ghaemiyeh.com
نام كتاب: فصلنامه فرهنگ زيارت
نويسنده: مركز تحقيقات حج
موضوع: نشريات
زبان: فارسى
تعداد جلد: 4
ناشر: نشر مشعر
مكان چاپ: تهران
سال چاپ: پاييز 1388
نوبت چاپ: 1
در اين نوشته، به مجموعه الفاظ، اصطلاحات و تعابيرى كه به نوعى به زيارت و زيارتگاهها مربوط است، اشاره مىشود. در فرهنگنامه زيارت موضوعاتى كه به حرمين شريفين، عتبات عاليات و ساير حرمها و زيارتگاهها اختصاص دارد، مطرح مىشود. آشنايى با اين مفاهيم، بر معرفت دينى زائران مىافزايد و به درونمايه بيشترى از اين سنت دينى راه مىبرد.
بالاى سر و پايين پا
اين اصطلاح به كيفيت قرار گرفتن بدن مطّهر اولياى دين در قبر و جايگاه آن مربوط مىشود. وقتى پيكرى دفن مىشود، طبق حكم شرعى، در داخل قبر به طرف راست بدن و رو به قبله نهاده مىشود. در نيمكره شمالى زمين، سر ميت به طرف مغرب و پاها به سمت مشرق قرار مىگيرد.
در حرمهاى مطّهر امامان و امامزادگان، يكى از آداب زيارت، حضور در بالاى سر يا پايين پا و خواندن دعاها و زيارتهاى خاصّ است. طرف بالاى سر قبر امامان، داراى فضيلت است و خواندن زيارت و نماز زيارت در آن محدوده ثواب بيشترى دارد. (1)به همين سبب، قسمت بالاى سر حرم حضرت رضا (ع) اغلب شلوغ و پرازدحام است و بسيارى در پى يافتن جايى براى خواندن دو ركعت نماز، يا زيارتنامهاند. مسجد بالاسر نيز معمولًا به مسجدى گفته مىشود كه در سمت بالاى سر قبر امامان و امامزادگان در حرمها قرار دارد و نزديك مرقد مطّهر است.
ضريح مطّهر حرم سيد الشهداء (ع) شش گوشه دارد؛ به اين سبب كه حضرت على اكبر (ع) در پايين پاى حضرت امام حسين (ع) دفن شده است. در يكى از سرودههاى عاشورايى چنين آمده است:
رفتم به كربلا به سر قبر هر شهيد ديدم كه مرقد شهدا مشك و عنبر است
هر يك مزار و مرقدشان چهار گوشه داشت شش گوشه يك ضريح، در آن هفت كشور است
پرسيدم از كسى سببش را، به گريه گفت پايين پاى قبر حسين، قبر اكبر است. (2)
در آداب زيارت آمده است كه خواندن دو ركعت نماز زيارت مستحب است. اگر زيارت براى پيغمبر (ص) است، نماز را در روضه مطّهر به جا آورند و اگر در حرم يكى از ائمّه (عليهما السلام) است، در بالاى سر به جا آورند. علامه مجلسى نماز زيارت و غير آن را در پشت سر و بالاى سر بهتر دانسته و به سروده علامه بحرالعلوم استناد كرده كه به نزديك شدن به قبر و نماز خواندن در بالاى سر اشاره دارد: «و آثِرِ الصلاةَ عند الرأس». (3)
امام صادق (ع) به ابوحمزه ثمالى فرمود كه نزد سر آن حضرت دو ركعت نماز بگزار. (4)
بانى
به معناى بنا كننده و معمار يا تأمين كننده مخارج بناى يك حرم يا مسجد يا امامزاده و امثال آن است. در اصطلاح، به كسى هم كه مجالس عزاى معصومين را برگزار مىكند يا عهدهدار هزينههاى اينگونه محافل است، «بانى مجلس و روضه» گفته مىشود. بسيارى از علاقهمندان اهلبيت (عليهما السلام) كه تمكّن مالى دارند، بانى ساختن و توسعه يك حرم يا زيارتگاه مىشوند و از اين راه، هم به ثواب مىرسند و هم نام خود را به عنوان خدمتگزار آستان اولياءِ الله ماندگار مىسازند.
بَست
محوّطهاى كه جلوى مساجد و حرمها قرار دارد و معمولًا با زنجير بسته شده و حالت حفاظت شده دارد و پناهگاه به شمار مىرود. در حرمهاى مطّهر، قسمتى از حرم و ايوان يا بخش ورودى به حرم را گويند كه احترام خاصّى دارد و هر كه وارد آن حريم شود، مثل اين است كه به آستان آن معصوم پناه آورده باشد و از تعرّض و تعقيب مصون است.
دهخدا به نقل از «بهار عجم» آورده است:
بر دور مزارات حضرات، به فاصله يك كروه كمابيش از جهت منع در آمدن دوّاب چوببست كنند و بر گنهكارى يا دادخواهى كه در آن بست درآيد، كسى مزاحم حال او نمىتواند شد و خدمه مزارات مقدسّات به حمايت دادخواه فراهم آمده، داد او از بيدادگر ستانند. پناهگاه و جايى كه مردم به آن پناه آورده، متحصّن شوند. محوطهاى كه اگر مقصّر در آن وارد شود، حكومت به او دست نمىيابد؛ مثل مساجد و مزارهاى مقدفرهنگ زيارت: (5)
در اطراف حرم حضرت رضا (ع) بستِ بالا خيابان و بست پايين خيابان كه به بست شيخ بهايى و بست طبرسى معروف است از اين قبيل است.
بستنشينى در حرمهاى مطّهر رواج داشته و علماى شيعه در حرم حضرت عبدالعظيم يا برخى حرمهاى ديگر بست مىنشستند و به حكومت اعتراض مىكردند و روى آوردن به بستِ حرمها، براى مصونيت از تعرّض سلاطين بوده است. «بست نشستن» به معناى پناهنده شدن در مشهد مقدسى يا عتبهاى از اعتاب عاليات يا خانه يكى از مجتهدان و علماى بزرگ است. (6)به بستنشينى «تحصّن» هم گفته مىشود.
بُقعه
به معناى زمين گود، قطعه زمين جدا شده، بنا و ساختمان، عمارت و خانه، صومعه و زيارتگاه. «بقيع» نيز از همين واژه گرفته شده و به همين معناست؛ چون قطعه زمينى است كه براى دفن اموات اختصاص يافته است. بقعه، با قطعه زمين همجوارش متفاوت است و شكل و هيئت ديگرى دارد. (1)
«بقاع متبرّكه» به زيارتگاهها و قبرهاى مقدس اولياى دين گفته مىشود. در قرآن كريم به سرزمينى كه حضرت موسى (ع) در آن مورد خطاب الهى قرار گرفت، «وادى ايمن در بقعه مباركه» گفته شده است. (2)
بقيع
نام قبرستانى قديمى در شهر مدينه كه مدفن و مزار چهار امام شيعه (امام حسن مجتبى، امام سجاد، امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) و قبر عباس عموى پيامبر، فاطمه بنت اسد، همسران پيامبر، عمههاى رسول خدا (ص) و بسيارى از صحابه، علما و بزرگان در آنجاست. به آن «بقيع الفرقد» نيز مىگفتند. قبور اين اولياء روزگارى قبه و بارگاه داشته، اما سالها پيش به دست وهّابىها تخريب شده است.
بنابر نقل روايات شيعه و سنّى، پيامبر خدا (ص) بارها به زيارت قبور مدفونين در بقيع مىرفت و براى آنان دعا و استغفار مىكرد و اين عمل حضرت رسول، شاهد و مبناى مشروعيت زيارت قبور است؛ امرى كه وهابىهاى جاهل، آن را مغاير با توحيد مىپندارند و زيارت قبور را شرك مىدانند! وضع كنونى بقيع و قبور ويران شده امامان معصوم، گواه مظلوميت اهلبيت (عليهما السلام) و جفا به خاندان عصمت است.
بيت
به معناى خانه است. در اصطلاح، به خانه خدا و بيت الله در مكه گفته مىشود و در قرآن هم «حجّ البيت» آمده است كه وجوب زيارت خانه خدا را بيان مىكند. (3)«بيت الحرام» و «بيت العتيق» نيز از نامهاى كعبه است. «بيت المقدس» در فلسطين نيز از زيارتگاههاى معروف و معتبر و مقدس نزد مسلمانان و پيروان اديان آسمانى است. قداست كعبه تا آنجاست كه گاهى به آن قسم ياد مىكنند و مىگويند: «قسم به بيتى كه رفتهام».
حرمهاى معصومين كه مدفن آن بزرگواران است، به منزله بيت و خانه آنان است. از اين رو پيش از ورود به حرم، مستحب است «اذن دخول» خوانده شود. در دعاهاى اذن دخول، تعبيراتى از اين دست ديده مىشود: «خدايا من در آستانه درى از درهاى بيت نبوّت قرار گرفتهام ...» و با اسناد به آيهاى كه از ورود سرزده و بى اذن به خانه پيامبر نهى مىكند، (4)براى ورود به آن بيت شريف و حرم مقدس كه شعبهاى از خانه پيامبر است، رخصت و اذن طلبيده مىشود. (5)
بينالحرمين
فاصله و محدوده ميان دو حرم را «بينالحرمين» گويند. در كربلا، ميان قبر امام حسين (ع) و حضرت اباالفضل (ع) فاصلهاى است كه در گذشته به صورت مغازه و بازار و مسافرخانه بوده و در سالهاى اخير تبديل به محوطهاى وسيع شده است. اين محدوده را بينالحرمين مىنامند و چه بسا در آينده، تبديل به صحن بزرگى شود كه دو حرم را در بر بگيرد. زائران كربلا اين منطقه را بسيار باارزش و مقدس مىدانند و حضور در بينالحرمين را مغتنم مىشمارند.
در مدينه منوّره نيز، فاصله بين حرم حضرت رسول خدا (ص) و قبرستان بقيع كه اكنون به صورت محوطهاى باز درآمده و زائران در آنجا زيارت مىخوانند، «بينالحرمين» ناميده مىشود. در تهران هم به بازارى كه بين مسجد امام خمينى و مسجد جامع قرار دارد، بازار بينالحرمين گفته مىشود.
پنجره فولاد
در صحن قديم حرم حضرت رضا (ع) ميان صحن و داخل حرم، پنجرهاى بزرگ و فولادين و مشبكّ است، كه زائران و حاجتمندان، در پشت آن پنجره به آستان حضرت رضا (ع) متوسل مىشوند و دخيل مىبندند و حاجت مىطلبند. بسيار اتفاق افتاده كه بيماران لاعلاج و درماندگان، شفا و حاجت گرفتهاند و داستان شفايافتگان پشت پنجره فولاد، خود كتابى شده است. نه تنها در حرم حضرت رضا (ع) بلكه در همه حرمهاى مطّهر، آنان كه از روى صدق و اخلاص متوّسل شوند، حاجت مىگيرند و مشمول عنايت خاص اولياءِ قرار مىگردند.
تبرّك
بركت جستن، خير و بركت طلبيدن. وقتى چيزى مقدس و محترم است، هر نوع تكريم آن مثل بوسيدن، لمس كردن، چيزى را به آن ماليدن، «تبرّك» نام دارد. بركت به معناى خير پايدار و ماندگار است.
زائر با بوسيدن و كشيدن دست به قبر و ضريح و در و ديوار حرم، خير و بركت مىجويد. اين كار، سنتى ديرينه است كه ريشه دينى دارد. در زمان پيامبر خدا (ص) مسلمانان آب وضوى آن حضرت يا موى سر و صورت ايشان را هنگام شانهكردن به قصد تبرك برمىداشتند. (1)
در قرآن و تاريخ انبيا آمده است كه حضرت يعقوب، پيراهن يوسف را بر صورت خود انداخت و بينا شد. (2)داستان «تابوت سكينه» كه در ميان بنىاسرائيل بوده، يا تبرك جستن مؤمنان به جايگاه اصحاب كهف نيز از آن جمله است. زائران از حرمها و قبور مطهر ائمه و هر چه كه منتسب به اولياى خدا باشد، تبرك مىجويند؛ چون خداوند خيرات و بركاتى را از اين راه به بندگانش مىرساند. «اماكن متبركه» به مكانهاى داراى خير و بركت گفته مىشود كه زيارتگاهها هم از آن جمله است.
تُربت
به معناى خاك است. به قبر و مزار هم تربت گفته مىشود (اى كه بر تربت ما مىگذرى، همت خواه). حضور در كنار تربت به خاك خفتگان و قرائت فاتحه و ياد اموات، مستحب است. معروفترين و مقدسترين تربت، خاك قبر حضرت سيدالشهدا (ع) است كه فضيلت بسيار دارد و سجده بر تربت و ذكر خدا با تسبيح تربت كه يادآور آن شهيد مظلوم است، سفارش شده است. حضرت رضا (ع) درباره شفابخشى تربت، كه از ويژگىهاى خاك قبر امام حسين (ع) است مىفرمايد: هر خاكى حرام است، مثل مردار و خون؛ مگر خاك قبر حسين (ع) كه شفاى هر دردى است. (3)
تربت مقدس امام حسين (ع) يادآور فرهنگ جهاد و شهادت است و آن زمين مطهّر، پيكر پاكى را در برگرفته كه در راه خدا و احياى دين قربانى شد و به ديگران درس عزت و شهامت آموخت. از اين رو تربت كربلا قداست و احترام خاصّى دارد و در فقه نيز احكام ويژهاى براى آن بيان شده است. سجده بر تربت كربلا، ثواب بسيار دارد و در روايت آمده است:
«السّجود على تربة الحسين يَخرِقُ الحُجُبَ السَّبْعَ؛
(4)سجده بر تربت امام حسين (ع) حجابهاى هفتگانه را مىدرد.» و اين اشاره به بعد ملكوتى و قدسى اين خاكِ خونآلود دارد. شهادت، خاك را بوييدنى كرد شهادت، سنگ را بوسيدنى كرد
امام خمينى درباره تربت شهدا فرموده است: «همين تربت پاك شهيدان است كه تا قيامت، مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشّفاى آزادگان خواهد بود». (5)
تشرّف
به معناى به شرافت رسيدن و مقام يافتن. در اصطلاح، به رفتن به حرمهاى مقدّس و اماكن زيارتى، يا توفيق ديدار اولياى خدا و انسانهاى بزرگ و وارسته نيز تشرّف گفته مىشود؛ چون اين ديدارها و زيارتها، به انسان شرافت و ارزش مىبخشد. گاه اصطلاح «شرفيابى» هم به كار مىرود. كسى كه به زيارت خانه خدا يا عتبات برود، مىگويد: «مشرّف شدم» يا «شرفياب گشتم». به راستى نيز چنين است. چه شرافتى بالاتر از توفيق زيارت زبدهترين انسانهاى عالم وجود، كه الهامبخش پاكى و عفاف و ايمان و انسانيتند؟
تلّ زينبيّه
«تلّ» به معناى تپه و توده برآمده از زمين و جاى مرتفع است. سرزمين كربلا داراى يك رشته تپه ماهورها و پستى و بلندىها و يك قسمت هموار بوده كه جنگ در اين قسمت درگرفت. امام حسين (ع) محل استقرار همراهان خود و برپايى خيمهها را در جايى انتخاب كرده بود كه هم به شريعه فرات دسترسى داشته باشند و هم با استفاده از موانع طبيعى، دور از چشم دشمن باشند؛ يعنى صحنه درگيرى پايينتر از محّل خيمهها بود. در روز عاشورا حضرت زينب (ع) براى آگاهى از وضع ميدان و خبر يافتن از برادرش سيدالّشهدا (ع) بارها به آن بلندى كه مشرِف بر ميدان جنگ بود مىرفت. اين قسمت بعدها به «تلّ زينبيه» معروف شد.
براى اينكه اماكن خاصّ، يادآور وقايع مربوط به آنها باشد، بنا و ساختمانى مىسازند تا نمادى از آن حادثه باشد. پيشتر در مكان تلّ زينبيه اتاقى كوچك وجود داشت، ولى در بازسازىهاى اخير، در سال 1398 قمرى بنايى باشكوه در آنجا ساخته شد (6)كه زائران كربلا به آنجا مىروند و با يادآورى حوادث روز عاشورا، عزادارى مىگنند يا در آنجا نماز مىگزارند. اين ساختمان در ضلع غربى حرم امام حسين (ع) قرار دارد و خيابانى ميان آن و ديوار حرم وجود دارد.
1) كتابهاى متعددى در اين زمينه با نام «تبركالصحابه» نوشته شده؛ چه از علماى شيعه و چه از عالمان اهل سنت (ر. ك: جعفر سبحانى، سيماى عقايد شيعه، ص 112) .
2) يوسف، آيه 93- 96.
3) محدث قمى، سفينةالبحار، ج 2، ص 103.
4) بحارالأنوار، ج 82، ص 153 و 334.
5) صحيفه نور، ج 20، ص 239.
6) سلمان هادى طعمه، تراث كربلا، ص 129.
«توسّل» يعنى در پى «وسيله» بودن؛ وسيله و واسطه آوردن براى انجام كارى؛ واسطه قرار دادن پيامبر و اهلبيت نزد خداوند، براى آمرزش گناهان يا برآورده شدن حاجات و استجابت دعاها. توسّل به اهل بيت، مورد سفارش پيشوايان دينى و امرى مشروع است و در قرآن كريم هم آمده است: گناهكارانى كه به خويش ستم كردند، اگر به رسول خدا (ص) توسّل جويند و از او بخواهند كه براى آنان استغفار كند، خدا را آمرزنده و توبهپذير خواهند يافت. (1)
حضور در آستانِ اولياى الهى و زيارت و توسّل، ريشهاى دينى و قرآنى دارد، امّا وهابيون اين امر را نيز مثل تبركّ و زيارت قبور، شرك مىدانند. بنابر روايات، انبياى پيشين نيز به پيامبر و خاندان او و پنج تن اصحاب كساء متوسّل مىشدند و فرقى ميان زنده يا مرده اين اولياى الهى نيست. در منابع اهل سنت هم نمونههاى فراوانى نقل شده كه از آداب زيارت، حضور در كنار مرقد پيامبر خدا (ص) و توسّل به او در پيشگاه پروردگار و شفيع قرار دادن وى براى آمرزش گناهان شمرده شده است. (2)در توصيههاى معصومين، كيفيت نوشتن رقعه و توسّل به اهلبيت و دعاهاى گوناگون توسّل براى برآورده شدن حاجات نقل شده است. (3)عالمان و محقّقان، بحثها و تأليفات سودمندى در تبيين اين مسئله و دفع شبهات دارند كه مراجعه به آنها مفيد است. (4)
توليت
به معناى ولايت بخشيدن، كسى را بر كارى گماشتن و واگذارى امور وقف و حرمها و مساجد به كسى است. نيز توليت و «مقام توليت» به كسى گفته مىشود كه سرپرستى اداره امور يك آستانه، حرم يا مسجد را بر عهده دارد. اين مقام از سوى حكومت و رهبر واگذار مىشود. در گذشته از متوليان حرمها و آستانهها با عنوانِ «كليددار» هم ياد مىشده است. در عهد جاهليت، كعبه و مسجدالحرام توليت و كليددار داشته و يكى از شئون مذهبى به شمار مىرفته است. در فتح مكّه، وقتى پيامبر وارد مسجدالحرام شد، كسى را فرستاد تا «عثمان بن طلحه» را كه كليددار كعبه بود بياورند يا كليد كعبه را از او بگيرند و درب كعبه را گشوده و آن را شستوشو دهند. معمولًا منصب كليددارى نسل به نسل منتقل مىشد. (5)كليددارى، به معناى رياست خدّام حرم سيد الشهدا (ع) نيز هست و اين عنوان احترامآميز در كربلا به خاندانهايى كه اين سمت را داشتند، گفته مىشد. (6)
جارالله
يعنى همسايه خدا. به كسى گفته مىشود كه در شهر مكّه و كنار خانه خدا اقامت كند و مجاور كعبه باشد يا به آنجا پناهنده شود. زيارتگاهى همچون مسجدالحرام كه هم مقدّس است و هم مأمن و پناهگاه، مورد توّجه زائران و پناهجويان بوده است. اين علاقه سبب مىشده كسانى از شهر و ديار خود هجرت كنند و مقيم شهر مكّه شوند. به «زمخشرى» هم كه يكى از دانشمندان شيعه است، «جارالله» گويند؛ چون مدّتى مقيم مكّه بود. سنائى درباره مجاورت خانه خدا گويد:
جان فرستادى به حج، حج كرد و آمد نزد تو دل مجاور گشت آنجا، گر نيايد، گو مياى
جَنّةالبقيع
قبرستان بقيع. از آنجا كه بنابر احاديث، قبر صالحان، باغى از باغهاى بهشت است (روضةٌ من رياض الجنّه) به آن مزار مقدّس كه هزاران انسان شايسته، از جمله چهار امام معصوم و فاطمه بنت اسد و عباس بن عبدالمطلب را در برگرفته، «جنةالبقيع» گفته مىشود. در مكّه مُكرمه نيز به قبرستان ابوطالب كه قبرستانى قديمى و بزرگ است و قبور حضرت خديجه، عبدالمطلب، عبد مناف، هاشم و بعضى از شخصيتهاى صدر اسلام در آن قرار دارد، «جنّة المعّلى» گفته مىشود.
1) نساء، آيهْ 64 ... وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ ....
2) ر. ك: علامه اميني، الغدير، ج 5، ص 143.
3) همان، ص 144 و ج 3 ص 293.
4) ر. ك: علامه سيدمرتضى عسكرى، «معالم المدرستين»، ج 1 ص 33؛ علامه طباطبائى، الميزان»، ج 10 ص 304 و رضوانى، «شيعهشناسى و پاسخ به شبهات»، ج 1 ص 154 و 169.
5) جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ص 811.
6) ر. ك: جواد محدثى، فرهنگ عاشورا، «واژهْ كليددار».
جمكران
يكى از مساجد معروف و معتبر در اطراف قم، نزديك روستاى جمكران كه در سال 393 هجرى به دستور امام زمان (عج) و به دست «حسن بن مثله جمكرانى» ساخته شده است. اين مسجد در سالهاى اخير موقعيت و شهرت فراوانى يافته و در تمام مدت سال، بهويژه در شبهاى چهارشنبه و جمعه و نيمه شعبان، عدّه بسيارى از اطراف براى زيارت اين مكان منسوب به امام زمان (ع) و عبادت و نماز در آنجا، به اين مسجد مىآيند. نماز خاصّى براى آن وارد شده و عدهاى هم به عشق ديدار حضرت مهدى (ع) و برآورده شدن حاجتهاىشان، چهل شب چهارشنبه مرتّب به آنجا مىروند. بخش فرهنگى اين مسجد و انتشارات آن از قسمتهاى فعّال مسجد است و براى زائران برنامههاى مختلفى دارد. توسعه گستردهاى در اين مسجد در حال اجراست.
