته است. در واقع اهداف او و دولت انگلیس ایجاب میکرد ایران، همین ایرانی باشد که موریه تصویر کرده است. این غرضورزی البته چنان که میدانیم با روح ادبی سازگار نیست و
یک سفرنامهنویس باید مشاهدات خود را بدون ذرهای داوری و ذهنیت از پیش ساخته، بنویسد ولی از یک مأمور سیاسی انتظاری بیش از این نباید داشت.
فهرست منابع و مآخذ
آرینپور، یحیی (1350) از صبا تا نیما، جلد اول، تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی، اول.
آزاد ارمکی، تقی (1386) جامعهشناسی خانواده ایرانی، تهران: سمت، اول.
اقبال، عباس (1323) «کتاب حاجیبابا و داستان نخستین محصلین ایرانی در فرنگ». یادگار، جلد اول، شماره پنجم، صص 50-28.
ساسانی، خانملک (1308) «میرزاحبیب اصفهانی» ارمغان، سال دهم، شماره دوم، سوم و چهارم (اردیبهشت، خرداد و تیر)، صص 120-110.
محمود، محمود (1353) تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم، جلد اول، تهران: انتشارات شرکت نسبی اقبال و شرکاء، چهارم.
موریه، جیمز (1348) سرگذشت حاجیبابای اصفهانی، ترجمه میرزاحبیب اصفهانی، به تصحیح محمدعلی جمالزاده، (بینا).
مینوی، مجتبی (1346) پانزده گفتار، تهران: دانشگاه تهران: اول.
ناطق، هما (1354) از ماست که بر ماست (مجموعه مقاله)، تهران: آگاه، اول.
نفیسی، سعید (1386) مقالات، به کوشش محمدرسول دریاگشت، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، اول.
یوسفی، غلامحسین (1370) یادداشتها (مجموعه مقالات)، تهران: سخن، اول.
پانوشتها
دانشجوی دکترای زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه اصفهان.
** دانشجوی کارشناسی علوم اجتماعی، گرایش پژوهشگری، دانشگاه شاهد.
.289- 8 و 9 و یا مینوی، 1346 : صص 291 ،7 ،6 ،5 ، 2. ر. ک: محمود، 1353 : فصول 4
. 3. ناطق، 1354 : ص 108
.151- 4. ر.ک: محمود، 1353 : صص 180
. 5. به نقل از محمود، 1353 : ص 18
.166- 6. محمود، 1353 : صص 167
. 7. بنگرید به: اقبال، 1323 : ص 41
. 9. مینوی، 1346 : ص 283
. 10 . ناطق، 1354 : ص 102
. 11 . آرین پور، 1350 : ص 396
.28- 12 . ر.ک: اقبال: 1323 ، صص 50
. 13 . نفیسی، 1386 ، صص 210 و 211
. 14 . ناطق، 1354 ، ص 117
. 15 . ناطق، 1354 ، ص 106
. 16 . ناطق، 1354 ، ص 115
چون موریه در میان مأموران فاسد زمان فتحعلی شاه زیسته » : 17 . نزدیک به این مطلب را ادوارد براون گفته است
بود و قهرمانان خود را نیز از میان آنان برگزیده است حال خواننده نباید آن قدر شیفته داستان موریه گردد که
مقدمه ادوارد براون بر چاپ «. بعد از اتمام آن تصور نمایدکه هر ایرانی یک حاج بابا، یک میرزا احمق ... است
. 1895 حاجی بابا، ص 11 به نقل از یوسفی، 1370 ، ص 23
. 18 . یوسفی، 1370 ، ص 22
. 19 . ناطق، 1354 ، ص 107
20 . میرزاحبیب اصفهانی در قریه بن در حوالی اصفهان به دنیا آمد. در اصفهان و تهران تحصیل کرد و سپس راهی
بغداد ش د و در آنجا ادبیات و الهیات خواند، پس از برگشت به ایران متهم به سرودن هجویه ای علیه سپهسالار
شد و مورد تعقیب قرار گرفت و به عثمانی فرار کرد و در استانبول با شیخ احمد روحی و یارانش معاشرت
داشت و در بیداری ایرانیان تلاش کرد. میرزاحبیب علاوه بر فعالیت های سیاسی، در امور فرهنگی نیز فعال بود.
« دبستان پارسی » چاپ کرد و سپس آن را کامل کرده و با نام « دستور سخن » اولین دستور زبان فارسی را با نام
تخلص می کرد. توانایی او به ویژه در هزل و هجو « دستان » به دست چاپ سپرد . وی شاعر نیز بوده و در شعر
. بود. عربی، ترکی و فرانسه را نیک می دانست و در ترجمه نیز دستی توانا داشت. ساسانی، 1308 ، ص 112
. 21 . ناطق، 1354 ، ص 117
. 22
و انتشار یک داستان خبری در بیبیسی فارسی
مجید سلیمانی*
چکیده
مقاله حاضر در پی آن است که با تحلیل موردی روایت یک داستان خبری در بیبیسی فارسی، شیوههای برجستهسازی و انتشار یک موضوع خبری در این رسانه را نشان دهد. اهمیت این مسئله از آنجاست که رسانههای متمول نظام سلطه با رویکردهای سلطهمدارانه فرهنگی، انحصار تولید و پخش اخبار را در دست دارند و وقایع را با توجه به رویکردهای خود، برجستهسازی و روایت میکنند. «تحلیل روایت» یکی از شیوههای تحلیل کیفی متون ارتباطی محسوب میشود که میراث مطالعات ادبی است و بر این مسئله تأکید دارد که هر امر واقعی در زندگی، دارای روایتهای متعددی است که با توجه به روایتگر آن، گرایش خاصی را بیان میکند. مسئله تحلیل روایت در متون خبری و گزارشی رسانهها میتواند به روشنی نشان دهد رسانههای غربی چگونه با استفاده از تکنیکهای روایت در خبر به دنبال دستیابی به اهداف خود هستند.
مقدمه
پژوهشها و مطالعات ارتباطی، به معنای خاص آن، تقریبا عمری برابر با ظهور رسانههای جمعی و یا به عبارت دیگر «تودهای» دارد. در واقع تفاوت رسانههای جمعی
با رسانههایی همچون «کتاب» که عمری برابر با قدمت تاریخ دارد، در تودهای بودن آن است. بدین معنی که اینگونه رسانهها با طیفی «گسترده» از تودهها به طور همزمان ارتباط یک طرفهای برقرار کرده و با انتشار پیام، به دنبال نوعی تأثیرگذاری هستند. مهمترین کارکردهای وسایل ارتباط جمعی را میتوان سرگرمی، اطلاعرسانی و از همه مهمتر «همگرا کردن فرد در یک نظام از پیش تعیینشده» دانست. نظامی که شامل ارزشها، باورها و رمزگان اجتماعی خاص خود است.
بنابراین توسعه رسانهها از سوی نظام سلطه، در واقع در جهت ایجاد فرهنگ تودهای و یکسانسازی ارزشها و هنجارها در فرهنگ ملل صورت میگیرد. از این یکسانسازی با تعبیر «جهانی شدن» یاد میشود. رسانهها، با تعیین اولویتهای فکری و ذهنی، به دنبال ایجاد فرهنگ همگرا در نقاط مختلف دنیا هستند. در این صورت است که استثمار که در قرون گذشته با سرنیزه وارد ممالک هدف میشد، امروز با دری باز از سوی ممالک روبرو است. زیرا اولویتهای فرهنگی ملل، پیشاپیش با اولویتهای رسانههای بیگانه دچار تغییر و تحول شده است و انسان غربی با ایجاد نوعی سلطه رسانهای و فرهنگی، به دنبال تحکیم سلطهگری خود است.
امروز نیز نسبت به دهههای گذشته تحول چندانی مشاهده نمیشود به طوری که نوای تکصداهای رسانهای در میان بلندگوهای رسانهای تأثیر قابل ملاحظهای داشته باشند. تحولاتی همچون فضای سایبر نیز نه تنها عدالت رسانهای را برقرار نکرده، بلکه تنها موجب تشدید قدرت رسانهای شرکتهای چند ملیتی و دولتهای تمامیتخواه شده است. زیرا اولویتهای عمده و اصلی توسط همان غولهای رسانهای سابق تعیین میشود و کاربران اینترنتی تنها کارگران بیمزد و مواجب قدرت فرهنگی همان اولویتها هستند.
هنوز وقتی چشممان به کانالهای تلویزیونی و ماهوارهای دوخته میشود با همان مسائلی روبرو میشویم که همان روز در باز کردن صفحات روزنامهها و وبسایتها با آن مواجه شدهایم. بیتردید این مسئله قسمتی از همان پروژه عظیم افول فرهنگی و تمدنی ملتهاست که در ابتداییترین شکل آن یعنی برجستهسازی و اولویتبندی وقایع شروع و در اندک زمانی تا اعماق دلهای خفته نفوذ خواهد کرد.
گفتمان انقلاب اسلامی، تنها نقطه امید در راه مقابله در برابر این دستگاه پیچیده رسانهای
است که تاکنون، با نوید توحید و فطرت انسانی توانسته است نگاهی متفاوت از فرهنگ تودهای موجود ابراز دارد. از این رو، رسانههای کاپیتالیستی نظام سلطه، با ایجاد شبکهای از برجستهسازیها و روایتها به دنبال تقابل رسانهای با گفتمان انقلاب اسلامی بودهاند که این مسئله تاکنون ادامه داشته است. از آخرین پروژه های رسانهای این دستگاه میتوان به جنجال خبری پیرامون «پرونده قضایی خانم سین – میم – الف» اشاره کرد که مشابه این پروژه رسانهای در سالهای اخیر بارها از سوی این رسانهها تکرار شده است.
این مقاله نیز به دنبال آن است که با تحلیل روایت این داستان خبری در بخش فارسی بی بی سی، این مسئله را نشان دهد که چگونه رسانههای غربی با برجستهسازی و دستکاری در روایت وقایع، اهداف فرهنگی و سیاسی خود را پی میگیرند.
فرایند انحصاری برجستهسازی و انتشار در جریان اخبار
تاکنون نظریات انتقادی متعددی در زمینه انتشار و جریان یکسویه اخبار در میان رسانهها منتشر شده است. به طوری که میتوان گفت جریان انحصار خبری، یکی از مهمترین دغدغههای پژوهشگران حوزههای ارتباطی بوده است. یورگن هابرماس از دستکاری افکار عمومی توسط رسانههای جمعی سخن میگوید. هربرت شیلر اعتقاد دارد وسایل ارتباط جمعی امریکا به تصرف مغزها و قلبها میپردازد. ژان دارسی، جامعهشناس فرانسوی به ماهیت عمودی و ناعادلانه جریان اخبار و اطلاعات میپردازد و لزلی اسکلیر از «امپریالیسم فرهنگی و رسانهای» سخن به میان میآورد و معتقد است «ارزشها و باورهای جوامع قدرتمند به گونهای استثمارگرانه بر جوامع ضعیف تحمیل میشود». حمید مولانا نیز هرچند انقلاب اسلامی ایران را زمینهساز تحولات عمده در شکست انحصار رسانهای میداند، اما تأکید میکند محصولات رسانههای غربی، «به تخریب ارزشهای ملی و مذهبی و سنتی پرداخته» و «آثار تخریبی سوئی داشته است».
صدالبته اینگونه اظهار نظرها به این موارد ختم نمیشود و موارد متعدد دیگری را میتوان ذکر کرد. اما آنچه در این زمینه هویداست، اجماعی است که در این زمینه در میان صاحبنظران وجود دارد. در میان تحلیلهای انتقادی در زمینه رسانهها، مسئله انتشار و جریان انحصاری اخبار نیز بسیار مورد توجه واقع شده است. در این زمینه نیز سه مدل کلی برای جریان اخبار ذکر شده است: 1- مدل «مرکز- پیرامون»؛ که به وسیله یوهان گالتونگ
ارائه شده است. وی اعتقاد دارد رویدادهای مربوط به مرکز یا کشورهای پیشرفته از مرکز ثقل بیشتری در مطبوعات جهان برخوردار است و حجم تبادل خبر میان مرکز با پیرامون با حجم تبادل خبر میان خود ملل مرکز تفاوت چشمگیر دارد که این مسئله منجر به ظهور امپریالیسم فرهنگی و امپریالیسم ارتباطی میشود. 2- مدل «شمال- جنوب»؛ در این مدل، جریان خبر یک جریان عمودی است و سیر حرکت اخبار از شمال (کشورهای صنعتی) به سمت جنوب (کشورهای در حال توسعه) قابل مشاهده است. این مدل تأکید میکند رویدادهای جنوب نیز از دیدگاه شمال در میان جنوب تفسیر و تحلیل میشود و جنوب، اخبار خود را هم از دیدگاه شمال منتشر میسازد. 3- مدل «مثلثی» است که در آن شمال در دو بخش شرق و غرب عمدتا به اخبار مناطق ژئوپولتیک مورد نظر خود پرداخته، در حالیکه سهم عمده اخبار خارجی در رسانههای جنوب متعلق به خبرهای شرق و غرب است. لذا تصویری که جریان خبری شمال از جنوب ارایه میدهد حاکی از ابدی نشان دادن خشونت و بینظمی در جهان سوم است. در جریان خبری شمال به پیشرفتهای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی جهان سوم توجهی نمیشود.
در تحلیل مدلهای ارائه شده جریان انحصاری اخبار میتوان گفت هرچند امروز با شکلگیری فضای سایبر، کوچکترین اجتماعات مجازی توانستهاند به بیان نظرات و عقاید خود در بستر رسانهای اینترنت بپردازند، اما با مشاهده تولیدات متعدد رسانهای در فضای سایبر نیز متوجه میشویم این تولیدات نیز معطوف به اخبار برجستهشده از سوی رسانههای خبری انحصاری است. در واقع، تولیدکنندگان محتوا در اینترنت نیز از آنجا که دسترسی خاصی به منابع خبری و هزینههای تولید خبر و گزارش ندارند، تنها به بازنشر روایتهای خبری رسانههای انحصاری میپردازند. آمار انتشار موضوعات خبری مورد نظر رسانههای غربی در موتورهای جستجوی اینترنتی مؤید این مطلب است. در واقع میتوان گفت فضای سایبر در تشدید «برجستهسازی» اخبار مورد نظر به رسانههای غربی کمک شایانی میکند. برجستهسازی یکی از مهمترین فعالیتهای بارز رسانهها در انتشار اخبار است که توجه بسیاری از محققان عرصه ارتباطات و رسانهها را به خود جلب کرده است. نظریه برجستهسازی بیان میکند شاید مطبوعات و رسانهها در اغلب اوقات، موفق نشوند به اشخاص بگویند «چگونه» فکر کنند، اما با تأثیر فوقالعادهای که بر آنها دارند میتوانند بگویند «به چه چیز» باید فکر کنند. «ایدئولوژی رسانهها» یکی از مهمترین عناصر در فرایند
برجستهسازی اخبار است که تقریبأ نمیتوان آن را کتمان کرد؛ هرچند بسیاری از رسانهها با ژستی بیطرفانه سخن از «ایدئولوژیزدایی» میگویند. این مقاله نیز درصدد نشان دادن این مسئله است که باورهای ایدئولوژیک رسانههای غربی علی رغم ادعاهای مکرر، یکی از مهمترین عناصر برجستهسازی و روایت اخبار است. از سوی دیگر میتوان گفت شناخت «فرایند برجستهسازی» در تحلیل روایت اخبار، نقش مهمی ایفا میکند. فرایندی که گلادیس انگل لنگ و کورت لنگ آن را در 6 مرحله تقسیم کردهاند:
1- اهمیت رویدادها؛ مطبوعات بعضی رویدادها یا فعالیتها را پراهمیت و آنها را بارز میسازند.
2- پوشش متفاوت؛ موضوعات متفاوت برای جلب توجه، به نوع و میزان پوشش متفاوتی نیاز دارند.
3- موضوعات قالبدار؛ رویدادها و فعالیتهای مورد توجه باید قالبدار باشند یا باید حوزهای از معانی به آنها داد به طوری که قابل فهم شوند.
4- زبان؛ زبان مورد استفاده رسانهها میتواند بر درک اهمیت موضوع اثر بگذارد. مثلا چرخش از اشاره اولیه «کار غیراخلاقی» به واژه «افتضاح»، اهمیت بیشتری به موضوع میدهد.
5- نمادهای ثانویه؛ رسانهها، فعالیت یا رویدادهایی را که مورد توجه عموم قرار گرفتهاند به نمادهای ثانویه وصل میکنند که موقعیت آنها در منظر سیاسی به خوبی قابل تشخیص است.
6- اظهارات اشخاص؛ هنگامی که اشخاص معروف و معتبر راجع به موضوعی صحبت میکنند، فرایند برجستهسازی شتاب پیدا میکند.
همانطور که در قسمتهای بعدی مقاله در «الگوی لبوف در تحلیل روایت» نیز مشاهده خواهیم کرد، فرایند برجستهسازی خصوصاً در عنصر «درآمد» و «جهتدهی» الگوی روایی لبوف نقشی اساسی ایفا میکند. به طوری که میتوان در تحلیل روایی اخبار از فرایندهای برجستهسازی بهره جست (رجوع شود به بخش تحلیل روایت در الگوی لبوف).
روششناسی؛ شیوه تحلیل روایت در اخبار
گفتیم که فرایند تولید و انتشار اخبار در رسانههای غربی از ساز و کارهای خاصی
برخوردار است که در برجستهسازی و روایت خاص اخبار از نگاه این رسانهها نهفته است. از این رو، مطالعه متون تولیدی این رسانهها میتواند بهترین راه برای شناخت و نمایش فرایندهای انحصاری جریان خبر در این رسانهها محسوب شود.
در مطالعات فرهنگی و ارتباطی، «مطالعه متن» از اهمیت وافری برخوردار بوده است. در نتیجه، مطالعه متون ارتباطی در چند دهه اخیر مهمترین موضوع مطالعات این رشته بوده است. شروع این روشهای مطالعاتی متون ارتباطی را میتوان از روشهای کمی «تحلیل محتوا» و سپس تحلیل کیفی محتوا دانست و در ادامه روش کیفی، ما شاهد روشهایی همچون تحلیل گفتمان، تحلیل معنا و تحلیل روایت با رویکردهای زبانشناسی، نشانهشناسی و مطالعات ادبی هستیم. به طوریکه بسیاری از صاحبنظران عرصه روششناسی، از تحلیل گفتمان، معنا و روایت به عنوان تکامل روشهای کیفی تحلیل محتوا یاد میکنند.
اولین بار تحلیل محتوا، برای بررسی اخبار و گزارش رسانههای مکتوب همچون روزنامه و برای تحلیل پیامهای سیاسی مورد استفاده قرار گرفت. اما در سالهای اخیر، استفاده از روشهای کیفی از اقبال قابل توجهی در میان پژوهشگران برخوردار بوده است. زیرا روشهای کمی تحلیل محتوا تأکید فراوانی بر «توصیف آماری» پیامهای رسانهای دارد و مانند دیگر روشهای پوزیتویستی در علوم اجتماعی، همچون «پیمایش»، از قواعد و آمار ریاضی پیروی میکند. این مسئله موجب شده است زمان انجام تحقیقات طولانی گردد. ضمن اینکه نتایج بدست آمده از روشهای کمی، تنها آماری از پیامها ارائه میکند و نقش تحلیل در این زمینه دچار تضعیف میگردد. از سوی دیگر، استفاده از پژوهشهای کیفی در مطالعات موردی، روشی معقول به نظر میرسد که میتواند محقق را در تحلیل موردی متن مورد مطالعه یاری رسانده و گرفتار محدودیتهای متعدد روشهای کمی نسازد. از آنجا که این پژوهش نیز قصد مطالعه موردی یک «موضوع خبری» در یک «رسانه خاص» را دارد، بنابراین استفاده از روشهای کیفی تحلیل متون مورد توجه قرار گرفته است. زیرا روشهای کمی همچون تحلیل محتوا میتواند تنها به شمارش موضوعات «فرهنگی» یا «خبری» بپردازد. از طرف دیگر، ساختار روایی اخبار و گزارشها ما را به این نتیجه میرساند که برداشت هر رسانهای از هر واقعیتی بر اساس سیاستها و ساختارهای روایی خاص آن رسانه است. همانطور که بژه نیز تأکید میکند «یک حکایت ممکن است چندین روایت داشته باشد. کسی که تجربهای را زیسته است میتواند روایت تجربه شخصیاش را بازگو کند».
از این رو ما شاهد روایتهای مختلفی از یک موضوع خبری در رسانهها هستیم. مطالعه ساختار روایی داستانپردازی گزارشهای خبری رسانهها میتواند ما را در تحلیل مناسبات موجود در قدرت و مالکیت رسانهها در جهان یاری رساند.
«در تحلیل روایت، تمام یک متن موضوع تحلیل است و بر روی ساختار داستان یا روایت تمرکز میشود» و هر پدیده پیرامونی بشر به نوعی از روایت بهره جسته است. در واقع میتوان گفت «روایت، تنها به آثار تخیلی و هنری محدود نمی گردد. رسانههای خبری نیز به روایت میپردازند و ساختار اخبار بر محور داستانها و عناصر داستانی و اجرای نمایش است... روایت، از محصولات رسانه ها محسوب میشود... ضمن اینکه ما جهان را از طریق روایت کردن آن تفسیر میکنیم. روایت، ایدئولوژی یک فرهنگ را نیز منتقل میکند و یکی از ابزارهای ترویج و تکثیر ارزشها و ایدهآلها به صورت فرهنگی است. بههمین دلیل، از تحلیل روایت، غالباً برای کشف مقصود ایدئولوژیک یک اثر یا متن استفاده میشود». از این روست که تحلیل روایت اخبار یک رسانه، محملی برای ساز و کار تولید فرهنگی و ایدئولوژیک مالکان آن رسانه محسوب میشود. هرچند در این روایت، عوامل دیگری مانند نوع نگاه خبرنگاران و تحریریه و یا خود واقعیت نیز مؤثر میباشد، اما آنچه مجال انتشار وسیع و گسترده مییابد، ایدئولوژی حاکم بر رسانه متبوع خبرنگار است. هرچه یک روایت خاص از یک واقعیت در رسانهها گستردهتر باشد، نمایش انحصار رسانهای موجود بارزتر است. هرچند این روایت خاص در «جزئیات عناصر داستانی» متفاوت باشد، اما از ساختار روایی یکسانی برخوردار است و یک ایدئولوژی خاص در اختیار مخاطبان خود قرار میدهد.
تحلیل روایت در الگوی لبوف
ویلیام لبوف، زبانشناس ساختارگرا از همنشینی شش عنصر اصلی در ساختار کلی روایتها سخن میگوید و با استفاده از آنها به تحلیل میپردازد. همه روایتها، لزوما همه این عناصر را ندارند؛ اما این ساختار در بیشتر روایتها قابل مشاهده است. وی معتقد است ابتدا روایت با «درآمد» آغاز میشود که خبر از وقوع اتفاق خاصی میدهد. «درآمد شروع یک داستان را خبر میدهد»؛ در واقع درآمد، گذشته از آنکه آغاز داستان را نهیب میزند، نوع آن را نیز مشخص میکند و همچنین نوع منطق روایت را در دل خود دارد؛ حال اگر بین
این منطق و روایتی که خواهد آمد، همسازی و همگونی نباشد، تناقضی روی خواهد داد که مخاطب را سردرگم خواهد کرد. پترسون نیز تأکید میکند «این گزینه بستگی به زمینه یا فرامتنی دارد که داستان در آن رخ داده است»؛ و شاید روایتگر به روایت آن نپردازد.
اما لبوف، پنج عنصر دیگر ساختار کلی روایتها را که بر این اساس هم به تحلیل میپردازد، شامل موارد «جهتدهی» ، «پیچیده کردن» ، «ارزیابی» ، «گرهگشایی» و «کودا» یا بند نهایی میداند.
در «جهتدهی»، کارکردهای ارجاعی روایت بررسی میشود. در واقع، چهار کارکرد «فرد»، «زمان»، «مکان» و «موقعیتهای رفتاری»، کارکردهای جهت دهنده در ساختار روایی متون محسوب میشوند. لبوف تأکید میکند «جهتدهی اغلب بوسیله جملات و عبارات داخل بندهای روایت انجام میشود». او معتقد است «همه روایتها جهتدهنده ندارند و همه جهتدهندهها هم این چهار کارکرد را ندارند». با این حال عنصر جهتدهی، نقش «آشنایی» مخاطب با فضای روایت را ایفا کرده و اطلاعاتی در اختیار وی قرار میدهد تا بتواند موقعیت داستان، زمان، مکان و شخصیتهای درگیر در ماجرا را در ذهن خود متصور شود.
عنصر «پیچیده کردن» و یا به عبارتی «گرهافکنی» عنصر اصلی بوجود آورنده و ادامهدهنده روایت است. گره افکنی، معمولاً به شکلی ناگهانی در داستان ظاهر میشود و مخاطب را برای دانستن تأثیر آن اتفاق، حریص میکند. عموماً نیز به کشمکش یا تعارض منجر میگردد؛ این تعارض ذهنی، جسمی، اخلاقی و عاطفی است. بدون پیچیده کردن، راهی برای پرداخت داستان وجود ندارد. لبوف تأکید میکند مفهوم «توالی» نقش مهمی در عنصر پیچیده کردن دارد. زیرا «رشته بلندی از رویدادها از چند چرخه روایتهای ساده و تعداد زیادی روایت پیچیدهکننده تشکیل شده است».
اما عنصر «ارزیابی» در روایت، مهمترین عنصر یک روایت است. چون یک روایت بدون عنصر ارزیابی، روایتی ناقص، غیرقابل فهم و مبهم است. زیرا روایت در پاسخ به یک «نیاز مخاطب» شمایل میگیرد. در واقع، «روایتها معمولاً در پاسخ به برخی محرکهای بیرونی و برای بیان برخی علاقهمندیهای شخصی ادا میشوند». به عبارت دیگر، ارزیابی به این نکته میپردازد که چرا یک واقعه به روایت تبدیل شده و چرا برای مخاطب دارای اهمیت است. طبیعی است اگر مسئله برای مخاطب اهمیتی نداشته باشد، از کنار آن گذر
خواهد کرد. در این صورت است که میتوان گفت عنصر ارزیابی در روایت با آنچه در روزنامهنگاری «ارزشهای خبری» خوانده میشود، مطابقت دارد. ارزشهای خبری شامل «دربرگیری» ، «شهرت» ، «برخورد، اختلاف و درگیری» ، «استثنا و شگفتی» ، «بزرگی و فراوانی تعداد و مقدار» ، «مجاورت» و «تازگی» است. در واقع اخباری که دارای ارزش خبری نباشد، منتشر نخواهد شد. میتوان گفت عنصر ارزیابی در روایت اخبار را میتوان با توجه به ارزشهای خبری سنجید. ارزشهایی که در بعضی مواقع، توسط رسانهها و به دلیل برجستهسازی برای مخاطبان ایجاد شده است.
«گرهگشایی» یک روایت نیز «آن بخش از توالی روایت است که پس از ارزیابی میآید» و پیچیدگیهایی که پیش از این در روایت بوجود آمده است، رمزگشایی میگردد. در واقع مخاطب خواهد دریافت که در پایان نهایی روایت با چه نتیجهای روبرو خواهد شد. گرهگشایی در عناصر روایت از نظرگاه لبوف را میتوان با کمی اغماض متناظر مفهوم «رمزگشایی» از «استوارت هال» نیز دانست. هال در نظریه خود با عنوان «رمزگذاری و رمزگشایی» بیان میکند متون فرهنگی هنگامی برای مخاطبان معنا میدهند که توسط مخاطبان رمزگشایی شوند. هرچند این رمزگشایی و استخراج معنا، ضرورتاً با معنای موردنظر تولیدکننده یکسان نباشد. در این صورت میتوان عنصری که لبوف از آن به عنوان «پیچیده کردن» سخن رانده است را متناظر مفهوم «رمزگذاری» نظریه هال دانست.
در پایان نیز لبوف از عنصری با عنوان «کودا» یا «بند نهایی» سخن میگوید که خبر از پایان داستان میدهد. البته لبوف تأکید میکند لزوما همه روایتها با این عنصر به پایان نمیرسند و بعضی با گرهگشایی خاتمه یافته تلقی میشوند. اما آنچه بند نهایی را از گرهگشایی متمایز میسازد، عنصر «زمان» است. در حقیقت، روایتها لزوماً بر زمان حال منطبق نیستند و شاید با گرهگشایی در مورد زمان گذشته پایان یابند. اما کودا «یک ابزار کارکردی برای بازگرداندن نگاه کلامی به زمان حال است» و در روایتهای خبری میتوان آن را نوعی هشدار نویسنده خبر و رسانه متبوعش به مخاطب دانست. با کمی تأمل در بند نهایی روایت که در ارتباط با زمان حال مطرح میشود، میتوان از گرایشهای یک رسانه در تولید و انتشار اخبار نیز مطلع شد. زیرا اگر رسانه از عهده ایجاد روایتی باورپذیر برای مخاطبان خود برآمده باشد، از بند نهایی روایت خود نیز برای تأکید بر آنچه منتشر ساخته، بهره خواهد جست. هرچند بهره نجستن از بند نهایی در ارائه
روایت، باعث نمایش بیطرفی در مقابل دیدگان مخاطبان است. در این صورت روایت خبر باید به گونهای صورت پذیرد که بند نهایی در میان عناصر دیگر روایت تکرار و بر آن تأکید گردد. از این روست که محقق در پژوهشهای روایی باید تمام تلاش خود را معطوف به بازشناسی تکنیکهای یک روایت گرداند و محو داستان نگردد. بنابراین باید مدام روایت را قطع کرده و به تحلیل پرداخت. زیرا یک روایت خوب همواره از مکانیسمهای نهان بهره میجوید تا از تأثیرگذاری بیشتری برخوردار گردد.
تحلیل روایت یک داستان خبری؛ مطالعه موردی در بی بی سی فارسی
بیشک، هزاران ساعت تصویر و صوت و میلیونها صفحه اینترنتی در ماههای اخیر در رسانههای غربی به موضوع ایران اختصاص داشته است که موضوعات متعددی را نیز در برمیگیرد. این موضوعات، از موارد پیش افتاده تا موضوعات اعتقادی و ایدئولوژیک را شامل میشود. اما آنچه باعث میشود تولید و انتشار این محتوای عظیم مورد توجه قرار گیرد، گرایشی است که این رسانهها در برجستهسازی و روایت اخبار ایران به کار میبرند. همانطور که پیش از این در «مدلهای جریان خبر» گفته شد؛ در جریان خبری شمال به پیشرفتهای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی جهان به اصطلاح در حال توسعه توجهی نمیشود (رجوع شود به فرایند انحصاری برجسته سازی و انتشار در جریان اخبار) و تنها به برجستهسازی اخبار خاص و با روایتی تحقیرآمیز و سلطهگرانه پرداخته میشود. از این رو مشاهده میشود اخبار تولیدی رسانههای غربی در مورد ایران، روایتهایی تحریفآمیز از وقایع آن است. ضمن اینکه اگر حتی معیار را «ارزشهای خبری» نیز قرار دهیم، بیاهمیتترین خبرها با نگاه ایدئولوژیک این رسانهها منتشر میگردد تا فضای خاص خبری علیه کشورهای مخالف نظام سلطه شکل گیرد.
اما در انتشار این اخبار تنها شهروندان نظام سلطه مخاطب قرار نمیگیرند. بلکه میتوان گفت هدف از انتشار روایتهای خاص از اخبار، شهروندان کشورهای هدف هستند. از این رو مشاهده میشود این رسانهها گستره عظیمی از زبانهای زنده دنیا را پوشش میدهند. ضمن اینکه بعضی کشورهای هدف مانند ایران، بیشتر مورد توجه این رسانهها قرار دارند. از این رو هزینههای بیشتری برای بخش فارسی در نظر گرفته میشود. یکی از رسانههایی که بیشترین فعالیت را در تولید محتوای فارسی داشته است،
«بنگاه سخنپراکنی بریتانیا» و یا به عبارتی «بی بی سی» (قدیمیترین و بزرگترین بنگاه پخش در سراسر جهان) است که با دو شبکه رادیویی و تلویزیونی و یک سایت به زبان فارسی، محتوای بسیاری را به این زبان منتشر میسازد. نکته قابل ذکر در این زمینه این است که بخش فارسی بی بی سی، به طور رسمی از حمایتهای مالی وزارت خارجه انگلستان برخوردار است. در واقع، تولید محتوا به زبانهای کشورهای هدف، در ادامه پروژههای سیاسی کشور انگلستان محسوب میشود. ضمن اینکه بیشتر کارمندان آن را نیروهای مخالف نظام ایران تشکیل میدهند.
اولین محتوای فارسی بی بی سی توسط رادیوی آن در سال 1319 منتشر شده است. سایت اینترنتی فارسی بیبیسی در سال 1379 و شبکه تلویزیونی فارسی آن در سال 1387 شروع به کار کرده است. سایت اینترنتی فارسی بی بی سی شامل متن خبرهای رادیویی و تلویزیونی، به همراه گزیدهای از تصاویر تلویزیونی و فایلهای صوتی است. از این رو منبع مناسبی برای بررسی کلی بخش فارسی در مجموعه رسانههای این بنگاه محسوب میشود.
یکی از سوژههای خبری مورد توجه بخش فارسی بی بی سی در ماههای اخیر «پرونده خانم میم» است. فارغ از ارزشهای خبری این سوژه، با کمی جستجو در خبرهای منتشره این سایت میتوان دریافت سوژههایی از این دست ذیل عناوینی همچون «حقوق بشر» بسیار مورد توجه سایت مذکور است. البته پرداختن به سوژه پرونده خانم میم، حرکت هماهنگی از سوی رسانههای همسو با بی بی سی محسوب میشود. به طوری که در مدتی کوتاه، میلیونها گزارش در این باره منتشر شد. به طوری که با جستجوی فارسی نام سین.میم در ماشین جستجوگر گوگل، با رقم 518 هزار صفحه اینترنتی و با جستجوی نام کامل انگلیسی با رقم 4 میلیون و 400 هزار صفحه اینترنتی مواجه میشویم که این رقم برای این مدت کوتاه و با توجه به سوژه خبری، رقم قابل توجهی است و نشان از گسترش انحصاری این سوژه در میان سایتهای اینترنتی دارد.
سایت فارسی بی بی سی نیز در بازه زمانی 15 تیر تا دوم مهر 1389 به انتشار 56 خبر و گزارش در این زمینه مبادرت کرده است. این پژوهش نیز با توجه به تحلیل موردی این موضوع خبری، به تحلیل روایی آن در سایت بی بی سی میپردازد و منبع
استفاده شده در این تحلیل نیز متون منتشره از سوی سایت مذکور است.
نکته قابل ذکر درباره این پژوهش این است که در این مقاله سعی میگردد با تحلیلی کیفی به مسئله پرداخته شود. از این رو، تحلیل معطوف به عناصر روایی 56 خبر مذکور است و لزوما تمامی متون در این تحلیل مورد بررسی قرار نگرفته است.
همانطور که پیش از این نیز تأکید شد (رجوع شود به بخش تحلیل روایت در الگوی لبوف) لبوف شش عنصر را در تحلیل روایت ذکر میکند. این مقاله نیز با استفاده از این الگو سعی دارد به تحلیل روایی پرونده خانم میم در سایت بی بی سی فارسی بپردازد.
تحلیل روایت داستان خبری پرونده خانم میم
با جستجوی سایت بی بی سی فارسی در مییابیم اولین خبری که این سایت در مورد «پرونده خانم میم» منتشر کرده است، به تاریخ پانزدهم تیرماه 1389 برمیگردد. در این روز، بی بی سی فارسی با خبری تحت عنوان «احضار سفیر ایران در نروژ در اعتراض به دو حکم اعدام»، بدون آنکه در تیتر از خانم میم سخنی به میان آورد، به خبری در مورد دو پرونده اعدام و یک پرونده در مورد متهمی امنیتی میپردازد. در اثنای این خبر، در یک پاراگراف کوتاه تأکید میشود وزارت خارجه نروژ از پرونده زنی هم سخن به میان آورده است که به علت جرایم ارتکابی به سنگسار محکوم شده است. در حالی که از ارتکاب قتل توسط این زن سخنی گفته نشده است. ضمن اینکه در این پاراگراف تأکید میشود وی قبلا سنگسار شده و با حالت بیطرفانه عنوان میگردد چرا برای یک جرم، دو بار مجازات در نظر گرفته شده است!
این سایت در همین روز (15تیر)، بار دیگر در خبری با عنوان «اعدام چهار نفر در اصفهان به جرم قاچاق» به بهانه آنکه «ایران به خاطر آمار بالای اعدامها مورد انتقاد قرار دارد» به پرونده خانم میم میپردازد.
در واقع، بی بی سی با اشاره به پرونده میم در دو خبر، به «درآمد روایت» خود پرداخته است و به مخاطبان خود تأکید میکند واقعه در حال رخ دادن است و به آن باید توجه کرد. البته نکته قابل ذکر دیگری نیز در مورد این دو خبر وجود دارد و آن عناصر دیگر روایی در ساختار گزارشی اخبار بی بی سی است. زیرا این بنگاه، هرگز در
خبرهای خود تنها به اصل واقعه اشاره نمیکند. بلکه سعی میکند با ذکر «پیشینه خبری»، گزارشی داستانگونه از واقعه منتشر سازد. در این دو خبر نیز مخاطب با انبوهی از اطلاعات از «نقض حقوق بشر در ایران» روبروست که نقش «جهتدهی» و «پیچیده کردن» روایت خبری جدید را بر عهده دارد.
جهت دهی در روایت، نقش آشنایی مخاطب با موضوع خبری را دارد و به موقعیت داستان، زمان، مکان و شخصیتهای درگیر در ماجرا پرداخته میشود. در این صورت است که مخاطب، اطلاعات زمینهای مناسبی پیرامون داستان خبری دریافت میکند تا نسبت به روایت پیش رو بیگانه نباشد. در یک روایت خبری، موضوعات مشابه با داستان میتواند نقش جهتدهی را به خوبی ایفا کند. با مطالعه متون داستان خبری مورد مطالعه نیز میتوان موارد ذیل را مشاهده کرد:
2-1. تأکید بر عدم رعایت حقوق بشر در ایران: تقریبأ در تمامی خبرها و گزارشهای منتشره بر عدم رعایت حقوق بشر تأکید شده است و مواردی همچون عدم رعایت حقوق «همجنسگرایان» و «بهائیان» به عنوان شاهد مثال ذکر شده است.
2-2. بیان مجازات محکومان در سراسر کشور: خبر پرونده خانم میم در کنار مجازات محکومان به اعدام بیان شده است. در واقع بی بی سی در عمده اخبار مربوط به این پرونده، سخن از اجرای متعدد حکم اعدام در ایران میراند تا «موقعیت داستان» را برای مخاطبان به تصویر بکشد. تصویری که تنها به التهاب داستان اصلی کمک میکند. هرچند این خبرها در کمترین ارتباط با داستان باشند. به عنوان مثال در یکی از خبرهای مربوط به پرونده خانم میم، از چهار اعدام سخن گفته شده است که همگی مربوط به مجرمان مواد مخدر است. به پاراگرافهای ذیل که در پایان یک خبر مربوط به خانم میم ذکر شده است، توجه کنید:
دادگستری اصفهان اعلام کرد که «خدابخش پ 35 ساله» و «بهروز ش 24 ساله» به جرم حمل 18 کیلوگرم کراک و 30 کیلوگرم تریاک به حکم شعبه پنجم دادگاه انقلاب اسلامی اصفهان به اعدام محکوم شده بودند.
«علی. ص 43 ساله» به جرم مباشرت در حمل 187 کیلوگرم تریاک برای دومین بار با رأی شعبه چهارم دادگاه انقلاب اسلامی اصفهان به اعدام محکوم شد.
محکوم چهارم «اسحاق ص 25 ساله» در نگهداری یک کیلو و 325 گرم کراک، 197 گرم هروئین و 250 گرم «سوخته» در شعبه دوم دادگاه انقلاب اصفهان حکم اعدام گرفته بود.» (بیبیسی فارسی؛ 15 تیر 89)
هرچند موارد ذکر شده ارتباط مستقیمی در داستان اصلی ندارد، اما فضای داستان را به خوبی برای مخاطب القا خواهد کرد.
2-3. بیان تحریفآمیز احکام اسلامی: فضای داستان باید به گونهای ترسیم شود که مخاطبان از روایت تأثیر بپذیرند. از این رو، راوی به ذکر تحریفآمیز بعضی از احکام اسلامی میپردازد تا حقانیت خویش را اثبات سازد. به عنوان نمونه در یکی از مصاحبههای پیرامون پرونده، مصاحبهشونده مدعی میشود:
احکامی هستند که میتوان آنها را تغییر داد. ما در اسلام بردهداری هم داریم، اما الآن بردهداری وجود ندارد. خیلی از موارد بوده که در گذشته وجود داشته، ولی الآن نیست.
این در حالی است که در اسلام هرگز چنین چیزی وجود نداشته است و مسئله «غلام و کنیز» نیز در مورد کافرانی است که در جنگ با مسلمین به اسارت درآمدهاند که آن هم احکام و شرایط خاص خود را داشته است و شباهتی با بردهداری پیش از اسلام ندارد.
و یا در جای دیگری از قول «لوی» فیلسوف فرانسوی، «زنده سوزاندن افراد» را از احکام اسلام معرفی میکند: «اگر ما این انسان بیگناه را نجات دهیم، به نجات همه زنان دیگری که در دالانهای مرگ منتظر هستند کمک خواهیم کرد، و انتقام کسانی را خواهیم گرفت که با سنگسار اعدام شدهاند یا زنده سوزانده شدهاند».
البته در برابر این ادعای عجیب، بی بی سی در توضیح این نقل قول مدعی شده است «سوزاندن به طور رسمی در ایران انجام نمیشود». این توضیح تنها میتواند این معنا را داشته باشد که سوزاندن در ایران وجود دارد، اما به طور رسمی انجام نمیشود. این در حالی است که چنین سخنی در میان ایرانیان و مسلمانان تازگی دارد و پیش از این، هرگز چنین ادعایی مطرح نشده است. اما اضافه شدن این ادعا، جذابیت داستان را افزوده است و مخاطب با مسئله جدیدی مواجه میشود.
2-4. تحریک بر ضد مسلمانان و پیگیری پروژه اسلامهراسی: هرچند هدف اصلی در این پروژه خبری، ایران میباشد، اما با این حال سعی شده است اجرای احکام اسلامی در کشورهای مختلف اسلامی در راستای پروژه «اسلامهراسی» دنبال گردد:
«دیدهبان حقوق بشر در بیانیه خود همچنین به اعدام کسانی که در زیر سن 18 سالگی در ایران مرتکب جرم شدهاند اعتراض کرد: ایران پیشگام همه کشورهای جهان در اعدام متهمان نوجوان است. از ماه ژانویه 2005، تنها چهار کشور دیگر – عربستان سعودی، سودان، پاکستان و یمن – متهمان نوجوان را اعدام کردند.»
این در حالی است که در صحت این ادعا تردید است و از سوی دیگر، کشوری همانند عربستان سعودی - که مداوماً تحت حمایت کشورهای غربی است - در این میان بینصیب نمانده است.
عنصر «پیچیده کردن» و یا به عبارتی «گرهافکنی»؛ عنصر اصلی ادامه دهنده روایت است که مخاطب را در پیگیری داستان حریص میکند. بیشک، داستانی که از ساختاری ساده و معمولی برخوردار باشد، کمتر مورد توجه قرار خواهد گرفت. در اخبار نیز، خبری ادامهدار خواهد بود که از پیچیدگیهای داستانی نیز برخوردار باشد. در پرونده مذکور نیز ما شاهد مسائل مختلفی هستیم که داستان را جذابتر میسازد. به عنوان مثال تشکیک در محتویات پرونده و گسترده شدن اتفاقات توانسته است مخاطب را در پیگیری داستان مصمم سازد.
3-1. تشکیک در اصل پرونده: پرونده خانم میم به علت ارتباط نامشروع و قتل همسر در دادگاه در حال بررسی است. این در صورتی است که در بیشتر خبرها و گزارشها از «قتل» سخنی به میان نیامده است. با گذشت چند هفته از شروع پروژه خبری، از قتل همسر به عنوان ادعای مسئولین ایران سخن به میان میآید و اعترافات خانم میم را تحت فشار ارزیابی میکنند. در حالی که این ادعا با توجه به اینکه خانم میم شهروندی معمولی بوده و به عنوان مثال، جایگاه سیاسی و اجتماعی خاصی نداشته، کمی عجیب به نظر میرسد. ضمن اینکه در اصل وقوع قتل نیز شبهههایی در گزارشها مطرح میشود: «بر این اساس، خبر «فوت مشکوک» شوهر خانم س. م روز ۲۳ شهریور سال ۱۳۸۴ به اطلاع پلیس شهرستان اسکو در استان آذربایجان شرقی میرسد.»
3-2. داستان وکیل فراری: با گذشت مدتی از شروع پروژه، وکیلی مدعی میشود وکالت پرونده خانم میم و تعداد زیادی افراد مشابه، برعهده وی بوده است و به علت
فشار حکومت ایران به نروژ پناهنده میشود. این در حالی است که هم متهمه و هم مقامات قضایی ایران ادعای وی را در مورد وکالت این پرونده رد میکنند. اما وکیل فراری نقش مهمی در پیچیده کردن روایت دارد و مدعی میشود همسر و برادر همسر وی، برای تحت فشار قرار دادن وی جهت بازگشت به ایران بازداشت شدهاند. اما مدتی بعد تمام خانواده وی در نروژ موفق به گرفتن پناهندگی سیاسی میشوند. داستان وکیل فراری و خانوادهاش که به نظر ساختگی میرسد و برای دریافت مزایای پناهندگی است، توانست چند هفته پروژه اصلی را داغ نگه دارد و ابهامات را افزایش دهد.
3-3. ادعای صدور حکمهای جنجالی: یکی دیگر از مواردی که توانست اخبار چند هفته پروژه را تأمین کند، ادعایی است که از قول فرزند متهمه بیان میشود و آن هم صدور حکمی جدید به دلیل تخلفی جدید است. بی بی سی فارسی به نقل از خبرگزاری آسوشیتدپرس مدعی میشود: «در پی انتشار عکسی بدون حجاب منتسب به س.م در یک نشریه بریتانیایی، قوه قضائیه جمهوری اسلامی او را به نود و نه ضربه شلاق محکوم کرد و اگرچه روزنامه بریتانیایی بعدا اعلام کرد که این عکس به زن دیگری تعلق داشته، حکم شلاق به اجرا گذاشته شده است.»
البته بیبیسی فارسی، بلافاصله مدعی میشود این خبر از سوی منابع دیگر تأیید نشده است. شاید نوع ادعایی که در این خبر مطرح شده - با توجه به روند دادرسی در ایران و اینکه جرمی از سوی متهمه رخ نداده – باعث شده است این خبر کمی غیرعادی به نظر برسد. تا آنجا که بی بی سی فارسی آن را تأیید نمیکند. اما همین خبر تأیید نشده، چندین روز در صدر اخبار بی بی سی بوده و در خبرهای متعددی تکرار شده است تا برای مخاطبان باورپذیر شود.
همانطور که پیش از این نیز گفته شد، ارزیابی به این نکته میپردازد که چرا یک واقعه به روایت تبدیل شده و چرا برای مخاطب دارای اهمیت است. مسئلهای که در روزنامهنگاری «ارزشهای خبری» خوانده میشود. هرچه یک داستان، ارزشهای خبری بیشتری را شامل شود، بیتردید مخاطبان آن هم افزایش خواهند یافت. از این رو است که راوی داستان خبری سعی میکند روایت خویش را به گونهای تحریر کند
که از نظر اقشار متعددی مورد توجه قرار گیرد. از سوی دیگر باید گفت داستانهای ادامهداری مانند پرونده خانم میم - که فارغ از داستان، اهداف سیاسی و فرهنگی بلندمدتی را در نظر دارد – به گونهای روایت میشود که مخاطبان بیشتری را پیگیر و درگیر داستان کند.
4-1. تحریک حس عاطفی مخاطبان: در تمامی خبرهای منتشره در مورد پرونده خانم میم، یک جمله برای معرفی متهمه تکرار شده است: «سین.میم.الف، 43 ساله و مادر دو فرزند». این مسئله بدون استثنا در تمامی خبرها ذکر شده که متهمه نسبتا خانم جوانی است و از همه مهمتر، وی مادر دو فرزند است. به عبارت دقیقتر، این مسئله بارها در اخبار تأکید شده و قطعاً این مسئله، ملکه ذهن مخاطبان خبر شده است. به نظر شما زنی که دو فرزند دارد، نمیتواند خلافی مرتکب شود؟ قطعاً این طور نیست. اما با تحریک حس عاطفی مخاطبان این مسئله القا خواهد شد که وی فردی خانوادهدار است و هرگز نمیتواند خلافی مرتکب گردد. ضمن اینکه در بسیاری از گزارشها، از فرزند خانم میم نیز نقل قولهایی مبنی بر کمکهای بینالمللی منتشر میشود: «برخی گزارشها حاکی از آن است که س. ق، فرزند خانم س. میم. الف، رسما از پاپ بندیکت شانزدهم، رهبر کلیسای کاتولیک، و دولت ایتالیا درخواست کرده است برای نجات جان مادرش از مرگ تلاش کنند.»
در گزارشهای دیگر همچنین تأکید شده است فرزند متهمه، مادر خود را بیگناه میداند. در حالی که وی متهم به قتل شوهرش (پدر فرزند) است. میتوان گفت با بیان استمداد فرزند متهمه، مخاطبان بار دیگر تحتتأثیر مسائل عاطفی این داستان قرار خواهند گرفت. مسئله فرزندان خانم میم، به شکلهای دیگری نیز مطرح شده است: «کمیته بینالمللی علیه سنگسار پنجشنبه اعلام کرد: فرزندان س. م امروز نیز مانند هفته قبل موفق به دیدار مادرشان نشدند. مسئولین زندان به آنها اطلاع دادند که مادرشان ممنوعالملاقات شده است.»
4-2. نظرات رسمی سیاستمداران، دولتها و نهادهای بینالمللی: در ارزشهای هفتگانه خبری، چهار ارزش «دربرگیری»، «شهرت»، «برخورد، اختلاف و درگیری» و «مجاورت»، مواردی هستند که در توجه مخاطبان به یک خبر، تأثیر فوقالعاده دارند. داستان خبری خانم میم هم از این قاعده مستثنی نبوده است. به طوری که حجم عظیمی از محتوای تولید شده در ارتباط با اظهار نظرات سیاستمداران، دولتها و نهادها
بوده است. بارها شاهد تیترهایی همچون «نیکلا سارکوزی به کمپین توقف سنگسار پیوست»، «نگرانی کلینتون از وضع س. م و چهار محکوم دیگر» و «درخواست فرانسه برای افزایش فشار بر ایران در مورد حقوق بشر» بودهایم. هرچند این اظهارنظرها به چند کشور خاص و نهادهای بینالمللی زیرنظر آنان محدود میشود، اما از آنجا که نفوذ رسانهای این کشورها زیاد است، بازتاب گستردهای یافته است. نمونههای دیگر:
«اتحادیه اروپایی هفته گذشته با صدور قطعنامهای رسمأ از ایران خواست حکم سنگسار خانم س.م را لغو کند. فرانسه و ایتالیا نیز خواستار گفت و گو درباره پرونده خانم س.م با مقامهای ایرانی شدهاند؛ درخواستی که از سوی ایران رد شده است.»
«تاکنون سه رئیس جمهور سابق فرانسه از جمله ژاک شیراک، طومار «سنگسار خانم س.م را متوقف کنید» را امضاء کردهاند.»
« برنار کوشنر، وزیر امور خارجه فرانسه، گفته است که نجات س.م یک مسئله شخصی برای او و یک موضوع ملی برای فرانسه است و به این منظور اگر لازم باشد به تهران سفر خواهد کرد.»
«فرناندو لومباردی، سخنگوی واتیکان روز یکشنبه طی بیانیهای گفت کلیسای کاتولیک این ماجرا را با دقت و تعهد دنبال میکند. پیش از این، واتیکان گفته بود که ممکن است از طریق کانالهای دیپلماتیک از ایران بخواهد اعدام س.م که محکوم به سنگسار شده است را متوقف کند.»
4-3. تجمعات و مواضع تشکلهای مدنی: یکی از راههای ایجاد ارزیابی و اهمیت روایت برای مخاطبان، نشان دادن همراهی عموم است؛ آنچه میتواند متضمن ارزش خبری «دربرگیری» نیز باشد. در واقع، روایت با ذکر نمونههایی هرچند کوچک از همراهی عدهای با موضوع داستان، به مخاطبان تأکید میکند همانطور که این مسئله برای دیگران دارای «اهمیت» است، برای شما نیز مهم خواهد بود. به عنوان مثال در خبری با عنوان «تظاهرات در فرانسه در حمایت از زن محکوم به سنگسار در ایران» از تجمعی هزار نفره در حمایت از خانم میم سخن گفته میشود که بعضی از چهرههای هنری و ادبی در آن شرکت کردهاند. و یا در خبری ذکر میشود: «حاضران در تجمع در برابر سفارت ایران همچنین با در دست داشتن پوسترهایی از خانم س.م شعارهایی
سردادند مبنی بر اینکه "ما همه س.م هستیم".»
4-4. استفاده از چهرههای فرهنگ، هنر و ادبیات: ارزش خبری «شهرت» از توجه شایانی در میان مخاطبان برخوردار است و خصوصاً چهرههای هنری از اهمیت زیادی برای مخاطبان فرهنگ تودهای و مردمپسند برخوردار هستند. در روایت داستان خانم میم نیز از قدرت رسانهای این قشر استفادههای زیادی شده است. به طوری که به حمایت بعضی از این چهرهها بارها در میان خبرهای مربوط اشاره شده است. به عنوان نمونه، میتوان به خبری با تیتر «حمایت میلان کوندرا و باب گلداف از س.م» اشاره کرد:
در نامهای که دوشنبه در روزنامه فرانسوی لیبراسیون خطاب به رهبران جهان چاپ شده آمده است: برای جلوگیری از این اعدام که ناظران آن را قریبالوقوع میدانند، دخالت فوری لازم است. به گزارش خبرگزاری فرانسه، این نامه با تلاش برنارد آنری لوی، فیلسوف فرانسوی، تنظیم شده و از جمله توسط میلان کوندرا نویسنده چک، باب گلداف ستاره پاپ و مبارز ضدفقر، ژولیت بینوش هنرپیشه فرانسوی و میا فارو هنرپیشه آمریکایی امضا شده است. وول سویینکا و جودی ویلیامز برندگان جایزه نوبل هم از امضا کنندگان آن هستند.
اما چه چیزی باعث شده است این حجم انبوه اطلاعات و اقدامات در مورد این داستان تولید و این مسئله این گونه روایت شود؟ پاسخ را میتوان در عنصر گرهگشایی روایت خبری خانم میم دریافت؛ مسئلهای که در میان گزارشها و خبرها بارها تکرار شد و به نظر میرسد داستان را فراتر از پرونده خانم میم قرار میدهد. در گرهگشایی مخاطب خواهد دریافت در پایان نهایی روایت به دنبال چه نتیجهای است.
5-1. افزایش فشارهای بینالمللی: همانطور که پیش از این نیز اشاره شد، داستان به طریقی بیان میشود که تمامی نهادهای مدنی بینالمللی در مقابل ایران قرار گیرند. هرچند بسیاری از این نهادها کاملأ در اختیار قدرتهای سلطهاند.
5-2. بهانه برای ادامه تحریمهای اقتصادی: شاید عجیب به نظر برسد. اما در متن بعضی از خبرهای مربوط به موضوع مورد تحلیل، مستقیمأ ایران مورد تهدید ادامه تحریمهای اقتصادی قرار گرفته است و یا در جایی دیگر با ذکر مخالفتهای ایتالیا در زمینه پرونده خانم میم، به مسائل اقتصادی دو کشور پرداخته شده است. این در حالی
است که اساسأ این دو مسئله در کمترین ارتباط با یکدیگر قرار دارند:
«گزارشی منتشر شده است مبنی بر اینکه برنار کوشنر، وزیر امور خارجه فرانسه، از اعضای اتحادیه اروپایی خواسته است برای نجات س.م، به طور هماهنگ اقدام و در صورت لزوم از اهرم وضع تحریمهای جدید علیه ایران استفاده کنند.»
«در ایتالیا، جیانی آلمانو، شهردار رم از جمله منتقدان این حکم است. در رم در برابر ساختمان سفارت ایران، تجمعهایی در اعتراض به حکم سنگسار برپا شده است. ایتالیا یکی از اصلی ترین شرکای تجاری ایران در میان کشورهای اتحادیه اروپایی به شمار میرود.»
5-3. تحتتأثیر قرار دادن روابط ایران با دیگر کشورها: درست در زمانی که ایران در توافق با برزیل و ترکیه بر سر پرونده هستهای به موفقیتهایی نائل شد، کشورهای غربی سعی کردند با هر ابزاری به کارشکنی در این زمینه بپردازند. بنابراین پرونده خانم میم به سیاست خارجی ایران نیز کشیده شد و خصوصاً سعی شد پای برزیل به «اعطای پناهندگی به خانم میم» باز شود. تا آنجا که از همراهی دولت کنونی برزیل با ایران، در تبلیغات انتخاباتی حزب مخالف و طرفدار غرب در این کشور به عنوان اهرمی برای فشار استفاده شد و در خبرهای مربوط به س.م شاهد چنین اظهاراتی نیز بودهایم:
خوزه سرا، نامزد انتخاباتی مخالف حزب کارگر و از اعضای حزب سوسیال دموکرات برزیل، در مناظرات انتخاباتی دو هفته پیش خود موضوع ایران را مطرح کرد و گفت حاکمیت ایران زنان را سنگسار میکند، خبرنگاران را دستگیر میکند و مخالفان را تنها به دلیل اینکه طور دیگری فکر میکنند، اعدام میکند. در دولت من این اقدامات مردود خواهد بود.
در جریان مبارزات انتخاباتی، برخی نامزدهای مخالف دولت برزیل، حکومت ایران را به خاطر آنچه که نادیده گرفتن حقوق بشر، سرکوب مخالفان، دگراندیشان و منتقدان و اجرای احکامی مانند سنگسار خوانده شده، هدف انتقاد شدید قرار داده و با برشمردن هزینه روابط با حکومت ایران برای اعتبار جهانی برزیل، گفتهاند در صورت پیروزی در انتخابات، سیاست کشور خود نسبت به جمهوری اسلامی را تغییر خواهند داد.
5-4. تلاش در جهت القای انزوای بینالمللی و اخلال در پرونده هستهای: این مسئله نیز بارها به عنوان نتایج اعتراضات به پرونده خانم میم ذکر شده است. به طوری که مخاطبین در مقابل حرکتهای انحصارطلبانه کشورهای غربی در مقابل اقدامات
قانونی ایران در زمینه انرژی هستهای اقناع شوند: «خبرگزاری فرانسه بخشی از این نامه را چنین نقل کرده است: «اتحادیه اروپایی میبایست به مقامات ایران یادآوری کند که رویکرد انزواطلبانه و بسته آنها، نظیر آنچه در زمینه برنامههای هستهای این کشور روی داد، دارای هزینههایی است که تنها با نشان دادن رفتار مسئولانه در زمینه رعایت موازین بینالمللی حقوق بشر میتوان از آن اجتناب کرد.»
کودا یا بند نهایی، بازگشت داستان به زمان حال است و نوعی هشدار محسوب میشود که به اعتقاد لبوف، کمتر مورد استفاده قرار میگیرد و داستان با گرهگشایی ختم میشود. اما در مورد داستانهای خبری مانند پرونده خانم میم میتوان گفت این هشدار را میتوان در لایه پنهانی داستان دید. بدین معنی که گرهگشایی در این داستان خبری، نهایت داستان نیست. زیرا پایانی را در مسئله تقابل ایران و غرب، حتی برای مخاطبان نمیتوان متصور شد. اما کودای این داستان را میتوان در این جمله خلاصه کرد که «اگر ایران به همکاری با کشورهای غربی پرداخته و منافع و نظر آنان را تأمین گرداند، احتمالاً هرگز چنین روایتهایی شکل نخواهد گرفت».
نتیجهگیری؛ به سوی طراحی ساختارهای تقابل رسانهای
داستان خانم میم اولین روایت خاص از اخبار ایران نیست و قطعاً آخرین آنها نیز نخواهد بود. اما آنچه در این زمینه اهمیت دارد، نوع برخورد با این گونه پروژه های داستانی است. این مقاله نیز سعی کرد با تحلیل روایت یک داستان خبری نشان دهد چگونه یک واقعه خبری، برجستهسازی و با روایتی خاص منتشر میشود. در واقع میتوان گفت رسانهها با تحریف، جابجایی و وارد کردن عناصر خارجی در یک داستان، آنگونه به روایت خویشتن از واقعیت میپردازند که منافع قدرتها و تأمینکنندگان مالیشان تأمین گردد. شناخت و تحلیل جزئیات روایی یک داستان خبری میتواند در ارائه یک ساختار مناسب برای مقابله و ایجاد ابهام در روایت دیگران از واقعیت کمک شایانی کند.
تجربه این پژوهش کوتاه و تجربههای دیگر نگارنده نشان میدهد در تقابلهای
رسانهای، روایت طرفی پیروز ماجراست که هم شناخت مناسبی از شیوه کلی روایی رسانه مهاجم داشته باشد و هم با تحلیل مرحله به مرحله انتشار یک روایت، ساختار مناسبی را برای تقابل با آن تدوین کند. در این صورت است که روایت رسانهای متخاصم در عناصر خود دچار تناقض میگردد و مخاطبان خویش را سردرگم کرده و یا از دست خواهد داد.
داستان خبری خانم میم، هرچند از سوی رسانههای بیگانه کلید خورد و رسانههای داخلی را در مقام پاسخ قرار داد، اما چنانچه سیاست مناسب و ساختاری برای مقابله با آن تدوین شود، هرگز راه به جایی نخواهد برد. همانطور که با پخش مناسب اعترافات و گزارش تلویزیون ایران در این زمینه، روایت بی بی سی از ماجرا کمی دچار اشکال شد. به طوری که تا چند هفته بعد از پخش آن گزارش، بی بی سی، خبرها و نقدهای متعددی را در مورد آن منتشر ساخت و در عکسالعملی احساسی، حرکت تلویزیون ایران را «بیرحمانه» توصیف کرد. در صورتی که گزارش صدا و سیما تنها به اصل پرونده اشاره داشت. این مسئله موجب شد حداقل مخاطبان داخلی نسبت به این پرونده اطلاعات جامعی دریافت کنند و محو مضمون روایت بی بی سی در این زمینه نشوند. بنابراین میتوان گفت حرکتی سنجیده در تقابلهای رسانهای، در کمترین نتیجه موجب خواهد شد روایت خصمانه دچار ضعف و ابهام برای مخاطبانش گردد.
فهرست منابع و مآخذ
منابع فارسی
اسکلیر، لزلی (1381)، جامعهشناسی نظام جهانی، ترجمه علی هاشمی گیلانی، تهران، مرکز مطالعات و تحقیقات رسانهها.
بژه، دیوید.ام (1388) تحلیل روایت و پیشاروایت؛ روشهای روایی در تحقیقات اجتماعی، ترجمه حسن محدثی، تهران، دفتر مطالعات و توسعه رسانهها.
بشیر، حسن (1384) تحلیل گفتمان: دریچهای برای کشف ناگفتهها، تهران، مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق(ع).
رایف، دانیل و دیگران (1381) تحلیل پیامهای رسانهای، ترجمه مهدخت بروجردی علوی، تهران، سروش.
رضاپور، آرش (1388) درباره روایت، سایت انسان شناسی و فرهنگ به آدرس: http://anthropology.ir/node/ 735، تاریخ مراجعه: 3 مهر 1389.
سلیمانی، مجید (1388) «بازنمایی گفتمانهای تجربه دینی در سینمای ایران بعد از انقلاب اسلامی»، پایان نامه کارشناسی ارشد با راهنمایی اعظم راودراد، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران.
سورین، ورنر و تانکارد، جیمز (1384) نظریههای ارتباطات، ترجمه علیرضا دهقان، تهران، انتشارات دانشگاه تهران.
شکرخواه، یونس (1381) خبر، تهران، دفتر مطالعات و توسعه رسانهها.
لازار، ژودیت (1385) افکار عمومی، ترجمه مرتضی کتبی، تهران، نشر نی.
لبوف، ویلیام و والتزکی، جاشوا (1387) «تحلیل روایت؛ نسخههای شفاهی از تجربه شخصی» در نظریههای ارتباطات، جلد سوم، ویراستار انگلیسی پل کوبلی، سرویراستار فارسی سعیدرضا عاملی، ترجمه احسان شاه قاسمی، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و علوم اجتماعی.
مولانا، حمید (1384) ارتباطات جهانی در حال گذار؛ پایان چندگونگی؟، تهران، انتشارات سروش.
هال، استوارت (1387) «رمزگذاری و رمزگشایی در تلویزیون» در نظریههای ارتباطات، جلد4، ویراستار انگلیسی پل کوبلی، سرویراستار فارسی سعیدرضا عاملی، ترجمه گودرز میرانی، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و علوم اجتماعی
هرمن، ادوارد و چامسکی، نوام (1377) فیلترهای خبری، ترجمه تژا میرفخرایی، تهران، انتشارات مؤسسه ایران.
منابع لاتین
Esterberg, K (2001) Qualitative Methods in Social Research, London, McGraw-Hill Higher Education.
Patterson, W (2008) "Narratives of events" in Doing narrative research, Edited by Molly Andrews & etc, London, Sage
Stokes, J (2003) How to do Media and Cultural Studies, London, Sage
پا نو شت ها
. 1. هرمن و چامسکی، 1377
. 2. شکرخواه، 1381
. 3. اسکلیر، 1381 ، ص 190
. 4. مولانا، 1384 ، ص 115
. 5. شکرخواه، 1381 و اسکلیر، 1381
. 7. لازار، 1385
. 8. سورین و تانکارد، 1384
.348- 9. سورین و تانکارد، 1384 ، ص 349
. 10 . لبوف و والتزکی، 1387
. 11 . بشیر، 1384
. 12 . رایف، 1381
. 13 . سلیمانی، 1388
. 15 . بژه، 1388 ، ص 35
Stokes, 2003, 68.
Stokes, 2003, 70.
. 18 . لبوف و والتزکی، 1387
Abstract.
Esterberg, 2001: 183.
. 21 . رضاپور، 1388
Patterson, 2008: 25.
Orientation.
Complication.
Evaluation.
Results.
Coda.
. 28 . لبوف و والتزکی، 1387
. 29 . همان، ص 104
. 30 . همان، ص 103
. 31 . رضاپور، 1388
. 32 . لبوف و والتزکی، 1387 ، ص 104
. 33 . همان، ص 107
Impact.
Fame / Prominence.
Conflict.
Oddity.
Magnitude.
Proximity.
Timeliness.
. 41 . شکرخواه،
لبوف و والتزکی، 1387 ، ص 116
. 44 . هال، 1387
. 45 . لبوف و والتزکی، 1387 ، ص 116
www.bbc.co.uk/persian : 46 . تاریخچه و همچنین متون اخبار در این مقاله از سایت بی بی سی فارسی به آدرس
نقل شده است.
47 . بیست و هشتم دسامبر 1940 میلادی ( 8 دی 1319 هجری شمسی).
48 . چهاردهم ژانویه 2009 میلادی ( 25 دی 1387 هجری شمسی).
49 . بخش فارسی بی بی سی در طول تاریخ معاصر ایران خدمات بسیار زیادی به سیاستهای دولت انگلیس انجام
داده است که از آن موارد می توان به نقش این بنگاه در ورود متفقین و اشغال خاک ایران در سال 1320 و
ساماندهی کودتای 28 مرداد 1332 و سرنگونی دولت مصدق اشاره کرد.
با عنوان اختصاری « خانم س – میم – الف » 50 . جهت رعایت حقوق افراد در پرونده های قضایی، این مقاله از
خانم میم نام می برد. لازم به ذکر است نام کامل این خانم در تمامی خبرهای سایت بی بی سی فارسی ذکر
شده است.
51 . این مقاله قصد ندارد از نگاه ح قوقی به پرونده مربوط بپردازد و تنها به دنبال تحلیل روایت یک موضوع
خبری در یک رسانه خاص است . از سوی دیگر تأکید می گردد بسیاری از مطالبی که توسط رسانه بی بی سی
منتشر گردیده برخلاف واقعیت موجود است . به عنوان مثال، اطلاعاتی که از جانب وزارت خارجه نروژ در
احضار سفیر ایران توسط بی بی سی در اولین خبر مرتبط با موضوع خبری مورد تحلیل، منتشر شده ، به دور از
واقعیت پرونده خانم میم بوده است.
