ghaemiyeh.com
سرشناسه : اميني گلستاني، محمد، ۱۳۱۷ -
عنوان و نام پديدآور : گلستان سخنوران (شامل ۱۱۰ سخنراني مذهبي)/ محمداميني گلستاني.
مشخصات نشر : قم: سپهر آذين، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهري : ۲ ج.
شابك : ۶۰۰۰۰۰ ريال: دوره978-600-6920-16-0 : ؛ ۳۵۰۰۰۰ ريال: ج. ۱978-600-6920-18-4 : ؛ ۲۵۰۰۰۰ريال: ج. ۲978-600-6920-17-7 :
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : اميني گلستاني، محمد، ۱۳۱۷ - -- وعظ
موضوع : اسلام -- مطالب گونهگون
موضوع : خطبهها
رده بندي كنگره : BP۱۰/۵/الف۸ گ۸ ۱۳۹۳
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۰۸
شماره كتابشناسي ملي : ۳۵۱۸۶۲۲
(گلستان سخنوران) 1
110 مجلس سخنرانى مذهبى 1 گلستان سخنوران (جلد 2) 4
فهرست موضوعات 5
تقديم 10 به 10 پيشگفتار 11 مختصرى از زندگى نامه مؤلّف كتاب 13 تاليفات چاپ شده از مؤلّف. 15 كتابهاى آماده به چاپ و در دست تأليف 18 مجلس 2057
آزمايش 20
سيد محمد مهدى بحرالعلوم 26
مجلس 3258
اعتدال و ميانه روى در همه چيز 32
اسراف در انفاق 40
افراط ابن مظعون در عبادت 43
عاصم بن زياد بصرى 43
مجلس 4659
درباره انفاق 46
مجلس 6160 انفاق و رهائى از تنگناها 61 مجلس 7261 دستگيرى از مستمندان 72 مجلس 8562 نخستين نوشته لوح محفوظ 85 داستان جُريح عابد 93 بهترين راه مصرف مال 95 مجلس 10163 پاداش عمل متقابل و عدم تبعيض در اولاد 101 مجلس 11164 احترام به اولاد و عاق نبودن به آنها 111 آيا امام حسين عليه السلام دخترى به نام رقيه داشت يا خير 124 مجلس 12765 صله رحم با يك جرعه آب يا با
يك سلام و عفو و بخش! 127 مجلس 13866 اعلان جنگ به ربا خواران 138 آيات 140 احاديث 144 مجلس 15567 ارزش اصالت 155 مجلس: 16468 نماز و فوايد پزشكى و بهداشتى آن 164 مجلس 18369 روزه و مسايل طبى و منافع آن 183 مجلس 19870 تكليف به اندازه طاقت 198 مجلس 21371
رسيدن به فضل و كرم خدا با دعا و نيايش 213
مجلس 22872
صلاح بندگان را او مى داند 228
مجلس 23773
صفات بندگان خدا 237
مجلس 25474
خوش اخلاقى 254
سعد بن معاذ انصاري 260
مجلس 26975
ايثار 269
در حالات عبدالله بن مبارك آمده است كه در يكى از سالها باعدهاى از 277
مجلس 28076
كنگرههاى اسلامى 280
1- مسجد محله. 280
2- مسجد جامع شهر 281
3- حج تمتع 281
اجتماع سالانه 286
فلسفههاى اعمال حج: 287
ميقات عشق 289
مجلس 30177
حج مظهر شكوه دين با بيان ديگر 301
مجلس 32978
حسد و اثرات سوء آن. 329
همسايه حسود خطرناك 342
مجلس 34479
سختگيرى بر مقرّبان 344
مجلس 35980
آنها را رها ساز 359
مجلس 37081
بسى در نوميدى اميد نهفته است 370
مجلس 37782
دنياگذرگاه است نه اقامت گاه 377
(عَمرو بن حَمِق خُزاعي كعبي) 381
عمروبن حمق در نگاه معصومين عليهم السلام 385
مجلس 39283
شراب و قمار 392
مجلس 40784
سنجش شخصيت با ثروت 407
مجلس 42185
خطرات دنياى تك قطبى 421
مجلس 43086
پيشگوئى از راديو و تلويزيون 430
مجلس 44187
سلولهاى زنده و سخن گفتن آنها 441
مجلس 45388
مطالبى شگفت آور از آيات و
اخبار 453
3- تغيير جنسيت دهندگان 455
5- حضور و احضار در آن واحد از مسافت دور 457
7- شبيه سازى از مغز استخوان! 459
8- لقاح آزمايشگاهى! 460
مجلس 46289
نهضت كربلا و نقش امام حسين عليه السلام در احياي اسلام 462
مجلس 47990
عاقبت به خيرى 479
جهانگيرخان قشقايي و تحول دروني او 493
يا آن كدخداكريم نيارى 494
وهب بن عبداللّه كلبى 496
مجلس 49891
عجايب خلقت آدميان 498
1- آدم عليه السلام را، 499
2- عيسى عليه السلام را 500
3- اسحاق عليه السلام را 501
4- يحيى عليه السلام 502
5- يا اساساً خود انسان 504
مجلس 51092
دو چيز حد و مرز ندارد! 510
اصحاب كهف 513
مجلس 52393
هر گونه محبتى را بهتر 523
مجلس 53194
خداوند رزق خود را 531
مجلس 54795
زنا 547
مجلس 55496
اداى امانت 554
مجلس 56197
شق القمر 561
مجلس 57398
پنج دستور براى موفقيت 573
مجلس 58399
جعفر بن ابيطالب 583
هجرت به حبشه 584
نمازجعفرطيار و فضيلت آن 588
درباره نماز جعفر طيّار 589
سيره و گفتار بزرگان 592
مطالبى در باره اين نماز 595
مجلس 597100
كيفيت خواندن نماز جعفر 597
ثواب نماز جعفر طيّار عليه السلام 599
مجلس 609101 تخريب قبور ائمه عليهم السلام 609 دست جنايتكار باز فاجعه آفريد!! 611 اين هم فاجعه ديگر 613 باز هم جنايت خونين ديگر 613 بمب گذارى روز عاشورا 614 جنايت وحشتناك دياله عراق 618 كشتار كاظمين 618 مجلس 619102 راسخون در علم 619 مجلس 631103 كسب معيشت با معصيت! 631 مجلس 641104 نقّاش اوست! 641 مجلس 654105 فوّاره هرچه بلند شود سرنگون شود 654 (برمكيان و امثال آنان). 654 جريان جالبى. 671 مجلس 674106
دعا و نيايش 674 مجلس 685107 مودت اهل بيت (عليهمالسلام) 685 مجلس 701108 ذى القربى 701 منظور از ذى القربى 705 قيس بن سعد بن عباده 706 مجلس 715109 دنياميخواهى ياآخرت؟!! 715 اويس قرني 717 اويس از حواريون حضرت علي عليه السلام 720 شهادت اويس در صفين 728 مجلس 729110 زندگينامه حضرت سكينه 729 وفات 742 منابع و مصادر بى واسطه و با واسطه اين كتاب 746
مجموعه نخستين مخلوق جهان آفرينش كه خداى توانا پيش از ايجاد ماسوى اللَّه، نه فلكى بود و مَلَكى، نه زمينى بود و آسمانى و نه مكانى بود و زمانى وو ... آنها را از نور خود آفريد و در دور عرش قرار داد كه زير نظر لطف خود، در طواف باشند تا دوران ايجاد جسمى و ماديشان فرا رسد و بر جمع آدميان بپيوندند؛
با فرا رسيدن اين دوران، چهارده انوار ملكوتى با عنوان چهارده معصوم در ميان بنى آدم پا به عرصه وجود گذاشته و مديريت دينى جهان را به دست گرفتند؛
به شما اى مصداق رحمت پروردگار عالميان و اى اميد مثل من گنهكاران، اين اثر ناچيزم را تقديم مى دارم، باشد كه در روز رستاخيز به اين ذره بى مقدار نظر لطفى مبذول داشته و با شفاعت خود، از آتش غضب و قهر خداوندى، رهائيم بخشيد انشاء اللَّه.
و همچنين به ارواح پدر و مادر گراميم و فرزند عزيز جوانمرگم شاد روان حجّة الاسلام والمسلمين آقاى دكتر حاج حسن امينى گلستانى، مفسّر قرآن كريم اهداء مىنمايم به اميد اينكه مشمول رحمت واسعه وبى انتهاى پروردگار مهربان قرار گيرند رضوان اللّه عليهم أجمعين آمين.
محمّد امينى گلستانى
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
1
مدتى در اين انديشه بودم كه بيش از پنجاه سال است، در انجام وظيفه مهم تبليغ و امر به معروف و نهى از منكر، زحمتها كشيده و اين مسير طولانى را، با افتخار پيموده ام و همچنين در اين مدت، سر به آستان ملكوتى و دربار با عظمت سرور جوانان بهشت و سالار شهيدان جهان حضرت اباعبداللّه الحسين عليه السلام، مى سايم، بجاست كه تعدادى از تجربيات منبرى خود را به صورت كتابى، به رشته تحرير آورم تا از اين نعمت الهى محروم نمانده مانند خدمات ديگرم(1)به سلسله جليله خطباء و ذاكرين محترم دربار «حسينى» عليه السلام، خدمتى كرده و از دعاى خير و طلب مغفرت آنان محروم نمانم، با آرزوى قبولى آن و اميد اين كه با عنايت ارباب و آقايم اباعبداللّه الحسين عليه السلام، در روز ناتوانيم مايه نجاتم باشد آمين.
در اين مورد تعداد 600 منبر و سخنرانى، گلچينى كردم ولى ديدم به دوازده جلد ارتقاء يافت و چاپ آنها فعلا مقدور نيست، مصلحت در اين ديدم كه بنا به فرمايش بزرگان «مالايدرك كلّه لايترك كلّه» آنچه كه همهاش درك نمىشود همهاش ترك نشود كه تعدادى از ميان آن سخنرانىها را، به طور متفرقه، انتخاب و بصورت دو جلدى، بانام «گلستان سخنوران» در دسترس عزيزان قرار دهم تا به خواست
1) از قبيل تأليفات زياد در زمينههاى مختلف، و مسجد سازى مكرر در اماكن گوناگون، و لوله كشى ورساندن، آب مشروب به روستاهاى محروم، و احداث غسالخانه هادر آرامگاههاى روستاها، و تأسيس صندوقهاى خيريه به نام مبارك حضرت اباالفضل عليه السلام و تشكيل كانون قرآن و غيره.
خداوند بقيه را بتدريج منتشر نمايم.
2
مطالب ورواياتى كه در اين سخنرانى هابيان گرديده است، بدون استثناء، همگى از روى اسناد و منابع و مدارك معتبر و قابل اطمينان استفاده شده است كه به قسمتى از آنها در پاورقى اشاره كرده ام و قسمتى نيز از محفوظات ذهنى چندين سال دوران تبليغم است كه به علت كهولت سن و پيرى و ناتوانى جسمى، نتوانستم دوباره به مدارك آنها مراجعه نموده و اشاره نمايم ولى در نقل آن ترديد نداشته باشيد، زيرا محفوظات ذهنى هم در دوران جوانى از منابع اطمينان بخش حفظ گرديده است.
3
قسمتى از سخنرانىها با اصرار و درخواست مردم، يا با اقتضاى مجلس طولانى و قسمتى كوتاه شده است، گويندگان محترم خود مىتوانند آنها را تنظيم نمايند و از طولانىها بعضى از مطالب را حذف و براى كوتاهها اضافه نمايند.
4
دراين كتاب، در هرمجلسى از آيات و اخبار فقط نمونه هائى آوردم كه سخنرانان محترم خود با سليقه دلخواهشان، انتخاب نموده و مطالب را بيان كنند وگرنه آيات و اخبار در هر موردى، فراوان است كه آوردن آنها به طول و خارج از منظور (اختصار) مىانجامد.
توفيق و موفقيت همه مبلّغان و مروّجان و ذاكرين مصائب را از خداى توانا خواستارم و التماس دعا دارم.
5
همه خطبههاى اول مجلس هارا نياورده ام، تا ملال آور نباشد و حجم كتاب بيشتر نشود، و ضمنا توجه داشته باشيد چون تعداد مجلدات اين كتاب، بيش از 12 جلد و هركدام در جاى خود مستقل مىباشد، نيازى به تهيه همه آنها نيست.
نام: محمد نام خانوادگى: امينى گلستانى ش ش 15 فرزند: حاج سردار مرحوم كشور: ايران، استان: اردبيل.
تخصّص: فلسفه و فقه و اصول، تفسير، تبليغ. تأليفات (22). تحصيلات (خارج فقه و اصول و فلسفه). استادان معروف (11 نفر).
در سال 1329 شمسي از زادگاهش قريه گلستان در 30 كيلومتري اردبيل به مدرسه علميه ملا ابراهيم اردبيل وارد و پس از گذراندن دوره مقدماتي صرف و نحو و منطق از استاد سيد مسلم خلخالي و شيخ سعيد اصغري و غيرهما.
در سال 1331 به حوزه علميه قم وارد شده و نزد اساتيد آنجا (آقايان شيخ عبدالكريم ملائي و سيد جواد خطيبي و ميرزا احمد پاياني و مسلم ملكوتي و ميرزا محسن دوزدوزاني وغيرهم) استفاده نموده است، و در نيمه دوم سال 1334 به نجف اشرف وارد شده و از اساتيد آنجا (آيات عظام سيد ابوالقاسم خويي و سيد محسن حكيم و شيخ مجتبي لنكراني و عارف بزرگ شيخ محمدعلي سرابي و آقاي تسوجي وسيد اسدالله مدني آذرشهري و غيرهم دروس فقه و اصول و فلسفه و تفسير وغيره)، استفاده نموده است. و درتاريخ 1340 از نجف اشرف مراجعت نموده و در شهر توريستي سرعين اردبيل با صبيه آيت الله حاج شيخ علي عرفاني) از شاگردان علامه محمدحسين نائيني و هم دوره آيات عظام سيد ابوالقاسم خوئي و سيد محسن حكيم (ازدواج كرده و به مدت يازده سال در آن شهر كه آن وقت يك روستاي كوچك بيش نبود اقامت نموده است. در طول اين مدت مشغول كارهاي تبليغي و علمي و فرهنگي شده و بناهاي مفيد و مجلل از خود به يادگار گذاشته.
مانند.
1- مسجد مجلل و بزرگ حضرت بقية الله الأعظم امام زمان (عجل الله تعالي فرجه
الشريف) به مساحت 800 متر به اضافه كتابخانه و شبستان زنانه و ساير متعلقات و فضاى باز مسجد 1400 متر.
2- احداث چشمه هاي آب شرب چندين روستاي اطراف سرعين.
4- تأسيس صندوق هاي خيريه بنام حضرت باب الحوائج ابوالفضل (عليه السلام) كه اول از 17 صندوق شروع و فعلًا بيشتر مناطق استان اردبيل را فراگرفته است.
در سال 1351 شمسي از سرعين به اردبيل مهاجرت نموده و مقيم گشته و در خلال مدت 14 سال اقامت در اردبيل به كارهاي روحانيت و تبليغاتي اسلامي و 11 سال سرپرستي حجاج بيت الله الحرام را ادامه داده است.
در سال 1357 شمسي از اردبيل به تهران مهاجرت كرده و در بحبوحه انقلاب اسلامي در نازي آباد ساكن شده و پس از پيروزي انقلاب.
در سال 1359 به اردبيل برگشته مشغول كارهاي روحانيت خود شده و به تدريس و تفسير قرآن مجيد اشتغال داشته است. تا اينكه در سال 1365 دوباره به تهران برگشته و در خانه خيابان دانشگاه جنگ ساكن گشته و مشغول تبليغ و تفسير وكارهاي مربوط به روحانيت شده است. تا اين كه در سال 1375 از تهران به قم هجرت نموده و در خانه پشت صدا و سيما ساكن شدند.
در سال 1375 شمسي در اردبيل زلزله ويرانگر به وقوع پيوست كه در اثر آن تعداد يك صد و يازده روستا را از 25 درصد تا صد در صد ويران و گروه زيادي را به كام مرگ فرستاد.
در سال 1381 بنا به دعوت بزرگان سرعين جهت تبليغ ماه مبارك رمضان، به آنجارفته و با ديدن وضع مسجد امام زمان (عليه السلام) كه در اثر زلزله مقاومت خود را از دست داده بود بازسازي و تقويت و توسعه داده و تعداد چهار باب مغازه براي هزينه مسجد، و ايجاد گنبد و منارههاو كاشيكاريهاى آنرا انجام داده است.
در اين سفر باز به كارهاى امور خير شروع و ادامه داده است از جمله.
1- مسجد مجلل باب الحوائج حضرت ابوالفضل عليه السلام به مساحت 1500 متر با متعلقات آن كه در سال 1382 تا سال 1392 ادامه پيدا كرد، و الان مورد استفاده مردم محل و دهها هزار مسافر شهرتوريستي مي باشد و در نظر است كه تأسيس حوزه علميه و درمانگاه عمومي و 15 باب مغازه براي هزينه هاي مسجد را شروع نمايند انشاءالله.
2- در زادگاهش روستاي گلستان، كه در اثر زلزله دو مسجد آنجا خراب شده بود، مسجد اميرالمومنين (عليه السلام) را بنا و تأسيس نموده است.
3- در سال 1382 مسجد مجلل در روستاي (جن قشلاقي) از دهستان هاي يورتچي احداث و در سال 1384 تقريباً به اتمام رسيد.
4- احداث غسال خانه هاي متعدد در روستاهاي اطراف سرعين.
5- با حصاركشى قبرستان سرعين كه در وسط شهر، زير پاي حيوانات و مورد تجاوز ساكنين دور و بر قبرستان بود، محافظت نمود.
در دوران سكونت جديد قم مشغول تأليفات متعدد گشته كه تعدادي از آنها را از نظر خوانندگان عزيز مىگذرانيم.
1- سرچشمه حيات- وزيرى يك جلد 402 صفحه.
در اين كتاب مطالب ارزنده علمى و دينى و فلسفى و طبى، درباره آب و آفرينش مخلوقات از آن از نظر قرآن و روايات و كلمات بزرگان فن كه مورد استقبال دانشمندان و محققان داخل و خارج كشور قرار گرفت كه در مدت كوتاه 4 مرتبه چاپ شد و فعلًا كمياب مىباشد.
2- سيماي جهان در عصر امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف در دوجلد ضخيم وزيري 1283 صفحه در باره كيفيت كشورداري و مديريت آن حضرت كشوري به
وسعت كره زمين را از نظر فرهنگي و قضائي واقتصادي و نظامي و اجتماعي و هزاران مطالب نو و متنوع در اين مورد كه امتيازش را به انتشارات مسجد مقدس جمكران، واگذار و آن را چاپ و نشر مي كند.
3- از مباهله تا عاشورا- در يك جلد وزيري 684 صفحه در باره مباهله رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با نصاراي نجران و سر انجام تسليم آنها و مقايسه آن جريان باسرگذشت پنج تن آل عبا عليهم السلام و عدم تسليم مسلمان نماهاي دشت كربلا به امام حسين عليه السلام فرزند آن حضرت و شهيد كردن آن امام را با مظلوميت تمام. اين كتاب حاوي مطالب جالب و مفيد فراوان مي باشد.
4- والدين دو فرشته جهان آفرينش- در يك جلد وزيري در 320 صفحه در باره حقوق متقابل والدين و اولاد در برابر هم از نظر آيات و اخبار وگفتار بزرگان و مطالب فراوان در اين مورد.
5- آداب ازدواج و زندگي خانوادگي- وزيرى 276 صفحه. كتابيست تحقيقي و تحليلى درباره ازدواج جوانان عزيز و راهنمائى آنها در انتخاب همسر و كيفيت زندگى مادام العمر، از منظر آيات و اخبار و ... كه در واقع مكمّل كتاب والدين دو فرشته جهان آفرينش مىباشد.
6- كتاب مهم اسلام فراتر از زمان- درباره پاسخ به كسانى است كه ايراد نموده و اشكال مىگيرند، دين اسلام چگونه مىتواند تا دامنه قيامت، دنياى رو به ترقى روزانه را اداره نمايد و اساساً رهبران اين دين چه جايگاهى از علم و دانش داشتند كه مديريت جهان را تا آخر دنيا به دست گيرند. در اين كتاب قسمت مهمى از پيشگوئيهاى بزرگان اسلام آورده شده است (مانند فرمايش اميرمؤمنان عليه السلام به كميل: يا كميل بن زياد هاهنا موضع قبرك ثمّ أشار بيده المباركة يميناً و شمالًا و قال ستبنى من هاهنا و هاهنا دور و قصور ما من بيت فى ذلك الزّمان الّا و فيه شيطاناً أريل.
كلمه أريل لغت انگليسى است كه به گيرنده و آنتن أريال گويند، حضرت 1400
سال پيش نه انگليسى بود و نه از صنعت آنتن اثرى اين بيان را داشتند. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سيأتى: زمان على أمّتى يُخربون قباب الأئمّة بالبناديق به زودى مىآيد زمانى بر امت من، قبه (و گنبد) هاى قبرهاى امامان را با بندقها (يعنى با نارنجك يا بمب) ويران سازند!!. دقت بفرمائيد اين كلام در زمانى گفته شده است كه نه امامى شهيد شده و نه در جائى مدفون شده بود و نه از گنبد حرمها و اختراع بمب خبرى بود كه پس از قرنها در سامرا و قبلًا نيز در بقيع اتفاق افتاد يا روايت در مورد ازدواج همجنسها يتزوّج الرّجال بالرّجال و يتزوّج النساء بالنساء، و روايت لعن اللَّه المتشبّهين من الرّجال بالنّساء و المتشبّهات من النّساء بالرّجال درباره تغيير جنسيت دهندگان و صدها امثال اين روايتها، در 688 صفحه وزيرى. پيشگوئي هاى آيات و روايات، از بزرگان دين در باره پيشرفت علوم آيندگان و اوضاع حيرت انگيز جهان، اين كتاب در نوع خود منحصر به فرد و حاوي مطالب نو آوري زياد مي باشد.
7- آغلار ساولان- سبلان گريان يا سبلان مي گريد: رقعى 50 صفحه. با زبان آذري در باره زلزله سال 1375 استان اردبيل و تخريب 111 بخش و روستا از 25 در صد تا صد در صد كه يكي از آنها روستاي گلستان زادگاه مؤلف و كشته شدن و زير آوار ماندن 77 نفر ا ز نزديكان نسبي و سببي او و بيان نام تك تك آنها.
8- 111 پرسش و پاسخ در بار امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف- رقعي در 295 صفحه سوال و جواب هاي متنوع در طول سال هاي تبليغي مؤلف در شهر توريستي و ييلاقي سرعين اردبيل و بيان مطالب نو.
9- فلسفه قيام و عدم قيام امامان- در 198 صفحه جيبي در باره اين كه چرا بعضي از آن بزرگواران قيام و اكثرشان قعود نمودند و اساسا قيامى از آنها وجود داشت يا برايشان تحميل نمودند و مطالب متنوع و مفيد ديگر.
10- گلستان سخنوران شامل 110 مجلس سخنرانى مذهبى در دو جلد وزيرى 1484 صفحه چكيدهاى از تبليغات متنوع مؤلف.
1- آيا و چرا- درباره زير سؤال بردن برادران اهل سنت و علماي آنان و آوردن دلايل فراوان از كتاب هاي معتبر خود آنان در بار ه اميرمؤمنان و فاطمه زهراء عليهماالسلام و به زير سوال بردن آنها در عمل نكردن به اين دليلها و اسناد خودشان.
2- 600 مجلس سخنرانى مذهبى از منبرهاي 55 ساله مؤلّف و بيان مطالب متنوع ديني و اسناد و روايات فراوان در هر مقوله، كه سخنرانان مذهبي و منبري هاي محترم را از مراجعه به كتاب هاي متفرقه و جمع آوري مطالب براي بيان در سخنراني هايشان. بى نياز مىسازد در 12 جلد مىباشد، بخواست خدا، بتدريج به چاپ خواهد رسيد.
3- رحمت واسعه- در باره رحمت عالمگير و فراگير خداي متعال و آوردن آيات و روايات متنوع و جريان هاي توبه كنند گان و شمول غفران الهي در باره آنها.
اين كتاب اميد دهنده گناهكاران و دور ساختن آنان از يأس و نوميدي و جذب دور شدگان از خدا را به سوي پروردگار بخشنده و مهربان.
4- شب- كتابيست در باره بركات و فضايل و امتيازات شب و اينكه شب مردان خدا روز جهان افروز است و شب خود از مورد توجه بزرگان عالم و خلوتگه راز و نياز آنان با معبودشان و مطالب فراوان در اين موارد.
5- عتابات قرآن- در باره اين كه چرا خداوند متعال بعضي از انبياء عليهم السلام را، مورد عتاب قرار داده و آيا اين عتاب ها با عصمت آنها منافات دارد؟ مانند (عفا الله عنك لم اذنت لهم) يا مسئله چيز ديگر است.
6- خاطرات زندگي يا سرگذشت تلخ و شيرين من- اين نوشته حاوي شرح حال دوران زندگي از بدو تولد تا امروز 30/ 6/ 1393 كه به 400 صفحه رسيده است و هنوز هم خلاصه و امهات اوضاع و زواياي زندگي اش را مي نويسند.
7- دعاى عرشيانبرفرشيان- درباره استغفار فرشتگان و حاملان عرش خدا براي بني آدم به استناد آيه 7 سوره غافر و ساير آيات، نزديك به اتمام.
8- نشانه هائى از او- كتابيست در باره آيات بيان كننده نشانه هاي خدا شناسي و روايات پيرامون آن.
9- مرزهاي زندگي- از ديد آيات و روايات و سيره پيشوايان.
10- مرزخوراكىها و نوشيدنىها- از منظر آيات و احاديث و پزشكى.
11- نوادر- روايات و سرگذشت ها و نوادر جريان هاي گوناگون به صورت كشكول.
12- شيطان: علت وجودى او و پرسش و پاسخهائى درباره وى.
13- متفّرقات مطالب گلچينى شده از كتابهاى فراوان گوناگون.
و چندين كتاب ديگر ناتمام و در دست تأليف و مقالههاى زياد.
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
الحمد للّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّدالانبياء و المرسلين و خاتم النّبيّين ابى القاسم محمد صلى اللّه عليه و على آله الطّيّبين الطاهرين، سيّما على خاتم الاوصياء بقيّة اللّه فى الارضين و حجّته على عباده، روحى وأرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، واللّعنة الدّائمة الابديّة على أعدائهم أجمعين من الان الى قيام يومالدّين.
در ميان مردم مرسوم و متداول است، براى سنجيدن اشخاص و اجناس و تشخيص خوب و بد آنها وهمچنين دانستن عيار خود انسان، امتحان و آزمايش، به كار مىبرند و هيچ چيز را بدون امتحان نمىپذيرند، زرگر تا آن فلز را به محك نزند اصل و عيار آن را، نمىتواند تعيين نمايد، شاگردان مدرسه را تا امتحان نكنند، معدل او مشخص نمىشود.
بندگان خدارا هم خداوند متعال تا در بوته آزمايش جانى و مالى، قرار ندهد، ميزان ايمان او را بيان نمىكند و اگر با انواع و اقسام بلاها، (ترس و گرسنگى و از بين بردن مال و جان و ميوهها) آنان را به محك نكشد عيار او را تعيين نمىكند و گرنه هيچ كس قبول نمىكرد كه من ايمانم ضعيف است و يا از راه پرت و دور افتادهام.
البته امتحان و آزمايش، انواع گوناگون و مراحلى دارد، آياتى را كه تلاوت
مىنمايم، به تعدادى از آنها اشاره شده است.
1- وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ بقره:
155 قطعاً همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، و كاهش در مالها و جانها و ميوهها، آزمايش مىكنيم؛ و بشارت ده به استقامتكنندگان! بقره: 156 آنها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مىرسد، مىگويند: «ما از آنِ خدائيم؛ و به سوى او بازمىگرديم!»
در اين آيه مباركه، به آزمايشهاى چند متعرض شده است.
1- خوف و ترس وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ بقره: 155 قطعاً همه شما را آزمايش مىكنيم؛ با چيزى از ترس،
2- قحطى وَ الْجُوع گرسنگى،
3- از دست دادن مال و دارائى ... وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ.. و كاهش در مالها ...
.. لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ البته امتحان مىشويد در مال هايتان. آل عمران: 186
4- از دست دادن جان ... وَ الْأَنْفُسِ و (كاهش) جانها ...
... وَ أَنْفُسِكُمْ (البته امتحان مىشويد) در جان هايتان. آل عمران: 186
5- كمى يا از بين بردن ميوهها وَ الثَّمَراتِ و (كاهش) ميوهها، ...
وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و بشارت ده به استقامتكنندگان! بقره: 156 آنها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مىرسد، مىگويند: «ما از آنِ خدائيم؛ و به سوى او بازمىگرديم!»
6- آزار و اذيت از طرف كافران و مشركان
وَ أَنْفُسِكُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذىً كَثِيراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ آل عمران: 186 به يقين (همه شما) در اموال و جانهاى خود، آزمايش مىشويد! و از كسانى كه پيش از شما به آنها كتاب (آسمانى) داده شده [/ يهود]، و (همچنين) از مشركان، سخنان آزاردهنده فراوان خواهيد شنيد! و اگر استقامت كنيد و تقوا پيشه سازيد، (شايستهتر است؛ زيرا)
اين از كارهاى مهم و قابل اطمينان است.
7- در دين و شريعت
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (54) مائده: 54 اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هر كس از شما، از آيين خود بازگردد، (به خدا زيانى نمىرساند؛ خداوند جمعيّتى را مىآورد كه آنها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند؛ آنها در راه خدا جهاد مىكنند، و از سرزنش هيچ ملامتگرى هراسى ندارند. اين، فضل خداست كه به هر كس بخواهد (و شايسته ببيند) مىدهد؛ و (فضل) خدا وسيع، و خداوند داناست.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (48) مائده:
48 و اين كتاب [/ قرآن] را به حق بر تو نازل كرديم، در حالى كه كتب پيشين را تصديق مىكند، و حافظ و نگاهبان آنهاست؛ پس بر طبق احكامى كه خدا نازل كرده، در ميان آنها حكم كن! از هوى و هوسهاى آنان پيروى نكن! و از احكام الهى، روى مگردان! ما براى هر كدام از شما، آيين و طريقه روشنى قرار داديم؛ و اگر خدا مىخواست، همه شما را امت واحدى قرارمىداد؛ ولى خدا مىخواهد شما را در آنچه به شما بخشيده بيازمايد؛ (و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد). پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه شما، به سوى خداست؛ سپس از آنچه در آن اختلاف مىكرديد؛ به شما خبر خواهد داد.
أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ عنكبوت: 2 آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند:
«ايمان آورديم»، به حال خود رها مىشوند و آزمايش نخواهند شد؟!
وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ
عنكبوت: 3 ما كسانى را كه پيش از آنان بودند آزموديم (و اينها را نيز امتحان مىكنيم)؛ بايد علم خدا درباره كسانى كه راست مىگويند و كسانى كه دروغ مىگويند تحقق يابد!
8- در بالا و پائين بودن ثروت و دارائى.
وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ انعام: 165 او كسى است كه شما را جانشينان (و نمايندگان) خود در زمين ساخت، و درجات بعضى از شما را بالاتر از بعضى ديگر قرار داد، تا شما را به وسيله آنچه در اختيارتان قرار داده بيازمايد؛ به يقين پروردگار تو سريع العقاب و آمرزنده مهربان است. (كيفر كسانى را كه از بوته امتحان نادرست درآيند، زود مىدهد؛ و نسبت به حق پويان مهربان است.)
9- با جهاد در راه خدا
وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرِينَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَكُمْ محمد: 31 ما همه شما را قطعاً مىآزمائيم تا معلوم شود مجاهدان واقعى و صابران از ميان شما كيانند، و اخبار شما را بيازماييم!(1)
گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص23
ذلِكَ وَ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ لَانْتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لكِنْ لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ وَ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمالَهُمْ محمد: 4 (آرى) برنامه اين است! و اگر خدا مىخواست خودش آنها را مجازات مىكرد، اما مىخواهد بعضى از شما را با بعضى ديگر بيازمايد؛ و كسانى كه در راه خدا كشته شدند، خداوند هرگز اعمالشان را از بين نمىبرد!
حال براى ما يقين حاصل شد كه خداوند متعال بندگان خود را، بدون امتحان و تعيين معدل و تشخيص عيار آنها، از دنيا نخواهد برد، در اين صورت لازم است بدانيم كه خداوند چگونه و باچه چيزهائى، مارا آزمايش خواهد كرد.
10- صيد در حال احرام"
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ مائده: 94 اى كسانى كه ايمان
1) امينى گلستانى، محمد، گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى، 2جلد، سپهر آذين - قم - ايران، چاپ: 1، 1393 ه.ش.
آوردهايد! خداوند شما را به چيزى از شكار كه (به نزديكى شما مىآيد، بطورى كه) دستها و نيزههايتان به آن مىرسد، مىآزمايد؛ تا معلوم شود چه كسى باايمان به غيب، از خدا مىترسد؛ و هر كس بعد از آن تجاوز كند، مجازات دردناكى خواهد داشت.
11- سربريدن اولاد، مانند ابراهيم اسماعيل را
ما او [/ ابراهيم] را به نوجوانى بردبار و صبور بشارت داديم! صافات: 101 هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد، گفت: «پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم، نظر تو چيست؟» گفت «پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت!» 102 هنگامى كه هر دو تسليم شدند و ابراهيم جبين او را بر خاك نهاد ... 103 او را ندا داديم كه: «اى ابراهيم! 104 آن رؤيا را تحقق بخشيدى (و به مأموريت خود عمل كردى)!» ما اين گونه، نيكوكاران را جزا مىدهيم! 105 اين مسلّماً همان امتحان آشكار است! 106 ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم،: 107 و نام نيك او را در امّتهاى بعد باقى نهاديم! 108 سلام بر ابراهيم! 109 اين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم! 110 او از بندگان باايمان ما است! 111
12- در فراقاولاد، مانند يعقوب و يوسف
يوسف: 4 (به خاطر بياور) هنگامى را كه يوسف به پدرش گفت: «پدرم! من در خواب ديدم كه يازده ستاره، و خورشيد و ماه در برابرم سجده مىكنند!» يوسف 4
5 گفت: «فرزندم! خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن، كه براى تو نقشه (خطرناكى) مىكشند؛ چرا كه شيطان، دشمن آشكار انسان است!
6 و اين گونه پروردگارت تو را برمىگزيند؛ و از تعبير خوابها به تو مىآموزد؛ و نعمتش را بر تو و بر خاندان يعقوب تمام و كامل مىكند، همانگونه كه پيش از اين، بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد؛ به يقين، پروردگار تو دانا و حكيم است!».
يوسف: 83 (يعقوب) گفت: ( «هواى) نفس شما، مسأله را چنين در نظرتان آراسته است! من صبر مىكنم، صبرى زيبا (و خالى از كفران)! اميدوارم خداوند همه آنها را به من بازگرداند؛ چرا كه او دانا و حكيم است! 84 و از آنها روى برگرداند و گفت: «وا اسفا
بر يوسف!» و چشمان او از اندوه سفيد شد، اما خشم خود را فرو مىبرد (و هرگز كفران نمىكرد)! 85 گفتند: «به خدا تو آنقدر ياد يوسف مىكنى تا در آستانه مرگ قرار گيرى، يا هلاك گردى!» 86 گفت: «من غم و اندوهم را تنها به خدا مىگويم (و شكايت نزد او مىبرم)! و از خدا چيزهايى مىدانم كه شما نمىدانيد!
13- در جنگ
هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً احزاب: 11 آنجا بود كه مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند!
14- در رزق
أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ زخرف: 32 آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مىكنند؟! ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميانشان تقسيم كرديم و بعضى را بر بعضى برترى داديم تا يكديگر را مسخر كرده (و با هم تعاون نمايند)؛ و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمعآورى مىكنند بهتر است!
اينها انواع آزمايش هائى است كه در طول عمر خود با بعضى يا با همه آنها امتحان خواهيم شد، حالا بستگى دارد، در تشكيلات و درگاه كبريائى، داراى چه مقام و رتبهاى هستيم، هرچه تقرب بيشتر، آزمايش و امتحان هم، زيادتر خواهد شد
با در نظر گرفتن انواع و اقسام امتحانات مذكور، و با مرور در تاريخ گذشتگان تاريخ، شخصيت هائى را مىبينيم كه باهمه اين امتحانات، آزمايش شدند و باسرافرازى از عهده آنها در آمدند و به اصطلاح با معدل بيست گذشتند.
به تاريخ علماى اسلام و بزرگان دين كه مرور مىكنيم، هر تك تك اينها در دوران عمر خود، با هرگونه ناملايمات و فشارها كنار آمده و متحمل شدهاند و در نتيجه به مقامات و درجات عاليه نائل آمدهاند، براى نمونه به حالات يكى از آنها توجه فرمائيد.
سيد محمد مهدى بحرالعلوم
علامه بحرالعلوم و بحرالعلوم هم شناخته ميشود يكي از علماي ديني و فقيهان شيعه در قرن دوازدهم و سيزدهم هجري بود. وي اشعاري به زبان عربي هم دارد.
زندگي نامه
سيد محمدمهدي فرزند سيد مرتضي فرزند سيد محمد بروجردي از سادات بروجردي است. پدر وي به همراه خانواده به عتبات مهاجرت كرد و سيد مهدي در سال 1113 قمري در كربلا به دنيا آمد. در همين شهر كودكي و نوجواني خود را گذراند و در حوزه ديني كربلا، مقدمات نحو و صرف و ادبيات و منطق و فقه و اصول را از پدر خود و ساير مدرسان آنجا فرا گرفت. در سنين نوجواني دروس حوزوي را نزد پدر خود و همچنين محمدباقر وحيدبهبهاني و شيخ يوسف بحراني گذراند و به درجه اجتهاد نائل شد. ايشان يكي از 4 شخصيتي است كه در اوج قله عرفان تاريخ تشيع قرار دارد.(1)
مصابيح، كتابي ارزنده در فقه( در عبادات و معاملات)؛
الدره النجفيه، منظومهاي در فقه، مشتمل بر دو هزار بيت شعر كه چندين بار تفسير و شرح شده است.
مشكاه الهدايه، شاگردش مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطا، به امر استاد بر آن شرحي نوشته است.
الفوائد الاصوليه؛
حاشيه علي طهاره شرائع المحقق الحلي؛
الفوائد الرجاليه پيرامون علم شامخ رجال؛
رساله في الفرق والملل؛
تحفه الكلام في تاريخ مكه و بيت الله الحرام؛
شرح باب الحقيقه والمجاز؛
قواعد احكام الشكوك؛
الدره البهيه في نظم بعض المسائل الاصوليه؛
ديوان شعري كه داراي بيش از يك هزار بيت ميباشد.
كتاب صلوه
رجال
اجازات
فوائد اصوليه
ارجوزه
رسالهاي منسوب به ايشان در سير و سلوك
ديوان اشعار]؟[
شاگردان
فهرست برخي از شاگردان علامه:
جعفر كاشفالغطا( شيخ جعفر نجفي)
سيد جواد عاملي
شيخ اسداله شوشتري
ملا احمد نراقي
سيد يعقوب كوه كمري
شيخ محمدابراهيم كلباسي و ....
1) آثار بحرالعلوم داراي تاليفات ارزندهاي در علوم مختلفه ميباشد كه چند نمونه ذكر ميشود:
در جواني به نجف رفت و در آنجا به دليل انجام كارهاي عمومي و عام المنفعه از شهرت و نفوذ اجتماعي زيادي برخوردارشد. وي سپس به ايران مهاجرت كرد و چندسالي در مشهد بود و پس از آن مجددا به عراق بازگشت. وي در 24 ذى الحجه سال 1212 قمري در نجف درگذشت و همانجا دفن شد.
كاشف قبر «مختار» كه بود/ سيدمهدي چگونه «بحرالعلوم» شد
سيدمهدي طباطبايي بروجردي ملقب به «بحرالعلوم» كسي است كه امام
زمان (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف.) را ملاقات و به لطف عنايات حضرت، مقام ايشان در مسجد سهله را تعيين كرد. همچنين محل قبور مختار، حضرت صالح و هود را مشخص كرد.
پدر بحرالعلوم، سيد مرتضي طباطبايي از علماي بزرگ كربلا و نجف بود كه علامه بحرالعلوم دروس حوزوي را از مقدمات تا خارج فقه در محضر پدر بزرگوارش فرا گرفت، همچنين اساتيد بزرگوار ايشان كه همگي از فقهاي طراز اول بودند شامل آيتالله بهبهاني، شعبه حرّاني (استاد فقه و اصول)، آقا ميرزا ابوالقاسم مدرس (فلسفه) و استاد ميرزا وحيد اصفهاني در مشهد است.
سيدمهدي به مقامات بلند فقه، اصول، فلسفه، كلام، تفسير و عقايد رسيده بود به گونهاي كه استادش وحيد بهبهاني كه مرجع كل آن زمان به شمار ميرفت در اواخر عمر خويش ديگران را به سيد بحرالعلوم ارجاع ميداد.
امام جمعه مكه در سن 80 سالگي توسط سيد بحرالعلوم شيعه شد
عضو هيئت علمي جامعةالمصطفي (صلى الله عليه و آله و سلم) العالميه عنوان كرد: علامه بحرالعلوم در سال 1186 قمري به قصد زيارت، عازم مشهد مقدس شد و به محض اينكه باعلماي آنجا ديدار كرد به مدت 6 سال در مشهد اقامت كرد، با توجه به اينكه در آن زمان علامه بحرالعلوم در زمره مجتهدان بزرگ قرار داشت اما فلسفه، عقايد و كلام را از استاد ميرزا مهدي اصفهاني آموخت.
وي درباره لقب «بحرالعلوم» گفت: وقتي ميرزا مهدي اصفهاني دريافت كه علامه بحرالعلوم در مباحث علمي همانند ماهي وسط دريا موج ميزند، او را براي نخستين مرتبه، بحرالعلوم خطاب كرد و گفت: «انت يا اخي بحرالعلوم!» تو اى برادر، دريايي از دانشها هستي و از اين رو «سيدمهدي طباطبايي بروجردي» بعدها به بحرالعلوم ملقب شد.
علامه بحرالعلوم در سال 1193 قمري راهي حجاز شد و مدت 2 سال كنار خانه خدا ماند و «جار الله» شد در طي اين دو سال چنان تسلطي به اهل سنت داشت كه
شاگردان مذاهب چهارگانه اهل سنت پيش او ميآمدند و علامه براساس هر يك از مذاهب بر آنها تدريس ميكرد و در واقع، در تمام اين مدت علامه بحرالعلوم در تقيه بود.
زماني كه علامه قصد داشت از حجاز خارج شود مذهب تشيع خويش را به اهل تسنن اعلام كرد، وقتي علما و بزرگان اهل تسنن از اين موضوع با خبر شدند مقابل او ايستادند اما علامه بحرالعلوم در بسياري از مباحث، آنها را محكوم كرد و نكته جالب اينكه امام جمعه مكه در سن 80 سالگي به دست اين عالم بزرگوار شيعه شد.
تعيين جايگاه امام زمان عليهالسلام در مسجد سهله براي نخستين مرتبه
عضو هيئت علمي جامعةالمصطفي (صلى الله عليه و آله و سلم) العالميه با اشاره به اينكه مدتي كه علامه بحرالعلوم در مكه بود كارهاي عظيمي انجام داد، تصريح كرد: اين سيد جليلالقدر، مواقيت حج و جايگاه انجام برخي مناسك حج را مشخص و سنگفرشهاي حرم را به گونهاي تعويض كرد كه بنابر فقه شيعه، سجده بر آن صحيح باشد.
شاگردان طراز اول علامه بحرالعلوم نيز نشان از جايگاه سترگ او در حوزه علميه دارد كه از آن جمله ميتوان به شيخ جعفر نجفي معروف به كاشف الغطاء، محمد جواد آملي صاحب مفتاح الكرامه، ملا احمد نراقي صاحب معراج السعادة، سيد عبدالله شبّر از مفسران بزرگ و سيد محمد مجاهد اشاره كرد.
رستمنژاد اظهار داشت: «كاشف الغطاء» شاگرد بزرگ علامه بحرالعلوم در وصف شخصيت استاد ارجمند خويش ميگويد:
جمعت من الاخلاق كل جميله*** فلا فضل الا عن جنابك صادر؛
تو در اخلاق، تمام فضيلتها را در خود جمع كردهاي، هيچ فضلي نيست مگر اينكه از جانب تو صادر شده و ميشود.
اين عالم گرانقدر، اقدامات اجتماعي بسيار خوبي را به ويژه در عراق از خود بر
جاي گذاشت كه از آن جمله ميتوان به؛ تعيين جايگاه امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف. در مسجد سهله براي نخستين مرتبه، تعمير مسجد شيخ طوسي كه هم اكنون حدود 1000 سال از قدمت آن ميگذرد، تاسيس كتابخانه خطي در نجف با عنوان مكتبة بحرالعلوم، بالا آوردن سطح مسجد كوفه از رودهاي اطرافش، مشخص كردن قبر مختار، حضرت صالح و هود (عليهما السلام) براي نخستين بار اشاره كرد.
بحرالعلوم، سيدي كه امام زمان (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف.) او را به آغوش كشيد
اين بزرگوار در كوچه پس كوچههاي شبهاي تاريك نجف به دنبال حمايت از محرومان و فقيران بود، تصريح كرد: علامه بحرالعلوم در فضايل اخلاقي آنقدر والا بود كه پدري مهربان براي طلاب محسوب ميشد و صاحب نفوذ فراواني ميان مردم بود، همچنين همواره طلاب را به خواندن نماز شب ترغيب ميكرد به طوري كه حتي يك بار، كلاس درس خويش را به خاطر ترك نماز شب از سوي طلاب تعطيل كرد و خطاب به آنها گفت چرا من شبها نالهها و گريههاي شما را هنگام نماز شب نميشنوم! از جمله اموري كه از زندگي اين سيد بزرگوار نقل ميشود ملاقاتهاي علامه بحرالعلوم با امام عصر عجّلالله تعالي فرجهالشريف است كه شيخ عباس قمي آن را در منتهيالآمال آورده و در فوايد الرضويه نيز به آن اشاره شده است، وقتي علامه بحرالعلوم در جلسات درس آيتالله وحيد بهبهاني شركت ميكرد، ميرزاي قمي نويسنده كتاب «قوانين الاصول» ميگويد: من با علامه بحرالعلوم با هم در درس استاد وحيد بهبهاني شركت ميكرديم و در مباحثاتي كه من با ايشان داشتم اغلب من تقرير كرده و درس را توضيح ميدادم تا اينكه من به ايران آمدم و سيد بحرالعلوم در نجف ماند. ميرزاي قمي سپس ادامه داد: بعدها وقتي شهرت علمي سيدبحرالعلوم به من رسيد تعجب ميكردم كه اين نبايد تا اين حد از حيث علمي قوي شده باشد تا اينكه من براي زيارت عتبات عاليات وارد نجف اشرف شده و سيد را ملاقات كردم، با اينكه ميرزاي قمي، خود از بزرگان به شمار ميرفت، ميگويد: من ديدم سيد بحرالعلوم همانند درياي مواج و عميقي از
دانشهاست سپس از او پرسيدم: ما در يك درجهاي از علم بوديم لذا شما در اين حد نبودي و چطور شد كه به اين معارف دست يافتي؟ سيد رو به من كرد و گفت:
ميرزا اين از اسرار است اما من آن را به تو ميگويم به شرطي كه تا زنده هستم به كسي نگويي! علامه بحرالعلوم ادامه داد: چگونه اين طور نباشم در حالي كه آقايم حجتبن الحسن (عليهما السلام) شبي مرا در مسجد كوفه به سينه مبارك خود چسباند!
ارتفاع مسجد كوفه آنقدر كوتاه بود كه آب فرات وقتي بالا ميآمد ديگر قسمتهايي از مسجد كوفه قابل استفاده نبود و علامه بحرالعلوم چندين متر در آنجا خاكريزي كرد، از اين رو كساني كه با مسجد كوفه آشنايي دارند آن قسمتي كه به كشتي نوح منسوب است علامه بحرالعلوم يك چاهي در آنجا قرارداد تا آيندگان بدانند چه مقدار از مسجد كوفه بالا آمده است لذا كل مسجد كوفه به دستور سيدبحرالعلوم خاكريزي شد.
سيد بحرالعلوم در اواخر عمر با بركت خويش بيمار شد و در مدتي كه توان تدريس نداشت در خانه ميماند و به مطالعه و تأليف كتاب مشغول بود تا اينكه در سال 1212 هجري قمري بنابر نقل برخي از افراد در 24 ذيالحجه و به قول ديگري در 24 رجب از دنيا رفت. پيكر پاك اين عالم وارسته به صورت باشكوهي تشييع شد و در كنار مرقد شيخ طوسي و پشت حرم اميرالمؤمنين (عليه السلام) به خاك سپرده شد.
بلى حضرت بقيّة اللّه الاعظم روحى و أرواح العالمين لتراب مفدمه الفداء. سيد بحرالعلوم را به سينه مىچسباند و اورا به مقامات و درجات علمى و عملى، بالا مىبرد و انگشت نما مىكند امام به كربلاء كه مىرسد، سر به قبر شش گوشه سالار شهيدان ابا عبداللّه الحسين عليه السلام مىگذارد و به مصائب بى شمارش اشك مىريزد و عرض مىكند ياجداه اگرچه زمان مرا به نأخير انداخت و در كر بلاء حاضر نشدم ا ما لأندبنّك فى كل حال ياجداه درهرحال براى تو و مصائب وارده ات ندبه و ناله مىكنم و اشك مىريزم اگر اشكم تمام شود برايت خون مىگريم.
يكى از علماء به اين مطلب ايراد مىكرد كه حجت الهى مقامش بالاتر از آنست
كه اين جمله را بگويد، شبى حضرت را در خواب ديد و عرض كرد مولا همچون مطلبى را از شما نقل كردهاند آيا صحت دارد؟! فرمود: بلى من گفته ام گفت: حال يقين كردم ولى پرسيد به كدام مصيبت كربلا اين قدر گريه مىكنى؟ ديد حضرت با چشمان اشك آلود سه مرتبه فرمود: بعمّتى زينب بعمتى زينب بعمتى زينب به عمه ام زينب آن قدر مىگريم اگر اشكم به پايان برسد برايش خون مىريزم.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
در دوران زندگى انسانها، بايد يك مسئله هميشه در نظر گرفته شود و هيچ وقت فراموش نشود، آن هم اعتدال است، نه افراط و نه تفريط، نه اسراف و نه تبذير بلكه ميانه روى درهمه كار و همه چيز، زيرا در افراط ندامت و در تفريط شكست، وجود دارد، اما ميانه روى در همه كارها، آدمى را به موفقيت مىرساند و خوشبختى.
حتى اعتدال در عبادت و در احسان و انفاق و غيره را در دين اسلام هم بيشتر سفارش كردهاند.
امتى كه از هر نظر در حد اعتدال باشد، نه كندرو و نه تندرو، نه در حد افراط و نه تفريط، الگو و نمونه است.
بدون شك، نعمتها و مواهب موجود در كره زمين، براى ساكنانش كافى است، اما به يك شرط و آن اينكه بيهوده به هدر داده نشوند، بلكه به صورت صحيح و معقول و دور از هر گونه افراط و تفريط مورد بهرهبردارى قرار گيرد، و گرنه اين مواهب آنقدر زياد و نامحدود نيست كه با بهرهگيرى نادرست، آسيب نپذيرد.
و اى بسا اسراف و تبذير در منطقهاى از زمين باعث محروميت منطقه ديگرى شود، و يا اسراف و تبذير انسانهاى امروز باعث محروميت نسلهاى آينده گردد.
آن روز كه ارقام و آمار، همچون امروز دست انسانها نبود، اسلام هشدار داد كه در بهرهگيرى از مواهب خدا در زمين، اسراف و تبذير روا مداريد.
قرآن در آيات فراوانى شديدا مسرفان را محكوم كرده است: در جائى مىگويد:
اسراف نكنيد كه خدا مسرفان را دوست ندارد وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ (انعام- 141- اعراف 31).
در مورد ديگر مسرفان را اصحاب دوزخ مىشمرد وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ
(غافر- 43).
و از اطاعت فرمان مسرفان، نهى مىكند وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ (شعراء- 151).
و مجازات الهى را در انتظار مسرفان مىشمرد مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِينَ (ذاريات- 34).
و اسراف را يك برنامه فرعونى قلمداد مىكند وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعالٍ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِينَ (يونس- 83).
و مسرفان دروغگو را محروم از هدايت الهى مىشمرد إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ (غافر- 28).
و سرانجام سرنوشت آنها را هلاكت و نابودى معرفى مىكند وَ أَهْلَكْنَا الْمُسْرِفِينَ (انبياء- 9).
اسراف به معنى وسيع كلمه هر گونه تجاوز از حد در كارى است كه انسان انجام مىدهد، ولى غالبا اين كلمه در مورد هزينهها و خرجها گفته مىشود.
از خود آيات قرآن به خوبى استفاده مىشود، اسراف نقطه مقابل تنگ گرفتن و سختگيرى است آنجا كه مىفرمايد وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً: كسانى كه به هنگام انفاق، نه اسراف مىكنند و نه سختگيرى و بخل
ميورزند بلكه در ميان اين دو حد اعتدال و ميانه را مىگيرند (فرقان- 67).
بسيار مىشود كه دو كلمه اسراف و تبذير، درست در يك معنى به كار مىرود و حتى به عنوان تاكيد پشت سر يكديگر قرار مىگيرند.
على (عليه السلام) طبق آنچه در نهج البلاغه نقل شده مىفرمايد.
الا ان اعطاء المال فى غير حقه تبذير و اسراف و هو يرفع صاحبه فى الدنيا و يضعه فى الاخرة و يكرمه فى الناس و يهينه عند الله: آگاه باشيد مال را در غير مورد استحقاق صرف كردن، تبذير و اسراف است، ممكن است اين عمل انسان را در دنيا بلند مرتبه كند اما مسلما در آخرت پست و حقير خواهد كرد، در نظر توده مردم ممكن است سبب اكرام گردد، اما در پيشگاه خدا موجب سقوط مقام انسان خواهد شد.
در دستورهاى اسلامى آنقدر روى نفى اسراف و تبذير تاكيد شده كه حتى از زياد ريختن آب براى وضوء و لو در كنار نهر آب باشد نهى فرمودهاند، و نيز از دور افكندن هسته خرما امام نهى مىفرمايد.
دنياى امروز كه احساس مضيقه در پارهاى از مواد مىكند، سخت به اين موضوع توجه كرده است تا آنجا كه از همه چيز استفاده مىكند، از زباله بهترين كود مىسازند، و از تفالهها، وسائل مورد نياز، و حتى از فاضل آبها پس از تصفيه كردن آب قابل استفاده براى زراعت درست مىكنند، چرا كه احساس كردهاند مواد موجود در طبيعت نامحدود نيست كه به آسانى بتوان از آنها صرف نظر كرد، بايد از همه به صورت دورانى بهرهگيرى نمود.
به محتوى چند آيه و روايت از ميان آيات و روايات فراوان در اين مورد، دقت نمائيد.
1- وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً بقره: 143 همانگونه (كه قبله شما، يك قبله ميانه است) شما را نيز، امت ميانهاى قرار داديم (در حد اعتدال، ميان افراط و تفريط؛) تا بر مردم گواه باشيد؛ و
پيامبر هم بر شما گواه است.
كلمه وسط در لغت هم به معنى حد متوسط در ميان دو چيز آمده، و هم به معنى جالب و زيبا و عالى و شريف، و اين هر دو ظاهرا به يك حقيقت باز مىگردد زيرا معمولا شرافت و زيبائى در آن است كه چيزى از افراط و تفريط دور باشد و در حد اعتدال قرار گيرد.
چه تعبير جالبى در اينجا قرآن در باره امت اسلامى كرده است، آنها را يك امت ميانه و معتدل ناميده.
معتدل از نظر عقيده كه نه راه غلو را مىپيمايند و نه راه تقصير و شرك، نه طرفدار جبرند و نه تفويض، نه در باره صفات خدا معتقد به تشبيهند و نه تعطيل.
معتدل از نظر ارزشهاى معنوى و مادى، نه به كلى در جهان ماده فرو مىروند كه معنويت به فراموشى سپرده شود، و نه آنچنان در عالم معنى فرو مىروند كه از جهان ماده به كلى بى خبر گردند، نه همچون گروه عظيمى از يهود جز گرايش مادى چيزى را نشناسند و نه همچون راهبان مسيحى به كلى ترك دنيا گويند.
معتدل از نظر علم و دانش، نه آنچنان بر دانستههاى خود جمود دارند كه علوم ديگران را پذيرا نشوند، و نه آن گونه خود باختهاند كه به دنبال هر صدائى برخيزند.
معتدل از نظر روابط اجتماعى، نه اطراف خود حصارى مىكشند كه از جهانيان به كلى جدا شوند، و نه اصالت و استقلال خود را از دست مىدهند كه همچون غربزدگان و شرقزدگان در اين ملت و آن امت ذوب شوند!.
معتدل از نظر شيوههاى اخلاقى، از نظر عبادت، از نظر تفكر و خلاصه معتدل در تمام جهات زندگى و حيات.
يك مسلمان واقعى هرگز نمىتواند انسان يك بعدى باشد، بلكه انسانى است داراى ابعاد مختلف، متفكر، با ايمان، دادگر، مجاهد، مبارز، شجاع، مهربان فعال، آگاه و با گذشت.
تعبير به حد وسط، تعبيرى است كه از يكسو مساله شاهد و گواه بودن امت
اسلامى را مشخص مىسازد، زيرا كسانى كه در خط ميانه قرار دارند مىتوانند تمام خطوط انحرافى را در چپ و راست ببينند! و از سوى ديگر تعبيرى است كه دليل مطلب نيز در آن نهفته است، و مىگويد: اگر شما گواهان خلق جهان هستيد به دليل همين اعتدال و امت وسط بودنتان است.
امتى كه مىتواند از هر نظر الگو باشد
اگر آنچه را در معنى امت وسط توضيح داديم در ملتى جمع باشد بدون شك، طلايه داران حقند، و شاهدان حقيقت، چرا كه برنامههاى آنها ميزان و معيارى است براى بازشناسى حق از باطل.
جالب اينكه در روايات متعددى كه از ائمه اهل بيت (عليهمالسلام) براى ما نقل شده مىخوانيم: نحن الامة الوسطى، و نحن شهداء الله على خلقه و حججه فى ارضه ... نحن الشهداء على الناس ... الينا يرجع الغالى و بنا يرجع المقصر: مائيم امت ميانه، و مائيم گواهان خدا بر خلق، و حجتهاى او در زمين، مائيم گواهان بر مردم غلو كنندگان بايد به سوى ما باز گردند و مقصران بايد كوتاهى را رها كرده و به ما ملحق شوند.
بدون شك اين روايات- همانگونه كه بارها گفتهايم- مفهوم وسيع آيه را
محدود نمىكند، بلكه بيان مصداقهاى كامل اين امت نمونه است، و بيان الگوهائى است كه در صف مقدم قرار دارند.(1)
2- وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً اسراء: 29 هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن، (و ترك انفاق و بخشش منما) و بيش از حدّ (نيز) دست خود را مگشاى، تا مورد سرزنش قرار گيرى و از كار فرومانى!
إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً اسراء: 30
1) با تغييرات و تنظيمات از تفسير نمونه ج: 1 ص: 482
خداوند روزيش را بر هر كس بخواهد گشاده مىدارد و بر هر كس بخواهد تنگ، چرا كه او نسبت به بندگان آگاه و بينا است
اين تعبير كنايه لطيفى است از اينكه دست دهنده داشته باش، و همچون بخيلان كه گوئى دستهايشان به گردنشان با غل و زنجير بستهاند و قادر به كمك و انفاق نيستند مباش.
از سوئى ديگر دست خود را فوق العاده گشاده مدار، و بذل و بخشش بى حساب مكن كه سبب شود از كار بمانى، و مورد ملامت اين و آن قرار گيرى، و از مردم جدا شوى.
همانگونه كه بسته بودن دست به گردن كنايه از بخل، گشودن دستها به طور كامل آنچنانكه از جمله و لا تبسطها كل البسط استفاده مىشود كنايه از بذل و بخشش بى حساب است.
و تقعد كه از ماده قعود به معنى نشستن است كنايه از توقف و از كار افتادن مىباشد.
تعبير به ملوم، اشاره به اين است كه گاه بذل و بخشش زياد نه تنها انسان را از فعاليت و ضروريات زندگى بازمىدارد بلكه زبان ملامت مردم را بر او مىگشايد.
محسور از ماده حسر (بر وزن قصر) در اصل معنى كنار زدن لباس و برهنه ساختن قسمت زير آن است، به همين جهت حاسر به جنگجوئى مىگويند كه زره در تن و كلاهخود بر سر نداشته باشد.
به حيواناتى كه بر اثر كثرت راه رفتن خسته و وامانده مىشوند، كلمه حسير و حاسر اطلاق شده است، گوئى تمام گوشت تن آنها يا قدرت و نيرويشان كنار مىرود و برهنه مىشوند.
و بعدا اين مفهوم توسعه يافته به هر شخص خسته و وامانده كه از رسيدن به مقصد عاجز است محسور يا حسير و حاسر گفته مىشود.
حسرت به معنى غم و اندوه نيز از همين ماده گرفته شده، چرا كه اين حالت به
انسان معمولا در مواقعى دست مىدهد كه نيروى جبران مشكلات و شكستها را از دست داده، گوئى از توانائى و قدرت برهنه شده است.
در مورد مساله انفاق و بخشش اگر از حد بگذرد و تمام توان و نيروى انسان جذب آن گردد، طبيعى است كه انسان از ادامه كار و فعاليت و سامان دادن به زندگى خود وامىماند، برهنه از نيروها و سرشار از غم مىگردد، و طبعا از ارتباط و پيوند با مردم نيز قطع خواهد شد.
در بعضى از روايات كه در شأن نزول اين آيه نقل شده اين مطلب به وضوح ديده مىشود، در روايتى مىخوانيم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در خانه بود سؤال كنندهاى بر در خانه آمد چون چيزى براى بخشش آماده نبود، و او تقاضاى پيراهن كرد، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) پيراهن خود را به او داد، و همين امر سبب شد كه نتواند آن روز براى نماز به مسجد برود.
اين پيش آمد زبان كفار را باز كرد، گفتند: محمد خواب مانده يا مشغول لهو و سرگرمى است و نمازش را بدست فراموشى سپرده است.
و به اين ترتيب اين كار هم ملامت و شماتت دشمن، و هم انقطاع از دوست را در پى داشت، و مصداق ملوم حسور شد، آيه فوق نازل گرديد و به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) هشدار داد كه اين كار تكرار نشود.
بعضى نيز نقل كردهاند كه گاهى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آنچه را در بيت المال داشت به نيازمند مىداد به گونهاى كه اگر بعدا نيازمندى به سراغ او مىآمد، چيزى در بساط نداشت و شرمنده مىشد، و چه بسا شخص نيازمند، زبان به ملامت مىگشود و خاطر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را آزرده مىساخت، لذا دستور داده شد كه نه همه آنچه را در بيت المال دارد انفاق كند و نه همه را نگاهدارد، تا اين گونه مشكلات پيش نيايد.
در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه اصلا چرا بعضى از مردم محروم و نيازمند و مسكين هستند كه لازم باشد ما به آنها انفاق كنيم آيا بهتر نبود خداوند خودش به آنها هر چه لازم بود مىداد تا نيازى نداشته باشند كه ما به آنها انفاق كنيم.
البته اين يك آزمون براى شما است و گرنه براى او همه چيز ممكن است، او مىخواهد به اين وسيله شما را تربيت كند، و روح سخاوت و فداكارى و از خود
گذشتگى را در شما پرورش دهد.
به علاوه بسيارى از مردم اگر كاملا بى نياز شوند راه طغيان و سركشى پيش مىگيرند، و صلاح آنها اين است كه در حد معينى از روزى باشند، حدى كه نه موجب فقر گردد نه طغيان.
وانگهى اگر بنا باشد همه مردم بى نياز از ديگران باشد، كار و كوشش متوقف مىشود و فعاليتهاى اجتماعى، تعطيل مىگردد، نه كارى و نه كارگرى نه بنائى و كشاورزى و نه ميكانيك و پنچرگيرى و. و. يعنى همه نظام جامعه بهم ريخته مىشود. زيرا همه اينها در اثر احتياج بهمديگر پيش مىآيد.
من بنا به كارگر و شما كشاورز به سازنده وسايل كشت و زرع و آن راننده به باطريساز و ميكانيك و بالاخره آن همه نوع كارخانه، به مهندس و برنامه ريز و سازنده و. و. نياز دارد اگر نبود اين نياز بهمديگر و احتياج به يكديگر، نظام عالم و برنامههاى بى شمار زندگى بهم ريخته و از همديگر گسسته مىشد.
از همه اينها گذشته وسعت و تنگى رزق در افراد انسان (بجز موارد استثنائى يعنى از كار افتادگان و معلولين) بستگى به ميزان تلاش و كوشش آنها دارد و اينكه مىفرمايد خدا روزى را براى هر كس بخواهد تنگ و يا گشاده مىدارد، اين خواستن هماهنگ با حكمت او است و حكمتش ايجاب مىكند كه هر كس تلاشش بيشتر باشد سهمش فزونتر و هر كس كمتر باشد محرومتر گردد.
بنا بر اين سزاوار است كه ما، طريق اعتدال در پيش گيريم، و از افراط و تفريط در همه چيز حتى در كار و كوشش و انفاق و عبادت هم، بپرهيزيم.
آيا ميانه روى در انفاق با ايثار تضاد دارد؟!
با در نظر گرفتن آيات مربوطه كه دستور به رعايت اعتدال در انفاق مىدهد اين سؤال پيش مىآيد كه در سوره دهر و آيات ديگر قرآن و همچنين روايات ستايش و
مدح ايثارگران را مىخوانيم كه حتى در نهايت سختى از خود مىگيرند و به ديگران مىدهند، اين دو چگونه با هم سازگار است؟! دقت در شان نزول آيات مورد بحث و همچنين قرائن ديگر، پاسخ اين سؤال را روشن مىسازد و آن اينكه: دستور به رعايت اعتدال در جائى است كه بخشش فراوان سبب نابسامانيهاى فوق العادهاى در زندگى خود انسان گردد، و به اصطلاح ملوم و محسور شود.
و يا ايثار سبب ناراحتى و فشار بر فرزندان او گردد و نظام خانوادگيش را به خطر افكند، مانند اين جريان.
اسراف در انفاق
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود عدهاى از اصحاب شرفياب شدند و آه مى كشيدند و افسوس مىخوردند كه خوش به حالش الان در وسط بهشت است، حضرت سؤال كرد چه شده (كه را مىگوئيد؟!) عرض كردند فلانكس از دنيا رفت و مانمازش را خوانديم و دفن نموديم و يك كارى انجام داده است كه واقعا بهشت را براى خود خريده است، فرمود: چه كرده است؟ گفتند: پيش از آنكه از دنيا برود تمام اموالش را در راه خدا وقف و احسان كرده و رفته!!، فرمود: بچه دارد؟ گفتند: بلى اى رسول خدا فرمود: «لو أعلمتمونى أمره قبل أن تدفنوه ما تركتكم أن تدفنوه فى مقابرالمسلمين، ترك ذريّة صغارا يتكفّفون النّاس!!» اگر پيش از دفن او اين جريان را به من مىگفتيد من نمىگذاشتم اورا در قبرستان مسلمانها دفن نمائيد!!، بچههاى كوچك خود را (در جامعه دست خالى) رها كرده است به مردم دست گشايند (وگدائى بكنند!!).
وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلًا سَدِيداً نساء: 9 كسانى كه اگر فرزندان ناتوانى از خود بيادگار بگذارند از آينده آنان مىترسند، بايد (از ستم درباره يتيمان مردم) بترسند! از (مخالفت) خدا بپرهيزند، و سخنى استوار بگويند.
در صورتى كه هيچيك از اين گفته ها تحقق نيابد مسلما ايثار بهترين راه است. از اين گذشته رعايت اعتدال يك حكم عام است و ايثار يك حكم خاص كه مربوط به موارد معينى است و اين دو حكم با هم تضادى ندارند.
3- وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً فرقان: 67 و (بندگان خدا) كسانى (اند) كه هرگاه انفاق كنند، نه اسراف مىنمايند و نه سختگيرى؛ بلكه در ميان اين دو، حدّ اعتدالى دارند.
و دورى از هر گونه افراط و تفريط در كارها مخصوصا در مساله انفاق نيز مشمول اين آيه است جالب توجه اينكه اصل انفاق كردن را مسلم مىگيرد بطورى كه نياز به ذكر نداشته باشد چرا كه انفاق يكى از وظائف حتمى هر انسانى است، لذا سخن را روى كيفيت انفاق آنان مىبرد و مىگويد: انفاقى عادلانه و دور از هر گونه اسراف و سختگيرى دارند، نه آن چنان بذل و بخششى كنند كه زن و فرزندشان گرسنه بمانند، و نه آن چنان سختگير باشند كه ديگران از مواهب آنها بهره نگيرند.
در تفسير اسراف و اقتار كه نقطه مقابل يكديگرند مفسران سخنان گوناگونى دارند كه روح همه به يك امر بازمىگردد و آن اينكه اسراف آن است كه بيش از حد و در غير حق و بيجا مصرف گردد، و اقتار آن است كه كمتر از حق و مقدار لازم بوده باشد.
در يكى از روايات اسلامى تشبيه جالبى براى اسراف و اقتار و حد اعتدال شده است و آن اينكه هنگامى كه امام صادق (عليه السلام) اين آيه را تلاوت فرمود مشتى سنگريزه از زمين برداشت و محكم در دست گرفت، و فرمود: اين همان اقتار و سختگيرى است، سپس مشت ديگرى برداشت و چنان دست خود را گشود كه همه آن به روى زمين ريخت و فرمود: اين اسراف است، بار سوم مشت ديگرى برداشت و كمى دست خود را گشود به گونهاى كه مقدارى فرو ريخت و مقدارى در دستش بازماند، و فرمود اين همان قوام است.
واژه قوام (بر وزن عوام) در لغت به معنى عدالت و استقامت و حد وسط ميان دو چيز است و قوام (بر وزن كتاب) به معنى چيزى است كه مايه قيام و استقرار بوده باشد.
سختگيرى و اسراف
بدون شك اسراف يكى از مذمومترين اعمال از ديدگاه قرآن و اسلام است، و در آيات و روايات نكوهش فراوانى از آن شده، اسراف يك برنامه فرعونى است (وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعالٍ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِينَ) (يونس 83).
اسراف كنندگان اصحاب دوزخ و جهنمند (وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ) (غافر 43) و با توجه به آنچه امروز ثابت شده كه منابع روى زمين با توجه به جمعيت انسانها آن قدر زياد نيست كه بتوان اسراف كارى كرد، و هر اسراف كارى سبب محروميت انسانهاى بى گناهى خواهد بود، بعلاوه روح اسراف معمولا توأم با خودخواهى و خودپسندى و بيگانگى از خلق خدا است.
در عين حال بخل و سختگيرى و خسيس بودن نيز به همين اندازه زشت و ناپسند و نكوهيده است، اصولا از نظر بينش توحيدى مالك اصلى خدا است و ما همه امانتدار او هستيم و هر گونه تصرفى بدون اجازه و رضايت او زشت و ناپسند است و مىدانيم او نه اجازه اسراف مىدهد و نه اجازه بخل و تنگ چشمى.(1)
ص: 152 ببعد.
نا گفته نماند آن گونه كه شرح دادم زيادهروى در هركارى مانند خوردن و آشاميدن و خوابيدن وكسب و كار كه مانع انجام وظايف دينى شود، مورد نكوهش قرار گرفته است، و همچنين زياده روى در عبادت و قيام شبانه و صيام روزانه كه مانع انجام وظايف مسئوليتهاى شرعى در برابر اولاد و اهل و عيال باشد نيز مذموم و مردود است!!.
براى نمونه به دو جريان با دقت كامل توجه فرمائيد.
1) با تغييرات و حذف و اضافاتى از تفسير نمونه ج: 15
افراط ابن مظعون در عبادت
1- روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خانه خود آمد، بوى عطر زن عثمان بن مظعون را (كه يكى از نزديكان حضرت بود و هميشه بابوى خوش، زندگ مىكرد) استشمام نمود، پرسيد زن عثمان بن مظعون آمده بود، خانمش گفت: بلى يارسول اللّه از شوهرش شكايت مىكرد كه آنها را ترك كرده و مشغول عبادت شبانه روزى شده است، حضرت اين سخن را كه شنيد، با عصبانيت تمام به سوى مسجد حركت نمود به طورى كه يك طرف عبايش به زمين كشيده مىشد، بالاى منبر رفته و فرمود: «علىّ بابن مظعون» پسر مظعون را فورا بياوريد!.
وقتى كه اورا با آن وضع آشفته و گرد آلود و خسته و چشمها فرو رفته، آوردند حضرت با عصبانيت فرمود: اى ابن مظعون اين چه وضع (و قيافه است كه خود را به آن درآوردهاى؟!!) عرض كرد اى رسول خدا، عبادت مىكنم، فرمود: هنوز من نمردهام در دين من رهبانيت (و ترك دنيائى) مىآوريد، «لا رهبانية فى الاسلام» در اسلام رهبانيت (و ترك دنيائى نيست» مگر مىخواهى از پيغمبرت جلو بزنى، من مىخوابم و با همسرانم زندگى مىكنم و موقع نماز و عبادت هم آنها را بجا مىآورم، مگر تو دربرابر زن و بچه ات مسئوليت ندارى؟! برو اين وضع را تمام كن (و مثل من پيغمبرتان زندگى كن).
عاصم بن زياد بصرى
2- زمانى كه اميرمؤمنان عليه السلام بصره را فتح نمود وارد شهر شده به عيادت و ديدن يكى از بزرگان شهر به نام ربيع بن زياد حارثى، رفت كه به پيشانى اش تير خورده وخون مىرفت و هرسال به چشم هايش صدمه مىرسانيد (و خانه مجلل و مفصل اورا ديد فرمايش به اين مضمون فرمود: اين خانه اگر براى رفع نياز فقرا ونيازمندان باشد، خوشا به حالت و اگر. و ..)
فرمود: اباعبدالرحمن حالت چطور است؟ عرض كرد اى اميرمؤمنان اگر با از دست دادن چشمانم حالم درست مىشد، راضى بودم چشمانم برود، فرمود:
چشمانت برايت چقدر ارزش دارد؟! عرض كرد به اندازه تمام دنيا، فرمود: بناچار خداوند به اين اندازه برايت عطا خواهد كرد، خداوند به مقدار درد و مصيبت عطا مىكند و نزد او اضافات زياد هم هست.
ربيع گفت: اى اميرمؤمنان، آيا شكايت برادرم عاصم بن زياد را نكنم زن وبچه وزندگى خود را ترك كرده و مشغول عبادت گرديده است، حضرت با ناراحتى و عصبانيت فرمود: «علىّ بعاصم» عاصم را براى من بياوريد، وقتى كه اورا آوردند و حضرت قيافه پژمرده و بهمريخته او را ديد به او صورت درهم كشيده و ابرو ترش نموده فرمود: عاصم اين چه وضع است؟!! عرض كرد اى اميرمؤمنان عبادت مىكنم، فرمود: واى بر تو عاصم، آيا خيال مىكنى خداوند كه به تو استفاده از لذت هارا مباح كرده، خوش ندارد از آن بهره ببرى؟ تو خوار (وكوچك) تر از آنى كه همچون فكرى بكنى، آيا نشنيدهاى خداوند فرموده: دو درياى مختلف (شور و شيرين، گرم و سرد) را در كنار هم قرار داد، در حالى كه با هم تماس دارند؛ رحمان: 19 از آن دو، لؤلؤ و مرجان خارج مىشود. رحمان: 22
و فرموده: دو دريا يكسان نيستند: اين يكى دريايى است كه آبش گوارا و شيرين و نوشيدنش خوشگوار است، و آن يكى شور و تلخ و گلوگير؛ (امّا) از هر دو گوشتى تازه مى خوريد و وسايل زينتى استخراج كرده مىپوشيد؛ و كشتى ها را در آن مىبينى كه آنها را مىشكافند (و به سوى مقصد پيش مىروند) تا از فضل خداوند بهرهگيريد، و شايد شكر (نعمت هاى او را) بجا آوريد! فاطر: 12
آگاه باش به خدا قسم نعمتهاى خدا را باكردار مبتذل (و مسخره) كردن بدتر است از با گفتار مسخره نمودن، در حالى كه شنيدهايد خدا فرموده است؛
و نعمت هاى پروردگارت را بازگو كن! (ضحى: 11)
و فرموده: «چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگان خود آفريده، و روزيهاى
پاكيزه را حرام كرده است؟!» بگو: «اينها در زندگى دنيا، براى كسانى است كه ايمان آوردهاند؛ (اگر چه ديگران نيز با آنها مشاركت دارند؛ ولى) در قيامت، خالص (براى مؤمنان) خواهد بود.» اين گونه آيات (خود) را براى كسانى كه آگاهند، شرح مىدهيم! اعراف: 32
خداوند مؤمنان را خطاب كرده و فرموده است؛
مَثَل (تو در دعوت) كافران، بسان كسى است كه (گوسفندان و حيوانات را براى نجات از چنگال خطر،) صدا مىزند؛ ولى آنها چيزى جز سر و صدا نمىشنوند؛ (و حقيقت و مفهوم گفتار او را درك نمىكنند. اين كافران، در واقع) كر و لال و نابينا هستند؛ از اين رو چيزى نمىفهمند! بقره: 171
و فرموده:
اى پيامبران! از غذاهاى پاكيزه بخوريد، و عمل صالح انجام دهيد، كه من به آنچه انجام مىدهيد آگاهم. مومنون: 51
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به بعضى از زنهايش فرمود: چرا تورا پريشان مو و آشفته حال و دماغ افتاده (يعنى ابرو ترش و اخمواو افسرده) مىبينم (چرا آرايش كرده و شاداب و خوشحال نيستى؟!)
عاصم عرض كرد اى امير مؤمنان پس شما (امام هستيد و معصوم) چرا لباس خشن مىپوشيد و غذاى غليظ مىخوريد، (هرشب دوهزار ركعت نماز مىخوانيد و نمىخوابيد، و باغلام خود قنبر يك جور لباس مىپوشيد پس ما چه بايد كنيم؟) فرمود: عاصم شيطان برايت دام خطرناك گسترده است، مرا جلوى چشم تو نگه داشته (و تورابه اين روز انداخته است)،
فرمود: خداوند لباس خشن و غذاى سخت را بر امامان عادل واجب نموده است كه فقر فقير به او فشار نياورد (من مسئوليت دارم و مورد توجه مردم ولى شماها اين گونه مسئوليتى نداريد، برو به زندگيت برس و به تكاليف شرعى خود عمل نما) عاصم در حضور آن حضرت لباسش را عوض كرد و به حال عادى
برگشت.(1)
با توجه به مانند آيات و روايتهاى مذكور، مىبينيم كه دين مقدس اسلام زندگى معتدل را سفارش كرده و تثبيت نموده است نه به آن شورى شور و نه به اين بى نمكى.
در تمام اديان آسمانى بلكه در ميان تمام جوامع بشرى، دستگيرى و كمك كردن و يارى رسانيدن به ندارها و مستمندان وبى سرپرستان، از صفات برجسته و مورد تشويق و تمجيد، مىباشد اگر فرد يا افرادى، كوچكترين عاطفه انسانى داشته باشد، نمىگويد: اگر كسى را (دراثر فقر وندارى يابى كسى و يتيمى و يا ضعف و ناتوانى جسمى و. و.) يا اينكه فرد افتادهاى را ديدى، تو هم لگدى بزن تا خورد و خمير و لِه شود بلكه دستور مىدهد، دست اورا بگير و بلندش كن و به دردش برس ببين چه عاملى سبب افتادن او شده است.
مخصوصاً احسان، در متون اخلاقي و ديني ما از همان آغاز يكي از فضايل اخلاقي دانسته شده است. مشروط بر اينكه به دور از رنگ و ريا و حب غير خدا، بلكه از سر طاعت و نيك سيرتي باشد. همينطور است انفاق، وقتي آدمي از آن چيزي به نيازمندان ببخشد كه خود دوستتر دارد يا بدان محتاجتر است.
اين دو فضيلت را جز آنكه به لحاظ نظري بر آنها تأكيد بسيار رفته است، عملا و در كردار اولياي الهي هم برجسته و چشمگير ميبينيم.
1) بحارالانوار: ج 42 ص 173 باب 124.
بسياري از مردم اگر كاملا بينياز شوند، راه طغيان و سركشي پيش ميگيرند و صلاح آنها اين است كه در حد معيني از روزي باشند كه نه موجب فقر گردد و نه موجب طغيان.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: دستها سه گونهاند: گيرنده، دهنده و نگهدارنده و از همه بهتر دست دهنده است.(1)
كاروان بشري به سوي مقصد مشخص خود در حركت است و ما انسانها در اين كاروان به صورت دسته جمعي حركت ميكنيم، در مسير راه به واماندگاني برخورد ميكنيم كه بايد آنها را ياري داد و كمبودهايي را ميبينيم كه بايد جبران كرد و با مشكلاتي مواجه ميشويم كه بايد در حل آن، تلاش ورزيد.
ياري دادن واماندگان، رفع كمبودها و پر كردن حفرهها انفاق است و مسئووليت همه انسانهاست. انفاق در فرهنگ لغت به معناي نفقه دادن، خرج كردن، دادن يا بخشيدن مال به كسي است. همچنين براي انفاق معاني متعددي ذكر شده است. از جمله:
1- پر كردن شكاف 2- مصرف كردن انباشته 3- از بين بردن فقر و نيازمندي
گاهي براي شخصي، يا جامعهاي حوادثي اتفاق ميافتد، اين پيشامدها مخصوص زمان و يا جامعه خاصي نيست. ناگهان زلزلهاي رخ ميدهد يا جنگي بوقوع ميپيوندد، سيلي براه افتاده، يا دزدي از راه ميرسد، كه بر اثر آن دسترنج سالها تلاش و كوشش بر باد ميرود و كمبودها و نابسامانيهايي را موجب ميگردد. قلبي شكسته، دستاني تهى، دلى داغديده مصدومى درمانده، يتيمي بيپناه يا مريضي گرفتار بر جاي ميماند و يا اين كه فردي يا خانوادهاي بر اثر بيكاري، ورشكستگي، بيماري و عدم در آمد كافي دچار فقر ميشود و به بدبختي و سيه روزي ميافتد. اكنون چه بايد كرد؟ قطعا عقل و شرع و وجدان، بي تفاوتي
1) كتاب نصايح، آية الله مشكيني، دفتر نشر الهادي، چاپ نوزدهم، 1379، ص 114.
نسبت به اين گونه افراد و رها كردن آنها را به حال خود نميپسندد، پس بايد جبران كرد. اما چگونه؟ طرح موفق اسلام در اين زمينه انفاق است.
اسلام در آيات و اخبار فراوان به ما دستور اكيد داده و اجر و پاداش بيشمار، معين نموده است كه دست يتيمان و بيچارگان را گرفته و آنها را تا سرحد امكان كمك نمائيم.
اميرمؤمنان عليه السلام پيرمردى را ديد در كنار راه نشسته گدائى مىكند فرمود: در جوانى از او كار كشيديد و در پيرى رهايش ساختيد (تاگدائى كرده و آبروى خود را بريزد!!) گفتند: اى اميرمؤمنان عليه السلام او نصرانى است فرمود: نصرانى باشد (مگر او به خوردن و آشاميدن و پوشيدن و مسكن و. و. نياز ندارد؟! بالاخره يك انسان است).
چرا خداوند عدهاي را محتاج انفاق قرار داد؟
ممكن است، براي هر فردي اين سؤال مطرح شود كه چرا بعضي از مردم محروم و نيازمند و مسكين هستند كه لازم باشد ديگران به آنها انفاق كنند. آيا بهتر نبود خداوند خودش به آنها هرچه لازم بود ميداد تا نيازي نداشته باشند كه به آنها انفاق شود. در پاسخ بايد گفت كه خداوند ميفرمايد:
«إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً»(1)
«خداوند روزيش را به هر كس كه بخواهد گشاده ميدارد و بر هر كس كه بخواهد تنگ، چرا كه او نسبت به بندگان آگاه و بينا است».
در حقيقت بايد گفت اين يك آزمون و آزمايش براي انسانهاست، چرا كه براي او همه چيز ممكن است، او ميخواهد بدينوسيله انسانها را تربيت كند و روح سخاوت وفداكاري و از خود گذشتگي را در آنها پرورش دهد.
به علاوه بسياري از مردم اگر كاملا بينياز بشوند راه طغيان و سركشي پيش ميگيرند و صلاح آنها اين است كه در حد معيني از روزي باشند، حدي كه نه
1) اسراء، آيه 30.
موجب فقر گردد و نه طغيان. از طرفي وسعت و تنگي رزق در افراد انسان بستگي به ميزان تلاش و كوشش آنها دارد. خداوند روزي را بر هر كس كه بخواهد تنگ يا گشاد ميدارد، اين حكمت اوست و حكمتش ايجاب ميكند كه هر كس تلاشش بيشتر باشد سهمش بيشتر و هر كس تلاشش كمتر محرومتر.
نظام تكوين ايجاب كرده كه خداوند زمين را با تمام مواهبش در اختيار بشر قرار دهد و آنها را در اعمال خود براي طي كردن مسير تكامل آزاد بگذارد و در عين حال غرايزي در او آفريده كه هر كدام او را به سويي سوق دهد و از طرفي نظام تشريح چنين ايجاب كرده كه قوانيني براي كنترل غرايز، تهذيب نفوس و تربيت انسانها از طريق ايثار و فداكاري و گذشت و انفاق قرار دهد و ايشان را كه استعداد رسيدن به مقام خليفه الهي را دارند از اين طريق به آن مقام منيع برساند. از طريق زكات تطهير نفوس كند و از راه انفاق بخل را از دلها بزدايد و فاصله طبقاتي را كه منشاء هزاران فساد در زندگي است از بين ببرد.(1)
در حديث قدسي داريم كه مصلحت برخي از بندگان بيماري و برخي ديگر سلامتي، برخي فقر و برخي ديگر بي نيازي است.(2)البته احاديث متعددي از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و اهل بيت (عليهم السلام) داريم كه خداوند در قيامت از فقرا به خاطر فقرشان عذر خواهي ميكند و اجر و پاداش ميدهد.
براى روشن شدن مطلب، آيات و اخبارى را در مورد انفاق بازگو مىنمايم توجه كنيد.
قال اللّه عزّ و جلّ
وَ يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ ... بقره 219 در اين آيه، سؤال درباره انفاق است، مىفرمايد: از
تو سؤال مىكنند چه چيز انفاق كنندبگو از مازاد نيازمندى هايتان.
خداوند آيات خود را چنين بيان مىكند شايد تفكر و انديشه كنيد و بلافاصله در آيه بعد، مركز اصلى فكر و انديشه را چنين بيان مىكند: در دنيا و آخرت (فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ).
در تفسير درّ المنثور، در شأن نزول اين قسمت از آيه، از ابن عباس، چنين نقل شده كه گروهى از صحابه و ياران پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) سؤال كردند (اينكه مىگوييد در راه خدا انفاق كنيد) ما نمىدانيم چه مقدار از اموال خود را انفاق كنيم آيا همه را در راه خدا به نيازمندان بدهيم يا مقدارى از آن را.
در پاسخ آنها آيه فوق، نازل گرديد و به آنها دستور داد در انفاق خود رعايت عفو كنيد،
عفو بمعناى حد وسط و ميانه هر چيز، و مقدار اضافى چيزى، و بهترين قسمت مال، يعنى در انفاق حد وسط را رعايت كنيد و يا مقدار اضافى از نيازمنديهاى خود را انفاق نمائيد و يا به هنگام انفاق به سراغ قسمتهاى بى ارزش مال نرويد، از بهترين قسمتها كه بر گرفتن آن براى خودتان به خاطر مرغوبيت سهل و آسان است در راه خدا نيز از همان انفاق كنيد.
در روايات اسلامى نيز، آيه مذكور به همين معنى تفسير شده است.
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مىخوانيم كه فرمود: العفو الوسط: منظور از عفو (در آيه فوق) حد وسط است.
و در تفسير على بن ابراهيم مىخوانيم لا اقتار و لا اسراف: نه سختگيرى باشد و نه اسراف.
و در مجمع البيان از امام باقر عليه السلام آمده است: عفو، مازاد خوراك سال است.
لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ آرى بايد تمام كارها در زندگى مادى و معنوى، توأم با فكر و انديشه، انديشهاى كه بايد در تمام زمينهها انجام گيرد، براى نيازمنديهاى جسم و جان، روح و بدن، چرا كه دنيا و آخرت به هم مربوطند، و ويرانى هر يك در
ديگرى اثر مىگذارد.
اصولا انديشه درباره يكى از اين دو به تنهائى نمىتواند ترسيم صحيحى، از واقعيت اين عالم، در اختيار انسان بگذارد، چرا كه هر يك از اين دو، بخشى از اين عالم است، دنيا بخش كوچكتر، و آخرت بخش عظيمتر و آنها كه تنها درباره يكى از اين دو مىانديشند، تفكر درستى از عالم هستى ندارند.
شرايط انفاق ارزشمند
قرآن كريم شرايط انفاق ارزشمند را در آيات مختلف بيان كرده كه از جمع آن ميتوان ده شرط آن را مورد توجه قرار داد.
1- از بهترين قسمت مال انتخاب شود نه از اموال كم ارزش.
«اي كساني كه ايمان آوردهايد از اموال پاكيزهاي كه به دست آوردهايد يا از زمين براي شما خارج ساختهايم انفاق كنيد، و به سراغ قسمتهاي ناپاك براي انفاق نرويد، در حالي كه خودتان حاضر نيستيد آنها را بپذيريد. مگر از روي اغماض، و بدانيد خداوند بينياز و شايسته ستايش است».(1)
2- از اموالي كه مورد نياز انسان است، باشد.
«آنها ديگران را بر خود مقدم ميدارند، هر چند خود به طور شديد نيازمند باشند».(2)
3- به كساني انفاق كنيد كه سخت نيازمندند، و اولويتها را در نظر گيريد.
«انفاق شما بخصوص براي نيازمنداني باشد كه در راه خدا در محاصره قرار
گرفتهاند».(1)
4- انفاق اگر مخفي باشد بهتر است.
«هرگاه آنها را مخفي ساخته و به نيازمندان بدهيد براي شما بهتر است».(2)
5- هرگز منت و آزاري با آن همراه نباشد.
«اي كساني كه ايمان آوردهايد، انفاقهاي خود را با منت و آزار باطل نكنيد».(3)
6- انفاق بايد توأم با اخلاص و نيت پاك باشد.
«كساني كه اموالشان را براي جلب خشنودي خداوند انفاق ميكنند».(4)
7- آنچه را انفاق ميكند كوچك و كم اهميت بشمرد، هر چند ظاهرا بزرگ باشد.
«به هنگام انفاق منت مگذار و آنرا بزرگ مشمار».(5)
8- از اموالي باشد كه به آن دل بسته است و مورد علاقه اوست.
«هرگز به حقيقت نيكوكاري نميرسيد، مگر اينكه از آنچه دوست داريد انفاق كنيد».(6)
9- هرگز خود را مالك حقيقي تصور نكند، بلكه خود را واسطهاي ميان خالق و خلق بداند.
«انفاق كنيد از آنچه خداوند شما را نماينده خود در آن قرار داده است».(7)
10- انفاق بايد از اموال حلال باشد، چرا كه خداوند فقط آن را ميپذيرد.
«خداوند شما، از پرهيزگاران قبول ميكند»(8)
صدقه كه بخشي از انفاق مستحب به شمار ميرود نيز شرايطي دارد كه در روايتي از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده است. كه ايشان فرمودند: هفت چيز صدقه را زينت بخشد و بالا برد:
1- حلال بودن 2- در تنگدستي 3- پيش از مرگ 4- جنس خوب 5- مخفي بودن 6- بي منت بودن 7- از حدود تجاوز نكردن.(1)
همچنين پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: چون صدقه از دست صاحبش بيرون رود، پنج كلمه گويد: من فاني بودم، جاويدم كردي. كوچك بودم، بزرگم كردي، دشمن تو بودم، دوستم كردي. تو مرا حفظ ميكردي، اينك من تا قيامت نگهبان تو هستم(2)
در روايت ديگري از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده كه ايشان فرمودند: صدقه دهندگان پنج امتياز دارند: بر آمدن حاجات، نجات از سختيها، وسعت روزي، نجات از مرگ بد، آمرزش گناهان، و طول عمر با رزق فراوان.(3)
از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه راجع به صدقه از شيطان پرسيدم كه چرا جلوگيري ميكني؟ گفت: اي محمد چون ببينم كسي صدقه ميدهد گويا اره بر سر من نهادهاند و مانند چوب ميبرند، پرسيدم: چرا؟ گفت: صدقه پنج خاصيت دارد: مال را زياد ميكند، بيمار را شفا ميدهد، بلا را دور ميكند، صاحبش چون برق جهنده از پل صراط بگذرد و بيحساب وارد بهشت شود.(4)
در عبارتي ديگر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: هر كس صدقهاي بدهد، براي او در برابر هر درهم آن، مانند كوه احد از نعمتهاي بهشتي برخوردار خواهد بود.(5)
اعتدال در انفاق
با اينكه انفاق از مهمترين مسائلى است كه اسلام و قرآن، روى آن تكيه كرده، ولى با اين حال اجازه نمىدهد، بى حساب و افراطى باشد.
آن چنان كه زندگى انفاق كننده را دچار نابسامانى كند، آيه فوق بنابر بعضى از
تفاسير، ناظر به همين معنى است، و نيز مىتواند اشاره به اين حقيقت باشد كه بعضى از افراد، براى شانه خالى كردن از زير بار اين دستور مهم اسلامى غالبا نيازهاى خودشان را مطرح مىكنند، قرآن مىگويد: بسيارى از شما اضافات و زوايدى از زندگى خود داريد حد اقل از آنها انتخاب كنيد و انفاق نمائيد.
در باره اعتدال و ميانه روى، حتى در انفاق و عبادت، قبلا صحبت كرديم كه طورى نباشد شخص انفاق كننده با تندروى در انفاق زندگى خود را فلج كند و اولاد خود را به مشكلات گرفتار نمايد و نه به گونهاى باشد كه دستش را ببندد و خيرى از او براى محتاجان و نيازمندان، نرسد بلكه نه افرط و نه تفريط.
در عبادت هم بدينگونه است، نه خودرا غرق در عبادت كند كه به وظايف شرعى و اخلاقى خود در برابر اهل و عيال، عمل نكند و با بهانه عبادت آنها را در جامعه رها كرده و به گدائى يا خود فروشى و. و. وادار كند و نه طورى از خدا و اوامر او كنارهگيرى نمايد و به وظايف الهى خود، بى اعتنا شود، بلكه حد وسط زندگى و انفاق و عبادت نمايد، نه به آن شورى شور و نه به اين بى نمكى!!.
انفاق كنندگان نمونه
البته در طول تاريخ بشريت انفاف كنندگان و دستگيرى از افتادگان و بيچارگان، زياد است ولى من به چند نفر از سروران و بزرگواران اسلام نام مىبرم.
1- علي (عليه السلام) پس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با سخاوتترين مردم به شمار ميرود؛ تا آنجا كه سه شبانه روز با همسرش زهرا، و دو فرزندش حسن و حسين روزه گرفتند و قوتشان را به مسكين و يتيم و اسير دادند و خود با آب افطار كردند و اين آيه در حق آنها نازل شد كه:
«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً. إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً. إِنَّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً»
و نيز يكبار امام علي (عليه السلام) تمام مايملك خود را در راه خدا انفاق كرد و آن هنگامي بود كه حضرت فقط چهار درهم داشتند، كه يكي را شب هنگام و ديگري را روز و درهم سومي را پنهاني و چهارمي را آشكارا انفاق فرمود(1)
و سپس اين آيه نازل شد: «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً»
البته توجه داشته باشيد اين گونه انفاقها ايثار بود نه اسراف كه خودشان عارف به مسائل خود بودند.
اثر اجتماعي انفاق به دست آوردن دلها، محبت به ديگران، استمرار دوستيها و زياد شدن دوستان است.
كه حتي دشمن او، معاويه شهادت ميدهد: «اگر علي انباري از طلا و انباري از كاه داشته باشد، نخست انبار طلا را در راه خدا انفاق ميكند و هيچ براي خود نگه نخواهد داشت».(2)
مولي (عليه السلام) ميفرمايد: اي سفيدها «نقرهها و دراهم» و اي زردها «دينارها و طلاها» برويد غير از علي را فريب دهيد كه علي فريب شما را نخواهد خورد.(3)
2- امام حسن عليه السلام
در احوالات امام حسن (عليه السلام) وارد شده است كه مردي خدمت آن حضرت رسيد و اظهار فقر و پريشاني كرد. حضرت خزانهدار خود را خواست و فرمود، چه مقدار مال نزد توست؟
عرض كرد دوازده هزار درهم، فرمود آن را به اين مرد فقير بده و من از او خجالت ميكشم. خزانهدار عرض كرد ديگر چيزي از براي مخارج باقي نميماند. فرمود تو آن را به فقير بده و حسن ظن به خدا داشته باش، حق تعالي تدارك ميفرمايد. پس از آنكه خزانهدار آنرا به او داد، حضرت او را طلبيد و عذر خواهي كرد و فرمود ما حق تو را نداديم، لكن آن قدر كه نزد ما بود به تو داديم.
همچنين حضرت مجتبي (عليه السلام) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارايي خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم كرده، نصف آن را براي خود نگه داشت و نصف ديگر را در راه خدا بذل و بخشش كرد.(1)
ميمون بن مهران ميگويد: من در پيشگاه امام مجتبي (عليه السلام) مشرف بودم در حالي كه ايشان معتكف بودند. مردي به محضرشان شرفياب شد و عرض كرد: مقروضم و چون قدرت پرداخت آن را ندارم، طلب كارم ميخواهد مرا به زندان بيفكند. امام حسن (عليه السلام) فرمود: پولي ندارم كه دين شما را ادا كنم. آن شخص به امام (عليه السلام) عرض كرد: شما اگر بياييد با طلبكارم صحبت كنيد. ممكن است به پاس حرمت شما مرا به زندان نبرد. ميمون بن مهران ميگويد: ديدم حضرت آماده شد كه كفن بپوشد و از مسجد خارج شود. عرض كردم: آيا فراموش كردهايد كه در حال اعتكاف هستيد و معتكف نبايد در حال اعتكاف از مسجد خارج شود. امام (عليه السلام) فرمود: فراموش نكردم، ولي پدرم از جدم رسول اكرم (عليه السلام) نقل كرد كه: اگر كسي گرهاي از كار مسلمين يا شخص مؤمني بگشايد و حاجت او را بر آورده سازد. مانند آن است كه نه هزار سال خداوند را عبادت كرده، روزها را به روزه و شبها را به شب زندهداري سپري كرده باشد.(2)
3- امام حسين عليه السلام
ابن عساكر از مورخان نامي كه كتاب وي از معروفترين كتب تاريخي است، ميگويد: شخص مستمندي در كوچههاي مدينه به راه افتاد تا به در خانه امام حسين (عليه السلام) رسيد. در خانه را كوبيد و شروع كرد به خواندن اشعاري به اين مضامين:
«كسي كه حلقه در خانه تو را بكوبد نا اميد بر نميگردد. تو صاحب جود و معدن كرم هستي ...». امام حسين (عليه السلام) در حال نماز بود، صداي كوبيدن در و تقاضاي سائل را كه شنيد، نماز خود را با سرعت به پايان رساند از منزل بيرون آمد. به چهره مرد سائل نگاه كرد، فقر و تنگدستي از چهرهاش ميباريد، امام به داخل خانه بازگشت و از قنبر سؤال كرد: از وجوه مربوط به مخارج زندگي ما چيزي نزد تو مانده است؟ قنبر جواب داد: دويست درهم موجود است كه فرموديد در ميان اهل بيت شما تقسيم كنم. فرمود: آن را بياور، زيرا كسي آمده كه به گرفتن آن سزاوارتر است امام پولها گرفت و از خانه خارج شد و آن را به مرد سائل داد و شعري با اين مضمون سرود:
«اي مرد اين پول را از من بگير و*** من عذر ميخواهم و بدان نسبت به تو مهربانم.
البته اگر وضع به اين گونه نبود و امكانات مادي اهل بيت بهتر از اين بود، آسمان كرم ما باران رحمت خود را بر زندگاني تو فرو ميريخت و زندگاني پژمرده تو را به صورت گلستاني در ميآورد. شرايط روزگار اين گونه است كه امكانات در دست ديگران بوده، دست ما خالي باشد.»
مرد عرب پولها را گرفت و با خوشحالي مراجعت كرد، در حالي كه اشعاري با اين مضامين را با خود زمزمه ميكرد:
«شما پاك و مطهريد، هر كجا كه نام شما برده شود، درود و تحيات الهي همراه آن است، شما برتريد و علم كتاب در نزد شماست. آن كسي كه وابسته به خاندان شما
نباشد، مايه افتخار و مباهاتي ندارد.»(1)
ابن شهر آشوب در كتاب «مناقب» نقل ميكند: پس از شهادت امام حسين (عليه السلام) اثر زخمي بر پشت مبارك او ديده شد، از امام سجاد راجع به آن سؤال كردند، فرمودند: اثر آن انبانهاي غذايي است كه به پشت مبارك خود ميگرفت و در تاريكي شب براي بيوه زنان و يتيمان و مساكين ميبرد.
4- امام سجاد عليه السلام
در زندگي امام سجاد (عليه السلام) است كه در شبهاي تاريك غذا به در خانه فقرا ميبرد و صورت خود را ميپوشاند تا كسي او را نشناسد. او از هم غذا شدن با فقرا و مساكين لذت ميبرد و حتي با دست خود لقمه به دهان آنها ميگذارد. امام صادق (عليه السلام) ميفرمايد: على بن الحسين عليهما السلام شبانه انباني كه حاوي كيسههاي درهم و دينار بود، بر دوش ميكشيد و در كوچههاي مدينه به راه ميافتاد و خانه به خانه در ميزد و هر كس خارج ميشد به او عطا ميكرد.
امام سجاد در روز جمعهاي به كنيز خود فرمود: امروز روز جمعه است، به همه سائلين احسان كنيد. عرض كرد آقا، همه مستحق نيستند، فرمودند: شايد بعضي مستحق باشند و ما مغضوب شويم.(2)
انفاق و احسان امام رضا عليه السلام
جود و بخشش، احسان به تهى دستان، اداى قرض بدهكاران، اطعام مؤمنان و كمك به گرفتاران، جزء سيره پيامبر اكرم و ائمه معصوم عليهم السلام بوده است.
امام رضا عليه السلام نيز در حد امكان بدين سيره ادامه مىداد.
اسحاق نوبختى گفته است: مردى خدمت امام رضا عليه السلام رسيد و عرض كرد، «به اندازه شأن خودت به من احسان كن»، «فرمود بدين مقدار قدرت ندارم.»
عرض كرد: «پس به مقدار شأن من بده.»
فرمود: «اين مقدار امكان دارد.»
آن گاه به غلام خود دستور داد دويست دينار به آن مرد بدهد.
امام رضا عليه السلام در خراسان، در روز عرفه، مجموع اموال خود را در راه خدا انفاق كرد.
فضل بن سهل عرض كرد: «اين بخشش شما به صلاح نبود و زيان دارد.»
فرمود: «زيان نيست، بلكه عين منفعت است. چيزى را كه در راه خدا و به منظور پاداش اخروى داده مىشود، زيان به شمار نياور.»(1)
معمر بن خلّاد گفته است: هنگامى كه امام رضا عليه السلام غذا مىخورد، ظرفى را نزديك سفره مىگذاشت و از بهترين غذاها مقدارى را درآن ظرف مىريخت. آن گاه دستور مىداد آن را به فقرا بدهند. او در اين حال، اين آيه را مىخواند: «فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ».
سپس مىفرمود: «خداى عزّوجلّ مىدانسته كه هر كسى قدرت آزاد كردن بنده را ندارد، بدين جهت اطعام را وسيله بهشت رفتن قرار داد.».(2)
غفّارى گفته است: مردى از آل ابى رافع، به نام فلان، مبلغى از من طلبكار بود، طلب خود را با اصرار از من مطالبه مىكرد و من قدرت پرداخت آن را نداشتم. از اين جهت، نماز صبح را در مسجد پيامبر خواندم و به سراغ امام رضا عليه السلامحركت كردم كه در آن زمان در عريض بود. وقتى به آن جا رسيدم، امام را ديدم كه پيراهنى پوشيده و عبايى بر تن داشت و سوار بر الاغ بود.
من از آن حضرت، خجالت كشيدم و چيزى نگفتم. وقتى او به من رسيد به من نگاه كرد. من سلام كردم و گفتم: «فلان كس كه دوستدار شماست، از من طلبى دارد و در مطالبه آن، مرا رسوا ساخته است.» گمان مىكردم آن حضرت به آن شخص توصيه مىكند كه دست از مطالبه بردارد. البته، مقدار بدهى خودم را نگفتم. آن
حضرت، به من فرمود: «بنشين تا برگردم».
من در همان جا ماندم تا مغرب شد و نماز مغرب را خواندم. روزه دار هم بودم.
خسته شدم و قصد انصراف داشتم كه حضرت ظاهر شد و گروهى اطرافش را گرفته بودند. عرض حاجت مىكردند و به آنان صدقه مىداد. بعد از آن، داخل خانه شد و مرا نيز به داخل دعوت كرد. داخل شدم و با هم نشستيم. من، از ابن مسيب، امير مدينه برايش صحبت كردم. وقتى سخن من تمام شد، فرمود: «گمان مىكنم هنوز افطار نكردهاى» عرض كردم: «نه» پس دستور داد برايم غذا آوردند و به غلامش فرمود، با من غذا بخورد. بعد از صرف غذا، به من فرمود: «اين متكا را كنار بزن و آن چه زير آن موجود است، براى خودت بردار.»
به دستورش عمل كردم و دينارهاى موجود را برداشتم و در آستين لباسم جاى دادم. به چهار نفر از غلامانش دستور داد تا منزل مرا همراهى كنند.
عرض كردم: «مأموران ابن مسيّب گشت دارند و من كراهت دارم آنان مرا با غلامان شما ببينند.»
فرمود: «حق با توست.» آن گاه از غلامانش خواست، از هر جا من گفتم، برگردند.
وقتى نزديك منزل خودم رسيدم به غلامان گفتم: برگرديد.
داخل منزل شدم و چراغ را روشن كردم. پولها را شمردم، چهل و هشت دينار بود، با اين كه بدهى من بيش از بيست و هشت دينار نبود. يكى از آن دينارها، درخشش خاصى داشت و توجّه مرا به خود جذب كرد. وقتى آن را نزديك چراغ بردم، ديدم بر رويش نوشته: «بدهى تو، بيست و هشت دينار است. بقيه نيز مال خودت باشد.» اين، در حالى بود كه به خدا سوگند، من به طور دقيق نمىدانستم آن شخص چه قدر از من طلب دارد.(1)
ياسر خادم گفته است: «وقتى امام رضا عليه السلام در خلوت مىنشست، همه
1) الارشاد، ج 2، ص 255 و بحارالأنوار، ج 49، ص 97.
خدمتكاران كوچك و بزرگ را دعوت مىكرد و با آنان سخن مىگفت و انس مىگرفت. وقتى هم بر سر سفره غذا مىنشست، همه را براى صرف غذا فرا مىخواند.»(1)
البته از امام زادگان و ساير اشخاص عادى زيادند كسانى از مستمندان و افتادگان دستگيرى كردهاند، در زمان خودمان از خيلىها سراغ داريم حتى از آنان كه زيادپابند فروع دين نبودند اما عمل انفاق و به كمك و دستگيرى از زمين خوردگان، از آنها سرزده كه قابل تقدير است.
باتجربه ثابت شده است كه اگر فقير و ندارى، در همسايگى يا همشهرى، دارا و غنى باشد، و غنى از دارائى خود به آن فقير كمكى نداشته و يارى نرسانده باشد، فقير دائم در مغزش مىپيچد كه از آن غنى، چگونه انتقام بكشد و ضربه بزند، علت اين كار هم روشن است، هيچ كس تحمل ندارد كه خود و بچههاى آن فرد، در رفاه و آسايش زندگى كنند و بچههاى اين فقير در گرسنگى و گريه و زارى، روز و شبشان را سپرى نمايند.
لذا اگر جامعه يا فردى مىخواهد، زندگى راحت داشته باشد بايد از دارائى و امكانات خود، مايه گذارد و از مال و ثروت خود به آن كه ندارد، كمك كرده و از او دستگيرى نمايد.
و گرنه جان و مالش، هيچوقت روى امنيت و آرامش نخواهد ديد، چون مسئله
1) بحارالأنوار، ج 49، ص 164. امينى، ابراهيم، امامت و امامان عليهم السلام، ص: 305
طبيعى است، در اثر فشار روحى و جسمى، روزى گرسنه، كينه و عقده خود را به سير و مرفّه، خالى خواهد كرد.
و نيز مىدانيم اگر دشمنى به كشور و ميهن حمله نمايد و براى دفاع از وطن و محافظت از ناموس خود، به كمك جانى و مالى، نياز باشد، بايد صاحبان امكان و دارائى، از بذل مال و جان، مضايقه نكنند.
به خاطر پيش نيامدن اين جريان ها و حفظ امنيت فردى و اجتماعى و جلوگيرى از گرفتارى در دست دشمن و پيشگيرى از فتنه وفساد، خداوند در قرآن كريم دستور مىدهد.
وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ بقره: 195 و در راهِ خدا، انفاق كنيد! و (با ترك انفاق و يا با اسراف در دست و دل بازى،) خود را به دست خود، به هلاكت نيفكنيد! (كه خود يا اهل و عيالت را خاكستر نشين كنيد) و نيكى نمائيد! كه خداوند، نيكوكاران را دوست مىدارد.
اين آيه تكميلى است بر آيات جهاد كه قبل از اين آيه آمده است، زيرا جهاد به همان اندازه كه به مردان با اخلاص و كار آزموده نيازمند است به اموال و ثروت نيز احتياج دارد، جهاد هم نفرات آماده از نظر روحى و جسمى لازم دارد، و هم انواع سلاح و تجهيزات جنگى، درست است كه عامل تعيين كننده سرنوشت جنگ در درجه اول سربازاناند، ولى سرباز بدون وسايل و تجهيزات كافى (اعم از سلاح، مهمات، وسيله نقل و انتقال، مواد غذائى، وسايل درمانى) كارى از او ساخته نيست.
لذا در اسلام تامين وسايل جهاد با دشمنان از واجبات شمرده شده و از جمله در آيه مورد بحث با صراحت دستور مىدهد، و مىفرمايد: در راه خدا انفاق كنيد و خود را به دست خويش به هلاكت نيفكنيد.
مخصوصا در عصر نزول اين آيات، بسيارى از مسلمانان، شور و شوق جهاد در سر داشتند، ولى چون وسايل جنگ را هر كس شخصا فراهم مىكرد و بعضى فقير و
نيازمند بودند.
آن چنان كه طبق آيه 92 سوره توبه گريه مىكردند و اشك مىريختند كه چرا وسيله شركت در جنگ ندارند: تَوَلَّوْا وَ أَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلَّا يَجِدُوا ما يُنْفِقُونَ، آرى در چنين شرايطى نقش انفاقها بسيار مهم و سرنوشت ساز بود.
جمله وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ (با دست خويش خود را به هلاكت نيفكنيد) هر چند در مورد ترك انفاق، براى جهاد اسلامى وارد شده، ولى مفهوم وسيع و گستردهاى دارد كه موارد زياد ديگرى را نيز شامل مىشود، از جمله اينكه انسان حق ندارد از جادههاى خطرناك (چه از نظر ناامنى و چه عوامل جوى يا غير آن) بدون پيشبينىهاى لازم بگذرد، يا غذائى كه به احتمال قوى آلوده به سم است تناول كند، و يا حتى در ميدان جهاد بدون نقشه و برنامه وارد عمل شود، در تمام اين موارد، انسان بىجهت جان خود را به خطر انداخته و مسؤول است.
ولى اينكه بعضى از ناآگاهان، هر گونه جهاد ابتدائى را القاء نفس در هلاكت پنداشتهاند، و گاه تا آنجا به پيش مىروند كه قيام سالار شهيدان امام حسين (عليه السلام) در كربلا را مصداق آن مىشمرند، ناشى از نهايت نادانى و عدم درك آيه است، زيرا القاى نفس در هلاكت مربوط به جائى است كه هدفى بالاتر از جان در خطر نباشد، و الا بايد جان را فداى حفظ آن هدف مقدس كرد، همان گونه كه امام حسين (عليه السلام) و تمام شهيدان راه خدا اين كار را كردند.
آيا اگر كسى ببيند جان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در خطر است و خود را سپر براى حفظ او كند همان كارى كه! اميرمؤمنان (عليه السلام) در جنگ احد كرد و يا در ليلة المبيت آن شبى كه در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خوابيد) چنين كسى القاء نفس در هلاكت كرده و كار خلافى انجام داده؟! آيا بايد مىنشست تا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را به قتل برسانند و بگويد القاء نفس در هلاكت جايز نيست.
حق اين است كه مفهوم آيه روشن است و تمسك به آن در اين گونه موارد نوعى ابلهى است.
آرى اگر هدف آن قدر مهم نباشد كه ارزش جان باختن را داشته باشد و يا اگر مهم است راه حلهاى بهتر و مناسبترى دارد، در چنين جائى نبايد جان خويشتن را به خطر انداخت (موارد تقيه مجاز نيز از همين قبيل است).
در آخر آيه دستور به نيكوكارى داده، مىفرمايد: و نيكى كنيد كه خداوند نيكوكاران را دوست دارد (وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ).
منظور از احسان چيست؟
احسان معمولا به معنى نيكو كارى تفسير مىشود، ولى گاه معنى وسيعترى براى آن ذكر شده، و آن هر گونه عمل صالح، بلكه انگيزههاى عمل صالح است چنانكه در حديثى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مىخوانيم كه در تفسير احسان فرمود: ان تعبدالله كانك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك: احسان آن است كه خدا را آن چنان پرستش كنى كه گوئى او را مىبينى و اگر تو او را نمىبينى او تو را مىبيند.
بديهى است هنگامى كه انسان، چنان ايمان به خدا داشته باشد كه گوئى او را مىبيند و او را در همه حال حاضر و ناظر بداند به سراغ اعمال صالح مىرود، و از هر گونه گناه و معصيت خوددارى مىنمايد.
انفاق سبب پيشگيرى از هلاكت جامعهها.
در اينكه ميان دو جمله وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ، آيا ارتباطى وجود دارد يا نه، با توجه به اينكه تمام تعبيرات قرآن حساب شده است، حتما ميان اين دو رابطهاى است و به نظر مىرسد رابطه اين است اگر انفاق در مسير جهاد و فى سبيل الله نكنيد، خود را با دست خويش به هلاكت افكندهايد، بلكه مىتوان مساله را از اين فراتر برد و گفت: اين آيه گر چه در ذيل آيات جهاد آمده است ولى بيانگر يك حقيقت كلى و اجتماعى است و آن اينكه چنانكه در اول سخنم گفتم، انفاق به طور كلى سبب نجات جامعهها از مفاسد كشنده است، زيرا هنگامى كه مساله انفاق به فراموشى سپرده شود، و ثروتها در دست گروهى معدود
جمع گردد و در برابر آنان اكثريتى محروم و بينوا وجود داشته باشد ديرى نخواهد گذشت كه انفجار عظيمى در جامعه به وجود مىآيد، كه نفوس و اموال ثروتمندان هم در آتش آن خواهد سوخت و از اينجا رابطه مساله انفاق و پيشگيرى از هلاكت روشن مىشود.
بنابر اين انفاق، قبل از آنكه به حال محرومان مفيد باشد به نفع ثروتمندان است، زيرا تعديل ثروت حافظ ثروت است.
امير مؤمنان على (عليه السلام) در يكى از كلمات قصارش به اين حقيقت اشاره فرموده، مىگويد: حصنوا اموالكم بالزكاة: اموال خويش را با دادن زكات حفظ كنيد.
و به تعبير بعضى از مفسران، خوددارى از انفاق فى سبيل الله هم سبب مرگ روح انسانى به خاطر بخل خواهد شد، و هم مرگ جامعه به خاطر عجز و ناتوانى، مخصوصا در نظامى همچون نظام اسلام كه بر نيكو كارى بنا شده است.
سوء استفاده از مضمون آيه
همانگونه كه اشاره كرديم بعضى از عافيت طلبان براى فرار از جهاد فى سبيل الله به جمله وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ (با دست خويش، خود را به هلاكت نيفكنيد) چسبيدهاند و رسوائى را به آنجا رسانيده كه قيام امام حسين (عليه السلام) را در عاشورا كه سبب نجات و بقاى اسلام در برابر دشمنانى همچون بنى اميه شد، مصداق اين آيه شمردهاند، غافل از اينكه اگر اين باب گشوده شود، جهاد به كلى بايد تعطيل گردد، اصولا تهلكه با شهادت دو مفهوم متباين دارد، تهلكه به معنى مرگ بىدليل است در حالى كه شهادت قربانى شدن در راه هدف و نايل گشتن به حيات جاويدان است
بايد به اين حقيقت توجه داشت كه جان انسان، ارزشمندترين سرمايه وجود او نيست، ما حقايقى باارزشتر از جان داريم، ايمان به خدا، آيين اسلام، حفظ قرآن و اهداف مقدس آن، بلكه حفظ حيثيت و آبروى جامعه اسلامى، اينها اهدافى والاتر از جان انسان است كه قربان شدن در راه آن هلاكت نيست، و هرگز از آن نهى
نشده.
در حديثى مىخوانيم كه: گروهى از مسلمانان براى جهاد به قسطنطنيه رفته بودند يكى از مردان شجاع حمله به لشكر روم كرد و داخل در صفوف آنها شد يكى از حاضران گفت: القى بيديه الى التهلكة: خود را با دو دست خويش به هلاكت انداخت اينجا بود كه ابو ايوب انصارى برخاست و فرياد زد: اى مردم! چرا اين آيه را بد تفسير و تاويل مىكنيد؟ اين آيه درباره ما طايفه انصار نازل شد، هنگامى كه خداوند دينش را عزت داد و ياورانش فزونى گرفتند بعضى از ما به ديگرى مخفيانه به گونهاى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نشنود، چنين گفتند كه اموال ما از دست رفت، و خداوند اسلام را عزيز و يارانش را زياد كرد، ما اگر در مدينه بمانيم به اموال از دست رفته خود برسيم بهتر است، اين آيه بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نازل شد و به ما فرمود:
انفاق در راه خدا كنيد و خويشتن را به هلاكت نيفكنيد و منظور از هلاكت، اقامت در مدينه براى اصلاح اموال و ترك جهاد بود(1)
ص: 35 ببعد.
از چه اموالى بايد انفاق كرد؟
بقره: 267- اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از قسمتهاى پاكيزه اموالى كه (از طريق تجارت) به دست آوردهايد، و از آنچه از زمين براى شما خارج ساختهايم (از منابع و معادن و درختان و گياهان)، انفاق كنيد! و براى انفاق، به سراغ قسمتهاى ناپاك نرويد در حالى كه خود شما، (به هنگام پذيرش اموال،) حاضر نيستيد آنها را بپذيريد، مگر از روى اغماض و كراهت! و بدانيد خداوند، بى نياز و شايسته ستايش است.(2)
( بفره: 267)
1) با تغييراتى و اضافاتى از تفسير نمونه ج: 2
2) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِيهِ إِلَّا أَنْ تُغْمِضُوا فِيهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ
از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه اين آيه در باره جمعى نازل شد كه ثروتهائى از طريق رباخوارى در زمان جاهليت جمعآورى كرده بودند و از آن در راه خدا انفاق مىكردند، خداوند آنها را از اين كار نهى كرد.
و دستور داد از اموال پاك و حلال در راه خدا انفاق كنند.
در تفسير مجمع البيان پس از نقل اين حديث، از على (عليه السلام) نقل مىكند كه حضرت فرمود: اين آيه در باره كسانى نازل گرديد كه به هنگام انفاق خرماهاى خشك و كم گوشت و نامرغوب را با خرماى خوب مخلوط مىكردند و بعد انفاق مىنمودند به آنها دستور داده شد كه از اين كار به پرهيزند.
انفاق بايد از اموال پاكيزهاى كه (از طريق تجارت) به دست آوردهايد و از آنچه از زمين براى شما خارج كردهايم (از منابع و معادن زير زمينى و از كشاورزى و زراعت و باغ) انفاق كنيد
اين دستور به تمام انواع درآمدها را شامل مىشود، زيرا سرچشمه تمام اموالى كه انسان دارد، زمين و منابع گوناگون آن است حتى صنايع و دامدارى و مانند آن، همه از زمين مايه مىگيرد.
اين تعبير ضمنا اشارهاى به اين حقيقت است كه ما منابع اينها را در اختيار شما گذاشتيم بنابر اين نبايد از انفاق كردن بخشى از طيبات و پاكيزهها و سرگل آن در راه خدا دريغ كنيد.
از آنجا كه بعضى از مردم عادت دارند هميشه از اموال بى ارزش و آنچه تقريبا از مصرف افتاده و قابل استفاده خودشان نيست انفاق كنند و اينگونه انفاقها علاوه بر اينكه سود چندانى به حال نيازمندان ندارد، يك نوع اهانت و تحقير نسبت به آنها است، و موجب تربيت معنوى و پرورش روح انسانى نيز نمىباشد، اين جمله صريحا مردم را از اين كار نهى مىكند و آن را با دليل لطيفى همراه مىسازد، و آن اينكه، شما خودتان حاضر نيستيد اينگونه اموال را بپذيريد مگر از روى كراهت و ناچارى چرا در باره برادران مسلمان، و از آن بالاتر خدايى كه در راه او انفاق
مىكنيد و همه چيز شما از او است راضى به اين كار مىشويد.
در حقيقت، آيه به نكته لطيفى اشاره مىكند كه انفاق در راه خدا، يك طرفش مؤمنان نيازمندند، و طرف ديگر خدا، و با اين حال اگر اموال پست و بى ارزش انتخاب شود، از يك سو تحقيرى است نسبت به نيازمندان كه ممكن است على رغم تهيدستى مقام بلندى از نظر ايمان و انسانيت داشته باشند و روحشان آزرده شود و از سوى ديگر سوء ادبى است نسبت به مقام شامخ پروردگار.
شك نيست كه انفاق در راه خدا براى تقرب به ذات پاك او است و مردم هنگامى كه مىخواهند به سلاطين و شخصيتهاى بزرگ تقرب جويند، بهترين اموال خود را به عنوان تحفه و هديه براى آنها مىبرند، در حالى كه انسانهاى ضعيفى همچون خودشاناند، چگونه ممكن است انسان به خداوند بزرگى كه تمام عالم هستى از اوست، به وسيله اموال بى ارزش و از مصرف افتاده، تقرب جويد، و اينكه مىبينيم در زكات واجب و حتى در قربانى نبايد از نوع نامرغوب استفاده كرد، نيز در همين راستا است، به هر حال بايد اين فرهنگ قرآنى در ميان همه مسلمين زنده شود كه براى انفاق، بهترين را انتخاب نمايند.
انفاق به هر شكل و صورت مطلوب است
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (274)
بقره: 274- آنها كه اموال خود را، شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق مىكنند، مزدشان نزد پروردگارشان است، نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين مىشوند.
شان نزول:
در احاديث بسيارى آمده است كه اين آيه در باره على (عليهالسلام) نازل شده است زيرا آن حضرت چهار درهم داشت، درهمى را در شب و درهمى را در روز و درهمى را آشكارا و درهمى را در نهان انفاق كرد و اين آيه نازل شد.
ولى مىدانيم نزول آيه در يك مورد خاص، مفهوم آن را محدود نمىكند، و شمول حكم را نسبت به ديگران، نفى نمىنمايد.
باز در اين آيه سخن از مساله ديگرى در ارتباط با انفاق در راه خدا است و آن كيفيات مختلف و متنوع انفاق است، مىفرمايد: آنها كه اموال خود را در شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق مىكنند پاداششان نزد پروردگارشان است.
ناگفته پيدا است كه انتخاب اين روشهاى مختلف رعايت شرائط بهتر براى انفاق است، يعنى انفاق كنندگان بايد در انفاق خود به هنگام شب يا روز، پنهان يا آشكار، جهات اخلاقى و اجتماعى را در نظر بگيرند، آنجا كه انفاق به نيازمندان موجبى براى اظهار ندارد، آن را مخفى سازند تا هم آبروى آنان حفظ شود، و هم خلوص بيشترى در آن باشد، و آنجا كه مصالح ديگرى مانند تعظيم شعائر و تشويق و ترغيب ديگران در كار است، و انفاق جنبه شخصى ندارد، تا هتك احترام كسى شود (مانند انفاق براى جهاد و بناهاى خير و امثال آن) و با اخلاص نيز منافات ندارد آشكارا انفاق نمايند.
بعيد نيست كه مقدم داشتن شب بر روز، و پنهان بر آشكار (در آيه مورد بحث) اشاره به اين باشد كه مخفى بودن انفاق بهتر است مگر موجبى براى اظهار باشد، هر چند بايد در همه حال و به هر شكل، انفاق فراموش نشود.
مسلما چيزى كه نزد پروردگار است (مخصوصا با تكيه بر صفت ربوبيت كه ناظر به پرورش و تكامل است) چيز كم، يا كم ارزشى نخواهد بود، و تناسب با الطاف و عنايات پروردگار خواهد داشت كه هم بركات دنيا، و هم حسنات آخرت و قرب الى الله را شامل مىشود.
سپس مىافزايد: نه ترسى بر آنها است و نه غمگين مىشوند
مىدانيم انسان چون براى ادامه و اداره زندگى خويش خود را بىنياز از مال و ثروت نمىداند معمولا هنگامى كه آن را از دست مىدهد اندوهناك مىگردد و براى آينده خود نگران مىشود، زيرا نمىداند در آينده وضع او چگونه خواهد بود، و
همين امر در بسيارى از مواقع مانع انفاق مىگردد، مگر آنها كه از يك سو به وعدههاى الهى ايمان داشته باشند و از سوى ديگر آثار اجتماعى انفاق را بدانند،
چنين افرادى از انفاق در راه خدا خوف و وحشتى از آينده ندارند و به خاطر از دست دادن قسمتى از ثروت خود اندوهگين نمىشوند، زيرا مىدانند در مقابل چيزى كه از دست دادهاند به مراتب بيشتر، از فضل پروردگار و از بركات فردى و اجتماعى و اخلاقى آن در اين جهان و آن جهان بهرهمند خواهند شد.
مبارزه با موانع انفاق
الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلًا وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ
بقره: 268- شيطان، شما را (به هنگام انفاق)، وعده فقر و تهيدستى مىدهد، و به فحشا (و زشتيها) امر مىكند، ولى خداوند وعده آمرزش و فزونى به شما مىدهد، و خداوند، قدرتش وسيع، و (به هر چيز) داناست.
(به همين دليل، به وعدههاى خود، وفا مىكند).
در ادامه آيات انفاق در اينجا به يكى از موانع مهم آن پرداخته و آن وسوسههاى شيطانى در زمينه انفاق است، كه انسان را از فقر و تنگدستى مىترساند، به خصوص اگر اموال خوب و قابل استفاده را انفاق كند، و چه بسا اين وسوسههاى شيطانى مانع از انفاقهاى مستحبى در راه خدا و حتى انفاقهاى واجب مانند زكات و خمس گردد.
تعبير به امر كردن شيطان، اشاره به همان وسوسههاى او است، و اصولا هر نوع فكر منفى و بازدارنده و كوتاه بيننده، سرچشمهاش تسليم در برابر وسوسههاى شيطانى است، و در مقابل، هر گونه فكر مثبت سازنده و آميخته با بلند نظرى، سرچشمهاش الهامات الهى و فطرت پاك خدادادى است.
در توضيح اين سخن بايد گفت: در نظر ابتدائى انفاق و بذل مال، چيزى جز كم
كردن مال نيست و اين همان نظر كوتهبينانه شيطانى است، ولى با دقت و ديد وسيع مىبينيم كه انفاق ضامن بقاى اجتماع و تحكيم عدالت اجتماعى، و سبب كم كردن فاصله طبقاتى و پيشرفت همگانى و عمومى مىباشد و مسلم است كه با پيشرفت اجتماع، افرادى كه در آن اجتماع زندگى مىكنند نيز در رفاه و آسايش خواهند بود و اين همان نظر واقعبينانه الهى است.
قرآن به اين وسيله مسلمانان را توجه مىدهد كه انفاق اگر به ظاهر، چيزى از شما كم مىكند در واقع چيزهائى بر سرمايه شما مىافزايد، هم از نظر معنوى و هم از نظر مادى.
در تفسير مجمع البيان از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است كه: هنگام انفاق دو چيز از طرف خدا است و دو چيز از ناحيه شيطان آنچه از جانب خداست يكى آمرزش گناهان و ديگرى وسعت و افزونى اموال و آنچه از طرف شيطان است يكى وعده فقر و تهيدستى و ديگرى امر به فحشاء است.
جالب توجه اينكه از امير مؤمنان على (عليهالسلام) نقل شده كه فرمود:
هنگامى كه در سختى و تنگدستى افتاديد به وسيله انفاق كردن، با خدا معامله كنيد (انفاق كنيد تا از تهيدستى نجات يابيد).
ميدانيم كه امامان ما عليهم السلام در رفع گرفتارىهاى اشخاص گوناگون و افراد جامعه، در مقام بالا بودند و هيچ كس از دَرِ آنها، نا اميد بر نگشت اما عزيزان اين بزرگواران، در طول تاريخ، به هرگونه مصيبتى گرفتار و در نهايت در زندان و يابا گرسنگى، عمر خود را به پايان برده و يا با شمشير كين، به شهادت رسيدند. مخصوصامظلومان دشت كربلا و افراد خاندانشان با چه آه و ناله و گريه و زارى، دوران اسارت خود را، گذراندند و حتى دختر سه ساله شان، با شكم گرسنه، چشم از اين جهان بى وفا، فروبست و با گريه و زارى به ملكوت اعلى پيوست.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
در ادامه مجلس قبل به مطالب مفيد و لازم در باره كمك و انفاق به درماندگان و واماندگان، توجه فرمائيد.
مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ
بقره: 261- كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند، كه در هر خوشه، يكصد دانه باشد، و خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى داشته باشد)، دو يا چند برابر مىكند، و خدا (از نظر قدرت و رحمت،) وسيع، و (به همه چيز) داناست.
انفاق مايه رشد آدمى است!
مساله انفاق يكى از مهمترين مسائلى است كه اسلام روى آن تاكيد دارد و قرآن مجيد تاكيد فراوان روى آن نموده است، كه اين آيه نخستين آيه از يك مجموعه آيات است كه در سوره بقره پيرامون انفاق سخن مىگويد و شايد ذكر آنها پشت سر آيات مربوط به معاد از اين نظر باشد كه يكى از مهمترين اسباب نجات در قيامت، انفاق و بخشش در راه خدا است.
بعضى نيز گفتهاند: اين آيات پيوندى دارد با آيات جهاد، و انفاق در راه جهاد كه قبل از آيات مربوط به معاد و توحيد، در همين سوره آمده بود.
نخست مىفرمايد: مثل كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند همانند بذرى است كه هفت خوشه بروياند و در هر خوشهاى يكصد دانه باشد كه مجموعا از يك دانه هفتصد دانه بر مىخيزد.
تازه پاداش آنها منحصر به اين نيست، بلكه: خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى در آنها و انفاق آنها را از نظر نيت و اخلاص و كيفيت و كميت ببيند) دو يا چند برابر مىكند.
و اين همه پاداش از سوى خدا عجيب نيست چرا كه او (از نظر رحمت و قدرت) وسيع و از همه چيز آگاه است.
در مورد هر تشبيهى علاوه بر ادات تشبيه سه چيز لازم است، مشبه و مشبه به و وجه تشبيه، و در اينجا مشبه انسان انفاق كننده است و مشبه به بذرهاى پر بركت، و وجه تشبيه نمو و رشد آن است، و ما معتقديم كه انسان انفاق كننده در پرتو عملش رشد فوق العاده معنوى و اجتماعى پيدا مىكند، و نيازى به هيچگونه تقدير نيست.
شبيه اين معنى در آيه 265 همين سوره آمده است.
اين نكته نيز در ميان مفسران مورد بحث است كه تعبير به أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ كه اشاره به دانهاى است كه هفتصد دانه يا بيشتر، از آن به دست مىآيد، يك تشبيه فرضى است كه وجود خارجى ندارد (زيرا در مورد دانههاى گندم هرگز از يك دانه هفتصد دانه برنخاسته است) و يا منظور دانههائى همچون دانههاى ارزن است، ولى جالب اينكه چند سال قبل كه سال پر بارانى بود، در مطبوعات اين خبر انتشار يافت كه در بعضى از شهرهاى جنوبى، در پارهاى از مزارع بوتههاى گندمى بسيار بلند و پر خوشه ديده شده، كه در بعضى موارد در يك بوته، حدود چهار هزار دانه گندم شمارش شده است، و اين خود مىرساند كه تشبيه بالا، يك تشبيه كاملا واقعى است نه خيالى.
جمله يُضاعِفُ از ماده ضِعف (بر وزن شعر) به معنى دو برابر يا چند برابر است، و با توجه به آنچه در بالا اشاره شد كه دانههائى پيدا مىشود كه چند هزار دانه محصول مىدهد، اين تعبير نيز يك تشبيه واقعى است.
انفاق مهمترين طريق حل مشكل فاصله طبقاتى
يكى از مشكلات بزرگ اجتماعى كه همواره انسان دچار آن بوده و هم اكنون با تمام پيشرفتهاى صنعتى و مادى كه نصيب بشر شده نيز با آن مواجه است مشكل فاصله طبقاتى است به اين معنى كه فقر و بيچارگى و تهيدستى در يك طرف و تراكم اموال در طرف ديگر قرار گيرد.
عدهاى آنقدر ثروت بيندوزند كه حساب اموالشان را نتوانند داشته باشند و عده ديگرى از فقر و تهيدستى رنج برند، بطوريكه تهيه لوازم ضرورى زندگى از قبيل غذا و مسكن و لباس ساده براى آنان ممكن نباشد.
بديهى است جامعهاى كه قسمتى از آن بر پايه غناء و ثروت و بخش مهم ديگر آن بر فقر و گرسنگى بنا شود قابل دوام نبوده، و هرگز به سعادت واقعى نخواهد رسيد.
در چنين جامعهاى دلهره و اضطراب و نگرانى و بدبينى و بالاخره دشمنى و جنگ اجتنابناپذير است.
گر چه در گذشته نيز اين اختلاف در جوامع انسانى بوده است ولى بايد گفت متاسفانه در زمان ما اين فاصله طبقاتى به مراتب بيشتر و خطرناكتر شده است.
با دقت در آيات قرآن مجيد آشكار مىشود كه يكى از اهداف اسلام اين است كه اختلافات غير عادلانهاى كه در اثر بىعدالتيهاى اجتماعى در ميان طبقه غنى و ضعيف پيدا مىشود از بين برود و سطح زندگى كسانى كه نمىتوانند نيازمنديهاى زندگيشان را بدون كمك ديگران رفع كنند بالا بيايد و حد اقل لوازم زندگى را داشته باشند، اسلام براى رسيدن به اين هدف برنامه وسيعى در نظر گرفته است- تحريم رباخوارى بطور مطلق، و وجوب پرداخت مالياتهاى اسلامى از قبيل زكات و خمس و صدقات و مانند آنها و تشويق به انفاق- وقف و قرض الحسنه و كمكهاى مختلف مالى قسمتى از اين برنامه را تشكيل مىدهد، و از همه مهمتر زنده كردن روح ايمان و برادرى انسانى در ميان مسلمانان است.
چه انفاقى با ارزش است؟
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذىً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (262)
بقره: 262- كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند، سپس به دنبال انفاقى كه كردهاند، منت نمىگذارند و آزارى نمىرسانند، پاداش آنها نزد پروردگارشان (محفوظ) است، و نه ترسى دارند، و نه غمگين مىشوند.
در آيه قبل اهميت انفاق در راه خدا به طور كلى بيان شد، ولى در آيه مورد بحث بعضى از شرائط آن ذكر مىشود.
مىفرمايد: كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند سپس به دنبال انفاقى كه كردهاند منت نمىگذارند و آزارى نمىرسانند پاداش آنها، نزد پروردگارشان است، علاوه بر اين نه ترسى بر آنها است و نه غمگين مىشوند
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه انفاق در راه خدا در صورتى در پيشگاه پروردگار مورد قبول واقع مىشود كه به دنبال آن منت و چيزى كه موجب آزار و رنجش نيازمندان است نباشد.
بنابر اين كسانى كه در راه خداوند بذل مال مىكنند ولى به دنبال آن منت مىگذارند يا كارى كه موجب آزار و رنجش است مىكنند در حقيقت با اين عمل ناپسند اجر و پاداش خود را از بين مىبرند.
آنچه در اين آيه بيشتر جلب توجه مىكند اين است كه قرآن در واقع سرمايه زندگى انسان را منحصر به سرمايههاى مادى نمىداند، بلكه سرمايههاى روانى و اجتماعى را نيز به حساب آورده است.
كسى كه چيزى به ديگرى مىدهد و منتى بر او مىگذارد و يا با آزار خود او را شكسته دل مىسازد، در حقيقت چيزى به او نداده است زيرا اگر سرمايهاى به او داده سرمايهاى هم از او گرفته است و چه بسا آن تحقيرها و شكستهاى روحى به
مراتب بيش از مالى باشد كه به او بخشيده است.
بنابر اين اگر چنين اشخاصى اجر و پاداش نداشته باشند كاملا طبيعى و عادلانه خواهد بود بلكه مىتوان گفت چنين افراد در بسيارى از موارد بدهكارند نه طلبكار زيرا آبروى انسان به مراتب برتر و بالاتر از ثروت و مال است.
نكته ديگر اينكه منت گذاردن و اذيت كردن در آيه با كلمه ثُمَ كه معمولا براى فاصله بين دو حادثه (و به اصطلاح براى تراخى) است ذكر شده بنابر اين معنى آيه چنين مىشود كسانى كه انفاق مىكنند و بعدا منتى نمىگذارند و آزارى نمىرسانند پاداش آنها نزد پروردگار محفوظ است.
و اين خود مىرساند كه منظور قرآن تنها اين نيست كه پرداخت انفاق مؤدبانه و محترمانه و خالى از منت باشد بلكه در زمانهاى بعد نيز نبايد با يادآورى آن منتى بر گيرنده انفاق گذارده شود، و اين نهايت دقت اسلام را در خدمات خالص انسانى مىرساند.
بايد توجه داشت كه منت و آزارى كه موجب عدم قبول انفاق مىشود اختصاص به مستمندان ندارد بلكه در كارهاى عمومى و اجتماعى از قبيل جهاد در راه خدا و كارهاى عام المنفعه كه احتياج به بذل مال دارد نيز رعايت اين موضع لازم است.
جمله لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ به انفاق كنندگان اطمينان مىدهد كه پاداششان نزد پروردگار محفوظ است تا با اطمينان خاطر در اين راه گام بردارند زيرا چيزى كه نزد خدا است نه خطر نابودى دارد و نه نقصان، بلكه تعبير رَبِّهِمْ (پروردگارشان) ممكن است اشاره به اين باشد كه خداوند آنها را پرورش مىدهد و بر آن مىافزايد.
جمله وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ، اشاره به اين است كه آنها هيچ نوع نگرانى نخواهند داشت، زيرا خوف، نسبت به امور آينده است، و حزن و اندوه، نسبت به امور گذشته، بنابر اين با توجه به اينكه پاداش انفاق كنندگان در پيشگاه خدا محفوظ است، نه از آينده خود در رستاخيز ترسى دارند و نه از آنچه در راه
خدا بخشيدهاند اندوهى به دل راه مىدهند.
در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مىخوانيم: من أسدى الى مؤمن معروفا ثم آذاه بالكلام او منّ عليه فقد ابطل صدقته: كسى كه به فرد با ايمانى نيكى عطا كند، سپس او را با سخنى آزار دهد، يا منتى بر او بگذارد، به يقين انفاق خود را باطل كرده است.
ولى آنها كه چنين نكردهاند، بيمى از باطل شدن انفاقها به خود راه نمىدهند، اسلام در اين زمينه به قدرى دقيق است كه بعضى از علماء پيشين گفتهاند: هر گاه انفاقى به كسى كنى و بدانى كه سلام كردن تو به او، بر او سخت و گران است و يادآور خاطره بخشش، بر او سلام نكن.
برخورد خوب بهتر از انفاق با منت است
قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُها أَذىً وَ اللَّهُ غَنِيٌّ حَلِيمٌ
بقره: 263- گفتار پسنديده (در برابر نيازمندان)، و عفو (و گذشت از خشونتهاى آنها)، از بخششى كه آزارى به دنبال آن باشد، بهتر است، و خداوند، بى نياز و بردبار است.
اين آيه در حقيقت تكميلى است نسبت به آيه قبل، در زمينه ترك منت و آزار به هنگام انفاق، مىفرمايد: گفتار پسنديده (در برابر ارباب حاجت) و عفو و گذشت (از خشونتهاى آنان) از بخششى كه آزارى به دنبال آن باشد بهتر است، اين را نيز بدانيد كه آنچه در راه خدا انفاق مىكنيد در واقع براى نجات خويشتن ذخيره مىنماييد، و خداوند (از آن) بى نياز و (در برابر خشونت و ناسپاسى شما) بردبار است (وَ اللَّهُ غَنِيٌّ حَلِيمٌ).
در مورد اين آيه به دو مطلب توجه نمائيد.
1- اين آيه منطق اسلام را در مورد ارزشهاى اجتماعى اشخاص، و حيثيت مردم، روشن مىسازد و عمل آنهائى را كه در حفظ اين سرمايههاى انسانى
مىكوشند و ارباب حاجت را با گفتار نيكو و احيانا راهنمائيهاى لازم بهرهمند كرده، و هرگز اسرار آنها را فاش نمىسازند، از بخشش افراد خود خواه و كوتهنظرى كه در برابر كمك مختصرى هزار گونه زخم زبان به افراد آبرومند مىزنند و شخصيت آنها را در هم مىشكنند، برتر و بالاتر مىشمرد.
در حقيقت اينگونه اشخاص، بيش از اندازه كه نفع مىرسانند ضرر مىزنند و اگر سرمايهاى مىدهند سرمايههائى را نيز بر باد مىدهند.
از آنچه تشريح كرديم، روشن مىشود كه قول معروف معنى وسيعى دارد و هر گونه سخن نيك، دلدارى و دلجوئى و راهنمائى را شامل مىشود.
مَغْفِرَةٌ به معنى عفو و گذشت در برابر خشونت ارباب حاجت است.
آنها كه بر اثر هجوم گرفتاريها پيمانه صبرشان لبريز شده و گاهى بدون هيچگونه تمايل درونى سخنان خشونت آميزى بر زبان جارى مىسازند.
اين افراد در واقع از اجتماع ظالمى كه حق آنها را نداده به اين وسيله مىخواهند انتقام بگيرند و كمترين جبرانى كه اجتماع و افراد متمكن در برابر محروميت آنان مىتوانند بكنند همين است كه سخنان آنها را كه جرقههاى آتش درون آنان است با تحمل بشنوند و با ملايمت خاموش سازند.
بديهى است كه تحمل خشونت آنها و گذشت از برخوردهاى زننده آنان از عقدههايشان مىكاهد از اين رو اهميت اين دستور اسلامى روشنتر مىگردد.
در تفسير مجمع البيان از پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده كه فرمود: اذا سئل السائل فلا تقطعوا عليه مسألته حتى يفرغ منها ثم ردّوا عليه
بِوِقارٍ وَ لينٍ امّا بذلٌ يسيرٌ او ردٌّ جميلٌ فانّه قد يأتيكم من ليس بانْسٍ و لا جان ينظرون كيف صنيعكم فيما خوّلكم الله تعالى.
در اين حديث پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) گوشهاى از آداب انفاق را روشن ساخته مىفرمايد:
هنگامى كه حاجتمندى از شما چيزى بخواهد گفتار او را قطع نكنيد تا تمام مقصود خويش را شرح دهد، سپس با وقار و ادب و ملايمت به او پاسخ بگوييد، يا چيزى
كه در قدرت داريد در اختيارش بگذاريد و يا به طرز شايستهاى او را باز گردانيد زيرا ممكن است سؤال كننده نه اتس است نه جن بلكه فرشتهاى باشد كه مامور آزمايش شما است تا ببيند در برابر نعمتهائى كه خداوند به شما ارزانى داشته چگونه عمل مىكنيد.
2- جملههاى كوتاهى كه در آخر آيات معمولا ذكر شده است و صفاتى از صفات خداوند را بيان مىكند با مضمون همان آيات حتما ارتباط دارد و با توجه به اين نكته منظور را از جمله وَ اللَّهُ غَنِيٌّ حَلِيمٌ: خدا بى نياز و بردبار است گويا اين است كه:
چون بشر طبعا طغيانگر است با رسيدن به مقام و ثروت، خود را بى نياز گمان مىكند و اين حالت گاهى موجب پرخاشگرى و بد زبانى او نسبت به محرومان و مستمندان مىشود لذا مىفرمايد: غنى بالذات خدا است در حقيقت او است كه از همه چيز بى نياز است و بى نيازى بشر در واقع سرابى بيش نيست و نبايد موجب غرور و طغيانگرى و بى اعتنائى او نسبت به فقراء گردد، به علاوه خداوند در برابر ناسپاسى مردم بردبار است افراد با ايمان نيز بايد چنين باشند.
و نيز ممكن است جمله مزبور اشاره به اين باشد كه خداوند از انفاقهاى شما بى نياز است و آنچه انجام مىدهيد به سود خود شما است، بنابر اين منتى بر كسى نداريد به علاوه او در برابر خشونتهاى شما بردبار است و در عقوبت عجله نمىكند تا بيدار شويد و خود را اصلاح كنيد.
دو مثال جالب در مورد انگيزههاى انفاق
در سوره بقره: 264- در دو آيه مباركه، نخست اشاره به اين حقيقت شده كه افراد با ايمان نبايد انفاقهاى خود را به خاطر منت و آزار، باطل و بى اثر سازند.
سپس دو مثال جالب براى انفاقهاى آميخته با منت و آزار و رياكارى و خودنمائى و همچنين انفاقهائى كه از ريشه اخلاص و عواطف دينى و انسانى سرچشمه گرفته بيان مىكند.
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بخششهاى خود را با منت و آزار، باطل نسازيد!
همانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم، انفاق مىكند، و به خدا و روز رستاخيز، ايمان نمىآورد، (كار او) همچون قطعه سنگى است كه بر آن، (قشر نازكى از) خاك باشد، (و بذرهايى در آن افشانده شود،) و رگبار باران به آن برسد، (و همه خاكها و بذرها را بشويد،) و آن را صاف (و خالى از خاك و بذر) رها كند.
آنها از كارى كه انجام دادهاند، چيزى به دست نمىآورند، و خداوند، جمعيت كافران را هدايت نمىكند. 265- و (كار) كسانى كه اموال خود را براى خشنودى خدا، و تثبيت (ملكات انسانى در) روح خود، انفاق مىكنند، همچون باغى است كه در نقطه بلندى باشد، و بارانهاى درشت به آن برسد، (و از هواى آزاد و نور آفتاب، به حد كافى بهره گيرد،) و ميوه خود را دو چندان دهد (كه هميشه شاداب و با طراوت است)، و خداوند به آنچه انجام مىدهيد، بيناست.(1)
چه تعبير لطيف و رسا و گويائى؟! قطعه سنگ محكمى را در نظر بگيريد كه قشر رقيقى از خاك روى آن را پوشانده باشد و بذرهاى مستعدى نيز در آن خاك افشانده شود و در معرض هواى آزاد و تابش آفتاب قرار گيرد، سپس باران دانه درشت پر بركتى بر آن ببارد، با اينكه تمام وسايل نمو و رشد در اينجا فراهم است، ولى به خاطر يك كمبود، همه چيز از بين مىرود و اين باران كارى جز اين نمىكند كه آن قشر باريك را همراه بذرها مىشويد و پراكنده مىسازد و سنگ سخت غير قابل نفوذ را كه هيچ گياهى بر آن نمىرويد با قيافه خشونتبارش آشكار مىسازد، چرا كه بذرها در محل نامناسبى افشانده شده بود، ظاهرى آراسته و درونى خشن و غير قابل نفوذ داشت و تنها قشر نازكى از خاك روى آن را گرفته بود، در حالى كه پرورش
1) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى كَالَّذِي يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَيْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لا يَقْدِرُونَ عَلى شَيْءٍ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ وَ مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَها ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ( بقره: 265)
گياه و درخت نياز به خاك عميقى دارد كه براى پذيرش ريشهها و ذخيره آب و تغذيه گياه آماده باشد.
اين گونه است اعمال رياكارانه و انفاقهاى آميخته با منت و آزار كه از دلهاى سخت و قساوتمند سرچشمه مىگيرد و صاحبانش هيچ بهرهاى از آن نمىبرند و تمام زحماتشان بر باد مىرود.
و در پايان آيه مىفرمايد: و خداوند گروه كافران را هدايت نمىكند (وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ).(1)
گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص81
اره به اينكه خداوند توفيق هدايت را از آنها مىگيرد چرا كه با پاى خود، راه كفر و ريا و منت و آزار را پوييدند، و چنين كسانى شايسته هدايت نيستند، و به اين ترتيب انفاقهاى ريائى و آميخته با منت و آزار، همه در يك رديف قرار گرفتهاند.
در آيه بعد مثال زيباى ديگرى براى نقطه مقابل اين گروه بيان مىكند، آنها كسانى هستند كه در راه خدا روى ايمان و اخلاص، انفاق مىكنند، مىفرمايد: و مثل كسانى كه اموال خود را براى خشنودى خدا و استوار كردن (ملكات عالى انسانى) در روح خود انفاق مىكنند، همچون باغى است كه در نقطه بلندى باشد، و بارانهاى درشت و پى در پى به آن برسد (و به خاطر بلند بودن مكان، از هواى آزاد و نور آفتاب به حد كافى بهره گيرد و آن چنان رشد و نمو كند كه) ميوه خود را دو چندان دهد.
سپس مىافزايد: و اگر باران درشتى بر آن نبارد لا اقل بارانهاى ريز و شبنم بر آن مىبارد و باز هم ميوه و ثمر مىدهد و شاداب و با طراوت است
و در پايان مىفرمايد: خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است (وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ).
او مىداند آيا انفاق انگيزه الهى دارد يا رياكارانه است، آميخته با منت و آزار است يا محبت و احترام.
تشبيه عمل رياكارانه به قطعه سنگى كه قشر نازكى از خاك روى آن را پوشانيده
1) امينى گلستانى، محمد، گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى، 2جلد، سپهر آذين - قم - ايران، چاپ: 1، 1393 ه.ش.
است بسيار گويا است زيرا افراد رياكار باطن خشن و بى ثمر خود را با چهرهاى از خير خواهى و نيكوكارى مىپوشانند و اعمالى كه هيچگونه ريشه ثابتى در وجود آنها ندارد انجام مىدهند اما حوادث زندگى به زودى پرده را كنار مىزند و باطن آنها را آشكار مىسازد.
جمله ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ انگيزههاى انفاق صحيح و الهى را بيان مىكند و آن دو چيز است: طلب خشنودى خدا و تقويت روح ايمان و ايجاد آرامش در دل و جان
بهترين مورد انفاق
بقره: 273- (انفاق شما، مخصوصا بايد) براى نيازمندانى باشد كه در راه خدا، در تنگنا قرار گرفتهاند، (و توجه به آيين خدا، آنها را از وطنهاى خويش آواره ساخته، و شركت در ميدان جهاد، به آنها اجازه نمىدهد تا براى تامين هزينه زندگى، دست به كسب و تجارتى بزنند،) نمىتوانند مسافرتى كنند (و سرمايهاى به دست آورند،) و از شدت خويشتن دارى، افراد ناآگاه آنها را بىنياز مىپندارند، اما آنها را از چهرههايشان مىشناسى، و هرگز با اصرار چيزى از مردم نمىخواهند.
(اين است مشخصات آنها!) و هر چيز خوبى در راه خدا انفاق كنيد، خداوند از آن آگاه است.(1)
شان نزول:
از امام باقر (عليه السلام) چنين نقل شده است كه: اين آيه در باره اصحاب صفه نازل شده است (اصحاب صفه در حدود چهارصد نفر از مسلمانان مكه و اطراف مدينه بودند كه نه خانهاى در مدينه داشتند و نه خويشاوندانى كه به منزل آنها بروند از اين
1) لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ لا يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ( بقره: 273)
جهت در مسجد پيامبر مسكن گزيده بودند و آمادگى خود را براى شركت در ميدانهاى جهاد اعلام داشته بودند).
ولى چون اقامت آنها در مسجد با شئون مسجد سازگار نبود دستور داده شد به صفه (سكوى بزرگ و وسيع) كه در بيرون مسجد قرار داشت منتقل شوند، آيه فوق نازل شد و به مردم دستور داد كه به اين دسته از برادران خود از كمكهاى ممكن
مضايقه نكنند آنها هم چنين كردند.
بعضى از مفسران تصريح كردهاند كه آنها پاسداران پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و محافظان او بودهاند.
باز در ادامه آداب و احكام انفاق، در اين آيه بهترين مواردى كه انفاق در آنجا بايد صورت گيرد، بيان شده است، و آن كسانى هستند كه داراى صفات سهگانهاى كه در اين آيه آمده است باشند در بيان اولين وصف آنان مىفرمايد: انفاق شما به خصوص بايد براى كسانى باشد كه در راه خدا، محصور شدهاند
يعنى كسانى كه به خاطر اشتغال به جهاد در راه خدا و نبرد با دشمن و يادگيرى فنون جنگى يا تحصيل علوم لازم ديگر از تلاش براى معاش و تامين هزينه زندگى باز ماندهاند، كه يك نمونه روشن آن، اصحاب صفه در عصر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) بودند
سپس براى تاكيد مىافزايد: همانها كه نمىتوانند سفرى كنند و سرمايهاى به دست آورند (لا تعبير به ضرب فى الارض به جاى سفر، به خاطر آن است كه مسافران مخصوصا آنها كه براى هدفهاى مهمى پياده به سفر مىروند، پيوسته پاى بر زمين مىكوبند و پيش مىروند.
بنابر اين كسانى كه مىتوانند تامين زندگى كنند، بايد مشقت و رنج سفر را تحمل كرده، از دسترنج ديگران استفاده نكنند مگر اينكه كار مهمترى همچون جهاد در راه خدا يا فرا گرفتن علوم واجب، مانع از سفر گردد.
و در دومين توصيف از آنان، مىفرمايد: كسانى كه افراد نادان و بى اطلاع، آنها را
از شدت عفاف غنى مىپندارند.
ولى اين سخن به آن مفهوم نيست كه اين نيازمندان با شخصيت قابل شناخت نيستند لذا مىافزايد: آنها را از چهرههايشان مىشناسى.
سيما در لغت به معنى علامت و نشانه است و اين كه در فارسى امروز آن را به معنى چهره و صورت به كار مىبرند، معنى تازهاى است و گرنه در مفهوم عربى آن، چنين معنايى ذكر نشده است، به هر حال منظور اين است كه آنها گر چه سخنى از حال خود نمىگويند ولى در چهرههايشان نشانههايى از رنجهاى درونى وجود دارد كه براى افراد فهميده آشكار است، آرى رنگ رخساره خبر مىدهد از سر درون.
و در سومين توصيف از آنان مىفرمايد: آنها چنان بزرگوارند كه: هرگز چيزى با اصرار از مردم نمىخواند.
اصولا آنها از مردم چيزى نمىخواهند تا چه رسد به اينكه اصرار در سؤال داشته باشند، و به تعبير ديگر معمول نيازمندان عادى اصرار در سؤال است اما آنها يك نيازمند عادى نيستند.
بنابر اين اگر قرآن مىگويد: آنها با اصرار سؤال نمىكنند مفهومش اين نيست كه بدون اصرار سؤال مىكنند، بلكه مفهومش اين است آنها فقير عادى نيستند تا سؤال كنند زيرا سؤال آنها معمولا توأم با اصرار و الحاف است، به قرينه اينكه مىگويد: آنها را از سيمايشان بايد شناخت نه از سؤالشان و الا جمله يحسبهم الجاهل اغنياء من التعفف مفهومى نداشت.
احتمال ديگرى در تفسير اين آيه نيز هست و آن اينكه آنها در حال عادى هرگز سؤال نمىكنند، (و هر گاه اضطرار شديد آنها را، مجبور به اظهار حال خود كند،) هرگز اصرار نمىورزند.
و در پايان آيه، باز همگان را به انفاق از هر گونه خيرات تشويق كرده، مىفرمايد: و هر چيز خوبى در راه خدا انفاق كنيد خداوند از آن آگاه است
اين جمله براى تشويق انفاق كنندگان است خصوصا انفاق به افرادى كه داراى
عزت نفس و طبع بلندند و چه بسا در اين موارد بخششهايى در پوشش غير انفاق، ولى در واقع به قصد انفاق، صورت مىگيرد تا طرف مقابل ناراحت نشود، مسلما خداوند از اين نيات پنهانى آگاه است و آنها را به تناسب نيت و زحماتشان بهرهمند مىسازد.
دوست دارم، در باره والدين اين زحمت كشان بى ريا و اين عاشقان از خود گذشته خلاصه اين دو فرشته جهان آفرينش، چند مجلس براى شما عزيزان صحبت نمايم، شايد يك ميليونم حقوق زحمات آنها را بيان كرده باشم و نيز از وظايف اولاد در برابر آنها و تكاليف آنان در باره اولاد توضيحاتى ارائه دهم.(1)
ابتدائاًخلاصه قسمتى از آداب معاشرت با والدين كه در آيات و اخبار، زياد آمده است را بشنويد تابه بيان مختصرى از آن برسيم.
1- حد اعلاى نيكى را در باره آنها روا داريم.
2- كوچكترين حرف نا راحت كننده حتّى أفّ به آنها نگوئيم.
3- گفتگوى مؤدبانه و كريمانه داشته باشيم.
4- در برابر آنها بالهاى ذليلانه بگسترانيم.
5- در باره آنها دعا كنيم.
6- پيش از اظهار نياز، احتياجات آنها را برطرف سازيم.
1) در اين باره كتابى به نام( والدين دو فرشته جهان آفرينش) نوشته و چاپ نموده و دراختيار عزيزان قرار دادهام.
7- به سرشان داد نزنيم.
8- اگر مارا زدند بگوئيم «غفراللّه لكما».
9- از آنها تشكر نمائيم.
10- بانامشان صدا نزنيم.
11- پيش از آنها ننشينيم.
12- جلوتر از آنها راه نرويم.
13- با اعمال زشت خود سبب فحش دادن مردم به آنها نشويم.
14- باتندى به آنها ننگريم.
15- آنها را هُلْ ندهيم.
16- با آنها داخل حمام نشويم.
17- اگر نهى نمودند، مسافرت مباح و مستحب نكنيم.
18- اگر چيزى مشتبه شد و امر به خوردن آن كردند بخوريم چون پرهيز از شبهه مستحب است و اطاعت آنها واجب.
19- اگر در نماز مستحبى باشد و پدر يا مادر صدا زند، بايد جواب دهيم.
20- اگر جهاد واجب عينى نشود در صورت نهى آنها بايد، به جهاد نرويم.
21- كمترين اذيت را در باره آنها روا نداريم.
22- در صورت نهى والدين: روزه مستحبى نگيريم.
23- بى اجازه آنها مانند نذر، براى تعهد انجام كارى قسم نخوريم.
24- به جايگاه خصوصى آنها بى اجازه وارد نشويم!.
حال به چند آيه و روايت در باره اين موارد توجه نمائيد.
1- «وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً ...(1)
1) بقرة: 82.
و به (ياد آوريد) زمانى را كه از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم كه جز خداوند يگانه را پرستش نكنيد؛ و به پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و بينوايان نيكى نماييد و به مردم نيك بگوييد و زيبا گو باشيد ...
2- «وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...(1)و خدا را بپرستيد و هيچ چيز را همتاى او قرار ندهيد و به پدر و مادر نيكى نماييد ...
3- «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ ...(2)بگو بيائيد آنچه را كه پروردگارتان بر شما حرام كرده است، برايتان بخوانم: اينكه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد و به پدر و مادر نيكى كنيد؛ و فرزندانتان را از ترس فقر نكشيد ما شما و آنها را روزى مى دهيم ...
4- «وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا»(3)او نسبت به پدر و مادرش نيكو كار بود، و جبّار و عصيانگر نبود.
5- «وَ بَرًّا بِوالِدَتِي وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيًّا»(4)و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده؛ و جبّار و شقى قرار نداده است.
توضيحاتى مختصر فقط پيرامون آيه سوره اسراء
6- «وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً(5)پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد: هر گاه يكى از
آنها- يا هر دو آنها- نزد تو: به سن پيرى برسند كمترين اهانتى به آنها روا مدار و بر آنها فرياد مزن: و گفتار لطيف و سنجيده بزرگوارانه به آنها بگو.
بالهاى تواضع خويش را در برابرشان از محبت و لطف فرود آر: و بگو پروردگارا همانگونه كه آنها مرا در كوچكى تربيت كردند مشمول رحمتشان قرار ده.
در اين آيه مباركه، بعد از بيان اصل توحيد به يكى از اساسىترين تعليمات انسانى انبياء ضمن تأكيد مجدد بر توحيد اشاره كرده مىگويد: «پروردگارت فرمان داده كه تنها او را بپرستيد و نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد (وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...)
قضاء مفهوم مؤكدترى از امر دارد: و امر و فرمان قطعى و محكم را مىرساند و اين نخستين تأكيد در اين مسأله است.
قرار دادن توحيد يعنى اساسىترين اصل اسلامى در كنار نيكى به پدر و مادر تأكيد ديگرى است بر اهميت اين دستور اسلامى.
مطلق بودن احسان كه هر گونه نيكى را دربرمىگيرد و همچنين، والدين كه مسلمان و كافر را شامل مىشود: سومين و چهارمين تأكيد در اين جمله است.
نكره بودن احسان (إِحْساناً) كه در اين گونه موارد براى بيان عظمت مىآيد پنجمين تأكيد محسوب مىگردد.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه فرمان: معمولا روى يك امر اثباتى مىرود در حالى كه در اينجا روى نفى رفته است «پروردگارت فرمان داده كه نپرستيد جز او را» اين ممكن است به خاطر آن باشد كه از جمله «قَضى» فهميده مىشود كه جمله ديگرى در شكل اثباتى در تقدير است و در معنى چنين مىباشد: پروردگارت فرمان مؤكد داده كه او را بپرستيد و غير او را نپرستيد.
و يا اينكه مجموع جمله نفى و اثبات (أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ) در حكم يك جمله اثباتى است:
اثبات عبادت انحصارى پروردگار، سپس به بيان يكى از مصداقهاى روشن نيكى به پدر و مادر پرداخته مىگويد: هر گاه يكى از آن دو: يا هر دو آنها نزد
تو به سن پيرى و شكستگى برسند (آنچنان كه نيازمند به مراقبت دائمى تو باشند) از هر گونه محبت در مورد آنها دريغ مدار: و كمترين اهانتى به آنان مكن حتى سبكترين تعبير نامؤدّبانه يعنى أفّ به آنها مگوبلكه با گفتار سنجيده و لطيف و بزرگوارانه با آنها سخن بگو (وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً) و نهايت فروتنى را در برابر آنها بنما: و بالهاى تواضع خود را در برابرشان از محبت و لطف فرود آر (وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ و بگو بار پروردگارا! آنها را مشمول رحمت خويش قرار ده همانگونه كه در كودكى مرا تربيت كردهاند (وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً).
دقت فوق العاده در احترام به پدر و مادر.
در حقيقت در اين دو آيه مباركه: قسمتى از ريزهكاريهاى برخورد مؤدّبانه و فوق العاده احترام آميز فرزندان را نسبت به پدران و مادران بازگو مىكند:
1- از يكسو انگشت روى حالات پيرى آنها كه در آن موقع از هميشه نيازمندتر به حمايت و محبت و احترامند گذارده: مىگويد: كمترين سخن اهانت آميز را به آنها مگو! آنها ممكن است بر اثر كهولت به جائى برسند كه نتوانند بدون كمك ديگرى حركت كنند: و از جا برخيزند و حتى ممكن است قادر به دفع آلودگى از خود نباشند: در اين موقع آزمايش بزرگ فرزندان شروع مىشود.
در مقطع اين چنين زندگى، آيا وجود چنين پدر و مادرى را مايه رحمت مىدانند و يا بلا و مصيبت و عذاب؟! آيا صبر و حوصله كافى براى نگهدارى احترام آميز از چنين پدر و مادرى را دارند و يا هر زمان با نيش زبان: با كلمات سبك و اهانت آميز و حتى گاه با تقاضاى مرگ او از خدا قلبش را مىفشارند و آزار مىدهند؟!.
2- از سوى ديگر قرآن مىگويد: در اين هنگام به آنها أف مگو، يعنى اظهار ناراحتى و ابراز تنفر مكن، و باز اضافه مىكند با صداى بلند و اهانت آميز و داد و فرياد با آنها سخن مگو، و باز تأكيد مىكند كه با قول كريم و گفتار بزرگوارانه با آنها سخن بگوكه همه آنهانهايت ادب در سخن را مى رساند كه زبان كليد قلب است.
3- از سوى ديگر دستور به تواضع و فروتنى مىدهد: تواضعى كه نشان دهنده
محبت و علاقه باشد، نه اجبار و اكراه و نه چيز ديگر.
4- سرانجام مىگويد: حتى موقعى كه رو به سوى درگاه خدا مىآورى پدر و مادر را (چه در حيات و چه در ممات) فراموش مكن و تقاضاى رحمت پروردگار براى آنها بنما.
مخصوصا اين تقاضايت را با اين دليل همراه ساز و بگو خداوندا همانگونه كه آنها در كودكى مرا تربيت كردند تو مشمول رحمتشان فرما؟.
علاوه بر آنچه گفته شد نكته مهمى كه از اين تعبير استفاده مىشود اين است كه اگر پدر و مادر آنچنان پير و ناتوان شوند كه به تنهائى قادر بر حركت و دفع آلودگيها از خود نباشند: فراموش نكن كه تو هم در كودكى چنين بودى و آنها از هر گونه حمايت و محبت از تو دريغ نداشتند محبت آنها را جبران نما.
و از آنجا كه گاهى در رابطه با حفظ حقوق پدر و مادر و احترام آنها و تواضعى كه بر فرزند لازم است ممكن است لغزشهائى پيش بيايد كه انسان آگاهانه يا ناآگاه به سوى آن كشيده شود در آخرين آيه مورد بحث مىگويد: پروردگار شما به آنچه در دل و جان شما است از شما آگاهتر است (رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ) چرا كه علم او در همه زمينهها حضورى و ثابت و ازلى و ابدى و خالى از هر گونه اشتباه است در حالى كه علوم شما واجد اين صفات نيست.
بنابراين اگر بدون قصد طغيان و سركشى در برابر فرمان خدا، لغزشى در زمينه احترام و نيكى به پدر و مادر از شما سر زند و بلافاصله پشيمان شديد و در مقام جبران برآئيد مسلّماً مشمول عفو خدا خواهيد شد: اگر شما صالح باشيد و توبهكار خداوند توبهكاران را مىآمرزد (إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً اواب از ماده اوب (بر وزن قوم) بازگشت توأم با اراده مىگويند: در حالى كه رجوع هم به بازگشت با اراده گفته مىشود و هم بى اراده: به همين دليل به توبه أوبه گفته مىشود: چون حقيقت توبه بازگشت توأم با اراده به سوى خداست.
و از آنجا كه اواب صيغه مبالغه است به كسى گفته مىشود كه هر لحظه از او
خطائى سر زند به سوى پروردگار بازمىگردد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه ذكر صيغه مبالغه اشاره به تعدد عوامل بازگشت و رجوع به خدا باشد: زيرا ايمان به پروردگار از يكسو: توجه به دادگاه عالم قيامت از سوى ديگر: وجدان بيدار از سوى سوم: و توجه به عواقب و آثار گناه از سوى چهارم دست به دست هم مىدهند و انسان را مؤكدا از مسير انحرافى به سوى خدا مىبرند.
ابن أبى شيبة و هناد از على بن أبى طالب (عليه السلام) فرمود: إذا مالت الأفياء وراحت الأرواح فاطلبوا الحوائج إلى الله فانّها ساعة الأوّابين و قرأ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً
وقتى كه سايهها مايل (و رو به گسترش) نمود و روحها رفت (و موقع خوابيدن رسيد يعنى شب هنگام درتاريكى و وقتى كه مردم به خواب مطلق فرو رفتند ياهنگام عصر، بلند شده و نيازها و) حوائج خود را از خدا بخواهيد چون آن (ساعتها) ساعت توبه كنندگان است (سپس آن حضرت اين آيه را تلاوت نمود) يقيناً اوست بخشنده توبه كاران (و بازگشت كنندگان) را.(1)
هناد از سعيد بن مسيب در (تفسير) آيه: «فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً» فرمود: الأوّاب الذى يذنب ثم يستغفر ثم يذنب ثم يستغفر ثم يذنب ثم يستغفر أوّاب كسى كه گناه كند و توبه نمايد، باز گناه كند و دوباره باز گردد و سپس مرتكب گناه شود و بازگشت نمايد را گويند (يعنى از زيادى و تكرار گناه نترسد و توبه كند و به سوى خدا باز گردد كه خداوند توبه كنندگان را مى بخشد).(2)
هناد از عبيد بن عمير در تفسير) آيه «فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً» قال الأوّاب الذى يتذكر ذنوبه فى الخلاء فيستغفر منها. أوّاب يعنى كسى كه در خلوتها گناهانش را به ياد آورد و استغفار نمايد (و از برگشتن به سوى خدا شرم نكند چون او بخشاينده
است و مهربان).(1)
اين آيه مىخواهد در يك عبارت كوتاه و در نهايت فصاحت و بلاغت اين معنى را برساند كه احترام پدر و مادر چندان زياد است كه حتى نبايد در برابر آنها كمترين سخنى كه دليل بر ناراحتى از آنها و يا بىميلى و تنفر بوده باشد بر زبان جارى ساخت.(2)
حال به چند روايت بادقت كامل در مفا آنها توجه فرمائيد.
1- روايت شده است أنّ أوّل ما كتب اللّه فى اللّوح المحفوظ انّى أنا اللّه لا اله الّا أنا، من رضى عنه والداه فأنا منه راضٍ و من سخط عليه والداه فأنا عليه ساخطٌ نخستين چيزى كه در لوح محفوظ نوشته شد (اين بود) منم خداوند و جز من خدائى نيست هركس پدر و مادرش از او راضى شود من نيز از او راضيم و هركس والدينش بر او خشم گيرد، من نيز براو خشم مى گيرم (و شدت عمل نشان خواهم داد).(3)
2- در اخبار اسرائيليات وارد شده است «أوحى اللّه تعالى الى موسى «أنّ من برّ والديه و عقّنى كتبته برّاً، و من برّنى و عقّ والديه كتبته عاقّاً» خداوند به موسى عليه السلام وحى نمود هركس به والدينش نيكى كند و بر من عاق شود، او را نيكوكار (و صالح) مى نويسم، و هر كس بر من خوبى كند و عاق والدين باشد، او را عاق مى نويسم.(4)
3- رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: رضا الله كلّه فى رضا الوالدين و سخطه فى سخطهما و يقول للعاق: اعمل ما شئت فانّى لا أغفر لك، و يقول للبارّ: اعمل ما شئت فانّى سأغفر لك رضاى خدا تماماً در رضايت والدين و غضب او در غضب آن دو است و به عاق والدين مى فرمايد: هرقدر مى خواهى عمل كن، من از تو در
نمىگذرم و به فرزند صالح مى فرمايد: هرچه مى خواهى بكن من به زودى تورا مى بخشم!.(1)
4- و فرمود: رضا الله مع رضا الوالدين، و سخط الله مع سخط الوالدين. رضاى خدا با رضاى والدين و خشم او با خشم آنهاست.(2)
5- عبد الله بن عمر گفت: رسول خدا 6 فرمود: رضا الله فى رضا الوالدين و سخط الله فى سخط الوالدين رضاى خدا با رضاى والدين و خشم او با خشم آنهاست.(3)
6- ابى جعفر عليه السلام فرمود: انّ أبى نظر الى رجل و معه ابنه يمشى و الابن متكىءٌ على ذراع الأب، قال فما كلّمه أبى مقتاً له حتّى فارق الدّنيا» پدرم ديد مردى با پسرش راه مى رود و پسر به پدرش تكيه داده است، پدرم با او به عنوان خشم (و نفرت):
حرف نزد تا از دنيا مفارقت نمود.(4)
داستان جُريح عابد
أبى جميلة: از أبى جعفر عليه السلام فرمود: در بنى اسرائيل عابدى بود به نام «جُريح» در صومعهاى عبادت مى كرد، مادرش پيش او آمد كه درحال نماز بود و او را صدا زد و او جواب نداد، منصرف شد دوباره آمد و صدا زد به او ملتفت نشد و منصرف شد سپس باز آمد و صدا زد باز جواب نداد و با مادر حرف نزد و او نيز برگشت: در حالى كه مى گفت: از خداى بنى اسرائيل مى خواهم كه ذليلت كند!؛
فردا كه شد زن نابكارى آمد و در جلوى صومعه او نشست در حالى كه درد زايمان او را فراگرفته بود و ادعا كرد بچهاى كه به دنيا مى آيد از جريح (عابد) است اين قضيه به سرعت در ميان بنى اسرائيل پيچيد (آهاى مردم) كسى كه مردم را به
خاطر زنا ملامت مى كرد حالا خودش زنا كرده (و از او بچه به دنيا مى آيد)! پادشاه دستور داد او را به دار آويزند و صومعهاش را ويران ساخته و از بيخ بركنند، مادر به صورت خود سيلى زنان آمد و مى گريست، (جريح) گفت: ساكت باش (مادر) اين به خاطر نفرين تو است (كه دامن مرا گرفت)!! وقتى كه مردم اين حرف را از او شنيدند گفتند: صحت اين ادعا را از كجا بدانيم؟! (جريح) گفت: بچه را حاضر كنيد! بچه را آوردند او را گرفت و گفت: بامن حرف بزن و پرسيد پدر تو كيست؟! گفت: چوپان فلان قبيله! پس خداوند آنهائى را كه اين نسبت نا روا را به او داده بودند تكذيب كرد (و او را نجات داد و ارزش مادر را به او تفهيم نمود) جريح سوگند ياد كرد ديگر از مادر جدا نشود و به او خدمت نمايد. پس مردم وشاه به سوى او آمده و معذرت خواهى نمودند و صومعهاش را از زر و سيم بنا كردند و زانيه را سنگسار نمودند.(1)
فقال الناس لمّا سمعوا ذلك منه: و كيف لنا بذلك؟ قال: هاتوا الصّبى فجاؤا به فأخذه فقال: من أبوك؟ فقال فلان الراعى لبنى فلان، فأكذب الله الذين قالوا ما قالوا فى جريح فحلف جريح ألّا يفارق أمّه يخدمها بحار الأنوار: 74/ 76 ح 68 و پاورقى ص 37 با تغييرات و زياداتى فأقبل القوم و الملك بالإعتذار اليه و بنو صومعته من فضّة و ذهب و أقامو الرّجم عليها؛ مصباح الشريعة: ص 48.
يزيد بن حوشب الفهرى از پدرش روايت مى كند كه شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى
1) كان فى بنى إسرائيل عابد يقال له جريح وكان يتعبّد فى صومعة فجاءته أمّه وهو يصلّى فدعته فلم يجبها فانصرفت، ثم أتته و دعته فلم يلتفت إليها فانصرفت ثم أتته و دعته فلم يجبها ولم يكلّمها فانصرفت، و هى تقول: أسأل إله بنى إسرائيل أن يخذلك. فلما كان من الغد جائت فاجرة و قعدت عند صومعته قد أخذها الطلق فادّعت أنّ الولد من جريح ففشا فى بنى إسرائيل أنّ من كان يلوم الناس على الزنا قد زنى و أمر الملك بصلبه، فأقبلت امه إليه فلطم وجهها فقال لها: اسكتى! إنما هذا لدعوتك.
فرمود: لو كان جريح الراهب فقيهاً عالماً لعلم أنّ اجابته امّه أفضل من عبادته ربه(1)اگرجريج راهب فقيه دانشمند بود البتّه مى دانست جواب دادن مادرش افضل از عبادت (مستحبى) پروردگارش بود.
بهترين راه مصرف مال
انسان در به دست آوردن مال: ز حمات زيادى را متحمل مىشود و همه گونه سختىها را به جان مىخرد تا گذران زندگى خود را روبراه نمايد، پس لازم است در برابر آن همه زحمات و ناملايمات براى مصرف آن نيز محل مناسب و ايده آل پيدا كند.
در دين مقدس اسلام تأكيد بر اين است كه اگر كسى درمواردى از نياز مادى و معنوى برادران دينى اش آگاهى يافت: براى رفع احتياج او سريعاً اقدام نموده و گرفتارىها را از او برطرف سازد، مخصوصاً در باره والدين كه نبايد منتظر اظهار نياز آنها شد بلكه به محض اطلاع بايد هرچه زودتر به يارى آنها شتافته و خيالشان را، راحت نمود.
«يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ(2)
از تو سؤال مى كنند چه چيز انفاق كنند؟! بگو هرخير و نيكى (و سرمايه سودمند مادى و معنوى) كه انفاق مى كنيد بايد براى پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و مستمندان و درماندگان در راه باشد و هر كار خيرى كه انجام دهيد، خداوند از آن آگاه است (لازم نيست تظاهر كنيد او مى داند).
از أبى ولّاد حنّاط گفت: سألت أبا عبد الله عليه السلام عن قول الله" وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً" فقال:
الإحسان أن تحسن صحبتهما ولا تكلّفهما أن يسألاك شيئا هما يحتاجان إليه، وإن كانا مستغنيين(1).
از امام صادق عليه السلام از آيه «وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» سؤال نمودم منظور از اين احسان چيست؟
فرمود: اين احسان آن است كه با آنها صحبت نيكو كنى و نگذارى آنها از تو از نياز هايشان چيزى بخواهند (بايد خود پيش قدم باشى) اگرچه غنى باشند.(2)
امام صادق عليه السلام فرمود: ... و لا تقبض عليهما فيما قد وسّع الله عليك من المأكول و الملبوس و لا تُحوّل بوجهك عنهما، و لا ترفع صوتك فوق أصواتهما، فانّه من التعظيم. .. و آنچه را كه خداوند از خوردنى ها و پوشيدنىها، به تو ارزانى داشته است، از آنها مضايقه نكن (و درتنگنا قرارشان نده) و رويت را از آنها بر نگردان، و صدايت را از صداى آنها بلندتر نكن، ....(3)
در اين باره رواياتى كه به عرض مىرسانم، به تعدادى از آن مصارف پسنديده:
راهنمائى مىنمايد.
1- امام رضا عليه السلام فرمود: مردى دو دينار پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آورد و گفت: اى رسول خدا مى خواهم آن دينارها را در راه خدا حمل كرده (و خرج نمايم)؟! فرمود: آيا پدر و مادر دارى؟ گفت: بلى؛ فرمود: برو براى آنها انفاق كن، چون برايت بهتر از خرج كردن در راه خداست!؛
رفت و به دستور عمل كرد و با دو دينار ديگر برگشته حرفش را تكرار نمود، فرمود: آيا زن دارى؟ گفت: آرى؛ فرمود: برو براى او خرج نما كه برايت از مصرف كردن در راه خدا بهتر است! باز برگشته و حرف خود را تكرار نمود، فرمود: آيا
خدمتكار دارى؟ گفت: بلى، فرمود: برو براى او خرج كن كه بهتر است از هزينه كردن در راه خدا!! در مرتبه چهارم باز برگشت و سخنان اول را گفت: فرمود: (حالا) برو آن را در راه خدا مصرف كن و اين را بدان آن دو دينار بهتر از دينارهاى قبلى تو نيست (بلكه ثواب دينار هاى قبلى اگر بيشتر از اين دو دينار بعدى نباشد كمتر نيست!).(1)
2- أبى هريرة گفت: مردى پيش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: إنّى أصبت دينارا فأردت أن أنفقه فى سبيل الله، فقال: (ألك والدان؟) قال: نعم، قال: (فأنفقه على والديك) قال: عندى آخر، قال: (فأنفقه على ولدك) قال: عندى آخر، قال: (أنفقه على زوجك) قال: وعندى آخر، قال: (أنفقه على خادمك) قال: عندى آخر، قال: (أنفقه حيث شئت وليس بخيرها)(2). دينارى به دستم رسيد و خواستم آن را در راه خدا انفاق نمايم فرمود: آيا والدين دارى؟! گفت: بلى، فرمود: پس آن را براى آنها خرج نما، گفت:
نزد من دينار ديگرى هست، فرمود: فرزند دارى؟ گفت: آرى، فرمود: به فرزندت خرج كن، باز گفت: دينار ديگرى دارم، فرمود: به زوجه ات مصرف نما: باز گفت دينار ديگرى دارم فرمود: خادم دارى؟ گفت: بلى، فرمود: به او صرف نما گفت:
ديگرى دارم فرمود: پس به هرچه دوست دارى مصرف نما ولى بهتر از آنهانيست
(بنا بر مثل مشهور اول داخل مسجد بعد خارج آن)!.
داستان سه نفر گرفتاران غار
بعضى از اوقات: انسان مىتواند يكى از اعمال خير خود را: وسيله قرار داده و
1) المهذّب البارع- ابن فهد الحلى ج 2 ص 336؛ التهذيب: ج 6 كتاب الجهاد شماره 79 باب النوادر ص 171 الحديث 8/ 330 وفيه: بأفضل من ديناريك؛ وسائل الشّيعة: 15/ 145 ب 63 ح 1/ 20178 و 11/ 111. عوالى اللئالى: 3/ 195 ح 10 مستدرك الوسائل: 15/ 170 ح 4/ 17896؛ مسند الامام الرضا( ع)- الشيخ عزيز الله عطاردى ج 2 ص 381.
2) مسند الشاميّين- الطبرانى ج 3 ص 332:
به سوى خداى متعال توجه نمايد تا به مرام و خواسته خود برسد.
ابى هريره گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سه نفر از پيشينيان شما براى فراهم آوردن خرج اهل و عيال خود بيرون رفتند و باران آسمانى آنها را فرا گرفت و به (غارى) در كوه پناهنده شدند (و در اثر ريزش باران) سنگ بزرگى لغزيد و دَرِ غار را مسدود نمود، به همديگر گفتند: (در بيرون نشانه و) اثرى از بودن ما در اين غار نماند و سنگ نيز پايين آمد (و راه خروج را گرفت) و جز خدا، كسى از محل ما اطلاعى ندارد (پس بيائيد) هركسى با محكمترين (وپسنديدهترين) عملهاى خود خدا را بخواند (كه شايد خداوند مارا از اين مهلكه رهائى بخشد).
يكى گفت: خدايا تو خودمى دانى، زنى مرا فريفته خود كرده بود و من او را به سوى خود خواندم، او نپذيرفت تا اينكه پول زيادى پيشنهاد كردم او قبول نمود، اما وقتى كه به او نزديك شدم، به خاطر اميد به رحمت و ترس از عذاب تو، اورا ترك نموده و رها ساختم (ونافرمانى تو نكردم) اگر اين عمل من مورد قبول (و سبب رضايت) تو است، ما را از اين گرفتارى نجات ده! (ناگهان) يك سوم سنگ به پايين لغزيد!
دومى گفت: خدايا مى دانى من والدينى داشتم كه (هر روز) براى آنها شير دوشيده و آماده مى ساختم و مى آمدم اگر خواب بودند (آنها را بيدار نمىكردم كه مبادا ناراحت شوند) آن قدر سرپا مى ايستادم تا آنها بيدار مى شدند، اگر مى دانى اين كار من براى اميد به رحمت و ترس از عذاب تو بود، اين سنگ را كنار بزن كه يك سوم ديگر لغزيد، سومى نيز گفت: خدايا مى دانى من كار گرى را به كار گرفتم و تا نصف روز كار كرد و من مزد او را دادم، اما او نگرفت و قهر كرد و رفت، ولى من با مزد او كسب كردم و مال فراوان فراهم نمودم، او (پس از مدتها آمد و مزد خود را مطالبه نمود و من) همه آن مال را به او عرضه كردم و جريان را گفتم (و او خوشحال شد) اگر مى دانى من اين عمل را به خاطر رحمت و ترس از عذابت كردم ما را
نجات ده، در اين حال سنگ لغزيد و دَرِغار باز شد و آنهابه راه خود ادامه دادند!.(1)
داستان چهار فرزند
انسان بايد در مواقع حسّاس هشيار بوده و موقعيت را بسنجد و آن را غنيمت شمارد مخصوصاً در خدمت به والدين و گرفتن دعاى خير آنها در روزهاى واپسين و پايان عمر آن دو، به قصه ذيل توجه نماييد!.
عبد الرزاق در كتاب «المصنف» وبيهقى از طاوس (يمانى) نقل مى كنند كه او گفت: مردى چهار فرزند داشت و مريض شد، يكى از فرزندان گفت: يا شما از او پرستارى كنيد و از ميراثش برايتان چيزى نيست يا من از او نگهدارى نمايم و از ميراثش چيزى نمىخواهم! (زيرا من مىخواهم افتخار خدمت به پدر، در آخر عمرش، نصيب من شود و به اجر اخروى نيز برسم!!) گفتند: تو پرستارى كن و از ميراثش برايت چيزى نخواهد بود!؛
پس (پدر را) پرستارى نمود تا اينكه وفات كرد واز مال او چيزى نگرفت، در خواب ديد كسى آمد و به او گفت: برو به فلان جا در آنجا صد دينار هست و آنها را بردار، پرسيد در آن بركت هست: گفتند: نه، صبح بيدار شد و جريان را به زنش تعريف كرد، زن گفت: آن رابگير و از بركت آن پول لباس بخر و خرج زندگى ات كن، قبول نكرد، دوباره شب دوم به او گفتند: برو ده دينار بردار! گفت بركت دارد؟! گفتند: نه، باز صبح بيدار شده ماجرا را به عيالش گفت، باز زن همان جواب روز گذشته را گفت و مرد سرپيچى نمود و نرفت، شب سوم نيز به همين منوال خواب ديد و به او گفتند برو يك دينار بردار! گفت: آيا آن يك دينار بركت دارد؟! گفتند:
بلى، رفت يك دينار را برداشت و به بازار رفت، ديد مردى دوتا ماهى مى برد،
1) موارد الظمآن- الهيثمى ص 497:
پرسيد قيمت اينها چند است؟ گفت: يك دينار! آن ماهىها را خريد و به خانه آورد و شكمهايشان را شكافت ناگهان از شكم هر يك آنها درّى بيرون آمد كه كسى مانند آنها را نديده است پادشاه دستور داد برايش يك درّ (گرانبها پيدا كرده و) بخرند تا اينكه فرستاد (از آن مرد) يكى از درّها را به قيمت بار سى استر طلا خريد، وقتى كه شاه آن را ديد گفت: اين يك درّ ارزش واقعى خود را پيدا نمىكند مگر اينكه لنگه دوم آن را نيز پيدا كنيد و حتى به دوبرابر آن بخريد، مأموران آمدند و پرسيدند آيا لنگه آن درّ را دارى كه ما به دو برابر قيمت آن يكى خريدارى مى كنيم! گفت:
واقعاً؟! گفتند: آرى، پس آن را نيز به قيمت دوبرابر خريدند. (اين است نتيجه با بركت پرستارى از پدر پير).(1)
هرگز نرود زدل ياد مادرم***چون نورديده حفظ كنم ياد مادرم
انگيزه ها چو زمزمه كوه ها بدل***لرزد به سينه ام چو نفس ياد مادرم
مادر تو گوهرى زسرا پرده ازل***مادر محبت تو نوازشگر عمل
مراببخش اگر كرده ام خطا***بود بهار مغرور و سركش من از اول
طفل از غضب گاه به گاه مادر***باشد چه لطيف عذر خواه مادر
مادر چو به قهر خيزدش بگريزد***دانى به كجا؟ هم به پناه مادر
مادرى هم در روز عاشورا بچهاش را در آغوش گرفته اين طرف و آن طرف مىرود و هرچه لالائى ميگويد، بچه آرام نمىشود چرا؟ چون دلش از عطش آتش گرفته و آبى پيدا نمىشود به لب خشكيده فرزند ششماههاش برساند و شير ندارد، او را سيراب نمايد، از بس به سينه خشكيده مادر خراش داده، خون مىريزد، پدر ازين ماجرا مطلع مىشود، بچه را از مادر تحويل گرفته و بسوى دشمن مىرود اما هيهات دشمن غدار كوچكترين رحمى بردل ندارد و با تيرسه شعبه جواب مىدهد، پدر رو به آسمان گرفته و خون گلوى فرزند مظلومش را گرفته به آسمان مىپاشد،
1) الدرّالمنثور: جلال الدين سيوطى ج 4 ص 175.
خدايا بچه من از بچه ناقه صالح كمتر نيست يعنى او با ستم دشمنان بى مادر شد و اشك مىريخت و تو بلاى آسمانى به سوى آن قوم غداّر نازل كرده و همه را نابود ساختى اين پسر مرا هم مظلومانه از من جدا كردند و من چه جوابى به مادرش بدهم، اورا چگونه به سوى مادرش برگردانم و به او تحويل دهم.
ألالعنة اللّة على القوم الظالمين.
در دنيا هيچ عملى بى پاسخ و بدون پاداش نمىماند اگر فرد نيكوكار و به درد بخور باشد و وجودش مايه بركت شود، در زندگى نتيجه خوب خواهد ديد و اگر فرد جنايت پيشه و موذى و مردم آزار باشد، نتيجه بد اين اعمال به او برمى گردد.
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً وَ إِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصَّالِحِينَ عنكبوت 9- 8) ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند: و اگر آنها تلاش كنند كه براى من شريكى قائل شوى كه به آن علم ندارى: از آنها اطاعت مكن: بازگشت همه شما به سوى من است: و شما را از آنچه انجام مىداديد با خبر خواهم ساخت كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها را در زمره صالحان وارد خواهم كرد.
شأن نزول:
روايات مختلفى در شأن نزول اين آيه آمده است كه عصاره همه آنها يكى است و آن اينكه: بعضى از مردانى كه در مكه بودند ايمان و اسلام را پذيرفتند هنگامى كه
مادر آنها از اين مسأله آگاه شد تصميم گرفت كه غذا نخورد: آب ننوشد: تا فرزندش از اسلام بازگردد! گرچه هيچكدام از اين مادران به گفته خود وفا نكردند و اعتصاب غذا را شكستند: ولى اين آيه نازل شد و خط روشنى در برخورد با پدر و مادر در زمينه مسأله ايمان و كفر به دست همگان داد.(1)
يكى از مهمترين آزمايشهاى الهى مسأله تضاد خط ايمان و تقوا: با پيوندهاى عاطفى و خويشاوندى است: قرآن در اين زمينه تكليف مسلمانان را به روشنى بيان كرده است.
در اين آيات نخست به عنوان يك قانون كلى كه از ريشههاى عواطف و حقشناسى سرچشمه مىگيرد مىفرمايد: ما به انسان توصيه كرديم نسبت به پدر و مادرش نيكى كند (وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً).
گرچه اين يك حكم تشريعى است ولى اين مسأله پيش از آنكه يك لازم تشريعى باشد به صورت يك قانون تكوينى در نهاد همه انسانها وجود دارد: و مخصوصا تعبير به انسان در اينجا جلب توجه مىكند: چرا كه اين قانون مخصوص به مؤمنان نيست: بلكه هر كس شايسته نام انسان است بايد در برابر پدر و مادر حقشناس باشد: و احترام و تكريم و نيكى به آنها را در تمام عمر فراموش نكند: هر چند با اين اعمال هرگز نمىتواند دَين خود را به آنها اداء كند.
سپس براى اينكه كسى تصور نكند كه پيوند عاطفى با پدر و مادر مىتواند بر پيوند انسان با خدا و مسأله ايمان حاكم گردد: با يك استثناء صريح مطلب را در اين زمينه روشن كرده: مىفرمايد: و اگر آن دو (پدر و مادر) تلاش و كوشش كنند و به تو اصرار ورزند كه براى من شريكى قائل شوى: كه به آن علم ندارى: از آنها اطاعت مكن (وَ إِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما).
تعبير به جاهَداكَ: مفهومش به كار گرفتن نهايت تلاش و كوشش و اصرار آنها
1) تفسير نمونه ج: 16 ص: 215.
است.
و تعبير به ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ (چيزى كه به آن علم ندارى) اشاره به منطقى نبودن شرك است: چون اگر واقعا شرك صحيح بود: دليلى بر آن وجود داشت: و به تعبير ديگر جائى كه انسان علم به چيزى نداشته باشد بايد از آن پيروى نكند: تا چه رسد به اينكه علم به بطلان آن داشته باشد.
پيروى از چنين چيزى پيروى از جهل است: اگر پدر و مادر تو را وادار به پيروى از جهل كنند اطاعت آنها مكن: اصولا تقليد كوركورانه غلط است حتى اگر در مورد ايمان باشد تا چه رسد به شرك و كفر.
همين توصيه در مورد پدر و مادر در سوره لقمان نيز آمده است: با اين اضافه كه در آنجا مىفرمايد: وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً: در عين اينكه دعوت آنها را به شرك مپذير در امور دنيا نسبت به آنها ارفاق كن و در معاشرت با آنها به نيكى عمل نما مبادا كسى چنين تصور كند كه مخالفت با پدر و مادر در مورد دعوت به شرك: دليل بر بد رفتارى با آنها است: و اين نهايت تأكيد اسلام را در مورد احترام به پدر و مادر ثابت مىكند.
به اين ترتيب از اينجا يك اصل كلى استفاده مىشود كه هيچ چيز نمىتواند بر ارتباط انسان با خدا حاكم گردد كه آن مقدم بر همه چيز است: حتى بر پيوند با پدر و مادر كه نزديكترين پيوندهاى عاطفى است.
حديث معروف كه از امير مؤمنان على عليه السلام نقل شده لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق اطاعت از مخلوق در عصيان خالق روا نيست، معيار روشنى را در اين مسائل به دست مىدهد.(1)
حال چند روايت بشنويد.
1- قال أبو عبد الله عليه السلام: برّوا ابائكم يبرّكم أبناءكم و عفّوا عن نساء الناس يعفّ
1) اقتباس از تفسير نمونه ج: 16 ص: 215.
عن نسائكم امام صادق عليه السلام فرمود: به پدرانتان نيكى كنيد تا بچه هايتان برايتان نيكى نمايند و از زنان مردم خود دارى كنيد (و چشم بپوشيد» تا از زنهايتان چشم پوشى كنند.(1)
2- ابن عمر گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: برّوا آباءكم تبرّكم أبناؤكم و عفّوا تعفّ نساؤكم. به پدرانتان نيكى كنيد تا فرزندانتان به شما نيكى نمايند و خود دار (و عفيف) باشيد تا زنانتان، خوددار (وعفيف) باشند.(2)
عائشة از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: عفّوا تعفّ نساؤكم و برّوا آباءكم تبرّكم أبناؤكم .... از زنان (و ناموس مردم) خود دارى كنيد تا زنانتان، خود دار شوند و به پدرانتان نيكى كنيد، تافرزندانتان به شمانيكى نمايند.(3)
در برابر سفارشهاى اكيد و الزام كننده اولاد براى اطاعت و رعايت و اهميت دادن در مورد والدين، متقابلًا براى والدين نيز دستورهاى لازم متعدد، از بزرگان دين صدور يافته كه بايد آنها را رعايت نمايند.
يكى از كارهاى مهم و حساس كه بايد والدين در ميان اولاد دقت زياد نمايند، عدم تبعيض ميان آنها و ترجيح ندادن يكى برديگرى است زيرا تبعيض پيامدهاى خطرناك و خانمانسوز دارد از قبيل بيمارى روانى و تحريك حس حسادت و تصميم به آزار و اذيت حتى برنابود ساختن و ازبين بردن طرف ديگراست، چنانكه در جريان يوسف و برادرانش در قرآن مجيد مىخوانيم؛
با اينكه آنها دردامن پدرى چون يعقوب و خاندانى چون ابراهيم عليهما السلام بزرگ شده بودند اما تبعيض كار خودرا كرد، گرچه يعقوب بدون شك در اين باره مرتكب خطائى نشد و ابراز علاقهاى كه نسبت به يوسف و برادرش بنيامين مىكرد روى حسابى بود: ولى به هر حال اين ماجرا نشان مىدهد كه حتى بايد بيش از مقدار
لازم در اين مسأله، حساس و هشيار بود: زيرا گاه مىشود يك ابراز علاقه نسبت به يك فرزند: آنچنان عقدهاى در دل فرزند ديگر ايجاد مىكند كه او را به همه كار وا مىدارد: آنچنان شخصيت خود را در هم شكسته مىبيند كه براى نابود كردن شخصيت برادرش: حد و مرزى نمىشناسد.