چاووشخوانى
از آداب و مراسم خاصّ هنگام رفتن زائران به سفر كربلا يا حج و عتبات عراق و خراسان و هنگام بازگشت آنان از اين زيارت. در اين مراسم، كسى پيشاپيش مردم با صداى سوزناك اشعارى را درباره سفر كربلا يا خراسان مىخواند و مردم با او همنوايى مىكنند. در قديم، هنگام عزيمت كاروان زيارتى كربلا رسم بوده كه با نداى «هر كه دارد هوس كربوبلا بسمالله ...» مردم را براى شركت در اين مراسم يا پيوستن به قافله فرا خوانند. اين مراسم در مناطق مختلف به شيوههاى خاص و با اشعار متفاوت اجرا مىشده است. دهخدا مىنويسد: «چاووشخوان كسى است كه دعوتِ رفتن به زيارت عتبات عاليات كند. در اصطلاح روستاييان خراسان، كسى باشد كه در فصل مناسب زيارت در دهات و روستاها، سواره يا پياده به راه افتد و روستاييان را به وسيله جار زدن يا خواندن اشعار مهيج و مناسب، به زيارت اعتاب مقدّسه تشويق و تهييج نمايد.» (1)از جمله شعرهاى چاووشخوانى اين است:
ز تربت شهدا بوى سيب مىآيد ز طوس، بوى رضاى غريب مىآيد.
بر مشامم مىرسد هر لحظه بوى كربلا ترسم آخر جان دهم در آرزوى كربلا
برخى از پژوهشگران به تحليل و نقل و گردآورى نمونههايى از چاووشخوانىها و تعزيهخوانىها پرداختهاند. (2)
حائر حسينى
«حائر» به معناى سرگردان و حيران است. سبب ناميدن حرم امام حسين (ع) به حائر حسينى، به دوره متوكّل عباسى بازمىگردد. متوكل به قصد تخريب حرم آن حضرت دستور داد تا آن منطقه را به آب ببندند؛ ولى وقتى آب به اطراف قبر سيدالشهدا (ع) رسيد، روى هم انباشته شد و به قبر آسيبى نرسيد. پس از بروز اين كرامت خاصّ، اعتقاد مردم به آن قبر شريف افزون گشت. «حائر حسينى» به حرم امام حسين (ع) و اطراف قبر مطّهر گفته مىشود كه بسيار مقدّس است و دعا در آنجا مستجاب است. در اصطلاح فقهى نيز كه احكام ويژهاى براى حائر امام حسين (ع) بيان شده، اين واژه به محدوده قبر، صحن و رواقهاى اطراف گفته مىشود. اقامت در حائر و عبادت در آن فضيلت و ثواب بسيار دارد. برخى از امامان نيز براى شفا، به حائر حسينى متوسّل مىشدند؛ از جمله امام هادى (ع) كسى را فرستاد تا در حائر حسينى براى شفاى او دعا كند. (3)بهتدريج «حائر» نامى براى كربلاى معلّا شد و از اين رو به كسى كه اهل كربلاست يا مدّتى مقيم آنجا بوده نيز «حائرى» گفته مىشود.
حاج، حاجى
حجّ يكى از فروغ دين و از واجبات اسلامى است و فريضهاى است كه انجام آن بر كسانى كه استطاعت مالى و بدنى داشته باشند، واجب است. به كسى كه به زيارت خانه خدا مىرود، «حاج» يا «حاجى» گفته مىشود و اگر زائر، زن باشد، «حاجّه» يا «حاجيه» گفته مىشود. اين كلمه يكى از پيشوندهايى است كه به نام اشخاص افزوده مىشود و نشانه آن است كه او به زيارت خانه خدا رفته است؛ مثل حاجى على يا حاج اكبر. اين تعبير، در ضمن نوعى احترام به شخص هم شمرده مىشود و وجهه و اعتبارى براى صاحب نام مىآورد. ضربالمثل معروفِ «حاجى حاجى مكّه» هم اشاره به درازى راه و طول سفر دارد.
حرم
جايى كه امن و پناهگاه باشد. خانه شخصى كه از تعّرض ديگران در امان است. در مكّه، نقطه مقابلِ حرم، «حِلّ» است؛ يعنى جايى كه حرم نيست و محدوديتها و احكام خاصّ حرم را ندارد. حرم به مسافت معينى در اطراف كعبه و گرداگرد آن گفته مىشود. در شعر «عراقى» آمده است:
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند كه تو در برون چه كردى كه درون كعبه آيى
به مزار و بقعه پيامبران و امامان و امامزادگان و شهداى بزرگ هم حرم گفته مىشود؛ چون هم داراى احترام و قداست است و هم مردم در گرفتارىها به آنجا پناه مىبرند و آن را امن مىشمارند. به خانواده و اهلبيت هر كس نيز حرم و حرمت گفته مىشود؛ چون احترام خاصى دارد و حفاظت از آن در برابر تعرّض ديگران لازم است. حرم امامان، زيارتگاه صاحبدلان و حفظ احترام آنها لازم است. رعايت آداب ظاهرى و باطنى تشرّف به حرمهاى مطهر، نشانه معرفت زائر به جايگاه اين بقعههاى نورانى است.
حرمُ الله
حرم خدا. مكانى محترم كه منسوب به خداوند است. اصطلاحاً به مسجدالحرام، مكه معظمه و كعبه هم حرم خدا گفته مىشود. پيامبر خدا (ص) فرمود: «مكّه حرم خداست؛ حضرت ابراهيم آن را حرم قرار داده است» (1)كه اشاره به دعاى حضرت ابراهيم است كه از خداوند چنين خواست: پروردگارا! اين شهر را شهرى محترم و حرم قرار بده: ... هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا ... (2). خداوند هم آن دعا را مستجاب فرمود و خبر داد كه ما براى مردم «حرم امن» قرار داديم: أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آمِنًا ... (3). در حديث امام صادق (ع) نيز آمده است: «مكة حرُم الله والمدينة حرم محمّد» (4)اگر حرم جايى است كه حرمت دارد و حفظ حريمش لازم است، اهلبيت پيامبر و امامان معصوم نيز خود را حرم خدا دانستهاند. امام باقر (ع) در حديث مفصّلى كه فضايل و شئون امامان را برمىشمرد، از اهلبيت و امامان به عنوان حرم الله ياد كرده است: «
نحنُ ... حرمُ الله الاكبر
» (5)حرم بزرگتر خداوند، ماييم.
در برخى روايات قلب مؤمن حرم خدا دانسته شده كه احترامش لازم و پيراستن آن از غير خدا يك وظيفه است. امام صادق (ع) فرمود: «
القلبُ حرم الله، فلاتُسكِن حَرَم اللهِ غير الله
» (6)دل، حرم خداست، پس غير خدا را در حرم خدا ساكن نكن.
حرم الرّسول
حرم پيامبر (ص). مقصود مدينه منوّره است كه حرم پيامبر و مدفن آن حضرت در آنجا قرار دارد و احترامش واجب و زيارتش مورد تأكيد است. هم به مزار پيامبر و هم به شهر مدينه «حرم الرسول» گفته مىشود. ابوذر غفارى هم هنگام تبعيد، وقتى عثمان از او پرسيد دوست دارى در كدام شهر بمانى، ابتدا گفت حرم خدا، مكّه. وقتى نپذيرفتند، گفت: «المدينة حرم رسول الله» كه باز هم نپذيرفتند و به بدترين جا كه «ربذه» بود، تبعيدش كردند.
حرمين شريفين
به حرم امن الهى در مكه و حرم حضرت رسول در مدينه كه هر دو داراى شرافت و قداستند، «حرمين شرفين» گفته مىشود و فاصله حرم پيامبر و قبرستان بقيع هم كه مرقد أئّمه در آن است، «بين الحرمين» ناميده مىشود. (1)
1) همان، ج 22، ص 428.
«شفاعت» به معناى خواهشگرى، خواستارى و درخواستگرى، ميانجىگرى، وساطت، پادرميانى و درخواست عفو و بخشايش است. شفاعت اگر درست ارزيابى شود و پيام آن، به درستى از آيات و روايات اقتباس گردد، جايى براى اشكال باقى نمىماند و برخلاف عقل و مبانى عقلانى هم نبوده و نيست؛ بلكه عقل امكان آن را اثبات مىكند. به همين سبب، دانشمندان مسلمان امكان آن را از اصول مسلّم اسلامى به شمار آوردهاند و اگر اختلافى هست، نه در اصل شفاعت، بلكه در تفسير و گستره آن است. اين نوشتار كوتاه، درصدد ارائه مبانى عقلانى شفاعت از نگاه استاد شهيد مطهرى است؛ فيلسوف، متكلّم و متفكرى كه با دغدغه متكلمانه و روش فلسفى و حكيمانه به تبيين، اثبات و دفاع از گزارهها و معتقدات دينى پرداخته است. (1)در ميان متكلمان و فيلسوفان، شايد كمتر اثرى شفاعت را چنين بر اساس مبانى عقلانى و بهگونهاى مرتب و منظم ارائه كرده باشد و همين امر، عرصه اين بحث است.
عموم مردم، شفاعت انبيا و ائمه (عليهما السلام) را چنين مىپندارند كه پيغمبر اكرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و حضرت زهرا (س) و ائمه اطهار، بهويژه امام حسين (ع) افراد متنفّذى هستند كه در دستگاه خدا نفوذ دارند و اراده خدا را تغيير مىدهند و قانون را نقض مىكنند.
اعراب عصر جاهليت نيز درباره بتها همين تصور را داشتند. آنان مىگفتند كه آفرينش، تنها به دست خداست و كسى با او در اين كار شريك نيست؛ ولى در اداره جهان، بتها با او شريكند؛ بنابراين شرك آنان در «خالقيت» نبود؛ بلكه شرك در «ربوبيت» بود. آنان كه مىپنداشتند ربوبيت جهان ميان خدا و غير خدا تقسيم شده، بر خود لازم نمىدانستند كه در صدد جلب رضايت و خشنودى «الله» باشند. به گمان آنها مىتوان با پرستش بتها و قربانى كردن براى آنها، رضايت «ربّ» هاى ديگر را به دست آورد؛ هرچند اين كار، مخالف رضاى «الله» باشد؛ چرا كه با جلب رضايت بتها، آنها نيز خود بهگونهاى رضايت «الله» را به دست مىآورند.
اگر در ميان مسلمانان هم كسى چنين اعتقادى داشته باشد كه در كنار دستگاه سلطنت ربوبى، سلطنت ديگرى هم وجود دارد و در مقابل آن دست اندر كار است، چيزى جز شرك نخواهد بود. اگر كسى گمان كند كه تحصيل رضا و خشنودى خداى متعال، راهى دارد و تحصيل رضا و خشنودى فرضاً امام حسين (ع) راهى ديگر دارد و هريك از اين دو، جداگانه ممكن است سعادت انسان را تأمين كنند، دچار گمراهى بزرگى شده است. در اين پندار غلط چنين گفته مىشود كه خدا با چيزهايى راضى مىشود و امام حسين (ع) با چيزهاى ديگر؛ يعنى مثلًا خدا با انجام دادن واجبات و ترك گناهان خشنود مىگردد، ولى امام حسين (ع) با اين امور كارى ندارد. رضاى او در اين است كه مثلًا براى فرزند جوانش على اكبر (ع) گريه يا دستكم تباكى كنيم؛ يعنى حساب امام حسين از حساب خدا جداست! و چنين نتيجه گرفته شود كه تحصيل رضاى خدا دشوار است؛ زيرا بايد كارهاى بسيارى را انجام داد تا او راضى گردد، اما تحصيل
1) ر. ك: مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 1، عدل الهى، 242- 265؛ ج 26، (ج اول بخش تفسير) ، ص 606- 6(21) شهيد مطهرى، در عدل الهى، بيشتر به مبانى عقلانى و اصول فلسفى پرداختهاند.
خشنودى امام حسين (ع) آسان است و فقط با گريه، عزادارى و بر سر و سينه زدن به دست مىآيد و زمانى كه خشنودى امام حسين (ع) حاصل شد، او در دستگاه خدا نفوذ دارد و شفاعت مىكند و كارها درست مىشود و حساب نماز و روزه و حج و جهاد و انفاق فى سبيل الله كه انجام ندادهايم، همه تصفيه مىشود و گناهان، هر چه باشد، در يك آن، از بين مىرود!
اقسام شفاعت
بر اين اساس، شفاعت به دو قسم صحيح و غلط يا منفى و مثبت تقسيم مىشود. در آيات قرآن كريم به هر قسم آن پرداخته شده و بايد با مراجعه به آنها، نوع شفاعت صحيح را از غيرصحيح تشخيص داد.
در اينگونه از شفاعت، مجرم برخلاف قانون اقدام مىكند و از راه غير قانونى يا نامشروع بر اراده قانونگزار و هدف قانون چيره مىشود. اينگونه شفاعت، در دنيا نوعى ظلم است و در آخرت، غيرممكن. ايرادهايى كه بر شفاعت وارد مىشود، بر همين قِسم است و اين همان است كه در قرآن كريم نيز نفى شده است. (1)
شفاعت صحيح كه تأييدكننده قانون و منطبق با آن است و آيات و روايات بسيارى از طريق شيعه و سنى وجود آن را اثبات مىكند، بر دو گونه است: «شفاعت رهبرى» يا شفاعت عمل و «شفاعت مغفرت» يا شفاعت فضل.
الف. شفاعت رهبرى
نوع اول، شفاعتى است كه شامل نجات از عذاب و رسيدن به حسنات و حتى بالا رفتن درجات مىباشد. علاوه بر اينكه اعمال و كردار انسان در اين دنيا در جهان ديگر تجسّم و تمثّل مىيابد و حقيقت عينى آنها جلوهگر مىشود، «روابط» نيز مجسم مىگردد. روابط معنوىاى كه در اين جهان ميان مردم برقرار است، در آن جهان صورت عينى و ملكوتى پيدا مىكند. زمانى كه يك انسان سبب هدايت انسان ديگرى مىشود، رابطه رهبرى و پيروى ميان آنان، در رستاخيز صورت عينى مىيابد و «هادى» به صورت پيشوا و امام، و «هدايت يافته» به صورت پيرو و مأموم ظاهر مىگردد. در مورد گمراه ساختن و اغوا نيز چنين است. قرآن كريم مىفرمايد:
يوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ ... (2)روزى كه هر مردمى را با پيشواى ايشان مىخوانيم.
يعنى هر كسى با پيشواى خودش، يعنى با همان كه عملًا الگوى او و الهامبخش او بوده است، محشور مىگردد. در اين گونه شفاعت است كه رسول اكرم (ص) شفيع اميرالمؤمنين (ع) و حضرت زهرا (س) خواهد بود و آنها شفيع حسنين (عليهما السلام) و هر امامى شفيع امام ديگر و شفيع پيروان خويش است. سلسله مراتب محفوظ است و ساير معصومين (ع) هرچه دارند، از رسول اكرم (ص) دارند.
در همينگونه شفاعت است كه حتى علما از شاگردان خود شفاعت مىكنند. يك سلسله مرتبط و پرانشعابى به وجود مىآيد كه گروههاى كوچك به بزرگتر مىپيوندند و در رأس سلسله، حضرت رسول اكرم (ص) قرار دارد.
قسيم، جسيم، وسيم بسيم شفيع، مطاع نبى كريم
روان از پيش و دلها جمله از پى گرفته دست جانها دامن وى
اينكه در روايات آمده است امام حسين (ع) از افراد بسيارى شفاعت مىكند، به اين سبب است كه در اين جهان، مكتب امام حسين (ع) بيش از هر مكتبى موجب احياى دين و هدايت مردم شده است.
از اين نكته نبايد غفلت ورزيد همانطور كه گروهى به واسطه قرآن هدايت يافتهاند و گروهى به سبب درك غلط، گمراه شدهاند، از مكتب امام حسين (ع) نيز گروهى هدايت شده و گروهى گمراه گشتهاند و اين مربوط به خود انسانهاست. خدا درباره مثلهاى قرآن مىفرمايد:
... يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيهدِى بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ (1)به سبب قرآن، گروهى را گمراه مىسازد و گروهى را هدايت مىكند، و جز بدكاران را گمراه نمىسازد.
مولوى تمثيل عالى و زيبايى براى اين حقيقت آورده است؛ مىگويد:
از خدا مىخواه تا زين نكتهها درنلغ-- زى و رس-- ى در مُنتها
زانكه از قرآن بسى گمره شدند زين رَسَن قومى درون چَه شدند
مر رَسَن را نيست جرمى اى عنود چ-- ون تو را سوداى سر بالا نبود
«رسن» يعنى ريسمان و طناب. با طناب، هم مىتوان از چاه بيرون آمد و هم مىتوان به درون چاه رفت؛ تا كدام را انتخاب كنيم.
قرآن و مكتب حسينى ريسمانهايى هستند كه مىتوانند بشر را از چاه نگونبختى به اوج سعادت بالا برند. يكى حبل من الله و دومى حبل من الناس است. اين نوع از شفاعت را شايسته است «شفاعت رهبرى» بناميم و مىتوان آن را «شفاعت عمل» هم ناميد؛ زيرا آن عامل اساسى كه در اينجا موجب نجات يا سقوط گرديده، همان عمل نيكوكار و بدكار است.
روشن است كه هيچ يك از اشكالات شفاعت بر اين گونه كه شرح داده شد، وارد نيست و بهويژه، شفاعت به اين معنا به هيچ وجه با «عدل الهى» منافات ندارد؛ بلكه مؤيد آن است.
ب. شفاعت مغفرت
بر اين نوع شفاعت اشكالها و ايرادهاى بسيارى وارد شده، اما مىتوان آن را بر مبانى صحيح و محكمى استوار كرد كه نه تنها ايرادى بر آن وارد نيايد، بلكه از معارف عالى و گرانقدر اسلام گردد. برخى از اين مبانى عبارتند از:
جاذبه رحمت
براى رسيدن به سعادت، علاوه بر اعمال و كردار خود انسان، جريان ديگرى نيز هميشه در جهان هست و آن، جريان «رحمت سابقه پروردگار» است. در متون دينى آمده است:
«يا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبهُ»
؛ اى كسى كه رحمت او بر غضبش تقدّم دارد.
حافظ در غزل معروف خود مىگويد:
م-- زرع س-- بز فلك ديدم و داس م-- ه نو يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم اى بخت! بخسبيدى و خورشيد دميد گفت با اين همه از «سابقه» نوميد مشو
مقصود حافظ از «سابقه»، سبقت رحمت پروردگار است. در نظام هستى، اصالت از آن رحمت و سعادت و رستگارى است و كفرها و فسقها و شرور، عارضى و غير اصيلند و همواره آنچه كه عارضى است، به سبب جاذبه رحمت، تا اندازهاى كه ممكن است، برطرف مىگردد. وجود امدادهاى غيبى و تأييدات رحمانى، مغفرت پروردگار و زُدودن عوارض گناه، از شواهد تسلّط رأفت و مهربانى او، بر غضب و قهر مىباشد.
اصل تطهير
يكى از جلوههاى رحمت الهى در نظام هستى، «تطهير» است. دستگاه آفرينش داراى خصيصه شستوشو و تطهير است. اينكه درياها و گياهان، گاز انيدريد كربنيك هوا را مىگيرند و جوّ را تصفيه مىكنند، تجزيه لاشه حيوانات مرده، و همچنين تجزيه زوائدى كه از موجودات زنده دفع مىگردد، نمونههايى از پالايش و تطهير آفرينش است.
همانگونه كه در ماديات و قوانين عالم طبيعت، مظاهرى از تطهير و تصفيه وجود دارد، در معنويات نيز مصاديقى براى تطهير و شستوشو يافت مىشود. مغفرت و محو عوارض سوء گناه از اين قبيل است. «مغفرت» عبارت است از شستوشو دادن دلها و روانها- تا اندازهاى كه قابل شستوشو باشند- از عوارض و آثار گناهان. البته بعضى قلبها چنان قابليت خود را براى پاكيزه شدن از دست مىدهند كه ديگر با هيچ آبى تطهير نمىپذيرند؛ گويى تبديل به عين نجاست شدهاند. كفر و شرك به خدا وقتى كه در دل ريشه مىزند، دل را از قابليت تطهير خارج مىكند. در بيان قرآن كريم، استقرار كفر در دل به «مهر زده شدن بر دل و طبع و ختم الهى» تعبير شده است. (2)
اصل سلامت
در نظام هستى، اصالت از آنِ سلامت و صحت است و مرضها و بيمارىها استثنايى و اتفاقىاند. در ساختار هر موجود زندهاى، قدرتى نهفته است كه براى سلامت و تندرستى او در فعاليت است و از هستى او حمايت مىكند. وجود گلبولهاى سفيد در خون، با قدرت دفاعى عجيبى كه دارند و خاصيت ترميم كنندگى در بدن موجودات زنده، شاهد اين مدعاست. بنابر فطرت دينى، هر نوزادى با فطرت پاك به دنيا مىآيد:
«كل مولود يولد على الفطرة حتى يكون ابواه يهَوِّدانه او ينَصِّرانه» (1)
؛ نوزاد به فطرت پاك زاييده مىشود؛ ليكن پدر و مادر ممكن است او را يهودى يا نصرانى كنند.
در سرشت هر موجودى كه از مسير اصلى خود منحرف مىگردد، كششى وجود دارد كه او را به سوى اصل آن بازمىگرداند. به اصطلاح فلاسفه، در هر جا كه طبيعت گرفتار قسر گردد، ميلى براى رجعت به حالت طبيعى پديد مىآيد؛ يعنى هميشه در جهان نيروى گريز از انحراف و توجه به سلامت و صحت حكمفرماست. اينها شواهدى از چيرگى رحمت بر غضب است. وجود مغفرت نيز از همين اصل ناشى مىشود.
رحمت عام
اصل مغفرت، يك پديده استثنايى نيست؛ بلكه امرى بديهى است كه از غلبه رحمت ربّ در نظام هستى نتيجه شده است. از اينجا دانسته مىشود كه مغفرت الهى، عامّ است و همه موجودات را در حد امكان و قابليت آنها فرا مىگيرد. اين اصل در رسيدن به سعادت و نجات از عذاب، براى همه رستگاران مؤثر است؛ قرآن كريم مىفرمايد:
مَنْ يُصْرَفْ عَنْهُ يوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ وَذَلِكَ الْفَوْزُ الْمُبِينُ (2)
؛ هركس كه در آن روز از عذاب خدا نجات يابد، مشمول رحمت خدا قرار گرفته است.