. 52 . بی بی سی فارسی، 29 مرداد 89
. 53 . بی بی سی فارسی، 6 شهریور 89
. 54 . بی بی سی فارسی، 15 تیر 89
. 55 . بی بی سی فارسی، 6 شهریور 89
56 . رجوع به اخبار 12 شهریور 1389 در بی بی سی فارسی.
. 57 . بی بی سی فارسی، 14 شهریور 1389
. 58 . بی بی سی فارسی، 16 شهریور 1389
. 59 . بی بی سی فارسی، 11 شهریور 1389
. 5 شهریور 1389 .60
. 20 مرداد 1389 .61
. 5 شهریور 89 .62
. 63 . بی بی سی فارسی، 21 شهریور 89
. 64 . بی بی سی فارسی، 5 شهریور 89
. 65 . بی بی سی فارسی، 16 شهریور 89
. 66 . بی بی سی فارسی، 16 شهریور 89
. 21 شهریور 89 .67
. 68 . بی بی سی فارسی، 12 شهریور 89
. 69 . بی بی سی فارسی، 25 مرداد 89
. 70 . بی بی سی فارسی، 5 شهریور 89
. 71 . بی بی سی فارسی، 14 شهریور 89
. 72 . بی بی سی فارسی، 23 مرداد 89
. 73 . بی بی سی فارسی، 26 مرداد 89
در گذر استعمار انگلیس و جنگ جهانی اول
کرامت عبدلی*
چکیده
ایلات خمسه به عنوان یکی از دو ایل مقتدر در ایالت فارس و جنوب ایران، با جمعیتی بالغ بر ۳۰۰۰۰ خانوار، در بسیاری از تحولات فارس تأثیرگذار بوده است.
در این مقاله سعی داریم به تبیین موضع قوامالملک و ایلات خمسه در تقابل با حکومت مرکزی و هجوم استعمار انگلیس به ایران و شهرهای جنوبی کشور در جنگ جهانی اول بپردازیم و روشن کنیم شعلهور شدن جنگ جهانی اول و تجاوز نیروهای استعمار انگلیس به بنادر و شهرهای جنوب کشور چه تأثیری در تصمیمات و موضع گیریهای این ایل و ریاست آن، در تقابل با مواضع حکومت مرکزی و دسیسههای حکام داخلی و خارجی داشته است.
ایلات خمسه
ایلات خمسه همانطور که از نام آن پیداست مرکب از پنج ایل عرب، باصری، اینانلو، بهارلو و نفر میباشد که در سال 1275 ه .ق با فرمان ناصرالدین شاه قاجار، برای ایجاد توازن قوا و مقابله با ایل قشقایی، در ایالت فارس و جنوب ایران متحد شدند و ریاست آن نیز به قوامالملک شیرازی که از افراد متنفذ، ثروتمند و صاحب مناصب حکومتی بود،
«فروخته» شد. ایلات خمسه در نیمه شرقی فارس، از آباده در شمال تا لارستان و جهرم و داراب در جنوب ایالت فارس به ییلاق و قشلاق میپرداختند و نقطه مقابل ایل قشقایی در نیمه غربی ایالت فارس بود و از آنجا که جمعیت قابل ملاحظهای داشت در موضع گیریهایش میتوانست در این ایالت تأثیرات بسزایی ایجاد کند.
جمعیت ایلات خمسه در بیشتر منابع بالغ بر 30000 خانوار ذکر شده است که البته این آمار تخمینی است. ایوانف در کتاب «عشایر جنوب» معتقد است بنابر آمار سال 1870م کل عشایر خمسه 34000 خانوار و نزدیک به 170000 نفر جمعیت داشته است. همین طور به نقل از تومانسکی در سال 1894، 29870 چادر در ایلات خمسه برپا بوده است. دومورینی ایلات خمسه را 34500 خانوار ذکر میکند.
قوامالملک و تعامل با حکام ایالتی فارس
با توجه به فلسفه تشکیل اتحادیه ایلات خمسه و ریاست قوامالملک، این اتحادیه در بیشتر مواقع در جهت خواستههای استبدادی دولت مرکزی و منافع محلی قوامالملک گام برداشته است. مثلاً در همان سالهای دهه پایانی قرن نوزدهم، قوامالملک در راستای حمایت از سلطنت ناصرالدین شاه به مبارزه با جنبش مردمی علیه امتیاز تنباکو برخاست و مردان مسلح ایلات خمسه به دستور او تظاهرات مردمی را به رگبار بستند.
قوامالملک که حامی منافع انگلیس در فارس بود، از نظر شخصیتی نیز فردی خودخواه و مستبد بود. محمدرضاخان قوامالملک حتی بعد از پیروزی مشروطیت علناً از به رسمیت شناختن مجلس شورای ملی امتناع میورزید. با کودتای محمدعلی شاه علیه مشروطیت، موقعیت و قدرت قوامالملک نیز بیش از پیش استحکام یافت که فرصت انتقام از آزادیخواهان و سران مشروطه در شیراز را فراهم ساخت و منجر به قتل شیخمحمدباقر اصطهباناتی و سیداحمد دشتکی توسط خاندان قوامالملک شد.
بعد از فتح تهران و فرار محمدعلی شاه، قوامالملک که در تقابل با قشقاییها و مشروطهخواهان موقعیت خویش را در خطر میدید، با بهرهگیری از اختلاف و دشمنی میان بختیاریها و قشقاییها، با سران بختیاری که دارای نفوذ گستردهای در حکومت مرکزی شده بودند، متحد شد. در سال 1911م قوامالملک و صمصامالسلطنه بختیاری علیه صولتالدوله قشقایی متحد شدند و با جلب حمایت انگلیس صولتالدوله را از ایلخانی
قشقایی خلع کردند و برادرش ضیغمالدوله را به ایلخانی قشقایی برگزیدند. همچنین نظامالسلطنه حاکم فارس نیز که با قوامالملک اختلاف داشت، از حکومت شیراز خلع شد و به دستور رئیسالوزرا، قوامالملک به نیابت عینالدوله حکمران جدید فارس انتخاب شد. صولتالدوله همراه با نظامالسلطنه، که در 15شوال1329ه . ق توسط صمصامالسلطنه از حکومت فارس معزول شده بود، با تهدید کنسول انگلیس از شیراز خارج شدند «بارکلی از طریق کنسول انگلیس، نوکس، به نظامالسلطنه و صولتالدوله هشدار جدی داده بود که اگر جان انگلیسیها، و یا امنیت کنسولگری به خطر افتد، عکسالعمل دولت انگلیس شدید خواهد بود وقتی این هشدار نتیجه نداد پیام فرستاد که اگر فوراً شیراز را ترک نکنند، از دولت خود خواهد خواست که قوایی به فارس اعزام بدارد و مخارج آن نیرو را از نظامالسلطنه خواهد گرفت».
بنابراین حبیباللهخان قوامالملک با جلب حمایت کامل دولت مرکزی در تهران و همینطور حمایت انگلیسها توانست با خلع صولتالدوله از ایلخانی، میان سران قشقایی اختلاف ایجاد کند و آنان را که رقبای سنتیاش بودند، در موضع ضعف نگه دارد. همچنین او با مطیع نگه داشتن ایلات خمسه در حمایت از خویش، توانست به قدرتمندترین فرد ایالت فارس مقارن شروع جنگ جهانی اول تبدیل شود.
موضع قوامالملک در تقابل با استعمار انگلیس
با شروع جنگ جهانی اول در تابستان سال 1914 م/1332 ه .ق حبیباللهخان قوامالملک نیز که ریاست ایلات خمسه را بر عهده داشت با اطاعت از دولت مرکزی در فارس اعلام بیطرفی کرد؛ اگر چه او در باطن همچنان انگلیسی بود.
اما از آنجا که حکومت مرکزی ایران دچار ضعف و انحطاط بود، روسها در شمال کشور به تصرف شهرها و ورود نیروهای خویش ادامه میدادند، انگلیسیها نیز در جنوب کشور به نفوذ پرداخته و به بهانه تأمین امنیت اتباع خویش و همچنین تأمین امنیت راههای جنوب، نیروهای نظامی خویش را به داخل کشور وارد میکردند. آلمانیها نیز درصدد تلاش برای گسترش نفوذ خویش برآمده بودند. در چنین شرایطی مخبرالسلطنه هدایت، والی فارس، همراه با صولت الدوله قشقایی، ناصر دیوان کازرونی و بسیاری از روحانیون مانند سیدعبدالحسین لاری و قاطبة مردم مخالف انگلیس و حضور نیروهای نظامی استعمار
در ایران بودند. توده مردم و حزب دمکرات نیز با حضور انگلیس در صفحات جنوب مخالف بودند؛ مردم عملاً به مبارزه با انگلیسیها پرداختند به گونهای که «در اواخر سال 1915م انگلیسیها از تمام فارس به استثنای بنادر خلیج فارس، بیرون رانده شدند.» اما در مقابل، قوامالملک همراه با اسماعیلخان شبانکاره، حیدرخان حیاتداودی و موقرالدوله حاکم بوشهر جانب انگلیسیها را نگه میداشتند؛ و به مردم و خواستهایشان که مخالفت و قیام علیه انگلیسسیها بود، خیانت میکردند. جنگ و درگیری میان مخالفان و موافقان انگلیس در فارس و بوشهر آغاز شد. برخی سران محلی مانند رئیسعلی دلواری، زائر خضرخان و شیخحسینخان با حمایت مردم و همگام با روحانیت شیعه، به نیروهای انگلیسی در بوشهر حمله بردند و آنان را در ابتدا شکست دادند. اما انگلیسیها نیز در پاسخ به این حملات، بوشهر را در 27 رمضان 1333ه .ق/1915 م. به تصرف خویش درآوردند و در آن شهر حکومت نظامی اعلام کردند. در بحبوحه همین درگیریها، رئیسعلی دلواری، به دست یکی از افراد اغفال شده، به شهادت رسید؛ و آیتالله سیدعبدالحسین لاری، رهبر قیام مردمی فارس، از لارستان به جهرم عقب نشست.
در حالیکه اغتشاشات و ناامنیها به شیراز کشیده شده بود در پی اعتراض دولت ایران، در ازای بازگرداندن بوشهر به حکمران ایرانی، انگلستان خواهان عزل مخبرالسلطنه از حکمرانی فارس و واگذاری نیابت حکومت آن به حبیباللهخان قوامالملک، تا رسیدن حکمران جدید از سوی دولت مرکزی شد. به این ترتیب قوامالملک زمام امور فارس را تا رسیدن نصرتالسلطنه برعهده گرفت و حاکمیت بوشهر نیز به دریابیگی رسید.
همراهی ژاندرمری فارس در قیام مردمی علیه استعمار
افسران سوئدی حاضر در ژاندارمری بنا به نفرتی که از روسها داشتند، متمایل به نیروهای آلمانی بودند. انگلیسیها نیز که به طرفداری ژاندارمری از آلمانها آگاه بودند و از آنجا که پرداخت حقوق ماهیانه ژاندارمری در تعهداتشان بود، کمکهای مالی خود را به ژاندارمری قطع کردند.
حزب دموکرات فارس که از مخالفان نفوذ انگلیسیها در جنوب ایران بود، همکاری نزدیکی نیز با اعضای ژاندارمری داشت. لذا برخی افسران ژاندارمری به رهبری «یاور علیقلیخان پسیان» که فردی میهنپرست بود، کمیته «حافظین استقلال مملکت ایران»
را تشکیل دادند و با همکاری دموکراتها جنبش ضدانگلیسی به وجود آوردند. آنها با همکاری ووسترو کنسول آلمان در شیراز، کنسولگری انگلیس را در 10 نوامبر 1915م/ محرم 1334 تصرف و اعضای کنسولگری را دستگیر کرده و به اهرم نزد زائرخضرخان فرستادند. نفرات ژاندارمری همراه با سایر مردم همچنین از قوامالملک میخواستند با حمایت از قیام علیه استعمار انگلییس، نیروی مسلحی نیز به کمک «کمیته دفاع ملی» در قم بفرستد و به حمایت از متحدین وارد عمل شود. حبیباللهخان قوامالملک نیز با ردّ این درخواست قبلاً «در حدود چهار هزار تفنگچی از ایل خمسه را به شیراز فراخوانده بود تا پیرامون خانه خود و محله قوام را سنگربندی کنند». مردم با کمک افسران میهنپرست ژاندارمری با قطع سیم تلگراف شیراز مانع از برقراری ارتباط قوامالملک با حکومت مرکزی شده و به قیام و تهییج علیه قوامالملک برخاستند. اما قوامالملک از طریق تلگراف یزد – تهران، حکومت مرکزی را در جریان اوضاع گذاشته و خواهان مک بود. «مستوفیالممالک» رئیسالوزرا نیز از طریق همان خط یزد – تهران تلگرافی به شرح زیر برای قوامالملک مخابره کرده که نشان از حمایت دولت از قوام داشت:
حفظ و وقایه انتظام فارس به عهده شما نوکر دولتخواه است که به هر ترتیب صلاح میدانید از اقدامات لازمه فروگذار ندارید و عاصیان این اداره را تنبیه و مجازات لایق بنمایید، همین قدر ماژور پوست و صاحبمنصبان تازه برسند. اقدامات جنابعالی را در تنبیه آن عده عاصی، تعقیب و تکمیل خواهند نمود...
در طول مدت درگیری بین طرفین با توجه به اعلامیهها و آگهیهایی که از طرفین منتشر میشد، هر کدام خویشتن را فدوی «اعلیحضرت شاهنشاه قدر قدرت» ایران و حامی ملت و دولت دانسته و طرف مقابل را خائن، اوباش، وطنفروش و... معرفی میکردند. با ورود نیروهای ناصر دیوان در حمایت از ژاندارمری به شهر، بعد از دوازده روز درگیری، در نهایت قوامالملک مجبور به فرار شد و از طریق لارستان و بندر لنگه خود را به نزد کنسولگری انگلیس در بوشهر رسانید. در این قیام علیه قوامالملک مجموع تلفات نیروهای ژاندارمری و مردمی به 39 نفر میرسید؛ ولی تلفات نیروهای قوامالملک 311 نفر بود. قوامالملک در بوشهر باز هم مورد حمایت حکومت مرکزی قرار گرفت و صولت الدوله قشقایی نیز از طرف حکومت مرکزی به حمایت از وی فراخوانده شد. «سر پرسی سایکس» نیز با پذیرایی از قوامالملک، 30000 لیره نقدی
همراه با دو عراده توپ، چهار مسلسل،550 تفنگ و مقادیر قابل توجهی فشنگ و دیگر تجهیزات نظامی در اختیار وی گذارد تا با عبور از لارستان و شکست دادن ژاندارمری به شیراز وارد شود. همچنین مقرر شد چهار هزار تفنگ و دو میلیون فشنگ نیز از طریق بندر لنگه از هندوستان برای قوامالملک ارسال شود.
مخالفان قوامالملک نیز بعد از مصادره اموال و دستگیری کسان قوامالملک، امیرآقاخان عرب «منصورالسلطنه» را از زندان قوامالملک آزاد کردند و به ریاست ایل خمسه گماشتند و همراه با افراد ایل عرب مدتی به تمرین و یادگیری فنون نظامی پرداختند تا از ورود قوام جلوگیری کنند. قوامالملک نیز در بازگشت از بوشهر به لارستان در 12 جمادیالاول 1334 ه .ق نیروهای عرب و بهارلو را نزد خویش فراخواند و با بسیج پنج هزار نفر از افراد عرب و بهارلو توانست نیروی اعزامی ژاندارمری را شکست داده و به طرف شیراز حرکت کند. نیروهای ژاندارمری در لارستان دچار شکست شده بودند، در بازگشت به شیراز نیز از آنجا که در طول جنگ 12 روزه با قوامالملک نتوانسته بودند خسارات و ضرر و زیان مردم را جبران کنند، چندان مورد حمایت واقع نشدند و در حالیکه مهمات و پول کافی نیز در اختیار نداشتند، از طرف دولت نیز متمرد و یاغی معرفی شدند. علاوه بر این مشکلات، قبل از درگیری نیروهای ژاندارمری با قوامالملک، ضدکودتایی علیه آنها از داخل شیراز توسط «قاسمخان فتحالملک»، که از قبل متهم به حمایت از قوامالملک بود و در زندان به سر میبرد، شکل گرفت. فتحالملک توانست با رهایی از زندان و مخالفت با قیامکنندگان، به دستگیری و قلع و قمع کودتاچیان ژاندارمری و اعضای کمیته استقلال ملی بپردازد. فراشبندی در این باره معتقد است فتحالملک با فرار از زندان «کمیته وکلا» را تشکیل داد و با فریب درجهداران ژاندارمری آنان را با خودش همراه ساخته در «شب بیستم حمل 1334 قمری مطابق پنجم جمادیالثانی غفلتاً ارگ کریمخانی را که دارالحکومه بود تصرف و به دستیاری عطاءالدوله نوری درصدد دستگیری احرار و صاحب«نصبان برآمد. شب بیست و ششم حمل نایبمیرزا و اسدخان را به توپ بستند، بامداد روز بیست و ششم حمل امامقلیخان و حسنخان فیلی را سر بریدند، روز اول ثور 1334 نیز سلطان مسعودخان را در میدان توپخانه بدار آویختند، متصدی این جنایت نایب محمدخان فراشباشی ایالتی قلمداد شده است.»
اما قوامالملک در حالیکه با فراخوان ایلات عرب و بهارلو در لارستان موفق شده بود نیروی ژاندارمری را شکست دهد و صولتالدوله را نیز با خویش هماهنگ ساخته بود و حمایتهای انگلیس و دولت مرکزی را نیز پشت سر داشت، قبل از ورود به شیراز در 17 جمادیالثانی 1334ق/21 آوریل 1916م به هنگام شکار در خفر از اسب به زمین افتاد و جان باخت، و پسرش ابراهیم نصرالدوله به ریاست ایلات خمسه دست یافت. مدتی بعد با تشکیل پلیس جنوب در ژانویه توسط سر پرسی سایکس و ورود عبدالحسینمیرزا فرمانفرما برای حکمرانی فارس مناسبات جدیدی میان ابراهیم قوامالملک و صولتالدوله و نیروهای انگلیسی و فرمانفرما برقرار شد.
استعمار انگلیس و پلیس جنوب
با تشکیل پلیس جنوب توسط سر پرسی سایکس در ژانویه 1916 م و حرکت به سمت شیراز درگیریهای جدیدی میان مردم فارس و پلیس جنوب شروع شد. پلیس جنوب که برای حفظ منافع انگلیس از قبیل حفظ چاههای نفت جنوب و امن داشتن راههای تجاری تشکیل شده بود، عملاً وظایف دیگری از قبیل مبارزه با مخالفان سیاستهای انگلیس همانند ایلات و طوایف و حزب دموکرات و ژاندارمری را نیز بر عهده گرفته و همچنین به تعقیب و بازداشت نیروهای مردمی و محلی به بهانة حمایت از آلمانها میپرداخت. در بسیاری از موارد نیز به کشتار مردم عشایر و ایلیاتی بیدفاع دست زده است که در ادامه به شرح آن میپردازیم.
پلیس جنوب در حالیکه بجز دولت وثوقالدوله هیچ دولت دیگری آنها را به رسمیت نشناخت، خودسرانه به تعقیب و درگیری با مخالفان خویش پرداخته و با بسیاری از طوایف در ایل عرب، باصری و بهارلو در شرق و جنوب شرق درگیر شدند و تلفات بسیاری بر عشایر آن وارد کردند. پلیس جنوب درگیریها و زدوخوردهای بسیاری با مردم کرمان و یزد و قشقاییها نیز داشته که تلفات و صدمات آن نیز بسیار سنگین بوده است.
در 3 رجب 1335 ق/ 25 مه 1917م سایکس قراردادی با صولتالدوله منعقد کرد و «در فاصله سه ماه پس از انعقاد قرارداد سایکس به سرکوب ایلات ساکن در اطراف جادههای تجاری عمده پرداخت. او مقابله با تمامی ایلات و قبایل ایرانی را تحت
عنوان سرکوب راهزنان و غارتگران انجام میداد به نظر میرسد این اقدامات بیشتر به منظور اعاده حیثیت پلیس جنوب پس از شکستهای متوالی سیرجان و کازرون و شاید زهر چشم گرفتن و ترساندن ایلات فارس بود که غالباً روحیه ضدانگلیسی داشتند؛ خصوصاً آنکه در اغلب موارد، مجازاتهای بسیار سختی انتخاب و اعمال میشدند».
از مهمترین جنگها و عملیات پلیس جنوب در ایالت فارس میتوان به عملیات دشت ارژن علیه ناصردیوان، عملیات نیریز در تقابل با طوایف لشنی، عملیات زیارت واقع در ارسنجان، عملیات خان زنیان و درگیری با صولتالدوله، عملیات ده شیخ شورش پاسگاه خان زنیان، عملیات احمدآباد، عملیات چنار راهدار، عملیات آباده و در نهایت عملیات فیروزآباد اشاره کرد؛ که اینها همه درگیری و جنگ علیه مجاهدان و مخالفان استعمار انگلیس در فارس بود. در این جنگها پلیس جنوب با استفاده از تجهیزات کامل مانند توپ و تیربار و مسلسل در بسیاری از موارد حتی علیه مردم و طوایف بیدفاع وارد نبرد میشد. به طور مثال در فاجعه خان زنیان نیروهای انگلیسی به بهانة گم شدن دو الاغ به طایفة درهشوری که در حال کوچ بوده و مردان آن نیز برای خرید به شیراز رفته بودند، حمله برده و بیست نفر از زنان و بچههای این طایفه را کشتند. با انتشار این خبر و با فتوای جهاد سیدعبدالحسین لاری، حملات صولتالدوله و مردم به نیروهای انگلیس دوباره شدت گرفت. اما ژنرال سر پرسی سایکس با عملیاتهای سازمانیافته و در نهایت با ایجاد تفرقه و دسیسهچینی میان صولتالدوله و همراهانش، توانست وی را شکست دهد.
پلیس جنوب در عملیاتهای خود بویژه در عملیات نیریز و ارسنجان، در گزارش کارگزاری به وزارت امور خارجه اینگونه به توجیه آن میپردازد:
چند نفر عرب از طرف نیریز در خاک کرمان مرتکب سرقت میشوند. منجمله یک نفر از قشون جنوب را خلع سلاح کرده. به ده چال نیریز آمدند، صاحبمنصب قشون جنوب ساخلو سیرجان را خلع سلاح کرد. به فتحالملک حاکم نیریز اطلاع داد. مشارالیه تفنگ و اسب قشون را پس گرفته در همان هفته یک نفر کاپیتان انگلیسی150 نفر قشون جنوب همراه کاروانی که میهمان نظامی حمل داشته به نیریز آمد. در مراجعت ده چال رفته میگویند از طرف احمدونه به آنها شلیک شد، آنها هم حمله بردهاند، 24 نفر زن و مرد و بچه مقتول و مجروح، چهار خرمن آتش زده، ده را غارت کردهاند و پنج نفر مرد اسیر بردهاند. باقی اهالی فراری منزل حاکم نیریز رفته متحصن شدهاند.
به هنگام تصرف کازرون توسط نیروهای انگلیسی فقط در «کازرون پنج هزار نفر از بیماری آنفولانزا [آنفلوآنزا] به دیار نیستی رفتند. لذا انگلیس موقعیت را مغتنم شمرد، به آن صفحات حمله بردند. سهرابخان که متحد ناصردیوان بود بیماری بسیاری از افرادش را به کام مرگ فرستاد به گونهای که سرانجام از نیروی اولیه چهار هزار نفری فقط 17 نفر سالم ماندند.» انگلیسیها نیز که دچار این بیماریها بودند تلفات بسیاری دادند، اما سرانجام با حیله و نیرنگ و ایجاد نفاق میان مخالفانشان با استفاده از تجهیزات نظامی پیشرفته توانستند به موفقیتهایی دست یابند و با وجود آنکه در 7 صفر 1377ق / 22 مارس 1918 م جنگ جهانی پس از چهار سال کشتار پایان یافته بود، پلیس جنوب در ایران همچنان به قلع و قمع مردم میپرداخت.
همکاری قوامالملک و فرمانفرما با استعمار انگلیس
بعد از قلع و قمع قیام مردم و ژاندارمری در شیراز، قوامالملک و صولتالدوله نیروهای مسلط بر اوضاع فارس بودند؛ تا اینکه با انتخاب «عبدالحسینمیرزا فرمانفرما» از سوی حکومت مرکزی به حکمرانی فارس، صولتالدوله چون فرمانفرما را حامی سیاستهای انگلیس میدانست، به مخالفت با وی پرداخت. اما چون نتوانست کاری از پیش ببرد، به هنگام ورود فرمانفرما در اکتبر 1916 /6 ذیحجه 1334 ق، به طرف فیروزآباد حرکت کرد. اما ابراهیمخان قوامالملک استقبال گرمی از فرمانفرما به عمل آورد و در ادامه با ورود سایکس به شیراز، نیروی پلیس جنوب جایگزین ژاندارمری شد.
فرمانفرما که از حکمرانان مورد قبول انگلیسیها در فارس بود، از هنگام ورود به شیراز به تلاش برای خلع صولتالدوله از مقام ایلخانی پرداخت و قوامالملک را نیز به تحریک علیه صولتالدوله ترغیب میکرد. اما ابراهیمخان قوامالملک که مدتی عضو کمیته مرکزی حزب دموکرات بود [و آنچنان که شایع است با سیاستهای پدر خویش نیز مخالف بوده است، به گونهای که مخبرالسلطنه هدایت معتقد است مرگ حبیباللهخان قوامالملک به اشاره همین فرزندش صورت گرفته است]، از همکاری با فرمانفرما و حتی نیروهای انگلیسی علیه صولتالدوله و نیروهای ناصردیوان که به شیراز حمله کرده بودند خودداری میورزید و سیاست مبهمی در پیش گرفته بود. اما بعد از آنکه درگیریهای شدیدی میان پلیس جنوب و صولتالدوله در گرفت و صولتالدوله از مقام ایلخانی خلع گردید،
قوامالملک به همکاری با پلیس جنوب و شکست صولتالدوله در فیروزآباد وارد عمل شد.
سر پرسی سایکس نیز درباره قوامالملک و همکاری وی با پلیس جنوب مینویسد:
وقتی این قضیه اساسی حل شد خلع صولت الدوله از ایلخانی [قشقایی] قوام محققاً تحتتأثیر دو ضربت سختی که به دشمن منفورش وارد شده بود راضی به اتفاق با ما شد.
ابراهیمخان قوامالملک بنا به درخواست های مکرر فرمانفرما و سر پرسی سایکس در حالیکه صولتالدوله از مقام ایلخانی خلع شده بود و حتی برادرش سرداراحتشام و سالارحشمت همراه با محمدعلیخان کشکولی نیز از او جدا شده بودند و به جنگ علیه او میپرداختند، موقعیت را برای یکهتازی در ایالت فارس و از بین بردن رقیب اصلی خویش مناسب دیده با چهار هزار نفر از ایل عرب بهارلو به تعاقب صولتالدوله در فیروزآباد رفت که منجر به شکست صولتالدوله و تصرف فیروزآباد توسط سرداراحتشام شد. ناصردیوان نیز که از متحدین صولتالدوله بود، پس از تصرف کازرون توسط نیروهای ژنرال السمی، ابتدا به کوههای اطراف متواری شد و پس از مدتی در شیراز به قوامالملک پناهنده شد. ناصر دیوان توانست از انگلیسیها تأمین بگیرد و با پرداخت مبلغی پول به قوامالملک آزاد شود.
مردم و طوایف ایلات خمسه در تقابل و درگیری با استعمار انگلیس
در شرایطی که قوامالدوله در نهایت تن به همکاری با پلیس جنوب علیه مردم و صولتالدوله قشقایی داده بود، برخی از طوایف و ایلات خمسه به نبرد و مبارزه علیه پلیس جنوب و استعمار انگلیس پرداختند و مشکلات بسیاری برای آن بوجود آوردند. رکنزاده آدمیت نامهای از عبدالحسینخان بهارلو به صولتالدوله در کتاب خویش آورده است که به این شرح میباشد:
به ما خبر رسید که انگلیس به تازگی عده زیادی هندی از راه کرمان و بندرعباس وارد کردهاند و هندیها در لباس مکاری عازم شیرازند. چون این کار آنها بر خلاف قرارداد با شماست، ناچار به نظامیان هندی که لباس قاطرچی داشتند، حمله بردیم ... پس از چند ساعت مبارزه شکست خوردند فرار کردند. چهل قبضه تفنگ و هفتاد زین اسب
نصیب ما شد. برای اطلاع شما نوشتم که بدانید حضرات میخواهند در پنهان قوای زیادی جمعآوری و همین که مهیا شدند، همه ما را مغلوب و منکوب نمایند. منتظر دستور شما هستم... .
صولتالدوله نیز در جواب، آنان را به نزد خویش فرامیخواند. مابرلی نیز در کتاب عملیات ایران مینویسد: «در واقع گروهی از بهارلوها -یکی از ایلات خمسه- در کنار صولتالدوله و برضد ما نبرد میکردند».
همچنین در شرق فارس بسیاری از طوایف ایلات خمسه از جمله طوایف لبو محمدی، غنی، مزیدی، چهار راهی و لشنی با پلیس جنوب درگیر شده و جنگهایی میان آنان به وقوع پیوست. طایفه عرب مزیدی از جمله طوایفی بودند که در خلال سالهای 1916 تا 1919م با نیروهای پلیس جنوب در شرق فارس درگیر شدند. همچنین سعداللهخان غنی برادر میرجانخان، کلانتر طایفه غنی و طوایف همجوار، رهبری بخشی از جنگهای چریکی و نامنظم علیه پلیس جنوب را بر عهده داشت. عشایر محلی از ایشان با نام «سردار جنگی» و «جلوگیر فرنگی» در اشعار خویش یاد کردهاند. سرپرسی سایکس درباره طایفه لبو محمدی و درگیری آنان با پلیس جنوب در «تاریخ ایران» مینویسد: «زنان لبو محمدی از تاکتیکهای ایجاد مانع استفاده میکردند. یعنی ناگهان گله را در مسیر افراد اس.پی.آر قرار میدادند و در نتیجه یا مردانشان فرصت مییافتند که در مقابل اس.پی.آر موضع بگیرند و یا فرار کنند». برخی از زنان آنها واقعاً شیرزن بودند. در عملیات 1918 علیه افراد لبو محمدی و چهارراهی روستای چاهحق، خواهر سهام عشایر عملاً نبرد در ارتفاعات را رهبری میکرد. علیرغم همکاری قوام با انگلیسیها بسیاری از طوایف و ایلات خمسه مانند ایل باصری، بهارلو و بسیاری از طوایف ایل عرب به نبرد و درگیری با پلیس جنوب پرداختند و در حمایت از دلیرمردان و علمای مجاهد به دفاع از وطن و ناموس خویش پرداختند. نجفی به روایت پیران قوم مینویسد:
امیرآقاخان در طول ریاست خود بر ایل بهارلو مبارزات چندی با حکام وقت داشته است؛ از جمله در اواخر دوره قاجاریه و جنگ بین شیخ کوهستان داراب از طرفداران آیتالله سیدعبدالحسین لاری بر علیه قوام شیرازی که از سیاستهای دولت انگلیس حمایت میکرد، وارد عمل شد و شکستهای سختی به اردوی قوام داد
علاوه بر هجوم نیروهای بیگانه، قوامالملک و فرمانفرما نیز ایلات خمسه را مورد حمله و قتل و غارت قرار میدادند، لذا آنان میبایست در دو- سه جبهه وارد نبرد میشدند. خمسهایها در مبارزاتشان متأثر از علمای دینی بودند؛ و به فتوای سیدعبدالحسین لاری در لزوم جهاد علیه استعمار انگلیس عمل میکردند. سیدلاری چنین فتوا داده بود:
... اعلان به هر کس و هر جا از فرق مسلمین خارج و داخل، حتی بر نسوان، صبیان و سلطان و فرمانفرما و قوام و اعراب و هر کس که لاف مسلمانی میزند واجب فوری عینی است... و هرکس تخلف و تقاعد از این جیش مجاهدین و از این جهاد اکبر و نهی از منکر نماید، کأنه تخلف از جیش اسامه و امام عصر(عج) نموده اعم از اینکه ملحق به جیش کفار شود یا نشود مرتد و خارج از اسلام است و مال و جان او مال مسلمانان است، ولو قوامالملک باشد...
فهرست منابع و مآخذ
اتحادیه، منصوره، رضاقلیخان نظامالسطنه، تهران: کتاب سیامک: نشر تاریخ ایران، چاپ اول، 1379.
امداد، حسن، فارس در عصر قاجار، شیراز، انتشارات نوید شیراز، چاپ اول، 1387.
ایوانف، میخائیل سرگئی یویچ، عشایر جنوب، ترجمه: کیوان پهلوان و معصومه داد، تهران: آرون، چاپ اول، 1385.
راضی، منیره، پلیس جنوب ایران، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، 1381.
رکنزاده آدمیت، محمدحسین، فارس و جنگ بینالملل (ج اول) تهران: اقبال، 1349.
سایکس، سر پرسی، تاریخ ایران، ترجمه محمدتقی فخر داعی گیلانی، تهران: انتشارات علمی، 1362.
سعیدی سیرجانی (به کوشش)، وقایع اتفاقیه، تهران: پیکان، 1376.
شفیعی سروستانی، مسعود، فارس در انقلاب مشروطیت، شیراز، بنیاد فارس شناسی، چاپ اول، 1383.
صفی نژاد، جواد، عشایر مرکزی ایران، تهران: امیرکبیر، چاپ دوم، 1375.
غنی، سیروس، ایران برآمدن رضاخان و برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها، ترجمه: حسن کامشاد، تهران: نیلوفر، 1377.
فراشبندی، علی مراد، تاریخچه حزب دموکرات فارس، انتشارات اسلامی، 1359.
فسایی، میرزا حسن، فارسنامه ناصری (جلد اول)، تهران: امیرکبیر،1367.
قطبی، بهروز، اسناد جنگ جهانی اول در ایران، تهران: نشر قرن، چاپ اول 1370.
مابرلی، جیمز، عملیات در ایران، ترجمه کاوه بیات، تهران: رسا، 1369.
نجفی، علیمحمد، وقایع ایلات خمسه، قم: نشر همسایه، چاپ اول،1380.
نجفی، علیمحمد، بزرگان ایلات عرب و ایلات اینانلو، باصری، بهارلو و نفر، قم: انتشارات ائمه، چاپ اول، 1385.
نصیری طیبی، منصور، ایالت فارس و قدرتهای خارجی (از مشروطیت تا سلطنت رضاخان)، تهران، وزارت امور خارجه، چاپ اول، 1384.
هدایت، مهدیقلی (مخبرالسلطنه)، خاطرات و خطرات، تهران: زوار، چاپ دوم، 1344.
پانوشتها
. 1. فسایی، 1367 ، صص 345 و 346
. 2. صفی نژاد، 1375 ، ص 72
. 3. ایوانف، 1385 ، ص 96
. 4. ایوانف، پیشین، ص 247
. 5. شفیعی سروستانی، 1383 ، ص 127
. 6. اتحادیه؛ 1379 ، ص 98
. 7. ایوانف، پیشین، ص 256
. 8. نصیری طیبی، 1384 ، ص 86
.31 - 9. فراشبندی، صص 359
.103- 10 . نصیری طیبی، صص 384
.387- 11 . امداد، صص 593
. 12 . امداد، پیشین، ص 106
. 13 . نصیری طیبی، پیشین، ص 103
. 14 . امداد، پیشین، ص 605
. 15 . مابرلی، 1369 ، ص 201 و رکن زاده آدمیت، پیشین، ص 276
. 16 . فراشبندی، پیشین، ص 131
. 17 . راضی، 1381 ، ص 192
. 18 . نقل از: نصیری طیبی، 1384 ، ص 120
. 19 . امداد، پیشین، صص 654 و 655
. 20 . نصیری طیبی؛ پیشین، ص 112
. 21 . راضی، 1381 ، ص 178
22 . مخبرالسلطنه هدایت، 1361 ، ص 291
. 23 . راضی، پیشین، ص 179
. 24 . سایکس، 1362 ، ص 777
. 25 . رکن زاده آدمیت، پیشین، ص 624
. 26 . رکن زاده آدمیت، پیشین، ص 45
. 27 . مابرلی، پیشین، ص 400
. 28 . نجفی، پیشین، ص 42
. 29 . نجفی، پیشین، ص 297
. 30 . نجفی، 1385 ، ص 14
پیامدهای اقتصادی اشغال ایران
نسرین نگاهبان*
مقدمه
در سوم شهریور 1320، نیروهای متفقین (انگلستان و شوروی) بدون توجه به اعلام بیطرفی دولت ایران در جنگ جهانی دوم، به کشور ما حمله کردند و در عرض مدتی کوتاه ایران را به تصرف خود درآوردند.
از نظر اقتصادی، با آنکه کشور ما، خود درگیر مشکلات عدیدهای، به خصوص قحطی و گرانی مایحتاج عمومی بود، میبایست عهدهدار مخارج میهمانان ناخوانده خود نیز باشد.
تمامی راههای کشور به خصوص خطوط راه آهن و شوسه تحت کنترل نیروهای اشغالگر در آمد. نیروی کار ایرانی برای تهیه تدارکات برای ارتشهای درگیر در جنگ، با نازلترین دستمزد به کار گماشته شد. منابع نفتی کشور غارت شد و بحران غذایی در کشور به اوج خود رسید. همراه با تمامی این مسائل، سیاستهای پولی مهاجمان و تحمیل مخارج ارتش اشغالگر و هزینههای کمک رسانی به شوروی، ملت ایران را به خاک سیاه نشاند.
در واقع، موقعیت استراتژیک ایران، فراوانی و ارزانی نفت و نیز راه آهن سراسری جنوب به شمال کشور، عامل اصلی تجاوز و اشغال ایران به وسیله نیروهای نظامی انگلیس و شوروی در شهریور 1320 بود.
پس از اشغال اندونزی و برمه – دو کشور تولیدکننده نفت در آسیا- به وسیله ژاپنیها، نفت ایران و پالایشگاه آبادان، تنها منبع اصلی تأمین نیاز سوخت متفقین در جنوب آسیا و نیز در عملیات جنگی ایالات متحده آمریکا و بریتانیا، علیه نیروهای آلمانی در سال 1942 م. در جبهههای شمال افریقا محسوب میشد.
توقف واردات به کشور به علت جنگ، عایدات گمرکی را که یکی از عمدهترین منابع درآمد دولت بود به حداقل رسانده و هرج و مرج موجود در کشور نیز جمعآوری هر نوع مالیات را غیر عملی ساخته بود.
وضع غیر عادی کشور که ناشی از تحمیل شرایط جنگی ناخواسته بود، همراه با مخارج سنگین و کمرشکن نیروهای متفقین در ایران، فشارهای تورمی را افزایش میداد و دولت ایران برای مقابله با آن، تنها به افزایش نشر اسکناسهای در جریان میپرداخت که خود امری نگرانکننده بود.
عامل دیگر حمله به ایران، در اختیار گرفتن راه آهن سراسری جنوب به شمال بود، تا بدان وسیله ایالات متحده امریکا، سلاحهای مورد نیاز شوروی را، که به عنوان متحد غرب با آلمانیها در حال جنگ بود، از بنادر جنوب ایران به شوروی حمل کند.
به دنبال اشغال ایران، آمریکا نیز که در پی فرصتی مناسب برای نفوذ بیشتر در ایران و بهرهبرداری از شرایط حاکم بر کشور بود، نیروهای خود را وارد ایران کرد. مشکلات انگلستان برای حمل مواد و مهمات مورد نیاز شوروی، این فرصت را برای آمریکا فراهم کرد تا به بهانه کمک به انگلستان و فقدان امنیت در راهها، نیروی نظامی خود را وارد منطقه کند. نفوذ در ارتش ایران، گام نخست سیاست بلند مدتی بود که طی آن آمریکا، قصد داشت به نفوذ شوروی و انگلستان در ایران، خاتمه ببخشد. اسناد و مدارک رسمی برجای مانده از مکاتبات مأموران این دولت، حاکی از آن است که آمریکا دارای منافعی مستمر و رو به افزایش در ایران بوده است که در این مقاله فرصت پرداختن به آن نیست.
یکی از مسائلی که در این زمان شاهد آن هستیم، قحطی و گرسنگی حاکم بر ایران است. به نظر میرسید قحطی در اصل، مسئلهای ساختگی بود، اما اثر آن که گرسنگی طبقات پایین جامعه بود، واقعیت داشت. کمبود شکر، قند و مهمتر از همه، گندم که قوت اصلی مردم را تشکیل میداد، موجب شد دولت اقدام به جیرهبندی مواد غذایی نماید؛ اما مشکل جدی تر از آن بود که بتوان با جیرهبندی آن را برطرف کرد.
بررسی اسناد و مدارک بر جای مانده از دوران اشغال، آشکار میسازد بحران مواد غذایی در برهه زمانی جنگ جهانی دوم و نیز بهگونهای محدودتر بلوای نان در هفدهم و هجدهم آذر 1321 تا حد زیادی ناشی از مداخله خارجی و فعالیتهای سیاسی نخبگان بود. شورش اگرچه کوتاه مدت بود، بر سیر تاریخ ایران تأثیر گذاشت، روابط متفقین را بدتر کرد و به کشیده شدن بیشتر ایالات متحده در گرداب رخدادهای ایران کمک کرد. «مک فارلند» معتقد است بلوای نان همچون آینهای منعکسکننده مشکلات ایران در زمان جنگ است و بررسی آن میتواند به آشکار شدن نارضایتی و ستیز نهفتهای که معمولاً حکومتهای استبدادی آنها را مخفی نگه میدارند، کمک کند. شورشها همچنین با آشکار کردن این امر که چگونه نخبگان ناآرامی عمومی اجتماعی و اقتصادی و نفرت از بیگانگان را در منازعات داخلی بر سر قدرت، به صورت اسلحه در اختیار میگیرند و به کار میبرند، میتواند در نشان دادن حقایق تاریخ، به کار رود. هجوم انگلیس و شوروی و اشغال ایران در شهریور 1320 نیروهایی را آزاد کرد و جریانهایی را به کار انداخت که مستقیماً به شورش نان منجر شدند.
این هجوم، نظام استبدادی رضاشاه را از میان برد، ارتشی را که آن نظام بر آن استوار بود مضمحل کرد، راه آهن و شبکه جادهای را که پیشروی آینده متفقین به آنها وابسته بود به خدمت خود درآورد و فرد اصلیای که تمامیت نظام حول او میچرخید، یعنی رضاشاه را به تبعید فرستاد. پس از رضاشاه جانشین او، به عنوان شاه، تنها یکی از چند کانون متنوع قدرت بود که برای تفوق با هم رقابت میکردند.
بازگویی بلوای نان آذر 1321 به نقل از منابع موجود
از بامداد روز 17 آذر، دانش آموزان مدارس دارالفنون و ایرانشهر و سایر مدارس تهران، در صفوف منظم، به طرف صحن بهارستان روانه شدند و شعار آنها در آن روز «ما نان میخواهیم» بود. خبر اجتماع دانشآموزان در میدان و صحن بهارستان در دانشگاه و سایر مدارس انتشار یافت و دانشجویان دانشگاه و سایر محصلین نیز کلاسهای درس را ترک کردند و در بهارستان حضور یافتند و مشغول مذاکره با نمایندگان مجلس شدند. در آن ساعات سخنرانان غالباً از کمی نان و تلف شدن عدهای سخن میگفتند. کم کم دستههای دیگری به این عده ملحق شده، با آنها همدردی میکردند. در آن بین عده زیادی از افراد
ماجراجو و فرصت طلب به جمع آنها افزوده شدند و دیگر آن نظم و ترتیب از بین رفت و مردم راهروها و تالار جلسه را اشغال کردند و جمعی نیز با هیاهو، سر و صدا، فحش و ناسزا به جلسه خصوصی نمایندگان مجلس وارد شدند.
بر اثر این پیشامد، نمایندگان تالار جلسه را ترک کردند و داخل مردم شدند ولی عدهای از آنها حتی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. در همان هنگام که لحظه به لحظه بر تعداد جمعیت افزوده میشد، غیر از مأمورین پلیس چند گردان سرباز از لشکر 2 وارد میدان بهارستان شد. عدهای از نمایندگان داوطلب شدند به دربار بروند و موضوع را با شاه در میان بگذارند. سرتیپ قدر، فرماندار نظامی تهران، سرپاس رادسر، رئیس شهربانی و سرتیپ ارفع، فرمانده لشکر دوم با تلاش و نصیحت، درصدد متفرق کردن مردم بودند. تدریجاً اجتماعکنندگان در مجلس دست به تظاهرات خشونتآمیز زده و به تخریب و شکستن در و پنجره و تابلوهای نقاشی پرداختند و از میان وزیران کابینه، محمد ساعد که وزیر امور خارجه بود، به میان مردم رفت و شروع به ایراد سخن نمود و از مردم خواست متفرق شوند تا دولت بتواند برای رفع مضیقه فکری بکند؛ ولی مردم مجال سخن به ساعد نداده، او را دستگیر و در یکی از اتاقهای مجلس حبس کردند.
غروب 17 آذر 1321، مرحله دیگری از برنامه بلوا و اغتشاش اجرا شد. ماجراجویان و آشوبطلبان که از گوشه و کنار شهر تهران سر برافراشته و خرابکاری را آغاز کرده بودند، عصر روز سه شنبه به سمت بیمارستان خیابان سپه (بیمارستان سینا) هجوم بردند و به عناصر مشکوکی که در آنجا بودند ملحق شدند. مقارن غروب، دستجاتی که با چوب و چماق به داخل خیابان و به سوی منزل احمد قوام، نخستوزیر برای غارت سرازیر شدند، با هیچ مقاومتی از طرف مأموران دولت مواجه نشدند. به همین دلیل بر گستاخی آنها افزوده شده، پس از تخریب وسایل داخلی مغازههای سر راه، به خیابان کاخ وارد شدند و به خانه قوامالسطنه هجوم بردند. آنها ابتدا، آن چه از اشیاء نفیس و قیمتی در خانه قوام به دستشان رسید، همه را به یغما بردند و بعد خانه را دستخوش حریق و آتشسوزی کردند.
در ظهر این روز، به دستور قوامالسلطنه تمام روزنامهها، اعم از موافق و مخالف دولت، در محاق توقیف قرار گرفتند و به کلیه چاپخانهها با تلفن دستور داده شد از چاپ روزنامه و فوقالعاده به هر عنوان خودداری کنند. در همان هنگام که دستور توقیف روزنامهها صادر شد، سرپاس رادسر رئیس شهربانی و سرتیپ غلامعلی قدر
فرماندار نظامی تهران از کار برکنار شدند و سپهبد احمد امیراحمدی به فرمانداری نظامی تهران و فرماندهی پادگان تهران ( لشکر 1- لشکر 2- تیپ مستقل سوار – تیپ مستقل مکانیزه) منصوب شد و سرتیپ عبدالعلی اعتماد مقدم نیز به ریاست شهربانی کل کشور برگزیده شد.
در عصر 17 آذر اولتیماتومی توسط سفیران شوروی، انگلستان و آمریکا تسلیم دولت ایران شد که در آن خاطرنشان شده بود چون دولت ایران قادر نیست نظم شهر را حفظ کند و جان اتباع خارجه در تهران هر لحظه مورد مخاطره است، فردا صبح قشون ما تهران را اشغال خواهد کرد.
قوام در دستوری فوری خطاب به ستاد ارتش، این ستاد را موظف به استقرار نظم و پراکندن عناصر ماجراجو کرد و خواست عبور و مرور از ساعت هشت و نیم ممنوع گردد.
سپهبد امیراحمدی پس از چند اخطار، متوسل به اسلحه گرم شد و تیراندازی تا نیمههای شب ادامه پیدا کرد و فردای آن روز نیز کم و بیش برخورد مسلحانه با مردم ادامه داشت. پس از توقیف روزنامهها، دولت نشریهای به نام «اخبار روز» انتشار داد که حاوی اخبار دولتی بود و مدیریت آن را حسینقلی مستعان به عهده داشت.
صبح روز 18 آذر، قوای روس و انگلیس، قبل از طلوع آفتاب به تهران رسیدند، ولی در میدان جلالیه چادر زدند و همانجا ماندند. آنها به مدت یک ماه در تهران ماندند.
سپهبد امیراحمدی، مسلسلها و تانکها را در تقاطعهای مهم مستقر کرده بود. سربازان انگلیسی و لهستانی، در میدانهای بزرگ به چشم میخوردند.
چنین به نظر میرسید قوامی که برخی وی را آزادیخواه مینامیدند، روز به روز مستبدتر میشود. آشکارترین نشانه استبداد او، صدور دستور توقیف مطبوعات، بازداشت غالب مدیران و سردبیران روزنامهها و زندانی کردن آنها در زندان حکومت نظامی بود. در 18 آذر قوام نه تنها دستور شلیک به سوی معترضان را صادر کرد، بلکه فرمان مرگ مطبوعات را نیز امضا کرد. پس از توقیف مطبوعات، قوام با استناد به ماده 5 قانون حکومت نظامی، اقدام به بازداشت روزنامهنگاران و سیاستمداران مخالف خود کرد. وی در ادامه این خط مشی مستبدانه، لایحهای را به مجلس برد که به موجب آن، امتیاز کلیه روزنامهها و مجلات لغو میشد و شرایط جدیدی برای نویسندگان و مدیران جراید، همراه با پیشبینی مجازات، در نظر گرفته شده بود.
هر چند این لایحه به تصویب رسید، اما عمر دولت قوام به اندازهای دوام نیافت که از مزایای آن بهرهمند شود.
از بامداد روز 18 آذر، بگیر و ببند آغاز شد. عدهای از کسانی که در تظاهرات شرکت نموده بودند نیز توسط پلیس شناسایی و بازداشت گردیدند. تعداد تلفات روزهای 17، 18 و 19 آذر 1321 را برخی تا چهارصد نفر نوشتهاند، اما آن چه مسلم است، جمع کشتهشدگان از شصت – هفتاد نفر تجاوز نمیکرد و خسارات وارده به مجلس شورای ملی در حدود هشتصد هزار ریال بود. کمیسیونی نیز برای تعیین خسارات صاحبان مغازهها تشکیل شد و به بعضی از آنها قسمتی از خسارات پرداخت گردید.
قوام در نامهای به تاریخ 19 آذر آقایان مصطفی عدل، وجدانی (دادستان دیوان کشور)، احمد اشتری، علی هیأت (مستشار دیوان کشور)، دکتر غلامحسین خوشبین و رضی عمید را از طرف دولت، مأمور رسیدگی و کشف حقایق نمود. همچنین در 24 بهمن 1321، نخستوزیر در نامهای خطاب به وزارت دارائی خواهان بررسی و تعیین میزان خسارات ناشی از اغتشاشات روزهای 17 و 18 آذر شد. میلسپو، در پاسخ به این دستور، اشاره میکند وزارت دارائی در کمیسیون تعیین خسارات مردم نماینده ندارد و لذا اطلاعات از وزارت کشور گردآوری و در اختیار نخستوزیری قرار داده خواهد شد. همچنین وی در انتهای نامه خاطرنشان ساخت وزارت دارائی برای جبران خسارات وارده به مردم، وسایل مالی و قانونی در دست ندارد و چنانچه دولت پرداخت این خسارات را لازم میداند، ناچار باید با صرفه جویی در اعتبارات سال 1322 مجموع مخارج دولت، مبلغی برای آن پیش بینی و در بودجة کشور منظور شود.
نیروی روس و انگلیس یک هفته در تهران متوقف بودند. در این مدت، انگلیسیها برای ترساندن دولت و ملت یک رژه نظامی برپا کردند؛ و ورود گندم را که سخت مورد نیاز مردم بود به تعویق انداختند. پس از یک هفته نیروی روس به زنجان و نیروی انگلیس به اراک مراجعت کرد. یکصدوپنجاه نفر از مسببین غائله 17 آذر و تظاهرکنندگان روزهای دیگر دستگیر شدند. در تحقیقاتی که به عمل آمد، معلوم شد، علاوه بر دیگران، مقامات داخلی نیز در آن دست داشتهاند.
«مک فارلند» عوامل موثر در ایجاد بلوای نان را اینگونه برمیشمرد: کمبود مواد غذایی، نفرت از بیگانگان، احتکار مواد غذایی، کمبود محصول، سیاستهای اشغالگرانه متفقین،
منازعه سیاسی، نارضایتی دانشجویان، تورم، ناامنی، ظاهر شدن دوباره لوطیها یا چاقوکشان (آدمکشان خیابانی، سرکردگان اوباش) که بعد از سقوط رضاشاه قد علم کرده بودند، تحقیر ملی ناشی از هجوم سال 1320 متفقین و فقدان مسئولیت اجتماعی در ایران.
تمامی عوامل نامبرده بهگونهای مستقیم یا غیر مستقیم، ریشه در اشغال کشور و حضور بیگانگانی چون انگلیسیها در آن داشت. در ادامه بحث به بررسی برخی از این عوامل و نقش انگلستان در تأثیرگذاری آنها میپردازیم.
حضور ارتش متفقین و از جمله انگلستان در ایران و تلاشهای انگلستان برای تسلط بر منابع اقتصادی و کنترل صادرات و واردات
پیامدهای اقتصادی اشغال ویرانکننده بود. متفقین به مواد غذایی، توتون، مواد خام و جز اینها برای مصارف نیروهای خود در ایران و سایر نقاط نیاز داشتند. از این رو دولت ایران را عملاً وادار کردند تا این منابع اقتصادی را در اختیار ایشان بگذارد.
با آنکه بر اساس ماده 7 پیمان سه گانه، متفقین میبایست مواد غذایی مورد نیاز خود را از خارج وارد میکردند؛ اما عملاً از این کار شانه خالی کرده و به بهانه کمبود کشتیهای باری، بیشتر احتیاجات خود را با حداقل قیمت از داخل خاک ایران تأمین میکردند.
تأمین غذای ارتش یکصد هزار نفری اشغالگر و نیز یکصد هزار آواره لهستانی که از زندانهای روسیه آزاد شده و به ایران اعزام شده بودند، به گردن ملت فقیر ایران افتاده بود؛ که خود با مشکلات و کمبود غذا دست و پنجه نرم میکرد. ارتشهای اشغالگر در ایران کلیه غلات را به سرعت و با زور سرنیزه و یا پرداخت حداقل بهای ممکن، تصاحب میکردند. دولت شوروی شمال کشور را که یکی از مراکز اصلی تولید گندم و برنج بود، از بخشهای دیگر مجزا ساخت و در نتیجه تولیدات این بخش، در اختیار انحصاری مقامات شوروی درآمد که البته قسمتی از آن به مصرف خود بخش اشغالی میرسید. از سوی دیگر ورود ارتش سرخ شوروی، نابودی مزارع و محصولات را به همراه داشت و مانع برداشت محصول گندم شده بود.
گزارش رئیس اداره بندر پهلوی در تاریخ 21/5/1321 نیز به خوبی بیانگر تأثیر ورود لهستانیها و حضور نیروهای بیگانه بر وضعیت معاش مردم منطقه است. وی در گزارش خود چنین مینویسد:
از اوائل سال جاری، بهواسطه ورود مهاجرین لهستانی و وجود نیروی بیگانه، در بندر پهلوی اوضاع خواربار بطور تصاعدی ترقی کرده، مخصوصاً برنج که قوت اهالی است، از چند روز پیش روز بروز مشکل و میزان بهای آن از خرواری 20 من شاه 400 ریال، به 800 ریال ترقی کرده و از همه سختتر، در این ایام میزان عرضه آن بر میزان تقاضا رو به نقصان گذاشته، بطوریکه فعلاً با بهای خرواری 20 من شاه 800 ریال هم بدست نمیآید. ... اخیراً بمناسبت ورود مهاجرین لهستانی که از تاریخ 20/05/1321 اولین کشتی آنان وارد گردید، بقیمت کلیه مایحتاج زندگانی خاصه خواربار به مراتب افزوده شده و دکاکین علافها که تا چند روز پیش مملو از برنجهای مختلفه بود، بکلی خالی و معلوم نیست ناگهان فروخته و یا احتکار کردهاند.
با آنکه نخستوزیر ایران به نمایندگان سیاسی انگلیس و شوروی در تهران درباره خودداری از خرید مستقیم ارزاق توسط آنها و مضرات آن که موجب گرانی، کمیابی کالاها و رواج احتکار و دلالی و اضطراب عمومی میشد، تذکراتی داده بود، اما در این میان انگلستان، روشی را پیش گرفت که معمول سیاستهای استعماریاش در ایران بود. یک کمپانی انگلیسی، غلات موجود در ایران را با نازلترین قیمت میخرید و در اهواز –مرکز قوای انگلیس- انبار میکرد. بر اثر کمبود مواد غذایی و اتخاذ سیاست پولی قوای اشغالگر، تورمی در حدود 1000% ایجاد شد که قدرت خرید مردم را به حداقل رساند.
اسناد موجود از آن زمان حاکی از وخامت اوضاع ارزاق در اهواز بر اثر مداخلات انگلیسیهاست که از جمله آنها میتوان به گزارش تلگرافی آقای صنیعی از اهواز، خطاب به وزارت دارائی، اشاره کرد.
این موضوع نه تنها در اهواز، بلکه در هر شهری که متفقین به نحوی در آن حضور داشتند مشاهده میشد. به عنوان مثال میتوان به گزارشهای ارسالی از بندرعباس، نائین، کرمان، انارک، بوشهر و ... درباره کمبود ارزاق عمومی و رواج دزدی در آنها، اشاره کرد.
در خرداد ماه سال 1320، گلشائیان، وزیر مالیه، طی بخشنامهای اعلام کرد به منظور انتظام و سرعت بخشی به جمعآوری گندم و تأمین نان شهرستانها و تهیه و ذخیره آذوقه کشور، اداره کل غله در سازمان اقتصادی ایجاد شده است و انبارهای غله تحت نظارت آن قرار خواهد گرفت.
افزایش قیمت مایحتاج مردم به علت حضور قوای بیگانه در کشور، موجب بروز طغیانهایی در برخی شهرها میشد که نمونههایی از گزارش این حوادث در میان اسناد نگهداری شده در آرشیو ملی به چشم میخورد. گزارش فرمانداری نظامی کرمانشاهان حاکی از آن است که در تاریخ 5/8/1320 پیشهوران این شهر مغازههای خود را تعطیل و برای اعتراض به وضع بد اقتصادی، گرسنگی و حمل گندم به خارج در خیابانها تجمع کردهاند، که این موضوع منجر به درگیری نیروهای شهربانی و نیروهای سرهنگ ارفع با آنها و کشته شدن یک نفر و مجروح شدن سه نفر شده است.
در نامه وزارت دارائی به وزارت کشور در تاریخ 14/11/1320 نیز به غائله همدان در اواخر آبان 1320 که منجر به کشته شدن چهار نفر از اهالی شهر شده، و نیز به اعزام فردی برای تحقیق محلی و بررسی اوضاع اشاره شده است. در همین پرونده شاهد گزارش فرمانداری همدان درباره این غائله و جلسهای که با حضور سران دستهها و یک عده از بازرگانان و محترمان شهر برگزار شده است، هستیم. در بخشی از این گزارش چنین آمده است: «در همین اثنا دو بار آقای سرهنگ فلاتچر که بقرار معلوم معاون اداره سیاسی انگلیسیها است، بفرمانداری آمده و اظهار میکرد مردم را بنام اینکه خواربار آنها را انگلیسیها میبرند، تحریک کردهاند و اول شب نیز با تلفن تقاضا کرد که بنده باتفاق رئیس شهربانی و رئیس امنیه بدیدن ایشان و فرمانده اردوی انگلیسی برویم و در آنجا نیز مطلب را تجدید و ضمناً پرسشهایی میکردند که چگونه شهربانی متوجه این پیش آمد نبوده که جلوگیری نماید. همچنین راجع باینکه از محرکین و مرتکبین مخصوصاً آنها که باتومبیل حامل نیروی انگلیسی سنگ انداخته و سبب تیراندازی شدهاند، کسی دستگیر شده یا خیر سوالات نمود. ... امروز صبح مجدداً سرهنگ فلاتچر بفرمانداری آمده، تقاضا کرد اعلانی در شهر منتشر شود که انگلیسیها خواربار نمیبرند، بلکه مقدار زیادی گندم بایران فروختهاند و این اظهارات از ناحیه مغرضین است. بنده آگهی [؟] تهیه کرده بودم، ولی مشارالیه جداً تقاضا کرد بمضمونی که خود او نوشته بود، اعلان منتشر بشود. بنده هم از نظر جلوگیری این شایعات بیموقع [گذاشتم؟] آگهی منتشر گردد. زیرا امروز شنیده شد مردم اظهار میکردهاند که گندمها را به انبارهای تهران نمیبرند بلکه در ایستگاههای راه آهن خالی میکنند و معلوم نیست به کجا میرود. بعضی نیز صریحاً اظهار میکردهاند که خواربار، از گندم و برنج و غیره بخارج حمل میشود».
این سند به خوبی نمایانگر دخالت انگلیسیها در امور کشور و نیز تلاش آنها برای وارونه جلوه دادن حقایق و تکذیب نقششان در کمبود مواد غذایی در ایران است.
در سندی دیگر، وزیر دارائی در مکاتبهای با وزارت امور خارجه به خرید و خروج آذوقه و مواد غذایی از ایران توسط متفقین، برخلاف پیمانهای امضا شده میان ایران و آنها، اعتراض میکند و خواهان جلوگیری از این جریان میشود.
در همین زمینه شاهد تلگراف وزیر امور خارجه به سفارت ایران در لندن درباره ایجاد تماس با مقامات انگلیسی، درخواست هماهنگی با ایران برای خرید و توزیع ارزاق و هشدار نسبت به رواج قاچاق و گوشزد کردن خطر قحطی در تهران هستیم. انگلیسیها با وجود کمبود مواد غذائی در ایران، بیرحمانه حتی بخشی از نیازهای سربازان خود در عراق (غیر از غله و گوشت) را نیز بدون انجام تشریفات گمرکی و پرداخت عوارض از ایران تأمین میکردند.
اسناد متعدد برجا مانده از دوره زمانی جنگ جهانی دوم، هر یک به نحوی حاکی از شکایت از متفقین و نقش آنها در ایجاد کمبود در شهرهای مختلف است که به تعدادی از آنها اشاره میکنیم.
در مهر 1321 شاهد نگارش گزارشی به نخستوزیر، درباره دخالت انگلیسیها در کلیه امور شهرها، از جمله امر نان کرند، که موجب کمبود نان در شهر شده است و تقاضای جلوگیری از این روند هستیم.
در سندی دیگر وزیر کشاورزی در نامهای محرمانه به نخستوزیر، درباره خرید گوسفند توسط انگلیسیها و ضرورت جلوگیری از آن، سخن گفته است.
در گزارشی از فرماندار قم به نخستوزیر نیز به مشکلات ناشی از حضور نیروهای انگلیسی در شهر، کمبود آذوقه، بدمستیهای سربازان انگلیسی و رعایت نکردن سنتها و شعائر مذهبی توسط آنها اشاره شده است.
انگلستان به منظور گسترش کنترل خود بر محصولات ایران، به ویژه غله، گایلز، سرکنسول خود در مشهد را به تهران فراخواند و وی را به عنوان مشاور سفارت انگلیس در امور غله به کار گمارد. یکی از توصیههای گایلز این بود که در هر یک از کنسولگریهای انگلستان در ایران، مأمورانی مخصوص گماشته شوند تا بر جریان کاشت، برداشت و جمعآوری گندم نظارت داشته باشند.
کار دخالت انگلیسیها در امور غله به آنجا رسید که در تیر ماه 1321 وزارت دارائی، به ادارات دارائی شهرستانها دستور داد اطلاعات مربوط به میزان محصول این سال و سالهای قبل را در دسترس مأموران انگلیسی قرار دهند.
در نتیجه نابسامانی اوضاع، دولت انگلیس در اقدامی نمایشی سعی در وارد کردن مقداری غله به ایران میکند. اما این اقدام مؤثر نبود. سفیر ایالات متحده درباره این اقدام، چنین میگوید: «احساس میشود که دولت انگلستان، عمداً نمیخواهد از قحطی و گرسنگی در ایران جلوگیری به عمل آورد.» این نظر چندان هم بی ربط نبود، زیرا مقامات انگلیسی سرسختانه از بهبود وضع خواروبار در ایران جلوگیری میکردند. برای مثال پس از آنکه قحطی وضع بسیار نابسامان و آشفتهای در کشور به وجود آورد، در نوامبر 1942/ آبان 1321 دولت انگلیس تحت فشار ایالات متحده، متعهد شد 3500 تن گندم را از انبارهای خود در عراق به تهران ارسال کند تا کمبود نان را در پایتخت اندکی جبران کند. اما در عمل، به بهانههای مختلف، از جمله نبودن وسایل حمل گندم از عراق به ایران، از تحویل این مقدار گندم طفره میرفت. هر چند بعد از مدتی، سازمان جاسوسی ارتش آمریکا کشف کرد که مقامات انگلیسی گندم مورد نظر را از عراق به اهواز حمل کرده بودند، ولی از تحویل آن به مقامات ایرانی خودداری میکردند.
دولت انگلیس حتی واگنهای حامل گندم را در خوزستان توقیف میکرد و گندم آنها را برای نیروهای خود در اختیار میگرفت.
دولت انگلیس هیچگاه دست از سیاستهای مزورانه خود برنمیداشت و لذا میبینیم برای عوامفریبی، اقدام به ارسال مقداری آرد برای رفع گرسنگی مردم ایران کرد که گزارشات حاکی از آن بود که این آردها غیر قابل استفاده و پر از حشرات و شپش است.
قابل توجه اینکه ورود غله به تهران ممنوع بود، در حالی که طبق آئیننامه غله و نان اجازه حمل به شهرستانها وجود داشت، زیرا قیمت گندم در بازار آزاد، خرواری 200 تومان بود، ولی سیلو مردم را وادار میکرد که گندم را 60 تومان بفروشند و چون تهران بزرگترین خریدار گندم بود، متفقین برای اینکه قدرت رقابت خریداران تهران را با خود، از بین ببرند و بتوانند غله را به نرخ رسمی بخرند، اجازه نمیدادند غله وارد تهران شود.
همین امر مخالفت زارعان را برانگیخت، زیرا در سالهای پیش از 1322 قیمت گندم در
بازار آزاد 5000 ریال بود و اداره غله مازاد محصول را به 3750 ریال میخرید، در حالی که در سال 1323، گندم در بازار آزاد به 7000 ریال خرید و فروش میشد، ولی قیمت دولتی آن 2900 ریال (یعنی حتی کمتر از سال قبل) بود و این موضوع کاملاً به ضرر کشاورزان تمام میشد.
طبق طرح وزارت خواروبار، مالکان موظف بودند محصول خود را به دولت تحویل دهند و تخلف از این امر، مجازات داشت.
در سال 1321 وضع غلات مشکل بزرگی را ایجاد کرده بود. زمستان سال 1319ش. هشداری بود در این زمینه، سیلوهای سر به فلک کشیده خالی از گندم و در نتیجه احتیاج به وارد کردن گندم مورد نیاز از خارج، این هشدار بود. بر اثر وقایع شهریور 1319 روابط بازرگانی با کشورهای اروپا محدود و مسدود شد و حمل و نقل کالای بازرگانی از راههای دریایی با سایر کشورها نیز غیر عملی گردید.
میزان معاملات خارجی کشور کاهش فوق العادهای حاصل کرد و در نتیجه واردات ضروری مانند قند و شکر، قماش، غله، مواد شیمیایی، دارو و لوازم طبی و غیره، فوقالعاده تقلیل پیدا کرد و در مملکت نیز نایاب شد. در عین حال صدور کالاهای ایران به خارج دچار رکود و وقفه کامل گردید. اشکالات حمل و نقل هم به علت کمبود وسائل باربری در داخل کشور، عمل جمعآوری غله و توزیع آن را مشکل کرد. و بالاخره مشکل دیگر دولت ایران این بود که به موجب تعهدی که در پیمان اتحاد سه گانه داشت، کلیه وسایل حمل و نقل زمینی و راه آهن خود را در اختیار متفقین گذاشته بود، بنابراین کامیونها و واگنهای راه آهن تماماً در راه رساندن مواد و مهمات به روسیه شوروی بسیج شده بودند. کمبود گندم که غذای اصلی مردم به شمار میرفت در همه جای کشور به چشم میخورد. خصوصاً اینکه از صدور غله منطقه حاصلخیز آذربایجان و نواحی شمالی ایران که در اشغال نیروهای شوروی قرار داشتند به تهران و دیگر نقاط ایران ممانعت به عمل میآمد. روسها با مانع شدن از حمل غله آذربایجان به نقاط دیگر که خارج از منطقه اشغالی آنها قرار داشت، این غلات را برای مصرف خود به روسیه صادر کرده و فقط مقدار کمی از آن را در خود منطقه اشغالی به مصرف مردم میرساندند تا آنها را ساکت نگهداشته و از بروز بلوا و شورش جلوگیری نمایند.