حتى اگر نتواند عكس العملى از خود نشان بدهد از درون خود را مىخورد و گاه گرفتار بيمارى روانى مىشود:
يكى از نويسندگان مىگويد: فراموش نمىكنم فرزند كوچك يكى از دوستان بيمار بود و طبعاً نياز به محبت بيشتر داشت: پدر برادر بزرگتر را به صورت خدمت كار براى او در آورده بود چيزى نگذشت كه پسر بزرگ گرفتار بيمارى روانى ناشناختهاى شد: به آن دوست عزيز گفتم: فكر نمىكنى سرچشمهاش اين عدم عدالت در اظهار محبت بوده باشد: او كه اين سخن را باور نمىكرد: به يك طبيب روانى ماهر مراجعه كرد: طبيب به او گفت: فرزند شما بيمارى خاصى ندارد سرچشمه بيماريش همين است كه گرفتار كمبود محبت شده و شخصيتش ضربه ديده در حالى كه برادر كوچك اين همه محبت ديده است: و لذا در احاديث اسلامى مىخوانيم:
مردى پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و عرض كرد اى رسول خدا! شاهد باش من به پسر بزرگم يك كنيز بخشيدهام (بعد از من: ورّاث ديگر مزاحمش نشوند) فرمود:
به آنهاى ديگر هم دادهاى؟! گفت: نه: حضرت با عصبانيت فرمود: از خدا بترسيد ريشه عداوت خود را در دل بچه هايتان نكاريد! برو يا به هر تك تك آنها هم بده و يا آن را هم از او پس بگير!.
از اين روايت خيلى از مبهمات مسائل روشن مىشود و درس زندگى صحيح را مىآموزد.
وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلًا سَدِيداً (9) نساء: 9 كسانى كه اگر فرزندان ناتوانى از خود بيادگار بگذارند از آينده
آنان مىترسند، بايد (از ستم درباره يتيمان مردم) بترسند! از (مخالفت) خدا بپرهيزند، و سخنى استوار بگويند.
روزى اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پيش آن حضرت به حال مردى كه فوت شده بود، غبطه مىكردند (خوش به حالش الان در وسط بهشت قرار گرفته و مورد رحمت خدا واقع شده و. و.).
حضرت سؤال نمود از چه كسى اين قدر تعريف كرده و به حالش غبطه مىخوريد؟!. گفتند: فلان شخص از دنيا رفته و هرچه مايملك دارد، در راه خدا وقف نموده و به فقرا بخشيده است، فرمود: ورثهاى نداشت؟ چرا چند تا بچه قد و نيم قد دارد، فرمود: اورا دفن كرديد؟ بلى اس رسول خدا، فرمود: لوأعلمتمونى أمره قبل أن تدفنوه، لما تركتكم أن تدفنوه فى مقابرالمسلمين ترك ذريّة ضعافاً يتكفّفون النّاس اگر جريان او را قبل از دفن به من مىگفتيد، من نمىگذاشتم اورا در قبرستان مسلمانها دفن نمائيد!! (همه تعجب كردند چرا اى رسول خدا؟! فرمود:) چندتا بچه ناتوان (درجامعه) رهاساخت دست به گدائى بازكنند!!.
در روايتى فرمود: لعنت خدا بروالدينى كه اولاد خود را وادار به عاق والدينى بكند يعنى كارى كند كه اولاد عاق والدين شود كه يك نمونه بارز آن، تبعيض در اولاد است.
جريان اولاديعقوب و آن همه سرگذشت شگفتانگيز در باره يوسف عليه السلام را همه شنيده و مىدانند كه نتيجه تبعيض در محبت پدر بود.
1- مسعدة بن صدقة گويد: جعفر بن محمد عليهما السلام فرمود: قال والدى عليه السلام: والله إنّى لأصانع بعض ولدى واجلسه على فخذى وأنكز له المخ وأكسر له السكر وإن الحق لغيره من ولدى، ولكن مخالفة عليه منه ومن غيره، لا يصنعوا به ما فعل بيوسف وإخوته وما أنزل الله سورة إلا أمثالا لكن لا يجد بعضنا بعضا كما حسد يوسف إخوته، وبغوا عليه، فجعلها رحمة على من تولانا، ودان بحبنا، وحجة على أعدانا: من نصب لنا الحرب والعداوة. پدرم فرمود: به خدا قسم! من گاهى نسبت به بعضى از فرزندانم
اظهار محبت مىكنم و او را بر زانوى خود مىنشانم و قلم گوسفند را به او مىدهم و شكر در دهانش مىگذارم در حالى كه مىدانم حق با ديگرى است: ولى اين كار را به خاطر اين مىكنم تا بر ضد ساير فرزندانم تحريك نشود و آنچنان كه برادران يوسف به يوسف كردند: نكند و خداوند هيچ سورهاى را نازل نكرد مگر براى مثال (و عبرت گرفتن از سرگذشت آنها) لكن بعضى از مابعضى را نمىيابد (درك نمىكند و متوجه نمىشود) آنچنانكه برادران يوسف به او حسد ورزيدند و در حق او باغى (وستمگر) شدند! پس خداوند (با بيان) آن (سرگذشتها) براى دوستان ما و كسانى كه به دوستى ما نزديك شدند، رحمت (و مايه پند و عبرت) قرار داد و حجتى نمود براى دشمنان ما، كسانى كه براى ما عداوت و جنگ را نصب (وشعار خود كرده اند).(1)
2- سكونى گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نظر الى رجل له ابنان فقبّل أحدهما و ترك الاخر، فقال النبىّ صلى الله عليه و آله و سلم فهلّا واسيت بينهما؟!. مردى را ديد كه دو پسر داشت يكى را بوسيد و ديگرى را ترك كرد، فرمود: چرا ميان هر دو را مساوى نكردى (و هردو را با يك چشم نگاه ننمودى)؟!.(2)
3- موسى بن جعفر از پدران بزرگوارش عليهم السلام از اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:
أبصررسول اللّه رجلًا له ولدان فقبّل أحدهما وترك الاخر فقال: هلّا واسيت بينهما؟!.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مردى را ديد دو فرزند داشت يكى را بوسيد و ديگرى را ترك كرد، فرمود: چرا ميان هر دو، تساوى را رعايت نكردى (هردو رانبوسيدى و با يك چشم نگاه نكردى)؟!.(3)
گرچه محبت شديد پدر و مادر به فرزند ايجاب مىكند كه او را همواره در كنار
خود نگه دارند ولى پيدا است كه فلسفه اين محبت از نظر قانون آفرينش همان حمايت بىدريغ از فرزند به هنگام نياز به آن است: روى همين جهت در سنين بالاتر بايد اين حمايت را كم كرد: و به فرزند اجازه داد كه به سوى استقلال در زندگى گام بردارد: زيرا اگر همچون يك نهال نورس براى هميشه در سايه يك درخت تنومند قرار گيرد: رشد و نمو لازم را نخواهد يافت.
شايد به همين دليل بود كه يعقوب در برابر پيشنهاد فرزندان با تمام علاقهاى كه به يوسف داشت حاضر شد او را از خود جدا كند: و به خارج شهر بفرستد: گرچه اين امر بر يعقوب بسيار سنگين بود: اما مصلحت يوسف و رشد و نمو مستقل او ايجاب مىكرد كه تدريجا اجازه دهد: او دور از پدر ساعتها و روزهائى را بسر برد اين يك مسأله مهم تربيتى است: كه بسيارى از پدران و مادران از آن غفلت دارند و به اصطلاح فرزندان خود را عزيز دُر دانه پرورش مىدهند آنچنان كه هرگز قادر نيستند: بيرون از چتر حمايت پدر و مادر زندگى داشته باشند: در برابر يك طوفان زندگى به زانو در مىآيند: و فشار حوادث آنها را بر زمين مىزند: و باز به همين دليل است كه بسيارى از شخصيتهاى بزرگ كسانى بودند كه در كودكى: پدر و مادر را از دست دادند: و به صورت خود ساخته و در ميان انبوه مشكلات پرورش يافتند.
مهم اين است كه پدر و مادر به اين مسأله مهم تربيتى توجه داشته باشند: و محبتهاى كاذب مانع از آن نشود كه آنها استقلال خود را باز يابند.
جالب اين است كه اين مسأله بطور غريزى در باره بعضى از حيوانات ديده شده است كه مثلا جوجهها در آغاز در زير بال و پر مادر قرار مىگيرند و مادر چون جان شيرين در برابر هر حادثهاى از آنها دفاع مىكند.
اما كمى كه بزرگتر شدند: مادر نه تنها حمايت خود را از آنها بر مىدارد بلكه اگر به سراغ او بيايند با نوك خود آنها را بشدت ميراند: يعنى برويد و راه و رسم زندگى مستقل را بياموزيد تا كى مىخواهيد وابسته و غير مستقل زندگى كنيد؟ شما هم براى خود كسى هستيد؟!.
يا حيوانات گوناگون ديگر به بچههاى خود شكار كردن و پريدن و دفاع نمودن را ياد مىدهند و از آنها تا سرحد جان مواظبت مىكنند: اما وقتى كه به مرحله خود كفايى رسيدند: آنها را از خود دور مىسازند و به سوى زندگى مستقل: سوق مىدهند.
ولى اين دور ساختنها را نبايد با دوست داشتن و پيوند خويشاوندى و حفظ مودت و محبت: عوضى گرفت: بلكه آن محبتى است عميق و پيوندى است حساب شده بر اساس مصالح دوطرفه.
جواز تفضيل در بعض موارد
در موارد استثنائى بعض تفضيل ها (نه تبعيض ها) مجاز شمرده شده است!، مانند اين كه بنا برمصلحتى درباره امرار معاش و تأمين زندگى و پشتوانه بعضى از اولاد از قبيل صغر سنّ و معلوليت و عدم توانائى، چيزهائى به آنها اختصاص داده شود تا از قافله زندگى عقب نمانده و نابود نشوند.
1- سعد بن سعد اشعرى فرمود: سألت أبا الحسن الرضا عليه السلام عن الرجل يكون بعض ولده أحب إليه من بعض و يقدّم بعض ولده على بعض؟ فقال: نعم، قد فعل ذلك أبو عبد الله عليه السلام نحل محمدا و فعل ذلك أبو الحسن عليه السلام نحل أحمد شيئا فقمت أنابه حتى حزته له(1)، فقلت: جعلت فداك الرجل يكون بناته أحب إليه من بنيه؟ قال: البنات و البنون فى ذلك سواء، إنما هو بقدر ما ينزلهم الله عزوجل منه. از ابالحسن رضا عليه السلام پرسيدم از مردى كه بعضى بچه هايش را از بعضى بيشتر دوست دارد و بعضى را به بعضى مقدم مى دارد؟، فرمود: بلى اين كار را ابوعبداللّه عليه السلام كرده است به محمد چيزى بخشيد وابالحسن نيز به احمد چيزى بخشيد، من (به خاطر بچه بودن آنها) بلند شده و آنها را گرد آورده و زير نظر خود گرفتم: پس گفتم: فدايت شوم مردى دخترانش را از پسران بيشتر دوست مى دارد؟ فرمود: دختران و پسران در اين
1) أى قمت وتصرفت فيما أعطى أبى لأخى من النحلة حتى جمعت له و ذلك لانّه كان طفلا.
مساويند، محبت به قدر آن است كه خداوند عزّوجلّ براى آنها قرار داده است.(1)
2- رفاعة بن موسى از ابى الحسن موسى عليه السلام پرسيدم: عن الرجل يكون له بنون و أمّهم ليست بواحدة، أيفضّل أحدهم على الاخر؟ قال نعم، لا بأس به، قد كان يفضّلنى على عبداللّه. از مردى پسرانى دارد و مادرشان يكى نيست آيا (مى تواند) يكى را بر ديگرى تفضيل دهد؟ فرمود: بلى عيب ندارد بتحقيق پدرم مرا به عبداللّه تفضيل مى داد (و مقدم مى داشت).(2)
البته بايد توجه داشت حساب امام موسى كاظم عليه السلام با برادرش عبداللّه:
جداست زيرا اين حجت خدا و لنگر روى زمين و داراى امتيازات آسمانى است و آن يك مرد عادى.
خود اميرمؤمنان عليه السلام حسنين عليهما السلام را به ساير فرزندانش مقدم مىداشت و مىفرمود: اين دو فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اند و شما فرزندان من هستيد.
در جنگ صفين فرزندش محمد حنفيه را سه مرتبه به ميدان جنگ فرستاد به يمين و يسار و قلب لشكر دشمن.
محمد زخمدار و خون آلود به سوى پدر برگشت و اشكش جارى بود، پرسيد گريه براى چه؟ عرض كرد دو برادر بزرگم كنارت ايستادهاند هيچيك از آنهار ا به جنگ نم فرستى و مرا سه بار سوى مرگ اعزام نمودى؟! فرمود: پسرم آنها فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم يند و تو فرزند منى، همانگونه كه من از پيامبر دفاع كردم و نگذاشتم گزندى به او برسد شما هم از فرزندان او دفاع كنيد و نگذاريد كوچكترين گزندى به آنها برسد.
در اين محلس راجع به مطالب متنوع، در باره والدين واولاد و احترام متقابل آنها، سخن خواهيم گفت كه واقعاً براى هر صاحب اولاد و همچنين براى هر اولاد داراى والدين، دانستن آنها ضرورت دارد.
تربيت اولاد از وظايف مهم والدين و به بار آوردن صحيح آنها آمال و آرزوى هر انسان است، پرواضح و روشن است نحوه برخورد و افت و خيز بااولاد، در روحيه آنها اثرات مثبت و منفى مى گذارد و با آن شيوه و مسير بزرگ خواهند شد لذا دستور اكيد داده شده است بايد به گفتار و كردار و رفتار اولاد بها داده و ارزش قائل شد تا آنها نيز با آن تربيت، خو گرفته و نشو و نما كنند!.
1- از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده است فرمود:" اكرموا اولادكم، و أحسنوا آدابهم اولادتان را گرامى بداريد و آدابشان را زيبا سازيد.(1)
2- مكارم الأخلاق از (المحاسن) نقل كرده است اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:
أكرموا أولادكم و أحسنوا آدابهم يغفر لكم. فرزندانتان را گرامى داريد و آداب شان را خوب كنيد تا بخشوده شويد.(2)
3- رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: إذا سمّيتم الولد فأكرموه و أوسعوا له فى المجلس و لا تقبحوا له وجهاً وقتى كه فرزند را نام گذارى كرديد، او را گرامى بداريد و در مجلس براى او جا باز كنيد و بااو با قيافه زشت روبرو نشويد (و به آنها روى ترش نشان
ندهيد).(1)
نيكى به اولاد نيكى به والدين است
1- فقه الرضا عليه السلام فرمود: از عالم عليه السلام روايت مى كنم: أنّه قال لرجل: ألك والدان؟
فقال: لا، فقال: ألك ولد؟ فقال: نعم، قال له: برّ ولدك يحسب لك برّ والديك، و روى أنه قال: برّوا أولادكم و أحسنوا إليهم، فانّهم يظنّون أنّكم ترزقونهم، و روى أنه عليه السلام قال:
انّما سمّوا الأبرار، لأنّهم برّوا الاباء و الأبناء. او به مردى فرمود: آيا پدر و مادر دارى؟
گفت: نه، آيا فرزند دارى؟ گفت: بلى، فرمود: به فرزندت نيكى كن كه برايت ثواب نيكى به والدين حساب مى شود؛ و روايت شده است آن حضرت فرمود: به فرزندانتان نيكى كنيد و خوبى نمائيد، زيرا به گمان آنها شما روزى دهنده آنهائيد؛ و روايت شده است فرمود: به ابرار، ابرار گفتند: چون آنها به پدران و فرزندان خود نيكى مى كردند.(2)
2- محمد بن على بن حسين از امام صادق عليه السلام فرمود: برّ الرجل بولده برّه بوالدين نيكى مرد به فرزندش نيكى به والدين خود است.(3)
3- أبى طالب (سند به) أبى عبد الله عليه السلام رسانده گفت: قال له رجل من الأنصار:
من أبرّ؟ قال: والديك، قال: قد مضيا، قال: برّ ولدك. مردى از انصار از آن حضرت پرسيد به كهِ خوبى كنم؟! فرمود: به والدينت، گفت: آنها درگذشتهاند، فرمود: به اولادت نيكى كن(4)
4- ابن أبى عمير: از كسى كه به او نقل كرده از أبى عبد الله عليه السلام فرمود: إن الله
ليرحم العبد لشدّة حبّه لولده. همانا خداوند به اندازه محبت بنده نسبت به اولادش رحم مى كند! (يعنى ميزان رحم خدا در اندازه مهربانى شخص نسبت به فرزندانش است).(1)
5- يونس بن رباط: از أبى عبد الله عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: رحم الله من أعان ولده على برّه، قال: قلت: كيف يعينه على برّه؟ قال: يقبل ميسوره و يتجاوز عن معسوره و لا يرهقه و لا يخرق به(2)فليس بينه و بين أن يصير فى حد من حدود الكفر إلا أن يدخل فى عقوق أو قطيعة رحم، ثم قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم الجنة طيبة طيبها الله و طيب ريحها يوجد ريحها من مسيرة ألفى عام و لا يجد ريح الجنة عاق و لا قاطع رحم و لا مرخى الازار خيلاء خدا رحمت كند كسى را كه در صالح بودن اولادش كمك نمايد گفتم: چگونه كمك نمايد؟ فرمود: (كارهاى) آسانش را بپذيرد و از سختىها در گذرد (و كم او را زياد ببيند با او كنار آيد و از وادار كردن به سختى در گذرد) بالاتر از توانش به او تحميل نكند و به احمقى نسبت ندهد (و پرده درى نكند) پس ميان او و وارد شدن در مرز كفر، فاصلهاى نيست مگر با عاق بودن و قطع رحم نمودن، سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود بهشت پاك است و خدا بوى آن را پاك گردانيده و بوى آن از فاصله دو هزار سال استشمام مى شود اما عاق والدين و قاطع رحم و بد شلوار (و دامنكشان متكبر)، به آن (نمىرسد و) پيدا نخواهد كرد.(3)
1) الكافى: 6/ 49 ح 5؛ الفقيه: 310 ح 1498؛ ثواب الأعمال: 238؛ وسائل الشّيعة: 21/ 483 ب 88 ح 4/ 27651.
2) " لا يرهقه" أى لا يسفه عليه ولا يظلمه من الرهق محركة أو يحمل عليه ما لايطيقه. والخرق بالضم: الحمق والجهل أى لا ينسب إليه الحمق.
3) الكافى: 6/ 49 ح 6؛ التّهذيب: 8/ 113 ح 39/ 390؛- وسائل الشّيعة: 21/ 482 ب 86 ح 8/ 27645؛ الخيلاء: التكبر ولعل المراد بارخاء الإزار عدم الإجتناب عمّا صادفه من شهوة الفرج حراما قُبلًا و دُبراً.
وقدرتى نيست مگر براى خدا!.(1)
دين مقدس اسلام در تمام احكام و تكاليف جوامع بشرى، رعايت عدالت را در نظر گرفته و واجب كردهاست: هيچ وقت دست و پاى كسى را بسته به زير چكمههاى ديگرى قرار نمىدهد تا هرچه دلبخواهش هست، رفتار نمايد، مثلًا در مسائل زن و شوهر و والدين با اولاد، همسايه با همسايه و دهها مسايل ديگر، حقوق متقابل قرار داده و يك طرفه قضاوت نمىكند و جانب يكى را گرفته و ديگرى را رها نمىسازد براى مرد در برابر زن و براى زن در برابر مرد و همچنين براى اولاد در مقابل والدين و براى والدين در مقابل اولاد وظايفى تعيين كرده است كه بايد هركس به وظايف خود عمل كرده و راه خود راطى نمايد؛
پس با توجه به مطلب گفته شده، و استفاده از روايات وارده عقوق بر دو نوع است؛
1- عاق والدين بودن اولاد؛
2- عاق اولاد بودن والدين!؛
مسائل عاق والدينى اولاد و معناى آن براى همه اجمالًا روشن است، اما عاق ولد بودن چگونه متصور است اگرچه جمله (عاق ولد) در اذهان، نامأنوس و جا نيفتاده است ولى در زبان روايات هم از آن به عقوق تعبير شده است!.
پس وظائفى كه والدين در قبال اولاد دارند بايد به آنها عمل نمايند، چنانكه در انجام هر كدام از آنها قصور نمايند، عاق ولد محسوب مى شوند زيرا در مقابل اجراى تك تك آنها مسؤليت دارند.
1- رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يا على يلزم الوالدين من ولدهما ما يلزم لهما من عقوقهما اى على لازم مى شود بر والدين از جهت عاق شدن نسبت به بچه هايشان
1) تحف العقول ص 189؛ مستدرك الوسائل: 15/ 444 ح 4/ 17884.
آنچه كه بر اولاد لازم شده از عاق بودن (بر والدين شان).(1)
2- موسى بن اسماعيل گفت: حديث كرد مرا پدرم ازپدرش از جدش جعفر بن محمد: از پدرش از جدش على بن حسين: ازپدرش از على بن أبى طالب (عليهم السلام) گفت:" رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يلزم الوالدين من العقوق بولدهما (لولدهما)، ما يلزم الولد بهما (لهما) من عقوقهما لازم مىآيد بر والدين از عاق اولاد بودن آن مقدار كه به اولاد لازم است عاق والدين نشوند (يعنى به اندازه مساوى در برابر همديگر مسؤليت دارند).(2)
3- رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يلزم الوالدين من العقوق لولدهما إذا كان الولد صالحاً مؤمناً ما يلزم الولد لهما لازم مى شود بر والدين از جهت عاق شدن نسبت به بچه هايشان اگر فرزند صالح مؤمن باشد، آنچه كه بر اولاد لازم شده از عاق بودن (بر والدين شان).(3)
4- سكونى از ابى عبداللّه از پدران گرامى اش عليهم السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مانند روايت بالا را با اين تعبير فرمود: من العقوق لولدهما اذا كان الولد صالحاً از عاق ولد بودن است اگر فرزند صالح باشد.(4)
لعنت خدا بر پدران و مادرانى كه ....!!
در اين بيان هاى ملاحظه كرديد و در ادامه اين گفتار نيز خواهيد شنيد كه پدر و مادرها در برابر اولاد چه تكاليفى دارند و براى عمل به آنها ملزم هستند از قبيل
1) بحار الأنوار: 74/ 58.
2) الخصال: 55 ح 77؛ الفقيه: 3/ 311 ح 1508؛ التّهذيب: 8/ 112 ح 35/ 386- وسائل الشّيعة: 21/ 482 ب 86 ح 5/ 27642؛ مستدرك الوسائل: 15/ 168 ح 1/ 17881 و 15/ 129 ح 3/ 17743؛ از الجعفريات ص 187؛ در كافى: 6/ 48 ح 5. از زيد بن على از پدرش از جدش: نيز از رسول خدا 6 عين آن روايت را نقل كرده است.
3) مستدرك الوسائل: 15/ 367.
4) الخصال: 55 ح 77؛ وسائل الشّيعة: 21/ 481 ب 86 ح 6/ 27643.
تربيت صحيح و باسواد كردن و شغل يابى و ازدواج و آفريدن امكانات زندگى در حد توان و وسع خود و محبت كردن و حتّى انتخاب نام نيك و دهها وظايف ديگر؛
اگر پدر يا مادر در اين موارد به وظايف خود عمل كردهاند ولى اولاد بيش از حد انتظار و توقع دارند و هرقدر والدين براى آنها مى پردازد و آن ها را تحويل مى گيرد، باز اولاد به والدين تمرّد كرده و آنها را آزار و اذيّت مى كند و حتّى شنيده شده است كه بعضى از اين قبيل اولاد رو در روى والدين ايستاده و با كمال بى شرمى به سرشان داد مى زند (شما چرا مرا به وجود آورديد حالا كه سبب ايجاد من شمائيد بايد تا دم مرگ خرجى مرا بدهيد!!) مخصوصاً كه اگر اين گونه اولاد تنبل باشد و خود را به آن راه بزند و عوض تكان دادن به خود و حركت كردن به سوى زندگى سالم: هفت متر هم زبان در آورد كه ديگر واويلاست!! به همچون اولادى لعن و نفرين شده و از رحمت خدا دور خواهد بود.
اما اگر اولاد صالح و سر به زير و احترام والدين را نگهميدارد و در حد توان خود از هيچگونه اطاعت و خدمت در مقابل والدين فرو گذار نيست اما والدين توقع بيشتر و انتظارات نابجا و بيش از حد از اولاد دارند، باز ديده و شنيده شده است مثلًا پدر و مادرها اولاد را در دهانه گاز انبر قرار داده و به چوب و فلك مى كشند كه الّا و بلّا بايد گفته مارا بپذيرى (مثلًا در انتخاب همسر و پس ازدواج سر به سر گذاشتن با عروس و در به كار گماردن و انتخاب درس و شغل و تصميم در كيفيت زندگى و در مسائل مادى و دهها برخوردهاى غير منطقى ديگر)؛
با اين سخت گيرىها، اولاد را به رخ خود كشيده و پرده هارا دريده و اولاد را به عاق شدن وادار مى سازند!! در اين صورت است كه اين گونه والدين، در زبان اخبار مورد لعن و نفرين قرار گرفتهاند!! پس در زندگى خانوادگى نه اولاد پدر و مادر را در مقابل خواستههاى نفسانى و تمايلات شخصى بى منطق خود فدا نمايند و در برابر عيال و اولاد خود، غرور آنها را بشكنند و خورد نمايد و نه پدر و مادرهادر صدد تحميل خواستههاى نامعقول و نامشروع خود باشند بدانند كه هركس در مقابل
ديگرى مسؤليت شرعى و وجدانى دارد براى روشن شدن گفتار بالا به رواياتى توجه فرمائيد.
1- رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يا على! لعن الله والدين حملا ولدهما على عقوقهما.
اى على خدا لعنت كند به والدينى كه بچه هايشان را به عاق بودن وادار سازند.(1)
2- يا على: لعن الله الوالدين من ولدهما ما يلزم الولد لهما من عقوقهما. اى على خداوند لعنت كرده به والدين از سوى فرزندانشان در باره آنچه كه آنها را به عاق والدين بودنشان وادار سازند (كارى كنند كه اولاد را به عاق والدين بودن وادار كرده و به رخ خود بكشند).(2)
رحمت خدا بر پدران و مادرانى كه ....!!
پدر و مادرها سعى و كوشش فراوان به كار برند تا فرزندان نسبت به اطاعت كردن و خدمت نمودن به آنها تشويق شده و كمك نمايند، كارى كنند كه اولاد با عشق و علاقه در نيكى كردن به آنها، آستين بالا زده و آماده هرگونه خدمت و ايثار باشند (نكته مقابل فصل قبل).
1- رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: .... يا على: رحم الله والدين حملا ولدهما على برّهما. اى على خدا رحمت كند پدر و مادرى را كه به بچه شان در نيكى كردن به آن ها يارى رساند.(3)
2- سكونى: از أبى عبد الله عليه السلام گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: رحم الله والدين أعانا ولدهما على برّهما. خدا رحمت كند به والدينى كه در نيكى كردن اولاد به والدين، يارى رسانند.(4)
1) الفقيه ج 4 ص 372؛ مستطرفات السرائر: ابن ادريس الحلى ص 621؛ بحار الأنوار: 47/ 58.
2) الفقيه 4: 269/ ذيل 824؛ مستدرك الوسائل: 15/ 444 ح 17882.
3) الفقيه ج 4 ص 372- مستطرفات السرائر- ابن ادريس حلى ص 621؛ الفقيه 4: 269/ ذيل 824؛ مستدرك الوسائل: 15/ 444 ح 17882.
4) تهذيب: 8/ 112 ح 34/ 385؛ الكافى: 6/ 48 ح 3؛ الجعفريات ص 187؛ وسائل الشّيعة: 21/ 480 ب 86 ح 4/ 27641.
3- رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: رحم الله من أعان ولده على برّه خدا رحمت كندكسى را كه به فرزندش در نيكى به والدين كمك نمايد.(1)
4- كتاب فقه الرضا عليه السلام: از عالم عليه السلام روايت مى كنم او گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: رحم الله والداً أعان ولده على البرّ خدا رحمت كند پدرى راكه به فرزندش در نيكى كردن كمك نمايد.(2)
5- رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: رحم الله عبداً أعان ولده على برّه بالإحسان إليه، و التّألّف له، و تعليمه و تأديبه خدا رحمت كند بندهاى را كه بچهاش را در احسان كردن به پدر كمك نمايد و با او مهربان باشد و تعليم و تربيت كردن او كمك نمايد.(3)
6- رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: رحم الله امرئاً أعان ولده على برّه ....(4)خدا رحمت كند مردى (و پدرى) را كه به فرزندش در نيكى كردن به پدرش: كمك نمايد؛
يعنى خود با فرزند محترمانه زندگى كند و با آزار و اذيت و فشار زياد، فرزند را وادار نكند كه عاق والدين شود.
عدم جبر اولاد به آداب خود
گذشت زمان چيزهائى را به پيش مىآورد كه به ذهن نمىآمد(5)خواه مادى يا
1) التّهذيب: 8/ 113 ح 39/ 390، بحار الانوار ج 74 ص 76 ح 100، از جامع الاحاديث ص 11.
2) فقه الرضا عليه السلام ص 45 از جامع الأحاديث: 11 باختلاف يسير؛ مستدرك الوسائل: 15/ 139 ح 5/ 17885.
3) مستدرك الوسائل: 15/ 139 ح 9/ 17889 از كتاب الأخلاق: مخطوط.
4) روضةالواعظين: ص 367.
5) مرور الزّمان يريك مالايخطرببالك گذشت زمان به تو چيزهائى را نشان مىدهد كه به ذهنتنمىآمد.
معنوى: اخلاقى و اجتماعى، داخلى و خارجى: خانوادگى و غيره.
زندگى و فرهنگ امروز از نظر گفتار و كردار و رفتار، با پنجاه و شصت سال قبل:
خيلى فرق دارد، بدينجهت دين مقدس اسلام به اين نكته توجه خاص معطوف داشته و سفارش اكيد دارد بر اينكه اولاد را به روحيات و اخلاق و رسوم خود: وادار نكرده و مجبور ننماييد!.
1- اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: لا تقسروا أولادكم على آدابكم فانّهم مخلوقون لزمان غير زمانكم فرزندان خود را به آداب (و رسوم) خود وادار (و مجبور) نكنيد آنها به زمانى غير از زمان شما آفريده شدهاند (گذشت زمان مسايل و رسمهاى نو پيش
خواهد آورد).(1)
ارزش دختران از نظر اسلام
1- سكونى: از أبى عبد الله عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: نعم الولد البنات ملطفات مجهزات مونسات مباركات مفليات چه خوب است دختران لطيف اند و سائل فراهم كننده و خوگيرنده و بابركتند و دور كننده حشرات موذى (از سر و لباس والدين) اند.(2)
2- سليمان بن جعفر جعفرى: از أبى الحسن الرضا عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: إن الله تبارك وتعالى على الأناث أرق (أرأف) منه على الذكور، و ما من رجل يدخل فرحة على امرأة بينه و بينها حرمة إلا فرّحه الله يوم القيامة همانا خداوند به زنها مهربانتر است از مردان، هرمردى به زنى كه ميان او و آن زن حرمتى هست،
شادى آفريند خدا او را در روز قيامت شاد خواهد نمود.(1)
3- أحمد بن عبد الرحيم: از مردى از أبى عبد الله عليه السلام فرمود: البنات حسنات والبنون نعمة، وإنما يثاب على الحسنات ويسأل عن النعمة. دخترها حسنة و پسرها نعمتند و همانا بر حسنات ثواب داده مى شود و از نعمتها سؤال مى كنند.(2)
4- محمد بن على بن حسين بإسناده عن أبان بن تغلب: عن أبى عبد الله عليه السلام قال البنات حسنات، والبنون نعمة، فالحسنات يثاب عليها، والنعمة يسأل عنها.(3)
دختران حسناتند و پسران نعمت: پس حسنات ثواب داده و از نعمت سؤال مىشود.
5- أحمد بن فضل، از أبى عبد الله عليه السلام فرمود: البنون نعيم والبنات حسنات، و الله يسأل عن النعيم و يثيب على الحسنات پسرها نعمتند و دخترها حسنة و خداوند از نعمت سؤال مى كند و بر حسنة ثواب مى دهد.(4)
6- امام صادق عليه السلام فرمود: إذا أصاب الرجل ابنة بعث الله إليها ملكاً، فأمرّ جناحه على رأسها و صدرها، و قال: ضعيفة خلقت من ضعف، المنفق عليها معان. زمانى كه مرد داراى دخترى شد، خداوند فرشتهاى را به او مى فرستد پس بالهايش به سر و سينه او مى كشد و مى گويد: ناتوانى از ناتوان، آفريده شده است انفاق كننده به او (از سوى خداوند) يارى مى شود.(5)
1) الكافى 6: 6/ 7؛ وسائل الشّيعة: 21/ ح 1/ 27319.
2) الكافى 6: 6/ 8؛ وسائل الشّيعة: 21/ ح 2/ 27320.
3) الفقيه 3: 310/ 5، ثواب الاعمال: 239/ ح 1 و 7، وسائل الشّيعة: 21/ ح 3/ 27321 و 21/ 367- ح 2/ 27316.
4) الكافى: 6/ 7 ح 12؛ وسائل الشّيعة: 21/ 367 ح 3/ 27323. اشارة إلى قوله تعالى:"((( ولتسئلن يومئذ عن النعيم" ولا ينافى ما ورد فى الأخبار بأنه الولاية فانها لبيان الفرد الكامل.( مرآت العقول)
5) الفقيه 3: 311/ 1503 ثواب الأعمال: 240/ 4؛ أحد الإمامين الباقر أو الصادق 8؛ وسائل الشّيعة: 21/ 368 ح 5/ 27323.
7- ابن أبى عمير: از هشام بن الحكم: از عمر بن يزيد: از أبى عبد الله عليه السلام گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من عال ثلاث بنات أو ثلاث أخوات و جبت له الجنة، فقيل: يا رسول الله واثنتين؟ فقال: واثنتين، فقيل: يا رسول الله وواحدة؟ فقال: و واحدة. هر كس سه دختر يا سه خواهر داشته باشد، بهشت بر او واجب مى شود!، گفته شد اى رسول خدا دوتا چه؟! فرمود: اگرچه دوتاباشد، گفته شد و يكى؟ فرمود: اگرچه يكى هم باشد.(1)
8- سكونى گفت: به خدمت أبى عبد الله عليه السلام داخل شدم و أنا مغموم مكروب، فقال لى: يا سكونى مما غمك؟ قلت: ولدت لى ابنة فقال: يا سكونى على الأرض ثقلها و على الله رزقها، تعيش فى غير أجلك(2)و تأكل من غير رزقك، (فسرى و الله عنى)(3)فقال لى ما سميتها؟ قلت: فاطمة، قال آه آه(4)ثم وضع يده على جبهته فقال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: حق الولد على والده إذا كان ذكرا أن يستفره أمّه(5)، و يستحسن اسمه، و يعلّمه كتاب الله و يطهّره، و يعلّمه السباحة و إذا كانت انثى أن يستفره امها، و يستحسن اسمها، و يعلمها سورة النور، و لا يعملها سورة يوسف، و لا ينزلها الغرف، و يعجل سراحها إلى بيت زوجها، أما إذا سميتها فاطمة فلا تسبها و لا تلعنها ولا تضربها. در حالى كه غمگين و گرفته بودم به من فرمود: اى سكونى چه عامل غمگينى ات شده است؟ گفتم: دخترى برايم متولد شده است! فرمود: اى سكونى سنگينى او بر زمين و روزى اش بر خدا و زندگى اش غير از عمر تو است و غير از روزى تو مى خورد، (سكونى گويد:) به خدا اين (نصيحت مرا شاد نمود) و غم را از من زدود، فرمود: چه ناميدى؟ گفتم فاطمه، فرمود: آه آه سپس دستش را به پيشانى
1) الكافى: 6/ 6 ح 10؛- الفقيه 3: 311/ 1501.
2) أى لا ينقص من عمرك لأجلها شئ ولا من رزقك.
3) هذا من كلام السكوني أيكشف أبو عبد الله عليه السلام الغم عنى.
4) قاله عليه السلام لتذكّره جدتها المظلومة عليها السلام وما أصابها من مكاره الدهر.
5) يستفره فى الموضعين أى يستكرم امّه ولا يدعو بالسبّ لأمّه واللّعن والفحش.
اش گذاشت و گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: حق فرزند بر پدرش، اگر پسر است به مادرش رفاه دهد (و گرامى بدارد) و با نام خوب بنامد و كتاب خدا را به او ياد دهد و او را تطهير نمايد و شنا كردن به او تعليم نمايد؛
و اگر دختر است مادرش را گرامى بدارد و نام نيك بنامد و سوره نور را به او ياد دهد و سوره يوسف را تعليم ننمايد و او را در بالاخانه ننشاند (كه در ديد مردم باشد و او مردم را ببيند) و در شوهر دادن شتاب نمايد و اما او را كه فاطمه ناميدى پس به او فحش نده و بد نگو و نزن.(1)
9- وقال صلى الله عليه و آله و سلم: ما من بيت فيه من البنات إلا نزلت كل يوم عليه اثنى عشر بركة و رحمة من السماء، و لا تنقطع زيارة الملائكة من ذلك البيت، يكتبون لأبيهم كلّ يوم و ليلة عبادة سنة خانهاى نيست در آن از دختران وجود داشته باشد، مگر اينكه هر روز دوازده بركت و رحمت از آسمان نازل مى شود و زيارت فرشتگان از آن خانه منقطع نمىشود در شبانه روز براى پدرانشان، ثواب عبادت يك سال مى نويسند.(2)
خدايا برايم دخترى ده
در مجالس ترحيم زياد ديده شده است هركس دخترى نداشته باشد، ماتمش سوت كور و بى سر و صدا و كم رنگ و سرد و خاموش سپرى مىشود، اما اگر داراى دختر يا دخترانى باشد، مجالس پر رونق و گرم و پرهياهو مىگردد زيرا دختر است كه براى پدر و مادر، واقعاً اشگ مى ريزد و مىسوزد و خاطرهاش را زنده نگهميدارد (و مجلس سوگواريش را گرم مىكند)!.
1- أبان بن عثمان: از محمد واسطى: از أبى عبد الله عليه السلام فرمود: إنّ (أبى) إبراهيم عليه السلام سأل ربّه أن يرزقه ابنة تبكيه و تندبه بعد موته. همانا پدرم ابراهيم عليه السلام از
خدا درخواست نمود برايش دخترى دهد كه بعد از مرگش به او ناله سر دهد و بگريد.(1)
بلى دخترانند كه با اشك بى پايان چشمان خود، خاك قبر و آرامگاه پدر و مادر را سيراب مىكنند و مادام العمر در فراق آنها گريانند و به دست فراموشى نمىسپارند.
رقيه سه ساله سالار شهيدان، در كوه و دشت و بيان و خيابان راه شام و خرابه آن با ديده نالان و سينه سوزان، از عمه غمگسارش، دائم سراغ بابا را مىگيرد و رسيدن به اورا مىخواست، اما چه فايده با آه و ناله و به آغوش گرفتن سر مطهر بابا لب به لب گذاشته و هى مىگريد و مىگويد:
يا ابتاه منالذي خضبك بدمائك (پدر چه كسي محاسنت را با خونت خضاب كرد)
يا ابتاه منالذي قطع وريدك (چه كسي رگ گردنت را بريد)
يا ابتاه ليتني لك الفدا (اي پدر كاش من قربانت ميشدم)
يا ابتاه ليتني توسدت التراب و لا اري شيبك مخضباً بدما (اي پدر كاش خاك مرا در آغوش ميكشيد تا محاسنت را به خون رنگي نميديدم (معاليالسبطين).
غسل و دفن حضرت رقيه
هنگامي كه زن غساله بدن حضرت رقيه را غسل ميداد، ناگاه دست از غسل كشيد و گفت: سرپرست اين اسيران كيست؟ زينب (عليه السلام) فرمود چه ميخواهي زن غساله گفت: چرا بدن اين طفل كبود است، آيا به بيماري مبتلا بوده است؟ حضرت در پاسخ فرمودند: اي زن او بيمار نبود، اين كبودها آثار تازيانه و ضربههاي دشمن است.(2)
من لللارامل و الايتام و من للنساء الحاسرات و عمّاتى المسلوبات كيست بعد از تو به زنان بيوه و يتيمان بى پدر رسيدگى كند و به زنان سربرهنه و عمههاى لباس به غارت رفته ام، سركشى نمايد آن قدر از اين نوع كلمات وجملات دلسوز و درد آور ميگويد و مىگريد و با آن وضع اسف بار، جان بجان آفرين تسليم مىكند و بازماندگانش را غرق در عزا مىنمايد.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
آيا امام حسين عليه السلام دخترى به نام رقيه داشت يا خير
حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) دختري به نام رقيه داشتند كه در سن سه سالگي در خرابه شام به شهادت رسيد (منتخبالتواريخ ص 299) مادر حضرت رقيه مطابق اكثر نقل ها «ام اسحاق» نام دارد كه فضايل و مناقب بسياري را براي آن بانو بر ميشمارند.(1)
حضرت رقيه در ماه شعبان چشم به جهان گشود، سن مبارك آن حضرت هنگام شهادت سه سال بود.
عبدالوهاب بن احمد شافعي مصري مشهور به شعراني (م 973 ق) در كتاب المنن باب دهم نقل ميكند، نزديك مسجد جامع دمشق بقعه و مرقدي وجود دارد كه به مرقد حضرت رقيه (عليه السلام)، دختر امام حسين (عليه السلام) معروف است و بر روي سنگي واقع در درگاه آن مرقد نوشته شده است «اين خانه، مكاني است كه به ورود آل پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و دختر امام حسين (عليه السلام) حضرت رقيه شرافت يافته است.
مورخ خبير عمادالدين حسنبن علي بن محمد طبري، هم عصر خواجه نصيرالدين طوسي در كتاب كامل بهايي مينويسد دخترك سه چهار سالهاي كه خاندان امام حسين (عليه السلام) در خرابه شام شب هنگام، خواب پدر را ديد و بهانه پدر
1) ( ترجمه ارشاد ج 2 ص 197)
نمود يزيد گفت: سر پدر را برايش ببرند، سر مقدس را آورده و در كنار دختر قرار دادند، آن دختر از غم پدر فريادي برآورد و جان داد.
نام حضرت رقيه علاوه بر كتب مشهوري چون لهوف و ... در قصيده سوزناك سيف بن عميره، صحابي بزرگ امام صادق (عليه السلام) آمده و علماي بزرگي همچون شيخ طوسي، نجاشي، علامه حلي و ... به آن تصريح كردهاند از (ستاره درخشان شام)
نظرات مراجع عظام تقليد در مورد حضرت رقيه (س)
آيات عظام مكارم شيرازي و نوري همداني نظر خود را در خصوص وجود مضجع شريف دختر سه ساله حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) اعلام كردهاند.
شكي نيست كه دختر كوچكي از امام حسين (عليه السلام) در شام از دنيا رفت و در آنجا دفن شد و حرم فعلي منسوب به همان دختر است، اما اين كه نام آن دختر رقيه بوده يا نام ديگري داشته در بين دانشمندان اسلامي اختلاف نظر وجود دارد هر چند معروف اين است كه نامش رقيه است.
به گزارش حوزه نيوز، پنجم صفر سالروز شهادت ريحانه امام حسين (عليه السلام) حضرت رقيه (س) است كه سندي بر مظلوميت خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) ميباشد، عدهاي از ارادتمندان به ساحت قدسي اهل بيت (عليهم السلام) در پاسخ به شبههاي كه در برخي محافل مطرح شده نظر دو تن از مراجع عظام تقليد شيعه در اين خصوص را با طرح 4 سؤال جويا شدهاند.
1- صحت وجود دختري با مشخصاتي كه ارباب مقاتل در مورد كيفيت شهادت آن بزرگوار نقل كردهاند (درخرابه شام) چيست؟
2- صحت انتساب چنين دختري به امام حسين (عليه السلام) چگونه ميباشد؟
3- صحت انتساب حرم موجود در نزديك دمشق به دختري به نام حضرت رقيه (عليه السلام) چگونه است؟
4- با توجه به موارد گفته شده و پاسخهاي حضرت عالي انجام نذر و اداي آن داراي چه حكمي است؟
متن كامل نظرات اين دو مرجع تقليد تقديم ميگردد
پاسخ آيتالله مكارم شيرازى
بسمهتعالي
شكي نيست كه دختر كوچكي از امام حسين (عليه السلام) در شام از دنيا رفت و در آنجا دفن شد و حرم فعلي منسوب به همان دختر است، اما اين كه نام آن دختر رقيه بوده يا نام ديگري داشته در بين دانشمندان اسلامي اختلاف نظر وجود دارد هر چند معروف اين است كه نامش رقيه است.
هميشه موفق باشيد.
پاسخ آيتالله نورى همداني
بسمهتعالي
در كتابهايي چون كامل بهائي و نفسالمهموم و كتابهاي معتبر ديگر دختر خردسالي كه برخي نام او را رقيه ناميدهاند و در شام به شهادت ميرسد، براي امام حسين (عليه السلام) ذكر كردهاند و اگر كسي براي آن حضرت نذر كند، بايد آن را ادا نمايد و مضجع موجود در دمشق متعلق به آن حضرت است.(1)
1) تنظيم: موسوي گروه دين و انديشه تبيان.
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
قال اللّه عزّ و جلّ
1- يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا كَثِيراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً نساء: 1 اى مردم! از (مخالفت) پروردگارتان بپرهيزيد! همان كسى كه همه شما را از يك انسان آفريد؛ و همسر او را (نيز) از جنس او خلق كرد؛ و از آن دو، مردان و زنان فراوانى (در روى زمين) منتشر ساخت. و از خدايى بپرهيزيد كه (همگى به عظمت او معترفيد؛ و) هنگامى كه چيزى از يكديگر مىخواهيد، نام او را مىبريد! (و نيز) (از قطع رابطه با) خويشاوندان خود، پرهيز كنيد! زيرا خداوند، مراقب شماست.
2- وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ رعد: 25 آنها كه عهد الهى را پس از محكم كردن مىشكنند، و پيوندهايى را كه خدا دستور به برقرارى آن داده قطع مىكنند، و در روى زمين فساد مىنمايند، لعنت براى آنهاست؛ و بدى (و مجازات) سراى آخرت!
در آيات قرآن و احاديث اهل بيت، فراوان ديده مىشود كه، در باره نيكى به أرحام «و هم خونان» دستور اكيد داده شده است؛ فرموده اند صله رحم، عمر آدمى را طولانى مىكند، بهر قدمى كه به سوى رحم برداشته شود، چه حسناتى نوشته شده و چه سيّئاتى محومى گردد و چه درجاتى را بالا مىبرد.
حتّى اگر كسى قدرت بردن هديهاى را نداشته باشد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«صِلوا الأرحام و لو بالتّسليم» ارحام خود را اگرچه با سلام دادن باشد، وصل كنيد
پدر و مادر و اولاد و خواهر و عمو و عمّه و دايى و خاله و اولاد اينها، از جمله ارحامى هستند كه بايد حالشان مرتّب، پرسيده شود.
در برابرآن قطع رحم «بريدن از ارحام» عمر انسان را كوتاه و مورد لعنت پروردگار و ملائكه و جنّ و انس قرار مىگيرد.
حتّى از امام محمد باقر عليه السلام روايت است كه فرمود: «من در پنج آيه از آيات قرآن مجيد يافتم كه، به قاطع رحم لعن گرديده است.»
واقعاً چه بد خصلتى است كه انسان، عزيز خود را چشم براه گذاشته و هميشه او را در حال انتظار نگهدارد، حتّى يك قدم به خودش زحمت ندهد، كه حالى از او بپرسد.
قال أبو عبداللّه عليه السلام: «صِلْ رَحِمَكَ و لو بشربةٍ من ماء»(1)«رحم خود را وصل كن اگرچه با يك جرعه آب دادنباشد»
به چند حديث كوتاه از ميان هزاران حديث، توجه فرمائيد كه، اهميّت صله رحم واثرات آن را بيان مىنمايد.
1- «صلة الرّحم تهوّن الحساب»(2)«صله رحم حساب را «در روز قيامت» آسان مىكند.»
2- «الرّحم حبل ممدود من ألارض الى السّماء»(3)«رحم ريسمان كشيدهاى ميان زمين وآسمان است.»
3- «الرّحم شجنة من اللّه»(1)«رحم شعبهاى است از رحمت خدا.»
هر عمل نيك يا بد داراى خاصيت ها و اثراتيست كه چه بخواهد و نخواهد، به خود صاحب عمل بر مىگردد، مانند زهر نوشنده را از ميان بر مىدارد و آتش كه بخواهى و نخواهى، مىسوزاند و آب در خشكى زيستان را خفه مىكند، خشكى، آبزيان را، هلاك مىكند، وسيله تيز، به جنس نرم بكشى مىبرّد و دهها مثال ديگر.
اعمال انسانها هم داراى خواص مخصوص است، مثلا نيكى به والدين و صله ارحام، خاصيتش اين است كه هم عمر را طولانى ميكند و بركت مال را هم زياد مىنمايد، خوشحال كننده و نشاط آوراست و برعكس آن عاق والدينى و قطع رحم عمر را كم و بركت از مال آدمى مىبرد و روى خوشحالى را نمىبيند به چند روايت نيز در اين مورد دقت كنيد و حفظ كنيد.
1- «صلة الرّحم تزيد فى العمر و تُنفى الفقر»(2)«صله رحم عمر را زياد و فقر را مىزدايد.
2- «صلة الرّحم تُعمر الدّيار»(3)«صله رحم سرزمين هارا آباد مىكند.»
3- «صلة الرّحم تزكّى الاعمال «(4)«صله رحم اعمال را پاكيزه مىكند.»
4- امام صادق عليه السلام فرمود: صله رحم و نيكى كردن، البته حساب را آسان و ازگناهان نگهميدارد فصلوا ارحامكم وبرّوا باخوانكم ولو بحسن السلام وردّالجواب(5)پس صله ارحام بكنيد و به برادرانتان، نيكى كنيد اگرچه با سلام كردن خوب و جواب دادن به سلام (آنها).
5- وفرمود: ما نميدانيم چيزى عمر را زيادكند مگر صله رحم حتى اگر كسى عمرش سه سال باشد سى سال هم زياد مىكند مىشود سى وسه سال و اگر قطع
رحم كند عمرش سى وسه سال باشد مىشود سه سال.(1)
در برابر اين روايات به روايات ذيل نيز توجه نمائيد.
1- «قطيعة الرّحم تورث الفقر»(2)«بريدن رحم ببار آورنده فقر است.»
2- «قطيعة الرّحم تورث الهمّ»(3)«بريدن رحم باعث همّ غم است».
3- «قطيعة الرّحم لتذران الدّيار بلاقع»(4)«قطع رحم سرزمين را بى آب و
علف مىكند (ويران مى سازد).
4- اميرمؤمنان: عليه السلام در خطبهاى فرمود: أعوذ باللّه من الذّنوب الّتى تعجّل الفناء به خدا پناه مىبرم ازگناهانى كه به فنا (و تباه) شدن، شتاب ورزد.
عبداللّه بن كواى يشكرى بلند شد و گفت: اى اميرمؤمنان: عليه السلام آيا مىشود گناهانى كه فانى شدن را شتاب بخشد توضيح دهيد؟! فرمود: بلى واى برتو قطع رحم است، همانا اهل بيتى هستند گردهم مىآيند و بهمديگر مىرسند درحالى خودشان گناهكار (وفاجرند) خداوند به آنها روزى مىدهد و هستند اهل بيتى كه از همديگر بريدهاند و متفرقند، خداوند از نعمتهاى خود، محرومشان مىكند درحالى كه پرهيزكارانند.(5)
5- امام صادق عليه السلام فرمود: اتّقوالحالقة فانّها تميت الرّجال قيل وماالحالقة قال قطيعةالّرحم. بترسيد از حالقة آن مردان را مىكشد! گفته شد حالقة چيست؟ فرمود:
قطع رحم.(6)
باتوجه به اين روايات كه نمونهاى از صدها روايت در اين باره است، مىفهميم كه صله رحم داراى چه اثرات مثبت و خلاف آن چه خواص منفى دارد.
اعمال و رفتار بزرگان دين و امامان، در هر زمينهاى الگوى ماست، با اين كه
بعضى از ارحامشان درباره آنها ستم روا مىداشتند حتى در دربار خلفاى جور، به ريختن خونشان سعايت مىكردند و فتوا مىدادند، باز در باره آنها نيكى مىكردند و از هيچ كمكى، مضايقه نمىنمودند!.
ازخداى توانا مىخواهيم كه مارا جزء صله ارحام كنندگان قرار داده و از اين فيوضات محروم نفرمايد انشااللّه.
بد نيست در اين مورد به مطلبى كه در مورد صله ارحام خيلى بايد رعايت شود و اعمال گردد و سر مشق قرار گيرد صفت عفو و بخش است، زيرا در ميان ارحام، دائم رفتارهاى موذيانه و رنج دهنده، وجود دارد پس اگر اقربا و اعضاى فاميل، در ميان خود، عفو و گذشت را، رواج ندهند، هميشه با يكديگر، در گير و قهر كننده و با ناراحتىهاى روانى و كينه توزى و عداوت ورزى، زندگى خواهند كرد.
پس در دنيا از جمله صفات برجسته و ممدوح و مورد توجه انسانها و مشمول عنايت و رحمت پروردگار عالميان، صفات بردبارى وعفو و گذشت است كه در تمام جوامع بشرى، داراى ارزش خاص و مورد ستايش بنى آدم، قرار گرفته است، و نيز اديان آسمانى، از آنها تمجيد مخصوص نموده و همگان را براى متخلق به آن اخلاق و متصف به آن صفات بودن، دعوت كرده وتشويق نمودهاند.
دين مقدس اسلام از آن اديان مستثنى نبوده، بلكه كاملتر از آنها در اين مورد بحث، و بياناتى دارد كه شايان توجه است.
1- وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً فرقان: 63 بندگان (خاص خداوند) رحمان، كسانى هستند كه با آرامش و بىتكبّر بر زمين راه مىروند؛ و هنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گويند)، به آنها سلام مىگويند (و با بىاعتنايى و بزرگوارى مىگذرند)؛
2- خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ اعراف: 199 (به هر حال) با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير، و به نيكىها دعوت نما، و از جاهلان روى بگردان (و با آنان ستيزه مكن)!
3- فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ زخرف: 89 پس (اكنون كه چنين است) از آنان روى برگردان (و درگذر) و بگو: «سلام بر شما»، امّا بزودى خواهند دانست حق با كهِ بود!.
1- امام صادق عليه السلام فرمود: ثلاث من مكارم الدنيا و الاخرة تعفو عمّن ظلمك و تصل من قطعك و تحلم اذا جهل عليك(1)سه صفت از صفات و پسنديده گرامى دنيا و آخرت است، كسى را كه به تو ستم نموده، ببخشى و از كسى كه قطع رحم نموده، صله ارحام انجام دهى و كسى كه به تو نادانى كرده است را ببخشى.
2- رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: عليكم بالعفو فانّ العفو لايزيد العبد الّا عزّاً فتعافوا يعزّكم اللّه.(2)برشما باد بخشيدن زيرا عفو براى بنده نمىافزايد مگر عزت، پس همديگر را ببخشيد تا خدا شما را عزيز نمايد.
3- امام زين العابدين عليه السلام فرمود: وقتى كه روز قيامت شد و خداوند همه را در يك بيابان جمع كرد، منادى ندا مىكند أين أهل الفضل صاحبان فضل كجايند؟! گروهى از مردم بلند مىشوند، فرشتگان آنهارا ملاقات كرده و از آنها مىپرسند؟
وماكان فضلكم فيقولون كنانصل من قطعنا و نعطى من حرمنا و نعفوا عمّن ظلمنا قال فيقال لهم صدقتم ادخلوالجنّة.(3)چه بود فضيلت شما؟ گويند ما صله رحم انجام مىداديم هركس از ماقطع رحم مىكرد، و عطا مىكرديم به هركهِ مارا محروم مىنمود و مىبخشيديم كسى را كه به ما ستم روا مىداشت، به آنها مىگويند راست گفتيد داخل بهشت شويد.
در اين مورد روايات باتعبيرهاى گوناگون زياد است كه مجلس ما بيش از اين را اقتضا نمىكند. به چند جريان تاريخى توجه فرمائيد.
يكى از خدمتكاران امام سجاد عليه السلام ظرفى كه در دست داشت به سر حضرت
افتاد و زخمى كرد، امام به او نگاهى كرد، او گفت: والكاظمين الغيظ، فرو نشانندگان خشم خود، امام فرمود: كظمت غيظى، خشمم را فرو بردم گفت: والعافين النّاس، بخشندگان مردم فرمود: قدعفوت عنك ترا بخشيدم، گفت: إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ، خداوند مزد خوبى كنندگان را ضايع نمىكند فرمود: قدأعتقتك، آزادت كردم.
روزى نوزادى از دست يكى از كنيزان آن حضرت افتاد و جان داد، امام ناراحتى اورا ديد فرمود: برو تورا آزادكردم!.
مىبينيم امام بدون اظهار غيظ و غضب، چگونه از يك خطاكار گذشت مىكند.
مردى از شاميان به مدينه آمد تا با فرزندان اميرمؤمنان عليه السلام مقابله كرده و هتّاكى نمايد و آنها اورا بكشند، تا (بنا به عقيده خود) شهيد راه حق شود چون معاويه آنها را بدين صورت تربيت كرده بود.
وقتى كه وارد مدينه شد ديد گروهى دور يك شخصى را گرفتهاند و با احترام خاص او را مىبرند، پرسيد آن شخصيت كيست؟ گفتند حسن بن على عليهما السلام است، گفت: اللّه أكبر ببين خدا چقدر از اين خاندان بيزار است، مىداند من به خاطر سبّ اينها از شام تا اينجا پاپياده آمدهام كه اولين برخوردم بابزرگ اين هاست.
پيش امام عليه السلام آمد و هرچه از دهنش آمد، نثار حضرت كرد، اطرافيان خواستند او را ساكت و يا اذيت كنند، امام فرمود: كارى نداشته باشيد! آن قدر گفت تا خسته شد در آخر گفت: حسن بن على با توأم اين همه حرفها را به تو مىگويم چرا عكس العمل نشان نمىدهى و دستورقتل مرا صادر نمىكنى مرابكشند تا در راه اسلام شهيد شوم!!.
امام فرمود: يا أخاالعرب مىبينم غريبى و تازه از راه رسيدهاى كه مشكلى تورا وادار به گفتن اين حرفها نموده است، اگر پول و خرجى ندارى به تو كمك كنم و اگر براى استراحت منزل ندارى، منزل دهم و اگر لباس ندارى، لباس دهم و حتى اگر به عيال نياز دارى برايت عيال اختيار نمايم و. و.
شامى به فكر فرو رفت و بعد از مدتى سكوت، در برابر امام ايستاده گفت: اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خدا به هيچ كدام اينها كه گفتى، نيازى ندارم اللّه أعلم حيث يجعل رسالته خدا خود داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد (و كدام خانواده به اين مقام شايستگى دارد كه به او عنايت نمايد) يابن رسول اللّه معاويه خاندان شمارا جور ديگر به ما معرفى كرده بود الان مىبينم مسئله غير از اين هاست به خدا قسم هنگام بيرون آمدن از شام در روى زمين به شما دشمنتر از من كسى نبود و الان برمى گردم در روى زمين و زير آسمان برشما از من دوستتر پيدانميشود!.
بادقت در زواياى اين جريان مىفهميم كه عفو و بخش و حلم و برد بارى، كار خود را كرد و دشمن با آن قساوت را بر دوست با آن علاقه، برگردانيد و دگرگون ساخت.
نظير اين جريان قضيه امام زين العابدين عليه السلام با برادر يا برادر زادهاش بودكه در برابر امام ايستاد و خود امام و مادرش را ناسزا گفت و رفت، اصحاب گفتند: يابن رسول اللّه چرا جواب اورا ندادى و يا اجازه ندادى ما به سزاى عملش برسانيم، فرمود دوست داريد برويم جوابش را بدهم، همراه اصحاب به در خانه او رسيدند و در را زدند خدمتكار بيرون آمد و برگشت او را از آمدن امام با اصحاب مطلع ساخت، او به خيالش كه امام براى تلافى آمده و شمشير برداشت و بيرون آمد، ديد حضرت قيافه انتقام جوئى ندارد، امام فرمود: آن نسبتها كه به من ومادرم دادى، اگر واقعيت دارد خداوند من و مادرم را ببخشد و اگر ناحق گفتى، خداوند تورا ببخشد، برويم!! آن شخص اين بزرگوارى را كه از امام ديد به قدم مباركش افتاد و گفت: آقا مراببخشيد من ناحق گفتم: و من اشتباه كردم، آن گاه امام رو به اصحاب فرمود: آيا اين پاسخ نيكو نبود؟ همه گفتند: بلى كار شما درست است.
روزى مالك اشتر قدس سره از بازار كوفه رد مىشد و لباس سفيد بتن داشت يكى از قهوچىها از اين هيئت مالك خوشش نيامد و ظرف تفاله چائى را به سوى مالك انداخت و تمام لباس اورا آلوده كرد، مالك بدون توجه گذشت.
همسايههااطراف او را گرفتند و گفتند: خودت را بيچاره كردى مگر نشناختى او كيست؟ گفت: نه فقط مىبينم شخص سبك و عوضى است آن چه لباسيست او پوشيده است؟!، گفتند: بابا او فرمانده كل قواى اميرمؤمنان: عليه السلام مالك اشتراست الان بر ميگردد و به حساب تو مىرسد.
قهوچى پشت سر مالك اشتر قدس سره دويد تا رسيد ديد مالك وارد مسجد كوفه و بلافاصله نماز شروع كرد وقتى سلام نماز راگفت، قهوچى به پايش افتاد هى مىگفت: آقا مرا ببخشيد، فرمود: تو چكار كردهاى از ترسش نتوانست، آخر باتب و لرز گفت: من آنم كه به روى لباس شما تفاله چايى انداختم!!.
فرمود: من كه رويم را به سوى تو برنگرداندم و تورا نشناختم و من در مسجد كارى نداشتم و چون تو اين كار را كردى دانستم كه خدا از اين كار تو خوشش نيامد وارد مسجد شدم و دوركعت نماز خواندم و ازخدا خواستم كه ترا ببخشد (برو بكارت برس)(1).
ابن ابىالحديد معتزلى شارح نهج البلاغة مىگويد: اگر كسى قسم ياد كند خداوند درميان عرب و عجم فردى شجاعتر و قدرتمندتر از مالك اشتر بجز مولايش على عليه السلام كسى را نيافريده است من اورا در اين سوگندش گناهكار نميدانم.
حال جريان بالارا باآن سمتها و قدرتهاى مالك بسنجيد ببينيد اين شخصيت داراى چه عفو و بخش و صاحب چه حلمى بوده است كهاميرمؤمنان عليه السلام در باره او فرمود: كان مالك لى كما كنت لرسول اللّه مالك براى من آن گونه بود كه من به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودم.
اينها پرورش يافتگان كسى هستند كه هگام شهادتش در باره قاتلش، چه سفارش هاى مؤكّدى داشت، تا با او خوش رفتارى كنند و با او مدارا نمايند.
در وصاياى امير مؤمنان على (عليهالسلام) مىخوانيم كه فرمود: يا بنى عبد
1) لئالى الاخبار: ج 2 ص 152.
المطلب لا الفينكم تخوضون دماء المسلمين خوضا تقولون قتل امير المؤمنين، الا لا تقتلن بى الّا قاتلى، انظروا اذا أنا مت من ضربته هذه فاضربوه، ضربة بضربة، و لا تُمَثّلوا بالرجل: اى فرزندان عبد المطلب! مبادا بعد از شهادت من در خون مسلمانان غوطهور شويد و بگوئيد امير مؤمنان كشته شد، و به بهانه آن خونهائى بريزيد، آگاه باشيد تنها قاتل من (عبد الرحمن بن ملجم مرادى) كشته خواهد شد،
درست دقت كنيد هنگامى كه من از اين ضربهاى كه او بر من زده است شهيد شوم تنها يك ضربه كارى بر او بزنيد و بعد از كشتنش بدن او را مثله نكنيد.
عزيزان بايد خيلى زحمت كشيد تا به اين مراتب و مقامات برسيم.
زندگانى امامان و بزرگان و پرورش يافتگان اين خاندان، پر است از اين بزرگوارىها و سيادتها اما در مقابل اينها گروهى بودند كه هر ظلم و ستمى از دستشان مىآمد، درباره اين خانواده و نسل آنها، كوتاهى نمىكردند.
پيغمبر بزرگوار اسلام آن همه ستمها از مكهاىها ديد و كشيد تا جائى كه فرمود:
ماأوذى نبىّ مثل ما أوذيت هيچ پيغمبرى به اندازه من اذيت كرده نشد.
اما وقتى كه به مكه غالب شد يكى از اصحاب گفت، أليوم يوم الملحمة امروز روز انتقام است، فرمود: نه أليوم يوم المرحمة امروز روز مرحمت و بخشندگى است!!.
مردم مكه در برابر آن همه ظلم و جنايتها كه منتظر يك فرمان قتل عام بودند، ديدند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرياد كشيد، اذهبوا أنتم الطّلقاء. برويد شما آزاد شدگانيد، با اين يك جمله كوتاه فرمان عفو عمومى را صادر فرمود، اما آنها با حرايم عصمت او در وقايع مختلف مخصوصاً بعد از واقعه كربلا در كوفه و شام و طول راهها چه رفتارهائى كردند و مصيبت هائى را به آنها روا داشتند.
بلى چرخش زمان اوضاع را عوض كرد روزى هم نسل و فرزندان همان طلقاء در اريكه قدرت نشستند و سلطنت كشور اسلام را قبضه كردند و دست انتقام، بهتر بگم تخليه كينهها و عقده خالى كردنها، به سوى خاندان صاحب اين گذشت و
سيادت، باز شد و كار را به جائى رساندن كه تمام عزيزان و جگر گوشه گان همين شخصيت ممتاز جهان آفرينش، در صحراى سوزان دشت كربلا از دَمِ شمشير گذراندند و خاندان عصت و طهارتش را آواره دشت و بيابان و سرگردان شهرها و روستاها كردند.
در طول راه چه زخم زبانها و توهينها كه نشنيدند و به سر بچههاى بى پدر و بى سر پرست چه تازيانه ها كه فرود نياوردند و به اشك چشم آن يتيمان، كوچترين اعتنائى نكردند و به مجالس عام نا محرمان، كشيدند.
اف بر اين گذر زمان و چرخش فلك كه آنچه را كه به عقل نمىآيد را پيش مىآورد و به سر مظلومان و ستمديدگان، نثار مىكند.(1)
گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص137
نوئى كه هنگام رفتن به مسجد، قبلًا بادستور پدر چراغهاى مسجد را خاموش مىكردن و نُه برادر دوش را مىگرفتند، مبادا چشم نامحرمى به او متوجه شود، روزى هم همين بانوى بزرگوار در مجلس ابن زياد در كوفه و در مجلس يزيد در شام در ميان مردان نامحرم مسلمان و خارج از اسلام نشسته با كمال رشادت و شجاعت و شهامت، روبه سوى ستمگر تاريخ (يزيد) گرفته و فرياد سر مىدهد أمن العدل يابن الطلقاء تخديرك حرائمك .... آيا از عدالت است اى فرزند آزاد شده (جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم) حريمهاى خود را در پشت پرده نگهداشته و حرائم عصمت وطهارت را اسير و در دشت و بيابان، بگردانى؟!!!.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين"
1) امينى گلستانى، محمد، گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى، 2جلد، سپهر آذين - قم - ايران، چاپ: 1، 1393 ه.ش.
يكى از بلاهاى خانمان سوز و گرفتارىهاى بنياد بر انداز در جامعه بشرى، ربا و ربا خوارى است، هرجا و منطقه يا شخصى، گرفتار اين بلاى زندگى بر باد دهنده شود، براى هميشه بيچاره و محو و نابود خواهد شد، با تجربه فراوان، ثابت شده است، اگر اين بلا وارد خانه يا اجتماعى شود، روى خوشى و خرمى نخواهد ديد.
خداوند متعال، براى صاحب هيچ گناهى اعلام جنگ نكرده است، مگر به ربا خواران، زيرا اين بلا در هر جامعه براى خود جا باز كند، اقتصاد آن را فلج كرده و زندگى انسانها را به تباهى و نابودى خواهد كشيد، در نتيجه مردم به رفع نيازها و دور ساختن گرفتارىهاى خود، سرگرم و مشغول گشته، از معبود و دستورهاى او، غفلت خواهد كرد.
در دوران عمر خود زياد ديده و شنيده ايم كسى كه به كمند ربا خوارى گرفتار شده، خاكستر نشين گرديده و لب خندى در لبهاى او ديده نمىشود.
رباخواري جنگ با خداست، ربا از هفتادبار عمل نامشروع با مادر، بدتر است
در روايات آمده كه هر يك درهم رباخواري از هفتاد بار عمل نامشروع در كنارخانه خدا بدتر است. در قرآن هم خوردن ربا را اعلام جنگ خدا با گيرنده معرفي كرده است. تندتر از اين تعابير در كتاب و سنت درباره هيچ يك از اعمال ناصواب ذكر نشده است.
ربا خوار از آثار خير و بركت معنوي كه در كسب و كار و جنبش و سعي در تحصيل معاش است محروم است چنانچه رسولخدا صلي الله عليه و آله مي فرمايند عبادت هفتاد قسم است و افضل اقسام آن طلب مال حلال است. و نيز
فرمودند تاجر راست گفتار درست كردار با انبيا محشور است و صورتش مانند ماه شب چهارده مي درخشد. مال ربوي هر چند فراوان باشد عاقبتش بي بركت است چنانچه تجربه ثابت كرده مال ربوي دوام ندارد و عذابش برايش مي ماند.
تايك دهى بخلق دو خواهى زحق جزا* آنرا ربا شمر كه شمردى عطاى خويش
براى توضيح بيشتر در مورد ربا و مسائل شرعى آن به اين عرايضم توجه نمائيد.
ربا يكى از گناهان كبيره است و در احاديث فراواني از پيامبر اسلام و ائمه اطهار عليهم السلام تصريح به كبيره بودنش نموده اند و نيز از جمله گناهاني است كه در قرآن مجيد بر آن وعده عذاب داده شده است بلكه تشديد عذاب آن را بيش از بسياري از گناهان كرده است.
بعضي براي آنكه از زحمت كار و فعاليت آسوده باشند و ضمنا از پول خود استفاده كنند آن را به ديگران قرض مي دهند و در برابر آن سود مي گيرند روشن است كه اين پول يا به كسي وام داده شده است كه از فرط احتياج و استيصال دست نياز دراز كرده است و براي تامين مخارج روزانه و يا تهيه منزل و وسايل و لوازم آن و يا اداي بدهي و يا مداواي مريض خود پول گرفته است در اين صورت سود گرفتن از او ظلم بزرگي است چون او حتي اصل پول را به زحمت بايد پس بدهد تا چه رسد به سود آن و اينگونه اشخاص معمولا بايد بكوشند تا از حاصل كار خود فقط سود پول ربا دهنده را تأمين كنند و دائما زير بار قرض بمانند يا به قرض آنان افزوده شود.
و اگر كسي پول را براى توسعه كشاورزى و حرفه و كار خود گرفته است در اين صورت درست است كه از اين پول سود ميبرد اما بايد مقدارى از حاصل دسترنج و فعاليت خود را به صورت ربا به جيب صاحب پول سرازير كند با اينكه كار او هميشه در معرض آفات و خسارات است و حتى ممكن است در كار خود ضرر كند اما صاحب پول خود را مسئول ضرر نميداند و سود خود را مطالبه مى كند.
و بدين ترتيب وام دهنده خود از فعاليت در كارهاى مفيد توليدى و معاملات باز مانده است و آسوده به چپاول دسترنج ديگران مشغول است و اين وضع هميشه
باعث تراكم ثروت، نزد جمع معدودى ميشود كه به دنبال آن اختلاف طبقاتى عميق و زور گوئى و تحكم از يك طرف و بدبختى و اسارت از طرف ديگر است.
آرى ربا خوارى يك نوع استثمارى است كه به دنبال آن استعباد و استعمار مي آيد و اين مخصوصا در مقياسهاي بين المللي مشهود است چون بدهكاري كه حد اكثر تلاش خود را فقط در پرداخت سود وام ميتواند صرف كند گذشته از اينكه هميشه ثمره كارش را ديگران ميبرند خواه نا خواه تا حدي تسليم و فرمان بردار طلبكار هم هست چون از سخت گيري وام دهنده هراس دارد.
آيات
1- و 2- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ الرِّبا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤُسُ أَمْوالِكُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ سوره بقره: 279 كساني كه ربا مي خورند، (در قيامت) بر نمي خيزند مگر مانند كسي كه بر اثر تماس شيطان، ديوانه شده (و نمي تواند تعادل خود را حفظ كند، گاهي زمين مي خورد، گاهي به پا مي خيزد). اين، به خاطر آن است كه گفتند:
داد و ستد هم مانند ربا است (و تفاوتي ميان آن دو نيست).
در حالي كه خدا بيع را حلال كرده، و ربا را حرام! (زيرا فرق ميان اين دو، بسيار است).
و اگر كسي اندرز الهي به او رسد، و (از رباخواري) خودداري كند، سودهايي كه در سابق [قبل از نزول حكم تحريم] به دست آورده، مال اوست، (و اين حكم، گذشته را شامل نمي گردد،) و كار او به خدا واگذار مي شود، (و گذشته او را خواهد بخشيد).
اما كساني كه باز گردند (و بار ديگر مرتكب اين گناه شوند)، اهل آتش اند، و هميشه در آن مي مانند.
(276) خداوند، ربا را نابود مي كند، و صدقات را افزايش مي دهد! و خداوند، هيچ
انسان ناسپاس گنهكاري را دوست نمي دارد.(1)
بقره: 278 اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، و آنچه از (مطالبات) ربا باقى مانده، رها كنيد؛ اگر ايمان داريد! 279 اگر (چنين) نمىكنيد، بدانيد خدا و رسولش، با شما پيكار خواهند كرد! و اگر توبه كنيد، سرمايههاى شما، از آنِ شماست [/ اصل سرمايه، بدون سود]؛ نه ستم مىكنيد، و نه بر شما ستم وارد مىشود.
در تفسير علي بن ابراهيم آمده است: پس از نزول آيات ربا شخصي به نام خالد بن وليد خدمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) حاضر شده عرضه داشت: پدرم چون با طائفه ثقيف معاملات ربوي داشت و مطالباتش را وصول نكرده بود وصيت كرده است مبلغي از سودهاي اموال او كه هنوز پرداخت نشده است تحويل بگيرم آيا اين عمل براي من جايز است؟ آيات مذكور، نازل شد و مردم را به شدت از اين كار نهى نمود.
در روايت ديگري آمده است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بعد از نزول اين آيه فرمود: الا ان كل ربا من ربا الجاهلية موضوع و اول ربا اضعه ربا العباس بن عبد المطلب: آگاه باشيد تمام مطالبات ربوي كه در زمان جاهليت مردم ازيكديگر داشته اند همگي بايد فراموش شود و نخستين مطالبات ربوي كه من آن را به زمين مىگذارم (و به دست فراموشي مي سپارم) مطالبات عباس بن عبد المطلب است.
از اين جمله به خوبي استفاده مي شود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به هنگامي كه قلم سرخ بر مطالبات ربوي زمان جاهليت مي كشيد از بستگان خود شروع كرد و اگر در ميان آنها افراد ثروتمندي مانند عباس بودند كه در زمان جاهليت همچون ديگر ثروتمندان آلوده بودند پيامبر نخست مطالبات آنها را الغاء كرد.
1) الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ( بقره 276)
و نيز در روايات آمده است كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) بعد از نزول اين آيات به فرماندار مكه دستور داد كه اگر آل مغيره كه از رباخواران معروف بودند، دست از كار خود بر ندارند با آنها بجنگد.
3- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَةً وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ آل عمران: 130 اى كسانى كه ايمان آوردهايد! ربا (و سود پول) را چند برابر نخوريد! از خدا بپرهيزيد، تا رستگار شويد! اگر مي خواهيد رستگار شويد بايد تقوا را پيشه كنيد و از اين گناه بپرهيزيد.
در اين آيه اشاره به تحريم رباي فاحش شده و با تعبير اضعافا مضاعفه بيان گرديده است.
منظور از رباي فاحش اين است كه سرمايه به شكل تصاعدي در مسير ربا سير كند يعني سود در مرحله نخستين با اصل سرمايه ضميمه شود و مجموعا مورد ربا قرار گيرند، و به همين ترتيب در هر مرحله، سود به اضافه سرمايه، سرمايه جديدي را تشكيل دهد، و به اين ترتيب در مدت كمي از راه تراكم سود مجموع بدهي بدهكار بچندين برابر اصل بدهي افزايش يابد و به كلي از زندگي ساقط گردد.
به طوري كه از روايات و تواريخ استفاده مي شود در زمان جاهليت معمول بود كه اگر بدهكار در راس مدت نمي توانست بدهي خود را بپردازد از طلبكار تقاضا مي كرد كه مجموع سود و اصل بدهي را به شكل سرمايه جديدي به او قرض بدهد و سود آن را بگيرد!، در عصر ما نيز در ميان رباخواران اين رباخواري بسيار ظالمانه فراوان است.
4- وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَكْلِهِمْ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً (سوره نساء 161) و (همچنين) به خاطر رباخوارى در حالي كه از آن نهى شده بودند و خوردن اموال مردم به باطل، و براى كافران آنها عذاب دردناكى آماده كردهايم.
تحريم رباخواري در چند مرحله
مي دانيم روش قرآن در مبارزه با انحرافات ريشه دار اجتماعي اين است كه تدريجا زمينه سازي مي كند، و افكار عموم را تدريجا به مفاسد آنها آشنا مي سازد، و آنگاه كه آمادگي براي پذيرفتن تحريم نهائي حاصل شد قانون را به صورت صريح اعلام مي كند (مخصوصا در مواردي كه آلودگي به گناه زياد و وسيع باشد).
و نيز مي دانيم: عرب، در زمان جاهليت آلودگي شديدي به ربا خواري داشت و مخصوصا محيط مكه محيط رباخواران بود، و سرچشمه بسياري از بدبختيهاي اجتماعي آنها نيز همين كار زشت و ظالمانه بود، به همين دليل قرآن براي ريشه كن ساختن رباخواري حكم تحريم را در چهار مرحله بيان كرده است:
1 در آيه 39 سوره روم نخست در باره ربا به يك پند اخلاقي قناعت شده آنجا كه مي فرمايد: وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً لِيَرْبُوَا فِي أَمْوالِ النَّاسِ فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ زَكاةٍ تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ: (و به اين طريق اعلام مي كند كه تنها از ديدگاه افراد كوته بين است كه ثروت رباخواران از راه سود گرفتن افزايش مي يابد)، اما در پيشگاه خدا چيزي بر آنها افزوده نمي شود بلكه زكات و انفاق در راه خدا است كه ثروتها را افزايش مي دهد.
2 در سوره نساء آيه 161 ضمن انتقاد از عادات و رسوم غلط يهود به عادت زشت رباخواري آنها اشاره كرده و مي فرمايد: وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ: يكي ديگر از عادات بد آنها اين بود كه ربا مي خوردند با اينكه از آن نهي شده بودند.
3 در آيه 130 سوره آل عمران، حكم تحريم ربا صريحا ذكر شده، اما تنها به يك نوع از انواع ربا كه نوع شديد و فاحش آن است اشاره شده است.
4 بالاخره در سوره بقره آيات 275 تا 279 هر گونه رباخواري به شدت ممنوع اعلام شده و در حكم جنگ با خدا ذكر گرديده است.
حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: ترويج ربا باعث ميشود كارهاي خوب ترك شود و ديگر كسي به دنبال انفاق و قرض الحسنه و بخشش نرود. كارهاي عام المنفعه كه به همه مردم سود ميرساند ترك مى گردد.
احاديث
در باره ربا و ربا خوارى، روايات برحذر كننده و لعنت و دورى جستن از آن، فراوان، آمده است كه مورد تعجب صاحبان عقل و خرد است.
در تفسير قمي در ذيل آيه: الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا ... از امام صادق (عليه السلام) روايت آمده كه فرمود: رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده است: وقتي مرا شبانه به آسمان بردند به مردمي برخوردم كه وقتي مي خواستند برخيزند ازبزرگي شكم ها نمي توانستند، از جبرئيل پرسيدم اينها كيانند؟ گفت: اينها آن كساني هستند كه در دنيا ربا مي خوردند و خداوند در باره شان فرمود: لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِ و قوم نامبرده را ديدم كه مانند آل فرعون هر صبح و شام بر آتش عرضه مي شدند و ايشان از شدت دلهره مي گفتند: پروردگارا قيامت كي بپا مي شود؟!.(1)
البته اين مشاهده كه رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در معراج داشته، مثال برزخى آنها بوده كه گفتار آن جناب را تاييد و تصديق مى كند كه فرمود: كما تعيشون تموتون و كما تموتون تبعثون هر جور زندگي كنيد همانطور مي ميريد و هر جور بميريد همانطور زنده مي شويد.
انس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: روز قيامت رباخوار ديوانه و شكم گنده محشور مي شود، بطوريكه پاهاي خود را يكي يكي به زمين مي كشد آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ.(2)
پيامبر فرمود ربا در امت من مانند حركت يك مورچه سياه در تاريكي، مخفي است.
در عذاب رباخواران و كيفر ربا، روايات بسيارى از طرق شيعه و سني وارد شده و در بعضي از آنها آمده كه گناه رباخوارى برابر هفتاد بار زناى با مادر است.
ربا در چيست؟!
در كتاب من لايحضره الفقيه به سند خود از عبيد بن زراره از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: ربا تنها در جنسي است كه كيل و يا وزن مي شود.
دانشمندان اسلامي در آنچه كه ربا در آن حرام است اختلاف كرده اند مذهب اهل بيت (عليهم السلام) اينست كه ربا تنها در پول، طلا و نقره و هر جنسي است كه كيل و يا وزن مي شود
و شيخ طوسى در كتاب تهذيب الاحكام به سند خود از عمر بن يزيد كه فروشنده پارچه اي بود كه در سابور (شاپور خوزستان) بافته مي شد روايت كرده كه گفت: به امام صادق (عليه السلام) عرضه داشتم: فدايت شوم مردم چنين مي پندارند كه دادن بهره پول براي كسي كه مضطر است نيز حرام است، آيا اين صحيح است؟ فرمود: بله، براي اينكه مگر غني و يا فقيري سراغ داري كه بدون احتياج و اضطرار چيزي را بخرد؟ اي عمر! خداي تعالي بيع را حلال و ربا را حرام فرموده، پس تو تنها مي تواني سود كسب را بگيري و نمي تواني ربا بگيري، پرسيدم ربا چيست؟ فرمود: چند درهم بدهي و دو برابر، آنرا بگيري و يا گندمي بدهي و دو برابر از همان جنس بگيري.
حكم كسانى كه ندانسته ربا گرفته و بعد توبه كردهاند.
در تهذيب از محمد بن مسلم روايت آورده كه گفت: از اهل خراسان مردي داخل شد بر امام باقر (عليه السلام) (كه از راه رباخواري مال فراواني بدست آورده بود، بعد از فقهاء پرسيده بود كه تكليفم چيست؟ همه گفته بودند هيچ عبادتي از تو پذيرفته نيست تا آنكه اموال را به صاحبش برگرداني) مرد خراساني قصه خود را
گفت، و امام ابي جعفر (عليه السلام) فرمود: راه نجات تو، در كتاب خداي عزوجل آمده است، آنجا كه مي فرمايد: فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فانتهي فله ما سلف و امره الي الله و منظور از موعظه توبه است.
در كتاب اصول كافى و من لا يحضره الفقيه از امام صادق (عليه السلام) روايت آورده كه فرمود: هر مقدار ربا كه مردم از روي ناداني خورده باشند و بعد توبه كرده باشند خدا توبه شان را در صورتي كه توبه صحيح و جدي باشد مي پذيرد، و نيز فرمود: اگر مردي از پدرش مالي را به ارث ببرد و بداند كه در آن مال ربا هست و ليكن مال ربوي در معاملات با مال غير ربوي مخلوط شده باشد اين مال بر او حلال است و مي تواند آن را بخورد و اگر عين مال ربوي را بشناسد در آن صورت عين مال ربوي را به صاحبش بر مي گرداند و اصل مال را بر مي دارد.
و در فقيه و عيون اخبار الرضا از حضرت رضا (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: رباخواري براي كسي كه از حرمتش در اسلام با خبر شده گناه كبيره است، آنگاه فرمود: و با علم به حرمت آن استخفاف و بي اعتنائي به حكم خدا و دخول در كفر است.
و در كافي آمده: از آن جناب پرسيدند: مردي ربا مي خورد و معتقد است كه ربا حلال است فرمود: اگر حكم خدا به او نرسيده باشد عيبي ندارد و اما اگر از حكم خدا آگاه است و عمدا ربا مي خورد همان حكمي را دارد كه خداي عزوجل بيان فرموده است.
مهلت پرداخت دادن به ربا خواران!.
نيز در مجمع البيان در ذيل آيه: وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ ... گفته: علماي اسلام در حد عسرت و نداري اختلاف كرده اند، از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: حد عسرت اين است كه انسان بيشتر از قوت متوسط خود وعيالش نداشته باشد تا قرض خود را بدهد.
و نيز در همان كتاب به نقل از ابن عباس و ضحاك و حسن آمده كه مهلت دادن بدهكار دست تنگ در تمامي بدهكاريها واجب است و همين معنا از امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) نيز روايت شده است.
و در همان كتاب آمده كه امام باقر (عليه السلام) فرمود: معناي جمله إِلى مَيْسَرَةٍ اين است كه بايد او را مهلت دهيد تا خبر ناتواني از پرداخت قرضش به امام مسلمين برسد، و او قرض وي را از سهم غارمين (بدهكاران) كه يكي از مصارف زكات است بپردازد، البته امام مسلمين قرضي را از اين ناحيه مي پردازد كه در راه مشروع مصرف شده باشد.
و در كافي از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: روزي رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بر بالاي منبر رفت، و پس از حمد خدا و ثناي بر او، و درود بر همه انبيايش فرمود: هان اي مردم حاضرين به غائبين برسانيد، آگاه باشيد كه هر كس بدهكار تنگدستي را مهلت دهد، بر خدا است كه در برابر هر روز مهلت كه داده ثواب صدقه دادن تمامي طلبش را بدهد، (مثلا اگر هزار تومان طلب دارد، و بدهكار را به مدت يك سال مهلت داد، خداوند سيصد و شصت هزار تومان صدقه براي او، حساب مي كند مترجم) تا آنكه طلب خود را وصول كند، آنگاه امام صادق (عليه السلام) فرمود: آيه: وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ، وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ به اين معنا است كه اگر مي دانيد كه تنگ دست است به او از مالتان تصديق كنيد، كه اين برايتان بهتر است.(1)
در ربا خوارى به چند نفر لعنت شديد گفته شده است،
1- گيرنده 2- دهنده 3- نويسنده 4- شاهد 5- واسطه
در مجمع البيان از علي (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا در كار
1) خاقانى از ترجمة الميزان ج 2 ص 651 تا ص 656
رباخواري پنج نفر را لعنت كرد يكي خورنده آن و دوم خوراننده اش سوم و چهارم دو شاهد و پنجم نويسنده اش را.
اين معنا در الدر المنثور هم به چند طريق از آن جناب روايت شده است.
مُحَمَّدِ بْنِ قَيْس از أَبِي جَعْفَر عليه السلام فرمود: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام آكِلُ الرِّبَا وَمُؤْكِلُهُ وَكَاتِبُهُ وَشَاهِدُهُ فِيهِ سَوَاءٌ
علي (عليه السلام) مي فرمايند: خورنده (گيرنده) ربا و كسي كه ربا مي دهد و كسي كه شاهد و ناظر ربا است و كسي كه نويسنده ربا است در اينكه كار حرام انجام مي دهند، مساوي هستند.(1)
ربا دين را از بين مي برد
زُرَارَةَ از أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فرمود: قُلْتُ لَهُ إِنِّي سَمِعْتُ اللَّهَ يَقُولُ يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ وَقَدْ أَرَي مَنْ يَأْكُلُ الرِّبَا يَرْبُو مَالُهُ فَقَالَ أَيُّ مَحْقٍ أَمْحَقُ مِنْ دِرْهَمٍ رِبًا يَمْحَقُ الدِّينَ وَإِنْ تَابَ مِنْهُ ذَهَبَ مَالُهُ وَافْتَقَرَ زراره مي گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم اينكه خدا در قرآن مي فرمايد خداوند كم مي گرداند و بركت را مي برد از مال ربائي و صدقات را زياد مي كند در حالي كه كسي رامي بينم كه ربا مي خورد و مالش هم زياد مي شود حضرت فرمودند: كدام كم شدن و بي بركتي بدتر از اينكه يك درهم ربا دين را از بين مي برد و اگر توبه كند مالش مي رود و فقيرمي شود.(2)
ربا خوار آتش مي خورد
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: مَنْ أَكَلَ الرِّبَا مَلَأَ اللَّهُ بَطْنَهُ نَاراً بِقَدْرِ مَا أَكَلَ مِنْهُ فَإِنْ كَسَبَ مِنْهُ مَالًا لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ شَيْئاً مِنْ عَمَلِهِ وَلَمْ يَزَلْ فِي لَعْنَةِ اللَّهِ وَالْملائِكَةِ مَا دَامَ عِنْدَهُ مِنْهُ قِيرَاطٌ كسي كه ربا بخورد خداوند شكمش را به مقدار آنچه خورده از آتش پر مي كند پس اگر از ربا مالي را به دست آورد عملش را نمي پذيرد و هميشه مورد لعن
خدا و ملائكه است مادامي كه قيراطى از مال ربوي نزدش باشد.(1)
چرا ربا حرام شده است.
چنان كه شرح دادم، حرمت ربا علاوه بر اين كه جامعه را به فساد و تباهى مىكشد، مضرات ديگرى نيز دارد.
در مجمع البيان از امام صادق (عليه السلام) روايت شده است كه فرمود: اگر در اسلام در تحريم ربا تشديد شده براي اين است كه مردم به سوي اعمال خير از قبيل قرض دادن و كمك هاي بلا عوض روي آورند.
مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ گويد: عَلِيَّ بْنَ مُوسَي الرِّضَا عليه السلام فرمود: وَعِلَّةُ تَحْرِيمِ الرِّبَا بِالنَّسِيئَةِ لِعِلَّةِ ذَهَابِ الْمَعْرُوفِ وَتَلَفِ الْأَمْوَالِ وَرَغْبَةِ النَّاسِ فِي الرِّبْحِ وَتَرْكِهِمُ الْقَرْضَ وَالْقَرْضُ صَنَائِعُ الْمَعْرُوفِ وَلِمَا فِي ذَلِكَ مِنَ الْفَسَادِ وَالظُّلْمِ وَفَنَاءِ الْأَمْوَالِ علت تحريم ربا اين است كه 1 خوبيها از ميان جامعه مي رود. 2 ثروتهاي مردم تلف مي شود. 3 انسانها بدنبال افزون طلبي در سود و منفعت مي روند. 4 به سبب رايج شدن ربا كسي به ديگري وام نميدهد و موجب فساد و ظلم و ستم در اجتماع مي گردد.(2)
امام رضا عليه السلام: در در جواب مسائل مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ نوشته فرستاد در آن فرمود: وَعِلَّةُ تَحْرِيمِ الرِّبَا لِمَا نَهَي اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَنْهُ وَلِمَا فِيهِ مِنْ فَسَادِ الْأَمْوَالِ لِأَنَّ الْإِنْسَانَ إِذَا اشْتَرَي الدِّرْهَمَ بِالدِّرْهَمَيْنِ كَانَ ثَمَنُ الدِّرْهَمِ دِرْهَماً وَثَمَنُ الْآخَرِ بَاطِلًا فَبَيْعُ الرِّبَا وَشِرَاؤُهُ وَكْسٌ عَلَي كُلِّ حَالٍ عَلَي الْمُشْتَرِي وَعَلَي الْبَائِعِ فَحَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَي الْعِبَادِ الرِّبَا لِعِلَّةِ فَسَادِ الْأَمْوَال در علت تحريم ربا فرمود: چون خداوند نهي فرموده از ربا و چون موجب فساد اموال ميشود چون وقتي انسان يك درهم را به دو درهم بفروشد پول برابر يك درهم يك درهم است و يك درهم ديگر باطل است پس خريد و فروش ربوي بر زيان فروشنده و خريدار است پس از اين جهت كه موجب
فساد اموال ميشود خداوند حرام نموده.(1)
هشام ابن حكم از امام صادق عليه السلام سؤال كرد در باره علت تحريم ربا حضرت در جواب فرمودند: إِنَّهُ لَوْ كَانَ الرِّبَا حَلَالًا لَتَرَكَ النَّاسُ التِّجَارَاتِ وَمَا يَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ فَحَرَّمَ اللَّهُ الرِّبَا لِيَفِرَّ النَّاسُ مِنَ الْحَرَامِ إِلَي الْحَلَالِ وَإِلَي التِّجَارَاتِ وَإِلَي الْبَيْعِ وَالشِّرَاءِ فَيَبْقَي ذَلِكَ بَيْنَهُمْ فِي الْقَرْض اگر ربا كار حلالي بود مردم از تجارت دست بر مي داشتند و آنچه به آن (از صنايع وحرفه ها) محتاج بودند ترك مي كردند لذا خداوند ربا را حرام نمود تا مردم از حرام به حلال و تجارت و خريد و فروش رو بياورند و بين ايشان قرض باقي بماند.(2)
پست ترين شغلها
سَعْدِ بْنِ طَرِيفٍ از أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام فرمود: أَخْبَثُ الْمَكَاسِبِ كَسْبُ الرِّبَا
امام باقر عليه السلام: پست ترين شغلها بدست آوردن درآمد از راه ربا مي باشد(3)
مرگ ناگهاني
أبى حمزة ثمالى، گفت: شنيدهام أبا جعفر محمد بن علي بن الحسين (عليهم السلام) امام باقر عليه السلام مي فرمايند: در كتاب علي عليه السلام يافتم كه نوشته شده بود إِذا ظَهَرَ الرِّبا مِنْ بَعْدِي ظَهَرَ مَوْتُ الْفُجْأَةِ هر گاه بعد از من ربا رايج شود مرگ ناگهاني هم رايج ميشود.(4)
زلزله زياد مىشود
رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: إِذا ظَهَرَتْ فِي أُمَّتِي عَشْرَ خِصالٍ عَاقَبَهُمُ اللَّهُ بِعَشْرِ خِصال
إِذاكَثُرَ الرِّبا كَثُرَتِ الزِّلْازلُ ...
هرگاه در بين امت من ده خصلت ظاهرشد خداوند آنهارا با ده خصلت معاقب خواهد كرد، وقتى كه ربا زياد شود زلزله هم زياد ميشود ....(1)
در مجمع البيان از علي (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: وقتي خدا بخواهد اهل قريه اي را هلاك كند، ربا در آن شايع مي شود.
ربا بر دو قسم است
إِبْرَاهِيمَ بْنِ عُمَرَ الْيَمَانِي از امام صادق عليه السلام: فرمود: الرِّبَا رِبَاءَانِ رِبًا يُؤْكَلُ وَرِبًا لَا يُؤْكَلُ فَأَمَّا الَّذِي يُؤْكَلُ فَهَدِيَّتُكَ إِلَي الرَّجُلِ تَطْلُبُ مِنْهُ الثَّوَابَ أَفْضَلَ مِنْهَا فَذَلِكَ الرِّبَا الَّذِي يُؤْكَلُ وَهُوَ قَوْلُهُ عَزَّ وَجَلَّ وَما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً لِيَرْبُوَا فِي أَمْوالِ النّاسِ فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللّهِ وَأَمَّا الَّذِي لَا يُؤْكَلُ فَهُوَ الرِّبَا الَّذِي نَهَي اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَنْهُ وَأَوْعَدَ عَلَيْهِ النَّارَ
ربا دو قسم است 1 بصورت هديه اي است كه براي شخص برده مي شود تا بيشتر او را مورد توجه قرار دهد اين قسم ربا همان است كه قرآن مي فرمايد هديه اي به ديگران بپر دازيد تا در عوض بيشتر از آن هديه بهره مند شويد ثوابي براي شما از اين هديه كه به ديگري داده تا در عوض بهره مند شويد، نمي باشد 2 ربائي كه مانند قسم اول نيست كه بصورت هديه باشد بلكه پولي به كسي مي دهند كه در عوض چند برابر از او مطالبه نمايند و خداوند به آن وعده جهنم داده است.(2)
و نيز رباى حرام در شرع بر دو قسم است 1 رباي قرضي 2 رباي در معامله
1 رباي قرضي آن است كه كسي مالش را به ديگري قرض دهد بشرطي كه پس از مدتي زيادتر از آنچه داده پس بگيرد خواه زيادي از جنس باشد مثل اينكه ده تومان بدهد و شرط كند يازده تومان بگيرد يا اينكه زيادي در كار باشد مثل اينكه ده تومان قرض بدهد و شرط كند كه علاوه بر پس دادن ده تومان لباسش را هم بدوزد و
همچنين است زيادي نسبت به بهره و منفعت مثل اينكه ده تومان قرض دهد بشرطي كه يك سال مجاني در خانه اش بنشيند و يا اينكه زيادي از قبيل وصف باشد مثل اينكه ده مثقال طلاي نساخته قرض بدهد بعد ده مثقال طلاي ساخته پس بگيرد.
2- رباى در معامله آن است كه معامله بريك جنس صورت بگيرد يعني عوض و معوض از يك جنس باشند مثل اينكه برنج را به برنج بفروشد يا روغن را به روغن و آن جنس هم در داد و ستد كشيدني يا پيمانه اي باشد با زيادي معامله شود مثل اينكه يك كيلو گندم را به دو كيلو معامله كند.
يا يك پيمانه شير را به دو پيمانه بفروشد. اما ربا در اجناسي كه بصورت عددي خريد و فروش ميشوند مثل گردو و يا تخم مرغ حرام نيست.
در حرمت معامله ربوي فرقى نيست بين اينكه عوض و معوض هر دو از جميع جهات برابر باشند يا يكي سالم و ديگري معيوب يا يكي بهتر از ديگري باشد مثل اينكه يك كيلو گندم اعلا بفروشد به دو كيلو گندم درجه پايين.
و نيز فرقي هم نيست بين اينكه زيادي از همان جنس باشد و يا از جنس ديگر يك كيلو گندم بفروشد به دو كيلو گندم يا يك كيلو گندم بفروشد به يك كيلو گندم با يك سير برنج.
براي دوري از ربا، لازم است كه افرادي كه اهل تجارت هستند طبق روايت وارده، از مسائل و احكام ربا مطلع باشند.
كلمات و گفتار در ايجاد و عدم آن، نقش اساسي دارند؛ مثلا شخصي كالاي را به صورت نسيه يا قسطي مي خرد، فروشنده بعد از بيان قيمت نقدي، مي گويد: اين قيمتش صد هزار تومان است و براي سه ماه ديگر سودش مي شود صد و بيست هزار تومان، اينگونه گفتار شبهه ربا دارد اما اگر بگويد قيمت نقدي اين قدر و قيمت نسيه سه ماهي صد و بيست هزار تومان است بدون بكار بردن كلمه سود كه شبهه ربا ندارد و يا در خريد و فروش طلا، نبايد كلمه تعويض را بكار برد و بايد كلمات
خريد و فروش مطرح شود. همچنانكه در برخورد و گفتگو بين افراد جملات در معني شايد يكي باشند ولي از جهت ظاهري بعضي جمله ها قشنگ هستند و بعضي جمله ها زشت.
امور بانكي بنابر آنچه نقل شده، قوانين آن صحيح است اما مجريان امور بانكي وارد نيستند يا حوصله بكارگيري آن را ندارند.
جو و گندم يك جنس حساب ميشوند پس اگر يك من گندم را به دو من جو بفروشد ربوي و حرام است.
براي رهائي از ربا اگر كسي چيزي را به جنس كمتر ضميمه كند و يا به هر دو طرف معامله ضميمه كند حلال است و يا دو معامله جدا گانه انجام دهند يعني يك من گندم خود را بفروشد دو تومان و يك من و نيم بخرد به دو تومان. و يا يكي جنسش را بفروشد و ديگري ببخشد يا صلح كند.
بين چهار طايفه ربا نيست؛ بين پدر و فرزند؛ هر يك ميتواند از ديگري زيادتر بگيرد؛ بين زن و شوهر هم ربا نيست؛ بين عبد و مولي هم ربا نيست و مسلمان ميتواند از كافر حربي ربا بگيرد ولي نمي تواند ربا بدهد و از كافر ذمي هم نمي شود ربا گرفت.
ربا در صورتى حرام است كه از ابتدا شرط زيادى و سود بشود ولي اگر از ابتدا شرط نبوده بلكه بعدا چيزى اضافه بصورت هديه يا چيز ديگر بدهد حرام نيست بلكه كار خوبى هم هست كه كسى كه از ديگرى قرض مى گيرد موقع تحويل قرض خود هديه اى هم به قرض دهنده بدهد تا سنت قرض دادن تشويق شود.
تصرفش اشكال ندارد و مالك منفعت ميشود.
در پايان به يك مطلب توجه داشته باشيد: ميدانيد كه كشندگان انبياء و قاتلين امامان عليهم السلام و ستمكاران روى زمين همگى كسانى اند كه از نطفه حرام به وجود آمدهاند و پر واضح است نطفهاى كه از ربا بسته شده، از شديدترين حرامها و متولد شده از آن از خطرناكترين انسانهاست، زيرا نطفهاى كه از حرام بسته شود مسلم آدم خوبى نخواهد بود، و هميشه جامعه را به فساد و تباهى، خواهد كشيد و حتى با جرئت تمام حكم قتل حجت الهى را صادر و دستور اسارت خاندان او را، خواهد داد
و حتى اساس دين و ايمان را با جملات كفرآميز، انكار خواهد نمود، مانند.
لعبت هاشم فى الملك فلا***خبر جاء و لا وحى نزل
بنى هاشم براى سلطنت بازى كرد نه خبرى آمده و نه وحيى نازل شده بود.
سر مطهر ميوه دل زهرا و بزرگشده در دامن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روى تخت كبر و خود خواهى گذاشته و با چوب دستى به آن اشاره كرده و جسارت نمود بگونهاى كه يكى از مجلسيان بلند شده و با اين جملات اعتراض نمود و گفت: اى يزيد
ارفع قضيبك عن هاتين شفتين فواللّه لقد رأيت رسو ل اللّه يقبّلهما،
چوب دستى ات را از اين لبها بردار به خدا قسم من خودم ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن دو لب را مىبوسيد و مىگفت: فداك ابى و امّى و نفسى يا حسين پدر و مادرم و جانم فداى توباد اى حسين.
يزيد با قساوت تمام دستور داد او را از مجلس بيرون نمايند.
ألاعلى لعنة الّله على القوم الظالمين.
طينت، نهاد، استعداد، ماهيت، و بالأخرة ماده وجودى هر انسان، يا حيوان، تفاوتهاى اساسى و ريشهاى دارد، روى همان ماده و ماهيت، ريشه دوانيده و نمو خواهد كرد؛ به اصطلاح علمى روز «ژن» منتقل مىشود.
مثلًا مىبينيم در حيوانات، شير، خواص وجودى خيلى متفاوت با خوك دارد، شير هنگام تغذيه گوشت تازه مىخورد اگر مدت كمى سپرى شود از خوردن آن گوشت امتناع مىكند؛ اما بر عكس حوك از خوردن گوشت تازه متنفر است آنقدر صبر مىكند تا گوشت بگندد و بو بردارد آنوقت مشغول خوردن آن مىشود؛
آن اگر متوجه شود، نر ديگر به مادهاش چشم چرانى مىكند، با قدرت تمام او را، تكه پاره كرده و از ميان بر مىدارد، ولى اين يكى نرهاى ديگر را براى جفتگيرى باماده خود تشويق ميكند(1)
يا در تغيير جنسيت كه در بعض جاهامرسوم شده است، هورمون زنانه را به مرد تزريق مىكنند، مانند زنها پستان در مىآورد و دهها مشابه ديگر و آزمايشهاى گوناگون، و حوا كوچولوها و غيره، هر روز با پيشرفت علم و دانش بشرى، در هر گوشهاى از جهان، پيش مىآيد.
و مثالهاى گوناگون ديگر.اگر مقدارى دقت كنيم تمامى موجودات نيز بدين منوال مىباشد. دائم مىبينيم، گندم از گندم برويد جو زجو، زمين داراى خاك رس در رويانيدن بذر مانند شوره زار
1) شايد يكى از حكمت حرمت گوشت خوك، همين باشد؛ زيرا هورمونها در هر محل و مرحله، كار خود را مىكنند وقتى كه هورمونهاى گوشت خوك باخوردن وارد بدن انسان شود همان اثر و خاصيت را خواهد داشت كه در بدن خوك دارد و بادرايت و چشم خود مىبينيم گوشت خوك خورهادر اروپا و سائر جاها از غيرت ناموسى كم بهره هستند.
نيست.
انسانها نيز به همين منوال، روى ريشه اصلى خود، رشد مىكند و خاصيت اصلى خو د را، آشكار مىسازد.
باران كه درلطافت طبعش خلاف نيست***درباغ لاله رويد و در شوره زار خس
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: النّاس معادن كمعادن الذّهب والفضّة خيارهم فى الجاهليّة خيارهم فى الإسلام اذا فقهوا(1)(اذا تفقهوا(2))
النّاس معادن كمعادن الذّهب والفضّة من كان له أصل فى الجاهلية فله أصل فى الإسلام(3)النّاس معادن، فى الخير و الشّرّ خيارهم فى الجاهلية، خيارهم فى الإسلام اذافقهوا(4)مردم معدنهائى مانند معدنهاى زر و سيم، هستند خوبان آنها در جاهليت، خوبانند در اسلام اگر هشيار باشند و هر كس در جاهليت أصالت داشتند در اسلام نيز اصيلند و مانند معادن هستند در خير و شر (خوبى و بدى).
اين حديث كه از احاديث علمى مورد قبول شيعه و سنّى است، كه فلاسفه و متكلمين و دانشمندان مختلف در باره آن، تحقيقها و بر رسيهاى زيادى كردهاند، خيلى از مسائل و پيشآمدهاى گوناگون زندگى را براى ما، معنا مىكند.
در اسلام نيز براى انتخاب همسر، آن همه تأكيد و تمهيد، نموده است، باز به همين خاطر است، چون اصالت و ريشه زن يا مرد، (فرق نمى كند) در ماهيت اولاد، اثر حياتى دارد.
1) كافى: 8/ 177؛ من لا يحضره الفقيه: 4/ 380؛ بحارالأنوار: 31/ 79 و 58/ 65 و 64/ 121؛ مستد امام شافعى: ص 279؛ مسند أحمد 2/ 257 صحيح بخارى: 4/ 122؛ صحيح مسلم: 7/ 181 و 8/ 41؛ كنز العمال متقى هندى: 10/ 149؛ جامع الصّغير سيوطى: 1/ 499؛ كفاية الأصول آخوند خراسانى: ص 68؛ و حدأقل در 70 مصدر كه در دسترس بود كه طولانى نشود.
2) كافى: 8/ 177؛
3) كافى: 8/ 177؛ از امام صادق عليه السلام؛ مشكاة الأنوار على طبرسى: ص 455 بحارالأنوار: 64/ 121 وكتابهاى فراوان ازفريقين.
4) شرح الأخبار قاضى نعمان مغربى: 2/ 484.
پيغمبر گرامى اسلام، از ازدواج با بد ريشهها و بد اصلها، مرد يا زن، شديداً برخورد كرده و بر حذر داشته است،
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: إيّاكم و خضراء الدِّمن، قيل يا رسول اللّه صلى الله عليه و آله و ما خضراء الدّمن، قال المرئة الحسناء فى منبت السّوء، مبادابه خضراء دمن نزديك شويد پرسيدند اى رسول خدا! خضراء دِمَن چيست؟! فرمود: زن (يا دختر) زيبا در خانواده بد؛
وفرمود: صلى الله عليه و آله تخيّروا لنطفكم فلا تضيعوهافى غير الأكفاء براى نطفههاى خود، هم كفو (همطراز) اختيار كنيد و آن را در غير هم كفوها، ضايع نكنيد؛
على عليه السلام إيّاكم و تزويج الحمقاء فإنّ صحبتها بالاء و ولدها ضياع، مبادا با احمقها (سبك و كم عقلها) ازدواج كنيد! چون صحبت آنها ملال آور و بچه هايشان ضايع شده هستند)(1)
ابن همه تأكيدات در انتخاب همسر، چون بنياد و شالوده يك خانواده با ازدواج، اين دو نفر به ظاهر جوان و ناپخته پى ريزى مىشود اما در آينده از همين پى ريزى كم اهميت ممكن است، كسانى به وجود آيند، جهانى را به سوى صلح و آرامش حركت دهد يا به سمت آتش و خون!،
درتاريخ مىبينيم دانشمندان و بزرگانى كه داستان مباهله را پيش آوردند، در نهايت پرده از روى شخصيت و ماهيتهاى آنان برداشته با كمال شهامت در برابر آن همه جمعيت شهر مدينه و اتباع و همراهان خود اظهار مىدارند.
ابوحارثه (شخصيتى كه در نجران از ابتداى جريان با عقيده مثبت و انصاف بحث مىكرددر ياره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم) گفت: به خدا سوگند چنان نشسته است كه انبياء براى مباهله مىنشينند؛ برگشت وجرأت نكرد مباهله نمايد سيد گفت: كجا مىروى؟! گفت: او اگر خود را برحق نميدانست براى مباهله چنين جرأتى نمىكرد
1) ( تذكرة الفقهاء علامه هندى: ص 569 چاپ قديم: كشف اللّثام فاضل هندى: ص 7 چاپ قديم)
، (اگر با اينحال) باما مباهله كند پيش ازتمام شدن سال يك نصرانى برروى زمين نميماند،
به روايت ديگر.
فقال أسقف نجران: يا معشر النصارى، إنّى لأرى وجوهاً لو سألواللّه أن يزيل جبلًا من مكانه لأزاله بها، فلا تباهلوا فتهلكوا و لا يبقى على وجه الأرض نصرانى إلى يوم القيامة أسقف نجران (وقتى كه اين مجموعه كوچك ولى بزرگتر از عالم امكان را ديد،) گفت: اى گروه نصارا! من رو هائى مى بينم اگر از خدا در خواست نمايند، كوهى را از جايش زايل نمايد، قطعاً اين كار را خواهد كرد.
پس با آنها مباهله نكنيد كه، هلاك مى شويد و تا روز قيامت يك نفر نصرانى در روى زمين نخواهد ماند.(1)
منذر بن علقمه يكى از بزرگان قوم به سيد و عاقب فرمانده وكار گردانان آنها گفت:
آيا ميدانيد هرقومى باپيغمبرى مباهله كرد در يك چشم بهم زدن هلاك شدند، و شما و هركه با كتابهاى آلهى آشنائى دارد، همه مىدانيد كه محمد اباالقاسم همان پيغمبريست كه همه پيغمبران (پيشينيان) به آمدن او بشارت دادهاند و اوصاف او و اوصاف اهلبيت او را روشن كردهاند، ونصيحت ديگركه شمارا به آن متوجه ساخته و مىترسانم، آنست كه چشم باز كنيد و آنچه كه ظاهر شده است ببينيد! گفتند:
مگر چه چيزى پيش آمده است گفت: به آفتاب نظر كنيد چگونه متغير شده است، درختان همه سر به زير آورده اند، مرغان هوا همه روبه زمين گذاشتهاند و بالهاى خود را برزمين گسترانيدهاند و آنچه در چينه دان آنهاست ازترس عذاب آلهى گداخته است بااينكه آنها گناهى نكردهاند.
1) از مباهله تاعاشوراى مؤلف از تفسير فخررازى ج 3 ص 247 تفسير روح المعانى ج 3 ص 189 تفسير كشاف ج 1 ص 368 تفسير صافى ج 1 ص 343 و حيوةالقلوب ج 2 ص 311 بروايت شيخ طبرسى و ديگران
اين (بلاها) نيست مگر نشانههاى قهر خداوند، باز ببينيد كه كوهها به لرزش و طپش افتادهاند و دودى عالم را فرا گرفته است با آنكه فصل تابستان است، پارههاى ابر سياه را كه وقت پيدا شدن آنها نيست (كه اينها همه نشانه هاى بلاى نازل شده است)، باز نظر كنيد به سوى محمد و اهلبيت او كه چگونه دست بر دعا برداشتهاند و منتظر اين هستند كه شما قبول نفرين را اعلام نماييد؛ پس بدانيد اگر يك كلمه لعنت بر زبان رانند همه هلاك خواهيم شد و به سوى اهل و مال خود برنخواهيم گشت.
چون سيد و عاقب نظر كرده آثار عذاب را مشاهده كردند بطور يقين دانستند كه آنحضرت برحق است و مبعوث ازجانب خداست.(1)
اين اشراف و شخصيتهاى وزين باديدن آثار بلا و كشف حقيقت، در برابر حق زانوى ذلت به زمين زده و شجاعانه تسليم شدند(2)
اما بد اصلان و ناكسان تا پايان روز عاشورا، با آنكه چندين بار با چشم خود بلاى سوختن و از بين رفتن و تشنگى و هلاكت همراهانشان را ديدند(3)بجاى تنبه و عبرت گرفتن، به حرفهاى كفر آور رو آوردند.
ترسايان، با ديدن آن قيافههاى معصوم به خود آمده و حق را تشخيص دادند، و هر گونه قرار داد را با جان و دل پذيرفتند.
امامسلمان نماها در كربلا به فرزند دلبند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با جسارت تمام گفتند:
دانق من جائزة يزيد(4)
1) بحارالأنوار: 21/ 344/ 346 از روضةالواعظين ص 141 و مدارك ديگر.
2) در باره اين مطالب به اواخر بخش- 1- كتاب« از مباهله تا عاشورا» مؤلف مراجعه كرده دوباره آن را با دقت و با ديده قضاوت، مطالعه نمائيد.
3) به فصل جسارتها، به امام ص 509، ونفرينهاى امام عليه السلام در بخش 6 ص 520« از مباهلهتاعاشورا» ى مؤلف مراجعه نمائيد.
4) به فصلهاى اواخر بخش- 6- كتاب از مباهله تا عاشوراى مؤلف و به گفتارهاى جسارت آميز ص 509 مراجعه شود.
جوان نصرانى در روز عاشورا: به قصد به شهادت رساندن سالار شهيدان، وارد گودى قتلگاه مىشود و با ديدن آن حضرت مسلمان شده و با دشمنان مىجنگد و شهيد مىشود،! ولى آن نامردان مسلمان نما، عزيز فاطمه را پاره پاره مىكنند.
يكنفر از نجرانيها از كمكهاى امام زمان عليه السلام خواهد بود.(1)
وهب بن عبدالله كلبى باديدن امام عليه السلام مادر و عروس هيجده روزه خود را برداشته به خدمت اما حسين عليه السلام رسيده ايمان مىآورد و خود و خانمش در كربلا شهيد مىشوند و دهها امثال او.
اما آنهائى كه دم از اسلام و مسلمانى مىزدند امام شهيدان را در جلوى چشمان زن وبچهاش سربريدند و آنهارا با كمال بى شرمى و قساوت از قتلگاه عبور دادند و ..
به شكرانه شهادت فرزند بنيانگذار مسجد، چهار مسجد در كوفه و چهار مسجد در بصره ساختند و زنان بنى إود نذر كردند اگر حسين كشته شود هر نفرى ده شتر قربانى كنند و كردند(2)و. و.
هنوز هم پس از گذشت قرنها باز بدعت خبيثه و سنت سيئه آنها رواج دارد از اول محرم جشنهايشان شروع و در روز شهادتش با عروسيها و حنا بنديها وو .. به اوج خود مىرسد.
كسى كه براو جن وملك و آدميان نوحه كرد وآسمان خون باريد و زمين خون گريست و باد قرمز وزيد و گرد غبار عالم را فرا گرفت و آفتاب كسوف كرد و و ...
ولى آنها شهرها را آزين بندى كردند و طاق نصرتها زدند و شهرها را چراغانى كردند
ما اگر پايان زندگى هر پنج تن اهل كساء، قهرمانان مباهله را در نظر بگيريم،
متوجه مى شويم كه هيچ كدامشان طبق معمول به خاك سپرده نشدند 1- رسول خدا صلى الله عليه و آله با نگرانى و دلهره از آينده دين و اهلبيتش مسموماً ... 2- فاطمه عليها السلام با يكدنيا آسيب بدنى و ضربات روحى و جسمى و شكوه هاى بى پايان ... 3- على عليه السلام با هزاران درد و غم و فرق شكافته درنهايت با مجهول القدر زيستن و در حدود صد وپنجاه سال پنهان ماندن قبر وو ... 4- حسن مجتبى عليه السلام با دل نالان و چشم اشكبار و جگر سوخته از سم ستم ستمگران، پايان زندگى غمبار وو ... 5- حسين سيد الشّهداء عليه السلام با مظلوميت بى انتها و تاريخى كه شهرت جهانى دارد و ...
از روايات فراوان استفاده مىشود كه خداوند تبارك وتعالى ما سوى اللّه را به خاطر اينها آفريد و اگر اينها نبودند هيچ چيز به وجود نمىآمد و اگر اخبار و احاديثى كه در فضائل و مناقب آنان دراين باره به دست ما رسيده است دقّت كنيم، شكّ و شبهه باقى نمىماند، كه اينهاسبب ايجاد خلق و علّت آفرينش غيرِ خدا هستند.
پس از روشن شدن اين مطلب، معلوم است كه آب هم به خاطر اينها به وجود آمده است بعنوان نمونه به چند حديث ذيل توجه نمائيد.
1- امام محمد باقر عليه السلام در روايت مفصّلى به جابربن يزيد جعفى فرمود:
«انّ لنا عند اللّه منزلةً و مكاناً رفيعاً ولَولانحنلم يخلق اللَّه أرضاً و لاسَماءاً وَ لا جنّة و لاناراً و لا قمراً و لا برّاً و لا بحراً ولا سهلًا ولاجبلًا ولا رطباً ولا يا بساً و لامرّاً ولا (ماءاً) وَ لا نباتاً وَ لا شجراً اخَتَرَعَنااللّهُ مِنْ نُورِ ذاته لايقاس بنا بشر»(1)
«اى جابر براى ما نزد خداوند منزلت و مقام بلنديست اگر ما نبوديم خداوند زمين، آسمان، بهشت، جهنم، آفتاب، ماه، خشكى، دريا، هموار، كوهستان، خشك، تر ونيز تلخ، شيرين، آب، نبات و درخت را نمى آفريد؛ مارا از نور ذات خود به وجود آورد، بشرى با ما مقايسه نمىشود.»
امام حسين عليه السلام فرمود: امير مؤمنان عليه السلام در مدح رسول خدا صلى الله عليه و آله خطبه بليغى
1) بحارالأنوار: ج 26 ص 12/ 7؛
خواند، خطبه را شرح مىدهد تا به اينجا مىرسدكه:
2- خداى تعالى به پيغمبر فرمود: «شخصيّت برگزيده وراضى شده ازاو، تويى؛ و گنجينه نورها، در وجود توست.» «من أجلك أضع البطحأ و أرفع السّماء و أجرى الماء و أجعل الثّواب و العقاب و الجنّة و النّار و أنصب اهل بيتك عَلماً لِلهداية»(1)
بخاطر تو زمين را پايين نگهداشته و آسمان را بلند كردهام، يعنى (نظام فعلىِ جهان آفرينش را، به احترام تو به اينصورت در آورده و) آب را جارى ساختهام.
ثواب، عقاب، بهشت و جهنم را بخاطر تو قرارداده، و اهل بيتت را نشانه و پرچم هدايت، نصب كرده ام.
3- «عَن اميرالمؤمنين عليه السلام: «فلمّا خلق اللّه تعالى نور نبيّنا محمد صلى الله عليه و آله بقى ألف عام بين يدى اللَّه عزّوجلّ واقفاً يسبّحه و يحمده و الحقّ تبارك و تعالى ينظر اليه و يقول يا عبدى أنت المراد و المريد و أنت خيرتى من خلقى و عزّتى و جلالى. لَوْلاكَ لما خَلَقْتُ الافْلاكَ: من أحبّك احْبَبْتُهُ و من أبغضك ابغضته»(2)أميرمؤمنان على عليه السلام ضمن حديثى مىفرمايد: وقتى كه خداوند نور پيغمبر ما محمد 9 را آفريد هزار سال در برابر خداى عزّوجلّ ماند تسبيح و تحميد خدا مىكرد، و خداى تبارك وتعالى به او نظر مىكرد و مىفرمود: «اى بنده من! تويى مراد و مريد وتويى برگزيده شده از مخلوقاتم، قسم به عزّت و جلالم: اگر تو نبودى من فلكها را نمىآفريدم، هركس تو را دوست دارد، دوستش دارم و هر كس تو را دشمن دارد، دشمنش دارم.» «ورد فى الحديث القدسى: لولاكما ماخلقت الأفلاك»(3)به محمّد وعلى صلوات اللّه عليهما فرمود: «اگر شما دو تا نبوديد من فلكها را نمىآفريدم.» در اين باره روايات زيادى وارد شده مانند «حديث كساء» و غيره، دليلِ آن است، كه همه مخلوقات به خاطر
اينها آفريده شده، از جمله آنها، (آب) است.
ممكن است تيمور لنگ و چنگيزخان مغولها و عمرو بن عاص و مغيرهها وو .. به جامعه تحويل گردد، چون از صحاكها و زرقاها و ميسونها و مرجانهها و بالأخرة از هند أكلة الأكباد ها، ناكسانى قدم به عرصه گيتى مىگذارند كه در بزم عيش ونوشش در برابر يك دسته مادران و خواهران و بچههاى داغديده، نعره كشيده و كف مىزند و دست بهم ميسايد و ليت أشياخى ببدر شهدوا مىگويد؛ اما از آن يكى مادر فرزندى هنگامى كه فاتحانه و پيروزمندانه، شهرى را تسخير مىكند و زن و مرد آن را در مركز شهر گرد مىآورد، زن و مردى كه 13 سال تمام هرگونه شكنجه را در باره او روا داشته و اجراء كرده بودند و به جائى رسانده بودند كه ما أوذى نبىٌّ مثل ما أوذيت از حلقوم قهرمان فاتح بيرون آمده بود.
رنگها پريده و قيافهها آشفته و هيكلها قدرت ايستادن ازدست داده انتظار مىكشند از همان حلقوم يك جمله فقط يك جمله أقتلوهم جميعاً فرمان قتل عام صادر شود چون كيفرى جز آن را پيش بينى نمى كردند براى اينكه مجنون و ساحر وو .. گويان و سه سال در شعب ابى طالب سه سال در محاصره اقتصادى و نظامى قرار دهندگان و و مدتها تبعيد كنندگان و جبين شكافندگان و پا شكنندگان وو .. همه و همه در آن جمع بودند.
هند جگر خوار و شوهر خشن و دار دستهاش هنوز در لابلاى آن جمعيتند، هراسان و لرزان به گونهاى كه نمى توانستند روى پاى خود بايستند منتظرند اين فرمان كى و چگونه صادر خواهد شد.
ناگهان فاتح قهرمان روى بلندى قرار گرفت بطورى كه همه او را مشاهده مىكردند كه لب بجنباند تا عمر ننگين و پر از خشونتهاى آنان به پايان برسد، صداى بلند و روحبخش به گوش همه گان رسيد إذهبوا أنتم الطّلقاء برويد همه آزاديد بدون اينكه به اندازه پر پشه خونى ريخته شود فرمان عفو عمومى صادر شد.
نفوس شهر شادمان و پايكوبان به سوى خانههاى خود رفته و از عظمت روح و
بزرگى شخصيت، اين ابر مرد تاريخ صحبت كرده و بهمديگر بريك مىگفتند.
روزى هم آمد فرزند ميسون و نوه همين هندآزاد شده دختران همين شخصيت را در مجلس عام خود نشانده و در مقابل چشمان اشكبار آنها سر فرزند اين يگانه جهان آفرينش را در طشت زر گذاشته و خوشحال و خرامان مىگويد: حسين جدّ تو اسعمال ظروف زر را تحريم كرده بود، اين طشت زر من و سر تو، سرى كه در دامن او بزرگ شده و تربيت، گوشت و خون تو از او محكم گرديده است كه ناگهان صداى دختر شير خدا بلند شد و بانگ بر يزيد زد و گفت: أمن العدل يابن الطلقاء تخديرك حرائرك و إمائك و سوقك بنات رسول اللّه سبايا (تاآخر خبر)
از گفتار بالا روشن مىشود كه ما مىخواهيم درباره چه كسانى سخن گوئيم و براى چه اين مجموعه كوچك نگارش يافته است.
ما اگر بخواهيم تك تك مسائل و دستورات اسلام را موشكافى كرده و حكمت و فلسفه احكام را، بيان كنيم، اولًا از عهده ما و تمام غيرمعصوم: خارج است زيرا علم و دانش بشر در آن حد و مرزى نيست كه فلسفه و حكمت احكام خداوندى را تماماً بداند و ياكشف نمايد، اما با گذشت زمان و پيشرفت دانش، برخى از آن ها روشن مى گردد. در اين مجلس و سخنرانى در آن صدد نيستيم كه در باره فلسفه آنها صحبت به ميان آوريم بلكه به بعضى از آنها، به صورت فشرده و خلاصه متعرض مى شويم كه يكى از آنها نماز است، نمازى كه يكى از اركان بناى اسلام است، هركس عمداً آن را ترك نمايد، كافر مى شود زيرا ترك عمدى آن، مُنكِر آن مى شود
و هركس يكى از ضروريات دين را انكار نمايد مرتد است.(1)
در مورد نماز آيات زياد و در باره تارك الصّلوة روايتهاى كمرشكن فراوان است كه تعدادى از آنها را ذكر مىكنم و هركس طالب بيشتر باشد به مسانيدش مراجعه نمايد.
وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ (بقره: 43) نماز اقامه كنيد و زكات بدهيد و با ركوع كنندگان، ركوع كنيد.
أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ اتَّقُوهُ وَ هُوَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (مائده: 72) ونماز اقامه كنيد و از خدا بترسيد وكه به سوى او برانگيخته خواهيد شد.
وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ (روم: 31) و نماز اقامه كنيد و از مشركان نباشيد. ودهها آيه با كلمه أقيموا و غيره.
و اما روايات
من ترك الصّلوة متعمّداً فقد كفر. هركس عمدا نماز را ترك نمايد، بتحقيق كافر شده است.
الصّلوة عمود الدّين، من ترك الصّلوة فقد هدم الدّين. نماز ستون دين است هركس نماز را ترك نمايد، دين را ويران ساخته است.
من أحرق سبعين مصحفاً و قتل سبعين نبيّاً و زنى مع أمّه سبعين مرّة و افتضّ سبعين بكراً بطريق الزّنا، فهو أقرب الى رحمةاللّه تبارك و تعالى من تارك الصّلوة متعمّداً.(2)هركس هفتاد قرآن بسوزاند و هفتاد پيغمبر بكشد و با مادرش هفتار مرتبه زنا كند و بكر هفتاد دختر باكره را با زنا بردارد، پس او به رحمت خدا نزديكتر است از تارك صلوة عمدى.
من تبسّم فى وجه تارك الصّلوة فكأنّما هدم بيت المعمور سبع مرّات و كأنّما قتل الف ملك من الملائكة المقرّبين و الانبياء المرسلين.(1)هركس به روى نماز نخوان، لبخند زند مانند اين است كه هفت مرتبه بيت معمور را ويران كرده و هزار فرشته از فرشتگان مقربين و انبياء مرسلين را، به قتل رسانده است.
من تبسّم فى وجه تار الصّلوة فكأنّماهدم الكعبة سبعين مرّة و قتل سبعين ملكاً(2)هركس به روى نماز نخوان، لبخند زند مانند اين است كه هفتاد مرتبه كعبه را تخريبنموده و هفتاد پيغمبر، كشته است.
من أعان بتارك الصّلوة بلقمة أو بكسوة فكأنّما قتل سبعين نبيّاً أوّلهم آدم و آخرهم محمد صلى الله عليه و آله و سلم(3)هركس به نماز نخوان، يك لقمه يايك پوشش يارى رساند، مانند اين است كه هفتاد پيغمبر كشته اولشان آدم عليه السلام و آخر آنها محمد صلى الله عليه و آله و سلم است.
من أعان تارك الصّلوة مثقال ملح فكأنّما زنى مع أمّه ألف مرّة.(4)هركس به نماز نخوان، يك مثقال نمك دهد مانند اين است كه هزار مرتبه با مادرش زنا كرده است.
من أكل مع من لايصلّى، كأنّما قتل سبعين نبيّاً و كأنّما زنى بسبعين محصنة من بناته و أمّهاته و عمّاته و خالاته فى بيته الحرام(5)هركس با كسى كه نماز نمىخواند غدا بخورد مانند اين است كه هفتاد پيغمبر به قتل رسانده و با محارمش دخترها و مادرها و عمهها و خاله هايش، هفتاد مرتبه زناى محصنه كرده است!!!.
اين روايات نمونههاى سبك وزن از سلسله روايات خيلى سنگينتر از اينهاست كه براى عاقل كفايت مىكند.
ثوابهاى نماز گزار نيز به اين مهمى است كه خداوند به او عطا خواهد كرد زيرا اين، روزى 5 مرتبه عبوديت و بندگى خود را ارائه مىدهد و آن يكى گردن كلفتى و
كله شقى خود را، اعلام مىدارد، حال به مطالبى در مورد نماز عنايت و دقت نمائيد.
1- نظافت لباس
ساختمان اين عبادت مهم بگونهاى پى ريزى شده است كه هركس نماز بخواند بايد بدن و لباس خود را از آلودگى ها و نجاسات پاك نمايد و در مدت شبانه روز حد اقل پنج بار اندام هائى را كه تماس مستقيم با خارج دارند شسشو نمايد و كوچكترين چرك و غيره را زدوده و از خود دور سازد تا نمازش باطل نشود:
اينجاست كه مى ينيم جمله مهم «النّظافة من الإيمان» مصداق پيدا كرده و جامه عمل مى پوشد. و جالب اين است كه حتى به رنگ ظاهرى و اثر باطنى لباس نيز:
سفارشهاى اكيد دارند.
امام محمدباقر عليه السلام مى فرمايد: «هيچ لباسى بهتر از لباس سفيد نيست و رنگ سفيد نزد خدا محبوبتر است».
اميرمؤمنان عليه السلام فرموده است: «شستن لباس: غم و غصه را برطرف مى كند و سبب قبولى نماز مى شود.
2- نظافت بدن
الف: فوايد بهداشتى وضو:
نماز گزار هنگام گرفتن وضو: بايد چركهاى مانع از نفوذ آب به بشره را بر طرف نمايد و آلودگىهاى پيچ وخم زير ناخن و دست وپا واعضاى وضو را: پاك نمايد و آن گاه اعمال وضو را انجام دهد.
تحقيق پزشكى در اين مورد:
برابر تحقيقات پزشكان 30 0/ 0 اكسيژن ازراه پوست جذب شده و گاز كربنيك دفع مى شود: لذا شستشوى بدن (بخصوص كسانى كه در معرض هوا و گرد وغبار قرار دارند) موجب مى گردد تا اعمال حياتى تعرق و تنفس جلدى به خوبى صورت پذيرد و ميكروب ها و آلودگى ها را از بين برده و از تجمع انواع ميكروب ها و انگل
ها كه سبب بروز بيمارىهاى جلدى مى شود، جلوگيرى نمايد.
يكى از محققين درباره فوايد وضو مى نويسد: تطهير با آب وضو كشنده ميكروب و ضدعفونى قوى است حيوانات ذره بينى و بى آزار نه تنها مواد آلى را تجزيه و تحليل مى نمايند بلكه از راه رقابت و تنازع حياتى قويترين دشمن و موثرترين حربه عليه ميكروب هاى موذى مى باشند ميكروب هاى موذى كه بوسيله هوا از خارج به دست و روى و دهان مى نشينند يا اساسا مصاحب پوست و مجارى بينى و حفره دهان مى باشد دائما شخص را در حال محاصره و مخاطره شديد نگه داشته است.(1)
شستشو با آب كه تكرار و استمرار آن در شرع تأكيد شده است نه تنها خاصيت تميز كردن را دارد بلكه معالجه قبلى و مدافعه موثرى عليه ميكروب ها مى باشد و شايد حكمت آنكه سفارش شده است بگذارند آب وضو روى صورت و دست مانده به حال خود خشك شود از همين راه باشد در حال ماندن آب روى پوست و لايه مو مخصوصا با استفادهاى كه قهرا از حرارت ملايم بدن به عمل مى آيد به حيوانات ذره بينى مفيد فرصت فعاليت خوبى مى دهد كه وظيفه تحليل مواد آلى و كشتن ميكروب هاى موذى را به جايى برسانند از طرف ديگر وقتى كه در نظر مى گيريم حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله نيز گرم كردن آب وضو را در آفتاب منع نمودند حضرت على (عليه السلام) مى فرمود: من وضو گرفتن را در زمستان بيشتر از تابستان دوست دارم بطور كلى استعمال آب گرم شده براى وضو مكروه است و نيز بخاطر بياوريد كه در اثر گرم شدن آب: اكسيژن محلولى كه قوت لايموت حيوانات ذره بينى مخصوصى است از بين مى رود منافع و مقاصدى كه در وضو گرفتن بوده است بر ما قدرى روشن تر مى شود بعلاوه شستشوى اعضاى وضو خود نوعى ماساژ است كه فوائد آن: بر همگان آشكار است و موجب تسريع گردش خون مى گردد
1) راز نيايش ص 72
زيرا كه وقتى مقدارى آب سرد بر اعضاى وضو بريزيم قهرا آن عضو سرد شده و جريان خون با سرعت و شدت بيشترى بسوى آن قسمت: حركت مى كند و براى حفظ 37 درجه حرارت طبيعى بدن و جبران حرارت از دست رفته كليه اعضاى وضو تا به حالت طبيعى خود برگردند دستگاه گردش خون به فعاليت سريع خود مشغول است و نيتجهاى كه نمازگزار از نماز بدست مى آورد احساس شادابى:
نشاط و سلامتى و تعديل در دستگاه گردش خون كه مهمترين جهازات بدن است بوجود آيد بهداشت بدن را تامين مى نمايد(1)
و با مسح تقريبا 14 جلوى سر (محل تمركز قواى دماغيه) گردش خون در اين قسمت از سر (كه بدين وسيله اكسيژن بيشترى به آن مى رسد) شديد تر شده و سلولهاى دماغى براى تفكر آماده تر مى گردد و با مسح پاها (به شرطى كه از قبل موانع مسح را دفع نموده باشيم) كه در نظافت پاها و رفع بوى پا تأثير شايانى دارد و دل را براى نماز آماده مى كنيم(2)
يكى از پزشكان حاذق و پرمايه براى شخص مورد اطمينانى چنين نقل كرده است:
من مدتى به مرض بيدار خوابى دچار شده بودم براى معالجه به پاريس مسافرت كردم و به پزشك متخصص مراجعه نمودم پزشك به من دستور شستن دستها را از مرفق و صورت و پا (به ترتيبى كه ما مسلمانان وضو مى گيريم) داد و در ضمن به ما گفت كه يكى از فوايد وضويى كه پيشواى مسلمانان حضرت محمد صلى الله عليه و آله دستور داده همين است كه اينگونه بيماريها را معالجه مى كند و من تعجب نموده و دانستم كه دين مقدس اسلام كاملترين اديان زنده جهان است.(3)
دكتر موفق شاطى درباره فوايد طبى و بهداشتى وضو مى گويد: «وضو كه شستشوى موضعى يا شستن اعضاى معينى از بدن است و بخصوص كه سفارش گرديده كه از آب سرد استفاده شود باعث انقباض و انبساط عروق شعريه گرديده و اين خود: داراى فوايد بسيارى است و در حفظ تندرستى جسم اثر فوق العادهاى خواهد داشت زيرا از طرفى تعادل فشار خون را حفظ كرده و باعث مى شود كه قلب نيز كار خود را بهتر انجام دهد و گلبولهاى قرمز نيز افزايش يافته و عمل مبادلات شيميايى جسم را نيز به نشاط و فعاليت وا مى دارد از طرفى حركات تفنس نيز تقويت شده و بر مقدار اكسيژن داخلى و گاز كربنيك يا اكسيد 2 كربن خارجى بدن نيز افزوده خواهد شد. از طرفى وضو يا شستشوى بعضى از اعضاى بدن كه خالى از مو باشد اثر كلى بر روى جسم خواهد گذاشت زيرا هم بر مقدار ادرار افزوده شده و باعث مى گردد كه سموم بيشترى از بدن دفع گردد و هم اشتهاى به غذا بيشتر شده و در نتيجه عمل هضم نيز بهتر انجام خواهد شد و بالاخره اعصاب پوست و ديگر اعصاب فعاله بدن را به فعاليت واداشته و اين تنبه و فعاليت به اعصاب رگهاى گردن و ريه و معده نيز سرايت كرده و از آنها نيز به كليه اعضا و در بدن پراكنده خواهد شد(1)
ب. فوايد بهداشتى استنشاق
دكتر تومانيانس در كتاب خود مى نويسد: در غضرفهاى بينى گاهى كرمى توليد مى شود كه سبب سردرد فوق العاده شديدى مى شود و كمى بينايى چشم ايجاد مى كند براى دفع اين كرم بهترين وسيله شستشوى بينى با آب سرد است(2)
چند تن از موثقين و معتمدين تحصيل كرده ايرانى در يكى از سفرهاى خود به اروپا در مطب پزشك مشهورى حاضر و مشاهده مى نمايند كه پزشك جمجمه
انسانى را تشريح مى نمايد و پس از بررسى بسيار به اين نتيجه مى رسد كه علت مرگ صاحب جمجمه چيزى نيست جز اين كه در آخرين حفرههاى بينى و در جوف مخاط او كرمهاى بسيار ريز و كوچك وجود داشته است كه همانها موجب مرگ آن شخص شده است روزى دكتر مذكور كرمها را براى آزمايش روى صفحه شيشهاى قرار مى دهد تا با ميكروسكوپ آنها را مشاهده نمايد از قضا چند قطره آب سرد روى كرمها مى ريزد و طولى نمى كشد كه كرمها كه چند روزى بود در هواى عادى زندگى مى كردند مى ميرند و بر پزشك معلوم مى شود كه داروى مرگ كرمهاى مخاط چيزى جز آب نيست(1)
درباره انعكاسات اعصاب سمپاتيك سالها بود كه اطلاعات مبسوط كشف كرده بودند ولى اخيرا يكى از پزشكان بزرگ فرانسه دكتر پول ژيه رئيس سابق كلنيك دانشگاه ليون كشفهاى عجيبى درباره اعصاب سمپاتيك كرده است او مى گويد:
امراض بسيارى مانند ضعف اعصاب قانقاريا در نوك انگشتان امراض عصبى:
تركهاى پوست: بى خوابى: ماليخوليا: هيستيرى: درد سينه دردهاى روماتيسمى:
سردردهاى سخت يا فلج و غيره ممكن است بر اثر اعصاب سمپاتيك بوجود آيد اكنون دكتر ژيه پس از سالها تحقيق طريقه معالجه اين امراض را يافته و سالهاست كه از آن استفاده مى كند. اساس معالجات او عبارت از اين است كه بزرگترين نوك مركز عصبى سمپاتيك كه با محيط خارج تماس دارد در ميان سوراخهاى بينى واقع است و ترتيب معالجه آن چنين است كه دو ميله باريك را كه سر آنها گرد است داخل دو سوراخ بينى بيمار مى كنند بيمار ابتدا احساس ناراحتى مى كند اما پس از چند ثانيه نتيجه مطلوب انجام مى گيرد زيرا دكتر در ميان مخاط بينى مريض سر عصب سمپاتيك را يافته و ميله را به آن تماس مى دهد بيمار دفعتا مقدار زيادى هوا استنشاق كرده چشمانش پر از اشك مى شود چهرهاش سرخ ميگردد و گاهى عطسه
1) فلسفه احكام ص 245، و اعجاز اسلام در پيشگويى علوم جديد ص 62.
مى زند ولى عمل ديگر تمام شده و بيمار شفا يافته است با اين طريق دكتر ژيه بسيارى از مبتلايان به امراض عصبى را معالجه كرده كه واقعا تعجب آور است و رمز كار او در تحريك نوك عصب سمپاتيك در بينى است كه اسلام براى اين تحريك:
استنشاق آب خنك را تجويز كرده است وقتى كه شما استنشاق مى كنيد با بينى خود آب را بالا مى كشيد فورا برروى عصب سمپاتيك شما اثر كرده و به جهت آن سوزش و اشك چشم و سرخى چهره را در خود احساس مى كنيد علاوه بر اينها سردردهايى كه بر اثر هواى ناسالم و خستگى بوجود مى آيد را از بين مى برد و اين كارى است كه يك نمازگزار واقعى هر روز چند بار هنگام وضو گرفتن انجام مى دهد(1)
سواى آنچه گذشت استنشاق با آب سرد فوايد ديگرى نيز دارد كه از جمله آنها اين است كه استنشاق نماز گزار را از مبتلا شدن به امراضى چون سل و آسم و امراض ريوى و زكام: مصون داشته و تعادل عصبى حالت نشاط: تعادل و فرح در نهاد آدمى را ايجاد مى نمايد.(2)
ج. فوايد بهداشتى مضمضمه و مسواك
امام صادق عليه السلام فرمود: هر آينه بايد مبالغه كند هريك از شما در مضمضه و استنشاق پس بدرستى كه مضمضه و استنشاق بخششى است از براى شما و موجب نفرت و دورى از شيطان است.
آنچه از احاديث و روايات درباره مسواك زدن نقل شده همگى آنها را علم پزشكى به تجربه دريافته و مهر تأييد برآنها مى زند به عنوان نمونه اين كه فرمودهاند مسواك نور چشم را تقويت مى نمايد حقيقت است كه علم پزشكى، تأييد مى
كند زيرا اگر دندان مسواك نشود ريشه دندان و لثه چركين شده مخاط حلق و در نتيجه بينى و سينوسهاى چركى موجب تارى چشم مى گردد و حتى وجود يك مركز عفونى در دهان به كبد و كليه اثر نموده و از راه خون بر روى چشم نفوذ كرده و روشنايى چشم را كم مى كند.(1)
دكتر تومانيانس مى نويسد: دندانها را بايد مسواك كرد و بيش از هرچيزى رعايت و مواظبت نمود چه آنكه زيبايى انسان و جلوه او از حيث صحبت كردن و حرف زدن و جويدن غذا كه نجويدن آن سوء هضم توليد مى كند به دندان است. دندانها كه فاسد و خراب شد به لثه سرايت مى كند ورم لثه و درد دندان سبب متورم شدن لوزتين و نمور زير فك شده و در نتيجه عمل تنفس و بلع مشكل خواهد گرديد لثههاى دندان كه فاسد شد ميكروب ها در لثه توليد مرضى مى نمايد كه موسوم به مرض پيوره كه تا بحال علاج قطعى آن ممكن نگرديده است مى باشد البته ميكروب هاى مرض ممكن است به رباط ديگر بدن هم از قبيل بينى و چشم و مفاصل سرايت كنند در اين صورت امراض خطرناك را براى انسان بر مى انگيزانند(2)
د- فوائد طبى حركات نماز
اين مبحث را با سخنى از دكتر الكسيس كارل آغاز مى كنيم آنجا كه درباره فوايد طبى نماز مى گويد:
نتايج نماز و نيايش را با علم نيز مى توان دريافت زيرا نماز و نيايش نه تنها به روى حالات عاطفى بلكه روى كيفيات بدنى نيز اثر مى كند و گاهى در چند لحظه يا چند روز بيمارى جسمى را بهبود مى بخشد اين كشفيات هرچقدر هم كه غير قابل درك باشند: بايستى به واقعيت شان معترف شد. دفتر مشاهدات طبى لورد بيش از
دويست مورد درمان فورى و غير قابل ترديد سل ريوى، فونت كليه و سرطان و امراض بدنى ديگر را ضبط كرده است.(1)
اما حركات نماز: چنانچه امروزه ثابت گرديده: تكرار قيام و قعود در نماز بهترين وسيله اى است كه سرعت گردش خون را افزايش داده و از اين رو نماز را يكى از عوامل موثر در بكار انداختن جهاز هاضمه دانستهاند كه راه اشتها و ميل به غذا را نيز هموار مى سازد. و جالب اين است كه اوقات نماز و مواقع هضم غذا كاملا مناسب و هماهنگ بوده و چنانكه ملاحظه مى نماييم در اين امر: حكمت عجيبى بكار برده شده است.
به اين ترتيب كه وقت نماز صبح پيش از شروع به غذاى صبحانه بوده است و ظهر قبل از آنكه انسان به نهار بپردازد و عصر يا همان وقت كه هضم غذا آغاز شده ...
و به هنگام غروب يا موقعى كه انسان بين دو وعده نهار و شام قرار دارد. و به همين ترتيب موقع عشا كه هضم غذا تازه شروع گرديده ... طب جديد اين موضوع را ثابت كرده و مدلل ساخته كه نماز بهترين وسيله اى است كه از بالارفتن فشار خون جلوگيرى كرده و در حفظ تعادل آن: اثر به سزايى خواهد داشت.
آرى طبق نظريه پزشكان چنانچه در اداى نماز مراقبت و محافظت به عمل آمده و حركات موزون آن به آرامى و طمأنينه كه از شرايط صحت آن است توأم باشد ثابت و مسلم گرديده كه از شرايط صحت آن است. توام باشد.
ثابت و مسلم گرديده كه از بسيارى از بيماريهاى ناشى از فشار خون جلوگيرى خواهد كرد .... و اين خود اثر آنى و فورى بر قلب گذاشته و از ضربان تند و سريع آن مانع خواهد شد.
مجله ريدرز دايچست مى نويسد:
بر اساس تحقيقات معلوم شده است افرادى كه به طور مرتب به عبادتگاه مى
1) راه و رسم زندگى، الكسيس كارل، ص 173 و نيايش، ص 12.
روند: در برابر بسيارى از بيماريها نظير فشار خون: بيماريهاى قلبى: سل و سرطانهاى ناحيه گردن مصونيت دارند.
دكتر ادروين فردريك پاورز استاد امراض عصبى در ايالات متحده آمريكا مى گويد: علم طب در دنياى كنونى از بسيارى از رموز و اسرار بيماريها به طرز معجزه آسايى پرده برداشته است. با اين وصف هنوز هم هزاران بيمارى و مرض باقى است كه بزرگترين اطباى هوشمند و نوابغ پزشكى كمترين بارقه اميدى به كشف و معالجه آنها بدست نياوردهاند اما بررسى و دقت در مطالعات اين اطبا و نوابغ اين نكته را روشن مى سازد كه اغلب آنها اين نظريه را تأييد نموده و اعتقاد پيدا كردهاند كه در ميان معجزات فراوانى كه براى نماز شمردهاند: يكى اعاده صحت و تندرستى روحى و شفاى كليه بيماريهائى است كه مداوا شده و كليه روشهاى پزشكى در برابر آنها عاجز مانده است(1)
يك جراح مصرى اخيرا بايك سرى تحقيقات گسترده اعلام داشت: نماز بهترين درمان براى بيماران مبتلا به جابجايى غضرفهاى ستون فقرات است. دكتر الزيات استاد دانشگاه نوادا در آمريكا پس از مطالعه بر روى چهل بيمار گفت: حركتهاى ناشى از پنج بارنماز در روز مى تواند عمل جراحى ناشى از بيمارى مذكور را در مدت يك هفته بهبود بخشد. اين پزشك مصرى به بيماران جراحى شده خود توصيه كرده است بلافاصله پس از عمل جراحى حركت كرده و به مدت يك هفته روزى پنج بار حركات نماز بجا آورند و اين حركات را در هر صورت تا پايان عمر ادامه دهند همچنين يك دانشمند آمريكايى در كتابى كه به تازگى بنام بيماريهاى فقرات منتشر ساخته: گفتههاى اين پزشك مصرى را تأييدكرده و به بيماران خود نيز سفارش كرده است كه روزانه پنج نوبت حركاتى شبيه نماز مسلمانان انجام دهند(2)
فايده طبى ركوع و سجود
چناچه اشاره شد بزركترين متخصصان و پزشكان عالى مقام بين المللى بر اين باورند كه حركات نماز (خم و راست شدن ملايم) در سجود و ركوع مى تواند يكى از راههاى مهم درمان بيمارىهاى ديسكوپاتى يا بيماردى ديسك ناحيه كمر باشد.
ركوع و قيام نماز در تقويت عضلات پشت و معده اثر به سرائى داشته و آنچه از مواد چربى و پيه كه در جداره معده باقى مانده است: بكلى از بين مى برد.
و مهمترين فايده سجود نيز اين است كه هم عضلات ران و ساق پا را تقويت مى نمايد و هم در وصول خون به اعضاء و نواحى بدن كمك مى كند و نيروى جداره معده را نيز افزايش مى دهد و فعاليت و حركات امعاء نيز تقويت مى گردد و يكى ديگر از فوايد سجود (البته اگر سجده بطور صحيح انجام گيرد) اين است كه از بزرك شدن شكم و ورم معده كه بر اثر فشرده شدن عضلات آن بوده و خود بيمارى بزرگى محسوب مى شود: جلوگيرى خواهد كرد. دكتر مصطفى حفار متخصص امراض دستگاه هضم و عضو تحقيقات علمى مجلس شوراى ملى لبنان واستاد دانشكده طب فرانسه. راجع به فوايد ضمنى ركوع و سجود در نماز مى گويد:
ركوع در تقويت عضلات ديواره شكم بسيار مفيد است: و به جمع شدن معده كمك مى كند و آن را در كار هضم يارى مى دهد. روده ها برايشان دفع فضولات هضمى به صورت طبيعى: آسان مى شود.
اما سجود باعث رانده شدن هوا از ميان معده به دهان مى شود و دشوارىهاى هضم و انعكاسات قلبى را برطرف مى سازد: پزشكان نشستن به صورت سجده در نماز را براى درمان جمع شدن خون در پايين شكم بانوان كه ناشى از پشت درد در زهدان است: توصيه مى كنند.
دكتر فارس عازورى متخصص بيماريهاى اعصاب و مفصل از دانشكاههاى آمريكامى گويد: نماز مسلمانان ركوع و سجودش عضلات پشت را تقويت و حركات ستون فقرات را نرم مى سازد و امراض عصبى و عضلانى را آرامش مى
بخشد بخصوص اگر نماز را از سن نوجوانى بپا دارند: نيرو و استحكامى در برابر بيمارى هايى مى يابند كه درنتيجه ضعف عضلانى مجاور ستون فقرات عارض مى شود آنچه باعث اين ضعف مى شود: انوار بيمارىهاى عصبى است كه موجب دردهاى شديد و تشنج عضلانى است.
اخيراً بعضى از دانشمندان براى تقويت عضلات تمرين هايى معين كردهاند كه برخى از آنها شبيه به حركات نماز است.
دكتر دياب و دكتر قرقوز در باره فوايد طبى سجود چنين مى گويند.
پايين آمدن سر به هنگام سجود منجربه احتقان خون در رگهاى خونى مغز مى شود و هنگامى كه سر به صورت ناگهانى به طرف بالا مى رود: فشار داخل رگهاكاهش مى يابد و اين حركت در هر ركعت نماز شش بار در ركوع و سجود تكرار مى شود يعنى 102 بار در شبانه روز واين حالت در حالى است كه انسان فقط نمازهاى واجب را به جا آورد.
ولى اگر علاوه بر نمازهاى واجب: نمازهاى مستحب (نوافل) رانيز به جا آورد اين رقم به 216 بار در شبانه روز و 6480 بار در ماه بالغ مى شود كه در هر حركتى رگهاى خونى منقبض و منبسط شده و بر نرمى و قدرت جداره و عضلات آن افزوده مى شود.
البته نبايد آرامش روحى و صفاى ذهنى حاصل از نماز را ناديده گرفت. تكرار اين حالات چند بار در روز موجب مى شود مغز به شكل مطلوبتر و بهترب به فعاليت خود ادامه داده و تفكر به نحو احسن صورت پذيرد.
دو پزشك سابق الذكر در جايى ديگر مى گويند:
در حقيقت نماز هم عبادت است و هم ورزش بدنى و روحى ... و مى توان ادعا كرد كه قرآن در تطبيق ورزشهاى سبك كه امروزه به ورزشهاى سوئدى معروفند، پيشتاز بوده است.
آنچه ورزش نماز را از ساير ورزش ها ممتاز مى نمايد: توزيع مناسب آن در شبانه
روز است «إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً»(1)دانشمندان نيز ثابت كردهاند بهترين نوع ورزش:
ورزشى است كه تكرار شود و در طول اوقات روز توزيع گردد و خسته كننده نباشد و انجام آن براى هركس امكان پذير باشد، كه تمام اين ويژگى ها در حركات نماز فراهم است. فوايد ورزشى نماز را مى توان به شرح ذيل خلاصه نمود، تحريك عضلات بدن و تمام مفاصل: حتى مفاصل ستون فقرات در هر ركعت با علم به اين كه نمازهاى يوميه 17 ركعت بوده نوافل نيز به آن اضافه مى گردد.
نشاط بخشيدن به كار قلب و دستگاه گردش خون.
بهبود فعاليتهاى مغزى به دليل كمك به تغذيه بهتر آن.
تقويت جداره شريانهاى مغزى و حفظ حالت ارتجاعى آنها كه در نتيجه آن: در مقابل پاره شدن و خون ريزى مقاوم خواهند شد.
آماده كردن بدن براى مقابله با پيشامد حالتهاى ناگهانى كه ممكن است بسيارى از مردم دچار آن شوند؛ مثل سرگيجه و سياه رفتن چشم و بيهوشىهاى زودگذر.
آرامش روحى و اعتماد به نفس.(2)
تأثير نماز در تمركز فكر
توجه و خشوع در نماز وسيله اى است براى پرورش حضور ذهن و مركز حواس كه در زندگى بسيار حايز اهميت است و مى توان گفت كه بيشتر موفقيت هاى انسان در نتيجه همين توجه كامل و حضور ذهن است.
ويليام مورتن مارستن
متخصص در روانشناسى مى گويد:
افراد موفق كسانى هستند كه مى توانند در امرى تمام افكار خود را متمركز كنند و
تمام دانستنى هاى خود را در باره آن بياورند و به كار ببندد. براستى اگر روح و فكر ما بطور كامل در نقطهاى متمركز شود يا براى امرى به كار افتد نيروى شگفت انگيز و فوق العادهاى مى آفريند. ويليام جيمز كه پدر روانشناسى جديد محسوب مى شود مى گويد:
فرق بين افرادنابغه باديگران، يك موهبت فطرى نيست بلكه مربوط به توجه كاملى است كه به موضوعات و نتيجه هاى آن مبذول مى دارند و ميزان نبوغ بستگى به ميزان و درجه تمركز افكار شخصى دارد.
در مورد اين كه چگونه مى توان اين نيرو را در خود ايجاد كرد.
ويليام مولتن در مجله «ريدرزدايچست» مى نويسد: اين نيرو (تمركز فكر) به وسيله تمرين به دست مى آيد و البته تمرين احتياج به شكيبائى و پايدارى دارد.
وقتى توانستى افكارت را پى در پى 50 يا 100 بار در موضوعى متمركز كنى لاجرم ساير افكار و خاطره هاجاى خود را به موضوع مورد نظرتان خواهد داد. سرانجام عادت خواهى كرد كه در هر امرى با اراده خود ذهن را متمركز سازى.
از تمام مطالب فوق نتيجه مى گيريم كه نماز بهترين وسيله براى پرورش تمركز فكر و حواس درانسان است. زيرا نمازگزارى كه مى كوشد باتمام قدرت افكار خود را در يك جا جمع كند تانمازش باخشوع و حضور قلب باشد، بدون ترديد اين عمل در وى عادت مى شود و مى تواند در هر موردى تمام افكار خود را متمركز سازد و در نتيجه به ترقيات و اكتشافات مهمى نايل گردد.
در تأييد بيشتر اين موضوع: ويليام مولتن مى گويد:
بهترين راهى كه توجه و التفات را در انسان زياد مى كند اين است كه فكر و جسم هردو باهم كار كنند.
و مى بينيم كه نماز در اسلام عبارت است از عمل فكر و جسم باهم. زيرا نماز گزار درحالى كه تمام افكار و توجهش به خداست به ركوع و سجود قيام و قعود مى پردازد.
و بالاخرة دكتر كارل مى گويد: به نظر مى رسد كه نيايش: وضع فكرى آدمى را از سطحى كه به اقتضاى توارث و تعليم و تربيت به دست آورده: بالا مى كشد.(1)
تأثير نماز در طول عمر
در يك بر رسى آمارى محققين دنياى پزشكى (در داخل و خارج) اعلام كردهاند كه علما و رجال مذهبى و افراد پايبند به قوانين واحكام مذهبى كه شبانه روز چند بار در اوقات معين با خدا ارتباط بر قرار داشته و زندگى آنان با ايمان و معنويت آميخته است، طول عمر بيشترى از ساير افراد (بويژه لا ابالى و بى بند وبار) و كسانى پايبند مذهب نيستند، خواهند داشت.
در تأييد مطلب فوق دكتر ويليام پارك آمريكائى آمارى بدين مضمون منتشر نموده است: در تمام دنياهر دقيقه 62 نفر و هر ساعت 3767 نفر و هر روز 90410 نفر و هر سال 33 ميليون نفر به مرگ طبيعى از دنيا مى روند .. در اروپا از هر هزار نفر فقط يك نفر به صد سالگى و 10 نفر به مرز 80 سالگى مى رسند و در ميان آنهائى كه كه مى توانند خود را به مرز 80 سالگى برسانند: از هر هزار نفر 43 نفر روحانى: 40 نفر كشاورز: 29 نفر دانشمند و نويسنده: 26 نفر استاد و دبير و 24 نفر پزشك مى باشند.(2)
و همچنين دكتر على پور مى نويسد: همين چند وقت قبل بود كه روزنامههاى آمريكائى نوشته بودند، كشيشان و راهبان كمتر از سايرين به بيماريها مبتلا مى شوند و دفاعشان بهتر است. در كشور خودمان نيز آنان كه ايمان بيشترى دارند كمتر بيمار مى شوند و آنها كه فقط كوشش خود را در كارها دخيل مى دانند و خدايى را باور ندارند: اغلب امالأمراضند و عمرى را به تلخكامى و بيمارى به سر مى برند.(3)
در برخى از مناطق كشور شوروى سابق از هر 100 نفر 10 نفر وارد دومين قرن زندگى خود مى شوند: اين در حالى است در مناطق مسلمان نشين شوروى كه پايبند به اصول و اعتقادات دينى و مذهبى هستند: از هر 100 نفر 84 نفر وارد دومين قرن زندگى خود مى باشند كه اين خود حاكى از تأثير عميق ايمان و عبادت و عمل به ستورات مذهبى در طول عمر افراد روحانى و مذهبى است(1)در ايران از مجتهدين و مراجع تقليد هشتاد به بالا هستند و از مراجع كسانى بودهاند كه حتى نود سال به بالا هم عمر كردهاند كه از ميان آنها مى توان به مراجع زير اشاره نمود.
آيت اللَّه بروجردى بيش از 90 سال عمر كرد.
آيت اللَّه مرعشى نجفى در سن 100 سالگى.
آيت اللَّه اراكى بيش از 100 سال.
آيت اللَّه محسنى ملايرى 92 سال عمر كرد و همچنين از علما و بسيارى از آيات عظام.(2)
از صنف روحانى كه بگذريم: افراد مذهبى و متدين كه دائماً با آداب و سنن اسلامى سر و كار دارند و نماز را سر لوحه دستورات دينى خود قرار دادهاند: بيشتر از ديگراقشار مردم روى زمين عمر مى كنند.
و باز در ايران خودمان كسانى همچون جواد بافرانى پير مرد 124 ساله نائينى و بمانعلى جوانمرد پيرمرد ساله 125 ساله شيرازى و كمر احمدى پير مرد 135 ساله ايلامى در پاسخ خبر نگاران جرايد، سحر خيزى (نماز صبح) و عمل نمودن به احكام شريعت اسلامى بويژه نمازهاى پنجگانه و مأنوس بودن با قرآن در طول زندگى را از عوامل مؤثر در طول عمرخود دانستهاند.(3)
كتاب بين المللى چه كنيم تا به مرز صد سال نزديك شويم پروفسور سيف الدين نبوى.
طول عمر امام زمان، على اكبر مهدى پور.
بر رسى دين از راه دانش، دكتر على پور ج 1 ص 80.
طب روحانى دكترعبدالكريم بى آزار شيرازى ج 3.
مجله مكتب اسلام شماره 131 روزنامه كيهان 10 خرداد 1372.
راه و رسم زندگى، الكسيس كارل،- بر رسى دين از راه دانش، دكتر على پور ج 1 ص 80.
طب روحانى دكترعبدالكريم بى آزار شيرازى ج 3.
مجله مكتب اسلام شماره 131 روزنامه كيهان 10 خرداد 1372.
راه و رسم زندگى، الكسيس كارل،- بر رسى دين از راه دانش، دكتر على پور ج 1 ص 80.
طب روحانى دكترعبدالكريم بى آزار شيرازى ج 3.
مجله مكتب اسلام شماره 131 روزنامه كيهان 10 خرداد 1372.
راه و رسم زندگى، الكسيس كارل،
دكتر الكسيس كارل در رابطه با سحر خيزى بويژه براى نيايش صبحگاهى مى نويسد: ناپاكى اخلاقى نيز همچون كثافت بدنى مذموم است، پيش از شروع يك نوبت نماز، هركس بايد اخلاقش را نيز همانند جسمش شستشو دهد.(1)
قسمتى از اين مطالب از كتاب راز نيايش آقاى گودرز نجفى اقتباس شده است
و بحث نماز با شرح فوق از كتاب« اسلام فراتر از زمان» مؤلف بخش 13 آورده شده است.
در قرآن كريم دستور داده است يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ اى كسانى كه ايمان آوردهايد با صبر و نماز كمك بگيريد يعنى با اين دو چيز مىتوانيد، به تمام مشكلات فائق آئيد و با اين دو مىتوانيد راههاى ناهموار و سنكلاخ زندگى را بر خود هموار نمائيد، بزرگان دين ما دائم از اين دو استفاده مىكردند در صحراى كربلا و در ميان آن همه دشمن و در برابر آن مصائب فراوان، باصبر استقامت كردند و حتى باخواندن نماز ظهر و در لحظات آخر با روبرو
1) راه و رسم زندگى دكتر الكسيس كارل ترجمه دكتر دبيرى ص 145 چاپ هفتم.
ايستادن در برابر معبود و يارى خواستن از او بود كه بهمه مصيبتها و ناهنجارىها تحمل نمودند و به دنيا و مافيها پشت پا زدند و به سوى ملكوت اعلا پرواز نمودند و رفتند.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
روزه يكى از قوانين آسمانى است كه با وجود شرايط آن (از قبيل صحت بدن و در مسافرت نبودن و عدم پيرى مفرط و نبودن روزهاى آخر حاملگى و زايمان نكردن و شيرندادن وو ...) به همه افراد بشر، انجام آن واجب گشته و اجراى آن لازم گرديده است.
روزه علاوه بر تعليمات معنوى و تمرينات روحى و خود سازى و تصميم گيرى و بهره مندى از ساير مواهب آسمانى، و دستورات اخلاقى فراوان آن، تنها دقت در مسائل پزشكىاش، براى ما روشن مى سازد كه خداوند با اين فرمان، براى افراد بشر تن سالم و روح متعادل، ارزانى داشته و واجدين شرايط آن را به سعادت و خوشبختى واميدارد، زيرا انسان در طول يازده ماه بخور و بخواب و ازدياد چربىهاى مضر بدن و اضافه وزن وو ... خلاصه تنظيم همه اينها، باسوخت و سوز صحيح و رژيم درست گرفتن، به دست مى آيد و آن هم گرفتن روزه و بجا آوردن اين دستور آسمانى است، چون اگر آن گونه كه از ما خواسته شده است، روزه بگيريم به هيچ مشكلى برخورد نخواهيم كرد و تمامى كمبودها و ضروريات بدن از اين طريق تنظيم خواهد گشت.
ممكن است به ذهن بيايد، پس تكاليف سنگين، مانند روزه و حج و جهاد و
امثال اينها چهِ؟! اينها بامضمون روايت مذكور، وفق ندارد و مطابقت نمىكند.
در جواب مىگوئيم همه اين دستورات براى كسانى است كه امكان اجراب آنرا داشته باشند، حج براى آنهائى كه شرايطش موجود باشد، از قبيل امكان مالى و سلامت بدن و امنيت راه و جهاد نيز به آنهائى واجب است كه پير نباشد و صحت بدن و غيرآن باشد و همچنين روزه، با وجود شرايط آن (از قبيل صحت بدن و در مسافرت نبودن و عدم پيرى مفرط و نبودن روزهاى آخر حاملگى و زايمان نكردن و شيرندادن وو ...) گرفتن آن واجب و اجراى آن حكم لازم گرديده است.
بگذريم از كيفيت روزه گرفتن بعضيها كه افطار و سحر و در طول شب، با انباشتن خوردنيها و آشاميدنىهاى گوناگون و مكرر در شكم، خود را ازرسيدن به هدف روزه گرفتن، باز مى دارند
يا با پرخورى، بدن خود را در حالت نخست و اوليه، نگهميدارند، كه متأسفانه از مواهب روزه گرفتن بى بهره و بادست خالى از ماه رحمت و پرفيض رمضان بيرون مى روند.
يا آنهائى كه بدون در نظر گرفتن سلامت خود و حتى بچه شيرخوارش، در صورت به خطر افتادن خود و يا بچهاش، اجازه روزه گرفتن را ندارند، روزه مىگيرند.
يا بيماران و سالمندانى كه با روزه گرفتن، بيماريشان تشديد و بنيان سلامتى بدنشان، به خطرمى افتد، اسلام روزه گرفتن را براى آنها تحريم نموده است،
بدون در نظر گرفتن همه اين شرايط، باز به روزه گرفتن اقدام مى نمايند، با اين كار علاوه بر اين كه روزه شان باطل است، از اين جهت به خدا نافرمانى مىكنند!! زيرا خدائى كه در صحت بدن روزه را واجب كرده، در مريضى يا پيرى مفرط كه روزه بنياد سلامتى شان را متزلزل مىكند، حرام نموده است.
خلاصه بادقت در آيات و روايات فراوان، آسان بودن شريعت اسلام و آسان بودن تكاليف و دستورات آن را متوجه مىشويم، و اين كه دين مبين اسلام هيچ
تكليف مالايطاق ندارد و مشكلى را براى پيروان خود تحميل نمىكند.
در آيات روزه سوره بقره و روايات زياد، راههاى ديگر نشان داده است كه اين تكليف را برمى دارد و وظيفه ثانويه را مشخص مىنمايد.
به آياتى در اين باره دقت بفرمائيد.
بقره 183- اى افرادى كه ايمان آوردهايد، روزه بر شما نوشته شد همان گونه كه بر كسانى كه قبل از شما بودند نوشته شده، تا پرهيزكار شويد.
184- چند روز معدودى را (بايد روزه بداريد) و كسانى كه از شما بيمار يا مسافر باشند روزهاى ديگرى را (بجاى آن روزه بگيرند) و بر كسانى كه قدرت انجام آن را ندارند (همچون بيماران مزمن و پيرمردان و پيرهزنان) لازم است كفاره بدهند، مسكينى را اطعام كنند، و كسى كه كار خير را پذيرا شود براى او بهتر است، و روزه داشتن براى شما بهتر است اگر بدانيد.
185- (آن چند روز معدود) ماه رمضان است كه قرآن براى راهنمائى مردم و نشانههاى هدايت و فرق ميان حق و باطل در آن نازل شده، پس آنكس كه در ماه رمضان در حضر باشد روزه بدارد، و آنكس كه بيمار يا در سفر باشد روزهاى ديگرى را بجاى آن روزه بگيرد، خداوند راحتى شما را مىخواهد نه زحمت، هدف اين است كه اين روزها را تكميل كنيد، و خدا را بر اينكه شما را هدايت كرده بزرگ بشمريد و شايد شكرگذارى كنيد.(1)
روزه سر چشمه تقوا
1) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكِينٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ بقره:( 185
در اين آيات به بيان يكى ديگر از اين احكام كه از مهمترين عبادات محسوب مىشود مىپردازد و آن روزه است، و بالحن تاكيد آميز مىگويد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد روزه بر شما نوشته شده است آنگونه كه بر امتهائى كه قبل از شما بودند نوشته شده بود يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ بقرة: 183
و بلافاصله فلسفه اين عبادت انسانساز و تربيت آفرين را در يك جمله كوتاه اما بسيار پرمحتوا چنين بيان مىكند: شايد پرهيزكار شويد (لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ).
آرى روزه عامل مؤثرى است براى پرورش روح تقوا و پرهيزگارى در تمام زمينهها و همه ابعاد.
از آنجا كه انجام اين عبادت با محروميت از لذائذ مادى و مشكلاتى- مخصوصا در فصل تابستان- همراه است تعبيرات مختلفى در آيه فوق به كار رفته كه روح انسان را براى پذيرش اين حكم آماده سازد.
نخست با خطاب يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا: اى مؤمنان! سپس بيان اين حقيقت كه روزه اختصاص به شما ندارد، بلكه در امتهاى پيشين نيز بوده است.
و سرانجام بيان فلسفه آن و اينكه اثرات پربار اين فريضه الهى صددرصد عائد خود شما مىشود، آن را يك موضوع دوست داشتنى و گوارا مىسازد.
در حديثى از امام صادق نقل شد كه فرمود: لذة ما فى النداء ازال تعب العبادة و العناء!: لذت خطاب يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آنچنان است كه سختى و مشقت اين عبادت را از بين برده است!.
در آيه بعد براى اينكه باز از سنگينى روزه كاسته شود چند دستور ديگر را در اين زمينه بيان مىفرمايد نخست مىگويد: 1- چند روز معدودى را بايد روزه بداريد (أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ). چنان نيست كه مجبور باشيد تمام سال يا قسمت مهمى از آن را روزه بگيريد بلكه روزه تنها بخش كوچكى از آن را اشغال مىكند.
2- كسانى كه از شما بيمار يا مسافر باشند (و روزه گرفتن براى آنها مشقت
داشته باشد از اين حكم معافند و) بايد روزهاى ديگرى را بجاى آن روزه بگيرند (فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ).
3- كسانى كه با نهايت زحمت بايد روزه بگيرند (مانند پيرمردان و پير زنان و بيماران مزمن كه بهبودى براى آنها نيست) لازم نيست مطلقا روزه بگيرند، بلكه بايد بجاى آن كفاره بدهند، مسكينى را اطعام كند (وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكِينٍ).
و آن كس كه مايل باشد بيش از اين در راه خدا اطعام كنند براى او بهتر است
(فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ).
4- در پايان آيه اين واقعيت را بازگو مىكند كه روزه گرفتن براى شما بهتر است اگر بدانيد (وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ).
گرچه بعضى خواستهاند اين جمله را دليل بر اين بگيرند كه روزه در آغاز تشريع، واجب تخييرى بوده و مسلمانان مىتوانستند روزه بگيرند يا بجاى آن فديه بدهند تا تدريجا به روزه گرفتن عادت كنند و بعد اين حكم نسخ شده و صورت وجوب عينى پيدا كرده است.
ولى ظاهر اين است كه اين جمله تاكيد ديگرى بر فلسفه روزه است، و اينكه اين عبادت- همانند سائر عبادات- چيزى بر جاه و جلال خدا نمىافزايد بلكه تمام سود و فائده آن عائد عبادت كنندگان مىشود.
شاهد اين سخن تعبيرهاى مشابه آن است كه در آيات ديگر قرآن به چشم مىخورد، مانند ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ كه بعد از حكم وجوب نماز جمعه ذكر شده است (سوره جمعه آيه 9).
و در آيه سوره عنكبوت مىخوانيم: وَ إِبْراهِيمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (عنكبوت: 16) او به بت پرستان گفت: خدا را پرستش كنيد و از او بپرهيزيد، اين براى شما بهتر است اگر بدانيد.
و به اين ترتيب روشن مىشود كه جمله أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ خطاب به همه
روزهداران است نه گروه خاصى از آنها.
آخرين آيه مورد بحث زمان روزه و قسمتى از احكام و فلسفههاى آن را شرح مىدهد نخست مىگويد: آن چند روز معدود را كه بايد روزه بداريد ماه رمضان است
(شَهْرُ رَمَضانَ).
همان ماهى كه قرآن در آن نازل شده (الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ).
همان قرآنى كه مايه هدايت مردم، و داراى نشانههاى هدايت، و معيارهاى سنجش حق و باطل است (هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ).
سپس بار ديگر حكم مسافران و بيماران را به عنوان تاكيد بازگو كرده مىگويد:
كسانى كه در ماه رمضان در حضر باشند بايد روزه بگيرند، اما آنها كه بيمار يا مسافرند روزهاى ديگرى را بجاى آن روزه مىگيرند (فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ
تكرار حكم مسافر و بيمار در اين آيه و آيه قبل ممكن است از اين نظر باشد كه بعضى به گمان اينكه خوردن روزه مطلقا كار خوبى نيست به هنگام بيمارى و سفر اصرار داشته باشند روزه بگيرند، لذا قرآن با تكرار اين حكم مىخواهد به مسلمانان بفهماند همانگونه كه روزه گرفتن براى افراد سالم يك فريضه الهى است افطار كردن هم براى بيماران و مسافران يك فرمان الهى مىباشد كه مخالفت با آن گناه است.
در قسمت آخر آيه بار ديگر به فلسفه تشريع روزه پرداخته مىگويد: خداوند راحتى شما را مىخواهد و زحمت شما را نمىخواهد (يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ).
اشاره به اينكه روزه داشتن گرچه در ظاهر يكنوع سختگيرى و محدوديت است اما سرانجامش راحتى و آسايش انسان مىباشد، هم از نظر معنوى و هم از لحاظ مادى.
اين جمله ممكن است به اين نكته نيز اشاره باشد كه فرمانهاى الهى مانند فرمان
حاكمان ستمگر نيست، بلكه در مواردى كه انجام آن مشقت شديد داشته باشد وظيفه آسانترى قائل مىشود، لذا حكم روزه را با تمام اهميتى كه دارد از بيماران و مسافران و افراد ناتوان برداشته است.
سپس اضافه مىكند: هدف آن است كه شما تعداد اين روزها را كامل كنيد وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ يعنى بر هر انسان سالمى لازم است در سال يكماه روزه بدارد، چرا كه براى پرورش جسم و جان او لازم است، به همين دليل اگر ماه رمضان بيمار يا در سفر بوديد بايد به تعداد اين ايام روزه را قضا كنيد تا عدد مزبور كامل گردد، حتى زنان حائض كه از قضاى نماز معافند از قضاى روزه معاف نيستند.
و در آخرين جمله مىفرمايد: تا خدا را به خاطر اينكه شما را هدايت كرده بزرگ بشمريد، و شايد شكر نعمتهاى او را بگذاريد (وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ).
آرى شما بايد به خاطر آنهمه هدايتها در مقام تعظيم پروردگار بر آئيد، و در مقابل آنهمه نعمتها كه به شما بخشيده شكرگزارى كنيد.
قابل توجه اينكه مساله شكرگزارى را با كلمه لعل آورده است، ولى مساله بزرگداشت پروردگار را به طور قاطع ذكر كرده، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر اين باشد كه انجام اين عبادت (روزه) به هر حال تعظيم مقام پروردگار است، اما شكر كه همان صرف كردن نعمتها در جاى خود و بهرهگيرى از آثار و فلسفههاى عملى روزه است شرائطى دارد كه تا آن شرائط حاصل نشود انجام نمىگيرد، و مهمترين آن شرائط اخلاص كامل و شناخت حقيقت روزه و آگاهى از فلسفههاى آن است.
به نكاتى در باره روزه توجه نمائيد:
1- اثرات تربيتى، اجتماعى، و بهداشتى روزه
روزه ابعاد گوناگونى دارد، و آثار فراوانى از نظر مادى و معنوى در وجود انسان
مىگذارد، كه از همه مهمتر بعد اخلاقى و فلسفه تربيتى آن است.
از فوائد مهم روزه اين است كه روح انسان را تلطيف، و اراده انسان را قوى، و غرائز او را تعديل مىكند.
روزهدار بايد در حال روزه با وجود گرسنگى و تشنگى از غذا و آب و همچنين لذت جنسى چشم بپوشد، و عملا ثابت كند كه او همچون حيوان در بند اصطبل و علف نيست، او مىتواند زمام نفس سركش را به دست گيرد، و بر هوسها و شهوات خود مسلط گردد.
در حقيقت بزرگترين فلسفه روزه همين اثر روحانى و معنوى آن است، انسانى كه انواع غذاها و نوشابهها در اختيار دارد و هر لحظه تشنه و گرسنه شد به سراغ آن مىرود، همانند درختانى است كه در پناه ديوارهاى باغ بر لب نهرها مىرويند، اين درختان نازپرورده، بسيار كم مقاومت و كمدوامند، اگر چند روزى آب از پاى آنها قطع شود پژمرده مىشوند، و مىخشكند.
اما درختانى كه از لابلاى صخرهها در دل كوهها و بيابانها مىرويند و نوازشگر شاخههايشان از همان طفوليت طوفانهاى سخت، و آفتاب سوزان، و سرماى زمستان است، و با انواع محروميتها دست به گريبانند، محكم و با دوام و پر استقامت و سختكوش و سختجانند!.
روزه نيز با روح و جان انسان همين عمل را انجام مىدهد و با محدوديتهاى موقت به او مقاومت و قدرت اراده و توان مبارزه با حوادث سخت مىبخشد، و چون غرائز سركش را كنترل مىكند بر قلب انسان نور و صفا مىپاشد.
خلاصه روزه انسان را از عالم حيوانيت ترقى داده و به جهان فرشتگان صعود مىدهد، جمله لعلكم تتقون (باشد كه پرهيزگار شويد) اشاره به همه اين حقايق است.
و نيز حديث معروف الصوم جنة من النار: روزه سپرى است در برابر آتش دوزخ اشاره به همين موضوع است.
در حديث ديگرى از على عليه السلام مىخوانيم كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) پرسيدند:
چه كنيم كه شيطان از ما دور شود؟ فرمود: الصوم يسوّد وجهه، و الصدقة تكسر ظهره، و الحب فى الله و المواظبة على العمل الصالح يقطع دابره، و الاستغفار يقطع وتينه: روزه روى شيطان را سياه مىكند، و انفاق در راه خدا پشت او را مىشكند، و دوست داشتن به خاطر خدا، و مواظبت بر عمل صالح دنباله او را قطع مىكند، و استغفار رگ قلب او را مىبرد!.
در نهج البلاغه هنگامى كه امير مؤمنان على عليه السلام فلسفه عبادات را بيان مىكند به روزه كه مىرسد چنين مىفرمايد: و الصيام ابتلاء لاخلاص الخلق: خداوند روزه را از اين جهت تشريع فرموده كه روح اخلاص در مردم پرورش يابد!.
و نيز در حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: ان للجنة بابا يدعى الريان لا يدخل فيها الا الصائمون: بهشت درى دارد به نام ريان (سيراب شده) كه تنها روزهداران از آن وارد مىشوند.
مرحوم صدوق در معانى الاخبار در شرح اين حديث مىنويسد انتخاب اين نام براى اين در بهشت به خاطر آن است كه بيشترين زحمت روزه دار از ناحيه عطش است، هنگامى كه روزهداران از اين در وارد مىشوند چنان سيراب مىگردند كه بعد از آن هرگز تشنه نخواهند شد.
2- اثر اجتماعى روزه
بر كسى پوشيده نيست. روزه يك درس مساوات و برابرى در ميان افراد اجتماع است، با انجام اين دستور مذهبى، افراد متمكن هم وضع گرسنگان و محرومان اجتماع را به طور محسوس در مىيابند، و هم با صرفهجوئى در غذاى شبانه روزى خود مىتوانند به كمك آنها بشتابند.
البته ممكن است با توصيف حال گرسنگان و محرومان، سيران را متوجه حال گرسنگان ساخت، ولى اگر اين مساله جنبه حسى و عينى به خود بگيرد اثر ديگرى دارد، روزه به اين موضوع مهم اجتماعى رنگ حسى مىدهد، لذا در حديث
معروفى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه هشام بن حكم از علت تشريع روزه پرسيد، امام عليه السلام فرمود: انما فرض الله الصيام ليستوى به الغنى و الفقير و ذلك ان الغنى لم يكن ليجد مس الجوع فيرحم الفقير، و ان الغنى كلما اراد شيئا قدر عليه، فاراد الله تعالى ان يسوى بين خلقه، و ان يذيق الغنى مس الجوع و الالم، ليرق على الضعيف و يرحم الجائع: روزه به اين دليل واجب شده است كه ميان فقير و غنى مساوات بر قرار گردد، و اين به خاطر آن است كه غنى طعم گرسنگى را بچشد و نسبت به فقير اداى حق كند، چرا كه اغنياء معمولا هر چه را بخواهند براى آنها فراهم است، خدا مىخواهد ميان بندگان خود مساوات باشد، و طعم گرسنگى و درد و رنج را به اغنياء بچشاند تا به ضعيفان دلسوز و به گرسنگان رحم كنند
راستى اگر كشورهاى ثروتمند جهان چند روز را در سال روزه بدارند و طعم گرسنگى را بچشند باز هم اينهمه گرسنه در جهان وجود خواهد داشت؟!
3- اثر بهداشتى و درمانى روزه
در طب امروز و همچنين طب قديم، اثر معجزه آساى امساك در درمان انواع بيماريها به ثبوت رسيده و قابل انكار نيست، كمتر طبيبى است كه در نوشتههاى خود اشارهاى به اين حقيقت نكرده باشد، زيرا مىدانيم عامل بسيارى از بيماريها
زياده روى در خوردن غذاهاى مختلف است، چون مواد اضافى، جذب نشده به صورت چربيهاى مزاحم در نقاط مختلف بدن، يا چربى و قند اضافى در خون باقى مىماند، اين مواد اضافى در لابلاى عضلات بدن در واقع لجنزارهاى متعفنى براى پرورش انواع ميكربهاى بيمارىهاى عفونى است، و در اين حال بهترين راه براى مبارزه با اين بيماريها نابود كردن اين لجنزارها از طريق امساك و روزه است!.
روزه زبالهها و مواد اضافى و جذب نشده بدن را مىسوزاند، و در واقع بدن را خانه تكانى مىكند.
بعلاوه يك نوع استراحت قابل ملاحظه براى دستگاههاى گوارشى و عامل مؤثرى براى سرويس كردن آنها است، و با توجه به اينكه اين دستگاه از حساسترين
دستگاههاى بدن است و در تمام سال به طور دائم مشغول كار است، اين استراحت براى آنها نهايت لزوم را دارد.
بديهى است شخص روزهدار طبق دستور اسلام به هنگام افطار و سحور نبايد در غذا افراط و زياده روى كند، تا از اين اثر بهداشتى نتيجه كامل بگيرد، در غير اين صورت ممكن است نتيجه بر عكس شود.
الكسى سوفورين دانشمند روسى در كتاب خود مىنويسد: درمان از طريق روزه فائده ويژهاى براى درمان كم خونى، ضعف رودهها التهاب بسيط و مزمن، دملهاى خارجى و داخلى، سل، اسكليروز، روماتيسم، نقرس، استسقاء، نوراستنى، عرق النساء، خراز (ريختگى پوست)، بيماريهاى چشم، مرض قند، بيماريهاى جلدى، بيماريهاى كليه، كبد و بيماريهاى ديگر دارد.
معالجه از طريق امساك اختصاص به بيماريهاى فوق ندارد، بلكه بيماريهائى كه مربوط به اصول جسم انسان است و با سلولهاى جسم آميخته شده همانند: سرطان سفليس، سل و طاعون را نيز شفا مىبخشد!.
در حديث معروفى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم اسلام مىفرمايد: صوموا تصحوا: روزه بگيريد تا سالم شويد.
و در حديث معروف ديگر نيز از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيده است المعدة بيت كل داء و الحمية راس كل دواء: معده خانه تمام دردها است و امساك بالاترين داروها!(1)
4- روزه در امتهاى پيشين
از تورات و انجيل فعلى نيز بر مىآيد كه روزه در ميان يهود و نصارى بوده و اقوام و ملل ديگر هنگام مواجه شدن با غم و اندوه روزه مىگرفتهاند، چنانكه در قاموس كتاب مقدس آمده است: روزه در تمام اوقات و در ميان هر طائفه و هر ملت و
1) بحار الانوار جلد 14 قديم.
مذهب، در موقع ورود اندوه و زحمت غير مترقبه، معمول بوده است.
و نيز از تورات بر مىآيد كه موسى عليه السلام چهل روز روزه داشته است چنانكه مىخوانيم: هنگام بر آمدنم به كوه كه لوحهاى سنگى يعنى لوحهاى عهدى كه خداوند با شما بست بگيرم آنگاه در كوه چهل روز و چهل شب ماندم نه نان خوردم و نه آب نوشيدم.
و همچنين به هنگام توبه و طلب خشنودى خداوند، يهود روزه مىگرفتند: قوم يهود غالبا در موقعى كه فرصت يافته مىخواستند اظهار عجز و تواضع در حضور خدا نمايند روزه مىداشتند تا به گناهان خود اعتراف نموده بواسطه روزه و توبه، رضاى حضرت اقدس الهى را تحصيل نمايند.
روزه اعظم با كفاره، محتمل است كه فقط روزه يك روز ساليانه مخصوص بود كه در ميان طائفه يهود مرسوم بود.
البته روزههاى موقتى ديگر نيز از براى يادگارى خرابى اورشليم و غيره مىداشتند.
حضرت مسيح نيز چنانكه از انجيل استفاده مىشود چهل روز روزه داشته:
آنگاه عيسى از قوت روح به بيابان برده شد تا ابليس او را امتحان نمايد ... پس چهل شبانه روز روزه داشته عاقبة الامر گرسنه گرديد.
و نيز از انجيل لوقا بر مىآيد كه حواريون مسيح نيز روزه مىگرفتند.
باز در قاموس كتاب مقدس آمده است: بنا بر اين حيات حواريون و مؤمنين ايام گذشته عمرى مملو از انكار لذات و زحمات بىشمار و روزه دارى بود.
به اين ترتيب اگر قرآن مىگويد كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ (همان گونه كه بر پيشينيان نوشته شد) شواهد تاريخى فراوانى دارد كه در منابع مذاهب ديگر- حتى بعد از تحريف- به چشم مىخورد.
5- امتياز ماه مبارك رمضان
اينكه ماه رمضان براى روزه گرفتن انتخاب شده بخاطر اين است كه اين ماه بر
ساير ماهها برترى دارد، در آيه مورد بحث نكته برترى آن چنين بيان شده كه قرآن كتاب هدايت و راهنماى بشر كه فرقان است يعنى با دستورات و قوانين خود روشهاى صحيح را از ناصحيح جدا كرده و سعادت انسانها را تضمين نموده است در اين ماه نازل گرديده، و در روايات اسلامى نيز چنين آمده است كه همه كتابهاى
بزرگ آسمانى تورات، انجيل، زبور، صحف، و قرآن همه در اين ماه نازل شدهاند.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: تورات در ششم ماه مبارك رمضان و انجيل در دوازدهم و زبور در هيجدهم و قرآن مجيد در شب قدر نازل گرديده است.
به اين ترتيب ماه رمضان همواره ماه نزول كتابهاى بزرگ آسمانى و ماه تعليم و تربيت بوده است چرا كه تربيت و پرورش بدون تعليم و آموزش صحيح ممكن نيست، برنامه تربيتى روزه نيز بايد با آگاهى هر چه بيشتر و عميقتر از تعليمات آسمانى هماهنگ گردد، تا جسم و جان آدمى را از آلودگى گناه شستشو دهد.
در آخرين جمعه ماه شعبان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم براى آماده ساختن ياران خود جهت استقبال از ماه مبارك رمضان خطبهاى خواند و اهميت اين ماه را چنين گوشزد نمود: اى مردم! ماه خدا با بركت، آمرزش و رحمت به سوى شما رو مىآورد.
اين ماه برترين ماهها است.
روزهاى آن برتر از روزهاى ديگر، و شبهاى آن بهترين شبها است، لحظات و ساعات اين ماه بهترين ساعات است.
ماهى است كه به ميهمانى خدا دعوت شدهايد و از كسانى كه مورد اكرام خدا هستند مىباشيد.
نفسهاى شما همچون تسبيح، خوابتان چون عبادت، اعمالتان مقبول، و دعايتان مستجاب است.
بنا بر اين با نيتهاى خالص و دلهاى پاك از خداوند بخواهيد تا شما را در روزه
داشتن و تلاوت قرآن در اين ماه توفيق دهد، چرا كه بدبخت كسى است كه از آمرزش الهى در اين ماه بزرگ محروم گردد.
با گرسنگى و تشنگى خويش در اين ماه به ياد گرسنگى و تشنگى رستاخيز باشيد، بر فقراء و بينوايان بخشش كنيد، پيران خويش را گرامى داريد، به خردسالان رحمت آوريد، پيوند خويشاوندى را محكم سازيد.
زبانهايتان را از گناه باز داريد، چشمان خويش را از آنچه نگاهكردنش حلال نيست بپوشانيد، گوشهاى خويش را از آنچه شنيدنش حرام است فرا گيريد بر يتيمان مردم شفقت و محبت كنيد، تا با يتيمان شما چنين كنند ....(1)
گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص196
6- قاعده لا حرج
در آيات مورد بحث اشارهاى به اين نكته شده بود كه خدا بر شما آسان مىگيرد و نمىخواهد به زحمت بيفتيد، مسلما اين اشاره در اينجا ناظر به مساله روزه و فوائد آن و حكم مسافر و بيمار است، ولى با توجه به كلى بودن از آن يك قاعده عمومى نسبت به تمام احكام اسلامى استفاده مىشود و از مدارك قاعده معروف لا حرج است.
اين قاعده مىگويد: اساس قوانين اسلام بر سختگيرى نيست، و اگر در جائى حكمى توليد مشقت شديد كند، موقتا برداشته مىشود، چنانكه فقها فرمودهاند هر گاه وضو گرفتن يا ايستادن به هنگام نماز و مانند اينها انسان را شديدا به زحمت بيندازد، مبدل به تيمم و نماز نشسته مىشود.
در آيه 78 سوره حج نيز مىخوانيم: هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ) او شما را برگزيد و در دين خود تكليف مشقت بارى براى شما قرار نداد.
با در نظر داشتن مطالب گذشته ومنافع دنيا و آخرت روزه، مىدانيم كه بزرگان و راهنمايان دين، و صالحان بندگان، بيشتر اوقات دوران زندگى خود را باروزه و قائم اللّيل بودن، سپرى مىكردند و همچنين با حال روزه، از دنيا رفته و يا شهيد شدهاند، مانند اميرمؤمنان عليه السلام در نماز صبح شب نوزدهم ماه رمضان و سالار شهيدان در روز
1) امينى گلستانى، محمد، گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى، 2جلد، سپهر آذين - قم - ايران، چاپ: 1، 1393 ه.ش.
عاشوراء.
اميرمؤمنان عليه السلام شب نوزدهم براى افطارى، ميهمان دخترش ام كلثوم عليها السلام بودند، آن هم چه افطارى ليوانى شير و نمكدانى نمك، با ديدن اين سفره رنگين، اشك از چشمان مباركش جارى مىشود و مىفرمايد: دخترم كى ديدى پدرت با دوخورشت افطار كند!! بيا يكى از اينها را بردار! خواست نمك را بردارد، فرمود شير را بردار!!.
على عليه السلام تا صبح در تب و تاب است، مناجات مىكند، اشك مىريزد مكرر بيرون رفته، اطراف آسمان را مىنگرد و باسوز و گداز مىگويد: واللّه هو. هو به خدا قسم آن است آن است كه به من خبردادهاند.
بافرا رسيدن صبح آماده رفتن به مسجد است و كمر را مىبندد و ميگويد:
أشدد حيازيمك للموت فانّ الموت لاقيكا*** ولاتغترّ بالدّهر و ان كان يوافيكا
كماأضحكك الدهر كذاك يبكيكا
على كمرت را براى مرگ محكم ببند*** به فريبهاى روزگار مغرورمباش اگرچه باتو همسو شود. زيرا آنگونه ترا خندانده همانگونه ترا مىگرياند.
مىخواهد خانه را ترك نمايد زنجير دَرْ به كمر بندش گير مىكند، باز نمىشود بادست خيبر شكن در را از پاشينه در آورده به زمين مىگذارد و باز ميكند وعبور مىكند.
اردكها با فرياد وناله جبغ زنان جلوى امام مظلومان صف مىكشند مانع رفتنش هستند، با دستان يتيم نواز آنها را نوازش مىكند و به دخترش اكيدا سفارش مىكند، از آنها مواظبت نمايد.
ام كلثوم اشكريزان به خانههاى برادران و امام به سوى ميعادگاه، وارد مسجد مىشود و قاتل به رو ودمر افتاده را بيدار ميكند و مىفرمايد: به پشت بخواب خواب انبياست و طرف راست بخواب، روش علماست و به چپ بخواب طريقه اطباست به رو نخواب سليقه شيطان است، يابن ملجم بگويم زير عبايت چه پنهان
نمودهاى؟! به خدا سوگند تصميمى گرفتهاى كه نزديك آسمانها به زمين بريزد.
به مأذنه بالا مىرود و صداى اذانش، به همه خانههاى كوفه مىپيچد، مردم از خواب بيدار و به سوى مسجد سرازير مىشوند و قاتل پشت سرِ امام در صف اول جا مىگيرد دو يارانش هم در چپ و راست او.
امام مظلومان به ركوع ركعت اول خم و بلند مىشود و به سجده اول از سجده سر بر مىدارد و شمشير ابن ملجم باقدرت تمام، پايين و درست در جاى شمشير عمروبن عبدود اصابت و سر مبارك را مىشكافد و صداى جبرئيل امين، ميان زمين و آسمان بلند مىشود.
تهدّمت و الله أركان الهدى وانطمست أعلام التقى، وانفصمت العروة الوثقى قُتل ابن عمّ المصطفى قتل علىّ المرتضى قتله أشقى الاشقياء. به خدا قسم اركان هدايت، ويران گرديد، و پرچم هاى تقوى خوابيد (و چراغهاى پرهيزكار خاموش گرديد) طناب عروه وثقى، پاره گرديد، پسرعموى مصطفى كشته شد، على مرتضى به قتل رسيد، كشت اورا شقىترين اشقيا.
طوفان برپا شد و درهاى مسجد بهم خورد و از آسمان خون باريد و زمين زلزله كرد و اوضاع بهم ريخت و زمين و آسمان به اين مصيبت گريست.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين
هركسى در وجود خود، نيرو و قدرت محدودى را دارا مىباشد هيچ وقت ساختمان فكرى و جسمى، بشر نامحدود نيست.
كارهاى وجودى هم به اين صورت است، فعاليت و جديت و سعى و كوشش،
محدود به حدودى است كه نمىتواند از آن تجاوز نمايد، اگر بخواهد بيرون از توان خود، پا فراتر نهد، مىافتد و بجائى نمىرسد، خداى متعال در مسائل دينى هم، به اندازه وسع و استعداد هركسى، امر ونهى دارد هيچوقت كسى را به بيش از توان خود، دستور نداده است، مثلًا نماز را ايستاده بخوان، اگر نتوانستى، نشسته ياخوابيده و اگر با زبان نمىتوانى از قلب بگذران؛ روزه بگير در صورتى ضرر جسمى و روحى نداشته باشد، اگر استطاعت دارى، حج برو اگر امكان دارى جهاد كن اگر قادر نيستى تكليف ندارى و. و.
پس بادقت در آيات و روايات فراوان، آسان بودن شريعت اسلام و آسان بودن تكاليف و دستورات آن را متوجه مىشويم، و اين كه دين مبين اسلام هيچ تكليف مالايطاق ندارد و مشكلى را براى پيروان خود تحميل نمىكند.