يعنى اگر رحمت نباشد، عذاب از هيچ كس برداشته نمىشود. رمز مغفرتخواهى رسول اكرم (ص) و ساير انبياء و ائمه معصومين (عليهما السلام) نيز در همان عموميت و شمول اصل مغفرت است و در حقيقت مىتوان گفت كه هركس مقرّبتر است، از اين اصل، بيشتر بهره مىبرد و بيشتر از ديگران از اسماء حُسناى الهى و صفات كمال او نورانيت مىگيرد. رسول اكرم (ص) مىفرمايد:
«انَّهُ لَيغانُ عَلي قَلْبي وَ انّي لَاستغفراللهَ كُلَّ يوْمٍ مأةَ مرةً
» (3)
؛ آثارى از كدورت بر قلبم ظاهر مىشود و من در هر روز هفتاد بار از خدا مغفرت مىطلبم.
امكان ندارد هيچ يك از جريانهاى رحمت پروردگار بدون واسطه انجام گيرد. به همين دليل مغفرت پروردگار هم بايد از طريق نفوس كُمّلين و ارواح بزرگ انبيا و اوليا به گناهكاران برسد و اين لازمه نظام داشتن جهان است. به همان دليلى كه وحى بدون واسطه انجام نمىگيرد و همه مردم از جانب خدا به نبوّت برانگيخته نمىشوند و هيچ رحمت ديگرى هم بدون واسطه نازل نمىشود، رحمت مغفرت هم ممكن نيست بىواسطه تحقق يابد.
اگر بر فرض، هيچ دليل نقلى براى شفاعت وجود نداشت، راه عقل و براهين قاطعى چون برهان امكان اشرف و نظام داشتن هستى، ما را به آن رهنمون مىشود. وقتى كسى وجود مغفرت خدا را بپذيرد، مبانى محكم عقلى، او را به پذيرش اين حقيقت كه جريان مغفرت بايد از مجراى يك عقل كلّى يا يك نفس كلّى يعنى عقل و نفسى كه داراى مقام ولايت كليه الهيه است صورت گيرد، وامىدارد. امكان ندارد كه فيض الهى، بىحساب و بدون واسطه به موجودات برسد.
خوشبختانه قرآن كريم در اينجا نيز ما را راهنمايى فرموده است. با ضميمه كردن روايات اسلامى، بهويژه با توجه به آنچه در روايات معتبر و گرانقدر شيعه در باب ولايت رسول خدا و ائمه اطهار (عليهما السلام) و مراتب ولايت در طبقات پايينتر اهل ايمان رسيده است، چنين استنباط مىكنيم كه وسيله مغفرت، تنها يك روح كلى نيست؛ بلكه نفوس كليه و جزئيه بشرى با اختلاف مراتبى كه دارند، هر كدام سهمى از شفاعت بردهاند و اين يكى از مهمترين معارف اسلام و قرآن است كه تنها در مذهب مقدس شيعه، به وسيله ائمه اطهار و شاگردان مكتب آنها توضيح داده شده است؛ ازاينرو از افتخارات اين مذهب شمرده مىشود.
شرايط شفاعت
گفتيم كه شفاعت، همان مغفرت الهى است و وقتى به خداوند كه منبع و صاحب تمام خيرها و رحمتهاست نسبت داده مىشود، «مغفرت» خوانده مىشود و هنگامى كه به وسائط و مجارى رحمت منسوب مىگردد، «شفاعت» گفته مىشود؛ بنابراين هر شرطى كه براى شمول مغفرت هست، براى شمول شفاعت نيز هست. از نظر عقلى، شرط مغفرت، چيزى جز قابليت شخص براى آن نيست. اگر كسى از رحمت خدا محروم گردد، صرفاً به موجب قابل نبودن خود اوست؛ نه آنكه- معاذالله- در رحمت خدا محدوديت و ضيقى باشد. رحمت خدا همچون سرمايه يك بازرگان نيست كه محدود باشد. اعتبار رحمت الهى نامحدود است، ولى قابلها متفاوتند. ممكن است كسى به كلى فاقد قابليت باشد و نتواند از رحمت خدا بهرهاى بگيرد. به قول سعدى:
گر خواجه شفاعت نكند روز قيامت بايد كه ز مشّاطه نرنجيم كه زشتيم
در متون دينى اين اندازه مسلّم است كه كفر و شرك به خدا، مانع مغفرت است. قرآن كريم مىفرمايد:
إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ (1)
؛ خدا شرك را نمىآمرزد، و آنچه پايينتر از شرك است، به هركس كه بخواهد مىبخشد.
اگر ايمان از دست برود، رابطه انسان با مغفرت، يكباره بريده مىشود و ديگر بهرهبردارى از اين لطف عظيم امكان نخواهد داشت. زمانى كه بر دل آدمى مهر كفر زده شود، مانند ظرف دربستهاى مىگردد كه اگر در همه اقيانوسهاى جهان فرو برده شود، قطرهاى آب به درون آن نخواهد رفت. وجود چنين فردى همچون شورهزارى مىگردد كه آب رحمت حق در آن به جاى گُل، بوتههاى خار پديد مىآورد.
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ، لاله رويد و در شورهزار خس
اگر در شورهزار، گُل نمىرويد، از نباريدن باران نيست؛ از قابل نبودن زمين است. از آيات قرآن كريم (2)چنين استنباط مىشود كه ايمان به خدا شرط لازم و ضرورى رسيدن به شفاعت و مغفرت است؛ (3)ولى شرطِ كافى نيست. هيچ كس هم نمىتواند تمام شرايط را به صورت قطعى بيان كند و تنها خدا مىداند و بفرهنگ زيارت: در آيهاى كه آمرزش گناهانى غير از شرك را نويد مىدهد، قيد «لمن يشاء» وجود دارد و در آيات شفاعت هم قيد ... وَلَا يشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى (4)(شفاعت نمىكنند مگر براى كسى كه خدا بپسندد) هست و اين هر دو به يك معناست؛ گويى قرآن نخواسته تا همه شرايط شمول شفاعت را به طور صريح بيان كند؛ بلكه خواسته است تا قلوب را در ميان خوف و رجاء نگه دارد.
از اينجا مىتوان فهميد اين اشكال كه عقيده به شفاعت، موجب تجرّى و جرأت افراد در ارتكاب گناهان مىشود، ناوارد است؛ چون وعده شفاعت و تبليغ آن، در صورتى موجب جرأت بر گناه مىشود كه بدون هيچگونه ابهام و ترديدى نويد داده شود؛ درحالى كه قرآن، شفاعت را به صورت مشروط، همراه با ابهامهايى القا كرده است. با وجود چنين شرطهايى امكان شفاعت براى برخى گناهكاران، مبهم و مشكوك شده و در اين صورت نويد به آن، چنين جرأتى را در پى نخواهد داشت.
از آنجا كه تحقق شفاعت، مشروط به اذن خداست، شفاعتشونده بايد مورد رضايت پروردگار باشد. ابهام در نوع جرم و شخص مجرم، يعنى اينكه دقيقاً چه گناهانى و چه افرادى مشمول شفاعت مىشوند و همچنين زمان شفاعت، از جمله موارد مبهمى است كه انديشه سركشى و عصيان با اعتماد به شفاعت شفاعتگران را از ذهنها بيرون برده و تنها روزنه رجا و اميدوارى را در دل انسان ايجاد مىكند.
شفاعت از آنِ خداست
فرق اساسى شفاعت واقعى و حقيقى، با شفاعت باطل و نادرست در اين است كه شفاعت واقعى، از خدا آغاز شده و به گناهكار ختم مىگردد؛ اما در شفاعت باطل، عكس آن فرض شده است.
در شفاعت حقيقى، مشفوعٌ عنده، يعنى خداوند، برانگيزاننده وسيله، يعنى شفيع است؛ اما در شفاعت باطل، مشفوع له، يعنى گناهكار، برانگيزاننده اوست. در شفاعتهاى باطل كه نمونه آن در دنيا وجود دارد، شفيع، صفت وسيله بودن را از ناحيه مجرم كسب كرده است؛ زيرا اوست كه وسيله را برانگيخته و به شفاعت وادار كرده و اوست كه وسيله را وسيله قرار داده است؛ ولى در شفاعتهاى حق كه مربوط به انبيا و اوليا و مقرّبان درگاه الهى است، وسيله بودن شفيع، از ناحيه خداست و خداست كه وسيله را وسيله قرار داده؛ به عبارت ديگر: در شفاعت غلط، شفيع تحت تأثير مشفوعٌ له (گناهكار) و مشفوعٌ عنده (صاحب قدرت) تحت تأثير شفيع قرار مىگيرد؛ ولى در شفاعت صحيح، برعكس است: مشفوع عنده (خدا) علت مؤثر در شفيع است، و شفاعت شفيع، تحت تأثير او و به خواست او در گناهكار مؤثر واقع مىشود. سلسلهجنبان رحمت، در نوع غلط شفاعت، گناهكار است و در نوع صحيح آن، مشفوعٌ عنده (خدا) است.
آياتى از قرآن كريم مبين اين حقيقت است كه امكان ندارد شفاعت بدون اذن خدا صورت بگيرد؛ مخصوصاً در اين باره تعبيرى فوق العاده جالب و عجيب دارد كه مىفرمايد:
قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا ... (5)
؛ بگو شفاعت، تمامى مخصوص خداست.
اين آيه در كمال صراحت، شفاعت و وساطت را تأييد مىكند و در كمال صراحت همه شفاعتها را از خدا و متعلق به خدا مىداند؛ زيرا خداست كه شفيع را، شفيع قرار مىدهد. در واقع، مالك اصلى شفاعت، خداوند متعال است و هيچكس جز به اذن او نمىتواند شفاعت كند. شفاعت ديگران نيز بسته به اذن و اجازه خداوند است. اين حق و مقام را خداوند اصالتاً داراست و آن را به ديگران واگذار مىكند.
1) نساء، آيه 48، 116.
2) غافر، آيه 7.
3) ايمان به رسالت، نبوت، امامت و ولايت، در شفاعت لازم است؛ يعنى اگر كسى از روى كفر و عناد، نبوت و رسالت پيامبر اكرم (ص) و امامت و ولايت امامان اهلبيت (عليهم السلام) را انكار كند و با اينكه حقيقت را درك كرده، اما باز عناد بورزد، شفاعت شامل او نمىشود. اما اگر از قصور و ناآگاهى چنين بود، شفاعت او مانعى ندارد. احاديث فراوانى بر اين مطلب گواهى مىدهند. موحدينى كه عناد نمىورزند و بغض پيامبر اكرم (ص) و اهلبيت (عليهم السلام) او را ندارند و نداشتن ايمان به رسالت و امامت ايشان، از روى قصور بوده، نه تقصير، مشمول شفاعت مىشوند. ر. ك: مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، 26/ 610.
4) انبياء، آيه 28.
5) زمر، آيه 44.
چكيده
از مطالب گفته شده، نكات زير را مىتوان استنباط و استخراج كرد:
شفاعت نه با توحيد عبادى منافات دارد و نه با توحيد ذاتى؛ زيرا رحمت شفيع، چيزى جز پرتوى از رحمت خدا نيست و انبعاث رحمت و شفاعت هم از ناحيه پروردگار است.
همانطور كه اعتقاد به مغفرت خدا موجب تجرّى نمىگردد و تنها ايجاد اميدوارى مىكند، اعتقاد به شفاعت هم موجب تشويق به گناه نيست. توجه به اين نكته كه شرط شمول مغفرت و شفاعت، خواست خدا و رضاى اوست، روشن مىكند كه اثر اين اعتقاد تا اندازهاى است كه دلها را از يأس و نوميدى نجات مىدهد و همواره بين خوف و رجاء نگاه مىدارد.
شفاعت بر دو نوع است: باطل و صحيح. علت اينكه در برخى از آيات قرآن، شفاعت مردود شناخته شده و در برخى ديگر اثبات شده، وجود دو نوع تصور از شفاعت است. قرآن خواسته است تا اذهان را از شفاعت باطل، متوجه شفاعت صحيح فرمايد.
شفاعت، با اصل عمل منافات ندارد؛ زيرا عمل به منزله علّت قابلى و رحمت پروردگار به منزله علت فاعلى است.
در شفاعت صحيح، تصور اينكه خدا تحت تأثير قرار گيرد، وجود ندارد؛ زيرا شفاعت صحيح جريانى است از بالا به پايين و در واقع، خداست كه شفيع را به شفاعت برانگيخته است. اگر او شفيع را برنيانگيزد، محال است كه شفاعت كند.
در شفاعت و همچنين مغفرت، استثنا و بىعدالتى وجود ندارد. رحمت پروردگار نامحدود است و هر كه محروم بماند از آن جهت است كه قابليت را به كلى از دست داده؛ يعنى محروميت از ناحيه قصور قابل است.
درخواست شفاعت و رفتن به در خانه شفيع، فرار از درِ خانه خدا نيست؛ زيرا در غير اين صورت، رفتن به سوى شفيع، رفتن به سوى جهنم است.
محال و ممتنع است كه خدا از چيزى راضى باشد، اما شفيع، يعنى پيامبر و امام و ... از آن راضى نباشد. هرچه مورد رضاى خدا باشد، شفيع نيز به همان راضى است (1)و اگر بر فرض، امام حسين (ع) به رضايى غير از رضاى خدا تن بدهد- معاذالله- ديگر امام نيست و اگر انسان با اين توقع به درِ خانه او برود، خود امام او را طرد مىكند.
1) امام حسين (ع) فرموده است: «رضي الله رِضانا اهل البيت». محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، 44/ 367؛ ر. ك: مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، 26/ 619.
«سِرّ» در لغت به معناى راز و آنچه انسان آنرا در نفس خود پوشيده مىدارد است؛ چنانكه گفتهاند: «صدورالاحرار قبور الاسرار» (1)سينه آزادگان، آرامگاه اسرار است. سِرّ را به معناى كتمان نيز گفتهاند و با «سريره» كه جمع سراير است، هممعناست. (2)
اصحاب سر كسانىاند كه مقامات معنوى را يكى پس از ديگرى طى كرده و در سايهسار شجره طيبه عقيده و اخلاق و اعمال پاك، سِرّشناس و سِرّنگهدار شدهاند و سَر داده و سِرّ ندادهاند. پس اسرار عالم و آدم را از صاحبان سِرّ و ولايت مطلقه الهيه، يعنى پيامبر اكرم (ص) و عترت طاهرهاش درك و دريافت نمودهاند. انسانهاى صاحبدل و فاتح قلّههاى ايمان، معرفت و مقامات معنوى و غيبى چون سلمان فارسى به چنين مراحلى دست يازيدهاند.
ياران پيامبر اكرم (ص) فراوان بودند، لكن از ميان آنها كسانى توانستند به مقام يار «خاص» بلكه «اخص» برسند و اصحاب سِرّ گردند و اين نشد، مگر به سبب تشبه هر چه بيشتر و بهتر به خاتم پيامبران (ص)
. آنان در معرفت، محبت، عبوديت و ولايت الهيه شبيه پيامبر (ص) شدند و رنگ و رايحه نبوى گرفتند. قدم جاى پاى پيامبر نهادند و در پى او حركت كردند كه عين صراط مستقيم بود و هرگز به كژراهه نرفتند. چنان در پيامبر اعظم (ص) فانى شدند كه گويى نشانى از او و قطرهاى از درياى وجودش و شعاعى از خورشيد هستى او گشتند و از او نور گرفته و به ديگران نور دادند.
انسانهاى نيكوسيرتى چون: سلمان فارسى، حجر بن عدى، رشيد هجرى و ... شاگرد خاص بلكه اخص و رازدار پيامبر اسلام (ص) و ائمه شدند و بصيرت و صبر، جهاد و اجتهاد و عقل و عشق را در زندگى و شخصيت خويش به نمايش گذاشتند. آنان عارفان مبارز، سالكان عدالتگستر، عالمان ربانى و مجاهد، ولايتمداران آگاه و بصير و رازداران ساحت اسلام ناب محمدى بودند كه ثقلين را گرامى داشتند و اسلام قرآن و عترت را با تمام وجود درك و تجربه كردند و سربداران قبيله عشق و عرفان و قبله توحيد و ولايت بودند و شراب شهود و شهادت را سركشيدند تا به بهشت ديدار حق قدم بگذارند.
علامه طباطبايى در بحثهاى عرفانى- معنوى خويش از تربيت يافتگان مكتب محبّت و شاگردان سلوك، اعم از سلوك عقلى و قلبى قرآن و عترت نام برده است كه هر كدام نشانهاى از اسلام ناب محمدى (ص)
و
عرفان ناب شيعى، آيتى از آيات خدا و صاحبان روحهاى بزرگند كه توانستند در اثر جذبه و سلوك، چگونه بودن، چگونه زيستن، چگونه مردن و چگونه ماندن را در ساحت حيات طيبه به خوبى نشان دهند؛ «مردان خدا» و اولياى الهى كه انسانهاى بيدار و بينا را به سوى خويش جذب مىكنند و أسوه سلوك و الگويى از انسان كامل در مرتبه وجودى خود هستند. علامّه طباطبايى آنان را چنين صاحبان زندگى معنوى ياد مىكند:
تاريخ اثبات مىكند عدهاى از اصحاب اميرالمؤمنين على (ع) مانند: سلمان، كميل، رشيد، ميثم و اويس، تحت تعليم و تربيت آن حضرت، از زندگى معنوى برخوردار بودند. (3)
و در «رسالة الولايه» از آنان با عنوان «اصحاب اسرار» ياد كردهاند. (4)
حال اگر انسانِ سالك، شائقِ كمال و مشتاقِ وصال است، اين گوى و اين ميدان. مريدان واقعى اينانند و مُرادان حقيقى پيامبر اكرم (ص)، على (ع) و فرزندان آنها. اينك فرازهايى از زندگى برخى از اين اصحاب سِرّ تقديم مىگردد:
سلمان، دهقانزادهاى است از روستاى «جَى» اصفهان (در برخى روايات اهل شيراز معرفى شده است) كه بر آيين مجوس بود. روزى از كنار كليساى مسيحيان مىگذشت كه صداى نماز و نيايش آنان را شنيد و مجذوب آن شد. به درون صومعه رفت و دين آنرا بهتر از آيين خود يافت. سراغ مركز دينى آنان را گرفت، «شام» را نام بردند. پس به منزل بازگشت و آنچه ديده بود را براى پدر بازگفت و پيرامون آيين مجوس و مسيحيت بحث كردند و كارشان به مشاجره كشيد. سلمان به مسيحيان پيغام داد كه دين آنان را پذيرفته است و از آنها خواست كه او را با كاروانى كه به شام مىرود همراه كنند.
در شام، سلمان نزد اسقف كه رئيس كليسا و بزرگ آنها بود رفت و جريان مسيحى شدنش را براى او بازگو كرد. پس در آنجا ماند و به عبادت و درس مشغول بود. چون اسقف بزرگ درگذشت، جانشين او را كه به امور آخرت راغبتر بود بيشتر دوست مىداشت؛ اما آن اسقف نيز از دنيا رفت. پيش از مرگ اسقف، سلمان از او خواست كه راهنمايىاش كند تا پس از او نزد چه كسى برود. اسقف او را به مردى در «موصل» معرفى كرد. سلمان به آنجا رفت و نزد آن مرد بود و پس از مرگ او براى امور دينى خويش سراغ عابدى در «نصيبين» رفت و پس از وى نيز آهنگ سفر به «عموريه» (يكى از شهرهاى روم) كرد و از محضر اسقف آنجا نيز بهرهها برد. براى امرار معاش خود نيز چند گاو و گوسفند خريد. روزى سلمان از اسقف عموريه پرسيد: پس از تو ملتزم چه كسى باشم؟ گفت: من كسى را مثل خودم سراغ ندارم، ولى تو در عصرى زندگى مىكنى كه بعثت پيامبرى بر اساس آيين حق ابراهيم (ع) نزديك است. آن پيامبر به سرزمينى داراى نخلستان كه بين دو بيابان سنگلاخ واقع شده، هجرت مىكند. اگر توانستى خود را به او برسان. از نشانههاى آن پيامبر اين است كه (از غذاى) صدقه نمىخورد، ولى هديه را مىپذيرد و ميان دو كتف او نشانه نبوّت نقش بسته است. اگر او را ببينى حتماً مىشناسى.
سلمان همراه قافلهاى كه از جزيرةالعرب آمده بود، به سوى آن ديار روان شد. كاروانيان از روى ستم او را به مردى يهودى در «وادي القري» فروختند. مدّتى به اين اميد كه آن محل، همان سرزمين موعود است ماند، اما چنين نبود. روزى مرد يهودى ديگرى او را از صاحبش خريد و به «يثرب» برد. سلمان در باغ خرماى مرد يهودى كار مىكرد. مدتى گذشت تا آنكه پيامبر موعود مبعوث شد و پس از چند سال كه از بعثتش گذشت، به يثرب- كه از آن پس مدينةالنبى نام گرفت- هجرت كرد و در منطقه «قبا» ميان طايفه «بنىعمرو بن عوف» فرود آمد.
سلمان از گفتوگوى مالك خود با يكى از عموزادگانش پى برد پيامبرى كه در جستوجويش بود، هموست. شبانه از خانه مالكش خارج شد و خود را به قبا رساند. وقتى پيامبر اكرم به قبا رسيد، سلمان به ايشان عرض كرد: شما در اينجا غريب و مسافريد؛ من مقدارى غذا همراه دارم كه نذر كردهام صدقه بدهم و چه كسى از شما سزاوارتر. پيامبر (ص) به اصحاب خود فرمود: «بخوريد به نام خدا»، ولى خودش دست به غذا نزد. در اينجا سلمان نشانه اول را ديد.
فرداى آن روز دوباره همراه با غذايى نزد پيامبر آمد و با احترام آن را به عنوان هديه تقديم كرد. پيامبر به اصحابش فرمود: «بخوريد به نام خدا» و خود نيز از آن غذا ميل كردند. پس سلمان نشانه دوم را نيز دريافت. در جستوجوى نشانه سوم بود كه روزى پيامبر و اصحابش را در قبرستان «بقيع» ديد. ايشان دو عبا بر تن داشتند كه يكى را پوشيده و ديگرى را بر شانه انداخته بودند. سلمان پشت سر پيامبر قرار گرفت تا مُهر نبوّت را ببيند. پيامبر (ص) كه از قصد سلمان آگاه بود، عبا را از دوش خويش برداشت و سلمان مهر نبوّت را چنانكه توصيفش را شنيده بود مشاهد كرد؛ پس خود را روى پاى پيامبر (ص) انداخت و بر آن بوسه زد و گريست. پيامبر از احوالش پرسيد و او ماجراى خود را بازگفت.