انگلیسیها هر جا منافعشان ایجاب میکرد، دست به اقدام میزدند و به همین خاطر
میتوان شاهد فعالیتهای به ظاهر متضاد این دولت، در زمینهای یکسان بود.
«ایرج ذوقی» درباره کوشش این دولت برای حفظ منافع خود و فرونشاندن خشم مردم برای کمبود مواد غذایی چنین مینویسد:
مسئله غله و مواد غذایی هر چند که یک مسئله داخلی بود با این حال مستقیماً و به طور کامل مورد توجه متفقین قرار داشت. زیرا کمبود غله و یا نارسائی وضع غله سبب بروز ناراحتی و شورش مردم میشد و ممکن بود که در ارسال مواد مورد نیاز به شوروی ایجاد وقفه و اخلال نماید. کوششهای بسیاری از جانب دولتهای انگلستان و آمریکا به کار رفت تا با حمل مقادیری گندم به ایران، کمبود آن را برطرف نمایند. دولت انگلستان به خوبی از اقدامات شورویها در منطقه اشغالی آگاه بود ولی هیچ اقدامی برای متوقف کردن اقدامات آنها به عمل نمیآورد. به این دلیل که اولاً انگلیسیها قدرت آن را نداشتند تا از عملیات روسها جلوگیری کنند و ثانیاً مایل بودند تا روسها را راضی نگهدارند تا از مساعدتهای نظامی آنها در جنگ بر علیه آلمان استفاده نمایند.
آمریکائیها که در آن زمان به عنوان مستشاران مالی در ایران حضور داشتند، انگلستان را مسئول کمبود غلات در ایران دانسته و عقیده داشتند انگلیس برای بالا بردن ظرفیت کمکهای ارسالی به شوروی، سیستم حمل و نقل ایران را به حد انفجار رسانده است.
در دسامبر 1942 امریکائیها لیست طویلی از گلهها و شکایات و انتقادهای خود را تسلیم وزارت خارجه انگلستان کردند. در این یادداشت به ویژه کارشکنیهای دولت انگلستان در به تأخیر انداختن امضای قرارداد غلات بین ایران و آمریکا مورد ملامت قرار گرفته بود. در این یادداشت همچنین اقداماتی چون ورود نیروهای انگلیسی به پایتخت در روزهای 17 و 18 آذرماه 1321 و قصور دولت انگلیس در ارسال مواد غذایی به ایران که در بصره آماده ارسال بود، مورد انتقاد تند دولت ایالات متحده آمریکا قرار گرفته بود.
در همین زمینه، «میلسپو»، رئیس کل دارائی در گزارش فروردین 1322 خود خطاب به وزیر دارائی به وضوح به نقش متفقین در ایجاد مشکلاتی برای دولت ایران اشاره کرده است و مینویسد:
قسمت اعظم این مشکلات در نتیجه جنگ کنونی و استفاده نیروهای متفقین از خاک ایران و بنگاههای دولتی و وسایل حمل و نقل و برخی وسایل دیگر ایران (به منظور
ادامه جنگ) ایجاد شده است.
وی معتقد است باید متفقین خرید مواد مورد نیاز خود را در کشور ایران تقلیل دهند، یا وسایلی بدست آورند که بدون تحمیل بر قوه خرید فوقالعاده فعلی که بازار ایران را تحت فشار دارد، نیازمندیهای خود را مرتفع سازند.
وی در این گزارش به روشهایی که از طریق آنها میتوان وضعیت بهتری را در ایران ایجاد کرد، اشاره کرده است که در همه آنها، بهبود وضعیت ایران در گرو همکاری متفقین است.
دخالت اشغالگران در مسائل سیاسی کشور، روی کار آمدن قوام و سعی در ساقط کردن وی با ایجاد شورشهایی برای کمبود نان
در سالهای جنگ، وضع اقتصادی ایران به صورت اسفناکی در آمد. تورم، تشکیل بازار سیاه، کمبود خواروبار و قحطی که نتیجه مستقیم حضور ارتشهای بیگانه بود، موجبات نارضایتی شدید مردم را فراهم ساخته بود.
نخستوزیرانی چون فروغی و سهیلی، آنقدر گرفتار مشکلات سیاسی و مشکلات ناشی از حضور متفقین در ایران بودند، که نتوانستند قدمی در راه بهبود وضع اقتصادی کشور بردارند تا این که در 18 مرداد 1321ش. قوامالسلطنه سیاستمدار کهنهکار که در دوره رضاخان مغضوب و گوشه نشین شده بود، به نخست وزیری رسید.
در بررسی عوامل موثر در ایجاد بلوای نان، برخی ظهور دولت قوام را به عنوان دلیلی بر شکل گیری شورش، برشمردهاند. مهدی فرخ که با خاندان قوام میانه خوبی ندارد و آنها را شجره خبیثه مینامد یکی از معتقدان به این عامل است.
حسین کاوشی نیز در بررسی توطئه دربار محمدرضا شاه، در ایجاد بلوای نان، ترس شاه جوان از قدرت یافتن احمد قوام به عنوان رقیبی قدرتمند و خطرناک که در کارنامه کاری خود تجربههایی چون بیش از 20 بار وزارت و 2 بار نخستوزیری داشت را عاملی مؤثر، در شکلگیری غائله 17 آذر میداند.
وزیرمختار آمریکا در تهران نیز از دیگر معتقدان به این عامل است. وی سماجت و سرسختی انگلستان در نرساندن گندم به ایران را «بازی تفرقه بینداز و حکومت کن» انگلیسیها مینامد که به قصد برکناری دولت قوام و بر سر کار آوردن مهرهای مناسب
و دست نشانده، همانند سیدمحمد تدین، اعمال میگردید.
خانه قوام پس از شهریور 1320، یکی از مراکز سیاست تهران بود که از طرف روشنفکران، حزب توده و آزادیخواهان مورد توجه قرار گرفت. چون هدف اساسی متفقین در آن زمان ایجاد امنیت در ایران بود تا بهتر و سریعتر به فعالیت جنگی خود علیه آلمان بپردازند؛ از روی کار آمدن دولتی مقتدر و قوی حمایت میکردند. این سیاست علاوه بر آنکه مانع از شکلگیری کانونهای ضد متفقین از لحاظ احساسات وطنپرستانه و ضداستعماری میشد، دست آنها را در کنترل فعالیت جاسوسان آلمانی نیز باز میگذاشت. بنابراین زمینه برای به قدرت رسیدن قوام السلطنه به عنوان نخستوزیر فراهم شد.
وی از همان ابتدای کار حساسیت دربار را علیه خود شکل داد. قوام اعلام داشت دولت او پاسخگوی اعمال خود در برابر مجلس است و به همین علت وزرای کابینه باید گزارشات خود را به وی ارائه دهند و نه شخص دیگری (شاه و سایر درباریان)
قوام برای تعدیل موقعیت و نفوذ انگلستان و شوروی، سعی میکرد نیروی سومی، یعنی ایالات متحده را به عرصه سیاسی ایران بکشاند. یکی از اقدامات او در این زمینه بکارگیری مستشاران آمریکایی بود. مهمترین این مستشاران، گروه مستشار مالی بود که ریاست آن را دکتر میلسپو بر عهده داشت. او به همراه 35 نفر به ایران آمد و به عنوان رئیس کل دارائی با اختیارات وسیع در امور مالی و اقتصادی شروع به کار کرد، اما نتوانست موفق شود. چرا که وظیفه او در درجه اول تأمین خواروبار و احتیاجات متفقین بود.
میلسپو پس از دو سال، به علت آشکار شدن تخلفاتش و نیز مخالفت نمایندگان مجلس چهاردهم، به ویژه دکتر مصدق و آیت الله شیخ حسین لنکرانی، مجبور به استعفا شد و ایران را ترک کرد.
یکی از اقدامات این مستشاران برای مقابله با گرسنگی، پخت نان دولتی بود. حسین مکی در این خصوص چنین مینویسد:
در آن ایام دولت برای جلوگیری از ازدحام مردم برای تهیه نان که غذای بیشتر مردم بود اقدام به پختن نان ماشینی کرد که به نام «نان سیلو» معروف شد. این نان، نامرغوب و غیر قابل خوردن بود که در بعضی از نقاط کشور، از جمله تهران توزیع میشد. استفاده از این نان باعث بیماری تعدادی از کودکان تهران شد.
شریدان نیز درباره تأسیس نانواخانه مرکزی دولتی در گزارش خود خطاب به
ب.ج.ئی بودو، در تاریخ 12 دسامبر1942 / 21 آذر 1321 چنین نوشته است:
پس از یک ماه اقدام در وادار کردن نانواها به پخت شبانه و تقسیم آن و ممانعت از دزدی و فروش آرد به بازار سیاه، من ناچار شدهام کلیه نانوائیهای شهر را که تعدادشان 321 دکان است، بسته و نانواخانه مرکزی دولتی را تأسیس کنم.
مهدی فرخ در خاطرات خود، به تلاش انگلیسیها برای راهیابی به وزارت خواروباری که قوام آن را ایجاد کرد، اشاره میکند و مینویسد:
در مرداد 1321، دولت تازه تأسیس قوام برای رویارویی با مشکل نان، تصمیم به تشکیل وزارت خواربار گرفت و مهدی فرخ به عنوان اولین وزیر خواربار به کابینه قوام راه یافت. هم زمان با این اقدام، کارشناسانی از آمریکا استخدام شدند تا وزارتخانه جدید را به سمت مقابله با بحران هدایت کنند. انگلیسیها با اعمال فشار بر دولت ایران، در پی آن بودند که به کار گماردن پنج انگلیسی را در این وزارتخانه تحمیل نمایند و به این ترتیب کنترل خود را بر اوضاع از دست ندهند.
اقدامات قوام موجب شد انگلستان هم مانند دربار، از بروز بحرانهای سیاسی و اقتصادی که منجر به سقوط کابینه قوامالسلطنه و روی کار آمدن دولتی کاملاً مطیع و وابسته به آن کشور شود، استقبال کند. در واقع میتوان گفت باری دیگر دربار ایران، در سیاستی همسو با انگلستان و به اطاعت از این دولت، برای حفظ منافع خود، پای به صحنه نهاد.
برای ضربه وارد آوردن به قوامالسلطنه باید از حربهای استفاده میشد که اثر جدی داشته باشد. باید ثابت میشد قوامالسلطنه نه تنها قوی نیست و نمیتواند امنیت را تأمین کند، بلکه موجب اغتشاش و بلوا نیز شده است و دوام کابینه وی، نظم و آرامش را در کشور از بین برده و اجرای برنامه متفقین برای کمک به شوروی را با اشکال روبرو میکند.
از شهریور 1319 تا تابستان 1321، دولت انگلستان با ارسال گندم از هندوستان و کانادا به ایران مخالفتی نکرد و طی این مدت بر اساس اسناد موجود در آرشیو ملی حدود هفتاد هزار تن گندم به ایران وارد شد. اما بعد از این تاریخ، انگلستان در امتداد سیاست خود برای براندازی قوام از قدرت، با واردات گندم به ایران مخالفت کرد و در نتیجه همین سیاست، کمبود و گرانی نان در نیمه دوم سال 1321 به اوج خود رسید. این در زمانیست که سر ریدر بولارد در گزارش خود معتقد است ایران نیازی به واردات گندم ندارد و محصول گندم این سال را خوب اعلام کرده است.
اسناد دیگر نیز شاهدی بر این ماجرا هستند که انگلیسیها تمام تلاش خود را میکردند تا اوضاع را آشفته نمایند. در زمانی که گزارشهای واصله از شهرهای مختلف خبر از وضعیت بد اقتصادی، نبود غله و نان و گرسنگی و قحطی دارد، نامه وزیر دارائی به وزارت کشور، در شهریور ماه 1321 حاکی از آن است:
عمال شرکت نفت سابق اخیراً عدهای از کارگران بیکار و ناراضی شرکت سابق نفت را توسط اداره اطلاعات سفارت انگلیس استخدام نموده و مأموریت آنها تحریک و آتش زدن خرمنها در قراء و قصبات میباشد و بعلاوه این عده مأموریت دارند با نشر خبرهای دروغ حاکی از خرابی اوضاع، ذهن دهقانان و زارعین ساده لوح را مغشوش و آنها را وادار نمایند که ارزاق عمومی را ذخیره و انبار نمایند.
بدین ترتیب نقشه بلوای 17 آذر 1321 به نحوی که چیده شده بود، عملی گردید. بحران غله به جایی رسید که در آستانه ناآرامیهای آذر ماه 1321، سیلوی تهران فقط برای دو روز گندم داشت. «حمید شوکت» معتقد است ارجحیت کمک به شوروی، عاملی است که انگلستان را به بی تفاوتی در برابر وضع بد اقتصادی ایران وامیدارد. وی مینویسد:
همة اینها دولت قوام را بیش از پیش به سمت این سیاست سوق داد تا از متفقین بخواهد به ایران غله ارسال کنند. متفقین به چنین تقاضایی تن در نمیدادند. زیرا سیاست بریتانیا بر اساس نیازهای جنگی این امپراطوری شکل گرفته و حاکی از آن بود که کمک به شوروی بر رفع دشواریهای ایران ارجحیت دارد.
علاوه بر این، انگلستان میخواست از موضوع کمبودها، به عنوان اهرم فشاری بر دولت قوام استفاده کند. در ادامه این کشمکشها، سرانجام طرح مشترکی از جانب ایران، انگلستان و آمریکا به امضا رسید. بنابر مفاد این طرح که در 28 آبان 1321 از تصویب مجلس گذشت، آمریکا و انگلیس توافق کردند، کمبود غله ایران را تا برداشت محصول در سال آینده تأمین کنند و در مقابل، مجلس با انتشار اسکناس و اعطای اختیارات فوقالعاده به نخستوزیر موافقت کند. امید قوام بر آن بود که با پیروزی در این عرصه از نبرد، بحران فروکش کرده باشد. اما شورشی که در 17 آذر 1321 آرامش تهران را بر هم زد، این امید را نقش بر آب کرد.
«یرواند آبراهامیان» درباره نقش متفقین و از جمله انگلستان در بلوای نان، چنین مینویسد:
سرانجام کشمکش میان قوام و شاه به خیابانهای تهران کشیده شد. این درگیری هنگامی شروع شد که اصناف بازار در 17 آذر 1321، برای اعتراض به قیمت بالای مواد غذایی، مسئله جدید چاپ اسکناسها و قانون مالیات بر درآمدی که به تازگی میلسپو وضع کرده بود، در بیرون مجلس به آرامی راهپیمایی کردند. البته هنگامی که چاقوکشان و افسران ارتش اعلام کردند که شاه هرگز اجازه نمیدهد تا سربازان به طرف «مردم محبوبش» تیراندازی کنند، راهپیمایان به سوی ساختمان مجلس حملهور شدند. وقتی که ارتش از مداخله پلیس جلوگیری کرد، تظاهرکنندگان دو نماینده را مورد ضرب و شتم قرار دادند، به نانوائیها حملهور شدند، فروشگاههای لوکس و منزل قوام را غارت کردند و محله اعیاننشین شهر را تهدید کردند. نظم و آرامش هنگامی برقرار شد که نیروهای انگلیسی وارد عمل شدند. هر چند متفقین به کمک قوام شتافتند، این مداخله آنها را متقاعد کرد که شاید رقابت میان نخستوزیر و شاه موجب شود تا اندک منابع ارتش برای انجام وظیفه حیاتی انتقال تجهیزات جنگ، در راه ایفای مسئولیت بیهوده حفظ نظم و قانون صرف شود. پس آنان از بین این دو نفر شاه را ترجیح دادند.
همچنین؛ در آبان 1321 انگلستان که وضعیت غله ایران را به بدترین وضع ممکن سوق داده بود، در اقدامی در ظاهر دوستانه موافقت کرد موقتاً 3500 تن غله از انبارهای خود در عراق را به ایران صادر کند و تهران را از وضعیتی که در آن بود نجات دهد. ولی این گندم پس از به نتیجه رسیدن سیاستهای آنها در سست کردن پایههای قدرت قوام و آن هم با تبلیغاتی پر سر و صدا وارد ایران شد. خبرنگار مخصوص رویتر در این مورد گزارش داد اولین مرسوله گندم انگلیس در کامیونهایی که پرچم انگلیس بر آن افراشته بود، به تهران رسید و در مقابل جمعیت خوشحال، با کامیونهایی ایرانی که روی آنها نوشته شده بود «انگلیسها گندم به ایران میآورند» حمل شد. نقل شده پیش از آن، چند هواپیما از نیروی هوایی ایران بر فراز پایتخت پرواز کرده و اوراقی ریختند که در آنها وعده انگلیس و آمریکا، دائر بر ارسال گندم به ایران، تذکر داده شده بود.
در اسنادی که در همین کتاب آمده، شاهد گزارشی از وزارت خواروبار به نخستوزیر هستیم که نشان میدهد گندمی که با این همه تبلیغ و منت وارد ایران شد، پر از «خرده شیشه» و غیر قابل استفاده بوده است.
احمد قوام پس از وقایع اسفبار 17 آذر که شرح آن در این پژوهش آمد، به زمامداری خود ادامه داد. سیاستهای قوام در تعیین اعضای کابینه از سویی و تلاش شاه و دربار برای سرنگونی وی از سوی دیگر، سرانجام منجر به مشاجرات شدید وی با برخی نمایندگان و وزیران و به دنبال آن استعفای وزیران و انحلال کابینه شد.
قوام، علیرغم وضعیتی که پیش آمده بود، به حکومت بدون وزیر خود ادامه داد و جلسات هیأت وزیران را با معاونان وزارتخانهها تشکیل داد.
«پیتر آوری» در شرح ماجرای بلوای نان، چنین مینویسد:
در زمستان سال 1321 پس از بلوای نان در آذر ماه، بحران هنوز ادامه داشت. چون تهران صحنه تظاهرات شدیدی شده بود، یک گردان از نیروهای انگلیسی مستقر در قم، به تهران منتقل شدند. شاه دچار تردید شده بود که آیا نخستوزیر (احمد قوام) را برای استعفا دادن تحت فشار بگذارد یا خیر. حتی در یک مرحله، به نظر میرسید که شاه در فکر تشکیل کابینه نظامی بود که خود در رأس آن باشد. با اندیشهای که بیانگر شیوه فکری او در دسامبر 1942 (آذر 1321) بود. معالوصف، در این مرحله وزیرمختار بریتانیا در تهران از شاه خواست که قوام را برکنار سازد و به وی و سایر کسانی که خانههایشان بر اثر تظاهرات 17 آذر خراب شده است، غرامت پرداخت شود.
در این شرایط، قوام که شانسی برای کسب رأی اعتماد از مخالفان خود و معرفی وزیران جدید نداشت، پس از برگزاری جلسهای با طرفداران خود و بررسی اوضاع، از نخستوزیری کناره گرفت.
خرابی راههای شوسه، به کارگیری راهآهن و تصرف وسایل حمل و نقل
یکی از ارکان اساسی سیاست انگلستان در ایران در زمان جنگ جهانی دوم و بعد از اشغال ایران، کمک به مساعی جنگی متفقین، به طور اعم و ارسال کمکهای جنگی به شوروی، به طور اخص بود. بهانه جنگ و کمک رسانی به شوروی از راه ایران، نمایندگان سیاسی و مقامات نظامی انگلیس در ایران را بر آن داشت تا برای توسعه سیستم حمل و نقل کشور و ارسال مواد به شوروی، در هر امری از امور ایران، مداخله نمایند.
مأموران کشوری و لشکری و بخش خصوصی انگلستان، به طور فعالی در ایران مشغول بودند و برای حمل کمکهای متفقین به روسیه، از هیچ کوششی فروگذار
نمیکردند. از ابتدای هجوم به ایران، تا پایان جنگ، انگلیسیها بیش از شش هزار کیلومتر راه را ساخته و یا تعمیر کردند و نگهداری بقیه راهها را نیز بر عهده گرفتند. آنها همچنین اقدام به ایجاد یک سازمان بزرگ حملونقل زمینی کردند که هزاران کامیون را که در سراسر جادههای ایران به کار حمل مواد به روسیه مشغول بودند، اداره میکرد. راهآهن سراسری ایران به کلی در تحت اختیار متفقین قرار گرفته بود. قسمتی از این راه یعنی از بندر شاهپور در جنوب تا تهران در اختیار و زیرنظر و کنترل انگلیسیها بود.
راههای ایران و از جمله راه آهن، اهمیت به سزایی برای گردش ماشین جنگی متفقین داشت. بر روی جادههایی به طول 27000 کیلومتر، قسمت اعظم کمکهای متفقین، به شوروی حمل میشد. در مدتی کمتر از چهار سال جمعا بیش از 5 میلیون تن کالا از طریق جادههای شوسه ایران به شوروی حمل شد. حمل و نقل این مقدار عظیم کالا، بر روی جادههای ایران، مشکل ترافیک را به جایی رسانید که دولتهای اشغالگر مجبور شدند با امضای یک توافقنامه، برنامهای برای استفاده از راههای شوسه تنظیم کنند که طبق آن هر کدام فقط در ساعات معینی از شبانه روز میتوانستند از جادهها استفاده کنند. به این ترتیب جادههای ایران در 24 ساعت متناوباً جولانگاه کاروانهای حمل و نقل این دولتها و از جمله انگلستان بود.
بر اساس ماده 3 بند ب قرارداد 29 ژانویه 1942/9 بهمن 1320، متفقین تمامی وسایل حمل و نقل خصوصی، دولتی و نظامی ایران را به تصرف خود درآورده بودند. آنها تمامی کامیونهای موجود، تانکرهای نفتکش، اتوبوسهای مسافری و حتی اتوبوسهای خطوط شهری را نیز متصرف شدند. تنها تعداد کامیونهای غیر ارتشی متصرفی متفقین به 3000 دستگاه میرسید.
این تصرف وسایل نقلیه و نیز ترافیک شدید جادهای، اثری غیر قابل جبران، بر اقتصاد ایران، بر جای گذاشت. سیستم حمل و نقل کالا و مواد مصرفی و غذا در سطح کشور به کلی از هم پاشید و گرانی و قحطی را گسترش داد. اثرات مخرب از هم گسیختگی خطوط ارتباطی و فرسودگی وسایل نقلیه در ایران حتی سالها بعد از خاتمه جنگ نیز ادامه یافت و ضایعات مالی و جانی غیر قابل تخمینی را باعث شد.
بیشتر راههای شوسه، به دلیل عدم توجه دولت در بازسازی آنها و مشکلات ناشی از حضور اشغالگران در کشور، غیرقابل بهرهبرداری بود. این موضوع اثر زیادی بر حمل
گندم داشت. در برخی نقاط گندم آماده حمل بود، ولی خرابی راههای ماشین رو مانع حمل آنها به نقاط قحطی زده میشد.
متفقین شبکه راه آهن ایران را در اختیار خود گرفتند و با نیمی از کامیونهای عمومی و تحت مالکیت خصوصی، قرارداد بستند که به این طریق، بیش از 75 درصد شبکه توزیع مواد غذایی را در ایران، در حین برداشت محصول سال 1320، از بین بردند. کامیونهای باقیمانده در دست ایرانیان، در اندک مدتی، غیرقابل استفاده شدند؛ زیرا متفقین ورود قطعات یدکی، به خصوص لاستیک را محدود کردند. دو سازمان متفقین؛ یعنی شرکت تجاری ممالک متحد بریتانیا و مرکز ملزومات خاورمیانه، نظارت بر تجارت خارجی ایران را در دست گرفتند و با در نظر گرفتن اولویتهای متفقین و نه اولویتهای ایرانیان به اداره آن پرداختند.
ناتوانی فنی و مالی انگلستان، در رساندن سریع کالا و ملزومات جنگی به شوروی، باعث شد انگلیس از ایالات متحده، که تازه به نفع متفقین وارد جنگ شده بود، درخواست کمک کند. در نتیجه آمریکائیها نیز به جمع اشغالگران ایران پیوستند و سی هزار نیروی نظامی و فنی آمریکایی بدون کسب موافقت دولت ایران، وارد سرزمین ایران شدند. یادداشت اعتراضی به این حضور بی دعوت صادر شد اما دولت آمریکا به آن وقعی ننهاد و حتی پیشنهاد الحاق به اتحاد سه گانه را نیز نپذیرفت. با ورود آمریکائیها میزان حمل و نقل مواد از طریق ایران به شوروی افزایش قابل ملاحظهای یافت و لطمات غیر قابل جبرانی به اقتصاد ایران وارد شد.
آمریکائیها، به بهانه کمک به حمل تدارکات وارد ایران شدند؛ و به همین دستاویز سی هزار سرباز امریکائی، در دسامبر1321 وارد ایران شدند. همچنین آنها در ادامه سیاستهای خود در نفوذ به مراکز حساس، با پیشنهاد قوام، یک هیأت نظامی به ریاست سرهنگ نورمن و هیأتی اقتصادی به ریاست میلسپو را روانه ایران کردند تا به امور ارتش و مالیه ایران، سر و سامان بدهند!
در سالهای کمبود و گرسنگی، غلات و مواد غذایی که در برخی نقاط ایران امکان صدور به مناطق قحطی زده را داشت، به علت عدم وجود وسایل حمل و نقل و مصادره آنها توسط متفقین، دچار آفت میشد و از بین میرفت. در تلگرامی که در این زمینه از تبریز به نخستوزیر ارسال شده است، میخوانیم غلات موجود در شعبههای اداره غله این
شهر با خطر شپش مواجه است و به علت تعهد دولت در واگذاری وسایل حمل و نقل به متفقین و نبود وسیلهای برای حمل آنها به نقاط دیگر، در حال از بین رفتن است.
تعداد اندکی وسایل حمل و نقل که در اختیار دولت ایران بود نیز خراب و نیازمند قطعات یدکی بود. دولت ایران سفارش تعدادی لاستیک کامیون و لوازم یدکی به آمریکا داد، اما وقتی این کالاها به بنادر ایران رسید، مقامات اشغالگر انگلیسی محموله را تصاحب کردند و از تحویل آن به دولت ایران امتناع ورزیدند.
آفتزدگی محصولات و بیآبی
درگیر شدن ایران در مشکلات مربوط به جنگی ناخواسته و حضور متفقین و از جمله انگلستان در ایران مشکلاتی پدید آورد که علاوه بر حوزههای سیاسی و اجتماعی، اثری مخرب بر حیات اقتصادی ایران نیز داشت. هر چند مسئله کمبود غلات، اواسط سال 1318 آغاز شده بود، ولی جنگ و حضور ارتش متفقین در ایران، مزید بر علت شد و راههای چاره را سد کرد.
محصول غله ایران، در سال 1318 به حد کافی نبود و رضا شاه نیز نتوانست میان مصرف غله در نقاط پر محصول و قحطی زده توازن برقرار سازد. در آن سال، اغلب کشاورزان به سبب پائین بودن نرخ دولتی خرید گندم، از کشت آن خودداری کردند. ولی رضا شاه در ادامه سیاست صنعتی کردن کشور، مقداری از محصول گندم را در مقابل واردات صنعتی، به خارج صادر کرد و کار به جایی رسید که دیگر برای پر کردن سیلوی تازه احداثش گندم در اختیار نداشت.
در دوران حضور متفقین در ایران، محصول بد و مقدار کشت نیز کم بود. همچنین زارعین از لحاظ تهیه بذر، دچار بی پولی شده بودند و همواره از غارت شدن محصول خود بیمناک بودند.
برای نمونه، گزارشی به وزارت دارائی، در سال 1321 حاکی از آن است که:
محصول گندم و جو امسال همدان به واسطه نیامدن باران در پاییز و بهار به افت برخورده، در تمام بخشها به طور کلی الی چهل درصد دیم، یک چهارم نسبت به سال گذشته نشان میدهد و محصول بهاره مورد استفاده نیست و مختصر محصولی که بدست بیاید، بعلت ترقی کارمزد کارگر که سه برابر ترقی کرده و نبودن وسیله نقلیه،
باعث ترقی فوقالعاده در کرایه شده، قیمت کنونی که اداره اقتصاد خریداری مینماید، تکافو از هزینه جمعآوری محصول و کرایه نمیکند.
همچنین در این سالها، بروز انواع بیماریهای گیاهی و نیز خشکسالیهای متعدد، باعث نابودی محصولات کشاورزی شده بود و به این ترتیب امید دولت به خرید مازاد محصولات، بیهوده بود. این امر از سال 1320 تا 1324 ادامه داشت.
احتکار و قاچاق مواد غذایی
وقتی هجوم متفقین به ایران آغاز شد، انگیزه چشمگیری برای احتکار مواد غذایی به وجود آمد.
«بولارد» نیز به این موضوع اشاره کرده و مینویسد:
قوای متفقین چندی پس از پایان فصل برداشت غله ایران را اشغال کردند و بسیاری از تولیدکنندگان گندم فرصت را غنیمت شمردند و از عرضه محصول خود امتناع کردند. حکومت جدید نیز به جای افزایش سریع نرخ دولتی خرید گندم، کار را به دفعالوقت گذراند و نتیجه این سهلانگاری، این شد که تقریباً فقط مقدار اندکی گندم از مهمترین مرکز تولیدکننده آن –آذربایجان- به تهران رسید.
کمبود کالا، به ویژه مواد غذایی، تشکیل بازار سیاه، قحطی و احتکار، همگی از مصیبتهای اقتصادی ناشی از جنگ و اشغالگری بود. در این میان غله و گندم وضعی به مراتب بحرانیتر داشت. نان، قوت بیشتر ایرانیان را تشکیل میداد و کمبود، گرانی و کیفیت نامناسب آن تأثیرات سیاسی و اجتماعی بسزایی بر جا میگذاشت. هر چند پیش از اشغال هم میزان موجودی و مصرف گندم در ایران نامتوازن بود، اما واردات، کسری آن را جبران میکرد. اشغال ایران در شهریور 1320 و متعاقب آن فروپاشی دیکتاتوری رضاشاه، که درست پس از خاتمه فصل برداشت گندم صورت گرفت، باعث شد دولت نتواند از عهده جمعآوری و حمل و نقل گندم برآید.
کاهش میزان تولید گندم در کشور و قاچاق آن به کشورهای همسایه، همه و همه دست به دست هم داده بود تا میل به احتکار گندم را نزد مالکان و دلالان افزایش دهد.
آگهی فرمانداری همدان، به تاریخ 14/6/1321 خود گویای اوضاع و احوال آن روزهاست:
طبق امریه تلگرافی رسیده از جناب آقای نخستوزیر، به عموم مالکین دهات و مزارع عمومی خاطرنشان میشود که هرگاه در پرداخت جنسی که تعهد شده است، تأخیر یا بدستآویزهای مختلف تقاضای تخفیف در پرداخت فزونی غله خود نمایند، از هیچگونه مجازات معاف نخواهند شد. دولت نمیتواند در این موقع از رحم و شفقت به همنوعان و هم میهنان صرفنظر نموده و نمیتواند قبول نماید که مالکین و زارعین در مقام استفاده نامشروع برآیند و بهیچوجه اغماض و ارفاقی در این باره نشده، بلکه اشد مجازات از حبس طولانی و جریمه فوقالعاده حتی سیاست اعدام نسبت به محتکرین اعمال خواهد شد.
در اسفند 1320ش. قانون منع احتکار به تصویب مجلس رسید. همچنین خرید و فروش آزاد غله و نیز صدور آن و برخی کالاهای اساسی دیگر ممنوع اعلام شد.
«سر ریدر بولارد» با اشاره به این قانون مینویسد:
در مورد لایحه احتکار که دولت به مجلس برد، حرارتی نشان نمیدهند. این شاید به دلیل آن باشد که اکثر نمایندگان خودشان زمین دار و محتکر هستند.
در آن روزها، دولت انگلستان سعی داشت در تبلیغات خود آثار و پیامدهای اقتصادی حضور بیگانگان در ایران را کم اهمیت جلوه دهد. «سر ریدر بولارد» هم در راستای همین سیاست، سعی دارد کمبودها و گرانیهای موجود در ایران را ناشی از سیاستهای نادرست ایرانیان، سوءاستفاده از قدرت و مقام، رشوهخواری و رواج فساد در میان دولتمردان معرفی کند. او در جایی دیگر چنین مینویسد:
چیزی که دولت [ایران] مایل به انجام آن است خرید 120 هزار تن گندم از متفقین برای مصرف شهرهاست. در نتیجه کشتیهایی که باید به حمل مهمات جنگی بپردازند، میبایست به قیمت جان ملوانان متفقین به کشوری گندم حمل کنند که اگر محتکران مالاندوز و مأموران خودش را مهار کند میتواند با گندم تولیدی خود زندگی کند.
او در مواردی چند از گزارشهای خود سعی دارد نقش محتکران مواد غذایی را در کمبود مواد غذایی بزرگ جلوه دهد، حال آنکه آنچنان که «پیتر آوری» اشاره میکند، حتی در ماجرای احتکار مواد غذایی نیز میتوان رد پای انگستان را مشاهده کرد. «آوری» مینویسد:
بدون شک محتکران مواد غذایی در ایران وجود داشتند و بسیاری از آنها، همانگونه که
بعدها افشا شد، عوامل فروش بریتانیا بودند و از این رو در موقعیتی قوی قرار داشتند. انگلیسیها در داوری خود نسبت به ایرانیان، شاید عقاید خود را بیش از حد تعمیم میدادند. جای تردیدی نیست که این داوری، استوار بر این عقیده بود که ایرانیان مردم نادرستی هستند.
در نامهای از وزارت مالیه خطاب به وزارت کشور در تاریخ 7/11/1321، درباره شیوع قاچاق در کشور و ضرورت کنترل آن چنین میخوانیم:
نظر باینکه موضوع قاچاق در اکثر نقاط کشور بویژه در مرزهای جنوب و غرب و شمال غربی کشور که وضعیت طبیعی محل و وسعت زیاد مناطق مرزی، وسایل آنرا سهلتر مینماید، شیوع و وسعت زیادی پیدا کرده و خاصه از موقعی که سازمان قوای تأمینیه و همچنین گردش امور گمرکی در ولایات در اثر واقعات اخیر و تهاجم قوای بیگانه مختل گردیده و وسایل کافی جهت جلوگیری از ورود و خروج کالا (بویژه خواربار) در دست نیست. از این رو وزارت دارائی معتقد است تا موقعی که سازمان پاسداری گمرک تشکیل نگردیده، برای نیازمندیهای گمرک، علاوه بر پاسگاههای ژاندارمری، به مقتضای هر محل، عده[ای] از افراد ژاندارم، برای جلوگیری از ورود و خروج کالاهای قاچاقی در دفاتر گمرکی باختیار ادارههای گمرک گذارده و فوقالعاده روزانه افراد آن از بودجه اداره گمرک پرداخت شود.
اوضاع مالی کشور، سیاستهای پولی متفقین و اثرات آن در ایجاد تورم و تشدید فقر و گرسنگی
اوضاع مالی ایران نیز در زمان اشغال تأسفبار بود. برای مثال بودجه سال 1320 به طور عجیبی تصوری و تخیلی به نظر میآمد. کسری بودجه تخمینی در این سال بالغ بر 710 میلیون ریال بود. در چنین وضع اسفناکی، توقف واردات به کشور بر اثر جنگ، باعث کاهش عایدات گمرکی به عنوان یکی از راههای عمده درآمد دولت شده بود. همچنین حضور نیروهای بیگانه در کشور گردآوری انواع مالیات را غیرممکن ساخته بود. دولت ایران که وضع مالی و اقتصادی کشور را دچار بحران و خطر دید دست کمک به سوی متفقین و خصوصاً انگلستان دراز کرد تا طبق تعهداتی که متفقین در ضمائم پیمان سهگانه اتحاد بر عهده گرفته بودند، از نظر اقتصادی به ایران کمک کند.
در پنجم خرداد ماه 1321 قراردادی تجاری- مالی بین ایران و انگلستان منعقد شد. بر اساس این قرارداد انگلستان متعهد شد اقدامات لازم را برای ارسال کالاهای اساسی مورد نیاز ایران به عمل آورد.
وضع غیر عادی ناشی از جنگ و همچنین مخارج سنگین و روز افزون نیروهای متفقین در ایران برای مقاصد جنگی، فشارهای تورمی را افزایش میداد.
دولت ایران قادر نبود برای رفع تورم اقدامات اساسی و لازم را به عمل آورد. شاخص هزینه زندگی بین سالهای 1318 یعنی شروع جنگ جهانی و 1323، نزدیک به 700 درصد افزایش پیدا کرد و دولت ایران برای مقابله با آن، تنها به افزایش نشر اسکناسهای در جریان میپرداخت. دولت در سه نوبت از مجلس شورای ملی اجازه نشر اسکناس گرفت که این امر، خود بر وخامت اوضاع افزود.
علاوه بر این، متفقین که برای کارهای خود در ایران احتیاج به ریال داشتند، دولت ایران را برای انتشار اسکناس تحت فشار گذاشتند.
«میلسپو» معتقد بود فروش طلا به وسیله دولت ایران، فشار موجود برای اسکناس بیشتر را میکاهد و در نتیجه از کاهش قدرت خرید ریال، جلوگیری میکند؛ زیرا قیمت طلای بازار در عمل باعث کاهش هزینه جنگی دولت انگلستان در ایران خواهد شد؛ اما انگلیسیها معتقد بودند هزینههای جنگی آنها در ایران تنها از راه پرداختهای ریالی میسر است. در نتیجه پیشنهاد میلسپو به جایی نرسید و مشکلی را حل نکرد.
انگلیسیها برای تداوم گردش چرخهای ماشین عظیم جنگی خود، مجبور به تزریق پول به این سیستم بودند. بر اساس آمارها مخارج دولت انگلستان در ایران ماهیانه حدود سیصد میلیون ریال بوده است. آنها به منظور تأمین ریال مورد نیاز، برای پرداختهای داخلی، میتوانستند به دو روش متوسل شوند. روش تعویض ارز خارجی و طلا به ریال و یا روش صدور کالا به ایران. اما به علت مشکلاتی که انگلستان با آنها دست به گریبان بود، هر دو این روشها برای دستیابی به ارز ایران غیرممکن مینمود. زیرا از یک سو تمامی کارخانجات این کشور در خدمت صنایع نظامی درآمده بود و این کشور در وضعیتی قرار نداشت که با صدور و فروش کالا به ایران، ریال به دست بیاورد و از سوی دیگر پرداخت ارز و طلا به بانک ملی ایران را باری بر ذخیره ارزی و طلای محدود خود میدانستند که میتوانست سیستم پولی آنها را متزلزل نماید. لذا این کشور برای حل مشکل خود پول
کاغذی مورد نیاز خود را از بانک دولتی ایران دریافت میکرد و در مقابل در بانکهای مرکزی انگلستان، دولت ایران را معادل آن مبلغ در حسابی که به همین منظور گشوده بود، بستانکار میکرد. بدهکاری انگلستان به ایران، فقط در دفاتر بانکی عمل میشد و ارزی از این بابت تحویل ایران نمیشد.
برقراری چنین سیستم پرداختی علیرغم ظاهر منطقی و عادلانهاش نتایج شومی برای اقتصاد ایران داشت. زیرا دولت ایران هیچگونه کنترلی بر این حساب و یا حتی آزادی برداشت از آن نداشت. به علت تأمین هزینههای سرسامآور جنگی، از طریق افزایش چاپ پول کاغذی بدون پشتوانه، پول ایران ارزش خود را از دست داد و به صورت پارهای کاغذ درآمد و این موضوع خود موجب رشد نجومی قیمتها و در نتیجه ایجاد تورم در کشور شد. قدرت خرید قشر وسیعی از مردم، کاهش یافت و با پاشیده شدن شیرازه اقتصاد کشور، قحطی و گرسنگی گروه کثیری از مردم را از پا درآورد.
انگلستان برای حفظ منافع خود، تنها به این روشها اکتفا نکرد، بلکه حتی برای کاهش همین بدهی اسمی خود به دولت ایران نیز روشهایی ابداع کرد که یکی از آنها کنترل قیمت تبدیل ریال به ارزهای خارجی بود. دولت انگلستان، بعد از اشغال ایران اقدام به افزایش مصنوعی ارزش لیره در برابر ریال کرد و نرخ تبدیل را از 65 ریال قبل از جنگ به 140 ریال برای یک پوند تغییر داد.
بر حسب شرایط موجود، کاهش ارزش پول میتوانست آثار مفید یا مضری بر اقتصاد سیاسی کشور بگذارد. هنگامی که ارزش پول ایران کاهش یافت، تقاضا برای صادرات ایران یعنی تقاضای نیروهای اشغالگر برای کالا و خدمات ایران عملاً نامحدود بود. در حالی که میزان عرضه کالاهای مزبور محدود بود. مجموعه این مشاهدات حاکی از آن است که کاهش ارزش پول ایران به میزان 100 درصد، درآمد ایران را از فروش کالا یا خدمات (صادرات) به متفقین به نصف تقلیل داد. از سویی دیگر از آنجا که ماهیت واردات ایران کاملاً مشخص بود، نمیتوانست کاهش قابل ملاحظهای یابد و حال که ارز خارجی و در نتیجه کالاهای خارجی گرانتر شده بود، ارزش واردات ایران نمیتوانست تفاوت چندانی با قبل از کاهش نرخ برابری ارز داشته باشد. این بدان معناست که کاهش ارزش پول، درآمد صادراتی ایران و تراز پرداختهای آن را به شدت تحتتأثیر قرار داده و اثر تورمی فوق العادهای بر اقتصاد گذارد و مردم فقیر را فقیرتر کرد.
افزایش عرضه اسکناس به میزان چهار برابر در اوضاع یاد شده، یکسره تورمزا بود، و در هر حال افزایش عرضه اسکناس محلی بود که نیروهای اشغالگر را قادر میساخت مخارجشان را در کشور بپردازند.
استفاده از این روشهای تخریبی پولی، موجب تورمی غیرقابل کنترل شد. برای متوقف کردن سیر صعودی تورم، مجلس شورای ملی در مارس 1942/ 1321 خواهان افزایش نرخ تبدیل ریال و نزدیک شدن آن به واقعیت شد. دولت نیز تحت فشار بحران اقتصادی ناشی از تورم و پافشاری مجلس مجبور شد برای تعیین نرخ واقعی راه حل اساسی و منصفانهای پیدا کند. در پی این تصمیم، پیشنهادی به دولت انگلستان برای تجدیدنظر در نرخ تبدیل ریال به پوند ارائه شد و همچنین از متفقین خواسته شد یک قسمت از نیازهای ریالی خود را از طریق عرضه مستقیم طلا به بانک ملی ایران و یا با فروش کالا به دولت ایران تأمین کنند. اما دولت انگلستان با هر نوع تغییری در سیستم تحمیلی ارزی موجود به نفع ریال مخالفت میورزید و از هرگونه مذاکره در این مورد سر باز میزد.
در 5 خرداد 1321 بالاخره متفقین قراردادی درباره نرخ ارز به دولت ایران تحمیل کردند. با امضای این قرارداد نه تنها مشکلی از ایران حل نشد، بلکه انگلیسیها به مزایایی بیش از گذشته دست یافتند که مهمترین آنها تعهد تحویل نامحدود اسکناس توسط بانک ملی ایران به آنها بود. بدین ترتیب با احتساب تمامی سودی که متفقین با توسل به سیاستهای پولی خود کسب میکردند، میتوان نتیجه گرفت در حالی که مردم کشور ما در قحطی و گرسنگی ناشی از حضور متجاوزان بیگانه به سر میبردند، تمامی مخارج ارتشهای اشغالگر و نیز قسمت مهمی از مخارج کمکهای متفقین به شوروی، از طریق مردم ایران تأمین میشد.
بر پایه توافقهای جداگانه با انگلیس و شوروی، 60 درصد مازاد سالانه تجاری ایران با انگلیس و کل اعتبارات سالانه داده شده به شوروی، تا پایان جنگ بازپرداخت نمیشد. پس از پایان جنگ بر پایه نرخ (کاهش یافته) جدید برابری ریال، به طلا پرداخت میشد. به زبان ساده، کل قضیه، یعنی کاهش ارزش پول، انتشار اسکناس و اعطای وام به انگلیس و شوروی، دزدی مسلحانهای بود از ملتی بسیار ضعیف و فقیر. در زمان نخست وزیری قوام، وی از متفقین خواست با ورود غله به ایران، کشور را از وضعیت بحرانی نجات دهند، ولی آنها که پول ایرانی نداشتند از دولت مطالبه پانصد
میلیون ریال کردند تا بتوانند کمبود ارزاق در ایران را حل کنند.
برای حل مشکل پول، لایحه انتشار اسکناس، به سرعت تقدیم مجلس شد تا از این طریق مشکل اقتصادی مرتفع شود، ولی در جلسه علنی مجلس با قوام مخالفت شد. قوام نیز طی یادداشتی به سفارتخانههای متفقین اعلام کرد مجلس سیزدهم، تعمداً لایحه انتشار اسکناس را تصویب نمیکند، تا به متفقین کمک ریالی نشود.
اما سرانجام تحت فشار قوام و دول متفق این لایحه به تصویب رسید و فرمان راجع به تفویض اختیار اجازه انتشار اسکناس به هیأت اندوخته اسکناس صادر شد.
با این کار اوضاع از پیش وخیمتر شد. بازار دچار تشنجی عظیم شد و نرخ تورم از 30% به 50% افزایش یافت.
همین موضوع باعث شده بود احساسات مردم علیه نیروهای اشغالگر و به خصوص انگلستان برانگیخته شود. «سر کلارمونت اسکراین»، یکی از مأموران انگلستان در ایران به این موضوع در گزارش ارسالی خود به تهران اینگونه اشاره کرده است:
این وضع اسفبار (ضدیت مردم ایران با بریتانیا) به عوامل گوناگونی مربوط میشود. یکی تورم و تأثیر مصیبت بار آن در افزایش هزینه زندگی است که گناه آن را به گردن اشغال متفقین میاندازند.
مجلس سیزدهم، علاج ورشکستگی اقتصادی و نجات کشور را از فقر و گرسنگی، استخدام کارشناسان امریکایی تشخیص داد و در آبان 1321 لایحه استخدام دکتر میلسپو در مجلس شورای ملی به تصویب رسید. بر اساس این لایحه دکتر آرتور میلسپو با سمت رئیس کل دارائی ایران به مدت پنج سال استخدام شد و با تصویب وزیر دارائی به اختیارات وسیعی در وزارت دارائی، دست یافت.
با تمام اختیاراتی که مجلس به میلسپو داد، مشکل غله ایران حل نشد و این موضوع، اعتراضاتی را علیه میلسپو شکل داد. ابوالقاسم امینی، نماینده رشت، در استیضاح خود از رئیس کل دارایی چنین نوشته است:
هزینه زندگی به نسبت سالهای قبل 50% بالا رفته، با وجود افزایش محصول گندم در سال 1322 تغییر در زندگی مردم ایجاد نشده و اقدام میلسپو در اجازه فروش ارزهای خارجی موجب فرار سرمایههای کشور به خارج شده است؛ همچنین وضع قانون مالیات بر درآمد اسراف و تبذیر در هزینه دستگاههای دولتی، مسئله را حادتر کرده است.
این سهم ایران، پل پیروزی متفقین، از جنگ و پیامدهای آن بود.
فهرست منابع و مآخذ
28 هزار روز تاریخ ایران و جهان، ج2، (تهران: موسسه اطلاعات، [1355])، ص 617.
آبراهامیان، یرواند؛ «ایران بین دو انقلاب: درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر»، ترجمه احمد گلمحمدی و محمدابراهیم فتاحی؛ (تهران: نشر نی، 1377).
آوری، پیتر؛ «تاریخ معاصر ایران، از تأسیس سلسله پهلوی تا کودتای 28 مرداد 1332»، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی (تهران: عطائی، 68-1367).
اسکراین، سر کلارمونت (مأمور تبعید رضاشاه به جزیره موریس)، «جنگ جهانی در ایران»، ترجمه حسین فراهانی، ( تهران: موسسه انتشارات نوین، 1363).
امیراحمدی، احمد؛ «خاطرات نخستین سپهبد ایران» به کوشش غلامحسین زرگرینژاد و سیروس سعدوندیان. (تهران: مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، 1373).
«ایران در اشغال متفقین (مجموعه اسناد و مدارک 24-1318)»، به کوشش صفاءالدین تبرائیان، (بی جا، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا،1371).
الهی، همایون، «اهمیت استراتژیک ایران در جنگ جهانی دوم»، (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1361).
«بازخوانی پرونده اشغال ایران در جنگ جهانی دوم و آثار و نتایج آن، در ایران، متفقین تصمیم میگرفتند!»، نیلوفر کسری، جام جم، 9 شهریور 1385، شماره 18، ص 2.
«بلوای نان در تهران»، مک فارلند، استیفن. ل. ترجمه دکتر نادر میرسعیدی؛ روزنامه دنیای اقتصاد، 18/5/1389، شماره 2148، ص 31.
«بلوای نان و قحطی»؛ عبدالجواد اخوت، روزنامه دنیای اقتصاد، شماره 1859، 11/5/88، ص 32.
بولارد، سر ریدر و سر کلارمونت اسکراین؛ «شترها باید بروند (خاطرات)»، ترجمه حسین ابوترابیان، (تهران: نشر نو، ج 2، 1363).
«تاریخ مستند روابط دوجانبه ایران و ایالات متحده آمریکا» گردآورندگان: یوناه الکساندر و الن نانز، مترجمان: سعیده لطفیان و احمد صادقی (تهران: نشر قومس، 1378).
«دلایل شکست و فروپاشی ارتش ایران در شهریور 1320»، کار و کارگر، سه شنبه
18 دی 1375، شماره 1790، سال هفتم، ص 5.
«گذشته چراغ راه آینده است: تاریخ ایران در فاصلة دو کودتا 1299-1332»، پژوهش گروهی جامی (جبهة آزادی مردم ایران)، (تهران، ققنوس، 1366).
«نامههای خصوصی و گزارشهای محرمانه سر ریدر بولارد سفیرکبیر انگلستان در ایران»، ترجمه غلامحسین میرزا صالح، (تهران: طرح نو، 1371).
بهشتی، محمد؛ «فرهنگ صبا» (بیجا، انتشارات صبا، 1370).
خواجه نوری، ابراهیم. «بازیگران عصر طلایی» (تهران: بینا، بیتا).
ذوقی، ایرج؛ «ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم»، (تهران: پاژنگ، 1368).
روزنامه اطلاعات، شماره 4893، 9 خرداد 1321، ص1.
شوکت، حمید، «در تیررس حادثه: زندگی سیاسی قوامالسلطنه»، (تهران: نشر اختران، 1386).
عاقلی، باقر، «نخستوزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار»، (بیجا، سازمان انتشارات جاویدان، 1370).
عتیقپور، محمد؛ «بلوای نان: فاجعة 17 آذر ماه 1321» (تهران: نشر شریف، 1379).
فرخ، مهدی (معتصمالسلطنه)، خاطرات سیاسی، شامل تاریخ پنجاه ساله معاصر، (بی جا، جاویدان، بی تا).
همایون کاتوزیان، محمدعلی، «اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی»، ترجمه محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی (تهران: نشر مرکزی، 1368).
کاوشی، حسین، «دولت قوامالسطنه و اولین توطئه درباره محمدرضا شاه»، http://www.rasekhoon.net/Article/Show-
لنزوسکی، جورج، «رقابت روسیه و غرب در ایران»، ترجمه اسماعیل رائین، (تهران، جاویدان، 1353).
معین، محمد؛ «فرهنگ معین» (تهران: مؤسسه انتشارات امیرکبیر،1371).
مکی، حسین؛ «تاریخ بیست ساله ایران، ج 7 (تهران: انتشارات علمی، 1364-1323).
مهدینیا، جعفر. «زندگی سیاسی قوامالسلطنه»، (تهران: انتشارات پانوس، 1366).
مهدی فرخ، زندگی سیاسی خاندان قوامالسلطنه: شجره خبیثه، (تهران: انتشارات رازی، 1363).
اسناد
پانوشتها
کار و کارگر ، سه شنبه 18 دی 1375 ، شماره ،« دلایل شکست و فروپاشی ارتش ایران در شهریور 1320 » .1
. 1790 ، سال هفتم، ص 5
تهران : سازمان انتشارات جاویدان، ،« میرزا احمدخان قوام السلطنه در دوران قاجاریه و پهلوی » ، 2. عاقلی ، باقر
. 1376 ؛ ص 292
. تهران: انتشارات انیشتن، 1373 ، ص 310 ،« بازیگران سیاسی عصر رضاشاهی و محمدرضاشاهی » ، 3. نجمی، ناصر
به کوشش غلامحسین زرگری نژاد و سیروس سعدوندیان ، ؛« خاطرات نخستین سپهبد ایران، احمد امیراحمدی » .4
. (تهران: مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، 1373 )، صص 493 و 492
تهران: نشر شریف، 1379 )، ص 35 ، به نقل از ناصر نجمی. ) « بلوای نان: فاجعة 17 آذر ماه 1321 » ؛ 5. عتیق پور، محمد
.122004- 6. ن.ک: به سازمان اسناد و کتابخانة ملی ایران، معاونت اسناد، اسناد نخست وزیری، سند شماره 70278
. 7. عتیق پور، محمد؛ همان. ص 172
. تهران: پانوس، 1378 )، ص 155 ) « زندگی سیاسی محمدعلی فروغی » ؛ 8. مهدی نیا، جعفر
به کوشش غلامحسین زرگری نژاد و سیروس سعدوندیان. ؛« خاطرات نخستین سپهبد ایران ، احمد امیریاحمدی » .9
. (تهران: مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، 1373 )، ص 496
. 10 . عاقلی، باقر؛ همان. ص 295
.122004
. تهران: پاژنگ، 1368 )، ص 102 ) ،« ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم » ؛ 12 . ذوقی، ایرج
13 . عتیق پور، محمد؛ همان. ص 35 به نقل از ناصر نجمی.
. همان. ص 496 ؛« خاطرات نخستین سپهبد ایران، احمد امیراحمدی » .14
مک فارلند، استیفن. ل. همان. ؛« بلوای نان در تهران » .15
ترجمه محمدرضا ،« اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی » ، 16 . همایون کاتوزیان، محمدعلی
.187- نفیسی و کامبیز عزیزی (تهران: نشر مرکزی، 1368 )، صص 188
. ج 2 (تهران: موسسه مطبوعاتی عطائی، 1368 )، ص 243 ،« تاریخ معاصر ایران » ؛ 17 . آوری، پیتر
؛101008/ 18 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، اسناد نخست وزیری، سند شماره 8822
حاوی نامه زارعان مرند.
. 19 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره 330000087
به کوشش صفاءالدین تبرائیان، (بی جا، مؤسسه ،«(1318- ایران در اشغال متفقین (مجموعه اسناد و مدارک 24 » .20
.228-229 ، خدمات فرهنگی رسا، 1371 )، صص 223
( تهران : انتشارات دانشگاه تهران، 1361 ) ،« اهمیت استراتژیک ایران در جنگ جهانی دوم » ، 21 . الهی، همایون
. ص 206
همان. ص 235 ،«(1318- ایران در اشغال متفقین (مجموعه اسناد و مدارک 24 » .22
،330000087 ،290008362 ،240013324 ،240011766 ، 23 . همان. ص 236 ؛ ن . ک به اسناد شماره 240010943
،260000531 ،355000674 ،290000758 ،290003324 ،293003433 ،291003053 ،293000218 ،293003621
. 355000568 و 260000458 و 293000154
. 24 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره 240010596
. 25 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، اسناد شماره 293003621 و 293000212
. 26 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره 29300292
.242- همان صص 243 ،«(1318- ایران در اشغال متفقین (مجموعه اسناد و مدارک 24 » .27
.248- همان. صص 249 ،«(1318- ایران در اشغال متفقین (مجموعه اسناد و مدارک 24 » .28
29 . همان. صص 237 و 267 ، ن .ک به : سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره
. 240012447 ، محل در آرشیو 509 غ 2آ آ 1
. همان. ص 278 ،«(1318- ایران در اشغال متفقین (مجموعه اسناد و مدارک 24 » .30
. 31 . همان. ص 279
.283- 32 . همان. صص 284
بولارد، سر ریدر و سر کلارمونت اسکراین، ترجمه حسین ابوترابیان، (تهران: ،«( شترها باید بروند (خاطرات » .33
. 1363 )، ص 85 ، نشر نو، ج 2
. همان. ص 305 ،«(1318- ایران در اشغال متفقین (مجموعه اسناد و مدارک 24 » .34
. 35 . الهی، همایون، همان، ص 207
. 1364 )، ص 434 - تاریخ بیست ساله ایران، ج 7 (تهران: انتشارات علمی، 1323 » ؛ 36 . مکی، حسین
.101008/ 37 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، اسناد نخست وزیری، سند شماره 11
. 38 . همان. سند شماره 240013527 ، محل در آرشیو 122 ف 5آآ 1
پژوهش گروهی جامی (جبهة ،«1332- گذشته چراغ راه آینده است : تاریخ ایران در فاصلة دو کودتا 1299 » .39
. آزادی مردم ایران)، (تهران، ققنوس، 1366 )، ص 183
. 40 . برای نمونه ن.ک به: سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره 290008362
.70- 41 . ذوقی، ایرج؛ همان. صص 71
. 42 . پیشین. ص 121
43 . سازمان اسناد و کتابخانه م لی ایران، معاونت اسناد ملی، ص 3، گزارش فروردین 1322 میلسپو ، سند شماره
.240013887
. 44 . مهدی فرخ، زندگی سیاسی خاندان قوام السلطنه: شجره خبیثه، (تهران: انتشارات رازی، 1363 )، ص 45
،« دولت قوام السلطنه و اولین توطئه درباره محمدرضا شاه » ، 45 . کاوشی، حسین
http://www.rasekhoon.net/Article/Show 23503.aspx-.
گردآورندگان: یوناه الکساندر و الن نانز، مترجمان: « تاریخ مستند روابط دوجانبه ایران و ایالات متحده آمریکا » .46
. سعیده لطفیان و احمد صادقی (تهران: نشر قومس، 1378 ) ص 144
ترجمه احمد گل محمدی و ،« ایران بین دو انقلاب: درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر » ؛ 47 . آبراهامیان، یرواند
. 224 ، ن ک: به بولارد، سر ریدر؛ همان. ص 83 - محمدابراهیم فتاحی؛ (تهران: نشر نی، 1377 ) صص 225
. 48 . مکی، حسین؛ همان. ص 270
عباس پرتوی مقدم، مطالعات ؛« نقش و عملکرد متفقین در بحران غله ایران به هنگام جنگ جهانی دوم » .49
تاریخی، شماره 10 ، سال 1384 ، ص 59 ، سند شماره یک.
50 . فرخ، مهدی (معتصم السلطنه)، خاطرات سیاسی، شامل تاریخ پنجاه ساله معاصر، (بی جا، جاویدان، بی تا )،
بی جا، سازمان انتشارات ) ،« نخست وزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار » ، ص 56 ، ن . ک به : عاقلی، باقر
. جاویدان، 1370 )، ص 51
. 51 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره 240014135 ، محل در آرشیو 217 ق 4آ آ 1
ترجمه غلامحسین ،« نامه های خصوصی و گزارشهای محرمانه سر ریدر بولارد سفیر کبیر انگلستان در ایران » .52
.308- میرزا صالح، (تهران: طرح نو، 1371 )، صص 314
. 53 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره 240005907
.184- تهران: نشر اختران، 1386 )، صص 185 ) ،« در تیررس حادثه: زندگی سیاسی قوام السلطنه » ، 54 . شوکت، حمید
.186- 55 . پیشین، صص 187
ترجمه احمد ،« ایران بین دو انقلاب، درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر » ، 56 . ابراهامیان، یرواند
. گل محمدی و محمدابراهیم فتاحی، (تهران: نشر نی، 1377 ) ص 225
. همان. ص 303 ،«(1318- ایران در اشغال متفقین (مجموعه اسناد و مدارک 24 » .57
. 58 . پیشین. ص 311
ترجمه محمد رفیعی ،« تاریخ معاصر ایران، از تأسیس سلسله پهلوی تا کودتای 28 مرداد 1332 » ؛ 59 . آوری، پیتر
.233- 1367 )، صص 234 - مهرآبادی (تهران: عطائی، 68
. 60 . ذوقی، ایرج. همان. ص 100
. 61 . پیشین. ص 101
. 182 ، ن. ک. به: ذوقی، همان، ص 71 - 62 . الهی، همایون. همان. صص 183
. همان. ص 31 ،« بلوای نان در تهران » .63
. ترجمه اسماعیل رائین، (تهران، جاویدان، 1353 ) ص 219 ،« رقابت روسیه و غرب در ایران » ، 64 . لنزوسکی، جورج
.101008 / 65 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، اسناد نخست وزیری، سند شماره 2
. 66 . الهی. همان، ص 208
. 67 . بولارد، سرریدر. همان. ص 84
. 68 . آوری، پیتر. همان. ص 212
69 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره 290008362 ، ن .ک به : سازمان اسناد و
. کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، اسناد شماره 290004915 و 240014391
.211- 70 . آوری، پیتر؛ همان. صص 212
. 71 . سر ریدر بولارد. همان. ص 84
.36- همان. صص 37 ؛« نقش و عملکرد متفقین در بحران غله ایران به هنگام جنگ جهانی دوم » .72
73 . برای نمونه ن .ک به : سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، اسناد شماره 260000480 درباره
قاچاق و ارسال گندم مصرفی کنسولگری انگلیس و 260000322 درباره فروش غله به کنسولگری انگلستان،
سند شماره 240012014 درباره ضرور ت جلوگیری از قاچاق گندم به خارج؛ نیز ن .ک: بلوای نان و قحطی ،
.88/5/11 ، عبدالجواد اخوت، روزنامه دنیای اقتصاد، شماره 1859
. 74 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره 290008362
. 9 خرداد 1321 ، ص 1؛ ن. ک به: آوری، پیتر؛ همان. ص 243 ، 75 . روزنامه اطلاعات، شماره 4893
. همان. ص 275 ؛« نامه های خصوصی و گزارشهای محرمانه سر ریدر بولارد سفیر کبیر انگلستان در ایران » .76
. همان. ص 314 ،« نامه های خصوصی و گزارشهای محرمانه سر ریدر بولارد سفیر کبیر انگلستان در ایران » .77
. 78 . آوری، پیتر؛ همان. ص 212
. 79 . سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره 293004578
80 . برای نمونه ن.ک به: سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره 240000690 ، گزارش
اقتصادی تراز پرداخت تجاری ایران در سال 1318 و ذکر علل کاهش و افزایش آن.
. 81 . ذوقی، ایرج. همان. ص 73
،«! بازخوانی پرونده اشغال ایران در جنگ جهانی دوم و آثار و نتایج آن، در ایران، متفقین تصمیم می گرفتند » .82
. نیلوفر کسری، جام جم، 9 شهریور 1385 ، شماره 18 ، ص 2
. 83 . ذوقی، ایرج. همان. ص 74
تهران: بی نا، بی تا )، ص 465 ؛ ن .ک به : همایون کاتوزیان، ) « بازیگران عصر طلایی » . 84 . خواجه نوری، ابراهیم
. محمدعلی، همان. ص 188
. 85 . همان. ص 188
.192- 86 . الهی، همان. صص 200
. 87 . همایون کاتوزیان، محمدعلی، همان. ص 188
ن. ک به : » 150- تهران: انتشارات پانوس، 1366 )، صص 153 ) ،« زندگی سیاسی قوام السلطنه » . 88 . مهدی نیا، جعفر
. بی جا، سازمان انتشارات جاویدان، 1370 )، ص 518 ) ،« نخست وزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار » ، عاقلی، باقر
89 . عاقلی، باقر، ص 519 ؛ ن. ک به : سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی ، سند شماره
.240020158
. 28 هزار روز تاریخ ایران و جهان، ج 2، (تهران: موسسه اطلاعات، [ 1355 ])، ص 617 ) .90
ترجمه حسین ،« جنگ جهانی در ایران » ،( 91 . اسکراین، سر کلارمونت، (مأمور تبعید رضا شاه به جزیره موریس
. فراهانی، (تهران: موسسه انتشارات نوین، 1363 )، ص 284
. 92 . ن. ک به: سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، سند شماره 240012615
93 . ن. ک به : سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، معاونت اسناد ملی، مجموعه نخست وزیری، سند شماره
.116002/33
بررسی نقش انگلستان در تعیین نوع نظام سیاسی حاکم بر ایران؛
از مشروطه تا شهریور 1320
حجتالله کریمی*
مقدمه
در دوران معاصر، ایران نظر به موقعیت استراتژیک فوقالعاده و دارا بودن ذخایر عظیم زیرزمینی نفت، در سیاست خارجی انگلستان از جایگاه ویژهای برخوردار بوده است. علاوه بر این انگلیسیها ایران را به مثابه دروازهای تلقی میکردند که اگر مورد حراست قرار نگیرد، مستعمرة زرخیزشان، هندوستان، به خطر خواهد افتاد.
با این حال به دلیل ناآگاهی و احیاناً سرسپردگی سیاستمداران و زمامداران ایران، این کشور نمیتوانست از موقعیت ویژه خود استفاده کند و از انگلستان امتیاز بگیرد. بر عکس، تاریخ معاصر ایران همواره شاهد اخذ امتیازات ذیقیمت و دخالتهای گسترده انگلستان در امور ایران است. این نوشتار بر دخالتهای انگلیسیها در تعیین نوع نظام سیاسی حاکم بر کشور تمرکز دارد. این دخالتها در سه مقطع تاریخی مورد بررسی قرار خواهد گرفت. سه مقطع عبارتند از: نهضت مشروطیت، دوران پس از جنگ جهانی اول تا حکومت رضاشاه، دوره پس از شهریور 1320.
گفتار پیش رو سعی خواهد نمود نقش انگلستان در انقلاب مشروطه را بررسی نموده و روشن سازد چگونه نهضتی اصیل و مردمی که مشخصة آن عدالتخواهی و قانونطلبی
بود، پس از ورود و تحصن عدهای در سفارت انگلستان میوهای نارس به نام مشروطه حاصل نمود؛ و پس از پایان جنگ جهانی اول و ظهور قدرت کمونیستی در مرزهای شمالی ایران، چگونه بریتانیا سعی کرد در قالب قرارداد 1919 ایران را به کشوری تحتالحمایه خود تبدیل نماید؛ و نیز شرایط ایران در جنگ جهانی دوم و نقش انگلستان در تداوم سلطنت پهلوی، مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
از عدالتخانه تا مشروطه نیمبند
جنگهای ایران و روس- که به زعم بسیاری از مورخین و پژوهشگران نقطه آغاز تاریخ معاصر ایران است- آثار، نتایج و پیامدهای فراوانی در پی داشت. مهمترین پیامد این جنگها انعقاد دو عهدنامه سنگین و ننگین گلستان و ترکمانچای بود. برخی مواد عهدنامههای مذکور دارای اثر آنی بوده که بلافاصله پس از امضای قرارداد بروز نمود. اما بعضی از آنها در درازمدت تبعات خود را آشکار ساخت. از جمله آثار قسم اول، میتوان به از دست رفتن سرزمینهای وسیعی در شمال و شمال غرب کشور اشاره نمود. در مورد قسم ثانی باید از ماده هفتم عهدنامة ترکمانچای یاد کرد. ماده هفتم مقرر میداشت:
چون اعلیحضرت شاه ایران (فتحعلیشاه) مناسب دیده که فرزند والاتبار خود، شاهزاده عباسمیرزا را به جانشینی و ولیعهدی ایران منصوب کند، امپراطور عظیمالشأن روسیه، برای اثبات حسننیت خود و تأکید بر روابط دوستانهاش با ایران، رسماً به عهده میگیرد که از امروز والاحضرت عالیقدر شاهزاده عباسمیرزا را جانشین رسمی اعلیحضرت شاه ایران و وارث تاج و تخت بشناسد و از آغاز جلوس به تخت سلطنت پادشاهی ایران را حق مشروع معظمله بداند.
ماده مزبور که نقشی بیبدیل در سرنوشت سیاسی ایران ایفا کرد، به خواسته عباسمیرزا و در پی احساس خطر او از سوی رقیبش شاهزاده حسنعلیمیرزا (یکی از فرزندان فتحعلیشاه) به متن عهدنامه افزوده شد. پس از شکست سپاه تحت فرمان عباسمیرزا، در جنگ دوم با روسها، عدهای این شکست را دسیسه فرمانده سپاه دانسته و دور حسنعلیمیرزا جمع شدند. آنان با ادعای عدم صلاحیت عباسمیرزا خواستار ولایتعهدی حسنعلیمیرزا بودند.
جالب توجه اینکه فتحعلیشاه نیز با آنها همداستان شد. وصول این اخبار به عباسمیرزا
باعث شد وی ماده مزبور را در قرارداد ترکمانچای بگنجاند.