در حديث معروف پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم: بعثت على الشريعة السمحة السهلة: من مبعوث به آئين سهل و آسانى شدهام نيز اشاره به همين مطلب است.
باز در روايت نبوى ديگر آمده است كه الاسلام شريعة سهلة و سمحة اسلام شريعت سهل و آسان است.
در مجالسى متذكر شدم كه اسلام شريعت آسان و قابل قبول است و هيچگونه تكليف بالاتر از توان بشر را ندارد و معقول هم نيست، در كتاب آسمانى خود، كرارا به اين امر متذكر شده است.
1- لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ بقره: 286 خداوند هيچ كس را، جز به اندازه تواناييش، تكليف نمىكند. (انسان،) هر كار (نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار (بدى) كند، به زيان خود كرده است. (مؤمنان مىگويند:) پروردگارا! اگر ما فراموش يا خطا كرديم، ما را مؤاخذه مكن! پروردگارا! تكليف سنگينى بر ما قرار مده، آن چنان كه (به خاطر گناه و
طغيان،) بر كسانى كه پيش از ما بودند، قرار دادى! پروردگارا! آنچه طاقت تحمل آن را نداريم، بر ما مقرّر مدار! و آثار گناه را از ما بشوى! ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده! تو مولا و سرپرست مايى، پس ما را بر جمعيّت كافران، پيروز گردان!
اين آيه مىگويد: خداوند هيچ كس را جز به اندازه توانايىاش تكليف نمىكند
(لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها).
وسع از نظر لغت به معنى گشايش و قدرت است، بنابر اين، آيه مباركه، اين حقيقت عقلى را تاييد مىكند، كه وظايف و تكاليف الهى هيچگاه بالاتر از ميزان قدرت و توانائى افراد نيست و لذا بايد گفت تمام احكام با همين آيه تفسير و تقييد مىگردد، و به مواردى كه تحت قدرت انسان است اختصاص مىيابد، بديهى است يك قانون گزار حكيم و دادگر نمىتواند غير از اين قانون وضع كند، ضمنا آيه مباركه، بار ديگر اين حقيقت را تاييد مىكند كه هيچگاه احكام شرعى از احكام عقلى و فرمان عقل و خرد جدا نمىگردد، و اين دو در همه مراحل دوش به دوش يكديگر پيش مىروند.
سپس مىافزايد: هر كار (نيكى) انجام دهد براى خود انجام داده و هر كار (بدى) كند به زيان خود كرده است (لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ).
آرى هر كسى محصول عمل نيك و بد خود را مىچيند و در اين جهان و جهان ديگر با نتايج و عواقب آن روبرو خواهد شد.
اين آيه با اين بيان مردم را به مسئوليت خود و عواقب كار خويش متوجه مىسازد و بر افسانه جبر و اقبال و طالع و موهومات ديگرى از اين قبيل كه افرادى براى تبرئه خويش دست و پا كردهاند خط بطلان مىكشد.
قابل توجه اينكه: در آيه شريفه در مورد اعمال نيك «كسبت» گفته شده و در مورد اعمال بد «اكتسبت» شايد تفاوت در تعبير به خاطر اين باشد كه (كسب) در باره امورى گفته مىشود كه انسان با تمايل درونى و بدون تكلف آن را انجام مىدهد و موافق فطرت او است، در حالى كه (اكتسب) نقطه مقابل آن است يعنى كارهائى كه
بر خلاف فطرت و نهاد آدمى مىباشد و اين خود مىرساند كه اعمال نيك مطابق فطرت و نهاد آدمى است و اعمال شر ذاتا بر خلاف فطرت است.
راغب در مفردات در تفاوت اين دو تعبير مطلب ديگرى گفته است كه آن هم قابل دقت مىباشد.
و آن اين كه كسب مخصوص كارهائى است كه فايده آن منحصر به خود انسان نيست بلكه ديگران را هم در بر مىگيرد.
(مانند اعمال خير كه نتيجه آن تنها شخص انجام دهنده را شامل نمىشود، بلكه ممكن است بستگان و نزديكان و دوستان او هم در آن سهيم باشند در حالى كه اكتساب در مواردى گفته مىشود كه اثر كار تنها دامنگير خود انسان مىگردد و اين در مورد گناه است.
(البته بايد توجه داشت كه اين تفاوتها در صورتى است كه كسب و اكتساب در مقابل هم قرار گيرند).
و به دنبال اين دو اصل اساسى (تكليف به مقدار قدرت است- و هر كسى مسئول اعمال خويش است) از زبان مؤمنان هفت درخواست از درگاه پروردگار بيان مىكند كه در واقع آموزشى است براى همگان كه چه بگويند و چه بخواهند.
1- مىگويند: پروردگارا! اگر ما فراموش كرديم يا خطا نموديم ما را مؤاخذه مكن
(رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا).
آنها چون مىدانند مسؤول اعمال خويشاند لذا با تضرعى مخصوص، خدا را به عنوان رب و كسى كه لطف ويژهاى در پرورششان داشته و دارد، مىخوانند و مىگويند زندگى به هر حال خالى از فراموشى و خطا و اشتباه نيست، ما مىكوشيم به سراغ گناه عمدى نرويم، اما خطاها و لغزشها را تو بر ما ببخش.
بحثى كه در اينجا مطرح مىگردد اين است كه: مگر امكان دارد كه پروردگار كسى را در برابر لغزشى كه از فراموشى يا عدم توجه سرچشمه گرفته مجازات نمايد؟ تا زمينهاى براى اين درخواست بماند؟ در پاسخ اين سؤال بايد گفت: گاهى
فراموشى نتيجه سهلانگارى خود انسان است مسلم است كه اينگونه فراموشيها از انسان سلب مسؤوليت نمىكند مانند اين كه: در قرآن آمده است فَذُوقُوا بِما نَسِيتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا، (بچشيد عذاب خدا رادر برابر آن كه اين روز را فراموش كرديد).
بنابر اين فراموشكاريهائى كه زاييده سهلانگارى است قابل مجازات است.
موضوع ديگرى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه نسيان و خطا با يكديگر فرق روشنى دارد.
خطا معمولا به كارهائى گفته مىشود كه از روى غفلت و عدم توجه از انسان سر مىزند مثل اين كه كسى به هنگام شكار تيرى را مىزند و به انسانى، بدون قصد اصابت مىكند و او را مجروح مىنمايد.
ولى نسيان در جائى گفته مىشود كه انسان با توجه دنبال كار مىرود ولى مشخصات حادثه را فراموش كرده، مثل اينكه كس بى گناهى را مجازات كند به گمان اينكه گناهكار است زيرا مشخصات گناهكار واقعى را فراموش نموده است.
2- پروردگارا! بار سنگينى بر دوش ما قرار مده آن چنان كه بر كسانى كه پيش از ما بودند (به كيفر گناهان و طغيانشان) قرار دادى (رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا).
اصر در اصل به معنى نگهدارى و محبوس ساختن است، و به هر كار سنگين كه انسان را از فعاليت باز مىدارد، گفته مىشود و نيز به عهد و پيمانها كه آدمى را محدود مىسازد، اطلاق مىگردد.
به همين دليل مجازات و كيفر را نيز گاهى اصر مىگويند، در اين جمله مؤمنان از خداوند تقاضا دارند، از تكاليف سنگين، كه گاهى موجب تخلف افراد از اطاعت پروردگار مىگردد، آنها را معاف دارد.
و اين همان چيزى است كه در باره دستورات اسلام از زبان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده.
بعثت بالحنيفية السمحة السهلة: به آيينى مبعوث شدهام كه عمل به آن براى
همه سهل و آسان است.
در اينجا ممكن است سؤال شود: اگر آسان بودن شريعت و آيين خوب است پس چرا در اقوام پيشين نبوده؟ در پاسخ بايد گفت: همانطور كه از آيات قرآن استفاده مىشود تكاليف شاق براى امم پيشين، در اصل شريعت نبوده، بلكه پس از نافرمانى ها به عنوان عقوبت و كيفر قرار داده شده است.
همانطور كه بنى اسرائيل به خاطر نافرمانيهاى پىدرپى، از خوردن پارهاى از گوشتهاى حلال محروم شدند(1)
يا در برابر حضرت موسى عليه السلام ايستادگى كردند و باجنگ وارد شهر نشدند و
گفتند: «اى موسى! تا آنها در آنجا هستند، ما هرگز وارد نخواهيم شد! تو و پروردگارت برويد و با آنان) بجنگيد، ما همينجا نشستهايم»! 25 (موسى) گفت:
«پروردگارا! من تنها اختيار خودم و برادرم را دارم، ميان ما و اين جمعيّت گنهكار، جدايى بيفكن!» 26 خداوند (به موسى) فرمود: «اين سرزمين (مقدس)، تا چهل سال بر آنها ممنوع است (و به آن نخواهند رسيد)؛ پيوسته در زمين (در اين بيابان)، سرگردان خواهند بود؛ و در باره (سرنوشت) اين جمعيّت گنهكار، غمگين مباش!»(2)
بدينجهت صبح تا شب راه مىرفتند خسته و كوفته به درِ شهر مىرسيدند و مىافتادند و مىخوابيدند، صبح بيدار شده و مىديدند در سرجاى اول ديروزى هستند، چهل سال تمام بدين گونه سرگردان بودند چون نافرمانى كردند، خدا هم آن گونه تنبيه و مجازات كرد.
3- پروردگارا! مجازاتهائى كه طاقت تحمل آن را نداريم براى ما مقرر مدار (رَبَّنا وَ
1) سوره انعام آيه 146 و سوره نساء آيه 160.
2) مائده: 24 قالُوا يا مُوسى إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ قالَ رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَ أَخِي فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ.
لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ).
اين جمله ممكن است اشاره به آزمايشهاى طاقتفرسا يا مجازاتهاى سنگين دنيا و آخرت و يا هر دو باشد و شايد تعبير به لا تَحْمِلْ در جمله قبل و لا تُحّمِل (با تشديد) در اين جمله، به خاطر همين است، زيرا تعبير اول اشاره به مسائل مشكل و تعبير دوم اشاره به مسائل طاقت فرسا است.
4- ما را ببخش (وَ اعْفُ عَنَّا 5- و گناهان ما را بپوشان وَ اغْفِرْ لَنا 6- و مشمول رحمت خود قرار ده وَ ارْحَمْنا).
عفو در لغت به معنى محو كردن آثار چيزى است، و غالبا به معنى محو آثار گناه مىآيد كه هم شامل آثار طبيعى آن مىشود، و هم شامل مجازات آن.
در حالى كه مغفرت تنها به معنى پوشاندن گناه است.
بنابر اين مؤمنان هم از خدا مىخواهند گناهانشان را بپوشاند و هم آثار وضعى و تكوينى آن را از روح و روانشان بزدايد و هم كيفر آن را از آنان بردارد، و سپس از او مىخواهند رحمت واسعهاش كه همه چيز را در بر مىگيرد شامل حال آنان شود.
7- تو مولى و سرپرست مائى، پس ما را بر جمعيت كافران پيروز گردان (أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ). و به اين ترتيب تقاضاهاى آنان شامل دنيا و آخرت و پيروزيهاى فردى و اجتماعى و عفو و بخشش و رحمت الهى مىگردد، و اين تقاضائى است بسيار جامع.
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه تكليف ما لا يطاق وجود ندارد،
نه در اسلام و نه در اديان ديگر و اصل آزادى اراده است، زيرا مىگويد: هر كس در گرو اعمال نيك و بد خويش است هر كار نيكى انجام دهد براى خود انجام داده و هر كار بدى انجام دهد به زيان خود كرده است. تقاضاى عفو و بخشش و مغفرت نيز شاهد اين مدعا است.
و اين امر هماهنگ با منطق عقل و مسئله حسن و قبح است، چرا كه خداوند حكيم هرگز چنين كارى را نمىكند و اين خود دليلى است بر نفى مساله جبر،
چگونه ممكن است خداوند بندگان را مجبور بر گناه سازد و در عين حال نهى از گناه كند؟ ولى تكاليف شاق و مشكل، امر محالى نيست همانند تكاليف شاقى كه در مورد بنى اسرائيل وجود داشته و آن هم مولود اعمال خودشان و كيفر خيرهسرىهاى آنها بوده است.(1)
ص: 397 ببعد.
2- انعام: 152 و به مال يتيم، جز به بهترين صورت (و براى اصلاح)، نزديك نشويد، تا به حد رشد خود برسد! و حق پيمانه و وزن را بعدالت ادا كنيد!- هيچ كس را، جز بمقدار تواناييش، تكليف نمىكنيم- و هنگامى كه سخنى مىگوييد، عدالت را رعايت نماييد، حتى اگر در مورد نزديكان (شما) بوده باشد و به پيمان خدا وفا كنيد، اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مىكند، تا متذكّر شويد!(2)
3- اعراف: 42 و كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند- البته هيچ كس را جز به اندازه تواناييش تكليف نمىكنيم- آنها اهل بهشتند؛ و جاودانه در آن خواهند ماند.(3)
4- وَ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها وَ لَدَيْنا كِتابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ مؤمنون: 62 و ما هيچ كس را جز به اندازه تواناييش تكليف نمىكنيم؛ و نزد ما كتابى است كه (تمام اعمال بندگان را ثبت كرده و) بحق سخن مىگويد؛ و به آنان هيچ ستمى نمىشود.
5- طلاق: 7 آنان كه امكانات وسيعى دارند، بايد از امكانات وسيع خود انفاق كنند و آنها كه تنگدستند، از آنچه كه خدا به آنها داده انفاق نمايند؛ خداوند هيچ كس را جز
1) اقتباس از تفسير نمونه ج: 2
2) وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ انعام: 152
3) وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ اعراف: 42
به مقدار توانايى كه به او داده تكليف نمىكند؛ خداوند بزودى بعد از سختيها آسانى قرار مىدهد!(1)
آيات مباركات مذكور، به صراحت مىفرمايد: تكاليف الهى به اندازه، تاب و توان انسان هاست، زيرا جز اين بر خلاف عدالت و وجدان است.
از مجموع اين آيات مباركات مشخص مىشود خداى عزّ وجلّ بربندگانش، تكليف ما فوق توان، انجام نمىدهد، به مطالبى در باره تكليف روزه كه به نظر تكليف شاق به نظر مىآيد، توجه نمائيد.
توسعهاى در حكم روزه
از روايات اسلامى چنين استفاده مىشود كه در آغاز نزول حكم روزه، مسلمانان تنها حق داشتند قبل از خواب شبانه غذا بخورند، چنانچه كسى در شب به خواب مىرفت سپس بيدار مىشد خوردن و آشاميدن بر او حرام بود.
و نيز در آن زمان آميزش با همسران در روز و شب ماه رمضان مطلقا تحريم شده بود.
و اين شايد آزمايشى بود براى مسلمين و هم براى آماده ساختن آنها نسبت به پذيرش احكام روزه.
يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نام مطعم بن جبير كه مرد ضعيفى بود با اين حال روزه مىداشت و در كندن خندق كار مىكرد، هنگام افطار وارد خانه شد، همسرش رفت براى افطار او غذا حاضر كند به خاطر خستگى خواب او را ربود، وقتى بيدار شد گفت: من ديگر حق افطار ندارم، با همان حال شب را خوابيد و صبح در حالى كه روزهدار بود براى حفر خندق (در آستانه جنگ احزاب) در اطراف مدينه حاضر
1) لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً طلاق: 7
شد، در اثناء تلاش و كوشش به واسطه ضعف و گرسنگى مفرط بيهوش شد، پيامبر بالاى سرش آمد و از مشاهده حال او متاثر گشت.
و نيز جمعى از جوانان مسلمان كه قدرت كنترل خويشتن را نداشتند شبهاى ماه رمضان با همسران خود آميزش مىنمودند.
در اين هنگام آيه نازل شد و به مسلمانان اجازه داد كه در تمام طول شب مىتوانند غذا بخورند و با همسران خود آميزش جنسى داشته باشند.
بقره: 187- آميزش جنسى با همسرانتان در شب روزهدارى حلال است، آنها لباس شما هستند و شما لباس آنها.
(هر دو زينت يكديگر هستيد و باعث حفظ يكديگر) خداوند مىدانست كه شما به خود خيانت مىكرديد (و اين كار را كه ممنوع بود بعضا انجام مىداديد) پس توبه كرد بر شما و شما را بخشيد.
اكنون با آنها آميزش كنيد و آنچه را خدا بر شما مقرر داشته طلب نمائيد.
بخوريد و بياشاميد تا رشته سپيد صبح از رشته سياه (شب) براى شما آشكار گردد، سپس روزه را تا شب تكميل كنيد، و در حالى كه در مساجد مشغول اعتكاف هستيد با زنان آميزش نكنيد، اين مرزهاى الهى است، به آن نزديك نشويد، خداوند اين چنين آيات خود را براى مردم روشن مىسازد، باشد كه پرهيزگار گردند(1)
آيه مورد بحث كه شامل چهار حكم اسلامى در زمينه روزه و اعتكاف است
1- مىگويد: در شبهاى ماه روزه آميزش جنسى با همسرانتان براى شما حلال شده است (أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى نِسائِكُمْ).
1) أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى نِسائِكُمْ هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَقْرَبُوها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ بقره: 187.
سپس به فلسفه اين موضوع پرداخته، مىگويد: زنان لباس شما هستند و شما لباس آنها (هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَ).
لباس از يكسو انسان را از سرما و گرما و خطر برخورد اشياء به بدن حفظ مىكند، و از سوى ديگر عيوب او را مىپوشاند، و از سوى سوم زينتى است براى تن آدمى، اين تشبيه كه در آيه مذكور آمده اشاره به همه اين نكات است.
دو همسر، يكديگر را از انحرافات حفظ مىكنند، عيوب هم را مىپوشانند وسيله راحت و آرامش يكديگرند، و هر يك زينت ديگرى محسوب مىشود.
اين تعبير نهايت ارتباط معنوى مرد و زن و نزديكى آنها را به يكديگر و نيز مساوات آنها را در اين زمينه كاملا روشن مىسازد، زيرا همان تعبير كه در باره مردان آمده در باره زنان هم آمده است بدون هيچ تغيير.
سپس قرآن علت اين تغيير قانون الهى را بيان كرده مىگويد: خداوند مىدانست كه شما به خويشتن خيانت مىكرديد (و اين عمل را كه ممنوع بود بعضا انجام مىداديد) خدا بر شما توبه كرد، و شما را بخشيد (عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ).
آرى براى اينكه شما آلوده گناه بيشتر نشويد خدا به لطف و رحمتش اين برنامه را بر شما آسان ساخت و از مدت محدوديت آن كاست.
اكنون كه چنين است با آنها آميزش كنيد و آنچه را خداوند بر شما مقرر داشته طلب نمائيد (فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ).
مسلما اين امر به معنى وجوب نيست بلكه اجازهاى است بعد از ممنوعيت كه در اصطلاح اصوليون امر عقيب حظر ناميده مىشود و دليل بر جواز است.
جمله وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ اشاره به اين است كه استفاده از اين توسعه و تخفيف كه در مسير قوانين آفرينش و حفظ نظام و بقاى نسل است، هيچ مانعى ندارد.
2- مىگويد: بخوريد و بياشاميد تا رشته سپيد صبح از رشته سياه شب براى
شما آشكار گردد (وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ).
به اين ترتيب مسلمانان حق داشتند در تمام طول شب از خوردنيها و نوشيدنيها استفاده كنند، اما به هنگام طلوع سپيده صبح امساك نمايند.
3- مىگويد: سپس روزه را تا شب تكميل كنيد (ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ).
اين جمله تاكيدى است بر ممنوع بودن خوردن و نوشيدن و آميزش جنسى در روزها براى روزهداران، و نيز نشان دهنده آغاز و انجام روزه است كه از طلوع فجر شروع و به شب ختم مىشود.
4- مىگويد: هنگامى كه در مساجد مشغول اعتكاف هستيد با زنان آميزش نكنيد (وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ).
بيان اين حكم مانند استثنائى است براى حكم گذشته زيرا به هنگام اعتكاف كه حد اقل مدت آن سه روز است روزه مىگيرند اما در اين مدت نه در روز حق آميزش جنسى با زنان دارند و نه در شب.
در پايان آيه، اشاره به تمام احكام گذشته كرده چنين مىگويد: اينها مرزهاى الهى است به آن نزديك نشويد (تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَقْرَبُوها).
زيرا نزديك شدن به مرز وسوسهانگيز است، و گاه سبب مىشود كه انسان از مرز بگذرد و در گناه بيفتد.
آرى اين چنين خداوند آيات خود را براى مردم روشن مىسازد، شايد پرهيزگارى پيشه كنند (كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ).
بادقت در تكاليف و دستورات درباره روزه هم شاق و بيرون از قدرت انسانهانيست.
به اين نكتههاتوجه بفرمائيد.
1- مرزهاى الهى
در آيات قبل بعد از ذكر قسمتهائى از احكام روزه و اعتكاف كه خوانديم، از اين احكام تعبير به مرزهاى الهى شده است، مرز ميان حلال و حرام مرز ميان ممنوع و مجاز، و جالب اينكه نمىگويد: از مرزها نگذريد، مىگويد: به آن نزديك نشويد! چرا كه نزديك شدن به مرز وسوسه انگيز است و گاه سبب مىشود كه بر اثر طغيان شهوات و يا گرفتار شدن به اشتباه انسان از آن بگذرد.
به همين دليل در بعضى از قوانين اسلامى گام نهادن در مناطقى كه موجب لغزش انسان به گناه است نهى شده است مانند شركت در مجلس گناه، هر چند خود آلوده آن گناه نباشد، و يا خلوت كردن با اجنبيه (بودن با يك زن بيگانه در يك محل خلوت و كاملا تنها كه ديگران به آن راه ندارند).
همين معنى در احاديث ديگر تحت عنوان حمايت از حمى (نگهداشتن حريم منطقه ممنوعه) بيان شده است: پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: ان حمى الله محارمه فمن يرتع حول الحمى يوشك ان يقع فيه: محرمات الهى قرقگاههاى او است هر كس گوسفند خود را در كنار قرقگاه ببرد بيم آن مىرود كه وارد منطقه ممنوعه شود.
باز به همين دليل افرادى كه پايبند اصول تقوى و پرهيزگارى هستند نه تنها مرتكب محرمات نمىشوند بلكه سعى دارند به نزديكى حرام نيز گام ننهند.
2- اعتكاف
اين عبادت اثر عميقى در تصفيه روح و توجه مخصوص به پروردگار دارد و آداب و شرائط آن در كتب فقهى ذكر شده است البته اين عبادت ذاتا از مستحبات است ولى در پارهاى از موارد استثنائى شكل وجوب به خود مىگيرد، به هر حال در آيه مورد بحث تنها به يكى از شرائط آن كه عدم آميزش با زنان (اعم در شب يا روز)
است اشاره شده آنهم به خاطر ارتباط و پيوندى كه با مساله روزه دارد.
3- طلوع فجر
در آيات مورد بحث علاوه بر اين تعبير، تعبير به حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ آمده است، جالب اينكه در حديثى مىخوانيم كه عدى بن حاتم خدمت پيامبر عرض كرد من ريسمان سياه و سفيدى گذارده بودم و به آنها نگاه مىكردم تا به وسيله شناسائى آن دو از يكديگر آغاز وقت روزه را تشخيص دهم! پيامبر از اين سخن چنان خنديد كه دندانهاى مباركش نمايان گشت، فرمود: اى پسر حاتم منظور رشته سفيد صبح از رشته سياه شب در افق است كه آغاز وجوب روزه است.
ضمنا بايد توجه داشت كه اين تعبير نكته ديگرى را نيز روشن مىسازد و آن شناختن صبح صادق از كاذب است، زيرا: در پايان شب نخست يك سفيدى بسيار كم رنگ به طور عمودى در آسمان پيدا مىشود كه آن را به دم روباه تشبيه كردهاند، اين همان صبح كاذب و دروغگو است اما كمى بعد از آن سفيدى شفافى به طور افقى و در امتداد افق نمايان مىشود كه همچون رشته نخ سپيدى است كه در كنار رشته سياه شب كشيده شده است، اين همان صبح صادق است كه آغاز روزه و ابتداى وقت نماز صبح است، و هيچ شباهتى با صبح كاذب ندارد.
4- آغاز و پايان، تقوا است
خويشتن دارى و ملكه پرهيز از گناه و احساس مسئوليت در برابر وظائف انسانها.(1)
ص: 648 ببعد.
از جريانهاى تاريخى اين ماه، عبادت و اطاعت و تقوى، نزول قرآن در اين ماه، و ضربت خوردن مولاى متقيان على عليه السلام در 19 و شهادت آن حضرت نيز در 21 اين ماه، است.
فرزندان آن امام و شيعيان پس از شنيدن صداى عالمگير جبرئيل، به سوى مسجد دويدند وقتى رسيدند ديدند آن حضرت را با دست مىنشانند كه نمازش را تمام كند، اما به راست و چپ ميل مىنمايند.
حضرت چشمش به فرزند بزرگوارش حسن افتاد فرمود: فرزندم نماز صبح مردم را اقامه كن كه قضا نشود يعنى پدرت در راه اقامه و پايدارى نماز زحمت زياد كشيده و سر نماز هم، جانش را فدا كرد.
حضرت را در ميان عبا گذاشته و روى دست فرزندانش، به خانه رسيد، دختران و بانوان حريم امامت كه منتظر آن حضرت بودند، دورش را گرفته و ناله مىكردند و اشك مىريختند، بخصوص دختربزرگش امالمصائب زينب عليا عليها السلام هم مىگريست و هم مرهم به زخم بابا مىگذاشت.
فرزند دلبندش حسين عليه السلام نيز در كربلاء در آخرين ساعات شهادتش، نماز ظهر را در ميان طوفان نيزه و شمشير و رگبار تيرهاى چهار هزار تير انداز، نماز ظهر را، اقامه نمود و به شهادت رسيد يعنى مردم من در راه اقامه و بپا داشتن نماز، جانم را فدا مىكنم، اى شيعيان و دوستداران من، نماز را بپا داريد و آن را ازدست ندهيد تا دوستى من و شما خدشه دار نشود.
اين بانوى بزرگوار و عقيله بنى هاشم در كربلا هم به زخم سر برادر، مرهم گذاشت و وا أخا و واحسينا سرداد، امام فرمود: خواهرم به كشته شدنم يقين كردى؟! عرض كرد برادرم، ميزان زخم سر پدرم كه مرهم گذاشتم در نظرم هست، او با آن
1) باتغيير وتنظيم از تفسير نمونه ج: 1
زخم شهيد گشت، زخم سرتو بيشتر از زخم سر پدر است، يقين بى برادر خواهم شد.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين
مىدانيم كه خداى توانا بعضى از بندگانش را به صفاتى يا خصلت هائى، اختصاص مىدهد كه ديگران از آنها محرومند، حالا اين خصلتهاى خدادادى، در برابر اعمال خير آنهاست يا تفضلى است از خداى يگانه، درباره او كه خود داند.
به هر صورت اين توفيق براى همه ميسر نيست بلكه اشخاص مورد عنايت و توجه اوست، از جمله آن صفتهاى امتياز دار كه به هركس داده شده است، از چهارچيز محروم نمىشود.
1- أبى الصباح گفت: جعفر بن محمد عليهما السلام فرمود: من أعطى أربعا لم يحرم أربعا: من اعطى الدعاء لم يحرم الاجابة، ومن اعطى الاستغفار لم يحرم التوبة، ومن اعطى الشكر لم يحرم الزيادة، ومن اعطى الصبر لم يحرم الاجر.(1)به هركس چهار چيز داده شد از چهار چيز محروم نشود،
1- (توفيق) دعا داده شد از اجابت محروم نشود،
2- و هركه را استغفار داده شد از توبه محروم نشود
3- و هركس شكر كردن به او داده شد از زيادت محروم نشود،
4- و به هركس صبر (وشكيبائى) عطا شود، از پاداش (خوب) محروم نگردد.
1) بحارالأنوار: ج 6 ص 21 ح 12 از خصال صدوق 1/ 94.
2- على عليه السلام فرمود: من اعطى أربعا لم يحرم أربعا: من اعطى الدعاء لم يحرم الاجابة، ومن اعطى التوبة لم يحرم القبول، ومن اعطى الاستغفار لم يحرم المغفرة ومن اعطى الشكر لم يحرم الزيادة، وتصديق ذلك فى كتاب الله سبحانه، قال الله عز وجل فى الدعاء:" ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ(1)" وقال فى الاستغفار:" وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً(2)" وقال فى الشكر:" لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ(3)" وقال فى التوبة:" إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً"(4). به هركس چهار چيز عطاشود از چهارچيز محروم نگردد
1- به هركس دعاداده شود، ازاجابت محروم نمىشود
2- به هركس توبه عطا گرديد، از قبول (آن) محروم نگردد؛
3- هركس (توفيق) استغفار داده شد، از مغفرت بى بهره نشود؛
4- به هركس شكر عطا گرديد، از زيادت (و از بيشتر شدن) محروم نشود و گواه همه اينها در كتاب خداى سبحان آمده است خداى عز وجل فرمود:
1- «مرا بخوانيد به شما جواب دهم».
2- درباره استغفار فرمود: «و هركس عمل بدى انجام دهد يا به خود ستم نمايد سپس طلب مغفرت نمايد، خدا را بخشنده و مهربان مىيابد»؛
3- در شكر فرمود: «اگر شكر كنيد البته برايتان زياد مىكنم»؛
4- و در باره توبه فرمود: «همانا توبه (وبازگشت) به سوى خدا براى كسانى است كارهاى بد را بانادانى انجام دهند، سپس به زودى برگردند،
آنانند خدا هم توبه شان را مىپذيرد و هست خداوند دانا و حكيم».
دقت در باره چهارگانه بالا، به خوبى مىرساند، كسى كه توفيق دعا داشته باشد، هيچوقت، در كارها لنگ نمى ماند، زيرا خداوند خود وعده كرده و قول داده است، مرا بخوانيد تاجوابتان دهم(1)و فرموده: زمانى بندگانم مرا از تو سؤال كردند بگو اى (پيغمبر)، من نزديكم و جواب مىدهم آنان را كه مرا بخوانند.(2)
با دعا خيلى از مشكلها حل مىشود كه هيچگونه شك و شبههاى در آن نيست.
ياكسى از خدا طلب مغفرت نمايد، خداوند در آيات متعدد وعده نموده است كه او را ببخشد و از گناهانش درگذرد.
يا به كسى كه شكر نعمتهاى بى شمار او را بجا آورد وعده زيادت و اضافه كردن را داده است، پس چرا از عطاى او با كفران نعمت ها، خود را محروم و بى بهره نمائيم.
يا در بلايا و امتحانها و گرفتارىها، اگر صبر و شكيبائى را پيشه خود سازيم، قول داده است اجر و مزد خوبى خواهد داد.
يا اگر كسى خيلى از خداى خود دور شده و خود را در پيشگاه او روسياه كرده، چرا سوى او باز نمىگردد و از عمل كردهاى خود اظهار ندامت و پشيمانى نمىكند او كه با آغوش باز، بندگان خود را صدا مىزند و از برگشتنشان، خوشحال مىشود،
من در اين موردكتابى به نام «رحمت واسعه» نوشتهام و آيات وروايات فراوان و داستانهاى شنيدنى را در آنجا آوردهام كه اگر كسى از اين رحمت واسعه خدا، استفاده نكند، واقعاً بدبخت و بيچاره است، تا فرصت هست برگرديم و از مغفرت الهى استفاده كنيم كه فردا دير است.
حال براى اين كه در هر دو روايت دعا را مقدم داشته است، ما هم مطالبى در باره دعا به عرض عزيزان برسانيم.
از آنجا كه يكى از وسائل ارتباط بندگان با خدا مساله دعا و نيايش است اين آيه
مربوط به آن را كه در ميان آيات مربوط به روزه قرار داده، مفهوم تازهاى به آن مىبخشد، چرا كه روح هر عبادتى قرب به خدا و راز و نياز با اوست، دعا و نيايش هم با دهان روزه، براى تقرب به درگاه خدا را روح خاصى به آن مىدهد.
وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ بقره: (186) و هنگامى كه بندگان من از تو در باره من سؤال كنند (بگو) من نزديكم! دعاى دعا كننده را به هنگامى كه مرا مىخواند پاسخ مىگويم، پس آنها بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند (و به مقصد برسند).
نزديكتر از آنچه تصور كنيد، نزديكتر از شما به خودتان، و نزديكتر از شريان گردنهايتان چنانكه در جاى ديگر مىخوانيم: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ(1)
آرى او به ما نزديك است، چگونه ممكن است از ما دور باشد در حالى كه ميان ما و قلب ما جاى او است! (وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ).(2)
كسى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پرسيد: آيا خداى ما نزديك است تا آهسته با او مناجات كنيم؟ يا دور است تا با صداى بلند او را بخوانيم؟ آيه مذكور نازل شد و (به آنها پاسخ داد كه خدا به بندگانش نزديك است).
جالب اينكه در اين آيه كوتاه خداوند هفت مرتبه به ذات پاك خود اشاره كرده و هفت بار به بندگان! و از اين راه نهايت پيوستگى و قرب و ارتباط و محبت خود را نسبت به آنان مجسم ساخته است!.
عبد الله بن سنان مىگويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: زياد دعا كنيد زيرا دعا كليد بخشش خداوند و وسيله رسيدن به هر حاجت است، نعمتها و
رحمتهائى نزد پروردگار است كه جز با دعا نمىتوان به آن رسيد! و بدان هر در را كه بكوبى عاقبت گشوده خواهد شد!.
فلسفه دعا و نيايش
آنها كه حقيقت و روح دعا و اثرات تربيتى و روانى آن را نشناختهاند ايرادهاى گوناگونى به مساله دعا دارند: گاه مىگويند: دعا عامل تخدير است، چرا كه مردم را بجاى فعاليت و كوشش و استفاده از وسائل پيشرفت و پيروزى، به سراغ دعا مىفرستد، و به آنها تعليم مىدهد كه بجاى همه اين تلاشها دعا كنند! و گاه مىگويند: اصولا آيا دعا كردن فضولى در كار خدا نيست؟! خدا هر چه را مصلحت بداند انجام مىدهد، او به ما محبت دارد، مصالح ما را بهتر از خود ما مىداند، پس چرا ما هر ساعت مطابق دلخواه خود از او چيزى بخواهيم؟! و زمانى مىگويند: از همه اينها گذشته آيا دعا منافات با مقام رضا و تسليم در برابر اراده خداوند ندارد؟
آنها كه چنين ايرادهائى را مطرح مىكنند از آثار روانى، اجتماعى و تربيتى و معنوى دعا و نيايش غافلند؟ زيرا انسان براى تقويت اراده و بر طرف كردن ناراحتى ها به تكيه گاهى احتياج دارد، دعا چراغ اميد را در انسان روشن مىسازد.
مردمى كه دعا و نيايش را فراموش كنند، با عكسالعملهاى نامطلوب روانى و اجتماعى مواجه خواهند شد.
و به تعبير يكى از روانشناسان معروف: فقدان نيايش در ميان ملتى برابر با سقوط آن ملت است! اجتماعى كه احتياج به نيايش را در خود كشته است معمولا از فساد و زوال مصون نخواهد بود.
البته نبايد اين مطلب را فراموش كرد كه تنها صبح نيايش كردن و بقيه روز همچون يك وحشى به سر بردن بيهوده است، بايد نيايش را پيوسته انجام داد و در همه حال با توجه بود، تا اثر عميق خود را در انسان از دست ندهد.
آنان كه براى دعا اثر تخديرى قائلند معنى دعا را نفهميدهاند، زيرا معنى دعا اين نيست كه از وسائل و علل طبيعى دست بكشيم و بجاى آن دست به دعا برداريم،
بلكه مقصود اين است بعد از آنكه نهايت كوشش خود را در استفاده از همه وسائل موجود به كار بستيم، آنجا كه دست ما كوتاه شد و به بنبست رسيديم به سراغ دعا برويم، و با توجه و تكيه بر خداوند روح اميد و حركت را در خود زنده كنيم، و از كمكهاى بى دريغ آن مبدا بزرگ مدد گيريم.
بنا بر اين دعا مخصوص به نارسائيها و بنبستها است، نه عاملى به جاى عوامل طبيعى.
نيايش در همين حال كه آرامش را پديد آورده است، در فعاليتهاى مغزى انسان يكنوع شكفتگى و انبساط باطنى و گاهى روح قهرمانى و دلاورى را تحريك مىكند نيايش خصائل خويش را با علامات بسيار مشخص و منحصر به فرد نشان مىدهد، صفاى نگاه، متانت رفتار، انبساط و شادى درونى، چهره پر از يقين، استعداد هدايت، و نيز استقبال از حوادث، اينها است كه از وجود يك گنجينه پنهان در عمق روح ما حكايت مىكند، و تحت اين قدرت حتى مردم عقب مانده و كم استعداد نيز مىتوانند نيروى عقلى و اخلاقى خويش را بهتر به كار بندند، و از آن بيشتر بهره گيرند، اما متاسفانه در دنياى ما كسانى كه نيايش را در چهره حقيقتش بشناسند بسيار كمند.
از آنچه گفتيم پاسخ اين ايراد كه مىگويند دعا بر خلاف رضا و تسليم است نيز روشن شد، زيرا دعا همانطور كه در بالا شرح داده شد يكنوع كسب قابليت براى تحصيل سهم زيادتر از فيض بىپايان پروردگار است.
به عبارت ديگر انسان به وسيله دعا توجه و شايستگى بيشترى براى درك فيض خداوند پيدا مىكند، بديهى است كوشش براى تكامل و كسب شايستگى بيشتر عين تسليم در برابر قوانين آفرينش است، نه چيزى بر خلاف آن.
از همه گذشته دعا يكنوع عبادت و خضوع و بندگى است، و انسان به وسيله دعا توجه تازهاى به ذات خداوند پيدا مىكند، و همانطور كه همه عبادات اثر تربيتى دارد دعا هم داراى چنين اثرى خواهد بود.
و اينكه مىگويند: دعا فضولى در كار خدا است! و خدا هر چه مصلحت باشد انجام مىدهد توجه ندارد كه مواهب الهى بر حسب استعدادها و لياقت ها تقسيم مىشود، هر قدر استعداد و شايستگى بيشتر باشد سهم بيشترى از آن مواهب نصيب انسان مىگردد.
لذا مىبينيم امام صادق عليه السلام مىفرمايد: ان عند الله عز و جل منزلة لا تنال الا بمسألة: همانا نزد خداوند مقاماتى است كه بدون دعا كسى به آن نمىرسد!.
دانشمندى مىگويد: وقتى كه ما نيايش مىكنيم خود را به قوه پايان ناپذيرى كه تمام كائنات را به هم پيوسته است متصل و مربوط مىسازيم.
و نيز مىگويد: امروز جديدترين علم يعنى روانپزشكى همان چيزهائى را تعليم مىدهد كه پيامبران تعليم مىدادند، چرا؟ به علت اينكه پزشكان روانى دريافتهاند كه دعا و نماز و داشتن يك ايمان محكم به دين، نگرانى و تشويش و هيجان و ترس را كه موجب نيم بيشترى از ناراحتيهاى ما است بر طرف مىسازد.
مفهوم واقعى دعا
پس از آنكه دانستيم دعا در مورد نارسائى هاى قدرت ما است، نه در مورد توانائى و قدرت، و به عبارت ديگر دعاى مستجاب دعائى است كه به مضمون أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ (سوره نمل آيه 62) به هنگام اضطرار و عقيم ماندن تمام تلاشها و كوششها انجام گيرد، روشن مىشود كه مفهوم دعا درخواست فراهم شدن اسباب و عواملى است كه از دائره قدرت انسان بيرون باشد آن هم از كسى كه قدرتش بىپايان و هر امرى براى او آسان است.
ولى اين درخواست نبايد تنها از زبان انسان صادر شود، بلكه از تمام وجود او برخيزد، و زبان در اين قسمت نماينده و ترجمان تمام ذرات وجود انسان و اعضا و جوارح او باشد.
قلب و روح از طريق دعا پيوند نزديك با خدا پيدا كند، و همانند قطرهاى كه به
اقيانوس بىپايان به پيوند اتصال معنوى با آن مبدء بزرگ قدرت مىيابد
البته بايد توجه داشت كه يك نوع ديگر دعا داريم كه حتى در موارد قدرت و توانائى نيز انجام مىگيرد، و آن دعائى است كه نشان دهنده عدم استقلال قدرتهاى ما در برابر قدرت پروردگار است، و به عبارت ديگر مفهوم آن توجه به اين حقيقت است كه اسباب و عوامل طبيعى هر چه دارند از ناحيه او دارند،
و به فرمان او هستند، اگر به دنبال دارو ميرويم و شفا از آن مىطلبيم به خاطر آن است كه او آن اثر را به دارو بخشيده (اين نوع ديگرى از دعا است كه در احاديث اسلامى نيز به آن اشاره شده است).
كوتاه سخن اينكه دعا يكنوع خود آگاهى و بيدارى دل و انديشه، و پيوند باطنى با مبدء همه نيكى ها و خوبى ها است، لذا در سخنان حضرت على عليه السلام مىخوانيم لا يقبل الله عز و جل دعاء قلب لاه: خداوند دعاى غافلدلان را مستجاب نمىكند.
و در حديث ديگر از امام صادق عليه السلام به همين مضمون مىخوانيم
انّ الله عز و جل لا يستجيب دعاء بظهر قلب ساه. خداوند عزّ و جلّ دعاى كسى را كه بادل سهو (و مشغول به جاى ديگر) دعا كند را، جواب نمىدهد.
در روايات اسلامى، شرائطى بر استجابت دعا وارد شده است از جمله:
1- براى اجابت دعا بايد قبل از هر چيز در پاكى قلب و روح كوشيد، و از گناه توبه كرد، و خودسازى نمود، و از زندگى رهبران الهى الهام گرفت.
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: ايّاكم ان يسئل احدكم ربه شيئا من حوائج الدنيا و الاخرة حتى يبدء بالثناء على الله و المدحة له و الصلاة على النبى و آله، ثم الاعتراف بالذنب، ثم المسالة: مبادا هيچ يك از شما از خدا تقاضائى كند مگر اينكه نخست حمد و ثناى او را بجا آورد و درود بر پيامبر و آل او بفرستد بعد به گناه خود نزد او اعتراف (و توبه) كند سپس دعا نمايد.
2- براى پاكى زندگى، از اموال غصب و ظلم و ستم بپرهيزد، و تغذيه او از حرام نباشد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده: من احب ان يستجاب دعائه فليطب مطعمه و
مكسبه:" كسى كه دوست دارد دعايش مستجاب گردد بايد غذا و كسب خود را پاك كند.
3- از مبارزه با فساد و دعوت بسوى حق خود دارى نكند، زيرا آنها كه امر بمعروف و نهى از منكر را ترك مىگويند دعاى مستجابى ندارند، چنانكه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده: لتأمرنّ بالمعروف و لتنهنّ عن المنكر، او ليسلطنّ الله شراركم على خياركم و يدعوا خياركم فلا يستجاب لهم: بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيد و الا خداوند بدان را بر نيكان شما مسلط مىكند و هر چه نيكان دعا كنند مستجاب نخواهد شد!.
در حقيقت ترك اين وظيفه بزرگ اسلامى، نابسامانى هائى در اجتماع به وجود مىآورد كه نتيجه آن خالى ماندن صحنه اجتماع براى بدكاران است، و دعا براى برطرف شدن نتايج آن بى اثر است زيرا اين وضع نتيجه قطعى اعمال خود انسان مىباشد.
عمل به پيمانهاى الهى
ايمان و عمل صالح و امانت و درستكارى يكى ديگر از شرائط استجابت دعا است.
زيرا آن كس كه به عهد خويش در برابر پروردگارش وفا نكند نبايد انتظار داشته باشد كه مشمول وعده اجابت دعا از ناحيه پروردگار باشد.
كسى نزد امير مؤمنان على عليه السلام از عدم استجابت دعايش شكايت كرد و گفت: با اينكه خداوند فرموده دعا كنيد من اجابت مىكنم، چرا ما دعا مىكنيم و به اجابت نمىرسد؟! امام در پاسخ فرمود: ان قلوبكم خان بثمان خصال:
اولها: انكم عرفتم الله فلم تؤدوا حقه كما اوجب عليكم، فما اغنت عنكم معرفتكم شيئا.
و الثانية: انكم آمنتم برسوله ثم خالفتم سنته و امَتُّمْ شريعته فاين ثمرة ايمانكم؟
و الثالثة: انكم قرأتم كتابه المنزل عليكم فلم تعملوا به، و قلتم سمعنا و اطعنا ثم
خالفتم و الرابعه: انكم قلتم تخافون من النار، و انتم فى كل وقت تقدمون اليها بمعاصيكم، فاين خوفكم؟
و الخامسة: انكم قلتم ترغبون فى الجنة، و انتم فى كل وقت تفعلون ما يباعدكم منها فاين رغبتكم فيها؟
و السادسة: انكم اكلتم نعمة المولى فلم تشكروا عليها!
و السابعة: ان الله امركم بعداوة الشيطان، و قال ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا، فعاد يتموه بلاقول، و واليتموه بلا مخالفة.
و الثامنة: انكم جعلتم عيوب الناس نصب اعينكم و عيوبكم وراء ظهوركم تلومون من أنتم أحق باللوم منه فأىّ دعاء يستجاب لكم مع هذا و قد سددتم أبوابه و طرقه؟
فاتقوا الله و اصلحوا اعمالكم و اخلصوا سرائركم و امروا بالمعروف و انهوا عن المنكر فيستجيب لكم دعائكم:.
قلب و فكر شما در هشت چيز خيانت كرده (لذا دعايتان مستجاب نمىشود):
1- شما خدا را شناختهايد اما حق او را ادا نكردهايد، بهمين دليل شناخت شما سودى بحالتان نداشته!.
2- شما به فرستاده او ايمان آوردهايد سپس با سنتش به مخالفت برخاستهايد ثمره ايمان شما كجا است؟
3- كتاب او را خواندهايد ولى به آن عمل نكردهايد، گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم سپس به مخالفت برخاستيد!
4- شما مىگوئيد از مجازات و كيفر خدا مىترسيد، اما همواره كارهائى مىكنيد كه شما را به آن نزديك مىسازد ...
5- مىگوئيد به پاداش الهى علاقه داريد اما همواره كارى انجام مىدهيد كه شما را از آن دور مىسازد ...
6- نعمت خدا را مىخوريد و حق شكر او را ادا نمىكنيد.
7- به شما دستور داده دشمن شيطان باشيد (و شما طرح دوستى با او
مىريزيد) ادعاى دشمنى با شيطان داريد اما عملا با او مخالفت نمىكنيد.
8- شما عيوب مردم را نصب العين خود ساخته و عيوب خود را پشت سر افكندهايد ... با اين حال چگونه انتظار داريد دعايتان به اجابت برسد؟ در حالى كه خودتان درهاى آنرا بستهايد؟ تقوا پيشه كنيد، اعمال خويش را اصلاح نمائيد امر به معروف و نهى از منكر كنيد تا دعاى شما به اجابت برسد.
اين حديث پر معنى با صراحت مىگويد: وعده خداوند به اجابت دعا يك وعده مشروط است نه مطلق، مشروط به آنكه شما هم به وعدهها و پيمانهاى خود عمل كنيد در حالى كه شما از 8 راه پيمان شكنى كردهايد، و اگر به اين پيمان شكنى پايان دهيد دعاى شما مستجاب مىشود.
عمل به دستورات هشتگانه ذكر شده در اين روايت كه در حقيقت شرائط استجابت دعا است براى تربيت انسان و به كار گرفتن نيروهاى او در يك مسير سازنده و ثمر بخش كافى است.
ديگر از شرائط استجابت دعا توأم گشتن آن با عمل و تلاش و كوشش است در كلمات قصار امير مؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: الداعى بلا عمل كالرامى بلا وتر!
(نهج البلاغه- حكمت 337): دعا كننده بدون عمل و تلاش مانند تيرانداز بدون زه است!.
مجموع شرائط مذكور روشنگر اين واقعيت است كه دعا نه تنها نبايد جانشين اسباب طبيعى و وسائل عادى براى وصول به هدف گردد، بلكه براى اجابت آن بايد در برنامههاى زندگى دعا كننده دگرگونى كلى به عمل آيد، روحيات شخص، نوسازى شود، و در اعمال پيشين تجديد نظر گردد.
آيا چسبانيدن عنوان مخدر به دعا با چنين شرايطى نشانه بىاطلاعى و يا اعمال غرض نيست؟!.
اوقات استجابت
به سندهاى معتبر، منقول است كه از جمله اوقات استجابت دعا اين اوقات است:
1- وقت زايل شدن آفتاب از دايره ينصف النهار (ظهر)
2- نزد شنيدن اذان براي هر نماز؛
3- ساعت اول از روز جمعه و ساعت آخر از روز جمعه كه دعا مستجاب است؛
4- سه يك آخر از همه شب ها كه آن را وقت سحر گويند؛
5- تمام شب جمعه؛
6- وقت آمدن باران؛
7- بعد از هر نماز واجب؛
8- بعد از نماز شام هر گاه به سجده رود؛
9- در وقت گريه و تضرع و زاري؛
10- وقتي كه آفتاب به قدر يك نيزه مانده باشد كه به وقت ظهر رسد در هر روز؛
11- بعضي از اين اوقات، روايت دارد و بعضي از اين ها به تجربه رسيده است.
12- در اوقات اجابت دعا كه در هر سال يك مرتبه باشد، از آن جمله شب قدر است كه آن شب نوزدهم و شب بيست و يكم و شب بيست و سوم ماه رمضان المبارك است و خصوصا اگر چنان چه احدي به شب قدر، علم داشته باشد و اگر به يقين شب قدر را ندانسته باشد. پس احاديث درباره يفضيلت شب بيست و سوم بيشتر است و از براي اجابت دعاها اين شب راجح تر است.
13- و از آن جمله، روزهاي اين شب هاست: روز نوزدهم و بيست ويكم و بيست وسوم.
14- روز عيد مولود حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه هفدهم ماه ربيع الاول است.
15- شب مبعث حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه بيست و هفتم رجب است و روز آن.
16- روز عرفه و شب عرفه است، خصوصا از براي شخصي كه در عرفات يا كربلاي معلا باشد.
17- شب ها و روزهاي سه عيد است و آن شب عيد غدير است و روز اوست و شب عيد رمضان (فطر) و روز آن است و شب عيد قربان و روز آن است.
18- شب اول ماه مبارك رجب است و به روايتي ديگر در هر شب از ماه رجب
19- روز نيمه شعبان و شب.
20- دعا كردن در اوقات شريف مانند بين الطلوعين.
21- شفيع آوردن مقدسات عالم، خاصه محمد و آل محمد، براى استجابت دعا.
دعاكردن حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) و شفيع نمودنش حضرت امير (عليه السلام) را بدرگاه خدا براى عاصيان امت:
در كتاب مفتاح الجنة از عايشه مرويست كه شبى حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) در حجره من بود، در اثناى شب بيدار شدم، ديدم كه حضرت در رختخواب نيست، برخاستم و حجره را ملاحظه كردم. درحجره نبود بيرون آمدم و ساير حجرات را گشتم، در هيچ يك نيافتم تشويش و اضطراب بر من غالب شد كه مبادا امرى واقع شده پس بر پشت بام بر آمدم، ديدم در آنجا با پروردگار مناجات مى كند من در گوشه اى پنهان شدم تا كه ببينم در مناجات چه مى گويد، شنيدم كه مى گفت:
«الهى اسئلك بخير خلقك على بن ابيطالب ان تغفر امة محمد صلى اللّه عليه و اله»
خدايا سؤال مى كنم از تو به بهترين خلايق تو على بن ابيطالب كه امّت محمد را بيامرزى.
«الهى أنشدك بأحبّ النّاس اليك على بن ابيطالب أن ترحم عصاة امتّى»
خدايا قسم مى دهم تو را به محبوبترين بندگان تو على بن ابيطالب كه بر گنهكاران امت من رحم كنى.
من مدت طويلى مكث كردم و ديدم حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در اين مدت خدا را به على قسم مى داد كه امت او را ببخشد. من چون اين حالت را مشاهده كردم نزديك رفتم حضرت مرا ديد فرمود: اى عايشه كجا بودى؟ عرض كردم كه چون شما را در رختخواب نديدم خوف كردم كه مبادا خداى نكرده امرى روى داده باشد، بنابراين در صدد تفحص شده بر پشت بام آمدم. حضرت فرمود: اى عايشه به حجره خود مراجعت كن! عرض كردم: يا رسول اللّه سؤالى دارم فرمود: بگو گفتم «أليس للّه الملائكة المقربون»، آيا براى خدا ملائكه مقرب نيستند، فرمود: بلى! گفتم: آيا تو آقاى انبياى مرسلين نيستى؟ فرمود: بلى! مقصود خود را بگو. گفتم: با وجود اينكه خدا فرشتگان مقرب و پيغمبران مرسل و مثل تو پيغمبرى دارد، پس چرا خدا را به على بن ابيطالب قسم مى دهى؟ حضرت فرمود: وقتى كه به پشت بام آمدم كه عاصيان امت را دعا كنم نظر به ملكوت كردم و بر جميع مقربان درگاه الهى مطلع شدم و به قدر و مرتبه هر يك در نزد خدا علم بهم رسانيدم، هيچ يك از ايشان را بالاتر از مرتبه على عليه السلام نديده و نيافتم! و به خدا قسم كه اگر مطّلع به بهتر از على مى شدم خدا را به او قسم مى دادم.
اميرمؤمنان عليه السلام با يك نفر كنار نهر فرات نشسته بود، عرض كرد اى اميرمؤمنان عليه السلام چرا ما هرچه دعا مىكنيم مستجاب نمىشود اما دعاهاى شما، فى الفور مستجاب مىگردد؟! حضرت آن شخص را هل داد افتاد به فرات، با زحمت زياد روى آب آمد و گفت: ترا به جان بچه هايت، مرا نجات بده، حضرت دوباره از سرش فشار داد، دوباره زير آب رفت، باز با زحمت زياد روى آب آمد فرياد زد آقا ترا به جان عزيزانت مرا برگير، باز از سرش فشار داد و رفت زير آب، باز با هزار زحمت آمد روى آب، اين دفعه رو به آسمان گرفت و گفت: خدايا به احترام مقربين درگاهت مرا از غرق شدن نجات ده.
حضرت از دستش گرفت و گذاشت كنار، عرض كرد آقا من جسارتى نكردم فقط سؤالى كردم و اين گونه جوابم داديد؟! فرمود: جواب ترا عملا دادم يعنى ما هنگام
دعا، از ماسوى اللّه صرف نظر مىكنيم و مانند دفعه سوم تو از همه جا منقطع
مىشويم و با ته دل خدارا مىخوانيم، جواب ما را مىدهد اما تو در دفعات اول به بنده خدا متوسل شدى نتيجه نگرفتى در مرتبه سوم از همه جا اميدت را قطع كردى و صرفا به خدا توسل نمودى، خدا با دست من ترا نجات داد.
بلى بزرگان عالم از انبياء گرفته تا بندگان صالح خدا، هنگام دعا تنهابه خود او، تكيه مىكنند و فقط به خود او، پناهنده مىشوند و سريعاً جواب مىگيرند.
در دعا براى شفاى مريضان يا رفع گرفتارى بيچارگان يا كمك به ناتوانان حتى در نفرين بر دشمنان، از جهان ناسوت منقطع شده و به عالم ملكوت متصل شده و به نتيجه فورى مىرسند.
در صحراى كربلا چندين نفر از جسارت كنندگان و بى احترامى كنندگان، به امام مظلومان حسين بن على عليه السلام، با نفرين آن حضرت به فلج دستها و به مرض پيسى و حتى مرگ ناگهانى، گرفتار شدند و از بين رفتند.
در شب عاشوراء و روز عاشورا چندين بار، با عمربن سعد در ميان دو لشكر صحبت كردند و حضرت هر پيشنهادى كرد، او رد نمود و گفت: آخر ملك رى را چكنم؟!! فرمود: تو كه از گندم رى نخواهى خورد، با پوزخند گفت: اگر از گندمش نمىخورم از جويش كه مىخورم در نهايت حضرت كه از مداراى ابن سعد مأيوس شد، فرمود: مالك ذبحك اللّه فى فراشك به تو چشده است كه (هيچيك از پيشنهادهاى مرا نپذيرفتى) خدا ترا در رختخوابت سرببرد.
اين نفرين پس از برگشت از كربلا، تحقق يافت، ابن زياد حكم امارت را با تهديد از او پس گرفت و حتى جوى رى را هم نخورد و در فراشش سربريده شد و تاحال هم از قاتل او، كسى خبر نداده است.
جريانهاى زياد اين چنينى از اولياى خدا سر زده و به حقيقت پيوسته است كه همگى حاكى از اين است دعا بايد پس از انقطاع از ماسوى اللّه و در دست داشتن وسيله اجابت باشد و بس.
مىدانيم كه خداى مهربان، هر دستورى كه انجام آن را به ما داده، به صلاح ماست و از هرچه، نهى نموده، قطعاً به ضرر ماست، زيرا ما از آينده و غيب، اطلاع نداريم
و لى او، عالم بر سرّ و خفيّات و آينده و گذشته است، در دوران زندگى خود ديده و شنيدهايم، بعضى چيزهائى را از خدا مىخواهيم و نميدهد اما اصرار و الحاح را از حد مىگذرانيم، مىدهد اماپس از مدتى مىبينيم به ضرر ما تمام شد، يا چيزهائى پيش مىآيد، ابدا راضى و خوشحال نيستيم اما بامرور زمان، مىفهميم به صلاح ما بوده است پس خير وشر وصلاح و فساد و خوب و بد و آينده را، او مىداند نه ما در اين صورت بايد به صلاحديد او تسليم شويم. چنانكه خود در قرآن كريم فرموده و مسئله را مطرح كرده است توجه كنيد.
1- كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (216) بقره: 216 جهاد در راه خدا، بر شما مقرّر شد؛ در حالى كه برايتان ناخوشايند است. چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است. و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است. و خدا مىداند، و شما نمىدانيد.
كُرْهْ گر چه معنى مصدرى دارد ولى در اينجا به معنى اسم مفعول يعنى مكروه است و مكروه بودن و ناخوشايند بودن جنگ اگر چه با دشمن و در راه خدا بوده باشد، براى انسانهاى معمولى يك امر طبيعى است.
زيرا در جنگ هم تلف اموال و هم نفوس و هم انواع جراحتها و مشقت هاست، البته براى عاشقان شهادت در راه حق و كسانى كه در سطح بالايى از معرفت قرار دارند جنگ با دشمنان حق شربت گوارايى است كه همچون تشنهكامان به دنبال آن مىروند و سر از پا نمىشناسند و مسلما حساب آنها از حساب توده مردم مخصوصا در آغاز اسلام جداست.
زيرا كسى كه تنها سرمايه جان عزيز خود را در دست گرفته و عاشقانه تقديم به معشوق و معبود مىكند، با آنهائى كه حتى از بذل مال كم خود هم مضايقه مىكند، يكيست؟!!.
سپس در آيه مباركه، به يك قانون كلى و اصل اساسى كه حاكم بر قوانين تكوينى و تشريعى خداوند است اشاره مىكند، مىفرمايد: چه بسا شما از چيزى اكراه داشته باشيد در حالى كه براى شما خير است و مايه سعادت و خوشبختى (وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ).
به عكس كناره گيرى از جنگ و عافيت طلبى، ممكن است خوشايند شما باشد در حالى كه واقعا چنين نيست، چه بسا چيزى را دوست داشته باشيد و آن براى شما شر است (وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ).
و در پايان مىفرمايد: و خدا مىداند و شما نمىدانيد (وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ).
پروردگار جهان با اين لحن قاطع مىگويد: كه افراد بشر نبايد تشخيص خودشان را در مسائل مربوط به سرنوشتشان حاكم سازند چرا كه علم آنها از هر نظر، محدود و ناچيز است و معلوماتشان در برابر مجهولات همچون قطرهاى در برابر درياست، همانگونه كه در قوانين تكوينى خداوند، از اسرار آفرينش همه اشياء با خبر نيستند و گاه چيزى را بى خاصيت مىشمرند در حالى كه پيشرفت علوم، فوايد مهم آن را آشكار مىسازد همچنين در قوانين تشريعى بسيارى از مصالح و مفاسد را نمىدانند لذا ممكن است چيزى را ناخوشايند دارند در حالى كه سعادت آنها در آن است يا از
چيزى خشنود باشند در حالى كه بدبختى آنها در آن است.
آنها با توجه به علم محدود خود در برابر علم بى پايان خداوند نبايد در برابر احكام الهى روى در هم كشند بايد بطور قطع بدانند كه خداوند رحمان و رحيم اگر جهاد و زكات و روزه و حج را تشريع كرده همه به سود آنهاست.
توجه به اين حقيقت روح انضباط و تسليم در برابر قوانين الهى را در انسان پرورش مىدهد و درك و ديد او را از محيطهاى محدود فراتر مىبرد و به نامحدود يعنى علم بى پايان خدا پيوند مىدهد.
چگونه جهاد ناخوشايند است؟
در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه چگونه اين مساله با فطرى بودن اصول احكام الهى سازگار است، اگر جهاد يا امور ديگرى همانند آن، فطرى است چگونه ممكن است براى طبع انسان ناخوشايند بوده باشد.
در پاسخ اين سؤال بايد به اين نكته توجه داشت كه مسايل فطرى هنگامى در انسان تجلى مىكند كه با شناخت، توأم باشد، مثلا انسان فطرتا طالب سود و مخالف زيان است و اين در صورتى است كه مصداق سود و زيان را بشناسد ولى اگر در تشخيص آن گرفتار اشتباه شد و موضوع سودمندى را، زيان آور پنداشت، مسلما بر اثر اين اشتباه، فطرت او گمراه خواهد شد و از آن امر مفيد بيزار مىشود، عكس اين مساله نيز صادق است.
در مورد جهاد افراد سطحى كه تنها ضرب و جرح و مشكلات جهاد را مىنگرند ممكن است آن را ناخوش داشته باشند، ولى افراد دورنگر كه مىدانند شرف و عظمت و افتخار و آزادى انسان در ايثار و جهاد است يقينا با آغوش باز از آن استقبال مىكنند، همان گونه كه افراد ناآگاه از داروهاى تلخ و بد طعم بر اثر سطحىنگرى متنفرند، اما هنگامى كه بينديشند كه سلامت و نجات آنها در آن است، آن را به جان و دل پذيرا مىشوند.
يك قانون كلى
آنچه در آيه بالا آمده، منحصر به مساله جهاد و جنگ با دشمنان نيست، بلكه از روى يك قانون كلى و عمومى پرده بر مىدارد، و تمام مرارتها و سختيهاى اطاعت فرمان خدا را براى انسان سهل و گوارا مىسازد، زيرا به مقتضاى وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ مىداند كه خداوند آگاه از همه چيز و رحمان و رحيم نسبت به بندگانش در هر يك از دستوراتش، مصالحى ديده است كه مايه نجات و سعادت بندگان است، و به اين ترتيب بندگان مؤمن همه اين دستورات را مانند داروهاى شفابخش مىنگرند و با جان و دل آن را پذيرا مىباشند.(1)
ص: 106 ببعد.
2- وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ مؤمنون: 71 و اگر حق از هوسهاى آنها پيروى كند، آسمانها و زمين و همه كسانى كه در آنها هستند تباه مىشوند! ولى ما قرآنى به آنها داديم كه مايه يادآورى (و عزّت و شرف) براى آنهاست، امّا آنان از (آنچه مايه) يادآوريشان (است) رويگردانند!
در اين آيه اشاره كوتاه و پر معنائى در رابطه با بحث ما، وجود دارد كه اگر خداوند اگر از خواستههاى دلبخواهى آنان تبعيت كند، زمين و آسمانها و هرچه در آنهاست، به تباهى كشيده شده و هرج و مرج حكم فرما و درنهايت به نابودى خواهد كشيد، اما خداوند طبق مشيت و خواسته خود، عمل مىكند تا اين كارها، پيش نيايد
و اشاره معنادار به تضاد حق پرستى و هوا پرستى دارد و فرمود: اگر حق تابع هوا و هوس مردم گردد نه تنها زمين و اهلش كه آسمانها هم به فساد كشيده مىشود، تحليل اين مساله چندان مشكل نيست زيرا:
1) تفسير نمونه ج: 2
1- بدون شك هوا و هوسهاى مردم يكسان نيست، و غالبا با يكديگر تضاد دارد و حتى بسيار مىشود كه هوا و هوسهاى يك انسان نيز ضد و نقيض يكديگرند با اين حال اگر حق بخواهد تسليم اين تمايلات گردد نتيجهاى جز هرج و مرج و از هم پاشيدگى و فساد نخواهد داشت.
چرا كه هر يك از آنها معبودى را مىپرستند، و بتى براى خود ساختهاند، اگر حق تسليم اين خواستهها گردد و اين معبودهاى پراكنده بر پهنه هستى حكومت كنند فساد آن بر هيچكس پنهان نخواهد بود.
2- تمايلات هوسآلود مردم، غالبا متوجه مسائلى است كه (قطع نظر از تناقضهايش) نيز مفسدهانگيز است، اگر اين تمايلات بخواهد به عالم هستى و جامعه بشرى خط بدهد نتيجهاى جز فساد به بار نمىآورد.
3- تمايلات هوسآلود هميشه يك بعدى است و تنها يك زاويه را مىنگرد و از جنبههاى ديگر غافل است، و مىدانيم يكى از عوامل مهم فساد، برنامههاى يك بعدى مىباشد كه ابعاد ديگر هرگز در آن مورد توجه قرار نمىگيرد.
آيه مذكور از پارهاى از جهات بى شباهت به آنچه در آيه 22 سوره انبياء آمده است نيست: لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا: اگر در آسمان و زمين خدايانى جز خدا باشند به فساد كشيده مىشوند.
بديهى است حق همچون صراط مستقيم يكتا و يگانه است، اين هوا و هوسها هستند كه همچون خدايان پندارى متعدد و بسيارند.
حال كه چنين است در تضاد و كشمكش حق و هوا از كدام بايد پيروى كرد، از هوا كه مايه فساد آسمان و زمين و همه موجودات است و يا از حق كه رمز وحدت و توحيد و نظم و هماهنگى است؟ نتيجه اين تحليل و پاسخ اين سؤال به خوبى روشن است.(1)
ص: 280 ببعد.
1) با اضافات و تغييراتى از تفسير نمونه ج: 14
3- ... فَإِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيْراً كَثِيراً نساء: 19 ... و اگر از آنها، (به جهتى) كراهت داشتيد، (فوراً تصميم به جدايى نگيريد!) چه بسا چيزى خوشايند شما نباشد، و خداوند خير فراوانى در آن قرار مىدهد!
در اين آيه مباركه نيز اعلام مىدارد كهاى بسا كراهت و خوشايند نبودن، به نظر شما، سبب رسيدن به خير كثير باشد.
پس خير و صلاح انسانها را جز خداى لم يزل ولايزال، كسى نمىداند وبس.
چند جريانى را در رابطه با اين گفتار به عرض مىرسانم كه همگى از رحمت خداو عدم اطلاع ما از صلاح خود، دلالت دارد.
دزدانى به خانهاى داخل شدند، ديدند بچهاى را در گهواره دستانش را بستهاند (كه از گهواره نيفتد) براى اين كه بچه بيدار شده گريه مىكند و صاحب خانه بيدار مىشود و دزدها را مىبيند، گهواره را با بچه يواشكى بيرون برده و در دوردست گذاشتند، و به نقل اثاث خانه مشغول شدند و ديگر چيزى در خانه نماند، در اين حال صاحب خانه بيدار شد و ديد بچه نيست و دزدها خود را در گوشه خانه، پنهان نمودند و صاحب خانه زنش را بيدار كرد و گفت: بچه نيست و بيرون پريدند ديدند تمام وسايل خانه بيرون چيده شده، با تعجب نگاه كردند ديدند بچه هم در گهواره آنجاست، ناگهان خانه فروريخت و دزدها زيرآوار مردند و صاحب خانه و بچه و اموالشان سالم ماند.(1)
يكى از علماى شوشتر دوست ما بود و خانهاش در جاى بلندى نزديك شط بود، يكى از شبها برايش غذا مىآورند و خود و زن وبچهاش كنار سفره مىنشينند مىبينند درسفره نمك نيست، به زنش مىگويد نمك بياور، زن مىرود و دير مىكند و دخترش پشت سر مادر او نيز تأخير مىكند و كنيز مىرود او هم معطل مىشود، عالم خود بلند مىشود كه ببيند اينها چرا معطل شدند، به محض اين كه بيرون
1) لئالى الاخبار: ج 2 ص 92.
مىرود خانه فرو ميريزد و همگى نجات مىيابند و در اين تاريخ بعض از آنها در شيراز زندهاند.(1)
صاحب يك كشتى نقل مىكند كه در دريا حركت مىكرديم، يكى از مسافران كشتى، مىخواست دست به آب كند، نتوانست خود را كنترل نمايد ناگهان به دريا افتاد، رفقايش با عجله آمدند و از كشتى خم شدند و دست او را گرفتند و كشيدند به داخل كشتى، ديدند رفيق خودشان نيست، او راتر و خشك نمودند و پرسيدند تو كيستى؟! گفت: من مسافر يك كشتى بودم چند روز پيش در درياشكست، همه غرق شدند من روى يك تخته كشتى، روى دريا ماندم و چند روز سرگردان بودم كه موجى آمد و مرا از روى تخته، به دريا انداخت ديگر نميدانم چه شد چشم باز كردم و خود را ميان شما ديدم.(2)
مشهور است كه شيخ طبرسى قدس سره روزى سكته مىكند و به خيال اين كه او مرده است اورا مىبرند در قبرستان دفن كردند، هنگام شب نبّاش كه مردههاى تازه دفن شده را ازقبر بيرون مىآورده و كفنش را در آورده و مىفروخت، شيخ در قبر چشم باز مىكند و مىبيند او را دفن كردهاند و هيچ گونه راه نجات ندارد، در آن حال نذر مىكند اگر خداوند اورا نجات دهد، براى قرآن كريم، يك دوره تفسير بنويسد.
گور كنى كه شبها قبرها را نبش كرده و كفنها را مىبرد و مىفروخت، قبر شيخ را نبش مىكند شيخ را از قبر بيرون مىآورد كه كفنش را ببرد، شيخ چشم باز كرده و به او مىگويد: من نمردهام و نترس من سكته كرده بودم اگر مرا به خانهام برسانى، پاداش خوب برايت مىدهم، نباش شيخ را به دوش مىكشد و به خانه مىرساند كه اهل خانه به عزادارى مشغول بودند، نباش شيخ را به زمين مىگذارد، اهل خانه مىبينند آقا برگشت.
خلاصه به نباش حق الزحمة خوبى مىدهد و او هم توبه مىكند و شيخ مشغول
نوشتن تفسير (مجمع البيان) مىشود و بعد ازآن سى سال ديگر عمر مىكند.
بعضى اين جريان را به ملا فتح اللّه كاشانى صاحب تفسير منهج الصادقين نسبت دادهاند.(1)
در اين جريان دقت كنيد، نباش رفت كفن بدزدد و شخيصتى را نجات داد و خود توبه نمود و يك دوره تفسير قرآن كه مورد ابتلاء مردم است، به جامعه تحويل داده شد.
در تفسيرآيه «وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ» آوردهاند، ابوحنيفه به امام صادق عليه السلام عرض كرد، چه طور سليمان از ميان آن همه پرنده طوطى را مىجست؟! فرمود: طوطى آب را در شكم زمين مىبيند آن گونه كه شما روغن را در شيشه مىبينيد، ابوحنيفه به يارانش نگاه كرد و خنديد، حضرت پرسيد چرا خنديدى؟! گفت: به تو غلبه كردم، فرمود: چگونه؟ گفت: آن كه آب را زير زمين مىبيند چگونه دام را روى زمين نمىبيند؟! فرمود «يا نعمان أما علمت أنّه اذا نزل القدر أغشى البصر» اى نعمان (نام ابوحنيفه است) آيا ندانستهاى وقتى قدر آمد چشم كور مىشود.(2)
پس اى عزيزان صلاح و فساد، خير وشر مارا، او مىداند و بس، ما آنچه را كه خداى متعال در باره ما، اجرا مىكند، نبايد نا راضى باشيم، هرچه او مصلحت ما را مىداند، به آن تسليم شده و با جان ودل، پذيرا شويم.
زيرا اعتقاد ما بر اين پايه استوار است كه خدا ميلياردها مرتبه از پدر و مادر ما، براى ما مهربانتر است و هيچ وقت بدى ما را نمىخواهد.
در مدت عمر خود ديده و شنيدهايم كه مثلا يك نفر بى اولاد، شب و روز درِ خانه خدا را از پاشنه در مىآورد كه خدايا براى من اولاد بده، توسل ونذر و مسجد و حسينيه رفتن و. و. آخر خداوند اولادى به او مىدهد، و مىشود بلاى جان و آتش
زندگى او.
يا كسى اولاد دختر دارد هى دعا و ناله و روضه نذر كردنها و توسلات، آخرش از خدا مىگيرد ولى آن پسر مىشود بلاى جان و مال و زندگى او، كه اگر به صلاحديد خدا، تن مىداد، هيچ وقت آن گرفتارىهابرايش پيش نمىآمد.
دقت و بر رسى در حالات و كيفيت زندگى انبياء و اولياء و و بندگان صالح خدا، ما را به اين نتيجه مىرساند كه، در تمام دوران زندگى، خود را دربست، در اختيار و مشيت خدا قرار داده بودند، هيچ وقت بر خلاف مشيت و رضاى خدا، كارى را انجام نميدادند و شكايتى بر زبان نمىآوردند.
از بالاى دار رفتن گرفته تا زير تيغ دشمن رفتن، كوچكترين كلمهاى كه، كاشف از نارضائى آنها باشد، به زبان نياورده و درتاريخ ثبت نگرديده است.
قاتل اميرمؤمنان عليه السلام را دست بسته به محضرش مىآورند در حالى كه مىلرزيد، با اينكه خود غرق در خون بود، به فرزندانش فرمود: اگر من از دنيا رفتم، اگر مىتوانيد او را ببخشيد و گرنه فقط يك شمشير به او بزنيد و بيشتر اذيتش نكنيد
اگر من زنده ماندم، او را خواهم بخشيد، در حال تب و تاب، برايش شير مىآورند، شيرى كه يكى از يتيمان بى سرپرست بنمايندگى از يتيمان و بى سرپرستان ديگر آورده، تا بخورد و جلوى سرايت زهر شمشير زهر آلود قاتل را بگيرد و به بدن مبارك سرايت نكند و از دست بيچارگان و بى سرپرستان و مظلومان، نرود، سؤال مىكند آيا از اين شير به ابن ملجم نيز داديد؟! جواب مىشنود نه، فرمود: اول از اين شير به او بدهيد تا خيالم راحت شود و بعد من مىخورم، فرزندانم او اسير شماست با اسير خود مدارا داشته باشيد!!!.
چرا آن شخصيت دوم جهان آفرينش اين رفتارها و بزرگوارىها را از خود نشان مىدهد، چون رضاى او بسته به رضاى خداست و شكايتى هم ندارد چون در راه او و درخانه او (مسجد كوفه) به آن روز افتاده است.
يا فرزند دلبندش حسين عليه السلام را مىبينند در گودى قتلگاه افتاده و لبهاى مباركش
بهم ميخورد، راوى گويد: باديدن اين منظره خيال كردم حسين بن على عليهما السلام نفرين مىكند و اگر او لب به نفرين گشايد، همگى نابود خواهيم شد.
جلو رفته و گوش دادم چگونه نفرين مىكند، ديدم او در چه عالميست و من چه فكر مىكنم، او با معبود خود در راز و نياز و سخنان عاشقانه به زبان مىآورد
الهى رضاًبقضائك و تسليماً لامرك ولا معبود سواك خدايا به قضا (وقدر) تو راضيم و به امر تو تسليمم و معبودى جز تو نيست (وندارم)، سپس رو به طرف لشكر كرد و فرمود: ياقوم أسقونس شربتاًمن الماء لقد نشفت كبدى من الظماء مردم با يك جرعه آب مرا سيراب كنيد، جگرم از تشنگى (آتش گرفته و) مىسوزد!!!!.
ألالعنةاللّه على القوم الظالمين.
همگى مىدانيم كه رفتار و كردار و گفتار هر كسى، معرّف شخصيت و كاشف از ارزش درونى اوست، زيرا ملكات اخلاقى، هميشه خود را در لابلاى اعمال و گفتار و حركات انسان نشان مىدهند، تا آنجا كه از چگونگى راه رفتن يك انسان مىتوان با دقت و موشكافى به قسمت قابل توجهى از اخلاق او پىبرد.
و اگر خواستيم ماهيت فردى را بشناسيم، بايد به اين سه عامل او دقت كرده و بسنجيم.
در واقع نشانههاى شناخت هركسى، منوط به كيفيت اين سه عامل است، كه به چه صورتيست، سنگين و وزين يا سبك و رسوا كننده، حرفهاوكلماتش، مؤدبانه و متين يا زننده و زشت، و حركاتش موقر و با ابهت يا هردم بيل و دل آزار.
بدينجهت خداوند متعال در قرآن كريم، براى شناساندن بندگان مورد توجه
ومقرب خود، صفات و نشانه هائى را بيان نموده است كه ما به تعدادى از آنها متعرض مىشويم كه لطفاً در شنيدن هر فراز آن دقت نموده و سعى كنيم با آن صفات متصف و متخلق با آن اخلاق باشيم.
1- متواضعانه راه مىروند
وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً فرقان: 63 بندگان (خاص خداوند) رحمان، كسانى هستند كه با آرامش و بىتكبّر بر زمين راه مىروند؛ و هنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گويند)، به آنها سلام مىگويند (و با بىاعتنايى و بزرگوارى مىگذرند)؛
باتكبر راه رفتن، يكى از صفات زشت و ناخوشاينديست كه در هر جامعه صاحبان آن، مورد تنفر افراد آن جامعه هستند.
برخلاف آن، كسى كه به نادانها، بى اعتنائى كردن و در برابر جهالت آنها، برخورد شايسته و مؤدبانه روبرو شدن و سلام كردن، از جمله صفاتيست كه همه از آن خوششان مىآيد.
از اين آيه به بعد بحث جامع و جالبى پيرامون صفات ويژه بندگان خاص پروردگار كه تحت عنوان عباد الرحمان آمده، مطرح مىشود،
اين آيات دوازده صفت از صفات ويژه آنان را بيان مىكند كه بعضى به جنبههاى اعتقادى ارتباط دارند، و برخى اخلاقى، و پارهاى اجتماعى، قسمتى جنبه فردى دارد و بخش ديگرى جمعى است، و رويهم رفته مجموعهاى است از والاترين ارزشهاى انسانى.
نخست مىگويد: بندگان خاص خداوند رحمان كسانى هستند كه با آرامش و بى تكبر بر روى زمين راه مىروند.
در واقع نخستين توصيفى كه از عباد الرحمن شده است، نفى كبر و غرور و خودخواهى است كه در تمام اعمال انسان و حتى در كيفيت راه رفتن او آشكار
مىشود.
آرى آنها متواضعند، و تواضع كليد ايمان است، در حالى كه غرور و كبر كليد كفر محسوب مىشود، در زندگى روزمره با چشم خود ديدهايم و در آيات قرآن نيز كرارا خواندهايم كه متكبران مغرور حتى حاضر نبودند به سخنان رهبران الهى گوش فرا دهند، حقايق را به باد مسخره مىگرفتند، و ديد آنها فراتر از نوك بينى آنها نبود، آيا با اين حالت كبر، ايمان آوردن امكان پذير است؟! آرى اين مؤمنان بنده خداوند رحمانند، و نخستين نشانه بندگى همان تواضع است.
تواضعى كه در تمام ذرات وجود آنان نفوذ كرده و حتى در راه رفتن آنها آشكار است و اگر مىبينيم يكى از مهمترين دستوراتى كه خداوند به پيامبرش مىدهد اين است كه وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا (37) اسراء: 37 و در روى زمين، با تكبر راه مرو! تو نمىتوانى زمين را بشكافى، و طول قامتت هرگز به كوهها نمىرسد!.
نيز به خاطر همين است كه روح ايمان تواضع مىباشد.
يا در ضمن نصايح لقمان به فرزندش، آمده است كه فرمود: وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ لقمان: 18 (پسرم!) با بى اعتنائى از مردم روى مگردان و با تكبر و غرور بر زمين راه مرو كح خداوند هيچ متكبر و فخر فروش را دوست ندارد.
وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ (لقمان: 19) در راهرفتن، اعتدال را رعايت كن؛ از صداى خود بكاه (و هرگز فرياد مزن) كه زشتترين صداها صداى خران است.
راستى اگر انسان كمترين شناختى از خود و جهان هستى داشته باشد مىداند در برابر اين عالم بزرگ چه اندازه كوچك است؟ حتى اگر گردنش همطراز كوهها شود تازه بلندترين كوههاى زمين در برابر عظمت زمين كمتر از برآمدگىهاى پوست نارنج نسبت به آن است، همان زمينى كه خود ذره ناچيزى است در اين كهكشانهاى
عظيم.
آيا با اين حال كبر و غرور دليل جهل و نادانى مطلق نيست؟! در حديث جالبى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مىخوانيم كه روزى از كوچهاى عبور مىكردند جمعى از مردم را در يك نقطه مجتمع ديدند از علت آن سؤال كرد، عرض كردند ديوانهاى است كه اعمال جنون آميز و خندهآورش مردم را متوجه خود ساخته پيامبر آنها را به سوى خود فرا خواند و فرمود: مىخواهيد ديوانه واقعى را به شما معرفى كنم؟ همه خاموش بودند و با تمام وجودشان گوش مىدادند: فرمود: المتبختر فى مشيه، الناظر فى عطفيه، المحرك جنبيه بمنكبيه الذى لا يرجى خيره و لا يؤمن شرّه. فذلك المجنون و هذا مبتلى!: كسى كه با تكبر و غرور راه مىرود و پيوسته به دو طرف خود نگاه مىكند، پهلوهاى خود را با شانه خود حركت مىدهد (غير از خود را نمىبيند و انديشهاش از خودش فراتر نمىرود) كسى كه مردم به خير او اميد ندارند و از شر او در امان نيستند ديوانه واقعى او است اما اين را كه ديديد تنها يك بيمار است.
طرز مشى مؤمنان
در اين آيه خوانديم كه يكى از نشانههاى بندگان خاص خدا تواضع است، تواضعى كه بر روح آنها حكومت مىكند و حتى در راه رفتن آنها نمايان است، تواضعى كه آنها را بر تسليم در برابر حق وامىدارد، ولى گاه ممكن است بعضى تواضع را با ضعف و ناتوانى و سستى و تنبلى اشتباه كنند كه اين طرز فكر خطرناكى است.
تواضع در راه رفتن به اين نيست كه سست و بى رمق گام بردارند، بلكه در عين تواضع گامهائى محكم و حاكى از جديت و قدرت بردارند.
در حالات پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مىخوانيم كه يكى از اصحاب مىگويد: ما رأيت احدا اسرع فى مشيته من رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) كانما الارض تطوى له و انا لنجهد انفسنا و انه لغير مكترث: من كسى را سريعتر در راه رفتن از پيامبر نديدم، گوئى زمين زير پاى او جمع مىشد، و ما به زحمت مىتوانستيم به او برسيم و او اهميتى نمىداد.
در حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام) مىخوانيم كه در تفسير آيه الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً فرمود: و الرجل يمشى بسجيّته التى جبلّ عليها، لا يتكلّف و لا يتبختر: منظور اين است كه انسان به حال طبيعى خودش راه برود و تكلف و تكبر در آن نداشته باشد.
در حديث ديگرى در حالات پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده: قد كان يتكفّأ فى مشيه كانما يمشى فى صبب: هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) راه مىرفت در عين اينكه عجولانه نبود با سرعت گام برمىداشت گوئى از يك سرازيرى پائين مىرفت.
به هر حال همان گونه كه گفتيم كيفيت راه رفتن به تنهائى مطرح نيست، بلكه دريچهاى است براى پىبردن به وضع روحيات يك انسان، و در حقيقت آيه اشارهاى به نفوذ روح تواضع و فروتنى در جان و روح عباد الرحمان مىكند.
2- در برابر جهالت نادانان مؤدبانه برخورد و سلام مىكنند.
وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً فرقان: 63
دومين وصف آنها حلم و بردبارى است چنانكه قرآن در ادامه همين آيه مىگويد: و هنگامى كه جاهلان آنها را مورد خطاب قرار مىدهند و به جهل و جدال و سخنان زشت مىپردازند در پاسخ آنها سلام مىگويند سلامى كه نشانه بى اعتنائى توأم با بزرگوارى است، نه ناشى از ضعف، سلامى كه دليل عدم مقابله به مثل در برابر جاهلان و سبك مغزان است، سلام وداع گفتن با سخنان بى رويه آنها است، نه سلام تحيت كه نشانه محبت و پيوند دوستى است، خلاصه سلامى كه نشانه حلم و بردبارى و بزرگوارى است.
آرى يكى ديگر از پديدههاى با عظمت روحى آنها تحمل و حوصله است كه بدون آن هيچ انسانى راه دشوار و پر فراز و نشيب عبوديت و بندگى خدا را طى نخواهد كرد مخصوصا در جوامعى كه افراد فاسد و مفسد و جاهل و نادان در آن
فراوان است.
3- با عبوديت و بندگى شب زنده دارند
وَ الَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِياماً (64) فرقان: 64 كسانى كه شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قيام مىكنند؛
يعنى شبهارا با ركوع و سجود و باراز و نياز و مناجات، سپرى مىكنند، در سوره مزمل به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دستور مىدهد
سومين صفت آنها كسانى هستند كه شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قيام مىكنند در ظلمت شب كه چشم غافلان در خواب است و جائى براى تظاهر و ريا وجود ندارد خواب خوش را بر خود حرام كرده و به خوشتر از آن كه ذكر خدا و قيام و سجود در پيشگاه با عظمت او است مىپردازند، پاسى از شب را به مناجات با محبوب مىگذرانند، و قلب و جان خود را با ياد و نام او روشن مىكنند.
گرچه جمله يبيتون دليل بر اين است كه آنها شب را با سجود و قيام به صبح مىآورند ولى معلوم است كه منظور بخش قابل ملاحظهاى از شب است، و يا اگر تمام شب باشد در بعضى از مواقع چنين است.
ضمنا تقديم سجود بر قيام به خاطر اهميت آن است هر چند در موقع نماز عملا قيام مقدم بر سجود است.
در سوره مزمل: مىگويد: 1 اى جامه به خود پيچيده! 2 شب را، جز كمى، بپاخيز! 3 نيمى از شب را، يا كمى از آن كم كن، 4 يا بر نصف آن بيفزا، و قرآن را با دقّت و تأمّل بخوان؛
5 چرا كه ما بزودى سخنى سنگين به تو القا خواهيم كرد! 6 مسلّماً نماز و عبادت شبانه پابرجاتر و با استقامتتر است!. و آيات فراوان ديگر در اين مورد.
4- دورى از آتش جهنم را مىخواهند.
وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً (65) إِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً (66) فرقان: 65 و كسانى كه مىگويند: «پروردگارا! عذاب جهنم را از ما برطرف گردان، كه عذابش سخت و پر دوام است! 66 مسلّماً آن (جهنم)، بد جايگاه و بد محلّ اقامتى است!».
يعنى براى روزهاى سخت قيامت، رو به درگاه خدا آورده و دعا كرده از خدا مىخواهند در آن روز سخت، عذاب خود را از آنها كنار زند و دور نمايد.
چهارمين صفت ويژه آنان خوف و ترس از مجازات و كيفر الهى است: آنها كسانى هستند كه پيوسته مىگويند پروردگارا عذاب جهنم را از ما بر طرف گردان كه عذابش سخت و شديد و پر دوام است. چرا كه جهنم بد جايگاه و بد محل اقامتى است.
با اينكه آنها شبها به ياد خدا هستند و به عبادتش مشغول، و روزها در مسير انجام وظيفه گام برمىدارند باز هم قلوبشان مملو از ترس مسئوليتها است، همان ترسى كه عامل نيرومندى براى حركت به سوى انجام وظيفه بيشتر و بهتر است،
همان ترسى كه به سان يك پليس نيرومند از درون، انسان را كنترل مىكند، و بى آنكه مامور و مراقبى داشته باشد وظائف خود را به نحو احسن انجام مىدهد و در عين حال خود را در پيشگاه خدا مقصر مىشمرد.
واژه غرام در اصل به معنى مصيبت و ناراحتى شديدى است كه دست از سر انسان برندارد، و اگر به شخص طلبكار غريم گفته مىشود به خاطر آن است كه دائما براى گرفتن حق خويش ملازم انسان است، به عشق و علاقه سوزانى كه انسان را با اصرار به دنبال كار يا چيزى مىفرستد نيز غرام گفته مىشود اطلاق اين واژه بر جهنم به خاطر آن است كه عذابش شديد، پىگير و پر دوام است.
تفاوت مستقر و مقام شايد از اين نظر بوده باشد كه دوزخ براى كافران جايگاه
هميشگى (مقام) است، و براى مؤمنان مدتى قرارگاه (مستقر) مىباشد، و به اين ترتيب به هر دو گروهى كه وارد دوزخ مىشوند اشاره شده است.
روشن است كه دوزخ بد قرارگاه و محل اقامتى است، آتش سوزان كجا و قرار گرفتن در آن كجا؟ شعلههاى كشنده كجا و اقامت و آسايش كجا؟ اين احتمال نيز وجود دارد كه مستقر و مقام هر دو به يك معنا باشد و تاكيدى است بر دوام مجازات دوزخ، درست در مقابل بهشت كه درباره آن ذيل همين آيات مىخوانيم خالِدِينَ فِيها حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً: مؤمنان جاودانه در غرفههاى بهشتى مىمانند چه جايگاه خوب و چه محل اقامت نيكوئى است) (فرقان- 76).
5- در زندگى حتى در احسان وانفاق اعتدال را حفظ مىكنند.
وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً (67) فرقان: 67 و كسانى كه هرگاه انفاق كنند، نه اسراف مىنمايند و نه سختگيرى؛ بلكه در ميان اين دو، حدّ اعتدالى دارند.
كسانى كه در تمام امورات زندگى، اعتدال و ميانه روى را، سرمشق خود قرار دهند و هيچوقت، افراط و تفريط نمىكنند حتى در كارهاى خير و خدا پسندانه (اندازه نگهدار اندازه نيكوست).
پنجمين صفت ممتاز عباد الرحمن كه اعتدال و دورى از هر گونه افراط و تفريط در كارها مخصوصا در مساله انفاق است اشاره كرده مىفرمايد: آنها كسانى هستند كه به هنگام انفاق نه اسراف مىكنند و نه سختگيرى، بلكه در ميان اين دو حد اعتدالى را رعايت مىكنند
جالب توجه اينكه اصل انفاق كردن را مسلم مىگيرد بطورى كه نياز به ذكر نداشته باشد چرا كه انفاق يكى از وظائف حتمى هر انسانى است، لذا سخن را روى كيفيت انفاق آنان مىبرد و مىگويد: انفاقى عادلانه و دور از هر گونه اسراف و
سختگيرى دارند، نه آن چنان بذل و بخششى كنند كه زن و فرزندشان گرسنه بمانند، و نه آن چنان سختگير باشند كه ديگران از مواهب آنها بهره نگيرند.(1)
در يكى از روايات اسلامى تشبيه جالبى براى اسراف و اقتار و حد اعتدال شده است و آن اينكه هنگامى كه امام صادق (عليهالسلام) اين آيه را تلاوت فرمود مشتى سنگريزه از زمين برداشت و محكم در دست گرفت، و فرمود: اين همان اقتار و سختگيرى است، سپس مشت ديگرى برداشت و چنان دست خود را گشود كه همه آن به روى زمين ريخت و فرمود: اين اسراف است، بار سوم مشت ديگرى برداشت و كمى دست خود را گشود به گونهاى كه مقدارى فرو ريخت و مقدارى در دستش بازماند، و فرمود: اين همان قوام است.
واژه قوام (بر وزن عوام) در لغت به معنى عدالت و استقامت و حد وسط ميان دو چيز است و قوام (بر وزن كتاب) به معنى چيزى است كه مايه قيام و استقرار بوده باشد.
و با توجه به آنچه امروز ثابت شده كه منابع روى زمين با توجه به جمعيت انسانها آن قدر زياد نيست كه بتوان اسراف كارى كرد، و هر اسراف كارى سبب محروميت انسانهاى بى گناهى خواهد بود، بعلاوه روح اسراف معمولا توأم با خودخواهى و خودپسندى و بيگانگى از خلق خدا است.
در عين حال بخل و سختگيرى و خسيس بودن نيز به همين اندازه زشت و ناپسند و نكوهيده است، اصولا از نظر بينش توحيدى مالك اصلى خدا است و ما همه امانتدار او هستيم و هر گونه تصرفى بدون اجازه و رضايت او زشت و ناپسند است و مىدانيم او نه اجازه اسراف مىدهد و نه اجازه بخل و تنگ چشمى.
1) در سخنرانى ج 1 مجلس 58 اعتدال و اسراف و تبذير را تشريح و توضيح دادهام.
وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فرقان: 68 و كسانى كه معبود ديگرى را با
خداوند نمىخوانند؛
آنان كه جز خدا كسى را نمىشناسند و فقط به خدا پناه مىبرند و حل مشكلات حود را، از او مىخواهند، اوست كه به حضرت موسى عليه السلام فرمود: يا موسى مادام كه قدرت من از دستم نرفته، حل مشكلاتت را، از كسى نخواه (منم حلال مشكلات و برطرف كننده گرفتارىها).
ششمين ويژگى عباد الرحمن كه در آيات مورد بحث آمده توحيد خالص است كه آنها را از هر گونه شرك و دوگانه و يا چند گانه پرستى دور مىسازد، مىفرمايد:
آنها كسانى هستند كه معبود ديگرى را با خداوند نمىخوانند (و الذين لا يدعون مع الله الها آخر).
نور توحيد سراسر قلب آنها و زندگى فردى و اجتماعيشان را روشن ساخته و تيرگى و ظلمت شرك از آسمان فكر و روح آنها به كلى كنار و رخت بر بسته است.
7- كسى را به ناحق نمىكشند.
وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِ و انسانى را كه خداوند خونش را حرام شمرده، جز بحق نمىكشند؛
آنها ابدا به ريختن خون ناحق اقدام نمىكنند و قاتل نمىشوند چون خداوند فرموده است. به همين جهت، بر بنى اسرائيل مقرّر داشتيم كه هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته؛ و هر كس، انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است. و رسولان ما، دلايل روشن براى بنى اسرائيل آوردند، اما بسيارى از آنها، پس از آن در روى زمين، تعدّى و اسراف كردند. مائده: 32.
پس بندگان خدا هيچوقت مرتكب قتل نمىشوند.
هفتمين صفت، پاكى آنها از آلودگى به خون بيگناهان است: آنها هرگز انسانى را كه خداوند خونش را حرام شمرده، جز به حق، به قتل نمىرسانند.
از آيه فوق به خوبى استفاده مىشود كه تمام نفوس انسانى در اصل محترمند و ريختن خون آنها ممنوع است، مگر عواملى پيش آيد كه اين احترام ذاتى را تحت الشعاع قرار دهد و مجوز ريختن خون گردد.
8- زنا نمىكنند.
وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتاباً فرقان: 68 و زنا نمىكنند؛ و هر كس چنين كند، مجازات سختى خواهد ديد! 69 عذاب او در قيامت مضاعف مىگردد، و هميشه با خوارى در آن خواهد ماند! 70 مگر كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند، كه خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل مىكند؛ و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است! 71.
بندگان خدا زنا نمىكنند چون زنا از گناهان كبيره ايست، اگر توبه نكند، عذاب شد در پى دارد در اين مورد آيات مكرر، نازل شده است.
هشتمين وصف آنها اين است كه: دامان عفتشان هرگز آلوده نمىشود و زنا نمىكنند (وَ لا يَزْنُونَ).
آنها بر سر دو راهى كفر و ايمان، ايمان را انتخاب مىكنند، و بر سر دو راهى امنيت و ناامنى جانها، امنيت را، و بر سر دو راهى پاكى و آلودگى، پاكى را، آنها محيطى خالى از هر گونه شرك و ناامنى و بىعفتى و ناپاكى با تلاش و كوشش خود فراهم مىسازند.
و در پايان اين آيه براى تاكيد هر چه بيشتر اضافه مىكند: و هر كس يكى از اين
امور را انجام دهد عقوبت و مجازاتش را خواهد ديد (وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً اثم و اثام در اصل به معنى اعمالى است كه انسان را از رسيدن به ثواب دور مىسازد، سپس به هر گونه گناه اطلاق شده است، ولى در اينجا به معنى جزاى گناه است.
بعضى نيز گفتهاند كه اثم به معنى گناه و اثام به معنى كيفر گناه است.
قابل توجه اينكه در آيه فوق، نخست از مساله شرك، سپس قتل نفس، و بعد از آن زنا سخن به ميان آمده، از بعضى از روايات استفاده مىشود كه اين سه گناه از نظر ترتيب اهميت به همين صورت كه در آيه آمدهاند مىباشد.
ابن مسعود از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) چنين نقل مىكند عرض كردم:
أىّ الذنب اعظم؟ قال ان تجعل للّه ندّاً و هو خَلَقَكَ، قال قلت ثم أىّ؟ قال ان تقتل ولدك مخافة أن يطعم معك، قال قلت: ثم اىّ؟ قال ان تزانى حليلة جارك، فانزل الله تصديقها وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ- الى آخر الايه: كدام گناه از همه گناهان بزرگتر است؟
فرمود: اين كه براى خدا شبيهى قرار دهى در حالى كه او تو را آفريد، عرض كردم بعد از آن كدام گناه؟ فرمود: اينكه فرزند خود را از ترس اينكه مبادا با تو هم غذا شود به قتل برسانى!، باز عرض كردم بعد از آن كدام گناه؟ فرمود: اينكه به همسر همسايهات خيانت كنى در اين هنگام خداوند تصديق سخن پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را در اين آيه نازل كرد: وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ ....
گرچه در اين حديث سخن از نوع خاصى از قتل و زنا به ميان آمده، ولى با توجه به اطلاق مفهوم آيه، اين حكم درباره همه انواع آن مىباشد و مورد روايت مصداق واضحترى از آن است.
از آنجا كه اين سه گناه نهايت اهميت را دارد باز در آيه بعد روى آن تكيه كرده مىگويد: كسانى كه مرتكب اين امور شوند عذاب آنها در قيامت مضاعف مىگردد، و با خوارى، جاودانه در عذاب خواهد ماند (يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً).
اين احتمال وجود دارد كه خلود در آيه فوق در مورد كسانى است كه هر سه گناه
را با هم مرتكب شوند، هم شرك، هم قتل نفس و هم زنا را.
قابل توجه اينكه در اينجا علاوه بر مساله مجازات معمولى، كيفر ديگرى كه همان تحقير و مهانت است و جنبه روانى دارد نيز ذكر شده است كه خود مىتواند تفسيرى بر مساله مضاعف بودن عذاب بوده باشد، چرا كه آنها هم عذاب جسمى دارند و هم روحى.
ولى از آنجا كه قرآن مجيد هيچگاه راه بازگشت را به روى مجرمان نمىبندد و گنهكاران را تشويق و دعوت به توبه مىكند، در آيه بعد چنين مىگويد: مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد كه خداوند گناهانشان را مىبخشد و سيئات اعمال آنها را تبديل به حسنات مىكند، و خداوند آمرزنده و مهربان است (إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً).
مساله مهم در مورد اين آيه اين است كه چگونه خداوند سيئات آنها را تبديل به حسنات مىكند؟
تبديل سيئات به حسنات
خداوند به لطف و كرمش و فضل و انعامش بعد از توبه كردن، سيئات اعمال او را محو مىكند، و به جاى آن حسنات مىنشاند، چنانكه در روايتى از ابو ذر از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) مىخوانيم: روز قيامت كه مىشود بعضى از افراد را حاضر مىكنند خداوند دستور مىدهد گناهان صغيره او را به او عرضه كنيد و كبيرهها را بپوشانيد، به او گفته مىشود تو در فلان روز فلان گناه صغيره را انجام دادى، و او به آن اعتراف مىكند، ولى قلبش از كبائر ترسان و لرزان است.
در اينجا هر گاه خدا بخواهد به او لطفى كند دستور مىدهد بجاى هر سيئه حسنهاى به او بدهيد، عرض مىكند پروردگارا! من گناهان مهمى داشتم كه آنها را در اينجا نمىبينم.
ابو ذر مىگويد: در اين هنگام پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) تبسم كرد كه دندانهايش آشكار
گشت سپس اين آيه را تلاوت فرمود: فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ.
آيه بعد در حقيقت چگونگى توبه صحيح را تشريح كرده و مىگويد: كسى كه توبه كند و عمل صالح انجام دهد، به سوى خدا بازگشت مىكند (و پاداش خود را از او مىگيرد) (وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتاباً).
يعنى توبه و ترك گناه بايد تنها به خاطر زشتى گناه نباشد بلكه علاوه بر آن
انگيزهاش خلوص نيت و بازگشت به سوى پروردگار باشد.
9- بناحق شهادت نمىدهند و ازكارهاى زشت مؤدبانه رد مىشوند.
وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً (72) فرقان: 72 و كسانى كه شهادت به باطل نمىدهند (و در مجالس باطل شركت نمىكنند)؛ و هنگامى كه با لغو و بيهودگى برخورد كنند، بزرگوارانه از آن مىگذرند.
آنان شهادت ناحق نمىدهند و حق كسى را ضايع نمىكنند و باشهادت باطل، كسى را بيچاره نمىنمايند.
نهمين صفت، وقتى درجائى و يا مجلسى، با لهو و لعب و گفتارها و كردارهاى زشت، مواجه و روبرو مىشوند با بى اعتنائى و موقرانه، عبور مىكنند با اين كارشان هم تبليغ عملى مىكنند و هم سنگينى و وقار خودرا، حفظ مىنمايند.
و در پايان اين آيه براى تاكيد هر چه بيشتر اضافه مىكند: و هر كس يكى از اين امور را انجام دهد عقوبت و مجازاتش را خواهد ديد (وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً
اثم و اثام در اصل به معنى اعمالى است كه انسان را از رسيدن به ثواب دور مىسازد، سپس به هر گونه گناه اطلاق شده است، ولى در اينجا به معنى جزاى گناه است.
10- به آيات خداوند كر و كور گوش نمىكنند بلكه محققانه برخورد نمىكنند
وَ الَّذِينَ إِذا ذُكِّرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْها صُمًّا وَ عُمْياناً فرقان: 73 و كسانى كه هرگاه آيات پروردگارشان به آنان گوشزد شود، كر و كور روى آن نمى افتند.
آنان وقتى كه به آيات و نشانههاى خدا، تذكر داده شدند، كر و كورانه، به آن گرايش پيدا نمىكنند، بلكه خود با پژوهش و تحقيق و با بررسى علمى، در باره آن، آن را مىپذيرند.
دهمين توصيف اين گروه از بندگان خاص خدا، داشتن چشم بينا، و گوش شنوا به هنگام برخورد با آيات پروردگار است، مىفرمايد: آنها كسانى هستند كه هر گاه آيات پروردگارشان به آنها ياد آورى شود كر و كور روى آن نمىافتند!
اگر درست بينديشيم زيان اين گروه كه چشم و گوش بسته به گمان خود دنبال آيات الهى مىروند كمتر از زيان دشمنانى كه آگاهانه ضربه بر پايه آئين حق مىزنند نيست بلكه گاه به مراتب بيشتر است.
اصولا درك آگاهانه از مذهب سرچشمه اصلى مقاومت و پايدارى و ايستادگى است، چرا كه چشم و گوش بستگان را به آسانى مىتوان فريب داد، و با تحريف مذهب از مسير اصلى منحرف ساخت، و آنها را به وادى كفر و بى ايمانى و ضلالت كشاند.
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام) مىخوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه از محضرش سؤال كردند فرمود: مستبصرين ليسوا بشكّاك: منظور اين است كه آنها از روى آگاهى گام برمىدارند نه از روى شك و ترديد!.
11- ازخداوند زن و بچه صالح، درخواست مىكنند.
وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا وَ يُلَقَّوْنَ فِيها تَحِيَّةً وَ سَلاماً خالِدِينَ فِيها حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً. فرقان: 74 و كسانى كه مىگويند: «پروردگارا! از همسران و فرزندانمان مايه روشنى چشم ما قرارده، و ما را براى پرهيزگاران پيشوا گردان!» 75 (آرى،) آنها هستند كه درجات عالى بهشت در برابر شكيباييشان به آنان پاداش داده
مىشود؛ و در آن، با تحيّت و سلام روبهرو مىشوند. 76 در حالى كه جاودانه در آن خواهند ماند؛ چه قرارگاه و محلّ اقامت خوبى!
يازدهمين ويژگى اين مؤمنان راستين آن است كه توجه خاصى به تربيت فرزند و خانواده خويش دارند و براى خود در برابر آنها مسئوليت فوقالعادهاى قائلند آنها پيوسته از درگاه خدا مىخواهند و مىگويند پروردگارا از همسران و فرزندان ما كسانى قرار ده كه مايه روشنى چشم ما گردد!
قُرَّةَ أَعْيُنٍ معادل نور چشم است كه در فارسى مىگوئيم، كنايه از كسى كه مايه سرور و خوشحالى است
مساله تربيت فرزند و راهنمائى همسر، و وظيفه پدران و مادران در برابر كودكان خود از مهمترين مسائلى است كه قرآن روى آن تكيه كرده است.(1)
و بالاخره دوازدهمين وصف برجسته اين بندگان خالص خدا كه از يك نظر مهمترين اين اوصاف است اينكه آنها هرگز به اين قانع نيستند كه خود راه حق را بپيمايند بلكه همتشان آنچنان والا است كه مىخواهند امام و پيشواى جمعيت مؤمنان باشند و ديگران را نيز به اين راه دعوت كنند.
كسانى هستند كه مىگويند: پروردگارا ما را امام و پيشواى پرهيزگاران قرار ده (وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً).
حتما فراموش نكردهايم كه اين آيات صفات همه مؤمنان را بيان نمىكند بلكه اوصاف گروه ممتاز مؤمنان را كه در صف مقدم قرار دارند تحت عنوان عباد الرحمان شرح مىدهد، آرى آنها بندگان خاص رحمانند، و همانگونه كه رحمت عام خدا همگان را فرا مىگيرد، رحمت اين بندگان خدا نيز از جهاتى عام است، علم و فكر
1) مؤلف در اين باره كتابى بنام( والدين دو فرشته جهان آفرينش) تأليف كه تمام ابعاد تكاليف والدين در برابر اولاد و اولاد در مقابل والدين از نظر آيات و روايات بر رسى و گرد آورى نموده و در اختيار عزيزان قرار داده ام.
و بيان و قلم و مال و قدرتشان پيوسته در مسير هدايت خلق خدا كار مىكند.
آنها الگوها و اسوههاى جامعه انسانى هستند.
آنها به چراغهاى راهنمائى در درياها و صحراها مىمانند كه گم گشتگان را به سوى خود مىخوانند و از فرو غلتيدن در گرداب، و افتادن در پرتگاهها رهائى مىبخشند.
در روايات متعددى مىخوانيم كه اين آيه درباره على (عليهالسلام) و ائمه اهلبيت (عليهمالسلام) وارد شده، و يا در روايت ديگرى از امام صادق (عليهالسلام) مىخوانيم كه: منظور از اين آيه مائيم.
بدون ترديد ائمه اهلبيت (عليهمالسلام) از روشنترين مصداقهاى آيه مىباشند.
بعد از تكميل اين اوصاف دوازدهگانه اشاره به اين بندگان خاص خدا با تمام اين ويژگيها كرده و در يك جمع بندى كوتاه پاداش الهى آنان را چنين بيان مىكند: آنها كسانى هستند كه درجات عالى بهشت در برابر صبر و استقامتشان به آنها پاداش داده مىشود (أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا).
البته تمام اين اوصاف، بدون صبر و استقامت، امكان پذير نيست.
امير مؤمنان على (عليهالسلام) مىفرمايد: و الصبر من الايمان كالرأس من الجسد: صبر و استقامت نسبت به ايمان همچون سر است نسبت به تن كه بقاى تن با بقاى سر است چرا كه مقام فرماندهى تمام اعضاء در مغز انسان قرار دارد.(1)
گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص253
ابر اين صبر در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه شكيبائى و استقامت در برابر مشكلات راه اطاعت پروردگار و جهاد و مبارزه با هوسهاى سركش و ايستادگى در مقابل عوامل گناه همه در آن جمع است و اگر در بعضى از اخبار تنها به فقر و محروميت مالى تفسير شده مسلما از قبيل بيان مصداق است.
سپس اضافه مىكند: در آن غرفههاى بهشتى با تحيت و سلام روبرو مىشوند
(وَ يُلَقَّوْنَ فِيها تَحِيَّةً وَ سَلاماً).
بهشتيان به يكديگر تحيت و سلام مىگويند و فرشتگان به آنها، و از همه بالاتر
1) امينى گلستانى، محمد، گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى، 2جلد، سپهر آذين - قم - ايران، چاپ: 1، 1393 ه.ش.
خداوند به آنها سلام و تحيت مىگويد.
در سوره يس مىخوانيم: سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ: براى آنها سلامى است از سوى پروردگار رحيم و در آيه 23 و 24 سوره يونس مىخوانيم: وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَيْكُمْ: فرشتگان از هر درى بر آنها وارد مىشوند و به آنها مىگويند سلام بر شما.
سپس براى تاكيد بيشتر مىفرمايد: جاودانه در آن خواهند ماند، چه قرارگاه خوب و چه محل اقامت زيبائى؟ (خالِدِينَ فِيها حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً).
در باره هركدام از آيات مباركات وصفات فوق گفتنىها و مطالب زيادى است كه
به برخى از آنها اشاره شد.
حسن خلق و خوش اخلاقى، از صفات برجسته و مدح شده انسانى است كه براى به اجراء در آوردن و ثمرات مثبت آن، آيات وروايات فراوان داريم كه اگر كسى آن را شيمه و خاصيت خود قرار دهد، در دنيا و آخرت، برنده خواهد بود.
زيرا نتايج خوب و پسنديده خوش اخلاقى، قابل انكار نيست، انبياء و اوصياء آنها كه براى هدايت بشر به سوى خداشناسى و كمال، آمدهاند، همگى بدون استثناء، از اين صفت خدا پسند، برخوردار بودند، خاصه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم كه از اين جهت، خود را به جائى رسانيد، خداى جهان، اخلاق او را بزرگ شمرده است و قابل تقدير.
وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ قلم: 4 و تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى!
قال صلى الله عليه و آله و سلم حسن البشر يذهب بالسّخيمة. قيافه شاد (وبرخورد خوب،) كينه را از بين مىبرد.
أتى رجل فقال يارسول الله أوصنى، كان فيما أوصاه أن قال ألق أخاك بوجه منبسط. يابنى عبدالمطلب انكم لن تسعوالناس بأموالكم فألقوهم بطلاقةالوجه و حسن البشر. مردى پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت مرا وصيتى (و موعظهاى) بفرما؟ از جمله توصيهها فرمود: برادرت را باروى گشاده، ملاقات نما، اى فرزندان عبدالمطلب شما با مالتان نمىتوانيد افت و خيز نمائيد پس با آنها با روى گشاده و خوشروئى، ملاقات كنيد.
قال عليه السلام ياكميل أحسن خلقك و أبسط جليتك و لاتنهرنّ خادمك. اميرمؤمنان: عليه السلام فرمود: اى كميل اخلاقت را خوب كن و قيافه ات را شاد نما و خادمت را تشر نزن (و با او بد رفتارى نكن).
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بُ عثت لُاتمّم مكارم الاخلاق من برانگيخته شدم تا گرامىترين خوها را به پايان برم.
نمونهاى از اخلاق پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم)
پيروزى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هر چند با تاييد و امداد الهى بود، ولى عوامل زيادى از نظر ظاهر داشت كه يكى از مهمترين آنها جاذبه اخلاقى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود.
آنچنان صفات عالى انسانى و مكارم اخلاق در او جمع بود كه دشمنان سرسخت را تحت تاثير قرار مىداد، و به تسليم وادار مىكرد، و دوستان را سخت مجذوب مىساخت.
بلكه اگر اين را معجزه اخلاقى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بناميم اغراق نگفتهايم، چنانكه نمونهاى از اين معجزه اخلاقى در فتح مكه نمايان گشت: هنگامى كه مشركان خونخوار و جنايت پيشه كه ساليان دراز هر چه در توان داشتند بر ضد اسلام و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به كار گرفتند، در چنگال مسلمين گرفتار شدند، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) بر خلاف تمام محاسبات دوستان و دشمنان فرمان عفو عمومى آنها را
صادر كرد، و تمام جنايات آنها را به دست فراموشى سپرد، و همين سبب شد كه به مصداق يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً فوج فوج مسلمان شوند.
در باره حسن خلق پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و عفو و گذشت و عطوفت و مهربانى و ايثار و فداكارى و تقواى آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم داستانهاى زيادى در كتب تفسير و تواريخ آمده است كه بيان همه آنها ما را از بحث خارج مىكند، ولى همين قدر بايد بگوئيم: كه در حديثى از حسين بن على (عليهماالسلام) آمده است كه مىگويد: از پدرم امير مؤمنان على (عليه السلام) در باره ويژگيهاى زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و اخلاق او سؤال كردم، و پدرم مشروحا به من پاسخ فرمود، در بخشى از اين حديث آمده است: رفتار پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) با همنشينانش چنين بود كه دائما خوشرو و خندان و سهل الخلق و ملايم بود، هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بدزبان و عيبجو و مديحهگر نبود، هيچكس از او مايوس نمىشد، و هر كس به در خانه او مىآمد نوميد بازنمىگشت:
سه چيز را از خود رها كرده بود: مجادله در سخن، پرگوئى، و دخالت در كارى كه به او مربوط نبود، و سه چيز را در مورد مردم رها كرده بود: كسى را مذمت نمىكرد، و سرزنش نمىفرمود، و از لغزشها و عيوب پنهانى مردم جستجو نمىكرد.
هرگز سخن نمىگفت مگر در مورد امورى كه ثواب الهى را اميد داشت،
در موقع سخن گفتن به قدرى نافذ الكلمه بود كه همه سكوت اختيار مىكردند و تكان نمىخوردند، و به هنگامى كه ساكت مىشد آنها به سخن درمىآمدند، اما نزد او هرگز نزاع و مجادله نمىكردند ... هرگاه فرد غريب و ناآگاهى با خشونت سخن مىگفت و درخواستى مىكرد تحمل مىنمود، و به يارانش مىفرمود: هرگاه كسى را ديديد كه حاجتى دارد به او عطا كنيد، و هرگز كلام كسى را قطع نمىكرد تا سخنش پايان گيرد.
آرى اگر اين اخلاق كريمه و اين ملكات فاضله نبود آن ملت عقب مانده جاهلى و آن جمع خشن انعطاف ناپذير در آغوش اسلام قرار نمىگرفتند، و به مصداق لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ همه از اطرافت پراكنده مىشدند.
و چه خوب است كه اين اخلاق اسلامى امروز زنده شود و در هر مسلمانى پرتوى از خلق و خوى پيامبر «صلى الله عليه و آله و سلم» باشد.
روايات اسلامى نيز در اين زمينه چه در باره شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و چه در باره وظيفه همه مسلمين فراوان است كه در اينجا به چند روايت اشاره مىكنيم:
1- در حديثى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: (انما بعثت لُاتَمِّمَ مكارم الاخلاق: من براى اين مبعوث شدهام كه فضائل اخلاقى را تكميل كنم.
به اين ترتيب يكى از اهداف اصلى بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همين تكميل اخلاق فضيله است.
2- در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است: انما المؤمن ليدرك بحسن خلقه درجة قائم الليل و صائم النهار): مؤمن با حسن خلق خود به درجه كسى مىرسد كه شبها به عبادت مىايستد، و روزها روزهدار است.
و چندين روايت مشابه در لئالى الاخبار:(1)
3- و باز از همان حضرت آمده است كه فرمود: ما من شىء اثقل فى الميزان من خلق حسن: چيزى در ميزان عمل در روز قيامت سنگينتر از خلق خوب نيست.
4- و نيز از آن حضرت نقل شده كه فرمود: احبكم الى الله احسنكم اخلاقا الموطؤن اكنافا، الذين يألفون و يؤلفون، و ابغضكم الى الله المشّاؤن بالنميمة، المفرّقون بين الاخوان، الملتمسون للبرءاء العثرات: محبوبترين شما نزد خدا كسى است كه اخلاقش از همه بهتر باشد، همان كسانى كه در اثر اخلاق خوب قدم زنان در گردنهاى مردمند (وهمه را مجذوب خود كردهاند)، با ديگران مىجوشند (و مأنوسند)، و مردم نيز با آنها انس مىگيرند (و جوش مىخورند)، و مبغوضترين شما نزد خدا افراد سخنچينى هستند كه در ميان برادران جدائى مىافكند، و براى افراد بىگناه در جستجوى لغزشند.
1) لئالى الاخبار: ج 2 ص 168.
5- در حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: اكثر ما يدخل الناس الجنة تقوى الله و حسن الخلق: بيشترين چيزى كه مردم را وارد بهشت مىكند تقوى و حسن خلق است.
6- در حديثى از امام باقر (عليه السلام) آمده است: ان اكمل المؤمنين ايمانا احسنهم خلقا:(1)از ميان مؤمنان كسى ايمانش از همه كاملتراست كه اخلاقش بهتر باشد.
7- در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام) آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: عليكم بحسن الخلق، فان حسن الخلق فى الجنة لامحالة، و اياكم و سوء الخلق فان سوء الخلق فى النار لامحالة:(2)بر شما لازم است به سراغ حسن خلق برويد، زيرا حسن خلق سرانجام در بهشت است، و از سوء خلق بپرهيزيد كه سوء خلق سرانجام در آتش است.
از مجموع اخبار مذكور به خوبى استفاده مىشود كه حسن خلق كليد بهشت، وسيله جلب رضاى خدا، نشانه قدرت ايمان، و همطراز عبادتهاى شبانه و روزانه است، و حديث در اين زمينه بسيار فراوان است.
8- از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مىخوانيم: ما يوضع فى ميزان امرء يوم القيامة افضل من حسن الخلق وله أجر الصائم القائم و يميث الخطيئة كما تميث الشمس الجليد و يعطى أجرالمجاهدين فى سبيل اللّه!:(3)در روز قيامت چيزى برتر و بالاتر از حسن خلق در ترازوى عمل كسى نهاده نمىشود و براى اوست ثواب روزه دار شب زنده دار وخطاها را ذوب مىكند مانند ذوب كردن خورشيد يخ را و ثواب جهاد كننده در راه خدا به او اعطا مىشود!.
9- در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) آمده است: البر و حسن الخلق يعمران الديار و يزيدان فى الاعمار: نيكو كارى و حسن خلق، خانهها را آباد، و
عمرها را زياد مىكند.(1)
10- عنوان صحيفة المؤمن حسن الخلق(2)عنوان نامه عمل مؤمن اخلاق خوب است.
11- انّه نصف الدّين و أفضل ما أعطى لمرء(3)در خبر ديگر فرمود: حسن خلق نصف دين است و بهترين چيز است براى مرد عطا شده است.
12- امام صادق عليه السلام به مردى به نام بحر فرمود: يا بحر حسن الخلق يسرّ اى بحر حسن خلق آدمى را خوشحال مىكند سپس فرمود: من برايت حديثى گويم كه دست هيچكدام از اهل مدينه نيست؟ گفتم: بلى فرمود: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد نشسته بود كنيزى آمد گوشه لباس حضرت را گرفت، حضرت برايش بلند شد كنيز حرفى نزد و حضرت هم چيزى نگفت، اين كار را سه مرتبه تكرار كرد و در چهارم باز پاشد و زن پشت سر حضرت بود و چيزى از گوشه لباس حضرت برداشت و رفت.
مردم به او گفتند: خدا با تو كارى كند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را معطل كردى و سه مرتبه حرفى نزدى و او هم بتو چيزى نگفت آخر اين چه كارى بود كردى؟ گفت: ما مريضى داريم، مرا فرستادند تكهاى از لباس حضرت ببرم براى شفاى آن مريض، هربار كه خواستم تكه بردارم ديدم مرا مىبيند و حيا كردم و خوش نداشتم از خودش هم بخواهم و ترك كردم.(4)
مىبينيم پيامبر با آن عظمتش براى كنيزى در جلوى چشم مردم چهار مرتبه مىايستد و مىنشيند نه عصبانى مىشود و نه ناراحت مىگردد.
امام سجّاد عليه السلام فرمود: (درر زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم) اسيرى را دادند اميرمؤمنان عليه السلام گردنش را بزند، جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد، پروردگارت سلام
مىرساند و مىگويد اورا نكش او خوش اخلاق و سخاوتمند است در ميان قومش، فرمود: يا على بايست، اين فرستاده خدايم است به من خبر مىدهد او حسن خلق و سخى در ميان قومش است.
آن مشرك در زير شمشير پرسيد، فرستاده خدايت خبر مىدهد؟ فرمود بلى، گفت: به خدا من درهمى را مالك نشدم كه برادرم به او نياز داشته باشد و در جنگى پشت به دشمن نكرده ام من شهادت مىدهم به وحدانيت خدا و رسالت تو، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اين هم حسن خلق و سخاوتش اورا به بهشت كشاند.(1)
براى دانستن اهميت خوش اخلاقى و زشتى بد خلقى به اين ماجرى، دقت نمائيد.
سعد بن معاذ انصاري
كنيه سعد بن معاذ، ابوعمرو بود و پدرش معاذ و مادرش كبشه نام داشتند. سعد حدود 32 سال قبل از هجرت، در طايفه «بني عبد الاشهل» از قبيله اوس در شهر مدينه در خانواده اي بزرگ به دنيا آمد. پدرش قبل از اسلام از دنيا رفت ولي مادرش تا زمان نبوت پيامبر اسلام زنده ماند و مسلمان شد.
او داراي سه خواهر و پنج برادر به نامهاي عمرو، اوس، زيد و حارث بود.
برادران وي در جنگهاي اسلامي در سپاه پيامبر حضور داشتند و يكي از آنها، اوس بن معاذ، در حادثه بئر معونه به شهادت رسيد.
سعد مردي مدبر و شجاع و شخصيتي بانفوذ در ميان قبيله خود بود. از اين رو در همان دوران جواني به مقام رياست قبيله اوس برگزيده شد. سعد بن معاذ با هند، دختر سماك، ازدواج كرد و صاحب دو پسر به نامهاي عمرو و عبدالله شد.
1) لئالى الاخبار: ج 2 ص 170.
مسلمان شدن سعد بن معاذ
پس ازپيمان اول عقبه و ماموريت مصعب بن عمير به مدينه، اسعد بن زراره همراه مصعب بن عمير به قبيلهي بني عبدالاشهل و بني ظفر (دو قبيله مهم مدينه) رفتند تا سعد بن معاذ انصاري (پسرخاله اسعد بن زراره) و اسيد بن حضير را كه از اشراف اين دو قبيله بودند به اسلام دعوت كنند.
سعد بن معاذ كه از آمدنشان آگاه شد، به اسيد بن حضير گفت: «مي داني كه اسعد بن زراره پسر خاله من است و نمي توانم با او دشمني كنم. اين دو براي گمراه كردن افراد سست قبايل ما آمده اند. تو خود نزد آنان برو و آنها را از نزديك شدن به خانههاي ما باز دار!»
اسيد سلاح خود را برداشت و همين كه به آنان رسيد به دشنام و ناسزا پرداخت.
مصعب به او گفت: «بنشين تا با تو سخن بگويم. اگر دعوتم را پسنديدي بپذير و اگر ناخوشايند داشتي در بازداشتن ما كوتاهي نكن.»
اسيد گفت: «چه با انصاف سخن گفتي.»
و نشست. مصعب بن عمير آياتي از قرآن براي او خواند.
اسيد منقلب شد و پرسيد: «براي مسلمان شدن چه بايد انجام داد؟»
آنگاه با راهنمايي مصعب برخاست و غسل كرد و جامه هايش را پاكيزه كرد و شهادت (اشهَدُ انَّ لا الهَ الا الله و اشهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسُول الله) به زبان راند و دو ركعت نماز خواند.
سپس به آنها گفت: «اگر سعد بن معاذ مسلمان شود، ديگر كسي از قبيله بني عبدالاشهل نا مسلمان نخواهد ماند. اكنون او را نزد شما مي فرستم.»
سعد بن معاذ هم به همين ترتيب، با شنيدن آياتي از قرآن مسلمان شد. آن گاه همراه اسيد نزد قبيله خويش بازگشت و به آنان گفت: «اي بني عبدالاشهل! مرا در ميان خود چگونه مي دانيد؟»
گفتند: «تو سرور مايي و از همه ما باتدبيرتر و نيكو سرشت تر هستي.»
گفت: «حال كه چنين است سخن گفتن با مردان و زنان شما بر من حرام است تا به خدا و رسول او ايمان آوريد.»
چنين روايت شده است كه آن شب حتي يك نفر از مردان و زنان قبيله بني عبدالاشهل نامسلمان باقي نماند و همگي مسلمان شدند.(1)
مسلمان شدن سعد تاثير شگرفي در گسترش آيين پيامبر در مدينه داشت؛ به گونه اي كه با تدبير وي در يك روز تمامي مردم بني الاشهل مسلمان شدند. او از آن هنگام تا زمان شهادت در راه گسترش و ترويج اسلام لحظهاي از پا ننشست، ترديدي به دل راه نداد و در تمامي صحنهها حضور يافت.
در هنگام مراسم عقد اخوت اسلامي، پيامبر اكرم بين او و سعد بن ابي وقاص، پيمان برادري بست. در غزوه بواط در سال دوم هجرت، حكومت مدينه از سوي پيغمبر به وي سپرده شد. در جنگ بدر به همراه برادرش، عمرو، و فرزند برادرش، حارث بن اوس، حضور يافت و در آن نبرد، فرماندهي گروه محافظان پيامبر را بر عهده داشت. در جنگ بدر هنگامي كه پيامبر اسلام درباره آمادگي مسلمانان براي نبرد نظر خواهي و مشورت نمود، سعد انصاري چنين اعلام نظر كرد: «اي رسول خدا! ما به تو ايمان آوردهايم و آماده فرمانيم. جان و مال انصار در اختيار تو است ...
اگر فرمان دهي كه خود را به دريا زنيم، ميزنيم.»
پس از نبرد بدر، در جنگ احد، غزوه بني قينقاع، سريه قتل كعب بن الاشرف، غزوه بني نضير شركت كرد. آخرين صحنه رزم وي، ميدان جنگ خندق در يوم الاحزاب بود كه بازويش آسيب ديد و به مقام جانبازي نايل آمد.
مورخان نوشته اند كه در جنگ خندق تيري نيز به رگ اكحل (رگ حياتي) سعد اصابت كرد و او از شدت خونريزي بيحال شد و بر زمين افتاد. پس از پراكنده شدن
1) مراجعه شود به: مسلمانان صدر اسلام و كتابهاى حديثى و تراجم رجال.
لشگر احزاب، پيامبر خدا به فرمان خداوند، يهوديان بني قريظه را كه عهد شكسته و با مشركان مكه در جنگ احزاب همكاري كرده بودند، محاصره نمود. آنان مدتي بعد به قضاوت و حكم سعد بن معاذ تن دادند.
سعد كه در بستر بيماري بود، خود را به آنجا رساند و درباره بنيقريظه چنين داوري كرد: «مردان بالغ آنان كشته شوند، زنانشان اسير و اموالشان ميان مهاجران فقير مدينه تقسيم گردد.» حكم سعد مورد تائيد پيامبر اكرم قرار گرفت و اجرا شد.
سعد بن معاذ پس از اين داوري بر اثر جراحت همان تير، در سال پنجم هجرت در مدينه دار فاني را وداع گفت، پيامبر در مراسم غسل و كفن و تشييع جنازه وي شركت كرد و تجليل فراواني از او به عمل آورد. وي در هنگام شهادت حدود 37 سال داشت.(1)
سعد بن معاذ و فشار قبر او
اين مسلمان متعهد و تلاشگر، در جريان جنگ خندق، بر اثر تيرى كه از ناحيه دشمن به رگ اكحل او همان رگى كه هنگام رگ زدن، آن را نيشتر مىزنند رسيد از آن پس، بر اثر خونريزى روز به روز حال او رو به ضعف نهاد و بسترى گرديد.
او شهيد زنده و جانباز مومن بود، كه در مسير شهادت قرار گرفته بود پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مكرر به عيادتش مىآمد و از او تجليل و احترام مىكرد، در لحظات آخر عمر او، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در كنار بسترش مىآمد و از او پرستارى مىنمود،
و اين دعا را در حق او مىكرد: خدايا! سعد در راه تو جهاد كرد و پيامبرش را تصديق نمود، روح او را به خوبى بپذير.
صبح آن روزى كه سعد از دنيا رفت، جبرئيل بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نازل شد و عرض
1) منابع: الاستيعاب، ج 2، ص 27؛ الاصابه، ج 2، ص 27؛ اسدالغابه، ج 2، ص 273؛ الطبقات، ج 3، ص 420؛ قاموس الرجال، ص 65؛ اعيان الشيعه، ج 7، ص 230؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 13، ص 272
كرد: اى رسول خدا! چه كسى از امتهاى شما از دنيا رفته است، كه فرشتگان آسمان، روح او را به يكديگر مژده مىدهند؟
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به مسجد آمد، و از وفات سعد اطلاع يافت آن حضرت پس از نماز صبح همراه مردم به سوى خانه سعد حركت كردند، وقتى كه وارد خانه او شدند، ديدند بستگان او مشغول غسل دادن جنازه سعد هستند، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در كنارى نشست، ناگاه ديدند آن حضرت زانوهاى خود را جمع كرد، علتش را پرسيدند، فرمود: فرشتهاى فرود آمد، جا براى او نبود، به او جا دادم.
هنگامى كه او را برداشتند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شخصا جلوى تابوت را گرفته بود ... و فرمود: سوگند به كسى كه جانم در دست او است، هفتاد هزار فرشته: جنازه سعد را تشييع مىكردند طبق بعضى از روايات آمدن هفتاد هزار فرشته براى تشييع او از اين رو بود كه سعد به خواندن سوره توحيد، مداومت مىنمود
مقام سعد در درجهاى بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به او فرمود:
مژده باد به تو، خداوند پايان عمرت را با شهادت، ختم كند، و عرش خدا از مرگ تو، به لرزه در آيد، و به شفاعت تو، مسلمانان در قيامت به عدد موهاى حيوانات قبيله بنى كلب، وارد بهشت مىشوند.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شخصا جنازه سعد را حنوط كرد و آن را تا قبرستان بقيع با سر و پاى برهنه و بدون عبا حمل نمود، و شخصا داخل قبر شد و جنازه سعد را به كمك حاضران در ميان قبر نهاد و روى قبر را با سنگ و خشت و خاك پوشانيد.
وقتى كار دفن به پايان رسيد مادر سعد كنار قبر آمد و گفت: هنيئا لك الجنّة يا سعد: اى سعد! بهشت بر تو گوارا باد
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يا أم سعد لاتجرىء على ربّك فانّ سعد قد أصابته ضمّة به خدايت جرىء نباش (با جرئت حرف نزن). اى مادر سعد! چيزى را به طور جزم بر خدا حكم نكن فانّ سعدا قد أصابته ضمّه: همانا اكنون فشار قبر، سعد را گرفت.
پس از فراغ، مردم به خانههاى خود مراجعت كردند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نيز
مراجعت نمود، در اين ميان، حاضران از آن حضرت پرسيدند: اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ديديم كه شما به گونهاى با سعد رفتار كردى كه با احدى چنين نكردى، و با سر و پاى برهنه، جنازه او را حمل نمودى، و بدون عبا و رداء او را تشييع نمودى، گاهى طرف راست تابوت و گاهى طرف چپ آن را گرفتى، دستور غسل دادن جنازهاش را دادى، و نماز بر آن خواندى او را خود به خاك سپردى، در عين حال فرمودى: قبر، او را فشار مىدهد چرا؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ فرمود: نعم انّه كان فى خلقه مع اهله سوء: آرى، فشار قبر به خاطر كج خلقى سعد، با خانوادهاش بود.(1)
جريان تشييع جنازه سعدبن معاذ توسط رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به روايت شيخ طوسى قدس سره
شيخ طوسي از حضرت امام صادق عليه السلام روايت كردهاند كه به خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده و گفتند: كه سعدبن معاذ رحلت نموده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با جماعتي از اصحاب بطرف منزل سعد حركت كردند، و در حالى كه تكيه به در داده بودند امر نمودند تا سعد را غسل دهند، و غسل به پايان رسيد. و سپس سعد را حنوط نموده و كفن كرده و حمل نمودند بسوي قبرستان بقيع، در حاليكه رسول خدا بدون كفش، پاي برهنه و بدون ردا بدنبال جنازه تشييع مينمود، و گاهي طرف راست تابوت را ميگرفت و گاهي جانب چپ را تا آنكه جنازه سعد را كنار قبر پائين آوردند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خود در قبر پائين رفت و براي سعد، لَحْد معين كرد و او را در لَحْد گذارد و خشتها را يكي پهلوي ديگري ميچيد و مىفرمود: به من سنگ
1) لئالى الاخبار: ج 2 ص 173. و با تنظيم اشتهاردي از منابع حديثى ورجالى اسلامى امضاي محبّ الزهراء.
بدهيد، به من خاك مرطوب بدهيد، و با آن خاكها شكافهاى ميان خشتها را مسدود مينمود. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چون از قبر فارغ شد و خاك بر روي آن انباشت و روي قبر را تسويه نمود فرمود: «إنّي لَاعْلَمُ أَنهُ سَيَبْلي وَ يَصِلُ الْبِلي إلَيْهِ، وَلَكِن اللَهَ يُحِبُّ عَبْدًا إذَا عَمِلَ عَمَلًا أَحْكَمَهُ؛ حقاً من ميدانم كه بزودي خواهد پوسيد و كهنگي و اندراس به اين قبر خواهد رسيد، وليكن پروردگار دوست دارد كه بنده كاري را كه انجام ميدهد، در آن محكم كاري كند و مُتْقَن و استوار نمايد».
چون از تسويه قبر فارغ شده و خاك بروى آن ريختند، مادر سَعد گفت: گوارا باد بر تو اى سعد در اين بهشتى كه داخل ميشوى! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى مادر سعد! بطور جزم بر خدا حكمى نكن؛ اينك سعد را فشار قبر گرفت! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بعد از فراغ از امر سعد مراجعت كردند و مردم نيز مراجعت نمودند و عرض كردند: اى رسول خدا! ما امروز از شما امورى را مشاهده كرديم كه درباره سعد انجام دادى تا به حال درباره هيچ كس چنين نديدهايم انجام داده باشى؛ شما به دنبال جنازه سعد بدون ردا و كفش حركت كرديد. حضرت فرمود: چون ديدم كه فرشتگان آسمان بدون كفش و ردا تشييع جنازه سعد مينمايند، من هم به آنها تأسي كردم. عرض كردند: شما گاهي جانب راست سرير را ميگرفتيد و گاهي جانب چپ را؟! حضرت فرمود: دست من در دست جبرئيل بود، او از هر جا كه شروع ميكرد و ميگرفت من نيز ميگرفتم. عرض كردند: شما خود امر به غسل سعد نموديد و خود بر جنازه او نماز گزارديد و خود براي او لَحْد قرار داديد و سپس فرموديد كه فشار قبر، سعد را در بر گرفت! حضرت فرمود: آري، چون سعد با اهل منزلش به سوء اخلاق رفتار ميكرد، اين فشار قبر اثر سوء خلق اوست!.(1)
داستانى بسيار خواندنى و واقعى بازبان محلى.
يكى از نويسندگان نقل كرد: چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران
1) امالي شيخ طوسي طبع نجف ج 2 جزء پانزدهم ص 41 غ 42.
كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براى مشتريها، افراد زيادي آنجا نبودند 3 نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 70- 60 سالشون بود.
ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد، البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم، بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت: اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم،
به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده، خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم: ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم، اما بالاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد.
خوب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود، اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 5- 4 ساله ايستاده بود تو صف!!، از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه،
ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم، دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش به محض اينكه برگشت من رو شناخت، يه ذره رنگ و روش پريد، اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم: ماشالله از 3- 2 هفته پيش بچتون بدنيا
اومدو بزرگم شده، همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت: داداش اون جريان يه دروغ بود، يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم،
ديگه با هزار خواهش و تمنا گفت، اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم، همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زنرو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن، پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم، الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم، پير مرده در جوابش گفت: ببين امدي نسازى ها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود، من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده،
همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين، پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد، پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار من تو حال و هواي خودم نبودم همينطور آب باز بود و داشت هدر ميرفت، تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم، رو كردم به آسمان و گفتم: خدا شكرت فقط كمكم كن، بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين،
ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم، گفت: داداشمى، پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم، انو گفت: و رفت،
يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه، ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم. واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد.
ايثار يعنى از خود گذشتگى و ديگرى را از خود مقدم داشتن و احتياج خود را زيرپا گذاشتن و نياز ديگران برطرف كردن را گويند، اين صفت به آسانى به دست نمىآيد، بلكه ايمان قوى و معرفت كامل، مىخواهد، مانند اين جريان كه در حديث آمده: مردى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و عرض كرد: گرسنهام، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد از منزل غذائى براى او بياورند، ولى در منزل حضرت غذا نبود، فرمود:
چه كسى امشب اين مرد را ميهمان مىكند؟ مردى از انصار اعلام آمادگى كرد، و او را به منزل خويش برد، اما جز مقدار كمى غذا براى كودكان خود چيزى نداشت، سفارش كرد غذا را براى ميهمان بياوريد، و چراغ را خاموش كرد و به همسرش گفت: كودكان را هر گونه ممكن است چاره كن تا خواب روند، سپس زن و مرد بر سر سفره نشستند و بى آنكه چيزى از غذا در دهان بگذارند دهان خود را تكان مىدادند، ميهمان گمان كرد آنها نيز همراه او غذا مىخورند، و به مقدار كافى خورد و سير شد، و آنها شب گرسنه خوابيدند، صبح خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نگاهى به آنها كرد و تبسمى فرمود (و بى آنكه آنها سخنى بگويند) آيه را (كه الان برايتان مىخوانم) تلاوت كرد و ايثار آنها را ستود.
در رواياتى كه از طرق اهل بيت (عليهمالسلام) رسيده مىخوانيم: ميزبان على (عليه السلام) و كودكان فرزندان او، و كسى كه كودكان را گرسنه خواباند بانوى اسلام فاطمه زهرا (عليهاالسلام) بود.
ياقضيه جنگجويان احد كه هفت نفر از آنها سخت تشنه و مجروح بودند، كسى آبى به مقدار نوشيدن يكنفر آورد و سراغ مجروح اول رفت آب را بدهد گفت يك
مجروح اين طرف من افتاده و تشنگى اش از من زيادتراست به او برسان به سراغ او رفت، او هم پيش ديگرى فرستاد تانفر هفتم پيش هركدام رفت به آن يكى حواله داد، بالاى سر اولى برگشت، ديد شهيد شده دومى سومى تا آخر و سرانجام همگى تشنه جان سپردند و خداوند اين ايثارگرى آنها را ستود، اين گوشهاى از ايثار و خودگذشتگى است.
به آيات مربوطه عنايت فرمائيد.
1- لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً وَ يَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (10) حشر: 8- 9 (اين آيات در باره غنائم جنگى و پيروزى بر بنى نضير نازل شده است مىفرمايد.) اين اموال براى مهاجرانى است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده شدند، آنها فضل الهى و رضاى او را مىطلبند، و خدا و رسولش را يارى مىكنند، و آنها راستگويانند.
9 و براى كسانى است كه در اين سرا [/ سرزمين مدينه] و در سراى ايمان پيش از مهاجران مسكن گزيدند و كسانى را كه به سويشان هجرت كنند دوست مىدارند، و در دل خود نيازى به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمىكنند و آنها را بر خود مقدّم مىدارند هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند؛ كسانى كه از بخل و حرص نفس خويش باز داشته شدهاند رستگارانند!.(1)
ص: 514 ببعد.
در اين آيات، سه وصف مهم براى مهاجران نخستين بيان كرده كه در اخلاص و
1) از تفسير نمونه ج: 23
جهاد و صدق خلاصه مىشود.
نخست مساله ابتغاء فضل خدا و رضاى او را مطرح مىكند كه بيانگر اين واقعيت است كه هجرت آنها نه براى دنيا و هواى نفس، بلكه براى جلب خشنودى پروردگار و ثواب او بوده است.
بنابر اين، فضل در اينجا به معنى ثواب است، و رضوان همان خشنودى پروردگار است كه مرحله والاترى از تمناى ثواب مىباشد، همانگونه كه در آيات متعددى از قرآن نيز به همين معنى آمده، از جمله در آيه 29 سوره فتح در آنجا كه اصحاب رسول الله را با اين عبارت توصيف مىكند «تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً»: آنها را پيوسته در حال ركوع و سجود مىبينى در حالى كه فضل خدا و رضاى او را مىطلبند.
حتى تعبير به فضل ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه آنها اعمالشان را ناچيزتر از آن مىدانند كه استحقاق ثوابى بياورد بلكه ثواب را يك انعام الهى مىشمرند!.
آنها پيوسته در خدمت آئين حق و يارى رسول او هستند و لحظهاى از جهاد در اين راه دست بر نمىدارند.
(توجه داشته باشيد جمله يَنْصُرُونَ فعل مضارع و دليل بر استمرار است).
به اين ترتيب آنها اهل سخن و ادعا نيستند، بلكه ايمان خود را با جهاد مستمر ثابت كردهاند.
و در سومين مرحله آنها را به صدق و راستى توصيف كرده كه با توجه به گستردگى مفهوم اين تعبير، صداقت آنها را در همه چيز منعكس مىكند، هم در دعوى ايمان صادقند، هم در ادعاى محبت به رسول خدا (صلىاللهعليه وآله و سلّم)، و هم در زمينه طرفدارى از آئين حق.
ناگفته پيداست كه اين اوصاف براى ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در زمان نزول اين آيات است ولى مىدانيم كه در ميان آنها افرادى بودند كه بعدا تغيير مسير دادند و خود را
از افتخارات بزرگ اين آيه محروم ساختند، همانند كسانى كه آتش جنگ جمل را در بصره و صفين را در شام روشن ساختند، و در برابر خليفه رسول الله كه به اتفاق مسلمين لازم الاطاعه بود قيام كردند، و خونهاى هزاران نفر مسلمان را بر خاك ريختند، افراد ديگرى مانند آنها.
در آيه بعد به يكى ديگر از مصارف اين اموال پرداخته و در ضمن آن توصيف بسيار جالب و بليغى در باره طايفه انصار مىكند، و بحثى را كه در آيه قبل در باره مهاجران بود با آن تكميل نموده، مىفرمايد: و كسانى كه در دار الهجره (سرزمين مدينه) و در خانه ايمان قبل از مهاجران مسكن گزيدند وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ.
جمعيت انصار مدينه قبل از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و مهاجران وارد اين شهر شوند زمينههاى هجرت را فراهم كردند، و همانگونه كه تاريخ مىگويد آنها دو بار در عقبه (گردنهاى نزديك مكه) آمده، و مخفيانه با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيعت كردند، و به صورت مبلغانى به سوى مدينه بازگشتند، و حتى يكى از مسلمانان مكه را بنام مصعب بن عمير به عنوان مبلغ همراه خود به مدينه آوردند تا افكار عمومى را براى هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آماده سازند.
بنابر اين نه تنها خانههاى ظاهرى را آماده پذيرائى مهاجران كردند كه خانه دل و جان و محيط شهر خود را تا آنجا كه مىتوانستند آماده ساختند.
تعبير من قبلهم نشان مىدهد كه اينها همه قبل از هجرت مسلمانان مكه بوده است، و مهم همين است.
مطابق اين تفسير انصار مدينه نيز جزء مستحقين اين اموال بودند، و اين منافات با آنچه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه تنها به دو يا سه نفر از طايفه انصار از اموال بنى نضير بخشيد، ندارد، زيرا ممكن است در ميان انصار افراد مسكين و فقير غير از آن چند نفر نبوده، در حالى كه شرط قبول اين اموال فقر و نياز بوده است، به عكس مهاجرين كه اگر هم مصداق فقير نبودهاند مصداق ابن السبيل محسوب
مىشدند.
سپس به سه توصيف ديگر كه بيانگر كل روحيات انصار مىباشد پرداخته، چنين مىگويد: آنها چنان هستند كه هر مسلمانى را به سوى آنها هجرت كند دوست دارند (يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ).
و در اين زمينه تفاوتى ميان مسلمانان از نظر آنها نيست، بلكه مهم نزد آنان مساله ايمان و هجرت است، و اين دوست داشتن يك ويژگى مستمر آنها محسوب مىشود.
ديگر اينكه آنها در درون سينههاى خود نيازى نسبت به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمىكنند (وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا).
نه چشم داشتى به غنائمى كه به آنها داده شده است دارند، و نه نسبت به آنها حسد مىورزند و نه حتى در درون دل احساس نياز به آنچه به آنها اعطا شده مىكنند، و اصلا اين امور به خيال آنها نمىگذرد، و اين نهايت بلندنظرى و بزرگوارى انصار را نشان مىدهد.
و در مرحله سوم مىافزايد: آنها مهاجران را بر خود مقدم مىدارند هر چند شديدا فقير باشند (وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ).
و به اين ترتيب محبت و بلندنظرى و ايثار سه ويژگى پر افتخار آنها است.
مفسران در شان نزول اين آيه داستانهاى متعددى نقل كردهاند من يكى را به عرض سروران گرامى مىرسانم.
ابن عباس مىگويد: پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم روز پيروزى بر يهود بنى نضير به انصار فرمود: اگر مايل هستيد اموال و خانههايتان را با مهاجران تقسيم كنيد، و در اين غنائم با آنها شريك شويد، و اگر مىخواهيد اموال و خانههايتان از آن شما باشد و از اين غنائم چيزى به شما داده نشود؟!
انصار گفتند: هم اموال و خانههايمان را با آنها تقسيم مىكنيم، و هم چشم داشتى به غنائم نداريم، و مهاجران را بر خود مقدم مىشمريم، و اين آيه نازل شد و
روحيه عالى آنها را ستود.
بايد توجه داشت كه اين داستان ممكن است شان نزول آيه باشد، ولى داستان به مهمانى بردن آن عرب كه در اول مجلس عرض كردم، را نيز براى آيه شأن نزول گفتهاند و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد اين ميهمانى ايثارگرانه آيه را تلاوت فرمود، نوعى تطبيق آن است بنابر اين نزول آيات در مورد انصار منافاتى با ميزبان بودن على (عليه السلام) ندارد.
و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر روى اين اوصاف كريمه، و بيان نتيجه آن مىافزايد: و كسانى كه خداوند آنها را از بخل و حرص نفس خويش باز داشته، رستگارانند (وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ).
در حديثى مىخوانيم كه امام صادق (عليه السلام) به يكى از اصحاب خود فرمود:
أتدرى ما الشحيح: آيا مىدانى شحيح كيست؟! او در جواب عرض مىكند: هو البخيل: منظور بخيل است.
امام فرمود: الشُّح اشدّ من البخل، ان البخيل يبخل بما فى يده، و الشحيح يشح بما فى ايدى الناس و على ما فى يده، حتى لا يرى فى ايدى الناس شيئا الّا تمنّى ان يكون له بالحلّ و الحرام، و لا يقنع بما رزقه الله عز و جل!: شح از بخل شديدتر است، بخيل كسى است كه در مورد آنچه دارد بخل مىورزد، ولى شحيح هم نسبت به آنچه در دست مردم است بخل مىورزد و هم آنچه خود در اختيار دارد، تا آنجا كه هر چه را در دست مردم ببيند آرزو مىكند آنرا به چنگ آورد، خواه از طريق حلال باشد يا حرام و هرگز قانع به آنچه خداوند به او روزى داده نيست.
در حديث ديگرى مىخوانيم: لا يجتمع الشح و الايمان فى قلب رجل مسلم!، و لا يجتمع غبار فى سبيل الله و دخان جهنم فى جوف رجل مسلم!: بخل و حرص و ايمان در قلب مرد مسلمان جمع نمىشود، همانگونه كه غبار راه جهاد و دود جهنم در درون يك انسان مجتمع نمىگردد.
كوتاه سخن اينكه: از آيه مذكور به خوبى استفاده مىشود كه ترك بخل و حرص
انسان را به رستگارى مىرساند، در حالى كه آلودگى به اين صفت مذموم كاخ سعادت انسان را ويران مىسازد.
در آخرين آيه مورد بحث سخن از گروه سومى از مسلمين به ميان مىآورد كه با الهام از قرآن مجيد در ميان ما به عنوان تابعين معروف شدهاند، و بعد از مهاجران و انصار كه در آيات قبل سخن از آنها به ميان آمد سومين گروه عظيم مسلمين را تشكيل مىدهند: مىفرمايد: و كسانى كه بعد از آنها آمدند مىگويند: پروردگارا! ما و برادران ما را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز، و در دلهايمان حسد و كينهاى نسبت به مؤمنان قرار مده، پروردگارا! تو مهربان و رحيمى (وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ).
به اين ترتيب آيات سهگانه فوق تمام مسلمين عالم را كه در سه عنوان مهاجرين و انصار و تابعين خلاصه مىشوند شامل مىگردد.
قابل توجه اينكه در اينجا نيز اوصاف سهگانهاى براى تابعين ذكر مىكند: نخست اينكه آنها به فكر اصلاح خويش و طلب آمرزش و توبه در پيشگاه خداوندند
ديگر اينكه نسبت به پيشگامان در ايمان همچون برادران بزرگترى مىنگرند كه از هر نظر مورد احترامند، و براى آنها نيز تقاضاى آمرزش از پيشگاه خداوند مىكنند.
سوم اينكه آنها مىكوشند هر گونه كينه و دشمنى و حسد را از درون دل خود بيرون بريزند، و از خداوند رؤف و رحيم در اين راه يارى مىطلبند، و به اين ترتيب خودسازى و احترام به پيشگامان در ايمان و دورى از كينه و حسد از ويژگيهاى آنها است.
تعبير به اخوان (برادران) و استمداد از خداوند رؤف و رحيم در پايان آيه همه حاكى از روح محبت و صفا و برادرى است كه بر كل جامعه اسلامى بايد حاكم باشد و هر كس هر نيكى را مىخواهد تنها براى خود نخواهد، بلكه تلاشها و تقاضاها همه به صورت جمعى و براى جمع انجام گيرد، و هر گونه كينه و عداوت و دشمنى
و بخل و حرص و حسد از سينهها شسته شود و اين است يك جامعه اسلامى راستين.
بد نيست در اينجا به نكتهاى متذكر شوم كه بعضى از مفسران بدون توجه به اوصافى كه براى هر يك از مهاجران و انصار و تابعين در آيات مذكور آمده باز اصرار دارند كه همه صحابه را بدون استثنا پاك و منزه بشمرند، و كارهاى خلافى كه احيانا در زمان خود پيامبر (صلى الله عليهو آلهو سلّم) يا بعد از او از بعضى از آنان سر زده با ديده اغماض بنگرند، و هر كس را در صف مهاجران و انصار و تابعين قرار گرفته چشم بسته محترم و مقدس بدانند.
در حالى كه اين آيات پاسخ دندانشكنى به اين افراد مىدهد، و ضوابط مهاجران راستين و انصار و تابعين را دقيقا معين مىكند.
در مهاجران اخلاص، و جهاد، و صدق را مىشمرد.
و در انصار محبت نسبت به مهاجران، و ايثار، و پرهيز از هر گونه بخل و حرص را ذكر مىكند.
و در تابعين خودسازى و احترام به پيشگامان در ايمان، و پرهيز از هر گونه كينه و حسد را بيان مىنمايد.
با اين حال ما چگونه مىتوانيم كسانى را كه فى المثل در جنگ جمل حضور يافتند، و روى امام خود شمشير كشيدند، نه اخوت اسلامى را رعايت كردند، و نه سينهها را از غل و كينه و حسد و بخل پاك ساختند، و نه سبقت در ايمان على (عليه السلام) را محترم شمردند، محترم بشمريم و هر گونه انتقاد از آنها را گناه بدانيم و چشم بسته در برابر سخنان اين و آن تسليم شويم؟! بنابر اين ما در عين احترام به پيشگامان در خط ايمان پرونده اعمال آنها را چه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، و چه در طوفانهاى شديدى كه بعد از او در جامعه اسلامى در گرفت، دقيقا تحت بررسى قرار مىدهيم و بر اساس معيارهائى كه در همين آيات از قرآن دريافتهايم، در باره آنها قضاوت و داورى مىكنيم، پيوند خود را با آنها كه بر سر عهد و پيمان خود باقى
ماندند محكم مىسازيم، و از آنها كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يا بعد از او رابطه خود را گسستند مىبريم، اين است يك منطق صحيح و هماهنگ با حكم قرآن و عقل.(1)
ص: 515 ببعد استفاده شده است.
در حالات عبدالله بن مبارك آمده است كه در يكى از سالها باعدهاى از رفقايش عازم حج بود و خرجى راهش را آماده نموده و همراه خود داشت، روزى موقع حرارت هواى بعد از ظهر ازكنار خرابهاى مىگذشت، ديد زنى در ميان خرابه مىگردد، كنجكاو شد ديد آن زن خم شد و چيزى را برداشت و زير چادرش زد و خواست از خرابه بيرون رود، عبداللّه خود را به او رسانيد و پرسيد؟ آن چيست كه زير چادرت زدى؟ گفت اى بنده خدا به تو چه ربطى دارد، اصرار نمود زن چادر را كنار زد ديد يك مرغ ميته است!. گفت اى زن نمىدانى اين ميته برايت حرام است؟! جواب داد مى دانم ولى الان براى من و بچه هايم كه دارند از گرسنگى جان مىدهند، حلال است!؛
عبداللّه از احوال آن زن كه اطلاع يافت، باخود گفت: اى عبدالله از اين حج تو كمك به اين زن و بچه هايش واجبتر است، گفت: دامنت را باز كن، و خرجى مكهاش را به دامن اوريخت، زن هم ميته مرغ را انداخت و گفت حالا اين براى ما حرام شد.
آن سال از حج منصرف شد ورفقايش رفتند و هنگام بازگشت به كوفه كه رسيدند، دوستان وآشنايان به آنها تقبّل اللّه مىگفتند و آنها نيز به عبداللّه تقبّل اللّه مىگفتند و يكى مىگفت: در طواف تورا ديدم و يكى مىگفت در عرفات فلانجا مشغول دعا بودى ديدم و يكى گفت در مشعرالحرام در فلانجا وقوف كرده بودى!!.
عبداللّه خيال كرد اينها او را به خاطر همراه آنها نرفتن به حج مسخرهاش مىكنند! ديگر به ديدن آنها نرفت و شب خوابيد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را درخواب ديد فرمود: عبداللّه آنها راست مىگويند! چون تو خرج حجّت را به يكى از فرزندان من
1) قسمتى از سخنرانى با تغييراتى از تفسير نمونه ج: 23
دادى و آنها را از فلاكت درآوردى خداوند فرشتهاى را به صورت تو آفريد تاروز قيامت هرسال به نيابت تو به مكه رفته اعمال حج را انجام دهد ورفقايت آن فرشته را درآنجاها كه مىگويند و خيال مىكنند تو بودى، ديده اند.
در تاريخ آمده است مسلمانان مكه كه پشت سر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه هجرت مىكردند چون تمام مايملك خود را ترك مىكردند و به مدينه كه مىرسيدند ديگر چيزى نداشتند نه خانه و كاشانه اى و نه خورد و خوراكى و. و
طايفه انصار دارائى خود را با آنها تقسيم مىكردند و نياز آنها را برطرف مىنمودند، روزى يك انصارى دو زنه آگاه شد كه يكى از مهاجرين به همسر نياز دارد علاوه براين كه دارائى خود را با او تقسيم نمود يكى از زنهايش را طلاق داد و پس از انقضاى عده به عقد او درآورد كه اين كار و ايثار او مورد تمجيد خداو رسولش قرار گرفت!!.
همه شنيدهايم كهاميرمؤمنان عليه السلام در ليلة المبيت، در رختخواب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خوابيد و خود را در معرض مرگ قرار داد تا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رااز خطر نجات دهد كه آيه مباركه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ» (بقره: 207) در اين باره نازل شد و از اين ايثار گرى آن حضرت قدر دانى و تاروزقيامت مورد تحسين قرار گرفت.
روزى اميرمؤمنان عليه السلام از نياز شديد زن وبچهاش به غذا، اطلاع يافت ولى در بساط چيزى نداشت در هواى گرم بعد از ظهر مدينه از خانه بيرون آمد و گشت تا از يك نفر يهودى دينارى قرض گرفت و به خانه برمى گشت ديد مقداد هم در آن هواى داغ در بيرون است و با اصرار پرسيد چرا در اين هواى سوزان بيرون آمدهاى؟
گفت: اى اميرمؤمنان عليه السلام بچه هايم گرسنهاند بيرون آمدهام شايد چيزى براى آنها، تهيه نمايم، حضرت آن دينار قرضى را به مقداد داد و اورابرخود مقدم داشت.
فقيرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درخواست كمك نمود و حضرت چيزى نداشت به او بدهد، حضرت فاطمه زهراء عليها السلام از جريان مطلع شد و گردنبند خود را در آورد و
به آن فقير داد، او هم پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برگشت و قضيه را گفت، يكى از اصحاب عرض كرد اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اگر اجازه مىدهيد من گردن بند فاطمه را از او خريدارى كنم، فرمود: مانعى نيست، پرسيد اخاالعرب اين گردن بند را چند مىفروشى؟! گفت: به غذاى سير شدن شكمم و شترى كه مرا به وطنم برساند و به يك پوشاك لباس، گفت: قبول است، مقداد به خانه آمد و خواستههاى اورا داد و گردنبند را به خادمش داد و گفت آن را به فاطمه برسان و تورا نيز به اوبخشيدم، غلام گردنبند را به فاطمه عليها السلام رسانيد و خانم هم فرمود: من نيز تورا آزاد نمودم آن عرب گفت: اللّه اكبر اين گردنبند چقدر پر بركت است، گرسنهاى را سير و عريانى را پوشاند و پيادهاى را سوار كرد و عبدى را آزادنمود و باز به صاحبش برگشت.
حضرت ابوالفضل عليه السلام، بعد از سه روز عطش و تشنگى در آن بيابان گرم و سوزان، با جنگ و جانفشانى تمام، به درياى فرات وارد شد و كف دستش را پر از آب نمود و به جلوى لبهايش كه آورد (فذكر عطش الحسين و أهل بيته) تشنگى مولايش امام حسين عليه السلام را ياد آورد و آب را از دستش به فرات ريخت و فرمود:
يانفس من بعدالحسين هونى*** و بعده كاد أن لاتكونى اى نفس من بعد از حسين خوار شوى و كاش بعد از او نباشى (و زنده نمانى) با چشم گريان مشك را پر كرد و به سوى خيمهها حركت نمود تا آب را به تشنه گان برساند ولى چه سود در نخلستان با دادن دو دست خود، مظلومانه به شهادت رسيد و اين ايثار و از خود گذشتگى است كه حجت حق امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: رحم اللّه عمّى العباّس لقدأبلى بلاءاًحسناً ... خداوند رحمت كند عمويم عباس را كه امتحان نيكوئى داد ...
ألا لعنة اللّه على القوم الظّالمين.
در اسلام روايات زياد براى معاشرت حسنه انسانها و به درد يكديگر رسيدن و از گرفتارىهاى همديگر، باخبر شدن و. و. را، سفارش اكيد و تشويق مؤكد نموده است و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در اين مورد فرموده است: من أصبح و لم يهتمّ بأمورالمسلمين يا (أخاه المسلم) فليس بمسلم. هركس صبح كند و به كارها (و گرفتارىهاى) مسلمانها اهميت ندهد (و بى اعتنائى كند) مسلمان نيست.
روى اين اصل علاوه بر رسيدگى شخصى، براى رسيدن به اين منظورنيز، تجمع هائى را، پيش بينى نموده كه ما آن را كنگرههاى اسلامى، نام مىبريم.
1- مسجد محله.
دستور اقامه نماز جماعت هر روز در مساجد براى شناخت همديگر و اطلاع از اوضاع يكديگر را، سفارش اكيد نموده است.
با بيان ثواب نماز جماعت كه فرمود: اگر يك نفر به امام جماعت اقتدا كند، هر ركعت از نماز آنان ثواب يك صد و پنجاه نماز دارد اگر دونفر باشند هر ركعت ثواب ششصد ركعت را دارد و هرچه بيشتر شوند ثواب نمازشان بيشتر مىشود تا به ده نفر برسند و تعداد آنها كه از ده نفر گذشت، اگر تمام آسمانها كاغذ و درياها مركب و درختها قلم و جن و انس و ملائكه نويسنده شوند، نمىتوانند ثواب يك ركعت آن را بنويسند.(1)و فرمودهاند حاضر نشدن به نماز جماعت از روى بى اعتنائى، جايز
1) كتابهاى حديثى و رسالههاى توضيح المسائل مراجع عظام تقليد در بحث نماز جماعت.
نيست و سزاوار نيست كه انسان بدون عذر، نماز جماعت راترك كند.(1)
اگر كسى بدون عذر سه روز به نماز جماعت حاضر نشود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ألا فلاتزوّجوه و لاتقبلوا شهادته ... آگاه باش به او دختر ندهيد و شهادت اورا قبول نكنيد ... وروايات فراوان ديگر براى تشويق به نماز جماعت، مىخواهد اين برنامه را پياده كند كه مردم با اجتماع در مساجد، همديگر را بشناسند و اگر غايب شد از حال او جستجو كنند و علت غيبت و گرفتارى هايش را بدانند و دهها مسايل و محسنات ديگر.
2- مسجد جامع شهر
و دستور نماز جمعه در هر هفته و گرد هم آئى از يك فرسخى شهر در آن، تا از وضع افراد جامعه اطلاع حاصل شود.
در اين مورد نيز علاوه بر بيانات مذكور، ثواب حضور در نماز جمعه و عدم جواز غيبت از آن را، بيان فرموده اند. در سوره جمعه قرآن كريم با صراحت فرمان مىدهد «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ جمعه: 9 اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه براى نماز روز جمعه اذان گفته شود، به سوى ذكر خدا بشتابيد و خريد و فروش را رها كنيد كه اين براى شما بهتر است اگر مىدانستيد!».
با اين دستور مىخواهد اهل شهر و اطراف آن، از حال همديگر باخبر شوند و اطلاع يابند در واقع اين يك كنگره و گرد همائى محلى يك شهر و بخشها و روستاهاى پيرامون آن است با تشويق به دست آوردن ثواب آن و تهديد از عدم حضور در آن را براى بر رسى اوضاع مردم و خبردار شدن از احوالات آنهاست.
3- حج تمتع
در مكه معظمه است. كه براى صاحبان امكان براى حضور در اين كنگره و
1) تمام رسالههاى توضيح المسائل مراجع عظام تقليد در بحث نماز جماعت.
كنفرانس عظيم سالانه اسلامى حد اقل در مدت عمر يك بار و مطلع شدن از اوضاع عمومى جهان اسلام در سراسر كره زمين و ديدار از نژادها و رنگها و زبانهاى مختلف ملتهاى گوناگون اسلامى دستور اكيد داده است.
در اين مورد قرآن مجيد مىفرمايد:
1- وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ حج: 26 (به خاطر بياور) زمانى را كه جاى خانه (كعبه) را براى ابراهيم آماده ساختيم (تا خانه را بنا كند؛ و به او گفتيم:) چيزى را همتاى من قرار مده! و خانهام را براى طوافكنندگان و قيامكنندگان و ركوعكنندگان و سجودكنندگان (از آلودگى بتها و از هر گونه آلودگى) پاك ساز! 27 و مردم را دعوت عمومى به حج كن؛ تا پياده و سواره بر مركبهاى لاغر از هر راه دورى بسوى تو بيايند ... 28 تا شاهد منافع گوناگون خويش (در اين برنامه حياتبخش) باشند؛ و در ايّام معيّنى نام خدا را، بر چهارپايانى كه به آنان داده است، (به هنگام قربانىكردن) ببرند؛ پس از گوشت آنها بخوريد؛ و بينواى فقير را نيز اطعام نماييد! 29 سپس، بايد آلودگيهايشان را برطرف سازند؛ و به نذرهاى خود وفا كنند؛ و بر گرد خانه گرامى كعبه، طواف كنند.
2- وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ (97) آل عمران: 97 ... و براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه (او) كنند، آنها كه توانايى رفتن به سوى آن دارند. و هر كس كفر ورزد (و حج را ترك كند، به خود زيان رسانده)، خداوند از همه جهانيان، بىنياز است.
و آيات ديگر در مورد وجوب حج و بيان مناسك وريزه كارىهاى آن از قبيل احرام و تلبيه و طواف و وقوف در عرفات و مشعر و اعمال مفصل مِنى و قربانى و
رمى جمرات و. و. كه جملگى نمايش اتحاد و همبستگى و تمرين وحدت و دلبستگى و احترام به يكديگر اطلاع از رنگ و نژاد و زبان همديگر و بالاخص جستجو از وضع زندگى و فعاليتها و خدمات وساير مسايل مربوطه مىباشد.
پس نتيجه مىگيريم مسجد محل كنگره كوچك روزى سه وعده و مسجد جامع شهر كنگره متوسط هفته يك مرتبه و مكه معظمه، تجمع و كنگره عظيم اقشار مختلف مسلمانان جهان، از هر نژاد و زبان و رنگ، سالى يك مرتبه با برنامههاى گوناگون و متنوع، را تعيين نموده است كه تا مسلمانها از همديگر غفلت نكنند و پشتبان و تكيه گاه همديگر باشند.
بدينجهت است روايات فراوان در باره اخوت و برادرى و حتى ايثار و از خود گذشتگى و. و. به دست ما رسيده است كه تماماً مارا به انجام وظيفه انسانى و اسلامى خود وادار مىكند كه هروقت صداى يك نفر مسلمان بلند شد و كمك خواست، بى درنگ به يارى او برخواسته و اورا از ورطه ناراحتى و هلاكت رهائى بخشيم.
اهميت حج از نگاه اسلام
حج و انجام مراسم عبادي آن پيشينهاي به درازاي تاريخ زمين دارد. براساس برخي از روايات، نخستين كسي كه كعبه را بنا نهاد واولين حج گزار، حضرت آدم بود. آن حضرت پس از خروج از بهشت، براي جبران گذشته و كمال گرفتن از محضر رب، به راهنمايي فرشته خدا به گزاردن مراسم حج هدايت شد. در روايات اسلامي از حج ديگر پيامبران همچون حضرت نوح، ابراهيم، موسي، يونس، عيسي، داوود و سليمان نيز سخن به ميان آمده است. از سوي ديگر" حج" يكي از مهمترين فرايض دين مبين اسلام نيز به حساب مي آيد. قرآن مجيد در يك عبارت كوتاه و پرمعني ميفرمايد:" ولله علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا" براي خدا برمردم است كه حج خانه او كنند، آنها كه توانايي رفتن به سوي او دارند. و در ذيل همين آيه ميفرمايد:" ومن كفر فان الله غني عن العالمين" و هركس كفر ورزد (
وحج را ترك كند، به خود زيان رسانده)، خداوند از همه جهانيان بينياز است.
قابل توجه اينكه در تفسير آيه شريفه 27 سوره اسراء" ومن كان في هذه أعمي فهو في الاخره اعمي و اضل سبيلا". از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه يكي از معاني آيه كسي است كه حج واجب خود را پيوسته به تاخير مياندازد تا مرگ او فرا ميرسد
(او در قيامت نابينا خواهد بود). در مقابل براي حج آنچنان پاداشهاي عظيمي در روايات اسلامي وارد شده است كه درباره كمتر عملي ديده ميشود. چنانكه در حديثي از امام صادق (عليه السلام) ميخوانيم: كساني كه حج وعمره به جا آورند ميهمان خدا هستند هرچه بخواهند خدا به آنها ميدهد و هر دعايي كنند به اجابت ميرسد و اگر درباره كسي شفاعت كنند پذيرفته ميشود ... واگر در اين راه بميرند خداوند تمام گناهان آنها را ميبخشد.
فلسفه حج
يكى از عبادتهاى بزرگ اسلامى «حج» است. حج يك عبادت دسته جمعى است، اين نوع عبادت علاوه بر اين كه پيوند استوارى ميان بنده و خدا به وجود مىآورد، مىتواند از جهات گوناگونى مبدأ اثرات سودمند و ارزندهاى در اجتماع اسلامى باشد؛ زيرا: اولا: يك چنين عبادت دسته جمعى كه با تجرد كامل و وارستگى مطلق، تنها با پوشيدن دو قطعه پارچه ساده آغاز مىگردد، نشانه مساوات بندگان الهى در پيشگاه اوست و اين يكى از آمال بزرگ انسانى است كه روزى انسانهاى جهان عوامل برتريهاى موهوم را مانند نژاد، رنگ و ثروت را كنار گذارده، همگى خود را در برابر خدا مساوى و برابر بدانند. عمل حج از عبادتهايى است كه به اين هدف تحقق مىبخشد و موجب مىشود كه افراد با ايمان امتيازات اجتماعى را وسيله برترى خود ندانند. ثانيا: چنين اجتماع عظيمى كه اعضاى آن را نمايندگان واقعى ملتهاى مسلمان جهان تشكيل مىدهد، كنگره بزرگ سالانه مسلمانان دنيا محسوب مىگردد كه در هر سال در اين سرزمين مقدس برگزار مىشود.
پيامبر اكرم هم به دستور خداي تعالي واقعه غدير را در چنين مراسمي و در سرزمين وحي ابلاغ به امر نمودند و كنگره حج جهت حوادث مهم است. اسلام از چهارده قرن پيش طرح آن را ريخته و اثرات مطلوبى از آن گرفته است. آيين اسلام يك مشت قوانين اخلاقى و سنن تربيتى كه هدفى جز اصلاح روح و روان مردم نداشته باشد نيست، بلكه يك آيين جهانى و جامعى است كه به همه شؤون زندگى بشر اعم از اخلاقى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى و نظامى نظر دارد. از اين نظر آورنده اسلام با وضع قوانين سياسى و دعوت به تشكيل كنگره سالانه در سرزمين مكه، بقا و ابديت و مصونيت آيين خود را تضمين نموده است. اسلام از چهارده قرن پيش طرح آن را ريخته و اثرات مطلوبى از آن گرفته است. متفكران اسلام كه طبعا در اجتماع مزبور شركت خواهند داشت، مىتوانند آخرين تحولات اوضاع جهان اسلام را مورد بررسى قرار دهند و پس از گرد آورى اطلاعات دقيق و تبادل نظر، در بهبود وضع مسلمانان بكوشند و سرزمين اسلام را از عوامل ضد آزادى و استقلال پاك سازند و به پيشرفت همه جانبه مسلمانان جهان كمك كنند.
چه اجتماعى سودمندتر از اين كه مىتواند بزرگترين حلقه اتصال ميان مسلمانان جهان باشد و سران اسلام را از اوضاع يكديگر آگاه سازد. اين كنگره مىتواند به وضع اقتصادى و فرهنگى مسلمانان كمكهاى شايانى بنمايد؛ زيرا متفكران و صاحبنظران پس از اداى فريضه حج مىتوانند در محيطى آرام و پر از فضا و معنويت به تبادل افكار بپردازند و در زمينه فرهنگ و اقتصاد اسلام طرحهايى بريزند. كنگره سالانه حج همواره الهامبخش بسيارى از جنبشهاى آزادى خواهى و نهضتهاى عظيم براى گسستن زنجيرههاى ظلم و ستم و تعدى بوده است نطفه بسيارى از نهضتهاى اسلامى كه براى برانداختن حكومتهاى جور و ستم صورت مىگرفت در ايام حج بسته مىشد و اين سرزمين الهامبخش چنين آزاديهايى بود.
نبايد هدف اصلي از سفر، تجارت باشد هدف شارع مقدس از اباحه تجارت در حج كه گردهمايي سالانه مسلمين است، رونق بازار مسلمين مي باشد روحيه استقلال
طلبي و عدم وابستگي به بيگانگان را كه از اهداف سياسي- اجتماعي حج است، «حج» به عنوان سند گويا و جنبش حركت آفرين اسلام مايه دوام دين و ايجاد روحيه جمعي بين مسلماناني است.
«حج» باعث اصلاح اخلاق اجتماعي و تثبيت اخلاق اسلامي در جامعه ميشود.
يكي از مناسك حج رمي جمرات و سنگ زدن به تنديس شياطين است زيرا برائت و دور كردن شيطان خالص كردن توحيد و ايمان است.
«حج براي نزديك شدن و اتصال آنان به صاحب خانه است و حج تنها حركات و اعمال و لفظها نيست و با كلام و لفظ و حركت خشك، انسان به خدا نميرسد.
حج كانون معارف الهي است كه از آن محتواي سياست اسلامي را در تمامي زواياي زندگي بايد جستوجو كرد. حج پيامآور و ايجاد و مبناي جامعهاي به دور از رذايل مادي و معنوي است. حج تجلي و تكرار همه صحنههاي عشقآفرين زندگي يك انسان و يك جامه متكامل در دنياست.»
اجتماع سالانه
شركت كنندگان در اين اجتماع بسيار متنوّع هستند. از كشورهاى مختلف اسلامى و غير اسلامى، از نژادهاى مختلف، سياه و زرد و سفيد، عرب و فارس و ترك و ديگر مسلمانان، همه و همه به سمت سرزمين وحى حركت مى كنند، تا در اجتماع سالانه حج شركت كنند. هنگامى كه انسان در مسجدالنّبى و مسجدالحرام در كنار مسلمانهاى ديگر كشورها قرار مى گيرد، كه عليرغم تفاوتهاى فراوان در شكل ظاهرى و ديگر جهات، همه به سمت يك قبله نماز مى گزارند، و خداى واحدى را پرستش مى كنند، و بر رسالت پيامبر واحد شهادت مى دهند، و معتقد به جهان آخرت هستند، از خوشحالى در پوست خود نمى گنجد. امّا افسوس و صد افسوس كه از اين اجتماع بزرگ و بى نظير حساب شده سالانه، بهره گيرى لازم نمى شود، كه اگر چنين بود، قطعاً وضع مسلمانان به شكل ديگرى بود.
فلسفههاى اعمال حج:
اگر حاجى اعمال حج را به معناى واقعى كلمه بجا آورد، بدون شك پس از بازگشت انسان تازه اى مى شود. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) در حديث پرمعنايى فرمودند: «مَنْ حَجَّ الْبَيْتَ ... خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِه كَيَوْم وَلَدَتْهُ امُّهُ؛ كسى كه حجّ خانه خدا بجا آورد ... همچون روزى كه از مادر زائيده از گناهان خارج مى شود». (1) چرا كه انسان در اين مراسم باشكوه چند روزى قيد و بند دنيا را كنار مى گذارد، و از زرق و برق دنيا چشم مى پوشد، مثلا خود را نمى آرايد، بوى خوش استعمال نمى كند، موهايش را شانه نمى زند، و حتّى در آيينه نمى نگرد. از ظهر روز نهم تا شب دهم كه در صحراى عرفات مى ماند (و هيچ عملى جز ماندن در آنجا بر او واجب نيست) به گذشته خويش مى انديشد، و بر آنچه تاكنون انجام داده مرورى مى كند.
از خطاها و گناهان و معاصى سابق خود توبه مى كند، و تصميم مى گيرد كه با اعمال نيك آينده گذشته را جبران نمايد.
و براى آينده خود به گونه اى برنامه ريزى مى كند كه راه نفوذ كمترى براى شيطان باقى بماند، و سپس در شب دهم در مشعرالحرام، كه بى شباهت با صحراى محشر نيست، به كوچكى و حقارت دنيا بيشتر مى انديشد، و از اينكه اين دنياى حقير و پست اينگونه او را در قيد و بند خود اسير كرده، شرمسار مى شود و تصميم به جبران مى گيرد. راستى آثار اخلاقى حج عجيب است و فوق العاده. ولى افسوس كه كابوسى به نام سوغاتى، حتّى در آن مواقف شريف، برخى از حجّاج را رها نمى كند، و بيشتر وقتشان را اشغال نموده، وآنها را در بازارها و مغازه ها سرگردان مى نمايد. آنها بجاى اينكه در آنجا به دنبال چيزهايى باشند كه در وطن نمى يابند، متأسّفانه بيشتر وقتشان را صرف امورى مى كنند كه در شهر و ديارشان به وفور يافت
مى شود. بايد براى اين فرهنگ غلط فكرى كرد، تا اين بيمارى مهلك فلسفه اخلاقى حج را كمرنگ نسازد.
حضرت على (عليه السلام) در خطبه قاصعه، فلسفه اخلاقى حج را بسيار جالب توصيف نموده، و از آن بعنوان مرحم بسيار مناسبى براى درمان بيمارى خطرناك كبر و غرور ياد كرده است.: «ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ عَلَيهِ السَّلَامُ وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ، فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنْتَجَعِ أَسْفَارِهِمْ، ........ وَ تَمْحِيصاً بَلِيغاً جَعَلَهُ اللّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ، وَ وُصْلَةً إِلَى جَنَّتِهِ؛ سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد كه به آن سو توجّه كنند، و آن را مركز تجمّع و سرمنزل مقصود و باراندازشان گردانيد؛ تا افراد از اعماق قلب به سرعت از ميان فلات و دشت هاى دور، و از درون واديها و درّه هاى عميق، و جزائر از هم پراكنده درياها، به آنجا روى آورند، تا به هنگام سعى شانه را حركت دهند، و لا اله الّا الله گويان اطراف خانه طواف كنند، و باموهاى آشفته و بدن هاى پر گرد و غبار به سرعت حركت كنند، لباسهايى كه نشانه شخصيّت هاست كنار انداخته، و با اصلاح نكردن موها قيافه خود را تغيير دهند؛ اين آزمونى بزرگ، امتحانى شديد، و آزمايشى آشكار، و پاكسازى و خالص گردانيدنى مؤثّر است كه خداوند آن را سبب رحمت و رسيدن به بهشتش قرار داده است» .. نهج البلاغه، خطبه 192.
خطيب جمعه لااقل مسائل مورد قبول همه مسلمين، از قبيل اشغال فلسطين، جنايات اسرائيل و مانند آن را در خطبه هاى خود مطرح كند، و آن را براى مسلمين تجزيه و تحليل نموده، و وظيفه آنان را در قبال اين حوادث توضيح دهد. اما با كمال تأسّف كمترين اثرى از مباحث سياسى در خطبه هاى آنان نيست و در كمال بهت و ناباورى به مسائل فردى كم اهميّت پيش افتاده اى همچون كراهت خوردن پياز براى كسى كه قصد آمدن به مسجد دارد، و مباحثى پيرامون جنّ و امثال آن مى پردازد. اگر اين تريبون مهم در دست خطيبان جمعه شيعه بود، با ايراد چند خطبه آتشين خواب راحت را از دشمنان اسلام مخصوصاً آمريكا و اسرائيل مى ربودند.
فلسفه فرهنگى: حج مى تواند حلقه اتّصال علما و انديشمندان جهان اسلام باشد. اگر ترتيبى دهند كه كنفرانسهاى علمى مختلفى پس از اعمال حج كه حجّاج فرصت كافى دارند، تشكيل شود، و علما و دانشمندان مسلمان كشورهاى مختلف در آن شركت كرده، و به طرح ديدگاههاى علمى خود بپردازند، بدون شك باعث ترقّى و رشد فكرى و فرهنگى مسلمين خواهد شد.
فلسفه اقتصادى: اگر تعجّب نكنيد در روايات آمده كه حج باعث تقويت مسائل اقتصادى نيز مى شود. 25 كشور اروپايى اتّحاديّه اى تشكيل داده، و مشغول غارت مردم دنيا هستند. چرا 50 كشور مسلمان اتّحاديّه اقتصادى پر قدرتى تشكيل نمى دهند، تا از وابستگى رهايى يابند؟
ميقات عشق
درياي مواج انسانهاي از خود رسته و به خدا پيوسته، خاضعانه بر گرد بيت الله الحرام به چرخش در مي آيند و چشمها را خيره مي كنند و تو، كه همچون ديگران بر گرد اين بناي مبارك در گردشي، هنگامي به خويش مي آيي كه همچون قطره اي درميان امواج طوفانزاي انسانهايي كه هر يك به شكلي او را مي خوانند و به نحوي او را مي جويند، سرگرداني. به خويش مي نگري و احساس مي كني كه هرگز تا به اين حد چنين سبك و آرام نبوده اي؛ سيلي سركش و آشنا وجودت را پر مي كند.
احساس مي كني در بيكران آبي آسمان كه بر بيت الله الحرام سايه افكنده است به پرواز در آمده اي و تا بارگاه عظيم ربوبي اش پيش رفته اي. سرگشته و درمانده سر بر آستانش مي گذاري و در آغوش گرم و مهربانش پناه مي گيري؛ از او مي خواهي كه ديگر ترا به خودت وانگذارد. از او مي خواهي حال كه ترا با عشق راستين و با عظمت خويش آشنا نموده است، پايمردي و استقامتي عطايت فرمايد تا همچنان ثابت قدم بماني. از او مي خواهي تا بينشي نصيبت نمايد كه فلاح و رستگاري را از لغزش ها و گمراهي ها بازشناسي.
به دامانش مي آويزي و ملتمسانه از او مي خواهي كه مشكلات مسلمانان را حل كند و دلهاي پاك و صبورشان را به هم نزديك تر سازد. از او مي خواهي كه دستهاي ناپاك ناجوانمرداني را كه هر يك به نحوي امور مسلمانان را دچار نابساماني ساخته و بين ايشان تفرقه مي اندازند، قطع گرداند. فريادهاي تكبير كه عاجزانه فاصله حنجره تا لب هايت را طي ميكند و جريان متناوب اشك هاي گرم و بي امان كه سيماي شرمسارت را شستشو مي دهد، ترا به خود مي آورد و ديگر بار همچون قطره اي دستخوش امواج طوفاني خويش را برگرد خانه معبود، در طواف مي يابي.
با وجود آن همه هياهو و فرياد كه پيرامونت را فرا گرفته است، سكوتي دلنشين ترا به خويش مي خواند. گوشهايت را تيز مي كني. اين صداي بال فرشتگان است كه با زمزمه هاي عارفانه حجاج بيت الله در هم آميخته و فضايي سرشار از معنويت و عرفان را بوجود آورده است و تو اينك سبكبار و رها از تعلقات دنيوي، انديشمندانه به اطرافت مي نگري. برادران سياه پوستت را مي بيني كه مرواريد درخشان اشك بر چهره شفافشان مي غلطد و فرياد تكبير و تهليل شان غمي ديرپا را در چشمهاي منتظر شان به تصوير مي كشد. به هر طرف كه مي نگري برادر و خواهري مسلمان ترا به خويش مي خواند.
تو تنها نيستي؛ مسلماني هستي در ميان صدها هزار مسلمان ديگر: سياه، سفيد، سرخ، زرد، شيعه، سني، آفريقايي، اروپايي، آمريكاي لاتين و .... و تو با روحي
كه در جاري نور حق شستشو شده است، جاي پاي قرن ها استبداد، خشونت و نامردمي را بر جاي جاي اندام استوارشان مي بيني؛ دستي پر از تمنا از درون به سويشان مي گشايي و با فرياد از عمق وجودت آن ها را ميخواني. و اگر اين فرياد پرتوان از حنجره هر مسلماني كه آستانبوس بيت الله الحرام است بيرون آيد، به زودي طنين كوبنده آن از ديوارها و فضاي ملكوتي كعبه خارج شده و دنياي استكبار را به لرزه خواهد انداخت. آري» مناسك حج بانگ بيدار باش دنياي اسلام است»؛ تا مسلمانان عالم به دور از هرگونه گروه و تشكل از پيش سازمان يافته يك دل و يك جهت در خاستگاه وحي الهي، آرمانهاي مقدس خويش را جامه عمل پوشند و در جهت رفع مشكلات و مسائل دنياي اسلام؛ چاره انديشي كنند. حج، اين كنگره عظيم سياسي عبادي مسلمانان جهان، حضور انسانيت در صحنه عشق و پرستش و فرياد مظلوميت انسان در ژرفناي ظلمتها و ظلمهاي تاريخ است.
فلسفه حج ابراهيمي از منظر آيت الله جوادي آملي
در كنار" كعبه گِل"، آن" كعبه دِل" كه اصل ولايت و رهبري است، محفوظ است و حجي كه رهبري در آن حضور و ظهور ندارد، ناقص است.
حج از آن نظر كه يك امر عبادي سياسي است، آثار سياسي در آن به خوبي ظاهر است چنان كه آثار عبادي نيز در اين سياست به خوبي بارز است. ذات اقدس اله كعبه مراسم حج را هم مظهر جمال خود قرار داد، هم محور جلال خويش يعني در زيارت خانه خدا هم آثار تهذيب و تزكيه مشهود است و هم نشانه تبرّي از شرك و مشركان.
تولّيِ عبادي حج، نشانه جمال خداست و تبرّى سياسي آن نمونه جلال حق ميباشد. همچنين رواياتي كه از معصومين (عليهم السلام) رسيده است به اين دو بخش" جمال" و" جلال" (تولّي و تبري) اشاره كرده است.
در بيان نوراني امير بيان، حضرت عليّ بن ابي طالب (عليه السلام) آمده است كه:" زيارةُ
بيتِ الله أمنٌ من عذابِ جهنّمَ.
همچنين حضرتش فرمود: ذات اقدس اله، حج را محور تواضع و فروتني بندگان خاصّ خود قرار داد:" جعله سبحانه علامةً لتواضعهم لعظمته و إذعانهم لعزّته و اختار مِن خلقه سُمّاعاً أجابوا إليه دعوتَه و صَدّقوا كلمتَه و وقفوا مواقفَ أنبيائه و تشبّهوا بملائكته المُطيفينَ بعرشه ... و كَتَبَ عليكم وِفادته" فقال سبحانه:" وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا"
يعني ذات اقدس اله بار يافتن به حرم امن خود را نشانه فروتني بندگان خود قرار داد و از بين بندگان، انسانهاي شنوا و مطيع را انتخاب كرد كه به جاي انبيا ميايستند و همانند فرشتگان دور عرش خدا طواف ميكنند؛ همان طوري كه فرشتگان، حافّين حول عرشاند، زايران بيت الله نيز طايفان حول كعبه و بيت خدا هستند و همان طوري كه انبيا مناديان حقّاند و فرشتگان مناديان رحمت، زايران و مهمانان بيتالله نيز كاري كه انبيا و فرشتگان ميكنند در حج انجام ميدهند.
براي اينكه اين سنّت ابراهيمي در ميان انبياي ابراهيمي (عليه السلام) زنده بماند از سادهترين قرارها تا مهمترين قراردادها را در موقع حج به نام حج تنظيم ميكردند به طور مثلال وقتي جريان اجاره و استيجار موسي و شعيب (عليه السلام) مطرح است، ميبينيم سخن از نامگذاري" حج" طرح ميشود.
شعيب به موسي (عليه السلام) ميفرمايد:" علي أَن تَأجُرَني ثَمانِيَ حِجَجٍ". هشت" سال" را به صورت هشت" حج" ياد كردند. نفرمود: تو اجير من باشي، مدّت اجاره هشت سال است، بلكه فرمود:" مدّت اجاره هشت حج است چون سالي يك بار گزارده ميشود و هر حجّي نشانه يك سال است از اين رو هشت حج يعني هشت سال. اين سادهترين قراردادي است كه با نام حجّ و زيارت همراه است.
وقتي موساي كليم (عليه السلام) به مقام والاي نبوّت بار يافت، خداوند سبحان ميخواست بهترين و مهمترين قرارها را با پيامبر خود تنظيم كند زيرا انتخاب مدّت قرار به عهده متكلّم است نه بر عهده كليم خدا. ذات اقدس اله به موساي كليم (عليه السلام)
فرمود: تو مهمان چهل شبه من ميباشي امّا در مراسم حجّ:" وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً؟". اين قرار اربعين از آغاز ذيقعده شروع شد و تا دهم ذيحجه به طول انجاميد كه مهمترين مراسم حج و زيارت در اين اربعين است و بهترين فرصت براي چلّهگيري همين چهل روز ميباشد.
در تعبيرات ديني آمده است كه موساي كليم (عليه السلام) در آن اربعين نه غذايي ميل كرد و نه آبي نوشيد بلكه شوق لقاي حق در اين اربعين او را تغذيه كرد و محصول اين چلّهگيري او نيز دريافت تورات در عشر ذيحجّه يعني پايان اين اربعين بود. اين عبارت از برجستهترين قرارهايي است كه بين خلق (موسي) و خالق است و آن نيز سادهترين قرادادهايي كه بين دو مخلوق (شعيب و موسي) است.
آنچه در تورات درباره مأموريّت موساي كليم (عليه السلام) در نوراني كردن مردم آمده در قرآن كريم نيز وارد شده است و مسئله حج و ساختن كعبه و همچنين مسئله بلد امين و ساير مسايل كه به فقه سياسي حج برميگردد در همين بخش از قرآن كريم مطرح شده است.
خداوند سبحان درباره رسالت موسي (عليه السلام) ميفرمايد:" وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ". ما به موسي كليم (7) پيام فرستاديم كه مردم خود را نوراني كن و براي اين كار، امت خود را به ايام خدا متذكر كن. وظيفه مردمي كه بخواهند نوراني شوند،
صَبَّارٍ شَكُورٍ بودن است. در بعضي از مسايل، صبر و شكر كافي است ولي براي تأسيس يك حكومت نور، صابر و شكيبا بودن كافي نيست بلكه بايد صبار و شكور بود:" إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ" پس اين موهبت يعني" تورات" در مراسم حج، نصيب كليم حق (عليه السلام) شد.
دو روايت از حضرت نبي اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) رسيده است كه فرمود:" ما من أيامٍ أزكي عندالله سبحانه و تعالي و لاأعظم أجراً من خير في عشر الأضحى". هيچ زماني به عظمت دهه اول ذيحجه و ازكي از آن نميباشد. در حديث دوم كه بالاتر از حديث
اول است، چنين آمده است:" ما من أيام العمل الصالح فيها أحب الي الله عزوجل من أيام العشر". كلمه" أحب" در اينجا پربارتر از" أزكى" و" أعظم" است.
سرّ اينكه عارف بزرگوار، مرحوم ميرزا جواد ملكي تبريزي (قدسسره) اين حديث را مهمتر از حديث اول ميداند اين است كه در حديث دوم سخن از" محبت" است نه" عظمت". در هر دو روايت از حضرت نبي اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) پرسيدند كه حتي جهاد در راه خدا نيز به اندازه اعمال دهه اول ذيحجه محبوب خدا نيست؟
فرمود: نه، حتي جهاد در راه خدا به اندازه اعمال دهه اول نيست. ليكن براي اينكه مسئله را روشن كند تا شنونده بين" جهاد" و" شهادت" فرق بگذارد، فرمود:
جهاد يك عمل است، شهادت و ايثار مال، عملي ديگر. هر كه به جبهه رفت، فضيلت ايام عشر ذيالحجه را ندارد، مگر آن مجاهدي كه با نثار جان و ايثار مال برود و برنگردد كه او حساب ديگري دارد:" إلا رجل خرج بنفسه و ماله فلم يرجع بشيءٍ من ذلك".
چنين مجاهدي در هر زمان به شهادت برسد به آن زمان و تاريخ فخر ميدهد و در هر زمين بيارَمَد به آن سرزمين شرف ميبخشد. اينكه در فرهنگ ما گفتهاند:
زيارت وارث و عاشورا به طور مكرر تلاوت كنيد، براي آن است كه در مضمون آنها آمده است كه سرزمين شهادت، سرزمين طيب است:" طبتُم و طابَت الارضُ التي فيها دُفتُم". حساب شهيد و شهادت چيز ديگري است اما جهاد، عملي است كه ممكن است مجاهد در آن به شهادت برسد و ممكن است شهيد نشود، ليكن اگر جهاد او به شهادت منتهي شد، چيزي همتاي آن نخواهد بود:" لايعدلها و لايُعادلها شيء". شهيد، هم روزگار و زمان و زمانه خود و هم سرزمين خويش را مرهون خون خود ميكند.
صغراي قياس (چنانچه گذشت) در زيارت وارث و كبراي قياس در قرآن كريم آمده است كه:" وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ". سرزميني كه طيب باشد، ميوه آن بهنام ذات اقدس اله شكوفا ميشود و آثار ميوه آن به ديگران ميرسد.
حال اين سئوال مطرح است كه: آيا تنها مسئله عبادي حج است كه حتي از جهاد منهاي شهادت بالاتر است يا آن بار سياسي كه در حج تعبيه شده، او را اين گونه گرانبار كرده است؟ براي رسيدن به پاسخ اين سئوال بنگريد و ببينيد در ماه ذيقعده و ذيحجه چه حادثهاي رخ داده است.
؟ مهمترين حادثهاي كه در ذيقعده رخ داد، ساختار و بناي كعبه است. در روز؟؟ ذيقعده سخن از" دَحوُالارض" و پيدايش سرزميني كه زيربناي حرم خداست.
در دهه ذيحجه مهمترين حادثه تاريخي كه رخ دارد، نزول سوره برائت و ابلاغ تبري به دست امير تبري، حضرت علي بن ابي طالب (عليه السلام) است. در مراسم حج بود كه سوره مباركه تبري با دستور برائت از شرك و مشركين آمد:" وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ" و اعلاني است از خدا و رسولش به سوي مردم در روز حج اكبر، كه خدا و نيز رسولش از مشركان بيزار است.
ديگران فكر ميكردند كه اين سوره ميتواند به وسيله صاحبان سقيفه قرائت شود، ولي همان وحيي كه تبري را آورد، دستور ابلاغ آن را نيز چنين صادر كرد كه:
" لا يؤديها إلا أنت أو رجلٌ منك". اين تبري را بايد يك انساني كه مظهر تولي و تبري است، ابلاغ كند و اي پيامبر! آن شخص بايد خود تو و يا كسي كه جاي تو و همتاي تو است، باشد از اين رو وجود مبارك اميرمؤمنان علي بن ابي طالب (عليه السلام) كه نفس رسول اكرم است:" وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ"، عهدهدار تبليغ سوره تبري از مشركين شد.
اين حوادث نشان ميدهد كه زمان حج از جهات ياد شده فضيلت دارد؛ چون هر زماني را متضمن آن" شرف" ميدهد و هر مكاني را متكن آن" فخر" ميبخشد؛ و گرنه در گوهره زمان، فرقي بين اجزايش و در جوهره زمين فرقي بين ابعاضش نيست.
اكنون روشن شد كه چرا حج چنين پايگاه عميقي دارد و چرا همه انبيا سعي ميكردند كه پيام خود را از كنار كعبه به گوش جهانيان برسانند. اگر حج فقط جنبه
عبادي و تقرب محض داشت و در گشتن صرف در اطراف احجار خلاصه ميشد، اين عمل در جاهليت نيز بود كه با يك تفاوت كوتاهي در اسلام ظهور كرد.
بنابراين اساس و روح حج چيز ديگري است. حضرت امام باقر (عليه السلام) كه مظهر علم ذات اقدس اله و باقر علومالاولين و الاخرين است، وقتي به مكه مشرف شد، ديد مردمي كنار كعبه طواف ميكنند، فرمود:" هكذا كانوا يطوفون في الجاهليه؟".
در جاهليت نيز اين چنين اشواط سبعه داشتند و دور اين كعبه ميگشتند و اسلام نيامده است تا همان سنت جاهلي را ادامه دهد:" إنما أمروا أن يطفوا بها ثم ينفروا الينا فيعلمونا بولايتهم و مودتهم و يعرضوا علينا نصرتهم"، ثم قرأ قوله سبحانه و تعالي:" فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً؟ مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ". فرمود: دور اين سنگ هاي بي اثر گشتن در جاهليت نيز رايج بود.
اين تعبير كه:" احجار كعبه سود و زياني نميرساند" به طور مكرر در بيانات اهل بيت (عليه السلام) آمده است تا زايران كعبه بدانند كه در كنار" كعبه؟ گِل"، آن" كعبه؟ دِل" كه اصل ولايت و رهبري است، محفوظ است.