سلمان مسلمان شد، اما چون برده بود، از شركت در جنگ «بدر» و «احد» محروم ماند. او به پيشنهاد پيامبر (ص) با مالك خويش مكاتبه كرد و با يارى و كمك مسلمانان و عنايت الهى آزاد شد و آنگاه در جنگ خندق و ساير جنگها شركت جُست. (1)
سلمان فارسى تحت تعليم و تربيت پيامبر اعظم (ص) به عالىترين درجات تكامل علمى و عملى رسيد؛ به جايى كه امام صادق (ع) در شأن ايمان سلمان فرمود: «ايمان ده درجه دارد؛ مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ايمان است.» (2)پيامبر اسلام (ص) در منزلتش فرمود:
«السلمان منّا اهل البيت»
(3)يا آنگاه كه اميرمؤمنان على (ع) احوال ياران رسول خدا (ص) را بيان مىكند، وقتى به نام سلمان مىرسد مىفرمايد: به به! سلمان از ما اهلبيت است. شما مانند سلمان را كجا مىيابيد؟ او همچون لقمان حكيم است و علم اوّل و آخر را مىداند. سلمان درياى بيكران است .... (4) بدين ترتيب سلمان فارسى، سلمان محمّدى شد و به علوم و معارف اسلام واقف گرديد. سلمان فارسى به تمام معنا اهل «ولايت» بود؛ ولايت على (ع) آن هم با معرفت و اخلاص، و على (ع) را امام مسلمين و خليفه بلافصل رسول خدا (ص) و وارث علوم انبيا مىدانست. پس از وفات پيامبر (ص) در صراط مستقيم ولايت سلوك كرد و استوار ماند و يكى از دوازده نفرى بود كه در مسجد و در حضور مهاجران و انصار از حق على (ع) براى امامت و ولايت دفاع كرد و دومين نفرى بود كه در حضور خليفه به پا خاست و گفت: كرديد و نكرديد و ندانيد چه كرديد .... (5)
سلمان اهل بندگى عاشقانه و خالصانه بود. سلمان «زهد» واقعى داشت و از متعلّقات دنيوى و جاذبههاى فريبنده دنيا رهيده بود و چنان قدرت روحى و باطنى داشت كه هيچ كدام از امور دنيايى نتوانست او را مشغول خود كند. سلمان در سير و سلوك معرفتى و معنويش به جايى رسيد كه همنشين شبها و سحرگاههان پيامبر اكرم (ص) شد (1)و محبوب خدا و رسولش (ص) بود. (2)على (ع) سلمان را «باب الله» در روى زمين ناميد (3)و او را به لقمان حكيم تشبيه نمود. (4)
عرفانِ سلمان نه تنها در خلوت و راز و نياز شبانه و اذكار و اوراد، بلكه در دل جهاد و سنگر مبارزه و ظلمستيزى و عدالت و مديريتهاى مهّم اجتماعى جلوهگر بود. او «عبد خدا»، مطيع محض پيامبر (ص) و فرمانبردارى مجاهد و مدافعى عالم و عاقل و ثابت قدم در امامت و ولايتش بود.
روزى سلمان فارسى در مسجد پيغمبر (ص) نشسته بود و عدهاى از بزرگان اصحاب نيز حاضر بودند. سخن از اصل و نسب به ميان آمد و هر كس درباره اصل و نسب خود چيزى مىگفت و آن را بالا مىبرد. وقتى نوبت به سلمان رسيد، اين شاگرد بزرگ مكتب نبوى، در جملاتى بسيار آموزنده گفت:
انا سلمان بن عبدالله، كنت ضالًا فهداني الله عزّوجلّ بمحمّد
(ص)
، و كنت عائلًا فاغناني الله بمحمد
(ص)
وكنت مملوكاً فاعتقني الله بمحمد
(ص)
در اين هنگام رسول خدا (ص) وارد شدند و پس از شنيدن جملات سلمان، ضمن تجليل فراوان از سخنان او، رو به قريشيان كرده و فرمود: اى گروه قريش! خون يعنى چه؟! نژاد يعنى چه؟! افتخار هر كس به دين اوست؛ مردانگى هر كس، خُلق و خو و شخصيت او، و اصل و ريشه هر كس، فهم و عقل اوست، و چه ريشهاى بالاتر از عقل؟ (5)
محّبت پيامبر اكرم (ص) به سلمان فارسى، ويژه بود؛ چنانكه در واقعه جنگ خندق درباره سلمان فرمود:
«سلمان منّا اهل البيت»
(6)يا در شأن او فرمود: سلمان بحر لاينزف و كنزٌ لاينفد سلمان منا اهل البيت سَلْسَلٌ يَمْنَح الحكمه و يؤتي البرهان
(7) ؛ سلمان دريايى بىپايان و گنجى پايانناپذير است؛ سلمان از اهلبيت است؛ او سرچشمه گوارايى است كه علم و حكمت از او سرازير است و دليل و برهان از سوى او مىآيد. پس او سيراب شده از حكمت و معرفت ناب نبوى و تشنه ولايت محمّدى (ص) بود كه توانست در اوج تقوا و خلوص، چشمه جوشان حكمت و و دليل و برهان گشته و به تعبير على (ع) خداوند او را به سبب علم اول و اخر، و ظاهر و باطن، و نهان و آشكار، مخصوص خود گردانيد. (8)بنابراين سلمان حكيم است و صاحب ولايت الهيه؛ چنانكه لقب «لقمان حكيم» را به او دادهاند. (9)
اويس اهل قَرَن (منطقهاى در يمن) و شغلش شتربانى بود. (10)او با جذبه فطرت و كشش توحيدى درون و شامّه سالم و سامعه قوىاش نداى توحيدى اسلام را شنيد و عطر يار را احساس كرد و با تلاشى از سر شيفتگى و با اجازه مادر پير و ناتوانش رهسپار مدينه شد و راه دراز يمن تا مدينه را براى ديدار دوست و لقاى محبوبش طى كرد؛ امّا زمانى به مدينه رسيد كه پيامبر در آنجا نبود و به سبب قول و قرارى كه با مادرش داشت تا زود به نزد او بازگردد، موفق به ديدار رسول خدا نشد. پيامبر (ص) پس از بازگشت به منزل، نورى مشاهده مىنمايد و مىپرسد چه كسى به خانه آمده است؟! پاسخ مىدهند كه شتربانى به نام اويس آمد و تحيّت و سلامى فرستاد و بازگشت. پيامبر (ص) فرمود: آرى، اين نور اويس است كه در خانه ما هديه گذاشته و رفته است. (11)
اويس اگر چه ظاهراً تا پايان عمر در شوق ديدار پيامبر بود، اما يك پيوند باطنى و ارتباط شهودى با پيامبر (ص) برقرار كرد و اذان را مىشنيد و با چشم دل به ديدار محبوبش مىشتافت و با گوش دل صداى روح افزايش را مىشنيد. پيامبر نيز گاه رو به جانب يمن مىكرد و مىفرمود
«انّي لِاجد نفس الرحمان من قِبلَ اليَمنِ»
. (12)
اويس به «مقام خُلَّت» رسيده بود و پيامبر در شأنش فرمود:
«خليلي من هذه الامّه اويس القرني».
(13) ويژگىهاى اويس قرنى را چنين مىتوان برشمرد:
عزلت و گوشهنشينى هدفدار و توأم با تفكّر و عبرت آموزى؛ (14)
خيرالتّابعين (15)بود كه پيامبر (ص) در توصيف شوق ديدارش فرمود:
«وأشوفاه اليك يا اويس القرن»؛
(16) 3. زاهدى پارسا و عابدى مخلص كه زهّاد و عبّاد از او تأسى جسته و الگو مىگرفتند؛
عارفى شجاع و مجاهدى دلاور كه در جنگ صفين در ركاب مولايش على (ع) جنگيد و به شهادت رسيد؛ (17)
عارفى ولايتمدار بود؛
1) ر. ك: عبدالبرّ قرطبي، ج 3، ص 59.
2) ر. ك: بحارالانوار، ج 22 ص 324.
3) ر. ك: همان ص 374.
4) همان ص 330.
5) همان، ص 381
6) همان، ج 17، ص 169.
7) همان، ج 22 ص 348.
8) همان ص 347) شبيه به همين روايت در شأن سلمان فارسى از امام صادق (ع) نيز رسيده است ر. ك: بحارالانوار، ج 22 ص 373.
9) شيخ صدوق، معانى الاخبار، ص 234 و 235 و ر. ك: خالد محمد خالد، رجال حول الرسول ص 59 و 60.
10) ر. ك: محمدرضا يكتايى، اويس قرنى، ص 13- 24.
11) قاضى نورالله شوشترى، مجالس المؤمنين، ج 1، ص 283.
12) همان.
13) سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 3 ص 514.
14) ديلمى، ارشاد القلوب، ص 100.
15) اعيان الشيعه، ج 3، ص 515 و 516.
16) ر. ك: اويس قرنى، ص 34 (به نقل از هجويرى، كشف المحجوب، ص 100) .
17) ر. ك: همان، ص 46- 53.
صاحب اسرار الهى از راه كشف و شهود عرفانى (1)بود و در واقع با حشر و نشر روحى باطنى كه با پيامبر اعظم (ص) داشته، از وجود ايشان بهرهها برد؛
داراى نشانه علوى است و از حواريون على (ع) بود، چنانكه امام موسى بن جعفر (ع) فرمود؛ (2)
از اصحاب سِرّ على (ع) بود كه برخى روايات را از ايشان نقل كرده و امام (ع) به او دعاهايى را تعليم داده است؛ (3)
اويس قرنى «عارفى شهيد» در جبهه علوى و تحت ولايت امام على (ع)
بود
كه با بصيرت و صبر راه را شناخت و در ركاب امام زمان خويش درآمد و عليه جبهه اموى مبارزه كرد و اين عقلانيت و بصيرت و بردبارى و استقامت تا مرز شهادت بسيار مهم است؛
أبشروا برجل من امّتي يقال لَهُ اويس القرني فانّه يشفع لمثل ربيعه ومَضْر.
(4) 3. كميل بن زياد نخعى
كميل نيز اهل يمن و از قبيله «نخع» است كه در سال اول بعثت و به نقلى 12 هجرى متولد شد. او از تابعين اصحاب رسول خدا (ص) و از ياران مُخلص و «اصحاب سّر» اميرالمؤمنين (ع) و از ياران امام حسن مجتبى (ع) است. (5)
كميل از مردان خدا، عابدى شبزندهدار و مردى ديندار و البته شجاع بود كه در زمان خليفه سوم نيز به جرم حقگويى و اعتراض به وضعيت مديريت جامعه به همراه زيد بن صوحان، صعصة بن صوحان و مالك اشتر و عدهاى ديگر به حَمص در شام تبعيد شد. وى از شيعيانى است كه از همان اول با على (ع) بيعت كرد و تا آخر نيز بر اين عهد استوار ماند و در ركاب حضرتش در صفين نيز جنگيد و از طرف مولايش به ولايت «هيت» نيز منصوب شد. (6)كميل همان شخصيتى است كه امام على (ع) دعاى خضر نبى (ع) را به او تعليم داد و اين دعا به نام «دعاى كميل» مشهور شده است و بارها على (ع) برخى اسرار و معارف را در مواضع و حالات مختلف به او تعليم داد؛ يعنى كميل يكى از رازداران على (ع) بود؛ (7)از جمله امام به او فرمودند:
يا كميل انّ هذاالقلوب اوعى
ه
فخيرها اوعاها، فاحفظ عنّي ما اقول لك: الناس ثلاثه: عالمٌ رباني و متعلّمٌ على سبيل نجاة و همجٌ رعاع لِكُلِّ ناعِقٍ اتْباعٌ يَميلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ ..
(8) بنابراين ويژگىهاى سلوكى- عرفانى كميل عبارتند از:
عابد و زاهد بودن؛
سحرخيزى و شب زندهدارى؛
ديندارى تمام عيار؛
آگاه بودن به زمانه؛
شجاع در مسائل سياسى و اجتماعى؛
اهل جهاد و مبارزه؛
داراى ظرفيت و قابليت تعليم اسرار و حقايق معارف الهى؛
اهل بصيرت، صبر و ولايت بودن و مدافع ولايت و سرباز مخلص امام شدن؛
مديرى كاردان در تدبير جامعه؛
عرفان كميل، عرفان انزوا و عزلت محض نبود، بلكه عرفان، جامعه، سياست و عقلانيت بود.
طريحى در «مجمعالبحرين» كميل را از اصحاب سِرّ دانسته است (9)و علامه آقا بزرگ تهرانى نيز در «الذّريعه» او را از اصحاب سّر و خواص اصحاب على (ع) نام برده است. (10)قاضى نورالله شوشترى او را «شيخ كاملِ مُتَكَمّل» و صاحب سرّ اميرالمؤمنين على (ع) شمرده است (11)و بسيارى از بزرگان ديگر مثل سيد محمد باقر خراسانى، شيخ عباس قمى، ملا عبدالله زنوزى، سيد حسن صدر، سيد محمد مهدى بحرالعلوم، ابن ابى الحديد، علامه حلّى، شيخ طوسى و ... نيز مقامات كميل بن زياد نخعى و در زمره اصحاب خاص على (ع) بودن او را مطرح كردهاند. (12)
آرى، كميل محرم اسرار على (ع) و سينهاش صندوق اسرار و رازهاى على (ع) بود. كميل از اصحاب شهودى بود كه از دل فتنهها عبور كرد و با پرتو نور الهى حقايق را شناخت و به فيض عظيم و فوز گرانسنگ شهادت نائل آمد.
كميل ظرفيتى يافت كه سرحلقه عارفان و بادهنوشان باده ولايت مطلقه الهيه على (ع) گشت و حديث حقيقت، نورانيت، نفس و دعاى كميل و بسيارى از معارف الهيه ميراث بر جاى مانده از اوست كه از مشكات ولايت و مصباح هدايت علوى به ارمغان گذاشته است.
كميل چنانكه امام على (ع) از پيش خبر داده بود، در سال 82 يا 83 هجرى به دست حجاج بن يوسف ثقفى (حاكم اموى عراق) به شهادت رسيد. (13)
1) ر. ك: سيدحيدر آملى، جامع الاسرار و منبع الانوار، ص 26.
2) اعيان الشيعه، ج 3، ص 514.
3) ر. ك: اويس قرنى، ص 67- 69.
4) همان ص 78- 83 و جامع الاسرار، ص 26.
5) علي بن الحسين الهاشمي الخطيب، كميل بن زياد نخعي، حماسه آفرينان، ج 1، ص 101.
6) رجال شيخ طوسي، ص 56، ش 6 و ص 69، ش 1؛ الاختصاص، ص 7 و 108؛ شرح ابن ابيالحديد بر نهجالبلاغه، ج 17، ص 149 و ج 2 ص 134.
7) ر. ك: ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، المراقبات، ص 86 و على نمازى شاهرودى، مستدرك سفينة البحار، ج 9، ص 186، ماده «كمل».
8) نهج البلاغه، حكمت 147.
9) فخرالدين طريحى، مجمعالبحرين، ج 5، ص 467.
10) آقا بزرگ تهرانى، الذريعه الى تصانيف الشيعه، ج 8، ص 193.
11) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 10- 12 با تلخيص.
12) ر. ك: قدرتالله ضيائيان، شرح حال، آثار و مقام عرفاني كميل بن زياد نخعى، ص 192- 203.
13) ر. ك: كميل بن زياد، ص 96 و شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص 327.
ميثم تمّار از سرزمين «نهروان» است و او را «ابو سالم» مىخواندند و برخى او را از مردمان فارس و ايرانى شمردهاند. ميثم آزاد شده على (ع) است؛ زيرا غلام زنى از طايفه «بنى اسد» بود كه على (ع) او را خريد و آزادش كرد. (1)وى از اصحاب پيامبر اكرم (ص) و از ياران وفادار و جان بركف على (ع) و مظهر اطاعت از نبّى و حمايت از ولى بود؛ لذا از شيعيان خالص شمرده مىشد. او شش فرزند داشت به نامهاى: عمران، شعيب، صالح، محمد، حمزه و على. شعيب از اصحاب امام صادق (ع) و صالح از اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بود. (2)ميثم تمّار از شاگردان خاص مكتب على (ع) بود؛ چنانكه رازدار على و از اصحاب سِرّ آن حضرت شد. (3)ميثم كسى است كه امام حسين (ع) همواره از او ياد مىكرد و امام باقر (ع) دربارهاش مىفرمود: من به ميثم بسيار علاقهمندم و امام صادق (ع) بر ميثم درود فرستاد. (4)
ميثم تمّار چنان جذب على (ع) شد و تن به امامت و ولايتش داد و در اين راه مستقيم توحيدى- ولايى استقامت ورزيد كه در برابر عبيد الله بن زياد نه تنها از على (ع) تبرّى نجست، بلكه در راه عقيده و ايمان و در راه رسالت و امامت، با عقل و درايت و عرفان و يقين، شهادت را برگزيد و به دار آويخته شد تا سربدار قبيله ولايت در ساحت عرفان راستين و ولايى باشد كه عرفانِ بدون ولايت، عرفان نيست و ميثم تمّار نماد چنين عرفانِ توحيدى- وِلايى است.
رشيد هجرى از اصحاب سِرّ و محرمان خلوت انس على (ع) بود و حضرت امير علاقه خاصى به او داشت. اهل معرفت، ولايت و استقامت در راه ولايت بود و نام خويش را در زمرهُ محّبان خاص مولايش على (ع) ثبت كرد و على (ع) علم «منايا و بلايا» را به او آموخت و به همين دليل وى را «رشيدالبلايا» مىخواندند. اين علم امكان اطلاع از زمان مرگ و نزول بلا و گرفتارى را به انسان مىدهد و او خود اهل كرامات بود. (5)رشيد جزو معدود كسانى بود كه پس از رحلت پيامبر (ص) در طريق حق و صراط ولايت ثابتقدم ماند؛ (6)بنابراين ملازمت رشيد هجرى با اميرالمؤمنين (ع) عامل بسيار مهّمى در رشد عقلى و معنوى و سير و سلوك عرفانى او داشت. در واقع مريد حقيقى مُراد واقعى خويش بود. رشيد چنانكه مولايش به او بشارت داد، سرانجام به دست ابن زياد بر درختى به صليب كشيده شد. مىگويند روزى على (ع) به همراه جمعى از جمله رشيد وارد باغ شحصى به نام «بِرنى» شدند و در زير درخت خرمايى نشستند. خرماى تازهاى از درخت افتاد؛ رشيد گفت: اى اميرمؤمنان! چه خرماى خوبى است! حضرت فرمودند: اى رشيد! تو را بر همين درخت به صليب مىكشند. از آن پس، رشيد صبح و عصر كنار اين درخت مىآمد و آن را آب مىداد. سالها بعد چون رو به خشكى نهاد و شاخههايش را قطع كردند، رشيد دانست كه مرگش نزديك است. (7)و سرانجام رشيد هجرى بر همين درخت و با خصوصياتى كه على (ع) فرموده بود، به فرمان ابنزياد به شهادت رسيد. (8)
برخى از ويژگىهاى رشيد هجرى از اين قرار است:
اهل بصيرت و روشنبينى بود؛
عابد و اهل دل بود؛
از اصحاب سرّ على (ع) بود؛
اهل مبارزه و جهاد و پايدارى در راه ولايت بود.
1) ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 291.
2) جواد محدثى، اسوهها، ج 4، ص 99 و 100.
3) ر. ك: بحارالانوار، ج 41، ص 268 و شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 2، ص 524 و 525.
4) ر. ك: همان، ج 53، ص 112 و سفينةالبحار، ج 2، ص 524.
5) ر. ك: همان، ج 42، ص 140، باب 122، ح 23.
6) ر. ك: همان، ج 23، ص 322، روايت 39.
7) ر. ك: همان، ج 42، ص 137، باب 122، ح 18.
8) همان، ح 7.
كنيهاش ابوعبدالله، ابومحمّد و ابوزيد بوده و بيشتر به «ابوعبدالله» مشهور است. قبيله جابر يعنى «جُعفه» در عام الوفود (سال نهم هجرى) به اسلام گرويدند. جابر جعفى از اصحاب صادقين و از تابعان بود و هجده سال در خدمت امام باقر (ع) و از ملازمان حضرتش بود و «شهود ملكوت» يكى از بسيار كرامات و مقامات معنوى اوست.
جابر مىگويد: از حضرت امام باقر (ع) معناى آيه: و كذلك نُرى ابراهيم ملكوت السماوات والارض (1)را پرسيدم و سر به زير داشتم. امام باقر (ع) دست مبارك خود را بالا بردند و به من فرمودند: سرت را بالا بياور. من سَرِ خود را بالا آوردم و ديدم سقف شكافته شد و نور بسيار درخشندهاى ديدم؛ اما چشمانم مانند كسى كه به قرص خورشيد نگاه كند، سياهى رفت. حضرت فرمود: «ابراهيم (ع) ملكوت آسمانها و زمين را چنين ديد.» سپس فرمود: نگاهت را به زمين بينداز. چنين كردم؛ سپس فرمود: اكنون سرت را بلند كن! ديدم سقف به حال اول درآمده است. سپس حضرت برخاستند و دست مرا گرفتند و به اطاق ديگرى بردند و لباسى كه به تن داشتند، عوض كردند و لباس ديگرى پوشيدند و از من خواستند كه چشمانم را ببندم. چشمانم را بستم؛ فرمود: باز نكن. ساعتى گذشت، سپس فرمود: آيا مىدانى كجايى؟ عرض كردم: نه، فدايت شوم! اجازه مىفرماييد چشم باز كنم؟ فرمود: «تو در ظلمتى هستى كه ذوالقرنين در آن رفته بود؛ چشم خود را باز كن كه چيزى نخواهى ديد.» من چشم خود را باز كردم و خود را در ظلمتى يافتم كه حتى جلوى پاى خود را هم نمىديدم. حضرت كمى راه رفتند و بعد ايستادند و فرمودند: «آيا مىدانى كجايى؟ اكنون بر سر آن چشمهاى هستى كه حضرت خضر (ع) از آب آن نوشيد؛ يعنى چشمه حيات.» جابر مىگويد: از آن عالم هم خارج شديم و در عالم ديگرى وارد شديم. آنجا جهانى بود مانند جهان ما، داراى بناها و خانهها و اهالى مخصوص خودش. پس خارج شديم از آن عالم و به عالم ديگرى رفتيم و همينطور پنج عالم را گذرانديم و ديديم. حضرت فرمود: «اينها كه ديدى، ملكوت زمين است؛ اكنون چشمان خود را ببند» و دستم را گرفت؛ ناگهان دوباره خود را در همان اطاق منزل حضرت ديدم. حضرت لباسشان را عوض كردند و لباس مرا هم گرفتند و بعد به مجلس اول بازگشتيم. گفتم فدايت شوم! چه مدّت گذشته؟ حضرت فرمود: سه ساعت. (2)
ناگفته پيداست كه حضرت به اندازه سعه وجودى جابر، ملكوت را به او نشان دادند. جريان شهود ملكوت، نشانى از ظرفيت وجودى و رشد معنوى جابر است كه امام (ع) چنين پردهها از برابر چشمانش كنار زده و رازهايى را براى او آشكار مىكند. توصيههايى هم كه امام (ع) به جابر فرمودند نيز بر اساس استعداد و طبعيت و قابليت جابر بوده است. (3)
جابر جعفى از اصحاب اسرار امام باقر (ع) نيز بهشمار مىرفت و تعاليم خاص را از ايشان دريافت مىكرد و خود مىگويد كه امام باقر (ع) هفتادهزار حديث از اسرار و مكنونات غيبى براى من نقل فرمود كه يكى از آنها را براى احدى نگفتهام. (4)
جابر كه از پرورش يافتگان مكتب امام باقر (ع) بود، با هوشمندى خاص، موقعيتها را مىشناخت و موضعگيرى مىكرد و معارفى از اهلبيت (ع) را به مردم و اصحاب امامان (ع) تعليم مىداد و فعاليتهاى علمى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى خاص و تأثيرگذارى داشت؛ يعنى مرد جبهه فرهنگى و سياسى نيز بود.