از این زمان به بعد ایران گرفتار دخالتهای دو همسایة شمالی و جنوبی خود بود. روس و انگلیس هر یک با گرفتن امتیازاتی به توسعه قدرت و نفوذ خود در ایران میپرداختند. امتیاز رویتر، از جمله امتیازاتی بود که انگلیسیها در رقابت با روسیه در ایران به دست آوردند. به موجب این امتیاز، حق احداث راهآهن در سراسر ایران، استخراج معادن و ایجاد بانک شاهنشاهی و نیز احداث راهها به یکی از اتباع انگلستان، به نام بارون جولیوس رویتر اعطا شده بود. اما مخالفت شدید حاجملاعلی کنی با واگذاری این امتیاز، ناصرالدینشاه را مجبور به الغای امتیاز رویتر کرد. نمونه دیگر امتیاز انحصار دخانیات بود. این امتیاز نیز توسط ناصرالدینشاه به یک شرکت انگلیسی اعطا شد. امتیاز مذکور که در ایران به «امتیاز رژی» مشهور شد، نهضتی عظیم را موجب گردید و نهایتاً با حکم تحریم تنباکو از سوی میرزای شیرازی بلااثر ماند.
در خصوص چگونگی رخداد انقلاب مشروطیت، مبانی اندیشهای و زمینههای تاریخی آن سخن فراوان گفته شده و این مقال به هیچوجه قصد بازگو نمودن مکررات را ندارد. شواهد و قرائن بسیاری موجود است که حکایت از آشنایی نخبگان ایرانی با نظامهای مترقی دارد. رهبران و فعالان سیاسی در ایران نه تنها با مشروطیت آشنایی داشتند بلکه نظام مترقیتری نظیر جمهوری را نیز میشناختند. از جمله شواهد موجود در اثبات آشنایی ایرانیان با نظام مشروطیت، نوشتهها و گفتههای سیدمحمد طباطبایی مدتها قبل از انقلاب مشروطیت است. از یادداشتهای سیدمحمد طباطبایی که در جمادیالاولی 1312ه ق (حدود 12 سال قبل از انقلاب مشروطیت) تحریر شده است، برمیآید که وی بر ضد حکومت ناصرالدینشاه سخنرانی مینموده و ضمن بیان نواقص و مفاسد حکومت استبدادی و نظام سلطنتی، از حکومت قانون و نظام مشروطه سخن میگفته است. البته سخن از مشروطه و مشروطیت منحصر به سیدمحمد طباطبایی نیست؛ بلکه بسیاری از نخبگان، روشنفکران و فعالان سیاسی، قبل از انقلاب مشروطه، از نظام مشروطیت سخن گفته و پیرامون آن بحث نموده، حتی آثاری تحریر کردهاند.
برای تحلیل و تبیین انقلاب مشروطه و واکاوی نقش انگلستان در نهضت مشروطیت شاید بهترین روش نگاهی گذرا بر جریان وقایعی است که نهایتاً انقلاب مشروطه ایران را در پی آورد.
واقعیت این است که گرانی قند و تنبیه عدهای از بازرگانان از سوی علاءالدوله، حاکم تهران، سرسلسله وقایع منجر به مشروطیت است. پس از این واقعه، بازرگانان در اعتراض به این اقدام، در مسجد شاه بست نشستند. سیدین (سیدمحمد طباطبایی و سیدعبدالله بهبهانی) از معترضان حمایت نموده و به همراه عدهای دیگر از علما در مسجد محل تجمع بازرگانان حضور یافتند. این اعتراضات موجب تعطیلی بازار و بروز برخی مشکلات در شهر تهران شد. خواسته معترضان برکناری علاءالدوله از حکومت تهران بود. دولت نه تنها به خواستة معترضان اعتنایی نکرد، بلکه سختگیریها نیز شدت یافت. علما به حرم حضرت عبدالعظیم عزیمت کردند. این واقعه در تاریخ مشروطیت به «مهاجرت صغری» مشهور گردید.
دولتیان درصدد بازگرداندن علما برآمدند. در این مرحله خواسته معترضان، برکناری علاءالدوله و برقراری عدالتخانه بود. مظفرالدینشاه با خواسته معترضان اعلام موافقت نمود. بدین ترتیب «مهاجرت صغری» پایان یافت و علما به شهر بازگشتند. پس از مراجعت علما خواستة اول آنان، یعنی برکناری علاءالدوله از حکومت تهران، تحقق یافت؛ اما نه تنها عدالتخانه برپا نشد، بلکه بیعدالتی دولتیان به سرکردگی عینالدوله، صدراعظم وقت، بیش از پیش نمودار شد. لذا علما، وعاظ و خطیبان، نوک پیکان انتقادات خود را متوجه عینالدوله نموده و مجدداً خواستار برقراری عدالتخانه شدند.
در جریان انتقادها و سخنرانیها علیه عینالدوله، شیخمحمد سلطانالواعظین، که انتقادات شدیدی علیه صدراعظم مطرح ساخت، دستگیر شد. به محض وصول خبر دستگیری سلطانالواعظین، عدهای از طلاب، به ویژه طلبههای مدرسه کاظمیه (محل تدریس سلطانالواعظین) به سوی قراولخانهای که شیخمحمد در آنجا بازداشت بود، روانه شدند. آنان با نگهبانان درگیر و موفق به آزادی سلطانالواعظین شدند. در جریان درگیریها یکی از طلاب به نام سیدعبدالحمید، کشته شد. طلاب که اکنون عدة قابل توجهی از مردم نیز به آنها پیوسته بودند، جنازة سیدعبدالحمید را بر سر دست به خانه علما بردند.
پس از این واقعه برخی از علمای برجستة تهران (از جمله شیخفضلالله نوری و سیدین) در مسجد جامع گرد آمدند؛ جمعیتی عظیم در مسجد جامع پدید آمد؛ بازارها بسته شد و شهر چهرهای بحرانی به خود گرفت. اجتماعکنندگان متفقالقول شدند تا خواستههایشان جامة عمل نپوشیده، مسجد را ترک نکنند. در این مرحله نیز خواستة علما
که طی نامهای توسط کامرانمیرزا به اطلاع شاه رسید، برکناری عینالدوله و برقراری عدالتخانه بود.
به دستور عینالدوله، محمد ولیخان نصرالسلطنه مأمور بیرون نمودن تجمعکنندگان از مسجد جامع شد. زمانی که مذاکره برای خروج معترضان به جایی نرسید، کار به درگیری کشید. در این میان عدهای کشته و تعداد زیادی زخمی شدند. پس از این واقعه سختگیری بر محرکان و رهبران معترضان بیشتر شد. در پی فشارهای دولت، علما، وعاظ و بسیاری از طلاب رهسپار قم شدند. این مرحله «مهاجرت کبری» نام گرفت.
پس از مهاجرت علما عدهای از مردم (حدود چهل نفر) به سفارت انگلستان پناه برده در آنجا بست نشستند.
لازم به ذکر است بستنشینی در ایران و به طور مشخص در دوره قاجار امری طبیعی محسوب میشد. بستنشینی معمولاً در جوار اماکن مذهبی، امامزادهها، مساجد و منازل علما انجام میپذیرفت. بستنشینی دستهجمعی در سفارت کشوری بیگانه تقریباً برای اولین بار صورت میگرفت. تا قبل از این واقعه در مواردی معدود عدهای در سفارتخانة کشوری بیگانه بست نشسته بودند، اما در موارد مذکور ضمن اینکه تعداد پناهندگان بسیار اندک بود، بستنشینی در سفارت بیگانه امر پسندیدهای نبود؛ به گونهای که در یک مورد وقتی نظام العلماء ملایری در سفارت روسیه بست نشسته بود، سیدمحمد طباطبایی «فرستاد نظامالعلما را آوردند و فرمود: با بودن علما در تهران، مناسب نیست شما به سفارتخانه روس بروید.»
بنابراین بستنشینی در سفارت انگلستان امری قابل تأمل است. غیرعادی بودن این امر از نظر مورخین تاریخ مشروطه نیز دور نمانده است. احمد کسروی در این باره مینویسد:
در آن زمان در ایران، به جایی پناهیدن و بست نشستن و دارنده آنجا را به میانجیگری برانگیختن، یکی از شیوههای شناخته شده میبود. این کار را با امامزادهها و مسجدها کردندی، با خانة مجتهدان کردندی، با تلگرافخانههای دولتی کردندی اما با سفارتخانهها جز چند بار رخ نداده بود.
همانگونه که ذکر شد، قبل از بستنشینی معترضین در سفارت انگلستان موارد معدودی از پناه گرفتن و بستنشستن در جوار این سفارتخانه اتفاق افتاده بود اما نکته
حائز اهمیت اینکه نمایندگان سیاسی دولتهای خارجی و منجمله انگلستان، با استفاده از این حربه افراد وابسته و تحتالحمایه خود را از مجازات و تعقیب قانونی محافظت میکردند. این شیوه البته مورد اعتراض دولت ایران نیز قرار گرفته و در برههای به تیرگی روابط ایران و انگلستان منجر شده بود. پس از تیرگی روابط وزارت امور خارجه انگلستان طی دستورالعملی سفارتخانهها و کنسولگریهای این کشور را از پناه دادن به ایرانیان برحذر داشت. اما چند ماه بعد تغییر سیاست داده و اعلام کردند تا جایگزینی سیستم حکومتی بهتر در ایران به دادن پناهندگی به ایرانیان ادامه خواهند داد.
جالب توجه اینکه کاردار سفارت بریتانیا در تهران چند روز قبل از ورود معترضان به سفارتخانه، در نامهای به وزارت امور خارجه دولت متبوعش پیشبینی میکند به زودی عدهای از ایرانیان معترض در محل سفارت انگلیس در تهران تحصن خواهند نمود. جالبتر این که بین سفارتخانههای دولتهای مختلف، که آن زمان در تهران فعالیت میکردند، رقابتی سخت برای برگزاری تحصن در سفارتخانه ایشان درگرفت. گرانت داف، کاردار سفارت انگلیس در تهران، در نامه به ادوارد گری، وزیر امور خارجه بریتانیا به این مسئله اشاره نموده مینویسد: «سفارت روسیه در این قسمت حتی تا آنجا پیشرفت کرد که حاضر شده به هر کس که به آن سفارت پناهنده شود، توسط بانک استقراضی، یک تومان پرداخت کند.» در ادامه نامه از تلاشهای سفارتخانه آلمان در تهران جهت «شکرآب کردن رابطة دولت انگلیس با ایران» سخن رفته است. برخی منابع از پرداخت پول و قول پرداخت وام از سوی سفارت به متحصنین خبر میدهند.
عده بستنشینان در سفارت انگلیس به زودی افزایش چشمگیری یافت و نهایتاً به حدود پانزده هزار نفر رسید. در این مرحله نیز مهمترین خواستة معترضان برقراری عدالتخانه و بازگشت علما بود. خواستههای اولیه متحصنین در نامه سفارت انگلیس در تهران به وزارت امور خارجه ایران اینگونه بیان شده است: «اولاً: میگویند که بعد از این اطمینان جانی و مالی ندارند و دیگر آنکه سربازهایی که دولت صلاح دانسته به بازار گذارده به آنها اذیت و آزار میکنند. ثانیاً: تجار شکایت کرده بودند که به واسطه غیبت رؤسای علما نمیتوانند قراردادهای خود را به مهر برسانند و نیز نمیتوانند کلیة معاملات خود را مجری دارند. ثالثاً: میخواهند که دیوانخانههای عدلیهای برپا شود و این دیوانخانهها نبایستی فقط در دست مأمورین دولتی باشد، چون که اعتماد به آنها ندارند. رابعاً: تا اینکه رفع شکایت
آنها نشود از تحت حمایت انگلیس خارج نخواهند شد.» لازم به ذکر است مورد اخیر را سفارت انگلیس به خواستههای معترضین اضافه کرده بود. تا اینجا در خواستههای اولیه معترضان هیچ اشارهای به مشروطه و مشروطهخواهی نشده است.
در سفارت، از پناهندگان خواسته شد مطالب خود را مکتوب و ممهور نموده تحویل عوامل سفارتخانه دهند. نیز از آنان خواستند بدون اجازة سفارت ترک پناهندگی نکنند. همچنین از معترضین تضمینی اخذ شد به این مضمون که «به جاهای دیگر مراجعه نکنند، تا سفارت اقدام نماید» متحصنین «کاغذی به عنوان سند با امضای چند نفر از رؤسا به او [کاردار سفارت انگلستان] دادهاند که تا کار ماها را به انجام نرسانند، محال است از سفارت بیرون برویم.»
بستنشینان، تلگرامی تظلمآمیز به ادوارد هفتم، پادشاه انگلستان مخابره نمودند. پادشاه انگلستان در پاسخ، عمیقاً با پناهندگان اظهار همدردی نموده و تلگرام پناهندگان رابه مجلس نمایندگان بریتانیا فرستاد. هم پادشاه و هم مجلس نمایندگان انگلستان، از مظفرالدینشاه رفع تعدیات مستبدانه از مردم ایران را خواستار شدند. در مقابل، درخواست مظفرالدینشاه از دولت انگلستان مبنی بر دستور به سفارت این کشور در تهران برای اخراج پناهندگان ایرانی، بلااثر مانده و سر ادوارد گری، وزیر امور خارجه انگلیس، به این درخواست پاسخ رد داد.
سفارت در این برهه حساس توانست هدایت جریان اعتراض را به دست بگیرد. آنها از یک سو مانع از ورود نمایندگان و فرستادگان دولت ایران به سفارت شده و عملاً ارتباط متحصنین با دولت را قطع کرده بودند؛ و از سوی دیگر با ایفای نقش وساطت میان متحصنین و دولت ایران، در جریان هر مذاکرهای قرار میگرفتند و تأثیر میگذاشتند. به گفتة وکیلالدوله «انگلیسیها خوب چسبیده و سیاست خود را از پیش میبردند.»
اشاره شد که خواستة اولیه متحصنین در سفارت انگلستان در روزهای نخست تحصن بر محور تشکیل عدالتخانه و بازگشت علما متمرکز شده بود. اما رفته رفته تحتتأثیر فعالیتها و هدایت ظریف انگلیسیها خواستههای آنان تغییر کرد.
گزارشهای برجای مانده از رخدادهای درون سفارت به خوبی گویای فعالیت مرموزانة انگلیس در جهت به دست گیری رهبری جریان اعتراض است. یکی از گزارشها حاکی است «گرانت داف، کاردار سفارت انگلیس شبها به دیدار پناهندگان میرفت و با مردم
بسیار مهربانی میکرد و میگفت: «پادشاه انگلستان پدر مهربان شما است، شما از هر حیث در امان هستید، شما به جای عدالتخانه مشروطه بخواهید و منشیان سفارت که به زبان فارسی احاطه داشتند معنی مشروطه و حکومت مشروطه را برای آنان توضیح می دادند. از سوی سفارت به اکثریت پناهندگان کارت تحتالحمایگی داده شد تا هر وقت بخواهند از سفارت بیرون بروند، آسوده خاطر باشند. روی کارت پناهندگی نوشته شده بود: دارنده این کارت آقای ... با کسانش زیر حمایت دولت انگلیس هستند و هر کس با او حرفی دارد به سفارت اعلیحضرت پادشاه انگلستان و امپراطور هندوستان مراجعه کند.»
به این ترتیب نهضت عدالتخواهی و قانونطلبی مردمی و اصیل ایرانیان، دفعتاً در جهت مشروطهخواهی تغییر مسیر داد. معترضان برای تأسیس عدالتخانه و بازگشت علما، به سفارت انگلستان پناهنده شدند و آنچه از دل سفارت بیرون آمد مشروطهای بود به تعبیر جلال آلاحمد «نیمبند». ایرانیان به اذعان صاحبنظران و حتی بازیگران سیاسی عهد مشروطه به هیچوجه آمادگی مشروطه را نداشتند. زمینهها و بسترهای تشکیل دولت مشروطه در ایران زمان مظفرالدینشاه نه تنها مهیا نبود، بلکه زمان زیادی نیاز بود تا این بسترها و زمینهها فراهم گردد.
از نظام مستشاری تا دیکتاتوری نظامی
دومین مورد از دخالتهای انگلستان در تعیین شیوه عملکرد نظام سیاسی حاکم بر ایران، پس از جنگ جهانی اول رخ داد. تحولات متعاقب جنگ خانمانسوز اول جهانی در صحنه بینالملل و نیز در داخل ایران باعث تغییر و تحولی محسوس در سیاست خارجی بریتانیا در ایران شد. در مرزهای شمالی ایران، امپراطوری تزاری روسیه جای خود را به انقلابیونی سپرده بود که خواستار صدور انقلاب خود بودند. هر چند رقابت بین انگلستان و روسیه و اهمیت استراتژیک ایران در سیاست خارجی انگلستان از سالیان دور در جریان بود و همین امر سرمنشأ بسیاری از تحولات و رخدادها در روابط ایران و انگلیس محسوب میشد، اما این بار جنس رخدادها از گونهای دیگر بود. از یک سو در جریان جنگ جهانی اول خسارات و لطمات فراوانی عاید انگلستان شده و این کشور در نگهداری نیروهای نظامی در ایران دچار مشکل شده بود و از سوی دیگر نمیتوانست ایران را بلادفاع در برابر تهدید بالقوه روسهای بلشویک رها نماید. انگلیسیها از پیشروی همسایه قدرتمند
شمالی ایران به شدت نگران بودند. این پیشروی ضمن این که منابع عظیم و سرشار نفت جنوب را تهدید میکرد، تهدیدی ویژه برای مستعمره زرخیز انگلستان یعنی هند محسوب میشد. در این شرایط لرد کرزن طرحی ریخت که با اجرای آن منافع انگلستان با هزینه ایران حفظ میشد.
پس از جنگ جهانی اول اهمیت ایران بیشتر شد. لذا کارگزاران سیاست خارجی بریتانیا مباحث مفصلی در این باره مطرح میکردند که از جمله آنها پیشنهاد سر پرسی کاکس، مبنی بر اخذ قیمومیت انگلیس بر ایران از کنفرانس صلح پاریس بود. البته این پیشنهاد به شدت از طرف دولت انگلیسی هند رد شد. لرد کرزن که با مسائل ایران و خاورمیانه آشنایی کامل داشت، ایجاد نظام مستشاری را پیشنهاد نمود. نظام مستشاری، که تحت عناوین دیگری نظیر «رژیم تحتالحمایگی» یا «سلطة نامرئی» از آن یاد میشود، قبلاً توسط انگلیسیها در مصر با موفقیت اجرا شده بود.
برای فراهمسازی زمینههای استقرار نظام مستشاری در ایران، وزارت خارجه بریتانیا سر پرسی کاکس نظامی و سیاستمدار با تجربه انگلیسی را به عنوان وزیرمختار روانه تهران کرد. وزیرمختار جدید، رفتاری جدید و مأموریتی جدید داشت. دولتآبادی در این باره مینویسد: «وزیرمختار جدید از پشت میز کارش در سفارت انگلیس به تمام کارهای کشور مداخله میکرد و صریح و بیپروا به رجال ایرانی میگفت: "حرف زیادی را باید موقوف کنید و هر آنچه را که میگویم بیکم و کاست به کار ببندید"...» طرحی که انگلستان برای استقرار نظام مستشاری در ایران تهیه کرده بود و کاکس مأمور انجام آن بود، در قالب قراردادی سیاسی، نظامی و اقتصادی بین ایران و انگلستان طراحی شده بود، که به مناسبت سال میلادی امضای آن به قرارداد 1919 معروف شد.
نطفة قرارداد معروف به 1919، در دورانی که لرد کرزن کفالت وزارت خارجه انگلستان را عهدهدار بود، منعقد شد. اساساً «نقشه قرارداد 1919 که ایران را زیر مهمیز قدرت بریتانیا قرار میداد، بخشی از برنامة کلی و سیاسی لرد کرزن بود که چهارچوب آن را از همان روزهای تحصیل در دبیرستان ایتن در ذهن خود آفریده بود. او میخواست از مرزهای شمالی هند تا کرانههای مدیترانه، سلسلهای از کشورهای حایل (Buffer State)، بیافریند که از نفوذ خطر اروپایی به کرانههای هندوستان جلوگیری کنند.» کرزن برای تحقق آمال خود، طرح قرارداد مذکور را پی ریخت. وی با همکاری کاکس، وزیرمختار
انگلیس در تهران، سه تن از سیاستمداران ایرانی را با خود همراه ساخت. سه سیاستمدار ایرانی، یعنی حسن وثوقالدوله، علیاکبر صارمالدوله و نصرتالدوله فیروز، که «مثلث حاکم» لقب گرفتند، تلاشهای خود را برای انعقاد قرارداد دوجانبه بین ایران و انگلیس به کار بستند.
قرارداد پس از مدتها کشمکش بین سیاستمداران و کارگزاران سیاست خارجی بریتانیا، در مرداد 1298 به امضا رسید. سر پرسی کاکس در نامهای به وثوقالدوله، نخستوزیر، درباره سرنوشت پادشاه ایران و جانشینان او در چارچوب قرارداد، خاطرنشان میکند:
جناب اشرف! با توجه به قراردادی که امروز، نهم اوت 1919، میان دولتین ایران و انگلیس بسته شد، از جانب دولت متبوعم اجازه دارم به اطلاع عالیجناب برسانم که اعلیحضرت سلطان احمدشاه قاجار و جانشینان ایشان مادام که بر وفق سیاست و صوابدید ما در ایران عمل کنند، از حمایت دوستانة حکومت اعلیحضرت پادشاه انگلستان برخوردار خواهند بود. [امضا: پرسی کاکس]
بدین ترتیب وظیفهای که روسها بر اساس ماده 7 عهدنامه ترکمانچای بر عهده گرفته بودند، اکنون به انگلیسیها واگذار شد.
قرارداد 1919 که ایران را آشکارا تحتالحمایه بریتانیا میکرد، با مخالفت گستردة اقشار مختلف مردم ایران و چهرههای سیاسی ملی و ایراندوست مواجه شد.
عبدالله مستوفی در واکنش به دفاع وثوقالدوله از قرارداد، نوشت:
شاید تصور کردهاید که ایران چه چیز دیگری هم داشته است که شما به انگلیسیها نبخشیده باشید... عبث تشویق نکنید. همین اندازه خدمتی که به انگلیسیها کردهاید، آنها را مالک همه چیز ایرانیان نموده و میتوانید مطمئن باشید که – به قول روزنامه مضحکة [= فکاهی، طنز] منطبعة پاریس – مملکت ایران را به پنجاه سانتیم [یک عباسی] به انگلیسیها فروختهاید.
اما مهمترین مخالف قرارداد در داخل کشور آیتالله مدرس بود. زیرا به گفته مورخالدوله سپهر «مدرس در این تاریخ، قدرت و محبوبیت عجیب در ایران داشت و کلامش مثل وحی مُنزل مورد قبول و احترام قاطبة ملت بود.» مخالفتهای گستردة داخلی و خارجی مانع از آن شد تا احمدشاه (که در آن زمان در انگلیس به سر میبرد)
تن به امضای قرارداد دردهد. وی با صرافت نقشه عاقدین قرارداد را خنثی کرد. عوامل دستاندرکار قرارداد در نظر داشتند با تأییدی که از احمدشاه میگرفتند در غیاب مجلس شورای ملی وجههای قانونی به آن داده و دست به کار اجرای مفاد آن شوند. اما احمدشاه اظهار داشت که وی پادشاه دولت مشروطه بوده و بر اساس قانون اساسی فاقد مسئولیت میباشد. لذا از لحاظ قانونی اجازة امضای چنین قراردادی را ندارد و همه مسئولیت به دوش مجلس شورای ملی است.
پس از عدم موفقیت طراحان قرارداد در ستاندن تأیید احمدشاه، تمام تلاش آنها به برگزاری انتخابات دوره چهارم مجلس شورای ملی معطوف شد. آنان در نظر داشتند با دخالتهایی که در انتخابات به عمل خواهند آورد، مجلسی طرفدار قرارداد تشکیل دهند و از طریق مجلس طرح خود را عملی نمایند. هر چند تلاشهایی برای برگزاری انتخابات انجام شد و حتی در برخی از ایالات انتخابات برگزار و نمایندگانی که بعدها به «وکلای قراردادی» مشهور شدند انتخاب شدند، اما مجلس موردنظر هیچگاه تشکیل نشد. لذا طرح قرارداد و به تبع آن استقرار نظام مستشاری در ایران ناکام ماند. پس از ناامیدی انگلیسیها از تصویب و اجرای قرارداد 1919، طرح دیگری درانداخته شد. این بار کودتای نظامی و روی کار آمدن دولت مقتدر نظامی در دستور کار سیاست خارجی انگلستان در قبال ایران قرار گرفت.
بنابراین سردمداران سیاست خارجی انگلستان به تمهید مقدمات انجام کودتا پرداختند. با توجه به شرایط کشور و بیثباتی و هرج و مرجی که پس از مشروطه دامنگیر ایران شده بود، در این زمان افکار عمومی به ویژه نخبگان سیاسی جامعه در اندیشه روی کار آمدن دولتی قوی و متمرکز بودند که به نابسامانیها پایان داده و کشور را از ورطه نابودی نجات دهد. حتی فکر کودتا در محافل ملی و داخلی نیز مطرح بوده است. ملکالشعرای بهار در این باره مینویسد:
... فکر تغییر وضع سیاسی در هر سری دور میزده است و از شاه تا شهزاده و از عالم و عامی همه دریافته بودند که با این وضع شربالیهود و اصول ریاکار و پوشاندن لباس ملی بر اغراض فرومایة شخصی نمیتوان کار کرد و همه درصدد بودند که از طریق کودتا و جمع قوای متشتت و تمرکز آنها میتوان به سرمنزل مقصود رسید...
علاوه بر این، در همسایگی ایران، رژیمی کمونیستی با ایدئولوژی انقلابی برپا شده
بود؛ و با توجه به شرایط خاص ایران، بیم آن میرفت که انقلابش به نحوی به ایران نیز سرایت کند. این وضعیت به شدت موجب نگرانی انگلیسیها بود. وزیرمختار انگلستان در تهران، در گزارش ارسالی خود به کرزن، وزیر امور خارجة بریتانیا، متذکر میشود اوضاع بیثبات ایران پس از تخلیه قوای انگلیس میتواند منجر به یک انقلاب جمهوریخواهانه در ایران شود.
بنابراین انگلیسیها با شرایطی ویژه روبرو بودند؛ آنان از سویی مجبور بودند نیروهایشان را از ایران خارج سازند و از سوی دیگر به شدت از پیشروی روسها در ایران احساس نگرانی میکردند. ضمن اینکه افکار عمومی و شرایط داخلی نیز به نوعی مستعد وقوع یک انقلاب یا کودتا بود. در این شرایط حساس سیاستمداران انگلیسی با استفاده از شرایط و زمینههای داخلی و بهرهگیری از شرایط خارجی برنامههای خود را به بهترین نحو عملی ساختند.
برای خروج نیروهای انگلیسی از ایران، ژنرال ادموند آیرونساید از طرف دولت انگلستان مأموریت یافت تا با کمترین خطرات به این برنامه جامه عمل بپوشاند. آیرونساید در ابتدا خواستار خروج بیدردسر نیروهای انگلیسی و بازگشت وضعیت به زمان پیش از قرارداد بود. اما اوضاع نامطلوب در ایران و ناتوانی حکومت مرکزی در اداره امور کشور وی را بیش از پیش نگران میساخت. گزارشهای مقامات سیاسی – نظامی بریتانیا در تهران این نگرانی را تأیید میکرد. بازدید آیرونساید از نیروهای قزاق و ملاقات وی با سردار همایون، فرمانده قزاقها، او را به این نتیجه رساند که میبایست به دنبال «مرد مقتدری» برای فرماندهی نیروهای نظامی باشد.
آیرونساید در بازدیدهایش از نیروهای نظامی ایران، با فردی به نام رضاخان آشنا شد. وی در اولین دیدار رضاخان را چنین توصیف کرد: «شانههای پهن، سر و وضعی بسیار مؤقر و قدی بلند، بیش از 80/1 متر داشت. بینی عقابی و چشمان درخشانش قیافهای پرشور و نشاط به او میداد.»
آیرونساید پس از دید و بازدیدهایش گزارش کاملی تهیه کرد. در این گزارش به این نتیجه رسیده بود که باید حکومت ایران به فردی مقتدر واگذار شود. وی در قسمتی از این گزارش که پس از دیدارش با احمدشاه تهیه نموده، مینویسد: «... تکلیف ایران با چنین فرمانروایی چیست؟ تعجب نیست که مملکت این همه به گل فرو رفته است. ایران
به مرد مقتدری نیاز دارد که از این ورطه بیرونش کشد.» رضاخان، همان «مرد مقتدر» آیرونساید بود.
نظرات آیرونساید در واقع منعکسکننده مواضع وزارت جنگ بریتانیا بود. اما در سوی دیگر وزارت امور خارجه این کشور که وظیفه اصلی تعیین سیاست انگلستان در قبال ایران را داشت، مدتی قبل از آیرونساید در تدارک انجام همان ایدهای بود که نماینده وزارت جنگ انگلیس پس از مشاهده اوضاع ایران به آن نائل شده بود. به هر حال مقدمات کودتا را میبایست در دوره نخستوزیری مشیرالدوله جستجو کرد.
مشیرالدوله که پس از وثوقالدوله زمام امور کشور را به دست گرفته بود، تصویب قرارداد 1919 را به تشکیل مجلس موکول کرد. آنگونه که ذکر شد تشکیل مجلس نیز عملی نگردید. بنابراین از این زمان انگلیسیها دست به کار انجام مقدمات کودتا شدند. اولین مانع در برابر سیاست انگلیس در این زمان شخص مشیرالدوله بود. مشیرالدوله توانسته بود با موفقیت جنبش شیخمحمد خیابانی در تبریز را سرکوب کند و کنترل آذربایجان را به دست گیرد. همچنین با اعزام نمایندهای به گیلان با جنگلیها وارد مذاکره شده بود. در زمینه روابط خارجی نیز با اجرای سیاست موازنة منفی و اعزام نمایندهای به مسکو موفقیت قابل ملاحظهای به دست آورده بود.
انگلیسیها در اولین قدم باید دولت مشیرالدوله را ساقط میکردند. برای انجام این منظور به عنوان اولین اقدام مساعدة 350 هزار تومانی را که برای پرداخت حقوق قزاقها از مدتها پیش میپرداختند، قطع کردند. با این اقدام، مشیرالدوله که از مدتها پیش تحت فشار انگلیسیها قرار گرفته بود استعفا کرد و سپهدار رشتی جای او را گرفت. قدم بعدی انگلیسیها اخراج افسران روسی و استاروسلسکی، فرمانده روسی نیروی قزاق بود. این اقدام علیرغم بیمیلی احمدشاه انجام گرفت. استاروسلسکی و دیگر افسران قزاق بدون اینکه فرصت دفاع از خود بیابند، به اتهام اختلاس و ارتباط با دولت شوروی برکنار و از مرز کرمانشاه از ایران خارج شدند. پس از اخراج استاروسلسکی، سردار همایون به فرماندهی نیروهای قزاق منصوب شد.
همانگونه که ذکر شد انگلیسیها مقدمات و مطالعات لازم را برای کودتا انجام داده بودند. آنها به دنبال دو رهبر بودند. یکی از آنها میبایست مسئولیت و رهبری نظامی را بر عهده بگیرد و دیگری رهبر سیاسی کودتا باشد. در خصوص رهبر نظامی گزینههای
متعددی از سوی انگلیسیها مورد مطالعه قرار گرفتند. سپهسالار تنکابنی، ماژور فضلاللهخان، غلامرضاخان میرپنج، محمدصادقخان سردار مخصوص، امیر موثق و عبداللهخان امیرطهماسبی از جمله افرادی بودند که برای رهبری کودتا با آنها گفتوگو شد. از میان افراد مذکور برخی از قبول مسئولیت خودداری نمودند و بعضی هم از سوی انگلیسیها مناسب تشخیص داده نشدند.
به هر حال رضاخان میرپنج به عنوان فرمانده نظامی کودتا انتخاب شد. در خصوص انتخاب رضاخان برای فرماندهی نظامی کودتا اردشیر ریپورتر، عامل و جاسوس انگلیس در ایران نقش مهمی داشت. وی که از مدتها قبل از کودتا رضاخان را میشناخت، او را به آیرونساید معرفی کرده بود. آیرونساید نیز وی را به نورمن معرفی کرد.
اردشیر جی ریپورتر در مورد آشنایی با رضاخان و معرفی وی به آیرونساید مینویسد:
... در اکتبر سال 1917 بود که حوادث روزگار مرا با رضاخان آشنا کرد... ملاقاتهای بعدی من با رضاخان در نقاط مختلف و پس از متجاوز از یک سال بیشتر در قزوین و تهران صورت میگرفت... به زبانی ساده تاریخ و جغرافیا و اوضاع سیاسی اجتماعی ایران را برایش تشریح میکردم... اغلب تا دیرگاهان به صحبت من گوش میداد... من به تفصیل برایش شرح دادم که طبقه علماء و آخوندها و ملاها چگونه در گذشته نه چندان دور، آماده وطنفروشی بودند... به دستور وزارت جنگ (وینستون چرچیل) در لندن و نایبالسلطنه هند، همکاری نزدیک ژنرال آیرونساید و من آغاز گردید... سرانجام او [رضاخان] را به آیرونساید معرفی کردم...
در مورد رهبر سیاسی کودتا، سیدضیاءالدین طباطبایی بهترین گزینه بود. سیدضیاء ویژگیهایی داشت که وی را از هر حیث برای انجام کودتا ممتاز میساخت؛ انگلوفیل مشهوری که سرسپردگیاش به انگلیسیها شهره آفاق بود. فردی که در روزنامه معروف خود رعد در زمان جنگ جهانی اول به نفع انگلیسیها و متفقین مقاله مینوشت، مدافع سرسخت قرارداد 1919 بود و در دفاع از آن با همکاری کلنل هیک انگلیسی، کمیته آهن را تشکیل داد. سیدضیاء خاستگاه اشرافی نداشت و به خوبی میتوانست نقش یک رهبر انقلابی را ایفا کند. ضمن این که چیرهدستیاش در روزنامهنگاری به وی امکان نوشتن و صدور بیانیههای انقلابی و عوامفریبانه را میداد.
برای سهولت کار، چندی قبل از کودتا، به اتباع کشورهای اروپایی و آمریکا هشدار
میدهند که تهران را ترک کنند. آنان حتی تسهیلات ترک ایران را برای اتباع خارجی فراهم کرده بودند. امیل لوسوئور، دیپلمات فرانسوی که در زمان کودتا در ایران بوده در این باره مینویسد:
انگلیسیها با اقدام به تشویق خارجیان به ترک تهران در ماههای دی و بهمن [1299]، آشکارا هدفی دیگر منهای حفظ جان انسانها و منافع مادی داشتند. آنها میخواستند که میدان در برابرشان خالی و تمامی صاحبمنصبان اروپایی را از صحنه دور کنند تا در هنگام وقوع حوادثی که در حال تدارک آنها بودند از اقدام به کنترلی که ممکن بود اسباب زحمت بشود جلوگیری کنند.
با تمهید مقدمات لازم، سرانجام در بامداد سوم اسفند 1299 عدهای از نیروهای قزاق به فرماندهی رضاخان وارد تهران شده و بدون اینکه با مانعی جدی روبرو شوند در عرض چندین ساعت تهران را فتح کردند. کودتا در حقیقت نسخه دوم قرارداد 1919 محسوب میشد. انگلیسیها بیشتر آنچه را که به واسطه قرارداد درصدد کسب آن بودند از طریق کودتا به دست آوردند. آنان خواستار ایجاد نظامی مستشاری در ایران بودند تا حافظ منافع انگلستان در ایران و خاورمیانه باشد. اکنون موفق به ایجاد دولتی دستنشانده شده بودند. این واقعیت در تلگرام نورمن به لندن که پس از کودتا مخابره شده به وضوح بیان شده است:
... سیدضیاء درباره سیاستی که پس از تشکیل کابینهاش اتخاذ کرده، اطلاعات محرمانة زیر را در اختیار من قرار داده است: ... طبق اطمینانی که سیدضیاء به من داد، قدمهای لازم بیدرنگ برداشته خواهد شد تا عدهای از افسران و مستشاران انگلیسی در وزارتخانههای جنگ و دارایی مشغول کار گردند. ... سیدضیاء مطمئن بود که اگر ما نصایح و پیشنهادهای او را به کار ببندیم چنین سیاستی در مرحلة آخر به نفع کامل بریتانیا تمام خواهد شد و اغلب آن مزایایی را که دولت ما تحت قرارداد 1919 به دست آورده بود، بعد از الغای قرارداد هم کماکان در پشت پرده حفظ خواهد کرد.
پس از کودتا تحولاتی در ایران به وقوع پیوست که نظام سیاسی مستقر را به چالشی بزرگ کشید. در رأس این وقایع رضاخان میرپنج قرار داشت. رضاخان که پس از کودتا به لقب سردارسپه ملقب شده بود، به محض ورود به صحنه سیاست ایران که با کمک و حمایت انگلیسیها صورت گرفت، درصدد کسب قدرت بیشتر و پا نهادن بر بالاترین پلکان قدرت برآمد. اندکی بعد از کودتا، وزیر جنگ و مرد قدرتمند کابینه شد و در تمام
کابینههای پس از کودتا مقام و موقعیت خود را حفظ کرد؛ و سرانجام خود به نخستوزیری رسید. در همین زمان بود که به فکر تغییر رژیم افتاد و میخواست رئیسجمهور ایران شود؛ و ترتیبی داد تا جنب و جوشی ظاهراً خودجوش در سراسر ایران ایجاد شده و خواهان اضمحلال قاجار و استقرار رژیم جمهوری در ایران شود. اما ایستادگی روحانیت به ویژه آیتالله مدرس در مقابل این جریان ساختگی سرانجام رضاخان و همقطاران وی را ناکام گذارد. همزمان با زمزمههای جمهوریخواهی از سوی طرفداران رضاخان، سر پرسی لورن، وزیرمختار بریتانیا در تهران، در نامهای به دولت متبوع خود، از این مسئله احساس نگرانی نموده و در مورد این که امکان بروز بیثباتی و به خطر افتادن منافع انگلستان وجود دارد هشدار داده، از دولت متبوعش میخواهد تعیین تکلیف نماید. وزارت امور خارجه انگلستان در این باره خطاب به لورن نوشت: «شاه بیلیاقتی خود را به اثبات رسانده است و غیبت او از صحنه ضایعهای نخواهد بود.»
زمانی که غوغای «جمهوریخواهان» در ایران بالا گرفت، سر پرسی لورن، وزیرمختار بریتانیا در ایران، به وزارت خارجة انگلستان گزارش داد:
باور من آن است که احمدشاه یا خلع و یا مجبور به استعفا خواهد گردید و بنابراین به جای رژیم فعلی یکی از این سه راه را باید برگزید: 1. نیابت سلطنت 2. تغییر سلسله قاجار 3. رژیم جمهوری.
لورن بلافاصله در گزارش بعدی مینویسد:
من قصد دارم که در یکم مارس رئیسالوزراء را ببینم و از او پیرامون برنامه کارش پرسوجو کنم؛ خیلی اهمیت دارد که من نظر شما را پیش از ملاقات بدانم. نظر خود من این است که با اندیشه جمهوریخواهی مخالفت و نگاهداری رژیم مشروطه سلطنتی فعلی را توصیه کنم. تغییر رژیم فعلی و برگزیدن یک رژیم نو که کشور آماده پذیرفتن آن نیست با خطرات ناشمردنی داخلی و خارجی همراه خواهد بود.
وزارت امور خارجه انگلستان در پاسخ لورن وی را از دخالت در این موضوع برحذر داشته و مینویسد:
اگر ایرانیها میخواهند یک رژیم جمهوری در کشور خود بنیان گذارند، این کار کاملاً مربوط به خودشان است و شما نباید در این مسئله دخالت کنید و یا رئیسالوزرای ایران را به سود یا زیان جمهوریگری تشویق کنید.
دولت بریتانیا از رضاخان راضی بود و تلاشهای وی را که تأمینکننده منافع بریتانیا بود، میستود. آنها طرفدار رضاخان بودند خواه رئیسجمهور باشد خواه پادشاه.
البته در این میان ترجیح برخی سیاستمداران انگلیسی به ویژه سر پرسی لورن این بود که رضاخان در هیأت یک پادشاه بر تخت حکومت ایران تکیه زند.
نظام سیاسی ایران و آزمون و خطای انگلیسیها
دخالتهای مستقیم و غیرمستقیم انگلیسیها در تعیین نوع نظام سیاسی حاکم بر ایران و انتخاب شاه، منحصر به دوران سلطنت قاجار نمیشود. این رویه در دوران پهلوی نیز ادامه مییابد. زمانی که حاکم ایرانی برکشیدة انگلستان، در جریان جنگ جهانی دوم، برخلاف میل آنها عمل میکند، ابتدا او را مجبور به استعفا و خروج از کشور نموده، سپس برای آینده حکومت ایران تصمیمگیری مینمایند.
در این قسمت که آخرین بخش مقاله حاضر است به اختصار دخالتهای انگلستان در امور حاکمیت و حکومت ایران در دوران جنگ جهانی دوم و سقوط رضاشاه مورد بررسی قرار میگیرد. تفاوت این برهه با دو مورد قبل (مشروطه و جنگ جهانی اول) در این است که این بار انگلیسیها نه تنها در رقابت با روسیه اقدام به تغییر نظام حاکم بر ایران نمینمایند بلکه رقیب دیرین خود را شریک خود قرار میدهند.
با حمله نیروهای آلمان به خاک لهستان در اول سپتامبر 1339م (دهم شهریور 1318ش) دومین جنگ جهانی آغاز شد. ایران در این جنگ اعلام بیطرفی نمود؛ اما چهار روز پس از حمله قوای آلمان به خاک روسیه، سر ریدر بولارد، وزیرمختار انگلستان در ایران، به همراه اسمیرنوف، سفیر روسیه در تهران، با رضاشاه دیدار کردند و از او خواستند دستور اخراج اتباع آلمان از ایران را صادر کند. سفرای انگلستان و روسیه اتباع آلمان را به جاسوسی و خرابکاری علیه متفقین متهم میکردند. رضاشاه با این استدلال که فعالیت آلمانیها در ایران محدود به کارهای ساختمانی و امور بازرگانی است، از انجام خواستة متفقین سر باز زد. اخطارهای بعدی انگلستان و شوروی نیز از سوی دولت ایران نادیده گرفته شد. حتی درخواست مشترک شوروی و انگلستان از ایران مبنی بر اخراج اتباع آلمان که به صورت اولتیماتوم مطرح شده و در تاریخ شانزدهم اوت 1941/25 مرداد 1320 از سوی دولت ایران جدی تلقی نشد. یک هفته پس از اولتیماتوم، یعنی روز 25 اوت/ 3 شهریور، نیروهای
ارتش شوروی از شمال و انگلیسیها از جنوب وارد خاک ایران شده و ضمن نقض بیطرفی ایران، عملاً خاک کشور را اشغال کردند.
پیشروی نیروهای انگلیس و شوروی رضاشاه را به وحشت انداخت. تمام شروط انگلستان و شوروی از سوی دولت ایران پذیرفته شد. اما این بار انگلستان و دولت متفقش شوروی در حالی که نوار جنوبی و شمال ایران را کاملاً اشغال کرده و تنها باریکهای از مرکز و پایتخت باقی مانده بود، استعفای رضاشاه را پیششرط عدم اشغال تهران اعلام کردند. فروغی که به تازگی از سوی رضاشاه به نخستوزیری منصوب شده بود مأمور مذاکره با شوروی و انگلستان شد تا از فروپاشی حکومت پهلوی جلوگیری کند.
پس از حذف رضاشاه از صحنة حاکمیت ایران، از سوی دو دولت شوروی و انگلستان طرحهایی برای حکومت ایران و به طور مشخص، نظام و شخصی که باید در ایران استقرار یابد، مطرح گردید. یکی از طرحهای پیشنهادی که از سوی انگلیسیها ارائه شده بود، سپردن مجدد سلطنت به خاندان قاجار بود.
در جلسه هشتم سپتامبر کابینه انگلستان به ریاست وینستون چرچیل در مورد مسئله ایران تصمیمگیری شد. آمر، وزیر امور هندوستان، در این باره مینویسد:
آنتونی [ایدن، وزیر امور خارجه] گفت روش شاه رضایتبخش نیست و با رد آخرین پیشنهادهای ما چارهای جز حرکت دادن نیروها به طرف تهران نیست. من اصرار کردم که مهلت چهل و هشت ساعتهای به آنها داده شود تا معلوم گردد آیا این پیشنهادها را جدی تلقی بکنیم. در پایان یک راهحل وسط در نظر گرفته شد، بدین معنی که ضمن قبول پیشنهاد من و به موازات آن، تصمیم گرفته شد از شاه خواسته شود دست به یک رشته اصلاحات و تغییرات فوری بزند، چیزی که بعید به نظر میرسد مورد قبول واقع شود... من، پرنس حسن [محمدحسنمیرزا قاجار] را که در ولز اقامت دارد دعوت کردهام تا فردا برای ملاقات با او [= ایدن] ضمن صرف ناهار به لندن بیاید.
ظاهراً آنتونی ایدن، وزیر امور خارجة انگلستان با محمدحسنمیرزا ولیعهد احمدشاه و مدعی تاج و تخت سلسله قاجار و نیز پسرش حمیدمیرزا دیدار و گفتگو میکند. ایدن از این دیدار ابراز رضایت نموده و سر هوراس سیمور، وزیرمختار انگلستان در ایران طی سالهای 1936 تا 1939 و معاون وقت وزارت امور خارجه انگلستان را مأمور بررسی موضوع مینماید. سیمور نیز از هارولد نیکلسون نماینده مجلس و سرپرست «بیبیسی» که
به امور ایران آشنایی داشته کمک میگیرد.
نیکلسون روز 13 سپتامبر با محمدحسنمیرزا و پسرش حمیدمیرزا دیدار و گفتگو میکند. وی ماجرای این ملاقات را اینگونه شرح میدهد: «من و پرنس حسن ایرانی برای صرف ناهار به بولستین رفتیم تا در آنجا به هوراس سیمور از وزارت خارجه ملحق بشویم. هدف از ناهار بیشتر این بود که سیمور درباره این موضوع قضاوت کند که آیا پرنس حسن یا پسر او شایسته تصاحب تاج و تخت ایران هستند؟» در جریان گفتگو نیکلسون از محمدحسنمیرزا در مورد پسرش حمیدمیرزا سئوال میکند. «پرنس به زبان فرانسه زمزمه میکند: اسم او دروموند است... من میپرسم آیا او فارسی حرف نمیزند؟ پرنس باز هم به زبان فرانسه و با خوشحالی جواب میدهد: «یک کلمه هم نمیداند. حتی یک کلمه»
پس از ملاقات مذکور نیکلسون به این نتیجه میرسد که حمیدمیرزا، در حالی که حتی قادر به تکلم به زبان فارسی نیست نمیتواند گزینه مناسبی برای حکومت باشد. نظر وی از سوی سر ریدر بولارد، وزیرمختار انگلیس در تهران نیز تأیید میشود. بنابراین انگلیسیها از سپردن حکومت به خاندان قاجار منصرف شده طرحی دیگر را به اجرا میگذارند.
بر اساس طرح جدید که از سوی انگلستان و شوروی تهیه شده بود، رژیم سیاسی ایران از مشروطه به جمهوری تغییر مییافت. وزیرمختار انگلستان در این باره به محمدعلی فروغی نخستوزیر وقت اعلام کرد:
از دولت متبوع من دستور رسیده است قبول هر پیشنهادی از طرف دولت ایران غیر از آنچه قبلاً مذاکره شده منوط به تغییر حکومت در ایران است؛ اتفاقاً همکار من هم، چنین دستوری از مسکو دریافت کرده است. ما به این شرط با خواستههای شما موافقت میکنیم که رژیم کشور ایران تغییر پیدا کند و حکومت شما از مشروطه به جمهوری مبدل شود. البته دولت متبوع من و سایر دوستان معتقدیم تدریجاً در تمام دنیا رژیمهای سلطنتی به جمهوری تبدیل خواهند شد کمااینکه در همین دو سال اخیر خیلی از رژیمها تغییر یافته است.
پیشنهاد مذکور با استقبال فروغی مواجه نشد. محسن فروغی در این باره میگوید: «... در نخستین روزهای مذاکرات، نمایندگان دو کشور اصرار به تغییر رژیم از مشروطه سلطنتی به جمهوری داشتند. برای اینکه پدرم به این خواسته جامة عمل بپوشاند گفته بودند رئیسجمهور ایران کسی جز شما نخواهد بود. وقتی از پدرم منصرف شدند به محمد ساعد
مراغهای که در آن ایام سفیرکبیر ایران در مسکو بود، پیشنهاد ریاستجمهوری را داده بودند. او نیز به دلایلی روسها را منصرف کرده بود.»
به گفته محسن فروغی، پس از عدم استقبال محمدعلی فروغی از پیشنهاد وزیرمختار انگلیس، پیشنهاد دیگری مطرح میشود: «سومین فرزند ذکور رضاشاه به نام غلامرضا که در آن تاریخ 18 ساله بوده است به سلطنت برگزیده شود و نیابت سلطنت را پدر[م] به عهده بگیرد.» فروغی ادامه میدهد:
پدرم پیشنهادهای بالا را به استناد قانون اساسی و متمم آن و قوانین جاری مملکت و اوضاع و احوال ایران رد کرده بود و در یک جلسه شدیداً وزیرمختار انگلیس را از این که این کشور به کام کمونیستها خواهد رفت ترسانده بود. سرانجام رضایت به سلطنت محمدرضا پهلوی جلب گردید...
پانوشتها
کارشناس اسناد و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران.
. 1. ن.ک به: جهانگیرمیرزا قاجار، تاریخ نو، به اهتمام عباس اقبال آشتیانی، انتشارات علمی، تهران، 1327 ، ص 102
. 1363 ، ص 171
. 3. احمد خان ملک ساسانی، سیاستگران دوره قاجار، تهران، انتشارات هدایت، بی تا، ص 91
، 1361 ، ص 182 و مهدی ملک زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، انتشارات علمی، تهران، چاپ سوم، ج 1
.95- صص 96
.29- 1389 ، صص 47
انقلاب » ، 6. یادداشت های مرحوم سیدمحمد طباطبایی، (نسخه خطی ) ص 5، به نقل از محمدمهدی مرادی خلج
در مجله دانشکد ه ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، شماره اول و دوم، « مشروطیت و بیگانگان
. سال بیست وپنجم، بهار و تابستان 1371 ، ص 98
.40- 30 و 41 - آگاه، تهران، 1362 ، بخش اول، ص 273 . و کریمی، همان، صص 35
تنها به عنوان یک رویداد تاریخی که در ادامه آن وقایع دیگری به وقوع پیوسته و نهایتاً منجر به انقلاب
مشروطیت گردید ذکر کرده است.
.67- 9. احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران، انتشارات میلاد، تهران، 1385 ، صص 73
. 10 . پیشین، ص 74
. 11 . پیشین، ص 77
. 12 . صفایی، نهضت مشروطه بر پایه اسناد وزارت امور خارجه، ص 134
.107- 13 . کسروی، همان، صص 109
. ن.ک به: عباس خالصی، تاریخچة بست و بست نشینی در ایران، انتشارات علمی، تهران، بی تا، صص 147
.70- 15 . سر دنیس رایت، نقش انگلیس در ایران، ترجمه فرامرز فرامرزی، انتشارات فرخی، تهران، ص 71
. 16 . سر دنیس رایت، ایرانیان در میان انگلیسی ها، ترجمه کریم امامی، نشر و پژوهش فرزان روز، تهران، 1385 ، ص 375
17 . حسن معاصر، تاریخ استقرار مشروط یت در ایران، مستخرجه از اسناد محرمانه وزارت امور خارجه انگلستان،
. انتشارات ابن سینا، تهران، 1353 ، ج 1، ص 96
در مجموعه مقالات نهضت مشروطیت ،« نقش انگلیس در برپایی رژیم مشروطه در ایران » ، 18 . ابراهیم صفایی
. ایران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، ص 151
. 19 . آرشیو مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، سند شماره 31
.42- 20 . ابراهیم صفایی، اسناد مشروطه، نامه های وکیل الدوله، سخن، بی تا، صص 43
21 . روزنامه اخبار مشروطیت و انقلاب ایران؛ یادداشت های حاجی میرزا سیداحمد تمجیدالسلطان تفرشی حسینی
در سال های 1321 تا 1328 هجری : به انضمام وقایع استبداد صغیر، به کوشش ایرج افشار، انتشارات امیرکبیر،
. تهران، 1386 ، ص 333
. 22 . ابراهیم صفایی، اسناد مشروطه، همان، ص 116
. 23 . نهضت مشروطه ایران بر پایه اسناد وزارت امور خارجه، ص 155
. 24 . صفایی، اسناد مشروطه، همان، ص 101
. 25 . پیشین، ص 179
26 . همان جا.
27 . محمدعلی همایون کاتوزیان، دولت و جامعه در ایران، انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ترجمه حسن افشار،
. نشر مرکز، تهران، 1380 ، ص 129
. 28 . جواد شیخ الاسلامی، سیمای احمدشاه قاجار، نشر گفتار، تهران، چاپ سوم، 1375 ، ص 118
. 29 . یحیی دولت آبادی، حیات یحیی، انتشارات عطار، فردوس، تهران، 1371 ، ج 4، ص 98
. 30 . شیخ الاسلامی، همان، ص 157
. 31 . اسناد محرمانة وزارت خارجه بریتانیا، ترجمه جواد شیخ الاسلامی، سند شماره 3، ج اول، ص 30
. 32 . عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من، انتشارات زوار، تهران، 1371 ، ص 20
33 . مدرس بعدها علل مخالفت با قر ارداد 1919 را طی نطقی در دوره پنجم مجلس شورای ملی در جلسه مورخ
دهم آبان 1303 ، به تفصیل شرح داد . وی در این نطق تاریخی با زبانی ساده اما نگاهی عمیق به تحلیل قرارداد
مذکور پرداخته گفت : همان ماده اول حکایت از برباد رفتن استقلال کشور داشت . برای مطالعه متن کامل نطق
.148- مدرس ن.ک به: حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، انتشارات امیرکبیر، ج 3، صص 152
. مجله وحید، سال سوم، شماره 11 ، ص 956 ،« خاطره ای از گذشته » ،( 34 . احمدعلی سپهر (مورخ الدوله
.71- 35 . حسین مکی، زندگانی سیاسی احمدشاه قاجار، انتشارات امیرکبیر، چاپ چهارم، تهران، 1370 ، صص 73
.169- 36 . در این باره ن.ک به: عبدالله مستوفی، همان، ج 3، صص 170
37 . محمدتقی بهار (ملک الشعرا)، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، انقراض قاجاریه، انتشارات امیرکبیر، تهران،
. 1371 ، ج 1، ص 66
38 . تلگراف نورمن به کرزن، 3 فوریه 1921 ، سند شماره 670 ، اسناد وزارت امور خارجه انگلستان.
39 . خاطرات منتشر نشده آیرونساید، به نقل از سیروس غنی، ایران، برآمدن رضاخان و برافتادن قاجار و نقش
. انگلیسی ها، ترجمه حسن کامشاد، انتشارات نیلوفر، تهران، 1377 ، ص 168
. 40 . ن.ک به: گزارش وابسته نظامی بریتانیا در تهران، آیرونساید، مورخه 6 ژانویه 1931
41 . ادموند آیرونساید، خاطرات سرّی آیرونساید، انتشارات مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی با همکاری
. مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، تهران، 1373 ، ص 360
. 42 . خاطرات منتشر نشده آیرونساید، غنی، همان، ص 171
. 43 . آیرونساید، همان، صص 360 و 371
44 . در این باره ن . ک به: مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه)، خاطرات و خطرات، انتشارات زوار، تهران، 1344 ، صص
.889- 314-318 ، و نیز کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1371 ، صص 894
45 . محمدعلی منشور گرکانی، رقابت شوروی و انگلیس در ایران، به کوشش احمد رفیعی مهرآبادی ، انتشارات
. عطایی، تهران، 1368 ، ص 121
، 46 . امیل لوسوئور، زمینه چینی انگلیس برای کودتای 1299 ، ترجمه ولی الله شادان، انتشارات البرز، تهران، 1373
.133- صص 134
47 . مکی ، تاریخ بیست ساله ایران، همان، ج 1، ص 80 ، لوسوئور، همان، ص 51 و مستوفی، همان، ج 3، صص
.137-138
.176- 48 . مستوفی، همان، ج 3، صص 177
.85- 47 و مکی، تاریخ بیست ساله ایران، همان، ج 1، صص 90 - 49 . لوسوئور، همان، صص 49
.46- 50 . آیرونساید، همان، صص 48
.202- 51 . مستوفی، همان، ج 3، صص 204
. 52 . دولت آبادی، همان، ج 4، ص 223
. 53 . حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، تهران، 1370 ، ج 2، ص 151
. 54 . آیرونساید، همان، ص 372
.134- 55 . پیشین، صص 151
گنجینه اسناد ،« اسنادی نویافته از زندگانی سیدضیاءالدین طباطبایی یزدی » ، 56 . ن.ک به : عباس هاشم زاده محمدیه
130 و - (نشریه سازمان اسناد ملی ایران )، سال دوم، دفتر سوم و چه ارم، پاییز و زمستان 1371 ، صص 150
. 114 و 219 - دولت آبادی، همان، ج 4، صص 115
.167- 57 . لوسوئور، همان، 35 و دولت آبادی، همان، ج 4، صص 176
. 58 . لوسوئور، همان، ص 134
. 59 . پیشین، ص 135
60 . تلگراف نورمن به کرزن، مورخ 25 فوریه 1921 ، مجموعه اسناد سیاسی بریتانیا، س ند شماره 683 ، نقل از :
. جواد شیخ الاسلامی، سیمای احمدشاه قاجار، همان، ج 2، ص 328
.105- 61 . در مورد تکاپوهای رضاخان در جریان جمهوری خواهی ن.ک به: کریمی، همان، صص 119
F. O. 371/40140, minute by G. Churchill, 1 February 1924. نقل از غنی، همان، ص 330
F. O. 371/40144, L. Oliphant to Loraine, 6 February 1924. نقل از غنی، همان، ص 330
F. O. 416/74,26 February 1924/NO 79.
نقل از عبدالهادی حائری، تشیع و مشروطیت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق، انتشارات امیرکبیر، تهران،
. 1364 ، ص 185
F. O. 416/74,26 February 1924/NO 80. نقل از حائری، همان، ص 185
F. O. 416/74,26 February 1924/NO 82. نقل از حائری، همان، ص 185
.283- 67 . مجد، همان، صص 285
68 . درباره تلاش های لورن و نقش وی در به پادشاهی رسیدن رضاخان ن.ک به: خاطرات سر پرسی لورن، ترجمه
محمد رفیعی مهرآبادی، تحت عنوان: شیخ خزعل و پادشاهی رضاخان.
69 . یادداشت های وزیر امور هندوستان کابینه وینستون چرچیل، نقل از : دنیس رایت، ایرانیان در میان انگلیسی ها،
. همان، ص 388
. 70 . دنیس رایت، همان، ص 389
.389- 71 . یادداشت های هارولد نیکلسون، نقل از: دنیس رایت، همان، صص 390
72 . نقل از : محمدعلی سفری، قلم و سیاست، از استعفای رضاشاه تا سقوط مصدق، انتشارات نامک، تهران، چاپ
. دوم، 1379 ، ص 16
. 73 . باقر عاقلی، ذکاءالملک فروغی و شهریور 1320 ، انتشارات علمی و سخن، تهران، 1367 ، ص 102
. 74 . پیشین، ص 10
سیدمحمدرضا خوشرو*
چکیده
سلطه مستقیم استعماری دهههاست جای خود را به سلطه غیرمستقیم یا سلطه نرم داده است. آنچه را که ابرقدرتها در گذشته از طریق نظامی و ظاهری خشونتبار به دنبالش بودند، اینک از طرق دیگر جستجو میکنند. با انقلاب اسلامی ایران، دوره هرگونه سلطه مستقیم و غیرمستقیم آمریکا و انگلستان و نظایر آنها در ایران به پایان رسید؛ اما مطامع و منافع و اهداف آنان همچنان بر جای است و از سوی سیاستگذاران این کشورها، دنبال میشود. در حقیقت جنگ رهایی از سلطه ابرقدرتها همچنان باقی است؛ اما ابزار و شیوه آن فرق کرده است. اصلی ترین حربه استعمار پیر در این دوران، تلویزیون فارسی بیبیسی است که در این تحقیق موارد متعددی از اقدامات رسانهای آن آشکار میگردد.
68 سال پس از تأسیس رادیوی فارسی بی بی سی، شبکه تلویزیونی این بنگاه خبرپراکنی با اهدافی بعضاً نهان و گاه عیان تأسیس گردید. مرور تیزرها و آنونسهای معرفی شبکه و برنامههایش نشان میدهد، این شبکه هدف های کلان و بلندمدتی را در حوزههای فرهنگی و مذهبی دنبال می کند.
در پی بررسی و کشف اهداف فرهنگی و مذهبی این شبکه که فارغ از جهتگیری
سیاسی و عمدتاً خبری این بنگاه خبرپراکنی است، نتایجی یافت شده است که نشان از عزم جدی و راسخ دولت بریتانیا بر تغییر لایههای زیرین و بنیادین فرهنگ این مرز و بوم دارد. انگلستان درصدد است با تحقق اهداف فرهنگی، مسیر نیل به دیگر اهداف خود اعم از سیاسی، اقتصادی و... را هموار سازد.
سعی و کوشش فراوان دستاندرکاران این رسانه در تولید، تهیه و پخش برنامههایی است که به طور مشخص و واضح درصدد تغییر سبک زندگی در جامعه ایرانی هستند.
ایجاد تغییرات عمیق در سبک زندگی مردم ایران از طریق رسانهای انگلیسی که با بودجه دولتی ارتزاق میکند، یادآور ادامه مسیری است که 200 سال از روشهای مختلف دیگر و عیان سعی در استعمار کشور پهناور ایران داشته است.
مقدمه
شبکه تلویزیونی بیبیسی فارسی از روز چهارشنبه بیست و پنجم دی ماه 1387 فعالیت خود را آغاز کرده است. تلویزیون بیبیسی فارسی در حالی شروع به کار کرد که پیش از این، رادیو و سایت اینترنتی فارسی بنگاه خبر پراکنی بریتانیا هم سالها برای مخاطبان ایرانی خود برنامه پخش و منتشر میکردند. رادیو فارسی بیبیسی از حدود 68 سال پیش آغاز به کار کرد؛ و در سالهایی که منابع خبری در ایران بسیار اندک و یا تحت نظارت کامل دولتها بود و فضای خفقان بر کشور حاکم بود، به نام و منبع و مرجع آشنایی برای مردم ایران تبدیل شد. در سال 1379 که دسترسی به فضای مجازی برای کاربران اینترنتی در ایران گسترده و عمومیتر شد، بنگاه خبرپراکنی بریتانیا، اقدام به راهاندازی سایت فارسی بیبیسی کرد. این سایت نیز به اعتبار همان رادیو و فضای سیاسی حاکم بر آن سالهای ایران (دولت اصلاحات و تقاضاهای سیاسی مردم) توانست مخاطبانی جلب کند. پس از توسعة ارتباطات ماهوارهای، بیبیسی اقدام به راهاندازی شبکة تلویزیونی فارسی زبان کرد. به راستی انگیزة این همه توجه به ایران و این همه سرمایهگذاری چیست؟
سئوالات تحقیق
هدف بیبیسی از راه اندازی تلویزیون فارسی چیست؟
مهمترین سیاستهای حاکم بر این شبکه چیست؟
ویژگیهای این شبکه چیست؟
این شبکه در راستای نهادینه ساختن چه نوع سبک زندگیای (Life Style) در ایران است؟
راهکارهای مواجهه با این شبکه کدام است؟
فرضیههای تحقیق
از جمله اهداف این رسانه، تلاش برای تغییر فکر و سبک زندگی مردم ایران است. این هدف به شیوههای زیر دنبال میشود:
تغییر ذائقه مخاطبان در جهت فرهنگ لیبرال - دموکراسی نمایش مثبت کشورهای پیرو این فرهنگ
ترویج مذاهب و عرفانهای کاذب نظیر صوفیگری به نحوی که با اشاعه مستقیم مباحثی نظیر آزادی دین، عقیده و مذهب سعی در القای وجود امکان ارضای حس معنویتگرایی انسانها از طرق غیراسلامی مینماید
گسترش و تقویت جریان فمینیسم، به وسیله طرح انواع مختلف استراتژیهای خاص این نوع نگرش نظیر برابری جنسی، برابری حقوق و...
تقویت جریان روشنفکری غربی در ایران
ترویج نوعی لاابالیگری اخلاقی به خصوص در حوزه مسائل جنسی، و سعی در قبحزدایی تدریجی از انحرافات جنسی و رفتارهای هنجارشکنانه
ترویج آداب معاشرت و زندگی اجتماعی به روش غربی
بزرگ نمایی اختلافات قومی و مذهبی کشور
ناکارآمد نشان دادن حکومت دینی مبتنی بر نظریه ولایت فقیه و ترویج حکومتهای منفک از دین با تبیین و گسترش اندیشه سکولار؛ الگوسازی نوع حکومت کشورهای دیگر با صحیح و عقلانی نشان دادن حکومتهای بدون دین(لائیک) و جدا از دین (سکولار)
سیاهنمایی وضع زندگی مردم در کشور
بیاعتماد کردن مردم ایران به جریان رسانهای و خبری رسمی کشور
از جمله ویژگیهای این شبکه، بیطرفنمایی، استفاده از جذابیتهای تصویری و
تنوع برنامهها در حوزه سرگرمی و تفریحی است.
1-1. ورود بیبیسی به ایران
بخش فارسی رادیو بیبیسی از ۸ دی ماه سال ۱۳۱۹ فعالیت خود را آغاز کرد؛ این تاریخ مصادف است با بحبوحه جنگ جهانی دوم. در آن زمان ایران با موقعیت استراتژیکش ذهن همة طرفهای درگیر را به خودش مشغول کرده بود. اوضاع داخلی ایران نیز در وضعیت بحرانی خودش قرار داشت. انگلیس از عملکرد رضاخان و گرایشش به سمت نازیها ناراضی بود. این شرایط ایجاب میکرد انگلیسیها هر چه زودتر در ایران دست به اقدامی بزنند. زمینهسازی برای آن اقدام بر عهدة بیبیسی بود؛ که هم وظیفه داشت اخبار جنگ را به گونهای به ایرانیان منتقل کند که تأثیر پیروزیهای خیرهکنندة آلمان را از فکر و ذهن مردم بزداید؛ و هم با به راه انداختن تبلیغات وسیع و حمله به شخص رضاشاه زمینه را برای تحول بزرگ (ورود به ایران و برکناری رضاشاه) آماده سازد.
68 سال بعد در همان ماه دی شبکه تلویزیونی بیبیسی فارسی پا به عرصه رسانههای تصویری فارسی زبان نهاد.
سه دهه پیش از ابتدای اوجگیری انقلاب، این رادیو تنها رسانهای بود که برخی اخبار روز را پوشش میداد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی که عموم مطبوعات در ایران آزاد بودند و هر نوع مطلبی که میخواستند منتشر میکردند، از نقش و محبوبیت این رادیو کاسته شد، به ویژه که با روشنگریهای صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در سالهای بعد، و جهتگیری آشکار بیبیسی به نفع صدام متجاوز در طول هشت سال جنگ، مردم ایران در آن دوران بیبیسی را سخنگوی دشمن میشناختند؛ و به آن اعتنایی نداشتند.
در سال 1378 با تحولاتی که در ایران پدید آمد، بیبیسی روحیه تازهای گرفت؛ و تلاش کرد جایگاه سالیان بسیار دور را در ایران بار دیگر بازیابد؛ تا شاید بتواند این بار با استفاده از شرایط کشور آن طور که جهان غرب میخواهد در ایران تأثیرگذار باشد.
2-1. نقش بهائیت در بخش فارسی بی بی سی
نکتهای که در موضوع راهاندازی رادیو فارسی بیبیسی اهمیت دارد، حضور «حسن
موقر بالیوزی» (1980- 1908میلادی) از رهبران سرشناس بهائیان در سطوح بالا و سیاستگذاری رادیو فارسی زبان بیبیسی بود که بر اساس اسناد داخلی آرشیو سرویس جهانی بیبیسی، با دخالت وزارت خارجه صورت گرفته است.