در كتاب قيم نهجالبلاغه آمده است كه:" ألا ترون ان الله سبحانه و تعالي اختبر الاولين من لدن آدم الي الاخرين من هذا العالم باحجار لا تضر و لا تنفع و لا تبصر و لا تسمع فجعلها بيته الحرام الذي جعله للناس قياماً". خداوند با اين سنگ ها، كه تقرب و تبعّد آن ها را سود و زياني نيست، مردم را امتحان كرده است. بوسيدن احجار كعبه براي آن نيست كه اين حجر سود و زياني دارد. حضرت امام باقر (عليه السلام) فرمود:
مردم موظفاند كه اطراف اين سنگ ها بگردند اما بعد از طواف، به بارگاه ولاي ما بار يابند و مودت و نصرت و آمادگي خود و" حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر" را بر ما عرضه كنند، آنگاه حضرت اين آيه كريمه را قرائت فرمود:" فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً؟ مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ". يعني پروردگارا! دل هاي گروهي از مردم را به فرزندان من مشتاق كن.
اين آيه در قبال سوره كريمه حج، دو پيام دارد يعني مردم كه از نقاط دور و
نزديك به حرم خدا مشرف ميشوند، موظفاند دو كار را انجام دهند: اول اينكه با بدن، دور آن سنگ هايي كه" لاتضر و لاتنفع" است، بگردند و دوم اينكه با جان، گردِ حرم وِلاي اهل بيت و رهبري علي و اولاد او (عليه السلام) طواف كنند. خداي سبحان پيام اول را كه بدان مردم كار دارد به عهده ابراهيم خليل (عليه السلام) گذاشته و فرمود: تو اعلان كن، مردم ميآيند:" وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ".
اما وقتي مردم با جان بيايند تا وِلاي خود را با اهل بيت (عليه السلام) عرضه كنند و آمادگي خود را براي فداكاري و نثار جان و ايثار مال ارائه دهند،" حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر" محقق ميشود كه ابراهيم خليل (عليه السلام) آن كار را از خداي سبحان چنين درخواست نمود، فرمود: پروردگارا! تسخير دل هاي مردم كه به اطراف كعبه دل بگردند، به عهده تو است.
حضرت امام باقر (عليه السلام) فرمود: اين طواف صوري بيروح در جاهليت نيز بود، اشواط سبعه و قرباني سابقه داشت:" هكذا كانوا يطوفون فيالجاهليه؟"، و اسلام آمد تا به مردم بگويد كه گذشته از طواف كنار كعبه سنگ و گلي كه" لاتضر و لاتنفع"، آمدن به حضور امام و عرض نصرت كردن، متمم حج است.
طبق بيان نوراني حضرت امام باقر (عليه السلام) حجي كه رهبري در آن حضور و ظهور ندارد، ناقص است:" مِن تمام الحج لقاء الامام". البته اين شامل همه عبادات بوده و اختصاصي به حج ندارد و به عنوان تمثيل است، نه تعيين؛ يعني نه تنها" من تمام الحج لقاء الامام"، بلكه" من تمام الصلاه لقاء الامام"، همچنين" من تمام الصيام لقاء الامام"، چه اينكه" من تمام الزكاه لقاء الامام" و در پايان حديث" بني الاسلام علي خمسه أشياء: علي الصلاه و الزكاه و الحج و الصوم والولايه" (كافي، ج 2، ص 18، سخن از" ولايت" است كه با كلمه" والي" از آن تعبير شده:" و الوالي هو الدليل عليهن".
اين سخن حضرت امام باقر (عليه السلام) كه:" من تمام الحج لقاء الامام"، از آيه كريمه
" الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً" كه در حجهالوداع نازل شده، الهام و مدد گرفته است.
خداوند سبحان، اسلام همراه با ولايت و رهبري را براي ما پسنديده است. دين خداپسند، ديني است كه با" كمال نعمت" و" تمام ولايت" آميخته باشد پس نه تنها" من تمام الحج لقاء الامام"، بلكه" مَن تمام الاسلام لقاء الامام" (پايان سخنان آقاى جوادى آملى).
بنابراين، آن كس كه عمداً حج نگزارد، ركني از اركان دين خويش را نابود كرده و در نتيجه اسلامِ كامل ندارد. از اين رو خداوند از ترك عمدي حج، به كفر تعبير نموده است:" وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ" (آلعمران/ 97). حج بدون" ولايت" و آهنگ كعبه بدون" امامت" و حضور در عرفات بدون" معرفت امام" و قرباني در منا بدون" فداكاري در راه امامت" و رمي جمره بدون" طرد شيطان استكبار دروني و بيروني"، سودي نخواهد داشت؛ زيرا هيچ يك از نماز و روزه و زكات و حج، همانند" ولايت"، ركن استوار اسلام نيست، از اين رو در ادامه روايت امام باقر (عليه السلام) آمده است:" هيچ دعوتي از طرف خداوند، به اندازه دعوت به ولايت و امامت نيست؛ چه اينكه مطابق برخي روايات، امام (عليه السلام) دليل و راهنماي مباني و خطوط كلي دين همچون نماز، روزه، حج و مانند آن بوده، مجري و مفسر و حافظ احكام و حدود الهي است" (وسائل الشيعه، ج 1، ص 10- 7).
از اين روست كه حج بيولايت، سودي نخواهد بخشيد. امام باقر (عليه السلام) با مشاهده طوافكنندگان كعبه فرمودند:" در جاهليت هم اين چنين هفت دور بر گرد اين كعبه ميگشتند و اسلام نيامده است تا همان سنت جاهلي را ادامه دهد. مردم مكلفند اطراف اين سنگها بگردند و پس از آن نزد ما (اهلبيت) آمده، مودّت و نصرت و آمادگيشان را بر ما عرضه كنند". آن گاه حضرت به اين سخن ابراهيم خليل (عليه السلام) كه در قرآن آمده، استشهاد فرمود:" فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ؛ پروردگارا، دلهاي گروهي از مردم را به فرزندان من مشتاق كن" (ابراهيم/ 37) (بحار،
ج 65، ص 87). همچنين حضرت فرمودند:" تمام الحج لقاء الامام؛ حضور در پيشگاه امام معصوم (عليه السلام) و عرضه ولايت و اعلام وفاداري و فداكاري، متمم حج است" (وسائل الشيعه، ج 10، ص 254
نكته مذكور كه در كلام نوراني امام باقر (عليه السلام) آمده، مستفاد از آيه:" الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً" (مائده/ 3) است. خداوند، اسلامِ همراه ولايت و رهبري الهي را براي ما پسنديده است. التزام علمي و عملي به ولايت اولياي راستين حق، تمام نعمت الهي و كمال دين است و تنها چنين ديني خداپسند خواهد بود.
پس نه تنها" تمام الحج لقاء الامام"، بلكه" تمام الاسلام لقاء الامام" (صهباي حج، ص 110). اين تعبير كه" سنگهاي كعبه سود و زياني نميرساند" و يا اينكه" امر به طواف بر گرد اين سنگها، مقدمه حضور در نزد امام (عليه السلام) است" به طور مكرر در بيانات اهل بيت (ع) آمده است (بحار، ج 23، ص 224)، تا زائران بيت الله الحرام بدانند كه در كنار آن" كعبه گِل"،" كعبه دل" كه اصل ولايت و رهبري است، محفوظ است؛ از اين رو امام باقر (عليه السلام) در پاسخ كسي كه عرض كرد: آيا ابتداي سفر حج را مدينه قرار دهم يا مكه؟ فرمود:" ابدا بمكه و اختم بالمدينه فانه افضل؛ از مدينه آغاز و به مكه ختم كن كه اين با فضيلتتر است" (كافي، ج 4، ص 550) همچنين در حديث ديگري در اين باره فرمودند:" ابدؤوا بمكه و اختموا بنا؛ از مكه آغاز به ما ختم كن". اين روايت و امثال آن بيانگر آن است كه ولايت و امامت، متمم حج است و بدون ولايت، حج ناتمام است.
قرآن كريم با صراحت اعلام ميدارد كه هر كس قصد سوء نسبت به كعبه داشته باشد و بخواهد با تخريب آن، دين را از ميان بردارد و با ويران كردن آن، پرستش خدا را بميراند، خداوند او را عذابي دردناك ميچشاند آن سان كه اثري از او باقي و پابرجا نماند (حج/ 25) و در اين وعيد و تعذيب الهي، نه اختلافي است و نه تخلفي؛ همچنان كه سپاه ابرهه كه قصد ويران كردن كعبه را داشتند، به قهر الهي گرفتار شده،
كعبه از گزند آنان مصون ماند (سوره فيل). آن گاه كه" ابن زبير" در خانه كعبه متحصن شد و به آن خانه پاك پناه برد، حكومت جبار وقت به دست منحوس" حجاج ثقفي"، كعبه را با منجنيق ويران كرد و پناهگاه ابن زبير را منهدم ساخت و او را دستگير كرد (بحار، ج 2، ص 287)، اما هرگز طير ابابيلي به سراغ حجاج نيامد، زيرا هدف مستقيم حجاج، ويراني كعبه نبود، بلكه منظورش دستگيري ابن زبير بود و آن مرد (ابن زبير) مخالف امام سجاد (عليه السلام) بود.
وقتي اين مرد ضد حق، در كعبه متحصن شد، خداوند اراده فرمود براي مردم بيان كند كه به اين فرد كه مخالف ولايت و امام زمان خويش است، پناه نخواهد داد، از اين رو مهلت داد تا كعبه را بر سر او ويران كنند" (من لا يحضر، ج 2، ص 249 بنابراين كعبه با همه قداستي كه دارد براي افرادي چون ابن زبير كه به دعوت رباني سيد الشهداء كه فرمود:" هر كس كه حاضر است جان خويش را در راه ما فدا كند و خود را آماده ديدار خداوند سازد با ما در حركت شود" (بحار، ج 44، ص 367)، جواب نداد و سيد الساجدين را كه ميفرمود:" منم فرزند مكه، منم فرزند زمزم و صفا" ياري نكرد؛ نه پناه است و نه امان. از اين واقعه به خوبي روشن ميشود كه حرمت كعبه به احترام ولايت و امامت است، از اين رو كسي كه امام خود را نشناخت و زندگي او چون مرگش، جاهلي بود، حتي اگر به درون كعبه نيز پناه برد، از امن الهي برخوردار نيست.
حال اى عزيزان اين كنگرههاى اسلامى كه پايه گذاريش بلا استثناء، رسيدگى مسلمانها به همديگر و اطلاع يافتن از خوشىها و ناخوشىهاى يكديگر است و امامت و ولايت كه محور تمام اعمال و ارادت به آن، كمال دين است نظرى به سرزمين پر از كرب و بلا افكنيد، مسلمان نماهاى كوفه و شام، به گرفتارىهاى فرزندان آورنده اسلام و محور دين و ديانت، چگونه و باچه صورت و سيرتى، در آن دشت پر بلا حضور داشتند رسيدگى كردند و با آنها با چه رفتارهاى بيرحمانه، مواجه و روبرو گشتند.
بميرم به يارى خواه آن دشت پربلا كه روح حج و جهاد و صاحب مقام ولايت و امامت بود، در ميان سى هزار مدعيان اسلام با فرياد هل من مغيث يغيثنا، هل من ناصر ينصرنا، هل من مجير يجيرنا آيا براى ما فريادرسى هست آيابراى ما كمك كنندهاى وجود دارد، آيا براى ما پناه دهندهاى پيدا مىشود و. و. يارى خواست اما از آن همه مسلمان نماها حتى يك نفر به او جواب مساعد نداد بلكه گفتند: اى حسين!! هرچه زودتر كار را تمام مىكنيم تا به نماز اول وقت برسيم!!! بلى فرزند مؤسس و جگر گوشه آورنده نماز را با نام نماز شهيد كردند و قلب جد و پدر و مادرش را تا انقراض عالم جريحه دار نمودند و سوزاندند.
ألالعنة اللّه على القوم الظّالمين.
از آقاى مصباح يزدي
منافع بي شمار درقرآن مصالحي را براي حج ذكر فرموده و تأكيد كرده است كه:
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ؛
1- كعبه جايي است كه باعث قيام مردم مي شود»؛ يعني اگر اين كعبه نباشد افراد جامعه افرادي خفته و بي تحرك مي شوند. اين كعبه است كه باعث پويايي و زنده بودن جامعه مي شود. در سوره حج براي تشويق مردم به انجام اعمال حج مي فرمايد: «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ؛
2- قرآن مي گويد حج منافع بي شماري دارد و در روايات اين منافع را به صورت جزئي بيان فرموده اند. مثلا مردم از بلاد مختلف به اين سرزمين مي آيند،
همديگر را مي شناسند، از يكديگر چيز ياد مي گيرند، منافع اقتصادي شان را درك مي كنند، مي فهمند چه تجارتي براي چه جايي مفيد است و ...
اما حضرت زهرا سلام الله عليها نكته ديگري رامي فرمايند كه اگر همه فوايد فوق را در يك طرف قرار دهيم و اين نكته را در طرف ديگر، شايد همين يك نكته بر همه آن ها برتري داشته باشد، حضرت مي فرمايند: والحج تشييدا للدين؛ «تشييد» يعني ساختماني را محكم و زيبا ساختن و پايه هايش را مرتفع قرار دادن.
«شيدالبناء» يعني ساختمان محكم، رفيع و زيبايي ساخت. حضرت مي فرمايند:
حج باعث مي شود كه دين به صورت ساختماني رفيع، بلند، زيبا و باشكوه باشد.
شايد منظور اين باشد كه اگر حج تشريع نشده بود و مسلمان ها موظف نبودند كه هر سال چنين اجتماع باشكوهي را در آن جا تشكيل دهند ابهت اسلام براي جهانيان نمايان نمي شد. در چنين مراسمي، عظمت اسلام و جامعه اسلامي به نمايش گذاشته مي شود و قطعاً ديدن اين مناظر باشكوه توسط غيرمسلمان ها و حتي نقل و توصيف اين مراسم، آن ها را تحت تأثير قرار مي دهد و اين سؤال را براي آن ها ايجاد مي كند كه: اين چه جذبه اي است كه مردم را اين چنين به سرزميني مي كشاند كه نه آب و هوايي دارد و نه وسائل خوش گذراني؟
حج، درياي رحمت الهي
خداي متعال از روي لطف عميقي كه به بندگانش دارد از هيچ يك از انواع وسايلي كه ممكن است در انسان اثر بگذارد و او را يك قدم به طرف خدا جذب كند فروگذار نمي كند، او راه هايي را باز مي كند كه مردم به طور طبيعي انگيزه اي براي توجه به خدا و خضوع در مقابل عظمت الهي پيدا كنند؛ چرا كه اين توجه و خضوع تنها عامل ترقي روحي و معنوي انسان و رسيدن به آن مقامي است كه براي آن آفريده شده است. خدا به ابراهيم مي فرمايد: به مردم بگو به هر وسيله اي شده خود را به مكه برسانيد و حج را ترك نكنيد؛ چرا؟ براي اين كه اين بهترين عاملي
است كه مي تواند انگيزه اي جهاني در عموم مردم به وجود آورد. صحبت يك نفر و دو نفر نيست. مرحوم آقاي قاضي نقل مي كردند كه: «گاهي خدا كسي را يك سال به بيماري و فقر و ... مبتلا مي كند تا يك ياالله بگويد. يعني گفتن يك ياالله آن قدر در سعادت انسان مؤثر است كه جا دارد يك سال سختي بكشد.» طبعاً وقتي چنين بركاتي نصيب يك جمعيت ميليوني شود براي خدا خيلي ارزشمند است. اين عمل، دين را خيلي تقويت مي كند؛ لذا اگر يك سال داوطلب براي شركت در مراسم حج كم باشد و بخواهد حج خلوت برگزار شود، خداي متعال حاكم شرع را موظف كرده است كه با هزينه بيت المال عده اي را به حج بفرستد.
خدا نهايت علاقه را دارد كه حتي يك نفر بيشتر هم كه شده مشمول رحمت خدا قرار گيرد. عجيب است! هر سفري كه به حج مي روي علاقه ات به حج بيشتر مي شود. شخصي تازه مسلمان كه از اهالي آمريكا بود سفري به حج رفت. از او پرسيدم در اين سفر كجا بيشتر به شما خوش گذشت؟ گفت: «هيچ چيز براي من لذت بخش تر از اين نبود كه بنشينم و خانه كعبه را تماشا كنم. آن قدر اين منظره لذت بخش بود كه حاضر نبودم آن را با چيزي عوض كنم!» اتفاقاً از مستحبات اعمال مسجدالحرام نگاه كردن به خانه كعبه است. خداي متعال در اين سنگ هاي سياه و اين سرزمين خشك و بي آب و علف چنان جاذبه اي قرار داده است كه دل ها را مجذوب مي كند تا افراد بيشتري به رحمت خدا نايل شوند. او مي خواهد در افراد لياقت درك رحمت خودش هرچه بيشتر ايجاد شود. پس عمده فلسفه حج تشييد دين است؛ يعني حج بناي دين را محكم و باشكوه مي كند. اگر حج نبود بناي دين، بنايي ضعيف، خاموش، آرام و بي رمق بود و مردم از آن استفاده اي نمي كردند و خيلي ها از آن غافل مي شدند و اين باعث مي شد كه از خيلي از بركات محروم شوند؛ اما وجود حج باعث شد كه بناي دين رفيع و باشكوه باشد و دل ها را مجذوب كند تا مشمول رحمت فراوان الهي قرار گيرند رزقناالله و اياكم ان شاءالله
ولايت پذيري در حج
گزارش هاي تاريخي قرآن تاييد مي كند كه جامعه انساني هر چند از آدم تا حضرت نوح (ع) و تا حضرت ابراهيم (ع) فراز و نشيب هاي بسياري را از سر گذرانده است؛ ولي در تمام اين دوره هاي تاريخي، اين حضرت ابراهيم (ع) بوده كه توحيد محض الهي را در جامعه نهادينه كرده و زمينه هاي انقلاب بزرگ بشريت را در عرصه ايمان توحيدي فراهم كرده است. آن حضرت (ع) به سبب دست يابي به مقامات بسيار بزرگ انساني از طريق عبوديت محض، توانست در مقام امامت قرار گيرد و به عنوان اسوه كامل و سرمشق انسانيت مطرح شود.
حج، يادگار پيامبر توحيدي
حضرت ابراهيم خليل الله (ع) را از بزرگ ترين پيامبران بشريت پس از حضرت محمد مصطفي (ص) دانسته اند. آن بزرگوار در فضليت پس از پيامبر (ص) قرار مي گيرد. از اين رو دين اسلام را به نام ايشان مي شناسند و همه شرايع الهي موجود را به ايشان نسبت مي دهند. و لذا سخن از دين ابراهيمي است كه شرايع متعدد و مختلفي از دل آن بيرون آمده است. بسياري از آيين ها و مناسك موجود در همه شرايع، برگرفته از سنت و آموزه ها و سيره آن حضرت (ع) است. آيين توحيد حج نيز يكي از آيين هايي است كه يادگار آن حضرت مي باشد كه به عنوان نماد و سمبل توحيد و آيين ها و مناسك توحيدي مطرح است.
اسماعيل، معاون ابراهيم
حضرت اسماعيل (ع) فرزند حضرت ابراهيم (ع) از هاجركنيز مصري و قبطي است. خداوند چنان كه از آيه 37 سوره ابراهيم برمي آيد، به حضرت ابراهيم (ع) فرمان مي دهد تا اسماعيل را در سرزمين مكه و نزديك خانه خدا اسكان دهد. آن حضرت نيز براي عمل به فرمان الهي، همسر و كودك خردسال خويش را از بيت المقدس به سوي مكه كوچ مي دهد و در سرزمين خشك و بي گياهي اسكان مي
دهد. اين كودك كه درسن پيري پدرش، به دنيا آمده بود (ابراهيم آيه 39) همواره همراه و همكار پدر درامور زندگي بوده است. (صافات آيات 101 و 102) خداوند به اين كودك حكمت وكتاب آسماني و مقام قضا و حكومت و نبوت را عطا كرد (انعامآيات 86 تا 89) و او را بخاطر فضايلي چون اخلاص درعمل (بقره آيه 127 و 128) و تسليم بودن در برابر خداوند (صافات آيات 102 تا 106) مي ستايد. آن حضرت (ع) انساني با ويژگي ها و فضايلي چون تقوا (ص آيات 48 و 49)، اهل توحيد محض (بقره آيه 127 و 129 و 133)، باورمند به مشيت الهي (صافات آيات 101 و 102)، اهل خضوع مستمر (همان) صبر و شكيبايي (انبياء آيه 85 و صافات آيه 102) عصمت و خيردائمي درهمه اعمال و رفتار (ص آيه 48)
نيكوكاري و شتاب و سبقت دركارهاي خير (انبياء آيات 85 و 90 و ص آيه 48) انساني صالح (انبياء آيات 85 و 86) حليم و بردبار (صافات آيه 101 و نورالثقلين ذيل آيه) اهل هدايت (انعام آيه 86 و 90) و با فضايل و مقاماتي چون امامت (انعام آيات 86 و 90) نبوت و برگزيدگي از سوي خدا (همان ونيز ص آيه 48) بوده است. وي كسي است كه در تجديد بناي كعبه دركنار حضرت ابراهيم (ع) و برخوردار از امتيازات اين مقام بود. (بقره آيه 127) خداوند وي را از كساني معرفي مي كند كه بايد به عنوان اسوه و سرمشق زندگي مورد توجه قرارگيرد. (انعام آيات 86 و 90 و بقره آيه 133 و ص آيه 48) خداوند به سبب همين صفات و فضايل است كه وي را به عنوان معاون حضرت ابراهيم (ع) برگزيد و از اوخواست تا دركنار آن حضرت (ع) مسئوليت بزرگ هدايت بشر به ويژه از طريق آموزش آيين ها و مناسك بزرگ عبادي چون حج و نماز و زكات به عهده گيرد.
زندگي اسماعيل (ع)، آيين زندگي
اگر به آيات قرآني و روايات وارد شده درمساله حج توجه شود، به خوبي مي توان دريافت كه چرا زندگي حضرت ابراهيم و اسماعيل (ع) به عنوان آيين زندگي
مطرح شده است. به عبارت ديگر تمامي لحظات زندگي اين پدر و پسر درآن حد و اندازه دركمال و تمام است كه به عنوان اسوه زندگي همه بشر مطرح مي شود.
خداوند درآيات 48 و 49 سوره ص، به داستان زندگي آن دو مي پردازد و آن را شايسته يادآوري و به نيكي ذكر شدن مي داند. بخشي از مهم ترين و حساس ترين زندگي آنان، ارتباط تنگاتنگي با حج و آيين هاي آن دارد، زيرا رفتارهاي آنان در زندگي، به عنوان بخشي از آيين هاي توحيدي و عبادي حج درآمده است.
تولي و تبري در حج
تبليغ پيام الهي به هر شكل و صورتي از ديگر وظايف كارگزاران است كه در آيات 163 و 165 سوره نساء بر آن تاكيد شده است. برخي براين باورند كه حج جز عبادت چيزي نيست و هرگونه تبليغ در آن جايز نيست. اين در حالي است كه اين زمان بهترين زمان براي تبليغ اصول توحيد و آگاه سازي نسبت به اهداف رسالت چون عدالت جهاني و قيام توده هاي مردم براي دستيابي به آن است. (حديد آيه 25) با توجه به آيات پيش گفته مي توان گفت كه از وظايف و مسئوليت هاي عمده كارگزاران و مسئولان حج آن است كه تولي و تبري را به شكل واقعي و يا نمادين آن در حج عمل كنند. از اين روست كه خداوند مسئله اذان و اعلان رسمي برائت از مشركان و نمادها و افكار و اعمال آنان را به عنوان بخشي از حج مطرح مي سازد.
بنابراين بر مسئولان است كه زمينه اجرايي اعمال برائت و تولي به امام و نفي هرگونه طاغوت را فراهم آورند. حضرت اسماعيل با آن همه عواطف و احساساتي كه نسبت به پدر دارد و به شكل عاطفي با مسئله ذبح برخورد مي كند (صافات آيات 101 و 102)
ولي هنگامي كه پاي انجام مسئوليت و تكاليف الهي به ميان مي آيد، به هيچ وجه كوتاه نمي آيد وخود را دربست در اختيار ولي خدا قرار مي دهد. گروهي از مردم و مسلمانان داراي ذهن موزائيكي هستند. به اين معنا كه در حوزه معرفت
شناسي بسان كافر و مشرك هستند ولي در حوزه عمل، رفتاري ايماني نشان مي دهند. اين مسئله تعبدي نمي تواند تا زمان بسياري دوام يابد؛ زيرا روزي در عمل نمي تواند ميان شرك معرفتي و عمل تعبدي خود جمع كند. از اين رو هنگامي كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و يا امام معصوم (عليه السلام) يا ولي امر مسلمانان حكمي مي كند كه جان شخص را به خطر مي افكند، از اطاعت فرمان سر باز مي زند. داستان خراساني با امام صادق (عليه السلام) و عدم اطاعت از فرمان پريدن در تنور آتش معروف است؛ زيرا چنين شخصي در عمل ولايت را چنان نشناخته بود كه بتواند چشم بسته به فرمان ولي الله عمل كند و خود را به درون آتش بيفكند.
اطاعت بي چون و چرا از ولي امر
درحالي كه اطاعت حضرت اسماعيل (عليه السلام) نسبت به حكم ولي الله نشان مي دهد كه وي از نظر معرفتي به جايي رسيده بود كه مي توانست خود را بي اما و اگر و چون و چرا در اختيار معصوم و ولي امر قرار دهد. حج و قرباني و داستان اطاعت اسماعيل (عليه السلام) از ولي الله، خود بزرگترين درس توحيدي از اطاعت و فرمانبرداري از امام و ولي امر است كه مي بايست ازسوي كارگزاران تبليغ شود. اگر آن حضرت (عليه السلام) با جان خويش اطاعت از ولايت را نشان مي دهد ما موظفيم اين معنا را به گوش حاجيان برسانيم كه اين عمل تنها يك بازي و يا نمايش نبوده است و اگر خداوند اراده كرده بود بي گمان كارد، حلقوم را مي دريد. بنابراين هركسي وظيفه اي دارد كه مي بايست انجام دهد. وظيفه مؤمنان اطاعت محض از ولي الله است و وظيفه ولي الله آن است كه تنها در شرايطي كه لازم و ضروري است اين كار را بخواهد و درغير اين صورت به فديه و جايگزين بسنده كند. (صافات آيات 102 تا 107) بسياري از مردم نيازمند آموزش هايي هستند كه در مكتب حكمت متعالي و فلسفه شيعي بخوبي به آن پرداخته شده است.
اين حكمت متعالي است كه مسئله ولايت پذيري و اطاعت از ولي الله را به خوبي در بعد معرفتي به اثبات مي رساند و زمينه آن را براي عمل درحوزه هاي
مختلف سياسي و اجتماعي و نظامي فراهم مي آورد. داستان ذبح اسماعيل و اطاعت پذيري وي از ولايت، داستان هر روز ماست. ما در جامعه، هر روز با مسائلي مواجه هستيم كه تنها از راه اطاعت و تعبدپذيري ممكن است حل و فصل شود و هرگونه مقاومت و اما و اگرهاي عقلاني نمي تواند جامعه را در امنيت كامل قرار دهد و اجراي بسياري از دستورها را با مشكل مواجه مي سازد. براين اساس درسي كه كارگزاران و مسئولان حج بايد به مؤمنان منتقل و آن را تبليغ كنند مسئله ولايت پذيري و اطاعت تعبدي محض از ولايت امري است كه همه شرايط را دارا مي باشد و كسي است كه در خدا ذوب شده است. اگر ولي امر مسلمانان خود را درخدا ذوب كرده است برهمه مؤمنان است كه خود را در چنين ولي امري ذوب كنند و از وي اطاعت و فرمانبرداري محض داشته باشند.
حضرت اسماعيل (عليه السلام) مي دانست كه كشتن انسان بي گناه و به ناحق جرم است و ازصدها حكم الهي درباره حقوق بشر آگاه بود و مي دانست كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) از وي آگاهتر و هوشيارتر نسبت به وي دراين مسائل است ولي اين را نيز مي داند كه ولي الله حكمي بدون حكمت و هدف نمي كند و درپس حكم وي مصالح و اهداف والاتر و برتري است. از اين رو برپايه بينش و نگرش معرفت شناختي عميق و بلند خويش اطاعت محض را از حضرت ابراهيم (عليه السلام) نشان مي دهد. اين ها نمونه ها و جلوه هايي از حج است كه مي توان در ايام حج به حاجيان آموخت و آنان را درمسير كمالي جامعه عدالت محور و ولايت محور جهاني اسلام قرار داد. بي گمان فرجام جامعه اي كه همچون اسماعيل از ولي امر خويش اطاعت مي كند و بي اما و اگر، گردن را در اختيار ولي امر خويش قرار مي دهد تا هرگونه كه خواهد عمل كند، فرجامي نيك در دنيا و نعمت هاي اخروي در آخرت است.
حج هوشمند، رويكرد شايسته آينده
گردهمايي عظيم حج هر ساله فرصتي طلايي را براي خودسازي در اختيار امت
اسلامي قرار مي دهد كه بي نظير است؛ علاوه بر نقش تحول فردي كه حج ايفا مي كند نمي توان از اثرات اجتماعي اين حضور بي مانند آحاد امت اسلامي غافل شد. محيط اجتماع حج فرصتي است كه بايد از آن بهره گرفت؛ و رويكرد انفعالي و فاقد برنامهريزي مناسب مي تواند فرصت هاي بي مانندي را از ميان ببرد. تجربه صاحب اين قلم حاكي از آن است كه حاضران در مراسم حج را ميتوان در سه لايه عمده گنجاند:
آناني كه حضورشان در مراسم حج فقط براي انجام يكي از مناسك اسلامي و عمل به يكي از واجبات الهي است.
كساني كه در اين فرصت تحولي روحاني يافته و در مسير زندگيشان دگرگوني جدي روي داده و از نظر زيست دنيوي دچار نوعي جهش كيفي شده و تصميم مي گيرند در مسير قرب الهي حركت نمايند.
كساني كه تحول شخصيشان منشاء تحول اجتماعي شده و آنان پس از تحول روحي خود به مثابه پيامبران تحول و تعالي روحي اجتماعشان شده و به سفر در ميان خلق با حق دست مي يازند.
بخش اعظم حاجيان در زمره گروه نخستند كه حج براي آنا صرفا عملي مناسكي است. گروهي نيز كه البته قابل اندازه گيري نيست دچار تحولات روحي شده و از چند ساعت تا چند روز و بعضا ان شاءالله تا پايان عمر تحول روحيشان ادامه مي يابد. تعدادي اندك نيز تحول خود را به جوامع خويش انتقال داده و براي خلق خدا در مسير تحول انگيزه آفريني كرده اند.
در ميان اين سه گروه، گروه نخست از لحاظ كميت بالاترين ولي كيفيت پايين ترين است و گروه سوم از لحاظ كمي حائز كمترين كميت ولي بالاترين كيفيت هستند. كساني چون ناصر خسرو، ابن عربي، شريعتي و جلال آل احمد در اين راستا منشاء اثراتي قابل تامل شدهاند. از اين رو سازمان ها و نهادهاي دست اندركار حج نظام اسلامي شايسته است رويكردهاي نويني را در جهت ارجحيت كيفيت بر
كميت برگزينند؛ هر چند گام هاي ارزشمندي در اين راستا برداشته شده است. به همين دليل پيشنهاد مي شود همان گونه كه مفاهيمي چون قدرت هوشمند مطرح است پديده و رويكرد حج هوشمند هم مورد توجه قرار گيرد و با اعزام هوشمند و تركيبي از لايه هاي فوق البته با اهميت بيشتر دادن به كيفيت اثرات اجتماعي حج را گسترش بخشيم. بي گمان اين حركت امواج تولايي و تبرايي عظيمي را ايجاد خواهد كرد و برائت از مشركين را از شكل صوري فعلي به سمت حركتي با كيفيت تر و ژرف تر در سطح جهان تبديل خواهد كرد كه ابتدا روشنفكران و سپس توده ها را متاثر خواهد ساخت.
قرآن و نقش محوري كعبه در هدايت جهانيان
كعبه، يكي از مهم ترين نمادهاي دين اسلام است. هر چند كه برخي با انتخاب دروغين هلال ماه مي كوشند تا نماد ديگري را به عنوان نماد برتر و عالي اسلام قرار دهند، ولي هر مسلمان و غيرمسلماني مي داند كه كعبه اي كه هر روز مسلمانان چندين بار در برابر آن مي ايستند و بدان سو نماز مي خوانند، نماد اصلي و هويت بخش مسلماني است. در آيات سوره بقره از جمله آيه 144 آن، گزارشي از علاقه مندي شديد پيامبر (ص) براي انتخاب كعبه به عنوان قبله مسلمانان آورده شده است. پيامبر گرامي (صلى الله عليه و آله و سلم) مدت ها در انتظار آن بود تا حكمي از سوي خداوند درباره تغيير قبله نازل شود؛ زيرا تغيير قبله افزون بر اين كه يكي از نشانه هاي پيامبر آخر زمان است، بيانگر هويت مستقل اسلام نسبت به شرايع يهودي و مسيحي نيز مي باشد كه قبله آنان بيت المقدس است.
هر آيين و ديني بر آن است كه نمادهاي خاص خود را داشته باشد تا عامل اشتراك پيروان و جدايي از ديگر پيروان شرايع و آيين ها باشد. در اسلام مي توان نمادهاي چندي را يافت كه موجبات اين هويت بخشي به امت اسلام مي شود كه از جمله آنها مي توان به اذان، مسجد، كعبه، حج و مانند آن اشاره كرد.
البته مسلمانان در برخي از كشورهايي كه با گروه هاي آييني ديگر زندگي مي كنند، مي كوشند تا از طريق حجاب، كلاه و جامه خاص اسلامي، ريش و محاسن و مانند آن، خود را از ديگران متمايز سازند. شايد همين مسئله موجب شده است تا در بخش هاي ديگر نيز براي نمادسازي اقدام كنند؛ چنان كه در مقابل نماد مسيحي صليب و نماد يهودي ستاره داود (عليه السلام)، نماد هلال ماه را برگزيدند تا اين گونه خود را از ملت ها و امت هاي ديگر جدا سازند.
كعبه، نماد هويتي اسلام
كعبه مهم ترين نماد و محوري ترين عامل هويت بخش براي مسلمانان است. در زماني كه مسلمانان در مكه زندگي مي كردند، قبله ايشان بيت المقدس در فلسطين بود؛ زيرا خانه خدا، در آن زمان آكنده از بت هاي گوناگون بود كه تا بيش از سيصد بت گزارش شده است. اگر مسلمانان به سمت كعبه نماز مي گذاشتند متهم به پرستش بتان مي شدند، افزون بر اين كه نمي توانستند هويت خود را به عنوان مسلمان از مشركان جدا سازند.
اما زماني كه مسلمانان پس از هجرت بزرگ در مدينه گرد هم آمدند، آيين توحيدي مسلط بر شهر مدينه، يهوديت بود كه به سوي بيت المقدس مي ايستادند و عبادت مي كردند. اين جا بود كه تفاوت ميان مسلمانان و يهوديان از دست مي رفت. از اين رو، لازم بود تا هويت مستقل خود را باز يابند. نگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به آسمان وحي و انتظار نزول حكم تغيير قبله، بيانگر جايگاه ارزشمند نماد هويت بخشي چون قبله است؛ زيرا وحدت قبله بيانگر وحدت در فكر و عمل است؛ اين در حالي است كه اسلام هر چند تصديق كننده تورات است، ولي ناسخ آن نيز به شمار مي آيد؛ زيرا با نزول قرآن، اسلام پيامبران به كمال و تماميت خود رسيد. از سوي ديگر، شريعت موسوي كه يهوديان به ظاهر پايبند آن هستند، تحريف شده و از مسير خود نيز بيرون رفته است. از اين رو هرگونه اشتراك، در زماني كه اسلام مي
كوشيد تعريف جديدي از دين داري و توحيد بيان كند مي توانست موجب اغراي ديگران به جهل شود و توده هاي مردم نتوانند به جداسازي دو شريعت اقدام كنند در دام خطا و اشتباه افتند.
بنابراين معلوم است كه تغيير قبله تنها يك امر عادي و معمولي نيست، بلكه از جايگاه بسيار مهم و اساسي برخوردار مي باشد. همين مطلب را مي توان از «تقلب وجه» پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و اهتمام وي به آن به دست آورد.
هر چند كه از نظر اسلام، به هر جا رو شود، خداوند در همان سمت و روست، ولي قبله اي چون كعبه مي تواند عامل اتحاد و وحدت امت اسلام شود.
علامه طباطبايي در ذيل آيه 144 سوره بقره مي نويسد: قبله قرار گرفتن خانه اي از خانه ها چون كعبه و يا بنائي از بناها چون بيت المقدس و يا سنگي از سنگ ها چون حجرالاسود، كه جزء كعبه است، از اين جهت نيست كه خود اين اجسام برخلاف تمامي اجسام ديگر، اقتضاي قبله شدن را دارد، تا تجاوز از آن و نپذيرفتن اقتضاي ذاتي آنها محال باشد و در نتيجه ممكن نباشد كه حكم قبله بودن بيت المقدس دگرگون شود و يا لغو گردد، بلكه تمامي اجسام و بناها و جميع جهات از مشرق و مغرب و جنوب و شمال و بالا و پائين، در نداشتن اقتضاي هيچ حكمي از احكام، برابرند؛ چون همه ملك خدا هستند، پس خدا هر حكمي- كه بخواهد و به هر قسم كه بخواهد و در هر زمان كه بخواهد- در آنها مي راند و هر حكمي هم كه بكند به منظور هدايت خلق و بر طبق مصلحت و كمالاتي است كه براي فرد و نوع آنها اراده مي كند، پس او هيچ حكمي نمي كند مگر به خاطر اين كه به وسيله آن حكم، خلق را هدايت كند؛ و خداوند هم جز به سوي آنچه كه صراط مستقيم و كوتاه ترين راه به سوي كمال قوم و صلاح ايشان است، هدايت نمي كند. (الميزان، ج 1، ص صفحه 480)
خداوند در آيه 115 سوره بقره به اين نكته توجه داده است كه تفاوتي ميان جهتي با جهتي ديگر نيست و به هر سمت رو شود خداوند همان سمت است، ولي
انتخاب قبله براي نمازگزاردن براي ايجاد همان هويت و وحدت ميان امت اسلام است.
كعبه، معبد توحيد
در اين كه چرا كعبه به عنوان قبله امت اسلام انتخاب شده و از بيت المقدس قبله نخست عدول شده است، مطالب بسياري گفته اند. اما با نگاهي به آيات قرآني مي توان دريافت كه كعبه نخستين عبادتگاه موجود در زمين است. (آل عمران، آيه 96 و نيز حج، آيه 26) اين خانه كه پيش از ابراهيم (عليه السلام) و بر پايه برخي روايات حتي در زمان هبوط حضرت آدم (عليه السلام) براي قبله و عبادت انتخاب شده بود، در زمان حضرت ابراهيم (ع) با مشاركت فرزندش اسماعيل (عليه السلام) ساخته يا بازسازي شد. از برخي روايات استفاده مي- شود كه كعبه در عصر نوح هم بوده و در توفان هم از غرق آزاد شده است. (تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 495) علامه طبرسي با استفاده از واژه «يرفع» بر اين باور است كه خانه كعبه پيش از حضرت ابراهيم (عليه السلام) وجود داشته است و آن حضرت (عليه السلام) ماموريت داشته است تا با كمك فرزندش اسماعيل (عليه السلام) آن را نوسازي كند. (مجمع- البيان، ج 1 و 2، ص 389)
به هر حال، خداوند حضرت ابراهيم (عليه السلام) را مامور كرد تا كعبه را به عنوان جلوه گاه توحيد و يكتاپرستي بسازد يا بازسازي نمايد (آل عمران، آيه 96) و مردم را به عبادت پروردگار آن خانه بخواند. از آيه 3 سوره قريش نيز بر مي آيد كه همه انسان ها ماموريت دارند تا كعبه را به عنوان معبد توحيد انتخاب كرده و پروردگار آن را بپرستند. هم چنين از آياتي چون 125 سوره بقره و 35 و 37 سوره ابراهيم و 26 و 29 و 33 سوره حج بر مي آيد كه اين خانه، داراي قدمت تاريخي و كهن مي باشد و يك اثر باستاني در عبادت انسان ها به شمار مي آيد. بنابراين، با نگاهي به تاريخ خانه خدا مي توان دريافت كه كعبه، نماد توحيد و معبد يكتاپرستي در طول تاريخ بوده است. از اين رو خداوند در آيات 96 و 97 سوره آل عمران آن را از آيات و نشانه هاي روشن براي هدايت جهانيان بر مي شمارد؛ زيرا هر كسي با نگاهي به كعبه مي
تواند دريابد كه انسان به طور فطري خداپرست بوده و به عبادت خداوند يكتا در طول تاريخ مي پرداخته است. همين جايگاه توحيدي كعبه است كه براي آن احترام و حرمت ويژه اي در پيشگاه خداوند ايجاد نموده است (بقره، آيه 125 و مائده، آيات 2 و 97) و هر كسي اگر بخواهد موجبات جلب رضايت الهي را فراهم آورد مي تواند با احترام و حرمت گذاري به كعبه اين رضايت و خشنودي الهي را كسب كند.
(مائده، آيه 2)
ويژگي هاي كعبه
كعبه افزون بر ويژگي هاي پيش گفته داراي اهميت و ارزش ديگري نيز مي باشد و آن امن بودن براي انسان ها است. خداوند در آيه 125 سوره بقره، كعبه را مكاني امن براي انسان ها بر مي شمارد كه جان و جسم ايشان در اين مكان در امنيت و آرامش است. به اين معنا كه كعبه از نظر تشريعي و تكويني از خصوصيت امنيت بهره مي برد. بنابراين، مي توان گفت كه هر كسي كه در كعبه قرار مي گيرد از نظر جسمي در امنيت و از نظر روحي در آرامش قرار مي گيرد. البته آثار اين امنيت در پيرامون خانه نيز يافت مي شود و كساني كه در پيرامونش قرار مي گيرند نيز از امنيت و آرامش جسم و جان و روح و روان بهره مند مي شوند. از آيه 125 سوره بقره برمي آيد كه خانه خدا، براي كساني كه درآن جا حضور مي يابند، مكان امني است.
بنابراين هيچ كس نمي تواند متعرض كساني شود كه درآن جا حتي به عنوان پناهندگي حضور يافته اند. (مجمع البيان، ج 1 و 2، ص 383) از ديگر ويژگي هاي كعبه مي توان به بركت اشاره كرد خانه خداوند براساس آيه 96 سوره آل عمران، داراي بركت و خير فراوان براي كساني است كه درآن جا حضور مي يابند.
خير و بركت به آن نعمت مادي و معنوي گفته مي شود كه آثار آن در زندگي بشر چيزي جز كمال نيست.
به اين معنا كه انسان از هر چيزي كه به وي داده مي شود به بهترين شكل بهره مي گيرد و آثار آن دركمال يابي وي نقش اساسي ايفا مي كند. اين دسته از نعمت هاي
الهي به عنوان خير و بركت شناخته مي شوند. از ديگر ويژگي هاي كعبه مي توان به لزوم نمازگزاران به سوي آن اشاره كرد. (بقره، آيه 143 و تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 136، حديث 415) البته براي كساني كه درمكه هستند، مسجدالحرام قبله مي شود كه كعبه در وسط آن قراردارد و يا براي كساني كه در بيرون مكه هستند خود مكه قبله مي شود كه باز به سبب وجود كعبه درآن ناحيه و سمت است. (بقره، آيات 144 و 149 و 150) همچنين كعبه نقش محوري درمناسك حج از جمله اطراف و قرباني به طرف آن دارد (حج، آيات 29 و 33) چنان كه كعبه و جهت مسجدالحرام و مكه، درهر ذبح و كشتاري لازم است. بدين معني كه هرحيواني را بايد به سمت قبله ذبح كرد، درغير اين صورت آن ذبح، حرام مي شود.
نام هاي كعبه
درقرآن براي كعبه نام هاي چندي گفته شده است. از جمله اين كه از آن «بيت» درآياتي چون 125 و 127 و 158 سوره بقره و 97 سوره آل عمران و 3 سوره قريش تعبير شده است. بيت به معناي خدا است لذا از آن به خانه ياد مي شود. نام ديگر آن «البيت حرام» است كه به معناي خانه اي است كه داراي حرمت و احترام است و مي بايست قداست آن را حفظ كرد. (مائده آيات 2 و 97 و ابراهيم، 37)
«البيت التعيق» به معناي خانه كهن و قديمي و يا با ارزش است. خداوند درآيات 29 و 33 سوره حج از خانه كعبه به اين نام ياد كرده است. چهارمين نامي كه در قرآن براي كعبه بيان شده است. «بيت المعمور» است. كه برخي از مفسران چون زمحشري مقصود از آن را كعبه دانسته اند (كشاف، ج 4، ص 408) و برخي آن را خانه درمقام قدس مي دانند. پنجمين نام قرآني كعبه، «بكه» است كه در آيه 96 سوره آل عمران به آن تعبير شده است. بكه به معناي جايي است كه ازدحام درآن مي شود. از آن جايي كه درهنگام طواف حاجيان در اطراف آن ازدحام مي كنند، از خود خانه خدا و كعبه به بكه تعبير شده است. (مفردات الفاظ قرآن كريم، ص 140) از امام باقر
(ع) روايت شده كه بكه همان موضع بيت است و مكه به اطراف حرم اطلاق مي شود. (تفسير عياشي، ج 1، ص 187، حديث 96).
نقش هدايتگري كعبه
كعبه در آيين اسلام نقش هاي چندي را ايفامي كند كه برخي از آن ها بيان شد. از جمله به نقش كعبه در نماز و حج و قرباني و ذبح اشاره شد. خداوند در آيه 97 سوره مائده، كعبه و زيارت آن را عامل تقويت دين مردم و بهره مندي از دنيا مي داند. در روايتي از معصوم (عليه السلام) آمده است: مقصود از «قياما للناس» در آيه آن است كه جامعه در دين و معاش و معاد خود از اين زيارت و وجود كعبه بهره مند مي شود.
(عياشي، ج 1، ص 187، حديث 96) از امام صادق (عليه السلام) روايت است كه فرمود:
خداوند كعبه را قيام براي دين و معيشت مردم قرار داده است. (عياشى:، حديث 211) بنابراين مي توان گفت كه كعبه تنها در زندگي معنوي انسان ها نقش ايفا نمي كند بلكه در زندگي مادي و دنيوي آنان نيز نقش حياتي و اساسي دارد.
از آيات سوره فيل و قريش نيز اين معنا حاصل مي شود كه چگونه كعبه وسيله اتحاد و اعتبار قريش شده و امنيت سفرهاي تجاري آنان را موجب شده و عاملي در كسب معنويت و درآمد براي ايشان است. بنابراين، نقش كعبه را نمي توان تنها در حوزه معاد و معنويت خلاصه كرد. البته مهم ترين نقشي كه قرآن براي كعبه بيان كرده است، همان نقش هدايتي كعبه براي جهانيان است. خداوند در آياتي از جمله 142 و 143 و 150 سوره بقره و 96 سوره آل عمران، به نقش هدايتي كعبه براي همه جهانيان اشاره كرده است. از اين آيات مي توان اين را به دست آورد كه هركسي هدايت راستين و خط مستقيم كمال را بخواهد مي بايست به كعبه به عنوان مهم ترين وسيله هدايتي توجه پيدا كند.
توده هاي مردم كه از آنان به ناس تعبير مي شود مي توانند در كنار كعبه و يا با قصد آن در مسير توحيدي قرار گيرند و از پراكندگي و شكار دشمنان دين شدن در امان مانند. از اين رو در آيه 125 سوره بقره، از خانه خدا به عنوان محل اجتماع و
بازگشت پي درپي مردم ياد شده است. بي گمان ديده ايد كه گله هاي گوسفند در صحرا پراكنده اند و هنگامي كه چنين هستند در دام دشمن قرار مي گيرند و گرگها، آنها را جداگانه مي درند، ولي وقتي اجتماع مي كنند، هيبت اجتماع آنان، دشمنان را هراسان كرده و مي پراكند و امنيت جسم و جان و آرامش روح و روان را براي ايشان به ارمغان مي آورد. نقشي كه كعبه براي توده هاي مردم ايفا مي كند چنين نقشي است كه اجازه نمي دهد تا گرگان دين و ايمان ايشان را بربايند و بدرند. حضور توده هاي مردم در مكه موجب مي شود تا فرهنگ درست زندگي را بياموزند و آداب آن را بشناسند و طهارت جسم و جان خود را با تعامل با ديگران ياد بگيرند و توانايي انجام عبادت درست را به دست آورند. (بقره، آيه 125 و حج، آيه 26) از اين رو عمران واقعي در بيت معمور با حضور حاجيان كه قصد طهارت و پاكي و كمال دارند، تحقق مي يابد. (طور، آيات 1 و 2 و كشاف، ج 4، ص 408)
هرانساني مي تواند در زمان اعتكاف و وقوف مدت كوتاه دراين محيط، از فرهنگ هاي گوناگون، اطلاعات مفيد و كارآمد به دست آورد و خود را به سوي كمال و تعالي بهتر و بيش تر بكشاند. حضور در اجتماع توده هاي مردمي و انجام كارهايي چون طواف و ركوع و سجود، آموزش عملي عبادت و زندگي اجتماعي و بهره مندي از دانش ها و تجربيات يكديگر و دستگيري از ديگران است. اين مطلبي است كه مي توان از آيه 125 سوره بقره به دست آورد. به هرحال، كعبه تنها نشانه اي كوچك براي بشر نيست بلكه نمادي بزرگ از خداوند بزرگ و يكتاست تا آدمي راه گم نكند و هدايت راستين را در كنار آن و به سوي مقصد يگانه بيابد.
حج، رستاخيز امت اسلامي
كلمه حج و عناوين مناسك حج خود گوياي محتواي والاي اين فريضه الهي پر راز و رمز و آكنده از اشاره و كنايه است. حج اين لفظ كوتاه و خوش آهنگ كه به معناي آهنگ و عزم و تصميم است، معنايي به بلنداي تاريخ معنوي بشر دارد.
تاريخ معنوياي كه نظام بخش زندگي اجتماعي- سياسي جامعه انساني بر محور حق و عدل است. حج كه در يك نگرش كلي از عناصر تامل و تدبر و تفكر و حركت و تلاش و پيكار تركيب يافته، داراي اشاراتي جامع و فراگير به سنن جاري پروردگار در تكوين و تشريع است. زبان حج، زبان سمبوليك است و اعمال آن حكايتگر و تجسم بخش تاريخ انبيا و نشان دنيا و نشان آخرت ميباشد. حج اين فريضه رمزوار و اشارت شعار، از زواياي گوناگون و با ديدهاي متفاوت از سوي نويسندگان و تحليلگران از لحاظ" فردي و اجتماعي"،" عبادي و سياسي"،" اجتماعي و نظامي" و" بينالمللي و جهاني" مورد بحث و تحليل قرار گرفته است كه پارهاي نسبتا جامع و پارهاي تك بعدي است.
آنچه در تحليلهاي يك سويه، از آن غفلت شده است، جامعيت حيرت انگيز و احيانا متناقض نماي حج است كه زهد گرايان عبادت پيشه خسته از دنيا، اجتماع و سياست را از يك جنبهاش غافل ميسازد و سياست پيشگان و دست اندركاران اداره جوامع اسلامي را از جنبه ديگرش. حج ضمن اينكه عملي است عبادي، سياسي نيز هست. مسلمانان با مليتها و رنگها و زبانهاي مختلف از سراسر اين كره خاكي در يكجا جمع شده و همگي يك شعار سر داده و يك هدف را دنبال ميكنند. بنابراين ميتوان حج را رستاخيز اسلامي نام نهاد، حج با توجه به گستردگي ابعاد و ويژگي خاصش از اسرار باطني فراواني برخوردار است به طوري كه هيچ يك از اعمال ديگر به آن گستردگي نبوده و باطن هيچ يك به باطن حج نميرسد. اينك كه پردههاي دو رويي و حيلههاي رنگارنگ دشمنان كنار رفته است و امت اسلامي دسيسههاي دشمنان را به يقين رسيده است، اجتماع بزرگ حج ميتواند پيوند مباركي بين امت اسلامي باشد.
امتي كه فراتر از شيعه و سني يا مذاهب مختلف و گذشته از تفكرات سياسي داراي دشمن واحدي است كه اصل تفكر اسلامي را هدف قرار داده است. يكي از مهمات فلسفه حج در بيان بنيانگذار كبير انقلاب اسلامي، حضرت امام خميني
رضوان الله تعالي عليه، ايجاد تفاهم و تحكيم برادري ميان مسلمانان است كه در بيانات و پيامهاي مقام معظم رهبري نيز به نوع ديگري تجلي يافته است. حضور در كعبه به معناي قبول" توحيد- مركزي" و نفي همه شرك پرستيهاي ظاهري و باطني و پرهيز از بتهاي خود تراشيده است و چه خوب است كه بت بزرگ تفرقه كه دشمنان براي خيل عظيم مسلمانان تراشيدهاند تا آسوده به غارت منابع انساني و سرمايههاي مادي آنان مشغول شوند، در اجتماع معنادار حج شكسته شود و اين شكسته شدن بايد با آگاهي و همدلي عمومي مسلمانان در سراسر دنيا همراه باشد.
تعابير امام بزرگوار خميني كبير در اين زمينه، همواره ماندگار است كه ميگفت:
" بت بزرگ بايد شكسته شود، هر چه باشد ..." و چه بتي بدتر و خطرناكتر از طاغوتها در طول تاريخ، مگر مستكبران زمان ما كه شمشيرها را براي نابودي وفاق مسلمانان از رو بستهاند، بتهاي بزرگي نيستند كه فرعون وار فرياد خدايي سر ميدهند و جهانيان را به طاعت و كرنش و پرستش خويش ميخوانند و با زر و زور و تزوير، خود را به آنان تحميل مينمايند؟ چگونه بايد بر اين بتها فايق آمد؟ جز با همبستگي و مشاركت عمومي مسلمانان و كنار نهادن اختلافهاي كلامي و فقهي و تفرقههاي ديگر ساخته؟ فجايع هر روزه در عراق براي كمتر كسي جاي ترديد باقي گذاشته است كه دشمن، اصل اسلام را هدف قرار داده است و حمايت ظاهري از چند كشور و جناح خاص سياسي نبايد گروههاي مختلف را فريب دهد. اما در اين بين عدم تنبه سران برخي كشورها هنوز براي مسلمانان جهان عجيب است. غفلتي مرموز كه بايد به صورت ريشهاي به آن پرداخت. غفلتي كه به قيمت خون هزاران زن و كودك بي گناه در فلسطين و عراق و افغانستان و پاكستان تمام ميشود.
حج؛ مظهر عزت و عظمت امت اسلامي در انديشه امام خميني" ره" حج كانون معارف الهي، پيام آور طرح و تأسيس جامعهاي به دور از رذايل مادي و معنوي، تجلي و تكرار همه صحنههاي عشق آفرين زندگي يك انسان و يك جامعه متكامل در دنياست. ايشان سفر حج را سفر به سوي خداي تبارك و تعالي دانسته كه" براي
نزديك شدن و اتصال انسان به صاحب خانه است، حج تنها حركات و اعمال و لفظها نيست و با كلام و لفظ و حركت خشك، انسان به خدا نميرسد؛ حج كانون معارف الهي است كه از آن محتواي سياست اسلام را در تمامي زواياي زندگي بايد جستجو نمود و مناسك حج مناسك زندگي است و از آنجا كه جامعه امت اسلامي از هر نژاد و مليتي بايد ابراهيمي شود تا به خيل امت محمد (ص) پيوند خورد و يكي گردد و يد واحده شود، حج تنظيم و تمرين و تشكل اين زندگي توحيدي است. نوشته حاضر به لحاظ اهميت سياسي اين فريضه الهي به رشته تحرير در آمده و در آن كوشيده شده به آيات قرآن كريم و سخنان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و ائمه معصومين (ع) به عنوان مبناي ديدگاه امام خميني (ره) اشاره شود تا بر غناي آن افزوده گردد. در گام اول به بررسي بعد سياسي و اجتماعي حج كه يكي از ويژگيهاي حج ابراهيمي و چه بسا از منظر امام بر ابعاد ديگر نيز غلبه داشته، ميپردازيم.
حج در حيات سياسي و اجتماعي مسلمانان، بلكه در سرنوشت بشر نقشي بسيار ارزنده دارد. نخستين خانهاي كه براي مردم بنا گرديده و مشعل هدايت انسان خوانده شده، كعبه است. امام خميني (ره) با توجه به اين مسئله ميفرمايد:" يك همچو مجلسهايي كه اسلام درست كرد مثل حج هيچ قدرتي نميتواند درست كند؛ هيچ قدرتي، همه ممالك اسلامي و سران ممالك اسلامي جمع بشوند كه نيم ميليون جمعيت را يك جايي ببرند نخواهند موفّق شد ... اين اجتماعات، اجتماعات سياسي است. بايد در اين اجتماعات گويندگان و نويسندگان همه بلاد مسلمين در آنجا مسائل اسلام را مسائل بلاد مسلمين، گرفتاريهايي كه دارند، مسلمين از دست كي گرفتاري دارند و آن بايد چه بكند، دولتهايي كه با مسلمين چه ميكنند با او چه بكند كوشش كنند" و يا در جاي ديگر ميفرمايند:" در حج بايد بررسي از اوضاع مسلمين در هر سال بشود كه مسلمين در چه حال هستند. اين سفر حج براي اين مسائل بوده است، براي قيام ناس بوده است، براي اين بوده است كه مسلمين مشكلات مسلمين را درك كنند و در رفعش كوشش كنند"
حج عرصه نمايش و سنجش استعدادها و توان مادي و معنوي مسلمانان است و از اينجا است كه استمرار و قوام دين بر قيام كعبه پيوند ميخورد. امام صادق ع) ميفرمايد:" دين پيوسته برپا خواهد بود تا زماني كه كعبه پابرجاست". از اين رو دشمنان اسلام ميكوشند تا اجتماع با عظمت مسلمانان را در مراسم حج كم رنگ و آن را از محتواي عالي سياسي اجتماعي خالي كنند و آثار مهم و نقش عظيم آن را در عزّت بخشيدن به امت و استحكام دين الهي بيثمر سازند.
قرآن كريم در دعوت مردم به حج، فلسفه آن را چنين بيان ميدارد:" لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ ... يعني حج گزاران از هر نقطه عالم بيايند تا بر منافع خودشان گواه باشند و در روزهاي معيني ياد خدا بكنند. پس فلسفه حج اين است كه حاجيان در اين كنگره عظيم شركت كنند و بر منافع خود شاهد باشند. درباره اين آيات نكاتي قابل ذكر است:
طبق اين آيه حج عملي چند بعدي است: عبادي و اجتماعي و سياسي و فرهنگي و ... تنها يك عمل عبادي صرف نيست.
شهادت بر منافع در اين آيه كريمه نه تنها در مقابل ياد خدا آمده، بلكه مقدم ذكر شده است و از اين تقديم به نظر ميآيد كه بُعد غير عبادي حج بيش از بعد عبادي آن مورد توجه قرار گرفته و اهميت دارد و اين در حالي است كه بعد عبادي حج در مقابل اعمال ديگر عبادي عظمت بسيار بزرگ دارد. چنانكه حضرت امام (ره) در اين مورد ميفرمايد:" فريضه حج در ميان فرايض از ويژگي خاص برخوردار است و شايد جنبه سياسي و اجتماعي آن بر جنبههاي ديگرش غلبه داشته باشد با آنكه جنبه عبادياش نيز ويژگي خاص دارد"" بايد بدانند كه حج ابراهيمي، محمدي (صلى الله عليه و آله و سلم) سال هاست غريب و مهجور است، هم از جهات" معنوي و عرفاني" و هم از جهات" سياسي و اجتماعي". و حجاج عزيز تمامي كشورهاي اسلامي بايد بيت خدا را در همه ابعادش از اين غربت درآورند، اسرار عرفاني و معنويش به عهده عرفاي غير محجوب. و ما اينك با بعد سياسي و اجتماعي آن سر و كار داريم كه
بايد گفت فرسنگها از آن دوريم. ما مأمور به جبران مافات هستيم. اين كنگره سراپا سياست كه به دعوت ابراهيم و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) برپا ميشود و از هر گوشه دنيا و از هر فجّ عميق در آن اجتماع ميكنند، براي منافع ناس است و قيام به قسط است و در ادامه بت شكنيهاي ابراهيم و محمد است و طاغوت شكنيها و فرعون زدودنهاي موسي است، و كدام بت به پايه شيطان بزرگ و بتها و طاغوتهاي جهانخوار ميرسد كه همه مستضعفان جهان را به سجده خود و ستايش خويش فرا خوانند و همه بندگان آزاد خداي تعالي را بنده فرمانبردار خويش دانند
بخشي از اسرار عرفاني حج در انديشه امام خميني (ره)
سفر حج ... سفر تحصيل دنيا نيست سفر الي الله است. شما داريد به طرف خانه خدا مي رويد. تمام اموري كه داريد انجام مي دهيد به طور الوهيت بايد انجام بدهيد. سفرتان از اينجا كه شروع مي شود «وفد» الي الله است، سفر به سوي خداي تبارك و تعالي است. بايد همانطوري كه مسافرين الي الله مثل انبيا (عليهم السلام) و بزرگان از دين ما مسافرتشان الي الله در تمام زمان حياتشان بوده است و يك قدم تخلف نمي كردند از آن چيزي كه برنامه وصول الي الله بوده است، شما هم الان «وفود» الي الله داريد مي رويد. شما در آنجا كه مي رويد، در ميقات كه مي رويد لبيك به خدا مي گوييد، يعني تو دعوت كردي و ما اجابت. مبادا يك عملي انجام بدهيد كه خداي تبارك و تعالي بفرمايد كه خير، شما را من قبول ندارم براي اينكه شما اسلامي نيستيد ... اين سفرالهي را شما مي رويد رجم شيطان مي كنيد. اگر چنانچه خداي نخواسته خودتان از جنود شيطان باشيد رجم خودتان را هم مي كنيد. شما بايد رحمان بشويد تا رجمتان رجم رحمان و جنود رحمان به شيطان باشد. (صحيفه نور/ 237/ 9)
ضرورت نفي شريك در همه مراتب
لبيك هاي مكرر از كساني حقيقت دارد كه نداي حق را به گوش جان شنيده و به دعوت الله تعالي به اسم جامع جواب مي دهند. مسئله، مسئله حضور در محضر
است و مشاهده جمال محبوب، گويي گوينده از خود دراين محضر بيخود شده و جواب دعوت را تكرار مي كند و دنباله آن، سلب شريك به معناي مطلق آن مي نمايد كه اهل الله مي دانند نه شريك در الوهيت فقط، گرچه سلب شريك در آن نيز شامل همه مراتب تا فناي عالم درنظر اهل معرفت است و حاوي جميع فقرات احتياطي و استحبابي است مثل «الحمد لك والنعمه لك» و حمد را اختصاص مي دهد به ذات مقدس، همچنين نعمت را، و نفي شريك مي كند، و اين نزد اهل معرفت غايت توحيد است و به اين معناست كه هر حمدي و هر نعمتي كه در جهان هستي تحقق يابد حمد خدا و نعمت خداست
بدون شريك و درهر موقف و مشعري و وقوف و حركتي و سكون و عملي، اين مطلب و مقصد اعلي جاري است و خلاف آن، شرك به معناي اعم است كه همه ما كور دلان به آن مبتلا هستيم ... لبيك هاي شما جواب دعوت حق تعالي باشد و خود را محرم براي وصول به آستانه محضر حق تعالي نماييد و لبيك گويان براي حق، نفي شريك به همه مراتب كنيد و از «خود» كه منشأ بزرگ شرك است به سوي او (جل وعلي) هجرت نماييد و اميد است براي جويندگان، آن مدتي كه دنبال هجرت است حاصل آيد و اجري را كه علي الله است دريافت نمايند و اگر جهات معنوي به فراموشي سپرده شود گمان نكنيد كه بتوان از چنگال شيطان نفس رهايي يابيد و تا در بند خويشتن خويش و هواهاي نفساني خود باشيد نمي توانيد جهاد في سبيل الله و دفاع از حريم الله نماييد. (صحيفه نور// 91/ 44- 24)
امام خميني (ره) مي فرمايند: مسئله قرباني فرزند يك باب است كه به حسب البته ديد نوع بشر مسئله مهمي است لكن آن چيزي كه مبدا اين عمل مي شود آن چيزي كه مقابله ما بين پدر و پسر را در آن جا متحقق مي كند، اين يك مسائل قلبي و روحي و معنوي است. فوق اين مسائلي كه ماها مي فهميم، ما همه مي گوييم كه ايثار كرد، قرباني كرد و واقعا اين طور بوده است، خوب مهم هم هست لكن آيا درنظر ابراهيم (ع) هم ايثار بوده است؟ ابراهيم هم در نظرش اين بوده است كه حالا
يك چيزي، تحفه اي مي برد پيش خدا؟ اسماعيل هم سلام الله عليه در نظرش بوده كه يك جانفشاني دارد مي كند براي خدا؟ يا مسئله اين نيست، اين مسئله اي است كه تا نفسانيت انسان است، خوديت انسان هست، ايثار اسمش هست من ايثار مي كنم در راه خدا فرزندم را، من ايثار مي كنم در راه خدا جان خودم را، اين براي ما مهم است، و زياد مهم است، (اما) براي ابراهيم مسئله اين، ايثار نيست.
ابراهيم خودي نمي بيند تا ايثاري كرده باشد، اسماعيل خودي نمي بيند تا ايثار كرده باشد ايثار اين است كه من هستم و تو هستي و عمل من و براي تو و ايثار. اين درنظر بزرگان اهل معرفت و اولياي خدا شرك است درعين حالي كه درنظر ما كمال بزرگي است، ايثار بزرگي است. صحيفه نور/ 45/ 91 امام خميني: حج؛ فرياد توحيد و مبارزه با طاغوت
معنويت يعني توجه به باطن و اصل يك امر و اين مهم در مكتب امام يك شاخصه اصولي و اساسي است. امام فريادگر معنويتي بود كه نه تنها ايران را بلكه تمام مسلمين و حتي همه مستضعفين عالم را به سعادت برساند. اما در سخنان خويش همواره انسانها را به فطرت توحيدي خويش رهنمون ميساختند و راه سعادت را توجه به معنويات ميدانستند. يكي از مواردي كه به خوبي ميتوان اين مهم را در سخنان امام پيدا كرد، پيامهاي ايشان به مراسم حج است. امام با احياي مراسم برائت از مشركين معناي تازهاي به حج بخشيدند و اجتماع عظيم حجاج را از انفعالي مرگ بار خارج نمودند. ايشان در پيامي به حجاج مرقوم داشتند:" (اسلام) دين فطرت و رهاييبخش از قيد و بندهاي طبيعت و وسواس شياطين جنّ و انس در نهان و ظاهر است و دينِ سياستِ مُدُن و راهنماي صراط مستقيمِ لا شرقيه و لا غَربيه است. ديني است كه عباداتش توأم با سياست، و سياستش عبادت است.
اكنون كه مسلمين كشورهاي مختلف جهان به سوي كعبه آمال و حج بيت اللَّه رو آورده ...
مسلمانان مبعوث از قِبَل خداوند تعالي بايد علاوه بر محتواي عبادي، از
محتواي سياسي و اجتماعي آن بهرهمند شوند، و به صِرْف صورت قناعت نكنند.
همه كس ميداند كه برپا نمودن چنين كنگره عظيمي براي هيچ مقامي و هيچ دولتي امكان پذير نيست. و اين امر خداوند متعال است كه اين گردهمايي بزرگ را فراهم آورده، مع الأسف مسلمين در طول تاريخ نتوانستند از اين نيروي آسماني و كنگره اسلامي استفاده شاياني به نفع اسلام و مسلمين بنمايند". به صراحت اشاره معنويت و باطن حج و نيز خروج حاجيان از سكون و انفعال در كلام امام ديده ميشود.
همچنين مسلمين را اين گونه به جنبههاي معنوي و متعالي حج توصيه ميكنند:
" اين پدرِ توحيد و بت شكنِ جهان (حضرت ابراهيم) به ما و همه انسانها آموخت كه قرباني در راه خدا، پيش از آنكه جنبه توحيدي و عبادي داشته باشد، جنبههاي سياسي و ارزشهاي اجتماعي دارد. به ما و همه آموخت كه عزيزترين ثمره حيات خود را در راه خدا بدهيد و عيد بگيريد. خود و عزيزان خود را فدا كنيد، و دين خدا را و عدل الهي را برپا نماييد، اين بتشكن و فرزند عزيزش، بتشكن ديگر، سيد انبيا، محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم به بشريت آموختند كه بتها هر چه هست بايد شكسته شود؛ و كعبه، كه امّ القُري است، و آنچه از آن بسط پيدا كرده تا آخرين نقطه زمين، تا آخرين روز جهان، بايد از لوث بتها تطهيرشود، بت هر چه باشد، چه هياكل، چه خورشيد، چه ماه، و چه حيوان، و انسان. و چه بتي بدتر و خطرناكتر از طاغوتهاي در طول تاريخ از زمان آدم صفي اللَّه، تا ابراهيم خليل اللَّه، تا محمد حبيب اللَّه- صلي اللَّه عليهم و آلهم اجمعين- تا آخر الزمان كه بتشكن آخر از كعبه نداي توحيد سر دهد.
مگر ابرقدرتهاي زمان ما بتهاي بزرگي نيستند كه جهانيان را به اطاعت و كرنش و پرستش خود ميخوانند، و با زور و زر و تزوير خود را به آنان تحميل مينمايند؟
كعبه معظّمه يكتا مركز شكستن اين بتهاست. ابراهيم خليل، در اول زمان، و حبيب خدا و فرزند عزيزش مهدي موعود- روحي فداه- در آخر زمان، از كعبه نداي
توحيد سردادند و ميدهند". حضرت امام مبارزه با استكبار را امري ميداند كه با توحيد به هم تنيده هستند و به مسلمين اين نكته را گوشزد ميكند كه نميتوان در كنار خانه خدا و مركز توحيد بود، ولي در مورد زورگويان عالم بيتفاوت ماند كه اين امر منقصتي در توحيد و نيز در مراسم حج است. حضرت امام اصل بناي كعبه را براي توحيد و ظلم ستيزي ميداند و با اشاره به آيات قرآن به حجاج ميفرمايد:
" بيت اللَّه الحرام، اول بيتي است كه براي" ناس" بنا شده. بيت همگاني است. هيچ شخصيتي و هيچ رژيمي و هيچ طايفهاي حق تقدم در آن را ندارد. اهل باديه و صحرانشينان و خانه به دوشان با عاكفان كعبه و شهرنشينان و دولتمردان در آن يكسانند. اين بيت معظم براي ناس بنا شده، و براي قيام ناس و نهضت همگاني، و براي منافع مردمي. و چه نفعي بالاتر و والاتر از آنكه دست جباران جهان و ستمگران عالم از سلطه بر كشورهاي مظلوم كوتاه شود، و مخازن عظيم كشورها براي مردم خود آن كشورها باشد. بيتي كه براي قيام تأسيس شده است، آن هم قيام ناس و للناس، پس بايد براي همين مقصد بزرگ در آن اجتماع نمود، و منافع ناس را در همين مواقف شريف تأمين نمود، و رمي شياطين بزرگ و كوچك را در همين مواقف انجام داد".
و يا با صراحت بيشتر عنوان مي دارند:" مسلماً روح و پيام حج چيز ديگري غير از اين نخواهد بود كه مسلمانان، هم دستور العمل جهاد با نفس را بگيرند و هم برنامه مبارزه با كفر و شرك را". به هر حال اعلان برائت در حج، تجديد ميثاق مبارزه و تمرين تشكل مجاهدان براي ادامه نبرد با كفر و شرك و بتپرستها است و به شعار هم خلاصه نميشود كه سرآغاز علني ساختن منشور مبارزه و سازماندهي جنود خداي تعالي در برابر جنود ابليس و ابليس صفتان است و از اصول اوليه توحيد به شمار ميرود و اگر مسلمانان در خانه ناس و خانه خدا از دشمنان خدا اظهار برائت نكنند، پس در كجا ميتوانند اظهار نمايند؟ و اگر حرم و كعبه و مسجد و محراب، سنگر و پشتيبان سربازان خدا و مدافعان حرم و حرمت انبيا نيست، پس مأمن و
پناهگاه آنان در كجاست؟" امام در جاي جاي پيامهاي خود به حجاج به اين مطالب تاكيد كرده و تنها به اين امر اكتفا نمي كند بلكه از حجاج مي خواهد هر كدام حامل اين پيامهاي توحيدي براي ملتهاي كشور خود باشند.
حج؛ مظهر عزت و عظمت امت اسلامي در انديشه امام خميني" ره" حج كانون معارف الهي، پيام آور طرح و تأسيس جامعهاي به دور از رذايل مادي و معنوي، تجلي و تكرار همه صحنههاي عشق آفرين زندگي يك انسان و يك جامعه متكامل در دنياست. ايشان سفر حج را سفر به سوي خداي تبارك و تعالي دانسته كه" براي نزديك شدن و اتصال انسان به صاحب خانه است، حج تنها حركات و اعمال و لفظها نيست و با كلام و لفظ و حركت خشك، انسان به خدا نميرسد؛ حج كانون معارف الهي است كه از آن محتواي سياست اسلام را در تمامي زواياي زندگي بايد جستجو نمود و مناسك حج مناسك زندگي است و از آنجا كه جامعه امت اسلامي از هر نژاد و مليتي بايد ابراهيمي شود تا به خيل امت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) پيوند خورد و يكي گردد و يد واحده شود، حج تنظيم و تمرين و تشكل اين زندگي توحيدي است. نوشته حاضر به لحاظ اهميت سياسي اين فريضه الهي به رشته تحرير در آمده و در آن كوشيده شده به آيات قرآن كريم و سخنان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و ائمه معصومين (عليهم السلام) به عنوان مبناي ديدگاه امام خميني (ره) اشاره شود تا بر غناي آن افزوده گردد. در گام اول به بررسي بعد سياسي و اجتماعي حج كه يكي از ويژگيهاي حج ابراهيمي و چه بسا از منظر امام بر ابعاد ديگر نيز غلبه داشته، ميپردازيم.
حج در حيات سياسي و اجتماعي مسلمانان، بلكه در سرنوشت بشر نقشي بسيار ارزنده دارد. نخستين خانهاي كه براي مردم بنا گرديده و مشعل هدايت انسان خوانده شده، كعبه است. امام خميني (ره) با توجه به اين مسئله ميفرمايد:" يك همچو مجلسهايي كه اسلام درست كرد مثل حج هيچ قدرتي نميتواند درست كند؛ هيچ قدرتي، همه ممالك اسلامي و سران ممالك اسلامي جمع بشوند كه نيم ميليون جمعيت را يك جايي ببرند نخواهند موفّق شد ... اين اجتماعات،
اجتماعات سياسي است. بايد در اين اجتماعات گويندگان و نويسندگان همه بلاد مسلمين در آنجا مسائل اسلام را مسائل بلاد مسلمين، گرفتاريهايي كه دارند، مسلمين از دست كي گرفتاري دارند و آن بايد چه بكند، دولتهايي كه با مسلمين چه ميكنند با او چه بكند كوشش كنند" و يا در جاي ديگر ميفرمايند:" در حج بايد بررسي از اوضاع مسلمين در هر سال بشود كه مسلمين در چه حال هستند. اين سفر حج براي اين مسائل بوده است، براي قيام ناس بوده است، براي اين بوده است كه مسلمين مشكلات مسلمين را درك كنند و در رفعش كوشش كنند"
حج عرصه نمايش و سنجش استعدادها و توان مادي و معنوي مسلمانان است و از اينجا است كه استمرار و قوام دين بر قيام كعبه پيوند ميخورد. امام صادق (عليه السلام) ميفرمايد:" دين پيوسته برپا خواهد بود تا زماني كه كعبه پابرجاست". از اين رو دشمنان اسلام ميكوشند تا اجتماع با عظمت مسلمانان را در مراسم حج كم رنگ و آن را از محتواي عالي سياسي اجتماعي خالي كنند و آثار مهم و نقش عظيم آن را در عزّت بخشيدن به امت و استحكام دين الهي بيثمر سازند.
قرآن كريم در دعوت مردم به حج، فلسفه آن را چنين بيان ميدارد:" لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ ... يعني حج گزاران از هر نقطه عالم بيايند تا بر منافع خودشان گواه باشند و در روزهاي معيني ياد خدا بكنند. پس فلسفه حج اين است كه حاجيان در اين كنگره عظيم شركت كنند و بر منافع خود شاهد باشند. درباره اين آيات نكاتي قابل ذكر است:
طبق اين آيه حج عملي چند بعدي است: عبادي و اجتماعي و سياسي و فرهنگي و ... تنها يك عمل عبادي صرف نيست.
شهادت بر منافع در اين آيه كريمه نه تنها در مقابل ياد خدا آمده، بلكه مقدم ذكر شده است و از اين تقديم به نظر ميآيد كه بُعد غير عبادي حج بيش از بعد عبادي آن مورد توجه قرار گرفته و اهميت دارد و اين در حالي است كه بعد عبادي حج در مقابل اعمال ديگر عبادي عظمت بسيار بزرگ دارد. چنانكه حضرت امام
(ره) در اين مورد ميفرمايد:" فريضه حج در ميان فرايض از ويژگي خاص برخوردار است و شايد جنبه سياسي و اجتماعي آن بر جنبههاي ديگرش غلبه داشته باشد با آنكه جنبه عبادياش نيز ويژگي خاص دارد"" بايد بدانند كه حج ابراهيمي، محمدي (صلى الله عليه و آله و سلم) سال هاست غريب و مهجور است، هم از جهات" معنوي و عرفاني" و هم از جهات" سياسي و اجتماعي". و حجاج عزيز تمامي كشورهاي اسلامي بايد بيت خدا را در همه ابعادش از اين غربت درآورند، اسرار عرفاني و معنويش به عهده عرفاي غير محجوب. و ما اينك با بعد سياسي و اجتماعي آن سر و كار داريم كه بايد گفت فرسنگها از آن دوريم. ما مأمور به جبران مافات هستيم. اين كنگره سراپا سياست كه به دعوت ابراهيم و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) برپا ميشود و از هر گوشه دنيا و از هر فجّ عميق در آن اجتماع ميكنند، براي منافع ناس است و قيام به قسط است و در ادامه بت شكنيهاي ابراهيم و محمد است و طاغوت شكنيها و فرعون زدودنهاي موسي است، و كدام بت به پايه شيطان بزرگ و بتها و طاغوتهاي جهانخوار ميرسد كه همه مستضعفان جهان را به سجده خود و ستايش خويش فرا خوانند و همه بندگان آزاد خداي تعالي را بنده فرمانبردار خويش دانند.
حسادت و كينه توزى، يكى از صفات زشت و خانمان براندازيست كه صاحب آن، طعم خوش زندگى را نچشيده، شب و روز در آتش شعله ور آن مىسوزد.
خدا نكند كسى گرفتار اين خصلت بد و بدبخت كننده باشد، زيرا حسود هيچ وقت، آرامش ندارد به كارهاى خطرناك و هولناك دست مىزند، اگر نتواند خود را كنترل كند، به كارهاى هراسناكى، را پيش مىآورد كه آن سرش ناپيداست.
خداوند متعال در سوره فلق به پيامبرش دستور مىدهد، از شر چند گروه، به او پناه ببرد از جمله حسودهاست.
حسد از منظر آيات قرآن
يكي از عمدهترين عوامل تخريب و فساد در جهان، تخريب و فسادي است كه از ناحيه افراد حسود نشأت ميگيرد و بدون شك ارتكاب هر گناهي براي تأمين يكي از خواستههاي نفساني است.
بعد از فرود آمدن جد بزرگوارمان آدم عليه السلام به روى زمين، زندگى نوپا با شرايط عادى، شروع شد و سنگ بناى بعضى از كارهاى ناشايست هم، وسيله برخى از اولادش گذاشته شد كه از جمله آنها قتل ناحق بود كه وسيله پسر بزرگش قابيل، پايه گذارى شد كه نتيجهاش، هرتعداد قتل ناحق، اتفاق افتد طبق بعض روايات، نصف گناه آن در نامه عمل او ثبت مىگردد.
لذا قرآن حسادت را عامل نخستين قتلي كه در روي كره زمين رخ داده است، معرفي كرده و در مورد آن در سوره مائده- 32- 27 چنين مىفرمايد:
1- «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ» (مائده 27)
«داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان هنگامي كه هر كدام عملي براي تقرب به پروردگار انجام دادند، اما از يكي پذيرفته شد و از ديگري قبول نشد و او گفت به خدا سوگند تو را خواهم كشت (ديگري) گفت: به درستي كه خداوند از پرهيزكاران ميپذيرد» 28 اگر تو براى كشتن من، دست دراز كنى، من هرگز به قتل تو دست نمىگشايم، چون از پروردگار جهانيان مىترسم! 29 من مىخواهم تو با گناه من و خودت (از اين عمل) بازگردى (و بار هر دو گناه را به دوش كشى)؛ و از دوزخيان گردى.
و همين است سزاى ستمكاران! 30 نفس سركش، كم كم او را به كشتن برادرش ترغيب كرد؛ (سرانجام) او را كشت؛ و از زيانكاران شد. 31 سپس خداوند زاغى را فرستاد كه در
زمين، جستجو (و كندوكاو) مىكرد؛ تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن كند. او گفت: «واى بر من! آيا من نتوانستم مثل اين زاغ باشم و جسد برادرم را دفن كنم؟!» و سرانجام (از ترس رسوايى، و بر اثر فشار وجدان، از كار خود) پشيمان شد. 32 به همين جهت، بر بنى اسرائيل مقرّر داشتيم كه هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته؛ و هر كس، انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است. و رسولان ما، دلايل روشن براى بنى اسرائيل آوردند، اما بسيارى از آنها، پس از آن در روى زمين، تعدّى و اسراف كردند.
از آيه اول استفاده ميشود كه در زمان حضرت آدم مراسم قرباني وجود داشته و هابيل و قابيل كه فرزندان حضرت آدم بودند، به دستور پدرشان عبادت قرباني را انجام دادند، ولي تنها، قرباني در باره اثبات حق وصايت هابيل پذيرفته شد و برادر ديگر كه قربانياش پذيرفته نشده بود، به شدت خشمگين شد و آتش حسادت به برادرش هابيل در دل او شعله كشيد و سرانجام، او را به قتل رسانيد.
2- «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» (يوسف 10)
«يكي از برادران گفت: يوسف را نكشيد و اگر كاري ميخواهيد انجام دهيد، او را در نهانگاه چاه بيفكنيد تا بعضي از قافلهها او را بردارند و به مكان دوري ببرند»
يكبار ديگر تاريخ در حال اجرا بود و آن هم در مورد يوسف پيامبر، آنجا كه برادران او به خاطر حسادت به يوسف، تصميم به قتل او گرفتند و در نهايت او را در چاه انداختند.(1)
3- «وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ ....» «بسياري از اهل كتاب دوست داشتند، كه شما را بعد از
1) مكارم شيرازي، ناصر؛ تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 70، چاپ دهم، ج 9، ص 326.
ايمان آوردنتان از آن برگردانند، به خاطر حسادتي كه بر ايمان شما در نفس خود داشتند، بعد از آنكه حق بر آنها روشن شده بود» (بقره 109)
اين آيه در مورد حسادت يهوديان به مسلمانان است، كه چون خودشان ايمان نداشتند، ميخواستند آنها را نيز از ايمان برگردانند.
خداوند در سوره فلق حسد را از بدترين و زشتترين صفات برشمرده و دستور داده كه از شر شخص حسود به خدا پناه ببريد:
4- فلق: 1 بگو: پناه مىبرم به پروردگار سپيده صبح، 2 از شرّ تمام آنچه آفريده است؛ 3 و از شرّ هر موجود شرور هنگامى كه شبانه وارد مىشود؛ 4 و از شرّ آنها كه با افسون در گرهها مىدمند (و هر تصميمى را سست مىكنند)؛ (و پناه مىبرم به پروردگار سپيده صبح،) «مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ» (فلق 5) «از شر حسود، آنگاه كه حسادت كند».
حسد در روايات
روايات در مورد حسود فراوان است به تعدادى از آنها توجه كنيد.
1- نشانه حسود
امام صادق عليه السلام: قالَ لُقمانُ لِابنِهِ: وَلِلحاسِدِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: يَغتابُ إِذا غابَ وَيَتَمَلَّقُ إِذا شَهِدَ وَيَشمَتُ بِالمُصيبَةِ؛(1)لقمان به فرزندش گفت: حسود را سه نشانه است: پشت سر غيبت مى كند، روبه رو تملّق مى گويد و به گرفتارى ديگران شماتت مى كند.
2- ماهيت حسادت، امام على عليه السلام: الحَسَدُ عَيبٌ فاضِحٌ وَشُحٌّ فادِحٌ لايَشفى صاحِبَهُ إِلّا بُلوغُ آمالِهِ فيمَن يَحسِدُهُ؛(2)حسادت عيبى رسوا و بخلى سهمگين است و حسود تا به آرزوى خود درباره محسودش نرسد آرام نمى گيرد.
3- ويژگي هاي حسود، امام على عليه السلام: الحَسودُ سَريعُ الوَثبَةِ، بَطى ءُ العَطفَةِ؛(1)حسود زود خشمگين مى شود و دير كينه از دلش بيرون مى رود.
4- نتيجه حسادت، امام على عليه السلام: الحَسَدُ لايَجلِبُ إِلّا مَضَرَّةً وَغَيظا يوهِنُ قَلبَكَ وَيَمرِضُ جِسمَكَ؛(2)حسادت نتيجه اى جز زيان و ناراحتى كه دلت را سست و تنت را بيمار مى گرداند به بار نمى آورد.
5- حسد ابزار شيطان، امام صادق عليه السلام: يَقولُ إِبليسُ لِجُنودِهِ: أَلقوا بَينَهُمُ الحَسَدَ وَالبَغىَ، فَإِنَّهُما يَعدِ لانِ عِندَ اللّه الشِّركَ؛(3)
شيطان به سپاهيانش مى گويد: ميان مردم حسد و تجاوزگرى بياندازيد چون اين دو، نزد خدا برابر با شرك است.
6- نصيحت از حسود، امام صادق عليه السلام: النَّصيحَةُ مِنَ الحاسِدِ مُحالٌ؛(4)نصيحت و خيرخواهى از حسود محال است.
7- تلازم نعمت و حسد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم: استَعينوا عَلى قَضاءِ حَوائِجِكُم بِالكِتمانِ، فَإِنَّ كُلَّ ذى نِعمَةٍ مَحسودٌ؛(5)
در برآوردن نيازهاى خود از پنهان كارى كمك بگيريد، زيرا هر صاحب نعمتى مورد حسد واقع مى شود.
8- آثار حسادت، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم: إِيّاكُم وَالحَسَدُ، فَإِنَّهُ يَأكُلُ الحَسَناتِ كَما تَأكُلُ النّارُ الحَطَبَ؛(6)از حسادت بپرهيزيد، زيرا حسد نيكى ها را مى خورد چنان كه آتش هيزم را مى خورد.
9- حسادت و عدالت، امام على عليه السلام: لِلّهِ دَرُّ الحَسَدِ ما اعدَلَهُ! بَدا بِصاحِبِهِ فَقَتلَهُ؛(7)آفرين بر حسادت! چه عدالت پيشه است! پيش از همه صاحب خود را مى كشد.
10- مومن و حسادت؟، امام صادق عليه السلام: سِتَّةٌ لاتَكونُ فِى المُؤمِنِ: العُسرُ وَالنَّكَهُ وَالحَسَدُ وَاللَّجاجَةُ وَالكَذِبُ وَالبَغىُ؛(1)شش (صفت) در مؤمن نيست: سخت گيرى، بى خيرى، حسادت، لجاجت، دروغگويى و تجاوز.
11- تاثير حسد بر بدن، امام على عليه السلام: الحَسَدُ يُضنِى الجَسَدَ؛(2)حسد، بدن را فرسوده و عليل مى كند.
12- حسد ريشه چاپلوسى، امام على عليه السلام: الثَّناءُ بِاكثَرَ مِنَ الاستِحقاقِ مَلَقٌ وَ التَّقصيرُ عَنِ الاستِحقاقِ عِىٌّ او حَسَدٌ؛(3)تعريف بيش از استحقاق، چاپلوسى و كمتر از استحقاق، از ناتوانى در سخن و يا حسد است.
13- تفاوت غبطه و حسادت امام صادق عليه السلام: إِنَّ المُؤمِنَ يَغبِطُ وَ لايَحسُدُ وَ المُنافِقُ يَحسُدُ وَ لايَغبِطُ؛(4)مؤمن غبطه مى خورد و حسادت نمى ورزد، منافق حسادت مى ورزد و غبطه نمى خورد.
(غبطه آن است كه آرزو كنى آنچه ديگرى دارد، داشته باشى بدون اينكه آرزوى نابودى نعمت ديگرى را داشته باشى و حسد آن است كه بخواهى نعمتى را كه ديگرى دارد، نداشته باشد).
14- حسد نورزى به تو غبطه مى خورند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم: رَأى موسى عليه السلام رَجُلًا عِندَ العَرشِ فَغَبَطَهُ بِمَكانِهِ فَسَأَلَ عَنهُ فَقالَ: كانَ لايَحسُدُ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّه مِن فَضلِهِ؛(5)حضرت موسى عليه السلام مردى را نزد عرش ديد و به جايگاه او غبطه خورد و در مورد او سؤال كرد. به او گفته شد كه او به آنچه خداوند از فضل خود به مردم داده است حسد نمى برد.
15- حسد انگيزه اى براى گناه، امام على عليه السلام: الحِرصُ وَالكِبرُ وَالحَسَدُ دَواعٍ إِلَى
التَّقَحُّمِ فِى الذُّنوبِ؛(1)حرص و تكبّر و حسادت، انگيزه هاى فرورفتن در گناهانند.(2)
گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص335
17- حسد ريشه چيست؟ امام صادق عليه السلام: ايّاكُم ان يَحسُدَ بَعضُكُم بَعضاً فَانَّ الكُفرَ اصلُه الحَسَد؛(4)از حسد ورزى به يكديگر بپرهيزيد، زيرا ريشه كفر، حسد است.
18- حسد ريشه كفر، امام صادق عليه السلام: اصولُ الكُفرِ ثَلاثَهٌ الحِرصُ وَ الاستِكبارُ وَ الحَسَدُ؛(5)ريشه هاي كفر سه چيز است: حرص و بزرگ منشي نمودن و حسد ورزيدن.
19- حسد آفت دين امام صادق عليه السلام: 20- آفَةُ الدّينِ الحَسَدُ وَ العُجبُ وَ الفَخرُ؛(6)آفت دينداري حسد و خودبيني و فخر فروشي است.
21- پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم): «خداوند به موسي بن عمران فرموده همانا حسود از نعمتهاي من ناراحت است و از قسمتي كه براي بندگانم مقرر داشتهام رويگردان»
22- امام باقر (عليه السلام): «حسد ايمان را ميخورد، همانگونه كه آتش هيزم را»(7)
23- امام صادق (عليه السلام): «از حسادت كردن به يكديگر بپرهيزيد؛ زيرا كفر، ريشهاش حسادت است»
محبت اثر دوري از حسادت امام صادق عليه السلام:
انَّ صاحِبَ الدّينِ فَكَّرَ فَعَلَتهُ السَّكينَةُ وَ استَكانَ فَتَواضَعَ وَ قَنِعَ فَاستَغنى وَ رَضىَ بِما اعطىَ وَ انفَرَدَ فَكُفىَ الخوانَ وَ رَفَضَ الشَّهَواتِ فَصارَ حُرّا وَ خَلَعَ الدُّنيا فَتَحامَى
1) ( نهج البلاغه، حكمت 371).
2) امينى گلستانى، محمد، گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى، 2جلد، سپهر آذين - قم - ايران، چاپ: 1، 1393 ه.ش.
3) ( تحف العقول، ص 489).
4) ( تحف العقول، ص 315).
5) ( جهاد النفس، ح 550).
6) ( جهاد النفس، ح 545).
7) محمدي ري شهري، محمد؛ منتخب ميزان الحكمة، مترجم حميدرضا شيخي، نشردارالحديث، 83، ص 153.
الشُّرورَ وَ اطَّرَحَ الحَسَدَ فَظَهَرتِ المَحَبَّةُ وَ لَم يُخِفِ النّاسَ فَلَم يَخَفهُم وَ لَم يُذنِب الَيهِم فَسَلِمَ مِنهُم وَ سَخَت نَفسُهُ عَن كُلِّ شَىءٍ ففازَ وَ استَكمَلَ الفَضلَ وَ ابصَرَ العافيَةَ فَامِنَ النَّدامَةَ؛(1)آدم ديندار چون مىانديشد، آرامش بر جان او حاكم است. چون خضوع مىكند متواضع است. چون قناعت مىكند، بىنياز است. به آنچه داده شده خشنود است. چون تنهايى را برگزيده از دوستان بىنياز است. چون هوا و هوس را رها كرده آزاد است. چون دنيا را فرو گذارده از بدىها و گزندهاى آن در امان است. چون حسادت را دور افكنده محبتش آشكار است. مردم را نمىترساند پس از آنان نمىهراسد و به آنان تجاوز نمىكند پس از گزندشان در امان است. به هيچ چيز دل نمىبندد پس به رستگارى و كمال فضيلت دست مىيابد و عافيت را به ديده بصيرت مىنگرد پس كارش به پشيمانى نمىكِشد.
حسود بسيار دور از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم:
الا اخبِرُكُم بِابعَدِكُم مِنّى شَبَها؟ قَالُوا: بَلى يا رَسولَ اللّهِ. قالَ: الفاحِشُ المُتَفَحِّشُ البَذىءُ، البَخِيلُ، المُختَالُ، الحَقودُ، الحَسُودُ، القاسِى القَلبِ، البَعِيدُ مِن كُلِّ خَيرٍ يُرجى، غَيرُ المَمونِ مِن كُلِّ شَرٍّ يُتَّقى؛(2)آيا شما را از كم شباهتترينتان به خودم آگاه نسازم؟
عرض كردند: چرا، اى رسول خدا! فرمودند: زشتگوىِ بى آبروىِ بى شرم، بخيل، متكبر، كينه توز، حسود، سنگدل، كسى كه هيچ اميدى به خيرش و امانى از شرش نيست.
تعريف حسد:
حسد" در لغت به معني بدخواهي و خواستن زوال نعمت و سعادتِ ديگري است(3)و در اصطلاح نيز به معني آرزو كردن زوال و نيستي نعمت كسي كه
استحقاق آن نعمت را دارد.(1)شخص حسود در واقع با خداوند متعال به خاطر اعطا و تدبيرش در نزاع است و راضي به كار خدا نيست.(2)
انگيزههاى حسد
مىدانيم بسيارى از صفات رذيله از يكديگر سرچشمه مىگيرند، يا به تعبير ديگر تاثير متقابل دارند. حسد نيز از صفاتى است كه از صفات زشت ديگرى ناشى مىشود و خود نيز سرچشمه رذايل فراوانى است!
علماى اخلاق براى حسد سرچشمههاى زيادى ذكر كردهاند:
1- از جمله عداوت و كينه است كه موجب مىشود انسان آرزوى زوال نعمت از كسى كه مورد عداوت اوست كند.
2- ديگر كبر و خودبرتربينى است، به همين جهت اگر ببيند ديگران مشمول نعمتهاى بيشترى شدهاند آرزو دارد بلكه تلاش مىكند كه نعمت آنان زايل گردد تا برترى او را نسبت به ديگران به خطر نيفكند!
3- حب رياست است كه سبب مىشود آرزوى زوال نعمت ديگران كند، تا بتواند بر آنها حكومت نمايد؛ زيرا اگر امكانات او از نظر مال و ثروت و قدرت او بيش از ديگران نباشد پايههاى رياست او سست مىشود.
4- از اسباب حسد ترس از نرسيدن به مقاصد مورد نظر است، چرا كه گاه انسان تصور مىكند نعمتهاى الهى محدود است اگر ديگران به آن دستيابند امكان
رسيدن او را به آن نعمتها كم مىكنند.
5- سبب احساس حقارت و خود كم بينى است، افرادى كه در خود لياقت رسيدن به مقامات والايى را نمىبينند و از اين نظر گرفتار عقده حقارتند آرزو مىكنند ديگران هم به جايى نرسند تا همانند يكديگر شوند!
6- اسباب حسد بخل و خباثت نفس است
زيرا بخيل نه تنها حاضر نيست از نعمتهاى خود در اختيار ديگران بگذارد بلكه از رسيدن ديگران به نعمتهاى الهى نيز بخل مىورزد و ناراحت مىشود، آرى تنگ نظرى، كوتهبينى و رذالت طبع آدمى را به حسد مىكشاند و گاه مىشود كه همه اين امور دست به دست هم مىدهند و گاه دو يا سه منشأ به هم ضميمه مىشوند و به همان نسبت، خطر حسد فزونى مىيابد.
7- منشأ كلي اين صفت مذموم و انفعال رواني به مانند ساير رذائل، كوري قلب و انكار الطاف خداوندي است. و به عبارت ديگر صاحبان چنين صفت بدي به نوعي بيماري و مرض قلبي گرفتارند، كه مي بايست براي درمان آن از اخلاق اسلامي كمك بگيرند.
ولى فراتر از اينها حسد ريشههايى در عقايد انسان نيز دارد، كسى كه ايمان به قدرت خدا و لطف و عنايت او و حكمت و تدبير و عدالتش دارد چگونه مىتواند حسد بورزد؟
شخص حسود با زبان حال دارد به خداوند اعتراض مىكند كه چرا فلان نعمت را به فلان كس دادى؟ اين چه حكمتى است و چه عدالتى؟ چرا به من نمىدهى؟ و نيز به زبان حال مىگويد:
هرگاه خدا به ديگرى نعمتى دهد ممكن است از دادن مثل آن به من العياذ بالله عاجز باشد پس چه بهتر كه نعمت از او سلب گردد تا به من برسد
بنابراين حسودان در واقع گرفتار نوعى تزلزل در پايههاى ايمان به توحيد افعالى پروردگار و حكمت و قدرت او هستند، چه اينكه انسانى كه به اين اصول مؤمن
باشد مىداند تقسيم نعمتها از سوى خداوند حسابى دارد و بر طبق حكمتى است و نيز مىداند خداوند توانايى دارد كه بيشتر و بهتر به او ببخشد، هرگاه آنها را شايسته نعمتبداند، پس بايد كسب شايستگى كند.
به همين دليل در حديثى از زكريا (پيامبر بزرگ الهى) آمده است كه خداوند مىفرمايد:
«الحاسد عدو لنعمتى، متسخط لقضائى، غير راض لقسمتى التى قسمتبين عبادى
حسود دشمن نعمت من است، او خشمگين در برابر قضا و تقدير من و ناراضى از قسمتى است كه در ميان بندگانم كردهام»
شبيه همين معنى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه مىفرمايد:
خداوند به موسى بن عمران فرمود: «لاتحسدن الناس على ما آتيتهم من فضلى، و لاتمدن عينيك الى ذلك، و لاتتبعه نفسك، فان الحاسد ساخط لنعمى، ضاد لقسمى الذى قسّمت بين عبادى و من يك كذلك فلست منه و ليس منى اى موسى! هرگز در مورد آنچه به مردم از فضلم عطا كردهام حسد مورز و چشم به آنها ندوز و آنها را در دل پيگيرى نكن (و بر اين امور خرده مگير)؛ زيرا حسود نسبتبه نعمتهاى من خشمگين و مخالف تقسيمى است كه در ميان بندگانم كردهام، هر كس چنين باشد نه من از اويم و نه او از من است»
كوتاه سخن اينكه حسود در واقع پايههاى اعتقادى محكمى ندارد وگرنه مىدانست حسد ورزى نوعى انحراف از توحيد است.
شاعر عرب در همين زمينه مىگويد:
الا و قل لمن كان لى حاسدا*** أتدرى على من أسأت الادب؟!
أسأت على الله فى فعله اذا*** أنت لم ترض لى ما وهب!
«به حسود من بگو آيا مىدانى نسبتبه چه كسى اسائه ادب مىكنى؟ تو بى
ادبى در برابر خداوند نسبتبه كارش دارى، هرگاه راضى به بخشش خدا در باره من نشوى»
آثار سوء حسد از نظر امام علي (عليه السلام):
1- حسود دائماً ناراحت است و اين سبب بيماري جسمي و روحي او ميشود.
2- حسد ريشه ايمان را خورده و انسان را نابود ميكند.
3- حسد حجاب ضخيمي در برابر معرفت و شناخت حقايق است.
4- فرد حسود به همه مردم حتي نزديكانش حسادت ميكند و اين امر باعث از دست دادن دوستانش ميعشود.
5- حسود هرگز به سيادت و بزرگي نميرسد.
6- حسود بسيار حسرت و اندوه دارد و گناهانش پيوسته افزوده ميشود.(1)
درمان حسد
براي درمان هر يك از رذايل اخلاقي دو راه وجود دارد.
درمان علمي: انسان بايد به پيامدها و آثار ويرانگر حسد در زندگي و روح و روان خود بنگرد و اينكه چقدر براي دين و دنياي او مضرّ است و در آن انديشه كند، شايد متنبّه شود.
درمان عملي: مواظبت بر آثار خيرخواهي كه ضد حسد است، يعني به كسي كه حسادت ميكند، برعكس آن عمل كرده و دائماً صفات خوب و نيك او را بيان كرده، تا براي خودش ملكه شده و دست از حسادت بردارد.(2)
فضيل عياض روايت كرده كه حضرت صادق (عليه السلام) فرمودند: «همانا مؤمن غبطه ميخورد و حسد نميورزد، ولي منافق حسد ميورزد و غبطه نميخورد»(1)
فرق بين «غبطه» و «حسادت»:
هنگامي كه خداوند به برادر يا خواهر ديني انسان نعمتي عطا مي فرمايد، چه نعمت مادي باشد و چه نعمت معنوي از قبيل تقوا و علم، دو حالت براي انسان مؤمن پيش مي آيد:
1- حسد حالتى است، انسان آن نعمت داده شده به ديگري را دوست نمي دارد و خواهان نابودي آن است، به اين حالت حسد يا رشك گفته مي شود، كه اين مذموم است،
2- غبطه، حالتى است كه انسان از اينكه مثل ديگران داراى فلان نعمت نيست، ناراحت است يعنى، از نداشتن خود و نه از بهره مندى ديگران. در نتيجه آرزو يا تلاش نمي كند كه نعمت از ديگرى سلب گردد بلكه از نعمت ديگران خوشحال است و آرزو و دعا و تلاش مي كند كه خود نيز به آن خوبى برسد و معمولًا در نعمتهاى عبادى و معنوى، مثل حال خوش در نماز و سجده، نسبت به ديگران حالت غبطه به انسان دست مي دهد.
به عبارت ديگر انسان مؤمن از وجود و دوام آن نعمت براي برادر و خواهر ديني خود نفرت ندارد، امّا مثل آن نعمت را از خداوند براي خود مي خواهد، به اين حالت غبطه و يا اشتياق گفته مي شود، كه اين ممدوح است، مصداق آيه قرآن كريم:
قال الله تعالي: وَ فِي ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ. (مطففين آيه 26).
و غافلان براي اين نعمت و شادماني ابدي بايد به شوق و رغبت بكوشند.
1) كليني، محمد؛ اصول كافي، ترجمه صادق حسن زاده، نشر قائم آل محمد، قم، 185، چاپ دوم، ج 3، ص 647.
رسول مكرم اسلام صلي الله عليه و آله دو مورد را از استثنائات حسد ذكر فرموده اند:
لا حسد الا في اثنين، رجل اتاه الله مالا فسلّطه على هلكته في الحق و رجل اتاه الله علماً فهو يعمل به و يعلّمه الناس.(1)حسادت جز در مورد دو نفر جايز نيست:
مردي كه خداوند او را مال دهد و او را در آن مال، در راه حق مؤفق گرداند، و مردي كه خداوند او را علم داده و او به آن علم، غافل باشد، و به مردم نيز بياموزد.
در روايت آمده است كه الحسود لايسود. كينه توز و حسود، هيچوقت آرامش نخواهد داشت و به سيادت و آقائى هم نمىرسد.
همسايه حسود خطرناك
در تاريخ آمده است يك نفر حسود در همسايگى مردى بود كه خداوند به او نعمت هايش را، تمام كرده بود و اين حسود هرچه به او حسادت مىكرد، زندگى او مرفهتر مىشد و قلب اين در آتش سوزان حسادت مىسوخت، در نهايت يك تصميم خطرناكى گرفت و براى اجراى آن غلامى را، خريدارى كرد و يك سال تمام به او خدمت كرد و هرچه از دستش مىآمد درباره استراحت كامل او، مضايقه نمىكرد.
بعد از يك سال غلام را صدا زد و گفت: در مدت اين يكسال هرچه از دستم مىآمد، براى تو كم نگذاشتم؟ گفت: بلى گفت: مىدانى براى چكارى ترا خريده و اين همه خدمت را درباره تو انجام دادم؟ گفت: نه گفت: امشب باهم يواشكى ميرويم پشت بام اين همسايه، با اين شمشيرى كه آن را تيز كردهام، سرم را مىبرّى و آهسته به حياط او مىاندازى و در پاداش اين كارت هم ترا آزاد كردم و هم اين پول كلان را مىبرى به زندگيت سر وسامان مىدهى!!!.
گفت: اى آقاى من چرا اين تصميم را گرفتهاى؟ گفت: من چندين سال است
1) المحجة البيضاء، ج 5 ص 332.
هرچه منتظر ماندهام كه زندگى اين مرد آتش بگيرد و بسوزد، روز به روز خوشبختتر مىشود در آخر اين كار به نظرم آمد كه با دست تو به قتل برسم و دولت اورا بگيرد و به جرم قتل ناحق اعدامش كند!!.
گفت: آقا بعد از مرگ تو هربلائى به سر او آيد، چه نفعى به حال تو دارد؟ گفت:
درزندگيم بيچارگى او را نديدم بلكه بعد از مرگم با بدبخت شدن او روحم كيف كند و شاد شود!!!.
غلام باترتيبى كه آقا دستور داده بود، او را سر بريد و سر را با چاقو آهسته به داخل حياط همسايه انداخت و فرار كرد ولى از شهر بيرون نرفت تا بقيه ماجرا را ببيند، همسايه از همه جا بى خبر صبح بيدار شد و رفت بيرون از خانه، كله را با شمشير پيدا كرد و وحشت زده جريان را به كلانترى خبر داد و مأموران آمدند و جنازه را از پشت بام او پيدا كردند و بيچاره را دستگير كرده و به قاضى تحويل دادند.
و قاضى نيز اورا به اتهام قتل به دليل اين كه در پشت بام او به قتل رسيده و او لااقل ازخانهاش بيرون نيامده و حتما كشمكشى وجود داشته است، به اعدام محكوم كردند. جارچيان در سطح شهر جار مىكشند آهاى مردم براى تماشاى اعدام كسى كه همسايه خود را سر بريده حاضر شويد.
مردم ريختند به ميدان اعدام و غلام نيز درميان آنها حضور داشت، وقتى كه طناب را به گردن مرد انداختند بكشند بالا، عذاب وجدان غلام را گرفت بابا اين بيچاره كه از هيچ چيز خبر ندارد، خود را وسط ميدان انداخت و گفت: دست نگهداريد آن بيچاره از هيچ چيز خبر ندارد و او را من سر بريدهام!.
قاضى خود در آنجا براى اجراى حكم حضور داشت، غلام را آوردند و ماجرا را گفتند، قاضى هم از غلام بازجوئى كرد، وقتى جريان برايش محرز شد مرد را آزاد كردند و بادستور فرمانروا، تمام اموال او را به اين مرد همسايه دادند و گفتند بگذاريد روح او هم بسوزد و خاكستر شود.
عزيزان از خطرات حسودان به خدا پناه ببريد، آن گونه كه خود دستور داده است.
و فراموش نكنيد كه تمام مصائب امامان بزرگوار ما، همه و همه به خاطر حسادت حسودان زمان خود بود، كه به آن گرفتارىهاى بيشمار، تحمل كردند، مخصوصاً واقعه خونين كربلا و پيامدهاى آن، در نتيجه حسادت حسودان از خدا بى خبر، به وقوع پيوست و عالم بشريت را، يكپارچه غرق در عزا و ريختن اشگ چشم، نمودند، بطورى كه حتى به بچههاى كوچك و شيرخوار نيز رحم نكردند، علاوه براين كه از نيم استكان آب از آن درياى فرات به طفل ششماهه ندادند، اورا روى دست پدر مظلومش باتير سه شعبه، به شهادت رساندند.
مىدانيم كه انسان در روزهاى گرفتارى و مصيبت، دوستان و آشنايان خود را آرزو مىكند، اين مصيبت به قدرى در وجود امام حسين عليه السلام اثر گذاشت، در ميان آن همه مصيبتهاى كربلا فقط در شهادت اين طفل مظلوم، شيعيانش را آرزو كرد.
ليتكم فى يوم عاشورا جميعاًتنظرونى*** كيف أستسقى لطفلى فأبوا أن يرحمونى.
كاش روز عاشورا (حاضر بوديد) و مىديديد من براى بچهام (يك جرعه) آب خواستم و آنها از دادن آب چگونه مضايقه كردند ألا لعنة اللّه على القوم الظّالمين.
در زندگى هركسى برايش كم و بيش، پيش آمده است كه بعضىها در اثر فهميدگى و درك خوب و بد و ريزه كارىهاى امور، مورد مؤاخذه و تنبيه شديد،
قرار گرفتهاند و مىگيرند و بعضىها به علت نفهمى و كودنى، در معرض عفو و بخش و چشم پوشى قرار مىگيرند و اگر كارهاى بر خلاف قانون يا اجتماع، سر زند باجمله بابا اوچيزى حاليش نيست يانفهم است و امثال اين عبارتها، از كنارش مىگذرند!.
برخلاف آن هائى كه با فهم و تشخيص دهنده خوب و بدند هرچه موشكافتر باشند، بيشتر مورد توجه و سختگيرى و انتظار هستند، هم در قوانين و ادارات دولتى يااجتماعى و خانوادگى.
اگر عالمى در كردار و گفتارش خطا كند و اشتباه نمايد، مسلّماً در نظرمردم، بيشتر از يك نادان مورد مؤاخذه، قرار مىگيرد.
در تشكيلات خدائى و آسمانى هم كار بدين منوال است هرچه درك و فهم، بيشتر باشد، شدت عمل هم زيادتر خواهد بود.
اين جمله قابل توجه و هشدار دهنده، مشهور است كه فرمودهاند: حسنات الأبرار سيّئات المقربين. خوبيها و كارهاى پسنديده ابرار، از نظر عرفانى و مقامى، سيأت و كار ناپسند مقربين است.
حضرت عيسى عليه السلام را به آسمانها مىبردند، در آسمان چهارم، دستور رسيد كه او را بازرسى نمايند كه به چيزى از مال دنيا، علاقه داشته است، ديدند يك سوزن در يخهاش هست كه با آن سوراخ سنبه و پارهگىهاى لباسش را مىدوخته است، فرمان رسيد كه اورا در همان آسمان چهارم نگهداريد اگر نبود علاقه او از مال دنيا به مقدار اين سوزن، تا آسمان هفتم، شايستگى ارتقاء داشت!!.
اين سختگيرى براى اشخاص عادى نيست بلكه؛
هركهِ در اين بزم مقربتر است*** جام بلا بيشترش مىدهند.
هرچه تقرب بيش باشد امتحان و ابتلاء و بازرسى و باز پرسى و. و. بيشتر و دقيقتر
خواهد بود.
در زمان تحصيلات بنده درنجف اشرف سالهاى هزار و سيصد و سى و چهار به
بالا شمسى مطابق با 1374 به بالاى قمرى، در ميان دوستان صحبت بود كه داماد يكى از مراجع بزرگ كه خود نيز سيد وعالم بزرگوار بود، نقل كرد روزى آقا (پدرخانم) به ما گفت: شاهد باشيد كه من مرجع تقليد نيستم و از فردا روز جمعه من روضه خوانى را شغل خود قرار مىدهم!!.
پس از انقضاء چند هفته كه خود آقا روضه مجلس را مىخواند و توسل مىكرد، روزى من با اصرار از آقا درخواست نمودم كه علت اين كارش را به ما توضيح دهد آخر چرا يك مرجع تقليد اين كار را انجام مىدهد، درنهايت به خاطر اصرار زياد ما فرمود: شب آن هفته كه من روضه خوانى را شروع نمودم، خوابيده بودم در خواب ديدم قيامت قيام نموده و ديدم، مردم دودسته در معرض حساب و كتاب و بازخواست قرار گرفتهاند يك دسته خيلى سريع و بى وقفه محاسبه و راهى بهشت مىشوند ولى دسته دوم آن اندازه سرپا درنوبت ايستادهاند و خيلى طول مىكشد به حسابشان رسيدگى شود، پرسيدم چرا اين دوگروه به اين حد محاسبه شان متفاوت است؟ گفتند: آن دسته كه سريع به حسابشان رسيدگى مىشود، روضه خوانها و عزاداران و اشك ريزان امام حسين عليه السلام هستند كه حضرت با سرعت آنهارا رد مىكند و معطلى ندارند ولى اين يكى گروه علما و مراجع تقليدند و به حسابشان امام صادق عليه السلام رسيدگى مىكند، كه دانه دانه فتواها را از روى چه مدركى صادر نموده و دردست مردم قرار داده است.
من باشنيدن اين حرف عمامهام را از سرم برداشته و به گروه امام حسين عليه السلام ملحق شدم تا رسيدم نزد بازرسان، دست مرا گرفته و آن يكى گروه را به من نشان دادند كه حساب و كتاب تو در آنجاست!!.
من ديدم طاقت آن همه سرپا ايستادن را ندارم باز قاطى گروه امام حسين شدم، باز دستم را گرفته و بيرونم كردند و اين كار سه مرتبه تكر ار شد و من با وحشت و خستگى زياد، از خواب بيدار شدم و باز برايتان مىگويم آقايان من مجتهد نيستم و روضه خوان حسينم.
البته توجه داشته باشيد از اين جريان سوء استفاده نشود، كه كسى با اين بهانه، از ارتقاء به درجات علمى بالا، طفره رفته و خود را از رسيدن به مقامهاى بالاى علمى، محروم نمايد، حالا در صورت صحت اين قضيه، يك خواب مقطعى براى هوشيارى آن آقا پيش آمده ولى اين اصل مسلم است كه حساب عالم باجاهل، و فهميده با كم فهم متفاوت و جداست و تمام مراجع فتواهاشان را روى مداركى كه صحت آن را تشخيص مىدهند، صادر مىنمايند و پس از محاسبه امام صادق عليه السلام به مقامات ودرجات عالى نايل خواهند آمد، كه خيلى، با آنهاى ديگر فرق دارند، ما از شهداء عزيزتر و مورد قبولتر، كهِ را سراغ داريم كه خداوند در سوره بقره و آل عمران و توبه و غيره، آنها را زنده و شاد و خوشحال و. و. اعلام نموده اما در مورد علماء، علاوه بر تكريم مقامشان در سورههاى فاطر و حديد وغيره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با صراحت هرچه تمامتر اعلام مىدارد «مداد العلماء أفضل من دماء الشهداء» مداد و نوشتههاى علماء افضل از خونهاى شهداست.
پس مقام علم و دانش، مافوق اين مسايل است اگر حسابشان سخت و طولانى باشد، مقامشان هم خيلى بالاتر از اين مسايل است، اگر نبود مداد و نوشتههاى علماء، چه چيزى در طول تاريخ، به دست ما مىرسيد مگر خون شهداء رضوان اللّه تعالى عليهم أجمعين، در اثر تربيتى و غيره مدادعلماء به وجود نمىآيد؟!!.
بلى هيچوقت محاسبه روز رستاخيز علماء مانند اشخاص عادى نخواهد بود.
آية الله مظاهرى يكى از مراجع بزرگوار تقليد در درس اخلاق در اين مورد اين گونه شرح دادند.
ما از قرآن و روايات اهل بيت به خوبى استفاده مىكنيم كه حساب خواص غير از حساب عوام است و آن سختگيرىها كه به خواص مردم است آن سخت گيرىها براى عوام مردم نيست كه در روايات مىخوانيم در روز قيامت 70 گناه از جاهل آمرزيده مىشود قبل از آنكه يك گناه از عالم آمرزيده بشود.
آن حسابى كه روى علما باز مى كنند غير حسابى است كه روى عموم مردم باز مىكنند و قرآن نيز روى اين حرف خيلى پافشارى دارد.
مردم ممكن است خيلى كارها بكنند كه علما اصلًا و ابدا اين كارها را نمىتوانند و نبايد بكنند يا كارى اگر براى آنها گناه باشد از براى ما گناهش خيلى بزرگ است.
قرآن شريف راجع به حضرت يوسف يك جملهاى دارد و انصافا براى ما تكان دهنده است كمرشكن است شما مي دانيد كه حضرت يوسف در اين امتحانها كه برايش پيش آمد همه را با معدل 20 گذراند.
قرآن مىفرمايد «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» يوسف: 24 آن زن قصد او كرد؛ و او نيز- اگر برهان پروردگار را نمىديد- قصد وى مىنمود! اينچنين كرديم تا بدى و فحشا را از او دور سازيم؛ چرا كه او از بندگان مخلص ما بود!
«رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ» يوسف: 33 (يوسف) گفت:
«پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اينها مرا بسوى آن مىخوانند! و اگر مكر و نيرنگ آنها را از من باز نگردانى، بسوى آنان متمايل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود!»
اينها همه نمره 20 براى حضرت يوسف بوده است در آن مجلس كذايى به قول علامه طباطبايى اين مرد بزرگ مىفرمايد: بيست و چهار زمينه پيدا شد، براى اينكه حضرت يوسف گناه بكند ولى با اين فرض نكرد فرار كرد از دست زليخا و بيست و چهار زمينه را در الميزان مىشمارند مرحوم علامه طباطبايى، فرمود: حضرت يوسف يك جوانى بود عزب زير دست زليخا.
زليخا يك زنى بود فوق العاده اشرافى آرايش كرده اگر حضرت يوسف به او مىگفت بله نانش در روغن بود مىگويد: نه، بايد زجرش بكشد از آن طرف او مىگفت «هَيْتَ لَكَ» و از آن طرف او التماس مىكرد اينها همه زمينهها براى تحريك شهوت بود براى انجام دادن آن كار.
در مورد دوم وقتى به مجلس زنان بزرگان مصر كه زليخا در قصرخود تشكيل داده
بود، وارد شد آن مجلس خيلى تحريك كننده بود براى همين زنهاى جوان دستشان را بريدند آنها مىگفتند: يوسف يوسف و رئيسشان زليخا حسابى پر رويى مىكرد مىگفت: كه اين است شما مىگفتيد، بد كارى كردم ببينيد بد كارى كردم يا نه حالا هم از اين به بعد اگر تابع من شد كه شد اگر نشد زندانى اش مىكنم.
در اين جلسه حضرت يوسف مىگويد: «رب السجن احب يدعوننى اليه» «و الا تصرف عنى كيدهن أصب اليهن من و أكن من الجاهلين» يعنى خدايا زندان براى من بهتر است از آنچه كه مرا به آن دعون مىكنند.
زندان را خريد چندين سال در زندان بود براى چه؟ براى چه كسى؟ تا اينجا غير پيغمبر، ديگر كسى دهانش سرد مىشود كه بگويد من هم مى توانم از اين كارها بكنم البته گفتنش خيلى آسان است ولى موقع ابتلاء خيلى مشكل است همان گونه كه به مقدس اردبيلى گفتند، اگر يك زن پيش شما باشد در يك خانهاى كه هيچ كس نيست شما زنا مىكنيد يا نه؟!. نگفت نه، گفت: پناه مىبرم به خدا چنين صحنهاى جلو بيايد.
براى حضرت يوسف جوان مجرد آن صحنهها پيش آمد ولى همه را با نمره 20 پشت سر گذاشت.
براى ما امتحانهاى سخت پيش مىآيد اين را هم بدانيد امتحانهاى ما غير از امتحانهاى عموم مردم است يك معلم اخلاقى كه مقامش خيلى بالا بوده است در نجف، اسمش آقا عبدالزهرا بوده خيلى تعريفش را مىكنند ايشان مىگفتند: يك ظهرى با بچههايم بيرون زير درخت نشستيم هوا خيلى گرم بود بنا كردم به گفتن اين جمله ها الهى انا راض بما انت راض انا راض بما انت راض خدايا من راضيم به آنچه كه تو راضى هستى، و حالى كه پيدا كردم ناگهان از بالاى درخت يك كندوى زنبور از آن زنبور زردها، افتاد روى زمين باد مىآمد زنبورها را ريخت به جان همه ما به اندازهاى كه احتياج به دكتر پيدا كرديم كه همه آنها را گذاشتم درماشين رفتيم در وسط راه ماشين تصادف كرد ماشين پرت شد زن و بچهام طورى نشدند من گردنم
شكست دست و پايم هم شكست رفتيم بيمارستان بيمارستان گفت: كه ما دكتر بيهوشى فعلًا نداريم حتما هم بايد تو عمل بشوى و استخوان شكسته است پا شكسته است، عمل بكنند بدون بيهوشى.
حالا بايد بگوئيد انا راض بما انت راض الهى انا راض بما انت راض!
اين امتحانها، براى همه ما مخصوصاً براى ما علماها بيشتر مىآيد براى اينكه حساب خواص غير از حساب عموم مردم است. امتحان ديگرى براى حضرت يوسف جلو آمد ولى نتوانست نمره 20 بياورد و اين امتحان آن بود كه آن دو تاهم بند زندانش خواب ديدند يكى ديد، دارد انگور مىفشارد ديگرى ديد طبقى نان بالاى سرش و مرغان هوا، آن نانها را تكه پاره مىكنند به اولى گفت: تو نديم شاه مي شوى و به آن يكى گفت: كه تو را مىكشند و بدارت مىزنند مرغان درنده مغزسرت را مىخورند.
مأمورين آمدند آن دو تا را ببرند يكى را بكشند ديگرى را هم ببرند نديم پادشاه بشود حضرت يوسف كه در زندان خيلى خسته شده بود به او گفت: «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ» پيش شاه از من يادى بكن، البته اين چيزى نيست اين براى همه يك چيز عادى است.
گفت وقتى رفتى آنجا بگو يك بى گناه در زندان است، او رفت جبرئيل آمد گفت:
چه كسى تو را از دست برادرهايت از چاه نجات داد؟ گفت: خدا. چه كسى تو را از دست زليخا نجات داد؟ خدا «لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» چه كسى تو را از آن جلسه كذايى نجات داد كه خودت گفتى «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَ» گفت خدا گفت: اگر در همه اين مراحل خطرناك خدا تو را نجات داده پس چرا اينجا گفتى «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ»
خيلى پشيمان شد فهميد كه نمره 20 نياورد ولى چه سود.
حالا اينجا مرادم هست قرآن مىگويد: بعد از اين «فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» هشت سال در زندان فراموش شد! براى چه؟ اين كلمه! برايش به هشت سال زندان
تمام شد؟! چون يوسف در توحيد افعالى ضرر خورد، اين سختگيرى براى عموم مردم كه نيست و براى ما هم نيست زيرا براى ما از اين كارها در بعضى اوقات از نظر فقهى واجب هم هست بكنيم راستى اگر ما يك بى گناهى باشيم صد در صد يك كسى بتواند ما را نجات بدهد خوب بايد توسل به او پيدا كنيم ولى خواص چه؟ در اين مورد توحيد افعالى، حضرت يوسف نمره نياورد رفوزه شد هشت سال هم در زندان از يادها رفت، اين هفت و هشت سال زندان براى يك جمله پناه بر خدا، خدا خيلى به ما رحم دارد.
بنا شد قوم حضرت يونس براى ظلمهايى كه به حضرت يونس كردند هلاك شوند، اين كه در قرآن شريف راجع به حضرت لوط راجع به حضرت ابراهيم و امثال اينها دارد كه آمدند گفتند: تو با خانوادهات برو بيرون به حضرت نوح گفتند: كه تو با خانوادهات سوار كشتى بشو به حضرت لوط گفتند: تو با خانوادهات برو بيرون اين را به حضرت يونس نگفتند.
بدون اجازهپروردگار، از ميان قوم رفت بيرون اين چيزى نبود كه نه ترك اولايى بود، نه العياذ باللّه ترك واجبى بود، نه فعل مكروهى بود امّا به مقام حضرت يونس نمي خورد مقام حضرت يونس شامختر از اينها بود كه در اين صحنهها بدون اجازه كار بكند بنا شد كه كيفرش را ببيند رفت نشست در كشتى اصلًا فرار كند از اين ده برود آن طرف، نهنگ آمد هر چه قرعه كشيدند به نام او آمد دفعه اول دوم سوم بالاخره انداختنش در دريا نهنگ او را بلعيد خطاب شد كه آقاى نهنگ يعنى به جهاز هاضمه نهنگ خطاب شد، اين را هضمش نكنى! زندان در شكم ماهى يعنى زندان سلول آن هم چه سلولى انفرادى!.
رفت در شكم ماهى ناگهان متوجه شد كه گناه كردم گناه يونسى نه گناه ما گناه فقهى نه گناه عرفانى آن هم نه عرفان ما، عرفان پيغمبرى لذا «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً» تا آنجا كه ذكر يونسيه شروع شد «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» تا اينجا درست هفت شبانه روز زندان بود از زندان آمد بيرون بدن چهها
شده بود بالاخره درخت كدو برايش روئيده شده زير درخت تا اينكه حال آمد. آمد در ميان قوم و قوم هم اتفاقا توبه كرده بود و عذاب نشده بودند.
در سوره صافات اين جور مي گويد «فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» توبه كرد و گرنه استحقاق داشت تا روز قيامت در اين زندان نمناك تاريك تنگ بى غذا بماند.
بدون استحقاق كه خدا كارى نمىكند اين چه جورى مىشود يك فعل كه به مقام شامخ يونس نمىخورد بالاخره زندان هفت شبانه روز حالا روايت مىگويد هفت شبانه روز قرآن نمىگويد امّا آنكه قرآن مىگويد ترحمش كرديم چون توبه كرد ذكر يونسيه را مدام مرتب تكرار مىكرد ما ترحمش كرديم و الا استحقاق همين زندان را داشت تا روز قيامت در آن بماند، يعنى حساب خواص غير از حساب عموم مردم است.
مرحوم كلينى يك روايت نقل مىكند روايت صحيح سند هم هست اينها حال يأس هم براى همه ما مىآورد امّا بايد توجه داشته باشيم يك پيغمبر خدا وارد شد.
در يك شهرى قبل از آنكه وارد بشود ديد عالم آن شهر كه عالم زاهدى هم بوده است رفته است زير ديوار مردم نمىدانند سرش بيرون مانده است مورچهها سر او را خوردهاند خيلى ناراحت شد.
يك عالم، در طول يك عمر براى دين كار كرده است آن هم با تقوا حالا اين جورى مرده است،! آمد به شهر، سلطان آنجا كه حاكم ستمگر بود او هم مرده بود ولى يك تشييع جنازه خوب و مفصلى از او كردند، براى اين دو قضيه متفاوت، خيلى تعجب كرد لذا كليد وصل را زد با خدا رابطه پيدا كرد خدايا ديگراين چرا؟
خطاب شد كه آقا چند روز قبل، اين عالم زاهد يك حاجت داشت به جاى اينكه بگويد خدا خدا پيش اين ظالم آمد و حاجتش را گفت: آن ظالم با يك احترام خاصى حاجت او را بر آورد اين فعل او كيفر دارد فعل او هم جزا دارد كيفرش اينكه ما نخواستيم به آخرت برسد.
در دنيا عالم را (به خاطر غفلتش از خدا و رفتنش به زير پرچم ظالم ولو يك آن براى يك حاجت) اين جور كشتيمش و نخواستيم مجازات او به آخرت برسد اين هم كيفرش است، واين تشييع جنازه و آن احترام براى آن ظالم، بخاطر اينكه به يك عالم احترام كرده بود آن پاداشش است.
آخرش هم برايتان بگويم اينهايى كه اگر برايش خون گريه كنيم جا دارد اگر انسان دق كند جا دارد حضرت داود را مىخواستند امتحانش كنند پناه بر خدا از اين امتحانهايش و اين امتحانهائى كه هر كسى را جورى با آن امتحان مىكند.
يك امتحان سخت داودى پيش آمد دو نفر ملك آمدند سر نمازش هم آمدند يك دعوا يكى گفت: «إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ» مىگويد من برادرى دارم نود و نه تاميش دارد و من يكى، مىگويد: يك ميش خود را بده به من تا من بشوم صد تا تو هيچ و «عَزَّنِي فِي الْخِطابِ» و در اين باره بمن سخت هم مىگيرد مىگويد كه آخر تو نمىتوانى يك گوسفند را ادارهاش كنى بياور در صد تاى ما، صد تا را ما اداره مىكنيم تو برو دنبال كارت تو برو دنبال نمازت!.
حضرت داود بايد داودى حكم كند بگويد: آقا يك طرفه قاضى رفتن درست نيست ببينيم او چه مىگويد تحريك عاطفه نشود اصلًا عقلش روى قضاوت كار بكند نه عاطفه گفت: «لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ» به تو ظلم مىكند يك ظلم بالايى كه مىخواهد گوسفند تو را هم بگيرد و مال خودش كند او شود صد تا تو بشوى هيچ چيز.
اين دو تا ملك يك نگاه به هم كردند ناگهان داود حس كرد گول خورد يعنى از امتحان نتوانست بيرون بيايد، حكم غير از اينهاست، حضرت داود كه حكم بى جا نمىكند.
قرآن مىگويد داود درك كرد كه چه خبر است به سجده افتاد گريه زارى. قرآن در سوره «ص» مىفرمايد: فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ در اين مورد اورا بخشيديم.
امّا يك خطاب عجيبى هست كه اين خطاب اگر حضرت داود را ده سال كتكش مىزدند به آتش مىسوزاندند به اندازه اين خطاب عتاب آميز نبود كه يك خطاب به او كردند.
اين خطابها براى اينها خيلى اهميت دارد خطاب شد يا داود «إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ»
ص: 26 اى داوود! ما تو را خليفه و (نماينده خود) در زمين قرار داديم؛ پس در ميان مردم بحق داورى كن، و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف سازد؛ كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، عذاب شديدى بخاطر فراموش كردن روز حساب دارند!
اين چه خطابى است اين چه هوايى است اين چه مىخواهد بگويد. غير از كتك به حضرت داود، ديگر هيچ جورى نمىشود تفسيرش كرد هيچ جور، كه چرا تحريك عاطفه، تو را وا داشت حرف زدى چرا اين جمله را گفتى انصاف قضيه اينكه نه حرام بود نه مكروه بود تحريك عاطفه شد گفت: كه اگر يك كسى مظلوم باشد يك كسى ظالم اين جورى است «لقد ظلمك بسؤال نعجتك» اين خيلى بد كارى است كسى 99 تا ميش داشته باشد.
اين به جاى اينكه چهل تا بدهد به او پنجاه تا خودش داشته باشد حالا بگويد تو هيچ چيز من صد تا.
برادران بدانيد حساب ما طلبهها نيز غير از حساب عموم مردم است زن ما دختر ما بچههاى ما.
اين رفت و آمدهاى ما ممكن است كه مثلًا يك موسيقى براى عموم مردم طورى نباشد يا مكروه باشد نمىدانم با يك ان قلتَ قلت درست شده باشد آيا براى ماهم همين است يعنى ما بنشينيم در مجلس موسيقى بزنند گوش بدهيم ممكن است يك كسى فتوا بدهد بگويد در مجالس عروسى موسيقى زدن طورى نيست تمبك زدن طورى نيست حالا ما هم در آن جلسه بنشينيم مىشود؟!.
در ايام عيد سال گذشته مىگفتند: اين تلويزيون هفت هشت ده تا ديوانه درست
كرده بودند دوازده روز در اين تلويزيون شبانه روز ديوانه بازى در مىآوردند حالا ما بنشينيم گوش بدهيم نگاه بكنيم، اين ديوانه بازىها كه ممكن است براى عموم مردم طورى نباشد اما براى ما چه؟!.
ما ذكر خدا را، مطالعه روايات اهل بيت را، اينها را رها كنيم بيائيم پاى تلويزيون دو ساعت سه ساعت بنشينيم با زن و بچه هايمان آيا درست است؟!.
در اين رفت و آمدها آنها مىگويند مىخندند ما هم بگوييم بخنديم و همين جورى.
العياذ باللّه آنها غيبت مىكنند ما هم گوش بدهيم آيا مىشود؟ خيلى بايد روى آن حساب كرد همه هم گير هستيم، همه شماها كه اينجا نشستهايد گير هستيد.
روايت دارد در دوران آخر زمان اگر كسى بخواهد دين را حفظ بكند براى او مشكلتر است از آتش كف دست گرفتن. بعد مىفرمايد كه «يعيرونه المعيشه» (كمى درآمدش را) به او سرزنش مىكنند و مىگويند: كه ببين همسايهات چه كسى است ببين برادرت چه كارها مىكند و تو چرا اين جورى هستى آن هم برادر تو است ببين دائىات چه كار مىكند ببين بابايت چكار مىكند همين است كه پيغمبر فرمودند.
آتش را كف دست بگذار يا دينت را نگه بدار دين را نگه داشتن مشكلتر است اگريك جوان يا آدم لاابالى به يك دخترى به يك زنى نگاه شهوت آميزى بكند، پيش آن زن طورى نيست، خودش را ساخته است براى اينكه به او نگاه بكنند امّا اگر يك طلبه با اين عمامهاش يك نگاه به او بكند او چه مىگويد؟ مىگويد: مرده شورترا ببرد با اين عمامهات تو چرا؟!
يادم نمىرود يك طلبه جوانى بودم پيش مرحوم آقاى اشنى فرائد (الاصول) مىخواندم ايشان به من خيلى لطف داشت خدا رحمتش كند، خيلى خوب بود هميشه همه چيزش خوب هم آدم با سوادى بود هم آدم محققى بود و آدم سليم النفسى بود، در مجلس درس دو سه نفر بوديم بعد ايشان شاگرد خوب پيدا كرد تا
نشستم ايشان احوال پرسى كردند و گفتند: كه ديروز در چهار سوق شما را ديدم مىخواستم با شما حرف بزنم امّا نشد ديدم مدام مرتب در مغازهها نگاه مىكنيد و نمىخواست ايشان بفهمد كه ...
امّا بالاخره حرف خودش را زد يعنى من مىرفتم در مغازهها نگاه مىكردم ايشان به من گفتند: در مغازهها نگاه مىكنيد. چه خاطره شيرينى از اين مرد براى من خاطره زياد است من جوان بودم ريش هايم را كوتاه كرده بودم انصافا هم كوتاه كرده بودم آرايشگاه مرحوم حاج آقا مصطفى آية اللّه زاده اين مردى كه خود آية اللّه بود.
از همه جهت مرحوم آقا مصطفى از رفقاى خاص من بود و انصافا از نظر درسى از نظر تقوا از نظر سلامت نفس خيلى بالا بود، مراد من اينجا است ايشان آمدند گفتند: به اين بگو چرا ريشهايت را كوتاه كردى و اگر گفت كه آرايشگر كرده بگو بله ما هم يك كسى را داشتيم ريشهايش را كوتاه مىكرد تا به او مىگفتيم.
كه چرا؟ مىگفت: كه دست اين آرايشگر بشكند كه كوتاه كرده است يعنى اين عذر پذيرفته نمىشود در حالى كه ريش من ريش بود، امّا ريش يك طلبه با ريش يك بازارى فرق مىكند.
مىگويند: مرحوم آقا باقر بهبهانى با وضع خدمت كردن به دين و روحانيت كه اسمش را گذاشتهاند آقا اين لقب را طلبهها به او دادند مثل لقب مقدس كه به مرحوم ملا احمد اردبيلى ما طلبهها داديم، اين آقا در درسهاى اخلاقىاش مىگفت:
اى كاش طلبه نشده بودم اين خيلى حرف استها يعنى آقا باقر بهبهانى كه روحانيت را از زمين به آسمان آورده است، حالا مىگويد: اى كاش طلبه نشده بودم.
ما جيره خواران امام زمان هستيم اين كه بچه بازى نيست مىگفتند:
آقا سيد حسين قاضى مىگفت: خدمت امام زمان رسيدم امام زمان فرمودند:
اگرمىخواهى حاجت تو مستجاب بشود خدا را به جيره خواران من قسم بده تا دعايت مستجاب بشود گفتم: جيره خواران شما چه كسانى هستند گفتند: طلبهها، بزرگان مثل آقا سيد حسين قاضى، خدا را قسم بدهند به من طلبه تا دعايش
مستجاب بشود حالا اين توفيق آمده است توفيق خيلى بالا است در اين چهار چوب بايد مواظب خودمان باشيم يك روايت بخوانم تا ببينم بعد چه بايد گفت «الحسن لكل أحد حسن و منك احسن لمكانك منا و القبيح لكل احد قبيح و منك اقبح لمكانك منا» كار خوب از هر كس سر بزند خوب است از تو خوبتر است چون منسوب به اهل بيت هستى منسوب به امام زمان هستى كار بد از هر كس سر بزند بد است از تو بدتر است چون منسوب به امام زمان هستى تقاضا دارم در ايام عيد اين نكته را توجه داشته باشيد بعد از نماز شبهايتان وبعد از دعا و تبتل و تضرعتان از خدا بخواهيد امتحان كه مىشويم لااقل نمره ده به آن طرف بياوريم، رفوزه نشويم من تقاضا دارم از شما در دعاها مخصوصا در مظان استجابت دعاهايتان همين باشد.(1)
معناي جمله «حسنات الابرار سيئات المقربين» اين است كه كارهاي نيك خوبان براي مقربان عمل زشت محسوب مي شود.
بنا به آنچه در روايات فراوان آمده است مراتب ايمان و تقرب به خداوند متفاوت است و ايمان داراي درجات مي باشد به همين جهت عمل نيك فردي كه در درجه اول ايمان است براي كسي كه در درجه بالاتر قرار دارد عمل زشت و بد محسوب مي شود چون به همان ميزان كه شخص در رتبه بالاتر قرار دارد از او عمل بهتر و بالاتري انتظار مي رود. مانند اين كه نوشتن خط به شكل كلاس ابتدايي براي ديپلمه زشت مي باشد در حالي كه همين خط را كلاس اولي بنويسد زيبا مي باشد و نويسنده آن مورد تشويق واقع مي شود. بنابراين، كارهاي نيك خوبان براي مقربان كه در درجه بالاترى از لحاظ ايمان قرار گرفته اند ديگر حسنه نمي باشد بلكه در مقايسه با رتبه ايماني او سيئه و عمل زشت محسوب مي شود.
حضرت زكريا عليه السلام از دست تعقيب دشمنان به درخت تنومندى مىرسد،
1) پايگاه آية الله مظاهرى باويراستارى و تلخيص و تنظيم از مؤلّف.
درخت با امر خداوند به او پناه مىدهد، شيطان گوشه عبايش را كشيده و در بيرون نگهميدارد و درخت به حال عادى بر مىگردد و دشمنان مىرسند ولى زكريا را پيدا نمىكنند، با تعجب هرچه اين طرف و آن طرف را نگاه مىكنند، اثرى از او نيست!.
شيطان ظاهر مىشود و گوشه عباى اورا به آنها، نشان مىدهد، آنها مىروند ارّه بياورند و درخت را ببرّند شيطان مىگويد عجله نكنيد، وجب مىكند دقيقاً روى فلب زكريا مىرسد و مىگويد، از ايجا ببريد.
مىبرّند به قلب كه مىرسد و ميخواهد ناله سر دهد، خطاب مىرسد اگر آخ بگوئى از جرگه انبياء بيرونت مىكنم! چرا؟ چون از مقربين است، آزمايشش سنگين است و جام بلا بيشترش مىدهند.
سالار شهيدان عليه السلام در گودى قتلگاه زير پاى شمر لعين، به اين نكته دقيقاً متوجه است مواظب است در آخرين دقايق آزمون حركت ياحرفى نزند كه معبود را از خود برنجاند، با آن زخمهاى بيشمار در نفسهاى آخر، رو به آسمان گرفته و راز ونياز و مناجات مىكند «الهى رضاً بقضائك و تسليماً لامرك و لا معبود سواك» خدايا به قضا و قدرت راضيم و به دستورت تسليمم و جز تو معبودى نيست، در آن لحظات حساس، باز جلب رضاى معبود و رضايت از حكم او، بعد براى اتمام حجت، رو به آن قوم بيدادگر فرمود: ياقوم أسقونى شربةً من الماء لقد نشفت قلبى من الظماء اى مردم جرعه آبى دلم از عطش آتش گرفته است!!،
هلال بن نافع گويد: پيش عمرسعد آمده و گفتم: اى امير، ميدانى حسين امگان زنده ماندن ندارد يك جرعه آب طلبيد، ميدانى ديگر نوشيدن آب او را زنده نمىكند اجازه بده آب به او برسانم، حرفى نزد جرعه آبى از فرات برداشته بالا مىآمدم يك وقت ديدم زمين لرزيد و طوفان درگرفت و از آسمان خون باريد و. و.
به خود گفتم حسين نفين كرد و بلا نازل شد و مردم را فرا گرفت، بالاتر آمدم ديدم شمر دامن خود را به دست گرفته و از آن خون مىچكد و خودش هم مىگريد!، پرسيدم يا شمر آن چيست در دامنت؟، باز كرد ديدم سر حسين است،
گفتم: گريه چرا اگر به او دلت مىسوخت چرا كتيش؟ اگر نه چرا گريه؟!.
گفت دلم به نمىسوزد دو علت مرا به گريه انداخته است، 1- خواستم كه سر اورا از تن جدا نمايم صداى گريه زنى را شنيدم اين طرف و آن طرف نگاه كردم كسى را نديدم فهميدم كه مادرش زهراست حضور يافته است! 2- هلال به گودال قتلگاه بنگر ببين چه خبر است ديدم خانم بلند قدى، دست دخترى را گرفته و به دور آن بدن بى سر مىچرخاند و گريه كنان مىگويد حسين من با اين بچهها چكنم و آنها را به كهِ سپردى و رفتى؟!. ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
وجوب امر به معروف و نهى از منكر به اصطلاح تبليغ كردن، شرايطى دارد كه يكى از آنها، احتمال تأثير در طرف مقابل است اگر چنانكه معلوم شود كه طرف از او نخواهد پذيرفت، در اين صورت وجوب، برداشته شده و كنار كشيدن و رها كردن آنها، ضرورت خواهد داشت، تا لجاجت و عناد فيما بين بيشتر نشود.
در آيات مكرر قرآن كريم، به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خاطر ناراحتى و غمگين شدن از ايمان نياوردن قوم، دلدارى مىدهد و فقط ابلاغ رسالت را، ازاو مىخواهد و بقيه كارها را به خود خدا موكول نمايد، اومى داند كه بابندگانش چه رفتارى خواهد داشت، در اين مورد به معنا و مفهوم اين آيات توجه نمائيد.
1- فَذَرْهُمْ حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي فِيهِ يُصْعَقُونَ (45) يَوْمَ لا يُغْنِي عَنْهُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (46) طور: 45 حال كه چنين است آنها را رها كن تا روز مرگ خود را ملاقات كنند؛ 46 روزى كه نقشههاى آنان سودى به حالشان نخواهد داشت و (از هيچ سو) يارى نمىشوند!
آنها را رها كن تا روز مرگ كه سر آغاز مجازاتها و كيفرهاى اخروى مىباشد فرا رسد. جمله ذرهم (آنها را رها كن) امرى است تهديد آميز و منظور از آن ترك اصرار بر تبليغ اين گونه افراد غير قابل هدايت است.
سپس به معرفى اين روز پرداخته، مىگويد: همان روزى كه چاره- جوئى و نقشههاى آنها سودى به حالشان نخواهد بخشيد، و تمام راههاى فرار به روى آنها بسته مىشود، و از هيچ سو يارى نمىشوند (يَوْمَ لا يُغْنِي عَنْهُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ).
آرى هر كس مىميرد قيامت صغراى او بر پا مىشود (من مات قامت قيامته) و سرآغازى است براى پاداش و كيفرها كه بخشى جنبه برزخى دارد و بخش ديگرى در قيامت كبرى يعنى قيامت عمومى انسانها دامانشان را مىگيرد، و در هيچيك از اين دو مرحله نه چارهجوئيها مؤثر است، و نه در برابر اراده الهى يار و ياورى وجود دارد.(1)
ص: 464 ببعد.
براى اينكه روشن كند اين گروه اهل استدلال و منطق نيستند، و حب دنيا و فراموش كردن ياد خدا آنها را در لجنزار اين موهومات و خرافات غوطهور ساخته، مىفرمايد
2- فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا (29) ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى (30) نجم: 29 حال كه چنين است از كسى كه از ياد ما روى مىگرداند و جز زندگى مادى دنيا را نمىطلبد، اعراض كن! 30 اين آخرين حدّ آگاهى آنهاست؛ پروردگار تو كسانى را كه از راه او گمراه شدهاند بهتر مىشناسد، و (همچنين) هدايت يافتگان را از همه بهتر مىشناسد!
اين تعبير مفهوم گستردهاى دارد كه هر گونه توجه به خدا را چه از طريق قرآن، و دليل عقل، و چه از طريق سنت، و ياد قيامت شامل مىگردد.
1) باتغييراتى از تفسير نمونه ج: 22
ضمنا اين نكته نيز از آيه استفاده مىشود كه رابطهاى در ميان غفلت از ياد خدا، و اقبال به ماديات، و زرق و برق دنيا وجود دارد، و قابل توجه اينكه در ميان اين دو تاثير متقابل است، غفلت از ياد خدا انسان را به سوى دنياپرستى سوق مىدهد، همانگونه كه دنياپرستى انسان را از ياد خدا غافل مىسازد، و اين هر دو با هواپرستى همراه است، و طبعا خرافاتى كه هماهنگ با آن باشد در نظر انسان جلوه مىكند و تدريجا تبديل به يك اعتقاد مىشود.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه امر به اعراض از اين گروه هرگز منافاتى با تبليغ رسالت كه وظيفه اصلى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است ندارد، چرا چنانكه گفتيم: تبليغ و انذار و بشارت مخصوص مواردى است كه حداقل احتمال تاثير وجود داشته باشد، آنجا كه يقين به عدم تاثير است نبايد نيروها را به هدر داد، و بعد از اتمام حجت بايد اعراض كرد اين نيز قابل توجه است كه اين دستور مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيست، بلكه همه مناديان راه حق را شامل مىشود، تا نيروهاى ارزشمند تبليغى خود را تنها در زمينههائى صرف كنند كه اميد اثر است، اما دنيا پرستان مغرور سياه دلى كه هيچ اميدى به هدايتشان نيست بايد بعد از اتمام حجت آنها را به حال خود رها ساخت، تا خداوند در باره آنها داورى كند.
در آخرين آيه مورد بحث براى اثبات انحطاط فكرى اين گروه مىافزايد: اين است آخرين حد معلومات آنها! (ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ).
آرى اوج افكار آنها به اينجا منتهى شده كه افسانه دختران خدا را در باره ملائكه طرح كنند، و در ظلمات اوهام و خرافات دست و پا زنند، و اين است آخرين نقطه همت آنها كه خدا را به فراموشى بسپارند و اقبال به دنيا كنند، و تمام شرف و حيثيت انسانى خود را با درهم و دينارى معاوضه نمايند.
و در پايان مىگويد: پروردگار تو كسانى را كه از راه او گمراه شدهاند به خوبى مىشناسد، و هدايت يافتگان را نيز از همه بهتر مىداند (إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى).
در دعاى معروفى كه در اعمال ماه شعبان از پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده مىخوانيم: و لا تجعل الدنيا اكبر همنا و لا مبلغ علمنا: خداوندا دنيا را بزرگترين مشغوليات فكرى ما و نهايت علم و آگاهى ما قرار مده.
در پايان آيه اشاره به اين حقيقت است كه خداوند هم گمراهان را به خوبى مىشناسد و هم هدايت يافتگان را، يكى را مشمول غضبش و ديگرى را مشمول لطفش مىسازد، و در قيامت هر كدام را بر طبق اعمالشان جزا خواهد داد.
قابل توجه اينكه در آيات فوق در عين اينكه براى دنيا پرستان علمى قائل شده آنها را گمراه مىشمرد، اين دليل بر آن است كه از ديدگاه قرآن علومى كه هدف نهائيش تنها وصول به ماديات باشد، و در ماوراى آن هدفى والاتر تعقيب نكند علم نيست، ضلالت و گمراهى است، و اتفاقا تمام بدبختى هائى كه در دنياى امروز وجود دارد تمام جنگها و خونريزيها ظلمها و تجاوزها، فسادها و آلودگى ها، از همين علوم ضلالت آفرين سرچشمه مىگيرد، از كسانى كه مبلغ و منتهاى علمشان همان حيات دنياست، و افق ديدشان از نيازهاى حيوانيشان فراتر نمىرود! آرى تا علم ابزارى براى اهداف والاترى نشود جهل است، و تا سرچشمه نور ايمان و وسيلهاى در مسير آن نگردد ضلال است.(1)
ص: 532 ببعد.
3- فَذَرْنِي وَ مَنْ يُكَذِّبُ بِهذَا الْحَدِيثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ (44) وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ (45) قلم: 44 اكنون مرا با آنها كه اين سخن را تكذيب مىكنند واگذار! ما آنان را از آنجا كه نمىدانند به تدريج به سوى عذاب پيش مىبريم. قلم: 45 و به آنها مهلت (بازگشت) مىدهم؛ چرا كه نقشههاى من محكم و دقيق است!
اين تهديدى است شديد از ناحيه خداوند قادر قهار كه به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىگويد:
نمىخواهد تو دخالت كنى، مرا با اين تكذيبكنندگان لجوج و سركش رها كن، تا آنچه مستحقند به آنها بدهم! فراموش نكنيم اين را خداوندى مىگويد: كه بر همه
1) باتغييراتى از تفسير نمونه ج: 22
چيز توانا است، اين تعبير ضمنا مايه دلدارى و قوت قلب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و مؤمنان در مقابل كارشكنى ها و توطئههاى دشمنان است، سپس مىافزايد: ما آنها را به زودى از آنجا كه نمىدانند تدريجا به سوى عذاب پيش مىبريم (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ).
و به آنها مهلت مىدهم، و در عذابشان عجله نخواهم كرد، چرا كه نقشههاى من محكم و دقيق و عذاب من شديد است (وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ).
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: (اذا احدث العبد ذنبا جدد له نعمة، فيدع الاستغفار فهو الاستدراج): گاه هنگامى كه بندگان سركش گناه مىكنند خداوند به آنها نعمتى مىدهد، آنها از گناه خود غافل مىشوند، و توبه را فراموش مىكنند، اين همان استدراج و بلا و عذاب تدريجى است.
از اين حديث و احاديث ديگرى كه در اين زمينه وارد شده استفاده مىشود كه گاه خداوند براى مجازات بندگان معاند و لجوج، در مقابل گناهانى كه انجام مىدهند نعمت مىبخشد، آنها تصور مىكنند اين لطف الهى است كه به خاطر شايستگى، شامل حالشان شده! و لذا در غرور و غفلت فرو مىروند، اما ناگهان خداوند آنها را مىگيرد و از ميان ناز و نعمت به كام عذاب و بلا فرو مىفرستد و اين دردناكترين شكل عذاب است.
البته اين در باره كسانى است كه طغيان و سركشى را به حد اعلى رسانده ولى افرادى كه هنوز تا اين حد پيش نرفتهاند خداوند در برابر گناهانشان آنها را گوشمالى مىدهد، و همان سبب بيدارى و توبه آنها مىگردد، و اين لطف خدا در حق آنها است.
به تعبير ديگر: هنگامى كه انسان گناه مىكند از سه حال بيرون نيست: يا خودش متوجه مىشود و باز مىگردد، و يا خداوند تازيانه بلا بر او مىنوازد تا بيدار شود، و يا شايستگى هيچيك از اين دو را ندارد، خدا به جاى بلا نعمت به او مىبخشد و اين همان عذاب استدراج است كه در آيات قرآن با اين تعبير، و يا به تعبيرات ديگر
به آن اشاره شده است.
لذا انسان بايد به هنگام روى آوردن نعمتهاى الهى مراقب باشد، نكند اين امر كه ظاهرا نعمت است عذاب استدراجى گردد، به همين دليل مسلمانان بيدار در اينگونه مواقع در فكر فرو مىرفتند، و به بازنگرى اعمال خود مىپرداختند، چنانكه در حديثى آمده است كه يكى از ياران امام صادق عليه السلام عرض كرد: من از خداوند مالى طلب كردم به من روزى فرمود، فرزندى خواستم به من بخشيد، خانهاى طلب كردم به من مرحمت كرد، من از اين مىترسم نكند اين استدراج باشد امام فرمود: اگر اينها توأم با حمد و شكر الهى است استدراج نيست (نعمت است) تعبير به أُمْلِي لَهُمْ (آنها را مهلت مىدهم) اشاره به اين است كه خداوند در مجازات ظالمان هرگز عجله نمىكند، كسى عجله مىكند كه مىترسد فرصتها از دست او برود، اما خداوند قادر متعال كه هر لحظه هر چه اراده كند صورت مىگيرد از دست رفتن فرصت براى او مفهوم ندارد، و به هر حال اين هشدارى است به همه ظالمان و گردنكشان كه سلامت و نعمت و امنيت هرگز آنها را مغرور نكند و هر لحظه در انتظار كيفر شديد خداوند باشند.(1)
ص: 416 ببعد.
4- فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ (42) يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً كَأَنَّهُمْ إِلى نُصُبٍ يُوفِضُونَ (43) خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ذلِكَ الْيَوْمُ الَّذِي كانُوا يُوعَدُونَ معارج: 44 (در اين آيات كه آخرين آيات سوره معارج است به عنوان انذار و تهديد كافران سر سخت و استهزاء كننده و لجوج، مىفرمايد:)
42- آنها را به حال خود واگذار تا در باطل خود فرو روند، و بازى كنند، تا زمانى كه روز موعود خود را ملاقات نمايند. 43- همان روز كه از قبرها به سرعت خارج مىشوند، گوئى به سوى بتهايشان مىدوند! 44- در حالى كه چشمهاى آنها از شدت وحشت به زير افتاده، و پردهاى از ذلت و خوارى آنها را پوشانده است (و به آنها گفته مىشود
1) باحذف و اضافاتى از تفسير نمونه ج: 24
) اين همان روزى است كه به شما وعده داده مىشد.
بيش از اين استدلال و موعظه لازم نيست، آنها نه اهل منطقند و نه آمادگى براى بيدار شدن دارند، بگذار در اباطيل و اراجيف خود غوطهور باشند، و همچون كودكان سرگرم بازى، تا روز موعود آنها، روز رستاخيز، فرا رسد، و همه چيز را با چشم خود ببينند! اين آيه با همين تعبير و بدون هيچگونه تفاوت در سوره زخرف آيه 83 نيز آمده است.
سپس به معرفى آن روز موعود پرداخته، و نشانههائى از اين روز وحشتناك و هولانگيز را بيان مىكند، و مىفرمايد: همان روزى كه از قبرها به سرعت خارج مىشوند، و چنان تند حركت مىكنند كه گوئى به سوى بتهايشان مىدوند!
چه تعبير عجيبى؟ وضع حال آنها را در قيامت و هنگامى كه به سوى دادگاه عدل الهى با سرعت حركت مىكنند تشبيه به هجوم آنها در يك روز جشن يا عزا به سوى بتهايشان مىكند اما آن كجا و اين كجا؟ و در حقيقت سخريهاى است نسبت به عقائد پوچى كه در عالم دنيا داشتند.
سپس به نشانههاى ديگرى پرداخته مىافزايد: اين در حالى است كه چشمهاى آنها از شدت هول و وحشت به زير افتاده و خاضعانه نگاه مىكنند (خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ) و پردهاى از ذلت و خوارى تمام وجود آنها را در بر گرفته (تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ).
و در پايان آيه مىفرمايد: اين همان روزى است كه به آنها وعده داده مىشد
آرى اين همان روز موعود است كه آن را به باد مسخره مىگرفتند، و گاه مىگفتند: به فرض كه چنين روزى در كار باشد وضع ما در آن روز از مؤمنان هم بهتر است، ولى آن روز از شدت ترس و وحشت و شرمسارى جرات ندارند سر بر آورند، گرد و غبار مذلت بر سر و روى آنها نشسته، و در هالهاى از غم و اندوه فرو رفتهاند، مسلما آن روز نادم و پشيمان مىشوند اما چه سود؟ خداوندا.
در آن روز هولناك ما را در پوشش رحمتت قرار بده.
پروردگارا! دامهاى شيطان سخت، و هواى نفس غالب، و آرزوهاى دور و دراز
فريبنده است، تو خودت بيدارى و آگاهى و عدم انحراف از مسير را به ما مرحمت فرما.(1)
ص: 47 ببعد.
5- وَ اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلًا (10) وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَلِيلًا (11) مزمل: 10- 11 و در برابر آنچه (دشمنان) مىگويند شكيبا باش و بطرزى شايسته از آنان دورى گزين! 11 و مرا با تكذيبكنندگان صاحب نعمت واگذار، و آنها را كمى مهلت ده، و به اين ترتيب در اينجا مقام صبر و هجران فرا مىرسد، چرا كه در مسير دعوت به سوى حق، بدگوئى دشمنان، و ايذاء و آزار آنان، فراوان است، و اگر باغبان بخواهد گلى را بچيند بايد در برابر زبان خار صبر و تحمل داشته باشد.
بعلاوه گاهى در اينجا بى اعتنائى و دورى لازم است، تا هم از شرشان در امان بماند، و هم درسى از اين طريق به آنان بدهد، ولى اين هجران و دورى نبايد به معنى قطع برنامههاى تربيتى، و تبليغ و دعوت به سوى خدا باشد.
به اين ترتيب آيات فوق نسخه جامع و كاملى به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و تمام كسانى كه در خط او گام بر مىدارند مىدهد كه از عبادات شبانه و نيايش پروردگار در سحرگاهان، مدد بگيرند، و سپس اين نهال را با آب ياد خدا و اخلاص و توكل و صبر و هجران جميل، آبيارى كنند، چه نسخه جامع و جالبى؟!
هجر جميل (دورى و جدائى شايسته) همانگونه كه اشاره كرديم به معنى هجران توأم با دلسوزى و دعوت و تبليغ به سوى حق است، كه يكى از روشهاى تربيتى در مقطعهاى خاصى محسوب مىشود، و هرگز منافات با مساله جهاد در مقطعهاى ديگر ندارد كه هر كدام جائى و هر نكته مقامى دارد، و به تعبير ديگر اين دورى، بى اعتنائى نيست، بلكه خود نوعى اعتنا است و به هر حال اينكه بعضى حكم آيه فوق را منسوخ با آيات جهاد دانستهاند صحيح نيست.
1) تفسير نمونه ج: 25
مرحوم طبرسى در مجمع البيان در ذيل آيه مىگويد: و فى هذا دلالة على وجوب الصبر على الاذى، لمن يدعو الى الدّين و المعاشرة باحسن الاخلاق و استعمال الرفق ليكونوا اقرب الى الاجابة: اين آيه دلالت مىكند كه مبلغين اسلام، و دعوت كنندگان به سوى قرآن، بايد در مقابل نا ملائمات شكيبائى پيشه كنند، و با حسن خلق، و مدارا، با مردم معاشرت نمايند، تا سخنان آنها زودتر پذيرفته شود.(1)
ص: 180 ببعد.
در آخرين آيه از آيات پيشين اشارهاى به كارشكنى ها و سخنان ناروا و اذيت و آزار دشمنان اسلام بود، آيات مورد بحث آنها را زير رگبارى از تهديدات شديد، دائر به عذابهاى دنيا و آخرت از سوى خداوند، قرار داده، و آنها را دعوت به تجديد نظر در برنامههاى شوم خود مىكند، و هم به مسلمانان صدر اول در برابر هجوم سخت اين دشمنان دلدارى مىدهد، و پايمردى مىبخشد.
مىفرمايد: مرا با اين تكذيب كنندگان ثروتمند و صاحب نعمت واگذار، و آنها را كمى مهلت ده! (وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَلِيلًا).
يعنى طرف آنها تو نيستى، منم، مجازات و كيفر آنها را به خود من واگذار، و كمى به آنها مهلت ده، تا هم اتمام حجت گردد، و هم ماهيت خود را آشكار سازند، و پشت خود را از بار گناه سنگين كنند، آن گاه عذاب من گلوى آنها را خواهد فشرد! و مىدانيم مدت كمى گذشت كه مسلمانان نيرومند شدند، و ضربات سنگين و شكننده خود را در جنگهاى بدر و حنين و احزاب و مانند آن بر پيكر دشمن وارد آوردند، و نيز مدت كمى بيشتر نگذشت كه اين گردنكشان از دنيا رفتند، و گرفتار عذاب الهى در برزخ شدند و عذاب قيامت نيز از آنها چندان دور نيست.
ضمنا تعبير به أولى النعمة (صاحبان نعمت) اشاره به غرور و غفلت ناشى از فزونى مال و ثروت و امكانات مادى است كه غالبا دامنگير صاحبان آنها مىشود و به همين دليل در طول تاريخ انبياء چنانكه قرآن شاهد و گواه است اين دسته هميشه
1) باحذف و اضافاتى از تفسير نمونه ج: 25
در صف اول مخالفان قرار داشتند.
6- ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً (11) (مدثر: 11)
11- مرا با كسى كه او را تنها آفريدم واگذار!
هنگامى كه آيات سوره الم سجده (سوره غافر) نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد الحرام (به نماز) ايستاده بود و وليد بن مغيره نزديك حضرت بود و تلاوت او را مىشنيد، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم متوجه اين معنى شد تلاوت اين آيات را تكرار كرد.
وليد بن مغيره مخزومى، مرد مورد توجه و احترام قريش، به مجلس قومش- طائفه بنى مخزوم- آمد و گفت: به خدا سوگند كلامى الان از محمد صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه نه شبيه سخن انسانهاست، و نه سخن جن، و ان له لحلاوة و ان عليه لطلاوة و ان اعلاه لمثمر، و ان اسفله لمغدق، و انه ليعلو و ما يعلى!: گفتار او شيرينى خاصى دارد، و زيبائى و طراوت مخصوصى، شاخههايش پرميوه، و ريشههايش قوى و نيرومند، سخنى است كه از هر سخن ديگر برتر مىرود و هيچ سخنى بر آن برترى نمىيابد! اين را گفت، و به منزلش بازگشت قريش به يكديگر گفتند: به خدا سوگند او دلباخته آئين محمد شده، و از آئين ما بيرون رفته، و تمام قريش را منحرف خواهد كرد، و آنها به وليد ريحانة قريش (گل سرسبد قبيله قريش) مىگفتند.
ابو جهل گفت من چاره اين كار را مىكنم، حركت كرد و آمد و با چهرهاى غمگين كنار وليد نشست.
وليد گفت: چرا غمگينى، فرزند برادرم؟! گفت: قريش بر تو با اين سن و سال عيب مىنهند، و گمان مىكنند كه تو سخن محمد را زينت بخشيدى، او همراه ابو جهل برخاست و به مجلس قوم در آمد، و گفت: شما گمان مىكنيد محمد ديوانه است؟ آيا هرگز آثار جنون بر او ديدهايد؟ گفتند: نه گفت: فكر مىكنيد او كاهن است؟ آيا هرگز آثار كهانت بر او ديدهايد؟ گفتند: نه.
گفت: تصور مىكنيد او شاعر است؟ آيا هرگز ديدهايد لب به شعر بگشايد؟
گفتند: نه.
گفت: پس فكر مىكنيد او دروغگو است؟ آيا هرگز سابقه دروغى در باره او داريد؟ گفتند: نه، او نزد ما هميشه به عنوان صادق امين قبل از ادعاى نبوتش شناخته شده
در اينجا قريش به وليد گفتند: پس به عقيده تو در باره او چه بگوئيم؟ وليد فكر كرد و نگاهى نمود، و چهره درهم كشيد و گفت: او فقط مرد ساحرى است، مگر نديدهايد ميان مرد و خانواده و فرزندان و دوستانش جدائى مىاندازد؟ (گروهى به او ايمان مىآوردند و از خانواده خود جدا مىشوند). بنابر اين او ساحر است و آنچه مىگويد سحرى است جالب!.
از مجموع آياتى كه به محضرتان ارائه دادم، به دست مىآيد كه تبليغ دين حد و حدودى دارد، وقتى كه از شنونده و عناد و لجاجت آنها، مىبينيم كه دگر سخن به او يا امثال او، اثرى ندارد، بايد از آنها دوريى كرد و آنها را رها ساخت، تا روزى رسد كه خدايشان، خود به حساب آنها برسد.
ولى در تاريخ موارد زيادى هست كه انبياء يا مبلغين از آنها دورى مىكردند و رها مىساختند ولى آنها دست بردار نبودند كه نمونه بارز آن جريان امام حسين عليه السلام و واقعه كربلاست، كه چندين مرتبه به حرّ در ميان راه و به عمربن سعد شب عاشورا و در ميدان ميان دو لشكر پيشنهاد نمود كه از او دست بردارند، تا به مدينه يا يك نقطه دور دست در كشور اسلامى و حتى به جائى بيرون از قلمرو اسلام، برود و از آنها دور شود، نپذيرفتند و كار را به جائى رسانيدند كه تمام عزيزان آن حضرت به خاك و خون، كشيده شوند و خاندان رسالت، به اسارت رود و شهر به شهر و ديار به ديار بگردند و از سوى دشمنان زخم زبان وتوهينهاى غير قابل تحمل نمايند.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
در روايت آمده است كه «العبد يدبّر واللّه يقدّر» بنده تدبير مىكند وخداوند تقدير، در طول عمر خود خيلى ديدهايم كه در باره كارى شب تاصبح نمىخوابيم و نقشه مىكشيم كه فردا اين كار را اين جورى و آن جورى خواهم كرد ولى وقتى كه صبح مىشود، يا از آن تدبير و تدبرها منصرف مىشويم و يا چيزى پيش مىآيد كه تمام نقشههاى ما، وارونه شده و چيزهائى كه به ذهن مان نمىآمد، پيش مىآيد، متوجه مىشويم كه نقاش كس ديگر است و تقدير كننده، وجود ديگر.
و نيز خيلى ديدهايم براى رفع احتياج يا استقراض از كسى، با اميد مىرويم، اما با نوميدى مواجه مىشويم ولى از كسى كه هيچ اميدى نداريم، مىبينيم، مشكل ما با دست او حل شد.
قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (53) زمر: 53 بگو: «اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كردهايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مىآمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است.
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً (5) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً (6)
انشراح: 5 به يقين با (هر) سختى آسانى است! 6 (آرى) مسلّماً با (هر) سختى آسانى است،
بعد از هرگريه خنده ايست و پس از هر خنده گريهاى.
درنوميدي بسي اميد است*** پايان شب سيه سپيداست
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: كن لما لاترجوا أرجى منك لما ترجوا، فانّ موسى عليه السلام خرج
يقتبس لاهله ناراً فكلّمه الله فرجع نبيّاً و خرجت ملكة سبا كافرة فاسلمت مع سليمان وخرجت سحرة فرعون يطلبون العزّة لفرعون، فرجعوا مؤمنين. به آن چيزى كه اميد ندارى، اميدوارتر باش از آن چيزى كه اميد داشتى!. همانا موسى عليه السلام رفت براى عيالش آتش بياورد تا گرم شود ولى بانبوت برگشت و ملكه سبا (بلقيس از خانهاش) كافر بيرون آمد ولى بادست سليمان، مسلمان شد.
ساحران فرعون بيرون شدند و عزت را براى فرعون مىجستند، ولى با ايمان برگشته و خود صاحب عزت شدند.
قال أتى رجل أبا عبدالله يقتضيه و أنا عنده، فقال ليس اليوم شىء ولكن يأتينا خطر و وسمة فيباع و نعطيك انشاءالله فقال له الرّجل عدنى فقال عليه السلام كيف أعدك و أنا لما لا أرجى أرجى منّى لما أرجوا. مردى پيش امام صادق عليه السلام آمد و تقاضائى داشت (راوى گويد من هم) نزد او بودم، فرمود: امروز چيزى نيست ولكن متاع و كالائى براى ما مىآيد و بفروش مىرسد و انشاءالله برايت چيزى مىدهيم، مرد گفت:
وعده ده (كه چه خواهى داد؟) فرمود: چگونه وعده دهم درحالى كه من به آنچه كه اميد ندارم، اميدوارترم از آنچه اميد دارم.
وقال رجل لابى الحسن عليه السلام عدنى فقال كيف أعدك و أنا لما لا أرجوا أرجى منّى لما أرجوا. مردى به ابالحسن عليه السلام گفت: براى من وعده ده (كه چه خواهى داد؟) فرمود:
چگونه وعده دهم درحالى كه من به آنچه كه اميد ندارم، اميدوارترم از آنچه اميد دارم.(1)
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من أراد أن يكون أغنى النّاس فليكن بما فى يدالله أوثق منه بما فى يد غيره(2)هركس مىخواهد غنىترين مردم باشد پس به آنچه كه در دست خداست (عقيدهاش) محكمتر باشد از آنچه كه در دست مردم است.
ياموسى مادمت لاترى كنوزى نفدت فلا تغتمّ بسبب رزقك.(1)اى موسى مادام كه نديدى خزينهها (ى روزى) من تمام نشده به سبب (رسيدن) رزقت غم نخور.
امام صادق عليه السلام فرمود: انّى لما لا أرجوا أرجى منّى لما أرجوا.(2)من به آنچه اميد ندارم اميدوارترم از آنچه اميد دارم.
در طول عمر خود، نبايد به كسى غير از خدا دل بست و اميدوار بود، چون به حضرت موسى عليه السلام فرمود: «مادام كه قدرت من از دستم نرفته، حل مشكلات (و برآوردن حاجاتت را) جز من از كس ديگر نخواه».
پس تنها ذات مقدس اوست كه تمام كارها و مشكلات لاينحل مارا، حل و احتياجات ما را برطرف و برآورده، مىكند.
يكى از رفقاى روحانى من ماجرائى دارد، با مطالب بالا بى ارتباط نيست،
مىگفت: روزى با خانمم نشسته بوديم صحبت ما به اينجا رسيد كه خدا را شكر به زندگى بچهها سرو سامان داديم ولى دونفر از آنها كه درشهر ديگر بود، ماندند، حال كه پير شدهايم و نياز به پرستار وتر و خشك كنندهاى داريم، چه بهتر كه محل زندگيمان را به آن شهر انتقال دهيم، هم آن دورا متأهل كنيم و هم يكى از آنها دلسوزتر ومهربانتر، بود را درخريد خانه شريك خود قرار دهيم تا در زمان پيرى به مابرسد و دست مارا بگيرد و كمك و يار وياور ما باشد.
با اين نيت، خانه را باخانهاى دو طبقه با 460 متر زيربنا در آن شهر معاوضه كرديم و آن پسر صالح را هم درسند خانه با خود شريك نموديم كه به او زن بياوريم و باهم دريك طبقه او و در طبقه ديگر، ما زندگى كنيم و به زنده و مرده ما او رسيدگى كند، با اين تدبير اورا متأهل كرديم و با شادى و خوشحالى، عروس آورديم و چند روزى هم با خوشى و خرّمى سپرى كرديم ولى عروس عزيزمابناى ناسازگارى گذاشت و يك سال در يك خانه حتى براى نمونه يك مرتبه هم از ما حال و احوالى
نپرسيد هيچ، پسرمان را هم قدغن كرد با ما تماسى نداشته باشد و بعضاً كه قاچاقى به ما سرمى زد كفشش را به داخل آورده و مخفى مىكرد كه مبادا عروس ناز ما ببيند و علم و شنگه راه بياندازد بالاخره روزى خبردار شديم كه بيرون خانه در محله دور دست زير زمينى اجاره كرده و از ملك خود نقل مكان كرده و رفته اند.
بعد از گذشت مدت كم، زمزمه فروش خانه كه سه دانگ به نامشان بود، به گوش رسيد و بالاخره به مبلغى فروخته شد كه به نصف آن توانستم يك آپارتمان بخرم يعنى بعداز هفتاد و سه سال كه اصلًا آپارتمان نشينى را در خواب نديده بوديم، ديديم و پس از گذشت شصت سال دوندگى كه صاحب يك خانه شده بوديم، بى خانه شديم چرا؟! چون به آن پسرم دلبسته و درواقع توكل كرده بوديم، با دست او كمر مرا شكست، چون فرموده اميرمؤمنان عليه السلام را فراموش كرديم كه «هركس به كسى جز خدا متكى شود، خدا با دست همان كس كمر اورا خواهد شكست» يادر روايت آمده است كه «العبد يدبّر واللّه يقدّر» بنده تدبير مىكند وخداوند تقدير،
تقدير خدا تدبير مرا نقش بر آب كرد.
آن رفيقم مىگفت البته ناگفته نماند من آن پسرم را بنا به دلايلى، مقصر نمىدانم،
1- او در بحرانى گير كرده بود كه يا زنش را طلاق مىداد و مارا مىگرفت و يا ما را ترك مىكرد و با عيالش مىرفت هم ما و هم خودش راه دوم را انتخاب كرديم.
2- ما بايد قبول مىكرديم، كه ديگر زمانهاى قديم ما گذشت، عروس متقاعد شود با پدر و مادر شوهر يك جا زندگى كند و براى رضاى خدا و باديد پدر و مادر دوم، به آنها خدمت كند.
3- براى ما تنبيه خدائى بود كه براى دوران ناتوانى و پيرى خود، به بنده او متكى شديم و خدارا فراموش كرديم.
مىگفت: بنا بر اين ما از او ناراحت و ناراضى نيستسم، فعلًا در ميان بچه هايم، باز او بيشتر به ما مىرسد و كلًا زحمات خريد و كارهاى ديگر ما با اوست و از او راضى هستيم و خدا از او راضى باشد.
با دقت در اين جريان، عواملى دست به دست داد، اين ماجرارا پيش آورد.
1- ايشان كمى از خدا بى خبر شده و به پسرش متكى شد 2- پسرش را با خودش شريك نموده و اختيارش را از دست داد 3- عروس خانم بيوفائى كرده و دونفر پير را تنها گذاشت و رفت. 4- انسانها به وظايف وجدانى و انسانى خود بى اعتنا شدهاند.
يأس و نوميدى؛
يأس نسبت به كار، و آينده، و پيشرفت وبهبود امور، رنج جانفرسايي را برانسان تحميل مي كند. شخص نااميد زندگى پرتنشى دارد ونمى تواند درحال ياس نشاط وخوشي داشته باشد. افسردگى، و رنج نيز ازنتايج نااميدى است.
من زنوميدي چنين افسرده ام*** خفته درخاكى وخاكى خورده ام
عطار:
اگركسي نسبت به بهبود شرايط زندگي در جامعه اش مايوس گردد، نمى تواند آرامش، امنيت وراحتي خيال داشته باشد. اين درحالي است كه انسان اميدوارمعمولا احساس سعادت ورضايت مندي بيشتري نسبت به زندگي دارد.
برخي تصورمي كنند با ترك محيط وسفربه كشورهاي ديگرمي توان برنااميدي غلبه كرد. اما به نظرمي رسد مشكل يأس صرفا با هجرت برطرف نمي شود. خود شخص وچگونگي نگاه او به تلخي وشيريني هاي زندگي تاثيرفراواني درميزان ياس واميدواريش دارد. تازماني كه افراد براي برطرف كردن ريشه هاي نااميدي تلاش نكنند ودست به كارنشوند، زندگي تلخ وناگواري خواهند داشت. بايد دانست كه خداوند دررحمت رابرروي كسي نبسته است وازبندگانش مي خواهد هميشه اميد وارباشند" لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ"." وبازمي فرمايد:" وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها"؛ وهيچ جنبندهاى در زمين نيست مگر [اينكه] روزيش بر عهده خداست (سوره هود، 6). فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً. با سختى آسانى هم هست (پس هرگريه خنده اي است).
انسان بايد بداند كه گاهي درپس نوميدي، اميد فراواني نهفته است. مهم اين است كه نگاه وبينش خودرا نسبت به زندگي وشرايط رسيدن به موفقيت وتحقق آروزها تغييردهد. اگركسي گرفتارتخيل وآروزهاي دور و دراز شود، نمي تواند موفق باشد. هيچ انساني نيست كه به همه آرزوهايش نائل آمده باشد. اين درحالي است كه اموري؛ چون تلاش، برنامه ريزي، آينده نگري، بهره گيري از ديگران وتحمل سختي هاي معقول، شرايط رسيدن به موفقيت را تسهيل مي كنند. به قول نظامي ومولانا:
درنوميدي بسي اميد است*** پايان شب سيه سفيد است.
نظامي
بعد نوميدي بسي اميدهاست*** از پس ظلمت، دوصد خورشيدهاست.
مولانا
سعدي درگلستان خويش داستان زيبايي را ذكركرده است كه مويد ابيات بالاست:
" پادشاهي را شنيدم به كشتن اسيري اشارت كرد بيچاره درآن حالت نوميدي ملك را دشنام دادن گرفت كه گفتهاند هر كه دست از جان بشويد هر چه در دل دارد بگويد.
وقت ضرورت چو نماند گريز*** دست بگيرد سر شمشير تيز
اذا يئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ*** كَسنّورِ مغلوب يَصولُ عَلي الكلبِ
وقتى كه انسان مأيوس شد زبانش دراز مىشود مانند گربهاى كه به سگ حمله مىكند.
ملك پرسيد چه ميگويد يكي از وزراي نيك محضر گفت: اى خداوند هميگويد" وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ" ملك را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت. وزير ديگر كه ضدّ او بود گفت: ابناي جنس ما را نشايد در حضرت
پادشاهان جز به راستي سخن گفتن. اين ملك را دشنام داد و ناسزا گفت. ملك را روى ازين سخن در هم آمد و گفت: آن دروغ وي پسنديده تر آمد مرا زين راست كه تو گفتى كه روى آن در مصلحتي بود و بناي اين بر خبثي و خردمندان گفتهاند دروغي مصلحت آميز به ز راستي فتنهانگيز"
به هرحال، بايد از غلبه نوميدي برفكر و روان و زندگي جلوگيري كرد و به راه هاي موفقيت و گره گشايي ازمشكلات وبندهاي زندگي خود و ديگران انديشيد وبرنامه ريزي كرد.
عزيزان با توجه به مطالب مذكور، معناى فرمايشات امامان عليهم السلام به ما روشن مىشود كه فرمودند: بسى در نوميدى اميد و در اميد نوميدى هست.
و در اين مورد سرگذشتها و جريانهاى زيادى درتاريخ و در مدت عمر خود ديده و شنيدهايم و نبايد يأس و نوميدى را به مغز خود راه دهيم.
تمام گردن كشان و زور گويان عالم، به اميد رسيدن به يك زندگى پايدار و ايده آل، نمرودها ابراهيمها را به آتش انداختند كه به فونداسيون و ريشه سلطنت خودشان، استحكام بخشند، ولى با پيشامدهاى نسوختن و گلستان شدن آتش، تيشه به ريشه خود زده و از صفحه روزگار برچيده شوند، يحياها را از دم تيغ گذراندند كه فرمان روائى خود را، به كمال برسانند ولى باقدرت و نيروى مافوق بشرى، ازميان برداشته شدند.
حجاجها كعبه و قبله مسلمين را، به آتش كشيدند و با فروريختن وسايل آتش زا، خواستند، بع فرمانروائى و تسلط خود ادامه دهند، ولى اين آرزو هارا باخود به گوربردند.
يزيد در دوران سه سال و اندى حكومت خود، مردم مدينه را، قتل عام نمود و نواميس مردم را به لشكرش حلال نمود و كعبه را وسيله منجنيقهاى آتش زا، ويران ساخت و واقعه جانسوز و دلخراش كربلا را پيش آورد و اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را به اسارت برد و در مجلس خود به سر مطهر امام، چه جسارتها و لبخندهاى
تمسخرآميز كه نكرد و در برابر چشمان خاندانش، چه زخم زبانها كه نزد، آخرش چه شد و نهايتا به كجا انجاميد.
امام سجاد عليه السلام را به مسجد احضار نمود به اميد اينكه، آن حضرت را در مقابل آن هم حاضران داخلى و خارجى و افراد لشكرى و كشورى و در برابر دوست و دشمن، خورد كند و نابود نمايد، اما تاريخ به ما ميگويد با يك سخنرانى همين يك فرد اسير و مريض و ناتوان، حقيقت براى تماشائيان و نظاره كنندگان آشكار و روشن شد، و كار به جائى رسيد كه خود رسوا شد و محو گرديد و مسجد را ترك نمود و بخاطر ترس از شورش و قيام مردم دگر نتوانست اسيران خود را در شام نگهدارد و روانه مدينه كرد اما با ماندن يك دختر سه ساله در خرابه و با گذشت تاريخ، كاخ ستمش ويران و خرابه شام، تا ابد به ميعادگاه عاشقان، تبديل و آباد گرديد!!. (پس بسى در اميد نوميدى و در نوميدى اميد نهفته است).
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
اگر مسافر براى استراحت يا اقامت خود، درجائى منزل گرفته و در آن منزل فرود آيد، در انتظار اينست كى وقتش تمام مىشود و از آن منزل كوچ خواهد كرد و روزهائى كه در استراحت گاهش، مستقر شده، هيچ وقت به مغزش خطور نمىكند كه در آنجا براى خود خانه و كاشانه بسازد و يا اقامت دائمى نمايد چون قطعاً مىداند از آنجا دير يازود، رفتنى است و وقتش به سر خواهد آمد.
يا كسى درطول سفر در مسيرش به پلى برسد و بخواهد روى آن پُل كمى استراحت نمايد آيا به فكرش مىرسد كه روى پل براى خود منزل و مأوائى درست
كند و سكونت نمايد.
دنيا را به آن منزل سر راه و پلى در مسير تشبيه نموده و نصيحت نمودهاند
اى آنان كه درمسير مسافرتش درفكر ساختن اقامت گاه دائمى و هميشگى هستيد و اى مسافر عابر از روى پل، خود را روى پل غرق در بازىهاى گوناگون نكن، آخر از آنجا عبور خواهى كرد و خواهى گذشت.
حضرت عيسى عليه السلام فرمود: (انّماالدّنيا قنطرة فاعبروها و لاتعمروها) همانا دنيا گذرگاهيست، ازآن بگذريد و آن را آباد نكنيد، (چون ازگذرگاه عبور مىكنند و آن را محل اقامت قرار نمىدهند).
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: (انّماالدّنيا دار ممرّ لا دار مقرّ والناس فيها صنفان صنف باع نفسه فأوبقها صنف ابتاع نفسه فأعتقها) دنيا خانه گذر است نه قرار گاه و مردم در آن دو دستهاند دسته اى خود را به او فروخته و عبد كرده، و دسته ديگر خود را (از آن) خريده و آزاد كرده است.
دسته اول خود را عبد ذليل نموده و به دنيا بندگى مىكند و از خدا بى خبر است و دست به هركار خلافى مىزند تا چيزى به دست آورد و بى خيال از اين كه من اينجائى نيستم.
دسته دوم به دنيا پشت پا زده و خود را از آن رها كرده و به سوى منزل ابديتش رهسپار گشته و براى آبادى آن دست و پا مىكند چون در آنجا سكونت كرده و به ابديت خواهد پيوست. حال ببينيم ما از كدام دستهايم و به كجا مىرويم و چه بايد بكنيم.
روزى حضرت سليمان عليه السلام با بساط يك فرسخ در يك فرسخ، در پهنه آسمان، در حركت و گردش بود و جن و انس و پرنده و خزنده و چرنده در اختيار و تحت فرمانش بود، و روز ديگر در پشت بام قصرش به عصا تكيه زنان و سرپا، جانش را گرفته و قبض روحش مىكنند و يك سال تمام سرپا مىماند و هيچ كس جرئت نزديك شدن به او را ندارد و درنهايت موريانهاى ضعيفى نوك عصايش را خورده و
پوسانده، به سر مىافتد و خداحافظ!!،
روزى اسكندر ذوالقرنين دنيا را دور مىزند و به بيشتر كره زمين حكومت مىكند و همه دربرابرش لرزان و افتان و خيزانند و روز ديگر روى دست چند نفر به خانه خاك رهسپار و دستها از تابوت آويزان چون خود وصيت كرده بود پس از مردنم در خزينه هايم هرچه جواهرات هست روى طبقهاى زرّين در جلو تابوتم ببريد و ارتشيان قوى و دنيا گير من، دست به قبضه اسلحهها پشت سر تابوت بيايند و دستهايم را بيرون كرده و از تابوت بياويزيد!.
به وصيت عمل كردند، حكيمى در ميان تشييع كنندگان بود و پرسيد چرا اين كار را كردهايد؟ گفتند: خود وصيت كرده است، پرسيد مىدانيد چرا؟ گفتند: نه، گفت: او به بدرقه كنندگان جنازه و تابوتش مىگويد اى مردم اگر باپول و ثروت از مرگ گريزى بود، من با اين همه دارائى جلوى مرگ را مىگرفتم!!.
و اگر با نيرو و قدرت نظامى مىشد جلوى مرگ را گرفت، من با اين همه نيرو و قدرت، مىتوانستم، اما ببينيد با دست خالى مىروم ديگر چيزى برايم نماند!!.
روزى نمرود روى بال شترمرغ يا كركسها به آسمان مىرود و تير كشيده و خداى آسمانها را هدف قرار داده وشليك مىكند و روز ديگر در يك اطاقك فولاد در ميان ارتش مسلح و آماده باش خود، روزهايش را سپرى مىكند كه از مرگ نجات يابد و به قشونش دستور اكيد داده هركس به نزديك اطاق پولاد من نزديك شود بى درنگ اعدامش كنيد، شب وروز مراقبند، يك روز پشه شكسته بالى درجلوى چشم آن همه نيرو، پرزنان از راه مىرسد و ازروزنه اطاق فولاد داخل مىشود و نمرود به سرزنان بيرون پريده و به پهلوان هايش دستورداد به سرم بكوبيد و كسى جرئت نمىكند نزديك شود در نهايت پهلوان نامى اش را فرا خوانده دستور نظامى مىدهد به سرم بكوب مغزم مىخوارد تحملش را ندارم محكم محكمتر سر شكافته مىشود پشه ناتوان از ميان مغزش به پرواز در آمده و به سوى آسمان بى نهايت رهسپار مىگردد و نمرود مدعى الوهيت نقش برزمين مىگردد!!.
روزى فرعون چهارصد سال ادعاى الوهيت مىكند و مناره درست مىكند تا به آسمان رفته، خداى موسى را اعدام نمايد و سالها بچههاى بنى اسرائيل را قتل عام مىكند تا كشنده خودش را بكشد، غافل از اين كه قاتل خود را دردامن خود مىپروراند، و روز ديگر جنازهاش در كنار رود نيل با آن زرق و برق خدائيش افتاده و يكى از آن زنان ناتوان اسرائيلى به او مىرسد و به كندن جواهرات از ريش وپشمش مىشود، ناگه كسى از بيابان به سمت او مىآيد زن از ترس اين كه مبادا از ارتشيان فرعون باشد، روى فرعون مىنشيند و لباس بلند عربى اش را روى جنازه، پهن مىكند تا آن مرد اورا نبيند شايد از لشكريان خود او باشد ولى آن تازه رسيده مىگويد: خانم ازمن نترس من قاصد خداى موسى هستم روزى سر به آسمان گرفته به خداى موسى گفتى من از ظلم فرعون تعجب ندارم بلكه از صبرتو درشگفتم كه اين همه به او ميدان دادهاى حال از صبر خدا درتعجب نيستى كه اين همان فرعون است روى .... نشستهاى و جواهراتش را جمع آورى مىكنى.
روزى ارتش محمد رضاى پهلوى ارتش پنجم دنيا به حساب مىآمد و انگشتش را به هر سو مىگرفت آن ارتش و آن نيرو، به خود مىلرزيد و. و. و روز ديگر جنازهاش در ساحل عسفان مصر دراز كشيده و با فرعونيان مصر هم آغوش مىگردد.
و روزى مادرش يعنى مادر شاه و زن شاه و ملكه ايران و. و. به همه اين سرزمين، فرمانروائى مىكرد وروز ديگر در آمريكا ميان مردگان شهردارى پيدا مىشود و بى هويت و ناشناخته در گورستان ناشناسان به خاك سپرده مىشود.
عزيزان از اين نمونهها بى شمار است و بى انتها پس اين سرا سراى بى وفا و گذر گاه بى عاطفه است به هوش باشيم و خود را نبازيم كه فردا خيلى دير است.
يك عده آن گونه خود را به دنيا فروختند، مردانى نيز در همين دار فانى، خود را خريده و آزاد كرده و به قله سعادت وسرافرازى دار باقى (آخرت) رسانيدند و گوى سبقت را بردند كه يك نمونه از آن بزرگواران؛
(عَمرو بن حَمِق خُزاعي كعبي)
از اصحاب پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) است.
تولد و خردسالى
در تاريخ نامى از تولد عمرو بن حمق نيست؛ ولى از آنجا كه مورخان مسلمان به اتفاق، شهادت او را سال هاى 50 و 51 نگاشته اند، سال تولدش را نيز مى توان در حدود سى سال پيش از هجرت دانست.
جابر بن عبدالله انصارى گفت: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) سريه اى را (به منطقه اى) گسيل داشت و به آن ها فرمود: در فلان ساعت از شب به زمينى مى رسيد كه حركت شما در آن سرزمين به طول نمى انجامد. پس وقتى كه بدانجا رسيديد، به سمت چپ برويد و در آن جا (در ساقيه) به مرد فاضل نيكوكارى برخورد مى كنيد و از او مى خواهيد كه راه را به شما نشان دهد و او از راهنمايى كردن شما قبل از اين كه از طعامش بخوريد، سرباز مى زند. گوسفندى را براى شما ذبح مى كند و به شما طعام مى دهد و سپس برخاسته و راه را به شما نشان مى دهد پس از قول من به او سلام برسانيد و به او بگوييد كه من در مدينه ظهور كرده ام. آنها رفتند و هنگامى كه در همان وقت معين به آن محل رسيدند، راه را گم كردند. يكى از آنها گفت: آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به شما نفرمود كه به سمت چپ برويد؟ و آنها چنين كردند و به مردى برخورد كردند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) وصف نموده بود از او راه را پرسيدند.
مرد گفت: راه را به شما نشان نمى دهم، مگر اين كه از غذاى من بخوريد.
سپس براى آنها گوسفندى ذبح نمود و آنها از طعامش خوردند و او برخاست و راه را به آنها نشان داد و گفت: آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مدينه ظهور كرده است؟
گفتند: بلى و سلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را به او رساندند. آن شخص، قيمى براى
كارهاى خود قرار داد و به سوى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رفت: او عمرو بن حمق خزاعى ... بود. مدتى نزد آن جناب ماند و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به او فرمود: برگرد به آن محلى كه از آن جا به سوى من هجرت كردى تا زمانى كه برادرم اميرالمؤ منين (عليه السلام) به كوفه نزول اجلال فرمايد و آن جا را دار هجرتش قرار دهد، آن گاه خدمت او (يعنى اميرالمؤ منين (عليه السلام)) بيا.(1)
عمرو بن حَمِق بن كاهِن خُزاعى از ياران بزرگ پيامبر خدا(2)و از همراهان استوارْگام على عليه السلام(3)و يار وفادار حسن بن على عليهما السلام است.(4).
ذى القعده سال ششم هجرت فرا رسيد. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم همراه هزار و ششصد تن از يارانش به سوى مكه حركت كرد. در سرزمين حديبيه با قريش پيمان صلح ده ساله بست. همزمان با اين رخداد، عمروبن حمق با بسيارى از جنگجويان خزاعه به دين اسلام داخل شد. هرچند در گذشته نيز عمروبن حمق و ديگر مردان خزاعه در پيشبرد اسلام نقش زيادى داشتند؛ اما در اين تاريخ آن را در فكر و عمل به عنوان آخرين و كامل ترين دين الهى پذيرفتند.
عمرو پس از صلح حديبيه، به روايتى در حجة الوداع به مدينه آمد و يار و همراه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شد. او حدود پنج سال در مدينه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود. در جنگ هايى كه از آن پس رخ داد، شركت جست. پيوسته به نزد حضرت مى رسيد و عاشقانه از چشمه زلال و بى پايان فضلش فيض مى برد.
احاديثى را از پيامبر فرا گرفت، او پس از پيامبر خدا از معدود كسانى است كه حقّ خلافت را پاس داشت و در كنار على عليه السلاماستوار ايستاد.(5)او در
خيزش مسلمانان عليه عثمان، شركت كرد و فرياد حق را عليه وارونه كارى هاى ناهنجار در خلافت وى بيان كرد.(1)
زن عمرو در زندان
آمنه زن عمروبن حمق نخستين زنى بودكه در اسلام به جرم مبارزات شوهر، به زندان افتاد. او فشار غل و زنجيرهاى سنگين راتحمل كرد و ماه ها در يك اتاق تاريك به سربرد. پيكرش براثر رنج هاى فراوان و كمى آب و غذا بسيار نحيف شده بود. سرانجام دريكى از روزها چند مامور با شتاب و پرخاش به سوى او آمدند و جسم نسبتا سنگينى را به دامنش پرتاب كردند. نخست از شدت تعجب چيزى نفهميد. اما پس از چندى كه به دقت نگريست، سر شوهر را در دامن ديد. زن مدت كوتاهى خاموش بود و با حيرت به چهره خون آلود شوهرنگاه كرد. آمنه چهره خود راخراشيد و در برابر ماموران معاويه گفت: «اى واى از مظلوميت تو در اين دنياى پست و اين تنگناى دردناكى كه ستمگران برايت فراهم آورده اند! درود و سلام برهمسرى كه مراهميشه دوست مى داشت و امروز هم به ديدارمن آمده است، تا هرگز از يادش نبرم!»(2)
همسر شجاع و وفادارش براى معاويه پيام فرستاد كه: «جنايتى بس بزرگ مرتكب شدى و انسانى نيكوكار و پاك را به قتل رساندى.»
شهادت اين صحابى بزرگ نيز توانست افكار عمومى را كه با شهادت حجربن عدى كاملًا تحريك شده بود، به خود جلب نمايد.
1- عن رفاعة قال: حدثنى اخى، عمروبن حمق قال سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله يقول: «مامن رجل امن رجلا على دمه فقتله فانابريى ء من القاتل و ان كان المقتول كافرا»(1)رفاعه گفت: برادرم، عمروبن حمق برايم از زبان مبارك پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم چنين گفت: «از مردانگى به دور است كه فردى، مردى را درپناه خود گيرد (به او امان دهد.) و زنده بودنش را تعهد كند، آن گاه او را بكشد. من از چنين كشنده اى بيزارم، هرچند مقتول كافر باشد.»
رفاعة بن شداد، راوى دوم حديث، پرورش يافته مكتب اميرالمؤمنين عليه السلام است و ازعمروبن حمق استفاده علمى فراوانى برده وتاواپسين لحظات عمرو همراه او بوده است.
2- حدثنا ابويوسف عن عبدالرحمن بن شريح المعافرى عن عميرة بن عبدالله المعافرى يقول: حدثنى ابى انه سمع عن عمروبن الحمق انه قال: قال رسول الله صلى الله عليه وآله: «تكون فتنة اسلم الناس فيها اوقال: خيرالناس فيها الجند العربى قال عمرو فلذالك قدمت عليكم»؛(2)ابويوسف ازعبدالرحمن بن شريح معافرى و او ازپسرعموى خود عميرة بن عبدالله معافرى و اواز قول پدرش نقل كرد: شنيدم كه عمروبن حمق خزاعى گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: «فتنه اى خواهد آمد كه سالم ترين مردم يابهترين آنان در آن فتنه، سپاه عرب هستند.» عمروگفت:
براى همين فرموده حضرت بود كه من نزد شما آمدم.
عمروبن حمق درعصر «ممنوعيت حديث» مى زيست ولى همواره احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم راآشكارا باز مى گفت و مردم را با كلام و زندگى آن حضرت آشنا مى كرد. او از صحابه اى است كه اميرالمؤمنين عليه السلام را به عنوان نخستين ايمان
آورنده ياد كرده(1)و از راويان مشهورحديث غدير است.(2)
عمرو گويد: روزى در مسجد الحرام با پيامبر خدا نشسته بودم، آن حضرت فرمود: اى عمرو، آيا مى خواهى مردى از اهل بهشت و مردى از اهل جهنم را ببينى؟ گفتم: پدر و مادرم فدايت! آرى، آنها را به من نشان ده. مدتى نشستيم تا على بن ابى طالب وارد شد، سلام كرد و نشست رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى عمرو، اين مرد و قومش، نشانه هاى اهل بهشت هستند. مدتى گذشت و بعد «معاويه بن ابوسفيان» وارد شد، جلو آمد و سلام كرد، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اين مرد و قومش، نشانه هاى اهل دوزخ مى باشند.