برخى از ويژگىهاى جابر بن يزيد جعفى از اين قرار است:
بود؛
صاحب استعداد ويژه براى دريافت اسرارى از معارف اسلامى؛
فعّال در عرصه فرهنگى، سياسى و اجتماعى؛
امين صادقين بود.
عمّار ياسر
عمّار بزرگمردى از تبار توحيد و شهادت است. او فرزند «ياسر» آن مجاهد راستين و اولين شهيد عصر رسالت و فرزند «سميه» اولين شهيده زن پس از بعثت بود. پس عمار وارث جهاد و مقاومت در راه ايمان و استقامت در راه
هدف والاى اسلامى بود. فرزند شهيدانى كه با شرك و ظلم مبارزه كرده و قلبى مالامال از ايمان به رسول خدا (ص) داشتند. (1)مجاهدى مهاجر بود كه پيامبر (ص) او را «اهل بهشت» نام نهاد. (2)عمار در روايات، يكى از چهار ركن اصحاب پيامبر (ص) (3)و يكى از چهار نفرى است كه بهشت مشتاق اوست. (4)عمار به جايى رسيد كه خشم او خشم خدا شد. (5)
عمار زاهدى روشن ضمير و عارفى بابصيرت بود. عرفان او نيز عرفانى وِلايى، جهادى و حماسى بود. همه جا با پيامبر (ص) و على (ع) بود و اين همراهى معنوى و بامعرفت بسيار آموزنده، سازنده و آگاهىبخش است. او فانى در على (ع) و على (ع) فانى در خدا بود؛ پس او نيز فانى در خدا شده و اين حقيقت عرفان و عرفان حقيقى است. عمار سر از پا نشناخت، تن به سختى ها داده و صبورى مى كرد. رازدار پيامبر (ص) و على (ع) بود و به درجه اى رسيد كه معيار حق و باطل شد، در جنگ جمل و صفين نقش برجسته اى داشت (6)و سرانجام در جنگ صفين به لقاى معبود شتافت ودر 93 (يا 94) سالگى به شهادت رسيد و بدين ترتيب كلام پيامبر كه درباره او فرموده بود: «گروه متجاوز و ستمگر تو را خواهند كشت» (7)به حقيقت پيوست.
حُجر از قبيله «كِنده» بود و به لقب «حجرالخير» شناخته مىشد. «حُجر بن عُدَى كندى» در سالهاى آخر عمر پيامبر اكرم (ص) توفيق تشرّف به اسلام را يافت. مردى عابد و پارسا، زاهد و مجاهد، ظلمستيز و آمر به معروف و ناهى از منكر بود. چنان شيفته نماز و نيايش، زهد و عبادت و روزه بود كه او را «راهِب» اصحاب محمّد (ع) لقب دادند. پيوسته باوضو بود و هرگاه وضومىساخت، به نماز مىايستاد.
چهرهاى زيبا و سيرتى نيكو داشت. از ابرارِ عبّاد و زهّاد و مستجاب الدعوه (8)و از سوى ديگر عارفى مجاهد بود. عرفانش جامع درونگرايى و برونگرايى و هماره در صراط مستقيم امامت و ولايت بود. جهاد را با شهادت آميخت و در جنگها شركت داشت و فاتح «مرج العذرا» (منطقهاى سرسبز در نزديكى دمشق) بود و بعدها در همانجا نيز به فرمان معاويه به شهادت رسيد. او همرزم و همپاى ابوذر غفارى (9)و از فرماندهان على (ع) در جنگ جمل و صفين بود. پس در فتنههاى اموى، اهل بصيرت، درايت و صلابت بود. صاحب فضايل اخلاقى چون: اخلاص، صداقت، وفا و صفا بود. منتقد انحرافها و اعوجاجها بود و آگاه به زمان. (10)از ياران و دوستان و همرزمان مالك اشتر نيز بود و امام على (ع) برايش دعا كرد تا شهادت روزى او شود و چنين شد.
حجر هماره تلاش مىكرد تا حضورى مؤثر در جامعه داشته باشد؛ بهخصوص پس از شهادت على (ع) براى تغيير اوضاع و احوال تلاش مىكرد؛ لذا حتىالمقدار در اصلاح اجتماع مىكوشيد. (11)حجر بن عدى نيز عارف توحيدى- ولايى بود و جانش را در طبق اخلاص نهاد و به پاى ولايت تقديم كرد. بنابراين از محرمان خلوت انس و رازداران ساحت معنوى و الگويى جالب و جاذب براى عرفان شيعى است.
بلال، تفسيرى عينى از آيه:
ان اكرمكم عندالله اتقكم
(12)است كه پارسايى و صيانت نفس و خويشتندارى را در طول زندگىاش متجلّى ساخت تا خط بطلانى بر نژادگرايى در ساحت قرب الىالله و سير و سلوك باشد. او ايمان، صبر و مقاومت، هدفدارى و ارزشگرايى را در اوج دردها و شكنجههاى جسمانى و روحانى نشان داد و تبديل به اسوه ايمان و استقامت در راه هدف شد. بلال فرزند «رباح حبشى» از تبار مردم حبشه آفريقاى سياه بود و در سال عامالفيل به دنيا آمد. او برده و بردهزاده بود؛ امّا از ظلم، فساد و تباهىهاى قريش بيزار بود. در زمان بعثت پيامبر اسلام بلال حدود سى سال داشت و از جريان بعثت نيز آگاه بود. شبى خدمت پيامبر (ص) رسيد و آيات قرآن را از زبان مباركش شنيد و جذب آن شده و
1) ر. ك: نحل: 106.
2) اعيان الشيعه، ج 8، ص 273.
3) الاختصاص، ص 7.
4) همان، ص 12 و 97.
5) ابوالحسن علي بن ابي الكرم، اسد الغابة، ج 4، ص 45 و ر. ك: رجال حول الرسول، ص 197- 214.
6) ر. ك: اسوهها، ص 255- 290.
7) علامه امينى، الغدير، ج 9، ص 21 و 22 و الكامل فى التاريخ، ابناثير، ج 3، ص 157.
8) اسوهها، ص 290- 291.
9) اعيان الشيعه، ج 4، ص 585- 571.
10) الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 231.
11) ر. ك: اسوهها، ص 396- 418.
12) حجرات: 13.
گمشدهاش را در آيات قرآن و سيماى ملكوتى پيامبر اكرم (ص) يافت. خويش را بر قدمهاى پيامبر افكند و اسلام را پذيرفت. البته بلال مىدانست پذيرش اسلام چه هزينههايى دارد و چه شكنجههاى را بايد تحمل كند؛ پس شبانگاهان خود را به پيامبر (ص) رسانده و آيات قرآن را مىشنيد و نيروى تازهاى مىگرفت. كمكم رفت و آمدهايش به حضور پيامبر اعظم (ص) آشكار شد؛ بهخصوص وقتى در مسجدالحرام هنگام طواف كعبه به بتها اهانت كرد و خبر آن به «اميه بن خلف» صاحب بلال رسيد. (1)اميه كه از دشمنان سرسخت اسلام و پيامبر اكرم (ص) بود، گفت: چنان بلايى بر سر او بياورم كه ديگر هوس مسلمان شدن نكند. بلال نيز مقاوم و مقاومتتر شد و نور ايمان و جذبه آيات قرآن روزبهروز بيشتر دلش را روشن و محكم مىساخت.
بلال شكنجههاى بسيار دشوار را در راه خدا تحمّل كرد و اسلام را از عمق جان و با تعقّل پذيرفت و به آموزههاى آن يقين پيدا كرد و عشق به محمّد (ص) در دل و جانش روز به روز بيشتر و شديدتر شد. اميه روزبهروز سختگيرىها و شكنجههايش را بيشتر مىكرد و بلال نيز مقاومتر نشان مىداد. صحنه شكنجه بلال در ملأ عام تبديل به صحنه رويارويى موحد و مشرك، و مؤمن و كافر شده بود و بلال با صبر و استقامتش اسلام را تبليغ مىكرد. (2)حال بايد پرسيد كدام دين و آيينى چنين ياران و مريدان پرصلابت و مجاهدانى راستين دارد؟ چه رياضتها و مجاهدتهايى هموزن رياضتهاى بلال در مسير توحيد و صراط مستقيم رسالت است؟ بلال چنان مريدِ مرادش پيامبر اكرم (ص) بود و ارادت نشان مىداد كه مؤذّن دائمى پيامبر شد. سرانجام پيامبر او را از اميه خريد و بدين ترتيب او از هر جهت آزاد شده پيامبر (ص) بود. بلال پيش و پس از هجرت، در همه عرصههاى مقاومت و مبارزه، جهاد و استقامت در راه توحيد و عدالت حضور داشت و ايمان و صبرش او را مشهور خوبان و محبوب پارسايان كرد. او به راستى زمانشناس بود و چه زيبا وقتشناسى مىكرد. چنان شد كه معيار نماز و روزه از جهت وقت شد. و پيامبر اكرم (ص) فرمود: «روزههاىتان را با اذان بلال شروع و ختم كنيد كه دقيق است». (3)پيامبر (ص) بارها به بلال فرمود: «ارِحنا يا بلال»؛ (4)يعنى با اذان گفتنش به پيامبر اسلام نشاط مىداد و مبلّغ صبور آموزهها و شعائر اسلامى بود.
پيامبر (ص) بلال را مردى از اهل بهشت ناميد. (5)بلال مجاهد جهاد اصغر (جنگ با دشمنان اسلام) و جهاد اكبر (مبارزه با نفس و هواهاى نفسانى) بود. او هم مبارزى نامآور و هم مؤذنى معروف و هم خزانهدار پيامبر (ص) بود؛ چنانكه مأمور خريد خانه رسول خدا (ص) نيز بود و مَحرم اهلبيت ايشان شمرده مىشد. (6)صداى بلند وقاطع بلال بر بام كعبه و «الله اكبر» گفتنش در تاريخ اسلام ثبت است. او نماينده پيامبر (ص) و امتّش بود تا بر فراز كعبه اذان بگويد و پيروزى اسلام را ندا دهد. بلال چهرهاى است كه در حوادث مهّم تاريخ اسلام حضور داشته و محّب پيامبر و عترت طاهرهاش بود و چنين حقيقتى را امام صادق (ع) گواهى دادهاند. (7)
بلال پس از ارتحال پيامبر اكرم (ص) تنها براى خشنودى حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا (س) اذان گفت و ديگر براى هيچكس اذان نگفت و با اين كار مخالفتش با جريان حاكم سياسى را نشان داد و هزينه اين مخالفت و مبارزه نيز تبعيد به شام بود. بلال راوى سخنان پيامبر (ص) بود (8)و خود روايتى از ايمان و توحيد، عشق به پيامبر و آل پاكش (ع) گرديد.
بلال، اين صحابى محبوب پيامبر، پس از 63 سال عمر بابركت وفات يافت و در «باب الصغير» دمشق به خاك سپرده شد و اينك قبرش زيارتگاه تشنگان معرفت و فضيلت است.
1) اعيان الشيعه، ج 13، ص 106.
2) همان، ج 14، ص 105 و 106؛ ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 381؛ اسدالغابه، ح 1، ص 207- 209.
3) بحارالانوار، ج 22، ص 264.
4) اعيان الشيعه، ج 14، ص 104.
5) همان، ص 101 و 102.
6) همان، ص 108، طبقات، ج 2، ص 49 و 74 و بحارالانوار، ج 43 ص 76.
7) سفينة البحار، ج 1، ص 104.
8) بحارالانوار، ج 81، ص 123.
مقدمه
مسجد سهله كه مشهور است پس از ظهور امام عصر (عج) محل زندگى ايشان و خانوادهشان و نيز محل بيتالمال و تقسيم غنائم ميان مسلمانان خواهد بود، در ورودى شهر كوفه قرار دارد. كوفه بعد از دوره فتوحات اسلامى، در همين مكانى بود كه به شهر تبديل شد. اين شهر در فاصله ده كيلومترى از نجف اشرف و صدوپنجاه كيلومترى بغداد واقع شده است.
مسجد سهله، بعد از مسجد كوفه ساخته شد و يكى از بزرگترين مساجدى است كه در قرن اول هجرى در كوفه بازسازى شد. اين مسجد از سمت شمال غربى مسجد جامع كه در فاصله دو كيلومترى آن قرار دارد، قابل مشاهده است و ابتدا در زمينى باير و غير مسكونى ساخته شد.
از مسجد سهله با نامهاى ديگرى نيز ياد شده است: مسجد قُرا، مسجد بِرِّى، مسجد سُهَيل، مسجد عبد قُبَيس و مسجد بَنِىظَفَر، ولى «سَهله» مشهورتر از بقيه نامهاست.
نامگذارى به «قُرا» به سبب وجود روايتى از اميرمؤمنان على (ع) است كه فرمود: در شهر كوفه چهار مكان مقدس وجود دارد كه هريك، داراى مسجدى است. از حضرت نام آنها را پرسيدند؛ فرمود: يكى از آنها مسجد سهله است. مسجد سهله محل اتراق خضر نبى (ع) است و هيچ اندوهگينى به اين مسجد وارد نمىشود، مگر اينكه خداوند اندوه او را مىزدايد و ما اهلبيت، مسجد سهله را به نام مسجد قُرا ياد مىكنيم. (1)
نام «بِرِّى» نيز از ماده «بِرّ» به معناى نيكوكار مىباشد. (2)از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمود: در مسجدى نماز مىخوانيد كه شما آن را سهله مىناميد، ولى ما اهل بيت به آن مسجد «بِرّى» مىگوييم. (3)
نام «سُهَيل» براى مسجد سهله نيز به سبب روايتى است كه از امام باقر (ع) نقل شده است (4)و شايد «سُهَيل»، نام يكى از افرادى است كه در بازسازى اين مسجد مشاركت داشته و شايد نام يكى از عابدانِ اين مسجد است.
نام «عَبدقُبَيس» نيز به سبب ساخته شدن اين مسجد در محله بنى عبد قبيس مىباشد؛ همانطور كه نام «بنىظفر» نيز به دليل واقع شدن مسجد در محدوده بنىظَفَر است كه در دورههاى مختلف بازسازى مسجد سهله مشاركت داشتهاند.
«سَهله» در لغت، تپّهاى است پوشيده از شن سرخ رنگ و «سِهله» شن دانه درشتى است كه دانههايش قابل مشاهده مىباشد. (5)
در روايتى از امسلمه، همسر گرامى پيامبر اسلام (ص) نقل شده است: جبرئيل (مدتها پيش از واقعه كربلا) مقدارى از خاك سرخرنگ زمين كربلا را براى پيامبر (ص) آورد (6)كه در اين روايت از چنين خاكى تعبير به «سَهله» شده و به همين علت نام «سَهله» شهرت بيشترى براى اين مسجد ارزشمند پيدا كرده؛ چون در سرزمينى است كه پوشيده از شن سرخرنگ است.
امامان و مسجد سهله
مسجد سهله يكى از مقدسترين مكانها بعد از مسجد كوفه شمرده مىشود؛ چرا كه خانه ادريس نبى و حضرت ابراهيم و عبدصالح خدا خضر نبى (عليهما السلام) در اين مسجد قرار دارد. (7)
به درستى كه برترين مساجد به ترتيب مسجدالحرام، مسجد النبى، مسجد كوفه و مسجد سهله مىباشد. (8)
روايات فراوانى درباره مسجد سهله از ائمه معصومين (عليهما السلام) نقل شده كه به جايگاه و تقدّس اين مسجد و لزوم زيارت آن اشاره دارد. از اميرمؤمنان على (ع) نقل شده است: مسجد ابن ظفر مسجد بابركتى است. به خدا قسم در طبقهاى از طبقات بالاى اين مسجد (در آسمان) سنگى بسيار بزرگ و سبز رنگ است كه خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نكرده مگر اينكه تصويرى از چهره آن پيامبر بر روى آن سنگ نقش بسته و اين مسجد، همان مسجد سهله است. (9)
در روايت ديگرى امام صادق (ع) از ابوحمزه ثمالى درباره عمويشان «زيد» پرسيدند: آيا عمويم زيد را در شبى كه از شهر خارج شد، ملاقات كردى؟ ابوحمزه پاسخ داد: بله. امام (ع) پرسيدند: آيا در مسجد «سُهَيل» نماز خواند؟ ابوحمزه عرض كرد: مسجد سُهَيل كجاست؟ آيا مرادتان همان مسجد سهله است؟ امام (ع) فرمود: بله؛ اگر زيد دو ركعت نماز در مسجد سهله خوانده بود و از خدا امان مىخواست، خداوند او را همواره در پناه خويش حفظ كرده بود. (10)
1) ابنفقيه، مختصر كتاب البُلدان، ص 174.
2) ابنمنظور، لسان العرب، ج 4، ص 53، واژه «برر».
3) حِميَرى، قرب الاسناد، ص 159.
4) شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج 6، ص 37.
5) زبيدي، تاجالعروس، ج 1، ص 7193.
6) لسان العرب، ج 11، ص 349؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 247.
7) علامه محمدحسين طباطبايى، بحارالانوار، ج 97، ص 434؛ مختصر كتاب البلدان، ص 174.
8) توضيح المسائل آيتالله بهجت، ص 185.
9) ميرزاى نورى، مستدرك الوسائل، ج 3، ص 396.
10) شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج 6، ص 37؛ بحارالانوار، ج 97، ص 437.
علما و مسجد سهله
علماى بزرگ ما پيوسته بر مداومت بر زيارت مسجد سهله و نماز خواندن در آن تشويق كردهاند. عالم بزرگ شيعه شيخ طوسى در كتاب خويش مىگويد:
شايسته نيست كه نمازهاى يوميه واجب، جز در مسجد انجام شود، (مانند اينكه) كسى گذرش به مسجد سهله مىافتد و در آن نماز مىخواند و مستحب است كه در وقت بين دو نماز مغرب و عشاء در مسجد حضور داشته باشد. (1)
سيد بن طاووس شبهاى چهارشنبه به زيارت مسجد سهله مىرفت و مىگفت:
اگر خواستى به مسجد سهله بروى، در وقت بين نماز مغرب و عشاء در شب چهارشنبه برو كه اين وقت از ساير اوقات فضيلت بيشترى دارد. (2)
برخى از علما مانند آيتالله شيخ جعفر كاشفالغطاء براى دفع بلا به مسجد سهله پناه مىآوردند. خود ايشان مىگويد:
در سالى كه طاعون آمد، من به همراه چهل نفر به مسجد سهله پناه برديم و ظاهراً همه اهالى شهر (به جز چند نفرى كه در مسجد سهله بودند)، به سبب بيمارى طاعون فوت كردند و بعد از برطرف شدن اين بيمارى كسى باقى نمانده بود.
شيخ محمدحسن صاحب جواهر به مسجد سهله علاقه فراوان داشت و هم او بود كه حركت به سوى مسجد سهله در چهارشنبه شبها را پايهگذارى كرد و زمانى كه قصد رفتن به مسجد سهله را مىنمود، دستور مىداد كه خيمهها و وسايل و مواد غذايى كافى را براى استفاده در زمان استراحت در بين راه شهر نجف اشرف تا مسجد سهله آماده كنند. او و شاگردان و اطرافيانش بر اسبهاى زين شده سوار مىشدند و گروههاى بسيارى از مردم با آنها همراه مىكردند و شب را در آنجا بيتوته مىكردند و احداث اين ساختمان، مربوط به اين برنامه بود.
برادر بزرگتر صاحب جواهر، شيخ محمدحسين كه طلبهاى باهوش و مستعد بود نيز همراهشان مىرفت، تا اينكه در يكى از اين سفرها بهطور اتفاقى و از روى اشتباه، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در عنفوان جوانى، در حالىكه در مسير مسجد سهله بود، كشته شد.