بالیوزی نخستین کسی بود که در ابتدای تأسیس بیبیسی فارسی از آن رادیو برای مخاطبان سخن گفت. وی از اعضای خاندان افنان و از اقوام نزدیک «میرزاعلیمحمد باب» و فرزند «محمدعلی (محمود) موقرالدوله بالیوزی» حاکم پیشین بوشهر و وزیر فواید عامه و تجارت در کابینه کودتای سیدضیاءالدین طباطبایی در اواخر 1299 و اوایل 1300 شمسی بود. بالیوزی چند سال بعد از تأسیس بخش فارسی بیبیسی، به عنوان یکی از نزدیکترین مشاوران «شوقی افندی ربانی» آخرین رهبر شناخته شده بهائیان جهان، در سال 1956 به عضویت بالاترین نهاد اداری و دینی بهائیت (هیأت ایادی امرالله) انتخاب شد. بالیوزی علاوه بر نگارش حدود ده اثر با موضوع تاریخ و تبلیغ بهائیت، سالها رییس «محفل ملی روحانی بهائیان» جزایر بریتانیا بود که این سمت به منزله ریاست کل اداری و اجرایی بهائیان بریتانیا محسوب میشد. وی در طول حدود دو دهه کار در بیبیسی فارسی، عملاً به یکی از افراد کلیدی و به شدت تأثیرگذار این شبکه تبدیل شد.
حضور بالیوزی با جایگاهی که در میان بهائیان داشت- در رادیو بیبیسی ثابت کرد مسئولان بیبیسی دستکم در بخش فارسی، نسبت به منشور خود درباره ضرورت حفظ بیطرفی دبیران، تهیهکنندگان و کارکنان در زمینه سیاسی و دینی، پایبند نیستند. حضور چشمگیر بهائیان در سطوح مختلف سرویس جهانی بیبیسی از مدیریتهای کلان آن شبکه به پایین، ضمن تأثیرگذاریهای نامحسوس پنهان خود در لایههای زیرین این شبکه، گاه نمودهای آشکاری نیز داشته که از آن میان میتوان به مصاحبه کاملاً تبلیغاتی و فرمایشی با «مری مکسول» (ملقب به روحیه خانم) بیوه شوقی افندی رهبر سابق بهائیان، در تاریخ 18 آگوست 1981 اشاره کرد. تهیه رپرتاژ آگهیهای گزارشگونه، و انتشار اخبار و گزارشهای متعدد تبلیغی درباره بهائیت نشاندهنده تدوام این سیاست و استفاده بیبیسی از کارت بهائیت علیه ایران است. در این باره برای نمونه میتوان به مجموعه گزارشهای متعدد جانبدارانه و آگهیگونه خبرنگاران اعزامی بخش فارسی بیبیسی به اسراییل، درباره مراکز مختلف بهائی در عکا و دیگر
سرزمینهای فلسطینی اشاره کرد که در ماه می 2007 برای رادیو و وب سایت بیبیسی فارسی تهیه شد. در این مطالب، گزارشگران اعزامی بخش فارسی بیبیسی، حکومت ایران را به بهائیستیزی و یهودیستیزی متهم کردند. با بررسی موضوعات، عناوین و محتوای این قبیل نوشتهها تعجب نخواهیم کرد اگر بدانیم همه گزارشگران اعزامی و تهیهکنندگان این قبیل آگهیهای گزارشگونه در عکا و دیگر شهرهای آن سرزمین، به سرعت راه ترقی را در بیبیسی فارسی پیمودند و همه آنها در تغییر و تحولات اخیر این شبکه، ارتقای رتبه یافته و اکنون به جایگاه بالایی در تلویزیون فارسی بیبیسی دست یافتهاند. با توجه به تصدی بخشهای مختلف بیبیسی فارسی از سوی بهائیان متنفذ و سرشناس، معلوم نیست چگونه میتوان این ادعای مدیران سرویس جهانی بیبیسی مانند «بهروز آفاق» و «عنایت فانی» را در مورد استقلال عمل تحریریه و تاثیر نپذیرفتن از جریانات بیرونی قبول کرد. واقعیت این است که بهائیان امروز در جهان هیچ رسانهای مورد اعتمادتر از بیبیسی فارسی برای خود سراغ ندارند؛ چرا که این رسانه به دستاویزی برای اعمال سلایق و ابراز بدعتهای دینی این گروه تبدیل شده است.
3-1. اهداف و سیاستها
مدیران بیبیسی فارسی معترفند:
در سال 1945 که جنگ جهانی دوم پایان یافت، سرویس جهانی بیبیسی که تا آن زمان یک دستگاه تبلیغاتی جنگ در دست دولت بود، تشکیلاتش منحل شد. وزارت تبلیغات جنگ هم منحل شد و تصمیم گرفته شد که اگر سرویس جهانی قرار است ادامه پیدا کند، باید برای آن منشوری نوشت و این منشور نوین سرویس جهانی است که ضامن و نگهدار این بیطرفی است. البته، این دلیل نمی شود که در طی سالهای بعد از جنگ، سرویس جهانی بیبیسی دچار لغزش و یا کوتاهی نشده باشد. نمونههای انقلاب ایران و دکتر مصدق را داریم و نمونه جمال عبدالناصر و مصر را داریم...
صحبت من بیشتر در مورد بخش فارسی بی.بی.سی و رابطهاش با دولت بریتانیا بود، بخصوص از همان اول که تشکیل شده بود. بخاطر اینکه بخش فارسی بیبیسی در واقع در جنگ جهانی دوم یکی از بخشهای مهمی بود که به وجود آمد و در واقع
مسئله اصلی، مقابله با هیتلر بود و چون رضاشاه هم در ایران در آن موقع نمی خواست با آلمانیهایی که در ایران زندگی می کردند، بدرفتاری بکند و یا اینکه نمی خواست ایران را وارد موضوع جنگ و یا یکی از متحدان بکند، بریتانیا سخت به ایران مشکوک شد و چون رادیو برلین در ایران برنامه اجرا می کرد، بریتانیا هم فکر کرد شاید خوب باشد که یک بخشی به اسم بخش فارسی بی.بی.سی تأسیس بکند که بتواند در مقابل آن تبلیغاتی که از طرف آلمانیها می شد، ایستادگی بکند. و در موضوع بحث من به دو تاریخ مهم اشاره می شود. یک، دوره رضاشاه. دو، دوره ملی شدن نفت و بعد البته به دوره انقلاب هم اشارهای می شود، چون هنوز مدارکش درنیامده است. در آن دو دوره اولیه، که ازشان اسم بردم، مدارک بسیار مشخصی هستند دائر بر این که دولت بریتانیا، یعنی در واقع سفیری که در ایران کار می کرده، البته، آن موقع سفارت نبوده، ولی خب حالا اسمش را می گذاریم سفیر یا کسی که نماینده اصلی بریتانیا در ایران بوده، پیشنهاد می داده به وزارت خارجه که قرار است برنامههایی پخش بشود، این مطالب باید در آن گنجانده بشود. مثلا، مدارکی هست که می گوید، حالا که ما با رضاشاه دوست هستیم و خوب هستیم و روابط بریتانیا با ایران خوب است، رضاشاه را به عنوان یک چهره بسیار مثبت نشان می دهند. سربازی که بسیار میهنپرست هست و آدمی که بسیار پیشرو است و می خواهد ایران را تبدیل به یک کشور مترقی بکند. ولی آن زمانی که با رضاشاه درمی افتند، باز پیشنهادهایی می شود و مدارکی هست که نشان می دهد، رضاشاه دموکرات نیست و دارد تمام اموال کشور را به اسم خودش می کند و هزاران عیب دیگر که روی او می گذارند که در این مدارک هست و خواسته می شود از بخش جهانی بی.بی.سی که این چیزها گفته بشود در آن زمان. و بخش فارسی هم این کارها را انجام می دهد. برای اینکه در آن زمان، در زمان جنگ، در واقع آن بخشی که اخبار برای جهان را می نوشته، تحت کنترل نه تنها وزارت خارجه، بلکه وزارت اطلاعات بریتانیا بوده است که باید این دو در همکاری با هم یک چیزهایی را تایید می کردند و آن کسانی که در بخش فارسی کار می کردند و مترجمهای اولیه بودند، آنها اجازه نداشتند که دخالت بکنند. می رفتند به اتاق اخبار، اخبار به آنها داده می شد و آنها هم ترجمه می کردند و می خواندند.
در مورد بخش دوم صحبتام نیز بگویم، و آن در مورد دورهای است که دولت
انگلیس مستقیماً با دولت ایران در مورد مسئله نفت و ملی کردن نفت مقابل می شود. یعنی چیزی شبیه به آنچه شما می گویید، یعنی اگر قرار باشد یک چیز مستقیمی به شکل جنگ باشد. در آن موقع هم باز دوباره مدارکی هست که نشان می دهد دقیقاً چهره مصدق را دولت بریتانیا سعی می کند با دستورهایی که داده می شود، بسیار منفی نشان بدهد و نشان بدهد که مصدق است که نمی خواهد همکاری بکند، مصدق هست که باعث این مشکلات است، مصدق هست دروغ گفته و غیره. و آن موقع می بینیم که مثلا، تعداد زیادی از کسانی که در بخش فارسی بی.بی.سی کار می کردند، محل کار را ترک و در واقع اعتصاب می کنند و می گویند، ما حاضر نیستیم چیزی ضد مصدق بگوییم. و این مسئله در واقع کشانده می شود به بخش فارسی بی.بی.سی.
زمانی که جنگ می شود یا مثلاً فرض کنید بعد از ۱۱ سپتامبر مشاهداتی وجود داشت، تغییراتی به وجود می آید و کسانی یک دفعه روی صحنه می آیند که می خواهند با بی.بی.سی بخش فارسی مصاحبه بکنند، مثلاً آقای تونی بلر می خواست با ما مصاحبه بکند و یا آقای دیک چنی از آمریکا که یک کمی عجیب و غریب به نظر می آمد.
باید بگویم، مقامی که از دولت آنجا بود و همین طور در تمام مدارکی که خود بی.بی.سی تهیه کرده است، به روشنی می گویند، این استقلال بی.بی.سی هست که باعث می شود وجهه بریتانیا خوب نشان داده بشود. یعنی به نفع دولت است که بی.بی.سی مستقل باشد، برای اینکه بتواند در جهان اعتبار کسب کند. و وقتی آن اعتبار را کسب کرد، آن وقت فرهنگ و اندیشه بریتانیا می تواند در جهان تأثیر بگذارد. یعنی اگر بخواهد دولت دخالت بکند و این بی.بی.سی هم مثل بسیاری دیگر تبدیل به بازیچه دولت بشود، اعتبارش را از دست خواهد داد.
در واقع ۲۵۰ میلیون پوند استرلینگ خرج بخش جهانی بی.بی.سی می شود که یکی از مقامات می گفت، پول بسیار زیادی است، نیم میلیارد دلار! و وی می گفت این برای ما پول بسیار زیادی هست، ولی ارزشش را دارد. و حتی من سئوال مستقیم کردم در مورد تلویزیون جدیدی که بی.بی.سی می خواهد درست بکند برای ایران، و گفتم این ۷۰ میلیون پوندی که قرار است در سالهای آینده خرج دو تلویزیون عربی و فارسی بشود، شما چطور می توانید ثابت بکنید که این به نفع شماست. به خاطر اینکه تعداد شنوندههای رادیو بی.بی.سی پایین رفته است. در واقع، او نتوانست جواب بدهد و
گفت، ما کاری به تعداد شنونده و این جور چیزها نداریم و آنچه برای ما مهم است، این است که بی.بی.سی بتواند مستقلانه روی جهان اثر بگذارد.
سخنان دو تن از دستاندرکاران بیبیسی در بالا به خوبی نشان میدهد مستقل بودن بیبیسی و نظر نداشتن به اهداف رسمی دولت بریتانیا افسانهای بیش نیست. چه کسی میتواند باور کند دولت انگلیس سالانه نیم میلیارد دلار، بر دوش مالیاتدهندگان انگلیسی هزینه میگذارد تا «اخبار صحیح و درست» به سمع و نظر مردم ایران و تاجیکستان و دیگر جاها برسد؟
بیبیسی در جهت تحقق اهداف بریتانیا و دستور کارهایی که از وزارت خارجه و سرویسهای اطلاعاتی میگیرد، از همه شگردها و تکنیکهای عملیات روانی استفاده میکند. در جنگ نرم و عملیات روانی روشها و تاکتیکهای متنوع و موثری وجود دارد. متخصصان عملیات روانی با به کارگیری به موقع و مناسب یکی از این روشها و یا ترکیبی از اینها براساس حالات ذهنی و روانی مخاطبان قادر خواهند بود عواطف، احساسات، تمایلات، عقاید و رفتار مخاطبان را تحت تأثیر قرار داده و ضمن دگرگون کردن تصورات آنها از حالت عاطفی ایجاد شده برای دستیابی به اهداف مورد نظر بهرهبرداری کنند.
البته کارشناسان عملیات روانی باید قبل از انتخاب روش یا روشهای مناسب، آداب و رسوم، عقاید، عادات، سلیقهها، شرایط ذهنی و فکری حاکم بر مخاطبان و عکسالعملهای احتمالی آنان را مورد مطالعه قرار دهند و پس از آن به انتخاب روش و اجرای آن بپردازند. مهمترین روشهای عملیاتی روانی عبارتند از:
1-1-4. فریب
یکی از راههای تأثیرگذاری بر مخاطبان دادن اطلاعات دروغین و جهتدار یا تصویر وارونه از وقایع است که اغلب با ارائه و نمایش حسابشدة بخشی از واقعیت این امر تحقق می یابد. چنین تصویر ناقص و دگرگون شدهای از واقعیت می تواند گروههای گوناگون مخاطبان مورد نظر در عملیات روانی را تحتتأثیر قرار دهد.
بی بی سی فارسی در موضوعاتی نظیر متعالی نشان دادن فرهنگ غرب، کارآمد نشان دادن نظام سکولار، سیاهنمایی آداب و رسوم ملی و آئینهای مذهبی، ناکارآمد
نشان دادن دولت و... سعی در فریب افکار عمومی جامعه نموده است.
1-2-4. تخدیر
در این روش متخصصان جنگهای روانی برای کند و متوقف کردن رفتار مخاطبان پشتوانه احساسی- عاطفی آنان را نشانه می روند و شور و احساس حاکم بر رفتار ایشان را به تدریج کمرنگ و زایل می کنند؛ زیرا خوب می دانند با کاهش شور و هیجان، خود رفتار نیز تضعیف و متوقف خواهد شد.
در چنین حالتی مخاطبان، قدرت و توان خود را برای دستیابی به اهداف از دست مید هند و مجبور به عقبنشینی، فرار و یا تسلیم می شوند. با کاهش شور و هیجان مخاطبان روحیه و اراده آنان نیز تضعیف شده و توان مبارزه را از دست خواهند داد. گسترش مظاهر دنیوی و مادی از حربههایی هستند که بسیاری از مواقع افراد مبارز و دارای پشتکار زیاد را به دلیل بیتوجهی به ارزشهای درونی خود به افرادی مادی، دنیاپرست و عافیتطلب تبدیل می کنند. استکبار جهانی و علیالخصوص دولت بریتانیا به تجربه و زیرکی دریافته است گسترش فساد و بیبند و باری از اساسیترین و کارآمدترین حربهها برای از بین بردن اعتقادات دینی، ارزشها و آداب و رسوم ملی و فرهنگ ملتهای جهان است و از همین رو پایه و اساس هجوم روانی و تبلیغاتی دستگاههای خود را بر ایجاد و گسترش بیبند و باری، فساد و خشونت در بین مخاطبان گوناگون خود در جامعه ایرانی قرار داده است. مقام معظم رهبری درباره این خطر می فرمایند: این همان چیزی است که در ادبیات سیاسی معاصر از آن به «تهاجم فرهنگی» تعبیر میشود.
1-3-4. تشجیع
برخلاف روش قبلی یعنی تخدیر، در این روش متخصصان جنگهای روانی باید شور و شوق تلاش و حرکت به سوی هدف مطلوب را در مخاطبان برانگیزند و عواطف و احساسات و رفتار آنان را تقویت کنند. برای مثال بیبیسی فارسی بارها برای برانگیختن مردم به حضور در تظاهراتهای غیرقانونی و رفتارهای ناهنجار و قانونشکنانه وارد عمل شده و مردم به ویژه جوانان را از طریق پوششهای ویژه خبری به این اقدامات ترغیب و تشجیع نموده است.
1-4-4. تحریک
منظور از تحریک انجام اقدامهایی است که بر روی حالات و رفتار مخاطبان تأثیر می گذارد. در این روش متخصصان جنگهای روانی با ارائه پیامها و اطلاعات آگاهی دهنده به تحریک احساسات مخاطبان می پردازند و آنان را به سوی تحقق اهداف مورد نظر خود سوق می دهند. حس همدردی، تنفر، خشم و غضب از جمله مفاهیم تعیینکننده در این روش است که مورد توجه قرار می گیرد.
متخصصان جنگهای روانی با ترسیم چهره بیرحم و ضد انسانی دشمن که می تواند واقعی و یا ساختگی باشد و یا ترسیم چهره درددار و سختی کشیده قربانیان این بیرحمی می توانند قوه خشم و غضب مردم خودی و همچنین نیروها و مردم دشمن را بیدار کنند و در همان حال احساس همدردی با قربانیان و یا بازماندگان آنان را در مخاطبان برانگیزند و از آن بهرهبرداری کنند.
این روش در تحریک مردم نسبت به بروز تقلب در انتخابات، افزایش حس ترحم برای آسیبدیدگان و مضروبشدگان در اغتشاشات و ایجاد حس انزجار از مأمورین انتظامی و نظامی و بسیج کشور بارها و بارها مورد استفاده بیبیسی فارسی قرار گرفته است.
1-5-4. شرطیسازی
این نظریه در تبلیغات و عملیات روانی بسیار کاربرد دارد. نظریه شرطیسازی بر این فرض مبتنی است که وقتی یک محرک شرطی در مقابل یک محرک غیرشرطی قرار بگیرد و این همجواری تداوم پیدا کند و تکرار بشود به جایی می رسیم که محرک شرطی پاسخی را می گیرد که محرک غیرشرطی می گرفت. به عنوان مثال: کلمه «ترشی» یک صوت است که از بس این صوت همراه با خوردن ترشی و بر اثر ترشی خوردن تکرار شده به مرحلهای رسیده که اگر آن ترشی نباشد و همان صوت را بشنوید بزاق ترشح می شود؛ این قاعده شرطیسازی است. در عملیات روانی با مغز مخاطب سر و کار داریم اما در شرطیسازی با مخچه سر و کار داریم و این کاملاً غیرارادی است. به طور مثال تلویزیون فارسی بیبیسی با شرطیسازی مواردی نظیر نمایش وجهه سیاه، انحصارطلب و غیرمردمی از نهادی همچون سپاه پاسداران سعی مینماید حس مشابهی در هر بار نام برده شدن از این نهاد مردمی کشور به مخاطب القا کند. تصور بکنید وقتی مردم نام سپاه را روزی چند نوبت توأم با خشونت،
انحصارطلبی سیاسی، فساد مالی و... بشنوند، چه احساسی به آنها دست میدهد؟
1-6-4. تکرار
یکی از مؤثرترین عوامل در تبلیغات و عملیات روانی اصل تکرار است. جملهها، کلمهها، نوارها و آهنگهای معین یا تصویرها، علائم و نشانههایی که برای نفوذ در عقیده یا فکری انتخاب شده است آنقدر تکرار می شود تا چشم و گوش شنونده و بیننده تحت فشار عصبی قرار گیرد و هدف، تحت تأثیر صداها، تصویرها و جملهها به طور ناخودآگاه عکسالعمل مشروط یابد و به دلخواه مبلغ عمل کند. به عقیده عدهای از روانشناسان اجتماعی وقتی فرد موضوعی را از کسی شنید مانند آن است که آن موضوع را یک بار و از یک شخص شنیده است. حال اگر همان فرد موضوع را از همان شخص صد بار بشنود مانند آن است که از صد نفر شنیده است. گوبلز وزیر تبلیغات آلمان نازی می گفت کلیسای کاتولیک از این جهت پایدار مانده که طی 200 سال بطور مرتب یک چیز را تکرار کرده است.
بیبیسی فارسی در ایام انتخابات در مدت ده روز بیش از 500 مرتبه کلمه تقلب را در اشکال مختلف تکرار کرده است. در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران، بیشتر تکنیکهای جنگ روانی که در بالا شرح دادیم، از سوی بیبیسی به کار گرفته شد. سناریوهای بیبیسی در این جریان به شرح زیر بود:
پیش از انتخابات
ترغیب به عدم شرکت در انتخابات
رئیسجمهور در نظام ایران اختیاری ندارد.
قطعیت تقلب در انتخابات
تبلیغ برای طیف اصلاحطلبان
سیاهنمایی وضع موجود و تخریب دولت و شخص رئیسجمهور
پوشش خبری ویژه، مستمر و مثبت از نامزدهای اصلاحطلب به ویژه جناب میرحسین موسوی
پس از انتخابات
قطعیت بروز تقلب در انتخابات
کارشناسی و استدلال جهت وجود حتمی تقلب
مصاحبه مستمر با معترضین و مدعیان تقلب
تهییج و تحریک مردم به اعتراضات گسترده
پخش برنامههای تحریکآمیز و تماسهای معترضین، پخش فیلمهای تظاهرات و درگیریها
اطلاعرسانی مستمر نسبت به قرارهای تجمع
ویژگیها و مشخصات شبکه تلویزیونی بیبیسی فارسی
1-2. چگونگی آغاز به کار تلویزیون بیبیسی فارسی
اردیبهشت ماه سال 87، آگهی استخدام بیبیسی برای جذب خبرنگار، خبرنگار ارشد، تهیه کننده ارشد، بخش مستند و غیرخبری، دستیار تهیه برای برنامههای مستند خبری و غیرخبری، فیلمبردار و تدوینگر در بخش فارسی سایت بیبیسی منتشر شد. نمونهای از این آگهی در زیر مشاهده میشود:
آگهی استخدام در تلویزیون فارسی بیبیسی
سرویس جهانی بیبیسی در حال راهاندازی شبکهای تلویزیونی به زبان فارسی است.
این شبکه، خبر، تحلیل و برنامههای مستند و فرهنگی با کیفیت بالا به مخاطبان ارائه خواهد کرد.
تلویزیون فارسی بیبیسی قصد دارد در واشنگتن، بیروت، بیتالمقدس، دبی، استانبول، کابل، دوشنبه و اسلامآباد خبرنگار ارشد و خبرنگار/تهیه کننده استخدام کند.
متقاضی باید سابقه کار خبری داشته باشد (تجربه کار در تلویزیون و رادیو، ارجحیت خواهد داشت)، فارسی را به عنوان زبان مادری (یا معادل آن) بداند، و در مورد کشوری که علاقهمند به کار در آن است دانش عمیق داشته باشد.
آشنایی با زبان مورد استفاده درآن کشور و زبان انگلیسی متقاضی را در موقعیت بهتری قرار خواهد داد.
خبرنگار ارشد شماره: 375327 محل کار: خارج از بریتانیا
خبرنگار/ تهیه کننده شماره: 348278 محل کار: خارج از بریتانیا
پس از انجام تحقیقات و پروژههای مقدماتی بیبیسی با انتشار مکرر آگهی استخدام درصدد جذب نیرو از میان صاحبان تجربههای رسانهای، روشنفکرمآبان داخلی، و مخالفان مقیم خارج از کشور برآمد. در حال حاضر تلویزیون فارسی بیبیسی حدود 150 کارمند دارد. از این میان نیمی از آنها کارمندان سابق بیبیسی هستند که از پیش انتخاب شده و سمتها و جایگاه آنها تعیین شده است.
مسعود بهنود به عنوان مشاور این تلویزیون وظیفه برنامهریزی و هماهنگیهای کلی را نیز برعهده گرفت و سردبیران سابق سایت و رادیوی فارسی بیبیسی به عنوان سردبیران موقت تلویزیون معرّفی شدند.
فرشاد بیان، سینا مطلبی، امید حبیبینیا و معصومه طرفه که از همان ابتدا پروژههای تحقیقی و نظرسنجیهای مورد نیاز شبکه را دنبال میکردند، مسئولیت شناسایی و دعوت علاقهمندان را نیز برعهده گرفتند؛ اما پس از مدتی فرشاد بیان (مدیر سایت گویا و سایت روز) به بروکسل فرستاده شد تا در آینده به عنوان مسئول دفتر این شبکه به واشنگتن اعزام گردد. سینا مطلبی، که در ایران در روزنامههای مختلف مطالب سیاسی، ورزشی و سینمایی مینوشت و پس از فرار به هلند بلافاصله به بیبیسی فراخوانده شد نیز به مدیریت سایت زیگزاگ منصوب شد و امید حبیبینیا، روزنامهنگار روزنامههای زنجیرهای و مدیر سایت ضدانقلابی آزادی بیان که از سوئیس برای مشاوره در زمینه مخاطبان احتمالی تلویزیون فارسی بیبیسی فراخوانده شد، به دبی فرستاده شد تا در آنجا با همکاری سرویس جهانی بیبیسی پروژههای مربوط به تحلیل مخاطبان را برای تلویزیون بیبیسی انجام دهد.
مدیریت شبکه فارسی تلویزیون بیبیسی در ابتدا با آقای رابرت بینیون که یک فرد انگلیسی است، بود؛ اما در ایام انتخابات ریاست جمهوری ایران به ناگاه مدیریت آن به آقای صادق صبا، کارشناس و تحلیلگر قدیمی بیبیسی سپرده شد.
2-2. عوامل انسانی تلویزیون فارسی بیبیسی
همانگونه که ذکر شد، بسیاری از چهرههای امروز این شبکه تلویزیونی، افراد شناخته شده جریان موسوم به اصلاحطلبی داخل کشور هستند که مدتها در عرصه مطبوعات فعالیت کردهاند. طبق بررسی به عمل آمده، اکثر نیروهای انسانی ایرانی این شبکه که از داخل کشور و از طریق معرفی مشاورین و مصاحبه در ترکیه، انتخاب شدهاند، از فعالان یکی از عرصههای رسانهای ذیل هستند:
1- مؤسسه همشهری 2- نشریه چلچراغ 3- رسانههای دولتی (صداوسیما، ایرنا، ایسنا و ...)
به طور نمونه به چند مورد از آنها اشاره میشود:
علیاصغر رمضانپور(مشاور ارشد بیبیسی فارسی)، معاون فرهنگی وزارت ارشاد دوره اصلاحات و مؤسس و سردبیر بسیاری از روزنامه ها و وبسایتهای زنجیرهای، عضو سابق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ...
نگین شیرآقایی (خبرنگار)، مدتی در ایسنا مشغول به کار بوده است؛ سپس به خبرگزاری سازمان میراث فرهنگی(CHN) منتقل شده و روزگاری در روزنامه اعتماد و همشهری آنلاین مطلب نگاشته است. از جمله مقالات وی میتوان به نقش انگلیسیها در تحریف نام خلیج فارس و کار، کار انگلیسیهاست اشاره کرد.
سینا مطلبی (سردبیر اجرایی برنامه نوبت شما و...)، فارغالتحصیل سینما بوده و در یکی از فیلمهای آقای مسعود کیمیایی نیز به عنوان دستیار کارگردان شرکت داشته است. مسئول صفحه سینمایی روزنامه حیات نو بوده و سایتهای وبگرد (روزنگار) و زیگزاگ بیبیسی را مدیریت نموده است. وی در سال 2004 پس از آزادی از زندان کوتاه مدت به هلند مهاجرت کرد.
فرناز قاضیزاده (مجری و گوینده خبر)، همسر سینا مطلبی است؛ و در مجموعه روزنامههای زنجیرهای دوره اصلاحات (نشاط، زن، یاس نو، حیات نو...) فعالیت مطبوعاتی داشته است. وی در سال 1379 به عنوان مجری یک برنامه علمی در شبکه 4 سیمای جمهوری اسلامی نیز برنامه اجرا کرده است.
سام فرزانه (گوینده و خبرنگار) نیز که از فعالان مطبوعاتی دوره اصلاحات است، در نشریه چلچراغ فعالیت مینموده است. همکاری با رادیوی جمهوری اسلامی نیز در کارنامه شغلی او وجود دارد.
نیما اکبرپور (برنامهساز و مجری برنامه کلیک) هم از جمله افرادی است که با رادیو جوان و خبرگزاری ایسنا همکاری داشته ولی جدیترین سمت وی، جانشینی سردبیر نشریه چلچراغ است.
فریبا صحرایی (خبرنگار) مسئول سابق بخش علمی- فرهنگی- دانشجویی گروه جوانان مؤسسه همشهری و...
ماریا سرسالاری (تهیهکننده برنامه نوبت شما و ...) همکار مطبوعاتی خبرگزاری ایرنا در دوره اصلاحات
4-2. مخاطبان تلویزیون فارسی بیبیسی از نگاه خودش
نشریه داخلی سرویس بینالمللی بیبیسی در فوریه 2008 در مطلبی که راجع به تأسیس شبکه تلویزیونی بیبیسی فارسی منتشر ساخته بود، مخاطبان خود را در ایران این گونه معرفی کرده بود:
بیننده ایرانی
جوان، دارای تحصیلات کافی، مغرور و سربلند از هویت ملی و مشتاق به شنیدن اخبار جهان؛ 75% از آنها 30 سال یا کمتر از 30 سال دارند.
علیرغم ممنوعیت استفاده از ماهواره، دارای ماهواره است و تعدادی از شبکههای تلویزیونی را تماشا می کند؛ اگر چه این شبکهها موثق و بیطرف هستند.
زندگی فرهنگی و اجتماعی با نشاطی دارد؛ به خصوص وقتی در شهرهای بزرگ زندگی می کند. همچنین او مشتاق به عبور از حد و مرزها به طور زیرکانه می باشد.
کاربر فعال اینترنت است. استفاده از اینترنت در میان آقایان جوان بسیار بالاست و این در حالی است که آنها از اینترنت برای بیان و مطرح کردن خود در میان خانمها استفاده می کنند.
در بحثها و مناظرات جهانی وارد می شود؛ به طوری که به نظر می رسد به خارج از ایران سفر کرده یا آن مناطق را مورد مطالعه قرار داده است (بر اساس آمار IMF سالانه بیش از 150000 نفر از بهترین جوانان نخبه ایرانی کشورشان را ترک می کنند.)
در جامعهای که دارای کشمکش و تنش است زندگی می کند. در میان جوانانی که
کشور را ترک کرده اما آنها را برگرداندهاند، در میان روشنفکران و محافظهکاران، در میان فقیر و غنی.
با والدین خود و در حالی که به رادیوی فارسی BBC گوش می کند، بزرگ می شود.
با مجموعهای از سوءظنها نسبت به BBC در جنگ ایران و عراق و در انقلاب ایران مواجه می باشد؛ اما بینندگان ایرانی خودشان در ارتباط با این مسائل تصمیم می گیرند.
انتظارات زیادی از BBC دارد و مشتاقانه منتظر شبکهای است که حجم زیادی از محتوا و مضمون و همچنین اخبار را ارائه کند.
کنترلهای شدید روی شبکههای ایرانی نشان می دهد همه مردم شبکههای 1 و 2 را تا حد زیادی تماشا می کنند. شبکه 3 برای بینندگان جوان هدفگذاری شده است که حدود 93% آنها زیر 30 سال هستند.
1-3. خبر
تلویزیون فارسی بیبیسی در هر روز هفت بخش، چهار بخش خبری اصلی و مشروح و سه بخش خلاصه خبرها، دارد.
بخشهای خبری مشروح معمولاً حدود 25 دقیقه می باشند و با سرخط خبرها به مدت حدود 30 ثانیه شروع می شوند.
خلاصة خبرها معمولاً حدود 1 دقیقه و 30 ثانیه و چکیده خبرهای طرح شده در خبرهای مشروح است.
تحلیل اخبار
از مجموع 809 نمونه خبری بررسی شده در طول بهار سال 88، موضوع و محتوای 649 مورد آنها سیاسی و موضوع و محتوای 160 مورد فرهنگی و مذهبی بوده است.
تعداددرصد
فرهنگی16019.8%
سیاسی64980.2%
جدول شماره 1- فراوانی و درصد موضوعات خبری
نمودار شماره 1- فراوانی و درصد حیطه موضوعات خبری
از مجموع نمونههای بررسی شده، 327 مورد اخبار، تنها در موضوع ایران و مابقی مربوط به سایر نقاط جهان می باشد.
ایرانسایر کشورها
تعداد327482
درصد40.4%59.6%
جدول شماره 2- فراوانی و درصد پراکندگی جغرافیایی موضوعات خبر
ایرانسایر کشورها
سیاسی45.3%54.7%
فرهنگی20.6%79.4%
در میان موضوعات سیاسی، 294 مورد از اخبار مربوط به ایران و در حیطه موضوعات فرهنگی فقط 33 مورد از اخبار به حوزه ایران مرتبط بوده است:
ایرانسایر کشورهاجمع
سیاسی294355649
فرهنگی33127160
جدول شماره 4- درصد تخصیص موضوعات مربوط به اخبار ایران
نمودار شماره 3- فروانی و درصد تخصیص موضوعات مربوط به اخبار ایران
در میان کشورهای خارجی که اخبار شبکه تلویزیونی بیبیسی فارسی بدانها پرداخته، انگلستان بیشترین درصد پوشش خبری را داشته است:
انگلستانامریکاافغانستانپاکستانعراقاسرائیلروسیهسریلانکاهندترکیه
تعداد70644927232219181613
درصد21.8%19.9%15.3%8.4%7.2%6.9%5.9%5.6%5.0%4.0%
جدول شماره 5- درصد پوشش خبری کشورهای خارجی
نمودار شماره 4- درصد پوشش خبری کشورهای خارجی
اهداف و سیاستها در تدوین و پخش اخبار
همانطور که در نمودار شماره 1 مشخص شده است، حجم اخباری که به نوعی به حوزه فرهنگ و مذهب مردم مرتبط است، حدود 20 درصد کل اخبار پخش شده از این شبکه است که نسبت قابل توجهی را تشکیل می دهد.
مشاهده می شود بیشترین حوزه هدف گذاری شده خبری و اطلاعرسانی، نظام و حاکمیت جمهوری اسلامی ایران است. در مقام و اولویت بعدی جامعه و فرهنگ ایرانی است که مورد هجوم خبری قرار گرفته است.
بیشتر اخبار فرهنگی (حدود 80 درصد) مربوط به کشورهای خارجی است؛ و این بیانگر سیاست ترویج و گسترش فرهنگ غربی با ابزار اطلاعرسانی و درگیر نمودن ذهن مخاطب با رویدادهای جامعه و فرهنگ غرب است.
دامن زدن به کوچکترین اختلافات قومی و مذهبی داخل کشور، و بزرگنمایی آنها از عمدهترین اهداف بیبیسی فارسی در برنامههای مربوط به مسائل فرهنگی و مذهبی است.
تأکید بر منطقی، عقلانی و نهادینه بودن تفکر سکولار، با پخش اخبار و اطلاعرسانی نسبت به موضوعات مرتبط؛ نظیر اعلان نظر پاپ بندیکت شانزدهم مبنی بر لزوم عدم استفاده از مذهب در پیشبرد اهداف سیاسی.
ترویج و گسترش فرهنگ مبتذل غربی با دغدغهسازی و چالشبرانگیزی موضوعات روز جوانان جوامع غربی؛ نظیر گزارش لحظه به لحظه از جشنواره و مسابقه موسیقی یورو ویژن.
ایجاد یأس، ناامیدی و بیاعتمادی در دل و ذهن جوانان ایرانی نسبت به نظام حاکم و دستاوردهای آن؛ با اطلاعرسانی نادرست و القایی و فضاسازیهای کاذب رسانهای در مورد موضوعات مختلف.
تخریب و تحقیر ارزشها و هنجارهای اجتماعی اعم از مذهبی و ملی در جامعه ایرانی.
2-3. نوبت شما
برنامهای ترکیبی و گفتگومحور است که روزهای شنبه تا چهارشنبه هر هفته پس از خبر ساعت 19 به مدت حدود 45 دقیقه پخش میشود.
موضوع برنامه که از موضوعات روز جامعه ایران و بعضاً نیز افغانستان انتخاب میشود، روز قبل در پایگاه اطلاعرسانی بیبیسی bbcpersian.com به اطلاع مخاطبان میرسد و آنها نیز میتوانند به وسیله ثبت در پایگاه اطلاعرسانی بیبیسی، ارسال نامه الکترونیک (Email)، ارسال پیامک (SMS) و تماس تلفنی، نظر خود را در مورد موضوع برنامه اعلام کنند. این برنامه توسط یک مجری اصلی و یک مجری فرعی و پشتیبان اجرا میگردد. مجری اصلی وظیفه مدیریت تماسها و گفتگوی مستقیم با افراد پشت خط تلفن را برعهده داشته و مجری دوم ارتباطات رایانهای اعم از کامنت، ایمیل و بعضی مطالب از پیش تعیین شده وبسایتها و وبلاگها را میخواند.
ویژگی اصلی این برنامه، تحقق اهداف دست اندرکاران آن با ابزار مردم و بیان نظرات آنان است. بیتردید مردم به جنس خودشان اعتماد بیشتری دارند و در پذیرش پیام از طرف آنان کمتر مقاومت میکنند. مجریان این برنامه به طور معمول، آقای سیاوش اردلان و خانم پونه قدوسی هستند. این دو مجری با آموزشهای ویژهای که دیدهاند، سعی در بیطرف نشان دادن برنامه و بیان گزاره موردنظر برنامه از زبان مردم دارند.
عوامل برنامه
سردبیر اجرایی برنامه، که مهمترین عامل مهندسی پیام و محتواست، سینا مطلبی است.
مسئولیتهای اصلی و محتوایی این برنامه به افرادی با اصالت ایرانی؛ و نقشهای فنی و شکلی به افراد انگلیسی که عمدتا کارگردانان تلویزیونی شبکه بیبیسی هستند،
واگذار شده است. مبرهن است که در یک برنامه گفتگومحور که از حداقل جذابیت برای مخاطب برخوردار است، کارگردانی و تصویربرداری برنامه نقش مهمی در جذب و نگهداری مخاطب دارد.
نمونه موضوعات برنامه
آیا به آزادی باورهای مذهبی اعتقاد دارید؟
آیا سیاست خارجی موفق بدون دوستی با آمریکا ممکن است؟
آیا با ریاست جمهوری یک زن در کشورتان موافقید؟
جایگاه ریاست جمهوری در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی ایران؛ نظرات شما
ثبت نام صدها داوطلب برای ریاست جمهوری ایران؛ نظرات شما
شما چقدر میخندید؟
آیا با اجباری بودن سربازی موافقید؟
آخرین باری که «کار خیر» کردید، چه زمانی بود؟
آیا همسر شما «دست بزن» دارد؟
حفظ میراث فرهنگی چه اهمیتی دارد؟
آیا تمایلی به عضویت در یک حزب سیاسی دارید؟
آیا معلم از جایگاه شایسته خود در جامعه برخوردار است؟
نظرات شما درباره طرح ارتقای امنیت اجتماعی
تلاش برای توقف صدور حکم اعدام برای نوجوانان در ایران؛ نظر شما
صدمین روز رییس جمهوری اوباما؛ نظرات شما
آیا با کاهش سن رأی موافقید؟
آیا به آزادی باورهای مذهبی اعتقاد دارید؟
پیام نوروزی اوباما و واکنش آیتالله خامنهای
آبروداری نزد میهمان در عید تا کجا؟
امریکا چه نکاتی را برای خروج از افغانستان باید مدنظر قرار دهد؟
برخورد سپاه با سایتهای ضد دین و ضد اخلاق در ایران
مشکلات سفرهای نوروزی در داخل ایران
بازی ایران و عربستان
جمهوری اسلامی، 30 سال پس از تأسیس
حفظ محیط زیست
شما چقدر به خرافات اعتقاد دارید؟
آیا زن مکلف به هم بستری است؟
تعطیلات رسمی زیاد است یا نه؟
رشوه دادن
وزیر علوم: فرار مغزها را قبول نداریم. شما چطور؟
رکسانا صابری، جاسوس چه کسی است؟
جُک گفتن راجع به اقوام مختلف
صحبتهای آقای احمدینژاد در کنفرانس ژنو
روز سپاه؛ عملکرد سپاه پاسداران
اوباما در پی گفتگوی غرب و جهان اسلام؛ نظرات شما
ریشهها و راه حل ناآرامی های زاهدان از نگاه شما
از برنامهها و دیدگاههای نامزد منتخب خود دفاع کنید
آیا عزاداری جامعه را «با نشاط» میکند؟
احساسات ضد همجنسگرایی در جامعه شما چگونه است؟
چقدر بر «ریخت و پاش» مسئولان نظارت دارید؟
کارنامه اقتصادی دولت نهم از نگاه شما
نگرانی از امکان تقلب در انتخابات
نتایج انتخابات ریاست جمهوری
مشاهدات شما از تقلب در انتخابات
با اوباش چگونه باید برخورد کرد؟
فیلتر شدن فیس بوک در ایران؛ نظرات شما
ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، نظرات شما
نظارت استصوابی شورای نگهبان از نگاه شما
آیا ایران به «اصلاحات» نیاز دارد؟
فارغ از هر محدودیت، رییس جمهوری ایده آل شما برای ایران کیست؟
رأی دادن یا ندادن؛ نظر شما چیست؟
تکنیک چیدمان نظرات مردم
با بررسی دقیقتر برنامهای که به نظر می رسد ساختار آن صرفاً نظرات مردمی است که حول محور موضوع برنامه مطرح می شود، مشخص می شود چیدمان این نظرات و نوع وسیله ارتباطی که با آنها ارتباط برقرار شده در القای پیام مورد نظر دستاندرکاران برنامه نقش به سزایی دارد. برای بررسی این فرضیه برنامههایی را به صورت تصادفی انتخاب و به بررسی این فرضیهها می پردازیم:
برنامه روز چهارشنبه مورخ12/1/88
برنامه «نوبت شما»ی تلویزیون فارسی بیبیسی در روز چهارشنبه 12 فروردین 88 به موضوع رفراندوم روز جمهوری اسلامی اختصاص داشت.
موضوع برنامه: جمهوری اسلامی، 30 سال پس از تأسیس؛ نظرات شما
متن اصلی برنامه: مردم ایران در دوازدهم فروردین سال 1358 با شرکت در یک همهپرسی، «جمهوری اسلامی» را به عنوان نظام سیاسی مورد قبول خود انتخاب کردند. در آن زمان، هر ایرانی با هر دین و مذهب و عقیده سیاسی، با چشماندازی که از کارکرد «جمهوری اسلامی» در ذهن خود داشت، رأی خود را به صندوق ریخت؛ چشماندازهایی که برخی از آنها به دست آمد و بعضی نیز هیچگاه رنگ واقعیت به خود نگرفت. اکنون 30 سال پس از آن همهپرسی، نظر شما درباره این نظام سیاسی چیست؟ انقلاب ایران در سال 57 در حالی با مشارکت بسیاری از گروهها و تودهها به ثمر نشست که هر یک از آنها مطالباتی را از نظام سیاسی پیش رو طلب میکرد؛ مطالباتی همچون آزادی سیاسی، آزادی بیان، آزادیهای اجتماعی و غیره. فکر میکنید نظام «جمهوری اسلامی» در مقام وارث سیاسی انقلاب ایران، تا چه اندازه مطالبات انقلابیون را برآورده ساخت؟ چشماندازها و تصوراتی که از کارکرد این نوع نظام سیاسی در کشور خود داشتهاید، تا چه اندازه واقعی بوده و در این سه دهه تحقق یافته است؟ به نظر شما مهمترین نقاط ضعف و قوت نظام «جمهوری اسلامی» و قانون
اساسی آن، در مرحله اجرا کدام موارد بوده است؟
ترتیب نظراتنوع تماسجنس نظردهندهمکان
(داخل/خارج کشور)موضع نظردهنده
(منفی: علیه جمهوری اسلامی
مثبت: له جمهوری اسلامی)
1تلفنمردداخل کشورمنفی
2تلفنمردداخل کشورمثبت
3پست الکترونیکمردداخل کشورمنفی
4پست الکترونیکمردداخل کشورمنفی
5مشاهده وب سایت دیگران--مثبت
6مشاهده وب لاگ دیگران--منفی
7مشاهده وب لاگ دیگران--مثبت
8مشاهده وب لاگ دیگران--مثبت
9مشاهده وب لاگ دیگران--منفی
10مشاهده وب سایت دیگران--مثبت
11پست الکترونیکمردخارج کشورمثبت
12پست الکترونیکزنخارج کشورمنفی
13تلفنمردداخل کشورمنفی
14تلفنمردداخل کشورمثبت
15تلفنمردداخل کشورمنفی
16وب کممردخارج کشورمنفی
17تلفنمردداخل کشورمثبت
18تلفنمردداخل کشورمنفی
19پست الکترونیکمرد-منفی
20پست الکترونیکمرد-منفی
21پست الکترونیکمرد-منفی
22پست الکترونیکمرد-منفی
23پست الکترونیکزنخارج کشورمنفی
24پست الکترونیکمردداخل کشورمثبت
25وب کممردخارج کشورمنفی
26تلفنمردداخل کشورمثبت
27تلفنمردداخل کشورمنفی
جدول شماره 10- فهرست نظرات
همانگونه که در جدول فوق نشان داده شده، در این برنامه وانمود شده است در ارائه نظرات موافق و مخالف، اصل بیطرفی رعایت شده است؛ با قرار دادن نظرات موافق و مخالف در کنار هم. لکن در مشاهده دقیقتر می بینیم:
برنامه با نظر مخالف شروع و با نظر مخالف پایان یافته است.
تقریباً در هر مرتبه که نظر موافقی مطرح شده است، بلافاصله یک یا چند نظر مخالف نیز بیان شده است.
در نیمه ابتدایی برنامه، رعایت مساوات نسبی میان نظرات موافق و مخالف برنامه صورت گرفته، لکن در نیمه دوم و انتهایی برنامه، پس از یک تلفن مخالف، با خواندن پنج نظر ارسال شده از طریق پست الکترونیک و ثبت شده در سایت فارسی بیبیسی که همگی مخالف بوده و پشت سر هم خوانده شدند، سعی در اکثریت نمایی گرایش مخالف نموده شده است.
گزاره مهندسی شده پیام در این برنامه القای این پیام است که مردم ایران در 12 فرورین 58، به نظام جمهوری اسلامی رأی ندادهاند و صرفا منظورشان هر نظام سیاسی غیر از نظام پادشاهی و سلطنتی بوده است.
برنامه روز چهارشنبه مورخ 20/3/88
در این برنامه که دو روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری پخش شد، نامه آقای هاشمی رفسنجانی به رهبر معظم انقلاب به بحث گذاشته شد؛ و در واپسین لحظات
این موضوع به تقلب در انتخابات تغییر یافت. در چنین برهه حساسی که فضای تبلیغات داغ انتخاباتی مردم را هیجان زده کرده است، انتخاب این موضوع و القای باور حداکثری مردم به وجود تقلب در انتخابات می توانست افکار عمومی را به هر نتیجهای که پس از انتخابات اعلام می شد حساس و بی اعتماد نماید. آیا حوادث بعدی در کشور را میتوان با این عملکرد بیبیسی مرتبط دانست؟
تماس/ نظر
فراوانیدرصد
موضعگیریمثبت: انتخابات سالم برگزار خواهد شد
622%
منفی: در انتخابات تقلب خواهد شد
2178%
جدول شماره 24- فراوانی و درصد نظرات درباره تقلب در انتخابات (دو روز قبل از انتخابات)
نمودار شماره 22 ـ روند اظهار نظرات مخاطبان در طول برنامه
این برنامه نیز با نظر مخالف شروع و با نظر مخالف پایان یافته است.
تقریباً در هر مرتبه که نظر موافقی مطرح شده است، بلافاصله دو یا چند نظر مخالف نیز بیان شده است.
در سه ربع ابتدایی برنامه، نظرات موافق و مخالف تا حدودی مطرح شده است، لکن در ربع چهارم و انتهایی برنامه، شش نظر پیاپی که همگی مخالف بوده، پشت سر هم مطرح شدند.
گزاره مهندسی شده پیام در این برنامه القای این پیام است که اکثریت مردم ایران معتقدند در انتخابات دو روز آینده تقلب خواهد شد.
اهداف و سیاست ها در برنامه نوبت شما
کسب اعتماد برای شبکه با روش بیطرفنمایی و ایجاد فضای تریبون آزاد برای گرایشهای مختلف فکری
به چالش کشیدن اقدامات و عملکرد نهادهای مختلف نظام اعم از سپاه پاسداران، شورای نگهبان، نیروی انتظامی و...
زیر سئوال بردن آداب و رسوم ملی و بومی جامعه نظیر دید و بازدید و...
تخریب و تضعیف ارزشها، هنجارها و شعائر دینی و مذهبی مانند: حجاب، قبح و حرمت همجنسگرایی، هم بستری زنان، عزاداری و...
سیاهنمایی وضع فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کشور
برجستهسازی و بزرگنمایی نواقص و ضعفهای فرهنگی جامعه نظیر جُکهای
قومی، خرافات و انحرافات عقیدتی، حفظ محیط زیست و...
زیر سئوال بردن اقدامات و عملکرد فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و ورزشی دستگاههای مختلف خدمتگزار در کشور مانند: طرح امنیت اجتماعی، عملکرد فدراسیون فوتبال، اوضاع اقتصادی و معیشت مردم، فرار مغزها، سخنرانی رئیس جمهور در مجامع بینالمللی، پاسخ مقام معظم رهبری به پیامهای سردمداران بیگانه و...
گسترش و تعمیق شکافهای موجود در جامعه مانند شکاف طبقاتی، شکاف بین نسلها و...
القای عدم اختیار رئیس جمهور در انجام اقدامات اساسی و بی فایده بودن شرکت در انتخابات به جهت وجود حتمی تقلب
تحریک مردم به انجام ناآرامی و اعتراض به اشکال غیرقانونی و اطلاع رسانی نسبت به برنامههای غیرقانونی عوامل ضد نظام.
3-3. کوک
کوک، برنامهای است ترکیبی- گزارشی که در مدت 25 دقیقه و به صورت هفتگی پخش میشود. این برنامه که در موضوع موسیقی تولید می شود، از بخشهای زیر تشکیل شده است:
اعلام بخشهای برنامه؛ اجرای موسیقی در صحنه (صحنه قرمز کوک)؛ اخبار کوک (اخبار دنیای موسیقی)؛ نظرات بینندگان؛ گزارش تصویری از فعالان عرصه موسیقی؛ مصاحبه با خوانندگان و گروههای ترانه و موسیقی بر صندلی مخصوص برنامه (مبل قرمز کوک)؛ و معرفی بهترین کلیپها و موزیک ویدئوهای هفته.
اهداف و سیاستها در برنامه کوک
ایجاد مسئله و چالش جدید در زندگی جوانان ایرانی در موضوع مسابقات و جشنوارههای موسیقی جهان
الگوسازی از شخصیت و نوع زندگی هنرمندان مبتذل ساکن در جهان غرب
بزرگنمایی میزان گرایش و تمایل جوانان به انواع موسیقی غربی و هنرمندان این عرصه
برجستهسازی عشق و ارادت جوانان ایرانی به خوانندگان موسیقی زیرزمینی و غربی
گرایش دادن جوانان ایرانی به سمت موسیقیهای مبتذل غربی نظیر پاپ، راک و...
تحقیر سبکهای زندگی مردم ایران به خصوص سبک سنتی و اصیل
تضعیف موسیقی اصیل ایرانی و القای شرط به روز و غربی شدن آن جهت ابقای حیات این نوع موسیقی
سیاهنمایی اوضاع کشور و بزرگنمایی مشکلات زندگی روزمره مردم
به چالش کشیدن بسیاری از ارزشها و هنجارهای جامعه ایرانی در لابهلای اشعار و مصاحبهها
4-3. امروزیها
این برنامه حدوداً 25 دقیقهای، با هدف تأثیرگذاری بر سبک زندگی جوانان تولید و پخش می شود. هر برنامه در طول هفته دو مرتبه نیز تکرار می شود تا از طیف جوانان مخاطب بیبیسی کسی از مشاهده این برنامه غافل نماند. در سری جدید برنامه در فصل تابستان، هر برنامه با غلبه یک رنگ در پوشش، گریم و آرایش مجریان و فضای دکور استودیو همراه بود. این برنامه از بخشهای مختلفی نظیر گزارش، خبرهای کوتاه، عجیب و غریب و خبرهای هنری و سرگرمی تشکیل شده است.
اهداف و سیاستها در برنامه امروزیها
ترویج سبک زندگی مبتذل غربی برای جوانان
عادی سازی روابط زن و مرد و قبح زدایی از حفظ حریم میان آنها
الگوسازی و تیپ سازی از جوانان کشورهای همسایه که در شرایط مشابهسازی شده، اقدام به ترک کشور و کسب موفقیتهای صوری نمودهاند.
بهشت نمایی زندگی در غرب با تحریک غرایض فطری و ذاتی و امیال نفسانی جوانان
تحریک حس همذات پنداری با جوانان غربی به خاطر رضایت از آزادیهای نامشروع و مبتذل
تبلیغ رویکرد گفتگو و مراوده فرهنگی و هنری با دشمن
آموزش و فرهنگ سازی گسترش روابط عاشقانه و احساسی میان جوانان
تحریک به اعتراض و طغیان در مواجهه با دلخواه نبودن اوضاع کشور
تبلیغ برای مراسمها و جشنوارههای مبتذل غربی جهت پر کردن اوقات فراغت جوانان
اشاعه آداب و قوانین غیراسلامی نظیر تقسیم اموال پس از طلاق، خالکوبی، طالعبینی و...
الگوسازی شخصیتها و هنرمندان غربی در حوزه موسیقی، سینما و...
سیاه نمایی عملکرد نظام جمهوری اسلامی و مدیران ارزشی و اصولگرای آن
تبلیغ برای یک طیف خاص (اصلاحطلبان) و شعارها و آرمانهایشان
5-3. صفحه دو
برنامهای حدوداً 25 دقیقهای که در موضوعات مختلف فرهنگی و سیاسی به بحث و گفتگو با میهمانان برنامه میپردازد. این برنامه که به صورت هفتگی پخش میشود از بخشهای گفتگو در استودیو و پخش گزارشهای تصویری راجع به موضوع برنامه تشکیل شده است. اهداف این برنامه از این قرار است:
تقبیح حمایت ایران از گروههای مبارز و آزادیخواه جهان نظیر حزبالله، حماس و...
بزرگ نمایی اختلافات میان گرایشهای مختلف سیاسی در کشور
برجسته سازی و دامن زدن به اختلافات طبیعی و عادی در میان ملل مختلف منطقه از جمله افغانستان
القای وجود مافیای قدرت در رأس نظام مقدس جمهوری اسلامی به نحوی که قدرت تعیینکننده در انتخابات آن است، نه رأی مردم
ناکارآمدی احزاب سیاسی در ایران
وجود مشکلات اساسی در ساختار حکومتی ایران
نقصان و ناچیز بودن فرهنگ و فهم سیاسی مردم ایران
عدم وجود دموکراسی سیاسی در ایران
تبلیغ و ترویج ارزشها و رفتار سیاسی غرب به عنوان الگو و ملاک صحیح برای توسعه سیاسی
تعبیر و تفسیر ناصحیح از نقش برجسته رهبری روحانیت در جریانهای اصلاحی و استقلالمدارانه کشور و تبدیل اعتماد، ارادت و پیوند سنتی مردم ایران با روحانیت به استبداد
ایجاد شبهه وجود تعارض منطقی میان اسلام و توسعه سیاسی
احیاء، تمجید و الگوسازی از احزاب فاسد و وابسته گذشته نظیر حزب توده
سیاهنمایی خدمات نظام مقدس جمهوری اسلامی نسبت به اقوام مختلف ایرانی
تلقین نارضایتی و احساس مظلوم واقع شدن به هموطنان اقلیت قومی و مذهبی
تبلیغ برای طیف اصلاحطلبان و نامزدهای انتخاباتیشان به عنوان بازپسگیران حق مظلومان
بزرگنمایی اختلافات قومی و مذهبی در کشور
تحریک به مبارزات مسلحانه و سیاسی جهت بازپسگیری حقوق پایمال شده اقلیتها
6-3. آپارات
برنامهای حدوداً 50 دقیقهای که به پخش هفتگی فیلمهای مستند ایرانی اقدام می کند.
تیتراژ حدوداً 15 ثانیهای این برنامه از 2 بخش متشکل از 4 تصویر تشکیل شده که هر بخش در زمانی حدوداً 6 ثانیهای 4 تصویر را به نمایش می گذارد که هر کدام منتخب فیلمهای مستند ایرانی است. 4 تصویر بخش اول که در نمای رو به رو مشاهده می شود از تصاویر زیر تشکیل شدهاند:
1: تصویر زن و مردی نشسته در کنار یک قبر در قبرستان
2: تصویر مادر شهیدی که 18 سال است در کنار قبر پسرش زندگی میکند
3: تصویر پسربچهای که سر به زانو گذارده و در حال فکر است (احتمالاً از کودکان ساکن در دارالتأدیب)
4: تصویر تعدادی دختر و زن جوان ایرانی که در حال ابراز احساسات و بروز هیجان هستند.
بخش دوم که از سمت راست تصویر سلسلهوار بر جنب چپ تصویر وارد می شود به نحوی که در امتداد پردهای است که نقشه ایران بر آن نقش بسته، شامل تصاویر زیر است:
5: تصویر فردی که کنار دیوار کوچهای بر زمین نشسته است.
6: تصویر دختر جوان ایرانی که در حال صحبت با تلفن همراه می باشد.
7: تصویر چند دختر جوان ایرانی که در میان جمعیت عکس آقای سیدمحمد خاتمی را بر دست بلند نموده و فریاد می کشند.
8: تصویر دختر جوان ایرانی که در محوطهای مملو از قبور خالی، در لابهلای قبرها در حال حرکت است.
در یک تحلیل اولیه راجع به این تیتراژ به وجود درصدی قابل توجه از نمادها پی خواهیم برد که از جمله آنها بدین موارد می توان اشاره نمود:
ـ در 87.5% از تصاویر از نماهای مربوط به زنان ایرانی استفاده شده است.
ـ در 37.5% از تصاویر از نماهای مربوط به قبر استفاده شده است.
به طور کلی در این تیتراژ نکات ذیل به نظر می رسد:
مرگ: مرگ و پایان زندگی در ایران؛ دختران جوان ناامید؛ زوجهای جوان ناامید
جنگ: تبعات جنگ و سایه مرگ که هنوز بر جامعه سایه افکنده
فقر: بی خانمانی و گرسنگی
تبهکاری: جرم و فساد برآمده از فقر
تجددخواهی: استفاده از تکنولوژی و تمایل به زندگی بهتر
اعتراض: نارضایتی از وضع موجود
اصلاحطلبی: حمایت از سران اصلاحطلبان.
اهداف و سیاستها در برنامه آپارات
تغییر سبک زندگی (Life Style) مردم ایران در موضوعاتی نظیر:
ترویج تجددخواهی و تمایل به مدرنیته غربی
ترویج دموکراسی خواهی به سبک غربی
ترویج آداب معاشرت و زندگی اجتماعی به روش غربی
ترویج آزادی زنان در اجتماع به خصوص در موضوع حجاب
ترویج مسامحه و مصالحه با ایدئولوژیهای غربی و ضد دینی
ترویج همزیستی مسالمتآمیز با تفکر و اندیشه مخالف و متضاد
ترویج و برجستهسازی آئینها و آداب و رسوم باستانی کشورهای منطقه
به چالش کشیدن وضعیت فرهنگی و اجتماعی جامعه در حوزههای سیاسی، اقتصادی و...
بزرگنمایی رویکرد منفی و تحقیرآمیز به زنان در بعضی نقاط کشور
تلقین وخامت اوضاع اقتصادی مردم کشور
برجسته سازی فقر و تلاش مردم برای زندگی
تصریح وجود فراوان کار اجباری کودکان در ایران برای بقاء خود و خانواده
توجیه پیوند موجود میان بزهکاری و فقر
تکرار عدم وجود فرهنگ انتخاباتی در ایران
اصرار به لزوم در اختیار داشتن سرنوشت انسانها توسط خود آنها (حتی در تعیین زمان مرگ)
سیاهنمایی فعالیتهای دولت در زمینههای مختلف
7-3. تماشا
برنامهای ترکیبی که در قالب گزارشهای مختلف در حوزه فرهنگ و هنر تولید شده و در روزهای شنبه، دوشنبه و پنج شنبه به مدت حدود 25 دقیقه پخش می شود.
این برنامه که برای مخاطبان با سطح فرهنگ خاص و بالاتر تهیه می شود در راستای سیاستهای کلان شبکه به دنبال تحقق اهداف مختلفی است که از جمله آنها می توان به موارد ذیل اشاره نمود:
ـ احیاء و برجستهسازی بخشهای فرهنگ سکولار کهن و قدیمی ایران باستان
ـ ترویج فرهنگ روشنفکری غربی و عرفانهای کهن و نوظهور
ـ معرفی آداب و رسوم دیگر ادیان و فرقههای عرفانی آنها
ـ تبیین و تعریف نظریهها و تئوریهای ضددینی دانشمندان غربی نظیر فروید، داروین و...
ـ ترویج برخی وجوه هنر مبتذل غربی مانند رقص مدرن
8-3. به عبارت دیگر
این برنامه حدوداً 25 دقیقهای در قالب گفتگومحور می باشد که در هر برنامه یک
شخصیت مورد مصاحبه قرار می گیرد. تیتراژ 15 ثانیهای این برنامه متشکل از نمادهای نقل و گفتگو ممهور به نوشته «به عبارت دیگر» است.
مهمترین ویژگی این برنامه، شخصیتهایی است که به عنوان مهمان با آنان مصاحبه می شود که خود به نوعی تعیینکننده موضوعات مورد نظر این برنامه نیز می باشد. اهداف و سیاستهای این برنامه به شرح زیر است:
سیاهنمایی انقلاب اسلامی مردم ایران با تعابیری نظیر مذهبی افراطی و ضددنیا
تلقین احساس خجالتزدگی به خاطر وقایع انقلاب اسلامی برای ایرانیان خارج از کشور
القای حس متضرر شدن از انجام اقدامات انقلابی نظیر تسخیر لانه جاسوسی آمریکا
تطهیر ایالات متحده آمریکا با تکرار ادعای مضحک عدم تمایل آمریکا به دخالت در امور ایران در پیش از انقلاب و اعلام صوری پذیرش انقلاب ایران و تمکین به خواست مردم پس از انقلاب
سپیدنمایی دوران پیش از انقلاب و عصر طلایی فرهنگی خواندن دهههای رواج فرهنگ مبتذل غربی در ایران
سیاهنمایی وضعیت فعالیتهای فرهنگی و هنری فعلی جامعه
بزرگنمایی و منفیانگاری سیاستهای مراقبتی و نظارتی (سانسور) در حوزه فرهنگ و هنر کشور
ترویج سبک زندگی روشنفکرنمایان غربی
آموزش فعالیتهای لاابالیگرانه به عنوان تیپ روشنفکری
تحریک به طغیان به منظور بروز رفتار روشنفکری
تلقین وجود سرسام و گیجی در جوانان و احساس سرخوردگی و ناامیدی نسبت به اوضاع کشور
معکوس نمایاندن احساس غرور و افتخار جوانان کشور راجع به دستاوردهای انقلاب اسلامی و 8 سال دفاع مقدس
تبلیغ صریح و واضح برای طیف اصلاحطلبان و نامزدهای انتخاباتیشان
سیاهنمایی عملکرد دولت و تخریب شخصیت رئیس جمهور
تکرار و تأکید بر لزوم جدایی دین از سیاست.
نتیجهگیری
آنچه در پایان این تحقیق نتیجه می شود، این است که این رسانه ظاهراً و باطناً انگلیسی در راستای سبک استعمار نوی بریتانیای پیر و مکار، به دنبال تحقق اهداف تاریخی خود در منطقه و به خصوص کشور استراتژیک ایران است.
مهمترین روش تحقق اهداف دشمنان در عصر حاضر که با انجام سلسله اقدامات موسوم به جنگ نرم صورت می گیرد، ایجاد یأس و ناامیدی در اذهان مردم بویژه جوانان و القای حس بیاعتمادی نسبت به حاکمیت است. بیبیسی میخواهد با ایجاد تغییرات فرهنگی در جامعه، ارزشها و هنجارهای انقلابی و اسلامی مردم را که بر پایه بعد اجتماعی دین اسلام شکل گرفته مخدوش و جامعه را به سمت بیدینی و سپس انقلاب نرم سوق دهد. انگلستان با بهرهگیری از سابقه ذهنی عامه مردم ایران نسبت به رسانه بی بی سی، تلاش دارد با ایجاد وبسایت و تلویزیون فارسی مقاصد شوم خود را که پس از پیروزی انقلاب و در طول جنگ تحمیلی شکست خورده بود، احیا نماید. آیا مردم ایران فریب بیبیسی را خواهند خورد و پای استعمار پیر بار دیگر به ایران بازخواهد شد؟ آیا مردم ایران دویست سال جنایت و غارت منابع ملی و اقتصادی ایران را به دست «بریتانیای کبیر» از یاد خواهند برد؟
مهندسی و مدیریت پیام
حد و مرزهای این شبکه که براساس مرامنامه بیبیسی تنظیم شده است، براساس یک برنامه عملیاتی، سلسله اهدافی را در جامعه هدف گرفته که با کاربست فرآیند مهندسی پیام، سعی میکند به آن اهداف دست یابد. در تمامی برنامههای این شبکه، گزارههای مشخصی به چشم می خورد که طرحریزی و سازماندهی ساختار و محتوای برنامه جهت تحقق آنها صورت گرفته به طوریکه می توان اذعان داشت، در هر برنامه اهداف خردی در راستای نیل به اهداف کلان شبکه در نظر گرفته شده است.
فهرست منابع و مآخذ
آسابرگر، آرتور. روشهای تحلیل رسانهها، ترجمه پرویز اجلالی، دفتر مطالعات رسانهها، تهران، 1379.
رایف، دانیل و دیگران. تحلیل پیامهای رسانهای، ترجمه مهدخت بروجردی، چاپ سروش،
مرکز تحقیقات، مطالعات و سنجش برنامهای، تهران، 1385.
فرکلاف، نورمن. تحلیل انتقادی گفتمان، ترجمه فاطمه شایسته پیران و دیگران، مرکز مطالعات و تحقیقات رسانهها، تهران، 1379.
لازار، ژودیت. افکار عمومی، ترجمه مرتضی کتبی، چاپ چهارم، تهران، نی، 1385.
صلاح نصر. جنگ روانی، ترجمه: محمود حقیقت کاشانی. چاپ سروش، مرکز تحقیقات، مطالعات و سنجش برنامهای، تهران، 1380
پانوشتها
Bahá í World, Vol XVIII, 1983-1979, Haifa: Bahá í World Centre, 986 pp. 366-351. http://bahai-library.
com/file. Php 5 ?file = francis-balyuzi-biography & language.
Hasan M. Balyuzi, Hand of the Cause of God, the treasure of all humanity ،By: Richard Francis, 1998
دولت های ایران از میرزا نصرالله خان مشیرالدوله تا میرحسین موسوی بر اساس دفتر ثبت کابینه های
نخست وزیری، اداره کل آرشیو، اسناد و موزه ریاست جمهوری، وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1378 ، صص
. 505 و 114
http: // www.bahai-publishing-trust.co.uk / acatalog /BPT-BOOKS-ABOUT-THE-B-B-19 .html
Humanity, By Richard rancis Hasan M. Balyuzi Hand of the Cause of God the All of Treasure http://
bahai - library.com/ file. php 5? file = francis-balyuzi-biography & language.
سایت بی بی سی مادر رجوع کنید.
Universal House of Justice, VOLUME XVIII, Bahá í World Centre Haifa 1986, p. 503
. 9. شرح تفصیلی در پیوست شماره 2 و 4
10 . شهریار رادپور، مدیر و کارشناس باسابقه بی بی سی.
11 . معصومه طرفه، مدیر، برنامه ساز و کارشناس باسابقه سرویس بین المللی بی بی سی.
http://masoudbehnoud.com/2008/10/blog-post_28.html
http://2006omid.blogspot.com/2008/09/bbc-persian-tv-is-
http://www.guardian.co.uk/media/organgrinder/2007/nov/09/theukgovernmentistolaunchi
February 15 . نشریه داخلی سرویس بین المللی بی بی سی، 2009
طی سالهای 1323 تا 1343 ه ق
الهه محبوب*
اشاره
این مقاله به بررسی نامههای کنسولگری انگلستان در سالهای حکومت شوکتالملک علم در قاینات و سیستان میپردازد و براساس اسناد موجود در مرکز اسناد آستان قدس رضوی صورت خواهد گرفت. هدف از بررسی این نامهها نگاه به نقش کنسولگری انگلستان در منطقه مذکور و مناسبات بین شوکتالملک با کنسولگری انگلستان است.
منطقه سیستان و قاینات از جمله سرزمینهای خاوری ایران است که به دلیل همجواری با مرزهای شرقی هند دارای اهمیت بوده است. این منطقه در دوره قاجار تحت حاکمیت خاندان علم قرار داشت.