عمروبن حمق در نگاه معصومين عليهم السلام
عمروبن حمق از آغاز پذيرش اسلام، لحظه اى قرار نداشت. قلبش مالامال از عشق به خدا بود. نام خدا زبانش را به خود مشغول مى داشت. چون زبانش از ذكر باز مى ايستاد، نداى حق روحش را بر مى انگيخت و تسبيح الله از سينه اش به گوش مى رسيد. سعادت رادر پيروى از پيامبر و اهل بيت او مى ديد. هوش و تلاش او باعث گشت تا به سرعت دررديف بزرگ ترين صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قرارگيرد و از دعاى مخصوص پيامبرصلى الله عليه وآله بهره مند گردد. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حضورياران خويش، عمرو را اين گونه دعا فرمود: «اللهم امتعه بشبابه»؛ خداوندا! به جوانى اش بركت ده! دراثر همين دعاى آن حضرت بودكه عمروبن حمق در هشتادسالگى هيچ موى سفيدى در سر و صورتش يافت نمى شد.(3)
حضرت على عليه السلام در جنگ صفين درباره اش فرمود: «اللهم نوّر قلبه بالتّقى و اهدنا الى صراط المستقيم.»؛ پروردگارا! قلب او را به نورتقوا روشن كن و ما
را به راه راست هدايت فرما. اى عمرو! كاش صدنفر مانند تو در لشگر من بود.(1)
در حديثى نقل شده كه: مقام و منزلت او در پيشگاه على بن ابيطالب (عليه السلام)، مانند منزلت سلمان فارسى بود نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم.
سخن حسين بن على (عليهما السلام) درباره او:
امام حسين عليه السلام، در زمان امامت خود، در جواب، در نامه اى اعتراض آميز به معاويه ضمن بيان حقايق زيادى از جنايات معاويه در حق شيعيان امام على عليه السلام به او، چنين نوشت. «اولست قاتل عمروبن حمق صاحب رسول الله صلى الله عليه وآله العبدالصالح الذى ابلته العبادة فنحل جسمه واصفرلونه.
(حلفت له و أمنته أماناً لو أمنته) طائرا انزل عليك من راس الجبل ثم قتلته جرأة على ربك استخفافا بذالك العهد.»؛ آيا تو قاتل «عمروبن حمق خزاعى» نيستى؟ او كه از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و عبادت، او را ضعيف كرده و چهره او را تغيير داده و جسم او را لاغر كرده بود؟ با آن كه به او امان داده و چنان با قسم هاى شديد، عهد و پيمان بسته بودى كه اگر به پرنده اى مى دادند، از فراز كوهها به زير مى آمد. تو او را كشتى و بر خدا بى پروا شدى و عهد و پيمان او را سبك شمردى. اى عمرو، خدايت رحمت كند. آنچه در راه عقيده ات بر عهده تو بود، ادا كردى و از آن پاسدارى نمودى.)(2)
سخن امام حسين عليه السلام اشاره به امانى است كه معاويه در صلح با امام حسن عليه السلام به شيعيان داده بود.
معاويه، در آخرين لحظات حيات ننگين خود، دائما نگرانى خودش را از ريختن خون او و حجربن عدى ابراز و اظهار پشيمانى مى كرد.(3)
3- منتهى الامال
4- اصحاب اميرالمؤمنين سيد محمد بحرالعلوم
5- دائرة المعارف تشيع به نقل از: رجال شيخ طوسى، الدرجات الرفيعه، الغدير و ...
6- طبقات ابن سعد ج 6 7- زندگانى امام حسن مجتبى( ع)
8- سيماى كارگزاران على( ع)
9- فروغ ولايت
10- قاموس الرجال
شهادت عمروبن حمق
او در كوفه زندگى مىكرد و در جنگهاى جمل و صفين و نهروان در ركاب امام على شمشير زد.
او در نبردهاى على عليه السلام سختكوش و استوار، شركت كرد.(1)اين همراهى، آن اندازه ارجمند بود كه على عليه السلام به او فرمود:
«اى كاش در ميان پيروان من، صد تن چُونان تو مىبود!».(2)
بارى! عمرو، ره يافته و ژرفنگر بود و بصيرتش بدانگونه بود كه خود را فانى در على عليه السلام مىدانست و هوشمندانه و مؤمنانه مىگفت:
چون تو فرمان دهى، ما را رأيى نخواهد بود.
بعد از شهادت على (عليه السلام) در مدتى كه «مغيرة بن شعبه» حاكم كوفه بود (يعنى تا اول دهه پنجاه) به عنوان آزادى نسبى، در مسجد نسبت به امام على (عليه السلام) بدگويى مى شد، او و «حجر بن عدى» كه رهبر شيعيان بودند به شدت به او اعتراض مى كردند. وى در زمان امامت، امام حسن مجتبى عليه السلام، از ياران خاص آنحضرت بود و همراه با «حجر بن عدى» سرسختانه، از حريم ولايت دفاع كرد و
چون آن زمان، با حكومت «معاويه» مقارن بود، از اين رو، معاويه برخوردهاى سخت و سنگينى با آنها مى كرد و با بى رحمى خاصى و مواضع تند و بى حساب و كتاب، مى خواست چهره اين عنصر پاك را مخدوش نموده و تا مرز كشتن او و ديگر شيعيان على (عليه السلام) پيش رود. او نيز، از دشمنى و نفرت با معاويه چشم پوشى نكرد، چون از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هم شنيده بود كه: (معاويه، نشانه و مظهر اهل جهنم است). و در راه مبارزه حق عليه باطل، نايستاد و هرگز يار و مددكار باطل نشد.
بعد از شهادت حضرت على (عليه السلام) و امام مجتبى (عليه السلام)، و پس از عزل مغيره و نصب زياد بن ابيه، معاويه دستور داد كه ياران و شيعيان خاص آن بزرگواران را تعقيب كنند. او بعد از شهادت على عليه السلام به حجربن عدى كه ياران امام را رهبرى مى كرد پيوست. از اين رو، «زياد بن ابيه» كه حاكم كوفه بود، بيشتر از هر كس، به دنبال «عمروبن حمق» و بعضى از برادران مجاهدش، فرستاد. درگيرى هاى مختصرى بين آنها و مأموران «زياد» رخ داد ولى عمرو، توانست با «رفاعة بن شداد»، يكى ديگر از يارانش، بطرف مدائن و بعد از آن به كوههاى شهر «موصل»، فرار كند.
آنجا به غارى پناه برد.
حاكم منطقه، مأمورينى در پى آنها فرستاد، رفاعه گريخت ولى عمرو، دستگير شد و به نزد «عبدالرحمان بن عبدالله بن عثمان ثقفى»، حاكم موصل، برده شد. او از «رؤسايش» كسب تكليف كرد، و معاويه، طى نامه اى دستور قتل او را داد.
تا رسيدن جواب نامه معاويه، عمرو در زندان بود و شديدترين شكنجه ها را تحمل مى كرد. عبدالرحمن، بيشتر اوقات او را از زندان بيرون مى آورد و در حالى كه بند و زنجير، بدن او را آزرده كرده بود، مى خواست تا او على (عليه السلام) را دشنام داده و از پيروان او، بيزارى جويد و از دوستى و محبت معاويه گويد. ولى تنها پاسخ عمرو، مسخره كردن معاويه و زياد و بيزارى از اين فرماندهان ظالم بود و لذا، دائما با دستور عبدالرحمان، او به شدت با شلاق و تازيانه و سوزاندن بدنش، مواجه و با وضع خونين به زندان برگردانده مى شد.
تا اينكه نامه چنين رسيد: در مورد عمروبن حمق خزاعى، روى گردان طاعت امويان و دوستدار ابوتراب: او را به گزينش يكى از اين دو، امر است. يا از على (عليه السلام) بيزارى جسته و او را دشنام دهد و امويان را ستايش كرده و خدمات و نيكى هايشان را بازگويد. يا با نه ضربه خنجر، او را بكشيد.
عمرو، با تمام صلابت و شكوه، ثبات عقيده اش را ابراز كرده و جواب داد:
پندارهايتان تباه شد و آرزوهايتان نابود گشت كه من از على بيزارى جويم! آن هم در حالى كه مى دانم او بر حق است و معاويه بر باطل.
نه، هرگز! و در مورد قتل، من آماده و پذيراى مرگ هستم و فردا در هنگامه محشر، در پيشگاه خدا و رسولش خواهم ايستاد و على (عليه السلام)، قصاص مرا خواهد كرد.
سپس مهلت 2 ركعت نماز خواست، ولى آن بى خبران از خدا، مهلت ندادند و جلاد معاويه، حكم را در موردش اجرا كرد و با خنجر او را به شهادت رساند (سال 50 يا 51 هجرى قمرى) عبدالرحمن بن ام الحكم ملعون، از تخت پايين آمد و خودش، سر او را از بدن جدا كرد و براى «زياد» فرستاد. به نقلى سر او را در بازار گرداندند. و بعد «زياد» سرش را به شام، نزد معاويه فرستاد. و در اسلام اين اولين سرى بود كه از شهرى به شهر ديگر منتقل شد و على (عليه السلام) از عاقبت امر او خبر داده بود.(1)
شهادت عمروبن حمق، ياروفادار حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم از رخدادهاى دردناك جهان اسلام بود. مؤمنان آگاه از شنيدن آن به سوگ نشستند و برغربت اسلام اشك ريختند. موج اعتراضات بالا گرفت. سخنان انتقادآميز مسلمانان، به ويژه صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به دربارد مشق رسيد و خيال معاويه را پريشان نمود. او كه تا آن لحظه ازكشتن عمروبن حمق باافتخار سخن مى گفت و مردم را از هرسو به تماشاى
1) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 232، الاستيعاب، ج 3، ص 173، قصه كربلا، ص 44.
سربريده وى فرا مى خواند؛ ناگهان تغيير روش داد و مرگ عمروبن حمق را بر اثر «مارگزيدگى» اعلام كرد.
متأسفامه از مورخان نيز تعدادى از روى غفلت و ياتعصبات سياسى و مذهبى از گفتار معاويه پيروى كرده و نوشته اند: «دخل غارافنهشته حية فقتله. فبعث الى الغار فى طلبه فوجد ميتا»؛ عمرو داخل غارى شد. مارى وى راگزيد و از دنيا رفت. چون براى دستگيرى اش آمدند، او را مرده يافتند.
از ميان مورخان مسلمان، تنها ابن قتيبه وابن عبدالبرقرطبى به دام چنين ترفندى نيفتاده اند.
پيامد شهادت عمروبن حمق براى فرزند هند چنان سنگين بود كه درواپسين لحظات زندگى برخود مى پيچيد و از انجام آن مى ناليد. ابن اعثم كوفى مى نويسد:
«معاويه دربستر مرگ با رنج و اندوه مى گفت: مرا باتو چه افتاده بود اى حجربن عدى ونيز چه افتاده بودمرا با تو اى عمروبن حمق خزاعى. چرا با توخلاف كردم، اى پسرابوطالب! و چندان بى قرارى كرد تا ازهوش رفت.»(1)
مقبره عمرو
به دستور معاويه، سرازتن عمروبن حمق جداكردند و پيكرش را در كنار شهر موصل، بربالاى تپه اى گذاردند. كسى جرات دفن كردن پيكر او را نداشت. سرانجام پس از چندروز بدنش، در همان شهر (موصل)، توسط «زاهر بن عمرو كندى» كه غلام عمروبن حمق بود، از شهادت اربابش آگاه شد، بدن پاك آن شهيد راه امامت را به خاك سپرد. او در واقع از هم پيمانان و هم سنگران عمرو و از انقلابيونى بود كه از ترس معاويه و كارگزارانش به سمت منطقه «جزيره» فرار نموده و تا موقع شهادت
1) مطالب مذكور خلاصهاى از كتابهاى الفتوح، ص 809. الطبقات الكبرى: 6: 25، أنساب الأشراف: 5: 282، تاريخ الإسلام: 4: 88. اسد الغابة: 4: 206: 3912. تهذيب الكمال: 21: 597: 4353، المعارف: 292 و 291، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 232، الاستيعاب، ج 3، ص 173، و ج 3: 258: 1931، قصه كربلا، ص 44.
عمرو، او را يارى كرد.
قبرعمرو هم اكنون در بيرون شهر موصل واقع شده و سيف الدوله سال 336 ه. ق، گنبد و بارگاهى مجلل بر آن بنا كرد كه هميشه زيارتگاه پاكان و شيعيان مى باشد.
معزالدوله ديلمى در قرن پنجم هجرى براى عمروبن حمق مقبره اى ساخت وخادمى نيز برآن گماشت. هم اكنون مزارعمروبن حمق در غرب شهر موصل، زيارتگاه شيعيان و مورد احترام ساير مسلمانان است.(1)
زاهر غلام عمروبن حمق
زاهر، غلام عمروبن حمق خزاعى نيز ازشيفتگان خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود.
محمدبن سنان زاهرى، محدث معروف شيعى از نسل اوست. زاهر در سال 60 ه. ق. براى انجام حج و زيارت كعبه به مكه رفت وامام حسين عليه السلام را ملاقات كرد و از عزم آن حضرت براى سفر به سوى عراق آگاه گرديد. اوكه شوق جهاد و عشق به شهادت در راه معبود را از دوران بسيار دور، در مكتب سرخ علوى از ارباب فداكار خود، عمروبن حمق خزاعى به نيكى آموخته بود، بى درنگ به كاروان امام حسين عليه السلام پيوست.
(زاهر در سال 61 ه. ق در كربلا، در ركاب امام حسين صلى الله عليه و آله و سلم صبح عاشورا در حالى كه در صف نخست ياران امام حسين عليه السلام قرار داشت، در نبردى دلاورانه، در اولين هجوم سپاه يزيد به شهادت رسيد.
حضرت مهدى عليه السلام در زيارت ناحيه مقدسه مى فرمايد: السلام على زاهر مولاعمروبن حمق خزاعى. سلام بر زاهر! غلام آزاده شده عمروبن حمق خزاعى.(2)
اين بود نمونههايى از مردان خدا كه در اين گذرگاه دنيا، گفتند رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا.
پروردگار ماخداست وسپس استقامت كردند و در عقيده خود پايدارى نمودند و سرافرازانه عبور كردند و رفتند.
و از اين گذرگاه كوچ كرده و به سوى معبود شتافتند صلوات اللّه و سلامه عليهم أجمعين.
براى هيچ فرد منصف و با وجدان، قابل انكار نيست كه از گرفتارىهاى خانمانسوز و ريشه برانداز، شراب و قمار است كه درهر خانه و ياجامعه، رواج پيدا كند، آن جامعه و خانه، را آتش زده و نابود خواهد كرد.
و در وجود هركس ريشه دواند، اورا به تباهى كشيده و خاكستر نشين نموده و نابود خواهد ساخت!!!.
براى اثبات اين ادعا، به اقامه دليل و برهان نيازى نيست، چون مطلب بگونهاى روشن و واضح است، اگركسى كوچكترين عقل و شعور منصفانه داشته باشد، درباره رد اين ادعاء فكر نخواهد كرد.
تمام انبياالهى و شرايع آسمانى، انجام و اقدام به آن دو را، تحريم و مردود دانسته و اجازه ندادهاند فرد يا گروهى، با اشتغال و سرگرم و غرق در آن دو، خود را از كسب و كار و فعاليت انداخته، و خانه و جامعه را به تعطيلى بكشانند.
در مورد تحريم شراب و قمار چون اكثريت جامعه آن روز، گرفتار بودند، مسئله بطور تدريج تا پس از آماده ساختن افكار عمومى، به مرحله تحريم قطعى رسيد توجه فرمائيد.
چگونگى تحريم تدريجى:
روشن است كه اگر اسلام مىخواست بدون رعايت اصول روانى و اجتماعى با اين بلاى بزرگ عمومى به مبارزه برخيزد ممكن نبود، و لذا از روش تحريم تدريجى و آماده ساختن افكار و اذهان براى ريشه كن كردن ميگسارى كه به صورت يك عادت ثانوى در رگ و پوست آنها نفوذ كرده بود، استفاده كرد، به اين ترتيب كه نخست در بعضى از سورههاى مكى اشاراتى به زشتى اين كار نمود، چنانكه در آيه 67 سوره نحل مىخوانيم وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً از ميوههاى درخت نخل و انگور، مسكرات و روزيهاى پاكيزه فراهم مىكنيد.
در اينجا سكر يعنى مسكر و شرابى را كه از انگور و خرما مىگرفتند،.
درست در مقابل رزق حسن قرار داده است، و آن را يك نوشيدنى ناپاك و آلوده شمرده است.
ولى عادت زشت شرابخوارى از آن ريشه دارتر بود، كه با اين اشارهها ريشهكن شود بعلاوه شراب بخشى از درآمدهاى اقتصادى آنها را نيز تامين مىكرد لذا هنگامى كه مسلمانان به مدينه منتقل شدند و نخستين حكومت اسلامى تشكيل شد، دومين دستور در زمينه منع شرابخوارى به صورت قاطعترى نازل گشت، تا افكار را براى تحريم نهائى آمادهتر سازد، در اين موقع بود كه آيه 219 سوره بقرهنازل گرديد يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما- در اين آيه ضمن اشاره به منافع اقتصادى مشروبات الكلى براى بعضى از جوامع همانند جامعه جاهليت، اهميت خطرات و زيانهاى بزرگ آن را كه به درجات از منافع اقتصادى آن بيشتر است يادآورى مىشود.
به دنبال آن در آيه 43 سوره نساء يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ به مسلمانان صريحا دستور داده شد كه در حال مستى هرگز نماز نخوانند تا بدانند با خداى خود چه مىگويند.
البته مفهوم اين آيه آن نبود كه در غير حال نماز، نوشيدن شراب مجاز بود، بلكه برنامه همان برنامه تحريم تدريجى و مرحله به مرحله بود، و به عبارت ديگر اين آيه
نسبت به غير حال سكوت داشت و صريحا چيزى نمىگفت.
آشنائى مسلمانان به احكام اسلام و آمادگى فكرى آنها براى ريشهكن ساختن اين مفسده بزرگ اجتماعى كه در اعماق وجود آنها نفوذ كرده بود، سبب شد كه دستور نهائى با صراحت كامل و بيان قاطع كه حتى بهانهجويان نيز نتوانند به آن ايراد گيرند نازل گرديد، كه همين آيه مورد بحث بوده باشد.
جالب توجه اينكه در اين آيه با تعبيرات گوناگون ممنوعيت اين كار مورد تاكيد قرار گرفته است:
1- آيه با خطاب يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شروع شده اشاره به اينكه مخالفت با اين حكم با روح ايمان سازگار نيست.
2- بعد از آن كلمه إِنَّمَا كه براى حصر و تاكيد است به كار رفته.
3- شراب و قمار همرديف انصاب بتهائى كه شكل مخصوصى نداشتند و تنها قطعه سنگى بودند) ذكر شده است و نشان مىدهد، خطر شراب و قمار به قدرى زياد است كه در رديف بت پرستى قرار گرفته، به همين دليل در روايتى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مىخوانيم شارب الخمر كعابد الوثن: شرابخوار همانند بت پرست است:
4- شراب و قمار و همچنين بت پرستى و از لام (يك نوع بختآزمائى) همگى به عنوان رجس و پليدى شمرده شدهاند (إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ).
5- تمام اين اعمال جزء اعمال شيطانى قلمداد شده است (مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ
6- سرانجام فرمان قاطع براى اجتناب از آنها را صادر كرده و مىفرمايد (فَاجْتَنِبُوهُ ضمنا بايد توجه داشت كه اجتناب مفهومى رساتر از نهى دارد، زيرا معنى اجتناب فاصله گرفتن و دورى كردن و نزديك نشدن است كه بمراتب از جمله ننوشيد رساتر مىباشد.
7- در پايان اين آيه مىگويد: اين دستور به خاطر آن است كه شما رستگار شويد
(لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ). يعنى بدون آن رستگارى ممكن نيست.
8- در آيه بعد به پارهاى از زيانهاى آشكار شراب و قمار پرداخته نخست مىگويد: شيطان مىخواهد از طريق شراب و قمار در ميان شما تخم عداوت و دشمنى بپاشد و از نماز و ذكر خدا باز دارد
9- در پايان اين آيه به عنوان يك استفهام تقريرى، مىگويد: آيا شما خود دارى خواهيد كرد؟ (فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ).
يعنى پس از اينهمه تاكيد باز جاى بهانه جوئى يا شك و ترديد در مورد ترك اين دو گناه بزرگ باقى مانده است؟! و لذا مىبينيم كه حتى عمر كه تعبيرات آيات گذشته را بخاطر علاقهاى كه (طبق تصريح مفسران عامه) به شراب داشت وافى نمىدانست پس از نزول اين آيه، گفت كه اين تعبير كافى و قانع كننده است.
10- و در آيه سوم به عنوان تاكيد اين حكم نخست به مسلمانان دستور مىدهد كه خدا و پيامبرش را اطاعت كنند و از مخالفت او بپرهيزند (وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا).
و سپس مخالفان را تهديد مىكند كه اگر از اطاعت فرمان پروردگار سر باز زنند، مستحق كيفر و مجازات خواهند بود و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) وظيفهاى جز ابلاغ آشكار ندارد (فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ).
بادر نظر گرفتن اين مقدمه، به توضيحاتى در مورد آيات خمر و ميسر، عنايت بفرمائيد.
گروهى از ياران پيامبر خدمتش آمدند و عرض كردند: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حكم شراب و قمار را كه عقل را زائل و مال را تباه مىكند بيان فرما! اين آيه در جواب سؤال آنها نازل شد و به آنها پاسخ داد.
1- يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما) بقره 219- درباره شراب و قمار از تو سؤال مىكنند، بگو: در آنها گناه و زيان بزرگى است، و منافعى (از نظر مادى) براى مردم در بر دارد، (ولى) گناه آنها از
نفعشان بيشتر است.
در اين آيه از دو سؤال درباره شراب و قمار شروع مىشود، مىفرمايد: از تو درباره شراب و قمار سؤال مىكنند.
خمر به گفته راغب به معنى پوشانيدن چيزى است، از آنجا كه شراب عقل انسان را مىپوشاند به آن خمر گفته شده زيرا سبب مستى است و مستى پردهاى بر روى عقل مىافكند و نمىگذارد انسان خوب و بد را تشخيص دهد.
خمر در اصطلاح شرع به معنى شراب انگور نيست بلكه به معنى هر مايع مست كننده است خواه از انگور گرفته شده باشد و يا از كشمش يا خرما و يا هر چيز ديگر، ميسر از ماده يسر گرفته شده كه به معنى سهل و آسان است، و از آنجا كه قمار در نظر بعضى از مردم وسيله آسانى براى به دست آوردن مال و ثروت است به آن ميسر گفته شده است.
سپس در جواب مىفرمايد: بگو در اين دو گناه بزرگى است و منافعى (از نظر ظاهر و جنبه مادى) براى مردم دارد ولى گناه آنها از نفعشان بيشتر است.
چنانكه گفتيم: اثر خمر و ميسر (شراب و قمار) هر دو مايه تباهى اموال، و فساد جامعه، و انواع بيماريهاى جسم و جان انسانها هستند.
با توجه به اينكه جامعه عرب جاهلى بسيار آلوده به شراب و قمار بوده حكم تحريم اين دو به طور تدريجى و در چند مرحله نازل شده و اگر نرمش و مدارائى در لحن آيه مشاهده مىشود به خاطر همين معنى است.
در اين آيه منافع و زيانهاى اين دو با هم مقايسه شده و برترى زيانها و گناه سنگين آن بر منافع آنها مورد تصريح قرار گرفته است مسلما منافع مادى كه احيانا از طريق فروش شراب يا انجام قمار حاصل مىشود و يا منافع خيالى كه به خاطر تخدير حاصل از مستى شراب و غفلت از هموم و غموم و اندوهها به دست مىآيد در برابر زيانهاى فوق العاده اخلاقى و اجتماعى و بهداشتى اين دو بسيار ناچيز است.
بنابر اين هيچ انسان عاقلى به خاطر آن نفع كم به اين همه زيان تن در نمىدهد.
زيانهاى اقتصادى مشروبات الكلى:
يكى از روان پزشكهاى معروف مىگويد: متاسفانه حكومتها حساب منافع و عايدات مالياتى شراب را مىكنند، ولى حساب بودجههاى هنگفت ديگرى را كه صرف ترميم مفاسد شراب مىشود، نكردهاند، اگر دولتها حسابهاى ازدياد بيماريهاى روحى را در اجتماع و خسارتهاى جامعه منحط، و اتلاف وقتهاى گرانبها و تصادفات رانندگى در اثر مستى، و فساد نسلهاى پاك، و تنبلى و بى قيدى و بى كارى، و عقب ماندن فرهنگ و زحمات و گرفتاريهاى پليس، و پرورشگاهها جهت سرپرستى اولاد الكليها و بيمارستانها، و تشكيلات دادگسترى براى جنايات آنها و زندانها براى مجرمين از الكليها، و ديگر خسارتهاى ناشى از ميگسارى را يك جا بكنند خواهند دانست در آمدى كه به عنوان عوارض و ماليات شراب عايد مىگردد، در برابر خسارت نامبرده، هيچ است، بعلاوه نتايج اسف انگيز صرف مشروبات الكلى را تنها با دلار و پول نمىتوان سنجيد، زيرا مرگ عزيزان، و به هم خوردن خانوادهها، و آرزوهاى بر باد رفته و فقدان مغزهاى متفكر انسانى، به هيچ وجه قابل مقايسه با پول نمىباشد.
خلاصه ضررهاى الكل آنقدر زياد است كه به گفته يكى از دانشمندان اگر دولتها ضمانت كنند در نيمى از ميخانهها را ببندند مىتوان ضمانت كرد كه از نيمى از بيمارستانها و تيمارستانها بى نياز شويم.
از آنچه گفته شد، معنى آيه مورد بحث به خوبى روشن مىگردد كه اگر در تجارت مشروبات الكلى سودى براى بشر باشد و يا فرضا چند لحظه بى خبرى و فراموش كردن غمها براى او سودى محسوب شود، زيان آن به درجات بيشتر، وسيعتر و طولانىتر است بطورى كه اين دو با هم قابل مقايسه نيستند.
اينها شمهاى از آثار زشت و خانمان برانداز الكل بود.(1)
الف- اثر الكل در عمر:
يكى از دانشمندان مشهور غرب اظهار مىدارد كه هر گاه از جوانان 21 ساله تا 23 ساله معتاد به مشروبات الكلى 51 نفر بميرند در مقابل از جوانهاى غير معتاد ده نفر هم تلف نمىشوند.
دانشمند مشهور ديگرى ثابت كرده است كه جوانهاى بيست ساله كه انتظار مىرود پنجاه سال عمر كنند در اثر نوشيدن الكل بيشتر از 35 سال عمر نمىكنند.
بر اثر تجربياتى كه كمپانيهاى بيمه عمر كردهاند ثابت شده است كه عمر معتادان به الكل نسبت به ديگران 25 الى 30 درصد كمتر است.
آمار گيرى نشان مىدهد كه حد متوسط عمر معتادان به الكل در حدود 35 الى 50 سال است، در صورتى كه حد متوسط عمر با رعايت نكات بهداشتى از 60 سال به بالا است.
ب- اثر الكل در نسل:
كسى كه در حين انعقاد نطفه مست است 35 درصد عوارض الكليسم حاد را به فرزند خود منتقل مىكند و اگر زن و مرد هر دو مست باشند، صددرصد عوارض حاد در بچه ظاهر مىشود براى اينكه به اثر الكل در فرزندان بهتر توجه شود آمارى را در اينجا مىآوريم: كودكانى كه زودتر از وقت طبيعى به دنيا آمدهاند از پدران و مادران الكلى 45 درصد، و از مادران الكلى 31 درصد، و از پدران الكلى 17 درصد، بودهاند.
كودكانى كه هنگام تولد توانائى زندگى را ندارند، از پدران الكلى 6 درصد، و از مادران الكلى 45 درصد، كودكانى كه كوتاه قد بودهاند از پدران و مادران الكلى 75 درصد و از مادران الكلى 45 درصد بودهاست، كودكانى كه فاقد نيروى كافى عقلانى و روحى بودهاند از مادران و از پدران الكلى نيز 75 درصد بوده است.
ج- اثر الكل در اخلاق:
در شخص الكلى عاطفه خانوادگى و محبت نسبت به زن و فرزند ضعيف مىشود بطوريكه مكرر ديده شده كه پدرانى فرزندان خود را با دست خود كشتهاند يا فروختهاند، چون رگ غيرت آنها به بى غيرتى، تبديل مىشود.
د- زيانهاى اجتماعى الكل:
طبق آمارى كه انستيتوى پزشكى قانونى شهر نيون در سال 1961 تهيه نموده است جرايم اجتماعى-
(2)گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص398
و اما آثار شوم قمار
كمتر كسى را مىتوان يافت كه از زيانهاى گوناگون قمار بى خبر باشد، براى توضيح بيشتر گوشهاى از عواقب شوم و خانمان برانداز آن را بطور فشرده يادآور مىشويم:
الف- قمار بزرگترين عامل هيجان:
كليه روانشناسان و دانشمندان پيسيكولوژى، معتقدند كه هيجانات روانى عامل اصلى بسيارى از بيماريهاست، مثلا كم شدن ويتامينها، زخم معده، جنون و ديوانگى، بيماريهاى عصبى روانى به صورت خفيف و حاد و مانند آنها در بسيارى از موارد ناشى از هيجان مىباشند، و قمار بزرگترين عامل پيدايش هيجان است تا آنجا كه يكى از دانشمندان امريكا مىگويد: در هر سال در اين كشور فقط دو هزار نفر در اثر هيجان قمار مىميرند، و
بطور متوسط قلب يك پوكرباز (يك نوع بازى قمار) متجاوز از صد بار در دقيقه مىزند، قمار گاهى سكته قلبى و مغزى نيز ايجاد مىكند، و قطعا عامل پيرى زودرس خواهد بود.
بعلاوه به گفته دانشمندان شخصى كه مشغول بازى قمار است، نه تنها روح وى دستخوش تشنج است بلكه تمام جهازات بدن او در يك حالت فوق العاده بسر مىبرند، يعنى ضربان قلب بيشتر مىشود، مواد قندى در خون او مىريزد، در ترشحات غدد داخلى اختلال حاصل مىشود، رنگ صورت مىپرد، دچار بى
اشتهايى مىشود، و پس از پايان قمار به دنبال يك جنگ اعصاب و حالت بحرانى به خواب مىرود، و غالبا براى تسكين اعصاب و ايجاد آرامش در بدن متوسل به الكل و ساير مواد مخدر مىشود، كه در اين صورت زيانهاى ناشى از آن را نيز بايد به زيانهاى مستقيم قمار اضافه كرد.
از زبان دانشمندان ديگرى مىخوانيم: قمارباز، انسانى مريض است كه دائما احتياج به مراقبت روانى دارد، فقط بايد سعى كرد به او فهماند كه يك خلأ روانى وى را به سوى اين عمل ناهنجار سوق مىدهد، تا در صدد معالجه خويش بر آيد.
ب- رابطه قمار با جنايات:
يكى از بزرگترين مؤسسات آمارگيرى جهانى ثابت كرده است كه: 30 درصد جنايتها با قمار رابطه مستقيم دارد، و از عوامل به وجود آمدن 70 درصد جنايات ديگر نيز بشمار مىرود
ج- ضررهاى اقتصادى قمار:
در طول سال ميليونها بلكه ميلياردها از ثروت مردم جهان در اين راه از بين مىرود گذشته از ساعات زيادى كه از نيروى انسانى در اين راه تلف مىشود، و حتى نشاط كار مداوم را در ساعات ديگر سلب مىكند، مثلا در گزارشها چنين آمده است: در شهر مونت كارلو كه يكى از مراكز معروف قمار در دنيا است، يك نفر در مدت 19 ساعت قمار بازى 4 ميليون تومان ثروت خود را از دست داد، وقتى درهاى قمارخانه بسته شد يك راست به جنگل رفت، و با يك گلوله مغز خويش را متلاشى كرد، و به زندگى خود خاتمه داد، گزارش دهنده اضافه مىكند، جنگلهاى مونت كارلو بارها شاهد خودكشى اين پاكباخت ها بوده است.
اگر بخواهيم يك تعريف جامعى براى قمار تهيه كنيم، بايد بگوييم: قمار يعنى قربانى كردن مال و شرف براى بدست آوردن مال غير به خدعه و تزوير و احيانا به
عنوان تفريح و نرسيدن به هيچكدام.(1)
بسيارى از قماربازان به علت اينكه گاهى برنده مىشوند و در يك ساعت ممكن است هزاران تومان سرمايه ديگران را به جيب خود بريزند، حاضر نمىشوند تن به كارهاى توليدى و اقتصادى بدهند، در نتيجه چرخهاى توليد و اقتصاد به همان نسبت لنگ مىشود، و درست اگر دقت كنيم مىبينيم كه، تمام قماربازان و عائله آنان سربار اجتماع هستند، و بدون اينكه كمترين سودى به اين اجتماع برسانند از دست رنج آنها استفاده مىكنند، و گاهى هم كه در بازى قمار باختند، براى جبران آن دست به سرقت مىزنند.
خلاصه زيانهاى ناشى از قمار بحدى است كه حتى بسيارى از كشورهاى غير مسلمان آن را قانونا ممنوع اعلام داشتهاند اگر چه عملا بطور وسيع آن را انجام مىدهند.
مثلا انگلستان در سال 1853، امريكا در سال 1855، شوروى در سال 1854 و آلمان در سال 1873 قمار را ممنوع اعلام نمودند.
در اين بحث اشاره به اين موضوع جالب به نظر مىرسد، كه طبق آمارى كه بعضى از محققان تهيه كردهاند جيببرى 90 درصد، فساد اخلاق 10 درصد، ضرب و جرح 40 درصد، جرايم جنسى 15 درصد، طلاق 30 درصد و خودكشى 5 درصد، معلول قمار است.
در اينجا لازم است نكاتى را ياد آور شويم، اين نكات مجموعهاى است از آمارهاى مختلف كه هر كدام به تنهائى به اندازه يك بحث مشروح براى بيان عمق و عظمت اين زيانها گويا است:
1- به موجب آمارى كه در انگلستان درباره جنون الكلى انتشار يافت، و اين جنون با جنونهاى ديگر در آن مقايسه شده بود، چنين بدست آمده كه در برابر 2249 ديوانه الكلى فقط 53 ديوانه به علل ديگر وجود داشته است!
2- به موجب آمار ديگرى كه از تيمارستانهاى آمريكا بدست آمده 85 درصد از بيماران روانى آنها را بيماران الكلى تشكيل مىدهد!
3- يكى از دانشمندان انگليسى به نام بنتام مىنويسد: مشروبات الكلى در كشورهاى شمالى انسان را كودن و ابله، و در كشورهاى جنوبى ديوانه مىكند، سپس مىافزايد: آئين اسلام تمام انواع نوشابههاى الكلى را تحريم كرده است و اين يكى از امتيازات اسلام مىباشد.
4- اگر از كسانى كه در حال مستى دست به انتحار يا جنايت زده و خانههائى را ويران ساخته و خانمانهائى را بر باد دادهاند آمارى تهيه شود، رقم سرسامآورى را تشكيل مىدهد.
5- در فرانسه، هر روز 440 نفر جان خود را فداى الكل مىكنند!
6- طبق آمار ديگرى تلفات بيماريهاى روانى آمريكا در يكسال دو برابر تلفات آن كشور در جنگ جهانى دوم بوده است و به عقيده دانشمندان در بيماريهاى روانى آمريكا مشروبات الكلى و سيگار نقش اساسى داشتهاند!
7- به موجب آمارى كه توسط يكى از دانشمندان به نام هوگر به.
مناسبت بيستمين سالگرد مجله علوم ابراز شد 60 درصد قتلهاى عمدى، 75 درصد ضرب و جرح، 30 درصد جرائم ضد اخلاقى (از جمله زنا با محارم!) 20 درصد جرائم سرقت مربوط به الكل و مشروبات الكلى بوده است و به موجب آمارى از همين دانشمند 40 درصد از اطفال مجرم داراى سابقه اثر الكليت هستند.
8- از نظر اقتصادى تنها در انگلستان زيانهاى ناشى از طريق غيبت كارگران از كار به خاطر الكليسم به 50 مليون دلار در سال برآورد شده است، كه اين مبلغ بتنهائى مىتواند هزينه ايجاد هزاران كودكستان و دبستان و دبيرستان را تامين كند
9- به موجب آمارى كه در باره زيانهاى مشروبات الكلى در فرانسه انتشار يافته: الكل 137 ميليارد فرانك در سال بر بودجه فرانسه غير از خسارات شخصى به شرح زير تحميل مىكند: 60 ميليارد فرانك خرج دادگسترى و زندانها.
40 ميليارد فرانك خرج تعاون عمومى و خيريه.
10 ميليارد فرانك مخارج بيمارستانها براى الكليها.
70 ميليارد فرانك هزينه امنيت اجتماعى! و به اين ترتيب روشن مىشود كه تعداد بيماران روانى و بيمارستانها و قتلها و نزاعهاى خونين و سرقتها و تجاوزها و تصادفها با تعداد ميخانهها تناسب مستقيم دارد 10- بزرگترين مؤسسات آمارگيرى آمريكا ثابت كرده است كه قمار در 30 درصد جنايتها دخالت مستقيم دارد.
و به موجب آمار ديگرى كه در زمينه جرائم قماربازان منتشر شده با نهايت تاسف مىبينيم كه 90 درصد جيببرى. 50 درصد جرائم جنسى. 10 درصد فساد اخلاق. 30 درصد از طلاقها. 40 درصد از ضرب و جرحها. و 5 درصد از خودكشيها بخاطر قمار صورت گرفته است. با حذف و اضافاتى از تفسير نمونه ج: 5 ص: 69.
1) زيانهاى اجتماعى قمار:
لازم است به يك نكتهاى توجه كنيم، و آن اينكه: چرا خداوند به هنگام سرزنش و نهى از شرابخوارى به منافع آن اشاره كرده است، در حالى كه مىدانيم منافع آنها در برابر زيان آنها بسيار ناچيز است.
ممكن است نكته آن اين باشد كه اولا در عصر جاهليت، معامله شراب و بهرهبردارى از قمار، بسيار رواج داشت و اگر به اين موضوع اشاره نمىشد شايد بعضى از كوتاهفكران تصور مىكردند، مسئله به صورت يك جانبه بررسى شده.
به علاوه هميشه افكار انسان بر محور سود و زيان دور مىزند، و براى نجات او از چنگال مفاسد اخلاقى بزرگ بايد از همين منطق استفاده كرد.
ضمنا آيه مورد بحث به پارهاى از گفتههاى پزشكان كه مشروبات الكلى را در مبارزه با بعضى از بيماريها مفيد مىدانند، نيز عملا پاسخ گفته است كه اين گونه منافع اجتماعى هيچ گاه با زيانهاى ناشى از آن قابل مقايسه نيست، يعنى اگر روى يك بيمارى اثر مثبت داشته باشد، ممكن است سرچشمه بيماريهاى خطرناكترى گردد و اين كه در پارهاى از روايات وارد شده كه خداوند در مشروبات الكلى شفا نيافريده است، شايد اشاره به همين حقيقت باشد.(1)
ص: 116 ببعد.
تا اينجا در توضيح آيه مذكور از مضرات شراب و قمار، از نظر دانشمندان سخن گفتيم: اما از نظر آيات و روايات، مسئله فراتر از اينهاست.
2- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ نساء: 43 اى كسانى كه ايمان آوردهايد در حالى كه مست هستيد به نماز نزديك نشويد تا بدانيد چه مىگوئيد.
حكم فقهى
1) باتغييراتى از تفسير نمونه ج: 2
تحريم نماز در حال مستى، يعنى افراد مست نمىتوانند مشغول اداء فريضه نماز شوند و نماز آنها در اين حال باطل است، فلسفه آن هم روشن است، زيرا نماز گفتگوى بنده و راز و نياز او با خدا است و بايد در نهايت هوشيارى انجام گردد و افراد مست از اين مرحله دور و بيگانهاند.
با توجه به اينكه اوقات پنجگانه نماز مخصوصا در آن زمان كه معمولا در پنج وقت انجام مىشد فاصله چندانى با هم ندارند، خواندن نماز در حال هشيارى، لازمهاش اين است كه در فاصله اين اوقات از نوشيدن مايعات مست كننده به كلى صرف نظر شود زيرا غالبا مستى آن تا موقع نماز ادامه مىيابد، و حالت هشيارى پيدا نمىشود، بنا بر اين حكم آيه شبيه يك تحريم هميشگى و مستمر است.
اين موضوع نيز لازم به يادآورى است كه در روايات متعددى كه در كتب شيعه و اهل تسنن وارد شده آيه به مستى خواب تفسير شده يعنى در حالى كه هنوز كاملا بيدار نشدهايد، شروع به نماز نكنيد تا بدانيد چه مىگوئيد.
ولى چنين به نظر مىرسد كه اين تفسير از مفهوم حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ استفاده شده است اگر چه در معنى سكارى داخل نباشد.
به عبارت ديگر از جمله تا بدانيد چه ميگوئيد استفاده مىشود، نماز خواندن در هر حالى كه انسان از هشيارى كامل برخوردار نباشد، ممنوع است، خواه حالت مستى باشد يا باقيمانده حالت خواب.
ضمنا از اين جمله نيز مىتوان استفاده كرد كه بهتر است در حال كسالت و كمى توجه نيز انسان نماز نخواند، زيرا حالت فوق به صورت ضعيف در او وجود دارد و شايد به همين جهت است كه در روايتى از امام باقر (عليهالسلام) نقل شده كه فرمود در حالتى كه كسل هستيد يا چرتآلود يا سنگين، مشغول نماز نشويد زيرا خداوند مؤمنان را از نماز خواندن در حال مستى نهى كرده است.(1)
1) با تغييراتى از تفسير نمونه ج: 3 ص: 395.
3- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ (مائده: 91) مائده: 90 اى كسانى كه ايمان آوردهايد! شراب و قمار و بتها و ازلام [/ نوعى بختآزمايى]، پليد و از عمل شيطان است، از آنها دورى كنيد تا رستگار شويد! 91 شيطان مىخواهد به وسيله شراب و قمار، در ميان شما عداوت و كينه ايجاد كند، و شما را از ياد خدا و از نماز بازدارد. آيا (با اين همه زيان و فساد، و با اين نهى اكيد،) خوددارى خواهيد كرد؟! 92 اطاعت خدا و اطاعت پيامبر كنيد! و (از مخالفت فرمان او) بترسيد! و اگر روى برگردانيد، (مستحق مجازات خواهيد بود؛ و) بدانيد بر پيامبر ما، جز ابلاغ آشكار، چيز ديگرى نيست (و اين وظيفه را در برابر شما، انجام داده است).
در تفسير درّالمنثور از سعد بن وقاص چنين نقل شده كه مىگويد: اين آيه در باره من نازل گرديد، مردى از انصار غذائى تهيه كرده بود و ما را دعوت كرد، جمعى در مجلس ميهمانى او شركت كردند، و علاوه بر صرف غذا شراب نوشيدند و اين قبل از تحريم شراب در اسلام بود، هنگامى كه مغز آنها از شراب گرم شد شروع به ذكر افتخارات خود كردند، كم كم كار بالا گرفت و به اينجا رسيد كه يكى از آنها استخوان شترى را برداشت و بر بينى من كوبيد و آن را شكافت، من خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) رسيدم و اين جريان را عرض كردم در اين موقع آيه مورد بحث نازل شد.
بعضى از مورخان مىگويند عشق عرب جاهلى در سه چيز خلاصه مىشد:
شعر و شراب و جنگ!، و نيز از روايات استفاده مىشود كه حتى بعد از تحريم شراب مساله ممنوعيت آن براى بعضى از مسلمانان فوق العاده سنگين و مشكل بود، تا آنجا كه مىگفتند: ما حُرّم علينا شىء اشدّ من الخمر: هيچ حكمى بر ما
سنگينتر از تحريم شراب نبود.
در نهايت به اين نكته هم توجه شود كه علت جنايات بى شمار شراب و قمار، در جوامع بشرى، معلول و نتايج غرق در اين دو صفت خانمان برانداز، انسانها و اثرات منفى گرفتار شدن در آنهاست، يكى از مصداقهاى روشن آن واقعه جانسوز كربلاست.
تاريخ به روشنى نشان مىدهد كه يزيد و عوامل او، دائم الخمر و بيشتر اوقاتشان در شراب خوارى و قمار بازى، سپرى مىشد، علاوه براين دو ساعتهاى شبانه روز آنها در زنا و عيش و عشرت و تماشاى رقاصهها و هوس بازى با آنها مىگذشت، بطورى كه ديگر جائى براى خوف از عذاب خدا و سوختن در آتش جهنم، براى آنها مفهومى نداشت، بدينجهت دستورهاى ناجوان مردانه و گفتارهاى غير وجدانى، از آنها صادر مىشد، مانند آتش زدن خيمهها و سوزاندن هرچه در آنهاست نعره مىكشيد و فرياد مىزد، أحرقوالخيام و من فيها خيمه هارا آتش بزنيد و هركس كه در آن است (از بزرگ و كوچك و زن و مرد و. و.).
راوى گويد: خيمهها كه آتش گرفت بچهها به اين خيمه كه آتش مىرسيد، به آن يكى پناهنده مىشدند و به آنجا مىرسيد به ديگرى تا اينكه عقيله بنى هاشم أم المصائب حضر زينب عليها السلام خود را به خيمه حجت الهى امام زين العابدين عليه السلام رسانيد كه از امام زمان خود كسب تكليف نمايد، امام كه خود در بستر بيمارى، در محاصره شعلههاى آتش بود، چشم باز كرد و فرمود: عمّتى عليكنّ بالفرار عمه بگريزيد (به بيابانها و خود را از آتش نجات دهيد) با اين دستور همه رو به فرار گذاشتند ولى راوى گويد: ديدم يك خانم بلند قامت خود را به شعله آتش مىزند و دست خالى بيرون مىآيد، به خيال خود گفتم خدايا اين زن چقدر به مال دنيا علاقمند است كه خود را مىسوزاند تاچيزى را گير بياورد دفعه ديگر كه از ميان آتش بيرون آمد، رو به سوى گودى قتلگاه كرد و با چشم گريان فرياد زد، حسين آخر فرزندت در آتش سوخت، فهميدم كسى در ميان آتش مانده است و اين خانم به
خاطراو خود را به خطر مىاندازد منتظر ماندم آخر چه خواهد كرد ديدم دامنش را جمع كرد و به داخل آتش رفت و با لحظهاى درنگ ديدم جوان بيمارى را به سينه چسبانده و بيرون آمد و اورا از سوختن نجات داد.
ألا لعنةاللّه على القوم الظّالمين.
از قديم الايام در ميان مردم اين فرهنگ غلط جاافتاده است كه شخصيت اشخاص را با دارائى و ثروت او، مىسنجند!.
اگر كسى داراى همه گونه مراتب علم و فضيلت باشد اما لباسش مندرس و كهنه شود، آن كس از نظر اكثريت اجتماع، مستحق و داراى احترام نمىباشد، ولى كسى ولو به هر اندازه كودن و بى شخصيت باشد، اگر لباس تنش تازه وزيبا باشد و داراى ثروت و مال شود، او در جامعه محترم و قابل اعتماد مىگردد!!.
يكى از علما ودانشمندان بزرگ وارد مجلس ناشناسى شد، اورا به علت داشتن لباس مندرس، در كفش كن جادادند و غذاى برگشته از مردم را، بانفرت، به جلويش گذاشتند.
او از آن مجلس مرخص شد و از دوستانش لباس نو و زرق و برق دار، عاريه گرفت و فردا به همان مجلس وارد شد، همه به احترام آقا بلند شدند و در صدر مجلس جادادند و غذاى اختصاصى به جلويش گذاشتند، و صاحب مجلس با احترام بعرض مىرساند كه آقا سفره را افتتاح بفرمائيد همه منتظر حضرتعالى هستند تا به خوردن غذا شروع نمايند.
آقا دامن خودرا به دست مىگيرد و جلوى غذا مىبرد با صداى بلند مىگويد:
بخور بخور، همه باتعجب نگاه مىكنند، آقا چرا اين كار را مىكند، جواب مىدهد كه آقايان من همان آدم لباس مندرس ديروزيم كه در كفش كن جاداده و بانفرت يك لقمه غذا به جلويم گذاشتيد ولى امروز چون اين لباس نو و پرزرق وبرق تنم هست كه اين احترام خاص را قائليد پس اين آستين و دامن ميل بفرمايد نه من!!.
چون اكثريت انبياء هم از طبقه ندارها و فقرا بودند بدينجهت، آنها را قبول نمىكردند و تكذيبش مىكردند و عذرشان هم اين بود اينها مال و منال و ثروت ندارند كه ما اورا بپذيريم. به آيات ذيل توجه نمائيد.
1- فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذِيرٌ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ هود:
12 شايد (ابلاغ) بعض آياتى را كه به تو وحى مىشود، (بخاطر عدم پذيرش آنها) ترك كنى (و به تأخير اندازى)؛ و سينهات از اين جهت تنگ (و ناراحت) شود كه مىگويند:
«چرا گنجى بر او نازل نشده؟! و يا چرا فرشتهاى همراه او نيامده است؟!» (ابلاغ كن، و نگران و ناراحت مباش! چرا كه) تو فقط بيم دهندهاى؛ و خداوند، نگهبان و ناظر بر همه چيز است (و به حساب آنان مىرسد)!
براى اين آيات دو شأن نزول نقل شده كه ممكن است هر دو صحيح باشد:
نخست اينكه گروهى از رؤساى كفار مكه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و گفتند: اگر راست ميگوئى كه پيامبر خدا هستى كوههاى مكه را براى ما طلا كن! و يا فرشتگانى را بياور كه نبوت تو را تصديق كنند! اين آيات نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
شان نزول ديگرى از امام صادق عليه السلام نقل شده و آن اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه السلام فرمود: من از خدا خواستهام كه ميان من و تو برادرى بر قرار سازد و اين درخواست قبول شد و نيز خواستهام كه تو را وصى من كند اين درخواست نيز اجابت گرديد، هنگامى كه اين سخن به گوش بعضى از مخالفان رسيد (از روى عداوت و دشمنى) گفتند به خدا سوگند يك من خرما در يك مشك خشكيده از آنچه محمد صلى الله عليه و آله و سلم از خداى خود خواسته بهتر است (اگر راست مىگويد) چرا از خدا نخواست
فرشتهاى براى يارى او بر دشمنان بفرستد و يا گنجى كه او را از فقر نجات دهد- آيات مذكور نازل شد و به آنها پاسخ داد.
قرآن معجزه جاويدان
از اين آيات چنين بر مىآيد كه گاهى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بخاطر شدت مخالفت و لجاجت دشمنان ابلاغ بعضى از آيات را به آخرين فرصت موكول مىكرده است، لذا خداوند در نخستين آيه مورد بحث پيامبرش را با اين بيان، از اين كار نهى مىكند: گويا ابلاغ بعضى از آياتى كه بر تو وحى مىشود ترك مىكنى و سينه تو از آن نظر تنگ و ناراحت مىشود (از اين ناراحت مىشوى كه مبادا آنها معجزات اقتراحى از تو بخواهند و بگويند چرا گنجى بر او نازل نشده؟ و يا چرا فرشتهاى همراه او نيامده؟
البته همانگونه كه از آيات ديگر قرآن مانند سوره اسراء آيه 90 تا 93 بر مىآيد آنها با اين تقاضاهاى خود درخواست معجزه براى پذيرش حق و پى بردن به صدق دعوت او نمىكردند، بلكه هدفشان بهانهجوئى و لجاجت و عناد بوده است.
لذا بلافاصله اضافه مىكند: تو تنها بيم دهنده و انذار كنندهاى (إِنَّما أَنْتَ نَذِيرٌ).
يعنى خواه آنها بپذيرند، يا نپذيرند و مسخره كنند و لجاجت بخرج دهند.
و در پايان آيه مىگويد: خداوند حافظ و نگهبان و ناظر بر هر چيز است (وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ).
يعنى از ايمان و كفر آنها پروا مكن و اين به تو مربوط نيست وظيفه تو ابلاغ است خداوند خودش مىداند با آنها چگونه رفتار كند و او است كه حساب كار آنان را دارد.(1)
ص: 36 ببعد.
چرا اين پيامبر گنجها و باغها ندارد؟
1) باتغييراتى از تفسير نمونه ج: 9
2- وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْواقِ لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً فرقان: 7 و گفتند: «چرا اين پيامبر غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود؟! (نه سنّت فرشتگان را دارد و نه روش شاهان را!) چرا فرشتهاى بر او نازل نشده كه همراه وى مردم را انذار كند (و گواه صدق دعوى او باشد)؟!
3- أَوْ يُلْقى إِلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها وَ قالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً (8) فرقان: 8 يا گنجى (از آسمان) براى او فرستاده شود، يا باغى داشته باشد كه از (ميوه) آن بخورد (و امرار معاش كند)؟!» و ستمگران گفتند: «شما تنها از مردى مجنون پيروى مىكنيد!»
در روايتى از امام حسن عسكرى (عليه السلام) مىخوانيم كه فرمود: از پدرم امام دهم سؤال كردم: آيا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم با يهود و مشركان در برابر سرزنشها و بهانهگيريها يشان به بحث و گفتگو و استدلال مىپرداخت؟ پدرم فرمود: آرى، بارها چنين شد، از جمله اينكه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در كنار خانه خدا نشسته بود، عبد الله بن ابى اميه مخزومى در برابر او قرار گرفت و گفت: اى محمد تو ادعاى بزرگى كردهاى، و سخنان وحشتناكى مىگوئى! تو چنين مىپندارى كه رسول پروردگار عالميانى، اما پروردگار جهانيان و خالق همه مخلوقات شايسته نيست، رسولى مثل تو- انسانى همانند ما- داشته باشد، تو همانند ما غذا مىخورى، و همچون ما در بازارها راه مىروى! پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرضه داشت: بار پروردگارا تو همه سخنان را مىشنوى و به هر چيز عالمى، آنچه را بندگان تو مىگويند مىدانى (خودت پاسخ آنها را بيان فرما) در اين هنگام آيات مذكور نازل شد و به بهانهگيريهاى آنها پاسخ داد.
در آيات مورد بحث بخش ديگرى را كه مربوط به رسالت شخص پيامبر است مطرح كرده و پاسخ مىگويد.
مىفرمايد: آنها گفتند چرا اين رسول، غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود؟!
اين چه پيامبرى است كه همچون افراد عادى نياز به تغذيه دارد، و در بازارها
براى كسب و تجارت، و يا خريد نيازمنديهاى خود راه مىرود، اين نه سنت رسولان است، و نه شيوه ملوك و پادشاهان! در حالى كه او مىخواهد هم ابلاغ دعوت الهى كند و هم بر همه ما حكومت نمايد!.
اصولا آنها معتقد بودند افراد با شخصيت نبايد شخصا براى رفع حوائج خود به بازارها گام بگذارند، بايد ماموران و خدمتگذاران را به دنبال اين كار بفرستند.
سپس افزودند: چرا لااقل فرشتهاى از سوى خدا بر او فرستاده نشده كه به عنوان گواه صدق دعوتش، همراه او، مردم را انذار كند؟!.
بسيار خوب به فرض كه قبول كنيم رسول خدا مىتواند انسان باشد، ولى آخر چرا يك انسان تهى دست و فاقد مال و ثروت؟ چرا گنجى از آسمان براى او نفرستاد، و يا لااقل چرا باغى ندارد كه از آن بخورد و امرار معاش كنند؟!
و باز به اينها قناعت نكردند و سرانجام با يك نتيجهگيرى غلط او را متهم به جنون ساختند چنانكه در پايان همين آيه مىخوانيم: و ستمگران گفتند اى مردمى كه به او ايمان آوردهايد شما تنها از يك انسان مجنون و كسى كه مورد سحر ساحران قرار گرفته است پيروى مىكنيد! چرا كه آنها معتقد بودند ساحران مىتوانند در فكر و هوش افراد دخالت كنند و سرمايه عقل را از آنها بگيرند!.
از مجموع آيات مذكور چنين استفاده مىشود كه آنها در واقع چند ايراد واهى به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم داشتند كه مرحله به مرحله از گفتار خود عقبنشينى مىكردند
نخست معتقد بودند اصلا او بايد فرشته باشد، اينكه غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود مسلما فرشته نيست! بعد گفتند: بسيار خوب اگر فرشته نيست لااقل فرشتهاى به عنوان معاونت همراه او از سوى خدا اعزام گردد.
باز هم از اين هم تنزل كردند و گفتند: به فرض كه پيامبر خدا بشر باشد بايد گنجى از آسمان به سوى او انداخته شود!، تا دليل بر اين باشد كه او مورد توجه خدا است! و در آخرين مرحله گفتند: به فرض كه هيچيك از اينها را نداشته باشد لااقل بايد آدم فقيرى نباشد، مانند يك كشاورز مرفه، باغى در اختيارش باشد كه از آن زندگى خود را
تامين كند! اما متاسفانه او فاقد همه اينها است و باز هم مىگويد پيغمبرم!! و در پايان نتيجهگيرى كردند كه اين ادعاى بزرگ او در چنين شرائطى دليل بر آن است كه عقل سالمى ندارد!
آيه بعد پاسخ همه اينها را در يك جمله كوتاه چنين بيان مىكند: ببين چگونه براى تو مثلها زدند، و به دنبال آن گمراه شدند، آنچنان كه قدرت پيدا كردن راه را ندارند
(انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا).
اين جمله تعبير گويائى است از اين واقعيت كه آنها در مقابل دعوت حق و قرآنى كه محتواى آن شاهد گوياى ارتباطش با خدا است به يك مشت سخنان واهى و بى اساس دست زده و مىخواهند با اين حرفهاى بى پايه، چهره حقيقت را بپوشانند.
اين درست به اين ماند كه شخصى در مقابل استدلالات منطقى ما به يك مشت بهانه جوئى ها كه آثار سستى آن كاملا نمايان است دست بزند، ما بى اينكه بخواهيم تك تك از سخنان او را پاسخ دهيم مىگوئيم ببين با چه حرفهاى واهى مىخواهد در مقابل دليل منطقى بايستد؟! و براستى سخنان آنها در تمام قسمتهايش چنين بود، زيرا:
اولا: چرا پيامبر از جنس فرشتگان باشد؟ بلكه به عكس عقل و دانش مىگويد بايد انسان رهبر انسان باشد، تا همه دردها، خواستها، نيازها، مشكلات و مسائل زندگى او را كاملا درك كند، تا يك سرمشق عملى براى او در همه زمينهها باشد، تا مردم بتوانند از او در همه برنامهها الهام گيرند، اگر فرشتهاى نازل مىشد مسلما اين هدفها تامين نمىگشت، مردم مىگفتند: اگر او سخن از زهد و بى اعتنائى به دنيا مىگويد فرشته است و نيازى ندارد، اگر دعوت به پاكدامنى و عفت مىكند از طوفان غريزه جنسى خبر ندارد، و دهها اگر همانند آن.
ثانيا: چه لزومى دارد همراه بشر فرشتهاى براى تصديق او بيايد؟ مگر
معجزات، مخصوصا معجزه بزرگى همچون قرآن براى درك اين واقعيت كافى نيست؟!
ثالثا: غذا خوردن همانند ساير انسانها و راه رفتن در بازارها، سبب مىشود كه بيشتر با مردم بياميزد و در اعماق زندگى آنها فرو برود و رسالت خود را بهتر انجام دهد، اين ضررى ندارد بلكه كمك او است.
رابعا: عظمت و شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به گنج و گنجينه نيست، و به باغهاى خرم و سرسبز ميوه نمىباشد، اين طرز تفكر انحرافى كفار است كه شخصيت و حتى قرب به خدا را در سرمايهدار بودن مىداند، در حالى كه پيامبران آمدهاند تا بگويند اى انسان ارزش وجود تو با اينها نيست با علم و ايمان و تقواست.
خامسا: با چه معيارى او را مسحور و مجنون مىدانستند؟! كسى كه عقلش به شهادت تاريخ زندگى و انقلاب بزرگ او و بنيانگذارى تمدن اسلامى به وسيله او فوقالعاده بود چگونه مىتوان او را با اين برچسبهاى مسخره متهم ساخت؟ مگر اينكه بگوئيم بتشكنى كردن و كوركورانه دنبال نياكان نيفتادن دليل بر جنون است! بنا بر آنچه گفتيم روشن شد كه امثال در اينجا، بخصوص با قرائن موجود در آيه، به معنى سخنان سست و بى پايه است، و تعبير به امثال شايد به خاطر آنست كه آن را در لباس حق و مثل و مانند دليل منطقى در آوردهاند در حالى كه واقعا چنين نيست.
به اين نكته نيز بايد توجه كرد كه دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گاهى او را به ساحر بودن و گاه مسحور بودن متهم مىكردند، گرچه بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه مسحور به معنى ساحر بوده باشد (زيرا گاه اسم مفعول به معنى فاعل آمده است) ولى ظاهر اين است كه اين دو با هم فرق دارند.
اگر ساحرش مىخواندند به خاطر نفوذ فوق العاده كلام او در دلها بود، چون نمىخواستند اين حقيقت را بپذيرند متوسل به اتهام ساحر بودن مىشدند.
اما مسحور به معنى كسى است كه ساحران در عقلش دخل و تصرف كرده و مايه اختلال حواس او را فراهم ساختهاند، اين اتهام از آنجا ناشى مىشد كه او سنت شكن بود و مخالف عادات و رسوم خرافى و مصلحتانديشىهاى فردى گام
برمىداشت. پاسخ همه اين اتهامات از سخنان گفته شده روشن گرديد.(1)
ص: 26 ببعد.
4- وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (247) بقره: 247- و پيامبرشان به آنها گفت:
خداوند (طالوت) را براى زمامدارى شما مبعوث (و انتخاب) كرده است، گفتند:
چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايستهتريم، و او ثروت زيادى ندارد؟! گفت: خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است.
خداوند، ملكش را به هر كس بخواهد، مىبخشد، و احسان
خداوند، وسيع است، و (از لياقت افراد براى منصبها) آگاه است.
فراز عبرتانگيزى از تاريخ بنى اسرائيل
پيش از آنكه به تفسير اين آيات بپردازيم، لازم است به گوشهاى از تاريخ بنى اسرائيل كه اين آيات ناظر به آن است اشاره كنيم: قوم يهود كه در زير سلطه فرعونيان ضعيف و ناتوان شده بودند بر اثر رهبريهاى خردمندانه موسى عليه السلام از آن وضع اسفانگيز نجات يافته و به قدرت و عظمت رسيدند.
خداوند به بركت اين پيامبر نعمتهاى فراوانى به آنها بخشيده كه از جمله صندوق عهد بود- كه در باره تاريخچه و محتويات آن جداگانه بحث خواهيم كرد.
قوم يهود با حمل اين صندوق در جلوى لشكر يك نوع اطمينان خاطر و توانائى روحى پيدا مىكردند و اين قدرت و عظمت تا مدتى بعد از موسى (عليه السلام) ادامه داشت ولى همين پيروزى ها و نعمت ها كم كم باعث غرور آنها شد و تن به قانون
1) با تغييراتى از تفسير نمونه ج: 15
شكنى دادند، سرانجام به دست فلسطينيان شكستخورده و قدرت و نفوذ خويش را همراه صندوق عهد از دست دادند به دنبال آن چنان دچار پراكندگى و اختلاف شدند كه در برابر كوچكترين دشمنان قدرت دفاع نداشتند تا جائى كه دشمنان گروه كثيرى از آنها را از سرزمين خود بيرون راندند و حتى فرزندان آنها را به اسارت گرفتند.
اين وضع سالها ادامه داشت تا آنكه خداوند پيامبرى به نام اشموئيل را براى نجات و ارشاد آنها برانگيخت آنها نيز كه از ظلم و جور دشمنان به تنگ آمده بودند و دنبال پناهگاهى مىگشتند گرد او اجتماع كردند و از او خواستند رهبر و اميرى براى آنها انتخاب كند تا همگى تحت فرمان و هدايت او يك دل و يك رأى با دشمن نبرد كنند تا عزت از دست رفته را باز يابند.
اشموئيل كه به روحيات و سست همتى آنان به خوبى آشنا بود در جواب گفت از آن بيم دارم كه چون فرمان جهاد در رسد از دستور امير و رهبر خود سرپيچى
كنيد و از مقابله و پيكار با دشمن شانه خالى نمائيد.
آنها گفتند: چگونه ممكن است ما از فرمان امير سرباز زنيم و از انجام وظيفه دريغ نمائيم در حالى كه دشمن ما را از وطن خود بيرون رانده و سرزمينهاى ما را اشغال نموده و فرزندان ما را به اسارت برده است! اشموئيل كه ديد جمعيت با تشخيص درد به سراغ طبيب آمدهاند و گويا رمز عقبماندگى خود را درك كردهاند.
به درگاه خداوند روى آورده و خواسته قوم را به پيشگاه وى عرضه داشت، به او وحى شد كه طالوت را به پادشاهى ايشان برگزيدم.
اشموئيل عرض كرد خداوندا من هنوز طالوت را نديده و نمىشناسم.
وحى آمد ما او را به جانب تو خواهيم فرستاد، هنگامى كه او نزد تو آمد فرماندهى سپاه را به او واگذار و پرچم جهاد را به دست وى بسپار.
طالوت كيست؟
طالوت مردى بلند قامت و تنومند و خوشاندام بود اعصابى محكم و نيرومند داشت از نظر قواى روحى نيز بسيار زيرك، دانشمند و با تدبير بود بعضى علت انتخاب نام طالوت را براى وى همان طول قامت او مىدانند ولى با اين همه شهرتى نداشت و با پدرش در يكى از دهكدهها در ساحل رودخانهاى مىزيست و چهار پايان پدر را به چرا مىبرد و كشاورزى مىكرد.
روزى بعضى از چهار پايان در بيابان گم شدند طالوت به اتفاق يكى از دوستان خود به جستجوى آنها در اطراف رودخانه به گردش در آمد اين وضع تا چند روز ادامه يافت تا اينكه به نزديك شهر صوف رسيدند.
دوست وى گفت: ما اكنون به سرزمين صوف شهر اشموئيل پيامبر رسيدهايم بيا نزد وى رويم شايد در پرتو وحى و فروغ رأى به گم شده خويش راه يابيم، هنگامى كه وارد شهر شدند با اشموئيل برخورد كردند همين كه چشمان اشموئيل و طالوت به يكديگر افتاد ميان دلهاى آنان آشنائى بر قرار شد.
اشموئيل از همان لحظه طالوت را شناخت و دانست كه اين جوان همان است كه از طرف خداوند براى فرماندهى جمعيت تعيين شده هنگامى كه طالوت سرگذشت خود را براى اشموئيل شرح داد گفت: اما چهار پايان هم اكنون در راه دهكده رو به باغستان پدرت روانه هستند از ناحيه آنها نگران مباش ولى من تو را براى كارى بسيار بزرگتر از آن دعوت مىكنم خداوند تو را مامور نجات بنى اسرائيل ساخته است طالوت نخست از اين پيشنهاد تعجب كرد و سپس با خوش وقتى آن را پذيرفت اشموئيل به قوم خود گفت: خداوند طالوت را به فرماندهى شما برگزيده لازم است همگى از وى پيروى نمائيد و خود را براى جهاد با دشمن آماده سازيد.
بنى اسرائيل كه براى فرمانده و رئيس لشكر امتيازاتى از نظر نسب و ثروت لازم مىدانستند و هيچكدام را در طالوت نمىديدند در برابر اين انتصاب سخت به حيرت افتادند زيرا به عقيده آنها وى نه از خاندان لاوى بود كه سابقه نبوت داشتند و نه از خاندان يوسف و يهودا كه داراى سابقه حكومت بودند بلكه از خاندان
بنيامين گمنام بود و از نظر مالى تهى دست لذا به عنوان اعتراض گفتند: او چگونه مىتواند بر ما حكومت كند ما از او سزاوارتريم؟! اشموئيل كه آنان را سخت در اشتباه مىديد گفت: خداوند او را بر شما امير قرار داده و شايستگى فرماندهى و رهبرى به نيروى جسمى و قدرت روحى است كه هر دو به اندازه كافى در طالوت هست و از اين نظر بر شما برترى دارد ولى آنها نشانهاى كه دليل بر اين انتخاب از ناحيه خدا باشد مطالبه كردند.
اشموئيل گفت نشانه آن اين است كه تابوت (صندوق عهد) كه از يادگارهاى مهم انبياء بنى اسرائيل است و مايه دلگرمى و اطمينان شما در جنگها بوده در حالى كه جمعى از فرشتگان آن را حمل مىنمايند به سوى شما باز مىگردد و چيزى نگذشت كه صندوق عهد بر آنها ظاهر شد آنها با ديدن اين نشانه فرماندهى طالوت را پذيرفتند.
طالوت زمام امور كشور را به دست گرفت!
طالوت فرماندهى سپاه را به عهده گرفت و در مدتى كوتاه لياقت و شايستگى خود را در اداره امور مملكت و فرماندهى سپاه به اثبات رسانيد سپس آنها را براى مبارزه با دشمنى كه همه چيز آنها را به خطر انداخته بود دعوت كرد و به آنها تاكيد كرد تنها كسانى با من حركت كنند كه تمام فكرشان در جهاد باشد و آنها كه بنائى نيمهكاره يا معاملهاى نيمه تمام و امثال آن دارند در اين پيكار شركت نكنند.
به زودى جمعيتى به ظاهر زياد و نيرومند جمع شدند و به جانب دشمن حركت كردند.
بر اثر راهپيمايى در برابر آفتاب همگى تشنه شدند، طالوت براى اين كه به فرمان خدا آنها را آزمايش و تصفيه كند گفت: به زودى در مسير خود به رودخانهاى مىرسيد خداوند بوسيله آن شما را آزمايش مىكند كسانى كه از آن بنوشند و سيراب شوند از من نيستند و آنها كه جز مقدار كمى ننوشند از من هستند! همين كه چشم آنها به نهر آب افتاد خوشحال شدند و به سرعت خود را به آن رسانيدند و
سيراب گشتند.
تنها عده معدودى بر سر پيمان باقى ماندند.
طالوت متوجه شد كه لشكر او از اكثريتى بى اراده و سست عهد و اقليتى از افراد با ايمان تشكيل شده است از اين رو اكثريت بى انضباط و نافرمان را رها كرد و با همان جمع قليل با ايمان از شهر بيرون آمد و به سوى ميدان جهاد پيش رفت.
سپاه كوچك طالوت از كمى نفرات متوحش شده به طالوت گفتند: ما توانائى در برابر اين سپاه قدرتمند جالوت را نداريم اما آنها كه ايمان راسخ به رستاخيز داشتند و دلهايشان از محبت خدا لبريز بود، از زيادى و نيرومندى سپاه دشمن و كمى عده خود نهراسيدند، با كمال شجاعت به طالوت گفتند: تو آنچه را صلاح مىدانى فرمان ده ما نيز همه جا همراه تو خواهيم بود و به خواست خدا با همين
عدد كم با آنها جهاد خواهيم كرد، چه بسا جمعيت هاى كم كه به اراده پروردگار بر جمعيت هاى زياد پيروز شدند و خدا با استقامت كنندگان است.
طالوت با آن عده كم اما مؤمن و مجاهد آماده كارزار شد، آنها از درگاه خداوند در خواست شكيبائى و پيروزى كردند، همين كه آتش جنگ شعلهور شد، جالوت از لشكر خويش بيرون آمد و در بين دو لشكر مبارز طلبيد، صداى رعبآور وى دلها را مىلرزاند و كسى را جرأت ميدان رفتن او نبود.
در اين ميان نوجوانى به نام داوود كه شايد بر اثر كمى سن براى جنگ هم به ميدان نيامده بود، بلكه براى كمك به برادران بزرگتر خود كه در صف جنگجويان بودند از طرف پدرش ماموريت داشت، ولى با اين حال بسيار چابك و ورزيده بود، با فلاخنى كه در دست داشت يكى دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب كرد كه درست بر پيشانى و سر جالوت كوبيده شدند و او در ميان وحشت و تعجب سپاهيانش به زمين سقوط كرد و كشته شد، با كشته شدن جالوت ترس و هراس عجيبى به سپاهيانش دست داد و سرانجام از برابر صفوف لشكر طالوت فرار كردند و بنى اسرائيل پيروز شدند.
اكنون به تفسير آيه باز مىگرديم:
در هر صورت پيامبرشان، طبق وظيفهاى كه داشت به در خواست آنها پاسخ گفت، و طالوت را به فرمان خدا براى زمامدارى آنان برگزيد و به آنها گفت: خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگيخته است (وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً).
مطابق اين آيه انتخاب طالوت به عنوان زمامدارى و فرماندهى لشكر بنى اسرائيل از سوى خدا بوده و شايد جمله قد بعث (برانگيخت) اشاره به همان چيزى باشد كه در شرح اين داستان گذشت كه حوادث غير منتظرهاى طالوت را به شهر آن پيامبر اشموئيل عليه السلام و مجلس او كشانيد، و اين انتخاب الهى صورت گرفت، ضمنا از تعبير ملكا چنين بر مىآيد كه طالوت، تنها فرمانده لشكر نبود بلكه زمامدار كشور هم بود.
از اينجا مخالفت شروع شد، گروهى گفتند: چگونه او بر ما حكومت داشته باشد با اينكه ما از او شايستهتريم، و او ثروت زيادى ندارد (قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ).
اين نخستين اعتراض و پيمان شكنى بود كه بنى اسرائيل در برابر آن پيامبر عليه السلام كردند، و با اينكه او تصريح كرده بود انتخاب طالوت از طرف خدا است آنها در واقع به انتخاب خداوند اعتراض كردند كه ما از او سزاوارتريم زيرا داراى دو شرط لازم براى زمامدارى هستيم، نسب عالى و ثروت فراوان و همان طور كه قبلا در شرح داستان آمده طالوت جوانى از يك قبيله گمنام بنى اسرائيل و از نظر مالى يك كشاورز ساده بود.
ولى قرآن پاسخ دندان شكنى را كه آن پيامبر به گمراهان بنى اسرائيل داد چنين بازگو مىكند گفت: خداوند او را بر شما برگزيده و علم و (قدرت) جسم او را وسعت بخشيده
(إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ).
اينكه مىبينيد خداوند او را برگزيده و زمامدار شما قرار داده به خاطر اين
است كه از نظر هوش و فرزانگى و علم، پر مايه است و از نظر نيروى جسمانى، قوى و پر قدرت.
يعنى اولا اين گزينش خداوند حكيم است و ثانيا شما سخت در اشتباهيد و شرايط اساسى رهبرى را فراموش كردهايد، نسب عالى و ثروت، هيچ امتيازى براى رهبرى نيست چون هر دو امر اعتبارى و بيرون ذاتى است، ولى علم و دانش و نيروى جسمانى دو امتياز واقعى و درون ذاتى است كه تاثير عميقى در مساله رهبرى دارد. رهبر بايد با علم و دانش خود، مصلحت جامعهاى را كه در رأس آن است تشخيص دهد و با قدرت خود آن را به موقع اجرا در آورد، با علم و تدبير خود نقشه صحيح براى پيكار با دشمن بكشد و با نيروى جسمانى آن را پياده كند.
تعبير به بسطة (گسترش) اشاره به اين است كه وسعت وجودى انسان در پرتو علم و قدرت است، هر قدر اينها افزوده شود هستى انسان گستردهتر مىشود.
در اينجا گسترش علم بر گسترش نيروى جسمانى، مقدم داشته شده، زيرا شرط اول علم و آگاهى است.
ضمنا از اين تعبير استفاده مىشود كه امامت و رهبرى، گزينش الهى است، و او است كه شايستگىها را تشخيص مىدهد، اگر در فرزندان پيامبر اين شايستگى را ببيند امامت را در آنجا قرار مىدهد، و اگر در جاى ديگر، در آنجا قرار مىدهد، و اين همان چيزى است كه دانشمندان شيعه به آن معتقدند و از آن دفاع مىكنند.
سپس مىافزايد: خداوند، ملك خود را به هر كس بخواهد مىبخشد و خداوند (احسانش) وسيع و گسترده و دانا (به لياقت و شايستگى افراد) است (وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ).(1)
ص: 230 ببعد.
از مجموع آياتى كه ذكر گرديد و توضيحات آنها، كاملًا متوجه مىشويم كه اين
1) باتغييراتى از تفسير نمونه ج: 2
فرهنگ ثروت پرستى و سنجش شخصيت افراد را با آن، درامتهاى قديم بوده و هست و تاظهور ناموس دهر و سبب خلقت كون ومكان حضرت بقيّة اللّه الاعظم روحى و أرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء نيز، خواهد بود.
و نيز فهميديم كه درتشكيلات خداوندى، انتخاب او و براى اداره يك كشور، علم و نيروى جسمانى، حرف اول را مىزند و داراى ارزش است و بس.
بدينجهت است كه اكثريت قريب به اتفاق انبياء و اولياء. از طبقات به ظاهر پائين و كم درآمد و گمنام ولى صاحبان علم و قدرت جسمانى انتخاب شدهاند، خلاصه كلام آنچه به انسان شخصيت و بها مىدهد، علم و دانش و نيروى مقابله بادشمن جسمى و روحيست، نه مال و ثروت و نسب.
در دوران زندگى خود بسيار ديده و شنيدهايم كه اگر در روستا يا شهر ويا كشورى يك نفر به طور استبداد و خود اختيار به اصطلاح، مطلق العنان، فرمان روائى بكند، ظلم وستم و حق كشى و اجحاف و تجاوز و. و. نيز در آن جامعه، حكمرانى خواهد كرد.
اما اگر چند نفر در يك سطح يا قريب الافق باشند از همديگر حساب مىبرند و سركشى و خود اختيارى را، كنار مىگذارند و با حسن تفاهم، زندگى مىكنند.
در كل روى زمين يا قسمتى از آن هم، مسئله اين گونه است،
وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمِينَ بقره: 251 و اگر خداوند، بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نمىكرد، زمين را فساد فرامىگرفت، ولى خداوند نسبت به جهانيان، لطف و احسان
دارد.
خداوند نسبت به جهانيان لطف و مرحمت دارد كه جلو همهگير شدن و همگانى شدن فساد را در روى زمين مىگيرد.
درست است كه سنت پروردگار بر اين قرار گرفته كه در اين دنيا اصل آزادى اراده و اختيار، حكومت كند و انسانها در انتخاب راه خير و شر آزاد باشند ولى هنگامى كه طغيان ستمگران جهان را در معرض فساد و تباهى عمومى قرار دهد، خداوند جمعى از بندگان خود را برمىانگيزد و يارى مىكند كه جلو طغيان آنها را بگيرند و حالت اهريمنى آنها را در هم بكوبند و اين يكى از الطاف پروردگار بر بندگان است.
شبيه همين معنى در آيه 40 سوره حج نيز آمده است، مىفرمايد: وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ: اگر خداوند به وسيله بعضى از بندگان خود، بعض ديگر را دفع نكند، صومعهها و كليساها و معابد يهود و مساجد مسلمين ويران مىگردد.
و اين آيات، بشارت است براى مؤمنان كه در مواقعى كه در فشار شديد از
سوى طاغوتها و جباران قرار مىگيرند در انتظار نصرت و پيروزى الهى باشيد.
آيا اين آيه اشاره به مساله تنازع بقاء دارد؟
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه آيا اين آيه اشاره به مساله تنازع بقا كه يكى از اصول چهارگانه فرضيه داروين در مساله تكامل انواع است نمىباشد؟
فرضيهاى كه مىگويد بايد جنگ و تنازع همواره در ميان بشر باشد و اگر نباشد ركود و سستى و فساد، همه را فرا خواهد گرفت و نسل بشر به عقب بر خواهد گشت ولى تنازع و جنگ دائمى سبب مىشود كه نيرومندان بمانند و ضعيفان در اين نظام پايمال شوند و از ميان بروند، و به اين ترتيب انتخاب اصلح صورت گيرد.
پاسخ:
اين تفسير در صورتى امكان دارد كه ما رابطه آيه را به كلى از ما قبل آن قطع كنيم و حتى آيه همانند آن را در سوره حج از نظر دور داريم، ولى با توجه به آنها روشن
مىشود كه آيه مورد بحث، ناظر به مبارزه با افراد طغيانگر و ستمكار است كه اگر خداوند از طرق مختلف جلو آنها را نگيرد، تمامى روى زمين به فساد كشيده مىشود، بنابر اين جنگ را به عنوان يك اصل كلى در زندگى انسانها، مقدس نمىشمرد.
به علاوه آنچه به عنوان قانون تنازع بقاء گفته مىشود و يادگار اصول چهارگانه داروين در مساله تكامل انواع است نه تنها يك قانون مسلم علمى نيست بلكه فرضيهاى است ابطال شده و حتى طرفداران تكامل انواع امروز به هيچ وجه روى اصل تنازع بقاء تكيه نمىكنند و تكامل جانداران را مربوط به مساله جهش مىدانند از همه اينها گذشته به فرض اين كه فرضيه تنازع بقاء را يك اصل علمى بدانيم بايد از آن فقط در مورد زندگى جانوران استفاده كرد و زندگى انسان هرگز نمىتواند بر اساس آن بنا شود زيرا تكامل انسان در پرتو تعاون بقاء است نه تنازع بقاء! چنين به نظر مىرسد كه تعميم فرضيه تنازع بقاء به جهان انسانيت يك نوع طرز تفكر استعمارى است كه بعضى از جامعه شناسان سرمايهدارى براى توجيه جنگهاى خونين و نفرتانگيز حكومتهاى خود به آن متوسل شدهاند و خواستهاند جنگ و نزاع را يك ناموس طبيعى و يك وسيله براى تكامل و پيشرفت جوامع انسانى معرفى كنند و به اين ترتيب بر روى جنايات خود يك سرپوش علمى بگذارند، كسانى كه ناآگاه تحت تاثير افكار ضد انسانى آنها قرار گرفته و آيه مذكور را بر آن تطبيق كردهاند مسلما از تعليمات قرآنى دور افتادهاند، زيرا قرآن صريحا مىگويد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً (اى افراد با ايمان همگى داخل در صلح و صفا شويد).
جاى تعجب است كه بعضى از مفسران اسلامى مانند نويسنده المنار و همچنين مراغى در تفسير خود چنان تحت تاثير اين فرضيه واقع شدهاند كه آن را يكى از سنن الهى پنداشته و آيه مورد بحث را به آن تفسير نمودهاند و چنين پنداشتهاند كه اين فرضيه از ابداعات قرآن است و نه از ابتكارات داروين! ولى همانگونه كه گفتيم
نه آيه ناظر به آن است و نه اين فرضيه اصل و اساسى دارد بلكه اصل حاكم بر روابط انسانها تعاون بقاء است و نه تنازع بقاء!(1)
الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيراً حج: 40 همانها كه از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند، جز اينكه مىگفتند:
«پروردگار ما، خداى يكتاست!» و اگر خداوند بعضى از مردم را بوسيله بعضى ديگر دفع نكند، ديرها و صومعهها، و معابد يهود و نصارا، و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مىشود، ويران مىگردد! و خداوند كسانى را كه يارى او كنند (و از آيينش دفاع نمايند) يارى مىكند؛ خداوند قوى و شكست ناپذير است.
خداوند به چه كسانى وعده يارى داده است؟
اين تصور اشتباه است كه وعده پيروزى و يارى خدا و دفاع از مؤمنان كه در آيات مذكور و ساير آيات قرآن آمده است خارج از سنت آفرينش و قوانين حيات مىباشد، چنين نيست، اين وعده را خداوند تنها به كسانى داده است كه تمام نيروهاى خود را بسيج كنند، و با همه توان به ميدان آيند، و لذا در تعبير آيات مذكور مىخوانيم: لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ بنابر اين دفع ظالمان را خدا تنها با نيروهاى غيبى و قدرت صاعقه و زلزله (جز در موارد استثنائى) نمىكند، بلكه به وسيله مؤمنان راستين دفع شر آنها را مىنمايد، تنها چنين كسانى را زير پوشش حمايت خود قرار مىدهد.
بنابر اين وعدههاى الهى نه تنها نبايد سبب سستى و برداشتن بار مسؤليت از دوش شود بلكه بايد موجب تحرك بيشتر و فعاليت دامنهدارتر گردد، و البته در اين
1) تفسير نمونه ج: 2 ص: 248
صورت پيروزى از ناحيه خدا تضمين شده است.
و نيز ياد آورى مىشود كه اين گروه از مؤمنان تنها قبل از پيروزى به در خانه خدا نمىروند، بلكه بعد از پيروزى هم به مقتضاى الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ ... نيز رابطه خود را با او همچنان محكم مىدارند، و پيروزى بر دشمن را وسيلهاى براى نشر حق و عدالت و فضيلت قرار مىدهند.
در بعضى از روايات اسلامى آيه مورد بحث به حضرت مهدى (عجّل اللّه تعالى فرجهالشّريف.) و يارانش، يا آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) به طور عموم تفسير شده است، چنانكه از حديثى از امام باقر (عليهالسلام) مىخوانيم كه در تفسير آيه الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ ... فرمود: اين آيه تا آخر از آن آل محمد و مهدى و ياران او است يملكهم الله مشارق الارض و مغاربها، و يظهر الدين، و يميت الله به و بأصحابه البدع و الباطل، كما أمات الشقاة الحق، حتى لا يرى اين الظلم، و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر:
خداوند شرق و غرب زمين را در سيطره حكومت آنها قرار مىدهد، آئينش را آشكار مىسازد، و به وسيله مهدى (عجّل اللّه تعالى فرجهالشّريف.) و يارانش، بدعت و باطل را نابود مىكند آنچنان كه تبهكاران حق را نابود كرده بودند، و آنچنان مىشود كه بر صفحه زمين، اثرى از ظلم ديده نمىشود (چرا كه) آنها امر به معروف و نهى از منكر مىكنند در اين زمينه احاديث ديگرى نيز وارد شده است.
اما همانگونه كه بارها گفتهايم اين احاديث بيان كننده مصداقهاى روشن و آشكار است و مانع عموميت مفهوم آيه نيست، بنابر اين مفهوم گسترده آيه همه افراد با ايمان و مجاهد و مبارزه را شامل مىشود.
پس نتيجه اين است كه در دنياى تك قطبى، دائم زورگوئى و بى بند وبارى، رواج خواهد داشت.
در زمان خود مىبينيم آن روز كه دوقطب متضاد (آمريكا و شوروى)، در كره زمين، سر قدرت بودند، از همديگر حساب مىبردند و از خود انعطاف نشان مىدادند ولى پس از فروپاشى شوروى، مسئله بكلى وارونه شد آمريكا يكه تاز و
سر به هواى كره زمين و كشورها شده است و هيچ گونه، راه آمدى در كار نيست مگر اين كه به نفع خودش تمام شود.
در تاريخ بشريت از دوران خود آدم ابوالبشر هم، كار بدين منوال بود، قابيل برادرش هابيل را بناحق كشت، چون كسى جلودارش نبود يا تك تك گردن كشان عالم در برابر انبياء عليهم السلام ايستادگى كرده و به حرفشان، گوش نمىدادند، مسئله همين
اخبار اجلاس جنبش عدم تعهد 523
استاد مركزعلوم سياسي دانشگاه اسلامي" عليگر" هند، سخنان مقام معظم رهبري در اجلاس سران جنبش غيرمتعهدها را ازلحاظ بين المللي بسيار مهم و حائز اهميت خواند و گفت كه رهبري ايران از خطر واقعي دنياي تك قطبي تحت سلطه آمريكا پرده برداشت.
به گزارش خبرگزاري اهلبيت (عليهم السلام) ابنا «عرشي خان» استاد مركزعلوم سياسي دانشگاه اسلامي" عليگر" هند، روز پنجشنبه اظهار داشت: همانطور كه حضرت آيت الله خامنه اي اشاره كردند، اوضاع فعلي جهان بخاطر سياست سلطه جويانه آمريكا و غرب دچار ناامني است.
اين استاد هندي كه سياست بين المللي را از نزديك دنبال مي كند، گفت: هيچ شك و ترديدي نيست كه اكنون دنيا زير فشار سياست سلطه جويانه آمريكا و غرب قرار گرفته و رهايي جهان از وضعيت تك قطبي، نه تنها براي كشورهاي شرقي و در حال توسعه بلكه براي سراسر جهان لازم و ضروري است.
عرشي خان اظهارداشت: حضرت آيت الله خامنه اي بر ضرورت چند قطبي بودن جهان تاكيد كردند و واقعيت همين است كه در غير اين صورت، برقراري صلح و امنيت در مناطق مختلف دنيا امكان پذير نيست.
اين كارشناس ارشد امور بين المللي اظهارداشت: سازمان ملل متحد تحت فشار آمريكا قرار گرفته و طبق خواسته آن عمل مي كند و رهبري معظم جمهوري اسلامي
ايران بر ضرورت اصلاح اين سازمان جهاني نيز تاكيد كرد كه براي حفظ صلح و امنيت و پيشرفت جهان ضروري است.
اين استاد هندي گفت: رهبر ايران در باره خطر بزرگ، يعني دخالت آمريكا و شبكه صهيونيستي در كشورهاي مختلف جهان نيز اشاره كرد و از كشورهاي عضو جنبش غيرمتعهدها خواستند كه به منظور جلوگيري از اين روند خطرناك باهم متحد شوند و با يكديگر همكاري كنند.
مقام معظم رهبري روز پنجشنبه درشانزدهمين اجلاس سران غيرمتعهدها درتهران، شرايط حساس جهان را تشريح كرده و نكات مهمي براي برون رفت ازمشكلات سياسي و اقتصادي جامعه جهاني ايراد كردند.
دنياى تك قطبى رخت بر مىبندد!.
استقلال روزافزون كشورهاي آمريكاي لاتين و آمريكاي جنوبي و تغيير معادلات حاكم بر قاره آسيا و نزديك شدن كشورهاي اين دو قاره به يكديگر، به بسياري از معادلات حاكم بر جهان تك قطبي آسيب رسانيده است. رفتارهاي خلاف منافع ايالات متحده، از سوي كشورهايي چون كوبا، ونزوئلا، بوليوي و ... در آمريكاي لاتين و افزايش نقش كشورهايي چون چين، هند، ايران و ... در قاره آسيا، همه و همه نمايانگر متزلزل شدن بنيانهاي دنياي تك قطبي به محوريت ايالات متحده است.
از جنگ جهاني دوم به بعد، چشمانداز حركت آسيا و اروپا به سوي استقلال بيشتر، طراحان ايالات متحده را نگران ساخته است. نگرانيهايي كه همواره درباره شكلگيري يك «نظم سه قطبي»- اروپا، آمريكاي شمالي و آسيا- وجود داشت، در حال تحقق يافتن است. آمريكاي لاتين نيز هر روز مستقلتر از گذشته ميشود. در حالي كه ابرقدرت كنوني جهان يعني ايالات متحده، با گرفتاريهاي خود در خاورميانه، در حال به تحليل بردن خود است، آسيا و آمريكاي لاتين در حال تحكيم روابط خود هستند. از منظر ايالات متحده، پيوندهاي منطقهاي در آسيا و آمريكاي لاتين، موضوعي واقعاً مهم است كه بيانگر خارج شدن جهان از كنترل
آنهاست. البته، مسأله انرژي نيز عاملي تعيينكننده است كه در همه جا به موضوعي براي نزاعها و جدالها تبديل شده است.
برخلاف اروپا، چين در برابر ايالات متحده مرعوب نشده است و همين مسأله رعب طراحان آمريكا را به همراه داشته است و آنها را بر سر دو راهي قرار داده است، چرا كه هرگونه مواجههاي ميتواند بازار رو به رشد شركتهاي آمريكايي در چين را با تهديد مواجه سازد.
به گزارش نشريه والاستريت، در ژانويه 2006، ملك عبدالله پادشاه عربستان سفري به چين داشت كه انتظار بر آن است تا به پيماني بين چين و عربستان بينجامد كه حاصل آن سرمايهگذاري و مشاركت بيشتر اين دو كشور در حوزه نفت، گاز طبيعي و سرمايهگذاريهاي مشترك است. هم اكنون عمدة نفت ايران به چين صادر ميشود و چين نيز ايران را به تسليحات مختلف تجهيز ميسازد كه البته از منظر هر دو كشور، اين اقدام به عنوان نوعي عامل بازدارنده در برابر طرحهاي ايالات متحده است. هند نيز گزينههايي پيش رو دارد. شايد به سوي آمريكا كشيده شود و شايد هم به بلوك مستقل كشورهاي آسيايي بپيوندد و روابط خود را با توليدكنندگان نفت خاورميانه تحكيم نمايد. چندي پيش سيدهارث وارادارجان، معاون سردبير نشريه هندو در مطلبي نوشت: «اگر قرن بيست و يكم بخواهد قرن آسيا باشد، بايد به انفعال آسيا در حوزه انرژي پايان داد». همكاري و مشاركت چين و هند موضوعي اساسي است. پيمان ژانويه 2006 بين اين دو كشور، راه را نه تنها در حوزه فنآوري بلكه در بخش كشف و توليد هيدروكربنها گشود.
گام ديگر، تمايل بازار نفت آسيا به انجام معاملات خود با يورو است. چرا كه تأثير نظام مالي بينالملل و توازن قدرتهاي جهاني، موضوعي اساسي است و از اين رو جاي تعجب نيست كه چرا بوش در ديدار خود از هند به مشوقهايي چون همكاري هستهاي روي آورد. به علاوه در آمريكاي لاتين هم دولتهاي چپگرا، از ونزوئلا تا آرژانتين گسترش يافتهاند و مردم فعالتر و اثرگذارتر شدهاند؛ به ويژه در
بوليوي و اكوادور كه در راه استقلال و مليشدن صنعت نفت تلاش جدي دارند.
ونزوئلا يعني مهمترين توليد كننده نفت در اين منطقه، نزديكترين رابطه با چين را در بين كشورهاي آمريكاي لاتين دارد و به نقطه عطفي در گسترش يك بلوك تجاري و شكل دادن به فصل جديدي در اتحاد منطقه بازي ميكند. ونزوئلا جداي از تأمين سوخت آرژانتين، در سال 2005 اقدام به پرداخت حدود يك سوم بدهيهاي اين كشور نمود و اين خود تلاشي در راستاي رهايي آنها از صندوق بينالمللي پول ميباشد. صندوقي كه قوانين آن از سوي نهادهاي مالي بينالمللي آمريكا تحميل ميگردد. انتخابات دسامبر در بوليوي، خود گامي در جهت تقويت اتحاد كشورهاي آمريكاي جنوبي بود؛ انتخاباتي كه به انتخاب اولين رئيسجمهور بوليوي انجاميد.
مورالز بلافاصله در حوزه انرژي با ونزوئلا همراه و همگام شد.
روابط كوبا و ونزوئلا هم روز به روز در حال گسترش است و هر يك به امتيازات ديگري اتكا نمودهاند. در حاليكه ونزوئلا به تأمين نفت ارزان قيمت كوبا اقدام مينمايد، كوبا هم با فرستادن هزاران معلم، پزشك و متخصص به دور افتادهترين و فقيرترين مناطق ونزوئلا، در حال انجام طرحهاي سلامت و گسترش سواد در اين كشور است.
همكاري و مشاركت كوبا در بخش پزشكي و امداد به اين منطقه خلاصه نشده است و كمكهاي اين كشور در زلزله اكتبر 2005 پاكستان، بزرگترين كمك در اين نوع به حساب ميآيد. به واسطه اين حركت بود كه پرويز مشرف تشكر عميق خود را از فيدل كاسترو به خاطر روحيه و همراهي تيمهاي پزشكي اين كشور اعلام نمود؛ تيمهايي كه مجموعاً شامل هزار نيروي آموزش ديده بود و هنوز هم بخشي از آنها در روستاهاي دور افتاده و در شرايط سخت آب و هوايي به سر ميبرند و اين در حالي است كه گروههاي امدادي غربي همگي به كار خود پايان داده و اين كشور را ترك كردهاند. جنبشهاي رو به فزاينده مردمي كه عمدتاً در كشورهاي جنوب شاهد آن هستيم و البته همراهي برخي كشورهاي ثروتمند صنعتي را به دنبال داشته،
اساس بسياري از رويدادها و تحولات است كه استقلال بيشتر و توجه به نيازهاي اكثريت جمعيت جهان را سرلوحه كار خود قرار داده است.
1- وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ (85) آل عمران: 85 و هر كس جز اسلام (و تسليم در برابر فرمان حق،) آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد؛ و او در آخرت، از زيانكاران است.
2- الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (3) مائده:
3 امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم- امّا آنها كه در حال گرسنگى، دستشان به غذاى ديگرى نرسد، و متمايل به گناه نباشند، (مانعى ندارد كه از گوشتهاى ممنوع بخورند؛) خداوند، آمرزنده و مهربان است.
اين دو آيه مباركه و آياتى كه در اين زمينه نازل شده است، اعلام ميدارد، چون دين اسلام را به ما كامل نموده، هركس جز اسلام دين ديگر را قبول كند، از او پذيرفته نخواهد شد.
حال اين سؤال پيش مىآيد، با اين پيشرفتهاى سرسام آور علمى وترقيات و اختراعات و اكتشافات علمى، پيغمبر اسلام، داراى چه مقام و رتبهاى در علم و دانش دارد و قرآن داراى چگونه قوانين است كه تا انقراض عالم و برچيده شدن نظام فعلى جهان، كره زمين را مديريت كرده و اداره نمايد؟!
پاسخ: اين پرسش بااين بيان كوتاه مشخص مىشود.(1)
اخبار از آيندگان و اختراعات آنان، و بيان اسرار جهان آفرينش، از علوم ومقام اختصاصى است كه از سوى خداى متعال، به امامان و انبياء عليهم السلام اعطا گرديده است، روايات فراوان در بيان اين مقام آنها، چنين آمده است، كه آينده و حوادث واقعه در طول تاريخ تا روز قيامت، در برابر چشم آن بزرگان، مانند يك سينى است كه به آن اشراف و به همه جوانب آن تسلّط كامل دارند و از رموز فورمولهاى آنها آگاهند.
لذا در زمان و دوران زندگى خود، به حوادث آينده و اوضاع و علوم آيندگان، خبرهائى دادهاند كه با گذر زمان، متناوباً پيش مىآيد و خواهد آمد.
راجع به اعجازهاى علمى قرآن كريم مطالب بيشمارى هست به قول عبداللّه بن عباس، دانشمند تفسير و علوم قرآن كه گفته است: القرآن يفسّره الزّمان قرآن را گذشت زمان تفسير خواهد كرد، من نمونه هائى از اخبار به غيب آن بزرگواران را به سمع حضّار محترم مىرسانم.
1- از اميرمؤمنان عليه السلام روايت شده است: أنّه يمشى فى خارج الكوفة معه كميل بن زياد حتّى وصل الى موضع فوقف فيه و قال: ياكميل بن زياد هاهنا موضع قبرك ثمّ أشار بيده المباركة يميناً وشمالًا و قال ستبنى من هاهنا و هاهنا دور وقصور ما من بيت فى ذلك الزّمان الّا و فيه شيطاناً أريل.(2)همانا آن حضرت در خارج كوفه راه مى رفت و كميل ابن زياد نخعى همراه او بود تا به محلىرسيدند: حضرت در آن ايستاد و فرمود: اى كميل بن زياد! اينجا محل قبر تواست سپس با دست مباركش به راست
1) من در جواب اين سؤال كتابى به نام( اسلام فراتر از زمان) در 688 صفحه در قطع وزيرى نوشته و چاپ كرده و در اختيار عزيزان قرار داده ام كه طالبين مىتوانند از كتابفروشى مسجد مقدس جمكران و بوستان كتاب در قم، به دست آورند.
2) « اسلام فراتر از زمان» مؤلّف از كتاب بيان الأئمّة: 1/ 205 از مجموعه خطى شيخمحمدعلى قاضى
و چپ اشاره نمود و فرمود: به زودى از اينجا تا اينجا خانه ها و قصرهائى ساخته مى شود كه «خانهاى نيست در آن زمان مگر اين كه در آن شيطان أريل خواهد بود».
شب چهارشنبه 11/ 9/ 1387 شمسى با پسر كوچكم آقاى استاد طاهر امينى گلستانى: راجع به اين گونه روايات صحبت مى كردم از جمله روايت بالا را عنوان نمودم كه حضرت به صحابه بزرگوارش كميل قدس سره اين طورى فرموده است: پس از شنيدن اين سخن، سه مرتبه از من اكيداً پرسيد بابا واقعاً حضرت اين طورى فرموده است؟! گفتم: بلى اين روايت بيا خودت بخوان، تعجب كرد پرسيدم چرا اين همه در رابطه با اين روايت كنجكاوى مى كنى؟ (چون خودش استاد زبان انگليسى در مدارس «مركز جهانى علوم اسلامى براى طلاب خارجى است» گفت: آخر حضرت در اين روايت از كلمه «أريل» كه استفاده فرموده است: اين كلمه انگليسى است، به آنتن يا گيرنده «أريال» مى گويند:! حضرت كه مى فرمايد: «خانهاى نيست در آن زمان مگر اين كه در آن شيطان أريل خواهد بود» يعنى در بالاى هر خانه آنتن نصب مى شود و معلوم است كه آنتن براى تلويزيون يا دستگاه پيشرفته تر در اين زمينه مانند ماهواره و غيره در آن خانهها خواهد بود كه اكثراً يكى از مصداق تشكيلات شيطانى است!.
در زمانى كه نه از آنتن و گيرنده و ماهواره، خبرى بود و نه از راديو و تلويزيون: اين كلمات از زبانى بيرون آمده و با نام انگليسى كنونى آن، بعد از 14 قرن: بيان گرديده است.
در زمان تحصيل ما (1334 شمسى ببعد) مابين كوفه ونجف اشرف يك فرسخ بيابان شن زار بود و قبر كميل هم در مسير راه در محلى به نام «ثويه» قرار داشت ما كه براى شنا و استفاده از آب شط فرات به كوفه مى رفتيم قبر كميل قدس سره از دور در وسط بيابان ديده مى شد.
اخيراً كه به زيارت عتبات عاليات مشرف بوديم در سالهاى 1384 و 1386 و 1387 و بعدهاى شمسى، نجف و كوفه به هم متصل و يك شهر شده است.
در زمانى كه بيابان و شنزار بود حضرت از بناهاى خانه ها و قصرهاو اختراعاتى خبر داده است كه وجود خارجى نداشت اى بنازم به عظمت و بزرگواريت اى على عليه السلام.
در محاورات عامه عربى هم به راديو مى گويند: «أريل المذياع» يعنى آنتن راديو،
يا منظور نصب گيرندههاى ماهواره و ساير رسانههاى گروهى باشد.
2- رسول خدا صلى الله عليه و آله به سلمان فارسى ضمن حديثى فرمود: ... و أهل المغرب يسمعون صوت أهل المشرق، و أهل المشرق يسمعون صوت أهل المغرب ...،(1)و اهل مغرب مى شنوند صداى اهل مشرق و اهل مشرق مى شنوند صداى اهل مغرب را ...
3- امام صادق عليه السلام فرمود: يأتى: على الناس زمان يرى و يسمع من يعيش فى المشرق صورة و صوت من فى المغرب و كلّ قوم يسمعون الصّوت بلغتهم».(2)مى آيد زمانى بر مردم، مى بيند و مى شنود كسى كه در مشرق است، صورت و صداى كسى را كه در مغرب است، و تمام مردم مى شنوند صدارا با لغت خودشان.
4- رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ياسلمان عندها تتكلّم الرويبضة قال سلمان ماالرّويبضة يارسو اللَّه فداك أبى وأمّى؟ قال: يتكلّم فى أمرالعامّة من لم يتكلّم.(3)اى سلمان آن وقت رويبضة سخن گويد، سلمان گفت: رويبضة چيست پدر و مادرم فدايت باد؟! فرمود: سخن مى گويد در كار عموم آن كس كه سخن نگويد، سخن گويد، (يعنى كسانى كه شايستگى سخن گفتن ندارند به سخن آيند يا راديو و تلويزيون كه خود سخنگو نيستند به سخن آيند و در امور مردم حرف مىزنند).
5- امام صادق عليه السلام فرمود: «ينادى مناد باسم القائم عليه السلام قلت خاص أو عام؟ قال
عليه السلام: كلّ قوم بلسانهم».(1)منادى ندا مى كند به نام قائم عليه السلام، گفتم: (نداى) عام است يا خاص؟ فرمود: هرقومى با لغت خود.
6- ابي ربيع شامي گفت: شنيدم أبا عبد اللَّه (عليه السلام) مى فرمود: إن قائمنا إذا قام مدّ اللَّه لشيعتنا فى أسماعهم و أبصارهم، حتى (لا) يكون بينهم و بين القائم بريد يكلّمهم فيسمعون و ينظرون إليه، و هو فى مكانه.(2)همانا زمانى كه قائم ما قيام نمود، خدا نيرو دهد (و مدد نمايد) بر گوش ها و چشمان شيعيان ما تا نباشد ميان آنها و قائم عليه السلام قاصد (و نامه برى)، با آنها (به صورت زنده) سخن مى گويد، پس صدايش را مى شنوند و به او مى نگرند و او در جاى خودش باشد.
7- ابن مسكان، گفت شنيدم أبا عبداللَّه عليه السلام مىفرمود: إن المؤمنين فى زمان القائم و هو بالمشرق ليرى أخاه الذى فى المغرب، و كذا الذى فى المغرب يرى أخاه الذى فى المشرق.(3)مؤمنان در زمان قائم عليه السلام او در مشرق باشد، البته برادرش را مى بيند كه در مغرب است و همچنين در مغرب، مى بيند برادرش را كه در مشرق است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سيأتى: زمان على امّتى يخربون قباب الأئمّة بالبناديق(4)رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به زودى مى آيد زمانى بر امت من قبه (و گنبد) هاى امامان را با بندق ها (يعنى بانارنجك يا بمب) ويران مى سازند!!.
البته مىدانيد اين فرمايش در زمانى صادر شده نه امامى مرده بود و نه قبه و بارگاهى، براى آنها ساخته شده بود كه شصت سال پيش گنبد ائمه بقيع را تخريب و اخيرا نيز گنبد، سامرارا، منفجر كردند، تا درآينده چه پيش آيد. (در اين مورد سخنان و گفتارهائى در مجلس ديگر مشروحاً داشتم).
1) « اسلام فراتر از زمان» مؤلّف ازاوضاع در آخرالزّمان: 1/ 179.
2) « اسلام فراتر از زمان» مؤلّف از بحارالأنوار:: ج 52 ص 336.
3) « اسلام فراتر از زمان» مؤلّف ازبحارالأنوار: ج 52 ص 391.
4) بيان الأئمّة: 2/ 441 بنقل از وقايع الدهور: للشيخ ابوالحسن المرندى از عبدالرؤف المصرى الميناوى الشافعى و از شيخ الشهيد الفقيه احمد الثانى در كتاب الحقايق فى حديث الخلايق.
پيشرف علوم در آينده اين نوع روايتها را با وجه صحيح و پيشرفته تر معنا و حل خواهد كرد.
دجال يك چشم!
يكى از علائم آخر الزمان ظهور دجال يك چشم است كه يك چشم بر روى پيشانى دارد و بر الاغى سوار مى شود كه يك گوشش در مشرق و يك گوشش در مغرب است، آهنك و موسيقى مى زند و مردم در كوچه و خيابان بدنبال او راه مىافتند و كسانى از پنجرهها سرشان را بيرون مىآورند كه تا از او لذت ببرند، شاخ در مىآورد وو ..،
اخبار در مورد دجال، گوناگون و از متشابهات است، بدينجهت تعريفها و احتمالات مختلف، مطرح شده است از جمله احتمالات كه اخيراً ابراز گرديده اين است كه دجال: معرّب ديجيتال باشد كه اشاره به تلويزيون و كامپيوتر و ماهوارهها شود كه يك چشم بر پيشانى دارد و با آهنگ نواختن و برنامههاى لهو و لعب مردم را در شرق و غرب، به دنبال خود مىكشاند و اما اين كه اگر كسى بخواهد به آن توجه كند و از آن لذت ببرد شاخ در مى آورد شايد اشاره به آنتن هاباشد كه به شكل شاخ گوزن هستند و بدون آنها نمى شود از تلويزيون استفاده و لذت برد و يكى از مفاهيم و مؤيد اين حرف اين است كه كدام الاغى است كه يك گوشش در مشرق و يك گوشش در مغرب باشد و يا بر سر انسان شاخ برويد بلكه طبق اين نظريه اين تعابير:
اشاره به فرستندهها و گيرندههاى ماهوارهاى و ديجيتالى است كه در شرق و غرب عالم، قرار دارد و چون در آن زمان: صحبت از تكنولوژيها و ابزارها امروزى، براى مردم قابل فهم نبود، براى تقريب ذهن، تعبير به محسوس شده است.
اخبار از وسايل نقليه گوناگون
در ادامه سخنرانى در باره علوم غيبيه و غيب گوئى، بزرگان و آورندگان دين، به چند مورد نيز اشاره مىكنم.
وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ (8)(1)
(و همچنين) اسبها و استرها و الاغها را آفريد تا بر آنها سوار شويد و هم مايه زينت شما باشد و چيزها (و وسائل نقليه ديگرى) مىآفريند كه شما نمىدانيد!
در پايان آيه به مسأله مهمترى اشاره كرده و افكار را به وسائل نقليه و مركبهاى گوناگونى كه در آينده در اختيار بشر قرار مىگيرد و بهتر و خوبتر از اين حيوانات مىتواند استفاده كند متوجه مىسازد، و مىگويد: (وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ).
گر چه بعضى از مفسران پيشين اين جمله را اشاره به حيواناتى گرفتهاند كه در آينده آفريده مىشود و رام بشر مىگردد.
ولى همانگونه كه در تفسير مراغى و تفسير فى ظلال آمده است درك مفهوم اين جمله براى ما كه در عصر ماشين و وسائل و مركبهاى سريع السير زندگى مىكنيم، ساده و آسان است.
و اگر ملاحظه مىكنيد كه تعبير به يخلق (مىآفريند) كرده است دليلش واضح است زيرا كار انسان در اين اختراعات در حقيقت چيزى جز جفت و جور كردن و به هم پيوستن نيست، اساس آنها كه مواد اصلى را تشكيل مىدهد، تنها با آفرينش خداوندى است، از اين گذشته آن ابتكارى كه بشر در طريق اختراع اين وسائل به كار مىبرد آن هم مولود استعدادى است كه خدا در وجود انسان آفريده و در مغز او قرار داده است.(2)
اخبار از هوا پيماهاى بمب افكن و .. راههاى دور، نزديك مى شود
در روزگارانى كه از آهن غير از شمشير و آلات جنگ ابتدائى چيزى را نمى شناختند صدور اين جملات از رهبران دينى براى شخص منصف، جائى براى شك باقى نمى گذارد كه از چه منبعى به آنها وحى يا الهام شده بود.
... و الحديد يجرى على ظهر الهوى و تمطر عليهم ناراً و يموت من أهل الأرض من السّبعة خمس و يكون موتهم بالطّاعون و الموت الأحمر ... و آهن جريان پيدا مى كند بر پشت هوا و بر آنها آتش مى بارد، و مى ميرند از اهل زمين پنج هفتم، و مى باشد مرگ آنها با طاعون (ناشى از جنگ و غيره) و مرگ سرخ (با اسلحههاى كشنده).(1)
اين روايت به صراحت از وسائل نقليه هواپيماى بمب افكن و ساير تسليحات نظامى هوائى سخن به ميان آورده است و ازكشتار بى در و پيكر اين وسايل و از بين رفتن پنج هفتم مردم روى زمين خبر داده است
2- اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: «اذا ركب الحديد على الحديد قرب البعيد».(2)زمانى كه آهن به آهن تركيب داده شد، دور نزديك شود.
با يك جمله كوتاه به تمام وسايل ساخته شده از آهن، از فضاپيما گرفته، تا راه آهن و ماشين، اشاره كرده و منافع بى شمار آن و وسائل حمل و نقل را تماماً بيان نموده است.
اخبار از خلق زياد در آسمان
امير مؤمنان و سيد تمام اوصياء، عليه السلام برابر تاريخ گويا، كراراً در مجامع عمومى و خصوصى در مسجد و منبر مى فرمود: «سلونى قبل أن تفقدونى» پيش از گم كردن (واز دست دادن من)، همه گونه نيازهاى خود را، از من بپرسيد، به خدا قسم، من راههاى آسمان ها را، بيشتر و بهتر از زمين بلد هستم، و هركس غيراز من اين ادعا را بنمايد رسوا خواهد شد! زيرا از جواب سؤال كنندگان (و پاسخ پرسشكران عاجز و) ناتوان خواهد ماند(3)
1) « اسلام فراتر از زمان» مؤلّف ازبيان الأئمّة: 1/ 153 از مجموعه خطى شيخ محمدعلى قاضى از كتاب« زين الفتى»( كرمانى) مرسلًا.
2) « اسلام فراتر از زمان» مؤلّف ازاوضاع آخرالزّمان: 1/ 180 از بحارالأنوار.
3) تاريخ، چندين مورد از مدعيان اين سخن( مانند ابن جوزى و آن عالم سنى وو ...) را ضبط كرده و رسوائى آنها را، حتى در برابر سؤال يك زن، به ياد گار گذاشته است كه استشهاد و آوردن مشروح آنها به طول مى انجامد.
و مى فرمود: سلونى (عمّادون العرش) فانّى لا أسأل عن شيىء دون العرش، الّا أجبت فيه لايقولها بعدى الّاجاهل مدّع أوكذّاب مفتر ...(1)از من بپرسيد از پائين تر از عرش، به يقين من از چيزى پائين تر از عرش سؤال نشوم مگر اينكه بر آن جواب مى دهم، و اين را كسى جز من نمى گويد مگر نادان و ادعا كننده يا دروغگوى افترازن ...
بلى امير والائيان و استاد امين وحى جبرئيل(2)، درباره زمين و آسمان و كهكشان هاى بيشمار، خطبه ها خوانده و سخن سرائىهاى فراوان نموده و بيانهاى بيرون از احصاء، فرموده است كه نهج البلاغة و خطبههاى آتشين آن نمونه كوچكى از اطلاعات لدنّى آن امام زمينيان و آسمانيان و انس و جن و فرشتگان است.(3)
1) « اسلام فراتر از زمان» مؤلّف ازبحارالأنوار: 57/ 338 ح 28 از المحتضر.
2) جبرئيل را تعليم نمود تا به پاسخ سؤال خداوند« من أنا و من أنت» من كيم و تو كيستى؟! پس از سه بار تكرار سؤال و ناتوانى جبرئيل از جواب، على عليه السلام از دريائى( درياى، علم يانور، يا هر دريائى كه خدا مىداند) ظاهر شد و به جبرئيل گفت: بگو« أنت الرّبّ الجليل و أنا عبدك الذّليل و إسمى جبرئل،» و روايتى كه يكى از جنّيان در محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود امير عليه السلام را كه، ديد كوچك و كوچكتر شد حضرت سبب ترس اورا پرسيد؟ عرض كرد اى رسول خدا ما جنيان كه از اطراف سليمان بن داود پراكنده شديم، همين جوان، مارا گرفته و با ذلّت و خوارى جلوى تخت سليمان مىافكند،.( از مباهله تاعاشوراء) از همين مؤلف بخش 3( مولود كعبه) ص 302 قسمت پاورقى بحارالأنوار: 18/ 176؛ همان مصدر از كمال الدين: ص 197.
3) براى اطلاعات بيشتر براى نمونه در بخش 11 درباره اشخاص كتاب« اسلام فراتر از زمان» مؤلّف، فصل گفتار اميرمؤمنان و امام سجّاد 8 با منجّم و يا خطبههاى آن حضرت در بخش 8 يا مجلدات( السّماء والعالم) بحارالأنوار را دقيقاً مطالعه نمائيد.
گفتارهائى از حضرت على عليه السلام درباره زندگى در كرات ديگر!
امروزه يكى از دغدغههاى بزرگ بلكه بزرگترين هدف دانشمندان فضايى اين است كه آيا در كرات ديگر حيات و ذيحياتى وجود دارد يانه؟! و به دنبال اين موضوع مى گردند و پژوهش مى كنند در حالى كه در 1389 سال پيش از اين، حضرت على عليه السلام خبر از وجود شهرهايى مثل شهرهاى كره زمين در ستاره ها را داده است كه شايد در آينده علم به آن دست يابد و برسد.
1- روايتى از آن حضرت آمده است كه (و فى النجوم مدائن كمدائنكم) و در ستاره ها شهرهائى مانند شهرهاى شما وجود دارد.
2- ابن أبي عمير، از بعض أصحاب ما، از أبي عبداللَّه عليه السلام فرمود: اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: هذه النجوم التى فى السماء مدائن مثل المدائن التى فى الأرض مربوطة كل مدينة إلى عمود من نور، طول ذلك العمود فى السماء مسيرة مأتين و خمسين سنة.(1)اين ستاره هائى كه در آسمان است، شهرهائى است مانند شهرهائى كه در زمين است هرشهرى بسته به استوانهاى از نور است، طول آن استوانه در آسمان به مسافت دويست و پنجاه سال است.
توجه: درمورد اين روايت به دو مطلب كه هردو فراتر بودن اسلام از زمان را بيان مى كند، توجه داشته باشسد.
الف. اين كه روايت اشاره به فاصله ساليانه بين ستارهها مى كند كه قبل از كشف تلسكوپ و ساخت فضا پيماها براى بشر امكان نداشت ولى اين روايت قرنها پيش از روى يكى از اسرار آفرينش ستاره ها پرده برمى دارد.
ب- اين كه عبارت روايت در مصدرش (تفسيرقمى) به جاى هذه النّجوم (لهذه النّجوم) آمده است. يعنى براين ستاره ها شهرهائى مانند شهرهاى شماهست، اين
1) « اسلام فراتر از زمان» مؤلّف ازبحار الأنوار: 55/ 91: از تفسير على بن ابراهيم في المصدر: لهذه النجوم.
حديث از وجود شهرهايى مثل شهرهاى زمينى و حيات و زندگى در آن را، بيان مى كند كه علم به صورت جدى بدنبال آن بوده و هزينههاى گزافى را در اين راه خرج كرده و حتى امواجهاى راديويى به فضا مى فرستند كه اگر موجودات متمدنى در آسمانها باشد، دريافت و اعلام موجوديت كنند.
بعضى هاگفتهاند كه اكتشافات اخيرنشان داده كه يك سلسله امواج نيرومند راديويى از فضاهاى دور دست، مرتباً پخش مىشود كه مىتوان آنها را در كره زمين با دستگاههاى گيرنده مخصوص به خوبى گرفت، هيچ كس بدرستى نمىداند سرچشمه اين امواج فوق العاده نيرومند كجاست؟ ولى دانشمندان مى گويند احتمال قوى دارد كه در كرات دور دست آسمانى موجودات زنده فراوانى هستند كه از نظر تمدن از ما بسيار پيشرفته ترند و به همين دليل مىخواهند اخبارشان را در جهان پخش كنند و در آن اخبار مسائلى است كه براى ما تازگى دارد، موجوداتى كه آنها را پرى مىناميم مى كوشند، از اين امواج استفاده كنند، ولى اشعه نيرومندى آنها را بدور مىراند.
عبدالرحمن بن كثير از ابى عبداللَّه عليه السلام فرمود: انّ من وراء عين شمسكم هذه أربعين عين شمس فيها خلق كثير، و انّ من وراء قمركم أربعين قمراً فيها خلق كثير، لا يدرون أنّ اللَّه خلق آدم أم لم يخلقه ألهموا إلهاماً لعنة فلان و فلان.(1)همانا از پشت اين خورشيد شما چهل خورشيد هست كه در آن مخلوق زياديست، و از پشت ماه شما چهل ماه وجود دارد كه در آن آفريده زيادى است كه نمى دانند آدم خلق شده يانه و بر آنها الهام يقينى شده است لعنت كردن به فلان و فلان!.
اين روايت از خلقى خبر مىدهد كه مانند انسان حرف مى زند زيرا كلمه (بر آنها لعنت فلانى ها الهام شده) است آنها نيز مانند انسان ها، مكلف به تولى و تبرّى (دوستى با دوستان و دشمنى با دشمنان اهل بيت عليهم السلام، مأموريت دارند).
1) « اسلام فراتر از زمان» مؤلّف ازبحارالأنوار: 57/ 329 ح 13 از البصائر.
خداوند در چندين آيه قرآن كريم، سخن گفتن اعضا و جوارح بدن رادر قيامت، به ميان كشيده و استشهاد از آنها را مطرح فرموده است، در روزگارانى كه از اين كشفيات خارق العادة خبرى نبود، محتواى اين آيات براى خيلى ها قابل قبول نبود و مفسرين نيز نسبت به اقتضاى زمان و برداشت خود، در باره آن آيات مطالبى را ابراز داشتهاند تا اين كه تشكيل يافتن اعضاى بدن از مولكولهاو سلولهاى زنده كشف شد و معناى علمى اين آيات خود به خود روشن و تفسير گرديد و معلوم شد كه اسلام بيش از چهارده قرن پيش، وجود سلولهاى زنده را خبر داده و افتخار اين كشف را، به خود اختصاص داده است ولى ما بى خبر بوديم، بنا به گفته عبداللّه بن عباس «القرآن يفسّره الزّمان» قرآن را گذشت زمان تفسير خواهد كرد، به معنا و مفهوم آيات در اين مورد توجه نمائيد.
1- الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ يس: 65 امروز (قيامت) بر دهانشان مُهر مىنهيم، و دستهايشان با ما سخن مىگويند و پاهايشان كارهايى را كه انجام مىدادند شهادت مىدهند!
اين آيه چگونگى حال گروه زيادى را در دادگاه بزرگ خدا مشخص كرده مىگويد: آنها عذاب عظيمى دارند، در آن روز كه زبانهاى آنها و دستها و پاهايشان بر ضد آنان به اعمالى كه مرتكب شدند گواهى مىدهند.
زبان آنها بى آنكه خودشان مايل باشند به گردش در مىآيد و حقائق را بازگو مىكند اين مجرمان بعد از مشاهده دلائل و شواهد قطعى جرم بر خلاف ميل باطنى
خود صريحا اقرار به گناه كرده و همه چيز را فاش مىسازند چرا كه جائى براى انكار نمىبينند.
دست و پاى آنها نيز به سخن در مىآيد و حتى طبق آيات قرآن پوست تن آنها سخن مىگويد، گوئى نوارهاى ضبط صوتى هستند كه همه صداهاى انسان را ضبط كرده و آثار گناهان در طول عمر در آنها نقش بسته است، آرى در آنجا كه يوم البروز و روز آشكار شدن همه پنهانيها است ظاهر مىشوند.
ممكن است در آغاز زبانها از كار بيفتد و ساير اعضا شهادت دهند، و هنگامى كه شهادت دست و پا حقائق را برملا كرد زبان به حركت در آيد و گفتنىها را بگويد و به گناهان اعتراف كند.
آرى در آن روز ديگر اعضاى انسان تسليم تمايلات او نيستند، آنها حساب خود را از كل وجود انسان جدا كرده تسليم پروردگار مىشوند، و بر آستان مقدس او سر فرود مىآورند، و حقايق را با شهادت خود آشكار مىسازند، و چه دادگاه عجيبى است كه گواه آن اعضاى پيكر خود بدن انسان است، همان ابزارى است كه گناه را با آن انجام داده! شايد گواهى اعضا بخاطر آن باشد كه اين مجرمان هنگامى كه به آنها گفته مىشود كيفر شما در برابر اعمالى كه انجام داديد دوزخ است به انكار برمىخيزند، به گمان اينكه دادگاه دنياست، و حقايق از طريق پشت هم اندازى قابل انكار است، گواهى اعضا شروع مىشود، و تعجب و وحشت سراسر وجود او را مىگيرد و تمام راههاى فرار به روى او بسته مىشود.
در اينكه كيفيت نطق اعضا چگونه است؟ امروز علم به ما ثابت كرده است، تمام اعضا و جوارح از سلولهاى زنده، تشكيل يافته است، دليلش نيز روشن و واضح است، اگر سوزنى به يكى از اعضا فرو رود، درد مىكشيم و اين درد را بخوبى حس مىنماييم يا دست به سوى آتش مىبريم، سوختنش را حس كرده، پس مىكشيم و. و. پس اين اعضا از موجودات ريز متراكم زنده به نام سلول يامولكول تشكيل گرديده كه همه خوب و بد وسرد و گرم و. و. را درك مىكند ولى اين سلول
هافعلًا قادر به سخن گفتن نيستند اگرچه ممكن است در آينده علم و دانش در اثر كشف فورمولهاى آنها، به حرف زدن درآورند ولى در قيامت چون در اختيار آفريدگارشان هستند، او به خوبى آنها را به سخن گفتن وامى دارد و هيچ شك و شبههاى در آن نيست ولى مفسرانى كه پيش از اين اكتشافات مىزيستند و هنوز از اين علوم خبرى نبود، در اين مورد، احتمالاتى دادهاند:
1- خداوند در آن روز درك و شعور و قدرت سخن گفتن در يك يك اعضا مىآفريند، و آنها به راستى سخن مىگويند، و هيچگونه جاى تعجب نيست؟ زيرا آن كسى كه اين قدرت را در قطعه گوشتى به نام زبان يا مغز آدمى آفريده مىتواند در ساير اعضا نيز بيافريند.
2- آنها از درك و شعورى بهرهمند نمىشوند، ولى خداوند آنها را به سخن گفتن وا مىدارد و در حقيقت اعضا محل ظهور سخن خواهند بود، و حقايق را به فرمان خدا آشكار مىكنند.
3- اعضاى بدن هر انسانى آثار اعمالى را كه در تمام طول عمر انجام داده مسلما با خود خواهد داشت، چرا كه هيچ عملى در اين جهان نابود نمىشود،
مسلما آثار آن روى يك يك اعضاى بدن، و در فضاى محيط باقى مىماند، آن روز كه روز بُروز و آشكار شدن است، اين آثار نيز بر دست و پا و ساير اعضا ظاهر مىشود، و ظهور اين آثار به منزله شهادت آنها است.
اين تعبير در سخنان روزمره و تعبيرات ادبا نيز فراوان است مثلا مىگويند: عينك تشهد بسهرك: چشمت گواه بىخوابى تو است! يا مىگوئيم: الحيطان تبكى على صاحب الدار: ديوارها بر صاحب اين خانه گريه مىكنند! به هر حال گواهى اعضا در قيامت مسلم است، اما اينكه هر عضوى خصوص كارى را كه انجام داده است بازگو مىكند، يا همه كارها را؟ بدون شك مناسب احتمال اول است، لذا در آيات ديگر قرآن سخن از شهادت گوش و چشم و پوست بدن به ميان آمده است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در يك جا مىگويد: زبانهاى آنها گواهى مىدهد
(مانند آيه سوره نور) و در آيه يس مىفرمايد: ما مهر بر زبانشان مىنهيم.
ممكن است اين تعبير به خاطر آن باشد كه نخست بر زبان آدمى مهر نهاده مىشود و اعضاى او به سخن در مىآيند، هنگامى كه او شهادت اعضا را مىبيند زبانش باز مىشود و چون جاى انكار نيست زبان نيز اعتراف مىكند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از شهادت زبان تكلم معمولى نباشد بلكه تكلمى همچون تكلم ساير اعضا از درونش بر خيزد نه از برون!
2- يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (نور: 24) در آن روز زبانها و دستها و پاهايشان بر ضدّ آنها به اعمالى كه مرتكب مىشدند گواهى مىدهد!
3- حَتَّى إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ فصلت: 20 وقتى به آن مى رسند، گوشها و چشمها و پوستهاى بدنشان به آنچه مى كردند گواهى مى دهند.
4- وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ فصلت: 21 آنها به پوستهاى تنشان مى گوند:
چرا برضدما گواهى داديد؟! آنها جواب مى دهند همان خدائى كه هرموجودى را به سخن در آورده مارا گويا ساخته است و او شمارا براى نخستين بار آفريد و بازگشتشان به سوى اوست.
5- وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ وَ لكِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لا يَعْلَمُ كَثِيراً مِمَّا تَعْمَلُونَ فصلت: 22 شما اگر گناهانتان را مى پوشانديد، نه به خاطر اين بود كه از شهادت گوش و چشمها و پوستهاى تنتان بيم داشتيد بلكه شماگمان مى كرديد كه خداوند بسيارى از اعمالى را كه انجام مى دهيد نمى داند.
جمعى از مفسران شان نزولى براى اين آيه نقل كردهاند كه سه نفر از كفار قريش و طايفه بنى ثقيف كه جمجمههائى كوچك و شكمى بزرگ داشتند در كنار خانه كعبه اجتماع كرده بودند، يكى از آنها به ديگران گفت: آيا شما فكر مىكنيد خداوند
سخنان ما را مىشنود؟! ديگرى افزود: آهسته! اگر بلند بگوئيم مىشنود و اگر آهسته تكلم كنيم نمىشنود.
ديگرى اضافه كرد: من فكر مىكنم اگر صداى بلند را بشنود حتما صداى آهسته را هم مىشنود! اينجا بود كه اين آيه نازل شد.
به هر حال در آيه بعد مىافزايد:
وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ أَرْداكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ
فصلت: 23 آرى اين گمان بدى بود كه درباره پرورگارتان داشتيد و اين موجب هلاكت شما گرديد و سر انجام از زيانكاران شديد.
سلولهاى چشم
أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ ... سوره بلد: 8 .... آيا برايش دو چشم قرار نداديم ..
در توضيح اين آيه فرمودهاند كه عدسه هر چشم از 75 ميليون سلول زنده تشكيل يافته است، و در دو عدسه چشم 150 سلول زنده متمركز است، فردا روز قيامت اين تعداد مأمور اطلاعات خداوند به آنچه را در مدت عمر خود ديده اند و به اعمال هركسى شهادت خواهند داد.
پس در دورانى كه نه از كشف سلول خبرى بود و نه از موجود زنده بودن آن، خداوند براى هشدار دادن انسان اين جمله را تذكر داده است كه اى انسان چگونه مى توانى از تشكيلات اطلاع رسانى خدائى جان به در برى، علاوه بر اين كه در روز قيامت اعضا و جوارح انسان بر اعمال او شهادت خواهند داد، تنها در حدقه دو چشم تو 150 ميليون شاهد زنده وجود دارد.
چه شاهدان عجيبى؟ كه عضو پيكر خود انسانند، و شهادتشان به هيچوجه قابل انكار نيست، چرا كه در همه صحنهها حاضر و ناظر بوده، و به فرمان الهى به سخن آمدهاند! البته: شهادت اعضا از اين طريق است كه خدا سلولها را به سخن مىآورد يا درك و شعور و قدرت سخن در آنها مىآفريند؟ يا همانند درختى است كه خدا در ميان آن براى موسى ايجاد صوت كرد؟ و يا آثار گناهان كه در طول عمر
در آنها نقش بسته در آنجا كه يوم البروز و روز آشكار شدن اسرار نهانى برملا مىشود؟ در تعبيرات معمولى نيز گاهى از اين گونه آثار تعبير به نطق يا اخبار مىشود، و مىگوئيمرنگ رخساره خبر مىدهد از سر درون! همه اين تفسيرها قابل قبول است، و در لابلاى سخنان مفسران نيز كم و بيش آمده.
منظور از جلود: پوستها (به صيغه جمع) چيست؟ ظاهر اين است كه منظور پوست هاى قسمت هاى مختلف تن است، پوست دست و پا و صورت و غير آن، و اگر در بعضى از روايات تفسير به فروج شده است، در حقيقت از قبيل بيان مصداق است، نه منحصر بودن مفهوم جلود در آن.
اين سؤال مطرح مىشود كه چرا از ميان اعضاى بدن تنها چشم و گوش و پوستها گواهان آن دادگاهند؟ آيا گواهان منحصر به اينهاست؟ يا اعضا ديگر نيز گواهى مىدهند؟ آنچه از آيات ديگر قرآن استفاده مىشود اين است كه علاوه بر اينها گواهان ديگرى نيز از اعضاى بدن وجود دارد، در آيه 65 سوره يس گفتيم دستهاى آنها با ما سخن مىگويند، و پاهاى آنها به اعمالشان گواهى مىدهند.
در آيه 24 سوره نور سخن از شهادت زبان و دست و پا به ميان آمده.
بنا بر اين به نظر مىرسد كه اعضاى ديگر نيز هر كدام به نوبه خود گواهى دهند، اما چون بيشترين اعمال انسان به كمك چشم و گوش انجام مىگيرد و پوستهاى تن نخستين اعضائى هستند كه با اعمال تماس دارند گواهان صف مقدمند.
به هر حال آن روز، روز رسوائى بزرگ است، روزى است كه تمام وجود انسان به سخن در مىآيد، تمامى اسرار او را فاش مىكنند، كه تمام گنهكاران را در وحشت عميقى فرو مىبرد، اينجاست كه رو به پوستهاى تن خود كرده، فرياد مىزنند: چرا شما بر ضد ما گواهى داديد؟! (وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا) ما كه ساليان دراز شما را نوازش داديم، از سرما و گرما حفظ كرديم، شستشو و نظافت و پذيرائى نموديم، شما چرا اينچنين؟! آنها در پاسخ مىگويند: همان خدائى كه هر موجودى را به نطق در آورده، ما را به سخن در آورده است (قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي
أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ).
خداوند ماموريت افشاگرى را در اين روز و اين دادگاه بزرگ بر عهده ما گذارده، و ما چارهاى جز اطاعت فرمان او نداريم، آرى همان كس كه قدرت نطق را در موجودات ناطق ديگر آفريده در ما نيز اين توانائى را قرار داده است.
جالب اينكه آنها تنها از پوست تنشان اين سؤال را مىكنند نه از ساير گواهان، مانند چشم و گوش.
ممكن است به خاطر اين باشد كه گواهى پوست از همه عجيبتر و شگفتانگيزتر، و از همه گستردهتر و وسيعتر است، همان پوستى كه خود بايد قبل از همه اعضاء طعم عذاب الهى را بچشد به چنين گواهى برمىخيزد، و اين راستى براى ما حيرت آور است.
ولى خداوند خود در همه جا شاهد و ناظر بر اعمال ماست، و از اسرار درون و برون ما آگاه است، و هم ماموران مراقبت او همه جا با ما هستند، آيا هرگز مىتوانيم پنهان از چشم و گوش و حتى پوست تنمان عملى انجام دهيم؟!
آيا احتمال نمىدهيم خداوند دوربينهاى مخفى بنام فرشته يا استخوان برآمده طرفين ترقوه و يا غير آن را در بدن خودمان، قرار داده، شب و روز و وقت و بى وقت در زمين و آسمان و كوه و دشت و خشكى و دريا و. و. مراقب مايند و اعمال مارا به تصوير مىكشند و فيلم بردارى مىكنند!!!.
آرى ما چنان در قبضه قدرت او و مراقبان مخفى و آشكارش قرار داريم كه حتى ابزارهاى گناه ما گواهانى هستند بر ضد ما!.
به نكاتى در اين مورد توجه نمائيد:
1- حسن ظن و سوء ظن به خدا
آيات مذكور به خوبى گواهى مىدهد كه گمان بد در باره خداوند به قدرى خطرناك است كه گاه موجب هلاكت و عذاب ابدى انسان مىگردد، نمونه آن گمان گروهى از كفار بود كه گمان مىكردند خدا اعمال آنها را نمىبيند، و سخنان آنها را
نمىشنود، همين سوء ظن سبب خسران و هلاكتشان شد.
به عكس حسن ظن در باره خداوند موجب نجات در دنيا و آخرت است، چنانچه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: ينبغى للمؤمن ان يخاف الله خوفا كأنّه يشرف على النار و يرجوه رجاء كأنّه من اهل الجنة، انّ الله تعالى يقول: وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ ... ثم قال ان الله عند ظن عبده: ان خيرا فخير، و ان شرا فشر: سزاوار است بنده مؤمن آنچنان از خدا بترسد كه گوئى در كنار دوزخ قرار گرفته و مشرف بر آتش است، و آنچنان به او اميدوار باشد كه گوئى اهل بهشت است، چنانكه خداوند متعال مىفرمايد: اين گمانى است كه شما به خدا پيدا كرديد و سبب هلاكتان شد، سپس امام عليه السلام افزود: خداوند نزد گمان بنده خويش است اگر گمان نيك ببرد نتيجهاش نيك و اگر گمان بد ببرد نتيجهاش بد است.
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم آمده است: آخرين كسى را كه دستور داده مىشود به سوى دوزخ ببرند ناگهان به اطراف خود نگاه مىكند، خداوند بزرگ دستور مىدهد او را برگردانيد، او را بر مىگردانند، خطاب مىكند: چرا به اطراف خود نگاه كردى؟ و در انتظار چه فرمانى بودى؟ عرض مىكند: پروردگارا! من در باره تو اينچنين گمان نمىكردم، مىفرمايد: چه گمان مىكردى؟ عرض مىكند: گمانم اين بود كه گناهان مرا مىبخشى و مرا در بهشت خود جاى مىدهى! خداوند مىفرمايد: يا ملائكتى! لا، و عزتى و جلالى و آلائى و علوّى و ارتفاع مكانى، ما ظنّ بى عبدى هذا ساعة من خير قط، و لو ظنّ بى ساعة من خير ما ودّعته بالنار، اجيزوا له كذبه و ادخلوه الجنة!: اى فرشتگان من! به عزت و جلال و نعمتها و مقام والايم سوگند، اين بندهام هرگز گمان خير در باره من نبرده، و اگر ساعتى گمان خير برده بود من او را به جهنم نمىفرستادم، گرچه او دروغ مىگويد ولى با اين حال اظهار حسن ظن او را بپذيريد، و او را به بهشت بريد، سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هيچ بندهاى نيست كه نسبت به خداوند متعال گمان خير ببرد مگر اينكه خدا نزد گمان وى خواهد بود، و اين همان است كه مىفرمايد: (وَ
ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنْتُمْ ...).
2- گواهان در دادگاه قيامت:
هنگامى كه مىگوئيم در جهان ديگر همه انسانها محاكمه مىشود ممكن است دادگاههائى را همچون دادگاههاى عالم دنيا تداعى كند، كه هر كس با پروندهاى كوچك يا بزرگ با شاهدانى همچون شاهدان اين دادگاهها در برابر قضات حاضر مىشوند، و سؤال و جوابى صورت مىگيرد، و حكم نهائى صادر مىشود.
ولى هر گاه اشاراتى را كه در آيات قرآن و روايات پيشوايان معصوم وارد شده مورد توجه قرار مىدهيم حقايقى براى ما كشف مىشود كه از عظمت و عمق زندگى در آن جهان اجمالا پرده بر مىدارد، و نشان مىدهد كه دادگاه رستاخيز چه دادگاه عجيبى است مثلا هنگامى كه گفته مىشود ميزان عمل ممكن است اين تصور پيدا شود كه اعمال ما در آن روز به صورت اجسام سبك و سنگينى در مىآيد كه در ترازوهاى دو كفهاى وزن مىشود، اما هنگامى كه در روايات معصومين مىخوانيم على (عليه السلام) ميزان اعمال است، يعنى ارزش اعمال و شخصيت افراد با مقياس وجودى اين بزرگمرد عالم انسانيت سنجيده مىشود، و هر اندازه به آن شبيه و نزديك است وزن بيشترى دارد، و هر قدر بى شباهت و دور است وزن كمترى دارد متوجه مىشويم كه ميزان عمل در آنجا يعنى چه؟! در مورد مساله گواهان نيز آيات قرآن پرده از روى حقايقى برداشته، و پاى گواهى امورى را به ميان كشيده كه در دادگاههاى دنيا مطلقا مطرح نيستند، ولى در آنجا نقش اساسى را دارند.
به طور كلى از آيات قرآن استفاده مىشود كه هفت نوع گواه براى آن دادگاه وجود دارد.
1- از همه برتر و بالاتر ذات پاك خداوند است: در هر حال كه باشى و هر آيهاى از قرآن كه بخوانى و هر كارى را انجام دهيد ما گواه بر شما هستيم هنگامى كه در آن
وارد مىشويد.(1)
البته همين گواهى براى همه چيز و همه كس كافى است، ولى لطف خداوند و مقام عدالت او ايجاب كرده كه گواهان ديگرى نيز معين فرموده است.
2- پيامبران و اوصياء.
قرآن مىگويد: چگونه خواهد بود آن روز كه از هر امتى گواهى مىآوريم، و تو را گواه بر آنها قرار مىدهيم (نساء- 41).(2)
در حديثى در ذيل همين آيه در كتاب اصول كافى از امام صادق (عليه السلام) مىخوانيم: نزلت فى امة محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) خاصة، فى كل قرن منهم امام منا، شاهد عليهم، و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) شاهد علينا: فرمود: اين در باره امت محمد صلى الله عليه و آله و سلم نازل شده كه در هر قرنى براى آنها امامى از ما خواهد بود گواه بر آنان و محمد صلى الله عليه و آله و سلم گواه بر همه ما است.
3- زبان و دست و پا و چشم و گوش نيز گواهى مىدهند.
قرآن مىگويد: در آن روز زبانها و دستها و پاهايشان بر ضد آنها نسبت به اعمالى كه مرتكب شدند گواهى مىدهد (نور- 24).(3)
از آيات مورد بحث نيز استفاده مىشود كه چشم و گوش در زمره گواهانند، و از پارهاى از روايات بر مىآيد كه همه اعضاى تن به نوبه خود اعمالى را كه انجام دادهاند گواهى مىدهند.
4- پوستهاى تن نيز گواهى مى دهند.
آيات مورد بحث با صراحت از اين موضوع سخن مىگفت، و حتى اضافه
1) وَ ما تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَ ما تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ وَ لا أَصْغَرَ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرَ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ.( يونس- 61)
2) فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً.
3) يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ:
مىكند كه گنهكاران كه هرگز انتظار نداشتند پوستهاى تن آنها به صورت گواهانى بر ضد آنان در آيند آنها را مخاطب ساخته مىگويند: چرا شما بر ضد ما گواهى.
داديد؟ آنها پاسخ مىدهند: خدائى كه همه چيز را به نطق در آورده ما را به سخن در آورده است (فصلت- 21).
5- فرشتگان.
قرآن مىگويد: وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ (ق- 21) در آن روز هر انسانى وارد صحنه محشر مىشود در حالى كه فرشتهاى با او است كه او را به سوى حساب سوق مىدهد و گواهى از فرشتگان است كه بر اعمال او شهادت مىدهد.
6- زمين.
آرى زمين كه زير پاى ما قرار دارد، و ما هميشه ميهمان آن هستيم، و با انواع بركاتش از ما پذيرائى مىكند، نيز دقيقا مراقب ما است، و در آن روز همه گفتنىها را مىگويد، چنانكه مىخوانيم: يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها: در آن روز زمين اخبار خود را بازگو مىكند (زلزال- 4).)
7- زمان نيز از شهود است.
گرچه در متن آيات قرآن به اين امر اشاره نشده، ولى در روايات معصومين شاهد بر آن وجود دارد چنانكه از على (عليه السلام) مىخوانيم: ما من يوم يمرّ على ابن آدم الا قال له ذلك اليوم يا ابن آدم! انا يوم جديد، و انا عليك شهيد، فقل فىّ خيرا و اعمل فى خيرا، أشهد لك يوم القيامة: هيچ روزى بر فرزند آدم نمىگذرد مگر اينكه به او مىگويد:
اى فرزند آدم! من روز تازهاى هستم و بر تو گواهم، در من سخن خوب بگو، و عمل نيك انجام ده، تا در قيامت به نفع تو گواهى دهم.
به راستى عجيب است اين همه گواهان حق، و شاهدان آن دادگاه بزرگ.
از زمان و مكان گرفته، تا فرشتگان و اعضاى پيكر ما و انبيا و اوليا، و برتر از همه ذات پاك خدا، مراقب اعمال ما هستند و گواه بر ما، و ما چه بيخبريم؟! آيا ايمان به وجود چنين مراقبانى كافى نيست كه انسان را كاملا در مسير حق و عدالت و پاكى
و تقوا قرار دهد.
حال عزيزان آياتى را كه به عرض رساندم، با دقت بخوانيد و خود قضاوت نمائيد چه مطالبى را مطرح نموده است كه بعد از گذشت چهارده قرن، فورمول آن بيان ها، كشف گرديده است.
البته توجه داشته باشيد، گواهان در آن دادگاه عظيم، و چگونگى گواهى آنان مربوط به كفار و مجرمان است، و گرنه مؤمنان حسابشان روشن است، لذا در حديثى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: ليست تشهد الجوارح على مؤمن، انما تشهد على من حقّت عليه كلمة العذاب، فاما المؤمن فيعطى كتابه بيمينه، قال الله عز و جل «فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا (اسراء: 71): اعضاى پيكر انسان بر ضد مؤمن گواهى نمىدهد، بلكه گواهى بر ضد كسى مىدهد كه فرمان عذاب بر او مسلم شده، و اما مؤمن نامه اعمالش را به دست راست او مىدهند (و خودش آنرا مىخواند) همانگونه كه خداوند متعال فرموده: آنها كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده شد (با سرفرازى و افتخار) نامه اعمال خود را مىخوانند و كمترين ستمى به آنها نخواهد شد.
يكى از پنج چيزى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ابو ذر توصيه فرمود كه دوران جوانى را قبل از پيرى غنيمت بشمار: اغتنم خمسا قبل خمس: شبابك قبل هرمك، صحتك قبل سقمك، و غناك قبل فقرك، و فراغك قبل شغلك و حياتك قبل موتك: پنج چيز را قبل از پنج چيز غنيمت بشمر، جوانيت را قبل از پيرى، و سلامتت را قبل از بيمارى، و بىنيازيت را قبل از فقر، و زندگيت قبل از مرگ، و فراغت خاطر را قبل از گرفتارى.
يا به گفته شاعر:
چنين گفت روزى به پيرى جوانى*** كه چون است با پيريت زندگانى؟
بگفتا در اين نامه حرفى است مبهم*** كه معنيش جز وقت پيرى ندانى!
تو به كز توانائى خويش گوئى*** چه مى پرسى از دوره ناتوانى
متاعى كه من رايگان دادم از كف*** تو گر مى توانى مده رايگانى!
1- عكس العمل مولكولهاى آب
در سخنرانى امشب مىخواهم، مطالب نوظهورى را به عرض عزيزان برسانم كه حكايت از اعجاز قرآن و آيات آن دارد.
پس از انتشار كتاب «سرچشمه حيات» از نوشتههاى اينجانب از جاهاى مختلف:
از قم و سبزوار تلفنى از من به خاطر نوشتن اين كتاب تشكر كردند حتى تلفن سبزوار گفت: در كشور «ژاپن» پس از اطلاع از اين كتاب: اظهار مى داشتند (ما باور نمى كرديم در اسلام اين همه مطالب براى آب و در باره آب) وجود داشته باشد!؛
بعد ادامه داد در ژاپن در باره آب تحقيقاتى داشتهاند از جمله مى گفتند: ما اگر سخنان خوب و پاك و خوشحال كننده به يك ظرف آب، بگوييم: در زير ميكروسكوب مى بينيم كه مولكولهاى آب انبساط پيدا مى كنند و به وَجد مى آيند و اگر حرفهاى بد و سخنان زشت بگوئيم، مى بينيم افسرده ومنقبض شده و جمع مى گردند؛
سپس يك آدرس انترنتى به من داد، باز كردم ديدم تعداد زيادى عكس از حالات مختلف مولكولهاى آب: به انترنت داده اند كه واقعاً تماشائى بود؛
من پس از شنيدن اين مطالب و ديدن آن عكس ها: بلافاصله به ياد آن دعاها و آيات افتادم كه بزرگان دين و علماء از قرنها پيش مى خواندند و به آب فوت ميكردند و براى شفاى مريضان به بيماران مى دادند و اثر خوبى در بيمارى آنها به وجود مى آورد؛ يا رواياتى درباره آب نيسان كه رسول خدا عليه السلام از جبرئيل امين نقل
مى كند كه حمد و سوره و معوذتين و آيت الكرسى و قل يا أيها الكافرون را اگر هر يك هفتاد مرتبه بخوانى و به آب نيسان فوت كنى، و يك هفته صبح و شام از آن آب يك جرعه بنوشى، هر مرضى داشته باشى خداوند شفا مى دهد(1)وروايات بسيار ديگر در اين زمينه.
به فكر فرو رفته و پيرامون اين عمليات پرس و جو مىكردم كه آن زمان ها هنوز نه از كشف مولكول آب خبرى بود و نه از واكنش آن اثرى، اما پيشينيان ما از منابع وحى آسمانى اين را يادگرفته بودند كه اگر فلان آيه و فلان دعا را بخوانى و به آب فوت كنى، مولكولهاى آن آب به وَجد در آمده و در وجود بيمار اثر مثبت مى گذارد اى بنازم به اين دين و آورنده و در نهايت به فرستنده آن.
2- خشكانيدن طول موجى از صوت گياه و غبره را
كشف دانشجوى اراكى
در تلويزيون دانشجوى مبتكر اراكى را معرفى كردند كه با الهام از يك آيه قرآن به ابتكار و نوآورى جالبى دست زده بود و جايزه ويژهاى را گرفته است، و آن عبارت بود از كشف: طول موجى از صوت را كه با آن طول موج: گياه سبز را: خشك مى كرد و اين ابتكار را از دو آيه شريفه الهام گرفته است.
1- (إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ (19) تَنْزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ سوره قمر: 20- 19. ما تندباد وحشتناك و سردى را در يك روز شوم مستمر بر آنان فرستاديم مردم را همچون تنههاى نخل ريشهكن كرده و از جا برمىكند!
2- (وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ (6) سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ
1) مهج الدعوات: 444 و 447؛ بحارالأنوار: 66/ 476 ح 1 ببعد.
أَيَّامٍ حُسُوماً فَتَرَى الْقَوْمَ فِيها صَرْعى كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ سوره الحاقة: 7 و امّا قوم «عاد» با تندبادى طغيانگر و سرد و پرصدا به هلاكت رسيدند* خداوند اين تند باد بنيانكن را هفت شب و هشت روز پياپى بر آنها مسلط ساخت و (اگر آنجا بودى (مى ديدى كه آن قوم همچون تنههاى پوسيده و تو خالى درختان نخل در ميان اين تند باد روى زمين افتاده و هلاك شدهاند.
(صرصر) در لغت عرب به معنى (صداى شديد) است.(1)
3- تغيير جنسيت دهندگان
در ادامه سخنرانى در باره علوم غيبيه و غيب گوئى، بزرگان و آورندگان دين، به چند مورد نيز اشاره مىكنم.
روزگارانى كه بانوان جامعه، در پوشش و حجاب سنگين قرار داشتند، اگر زنى به پوشش خود كم توجهى مى كرد: پيش از بستگانش: افراد جامعه او را مورد عتاب و مؤاخذه قرار داده و تذكر ميدادند كه خود را جمع و جور نمايد.
در چنين محيطى كه اين سختگيرى ها وجود داشت: رسول خدا صلى الله عليه و آله از زمانى خبر مى دهد كه زنها خود را به صورت مردان در مى آورند و لباس مردانه پوشيده و روى زين و صندلى ها نشسته و رانندگى مى كنند و به پستها و مقامات عاليه مى رسند، يا مردها لباس زنانه خواهند پوشيد و موى صورت خود را كه نشانه مردانگى است، مى تراشند و خود را شبيه بانوان مى سازند وو ...
شايد بالاتر از همه اين ها با تشكيلات تغيير جنسيت و با تزريق هورمونهاى زنانه و مردانه: خود را زن و يامردخواهند نمود و يا باگذشت زمان با وسايل دقيق تر و علمى تر واقعاً خود را به صورت زن و مرد در مى آورند.
توجه داشته باشيد در روايت ذيل و مشابه آن كلماتى به كار رفته كه معناى خيلى وسيعى دارد كه هرچه زمان بگذرد و علم و دانش بشرى پيشرفت نمايد: باز هم
1) لسان العرب ج 4 ص 450، مجمع البيان ج 9 ص 13.
قابل تطبيق و مقايسه خواهد بود.
1- ... و فيهنّ قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله لعن اللَّه المتشبّهين من الرّجال بالنّساء و المتشبّهات من النّساء بالرّجال و هم المخنّثون واللّاتى ينكحن بعضهنّ بعضاً.(1)در باره اينزنها، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خدا لعنت كند به تشبيه كنندگان خود از مردان به زنان و تشبيه كنندگان از زنان خود را بر مردان، آن مردانند كه خود فروشند و آن زنانند كه بعضى بعضى را، نكاح مى كنند (همجنس بازى مى نمايند و يا مانند كشورهاى آمريكاو بعضى كشورهاى اروپائى با همديگر به صورت قانونى ازدواج مى كنند و به عقد هم جنس خود در مى آيند).
تابه حال معناى حديث مذكور را به مردان ريش تراش و زنان لباس مرد پوشان و امثال اينها: تطبيق و تفسيرمى كرديم: ولى علاوه بر آن تغيير جنسيت دهندگان با تزريق هورمون زنانه بر مردان و هورمون مردانه برزنان: جنسيت خود را تغيير مى دهند: حالا اول راه است ممكن است در زمانهاى نه چندان دور و با پيشرفت علوم: واقعاً جنس خود را تغيير دهند.
مى بينيم در بيش از چهارده قرن پيش: رسول خدا صلى الله عليه و آله با بيان اين جريان: از تغيير جنسيت دهندگان خبر مى دهد كه بعد از 14 قرن تفسيرش شروع شده است.
مطالبى مناسب در بخش 7 فصل 14 «اسلام فراتر از زمان» مؤلّف ازدواج مردان با همديگر (همجنس بازى) تفصيلًا ذكر گرديده است.
4- انتقال هورمون
دانشمندان مى گويند: هرگوشتى را بخورى، هورمونهايش در وجود تو اثر مى گذارد.
دين اسلام، 1400 سال پيش مصرف گوشت خوك را اكيداً قدغن كرده است، زيرا خوك در ميان حيوانات بى غيرت ترين حيوان است!، تمام حيوانات نسبت به
1) « اسلام فراتر از زمان» مؤلّف ازوسائل الشّيعة: 20/ 346؛ از المحاسن: 198.
جفت و ماده خود تعصب و غيرت نشان داده و از آن دفاع مى كند، ولى خوك علاوه بر اينكه دفاع نمى كند بلكه ديگران را براى جفت گيرى با ماده خود، تشويق مى كند، بدينجهت اسلام خوردن گوشت اورا حرام نموده است تا با انتقال هورمونهاى آن، خورنده آن بى غيرت ببار نيايد: آن گونه كه در كشورهاى خورنده گوشت خوك و بى غيرتى آنان را آشكارا مى بينيم و مشاهده مى كنيم.
5- حضور و احضار در آن واحد از مسافت دور
تلويزيون اخيراً اعلام كرد، دانشمندان كوشش و پژوهش مى كنند كه چيزى را در زمان واحد: در جائى غايب و در ديگر جا حاضر و ظاهر نمايند، و اعلام كردند كه در حد ذره ميكرون، موفق به كشف فورمول آن شده اند و بر روى اندازه بزرگتر تلاش مى كنند. قرآن كريم پيش از هزار و چهارصد و 29 سال قبل، خبر داده است كه آصف بن برخياء، وزير حضرت سليمان عليه السلام تخت بلقيس، ملكه سبا را از (سبا) پايتخت يمن در اصطخر فارس (پايتخت) حضرت سليمان عليه السلام در يك چشم بهم زدن حاضر نمود.
آيه مباركه، « (امّا) كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت گفت: «پيش از آنكه چشم بهم زنى، نزد تو خواهم آورد!» و هنگامى كه (سليمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا ديد گفت: «اين از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بجا مىآورم يا كفران مى كنم؟! و هر كس شكر كند، به نفع خود شكر مى كند؛ و هر كس كفران نمايد (بزيان خويش نموده است، كه) پروردگار من، غنىّ و كريم است!».(1)
از امام صادق عليه السلام پيرامون اين آيه روايت آمده است كه آصف بن برخيا از 73
1) قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ. سوره نمل: آيه 40.
اسم اعظم فقط يكى را مى دانست كه اين كار را انجام داد، ما 72 اسم اعظم را مىدانيم، ببين تفاوت ره زكجاست تا بكجا.
6- سخن گفتن كفش و حيوانات با انسان
1- رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: قسم به كسى كه جانم در دست اوست برپا نشود ساعت (ظهور) تا اين كه حيوانات درنده با آدم سخن گويند و حتى بند تازيانه و بند كفش با او سخن گويند و خبر دهند به آنچه اهلش بجا آوردهاند بعد از خودش.(1)
2- قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «والّذى نفس محمد بيده لا تقوم السّاعة حتّى يكلّم شراك نعله و عذب سوطه ممّا فعله أهله».(2)سوگند به كسى كه جان محمد در دست اوست ساعت برپا نشود تا حرف بزند بند نعلين و تازيانهاش بر آنچه كه اهل خانهاش انجام دادهاند.
3- يكى از علامات ظهور سخن گفتن تازيانه است با انسان.(3)
4- پيشاپيش ساعت (ظهور) باشد كه مردى از خانهاش بيرون مى رود پس برنگردد مگر اين كه كفش و تازيانهاش اورا خبر دهند به آنچه اهل بيتش انجام دادهاند بعد از خودش.(4)
در زمان ما، اين فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله معنا شده و مصداق پيدا كرده است وسايل ارتباط مكالمه معمولى يا جاسوسى در كفش و كمر بند و داخل ساعت مچى و دسته كليد نصب و جا سازى شده است و هر لحظه به صدا در مى آيد و ارتباط برقرار مى شود يا در تبليغات و سايل مدرن ارتباطى مى گويند (اگر مى خواهيد از خانه محل كار و از كارخانه، خانه خود را ببينيد فلان دستگاه را برايتان نصب مى كنيم) اين پيشرفت ها واين جهشهاى علمى نشان مى دهد كه اين
روايات در آينده نزديك با اكتشافات و اختراعات پيشرفتهتر، معناى ديگرى به خود خواهد گرفت.
7- شبيه سازى از مغز استخوان!
يكى از رواياتى كه تا اين اواخر قبل از اقدام به شبيه سازى: مورد انتقاد و استهزاى دانشمندان بود اين روايت بود كه حضرت حوا از دنده چپ آدم خلق شده است و آنها اين ادعا را مسخره مى كردند كه چطور اسلام فراتر از زمان است در حالى كه مسئله به اين سادگى را نمى داند كه خلق انسان از سلول جنسى فقط امكان پذير بود اما با كشف علم شبيه سازى تعجب همه دانشمندان برانگيخته مى شود كه اسلام چقدر از از زمان فراتر است مخصوصا اين كه اخيرا اعلام كردند كه بهترين عضو براى شبيه سازى، مغز استخوان و ناف جنين است كه دنده انسان نيز از قسمت استخوانها است.
در قرآن كريم مى فرمايد: و از نشانههاى خداوند اينكه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد ودر ميانتان مودت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانه هائى است براى گروهى كه تفكّر مى كنند.(1)
رواياتى مى گويد: از دنده چپ آدم حوارا به وجود آورد؛ و روايتى مانند روايت ذيل، با كلمه ابداع (نوآورى) ذكر نموده و سومين نظر از زيادى گِل آدم است.
زرارة بن أعين: از أبى عبد اللَّه عليه السلام- ضمن حديثى- فرمود: إنّ اللَّه عزّوجلّ خلق آدم من طين ثمّ ابتدع له حواء فجعلها فى موضع النقرة التى بين وركيه، و ذلك لكى تكون المرأة تبعاً للرجل ...، بدرستى كه خداى عزّوجلّ آدم را از گِل آفريد سپس برايش حوّا را ابداع نمود (و به وجود آورد) و او را در ميان انتهاى دو ران آدم قرار داد تا (از نظر خلقت) زن تابع مرد شود ...،!.(2)
خداى متعال اين زن جوان را برابر دستهاى از روايات، از وجود خود آدم عليه السلام پديد آورد بلى از دنده آدم: از استخوان يا مغز آن كه آزمايشهاى علم روز ثابت كرده است براى «شبيه سازى» از ميان تمامى اعضاى بدن جانداران: مغز استخوان مناسب و خوب جواب مى دهد.
8- لقاح آزمايشگاهى!
در ايران و كشورهاى ديگر، مسئله لقاح آزمايشگاهى جا افتاده و انجام مى گيرد، يعنى بانوانى كه باردار نمى شوند، با تلقيح نطفه با متدهاى نوين، باردار مى شوند؛
البته نفس انجام اين كار خود مسئله ساز است كه نطفه تلقيحى و تزريقى، چهِ و از كهِ باشد، اگر اين خانم از طريق همبسترى عادى روى مسائل و جهات پزشكى، بچه دار نمى شود، ولى نطفه شوهرش را بگيرند و تزريق نمايند، چون بچه آينده از نطفه شوهر شرعى خود خانم، به وجود مى آيد، به او منتسب است و از او ارث مى برد وو .. اشكال ندارد، اما اگر از نطفه مرد ديگر و نامحرم تلقيح انجام گيرد، بلا اشكال حرام است و جايز نيست، زيرا در آينده اين بچه ربطى به شوهر اين خانم ندارد و مانند زنا و حكم زنازاده به او متوجه خواهد شد.
در اينجا بحث ما در مورد حلال و حرامى اين عمل نيست زيرا تكليف آن را كتابهاى فقهى و استنباطى تعيين مى كند، بلكه كشف مسئله و فورمول تلقيح است كه ببنيم، اين جريان امكان دارد يانه! البته شكى نيست كه با تكنيكهاى فعلى اين عمل، انجام يافته و نتيجه داده است ولى بحث در اين است كه اگر زمانى بدون تزريق نطفه مرد (يعنى اسپرماتوزوئيد) آيا از نظر علمى امكان تولد فرزند بدون پدر و تنها از مادر وجود دارد؟ و آيا مخالف تحقيقات دانشمندان در اين زمينه نيست؟
بدون شك اين مسأله قبلًا از طريق اعجاز صورت گرفته است مانند تولد حضرت عيسى عليه السلام، بدون دخالت پدر، تحقق يافته است؛ ولى علم امروز نيز امكان چنين
امرى را نفى نكرده بلكه تصريح به ممكن بودن آن نموده است.
مخصوصا موضوع بكرزائى در ميان بسيارى از حيوانات ديده شده و با توجه به اينكه مسأله انعقاد نطفه، اختصاصى به انسانها ندارد امكان اين امر را به طور عموم اثبات مىكند.
دكتر الكسيسكارل فيزيولوژيست و زيست شناس معروف فرانسوى در كتاب انسان موجود ناشناخته چنين مىنويسد: هنگامى كه به ميزان سهمى كه هر يك از پدر و مادر در توليد مثل دارند فكر مىكنيم بايد آزمايشهاى لوب و باتايون را به خاطر بياوريم كه از يك تخمك بارور نشده قورباغه، بدون دخالت اسپرماتوزوئيد بوسيله تكنيكهاى خاصى، قورباغه جديدى مىتوان به وجود آورد.
به اين ترتيب كه ممكن است يك عامل شيميائى يا فيزيكى را جانشين سلول نر كرد ولى در هر حال هميشه وجود يك عامل ماده ضرورى است.
بنا بر اين آنچه از نظر علمى براى تولد فرزند قطعيت دارد وجود نطفه مادر (اوول) مىباشد و گرنه در مورد نطفه نر (اسپرماتوزوئيد) عامل ديگرى مىتواند، جانشين آن گردد، به همين دليل مسأله بكرزائى واقعيتى است كه در جهان امروز مورد قبول پزشكان قرار گرفته. هر چند بسيار نادر اتفاق مىافتد.
از اين گذشته اين مسأله در برابر قوانين آفرينش و قدرت خداوند، حل شده است و موجودات بى نر و ماده، از حيوانات در مسير طبيعى زياد به وجود آمده و مى آيد، مانند حشراتى كه از ماندن لجن و پهِن و مدفوع انسان و چيزهاى ديگر، به وجود مى آيند ولى آيا از انسان هم اين كار عملى و ساخته است يانه؟! به آيه ذيل توجه نمائيد!. قرآن مى گويد: إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (59)(1)مثل عيسى در نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد سپس به او فرمان داد موجود شو او هم موجود (كاملى) شد، يعنى اين خارق عادت از
1) آل عمران- 59.
آن خارق عادت مهمتر نيست.
البته به خاطر داشته باشيد مسأله اعجاز غير از مسأله محال است، يعنى محال به هيچ وجه قابل اجرا نيست مانند بزرگ نشدن سوراخ سوزن و كوچك نشدن حجم شتر كه با آن هيكل از سوراخ سوزن رد شود اين محال است!؛ ولى اعجاز به چيزهاى ممكن تعلق مى گيرد منتهى نه از طريق عادى بلكه با علم و تخصص استاد فن كه با پياده كردن فورمول آن قابل حل مى باشد و محال نيست مانند تولد حضرت عيسى يا سخن گفتن او در روز اول نوزادى اش و همچنين سخن گفتن بچه شير خواره براى تبرئه حضرت يوسف عليه السلام ياشهادت بچه يك روزه بر بيگناهى جُريح عابد بنى اسرائيل كه در مجلسى جريان آن را بيان كرده ام.
مىنمايد و قسمتى از نمونههاى فراوان آن را، بازگو مىكند.
يكي از ويژگي ها و امتيازات اسلام بر ساير مكاتب، برچيدن نظام طبقاتي و برقراري نظام برابري و برادري است. قرآن كريم مي فرمايد:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ: سوره حجرات: اي مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم، و شما را تيره ها و قبيله ها داديم تا يكديگر را بشناسيد. همانا گرامي ترين شما نزد خدا باتقواترين شماست. خداوند دانا و آگاه است.»
پيش از ظهور اسلام و گسترش آن، كشورهاي موجود در دنياي آن روز چنانكه مي دانيم، همه با تفاوتهايي در شكل و صورت، نوعى نظام طبقاتي داشته اند: ايران بگونه اي، روم بگونه اي، هند و چين بگونه ديگر، و اعراب نيز كه از تمدن و
حكومت بي بهره بودند، نظام طبقاتي را در قبيله و با رياست شيخ قبيله اجرا مي كردند.
اسلام مي گويد: همه شما از يك پدر و مادر هستيد، و شعبه و تيره و قبيله تنها براي آن است كه همديگر را بشناسيد و بس، برتري و امتياز از آنِ پرهيزكاران است.
اسلام و دعوت اسلامي با نداي: «يا أَيُّهَا النَّاسُ» آغاز و گسترش يافت. يعني: همه مردمان را مخاطب ساخت و همه را در رديف هم قرار داد؛ ولي خليفه دوم با شروع خلافت خويش، در اسلام نيز به اجتهاد خود نظام طبقاتي ايجاد كرد، چگونه؟
آغاز نظام طبقاتي در اسلام
1 امتيازات مالي
آنچه در اسلام به نام «بيت المال» يعني: «اموال عمومي» خوانده مي شد، در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و در حكومت دو ساله ابوبكر بالسويه ميان مسلمانان تقسيم مي شد. عمر اين شيوه را نپسنديد و گفت: «بايد براي افراد به ويژه حاضران در مدينه متناسب با شئونات هر يك، مقرري ساليانه وضع گردد»، سپس نزد خود افراد را طبقه بندي كرد و گفت: «امّ المؤمنين عايشه به دليل تقرّب به پيامبر سالي دوازده هزار درهم، ساير زنان پيامبر هر يك ده هزار درهم، كساني كه در جنگ بدر حضور داشتند پنج هزار درهم، حاضران در جنگ احد چهار هزار، در خندق گويا دو هزار و پانصد و بدينگونه تقسيم كرد تا رسيد به افرادي كه سهمشان تنها دويست درهم شد.» ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟! خوب، از اين تقسيم بندي چه پديد مي آيد؟ روشن است، طبقه اشراف! همان كه قبل از اسلام در مكه بود دوباره زير لواي اسلام پديدار شد. طلحه ها، زبيرها، عبدالرحمن عوف ها عثمان ها و ديگران و ديگران بسيار!
2 امتيازات نژادى(1)
گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص463
دقت در مسير كودتاي سقيفه به خوبي دانسته مي شود كه سردمداران قبيله
1) امينى گلستانى، محمد، گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى، 2جلد، سپهر آذين - قم - ايران، چاپ: 1، 1393 ه.ش.
قريش با حذف بني هاشم بسيار دقيق و حسابگرانه حكومت را ربوده و آن را تنها در ميان خود دست بدست مي كردند، به گونه اي كه خليفه دوم در شوراي شش نفره حتي يك نفر از غير قريش را جاي نداد. آنها انصار را كه آن همه براي اسلام فداكاري كرده بودند به گونه اي كنار گذاشتند كه حتي فرماندار شهر خودشان مدينه هم نباشند و تنها در دوران «امام علي عليه السلام بود كه «سهل بن حنيف انصاري» فرماندار مدينه شد و نيز، در زمان «عمربن عبدالعزيز» كه يكي ديگر از انصار فرماندار مدينه گرديد.
آري، قريش همه مناصب قدرت و امكانات را ويژه خود كرد و در مسير امتيازات قبيلگي و تحريف اسلام به كار گرفت. چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام در سخناني كه در جمع خواص شيعه بيان فرموده به گوشه اي از اين انحرافات و تحريفات اشاره كرده و مي فرمايد:
«حاكمان پيش از من، دانسته و از روي عمد با رسول خدا مخالفت كردند.
پيمانش را شكسته و سنتش را تغيير دادند. حال، اگر بخواهم مردم را از روش خلفاي پيشين برگردانم و امور حكومت را در همان مسيري كه در دوران رسول خدا بود قرار دهم، سپاهيانم از گرد من پراكنده مي شوند و فقط اندكي از شيعيانم كه برتري و وجوب امامتم را از كتاب خدا و سنت رسول صلى الله عليه و آله و سلم شناخته اند با من همراه مي گردند. آيا مي دانيد اگر فرمان دهم «مقام ابراهيم عليه السلام را به همان جائي بازگردانند كه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم آن را نهاده بود، و «فدك» را به وارثان فاطمه برگردانم ... و دفاتر عطا و بخشش را ببندم و بيت المال را بهمان گونه كه رسول خدا به مساوات تقسيم مي نمود تقسيم كنم و آن را دست گردان ثروتمندان نگذارم ... و مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را به حالت اول درآورم و درهاي باز شده يدر آن را ببندم و درهاي بسته شده را باز گشايم، و مسح كشيدن در وضو بر پاپوش را ممنوع نمايم و برخورنده نبيذ حدّ شرب خمر جاري سازم. و متعه حج و نساء را حلال بدارم و در نماز ميت به پنج تكبير فرمان دهم و مردمان را به آشكار گفتن «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ
الرَّحِيمِ» در نمازها وادار كنم و. و .. آري، اگر به اين امور فرمان دهم يقيناً از گرد من پراكنده گردند.
به خدا سوگند! من مردم را فرمان دادم كه در ماه رمضان تنها نمازهاي واجب خود را به جماعت بگزارند و به آنان آموختم كه به جماعت گزاردن نمازهاي مستحبي بدعت است، كه ناگهان برخي از افراد سپاهم كه در جنگ مرا همراهي مي كردند فرياد برآوردند: «اي اهل اسلام! سنّت عمر دگرگون شد او ما را از نماز گزاردن مستحبي در ماه رمضان منع مي كند!؛ راستي را كه ترسيدم در جناحي از سپاهيانم شورش پديد آورند. آه كه چه كشيدم از اين امت! از تفرقه شان و از پيروي از پيشوايان! ...(1)
باري، امام شكوه مي كند و با صراحت مي فرمايد: «در باز گرداندن امت اسلامي به سنت پيامبرشان موفق نبوده است»، او در اين راه به قدري خون دل مي خورد كه در نهايت آرزوي مرگ مي كند و مي فرمايد: «چه چيز شقي ترين شما را باز داشته تا فرا رسد و مرا آسوده گردانيد، خدايا! من اينها را خسته كردم، اينها نيز مرا خسته كردند، آنان را از من و مرا از آنان آسوده گردان!(2)
خلافت عثمان و سيطره يبني اميه
شوراي شش نفره مركب از «علي و عثمان و عبدالرحمان بن عوف و سعدبن وقاص و طلحه و زبير»، به دستور خليفه عمر كه ضربت خورده بود، گرد هم آمدند و عبدالرحمان بن عوف با برنامه اي از پيش تعيين شده عثمان را به خلافت رسانيد(3)
عثمان كه به خلافت رسيد، شش سال اول حكومت خود را به نرمي و مدارا با مردم سپري كرد. ولي در نيمه دوم حكومت خويش همان گونه كه خليفه دوم عمر پيش بيني كرده بود، بني اميه را به سختي بر دوش مردم سوار كرد. ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه گويد:
«فراست و پيش گويي عمر درباره يعثمان درست بود. زيرا عثمان بني اميه را بر گردن هاي مردم سوار كرد و ايالت هاي قلمرو اسلامي را در اختيار آنها نهاد و املاك و كشتزارها و امكانات زيادي را تيول آنها داد. خمس غنايم ارمنستان را كه در زمان او فتح شد يكجا به پسر عمويش «مروان حكم» بخشيد و «عبدالله بن خالدبن اسيد» را كه از او بخششي خواسته بود، چهار صد هزار درهم ارزاني داشت و «حكم بن ابي العاص» را كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تبعيد كرده بود و ابوبكر و عمر نيز حاضر نشدند او را برگردانند، به مدينه بازگردانيد و صد هزار درهم به وي عطا كرد. بخشي از بازار مدينه به نام «نهروز» را كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وقف مسلمانان كرده بود به «حارث بن حكم» برادر مروان بخشيد و «فدك» را كه از فاطمه عليها السلام ستانده بودند به مروان هديه كرد.
مراتع اطراف مدينه را از دسترس مسلمانان خارج نمود و در اختيار احشام بني اميه گذاشت و به انحصار ايشان درآورد. غنايم فتح آفريقا از طرابلس تا طنجه را يكجا به «عبدالله بن ابي سرح» بخشيد و يك نفر از مسلمانان را در آن سهيم نكرد.
در روزي كه يكصد هزار درهم به «مروان» بخشيد يكصد هزار هم به «ابوسفيان» داد.
او كارهاي ديگري نيز مرتكب شد كه از جمله آنها: تبعيد «ابوذرغفاري» به «ربذه» و زدن و مضروب ساختن «عبدالله بن مسعود» به گونه اي كه پهلوهايش در هم شكست همچنين تعطيل حدود و احكام اسلام و ممانعت از ردّ مظالم و گماردن افراد ناصالح براي تنبيه رعايا بود كه آخرين آن نامه اي بود كه به «معاويه» نوشت و در آن دستور داد گروهي از مسلمانان را به قتل برساند. همه اينها باعث شد تا بسياري از مردم مدينه همراه با افرادي كه از مصر آمده بودند تا بدعت هاي او را به
اطلاعش برسانند، همگي جمع شدند و او را به جرم كردارش به قتل رساند(1)
عثمان در مقابله با «سنت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خدا به آنچه گذشت بسنده نكرد. او «تميم داري» راهب نصراني را به خدمت گرفت و وي را كه به ظاهر اسلام آورده و در دوران عمر اجازه يافته بود تا سخنران پيش از خطبه نماز جمعه باشد، امتياز ويژه بخشيد و به او اجازه داد تا هفته اي دو روز سخنراني نمايد و اسرائيليات خويش را به جاي «حديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه بيان و نشر آن ممنوع بود در جامعه اسلامي ترويج نمايد.(2)
خلافت معاويه و آغاز طرحي نو در مقابله با اسلام
پس از خلفاي ثلاثه و حكومت حضرت علي عليه السلام، معاويه زمام امور را به دست گرفت و به اصطلاح (خليفه شد). وي در عصر جاهليّت لحظه اي از سردمداران كفر دوري نگزيد و حتي آن روز كه مي ديد پدرش ظاهراً به اسلام گرويده است، او را با اشعاري ملامت آميز مخاطب قرار داد و گفت: «اي صَخر، اسلام را نپذير كه ما را به رسوايي دچار خواهي ساخت!
بعد از مرگ عزيزاني كه در جنگ بدر پاره پاره شدند.
دايي و عمويم و نيز عموي مادرم، كه سومين فرد آن كشتگان بود.
و حنظله برادر خوبم، آنها كه خواب سحرگاه ما را به بيداري مبدل ساختند.
يك لحظه نيز به اسلام ميل مكن كه بر گردن ما بار ننگ مي گذارد!
سوگند به شتراني كه با شتاب به سوي مكه روانند و حاجيان را به مكه مي آورند مرگ براي ما آسان تر است از ملامت دشمنان كه بگويند:
فرزند حَرب، ابوسفيان، از روي ترس و وحشت، از بُت عُزّي روي گردانيد.(1)
يا صَخرُلا تُسلِمَن يوماً فَتَفضَحَنا
بَعدَ الَّذينَ بِبَدرِ اصبَحُوا فِرَقاً
خالي وَ عَمّي وَ عَمُّ الامِّ ثالِثُهُم
وَ حَنظَلُ الخَيرِ قَد اهدي لَنَا الارَقا
لا تَركَنَنَّ الي امرٍ تُكَلِّفُنا
وَ الرّاقِصاتِ بِهِ في مَكَّه الخُرُقاّ
فَالمَوتُ اهوَنُ مِن قَولِ العُداه لَقَد
عادَ ابنُ حَربٍ عَن العُزّي اذاً فرقاً
معاويه بعد از فتح مكه، در ميان ساير افرادي كه اسلام آوردند، به ظاهر به اين دين گرويد و از سهم «مؤلفه قلوبهم»(2)از غنائم جنگ حُنَين، كه ويژهى جلب قلوب تازه مسلمانان و سست ايمانان بود، صد شتر و مقدار زيادي نقره نصيب برد. پس از آن به مدينه رفت و بيش از دو سال و اندي، عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در مدينه درك نكرد.(3)
پس از فتح شام در سال بيستم هجري از طرف عمر و سپس از جانب عثمان والي شام شد و در سال چهلم هجري خليفه شد و مركز حكومتش دمشق بود.
شام در آن روز عبارت بود از كشورهاي سوريه و اردن و فلسطين و لبنان امروزي.
مردم آن مرز و بوم از اسلام، تنها آن چيزي را نمي دانستند كه معاويه به ايشان معرفي كرده بود.
درباره معاويه همانند دربار حكومت قيصريِ روم پيش از فتح شام بود و مانند حكومت خلفا در مدينه نبود. همچنين معاويه مي كوشيد كه نگذارد صحابه پيامبر در شام بمانند و اهل شام را با فرهنگ اسلامي آشنا كنند.
1) مراجعه كنيد: شرح نهج البلاغه( 102/ 2) و تذكره خواصّ الامَّه، ص 115 و جمهَره الخُطَب( 112/ 2). اصل شعر معاويه به زبان عربي چنين است:
2) اسلام، سهم« مؤلفه قلوبهم» را براي ظاهر بيناني قرار داد كه به ظاهر اسلامآورده بودند امّا حقائق دين كاملًا روح ايشان را تسخير نكرده بود، و بدين وسيله مي خواست دلهاي ايشان نسبت به آئين خدا نرم و متمايل گردد.
3) التنبيه و الاشراف، ص 283 282، چ بيروت، مكتبه خياط 1965.
از جمله برخوردهاي معاويه با صحابه پيامبر، بر خورد وي با «عُباده بن صّامت» بود. عُباده از جمله انصاري بود كه در بيعت انصار با پيامبر «عقبه منى» شركت كرده بود و پيامبر او را يكي از دوازده نقيب انصار معين فرموده بود.(1)يك بار عُباده در زمان خليفه يدوم با معاويه بر سر ربا خواري در گير شد(2)و بار ديگر مشك هاي شراب را كه باربر شتران بود و به قصر معاويه برده مي شد با كارد دريد.(3)
«ابوذر» را نيز، كه بر حيف و ميل معاويه در اموال بيت المال اعتراض داشت، به دستور عثمان بر شتري بي پوشش از شام به مدينه روانه كرد.(4)آن زمان كه عثمان قاريان و مفسران اهل كوفه را به شام تبعيد كرد معاويه با ايشان درگير شد و به دستور عثمان، ايشان را از پايتخت خود به شهر حمص بيرون راند.(5)
شوم ترين ضربه اي كه معاويه بر اسلام وارد آورد، دستور او به «حديث سازي» و نسبت دادن آن حديث هاي ساختگي به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود.
انگيزه معاويه در حديث سازي
طبري مي نويسد: «معاويه، مُغيره بن شُعبه را به حكومت كوفه منصوب داشت.
امّا پيش از آنكه او به سوي مركز حكومت خويش عزيمت كند وي را به حضور طلبيد و بدو گفت:
«من مي خواستم سفارشهاي فراوان و وصاياي زيادي با تو در ميان گذارم كه به سبب بينش و درك زياد تو از آن خودداري مي كنم و عمل آن را به فهم خودت وا مي گذارم! اما من هرگز سفارش به يك چيز را ترك نمي كنم: در مرحله ياول، هرگز
1) الاستيعاب، 412/ 1؛ اسد الغابه، 106/ 3؛ تهذيب ابن عساكر، 206/ 7 و 214؛ الاصابه، 260/ 2؛ سيراعلام النُبَلاء، 51/ 2؛ صحيح مسلم، 46/ 5
2) صحيح مسلم، 46/ 5؛ تهذيب ابن عساكر، 212/ 5.
3) تهذيب، 211212/ 7؛ النبلاء، 43/ 2؛ مسند احمد، 325/ 5.
4) انسابُ الاشراف بلاذري، 53/ 5.-
5) انسابُ الاشراف بلاذري، 53/ 5.
نكوهش و بدگويي از علي را فراموش مكن و هميشه براي عثمان از خداوند رحمت بخواه و مغفرت طلب كن.(1)در مرحله يدوم، از عيب جويي اصحاب و ياران علي و سختگيري درباره يايشان به هيچ وجه روي گردان مباش و در مقابل، دوستان عثمان را به خود نزديك گردان و بديشان مهرباني ها كن!» مُغيره گفت:
«من امتحان خويش را داده ام و در اين زمينه تجربه ها دارم. قبل از تو براي ديگران مأموريت ها انجام داده ام و كسي مرا نكوهش نكرده است! تو نيز امتحان خواهي كرد، حال يا مي پسندي و ستايش مي كني و يا كار من برايت ناپسند جلوه مي كند و مرا مذمّت خواهي كرد!»
معاويه گفت: «نه! ان شاء الله تو را ستايش خواهم كرد!»(2)
مَدائني دركتاب احداث مي نويسد:
«معاويه پس از بدست آوردن خلافت، فرماني بدين مضمون به همه عمّال و كارگزاران خويش نگاشت؛ «هر كس چيزي را در فضل ابوتراب و خاندانش باز گويد حرمتي براي خون و مالش نيست و خونش هدر خواهد بود!»(3)در اين ميان مردم كوفه، دوستداران خاندان علوي، بيش از ديگران زجر و بلا كشيدند.
ديگر بار معاويه به كارگزاران خويش در تمام آفاق، طي فرماني نوشت: «شهادت هيچ يك از شيعيان علي و خاندانش را نپذيرند.» و نيز فرمان داد: «هر كه را كه از دوستداران عثمان و علاقه مندان اوست و آن كساني را كه رواياتي در فضيلت وي نقل مي كنند و در سرزمين تحت فرمانروائي شما زندگي مي كنند به خود نزديكشان گردانيد و اكرامشان كنيد. آن گاه آنچه را كه اين گونه افراد در فضيلت عثمان روايت مي كنند براي من بنويسد و اسم گوينده و نام پدر و خاندانش را ياد آور شويد!»
1) مقصود معاويه اين است كه از عثمان در مجالس عمومي، مانند مجلس حكومتي و بر فراز منبرها وخطبه هاي نماز جمعه، به نام نيك ياد شود و در مقابل از علي عليه السلام در آن شرايط بدگويي شود.
2) طبري، 141/ 6؛ حوادث سال 51؛ ابن اثير؛ 3/ 178.
3) أن بَرِئَتِ الذِّمَّه مِمتَن رَوي شَيئاً مِن فَضلِ أبي تُرابٍ وَ اَهلِ بَيِتِه
اين فرمان اجرا گشت و خود فروختگان و هوسرانان براي رسيدن به حُطام دنيوي به جعل حديث پرداختند و فضائل عثمان فزوني گرفت! زيرا معاويه پول و خلعت و املاك و آنچه در دست داشت، پي دريغ، در اين راه به كار گرفته بود. هر شخص ناشناخته و بي ارزشي كه نزد كارگزاران معاويه مي رفت و چيزي را به عنوان حديث در منقبت و فضيلت عثمان نقل مي كرد، مورد توجه قرار مي گرفت؛ نامش را مي نوشتند و مقام و منزلتي در دستگاه حكومت مي يافت.
پس از مدتي فرمان ديگر معاويه صادر شد كه به كارگزاران خويش دستور داده بود: «اينك روايات فضائل عثمان فراوان شده و در همه شهرها به گوش مي رسد! پس چون نامه يمن به شما رسد، مردم را دعوت كنيد كه فضائل صحابه و خلفاي اوليّه را روايت كنند و حديثي در فضيلت ابوتراب نباشد مگر آنكه روايتي همانند آن را در فضل خلفاي نخستين و صحابه براي من بياوريد يا ضد آن را روايت كنيد. اين كار نزد من محبوب تر است و مرا بيش از پيش شادمان مي كند و براي شكست دلايل و براهين ابوتراب و شيعيان وي وسيله اي قوي تر و برنده تر است! و براي آنها از روايت هائي كه در مناقب عثمان نقل شده دشوارتر است و كوبندگي بيشتري خواهد داشت!»
فرمان معاويه بر مردم خوانده شد، و به دنبال آن، روايات دروغين فراواني در فضائل صحابه پديد آمد كه به هيچ وجه بوئي از حقيقت نداشت. مردم ساده دل نيز اين احاديث را به ديده يقبول مي پذيرفتند. رفته رفته اين احاديث چنان شهرت يافت كه بر منابر بازگو مي شد و به دست معلمان مكاتب داده شد تا كودكان بر طبق آن آموزش يافتند و جوانان با آن خو گرفتند. تا آنجا كه، همان طور كه قرآن را مي آموختند، اين احاديث دروغين را هم حفظ مي كردند. آن گاه از مجامع مردان گذشت و به مكاتب و مجامع درسي زنان رسيد و معلمان، آنها را به دختران و زنان مسلمان نيز آموختند، و همچنين در ميان غلامان وخادمان خود هم نشر دادند.
جامعه اسلامي بدين گونه ساليان درازي از حيات خويش را گذرانيد، و بدين
سبب احاديث دروغين و ساختگي فراوان براي نسل هاي بعد به يادگار ماند تا فقها و دانشمندان و قضات و فرمانداران، همه و همه، آ نها را فرا گرفتند و باور كردند و به كار بستند.»(1)
ابن عَرفَه معروف به نَفطَوَيه كه از بزرگان و نامداران علم حديث است، در تاريخ خويش مطالبي را يادآور مي شود كه با گفته مدائني مطابقت دارد، او مي نويسيد:
«بيشتر احاديث دروغين كه فضائل صحابه را بازگو مي كند، در ايّام بني اميّه ساخته و پرداختند شده است، آن هم به خاطر اينكه گوينده و سازنده يآن به دستگاه خلافت تقرّب جويد و مورد توجه و علاقه بني اميّه قرار گيرد. امويان مي خواستند بدين وسيله دماغ بني هاشم را به خاك سايند.»(2)
معاويه در سياست حديث سازى اش هدفي شوم تر از آنچه بيان شد نيز داشت، چنانچه «زُبيربن بَكّار»، در كتاب خويش «المُوَفَقيّات» از مُطَرَّف فرزند مُغِيره بن شُعبه نقل مي كند كه گفت: «من همراه پدرم مُغيره به مسافرت شام رفته و بر معاويه وارد شده بوديم. پدرم هر روز به نزد معاويه مي رفت و مدتي با او سخن مي گفت و هنگامي كه به خانه باز مي گشت با شگفتي فراوان از معاويه و فِراست و كياست او سخن مي گفت و از آنچه از وي ديده بود با تعجّب ياد مي نمود. اما يك شب، پس از آنكه از نزد معاويه به خانه بازگشت، از غذا خوردن امتناع ورزيد، و من او را سخت دُژم و پريشان ديدم. ساعتي درنگ كردم، زيرا مي پنداشتم ناراحتي پدرم به خاطر اعمالي است كه از ما سرزده يا به خاطر حوادثي است كه در كار ما پيش آماده است. هنگامي كه از او سؤال كردم: «چرا در اين شب اين قدر ناراحت هستي؟» گفت: «فرزندم، من از نزد خبيث ترين و كافر ترين مردم بازگشته ام!»
گفتم: «هان! براي چه؟
گفت: «مجلس معاويه خالي از اغيار بود و من بدو اظهار داشتم: «اي امير المؤمنان، تو به آرزو ها و آمالت رسيده اي، حال اگر با اين كهولت سن به عدل و داد دست زني و با ديگران به مهرباني رفتار نمايي، چه قدر نيكوست! اگر نظر لطفي به خويشاوندانت (بني هاشم) كني و با ايشان صِله رحم نمايي نام نيكي از خود به يادگار خواهي گذاشت. به خدا سوگند، امروز اينان چيزي كه ترس و هراس تو را برانگيزد ندارد.» (يعني بني هاشم ديگر از خلافت دور شده اند.) معاويه پاسخ داد:
«چه دور است، چه دور است آنچه مي گويي! ابوبكر به حكومت رسيد و عدالت ورزيد و آن همه زحمت ها را تحمل كرد و به خدا سوگند، تا مُرد نامش نيز به همراهش مُرد، مگر آنكه گوينده اي بگويد ابوبكر! آن گاه عمر به حكومت رسيد.
كوشش ها كرد و در طول ده سال رنج ها كشيد. چند روزي بيش از مرگش نگذشت كه هيچ چيز از او باقي نماند، جز اينكه گاه و بيگاه گوينده اي بگويد عمر!
سپس برادر ما عثمان به خلافت رسيد. مردي كه از نظر نَسَب چون او وجود نداشت! و كرد آنچه كرد، و با او كردند آنچه كردند. اما تا كشته شد، به خدا سوگند، نامش نيز مرد و اعمال و رفتارش نيز فراموش شد. در حالي كه نام اين مرد هاشمي (پيامبر) را هر روز پنج بار در سراسر جهان اسلام به فرياد بر مي دارند و به بزرگي ياد مي كنند و مي گويند: «اشهَدُ أَنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللهِ» تو فكر مي كني چه عملي با اين حال باقي مي ماند و چه نام نيكي پايدار است، اي بي مادر؟! نه به خدا سوگند، آرام نخواهم نشست مگر اينكه اين نام را دفن كنم و آن را محو سازم!!»(1)
مروج الذهب بهامش ابن الثير، 49/ 9؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، 463/ 1؛ الموفقيات، زبيربن بكّار، ص 577- 567 چ عراق.
آري، سينه معاويه از شهرت عامّ نام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، كه برادر و دايي و جدّ و ديگر
1) « فَأيَّ عَمَلٍ يَبقي مَعَ هذا؟ لا امَّ لَكَ! لا وَ اللهِ الّا دَفناً دَفناً.» در روايتي آمده است كه معاويه اين عبارت را بر زبان جاري ساخت:« وَ انَّ ابنَ ابي كَبشَه لُيُصاحُ بِهِ يَومياً خَمسَ مَّرّات لا وَ اللهِ الّا دَفناً دَفناً.»
خويشاوندان وي را در جنگ بدر به خاك هلاكت انداخته بود، چون كانوني از آتش شعله ور بود. او مي خواست، به خيال خود، اين نام را دفن كند و براي رسيدن به اين مقصود دو برنامه داشت:
طرح اول معاويه در اين جمله خلاصه مي شد: «نبايد حتي يك تن از بني هاشم زنده بماند!» اين تنها استنباط ما نيست؛ امام اميرالمؤمنين علي عليه السلام نيز در اين باره چنين فرموده اند «به خدا سوگند، معاويه خواهان آن است كه حتي يك فرد هم از بني هاشم زنده نماند. او بدين وسيله مي خواهد نور خدا را خاموش كند. اما خداوند جز به اتمام نور خويش راضي نمي شود اگر چه كافران از خواست او خشنود نباشد.»(1)
معاويه سوگند ياد كرده بود كه نام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دفن كند. و عوامل و ايادي حديث سازي او شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در روايت هاي جعلي و ساختگي خود از مقام خلفاي ثلاثه تنزل دادند، چنان كه روايت كردند: «پيامبر به ساز و آواز گوش مي داد و دختركان نزد حضرتش مي رقصيدند و دَف مي زدند، ليكن ابوبكر و عمر از آن كارها پرهيز و نهي مي كردند و رقاصان و دف زنان از ايشان فرار مي كردند.»
و روايت كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين باره فرمود: «شيطان از عمر فرار مي كند.» و روايت كردند كه: «پيامبر در مجلس عروسي زنان بيگانه حاضر مي شد.» و اين كه «پيامبر در حال خشم مؤمنان را لعن مي كرد و مي فرمود: «من از خدا خواسته ام لعن هاي بيجاي مرا بر مؤمنان مايه پاكيزگي و طهارت ايشان قرار دهد.» و به نخل پروران اهل مدينه فرمود: «نخل خرما را گرده افشاني نكنيد كه خرمايش بهتر شود.» در آن سال گرده افشاني نكردند، خرماي آن سال فاسد شد. به پيامبر خبر دادند.
فرمود: «انتُم أعلَمُ بِامُورِ دُنياكُم مِنّي» يعني: «شما در كارهاي دنياتان از من داناتريد.» و نيز روايت كردند كه پيامبر، آن گاه كه سوره ي وَ النَّجْمِ را در خانه يخدا تلاوت
1) مروج الذهب، 3/ 28؛ در ذكر ايّام معاويه، تحقيق محمّد محبي الدّين
مي نمود به آيه أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى؛ رسيد، شيطان بر دهان پيامبر گذاشت تا بگويد: تِلكَ الغَرانيقُ العُلي مِنها الشَّفاعَه تُرتَجي؛ يعني: «آن بت ها خوبرويان والا مقامي هستند كه به ايشان اميد شفاعت است.»(1)و در ذَمِّ حضرت علي عليه السلام تا آنجا خبرهاي دروغ نقل كردند و روايت هاي دروغ به نام پيامبر در ميان مسلمانان پخش كردند كه معاويه توانست لعن حضرتش را جزو واجبات خطبه نماز جمعه مسلمانان قرار دهد!
از طرف ديگر توانست مسلمانان را معتقد كند كه دين داري در اطاعت از خلفاست و بس. و از اينجا بود كه معاويه و خلفاي بعد از او هر چه دستور مي دادند، مسلمانان اطاعت مي كردند. و به همين دليل نيز توانست براي يزيد متجاهر به فسق و شراب خواري از مسلمانان بيعت ولايت عهدي بگيرد.
خلاصه، جامعه اسلامي در آن روز چنان شده بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قبلًا از آن خبر داده و فرموده بود: «سَيَأتي عَلي امَّتي زَمانٌ لا يَبقي مِنَ القُرآنِ الّا رَسمُهُ وُ مِنَ الاسلامِ الا اسمُهُ ...» يعني: «زماني بر امت من پيش آيد كه از اسلام جز نام و از قرآن جز نقش كلمات بر صفحه كاغذ چيزي باقي نماند.»(2)
آري، جامعه اسلامي و مردم مسلمان در چنين شرايطي بودند كه معاويه در سال شصتم هجري از دنيا رفت و يزيدبن معاويه» جايگزين او گرديد.
مسأله اطاعت از خليفه
بنا بر آنچه گذشت، معاويه مسلمانان را چنان تربيت كرده بود كه دين اسلام را در اطاعت از خليفه وقت مي دانستند و عمده مشكلات از اينجا بود. نكته ديگر اين كه تا قبل از معاويه، مركز حكومت اسلامي مدينه بود و مسلمانانِ كشورهاي اسلامي
در آنجا بعضي صحابه و تابعين را مي ديدند و مي توانستند چيزهايي را از ايشان درباره عقايد و احكام اسلامي بشنوند. معاويه مركز را شام قرار داد و اهل شام را چنان بار آورد كه به جز انجام نماز و روزه، چندان فرقي بين حكومت او و حكومت قيصري پيش از او نمي ديدند.