ماجرا از اين قرار بود: يكى از افرادى كه به دستور شيخ جعفر كاشفالغطاء مشغول فراگيرى آموزش نظامى و تيراندازى در بيابانهاى اطراف شهر بود تا در برابر وهابيونى كه دائماً، كربلا و نجف را مورد هجمههاى خود قرار مىدادند، بايستد و دفاع كند، تيرى شليك مىكند و به سبب انحراف در تيراندازى، شيخ محمدحسين مورد اصابت گلوله قرار گرفته و رحلت مىكند. (3)
صاحب جواهر در بستر بيمارىاى كه منجر به رحلت ايشان شد، از طرف يكى از عيادتكنندگان مورد پرسش قرار گرفت كه اگر خداى نكرده براى شما اتفاقى افتاد، مرجع تقليد چه كسى خواهد بود؟ صاحب جواهر براى پاسخ به اين سؤال دستور داد تا بزرگان از ميان علما و مجتهدين جمع شوند. آنان نيز بلافاصله به نزد صاحب جواهر رسيدند. برخى با ديدن وضعيت جسمانى صاحب جواهر گمان كردند كه ايشان، او را به عنوان مرجع تقليد بعد از خود انتخاب مىكند و برخى احتمال مىدادند كه صاحب جواهر يكى از فرزندانش را براى اين مهم پيشنهاد مىكند؛ چون در ميان فرزندانش كسى بود كه لايق چنين منصبى باشد. هنگامى كه تمامى مدعوين آمدند، صاحب جواهر سراغ «شيخ مرتضى انصارى» را گرفتند، ولى او در جلسه حاضر نبود. كسى را به دنبال او فرستاد. وقتى شيخ انصارى آمد، صاحب جواهر به او گفت: آيا مرا در چنين موقعيتى تنها مىگذارى؟ شيخ مرتضى پاسخ داد: در مسجد سهله مشغول دعا براى شفاى شما بودم. صاحب جواهر فرمود: «زمام امور دينى را كه به من سپرده شده بود، اكنون امانت الهى در نزد توست؛ پس تو نيز از احتياطاتت كَم كن؛ چرا كه دين، دين آسانى است». (4)
مرحوم آيتالله سيد كاظم يزدى (صاحب عروة الوثقى) نيز رفتن به مسجد سهله را كه در برخى از شرايط و اوقات خاص، بقيه مردم در فكر ديگرى بودند، بر امور ديگر ترجيح مىداد و بسيارى از مردم نيز از اين سلوك آن مرحوم پيروى مىكردند. (5)
تصاوير به دست آمده از آيتالله سيد محمدسعيد حبّوبى نيز حاكى از مواظبت ايشان بر زيارت مسجد شريف سهله مىباشد؛ همانگونه كه در تصوير سمت چپ مشاهده مىشود، آيتالله محمدباقر قاموسى تكيه دادهاند و نفر بعدى شيخ محمد سخيلى و سپس نوجوانى به نام محمود حبّوبى است كه به نشانه جهاد، شمشيرى در دست دارد. در سمت راست تصوير، مرجع بزرگ شيعه آيتالله سيد محسن حكيم و در جلوى ايشان، فرزندش، سيد يوسف است. اين تصوير نيز نشان از مواظبت آيتالله حكيم بر زيارت مسجد سهله دارد و اينكه هميشه فرزندان و افراد ديگر خانوادهاش را به زيارت و توقف لحظاتى هر چند اندك در اين مسجد، تشويق مىكرد. سعى مرحوم آيتالله سيد محسن حكيم بر اين بود كه اين منطقه را به بهانهها و مناسبتهاى مختلف آباد گرداند. بازسازى مسجد «زيد» و «صعصعه» كه در كنار مسجد سهله قرار گرفته، نمونهاى از فعاليتهاى مرحوم سيد محسن حكيم مىباشد.
در شرح حال محقق بزرگ، آيتالله شيخ آقا بزرگ تهرانى آمده است كه ايشان از نجف تا مسجد سهله را (كه تقريباً در فاصله ده كيلومترى آن قرار دارد) در شب چهارشنبه هر هفته به مدت چهل شب، پياده مىرفت. (1)
از جمله ملازمين مسجد مقدس سهله، حضرت آيتالله العظمى سيد محمدعلى حكيم (دامظله) و فرزندان مكرمشان مىباشند كه در رأس فرزندانشان، مرجع بزرگ آيتالله سيد محمدسعيد حكيم است كه بهطور جدّى در نوسازى و تعمير مسجد سهله دخيل مىباشد. (2)
مرحوم آيتالله سيد جمالالدين گلپايگانى نيز بسيار به مسجد سهله مىرفت و بسيار هم در مسجد توقف مىنمود و حتى شب را در مسجد بيتوته مىكرد. او در اين شيوه، پيرو سلوك استادش شيخ على محمد نجفآبادى در آداب زيارت مسجد سهله بود.
آيتالله گلپايگانى در يكى از زيارتهايش، بهطور اتفاقى با آيتالله سيد احمد كربلائى مسجد سهله را زيارت مىكند؛ آن هم درحالىكه سيد احمد مشغول خواندن زيارت مقام مهدى (عج) بود و چنان مناجاتى مىكرد كه باعث جذب آيتالله گلپايگانى به مرحوم سيد احمد مىشود. (3)
آيتالله خوئى نيز بر رفتن به مسجد سهله در شب چهارشنبه هر هفته مواظبت مىكرد و در آنجا يك تا يكونيم ساعت درنگ كرده، دعا مىنمود و نماز مىخواند و بر انجام اين كار اهتمام بسيار داشت. (4)
درباره آيتالله سيد عبدالأعلى سبزوارى نيز نقل شده است كه به زيارت مسجد سهله در شبهاى چهارشنبه ملتزم بود. همچنين نقل شده كه ايشان در يكى از سالهاى عمر شريفش دچار بيمارى قلبى شده بود و متولى رسيدگى پزشكى به ايشان دكترى به نام موسى اسَدى بود كه علامه سيد محمد كلانتر او را در آن روزها براى مداواى آيتالله سبزوارى آورده بود. پزشك مىخواست كه آيتالله سبزوارى به علت وضعيت اضطرارىشان به بيمارستان منتقل شوند، ولى مرحوم سبزوارى اين پيشنهاد را رد نمود؛ چون مىدانست راه حل بهترى براى شفاى سريعتر دارد و آن دعا كردن و توسل به امام صادق (ع) بود. ازاينرو آيتالله سبزوارى نذر كرد كه اگر خدا او را از اين بيمارى شفا دهد، يك دوره كامل فقهى از احكام شريعت مقدس بنويسد. در همان شب از خواب برمىخيزد و بدون اينكه از درد و رنج بيماريش شكوهاى كند و علىرغم اصرار خانوادهاش به ماندن در خانه، نيمهشب عزم رفتن به مسجد سهله مىكند.
وقتى روز بعد، پزشك ايشان را معاينه مىكند، با شگفتى تمام مىبيند كه بيمارى از وجود ايشان رخت بربسته و كاملًا شفا يافته است و اين واقعهاى خارقالعاده بود. اينگونه بود كه مرحوم سبزوارى بهواسطه وفاى به نذرى كه كرده بود، شروع به نوشتن دوره بزرگ فقهى و استدلالى در سى جلد نمود و آن را «مهذّب الاحكام في بيان الحلال و الحرام» نام نهاد كه اين كتاب از جمله موسوعههاى فقهى جديد مىباشد. سيد حسين فرزند مرحوم آيتالله سبزوارى درباره پدر بزرگوارش چنين مىگويد:
زمانى كه نيروهاى رژيم سابق به شهر نجف اشرف حمله كردند و شهر را با موشكهاى زمين به زمين بمباران نمودند و مردم به بيرون شهر فرار كردند، پدرم در مسجد سهله بود. به مسجد رفتم تا از حال ايشان جويا شوم و از ترس سلطه و هجمه نيروهاى رژيم سعى كردم كه ايشان را قانع كرده و از مسجد خارج و به بيرون شهر ببرم. ايشان از من پرسيدند: مردم دارند از نجف بيرون مىروند؟ گفتم: بله، به خاطر شدت حملات بيرون رفتند. پدرم در جواب فرمود: اگر مردم از ولايت اميرالمؤمنين امام على (ع) بر اين شهر آگاه بودند، حتى از يك وجب از آن عقبنشينى و فرار نمىكردند. پس پدرم پيشنهاد من براى به خروج از شهر را رد كرد و اصرار نمود كه در مسجد مسهله بماند.
مرحوم آيتالله سيد عبدالكريم كشميرى از مرحوم آيتالله سيد على قاضى نقل مىكند كه ايشان معتقد بود رفتن به مسجد سهله در روز جمعه خوب است. (5)همانگونه كه علامه سيد محمدحسين طباطبائى درباره مرحوم سيد على قاضى چنين مىگويد:
مرحوم سيد قاضى اتاقى در مسجد كوفه و همچنين حجرهاى در مسجد سهله داشت و تنها در آنها به سر مىبرد و هميشه شاگردانش را به شب زندهدارى برخى از شبهاى خاص در مسجد كوفه و مسجد سهله توصيه مىنمود. (6)
ايشان توصيه مىكرد كه اگر در حال نماز يا قرائت قرآن يا در حال ذكر و تفكر بوديد و در همين حال چهرهاى زيبا يا چيزهاى ديگرى از عالم غيب ديديد، توجه نكنيد و به عبادت خويش مشغول باشيد. (7)
در روايتى نقل شده است كه هر كس چهل شب چهارشنبه پشت سر هم در مسجد سهله و به نيت ديدن امام عصر (عج) به عبادت و شبزندهدارى مشغول باشد، توفيق ديدن امام (عج) را به دست مىآورد. (8)
مرحوم آيتالله سيد شهابالدين مرعشى از كسانى بود كه هر چهارشنبه به زيارت مسجد سهله اهتمام مىورزيد و حتى موفق به زيارت امام عصر (عج) و گفتوگو با ايشان شد.
1) محمدرضا حكيمى، شيخ آقا بزرگ، ص 7.
2) احسان فتحى، پارساى مجاهد، ص 25.
3) محمدحسين حسينى، توحيد علمى و عينى، ص 20.
4) عبدالكريم پاكنيا، آفتاب فقاهت، ص 34.
5) هادى هاشميان، درياى عرفان، ص 40.
6) طباطبايى، مهرتابان، ص 332.
7) صادق حسنزاده و محمود طيار مراغى، اسوه عرفان، ص 44.
8) نوري، جنةالمأوي، ج 53، ص 310.
بسيارى ديگر از علما و بزرگان نيز بر زيارت مسجد سهله مواظبت مىكردند و برخى به اندازهاى ملازم اين مسجد مقدس بودند كه در همان مسجد رحلت كردند؛ مثل حاج ميرزا حسين خليلى كه در زمان بين المطلوعين، در روز جمعه و در حالى كه مشغول دعا بود، به ديار باقى شتافت (1)
1) اين متن برگرفته از: دليل عتبه مسجدالسهله، ص 20- 37.
مقدمه
زيارت در فرهنگ اسلام از جايگاه مهم و ويژهاى برخوردار است كه قرآن كريم و روايات و سيره معصومان (ع) بر آن تاكيد دارد. از اين رو يكى از سنتهاى ديرينه و حسنه در اسلام «زيارت» بهويژه در ميان شيعيان است.
استقبال مردم از اماكن زيارتى در تمامى اديان الهى و آسمانى و نيز اشتياق مسلمانان به زيارت بزرگان دينى و مزارهاى مقدس آنان بر كسى پوشيده نيست. تجلّى اين علاقه و اشتياق را در زيارت ميليونى مردمى از نقاط گوناگون جهان در اماكن زيارتى مىتوان ديد؛ به طورى كه تنها از ميان ايرانيان سالانه ميليونها زائر به مكانهاى زيارتى مانند: خانه خدا و مرقد نورانى پيامبر (ص) و امامان بقيع (ع) در كشور عربستان و عتبات عاليات در كشور عراق و حرم امام رضا (ع) در مشهد و حرم كريمه اهل بيت حضرت معصومه (س) در قم و امامزادگان جليلالقدر در نقاط مختلف ايران و نقاط جهان سفر مىكنند.
بىترديد زيارت بركات و دستاوردهاى فراوان و گوناگونى دارد كه پيروان راستين مكتب اسلام از آن بهرهمندند؛ اما نكتهاى كه در اين سنت حسنه بايد مورد توجه قرار گيرد، آفتها و آسيبهايى است كه در مسير انجام زيارت پديد آمده و زائران را از هدف اصلى زيارت بازمىدارد.
نبودن برنامهاى حساب شده و متناسب توسط دستانداركاران بعضى از اماكن زيارتى و غفلت برخى از زائران در اين زمينه، آفتها و آسيبهايى را در پى داشته كه در اين مقاله به برخى از مهمترين آنها مىپردازيم.
زيارت اماكن نورانى و مقدس انبيا و اولياى الهى آدابى دارد كه به عنوان «آداب زيارت» در كتابهاى مزار آمده است. زائر هنگام زيارت بايد ادب حضور در پيشگاه آن بزرگواران را در نظر گرفته و با قلبى آماده و دلى آكنده از صدق و صفا با آنان ارتباط برقرار كند. در زبان عامه، مردم چنين مىگويند: «زيارت پول حلال مىخواهد و قلب صاف!» اگر قلب زائر متوجه ديگرى باشد و بدون توجه به درگاه بارى تعالى به زيارت بپردازد، عين بىادبى است و چنين زيارتى موجب قرب و ارتباط معنوى نخواهد شد.
ادب اقتضا مىكند شخصى كه بار سفر بسته و عزم خويش را جزم نموده تا بزرگوارى را زيارت كند، در تمام مراحل اين سفر، خود را در محضر آن محبوب دانسته و در جوار وى همت و تلاش بر اين داشته باشد كه از نورانيت و جذابيت آن مرقد نورانى بيشترين بهره را برده و آن وجود مقدس را ناظر بر رفتارش بداند و از آنچه موجب سرگرمىهاى غفلتآور است و او را از هدف اصلى بازمىدارد، بپرهيزد. عارف بزرگوار ميرزا جواد ملكى تبريزيمىفرمايد:
چيزى كه براى همگان قابل رؤيت مىباشد، اين است كه بيشتر مردم در عبادات و كارهاى آخرت و حتى در ايمان و اخلاق خود به شكل ظاهرى آن چسبيده، ولى در امور دنيايى علاوه بر انجام دادن شكل ظاهرى، براى به دست آوردن حقيقت و واقعيت آن، دقت زيادى به خرج مىدهند. براى مثال بيشتر مردم فقط شكل نماز را به وجود آورده و براى تكميل ظاهر آن كوشش مىكنند، ولى در پى به دست آوردن روح آن نيستند. مهمترين چيزى كه باعث از بين رفتن دين و آخرت انسان شده و او را به سوى دنيا كشيده و باعث حاكميت هواى نفس بر انسان مىشود، همين امر است.
هر كدام از كارها و اذكار نماز كه از اجزا يا شرايط نماز هستند، از طهارت و تكبير گرفته تا سلام دادن و خواندن تعقيبات نماز، همگى داراى شكل و روح مىباشند، اما مردم شكل ظاهرى نماز را ياد گرفته و براى درست كردن تقليد و آموختن نماز خيلى تلاش كرده و در اين موارد احتياط مىكنند. حتى درباره ميزان معلومات و تقواى مراجع تقليد تحقيق كرده و در اين باره با يكديگر بحث مىكنند. به جهت فهميدن مطالب رسالههاى علميه دقت كرده و درباره آن با يكديگر بحث مىكنند. درباره پاك بودن آب و پاك كردن اعضاى بدن زيادهروى كرده و براى رساندن آب به
اعضاى وضو به اندازهاى تلاش مىكنند كه شرع از آنان نخواسته و حتى به صراحت آن را نهى كرده است و همينطور در مورد پاك بودن مكان و لباس نماز. هنگام نماز و گفتن ذكر، به اندازهاى در اداى حروف از مخارج دقت كرده و زيادهروى مىكنند كه در نهايت آن را غلط مىخوانند! اما گويا اصلا دستورى ندارند كه اعضاى بدن خود را از گناهان و دل را از اخلاق رذيله، نفاس و دوستى غير خدا و به ياد غيرخدا بودن پاك كنند كه به اين امور نمىپردازند!
اما مردم در امور دنيوى چنين نبوده و تمام تلاش خود را براى به دست آوردن چيزهاى حقيقى به كار مىگيرند. براى مثال، كسى كه حلوا مىدهد، نمىتواند با شكل يا كلمه حلوا خود را راضى كند و اگر يكى از اجزاى آن به حد كافى در آن نباشد، نام حلوا را از روى آن برداشته و مىگويد: اين حلوا نيست. همينطور در ساير چيزها و امور دنيا تاكنون كسى را نديدهام كه در امور دنيايى به شكل ظاهر اكتفا كند. اگر همه مردم چنين نباشند، بيشتر مردم، در اغلب امور آخرت، فقط شكل ظاهر را به وجود آورده و انتظار دارند كه شكل و ظاهر، اثر روح را داشته باشد كه [البته] به آن نمىرسند ...
در يك كلام، ما در امور دينى و آخرتى گرفتار سهلانگارى شده و خود را با ظواهر راضى نموده و در انجام اين امور كوتاهى مىكنيم. البته بايد در نظر داشت كه اگر مىگوييم بايد ماهيات و معانى را به وجود آورد و از اكتفا به ظاهر پرهيز كرد، منظور اين نيست كه بايد به شكل ظاهر بىاعتنا باشيم؛ بلكه بايد هم جلوه ظاهرى را ايجاد كرد و هم معنا و باطن را؛ همانگونه كه خداوند از ما خواسته و رسول خدا (ص) انجام مىداد؛ زيرا شكل و ظاهر نيز بسيار مهم است. اگر كسى مانند صوفىها، اصلا جلوه بيرونى و شكل ظاهرى را رعايت نكند، خود و ديگران را گمراه نموده و با اين عمل از دين خارج مىشود. (1)
هدف زيارت اين نيست كه انسان حضور جسمى در بارگاه عزيز و بزرگوارى داشته باشد، اما قلب و روح او غايب باشد و به ديوارها و گچبرىها و كاشىكارىها و چراغها و مانند آنها سرگرم شود و خود را از كسب فيض از محضر آن بزرگواران محروم كند. در روايتى چنين وارد شده است:
عَنِ الحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ قَالَ سَمِعْتُ الرِّضا (ع) يَقُولُ إنَّ لِكُلِّ إمَامٍ عَهداً فِي عُنُقِ أوْلِيَائِهِ وَشِيعَتِهِ وإنَّ مِنْ تَمَامِ الْوَفَاءِ بِالْعَهدِ وَحُسْنِ الْأدَاءِ زِيَارَةَ قُبُورِهِمْ فَمَنْ زَارَهُمْ رَغْبَةً فِي زِيَارَتِهِمْ وَتَصْدِيقاً بِمَا رَغِبُوا فِيهِ كَانَ أئِمَّتُهُمْ شُفَعَاهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛
حسن بن على وشّا گويد: از امام رضا (ع) شنيدم كه فرمود: براى هر امامى بر گردن دوستان و پيروانش عهد و پيمانى است؛ وفاى به آن پيمان هنگامى كامل مىگردد و به نيكى ادا مىشود كه به زيارت مرقدش برود. از اين رو هر كس مزار امامان را با شوق درونى و ميل باطنى زيارت كند و به آنچه خواست آنان است، گواهى دهد، آن بزرگواران در روز قيامت شفيعش خواهند بود. (2)
يكى از مبانى مهم تعليم و تربيت در اسلام، محبت است؛ به طورى كه قرآن كريم مهمترين محور فضايل اخلاقى را محبت مىشمرد. نقش محبت آنقدر مهم و كارساز است كه امام صادق (ع) مىفرمايد:
إِنَّ اللهَ عَزَّوجلَّ أدَّبَ نَبِيَّهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ فَقَالَ وَإنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ؛
خداى بزرگ پيامبرش را با محبت خود تأديب و تربيت كرد، آنگاه به او فرمود: همانا تو داراى اخلاق برجستهاى هستى. (3)
چون زيارت جلوهگاه محبت و دوستى با اهل بيت عصمت و طهارت است، به گونهاى كه زائر عمق محبت و مودت خويش را نسبت به آن بزرگواران ابراز مىنمايد، از اين رو با توسل به آنان همسويى و همراهى با ايشان و دورى از دشمنانشان را آشكار نموده و «تولّى» و «تبرّى» را به نمايش مىگذارد. اما اين مهم هنگامى به دست مىآيد كه با
معرفت و شناخت انجام گيرد. شناخت زائر نسبت به حق و مقام زيارت شونده، هر چه عميقتر و بيشتر باشد، محبت و علاقه به آنان افزونتر خواهد بود. در برخى از دعاها چنين آمده است:
اللَّهُمَّ عَرَّفْنِي نَفْسَكَ فإنَّكَ إنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أعْرِفْ نَبِيِّكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ فإنَّكَ إنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ أعْرِفْ حُجَّتَكَ اللَّهُمَّ عَرَّفْنِي حُجَّتَكَ فإنَّكَ إنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي؛ خدايا! خودت را به من بشناسان كه اگر نشناسانى، پيامبرت را نخواهم شناخت. خدايا! پيامبرت را به من بشناسان كه اگر نشناسانى، حجت تو را نخواهم شناخت. خدايا! حجت خود را به من بشناسان كه اگر نشناسانى، در دين خويش به گمراهى خواهم افتاد. (1)
بهرهورى از معنويات و راز و نياز راستين و قرار گرفتن در جذبه محبوب و نوشيدن جرعههاى روحبخش از سرچشمه پرفيض امام و انسان كامل، هنگامى براى به انسان حاصل مىشود كه اين ويژگىها با شناخت صحيح و معرفت همراه باشد. هنگامى كه زائر از چنين معرفتى محروم مانده و در غفلت و فراموشى بهسر برد، از فضيلتها و مكارم اخلاقى نيز محروم خواهد ماند.
آرى، عدم شناخت و بصيرت نداشتن نسبت به ساحت مقدس معصومان (ع) ميان آدمى و آنان فاصله انداخته و توفيق الگو گرفتن از آنان را سلب مىكند. انسان وقتى امام معصوم را به چشم حجت خدا بنگرد و از عمق جان به او ارادت داشته باشد و از سوى خداوند اطاعتش را لازم بداند، دستوراتش را در ابعاد گوناگون زندگى اطاعت كرده و پاىبندى به آنها را نشان خواهد داد.