خاندان علم از اعراب خزیمه بودند که به ایران مهاجرت کردند و در جنوب خراسان سکنی گزیدند و کم کم توانستند به مناصبی دست یابند. عمده فعالیت این خاندان از زمان افشاریه شروع میشود. شرکت امیر اسماعیل خزیمه در سپاه نادر شاه افشار و همراهی در لشکرکشیهای وی، حاکمیت بخشی از قاینات را برای خزیمهها به ارمغان آورد. اوج فعالیت این خاندان در دوره قاجار به ویژه در دوره ناصری به بعد است. فعالیتهای آنها مصادف با تحولاتی است که در دوران قاجار شکل گرفت. موقعیت استراتژیک خاستگاه مکانی آنها بر این امر صحه گذاشت. نزدیکی قاینات و سیستان به
افغانستان و هند- منطقهای که تحت نفوذ مستقیم انگلستان بود- و حفظ آن اهمیت خاصی برای این دولت داشت، نیز سیاستهای جاهطلبانه روسها و رقابت با انگلیس و ناتوانی شاهان قاجار در اجرای تدابیر درست در این رقابتها، باعث شد خاندانهای محلی که از نفوذ دیرینه در حوزه جغرافیایی خود برخوردار بودند با استفاده از حمایتهای این دولتها قدرت افزونتری بگیرند و خاندان علم از این امر مستثنی نبود.
قدرتیابی این خاندان در دوره قاجار از زمان امیرعلمخان سوم (حشمتالملک) 1282-1280ق شروع میشود. وی توانست اقتدار خزیمهها را در منطقه قاینات و سیستان تثبیت کند. از این زمان انگلیسیها برای حل مسایل منطقه پا به میدان میگذارند. اختلافات مرزی ایران و افغانستان باعث شد تا نمایندگان انگلیس به سرپرستی سر گلد اسمیت برای حکمیت در سال 1288ق به منطقه وارد شوند و تا حدودی نقاط مرزی مشخص شد.
اقدامات امیرعلمخان سوم (حشمتالملک) در سیستان باعث شد ولایت سیستان رسما به وی واگذار شود و خاندان علم به طور رسمی در رأس حکومت قاینات و سیستان قرار بگیرند. حشمتالملک سعی داشت به صورت حاکمی مستقل و با اطاعت کامل از حکومت مرکزی، قدرت خود را در منطقه حفظ کند.
وی در دوران حکومت خود قلمرواش را بین فرزندانش امیرعلیاکبرخان حسامالدوله و امیراسماعیلخان شوکتالملک اول تقسیم کرد. پس از فوت وی در سال 1309ق این تقسیم اجرا شد و شوکتالملک وارث اصلی پدر شد. این تقسیم قلمرو باعث تضعیف قدرت خاندان علم و اختلاف بین دو برادر شد. هر دو برادر سعی داشتند با انجام اقداماتی بر میزان نفوذ و اقتدار خود در منطقه بیفزایند.
در زمان صدارت عینالدوله 1321ق دو برادر برای پارهای توضیحات راجع به مالیات عقب افتاده به تهران احضار شدند. حشمتالملک راهی شد؛ اما شوکتالملک به بهانه بیماری از رفتن سر باز زد. عینالدوله هم کریمدادخان معززالملک را به حکومت قاینات منصوب و شوکتالملک را از حکومت خلع کرد.
امیراسماعیلخان شوکتالملک در سال 1322ق درگذشت و محمدابراهیمخان علم شوکتالملک دوم جانشین وی شد. دوران حکومت وی که تا سال 1343ق طول کشید با فراز و نشیبهایی همراه بود.
دوران زندگی وی از چند جهت قابل بررسی است. اول، اتفاقات مهم سیاسی که در این
دوره رخ میدهد که بیتأثیر در حکومت شوکتالملک نیست؛ از جمله انقلاب مشروطه، استبداد صغیر، جنگ جهانی اول و قیام کلنل پسیان. دوم، نفوذ و رقابت گسترده روس و انگلیس در ایران که حاصل آن قراردادهای 1907 و 1919 است. در دوران حکومت وی جدای از وقایع یاد شده رابطه وی با دو دولت انگلیس و روس به ویژه انگلیسیها در خور توجه است. همانگونه که بیان شد هممرز بودن سیستان و قاینات با افغانستان و هند، این منطقه را مورد توجه انگلیسیها قرار داده بود. آنها با ایجاد رابطه دوستانه با حاکم محلی و تأسیس کنسولگری در سیستان و بیرجند سعی داشتند بر نفوذ خود در منطقه بیفزایند.
تأسیس کنسولگری در سیستان به سال 1898 و نایب کنسولگری در بیرجند به سال 1900 برمیگردد. آن طور که از محتوای اسناد برمیآید، نایب کنسول بیرجند تابع کنسول سیستان بود. کنسولگری میتوانست مستقیماً با حکام سیستان و قاینات مکاتبه کند. اگرچه طبق قوانین در ایران باید این نامهها ابتدا به کارگزاری وزارت خارجه در هر محل ارسال و سپس از آنجا برای رفع امور به حاکم محلی ابلاغ میشد. اما در مجموع تعداد کمی نامه به این شکل موجود است و کنسولها خود به صورت مستقیم با حاکم محلی مکاتبه میکردند. ظاهراً کارگزاری هم تلاشی در رفع امور نمیکرد و نامهها را برای پیگیری به شوکتالملک ارجاع میداد. بنابراین در طول دوره مورد نظر نامههای بسیاری بین کنسولهای منطقه و شوکتالملک رد و بدل میشود. هدف از این مقاله بررسی محتوای نامههایی است که از سوی کنسولگری بریتانیا برای شوکتالملک ارسال میشد تا نقش این کنسولگری در منطقه مشخص شود.
تعداد نامههای مورد بررسی 190 برگ سند است که سالهای 1325 تا 1339 را دربرمیگیرد. بنابراین از سالهای اولیه حکومت شوکتالملک (سالهای 1323 تا 1325) و سالهای آخر حکومت وی (سالهای 1340 تا 1343) نامهای در این بررسی وجود نداشت. بیشتر مکاتبات مربوط به زمان جنگ جهانی اول و حوادث آن میباشد. محتوای نامههای مزبور در ابعاد سیاسی، مشکلات اتباع انگلیسی، سرقت و ناامنی در منطقه، امور نظامی و تجهیز قشون، مسائل مربوط به موسسات انگلیسی از جمله بانک شاهی و خط سیم تلگراف هند و اروپا، مسائل اقتصادی و روابط شخصی و دوستانه و میهمانیها با شوکتالملک بود.
نامههای کنسولها بر روی برگهایی که مهر کنسولگری و مهر دولت هند بریتانیا را
داشت نوشته میشد. جنس این کاغذها بسیار مرغوبتر از کاغذهایی بود که شوکتالملک بر روی آن نامه مینوشت.
خطابی که در نامهها برای شوکتالملک به کار میرفت بسیار احترامآمیز بود و عموماً همان توصیفاتی را داشت که سایرین در نامههای خود به کار میبردند: «خدمت ذیرفعت جناب مستطاب، اجل اکرم افخم عالی، سرکار امیر شوکتالملک امیرتومان و حکمران محترم کل ولایات قاینات، زید اقباله المتعالی».
در برخی نامهها از توصیفاتی چون «قربانت روم یا تصدقت شوم» استفاده شده است. ولی در بیشتر نامههای رسمی همان خطاب بالا ذکر میشد. پاسخ شوکتالملک یا در حاشیه نامه و یا به صورت جداگانه ارسال میشد. وی حتیالمقدور سعی میکرد مشکلات و مسائل طرح شده را در حوزه حکمرانی خود حل کند.
کنسولهایی که برای این منطقه انتخاب میشدند معمولاً افراد با سابقه در حوزه دیپلماسی بودند. هنگامی که یک کنسول جایگزین میشد به شوکتالملک از سوی کنسولگری اطلاع داده میشد. برخی از آنها که رابطه دوستانه بیشتری داشتند خداحافظی کرده و حتی در سالهای بعد هم به شوکتالملک نامه مینوشتند.
از محتوای نامهها برمیآید که نایب کنسولهای بیرجند رابطه نزدیکتری با شوکتالملک داشتند و در میهمانیهای وی شرکت میکردند. احتمالا ًبه خاطر اینکه مقر حکومتی شوکتالملک در بیرجند قرار داشت طبیعی بود که ارتباطات بیشتر باشد.
کنسولهایی که از آنها نامههایی موجود است عبارتند از:
1- سرگرد ویلیام فردریک تراورز اوکانر: کنسول سیستان از سپتامبر 1909 و که حدود 4 نامه از وی در سالهای 1327، 1329 و 1330 موجود است.
2- سرهنگ دوم فرانسیس بیول پرایددوکس که در نامههایش نام وی پریدوکس آمده است.
بیشتر مکاتبات مربوط به وی است. 87 نامه که سالهای 1331 تا 1336 را دربرمیگیرد. نامههای وی راجع به اتباع، خرید تجهیزات نظامی و مسایل مربوط به ورود آلمانها به خاک قاینات و ... است.
ویلیام ریچارد هاسن یا هوسن، نایب کنسول بیرجند از 1909 تا 1913
19 نامه از سالهای 1325، 1326، 1328، 1330 و 1331 با محتوای بانک شاهی و اتباع موجود است.
رولاند هیل نیو نایب کنسول بیرجند از 1913
33 نامه در سالهای 1332، 1333 و 1334 از وی با محتوای اتباع و حضور آلمانیها در منطقه موجود است.
وی در صفر 1332 وارد قاینات شد و قبل از اینکه ویس کنسول بیرجند شود چندین سال در بندر لنگه ویس کنسول بوده است.
ترنس وینسنت برنان که در نامههایش با عنوان لیوتنان برنن ذکر شده، نایب کنسول بیرجند از ژانویه 1917 و کفیل کنسولگری سیستان از 1920.
37 نامه از سالهای 1331، 1335، 1336، 1337، 1338 از وی موجود است.
ستوان جی دابلیو ماتیوز نایب کنسول بیرجند از 1918 تا 1919 لیوتنان متیوس 1334 و 1336 وی در سال 1335 صاحبمنصب قشون دولت انگلیس بود.
از وی 8 نامه از سالهای 1334 و 1336 موجود است.
امور سیاسی
تلاش انگلیسیها برای نفوذ در منطقه سیستان و قاینات از بررسی نامههای کنسولها کاملاً محرز است. آنها در مسایل مربوط به حاکمیت منطقه دخالت کرده و سعی داشتند حاکمی که به اهداف آنها نزدیکتر باشد برای این منطقه انتخاب شود و زمانی که میدیدند این حاکم با منافع آنها همخوانی ندارد در کار وی کارشکنی میکردند. در جریان اختلاف شوکتالملک با حسامالدوله، انگلیسیها جانب شوکت را گرفتند. اما در سال 1334ق و مسایل جنگ جهانی اول که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد، برای مدت کوتاهی از حمایت وی دست کشیدند.
همانگونه که بیان شد شوکتالملک در سال 1323ق رسماً به حکومت قاینات رسید. در دوران استبداد صغیر به دلیل حمایت وی از مشروطهخواهان، از حکومت عزل و برادرش علیاکبرخان حسامالدوله جانشین او شد.
بعد از پایان استبداد صغیر در 1327ق دوباره شوکتالملک به حکومت قاینات
منصوب شد و برادرش کماکان حکومت سیستان را برعهده گرفت.
دو برادر به شدت رقیب یکدیگر بودند. حشمتالملک سعی داشت با ایجاد ناامنی گسترده در منطقه، حکومت شوکتالملک را از بین ببرد. کنسولها از وضعیت و روابط بین دو برادر کاملا آگاه بودند. حتی روسها هم که از قرارداد 1907 به بعد به یک اشتراک مساعی با انگلیس رسیده بودند، از مواضع انگلیس در این خصوص حمایت میکردند. کنسول انگلیس که نماینده دولت تابعهاش محسوب میشد اخبار این ناامنی را به سفارت انگلیس رسانده و تلاش داشت از ناامنیها جلوگیری کند. چرا که این ناامنیها باعث غارت اموال اتباع انگلیس شده بود. در نامه اوکانر به شوکتالملک نقش و میزان دخالت انگلیس مشخص میشود: «تعدی و تاخت و تاز حملات حضرات بلوچ در قاینات که اخیراً خبر آن را به وزیرمختار انگلیس رسانده که این تعدی و تاخت و تاز به تحریک حشمتالملک بوده، دستور داده که مأموری سخت و کافی برای سیستان تعیین که تحقیقات لازم را انجام دهد و همین اطلاعات را کنسول روس به وزیرمختار روس داده، دولت ایران ناصرالسلطنه را به سمت سرحدداری سیستان و مأموریت در خصوص تعدی و حملات بلوچها انتخاب کرده که رسیدگی کرده و از حشمتالملک قسمت اموال منهوبه و مسروقه وصول و غرامت دریافت کنند. تقاضای دوستدار آن است که شما با مأمور محترم مذاکره و چگونگی را حالی کنید و از این طرف ما و قونسول روس اقدامات لازم به عمل آورده، ناصرالسلطنه از کم و کیف این امورات به خوبی مسبوق گردند. مقصرین و مفسدین را تنبیه خواهند کرد».
دو برادر در سال 1330ق به تهران فراخوانده شدند. شوکتالملک قبل از رفتن به تهران نامهای به کنسول انگلیس، پریدوکس، نوشته و شرایطی را برای رفتنش به تهران قرار داد؛ از جمله اینکه توقف وی بیش از یک ماه طول نکشد؛ و در صورت انقلاب در تهران سفارت انگلیس حافظ وی باشد. این نامه حکایت از روابط حسنه دو طرف دارد. در هنگام حضور شوکتالملک در تهران اعضای سفارت انگلیس با وی مکاتبه داشتند. در تهران روابط نزدیک شوکتالملک با انگلیسیها به دادش رسید؛ برادرش حشمتالملک عزل شد و سیستان و قائنات به یک حکومت تبدیل شد و شوکتالملک به حکومت سیستان و قائنات رسید. از این تاریخ تا 1343ق شوکتالملک حکمرانی هر دو ولایت سیستان و قاینات را برعهده داشت. در چند سال آخر حکمرانیاش، بلوچستان
نیز به قلمرو او اضافه شد.
انگلیسیها، که حشمتالملک را مسئول ناامنی در قاینات و تحریک سارقین بلوچ برای غارت اموال اتباع دولت انگلیس و خسارت به آنها میدانستند و حتی احضار وی به تهران به درخواست آنها صورت گرفته بود، از شوکتالملک خواستند املاک حسامالدوله را مصادره کند تا از آن محل غرامت آنان پرداخت شود. انگلیسیها از حسامالدوله دل خوشی نداشتند.
جنگ جهانی اول، حوادث مهمی را در ایران پیش آورد؛ و با اینکه ایران در این جنگ بیطرف بود، به اندازه یک کشور درگیر جنگ، و شاید بیشتر، از سوی طرفین متخاصم صدمه و آسیب دید؛ حتی قلمرو حکومت شوکتالملک علم که از صحنههای واقعی جنگ هزاران کیلومتر دورتر بود نیز، تحتتأثیر وقایع جنگ قرار گرفت.
آنچه باعث شد حوزه حکمرانی شوکتالملک درگیر وقایع جنگ شود، ورود گروههای آلمانی به ایران بود که عدهای از آنها قصد داشتند با عبور از خاک قاینات و سیستان وارد افغانستان شوند و با تحریک افغانها بر ضد انگلیسیها و ایجاد پایگاه نظامی دست به حمله بزنند.
خبر رسیدن این گروهها به کنسولگری باعث شد کنسول به چارهجویی بپردازد. در این خصوص مکاتبات بسیاری با شوکتالملک از سوی کنسولگری انجام شد.
در نخستین نامهای که در این خصوص از سوی پریدوکس به شوکتالملک فرستاده شد، حضور آلمانیها و اتریشیها در منطقه، تلاش ایشان برای ضربه زدن به اتباع انگلیس و روس، کمک از ایرانیها برای مقابله [با] انگلیس و روس و رفتن ایشان به افغانستان برای تحریک افاغنه به قصد جهاد، به اطلاع وی رسانده شد. در این نامهها از شوکتالملک خواسته شد «تحقیقات تجسسی بنمایند و از آنها ضمانت مکتفی باید در خصوص حفظ امن گرفته شود و اگر آنها از عهده برنیایند تمام آنها دستگیر شده تحت الحراست محفوظ نگاهداشته شوند تا احکامات از طرف دولت از طهران صادر شوند.» پاسخ شوکتالملک در حاشیه نامه این است که وی برای دستگیری افراد فوق باید از دولت مرکزی کسب تکلیف نماید.
در نامه بعدی نیو ویس قونسول قاینات، گزارشی از حضور دستههای آلمانی در منطقه گناباد و نزدیک شدن آنها به قاینات با هدف اجیر کردن نیرو میدهد؛ و از
شوکتالملک میخواهد با استفاده از قشون خود مانع همکاری مردم با ایشان شود. باز هم پاسخ شوکتالملک در حاشیه نامه مبنی بر این است که وی نمیتواند از قشون خود برای این امر استفاده کند، چون دولت ایران در این جنگ اعلام بیطرفی نموده و تکلیف وی هم حفظ همین مسئله است؛ اما حکم به اطراف فرستاده که کسی به آنها منزل ندهد.
اما شوکتالملک علاوه بر صدور احکامی مبنی بر ممنوعیت در اختیار قرار دادن محل سکونت به آلمانیها، با انگلیسیها هم در برخی زمینهها همکاری میکند. از جمله انگلیسیها در این زمان برای مسافرت اتباع خود از شوکتالملک تقاضای محافظ را دارند تا آنان را از حمله احتمالی آلمانها محافظت نماید. شوکتالملک درخواست آنان را برآورده میکند.
حتی پریدوکس از شوکتالملک میخواهد اسرایی را که در بند دارد فعلاً آزاد نکند چرا که آنها جاسوس بوده و علیه انگلیسیها دست به اقدام زدهاند.
در گیرودار جنگ نکات جالب توجهی نیز در مکاتبات مطرح میشود. مأموران انگلیسی واهمه دارند که نکند اهل سنت منطقه به طرفداری از دولت عثمانی، دست به اقداماتی بزنند. شوکتالملک نگرانی آنان را بیمورد میداند: «اینکه جناب عالی خیال فرمودهاید که اکثر سربازهای سیستان اهل سنت و جماعت هستند و ممکن است به واسطه همدردی با دولت عثمانی طرفداری از آلمانیها نمایند محض خاطر شریف عرض میکنم در تمام فوج سیستان عده سنی 30 نفر نمیشود. بالفرض که سنی میبودند دلیل نمیشود هرجا سنی باشد باید به حمایت آلمانها مایل باشد. چنانچه این قاعده کلیت میداشت خطر این مسئله به تمام مأمورین دولت فخیمه انگلیس در هندوستان و غیره متوجه میشد زیرا که خیلی از اهل سنت و جماعت مستخدم دارند».
انگلیسیها تصمیم گرفتند حضور نظامی خود را در شرق ایران تقویت کنند. تهدید آلمان برای آنها جدی بود. برای این کار لازم بود متحد منطقهای خود را توجیه کنند. نیو، کنسول انگلستان، در نامهای به شوکتالملک هدف از تقویت حضور نظامی انگلیس در منطقه را جلوگیری از نفوذ آلمانها به افغانستان ذکر کرد. انگلیسیها نیاز به همراهی شوکتالملک داشتند.
کنسول انگلیس از شوکتالملک میخواهد برای تهیه آذوقه نفرات انگلیسی به وی
کمک کند و از عدم مساعدت شوکتالملک و مردم در دادن آذوقه در این خصوص شکایت دارد : «از جواب معلوم خواهد شد که دولت علّیه ایران در قائم داشتن بهبودی قشون دولت انگلیس که آنها آن کار را میکنند که از قراری که دولت مشارالیها میگویند قشون دولت مشارالیها نمیتوانند بکنند چه اندازه دلبستگی را دارد».
البته مردم منطقه هم نسبت به این امر واکنش نشان میدهند. روحانی سربیشه مردم را تحریک میکند تا به هزارهها که از سوی انگلیسیها اجیر شده بودند آذوقه ندهند و این مسئله باعث میشود کنسول انگلیس از شوکتالملک بخواهد فوراً به مسئله رسیدگی کند.
از سوی دیگر شوکتالملک در نامهای علت عدم همکاری مردم در فروش آذوقه به قشون انگلیس را نیامدن باران و تنگی سال دانسته است نه عداوت مردم نسبت به انگلیسیها. اما نیو این مسئله را رد نمود: «با توجه به کم بودن قشون ما تأمین آذوقه ضرری به اهالی نمیزند».
به هر حال شوکتالملک دستور داد با انگلیسیها در خصوص فروش آذوقه همکاری شود و نیو در نامهای از وی خواست تا کسانی را که در این خصوص مخالفت میکنند سریعاً مورد بازخواست قرار دهد.
در برخوردها و منازعات مردم و قشون انگلیس، از خود کنسولگری فردی مأمور رسیدگی به اوضاع میشد.
پس از پایان جنگ به سبب حضور قشون انگلیسیها در منطقه، قیمت گندم و جو افزایش یافت. انگلیسیها برای کاهش قیمت مواد فوق هرگونه خرید و فروش و معامله با قشون خود ممنوع اعلام کردند.
در باب مطالبات اتباع ایرانی از قشون نظامیان انگلیسی نیز تأکید کردند: «خاطر عالی را مستحضر مینماید که این ویس قونسولگری ابداً خود را مسئول ایصال مطالبات اتباع دولت علّیه ایران از نظامیان دولت فخیمه انگلیس چه در بیرجند و چه در خارج از اماکنی که قشون دولت فخیمه مأموریت و اقامت دارند نخواهند دانست».
در این دوره روس و انگلیس با هم متحد بودند. این فرصتی بود برای روسها تا آنها هم در این منطقه سرپلی برای خود ایجاد کنند. بنابراین آنها نیز تقاضا کردند دارای همان امکانات کنسولی انگلیس در منطقه باشند.
اما نفرت مردم ایران از انگلیس موجب شده بود در تمام نقاط ایران، مردم خواهان شکست انگلستان و پیروزی آلمان باشند. انگلستان از نظر افکار عمومی ایران باخبر بود. لذا از متحد منطقهای خود در سیستان و قائنات میخواست افراد مظنون به همکاری و طرفداری از آلمان را دستگیر نماید.
شوکت در پاسخ تأکید میکند برای جلب نظر مأموران انگلستان تلاش خواهد کرد.
کنسولها به دقت هر چیزی را که اتفاق میافتاد دنبال میکردند. از جمله انتشار اخبار جنگ توسط آلمانیها که حاکی از پیشرفت ایشان در اروپا بود. این مسئله سریعاً از سوی نیو پیگیری میشود و از شوکتالملک میخواهد جلوی انتشار این اخبار را بگیرد تا باعث تهییج افکار عمومی نشود.
از مهمترین نتایج جنگ برای شوکتالملک عزل وی از حکومت در سال 1334ق بود. وی که در برابر فشار انگلیسیها مبنی بر دستگیری آلمانیها بر موضع دولت متبوع خود مبنی بر بیطرفی ایران و کسب اجازه از دولت متبوع خود پافشاری کرده بود، نتوانست نظر انگلیسیها را جلب نماید و همین مقدمات عزل وی از حکومت را فراهم کرد و برادرزادهاش حسامالدوله جانشین وی شد. اما این مسئله یکسال بیشتر به طول نینجامید و بعد از یکسال دوباره خود شوکتالملک به حکمرانی منصوب شد و روابط حسنهای با انگلیسیها برقرار کرد.
اتباع انگلیس در منطقه
بیشتر مکاتبات کنسولها مربوط به مسئله اتباع و اجزای کنسولگری میشد. در واقع یکی از عمدهترین وظایف آنها رسیدگی به وضعیت اتباع و حمایت از آنان بود. بررسی نامهها نقش این اتباع در منطقه و مشکلات فراروی آنها را نشان میدهد.
اتباع انگلستان در شرق ایران علاوه بر کارکنان انگلیسی کنسولگری، تجار و سربازان هندی، سربازان بلوچ، افاغنه و هزاره که اجیر گرفته شده بودند، تعدادی ایرانی بودند که یا مستخدم کنسولگری بودند و یا برای حفظ موقعیت خود تابعیت انگلیس را پذیرفته بودند. در رجب سال 1336ق حمایت از رعایای روس در قاینات و سیستان به کنسول انگلیس مقیم سیستان واگذار شد. انگلیسیها حتی برای اتباع ایرانی که نزد آنها مستخدم بودند نشان مخصوص قرار دادند که کسی متعرض آنها نشود.
مستخدمین انگلیس در صورت استعفا، از تابعیت این دولت خارج شده و این مسئله نیز توسط کنسول به شوکتالملک اطلاع داده میشد.
مهمترین مسئله مطرح شده در نامهها بحث امنیت در منطقه بود. ناامنی در سیستان و قاینات باعث میشد تجار و بازرگانان هندی و تبعه انگلیس دچار مضیقههای فراوان شوند و اموال آنها مورد غارت و سرقت قرار بگیرد. سرقت شتر از اتباع انگلیس موضوع بسیاری از نامههاست. این مسئله یکی از مواردی بود که بارها از سوی کنسولهای انگلیس در نامههایشان به شوکتالملک پیگیری میشد. اگر چه در برخی پاسخهای شوکتالملک آمده است وی مسئول پیگیری این امور نیست و نمیتواند در امور رسمی با ویس قونسولگری مذاکره نماید بلکه این وظیفه کارگزاری خارجه است، اما باز هم کنسول انگلیس شوکتالملک را مسئول استرداد اموال مسروقه دانسته و از او میخواست ماجرا را پیگیری کند. به ویژه اینکه اگر گماشتگان شوکتالملک باعث تجاوز به حقوق اتباع انگلیسی میشدند این مسئله به سرعت از سوی شوکتالملک پیگیری میشد.
کنسولگری در نامهای از شوکتالملک درخواست دارد راههای تجاری را ایمن سازد. در نامهای دیگر، پریدوکس به شوکتالملک گزارش تجار را یادآوری میکند که در راه سیستان و ملک سیاه کوه آب خیلی کم است و باید چاهها پاک شود و دوباره چاه حفر شود. ظاهراً خود کنسولگری هم به حکومت محلی برای این امر کمک نموده است.
اعاده حقوق و مطالبات اتباع انگلیس نیز بر عهده کنسولها بود. محاکمه مجرمان و اتباع انگلیس با استفاده از حق قضاوت کنسولی، یعنی کاپیتولاسیون طبق قوانین انگلیس از سوی کنسولها انجام میشد. وقتی یک تبعه انگلیس، موسوم به امامبخش، مرتکب قتل شد، پریدوکس در نامهای به شوکتالملک خواست وی را تسلیم کنسولگری انگلیس کند تا مطابق قانون انگلیس محاکمه شود و برای تحمل مجازات نیز به هندوستان برود. (تصویر یک)
علاوه بر اجرای قانون کاپیتولاسیون، گاه اجزای کنسولگری به دلیل آشنا نبودن به قوانین ایران اقداماتی انجام میدادند که منجر به دخالت نظمیه میشد. کنسولگری به شدت از آنها حمایت میکرد و با مکاتبه با کارگزاری خارجه و شوکتالملک سعی در توجیه اشتباهات آنها مینمود.
حتی اگر فرد مجرمی به افغانستان میرفت، از شوکتالملک درخواست میشد با مکاتبه
با حکام آن منطقه پیگیر افراد خاطی شده تا حق اتباع انگلیس اعاده شود. (تصویر دو)
در قضیه قتل شخصی موسوم به فدا حسین در سال 1334ق، کنسولگری درخواست کرد نمایندهای از سوی کنسولگری در باب این قتل تحقیق کند و دیة مقتول نیز پرداخت شود. در صورتی که یکی از اتباع فوت میکرد و متوفی مطالباتی داشت، بازپسگیری مطالبات وی توسط کنسولگری انجام میشد. اگر تبعهای مفقود میشد از شوکتالملک خواسته میشد از نظمیه برای یافتن وی کمک بگیرد. کنسولگری گاه رعایت تشریفات ظاهری را هم نمیکرد و با کدخداهای روستاها مستقیماً به نامهنگاری میپرداخت. در متن نامه برنن به کدخدای مزرعه بشکز برای یافتن پول گمشده یک نفر از سوارهای انگلیس کدخدای بیچاره تهدید میشود اگر این وجه پیدا نشود «به حکومت جلیله مراجعه و از شما به سختی خواهند گرفت».
در مواردی که اتباع با افراد محلی اختلافی پیدا میکردند باز هم کنسولگری از شوکتالملک کمک میخواست. این مسئله به اختلافات بین سواره قشون انگلیس و افراد محلی نیز مربوط میشد.
در مواردی که اتباع انگلیسی طلبی داشتند و فرد بدهکار پرداخت نمیکرد باز هم متوسل به کنسولگری شده و او هم از شوکتالملک درخواست میکرد مسئله را حل و فصل کند و معمولا ًوی این کار را انجام میداد. اختلافات ملکی نیز همینگونه حل و فصل میشد.
از مسایل دیگر بحث ازدواج با اتباع انگلیسی بود که این مسئله باید با اجازه «اداره جلیله حکومتی» صورت میگرفت. معمولاً افاغنه و بلوچهای رعیت دولت انگلیس دست به این اقدام میزدند که اگر بدون اجازه صورت میگرفت از سوی کنسولگری تنبیه میشدند.
یکی از وظایف کنسولگری، حمایت از اقلیت مذهبی اسماعیلیه بود که از نظر انگلیس به خاطر پیروی از آقاخان، اینها در حمایت انگلیس بودند و نباید با ایشان بدرفتاری میشد: «دستور فرمایید کسی متعرض این بیچارهها نشود و مراعات حال آنها را بکند»
حمایت از مؤسسات انگلیسی
به غیر از کنسولگری، شعب بانک شاهی و ادارات و دفاتر خط تلگراف هند و اروپا
از نهادهای انگلیسی منطقه بود. تأمین خدمات برای این موسسات یکی از موضوعات نامههای متبادله میان کنسولگری و حکومت سیستان و قائنات بود. هر صاحبمنصب انگلیسی که قصد سفر به منطقه را داشت برای محافظت از وی از حکومت قاینات کمک گرفته میشد. از جمله وقتی که یکی از رجال و کارگزاران انگلیسی قصد سفر و عبور از بیرجند را داشت، از شوکتالملک تقاضا میشد محافظی برای ایشان آماده سازد و این کار توسط شوکتالملک انجام میشد. از جمله هنگام سفر رئیس تلگراف از تهران به کرمان، برای رفتن وی از بیرجند درخواست سوار میشود.
به هنگام حمل خزانه بانک شاهی از بیرجند به سیستان یا مشهد نیز درخواست ارسال سوارکار خوب میشد.
سیم خط تلگراف هند و اروپا در منطقه نیز گاه و بیگاه مورد دستبرد یا خرابکاری قرار میگرفت. بنا به نقل کنسولگری این کار عمدتاً توسط بلوچها صورت میگرفت. در نامهای از شوکتالملک خواسته شده به خاطر شکسته شدن پیاله چینی سیم تلگراف، وی باید خسارت را پرداخت کند. انگلیسیها تلاشهایی برای گسترش این خط داشتند؛ از جمله برای تأسیس تلگرافخانه در کوه ملک سیاه، پریدوکس با مدیر اداره تلگرافات هند و اروپا مقیم تهران مذاکره کرد و از شوکتالملک خواست از وزارت داخله درخواست کند اداره تلگرافات ایران یک نفر تلگرافچی به کوه ملک سیاه بفرستد.
دخالت در امور ایران
انگلیسیها علاوه برحمایت از اتباع دولتشان، به رجال ایرانی که از آنها درخواست کمک داشتند مساعدت میکردند. این به نوعی دخالت در امور ایران محسوب میشد. در برخی نامهها، کنسول انگلیس، سفارش بعضی ایرانیها را به شوکتالملک میکند. پریدوکس در نامهای از عملکرد رئیس نظمیه حمایت کرده و خواهان تداوم ریاست وی است. البته یادآور میشود این درخواست خودِ رئیس نظمیه از پریدوکس بوده است.
پناهنده شدن و تأمین امنیت از جمله مواردی بوده که در کنسولگری انجام میشده است. در جریان قتل رئیس مالیه قاینات توسط چند پلیس، تعدادی از اجزای اداره مالیه به کنسولگری پناهنده شده تا امنیت به ایشان داده شود. شوکتالملک در نامهای به هوسن، کنسول انگلیس، اطمینان میدهد جان این افراد در امن و امان است.
اگر شکایتی به سفارت انگلیس در تهران میشد که مربوط به حوزه قاینات میگردید کنسول انگلیس در قاینات پیگیر آن بود. پریدوکس در نامهای از شوکتالملک میخواهد به شکایت آسیه خانم دختر ناظر حسامالدوله از میرزااحمد مدیر که به سفارت انگلیس در تهران، و از آنجا به کنسولگری رسیده، رسیدگی کند.
کنسولگری انگلیس علاوه بر حمایت از برخی رجال ایرانی، از اقدامات شوکتالملک در حکومت خود ابراز رضایت میکرد. از جمله هوسن از اینکه شوکتالملک اداره حکومتی قاینات را در زمان عزیمتش به نهبندان به عبدالعلیخان محول کرده ابراز رضایت میکند.
البته گاه نیز دلخوریهایی از برخی اقدامات کارگزاران ایرانی داشتند؛ از جمله زمانی که کنسولگری به مناسبت تولد جرج پنجم جشنی بر پا کرده بود و از کارگزار ایران دعوت نمود، افخمالسلطان از رفتن خودداری کرده و باعث ناراحتی پریدوکس شد. کنسول در نامهای این مسئله را متذکر شده است.
گاه نیز کنسولها خواهان مجازات مأموران ایرانی بودند که از نظر آنها به خوبی ایفای وظیفه نمیکردند. از جمله در مورد علی شاه خان، مأمور سیم تلگراف که از نظر آنها، مستحفظینی را که به سیم تلگراف صدمه میزدند، مجازات نمیکرد. پریدوکس از شوکتالملک میخواهد اقدامات سختی علیه وی و طایفهاش انجام دهد.
در برخی موارد کنسولگری خود اقدام به حبس افراد مجرم میکرد. در نامه برنن به شوکتالملک آمده «یک نفر محبوس پلتیکی عبدالوهاب نام از طرف فرمانفرمای ایالت خراسان فرستاده شده و در حبس حضرت اجل عالی است. برحسب دستور جناب اجل ژنرال قونسول دولت فخیمه انگلیس مقیم مشهد قرار این طور است که مشارالیه در قونسولگری اینجا حبس باشد... حالیه مؤمی الیه را به این قونسولگری اعزام دارند.» در مواردی که نارضایتی مردم محلی به زیان منافع آنها بود از جمله مواردی که در هنگام جنگ جهانی اول ذکر آن گذشت یا شورش مردم بنجار، آنها صریحا از شوکتالملک میخواستند جلوی این اقدامات را بگیرد و حتی گاهی خود با فرستادن مأمور مستقیما مداخله میکردند.
امور نظامی
شوکتالملک در سال 1331ق برای جلوگیری از نا امنیهای موجود در منطقه
تصمیم گرفت نیروی مسلح مجهزی را تشکیل دهد و برای این کار موافقت دولت مرکزی را جلب کرد. فشار انگلستان بر دولت ایران برای حفظ امنیت منطقه موجب اصلی این کار بود.
شوکتالملک برای این کار علاوه بر استفاده از افسران مجرب و تحصیلکرده، از انگلیسیها هم برای تجهیزات و اسلحه کمک گرفت. در قسمتی از مکاتبات کنسول انگلیس به ارسال وسایل نظامی چون توپ و تفنگ از هند اشاره شده است.
هزینه تمام این تجهیزات به طور کامل از شوکتالملک گرفته میشد. حتی وسایلی که به عنوان امانت داده میشد اگر آسیب میدید هزینه کامل آن وصول میشد. در سال 1332ق صاحبمنصب مستحفظین کاچه تعدادی ریسمان برای حمل تفنگ امانت داده بود، این ریسمانها آسیب دید. بلافاصله از سوی پریدوکس برای پرداخت غرامت آنها پیگیری شد.
شوکتالملک توانست با کمک مالی و نظامی انگلستان و با موافقت حکومت مرکزی یک ارتش محلی مدرن و مجهز ایجاد کند و با کمک این ارتش تا حدی از ناامنی منطقه بکاهد. به ویژه این که این ارتش زمانی تشکیل شد که جنگ جهانی اول در حال شکل گرفتن بود و بعدها در جنگ، این ارتش با حفظ امنیت توانست اهداف انگلیس در منطقه را تأمین کند.
روابط شخصی
از همان ابتدا روابط دوستانه و خوبی بین کنسولها و شوکتالملک برقرار بود. دعوتها و میهمانیها یا برای تفریحات شخصی طرفین صورت میگرفت و یا برای ملاقات شوکتالملک با سایر انگلیسیها بود. اوکانر در یکی از دعوتهایش هدف از این دعوت را ازدیاد محبت و اتحاد و مودت و ارتباط قوی بین انگلیس و ایران دانسته است. (1327ق) نیز برخی نامهها ارسال اخباری از دنیای سیاست در اروپا بود. کنسولها دستور داشتند شوکتالملک را از امور مهم آگاه سازند. در بین نامهها از اقدامات شوکتالملک برای انگلیسیها قدردانی میشد. اوکانر در سال 1329ق از اینکه شوکتالملک باغی را برای استراحت کنسول انگلیس تدارک دیده، تشکر میکند.
این روابط گاهی به درخواستهای دیگری منتهی میشد؛ از جمله خرید برخی
لوازم شخصی برای شوکتالملک از هند و اروپا. یا درخواست امانت قالیچه و موارد دیگر از شوکتالملک برای برگزاری جشن توسط کنسولگری.
ارسال هدایا به یکدیگر، از دیگر موضوعات این نامههاست. در نامهای از پریدوکس به شوکتالملک، از وی به خاطر ارسال قالیچه و میوه اهدایی تشکر کرده، اما خاطرنشان ساخته مأمورین دولت انگلیس حق ندارند اسبابی را که هنگام مأموریت رسمی هدیه میگیرند شخصا بگیرند و ببرند. این وسایل مال حکومت هندوستان است و تا زمان مأموریت میتوانند استفاده کنند و بعد از وی جانشینش میتواند استفاده کند.
نتیجهگیری
محتوای نامههای مذکور نشان میدهد فعالیت کنسولگری انگلیس در همه ابعاد زندگی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مردم منطقه وجود داشته است. آنها با تیزبینی، تمام وقایع را زیرنظر داشتند و هر جایی منافع دولت بریتانیا و اتباع آن مورد خطر واقع میشد وارد عمل شده و تا نتیجه نمیگرفتند از موضع خود عقب نشینی نمیکردند.
در وقایع سیاسی که اثرات آن به منطقه مذکور رسید، به ویژه در جریان جنگ جهانی اول، علاوه بر فشار به شوکتالملک برای پیاده کردن اهداف دولت تابعه خود، به تجهیز قشون پرداخته و هرگونه واکنش مردمی را از طریق حکومت محلی خاموش میکردند.
آنها در عین اینکه در نامههایشان محترمانه با شوکتالملک مکاتبه میکردند و همان تعارفات مرسوم را به جا میآوردند، اما زمانی که مسئلهای را میخواستند اجرا شود و با تردید حاکم وقت رو به رو میشدند ادبیات آنها حالت تحکمآمیز پیدا میکرد. از مجموع مکاتبات طرفین برمیآید شوکتالملک برای حفظ منافع و امنیت اتباع و مؤسسات انگلیسی در منطقه، تمام تلاش و همت خود را به کار میبست. البته در مواردی که به سیاستهای کلی دولت مرکزی بستگی داشت، مثل برخورد با آلمانها و از این قبیل، امر را به حکومت مرکزی ارجاع میداد.
فهرست منابع و مآخذ
آیتی، محمدحسین. 1371. بهارستان. مشهد: دانشگاه فردوسی مشهد.
رابینو، لویی. ترجمه غلامحسین میرزا صالح. 1363. دیپلماتها و نمایندگان کنسولهای ایران و انگلیس. تهران: نشر تاریخ ایران.
سازمان کتابخانهها، موزهها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382. اسناد حضور دولتهای بیگانه در شرق ایران. به کوشش الهه محبوب. مشهد: سازمان کتابخانهها، موزهها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی
شاهدی، مظفر.1377. زندگانی سیاسی خاندان علم. تهران: موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران.
منصف، محمدعلی. 1354. امیر شوکتالملک علم. تهران: امیرکبیر.
نورایی، مرتضی. 1386. نقش کارگزاریهای داخلی وزارت امور خارجه در روابط ایران و بریتانیا. تهران: مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی.
هیل، اف. ترجمه: محمدحسن گنجی. 1378. نامههایی از قهستان. مشهد: آستان قدس رضوی.
تصویر شماره یک
تصویر شماره دو (صفحه اول)
(صفحه دوم)
پانوشتها
کارشناس ارشد تاریخ، دانشگاه تهران.
. 1. آیتی، 1371 ، ص 100
. 2. آیتی، ص 103 ؛ شاهدی، 1377 ، ص 6
. 3. شاهدی، 1377 ، ص 41
. 4. شاهدی، ص 44
. 5. شاهدی، ص 60
. 6. منصف، 1354 ، ص 60
. 7. آیتی، ص 119 ؛ شاهدی، ص 73
حکام محلی شدند.
. 9. سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 3118
. 10 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 9774
11 . برای اطلاع بیشتر به کتاب رابینو رجوع شود.
.70426 ، 12 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70450
13 . لازم به توضیح است سال هایی که برای مدت کنسولی بعضی از کنس ول ها طبق اسناد آورده شده از سال هایی
که در کتاب رابینو قید شده بیشتر است.
. 14 . رابینو، 1363 ، ص 31
. 15 . رابینو، ص 44
. 16 . رابینو، ص 126
. 17 . رابینو، ص 114
. 18 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 8321
. 19 . رابینو، ص 37
. 20 . رابینو، ص 100
. 21 . شاهدی، ص 87
.44- 22 . منصف، صص 45
. 23 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70456
. 24 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70451
. 25 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70158
. 26 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70476
. 27 . شاهدی، ص 99
. 28 . منصف، ص 50
. 29 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 132
. 30 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 7851
. 31 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 259
. 32 . هیل، 1378 ، ص 103
. 33 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 270
. 34 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 270
. 35 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 270
.278 - 36 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، صص 288
. 37 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 298
38 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 384
39 . سازمان کتابخا نه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی : 2633 ؛ سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد
. آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 398
40 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 569 ؛ سازمان کتابخانه ها، موزه ها و
. مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 9612
. 41 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 422
. 42 .سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 2543
. 43 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 451
. 44 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 448
. 45 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 2853
. 46 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 450
. 47 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 452
. 48 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 467
. 49 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70501
. 50 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 616
. 51 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 511
. 52 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 222
53 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، صص 219 و 360 ؛ سازمان کتابخانه ها،
.4473 ، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 3007
. 54 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، صص 274 و 362
. 55 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 475
56 . منصف، ص 50 ؛ شاهدی، ص 107 ؛ سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70550
.95 - 57 . نورایی، صص 96
. 58 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 580
. 59 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 628
. 60 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 2671
. 61 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 101
62 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی : 2666 ؛ سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد
. آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 106
. 63 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 2982
. 64 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70480
. 65 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 7853
66 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی : 2666 ؛ سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد
. آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 93
. 67 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70481
. 68 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70492
. 69 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 2680
. 70 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 2844
. 71 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 75604
. 72 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70458
. 73 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70454
. 74 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 8324
75 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 13373
76 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی : 2666 ؛ سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد
. آستان قدس رضوی، 1382 ، صص 614 و 629
. 77 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 72827
. 78 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70453
. 79 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70449
. 80 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70462
. 81 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 13373
. 82 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 2718
. 83 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 111
. 84 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70468
. 85 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 4221
. 86 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، 1382 ، ص 158
. 87 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 2574
. 88 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 2645
. 89 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70464
. 90 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70501
. 91 . منصف، ص 46
. 92 . منصف، ص 47
. 93 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 8489
.70477 ؛ 94 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 2682
. 95 . شاهدی، ص 103
.70379 ؛70482 ؛ 96 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 9774
. 97 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 9774
. 98 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70379
.8324/ 99 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 11
.70489 ؛70455 ؛ 100 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 70456
. 101 . سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی: 9210
ابوالفتحمیرزا سالارالدوله با انگلیس
سعید حصاری*
تولد و نوجوانی
ابوالفتحمیرزا سومین فرزند پسر مظفرالدین شاه قاجار بود که در شهر ولیعهدنشین تبریز به دنیا آمد. مادر ابوالفتح میرزا که ظاهراً از خاندان قاجار نیز نبود نورالدوله لقب داشت این موضوع باعث شد که سالارالدوله نتواند ولیعهد شود.
سال تولد ابوالفتح میرزا را بیشتر پژوهشگران 1298 هجری قمری برابر با 1260 هجری شمسی و نوامبر 1881 میلادی ذکر کردهاند. اما برخی دیگر از نویسندگان سال 1291 هجری قمری را نیز برای تولد او نوشتهاند.
درباره لقب سالارالدوله بیشتر محققین بر این باورند که آنگاه که ناصرالدین شاه قاجار برای بار سوم عازم سفر فرنگ بود در هنگام عبور از ایالت آذربایجان و شهر تبریز نوه خود ابوالفتح میرزا را به لقب سالارالدوله ملقب ساخت. برخی دیگر از نویسندگان نیز گفتهاند در سال 1312 هجری قمری وقتی که سالارالدوله توسط ناصرالدین شاه به تهران فرا خوانده شد و پس از آنکه آزمایشهای نظامی از او به عمل آمد توسط جد تاجدار خود از درجه نظامی سلطانی به امیر تومانی (سپهبد) ارتقا یافت و لقب سالارالدوله نیز به وی اعطا گردید و در ضمن مقرر شد هفتهای دو شب نگهبان مخصوص خوابگاه شاه باشد. او از همان آغاز جوانی به غرور و جاهطلبی شهرت
داشت و از همان دوران در اندیشه کسب تاج و تخت پادشاهی بود و بر این باور بود برای ولایتعهدی و جانشینی پدر سزاوارتر و لایقتر از برادر ولیعهدش محمدعلی میرزا میباشد. مهدی ملکزاده در این باره مینویسد:
در میان شاهزادگان درجه اول قاجار ابوالفتح میرزای سالارالدوله پسر سوم مظفرالدینشاه طبع سرکش و روحی جاهطلب داشت و استعدادش برای سرکشی و طغیان از همه بیشتر بود و با تحریک حس جاهطلبی او و امیدوار کردن او به آینده انتظار میرفت که علم مخالفت را بر ضد دولت وقت برانگیزد و سر به طغیان بلند کند. سالارالدوله در محرم 1315 قمری برابر با 1277 خورشیدی به حکومت کرمانشاهان و سرحدداری عراقین منصوب شد. حکومت او بر کرمانشاه بیش از شش ماه نبود، پس از سالارالدوله، اقبالالدوله کاشی به حکومت کرمانشاه منصوب شد.
به علت نارضایتی مردم کرمانشاهان، سالارالدوله از حکومت آن ایالت معزول گردید، اما پس از چندی در اواخر شوال سال 1316 قمری حکومت ایالت خمسه (زنجان) به وی واگذار گردید. سالارالدوله در خمسه نیز بر اعمال و رفتار ناشایست خود ادامه داد و همه نوع تجاوز و تعدی نسبت به مردم را روا میداشت و املاک و زمینهای مرغوب را با طرق گوناگون غصب میکرد به طوری که اوضاع این ایالت در دوران حکومت او را به شدت نابسامان توصیف کردهاند. یکی از کسانی که در این زمان از زنجان دیدار داشته است حاج سیاح است، او مینویسد:
سالارالدوله در زنجان دخلها که از نان برده کمتر از دخل حکومت تهران از نان نبود. حکام هر جا میروند مفسدین و اشقیاء آنجا را با خود همدست کرده مردم را پامال میکنند. در تهران شایع شده حاجی اشرفالملک را که از جمله صاحبان املاک و نقود زیاد بوده و همه میدانستند مبلغ زیادی در خانه پول دارد شبانه به دو سه نفر قاتل پول داده بودند وقتی که از حضور حکومت برگشته به خانه میرفته در نزدیک خانه خودش به گلوله کشتند. فردا شب خود سالارالدوله و همان مشیرالممالک به اسم مهر کردن خانه، به خانه او رفتند شبانه تمام خزینه او را بردند. زن او با چند بچه به تهران آمده به هر در رفتند و با اینکه در تهران و بلکه در تمام ایران عموم مردم این قضیه را میدانستند ولی آنها نتیجه نگرفتند.
حکومت سالارالدوله بر ایالت خمسه نیز دیری نپایید و مظفرالدین شاه او را معزول
کرد و شاهزاده عزالدوله را به جای او به ایالت خمسه فرستاد. سالارالدوله نیز پس از مدتی به فرمانروایی ایالات عربستان (خوزستان)، لرستان، بروجرد و بختیاری و ایلات آن حدود به انضمام ریاست تمام قشون آن صفحه منصوب گردید.
پس از آنکه مظفرالدین شاه از اقدامات و فعالیتهای مستبدانه و ناشیانه سالارالدوله آگاه شد او را به تهران احضار و از حکومت آنجا معزول نمود و به او دستور داد دیگر حق مراجعت به آن نواحی را ندارد. مدت حکومت سالارالدوله بالنسبه طولانی و حدود چهار سال بود یعنی از سال 1318 تا 1322 هجری قمری. پس از عزل سالارالدوله، عبدالحسین میرزا فرمانفرما به حکومت لرستان رسید.
ابوالفتح میرزا سالارالدوله روز 25 محرم سال 1323 قمری به حکومت ایالت کردستان منصوب شد. ظاهراً سالارالدوله اصرار زیادی در به دست آوردن این منصب داشته چرا که به نوشته برخی، او برای راضی کردن مظفرالدین شاه جهت اعطای این منصب حتی در حرمسرای سلطنتی بست نشست تا اینکه بالاخره حکومت کردستان و گروس را به او دادند. سخنان سالارالدوله پس از ورود به سنندج در میان علما و روحانیون شهر شنیدنی است:
من حاکم نیستم، من مالکالرقاب هستم، شاهبابام کردستان و گروس را به من بخشیده، من بر حیات و ممات اهالی کردستان و گروس مختار و مسلط هستم، هرکس را اعدام بکنم، یا به هر کس عطوفت و مرحمت داشته باشم کسی از من نمیپرسد.
سالارالدوله و مشروطه
دربارة مشروطهخواهی سالارالدوله که بیارتباط با حمایت سفارت انگلیس از حرکت مشروطهخواهان نبود باید گفت زمانی که در تهران بود علاوه بر آن که خود از یاران و هواداران مشروطه بود بسیاری از دوستان و بستگان خود را نیز به همراهی با مشروطه تحریک میکرد و مکرر نیز مبالغ هنگفتی برای مشروطهخواهان و متحصنین قم و حضرت عبدالعظیم و سفارت انگلیس میفرستاد. در کتب مشروطه از جمله تاریخ مشروطه کسروی، تاریخ بیداری ایرانیان و تاریخ مشروطه ادوارد براون به این مسئله اشاره شده و حتی ادوارد براون بخشی درباره مشروطهخواهی سالارالدوله دارد. به گفته ملکزاده زمانی که مشروطهخواهان در تحصن بودند ملکالمتکلمین را برای تهیه پول و
مخارج ضروری مأمور کردند؛ او نیز به ملاقات چندین نفر از تجار و ثروتمندان که گمان میکرده به مشروطهخواهان کمک میکنند رفته اما چنین نشده و آنها مبالغ بسیار ناچیز پرداخت کردند. او نیز عماد خلوت را نزد سالارالدوله فرستاده و به او پیغام داده بود که ملّیون و آزادیخواهان نیاز فوری به کمک دارند و پایداری آنان نیاز به تهیه مخارج دارد و سالارالدوله نیز فوراً مبلغ هشت هزار تومان توسط صدیق اکرم برای ملکالمتکلمین فرستاد. دولتآبادی نیز میگوید توقف متحصنین تنها در صورتی میتوانست چند روز دیگر عملی شود که مخارج دو روزه آنان که حداقل پانصد تومان است به آن جا رسانده شود و در این لحظه ملکالمتکلمین دست در جیب خود کرده و مبلغ پانصد تومان در آورده و اظهار میدارد این مبلغ را روز گذشته سالارالدوله فرستاده است که به هدف اینگونه کارها برسد. به نظر میرسد حمایت ظاهری او از مشروطه به واسطة نقش و پشتیبانی انگلیس از مشروطه بوده باشد.
اولین طغیان
سالارالدوله از همان دوران در اندیشة کسب تاج و تخت بود و برای رسیدن به این آرزوی دیرینه خود همه کار کرد و از همه راههای ممکن استفاده کرد. از سوی شمال، غرب و جنوب کشور بارها اقدام به حمله به تهران کرد و در همة این موارد با انگلیس در ارتباط بود و از کمکهای مادی و معنوی انگلیس بهره برد. اما همه تلاشهای او برای رسیدن به سلطنت بینتیجه بود و هیچ هودهای جز بدنامی برای خود و پریشانی و ازدیاد هرج و مرج برای کشور نداشت. حیات سیاسی و نظامی سالارالدوله در واقع تکاپو و تلاشهای بلندمدت او برای کسب سلطنت بود که بیفایده بود و سرانجام نیز در غربت درگذشت. نخستین تلاش و تکاپوی جدی او برای کسب مقام سلطنت در سال 1325 قمری و در آغاز پیروزی مشروطیت از جانب غرب کشور و با همراهی گروهی از الوار بود که البته با شکست او به پایان رسید.
در این زمان مبارزات مشروطهخواهی در اوج قرار داشت و سالارالدوله نیز در مواردی به آزادیخواهان و مشروطهخواهان کمک و مساعدت مالی میکرد و روابط حسنهای با آنها بهویژه خطیب نامور ملکالمتکلمین داشت. وجود اندیشه مشروطهخواهی در شخصی همچون سالارالدوله عجیب بوده و باور اینکه فردی چون او با آن اعمال و
کارهای بیخردانه دارای اندیشههای آزادیخواهانه است مشکل میباشد.
سالارالدوله هنگام تصمیم برای آغاز طغیان حکمران بروجرد و لرستان بود که در اواخر عمر مظفرالدین شاه به این سمت منصوب شده بود و آنگاه که مظفرالدین شاه درگذشته بود حدود یک سال از حکومت او میگذشت. البته هاشم محیط مافی در این زمینه مینویسد از زمانی که سالارالدوله در سال 1323 از حکومت کردستان معزول و به تهران مراجعت کرده بود تا زمان مرگ مظفرالدین شاه در تهران مانده و فعالیت خاصی نداشت و بعد از مرگ مظفرالدین شاه نیز از سوی شاه جدید مورد عنایت چندانی نبود و در واقع فرصت چندانی برای پرداختن به خواستههای سالارالدوله نداشته، سالارالدوله نیز چون شاه را مشغول به خود دیده، بدون خبر و اجازه دولت از تهران خارج و مستقیم به لرستان و بروجرد عزیمت و یکسر به میان ایل نظرعلی امرایی رفت. محمدعلی شاه که احتمال تمرد و طغیان از سوی او را بعید نمیدانست تلاش کرد سالارالدوله را به تهران کشانده و او را تحت نظر بگیرد. اما سالارالدوله تمایلی برای مراجعه به تهران نداشت.
بر طبق نامههای سر اسپرینگ رایس ظاهراً سالارالدوله در این زمان از دولت انگلیس نیز استمداد جسته و خواهان پشتیبانی آنها از خود شده است. محمدعلی شاه نیز برای سرکوب برادرش از سفارت انگلیس کمک خواسته است و از طریق آنها پیامهایی را برای سالارالدوله ارسال میکرده است. از جمله این که وعده داده اگر سالارالدوله حاضر به تسلیم شود او را بخشیده و پست والیگری جدیدی به وی بدهد. سر اسپرینگ رایس موضوع را با سفارت روس و مسیو هارتویک نیز در میان نهاده و البته بر این باور است آنها از اوضاع مطلع بوده و سفارشات لازم را در این زمینه به کنسول خود کردهاند.
سالارالدوله در این زمان که پیروزی خود را حتمی میدید به هیچ کدام از خواستههای محمدعلی شاه وقعی ننهاده و به کار خود ادامه داده و حتی به نوشته رایس پاسخهای توهینآمیزی به محمدعلی شاه داده و تهدید کرده عنقریب به تهران حمله خواهد کرد. بهانة او برای حمله به تهران کمک به مشروطهخواهان بود.
همانگونه که محمدعلی شاه وابستگی زیادی به سفارتین داشته و در بسیاری از موارد به آنها متوسل میشد- البته او برای محکم کردن پایههای سلطنت جدید خود به
آنها نیاز داشته و در نهایت نیز به کمک نیروهای روسی به عمر مجلس اول خاتمه داد-سالارالدوله نیز بینیاز از کمک دولتهای بیگانه نبود. او در دورههای مختلف زندگی خود از روس، انگلیس و آلمان و حتی عثمانی هم طلب کمک کرد. رایس در نامهای که به اتابک نوشته است به مسئله درخواست کمک و استمداد سالارالدوله از عثمانی هم اشاره میکند.
طغیان سالارالدوله زمانی روی داد که چند صباحی بیش از عمر مشروطیت ایران نمیگذشت. عدم تمایل قلبی دربار و شخص شاه – که تازه به سلطنت رسیده بود و طبعاً تمایل داشت اقتدار و مسئولیت کامل داشته باشد و وجود مجلس را مزاحم میدانست- به مشروطه، اوضاع نابسامان اقتصادی و اجتماعی کشور و همچنین حضور و دخالت بیگانگان در امور مملکت بهویژه روس و انگلیس موجب شد زمینه شورش افرادی مثل سالارالدوله فراهم شود. به هر روی در نبرد نیروهای دولتی با سواران سالارالدوله و با وجود برتری قوای دولتی شکست سالارالدوله محتمل بود.
یکی از دلایل شکست سالارالدوله کمک سواران و نیروهای داوودخان سهامالممالک (رئیس ایل کلهر) به اردوی دولتی بود. صور اسرافیل درباره اردوی سهامالممالک چنین نوشته:
چنانکه جناب امیرالامراءالنظام داوودخان سهامالممالک ایلخانی قبیله کلهر در این غائله شاهزاده منشاء خدمات بزرگ شد و در حقیقت آنچه در باب این غلبه و فتح شبیه اعجاز میشنویم راجع به آن وجود غیرتمند است.
داوودخان در شورشهای بعدی سالارالدوله، متحد او شد. سالارالدوله نیز ادامه جنگ را بیفایده دانسته تصمیم به فرار گرفت، لذا با باقیمانده سواران خود از نهاوند خارج و به سمت بروجرد به راه افتاد و البته به هر دهکده که میرسیدند اقدام به غارت میکردند. چون در طول مسیر از عدة همراهان او کم میشد به طوری که به جز عده کمی، کسی دور او نماند و اردوی دولتی نیز در تعقیب آنها بودند، سالارالدوله مجبور شد اهل و عیال خود را در بروجرد گذاشته، مستقیماً به کرمانشاه رفته و در کنسولخانه انگلیس پناهنده شود.
سر اسپرینگ رایس در نامة خود به اتابک اعظم در مورخة 17 مه 1907 مینویسد سالارالدوله در ملاقات با کنسول انگلیس در کرمانشاه اظهار داشته است میل دارد با شاه
از در دوستی و صلح درآید و در این زمینه هم تلگرافهایی از شاه و مادر شاه دریافت کرده است اما به واقعیت داشتن آنها اطمینان ندارد و میخواهد به وسیلة سفارتخانة انگلیس پیامی دریافت دارد. کنسول انگلیس نیز اظهار داشته چنانچه قول دهد نسبت به اعلیحضرت محمدعلی شاه و دولت ایران وفادار باشد در این زمینه تلاش خواهد کرد.
در تاریخ 20 ژوئن 1907 سر اسپرینگ رایس در نامهای دیگر به سر ادوارد گری مینویسد سالارالدوله تنها با یک سوار به کنسولگری انگلیس در کرمانشاه وارد و به کنسول اظهار داشته به محض دریافت تأمین جانی از طرف شاه برای خود و خانوادهاش ایران را ترک خواهد کرد.
سفارت انگلیس نیز در نامهای به اتابک اطلاع داد دولت او نمیتواند از کسی که علناً درصدد ضدیت و مخالفت برآمده محافظت نماید و به کنسول خود در کرمانشاه دستور داده بود به سالارالدوله تفهیم کند ما نمیتوانیم او را در سفارتخانه نگه داریم.
سالارالدوله در کنسولگری انگلیس در کرمانشاه چهار موضوع را درخواست میکند: اول تأمین خود که به خارج برود، دوم تأمین اولاد و عیال خود، سوم تأمین برای نظرعلیخان پشتیبان خود و پدرزنش و چهارم امنیت مالی. پس از ورود سالارالدوله به کنسولخانه انگلیس، کنسول آن کشور از دادن اطمینان جانی به او خودداری کرده و به او بیان میدارد اشخاصی که برضد دولت ایران قیام میکنند کنسولگری تأمین آنها را نمیتواند قبول کند. کنسول انگلیس سپس شرح وقایع را برای سفارت انگلیس ارسال میکند و مکاتباتی در این زمینه صورت میگیرد. در هر حال سالارالدوله در کنسولخانه انگلیس برای نجات خود اقدام به ارسال تلگرافهایی به مقامات مختلف کرد و حتی نامهای نیز در تاریخ 8 جمادیالاول 1325 به پادشاه انگلستان ادوارد هفتم نوشته، خواهان حمایت از خود شده است. در این نامه آمده بود:
حضور مرحمت ظهور مبارک اعلیحضرت قدرقدرت قویشوکت، عم اکرم اعظم
تاجدار نامدار امپراتور کل ممالک انگلستان خلّدالله ملکه و سلطانه، به اقتضای عوالم اتحاد و یک جهتی که فی مابین آن دو دولت قوی بنیاد منعقد است در این موقع چنان مقتضی آمد که خود را در قونسولخانه آن عم اکرم تاجدار کامکار حاضر نموده تشکر منزله آن مقام را که مایه امیدواری ابدی است عرضه بدارد. همواره از درگاه خداوند ذوالجلال سلامت وجود مسعود مقدس و ازدیاد شوکت و شهامت عم اکرم اعظم تاجدار خود را عاجزانه مسالت مینماید و در این موقع حفظ شرف منزلت خود و خانواده خود را از فتوت و عنایات ملوکانه آن اعلیحضرت قوی شوکت همایونی ایدالله تعالی تمنا دارد.
پس از مکاتباتی که بین کنسول انگلیس و دولت ایران انجام شد با برخی از خواسته های سالارالدوله موافقت شد و در نهایت قرار شد او را از کرمانشاه به تهران منتقل کنند. سفارت انگلیس در حل این مسئله حضور جدی داشته و ظاهراً حمایت جانبی آنها از سالارالدوله در این مذاکرات نقش مهمی داشته. سر اسپرینگ رایس سفیر انگلیس در مکاتبهی با اتابک از علاقه کشورش و سفارت متبوع در مسئله سالارالدوله و میانجیگری در این زمینه خبر میهد.
وزیرمختار انگلیس در ایران برای دریافت امان برای سالارالدوله پس از انجام مذاکرات و مکاتباتی توانست از طرف شاه و اتابک اعظم حفظ جان و محاکمة منصفانة سالارالدوله را کسب کند و به کنسول انگلیس در کرمانشاه نوشت ترتیب تسلیم سالارالدوله را به فرماندار همدان که شخص وزیرمختار به او حسن نیت داشت بدهد. رایس در نامة خود به سر ادوارد گری نوشت:
در این باره شکی نیست که سالارالدوله [به] تمرد و عصیانی علنی دست زده است و موجب کشتار عدة بسیاری شده است و از این رو حمایت از او ورای تأمین جانی و اطمینان از این که منصفانه محاکمه خواهد شد، بیمورد میباشد.
وزیرمختار انگلیس در زمان حضور سالارالدوله در تهران همواره در مکاتبه و ملاقات با مقامات ایرانی به ویژه اتابک اعظم تأمین جانی و محاکمة منصفانة سالارالدوله را خاطرنشان میکرد.
غائلة سالارالدوله و بهویژه نقش انگلیس در کسب تأمین جانی او در مذاکرات مجلس شورای ملی نیز از مباحث عمدة نمایندگان بود و در این زمینه مذاکرات زیادی صورت گرفت. در مذاکرات جلسه 8 جمادیالاولی نمایندگان مجلس قرار بر این شد که اهلالبیت او در امان باشند ولی خود او مادامی که حقوق مردم را پایمال کرده است و اموال مردم را نداده است نمیتواند امنیت داشته باشد. در جلسه روز بعد حاجمحمداسماعیل آقا دربارة امنیت سالارالدوله اظهار داشت:
اگر امنیت جان و مال به او داده شود خساراتی را که بهواسطه او به مردم بیچاره وارد
آمده، رحمتالله خانی که از راه خیرخواهی پنجاه و یک توپ را بینشان انداخته بود که ضرری به ملت وارد نیاید و او را شکم دریده چطور میشود؟ در کدام قانون است که حقوق مردم بر باد برود و مجازات نشود؟.
برخی وکلا نیز از دخالت و میانجیگری سفارت انگلیس در این قضیه ناراضی بودند. از جمله آقا میرزا فضلعلی آقا که معترض بود که چرا قنسول انگلیس راضی میشود از کسی که حقوق ملتی را ضایع کرده حمایت کند، این امر خلاف قانون بینالملل است. او معتقد بود نباید به او تأمین جانی داد. محتشمالسلطنه در جواب او اظهار داشت: «سفارت انگلیس به طور توسط اخطار نکردهاند بلکه به طور اظهار مستدعیات شاهزاده بوده است».
حاج نصرالله دیگر نمایندة مجلس هم بر این باور بود که با توجه به این که خیانت و جنایت سالارالدوله بدیهی است دولت انگلیس هیچ وقت تضییع حقوق مردم را تکلیف نخواهد کرد. البته او توصیه کرد به واسطة شاهزاده بودن سالارالدوله میبایست مراعات حال او بشود.
در مذاکرات مجلس دربارة سالارالدوله و نقش کنسول و سفارت انگلیس در این قضیه برخی نمایندگان به اقدام انگلیس معترض بودند اما برخی دیگر از نقش انگلیس در تسلیم سالارالدوله تمجید کردند و دخالت انگلیس را نه حمایت از شخص یاغی که تنها واسطه در میان او و دولت تفسیر کردند. از جمله سیدعبدالله مجتهد نطق کوتاهی در حمایت از سفارت انگلیس و تمجید از انگلیس ایراد کرد. او اظهار داشت:
این شخص (سالارالدوله) تقصیر زیاد کرده و باید به مجازات هم برسد ولی چون به دولت بزرگی پناهنده شده و دوستیهای دولت انگلیس هم که بر ما معلوم است، در این صورت بهتر است مجلس رأی ندهد تا در کمیسیون مشورتی کرده آن وقت رأی بدهد.
زمانی هم که قرار شد سالارالدوله را به تهران بیاورند برخی نمایندگان مجلس از دخالت انگلیس در این قضیه بیمناک شدند و احتمال میدادند برای نجات سالارالدوله مانع از رسیدن او به تهران شوند. معینالتجار اظهار داشت:
از قرار معلوم در خصوص آوردن سالارالدوله سفارشی شده است. باید طوری شود که به تهران وارد شوند و به جای دیگر نرود.
بعداً که سالارالدوله در تهران بود و به سفارش انگلیس از مجازات او صرف نظر گردید، برخی نمایندگان به این قضیه معترض بودند. آقاسیدحسین پس از آنکه سالارالدوله را تنها به حبس در باغ عشرتآباد محکوم کردند ناراضیانه اظهار داشت گویا همة این زحمات و ترتیبات برای این بود که او را به تهران بیاورند که از او مهمانداری کنند.
او همچنین بعدها در این باره چنین گفت:
... یکی از آن اشخاص سالارالدوله است که از او بزرگتر مقصری نیست این همه قتل و غارت کرد. متجاوز از بیست پارچه آبادی این مملکت را خراب کرد. هیچ کس هیچ نگفت. این حرکت از روی چه قاعده بود و چه شد که او را بخشیده و چرا بخشیده و کی بخشید؟ اگر معنی مشروطه این است که یکی در حبس بماند و یکی دیگر با این همه تقصیر بخشیده شود که بگویند مردم بدانند و اظهار عقیده نکنند و اگر این نیست پس این ترتیبات از روی چه قاعده است؟.
می توان چنین انگاشت که دخالت انگلیس در این قضیه علاوه بر تمایل و خواست همیشگی آن کشور برای تحریک و هدایت عوامل ناراضی، به واسطه بستنشینی سالارالدوله در کنسولگری آن کشور در کرمانشاه بوده است و کنسول و سفیر انگلیس به ناچار در این قضیه وارد شدند. این مسئله در مکاتبات آنها روشن است.