يكي از نتايج اعتقاد به آن كه هرچه خليفه مي گويد دين است و دين آن است كه خليفه مي گويد، در زمان «يزيد» آشكار شد، آن گاه كه ارتش خود را براي جنگ با «عبدالله بن زبير» به مكه فرستاد، آنجا كه سپاهيان او رو به كعبه كه قبله شان بود مي ايستادند و نماز مي خواندند؛ و سپس همان قبله خود را با منجنيق به توپ مي بستند! همچنين هنگامي كه «عبدالملك» لشكري ديگر به سركردگي «حجّاج» به جنگ عبدالله بن زبير فرستاد، گاهي كه لشكريان سستي مي كردند، حجّاج فرياد مي زد: «الطاعَه، الطاعَه» يعني: «اطاعت خليفه، اطاعت خليفه». و آنان مي گفتند:
«اجتَمَعتِ الطّاعَه وَ الحُرمَه فَغَلَبَتِ الطّاعَه الحُرمَه» يعني: «اطاعت خليفه با حرمت خانه يخدا جمع شد، اما اطاعت خليفه بر حرمت خانه خدا برتري يافت.» خليفه دستور داده است كه ما خانه خدا را به توپ ببنديم و ما هم به توپ مي بنديم.(1)و باز به سبب فرمانبرداري از خليفه بود كه چون مردم مدينه در سال دوم حكومت يزيد شورش كردند، او ارتشي به مدينه فرستاد و تا سه روز جان و مال و ناموس اهل مدينه را بر آنها حلال كرد.(2)تا هر چه مي خواهند بكنند. آنان نيز چنان كردند كه خون در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جاري شد و هزار زن بعد از آن واقعه فرزنداني به دنيا آوردند كه پدرانشان معلوم نبود.(3)و فرمانده لشكر كه «مُسلم» نام داشت و در تاريخ او را «مُسرِف» مي گويند، پس از آن جنايت هولناك، وقتي با لشكر خود از
مدينه به طرف مكّه روانه شد تا با عبدالله بن زبير بجنگد و در بين راه وفات كرد، در مرض مرگش گفت: «خدايا اگر بعد از اطاعت از خليفه و كشتار اهل مدينه را به جهنم ببري معلوم مي شود كه من خيلي بدبختم.»(1)يعني من كشتار اهل مدينه را در راه اطاعت خليفه انجام دادم و بدين وسيله به خدا تقرب جستم.
با توجه به مطالب مذكور در اين مجلس نهضت و قيام و شهادت امام حسين عليه السلام در موقعيتى پيش آمد كه ميرفت از اسلام خبرى نماند و در زير خاك دفن شود، اين بزرگوار با بذل جان و مال و جوانان خود و به اسارت دادن اهل حرم، تشكيلات استبدادى را، بهم ريخت و كاخ ظلم و ستم را به لرزه در آورد و بساط يزيد و يزيديان را برچيد و تخت نظام خود خواهانه آنان را واژگون ساخت.
از يك طرف اطاعت مسلمانان از خليفه به اين حد رسيده بود كه شمربن ذي الجَوشن، وقتى بعد از شهادت حضرت سيد الشهداء عليه السلام مورد سرزنش قرار گرفت، در جواب گفت: «واي بر شما، كار ما اطاعت از خليفه بود. اگر ما اطاعت خليفه نمي كرديم، مثل اين چهارپايان بوديم!(2)
يزيد كسي بود كه خيال مي كرد بعد از شهادت حضرت سيد الشهداء عليه السلام همه چيز اسلام تمام شده است و ديگر كسي نيست تا در مقابل او بتواند قيام كند و در آن مجلس كه سر حضرت سيد الشهداء عليه السلام را آوردند، حقيقت خود را با خواندن اين اشعار اظهار كرد:
«لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلكِ فَلا خَبَر جاءَ وَلا وَحيٌ نَزَلَ
لَستُ مِن خِندِفَ أن لَم انتَقِم مِن بَني أحمَدَ ما كانَ فَعَلَ
قَد قَتلنا القَرم مِن ساداتِهِم وَ عَدَلنا مَيلَ بَدرٍ فاعتَدَلَ»(3)
1 ليت اشياخي ببدر شهدوا*** جزع الخزرج من وقع الاسل
2 لا هلّوا و استهلّوا فرحا*** ثم قالو يا يزيد لا تشل
3 قد قتلنا القرم من ساداتهم*** و عدلنا ميل بدر فاعتدل
ابن اعثم گويد: پس از سه بيت مذكور، يزيد بيت زير را از خود انشاء كرد:
4 لست من عقبه ان لم انتقم*** من بني احمد ما كان فعل
صاحب تذكره خواص الامّه گويد: در جميع روايات تاريخي اين نكته مشهور است كه وقتي يزيد سر ابا عبدالله الحسين را در برابر خود قرار داد اهل شام را جمع كرد و در حالي كه با خيزراني كه در دست داشت به سير حسين عليه السلام مي زد اين اشعار ابن زبعري را بر زبان راند:
ليت اشياخي ببدر شهدوا*** جزع الخزرج من وقع الاسل
قد قتلنا القرن من ساداتهم*** و عدلنا ميل بدر فاعتدل
صاحب تذكره از قول شعبي مى گويد: كه پس از ابيات مذكور، يزيد ابيات زيرا را خود بر آن افزود:
5 لعبت هاشم بالملك فلا*** خبر جاء و لا وحي نزل
لست من خندف ان لم انتقم*** من بني احمد ما كان فعل
در اينجا ذكر چند نكته ضروري است:
الف) اشعار ابن زبعري بسيار مشهور بوده است چنان كه راويان، قبل از آنكه يزيد به بعضي از آنها تمثل جويد، آنها را ذكر كرده بودند. يزيد تنها بيت دوم و چهارم و پنجم را از خود بر آن ابيات افزوده است. البتّه راويان بعدي از او اين ابيات را گرفته اند و بر آنچه كه اصلًا از ابن زبعري بوده، افزوده اند و در نتيجه اين در الفاظ روايات به وجود آمده است.
ب) ابيات ابن زبعري در سيره يابن هشام (3/ 97) و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد (2/ 382) وارد شده است.
در فتح ابن اعثم (5/ 241) و تاريخ ابن كثير (8/ 192) چنين آمده كه يزيد پس از بيت دوم، به بيت زير كه باز از اشعار ابن زبعري است تمثيل جست:
حسين القت بقياء بركها*** و استحر القتل في عبد الاشل
در مقتل خوارزمي (2/ 48) قبل از بيت اوّل، دو بيت زير را دارد:
كل ملك ونعيم زائل*** و بنات الدّهر يلعبن بكل
و در كتاب فوق و نيز در كتاب اللهوف، ص 69 پس از بيت چهارم، بيت زير آمده است.
لعب هاشم بالملك فلا*** خبر جاء و لا وحي نزل
در تاريخ ابن كثير (8/ 204) بيت چهارم افتاده است و او آنها را از تاريخ ابن عساكر از قول «ربا» كه پرستار يزيد در دوران طفوليتش بوده، نقل مي كند و تنها به ذكر بيت اوّل اكتفا مي كند. همچنين ابو الفرج اصفهاني در مقاتل الطالبيّين، ص 120 بيت اوّل و سوم را ذكر كرده است.
نيز رك به طبقات فحول الشعراء، ص 200 و سمط النجوم العوالي، 3/ 199 و امالي ابوعلي قالي، 1/ 142-
«آن مرد هاشمي با حكومت بازي كرد و إلّا نه وحيي در كار بود و نه خبري.
يزيد از جّد و آبائش نباشد چنانچه از بني احمد (آل پيامبر) انتقام كاري را كه پيامبر در روز بدر كرد، نگيرد.
ما بزرگان و سادات ايشان را كشتيم و ترازوي روز بدر كه عُتبه و شَيبه و حَنظله كشته شدند را باربر كرديم و سر به سر شديم!».
يزيد با گفتن اين اشعار، ورفتارش خيال مىكرد كه فاتحه اسلام را خوانده است، غافل از اينكه با اين كارهاو كردارها و گفتارش، فاتحه خود را خوانده و تا ابدالدهر، رسواى جهان گرديده است.
«خير» به معناي نيك و پسنديده به هر چيز و يا امري اطلاق مي شود كه براي انسان سود محض و يا سود بيش تري را برساند. از اين رو امري كه داراي منفعت و سود باشد را خير مي شمارند. كسي كه خيرخواه است مي كوشد تا به چيزي دست
يابد كه او را در مسير كمالي ياري رساند و در زندگي مادي ومعنوي اش به او سودمند باشد.
در روايات آمده است كه يك گروه از نسل شيطان كه آنها را شياطين عديله گويند، مأموريت دارند، در آخرعمر انسانها و هنگام احتضار و جان دادن، با آوردن آب زلال در ليوان بلورين، جلوى چشم محتضر كه از شدت جان دادن تشنهگى شديد دارد، مىگيرند و مىگويند به من سجده كن تا اين آب سرد رابدهم نوش جان كنى! اگر ايمانش قوى باشد، بالعن، اورا ازخود دور مىسازد و اگر ضعيف الايمان باشد مىگويد: من در اين حال، قادر به سجده كردن كه نيستم، مىگويد: پلك هايت را به قصد سجده بزن برايم بس است، پلك هايش را كه بهم زد او هم جام آب را به زمين مىزند و گويد برو خسرالدنيا و الاخرة.
بدين جهت خيلى تأكيد شده كه با جملاتى مانند أللّهمّ اجعل عواقب أمورنا خيراً خدايا عاقبت كارهاى مارا ختم بخيركن، دعاكنيم.
در روايت است كه هنگامي كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به اميرمؤمنان علي (عليه السلام) از وضعيت شهادت وي خبر مي دهد آن حضرت مي پرسد كه آيا بر ايمان و حق هستم يا نه؟
اين پرسش به خوبي نشان مي دهد كه چرا آن حضرت (عليه السلام) از عاقبت به خيري و يا به شري در هراس بوده و همگان را در خطر عظيم مي ديد.
اين مطلب را بارها پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره شهادت اميرمؤمنان مطرح مي كند كه يكي از معروف ترين آن ها حديث مربوط به خطبه شعبانيه است.
حضرت علي (عليه السلام) با آن كه در مقام كشف و شهود نشسته و مي فرمايد: لو كشف الغطاء لما ازددت يقينا؛ اگر پرده ها همه به كنار رود و همانند روز رستاخيز شود چيزي به يقين من افزوده نمي شود؛ زيرا در مقام مخلصين (به فتح لام) نشسته است كه مقام عصمت است، ولي با اين همه از چگونگى ختم عاقبت خود مي هراسد و خشيت دارد كه در آزموني سخت شكست بخورد.
بنابراين انسان ها حتي اگر به مقام مخلصين (به كسر لام) هم برسند مي بايست همانند مخلصان (به فتح لام) در هراس باشند و در بند غرور و تكبر نيفتند كه بسياري از علوم و دانش هاي حتي نورى هم در مواقعى، حجاب اكبر است.
راهكار خوش فرجامي و عاقبت بخيري
از نظر قرآن، دنيا با همه ناپايداري ها و بي ارزش بودن آن نسبت به آخرت و لهو و لعب بودن زندگي در دنيا، نمي توان از مزرعه اي براي آخرت بودن آن چشم پوشي كرد. از اين رو گفته اند دنيا مقام تكليف و عمل، و آخرت مقام پاداش است.
دنيا چون فصل كشت و كشتزاري است كه مي بايست در اين مدت محدود زماني و مكاني، هر كسي بذر خويش را بكارد، محافظت و نگه داري كند تا در آخرت نتايج آن را برداشت كند، چرا كه در آخرت ديگر فرصت كشت به كسي داده نمي شود. از اين رو، هر كسي گام به سراي آخرت بلكه حتي گام در بخش مقدماتي آن يعني برزخ بگذارد به او فرصت بازگشت داده نمي شود و در آخرت نيز كه ريشه و پنبه دنيا زده مي شود و چيزي از دنيا باقي و برقرار نمي ماند و به حكم «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ؛ زماني كه زمين و آسمان تبدل مي يابد»، در آن زمان اگر كسي بخواهد بازگردد تا كشتي ديگر بكارد، نداي كلا (هرگز) مي شنود و در پاسخ «لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً» نفي ابدي به او داده مي شود؛ زيرا پرونده دنيا در آخرت به كلي بسته مي شود و چيزي به عنوان دنيا جز سابقه اي از وجود آخرتي آن باقي و برقرار نمي ماند.
بر اين اساس هر كسي اگر مي خواهد به فرجام خوشي برسد و پرونده اعمال وي را در دست راست بگذارند و يا بي حساب و كتاب چون سابقون وارد بهشت شود مي بايست دنياي خويش را آباد كند. از اين رو گفته اند آبادي حقيقي دنيا چيزي جز آباداني واقعي و حقيقي آخرت نيست. انسان براي اين كه عاقبت به خير شود بايد شاكله وجودي خويش را از همان آغاز به درستي بسازد.
كسي كه به همه احكام و آموزه هاي اسلامي به شكل كامل و مطلق عمل كند و به قول آيت الله بهجت به تمامي توضيح المسائل پاي بند باشد، اميد آن مي رود كه انسان كاملي شود كه در مقام قرب الفرايض نشسته و به همه هستي ربوبيت مي كند.
چنين شخصي چون به حكم «موتوا قبل ان تموتوا» و «زنوا قبل ان توزنوا» و «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» عمل كرده، در همين دنيا اهل بصيرت و مكاشفه وجود و معرفتي نسبت به آخرت است به اين معنا كه هم آخرت و همه هستي را به احاطه عملي مي داند و چيزي به عنوان علم غيب و يا عالم غيب براي او معنا و مفهومي ندارد و هم خود در همه حضرات و عوالم هستي سير مي كند و در همه آن عوالم و نشآت حضور وجودي دارد و هيچ عالمي نسبت به او در بسته نيست. او كسي است كه در طول عمر خويش هر روز در شامگاه بر محاسبه نفس مي نشست و يكايك اعضا و جوارح خويش را بازخواست مي كرد و پيش از آن كه روز قيامتي برسد تا دهان ها مهر شود و اعضاي بدن او بازخواست شوند، خود به بازخواست تك تك اعضا مي پردازد. آن گاه بر ترازوي عمل مي رود و وزن كشي مي كند تا ببيند كه در اين يك روز، سبك شده و خَفَّتْ مَوازِينُهُ رخ داده و يا اين كه سنگين شده و ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ تحقق يافته است و از نظر وجودي سنگين تر و پربارتر شده است. اين كه شبانه روز به محاسبه نفس مشغول و به وزن كشي مي پردازد تا اشكالات خويش را برطرف كند و براساس موازين الهي و معيارهاي خداوندي وزن كشي مي كند، به مقامي مي رسد كه پيش از مرگ ناخواسته و طبيعي، خود را به مرگ اختياري مي ميراند. در اين مرگ اختياري است كه كشف و شهود معرفتي براي او رخ مي نمايد و روز به روز كه وزن و اعتبارش افزوده مي شود كشف و شهود وجودي رخ مي دهد و سير عوالم و حضرات مي كند.
اين گونه است كه پيش از مرگ، از آخرت و آخرتيان خبر مي يابد و خود جزئي از اهل آخرت مي شود. نفير و شيون دوزخيان را مي شنود و با اهل بهشت و بهشتيان از حور و جن و غلمان محشور مي باشد و از ميوه هاي بهشتي بهره مند مي شود.
اين همه زماني رخ مي دهد كه انسان به معناي واقعي كلمه اهل تقوا و مغفرت باشد؛ يعني راهي را برود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و امامان معصوم (عليهم السلام) رفته اند كه راه كمالي و به تعبير قرآن، اسوه كامله است. از اين راه انسانهاي بسياري رفته اند كه از جمله آنها يكي را در اين جا از اصول كافي بيان مي كنيم.
مرحوم كليني در اصول كافي، داستان زيدبن حارثه را چنين نقل نموده- گرچه اسم زيد را بيان نكرده- رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) بعد ازنماز صبح جواني را كه در حال چرت زدن، با رنگ زرد، چشم هاي گود رفته و بدن لاغر و نحيف بود مشاهده كرد و فرمود: چگونه صبح كردي؟
عرض كرد: صبح كردم در حالي كه به يقين رسيده ام.
حضرت خوشش آمد. فرمود: هر چيزي حقيقتي دارد، حقيقت يقين تو چيست؟
عرض كرد: يقينم موجب نگراني و ترسم و سبب شب زنده داري و تشنگي روزم شده است. (يعني روزها روزه ام) به اين سبب دل از دنيا و هرچه در آن است بريده ام؛ گويا عرش الهي را مي بينم كه براي حساب آماده شده است و مردم همه براي آن محشور شده اند و من هم يكي از آنان هستم؛ گويا نگاه به اهل بهشت مي كنم كه در ناز و نعمت اند و با صميمت تكيه بر تخت هاي بهشتي زده اند و اهل آتش را مي بينم كه در عذاب گرفتارند و گويا الان صداي غرش آتش در گوشم صدا مي كند.
حضرت فرمود: هذا عبد نوّر الله قلبه بالايمان؛ اين بنده اي است كه خدا دلش را به نور ايمان منور كرده است. به او فرمود: آفرين، بر همين حال باش.
عرض كرد: يا رسول الله دعا كنيد شهادت روزي ام شود. و حضرت دعا فرمود.
طولي نكشيد كه در يكي از غزوات دهمين نفر بود كه شهيد شد.
كوتاه سخن آنكه كسي كه آرزوي عاقبت بخيري و با فرجام خوش رفتن از اين دنيا را دارد بايستي تقوا را در همه ابعاد و شرايط آن در زندگي عملي خود پياده كند و تقوا چيزي نيست جز عمل به آموزه هاي ديني و قرآني و در يك كلام عمل به
واجبات و پرهيز از محرمات و البته تقواي الهي به توكل و تسليم و تفويض امر الي الله كامل مي شود و قرآن همه چيز را در گرو ايمان درست و عمل صالح مي داند كه تقواي الهي بخشي از اين مجموعه كلان است.
با همه اين اوصاف شخص بايد همواره به درگاه خداوند دعا و زاري كند كه او را از غرور و امتحان و بلاهاي مختلف نجات داده و عاقبت او را ختم بخير كند. به عبارت ديگر هر چند ما موظفيم تقوا را در همه مراحل و ابعاد زندگي مراعات كنيم و خود را پاك و مبرا از دلبستگي هاي دنيوي، آماده رفتن به جهان آخرت كنيم اما با اين همه نبايد خويشتن را بي نياز از التماس و درخواست به درگاه خداوندي براي عاقبت بخيري بدانيم و بايد همواره ختم بخيري را از آن يگانه هستي مسألت كنيم.
خوش فرجامي، دغدغه بشري
يكي از دغدغه هاي هر كسي در هر كاري دست يابي به فرجام خير و نيك است.
هر بازرگاني بلكه هر شخصي كه به سوي مقصود و مقصدي از ماديات و يا معنويات حركت كند مي كوشد آن را به تمام و كمال به دست آورد. از اين رو مي توان گفت كه فرجام خوش كارها و امور تنها اختصاص به مومنان ندارد، بلكه هر شخصي مي كوشد تا در هدف خويش به كمال و فرجام خوشي دست يابد.
البته دغدغه مومنان، از همگان بيش تر و تاكيد آنان بر دست يابي به فرجام خوش و سرانجامي نيك، فزون تر از ديگران است.
شايد بارها از خود و يا از ديگران شنيده ايد كه در هنگام دعا اين عبارت را زمزمه مي كنند: اللهم و فقنا لما تحب و ترضي و اجعل عواقب امورنا خيرا؛ خداوندا! ما را به آنچه كه خشنودي و دوستي تو در آن است موفق كن و سرانجام كارهاي ما را خيرگردان.
حجت الاسلام قرائتي در يكي از برنامه هاي تلويزيوني خود نقل مي كرد كه در سالهاي گذشته در صحن امام رضا (عليه السلام) در سه زمان متفاوت سه تن از علما و
مراجع بزرگ را ملاقات كردم و جداگانه از آنان يك سوال پرسيدم و آن اينكه اگر خداوند حق يك دعاي مستجاب به شما بدهد آن دعا چه خواهد بود؟ و آن سه بزرگوار تاكيد كردند كه از خداوند عاقبت بخيري خواهيم خواست.
پرسش اين گفتار اين است كه چرا عاقبت به خيري اين اندازه مهم و اساسي است كه تكيه گاه دعا و نيايش بزرگان و همگان است و اگر شخص تنها حق داشته باشد يك خواسته از خداي خويش داشته باشد عاقبت به خيري را به عنوان تنها خواسته خويش بر مي شمارد. شگفت اين كه بسياري از كساني كه اهل مقامات و كرامات هستند و درعاقبت به خيري ايشان از منظر ديگران شك و ترديدي نيست، اين دعا را همواره بر زبان دارند و آن را از خدا طلب مي كنند
بزرگان در خطر عظيم
در روايت درباره اين خطر آمده است: الناس كلهم هالكون الا العالمون و العالمون كلهم هالكون الا العاملون و العاملون كلهم هالكون الا المخلصون و المخلصون علي خطر عظيم.
اين حديث مراتب رشد انسان را در عبوديت نشان مي دهد و انتظاراتي را كه از فرد متناسب با مرحله عبوديت او وجود دارد، بيان مي دارد.
در اين روايت مخلصان در عالي ترين مراتب معنوي و مقامات كمالي انساني نشسته اند ولي ترس از اين كه عاقبت به خير نشوند در ايشان قوي است. از اين رو از عنوان خطر عظيم سخن به ميان مي آيد؛ زيرا در گزارش هاي قرآني بسياري آمده است كه كساني در عالي ترين مقامات سقوط و هبوط كرده اند. از جمله اين افراد مي توان به سه نفر به شكل خاص اشاره كرد. قرآن در داستان ابليس و سامري و بلعم باعورا به اين خطر عظيم اشاره مي كند.
يكي از داستان هاي معروف در مسئله عاقبت به خيري سرگذشت شيخ صنعان است. سرگذشت شيخ صنعان براي اولين بار در ادبيات ايران در منطق الطير شيخ فريدالدين عطار نيشابوري آمده كه طويل ترين و دل آويزترين داستاني است كه در
آن كتاب سروده شده است. قهرمان آن داستان، پيري است فرتوت به نام شيخ صنعان كه پس از سال ها عبادت و تقوي و پنجاه سال اعتكاف در كعبه و رسيدن به مقام كشف و شهود و داشتن چهارصد مريد سالك، شبي در خواب مي بيند بتي را در ديار روم سجده مي كند:
شيخ صنعان براي درك تعبير آن با مريدان به سوي روم رفت و اتفاقا به دختري مسيحي دل بست و از شريعت و طريقت گسست و به جاي خانه كعبه، اين بار معتكف كوي يار شد.
پند مريدان سودي نبخشيد و شيخ را به حال خود رها ساختند. دختر از حال شيخ آگاه شد و چون ناله ها و زاري هاي او بشنيد به او گفت كه اگر در عشق استواري، بايد چهار كار اختيار كني:
شيخ، خمر بنوشيد و از سرمستي آن، سه كار ديگر نيز بكرد و زنار بست و به دير نشست. جمله ياران از وي روي گردان شده و بازگشتند و شيخ چون چيزي نداشت ناچار شد براي كابين دختر مدت يك سال خوك باني كند.
شيخ در عشق دختر، رسواي عالم شد، يكي از مريدان وي در هنگام رفتن او به ديار روم غايب بود، چون بازآمد و از ماجراي او آگاه شد ديگر مريدان را ملامت كرد كه چرا شيخ خود را در روم تنها گذاشتيد، اين رسم حق شناسي و وفاداري نيست و به اصرار او مريدان بسوي روم آمدند و همه، چهل شبانه روز معتكف بنشستند و بناله و زاري پرداختند تا خداوند دري از رحمت بگشايد و بر حال شيخ ببخشايد و او را از اين گمراهي برهاند.
پس از چهل شب آن مريد پاكباز، محمد مصطفي (صلى الله عليه و آله و سلم) را بخواب ديد كه فرمود: از ديرگاه غباري بس سياه در ميان شيخ و حق بود و من آن غبار ظلمت را به شبنم شفاعت فرونشاندم، مريد نيك نفس پس از بيداري نزد شيخ رفت تا خواب و تعبير آن را به شيخ بازگو كند ولي در اين وقت بود كه حجاب ضلالت از برابر شيخ به
يك سو رفت و دگر باره نور معرفت جايگزين آن شد.
در اين داستان دختر مسيحي بعد از آن، در اثر خوابي كه ديد مسلمان شد و شيخ، اسلام را بر وي عرضه نمود، پس از مسلمان شدن، دختر از گناه پاك شده بلافاصله جان به جان آفرين تسليم كرد.
اينكه شيخ صنعان كهِ بود و آثار وجودي آن افسانه اي يا حقيقي است، موضوعي است كه درباره آن سخن ها گفته اند و حتي اشاره به آنها هم از حوصله اين مجلس خارج است.
هدف شيخ عطار از داستان شيخ صنعان، بيان مقاصد اخلاقي و عرفاني است.
در طول تاريخ داستانهاى زيادهست كه عدهاى خوش عمل و خوش ظاهر حتى اسم اعظم دان بودند و بدعاقبت دنيا را ترك كردند.
سامري گمراه گر
از انسان ها نيز دو نفر به عنوان كساني كه با سير و سلوك معنوي به مقامات عالي رسيده اند در قرآن سخن به ميان آمده است. يكي از آن دو سامري است. قرآن بيان مي كند كه حضرت موسي (عليه السلام) براي دريافت كتاب و شريعت به مدت 30 روز به سوي كوه طور مي رود. موسي (عليه السلام)، هارون (عليه السلام) برادرش را در ميان قوم به جانشيني گذاشت تا به فرمان او زندگي كنند. به فرمان خدا وعده 30 روزه او به مدت 40 روز طول كشيد كه در آيات قرآني به عنوان «أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ» از آن سخن گفته شده. در اين هنگام سامري، بني اسرائيل را گرد خود آورد و گفت موسي با هفتاد تن از ميان شما بيرون رفته است و همه هلاك شدند. اكنون مي خواهم خداي موسي را به شما بنمايانم. وي كه در مراتب سير و سلوك به مقامي دست يافته بود كه مي توانست جبرئيل را يا آثار او را ببيند با بهره گيري از علم بصيرت خويش خاكي را از اثر رسول (جبرئيل) برمي گيرد و با طلاجات و زيور قوم، گوساله اي زرين مي سازد و از آن با خاك، بانگي برمي آورد و مي گويد كه اين خداي مجسم موسي (عليه السلام) است.
بدين ترتيب براثر علم و دانش خويش مردم به گمراهي مي افتند و به سبب تأخير حضرت موسي (عليه السلام) كه براي امتحان و آزمون قوم بوده است آنان اين گونه به گمراهي دچار مي شوند.
سامري درباره توانمندي و اهل بصيرت بودن خويش مي گويد: «به چيزي كه [ديگران] به آن پي نبردند، پي بردم و به قدر مشتي از رد پاي فرستاده [خدا، يعني جبرئيل] برداشتم و آن را در پيكر [گوساله] انداختم، و نفس من برايم چنين فريبكاري كرد.» (طه آيه 96)
سامري پس از آن كه مورد سرزنش حضرت (عليه السلام) قرار مي گيرد و گوساله وي سوخته و به باد داده مي شود به نفرين موسوي گرفتار شده و از مردم مي گريزد و به بيابان مي رود و همواره مي گفت از من دور شويد. (طه آيه 97)
بلعم باعورا، عبرت آيندگان
داستان ديگري كه بيانگر در خطر بودن صاحب مقامات معنوي و اهل بصيرت مي باشد داستان بلعم باعورا است كه در آيه 176 سوره اعراف به آن اشاره شده است. خداوند درباره بلعم باعورا از اهل بصيرت عصر حضرت موسي (عليه السلام) و جريانش مشهور است كه به جنگ موسي (عليه السلام) به همراه فرعون رفت مي فرمايد: و اگر مي خواستيم، قدر او را به وسيله آن [آيات] بالا مي برديم، اما او به زمين [دنيا] گراييد و از هواي نفس خود پيروي كرد. از اين رو داستانش چون داستان سگ است [كه] اگر بر آن حمله ور شوي زبان از كام برآورد و اگر آن را رها كني [باز هم] زبان از كام برآورد. اين، مثل آن گروهي است كه آيات ما را تكذيب كردند. پس اين داستان را [براي آنان] حكايت كن، شايد كه آنان بينديشند.
درباره بلعم باعورا گفته اند: وي معاصر حضرت موسي (عليه السلام) بود و با تلاش بسيار به مقامي والا ازنظر معنوي دست يافت چنان كه امام رضا (عليه السلام) مي فرمايد:
بلعم باعورا اسم اعظم الهي را مي دانست و دعايش مستجاب بود؛ ولي روي به دستگاه فرعون نهاد و عالم دربار شد. چون فرعون- موسي و مؤمنان را تعقيب كردو
آنان گريختند، فرعون از بلعم خواست كه دعا كند موسي و يارانش به چنگ او افتند.
بلعم به خواسته فرعون تن داد و بر الاغ خويش نشست تا برود و موسي را نفرين كند. الاغ از حركت سرباز زد و به زبان درآمد و گفت: تو توقع داري كه من تو را ببرم تا بر پيامبر خدا نفرين كني؟!
بلعم الاغ را آنقدر زد تا جان سپرد. در اين هنگام اسم اعظم نيز از خاطرش رفت.
بنابراين اگر مي شنويم كه «بلعم» داراي اين اسم اعظم بود و آن را از دست داد، مفهومش اين است كه براثر خودسازي، ايمان، آگاهي و پرهيزگاري به چنان مرحله اي از تكامل معنوي رسيده بود كه دعايش نزد خدا رد نمي شد، ولي براثر لغزش ها- كه آدمي از آن ها مصون نيست- هواپرستي و قرار گرفتن در خدمت فراعنه و طاغوت هاي زمان، آن روحيه را از دست داد و از آن مرحله سقوط كرد.
اين ها نمونه هاي تاريخي از كساني است كه به مقامات عالي معنوي رسيده بودند ولي به سبب غرور و تكبر و پيروي از هوا و هوس هاي نفساني و يا دست يابي به مقام رهبري مردم و ملت (سامري) خود را به هلاكت افكندند.
در بعض روايت او بعد از وفات حضرت موسى عليه السلام به خاطر زنى كه از لشكريان دشمن هارون برادر آن حضرت بود درميان دو لشكر بالاى تلى رفت و براى نفرين دهن باز كرد ولى خداوند اسم اعظم را ازياد او برد وزن هم قسمتش نشد و خسر الدنياو الاخرة شد در سوره اعراف دربيان جريان او مىفرمايد: فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ اعراف 176 مثل او همچون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كنى، دهانش را باز، و زبانش را برون مىآورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همين كار را مىكند؛ (گويى چنان تشنه دنياپرستى است كه هرگز سيراب نمىشود! (اين مثل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند؛ اين داستانها را (براى آنها) بازگو كن، شايد بينديشند (و بيدار شوند)!
فرآن كريم اين بدعاقبت را به سگ تشبيه ميكند، با اينكه در خود قرآن فرموده
است وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ به همديگر لقب زشت پرتاب نكنيد اما در مورد اين بد عاقبت در پستى به جائى تنزل يافت كه به سگ نجس العين تشبيه مىكند.
ياكسانى كه با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و اميرمؤمنان عليه السلام زانو به زانو نشسته بودند و مدتها در خدمتشان بودند و در نهايت، ملعون از دنيا رفتند مانند شمر كه در جنگ صفين از لشكريان اميرمؤمنان عليه السلام بود و امثال شيوخ نهروان و جنگ جمل و صفين برپا كنندگان كه ذكر آنها به طول مىانجامد.
يا اساسا خود شيطان مگر شخصيت و مقام عرفانى كمى داشت كه در نهاين كارش به كجا انجاميد.
سقوط ابليس
ابليس جني از جنيان بوده است كه به سبب عبادت هزاران ساله خويش به مقامات عالي مي رسد. وي كه همانند انسان از اهل اختيار بوده و مي توانست هر يكى از راه رشد و گمراهي را برگزيند. وي سال هاي طولاني با انتخاب عبادت و قرار گرفتن در سير و سلوك معنوي به جايي مي رسد كه از همه مقامات برتر مي رود تا جايي كه در مقام فرشتگان درمي آيد و با ايشان به عبادت خداوند مي پردازد. هر چند كه قرآن مراتب كمالي وي را درحد فرشتگان مي شمارد ولي به خوبي معلوم مي شود كه وي در مقام فرشتگان عالين چون جبرئيل و اسرافيل و مكائيل و عزرائيل وارد نمي شود و از مقام روح عظيم بسيار دور است ولي در مقام فرشتگان غيرعالين قرار مي گيرد.
اما اين بنده خداوندي به سبب گرفتاري به غرور و تكبر، از همه مقامات معنوي سقوط مي كند و در آزموني كه عبارت از سجده به آدم بود، از آن سر باز مي زند و كفر خويش را آشكار مي كند.
در داستان ابليس كه در سوره هاي مختلف به تفصيل گزارش شده اين نكته مورد توجه و تأكيد است كه رسيدن به مقام، وي را به گونه اي فريفت كه مي فرمايد: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ؛ من بهتر از آدم هستم.
اين تفكر و غرور و خودبزرگ بيني در سايه عبادت و دست يابي به مقامات معنوي بوده است كه موجب تباهي و نابودي وي مي شود.
و گروه ديگر نيز برعكس اينها بدكاره و بد عمل بودند ولى درنهايت، عاقبت بخير از دنيا رفتند، چنين انسان هائي همواره دغدغه كمال جويي دارند و دمي از رسيدن به آن آرام نمي نشينند. اين همان چيزي است كه خداوند به شكل حركت و تلاش بي پايان بشر براي ملاقات به خداوند از آن ياد مي كند. به اين معنا كه مي فرمايد: يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ؛ اي انسان تو در تلاش و كوشش سخت و بي پاياني هستي تا به ملاقات پروردگار خويش برسي. (انشقاق/ 6)
همه در معرض خطرند
در روايت است كه هر چه انسان از نظر مقامات معنوي بالاتر مي رود خطر و ابتلا و امتحان، بيش تر و سخت تر است. به اين معنا كه شخص با گفتن شهادتين در جاده امتحان و آزمون قرار مي گيرد تا دانسته شود كه چه كسي أَحْسَنُ عَمَلًا و نيكوكارتر و صادق تر در ايمان است.
بزرگان در كتب عرفاني اسلامي، حجاب علم را سخت تر دانسته اند زيرا دانش كه نور است مي تواند خود حجاب نوري شود كه شخص را از خدا در پرده نگه دارد.
انسان تا در جهان است همواره در خطر است و كسي نمي تواند خود را از خطر گمراهي دروني و بيروني و وسوسه هاي شيطاني و هواهاي نفساني در امان داند؛ زيرا براي هر كسي دامي مناسب گسترده است. شايد داستان شيخ اعظم انصاري صاحب كتاب مكاسب را شنيده ايد: يكي از شاگردان مرحوم شيخ انصاري مي گويد: زماني كه در نجف در محضر شيخ به تحصيل علوم اسلامي اشتغال داشتم يك شب شيطان را در خواب ديدم كه بندها و طنابهاي متعددي در دست داشت.
از شيطان پرسيدم: اين بندها براي چيست؟ پاسخ داد: اينها را به گردن مردم مي
افكنم و آنها را به سوي خويش مي كشانم و به دام مي اندازم. روز گذشته يكي از اين طنابهاي محكم را به گردن شيخ مرتضي انصاري انداختم و او را از اتاقش تا اواسط كوچه اي كه منزل شيخ در آنجا قرار دارد كشيدم ولي افسوس كه عليرغم تلاشهاي زيادم شيخ از قيد رها شد و رفت.
وقتي از خواب بيدار شدم در تعبير آن به فكر فرو رفتم. پيش خود گفتم: خوب است تعبير اين رؤيا را از خود شيخ بپرسم. از اين رو به محضر معظم له مشرف شده و ماجراي خواب خود را تعريف كردم.
شيخ فرمود: آن ملعون (شيطان) ديروز مي خواست مرا فريب دهد ولي به لطف پروردگار از دامش گريختم.
جريان از اين قرار بود كه ديروز من پولي نداشتم و اتفاقاً چيزي در منزل لازم شد كه بايد آنرا تهيه مي كردم. با خود گفتم: يك ريال از مال امام زمان (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف.) در نزدم موجود است و هنوز وقت مصرفش فرا نرسيده است. آنرا به عنوان قرض برمي دارم و انشاء الله بعداً ادا مي كنم. يك ريال را برداشتم و از منزل خارج شدم. همين كه خواستم جنس مورد احتياج را خريداري كنم با خود گفتم: از كجا معلوم كه من بتوانم اين قرض را بعداً ادا كنم؟
در همين انديشه و ترديد بودم كه ناگهان تصميم قطعي گرفته و از خريد آن جنس صرف نظر نمودم و به منزل بازگشتم و آن يك ريال را سرجاي خود گذاشتم.
يا مانند آن معمر ششصد ساله زمان حضرت موسى عليه السلام كه با شرك زندگى كرد و در گوشه افتاده بود، روزى حضرت موسى از كنارش مىگذشت گفت: اى موسى مىگويند خدائى هست و تو با او صحبت مىكنى؟!، فرمود: بلى، گفت: به آن خدايت بگو من عارم مىآيد تو خداى من شوى و به من هم روزى نده رزق تورا نمىخواهم.
حضرت پس از مناجات خجالت كشيد سفارش او را برساند، خطاب آمد اى موسى سفارش امانت است چرا سفارش بنده مرا به من نمىرسانى!.
سفارش را به عرض رسانيد فرمود: به او بگو اگر براى تو ننگ است من خداى تو شوم من عارم نيست تو بنده من شوى و اگر رزق مرا نمىخواهى من روزيت را تادم مرگ خواهم داد!.
حضرت برگشت و آن پير پرسيد اى موسى سفارش مرا رساندى؟ فرمود: بلى، خدايت چه گفت، فرمود جواب خداى من اين بود.
پيرمرد به فكر فرورفت و گفت: اى موسى خداى تو مهربان است من به رسالت تو و خدائى او شهادت مىدهم، شهادتين گفت، و همان جا هم جان داد و ازدنيا رفت، نه نمازى خواند و نه روزهاى گرفت و. و. ولى عاقبت بخير از دنيا رفت،
ابوسعيد ابوالخير روزي به مسجدي وارد شد كه براي مردم سخنراني كند در اين هنگام شخصي براي اين كه، امكان نشستن همه مردم در مسجد فراهم شود از مردم خواست بلند شوند و يك قدم به جلوتر بروند كه در اين هنگام، ابو سعيد از منبر پايين آمد و گفت، حرف حق را همين مرد زد و ديگر نيازي به موعظه نيست، چون بايد بلند شد و يك قدم به جلو حركت كرد تا روز به روز به خدا نزديك تر شويم.
جهانگيرخان قشقايي و تحول دروني او
آيت الله جهانگيرخان قشقايي، استاد بسياري از مراجع تقليد از جمله آيت الله بروجردي (ره)، آيت الله سيدجمال گلپايگاني (ره)، آيت الله نجفي قوچاني (ره)، آيت الله غلامرضا يزدي (ره) و آيت الله ميرزا رحيم ارباب بودند كه تا حدود چهل سالگي تار ميزد، روزي براي تعمير تار به اصفهان آمد و از پيرمردي آدرس تعمير گر تار را پرسيد آن پيرمرد نيز آدرس را داد و در آخر گفت: گاهي انسان نيز به تعمير نياز دارد كه اين جمله تحول شگرفي در وجود ايشان ايجاد كرد و در همان موقع به مدرسه علميه ملا عبدالله يزدي رفت و از عرفا و فلاسفه با عظمت شد.
داستان امام موسي كاظم (عليه السلام) و بشر حافي، معروف است، گاهي اوقات يك نصيحت و حرف معني دار مي تواند مسير زندگي افراد را عوض كند و ما نيز بايد
عادت كنيم، هر هفته يك نصيحت و موعظه گوش كنيم.
يا جوان نصرانى كه در كربلا براى بريدن سر امام حسين عليه السلام وارد گودى قتگاه شد و باديدن امام عليه السلام نور سعادت بردلش تابيد و شهادتين گفت و برگشت و باكوفيان جنگيد و شهيد شد و جزء شهداى كربلا قرار گرفت.
يا آن زن بدكاره كه همسايه حسينيه خانم عزادار حضرت سيدالشّهداء عليه السلام بود روزى مىبيند آن خانم را خواب برده و هنوز هيزم چائى عزاداران را روشن نكرده و مىآيد هيزمها را روشن مىكند و فوت مىكند كه زود آتش بگيرد، در اثر دود هيزم، اشك از چشمش جارى مىشود و چائى را دم مىكند و برميگردد و مىخوابد در خواب مىبيند قيامت برپا شده و همه درپاى حسابند و اين خانم بدكاره هم محكوم به جهنم مىشود، يك وقت مىبيند آقائى سر رسيد و فرمود: اورا برگردانيد به سوى بهشت!!. مأمورين عرض كردند آقا اين زن بدكاره است، فرمود: مىدانم ولى او موقع آماده كردن چائى عزاداران من، اشك از چشمش جارى شده و من از خدا خواستم كه اورا ببخشد، ناگاه آن زن از خواب بيدار شده خود را به عزاخانه مىرساند و گريه كنان خوابش را نقل مىكند و از كارهاى زشتش توبه كرده و عاقبت بخير مىشود.
يا آن كدخداكريم نيارى
هم محل و هم روستائى مقدس اردبيلى قدس سرّه در روزهائى كه مرحوم مقدس اردبيلى در زادگاهش بوده كدخدا كريم ازدنيا مىرود از بس كه بد عمل بوده كسى به نماز ميت او حاضر نمىشود و از مقدس دعوت مىكنند كه نماز ميت او را بخواند، او هم نمى پذيرد و مىگويد: آخر من در نماز او چگونه شهادت دهم كه خدايا ما جزخير و خوبى از او سراغ نداريم، درحالى كه او برعكس اين كارهاست.
شب مىخوابد و در خواب به او دستور مىدهند فردا برو به كدخدا كريم نماز ميت بخوان، مقدس اردبيلى از خواب بيدار مىشود و با تعجب به خانه او مىآيد و از زن كدخدا مىپرسد اين مرد درخفا و پنهانى چه عمل خوبى داشت؟!.
جواب داد من كه زنشم او در پنهان و آشكار عمل نيكى نداشت، فرمود: باز فكر كن گفت: به خدا هيچ عمل خوبى از او سراغ ندارم و هنگام جان دادن او،
از خويش و اقوام و بيگانه هم كسى بالاى سرش حاضر نشد حتى من كه زن اوبودم دم درِ خانه نشستم و از او رو برگرداندم او كه اين رفتار من و اقوامش را ديد، لحاف از سرش كنار زد و رو به آسمان نمود و اين جمله را گفت: ياكريم بخشيدن مانند مقدس اردبيلى برايت افتخار ندارد آنها در سايه عمل خود بخشيده مىشوند ولى برايت اين افتخار دارد كدخدا كريم را ببخشى، اين را گفت، و جان داد!. مقدس فرمود: با يك كلمه هدف را زده (و خودش را نجات داده است) من مأمورم براى او نماز ميت بخوانم، مردم روستاى نيار را فرا خواند و باهم به قبر كدخدا كريم نماز خواندند.
حضرت ابراهيم عليه السلام بدون مهمان، غذا نمىخورد، روزى برايش مهمان نيامد گرسنه ماند و خود بلند شد و پى مهمان گشت و پير مردى را ديد و او را دعوت نمود با او غذا بخورد، در طول راه از صحبتهاى او فهميد كه مشرك است و با او نمىتواند هم سفره شود و عذرش را خواست، پير مرد كه از او جدا شد از طرف خداى مهربان، خطاب رسيد اى ابراهيم چرا آن بنده مرا دل شكسته برگرداندى؟! عرض كرد خدايا مشرك بود، فرمود: او بنده من است ياتو، خدايا بنده تواست. آيا به من شرك قرار مىدهد يا به تو؟! خدايا به تو. آيا روزى اورا من مىدهم ياتو؟! خدايا تو. فرمود: بنده من و به من نافرمانى كرده و هفتادسال رزق او را مىدهم، حتى يك وعده غذاى اورا نبريده ام ولى يك وعده غذايش را به تو حواله داديم و اورا رنجانيدى!!!.
حضرت ابراهيم پشت سر او دويد و دعوت كرد باهم غذا بخورند، پير گفت اى ابراهيم خودت مرا دعوت كردى و برگرداندى، دوباره براى چه آمدهاى؟! فرمود:
خداوند به خاطر تو مرا توبيخ نمود، ماجرا را شرح داد، پير گفت: اى ابراهيم خداى تو چقدر مهربان است من به او ايمان آوردم اما غذاى بامنت تورا نمىخورم،
غذاى كسى را مىخورم كه هيچ منتى به سر نمى گذارد.
در زمان حضرت موسى عليه السلام عابدى با فريب شيطان به درِ زن زناكارى آمد و درخواست نمود كه با او همبستر شود!. زن باديدن قيافه عابد، فهميد اهل آن كار نيست و اورا از زنا نهى كرد و برگرداند و زن همانشب وفات نمود به حضرت موسى عليه السلام خطاب رسيد برود نماز ميت اورا بخواند، عرض كرد خدايا آن زن در زنا مشهور است؟! فرمود: چون او يكى از بندگان مرا از زنا باز داشت، من هم اورا بخشيدم.
حرّ بن يزيد رياحى اولش چه و كه بود و آخرش بكجا رسيد يا وهب بن عبدالله كلبى كه جزء شهداى كربلا قرار گرفتند، و. و.
وهب بن عبداللّه كلبى
يكى از مسيحيان بود با مادر وزنش به كربلا آمده و بادست مبارك امام حسين عليه السلام مسلمان شد در روز عاشورا مادر اورا صدا زد و گفت: پسرم من ازتو راضى نمىشوم تا مانند شهداء كه شهيد شدند، بخون خودت آغشته شوى! او به ميدان رفت و جنگيد و بيست نفر از لشكريات ابن سعد را به هلاكت رسانيد و آغشته به خون خود شد.
به خيمهها آمد ديد مادر در بالاى تل مراقب اوست، گفت: أرضيتِ عنّى يا أمّاه مادر ازمن راضى شدى؟! گفت: نه پسرم مگر اين كه مانند شهداء شهيد شوى، گفت: پس به من اجازه بده بروم با زنم خدا حافظى كنم، گفت برو اما به گريه وزارى او اعتنا نكن كه ترا از سعادت دنيا و آخرت محروم نمايد، پسرم امروز فرصتى است كه به دستت آمده، فرصت را از دست نده و غفلت نكن، به خيمه خانمش آمد كه چند روز بيشتر نبود عروسى كرده بودند، مادر آمد درِ چادر ايستاد كه اگر دير كرد صدايش كند و بيرون آورد.
وهب با خانمش بيرون آمدند و گفت: مادر اين خانم مىگويد من در محضر امام حسين عليه السلام با تو حرفها دارم، آمدند محضر امام عرض كرد آقا اين صاحب من است و چند روز بيشتر نيست به خانه او آمده ام و آرزوها داشتم ولى حال كه او به ميدان
مىرود تمام آمال و آرزوهايم نابود مىگردد با او شرطى دارم تا از او دست بردارم و آن اين كه او شهيد مىشود و خداوند حوريان بهشتى را به او خواهد داد آنها را كه ديد مرا در قيامت فراموش نكند!.
وهب گفت: قبول كردم، خانمش گفت: آقا باتو هم سخنى دارم آقا مىدانيد كه من و مادر شوهرم، سرپرستى غير از اين جوان نداريم شما هم شهيد مىشويد پس ما مىمانيم بى سرپر ست و سرگردان، آقا از شماهم خواهشى دارم، به خانم زينب سفارش مارا بكنيد كه بعد از شما، مارا از خودشان دور نكنند هر جا رفتند و يا هر مصيبتى ديدند ماهم با آنها باشيم و شريك شويم، اشك امام جارى شد و قول داد، خانم وهب گفت: حالا آزادى برو و جانت را فداى امام بكن.
وهب رهسپار ميدان گشت و مشغول كارزار شد و زنش به ميدان آمد چون هردو دست وهب از تن جداشده بود، با دندانش پيرهن خانمش را مىكشيد كه به خيمه برگرداند ولى موفق نشد و رو به سوى امام گرفت و گفت: اقا شما دستور دهيد به خيمه بر گردد و او بادستور حضرت به خيمه برگشت وهب نيز پس از جنگ و كشتن عدهاى، به شهادت رسيد.
مادر ستون خيمه را كشيد و به ميدان رفت، دونفر را كشته بود كه امام دستور داد برگردد در اسلام جنگ براى خانمها جايز نيست.
اوبرگشت وخانم وهب رفت و خود را به جنازه وهب رسانيد و سرش را به سينه او گذاشت و مىگريست، شمر پرسيد اين زن با اين جوان چه نسبتى دارد؟! گفتند عروسش است، به غلامش دستور داد برو او را هم بكش!!، غلام عمود را به سر او فرود آورد و سردر سينه وهب به شهادت رسيد و خود نيز در دسته شهداء قرار گرفت از وهب قول فراموش نشدنش رامى گرفت اماخود نيز از شهداى كربلاگرديد.
اينها نمونه هائى از بدعاقبتان و ختم به خيران بيشمارى بود كه به عرضتان رسيد.
خدايا به احترام مقربين درگاهت عاقبت ما را ختم بخير كن و ما را هم ببخش و
بيامرز و ازگناهان ما درگذر اى بخشنده امثال كدخدا كريمها آمين يارب العالمين.
در دنيا، خداى قادر مطلق همه جور قدرت نمائى كرده و عجايب بى شمار از خود نشان داده است، به هرسوى پهنه گيتى نظر بيندازيم؟، از عجائب خلقت، مشحون است و به هركجاى اين مجموعه آفرينش دقت كنيم، پر از شگفتى هاست، اگر تنها به اين آدم نيم وجبى و زواياى ساختمان وجودى او ونظم و انسجام او را، بر رسى نماييم، از يك مشت پى به نام مغز گرفته تا موى رگ ريزى را، زير نظر بگيريم، مىبينيم عقل متحير و خرد سرگردان است.
چرا؟ چون ديگر در زمان چند قرن پيش، زندگى نمىكنيم كه يك شن كوچك يا ماسه ريز نه بلكه يك كاهى را، نمىشد در هوا نگهداشت قوه جاذبه زمين، آنرا به سوى خود مىكشيد و جذب مىكرد. الان مىبينيم هزاران تن بار و انسان را در داخل پرنده آهنى كه وزن خود نيز هزاران تن است، در پهنه آسمان ساعتها به پرواز در مىآورند و قدرت جاذبه نمىتواند كارى كند.
نه بلكه اين موجود كوچك به نام انسان، راه به فضاى لايتناهى، گشوده و به پرواز در مىآيد و اوج مىگيرد تاكرات ديگر را تسخير كرده و در آن فرمان روائى نمايد.
در كراتى مانند ماه و مريخ در منظومه شمسى پياده شده و نمونه بردارى مىكند و در آينده نه چندان دور دركرات يا منظومههاى ديگر، خواهد نشست، زيرا خداى متعال مىداند كه چه اعجوبهاى آفريده و در ميان اين همه جهان آفرينش، فقط پس از خلقت انسان با جمله «فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ» به خود مىبالد و عظمت وجودى او را، آشكار مىسازد و در سوره مباركه (رحمان: 33) دستور مىدهد اى
گروه جنّ و انس! اگر مىتوانيد از (از قطر و) مرزهاى آسمانها و زمين (نفوذ كنيد و) بگذريد، پس بگذريد، ولى هرگز نمىتوانيد، مگر با نيرويى (فوق العاده و با تسلط كامل.)!(1)
بايد سفينههاى فضائى اختراع كنيد و با تركيب ميليونها قطعات ريز ودرشت، بهمديگر و با تنظيم رشتههاى بى شمار لوازم الكترونيكى و. و. اين فضا پيماها را ساخته و با موشكهاى پيچيده و نيرومند، آنها را از قوه جاذبه زمين عبور داده و به فضاى لايتناهى، رها سازيد و با دستگاه قوى، از زمين و از داخل آن، آن را هدايت كنيد، تا به مقصد برسد و. و.
يا همين انسان شگفتىها آفرين از مسافت شش هزار كيلومتر آن طرف دنيا به وسايل مربوطه ليزرى و غيره، در اين طرف دنيا عمل جراحى انجام مىدهد!!.
اين عجايب از يك موجود كم توان كه حتى با فرو رفتن يك سوزن در بدن او، جيغش به آسمان مىرود و يا باوزيدن يك باد گرم و ياسرد و. و. توانش را از دست داده، آخ واخش، همه جا را فرا مىگيرد، سر مىزند و به وجود مىآيد،
پس ببين آفريدگارش چكارها مىكند و مىتواند بكند.
حال چند نمونه از كارهاى شگفت آور او را در آفرينش آدميان، گوش دهيد و به خاطر بسپاريد.
1- آدم عليه السلام را،
بى پدر و مادر مىآفريند.
1) رحمان: 33 يامعشر الجن و الانس ان استطعتم أن تنفذوا من أقطار السموات والا رض فانفذوا لاتنفذون الا بسلطان.
وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى أَنْ يَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ حجر: 28 و (به خاطر بياور) هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشرى را از گل خشكيدهاى كه از گل بدبويى گرفته شده، مىآفرينم. 29 هنگامى كه كار آن را به پايان رساندم، و در او از روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) دميدم، همگى براى او سجده كنيد!» 30 همه فرشتگان، بى استثنا، سجده كردند ... 31 جز ابليس، كه ابا كرد از اينكه با سجدهكنندگان باشد.
آدم عليه السلام را از گل بد بو، مىآفريند و جفتش را نيز با شرايط خاصى از او، به وجود مىآورد و كره به اين مساحت را در مدت كمى، از نسل او، پر نموده، و استفاده از مزاياى بى انتهاى آن، در ختيارش قرار مىدهد!!.
2- عيسى عليه السلام را
بى پدربه وجود مىآورد
فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا (مريم: 17) قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا (18) قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا (19) قالَتْ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا (20) قالَ كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَ رَحْمَةً مِنَّا وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا سوره مريم: 17 ببعد. و ميان خود و آنان حجابى افكند (تا خلوتگاهش از هر نظر براى عبادت آماده باشد). در اين هنگام، ما روح خود را بسوى او فرستاديم؛ و او در شكل انسانى بىعيب و نقص، بر مريم ظاهر شد! 18 او (سخت ترسيد و) گفت: «من از شرّ تو، به خداى رحمان پناه مىبرم اگر پرهيزگارى! 19 گفت: «من فرستاده پروردگار توام؛ (آمدهام) تا پسر پاكيزهاى به تو ببخشم!» 20 گفت: «چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد؟! در حالى كه تاكنون انسانى با من تماس نداشته، و زن آلودهاى هم نبودهام!» 21 گفت:
«مطلب همين است! پروردگارت فرموده: اين كار بر من آسان است! (ما او را مىآفرينيم، تا قدرت خويش را آشكار سازيم؛) و او را براى مردم نشانهاى قرار دهيم؛ و رحمتى باشد از سوى ما! و اين امرى است پايان يافته (و جاى گفتگو ندارد)!».
عيسى عليه السلام را از مادر جوانى، بدون جفت، به دنيا مىآورد و در روز بلكه ساعت اول به سخن گفتن وا مىدارد و خود مراقبت مىكند و زير نظر خود، پرورش مىدهد و به جائى مىرساند، مريض پيس و بيمار خوره اى و سرطانى را شفا مىدهد و مرده زنده مىكند و هرچه در خانههاى مردم از اسرار زندگى هست، خبر مىدهد و براى هدايت و به صراط مستقيم آمدن بندگانش راهنمائى، و در واقع قدرت نمائى و اظهار قدرت مىكند.
3- اسحاق عليه السلام را
از مادر عقيم و نازا
فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قالُوا لا تَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلِيمٍ (28) فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ (29) قالُوا كَذلِكَ قالَ رَبُّكِ إِنَّهُ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ ذاريات: 28 و از آنها احساس وحشت كرد، گفتند: «نترس (ما ر سولان و فرشتگان پروردگار توايم)!» و او را بشارت به تولّد پسرى دانا دادند. 29 در اين هنگام همسرش جلو آمد در حالى كه (از خوشحالى و تعجّب) فرياد مىكشيد به صورت خود زد و گفت: ( «آيا پسرى خواهم آورد در حالى كه) پيرزنى نازا هستم؟!» 30 گفتند:
«پروردگارت چنين گفته است، و او حكيم و داناست!»
وآيات ديگر در اين زمينه.
اين شخصيت بزرگوار را، پس از يأس و نوميدى پدر و مادر از بچه دار شدن و به سن نازائى رسيدن مادر، خبر او به وجود آمدن اورا مىدهد و مادر از تعجب و
شگفتى به صورت مىزند و سر به ديوار مىكوبد!! و با جملات تعجب آور فرياد مىكشد، از من نازا و عقيم و از پدر از كار افتاده و فرتوت!!!.
ولى پيام آور از طرف خداوند به او ابلاغ مىكند، اين كارها براى خدا آسان است و نگران نباش و آرامش خود را حفظ كن.
4- يحيى عليه السلام
از پدر و مادر عقيم و نازا
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
كهيعص ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا إِذْ نادى رَبَّهُ نِداءً خَفِيًّا (3) مريم: 15- 1
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
كهيعص مريم: 1 (اين) يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بندهاش زكريا ... 2 در آن هنگام كه پروردگارش را در خلوتگاه (عبادت) پنهان خواند ... 3
4 گفت: «پروردگارا! استخوانم سست شده؛ و شعله پيرى تمام سرم را فراگرفته؛ و من هرگز در دعاى تو، از اجابت محروم نبودهام! 5 و من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (كه حق پاسدارى از آيين تو را نگاه ندارند)! و (از طرفى) همسرم نازا و عقيم است؛ تو از نزد خود جانشينى به من ببخش ... 6 كه وارث من و دودمان يعقوب باشد؛ و او را مورد رضايتت قرار ده!» 7 اى زكريا! ما تو را به فرزندى بشارت مىدهيم كه نامش «يحيى» است؛ و پيش از اين، همنامى براى او قرار ندادهايم!
8 گفت: «پروردگارا! چگونه براى من فرزندى خواهد بود؟! در حالى كه همسرم نازا و عقيم است، و من نيز از شدّت پيرى افتاده شدهام!» 9 فرمود: «پروردگارت اين گونه گفته (و اراده كرده)! اين بر من آسان است؛ و قبلًا تو را آفريدم در حالى كه چيزى نبودى!» 10 عرض كرد: «پروردگارا! نشانهاى براى من قرار ده!» فرمود: «نشانه تو اين است كه سه شبانه روز قدرت تكلّم (با مردم) نخواهى داشت؛ در حالى كه زبانت سالم است!» 11 او از محراب عبادتش به سوى مردم بيرون آمد؛ و با اشاره به آنها گفت:
( «بشكرانه اين موهبت،) صبح و شام خدا را تسبيح گوييد!» 12 اى يحيى! كتاب (خدا)
را با قوّت بگير! و ما فرمان نبوّت (و عقل كافى) در كودكى به او داديم!
13 و رحمت و محبتّى از ناحيه خود به او بخشيديم، و پاكى (دل و جان)! و او پرهيزگار بود! 14 او نسبت به پدر و مادرش نيكوكار بود؛ و جبّار (و متكّبر) و عصيانگر نبود! 15 سلام بر او، آن روز كه تولّد يافت، و آن روز كه مىميرد، و آن روز كه زنده برانگيخته مىشود!(1)
وَ زَكَرِيَّا إِذْ نادى رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ انبياء: 89 و زكريا را (به ياد آور) در آن هنگام كه پروردگارش را خواند (و عرض كرد): «پروردگار من! مرا تنها مگذار (و فرزند برومندى به من عطا كن)؛ و تو بهترين وارثانى!» 90 ما هم دعاى او را پذيرفتيم، و يحيى را به او بخشيديم؛ و همسرش را (كه نازا بود) برايش آماده (باردارى) كرديم؛ چرا كه آنان (خاندانى بودند كه) همواره در كارهاى خير بسرعت اقدام مىكردند؛ و در حال بيم و اميد ما را مىخواندند؛ و پيوسته براى ما (خاضع و) خاشع بودند.
1) قالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيًّا وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا يا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا قالَ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً قالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيًّا فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحى إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً وَ كانَ تَقِيًّا وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا مريم: 15- 1
يحيى را براى والدين از كار افتاده و عقيم، يك تحفه بزرگ و با ارزش، اهداء مىكند و با عبارتهاو سفارشهاى «سلام بر او، آن روز كه تولّد يافت، و آن روز كه مىميرد، و آن روز كه زنده برانگيخته مىشود!» اورا مفتخر و سرفراز كرده و درجات و مقامهاى خدادى او را آشكار مىكند.
پس اى عزيزان خداى توانا كه به انجام همه نوع كارهاى شكفت آور و محيّر العقول توانائى و قدرت دارد، در مشكلات فراوان زندگى، هبچ وقت اورا فراموش نكرده و ازياد نبريم، چون حلّال مشكلات اوست و شب و روز و در خواب و بيدارى و در برّ وبحر و زمين و آسمان، در كنار ما و باماست، چنانكه به حضرت موسى عليه السلام فرمود، يا موسى تا توان و قدرت من از دستم نرفته، حاجت و نيازت را از كس ديگر نخواه و در قرآن كريم آيات فراوان نازل كرده و به ما ابلاغ نموده است، ازرگ گردن به ما نزديكتر و هرجا باشيم با ماست و ميان قلب و خود ما حايل است.
5- يا اساساً خود انسان
كه تاج وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا (اسراء: 70) اسراء: 70 ما آدميزادگان را گرامى داشتيم؛ و آنها را در خشكى و دريا، (بر مركبهاى راهوار) حمل كرديم؛ و از انواع روزيهاى پاكيزه به آنان روزى داديم؛ و آنها را بر بسيارى از موجوداتى كه خلق كردهايم، برترى بخشيديم. بر سرش گذاشته و مدال برترى دادن بر انسان را، به گردنش آويخته است.
انسان اين موجود ناشناخته جهان آفرينش كه هرچه زمان مىگذرد، به گوشهاى از ميلياردها اسرار وجودى او پى مىبرند، خودش از عجايب مخلوقات و وجودش مشحون از اسرار لايتناهى خدا داديست كه اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: اى انسان آيا گمان مىكنى تو جرم (وموجود) كوچكى هستى در حالى كه در وجود تو عالم
بزرگى نهفته است، يا آن فرمايش دوجمله تاريخى كه در باره انسان فرمود، من عرف نفسه فقد عرف ربّه هركس خود را شناخت خدايش را مىشناسد، فرمايشيست كه يك دنيا معنا در آن متراكم شده است.
واقعاً اگر كسى بتواند خود را بشناسد، بى شك خدايش را مىشناسد، زيرا مىفهمد كه اين مجموعه كوچك وجود او و هر آدمى، به چه اسرار و شگفتىها داراست كه عقل و خرد در درك نهائى آن به گِل نشسته و ره به جائى نمىبرد، حال به توضيح مختصرى در باره آيه مباركه مورد بحث توجه فرمائيد.
انسان گل سر سبد موجودات
از آنجا كه يكى از طرق تربيت و هدايت، همان دادن شخصيت به افراد است، قرآن مجيد به دنبال بحثهائى كه مشركان و منحرفان در آيات قبل ازين آيه داشت،
در اينجا به بيان شخصيت والاى نوع بشر و مواهب الهى نسبت به او مىپردازد، تا با توجه به اين ارزش فوق العاده به آسانى گوهر خود را نيالايد و خويش را به بهاى ناچيزى نفروشد، مىفرمايد: ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم سپس به سه قسمت از مواهب الهى، نسبت به انسانها اشاره كرده مىگويد: ما آنها را با مركبهاى مختلفى كه در اختيارشان قرار دادهايم در خشكى و دريا حمل كرديم ديگر اينكه آنها را از طيبات روزى داديم.
با توجه به وسعت مفهوم كلمه طيّب كه هر موجود پاكيزهاى را شامل مىشود، گستردگى اين نعمت بزرگ الهى آشكار مىگردد.
سوم اينكه ما آنها را بر بسيارى از مخلوقات خود فضيلت و برترى داديم (وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا).
به چند نكته در مورد اين آيه مباركه توجه و دقت كنيد.
1- مركب، نخستين نعمت انسان
در اينجا اين نكته جلب توجه مىكند كه چرا خداوند از ميان تمام مواهبى كه به
انسان بخشيده نخست به مساله حركت او در خشكى و دريا اشاره مىكند؟ اين ممكن است به آن جهت باشد كه بهرهگيرى از طيبات و انواع روزيها بدون حركت امكانپذير نيست و حركت انسان بر صفحه زمين نياز به مركب راهوار دارد، آرى حركت مقدمه هر گونه بركت است.
و يا به اين جهت كه مىخواهد سلطه او را بر كل پهناى زمين، اعم از دريا و صحرا مشخص كند چرا كه هر يك از انواع موجودات بر قسمتى از محدوده زمين سلطه دارند، تنها انسان است كه بر كل اين كره خاكى حكومت مىكند، بر دريا، صحرا، و فراز هوا.
2- گرامى داشت انسان از سوى خداوند
در اينكه خداوند انسان را به چه چيز گرامى داشته كه در آيه مذكور به طور سربسته مىگويد ما انسان را گرامى داشتيم، در ميان مفسران گفتگو است، بعضى به خاطر اعطاى قوه عقل و نطق و استعدادهاى مختلف و آزادى اراده مىدانند.
بعضى اندام موزون و قامت راست.
بعضى موهبت انگشتان كه انسان با آن بسيار كارهاى ظريف و دقيق را مىتواند انجام دهد و همچنين قدرت بر نوشتن دارد.
بعضى به اينكه انسان تقريبا تنها موجودى است كه مىتواند غذاى خود را با دست بخورد.
بعضى به خاطر سلطه او بر تمام موجودات روى زمين.
و بعضى به خاطر شناخت خدا و قدرت بر اطاعت فرمان او مىدانند.
ولى روشن است كه اين مواهب در انسان جمع است، و هيچگونه تضادى با هم ندارند، بنا بر اين گراميداشت خدا نسبت به اين مخلوق بزرگ با همه اين مواهب و غير اين مواهب است.
خلاصه اينكه انسان امتيازات فراوانى بر مخلوقات ديگر دارد كه هر يك از ديگرى جالبتر و والاتر است.
و روح انسان علاوه بر امتيازات جسمى مجموعهاى است از استعدادهاى عالى و توانائى بسيار براى پيمودن مسير تكامل بطور نامحدود.
3- تفاوت كرمنا و فضلنا.
در اينكه ميان اين دو چه تفاوتى است؟ نظرات گوناگونى اظهار شده است.
بعضى گفتهاند كَرَّمْنا اشاره به مواهبى است كه خدا ذاتا به انسان داده است، و فَضَّلْناهُمْ اشاره به فضائلى است كه انسان به توفيق الهى، اكتساب مىكند.
اين احتمال نيز بسيار نزديك به نظر مىرسد كه جمله كَرَّمْنا به جنبههاى مادى اشاره مىكند و فَضَّلْناهُمْ به مواهب معنوى، زيرا كلمه فضلنا غالبا در قرآن به همين معنى آمده است.
4- معنى كَثِيرٍ در اينجا چيست؟
بعضى از مفسران اين آيه را دليل بر فضيلت فرشتگان بر كل بنى آدم دانستهاند، چرا كه قرآن مىگويد ما انسانها را بر بسيارى از مخلوقات خود برترى داديم، و طبعا گروهى در اينجا باقى ميماند كه انسان برتر از آنها نيست و اين گروه جز فرشتگان نخواهند بود.
ولى با توجه به آيات آفرينش آدم و سجود و خضوع فرشتگان براى او و تعليم علم اسماء به آنها از سوى آدم، ترديدى باقى نمىماند كه انسان از فرشته برتر است، بنا بر اين، كثير در اينجا به معنى جميع خواهد بود و به گفته مفسر بزرگ طبرسى در مجمع البيان، در قرآن و مكالمات عرب، بسيار معمول است كه اين كلمه به معنى جميع مىآيد.
طبرسى مىگويد: معنى جمله اين است انّا فضلناهم على من خلقناهم و هم كثير: ما انسان را بر ساير مخلوقات برترى بخشيديم و ساير مخلوقات بسيارند.
قرآن در باره شياطين مىگويد: وَ أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ (سوره شعراء آيه 223) بديهى است كه شياطين همه دروغگو هستند نه اكثر آنها.
و به هر حال اگر اين معنى را خلاف ظاهر بدانيم آيات آفرينش انسان قرينه
روشنى براى آن خواهد بود.
5- چرا انسان برترين مخلوق خدا است؟
پاسخ اين سؤال چندان پيچيده نيست، زيرا مىدانيم تنها موجودى كه از نيروهاى مختلف، مادى و معنوى، جسمانى و روحانى تشكيل شده، و در لابلاى تضادها مىتواند پرورش پيدا كند، و استعداد تكامل و پيشروى نامحدود دارد، انسان است حديث معروفى كه از امير مؤمنان على (عليهالسلام) نقل شده نيز شاهد روشنى بر اين مدعا است: خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفريد: فرشتگان و حيوانات و انسان، فرشتگان عقل دارند بدون شهوت و غضب، حيوانات مجموعهاى از شهوت و غضبند و عقل ندارند، اما انسان مجموعهاى است از هر دو تا كدامين غالب آيد، اگر عقل او بر شهوتش غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چيره گردد، از حيوانات پستتر.
در اينجا يك سؤال باقى ميماند و آن اينكه آيا همه انسانها از فرشتگان برترند؟
در حالى كه گروهى بى ايمان و شرور و ستمگر هستند كه از پستترين خلق خدا محسوب مىشوند و به تعبير ديگر آيا بنى آدم در آيه مورد بحث همه انسانها را شامل مىشود يا تنها گروهى از آنها را.
پاسخ اين سؤال را در يك جمله مىتوان خلاصه كرد، و آن اينكه: آرى همه انسانها برترند، اما بالقوه و بالاستعداد، يعنى همگى اين زمينه و شايستگى را دارند، حال اگر از آن استفاده نكنند، و سقوط نمايند مربوط به خودشان است.
گر چه برترى اساسى انسان بر ساير موجودات روى جنبههاى معنوى و انسانى او است ولى بى مناسبت نيست كه بدانيم به گفته دانشمندان انسان حتى از نظر نيروهاى جسمانى در بعضى از جهات از ساير جانداران قويتر و نيرومندتر است
(هر چند از پارهاى جهات ضعيفتر به نظر مىرسد).
الكسيسكارل نويسنده كتاب «انسان موجود ناشناخته» مىگويد: بدن انسان داراى استحكام و ظرافت فوق العادهاى مىباشد و در مقابل هر نوع حادثه
استقامت مىورزد، همچنين در مقابل بى غذائى، بيخوابى، خستگى، غصه افراطى، درد، بيمارى، رنج، پركارى و در مورد حفظ موازنه و تعادل حيرتانگيز بدن و روح خويش، تحمل عجيبى از خود نشان مىدهد، حتى مىتوان گفت كه انسان از تمام حيوانات پردوامتر، پرتلاشتر است، با اين توانائى جسمى و فكرى شگرفش توانسته است، اينهمه امور، صنايع، و تمدن كنونى را به وجود آورد و برتريش را بر همه جانداران به اثبات رساند.
پس انسان از نظر قرآن برترين موجودات جهان و گل سرسبد آنهاست اگر از استعدادهاى خدا دادى خود، بطور صحيح استفاده نمايد و از اعمال برخلاف رضاى خدا دورى كند.
اما بنى آدمى كه در وادى ضلالت و خود كامگى قدم زند و در شهوات و خواستههاى نفسانى خود، فرو رود و پيرو دشمن آشكار خود (شيطان) گردد، از بدترين موجودات جهان خواهد بود مانند آنهائى به خاطر رياست چند روزه دنيا و حفظ موقعيت خود و حراست از آن، خود را به مرحلهاى از پستى تنزل دهد، حتى از دادن نيم استكان آب كه مانند دريا در دشت كربلا، جريان داشت، مضايقه كن و گلوى طفل شير خوار ششماهه را در روى دست پدر، هدف تير قرار داده و بر دلش آتش زند و با خجالت از مادر چشم براهش، روانه خيمه نمايد، زهى بى مروتى و بيرحمى!.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
ايمان و خداشناسى، مرز و بومى و حد و حدودى و اندازه و عرض و طولى ندارد و هيچوقت هم نمىشود محدود به حدود نمود و برايش حد و مرزى تعيين كرد.
نه عرب و عجم و نه سياه و سفيد و نه سيد قرشى و عبد حبشى و نه كوتاه و بلند و. و. نمىشناسد.
در اين مجلس اختصاصاً در باره مرز و بوم نبودن براى ايمان و خداشناسى، صحبت خواهم كرد.
ابى لهب عموى پيغمبر و عبداللّه افطح فرزند امام صادق عليه السلام وجعفر كذاب پسر امام و برادر امام و عموى امام، در اثر عصيان و نافرمانى، از دائره دودمان نبوت و امامت، خارج و مطرود اما اميرمؤمنان عليه السلام در باره محمد بن ابى بكر فرمود: محمد پسر من بود اما از صلب ابى بكر بيرون آمد و در باره سلمان عجمى و ايرانى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: السّلمان منّا أهل البيت جبرئيل نازل شده و مىگويد خدا فرمود:
سلمان بنده خاص من است. داخل دردودمان و اهل بيت عليهم السلام مىشوند.
يا پس از شنيدن شهادت مالك اشتر نخعى كوفى قدس سره درباره او اميرمؤمنان عليه السلام روضه مىخواند «ليهدّنّ موتك عالماً و ليفرّحن عالماً، رحم اللّه مالكاً ما مالك لوكان من جبل لكان فنداً ولوكان من حجر لكان صلداً هل قامت النّساء عن مثل مالك، كان مالك لى كما كنت لرسول اللّه صلى الله عليه و آله و سلم» البته مرگ تو عالمى (على و كوفه على) را شكسته و خورد كرده و عالمى (معاويه و شام معاويه) را خوشحال مىنمايد، خدا رحمت كند مالك را مالك چه مالكى اگر ازكوههامى بود، كوه شامخ و اگر صخره و سنگها بود،
صخره نشكن ومحكم بود؛
خدا رحمت كند مالك را آيا زنها (و مادر) ها از روى شخصيتى مانند مالك، بلند شدهاند؟! (با يك جمله تاريخى در باره مالك سنگ تمام گذاشت فرمود:) مالك براى من مانند من بودم براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم. اين عبارت خيلى پر معنا و بى انتهاست، مقايسه كنيد مقام آن حضرت را در پيش پيامبر با مقام مالك پيش على عليه السلام اى بنازم به تو ايمان و خدا و امام شناسى!.
يا محمد بن نعمان (شيخ مفيد رضوان اللّه عليه) كه از طرف حجت الهى چندمين بار، نامه به او رسيده بود و در عنوان يكى از نامهها مرقوم فرموده بود، للأخ السّديد و الولى الرّشيد الشيخ المفيد أدام الّله اعزازه، به برادر محكم و دوست رشيد شيخ مفيد خدا عزت اورا پايدار نمايد (برسد، به اهميت جملهها دقت نمائيد) بعد از وفات او كه لقب مفيد را به او، نثار كننده (يعنى امام زمان عحّل اللّه فرجه الشّريف و روحى له الفذاء) را مىبينند در كنار مزارش، دست به كمر گذاشته و فرمود: مرگ تو پشت مرا شكست!!!. يا علامه حلى مرحوم كه محرمانه از شهر حلّه در عراق راهى كربلاشده براى زيارت سرور و سالار شهيدان، در مسيرش عربى از نخلستان بيرون مىآيد و سلام مىكند و فرصت را غنيمت مىشمارد و دلتنگى تنهائى بدر آيد، از اخاالعرب مسائلى سبك وزنى را مطرح مىكند كه نردبانى به راه بگذارد، برادر عرب جواب علامه را مىدهد، دوباره و سه باره و چندمين بار تا از مشكلات مسائل فقهى مطرح و پاسخ مىشنود، فقط در يك مسئله كه خود با قواعد كلى فقهى حل نموده بود، مىبيند اخاالعرب، برخلاف او فتوى داد، گفت برادر در اين مورد از معصوم روايتى نداريم و قواعد هم بر خلاف نظر شماست!!.
اخاالعرب جواب داد چرا از معصوم روايت نيست در كتاب تهذيبكه دارى در فلان صفحه و فلان سطر از اما روايت هست، صحبت كه به اينجا رسيد علامه را هيبت و ترس برداشت كه اين آقا از كجا مىداند من كتاب تهذيب دارم و باچه خطى نوشته شده است باسطرش بيان نمود كه من اين روايت را نديده ام به خود لرزيد و
خواست مؤدبانه بشناسد اخاالعرب كيست، سؤال نمود آقا علماء در باره ديدن امام زمان عليه السلام را در زمان غيبت اختلاف نظر دارند عدهاى مىگويند حضرت را مىشود ديد و گروهى مىگويند نمىشودنظر شما چيست؟!.
اين را گفت: تازيانه از دستش افتاد، ديد اخاالعرب خم شد و تازيانه را از زمين برداشت و دو دستى بلند كرد به طرف او گرفت و فرمود: چگونه نمىشود ديد در حالى كه در ركاب تو پياده مىرود!!!.
علامه سرش گيج رفت وقتى به خودش آمد ديد نه اخاالعربى هست نه كس ديگر!!!.
من چند مجلس در باره اين شخصيتهاى بزرگوار صحبت كرده و خواهم كرد كه اگر نبود و نباشد اين وجودهاى ملكوتى و عرفانى، زمين در برابر اين فسادهاى نامتنهائى مردم بهم مىريزد و نابود مىشود.
حجت الاسلام والمسلمين مسعود عالي در برنامه اعتقادي «طرح تابستانه» در جمع مردم گلپايگان با اشاره به زندگي مرحوم طيب حاج رضايي اظهارداشت: اين مرد اوايل زندگي در خط ارزشهاي اخلاقي و الهي نبود ولي با همه بديهايش دو خصلت خوب داشت، اول اين كه با دستگاه امام حسين (عليه السلام) قهر نبود و ويژگي دوم جوانمردي او بود كه به افتادگان لگد نمي زد و به آنها رحم مي كرد؛ روزي يكي از سادات تهران را ديد كه كنار اسباب و اثاثيه اش نشسته بود، وقتي سبب را جويا شد، شنيد كه صاحب خانه اش او را از خانه بيرون كرده سپس، سيد را به خانه اي نوساز برد و اثاثيه اش را در آن خانه قرار داد و خانه اي كه براي خودش ساخته بود به نام سيد كرد و گفت كه به مادرت بگو در آخرت يك خانه به من هديه كند.
سخنران اين مراسم در ادامه گفت: مرحوم حاج رضايي ماه خرداد از جنوب شهر تهران دسته اي به هواداري از امام (ره)، راه انداخت، وقتي او را دستگير كردند، او را تحت بدترين شكنجه ها قرار دادند و از او خواستند اگر اعلام كند كه امام (ره)، با وعده پول، از او خواسته اين حركت را انجام دهد، وي را آزاد كنند كه در اين
لحظه اعلام كرد، من بخاطر جد اين آقا به ميدان آمدم و هرگز چنين كاري نخواهم كرد و سپس او را اعدام كردند؛ وي در آخر عمر از طريق برادرش پيامي به امام راحل فرستاد كه اولا من به شما خيانت نكردم و از آقا بخواهيد كه من را در آخرت شفاعت كند، امام راحل نيز به شدت از شنيدن خبر اعدام ايشان ناراحت شدند و فرمودند؛ ايشان در آن دنيا كارشان درست است و نيازي به شفاعت ما ندارند؛ او شناخت زيادي از دين نداشت ولي پاي همان باور اندكي كه از دين داشت، به خوبي ايستاد و جزو شهداي اول قيام اسلامي مردم ايران لقب گرفت.
اصحاب كهف
اصحاب كهف يك دسته چند نفرى از فرزندان وزرا بودند در تشكيلات استبداد دقيانوس رومى، با درايت و به كار بستن عقل و خرد خود، خداى خود را شناختند و به همديگر گفتند:
ديديد با رسيدن خبر لشكر كشى پادشاه ايران، دقيانوس چگونه رنگ انداخت و خود ر ا باخت، اگر او خدا بود كه اين گونه دست و پايش را گم نمىكرد؟!.
در اثر اين استنباط بدون اين كه واعظى آنها را موعظه يا راهنمائى كند، خود را رساندند به جائى كه خداوند با بيان حالات آنها، درسورهاى به نام آنها (كهف) از آيه 9 تا 26، (كه شرح مىدهم،) هم از آنها تقدير نموده و هم به عالميان شناساند و پس از ظهور يگانه منجى عالم بشريت حضرت بقية اللّه الاعظم روحى و أرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، نيز از ياران باوفاى آن امام همام خواهند بود.
اما از نظر قرآن كريم. كهف: 26- 9 آيا گمان كردى اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب ما بودند؟! 10 زمانى را به خاطر بياور كه آن جوانان به غار پناه بردند، و گفتند:
«پروردگارا! ما را از سوى خودت رحمتى عطا كن، و راه نجاتى براى ما فراهم ساز!» 11 ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم، و سالها در خواب فرو رفتند.
12 سپس آنان را برانگيختيم تا بدانيم (و اين امر آشكار گردد كه) كدام يك از آن دو گروه، مدّت خواب خود را بهتر حساب كردهاند. 13 ما داستان آنان را بحق براى تو بازگو مىكنيم؛ آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند، و ما بر هدايتشان افزوديم. 14 و دلهايشان را محكم ساختيم در آن موقع كه قيام كردند و گفتند:
«پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمين است؛ هرگز غير او معبودى را نمىخوانيم؛ كه اگر چنين كنيم، سخنى بگزاف گفتهايم. 15 اين قوم ما هستند كه معبودهايى جز خدا انتخاب كردهاند؛ چرا دليل آشكارى (بر اين كار) نمىآورند؟! و چه كسى ظالمتر است از آن كس كه بر خدا دروغ ببندد؟!» 16 و (به آنها گفتيم:) هنگامى كه از آنان و آنچه جز خدا مىپرستند كنارهگيرى كرديد، به غار پناه بريد؛ كه پروردگارتان (سايه) رحمتش را بر شما مىگستراند؛ و در اين امر، آرامشى براى شما فراهم مىسازد! 17 و (اگر در آنجا بودى) خورشيد را مىديدى كه به هنگام طلوع، به سمت راست غارشان متمايل مىگردد؛ و به هنگام غروب، به سمت چپ؛ و آنها در محل وسيعى از آن (غار) قرار داشتند؛ اين از آيات خداست! هر كس را خدا هدايت كند، هدايت يافته واقعى اوست؛ و هر كس را گمراه نمايد، هرگز ولىّ و راهنمايى براى او نخواهى يافت! 18 و (اگر به آنها نگاه مىكردى) مىپنداشتى بيدارند؛ در حالى كه در خواب فرو رفته بودند! و ما آنها را به سمت راست و چپ ميگردانديم (تا بدنشان سالم بماند). و سگ آنها دستهاى خود را بر دهانه غار گشوده بود (و نگهبانى مىكرد). اگر نگاهشان مىكردى، از آنان مىگريختى؛ و سر تا پاى تو از ترس و وحشت پر مىشد! 19 اينگونه آنها را (از خواب) برانگيختيم تا از يكديگر سؤال كنند؛ يكى از آنها گفت: «چه مدّت خوابيديد؟!» گفتند:
«يك روز، يا بخشى از يك روز!» (و چون نتوانستند مدّت خوابشان را دقيقاً بدانند) گفتند: «پروردگارتان از مدّت خوابتان آگاهتر است! اكنون يك نفر از خودتان را با اين سكّهاى كه داريد به شهر بفرستيد، تا بنگرد كدام يك از آنها غذاى پاكيزهترى دارند، و مقدارى از آن براى روزى شما بياورد. امّا بايد دقّت كند، و هيچ كس را از وضع شما آگاه نسازد ... 20 چرا كه اگر آنان از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان مىكنند؛ يا شما را به
آيين خويش بازمىگردانند؛ و در آن صورت، هرگز روى رستگارى را نخواهيد ديد!» 21 و اينچنين مردم را متوّجه حال آنها كرديم، تا بدانند كه وعده خداوند (در مورد رستاخيز) حقّ است؛ و در پايان جهان و قيام قيامت شكّى نيست! در آن هنگام كه ميان خود درباره كار خويش نزاع داشتند، گروهى مىگفتند: «بنايى بر آنان بسازيد (تا براى هميشه از نظر پنهان شوند! و از آنها سخن نگوييد كه) پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است!» ولى آنها كه از رازشان آگاهى يافتند (و آن را دليلى بر رستاخيز ديدند) گفتند: «ما مسجدى در كنار (مدفن) آنها مىسازيم (تا خاطره آنان فراموش نشود.)» 22 گروهى خواهند گفت: «آنها سه نفر بودند، كه چهارمين آنها سگشان بود!» و گروهى مىگويند:
«پنچ نفر بودند، كه ششمين آنها سگشان بود.»- همه اينها سخنانى بىدليل است- و گروهى مىگويند: «آنها هفت نفر بودند، و هشتمين آنها سگشان بود.» بگو: «پروردگار من از تعدادشان آگاهتر است!» جز گروه كمى، تعداد آنها را نمىدانند. پس درباره آنان جز با دليل سخن مگو؛ و از هيچ كس درباره آنها سؤال مكن! 23 و هرگز در مورد كارى نگو: «من فردا آن را انجام مىدهم» ...
24 مگر اينكه خدا بخواهد! و هرگاه فراموش كردى، (جبران كن) و پروردگارت را به خاطر بياور؛ و بگو: «اميدوارم كه پروردگارم مرا به راهى روشنتر از اين هدايت كند!» 25 آنها در غارشان سيصد سال درنگ كردند، و نه سال (نيز) بر آن افزودند. 26 بگو:
«خداوند از مدّت توقفشان آگاهتر است؛ غيب آسمانها و زمين از آن اوست! راستى چه بينا و شنواست! آنها هيچ ولىّ و سرپرستى جز او ندارند! و او هيچ كس را در حكم خود شركت نمىدهد!»
داستان اصحاب كهف از زبان امام صادق عليه السلام
خصوصيات داستان را ارباب احاديث و تفاسير، مختلف ذكر كرده اند. و ما شرح اين قضيه را طبق روايت وارده در «تفسير علي بن إبراهيم قمي» ذكر مي كنيم:
علي بن ابراهيم ميگويد: حديث كرد براي من پدرم از ابن ابي عمير از ابوبصير از حضرت امام صادق عليه السلام كه آن حضرت فرمود: سبب نزول سوره كهف اين
است كه طائفة قريش، سه نفر را بسوي نجران فرستادند تا از يهود و نصاري مسائلي را ياد بگيرند، تا آن مسائل را از رسول الله سؤال كنند.
آن سه تن عبارت بودند از نضربن حارث بن كلده و عقبة بن ابي معيط و عاص بن وائل.
اين سه نفر حركت كردند بسوي نجران، و به نزد علماء يهود در آنجا رفتند و در خواست تعلم مسائلي را از آنها نمودند.
علماء يهود گفتند: شما از محمد از سه مسأله پرسش كنيد؛ اگر طبق مداركي كه در نزد ماست به شما پاسخ گفت، پس بدانيد كه او صادق و راستگو است؛ و سپس از يك مسألة واحد ديگري نيز سؤال كنيد؛ اگر مدعي شد كه ميداند، بدانيد كه او كاذب و دروغگو است!
آن سه تن قرشي گفتند: آن مسائل چيست؟
علماء يهود گفتند: از محمد بپرسيد كه آن جوانان و جوانمرداني كه در زمان پيشين بوده اند، و از ميان قوم و اهل شهر خود خارج شدند و غيبت نمودند و خوابيدند؛ چقدر خوابشان به طول انجاميد تا آنكه از خواب بيدار شدند؟ و تعداد آنها چند نفر بوده است؟ و با آنها از غير آنان چه بوده است؟ و داستان و قصة آنها چيست؟
و ديگر بپرسيد از موسي عليه السلام در وقتي كه خداوند او را امر كرد كه از آن عالم پيروي كند، و از او تعلم كند و فرا گيرد؛ آن عالم كه بود؟ و چگونه از او تبعيت كرد؟ و داستان او با آن عالم چيست؟
و ديگر بپرسيد از مردي كه در گردش بود، و از محل غروب خورشيد تا محل طلوع آنرا بپيمود تا به سد يأجوج و مأجوج رسيد؛ آن مرد كه بود؟ و داستان و قصة او چيست؟
و سپس مفصلا آنها شرح اين سه مسأله را براي آن سه نفر املاء كردند و گفتند:
اگر محمد پاسخ شما را طبق آنچه ما براي شما شرح داديم بيان كرد پس بدانيد كه او
صادق است، و اگر بر خلاف اين بيان كرد بدانيد كه كاذب است و تصديق او را ننمائيد!
قريش پرسيدند: پس آن مسأله چهارم كدام است؟
يهود گفتند: از او بپرسيد كه قيامت چه موقع بر پا خواهد شد! اگر مدعي شد كه من هنگام فرا رسيدن قيامت را ميدانم، بدانيد كه دروغگو است! چون وقت قيامت را غير از ذات خداوند تبارك و تعالي هيچكس نميداند.
آن سه تن از نجران باز گشتند، و به نزد ابوطالب در مكه آمدند و گفتند: اي أبوطالب! فرزند برادر تو چنين مي پندارد كه از أخبار غيبية آسمان بر او نازل ميشود، و ما مسائلي داريم؛ اگر پاسخ ما را داد ميدانيم كه در دعواي خود صادق است، و اگر پاسخ نداد ميدانيم كه كاذب است!
أبوطالب گفت: از هر چه ميخواهيد از اين مسائلي كه مورد نظر شماست از او سؤال كنيد. قريش از آن سه مسأله از رسول الله سؤال نمودند.
رسول الله بدون آنكه جواب را مقرون به اراده و مشيت خدا كند و «إن شاء الله» بگويد فرمود: من فردا جواب شما را ميدهم. (به اميد آنكه تا فردا جبرائيل امين مي آيد و پاسخ اين مسائل را از ناحية مقدس ذات حق تعالي مي آورد.)
در اين حال مدت چهل روز، وحي از رسول خدا منقطع و مختفي شد، تا به سرحدي كه رسول خدا را غم و اندوه فرا گرفت، و صحابه كه ايمان آورده بودند و پيوسته با آن حضرت بودند، در شك و ترديد افتادند. و قريش خوشحال شدند، و پيامبر و مؤمنين را مسخره و اذيت ميكردند. و حزن و اندوه أبوطالب فزوني گرفت.
چون چهل روز به پايان رسيد، بر پيامبر اكرم سوره كهف نازل شد.
رسول خدا از جبرئيل پرسيد: درنگ كردي! و در پاسخ اين سؤالات كندي و تأمل كردي!
جبرائيل گفت: ما ابدا چنين توانائي را در خود نداريم كه بدون اذن و فرمان خدا فرود آئيم! در اين حال خداوند اين آيات را فرستاد:
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً.
و سپس قصه و داستان را براي رسول الله بيان كرد و گفت:
إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً.
با نزول اين سوره مباركه به تمام سؤالات قريش و يهوديان نجران پاسخ داده شد.
پس حضرت صادق عليه السلام فرمودند: اصحاب كهف و رقيم در زمان پادشاه جابر و سركشي بودند كه تمام اهل مملكت خود را به پرستش بتها فرا ميخواند، و كسي كه دعوت او را اجابت نمي نمود او را مي كشت.
و آن جوانان گروهي از ايمان آورندگان به خداي تعالي بودند كه پيوسته خداوند عز وجل را عبادت ميكردند. و پادشاه در دروازة شهر افرادي را گماشته بود كه نمي گذاشتند كسي از شهر خارج شود مگر آنكه براي بت ها سجده كند.
آن جوانان به بهانة صيد خارج شدند. و در راه، عبورشان به چوپاني افتاد و او را به طريقه و آئين خود و به مرام و مقصود خود دعوت كردند.
آن چوپان دعوت آنانرا اجابت نكرد؛ ليكن سگ آن چوپان دعوت را اجابت نمود، و با آنان به راه افتاد.
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: هيچكدام از بهائم داخل بهشت نمي شوند مگر سه عدد از آنها كه عبارتند از: خر بلعم باعورا و گرگ يوسف و سگ اصحاب كهف.
باري، اصحاب كهف از شهر خود به بهانة شكار خارج شدند؛ چون از دين و آئين پادشاه در ترس و هراس بودند. و چون شب فرارسيد، داخل در غاري شدند؛ و آن سگ نيز با آنان معيت داشت.
خداوند پينكي و حالت خواب آلودگي را بر آنان مستولي ساخت؛ همچنانكه فرمايد: فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً.
آنان در آن غار آرميدند و به خواب عميق فرو رفتند؛ تا زماني كه خداوند آن پادشاه طاغي و ياغي و باغي را هلاك نمود؛ و تمام افراد آن مملكت را نيز بميرانيد،
و اهل آن زمان منقرض شدند و زمان ديگري پديد آمد و اهل ديگري در آن زمان به ظهور رسيدند.
در اين حال اصحاب كهف از خواب بيدار شدند، و بعضي از آنان به بعضي ديگر گفتند: چقدر زمان گذشته است كه ما در اينجا خوابيده ايم؟
ديگران نگاهي به خورشيد افكندند و ديدند كه بالا آمده است، لذا در پاسخ گفتند: درنگ ما در اينجا يك روز يا مقداري از يك روز بوده است.
و سپس به يك نفر از ميان خود گفتند: كه اين ورق پول را بگير، و بطوري وارد شهر شو كه كسي تو را نشناسد، و متنكرا براي ما طعامي خريداري كن و بياور! چون اهل شهر اگر ما را بشناسند و از احوال ما مطلع شوند، بدون شك ما را خواهند پكشت، يا به دين و آئين خود وارد خواهند ساخت.
آن مرد براي خريداري غذا از كهف بسوي شهر رهسپار شد. ديد شهر غير از آني است كه در خاطر خود معهود داشت، و جماعتي را ديد كه همه به خلاف زي و عادت سابقين هستند.
او آنها را نشناخت و با زبان و تكلم آنها نيز آشنا نبود، و آنان نيز از زبان او خبري نداشتند.
بدو گفتند: تو كه هستي؟ و از كجا آمده اي؟
آن مرد، آنان را از قضيه و داستان خود آگاه كرد.
پادشاه آن شهر با تمام ياران و اعوان خود براي كشف اين قضيه به خارج شهر حركت كردند، و آن مرد نيز همراه آنان بود. و آمدند تا به در غار رسيدند. و ميخواستند كه وارد شوند و از خصوصيات باخبر شوند.
بعضي از آنان مي گفتند كه: اين جماعت سه نفر هستند و چهارمي آنان سگ همراه آنهاست. و بعضي دگر مي گفتند: ايشان مجموعا پنج نفر هستند و ششمي آنان سگ آنهاست. و بعضي ديگر مي گفتند: ايشان هفت نفرند و هشتمين آنها سگ آنهاست.
و چنان خداوند عز وجل به حجابي از رعب و ترس آنانرا پوشانيده بود كه ابدا قدرت بر دخول و ورود در غار را نداشتند، و غير از همان يك نفر كه از خود اصحاب كهف بود احدي قادر بر دخول نبود.
آن يك تن چون وارد شد، ديد كه ياران خود كه در غارند همه در خوف و هراسند و چنين پنداشته اند كه جماعتي كه دَرِ غار اجتماع نموده اند، ياران همان پادشاه طاغي و سركش سابق يعني دقيانوس هستند (و اينك قصد دارند آنها را بكشند).
آن يك نفر رفقاي خود را مطمئن ساخت كه چنين نيست؛ بلكه دقيانوس و تمام اهل شهر مرده اند، و اينان جماعت دگري هستند. و متوقفين در كهف كه ياران او هستند در اين مدت طولاني همگي به خواب عميق فرو رفته اند؛ و خداوند آنانرا آيه و نشانة توحيد و قدرت براي مردم قرار داده، و براي معاد و روز بازپسين شاهد صادقي مقرر داشته است.
در اين حال همگي به گريه در آمدند، و از خداي خود مسألت نمودند كه آنانرا به خوابگاه هايشان برگرداند؛ و آنان بار ديگر نيز به خواب روند.
پادشاه آن زمان كه از مؤمنين بود گفت: سزاوار است كه اينك ما در اين محل مسجدي بنا كنيم، و براي ديدار و زيارت مسجد بدين نقطه بيائيم؛ چون اين جماعت كهف از مؤمنان هستند.
و از براي اصحاب كهف در هر سالي دوبار انتقال و از پهلو به پهلو شدن است؛ شش ماه بر پهلوي راست خود ميخوابند، و شش ماه ديگر بر پهلوي چپ. و سگ آنان نيز هميشه ملازم آنهاست بطوريكه دو دست خود را در آستانة غار گسترده است.(1)
علامه طباطبايي بعد از نقل اين روايت گفته اند: اين روايت از نقطة نظر متن از
1) ( تفسير علي بن ابراهيم قمي طبع سنگي از ص 392 تا 394) معادشناسى 5/ 288 از آن.
واضحترين روايات واردة در اين مقام است، و نيز از سالمترين و دورترين آنهاست از اضطراب و تشويش؛ ليكن معذلك دلالت دارد بر آنكه آن كساني كه در تعداد اصحاب كهف اختلاف كردند همان افرادي هستند كه بر در كهف اجتماع كرده بودند، و اين خلاف ظاهر آيه است.
و ديگر دلالت دارد بر آنكه اصحاب كهف براي بار دوم نمرده اند، بلكه به خواب اولية خود برگشتند. و نيز سگ آنان زنده و در خواب است؛ و در هر سال دو بار پهلو به پهلو مي شوند از راست به چپ و از چپ به راست؛ و آنان فعلا بر همان هيئت و قيافة خود در غار هستند؛ و ما فعلا در روي زمين غاري را سراغ نداريم كه در آن جماعتي بدينگونه و به اين هيئت خوابيده باشند. (الميزان ج 13 ص 300)(1)
در روايات اسامى آنان مختلف آمده است ولى گفته تفسير الميزان را مىآوريم.
علامه طباطبائي گفته اند: در روايات يونانيه و سريانيه كه روايات اسلاميه به آنها منتهي ميشود، اسامي آنها را چنين گفته اند: مكس منيانوس( ميليانوس)maxi milianos ( اول) اميلخوس مليخاIamblichos ( دوم) مرتيانوس مرطلوس مرطولسmartinos )martelos (( سوم ذوانيوس دوانيوانس دنياسيوسdionysios ( چهارم) ينيوس يوانيس نواسيسJoannes ( پنجم) اكساكدثو دنيانوس كسقسططيونس اكسقوسطط كشفوططExa koustodianos ( ششم) انطونس( افطونس) اندونيوس انطينوسAntonios ( هفتم) و سگ آنها قطمير نام داشته است. و بعضي گفته اند: اسماء عربي آنها از قبطيه اخذ شده و قبطيه از سريانيه گرفته شده است.( الميزان ج 13 ص 309 و 310)
از جمله الطاف خاص الهى به جوانمردان كهف اين است كه ايشان در دولت حقه قائم آل محمد، عليه السلام برانگيخته مىشوند و در ركاب حضرتش خواهند بود.
چنانكه امام صادق، عليه السلام هنگامى كه ياران قائم را بر مىشمرند، اصحاب كهف را نيز از جمله ياران خاص آن حضرت معرفى مىكنند: «اصحاب الكهف سبعة نفر مكسلمينا و اصحابه»، اصحاب كهف كه هفت نفرند، منظور مكسلمينا و همراهانش
1) اسامي اصحاب كهف:
مىباشد، و همچنين در آثار مفسران متعدد اشاره به اين موضوع شده كه آنها در نخستين روز ظهور رجعت و در اولين روز اعلام ظهور با امام مهدى عليه السلام، بيعت مىكنند.
پس آنها از ذخاير دولت كريمه آقا امام زمان، عجّلالله تعالى فرجه الشّريف، هستند كه براى او محفوظ خواهند ماند. چنانچه امام صادق، عليه السلام، مىفرمايد: «ياران صاحبالامر، عليه السلام، براى او محفوظ هستند، حتى اگر تمام مردم از بين بروند، خداوند ياران مهدى را نزد او مىآورد.»
غار مخوف اصحاب كهف در كجا واقع شده است؟
شهرى كه اصحاب كهف در آن ساكن بودند بنا بر روايتى كه در بحارالانوار از حضرت على، عليه السلام، نقل شده است «افسوس» نام داشت كه افسوس پيش از ميلاد مسيح يكى از شهرهاى معروف جهان بوده كه معبد معروف «ديانا» كه از عجايب هفتگانه بوده در اين شهر قرار داشت. كه اين معبد از طرف مرد شهرتطلبى به نام «اروسترات» در سال 356 ق. م طعمه حريق شده تا بدين وسيله نام او در تاريخ جاويدان بماند.
اين شهر كلا از بين رفته و بر خرابههاى آن دهكده «آياسلوغ» به وجود آمده كه آياسلوغ در استان «آيدين» تركيه در 65 كيلومترى «ازمير» و 5 كيلومترى درياى اژه قرار دارد. در يك كيلومترى «آياسلوغ» غاريست كه مردم تركيه براى آن اهميت فراوانى قايل هستند و آنجا را بعنوان مرقد مطهر اصحاب كهف زيارت مىكنند، اما اخيرا غار ديگرى در كشور اردن در 8 كيلومترى عمان (پايتخت اردن) كشف شده كه نشانههاى غار اصحاب كهف بر آن منطبقتر است.
همچنين غار ديگرى در نزديكى شهر دمشق در كشور سوريه منتسب به اصحاب كهف است. لازم به ذكر است علامه طباطبايى، قدسسره، پس از تحقيقات ارزندهاى به اين نتيجه رسيدهاند كه نشانههاى يادشده در قرآن كريم از غار اصحاب كهف بر غار «افسوس» در تركيه منطبقتر است.
و همچنين از ابن عباس نقل مىكنند كه معاويه در جنگ مضيق نزديك روم رفته بود و به غارى كه اصحاب كهف در آن مدفوناند نزديك شد. معاويه اصرار داشت كه از درون غار مطلع شود. قبلا چند نفر را براى كاووش به داخل آن فرستاد ولى تندباد شديدى وزيد كه نتوانستند پيش بروند. ناچار معاويه از اين فكر منصرف شد.
بيست و هفت نفر از قوم حضرت عيسى (عليه السلام) يعنى همان كسانى كه به حق هدايت مى يابند و بدان باز مى كردند و هفت نفر از اصحاب كهف و يوشع بن نون و ابودجانة انصارى و مقداد بن اسود و مالك اشتر، اين گروه در كنار حضرت (قائم عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف روحى و أرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء) عنوان ياران و حكمرانان (اطراف حضرت) مى باشند.
پس با دقت در مطالب گذشته، مىبينيم كه علم و ايمان حد و مرز نمىشناسد.
و بيشتر از آن پاسخ گوئيد
در آداب و اخلاق اجتماعى ما، بنا بر اين است كه اگر كسى درباره ما خدمتى يا نيكى كرد، ما هم دربرابر آن سعى كنيم بهتر از آن يا حداقل مانند آن را درباره او، انجام دهيم حتى رعايت اين صفت حسنه آن قدر اهميت دارد كه خداوند در قرآن كريم شخصاً به اين موضوع پرداخته و مىفرمايد:
1- وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً (86) نساء: 86 هرگاه به شما تحيّت گويند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهيد؛ يا (لااقل) به همان گونه پاسخ گوييد! خداوند حساب همه چيز را دارد.
تحيّت در لغت از ماده حيات و به معنى دعا براى حيات ديگرى كردن است
خواه اين دعا به صورت سلام عليك (خداوند تو را به سلامت دارد) و يا حياك الله (خداوند تو را زنده بدارد) و يا مانند آن، باشد ولى معمولا از اين كلمه هر نوع اظهار محبتى را كه افراد بوسيله سخن، با يكديگر مىكنند شامل مىشود كه روشنترين مصداق آن همان موضوع سلام كردن است.
ولى از پارهاى از روايات، همچنين تفاسير، استفاده مىشود كه اظهار محبت هاى عملى نيز در مفهوم تحيت داخل است، در تفسير على بن ابراهيم از امام باقر و امام صادق عليهما السلام چنين نقل شده كه: المراد بالتحية فى الايه السلام و غيره من البر: منظور از تحيت در آيه، سلام و هر گونه نيكى كردن است.
و نيز در روايتى در كتاب مناقب چنين مىخوانيم كنيزى يك شاخه گل خدمت امام حسن عليه السلام هديه كرد، امام در مقابل آن وى را آزاد ساخت، و هنگامى كه از علت اين كار سوال كردند، فرمود: خداوند اين ادب را به ما آموخته آنجا كه مىفرمايد: وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها و سپس اضافه فرمود: تحيت بهتر، همان آزاد كردن او است! و به اين ترتيب آيه يك حكم كلى درباره پاسخ گوئى به هر نوع اظهار محبتى اعم از لفظى و عملى مىباشد.
تا آنجا كه مىدانيم تمام اقوام جهان هنگامى كه به هم مىرسند براى اظهار محبت به يكديگر نوعى تحيت دارند كه گاهى جنبه لفظى دارد و گاهى به صورت عملى است كه رمز تحيت مىباشد، در اسلام نيز سلام يكى از روشنترين تحيت ها است، و آيه فوق گرچه معنى وسيعى دارد اما يك مصداق روشن آن سلام كردن است، بنا بر اين طبق اين آيه همه مسلمانان موظفند كه سلام را به طور عاليتر و يا لااقل مساوى جواب گويند.
از آيات قرآن نيز استفاده مىشود كه سلام يكنوع تحيت است.
در سوره نور آيه 61 مىخوانيم: فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً هنگامى كه وارد خانهاى شديد بر يكديگر تحيت الهى بفرستيد تحيتى پر بركت و پاكيزه.
در اين آيه سلام به عنوان تحيت الهى كه هم مبارك است و هم پاكيزه معرفى شده است و ضمنا مىتوان از آن استفاده كرد كه معنى سلام عليكم در اصل سلام الله عليكم است، يعنى درود پروردگار بر تو باد، يا خداوند تو را به سلامت دارد، و در امن و امان باشى به همين جهت سلام كردن يكنوع اعلام دوستى و صلح و ترك مخاصمه و جنگ محسوب مىشود.
از پارهاى از آيات قرآن نيز استفاده مىشود كه تحيت اهل بهشت نيز سلام است أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا وَ يُلَقَّوْنَ فِيها تَحِيَّةً وَ سَلاماً.
اهل بهشت در برابر استقامتشان از غرفههاى بهشتى بهرهمند مىشوند و تحيت و سلام به آنها نثار مىشود (فرقان- 75)
و در آيه 23 سوره ابراهيم و آيه 10 سوره يونس درباره بهشتيان نيز مىخوانيم تَحِيَّتُهُمْ فِيها سَلامٌ: تحيت آنها در بهشت سلام است.
و نيز از آيات قرآن استفاده مىشود كه تحيت به معنى سلام (ياچيزى معادل آن) در اقوام پيشين بوده است چنانكه در سوره ذاريات آيه 25 در داستان ابراهيم مىگويد هنگامى كه فرشتگان مامور مجازات قوم لوط به صورت ناشناس بر او وارد شدند به او سلام كردند و او هم پاسخ آنها را به سلام داد: إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ.
از اشعار عرب جاهلى نيز استفاده مىشود كه تحيت به وسيله سلام در آن ايام بوده است.
هر گاه بىطرفانه اين تحيت اسلامى را كه محتوى توجه به خدا و دعا براى سلامت طرف و اعلام صلح و امنيت است با تحيت هاى ديگرى كه در ميان اقوام مختلف معمول است مقايسه كنيم ارزش آن براى ما روشنتر مىگردد.
در روايات اسلامى تاكيد زيادى روى سلام شده تا آنجا كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده: من بدء بالكلام قبل السلام فلا تجيبوه: كسى كه پيش از سلام آغاز به سخن كند پاسخ او را نگوئيد.
و نيز از امام صادق عليه السلام نقل شده كه خداوند مىفرمايد: البخيل من يبخل بالسلام: بخيل كسى است كه حتى از سلام كردن بخل ورزد.
و در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: ان الله عز و جل يحب افشاء السلام: خداوند افشاء سلام را دوست دارد منظور از افشاى سلام، سلام كردن به افراد مختلف است.
در احاديث، آداب فراوانى درباره سلام وارد شده از جمله اينكه: سلام تنها مخصوص كسانى نيست كه انسان با آنها آشنائى خاصى دارد، چنانكه در حديثى داريم كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سوال شد اىّ العمل خير؟: كدام عمل بهتر است؟
فرمود: تطعم الطعام و تقرء السلام على من عرفت و من لم تعرف: اطعام طعام كن و سلام بگو به كسانى كه مىشناسى و نمىشناسى، و نيز در احاديث وارد شده كه سواره بر پياده، و آنها كه مركب گرانقيمت ترى دارند به كسانى كه مركب ارزانتر دارند، سلام كنند، و گويا اين دستور يك نوع مبارزه با تكبر ناشى از ثروت و موقعيت هاى خاص مادى است، و اين درست نقطه مقابل چيزى است كه امروز ديده مىشود كه تحيت و سلام را وظيفه افراد پائين تر مىدانند و شكلى از استعمار و استعباد و بتپرستى به آن مىدهند، و لذا در حالات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه او به همه حتى به كودكان سلام مىكرد.
البته اين سخن منافات با دستورى كه در بعضى از روايات وارد شده كه افراد كوچكتر از نظر سن بر بزرگتر سلام كنند ندارد، زيرا اين يكنوع ادب و تواضع انسانى است و ارتباطى با مسئله اختلاف طبقاتى و تفاوت در ثروت و موقعيت هاى مادى ندارد.
در پارهاى از روايات دستور داده شده است كه به افراد رباخوار، فاسق، منحرف و مانند آنها سلام نكنيد و اين خود يكنوع مبارزه با فساد است، مگر اينكه سلام كردن به آنها وسيلهاى باشد براى آشنائى و دعوت به ترك منكر.
ضمنا بايد توجه داشت كه منظور از تحيت به احسن آن است كه سلام را با
عبارات ديگرى مانند و رحمة الله و مانند و رحمة الله و بركاته تعقيب كنند.
در تفسير درّ المنثور مىخوانيم شخصى به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد السلام عليك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: السلام عليك و رحمة الله، ديگرى عرض كرد السلام عليك و رحمة الله پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود و عليك السلام و رحمة الله و بركاته نفر ديگرى گفت: السلام عليك و رحمة الله و بركاته پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: و عليك و هنگامى كه سؤال كرد كه چرا جواب مرا كوتاه بيان كرديد فرمود: قرآن مىگويد:
تحيت را به طرز نيكوترى پاسخ گوئيد اما تو چيزى باقى نگذاشتى! در حقيقت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد نفر اول و دوم تحيت به نحو احسن گفت اما در مورد شخص سوم به مساوى زيرا جمله عليك مفهومش اين است كه تمام آنچه گفتى بر تو نيز باشد.(1)
ص: 46 ببعد.
2- لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ وَ لا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ يونس: 26 كسانى كه نيكى كردند، پاداش نيك و افزون بر آن دارند؛ و تاريكى و ذلّت، چهرههايشان را نمىپوشاند؛ آنها اهل بهشتند، و جاودانه در آن خواهند ماند.
رو سفيدان و رو سياهان
آيه مورد بحث و آيات بعد از آن، سرنوشت نيكوكاران و آلودگان به گناه را در آنجا تشريح مىكند نخست مىگويد: كسانى كه كار نيك انجام دهند پاداش نيك و زياده بر آن دارند
(لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ).
در اينكه منظور از زيادة در اين جمله چيست ميان مفسران گفتگو است ولى با توجه به اينكه آيات قرآن يكديگر را تفسير مىكنند، اشاره به پاداشهاى مضاعف و فراوانى است كه گاهى ده برابر و گاهى هزاران برابر (به نسبت اخلاص و پاكى و تقوا
1) با تغييراتى از تفسير نمونه ج: 4
و ارزش عمل) بر آن افزوده مىشود، در آيه 160 سوره انعام مىخوانيم مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ كسى كه كار نيكى انجام دهد ده برابر به او پاداش داده خواهد شد.
و در جاى ديگر مىخوانيم: وَ أَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ (آل عمران:
نكته ديگر كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه كاملا امكان دارد، كه اين اضافه در جهان ديگر مرتبا افزايش يابد، يعنى هر روز موهبت و لطف تازهاى از ناحيه خداوند به آنها ارزانى داشته شود و اين در واقع نشان مىدهد كه زندگى جهان ديگر يكنواخت نيست و به سوى تكامل در يك شكل نا محدود پيش مىرود.
رواياتى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در تفسير اين آيه نقل كردهاند كه منظور از زيادة توجه به جلوه ذات پاك پروردگار و استفاده از اين موهبت بزرگ معنوى است ممكن است اشاره به همين نكته باشد.
در پارهاى از روايات كه از ائمه اهلبيت عليهم السلام نقل شده زياده به نعمت هاى دنيا تفسير شده است كه خداوند علاوه بر پاداش جهان ديگر نيكوكاران را از آن بهرهمند مىسازد.
ولى هيچ مانعى ندارد كه كلمه زياده در آيه مذكور اشاره به همه اين مواهب بوده باشد.
سپس اضافه مىكند نيكوكاران در آن روز چهرههاى درخشانى دارند و تاريكى و ذلت، صورت آنها را نمىپوشاند (وَ لا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ).
يرهق از ماده رهق به معنى پوشاندن قهرى و اجبارى است و قتر به معنى غبار و يا دود است.
و در پايان آيه مىفرمايد: اين گروه ياران بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند
(أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ).
تعبير به اصحاب اشاره به تناسبى است كه ميان روحيه اين گروه و محيط بهشت وجود دارد.
در آيه بعد سخن از دوزخيان به ميان مىآيد كه در نقطه مقابل گروه اولند مىگويد: كسانى كه مرتكب گناهان مىشوند جزاى بدى به مقدار عملشان دارند (وَ الَّذِينَ كَسَبُوا السَّيِّئاتِ جَزاءُ سَيِّئَةٍ بِمِثْلِها يونس: 26).(1)
گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص529
اينجا سخنى از زياده در كار نيست، چرا كه در پاداش زياده، فضل و رحمت است اما در كيفر، عدالت ايجاب مىكند كه ذرهاى بيش از گناه نباشد.
ولى آنها به عكس گروه اول چهرههائى تاريك دارند و ذلت، صورت آنها را مىپوشاند (و ترهقهم ذلة).
ممكن است سؤال شود كه عدالت ايجاب مىكند بيش از گناهشان كيفر نبينند و اين تاريكى چهره و گرد و غبار مذلت بر آن نشستن چيز اضافهاى است.
اما بايد توجه داشت كه اين خاصيت و اثر عمل است كه از درون جان انسان به بيرون منعكس مىگردد، درست مثل اين است كه بگوئيم افراد شرابخوار بايد تازيانه بخورند و در عين حال شراب انواع بيماريهاى معده و قلب و كبد و اعصاب را ايجاد مىكند.
به هر حال ممكن است بدكاران گمان كنند راه فرار و نجاتى خواهند داشت و يا بتها و مانند آنها مىتوانند برايشان شفاعت كنند اما جمله بعد صريحا مىگويد كه هيچ كس و هيچ چيز نمىتواند آنها را از مجازات الهى دور نگه دارد (وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ يونس: 27).
تاريكى چهرههاى آنها به اندازهاى زياد است كه گوئى پارههائى از شب تاريك و ظلمانى، يكى پس از ديگرى بر صورت آنها افكنده شده است (كَأَنَّما أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّيْلِ مُظْلِماً يونس: 27).
1) امينى گلستانى، محمد، گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى، 2جلد، سپهر آذين - قم - ايران، چاپ: 1، 1393 ه.ش.
آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن مىمانند (أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (يونس: 27).(1)
ص: 265 ببعد.
در تاريخ جريان هائى ثبت شده است كه درگذشته كسانى بودهاند اگر كسى به او خوبى و نيكى كرده بوده و ساليان طولانى از هم دور افتاده و سنّى از آنها گذشته بوده، اتفاقاً روزى پس از صحبت همديگر را مىشناسند، و پس از به آغوش گرفتن يكديگر، به هر صورتى بوده، با ارائه خدمات استثنائى، از خجالت در مىآيد.
در دوران خلافت اميرمؤمنان عليه السلام عبيداللّه بن زياد به زندان افتاد، روزى امام حسين عليه السلام از دَرِ زندان مىگذشت عبيد اورا ديد و با التماس از حضرت درخواست نمود كه او را از زندان نجات دهد، امام عليه السّلام وساطت نمود و اورا از زندان بيرون آورد او با ارادت كامل عرض (اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كاش نمىمردم روزى از اين خجالت شما بيرون مىآمدم) بلى آن روز رسيد كه اين امام بزرگوار با اهل و عيال خود گرفتار سيطره اين نمك نشناس شد و خوب از خجالت بيرون آمد.
هرگونه پيشنهاد مسالمت آميز اين بزرگوار را رد نمود و خود امام با جوانانش را به شهادت رسانيد و حرايم عصمت را به اسارت برد و در مجلس استبداد خود سر مطهر آن بزرگوار را توى طشت در برابرش قرار داد و با لبخند تمسخرآميز گفت: اى حسين تو كه سنى ازتو نگذشته، چرا موهات سفيد شده و به اين روز افتادى؟!.
در برابر چشمان حريم رسالت برلبهائى كه بوسه گاه جدّ بزرگوارس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خدا بود، چوب مىزد و افتخار مىكرد.
تا اينكه مردى بنام زيدبن ارقم از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه در مجلس حضور داشت بلند شد و فرياد زد ارفع قضيبك عن هاتين الشّفتين فواللّه لقد رأيت رسول اللّه كان يقبّلهما چوب تعليمت را از آن دولب بردار به خدا قسم باچشمان خودم ديدم رسول خدا آن دولب را مىبوسيد.
1) باتغييراتى از تفسير نمونه ج: 8
ابن زياد دستور داد آن مرد را برپشت گردن زنان از مجلس بيرون كردند.
مجلس متشنج شد.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مىسازد؟!
ما اعتقاد كامل داريم كه تمام كارهاى دنيا و آخرت، در دست خداست و به مشيت او بستگى دارد، عمر ما هوا و فضاى تنفسى ما حركت و سكون ما و زندگى و مردگى و مسائل بى شمار پس از مرگ ما و بالاخره رزق و اكل و شرب ما و. و. همه و همه، دردست قدرت اوست.
اوست كه وسيله زندگى و رزق ما را فراهم مىكند، به ما دستور حركت و فعاليت در راه تأمين معاش داده شده است كه بيكار ننشسته و تنبلى را شيمه خود قرار ندهيم و سربار جامعه نشويم و به وظايف محوله در اين مورد را انجام دهيم، چنانچه امام صادق عليه السلام به يك نفر دستور داد «افتح بابك و أبسط بساطك، فقد قضيت ما عليك» درِ مغازهات راباز كن و كالايت را پهن نما تا اينجا وظيفه ات را انجام دادى بقيه كارها (روزى رساندن) مربوط به خداست.
چه بسيارند افراد شايستهاى كه در زندگى محروم و منزوى هستند، و چه بسيار افراد ضعيف و ناتوانى كه از هر نظر متنعم اند، اگر پيروزى هاى مادى همگى در سايه تلاش و كوشش خود افراد و لياقت هاى آنها به دست مىآمد نبايد شاهد چنين صحنههائى باشيم.
اين خود مىرساند كه در پشت عالم اسباب دست نيرومند ديگرى است كه آن را طبق برنامه حساب شدهاى اداره مىكند.
درست است كه انسان بايد در زندگى تلاش و كوشش كند، درست است كه جهاد و كوشش كليد حل بسيارى از مشكلات است، اما اين اشتباه بزرگى است كه ما مسبب الاسباب را فراموش كنيم و تنها چشم به اسباب بدوزيم و مؤثر واقعى را خودمان بدانيم.
يكى از اسرار ناكام ماندن جمعى از آگاهان لايق، و كامياب شدن جمعى از جاهلان بىكفايت همين است كه هشدارى براى همه مردم باشد تا در عالم اسباب گم نشوند و تنها به نيروى شخصى خود تكيه نكنند.
حال به چند آيه از آيات فراوان و روايات زياد در اين مورد توجه فرمائيد.
چرا قرآن بر يكى از ثروتمندان نازل نشده؟
در آيات قبل از اين آيه سخن از بهانهجوئى هاى مشركان در برابر دعوت پيامبران بود، گاه آن را سحر مىخواندند و گاه به تقليد نياكانشان متوسل شده به سخن خدا پشت مىكردند در آيات مورد بحث به يكى ديگر از بهانههاى واهى و بى اساس آنان اشاره كرده مىفرمايد: آنها گفتند چرا اين قرآن بر مرد بزرگى از اين دو شهر
(مكه و طائف) مردى ثروتمند و سرشناس! نازل نشده است؟!.
آنها از يك نظر حق داشتند سراغ چنين بهانههائى بروند، زيرا از ديدگاه آنها معيار ارزش انسانها مال و ثروت و مقام ظاهرى و شهرت آنان بود، اين سبك مغزان تصور مىكردند ثروتمندان و شيوخ ظالم قبائل آنها مقربترين مردم در درگاه خدا هستند لذا تعجب مىكردند كه اين موهبت نبوت و رحمت بزرگ الهى، چرا بر يكى از اين قماش افراد نازل نشده است؟ و به عكس بر يتيم و فقير و تهيدستى به نام محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده، اين باور كردنى نيست! آرى آن نظام ارزشى نادرست چنين استنباطى هم به دنبال داشت، و بلاى بزرگ جوامع بشرى و عامل اصلى انحراف فكرى آنها همين نظامات ارزشى غلط است كه گاه حقايق را كاملا واژگون نشان مىدهد.
حامل اين دعوت الهى بايد كسى باشد كه روح تقوى سراسر وجودش را پر كرده باشد، انسانى آگاه، با اراده، مصمم، شجاع، عادل، و آشنا به درد محرومان و مظلومان، اين است ارزشهائى كه براى حمل اين رسالت آسمانى لازم است، نه لباسهاى زيبا و قصرهائى گرانبها و مجلل و انواع زينتها و تجملات، مخصوصا هيچيك از پيغمبران خدا داراى چنين شرائطى نبودند، مبادا ارزشهاى اصيل با ارزشهاى دروغين اشتباه شود.
در اينكه منظور بهانهجويان كدام شخص در مكه و طائف بود؟ در ميان مفسران گفتگو است، ولى غالبا وليد بن مغيره را از مكه و عروة بن مسعود ثقفى را از طائف شمردهاند، هر چند بعضى نام عتبة بن ربيعه از مكه و حبيب بن عمر ثقفى از طائف را نيز به ميان آوردهاند.
ولى گفتار آنها ظاهرا روى شخص معينى دور نمىزد بلكه هدف آنها اشاره به يكى از افراد پرپول و سرشناس و قوم و قبيلهدار بوده است.
قرآن مجيد براى كوبيدن اين طرز تفكر زشت و خرافى پاسخهاى دندانشكنى مىگويد، و ديدگاه الهى و اسلامى را كاملا مجسم مىسازد، نخست مىگويد: آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم مىكنند؟! (أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ).
تا به هر كس بخواهند نبوت بخشند، و كتاب آسمانى بر او نازل كنند، و به هر كس مايل نباشند نكنند، آنها اشتباه مىكنند، رحمت پروردگار تو را خود او تقسيم مىكند، و او از همه كس بهتر مىداند چه كسى شايسته اين مقام بزرگ است، چنانكه در آيه 124 سوره انعام نيز آمده است اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ خدا بهتر مىداند رسالت خود را در كجا قرار دهد.
از اين گذشته اگر تفاوت و اختلافى از نظر سطح زندگى در ميان انسانها وجود دارد هرگز دليل تفاوت آنها در مقامات معنوى نيست، بلكه: ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميان آنان تقسيم كرديم، و بعضى را بر بعضى برترى داديم، تا آنها يكديگر را تسخير كنند به يكديگر خدمت نمايند.
آنها فراموش كردهاند كه زندگى بشر يك زندگى دستجمعى است، و اداره اين زندگى جز از طريق تعاون و خدمت متقابل امكانپذير نيست، هر گاه همه مردم در يك سطح از نظر زندگى و استعداد، و در يك پايه از نظر مقامات اجتماعى باشند اصل تعاون و خدمت به يكديگر و بهرهگيرى هر انسانى از ديگران متزلزل مىشود.
بنابر اين نبايد اين تفاوت آنها را بفريبد، و آن را معيار ارزشهاى انسانى پندارند.
بلكه رحمت پروردگار تو از تمام آنچه گردآورى مىكنند (از مال و جاه و مقام) برتر و بهتر است (وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ).
بلكه تمام اين مقامها و ثروتها در برابر رحمت الهى و قرب پروردگار به اندازه بال مگسى وزن و قيمت ندارد.
تعبير به رَبِّكَ كه در اين آيه دو بار تكرار شده اشاره لطيفى است به لطف خاص پروردگار در مورد پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) و پوشاندن لباس نبوت و خاتميت بر قامت رساى او.
پاسخ به دو سؤال مهم
در اينجا سؤالهائى مطرح است كه غالبا به هنگام مطالعه آيه مورد بحث، به نظر مىرسد، و از سوى دشمنان اسلام نيز دستاويزى براى حمله به جهان بينى اسلامى
شده است.
نخست اينكه چگونه قرآن استخدام و تسخير انسان را به وسيله انسان امضا كرده؟، آيا اين قابل قبول نظام طبقاتى اقتصادى (طبقه استثمار كننده و استثمار شونده) نيست.
از اين گذشته اگر ارزاق و معيشتها از سوى خدا تقسيم شده، و تفاوتها همه از ناحيه او است، پس تلاش و كوششهاى ما چه ثمرى مىتواند داشته باشد آيا اين به معنى خاموش شدن شعلههاى تلاش و جهاد براى زندگى نيست؟
پاسخ اين سؤالها با دقت در متن آيه روشن مىشود: كسانى كه چنين ايرادى مىكنند تصورشان اين است كه مفهوم آيه چنين است كه گروه معينى از بشر گروه ديگرى را مسخر خود سازد، آنهم تسخير به معنى بهرهكشى كردن ظالمانه، در حالى كه مطلب چنين نيست بلكه منظور استخدام عمومى مردم نسبت به يكديگر است، به اين معنى كه هر گروهى امكانات و استعدادها و آمادگيهاى خاصى دارند كه در يك رشته از مسائل زندگى مىتوانند فعاليت كنند، طبعا خدمات آنها در آن رشته در اختيار ديگران قرار مىگيرد، همانگونه كه خدمات ديگران در رشتههاى ديگر در اختيار آنها قرار مىگيرد، خلاصه استخدامى است متقابل، و خدمتى است طرفينى، و به تعبير ديگر هدف تعاون در امر زندگى است و نه چيز ديگر.
ناگفته پيداست كه اگر همه انسانها از نظر هوش، و استعداد روحى و جسمى، يكسان باشند هرگز نظامات اجتماعى سامان نمىيابد، همانگونه كه اگر سلولهاى بدن انسان از نظر ساختمان و ظرافت و مقاومت همه شبيه هم بودند نظام جسم انسان مختل مىشد، سلولهاى بسيار محكم استخوان پاشنه پا كجا و سلولهاى ظريف شبكه چشم كجا؟، هر كدام از اين دو ماموريتى دارند كه بر طبق آن ساخته شدهاند.
مثال زندهاى كه براى اين موضوع مىتوان گفت همان استخدام متقابلى است كه در دستگاه تنفس، و گردش خون، و تغذيه، و ساير دستگاههاى بدن انسان است
كه مصداق روشن لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا است (منتها در شعاع فعاليتهاى داخلى بدن) آيا چنين تسخيرى مىتواند اشكال داشته باشد؟!.
و اگر گفته شود جمله رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ دليل بر عدم عدالت اجتماعى است، مىگوئيم اين در صورتى است كه عدالت به معنى مساوات تفسير شود، در حالى كه حقيقت عدالت آن است كه هر چيز در يك سازمان در جاى خود قرار گيرد، آيا وجود سلسله مراتب در يك لشكر يا يك سازمان ادارى، و يك كشور دليل بر وجود ظلم در آن دستگاه است.
ممكن است افرادى در مقام شعار كلمه مساوات را بدون توجه به مفهوم واقعى آن در همه جا به كار برند، ولى در عمل هرگز نظم بدون تفاوتها امكانپذير نيست، اما هرگز وجود اين تفاوتها نبايد بهانهاى براى استثمار انسان به وسيله انسان گردد، همه بايد آزاد باشند كه نيروهاى خلاق خود را به كار گيرند و نبوغ خود را شكوفا سازند و از نتائج فعاليتهاى خود بى كم و كاست بهره گيرند، و در مورد نارسائيها بايد آنها كه قدرت دارند براى بر طرف ساختن آن بكوشند.
و اما در مورد سؤال دوم كه چگونه ممكن است با وجود معين بودن روزى شعله جهاد و تلاش و كوشش را روشن نگاهداشت؟ اشتباه از اينجا پيدا شده كه گاه گمان كردهاند خداوند براى تلاش و كوشش انسان هيچ نقشى قائل نشده است.
درست است كه خداوند استعدادها را براى فعاليتهاى مختلف به طور متفاوت آفريده، و درست است كه عواملى بيرون از اراده انسان در مسير زندگى او مؤثر است، ولى با اينحال يكى از عوامل بنيادى را نيز تلاش و كوشش او قرار داده است و با بيان اصل أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى (نجم- 39) اين مطلب را روشن ساخته كه بهره انسان در زندگى ارتباط نزديكى با سعى و تلاش او دارد.
به هر حال نكته باريك و دقيق اينجاست كه انسانها همچون ظروف يكدستى نيستند كه در يك كارخانه ساخته مىشود، يك شكل، يك نواخت، يك اندازه، و با يك نوع فايده، و اگر چنين بود حتى يكروز هم نمىتوانستند با هم زندگى كنند.
و نه مانند پيچ و مهرههاى يك ماشين هستند كه سازنده و مهندسش آنرا تنظيم كرده و به طور اجبارى به كار خود ادامه دهند، بلكه هم آزادى اراده دارند، و هم مسئوليت و وظيفه، در عين تفاوت استعدادها و شايستگى ها، و اين معجون خاصى است كه انسانش مىنامند، و خردهگيريها و ايرادها غالبا از عدم شناخت اين انسان سرچشمه مىگيرد.
كوتاه سخن اينكه خداوند هيچ انسانى را بر انسانهاى ديگر در تمام جهات
امتياز نبخشيده، بلكه جمله رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ اشاره به امتيازهاى مختلفى است كه هر گروهى بر گروه ديگر دارد، و تسخير و استخدام هر گروه نسبت به گروه ديگر درست از همين امتيازات سرچشمه مىگيرد و اين عين عدالت و تدبير و حكمت است.(1)
2- أَ وَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (52) زمر: 52 آيا آنها ندانستند كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مىسازد؟! در اين، آيات و نشانههايى است براى گروهى كه ايمان مىآورند.
در پايان آيه مىافزايد در اين، آيات و نشانههائى است براى گروهى كه ايمان مىآورند. نشانههائى براى شناختن ذات پاك خدا
چه بسيارند افراد شايستهاى كه در زندگى محروم و منزوى هستند، و چه بسيار افراد ضعيف و ناتوانى كه از هر نظر متنعمند، اگر پيروزيهاى مادى همگى در سايه تلاش و كوشش خود افراد و لياقتهاى آنها به دست مىآمد نبايد شاهد چنين صحنههائى باشيم.
اين خود مىرساند كه در پشت عالم اسباب دست نيرومند ديگرى است كه آن را طبق برنامه حساب شدهاى اداره مىكند.
1) تفسير نمونه ج: 21 ص: 49.
درست است كه انسان بايد در زندگى تلاش و كوشش كند، درست است كه جهاد و كوشش كليد حل بسيارى از مشكلات است، اما اين اشتباه بزرگى است كه ما مسبب الاسباب را فراموش كنيم و تنها چشم به اسباب بدوزيم و مؤثر واقعى را خودمان بدانيم.
يكى از اسرار ناكام ماندن جمعى از آگاهان لايق، و كامياب شدن جمعى از جاهلان بىكفايت همين است كه هشدارى براى همه مردم باشد تا در عالم اسباب گم نشوند و تنها بر نيروى شخصى خود تكيه نكنند.
لذا در پايان آيه مىافزايد در اين، آيات و نشانههائى است براى گروهى كه ايمان مىآورند.
نشانههائى براى ذات پاك خدا همانگونه كه امير مؤمنان على (عليهالسلام) فرمود: عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم: من خدا را به وسيله بر هم خوردن تصميمها، گشوده شدن گرهها و در هم شكستن ارادهها شناختم.
و نشانههائى است از ضعف و ناتوانى انسان تا خود را گم نكند و گرفتار غرور و خودبينى نگردد.(1)
3- وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ وَ لكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ (شورى 27 هرگاه خداوند روزى را براى بندگانش وسعت بخشد، در زمين طغيان و ستم مىكنند؛ از اينرو بمقدارى كه مىخواهد (و مصلحت مىداند) نازل مىكند، كه نسبه به بندگانش آگاه و بيناست!
از خباب بن ارت صحابى معروف نقل شده كه آيه نخست (وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ ...) در باره ما نازل شد، و اين به خاطر آن بود كه ما به اموال فراوان طوايف بنى قريظه و بنى نظير و بنى قينقاع از يهود نظر افكنديم، و آرزو داشتيم كه ايكاش ما هم چنين اموالى داشتيم، آيه نازل شد و به ما هشدار داد كه اگر خداوند روزى را براى
1) تفسير نمونه ج: 19 ص: 497.
بندگانش گسترده كند طغيان خواهند كرد.
در تفسير درّ المنثور حديث ديگرى نقل شده و آن اينكه اين آيه در مورد اصحاب صفه نازل گرديد، چرا كه آنها آرزو داشتند دنيايشان رو به راه شود.
مرفهين طغيانگر!
پيوند اين آيات با آيات گذشته ممكن است از اين نظر باشد كه در آخرين آيه از آيات پيشين آمده بود كه خداوند درخواست مؤمنان را اجابت مىكند، و به دنبال آن اين سؤال پيش مىآيد كه پس چرا در ميان آنها گروهى فقيرند،.
و هر چه درخواست مىكنند به جائى نمىرسد؟ مىفرمايد: هر گاه خداوند روزى را براى بندگانش وسعت بخشد در زمين طغيان و سركشى و ستم مىكنند
و لذا به مقدارى كه مىخواهد و مصلحت مىبيند روزى را نازل مىكند (وَ لكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ).
و به اين ترتيب مساله تقسيم روزى بر اساس حساب دقيقى است كه پروردگار در باره بندگان دارد چرا كه او نسبت به بندگانش آگاه و بيناست (إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ او پيمانه و ظرفيت وجودى هر كس را مىداند و طبق مصلحت او به او روزى مىدهد، نه چندان مىدهد كه طغيان كنند، و نه چندان كه از فقر فريادشان بلند شود.
شبيه اين معنى در آيه 6 و 7 سوره علق آمده است إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى انسان طغيان مىكند هرگاه احساس بىنيازى و غنى نمايد.
و به راستى چنين است، و مطالعه در حال انسانها گواه صادق اين واقعيت است كه وقتى دنيا به آنها روى مىآورد و صاحب زندگى مرفه مىشوند و مسير حوادث بر وفق مراد آنها است، ديگر خدا را بنده نيستند، به سرعت از او فاصله مىگيرند، در درياى شهوات غرق مىشوند، و آنچه ناگفتنى است آن مىكنند، و هر گونه ظلم و ستم و فساد را در زمين گسترش مىدهند.
در تفسير ديگرى از ابن عباس در مورد اين آيه مىخوانيم كه منظور از بغى در اينجا ظلم و ستم و طغيان نيست بلكه بغى به معنى طلب است، يعنى اگر خداوند روزى را براى بندگانش گسترده سازد باز طلب بيشتر مىكنند و هرگز سير نخواهند شد! ولى تفسير اول كه از سوى بسيارى از مفسران انتخاب شده صحيحتر به نظر مىرسد چرا كه تعبير يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ كرارا در آيات قرآن به معنى فساد و ظلم در زمين آمده است، مانند فَلَمَّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِ
(يونس- 23) إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِ (آيه 42 همين سوره).
درست است كه بغى به معنى طلب نيز آمده، اما هنگامى كه با فِي الْأَرْضِ همراه شود به معنى فساد و ظلم در زمين است.
در اينجا دو سؤال پيش مىآيد:
نخست اينكه اگر برنامه تقسيم روزى چنين است، پس چرا گروهى را مىبينيم كه روزى فراوان دارند و طغيان و فساد كردهاند و دنيا را به تباهى كشاندهاند و خداوند جلو آنها را نگرفته، هم در مقياس افراد و هم در مقياس دولتهاى غارتگر زورگو.
در پاسخ اين سؤال بايد به اين نكته توجه داشت كه گاه گسترش روزى وسيلهاى است براى امتحان و آزمايش، چرا كه همه انسانها بايد در اين جهان آزمايش شوند گروهى نيز با ثروت آزمايش مىشوند.
و گاه به خاطر اين است كه هم خودشان و هم انسانهاى ديگر بدانند كه ثروت خوشبختى نمىآفريند، شايد راه را پيدا كنند، و به سوى خدا باز گردند، هم اكنون جامعههائى را مىبينيم كه غرق انواع نعمت و ثروت و رفاهند و در عين حال گرفتار انواع مصائب و بدبختيها مىباشند، ناامنى، كشتار، آلودگى فراوان اخلاقى، اضطراب و انواع نگرانيها جسم و روح آنها را فرا گرفته است.
گاهى نيز ثروت بىحساب يك مجازات الهى است كه خدا بعضى را گرفتار آن
مىسازد، دورنماى زندگانيشان دلانگيز، اما اگر از نزديك نگاه كنيم مىبينيم از خودشان بدبختتر خودشانند!، در اين زمينه سرگذشتهاى فراوانى از سلاطين ثروت دنيا وجود دارد كه بسيارى شنيدهاند، و نقل آنها سخن را به درازا مىكشد.
سؤال ديگر اينكه: آيا مفهوم اين سخن اين نيست كه هرگاه انسان فقير و محروم است نبايد دست و پائى براى وسعت روزى كند، به احتمال اينكه خدا مصلحت او را در اين دانسته است؟ در پاسخ اين سؤال نيز بايد توجه داشت كه گاهى كمبود روزى به خاطر سستى و تنبلى خود انسان است، اين كمبودها و محروميتها خواست حتمى خداوند نيست، بلكه نتيجه اعمال او است كه دامنگيرش شده، و اسلام بر اساس اصل سعى و كوشش كه هم در آيات قرآن منعكس است و هم در سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه هدى (عليهمالسلام) همه را دعوت به تلاش و جهاد كرده است.
ولى هر گاه انسان نهايت تلاش خود را به كار گرفت در عين حال درها به روى او بسته شد، بايد بداند در اين امر مصلحتى بوده، بيتابى نكند، مايوس نشود، زبان به كفران نگشايد، و به تلاش خود ادامه دهد، و تسليم رضاى الهى نيز باشد.
اين نكته نيز قابل ذكر است كه تعبير به عباده (بندگانش) هرگز منافاتى با طغيان آنها در صورت گسترش روزى ندارد، چرا كه اين تعبير در مورد بندگان خوب و بد و متوسط الحال همه به كار مىرود، مانند قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ: بگو اى بندگان من! كه در باره خويش اسراف كردهايد از رحمت خدا نوميد نشويد.
درست است كه خداوند روزى را با حساب نازل مىكند تا بندگان طغيان نكنند اما چنان نيست كه آنها را محروم و ممنوع سازد، لذا در آيه بعد مىافزايد: او كسى است كه باران نافع را بعد از آنكه مردم مايوس شدند نازل مىكند.
4- أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ روم: 37 آيا نديدند كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا
تنگ مىسازد؟! در اين نشانههايى است براى گروهى كه ايمان مىآورند.
بعضى از كمظرفيتان با روى آوردن نعمت، مغرور و با مواجه شدن بلا، مأيوس مىشوند، چنين مىفرمايد: آيا آنها نمىدانند كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده و براى هر كس بخواهد تنگ مىسازد، نه ظهور نعمت ها بايد مايه غرور و فراموشكارى و طغيان شود، و نه پشت كردن آن مايه يأس و نوميدى كه وسعت و ضيق روزى به دست خدا است، گاهى مصلحت را در اول مىبيند و گاه در دوم.
درست است كه عالم، عالم اسباب است و آنها كه تلاشگرند و سختكوشند معمولا بهره بيشترى از روزيهارا دارند و آنها كه تنبل اند و سست و كم تلاش، بهره كمترى، ولى در عين حال اين يك قاعده كلى و هميشگى نيست، چرا كه گاه افراد بسيار جدى و لايقى را مىبينيم كه هر چه مىدوند به جائى نمىرسند، و به عكس گاه افراد كم دست و پا را مشاهده مىكنيم كه درهاى روزى از هر سو به روى آنها گشوده است!.
اين استثناها گويا براى اين است كه خداوند نشان دهد با تمام تاثيرى كه در عالم اسباب آفريده، نبايد در عالم اسباب گم شوند، و نبايد فراموش كنند كه در پشت اين دستگاه، دست نيرومند ديگرى است كه آن را مىگرداند.
گاه چنان سخت مىگيرد كه هر چه انسان مىكوشد و به هر درى مىزند، همه درها را به روى خود بسته مىبيند، و گاه آنچنان آسان مىگيرد كه هنوز به سراغ درى نيامده در برابر او باز مىشود!.
اين امر كه در زندگى خود كم و بيش با نمونههاى آن روبرو بودهايم علاوه بر اينكه با غرور نعمت و ياس ناشى از فقر مبارزه مىكند، دليلى است بر اينكه در ماوراى اراده و خواست ما دست نيرومند ديگرى در كار است.
لذا در پايان آيه مىگويد: در اين نشانههائى است از قدرت و عظمت خدا براى قومى كه ايمان مىآورند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ).
بعضى از مفسران سخنى به اين مضمون نقل كردهاند كه از عالمى پرسيدند: ما الدليل على انّ للعالم صانعا واحدا؟: چه دليلى داريم كه عالم را خالقى يكتا است؟
گفت: به سه دليل: ذل اللبيب، و فقر الاديب، و سقم الطبيب!: عقب ماندگى افراد هوشيار، و تنگدستى افراد هنرمند و سخنور، و بيمارى طبيبان!.
آرى وجود اين استثناها نشانه اين است كه كار به دست ديگرى است، چنانكه در حديث معروفى از على عليه السلام مىخوانيم: عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم: من خداوند سبحان را از آنجا شناختم كه (گاه) تصميم هاى قطعى، فسخ مىشود و گاه گرههاى كور خود بخود گشوده و ارادههاى قوى نقض مىگردد و ناكام مىماند.
و از آنجا كه هر نعمت و موهبتى، وظائف و مسئوليت هائى را همراه مىآورد، در آيه بعد روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كرده، مىگويد: چون چنين است حق بستگان و نزديكان را ادا كن، و همچنين مسكينان و درراهماندگان را) (وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ).
به هنگام وسعت روزى فكر نكن آنچه دارى از آن تو است، بلكه ديگران نيز در اموال تو حق دارند، از جمله خويشاوندان و افراد مستمندى كه از شدت فقر زمينگير شدهاند، و همچنين افراد آبرومندى كه دور از وطن بر اثر حوادثى در راه ماندهاند و محتاجند.
تعبير به «حقه» بيانگر اين واقعيت است كه آنها در اموال انسان شريكند و اگر چيزى انسان مىپردازد حق خود آنها را ادا مىكند و منتى بر گردن آنان ندارد.
جمعى از مفسران، مخاطب را در اين آيه منحصرا پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم دانستهاند و ذى القربى را خويشاوندان او، در روايت معروفى از ابو سعيد خدرى و غير او چنين نقل شده: هنگامى كه آيه مذكور نازل شد پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به فاطمه بخشيد و تسليم وى نمود (لما نزلت هذه الاية على النبى صلى الله عليه و آله و سلم أعطى فاطمه فدكا و سلّمه اليها).
عين اين مضمون از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام نقل شده است.
اين معنى در روايت بسيار مشروحى ضمن بيان گفتگوى بانوى اسلام فاطمه زهراء عليها السلام با ابو بكر از امام صادق عليه السلام آمده است.
ولى جمعى ديگر از مفسران خطاب را در اين آيه عام گرفتهاند و شامل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و غير او مىدانند، طبق اين تفسير همه مردم موظفند كه حق خويشاوندان و ذى القربى خود را فراموش نكنند.
البته اين دو تفسير منافاتى با هم ندارد و قابل جمع است، به اين ترتيب كه مفهوم آيه مفهوم گستردهاى است و پيامبر و خويشاوندان او مخصوصا فاطمه زهرا عليها السلام مصداق اتمّ آن است.
و از اينجا روشن مىشود كه هيچيك از اين تفاسير با مكّى بودن اين سوره منافات ندارد چرا كه مفهوم آيه يك مفهوم جامعى است كه هم در مكه مىبايست به آن عمل شود و هم در مدينه و حتى اعطاى فدك به فاطمه عليها السلام بر اساس اين آيه كاملا قابل قبول است.
تنها چيزى كه در اينجا باقى مىماند جمله لمّا نزلت هذه الاية ... در روايت ابو سعيد خدرى است كه ظاهرش اين است اعطاى فدك بعد از نزول آيه و در مدينه بوده است، ولى اگر لمّا را در اينجا به معنى علت بگيريم نه به معنى زمان خاص، اين مشكل نيز حل مىشود، و مفهوم روايت اين خواهد بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خاطر اين دستور الهى فدك را به فاطمه عطا كرد، به علاوه گاه آياتى از قرآن دو بار نازل شده است.
اما اينكه چرا از ميان همه افراد نيازمند و صاحب حق تنها اين سه گروه ذكر شدهاند ممكن است به خاطر اهميت آنها باشد، زيرا حق خويشاوندان از هر حقى بالاتر است، و در ميان محرومان و نيازمندان، مساكين و واماندگان در راه از همه نيازمندترند.
و يا به خاطر نكتهاى است كه فخر رازى در اينجا آورده، او مىگويد: اصناف
هشتگانهاى كه مىبايست زكات را به آنها پرداخت، در صورت وجوب زكات است، ولى سه گروهى كه در آيه ذكر شدهاند حتى در صورت تعلق نگرفتن زكات نيز كمك به آنها لازم است، چرا كه بعضى از خويشاوندان واجب النفقه انسانند و مسكين فقير محرومى است كه اگر به او كمك نشود چه بسا جانش به خطر بيفتد و همچنين ابن السبيل ممكن است در شرائطى باشد كه با نرسيدن كمك تلف شود، ترتيبى كه در ذكر اين سه گروه در آيه رعايت شده نيز متناسب با ترتيب اهميت آنها است.(1)
ص: 440 ببعد.
بلى يكى از عوامل ستم ستمگران بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از غصب همين اعطاء فدك سرچشمه گرفت، براى اين كه اميرمظلومان را در تنگناى مالى قرار دهند و محاصره اقتصادى نمايند تا امكان مالى نداشته باشد كه نيرو فراهم كند، فدك ر ا به زور از مادر مظلومه امامان عليهم السلام غاصبانه گرفتند و در كوچه به خاطر دفاع از حقش، سيلى زدند و بابدن مجروح در اثر ماندن پشت در و ديوار، افتان و خيزان، خود ر ا به قبر پدر رساند و زبان به شكوه گشود و اشك از چشمان پژمردهاش سرازير نموده و با رنگ پريده، با پدر، درد دل مىكند،
من روزى در سايه احمد داراى احترام خاصى بودم** امروز ستمگران خود را با دامنم از خود دور مىسازم.
اگر مرغان قمرى شبهابالاى شاخه درختان با سوز دل ناله** كنند من هم صبحگاهان ناله سر مىدهم
پدر بعد از تو مصائبى برايم هجوم آوردند** اگرروى روز روشن مىريخت، روز شب مىشد
تعدادى از زنان از او عيادت كرده و حالش را مىپرسند كيف أصبحت يا بنت رسول اللّه چگونه روزهاتو مىگذرانى؟! بدين گونه پاسخ مىشنوند أصبحت بحمد
1) باتغييراتى از تفسير نمونه ج: 16
اللّه عافياً عن دنياكم و قالياً لرجالكم ستايش خدارا كه از دنياى شما رو گردانم (و به سوى خدا مىروم) و بر مردان شما غضبناك (و از آنها شاكيم).
اين بانوان مىگويند، جسم زهراء بگونهاى آب شده بود كه زير ملافه چيزى رانمىديديم مگر سرمباركش (آن هم درچه مدت و به چه قيمتى، دوماه ونيم يا سه ماه بعد ازپدر در اثر درد جسم و غم مظلوميت ولايت و اندوه امامت).
اف بر اين دنياى بيوفاو تف بر آن روهاى بيحيا و مظلوم كش كه بانوى بانوان دو عالم و مادر امامان و حجت الهى بر آنها كه امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: نحن حجج اللّه على الخلق و أمّنافاطمة حجّة اللّه علينا(1)ما حجتهاى خدا بر خلق خدا و مادر ما فاطمه حجت الهى بر ما (امامان) است.
اين مادر 18 ساله با 4 فرزند نيم قد و مصيبت زده، با چشمان اشكبار از فراق و مظلوميت مولا و امامش و اندوه فراوان از جدائى فرزندانش و با تأكيد بر امحاء و نابود كردن اثر قبرش (بنا به گفته خودش كه معصوم است و اغراق نمىگويد) باهزاران غم و مصيبتى كه اگر به روى روز روشن مىريخت شب تاريك مىشد و. و.
به سوى معبود و به ديدار پدر و به آغوش مادر مهربانش خديجه پركشيد و رفت.
امشب دل سنگ كوچهها مىنالد** يك شهر خموش و بى صدا مىنالد
تشييع جنازه مظلومه زهراست** تابوت به حال مرتضى مىنالد
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
1) فاطمة الزّهراء مهجة قلب المصطفى: ص 1.
در ميان گناهان كبيره، خداى متعال بعضيهارا اكيداً نهى كرده و دورى از آن و پرهيز از انجام آن را، تأكيد نموده و خواسته است كه بايد حواسمان ششدانگ جمع باشد، از جمله شرك و قتل نفس و ربا و رياء و عاق والدينى و ترك نماز وغيره و همچنين عمل زشت زنا و دورى از آن و نزديك شدن يا فكر كردن در باره آن را شديداً نهى نموده است.
وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلًا اسراء: 32 و نزديك زنا نشويد، كه كار بسيار زشت، و بد راهى است!
گناه بزرگى كه آيه به آن اشاره مىكند مساله زنا و عمل منافى عفت است، در اين بيان كوتاه به سه نكته اشاره شده.
الف- نمىگويد زنا نكنيد، بلكه مىگويد: حتى به اين عمل شرمآور نزديك نشويد، اين تعبير علاوه بر تاكيدى كه در عمق آن نسبت به خود اين عمل نهفته شده، اشاره لطيفى به اين است كه آلودگى به زنا غالبا مقدماتى دارد كه انسان را تدريجا به آن نزديك مىكند، چشمچرانى يكى از مقدمات آن است، برهنگى و بى حجابى مقدمه ديگر، كتابهاى بدآموز و فيلمهاى آلوده و نشريات فاسد و كانونهاى فساد هر يك مقدمهاى براى اين كار محسوب مىشود.
همچنين خلوت با اجنبيه (يعنى بودن مرد و زن نامحرم در يك مكان خالى و تنها) عامل وسوسهانگيز ديگرى است.
بالاخره ترك ازدواج براى جوانان، و سخت گيريهاى بى دليل طرفين در اين زمينه، همه از عوامل قرب به زنا است كه در آيه مذكور با يك جمله كوتاه همه آنها
را نهى مىكند، و در روايات اسلامى نيز هر كدام جداگانه مورد نهى قرار گرفته است
ب- جمله إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً كه مشتمل بر سه تاكيد است (انّ و استفاده از فعل ماضى (كانَ) و تعبير به فاحشه) عظمت اين گناه آشكار را آشكارتر مىكند.
ج- جمله ساءَ سَبِيلًا (راه زنا بد راهى است) بيانگر اين واقعيت است كه اين عمل راهى به مفاسد ديگر در جامعه مىگشايد.
فلسفه تحريم زنا
1- در جامعهاى كه فرزندان نامشروع و بى پدر فراوان گردند روابط اجتماعى كه بر پايه روابط خانوادگى بنيان شده سخت دچار تزلزل مىگردد.
براى پى بردن به اهميت اين موضوع كافى است يك لحظه چنين فكر كنيم كه چنانچه زنا در كل جامعه انسانى مجاز گردد و ازدواج برچيده شود، فرزندان بى هويتى كه در چنين شرائطى متولد شوند تحت پوشش حمايت كسى نيستند، نه در آغاز تولد و نه به هنگام بزرگ شدن.
از اين گذشته از عنصر محبت كه نقش تعيين كنندهاى در مبارزه با جنايتها و خشونتها دارد محروم مىشوند، و جامعه انسانى به يك جامعه كاملا حيوانى توأم با خشونت در همه ابعاد، تبديل مىگردد.
2- اين عمل ننگين سبب انواع برخوردها و كشمكشهاى فردى و اجتماعى در ميان هوسبازان است، داستانهائى را كه بعضى از چگونگى وضع داخل محلههاى بدنام و مراكز فساد نقل كرده و نوشتهاند به خوبى بيانگر اين واقعيت است كه در كنار انحرافات جنسى بدترين جنايات رخ مىدهد.
3- تجربه نشان داده و علم ثابت كرده است كه اين عمل باعث اشاعه انواع بيماريها است و با تمام تشكيلاتى كه براى مبارزه با عواقب و آثار آن امروز فراهم كردهاند باز آمار نشان مىدهد كه تا چه اندازه افراد از اين راه سلامت خود را از دست داده و مىدهند.
4- اين عمل غالبا سبب سقط جنين و كشتن فرزندان و قطع نسل مىگردد، چرا
كه چنين زنانى هرگز حاضر به نگهدارى اينگونه فرزندان نيستند، و اصولا وجود فرزند مانع بزرگى بر سر راه ادامه اعمال شوم آنان مىباشد، لذا هميشه سعى مىكنند آنها را از ميان ببرند.
و اين فرضيه كاملا موهوم كه مىتوان اينگونه فرزندان را در مؤسساتى زير نظر دولتها جمعآورى كرد شكستش در عمل روشن شده، و ثابت گرديده كه پرورش فرزندان بى پدر و مادر به اين صورت چقدر مشكلات دارد، و تازه محصول بسيار نامرغوبى است، فرزندانى سنگدل: جنايتكار بى شخصيت و فاقد همه چيز!
5- نبايد فراموش كرد كه هدف از ازدواج تنها مساله اشباع غريزه جنسى نيست، بلكه اشتراك در تشكيل زندگى و انس روحى و آرامش فكرى، و تربيت فرزندان و همكارى در همه شئون حيات از آثار ازدواج است كه بدون اختصاص زن و مرد به يكديگر و تحريم زنان هيچيك از اينها امكان پذير نيست.
امام على بن ابى طالب (عليه السلام) در حديثى مىگويد: از پيامبر شنيدم چنين مىفرمود: فى الزنا ست خصال: ثلث فى الدنيا و ثلث فى الاخرة: فاما اللواتى فى الدنيا فيذهب بنور الوجه، و يقطع الرزق، و يسرع الفناء.
و اما اللواتى فى الاخرة فغضب الرب و سوء الحساب و الدخول فى النار- او الخلود فى النار-: در زنا شش اثر سوء است، سه قسمت آن در دنيا و سه قسمت آن در آخرت است.
اما آنها كه در دنيا است يكى اين است كه صفا و نورانيت را از انسان مىگيرد روزى را قطع مىكند، و تسريع در نابودى انسانها مىكند.
و اما آن سه كه در آخرت است غضب پروردگار، سختى حساب و دخول- يا خلود- در آتش دوزخ است.(1)
ص: 103 ببعد.
وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً فرقان 68 و زنا نمىكنند؛ و هر كس چنين كند،
1) تفسير نمونه ج: 12
مجازات سختى خواهد ديد!
قابل توجه اينكه در اين آيه، كه در مقام بيان اوصاف بندگان خداست، نخست از مساله شرك، سپس قتل نفس، و بعد از آن زنا سخن به ميان آمده، از بعضى از روايات استفاده مىشود كه اين سه گناه از نظر ترتيب اهميت به همين صورت كه در آيه آمدهاند مىباشد.
ابن مسعود از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم چنين نقل مىكند عرض كردم: أىّ الذنب اعظم؟ قال ان تجعل لله ندا و هو خلقك، قال قلت ثم أىّ؟ قال ان تقتل ولدك مخافة ان يطعم معك، قال قلت: ثم اى؟ قال ان تزانى حليلة جارك، فانزل الله تصديقها وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ- الى آخر الايه: كدام گناه از همه گناهان بزرگتر است؟ فرمود: اين كه براى خدا شبيهى قرار دهى در حالى كه او تو را آفريد، عرض كردم بعد از آن كدام گناه؟
فرمود: اينكه فرزند خود را از ترس اينكه مبادا با تو هم غذا شود به قتل برسانى!، باز عرض كردم بعد از آن كدام گناه؟ فرمود: اينكه به همسر همسايهات خيانت كنى در اين هنگام خداوند تصديق سخن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در اين آيه نازل كرد: وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ ....
گرچه در اين حديث سخن از نوع خاصى از قتل و زنا به ميان آمده، ولى با توجه به اطلاق مفهوم آيه، اين حكم درباره همه انواع آن مىباشد و مورد روايت مصداق واضحترى از آن است.
از آنجا كه اين سه گناه نهايت اهميت را دارد باز در آيه بعد روى آن تكيه كرده مىگويد: كسانى كه مرتكب اين امور شوند عذاب آنها در قيامت مضاعف مىگردد، و با خوارى، جاودانه در عذاب خواهد ماند (يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً).
در اينجا دو سؤال پيش مىآيد: نخست اينكه چرا عذاب اين گونه اشخاص مضاعف مىگردد؟ چرا به اندازه گناهشان مجازات نشوند؟ آيا اين با اصول عدالت سازگار است؟ ديگر اينكه در اينجا سخن از خلود و عذاب جاويدان است، در
حالى كه مىدانيم خلود تنها مربوط به كفار است، و از سه گناهى كه در اين آيه ذكر شده تنها گناه اول كفر مىباشد، و اما قتل نفس و زنا نمىتواند سبب خلود گردد؟
مفسران در پاسخ سؤال اول، بحث بسيار كردهاند، آنچه صحيحتر به نظر مىرسد اين است كه منظور از مضاعف شدن عذاب اين است كه بر هر يك از اين گناهان سهگانه كه در اين آيه مذكور است مجازات جداگانهاى خواهد شد كه مجموعا عذاب مضاعف است.
از اين گذشته گاه يك گناه سرچشمه گناهان ديگر مىشود، مانند كفر كه سبب ترك واجبات و انجام محرمات مىگردد، و اين خود موجب مضاعف شدن مجازات الهى است.
به همين جهت بعضى از مفسران اين آيه را دليل بر اين اصل معروف گرفتهاند كه كفار همانگونه كه مكلف به اصول دين هستند، به فروع نيز مكلف مىباشند (الكفار مكلفون بالفروع كما انهم مكلفون بالاصول).
و اما در پاسخ سؤال دوم مىتوان گفت كه بعضى از گناهان به قدرى شديد است كه سبب بى ايمان از دنيا رفتن مىشود. مانند قتل عمد مذكور در آيه 93 سوره نساء.
در مورد زنا مخصوصا اگر زناى محصنه باشد نيز ممكن است چنين باشد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه خلود در آيه مذكور در مورد كسانى است كه هر سه گناه را با هم مرتكب شوند، هم شرك، هم قتل نفس و هم زنا، شاهد بر اين معنى آيه بعد است كه مىگويد إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً: مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد و به اين ترتيب مشكلى باقى نخواهد ماند
قابل توجه اينكه در اينجا علاوه بر مساله مجازات معمولى، كيفر ديگرى كه همان تحقير و مهانت است و جنبه روانى دارد نيز ذكر شده است كه خود مىتواند تفسيرى بر مساله مضاعف بودن عذاب بوده باشد، چرا كه آنها هم عذاب جسمى دارند و هم روحى.
ولى از آنجا كه قرآن مجيد هيچگاه راه بازگشت را به روى مجرمان نمىبندد و گنهكاران را تشويق و دعوت به توبه مىكند، در آيه بعد چنين مىگويد: مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد كه خداوند گناهانشان را مىبخشد و سيئات اعمال آنها را تبديل به حسنات مىكند، و خداوند آمرزنده و مهربان است (إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً).
همانگونه كه ديديم در آيه قبل، سه گناه از بزرگترين گناهان ذكر شده بود جائى كه در توبه را به روى اين گونه افراد باز بگذارد دليل بر اين است كه هر گنهكار پشيمانى مىتواند به سوى خدا بازگردد، مشروط به اينكه توبهاش حقيقى باشد كه نشانه آن عمل صالح جبران كننده است كه در آيه آمده، و گرنه مجرد استغفار به زبان، با پشيمانى زودگذر به قلب، هرگز دليل توبه نيست.
مساله مهم در مورد اين آيه اين است كه چگونه خداوند سيئات آنها را تبديل به حسنات مىكند؟
تبديل سيئات به حسنات را اگر يادتان باشد قبلا در دو مورد (مجلس 4 مى بخشم و از كسى ترس ندارم) در تفسير آيه 33 زمر و در تفسير آيات بيان كننده (صفات بندگان خدا در سوره مباركه فرقان) بيان كرديم به تكرار نيازى نيست.
بطور خلاصه هر جامعهاى كه در آن زنا شايع شود، روى سعادت و خوشبختى و
خوشوقتى را، نمىبيند، كانون خانوادهها بهم مىخورد اعتماد و اطمينان از بين، مىرود، بچههاى سقط فراوان سطل آشغال شهردارىها، همه جا را فرا مىگيرد، هوسبازىهاى مقطعى، رخت بر مىبندد و روسياهى و شرمندگى، به همه جا حكم فرما مىشود، آبرو و شرف خانوادهها، نابود مىگردد، شناخت انسانها و معنا و مفهوم پدريت و فرزنديت، محو مىگردد، بچه به كهِ پناهنده شوند و از كهِ يارى طلبند و در آغوش گرم چكسى بيارامد و ناز كند و شيطونى نمايد و. و.
اينها همه شيرينىهاى زندگيست كه با رواج عمل زشت و شنيع زنا، به دست
فراموشى، سپرده مىشود.
دين مقدس اسلام با در نظر گرفتن همه اين موارد، در مورد زنا سختگيرى خاص دارد.
اگر مرد زن دار يا زن شوهر دار، اقدام به زنا كند و براى قاضى شرع، ثابت شود، بدون سؤال و جواب بايد هر دو سنگسار و اعدام شوند، و اگر مجرّد باشند، بايد صد تازيانه، در ملأعام و جلوى چشم مردم، زده شود اگر دوباره اقدام نمايد باز صد تازيانه و بار سوم او نيز، محكوم به اعدام است.
حال ممكن است كسى بگويد اين سختگيرى چرا با يك لحظه كيف كردن جانش را از دست بدهد، جواب اين است اگر اين خشونت و سختگيرى نشود علاوه بر مواردى كه در بالا شمرديم، نظم و نظامهاى خانوادگى و اجتماعى، محكوم به فنا مىگردد، راستى از اين گوينده مىپرسيم آيا خودت رضايت مىدهى، با خواهر و مادر و زنت، اين كار را بكنند؟!!.
وانگهى از نظر فنّى به اثبات رسيده است كه هيچ وقت جامعه از زنا زاده، روى خوشى نديده است اگر به اصل جنايتها بر رسى كنى مىبينى تمامى آنها به يك زنا زاده منتهى مىشود.
اثر حرام
هرچيزى را خداوند آفريده هم اثر وضعى دارد هم اثر تكوينى خوردنىها و آشاميدنىها از اين قانون مستثنى نيست تا برسد به زنا كه اثر وضعى ووجودى او اين است كه حرام زاده در زندگى اش، به ستمها و جنايت هائى دست مىزند كه آن سرش ناپيداست.
با صرف نظر از جنايتهاى قبل از اسلام، مگر در تواريخ اسلامى ما همه اين مصائب و كارهاى ظالمانه، با دست حرام زادهها، پياده نشده است؟!.
مگر زياد بن ابيه يا يزيد و. و. از مادران مشهوره به زنا و زنان معروفه به دنيا، نيامده بودند كه آنهمه مصيبت ها را ببار آوردند و عالمى را، به عزا نشانيدند.
واقعاكدام فردى به درستى اين عمل صحه مىگذارد و امضاء مىكند كه يزيد براى خوشخوابى خود، سر پدر دختر سه سالهاى را برايش بفرستد تا ساكت شود و او به استراحت مشغول شود به بهانه اين كه او بچه است به مرده و زنده فرقى نمىگذارد ولى همان سه ساله سر مطهر پدر را به سينه مىچسباند و با كلماتى (أبتاه مَن بعدك للنّساء الحاسرات و عمّاتى المسلوبات) بابا كيست بعد از تو به زنهاى بى سرپرست و عمههاى غارت شده ام سرپرستى كند و نالههاى جگرسوز از اين قبيل، سردهد و لبهاى تازيانه خورده پدر را بوسيد و گريست و خسته شد و خوابيد، خانمها براى اين كه اين دختر خسته از خواب بيدار نشود، آهسته گريه مىكنند ولى وقتى بيدار شدنش طول كشيد و او بيدار نشد، حركت دادند، ديدند سر پدر در سينه، جان داده و از دنيا رفته است، حال آن منظره را جلوى چشمتان مجسم كنيد آن بانوان حرايم عصمت، چهِ كردند و با مرده آن دختر يتيم چه رفتارى از خود نشان دادند و چگونه گريستند و چگونه به خاك سپردند و هنگام حركت از شام چگونه او را تنها گذاشتند و رفتند؟!!.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
امانت دارى و اداى امانت، از صفات نيك و برجسته انسانى و اسلامى است كه بسيار مورد تمجيد و تشويق قرار گرفته است و سفارش بسيار در باره آن شده است.
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً نساء: 58 خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد! و هنگامى كه ميان مردم داورى مىكنيد، به
عدالت داورى كنيد! خداوند، اندرزهاى خوبى به شما مىدهد! خداوند، شنوا و بيناست.
شان نزول:
در تفسير مجمع البيان و بعضى ديگر از تفاسير اسلامى نقل شده كه اين آيه زمانى نازل گرديد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) با پيروزى كامل وارد شهر مكه گرديد، عثمان بن طلحه را كه كليد دار خانه كعبه بود احضار كرد و كليد را از او گرفت، تا درون خانه كعبه را از وجود بتها پاك سازد، عباس عموى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) پس از انجام اين مقصود تقاضا كرد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با تحويل كليد خانه خدا به او، مقام كليددارى بيت الله كه در ميان عرب يك مقام برجسته و شامخ بود، به او سپرده شود (گويا عباس ميل داشت از نفوذ اجتماعى و سياسى برادرزاده خود به نفع شخص خويش استفاده كند) ولى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بر خلاف اين تقاضا پس از تطهير خانه كعبه از لوث بتها در خانه را بست و كليد را به عثمان بن طلحه تحويل داد، در حالى كه آيه مورد بحث را تلاوت مىنمود إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها ...
دو قانون مهم اسلامى
آيه مورد بحث گرچه همانند بسيارى از آيات در مورد خاصى نازل شده ولى بديهى است يك حكم عمومى و همگانى از آن استفاده مىشود، و صريحا مىگويد: خداوند به شما فرمان ميدهد كه امانتها را به صاحبان آنها بدهيد.
روشن است امانت معنى وسيعى دارد و هر گونه سرمايه مادى و معنوى را شامل مىشود و هر مسلمانى طبق صريح اين آيه وظيفه دارد كه در هيچ امانتى نسبت به هيچكس (بدون استثناء) خيانت نكند، خواه صاحب امانت، مسلمان باشد يا غير مسلمان، و اين در واقع يكى از مواد اعلاميه حقوق بشر در اسلام است كه تمام انسانها در برابر آن يكسانند، قابل توجه اينكه در شان نزول فوق، امانت تنها يك امانت مادى نبود و طرف آن هم يكنفر مشرك بود.
در قسمت دوم آيه، اشاره به دستور مهم ديگرى شده و آن مسئله عدالت در
حكومت است.
آيه مىگويد: خداوند نيز به شما فرمان داده كه به هنگامى كه ميان مردم قضاوت و حكومت مىكنيد، از روى عدالت حكم كنيد (وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ
سپس براى تاكيد اين دو فرمان مهم ميگويد: خداوند پند و اندرزهاى خوبى بشما ميدهد
(إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ) باز تاكيد مىكند و مىگويد: در هر حال خدا مراقب اعمال شما است، هم سخنان شما را مىشنود و هم كارهاى شما را مىبيند (إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً) اين قانون نيز، يك قانون كلى و عمومى است و هر نوع داورى و حكومت را چه در امور بزرگ و چه در امور كوچك بوده باشد شامل مىشود، تا آنجا كه در احاديث اسلامى مىخوانيم: روزى دو كودك خردسال، هر كدام خطى نوشته بود، و براى داورى در ميان آنها و انتخاب بهترين خط به حضور امام حسن (عليهالسلام) رسيدند، على (عليهالسلام) كه ناظر اين صحنه بود فورا به فرزندش گفت: يا بُنىّ انظر كيف تحكم فان هذا حكم و الله سألك عنه يوم القيامة فرزندم! درست دقت كن، چگونه داورى مىكنى، زيرا اين خود يك نوع قضاوت است و خداوند در روز قيامت در باره آن از تو سؤال ميكند! اين دو قانون مهم اسلامى (حفظ امانت و عدالت در حكومت) زيربناى يك جامعه سالم انسانى است و هيچ جامعهاى خواه مادى يا الهى بدون اجراى اين دو اصل، سامان نمىيابد.
اصل اول مىگويد: اموال، ثروتها، پستها، مسئوليتها، سرمايههاى انسانى، فرهنگها و ميراثهاى تاريخى همه امانتهاى الهى است كه بدست افراد مختلف در اجتماع سپرده مىشود، و همه موظفند كه در حفظ اين امانات و تسليم كردن آن به- صاحبان اصلى آن بكوشند، و به هيچ وجه در اين امانتها خيانت نشود.
از طرفى هميشه در اجتماعات، برخوردها و تضادها و اصطكاك منافع وجود دارد كه بايد با حكومت عادلانه، حل و فصل شود تا هر گونه تبعيض و امتياز نابجا و ظلم و ستم از جامعه برچيده شود.
همانطور كه در بالا گفته شد، امانت منحصر به اموالى كه مردم به يكديگر مىسپارند نيست، بلكه دانشمندان نيز در جامعه امانت دارانى هستند كه موظفند حقايق را كتمان نكنند، حتى فرزندان انسان امانتهاى الهى هستند كه اگر در تعليم و تربيت آنان كوتاهى شود، خيانت در امانت شده، و از آن بالاتر وجود و هستى خود انسان و تمام نيروهائى كه خدا به او داده است امانت پروردگارند كه انسان موظف است در حفظ آنها بكوشد، در حفظ سلامت جسم و سلامت روح و نيروى سرشار جوانى و فكر و انديشه كوتاهى نكند و لذا نمىتواند دست به انتحار و يا ضرر به- خويشتن بزند، حتى از بعضى از احاديث اسلامى استفاده مىشود كه علوم و اسرار و ودايع امامت كه هر امامى بايد به امام بعد بسپارد در آيه مذكور داخل است.
قابل توجه اينكه در اين آيه، مسئله اداى امانت، بر عدالت، مقدم داشته شده، اين موضوع شايد به خاطر آن است كه مسئله عدالت در داورى، هميشه در برابر خيانت لازم مىشود، زيرا اصل و اساس اين است كه همه مردم امين باشند، ولى اگر فرد يا افرادى از اين اصل منحرف شدند نوبت به عدالت مىرسد كه آنها را به وظيفه خود آشنا سازد.
اهميت امانت و عدالت در اسلام
وَ إِنْ كُنْتُمْ عَلى سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِباً فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ بقره: 283 و اگر در سفر بوديد، و نويسندهاى نيافتيد، گروگان بگيريد! (گروگانى كه در اختيار طلبكار قرار گيرد.) و اگر به يكديگر اطمينان (كامل) داشته باشيد، (گروگان لازم نيست، و) بايد كسى كه امين شمرده شده (و بدون گروگان، چيزى از ديگرى گرفته)، امانت (و بدهى خود را بموقع) بپردازد؛ و از خدايى كه پروردگار اوست. بپرهيزد! و شهادت را كتمان نكنيد! و هر كس آن
را كتمان كند، قلبش گناهكار است. و خداوند، به آنچه انجام مىدهيد، داناست.
در منابع اسلامى به قدرى در باره امانت و امانت دارى، تاكيد شده كه در مورد ساير احكام كمتر ديده مىشود، احاديث كوتاه زير روشنگر اين واقعيت است:
1- از امام صادق (عليهالسلام) نقل شده كه فرمود: لا تنظروا الى طول ركوع الرجل و سجوده فان ذلك شىء اعتاده فلو تركه استوحش و لكن انظروا الى صدق حديثه و اداء امانته: (براي شناخت ايمان انسان هاتنها) نگاه به ركوع و سجود طولانى افراد نكنيد، زيرا ممكن است عادتى براى آنها شده باشد كه از ترك آن ناراحت شوند، ولى نگاه به راستگوئى در سخن و اداء امانت آنها كنيد.
رعايت حقوق ديگران و پرهيز از ظلم، از مهم ترين وظايف انسان براي رستگار شدن است به خصوص در امور مربوط به كسب و كار و روابط اجتماعي؛
در واقع مومن بودن انسان ها در رعايت حقوق انسان هاست.
2- در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرمود: اگر على (عليه السلام) آن همه مقام در نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) پيدا كرد به خاطر راستگوئى در سخن و اداء امانت بود.
3- در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) نيز نقل شده كه به يكى از دوستان خود فرمود: انّ ضارب علىّ بالسيف و قاتله، لو ائتمننى و استنصحنى و استشارنى ثم قبلت ذلك منه لأدّيت اليه الامانة: اگر قاتل على (عليه السلام) امانتى پيش من مىگذاشت و يا از من نصيحتى مىخواست و يا با من مشورتى مىكرد و من آمادگى خود را براى اين امور اعلام مىداشتم، قطعا حق امانت را ادا مىنمودم.
4- در رواياتى كه در منابع شيعه و اهل تسنن از پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده اين گفتار بزرگ مىدرخشد: آية المنافق ثلاث اذا حدث كذب و اذا وعد اخلف و اذا ائتمن خان: نشانه منافق سه چيز است دروغگوئى، پيمانشكنى، و خيانت در امانت.
5- پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: هنگامى كه طرفين نزاع نزد تو مىآيند حتى در
نگاه كردن به آن دو، و مقدار و چگونگى سخنان كه به آنها مىگوئى، مساوات و عدالت را رعايت كن (سَوّ بين الخصمين فى لحظك و لفظك).
! از امام زين العابدين عليه السلام در بيان اهميت اداى امانت روايت آمده است كه فرمود: اگر شمشيرى را كه با آن سر امام حسين را ذبح نمودند، پيش من امانت بگذارند، آن را به صاحبش پس مىدهم (و به آن خيانت نمىكنم).(1)
ص: 430 ببعد.
با توجه ودقت در مفاد اين روايات، بايد حساب كار در مورد امانت، به دست آيد و در مورد امانات بيشمار خداوندى در به دست آوردن و مصرف و به محل صحيح رساندن آنها، احتياط و دقت كامل و كافى داشته باشيم.
امانات مانند گناه و معصيت، از نظر كيفيت كوچك و بزرگ ندارد، همه امانت و معصيت و نافرمانى به خداست.
به خود امانت و گناه نبايد نگاه كرد، بلكه به آن كس كه نافرمانى يا خيانت در امانتش مىكنيم (يعنى خدا)، بنگريم.
پس خيانت در امانت و در معصيت، از جهت كيفى فرق ندارد بلكه از نظر كمّى بزرگ و كوچك دارد، مثلا زنا نسبت به نگاه به نامحرم بزرگ است ولى نظربه زن اجنبيه، خود در جاى خود، گناه بزرگ است، در مورد امانت نيز بدين منوال است، خيانت به يك جفت كفش يا يك دستمال، نسبت به خيانت در يك كيلو طلاى ناب، كوچك است، اما آن هم در جاى خود خيانت است و بزرگ.
در مورد اشخاص و امانت دهنده هم اين گونه است، خيانت به امانت يك عالم و دانشمند با خيانت در امانت يك فرد نادان و جاهل متفاوت است، اما نسبت به خود امانت، تفاوتى ندارد.
در طول سالهاى نبوت، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بخصوص هنگام رحلت از اين دنياى فانى، دو امانت مهم براى تمام امت سپرد و رفت و نسبت به وفادار بودن و خيانت
1) تفسير نمونه ج: 3
نكردن به آن دو، توصيهها و سفارشات اكيد كردند و فرمودند: انّى تاركٌ فيكم الثّقلين كتاب اللّه و عترتى أهل بيتى، لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض. من در (ميان) شما دو وزنه سنگين (و مهم) ترك كرده (و مىروم) كتاب خدا (قرآن) و اهلبيت و عترتم را، اينها از همديگر جدا نمىشوند تا در حوض (كوثر) بمن وارد شوند (و پيش من آيند).
حال عزيزان در باره امانت گذار و خود امانتها و اهميت آنها، فكر كنيد، امانت گذار پيامبر الهى و امانت قرآن و عترت، اين امت دربار 0 آنها چهِ كرد و چهِ رفتار نمود وچگونه امانت دارى كردند، قسمت اعظم امت قرآن را گرفتند و اهل بيت را رها ساختند در حالى كه علاوه براينكه ابدا قابل تفكيك نبودند اگر به آيات نازل شده در خود قرآن درباره ذى القربى و مزد رسالت رسول خدا و آيه تطهير و. و. عمل مىكردند، نبايد از اهلبيت دست برمى داشتند و بانورچشم و پاره تن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فاطمه زهراء عليها السلام آن رفتارها را نمىكردند و كار را به جائى نمىرسانيدند كه نالهاش بلند شود و بفرمايد:
قد كنت ذات حِمىً بظلّ محمد*** فاليوم أدفع ظالمى بردائيا فاذا بكت قمريّة فى ليلها*** شجناً على غصنٍ بكيت صباحيا
صبّت علىّ مصائب لو أنّها*** صبّت على الأيّام صرن ليالبا
من در سايه محمد حمايت شونده بودم*** امروز ستمگرانم را با ردايم، دور مىسازم
زمانى كه قمرىهادر شبها ناله سردهند*** با دلسوختگى در شاخصارها، من هم بامدادان مىگريم
آن قدر مصيبتها به سرم سرازير شد*** اگر به روى روزها مىريخت همگى شب مىشدند
دلبند رسالت و افتخار نبوت، حامى ولايت و فدائى امامت، در اثر جراحتهاى جسمى و شكستهاى روحى و سيلىهاى كفرى و ضربات شركى، به روزى افتاد
كه توان حركت و جا بجاشدن را از دست داد و بيش از دوماه و نيم يا سه ماه، بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در اين دنياى فانى نماند و در سن 18 سالگى، با هزاران درد و رنج امام مظلومش را تنها گذاشت و به سوى ملكوت اعلى پركشيد و رفت.
اى بسوزى حب رياست و بى ايمانى و شقاوت، چه ستمها به اين امانتهاى نبوت و رسالت، روا نداشتى كه در اثر ميان در و ديوار ماندن و لگد بر پهلو خوردن، چهار بچه قد و نيم قد را بى مادر كردى و مولاى مظلومان را بى همدم، و مظلوم تاريخ را غرق در اندوه و غم نمودى، تا جائى كه رو به سوى قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گرفته و اشك بريزد و درد دل نمايد اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين امانت توست ببين به چه صورتى به پيشت فرستادند، فاحفها السؤال و استخبرها الحال جريانهاى بعد از تو و مصيبات وارده به او و مرا، از او بپرس و خبر احوال و سر گذشت ما را، از او دريافت كن.
اف برتو اى ستمگرى و مظلوم كُشى، على فاتح خيبر را به روزى انداختى كه با چشمان اشكريزان، جسم ناتوان زهراء را در آرامگاه نامعلوم و پنهان، به خاك سپرد و خود در خانه تاريك، چهل شبانه روز تمام درش را بست و با چهار كودك، گريست و اشك ريخت، تا آن سه چهار نفر اصحاب وفادارش، مقداد را فرستادند و تقاضا كردند در را بگشايد و بيش از اين آنها را از نور جمالش محروم نسازد!!!.
برعالميان رحمت رحمان زهراست** برخلق جهان سرور نسوان زهراست
نورى كه دهد شاخه طوبى از اوست** كوثر كه خدا گفته به قرآن زهراست
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أىّ منقلب ينقلبون.
يكى از اعجازهاى دوران نبوت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شكافتن ماه و شق القمر است.
طبق روايات مشهور كه بعضى ادعاى تواتر آن نيز كردهاند مشركان نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمدند و گفتند: اگر راست مىگوئى و تو پيامبر خدائى ماه را براى ما دو پاره كن! فرمود: اگر اين كار را كنم ايمان مىآوريد؟ عرض كردند آرى- و آن شب، شب چهاردهم ماه بود- پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) از پيشگاه پروردگار تقاضا كرد آنچه را خواستهاند به او بدهد ناگهان ماه به دو پاره شد، و رسول الله آنها را يك يك صدا مىزد و مىفرمود: ببينيد!.
مشركين و قريش گفتند: يا محمد ما نميدانيم چشمان ما را سحر كردى و اين دو نيم شدن، واقعيت دارد يانه؟ صبر كن تاجران و مسافران ما، از شام و يمن برسند و بپرسيم و ببينيم اين كار تو درست است يانه، تجار و مسافرين، پيش از آن كه اينها سر سخن باز كنند، به سخن آمدند كه در شب چهارده، راه مىآمديم و هوا صاف بود، ناگهان ديديم ماه دو نيم شد و دوباره به حال اوليه برگشت، قريش بجاى اين كه ايمان آورند به آنها پرخاش كردند كه اشتباه مىكنيد چشمانتان عوضى ديدهاند.
نويسنده تفسير «كاشف» گويد: طبق مطالعاتى كه بر روى تحقيقات سازمان «ناسا» در اين رابطه انجام دادهام متوجه شدهام كه آنها سه نوع شكاف را در روى كره ماه شناسايى كردهاند؛ اول شكافهاى دايرهاى كه توسط ريزش سنگها به وجود آمده است، دوم شكافهاى مارپيچ و سوم شكافى به صورت كمربندى، آنها در بررسى اين شكافها براى هر كدام از دو شكاف اوليه يك علتى را يافتهاند اما در رابطه با شكاف كمربندى به پاسخ علمى دست نيافتهاند؛ زيرا اين امر معجزه و از امور خرق عادت است.(1)
مؤلف گويد: بنا به نقل يكى از فاميلهاى نزديك در اين مورد اظهار داشت: در تلويزيون اعلام نمود در فرانسه براى كره ماه كه بر رسى مى كردند ديدند در وسط
1) انتقال از انترنت.
كره ماه يك خط دايره وجود دارد مانند بريدن يك هندوانه: خاك آن دايره را آزمايش كردند ديدند ايجاد اين خط تقريباً به هزار و چهارصد سال و اندى برمى گردد؛ باز علت ايجاد اين خط در آن تاريخ را بررسى كردند ديدند درست به زمانى بر مى گردد كه مشركين قريش از رسول خدا شق القمر (دونيم كردن ماه) را درخواست نمودهبودند.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ وَ كَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ كُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ قمر:
آيه 1
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1- قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت.
2- و هر گاه نشانه و معجزهاى را ببينند اعراض كرده مىگويند: اين سحرى است مستمر!
3- آنها (آيات خدا را) تكذيب كردند و از هواى نفسشان پيروى نمودند و هر امرى قرارگاهى دارد.
ماه شكافته شد!
در آيه نخست از دو حادثه مهم سخن به ميان آمده: يكى نزديك شدن قيامت است كه عظيمترين دگرگونى را در عالم آفرينش همراه دارد و سرآغازى است براى زندگى نوين در جهان ديگر، جهانى كه عظمت و گستردگى آن براى ما زندانيان عالم دنيا قابل درك و توصيف نيست.
و حادثه ديگر معجزه بزرگ شق القمر است كه هم دليلى است بر قدرت خداوند بزرگ بر هر چيز و هم نشانهاى است از صدق دعوت پيغمبر گراميش.
مىفرمايد: قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت! (اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ).
قابل توجه اينكه سوره قبل از اين (سوره نجم) با جملههائى پيرامون نزديكى قيامت پايان گرفت (أَزِفَتِ الْآزِفَةُ) و اين سوره با همين معنى آغاز مىشود و اين
تاكيدى است بر اين موضوع كه قيامت نزديك است گرچه در مقياس عمر دنيا ممكن است هزاران سال طول بكشد، اما با توجه به مجموع عمر اين جهان از يكسو و با توجه به اينكه تمام عمر دنيا در برابر قيامت لحظه زودگذرى بيش نيست منظور از اين تعبير روشن مىشود.
ذكر اين دو حادثه با هم، همانگونه كه جمعى از مفسران گفتهاند، به خاطر آن است كه اصولا ظهور پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) كه آخرين پيامبران الهى است خود از نشانههاى نزديكى قيامت است، لذا در حديثى از خود پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مىخوانيم كه فرمود: بعثت انا و الساعة كهاتين مبعوث شدن من و قيامت همچون اين دو است اشاره به دو انگشت مباركش كه در كنار هم قرار گرفته).
از سوى ديگر شكافتن ماه خود دليلى است بر امكان به هم ريختن نظام كواكب و نمونه كوچكى است از حوادث عظيمى كه در آستانه رستاخيز در اين جهان رخ مىدهد، چرا كه تمامى كواكب و ستارگان و زمين در هم مىريزند و عالمى نو به جاى آنها ايجاد مىشود.
در اينكه چگونه ممكن است اين كره عظيم آسمانى شكافته شود، و وجود چنين حادثهاى چه تاثيراتى بر كره زمين و منظومه شمسى مىگذارد؟ و چگونگى جذب دو نيمه ماه بعد از شكافتن، و اينكه چگونه ممكن است چنين حادثهاى رخ داده باشد و تواريخ جهان ذكرى از آن به ميان نياورند؟ و سؤالات ديگرى در اين زمينه به خواست خدا در ادامه بحث مشروحا از آن سخن خواهيم گفت.
سپس قرآن مىافزايد: مخالفان لجوج هنگامى كه نشان و معجزهاى را بر صدق دعوت تو مىبينند اعراض كرده، مىگويند اين سحرى است مستمر! (وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ).
تعبير به مستمر اشاره به اين است كه آنها معجزات مكررى از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) ديده بودند كه شق القمر ادامه آن بود، آنها همه را بر تداوم سحر حمل مىكردند، و آنرا سحرى مستمر مىپنداشتند، هر چند اين تهمت بهانهاى بود براى
عدم تسليم در مقابل حق.
بعضى از مفسران مستمر را به معنى قوتمند تفسير كردهاند (چنانكه مىگويند حبل مرير يعنى طناب محكم) و بعضى آنرا به معنى گذرا و ناپايدار تفسير نموده ولى ظاهر همان تفسير اول است.
در آيه بعد به نكته مخالفت آنها، و همچنين به نتيجه شوم اين مخالفت، اشاره كرده، مىافزايد: آنها تكذيب كردند، و از هواى نفسشان پيروى نمودند، و هر امرى قرارگاهى دارد
(وَ كَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ كُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ).
سرچشمه مخالفت آنها و تكذيب پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) يا تكذيب معجزات و دلائل او، و همچنين تكذيب رستاخيز و قيامت، پيروى از هواى نفس بود، تعصبها و لجاجتها و خودخواهى ها به آنها اجازه نمىداد كه در برابر حق تسليم شوند،
و از سوى ديگر علاقه به بى بند و بارى براى كامجوئى از لذات بدون هيچ قيد و شرط، و آلودگى به هر گناه و ستم، مانع از اين بود كه دعوت حق را پذيرا شوند، چرا كه قبول اين دعوت مسئوليت آفرين بود.
آرى هميشه چنين بوده، و همواره چنان خواهد بود كه مانع بزرگ در مسير حق هواپرستى است.
منظور از جمله وَ كُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ: هر چيز قرارگاهى دارد اين است كه هر كس به سزاى عمل خويش مىرسد، قرارگاه نيكى نيكانند، و قرارگاه شر بدانند.
اين تعبير احتمالا اشاره به اين حقيقت است كه هيچ چيز در اين عالم از ميان نمىرود، و هر كار نيك و بدى ثابت و باقى مىماند تا انسان جزاى آنرا ببيند.
اين احتمال نيز در تفسير آيه فوق داده شده است كه تكذيبها و اتهامات نمىتواند براى هميشه چهره حق را بپوشاند، بلكه همه چيز به سوى قرارگاه خويش پيش مىروند، و چيزى نمىگذرد كه چهره زيباى حق آشكار، و چهره زشت و منفور باطل نيز ظاهر مىگردد، و اين يك سنت الهى در عالم هستى است.
اين تفسيرها منافاتى با يكديگر ندارد، و ممكن است همه آنها در مفهوم آيه جمع باشد.
شق القمر يك معجزه بزرگ پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم)
چيزى كه ذكر آن در اينجا لازم است اينكه بعضى از مفسران كه تحت تاثير پارهاى از القائات سوء قرار گرفتهاند، و هر گونه انجام عمل خارق عادتى را (جز قرآن) براى پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) منكر شدهاند، با توجه به وضوح آيه مذكور و كثرت رواياتى كه در اين زمينه در كتب علماى اسلام نقل شده به زحمت افتادهاند كه چگونه اين خارق عادت را توجيه كنند و طورى از كنار آن بگذرند كه جنبه اعجاز آن نفى شود.
و اصرار دارند كه اين معجزه را طورى توجيه كنند كه از صورت يك خارق العاده خارج شود، چنانكه گفتهاند: آيه مذكور از آينده خبر مىدهد، و مربوط به اشراط ساعت يعنى حوادث قبل از قيامت است، ولى قرائن متعددى در آيه وجود دارد كه تاكيد بر وقوع يك اعجاز مىكند، از جمله ذكر اين موضوع به صورت فعل ماضى كه نشان مىدهد شق القمر واقع شده است، همانگونه كه نزديكى رستاخيز با ظهور آخرين پيامبر نيز تحقق يافته.
ولى حق اين است كه مساله شق القمر به صورت اعجاز انجام گرفته، و آيات بعد شواهد روشنى بر اين امر در بر دارد، چه خوب بود آنها در آن اعتقاد نادرست تجديد نظر مىكردند تا بدانند كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) نيز معجزات و خارق عادتى داشته، و اگر آياتى از قرآن آنرا نفى مىكند اشاره به معجزات اقتراحى است كه گروهى بهانهجو مطرح مىكردند، نه قصد پذيرش حق داشتند، و نه بعد از انجام آن تسليم حق مىشدند، ولى معجزاتى كه براى تحقيق حقيقت مطالبه مىشد از سوى پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) انجام مىگرفت، و شواهد فراوانى بر اين امر در تاريخ زندگى آن
حضرت وجود دارد.
بعلاوه اگر سخن از معجزه نباشد هيچ تناسبى با نسبت سحر به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) كه در آيه بعد آمده است ندارد، و همچنين با جمله وَ كَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ كه خبر از تكذيب آنها مىدهد هماهنگ نيست.
افزون بر اينها روايات فراوانى در كتب اسلامى در زمينه وقوع اين اعجاز نقل شده كه در حد شهرت يا تواتر است، و لذا قابل انكار نمىباشد در اينجا به گفتارى از فخر رازى و طبرسى دو مفسر معروف اهل سنت و شيعه اشاره مىكنيم، فخر رازى مىگويد: عموم مفسران معتقدند مراد از آيه اين است كه ماه شكافته شد، و روايات صحيحى نيز بر اين معنى دلالت مىكند، و امكان عقلى آن نيز جاى ترديد نيست، و از سوى ديگر پيامبر صادق (صلى الله عليه و آله و سلم) از آن خبر داده، بنابر اين بايد آنرا پذيرفت، اما داستان عدم خرق و التيام در افلاك (طبق عقيده ابطال شده بطلميوسى) مطلبى بى اساس و غير علمى است، چرا كه با دلائل عقلى ثابت شده كه خرق و تخريب در آسمانها كاملا ممكن است.
مرحوم طبرسى نيز در مجمع البيان مىگويد: مفسران اين آيه را مربوط به معجزه شق القمر در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مىدانند، سپس تنها كسى را كه در جهت مخالف اين عقيده نام مىبرد عطا و حسن و بلخى است كه با بى اعتنائى از قول آنها مىگذرد.
بعضى نقل كردهاند كه حذيفه صحابى مشهور داستان شق القمر را در حضور جمع كثيرى در مسجد مدائن نقل كرد و هيچكس بر او ايراد نگرفت، با اينكه بسيارى از حاضران عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را درك كرده بودند (اين حديث را
درّ المنثور و قرطبى در ذيل آيه مورد بحث آوردهاند).
بنابر اين نه با توجه به خود آيه و قرائن موجود در آن، و نه از نظر روايات، و اقوال مفسران، موضوع شق القمر قابل انكار نيست، البته در اينجا سؤالاتى وجود دارد كه به پاسخ آن مىپردازيم.
شق القمر از نظر علوم روز
از سؤالات مهمى كه در اين بحث مطرح است اين است كه وقوع انشقاق و شكاف در اجرام آسمانى اصولا امكان دارد؟ يا اينكه علم آنرا به كلى نفى مىكند؟
پاسخ اين سؤال با توجه به مطالعات و اكتشافات دانشمندان فلكى چندان پيچيده نيست، زيرا اكتشافات مىگويد: چنين چيزى نه تنها محال نيست، بلكه بارها نمونههاى آن مشاهده شده، هر چند در هر كدام عوامل خاصى مؤثر بوده است.
به تعبير ديگر: كرارا در دستگاه منظومه شمسى و ساير كرات آسمانى انشقاقها و انفجارهائى روى داده است كه براى نمونه موارد زير را يادآور مىشويم:
الف- پيدايش منظومه شمسى- اين نظريه از سوى همه دانشمندان پذيرفته شده است كه تمام كرات منظومه شمسى در آغاز جزء خورشيد بود كه بعدا از آن جدا شده، و هر يك در مدار خود به گردش درآمده است.
منتها در باره عامل اين جدائى گفتگو است: لاپلاس معتقد است عامل اين جدائى نيروى گريز از مركز در منطقه استوائى خورشيد بوده، به اين معنى كه در آن هنگام كه خورشيد به صورت توده گاز سوزانى بود (و هم اكنون نيز چنين است) و به دور خود گردش مىكرد سرعت اين گردش در منطقه استوائى سبب شد كه قطعاتى از آن جدا گردد، و در فضا پراكنده شود، و به دور مركز اصلى يعنى خورشيد به گردش درآيد.
ولى تحقيقات بعضى ديگر از دانشمندان بعد از لاپلاس منتهى به فرضيه ديگرى شده كه عامل اين جدائى را وقوع جزر و مدهاى شديدى در سطح خورشيد بر اثر عبور يك ستاره عظيم از نزديكى آن مىشمرد.
طرفداران اين فرضيه كه حركت وضعى خورشيد را در آن روزگار كافى براى توجيه جدائى قطعاتى از آن نمىدانند دست به سوى اين فرضيه دراز كرده، مىگويند: اين جزر و مد، امواج عظيمى در سطح خورشيد به وجود آورد، درست همانند سقوط قطعه سنگ عظيمى در يك اقيانوس، و بر اثر آن قطعاتى از خورشيد
يكى پس از ديگرى به خارج پرتاب شد، و به گرد كره مادر به گردش درآمد.
در هر حال عامل جدائى هر چه باشد مانع از اين نيست كه همه معتقدند پيدايش منظومه شمسى از طريق انشقاق و جدائيها صورت گرفته است.
ب- آستروئيدها
دانشمندان عقيده دارند آستروئيدها بقاياى سياره عظيمى هستند كه در مدارى ميان مدار مريخ و مدار مشترى در حركت بوده، سپس بر اثر عوامل نامعلومى منفجر و شكافته شده است.
تاكنون بيش از 5 هزار آستروئيد كشف و مشاهده شده، و عده زيادى از آنها كه بزرگتر هستند نامگذارى، و حجم و مقدار و مدت حركت آنها به دور خورشيد محاسبه شده است، بعضى از فضاشناسان براى آستروئيدها اهميت خاصى قائلند، و معتقدند احيانا مىتوان از آنها به عنوان پايگاهى براى مسافرت به نقاط دور دست فضا استفاده كرد! اين نمونه ديگرى از انشقاق در اجرام آسمانى است.
ج- شهابها
اين سنگهاى كوچك بر اثر شدت برخورد با هوائى كه زمين را احاطه كرده، به خاطر سرعت سرسامآورى كه دارند، داغ و برافروخته و مشتعل مىشوند، و ما به صورت يك خط نورانى زيبا در لابلاى جو زمين آنها را مشاهده مىكنيم، و از آن به
تير شهاب تعبير مىنمائيم.
و گاه تصور مىكنيم كه ستاره دور دستى است كه سقوط مىكند، در حالى كه شهاب كوچكى است كه در فاصله بسيار نزديكى آتش گرفته، و سپس خاكستر مىشود.
مدار گردش شهابها با مدار زمين در دو نقطه تماس دارد، به همين دليل در مردادماه و آبانماه كه دو نقطه تقاطع دو مدار است شهابها بيشتر ديده مىشوند.
دانشمندان مىگويند: اينها بقاياى ستاره دنبالهدارى است كه بر اثر حوادث نامعلومى منفجر و از هم شكافته شده است.