آگاهى و ميزان معرفت زائر در اين زمينه اهميت فراوان دارد و اگر انسان، آگاه به حق زيارت شونده باشد، بىشك در پيشگاه پروردگار منزلت والايى به دست خواهد آورد. در برخى از روايات به اين موضوع سفارش شده است. براى نمونه در حديثى چنين مىخوانيم:
قال ابوعبدالله (ع) مَنْ أتَى قَبْرَ الْحُسَيْنِ (ع) عَارِفاً بِحَقِّهِ كَتَبَ الله لَهُ أجْرَ مَنْ أعْتَقَ ألْفَ نَسَمَةٍ وَكَمَنْ حَمَلَ عَلَى ألْفِ فَرَسٍ مُسْرَجَةٍ مُلْجَمَةٍ فِي سَبِيلِ الله؛
امام صادق (ع) فرمود: هر كس به زيارت قبر امام حسين (ع) برود و حق او را بشناسد، خداوند پاداش كسى را به او مىدهد كه هزار برده را آزاد كرده باشد و مانند كسى است كه هزار اسب زين شده و لگام زده را در راه خدا گسيل دارد. (2)
و فرمود:
مَنْ أتَى قَبْرَ أبِي عبد الله (ع) عَارِفاً بِحَقِّهِ غَفَرَ اللهُ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَمَا تَأخَّرَ؛
كسى كه به زيارت قبر امام حسين (ع) برود و آشناى به حق او باشد، خداوند گناهان گذشته و تازهاش را مىآمرزد. (3)
معرفت و آگاهى نه تنها شرط كمال در زيارت پيامبر و امامان معصوم است، بلكه درباره زيارت خانه خدا و طواف كعبه نيز چنين آمده است:
عَنْ إبراهيم التَّيْمِي قَالَ كُنْتُ أطُوفُ بِالْبَيْتِ الْحَرَامِ فاعْتَمَدَ عَلَيَّ أبُوعَبْدِالله (ع) فَقَالَ ألَا أخْبِرُكَ يا إبْراهيم ما لكَ في طَوَافِكَ هذا؟ قال قُلْتُ بلي جُعِلْتُ فِدَاكَ، قال مَنْ جاءَ إلَى هذا الْبَيْتِ عارِفاً بهِ أسْبُوعاً وَصَلَّى رَكْعَتَيْنِ في إبراهيم (ع) كَتَبَ الله لَهُ عَشَرَةَ آلَافِ حَسَنَةٍ وَرَفَعَ لَهُ عَشَرَةَ آلافِ دَرَجَة الْخَبَر؛
ابراهيم تيمى گويد: در حال طواف كعبه بودم كه امام صادق (ع) به من تكيه داد و فرمود: اى ابراهيم! آيا تو را از فضيلت اين طوافى كه انجام مىدهى آگاه سازم؟ عرض كردم: آرى، فدايت شوم! فرمود: هر كس به سوى اين خانه بيايد، در حالى كه عارف به حق آن باشد، آنگاه هفت دور طواف كند و پس از آن دو ركعت نماز در مقام ابراهيم (ع) بگزارد، خداوند ده هزار حسنه براى او مىنويسد و ده هزار درجه وى را بالا مىبرد .... (4)
به هر روى، زائر بايد به اين بينديشد كه كيست و زيارت شونده كيست؟ اين مزار كجاست و چه آدابى را رعايت كند و چه رهاوردى براى او دارد؟
زائر با معرفت در جوار پاك اسوههاى تقوا و فضيلت مىتواند خاك وجود خويش را كيميا و مس درون را به طلاى ناب تبديل كند. بسيارى بودهاند كه با كولهبارى از گناه و عصيان به زيارت خانه خدا يا بارگاه نورانى معصومان رفته
و با توجهى خالصانه و تضرعى صادقانه، سوزى از درون نشان داده و درخواست رهايى از تاريكى جهل و گناه نمودهاند؛ پس خواسته آنان برآورده شده، تحولى عميق در وجود آنان پديد آمده و آن زيارت چون آتشى سوزان تمام ناخالصىهاى آنان را سوزانده و مانند چشمهاى زلال، گناهانشان را شسته و به سرچشمه نور و صفا متصل كرده است.
زيارت، حضور در محضر بندگان صالح و شايسته خداست كه با اخلاص به درگاه ربوبى روى آوردهاند و بندگى خداوند شاخصترين ارزش وجودى آنان است. مگر نه اين است كه در تشهد نماز، به برترين انسان جهان آفرينش و افضل انبياى الهى و آخرين سفير خداوند چنين مىگوييم: «و اشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله»؛ گواهى مىدهم كه محمد بنده خدا و رسول اوست. ازاينرو بايد توجه داشت كه آنچه موجب نزديكى آنان به خداوند متعال است، همان بندگى و اخلاصشان بوده و اين امر بسيار مورد عنايت مكتب اسلام است و در منابع اسلامى تأكيد فراوان بر آن شده است.
در نقطه مقابل اخلاص، «ريا» قرار دارد كه به شدت نكوهش شده است. ريا به معناى انجام كارى در برابر ديدگان مردم است تا به او گمان نيك پيدا كنند. اين كار در اسلام ممنوع و حرام شمرده شده و قرآن كريم در آيات متعددى آن را نكوهش نموده است. در برخى از اين آيات به آثار ريا در باطل كردن انفاق يا صدقات اشاره نموده است:
إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلاةِ قَامُوا كُسَالَى يُرَاءُونَ النَّاسَ وَلا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلا قَلِيلا (1)منافقان مىخواهند خدا را فريب دهند، درحالىكه خدا فريبدهنده آنان است و چون به نماز برمىخيزند، براى مردم خودنمايى مىكنند و خدا را جز اندكى ياد نمىكنند.
در نظر فقيهان نيز ريا در عبادت، موجب بطلان عبادت است و نيز هر كارى كه در آن قصد قربت شرط شده باشد، ريا آن را باطل مىكند. بنابراين در تمام كارها بهويژه كارهاى عبادى بايد موضوع اخلاص مورد توجه باشد تا نتيجهاى الهى در پى آورد. جاى بسى تأسف است كه برخى افراد براى تظاهر و چشم و همچشمى و رياكارانه به زيارت خانه خدا و مراقد نورانى پيامبر و اهلبيت پاكش مىروند و تمام زحمت خود را بر باد مىدهند! آنان تنها به اين مىانديشند كه چون فلان شخص از خويشان يا آشنايان به مكه رفته و او را حاجى صدا مىزنند، من نيز بايد به اين سفر بروم تا مانند او مرا حاجى صدا كنند!
از ديگر آسيبهاى مهم زيارت اين است كه برخى به هنگام زيارت، به اولويتهاى دينى و مراتب مطلوبيت امور توجه جدى ندارد؛ گرچه اين آسيب در ابعاد ديگر زندگى نيز به چشم مىخورد كه خود جاى تامل و بررسى دارد.
كارشناسان مسائل دينى و فقيهان بزرگ، احكام دينى را به پنج گونه تقسيم كردهاند:
اول: واجب (كارى كه بايد انجام شود و ترك آن عقاب دارد.)؛
دوم: حرام (كارى كه بايد ترك شود و انجام آن عقاب دارد.)؛
سوم: مستحب (كارى كه انجام آن ثواب دارد، اما مىتوان آن را ترك نمود.)؛
چهارم: مكروه (كارى كه ترك آن بهتر است، اما مىتوان آن را انجام داد.)؛
پنجم: مباح (كارى كه انجام و ترك آن مساوى است.)؛
بديهى است كه مهم، انجام واجبات و ترك محرمات است و گام اصلى از ديدگاه بزرگان و عارفان واقعى در مسير رشد معنوى انسان، توجه به اين دو مىباشد. مرجع فقيد و بزرگوار حضرت آيهالله بهجت در فرازى از سخنان خود درباره عمل به وظيفه مىفرمايد:
حضرت ولى عصر (عج) تكيهگاه مردم است و كسانى كه تكيهگاهشان امام باشد، كوه ايمانند ... نوكرهاى امام زمان بايد به وظيفه خويش عمل كنند و توسلات را هم داشته باشند.
نيز مىفرمايد:
1) نساء، آيه 142.
اگر بفرماييد: به آن حضرت دسترسى نداريم، جواب شما اين است كه چرا به انجام واجبات و ترك محرمات ملتزم نيستيد. او به همين امر از ما راضى است. ترك واجبات و ارتكاب محرمات، حجاب و نقاب ديدار ما از آن حضرت است.
معنويت واقعى آن است كه آدمى واجبات دينى را انجام داده و از محرمات بپرهيزد و در مرحله دوم به انجام مستحبات و ترك مكروهات پايبند باشد كه آن نيز در جاى خود باارزش است. اما اين درست نيست كه انسان، واجبى را فداى يك مستحب كند يا اينكه حرامى را فداى مكروه نمايد. ازاينرو هر جا انسان بر سر دو راهى قرار گيرد و چارهاى جز اين نداشته باشد كه يكى از آن دو را برگزيند، هميشه بايد مستحب را فداى واجب و مكروه را فداى حرام بنمايد و پيوسته بايد مهم را به پاى مهمتر قربانى نمود، نه عكس آن.
اكنون بايد گفت: زيارت بهطور طبيعى يك امر مستحب است، اما انجام آن نبايد حساسيت انسان به ترك حرام را كمرنگ كند يا گمان برد كه زيارت، گناه او را جبران مىكند! بلكه در يك زيارت صحيح و سازنده، آدمى بايد از گناهان خود توبه و استغفار نمايد؛ بهويژه در زيارت مرقد نورانى پيامبر اكرم (ص) كه استغفار و طلب آمرزش در آنجا كه مورد سفارش قرآن كريم و اولياى الهى است:
... وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا (1)و اگر ايشان هنگامى كه به خود ستم كردند، نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىنمودند و پيامبر هم براى آنان استغفار مىنمود، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
اين آيه پرجاذبهترين آيهاى است كه امت مسلمانان را به زيارت مرقد نورانى پيامبر بزرگوار اسلام دعوت نموده و عالمان شيعه و سنى به آن تمسك نمودهاند.
برخى امور نامطلوب و معصيتآلود در زيارت
الف) گاهى بر اثر كثرت جمعيت در اماكن زيارتى، اختلاط زن و مرد به چشم مىخورد و حريمها رعايت نمىشود؛ با اينكه همه مىدانيم چنين وضعى از نظر دينى مطلوب نيست. مرحوم محدث قمى در كتاب معروف خود مىگويد:
شيخ شهيد ما فرمود: هنگامى كه زنان مىخواهند به زيارت بروند، بايد خود را از مردان جدا كنند و تنها زيارت نمايند و اگر هنگام شب زيارت كنند، بهتر است و بايد وضع لباس خود را تغيير دهند و لباس خوب و عالى را به لباس پست بدل كنند كه شناخته نشوند ...
ايشان پس از نقل كلام شهيد چنين آورده است:
از اين كلمات معلوم مىشود شدت قبح و زشتى آنچه كه امروزه عادى شده است كه بانوان به نام رفتن به زيارت خود را آرايش نموده، با لباسهاى نفيس از خانهها بيرون مىآيند و در حرمهاى مطهر براى مردان مزاحمت ايجاد نموده و فشار به بدن مردان داده يا خود را به ضريح چسبانده يا در طرف قبله روبهروى مردان نشسته و به خواندن زيارت مشغول مىشوند و حواس مردم را پريشان نموده، بندگان و زائران و نمازگزاران و اهل دعا و توسل را از كارشان باز مىدارند و از كسانى مىشوند كه ديگران را از راه خدا بازمىدارند و در حقيقت اينگونه زيارتِ زنان، از منكرات دينى بهشمار مىآيد، نه از عبادات و موجبات تقرب به خداوند بزرگ.
سپس اين حديث را از امام صادق (ع) آورده است:
عَنْ أبِى عَبْدِ اللهِ (ع) قالَ قالَ على (ع) يا أهلَ الْعِراقِ نُبِّئتُ أنَّ نِسَاءَكُمْ يوَافِينَ الرِّجَالَ فِى الطَّرِيقِ أمَا تَسْتَحْيونَ وَقالَ لَعَنَ اللهُ مَنْ لَا يغَارُ (2)حضرت على (ع) فرمود: اى مردم عراق! به من خبر رسيده كه زنان شما در بين راه با مردان برخورد نموده و آنان را كنار مىزنند. آيا شرم نمىكنيد؟! آنگاه فرمود: خدا لعنت كند كسى را كه غيرت ندارد. (3)
ب) رفتن بانوان به زيارت اماكن زيارتى بدون اجازه همسر را همه فقيهان و كارشناسان اسلامى غير جايز دانستهاند و حتى رفتن بانوان به مقدسترين مكان زيارتى يعنى خانه خدا و سفر حج مستحب را بدون اجازه همسر جايز نمىدانند.
نيز اهميت صله رحم در اسلام بر كسى پوشيده نيست، اما با اين وصف نظر كارشناسان مسايل فقهى و دينى را در ذيل ملاحظه نماييد:
پرسش: اگر شوهرى همسرش را از صله رحم- بهويژه ديدار والدين- منع كند، تكليف چيست؟ آيا مىتواند بدون اجازه او به ديدن آنان برود؟
پاسخ همه مراجع: خير، نمىتواند بدون اجازه شوهر به ديدار آنان برود و صله رحم منحصر به رفت و آمد نيست؛ بلكه با احوالپرسى و پيغام فرستادن از طريق تلفن، نامه و مانند آن نيز محقق مىشود. (1)
پرسش: آيا حضور در مراسم مذهبى (مثل نماز جمعه و راهپيمايى) نياز به اجازه شوهر دارد؟
پاسخ مراجع (به جز تبريزى و مكارم): آرى، بايد با اجازه شوهر باشد. آيات عظام تبريزى و مكارم: بنا بر احتياط واجب بايد با اجازه شوهر باشد. (2)
ج) در زيارت خانه خدا كه فرمودهاند دست زدن به حجرالاسود يا بوسيدن آن مستحب است و ارزش ويژهاى دارد، نكتهاى كه بانوان بايد رعايت كنند اين است كه هنگام ازدحام جمعيت و هجوم افراد براى رسيدن به حجرالاسود و دست زدن به آن، از رفتن به سوى آن خوددارى كنند؛ زيرا اوّلًا: طبق بعضى از روايات، استحباب چهار چيز در مناسك حج از بانوان برداشته شده است:
عَنْ أبِي عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ إنَّ اللهَ عَزَّ وَ جلَّ وَضَعَ عَنِ النِّسَاءِ أرْبَعاً الْإجْهَارَ بِالتَّلْبِيَةِ وَالسَّعْيَ بَيْنَ الصَّفَا وَالْمَرْوَةِ يعنِي الْهَرْوَلَةَ وَدُخُولَ الْكَعْبَةِ واسْتِلَامَ الْحَجَرِ الأسْوَدِ؛
امام صادق (ع) فرمود: خداوند با عزت و جلالت چهار چيز را از بانوان برداشته است: بلند گفتن تلبيه (لبيكها)، هروله در سعى بين صفا و مروه، داخل شدن در خانه كعبه واستلام حجرالاسود. (3)
ثانياً: اين درست نيست كه براى يك مستحب، حريم زن و مرد رعايت نشود و گناهى صورت پذيرد.
نكتهاى هم كه مردان بايد در نظر داشته باشند اين است كه انجام اين امر مستحب نبايد موجب آزار و اذيت ديگر زائران خانه خدا گردد- كه بهطور معمول بهويژه در فصل حج چنين است!- اگر چنين شد، ارزش معنوى خود را از دست مىدهد. در حديثى چنين مىخوانيم:
«عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ قالَ كَانَ بِمَكَّة رَجُلٌ مَوْلًى أمَيَّةَ يُقَالُ لَهُ ابْنُ أبِي عَوَانَةَ ... وَإنَّهُ أتَى أبَا عَبْدِ الله 7 وَهُوَ فِي الطَّوافِ فَقالَ يَا أبَا عبدِ اللهِ مَا تقُولُ في اسْتِلَام الْحَجَرِ؟ فقالَ: اسْتَلَمَهُ رَسُولُ اللهِ 9 فَقالَ له: ما أرَاكَ اسْتَلَمْتَهُ قالَ: أكْرَهُ أنْ أوذِيَ ضَعيفاً أوْ أتَأذَّي قالَ فقالَ قَدْ زَعَمْتَ أنَّ رسولَ اللهِ 9 اسْتَلَمَهُ قَالَ نَعَمْ وَلَكِنْ كَانَ رَسُولُالله 9 إِذَا رَأوْهُ عَرَفُوا لَهُ حَقَّهُ وَأنَا فَلا يَعْرِفُونَ لي حَقِّي. (4)
حماد بن عثمان گويد: در مكه، مردى از غلامان بنىاميه به نام ابن ابىعوانه مىزيست. يك روز كه امام صادق (ع) مشغول طواف بود، عرض كرد: يا ابا عبدالله! در مورد بوسيدن حجرالاسود چه مىفرماييد؟ حضرت فرمود: پيامبر اكرم (ص) آن را بوسيده است. گفت: من نديدم شما ببوسيد. فرمود: دوست نمىدارم كه ناتوانى را اذيت كنم يا خودم بر اثر ازدحام جمعيت اذيت شوم. عرض كرد: شما كه مىفرماييد پيامبر اكرم (ص) آن را مىبوسيد؟ فرمود: بلى، اما وقتى مردم چشمشان به پيامبر (ص) مىافتاد، به او احترام گذاشته و مراعات حق آن جناب را مىكردند، ولى (در حال حاضر) مردم حق مرا نمىشناسند.
از ديگر آسيبها و آفات زيارت، استفاده ابزارى از آن مىباشد. در ذيل به نمونههايى از اين استفادههاى ابزارى اشاره مىكنيم:
الف) تبليغ و ترويج روايتهاى ساختگى و فاقد سند معتبر درباره بعضى از زيارتگاهها و ثواب زيارت آنجا كه گاه موجب تزلزل در اعتقادات افراد مىشود. اين امر، به وسيله نصب تابلوهاى گوناگون در منظر زائران و نشر جزوهها و كتابهاى گوناگون، صورت مىپذيرد، بدون آنكه بررسى لازم درباره آن انجام شده و مورد تأييد صاحبنظران و كارشناسان دينى قرار گيرد.
ب) تبليغ و تأكيد بر برخى خوابهاى اثرگذار كه مبناى قداست و ارزشگذارى يك مكان زيارتى و شخص مدفون در آنجاست؛ درحالىكه معلوم نيست اصل و ريشه خواب از كجا نشأت گرفته و بر فرض صحيح بودن، تا چه حد اعتبار دارد. اين موضوع در بعضى از اماكن بهگونهاى است كه اگر جريان را تعقيب كنيم، نه اعتبارى براى آن امامزاده يا شخص مدفون مىتوان يافت و نه بيننده خواب را و نه كسانى را كه در آن مكان شفا يافتهاند مىتوان ديد.
ج) استفاده از اماكن زيارتى بهمثابه وسيله تجارت، مانند: خريد و فروش قبرها و غرفههاى كسب و كار در حاشيه آن اماكن به قيمتهاى گزاف.
در پايان به برخى نكاتى كه براى بهرهبردارى هر چه بهتر از زيارتگاهها بايد مورد توجه دستاندركاران امور زيارت قرار گيرد اشاره مىكنيم:
چنين گفت پيغمبر راستگوى زگهواره تا گور دانش بجوى
ازاينرو، يكى از كمبودهاى بعضى از مزارها نبود كتابخانهاى مناسب براى زائران است.
ناگفته نماند در برخى از زيارتگاههاى مهم، اين مراكز مانند موزه و پارك وجود دارد، اما موارد بسيارى هم داريم كه يا چنين مراكزى وجود ندارد يا بسيار محدود است.
1) نهجالفصاحه، ح 327.
يكى از مسائل قابل توجه و سازنده در زندگى علما اهتمام ايشان بر امر زيارت است. وقتى زندگى اين بزرگان را مرور مىكنيم، به نكات جالب و زيبايى در اين مورد برمىخوريم كه در اين نوشتار نمونههايى از آن را مىخوانيم.
ملاصدرا
يكى از بزرگان در مورد مرحوم ملاصدرا چنين مىنويسد:
بدان چنانكه از بعضى مشايخ خود شنيدم، مرحوم ملاصدرا بهواسطه بعضى از ابتلائات، از مقام خود مهاجرت كرد به دارالايمان قم كه عشّ آل محمد و حرم اهلبيت است و به حكم: «
إذا عمّت البلدان الفتن والبلايا فعليكم بقم وحواليها ونواحيها فان البلايا مرفوع عنها
» التجا برد به قريهاى از قراى قم كه در چهار فرسخى قم واقع است موسوم به كَهَك (بكافين عربتين كَفَرش) و گاهى كه بعضى از مطالب علميه بر او مشكل مىگشته، از كهك به زيارت حضرت سيده جليله فاطمه بنت موسى بن جعفر (س) مشرف مىشده و از آن حرم مطهر فيض آثار بر او افاضه مىشد. وى در حاشيه «اسفار» در اين مورد نوشته است: «
كنت حين تسويدي هذا المقام بكهك من قرى قم، فجئت إلى قم زائراً لبنت موسى بن جعفر 3 مستمراً منها وكان يوم الجمع فانكشف لي هذا الأمر بعون الله تعالى
». علامه طباطبايى- رحمت الله عليه-
حضرت آيتالله شبزندهدار درباره مرحوم علامه طباطبايى، صاحب تفسير وزين «الميزان» چنين گفته است:
مرحوم شهيد مطهرى مىفرمود: ارادتى كه من به مرحوم علامه طباطبايى دارم، نه بهخاطر تخصص و تبحر ايشان در تفسير و فلسفه است- گرچه آنها هم مهم است- بلكه ارادت من به آن بزرگوار بهخاطر ابعاد معنوى و عبادى ايشان است. آن مرحوم وقتى در ماه مبارك رمضان براى زيارت حرم مطهر حضرت معصومه مىشد با بوسه و زبان زدن به ضريح اين بانوى بزرگوار افطار مىكرد.
يكى از روزهايى كه حرم شلوغ بود، يكى از همراهان مرحوم به ايشان عرض كرد: الآن حرم شلوغ است؛ امروز از زيارت صرف نظر كنيد. در جواب فرمود: «ما هم يكى از شلوغ كُنها» و براى زيارت مشرف شد و با اين جمله به گوينده آموخت كه شلوغى حرم نبايد ما را از فيض زيارت محروم كند.
ايشان تابستانها كه درسهاى حوزه علميه قم تعطيل بود، به زيارت حضرت امام رضا (ع) مشرف مىشد و مرتب با آن حالت معنوى و بىريا و همانند زائران ديگر براى زيارت مشرف مىشد و از دور براى اظهار علاقه به خاندان عصمت و طهارت، در و ديوار حرم را مىبوسيد، تا جايى افراد از اين رفتار ايشان تعجب مىكردند كه فيلسوفى مانند ايشان چطور مثل مردم معمولى در و ديوار مىبوسد!
امام خمينى- قدس سره-
امام هنگامى كه در نجف بودند، مانند زمان حضورشان در قم، بهطور مرتب و منظم، طبق برنامه خود به حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين (ع) مشرف مىشد و اين برنامه هيچ وقت تعطيلپذير نبود.
نقل مىكنند در يكى از شبها كه هوا بسيار سرد و بارانى بود، فرزندش شهيد آيتالله حاج آقا مصطفى به ايشان مىگويد: امشب هوا خيلى سرد است؛ امشب به حرم نرويد و از همين منزل و بالاى پشت بام به حضرت سلام كنيد و
زيارت بخوانيد. امام فوراً در پاسخ مىفرمايد: «اين عقيده عوامانه ما را از ما نگير» و سپس براى زيارت از منزل خارج مىشود.
مرحوم حجةالاسلام والمسلمين حاج احمد آقا فرزند امام مىگويد:
هيچ وقت حرم رفتن امام در نجف ترك نشد؛ مگر يك شب كه صدام حكومت نظامى اعلام كرده بود. من با خود گفتم امام امشب بهخاطر حكومت نظامى حرم نمىرود. در همين انديشه بودم و به منزل آمدم و ديدم امام در منزل نيست. همه اطراف را گشتيم؛ ديديم امام نيست، تا اينكه رفتم به پشت بام منزل و ديدم امام رفته پشتبام و آنجا به طرف گنبد و حرم حضرت ايستاده و زيارت مىكند. فقط همين شب بود كه به حرم مشرف نشد و از منزل زيارت كرد.