سر سیسیل اسپرینگ رایس در نامهای به سر ادوارد گری وزیر وقت امور خارجه انگلیس نوشت:
اینک ما در وضعی هستیم که بالاجبار شخصی که علناً یاغی شده و موجب مرگ و میر عدة زیادی را فراهم آورده حفظ و حراست میکنیم. تصور میکنم وقت آن رسیده که از دولت و مجلس (ایران) بخواهیم مقرراتی چند دربارة حقوق و وظایف بستنشینی وضع کنند.
تحصن و بستنشینی یکی از رسوم کهن ایرانی بود که شاید محصول بافت سیاسی خودکامه بود و انگلیسیها مایل نبودند آن را مراعات نکنند. آنها در سفارت را به روی متحصنین گشوده و عدم رعایت قانون تحصن را روا نمیدانستند چرا که انجام این کار را به معنای زیر پا نهادن سنتی قدیمی و محترم و لطمه زدن به نام نیک(!) خود نزد عامة مردم و از دست دادن موقعیتی میدانستند که امکان مقداری اعمال نفوذ سیاسی را
از آنان میگرفت.
به هر حال پس از ورود سالارالدوله به تهران او را نزد محمدعلی شاه بردند که درباره او تصمیم بگیرد. به نوشته محیط مافی:
هیچگونه توجه از طرف شاه نشد، پس از مدتی ظهیرالدوله بیاناتی کردند، اعلیحضرت با حالت غضب به شاهزاده برادر کوچک خود نظری کرد مختصر تغیّری نمودند که فلان فلان شده هوای سلطنت در سرت افتاده هماکنون به دارت میزنم که هوای شاهی از سرت خارج شود و عبرت دیگران شود.
اما با شفاعت و درخواست ظهیرالدوله و وزرای حاضر، محمدعلی شاه که نمیخواست باعث تکدر هیأت وزرا شود و موقعیت را نیز برای مجازات سالارالدوله مناسب نمیدید و مهمتر اینکه شاهزاده در تحت حمایت ضمنی سفارت انگلیس بود و عدة زیادی از اعیان و اشراف نیز از سالارالدوله شفاعت کرده بخشش او را درخواست میکردند از کشتن سالارالدوله چشمپوشی کرد و مقرر شد سالارالدوله در قصر عشرتآباد که از کاخهای دولتی بود توقیف و عدهای سرباز مراقب او باشند. بیگمان حمایت انگلیس از شاهزادة شورشی از مهمترین عوامل خودداری شاه از تنبیه جدی سالارالدوله بود.
سالارالدوله سرانجام به همان توقیف در عشرتآباد مجازات و شورش نخست او به این ترتیب به پایان رسید.
شورش سالارالدوله در مناطق غربی کشور تأثیرات مخربی داشت و چپاولگری و غارتگری نیروهای او نقش مهمی در خرابی اوضاع اقتصادی آنجا داشت. روحالقدس درباره شورش سالارالدوله نوشت: «سالارالدوله که برادر شاه است و کریمة لایسئل عما یفعل در شأن او نازل شده خلاصه آشوب در تمامی ذرات مملکت گشته».
او تا زمان کودتای محمدعلی شاه و بمباران مجلس شورای ملی و سقوط مجلس اول در سال 1908 میلادی (1327 قمری) در عشرتآباد بود و پس از آن به خارج از کشور رفت.
دربارة نقش انگلیس در این شورش سالارالدوله باید گفت با توجه به حمایت انگلیس از جریان مشروطه و کمکهای مالی سالارالدوله به متحصنین مشروطهخواه به نظر میرسد حمایت انگلیس از او چندان دور از واقعیت نباشد. حمایت انگلیس از مشروطه منحصر به اقدامات سفارت آن کشور در تهران نبود. در همة شهرهایی که
مبارزات مشروطه در جریان بود کنسولخانه انگلیس حامی و پناهگاه مشروطهخواهان بود. یکی از این شهرها کرمانشاه بود.
سالارالدوله در کرمانشاه بود که حرکت خود را برای کمک به مشروطهخواهان در تهران آغاز کرد. در این شهر نیز مخالفان و موافقان مشروطه با یکدیگر درگیر بودند و کنسولگری انگلیس پناهگاه مشروطهخواهان بود. به گفتة اسپرینگ رایس حدود دو هزار نفر به همراه رهبر مشروطهخواهان شهر آقا محمدمهدی در کنسولخانة انگلیس متحصن بودند. کنسولگری مدتها در برابر درخواست وزارت خارجه ایران مبنی بر تحویل مشروطهخواهان مقاومت کرد و به استناد قانون تحصن به حمایت متحصنین برخاست. جالب آنکه مخالفان مشروطه نیز طی تلگرافی از سفارت روس خواستند سفارت انگلیس را ملزم کند متحصنین را تسلیم کنند.
علاوه بر مسائل فوق میتوان گفت وعدههای انگلیس و عوامل آن کشور نظیر حسینقلیخان نواب که تبعة انگلیس بود در مقام وزارت خارجه مبنی بر اعطای تاج و تخت به سالارالدوله انگیزة کافی به مشارالیه برای طغیان داده بود. اما تعجیل سالارالدوله و شرارتهای نیروهای او انگلیس را در حمایت جدی و علنی از او مردد ساخت.
طغیان دوم
او در دوران اقامت در اروپا و در دوران کشمکش و درگیری میان مشروطهخواهان و محمدعلی شاه همچنان نسبت به مشروطهخواهان وفادار بود و اظهار مشروطهخواهی میکرد، ملکزاده مینویسد:
... نسبت به مشروطهخواهان وفادار بود و اظهار مشروطهطلبی میکرد چنانچه نگارنده در این ایام پس از چندی او را در پاریس ملاقات کردم و طرفدار مشروطیتش یافتم. ولی پس از فتح تهران، سالارالدوله خود را از خسارتدیدگان راه مشروطیت میدانست انتظار داشت که زحمات و خسارت او از طرف اولیای دولت مشروطه مورد تقدیر و حقشناسی قرار گیرد و او را به ایران احضار نمایند اما چنین نشد.
این دوران آشوب و هرج و مرج بر کشور حکمفرما بود و چون بنیان نظام مشروطه در کشور مستحکم نبود در گوشه و کنار مملکت آتش فتنه و نفاق و اختلاف شعلهور بود و قوای بیگانه بهویژه روس و انگلیس به هرج و مرجها دامن میزدند. پس از سقوط
کابینههای سپهدار تنکابنی و مستوفیالممالک نوبت به ریاست وزرایی صمصامالسلطنه بختیاری رسید. در این مدت روس و انگلیس قرارداد 1907 را میان خود منعقد و کشور را به دو منطقه نفوذ خود تقسیم کردند و لشکریان روس به بهانه حفظ منافع اتباع خود به انزلی و نواحی شمالی کشور وارد شدند، انگلیسیها نیز نیرویی در جنوب کشور تحت عنوان پلیس جنوب تشکیل دادند که حافظ منافع آنان باشد.
سالارالدوله پس از آنکه دریافت از طرف مشروطهخواهان و مجلسیان نمیتواند امیدی داشته باشد به مخالفت علنی با آنان برخاست و به محمدعلی شاه مخلوع که او نیز در اروپا بود نزدیک شد. چرا که نابسامانی اوضاع ایران و ناتوانی مقامات در ایجاد امنیت و ثبات او را به حمایت مردم امیدوار کرد. لذا با محمدعلی میرزا و شعاعالسلطنه متحد شده و برای به تخت نشاندن شاه مخلوع تصمیم به ورود به کشور گرفتند.
دوستعلیخان معیرالممالک در کتاب وقایعالزمان درباره اوضاع آن روز کشور مینویسد:
دوره عجیب و درهمی است هر کس در هر جا هست حکمرانی مینماید، تقریباً ملوکالطوایف است. وضع تهران هم بدترین وضعیتها است که هیچ نمیتوان تصور کرد. دارای حاجت نمیداند عرض حاجت را به چه محل و چه کسی مینماید. در افواه عموم چندی است که مذاکرات زیاد میشود. در خصوص محمدعلی میرزا و از یک طرفی تا چند روز دیگر وارد خاک ایران خواهد شد. خدا شاهد است اگر شخصی بود قدری مآلاندیش در همچه دوره درهم مغشوش که هیچکس به هیچکس نیست در کمال خوبی میتوانست بیاید بر تخت خود قرار گیرد. ولی معذلک عرض میکنم چون مردم فوقالعاده از این هرج و مرج و از این تعدیات خودسرانه برخی به میل خود به قدری رنجیده شده و منزجر گردیده که حساب ندارد.
معیرالممالک همچنین درباره شرایط بازگشت محمدعلی شاه مخلوع به کشور مینویسد:
با این خرابکاریها و رنجش مخلوق که امروز در ایران است من هیچ مانعی نمیبینم برای ورود محمدعلی شاه خصوصاً اگر دولتین روس و انگلیس حرفی نداشته باشند که دیگر از آب خوردن سهلتر است.
سالارالدوله در نامههایی که به رؤسا و سران ایالات ارسال میکرد هدف خود را از
بازگشت به کشور سرکوب مشروطه اظهار کرده است. در یکی از این نامهها آورده است:
عازم کردستان شدم که دمار از مشروطه و مشروطهطلب ایران در بیاورم و احترامات علما و مشایخ و اهل اسلام را اعاده و تجدید نمایم. مأمورینی که از طرف مشروطه در آنجا هستند همه را گرفته توقیف نمایید تا من برسم. به عموم ابلاغ نمایید هر کس مطیع است و رویه شاهپرستی را دارد مورد عطوفت خواهد شد و هر کس مشروطهخواه است به سزای عقیده فاسد خود خواهد رسید و در اینجا نه بر مرده که به زنده باید گریست.
به هر حال تا ورود شاه سابق و سالارالدوله به کشور اقدام خاصی برای جلوگیری از آنها به عمل نیامد. اقدامات محمدعلیمیرزا و سالارالدوله با آگاهی دولتهای روس و انگلیس و همچنین عثمانی انجام شد و دولت روسیه بخصوص حمایت زیادی از محمدعلیمیرزا و سالارالدوله به عمل آورد. گرچه انگلیس در ظاهر خود را بیطرف نشان میداد و علاقهای به دخالت در امور ایران نشان نمیداد، اما در بسیاری از موارد حوادث را به نفع خود هدایت میکرد و در مواقع لازم حمایتهای خود را اعمال میداشت. چنانکه برخی بر این باور بودند که عدم مجازات سالارالدوله در طغیان سال 1325 به علت حمایت انگلیس از او بود و اگر او را مجازات مینمودند فجایع و شورشهای بعدی روی نمیداد. در جریان تصمیم شاه مخلوع و برادرانش برای حمله به تهران نیز مأموران دولتهای روس و انگلیس از این وقایع مطلع بودند و دولت انگلیس بر این باور بود که دولت روسیه خود اداره این جریانات را برعهده دارد.
درباره میزان آگاهی دول بیگانه و دخالت آنها در این قضیه باید گفت روس و انگلیس قبلاً توافق کرده بودند در صورتی که شاه مخلوع سعی کند در ایران اغتشاش نماید مخارج سالانه او ساقط شود. به علاوه طبق همان قرارداد دولتهای روس و انگلیس تعهد کرده بودند از هر اغتشاش سیاسی که شاه مخلوع علیه دولت ایران انجام دهد جلوگیری نمایند. در 21 رجب 1329ق برابر با 19 ژوئیه سرادوارد گری به سربوکانان تلگرافی ارسال کرده بود به این مضمون که:
ما هر دو (روس و انگلیس) سلطنت شاه تازه (احمدشاه) را تصدیق کردهایم. من هیچ راهی نمیبینم که چگونه ما با روسیه بتوانیم مراجعت شاه را قبول نماییم. شما باید از دولت روسیه سئوال کنید که آیا دولت روس شاه مخلوع را با خبر خواهد ساخت که
برای مراجعت او به ایران ما هیچ وجه اجازه نمیتوانیم بدهیم.
در 4 شعبان 1329 برابر با 31 ژوئیه 1911 م، سفرای روس و انگلیس متّفقاً به دولت ایران یادداشتی ارسال کردند و در آن یادداشت ذکر کردند روس و انگلیس مداخله در جنگ داخلی با شاه مخلوع نخواهند کرد. البته در این قضیه دخالت دولت روس در تحریک و حمایت از شاه مخلوع بارز بود. چنانکه نماینده سیاسی تزار در این باره گفته بود اگر شاه مخلوع هنوز در اروپا باشد من با کمال میل حاضر هستم به او اخطار دهم و او را از ورود به ایران جلوگیری کنم اما او اکنون وارد ایران شده و اوضاع تغییر کرده است. او با ورود به گمشتپه حمایت دولتین را از دست داده است و البته باید تا آخرین دقیقه مقاصد مهم خود را تعقیب کند و ضمناً نماینده سیاسی انگلیس را نصیحت کرده و گفته بود که بگذارید آنچه شدنی است بشود. وزیرمختار روس به درخواست کمک ایران برای دفع شاه مخلوع و برادرانش پاسخ رد داده و اظهار داشت ما همراه و یا متحد محمدعلی میرزا نیستیم و با اطلاع و استصواب ما به ایران نیامده و ایران باید خود او را دفع کند.
مستر مور (خبرنگار روزنامه تایمز) که خود در جریان جنگهای قوای دولتی و محمدعلی میرزا بود در این باره مینویسد:
متجاوز از یک سال است انتریک و سازش شاه مخلوع با تراکمه جاری میباشد. شاه مخلوع با یک کشتی روس وارد ایران شده و شیوع کامل دارد که حرکات او در روسیه از مأمورین دولتی مخفی نبوده است در دوایر روس اینجا علناً از مراجعت شاه مخلوع اظهار مسرت نموده ورود او را با کمال اطمینان اظهار میدارند.
سالارالدوله در اوایل تیرماه از راه آسیای صغیر و عثمانی وارد بغداد شده، سپس به ایران وارد شد. او به محض ورود به کشور اقدام به نامهنگاری به رؤسا و سران ایلات و علما و بزرگان نمود و سعی در کسب حمایت آنان داشت. او همچنین به کنسولهای روس و انگلیس در شهرهای غربی کشور پیامهایی را ارسال کرد. چون بسیاری از علما بر اثر تبلیغات و عدم آگاهی و شناخت کافی و معرفت درست از مشروطیت، مخالف آن بوده و مشروطیت را مساوی با کفر و بیدینی میدانستند، برخی از علمای کردستان با سالارالدوله همراه شدند.
سالارالدوله در این زمینه چنین اظهار میداشت که مورد حمایت عثمانی میباشد که
البته به نظر میرسد بیشتر برای جلب حمایت مردم و علمای سنیمذهب کردستان بوده باشد. سر جرج بارکلی نیز در گزارش ماهیانه خود به سر ادوارد گری در مطالب 18 مه 1911 /28 اردیبهشت 1290 / 19 جمادیالاولی 1329 در این باره میگوید:
کنسول اعلیحضرت در تاریخ دهم مه تلگرافی راپورت میدهد که سالارالدوله برادر شاه مخلوع از سرحد عبور کرده و بهعنوان اینکه عثمانیان به او وعده همراهی دادهاند مشغول به هیجان آوردن اکراد میباشد ولی تاکنون تلاش او چندان توفیق حاصل ننموده.
سالارالدوله در سنندج اقدام به مکاتبه با شهرهای تهران، کرمانشاه، همدان، بروجرد، قزوین، زنجان، گروس و سلطانآباد و دیگر مناطق کرد. او در تلگرامی به امینالممالک او را به حکمرانی کرمانشاه و مأمور حفظ نظم و امنیت آنجا منصوب کرد و او را به تهیه و تدارک آذوقه برای هفت هزار نفر سوار و ده هزار تفنگچی مأمور کرد.
سالارالدوله در سنندج از طریق کشیشی کلدانی که ریاست آشوریهای کردستان و همدان را به عهده داشت پیامهای محبتآمیزی برای مأموران خارجه ارسال کرد. اکثر علما و روحانیون کردستان با سالارالدوله همراهی کردند. از جمله شیخمحمد مردوخ و شیخعلاءالدین پیشوای نقشبندیه. به نوشته شیخرئوف ضیایی خواهرزاده شیخعلاءالدین، شیخ در نامه خود به سالارالدوله نوشته بود مشایخ اورامان با مریدان خود آماده میباشند که در راه رسیدن سالارالدوله به تاج و تخت به او کمک و یاری کنند. او درباره علت همراهی شیخ با سالارالدوله مینویسد اگر چه من از نظر شخصی و باطن او اطلاع ندارم، ولی آنچه فهمیده میشد این بود که چون سیستم سلطنتی از قدیم متداول و مألوف همه بوده به علاوه اینکه در اطراف مشروطهخواهان از روی سیاست و یا هر علت دیگری تبلیغات زیادی میشد و عدهای آنها را ملاحده و مخالفین اسلام میدانستند این بود که برخی از روحانیون از آنها منزجر بوده و شاید حضرت شیخ از همان دسته اشخاص بوده باشد کما اینکه بیشتر علمای ایران چنین بودند.
در جلسه 5 مرداد 1290 قانونی برای اعطای جایزه برای کشتن محمدعلی شاه و سالارالدوله تصویب شد. این کار برای تحریک و تشویق مردم بر ضد محمدعلی میرزا و سالارالدوله بود. متن مصوبه دولت چنین بود:
4 شعبان 1329 بر حسب رأی مجلس مقدس اعلام میشود کسانی که محمدعلی میرزا
را اعدام و یا دستگیر کنند یکصد هزار تومان به آنها داده میشود. کسانی که شعاعالسلطنه را دستگیر کنند بیست و پنج هزار تومان به آنها داده میشود، کسانی که سالارالدوله را اعدام یا دستگیر کنند بیست و پنج هزار تومان به آنها داده میشود و نیز اخطار میشود که اگر داوطلبان خدمات مزبور بعد از انجام خدمت کشته شدند مبلغ فوقالذکر به همان نسبت به ورثه آنها داده خواهد شد و این مبلغ در خزانه دولت موجود و بعد از انجام خدمت نقداً به آنها پرداخته میشود.
سالارالدوله در اوایل شعبان 1329 وارد کرمانشاه شد. دولت مرکزی ابتدا برای مقابله و سرکوب محمدعلی میرزا و شعاعالسلطنه اقدام کرد و سردار محیی (عبدالحسینخان معزالسلطان رشتی)، سالار فاتح (میرزاعلیخان دیوسالار)، سردار بهادر (جعفرقلیخان بختیاری= سردار اسعد دوم)، سردار محتشم بختیاری، یپرمخان رئیس شهربانی (ارمنی قفقازی) و امیرمجاهد (یوسفخان بختیاری) هر یک را چند صد سوار جنگجو و مجهز برای رویارویی با نیروهای محمدعلی شاه به فیروزکوه و ورامین ارسال کرد. اما خطر سالارالدوله بزرگتر و جدیتر از محمدعلی میرزا بود و پس از شکست اردوی محمدعلی میرزا قوای دولتی متوجه سالارالدوله شدند.
سالارالدوله در نامة خود به مک دول کنسول انگلیس در کرمانشاه یکی از دلائل ورود خود به ایران را درخواست ستارخان و باقرخان ذکر کرده و مینویسد:
تلگرافی از ستارخان و باقرخان رسیده مشعر بر اینکه لازم است من به ایران آمده به این اغتشاشات خاتمه دهم. اهالی آمدن من را تصویب کرده آن را موهبتی از طرف شما میدانند.
سالارالدوله همچنین در این نامه نسبت به خروج محمدعلی میرزا از کشور مینویسد:
من نسبت به او رعیت ناقابلی هستم ولی اگر اعلیحضرت محمدعلی شاه مایل به ترک حقوق شخصی خود بوده باشند، وعدههایی که به ایشان دادهام از درجة اعتبار ساقط است و من خود را محق به بازگرفتن حقوق اجدادم خواهم دانست.
سالارالدوله هنگام ورود به کرمانشاه دستور به تشکیل یک مجلس فرمایشی داده و دستور داده بود نظامنامهای نیز برای مجلس مزبور نوشته شود و رسیدگی و تحقیقات لازم را در این کار انجام دهند. سالارالدوله خود در عمارت بیدستان مستقر شد. بسیاری از امرا و سران منطقه غرب کشور تسلیم او شدند. حاجعلیرضاخان گروسی با
نیروها و تسلیحاتش به کرمانشاه آمده و مطیع سالارالدوله شد. همچنین سواران و قوایی مرکب از ایلات ملکشاهی خزل به ریاست غلامشاه خان پسر غلامرضاخان والی پشتکوه و سایر ایالات غربی کشور مانند زنگنه، سنجابی، گوران و کلیایی به سالارالدوله پیوستند.
درباره تعداد همراهان و سربازان سالارالدوله ارقام گوناگونی ذکر کردهاند و عدة نیروهای او را از ده هزار الی سی هزار نفر بیان کردهاند. در هر حال او توانسته بود نیروی قابل ملاحظهای از کردها و لرها را فراهم کند. کسروی میگوید: «شماره همراهان او را ده هزار نوشتهاند و خود وی سی هزار میگوید. لیکن چنانکه نوشتیم دستههای بیشمار بس انبوهی بود. زیرا همین که هیاهو افتاده بود او آهنگ تهران را دارد گروه گروه لران و کردان و دیگران به آرزوی تاراج از پشت سر او میآمدند. یکی از آنان که با وی بود میگوید: اگر بگویم صد هزار تن همراه او بود دروغ نیست. چیزی که هست اینان یک توده بسامانی نبودند و با هم پیوستگی نداشتند که کسی به شمار درست ایشان پردازد». تعداد همراهان و سربازان او چنان زیاد بود که هنگام ورودش به کرمانشاه همه مأمورین دولتی از ترس به کنسولخانة انگلیس در کرمانشاه پناه بردند.
دربارة ارتباط انگلیس با سالارالدوله باید گفت مقامات انگلیسی هیچگاه به طور علنی و رسمی از سالارالدوله حمایت نمیکردند و این البته به واسطة وحشیگری و غارتگریهای قوای او و سبکسریهای مفرط او بود. آنان گرچه به نظر میرسد از تصمیم سالارالدوله برای ورود به کشور و ایجاد اغتشاش آگاه بودند اما سفارت آن کشور در تهران تعمداً مقامات ایرانی را از ورود سالارالدوله به کشور آگاه نکرد.
سر جرج بارکلی در نامهای به سر ادوارد گری در 29 تیر 1290 مینویسد:
تا وصول تعلیمات دیگر شما تا اندازهای که برای حفظ جان و مال و اتباع انگلیس مقیم کرمانشاه لازم باشد با سالارالدوله سئوال و جواب کنید. هرگاه ببینید ناچار هستید با آن شاهزاده مراسلات رد و بدل کنید بایستی به طور وضوح به او بفهمانید که او را رسماً نمیشناسید.
به رسمیت شناختن سالارالدوله و شاه مخلوع توسط انگلیس برای مقامات ایرانی مسئلة بسیار مهمی بود. سفیر ایران در انگلیس در مذاکره با مقامات انگلیسی به این امر اشاره کرده و درخواست نمود دولت ایران مایل است که انگلیس معناً در این قضیه
دخالت و به شاه مخلوع و سالارالدوله اعلام کند که چنانچه آنها موفق هم شده و به مقاصد خود برسند دولت انگلیس آنها را (به رسمیت) نخواهد شناخت. چرا که عدم شناسایی آنها برای مأیوس کردن آنها که موجبات اختلال نظم و قتل و غارت بسیار شدهاند خیلی مؤثر است. البته مقامات امور خارجه انگلیس چنین عقیدهای نداشتند و به سفیر ایران پاسخ دادند که چنین اظهاراتی از طرف انگلیس بینتیجه خواهد بود و بدون موافقت روس نمیتوان چنین اظهاراتی بیان کرد.
دولت ایران انتظار داشت انگلیس کمکهای لازم در سرکوب سالارالدوله را اعمال کند. سر جرج بارکلی در مورخة 31 تیر1290 (26 رجب 1329) در نامهای به سر ادوارد گری مینویسد:
برحسب مادة یازدهم پروتکل و مناسبات دوستانه دولتین، دولت ایران خود را محق میبیند که از دولت اعلیحضرت انتظار داشته باشد اقدامات لازم برای منع آن اعلیحضرت (محمدعلی شاه مخلوع) و عمّال او از تحریک هیجان در مملکت و اعمال اخیر سالارالدوله که منجر به مراجعت آن اعلیحضرت گردید بنماید.
سالارالدوله خود روز 27 شعبان 1329 از کرمانشاه خارج و به سمت تهران حرکت کرد و در روز سوم رمضان خبر شکست اردوی ارشدالدواله به او رسید و در 6 رمضان نیروهای او در ملایر قوای امیر افخم بختیاری را شکست داده و غنایم زیادی به دست آوردند.
سالارالدوله پس از شکست امیر افخم و چند روز اقامت در همدان و اراک، در 24 رمضان به سوی ساوه حرکت کرد و روز آخر رمضان به حدود ساوه رسید و در آنجا منتظر ورود قوای دولتی شد. البته در این مدت اردوی او اقدام به دستاندازی و غارت و چپاول روستاهای اطراف زدند و یکی از روستاهای آباد و بزرگ آنجا به نام زرند را با بیرحمی تمام غارت کردند. جایی که اردوی سالارالدوله اردو زده بود باغشاه نام داشت که در نود میلی جنوب شرقی تهران میان نوبران و روستاهای اطراف قم واقع بود. اردوی دولتی نیز که مرکب از دو هزار سوار مجاهد و ژاندارم به ریاست یپرمخان و سردار بهادر و سردار محتشم و همین تعداد سوار بختیاری بود در روز اول شوال به ساوه و نزدیکی باغشاه که محل اردوی سالارالدوله بود رسیدند.
مهمترین روز جنگ، روز سوم بود. با آتش توپخانه دولتی شیرازه اردوی سالارالدوله از هم پاشید. روز سوم نبرد که مصادف با سوم شوال 1329 بود اردوی
سالارالدوله پس از شکست، محل را ترک و فرار کردند. سالارالدوله پس از مشاهده شکست نیروهایش سریعاً فرار کرد و از ترس اینکه مبادا به دست اردوی دولتی بیفتد همه وسایل خود شامل نقدینه جواهرات و اوراق و اسناد خود را باقی گذاشت و فرار کرد. در بین وسایل او کیف و کاغذ و کمربند مرصع و شمشیر جواهرنشان که مکلل به چند دانه الماس و فیروزه بود، به دست اردوی دولتی افتاد. سالارالدوله پس از شکست در اعلامیهای که با امضای ابوالفتح شاه قاجار امضا شده دلیل عقبنشینی خود را چنین بیان کرده:
چون بین سران اردوی سلطنتی اختلافاتی به وجود آمد که رفع آنها اهمیت و فوریت داشت به همدان مراجعت فرمودیم تا انشاءالله پس از رفع اختلافات به طرف مقر سلطنت یعنی طهران حرکت فرمائیم.
شکست و فرار سالارالدوله اهمیت زیادی داشت. همانگونه که قبلاً ذکر شد حمله او وحشت و هراس شدیدی را در دل مردم پایتخت و مشروطهخواهان و آزادیخواهان افکنده بود. اگر او در باغشاه شکست نمیخورد و میتوانست اردوی دولتی را شکست دهد، به راحتی میتوانست به تهران وارد شود و بساط مشروطیت را به کلی برچیده و با توجه به حمایت روسیه از او وضعیت مشروطهخواهان و مشروطه به کلی پریشان میشد. همچنین اردوی وحشی او جنایات غیرقابل جبرانی در تهران به بار میآورد. به همین دلیل این پیروزی اهمیت فراوان داشت و به گفته کسروی:
این فیروزی دولت گرانبهاتر از فیروزیهای پیشین بود و دیگر گرانبهاتر شدی اگر توانستندی دنبال گریختگان را بگیرند و تا میتوانند از آنها کشتار کنند و سزای تاراجگریها را کنارشان نهند. چنانکه نوشتهاند اگر دنبال کردندی خود آن جوان دیوانه به دست آمدی و ریشه تباهکاریهای او بریده شدی لیکن چنانکه تلگرافها پیداست از فرسودگی و درماندگی اسبها به آن کار نپرداختند.
پس از شکستهای متوالی سالارالدوله در باغشاه و اشترینان او به سوی کرمانشاه رفته و با سواران خود آنجا را تصرف کرد. ورود او به کرمانشاه در اواخر آذرماه 1290 بود. پیش از ورود خود سالارالدوله، عدهای از سواران کرد او به شهر آمده و ایجاد رعب و وحشت نمودند. اعظمالدوله حاکم کرمانشاه، از ترس سالارالدوله و همراهانش پیش از ورود سالارالدوله یعنی در 22 ذیحجه 1329 به همراه عدهای از نزدیکانش از
جمله اکرمالدوله و میرزا ابوالحسنخان و حاجی رستم بیک معینالاشراف به کنسولخانه انگلیس در کرمانشاه پناهنده شدند.
سالارالدوله در هنگام ورود به کرمانشاه از خرابی ایران و اوضاع مغشوش و پریشان مملکت انتقاد کرده و خواستار پایان دادن به این اوضاع بود. در این دوره بود که سالارالدوله خود را شاه خوانده و اقدام به ضرب سکه به نام خود کرده بود. او ممالک کردستان، کرمانشاه، لرستان، خوزستان و گروس را از آن خود دانسته و مقر خود را در کرمانشاه قرار داد. او علاوه بر پاکتها و سربرگهایی که در آنها خود را پادشاه قسمتی از خاک ایران معرفی کرده بود، دستور داد برای ثبت پادشاهی خود مقادیر زیادی مسکوکات طلا و نقره ضرب کردند که بر روی آنها این عبارات حک شده: در یک روی سکه شعر:
سکه به زر میزند سالار دین یاورش باشد امیرالمؤمنین
و بر روی دیگر سکه عبارت «السلطان ابوالفتح شاه قاجار» را حک کرده بود. او همچنین در محاورات و نامههای خود عبارات و الفاظ شاه دستوری از قبیل فرمان میدهیم، امر میکنیم ... بکار میبرد. عبارت روی پاکتها و دستخطهای او چنین بود: «سالارالدوله شاهنشاه کل ممالک خوزستان، لرستان و عراق عجم».
پس از خروج محمدعلی شاه مخلوع و شعاعالسلطنه و شکست سالارالدوله در باغشاه مذاکرات مربوط به نحوة فیصله دادن به این قضیه و ترتیب خروج سالارالدوله از کشور با حضور مقامات سفارتین انگلیس و روس در جریان بود.
سر جرج بارکلی وزیرمختار انگلیس در نامهای به مک دول کنسول آن کشور در کرمانشاه مینویسد، به همراهی کنسول روس متفقاً به سالارالدوله به شدت اصرار نمایند که ایالات و ولایات متصرفی را به فرمانفرما که از طرف دولت به حکمفرمایی آن مناطق رسیده تسلیم کند. او همچنین اظهار میدارد پیشنهادهای سالارالدله نیز قابل قبول نبوده و طول توقف او در ایران به ضرر منافع دولتین است. البته سالارالدوله این پیشنهادها را نپذیرفته و با اعلان پادشاهی خود اظهار داشت مقصودش اعادة نظم و مذهب و ایجاد حکومت مقتدر در کشور است.
مقامات انگلیسی همچنین سالارالدوله را در جریان مذاکرات انجام شده با محمدعلی شاه مخلوع قرار میدادند.
در نامة سر جرج بارکلی به سر ادوارد گری در 17 بهمن1290 آمده است، در مذاکره راجع به مسئلة شعاعالسلطنه و سالارالدوله وزیر خارجه ایران پیشنهاد کرد املاک شعاعالسلطنه ضبط شود و به او حقوق جزیی داده شود. این پیشنهاد با مخالفت سفرای دولتین مواجه شد و چنین اظهار داشتند که این مسئله با اعطای حقوق کامل توافق نخواهد داشت و بهعلاوه چون شعاعالسلطنه با شاه مخلوع بوده و نفوذ کاملی داشته بهتر این بود که با او رفتار بهتری شود و حقوق بیشتری به او داده شود. وزیر امور خارجه ایران هم قبول میکند در ازای حقوق جزیی املاک او را رد نمایند و دربارة سالارالدوله تصمیم گرفته شد با او مذاکره شود، املاکش به او مسترد شود و چون خیلی بیچیز بوده به او و خانوادهاش سالیانه دوازده هزار تومان پرداخت شود. در صورتی که تا ورود حکومت به کرمانشاه امنیت را برقرار و مسئول انتظامات آنجا شود و پس از ورود حکومت مشاغل حکومتی را واگذار و از ایران خارج شود. وزیر خارجه در ضمن از سفرا خواست کنسولهای دولتین با این شرایط با او مذاکره کنند.
البته سالارالدوله نه تنها این پیشنهادها را نپذیرفت، بلکه ادعای حکومت بر کل غرب ایران را مطرح کرد. وزیرمختار انگلیس در این باره اظهار میدارد در صورت تصویب دولتین با خواهش وزیر خارجه ایران بر آنند که به کنسول انگلیس در کرمانشاه تعلیم داده شود که با کمال سختی به سالارالدوله اصرار نمایند که از ایران خارج شود و به او خاطرنشان شوند که رویّة حالیه او مخالف با منافع دولتهای انگلیس و روس است و دولت ایران در مقابله با او کاملاً به تقویت و همکاری دولتین مطمئن است و چنانچه که از ایران خارج نشود دولتین دیگر اقدامی برای تحصیل حقوق او نمیکنند و به هیچ وجه از او حمایت نخواهند کرد و به کنسولهای خود در کرمانشاه دستور دادند که این مطالب را اشاعه دهند.
بر طبق گزارش کنسول انگلیس خوابهایی که سالارالدوله برای تحصیل عظمت و اقتدار آیندة خود دیده بود آنقدر زیاد بود که او اصلاً متوجه موقعیت خود نشد. او همچنین بر این باور بود که سالارالدوله دوستان و همراهانی که از روی صداقت و دوستی با او عمل کنند نداشت و آنهایی که به او پیوسته بودند بعضی از روی پلتیک و بعضی از روی ترس و برخی برای غارتگری بود.
زمانی که بین قوای دولتی و سالارالدوله در کرمانشاه درگیری بود، خسارات جانی و
مالی بسیار به اهالی رسید و آنها مجبور شدند برای حفظ جان در کنسولگریهای انگلیس و روس در کرمانشاه تحصن کنند.
اهالی در نامهای به کنسول انگلیس مینویسند:
امضاکنندگان اهالی کرمانشاه که هر کدام نمایندة طبقه و صنفی میباشیم مدت زمانی است که صاحب جان و مال و آبرو و شرف خود نبودهایم. هر کسی از هر گوشه این یک مشت خاک را حمله نموده است به جز قتل و غارت عاقبت نتیجة دیگری برای اهالی بدبخت کرمانشاه نداشته است و مخصوصاَ این روزها میبینیم شرف و جان و مال اهالی در حقیقت در خطر است. بنابراین مجبوریم در کنسولخانه تحصن کنیم. ما از شما که نماینده دولت معظم و همسایة ما بدبختان هستید استدعا میکنیم به هر طریقی که میدانید امنیت جان و شرف و آبروی ما را حفظ کنید. بیش از این طاقت صبر و تحمل نداریم تا زمانی که امنیت جان و مال و آبروی ما را تحصیل نکنید از این کنسولخانه خارج نخواهیم شد. استدعای ما این است که عساکر دولتی و قشون سالارالدوله در شهر داخل نشوند. در خارج جنگ کنند. سلطانالعلما امام جمعه، شجاعالعلما، آقا محمدمهدی، ظهیرالعلما... .
پناه دادن کنسولگری انگلیس به عدهای از مخالفان سالارالدوله باعث شد او شکستهای مقطعی خود را در کرمانشاه از قوای دولتی، به حضور مخالفانش در کنسولخانة انگلیس مربوط دانسته و از کنسولخانه و بانک شاهنشاهی انگلیس بسیار دلخور شود.
در این باره مک دول کنسول انگلیس در مکتوبی به سر والتر تنلی در مورخة 5/7/1291 میگوید اهالی حق شکایت دارند. عدهای طرفدار سالارالدوله و عدهای طرفدار دولت مرکزی هستند لیکن اکثر مردم فقط امنیت میخواهند که به زندگی و کسب و کار خود بپردازند. او میافزاید اهالی از او خواستهاند به همراه کنسول روس از سالارالدوله بخواهیم که در بیرون از شهر بجنگد. او در جواب تقاضای اهالی اظهار میدارد فقط آنهایی را که تحصن کردهاند حفاظت خواهد کرد و حفظ جان و مال و املاک شهر مقدور نیست و به فرمانفرما و سالارالدوله توصیه کرد اگر در شهر بجنگند مسئول تمام خسارات وارد به اموال اجانب خواهند بود.
اقدامات سالارالدوله در غرب ایران دولت مرکزی را بر آن داشت که برای سرکوب
وی باید به اقدامات جدی دست بزند. در این باره دولت شاهزاده فرمانفرما را به فرماندهی ایالات غربی ایران منصوب کرد و او مأمور سرکوب سالارالدوله شد. فرمانفرما نیز قشونی متشکل از سواران بختیاری و مجاهدین تهیه کرد و یارمحمدخان کرمانشاهی مجاهد معروف را با سیصد مجاهد تحت امرش با خود به کرمانشاه همراه برد. مجاهدین به فرماندهی یارمحمدخان در کرمانشاه با مخالفین خود با خشونت زیاد رفتار کردند، یارمحمدخان بسیاری از همکاران و نزدیکان سالارالدوله را اعدام کرد؛ از جمله شرفالملک کردستانی و حاجرستمخان سرهنگ فوج زنگنه را تیرباران کردند. همچنین عدهای از سرشناسان شهر از جمله آقارحیم مجتهد، آقا محمود و آقا سیدرضای قمی پیشنماز را برای استنطاق به دیوانخانه برده و توقیف کردند. آقا محمود برادر آقا محمدمهدی مجتهد را که از مشروطهخواهان بنام کرمانشاه بود، پس از استنطاق اعدام کردند. یارمحمدخان همچنین عدهای دیگر از روحانیون و علمای کرمانشاه را که مدارک و اسناد همکاری و همیاری آنها با سالارالدوله را به دست آورده بود، توقیف نمود. به همین دلیل برخی روحانیون کرمانشاه خود را به عتبات عالیات و علمای نجف رسانیده و به اعدام علمای کرمانشاه توسط یارمحمدخان اعتراض کرده و خواستار آزادی آنها شدند. روحانیون نجف نیز تلگرامهایی به دولت ایران فرستاده و آزادی روحانیون و علمای کرمانشاه را خواستار شدند. علمای کاظمین نیز طی تلگرامهایی خواستار رهایی روحانیون کرمانشاه شدند.
با همه این احوال یپرمخان برای سرکوب سالارالدوله راهی همدان شد. در نبردی که بین قوای سالارالدوله و یپرمخان در روز 29 اردیبهشت 1291 در روستای شورچه، که دهی است میان کنگاور و تویسرکان و نهاوند، اتفاق افتاد، قوای سالارالدوله شکست خوردند؛ اما یپرمخان در حین نبرد کشته شد.
سالارالدوله پس از چندی که در شهرهای شمالی کشور و خراسان سرگردان بود در نهایت به کرمانشاه آمده خود را به کنسولگری ییلاقی روس انداخته و متحصن میشود و پس از مدتی مذاکره بین دولت ایران و سفارت روس قرار میشود که سالی هشت هزار تومان به او داده شود و املاک را به او پس دهند و او از کشور خارج شد.
سالارالدوله در همة این سالها با عوامل انگلیس در ارتباط بود و هزینههایش از سوی انگلیس پرداخت میشد. در تاریخ 9 مارس 1919 طی درخواستی از نمایندگی
بریتانیا در تهران دربارة مخارج انجام شده برای سالارالدوله توسط کارگزاران انگلیسی در بادکوبه آمده است:
نظر به مکاتبات اخیر با جناب اشرف آقای رئیسالوزرا در خصوص نواب اشرف والا شاهزاده سالارالدوله شرف دارم خاطر نواب را مستحضر سازم مخارجی که کارگزاران نظامی انگلیس در بادکوبه از بابت معزیالیه تا بیست و هشتم فوریه گذشته نمودهاند مبلغ شصت و یک هزار و هفتصد منات میباشد.
در واقع انگلیس با حفظ او و پرداخت مستمری و مواجب او را برای پیشبرد مقاصد خود در مواقع لازم مورد حمایت قرار میداد.
شایان ذکر است این شورش سالارالدوله نیز خرابی بسیار به بار آورد. نیروهای تحت امر و متحدان او اصولاً به این بهانه دست به قتل و غارت مردم میزدند. در عریضة یکی از اهالی گروس دربارة اقدامات یکی از سرداران سالارالدوله چنین آمده است:
... حال هم افتخارنظام با سوارانش برای سوار و پول از دهات، گروس را خراب کردند. پس از شکست سالارالدوله هفت بار پول زرد و سفید و قریب چهارده من ظروف نقره اسباب سماور و غیره و چهل و پنج شش دار قالی پنج و شش و هفت و چهار ذرعی از مال ملت بدبخت به یغما آورده قانع نشد آتش حرص و طمعش هنوز مشتعل به فقر و بیچارگی به رنجبران ترحم ننموده شکسته داس و کهنه پلاس آنها را هم به یغما و خودشان را متواری میسازد. بغض و عداوتی که با مشروطهطلبان در دل داشتند در این مورد موقع بروز داده و هرچه خواستند کردند. جمعی را غارت جمعی را گاوسر کند و زنجیر نمودند. منجمله حضرت عمادالاسلام آقای شیخ حبیبالله مجتهد و جناب آقاشیخ علیاکبر قاضی عدلیه را پس از مفتضح کردن حبس و آقای نقیبالسادات سیدجلیل هشتاد ساله را در زیر گاوسر [گرزی که سرش شبیه سر گاو است] مشرف به موتش ساختند.
واپسین تحرکات
سالارالدوله بعدها در واپسین سالهای سلطنت احمدشاه در اندیشة ورود به ایران افتاد. اوضاع کشور در اواخر سلطنت احمدشاه پریشانتر از همیشه بود. احمدشاه جوان در واقع اقتدار چندانی نداشت و اوضاع کشور نیز ناآرام بود. در گوشه و کنار ایران اشخاص و خوانین و ایلات متعدد خودسرانه عمل میکردند و مناطق مختلف کشور
شاهد بی نظمی و هرج و مرج بود و حکومت مرکزی همه توان خود را مصروف سرکوب اغتشاش میکرد. در این دوران احمدشاه در آبان ماه 1302 ایران را ترک و به اروپا رفت و زمینه برای کسب قدرت توسط رضاخان فراهم شد.
سالارالدوله که در این دوران در سوئیس به سر میبرد و شاهد ضعف و ناتوانی برادرزادهاش احمدشاه بود دریافت او مدت زیادی را در مسند حکومت دوام نخواهد آورد. لذا بر آن شد به ایران آمده و تلاش دیگری را جهت عملی کردن آمال خود انجام دهد. در این دوران همانگونه که ذکر شد اغتشاشات فراوان در کشور شایع و گروهها و ایلات زیادی به سرکشی و تمرد از حکومت مرکزی مشغول بودند و رضاخان که در این برهه اختیارات و قدرت فراوان داشت شدیداً مشغول مبارزه و سرکوب یاغیان بود از جمله این یاغیان میتوان به اسماعیلآقا سمکو و شیخ خزعل نام برد.
شیخخزعل موقعیت متفاوتی داشت. او از حمایت شدید و جدی انگلیس برخوردار بود و همه مناطق جنوب غربی کشور و خوزستان را در اختیار داشت و ظاهراً بر آن بود که با حمایت انگلیس حکومتی مستقل برای خود ایجاد کند. در این زمان شیخخزعل بسیار اقتدار داشت و سالارالدوله نیز بر آن شد که به او نزدیک شده و با اتحاد با او نقشههای خود را پیگیری کند و از موقعیت و توان او استفاده کند. لذا در سال 1303 شمسی به اهواز آمده و مذاکراتی را با او انجام داد. رضاشاه خود در خاطراتش مینویسد سالارالدوله سپتامبر 1924 به بصره و از آنجا به اهواز آمده و با شیخخزعل برای بازگشت احمدشاه به کشور مذاکراتی را انجام داد. او خود نیز اظهار داشته بود از احمدشاه مراسلاتی برای شیخخزعل آورده است. این مسئله که قصد او چه بوده به درستی دانسته نیست. اما زمزمههایی مبنی بر ارتباط احمدشاه و شیخخزعل وجود داشته و سفر سالارالدوله به اهواز و دیدار با شیخخزعل میتواند به همین مسئله مربوط باشد. سالارالدوله خود در جای دیگر عنوان میکند حرکتش به محمره و اهواز فقط برای نصیحت شیخخزعل مبنی بر اطاعت او از دولت مرکزی بوده و اظهار امیدواری کرده بود که از وقوع جنگ جلوگیری کند.
ظاهراً دولت انگلیس که شیخ خزعل را هم حمایت میکرد در این جریان نیز دست داشته و حتی شایع شده بود سالارالدوله با 3 فروند کشتی انگلیسی وارد محمره شده. به هر حال نقش انگلیس را در این وقایع نمیتوان نادیده گرفت. سالارالدوله خود در
گفتگو با کنسول ایران در بغداد گفته بود انگلیسیها قرار دادند که امورات من را با دولت ایران اصلاح نمایند و بیان کرده بود که قصدم از رفتن به محمره این بوده که به دولت ایران بفهمانم که من قدرت دارم برای باز پس گیری حقوقم اقدام کنم. او همچنین اظهار داشته بود:
همه دیدند که رؤسای الوار و اکراد همین که شنیدند من آمدهام آمده دست و پای مرا میبوسیدند و میگفتند: فقط تو بیا به آن حدود و بنشین و ما جواب هزاران از این سرباز و قزاق پا برهنه را میدهیم.
البته همانطور که پیداست سالارالدوله در این سفر اقدام خاصی را انجام نداد و پس از دیدار با خزعل به بغداد برگشته و از راه شام به اروپا بازگشت.
نقش انگلیس در این مسئله بارز بود. خود سالارالدوله نیز به این مسئله اشاره و اظهار میدارد دفاتر سفارت انگلیس و دفتر کمیسری در بغداد و غیره مملو از شرح زندگانی من است و این دولت انگلیس است که من مجبور به اطاعتش هستم چنان چه در همین سفر به ایران و محمره همه تربیت کار من آماده بود. خود سالارالدوله در ادامه میافزاید در سفر به محمره «قنسول اهواز از طرف سفارت آمد و به من گفت نباید اینجا بمانی برو به بغداد در آنجا هر تقاضایی داری سفارت برای شما انجام میدهد من هم به دوستی خود و نظر به این که دوستی دولت انگلیس [را] برای مملکتم مغتنم میدانم اطاعت کردم».
سالارالدوله چند سال بعد در اوایل سلطنت رضاشاه مجدداً به ایران آمد. در آغاز حکومت رضاشاه کشور اوضاع چندان باثباتی نداشت، ناآرامی در بیشتر مناطق کشور وجود داشت. یاغیان و شورشیان و ایلات و عشایر سرکش اقدام به تمرد میکردند. در مناطق آذربایجان، خراسان و خوزستان ناآرامیها زیاد بود و سالارالدوله که از دیرباز با ایلات و عشایر غرب ایران در ارتباط بود بر آن شد که از این موقعیت استفاده کرده و به ایران وارد شود. به نظر میرسد سیاستهای رضاشاه در قبال ارتباط با شوروی مسبب این کار انگلیس بود و آنها بر آن بودند از سالارالدوله برای بروز اغتشاش و ناآرامی در ایران استفاده کنند و خود سالارالدوله از جانب مقامات انگلیسی اشاراتی مبنی بر حمایت از خود را دریافت کرده بود. سالارالدوله خود گفته بود امیدوار است دولت انگیس به خاطر دوستی دیرینهاش با خاندان قاجار در این موقعیت از او حمایت
کند و در مقابل او دوست خوبی برای انگلیس خواهد بود. البته وزیر مستعمرات انگلیس ال امری به او چنین گفته بود که دولت انگلیس که دارای روابط مودتآمیز با ایران است نمیتواند اتباع ایران را در عدم وفاداری به کشور حمایت کند. مهمترین دلایل دخالت انگلیس در این قضیه را چنین دانستهاند:
مجازات ایران به دلیل خودداری دولت ایران از شناسایی رژیم عراق تحت قیمومت بریتانیا
حل و فصل امور شیخ خزعل طبق میل بریتانیا
فشار برای صدور اجازه پرواز خطوط هوایی بریتانیا بر فراز خاک ایران
وادار ساختن ایران به بازپرداخت کمکهای مالیای که حکومت ایران در سالهای 1920-1914 از انگلیس دریافت کرده بود.
البته گرچه رضاشاه در ظاهر سیاست ضدبیگانه داشت اما برای اجرای برنامههایش از مواضع چندان مستحکمی برخوردار نبود و وابستگی اقتصادی و سیاسی ایران موجب میشد قدرت مانور انگلیس در ایران زیاد باشد. منافع شرکت نفت ایران و انگلیس که از منابع مهم درآمد دولت به ویژه در سازماندهی ارتش بود، یا بانک شاهنشاهی که از اهرمهای مؤثر در دست انگلیسی بود روابط با انگلیس را تحتتأثیر قرار میداد. به علاوه با توجه به اینکه بریتانیا هنوز برخی شاهزادگان قاجاری را مورد حمایت قرار میداد، این موضوع رضاشاه را در تشویش و نگرانی دائم قرار میداد که مبادا انگلیس کانونی برای هدایت مخالفین تاج و تخت وی شود. حمایت گاه به گاه از سالارالدوله این بیم را بیشتر میکرد. در واقع وی نه تنها آنقدر قدرت نداشت که منافع بریتانیا را زیر سئوال ببرد، بلکه به خوبی میدانست که برای ادامه اقتدار خویش نیازمند حمایت دولت انگلیس است. انگلستان تا سال 1310 ش (1931 م) طرف عمده تجاری ایران بود.
آمدن سالارالدوله به ایران و تهییج و تحریک ایلات کرد میتوانست کشور را با مشکلات زیادی مواجه کند و از این رو این امر بسیار نگران کننده بود. دایره مرموزات ارکان حرب که از ورود پنهانی سالارالدوله به کشور آگاهی یافته بود جریان این امر را به مأموران و سران دولتی اطلاع داد. متصدی لشکر غرب کشور نامهای به سیدالدوله از بزرگان غرب کشور نوشته که مراقب تحریکات سالارالدوله باشد و در پایان نامه آمده است:
لازم است در این زمینه مراقبت کامل نموده و فریفته اظهار بیاساس مفسدین و خائنین
مملکت نگردیده با نهایت جدیت حیثیات خود را حفظ قریباً قوای قاهره دولتی برای سرکوبی اشرار از اطراف اعزام و صفحه کردستان را از لوث وجود آنها پاک خواهد کرد و اطمینان کامل از طرف حضرت بندگان اجل دامت شوکته به شما میدهم و در مقابل خدمات صادقانه شما از طرف قشون نیرومند جبران و مورد مرحمتهای حضرت بندگان اجل واقع خواهید شد. در خاتمه تذکر میدهم چنانچه یک نفر از رؤسای عشایر آن حدود با خائنین مملکت جزئی همراهی نمایند قشون با عظمت علاوه بر اینکه آنها را معدوم مینماید تمام مالکیت آنها را نیز ضبط خواهد نمود.
با این کار دولت در تلاش بود سران ایلات و عشایر را از پیوستن و همکاری با سالارالدوله منصرف نماید چرا که اگر ایلات و عشایر با او همراه میشدند کار او بالا میگرفت و زحمات و خسارات زیادی را به بار میآورد.
سالارالدوله حدود یک سال بهطور مخفیانه در نواحی غرب ایران و منطقه اورامانات فعالیت میکرد. او در اواخر سال 1304 شمسی که در ترکیه بود پس از آگاهی از انقراض قاجاریه و روی کار آمدن خاندان پهلوی به ایران آمده و به فعالیت پرداخت. او نامههایی را با سر مارک سالارالدوله پادشاه ایران وارث تاج و تخت قاجاریه به اطراف میفرستاد.
یکی از دلایلی که باعث شد دولت ایران این شورش را بسیار جدی بگیرد این بود که سالارالدوله از مرز عراق که تحت قیمومیت انگلیس بود وارد ایران شد. او در عراق از کمک و تأیید ضمنی مقامات انگلیس برخوردار بود. این شورش سالارالدوله که با همراهی گسترده ایلات کرد که از سیاست خلع سلاح رضاشاه جری شده بودند و علم طغیان برداشته بودند همراه بود و از حمایت انگلیس نیز برخوردار بود را نمونهای از سیاست انگلیس در برابر اقدامات رضاشاه در نزدیک شدن به شوروی دانستهاند. ریاست ارکان حرب کل قشون در گفتگو با ژنرال فریزر اتاشة نظامی انگلیس در ایران اظهار میدارد تحرکات سالارالدوله در غرب کشور با حمایت انگلیس بوده و خود سالارالدوله به پشتگرمی انگلیس به فکر شورش در کردستان افتاده است.
جعفرسلطان در این زمان به همراهی پسرانش به جمعآوری نیرو برای سالارالدوله مشغول بود و تبلیغات زیادی در این زمینه انجام میداد و با انگلیسیها هم مراوداتی داشت و خود مسلح به سلاحهای انگلیسی بود.
هنگامی که وزیرمختار بریتانیا در ایران در مورخة 23 اوت 1926 (31 مرداد 1305) با رضاشاه دیدار کرد با اعتراض رضاشاه در واکنش به نقش انگلیس در شورش سالارالدوله در کردستان مواجه شد و آنگاه که وزیرمختار منکر دخالت انگلیس در این قضیه شد رضاشاه اظهار داشت:
سالارالدوله در حالی که در عراق تحتنظر بوده است گریخته و عشایری که به وی پیوسته بودند به سلاحهای مدرن مجهز بودهاند. حال شگفت است که سوءتفاهمهایی بروز کرده باشد و سوءظنهایی به وجود آمده باشد؟
با توجه به اسناد و مکاتبات مربوط بیگمان عوامل انگلیس از تحرکات سالارالدوله آگاه بودند و اگر در روابط و مناسباتشان با رضاشاه مشکلی نداشتند میتوانستند از ورود سالارالدوله به ایران جلوگیری کنند. چند هفته پیش از ورود سالارالدوله به کشور سر هنری دادز کمیسیونر عالی انگلیس در عراق به نیکلسون در تهران اطلاع داد با توجه به دلائلی که دارد سالارالدوله بر آن است که به کردستان برود و پیشنهاد داد به دولت ایران سفارش کند از مقامات فرانسوی بخواهند در سوریه حرکات سالارالدوله را از نزدیک کنترل کنند. اما نیکلسون این توصیه را نادیده گرفت حتی پس از عبور سالارالدوله از مرز مقامات انگلیسی عراق به همتایان خود در ایران این موضوع را تأیید کردند اما سفارت انگلیس در تهران این موضوع را به مقامات ایرانی نگفت و این موضوع فرصت لازم به سالارالدوله را برای تدارک نیرو داد. کمیسر عالی انگلیس در بغداد در مذاکره با کنسول ایران به این مسئله اشاره کرده است.
علاوه بر این سیاست دوپهلوی انگلیس، بررسی اسناد آشکارشدة دولت انگلیس مؤید حمایت انگلیس از سالارالدوله است و او آنچنان از این حمایت مطمئن بود که در مکاتباتش هدف خود را بازپس گرفتن حق خود بر تاج و تخت ایران عنوان میکرد.
پس از آنکه سالارالدوله بسیاری از رؤسای کرد منطقه را با خود همراه و حرکت خود را آغاز کرد دولت بریتانیا از اثرگذاری طغیان کردهای ایران بر همزبانان خود در عراق بیمناک شد و نفع خود را در سرکوب شورش دید. کمیسیونر عالی بریتانیا در عراق در حین ابلاغ موارد فوق به وزیر مستعمرات پیشنهاد داد اگر وی به صورتی آشکار شورشیان را نهی کند احتمالاً این امر میتواند تأثیر قابل ملاحظه ای داشته باشد و شورش پایان یابد.
ال. امری وزیر مستعمرات انگلیس، 7 سپتامبر (پانزده شهریور) در پاسخ به دادز راجع به درخواست کمک سالارالدوله چنین پاسخ داد «من به عنوان نمایندة دولت اعلیحضرت (پادشاه بریتانیا) که با دولت ایران روابط مودتآمیز دارد نمیتوانم در مورد اموری که صرفاً به روابط (افراد و طوایف ایرانی) با دولت ایران مربوط میشود با افراد یا طوایف ایرانی وارد هیچگونه مکاتبهای گردم به ویژه آنکه تحت هیچ شرایطی نیز نمیتوانم اتباع ایران را به وفاداری نسبت به کشور خودشان تشویق نمایم». همچنین از نیکلسون خواسته شد دولت ایران را از مفاد نامة دادز به شورشیان مطلع سازد.
در تاریخ دوازده مهر 1305 امیرلشکر غرب گزارش میدهد سالارالدوله در بغداد با مندوب سامی (عنوان حاکم انگلیسی عراق) کتباً معاهده بسته است که به طرف اورامان و مریوان حرکت کرده و همة احتیاجات از قبیل تفنگ، فشنگ و وجه نقد را مندوب سامی تهیه کند و پس از گرفتن کرمانشاهان و کردستان نیز عدة پنج هزار نفر عرب در لباس کردی به کمک سالارالدوله گسیل دارد به شرطی که پس از رسیدن به مقصود، کردستان و کرمانشاه را به دولت بینالنهرین واگذار نماید و امتیازات ایران را هم به دولت انگلیس بدهد.
سالارالدوله پس از آنکه وارد اورامان شد، با یکی از مأموران سیاسی انگلیسی که اصالتاً کُرد و مقیم بغداد بود در ارتباط بود و بوسیلة او از مندوب سامی دستور میگرفت.
پس از آن که سالارالدوله به وسیلة نامه به مندوب سامی علت عدم پیشرفت کار خود را غارتگری و یغماگری عشایر اورامان ذکر میکند، احمدبیگ پسر عثمان پاشای جاف توسط انگلیسیها نزد سارالدوله فرستاده میشود و از طرف مندوب سامی کلیة عشایر را تهدید میکند که اگر چنانچه طبق دستور سالارالدوله رفتار نکنند تنبیه خواهند شد.
برخی شخصیتهای محلی نیز همچون شیخ علاءالدین بر اساس دستور انگلیسیها با سالارالدوله همراهی میکردند.
در تاریخ 14 آذر 1305 کنسولگری ایران در بصره گزارش میدهد با کمیسر عالی عراق مذاکره کرده و درباره مداخله در اغتشاشات سالارالدوله اظهار داشته است الآن
سالارالدوله در بغداد محبوس است و خیال داریم او را به هندوستان بفرستیم و چون مبلغ هزار لیره انگلیسی در سوریه مقروض است خوب است که دولت ایران مواجبی را برای او مقرر دارد.
سالارالدوله در ربیعالاول 1345ق برابر با سال 1306 شمسی در اواخر شهریور اردویی را مرکب از تفگنچی های اورامانات به رهبری جعفرخان سلطان و پسرانش تهیه کرده و به قصد تصرف کرمانشاهان حرکت کرد و تا نزدیکی روانسر نیز پیش آمد. در آنجا هنگ پیاده گارد نادری و قوایی تحت فرماندهی سلطان گریشخان ارمنی که مأمور مقابله و سرکوب سالارالدوله بود به نبرد او رفته و با یاری اهالی منطقه او را شکست داده و سالارالدوله نیز به ترکیه فرار کرد.
پس از آنکه قوای سالارالدوله و کردهای همراه او شکست خورده و به عراق فرار کردند دولت ایران از مقامات انگلیس درخواست کرد سالارالدوله را بازداشت و به ایران تحویل دهد. انگلیس برای اثبات حسن نیت خود سالارالدوله را بازداشت اما از تحویل او به ایران خودداری کرد.
انگلیسها در آن سالها در برخی موارد با رضاشاه اختلاف شدید داشتند. یکی از این مسائل خودداری ایران از به رسمیت شناختن رژیم عراق و قیمومیت انگلیس بود. این احتمال وجود دارد که انگلیسیها بر آن بودند با ایجاد شورشی محدود در کردستان، ایران را در شناسایی عراق تحت فشار بگذارند. در روزهایی که این شورش در جریان بود وزیرمختار بریتانیا در تهران به دستور وزارت امور خارجة انگلیس بارها این موضوع را به دولت ایران گوشزد کرد که اوضاع نابسامان مرزی استقرار روابط ایران و عراق را ضروری نموده است.
رقابتهای شوروی و انگلیس نیز در سیاستهای انگلیس در ایران مؤثر بود. تیرگی روابط دو کشور به ویژه پس از مداخلات شوروی در جنبش اتحادیههای کارگری انگلیس و اعتصابات سراسری ماه مه 1926 بیشتر شده بود و این باعث تشدید رقابت دو کشور در ایران بود. احتمالاً منظور انگلیس از این دسایس آن بود که تقصیر هر اغتشاشی را به بلشویکها نسبت دهد.
به هر حال نباید نقش بریتانیا را در این قضایا نادیده گرفت. دولت انگلیس بارها سالارالدوله را تحریک به اغتشاش در ایران کرده و کمکهای مادی و معنوی فراوانی به
او میکرد و در مواقع لازم نیز امنیت او را مهیا و زمینه نجات او را فراهم میکرد و او را همواره در خارج از ایران نگه داشته و هر گاه سیاستشان اقتضا میکرد و بر آن میشدند که ایران را تحت فشار بگذارند او را به ایران میفرستادند. دولت انگلیس به او گذرنامه انگلیسی داده و بارها به او وعده تسلیم تاج و تخت ایران را داده بود.
به نظر میرسد پس از خروج سالارالدوله انگلیس تعهداتی را در زمینه کنترل او قبول کرده بود چرا که طبق گزارش ارکان حرب کل قشون در تاریخ 2/3/1308 «از قرار مراسلاتی که اخیراً وزارت امور خارجه از سفارت انگلیس دریافت داشته انگلیسها تعهدات خود را راجع به نگاهداری سالارالدوله سلب نمودهاند البته این اقدام و اطلاعی که دادهاند برای منظور و مقصودی است».
البته سالارالدوله پس از آن دیگر هیچ وقت به ایران نیامد و حکومت پهلوی ماجراجویی را برای او و هر یاغی و شورشی دیگری ناممکن ساخته بود. پس از اینکه سالارالدوله ایران را ترک کرد حکومت ایران به صورت پنهانی مبلغی را در حدود 15 هزار تومان برای او تعیین کرد. این مبلغ تا سال 1933 با اضافاتی به او پرداخت میشد؛ او نیز پس از دادن قول دوپهلو درباره رفتار خود در آینده اجازه گرفت در حیفا زندگی کند.
در ابتدای سال 1306 شمسی و هنگام ریاست وزرایی حسنخان مستوفیالممالک و وزارت مالیه فیروزمیرزا نصرتالدوله هنگامی که لایحة اعطای مواجب به سالارالدوله مطرح شد سر و صدای زیادی در پی داشت. متن این ماده واحده که به مجلس شورا ارائه شد چنین بود: «مجلس شورای ملی به وزارت مالیه اجازه میدهد که از ابتدای سنه 1306 شمسی شش هزار تومان از محل اعتبار ماهیانه دولت سالیانه به ابوالفتحمیرزا (سالارالدوله سابق) برقرار نموده و مادامی که مشارالیه متوقف مرکز است به اقساط ماهیانه عاید دارد».
حسینقلیخان نواب مینویسد حالا که انگلیسیها سالارالدوله را مرخص کردهاند خوب است نمایندة ایران در بغداد مشارالیه را ملاقات نماید و خاطرنشان کند برقراری حقوق و عفو مشارالیه برای خاطر خارجیها نبوده بلکه برای این است یک نفر ایرانی آواره نشود حالیه هم خوب است مشارالیه آلت دست اجانب نشود و در گذشتن لایحه از مجلس به تهران بیاید.
هنگام مطرح شدن این لایحه در مجلس سر و صدای زیادی بر پا شد و مخالفتهایی با
آن ابراز و برخی درباره جنایات سالارالدوله و قتل و غارتهای او سخن گفتند.
بعدها دولت انگلیس برای پرداخت به موقع مواجب سالارالدوله اقدامات مقتضی را انجام داده و در مکاتبات خود با دولت ایران این مسئله را مرتباً گوشزد میکرد.
سالارالدوله و فراماسونری
در دوران قاجاریه اندیشههای فراماسونری در ایران رسوخ یافت. همزمان با آشنایی ایرانیان با افکار و اندیشههای غربی، اندیشه فراماسونری نیز در این دوران به ایران وارد شد. پیش از جنبش مشروطه برخی اندیشمندان ایران با فراماسونری در ارتباط بودند و لژهایی نیز در این زمینه شکل گرفت که از آن جمله میتوان به فراموشخانه و جامع آدمیت اشاره کرد. فراماسونریهای ایران به تبعیت از فراماسونریهای انگلیس و دیگر کشورهای جهان بر آن بودند که دستگاه سلطنت را به خود نزدیک کنند و از سوی دیگر، ناآگاهی شاهزادگان قاجار از اهداف و مقاصد سازمانهای فراماسونری باعث شده بود پسران مستبد شاه به ظاهر لباس آزادیخواهی پوشیده و در عین حال خود را به سازمان فراماسونری ایران و یا یکی از کشورهای جهان وارد کنند. از نظر شاهزادگان قاجار و حتی درباریان مستبد لژ فراماسونری به منزله شعبه مخفی سفارت انگلیس بود و عقیده داشتند انگلیسیها به وسیله ماسونها ناصرالدین شاه را کشتهاند.
آنها بر این باور بودند که صدور فرمان مشروطیت نیز خواسته سفارت انگلیس است و همه کسانی که در این راه تلاش میکنند عامل سفارت انگلیس و ماسون هستند. شاهزادگان قاجار بارها گفته بودند انگلیسیها برای پاک کردن دربار از عمال روس سازمان ماسونی را به وجود آوردند و بالاخره همین سازمان بود که محمدعلی شاه را خلع و با کمک سفارت انگلیس از ایران اخراج کرد. رقابتی که بین چهار مدعی سلطنت (محمدعلیمیرزا، شعاعالسلطنه، ظلالسلطان و سالارالدوله) وجود داشت زمینه را برای ورود شاهزادگان قاجار به لژهای فراماسونری فراهم کرد.
پس از فرار محمدعلی شاه و مستبدین به اروپا فکر ورود شاهزادگان و درباریان به لژهای ماسونی قدرت گرفت و بسیاری از شاهزادگان با کمک ایرانیانی که در اروپا به لژهای فراماسونری وارد شده بودند و شاید با دادن مقداری پول به فراماسونریهای مقیم اروپا وارد لژهای فراماسونی شده بودند. آنان بر آن بودند که زیر شعار «برابری، آزادی و
برادری»، شعار ظاهری و دستآویز سازمانهای فراماسونی خود را وارد جرگه آزادیخواهان کنند. سالارالدوله خود اذعان داشته چندین بار بهوسیله دوستان انگلیسی خود در بغداد و اسلامبول با لژ بیداری ایرانیان و فراماسونریهای ایران برای حفظ منافع خود و املاک خود اقدام کرده است. در حقیقت سالارالدوله برای آنکه تکیهگاهی داشته باشد و به کمک آن به اندیشههایی که در دل داشت برسد در لژ فراماسونی عضویت داشته است. شاهزاده ملکمنصور پسر شعاعالسلطنه درباره سالارالدوله و لژ ماسونی میگوید:
سالارالدوله وارد لژ ماسونی شد ولی من نمیدانم در کدام شهر و در چه کشوری به عضویت پذیرفته شد. همین قدر میدانم که آن مرحوم به علت سادگی و زودباوری که داشت اغلب آلت دست مغرضین و مفسدین قرار میگرفت مادامی که در ایران بود همواره این اشخاص از جمله ملکالمتکلمین از وجود او استفاده میکردند و هنگامی که به اروپا میرفت باز هم نظیر این اشخاص او را آلت دست قرار داده ولی تا آنجا که میدانم در مصر تا پایان عمر در لژ ماسونی بود.
سالارالدوله خود گفته بود:
ای کاش ما قبلاً میدانستیم فراماسونری چیست و فراماسون کیست. ما در تهران با شیادانی که گردنبند ماسونی بر گردن میانداختند محشور بودیم ولی آنها از فاسدین و نوکران خارجی بودند در حالی که ماسون حقیقی آزادی، برابری و برادری را شعار خود میداند و به آن عمل میکند. آنها مرتباً از ما پول و خالصه و خلعت میگرفتند و به نام اینکه لژ چنین و چنان گفته دروغهایی میبافتند. امروز میفهمم که دروغ و ریا بوده است. افسوس که پیر شدهام و روی بازگشتن به وطن را ندارم و نمیخواهم حتی نزدیکانم را که به من پشت کردهاند ببینم. در دو جمله ساده میتوانم به شما بگویم که فراماسونری در ایران هم مثل احزاب قلابی و رهبران و اعضای شیادان، دکان بندوبست سیاسی شده است و فراماسونری ایران فعلاً در دنیا ارزشی ندارد.