اين هم نمونه ديگرى از انشقاق در كرات آسمانى.
به هر حال مساله انفجار و انشقاق در كرات آسمانى امرى بى سابقه نيست، و هرگز از نظر علم محال نمىباشد تا گفته شود اعجاز به محال تعلق نمىگيرد.
اينها همه در مورد انشقاق است ولى بازگشت آن به حال معمولى بر اثر نيروى جاذبهاى كه ميان دو قطعه وجود دارد كاملا امكانپذير است.
گرچه در هيئت قديم كه بر محور عقيده بطلميوس و افلاك نهگانه پوست پيازىاش، دور مىزد، چنان اين افلاك بلورين به هم پيوسته بودند كه خرق و التيام آنها از نظر جمعى محال بود، و لذا پيروان اين عقيده هم معراج جسمانى را منكر بودند، و هم شق القمر را، چرا كه موجب شكافته شدن و سپس التيام در افلاك بود، ولى امروز كه فرضيه هيئت بطلميوسى به دست افسانهها و اسطورههاى خيالى سپرده شده، و اثرى از آن افلاك نهگانه باقى نمانده، زمينهاى براى اين سخنان باقى نيست.
شايد اين نكته نياز به يادآورى ندارد كه شق القمر تحت يك عامل طبيعى معمولى صورت نگرفت، بلكه جنبه اعجاز داشت، ولى چون اعجاز به محالات تعلق نمىگيرد منظور در اينجا بيان امكان اين مطلب بود (دقت كنيد).
شق القمر از نظر تاريخى
ايراد ديگرى كه بعضى از ناآگاهان به مساله شق القمر دارند اين است كه اگر اين امر حقيقتى داشت با آن همه اهميتى كه دارد بايد در تواريخ جهان ثبت گردد، در حالى كه چنين نيست.
ولى براى اينكه روشن شود اين ايراد تا چه حد قابل اهميت است، بايد تجزيه و تحليلى روى جهات مختلف اين مساله صورت گيرد:
الف- بايد توجه داشت كه ماه همواره در نيمى از كره زمين قابل رؤيت است، نه در تمام آن، بنابر اين نيمى از مردم روى زمين از اين حساب خارجند.
ب- در نيمى از همين نيم كره نيز اكثريت قريب به اتفاق آنها در خوابند، زيرا بعد از نيمه شب است، به اين ترتيب تنها يك چهارم مردم جهان مىتوانند از چنين حادثهاى با خبر شوند.
ج- در بخش قابل رؤيت نيز هيچ مانعى ندارد كه قسمتهاى قابل توجهى از آسمان ابرى، و چهره ماه با ابر پوشيده شده باشد.
د- حوادث آسمانى در صورتى جلب توجه افراد مىكند كه يا مانند صاعقهها توأم با سر و صداى شديد باشد، يا مانند خسوف و كسوف كلى نور به طور كامل قطع شود، آن هم براى يك مدت نسبتا طولانى.
به همين دليل در خسوفهاى جزئى و ماه گرفتگيهاى مختصر اگر قبلا از طرف منجمين اعلام نشود كمتر كسى با خبر مىگردد، و حتى گاه بسيارى از مردم از خسوف كلى نيز بى خبر مىمانند.
تنها دانشمندانى كه اجرام آسمانى و ماه را رصد مىكنند و يا كسانى كه تصادفا چشم آنها به آسمان بيفتد ممكن است از چنين جريانى با خبر شوند، و عدهاى ديگر را نيز با خبر سازند.
بنابر اين چنين حادثه كوتاه مدتى آنطور كه ابتدا تصور مىشود مايه جلب توجه عمومى مردم جهان نيست، مخصوصا مردم آن زمان كه اصولا براى اجرام آسمانى اهميت كمترى قائل بودند.
ه- بعلاوه وسائل ثبت مطالب در تاريخ و نشر آن در آن زمانها محدود بود، و حتى تعداد باسوادها بسيار كم بودند، و كتابها خطى بود، مثل امروز نبود كه حوادث مهم، برقآسا به وسيله راديوها و تلويزيونها و مطبوعات در سراسر جهان نشر شود.
با توجه به اين جهات و جهات ديگر هرگز نمىتوان از عدم ذكر اين حادثه در غير تواريخ اسلامى تعجب كرد، و آنرا دليل بر نفى آن گرفت.
تاريخ وقوع اين معجزه بزرگ
در اينكه شق القمر در مكه و قبل از هجرت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) واقع شده در ميان مفسران و روات حديث بحثى نيست، ولى از بعضى روايات استفاده مىشود اين امر در آغاز بعثت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بوده در حالى كه از بعضى ديگر برمىآيد كه اين امر نزديك هجرت و در اواخر دوران مكه روى داده است، آنهم بنا به تقاضاى حقيقتجويانى بود كه از مدينه خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آمدند و در عقبه با او بيعت كردند.
و نيز در بعضى روايات مىخوانيم كه علت پيشنهاد شق القمر به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) اين بود كه مىگفتند سحر در امور زمينى اثر مىگذارد، ما مىخواهيم مطمئن شويم كه معجزات محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) سحر نيست.
حتى جمعى از متعصبان لجوج بعد از ديدن اين معجزه بزرگ گفتند ما قبول نخواهيم كرد مگر اينكه كاروانهاى شام و يمن فرا رسند، و از آنها سؤال كنيم: آيا آنها در مسير خود چنين چيزى را ديدهاند، اما هنگامى كه مسافران گفتند ديدهايم باز ايمان نياوردند!.
آخرين نكتهاى كه ذكر آن نيز در اينجا لازم است اينكه: اين معجزه بزرگ همانند بسيارى از معجزات ديگر در تواريخ و روايات ضعيف با خرافاتى آميخته شده كه چهره آنرا در نظر انديشمندان دگرگون ساخته است، مانند فرود آمدن قطعهاى از
ماه به روى زمين، ولى بايد با دقت اين خرافات را از آن جدا كرد تا چهره اصلى معجزه كه جنبه علمى دارد لوث نشود.(1)
در اجراى حكم خداو يك هشدار
در طول زندگى، بشر هميشه دست به گريبان حل مشكلات و موفقيت براى رسيدن به خواستههاى خود است، هر وقت كوچكترين سستى يا تنبلى نمايد، رشته كار از دست رفته و در نهايت با ندامت و پشيمانى، روبرو خواهد شد.
حال اين مشكلات در مورد كارهاى دنيوى باشد، از قبيل كسب مال و تأمين معاش و تنظيم برنامههاى زندگى حتى درباره تحصيل علم و اختراعات و صنايع و پشتكار براى به دست آوردن، يا اجراى آنهاست، يا در مورد مسائل دينى و مذهبى باشد، مانند تبليغ و عبادت و پيشبرد مقاصد معنوى و غيره.
در اين آيات كه تلاوت مىكنم، به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پنج دستور مىدهد تا براى پيشبرد اهداف خويش، آنها را به اجرا در آورد. دقت كنيد.
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنْزِيلًا فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا وَ مِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا (انسان: 26- 23) مسلما ما قرآن را بر تو نازل كرديم. 24- پس در (تبليغ و اجراى) حكم پروردگارت شكيبا باش، و از هيچ گنهكار و كافرى از آنان اطاعت مكن. 25- و نام
1) با اضافات و تغييرات از تفسير نمونه ج: 23 ص: 8
پروردگارت را هر صبح و شام به ياد آور. 26- و در شبانگاه براى او سجده كن، و مقدارى طولانى از شب، او را تسبيح گوى.
آيات سوره انسان از آغاز تاكنون در باره خلقت انسان و سپس معاد و رستاخيز او سخن مىگفت، در آيات مورد بحث روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كرده، دستورات مؤكدى براى هدايت انسانها و صبر و مقاومت در اين راه به او مىدهد، در واقع اين آيات راه وصول به آنهمه نعمتهاى بىمانند را نشان داده است كه تنها از طريق تمسك به قرآن و پيروى از رهبرى چون پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و الهام گرفتن از دستورات او امكان پذير است.
نخست مىفرمايد: مسلما ما قرآن را بر تو نازل كرديم (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنْزِيلًا).
بعضى از مفسران تنزيلا را كه به صورت مفعول مطلق در اين آيه آمده اشاره به نزول تدريجى قرآن دانستهاند كه اثر تربيتى آن روشن است، و بعضى اشاره به عظمت مقام اين كتاب آسمانى و تاكيدى بر نزول قرآن از ناحيه خداوند، مخصوصا با توجه به تاكيدات ديگر كه در آيه آمده (تاكيد به وسيله انّ و نحن و جمله اسميه) مىدانند و در حقيقت پاسخى است به كسانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به كهانت و سحر و افترا بر خداوند متهم مىكردند.
سپس پنج دستور مهم به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىدهد كه
1- دعوت به صبر و استقامت است، مىفرمايد: اكنون كه چنين است در طريق تبليغ و اجراى احكام پروردگارت صابر و شكيبا باش (فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ) از مشكلات و موانع راه و كثرت دشمنان و سرسختى آنها ترس و هراسى به خود راه مده، و همچنان به پيش حركت كن.
قابل توجه اينكه: دستور به استقامت را (با توجه به فاء تفريع در فَاصْبِرْ) فرع بر نزول قرآن از سوى خدا مىگيرد، يعنى چون پشتيبان تو خدا است قطعا در اين راه استقامت كن، و تعبير به ربّ اشاره لطيف ديگرى به همين معنى است.
2- پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از هر گونه سازش با منحرفان بر حذر داشته مىگويد: از هيچ گنهكار و كافرى از آنها اطاعت مكن (وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً): در حقيقت اين حكم دوم تاكيدى است بر حكم اول چرا كه جمعيت دشمنان تلاش مىكردند كه از طرق مختلف پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در مسير باطل به سازش بكشانند، چنانكه نقل شده كه عتبة بن ربيعه و وليد بن مغيره به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىگفتند از دعوت خود باز گرد، ما آنقدر ثروت در اختيار تو مىگذاريم كه راضى شوى، و زيباترين دختران عرب را به همسرى تو در مىآوريم، و پيشنهادهاى ديگرى از اين قبيل، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به عنوان يك رهبر بزرگ راستين بايد در برابر اين وسوسههاى شيطانى، يا تهديداتى كه بعد از بىاثر ماندن اين تطميعات عنوان مىشود، صبر و استقامت به خرج دهد نه تسليم تطميع گردد، و نه تهديد.
درست است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هرگز تسليم نشد، ولى اين تاكيدى است بر اهميت اين موضوع در مورد آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم و سرمشقى است جاودانى براى ساير رهبران راه خدا.
گرچه بعضى از مفسران آثم را به عتبة بن ربيعه و كفور را به وليد بن مغيره يا ابو جهل كه هر سه از مشركان عرب بودند تفسير كردهاند، ولى روشن است كه آثم
(گنهكار) و كفور (كافر و كفران كننده) مفهوم وسيع و گستردهاى دارد كه همه مجرمان و مشركان را شامل مىگردد، هر چند اين سه نفر از مصداقهاى روشن آن بودند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه آثم مفهوم عامى دارد كه كفور را نيز شامل مىشود، بنابر اين ذكر كفور از قبيل ذكر خاص بعد از عام و براى تاكيد است.
ولى از آنجا كه صبر و استقامت در برابر هجوم اين مشكلات عظيم كار آسانى نيست و پيمودن اين راه را دو توشه خاصى لازم دارد، در آيه بعد مىافزايد:
3- نام پروردگارت را هر صبح و شام به ياد آور (وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا).
4- و شبانگاه براى او سجده كن،
5- و مقدار زيادى از شب او را تسبيح گوى (وَ مِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا تا در سايه آن ذكر و اين سجده و تسبيح، نيروى لازم و قدرت معنوى و پشتوانه كافى براى مبارزه با مشكلات اين راه فراهم سازى.
بُكْرَةً (بر وزن نكته) به معنى آغاز روز است و اصيل نقطه مقابل آن يعنى شامگاهان و آخر روز است.
بعضى گفتهاند اطلاق اين واژه بر آخر روز با توجه به اينكه از ماده اصل گرفته شده، به خاطر آن است كه آخر روز اصل و اساس شب را تشكيل مىدهد.
از بعضى از تعبيرات استفاده مىشود كه اصيل گاه به فاصله ميان ظهر و غروب اطلاق مىگردد (مفردات راغب).
و از بعضى ديگر بر مىآيد كه اصيل به اوائل شب نيز گفته مىشود، زيرا كه آن را به عشى تفسير كردهاند و عشى آغاز شب است چنانكه نماز مغرب و عشا را عشائين مىگويند، حتى از بعضى كلمات استفاده مىشود كه عشى از زوال ظهر تا صبح فردا را نيز شامل مىشود.
ولى با توجه به اينكه اصيل در آيه شريفه در مقابل بكرة (صبحگاهان) قرار گرفته، و بعد از آن نيز سخن از عبادت شبانه به ميان آمده، روشن مىشود
كه منظور همان طرف آخر روز است.
به هر حال اين دو آيه در حقيقت بيانگر لزوم توجه شبانه روزى و مستمر به ذات مقدس پروردگار است.
بعضى آنرا به خصوص نمازهاى پنجگانه، يا به اضافه نماز شب، يا خصوص نماز صبح و عصر و مغرب و عشا تفسير كردهاند، ولى ظاهر اين است كه اين نمازها مصداقهائى از اين ذكر مستمر الهى، و تسبيح و سجده در پيشگاه مقدس اوست.
تعبير به لَيْلًا طَوِيلًا اشاره به اين است كه مقدار زيادى از شب را تسبيح خدا كن، در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهما السلام) در تفسير آن آمده كه در پاسخ اين سؤال كه منظور از اين تسبيح چيست؟ فرمود: منظور نماز شب است!.
ولى بعيد نيست كه اين تفسير نيز از قبيل بيان مصداق روشن باشد، چرا كه نماز شب در تقويت روح ايمان، و تهذيب نفوس، و زنده نگهداشتن اراده انسان در طريق اطاعت خدا، تاثير فوق العادهاى دارد.
در اينجا بايد به اين نكته توجه داشت كه دستورهاى پنجگانه آيات مورد بحث گرچه به صورت برنامهاى براى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم ذكر شده، ولى در حقيقت سرمشقى است براى همه كسانى كه در مسير رهبرى معنوى و انسانى جامعه بشرى گام بر مىدارند.
آنها بايد بدانند بعد از اطمينان و ايمان كامل به هدف و رسالتى كه دارند لازم است صبر و استقامت پيشه كنند، و از انبوه مشكلات راه، وحشت نداشته باشند، چرا كه هدايت يك جمعيت به خصوص زمانى كه در مقابل انسان افراد ناآگاه و دشمنان لجوج وجود داشته باشند، هميشه توام با مشكلات عظيم بوده و هست،
و اگر صبر و استقامت رهبران نباشد هيچ رسالتى به ثمر نمىرسد.
و در مرحله بعد بايد در برابر وسوسههاى شياطينى كه مصداق آثم و كفور ند، و با انواع حيل و تزوير سعى در منحرف ساختن رهبران و پيشوايان مىكنند، تا رسالت آنها عقيم ماند، با كمال قدرت مقاومت كنند، نه فريب تطميع بخورند و نه واهمهاى از تهديد به خود راه دهند.
و در تمام مراحل براى كسب قدرت روحى، و نيروى اراده، عزم راسخ، و تصميم آهنين، هر صبح و شام به ياد خدا باشند، و پيشانى را بر درگاهش بسايند، مخصوصا از عبادتهاى شبانه و راز و نياز با او مدد گيرند كه اگر اين امور رعايت شود پيروزى حتمى است.
و اگر در پارهاى از مراحل مصيبت و شكستى رخ دهد در پرتو اين اصول مىتوان آنها را جبران كرد، برنامه زندگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و دعوت و رسالت او سرمشق مؤثرى براى رهروان اين راه است.
اين يك هشدار است، و انتخاب راه با شماست!
إِنَّ هؤُلاءِ يُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَراءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلًا نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ وَ إِذا شِئْنا بَدَّلْنا أَمْثالَهُمْ تَبْدِيلًا إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلًا وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فِي رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً (انسان: 31- 27) 27- آنها زندگى زودگذر دنيا را دوست دارند در حالى كه پشت سر خود روز سخت و سنگينى را رها مىكنند. 28- ما آنها را آفريديم و پيوندهاى وجودشان را محكم كرديم، و هر زمان بخواهيم جاى آنان را به گروه ديگرى مىدهيم. 29- اين يك تذكر و ياد آورى است و هر كس بخواهد (با استفاده از آن) راهى به سوى پروردگارش انتخاب مىكند. 30- و شما چيزى را نمىخواهيد مگر اينكه خدا بخواهد، خداوند عالم و حكيم است. 31- هر كس را بخواهد (و شايسته ببيند) در رحمت خود وارد مىكند، و براى ظالمان عذاب دردناكى فراهم ساخته است.
در آيات گذشته به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هشدار داده شده كه تحت تاثير افراد آثم و كفور
(مجرم و كافر) هرگز واقع نشود، و به شهادت تاريخ، آنها كسانى بودند كه به پندار خامشان براى نفوذ در اراده و تصميم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىخواستند از تطميع به مال و مقام و زنهاى زيبا كمك بگيرند.
آيات مورد بحث معرفى بيشترى از آنها كرده، مىگويد: آنها زندگى زود گذر اين جهان را دوست دارند، در حالى كه در پشت سر خود روز سخت و سنگينى را رها مىكنند و ناديده مىگيرند! (إِنَّ هؤُلاءِ يُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَراءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلًا).
افق افكار آنها از خور و خواب و شهوت فراتر نمىرود، و آخرين نقطه ديد آنها همين لذائد بىقيد و شرط مادى است، و عجب اينكه مىخواهند روح بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نيز با همين مقياس بسنجند.
اما اين بىخبران كوردل توجه ندارند كه چه روز سنگينى در پيش دارند؟!،
سنگين از نظر مجازاتها، سنگين از نظر محاسبه، و سنگين از نظر طول زمان و فضاحت و رسوائى سنگين.
تعبير به وراءهم (پشت سرشان) با اينكه بايد قاعدتا پيش روى آنها گفته شود به خاطر آن است اينها آن روز را به دست فراموشى مىسپارند،
گوئى پشت سر انداختهاند، ولى به گفته بعضى از مفسران كلمه وراء گاه به معنى پشت سر، و گاه به معنى پيش رو به كار مىرود.
در آيه بعد به آنها هشدار مىدهد كه از نيرو و قدرت خود مغرور نشوند كه اينها را همه خدا داده، و هر زمان بخواهد به سرعت باز پس مىگيرد، مىفرمايد: ما آنها را آفريديم، و پيوندهاى وجودشان را محكم كرديم، به آنها قوت و قدرت بخشيديم، و هر زمان بخواهيم آنها را مىبريم و گروه ديگرى را جانشينشان مىسازيم (نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ وَ إِذا شِئْنا بَدَّلْنا أَمْثالَهُمْ تَبْدِيلًا).
اسر (بر وزن عصر) در اصل به معنى بستن چيزى با زنجير است، و اسيران را از اين جهت اسير ناميدهاند كه آنها را مىبندند، ولى اسر در اينجا اشاره به استحكام پيوندهاى وجودى انسان است كه قدرت حركت و توانائى فعاليتهاى مهم به او مىدهد.
به راستى قرآن در اينجا انگشت روى نقطه حساسى گذارده، و آن پيوندهاى مختلف اجزاى وجود بشر است از عصبهاى كوچك و بزرگ كه همچون طنابهاى آهنين عضلات را به يكديگر مربوط مىسازد گرفته، تا رباطها و عضلات مختلف،
آنچنان قطعات كوچك و بزرگ استخوان و گوشتهاى اندام انسان را به يكديگر محكم بسته كه از مجموع آنها يك واحد كاملا منسجم كه آماده انجام هر گونه فعاليتى است ساخته، اما رويهمرفته اين جمله كنايه از قدرت و قوت است.
اين آيه در ضمن غنا و بىنيازى ذات پاك خدا را، از آنها، و از اطاعت و ايمانشان، روشن مىسازد، تا بدانند اگر اصرارى براى ايمان آنها است، در حقيقت لطف و رحمتى است از ناحيه پروردگار.
نظير اين معنى در آيه 133 سوره انعام نيز آمده است، آنجا كه مىفرمايد: وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ: پروردگار تو بىنياز و مهربان است، اگر بخواهد همه شما را مىبرد، و هر كس را بخواهد جانشين شما مىسازد.
سپس به كل بحثهائى كه در اين سوره آمده است كه مجموعا يك برنامه جامع سعادت را ارائه مىدهد اشاره كرده، مىگويد: اين يك تذكر و يادآورى است، و هر كس بخواهد با استفاده از آن راهى به سوى پروردگارش انتخاب مىكند (إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلًا).
وظيفه ما نشان دادن راه است، نه اجبار بر انتخاب، اين شما هستيد كه بايد با عقل و درك خود، حق را از باطل تشخيص دهيد، و با اراده و اختيار خود تصميم بگيريد
اين در حقيقت تاكيدى است بر آنچه در آغاز سوره گذشته كه فرمود:
إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً: ما راه را به او نشان داديم، خواه پذيرا شود و شكر اين نعمت را بجا آورد، يا اعراض و كفران كند.
و از آنجا كه ممكن است افراد كوتهفكر از تعبير اين آيه نوعى تفويض و واگذارى مطلق به بندگان تصور كنند، در آيه بعد براى نفى اين توهم مىافزايد: شما چيزى را نمىخواهيد مگر اينكه خدا بخواهد (وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ).
چرا كه خداوند عالم و حكيم است (إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً).
و اين در حقيقت اثبات اصل معروف الامر بين الامرين است، از يكسو مىفرمايد: خدا راه را نشان داده و انتخاب با شما است و از سوى ديگر مىافزايد:
انتخاب شما منوط به مشيت الهى است يعنى شما استقلال كامل نداريد بلكه قدرت و توان و آزادى اراده شما همه به خواست خدا و از ناحيه او است، و هر زمان اراده كند مىتواند اين قدرت و آزادى را سلب كند.
به اين ترتيب نه تفويض و واگذارى كامل است و نه اجبار و سلب اختيار، بلكه
حقيقتى است دقيق و ظريف در ميان اين دو، يا به تعبير ديگر: نوعى آزادى وابسته به مشيت الهى است، كه هر لحظه بخواهد مىتواند آن را باز پس گيرد، تا هم بندگان بتوانند بار تكليف و مسؤوليت را كه رمز تكامل آنهاست بر دوش گيرند و هم خود را بىنياز از خداوند تصور نكنند.
خلاصه اين تعبير براى آن است كه بندگان، خود را بىنياز از هدايت و حمايت و توفيق و تاييد ذات مقدس او ندانند، و در عين تصميمگيرى در كارها، خود را به او بسپارند، و تحت حمايت او قرار دهند.
از اينجا روشن مىشود اينكه بعضى از مفسران جبرى مسلك مانند فخر رازى به اين آيه چسبيدهاند به خاطر پيشداوريهائى است كه در اين مساله داشتهاند، او مىگويد: و اعلم ان هذه الاية من جملة الايات التى تلاطمت فيها امواج الجبر و القدر!: بدان كه اين آيه از آياتى است كه امواج جبر در آن متلاطم است!.
آرى، اگر اين آيه را از آيات قبل جدا كنيم جاى اين توهم وجود دارد ولى با توجه به اينكه در يك آيه بيان تاثير اختيار شده، و در يك آيه ديگر بيان تاثير مشيت پروردگار به خوبى مساله الامر بين الامرين تثبيت مىگردد.
عجيب است طرفداران تفويض به همان آيهاى مىچسبند كه سخن از اختيار مطلق مىگويد، و طرفداران جبر به آيهاى كه به تنهائى بوى جبر مىدهد، و هر كدام مىخواهند پيشداوريهاى خود را با آن توجيه كنند، در حالى كه فهم صحيح كلام الهى (و هر كلام ديگر) ايجاب مىكند كه همه را در كنار هم بگذارند، و بدون تعصب و پيشداورى قبلى قضاوت كنند.
ذيل آيه كه مىفرمايد: إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً نيز ممكن است اشاره به همين معنى باشد چرا كه علم و حكمت خدا ايجاب مىكند بندگان را در پيمودن راه تكامل آزاد بگذارد، و گرنه تكامل اجبارى و تحميلى تكامل نيست، بعلاوه علم و حكمت او اجازه نمىدهد كه افرادى را مجبور به كار خير و افرادى را مجبور به كار شر، كند، و بعد گروه اول را پاداش دهد، و گروه دوم را مجازات كند.
و سرانجام در آخرين آيه اين سوره، به سرنوشت نيكوكاران و بدكاران در يك جمله كوتاه و پرمعنى اشاره كرده، مىفرمايد: خدا هر كس را بخواهد در رحمتش وارد مىكند، و براى ظالمان عذاب دردناكى فراهم ساخته است (يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فِي رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً).
جالب اينكه در آغاز آيه مىگويد: هر كس را بخواهد در رحمت خود وارد مىكند ولى در پايان آيه، عذاب را روى ظالمان متمركز مىسازد، و اين نشان مىدهد كه مشيت او بر عذاب به دنبال مشيت انسان بر ظلم و گناه است، و به قرينه مقابله روشن مىشود كه مشيت او در رحمت نيز به دنبال اراده انسان در ايمان و عمل صالح و اجراى عدل است، و جز اين از حكيم نمىتوان انتظار داشت.
عجب اينكه با اين قرينه روشن باز افرادى مانند فخر رازى صدر آيه را دليل بر مساله جبر گرفتهاند بىآنكه ذيل آيه را كه در باره آزادى اراده و عمل ظالمان سخن مىگويد مورد توجه قرار دهند!.
خداوندا! ما را در رحمتت داخل كن، و از عذاب اليمى كه در انتظار ظالمان است برهان.(1)
ص: 375 ببعد.
1) با تغييرات و اضافاتى از تفسير نمونه ج: 25
مشهور به جعفر طيار برادر اميرالمؤمنين عليه السلام
دوست دارم دو مجلس در باره برادر گرامى و بزرگوار اميرمؤمنان عليه السلام، شهيد راه حق، حضرت جعفر طيّار عليه السلام و نماز هديهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، به آنحضرت، صحبتى نمايم كه براى برآورده شدن حاجات، خيلى مؤثّر است.
أبو عبد الله جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب القرشي الهاشمي او پسر عموى رسول الله 6، وشبيه اودر خلقت و اخلاق بود، چنانكه در حديث صحيح ثبت گرديده است.
او مشهور به" جعفر طيار" پسرعموي پيغمبر و از شهداي بزرگ صدر اسلام! پدرش ابي طالب و مادرش فاطمه بنت اسد و برادرش عقيل، طالب، و علي عليه السلام است. جعفربن ابيطالب 20 سال بعد از عام الفيل در مكه به دنيا آمد. آن زمان كه خشكسالي مكه بود، جعفر به دليل معيشت سخت و تنگ پدرش، در خانه عمويش عباس بزرگ شد و همچنان نزد او ماند تا در سال اول بعثت پيغمبر اسلام، اندكي بعد از برادرش علي عليه السلام مسلمان شد و اسلام آورد.
او در عصر جاهليت به داشتن چهار خصلت، متمايز بود. پرهيز از شرابخواري، دروغ، فحشاء، و بت پرستي. جعفر خطيبي توانا و مردي شجاع، سخاوتمند، بردبار و متواضع و شخصيتي نافع داشت و داراي عقل و درايت و هوش زياد و اراده قوي بود. اين سردار برجسته، آگاه به مسائل ديني و آشنا به فنون و اصول جنگ بود و از سابقين در اسلام بود. درباره فضايل او رواياتي از پيامبر نقل شده كه جعفر در رديف
بهترين مردم و با پيامبر از يك طينت و سرشت و از نظر خلق و خوي شبيه ترين افراد به پيغمبر بوده است. هم چنين پيغمبر، او را به" ابوالمساكين" يعني پدر بينوايان لقب دادند، زيرا او بسيار به فقرا و مستمندان رسيدگي ميكرد و اموالش را ميان آنها تقسيم نمود. ارادت و علاقه اش به برادر خود، علي بن ابيطالب عليهما السلام هم بسيار زياد بود. او از پيامبر روايت نقل كرده و پسرش عبدالله، ابوموسي اشعري، عبدالله بن مسعود، عايشه، ام سلمه و ديگران هم از او نقل حديث كرده اند.
جعفر طيار يكي از اصحاب پيامبر اسلام بود.
هجرت به حبشه
وي در سال 5 هجرت، بر اثر فشار زياد و شكنجه كفار قريش و بنا بر توصيه پيغمبر به مسلمانان، براى مهاجرت از مكه به حبشه، جعفر با همسرش اسماء بنت عميس، به حبشه رفت. پيغمبر نامه اى براى نجاشي پادشاه حبشه به دست جعفر داد و او را دعوت به اسلام كرد و از نجاشى خواست تا به اوضاع جعفر (امير و سرپرست تمام مسلمانان مهاجر) و همراهانش رسيدگي كند. از آنطرف كفار قريش هم، چند نفر را با هدايايي نزد نجاشي فرستادند تا مسلمانان مهاجر را به مكه برگرداند ولي سخنان جعفربن ابيطالب در دل نجاشي اثر كرد.
او در جلسات مناظره اي كه با كفار قريش داشت، به خوبي مواضع و ديدگاه اسلام را بيان كرد تا جايي كه نجاشي و اسقف هايش را متقاعد كرد و كفار قريش، نااميد به مكه برگشتند. نقل است كه نجاشي بعد از سخنان جعفر، مسلمان شد.
جعفر در حبشه صاحب چند فرزند شد كه از آن جمله عبدالله، محمد، عون بودند و اولين مولود مسلمان در حبشه عبدالله بود كه بعدها، داماد اميرالمؤمنين على عليه السلام و شوهر حضرت زينب سلام الله عليها شد. سال ششم هجرت، جعفر به دستور پيامبر مسلمانان را به مدينه برگرداند كه در سال هفتم بعد از جنگ خيبر به مدينه رسيدند. وقتي پيغمبر جعفربن ابيطالب را ديد، او را در برگرفت و ميان دو چشمش را بوسيد و با خوشحالي گفت: به خدا قسم نمي دانم از آمدن جعفر
خوشحال شوم يا از فتح خيبر! آنگاه پيغمبر، خانه اي در كنار مسجد به او اختصاص داد و از غنائم غزوه خيبر به او و مهاجران همراهش سهمي دادند.
مرحوم علّامه مجلسى مىنويسد:
به سند معتبر از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام منقول است كه چون جعفر طيّار، برادر اميرالمؤمنين عليه السلام، از هجرت حبشه مراجعت نمود، در روزي رسيد كه فتح خيبر بر دست اميرالمؤمنين عليه السّلام شده بود. حضرت رسول صلّي الله عليه وآله به قدر مسافت يك تير پرتاب، به استقبال او شتافت.
چون جعفر نظرش بر جمال عديم المثال آن حضرت افتاد، مشتاقانه به جانب آن حضرت دويد. حضرت او را در بر گرفت و دست در گردن او آورد و ساعتي با او سخن گفت. پس بر ناقه غضبا سوار شد و جعفر را رديف خود ساخت، و چون ناقه به راه افتاد، حضرت فرمود كه: اي جعفر، اي برادر، مىخواهي بخشش بزرگي كنم نسبت به تو؟ مىخواهي تو را عطيّه گرانبهايي بدهم؟ مىخواهي تو را برگزينم؟
مردم گمان كردند كه مال جزيل از غنايم خيبربه او عطا خواهد فرمود. جعفر گفت:
بلي، پدر و مادرم فداي تو باد. پس حضرت نماز تسبيح (نماز جعفرطيار) را تعليم نمود به او.(1)
شهادت در جنگ مؤته
در سال هشتم هجرت، زماني كه فرستاده پيغمبر در مقابل پادشاه بصري در روستاي «مؤته» به شهادت رسيد، پيغمبر بسيار ناراحت شد، سپاه سه هزار نفري بنام سپاه «امرا» تشكيل داد و فرماندهي آن را به 3 نفر از صحابه داد كه اولين فرمانده آن، جعفر بود. اين سپاه در مقابل سپاه دويست هزار نفري روميان جنگيد، جعفر در اين نبرد، هر دو دستش قطع شد ولي نگذاشت كه پرچم روي زمين بيفتد و خودش
1) ربيع الاسابيع، ص 181 به نقل از جمال الاسبوع.
در همين جنگ «موته» شهيد شد. از اين رو پيغمبر فرمود: خداوند به جعفر دو بال داده و او با فرشتگان در بهشت به هر جا كه مي خواهد پرواز مي كند. به همين سبب او را «جعفر طيار» و «ذوالجناحين» مي گويند. در همان روز شهادت جعفر، پيغمبر از طريق وحي آگاه و بسيار غمگين شدند، آنگاه مردم مدينه را جمع كرده و واقعه موته و چگونگي شهادت سه سردار سپاه را براي آنها گفتند، سپس براي آنها آمرزش خواست و آنان را" شهيد" خواند.
حاكم نيشابورى در المستدرك از ابن عباس روايت كرده است روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته و اسماء بنت عميس نيز نزديك حضرت بود، جواب سلام داد و فرمود: اى اسماء اينك جعفربن ابى طالب با جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل بما سلام كردند و جواب سلام آنها را بده و به من خبر داد از مشركين در جنگ به او چه رسيد، و گفت: من از مشركان در قسمت جلوى بدنم هفتاد و سه زخم تير و ضربت نيزه و شمشير خورده اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: سپس پرچم را به دست راستم گرفتم و آن را قطع كردند به دست چپم گرفتم و آن را نيز قطع كردند پس خداى متعال عوض آن دودستم دوبال به من عطا نمود با جبرئيل و ميكائيل پرواز مىكنم و در هرجاى بهشت بخواهم، نزول مىكنم و از ميوههاى هرچه بخواهم مىخورم.
اسماء گفت: گوارا باد برتو اى جعفر آنچه را كه خدا بتو داده است از خير (و بركت اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مىترسم مردم از من بيان اين فضايل را نپذيرند به منبر رفته خود اين جريانها را بيان فرمائيد.
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به منبر رفته و پس از حمد و ثنا گفت: اى مردم همانا جعفر با جبرئيل و ميكائيل كه خدا دوبال عوض دو دستش به او داده است، به من سلام كرد و سپس تمام جريانها را به مردم خبر داد.
جعفر پس از آن روز به «طيّار فى الجنّة» ناميده شد.(1)
1) اين حديث را حاكم در مستدرك و شعيب الأرناؤوط در تخريج أحاديث سير أعلام النبلاء للإمام الذهبي آورده است.
عبدالله فرزند جعفر مي گويد: من به ياد دارم كه وقتي خبر شهادت پدرم جعفر به مدينه رسيد پيامبر اكرم به خانه ما آمدند و تسليت گفتند و دست مبارك بر سر من و برادرم كشيدند و بر روي ما بوسه زدند در حالي كه اشك ايشان روان بود و فرمودند: كه جعفر به بهترين ثواب رسيد و تا سه روز هر روز به خانه ما مي آمدند و ما را تسلي مي دادند و به مادرم اسماء بنت عميس فرمودند: غم مخور كه من ولي شمايم در دنيا و آخرت.(1)
قبر وي در مؤته است.
بنا بر قول مشهور، او در هنگام شهادت 41 يا صى و چند سال(2)داشت و در همان منطقه (موته) شهيد شد و مزار او و ساير شهداي موته، در منطقه اي معروف به شهر مزار در اطراف موته (شهري در استان كرك اردن) قرار دارد. ظاهرا قبر آنها قبلا مخفي بود ولي امروزه شناخته شده و امروز زيارتگاه است. گفته مي شود كه" ظاهر بيترس اول" چهارمين سلطان مصر، مزار جعفر را تجديد بنا كرد و اوقاف بسياري به آن اختصاص داد.(3)
فرزندان او محمّد بن جعفر و عون بن جعفر همگي در نبرد كربلا شهيد شدند.
نوه هاى جعفر فرزندان عبدالله نيز در عاشورا حاضر بوده و به شهادت رسيدند:
1) منابع: منتهي الامال، و منابع ديگر.
2) وقد استشهد جعفر رضي الله عنه وعمره بضع وثلاثون سنة فقط، وانظرترجمته العطرة في الإصابة والاستيعاب وسير أعلام النبلاء، وغير ذلك من كتب السير والتاريخ.
3) ولى متأسّفانه اخيرا گروههاى تكفيرى وهابى ناصبى ها، ازپيروان ابن تيميه و محمد عبدالوهاب، ناصبىهاى از خدا بى خبر، قبر شريف آن حضرت را مانند قبر عمّار ياسر و بلال حبشى اصحاب بزرگوار و حجر بن عدى يار فداكار اميرمؤمنان عليه السلام وساير بزرگان و امامان قبرستان بقيع و سامرا، تخريب نمودند.
محمّد بن عبداللّه بن جعفر طيّار- عون بن عبداللّه بن جعفر طيّار- عبيد اللّه بن عبد اللّه بن جعفر طيّار.(1)
اسلامشناسي( مشهد) علي شريعتي،( معين، جلد پنجم).
نمازجعفرطيار و فضيلت آن
مقدمه
بسياري از ما انسانها، دچار مشكلات و اضطرابهايي هستيم كه زندگي را بر ما تيره مىكند و از طرفى، دعاها و خواهشهايي مادي و معنويي داريم كه آرزومند برآورده شدن آنيم. ميدانيم كه بلاها و گرفتاريهاي ما، با توجه به سطح ايمان ما، گاهي براي ارتقاء درجة ايماني، گاهي براي امتحان يا نتيجه و اثر لغزشها و گناهان ما است و روايات زيادي به اين مطلب تصريح ميكند.(2)
همچنين كوتاهي هاي ما در بندگي حضرت حق باعث ميشود استحقاق برآورده شدن آرزوهايمان را نداشته باشيم. اينجا است كه به وسيلهاي نيازمنديم كه هم برطرف كننده گناهان و آثار شوم آنها باشد و هم بر استحقاق ما در درگاه الهي بيفزايد، تا آرزوهايمان برآورده شود.
خداوند مهربان، از روي رحمت گسترده خود، انواع اين وسايل را از طريق اولياي الهي به ما بخشيده و ما را به بهرهگيري از آنها فرا خوانده است.(3)
يكي از مؤثرترين آنها نماز آسماني و گرانسنگ جعفر طيارعليه السلاماست؛ نمازي كه به دليل غناي محتوايي آن بايد در حال انجام آن طمأنينه و آرامش ويژهاي
داشته باشي و مدتي را مانند بنده و گدايي بر در سلطان، روي پا بايستي و سپس تعظيم كني و به خاك بيفتي. همين ايستادن و خم شدن و به خاك افتادن طولاني، همراه آرامش و تسبيح گفتن، باعث ميشود غبار گناهان بزرگ از آيينة وجود ما پاك شود و ظرفيت و استحقاق ما در درگاه با عظمت الهي بيشتر گردد، و در نهايت، به خواستة خود- در صورت صلاحديد الهى- برسيم؛ از همين رو بزرگان و اولياي الهي كه هم به مشكلات ما و ريشههاي آن، واقف بودهاند و هم به درمانهاي متناسب با آن آگاهي داشتهاند، نماز جعفر طيار را به عنوان يك نسخه كاملًا مجرب و همگاني، سفارش ميكردهاند و خود نيز به آن ملتزم بودهاند.
يكي از امور بسيار مهم كه بايد عنايت ويژهاي به آن داشته باشيم، توسل است.
توسل خيلي اثر دارد. گدايى كردن از در خانة خدا و ائمه اطهار عليهم السلام تجارتي است كه سرمايه نميخواهد. يكي از توسلاتي كه بزرگان به آن سفارش ميكردند، نماز جعفر طيار است كه گرههاي بسيار مهم را با آن ميتوان باز كرد. البته شرايطي دارد كه رعايت آنها، اثر گذارياش را بيشتر ميكند. بهترين وجهش اين است كه روز چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه را انسان روزه بگيرد و در عصر جمعه نماز جعفر طيار را بخواند و بعد هم مبلغي را هر چند اندك باشد، براي سلامتي حضرت بقية الله الاعظم عجل اللّه تعالى فرجهالشّريف صدقه بدهد و حاجتش را از خدا تقاضا كند كه فرمودهاند: ممكن نيست حاجت او رد شود. اغلب افراد در ماه مبارك رمضان موفق به خواندن نماز جعفر طيار ميشوند؛ چون در اين سه روز، روزه دارند و عموماً شرطش در ماه مبارك رمضان موجود است.(1)
درباره نماز جعفر طيّار
1) مجله خُلُق، شماره 8.
يكي از بزرگان اهل معنا ميفرمايد:
اگر بخواهد معنويت در زندگي ما تعريف شود، يك فداكاري و گذشت لازم دارد و يك اشتغال شديد ميخواهد. ما براي پيگيريهاي معنوي و رشدمان بايد بيش از اين هزينه كنيم و وقت و نيرو صرف نمائيم. يك عمل عبادي قوي را در طول شبانه روز بايد ملتزم باشيم و يك جهت مراقبهاي قوي را در رأس كار قرار دهيم.
مثلًا در اعمال عبادي بعضي مشغول به ذكر ميشوند كه پيچيدگي خاص خود را دارد. اشتغال و عدم اشتغال، كيفيت ذكر، شرائط ذكر كه آثار عجيبي در زندگي انسان ميگذارد كه بابش مفصل است. ولي منظور ما از ذكر، يك اشتغال است. نماز امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه الشريف، و نماز جعفر طيار، اينها چيزهايي بوده كه اعجاز ميكرده است. مخصوصاً اگر يك جنبشي ميشد كه انسان علاقهمند به اين قضايا، مدتي را به نماز جعفر طيار اشتغال پيدا ميكرد، بركاتش زود محسوس ميشود. و براي انسان فتح باب ميكند. گويا اين عمل عبادي نماز جعفر طيار حكم كيميا دارد. بعضي اهمال ميكنند؛ مثلًا سريع دو ركعت ميخوانند و اذكارش را بعد ميگويند، اينگونه، آثارش كم ميشود. نماز جعفر طيار در سلوك عملي، يك سر بوده است. آقا علي بن موسي الرضاعليه السلام از مدينه كه عازم طوس شدند، مرتب اين نماز را مشغول بودهاند.(1)
با اينكه خودشان امام هستند و خودشان نماز دارند؛ اما نماز جعفر را ملتزم بودهاند.
اين نماز، آثار و بركاتي را در زندگي و در ارتقاء معنويت انسان ميگذارد. مشكل و خطري كه الآن با آن مواجهيم اين است كه نكند آرام آرام سيره بزرگان، فراموشمان بشود. و اشتغال به يك اموري پيدا كنيم كه با سيره علما و بزرگان دين فاصله داشته باشد؛ اين نماز جعفر از جمله سنتهايي است كه از اهلبيت عليهم السلام به علماي اهل
1) بحارالانوار، ج؟؟، ص؟؟.
معنويت منتقل شده كه ديگر واسطه نداشته است. اين نماز جعفر طيار، مدتي التزام ميخواهد. خيلي از اين عبادتها به گونهاي است كه اگر انسان مدت زماني ملتزم باشد، بهرهاش را ميگيرد؛ از جمله اين نماز است. البته حداقل يك حول)] سال] كامل ميخواهد، اگر كسي حاجتي را در نظر گرفت و حاجتش زودتر برآورده شد كه چه بهتر. اين نماز، در بين علماي نجف مجرب بوده است. علماي اهل معنايي كه بعضي از اعمال عبادي را به هيچ وجه ترك نميكردند از جمله آن عبادات، نماز جعفر طيار بوده است.
بعضي از دوستان مدتي به اين نماز مشغول ميشدند و آثار و بركاتي ميديدند كه واقعاً بهتآور است. برخي كه از نظر پزشكي براي فرزنددار شدن مأيوس شده بودند مشغول به خواندن اين نماز شدند و نتيجه گرفتند. البته اكابر و بزرگان، فقط براي حوائج مادي نماز جعفر را نميخواندهاند؛ بلكه ضميمهاش ميكردهاند و اصل را حوائج معنوي قرار ميدادند؛ ولي اگر نماز جعفر طيار در برنامه عبادي كسي قرار گيرد يك قدس و يك نور هميشه همراه او خواهد بود. يكباره ساختار روحي او تغيير ميكند؛ يعني يك بهاء و نور پيدا ميكند. اين نماز، خيلي جاي كار دارد؛ يعني ارزش دارد كه انسان وقت بگذارد و ملتزم باشد و هرچه ميخواهد از اين نماز بخواهد. البته حوائج هم متفاوت هستند و انسان بايد بداند كه كدام حاجت چه مقدار ادامه ميخواهد. هر حاجتي يك مقدار حد نصابي از تكرار عمل را دارد.
گاهي حد نصاب، بالا است؛ يك وقت يك نفر يك قضيه معنوي را كه اكابر، چهل سال دنبالش ميدويدهاند مد نظر قرار ميدهد ميخواهد نماز جعفر طيار بخواند و فكر ميكند بعد از دو سه ماه هم بايد به آن برسد كه اين، خطا است؛ ولي گاهي حوائج را بايد از هم تفكيك كرد. گاهي ما مشكلاتي در زندگيمان هست كه اصلًا راه معنويت را بر ما بسته است. اين موارد، جاي نماز جعفر طيار است كه شخص؛ ميخواند و راه براي او باز ميشود. قدم به قدم پيش ميرود و استمداد ميكند از الطاف حق تعالي. به هرحال، نماز جعفر طيار در برهههايي از طلب در زندگي مادي
و معنوي، به داد انسان ميرسد و انسان را رشد ميدهد.(1)
سيره و گفتار بزرگان
در مورد نماز جعفر عليه السلام
1- شيخ اعظم انصاري قدس سره
عباداتي كه شيخ انصاري از سن بلوغ تا آخر عمر به آنها مواظبت داشت- گذشته از فرائض و نوافل شبانه روز و ادعيه و تعقيبات- عبارت بوده است از قرائت يك جزء قرآن و نماز جعفر طيار و زيارت جامعه و عاشورا در هر روز.(2)
2- حضرت آيت الله بهجت در اين رابطه ميفرمايد:
مرحوم شيخ انصارى با اين كه يك چشم داشت و شب نمىتوانست مطالعه كند، در روز اين همه درس، تأليف و عبادت داشت، هر روز زيارت عاشورا را با صد لعن و سلام، در بالاسر مرقد حضرت امير عليه السلام نيم ساعت ايستاده مىخوانده، و نماز جعفر، و يك جزء قرآن را همراه با توفيق معنوى انجام مىداده است.(3)
3- مرحوم آيت الله شيخ محمد حسين اصفهاني
حضرت آيت الله بهجت كه از شاگردان ايشان بود، دربارة استاد خود چنين ميفرمود:
مرحوم آقا شيخ محمّد حسين، طورى بود كه اگر كسى به فعاليتهاى علمىاش توجّه مىكرد، تصوّر مىكرد در شبانه روز هيچ كارى غير از مطالعه و تحقيق ندارد، و
اگر كسى از برنامههاى عبادى ايشان اطّلاع پيدا مىكرد، فكر مىكرد غير از عبادت به كارى نمىپردازد. در كنار اين فعاليتهاى علمى، آن قدر مقيّد به برنامههاى عبادتى بودند كه هر كس اينها را مىديد، فكر مىكرد كه اصلًا به هيچ چيز غير از عبادت نمىرسد. هر روز زيارت عاشورا و هر روز نماز جعفر طيّار از برنامههاى عادى ايشان بود. روزهاى پنج شنبه- طبق سنّتى كه علماى نجف دارند و معمولًا روز پنج شنبه يا جمعه يك روضه هفتگى دارند- ضمن توسل به اهلبيت عليهم السلام كه زمينهاى بود براى ديدار دوستان و استادان و شاگردان با همديگر، مرحوم آقا شيخ محمد حسين در اين روضهشان مقيد بود كه خود پاى سماور بنشيند، و خود او همه كفشها را جفت كند، و در عين حال، زبانش مرتّب در حال حركت بود؛ خيلى تند تند يك چيزى را مىخواندند. ما متوجّه نمىشديم كه اين چه ذكرى است كه ايشان اينقدر در نشستن و برخاستن به گفتن آن مقيد است.(1)
4- حاج شيخ عباس قمي
مرحوم حاج شيخ عباس قمي از اين نماز به عنوان «اكسير اعظم و كبريت احمر» ياد كرده و فرموده است:
از جمله نمازها، نماز حضرت جعفر طيار است كه اكسير اعظم و كبريت احمر است و به سندهاي معتبره با فضيلت بسيار كه عمده، آمرزش گناهان عظيمه است، وارد شده است.(2)
5- آيت الله سيد محمد كاظم يزدي
اين عالم بزرگوار نيز فرموده است:
هي من المستحبات الأكيده و مشهورة بين العامّة و الخاصّة و الأخبار متواترة فيها؛
اين نماز، از مستحبات مورد تأكيد و بين شيعه و سني مشهور است و روايات درباره آن، در حد تواتر ميباشد.(1)
6- آيت الله حاج شيخ محمد حسن نجفي (صاحب جواهر)
اين عالم كمنظير، در اين باره ميفرمايد:
مستحب بودن نماز جعفر طيار، اجماعي ميباشد و بين شيعه و سني مشهور است و اخبار مربوط به آن، متواتر است و اهلبيت: پيوسته آن را ميخواندهاند.(2)
آيت الله بهجت
7- يكي از خصوصيات بارز آيتالله بهجت، اصرار بر خواندن نماز جعفر طيار و نماز خواندن با توجه قلبي و چشم گريان بود.(3)
خدمت حضرت آيت الله بهجت گاهي همين سؤال ميشد كه: «در فرصتهاي مناسب، چه عملي زودتر انسان را به آن توجهات ميرساند؟» ايشان سفارش ميكردند: «اين نماز جعفر طيار، تجربه شده براي اينكه ميبُرد انسان را از مشاغل زياد و انسان را متوجه خدا ميكند»(4)
ايشان در خصوص حل مشكل ازدواج، به خواندن نماز جعفر طيار و دعايي كه در كتاب زادالمعاد مجلسي آمده است، سفارش فرمودند.
از محضر آيت الله بهجت در مورد مشكل ازدواج دختري سوال شد، آن بزرگوار در جواب سؤال اظهار داشت:(5)
گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص594
از جعفر طيار بخواند و پس از آن، دعايي كه در كتاب زادالمعاد مجلسي آمده كه در اين هنگام خوانده شود، بخواند و در پي آن، به سجده رود و تلاش كند كه
1) العروة الوثقى( للسيد اليزدي)، ج 2، ص 105.
2) جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج 12، ص 199.
3) حجت الاسلام حسين داني در گفتگو با خبرنگار اجتماعي باشگاه خبري فارس.
4) حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ جعفر ناصري حفظه الله، نوار سخنراني( در جمع معتكفين مسجد المحمود خانه اصفهان واقع در شهر اصفهان)، 85/ 5/ 18.
5) امينى گلستانى، محمد، گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى، 2جلد، سپهر آذين - قم - ايران، چاپ: 1، 1393 ه.ش.
حتما گريه كند- گرچه به مقدار كم- و همين كه چشمش را اشك گرفت، حاجتش را از خدا بخواهد.
8- آيت الله ناصري حفظه الله
اين عالم فرزانه و بزرگوار در اين باره ميفرمايد:
يكي از نمازهاي مستحبي كه اهلبيت عليهم السلام و بزرگان خيلي سفارش كردهاند- به خصوص براي حاجتهاي خيلي مهم- نماز جعفر طيار است. انسان، هر مشكلي كه دارد، نماز جعفر طيار بخواند، بسيار عالي است. براي هر حاجت مهمي كه داريد، اين نماز را بخوانيد.(1)
9- امام خمينى چنين ميفرمايد:
يكى از نمازهاى مستحبى كه استحبابى مؤكد دارد و بين شيعه و سنى از نمازهاى معروف است، نماز جعفر بن ابيطالب عليهمالسلام است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وسلّم آن را به وى هنگامى كه از سفر حبشه بر مىگشت، عطا كرد، تا با اين وسيله، محبت و كرامت خود نسبت به او را اظهار بدارد ....
مطالبى در باره اين نماز
بسم الله الّرحمن الرّحيم
1- نماز جعفر طيّار، هديّهي رسول خدا صلّي الله عليه و آله به جناب جعفر بن أبي طالب عليه السلام
مرحوم علامه مجلسي در ربيع الأسابيع مي نويسد: بدان كه اين نماز از جمله متواترات است و خاصّه و عامّه به سندهاي بسيار روايت كرده اند، و مخالفان نيز
1) متن سخنراني آيت الله ناصري، مسجد كمرزرين اصفهان، رمضان المبارك، 1385 ه ش.
اين نماز را مستحبّ مىدانند مگر نادري از ايشان، امّا اكثر ايشان به اعتبار عداوت باطني كه با اميرالمؤمنين عليه السّلام و اقارب آن حضرت دارند، اين نماز را به عبّاس عموي پيغمبر صلّي الله عليه وآله نسبت داده اند.(1)
ام البنين عليها السلام مادر نمونه كه چهار فرزند شجاع و يك نوه 17 ساله را در دشت كربلا، با اين كه خود حضور نداشت به امام زمان خود تقديم نمود، بزرگ شدگان تحت تربيت اين مادر با لب تشنه وارد شريعه فرات مىشود و به خاطر عطش مولايش، لب تشنه از شريعه بيرون مىآيد تا آب مشك پر شدهاش را به لب تشنگان مولايش برساند، ولى با از دست دادن دودست و جان خود مانند عميش جعفر طيّار عليهما السلام، به سوى عرش به پرواز در مىآيد و مقام باب الحوائج الى اللّهى به او اعطا مىشود و سردوشى رحم اللّه عمّى العباس را، از آن يكى مولاى حاضر در صحنه كربلارا (امام زين العابدين عليه السلام، تصاحب مىنمايد.
مادر پس از به مدينه برگشتگان از اسارت و ملاقات با آنان و شنيدن بعضى از وقايع بصورت رمز و سربسته در نالههاى مادرانه خود، چنين مىگويد:
يامن رأى العبّاس كرّ على جماهير النّقد*** و وراه من أبناء حيدر كلّ ليث ذى لبد
أنبئت بأنّ ابنى أصيب برأسه ضرب العمد*** لوكان سيفه فى يديه لما دنا منه أحد
(اى كسى كه ديد عباس به گروههاى مسلح هجوم برد و پشت سر او از فرزندان حيدر شيران بيشه شجاعت (به دشمنان) حمله بردند.
به من خبر مىدهند كه ضربت عمود به سرش فرود آمده است اگر شمشير در دستش بود كسى جرئت نزديك شدن به اورا نداشت، زيرا من اورا بزرگ كرده ام و من قدرت جنگى اورا مىدانم پس معلوم مىشود دستى نداشته از نزديك شدن دشمن، دفاع نمايد، مىگفت و ناله مىكردو افتخار مىنمود كه چنين فرزندانى را به مولايش در راه خدا، فدا كرده و دو دستى به بارگاه ملكوتيش تقديم داشته است.
1) ربيع الاسابيع، ص 181- 180.
باز ادب اخلاص خود را از دست نمىدهد و صورت پنج قبر را در بقيع مىسازد و به چهارتاى آنها، مىگويد پسرم به تو نمىگريم، چون مادرت زنده است به تو خواهد گريست،! ولى مىگريم به عزيزى كه مادر ندارد فرزندم حسين بتو مىگريم و اشك مىريزم چون مادر (جوان مرگت) در حال حيات نيست حسينم به تو ناله سر مىدهم.
ألالعنة على القوم الظالمين"
و برخي از احكام آن
بهترين وقت انجام آن، هنگام بلند شدن آفتاب در صبح جمعه است و جائز است كه مكلف، آن را جزء نافلههاى شب و يا روز خود حساب كند كه در اين صورت هم به عنوان نماز جعفر و هم به حساب نافلههاى او محسوب ميشود همانطور كه در روايت آمده است.(1)
مثلًا اگر مكلف خواست آن را بعد از نماز مغرب بياورد، مىتواند به عنوان نافله مغرب نيت كند.
اين نماز، چهار ركعت با دو سلام است؛ يعنى دو نماز دو ركعتى است كه در هر ركعت حمد و سوره را ميخواند و پس از تمام شدن سوره، پانزده بار مىگويد:
«سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلا الله و الله أكبر». آنگاه به ركوع مىرود و اين ذكر را
1) من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 554.
در ركوع ده بار مىگويد و پس از سر برداشتن از آن، ده بار مىگويد و همچنين در سجده و بعد از سربرداشتن از سجده و همچنين در سجده دوم و بعد از سر برداشتن از سجده، ده بار همين ذكر را بگويد كه در نتيجه، در يك ركعت، هفتاد و پنج بار و در چهار ركعت، سيصد بار اين ذكر را گفته است. و ظاهراً مىتواند در ركوع و سجود، به همين ذكر اكتفا نموده، ذكر خاص ركوع و سجود را نگويد؛ لكن نزديكتر به احتياط، آن است كه به گفتن آن اكتفا ننموده، ذكر ركوع و سجود را نيز بگويد. در اين نماز، سوره خاصى معين نشده و هر سورهاي ميتواند بخواند؛ ولي، بهتر آن است كه در ركعت اول، سوره «إذا زلزلت»، و در ركعت دوم، سوره «عاديات» و در ركعت سوم «إذا جاء نصر الله» و در ركعت چهارم، سوره «قل هو الله أحد» را بخواند.(1)
مسأله 1. جائز است در صورتى كه عجله داشته باشد، تسبيحات را بعد از نماز بگويد. [يعني دو تا دو ركعت نماز بخواند مانند نماز صبح و بعداً 300 بار ذكر تسبيحات اربعه را بگويد] 1 همچنانكه جائز است در صورتى كه حاجتي ضرورى دارد، اصل نماز جعفر را دو قسمت نموده يك دو ركعتى را بياورد و دو ركعت ديگر را بعد از بر آمدن حاجتش بخواند.
مسأله 2. اگر بعضى از تسبيحات را در جاى خودش فراموش كند، اگر در محلهاى ديگر به يادش آمد؛ در همانجا قضايش را بهجا مىآورد و تسبيحات همان محل را نيز مىخواند.(2)
بنابراين اگر تسبيحات ركوع را فراموش كرد و بعد از سربرداشتن از آن، به يادش آمد، در همانجا ده تسبيح ركوع را قضا نموده، تسبيح خود آن محل را نيز مىخواند و همچنين در محلها و در احوال ديگرِ نماز. و اگر بيادش نيامد، تا از نماز فارغ شد، بهتر و به احتياط نزديكتر، آن است كه تسبيحات فراموش شده را به اميد ثواب
بياورد.(1)
تهيه و تنظيم توسط موسسه فرهنگي، اخلاقي دارالهدي- قم
ثواب نماز جعفر طيّار
(يا نماز تسبيح)
مرحوم علّامه مجلسى در ربيع الاسابيع ميعنويسد: بعد از نوافل شبانهروزي، نمازي به حسب صحّت سند و كثرتِ ثواب به اين نماز نمىرسد.(2)
ابوحمزه ثمالي از حضرت باقر عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: رسول خدا صلّي الله عليه وآله به جعفر بن ابي طالب فرمود: آيا نمىخواهي به تو نمازي را ياد دهم كه اگر بخواني و مقدار گناهان تو به تعداد ريگ بيابان و كف دريا باشد آمرزيده شوي؟ عرض كرد: بله اي رسول خدا.(3)
ابراهيم بن ابى البلاد نقل مىكند كه از امام رضا عليه السّلام ثواب نماز جعفر را پرسيدم، فرمود: اگر گناهان كسي كه اين نماز را مى خواند به تعداد شنهاى بيابان و به مقدار كف دريا باشد، خداوند وي را مىآمرزد! ابراهيم گفت: پرسيدم: اين آمرزش، اختصاص به شيعيان دارد؟ فرمود: بله، اختصاص به شما دارد.(4)
اسحاق بن عمّار از حضرت صادق عليه السّلام سؤال نمود: اگر كسي نماز جعفر را بخواند، آيا خداوند همان ثوابي كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله براي جعفر بيان نمود، براي اين فرد نيز مى نويسد؟ فرمود: به خدا قسم بله!(5)
حضرت صادق عليه السّلام فرمود: هركس هر روز نماز جعفر را بخواند، كارهاي بد براي او نوشته نمي شود، و به ازاي هر تسبيحي كه در نماز بگويد، براي او حسنهاي نوشته مىشود، و درجه وي در بهشت بالا مىرود.(6)
حضرت باقر عليه السّلام به ابوحمزه ثمالي فرمود: در هر ركعت نماز جعفر، 75 مرتبه تسبيحات خوانده مىشود كه جمعاً مىشود 300 تسبيح در چهار ركعت.
خداوند اين تسبيحات را مضاعف كرده، و به ازاي آن، براي تو دوازده هزار حسنه مى نويسد كه هر حسنه معادل كوه احد و بزرگتر از آن مىباشد.(1)
3- زمانهاي مناسب براي خواندن نماز جعفر طيّار
ابو بصير از حضرت صادق عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: در هر زمان از شب يا روز كه خواستي، نماز جعفر را بخوان ... اگر خواستي نماز جعفر را در شب بخوان و آن را بخشي از نمازهاي نافله شب خود قرار بده، و اگر خواستي اين نماز را در روز بخوان و آن را بخشي از نمازهاي نافله روز خود قرار بده.(2)
احمد بن علي انصاري از رجاء بن ابى ضحّاك نقل مىكند كه گفت: مأمون مرا فرستاد كه علىّ بن موسى عليه السّلام را از مدينه به خراسان بياورم، و سفارش نمود كه من شخصاً مراقب و مواظب او باشم. همچنين امر كرد كه در طول شبانهروز از او جدا نشوم و محافظ او باشم تا ايشان را به نزد مأمون برسانم. لذا من پيوسته با حضرت بودم و از ايشان جدا نمىشدم. به خدا قسم كسي را نديدم كه نسبت به خداوند متعال از او متّقىتر باشد، و يا بيشتر از او ياد خدا باشد، و يا خدا ترستر از وي باشد. آن حضرت هر شب چهار ركعت نماز جعفر طيّار مي خواند و آن را بخشي از نماز شب محسوب مىنمود.(3)
حضرت صاحب الامر عليه السّلام در يكي از توقيعات صادره فرمود: بهترين زمان براي خواندن نماز جعفر، آغاز روز جمعه مىباشد، البته در هر زماني كه
خواستي و يا هر وقتي از شب و روز كه خواستي، خواندن نماز جعفر جائز است.(1)
حسن بن فضّال گفت: از حضرت رضا عليه السّلام درباره شب نيمه شعبان پرسيدم و عرض كردم: آيا براي اين شب نمازي به غير از نمازِ ديگر شبها وجود دارد؟ حضرت فرمود: نماز واجبي براي اين شب نيست، اما اگر دوست داري كه در اين شب عمل مستحبّي انجام دهي، تو را به نماز جناب جعفر بن ابي طالب عليه السّلام توصيه مىكنم.(2)
4- زمانهاي توصيه شده براي تكرار نماز جعفر طيّار
ابوحمزه ثمالي از حضرت باقر عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: رسول خدا صلّي الله عليه وآله به جعفر بن ابي طالب فرمود: هرگاه خواستي چهار ركعت نماز بخوان، اگر خواستي هر شب، اگر خواستي هر روز، اگر خواستي جمعه به جمعه، اگر خواستي ماه به ماه، و اگر خواستي سال به سال.(3)
رسول خدا صلّي الله عليه وآله به جناب جعفر فرمود: من به تو عملي را اعطا مىكنم كه اگر آن را هر روز انجام دهي، براي تو از دنيا و آنچه در آن است بهتر است، و اگر يكروز در ميان انجام دهي، گناه مابين آن دو روز آمرزيده خواهد شد، يا اگر در هر جمعه يا هر ماه يا هرسال انجام دهي، خداوند گناهان مابين آن دو را مىآمرزد، هرچند گناهان تو به تعداد ستارگان، به تعداد برگ درختان، و به تعداد ريگهاي بيابان باشد.(4)
حضرت صادق عليه السّلام از پدران گرامي خويش نقل مىكند كه اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود: رسول خدا صلّي الله عليه و آله به جعفر چنين فرمود: اگر توانستي،
هر روز اين نماز را بخوان. اگر نتوانستي هر روز بخواني، در هر جمعه بخوان. اگر در هر جمعه نتوانستي بخواني، در هر ماه بخوان. اگر در هر ماه نتوانستي بخواني، در هر سال بخوان. اگر در هر سال نتوانستي بخواني، يك بار در عمرت بخوان. اگر چنين كني، خداوند گناهان كبيره و صغيره، گناهان غير عمد و عمد، و گناهان قديم و جديد تو را ميآمرزد.(1)
5- مكانهاي توصيه شده براي خواندن نماز جعفر طيّار
مرحوم علّامه مجلسي در بحارالانوار مىنويسد: به خطّ مرحوم شيخ حسين بن عبدالصّمد عاملي؛ پدر شيخ بهايي ديدم كه از شيخ ابوالطّيّب رازي چنين نقل كرده است:
هركس حضرت رضا عليه السّلام يا يكي از ائمّه عليهم السّلام را زيارت كند، و نزد او نماز جعفر بخواند، براي او به ازاي هر ركعت نمازي كه خوانده است، ثواب هزار حجّ، هزار عمره، آزاد ساختن هزار بنده، و هزار جهاد در راه خدا همراه با پيامبر مُرسل نوشته مىشود. همچنين به ازاي هر قدمي كه برداشته است، ثواب صد حج، صد عمره، آزاد سازي صد بنده در راه خدا منظور مىشود، و براي او صد حسنه نوشته مىشود، و از او صد عملِ بد، پاك مىشود.(2)
6- طريقه خواندن نماز جعفر طيّار
حضرت صادق عليه السّلام فرمود: رسول خدا صلّي الله عليه و آله به جعفر بن ابي طالب عليه السّلام فرمود: چهار ركعت نماز مىخواني (دو نماز دو ركعتي)؛ در هر ركعت بعد از قرائت يعني خواندن حمد و سوره 15 بار مىگويي: «سُبْحَانَ اللهِ،
وَ الْحَمْدُ لِلهِ، وَ لَا إِلَهَ إِلّا اللهُ، وَ اللهُ أَكْبَر» تسبحات اربعه بعد به ركوع ميعروي و 10 بار تسبحات اربعه مىگويي. بعد از برخاستن از ركوع 10 بار تسبيحات اربعه مىگويي. در سجده اوّل 10 بار تسبيحات اربعه مىگويي. بعد ازآن كه سر از سجده اوّل برداشتي 10 بار تسبيحات اربعه مي گويي. در سجده دوم 10 بار تسبيحات اربعه ميگويي و سرانجام، بعد از آن كه سر از سجده دوم برداشتي 10 بار تسبيحات اربعه مي گويي.(1)
در مورد خواندن سورهاى كه در هر ركعت بعد از سوره حمد خوانده مىشود، روايات مختلفي نقل شده است كه به هر يك از آنها مىتوان عمل كرد، هرچند بزرگان فقها و محدّثين انجام دو مورد اوّل از روايات ذيل را توصيه نموده اند.(2)
حضرت رضا عليه السّلام فرمود: در ركعت اوّلِ نماز جعفر سوره زلزال، در ركعت دوم سوره عاديات؛ در ركعت سوم سورهنصر؛ و در ركعت چهارم سوره توحيد خوانده شود.(3)
ابراهيم بن أبي بلاد از حضرت كاظم عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: در نمازجعفر، سورههاي زلزال، نصر، قدر و توحيد را بخوان.(4)
حضرت صادق عليه السّلام به عبدالله بن مغيره فرمودند: در نماز جعفر عليه السّلام، دو سوره توحيد و كافرون را بخوان.(5)
حضرت صادق عليه السّلام فرمود: رسول خدا صلّي الله عليه و آله به جعفر عليه السّلام فرمود: در هر ركعت اين نماز، دو سوره توحيد و كافرون را بخوان.(6)
رسول خدا صلّي الله عليه وآله به جناب جعفر فرمود: در اين نماز مىتواني در هر ركعت سوره توحيد را بخواني.(7)
روايت شده است كه در هر ركعت از نماز جعفر، مىتواني سوره حمد و سوره توحيد را بخواني.(1)
7- طريقه مختصر كردن نماز جعفر طيّار با گفتن تسبيحات بعد از نماز
ابان گفت: از حضرت صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: هركس عجله دارد، مىتواند نماز جناب جعفر را بدون تسبيحات بخواند، سپس تسبيحات را در حالي كه به دنبال حاجتش (كارهاي خود) مىرود بگويد!.(2)
حضرت صادق عليه السّلام به ابابصير فرمود: اگر عجله داشتي، نماز جعفر را بدون تسبيحات بخوان و سپس قضاي تسبيحات را بهجا آور.(3)
مرحوم آيت الله محمّد تقي موسوي اصفهاني (متوفّي 1348 ه ق) در كتاب سراج القبور مىنويسد: اگر فردي كار تعجيلي دارد، جايز است كه اصل نماز (جعفر) را بىتسبيحات بخواند، و بعد از نماز تسبيحات را بخواند اگر چه در حال راه رفتن باشد.(4)
مرحوم آيت الله ميرزا محمّد باقر فقيه ايماني (متوفّي 1370 ه ق) در كتاب فوز اكبر و پس از تأكيد بر خواندن نماز جناب جعفر عليه السّلام در شب نيمه شعبان مىنويسد: يك قسمِ مختصر و آسان اين نماز آن است كه 4 ركعت به دو سلام خوانده شود، و بعد از چهار ركعت، سىصد مرتبه بگويند: «سُبْحَانَ اللهِ، وَ الْحَمْدُ لِلهِ، وَ لَا إِلَهَ إِلّا اللهُ، وَ اللهُ أَكْبَر».(5)
8- اذكار آخرين سجده هر ركعت از نماز جعفر طيّار- توجّه: خواندن ادعيه واذكاري كه در سجدهي دوم هر ركعت، يا در سجدهى آخر نماز، يا در بعد از نماز توصيه شده است، جهت
بالابردن ثواب نماز جعفر طيّار است و خواندن اين ادعيه يا اذكار الزامي نيست.
مرحوم شيخ صدوق در" هدايه" مىنويسد: در پايان هر ركعت- احتمالًا اين ذكر در سجدهى دوم هر ركعت و بعد از گفتن تسبيحات خوانده مىشود.
از نماز جعفر چنين بگو:" يَا مَنْ لَبِسَ الْعِزّ وَ الْوَقَارَ، يَا مَنْ تَعَطّفَ بِالْمَجْدِ وَ تَكَرّمَ بِهِ، يَا مَنْ لَا يَنْبَغِي التّسْبِيحُ إِلّا لَهُ، يَا مَنْ أَحْصَى كُلّ شَيْءٍ عِلْمُهُ، يَا ذَا النّعْمَةِ وَ الطّوْلِ، يَا ذَا الْمَنّ وَ الْفَضْلِ، يَا ذَا الْقُدْرَةِ وَ الْكَرَمِ، أَسْأَلُكَ بِمَعَاقِدِ الْعِزّ مِنْ عَرْشِكَ، وَ مُنْتَهَى الرّحْمَةِ مِنْ كِتَابِكَ، وَ بِاسْمِكَ الْأَعْظَمِ الْأَعْلَى وَ كَلِمَاتِكَ التّامّاتِ، أَنْ تُصَلّيَ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ، وَ أَنْ تَفْعَلَ بِي كَذَا وَ كَذَا (به جاي كذا و كذا حاجتت را بگو)".(1)
9- اذكار آخرين سجدهنماز جعفر طيّار
حضرت صادق عليه السلام فرمود: در ركعت آخِر نمازِ تسبيح يا نماز جعفر، در آخرين سجده بعد از گفتن تسبيحات چنين بگو:" سُبْحَانَ مَنْ لَبِسَ الْعِزّ وَ الْوَقَارَ، سُبْحَانَ مَنْ تَعَطّفَ بِالْمَجْدِ وَ تَكَرّمَ بِهِ، سُبْحَانَ مَنْ لَا يَنْبَغِي التّسْبِيحُ إِلّا لَهُ، سُبْحَانَ مَنْ أَحْصَى كُلّ شَيْءٍ عِلْمُهُ، سُبْحَانَ ذِي الْمَنّ وَ النّعَمِ، سُبْحَانَ ذِي الْقُدْرَةِ وَ الْكَرَمِ، اللّهُمّ إِنّي أَسْأَلُكَ بِمَعَاقِدِ الْعِزّ مِنْ عَرْشِكَ، وَ مُنْتَهَى الرّحْمَةِ مِنْ كِتَابِكَ، وَ اسْمِكَ الْأَعْظَمِ، وَ كَلِمَاتِكَ التّامّةِ الّتِي تَمّتْ صِدْقاً وَ عَدْلًا، صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَ افْعَلْ بِي كَذَا وَ كَذَا (به جاي كذا و كذا حاجتت را بگو)".(2)
ابان از حضرت صادق عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: در آخرين ركعت نماز جعفر بن ابي طالب عليه السّلام چنين بگو:" سُبْحَانَ اللهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ، سُبْحَانَ اللهِ الْأَحَدِ الصّمَدِ، سُبْحَانَ اللهِ الّذِي لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ، سُبْحَانَ اللهِ الّذِي لَمْ يَتّخِذْ صَاحِبَةً وَ لَا وَلَداً، سُبْحَانَ مَنْ لَبِسَ الْعِزّ وَ الْوَقَارَ، سُبْحَانَ مَنْ تَعَظّمَ
بِالْمَجْدِ وَ تَكَرّمَ بِهِ، سُبْحَانَ مَنْ أَحْصَى كُلّ شَيْءٍ عِلْمُهُ، سُبْحَانَ ذِي الْفَضْلِ وَ الطّوْلِ، سُبْحَانَ ذِي الْمَنّ وَ النّعَمَ، سُبْحَانَ ذِي الْقُدْرَةِ وَ الْأَمْرِ، سُبْحَانَ ذِي الْمُلْكِ وَ الْمَلَكُوتِ، سُبْحَانَ ذِي الْعِزّ وَ الْجَبَرُوتِ، سُبْحَانَ الْحَيّ الّذِي لَا يَمُوتُ، سُبْحَانَ مَنْ سَبّحَتْ لَهُ السّمَاءُ بِأَكْنَافِهَا، سُبْحَانَ مَنْ سَبّحَتْ لَهُ الْأَرَضُونَ وَ مَنْ عَلَيْهَا، سُبْحَانَ مَنْ سَبّحَتْ لَهُ الطّيْرُ فِي أَوْكَارِهَا، سُبْحَانَ مَنْ سَبّحَتْ لَهُ السّبَاعُ فِي آجَامِهَا، سُبْحَانَ مَنْ سَبّحَتْ لَهُ حِيتَانُ الْبَحْرِ وَ هَوَامّهُ، سُبْحَانَ مَنْ لَا يَنْبَغِي التّسْبِيحُ إِلّا لَهُ، سُبْحَانَ مَنْ أَحْصَى كُلّ شَيْءٍ عِلْمُهُ، يَا ذَا النّعْمَةِ وَ الطّوْلِ، يَا ذَا الْمَنّ وَ الْفَضْلِ، يَا ذَا الْقُوّةِ وَ الْكَرَمِ، أَسْأَلُكَ بِمَعَاقِدِ الْعِزّ مِنْ عَرْشِكَ، وَ مُنْتَهَى الرّحْمَةِ مِنْ كِتَابِكَ، وَ بِاسْمِكَ الْأَعْظَمِ الْأَعْلَى، وَ كَلِمَاتِكَ التّامّاتِ كُلّهَا، أَنْ تُصَلّيَ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ، وَ أَنْ تَفْعَلَ بِي كَذَا وَ كَذَا (به جاي كذا و كذا حاجتت را بگو)".(1)
10- ادعيه پس از نماز جعفر طيّار
مفضّل بن عمر گفت: حضرت صادق عليه السّلام را ديدم كه بعد از نماز جعفر دستانش را بالا برد و چنين دعا كرد: يَا رَبّ يَا رَبّ، و تا نفس داشت تكرار كرد. يَا رَبّاهْ يَا رَبّاهْ و تا نفس داشت تكرار كرد. يَا رَحِيمُ يَا رَحِيمُ و تا نفس داشت تكرار كرد. يَا اللهُ يَا اللهُ و تا نفس داشت تكرار كرد. يَا حَيّ يَا حَيّ و تا نفس داشت تكرار كرد. يَا رَحِيمُ يَا رَحِيمُ و تا نفس داشت تكرار كرد.
پس هفت بار گفت: يَا رَحْمَانُ يَا رَحْمَانُ. پس هفت بار گفت: يَا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ.
سپس گفت: اللّهُمّ إِنّي أَفْتَتِحُ الْقَوْلَ بِحَمْدِكَ، وَ أَنْطِقُ بِالثّنَاءِ عَلَيْكَ وَ أُمَجّدُكَ، وَ لَا غَايَةَ لِمَدْحِكَ، وَ أُثْنِي عَلَيْكَ، وَ مَنْ يَبْلُغُ غَايَةَ ثَنَائِكَ وَ أَمَدَ مَجْدِكَ؟! وَ أَنّى لِخَلِيقَتِكَ كُنْهُ مَعْرِفَةِ مَجْدِكَ؟! وَ أَيّ زَمَنٍ لَمْ تَكُنْ مَمْدُوحاً بِفَضْلِكَ، مَوْصُوفاً بِمَجْدِكَ، عَوّاداً عَلَى الْمُؤْمِنِينَ بِحِلْمِكَ؟! تَخَلّفَ سُكّانُ أَرْضِكَ عَنْ طَاعَتِكَ، فَكُنْتَ عَلَيْهِمْ عَطُوفاً بِجُودِكَ،
1) مستدركالوسائل، ج 6، ص 228- 229 به نقل از جمال الاسبوع
جَوَاداً بِفَضْلِكَ، عَوّاداً بِكَرَمِكَ، يَا لَا إِلَهَ إِلّا أَنْتَ الْمَنّانُ، ذُو الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ.
حضرت صادق عليه السلام به مفضّل فرمود: اي مفضّل! اگر حاجت مهمّي داشتي، نماز جعفر را بخوان، سپس اين دعا را بخوان و حاجت خود را درخواست كن. اگر چنين كني، خداوند حاجتت را برآورده ميعسازد.(1)
عبدالملك بن مروان ازحضرت صادق عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: روز چهارشنبه، پنج شنبه و جمعه روزه بگير و در آخر روز پنج شنبه به ده مسكين يك مُدّ طعام- يك مدّ حدودا 750 گرم گندم، جو و ... است.
صدقه بده. روز جمعه غسل كن و به صحرا برو و نماز جناب جعفر بن أبي طالب عليه السّلام را بخوان. سپس دو زانوي خود را برهنه كن و روي زمين قرار بده و بگو:
«يَا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ وَ سَتَرَ عَلَيّ الْقَبِيحَ، وَ يَا مَنْ لَمْ يُؤَاخِذْ بِالْجَرِيرَةِ وَ لَمْ يَهْتِكِ السّتْرَ، يَا عَظِيمَ الْعَفْوِ، يَا حَسَنَ التّجَاوُزِ، يَا وَاسِعَ الْمَغْفِرَةِ، يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالرّحْمَةِ، يَا صَاحِبَ كُلّ نَجْوَى وَ مُنْتَهَى كُلّ شَكْوَى، يَا مُقِيلَ الْعَثَرَاتِ، يَا كَرِيمَ الصّفْحِ، يَا عَظِيمَ الْمَنّ يَا مُبْتَدِئاً بِالنّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقَاقِهَا». سپس هر يك از اذكار زير را ده بار تكرار كن:
يَا رَبّاهْ، يَا رَبّاهْ/ يَا اللهُ، يَا اللهُ/ يَا سَيّدَاهْ، يَا سَيّدَاهْ/ يَا مَوْلَاهْ، يَا مَوْلَاهْ/ يَا رَجَايَاهْ/ يَا غِيَاثَاهْ/ يَا غَايَةَ رَغْبَتَاهْ/ يَا رَحْمَانُ/ يَا رَحِيمُ/ يَا مُعْطِيَ الْخَيْرَاتِ.
پس ده بار بگو: «صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ كَثِيراً طَيّباً] مُبَارَكاً [كَأَفْضَلِ مَا صَلّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ» و حاجت خود را درخواست كن.(2)
پس با توجه به فضيلت نماز جعفر طيار و هديه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به آن بزرگوار، هم اهميت خود نماز و هم بزرگوارى و شخصيت وزين خود جعفر طيّار عليه السلام ر. شن مىشود كه نياز به شرح و توضيح بيش ازين نيست.
ولى چيزى كه بايد كه بايد مورد توجه قرار گيرد مقاومت آن حضرت در برابر
دشمن و بر پا نگهداشتن پرچم اسلام تا آخرين لحظات و دادن دو دست خود در راه خدا و عطاى خداوند دو بال براى پرواز در بهشت و. و. همه مشعر بر آنست كه هم خداوند و هم رسول او، چه عظمت و مقامى را به او قائل شدهاند كه عين همين جريان براى برادر زادهاش، حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس عليه السلام هم پيش آمد او هم با كمال استقامت، تا آخرين لحظات عمرش، پرچم اسلام را با، باقيمانده دوبازوى بى دستش، به سينه چسبانيد و از حرايم عصمت و مولايش امام حسين عليه السلام دفاع كرد و در نهايت با ريختن آب مشكش با تير دشمن دگه، از هوس رفتن به خيمهها باز ماند و باتوجه به عالم معنا، مادرش زهرا عليها السلام ديد بازوانش را باز كرده تا فرزندش را بگيرد و به خاك كربلا فرود آورد آنجا بود كه مولايش را با كلمه أخا أدرك أخاك برادر برادرت را درك كن و خودت را به من برسان، صدا دزد، زيرا طبق تربيت خاص مادرش أم البنين، خود را شايسسته مقام برادرى با امام را نمىدانست و هميشه با عبارات سيّدى و مولاى، امام را صدا مىزد اما در اين مقام مولاى خود را با كلمه برادر، صدا زد چون مادرش حضرت زهراء را، در روبروى خود و پذيرفته شدنش به مقام فرزندى آن بانوى هردو عالم، را درك نمود و امام را برادر خطاب نمود و امام هم با سرعت هرچه تمامتر خود را به برادر علمدارش رسانيد و با جملات جانسوز و بيان اهميت مقام و وجود برادرش، شروع كرد،
الان انكسر ظهرى و قلّت حيلتى الان كمرم شكست و راه چاره اميرمؤمنان 7 فرمود: كم گرديد.
(أليوم نامت أعين بك لم تنم*** و تسهّرت الاخرى و قلّ منامها
امروز راحت خوابيد چشمانى كه با وجود تو، راحت نمىخوابيدند، و چشمهائى كه با بودنت راحت مىخوابيدند، ديگر راحت نمىخوابند و شب بيدارى و كم حوابيشان شروع شد.
يعنى برادر حرايم عصمت كه با وجود تو راحت مىخوابيدند، ديگر راحت نمىخوابند ولى آنهائى كه از ترس وجودت آرامش نداشتند، با شهادت تو آرام
گرفتند.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
روايت از رسول خدا صلى الله عليه و آله است فرمود:
سيأتى: زمان على امّتى يخربون قباب الأئمّة بالبناديق(1)رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
به زودى مى آيد زمانى بر امت من قبه (و گنبد) هاى امامان را با بندق ها (يعنى بانارنجك يا بمب) ويران مى سازند!!.
دقت كنيد اين كلام در زمانى گفته شده است نه امامى وفات يافته و در جائى مدفون شده بود و نه از گنبد حرمها و اختراع بمب خبرى بود كه پس از گذشت چهارده قرن و اندى اين فرمايش در سامراى عراق به عينيت رسيد و مصداق پيدا كرد و در حرم امام حسين و باب الحوائج و صحن كاظمين عليهم السلام بمب و نارنجك به كار مى بندند و بيش از شصت سال است كه گنبد قبور ائمه بقيع عليهم السلام را وهابى ها نابود كردند. در كتاب فجايع الدهور: فى علائم الظهور از كتاب (اثبات وجود الحجة) عليه السلام سيد بن طاووس از عبدالوهاب الشّعرانى از كميل بن زياد نخعى از اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: من علائم (الظهور) خروج بنى الحسن من مكّة و قتل رجل فاطمىّ عند جسر الكوفة و تغيير السنن و تخريب قبور الأئمة و انقراض سلطنة الأسلاميّة و سلطنة
1) بيان الأئمّة: 2/ 441 بنقل از وقايع الدهور: للشيخ ابوالحسن المرندى از عبدالرؤف المصرى الميناوى الشافعى و از شيخ الشهيد الفقيه احمد الثانى در كتاب الحقايق فى حديث الخلايق.
رجل طبرسىّ و تبديل الألبسة الإسلاميّة و تمايل الناس الى مذهب المزدكيّة.(1)از علائم ظهور، بيرون رفتن بنى الحسن از مكه است، شايد مراد از بنى الحسن، (از نسل هاشمى، پادشاهان عراق كه آخر آنها فيصل دوم بود، آنها را از مكه فراخواندند يك برادر در كشوراردن و برادر ديگر در عراق به سلطنت نشستند كه در نهايت نسل برادر ساكن در عراق با كودتاى عبدالكريم قاسم قتل عام شدند و عراق تبديل به جمهوريت شد.)
(اين وقايع در تاريخ 8/ 9/ 1338 شمسى ذيحجة الحرام 1377 قمرى، در زمان تحصيلات من در نجف اشرف به وقوع پيوست كه از خاطرات فراموش نشدنى زندگى من است و جريان آن را با اختصار ولى مفيد در كتاب «خاطرات زندگى يا رؤياهاى تلخ و شيرين من» نوشتهام).
و كشته شدن مرد فاطمى نزد جسر كوفه، (هنوز شناخته نشده و پيش نيامده است) و تغيير سنتها (كه روشن است قوانين غير اسلامى وضع گرديده و سنت ها تغيير يابد) و تخريب قبور امامان هم از بقيع و سامراء شروع شده و آخر به كجا مى انجامد خدا مى داند و انقراض سلطنت اسلامى هنوز تطبيق نگرديده است و مراد از سلطنت مرد طبرستانى به احتمال قوى همان رضا شاه و پسرش محمد رضا باشد چون طبرستان نام قديم مازندران فعلى است كه آنها از آن ديار بودند و لباس اسلامى چادرزنان و لباس و كلاه مردان را تغيير دادند و در اين باره كشتارها نمودند كه يك نمونه آن قتل عام مردم در مسجد گوهر شاد مشهد مقدس رضوى عليه السلام بودكه عوامل رضاشاه مردم را به خاك و خون كشيدند.
و تمايل مردم به مزدكيه منظور مذهب زرتشتى و آتش پرستى است واللَّهالعالم.(2)
در تاريخ 27/ 2/ 1388 شمسى تلويزيون اعلام نمود در انترنت براى ثبت نام زوار عتبات عاليات، اقدام مى شود و زيارت حرمين عسكريين عليهما السلام نيز به روى زوار باز شده است، و عكس گنبد جديد و حرم مطهر را نيز نشان داد، چشم دشمنان و بد خواهانشان كور باد انشاءاللَّه.
به شرح جريانهاى بعدى توجه فرمائيد.
دست جنايتكار باز فاجعه آفريد!!
در روزهائى كه كتاب (سيماى جهان در عصر امام زمان عليه السلام» آماده رفتن به زير چاپ بود، جنايت هولناك و داهيه عظمائى به وقوع پيوست كه خلاصه آن را، ذيلًا مى آوريم. از آنجا كه استبداد جهانى و اشغالگران نظامى آمريكا و انگليس و رژيم اشغالگر قدس و اذنابشان براى ادامه اشغال كشور عراق: مجوّز قانونى بين المللى پيدا كنند و از طرف ديگر مى خواهند مسلمانان (شيعه و سنّى) را بجان هم انداخته و تضعيف نموده و از آب گل آلود ماهى بگيرند، و از سوى ديگر چون مردم عراق مراحل بحرانى رفراندوم قانون اساسى و انتخاب نمايندگان ملت و ساير انتخابات را، با موفّقيّت كامل پشت سر گذاشته و مى رفت دولت قانونى آن كشور تشكيل گرديده و كشور را به سوى آرامش و سازندگى بسيج نمايد و در اين صورت بود كه ماندن اشغال گران در سر زمين عراق، از نظر قوانين بين المللى صحيح نبوده و متجاوز به شمار مى آمدند، به اين جهت با طرح و اجراى جنايتهاى مكرّر و پشت سرآن رسانههاى گروهى شان با بوق و كرنا، شروع به تبليغات دروغين كردند كه كشور عراق در آستانه جنگ داخلى قرار گرفته است و ما نمى توانيم اينجا را با اين مشكلات ترك نمائيم، حضور خود را در آن سر زمين مظلوم: موجّه جلوه داده و صورت قانونى بدهند، همزمان با كشت و كشتار خود، گاه فاجعه روز عاشورا در كربلا كه سبب به شهادت رسيدن و زخمى شدن عده زيادى از زوار و اقشار مختلف گرديد و گاهى كشتار حرم مطهر كاظمين و شكسته شدن نردههاى جسر بغداد و
غرق شدن بيش از سيصد نفر در شط دجله منجر شد و اخيراً نيز با ويران ساختن حرم مطهّر سامرّا، و به شهادت رساندن يك صد و پنجاه نفر، ماهيّت كثيف خود را آشكار و علناً تروريست دولتى بودن و زير پا گذاشتن قوانين بين المللى را، به جهانيان نشان دادند! اما خدا را شكر تا به حال به هيچ يك از اهداف شوم خود نرسيده و جز رسوائى و زبونى بهرهاى عايدشان نگرديد.
روز چهارشنبه سوم اسفند ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و چهار 3/ 12/ 1384 شمسى برابر با بيست و دوم ماه محرّم الحرام يك هزار و چهار صد و بيست و هفت 22/ 1/ 1427 قمرى ساعت شش و نيم صبح گروهس جنايتكار باروى بسته و مسلّح با تسليحات نظامى به حرم مطهر و بارگاه ملكوتى عسكريّين امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السلام يورش برده و پس از دستگيرى خدّام و زوّار موجود در حرم، با چند فروند بمب قوى: بارگاه با آن عظمت را در يك چشم بهم زدن به تلّى از خاك تبديل نمودند و گنبد مطهّر فروريخت و ديوارها و سقفها و ساير ابنيه متعلقه ويران گرديد!!. پس از انعكاس اين خبر و مخابره آن به سراسر جهان، در سرتاسر كره زمين در هرجا كه مسلمانى وجود دارد (اعم از شيعه و سنّى) بلافاصله به خيابانها ريخته و دست به تظاهرات و اعتراض زده و از دولت عراق خواستار دستگيرى و مجازات عاملين اين جنايت شدند. از همان ساعات اوليه وقوع اين جنايت، ستاد باز سازى عتبات عاليات در كشور اهل بيت عليهم السلام «ايران» براى نوسازى اين مكان مقدس و ايجاد ساختمان باعظمت و با شكوه و دشمن شكنتر از قبل، شماره حساب بانكى اعلان نمود كه عاشقان خاندان وحى و جان به كفان اهل بيت عصمت و طهارت براى واريز كردن اموال خود، به گونه اى به سوى بانكها هجوم بردند كه در اثر صفهاى فشرده و طولانى، به سختى نوبت اهداء نقود خود را به دست آورده و هزينه حرم مطهر را به بانكها واريز مى كنند انشاءاللَّه به كورى دشمنان، هرچه زودتر شروع و به پايان خواهدرسيد. اللهم العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد و آل محمد عليهم السّلام و آخر تابع لهم على ذالك اللَّهمّ العن العصابة الّتى
جاهدت الحسين (ع) و شايعت و بايعت على قتله اللَّهمّ العنهم جميعا و عذّبهم عذاباً شديداً آمين ياربّ العالمين.
اين هم فاجعه ديگر
در تاريخ 23/ 3/ 1386 روز چهار شنبه ساعت 2 اخبار تلويزيون اعلام كرد در عراق ساعت 9 محلى عراق دو مناره حرمين شريفين عسكريين عليهما السلام و سقف سرداب مقدس محل غيبت حضرت امام زمان عجّل اللَّه تعالى فرجه الشّريف را با بمب منفجر و بكلى ويران ساختند!!؛ در مشروح خبر گفتند: كه تروريستها وارد حرم و سرداب شده و شش ساعت مشغول نصب بمبها در جاهاى مخصوص بودهاند: با اين كه نيروهاى اشغال گر آمريكا در آنجا حضور داشتهاند: عكس العملى از خود نشان ندادهاند؛
اين بى تفاوتى آنها نشان مىدهد كه خود آنها و اذنابشان، مسبّب اين جنايت بودهاند: فرداى آن روز نورى مالكى نخست وزير عراق از محل وقوع جنايت بازديد به عمل آورد و اظهار داشت خادمين حرمين شريفين نيز در اين جنايت دست داشتهاند؛ البته اين جنايت درست 16 ماه پس از تخريب گنبد مطهر به عمل آمد!!.
باز هم جنايت خونين ديگر
درتاريخ 29/ 3/ 1386 برابربا چهارم جمادى الاخر يك روز بعد از سالروز شهادت حضرت زهراء عليها السلام در بغداد در كنار حرم محمدبن عثمان بن سعيد عمروى سومين نايب خاص حضرت بقيّةاللَّه الأعظم روحى و أرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء يك كاميون پر از مواد منفجره كار گذاشته: هنگام خروج مردم ازنماز منفجر شده و 87 نفر كشته و 210 نفر مجروح به جاى گذاشت!!.
اين جنايتهاى زنجيرهاى نشان مىدهد كه تروريست ها دقيقاً جاهاى مربوط به
امام زمان عليه السلام را هدفگيرى كرده و مىخواهند نور خدا را خاموش سازند اماكور خواندهاند اين نور هيچ وقت خاموش نخواهد شد زيرا در طول تاريخ در اين مورد از اين جنايتها زياد به وقوع پيوسته است متوكل ها بيست سال تمام دست وپاى زوار امام حسين عليه السلام را قطع نمود و كشتند و بنى العباسها و بنى اميهها وو .. به هدف شوم خود نرسيدند و نخواهند رسيد بلكه اين نور پاك درخشانتر مىشود و خواهد شد انشاءاللَّه.
خلاصه مطالب بالا
در تاريخ 3/ 12/ 1384 شمسى گنبد مطهر امامين بزرگوار حضرت امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السلام را در زمان اشغال خاك عراق با نظاميان آمريكا و اذنابش:
جنايت كاران تاريخ با بمب كار گذاشته شده ويران كردند و در تاريخ 23/ 3/ 1386 شمسى مجدداً بابمب گذارى جانيان وهابيت و همدستانشان، مناره ها و باقيمانده گنبد را ويران نمودند و هنوز هم كه تاريخ 4/ 9/ 1387 شمسى اين سطور را مى نويسم: تجديد بناى آنها به اتمام نرسيده است زيرا هنوز عراق در اشغال آمريكا و هم پيمانانش است و هيچ كدام از دولتهاى ايران و عراق كمر همت را نبستهاند و يا جريانهاى سياسى اجازه نمى دهد خداى متعال روزى را برساند كه جنايتكاران آمريكا و وهابيون خاك كشور اين مردم مظلوم را، تخليه و كار اداره كشور را به صاحبان و مردم كشور بسپارند آمين.
بمب گذارى روز عاشورا
سردسته ستون پنجم، پس از رحلت جانگداز رسول خدا صلى الله عليه و آله نوشتن اخبار و احاديث و تاريخ را اكيداً ممنوع كرد و در اين باره به خيلى از صحابهها، تازيانه زد و تنبيه نمود و نگذاشت اين جنايتها و درج آنها، از تاريخ معاصر خود فراتر رود تا به دست فراموشى سپرده شود و آيندگان از آن بىخبر بمانند ولى غافل از اين كه
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ (8)(1)آنان مى خواهند نور خدا را با (باد) دهان خود خاموش سازند؛ ولى خدا نور خود را كامل مى كند هرچند كافران خوش نداشته باشند.
يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ (32)(2)آنها مى خواهند نورِخدارا با دهان خود خاموش كنند؛ ولى خدا جز اين نمى خواهد كه نور خود را كامل كند، هرچند كافران نا خوشنود باشند.
با آنهمه شدت عملها و سختگيرى ها باز سينه ها و قلمهاى خداجو و خداترس در بيغوله ها و زير زمين ها و دشت ها و بيابان ها و كوه ها و درهها وو ... به گونه اى تاريخ اين مظلوميت ها و حق كشى ها و حق بردنها و فضايل آنهارا حفظ كردند تا به دست آيندگان برسد و با وجدان سالم خود به قضاوت بنشينند و ايرادگيرى و اشكال تراشى نكنند كه (آخر اين جريانها درچه تاريخى و چه روزى اتفاق افتاده كه تاريخ آنها را به طور كامل ضبط نكرده است) مگر رئيس گروه فشار و خواهان و پيروانان گمراه آنها درطول تاريخ اجازه ثبت و ضبط آنها را مى دادند.
مگر أتباع آنها نبودند كه تا ديروز شيعيان را قتل عام مى كردند؟! و اجازه ابراز عقيده به آنها نمى دادند و دَم زدن آنها مساوى بود با اعدام؟!
مگر عزاداران بيگناه سرور شهيدان، چه گناهى كرده بودند، در روز عاشوراى سال 1425 هجرى قمرى مطابق با 12/ 12/ 1382 هجرى شمسى در كربلاى معلّى در مكانهاى مختلف حرمين شريفين و حرم كاظمين عليهما السلام در چندين مورد بمب گذارى كرده و با پرتاب راكتهاى متعدد ميان زوارهاى چند ميليونى كه در اين دو شهر مشغول عزادارى بودند، گروه زيادى را به خاك و خون كشيدند و شهيد و مجروح ساختند(3)
چرا اين جنايت را كردند چون در آن سال علاوه براينكه ميليونها زائر و عاشق سالار شهيدان أبا عبد اللَّه الحسين عليه السلام از ايران و ساير كشورها در اماكن مقدسه عراق جمع شده و پروانه وار گرد شمع خود مىگشتند و بال و پر خود را مىسوزاندند، دولت ايران نيز، سه روز تمام مرزهارا باز گذاشت تا اين دلسوخته گان خود را به كربلا برسانند اما متأسّفانه، با قيماندگان أحزاب، جنايتى را ببار آوردند كه ننگ بشريت و رسواى تاريخ گشتند.
. مگر هنوز هم هنوز است كه در پاكستان و أفغانستان كسانى با1) صف: 8
2) توبة: 32
3) در آن روز خونين، كينهها بروز كرد و دمل كهنه و چركين عداوتهاى 14 قرنى، منفجر گشت و با اينعمل خلاف انسانيت خود، عده زيادى از زن و بچه و پير و جوان را تكه پاره كرده و به شهادت رساندند؛ بگونهاى كه خيلى از شهداء در اثر پودر شدن و خرد شدن، شناخته نشدند و حتّى تكههايشان كه به ديوارهاى صحنين چسبيده بود، براى دفن هم به دست نيامد؛
عنوان
(سپاه صحابه) و گروه (القاعدة) و (طالبان) از وهّابيون عربستان الهام گرفته، شيعيان و عزاداران، اهل بيت را به رگبار نمى بندند و كشتن آنها را واجب نمى دانند؟ و پستانهاى هزاران نفر از زنان شيعه را در «مزار شريف» افغانستان نبريدند و با پولهاى فراوان كه، در اختيار اينها قرار مى دهند املاك و سرزمينهاى شيعيان را با پول گزاف خريدارى كرده و آنهارا جلاى وطن نمى كنند؟!
مگر نسخه دوم جايگزينى صهيونستها در سر زمين فلسطين را، در نوار مرزهاى ايران و آذربايجان، به اجرا در نمىآورند؟!.
همين حالا هم هيچ گونه انعطافى از خود نشان نمىدهند، أحزاب گوناگون براى براندازى شيعيان قد علم كرده وبا دلارهاى نجومى، شروع به تبليغات عليه شيعه ودر رسانههاى گروهى زمان از انترنت گرفته تا تلويزيون و راديو و مجلات و روزنامه ها، شيعه زدائى مى كنند!! و از هيچ گونه سرمايه گذارى عليه شيعه، فروگذار نيستند. اگر قوانين بين المللى اينها را مهار نمى كرد، مگر مى گذاشتند پيروانان اهل بيت، با آرامش خاطر زندگى كنند.
مگر در بادكوبه پايتخت آذربايجان، با چه سرعتى مسجد مىسازند و در مرز ايران اهلبيت عليهم السلام، نفوذ كرده و در مدارس آن سامان، شيعيان آن ديار را به سوى
وهابيت، سوق نمىدهند، شب وروز با پولهاى بى حساب سعوديها و كمك كشور تركيه، در فعاليتند تا علاقمندان على و اولاد على عليهم السلام را نابود كرده و عقايد حقه آنان را از ميان بردارند، و ساير اماكن فراوان كه وهابيت تكفيرى در تكاپويند كه كلمه (شيعه) را از تاريخ بشريت، پاك كرده و به افسانه تبديل نمايند، ولى خداى على و اولاد او، اجازه نخواهد داد آنها موفق شوند اگر برفرض در جائى به هدفشان برسند در چندين جاى ديگر حتى در خود اوروپا و آمريكا و ساير كشورها و مناطق كره زمين، اين عقيده حقه طلوع نموده و نور افشانى خواهد كرد.
در كتابهاى تفسير و تاريخ و ساير نوشتارهايشان هر وقت به مناسبتى خواسته اند از شيعه نامى به ميان آورند، مگر با جمله هاى زهر آگين قالت الرّوافضة لعنهم اللَّه و يا قالت الرّوافض قبّحهم اللَّه و امثال آن، آنها را بمباران نكرده اند؟!
مگر كسى جرئت داشت از فاطمة و مظلوميت او و شوهر مظلومش و بچه هاى شهداى راه دين، را نام برده و سرگذشت آنها را به رشته تحرير در آورده و به صفحه كاغذ بنشاند؟! مگر عمر نوشتن و ثبت احاديث را به شدت ممنوع نكرد؟! تا احاديث وارده در مناقب اهل بيت عليهم السلام و مطاعن دشمنان آنها، به دست فراموشى سپرده شود!. همانطور كه مىدانيد، اين ممنوعيت تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز (تقريباً يك صد سال) طول كشيد، در اين مدت طولانى همه اصحاب و بيشتر تابعين از دنيا رفته بودند و با از بين رفتن آنها ديگر چه باقيمانده بود،
مخصوصاً در دوران سياه اولين خلفاى بنى أميه كه، جوامع اسلامى در اثر سكه هاى زرّين، از روايتهاى ساختگى فراوانى كه، از حلقوم خود فروختگان و اشخاص دنيا طلب، و از چنته أبناء زر و سيم بيرون آمده بود، و در مغزهاى بيمار مردم كاشته بودند، چه مدركى پيدامىشد تا به آن استناد شود.
مگر خدايان زر و زور مهلت دادند تا دوستداران اهل بيت عليهم السلام ابراز عقيده نموده و سخنشان را به مردم برسانند وو ...
مگر كسانى كه بچه اش را على مى ناميد، حقوقش را قطع كرده و اسمش را از
دفتر (ديوان حكومتى) محو و نابود نمى كردند.
جنايت وحشتناك دياله عراق
در تاريخ 4/ 2/ 1388 شمسى كه اين سطور را مى نويسم، در اخبار ساعت دو بعد از ظهر تلويزيون پخش كرد كه ديروز در دياله عراق، زائرين ايرانى عتبات عاليات در رستورانى مشغول خوردن غذا بودند، ناگهان بمبى قوى وسيله يك نفر كه بر جمع زوار نفوذ كرده بود به صورت انتحارى، منفجر شده و 53 نفر از زائرين شهيد و 63 نفر مجروح به جاى گذاشت.
با اين كه نيروهاى اشغالگر آمريكا در آنجا حضور داشتند كه اين جنايت واقع گرديده است؛ اولًا من نمى دانم اين وهابيان از خدا بى خبر مانند شيوخ نهروان دوران امير مظلومان على عليه السلام كه به نام دين، اين كارها را انجام مى دهند، خود را به چه فرهنگى و يا دينى، منتسب مى كنند و فرداروز قيامت در برابر دادگاه عدل الهى چه جوابى خواهند داد؟! و ثانياً در حضور نيروهاى بيگانه، امثال اين فجايع در جايجاى كشور عراق، به وقوع مى پيوندد، آيا اين ها به مراكز مربوطه بين المللى، چه جوابى دارند و با چه دستاويزى، حضور خود را در يك كشور بيگانه، توجيه مى كنند، اينها كه قدرت محافظت از مردم ستمديده عراق را ندارند و يا دارند تسامح مى كنند، يا اساساً اين جنايت ها با طراحى خود اين جانيان تاريخ، به مرحله اجرا در مى آيد، چرا اين كشور را از حضور نحس خود، تخليه نكرده و مملكت را به دست افراد و مسئولين خود كشور، نمى سپارند؟!.
كشتار كاظمين
در پى جنايت ديروز 4/ 2/ 1388 شمسى، تلويزيون اعلام كرد، امروز نيز دو نفر به صورت انتحارى و با بستن بمب قوى بر خود، در باب المراد و دَرِ ديگر حرمين شريفين كاظمين، خود را منفجر كرده و پنجاه شهيد از عراقى ها و ده شهيد
هم از زائرين ايرانى با يك صد مجروح، آن مكان مقدس را به خاك و خون تبديل كردند، خداوند مسببين و طراحان اين جنايت ها را در دنيا ذليل و در آخرت به عذاب ابدى گرفتار نمايد آمين
اين است سند جنايت وهابى ها و وابستگان آنها با پشتيبانى آمريكاى جنايت پيشه و اسرائيل سفاك و نژاد پرست. أللّهمّ عجّل و قرّب فى فرج مولانا و صاحبنا حجّة بن الحسن صلواتك عليه و على آبائه الطّبين الطّاهرين آمين ربّ العالمين.
درتاريخ 11/ 4/ 1388 شمسى طبق توافق نامه فى مابين دولتين عراق و آمريكا، ارتش آمريكا از شهرهاى عراق به پادگانهاى خارج شهر منتقل و شهرها را تخليه ودراختيار نيروهاى امنيتى عراق قرار دادند و نيروها عراق امنيت كشور را به دست گرفتند و خداراشكر يك قدم عقب نشينى كردند.
ولى چه سود چند ماه است كه باز تكفيرىها هر روز شهرهاى مختلف و پايتخت عراق را به خاك و خون مىكشند و امنيت كشور را بهم ريختهاند درتاريخ 1392/ 10/ 22 كه اين مطالب را مىنويسم هر روز جنايات وحشتناكى مانند سوريه و كم وبيش در لبنان، به وقوع مىپيوندد كه واقعا مايه تأسف و تأثر است.
در اين مجلس در باره يكى از آيات قرآن كريم، بحث علمى خواهيم داشت كه هم دانستن منظور آيه ضرورت دارد و هم دفع شبهاتى كه، پيرامون آن، به وجود مىآيد، لذا استدعا دارد، در فهم اين مطالب دقت بيشترى داشته باشيد.
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ
تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ (آل عمران: 7) او كسى است كه اين كتاب (آسمانى) را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن، آيات محكم [صريح و روشن] است، كه اساس اين كتاب مىباشد، (و هر گونه پيچيدگى در آيات ديگر، با مراجعه به اينها، بر طرف مىگردد).
و قسمتى از آن، متشابه است [آياتى كه به خاطر بالا بودن سطح مطلب و جهات ديگر، در نگاه اول، احتمالات مختلفى در آن مىرود، ولى با توجه به آيات محكم، تفسير آنها آشكار مىگردد].
در تفسير نور الثقلين جلد اول صفحه 313 از كتاب معانى الاخبار از امام باقر (عليهالسلام) حديثى به اين مضمون نقل شده كه: چند نفر از يهود به اتفاق حى بن اخطب و برادرش، خدمت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) آمدند و حروف مقطعه الم را دست آويز خود قرار داده، گفتند: طبق حساب ابجد الف مساوى يك و لام مساوى 30 و ميم مساوى 40 مىباشد و به اين ترتيب خبر دادهاى كه دوران بقاى امت تو بيش از هفتاد و يك سال نيست! پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) براى جلوگيرى از سوء استفاده آنها فرمود:
شما چرا تنها الم را محاسبه كردهايد مگر در قرآن المص و الر و ساير حروف مقطعه نيست، اگر اين حروف اشاره به مدت بقاء امت من باشد چرا همه را محاسبه نمىكنيد؟! (در صورتى كه منظور از اين حروف چيز ديگرى است) سپس آيه مذكور نازل شد.
در تفسير فى ضلال القرآن شان نزول ديگرى نيز براى آيه نقل شده كه از نظر نتيجه با شان نزول ذكر شده هم آهنگ است و آن اينكه جمعى از نصاراى نجران خدمت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) آمدند و تعبير قرآن در باره مسيح و كلمته و روح منه ...
را دستاويز خود قرار داده و مىخواستند براى مسأله تثليث و خدائى مسيح از آن سوء استفاده كنند و آن همه آياتى كه با صراحت تمام هر گونه شريك و شبيه را از خداوند نفى مىكند ناديده انگارند، آيه مذكور نازل شد و به آنها پاسخ قاطع داد.
محكم و متشابه در قرآن
در آيات پيش از اين آيه، سخن از نزول قرآن به عنوان يكى از دلايل آشكار نبوت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) به ميان آمده بود، و در اين آيه يكى از ويژگيهاى قرآن و چگونگى بيان مطالب در اين كتاب بزرگ آسمانى آمده است، نخست مىفرمايد:
او كسى است كه اين كتاب را بر تو نازل كرد كه بخشى از آن آيات محكم (صريح و روشن) است كه اساس و شالوده اين كتاب است، (و آيات پيچيده ديگر را تفسير مىكند) و بخشى از آن متشابه است آياتى كه به خاطر بالا بودن سطح مطلب يا جهات ديگر، در آغاز پيچيده به نظر مىرسد (هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ).
اين آيات متشابه محكى است براى آزمايش افراد كه عالمان راستين و فتنهگران.
اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتاند، تا فتنهانگيزى كنند (و مردم را گمراه سازند)، و تفسير (نادرستى) براى آن مىطلبند، در حالى كه تفسير آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمىدانند.
(آنها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه آيات قرآن در پرتو علم و دانش الهى) مىگويند: ما به همه آن ايمان آورديم، همه از طرف پروردگار ماست.
و جز صاحبان عقل، متذكر نمىشوند (و اين حقيقت را درك نمىكنند).
نكات مهم اين آيات
در اين آيه مباحث مهمى است كه بايد هر يك به طور مستقل مورد بحث قرار گيرد.
1- منظور از آيات محكم و متشابه چيست؟
واژه محكم در اصل از احكام به معنى ممنوع ساختن، گرفته شده است و به همين دليل به موجودات پايدار و استوار، محكم مىگويند، زيرا عوامل انحرافى را مىزدايند و نيز سخنان روشن و قاطع كه هر گونه احتمال خلاف را از خود دور
مىسازد محكم مىگويند (راغب در مفردات مىگويد: حكم (و حكمه) در اصل به معنى منع است) و دانش را از اين جهت حكمت مىگويند كه انسان را از بديها باز مىدارد.
بنابر اين مراد از آيات محكمات آياتى است كه مفهوم آن به قدرى روشن است كه جاى گفتگو و بحث در آن نيست، آياتى همچون قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ بگو او است خداى يگانه، لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ هيچ چيز همانند او نيست، اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ خداوند آفريننده و آفريدگار همه چيز است، لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ سهم ارث پسر معادل سهم دو دختر است و هزاران آيه مانند آنها در باره عقايد و احكام و مواعظ و تواريخ همه از محكمات مىباشند.
اين آيات (محكمات) در قرآن امّ الكتاب ناميده شده، يعنى اصل و مرجع و مفسر و توضيح دهنده آيات ديگر است.
واژه متشابه در اصل به معنى چيزى است كه قسمتهاى مختلف آن، شبيه يكديگر باشد، به همين جهت به جملهها و كلماتى كه معنى آنها پيچيده است و گاهى احتمالات مختلف در باره آن داده مىشود، متشابه مىگويند، و منظور از متشابهات قرآن همين است، يعنى آياتى كه معانى آن در بدو نظر پيچيده است، و در آغاز، احتمالات متعددى در آن مىرود، اگر چه با توجه به آيات محكم، تفسير آنها روشن است.
براى نمونه آيات متشابه، قسمتى از آيات مربوط به صفات خدا و چگونگى معاد را مىتوان ذكر كرد، مانند يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ دست خدا بالاى دستهاى آنها است كه درباره قدرت خداوند مىباشد وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ خداوند شنوا و دانا است كه اشاره به علم خدا است و مانند وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ ترازوهاى عدالت را در روز رستاخيز قرار مىدهيم كه در باره وسيله سنجش اعمال سخن مىگويد: بديهى است نه خداوند دست (به معنى عضو مخصوص) دارد و نه گوش (به همين معنى) و نه ترازوى سنجش اعمال، شبيه ترازوهاى ماست، بلكه
اينها اشاره به مفاهيم كلى قدرت و علم و وسيله سنجش مىباشد.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه محكم و متشابه، به معنى ديگرى نيز در قرآن آمده است، در اول سوره هود مىخوانيم كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ در اين آيه تمام آيات قرآن، محكم قلمداد شده است، و منظور از آن ارتباط و به هم پيوستگى آيات قرآن است.
و در آيه 23 سوره زمر مىخوانيم كِتاباً مُتَشابِهاً ... يعنى كتابى كه تمام آيات آن، متشابه است، متشابه در اينجا يعنى همانند يكديگر از نظر درستى و صحت و حقانيت.
از آنچه در باره محكم و متشابه گفتيم معلوم شد كه يك انسان واقع بين و حقيقتجو براى فهم كلمات پروردگار، راهى جز اين ندارد كه همه آيات را در كنار هم بچيند و از آنها حقيقت را دريابد، و اگر در ظواهر پارهاى از آيات، در ابتداى نظر، ابهام و پيچيدگى بيابد، با توجه به آيات ديگر، آن ابهام و پيچيدگى را برطرف سازد و به كنه آن برسد.
در حقيقت، آيات محكم از يك نظر همچون شاهراههاى بزرگ و آيات متشابه همانند جادههاى فرعى هستند، روشن است كه اگر انسان در جادههاى فرعى، احيانا سرگردان شود، سعى مىكند خود را به نخستين شاهراه برساند و از آنجا مسير خود را اصلاح كرده و راه را پيدا كند.
تعبير از محكمات به أُمُّ الْكِتابِ نيز مؤيد همين حقيقت است، زيرا واژه امّ در لغت به معنى اصل و اساس هر چيزى است و اگر مادر را ام مىگويند به خاطر اين است كه ريشه خانواده و پناهگاه فرزندان در حوادث و مشكلات مىباشد و به اين ترتيب، محكمات، اساس و ريشه و مادر آيات ديگر محسوب مىگردد.
2- چرا بخشى از آيات قرآن، متشابهاند؟
با اينكه قرآن نور و روشنائى و سخن حق و آشكار است و براى هدايت عموم مردم آمده، چرا آيات متشابه دارد؟ چرا محتواى بعضى از آيات آن پيچيده است
كه موجب سوء استفاده فتنهانگيزها شود؟ اين موضوع بسيار با اهميتى است كه شايان دقت است، بطور كلى ممكن است جهات ذيل، فلسفه وجود آيات متشابه در قرآن باشد:
الف) الفاظ و عباراتى كه در گفتگوهاى انسانها به كار مىرود تنها براى نيازمنديهاى روزمره به وجود آمده، و به همين دليل، به محض اينكه از دايره زندگى محدود مادى بشر خارج مىشويم و مثلا سخن در باره آفريدگار كه نامحدود از هر جهت است به ميان مىآيد، به روشنى مىبينيم كه الفاظ ما قالب آن معانى نيست و ناچاريم كلماتى را به كار بريم كه از جهات مختلفى نارسائى دارد، همين نارساييهاى كلمات، سرچشمه قسمت قابل توجهى از متشابهات قرآن است، آيات يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ يا الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى يا إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ كه تفسير هر كدام در جاى خود گفته شده است، از اين نمونه است و نيز تعبيراتى همچون السَّمِيعُ و بَصِيرٌ همه از اين قبيل مىباشد كه با مراجعه به آيات محكم، تفسير آنها به خوبى روشن مىشود.
ب) بسيارى از حقايق مربوط به جهان ديگر، يا جهان ماوراى طبيعت است كه از افق فكر ما دور است و ما به حكم محدود بودن در زندان زمان و مكان، قادر به درك عمق آنها نيستيم، اين نارسائى افكار ما و بلند بودن افق آن معانى، سبب ديگرى براى تشابه قسمتى از آيات است، مانند بعضى از آيات مربوط به قيامت و امثال آن
و اين درست به آن مىماند كه كسى بخواهد براى كودكى كه در عالم جنين زندگى مىكند، مسائل اين جهان را تشريح كند، اگر سخنى نگويد، كوتاهى كرده و اگر هم بگويد ناچار است مطالب را به صورت سربسته ادا كند زيرا شنونده در آن شرايط، توانائى و استعداد بيشتر از اين را ندارد.
ج) يكى ديگر از اسرار وجود متشابه در قرآن، به كار انداختن افكار و انديشهها و به وجود آوردن جنبش و نهضت فكرى در مردم است، و اين درست به مسائل فكرى پيچيدهاى مىماند كه براى تقويت افكار انديشمندان، طرح مىشود تا بيشتر
به تفكر و انديشه و دقت و بررسى در مسائل بپردازند.
د) نكته ديگرى كه در ذكر متشابه در قرآن وجود دارد و اخبار اهل بيت (عليهمالسلام) آنرا تاييد مىكند، اين است كه وجود اين گونه آيات در قرآن، نياز شديد مردم را به پيشوايان الهى و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و اوصياى او روشن مىسازد و سبب مىشود كه مردم به حكم نياز علمى به سراغ آنها بروند و رهبرى آنها را عملا به رسميت بشناسند و از علوم ديگر و راهنماييهاى مختلف آنان نيز استفاده كنند، و اين درست به آن مىماند كه در پارهاى از كتب درسى، شرح بعضى از مسائل به عهده معلم و استاد گذارده مىشود، تا شاگردان، رابطه خود را با استاد قطع نكنند و بر اثر اين نياز، در همه چيز از افكار او الهام بگيرند و در واقع قرآن، مصداق وصيت معروف پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه فرمود: انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و اهل بيتى و انهما لن يتفرقا حتى يردا على الحوض): دو چيز گرانمايه را در ميان شما به يادگار مىگذارم: كتاب خدا و خاندانم و اين دو هرگز از هم جدا نمىشوند تا در قيامت در كنار كوثر به من برسند.
ه) مساله آزمايش افراد و شناخته شده فتنهانگيزان از مؤمنان راستين نيز فلسفه ديگرى است كه در آيه به آن اشاره شده است.
3- تأويل چيست؟
در باره معنى تأويل سخن بسيار گفتهاند، آنچه به حقيقت نزديكتر است اين است كه تاويل در اصل لغت به معنى بازگشت دادن چيزى است، بنابر اين هر كار و يا سخنى را كه به هدف نهايى برسانيم تاويل ناميده مىشود، مثلا اگر كسى اقدامى كند و هدف اصلى اقدام او روشن نباشد و در پايان آن را مشخص كند اين
كار را تاويل مىگويند، همانطور كه در سرگذشت موسى (عليهالسلام) و آن مرد دانشمند مىخوانيم كه او كارهائى در سفر خود انجام داد كه هدف آن روشن نبود
(مانند شكستن كشتى) و به همين دليل موسى ناراحت و متوحش گرديد، اما
هنگامى كه هدف خود را در پايان كار و به هنگام جدائى براى او تشريح كرد و گفت منظورش نجات كشتى از چنگال سلطان غاصب و ستمگرى بوده است اضافه كرد:
ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً.
اين هدف نهايى كارى است كه تو در برابر آن صبر و تحمل نداشتى.
همچنين اگر انسان خوابى مىبيند كه نتيجه آن روشن نيست سپس با مراجعه به كسى، يا مشاهده صحنهاى تفسير آن خواب را دريابد به آن تاويل گفته مىشود، همانطور كه يوسف (عليهالسلام) پس از آنكه خواب مشهورش در خارج تحقق يافت و به اصطلاح به نهايت بازگشت، گفت: هذا تاويل رؤياى من قبل اين تفسير و نتيجه و پايان خوابى است كه ديدم.
و نيز هر گاه انسان، سخن بگويد و مفاهيم خاص و اسرارى در آن نهفته باشد كه هدف نهايى آن سخن را تشكيل دهد به آن تاويل مىگويند.
در آيه مورد بحث، منظور از تاويل همين معنى است يعنى در قرآن آياتى است كه اسرار و معانى عميقى دارد، منتها افرادى كه افكارشان منحرف است، و اغراض فاسدى دارند از پيش خود، تفسير و معنى نادرستى براى آن ساخته و براى اغفال خود يا ديگران، روى آن تكيه مىكنند.
بنابر اين منظور از جمله وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ اين است كه آنها مىخواهند تاويل آيات را به شكلى غير از آنچه هست منعكس سازند (و ابتغاء تاويله على خلاف الحق).
مانند آنچه در شان نزول آيه خوانديم كه جمعى از يهود، از حروف مقطعه قرآن، سوء استفاده كرده، آن را به معنى كوتاه بودن مدت آيين اسلام تفسير كرده بودند و يا مسيحيان كلمه روح منه را دستاويز قرار داده و براى الوهيت عيسى به آن استدلال كرده بودند، تمام اينها از قبيل تاويل به غير حق و بازگشت دادن آيه به هدفى غير واقعى و نادرست محسوب مىشود.
4- راسخون در علم چه كسانى هستند؟
در قرآن مجيد در دو مورد، اين تعبير به كار رفته است يكى در اينجا و ديگرى در سوره نساء آيه 162 آنجا كه مىفرمايد: لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ، دانشمندان و راسخان در علم از اهل كتاب، به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پيش از تو نازل گرديده است ايمان مىآورند.
همانطور كه از معنى لغوى اين كلمه استفاده مىشود منظور از آن، كسانى هستند كه در علم و دانش، ثابت قدم و صاحبنظرند.
البته مفهوم اين كلمه يك مفهوم وسيع است كه همه دانشمندان و متفكران را در بر مىگيرد، ولى در ميان آنها افراد ممتازى هستند كه درخشندگى خاصى دارند و طبعا در درجه اول، در ميان مصاديق اين كلمه قرار گرفتهاند و هنگامى كه اين تعبير ذكر مىشود قبل از همه نظرها متوجه آنان مىشود.
و اگر مشاهده مىكنيم در روايات متعددى راسخون فى العلم به پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) و ائمه هدى (عليهمالسلام) تفسير شده، روى همين نظر است، زيرا بارها گفتهايم كه آيات و كلمات قرآن مفاهيم وسيعى دارد كه در ميان مصاديق آن افراد نمونه و فوقالعادهاى ديده مىشود كه گاهى در تفسير آنها تنها از آنان نام مىبرند.
در اصول كافى از امام باقر يا امام صادق (عليهالسلام) نقل شده است كه فرمود:
پيامبر خدا بزرگترين راسخان در علم بود و تمام آنچه را خداوند بر او نازل كرده بود از تاويل و تنزيل قرآن مىدانست، خداوند هرگز چيزى بر او نازل نكرد كه تاويل آن را به او تعليم نكند و او و اوصياى وى همه اينها را مىدانستند.
روايات فراوان ديگرى در كتاب اصول كافى و ساير كتب حديث در اين زمينه آمده است كه نويسندگان تفسير نور الثقلين و تفسير برهان در ذيل اين آيه آنها را جمعآورى نمودهاند و همانطور كه اشاره شد تفسير الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه هدى (عليهمالسلام) منافاتى با وسعت مفهوم اين تعبير ندارد، لذا از ابن عباس نقل شده كه مىگفت: من هم از راسخان در علم هستم
منتها هر كس به اندازه وسعت دانشش از اسرار و تاويل آيات قرآن، آگاه مىگردد، و آنان كه علمشان از علم بىپايان پروردگار سرچشمه مىگيرد طبعا به همه اسرار و تاويل قرآن آشنا هستند در حالى كه ديگران تنها قسمتى از اين اسرار را مىدانند.
5- راسخان در علم از معنى متشابهات آگاهند
در اينجا بحث مهمى در ميان مفسران و دانشمندان ديده مىشود كه آيا و الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ آغاز جمله مستقلى است و يا عطف بر إِلَّا اللَّهُ مىباشد، و به عبارت ديگر آيا معنى آيه اين است كه: تاويل قرآن را جز خدا و راسخون در علم نمىدانند و يا معنى آن اين است كه تاويل قرآن را فقط خدا مىداند، اما راسخون در علم مىگويند گرچه تاويل آيات متشابه را نمىدانيم، اما در برابر همه آنها تسليم هستيم و همه از طرف پروردگار ما است.
طرفداران هر يك از اين دو نظر براى اثبات عقيده خود شواهدى آوردهاند، اما آنچه با قرائن موجود در آيه و روايات مشهور هماهنگ مىباشد آن است كه و الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ عطف بر اللَّهُ است زيرا:
اولا بسيار بعيد به نظر مىرسد كه در قرآن آياتى باشد كه اسرار آن را جز خدا نداند.
مگر اين آيات براى تربيت و هدايت مردم نازل نشده است چگونه ممكن است حتى پيامبرى كه قرآن بر او نازل شده از معنى و تاويل آن بىخبر باشد؟! اين درست به آن مىماند كه شخصى كتابى بنويسد كه مفهوم بعضى از جملههاى آن را جز خودش هيچكس نداند!
ثانيا همانطور كه مرحوم طبرسى در مجمع البيان مىگويد: هيچگاه در ميان دانشمندان اسلام و مفسران قرآن ديده نشده است كه از بحث در باره تفسير آيهاى خوددارى كنند و بگويند اين آيه از آياتى است كه جز خدا معنى نهايى آن را نمىداند، بلكه دائما براى كشف اسرار و معانى قرآن همگى تلاش و كوشش
داشتهاند.
ثالثا اگر منظور اين باشد كه راسخون در علم در برابر آنچه نمىدانند، تسليم هستند مناسبتر اين بود كه گفته شود: راسخون در ايمان چنين هستند، زيرا راسخ در علم بودن متناسب با دانستن تاويل قرآن است نه با ندانستن و تسليم بودن.
رابعا روايات فراوانى كه در تفسير آيه نقل شده همگى تاييد مىكند كه راسخون در علم، تاويل آيات قرآن را مىدانند، بنابر اين بايد عطف بر كلمه الله باشد.
تنها چيزى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه از جملهاى در خطبه اشباح از نهج البلاغه استفاده مىشود كه راسخون در علم تاويل آيات را نمىدانند، و به عجز و ناتوانى خود معترفاند: و اعلم ان الراسخين فى العلم هم الذين اغناهم عن اقتحام السدد المضروبة دون الغيوب الاقرار بجملة ما جهلوا تفسيره من الغيب المحجوب:
بدان راسخان در علم، كسانى هستند كه اعتراف به عجز در برابر اسرار غيبى و آنچه از تفسير آن عاجزند، آنان را از كاوش در پيرامون آنها بى نياز ساخته است.
ولى علاوه بر اين كه اين جمله با بعضى از روايات كه از خود آن حضرت نقل شده، كه راسخون در علم را بر الله معطوف دانسته و آنها را آگاه از تاويل قرآن معرفى نموده، سازگار نيست، با دلايلى كه به عرض رسيد، نيز تطبيق نمىكند بنابر اين بايد اين جمله از خطبه اشباح را چنان توجيه و تفسير كرد كه با مدارك ديگرى كه در دست ما است منافات نداشته باشد.
6- نتيجه سخن در تفسير آيه
از مجموع آنچه درباره تفسير آيه مورد بحث گفته شد چنين استفاده مىشود كه:
آيات قرآن بر دو دسته هستند مفهوم قسمتى از آيات آن چنان روشن است كه جاى هيچگونه انكار و توجيه و سوء استفاده در آن نيست، و آنها را محكمات گويند و قسمتى به خاطر بالا بودن سطح مطلب يا گفتگو در باره عوالمى كه از دسترس ما بيرون است مانند عالم غيب، و جهان رستاخيز و صفات خدا، چنان هستند كه
معنى نهايى و اسرار و كنه حقيقت آنها نياز به سرمايه خاص علمى دارد كه آنها را متشابهات گويند.
افراد منحرف معمولا مىكوشند اين آيات را دستاويز قرار داده و تفسيرى بر خلاف حق براى آنها درست كنند، تا در ميان مردم، فتنهانگيزى نمايند، و آنها را از راه حق گمراه سازند، اما خداوند و راسخان در علم، اسرار اين آيات را مىدانند و براى مردم تشريح مىكنند، آنها در پرتو علم وسيعشان آيات متشابه را همانند آيات محكم درك مىكنند و به همين دليل در مقابل همه تسليماند و مىگويند: همه آيات از طرف پروردگار ما است، چه اينكه همه آنها اعم از محكم و متشابه در پرتو علم و دانش آنان روشن است چنانكه در متن آيه آمده است: يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا و به اين ترتيب رسوخ در علم سبب مىشود كه انسان هر چه بيشتر از اسرار قرآن آگاه گردد.
و البته آنها كه از نظر علم و دانش در رديف اولند (همچون پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و ائمه هدى (عليهمالسلام) از همه اسرار آن آگاهند در حالى كه ديگران هر يك به اندازه دانش خود از آن چيزى مىفهمند، و همين حقيقت است كه مردم حتى دانشمندان را به دنبال معلمان الهى براى درك اسرار قرآن مىفرستد.
7- جمله وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ كه در پايان آيه آمده، اشاره به اين است كه اين حقايق را تنها انديشمندان مىدانند، آنها هستند كه مىفهمند چرا قرآن بايد آيات محكم و متشابه داشته باشد، و آنها هستند كه مىفهمند بايد آيات متشابه را در كنار آيات محكم چيد و اسرار آنها را كشف نمود، و لذا از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام) نقل شده كه فرمود: من ردّ متشابه القرآن الى محكمه هُدِىَ الى صراط مستقيم، كسى كه آيات متشابه را به آيات محكم باز گرداند به راه راست هدايت شده است.(1)
1) تفسير نمونه ج: 2 ص: 430.
دين مقدس اسلام براى هركار ازكارهاى دنيا (ريز يادرشت) مقررات و قوانينى دارد كه براى اجرا (امر) يا عدم بكار بستن (نهى) آن، دستورات و راهنمائى هائى دارد كه انسان با بكار بستن آن، راه صحيحى را پيموده و رضاى خدا را جلب نموده است.
يكى از آن كارها كسب و به دست آوردن سرمايه زندگى است كه هركسى موظف به به كار بستن آن يعنى رعايت قوانين حلال و حرام در مورد كسب معيشت است كه عمل كردن به آنها، در دنيا و آخرت، آدمى را بيمه مىكند و خوشبخت.
امادر روايات اخبار از آيندگان، آمده است كه زمانى پيش خواهد آمد از عمل به اين فرامين و دستورات، خبرى نخواهد بود و مانند جواهرات و برليانهاى پر قيمت. كمياب و پيدا كردنش مشكل خواهد شد. در اين باره با دقت در رواياتى كه به عرض مىرسانم، خيلى ازين مطالب به دست مىآيد.
1- كمياب تر از كبريت احمر!
1- رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
(سيأتى: عليكم زمان لا يكون فيه شئ أعزّ من ثلاثة: درهم حلال او أخ تستأنس بهاو سنّة يعمل بها)(1)به زودى مى آيد بر شما زمانى چيزى در آن كمياب تر از سه
1) « اسلام فراتر از زمان» ازالأحاديث الغيبية: 1/ 483 ح 338 بنقل از المعجم الأوسط: 1/ 96 ح 88؛ حلية الألياء: 7/ 127؛ الفردوس ديلمى: 2/ 320 ح 3449؛ مجمع الزوائد: 1/ 172؛ جمع الجوامع 1/ 904؛ كنزالعمال: 11/ 126 ح 30886؛ جمع الفوائد: 1/ 41 ح 144.
چيز نمى شود، 1- درهمى از حلال، 2- برادرى كه با او مأنوس شوى، (و به وى از هرجهت اعتماد نمائى)، 3 سنّتى كه به آن عمل شود.
2- رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اقل ما يكون فى آخر الزمان أخ يوثق به، أو درهم من حلال.(1)كمياب ترين چيزى در آخر زمان مى باشد، برادر مورد وثوق و اطمينان و يا درهمى از حلال. (در بخش يأتى مشابه اين روايت و نيز در فصل لا تقوم السّاعة حديثى در اين مورد خواهد آمد).
كيست دينش را به يك مشت درهم بفروشد
3- أنس از رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «لاتذهب الايّام و اللّيالى حتّى يقوم القائم فيقول: من يبيعنا دينه بكفٍّ من الدّراهم»(2)روزها و شبها نمى گذرد تا كسى بلند شده و مى گويد: كيست بفروشد به ما دينش را به يك كف از درهم ها.
4- امام صادق عليه السلام فرمود:
يأتى: على الناس زمان ليس فيه شئ اعز من اخ انيس، وكسب درهم حلال.(3)مى آيد بر مردم زمانى، نيست چيزى در آن كمياب تر از برادر انيس (و قابل اطمينان) و كسب درهمى از حلال. (به اين مضمون در بخش سيأتى هم چند روايت گذشت و
2- بى اعتنائى به منبع در آمد
1- مقبرى از ابى هريره از رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
1) تحف العقول: 54 بحارالأنوار: ط كمباني ج 17/ 45، وجديد ج 77/ 157- مستدرك سفينةالبحار- الشيخ علي النمازي ج 1 ص 427:.
2) الكامل لابن عدى: 3/ 1047، ميزان الاعتدال: 4/ 241، المطالب العالية: 4/ 267 ح 4406، الأحاديث الغيبية: 1/ 427 ح 276 از آنها.
3) « اسلام فراتر از زمان» ازبحارالأنوار: ط كمبانى ج 17/ 186، وبحارالأنوار: جديد ج 78/ 251 ح 102.
«يأتى: على الناس زمان لايبالى المرء بالحلال اخذ المال او بالحرام».(1)مى آيد براى مردم زمانى، مرد بى اعتنا مى شود مال را از حلال به دست آورده يا از حرام.
2- ابن عمر از رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: والّذى بعثنى بالحق ليكوننّ بعدى فترة فى امّتى يبتغى فيها المال من غير حلّه، و يسفك فيها الدّماء، و يستلذّ بهاالشّعر، و يترك القرآن».(2)قسم به كسى كه مرا به حق مبعوث نموده است، حتماً بعد از من فترتى در امتم پيش آيد در آن، مال از غير حلال به دست مى آيد، و در آن خون ها ريخته شود و از شعر لذت برند و قرآن ترك گردد.
3- سلام بن أمجد از رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«يأتى: على الناس زمان لا تطاق المعيشة فيهم الّا بالمعصية حتى يكذب و يحلف، فاذا كان كذلك الزمان فعليكم بالهرب الى اللَّه و الى كتابه و الى سنّة نبيّه محمد صلى الله عليه و آله».(3)مى آيد براى مردم زمانى، معيشت در آن ها به دست نيايد مگر با معصيت حتى به دروغ هم قسم مى خورند!، پس وقتى كه اين زمان پيش آمد، برشما باد فرار كردن (و گرايش پيدا كردن) به سوى خدا و قرآن و سنت پيغمبرش محمد صلى الله عليه و آله.
1) « اسلام فراتر از زمان» ازالأحاديث الغيبية: 1/ 432 ح 282 از 28 مصادر باعبارت متفاوتگوناگون ازجمله السنن الكبرى للبيهقى: 5/ 264؛ شعب الإيمان: 4/ 406 ح 5566؛ دلائل النّبوة للبيهقى: 6/ 535؛ مصابيح السّنة: 8/ 17 ح 2033؛ الحدائق لإبن جوزى 2/ 301؛ مسندابن الجعد: 2/ 1016 ح 2943؛ سنن الدارمى:/ 2 321 ح 2536؛ السن الكبرى للنسائى: 4/ 3 ح 6041؛ عوالى اللئالى: 3/ 474 ح 8؛ تمييزالطيّب من الخبيث: 155 ح 1143؛ الجمع بين الصحيحين للصّاغانى: 539 ح 1995 و مدارك ديگر.
2) « اسلام فراتر از زمان» ازالفردوس للديلمى: 4/ 378 ح 7099؛ جمع الجوامع: 1/ 864؛ كنزالعمال: 11/ 187 ح 31158؛ الأحاديث الغيبية: 1/ 434 ح 283.
3) « اسلام فراتر از زمان» ازالفردوس للديلمى: ه 444 ح 8687؛ جمع الجوامع: 1 9 85؛ كنزالعمال: 1/ 198 ح 998؛ الأحاديث الغيبية: 1/ 452 ح 302.
4- امام صادق عليه السلام فرمود: ... و رأيت الرجل معيشته من بخس المكيال والميزان ..(1)و ديدى كه زندگى مرد از كم فروشى اداره مىشود.
5- امام صادق عليه السلام فرمود: ... و رأيت الحلال يذم و يُعيّر و طالب الحرام يمدح و يعظم ...(2)و ديدى كه هركس روزى حلال جويد مورد سرزنش قرار مىگيرد و جوينده حرام ستايش و تعظيم مى شود.
6- امام صادق عليه السلام فرمود: ... و رأيت الناس همهم بطونهم و فروجهم، لا يبالون بما اكلوا و ما نكحوا ...(3)و ديدى كه تمام همّ و غم (و همت) مردم شكم و عورتشان است باكى ندارند بر آنچه مى خورند و با چه (كسى) آميزش (جنسى) كنند.
3- بى اعتنائى به تلف شدن دين
1- رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
يأتى: على الناس زمان لا يبالى الرجل ما تلف من دينه اذا سلمت له دنياه.(4)مى آيد براى مردم زمانى مرد از تلف شدن دينش باكى ندارد اگر دنيايش سالم بماند.
شكمها خدايانشان و 9 صفات ديگر
1) « اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
2) « اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
3) « اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
4) اسلام فراتر از زمان ازتحف العقول: 52 بحارالأنوار: 77/ 159 ح 136 از تحف العقول: 52؛ الأحاديث الغيبية: 1/ 424 ح 272
باز به فرازهائى از اخبار غيبيه رهبران اسلام توجه نمائيد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
سيأتي (يأتي:) على الناس زمان به زودى مى آيد برمردم زمانى؛
1- بطونهم آلهتهم شكمهايشان خدايان آنها؛
2- ونساؤهم قبلتهم، و زنانشان قبله هايشان؛
3- و دنانيرهم دينهم، و دينارهايشان دين شان؛
4- و شرفهم متاعهم، و شرفشان متاعشان، باشد؛
5- لا يبقى من الايمان الا اسمه، نمى ماند از ايمان مگر اسمش؛
6- ولا من الاسلام الا رسمه، و از اسلام مگر رسمش؛
7- ولا من القرآن الا درسه، و از قرآن مگر درسش،
8- مساجدهم معمورة من البناء، مسجدهايشان از جهت بنا آباد؛
9- وقلوبهم خراب عن الهدى، و دلهايشان ازهدايت ويران،
10- علماؤهم شر خلق اللَّه على وجه الارض، علمايشان بدترين خلق خدا در روى زمين مى باشند؛
حينئذ ابتلاهم اللَّه فى هذا الزمان باربع خصال: جور من السلطان، وقحط من الزمان، وظلم من الولاة والحكام در اين هنگام خداوند آنها را به چهار خصلت گرفتار سازد، ظلم از سلطان و قحطى در زمان و ستم از فرمانروايان وحاكمان،
فتعجبت الصحابة فقالوا: يا رسول اللَّه ايعبدون الاصنام؟ قال: نعم، كل درهم عندهم صنم(1)اصحاب تعجب نمودند پس گفتند: اى رسول خدا آيا به بت ستايش مى كنند؟! فرمود: بلى هر درهمى نزد آنها بتى خواهد شد.
مخفى نماند منظور از كلمه علمادر اين روايت و روايات مشابه آنها، عالمانيست
1) اسلام فراتر از زمان از بحار الأنوار: ج 22 ص 453 بنقل از جامع الاخبار: 130- 129. مستدرك الوسائل: 11 ص 376 ح 13300:
كه از اهلبيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم منحرف و از صدر اسلام تا به امروز با علماى اهلبيت و مبلغين و فدائيان آنان مخالفت نموده و هزاران نفرشان را در سياه چالها و بيغولهها به كام مرگ، فرستادهاند وهنوز هم به اين اعمال غير انسانيشان شدت بخشيده و ادامه مىدهند و تكفير مىنمايند.
با توجه در متون و مفاهيم احاديث مذكوره، در باره كسب و به دست آوردن معيشت زندگى، مطالب زيادى به دست مىآيد كه تشريح قسمتى از آنها ضرورت دارد. از نظر قرآن و شريعت اسلامى، براى به دست آوردن معيشت و كسب و كار صحيح و حلال، دستورات و قوانين مربوط به آن زياد آمده است از جمله؛
1- پرهيز از ربا و معاملات ربوى كه به مرتكبين آن در قرآن كريم اعلام جنگ داده و بمنزله محاربه با خدا و رسول او قرار داده است.
فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ... بقره: 279 اگر (چنين) نمىكنيد، بدانيد خدا و رسولش، با شما پيكار خواهند كرد! ... در اين مورد در يكى ازمجالس گذشته صحبت مفصلى داشتيم.
2- پرهيز از كم فروشى و اجحاف در حقوق مردم
وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ الَّذِينَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ أَ لا يَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِيَوْمٍ عَظِيمٍ يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ مطففين: 1 واى بر كمفروشان!
2 آنان كه وقتى براى خود پيمانه مىكنند، حق خود را بطور كامل مىگيرند؛
3 امّا هنگامى كه مىخواهند براى ديگران پيمانه يا وزن كنند، كم مىگذارند!
4 آيا آنها گمان نمىكنند كه برانگيخته مىشوند،
5 در روزى بزرگ.
6 روزى كه مردم در پيشگاه پروردگار جهانيان مىايستند.
امام صادق عليه السلام فرمود: ... و رأيت الرجل معيشته من بخس المكيال والميزان ..(1)و ديدى كه زندگى مرد از كم فروشى اداره مىشود.
3- پرهيز از دزدى و سرقت اموال مردم چه آشكار و چه پنهان
وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالًا مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (38) مائده: 38 دست مرد دزد و زن دزد را، به كيفر عملى كه انجام دادهاند، بعنوان يك مجازات الهى، قطع كنيد! و خداوند توانا و حكيم است.
4- پرهيز از فروش جنس نامرغوب بجاى جنس مرغوب و از بى اطلاعى وعدم آشنائى مردم به اجناس و قيمت آنها. كه آن را (غشّ) گويند، در واقع نوعى كلاهبردارى و مديون بودن به مردم است.
5- پرهيز از فروش اجناس حرام از قبيل شراب و ميته و جنس نجس و غيره.
و رأيت الشراب يباع ظاهرا ليس له مانع. و ديدى كه شراب فروخته شودآشكا را وبرآن مانعى نيست(2)
6- پرهيز از برد وباخت و گير آوردن مال حرام از طريق قمار و غيره.
و رأيت القمار قد ظهر. و ديدى كه قمار آشكار شود.(3)
و رأيت الخمر يتداوى بها ويوصف للمريض ويستشفى بها. و ديدى كه با شراب مداواكنند و براى بيمار نسخه نمايند و بدان بهبودى جويند.(4)
7- پرهيز از فروش اموالى كه وجوهات شرعى به آن تعلق گرفته است از قبيل
1) « اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
2) .« اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
3) .« اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
4) .« اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
خمس و زكات و غيره كه پيش از پرداخت وجوه شرعى آنر ا فروخته و منفعتى ببرد.
8- پرهيز خود فروشى و از راههاى حرام مالى به دست آوردن
وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلًا (أسراء 32)
اسراء: 32 و نزديك زنا نشويد، كه كار بسيار زشت، و بد راهى است!.
امام صادق عليه السلام فرمود: ... و رأيت الناس همهم بطونهم و فروجهم، لا يبالون بما اكلوا و ما نكحوا ...(1)و ديدى كه تمام همّ و غم (و همت) مردم شكم و عورتشان است باكى ندارند بر آنچه مى خورند و با چه (كسى) آميزش (جنسى) كنند.
و رأيت الغلام يعطى ماتعطى المرأة. و ديدى كه پسر نوجوان همان عطا كند كه زن مىكند.(2)
و رأيت الرجل معيشته من دبره و معيشة المراة من فرجها. و ديدى كه گذران زندگى مرد از نرم خوئى خود و زندگى زن از اندام جنسى اوست.(3)
و رأيت الرجل يأكل من كسب امرأته من الفجور، يعلم ذلك ويقيم عليه.(4)
و ديدى كه مرد از كسب زنش از هرزگى نان مىخورد و، مىداند و به آن تن مىدهد.
و رأيت المرأة تقهر زوجها، وتعمل ما لا يشتهى وتنفق على زوجها.(5)
1) « اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
2) .« اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
3) .« اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
4) .« اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
5) .« اسلام فراتر از زمان» ازروضه كافى: حديث 7 ص 36- 42 و بحارالأنوار: 52/ 254- 260.
و ديدى كه زن بر مرد خود مسلط شود و كارى را كه مرد نمىخواهد انجام دهد و به شوهر خود خرجى مىدهد.
و رأيت الرجل يكرى امرأته وجاريته ويرضى بِالدَّنىّ من الطعام والشراب.
و ديدى كه مرد: زن و كنيزش را (براى زنا) كرايه مىدهد و به خوردنى و نوشيدنى پستى تن در مىدهد.(1)
و رأيت النساء يبذلن انفسهن لأهل الكفر. و ديدى كه زنان مسلمان خود را در اختيار كافران مىگذارند.(2)
8- پرهيز از شكم پرستى وهمه چيز را فداى شكم كردن. بطونهم آلهتهم شكمهايشان خدايان آنها؛
امام صادق عليه السلام فرمود: ... و رأيت الناس همهم بطونهم و فروجهم، لا يبالون بما اكلوا و ما نكحوا ...(3)و ديدى كه تمام همّ و غم (و همت) مردم شكم و عورتشان است باكى ندارند بر آنچه مى خورند و با چه (كسى) آميزش (جنسى) كنند.
و رأيت السحت قد ظهر يُتنافس فيه. و ديدى كه كسبهاى حرام شيوع يافته و بر سر آن رقابت كنند.
9- بطور كلى پرهيز از خريد و فروشهائى كه در شريعت اسلامى و ساير شرايع آسمانى، تحريم و اقدام به آن، ممنوع اعلام گرديده است كه تشريح همه آنها در چند مجلس، ميسر نيست.
طبق رواياتى كه به عرض رسيد، زمان هائى خواهد آمد، مردم بهمه اين محرمات اقدام كرده و صرفا براى جمع مال خواهند پرداخت، و معيشت خود را ازحرام تأمين خواهند نمود رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
يأتى: على الناس زمان لا يبالى الرجل ما تلف من دينه اذا سلمت له دنياه.(1)مى آيد براى مردم زمانى مرد از تلف شدن دينش باكى ندارد اگر دنيايش سالم بماند. كه اگر كمى دقت كنيم، آن زمانها فرا رسيده و در اين زمان، مصداق پيدا كرده است.
به اين نكته توجه نمائيد كه از اثرات منفى اين لقمههاى حرامست كه عدهاى از خدا دور شده و رضايت او را پشت سر انداخته و دست به جناياتى مىزنند كه آن سرش نا پيداست، مانند به شهادت رساندن حجّتهاى الهى و به اسارت بردن خاندان آنها و زجر دادنهاى بى پايان و جگرسوز و به آتش كشيدن خيمههاى آنان و شعله ور ساختن آتش در جلوى دَرِ شخصيت دوم جهان آفرينش كه به فرمانده اين جنايت گفتند انّ فيها لفاطمة فاطمه در آن خانه است قال و انْ اگرچه اوهم باشد (بگذاريد او هم با آتش بسوزد كه مدافع سر سخت على اوست!!!) و به خاكستر نشاندن ناموس او و غصب نمودن حق او و صدها جنايت كه فقط به فرزندش حضرت بقيّة اللّه الاعظم روحى لتراب مقدم الفداء تسليت عرض نموده و شريك بودن در درد و غم او را به محضرمباركش بلاغ مىنمائيم.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
1) اسلام فراتر از زمان ازتحف العقول: 52 بحارالأنوار: 77/ 159 ح 136 از تحف العقول: 52؛ الأحاديث الغيبية: 1/ 424 ح 272
در دوران زندگى خود، به اين مطلب، زياد برخورد كردهايم كه از پدر و مادر خوشگل و زيبا، بچه زشت و بد گل، به وجود مىآيد و بالعكس، حال سؤال اينست كه چرا اين گونه مىشود و آيا سبب اصلى اين تفاوتها از كجاست؟! آيا.
1- از نطفه ايست كه پدر قبل از آن از غذاهاو ميوه هاى گوناگون استفاده كرده است؟.
2- از غذاهاو ميوه هائيست كه مادر در دوران باردارى و يا شير دادن، خورده است؟.
3- از تأثير آب و هواى محيط زيست والدين است؟.
4- يا آفريدگار اين گونه خواسته است، اگرچه سه علت بالا را هم مىتوان به خدا منتسب نمود، زيرا خواص همه اشياء را نيز خداوند در آن قرار داده است.
به تعدادى از آيات فراوان خلقت انسان و كيفيت آن در سورههاى مختلف با تعابير گوناگون، دقت نمائيد تا جواب روشن شود.
1- هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
آل عمران: 6 او كسى است كه شما را در رحمِ (مادران)، آنچنان كه مىخواهد (زشت زيبا) تصوير مىكند. معبودى جز خداوندِ توانا و حكيم، نيست.
اين آيه در حقيقت، تكميل آيات قبل از اين آيه است، زيرا در آيات پيش ازاين فرمود: خداوند حى و قيوم است و تدبير جهان هستى به دست او است، وكافران لجوج و سرسخت را (هر چند كفر و بى ايمانى خود را آشكار نكنند) كيفر مىدهد، مسلما اين كار نياز به علم و قدرت فوقالعادهاى دارد، به همين دليل در آيه مورد
بحث و قبل از آن، اشاره به علم و به توانائى او مىكند.
مىفرمايد: هيچ چيز در زمين و آسمان بر خدا مخفى نمىماند (إِنَّ اللَّهَ لا يَخْفى عَلَيْهِ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ).
چگونه ممكن است چيزى بر او مخفى بماند در حالى كه او آفريننده همه جهان و از كم و كيف، ريز و درشت آن اطلاع كامل دارد واو در همه جا حاضر و ناظر است و به حكم اينكه وجودش از هر نظر بى پايان و نامحدود است جائى از او خالى نيست و به ما از خود ما نزديكتر است، بنابر اين در عين اينكه محل و مكانى ندارد به همه چيز احاطه دارد، اين احاطه و حضور او نسبت به همه چيز و در همه جا به معنى علم و آگاهى او بر همه چيز است آن هم علم حضورى، نه علم حصولى.
سپس به گوشهاى از علم و قدرت خود كه در حقيقت يكى از شاهكارهاى عالم آفرينش و از مظاهر بارز علم و قدرت خدا است اشاره كرده، مىفرمايد: او كسى است كه شما را در رحم (مادران) آن گونه كه مىخواهد تصوير مىكند (هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ).
آرى هيچ معبودى جز آن خداوند عزيز و حكيم نيست (لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ).
صورتبندى انسان در شكم مادر و نقش بر آب زدن در آن محيط تاريك ظلمانى، آن هم نقشهاى بديع و عجيب و پىدرپى، راستى شگفتآور است، مخصوصا با آن همه تنوعى كه از نظر شكل و صورت و جنسيت و انواع استعدادهاى متفاوت و صفات و غرايز مختلف وجود دارد.
و اگر مىبينيم معبودى جز او نيست به خاطر همين است، كه شايسته عبوديت جز ذات پاك او نمىباشد، بنابر اين چرا بايد مخلوقاتى همچون مسيح (عليهالسلام) مورد عبادت قرار گيرند در حالى كه مسيحيان خودشان قبول دارند مسيح در رحم مادرى همچون مريم تربيت شده پس او مخلوق است، نه خالق، بنابر اين چگونه ممكن است معبود واقع شود.
در اين باره به نكتههائى دقت نمائيد.
1- نشانههاى قدرت و عظمت خدا در مراحل جنين
امروز عظمت مفهوم اين آيه با توجه به پيشرفتهاى علم جنينشناسى از هر زمانى آشكارتر است چه اينكه جنين كه در آغاز به صورت يك موجود تك سلولى است، هيچگونه شكل و اندام و اعضاء و دستگاه مخصوصى در آن ديده نمىشود و با سرعت عجيبى در مخفىگاه رحم هر روز شكل و نقش تازهاى به خود مىگيرد، گويا جمعى نقاش ماهر و چيره دست در كنار آن نشسته، و شب و روز روى آن كار مىكنند، و از اين ذره ناچيز در مدت بسيار كوتاهى انسانى مىسازند كه ظاهرش بسيار آراسته و در درون وجودش دستگاههائى بسيار ظريف و پيچيده و دقيق و حيرتانگيز ديده مىشود اگر از مراحل جنين عكسبردارى شود (همان طور كه شده است) و از مقابل چشم انسان اين عكسها يكى بعد از ديگرى عبور كند انسان به عظمت آفرينش و قدرت آفريدگار آشنائى تازهاى پيدا مىكند.
قابل توجه اين كه هنگامى عمل لقاح انجام شد و جنين به صورت نخستين خود در آمد، خيلى سريع با تقسيم و افزايش تصاعدى، به شكل يك دانه ميوه توت كه دانههاى آن بهم متصل است مىشود كه آن را در اصطلاح علمى مرولا مىنامند، همزمان با اين پيشرفت لخته خونى به نام جفت در كنار آن در حال تكامل است، جفت از يك طرف با دو شريان و يك وريد به قلب مادر اتصال دارد و از طرف ديگر، با جنين از راه بند ناف ارتباط داشته و جنين از تمام مواد غذائى كه در خون جفت موجود است تغذيه مىنمايد.
كم كم بر اثر تغذيه و تكامل و روى آوردن سلولها به خارج و مرولا تو خالى مىشود كه آن را اصطلاحاً بلاستولا مىنامند، طولى نمىكشد كه شماره سلولهاى بلاستولا زياد شده تشكيل يك كيسه دو ديواره مىدهد و سپس فرورفتگى پيدا مىكند و در نتيجه جنين به دو ناحيه سينه و شكم تقسيم مىشود.
جالب اين كه تا اين مرحله تمام سلولها به يكديگر شبيه هستند و از نظر ظاهر
اختلافى ندارند ولى از اين مرحله به بعد صورتگرى جنين آغاز مىشود و اجزاى آن به تناسب كارهائى كه در آينده بايد انجام بدهند در آنها تغييراتى صورت مىگيرد و بافتها و دستگاههاى مختلف ظاهر مىشوند و هر گروه از سلولها عهدهدار ساختن يكى از دستگاههاى بدن مانند دستگاه اعصاب، گردش خون، گوارش و ...
مىشوند در نتيجه جنين پس از اين مراحل در مخفىگاه رحم به صورت انسانى موزون صورتگرى مىشود.
2- ارحام جمع رحم (بر وزن خشن) در اصل به معنى محلى است از شكم مادر كه بچه در آن پرورش مىيابد، سپس به تمام نزديكانى كه در اصل از يك مادر متولد شدهاند اطلاق شده است.
و از آنجا كه در ميان آنها پيوند و محبت و دوستى است اين واژه به هر گونه عطوفت و محبت اطلاق شده است، بعضى نيز عقيدهاى بر عكس اين دارند و مىگويند مفهوم اصلى آن همان رقت قلب و عطوفت و محبت است و از آنجا كه خويشاوندان نزديك داراى چنين عطوفتى نسبت به يكديگر هستند به محل پرورش فرزند، رحم گفته شده است.(1)
2- وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ تُبْعَثُونَ (16) مؤمنون: 12- ما انسان را از عصارهاى از گل آفريديم. 13- سپس آن را نطفهاى در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم. 14- سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) و علقه را به صورت مضغه (چيزى شبيه گوشت جويده) و مضغه را به صورت استخوانهائى در آورديم، از آن پس آنرا آفرينش تازهاى ايجاد كرديم، بزرگ است خدائى كه بهترين خلق كنندگان است! 15- سپس شما بعد
1) تفسير نمونه ج: 2 ص: 427.
از آن مىميريد. 16- سپس در روز قيامت برانگيخته مىشويد.
مشابه اين آيات در سوره مباركه حج: 5 و سورههاى ديگر قرآن كريم با عبارات مختلف، نازل شده است.
مراحل تكامل جنين در رحم مادر
ذكر اوصاف مؤمنان راستين و همچنين پاداش بىنظيرى كه خداوند به آنها مىدهد در آيات قبل از اين آيات، اين شوق را در دلها زنده مىكند كه بايد به صفوف آنها پيوست، اما از چه راهى؟ و از كدام طريق؟ آيات مورد بحث و قسمتى از آيات بعد از آن، طرق اساسى تحصيل ايمان و معرفت را نشان مىدهد، نخست دست انسان را گرفته و به كاوش در اسرار درون و سير در عالم انفس وا مىدارد، و در آياتى كه بعد از آن خواهد آمد او را به جهان برون و موجودات شگرف عالم هستى توجه مىدهد و به سير آفاقى مىپردازد.
نخست مىگويد: ما انسان را از چكيده و خلاصهاى از گل آفريديم (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ).
آرى اين گام نخست است كه انسان با آن عظمت، با آنهمه استعداد و شايستگىها اين افضل مخلوقات و برترين موجودات جهان از خاكى بى ارزش است همان خاكى كه در كم ارزش بودن ضرب المثل است، و اين نهايت قدرتنمائى او است كه از چنين مواد سادهاى چنان موجود بديعى آفريد.
در آيه بعد اضافه مىكند: سپس او را نطفهاى قرار داديم در قرارگاه امن و امانى (ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ).
در حقيقت نخستين آيه به آغاز وجود همه انسانها اعم از آدم و فرزندان او اشاره مىكند كه همه به خاك باز مىگردند و از گل برخاستهاند، اما در دومين آيه به تداوم نسل آدم از طريق تركيب نطفه نر و ماده و قرار گرفتن در قرارگاه رحم توجه مىدهد.
در حقيقت اين بحث شبيه تعبيرى است كه در آيات 7 و 8 سوره سجده آمده است: وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ آغاز آفرينش
انسان را از گل قرار داد و نسل او را از چكيدهاى از آب بى ارزش.
تعبير از رحم به قرار مكين (قرارگاه امن و امان) اشاره به موقعيت خاص رحم در بدن انسان است، در واقع در محفوظ ترين نقطه بدن كه از هر طرف كاملا تحت حفاظت است قرار گرفته، ستون فقرات و دندهها از يك سو، استخوان نيرومند لگن خاصره از سوى ديگر، پوششهاى متعدد شكم از سوى سوم حفاظتى كه از ناحيه دستها به عمل مىآيد از سوى چهارم، همگى شواهد اين قرارگاه امن و امان است.
بعد به مراحل شگفتآور و بهتآور سير نطفه در رحم مادر و چهرههاى گوناگون خلقت كه يكى بعد از ديگرى در آن قرارگاه امن و دور از دست بشر ظاهر مىشود اشاره كرده مىفرمايد: سپس ما نطفه را به صورت خون بستهاى درآورديم و بعد اين خون بسته را به مضغه كه شبيه گوشت جويده است تبديل كرديم و بعدا آن را به صورت استخوان در آورديم، و از آن پس بر استخوانها گوشت پوشانديم.
اين چهار مرحله متفاوت كه به اضافه مرحله نطفه بودن، مراحل پنجگانهاى را تشكيل مىدهد هر كدام براى خود عالم عجيبى دارد مملو از شگفتيها كه در علم جنينشناسى امروز دقيقا مورد بررسى قرار گرفته و پيرامون آن كتابها نوشتهاند، ولى روزى كه قرآن از اين مراحل مختلف خلقت جنينى انسان و شگفتيهاى آن سخن مىگفت، اثرى از اين علم و دانش نبود.
و در پايان آيه به آخرين مرحله كه در واقع مهمترين مرحله آفرينش بشر است با يك تعبير سر بسته و پر معنى اشاره كرده مىفرمايد: سپس ما او را آفرينش تازهاى بخشيديم (ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ).
بزرگ و پر بركت است خدائى كه بهترين خلق كنندگان است (فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ).
آفرين بر اين قدرتنمائى بى نظير كه در ظلمتكده رحم اين چنين تصوير بديعى با اينهمه عجائب و شگفتيها بر قطره آبى نقش مىزند.
آفرين بر آن علم و حكمتى كه اينهمه استعداد و لياقت و شايستگى را در چنين موجود ناچيزى ايجاد مىكند، آفرين بر او و بر خلقت بى نظيرش.
ضمنا بايد توجه داشت كه خالق از ماده خلق، و خلق در اصل به معنى اندازهگيرى است، هنگامى كه يك قطعه چرم را براى بريدن، اندازهگيرى مىكنند، عرب واژه خلق در باره آن به كار مىبرد، و از آنجا كه در آفرينش مساله اندازهگيرى بيش از همه چيز اهميت دارد اين كلمه خلق در باره آن به كار رفته است.
تعبير به أَحْسَنُ الْخالِقِينَ (بهترين آفرينندگان) اين سؤال را به وجود مىآورد كه مگر غير از خدا آفريدگار ديگرى وجود دارد؟! بعضى از مفسران توجيهات گوناگونى براى آيه كردهاند، در حالى كه نيازى به اين توجيهات نيست، و كلمه خلق به معنى اندازهگيرى و صنعت در باره غير خداوند نيز صادق است، ولى البته خلق خدا با خلق غير او از جهات گوناگونى متفاوت است:- خداوند ماده و صورت اشياء را مىآفريند، در حالى كه اگر انسان بخواهد چيزى ايجاد كند تنها مىتواند با استفاده از مواد موجود اين جهان صورت تازهاى به آن ببخشد مثلا از مصالح ساختمانى خانهاى بسازد، يا از آهن و فولاد، اتومبيل يا كارخانهاى اختراع كند.
از سوئى ديگر خلقت و آفرينش خداوند، نا محدود است و او آفريدگار همه چيز است اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ (سوره رعد آيه 16) در حالى كه انسان موجودات بسيار محدودى را مىتواند ابداع كند، و گاه توأم با انواع ضعفها و نقصها است كه در جريان عمل بايد آنها را تكميل كند، اما خلق و ابداع پروردگار خالى از هر گونه عيب و نقص است.
از سوى سوم در آنجا كه انسان توانائى بر اين امر پيدا مىكند، آن نيز به اذن و فرمان خدا است كه بى اذن او در عالم حتى برگى بر درختى نمىجنبد چنانكه در باره حضرت مسيح (عليهالسلام) در سوره مائده آيه 110 مىخوانيم وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي: در آن هنگام كه تو از گل، صورتى همچون صورت پرنده به اذن من خلق مىكردى.
آيه بعد از مساله توحيد و شناخت مبدء به طرز زيبا و ظريفى به مساله معاد منتقل مىشود، و مىگويد: اين انسان با همه شگفتى هايش تا ابد زنده نمىماند، زمانى فرا مىرسد كه اين ساختمان عجيب از هم فرو مىريزد و شما بعد از اين زندگى همگى مىميريد (ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ).
ولى براى اينكه اين تصور پيش نيايد كه با مردن انسان همه چيز پايان مىگيرد (پس اين آفرينش با اينهمه شكوه و عظمت براى اين چند روز زندگى امرى بيهوده بوده است) بلا فاصله مىافزايد: سپس شما روز قيامت بار ديگر به زندگى باز مىگرديد و برانگيخته مىشويد (البته در سطحى عاليتر و در جهانى وسيعتر و گستردهتر) (ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ تُبْعَثُونَ).
توجه به نكاتى در اين آيه ضرورت دارد.
1- اثبات مبدء و معاد با يك دليل ساده ولى علمى-
جالب اينكه در آيات مذكور براى اثبات وجود خدا و قدرت و عظمت او از همان دليلى استفاده شده است كه در سوره حج براى اثبات معاد، و آن مساله مراحل مختلف خلقت انسان در عالم جنين است و اتفاقا در ذيل همين آيات مورد بحث چنانكه ديديم گريزى به مساله معاد نيز زده شده است.
آرى از يكسو مىتوان عظمت خدا را از عجائب خلقت انسان در مخفيگاه رحم كه هر روز شكل و نقش تازهاى به خود مىگيرد شناخت كه گوئى جمعى نقاش چيره دست، گروهى صنعتگر و ابداعگر ماهر در كنار اين قطره آب نشستهاند و شب و روز روى آن كار مىكنند و اين ذره ناچيز را در زمان بسيار كوتاهى با ظرافت فوق العاده از مراحل و گذرگاههاى مختلف حيات مىگذرانند.
اگر مىتوانستيم از مراحل رشد و نمو جنين بطور كامل فيلم بردارى كنيم و آنها را از مقابل چشم بگذرانيم آنگاه مىفهميديم چه شگفتيها در اين كار نهفته است؟ هر چند پيشرفت فوق العاده جنينشناسى در عصر ما و تحقيقات روز افزون
دانشمندان و تجربيات و آزمايشهايشان روى اين امر، بسيارى از مسائل را روشن ساخته و هنگامى كه انسان در برابر نتيجه اين تحقيقات قرار مىگيرد بى اختيار جمله فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ را زمزمه مىكند.
و از سوى ديگر اين آفرينشهاى پى در پى كه هر روز چهره تازهاى به خود مىگيرد، و اصولا پيدايش يك انسان كامل از يك قطره كوچك آب، بيانگر قدرت خداوند بر مساله معاد و بازگشت انسان به زندگى مجدد است، و به اين ترتيب با بيان يك دليل دو هدف و با يك كرشمه دو كار، انجام شده است.
2- آخرين مرحله تكامل انسان در رحم-
جالب اينكه در مراحل پنجگانهاى كه براى آفرينش انسان در آيه مورد بحث ذكر شده همه جا تعبير به خلق شده است، اما هنگامى كه به آخرين مرحله مىرسد تعبير به انشاء مىكند.
انشاء همانگونه كه ارباب لغت گفته است به معنى ايجاد كردن چيزى توأم با تربيت آن است، اين تعبير نشان مىدهد كه مرحله اخير با مراحل قبل (مرحله نطفه و علقه و مضغه و گوشت و استخوان) كاملا متفاوت است مرحلهاى است مهم كه قرآن از آن سر بسته ياد كرده و تنها مىگويد: سپس ما به آن آفرينش تازهاى داديم و بلا فاصله پشت سر آن فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ مىگويد.
اين چه مرحلهاى است كه اين قدر شايان اهميت است، اين همان مرحلهاى است كه جنين وارد مرحله حيات انسانى مىشود، حس و حركت پيدا مىكند، و به جنبش در مىآيد كه در روايات اسلامى از آن تعبير به مرحله نفخ روح (دميدن روح در كالبد) شده است.
اينجا است كه انسان با يك جهش بزرگ زندگى نباتى و گياهى را پشت سر گذاشته و گام به جهان حيوانات و از آن برتر به جهان انسانها مىگذارد، و فاصله آن با مرحله قبل آنقدر زياد است كه تعبير از آن با جمله ثم خلقنا كافى نبود و لذا ثم أنشأنا فرمود در اينجا است كه انسان، ساختمان ويژهاى پيدا مىكند كه او را از همه
جهان ممتاز مىسازد، به او شايستگى خلافت خدا در زمين مىدهد، و قرعه امانتى را كه كوهها و آسمانها بار آن را نتوانست كشيد، به نام او مىزنند.
در واقع همينجا است كه عالم كبير با همه شگفتيهايش در اين جرم صغير منطوى و پيچيده مىشود و به راستى شايسته فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ است.
3- لباس گوشتين بر اندام استخوانها!-
نويسنده تفسير فى ظلال ذيل آيه مورد بحث در اينجا جمله عجيبى نقل مىكند و آن اينكه: جنين بعد از آنكه مرحله علقه و مضغه را پشت سر گذاشت تمام سلولهايش تبديل به سلولهاى استخوانى مىشود و بعد از آن تدريجا عضلات و گوشت روى آن را مىپوشاند، بنا بر اين جمله فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً يك معجزه علمى است كه پرده از روى اين مساله كه در آن روز براى هيچكس روشن نبود بر مىدارد، زيرا قرآن نمىگويد: ما مضغه را تبديل به استخوان و گوشت كرديم بلكه مىگويد: ما مضغه را تبديل به استخوان كرديم و بر استخوانها لباس گوشت پوشانديم اشاره به اينكه مضغه نخست تبديل به استخوان مىشود و بعد از آن گوشت روى آن را مىپوشاند.
4- لباس مقاوم براى استخوانها!
اصولا اينكه از عضلات تعبير به لباس مىكند خود گوياى اين واقعيت است كه اگر اين لباس بر استخوانها نبود بسيار اندام انسان زشت و نازيبا بود (درست همانند اسكلتهائى كه همه ما خود آن يا لااقل عكس آن را ديدهايم).
از اين گذشته لباس حافظ بدن است، عضلات نيز حافظ استخوانها هستند كه اگر آنها نبودند، ضربههائى كه بر بدن وارد مىشد استخوانها را مرتبا صدمه مىزد يا مىشكست، همچنين كارى را كه لباس در حفاظت انسان از گرما و سرما مىكند گوشتها در نگهدارى استخوانها كه ستون اصلى بدن هستند انجام مىدهند اينها همه
نشان دهنده دقت قرآن در تعبيرات است.(1)
ص: 207 ببعد.
3- اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً وَ السَّماءَ بِناءً وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (64) مؤمن: 64 خداوند كسى است كه زمين را براى شما جايگاه امن و آرامش قرار داد و آسمان را همچون سقفى (بالاى سرتان)؛ و شما را صورتگرى كرد، و صورتتان را نيكو آفريد؛ و از چيزهايى پاكيزه به شما روزى داد؛ اين است خداوند پروردگار شما! جاويد و پربركت است خداوندى كه پروردگار عالميان است!
تعبير به فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ (صورت شما را نيكو آفريد) هم صورت ظاهر را شامل مىشود، و هم صورت باطن را، هم از نظر جسم و هم از نظر جان، و به راستى يك نظر اجمالى در آفرينش جسم و جان انسان، نشان مىدهد كه زيباترين پديده عالم هستى او است، و خدا در آفرينش اين موجود، قدرتنمائى عجيبى كرده و سنگ تمام گذارده است! و از آنجا كه انسان براى هدف بزرگى آفريده شده بايد دائما تحت مراقبت پروردگار باشد، پروردگارى كه، از درون و برون او باخبر است،
4- خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ تغابن: 3 آسمانها و زمين را بحق آفريد؛ و شما را (در عالم جنين) تصوير كرد، تصويرى زيبا و دلپذير؛ و سرانجام (همه) بسوى اوست.
5- لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَخْلُقُ ما يَشاءُ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً وَ إِناثاً وَ يَجْعَلُ مَنْ يَشاءُ عَقِيماً إِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ (50) شورا:- 50- 49 مالكيّت و حاكميّت آسمانها و زمين از آن خداست؛ هر چه را بخواهد مىآفريند؛ به هر كس اراده كند دختر مىبخشد و به هر كس بخواهد پسر، 50 يا (اگر بخواهد) پسر و دختر- هر دو- را براى آنان جمع ميكند و هر كس را بخواهد عقيم
1) تفسير نمونه ج: 14
مىگذارد؛ زيرا كه او دانا و قادر است.
سپس براى نشان دادن اين واقعيت كه هر گونه نعمت و رحمت در اين عالم از سوى خدا است، و كسى از خود چيزى ندارد، به يك مساله كلى و يك مصداق روشن آن اشاره كرده، مىفرمايد: مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين براى خدا است و هر چه بخواهد مىآفريند (لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَخْلُقُ ما يَشاءُ).
و به همين دليل همه ريزه خوار خوان نعمت او هستند، و نيازمندان لطف و رحمت او، لذا نه غرور به هنگام نعمت منطقى است، و نه يأس به هنگام مصيبت! نمونه روشنى از اين واقعيت كه هيچكس از خود چيزى ندارد، و هر چه هست از ناحيه او است اينكه: به هر كس اراده كند دختر مىبخشد و به هر كس بخواهد پسر (يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ).
يا اگر بخواهد پسر و دختر هر دو به آنها مىدهد، و هر كس را بخواهد عقيم و بى فرزند مىگذارد (أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً وَ إِناثاً وَ يَجْعَلُ مَنْ يَشاءُ عَقِيماً).
و به اين ترتيب مردم به چهار گروه تقسيم مىشوند: آنهائى كه تنها پسر دارند و در آرزوى دخترى هستند، و آنها كه دختر دارند و در آرزوى پسرى، و آنها كه هر دو را دارند، و گروهى كه فاقد هر گونه فرزندند و قلبشان در آرزوى آن پر مىكشد.
و عجب اينكه هيچكس نه در زمانهاى گذشته و نه امروز كه علوم و دانشها پيشرفت فراوان كرده قدرت انتخاب در اين مساله را ندارد، و على رغم تمام تلاشها و كوششها هنوز كسى نتوانسته است عقيمان واقعى را فرزند ببخشد،
و يا نوع فرزند را طبق تمايل انسان تعيين كند گر چه نقش بعضى از غذاها و داروها را در افزايش احتمال تولد پسر يا دختر نمىتوان انكار كرد، ولى بايد دانست كه اينها فقط احتمال را افزايش مىدهد، و نتيجه هيچيك قطعى نيست.
و اين يك نمونه بارز از عدم توانائى انسان از يكسو، و نشانه روشن از مالكيت و حاكميت و خالقيت خداوند از سوى ديگر است، چه مثال زنده و آشكارى؟ جالب اينكه: در اين آيات اناث (دختران) را بر ذكور (پسران) مقدم داشته تا از يكسو
بيانگر اهميتى باشد كه اسلام به احياى شخصيت زن مىدهد، و از سوى ديگر به آنها كه به خاطر پندارهاى غلط از تولد دختر كراهت داشتند بگويد او بر خلاف خواسته شما آنچه را كه به آن تمايل نداريد مىدهد، و اين دليل بر اين است كه انتخاب به دست شما نيست.
تعبير به يهب (مىبخشد) دليل روشنى است كه هم دختران هديه الهى هستند و هم پسران، و فرق گذاشتن ميان اين دو از ديدگاه يك مسلمان راستين صحيح نيست، هر دو هبه او مىباشند.
تعبير يزوجهم در اينجا به معنى تزويج نيست، بلكه منظور جمع كردن ميان اين دو موهبت براى گروهى از انسانها است، و به عبارت ديگر واژه تزويج گاه به معنى جمع كردن ميان اشياء مختلف، يا اجناس گوناگون مىآيد، چرا كه زوج در اصل به معنى دو چيز يا دو شخص است كه با يكديگر قرين گردند.
بعضى تعبير اين را به معنى تولد پسران و دختران به ترتيب پشت سر هم دانستهاند، و بعضى به معنى تولد فرزندان دوقلو كه يكى پسر و ديگرى دختر باشد.
ولى در اين تعبير هيچ نشانهاى بر اين تفسيرها وجود ندارد.
بعلاوه با ظاهر آيه نيز سازگار نيست، زيرا آيه مىخواهد از گروه سومى خبر دهد كه هم صاحب دخترند و هم صاحب پسر.
به هر حال نه تنها در موضوع تولد فرزندان كه در همه چيز مشيت خداوند حاكم مطلق است، و او قادرى است آگاه و حكيم كه علم و قدرتش با هم قرين است، لذا در پايان آيه مىافزايد: او دانا و قادر است (إِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ).
توجه به اين نكته نيز لازم است كه عقيم از ماده عقم (بر وزن بخل و همچنين بر وزن فهم) در اصل به معنى خشكى و يبوست است كه مانع از قبول اثر مىشود، و زنان عقيم به زنانى مىگويند كه رحم آنها آمادگى براى پذيرش نطفه مرد و پرورش فرزند ندارد، بادهاى عقيم را از اين جهت عقيم مىگويند كه قادر بر پيوند ابرهاى
بارانزا نيست، و روز عقيم به روزى گفته مىشود كه سرور و شادى در آن نباشد، و اينكه از روز قيامت به عنوان يوم عقيم ياد شده به خاطر آن است كه روزى بعد از آن نيست كه بتوانند به جبران گذشته بپردازند.
و بالاخره اگر به غذاهائى كه ميكرب آنها كاملا كشته شده معقم مىگويند به خاطر آن است كه اين موجودات مضر ديگر در آن پرورش نمىيابند.(1)
ص: 483 ببعد.
پس نقاش واقعى خود او و صورتگر حقيقى ذات پاك اوست و بس.
لذا نبايد از زشتى يا بد ريختى كسى ايراد گرفت و يا توبيخ كرد چون در اين صورت به نقاش ايراد گرفته نه به نقش، او هم مىخواست زيبا باشد اما چه كند نقاش يا مسائلى مانند محيط و آب و هوا و نطفه و. و. كه باز خواص آنها را، او داده است، اورا چنين آفريده است، او چه تقصيرى دارد؟!.
در تاريخ زياد خوانده و در دوران زندگى كوتاه خويش، زياد ديدهايم، كه خيلىها در مدت كوتاه بگونهاى به در جات بالاى دنيوى، صعود كردند و قدرت همه جانبه پيدا كردند كه نه احتمال شكست آنها متصور بود و نه از هم گسيختگى، تشكيلات و نابود شدنشان.
ولى مثل مشهور (فوّاره هرچه بلند شود سرنگون شود) كه در اثر تجربيات مدت
1) تفسير نمونه ج: 20
طولانى، گذر زمان، به دست آمده و گفته شده است، در جاهاى بيشمار و مواقع زياد، مصداق پيدا كرده و به حقيقت و واقعيت پيوسته است، از جمله آنها طايفه روبهترقى برمكيان يكي از خاندان هاي با نفوذ ايراني بودند كه از آن سوى كشور پهناور ايران (بلخ) برخاسته و روى سير طبيعى تاريخ به اين سو آمده و توانستند در مدت كوتاهى به دستگاه خلافت امويان و عباسيان، راه يابند و شكوه و جلال خاصي به اين خلافت هاببخشند.
خالد برمكى در دستگاه خلافت بنى اميه (عبدالملك ببعد) تايحيي برمكي و فرزندانش فضل و جعفر، از معروف ترين افراد اين خاندان بودند كه در دوره هارون الرشيد قدرت زيادي كسب كردند. دوران با عظمت هارون تا حدود زيادي مرهون تلاش هاي اين خاندان مشهور است.(1)
نام« برمك» با« پَرَمك» كه واژه سانسكريتى است، نزديكى و قرابت بسيار دارد. تقريباً هردو به معناى مهتر، رئيس، و بلند مرتبه، است. اصل برمك« بَرَم» بوده كه از واژگان زبان فارسى است؛ ولى بعدها در زبان پشتو به آخر آن« ك» اضافه شد كه به معناى عظمت، شكوه و دبدبه است. درست مثل واژههاى: ختك، هوتك، لويك، تورك، بارك و ... كه همه براى احترام و تجليل به كار مىروند. اكنون نيز واژه برمك همين معانى را در بردارد و در واقع براى تجليل و احترام خاندان( نه فرد خاص) به كار مىرود. برخى از مورخان به اين نكته عنايت داشته و در مورد جايگاه اجتماعى و مذهبى برمكيان گفتهاند:« برمك، اسم دودمانى است كه متولى معبد نوبهار بلخ بودند و هريك از( افراد) اين خاندان به منصب سدانت و متولى مىرسيد، او را برمك مىگفتند.»(- تاريخ افغانستان بعد از اسلام، ص 378.)
و نيز دهخدا در اين مورد مىنويسد:« برمك، لقبى است كه به رئيس روحانى معبد بودائى[ بهار] بلخ مىدادند.»(- لغت نامه دهخدا، ذيل واژه برمك.)
تاريخ تولد واژه برمك
خاندان برمك در تاريخ به نامهاى: برامكه، برمكيان و آل برمك شناخته مىشوند. به طور كلّى پيرامون زمان تولد واژه« برمك» دو ديدگاه وجود دارد:
الف) زمان تولد واژه برمك به قبل از اسلام بر مىگردد. بر اين اساس، مشهورترين افراد اين خاندان را مىتوان چنين برشمرد:
«ضرور»؛ وى نخستين فرد اين خانواده بوده كه مقام وزارت «شيرويه» را به عهده داشت.
«جاماس بن پشتاسف»؛ وى نخستين كسى است كه لقب برمك بر او نهاده شد.
«جعفر برمكى» سومين فرد مشهور اين خاندان است. او با دختر شاه چغانيان ازدواج كرد و سه فرزند بنامهاى: «حسن، خالد و عمر» حاصل اين ازدواج بود. جعفر در عصر وليد بن عبدالملك (86- 96 ق.) زندگى مىكرد. او در دمشق، به دربار خليفه راه يافت و به مقام «سرمنشى» دستگاه خلافت نائل آمد. او بعد از مرگ عبدالملك، به مقام وزارت فرزند او- سليمان بن عبدالملك (96- 99 ق.) رسيد.
«خالد» فرزند جعفر برمكى، مرد سياستمدارى بود كه در اين خاندان صاحب جايگاه رفيع گرديد.
«يحيى» فرزند خالد شخصيت صاحب نام ديگرى اين خاندان است. او در شعر و شاعرى و كياست و امور سياسى مهارت تام داشت. او به خدمت عبدالملك مروان شتافت و نزد او مقام بلند يافت و در عهد هشام بن عبدالملك مسلمان شد. و نيز در زمان هارون الرشيد، مقام وزارت دربار را كسب كرد.
«فضل» فرزند يحيى از ديگر چهرههاى نامدار اين دودمان بود. وى در 23 ذيحجه سال 148 در مدينه چشم به جهان گشود. او برادر رضاعى هارون الرشيد محسوب شده و براى مدتى مقام وزارت او را به دست آورد. و نيز رياست حرم و دربار خلافت، و مسئوليت تعليم و تربيت «محمدامين» فرزند خليفه را به عهده داشت.
«جعفر» فرزند ديگر يحيى از ديگر چهرههاى شناخته شده خاندان برمكى است. او در سال 151 ق. در مدينه به دنيا آمد. از مهمترين وظايف او به عهده گرفتن تعليم و تربيت و پرورش «مأمون» فرزند ديگر هارون الرشيد بود.
«موسى»، سومين فرزند يحيى، از ديگر چهرههاى صاحب نام اين خاندان است.
«عمران» فرزند موسى نيز از مشاهير معروف دودمان برمكى است. او در عصر خلافت مأمون عباسى، در وادى سند به قدرت و حكومت دست يافت و كارهاى درخشانى در آن سامان از خود به يادگار گذاشت.
(- جهت اطلاع بيشتر: ر. ك: تاريخ افغانستان بعد از اسلام، ص 373- 407 و منابع ديگر.)
ب) برخى، زمان تولد واژه برمك را در زمان قيام اين خاندان در سال 106 ق. مىدانند: در يكى از منابع آمده است:
«يوسف بن ابراهيم» كه به يوسف البَرَمْ شناخته مىشد در سال 106 ق. قيام كرد. و از همان زمان خاندان و بازماندگانش به برمكيان، برامكه و آل برمك شهرت پيدا كردند.» (- جغرافياى تاريخى بلخ و جيحون و مضافات آن، ص 89.)
خاستگاه برمكيان كجاست؟
در اينكه زادگاه و خاستگاه برمكيان بلخ كهن است؛ ترديدى نيست. برخى از مورخان به اين مطلب اشاره كردهاند. دهخدا در ذيل واژه بلخ و بيان توضيحات پيرامون آن مىنويسد: «گويند برامكه از آنجا بوده.»
(- لغت ناهه دهخدا، ذيل واژه بلخ.)
بلخ سرزمين بزرگ و پهناورى است؛ سؤال اين است كه خاستگاه دقيق برامكه كدام بخش و ناحيه بلخ است؟
در اين مورد چند قول است كه عبارتند از:
برخى قريه «برمك» را در 32 كيلومترى مغرب بلخ مىدانند. (- تاريخ افغانستان بعد از اسلام، ص 380- 381؛ به نقل از قاموس جغرافياى افغانستان، ج 1، ص 255.)
بعضى قريه «برمك» را در 31 كيلومترى شمال غرب شبرغان معرفى كردهاند. (- جغرافياى تاريخى بلخ و جيحون و مضافات آن، ص 89.)
عبدالحىّ حبيبى، مورّخ شهير افغانستان، بعد از نقل مورد نخست و با ارائه مختصات جغرافيايى دقيقِ قريهاى به اين نام، در سانچارك، مىنويسد: «روستايى بنام برمك، در سانچارك، در 31 كيلومترى شمال غرب تكزار، بطول شرقى 66 درجه و 12 دقيقه و 36 ثانيه؛ و عرض البلد شمالى 35 درجه و 45 دقيقه وجود دارد.» (- 8) تاريخ افغانستان بعد از اسلام، ص 380- 381.)
نگارنده به جستجوى اين قريه پرداخت و چنين دريافت كه نام كنونى اين قريه «بَرامُغ» «يا بَرَمُغ» است كه بنا بر اين فرض، «غ» به «ك» تبديل شده است. به ديگر عبارت، برمغ، تبديل شده همان «برمك» به زبان ازبكى، و به معناى «جُغد» (- به اصطلاح اهالى سانچارك، بيلى.) و «باى بچه» مىباشد. اين قريه كوچك و قديمى، اكنون در نزديكى قريه «چارك» و بين قريههاى «گركاب» و «خواجه قلعه» در غرب سانچارك و جنوب بُغاوى و سوزمه قلعه قرار دارد.
بنابراين از آنچه گذشت استفاده مىشود كه برمكيان بعد از مسلمان شدن بلخيان و نقل مكان به دمشق و راهيابى به دستگاه خلافت، با توجه به علم، تجربه و اندوختههاى سياسى و اجتماعى خود در بلخ، يكى از مهمترين خاندانهاى مشهور و تأثيرگذار تاريخ اسلام است. بدون ترديد اين خاندان رمز و راز توفيقات خود را از بلخ كهن آموخته و مديون اين بخش از سرزمين كشور اسلامى افغانستان و خاستگاهشان سانچارك مىباشد.
-
1) جستاري بر تاريخ و خاستگاه برمكيان
برمكيان قبل از سقوط
برمكيان ايراني بوده اند و كهانت و سدانت «نوبهار» را كه سالياني دراز قبل از اسلام بت خانه معروفي دژ بلخ بوده است، برعهده داشتند.(1)مؤلف ناشناس كتاب اخبار برامكه درباره «نوبهار» مي نويسد:
نوبهار در شهر بلخ و متعلق به برمكيان بود. برامكه قبل از ملوك طوائف، از بزرگان و اشراف جهان بودند و نسب به سلاطين ايراني مي رسانيدند و آيين و كيش ايشان پرستش اصنام بود.(2).
ايرانيان نوبهار را تكريم مي كردند و زائران زيادي كه بيشتر از نواحي دوردست به ديدن نوبهار مي آمدند، ديوارهاي معبد را از منسوجات گران بها مي پوشاندند و درفش هايي بر فراز گنبد آن مي افراشتند.(3)به نظر مي رسد برمك، لقبي بود كه به خادم معبد نوبهار در بلخ اطلاق مي شد و رياست آن معبد از برمكي به برمك ديگر به ارث مي رسيد.(4)
بر خلاف نظر برخي مورخان مانند مسعودي و بلاذري كه معبد نوبهار را آتشكده
دانسته اند،(1)اين معبد در زمان ساسانيان بت خانه بوده است(2)و چنان كه از نام سانسكريت آنnova vihara (دير نو) بر مي آيد، اين معبد ديري بودايي بوده است.
جد برمكيان كه برمك خوانده مي شد، در زمان خليفه سوم، عثمان (35- 24 ق) و به قولي در روزگار عبدالملك اموي (86- 65 ق) اسلام آورد؛ پيش از گرويدن به اسلام، متولي نوبهار بود و اسلام آوردن وي تا حدودي سبب انتشار آيين مسلماني در بلخ و نواحي اطراف آن گشت. شايد به همين دليل و نيز به سبب ثروت و معروفيت و وقوف برمك بر طب و دارو بود كه فرزندان وي خيلي زود نزد خلفا راه يافته، صاحب نفوذ و مقام شدند.(3)
خواندمير، برمك را اولين فرد از برمكيان مي دانست كه بر مسند وزارت نشست،(4)ولى ديگران خالدبن برمك را اولين فرد از خاندان برمكيان مىدانند كه بر مسند وزارت نشست. وي در نزد خلفاي اموي به ويژه مروان، داراي قدر و منزلتي عظيم بود.
پدر خالد برمكي كه ابن خلكان از او با نام برمك ياد كرده و در اسلام آوردن او شك مي كند(5)گويا پزشكي زبردست نيز بوده و فرزند بيمار عبدالملك بن مروان خليفه اموي را نيز درمان نموده بود.(6)
اما با شروع قيام عباسي، خالد به ابومسلم خراساني پيوست و پس از آن، مورد
1) مسعودي، ابوالحسن علي بن حسين، مروج الذهب ومعادن الجوهر، ج 2، ص 387، بلاذري، احمدبن يحيي، فتوح البلدان، ص 293.
2) ناشناس، اخبار برامكه، ص 5.
3) عبدالحسين زرين كوب، ايران بعد از اسلام، ص 442.
4) غياث الدين بن همام الحسني( خواند مير)، تاريخ حبيب السير في اخبار افراد بشر، ج 2، ص 233.
5) ابن خلكان، قاضي احمد؛ وفيات الاعيان؛ جلد دوم، تهران: بي نا، بي تا، ص 387)
6) ( طبري، محمد بن جرير؛ الرسل و الملوك؛ بيروت: عزالدين، 1407 ه. ق، حوادث سال 86)
توجه سفاح، اولين خليفه عباسي گشت.(1)
جهشيارى درباره ورود خالد برمكي به دستگاه خلافت عباسي مي نويسد:
ابوالعباس از او خوشش آمد و او را به كار خودش كه اداره امور غنايم بود گماشت.
سپس كارهاي ديوان خراج و ديوان جند (سپاه) را به او واگذار كرد. خالد در زمان انجام دادن وظيفه خود، دوستداران زيادي پيدا كرد و اثر نيكويي از خود برجاي گذاشت. در ديوان ها معمول بود كه كارها را در اوراق ثبت مي كردند؛ خالد نخستين كسي بود كه ثبت در دفاتر را معمول كرد و از خاصان ابوالعباس شد و مقام وزارت را به دست آورد.(2)
خالد به سبب توانمندي اداري، مالي و مهتري عقلي و بلند نظر بودنش، توانست به دستگاه عباسي راه يابد و راه را براي نفوذ خاندانش هموار كند. در زمان منصور (158- 136 ق)، خليفه عباسي، مدتي عهده دار وزارت بود و لياقت و كارداني خود را با كارهاي مفيدش نشان داد و در نزد منصور تقرب بيشتري يافت.
همچنين مدتي به حكومت طبرستان و موصل دست يافت و در همين ماموريت ها بود كه ثروت فراواني به دست آورد. از اين زمان است كه آفتاب اقبال اين خاندان پيوسته رو به ترقي و كمال مي رفت تا زمان هارون (193- 170 ق) كه به منتها درجه بلندي و اعتبار مي رسد.
يحيي برمكي، از معروف ترين افراد اين خاندان و از قدرت مندترين وزيران ايراني خلافت عباسي بود. وي كه در ابتدا مربي و معلم هارون بود، در برابر فشارهاي بسياري كه هادي، خليفه عباسي، براي دور كردن هارون از ولايتعهدي و جايگزيني پسرش، جعفر، انجام داد، نقش بسزايي در تامين ولايتعهدي هارون ايفا
كرد و سهم زيادي در به خلافت رساندن هارون داشت. هارون نيز به پاس خدمات وي، اعتبار يحيي را براي وي حفظ كرد و او را به وزارت گماشت و از وي خاست كه از مردم بيعت بگيرد. طبري در اين باره مي نويسد:
در اين سال (170 ق) يحيي بن خالد را وزارت داد و بدو گفت: كار رعيت را به تو واگذاشتم و آن را از گردن خويش برعهده تو نهادم. درباره آن به ترتيبي كه صواب مي بيني حكم كن، هر كه را مي خواهي به كار گمار و هركه را مي خواهي معزول كن و كارها را مطابق راي خويش روان كن، و انگشتر خويش را بدو داد.(1)
بدين ترتيب، يحيي با رسيدن به وزارت، قدرت و اهميت فوق العاده اي كسب كرد و اقدامات مفيد و ارزنده اي را انجام داد، به گونه اي كه در نتيجه يلياقت او و فرزندانش هيچ امپراتوري عرب به ثروت و نعمت دوران خلافت هارون نرسيد و هيچ وقت مانند دوران هارون و برمكيان ماليات به اين راحتي و نظم و ترتيب وصول نمي شد.(2)
گذشته از يحيي، فرزندان و وابستگان وي نيز مهمترين مراكز قدرت در دستگاه خلافت را در دست داشتند. از ميان آنان، فضل و جعفر، از نزديكان خاص هارون به شمار مي رفتند. هارون فرمانروايي قسمت غربي شهر انبار تا شمال افريقا را به جعفر و فرمانروايي قسمت شرقي از شيروان تا تركستان رابه فضل داد. فضل و جعفر از چنان سيطره و نفوذي برخوردار بودند كه هيچ كس درسراسر خلافت، چنين قدرتي به دست نياورده بود.(3)
در تاريخ آمده است هارون دستور داد يك باغ انار برايش تأسيس كننند اين دستور اجرا شد، جعفر يكى از بنى اعمام خود را بعنوان سرپرست، براى رسيدگى
به اين باغ مأمور نمود تا اينكه در يكى از درختان انار چند دانه انار به حد چيدن رسيد، باغبان جريان را به جعفر برمكى گذارش داد او هم هارون را مطلع نمود و قرار براين شد كه براى تيمن و تبرك، ميوه باغ را خود خليفه با دست خود بچيند.
خليفه با نخست وزيرش جعفر به باغ آمدند، دست هيچكدام به ميوهها نرسيد، قرار شد جعفر زيرپاى هارون بخوابد و او بالارفته انارها را با دست خودش بچيند، ولى هارون نتوانست خود را كنترل كند خودزير پاى جعفر خوابيد و جعفر بالارفته انار هارا چيد و خوردند و ديدن خيلى خوشمزه است.
هارون خواست به باغبان جايزه داده و مورد تشويق قرار دهد، باغبان گفت:
سلامتى خليفه براى من كافيست، هارون گفت تعارف نكن بايد به تو جايزهاى به پاس زحماتت عطا نمايم، باغبان گفت: اگر ناگزير بايد جايزه بپزيرم، لطفاً خليفه با دست خط مبارك خود بنوسيد و امضاء كند من از طايفه برمكيان نيستم، گفته باغبان به جعفر برمكى برخوردكه مردم آرزو مىكنند خود را به برمكيان بچسبانند تا از مزاياى آن استفاده كنند اين باغبان كه پسرعموى نخست وزير است چرا اين پيشنهاد را كرد!.
هارون هم تعجب كرد و نوشته را امضاء نمود و به باغبان داد تا اينكه پس از چندي، دوره نكبت و سقوط آنها فرا رسيد و عوامل گوناگوني زمينه سقوط اين خاندان را فراهم كرد كه به تعدادى از آن را اشاره مىكنم.
سقوط برمكيان
سقوط برمكيان، يكي از حوادث شگفت انگيز و قابل توجه تاريخ اسلام مي باشد كه توجه بسياري از مورخان و نويسندگان را به خود جلب كرده است؛ زيرا برمكيان در اوج اقتدار، شهرت و محبوبيت بودند كه هارون، خليفه عباسي، بر آنها خشم گرفت و يكباره راه اضمحلال و سقوط را طي كردند. مورخان درباره علل خشم گرفتن هارون بر برمكيان وسقوط آنها اختلاف نظر دارند؛
1- گروهي از مورخان موضوع مربوط به ازدواج جعفر و عباسه (خواهر هارون)
را علت سقوط برمكيان دانسته اند.
ماجراي جعفر برمكي و عباسه خواهر هارون
ماجراي جعفر و عباسه يكي از داستانهاي كهن بوده و بسياري از مورخين بزرگ آنرا قبول دارند و در آثار خود اين داستان را بيان نموده، برخي نيز اين واقعه را علت سقوط برمكيان ميدانند.
هارون خواهري داشت بنام عباسه كه بسيار مورد علاقه وي بود بطوريكه جدائي ازاو برايش سخت بود. وي همين احساس را نسبت به جعفر نيز داشته و در مجالس عيش هارون اين دو همواره حضورداشتند و اين خود موجب ناراحتي هارون را بدليل اينكه ايندو نسبت به هم نامحرم بودند فراهم ميساخت لذا هارون تصميم گرفت آن دو نفر ازدواج صوري نمايند و جعفر سوگنديادكرد تا هيچوقت به تنهائي با عباسه ديدار نكند و با او در زير يك سقف تنها نباشد و فقط در حضور هارون آن دو نفر همديگر را ببينند. به گفته طبري عباسه در زمان ازدواج با جعفر 40 ساله بوده او زني خوش مشرب و خوش بيان و عاشق جعفر برمكي بوده و بعداز ازدواج صوري باجعفر، نامه هاي پراز شوق و ميل به او مي نوشت و جعفررا به نقض دستور هارون تشويق ميكرد ولي جعفر خلاف قولش به هارون عمل نميكرد.
عباسه به مادر جعفر بنام عباده متوسل گرديد و با هداياي گرانبهائي او را باخود همراه نمود.
روزي بر اساس نقشه قبلي عباسه و عباده، به پسرش جعفر گفت: كه در قصري كنيزي بسيار زيبا ديده و ميخواهد آن كنيز را براي جعفر خريداري نمايد. بعد از مدتي بالاخره جعفر را راضي نمودتا بديدن كنيز زيبا برود وازطرف ديگر عباسه را خبر كرد.
يزدى چنين بيان ميكند. «عباسه خودرا به هزار حسن و دلربائي وشوخي وشهلائي ورعنائي بياراست و به عوض كنيزكي نزد جعفرشد و دركنار او خفت
جعفر كه مست بوده زن خود را نشناخت. صبح كه شد عباسه به جعفر گفت: از مكر و حيله دختران سلاطين چه ميگوئي؟ جعفر پرسيد تو دختر كدام پادشاهي؟
وقتي عباسه خودرا معرفي كرد مستي ازسر جعفر پريد بسراغ مادر خود رفت و به اوگفت اى مادر مرا به بهائي ارزان ازدست دادي.
جعفر بعداز اين اتفاق تصميم گرفت ازبغداد دور شود و حكومت خراسان را از هارون خواست. هارون اين درخواست را با فضل بن ربيع كه دشمن برمكيان بود مشورت كرد. اوگفت: «جعفررا زن داده ايد و حالا حكومت يك ايالت را ميخواهد اين كار نشايد». سخن وي تاثير زيادي بر هارون داشت و با تقاضاي جعفرمخالفت شد. از طرفي عباسه در تلاش بود مجددا" به جعفرنزديك شود.
يزدى مينويسد: «عباسه به مكروحيله پرداخت و از هارون دعوت كرد به باغي كه در كناردجله خريده بود برود. براي پذيرائي ازخليفه تدارك فراواني ديد جشنهاي عظيمي به افتخار هارون ترتيب داد و شب اول كنيزكي را كه درجمال بيمثال بود نزدهارون و كنيزكي ديگررا كه از كنيزك اولي زيباترنبود نزدجعفرفرستاد. فرداي آنروز نيز همان ترتيب را معمول داشت. شب بعدازآن كنيزك ديگري راكه ازهمه كنيزكان خوبروتر بود نزدخليفه فرستاد و خودش بجاي كنيزكي كه قرار بود نزدجعفر برود سراغ او رفت. قنديلها و چراغها را خاموش كرد و به بستر وي شتافت. چون صبح شد جعفر زن خود را شناخت و دريافت كه مرگ او ديگرقابل احتراز نيست.
بنابه نوشته يزدي حاصل ازدواج جعفر و عباسه دو پسر بود بنامهاي حسن كه در زمان سقوط برمكيان 10 ساله و حسين 8 ساله بوده.
برنى مينويسد كه زبيده زن محبوب هارون كه از مخالفان برمكيان بود موضوع نافرماني جعفرو عباسه را به اطلاع خليفه رساند. ولي طبري مينويسد كنيزكي كه عباسه اورا آزرده كرده و تهديد بقتل نموده بود هارون را از ماجرا آگاه ساخت و مورد حمايت خليفه قرارگرفت.
مسعودي در كتاب مروج الذهب ماجراي قتل جعفر را چنين بيان ميكند: خليفه
پس از آنكه روز را در عيش و عشرت بپايان رسانيد خواجه خود ياسر را احضار و به او گفت حالا ميروي نزد جعفر و در هر وضعيتي كه باشد سر او را ميبري و براي من مي آوري. ياسر كه فوق العاده متعجب شده بود اول از انجام ماموريت طرفه رفت ولي در برابر دستور موكد هارون براي انجام ماموريت رفت و جعفر را ديد كه بزمي آراسته و وي را خواند و دستور خليفه را اعلام كرد. جعفر گفت خليفه شوخي كرده است ولي ياسر قبول نكرد. گفت شايد مست بوده ياسر باز هم قبول نكرد. جعفر بهياسر گفت بپاس محبتهائي كه بتو كرده ام بازگرد و به خليفه بگو امرش را اجرا كردي اگر متاثر شد جان مرا خريده اي و اگر تاثري نيافت فردا امرش را اجرا كن.
ياسر گفت اين كار غيرممكن است. جعفر گفت من بهمراه تو مىآيم و مي ايستم كه جواب خليفه را بشنوم ياسر پذيرفته و بر آن شيوه عمل كرد. هارون برآشفت و بوي گفت سربريده جعفر را بياور چون سر جعفر را پيش خليفه نهادند خطاب به سر جعفر گلايه هاي بسيار كرد و سپس دستور داد سر ياسر را نيز بزنند زيرا نمي تواند قاتل جعفر را زنده ببيند. همان شب هارون تمامي خدمتكاران جعفر را نيز كشت و صبح به نماز رفت. هارون دستور داد خانه هاي برمكيان و متحدين و بستگان آنها محاصره كنند و هيچ كس موفق به فرار نشد وهمگى قتل عام شدند و اموال برمكيان توقيف شد،
او از اين بيمناك بود كه فرزند زاده شده از آن دو، بعدها به خلافت برسد و خلافت از دست آنها بيرون رود و به ايراني ها برسد. به همين دليل در سال 187 ق پس از بازگشت از سفر حج، جعفر را به تيغ جلاد سپرد و دستور داد هرجا برمكى وجود دارد اعدام كنند.
هارون بعداز قتل جعفر و در همان شب به خانه عباسه رفت ودستور داد دو نفر خواجه و هشت عمله حاضركنند و جلدي چرم آورند. خليفه به التماسهاي عباسه اعتنائي نكرد و دستورداد خواجگان عباسه را با تمامي جواهراتش در صندوقي نهادند و صندوق را ميخكوب نمودند. عمله ها حاضرشده صندوق حاوي عباسه
را در مغاكي انداخته و آنرا با آهك و خشت پركردند و در دجله انداختند. فرزندان جعفر و عباسه نيز كشته شدند.(1)
ضياء برنى مي گويد: ... اين عمل هارون عمدي، و در انديشه پيدا كردن بهانه اي براي برانداختن برمكيان بوده است؛ زيرا هارون مي دانست كه جعفر به قولي كه داده است نمي تواند عمل كند. چون «معلوم دانايان عالم است كه پنبه را با آتش در يك حقه داشتن از محالات است».(2)
2- از دلايل ديگري كه مورخان درباره سقوط برامكه آورده اند سعايت دشمنان برمكيان از آنها پيش هارون بود. طبري از قول ثمامه بن اشرس مي نويسد:
نخستين ناخوشايندي اي كه در كار يحيي بن خالد پديد آمد، آن بود كه محمد بن ليث نامه اي به نزد رشيد فرستاد و در آن وي را اندرز مي گفت كه يحيي بن خالد به نزد خدا كاري براي تو نخواهد ساخت كه وي را ميان خويشتن و خدا نهاده اي و ...
پس(3)از اين سعايت بود كه رشيد به همه دستور داد كه با ورود يحيي كسي براي وي برنخيزد؛ در صورتي كه پيش از اين با ورود يحيي همگي به نشانه احترام از جاي بر مي خواستند.
عده اي از مقربان و خاصان مقام خلافت كه بر علو مقام و مراتب كمال و كفايت برمكيان حسد مي بردند هميشه در پي فرصتي بودند تا يحيي و فرزندانش را نزد هارون خوار جلوه دهند. اينان كار را به جايي رساندند كه آنها را به زنديقي و الحاد متهم كردند. از جمله اين افراد فضل بن ربيع، علي بن عيسي بن ماهان، زبيده، امراي عرب مانند آل مزيد شيباني و ... بودند.
فضل بن ربيع هميشه نسبت به برمكيان بدخواهي مي كرد. به نظر مي رسد وي در پيشگاه خليفه از جعفر (بى اعتنائى يا مانند آن) ديده بود.(1)
به همين دليل بيش از همه سعايت مي كرد. علي بن عيسي بن ماهان كه يحيي با حكومت او در خراسان مخالف بود از ديگر مخالفان سرسخت برمكيان بود.
موسي بن يحيي بن خالد سخن چيد و در انجام كارهاي خراسان نام او بد كرد و رشيد را آگاهانيد كه او با خراسانيان نامه نگاري مي كند تا به سوي او سپاه آرايند و آنها را از فرمان او برون مي برد و ...(2)
زبيده همسر هارون و مادر امين از ديگر مخالفان يحيي و برمكيان بود زبيده هميشه از يحيي پيش هارون شكايت مي كرد كه «وي در كار حرم مداخله مي كند و او (يحيي) خادمان و خواجه سرايان گماشته از آمد و شد در حرم منع مي كند ...»(3)وي بيش از همه كارشكني مي كرد زيرا يحيي و جعفر، مأمون پسر هووي زبيده را برتر از امين مي دانستند. ساير امراي عرب مانند آل ربيع و آل مزيد شيباني نيز كه به واسطه نفوذ برمكيان ضعيف شده بودند با زبيده همدست گشتند اين دشمنان از چندين راه نزد هارون از برامكه بد مي گفتند؛ از يك طرف درباره تشيع آنان و از طرف ديگر در مورد استبداد برمكيان و پول اندوختن آنان.
هارون هرگاه محبت هاي يحيي را در نظر مي آورد از اين سخنان مي رنجيد اما به تدريج اين بدگويي ها اثر بخشيد و در برانداختن برمكيان به او كمك كرد.
3- به نظر برخي مورخان طرفداري برمكيان از علويان از ديگر علل سقوط برمكيان است ابن طقطقي صاحب تاريخ فخري در اين باره مي نويسد:
رشيد جعفر بن يحيي را به كشتن مردي از آل ابوطالب وادار كرد ولي جعفر از آن
كار سر باز زد و طالبي را رها كرد. رشيد از جعفر پرسيد: با مرد طالبي چه كردي؟
جعفر گفت: وي در زندان است رشيد گفت: به جان من سوگند ياد كن. جعفر آگاه شد كه رشيد به موضوع پي برده است. از اين روي در پاسخ گفت: نه، به جان تو او را رها كردم؛ زيرا فهميدم آن مرد زياني براي تو نخواهد داشت. رشيد گفت: خوب كاري كردي. چون جعفر از نزد وي برخاست، رشيد گفت: خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم و از آن پس به آزار برمكيان پرداخت ...(1)
جرجي زيدان نيز معتقد به هواخواهي برمكيان از علويان است:
برمكيان شيعي بودند و جدآنها خالد، پيش از آنكه با عباسيان بيعت كند با علويان بيعت كرده بود. يحيي و فرزندانش نيز در پنهان دل به مهر علي داشتند و به علويان كمكهاي مالي مي كردند اما اين كار را پنهاني انجام مي دادند. زيرا هارون نسبت به شيعيان علي كينه سختي داشت. برمكيان دشمني هارون درباره علويان را نمي پسنديدند و آن را نامشروع مي دانستند اما با تمام اين احتياط كاري ها مردمان حسود اين مسائل را به گوش خليفه مي رساندند.(2)
پي. ام. هولت، آن. ك. لمبتون، تاريخ اسلام( پژوهش دانشگاه كمبريج)، ص 172.
اگر ادعاي رابطه علويان با برمكيان صحيح باشد (كه طبق شواهد تاريخى صحيح نيست) اين عامل نيز از علل سقوط برامكه و برانداختن آنها توسط هارون است؛ زيرا اولًا هارون نسبت به علويان ستمگري بي نظير بوده است و نه تنها به شدت علويان را سركوب مي كرد بلكه هركس كوچكترين كمكي به آنها مي كرد مورد غضب او قرار مي گرفت. ثانياً هارون آن را نوعي خيانت در حق خويش تلقي مي كرد. طرفداري از علويان دليلي نبود كه هارون به سادگي از آن بگذرد. چون وجود علويان اساس حكومت وي و عباسيان را تهديد مي كرد.
4- از دلايل ديگري كه مورخان براي سقوط برمكيان عنوان كرده اند قدرت آنان در دولت و نفوذ بيش از اندازه در عموم ممالك اسلامي و توجه عموم مردمان به آنان است. امري كه هارون به شدت ازآن بيمناك بود. هارون در مدت هفده سال وزارت يحيي و فرزندانش كارهارا به اسم خليفه مىكردند، بر آنها مكشوف بود.
همه كارها به دست آنان بود و بدون اجازه به سراي هارون وارد ميشدند به هر كس هرچه داده مي شد چنان به نظر مي آمد كه از كرم و بخشش آنهاست.
مير خواند صاحب كتاب روضه الصفا نيز در اين باره مي نويسد:
منقول است يكي از جهات انحراف مزاج رشيد نسبت به برامكه آن بود كه چون بر سرير خلافت متمكن گشت زمام حل و عقد و رتق و فتق و بست و گشاد و ستد و داد امور مملكت و مهام خلافت را در قبضه اقتدار يحيي بن خالد برمكي نهاد و اولاد او را نيز به مراتب بلند و مناسب ارجمند اختصاص داد. استيلاي برامكه بر ملك و مال به مرتبه اي رسيد كه اگر رشيد به اندك مختصري احتياج داشت، به جد وجهد بسيار گاهي به مطلوب رسيدي و گاهي هرچند سعي و كوشش نمودي هيچ فايده اي بر آن مترتب نگشتي.(1)
سبب نكبت برامكه، استبداد ايشان بر كار دولت و مملكت و جمع و اندوختن مال ديواني و تسلط آنان برجمبع امور بود. برمكيان برامور جمهور غلبه حاصل كردند و برتري يافتند و در سلطنت و قدرت خليفه شريك و انباز شدند و با وجود ايشان رشيد در كارهاي دولت اختيار تصرف و اقتداري نداشت. آثار ايشان در جهان بزرگ شد و آوازه جلال آنان سراسر آفاق را فرو گرفت؛ كارهاي مهم و بزرگ را به خود و بر آوردگان و پروردگان خويش اختصاص دادند و هر چه از منصب وزارت و كتابت و قيادت و حجابت و شمشير و قلم بود از دست ديگران خارج كردند و به
1) محمدبن خاوند شاه بن محمود( ميرخواند)، تاريخ روضه الصفا، ج 3، ص 2598.
تصرف خود درآوردند.(1)
طبيعي بود كه هارون زماني كه مي ديد اين خاندان توانگر بيش از خود او بر تمام امور و شئون مملكت تسلط دارند خود را در برابر قدرت و عظمت آنها ناچيز مي ديد؛ همين احساس ضعف و حقارت در برابر آنها سبب گرديد. آنان را از كار بركنار و اموال و دارايي هايشان را مصادره كند افزون بر اين هارون بنابرطبع خود و نيز با قدرتي كه داشت به وزيران غير عرب و به ويژه ايراني بدگمان بود و زماني كه مشاهده كرد آنها (برمكيان) قدرت او را محدود ساخته خود يكه تاز گرديده اند. آنها را از صحنه سياست كنار زد. البته بايد توجه داشت اين بدگماني منحصر به هارون نبود؛ زيرا خلفاي قبل از وي مانند سفاح و منصور نيز به دليل بدگماني به ابوسلمه خلال و ابومسلم خراساني وزيران ايراني و ترس از افزايش قدرت فراوان بيابند و با حذف خلفا خود به جاي آنها بر مسند قدرت بنشينند.
مورخان درباره انگيزه هارون در برانداختن برمكيان و سقوط آنان غير از دلايلي كه ذكر شد موارد ديگري نيز بيان كرده اند كه نمي تواند چندان موثر باشد اما ذكر آن بي فايده نيست. براي مثال ابن اثير در الكامل آورده است:
5- انگيزه اين تيرگي آن بود كه جعفر كاخي برافراشت كه هزينه آن بيست هزار درهم بود. گزارش آن به رشيد رسيد هر كه اين گزارش شنيد گفت: هزينه سراي او كه چنين شود ديگر هزينه او پاداشهاي او دوچندان شود و اين بر رشيد بسي گران آمد.(2)
در ادامه مي آورد:
6- از انگيزه هاي ديگر اين تيرگي كه همگان آن را از انگيزه هاي بنيادين نمي شمرند، ولي از بنيادي ترين انگيزه هاست، آن بود كه در يكي از سفرهاي حج يحيي
بن خالد ديده شد كه بر پرده كعبه پنجه افكنده و مي گفت: بار خدايا اگر خشنودي تو نسبت به من در آن است كه نعم خويش را از من بازگيري، بازگير وهر گاه رضاي تو بدين حاصل شود كه خواسته اهل و فرزندان مرا بازگيري به جز فضل همه را از من بستان. يحيي چون اين بگفت به مراجعت پرداخت و چون به در مسجد رسيد بازگرديد. آنگاه گفت: بار خدايا استثنا از چون من بنده زشت و ناپسنديده است.
خدايا فضل را نيز از من بازگير.(1)
طبري نيز نقل مي كند:
موسي بن يحيي مي گويد در سالي كه بدبختي بر ما وارد گرديد پدرم يحيي براي طواف برون شده بود. من با وي بودم پدرم به پرده هاي كعبه آويخت و پيوسته دعا مي خواند و مي گفت: خدايا گناهانم بسيار بزرگ است و جز از تو كسي احصا آن نتواند و غير از تو آن را نداند. اگر بدان مرا عقوبت خواهي كرد باري عقوبتم را در دنيا قرار داده هر چند آن گوش و چشم و مال و فرزندانم را فرو گيرد. تا آنكه رضاي تو مرا حاصل گردد و عذاب مرا به آن جهان مگذار.(2)
ابن اثير مي گويد:
اين دعا به اجابت مقرون گرديد چون از حج بازگشتند و به شهرانبار كه رسيدند و رشيد دستور برچيده شدن برمكيان را صادر نمود.(3)
جريان جالبى.
روزى هارون به جعفر گفت: يك باغ انار داشته باشم، جعفر نيز يكى از فاميلهاى نزديك خود را به انجام اين كار، دستور داد.
وقتى كه باغ به ثمر نشست، باغبان به جعفر اطلاع داد او هم خليفه را در جريان گذاشت و باهم به باغ آمدندو خليفه از ديدن انارها خوشحال شد.
بجعفرگفت: براى تيمن و خوش يمنى ميوه اول باغ را بادست خود بچينيم ولى چون من دستم نميرسد زيرپايت بخوابم تو بالا برو ميوه را بچين، جعفر بالاى دوش خليفه رفت و انار را چيد ديدند خيلى خوشمزه است.
هارون به باغبان گفت: چه جايزهاى از من مىخواهى؟ گفت: سلامتى شما گفت تعارف نكن بايد چيزى از من بخواهى، گفت: اگر بمن جايزه مىدهى با دست خود بنويس من از طايفه اين جعفر برمكى نيستم!.
اين درخواست باغبان هم به هارون برخورد و هم بجعفر ولى چون هارون قول داده بود هرچه بخواهب بهت مىدهم نوشت و مهر كرد و به او داد.
روزى كه براى قتل عام برمكىها را صادر كرد و عدهاى را كشتند و زندانى كردند تا اينكه آن باغبان را هم گرفتند خواستند گردن بزنند گفت: خليفه من برمكى نيستم و مرا پيش خليفه ببريد، وقتى كه به او وارد شد به عرض رسانيد كه خليفه من: از برمكيان نيستم!.
هارون گفت: من خودم ترا مىشناسم مگر پسرعموى جعفر نيستى مگر باغبان من نيستى؟! دستخط هارون را در آورد و به هارون داد، هارون باتعجب گفت: آخر به چه علتى آن روز اين نوشته را از من گرفتى؟ گفت: خليفه در دنيا بالاتر از مقام خلافت مقامى نيست، آن روز كه ديدم به دوش تو بالا رفت و حتى بالاتر از مقام خلافت قرار گرفت، فهميدم كه سرازيرى اينها فرا رسيده است بدانجهت اين دستخط را گرفتم كه منهم به سرنوشت اينها گرفتار نشوم. هارون از هوش و ذكاوت او خوشش آمد و جايزه مفصلى به او داد و آزاد گذاشت.
مجموع عوامل مذكور سبب گرديد هارون قدر ولي نعمتان خود را نشناسد و آنها را مورد غضب خود قرار دهد. بنابراين در بازگشت از سفر حج در شب آخر محرم
سال 187 ق، دستور قتل جعفر را صادر كرد. اين دستور همان شب اجرا شد و سقوط برمكيان با اين قتل آغاز گرديد. همان شب به فرمان هارون خانه هاي برمكيان و ياران و دست پروردگانشان را نيز محاصره كردند و بعضي ها را كشتند و برخي را نيز به زندان انداختند.
بازماندگان خاندان برمك در زمان مأمون دگربار مورد توجه قرار گرفتند و برخي از آنان به نام ونشاني نيز دست يافتند، اما ديگر به قدرت و شكوه پيشين خويش بازنگشتند.(1)
تمام آنهائى كه از بالا به پائين افتادهاند خواه خوبان باشند يا بدان، مشمول اين قانون هستند كه روزى بايد بابهانههاى گوناگون، از دست رفتن عزت و شكوه و عظمت خود گرفتار شوند، پس نبايد به بود و داشتن و صاحب همه چيز و داراى همه گونه امكانات مادى بودن را خوشبختى دانست زيرا اين روند ابديت ندارد، انسان دير يازود، با از دست دادن آن مواجه و روبرو خواهد شد. پس بايد در روند زندگى حواسمان جمع باشد كه نعمتهاى خدا دادى را با ناشكرى از دست ندهيم كه به دام «وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ اگر كفران نعمت كنيد عذاب من سختتر
1) ( تاريخ ايران بعد از اسلام، ص 446). 1- ابن خلدون، عبدالرحمن؛ مقدمه ابن خلدون؛ جلد دوم، ترجمه محمد پروين گنابادي، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1353 2- ابن خلكان، قاضي احمد؛ وفيات الاعيان؛ جلد دوم، تهران: بي نا، بي تا 3- جهشياري، ابوعبدالله محمد بن عبدوس؛ الوزراء و الكتاب؛ ترجمه ابوالفضل طباطبايي، تهران: بي نا، 1348 4- زرين كوب، عبدالحسين؛ تاريخ ايران بعد از اسلام؛ تهران: اميركبير، چاپ هشتم، 1379 5- صاحبي نخجواني، هندوشاه بن سنجر؛ تجارب السلف؛ تهران: كتابخانه طهوري، چاپ سوم، 1357 6- طبري، محمد بن جرير؛ الرسل و الملوك؛ بيروت: عزالدين، 1407 ه. ق 7- مسعودي، ابوالحسن علي بن حسين؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ جلد دوم ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1347 8- يعقوبي، احمد بن ابي يعقوب؛ تاريخ؛ جلد دوم ترجمه محمد ابراهيم ايتي، تهران: بنگاه ترجمه ونشر كتاب، چاپ دوم، 1356 9- .....؛ مجمل التواريخ و القصص؛ تهران: كلاله خاور، 1318
است» گرفتار نشويم.
قبلا در مورد دعا و نيايش يك مجلس صحبتى داشتم فعلا نيز دوست دارم مجلس ديگر در آن باره عرايضى داشته باشم.
وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ مؤمن: 60 پروردگار شما گفته است:
«مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم! كسانى كه از عبادت من تكبّر مىورزند به زودى با ذلّت وارد دوزخ مىشوند!». از آنجا كه در آيات قبل از اين آيه تهديداتى نسبت به افراد بىايمان و متكبر و مغرور آمده بود، در اين آيه آن را با لطف و مهربانى مىآميزد، و آغوش رحمتش را به روى توبه كنندگان مىگشايد.
بسيارى از مفسران دعا و خواندن را در اينجا به همان معنى معروفش تفسير كردهاند و جمله استجب لكم و همچنين روايات متعددى كه در ذيل اين آيه در زمينه دعا و ثوابهاى آن آمده است، نيز شاهد همين معنى است.
در حالى كه بعضى ديگر به پيروى از ابن عباس مفسر معروف احتمال دادهاند كه دعا در اينجا به معنى توحيد و عبادت پروردگار است، يعنى مرا بپرستيد و به وحدانيتم اقرار كنيد ولى ظاهر همان تفسير اول است.
هر حال از اين آيه چند نكته استفاده مىشود:
1- دعا كردن محبوب الهى و خواست خود او است.
2- بعد از دعا وعده اجابت داده شده است، ولى مىدانيم اين وعده وعدهاى است مشروط، و نه مطلق، دعائى به هدف اجابت مىرسد كه شرائط لازم در دعا و
دعا كننده و مطلبى كه مورد تقاضا است جمع باشد، و ما اين موضوع را به ضميمه فلسفه نيايش و دعا و مفهوم واقعى آن قبلًا در تشريح آيه 186 سوره بقره به طور مشروح بيان كردهايم و نياز به تكرار نيست.
3- دعا خود يك نوع عبادت است، چرا كه در ذيل آيه واژه عبادت بر آن اطلاق شده.
و در ذيل آيه تهديد شديدى نسبت به كسانى كه از دعا كردن ابا دارند كرده، مىگويد: كسانى كه از عبادت من استكبار مىورزند به زودى با ذلت و خوارى وارد دوزخ مىشوند (إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ).
اهميت دعا و شرايط استجابت
روايات متعددى كه از پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) و ساير پيشوايان بزرگ (عليهم السلام) نقل شده اهميت دعا را كاملا روشن مىسازد.
1- در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده است: الدعاء هو العبادة:
دعا عبادت است.
2- در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) مىخوانيم: يكى از يارانش سؤال كرد ما تقول فى رجلين دخلا المسجد جميعا كان احدهما اكثر صلاة، و الاخر دعاء فايهما افضل؟ قال كل حسن: چه ميفرمائى در باره دو نفر كه هر دو وارد مسجد شدند يكى نماز بيشترى بجا آورد، و ديگرى دعاى بيشترى، كداميك.
از اين دو افضلند؟ فرمود: هر دو خوبند.
سؤال كننده مجددا عرض كرد: قد علمت، و لكن ايهما افضل؟: مىدانم هر دو خوبند ولى كداميك افضل است.
امام فرمود: اكثرهما دعاء، اما تسمع قول الله تعالى ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين: آنكس كه بيشتر دعا مىكند افضل است، مگر سخن خداوند متعال را نشنيدهاى كه مىفرمايد: ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ...
سپس افزود هى العبادة الكبرى: دعا عبادت بزرگ است.
3- در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام) نقل شده است كه در جواب اين سؤال كه كدام عبادت افضل است؟ فرمود: ما من شىء افضل عند الله من ان يسئل و يطلب مما عنده، و ما احد ابغض الى الله عز و جل ممن يستكبر عن عبادته، و لا يسئل ما عنده: چيزى نزد خدا افضل از اين نيست كه از او تقاضا كنند و از آنچه نزد او است بخواهند، و هيچكس مبغوضتر و منفورتر نزد خداوند از كسانى كه از عبادت او تكبر مىورزند و از مواهب او تقاضا نمىكنند نيست!.
4- در روايتى از امام صادق (عليه السلام) آمده است: مقاماتى نزد خداوند است كه راه وصول به آن تنها دعاست: ان عند الله عز و جل منزلة لا تنال الا بمسألة، و لو ان عبدا سد فاه و لم يسئل لم يعط شيئا، فاسئل تعط، انه ليس من باب يقرع الا يوشك ان يفتح لصاحبه!: نزد خدا مقامى است كه جز با دعا و تقاضا نمىتوان به آن رسيد، و اگر بندهاى دهان خود را از دعا فرو بندد و چيزى تقاضا نكند، چيزى به او داده نخواهد شد، پس از خدا بخواه تا به تو عطا شود، چرا كه هر درى را بكوبيد و اصرار كنيد سرانجام گشوده خواهد شد.
5- در بعضى از روايات دعا كردن حتى از تلاوت قرآن هم افضل شمرده شده، چنانكه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و امام باقر (عليه السلام) و امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرمودند:
الدعاء افضل من قرائة القران.
در يك تحليل كوتاه مىتوان به عمق مفاد اين احاديث رسيد، زيرا دعا از يكسو انسان را به شناخت پروردگار (معرفة الله) كه برترين سرمايه هر انسان است دعوت مىكند.
و از سوى ديگر سبب مىشود كه خود را نيازمند او ببيند و در برابرش خضوع كند، و از مركب غرور و كبر كه سرچشمه انواع بدبختىها و مجادله در آيات الله است فرود آيد، و براى خود در برابر ذات پاك او موجوديتى قائل نشود.
از سوى سوم نعمتها را از او ببيند، و به او عشق ورزد، و رابطه عاطفى او از اين
طريق با ساحت مقدسش محكم گردد.
از سوى چهارم چون خود را نيازمند و مرهون نعمتهاى خدا مىبيند موظف به اطاعت فرمانش مىشمرد.
از سوى پنجم چون مىداند استجابت اين دعا بىقيد و شرط نيست، بلكه خلوص نيت و صفاى دل و توبه از گناه و بر آوردن حاجات نيازمندان و دوستان از شرائط آن است خودسازى مىكند و در طريق تربيت خويشتن گام بر مىدارد.
از سوى ششم دعا به او اعتماد به نفس مىدهد، و از ياس و نوميدى باز مىدارد، و به تلاش و كوشش بيشتر دعوت مىكند.
نكته مهمى كه در پايان اين بحث فشرده لازم است ياد آورى شود اينكه دعا طبق روايات اسلامى مخصوص مواردى است كه تلاشها و كوششهاى انسان اثرى نبخشد، و يا به تعبير ديگر آنچه انسان در توان دارد انجام دهد، و بقيه را از خدا بخواهد.
بنا بر اين اگر انسان دعا را جانشين تلاش و كوشش كند قطعا مستجاب نخواهد شد.
لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مىخوانيم: اربعة لا تستجاب لهم دعوة: رجل جالس فى بيته يقول: اللهم ارزقنى، فيقال له ألم آمرك بالطلب؟ و رجل كانت له امراة فدعا عليها، فيقال له: ا لم اجعل امرها اليك؟ و رجل كان له مال فافسده، فيقول: اللهم ارزقنى، فيقال له: الم امرك بالاقتصاد؟ ا لم آمرك بالاصلاح؟ و رجل كان له مال فأدانه بغير بينة، فيقال له: ا لم آمرك بالشهادة؟! چهار گروهند كه دعاى آنها مستجاب نمىشود: كسى كه در خانه خود نشسته و مىگويد: خداوندا! مرا روزى ده، به او گفته مىشود: آيا به تو دستور تلاش و كوشش ندادم؟ و كسى كه همسرى دارد (كه دائما او را ناراحت مىكند) و او دعا مىكند كه او از دستش خلاص شود، به او گفته مىشود: مگر حق طلاق را به تو ندادم؟ و كسى كه اموالى داشته و آن را بيهوده تلف كرده، مىگويد: خداوندا! به من روزى مرحمت كن، اما به او گفته مىشود: مگر
دستور اقتصاد و ميانه روى.
به تو ندادم؟ مگر دستور اصلاح مال به تو ندادم؟ و كسى كه مالى داشته و بدون شاهد و گواه به ديگرى وام داده، (اما وام گيرنده منكر شده، او دعا مىكند خداوندا قلبش را نرم كن، و وادار به اداء دين فرما) به او گفته مىشود: مگر به تو دستور ندادم به هنگام وام دادن شاهد و گواه بگير؟.
روشن است در تمام اين موارد انسان تلاش و تدبير لازم را به خرج نداده و گرفتار پيامدهاى آن شده، و در برابر اين تقصير و كوتاهى و ترك تلاش دعاى او مستجاب نخواهد شد.
و از اينجا يكى از علل عدم استجابت بسيارى از دعاها روشن مىشود، چرا كه گروهى از مردم مىخواهند دست از تلاش لازم بردارند، و به دعا پناه برند، چنين دعاهائى مستجاب نمىگردد، اين يك سنت الهى است.
البته عدم استجابت بعضى از دعاها علل و عوامل ديگرى نيز دارد، از جمله اينكه بسيار مىشود كه انسان در تشخيص مصالح و مفاسد خود به اشتباه مىافتد، گاه با تمام وجودش مطلبى را از خدا مىخواهد كه به هيچوجه صلاح او نيست، حتى ممكن است خود او بعدا واقف به چنين امرى بشود، اين درست به اين مىماند كه گاهى بيمار يا كودك غذاهاى رنگينى از پرستاران خود مىطلبد كه اگر به خواسته او عمل كنند بيماريش افزون مىشود، و يا حتى جان او را به خطر مىافكند، در اينگونه موارد خداوند رحيم و مهربان دعا را مستجاب نمىكند و براى آخرت او ذخيره مىسازد.
بعلاوه استجابت دعا شرائطى دارد كه در آيات قرآن و روايات اسلامى آمده است، و قبلًا در توضيح (سوره بقره آيه 186) از آن بحث كردهايم.
شرائط اجابت دعاء و عواملي كه دعا را مستجاب مىگرداند:
1- حضور قلب هنگام دعا و در وقت دعا خواندن، دو دست خود را بگشايد و
كف دست خود را به جانب آسمان كرده و و قبل از شروع بسم الله الرحمن الرحيم گويد.
2- قبل و بعد ازدعا و ختم صلوات فرستاده شود كه بهتر است به اين شكل باشد: اللهم صل علي محمد وآل محمد و عجل فرجهم و أهلِك عدوّهم.
3- قبل از شروع استغفار كنيد مثلا استغفاري كه در تعقيب نماز عصر خوانده ميشود
4- حمد و سپاس و شكر خدا را به جا بياوريد مثلا چند بار بگوييد:
الحمد لله كما هو اهله، ثوابي دارد كه ملائكه از نوشتن آن عاجزند البته اعظم شرايط رزق حلال است.
پس از آن حاجت خود را نام برده، از جانب اقدس الهى برآورده شدن آن را درخواست نمايد.
5- سعي كند دعاي او در خفا و بدون ريا باشد دعا و زاري نمودن در خلوت و پنهاني بهتر از دعاي بلند و آشكار و در ميان مردمان است. و از جمله صفات دعا كننده آن است كه دل او از ياد آوردن خداي تعالي و نعمت هاي دنيوى و اخروى او و از ترس عقوبت ها و عذاب هاى دنيوى واخروى غافل نباشد و به فكرها و خيالات نامشروع و وسوسه هاي شيطانى مشغول نگردد.
6- بايد كه خوراك و پوشاك او از حلال باشد نه از حرام.
7- سعي كند حق الناس به گردن او نباشد زيرا در روايت داريم موسي عليه السلام از جايي عبور مي كرد ديد كسي با تضرع مشغول دعا است دوباره زماني كه از جايي بر مي گشت ديد آن فرد باز هم مشغول دعا كردن است موسي عليه السلام فرمود: به خدا قسم كه اگر حاجت او به دست من بود هر آينه آنرا به او ميدادم نا گاه ندا آمد اين بنده حق الناس به گردن دارد براي همين دعايش مستجاب نمي شود
8- راضي به ظلم كردن شخصي ديگر نباشد، هر چند او را در آن دخلي نباشد.
9- بايد كه متكبر نباشد، بلكه پرهيزگار و با نيّت صادق و درست باشد.
10- دعا جهت رفع ظلم شخصي از او نكند و حال آن كه خود به ديگري ظلم كرده باشد.
11- بعد از دعا مرتكب گناهان نشود تا آن كه دعاي او مستجاب شود.
12- از جمله شرايط استجابت دعا آن است كه بايد اولًا از همه گناهان توبه و استغفار نمايد و در كمال صَلاح و سداد و راستگويي باشد و ديگر آن كه دعا در قطع صله رحم نكند.
13- دعا در حقّ دوست به حسب دنيا نباشد، زيرا كه در حديث وارد شده كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم از خداي خود مسألت نموده اند كه دعاي دوستي را در حقّ دوست ديگر مستجاب نگرداند كه دوستي ايشان ازجهت غرض دنيوي باشد.
14- بايد كه دعا كننده طعام خود را از حرام و از مُشتَبه به حرام پاك سازد، هرگاه خواهد كه دعاي آن مستجاب گردد.
15- دعا كننده، انگشتري در دست داشته باشد كه نگين آن فيروزه باشد، زيرا از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه فرمودند: از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت است كه خداي تعالي فرموده است، من حيا مي كنم از بنده اي كه دست خود را بلند كند و حال آن كه در دست او انگشتري باشد كه نگين آن فيروزه باشد، من آن دست را نااميد برگرداند.
16- در دست او انگشتري باشد كه نگين آن عقيق باشد، زيرا از حضرت امام جعفرصادق عليه السلام منقول است كه فرمودند: دستي به سوي خداي عزّوجل برداشته و بلند گردانيده نمي شود كه، دوست داشتني تر باشد از دستي كه در آن انگشتري باشد كه نگين آن عقيق باشد.
17- ما در حين اين كه دعا ميكنيم راه، پيش پاي خدا ميگذاريم و ميگوئيم خدايا از اين راه ميشود بدهي؛ به دل فلاني بينداز اين كار را بكند؛ فلان چيز را بخرند تا كار ما راه بيفتد و ... نظر به اسباب داريم. اين دعا مستجاب نميشود. اگر يكسره از خود خدا بخواهي و چشمت به اسباب نباشد فوري مستجاب ميشود.
18- در دعا اصرار كنيد دائم دعا كنيد وحاجت را بخواهيد تا اجابت شود استقامت داشته باشيد، كاري كنيد كه مورد توجه و لطف و عنايت 14 معصوم صلوات الله عليهم أجمعين، قرار بگيريد مثلا براي تعجيل در فرج امام زمان زياد دعا كنيد يا بعد از گريه برحضرت اباعبدالله براي فرج امام دعا كنيد كه امام زمان خود فرموده اند اگر كسي اين كار را كند حضرت براي حاجت او دعا ميكنند.
19- لباس و جايي كه در آن دعا مي كند غصبي نباشد.
20- در روايت داريم زماني كه مي خواهيد دعايتان مستجاب شود قبل از دعا چهل مومن را دعا كنيد.
21- دعا كننده بايد نماز هاي خود را اول وقت بخواند.
علامه قاضي فرمودند هركس نماز هاي خود را سر وقت بخواند اگر به درجاتي از عرفان نرسيد بر من بد بگويد البته كار يك روز دو روز نيست.
22- دعا را با ذكر ماشا الله ولا حول ولا قوه ال با الله العلى العظيم ختم كند زيرا در روايت داريم امام علي عليه السلام فرمودند هر كس دعا را به اين ذكر ختم كند محال است دعايش مستجاب نشود.
توجه به كيفيت اين شرائط نيز روشنگر حقايق تازهاى در زمينه مساله بظاهر بغرنج دعاء است، و اثر سازنده آن را آشكار مىسازد.
موانع استجابت دعا
در بعضى از روايات گناهان متعددى به عنوان موانع استجابت دعا ذكر شده از جمله سوء نيت، نفاق، تاخير نماز از وقت، بدزبانى، غذاى حرام، و ترك صدقه و انفاق در راه خدا است.
اين سخن را با حديثى پر معنى از امام صادق (عليه السلام) پايان مىدهيم: مرحوم طبرسى در احتجاج از آن حضرت چنين نقل مىكند: انه سئل أليس يقول الله ادعونى استجب لكم؟ و قد نرى المضطر يدعوه و لا يجاب له، و المظلوم يستنصره على عدوه فلا ينصره، قال ويحك! ما يدعوه احد الا استجاب له، اما الظالم فدعائه
مردود الى ان يتوب، و اما المحق فاذا دعا استجاب له و صرف عنه البلاء من حيث لا يعلمه، او ادخر له ثوابا جزيلا ليوم حاجته اليه، و ان لم يكن الامر الذى سئل العبد خيرا له ان اعطاه امسك عنه: از آنحضرت سؤال كردند آيا خداوند نمىفرمايد دعا كنيد تا براى شما اجابت كنم؟ در حالى كه افراد مضطرى را مىبينيم كه دعا مىكنند و به اجابت نمىرسد، و مظلومانى را مىبينيم كه از خدا پيروزى بر دشمن مىطلبند ولى آنها را يارى نمىكند.
امام فرمود: واى بر تو! هيچكس او را نمىخواند مگر اينكه اجابت مىكند، اما ظالم دعاى او مردود است تا توبه كند، و اما صاحب حق هنگامى كه دعا كند اجابت مىفرمايد و بلا را از او برطرف مىسازد به طورى كه گاه خود او نمىداند، و يا آن را به صورت ثواب فراوانى براى روز نيازش به آن (روز قيامت) ذخيره مىكند، و هرگاه چيزى را كه بندگان تقاضا كنند مصلحت آنها نباشد خوددارى مىفرمايد.
و از آنجا كه دعا و تقاضاى از خدا فرع بر معرفت خداوند است در آيه بعد از حقايقى سخن مىگويد كه سطح معرفت آدمى را بالا مىبرد، و يكى از شرائط دعا را كه اميد به اجابت است افزايش مىدهد.
مىفرمايد: خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن بياسائيد (اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ).
چرا كه تاريكى شب از يكسو موجب تعطيل قهرى برنامههاى روزانه است، و از سوى ديگر خود تاريكى آرام بخش و مايه استراحت تن و اعصاب و روح است، و نور مايه جنبش و حركت.
لذا به دنبال آن مىافزايد: و روز را بينا و روشنى بخش (وَ النَّهارَ مُبْصِراً).
تا محيط زندگى انسانها را روشن سازد و براى هر گونه فعاليت آماده كند.
قابل توجه اينكه: مبصر به معنى بينا است، و توصيف روز به بينا بودن در حقيقت يكنوع تاكيد و مبالغه در بينا كردن مردم است.
سپس اضافه مىكند: خداوند نسبت به مردم صاحب فضل و كرم است، هر چند
اكثر مردم شكرگزارى نمىكنند (إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ اين نظام دقيق شب و روز، و برنامه متناوب نور و ظلمت، يكى از نمونههاى.
فضل و كرم پروردگار بر بندگان است، و از عوامل مهم حيات انسانها و موجودات زنده است.
اگر نور نبود حيات و زندگى و حركت وجود نداشت، و اگر تاريكى متناوب نبود شدت نور همه موجودات را خسته و ناتوان و فرسوده مىكرد و گياهان را مىسوزانيد و نابود مىساخت، ولى اكثر مردم از كنار اين مواهب عظيم الهى بىتوجه مىگذرند و شكر او را بجا نمىآورند.
جالب اينكه قاعده بايد به جاى الناس دوم ضمير باشد و بفرمايد لكن اكثرهم لا يشكرون ولى ذكر كلمه الناس بجاى ضمير گويا اشاره به اين است كه طبع انسان
(تربيت نايافته) كفران نعمت است، چنانكه در آيه 34 سوره ابراهيم نيز مىخوانيم إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ: انسان بسيار ظالم و كفران كننده است.
اما اگر انسان چشمى بينا و قلبى دانا داشته باشد كه خوان نعمت بيدريغ الهى را كه همه جا گسترده است ببيند، و باران رحمت بيحسابش را كه همه جا رسيده است مشاهده كند، بى اختيار زبان به شكر و ثناى او مىگشايد و خود را در مقابل اينهمه عظمت و رحمت كوچك و مديون مىبيند.
آيه بعد، از توحيد ربوبيت پروردگار شروع كرده و به توحيد خالقيت و ربوبيت ختم مىكند، مىفرمايد: آنكس كه اين همه نعمتها را بر شما ارزانى داشته خداوندى است كه مالك و مربى شما است (ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ) همان خداوندى كه خالق همه چيز است (خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ) معبودى جز او نيست (لا إِلهَ إِلَّا هُوَ).
در حقيقت وجود نعمتهاى فراوان الهى دليل بر ربوبيت و مدبريت او است.
و خالق همه چيز بودن دليل ديگرى بر يگانگى او در ربوبيت است، چرا كه خالق موجودات مالك و مربى آنهاست، زيرا مىدانيم خالقيت خداوند به اين
معنى نيست كه موجودات را بيافريند و كنار رود، بلكه لحظه به لحظه فيض وجود از ناحيه او بر همه موجودات عالم هستى افاضه مىشود، و چنين خالقيتى از ربوبيت جدا نخواهد بود.
بديهى است تنها چنين كسى شايسته پرستش و الوهيت است بنا بر اين جمله خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ به منزله دليل براى ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ مىباشد و لا إِلهَ إِلَّا هُوَ بمنزله نتيجه آن (دقت كنيد).
و در پايان آيه مىافزايد: با اين حال چگونه از راه حق منحرف مىشويد؟ (فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ).
و چرا از پرستش خداوند يگانه يكتا به سوى بتها روى مىآوريد؟! توجه داشته باشيد كه تؤفكون به صورت صيغه مجهول است، يعنى شما را از مسير حق منحرف مىسازند، گوئى بت پرستان چنان بىارادهاند كه در اين مسير از خود اختيارى ندارند.
در آخرين آيه مورد بحث به عنوان توضيح و تاكيد مطالب گذشته مىفرمايد:
كسانى كه آيات خدا را انكار مىكردند اينگونه از طريق حق بازگردانده مىشوند (كَذلِكَ يُؤْفَكُ الَّذِينَ كانُوا بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ).
يجحدون از ماده جحد در اصل به معنى انكار كردن چيزى است كه در دل وجود دارد، يعنى انسان معتقد به چيزى باشد در عين حال آن را نفى كند، و يا معتقد به نفى آن باشد ولى با زبان آن را اثبات كند، به افراد بخيل و كم خير كه غالبا اظهار فقر مىكنند جحد گفته مىشود و ارض جحدة به معنى زمين كم گياه است.
بعضى ديگر از ارباب لغت جحد و جحود را نيز چنين تفسير كردهاند: الجحود الانكار مع العلم: جحود به معنى انكار توأم با علم است.
بنا بر اين در مفهوم جحد هميشه يكنوع لجاجت يا عناد در برابر حق نهفته است بديهى است كسى كه با چنين صفتى با حقايق برخورد كند سرنوشتى جز انحراف از طريق حق نخواهد داشت، چرا كه تا انسان حقجو و حق طلب و تسليم در مقابل
واقعيات نباشد به آنها نخواهد رسيد.
به همين دليل وصول به حق نياز به خودسازى قبلى دارد و اين همان تقواى قبل از ايمان است كه قرآن در سوره بقره به آن اشاره كرده، مىگويد: ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ در اين كتاب آسمانى ترديدى نيست و مايه هدايت پرهيزگاران است.(1)
ص: 147 ببعد.
(عليهمالسلام)
ذلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ
شورى: 23- اين همان چيزى است كه خداوند بندگانش را كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند به آن نويد مىدهد، بگو من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم و هر كس عمل نيكى انجام دهد بر نيكىاش مىافزائيم، چرا كه خداوند آمرزنده و شكرگزار است.
مودت اهل بيت عليهم السلام
پاداش رسالت است و از آنجا كه ابلاغ اين رسالت از سوى پيامبر بزرگوار اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) گاه اين توهم را ايجاد مىكرد كه او اجر و پاداشى در برابر رسالت خود از مردم چه خواهد طلبيد؟!، به دنبال اين سخن به پيامبر دستور مىدهد: بگو: من هيچ اجر و پاداشى بر اين موضوع از شما درخواست نمىكنم، جز اينكه ذوى القرباى مرا دوست داريد (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى).
1) تفسير نمونه ج: 20
دوستى ذوى القربى بازگشت به مساله ولايت و قبول رهبرى ائمه معصومين (عليهم السلام) از دودمان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مىكند كه در حقيقت تداوم خط رهبرى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و ادامه مساله ولايت الهيه است، و پر واضح است كه قبول اين ولايت و رهبرى همانند نبوت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) سبب سعادت خود انسانها است و نتيجهاش به خود آنها بازگشت مىكند.
توضيح اينكه: مفسران در تفسير اين جمله بحثهاى فراوانى دارند و تفسيرهاى مختلفى، كه هر گاه با ذهن خالى از پيشداوريها به آنها نگاه كنيم مىبينيم بر اثر انگيزههاى مختلفى از مفهوم اصلى آيه دور شدهاند، و احتمالاتى را برگزيدهاند كه نه با محتواى آيه سازگار است و نه با شان نزول و ساير قرائن تاريخى و روائى.
رويهمرفته چهار تفسير معروف براى آيه وجود دارد.
1- همان كه در بالا اشاره شد كه منظور از ذوى القربى نزديكان پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) است و محبت آنها وسيلهاى است براى قبول امامت و رهبرى ائمه معصومين (عليهمالسلام) از دودمان آنحضرت، و پشتوانهاى بر اداى رسالت.
جمعى از مفسران نخستين، و تمام مفسران شيعه اين معنا را برگزيدهاند، و روايات فراوانى از طرف شيعه و اهل سنت در اين زمينه نقل شده كه به آن اشاره خواهيم كرد.
2- منظور اين است كه اجر و پاداش رسالت دوست داشتن امورى است كه شما را به قرب الهى دعوت مىكند.
اين تفسير را كه جمعى از مفسران اهل سنت انتخاب كردهاند به هيچوجه با ظاهر آيه سازگار نيست، زيرا در اين صورت معنى آيه چنين مىشود كه از شما مىخواهم كه اطاعت الهى را دوست بداريد، و مودت آن را به دل بسپاريد، در حالى كه بايد گفته شود من از شما اطاعت الهى را مىخواهم (نه مودت اطاعت الهى).
بعلاوه در ميان مخاطبين آيه كسى وجود نداشت كه دوست ندارد به خدا
نزديك شود حتى مشركان نيز علاقه داشتند كه به خدا نزديك شوند و اصولا عبادت بتها را وسيلهاى براى اين كار مىپنداشتند.
3- منظور اين است كه شما بستگان خودتان را به عنوان پاداش رسالت، دوست داريد و صله رحم بجا آوريد.
با اين تفسير هيچ تناسبى در ميان رسالت و پاداش آن وجود ندارد، زيرا دوست داشتن بستگان خود چه خدمتى مىتواند به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بوده باشد؟ و چگونه ممكن است اجر رسالت قرار داده شود؟!
4- منظور اين است كه پاداش من اين است كه خويشاوندى مرا نسبت به خود محفوظ داريد، و بخاطر اينكه با اكثر قبايل شما رابطه خويشاوندى دارم مرا آزار ندهيد (زيرا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) از طريق نسبى با قبايل قريش ارتباط داشت و از طريق سببى (ازدواج) با بسيارى از قبايل ديگر، و از طريق مادر با جمعى از مردم مدينه از قبيله بنى النجار، و از طرف مادر رضاعى به قبيله بنى سعد).
اين تعبير بدترين معنائى است كه براى آيه شده است چرا كه درخواست اجر رسالت از كسانى است كه رسالت او را پذيرا شدهاند، و هر گاه كسانى رسالت را پذيرا شوند ديگر نيازى به اين بحثها نيست، آنها پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را به عنوان فرستاده الهى احترام مىگذارند، احتياجى ندارد كه به خاطر قرابت و خويشاونديش او را محترم بشمرند، چرا كه احترام ناشى از قبول رسالت، ما فوق همه اينها است، در واقع اين تفسير را بايد از اشتباهات بزرگى شمرد كه دامان بعضى از مفسران را گرفته و مفهوم آيه را به كلى مسخ كرده است.
در اينجا براى اينكه به حقيقت محتواى آيه آشناتر شويم بهترين راه آن است كه از آيات ديگر قرآن كمك گيريم: در بسيارى از آيات قرآن مجيد مىخوانيم: پيامبران مىگفتند پاداشى از شما در برابر دعوت رسالت نمىخواهيم، و پاداش ما تنها بر پروردگار عالميان است ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلى رَبِّ الْعالَمِينَ.
و در مورد شخص پيامبر اسلام نيز تعبيرات مختلفى ديده مىشود: در يكجا
مىگويد: قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ: بگو پاداشى را كه از شما خواستم تنها به سود شما است اجر و پاداش من فقط بر خداوند است (سبا- 47).
و در جاى ديگر مىخوانيم: قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلًا: بگو من در برابر ابلاغ رسالت هيچگونه پاداشى از شما مطالبه نمىكنم، مگر كسانى كه بخواهند راهى به سوى پروردگارشان برگزينند.
و بالاخره در مورد ديگرى مىگويد: قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ: من از شما پاداشى نمىطلبم و چيزى بر شما تحميل نمىكنم (ص- 86).
هرگاه اين آيات سهگانه را با آيه مورد بحث در كنار هم بگذاريم نتيجهگيرى كردن از آن آسان است: در يكجا به كلى نفى اجر و مزد مىكند.
در جاى ديگر مىگويد: من تنها پاداش از كسى مىخواهم كه راهى به سوى خدا مىجويد.
و در مورد سوم مىگويد: پاداشى را كه از شما خواستهام براى خود شما است.
و بالاخره در آيه مورد بحث مىافزايد: مودت در قربى پاداش رسالت من است، يعنى: من پاداشى از شما خواستهام كه اين ويژگيها را دارد: مطلقا چيزى نيست كه نفعش عائد من شود، صددرصد به سود خود شما است، و چيزى است كه راه شما را به سوى خدا هموار مىسازد.
به اين ترتيب آيا جز مساله ادامه خط مكتب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به وسيله رهبران الهى و جانشينان معصومش كه همگى از خاندان او بودهاند امر ديگرى مىتواند باشد؟
منتها چون مساله مودت پايه اين ارتباط بوده در اين آيه با صراحت آمده است.
جالب اينكه غير از آيه مورد بحث در قرآن مجيد در پانزده مورد ديگر كلمه القربى به كار رفته كه در تمام آنها به معنى خويشاوندان و نزديكان است با اينحال معلوم نيست چرا بعضى اصرار دارند كه قربى منحصرا در اينجا به معنى تقرب الى الله بوده باشد، و معنى ظاهر و واضح آن را كه در همه جا در قرآن در آن به كار رفته
است كنار بگذارند؟ اين نكته نيز قابل توجه است كه در پايان همين آيه مورد بحث مىافزايد: آن كس كه عمل نيكى انجام دهد بر نيكى عملش مىافزاييم، چرا كه خداوند آمرزنده و شكرگزار است و به اعمال بندگان جزاى مناسب مىدهد.
(وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ).
چه حسنهاى از اين برتر كه انسان خود را هميشه در زير پرچم رهبران الهى قرار دهد حبّ آنها را در دل گيرد، و خط آنها را ادامه دهد، در فهم كلام الهى آنجا كه مسائل براى او ابهام پيدا كند از آنها توضيح بخواهد، عمل آنها را معيار قرار دهد، و آنها را الگو و اسوه خود سازد.
رواياتى كه در تفسير اين آيه آمده است
شاهد گوياى ديگر براى تفسيرى كه به عرض رسيد، اينكه روايات فراوانى در منابع اهل سنت و شيعه از شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده كه نشان مىدهد منظور از قربى اهل بيت و نزديكان و خاصان پيامبرند، به عنوان نمونه:
1- احمد در فضائل الصحابه با سند خود از سعيد بن جبير از عامر چنين نقل مىكند: لما نزلت قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى قالوا: يا رسول الله! من قرابتك؟ من هؤلاء الذين وجبت علينا مودتهم؟ قال: على و فاطمه و ابناهما (عليهم السلام) و قالها ثلاثا: هنگامى كه اين آيه قربى نازل شد اصحاب عرض كردند اى رسول خدا! خويشاوندان تو كه مودت آنها بر ما واجب است كيانند؟ فرمود: على و فاطمه و دو فرزند آن دو، اين سخن را سه بار تكرار فرمود!
2- در مستدرك الصحيحين از امام على بن الحسين (عليهما السلام) نقل شده كه وقتى امير مؤمنان على (عليه السلام) به شهادت رسيد، حسن بن على (عليهما السلام) در ميان مردم خطبه خواند كه بخشى از آن اين بود: انا من اهل البيت الذين افترض الله مودتهم على كل مسلم فقال تبارك و تعالى لنبيه (صلى الله عليه و آله و سلم) قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى و من يقترف حسنة نزد له فيها حسنا فاقتراف الحسنة مودتنا اهل البيت: من از
خاندانى هستم كه خداوند مودت آنها را بر هر مسلمانى واجب كرده است، و به پيامبرش فرموده: قل لا اسئلكم ... منظور خداوند از اكتساب حسنه مودت ما اهل بيت است.
3- سيوطى در الدّرّ المنثور در ذيل آيه مورد بحث از مجاهد از ابن عباس نقل كرده كه در تفسير آيه قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى گفت: ان تحفظونى فى اهل بيتى و تودوهم بى: منظور اين است كه حق مرا در اهلبيتم حفظ كنيد، و آنها را به خاطر من دوست داريد.
و از اينجا روشن مىشود آنچه از ابن عباس بطريق ديگر نقل شده كه منظور عدم آزار پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به خاطر قرابتش با قبائل مختلف عرب بوده، مسلّم نيست، زيرا چنانكه ديديم مخالف آن نيز از ابن عباس نقل شده است.
4- ابن جرير طبرى در تفسيرش با سند خود از سعيد بن جبير و با سند ديگرى از عمر بن شعيب نقل مىكند كه منظور از اين آيه، هى قربى رسول الله (نزديكان رسول خدا مىباشد).
5- مرحوم طبرسى مفسر معروف از شواهد التنزيل حاكم حسكانى كه از مفسران و محدثان معروف اهل سنت است از ابى امامه باهلى چنين نقل مىكند:
پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: ان الله خلق الانبياء من اشجار شتى، و انا و على (عليهالسلام) من شجرة واحدة، فانا اصلها، و على (عليهالسلام) فرعها، و فاطمة (عليهاالسلام) لقاحها، و الحسن و الحسين ثمارها، و اشياعنا اوراقها- تا آنجا كه فرمود- لو ان عبدا عبد الله بين الصفا و المروة الف عام، ثم الف عام، ثم الف عام، حتى يصير كالشن البالى، ثم لم يدرك محبتنا أكبّه الله على منخريه فى النار، ثم تلا:
قل لا اسئلكم عليه اجرا: خداوند انبياء را از درختان مختلفى آفريد، ولى من و على (عليهالسلام) را از درخت واحدى، من اصل آنم، و على شاخه آن، فاطمه موجب بارورى آن است، و حسن حسين ميوههاى آن، و شيعيان ما برگهاى آنند ... سپس افزود: اگر كسى خدا را در ميان صفا و مروه هزار سال، و سپس هزار سال، و از آن
پس هزار سال، عبادت كند، تا همچون مشك كهنه (وخشك) شود، اما محبت ما را نداشته باشد خداوند او را به دو دماغ (وبه صورت) در آتش مىافكند، سپس اين آيه را تلاوت فرمود: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى.
جالب اين كه اين حديث آن چنان اشتهار يافته بود كه شاعر معروف كميت در اشعارش به آن اشاره كرده، مىگويد:
وجدنا لكم فى آل حاميم آية*** تأوّلها منّا تقى و معرب
ما براى شما (خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در سورههاى حاميم آيهاى يافتيم.
كه گروه تقيه كننده آن را تاويل كرده، و گروه آشكار كننده آن را آشكارا، بيان كردهاند.
6- و نيز سيوطى در الدر المنثور از ابن جرير از ابى الديلم چنين نقل مىكند:
هنگامى كه على بن الحسين عليهما السلام) را به اسارت آوردند، و بر در دروازه دمشق نگهداشتند، مردى از اهل شام گفت: الحمد لله الذى قتلكم و استاصلكم!: خدا را شكر كه شما را كشت، و ريشه كن ساخت! على بن الحسين (عليهما السلام) فرمود: آيا قرآن را خواندهاى؟ گفت آرى، فرمود: سورههاى حاميم را خواندهاى، عرض كرد نه، فرمود آيا اين آيه را نخواندهاى قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى؟! گفت: آيا شما همانها هستيد كه در اين آيه اشاره شده؟ فرمود: آرى.
7- زمخشرى در كشاف حديثى نقل كرده كه فخر رازى و قرطبى نيز در تفسيرشان از او اقتباس كردهاند: حديث مزبور به وضوح مقام آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و اهميت حب آنها را بيان مىدارد، مىگويد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود:
من مات على حب آل محمد مات شهيدا.
الا و من مات على حب آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) مات مغفورا له.
الا و من مات على حب آل محمد مات تائبا.
الا و من مات على حب آل محمد مات مؤمنا مستكمل الايمان.
الا و من مات على حب آل محمد بشّره ملك الموت بالجنة ثم منكر و نكير.
الا و من مات على حب آل محمد يُزفّ الى الجنة كما تُزَفُّ العروس الى بيت زوجها.
الا و من مات على حب آل محمد فتح له فى قبره بابان الى الجنة.
الا و من مات على حب آل محمد جعل الله قبره مزار ملائكة الرحمة.
الا و من مات على حب آل محمد مات على السنة و الجماعة.
الا و من مات على بغض آل محمد جاء يوم القيامه مكتوب بين عينيه آيس من رحمة الله
الا و من مات على بغض آل محمد مات كافرا.
الا و من مات على بغض آل محمد لم يشم رائحة الجنة: هر كس با محبت آل محمد بميرد شهيد از دنيا رفته.
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رود بخشوده شده است.
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رود با توبه از دنيا رفته.
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رود مؤمن كامل الايمان از دنيا رفته.
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رود فرشته مرگ او را بشارت به بهشت مىدهد، و سپس منكر و نكير (فرشتگان مامور سؤال در برزخ) به او بشارت دهند.
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رود او را با احترام به سوى بهشت مىبرند آنچنانكه عروس به خانه داماد.
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رود در قبر او دو دَرْ به سوى بهشت گشوده مىشود.
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رود قبر او را زيارتگاه فرشتگان رحمت قرار مىدهد.
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رود بر سنت و جماعت اسلام از دنيا رفته.
آگاه باشيد هر كس با عداوت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رود روز قيامت در حالى وارد عرصه محشر مىشود كه در پيشانى او نوشته شده: مايوس از رحمت خدا! آگاه باشيد هر كس با بغض آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا برود كافر از دنيا رفته
آگاه باشيد هر كس با عداوت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا برود بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد.
جالب اينكه فخر رازى بعد از ذكر اين حديث شريف كه صاحب كشاف آن را به صورت ارسال مسلم ذكر كرده است مىافزايد: آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) كسانى هستند كه بازگشت امرشان به او است، كسانى كه ارتباطشان محكمتر و كاملتر باشد آل محسوب مىشوند، و شك نيست كه فاطمه و على و حسن و حسين محكمترين پيوند را با رسول خدا داشتند، و اين از مسلمات و مستفاد از احاديث متواتر است، بنا بر اين لازم است كه آنها را آل پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بدانيم.
سپس مىافزايد: گروهى در مفهوم آل اختلاف كردهاند، بعضى آنها را خويشاوندان نزديك پيامبر مىدانند، و بعضى گفتهاند آنها امت پيامبرند، اگر اين واژه را بر معنى اول حمل كنيم آل پيامبر تنها آنها هستند، و اگر به معنى امت كه دعوت او را پذيرفتند بدانيم باز هم خويشاوندان نزديك رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آل او محسوب مىشوند، بنا بر اين به هر تقدير آنها آل هستند و اما غير آنها در لفظ آل داخلند يا نه؟ محل اختلاف است.
سپس فخر رازى از صاحب كشاف چنين نقل مىكند: وقتى اين آيه نازل شد عرض كردند اى رسول خدا! خويشاوندان تو كيانند كه مودتشان بر ما واجب است؟ فرمود: على و فاطمه و دو فرزندشان.
بنا بر اين ثابت مىشود كه اين چهار تن ذى القرباى پيغمبرند و هنگامى كه اين معنى ثابت شد واجب است از احترام فوق العادهاى برخوردار باشند.
فخر رازى مىافزايد: دلائل مختلفى بر اين مساله دلالت مىكند:
1- جمله الا المودة فى القربى كه طرز استدلال به آن بيان شد.
2- شك نيست كه پيامبر فاطمه را دوست مىداشت و درباره او فرمود: فاطمة بضعة منى يؤذينى ما يؤذيها: فاطمه پاره تن من است آنچه او را آزار دهد مرا آزار داده است! و با احاديث متواتر از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ثابت شده كه او على و حسن و حسين را دوست مىداشت، و هنگامى كه اين معنى ثابت شود محبت آنها بر تمام امت واجب است چون خداوند فرموده: وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ: از او پيروى كنيد تا هدايت شويد و نيز فرموده: فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ: كسانى كه فرمان او را مخالفت مىكنند از عذاب الهى بترسند و نيز فرموده: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ: بگو اگر خدا را دوست مىداريد از من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست دارد و نيز فرموده لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ: براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكوئى بود.
3- دعاء براى آل افتخار بزرگى است و لذا اين دعا خاتمه تشهد در نماز قرار داده شده: اللهم صل على محمد و على آل محمد، و ارحم محمدا و آل محمد، و چنين تعظيم و احترامى در حق غير آل ديده نشده است، بنا بر اين همه اين دلائل نشان مىدهد كه محبت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) واجب است.
سرانجام فخر رازى سخنان خود را در اين مساله با اشعار معروف شافعى پايان مىدهد:
يا راكبا قف بالمحصب من منى*** واهتف بساكن خيفها و الناهض
سحرا اذا فاض الحجيج الى منى*** فيضا كما نظم الفرات الفائض.
ان كان رفضا حب آل محمد*** فليشهد الثقلان انى رافضى!
اى سوارى كه عازم حج هستى! در آنجا كه در نزديكى منى ريگ براى رمى جمرات جمع مىكنند و مركز بزرگ اجتماع زائران خانه خداست بايست، و فرياد بزن به تمام كسانى كه در مسجد خيف مشغول عبادتند و يا در حال حركت مىباشند.
فرياد بزن به هنگام سحرگاه كه حاجيان از مشعر به سوى منى كوچ مىكنند و
همچون نهرى عظيم و خروشان وارد سرزمين منى مىشوند.
آرى فرياد بزن و بگو: اگر محبت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) رفض و ترك است، همه جن و انس شهادت دهند كه من رافضيم!.
آرى اين است استنباط فخر رازى يكى متعصبترين علماى اهل سنّت در تفسير آيه مذكور و اى است مقام آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) كه ماشيعيان، به دامانشان چنگ زدهايم و آنها را رهبر خويش و راهنماى دين و دنيا پذيرفتهايم، الگو و اسوه خويش مىدانيم و تداوم خط نبوت را با امامت آنها مىبينيم.
البته غير از احاديث مذكور، روايات فراوان ديگرى در منابع اسلامى نقل شده كه از نظر رعايت اختصار و قناعت به جنبههاى اختصارى، به هفت روايت معروض، اكتفا كرديم، ولى ذكر اين نكته را مناسب مىدانيم كه در بعضى از منابع كلامى مانند احقاق الحق و شرح مبسوط آن، حديث معروف مذكور در مورد تفسير آيه قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى از حدود پنجاه كتاب از كتب اهل سنت نقل شده است كه نشان مىدهد تا چه اندازه نقل اين روايت گسترده و مشهور بوده است قطع نظر از منابع فراوانى كه از طرق اهل بيت اين حديث را نقل مىكند.
در رابطه با مطلب مورد بحث به چندنكته توجه نمائيد:
1- سخنى با مفسر معروف آلوسى
در اينجا سؤالى براى جمعى مطرح است كه آلوسى مفسر معروف در روح المعانى آن را به صورت ايرادى بر شيعه مطرح كرده، و ما آن را به صورت يك سؤال در اينجا عنوان كرده، مورد بررسى قرار مىدهيم، خلاصه كلام او چنين است: بعضى از شيعه آيه را در مقام استدلال بر امامت على (عليهالسلام) ذكر كردهاند و گفتهاند على (عليهالسلام) واجب المحبة است، و هر واجبالمحبتى واجب الطاعة است، و هر واجبالطاعتى داراى مقام امامت است، و از آن نتيجه گرفتهاند
كه على (عليهالسلام) داراى مقام امامت مىباشد و آيه را دليل بر اين موضوع شمردند.
اما سخن آنها از چند جهت قابل ايراد است.
اولا استدلال به آيه بر وجوب محبت فرع بر اين است كه آيه را به معنى محبت خويشاوندان پيامبر بدانيم، در حالى كه جمع كثيرى از مفسران اين تفسير را نپذيرفتهاند، و گفتهاند اين مناسب مقام نبوت نيست، زيرا پيامبر را متهم مىسازد، چه اينكه شبيه كار دنياپرستانى است كه فعاليتهائى را شروع مىكنند، سپس منافعى در برابر آن براى فرزندان و بستگان خود مطالبه مىنمايند بعلاوه با آيه وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ (تو پاداشى از آنها مطالبه نمىكنى) (يوسف- 104) منافات دارد.
ثانيا قبول نداريم كه وجوب محبت دليل بر وجوب اطاعت است، لذا ابن بابويه در كتاب اعتقادات مىگويد: اماميه اتفاق دارند كه محبت علويين لازم است در حالى كه همه را واجب الاطاعت نمىدانند! ثالثا قبول نداريم كه هر شخص واجبالاطاعهاى داراى مقام امامت يعنى زعامت كبرى باشد، و الا هر پيامبرى در زمان خود داراى چنين مقامى بود، در حالى كه در داستان طالوت مىخوانيم كه او امام جمعيت شد در حالى كه پيامبرى نيز در آن زمان وجود داشت.
رابعا آيه اقتضا مىكند تمام اهل بيت واجب الاطاعة باشند، و به همين دليل بايد همه امام باشند، در حالى كه اماميه چنين عقيدهاى ندارند.
تحليل و بررسى
با برداشتى كه از آيه مورد بحث طبق قرائن فراوان و محكم موجود در آيه و ساير آيات قرآن داشتيم پاسخ بسيارى از اين ايرادات روشن مىشود: زيرا گفتيم اين محبت امر سادهاى نيست، اين به عنوان پاداش نبوت و اجر رسالت است، طبعا بايد مطلبى هموزن و همشأن آن باشد، تا بتواند پاداش آن قرار گيرد.
از سوى ديگر آيات قرآن گواهى مىدهد سود اين محبت چيزى نيست كه به
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) برگردد، بلكه نتيجه آن صددرصد عائد خود مؤمنان مىشود يا به تعبير ديگر اين يك امر معنوى است كه در تكامل هدايت مسلمانان مؤثر است.
به اين ترتيب گرچه از آيه چيزى جز مساله وجوب محبت استفاده نمىشود اما با قرائنى كه ذكر شد اين وجوب محبت سر از مساله امامت كه پشتوانه مقام نبوت و رسالت است در مىآورد.
با توجه به اين توضيح كوتاه به بررسى ايرادات مذكور مىپردازيم: اولا- اينكه بعضى از مفسران آيه را به مودت اهل بيت تفسير نكردهاند بايد قبول كرد كه پيشداوريها و رسوبات ذهنى مانع از اين امر بوده فى المثل جمعى از آنها قربى را به معنى تقرب به پروردگار تفسير كردهاند! در حالى كه در تمام آيات قرآن هر موردى اين كلمه به كار رفته به معنى خويشاوندان است.
و يا اينكه جمعى آن را به معنى خويشاوندى پيامبر با قبايل عرب تفسير كردهاند، در حالى كه اين تفسير نظام آيه را به كلى به هم مىريزد، اجر رسالت را از كسى مطالبه مىكنند كه رسالت را پذيرفته، و كسى كه رسالت پيامبر را بپذيرد چه نيازى دارد كه خويشاوندى او را با خود در نظر گيرد، و از آزار او چشم بپوشد؟ علاوه بر اين روايات زيادى كه آيه را به ولايت اهل بيت پيامبر تفسير مىكند چرا كنار بگذاريم؟! بنا بر اين بايد قبول كرد كه اين گروه از مفسران هرگز با ذهن خالى به تفسير آيه نپرداختهاند و گرنه مطلب پيچيدهاى در آن وجود ندارد.
و از اينجا روشن مىشود كه تقاضاى چنين پاداشى نه با مقام نبوت منافات دارد، و نه همچون راه و رسم دنيا پرستان است، و با آيه 104 سوره يوسف كه نفى هر گونه پاداش ميكند نيز كاملا هماهنگ است، چرا كه پاداش مودت اهل بيت در حقيقت پاداشى نيست كه پيامبر از آن منتفع گردد بلكه خود مسلمين از آن بهرهمند مىشوند ثانيا- درست است وجوب محبت ساده هرگز دليل بر وجوب اطاعت نيست اما وقتى در نظر بگيريم كه اين محبتى است كه متناسب همطراز رسالت قرار داده شده، يقين پيدا مىكنيم كه وجوب اطاعت نيز در آن نهفته است، و از اينجا
روشن مىشود كه گفتار ابن بابويه (صدوق) نيز منافاتى با آنچه گفتيم ندارد.
ثالثا- درست است كه هر وجوب اطاعتى دليل بر مقام امامت و زعامت كبرى نيست، ولى بايد توجه داشت وجوب اطاعتى كه پاداش رسالت و متناسب با آن است جز امامت نمىتواند باشد.
رابعا- امام به معنى رهبر- در هر عصرى يكتن بيشتر نمىتواند باشد، و بنا بر اين امامت همه اهل بيت معنى نخواهد داشت بعلاوه نبايد نقش روايات را در اين زمينه يعنى در فهم معنى آيه از نظر دور داشت.
قابل توجه اينكه آلوسى شخصا اهميت زيادى براى مودت اهل بيت قائل شده، و در چند خط پيش از اين بحث مىگويد: حق اين است كه محبت خويشاوندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بخاطر قرابتشان با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) واجب است، و هر قدر قرابت قويتر باشد محبت وجوب بيشترى دارد، و سرانجام مىگويد: آثار اين مودت تعظيم و احترام و قيام به اداء حقوق اقرباى پيغمبر است، در حالى كه بسيارى از مردم در اين امر سستى كردهاند تا آنجا كه محبت قرابت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را يكنوع رافضى گرى شمردهاند! ولى من چنين نمىگويم، بلكه همان مىگويم كه شافعى در آن كلام جالب و گوياى خود گفته است.
سپس اشعارى را كه از شافعى نقل كرديم ذكر كرده، مىافزايد: با اين حال من معتقد به خروج از اعتقادات بزرگان اهل سنت در مورد صحابه نيستم، و محبت آنها را نيز از واجبات مىشمرم.
2- كشتى نجات!
فخر رازى در ذيل اين بحث نكتهاى را نقل كرده و آن را پسنديده است و آلوسى در روح المعانى نيز آن را به عنوان نكتهاى لطيف به نقل از فخر رازى آورده، نكتهاى كه فكر مىكنند از طريق آن بعضى از تضادها بر طرف مىگردد، و آن اينكه: پيغمبر گرامى اسلام از يكسو فرموده است: مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح من ركب فيها
نجى: مثل اهل بيت من همچون كشتى نوح است هر كس سوار بر آن شود نجات مىيابد.
و از سوى ديگر فرموده است: اصحابى كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم:
اصحاب من همچون ستارگان آسمانند به هر كدام اقتدا كنيد هدايت مىيابيد
و ما الان در اقيانوس تكليف گرفتاريم، و امواج شبهات و شهوات ما را از هر سو در هم مىكوبد، و آنكس كه مىخواهد از دريا عبور كند احتياج به دو امر دارد يكى كشتى است كه خالى از هر عيب و نقص باشد، و ديگرى ستارگان پر فروغ درخشندهاى است كه مسير را به او نشان دهد، هنگامى كه انسان سوار بر كشتى شود، و چشم بر ستارگان درخشان بدوزد اميد نجات وجود دارد، همچنين هر كس از اهل سنت بر كشتى محبت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) سوار گردد، و چشم به ستارگان اصحاب دوزد اميد است كه خداوند او را به سلامت و سعادت در دنيا و آخرت برساند.
ولى ما مىگوئيم اين تشبيه شاعرانه گرچه زيبا است اما دقيق نيست، چرا كه اولا كشتى نوح مركب نجات بود و در آن روز كه همه جاى جهان را امواج خروشان آب فرا گرفته بود، دائما در گردش بود بىآنكه مانند كشتيهاى معمولى مقصدى داشته باشد كه به سوى آن مقصد به كمك ستارگان حركت كند.
مقصد خود كشتى بود، و نجات از غرقاب، تا فرو نشستن آب و قرار گرفتن كشتى بر كنار كوه جودى.
ثانيا- در بعضى از روايات كه در كتب برادران اهل سنت نقل شده از پيغمبر گرامى اسلام چنين آمده است: النجوم امان لاهل الارض من الغرق و اهل بيتى امان لامتى من الاختلاف فى الدين ستارگان امان براى اهل زمينند از غرق شدن و اهل بيت من امان امتند از اختلاف در دين.
3- تفسير و من يقترف حسنة ...
اقتراف در جمله و من يقترف حسنة نزد له فيها حسنة هر كس حسنهاى را كسب كند ما بر حسن آن مىافزائيم در اصل از قرف (بر وزن حرف) به معنى كندن پوست اضافى از درخت يا پوستهاى اضافى از زخم است كه گاه مايه پيراستن و بهبودى مىگردد، اين كلمه بعدا در اكتساب به كار رفته اعم از اينكه اكتساب خوبى باشد يا بدى.
ولى به گفته راغب اين واژه در بديها بيش از خوبيها به كار مىرود (هر چند در آيه مورد بحث در خوبيها به كار رفته).
لذا ضرب المثلى در عرب معروف است كه مىگويند: الاعتراف يزيل الاقتراف اعتراف به گناه، گناه را از بين مىبرد.
جالب اينكه در بعضى از تفاسير از ابن عباس و يكى ديگر از مفسران نخستين بنام سدى نقل شده كه منظور از اقتراف حسنة در آيه شريفه مودت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) است.
در حديثى كه سابقا از امام حسن بن على (عليهماالسلام) نقل كرديم نيز آمده:
اقتراف الحسنة مودتنا اهل البيت: منظور از بدست آوردن حسنه مودت ما اهل بيت است روشن است كه منظور از اينگونه تفسيرها محدود بودن معنى اكتساب حسنه به مودت اهل بيت نيست، بلكه معنى وسيع و گستردهاى دارد ولى از آنجا كه اين جمله به دنبال مساله مودت ذى القربى آمده است روشنترين مصداق اكتساب حسنه همين مودت است.
4- اين چند آيه مدنى است
اين سوره (سوره شورى) از سورههاى مكى است.
ولى جمعى از مفسران معتقدند كه اين چهار آيه (آيه 23 تا 26) در مدينه نازل شده است، و شان نزولى كه در تفسير اين آيات نقل شده گواه بر اين معنى است، رواياتى كه اهل بيت را به على (عليهالسلام) و فاطمه و دو فرزندان آنها امام حسن و
امام حسين تفسير مىكند نيز مناسب همين معنى است، زيرا مىدانيم ازدواج على (عليهالسلام) و بانوى اسلام در مدينه انجام گرفت، و تولد حسن و حسين (عليهماالسلام) در سالهاى سوم و چهارم هجرى طبق نقل معروف بوده است.(1)
ص: 401 ببعد.
وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً 26- و حق نزديكان را بپرداز و (همچنين) مستمند و وامانده در راه را، و هرگز اسراف و تبذير مكن. 27- چرا كه تبذيركنندگان برادران شياطينند، و شيطان كفران (نعمتهاى) پروردگارش كرد
نخست مىگويد: حق ذى القربى و نزديكان را به آنها بده (وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ) و همچنين مستمندان و درراهماندگان را (وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ): در عين حال هرگز دست به تبذير نيالاى (وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً).
تبذير در اصل از ماده بذر و به معنى پاشيدن دانه مىآيد، منتها اين كلمه مخصوص مواردى است كه انسان اموال خود را به صورت غير منطقى و فساد، مصرف مىكند و معادل آن در فارسى امروز ريختوپاش است.
و به تعبير ديگر تبذير آنست كه مال در غير موردش مصرف شود هر چند كم باشد، و اگر در موردش صرف شود تبذير نيست هر چند زياد باشد.
چنانكه در تفسير عياشى از امام صادق (عليهالسلام) مىخوانيم: كه در ذيل اين آيه در پاسخ سؤال كنندهاى فرمود: من انفق شيئا فى غير طاعة الله فهو مبذر و من انفق
1) باتغييرات و حذف و اضافاتى ازتفسير نمونه ج: 20
فى سبيل الله فهو مقتصد: كسى كه در غير راه اطاعت فرمان خدا مالى انفاق كند، تبذير كننده است و كسى كه در راه خدا انفاق كند ميانه رو است و نيز از آنحضرت نقل شده كه روزى دستور داد رطب براى خوردن حاضران بياورند، بعضى رطب را مىخوردند و هسته آنرا به دور مىافكندند، فرمود: اين كار را نكنيد كه اين تبذير است و خدا فساد را دوست نمىدارد.
دقت در مساله اسراف و تبذير تا آن حد است كه در حديثى مىخوانيم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) از راهى عبور مىكرد، يكى از يارانش بنام سعد مشغول وضوء گرفتن بود، و آب زياد مىريخت، فرمود: چرا اسراف مىكنى اى سعد! عرض كرد: آيا در آب وضو نيز اسراف است؟ فرمود: نعم و ان كنت على نهر جار: آرى هر چند در كنار نهر جارى باشى.
در اينكه منظور از ذى القربى در اينجا همه خويشاوندان است يا خصوص خويشاوندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) (زيرا مخاطب در آيه او است) در ميان مفسران گفتگو است.
در احاديث متعددى كه در ادامه، بحث آن خواهد آمد مىخوانيم كه اين آيه به ذوى القرباى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) تفسير شده، و حتى در بعضى مىخوانيم كه به داستان بخشيدن سرزمين فدك به فاطمه زهرا (عليهاالسلام) نظر دارد.
ولى همانگونه كه بارها گفتهايم اينگونه تفسيرها مفهوم وسيع آيات را محدود نمىكند، و در واقع بيان مصداق روشن و واضح آن است.
خطاب به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در جمله و آت دليل بر اختصاص اين حكم به او نيست، زيرا ساير احكامى كه در اين سلسله آيات وارد شده، مانند نهى از تبذير و يا مداراى با سائل و مستمند و يا نهى از بخل و اسراف، همه به صورت خطاب به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) ذكر شده، در حالى كه مىدانيم اين احكام جنبه اختصاصى ندارد، و مفهوم آن كاملا عام است.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه نهى از تبذير بعد از دستور به اداى حق
خويشاوندان و مستمند و ابن سبيل اشاره به اين است كه مبادا تحت تاثير عواطف خويشاوندى و يا عاطفه نوع دوستى در مقابل مسكين و ابن السبيل قرار بگيريد و بيش از حد استحقاقشان به آنها انفاق كنيد و راه اسراف را بپوئيد كه اسراف و تبذير در همه جا نكوهيده است.
آيه بعد به منزله استدلال و تاكيدى بر نهى از تبذير است، مىفرمايد: تبذير كنندگان برادران شياطين هستند (إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ).
و شيطان، كفران نعمتهاى پروردگار كرد (وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً).
اما اينكه شيطان، كفران نعمتهاى پروردگار را كرد روشن است، زيرا خداوند نيرو و توان و هوش و استعداد فوق العادهاى به او داده بود، و او اينهمه نيروها را در غير موردش يعنى در طريق اغوا و گمراهى مردم صرف كرد.
و اما اينكه تبذير كنندگان برادران شياطينند، به خاطر آنست كه آنها نيز نعمتهاى خداداد را كفران مىكنند و در غير مورد قابل استفاده صرف مىنمايند.
تعبير به اخوان (برادران) يا به خاطر اين است كه اعمالشان همرديف و هماهنگ اعمال شياطين است، همچون برادرانى كه يكسان عمل مىكنند، و يا به خاطر آنست كه قرين و همنشين شيطان در دوزخند، همانگونه كه در آيه 39 از سوره زخرف بعد از آنكه قرين بودن شيطان را با انسانهاى آلوده بطور كلى بيان مىكند مىفرمايد: وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ: امروز اظهار برائت و تقاضاى جدائى از شيطان سودمند به حال شما نيست چرا كه همگى در عذاب مشتركيد.
و اما اينكه شياطين در اينجا به صورت جمع ذكر شده ممكن است اشاره به چيزى باشد كه از آيات سوره زخرف استفاده مىشود كه هر انسانى روى از ياد خدا برتابد، شيطانى برانگيخته مىشود كه قرين و همنشين او خواهد بود، نه تنها در اين جهان كه در آن جهان نيز همراه او است وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ ... حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ (
سوره زخرف آيه 36 و 38).
و از آنجا كه گاهى مسكينى به انسان رو مىآورد و امكاناتى براى پاسخ گوئى به نياز او در اختيارش نيست، آيه بعد طرز برخورد صريح با نيازمندان را در چنين شرائطى بيان مىكند و مىگويد: اگر از اين نيازمندان به خاطر (نداشتن امكانات و) انتظار رحمت خدا كه به اميد آن هستى، روى برگردانى نبايد اين روىگرداندن توأم با تحقير و خشونت و بىاحترامى باشد، بلكه بايد با گفتارى نرم و سنجيده و توأم با محبت با آنها برخورد كنى حتى اگر مىتوانى وعده آينده را به آنها بدهى و مايوسشان نسازى
(وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَيْسُوراً).
ميسور از ماده يسر به معنى راحت و آسان است، و در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه سخن نيك و برخورد توأم با احترام و محبت را شامل مىشود.
بنا بر اين اگر بعضى آنرا به عبارت خاصى تفسير كردهاند، و يا به معنى وعده دادن براى آينده، همه از قبيل ذكر مصداق است.
در روايات مىخوانيم كه بعد از نزول اين آيه هنگامى كه كسى چيزى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مىخواست و حضرت چيزى نداشت كه به او بدهد مىفرمود: يرزقنا الله و اياكم من فضله: اميدوارم خدا ما و تو را از فضلش روزى دهد.
در سنتهاى قديمى ما به هنگام برخورد با سائل چنين بوده و هست كه هنگامى كه تقاضا كنندهاى به در خانه مىآمد و چيزى براى دادن موجود نبود به او مىگفتند: ببخش، اشاره به اينكه آمدن تو بر ما حقى ايجاد مىكند و از نظر اخلاقى از ما چيزى طلبكار هستى و ما تقاضا داريم كه اين مطالبه اخلاقى خود را بر ما ببخشى چرا كه چيزى كه پاداش آن باشد موجود نداريم!
منظور از ذى القربى
در اينجا كيانند؟
كلمه ذى القربى همانگونه كه گفتيم به معنى بستگان و نزديكان است و در اينكه منظور از آن در اينجا معنى عام است يا خاص در ميان مفسران بحث است.
1- بعضى معتقدند مخاطب، همه مؤمنان و مسلمانان هستند، و منظور پرداختن حق خويشاوندان به آنها است.
2- بعضى ديگر مىگويند مخاطب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) است و منظور پرداختن حق بستگان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به آنها است، مانند خمس غنائم و ساير اشيائى كه خمس به آن تعلق مىگيرد و بطور كلى حقوقشان در بيت المال.
لذا در روايات متعددى كه از طرق شيعه و اهل تسنن نقل شده مىخوانيم كه به هنگام نزول اين آيه، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فاطمه (عليهاالسلام) را خواند و سرزمين فدك را به او بخشيد.
در حديثى كه از منابع اهل تسنن از ابو سعيد خدرى صحابه معروف پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده مىخوانيم: لما نزل قوله تعالى و آت ذا القربى حقه اعطى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) فاطمه فدكا: هنگامى كه آيه و آت ذا القربى حقه نازل شد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) سرزمين فدك را به فاطمه (عليهاالسلام) داد.
از بعضى از روايات استفاده مىشود كه حتى امام سجاد (عليهالسلام) به هنگام اسارت در شام با همين آيه به شاميان استدلال فرمود و گفت: منظور از آيه آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ مائيم كه خدا به پيامبرش دستور داده كه حق ما ادا شود (و اين چنين شما شاميان همه اين حقوق را ضايع كرديد).
ولى با اينهمه همانگونه كه قبلا هم گفتيم اين دو تفسير با هم منافات ندارد، همه موظفند حق ذى القربى را بپردازند پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) هم كه رهبر جامعه اسلامى است
موظف است به اين وظيفه بزرگ الهى عمل كند، در حقيقت اهلبيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) از روشنترين مصداقهاى ذى القربى و شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) از روشنترين افراد مخاطب به اين آيه است.
به همين دليل پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) حق ذى القربى را كه خمس و همچنين فدك و مانند آن بود به آنها بخشيد، چرا كه گرفتن زكات كه در واقع از اموال عمومى محسوب مىشد براى آنها ممنوع بود.
البته توجه داشته باشيد و اشتباه نشود، معنا و مفهوم ذى القربى در اين آيه، كه براى عموم و عام توضيح داديم بر خلاف آيه ... قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ (23)
شورى: 23- ... بگو من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم و هر كس عمل نيكى انجام دهد بر نيكىاش مىافزائيم، چرا كه خداوند آمرزنده و شكرگزار است.
باتوجه به تفسير و توضيحهاى مذكور، اين نكته براى ما مسلّم مىشود كه دوست داشتن ذى القربى آن حضرت و احترام آنها، از وظايف مهم مسلمانان و از تكاليف قطعى آنهاست كه بزرگان زيادى در زمان حيات خود به اين وظيفه عمل نموده و در موقع لزوم از جان و مال خود گذشتهاند و تاريخ براى ما سرگذشتهاى آنان را بيان كرده و مورد تنبّه و الگو گرفتن از آنها را، قرار داده است كه براى نمونه به سرگذشت يكى از اين بزرگان دقت نمائيد.
قيس بن سعد بن عباده
نام او قيس و كنيه اش ابو عبدالله بود. پدرش سعد بن عباده رئيس قبيله خزرج بود و مادرش فكهيه، دختر عبيدبن دليم بن حارثه بود .. قيس در سال آغازين اسلام و يا اندكي پيش از آن در مدينه به دنيا آمد. او در همان روزهاي نوجواني به رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم علاقه مند شد و در شمار صحابه آن حضرت درآمد.
پس از حضور در غزوه بني المصطلق در همه جنگهاي زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم حاضر بود قيس بن سعد در واقعه غدير خم حاضر بود و با توجه به آن چه از رسول خدا شنيده بود (حديث غدير) يكي از دوازده نفري بود كه تصميم به رويارويي با ابوبكر گرفتند؛ ولي حضرت علي عليه السلام آنها را به آرامش دعوت كرد و آنان به اعتراض لفظي بسند كردند.
قيس در سال 19 در فتح مصر شركت كرد و سپس ساكن همان جا شد تا اين كه در ماجراي اعتراض به عثمان، به مدينه آمد و پس از به حكومت رسيدن حضرت علي عليه السلام، از سوي امام حاكم مصر شد؛ ولي توطئههاي معاويه، حضرت علي را وادار به احضار قيس كرد.
قيس بن سعد در نبردهاي جمل و صفين و نهروان حضوري چشمگير داشت و به جانبازي رسيد. وي در دوران حكومت امام علي عليه السلام فرمانده شرطه الخميس (گروهي از ياران جان نثار حضرت علي عليه السلام) بود.
او جزو ياران بزرگ و نام آور پيامبر و علي بن ابي طالب است، ولي گمنام در تاريخ اسلام و تشيع. به خاطر بينش سياسي اجتماعي اش از ديگر ياران اميرمؤمنان، علي (عليه السلام) متمايز بود. معاويه هم به بزرگ مردي اش معترف بود و او را با صدهزار نفر از ياران خود برابر مي دانست.
تمام مورخان و سيره نويسان، او را يكي از پنج سياست مدار عرب در عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و علي (عليه السلام) مي دانند.
پيشواي انصاري و از افسران ارشد اسلام.(1)
از اصيل ترين و شريف ترين خاندان هاي انصار است كه در اسلام و ايمان سوابق درخشاني داشتند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هم به مناسبت هاي مختلف علاقه خاص خود را به آنها ابراز
1) رجال كشي، ص 73؛ محمدتقي شوشتري، قاموس الرجال، ج 7، ص 397.
مي كرد.(1)
مانند پدرش بلند قامت و كشيده بود و وقتي بر اسب تنومندي مي نشست، پاهايش به زمين مي رسيد.(2)
باهوش ترين و مشهورترين فرزند پدرش بود. در محضر سه آفتاب عالم تاب، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)، علي بن ابي طالب (عليه السلام) و امام حسن مجتبي (عليه السلام) روزگار گذراند. با اين كه پسر رئيس قبيله بود، پدرش او را براي خدمتگزاري نزد پيامبر خدا فرستاد.(3)
احاديث فراواني از پيامبر نقل كرده است و از بزرگان شيعه اميرمؤمنان، علي (عليه السلام) بود و معتقدي راستين به محبت و ولايت ايشان كه در همه جنگ ها در ركاب حضرتش جنگيد.(4)
همواره در كنار علي بن ابي طالب (عليه السلام) بود و با وجود فشارها و دورنگي هاي جامعه حاضر نشد مولايش را ترك كند. به ولايت آن حضرت، معتقد بود و با همين عقيده نيز جهان را بدرود گفت.(5)
دشمنان علي (عليه السلام) را با سخنان زيركانه اش بر زمين مي كوبيد. حلبي در كتاب سيره خود مي نويسد: «هر كس بر آنچه ميان قيس و معاويه گذشت آگاهي يابد، از وفور عقل و زيركي وي در شگفتي فرو مي رود.»
در كمال آرامش و دقت نماز مي خواند. ماري آرام آرام به سوي سجده گاهش آمد و در آنجا آرميد. قيس به ركوع رفت. مارتابي به خود داد، ولي گويا قصد حركت نداشت. قيس با سر خود، ما را كنار زد و در پهلوي وي به سجده رفت. مار هم در
1) سيد علي خان كبير، الدرجات الرفيعه، ص 334؛ واقدي، المغازي، ج 2، ص 547.
2) محمدتقي شوشتري، قاموس الرجال، ج 7، ص 401، الاعلام، ج 2، ص 800.
3) ابوالحسن علي بن ابي الكرم محمد، اسدالغابه، ج 2، ص 215؛ نووي، تهذيب الاسماء، ج 2، ص 62.
4) ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ص 128.
5) ابراهيم بن محمدثقفي، الغارات، ص 538.
كنارش آرام گرفته بود. قيس غرق در نمازش بود. مار از دوشش بالا رفت و به گردنش پيچيد، ولي قيس گويا وجود او را حس نمي كرد. آن قدر محو معبودش بود كه جز او هيچ را نمي ديد. آرام از سجده برخاست و سلام نماز را داد. مار را از گردنش جدا كرد و به طرفي افكند.(1)
معاويه با سه توطئه بزرگ، كوشيد سد محكم قيس را بشكند. (زيرا او با) ايمان و پذيرش ولايت آل علي (عليه السلام) سدي در برابر دنياي آل اميه بود. اما اين توطئه هم جواب نداد. معاويه بار ديگر فهميد كه مردان خدا گرچه در فشار سخت حوادث، احساس تنهايي و غربت كنند، با تهديد نيز نمي توان آنها را از راه بازداشت.(2)
قيس به همراه مولايش، امام علي (عليه السلام) به قصد تعقيب پيمان شكنان، وطن اجدادش، مدينه را با هزار خاطره ترك كرد و پس از شركت در جنگ جمل وارد كوفه شد.
فرستادن قيس بن سعد به عنوان والي مصر
امام در همان آغازين لحظات حضور در كوفه، (در ماه صفر سال 36 ه،) قيس را به فرمانداري مصر منصوب كرد.(3)
ابن اثير و ابراهيم بن سعد بن هلال ثقفى در كتاب الغارات، بنابر روايتى كه ابن ابى الحديد از آنان نقل كرده است، گفتهاند: امير مؤمنان (عليه السلام) به قيس فرمود: با سپاه مصر برو. زيرا اين كار دشمن را بيشتر مىترساند و مولايت را عزيزتر مىدارد. به نيكو كردار نكويى كن و بر شكاك سخت بگير و با عامه مردم ملاطفت كن كه ملاطفت خود بركت است. قيس گفت: سپاه را براى تو وا مىنهم، اما آنچه درباره ملاطفت و احسان به مردم به من سفارش كردى، از خداوند تعالى در اين مورد
كمك خواهم گرفت.
با خانواده اش تنها به سمت مصر حركت كرد؛ راهي پر از خطر و دشمن، سپاه را براي امام باقي گذاشت تا در صورت نياز از آنها استفاده كند.
مؤمني مخلص بود و به هدفش ايمان داشت كه چنين آرام و ثابت قدم در راه اجراي فرمان مولايش گام بر مي داشت. تمام دارايي اش، هفت نفر بود و يك دعوت نامه، براي فراخواندن مردم به بيعت با علي بن ابي طالب (عليه السلام.)(1)
با هوش و تدبيري كه در زمامداري مصر به كار برده بود، آن سرزمين پر راز و رمز را در كنترل كامل خود درآورده و امامش را از بابت تسلط معاويه و عمروبن عاص آسوده خاطر كرده بود، و معاويه را پريشان.(2)
قيس مردى صاحب نظر و مقتدر و زيرك و از پيروان و دوستان على (عليه السلام) بود.
قيس با هفت تن از خانوادهاش قدم به مصر نهاد. اين خود نشانهاى بر زيركى و اعتماد به نفس وى است، آنگاه بر فراز منبر بر آمد و نامه امير المؤمنين (ع) را خواست و آن را براى مصريان خواند و سپس ايشان را به بيعت و مساعدت خود دعوت كرد. آنگاه برخاست و سخنانى كوتاه بر زبان راند. وى گفت: سپاس خدايى راست كه حق را آورد و باطل را ميرانيد و ظالمان را نگونسار كرد. اى مردم! ما با بهترين كس پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) دست بيعت داديم. پس شما نيز برخيزيد و بر مبناى كتاب خدا و سنت رسولش بيعت كنيد. اگر ما بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبر (عليه السلام) كار نكرديم، پس بيعت ما بر گردن شما نيست. مردم همگى با او دست بيعت دادند مگر ساكنان قريهاى به نام خربتا، كه طرفداران عثمان بودند. اما قيس با آنان از در صلح و آشتى داخل شد. وى از مردم خراج گرفت و هيچ كس با او ستيزه نكرد.
وى سرسختترين مردم در برابر معاويه بود. معاويه مىترسيد از اينكه در ميان
حكومت عراق كه به وسيله على (عليه السلام)، و حكومت مصر كه به وسيله قيس اداره مىشد قرار بگيرد.
از اين رو نامهاى خطاب به قيس نوشت و او را به پيروى از خود فراخواند و حكومت عراق را به قيس و حكومت حجاز را به يكى از بستگان قيس كه خود بگويد، وعده داد. قيس در پاسخ به خواسته معاويه از راه حيله وارد شد و گفت: بايد درباره اين كار فكر كند. معاويه براى بار دوم به صراحت قضيه را مطرح كرد و گفت: او نمىتواند كسى چون مرا با اين نيرنگها بفريبد. قيس هم متقابلا پاسخ معاويه را به صراحت داد و او را نيز تهديد كرد.
معاويه آرام و قرار نداشت. بايد اين شير بيشه علي را از او جدا مي كرد.
چاره اي انديشيد و پيامي براي قيس فرستاد: «از معاويه بن ابي سفيان به قيس بن سعد. سلام بر تو! اما بعد ... اگر مي تواني از خواستاران انتقام خون عثمان باشي، چنين كن و از دستور ما پيروي كن. اگر من پيروز شوم تا زنده ام عراقين (كوفه و بصره) را به تو مي دهم و تا هنگامي كه قدرت دارم، حجاز را به هر يك از خويشانت كه دوست داري واگذار مي كنم. جز اين نيز هر چه دوست داري از من بخواه كه تو هر چه از من بخواهي، دريافت مي كني.»
پيشنهاد كمي نبود. كوفه و بصره و حجاز؛ يعني نصف تمام متصرفات حكومت اسلامي، مي توانست با پذيرفتن راه شرعي كه معاويه پيش رويش قرار داده بود (خون خواهي عثمان) اين همه دارايي داشته باشد و حتي بيش از آن، بايد انتخاب مي كرد.(1)
مدت ها بود معاويه را در انتظار پاسخش گذاشته بود. معاويه محال مي دانست كه قيس پيشنهادش را رد كند. زمامداري نصف تصرفات مسلمانان چيز كمي نبود، حتما قبول مي كرد.
1) همان، ص 103.
چشم معاويه به دروازه مصر بود تا پاسخ قيس آمد:
«شگفتا از فريبي كه درباره من خورده اي و طمعي كه در من بسته اي. از من مي خواهي از فرمان كسي رخ برتابم كه شايسته ترين شخص براي اميري، حق گوترين و راه يافته ترين مردم، و از همه كس به پيغمبر خدا نزديك تر است؛ و به من دستور مي دهي سر به فرمان تو نهم كه از همه مردم براي اين كار نالايق تر، دروغ گوتر و گمراه تر و از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دورتري و طاغوتي از طاغوت هاي ابليس هستي!؟»
قيس بن سعد با پيغامش، معاويه را مانند ماري زخمي به خود پيچاند.(1)
(معاويه از جانب قيس نااميد شد و ترفندى ديگر به كار برد. او به اهل شام گفت كه قيس جزو دوستان وى است و او را در گرفتن انتقام خون عثمان يارى مىدهد.
همچنين نامهاى از قول قيس جعل كرد و آن را براى شاميان خواند. خبر اين ماجرا توسط يكى از جاسوسان على (عليه السلام) و نيز از طريق محمد بن ابو بكر و محمد بن جعفر بن ابو طالب به آن حضرت رسيد. على (عليه السلام)، قيس را به بزرگى ياد كرد و فرمود: به خداى سوگند اين نامه از جانب او نوشته نشده و كذب است.)
عزل قيس از حكومت مصر و نصب محمد بن ابو بكر
عبد الله بن جعفر پيشنهاد عزل قيس را به على (عليه السلام) ارائه داد. نامه قيس نيز كه متضمن شرح حال مردم خربتا و خوددارى وى از جنگ با ايشان بود به دست على (عليه السلام) رسيد. عبد الله بن جعفر گفت: مىترسم قيس با آنان همدست باشد. به قيس فرمان بده تا با مردم خربتا بجنگد». على (عليه السلام) به قيس فرمان داد كه به جنگ اهالى خربتا برود. قيس به آن حضرت پاسخ داد: از اين فرمان تو در شگفتم. اينان قومىاند كه دست از يارى تو كشيدهاند و آهنگ دشمن تو را دارند و هرگاه بر آنان خشم گيريم
1) همان، صص 105- 103.
آنان با دشمن تو، بر ضدت، همدست مىشوند. پس اى امير مؤمنان نظر مرا بپذير و از ايشان دست بازدار. بهترين كار رها كردن ايشان است.
ابن جعفر گفت: اى امير مؤمنان! محمد بن ابو بكر را بر ولايت مصر بگمار و قيس را از آن منصب بر كنار كن. به من خبر دادهاند كه قيس مىگويد: حكومت راست در نمىآيد مگر با كشتن مسلمة بن مخلد. ابن جعفر از جانب مادر، برادر محمد بن ابو بكر بود و مادر آنان اسماء بنت عميس نام داشت. على (عليه السلام) نيز قيس را از حكومت بركنار و محمد بن ابو بكر را جاى وى به آن ديار روانه كرد. قيس از اين عمل خشمگين شد و به مدينه رفت. حسان بن ثابت (شاعر) كه هواخواه عثمان بود، با ديدن قيس وى را ملامت و توبيخ كرد و به او گفت: تو عثمان را كشتى و حال آنكه على تو را از ولايت مصر بركنار كرد و خون عثمان همچنان بر گردن تو باقى ماند و او از رنجهاى تو به خوبى سپاسگزارى نكرد. قيس به او پاسخ داد: اى كور ديده و دل! به خدا قسم اگر ميان قوم من و قوم تو جنگى برپا مىشد گردنت را به شمشير مىزدم. گم شو. سپس قيس و سهل بن حنيف به جانب على (عليه السلام) رفتند و در ركاب آن حضرت در جنگ صفين، حضور يافتند.(1)قيس بن سعد از سوي حضرت علي عليه السلام مدتي فرماندار آذربايجان شد.
او پس از شهادت امام علي (عليه السلام) وقتي مردم در جواب امام مجتبي (عليه السلام) كه از آنان خواسته بود به اردوگاه جنگ بروند كندي مي كردند، در خطبه اي غرا مردم را به شدت سرزنش، و آمادگي خود و بندگانش را براي ايثار جان در راه آن حضرت اعلام كرد.(2)
او مي توانست به سوى معاويه برود. مي توانست چشم ببندد و دنبال دنيايي برود كه بارها به او رو كرده بود و او به آن پشت كرد. كم پيشنهادي نبود. هزار هزار
درهم، آن هم از طرف معاويه كه در كنار او حتما حكمراني هاي عظيمي هم عايدش مي شد. اما او حسن بن علي (عليه السلام) را برگزيد. چگونه مي توانست به او پشت كند در حالي كه در ركاب پدر و جد بزرگوارش شمشير زده بود و اينك كه هجده روز از شهادت مولايش علي (عليه السلام) مي گذشت و دستِ بيعت فرزندش، حسن را فشرده بود، پيشنهاد معاويه را بپذيرد؟!
امام حسن (عليه السلام) به او اعتماد كرده بود كه وي را به همراه عبيدالله بن عباس با دوازده هزار سپاهي به جنگ معاويه فرستاده بود. حالا چطور مي توانست به اعتماد مولايش پشت پا بزند؟
پس به معاويه پيغام داد: مرا از طريق دينم فريب مي دهي و با مال گمراه مي كني؟!
او براي جنگ با معاويه ماند، ولي عبدالله بن عباس با هشت هزار سرباز و هزار هزار درهم، جبهه حسن بن علي را به معاويه فروخت.(1)
وي پس از شهادت امام علي عليه السلام در كنار امام حسن مجتبي عليه السلام قرار گرفت و از فرماندهان و پيشقراولان سپاه آن حضرت شد و پس از امام حسن عليه السلام نيز از ياران وفادار آن حضرت به شمار ميآمد.
گفته شده كه وي بسيار بلندقد بود و مردي سخاوتمند و شجاع شناخته ميشد او پس از صلح امام حسن عليه السلام به مدينه رفت و در سال 59 يا 60 هجري دار فاني را وداع گفت و در قبرستان بقيع دفن گرديد.
از مطالب مذكور در مجلس گذشته و اين مجلس و اخبار فراوان ديگر به يقين مىدانيم ذى القربى را به هر معنائى سوق دهيم، اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گل سرسبد آن هاست، پس نبايد شك و ترديد كرد كه على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام مشمول اين آيه ومنظور خداى متعال است.(2)
گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص715
حال به سرگذشت اين عزيزان درگاه خداوندى و اولاد معصومين، آنها، نظرى بيافكنيم و ببينيم، اين امت و پيروان اين آيه، چه رفتارى با آنها داشتند و چگونه رفتار كردند و با چه وضعى راهى سراى ديگر نمودند.
آيا پيروانان بظاهر اين آيات از اين امت نبودند، در برابر 72 نفر زن و مرد و كوچك و بزرگ، حداقل سى هزار نفر تا دندان مسلح، در بيابان داغ و طاقت فرساى كربلا، گرد هم آمدند و به اعدام و از ميان برداشتن همه جگر گوشگان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كمر بستند، حتى از دادن يك جرعه آب از درياى فرات، به آنها مضايقه نمودند و لباسهايشان را به غارت بردند حتى پيرهن پاره پاره و كهنه كه از زير لباسها پوشيده بود كه اقلا كسى به آن رغبت نكند و به غارت نبرد، ولى آن راه هم بردند و سرها را از تن جداكردند و برنيزهها زدند و از جلوى حرايم عصمت، بردند؟!.
آيا همانها نبودند كه با كمال جرئت و بيحيائى، فرياد كشيدند «من ينتدب الخيل على اجساد الحسين و اصحابه» كيست اسبان خود را، روى بدنهاى حسين و يارانش بچرخاند (و بدنهاى پاك آنها را لگدكوب و پاره پاره نمايد و كردند؟!!!).
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
خداوند عالم براى تمام موجودات جهان، حد و مرزى تعيين كرده و حد و حدودى قائل شده است،
براى استفاده از هر يك از آنها، شرايطى معين نموده و بنى آدم را، مخير كرده است كه چگونه از آنهابهره بردارى كند و با اختيار كامل كدام راه را انتخاب نمايد.
يكى از راهها كه بشر در انتخاب آنها آزادى كامل و اختيار مطلق دارد، انتخاب
دنيا يا آخرت است، در آيات متعدد قرآن كريم اعلام نموده است كه انسانها در اختيار هركدام از آن دو، آزادى كامل دارد و خداوند به انتخاب آنها، ترتيب اثر خواهد داد، با اين تفاوت كه دنيا خواهان را در دنيا به خواستهاش مىرساند و در آخرت نصيب و بهرهاى نخواهد داشت وآخرت خواهان را در آخرت، به آمال و آرزوهايشان مىرساند و در دنيا نيز مورد توجه خداوند، خواهند بود.
براى نمونه به چند آيه در اين مورد توجه نمائيد.
1- مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ إِلَّا النَّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ هود: 15 كسانى كه زندگى دنيا و زينت آن را بخواهند، (نتيجه) اعمالشان را در همين دنيا بطور كامل به آنها مىدهيم؛ و چيزى كم و كاست از آنها نخواهد شد! 16 (ولى) آنها در آخرت، جز آتش، (سهمى) نخواهند داشت؛ و آنچه را در دنيا (براى غير خدا) انجام دادند، بر باد مىرود؛ و آنچه را عمل مىكردند، باطل و بىاثر مىشود!
2- مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً اسراء: 18 آن كس كه (تنها) زندگى زودگذر (دنيا) را مىطلبد، آن مقدار از آن را كه بخواهيم- و به هر كس اراده كنيم- مىدهيم؛ سپس دوزخ را براى او قرار خواهيم داد، كه در آتش سوزانش مىسوزد در حالى كه نكوهيده و رانده (درگاه خدا) است. 19 و آن كس كه سراى آخرت را بطلبد، و براى آن سعى و كوشش كند- در حالى كه ايمان داشته باشد- سعى و تلاش او، (از سوى خدا) پاداش داده خواهد شد. 20 هر يك از اين دو گروه را از عطاى پروردگارت، بهره و كمك مىدهيم؛ و عطاى پروردگارت هرگز (از كسى) منع نشده است.
3- مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ شورا: 20 كسى كه زراعت آخرت را بخواهد، به كشت او بركت و افزايش مىدهيم و بر محصولش مىافزاييم؛ و كسى كه فقط كشت دنيا را بطلبد، كمى از آن به او مىدهيم امّا در آخرت هيچ بهرهاى ندارد!.
و آيات ديگر حال انتخاب و اختيار راه با خود آدمى است دنيا يا آخرت، با مراجعه به تاريخ و همچنين در زمان خود مىبينيم هركسى آزادانه، يكى آن و ديگرى اين را، انتخاب مىكند.
يكى جمع مال و زندگى دنيا و نيز براى رسيدن به رياست و فرمان روائى در آن را، به هر قيمتى تمام شود، مىخواهد و براى دست يافتن به آن، از هيچ تلاش و كوششى، فرو گذار نمىشود حتى با دست زدن به جناياتى كه آن سرش ناپيداست، مانند ستمگران و جنايت پيشه گان و مقاومت كنندگان، در برابر حق و عدالت و انسانيت، تيمورلنگها و چنگيزخان مغول و فرعونيان و معاويهها و يزيديان و. و ..
دسته ديگر با بذل جان و مال و اولاد و هستى خود، براى رسيدن به اهداف اخروى و كسب رضاى آفريدگار خود، از هيچ جديت و سعى و كوشش، مضايقه نكرده و از تحقق حق و حقيقت و عدالت، جانفشانىها كردند و مىكنند و خواهند كرد كه، باز آن سرش ناپيداست مانند شهيدان و به خون خفته گان و از جان گذشتگان راه خدا كه به يك نمونه از اين رهروان و سالكان راه خدا توجه نمائيد.
اويس قرني
گر در يمنى چو با منى پيش منى گر پيش منى چو بى منى در يمنى
من با تو چنانم اى نگار يمنى*** خود در غلطم كه من توأم يا تو منى
اويس، ميراث دار ارزش ها
اويس قَرَنى با عنوان كامل ابو عمرو اوَيْس بن عَامِرِ بنِ جَزْءِ بنِ مَالِكٍ، مسلماني ساكن قَرَنْ يمن بود از پارسايانِ نامدار صدرِ اسلام، مُلَقب به «سيّدُ التابعين» و از اصحاب و حواريون حضرت علي عليه السلام بود.
در تذكرةالاوليا عطار نيشابوري در ذكر شماره 2 در مورد اوَيس قَرَني آمده است:
«آن قبله تابعين، آن قُدوه اربعين، آن آفتاب پنهان، آن نَفسِ رحمان، آن سُهيل يُمَني، اويس قَرَني- رضي الله عنه ...»
اويس در آغوش اسلام
خاندان اويس قرني در سرزمين يمن مي زيستند. در سال دهم هجرت، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله حضرت علي عليه السلام را به قصد تبليغ اسلام به سوي يمن فرستاد. آن حضرت، مردم يمن را به اسلام دعوت كرد و مردم، گروه گروه دعوت حق را پذيرفتند و اويس قرني هم كه مشتاق نورِ معرفت و هدايت بود و تاريكي جهل و ناداني براي او آزار دهنده مي نمود، با شور و اشتياق بسيار به اسلام گرويد و خالصانه ندا برآورد: اشهدُ انْ لا اله الا اللّه و اشْهَدُ انَّ مُحَمَّدا رسولُ اللّه. لبيك يا محمد! اينك من باتمام وجود، وارد وادي اسلام مي شوم. لبيك يا محمد! با تو پيمان مي بندم كه تا بند بندِ وجودم از هم نپاشد، وفادار تو باشم. لبيك يا محمد! هيچ گاه تو را نديده ام، ولي پيام دل نشين و كلام نوراني تو را با گوش جان شنيده ام.
اين گونه بود كه اويس به آغوش اسلام پناه آورد و به سرمنزل كمال، رهنمون شد و يكي از بهترين مُبلّغان اسلام گرديد.
سفر اويس براي ديدار پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله
مادر اويس، پيرزني ناتوان، بيمار و نابينا بود. اويس به حكم فطرت و هم چنين فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله به نيكي و مهرباني با والدين، مراقب مادر بود.
هنگامي كه شوق ديدار پيامبر نور و رحمت، سرتاسر وجودش را فراگرفته بود، بر خويش واجب دانست با اجازه مادر، براي ديدار پيامبر به مدينه سفر كند. مادر كه كسي جز اويس نداشت و نيازمند پرستاري بود، گفت: اگر پيامبر در مدينه نبود، توقف نكن و زود بازگرد.
اويس با شور و شوق ديدار پيامبر به مدينه سفر كرد. وقتي به مدينه رسيد، با خبر شد كه پيامبر به سفر رفته است. او كه مي دانست پيامبر راضي نيست براي ديدارش به مادري بي احترامي شود، آخرين نگاه را به خانه گلين پيامبر دوخت و با سختي از شهر پيامبر خارج شد. هنگامي كه پيامبر به مدينه بازگشت، به او عرض كردند: شتر چراني از يمن به نام اويس به اين جا آمد و به شما سلام رسانيد و بازگشت. پيامبر فرمود: «آري، اين نور اويس است كه در خانه ما هديه گذاشته و خود رفته است».
سيماي ظاهري اويس در كلام پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله
اويس قرني، يكي از سپيدرويان تاريخ است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در گرامي داشت او سخن ها گفته است. آن حضرت در حديثي، اويس را دوست و يار خود و يكي از بهترين و نيكوكارترين تابعين معرفي مي كند. بارها پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله به ديدار اويس اظهار اشتياق مي كرد و مي فرمود: «هر كس او را ببيند، سلام مرا به او برساند». ايشان گاه رو به جانب يمن مي كرد و مي گفت: «من نسيم خدايي را از سوي يمن مي بويم». سلمان فارسي پرسيد: اي رسول خدا، اين شخصي كه بوي خوش او را از يمن مي بويي، كيست؟ پيامبر فرمود: «در يمن شخصي است به نام اويس قرني كه در روز قيامت محشور مي شود و جمعيت بسياري را به تعداد افراد و قبيله پرجمعيتِ ربيعه و مُضر، شفاعت مي كند».
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به ياران خويش امر فرمودند كه هر يك از شما اويس قرني را ملاقات كرد، سلام مرا به او برساند و از او درخواست استغفار كند.
اصحاب از وي پرسيدند: يا رسول اللّه، اويس قرني كيست؟! پيامبر نشانه هاي وي
را اين گونه بيان كرد: «اويس چشمان سياه مايل به كبودي دارد و بين دو كتف او، اثر ماه گرفتگي است. گندم گون بوده و چانه اش كشيده و قامتش معتدل است. ... قرآن تلاوت مي كند و اشكش همواره از خوف خدا جاري است. دو جامه كهنه دارد. در زمين گمنام است، ولي آسمانيان او را مي شناسند. اگر به خدا قسم خورد، سوگندش پذيرفته است. روز رستاخيز به ديگر مردمان گفته مي شود وارد بهشت شويد، ولي به اويس مي گويند بمان و شفاعت كن. خداوند به تعداد دو قبيله ربيعه و مُضرّ، شفاعت او را مي پذيرد».
اويس از حواريون حضرت علي عليه السلام
در قيامت
اويس تنها يكي از ياران معمولي اميرمؤمنان (عليه السلام) نبود، بلكه از حواريون آن حضرت به شمار ميرفت.
آري او آن قدر لياقت و عظمت داشت كه توانست مورد اعتماد شخصيت بزرگي مانند اميرمؤمنان واقع شده، رازدار آن حضرت گردد.
پيشواي هفتم، حضرت موسي بن جعفر (عليه السلام) فرمود:
«روز رستاخيز، منادي الهي ندا ميدهد كه حواريون حضرت «محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)» كه از پيروي او دست نكشيدند و بر سرپيمان خود باقي ماندند، كجا هستند؟ در اين هنگام چهرههاي درخشاني مانند «سلمان» «ابوذر»، و «مقداد»، از جا برميخيزند و خود را معرفي مينمايند.
بار ديگر منادي ندا ميكند: حواريون علي (عليه السلام)» كجا هستند؟.
گروهي از ياران بر جستة اميرمؤمنان (ع) مانند «عمرو بن حمق خزاعي»، «محمد
بن ابيبكر»، «ميثم تمار»، و «اويس قرني» برخاسته از ديگران مشخص ميگردند(1)
اويس در جنگ صفين، جزء نيروهاي پياده نظام اميرمؤمنان (عليه السلام) بود، او با كمال رشادت و دلاوري به جنگ با دشمنان اسلام ميپرداخت و از كشتن و كشته شدن بيمي بخود راه نميداد.
سرانجام در جبهةجنگ و در ركاب اميرمؤمنان (ع) شربت شهادت نوشيد(2)
او آخرين برگ حيات خود را با سطور خونين نوشت كه شهادت براي نيكان و پاكان پروازي به ابديت است!.
اويس و ساده زيستي"
اويس قرني در زندگي خويش، عارفي زهد پيشه بود. او به تلاش براي معاش، به عنوان عبادت مي نگريست و با سستي، تنبلي و تن پروري مبارزه مي كرد. او گاه شتربان بود و زماني هسته هاي خُرما را جمع مي كرد و شب هنگام آن را مي فروخت و از دسترنج خويش، زندگي ساده اي را براي خود و مادر ناتوانش فراهم مي آورد و باقي مانده دستمزدش را نيز در راه خدا انفاق مي كرد. اويس ديگران را به خود ترجيح مي داد و گاه لباسش را به نيازمندان مي بخشيد. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله درباره ايثار اويس مي فرمايد: «در ميان امّت من، كساني هستند كه به دليل نداشتن لباس نمي توانند در مسجد حاضر شوند و ايمانشان به آن ها اجازه نمي دهد كه از مردم تقاضا كنند؛ از شمار آن ها، اويس قرني و فرات بن حيان هستند».
همنشيني با قرآن در كلام اويس
اويس قرني درباره اثراتِ هم نشيني با قرآن مي گويد: «هيچ كس با قرآن همدم نمي شود، مگر آن كه وقتي برخاست، بر كمالش افزوده گرديد يا از كوردلي و
انحرافش كاسته شد. قرآن، مايه شفا و رحمت مؤمنان است، ولي براي ستمگران، چيزي جز زيان و خسارت نيست». از ديدگاه اويس، قرآن براي مؤمنان عامل رشد و قوّت و كمال است و براي ستمكاران، زمينه ساز ضعف و تباهي و شكست مي شود. اويس، بهترين همدم و مونس خويش را قرآن كريم قرار داده بود و آن گاه كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله نشانه هاي اويس را برمي شمرد، چنين فرمود:
«اويس قرآن مي خواند و بر خويش مي گريد».
دنياي ناپايدار در كلام اويس
اويس قرني در سخني خطاب به «هَرم بن حيّان» مرگ را پديده اي همگاني معرفي مي كند: «اي هَرم بن حيّان، مي بيني كه انسان ها يكي پس از ديگري از دنيا مي روند. پيامبر كه اشرفِ مخلوقات است، از اين جهان سُست بنياد رفت. پدرت آدم نيز مُرد. مادرت، حوّا هم مُرد. نوح، پيامبر خدا نيز مُرد. ابراهيم، خليل اللّه هم مُرد. حضرت موسي و داوود خليفة الرحمن نيز از اين جهان رخت بربستند. من و تو هم فردا جزء مردگانيم. فريفته دنيا مشو. خود را درياب و آماده مرگ باش و براي اين سفر دور، مركب راه تهيه كن كه سفري بس دراز در پيش داري. تو نيز مردم را از عذاب الهي بترسان؛ مبادا از دين خارج شوي». بعد در ادامه گفت: «اي هرم، آن گاه كه مي خوابي، مرگ را بالش خويش گردان و هنگامي كه برمي خيزي، مرگ را پيش روي خود قرار ده».
اويس در پاسخ شخصي كه از حال او پرسيد، گفت: سوگند به خدا، مرگ و اندوه و رنج هاي آن، و بيم از روز رستاخيز، براي فرد با ايمان، جاي خوشحالي باقي نگذاشته، پرداخت حقوق الهي براي ما، درهم و ديناري، نيندوخته و طرفداري از حق و حقيقت، يك نفر دوست در ميان مردم براي ما به جاي نگذاشته است؛ زيرا وقتي آن ها را به نيكي ها دعوت نموده و از بدي ها نهي مي كنيم، از ما مي رنجند و به هزار عيب و گناه متهم مي كنند. عدّه اي مردم بي ايمان هم در اين كار با آن ها
همكاري مي كنند، ولي هرگز اينان نمي توانند مانع مبارزه ما براي احقاق حق و نابودي باطل گردند».
نصايح اويس
مردي از اويس قرني درخواست موعظه و نصيحت كرد. اويس به او گفت: «تو را به كتاب خدا قرآن، و به سنّت رسولان و به صالحِ مؤمنان، علي عليه السلام سفارش مي كنم. بر توباد كه ياد مرگ را فراموش نكني و به اندازه چشم بر هم زدني قلبت را از ياد خدا غافل نگذاري. خيرخواه امت باش و از جدايي از گروه مسلمانان [و انزوا] بپرهيز كه موجب جدايي از دين خواهد شد، در حالي كه به نتيجه شوم جدايي از دين آگاهي نداري و در اثر اين جدايي، وارد دوزخ مي گردي».
اويس در كلام سيّد حيدر آملي
سيّد حيدر آملي، از عُرفاي قرن هشتم هجري، درباره مقام عرفاني اويس قرني مي نويسد: «به دليل قدر و منزلت اويس قرني رحمه الله و هم چنين آگاهي كشفي وذوقي او بر اسرار الهي است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله هنگامي كه از جهت ظاهر و يا باطن، از طرف يمن، رايحه هاي شريفِ اويس را استشمام مي كرد، چنين مي فرمود: من نسيم و رايحه رحماني را از طرف يمن مي بويم».
اويس در كلام سنايي غزنوي
سنايي غزنوي، شاعر و عارف معروف قرن ششم هجري، با طبعي لطيف، اشعاري ظريف درباره اويس قرني سروده است:
برگ بي برگي نداري، لافِ درويشي مَزَن* رخ چو عيّاران نداري، جان چون نامردان مَكَن يا برو هم چون زنان، رنگي و بويي پيش گير* يا چو مردان اندر آي و گوي در ميدان فكن سال ها بايد كه تا يك سنگ اصلي ز آفتاب* لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن
قرن ها بايد كه تا از پشتِ آدم، نطفه اي* بايزيد اندر خراسان يا اويس اندر يمن
اويس در كلام مولوي
مولانا جلال الدين محمدبلخي، عارف و شاعر مشهور قرن هفتم، به اين كلام نوراني پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه «من نفس الهي را از طرف يمن استشمام مي كنم» اشارتي دارد:
كه محمد گفته بر دست صبا*** از يمن مي آيدم بوي خدا
بوي رامين مي رسد از جان ويس*** بوي يزدان مي رسد هم از اويس
از اويس و از قَرَن بوي عَجَب*** مرنبي را مست كرد و پرطَرَب
چون اويس از خويش فاني گشته بود*** آن زميني آسماني گشته بود
آن كسي كز خود به كُلّي درگذشت*** اين مني و مايي خود در نوشت
اويس قرني و چاووش علوي
روزي اويس قرني در كنار آب فُرات وضو مي گرفت، آواز طبلي به گوش وي رسيد. پرسيد: اين چه صدايي است؟ گفتند: سپاه علي مرتضي به جنگ معاويه مي رود، چاووش است كه مردم را به صحنه نبرد دعوت مي كند و صدا، صداي طبل سپاه علي است. اويس گفت: هيچ عبادتي نزد من برتر از ياري و پيروي حضرت علي عليه السلام نيست. آن گاه براي ياري و همراهي مولايش به سوي سپاه اميرالمؤمنين حركت كرد، به اميد ملاقات مولا علي عليه السلام در قلّه جهاد و شهادت، و براي چشيدن طعم لبخند علوي.
امام على عليه السلام در انتظار اويس
استاد بزرگ شيعه، مرحوم شيخ «مفيد» در اين باره چنين مينويسد:
اميرمؤمنان (عليه السلام) در مسير خود به سوي صفين، در نقطهاي بنام «ذي قار» (نزديكي بصره) دستور استراحت داد و شروع به گرفتن بيعت از مسلمانان نمود و به ياران خود فرمود:
«هزار نفر از طريق كوفه خواهند رسيد و همگي با من پيمان مرگ بسته، آمادگي خود را براي كشتن و كشته شدن در ركاب من اعلام خواهند كرد.»
طولي نكشيد كه گروهي از راه رسيدند و دست بيعت در دست اميرمؤمنان (عليه السلام) گذاشتند.
شمارة اين عده از نهصد و نود و نه نفر تجاوز نميكرد، و كسي از آنها در راه نبود تا بتوان به حساب آورد.
«ابن عباس» كه پسر عمو و از ياران خاص اميرمؤمنان (عليه السلام) بود، و در نيروهاي علي (عليه السلام) شركت داشت، ميگويد:
«در اين هنگام، من سخت در تعجب فرو رفتم و دستخوش اضطراب و دلهره واقع شدم كه چرا شماره آنها به هزار نفر نرسيد، زيرا بيم آن داشتم كه اگر اين پيشگوئي تحقق نيابد، ممكن است مخالفان آن را دستاويز قرار داده خرده بگيرند.
ناگهان مرد مسلح و پشمينه پوشي از راه رسيد و به حضور اميرمؤمنان (عليه السلام) شرفياب شد و گفت:
دستت را بده تا با تو بيعت كنم.
بر چه اساسي بيعت ميكني؟
براساس پيروي از فرمان تو و مبارزه و فداكاري در ركاب تو، تا هنگامي كه جان بسپارم يا اينكه پيروزي نصيب شما گردد.
اسم تو چيست؟
اويس
اويس قرني؟!
بلي
الله اكبر!، پيامبر (ص) به من خبر داده كه من شخصي از امت او را ملاقات ميكنم كه نام او اويس قرني است او از اعضاي حزب خدا و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) است، او در راه خدا به شهادت خواهد رسيد، و روز رستاخيز در ساية شفاعت او قبائلي مانند «ربيعه» و «مضر» وارد بهشت ميشوند.(1)
ص: 316 و إرشاد القلوب إلى الصواب، ج 2،
ص: 225 و إعلام الورى بأعلام الهدى، ص 170 و الخرائج و الجرائح، ج 1، ص: 200.
حسن خزّاز گفت: از امام رضا (عليه السّلام) شنيدم كه فرمود:
بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند، ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) به چه علّت؟
فرمود: به خاطر دوستىشان با دشمنان ما و دشمنىشان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.(2)
پيوستن يكى از سپاهيان شام
پيوستن اويس قرني به سپاه اميرمؤمنان علي عليه السلام در جنگ صفين، باعث شادماني علي عليه السلام و يارانش شد. ورود اويس به جبهه حق بر ضدّ باطل، حتّي در لشكريان معاويه نيز تأثير گذاشت، تا آنجا كه در نخستين روز نبرد، يكي از جنگجويان سپاه معاويه از سپاهيان امام علي عليه السلام پرسيد: آيا اويس قرني در لشكر شماست؟! جواب داده شد: آري، از او چه مي خواهي؟! گفت از رسول خدا
شنيدم كه فرمود: اويس قرني از بهترين تابعين، يعني مسلمانان بعد از اصحاب پيامبر است. اين را گفت و بي درنگ وارد سپاه حضرت علي عليه السلام شد.
ناگفته پيداست است كه بيعت شخصي مانند اويس با اميرمؤمنان (عليه السلام)، شركت او در سپاه عراق، و شهادت وي در ركاب علي (عليه السلام) سند زندة ديگري بر حقانيت اميرمؤمنان محسوب ميشود و موضوعي است كه در بررسي مزايا و مناقب اميرمؤمنان (عليه السلام) نميتوان آن را انكار نمود.
ولي اين مسئله، براي برخي از مورخان گذشته گران آمده، خواسته اند با جعل افسانه هائي مشابه آن، دربارة يكي از خلفاء (خليفة دوم) از اهميت مطلب بكاهند، از آن جمله «ابو نعيم اصفهاني» در كتاب خود، داستانهائي در اين باره آورده، ملاقات عمر را با اويس، به صورتهاي گوناگوني نقل نموده است(1)
ولي ساختگي بودن آن به قدري واضح است كه نيازي به رد آن احساس نميشود و آثار جعل و تحريف كاملا در آن به چشم ميخورد.
دروغ پردازان تاريخ، براي آنكه شهادت اويس را در جنگ صفين انكار كنند، تاريخ مرگ او را چند سال جلوتر كشيده، ادعا نمودهاند كه وي در زمان خلافت عمر، در بازگشت از جنگ آذربايجان، بيمار شد و با همان بيماري از دنيا رفت، و وقتي او را به خاك سپردند، اثري از قبر و صاحب قبر نيافتند!.(2)
ولي با برسي دقيق اين افسانه ها به خوبي روشن ميشود كه اينها ساخته و پرداخته مورخان مزدور و دروغ پرداز است كه خواسته اند از اين رهگذر، به اربابان خود خدمت نموده، از روي تعصب و غرض ورزي، پرده بروي حقايق بكشند حتي «ابن جوزي» كه روابط خوبي با شيعيان نداشته در كتاب خود به نام «تذكرةالموضوعات» (كه كتابي است پيرامون روايات جعلي و ساختگي كه از
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده) داستان ملاقات خليفة دوم را با اويس (كه در برابر بيعت اويس با اميرمؤمنان، و شهادت وي در صفين ساخته و پرداخته شده)، بي اساس شمرده و از روايات جعلي معرفي مينمايد!.(1)
شهادت اويس در صفين
در جنگ صفين، اويس قرني، اين پيرمرد شيردل، قهرمان ميدان عرفان و جهاد، پيش تاز مبارزه شد و به استقبال مرگ در راه خدا رفت. او سال ها در جهاد اكبر پيروز و سربلند بود و حال به ميدانِ جهاد اصغر آمده است. اويس در نيايش به درگاه الهي، چنين دعا مي كرد: «خدايا، شهادتي ارزاني ام كن كه برايم بهشت را به ارمغان آورد». وي در ركاب حضرت على عليه السلام جرعه جرعه شربت شهادت نوشيد و عارفانه و خالصانه به معراج عشق رفت. حضرت علي عليه السلام بر جنازه اويس نماز خواند و او را دفن كرد و روي تربتش نشست و به ياد اويس گريست».
مرقد و مزار اويس
مرقد اويس قرني، در سمت چپ قبر عمار ياسر، در شهرِ رقّه سوريه قرار دارد.
مزار شريف او، داراي گنبد و بارگاه و حرم كوچك و صحن است و در روي سنگي كه نصف روي قبر را گرفته و در ناحيه سر روي قبر قرار دارد، به خط كوفي نام اويس نوشته شده است. كساني كه از شهر رقّه به شام مي روند و كنار مرقد مطهّر اويس مي ايستند، به ياد زندگي بي آلايش او و زهد راستينش، و به ياد خاطره جانبازي او در ركاب مولايش علي عليه السلام مي افتند و بي اختيار سرشك از ديده مي ريزند.
سلام و درود بر تواي اويس قرني، اي شهيد جانباز خدا، اي مجاهد مخلص، و اي بنده پاك حريم كبريايي.
1) ( قاموس الرجال/ 133/ 2).
دختر گرامى امام حسين عليه السلام
دوست دارم در اين مجلس در باره يكى از دختران بزرگوار امام حسين عليه السّلام سكينه خاتون، صحبتى نمايم كه با شنيدن اين مطالب در حالات آن بانوى بزرگوار، به شخصيت و مقام علمى و عالى او پى خواهيد برد.
ولادت و نام
در مورد تاريخ ولادت اين بانوي بزرگوار سخني به ميان نيامده است منتهي با برخي قرائن مورخين حدود سال 50 ق. را هنگام تولد ايشان مي دادند. به عنوان نمونه امام حسين عليه السّلام خطاب به وي فرمود:» تو بهترين بانواني! «لذا در مي يابيم كه وي در كربلا بانويي رشيده بوده و بين ده تا سيزده سال، سن داشته است.
درباره نام اصلي ايشان نيز ميان تاريخ نويسان اختلاف نظر است. آمنه، اميمه و امينه از جمله نامهايي است كه گفته اند و برخي گزارشها نشان مي دهد كه اين امر در همان دوره نيز مورد اختلاف بوده است، اما آنچه همه بر آن اتفاق دارند اين است كه سكينه لقبي بوده كه به حضرت سكينه داده شده است. برخي گفته اند اين لقب را مادرش رباب براي او برگزيد.
او فرزند امام حسين عليه السلام و رباب است.
بر اساس روايات او صاحب روشى پاكيزه و انديشه اى كامل در زندگي، و در زيبايى و ادب و كرامت و سخاوت مندى داراى منزلتى بزرگ بود.
علامه مجلسى در باره كمك او به مستمندان روايت كرده است، هنگامى كه
على بن الحسين عليهما السلام قصد حج كرده بود، خواهرش سكينه هزار درهم به ايشان داد تا به حومه حره برده و ميان مساكين توزيع كند.
رباب مادر سكينه
مادرش رباب دختر امرء القيس بن عدى است كه رئيس بكر بن وائل بود در روز جنگ ملح در دوران جاهليت، نصرانى بود و در زمان عمر بن الخطاب مسلمان شد و هنوز نمازى نخوانده بود كه عمر به او ولايت ناحيهاى داد نخستين روزي كه امريءالقيس بن عدي، رئيس قبيله بكر بن وائل اسلام آورد،(1)
اميرالمؤمنين علي عليهالسّلام دو فرزندش حسن و حسين عليهماالسّلام را نزد وي برد و فرمود:» يا عم؛ من علي بن ابيطالب پسر عمو و داماد رسول خدا هستم و اين دو نيز فرزندزادگان اويند. ما ميل داريم كه با تو پيوند خويشاوندي برقرار كنيم.
امريءالقيس در پاسخ گفت: ياعلي، من سه دختر دارم. نخست «محيات» كه او را به تو تزويج ميكنم و ديگر «سلمى» كه وي را به نكاح حسن در ميآورم و بعد «رباب» كه او را با پيوند با حسين خرسند ميسازم.(2)
از پيوند امام حسين عليه السلام با رباب، «آن بانوي جليلالقدر» حضرت سكينه خاتون به دنيا آمد، و نام مادر گرامي رسول خدا صلي الله عليه و آله حضرت آمنه عليهاالسّلام را بر او نهادند.(3)
سكينه و عبدالله كه در كتب مقاتل از آن به نام علي اصغر عليه السّلام ياد مي شود
هر دو از رباب بودند.
رباب بانويي باشخصيت و بزرگوار بود. درباره شخصيت اين بانو و جايگاهي كه در نگاه امام حسين عليه السّلام داشت همين بس كه آن حضرت علاقه و احترام خويش به رباب و نيز سكينه دختر او را اين گونه بيان مي كند: به جان تو سوگند من خانه اي را دوست دارم كه در آن سكينه و رباب باشند. آن دو را دوست دارم و همه مالم را براي آنان بذل مي كنم و هيچ ملامتگري نيز حق سرزنش مرا ندارد.
رباب كه در كربلا نيز حضور داشت و پس از شهادت حسين عليه السّلام با كس ديگري ازدواج نكرد و گفته اند حتي زير سقف نيز جاي نگرفت تا آنكه پس از يك سال، غم جانكاه اين مصيبت، او را از پاي در آورد و در مدينه درگذشت.
هشام گويد: رباب از بهترين و فاضلترين زنان بود و پس از شهادت امام حسين عليه السّلام او را خواستگارى كردند، گفت: پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پدر شوهرى نخواهم، و در روايت است كه رباب اين مرثيه را براى امام حسين عليه السّلام گفته است:
آن كه نورى بود پرتوخيز، اندر كربلا كشته شد بى دفن و عريان افتاده سر جدا سبط پيغمبر خدايت نيك پاداشى دهد از من و ميزانت از خسران و كم بودى رهد كوه سختى بودى و من در پناهت بى گزند بر سر ما سرورى با مهر و دين و ارجمند كى يتيمان و گدايان را نوازد بعد تو؟ كى به مسكينان دهد مأوى و زر مانند تو؟
من نمىجويم به حق صهرى ديگر بعد از شما تا به زير خاك و شن پنهان شوم بى اقربا.
در وقايع مجلس عبيداللَّه بن زياد گفتيم كه: سر مقدّس را برداشت و اين شعر را سرود: وا حسينا فلا نسيت حسينا ... الخ.
جزرى گفته: همراه حسين، زوجهاش رباب دختر امرء القيس بود و او مادر سكينه است و با اهل حرم او را به شام بردند و به مدينه برگشت، اشراف قريش خواستگار او شدند و گفت: پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پدر شوهرى
نخواهم؛ و يك سال ماند و زير سقف خانه نرفت تا كاهيده شد و از غصّه مرد، و گفتهاند كه يك سال بالاى قبر آن حضرت ماند و به مدينه آمد و از غم مرد.(1)
حضرت سكينه در دامان اين پدر و مادر رشد كرد و در اين محيط معنوي در كنار عمه بزرگوار خود زينب و برادر عزيزش امام سجاد عليهما السلام به درجات عالي رسيد. اين محيط مساعد در شكل گيري شخصيت انساني و اجتماعي و الهي او تأثيري ديگر داشت. او شاهد ماجراهاي غمبار كربلا بود و به قراري كه سيد
سكينه در حادثه كربلا همراه پدرش امام حسين عليه السلام حضور داشت و شاهد شهادت ايشان بوده و پيكرش را در آغوش كشيده است.
ايشان با اسرا و سرهاى شهيدان به كوفه و سپس به شام برده شد و بعد با برادرش امام زين العابدين عليه السلام به مدينه بازگشت. و روايت شده هنگامى كه زنان اهل بيت بر يزيد وارد شدند او به رباب گفت: ام سكينه تويى كه حسين درباره تو و دخترت گفت: به جانت قسم خانه اى كه در آن سكينه و رباب هستند دوست مى دارم؟ او پاسخ داده آرى.
سيد ابن طاوس نوشته است سكينه پس از شهادت پدرش و احتمالًا در غروب عاشورا جسد پاره پاره پدر را در بغل گرفت.
شخصيت علمى و اخلاقى
حضرت سكينه عليهاالسّلام طبعى لطيف داشت و يكي از خصوصيات بارز ايشان تسلط به ادبيات و اشعار عرب بوده است و خود نيز اشعار فصيح و بليغي مي سرود. خبرگي او به شعر تا آنجا بود كه شعرا سروده هاي خويش را براي داوري نزد او مي آوردند تا قضاوت كند كه كدام يك برتر است و به قضاوت او نيز رضايت مي دادند.
1) در مورد اين بانوى بزرگوار در يك از مجالسم( مجلس 50 درباره ازدواج) صحبت كردم نيازى به تكرار نيست.
در مورد عبادت و مقام معنوي حضرت سكينه عليهاالسّلام امام حسين عليه السلام فرمود: «و اما سكينه فغالب عليها الاستغراق مع الله فلا تصلح لرجل» اما سكينه آن چيزي كه بر او غلبه دارد اشتغال كامل با خداوند است، لذا مناسب هيچ مردي نيست.
اين بانوي عفيف هنگامي اسرا را به شام آوردند به يكي از صحابه پيامبر صلى اللّه عليه و آله به نام «سهل بن سعد ساعدى» كه حضور داشت، فرمود: به اين كسي كه اين سر بريده را بر نيزه دارد بگو كه سر را جلوتر از ما ببرد تا مردم مشغول نگاه به آن سر شوند و به حرم رسول خدا ص نگاه نكنند. دختر امام حسين عليه السلام از شجاعتي قابل تحسين برخوردار بود. وي در برابر ظالمان سكوت نمي كرد و به انجام تكاليف الهي همت مي گمارد. او از هياهوي تبليغاتي هراسي به دل راه نمي داد و با صلابت فاطمي دشمن را خوار و رسوا مي نمود، با دليل و منطق سخن مي گفت و حقانيت خويش را به اثبات مي رساند. وي وقتي سر بريده فرزند زهرا عليهاالسلام را مقابل يزيد مشاهده كرد كه او با جسارت بدان هتاكي مي كند و شعر پيروزي مي سرايد، فرياد برآورد و گفت: به خدا، سخت دل تر از يزيد نديدم و كافر و مشركي بدتر و جفاكارتر از او نيست.
از ايشان در كتب روايي شيعه احاديثي نقل شده است و ايشان را به عنوان راوي حديث نام برده اند.
خانم سكينه عليهاالسلام پس از بازگشت از اسارت، در خانه امام سجاد عليه السلام زندگي مي كرد؛ خانه اي كه صاحب آن براي گريه بر سيدالشهدا روز و شب نمي شناخت. زماني كه از امام مي خواستند كمتر بگريد تا چشمانش آسيب نبيند، مي فرمود: چگونه نگريم در حالي كه ديدم خواهران و عمه هايم در عصر عاشورا از اين خيمه به آن خيمه مي دوند؟! در چنين فضايي بود كه او آموخت چگونه بايستي راه و پيام امام حسين عليه السلام را تبليغ كند.
در واقع سكينه در خانداني بزرگ كه خداوند مقامشان را رفعت بخشيده بود،
رشد نمود. تمسّك به راه مستقيم الهي و تبعيّت از احكام حيات بخش قرآن، او را به كمال انسانيّت رسانيد و سبب شد هم طراز عقيله بني هاشم، زينب كبري عليها السلام از پيام آوران كربلا گردد؛ به طوري كه دشمنان به شخصيّت با صلابتش معترفند و دوستداران اهل بيت عليهم السلام به وجودش مفتخر.
اخلاق نيك و خصال پسنديده اين بانوي نمونه، وي را در نظر پدر كه مربّي صالح و كاملي بود، عزيز نمود و چون ستاره اي فروزان در آسمان خاندان امام درخشيد و همه را شيفته رفتار شايسته خود كرد. امام حسين عليه السلام كه آگاه به ضمير انسان ها و معيار سنجش اعمال است، سكينه را با زيباترين لقب، يعني «خيرة النّساء» خواند و با عنايتي خاص مقام و منزلت وي را در مواقف بسيار، بر ديگران آشكار نمود.
دلبستگي و مهر امام نسبت به سكينه، در آخرين خداحافظي از خيمه ها، قابل توجّه و تأمّل است. وقتي آن حضرت نزديك خيمه ها رسيد، فرمود:
«اي زينب! اي امّ كلثوم! اي سكينه! عليكنّ منّي السّلام.»
چون اهل بيت صدايش را شنيدند، براي وداع گرداگرد امام حلقه زدند. علاقه فراوان سكينه به پدر، عنان اختيار را از كفش ربود، دست هايش را بر سر فرود آورد و گفت: پدرجان! آيا تن به مرگ داده اي كه اين گونه خدا حافظي مي كني؟ ما، بعد از تو به چه كسي پناهنده شويم؟
سخنان عاطفه برانگيز دختر، بر قلب پدر، سنگين آمد و از بي تابي فرزندش گريست و فرمود:
«اي نور ديده ام! چگونه تسليم مرگ نشود كسي كه يار و ياوري ندارد؟»
صحبت هاي امام براي سكينه كه بوي فراق و تنهايي مي داد، او را از جمع حاضر جدا كرد و در حالي كه آرام آرام مي گريست، به گوشه خيمه رفت! شايد قصدش اين بود كه قلب پدر را بيش از اين غصّه دار نكند. امام حسين عليه السلام با مشاهده اين وضع از اسب فرود آمد و سكينه را نزد خويش خواند و او را به سينه
چسباند و اشك هايش را پاك نمود و فرمود:
«اي سكينه! بدان كه بعد از من گريه زيادي در پيش خواهي داشت؛ اما تا هنگامي كه جان در بدن دارم، با اين اشكِ جانگدازت، دلم را آتش نزن! آن زمان كه كشته شدم، تو كه بهترين زنان هستي، سزاوارترين فرد به گريستن بر مني!»
لفظ جمع در اينجا، بيانگر اين است كه سكينه جزء بانواني است كه دليلي واضح بر بالابودن مقامشان وجود دارد، مانند حضرت زهرا عليها السلام و زينب عليها السلام.(1)
سكينه در كاروان كربلا
سكينه بلاياي سنگين روز عاشورا را با دلي استوار و اراده اي پولادين تحمّل نمود. اين توان، برخاسته از باطن پاك و توجّه كامل او به ذات احديّت بود، همان گونه كه امام حسين عليه السلام درباره اش فرموده: «دخترم، دائم محو جمال الهي است.» مطمئنّاً اگر امام بردباري او را محك نزده بود و به درجه ايمانش واقف نبود، او را همراه خويش به سفري پرحادثه نمي برد تا مبادا از آن حوادث دهشت بار روحش متزلزل شده و دينش دستخوش دگرگوني گردد. سكينه به مرتبه اي از يقين و رضاي الهي رسيده بود كه كشته شدن پدر و برادرها و عموها را ديد، اما لب به شكايت نگشود و آن مصائب را لطف الهي دانست.
وي نظاره گر وقايع عاشورا بود. او نداي كمك خواهي پدرش را كه مظلومانه يار و ياور مي طلبيد، شنيد و با تمام وجود، درد بي كسي مادر، خواهر، عمّه ها و زنان را چشيد و با اينكه در اوان جواني بود، سرپرستي دختران كوچكتر از خود را به عهده گرفت و به دلداري آنها پرداخت. با آنكه عطش تا عمق وجودش پنجه افكنده بود، دليرانه مقاومت كرد و از بي آبي، شكوه ننمود.
او پس از شهادت حضرت علي اكبر عليه السلام بالينش حاضر شد و با سوز دل،
1) نفس المهموم، ص 160.
نوحه سرايي كرد و زماني كه پدرش عمود خيمه عباس عليه السلام را كشيد، داغ سنگين اين مصيبت را در خود مخفي نگه داشت تا دشمن خيال نكند فرزندان حسين عليه السلام مرعوب شده و شكيبايي را از دست داده اند. او به خدا دل بسته بود، با صبر قرين بود و از راه مستقيم الهي خارج نشد.
سكينه از اوّلين افرادي است كه از شهادت امام مطّلع گرديد. وقتي اسب بي صاحب امام، با زين واژگون و شيهه زنان به سوي خيمه آمد، او به استقبالش رفت و با زبان حال، احوال پدر را جويا شد. او به اين فكر مي كرد كه: آيا لحظه آخر به امام آب دادند يا خير؟ بغضِ فروخورده اش يكباره به خروش تبديل شد و فرياد برآورد كه: واقتيلاه! واابتاه! واحسيناه! واحسناه! و واغربتاه!
زماني كه دشمن، او و ديگر زنان را به قتلگاه برد تا از كنار كشتگان عبور دهد، او ناگهان بر پيكر خونين پدر افتاد و او را به آغوش گرفت و طوري گريست كه دوست و دشمن گريان شدند. عمر بن سعد فرمان داد با زور و تهديد دختر امام حسين عليه السلام را از بدن پدر جدا نموده و همراه بقيه مصيبت ديدگان به اسارت برند.
ايشان با اسرا و سرهاى شهيدان به كوفه و سپس به شام برده شد و بعد با برادرش امام زين العابدين عليه السلام به مدينه بازگشت. و روايت شده هنگامى كه زنان اهل بيت بر يزيد وارد شدند او به رباب گفت: اى ام سكينه تويى كه حسين درباره تو و دخترت گفت: به جانت قسم خانه اى كه در آن سكينه و رباب هستند دوست مى دارم؟ او پاسخ داده آرى.
تبليغ در اسارت
حفظ ارزش هاي ديني، جزء اهداف مقدّس رهبران الهي است. آنها در نشر آيين محمّدي به اقتضاء زمان و مكان كوشيده اند. فرزندان اهل بيت عليهم السلام نيز چون اجداد خويش با پيش گرفتن روش صحيح در ميدان رويارويي حقّ و باطل، دشمن را رسوا نموده و با پاسداري از خون شهيدان، هدف مقدّس آنها را زنده نگه داشته اند.
دختر امام حسين عليه السلام مي دانست پدر بزرگوارش به خاطر امر به معروف و نهي از منكر و مبارزه با بدعت ها و انحرافات ديني و اجتماعي قيام نموده، بنابراين ديدن سر بريده امام بر نيزه، او را نگران نساخت؛ اما وقتي چشم نامحرمان به ساحت مقدّس اهل حرم افتاد، كوشيد از آن نگاه ها در امان بماند.
سهل بن ساعد انصاري- از اصحاب پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم- در چگونگي ورود اهل بيت عليهم السلام به شام مي گويد:
من قصد رفتن به بيت المقدّس را داشتم. چون نزديك شام رسيدم، ديدم مردم، شهر را آذين بسته و به جشن و سرور پرداخته اند. سؤال كردم: آيا براي شاميان عيدي هست كه من اطلاع ندارم؟ پاسخ شنيدم: اي پيرمرد! از بيابان آمدي؟ گفتم:
من سهل بن ساعدي هستم و رسول خدا را ديده ام. گفتند: عجب است كه آسمان، خون نمي بارد و زمين، اهلش را فرو نمي برد! گفتم: مگر چه شده؟ گفتند: اين، سر حسين است كه از عراق هديه آورده اند! جلوتر رفتم، پرچم هايي ديدم كه در بين آنها سري بر نيزه است. او شبيه ترين افراد به پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم بود و پشت سر آن، بانواني بر شتراني بي پوشش سوار بودند. نزديك تر رفتم. از نخستين زن پرسيدم: كيستي؟ گفت: من سكينه، دختر حسينم. گفتم: من سهل ساعدي از اصحاب جدّت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم هستم، اگر حاجتي داري برآورم! فرمود: به حامل سر بگو جلوتر رود تا مردم به تماشاي آن بپردازند و چشمانشان به حرم پيامبر نيفتد! سهل مي گويد: من نزد آن نيزه دار رفتم و مبلغي به او دادم و گفتم:
سر را جلوتر از زنان ببر. و او پذيرفت.(1)
آري، همچنان كه جدّه اش حضرت زهرا عليها السلام تا لحظه هاي آخر زندگي به پاسداري از فرامين الهي كوشيد و در نظر هيچ نامحرمي ظاهر نشد، او نيز در بحراني ترين لحظات حيات، تابع دستورات الهي بود؛ گرچه حوادث آن روزها كافي بود تا
1) نفس المهموم، ص 205.
كوه را از هم بپاشد و زمين و آسمان را درهم كوبد.
اسيران آل رسول را در حالي كه به ريسمان بسته شده بودند و از ميان جمعيت عبور مي دادند، وارد مجلس يزيد كردند. جفاكاران شام كه از بزرگي، شكوه و ابّهت آنها در شگفت مانده بودند، پرسيدند: شما چه كساني هستيد؟ سكينه فرمود: ما اسيران، از خاندان محمّد صلي الله عليه وآله وسلم هستيم!(1)
تبليغ روشنگرانه، با بيان موجز و مختصر جهت بيداري خفتگان در غفلت، از رسالت هاي مهمّ بازماندگان واقعه عاشورا بود. دختر امام حسين عليه السلام با سخن كوتاه «ما اسيران آل محمّديم»، مردمِ مسخ شده از تبليغات پوچ و پرهياهوي يزيد را به تفكّر واداشت كه: اگر اينها آل محمّدند، چرا اسير شده اند؟ بنابراين، يزيد در مواقف مختلف با اقدامات سنجيده و درستِ وابستگان امام عليه السلام رسوا مي شد و جوانه هاي هوشياري در دلها و افكار مردم شام روييدن آغاز مي كرد.
حضرت سكينه علاوه بر بيدارگري هاي غير مستقيم، در برابر ديد همگان مقابل ظالمان مي ايستاد. وي وقتي سر بريده فرزند زهرا عليها السلام را مقابل يزيد مشاهده كرد كه او با جسارت بدان هتاكي مي كند و شعر پيروزي مي سرايد، فرياد برآورد و گفت:
به خدا، سخت دل تر از يزيد نديدم و كافر و مشركي بدتر و جفاكارتر از او نيست.(2)
آنگاه كه يزيد در مورد پدرش گفت: حسين، حق را منكر شد و قطع رحم نمود و در رياست و رهبري با من ستيز كرد. در پاسخش فرمود:
اي يزيد! از كشتن پدرم خوشحال نباش! او مطيع خدا و رسول بود و دعوت حق را اجابت كرد و به سعادتِ شهادت نائل آمد! ولي روزي خواهد آمد كه تو را بازخواست مي كنند، خود را براي پاسخگويي آماده كن! ولي تو چگونه مي تواني
پاسخ دهي؟(1)
دختر امام حسين عليه السلام دريافته بود كه ستمگران يزيدي و ناسپاسان كوفي براي اسيران حُرمتي قائل نيستند و يزيد ظالم به جز انتقام گيري از امام و ذرّيه اش هدفي ندارد. مصيبت دشت نينوا و شهادت پدر و برادرها عواطف وي را تحت تأثير قرار داد؛ به ويژه زماني كه يزيد ملعون بر لب و دندان امام چوب زد و با آن ضربه ها، روح و روان ريحانه بتول را جريحه دار نمود. او به ناچار همراه خواهرش (فاطمه) به دامن عمّه شان زينب پناهنده شده و گفتند:
«يا عمّتاه انّ يزيداً أيَنْكِتُ ثنايا ابينا بقضيبه؛ عمّه جان! يزيد با چوبدستي دندان هاي پدرمان را مي زند.»
و اين استمدادطلبي، حكايت از اين دارد تا عمّه نگذارد او چنين كند! نفس فاطمي و علوي، دختر علي عليه السلام آنها را به آرامش دعوت نمود و غيورانه در مقابل يزيد ايستاد و فرمود: آيا چوب مي زني؟ دستت بشكند! اين سر و صورت از چهره هايي است كه سال هاي طولاني براي خدا سجده كرده است!(2)
رؤياي حضرت
حضرت سكينه عليها السلام مي گويد:
در يكي از شب ها كه در شام بودم، خوابي ديدم طولاني. در آخر آن خواب، زني را مشاهده كردم كه دست بر سر نهاده و نالان است. پرسيدم: اين بانو كيست؟ گفتند:
فاطمه دختر محمّد رسول خدا و مادرِ پدر تو است! گفتم: به خدا، نزد او مي روم و از آنچه با ما كردند، به وي شكايت مي كنم. پس نزد او رفته، مقابلش ايستادم و گريستم و گفتم: مادرجان! حقّ ما را منكر شدند، جمع ما را از هم جدا كردند و حُرمت ما را نگه نداشتند! مادرجان! به خدا، پدرم حسين را كشتند!
پس آن بانو به من فرمود:
سكينه جان! ديگر سخن مگو كه دلم را سخت لرزاندي و قلبم را پاره كردي! اين پيراهن پدر تو است، آن را نگه داشته ام تا زماني كه خدا را ملاقات كنم!(1)
بازگشت به كربلا و مدينه
اوضاع و احوال اجتماعي با سخنراني ها و بيدارگري هاي اهل بيت عليهم السلام تغيير يافت؛ يزيد سمبل جنايت و غاصب حقّ امام شناخته شد و مورد نكوهش و لعن مردم واقع گرديد. ماندن اسيران در شام، سبب سرنگوني حكومت ظالمانه يزيد مي شد و آبروي بني اميه را بيش از پيش، از بين مي برد؛ بنابراين يزيد تصميم گرفت هرچه زودتر مقدّمات بازگشت خاندان امام عليه السلام را به مدينه فراهم كند.
سكينه، همراه با ديگر اسيران به سوي مدينه رهسپار شد. وقتي كاروان اسيران به عراق رسيدند، از راهنما خواستند از كربلا برود تا آنها به زيارت عزيزانشان بپردازند.
در مدّت سه شبانه روز كه اهل بيت عليهم السلام در كربلا بودند، روز و شب به نوحه خواني مي گذشت و گريه و زاري مي كردند و از كنار قبري به كنار قبري ديگر مي رفتند.(2)
هنگام ترك آن سرزمين، سكينه بسيار گريست و بانوان را به وداع با مرقد شريف امام فراخواند و چنين نوحه سرايي كرد:
اي كربلا! با تو در مورد پيكري وداع مي كنيم كه بدون غسل و كفن در اين مكان دفن شد! اي كربلا! ما همراه امينمان (امام سجّاد عليه السلام) با تو وداع مي كنيم، در مورد حسيني كه روح پيامبر و روح وصيّ او حضرت علي عليه السلام بود.(3)
اي كربلا! با تو در مورد پيكري وداع مي كنيم كه بدون غسل و كفن در اين مكان دفن شد!
وقتي سكينه عليها السلام به مدينه رسيد، همراه زنان بني هاشم جامه سياه پوشيد و مجلس عزا برپا نمود و با نقل حادثه خونين كربلا از نهضت جاوداني امام حسين عليه السلام دفاع كرد. مجالس وعظ و سخنراني او موجب بيداري وجدان هاي به خواب رفته و شناخت راه سعادت براي انسان هاي مشتاقِ هدايت شد. دختر امام حسين عليه السلام همراه مادرش رباب، عمّه ها و ديگر بانوان، مورد توجّه مردم مدينه بود. مشكلات مردم به دست آنها حل مي گرديد و خوشه چيني از خرمن سبز تعاليم حسيني و مكتب رهايي بخش اسلام به وسيله آنها براي مردم محقّق مي شد.
گذران روزها، ماه ها و سال ها، خاطره سوزناك كربلا را از ذهن مسافران اين سفر پربلا پاك نكرد. زنان هاشمي جلسات عزاداري را قطع نكردند و با حزن و اندوه، آن روزها را به ياد مي آوردند. امام صادق عليه السلام فرمود:
هيچ بانوي هاشمي، سرمه به چشم نكشيد و خضاب نساخت و از خانه هيچ فرد بني هاشم تا پنج سال دودي بلند نشد تا اينكه عبيدالله بن زياد به هلاكت رسيد.(1)خانم سكينه عليها السلام در خانه امام سجّاد عليه السلام زندگي مي كرد؛ خانه اي كه صاحب آن براي گريه بر «سيّدالشّهدا» روز و شب نمي شناخت. زماني كه از امام مي خواستند كمتر بگريد تا چشمانش آسيب نبيند، مي فرمود:
چگونه نگريم در حالي كه ديدم خواهران و عمّه هايم در عصر عاشورا از اين خيمه به آن خيمه مي دوند؟!
به اين ترتيب، حضرت سكينه عليها السلام در مدّت عمرش در شهر پيامبر و در منزل برادرش، امام سجّاد عليه السلام زندگي كرد و به ترويج و نشر راه امام حسين عليه السلام پرداخت.
ازدواج
ازدواج اين بانوي بزرگوار نيز در تاريخ مبهم است، اما آنچه از نظر برخي
1) بحارالانوار، ج 10، ص 293.
پژوهشگران شيعه مورد پذيرش است ازدواج سكينه عليه السلام با پسر عمويش عبدالله بن حسن عليه السلام است. البته ازدواج با مصعب بن زبير از نظر سياسى نيز در تاريخ مطرح است و در نگاه خانم بنت الشاطي از نظر شيعه پذيرفته شده است و نه بيش از آن.
وفات
حضرت سكينه عليها السّلام سيدة النساء عصر خويش بود و روز پنجشنبه، پنجم ماه ربيعالاول سال 117 هد ق در مدينه وفات كرد.(1)
ابن خلكان تاريخ دقيق آن را همان پنجشنبه 5 ربيع الاول اين سال نوشته است.
بدين ترتيب سكينه س هنگام وفات حدود 67 تا 70 سال سن داشته است. وفات او در مدينه و در زمان حكومت هشام بن عبدالملك در حالي كه خالد بن عبدالملك حاكم مدينه بود اتفاق افتاد.
آرامگاه آن بانوي گرامي در قبرستان بقيع (مدينه) است؛
گويند وي هنگام انجام عمره، در مكّه رحلت كرده است قبر او را در ناحيه زاهر كه در مسير عمره قرار دارد شمرده اند .. و گروهينيز بر اين باورند كه: آرامگاه او در مقبره باب الصّغير (دمشق) مي باشد، كه هم اكنون زيارتگاه شيعيان مي باشد ...(2)
خواهرش فاطمه بنت الحسين هم وفات كرد كه مادرش امّ اسحاق دختر طلحة بن عبيد اللَّه بود و او همسر امام حسن عليه السّلام بود و طلحه را كه در كودكى مرد براى او زائيد و امام حسين عليه السّلام پس از برادر او را تزويج كرد و فاطمه بنت الحسين را آورد.
ابو الفرج گويد: مادر امّ اسحاق (جرباء) دختر قسامة بن طى بود، او را از بس زيبا بود (جرباء) لقب كرده بودند زيرا هر زن زيبائى هم كه پهلويش بود در برابر او زشت
مىنمود، امّ اسحاق پيش از امام حسين عليه السّلام زوجه حسن بن على بن ابى طالب عليهالسّلام بود و چون وفاتش رسيد، به برادرش امام حسين عليه السّلام گفت:
من از اين زن راضى هستم و چون وفات كردم مبادا از خانه شما برود، پس از عدّهاش او را تزويج كن؛ و چون امام حسن عليه السّلام وفات كرد، امام حسين عليه السّلام او را تزويج كرد، و براى امام حسن عليه السّلام طلحه را زائيده بود كه بىنسل مرد.
در تقريب ابن حجر است كه: فاطمه بنت الحسين ثقه است و در طبقه چهارم راويان است و پس از سال يكصد هجرى در پيرى وفات كرده. شيخ مفيد) ره (گويد:
حسن بن حسن از عمويش امام حسين عليه السّلام يكى از دو دخترش را خواستگارى كرد و امام حسين عليه السّلام فرمود: دخترم فاطمه را كه به مادرم فاطمه بنت رسول اللَّه صلّى الله عليه و آله و سلم شبيهتر است به تو مىدهم.
درگذشت سكينه عليهاالسلام در زمان امامت حضرت صادق عليه السلام اتفاق افتاده است.
ابو الفرج اصفهانى گويد: سكينه با دختر عثمان در مجلس ماتمى بودند، دختر عثمان گفت: منم دختر شهيدم، سكينه ساكت بود و مؤذّن گفت: اشهد انّ محمدا رسول اللَّه، سكينه به او فرمود: اين پدر من است يا پدر تو؟! دختر عثمان گفت: من هرگز به شما فخر نكنم. دميرى از «فائق» نقل كرده كه گفته: سكينه دختر امام حسين عليه السّلام نزد مادرش رباب آمد و مىگريست و كودك بود، مادرش گفت: تو را چه مىشود؟ گفت: زنبوركى با نيش كوچكش مرا گزيد.
سبط ابن جوزى از سفيان ثورى روايت كرده كه على بن الحسين مىخواست به سفر حج يا عمره رود و خواهرش سكينه سفر؟ سفرى به بهاى هزار درهم براى او آماده كرد و فرستاد و آن حضرت در ظهر حرّه) همان نزديك مدينه (آن را به فقرا تقسيم كرد.
ابن شهر آشوب در «مناقب» گويد: چون امام حسين عليه السّلام شهيد شد، هفتاد و چند هزار اشرفى مقروض بود و على بن الحسين) عليه السلام (براى وام پدر غمنده بود و خوراك و نوشيدن و خواب در بيشتر اوقات نمىتوانست؛ كسى را در خواب ديد كه به او گفت: از دين پدر غم مخور كه خدا به مال نحيس آن را ادا كرده، على عليه السّلام فرمود: در اموال پدر خود مالى به اين نام نمىشناختم، و شب دوم هم همين خواب را ديد و از كسان خود پرسش كرد، يكى از زنان خانوادهاش گفت:
پدرت بندهاى رومى به نام «نحيس» داشت كه در «ذى خشب» براى او چشمهاى بيرون آورد، حضرت از آن خبر گرفت و به او اطّلاع دادند. چند روز بعد، وليد بن عتبه بن ابى سفيان خدمت حضرت فرستاد و پيغام داد: به من گفتهاند پدرت در» ذى خشب «چشمهاى به نام «نحيس» دارد، اگر خواهى بفروشى، من خريدارم، حضرت فرمود: آن را به اداى دين امام حسين عليه السّلام مىفروشم، و مقدار دين را به او تذكّر داد، او هم به همان بهاء آن را گرفت و حقّا به شب شنبه را براى سكينه استثناء كرد.(1)
سفينه البحار، شيخ عباس قمي.
نفس المهموم، شيخ عباس قمي.
تاريخ يعقوبي، يعقوبي.
لهوف، سيد بن طاووس.
سكينه خانم مي گويد:
وقتي پيكر پدرم را در آغوش گرفتم، از حلقوم بريده اش اين ندا را شنيدم كه مي گفت:
شيعتي ما ان شربتم ماء عذبٍ فاذكروني او سمعتم بغريبٍ او شهيدٍ فاندبونى
1) منابع جهت مطالعه بيشتر:
(1)شيعيان من! هر زمان كه آب گوارايي نوشيديد، مرا به ياد آوريد و اگر سرگذشت غريب و شهيدي را شنيديد، بر من بگرييد! يعنى مرا و تشنگى و تشنه به شهادت رسيدن مرا، فراموش ننمائيد امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف هم در ساعت اول ظهورش كه با صداى امامت به تمام پهنه دشت گيتى اعلام خواهد نمود يكى هم مىفرمايد: ألايا اهل عالم قتل جدّى الحسين عطشاناً آگاه شويد اى جهانيان جدّم حسين لب تشنه به شهادت رسيد.
تشنه شهيد شدن آن بزرگوار در كنار درياى فرات مصبتى جانگاه و دلخراشيست كه هيچ وقت نبايد فراموشش كرد.
ألالعنة اللّه على القوم الظالمين.
1) مصباح، كفعمي، ص 376.
1- قرآن كريم:
2- نهج البلاغة:
3- صحيفه سجاديه.
«آ»
4- آخرين اميد: داوود الهامى.
5- آداب النفوس: طبرى.
6- آيندهاي بهتر در پرتو انفاق، حسين واعظي نژاد
«ا»
7- ابصار العين، فى انصار الحسين (عليه السلام)»: الشيخ محمد بن طاهر السماوى.
8- اثبات الهداة: شيخ حرالعاملى.
9- احقاق الحق: قاضى نوراللّه شوشترى.
10- اخبارالمهدى: ابونعيم.
11- اخبار، غيبى، امام، على، شهادت عمروبن حمق.
12- اخبار برمكيان: سيد صادق سجادي،
13- اخبار برامكه: ناشناس.
14- اختيار معرفه الرجال شيخ طوسى محمد بن حسن طوسى، 460 نشر جامعه مشهد.
15- از هجرت تا رحلت سيد على اكبر قرشى.
16- اسباب النزول: ابو الحسن واحدى نيشابورى.
17- اسلام فراتر از زمان. محمد امينى گلستانى.
18- اسلام و علم جديد عبد الرزاق نوفل ترجمه حسين وجدانى
19- أسد الغابة فى معرفة الصحابة: عزالدين ابى الحسن على بن ابى الكرم شيبانى معروف به ابن اثير،
م 630 ق مكتبه اسلاميه.
20- اصحاب اميرالمومنين صلى الله عليه و سلم عليه السلام».
21- اصول كافى: محمد بن يعقوب كلينى.
22- اطيبالبيان في تفسيرالقرآن، طيب، سيد عبدالحسين؛ تهران، نشر اسلام، 1378 ش، چاپ دوم، ج 14، ص 232.
23- اعجاز اسلام در پيشگويى علوم جديد.
24- اعلام القرآن، شبستري، عبدالحسين،
25- أعلام الدين فى صفات المؤمنين: حسن بن ابى الحسن ديلمى مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياءالتراث قم 1408 ق
26- اعلام القرآن، شبستري، عبدالحسين، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1379، چاپ اول،
27- اعلام الورى بأعلام الهدى: ابى على فضل بن حسن طبرسى نشر دارالمعرفة للطباعة والنشر- بيروت 1399 ق
28- أعلام النّساء: عمر رضا كحّالة.
29- أعيان الشّيعة: السيد محسن الأمين العاملى (و 1371 ق).
30- اقبال الأعمال: سيد بن طاووس.
31- امام على بن ابيطالب احمد رحمانى همدانى
32- امالي ابوعلي قالى.
33- امامت و امامان عليهم السلام، امينى، ابراهيم،
34- انجيل مرقس:
35- انسابُ الاشراف بلاذرى.
36- أنصار الحسين (عليه السلام) لسماحة الشيخ محمد مهدي شمس الدين (قدس سره).
37- أمالى شيخ ابى جعفر محمد بن حسن طوسى، 460 منشورات المكتبة الأهلية- بغداد 1384 ق
38- إكمال الدين: شيخ صدوق.
39- ايران بعد از اسلام، عبدالحسين زرين كوب.
40- ايضاح الفوائد:
41- العبر (تاريخ) عبدالرحمن ابن خلدون،، ج 2، ص 315.
42- الآثار الباقيه عن القرون الخاليه دايرةالمعارف بزرگ اسلامى
43- الأبيات في جد
44- الأحاديث الغيبية: مؤسّسة المعارف الاسلاميّة.
45- الإحتجاج: احمد بن على بن ابى طالب طبرسى (و 588 ق).
46- الأحكام:
47- الإختصاص: شيخ ابى عبداللَّه محمدبن محمد بن نعمان العكبرى البغدادى المفيد الملقب بالشيخ المفيدمتوفاى 413 ق منشورات جماعة المدرسين قم.
48- الأخلاق:
49- الاخبارالطوال، ص 341
50- الارشاد: شيخ مفيد قم، مكتبة بصيرتى.
51- الإستيعاب فى معرفة الأصحاب: ابن عبدالبر قرطبى مالكى متوفاى 463 ق نشر دار نهضة مصر للطبع والنشر قاهرة.
52- الإصابة فى تمييزالصحابة: شهاب الدين ابى فضل احمد بن على ابن حجر عسقلانى شافعى متوفاى 852 ق نشر داراحياء التراث العربى- بيروت
53- الاغانى: ابى الفرج اصفهانى متوفاى 356 ق نشر داراحياء التراث العربى بيروت
54- الاقتصاد:
55- الامالى: للطوسى.
56- الامالي ابوعلي قالي، 1/ 142
57- الامامة والتبصرة.
58- البداية و النهاية: ابى الفداء ابن كثير 774 ق دارالفكر- بيروت 1402 ق
59- الثوره العراقيه و رساله الاسلام، شماره، سال.
60- التبيان في تفسيرالقرآن، شيخ طوسي، محمدبن حسن؛ بيروت، داراحياء التراث العربى.
61- التّحصين لإبن فهدالحلّى:
62- التحقيق في كلمات القرآن الكريم، مصطفوى، حسن؛ تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1360 ش،
63- الترغيب والترهيب: طبرانى.
64- التّرغيب و التّرهيب من احاديث الشريف: زكى الدين عبدالعظيم منذرى متوفاى سال 656 قمرى نشر دار الاحياءالتراث العربى- بيروت- 1388 ق
65- التوضيح فى تواتر ما جاء فى المنتظر و الدجال و المسيح: شوكانى.
66- التهذيب الكمال فى اسماء الرجال،.
67- التهذيب: شيخ طوسى.
68- التهذيب و التهذيب،
69- التّنبيه و الاشراف.
70- الثّقات: محمد بن حبان بن احمد بن ابى حاتم تميمىالبستى (و 354 ق).
71- الجعفريات
72- الجمل يا النصرة فى حرب البصرة: شيخ مفيد.
73- الحاوى على الفتاوى: جلال الدين سيوطى. (م 911 ه. ق) چاپ مصر سال 1959 ميلادى.
74- الحقايق فى حديث الخلايق. شيخ الشهيد الفقيه احمد الثانى.
75- الخصال: شيخ ابى جعفر بن بابويه صدوق منشورات جماعة المدرسين قم 1403 ق
76- الدرّالمنثور: فى التفسير بالمأثور: جلال الدين سيوطى نشر دارالفكر- بيروت- 1403 ق
77- الدمعة الساكبة،
78- الرسائل العشر: شيخ طوسى.
79- الزيارة،
80- الشافى: سيّد مرتضى.
81- الصحيح من سيره النبي الاعظم:
82- الصراط المستقيم: علىّ بن يونس العاملى.
83- الطّرائف فى معرفة مذاهب الطوائف: رضى الدين ابى القاسم على بن طاوس مطبعةالخيام قم
1400 ق
84- الطبقات الكبرى:. ابن سعد.
85- العرف الوردى فى أخبارالمهدى» جلال الدين سيوطى. (م 911 ه. ق) چاپ مصر سال 1959
86- العزلة لأبى سليمان الخطّابى.
87- الغدير: علامه امينى.
88- الغيبة للشّيخ طوسى:
89- الفتاوى: ابن تيميه.
90- الفتوح: ابن أعثم.
91- الفردوس الاعلى: للديلمى
92- القول المختصر فى علامات المهدى المنتظر: ابن حجر هيثمى،
93- الكامل فى التّاريخ: ابن أثيرشيبانى نشر دارصادر و دار بيروت 1385 ق
94- اللهوف: سيدابن طاووس.
95- المجالس السنية 3/ 86
96- المحاسن: احمدبن عبداللّه برقى.
97- المحبر.
98- المحجةالبيضاء فى تهذيب الإحياء: مولى محسن فيض كاشانى 1091 نشرمؤسسة اعلمى للمطبوعات- بيروت- 1403 ق
99- المحجّة فيما نزل فى القائم الحجّة:
100- المستصفى: غزالى.
101- المعجم الأوسط: طبرانى 360 ق نشر مكتبة المعارف- الرياض 1405 ق-.
102- المعرفة و التاريخ.
103- المعارف:
104- المغازيمحمد بن عمر بن واقدي،. بيروت، مؤسسةالاعلمى.
105- الاعلام زركلى ج 3 ص 111
106- الوافى بالوفيات.
107- السيرة النبوية، تحقيق: مصطفي السقا، ابراهيم الابياري، و عبد الحفيظ الشلبي، قاهره، مكتبة مصطفي البابي الحلبي، (افست مكتبة الصدر تهران) 1355 ه. ق، ج 3، ص 236.
108- المستدرك علي الصحيحين، تحقيق و اعداد: عبد الرحمن المرعشي، چاپ اول، بيروت، دار المعرفة، 1406 ه. ق، ج 3، ص 32.
109- الوزراء و الكتاب؛ جهشياري، ابوعبدالله محمد بن عبدوس؛ ترجمه ابوالفضل طباطبايي، تهران: بي نا، 1348 110- الرسل و الملوك؛ طبري، محمد بن جرير؛ بيروت: عزالدين، 1407 ه. ق
111- المفردات في غريب القرآن راغب اصفهانى، حسين بن محمد؛، دمشق بيروت، دارالعلم الدار الشامية، 1412 ق، چاپ اول
112- الملاحم والفتن سيد بن طاووس.
113- المنار، رضا، محمد رشيد، بيروت،
114- المنار: شيخ محمد عبده مصري
115- المهدى: ادريس عراقى مغربى.
116- المهذّب البارع- ابن فهد الحلى.
117- الموفقيات، زبيربن بكّار
118- الميزان: طباطبائي (علامه)، سيد محمدحسين؛ قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1383 ش، چاپ نوزدهم،.
119- النبي الاكرم:
120- الوهم المكنون فى الرد على ابن خلدون: ابو العباس ابن عبد المؤمن المغربى.
121- الولايه: حافظ ابو سعيد سجستانى.
122- النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين: جزائرى، نعمت الله؛، ترجمه فاطمه مشايخ، تهران، فرحان،
«ب»
123- بامداد اسلام، عبدالحسين زرّين كوب، تهران: اميركبير،
124- بحارالانوار: علامه محمد باقر مجلسى.
125- بر رسى دين از راه دانش، دكتر على پور.
126- برمكيان بنا به روايات عرب و ايراني، لوسين بووآ.
127- بصائرالدرجات فى فضائل آل محمد: ابى جعفرمحمدبن حسن بن فروخ صفار قمى، 290 منشورات مكتبه مرعشى نجفى قم 1404 ق.
128- بهجة الامال في شرح زبدة المقال، علياري التبريزي، علي، (قم، بنياد فرهنگ اسلامي، بيچا، 1365 ه. ش.
«ت»
129- تاريخ افغانستان بعد از اسلام،
130- تاريخ حبيب السير في اخبار افراد بشرغياث الدين بن همام الحسني (خواند مير)
131- تاريخ آل برمك در عهد بني عباس، ضياءالدين برنى.
132- تاريخ كاملعزالدين بن اثير،، ج 8.
133- تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان.
134- تاريخ اسلام پي. ام. هولت، آن. ك. لمبتون، (پژوهش دانشگاه كمبريج).
135- تاريخ روضه الصفا، محمدبن خاوند شاه بن محمود (ميرخواند).
136- تاريخ ابن كثير.
137- تاريخ الامم و الملوك، تاريخ طبرى: ابى جعفر بن جرير «تاريخ الأمم و الملوك» متوفاى سال 310 قمرى نشر دار سويدان بيروت.
138- تاريخ الخميس.
139- تاريخ بغداد أومدينةالسّلام: ابى بكر احمدبن على خطيب بغدادى، 463 نشر دارالباز مكةالمكرمة.
140- تاريخ خلفا، رسول جعفريان، تهران: قلم،
141- تاريخ گزيده- حمداله مستوفى-
142- تاريخ مدينة دمشق: ابى القاسم على بن حسن شافعى معروف به ابن عساكر 571 قمرى من مصوّرات مجمع اللغة العربية بدمشق.
143- تاريخ يعقوى: احمد بن جعفر بن وهب بن واضح (و 254 ق).
144- تاريخ اسلام، دكتر علي اكبر فياض، موسسه انتشارات دانشگاه تهران، سال 1378
145- تاريخ الاسلام ذهبي،
146- تاريخ تحليلي اسلام، سيد جعفر شهيدي، مركز نشر دانشگاه تهران، 1362
147- تاريخ سياسي اسلام، رسول جعفريان، انتشارات دليل، سال 1380
148- تاريخ ايران بعد از اسلام؛ زرين كوب، عبدالحسين؛ تهران: اميركبير، چاپ هشتم، 1379 149- تاريخ؛ يعقوبي، احمد بن جعفربن وهب بن واضح (و 254 ق) جلد دوم ترجمه محمد ابراهيم ايتي، تهران: بنگاه ترجمه ونشر كتاب، چاپ دوم، 1356 150- تجارب السلف؛ صاحبي نخجواني، هندوشاه بن سنجر؛ تهران: كتابخانه طهوري، چاپ سوم، 1357 151- تحريف شناسى در پرتو امامشناسى: داود الهامى.
152- تحف العقول ابو محمد جسن ابن شعبه حرانى.
153- تذكره خواص الامّه فى معرفة الأئمّة:
154- ترجمه و تفسير رهنما: زين العابدين، رهنما؛، تهران، نشر كيهان، 1346 ش،
155- ترجمة الميزان:
156- ترجمه ارشاد مفيد،
157- ترجمه مختصر البلدان، ابوبكر احمد بن محمد بن اسحاق همداني، ابن فقيه،
158- تشيع در عراق مرجعيت و ايران رسول جعفريان، ص 73- 71، 1386 159- تعليقات،
160- تفسير احسن الحديث، قرشي، سيد علي اكبر؛ تهران، نشر بنياد بعثت، 1377 ش، چاپ سوم،.
161- تفسيرالبرهان: تفسيرمنسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام تحقيق ونشرمدرسة الامام المهدى عليه السلام قم 1409 ق
162- تفسيرالجواهر، طنطاوى قاهره،
163- تفسيرالدرّ المنثور: جلال الدين سيوطى.
164- تفسيرالعياشى: محمدبن مسعود بن عيّاش سلمى سمرقندى، مكتبه علميه اسلاميه طهران.
165- تفسير القرآن العظيم: ابن كثيرقرشى دمشقى. نشردارالمعرفة بيروت 1406 ق.
166- تفسيرالكشاف عن حقاق غوامض التّنزيل: جاراللَّه محمودبن عمرزمخشرى 528 ق
167- تفسير تسنيم: جوادى آملى.
168- تفسير ثعلبى:
169- تفسير ثعالبى:
170- تفسير روح المعانى: آلوسى بغدادى.
171- تفسيرصافى: مولى محسن فيض كاشانى، 1091 منشورات اعلمى بيروت
172- تفسيرقرطبى (الجامع لأحكام القرآن): ابى عبداللَّه محمد انصارى قرطبى، دار احياءالتراث العربى بيروت.
173- تفسيرقمى: على بن ابراهيم قمى، نشر مكتبة العلّامة قم
174- تفسيركبير: ابوعبداللَّه محمدبن عمربن حسين القرشى طبرستانى اصل شافعى مذهب مشهوربه فخر رازى.
175- تفسير مجمع البيان: ابوعلى فضل بن حسن طبرسى از علماى قرن ششم.
176- تفسير نمونه: جمعى از نويسندگان.
177- تفسير نور، قرائتي، محسن؛ تهران، مركز فرهنگي درسهايي از قرآن، 1375 ش، چاپ دوم،
178- تنقيح المقال، مامقاني.
179- تهذيب الأحكام: شيخ ابى جعفرطوسى. دارالكتب الاسلامية طهران
180- تهذيب التّهذيب: العسقلانى.
181- تهذيب تاريخ دمشق:
182- تهذيب ابن عساكر، 206/ 7 و 214؛
«ث»
183- ثواب الأعمال: شيخ ابى جعفر صدوق، 381 ق مكتبه صدوق طهران 1391 ق
«ج»
184- جامع الأخبار أو معارج اليقين فى أصول الدين: شيخ محمد بن محمد سبزوارى منشورات الرضى قم.
185- جامع الأخبار: شيخ صدوق يا على بن سعد خياط (صاحب مكارم الأخلاق)
186- جامع السعادات: محمد مهدى نراقى.
187- جمهَره الخُطَب:
188- جهادالنّفس:
189- جوامع الحكايات/ محمد عوفي
«چ»
190- چرا نماز بخوانيم:
191- چشم اندازى بر حكومت مهدى:
«ح
192- حقايق بهداشتى در اسلام سيد جمال الدين شريف زاده.
193- حيوةالقلوب: علامه محمد باقر مجلسى.
«خ»
194- خزينة الجواهر:. شيخ على اكبر نهاوندى.
195- خصائص فاطميه: 343؛
196- خلاصة الاخبار.
«د»
197- دايره المعارف تشيع، زير نظر احمد صدر حاج سيد جوادى و ديگران، قم، شهيد سعيد محبى، چاپ اول، 1376
198- دانشنامه امام على (عليه السّلام)- على اكبر رشاد،
199- دايرة المعارف بزرگ اسلامى
دانش نامه قرآن و قرآن پژوهيخرمشاهي، بهاءالدين؛،
«ر»
200- راز نيايش آقاى گودرز نجفى اقتباس شده است
201- راه و رسم زندگى دكتر الكسيس كارل ترجمه دكتر دبيرى چاپ هفتم.
202- رجال كشّى: ابو جعفر محمد بن حسن بن على طوسى كشّى (460 ق).
203- روزنامه حوزوى (افق حوزه) شماره 123 سال پنجم دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385 شمسى از كتاب افتخارات مردان مرد سيستان در دفاع از اميرمؤمنان عليه السّلام و اعتراض به فاجعه عاشورا كه صدمين تأليف آقاى على دوانى است نقل كرده است، البته ضمن شرح حال و مصاحبه با آقاى على دوانى در تهران به رحمت خدا رفت و در قم دفن گرديد.
204- روح المعانى: شهاب الدين آلوسى شافعى.
205- روضة الكافى: محمدبن يعقوب كلينى
206- روضة الواعظين: محمد بن فتّال نيشابورى شهيد در سال 508 ق منشورات المكتبة الحيدرية نجف 1386 ق
207- روزنامه همشهرى شماره 811 و ش 807 ..
208- روزنامههاى جمهورى اسلامى ش 4436
209- روزنامه اطلاعات ش 20084،
210- روزنامه كيهان 12586 211- رياحين الشريعة: شيخ محمد مهدى مازندرانى.
«ز»
212- زندگانى امام حسين نوشته زين العابدين رهنما
213- زندگي صحابه، محمود طريقي، مشهد.
214- زهرالربيع سيدنعمةاللّه جزائرى
«س»
215- سابقه تاريخى اسكان قبايل عرب در خوزستان دكتر اميرحسين خنجى-
216- سرچشمه حيات) محمد امينى گلستانى.
217- سرورالايمان:
218- سفينة البحار: شيخ عباس قمى.
219- سلمان پاك نوشته: لويى ماسينيون.
220- سلمان فارسى استاندار مدائن. نوشته: احمد صادقى اردستانى.
221- سلحشوران طفّ «ترجمه ابصار العين فى انصار الحسين (عليه السلام)»
222- سمط النّجوم العوالى: العصامى المكى.
223- سنن ابن عمرو الدانى،
224- سنن ابن ماجه: محمدبن يزيد قزوينى.
225- سنن: ابى داود ابن اشعث سجستانى الأزدى، 275 ق نشر داراحياء السنّةالنّبويّة.
226- سنن الدارمى: عبداللَّه بن بهرام دارمى. م 255 ق نشر دارالفكر.
227- سنن الكبرى بيهقى:
228- سنن ترمذى: «الجامع الصحيح» ابى عيسى محمدبن عيسى، 297 دارالكتب لعلمية بيروت.
229- سيره پيشوايان، مهدى پيشوايى.
230- سيره ابن هشام
231- سيراعلام النُبَلاء، 51/ 2؛(1)
گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى ؛ ج2 ؛ ص757
2- سيماى جهان درعصرامام زمان عجل اللّه تعالى فرجه محمد امينى گلستانى.
233- سيماى كارگزاران.
«ش»
234- شجرة طوبى: محمد مهدى مازندرانى حائرى.
235- شرح العقيدة: محمد ابن احمد سفاوينى،
236- شرح كشف المراد، علي محمدي،
1) امينى گلستانى، محمد، گلستان سخنوران، 110 مجلس سخنرانى مذهبى، 2جلد، سپهر آذين - قم - ايران، چاپ: 1، 1393 ه.ش.
237- شرح نهج البلاغة: عبدالحميدابن ابى الحديد معتزلى، نشر دارالكتب العلميه قم
238- شمع جمع فؤاد به نقل مرحوم عماد زاده، درزندگانى حضرت اباعبداللّه الحسين.
«ص»
239- صحيح حاكم،
240- صحيح مسلم، 46/ 5
«ط»
241- طب روحانى دكترعبدالكريم بى آزار شيرازى.
242- طبقات فحول الشعراء،
243- طول عمر امام زمان، على اكبر مهدى پور.
«ع»
244- عدةالداعى ونجاح الساعى: احمدبن فهد حلّى، 841 ق مكتبة الوجدانى قم
245- عقدالدرر: 157؛
246- علل الشّرائع: ابو جعفر محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى (و 381 ق) صدوق.
247- على بن ابيطالب: «رحمانى همدانى»
عنايات حضرت ولى عصر عجّل اللّه تعالى فرجه فرجه الشّريف.
248- عمدة القارى في شرح صحيح البخارى: بدر الدين حنفى.
249- عوالم
250- عوالى اللئالى العزيزية فى الأحاديث الدينية: محمد بن على احسائى معروف به ابن ابى جمهور، مطبعة سيّدالشّهداء قم 1403 ق
251- عيون أخبار الرّضاء 7: ابوجعفر محمدبن علىبن حسينبن بابويه قمى صدوق
«غ»
252- غاية المرام: حموى.
253- غررالحكم:
254- غيبت طوسى: ابى جعفر محمدبن حسن طوسى، 460 مؤسسةالمعارف الاسلامية قم 1411.
255- غيبت نعمانى: شيخ ابى زينب محمد بن ابراهيم نعمانى، مكتبةالصدوق طهران
«ف»
256- فتح ابن اعثم
257- فتح المغيث: السخاوى.
258- فتح القدير: قاضى شوكانى.
259- فتوح البلدان، بلاذري، احمد بن يحيي، ص 293.
260- فرائد المسطين: ابو اسحاق حموينى.
261- فصول المهمة: ابن صباغ مالكى.
262- فدايى امامت نوشته غلامحسين صميمى.
263- فرسان الهيجاء:
264- فروغ ابدست: جعفر سبحانى.
265- فرهنگ قرآن:.
266- فرهنگ معين، بخش اعلام
267- فقه الرضا عليه السلام: على بن بابويه
268- فلسفه قيام و عدم قيام امامان محمد امينى گلستانى.
269- فلسفه احكام:
270- فيض القدير شرح الجامع الصغير- المناوى.
«ق»
271- قاموس جغرافياى افغانستان،
272- قاموس الرجال:
273- قاموس القرآن، قرشي، علياكبر، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1376، چاپ دوازده، ج 5، ص 165.
274- قصه ها و پندها: سيدناصرحسينى،
275- قصه كربلا.
276- قصههاي قرآن، اشتهاردي، محمدمهدي؛ تهران، نشر نبوي، 1378 ش، چاپ اول،
277- قصههاي قرآن، مكارم شيرازي، ناصر؛ تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1381 ش، چاپ دوم،.
«ك»
278- كتاب الانوار.
279- كتاب الزّهد: حسين بن سعيد؛
280- كتاب الفتوح،
281- كتاب ترغيب اصفهاني
282- كتاب بين المللى چه كنيم تا به مرز صد سال نزديك شويم پروفسور سيف الدين نبوى.
كرامات صالحين:
283- كشف الغمة فى معرفة الأئمّة: على بن عيسى اربلى تبريز.
284- كشف اليقين فى فضائل أميرالمؤمنين 7: حسن بن يوسف بن مطهر حلّى، 726 ق مجمع احياءالثقافة الاسلامية قم 1413 ق
285- كمال الدين: شيخ صدوق أبى جعفر محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى (م 381 ه. ق).
286- كنزالعمال: علاءالدين هندى جونبورى، 975 مؤسسةالرسالة بيروت 1405 ق.
«گ»
287- گذرى بر شخصيت علمي، اخلاقى و سياسى ميرزاى نائينى. مهدى، نايينى،
«ل»
288- لئالى الاخبار: شيخ محمد نبى تويسركانى.
289- لغت ناهه دهخدا،
«»
290- ما نزل من القرآن فى علىّ حافظ ابو نعيم اصفهانى.
291- مانى و آيين او از: فريد شاليزاده
292- مجالس: شيخ مفيد:
293- مجمع الانساب، محمد بن علي بن محمد شبانكاره اى.
294- مجله با معارف اسلامي آشنا شويم، شماره 48، ص 155.
295- مجله نور علم، دوره سوم، شماره چهارم،
296- مجله نور علم، همان،
297- مجله آموزه، پاييز 1383- شماره 5،
298- مجله يغما، سال سوم، شماره سوم،.
299- مجله ريدرز دايچست:
300- مجله دانشمند سال 4 ش 10
301- مجله مكتب اسلام شماره 131 302- مجمع الزوائد: هيثمى.
303- مجموعه ورام: ابى فراس.
304- مجموعه قصههاي قرآن، مهري، محمد جواد؛ قم، انتشارات مشرقين، 1381 ش، چاپ دوم،
305- مختصر بصائر الدّرجات: عزّالدّين حسن بن سليمان حلّى از بزرگان قرن نهم- نجف- منشورات مطبعة الحيدريه 1370 ه. ق.
306- مراقدالمعارف،.
307- مركز المصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم)-
308- مروج الذهب: ابوالحسن على بن حسين مسعودى.
309- مستدرك الوسائل: ميرزا حسين نورى طبرسى (و 1320 ق.
310- مستدرك حاكم نيشابورى؛
311- مستطرفات السرائر- ابن ادريس حلى
312- مسند ابن يعلى،
313- مسند احمد بن حنبل: نشر دارالفكر.
314- مسند الامام الرضا (عليه السلام)- الشيخ عزيز الله عطاردى.
315- مسندالشاميين: ابى القاسم سليمان لخمى طبرانى، 360 ق مؤسسةالرسالة بيروت 1409 ق للطبرانى
316- مسند بزاز،
317- مصباح الشريعة: امام صادق عليه السلام.
318- معادشناسى 5/ 288،
319- معاجم طبرانى (كبير و متوسط)
320- معارف و معاريف، حسين دشتي، مصطفي، قم، بينا، 1376، چاپ دوم، جلد 8،
321- معالي السبطين- للحائري.
322- معانى الاخبار: واقدى:
323- معجم احاديث الامام المهدى:
324- معجم دارقطنى،
325- معجم رويانى،
326- معرفة أخبارالرجال
327- مفردات، راغب اصفهاني، ترجمه غلامرضا خسروي، تهران، مرتضوي، 1369، چاپ اول،.
328- مقاتل الطالبيين: ابوالفرج اصفهانى، 356 منشورات رضى و زاهدى قم
329- مقتل الحسين: ابى مؤيد موفق بن احمد خوارزمى، 568 ق مكتبة المفيد قم
330- مروج الذهب و معادن الجوهر؛ مسعودي، ابوالحسن علي بن حسين؛ جلد دوم ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1347
331- مجمل التواريخ و القصص؛ تهران: كلاله خاور، 1318
332- مقدمه ابن خلدون؛ ابن خلدون، عبدالرحمن؛ جلد دوم، ترجمه محمد پروين گنابادي، تهران:
بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1353.
333- مكارم الأخلاق: حسن بن فضل الطبرسى.
334- ملاحم طاوهئى
335- مناقب آل ابى طالب: ابى جعفر رشيدالدين ابن شهرآشوب سروى مازندرانى 488 ق مكتبةالعلّامة قم
336- مناقب الشافعى: ابو الحسن الابرى.
337- منتخب الاثر: آيت اللّه صافى گلپايگانى.
338- منتهى الامال: شيخ عباس قمى.
339- من حياةالخليفة عمربن الخطاب عبدالرحمن أحمدالبكرى ط بيروت لندن 1998.
340- من لايحضره الفقيه: شيخ صدوق.
341- منهاجالدّموع: قرنىگلپايگانى.
342- موارد الظمآن- الهيثمى
343- موسوعة عاشوراء: شيخ المحدثي
344- موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام، ص 446، ش 424.
345- موسوعه الامام على (عليه السلام)،
346- ميثم تمار.
«ن»
347- ناسخ التواريخ: لسان الملك ميرزا محمدتقى سپهر.
348- نصايح، آية الله مشكيني،
349- نصوص في نوابغ الشيعة وشخصيات بارزة منهم في العصور المختلفة)
350- نظم التناثر: جعفر كنانى.
351- نفس الرحمن فى فضائل سلمان، اثر علامه حاج ميرزا حسين نورى طبرسى محدث نورى.
352- نفس المهموم شيخ عباس قمى.
353- نقش ائمه در احياي دين. علامه عسگرى.
354- (نهج الفصاحه، ح 1281)
355- نور العين في مشهد الحسين (عليه السلام):.)
«و»
356- والدين دو فرشته جهان آفرينش محمد امينى گلستانى.
357- وسائل الشيعة: شيخ حرّالعاملى.
358- وفيات الاعيان؛ ابن خلكان، قاضي احمد؛ جلد دوم، تهران: بي نا، بي تا
359- وقايع الدهور: للشيخ ابوالحسن المرندى
360- وقعةالطف: سيد ابن طاووس.
«»
361- ياد مهدى:
362- ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني.
363- يأتى على النّاس زمان من سئل عاش و من سكت مات: سيد محمود بن سيد مهدى موسوى ده سرخى اصفهانى.
364- ينابيع المودة: شيخ سليمان بن شيخ ابراهيم بن خواجه كلان حسين بلخى قندوزى.
365- يوم الخلاص في ظلّ القائم عليه السلام: كامل سليمان چاپ اوّل 1382 (ه. ش) چاپ نگين.