هنگامی که او در اسکندریه درگذشت، لژ فراماسونری و دوستان فراماسونش او را طبق آداب و آیین ماسونی به خاک سپردند.
سرانجام سالارالدوله
سالارالدوله پس از ناکامی در آخرین تلاش برای دستیابی به تاج و تخت در سال
1306 شمسی دیگر هیچ وقت به ایران برنگشت و حکومت نیز به طور محرمانه مبلغی در حدود پانزده هزار تومان برای او تعیین کرد. این مبلغ را تا سال 1933م، به او پرداخت میکردند. او مدتی در حیفا زندگی میکرد و در سال 1935 به اسکندریه در مصر رفت و تا آخر عمر در آنجا بود. او همواره ادعاهایی درباره املاک و حقوقش در ایران داشت و وکلایی را نیز علیه ایران در این باره استخدام کرده بود. پس از شهریور 1320 و سقوط رضاشاه نیز برخی خویشان او از جمله ناصرالدین میرزا پسرش برای پس گرفتن املاک او به ایران آمدند، اما نتیجهای نگرفتند.
سالارالدوله سرانجام در سال 1338 شمسی در شهر اسکندریه در سن 80 سالگی به علت بیماری قلبی درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد. حسن عنایت که سالارالدوله را در اواخر عمرش ملاقات کرده بود میگوید سالارالدوله در یکی از محلههای قدیمی و دور شهر اسکندریه در طبقه دوم یک عمارت سه طبقه زندگی میکرد و همراه همسر سوئیسی خود در آن جا اقامت داشت. او میگوید سالارالدوله قدی کوتاه و قیافهای جذاب داشته و طرز صحبتش تحکمآمیز و آمرانه بود و در محاوره اصطلاحات فرمودیم، میفرماییم، دست خط کردیم و کلمۀ باید را از روی غریزه و بدون قصد انشا میکرد.
سالارالدوله در دیدار با عنایت برخی خاطرات و اقدامات خود که در جایی نوشته نشده بود را ذکر کرده مثلاً اشاره کرده بود:
زمانی که برادرم شعاعالسلطنه والی شیراز بود، قوامالملک و وجوه اهالی بر او شوریدند. پدرم مظفرالدین شاه از من خواست برادرم را یاری کنم و شورش را بخوابانم. من هم تجهیزات کاملی فراهم کرده برای سرکوب شورشیان به فارس رهسپار شدم و پیش از عزیمت تلگرافی این شعر فردوسی را برای قوامالملک و سایر شورشیان مخابره کردم:
اگر جز به کام من آید جواب من و گرز و میدان و افراسیاب
مخابره این تلگراف تهدیدآمیز موجب شد که شورشیان فوراً تسلیم شوند.
سالارالدوله از همسر سوئیسی خود سه دختر و یک پسر داشت که به علت علاقه وافری که به ناصرالدین شاه داشت نام او را ناصرالدین گذاشت. او همچنین از همسران ایرانی خود دو پسر و چهار دختر داشت. سالارالدوله به مراسم دینی و مذهبی بسیار پایبند بوده و نماز پنجگانهاش ترک نمیشد و تا حال مزاجیاش اجازه میداد روزه
میگرفت. او همچنین برخی از آیات قرآن را حفظ داشت. بازی شطرنج را به خوبی میدانست و با خانواده خود در اسکندریه به فرانسه و ترکی استانبولی صحبت میکرد چرا که فرزندانش فارسی نمیدانستند. او همچنین علاوه بر ترکی و فرانسه با انگلیسی و عربی نیز تا حدی آشنایی داشت.
سالارالدوله و اقدامات او فصل مهمی در تاریخ معاصر ایران است. او در قضاوتهای دیگران شخصی متلونالمزاج و غیرعادی معرفی شده است. سفیر انگلیس او را مرد گریزپا، علاءالسلطنه دیوانه و شارژ دافر روس او را یک آدم بیمعنی دانسته. سر جرج بارکلی در نامهای به ادوارد گری، سالارالدوله را شخص غیرعادی و متلونالمزاج معرفی میکند. او بارها به توسط روس و به ویژه انگلیس تحریک شد که آشوبهایی را در ایران انجام دهد و این دو دولت در بسیاری مواقع راه را برای اقدامات او هموار میکردند و از او حمایت میکردند. خانملک ساسانی درباره او میگوید انگلیسیها او را مانند شیری در زنجیر در خارج مرز ایران نگاه میداشتند و هر وقت سیاستشان اقتضاء میکرد و میخواستند برای قبول تقاضای نامشروعی ایران را در مضیقه و نگرانی بگذارند و دولت وقت را مستأصل کنند او را به ایران میفرستادند و کنسول انگلیس در بغداد قلاده از گردن او برمیداشت و او را برای ایجاد ناامنی راهی ایران میکردند و برای چنین مواقعی بود که به او تذکرة انگلیسی داده بودند به این ترتیب سالیان دراز مغرب ایران دستخوش تاخت و تاز و قتل و غارت سالارالدوله بود.
خانملک ساسانی در این باره میگوید:
در ایامی که در استانبول بودم روزی سالارالدوله به سفارت آمد و تقاضای گذرنامة ایرانی کرد. مطابق قانون تذکره گذرنامة سابقش را برای تجدید خواستم. تذکرة انگلیسی را درآورد. گفتم به این گذرنامه نمیتوانم تذکرة ایرانی به شما بدهم. گفت آیا من پسر مظفرالدین شاه نیستم. گفتم چرا در شاهزاده بودن شما حرفی نیست اما قانون اجازه نمیدهد که به این سادگی تذکرة انگیسی را با گذرنامة ایرانی عوض کنم. اگر اصرار دارید به تهران تلگراف کنم هر طور اجازه دادند رفتار کنم. با تغیّر و تشدد از سفارت بیرون رفت. چند روز بعد از طرف سفارت کبرای انگلیس در استانبول توسط فرستادهای این تقاضا را تجدید کرد. لیکن من از انجام آن معذور بودم.
انگلیس گرچه در ظاهر و علناً خود را از حمایت مشارالیه مبری میدانست و در
مکاتبات و رایزنیهای مربوط با اقدامات و ناآرامیهای سالارالدوله مخالف بود اما به واقع در برهههای بسیار او را مورد حمایت خود قرار میداد. البته سالارالدوله نیز همانگونه که گفته شد مهرهای چندان قابل اعتماد برای انگلیس نبود. علاوه بر این نحوة اقدام و شیوة رفتار و آشوبگریهای وحشیانة قوای او که خرابی بسیار به بار میآوردند مسلماً نارضایی انگلیس را هم میتوانست در پی داشته باشد.
او در اندیشة رسیدن به امیال و آرزوهای خود بود. مهمترین خواست و آرزوی او همانا رسیدن به پادشاهی ایران بود. تمامی شورشهای او در دورة بیست سالة 1286 تا 1306 خورشیدی به این انگیزه انجام شد اما با بهانههای گونهگون. گاه مبارزه با محمدعلی شاه و حمایت از مشروطه، گاه سرکوب مشروطه و حمایت از محمدعلی شاه و در همة این موارد از بیگانگان استمداد جست و با توجه به حضور دیرینه و سنتی انگلیس و روس در ایران با این دو دولت بیشترین مناسبات را داشت.
سند شمارة 450 (صفحه اول)
سند شماره 450 (صفحه دوم)
سند شمارة450 (صفحه سوم)
سند شمارة 442
سند شماره 460 (صفحه اول)
سند شمارة 460 (صفحه دوم)
سند شمارة 460 (صفحه سوم)
سند شمارة 460 (صفحه چهارم)
سند شمارة 539
سند شمارة 284 (صفحه اول)
سند شمارة 284 (صفحه دوم)
سند شمارة 284 (صفحه سوم)
سند شمارة 284 (صفحه چهارم)
فهرست منابع و مآخذ
آذری، رضا، در تکاپوی تاج و تخت (اسناد ابوالفتحمیرزا سالارالدوله قاجار)، تهران، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران، چاپ اول، 1378، تهران.
اسناد موسسة مطالعات و پژوهشهای سیاسی، آرشیو روابط ایران و انگلیس.
افشار، ایرج (سیستانی)، کرمانشاهان و تمدن دیرینه آن، جلد دوم، انتشارات زرین، چاپ اول، تابستان 1371، تهران.
افضلالملک، غلامحسین، افضلالتواریخ، کتاب ششم، به کوشش منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان، تهران، نشر تاریخ ایران، چاپ اول، 1361.
اوسطی، علیرضا، ایران در سه قرن گذشته، جلد اول، تهران، انتشارات پاکتاب، چاپ اول، 1382.
باستانی پاریزی، محمدابراهیم، تلاش آزادی، محیط سیاسی و زندگانی مشیرالدوله پیرنیا، تهران، انتشارات نوین، چاپ چهارم، 2536.
بشیری، احمد، کتاب آبی (گزارشهای محرمانه وزارت امور خارجه انگلیس درباره انقلاب مشروطه ایران)، جلد 5، 7، 8 تهران، نشر نو، چاپ اول، 1363.
جعفریان، رسول، بستنشینی مشروطهخواهان در سفارت انگلیس، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، چاپ دوم.
چرچیل، پ. جورج، فرهنگ رجال قاجار، ترجمه و تألیف غلامحسین میرزا صالح، تهران، انتشارات زرین، چاپ اول، 1369.
حاج سیاح، خاطرات حاج سیاح، به کوشش حمید سیاح، تصحیح سیفالله گلکار.
خانملک ساسانی، احمد، دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، تهران، نشر هدایت و بابک، چاپ دوم، 1352.
خودگو، سعادت، لرستان در عهد قاجار، خرمآباد، انتشارات افلاک، چاپ اول، 1383.
دانشور علوی، نورالله (مجاهدالسلطان)، تاریخ مشروطه ایران، جنبش وطنپرستان اصفهان و بختیاری، به کوشش حسین سعادتنوری، تهران، کتابخانه دانش، 1335.
دولتآبادی، یحیی، حیات یحیی، جلد دوم و سوم، تهران، انتشارات عطار و انتشارات فردوسی، چاپ ششم، 1371.
رایت، دنیس، ایرانیان در میان انگلیسی ها (صحنههایی از تاریخ مناسبات ایران و بریتانیا)،
ترجمه کریم امامی، نشر نو با همکاری انتشارات زمینه، تهران، چاپ دوم، 1368.
رایین، اسماعیل، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، جلد اول، تهران، نشر رایین، چاپ سوم، 1378.
رایین، اسماعیل، یپرمخان سردار، بینا، بیتا.
رضاشاه، یادداشتهای رضاشاه در دوره رئیسالوزرایی، گردآورنده علیالبصری، ترجمه و تحقیق از شهرام کریملو.
روح القدس، شماره 3، چهارشنبه 11 رجب 1325ق.
زرگر، علیاصغر، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دورة رضاشاه، ترجمه کاوه بیات، چاپ اول، انتشارات پروین و معین، 1372، تهران.
سپهر، عبدالحسینخان، مرآاتالوقایع مظفری و یادداشتهای ملکالمورخین، تصحیح عبدالحسین نوایی، انتشارات زرین، چاپ اول، 1368.
سلطانی، محمدعلی، احزاب سیاسی و انجمنهای سری در کرمانشاه، از فراموشخانه تا خانه سیاه، جلد اول، تهران، نشر سها، چاپ اول، 1378.
سلطانی، محمدعلی، ایلات و طوایف کرمانشاه، شامل اوضاع اقلیمی، تاریخی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به انضمام فرهنگ اصطلاحات، تهران، ناشر مؤلف، چاپ اول، 1372.
شیبانی، میرزاابراهیم (صدیقالممالک)، منتخبالتواریخ، تهران، انتشارات علمی، چاپ اول، تابستان 1366.
صفایی، ابراهیم، وثوقالدوله، تهران، نشر کتاب سرا، چاپ اول، 1374.
ضیایی، شیخ رئوف، یادداشتهایی از کردستان، خاطرات شیخ رئوف ضیایی از وقایع حضور روسیه، بریتانیا و عثمانی و آشوبهای محلی، به کوشش عمر فاروقی، ارومیه، انتشارات صلاحالدین ایوبی، چاپ اول، 1367.
طلوعی، محمود، ترس از انگلیس، تهران، انتشارات هفته، چاپ اول، پاییز 1369.
عاقلی، باقر، خاندانهای حکومتگر ایران، تهران، نشر نامک، چاپ اول، 1384.
عاقلی، باقر، روزشمار تاریخ ایران از مشروطه تا انقلاب اسلامی، جلد اول، تهران، نشر گفتار، زمستان 1372.
عاقلی، باقر، نخستوزیران ایران از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی، تهران،
انتشارات جاویدان، چاپ دوم، 1374.
عنایت، حسن، «سالارالدوله»، یغما، سال چهاردهم، شماره 7، مهر 1340.
فریدالملک همدانی، میرزامحمدعلیخان، خاطرات فرید از 1291 تا 1334 هجری قمری، به کوشش مسعود فرید (قراگزلو)، تهران، انتشارات زوار، 1354.
قاسمی، ابوالفضل، «سیاستمداران ایران در اسناد محرمانه وزارت امور خارجه بریتانیا»، بخش نهم، آینده، سال نوزدهم.
کاتوزیان طهرانی، محمدعلی، مشاهدات و تحلیل اجتماعی و سیاسی از تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، تهران، شرکت سهامی انتشار، چاپ اول، 1379.
کسروی، سیداحمد، تاریخ هجده ساله آذربایجان، بازمانده تاریخ مشروطه ایران، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ یازدهم، 1376.
کیانفر، عینالله و استخری، پروین، کشف تلبیس یا دورویی و نیرنگ انگلیس از روی اسناد محرمانه انگلیس در باب ایران، تهران، انتشارات زرین، چاپ دوم، 1363.
محیط مافی، هاشم، مقدمات مشروطیت، به کوشش مجید تفرشی و جواد جانفدا، تهران، انتشارات فردوسی، چاپ اول، 1363.
مردوخ کردستانی، آیتالله شیخمحمد، تاریخ مردوخ، تهران، نشر کارنگ، چاپ اول، 1379.
معاصر، حسن، تاریخ استقرار مشروطیت در ایران مستخرجه از اسناد محرمانه وزارت امور خارجه انگلستان، جلد اول و دوم، تهران، انتشارات ابن سینا، چاپ دوم، 1353.
معیرالممالک، دوستعلیخان، وقایعالزمان (خاطرات شکاریه)، به کوشش خدیجه نظاممافی، تهران، نشر تاریخ ایران، چاپ اول، 1361شمسی، 1403 قمری.
ملکزاده، مهدی، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، تهران، انتشارات علمی، چاپ سوم، بهار 1371.
مولانا، غلامرضا، تاریخ بروجرد، بینا، بیتا.
میرزاصالح، غلامحسین، مذاکرات مجلس اول، توسعه سیاسی ایران در ورطه سیاست بینالملل، تهران، انتشارات مازیار، چاپ اول، 1384.
نظام مافی، حسینقلیخان، خاطرات و اسناد، به کوشش معصومه مافی، منصوره اتحادیه (نظام مافی)، سیروس سعدوندیان و حمید رام پیشه، تهران، نشر تاریخ ایران، چاپ دوم، بهار 1362.
نوایی، عبدالحسین، دولتهای ایران از آغاز مشروطیت تا اولتیماتوم، تهران، انتشارات بابک، چاپ اول، 2535.
الهی، حسین، «اسنادی در رابطه با فتنه سالارالدوله در غرب» یادگارنامة استاد دکتر عبدالهادی حائری، مجلة دانشکدة ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، شمارة اول و دوم، سال بیست و پنجم، بهار و تابستان 1371.
ولیزاده معجزی، محمدرضا، تاریخ لرستان روزگار قاجار، از تأسیس تا کودتای 1299، جلد اول، تهران، انتشارات حروفیه، چاپ اول، 1380.
پانوشتها
کارشناس ارشد تاریخ ایران دوره اسلامی، دانشگاه بین المللی امام خمینی.
. 1. حسن عنایت، سالارالدوله، یغما، شماره 7، سال چهاردهم، مهر 1340 ، ص 313
1-3 سال نوزدهم، فرورد ین و خرداد 1372 ، ص 70 و جرج . پ. چرچیل، فرهنگ رجال قاجار، غلامحس ین
. میرزاصالح، انتشارات زرین، چاپ اول، 1369 ، تهران، ص 87
. 3. عنایت، همان، ص 313
. تهران، ص 90
. 5. باقر عاقلی، خاندان های حکومتگر ایران، تهران، نشر نامک، چاپ اول، 1384 ، ص 159
. 6. مهدی ملک زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، جلد دوم، انتشارات علمی، چاپ سوم، بهار 1371 ، تهران، ص 257
. 7. میرزاابراهیم شیبانی (صدیق الممالک)، منتخب التواریخ، انتشارات علمی، چاپ اول، تابستان 1366 ، تهران، ص 333
. چاپ اول، 1378 ، ص 4
. 9. افضل الملک، ص 187 و صدیق الممالک، ص 347
. 10 . خاطرات حاج سیاح، به کوشش حمید سیاح، تهران، 1363 ، ص 510
. 11 صدیق الممالک ، ص 374
. 12 . پیشین ، ص 374
. 13 . سعادت خودگو، لرستان در عهد قاجار، خرم آباد، انتشارات افلاک، چاپ اول، 1383 ، ص 96
. 14 . آیت الله شیخ محمد مردوخ کردستانی، تاریخ مردوخ، نشر کارنگ، چاپ اول، 1379 ، تهران، ص 644
15 . مرآت الوقایع مظفری و یادداشت های ملک المورخین، نوشته عبدالحسین خان سپهر، تصحیح عبدالحسین نوایی،
. تهران، انتشارات زرین، 1368 ، چاپ اول، ص 140
. 16 . تاریخ مردوخ، ص 463
. 17 . ملک زاده، جلد 2، ص 292
. 18 . یحیی دولت آبادی، حیات یحیی. جلد 2، ص 31
19 . حسن معاصر، تار یخ استقرار مشروط یت در ایران، مستخرجه از اس ناد محرمانه وزارت امور خارجه انگلستان ،
. جلد اول، تهران، انتشارات ابن سینا، چاپ دوم، 1353 ، جلد اول، ص 146
. 20 . خودگو، ص 100
21 . محیط مافی ، هاشم، مقدمات مشروطیت، به کوشش مجید تفرشی و جواد جان فدا، تهران، انتشارات فردوسی،
. چاپ اول، 1363 ، ص 300
. 22 . معاصر، جلد اول، ص 311
23 . همان.
24 . همان.
. 25 . همان، ص 318
. 26 . صوراسرافیل، شماره 7و 8
27 . کاتوزیان طهرانی، محمدعلی، مشاهدات و تحلیل اجتماعی و سیاسی از تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، تهران،
. شرکت سهامی انتشار، چاپ اول، 1379 ، ص 683
. 28 . حسن معاصر، جلد اول، ص 336
. 29 . حسن معاصر، جلد اول، ص 361
، 30 . ایرج افشار (سیستانی)، کرمانشاهان و تمدن د یرینه آن، جلد دوم، انتشارات زر ین، تهران، چاپ اول، 1371
. ص 885
. 31 . کاتوزیان طهرانی، ص 684
. 32 . کاتوزیان طهرانی، ص 684
. 33 . آذری، ص 49
. 34 . حسن معاصر، ص 337
. 35 . حسن معاصر، جلد اول، صص 382 و 383
36 . میرزاصالح، غلامحسین، مذاکرات مجلس اول، توسعه سیاسی ایران در ورطه سیاست بین الملل، تهران،
. انتشارات مازیار، چاپ اول، 1384 ، ص 276
37 . همان.
38 . همان.
39 . همان.
. 40 . حسن معاصر، جلد اول، ص 385
. 41 . مذاکرات مجلس، ص 277
. 42 . مذاکرات مجلس، ص 278
. 43 . مذاکرات مجلس، ص 344
. 44 . مذاکرات مجلس، ص 587
45 . دنیس رایت ، ایرانیان در میان انگلیسی ها (صحنه هایی از تاریخ مناسبات ایران و بریتانیا )، ترجمه کریم امامی،
. نشر نو با همکاری انتشارات زمینه، تهران، چاپ دوم، 1368 ، ص 383
. 46 . ایرانیان در میان انگلیسیها، ص 354
. 47 . محیط مافی، ص 376
. 48 . همان، ص 377
. 49 . روح القدس، شماره 3، ص 4
. 50 . قاسمی، ص 70
51 . رسول جعفریان ، بست نشینی مشروطه خواهان در سفارت انگلیس ، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران ، چاپ
. دوم، 1367 ، ص 177
. 52 . خان ملک ساسانی، دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، ص 98
. 53 . ملک زاده، ص 257
54 . دوستعلی خان مع یرالممالک، وقا یع الزمان (خاطرات شکار یه)، به کوشش خد یجه نظام مافی، تهران، نشر تار یخ
. ایران، چاپ اول، 1361 ، ص 25
. 55 . معیرالممالک، ص 32
تهران، انتشارات ،« محیط سیاسی و زندگانی مش یرالدوله پیرنیا » 56 . محمدابراهیم باستا نی پار یزی، تلاش آزاد ی
. نوین، چاپ چهارم، 2536 ، صص 181 و 182
57 . نوایی، عبدالحس ین، دولت های ایران از آغاز مشروط یت تا اول تیماتوم ، تهران، انتشارات بابک، چاپ اول،
. 2535 ، ص 215
58 . عین الله ک یانفر و پرو ین استخر ی، کشف تل بیس یا دورو یی و نیرنگ انگل یس از رو ی اسناد محرمانه انگل یس در
. باب ایران، تهران، انتشارات زرین، چاپ دوم، 1363 ، ص 50
. 59 . همان، ص 51
. 60 . نوایی، ص 215
یادگارنامة استاد دکتر عبد الهادی حائری، مجلة « اسنادی در رابطه با فتنه سالارالدوله در غرب » ، 61 . حسین الهی
دانشکدة ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد ، شمارة اول و دوم ، سال بیست و پنجم ، بهار و تابستان
. 1371 ، ص 177
. 62 . همان، صص 232 و 233
63 . فریدالملک همدانی، میرزا محمدعلی خان، خاطرات فرید از 1291 تا 1334 هجری قمری، به کوشش مسعود
. فرید (قراگزلو)، تهران، انتشارات زوار، 1354 ، ص 374
64 . احمد بش یری، ک تاب آ بی (گزارش های محرمانه وزارت امور خارجه انگل یس در باره انقلاب مشروطه ایران )،
. ج 5، تهران، نشر نو، چاپ اول، 1363 ، ص 1074
. 65 . خاطرات فرید، ص 374
66 . شیخ رئوف ض یایی، یادداشت هایی از کردستان، خاطرات ش یخ رئوف ض یایی از وقا یع حضور ر وس یه، بر یتانیا و
. عثمانی و آشوب های محلی، به کوشش عمر فاروقی، ارومیه، انتشارات صلاح الدین ایوبی، چاپ اول، 1367 ، ص 30
67 . همان.
. 68 . ابراهیم صفایی، وثوق الدوله، تهران، نشر کتاب سرا، چاپ اول، 1374 ، ص 51
. 69 . نوایی، ص 230
. 70 . ابراهیم صفایی، وثوق الدوله، ص 53
. 71 . کتاب آبی، جلد هشت، ص 1707
. 72 . کتاب آبی، جلد هشت، ص 1707
. 73 . خاطرات فرید، ص 516
. 74 . احمد کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، انتشارات امیر کبیر، چاپ یازدهم، ص 190
. 75 . نوایی، ص 245
76 . علی اصغر زرگر ، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دورة رضاشاه ، ترجمه کاوه بیات ، انتشارات پروین و
. معین، ص 160
. 77 . کتاب آبی، جلد پنج، ص 1130
. 78 . کتاب آبی، جلد پنج، ص 1134
. 79 . کتاب آبی، جلد پنج، ص 1135
. 80 . مردوخ، ص 526
. 81 . ملک زاده، جلد 7، ص 1436
. 82 . ملک زاده، ج 7، ص 1442
83 . نورالله دانشور علوی، (مجاهدالسلطان)، تاریخ مشروطه ایران، جنبش وطن پرستان اصفهان و بختیاری، به
. کوشش حسین سعادت نوری، تهران، کتابخانه دانش، 1335 ، ص 93
. 84 . دانشور علوی، ص 94
. 85 . کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص 193
، 86 . باقر عاقلی، روزشمار تاریخ ایران از مشروطه تا انقلاب اسلامی، جلد اول، تهران، نشر گفتار، زمستان 1372
. ص
. خاطرات فرید، ص 389
. 88 . خاطرات فرید، ص 389 و آذری، ص 126
89 . نوایی، دولت های ایران، ص 249 و محمدرضا ولیزاده معجزی، تاریخ لرستان روزگار قاجار، از تأسیس تا
. کودتای 1299 ، تهران، انتشارات حروفیه، چاپ اول، 1380 ، جلد اول، ص 501
. 90 . ولیزاده معجزی، ص 501 ، نوایی، ص 250
. 91 . کتاب آبی، جلد هشت، ص 1711
. 92 . کتاب آبی، جلد هشت، ص 1711
. 93 . کتاب آبی، جلد هفت، ص 1645
. 94 . کتاب آبی، جلد هفت، ص 1589 و جلد هشت، ص 1697
. 95 . کتاب آبی، جلد هفت، ص 1676
. 96 . کتاب آبی، جلد هشت، ص 1764
. 97 . کتاب آبی، جلد هشت، ص 1766
. 98 . کتاب آبی، جلد هشت، ص 1996
. 99 . کتاب آبی، جلد هفت، ص 1662
. 100 . کتاب آبی، جلد هشت، ص 1996
. 101 . ملک زاده، ج 7، ص 1514
. 102 . خاطرات فرید، ص 393 و ملک زاده، ج 7، ص 1547
. 103 . خاطرات فرید، ص 394
. 104 . کسروی، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص 511 و ملک زاده، ج 7، ص 1514
. 105 . عاقلی، روزشمار تاریخ ایران، ص 92
. 106 . کاتوریان طهرانی، ص 956
. 107 . آذری، ص 252
یادگارنامة استاد دکتر عبد الهادی حائری، مجلة « اسنادی در رابطه با فتنه سالارالدوله در غرب » ، 108 . حسین الهی
دانشکدة ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد ، شمارة اول و دوم ، سال بیست و پنجم ، بهار و تابستان
. 1371 ، ص 137
109 . علیرضا اوسط ی، ایران در سه قرن گذشته ، جلد اول، تهران، انتشارات پاکتاب، چاپ اول، 1382 ، ص 319 و
. عاقلی، خاندان های حکومتگر در ایران، ص 160
. 110 . یادداشت های رضاشاه در دوره رئیس الوزرایی، ص 62
. 111 . آذری، ص 253
. 112 . همان، ص 258
. 113 . همان، ص 254
. 114 . همان، صص 254 و 255
. 115 . اسناد موسسة مطالعات و پژوهش های سیاسی، آرشیو روابط ایران و انگلیس، سند شمارة 284
. 116 . اسناد موسسة مطالعات و پژوهش های سیاسی، آرشیو روابط ایران و انگلیس، سند شمارة 284
. 117 . آذری، ص 46
118 . علی اصغر زرگر ، تاریخ روابط س یاسی ایران و انگل یس در دورة رضاشاه ، ترجمه کاوه بیات، انتشارات پرو ین
. و معین، چاپ اول، 1372 ، تهران، ص 171
. 119 . محمدعلی سلطانی، ایلات و طوایف کرمانشاه، ناشر مؤلف تهران، 1372 ، چاپ اول، ص 76
. 120 . افشار، کرمانشاهان و تمدن دیرینه آن، ص 933
. 121 . زرگر، ص 165
. 122 . زرگر، ص 166
. 123 . اسناد مؤسسة مطالعات و پژوهش های سیاسی، آرشیو روابط ایران و انگلیس، سند شمارة 442
124 . زرگر، ص 167
. 125 . زرگر، ص 167
. 126 . زرگر، ص 167
. 127 . اسناد موسسة مطالعات و پژوهش های سیاسی، آرشیو روابط ایران و انگلیس، سند شمارة 460
. 128 . زرگر، ص 168
. 129 . زرگر، ص 1168
. 130 . زرگر، ص 1169
. 131 . اسناد موسسة مطالعات و پژوهش های سیاسی، آرشیو روابط ایران و انگلیس، سند شمارة 0252
. 132 . اسناد موسسة مطالعات و پژوهش های سیاسی، آرشیو روابط ایران و انگلیس، سند شمارة 0252
. 133 . اسناد موسسة مطالعات و پژوهش های سیاسی، آرشیو روابط ایران و انگلیس، سند شمارة 0253
. 134 . اسناد موسسة مطالعات و پژوهش های سیاسی، آرشیو روابط ایران و انگلیس، سند شمارة 0253
. 135 . اسناد موسسة مطالعات و پژوهش های سیاسی، آرشیو روابط ایران و انگلیس، سند شمارة 460
. 136 . سلطانی، ایلات و طوایف کرمانشاه، ص 76
. 137 . زرگر، ص 169
. 138 . زرگر، ص 169
. 139 . زرگر، ص 169
. 140 . محمود طلوعی، ترس از انگلیس، تهران، انتشارات هفته، چاپ اول، 1369 ، ص 104
141 . اسناد موسسة مطالعات و پژوهش های سیاسی، آرشیو روابط ایران و انگلیس، سند شمارة 539 پ.
. 1372 ، ص 71 ،1
. 143 . دانشور علوی، ص 206
. 144 . آذری، ص 262
. 145 . آذری، ص 263
. 146 . اسماعیل رایین، فراموشخانه و فراماسونری در ایران. ج 1، تهران، نشر رایین، چاپ سوم، 1378 ، ص 349
. 147 . ملک زاده، جلد 6، ص 119
. 148 . سلطانی، احزاب سیاسی در کرمانشاه، ص 100
. 149 . سلطانی، احزاب سیاسی، ص 101
. 150 . رایین، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ص 348
. 151 . قاسمی، ص 71
. 152 . عاقلی، خاندان های حکومت گر در ایران، ص 161
. 153 . عنایت، یغما، ص 316
. 154 . عنایت، صص 316 و 317
. 155 . عنایت، ص 317
156 . همان.
. 157 . همان، ص 318
. 158 . عاقلی، خاندان های حکومتگر در ایران، ص 160
. 159 . عین الله کیانفر، کشف تلبیس، تهران، نشر زرین، چاپ دوم، 1362 ، ص 77
. 160 . حسن معاصر، تاریخ استقرار مشروطیت، ج 2، ص 1007
. 161 . خان ملک ساسانی، دست پنهانی سیاست انگلیس در ایران، تهران، نشر هدایت و بابک، ص 99
. 162 . خان ملک ساسانی، ص 99
و تحولات ارتش ایران در قرن نوزدهم
حوریه سعیدی*
مقدمه
اولین تماس رسمی ایران با اروپائیان را زمانی ذکر میکنند که جمهوری ونیز به واسطه وضعیت جغرافیایی خود و پیشرفتهای خود در فن دریانوردی و شوق و میل به کشف مناطق جدید، بازرگانان خود را به سوی مشرق زمین گسیل داشت. ولی در آنجا با سد و مانع حکومت عثمانی و سلطانمحمد، فاتح قسطنطنیه، روبرو شد.
به این دلیل و به استناد مصوبه سنای جمهوری ونیز، قرار شد آن جمهوری با حسنبیک روملو که در منطقه غرب ایران حکومت داشت، رابطه سیاسی برقرار و در تقابل با عثمانیان با ایشان معاهدهای امضا نماید. این نقطه را شاید بتوان اولین مرحله تماس ایران با دنیای جدید مغرب زمین تلقی نمود. در نتیجه این مراودات تجار ونیزی انواع کالاها و مصنوعات دنیای جدید را که در ایران وجود نداشت، چون اسلحههای آتشین، مثل تفنگ و خمپارهانداز و شمخال و یا اشیاء دیگری چون عینک، در قالب هدایا و یا به عنوان فروش در ایران عرضه میداشتند. به نظر میرسد انگیزه ونیزیها از این مراودات علاوه بر به دست آوردن پایگاهی در مشرق زمین برای فروش و عرضه کالاهای خود، تضعیف حکومت عثمانی بود که مدتها بر سر راه تجارت ایشان برای آوردن کالاهای گرانبها از شرق، چون ادویه و سنگهای قیمتی و دیگر اقلام و نیز بازارهای فروش کالاهای آن قرار
داشته است. درباره به کار بردن اسلحه آتشین به وسیله ایرانیان در برابر رقبای داخلی و نیز عثمانیها، محمود محمود به نقل از کتاب «ایران و مسئله ایران» درباره برادران شرلی چنین نوشته است:
ایرانیها قبلاً به کار بردن توپ را از پرتغالیها آموخته بودند و در زمان شاه طهماسب عدهای از نظامیان پرتغالی در قشون ایران بودند که با ترکها جنگ کردند و در این جنگ بود که ایرانیها تفنگ را به کار بردند.
در ابتدای دوره صفویه جنگهایی که با عثمانیان درمیگرفت، به دلیل برتری تسلیحات نظامی ایشان، به نفع عثمانیان پایان مییافت؛ ولی با تکمیل و تجهیز سپاهیان ایران به اسلحههای جدید و استفاده از تاکتیکهای نظامی سرداران بزرگی که در این دوران حضور داشتند، ایران برتری خود را در عرصه نظامی به دست آورد. یکی از نقاط قوت شاهعباس استفاده از امکانات مختلف- داخلی و خارجی- برای هر چه قدرتمندتر کردن حکومت ایران بود. یکی از این وسایل، استفاده از پیشرفتهای تسلیحاتی اروپائیان برای تجهیز سپاهیان بود.
برادران شرلی در دوره شاهعباس اول صفوی به ایران آمدند. رابرت شرلی بازرگانی انگلیسی بود که در جستجوی ثروت افسانهای مشرقزمین به همراه برادرش و هیأتی 26 نفره به ایران آمدند. انگیزه ظاهری سفر وی کمک به تجهیز سپاهیان ایران در برابر عثمانیها بود. شرلی به کمک نفراتی که به همراه خود آورده بود به ساختن توپ، تعلیم توپریزی و نیز استفاده از تفنگ در میان سپاه ایران پرداخت؛ به نحوی که پس از مدتی سپاه صفوی، مجهز به 500 عراده توپ برنجی و 60 هزار تفنگچی شد. سپاه ایران با تجهیزات و تعلیمات جدید نظامی، قدرت ویژهای در برابر عثمانیان یافت.
«نمیتوان آمدن این هیأت را بنابر مقتضیات سیاست انگلستان و دستور آن دولت ندانست و تصور کرد هیأتی مرکب از 26 نفر که اعضای آن غالباً از دانشمندان و کارشناسان فنون مختلف بالاخص فن نظام بودهاند فقط به صرف دستبوسی و فدا کردن جان خود در محاربات شاهانه شاهعباس آمده باشند. بلکه باید یقین داشت اعضای این هیأت مأموریت داشتهاند قوای ایران را به سبک نظام جدید اروپا تربیت نموده به جان عثمانیها بیندازند.»
با آغاز جنگهای ایران و روسیه در عصر فتحعلیشاه قاجار و شکستهای تلخ کشور
از همسایه شمالی، فرسودگی نظام سیاسی- اجتماعی کهن ایران و به تبع آن سازمان لشکری آن، بر اقلیتی از دولتمردان آن عصر آشکار گردید و افرادی چون عباسمیرزا نایبالسلطنه و وزیرش قائممقام، درصدد برآمدند با استخدام مربیان و کارشناسان نظامی اروپایی و استفاده از دانش نظامی آنها در سازمان و تشکیلات لشکری کشور، اصلاحات لازم را به عمل آورند. این روند که در زمان عباسمیرزا آغاز شد، بعدها ایران را عرصه رقابتهایی نمود که به دلیل نداشتن برنامه و نداشتن فهم درست از سیاست و روابط خارجی، استقلال و در مرحله بعد تمامیت ارضیاش را دچار خدشه ساخت. «... روسها نظر به قفقاز و سواحل دریای کاسپین داشتند و انگلیسها نفوذ معنوی ایران در هند را که از طریق ارتباط مستقیم بازرگانی و پیشرفت زبان و ادبیات فارسی و اشتراک در سوابق تاریخی و هنر و مذهب، روزبروز در حال توسعه بود به ضرر خود میدانستند و میخواستند با ضعیف گردانیدن ایران خطر بزرگی را از هند دور سازند و فرانسویها میخواستند از راه ایران خود را به هند برسانند... شاید بزرگترین آفت تاریخی ایران مواجه شدن با این سیاست مخالف و متضاد بود که سیاستمداران ایران نخواستند یا نتوانستند به خوبی از عهده آن برآیند... و همین امر در عین حال که موجب خسارات عمده مادی و معنوی برای ایران شد، لزوم پیروی و اخذ تمدن جدید را نیز بیش و کم به سران مملکت فهمانید.»
در زمان فتحعلیشاه و با توجه خاص ناپلئون بناپارت به ایران، عدهای معلم و افسر نظامی فرانسوی برای تعلیم و تجهیز سپاه ایران راهی ایران شدند. در اندک زمانی که تا به هم خوردن روابط سیاسی دو کشور ادامه داشت، نوع خاصی از نظامیگری و ترکیب افواج و مشق نظام را در میان قشون کاملاً عشیرهای ایران پیاده نمودند.
پس از به هم خوردن روابط ایران و فرانسه، افسران فرانسوی جای خود را به افسران انگلیسی دادند که با عهدنامه جدیدی که بین ایران و انگلیس بسته شد به تشکیلات نظامی ایران ملحق شده و تعلیم و تربیت قشون ایران را به عهده گرفتند. سپاهیانی که در زمان فتحعلیشاه قشون ایران را تشکیل میدادند، به دید ژنرال گاردان که همراه با هیأت نظامی فرانسوی و برای ساماندهی به سپاهیان ایران آمده بودند چنین جلوه نمودهاند: «اوضاع نظام ایران قابل اهمیت و اعتبار نیست. پیادهنظام 60000 نفر سرباز دارد و افراد آن نیز چندان به کار نمیخورند. اسلحه آنها خیلی سنگین است، پیادههای آذربایجانی و
عراقی، تفنگهای فتیلهای دارند و این تفنگها را بسیار بد سوار کردهاند.» وی اضافه میکند: «توپخانه 2500 نفر بیشتر عده ندارد و برای این صنف ماهرترین افراد را اختیار مینمایند... در مازندران هم گلوله توپ میسازند ولی این گلولهها به قدری بزرگ است و بد ریخته شده که به واسطه سوراخهای کوچک و خرده شن که داخل دارد، لوله توپ را خراب میکند و غالباً در حین بیرون آمدن از دهانه توپ میترکد.» و درباره اردوگاه نظامیان مینویسد: «اردوگاه هیچ نظمی ندارد...» و در خصوص نقشه جنگی: «... میگویند هیج قسم نقشهای در ایران موجود نیست.»
افسران انگلیسی در ایران
حضور انگلیس در ایران از مدتها قبل از دوره قاجار آغاز شده بود که نقطه اوج آن در زمان صفویه و حضور برادران شرلی در ایران بود. ولی در دوره قاجار به مناسبت توجه دنیای آن روزگار به شرق که مرکز این توجه نیز هندوستان بود، انگلیس که به اهمیت این نقطه از آسیا پی برده بود درصدد رفع موانع و دفع مدعیان برای حضور هر چه قویتر خود در این منطقه برآمد. لرد کرزن درباره لزوم توجه بیشتر به این منطقه چنین اظهار میدارد:
... حتی در نظر کسانی که راجع به سیاست امپراتوری توجه کافی ندارند نیک عیان بوده است که ایران سرزمینی است که بازار وسیع و سودآوری برای تجارت انگلستان و فروش فرآوردههای هندی و انگلیسی است...
پس شروع به نفوذ در دستگاه فتحعلیشاه قاجار کردند. این موقعیت را عدم پایبندی و تعلل دولت فرانسه در عمل به مفاد عهدنامهای که دوستی متقابل و نیز حمایت از ایران در برابر دشمنانش به عنوان تعهدات فرانسه در آن تضمین شده بود، برای انگلیس فراهم ساخت که دوباره و این بار آسانتر بتواند نفوذ خود را در ایران تثبیت نماید.» «تصمیم دولت فرانسه به عدم مداخله در جنگ ایران و روسیه و عزیمت ژنرال گاردان از ایران وظیفه نمایندگان انگلستان را که مدتها بود مترصد فرصت مناسب بودند آسان کرد و دولت ایران یک بار دیگر در مقابل تجاوزات روسها به انگلستان متوسل گردید. از ماه می 1809 ناوگانی مرکب از چهار کشتی جنگی از طرف لرد مینتو فرماندار کل هندوستان به خلیج فارس اعزام شده و سر جان مالکوم در رأس
هیأتی در شیراز منتظر وصول اجازه ورود به تهران بود. اما به واسطه نفوذ ژنرال گاردان، به هیأت انگلیسی اجازه ورود به تهران داده نشده و آنها مدت هشت ماه در شیراز منتظر ماندند. در خلال این مدت دولت ایران به طور محرمانه از سر جان مالکوم شرایطی را که دولت انگلستان برای اتحاد با ایران قائل بود خواستار شد. مالکوم علاوه بر درخواستهایی که دولت انگلیس سابقاً عنوان کرده بود، واگذاری جزیره خارک را هم خواستار شد...». این خواسته با مخالفت ایران روبرو شده و مالکوم به علامت اعتراض ایران را ترک کرد ولی انگلیس برای آن که صحنه را به رقیب نسپرد مأمور دیگری را به ایران گسیل داشت. سر هارفورد جونز با اجازه انعطاف بیشتر از طرف دولت انگلیس به ایران وارد شد.
جونز در اولین مرحله، با دربار شاه قرارداد مودت بست و در آن موادی را گنجانید که ایران در پی دوستی با دشمنان آن کشور برنیاید. روی اصلی این ماده به سمت رقبای انگلیس در آسیا و مشرق زمین، فرانسه و روسیه بود. تعهدات ایران در این قرارداد بسیار صریح و روشن بیان شده بود:
قطع ارتباط با هر کشوری که انگلیس به عنوان دشمن خود معرفی میکرد و عدم مجوز عبور از خاک ایران برای رسیدن به هندوستان به ایشان. در مقابل، تعهدات انگلیس در برابر ایران بسیار مبهم و قابل تفسیر بود؛ تعهد به اتحاد همیشگی با ایران و کمک به ایران در قالبهای تسلیحات نظامی در صورت حمله یکی از کشورهای فرنگی به ایران.
در رفت و آمدهای بعدی مأموران انگلیسی به ایران که به سبب برخی دوگانگیهای سیاستهای دربار انگلیس و حکومت مستقر در هندوستان در قالب کمپانی هند شرقی، با اختلافات مأموران اعزامی همراه بود، تعهدات ایران با اخراج مأموران فرانسوی، عملی شد. ولی تعهدات متقابل انگلیس عملی نشد. به هنگام اعزام میرزاابوالحسنخان ایلچی که به سفارت به حکومت هند شرقی در بمبئی رفت؛ و در هنگام مراجعت وی تعدادی افسر نظامی و تسلیحات به ایران تحویل داده شد.
لرد کرزن فاصله گرفتن از روش جنگاوری سنتی در ایران را در مواجهه با حملات ارتشهای روسیه، یکی از دلایل شکستهای ایران از روسیه میداند:
... پیش از پادشاهی فتحعلیشاه قدرت نظامی ایران بیشتر بر جنگاوری افراد چالاک
سوار متکی بود که به حد وفور در همه ایران به وسیله سران طوایف و ایلات فراهم میگردید و این افراد به رسم گذشته از استقلال نسبی برخوردار بودند... این بساط به واسطه سیاست بیم و هراس فتحعلیشاه از ناحیه سران ایلات که در نابودی آن همت گماشته بود از بین رفت و همین که وی آثار نفوذ ایشان را بر باد داد قدری دیر پی برد که پایه قدرت خویش را هم خراب کرده بود. میگویند وقتی که فرمانده روسی ژنرال یرمولوف شنید که عباسمیرزا لشکر مرتبی فراهم میسازد با خشنودی گفت حالا همه را با هم به دام خواهم انداخت که هیچوقت قبلاً نتوانسته بودم. نظر سر جان مالکوم نیز دال بر همین معنی است آنجا که میگوید در سرزمین عقبافتادهای چون ایران که تأسیسات اداری و اخلاق ملی آن به نظر اروپائیان مأنوس نیست نیک بجاست که حفظ و دفاع مملکت به نیروهای چریک واگذار شود...
هیأت افسران انگلیسی که به همراه میرزاابوالحسنخان ایلچی به بوشهر وارد شدند، تحت ریاست میجر کریستی به سازمانبندی و تعلیم سپاهیان ایران پرداختند.
یکی دیگر از اهداف انگلیس جلوگیری از تسلط بیشتر روسیه بر ایران در عین عدم تقویت کافی نیروهای نظامی ایران جهت نیازمندی همیشگی این کشور به حمایتهای انگلیس بود. به این لحاظ اینگونه تعلیمات، که تقریباً همیشه به انحاء مختلف وجود داشت، هیچگاه زیربنایی و کارآمد نبود. و همچنین از تمام عوامل داخلی چون مخالفتهای رجال و صاحبمنصبان با ایجاد ترتیبات نوین ارتشی و عوامل خارجی چون دولت عثمانی و یا توسعهطلبیهای روسیه برای عدم مقاومت ایران در برابر ایشان و تمکین آنها استفاده میکرد.
مأموران بسیاری، بعد از سر هارفورد جونز به بهانه تجهیز و تعلیم قشون به سمت ایران رهسپار شدند. «سر گور اوزلی جانشین سر هارفورد جونز در سال 1811م به اتفاق چند افسر از انگلستان عزیمت نمود (که یکی از آنها سرگرد دارسی یا دارسی تاد بود). با وی چند تن از گروهبانهای لشکر 47 انگلستان به ایران آمدند تا به پیادهنظام، انضباط نظامی درس بدهند. سرگرد کریستی که از لشکر بمبئی بود به این کار آخری یعنی تعلیم سربازان مأمور شد و ستوان لیندزی از لشکر مدرس (هند) به آموزش گروه توپخانه که خود ترتیب داده بود پرداخت و تحت نظارت عالی عباسمیرزا با شور و علاقه وافر خدمت نمود و حضرت والا علیرغم درخواستهای لیندزی پافشاری
میفرمود که ریش توپچیها را نتراشد تا روزی که حسن اتفاق نارنجکی ناگهان در دست یکی از آنها آتش گرفت و ریش سرکار توپچی را سوزاند و از آن پس چانههای صاف فراوان شد.»
همان طور که در قبل آمد پس از آن و تا زمان مظفرالدینشاه، افسران دیگری از انگلستان در صحنه نظامی ایران ظاهر شدند. لیندزی به مدت چهل سال در قشون ایران مشغول بود و حتی به منصب فرماندهی کل رسید.
بر اساس سیاستی که انگلیس همیشه دنبال میکرد، با اتفاق بین انگلیس و روس، مأموریت مأموران آن دولت در ایران نیز تفاوت یافته و عملاً تعهدات ایشان فراموش شد. مطلب جالب این است که افسران انگلیسی که در قشون ایران حضور یافته و حتی در هنگام درگیریها کشته شدند کم نبودند؛ ولی مسئله این است که اثرات این حضور در شکلدهی قشون ایران آیا به نفع یا به ضرر آن بوده است؟
به دلیل جنگهای طولانی مدت بین ایران و روس که به شکست ایران و قراردادهای گلستان و ترکمانچای انجامید، موقعیت دولتهای خارجی و به خصوص دو دولت روس و انگلیس در ایران و مأموران ایشان، هر از چندی تغییر شکل مییافت.
لرد کرزن معتقد است به دلیل عدم ثبات نظر عباسمیرزا بود که بعد از عقد قرارداد گلستان وی از افسران انگلیسی و کمکهای ایشان چشم پوشید. وی این نکته را که یکی از دلایل شکست ایران از روسیه، خودداری انگلیس از عمل به تعهدات خود در مقابل ایران، مبنی بر کمکهای تسلیحاتی و مالی و حمایتهای معنوی در برابر دستاندازیهای روسیه در مناطق متعلق به ایران بوده است، نادیده گرفته و از بیتوجهی عباسمیرزا نسبت به ایشان اظهار تعجب میکند.
با استناد به خاطرات ژنرال سمینو مستشار نظامیای که در زمان فتحعلیشاه و محمدشاه در خدمت قشون ایران بوده (1826 تا 1851م)، سرگردانی سپاه و فرماندهان ایرانی که درگیر جنگ با دشمنان خود در منطقه بودند، به دلیل دخالتها و اعمال نظرات افسران نظامی (روسی، فرانسوی و انگلیسی) که در خدمت ایران بودند و طبیعتاً منافع دولت متبوع خود را در هنگام درگیریها در نظر داشتند، در عملیات تدافعی و تهاجمی به خوبی آشکار است. وی ضمناً اشاره میکند دولتهای صاحبنفوذ در ایران [منظور انگلیس] در آن هنگام به گونهای رفتار میکردند که ضمن حفظ منافع خود به
روابط سیاسی خویش با کشور درگیر با ایران (در آن هنگام روسیه) لطمهای وارد نیاید. سمینو در خاطرات خود از تأثیرگذاری خود روی عباسمیرزا که در حال جنگ با روسها در مرزهای شمالی ایران بود؛ نوشته و بر این نکته تأکید دارد که کار وی که به عقبنشینی ایران در آن مناطق انجامید، خدمتی بود که وی به روسها کرد: «... هنگامی که به خدمت عباسمیرزا درآمدم همراه وی در آخرین جنگ علیه روسیه شرکت کردم و آنچنان در خدمتگزاری وفادار بودم که مورد توجه شاهزاده عباسمیرزا قرار گرفتم. من در این جنگ فرصت این را یافتم تا خدمات ارزندهای به روسها بکنم. مثلاً جان دوازده افسر روسی را از گرسنگی و بیماری نجات دادم... در جریان مذاکرات صلح دهخوارقان از سه طرف عباسمیرزا را تحریک میکردند که از صلح دوری جوید، اما من با ایراد سخنرانیهای عمومی شاهزاده را به صلح تشویق کردم. این یک خدمت واقعی بود که به روسها کردم؛ گو این که هدف اصلیام خدمت به شاهزاده عباسمیرزا بود که چند سالی خدمتگزار ایشان بودم.»
سمینو در بخش دیگری از خاطرات خود ادعا میکند علت شکستهای ایران از جمله شکست در جنگ هرات، عوامل داخلی و عزمی از درون دربار بود که ایران را از پیروزیای که مقدمات آن را وی و دیگر افسران روس در خدمت ایران فراهم آورده بودند، محروم ساخت. وی مینویسد:
در جنگ هرات نمایندگان روسها و انگلیسها دولت ایران را در جهت مخالف هدایت میکردند. در حالی که روسیه ایران را به اشغال هرات تشویق میکرد، انگلیسیها بر عکس محمدشاه را از این کار برحذر میداشتند. از این رو شاه ایران در ادامه محاصره شهر دچار شک و تردید شده بود. محمدشاه منتظر بود تا نمایندگان روس و انگلیس دستورهای قطعی از جانب دولت متبوع خود دریافت کنند و به نحوی بداند در صورت برخورد با انگلیس، روسها تا چه حد حاضر خواهند شد از وی حمایت کنند.
بنا به نقل سمینو سیاست محمدشاه، راضی نگه داشتن دو دولت انگلیس و روسیه بود. وی ادعا میکند محمدشاه روش عجیب و خاصی به کار میبرد به این معنی که سمینو که به عنوان فرمانده بخشی از سپاه ایران برای حمله به هرات در نظر گرفته شده بود و با همراهی روسها قرار بود این نقطه تأثیرگذار را که به سبب تحریکات انگلیس
در معرض جدایی از ایران بود به حاکمیت ایران بازگرداند، به سبب اختلافنظرها و یا شاید تحریکاتی که از چشم وی پنهان بود، آن طور که سمینو نقل میکند عملیات او را خنثی و در بعضی بخشها بیاثر میساخت:
... حمله آغاز شد اما موفقیتی در پی نداشت و نمیتوانست داشته باشد؛ چرا که اصولاً نمیخواستند ما در این جنگ پیروز بشویم. علاوه بر شتابزدگی زیاد که در تدارک مقدمات جنگ به کار رفته بود، مخفیانه به فرماندهان گردانها دستور داده شده بود که از حمایت ستون خودداری کنند. به هر یک از افراد نخستین گروهان حمله که با شجاعت گامی پیش میرفتند بیش از هفتاد فشنگ داده نشده بود...
با ورود و خروج مستشاران نظامی روسی، فرانسوی و انگلیسی از تشکیلات نظامی و ترتیباتی که هر کدام در زمان خود به قشون ایران میدادند، بینظمی و آشفتگی قشون ایران پدیدار شد. این آشفتگیها تا پایان دوره محمدشاه ادامه داشت. متن ذیل، گزارشی است از وضعیت قشون ایران در زمان محمدشاه قاجار که به وسیله کلنل استودارت نوشته شده است و بخشی از آن اشاراتی دارد به بیانضباطیهای افراد قشون در آن روزگار:
... در حال حاضر عمده واحدهای ارتش از تهران و استانهای آذربایجان، عراق، فارس، خراسان و کرمانشاهان تأمین میشوند. چهار هنگ مستقر در تهران که میتوان آنان را پشتیبان قدرت سلطنت دانست اخیراً مواجب و لباس مرتبی دریافت میدارند. سلاحهای آنان وضع رضایتبخشی ندارند ولی میتوان توسط کارگران قورخانه سلاح مزبور را قابل استفاده نمود. سه هنگ آذربایجان و هنگ چهارم از سربازان فراری روس تشکیل شده است. توجه خاص به سان سربازان مزبور توسط افرادی صورت میگیرد که از مشق نظام نه اطلاع درستی دارند و نه از انضباط بویی بردهاند. پادشاه نیز از سربازان سان میبیند و نسبت به آنها علاقه زیادی ابراز میدارد. به واسطه فقدان کاردانی افسران، سربازان از انضباط بیخبرند...
وی در آخر گزارش اضافه میکند:
... طبق دستور آن جناب یک سیستم خبررسانی منظم و مرتب توسط کلنل یاسمر برقرار شده تا نماینده دولت بریتانیا را در تهران از وضع حقیقی سربازان و افسران مستحضر سازد...
این گزارش و تکمله آخر آن، این گمان را که بیشتر این تمهیدات برای اطلاع از
توان و امکانات نیروهای نظامی ایران در مرحلهای و شاید ضعیف نگاه داشتن آن بوده تا نیروی بالقوه ای در این منطقه مهم در برابر ایشان نباشد، تقویت میکند.
از دیگر افرادی که به نوعی در جریان دگرگونی و تحول در قشون ایران تأثیرگذار بوده و برای سازماندهی آن کوشید، حاجمیرزا آقاسی صدراعظم محمدشاه بود. کلنل کلمباری که در زمان محمدشاه و برای مربیگری در امر آموزش نظامیان به ایران آمده بود، در خاطرات خود از وی چنین نقل کرده است:
... حاجمیرزاآقاسی خیلی زود اراده خود را بر همه قشون تحمیل کرد. اصلاحات نظامی این مرد جسور ولی واقعبین برای کشورش بسیار مناسبتر از روشهایی بود که اروپائیان ارائه دادند. در کشوری که تعیین و اخذ مالیات به صورت نامنظم انجام میگرفت، هزینه نگهداری یک قشون دائمی بسیار زیاد میشد. میرزاآقاسی روزی به کلمباری گفته بود که برای داشتن یک ارتش منظم، چهارچوب اصلی قشون را به همین صورتی که هست یعنی با 82 گروهان نگاه خواهم داشت. لیکن به جای این که این تعداد را دائماً به حالت آمادهباش و حاضر در یک جا نگهدارم فقط هر چند وقت یک بار آنها را جمع میکنم تا به تمرینات نظامی بپردازند و بتوانند آمادگی رزمی خود را همیشه حفظ کنند. در نتیجه از آن پس بود که یک قشون منظم، مرکب از پیادهنظام (سرباز) و آتشبار (توپخانه) و یک قشون غیرمنظم شامل تفنگچی (تفنگداران پیاده) و سوارکار (قشون سوار) تشکیل شد و فقط قشون منظم به تناسب درجه، سوابق و خدمات و انتساب خانوادگی و ایلی به شاه، از مواجب و جیره غذایی بهرهمند بود.
افسران اتریشی نیز هفت فوج از سربازان ایرانی را تحت تعلیم خود قرار دادند (در زمان ناصرالدینشاه) و چون از ایران رفتند، گروه دیگری به جای ایشان آمده و به همان شیوه به کار پرداختند؛ ولی به دلیل عدم توجه حکومت به ایشان، که بیشتر ناشی از تحریکات دولتهای دیگر به خصوص انگلیس درباره ایشان بود، و نیز از بین رفتن انگیزه ادامه کار در آنها، قشون به سبک اتریشی به تدریج مضمحل شد.
پس از این اقدامات، آلمانها که تلاش داشتند در صحنه جهانی حاضر شده با دیگر دول بزرگ نیز به رقابت بپردازند، در سالهای 1299 و 1300ق به ایران وارد شدند. این رویداد در پی مسافرت و اقامت شاهزاده ملکمنصور میرزا پسر دوم ناصرالدینشاه به پروس بود که در هنگام بازگشت، عدهای از افسران آلمانی را برای تجدید تشکیلات و
تعلیم قشون ایران به استخدام دولت ایران درآورد. از چگونگی فعالیتهای ایشان اطلاعات چندانی در دست نیست؛ به نظر میرسد تحریکات دولتهای صاحب نفوذ در ایران علیه ایشان، اجازه فعالیت چندانی به آنها نداده است. ناصرالدینشاه حتی زمانی هم با آمریکا برای خرید اسلحه مذاکراتی کرد ولی نتیجهای حاصل نشد. در نامهای که ناصرالدینشاه خطاب به سپهسالار نوشته، درباره ساختن میدان توپخانه جهت سان سپاه و استقرار ارتش مطالبی را یادآور شده، از جمله مسئله مذاکره با آمریکاییها در این مورد.
رفت و آمد افسران و معلمان نظامی از کشورهای مختلف به ایران وضعیتی را در نظام ایران به وجود آورده بود که لرد کرزن به خوبی آن را ترسیم نموده:
... از شش دولت مختلف اروپایی عدهای افسر و مستشار نظامی در خدمت قشون ایران بودهاند و در حقیقت باید گفت که تهران یک سربازخانه بینالمللی و قشون ایران، یک سپاه بینالمللی است و از هر طرز نظامی در آن دیده میشود.
وسائل آموزشی نظامی
با حضور افسران و معلمان نظامی اروپایی در ایران و تشکیل مدرسه نظامی در وهله اول در قالب دارالفنون، جزوات و رسائل آموزشیای برای تعلیم سربازان و صاحبمنصبان نظامی در نظر گرفته شده بود که به صورت تألیف و ترجمه تهیه شده بود. درباره کمیت و تعداد آنها و در مقام مقایسه، میتوان ادعا نمود کمترین تعداد متعلق بوده است به دوره احمدشاه و بیشترین آنها در زمان ناصرالدینشاه تدوین شده بود. در واقع در زمان وزارت جنگ و اقتدار رجال صاحبنفوذی چون میرزاتقیخان امیرکبیر، میرزاحسینخان سپهسالار، محمدخان قاجار و امیرنظام گروسی، ما شاهد بیشترین حجم کتابها و رسالههای مختلف در زمینه تألیف یا ترجمه آثار نظامی و یا تعلیمات قشون هستیم.
درباره آثار انگلیسی موضوع مورد اشاره، بعضی از آنها صراحتاً نام نویسنده آن را دارد؛ چون نسخه خطی با عنوان «اصلاحنامه» اثر جیمز هنری مک لین که در 1298ه ق، اسماعیل ولد صحافباشی آن را ترجمه و کتابت کرده است.
ولی در عین حال برخی دیگر از متون ترجمه شده به صورت خطی و چاپ سنگی است که نام و ملیت نویسنده آن به دلایلی ذکر نشده است. علاوه بر این برخی متون ظاهراً تألیفی در اصل ترجمهای است که مترجم به عنوان تألیف خود، آن را تحریر کرده است.
بنابراین به استناد نسخههای موجود نمیتوان به درستی از تعداد و ملیت نسخههای گفته شده، اطلاع حاصل نمود. در هر حال معلمان انگلیسی در ایران نظیر کلنل یاسمر، کلنل استوارت، لیندزی، کریستی، کلنل کلمباری و بسیاری دیگر از جزوات و راهنماهایی برای تدریس فنون نظامی استفاده کرده بودند. با در نظر گرفتن این شواهد به آوردن نمونههایی بسنده خواهد شد.همانطور که در قبل آمد «اصلاحنامه» نسخهای است که نام نویسنده آن در کتاب ذکر شده است؛ ولی محتوای اثر بیشتر از آن که آموزشی باشد به صورت توصیههایی برای احتراز از جنگ و عدم درگیری دولتها با یکدیگر است. از اواسط کتاب است که نویسنده با آوردن برخی شواهد، به شیوههای جنگی و انواع تاکتیک و کاربرد برخی از سلاحها در پیشبرد جنگ میپردازد. در مقدمه است:
اصلاحنامه از تألیفات دکتر جمس هنری مکلین ینکی دنیایی به جمس گوردن بنت مورخ اظهار میدارد چون در اعماق اندیشه و خیال فرو رفتم تصور کردم که جنس انسان داخل هر زمان جدید که میگردد در کمال زرنگی علم و صنعت به کار میبرد و مراوده تجارت و معاشرت را رونق داده است. پس صلح دائمی و غیردائمی و غیرمقطوعی شرط لازمه آن است...
وی در ادامه آنگاه که به اندازه کافی از اثرات مخرب جنگ مینویسد، شروع میکند به آوردن شواهدی برای مدافعه در برابر دشمن و ساختن استحکامات نظامی. وی از برخی جنگهای خارجی و سربازان و افسران شجاعی که به مقابله با دشمن برخاستند نیز شواهدی برای نظرات خود میآورد. ترجمه این اثر، در 358 صفحه تنظیم شده که ترجمهای است بسیار سخت و دیرفهم و ابتدایی:
به یک نظر دیده خواهد شد که دکتر جمس هنری مکلین به طور احتیاط و از روی عقل و بصیرت تمام سئوالات خمپاره و نواقص آنها را پوشانده است و میتواند علاج آنها را بنماید. همچنان چه مال صلحکنندگان عجیب را پیدا کرده است. در این جلد کتاب و به عالم پیشکش کرده است...
یکی دیگر از نمونههای کتابهای آموزشی، رسالهای است ترجمه شده به نام «قانون نظامیه» که در 1270ه ق ترجمه شده است. به سیاق مطالب به نظر میآید از یک جزوه انگلیسی ترجمه شده باشد. در این کتاب نکات خاص و جالبی یافت میشود. این کتاب در 4+100 صفحه، و شمارهگذاری صفحات به لاتین است. کتاب
دارای یک مقدمه طولانی است در 22 صفحه که شامل 21 بیان میباشد. در این بیانها مطالبی است درباره لزوم انتظام کارها در جهت رعایت حال مردم، و در بیان 22 فهرست متن کتاب آمده است.
در فصل اول درباره فواید برپایی این مدرسه توضیح میدهد و سپس در مورد انتخاب شاگردان این دستورالعملها را نوشته است. برای مثال در قاعده سیزدهم درباره آداب خوراک متعلمین در مدرسه تأکید دارد میبایست ترتیب آن کاملاً به سبک فرنگی باشد؛ از چیدن میز و صندلی و اشیاء روی آن گرفته تا غذاها و شکل غذا خوردن:
ظروف چینی طرح فرنگی با اسباب کارد و چنگال و قاشق و دستمال موافق نفری اهالی مدرسه در انبار کارخانه به ناظر سپارند. وقت شام و ناهار ناظر از کارخانه موافق ضابطه نهار را آورده در اتاق معین ناهارخوری به سیاق فرنگستان بچیند و طرح چیدن ناهار بدین سیاق در روی میز در پیش روی هر صندلی یک بشقاب چینی با یک دستمال و یک دست چنگال و کارد و قاشق و یک استکان آبخوری و یک پارچه نان فرنگی گذاشته در وسط میز از سر تا پا از ظروف فرنگی و خورش چیده...
بقیه مطالب که به آداب مشق نظام و انتظام و انضباط معلمان و متعلمان میپردازد نیز به همین سیاق است. شاید میزان تأثیر این آموزشها را در قشون سنتی و عشیرهای ایران بشود به راحتی حدس زد.
سر هارفورد جونز، میجر کریستی، سر گور اوزلی، سرگرد دارسی، ستوان لیندزی، کلنل یاسمر، کلنل کلمباری و بسیاری دیگر از مستشاران و افسران انگلیسی که هر از چندی به ایران میآمدند و با عنوان نماینده کشور خود اقداماتی را در جهت منافع دولت متبوع خویش انجام میدادند، باعث تغییراتی در ارکان نظامی ایران شدند؛ ولی این تغییرات نه تنها به سمت بهبود اوضاع سپاه ایران نرفت، بلکه آن را از آنچه که بود ناکارآمدتر و ضعیفتر ساخت.
پانوشتها
. اقبال آشتیانی در تاریخ تمدن خود با نقل محبوبی اردکانی در ج 1، ص 7.
. محمود محمود، تاریخ روابط ایران و انگلیس، ج 5، ص 416، به نقل از لرد کرزن.
. جهانگیر قائممقامی، تاریخ تحولات سیاسی نظامی ایران، 1326، ص 7.
. محبوبی اردکانی، همان، ص 50.
. عهدنامه فینکن اشتاین عهدنامه مودت بین ایران و فرانسه بود که تعهد حمایت ایران در برابر روسیه جزئی از آن بود که بعد از انعقاد قرارداد دوستی بین روسیه و فرانسه (عهدنامه تیلسیت) منقضی شد.
. خاطرات مأموریت ژنرال گاردان، همان، ص 64.
. همان، ص 66.
. همان، ص 68.
. جرج ناتیل کرزن، ایران و قضیه ایران، ترجمه وحید مازندرانی، ج 1، ص 18.
. عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران...، امیرکبیر، 1364، ص 217.
. که در 1809م بسته شد و به قرارداد مجمل در تاریخ معروف است.
. همان، ص 218.
. جرج ناتیل کرزن، همان، صص 737-736.
. جرج ناتانیل کرزن، همان، ص 732.
. همان، ص 734.
. ژنرال سمینو SEMINO در خدمت ایران و عصر قاجار و جنگ عرات. به کوشش منصوره اتحادیه، نشر تاریخ ایران، 1375.
. همان، ص 93.
. همان، ص 82.
. همان، ص 82.
. کلنل استودارت. گزارشی درباره ارتش ایران. ترجمه احسان اشراقی، مجله بررسی تاریخی، ج 5، ش 12، 1349، ص 12.
. لین نورنتن، تصاویری از ایران، سفرنامه کلنل ف کلمباری به دربار شاه ایران، ترجمه مینا نوایی، دفتر پژوهشهای فرهنگی، ص 43.
. ناصر تکمیل همایون، تحولات قشون در تاریخ معاصر ایران، دفتر پژوهشهای فرهنگی، 1376، ج 1، ص 290.
. ابراهیم صفایی، مقاله «تاریخچه میدان توپخانه»، مجله نگین، ج 3، ش 8 (مسلسل 32)، صص 44-43.
. منظور کشورهای فرانسه، انگلیس، آلمان، اتریش، روس و لهستان بوده است.
. لرد کرزن، به نقل از ناصر تکمیل همایون، همان، ص 91.
. در این مقاله به بخشی از مجموعه گردآوری شده، اشاره میشود.
. این نسخه خطی به شماره 77 در مجموعه کتابخانه ملی ایران موجود میباشد.
. این اطلاعات در کنار اطلاعاتی که در آرشیوهای دیگر نظیر آرشیو ملی انگلستان موجود است، تکمیل خواهد شد.
. این نسخه به شماره /ف در مخزن خطی کتابخانه ملی موجود میباشد.
. در ابتدا توضیح مترجم و یا محرر است که این اثر به سفارش حسنعلیخان افشار ارومی و به تصحیح و تحریر محمودخان انجام شده است.
. احتمالاً منظور آشپزخانه است.
. در متن اوطاق.
. در متن بوشقاب.
. همانطور که یکی از سیاستمداران انگلیسی گفته «انگلیس دوست ابدی یا دشمن همیشگی ندارد. انگلیس منابع دائمی دارد.» این قاعده همیشه نصبالعین سیاستمداران این دولت بوده است.