مرحوم محدث قمى
روزى آن بزرگوار به دكان قصابى رفته بود كه مىبيند چند نفر سوار اتومبيل هستند؛ يكى از آنها مىگويد: حاج شيخ! خوب است حالا گوشت نخريد و تا بيرون شهر به بدرقه ما بياييد. به بيرون شهر كه مىروند، يكى از آنها مىگويد: ما از همين جا حاج شيخ را با خود به حج ببريم. در سه فرسخى شهر به وى مىگويند: ما پول زيادى به شما مىبخشيم (گويا هزار تومان آن زمان) كه از همين جا با ما حركت كنيد. حاج شيخ از همانجا نامهاى به آيتالله قمى مىنويسد و بهوسيله چند نفر از آنها پيغام مىدهد كه نمىدانم چه كنم؟ مرحوم آيتالله قمى كه عموى همسر ايشان بوده، لباس براى ايشان مىفرستد و مىنويسد: سفر خوبى است؛ برويد، التماس دعا. آن چند نفر به منزل حاج شيخ مىروند و گوشتى را كه خريده بود، به منزل ايشان مىدهند و پول هم مىدهند و برمىگردند و با حاج شيخ و ديگران كه در سه فرسخى بودند، راهى سفر مىشوند، و اين سفرِ سوم آن مرحوم در سال 1341 قمرى بوده است.
مرحوم حاج ميرزا على محدثزاده، فرزند بزرگ ايشان مىگويد:
مرحوم پدرم نسبت به اهلبيت، بهويژه آقا اميرالمؤمنين (ع) اخلاص و ارادت خاص داشت. مگر مىشد بدون وضو نام ائمه را ببرد يا قلمى به دست بگيرد و چيزى بنويسد. احترام ايشان نسبت به اميرالمؤمنين (ع) اينطور بود كه وقتى به حرم مشرف مىشد و من مكرر در خدمتشان بودم، از پشت سر مبارك حضرت وارد مىشد تا اول قسمت بالاسر، و از آنجا ديگر جلوتر نمىرفت و دوباره از پيش روى مبارك حضرت برمىگشت تا اول قسمت بالاسر. من هيچ وقت نديدم كه از قسمت بالاسر حضرت عبور كند. نه تنها در خود حرم، حتى از رواق هم نمىرفت. اگر هم در صحن مجبور مىشد از بالاسر عبور كند، كفشهايش را درمىآورد و با سرعت مىگذشت.
اين موضوع يك علت ديگر هم داشت. چون ايشان احتمال مىدادند كه سر مقدس حضرت سيدالشهداء (ع) در بالاسر حضرت اميرالمؤمنين (ع) دفن شده باشد؛ لذا بيشتر احترام مىكردند.
البته فقها فتوا مىدهند كه نماز در بالاسر حضرت باطل است؛ چون مقدم بر امام است؛ لكن ايشان اصلًا آن طرف نمىرفتند. روزى كه جنازه ايشان را در حرم مطهر به سمت بالاسر بردند، من گفتم ظاهراً اين اولين بارى بود كه ايشان را بالاسر مىبرند؛ چون خودشان اصلًا نمىرفتند.
مرحوم سيد شرفالدين
ايشان هنگامى كه در زمان عبدالعزيز آل سعود به زيارت خانه خدا مشرف شد، از علمايى بود كه به كاخ پادشاه دعوت شد تا طبق معمول در عيد قربان به او تبريك بگويند. هنگامىكه نوبت به وى رسيد، دست شاه را گرفت و هديهاى به او داد. هديهاش قرآنى در جلدى پوستى بود. ملك هديه را گرفت و بوسيد و براى احترام و تعظيم بر پيشانى خود گذاشت.
سيد شرفالدين ناگهان گفت: اى پادشاه! چگونه اين جلد را مىبوسى و تعظيم مىكنى، درحالىكه چيزى جز پوست يك بز نيست؟!
ملك گفت: غرض من قرآن است كه داخل اين جلد قرار دارد، نه خود جلد! مرحوم سيد شرفالدين فوراً گفت: احسنت اى پادشاه! ما هم وقتى پنجره يا در اطاق پيامبر را مىبوسيم، مىدانيم كه آهن هيچ كارى نمىتواند بكند؛ بلكه غرض ما آن كسى است كه ماوراى اين آهن و چوب قرار دارد. ما مىخواهيم رسولالله (ص) را تعظيم و احترام نماييم؛ همانگونه كه شما با بوسه زدن بر پوست بز، مىخواستى قرآنى را تعظيم كنى كه داخل آن پوست قرار دارد.
در اين هنگام حاضران تكبير گفتند و او را تصديق نمودند و ملك ناچار شد اجازه دهد كه حجاج به آثار رسول خدا تبرك جويند، ولى آنكه پس از او آمد، به قانون گذشته بازگشت.
آيتالله مرعشى نجفى- رحمت الله عليه-
حضرت آيتالله شبزندهدار درباره ايشان بهطور مداوم به حرم حضرت معصومه (س) مشرف مىشد. خود ايشان مىفرمود: شصت سال است كه هر روز من اولين زائر حضرتم. از ايشان نقل شده كه فرمود: شب زمستانى بود كه من دچار بىخوابى شدم؛ خواستم به حرم بروم، ديدم بىموقع است؛ آمدم خوابيدم. دست خود را زير سرم گذاشتم كه اگر خوابم برد، زودتر بيدار شوم و خواب نمانم. در عالم خواب ديدم خانمى وارد اطاق شد و به من فرمود: «سيد شهاب! بلند شو و به حرم برو؛ عدهاى از زوار من در پشت درب حرم از سرما هلاك مىشوند؛ آنها را نجات بده.» من به طرف حرم به راه افتادم. وقتى پشت درب شمالى حرم رسيدم، ديدم در ميدان آستانه عدهاى از زوّار پاكستانى يا هندى با لباسهاى مخصوص خودشان، از شدت سرما به خود مىلرزند. درب حرم مطهر را زدم؛ حاج آقا حبيب- كه جزو خدام حرم بود- با اصرار من در را باز كرد و ابتدا من و آنها پشت سرم وارد حرم شدند.
مرحوم آيتالله شيخ مرتضى حائرى- رحمت الله عليه-
حضرت آيتالله شبزندهدار درباره مرحوم حائرى علاقه فراوانى به زيارت امام رضا (ع) داشت. ايشان همواره در پى فرصتى براى زيارت آن امام بود. حتى در ايام درسى وقتى حوزه دو سه روز به مناسبتى تعطيل مىشد، به زيارت آن حضرت مىرفت. حضرت آيتالله شبزندهدار در مورد ايشان مىگويد: او هنگام تشرف به حرم امام رضا (ع) نسبت به زائران خيلى تكريم از خود نشان مىداد و به آنان احترام مىگذاشت و زائر حضرت را هر چند از افراد معمولى بود، بزرگ مىشمرد. او همواره سعى مىكرد تا هنگام زيارت در ميان مردم عادى بنشيند و امام را زيارت كند. خودش مىگفت: احترام به زائران، احترام به آن حضرت است و موجب خشنودى آن امام است.
آيتالله شبزندهدار فرمود: علت اين احترام، اين بود كه خود مرحوم آيتالله حائرى نقل مىكرد يكى از زائران حضرت رضا (ع) يكبار به مشهد مقدس مشرف شده و اطاقى در خانهاى اجاره كرده بود و مرتب به زيارت حضرت مشرف مىشد. او ديد كه در طبقه ديگر، فردى مدتهاست در مجاورت حرم مطهر امام رضا (ع) ساكن شده، ولى درعينحال بيش از او به حرم مشرف مىشود و آداب زيارت را بهتر از او به جا مىآورد و زيارتها را هم بيشتر طول مىدهد. يكروز به حال او غبطه خورد و تصميم گرفت كه او هم با آداب مخصوص مثل غسل و خواندن اذن دخول و ... به حرم مشرف شود. مىگفت يكروز صبح آداب و مقدمات لازم را انجام دادم و به حرم رفتم. وقتى خواستم وارد حرم مطهر شوم، يكى از آشنايان را ديدم كه از حرم خارج مىشود. نزديك آمد و با من بسيار گرم گرفت، ولى من كه مىخواستم اذن دخول بخوانم و با حال وارد حرم بشوم، با او خيلى سرد برخورد كردم. بعد وارد حرم شدم و به نظر خودم زيارت باحالى كردم و از حرم بيرون آمدم و ديدم آن همسايه مجاور هنوز از حرم نيامده است. پس از مدتى او هم آمد و مرا با اسم و بدون احترام و القاب صدا كرد و گفت: فلانى! حضرت فرمود: ديگر به زيارت من نيا! تا اين جمله را گفت، فهميدم كه برخورد سرد من با آن زائر امام رضا (ع) كه با من آشنا بود، امام ناراحت كرده و چنين دستورى دادهاند. از اينرو حركت كردم و رفتم با هر زحمتى بود، با اينكه
آدرسى از او نداشتم، او را يافتم و عذرخواهى كردم و بالاخره او را راضى كردم؛ ولى به حرم نرفتم تا اينكه روز بعد همان همسايه وقتى از حرم برگشت، مرا با احترام صدا كرد و گفت: امام (ع) فرمود: حالا به زيارت من بيا.
مرحوم آيتالله احمدى ميانجى- رحمت الله عليه-
آن بزرگوار در امر زيارت، تعادل داشت و هرگز افراط و تفريط در اين مورد از ايشان مشاهده نشد. ايشان در مسافرتهاى زيارتى كه به صورت كاروانى مشرف مىشد، مقيد بود تا سر وقت در همه جا حاضر شود و حقوق همسفران را رعايت كند و هميشه تابع مقررات كاروان بود. فرزند ايشان مىگويد: در طول مسافرتهايى كه بنده در خدمت ايشان بودم، بسيار متعادل بود و برنامه زيارتى ايشان حدود 45 إلى 60 دقيقه طول مىكشيد و بعد از حرم خارج مىشد. در طول سفرهاى زيادى كه همراه ايشان بودم، حتى يكبار هم نديدم كه ايشان خود را در حرم خسته كند؛ مثلًا شبها را تا صبح در حرم بماند. حتى در زيارت بيتالله الحرام هم سيره هميشگى را مراعات مىكرد و نظرشان اين بود كه انسان بايد هميشه در حال انجام وظيفه باشد. مىفرمودند: در سفر اولى كه به حج مشرف شديم، هنگام بازگشت به عتبات عاليات آمديم و دهه اول محرم شد. يكى از همسفران ما مرحوم علوى مراغهاى از علماى سرشناس مراغه بود. وقتى به كربلا رسيديم و روز اول زيارت كرديم، آن مرحوم گفت كه ديگر زيارت بس است و من بايد به مراغه برگردم و وسايل خود را برداشت و راهى ايران شد و ما هر چه اصرار كرديم و گفتيم بعد از چند سال خداوند زيارت امام حسين (ع) را نصيب ما كرده، چرا مىخواهيد اين فرصت را از دست بدهيد؟! ايشان قبول نكرد و گفت: تبليغ و ارشاد در ماه محرم، از زيارت مهمتر است و من هر سال در اين ايام در شهر مراغه مراسم عزادارى و تبليغ دارم و بايد بروم و به وظيفهام عمل كنم.
علما و زيارت
عالمان بزرگ، بيشتر بر زيارت باطنى اهتمام مىورزيدند تا زيارت ظاهرى. يكى از بزرگان وقتى به حرم امير مؤمنان (ع) مشرف مىشد، رو به حضرت و پشت به قبله مىنشست و چشمانش را به ضريح آن حضرت مىدوخت و مدتى طولانى به همين حالت بود و در عالم معنا با آن حضرت ارتباط روحى و قلبى پيدا مىكرد.
با مطالعه و بررسى زندگى و سيره علما به اين نكته پى مىبريم كه بسيارى از ايشان به قصد زيارت قبور ائمه يا قبور فرزندان آنان به شهرى رفته و پس از زيارت، ديگر حاضر نشدند آن شهر را ترك كنند و براى هميشه و تا آخر عمر مجاور حرم آن بزرگوار شدند و گاه در آن شهر، حوزه علمى تأسيس كرده و همانجا به تربيت شاگردان پرداختهاند. لذا مىبينيم بيشتر حوزههاى علميه در شهرهايى واقع شده كه محل قبور ائمه معصومين يا فرزندان آنان مىباشد.
نگارنده، علما و فضلاى بسيارى را مىشناسد كه پيوسته و هر روز، بلكه بعضى از آنان در هر سه وقت نماز به حرم مطهر حضرت معصومه (س) مشرف مىشوند و پيش از خواندن نمازهاى واجب يا پس از نمازها موفق به زيارت مىشوند. بالاتر اينكه افراد روشندلى از فضلا هستند كه هر روز براى نماز صبح و زيارت حضرت فاطمه معصومه (س) به حرم مطهر مشرف مىشوند.
اميد است خداوند توفيق بهرهبردارى بيشتر از چشمه معنوى زيارت اهلبيت را به همه زائران عنايت فرمايد.
مقدمه
عزادارى به دليل نقش سازنده فردى و اجتماعى، فرهنگى و سياسى آن، جايگاه ويژهاى در مكتب اسلام و سيره اهلبيت دارد؛ امّا بايد توجه داشت كه اين آيين پربركت، مانند هر عمل سودمندى، بدون آفت نيست. در اين نوشته برآنيم تا با تبيين آفات و راه اصلاح آن، دلايل عدم پذيرش عزادارى در اهل سنت را كه بعضى ريشه درونى (عدم فهم دقيق معارف اهل بيت (عليهما السلام)
) و بعضى ريشه بيرونى (تصميمسازى دشمنان) دارد، مورد نقد و بررسى قرار دهيم تا از اين موهبت الهى كه با فرهنگ دينى ما آميخته و عجين شده، بهترين استفاده را ببريم.
از آنجا كه عزادارى، در حقيقت اظهار محبّت به خاندان رسول خداست كه خداوند مودّت آنها را واجب كرده و فرموده است: ... قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى ... (1)عزادارى يكى از بزرگترين مصاديق تعظيم شعائر الهى و نشانه تقواى دلهاست؛ چنانكه مىفرمايد: ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ (2)
بهيقين يكى از مهمترين امتياز جامعه شيعى، برخوردارى از چشمه پرفيض نورانيت و معنويت عزادارى براى اهل بيت است. از آنجا كه تقليد و تأويلهاى غلط اهل سنت و تفرقه و شيطنت دشمنان اسلام موجب شده تا اين چشمه جوشان در مسير رسيدن به اهداف والاى خود دچار مشكل شود، لذا برآنيم كه با تحليل مستند عزادارى از قرآن، روايات اهل سنت و تبيين عقلانى و علمى، به زبان مشترك قلبى انسانها رونق بخشيم.
پس از تبيين عزادارى به مفهوم عام آن، با تفسير و ادله نقلى منابع اهل سنت به اثبات آن مىپردازيم. از آنجا كه يافتن محل دقيق اختلاف، نياز به توضيحات و مقدمات فراوان دارد، به ناچار بايد به مفهوم عزادارى، انواع قالبى عزادارى (احتفال، سينهزنى، قمهزنى، گريه و غيره) و انواع كيفى آن (ممدوح و مذموم) بپردازيم تا بتوانيم بحث را با دقت و بررسى جزئيات پيش ببريم. ازاينرو قدر متيقّن عزادارى را گريه فرض نموده و «بكاء» را مورد نقد و بررسى قرار مىدهيم؛ چرا كه پرداختن به همه ابعاد عزادارى در مجال اين مقاله نمىباشد.
تعريف عزادارى
تعريف لغوى: «عزا» در لغت به معناى نماياندن بزرگى و بزرگ شمردن مىباشد:
«يُقال اعْزرْتُ بما اصابه فلاناً اي عَظْم و يُقال عزّ الرجل: بلغ حدّا العزّه».
(3) تعريف اصطلاحى: عزا يا عزادارى، برپايى مجلسى به پاس تعظيم و احترام فرد يا گروهى است، كه در قالب مداحى سخنرانى، سينهنى و غيره انجام مىشود.
فلسفه عزادارى و تعيين محل اختلاف
از آنجا كه عزادارى در ابعاد و قالبهاى گوناگونى صورت مىگيرد، درباره هر كدام از انواع آن، اشكالات و تحريفاتى وجود دارد؛ امّا به نظر مىرسد نقطه مشترك اختلاف، همه انواع گريه باشد؛ چراكه عالىترين درجه عزادارى كه هر يك از قالبهاى ديگر دنبال مىكنند، همان گريه است.
گريه چيست؟
گريه، نيازى فطرى است كه انسان هرگاه دچار مشكلات و دردهايى مىشود و نمىتواند آنها را تحمل كند يا توان گريز و مقابله ندارد، به شكل طبيعى بدان پناه مىبرد و با گريه، به نياز درونى خود پاسخ مىدهد. گريه گاهى به سبب فقدان محبوب و گاهى خسارت مادى يا معنوى است و اختصاص به گروه و مذهب خاصى ندارد و همگان به صرف انسان بودن به آن معتقدند؛ چرا كه منشأ گريه، نفسى و فطرى مىباشد.
مراسم عزادارى و عزت نفس
عزت نفس، هم از ديدگاه دينى يك مفهوم محورى و مهم است و هم از ديدگاه روانشناسى. در گرايشهايى مانند رشد بالينى شخصيت، به عزت نفس توجه فراوان شده است.
مراسم عزادارى از ديدگاه دينى ارتباط محكمى با عزت نفس دارد و به عبارت ديگر، زمينههاى عزت نفس را در افراد پديد مىآورد؛ چرا كه هر كس مىتواند عزت نفسش را به ميزان ارزشى كه براى خود قائل است، ارتقا دهد.
در متون دينى، از اين موضوع با عناوينى چون عزت نفس، كرامت نفس، مردانگى و آزادگى ياد شده است. از ديدگاه دين، مؤمن عزت و احترام خاصى دارد؛ (1)يعنى افزون بر عزت نفس بايد مؤمنان ديگر را نيز عزيز بداريم. در روايات آمده است كه حرمت نفس مؤمن، از حرمت مقدساتى چون كعبه نيز بيشتر است و تحقير وى هرگز بخشودنى نيست. (2)شهيد اول در كتاب «قواعد» مىنويسد:
بزرگداشت مؤمن مطابق عادات و رسوم روز اشكالى ندارد؛ هر چند از نحوه رفتار گذشتگان چيزى نقل نشده باشد و دليل آن، عموميت آيات و روايات است. خداوند متعال مىفرمايد: آرى، هركس شعائر خدا را بزرگ شمارد، اين از پاكى دلهاست.
طبيعى و آشكار است كه در مراسم عزادارى، اولًا محتواى آن دينى تبليغ و ترويج مىشود كه معزّىلَه پيرو آن بوده است؛ ثانياً به جايگاه عزت نفس و كرامت انسانى در دين پرداخته مىشود؛ ثالثاً با توجه به ضرورت همانندسازى، انسان با الگوپذيرى، بر رشد و عزت نفس خود مىافزايد و آن را امرى خيالى و دستنيافتنى نمىبيند.
ماهيت گريه
گريه ظاهر و باطنى دارد. ظاهر آن، امرى فيزيولوژيك است. بايد تأثيرات روانى از طريق محركهاى بيرونى يا درونى مانند تفكر شكل بگيرد و سپس اين تغييرات وارد چرخه فيزيولوژيك مغز واعصاب شود. سپس بخش خاصى از مغز فعال شده و به غدد اشكى چشم فرمان مىدهد تا در نهايت قطرات اشك جريان يابد كه ما اين فرايند را گريه مىناميم. خلاصه اينكه در شرايط بههنجار، گريه، سوپاپ تأثرات درونى انسان است و بنابر تنوع تأثرات درونى، گريه هم متنوع مىشود. از ديدگاه عرفا نيز زيباترين جلوه تذلّل، گريه است. (3)
امّا باطن گريه را به 4 نوع تقسيم مىكنيم كه فقط يك نوع آن معطوف به خود و نيازهاى سركوب شده خود است كه مىتواند با افسردگى همراه باشد؛ امّا سه نوع ديگر آن، اميدبخش و حركتآفرين است و رابطه عكس با افسردگى دارد. نوع اوّل، ناشى از مرگ واقعى است، امّا سه نوع ديگر مرگ واقعى نيستند؛ اگر چه در مراسم سوگوارى حاصل مىشوند.
انواع گريه
الف: گريه ناشى از علاقه طبيعى انسان به خود و متعلقات خود. اين نوع گريه، همان است كه هنگام غم و مصيبت و داغ ديگرى حاصل مىشود و اختيارى نيست و معمولًا اشك بىاراده جارى مىشود. اين گريه در اصطلاح نظريه عمومى، سيستم مربوط به اكولوژى حفظ و نگهدارى است و در اصطلاح روانشناسان، همان تخليه روانى- هيجانى است. اگرچه سه نوع ديگر گريه نيز در واقع تخليه هيجانى است، ولى به اكولوژى متعالى فرد مربوط است.
ب: ميل انسان به كمال، و ناتوانى از رسيدن به آن. انسان مىخواهد در اوج كمال باشد، امّا نيست؛ اين را درك مىكند و هيجانى مىشود. اين تأثر مربوط به خودش نيست؛ بلكه مىخواهد ستمى در بين نباشد، امّا هست و آن را مىبيند و متأثر مىشود. به خودش ظلم نشده، بلكه به ديگران ظلم شده. در نوع ديگرى از گريه، انسان با يادآورى رحمتهاى الهى و بركات و نعماتى كه در اختيار بشر قرار داده شده، هيجانى مىشود. اين هيجان از جنس غم و اندوه نيست؛ بلكه از جنس شوق و شادى است، امّا گاهى باعث جريان اشك مىشود.
ج: گريهاى كه ريشه در اعتقادات دارد. مانند آنچه در حال مناجات حاصل مىشود. انسان خود را در محضر خدا مىيابد و رفتار و كردار خود را ضبط شده مىداند و خود را گناهكار. دعاى امام سجاد (ع) در وداع با ماه رمضان و يادآورى رحمتهاى خداوندى، از اين گونه است. اين نوع گريه، ناظر به آينده و حال است و لذاست كه امام سجاد (ع) مىفرمايد: «محبوبترين قطره نزد خداوند متعال، قطره اشكى است كه مخلصانه، در تاريكى شب و از ترس خدا ريخته شود». (1)
د: گريهاى كه از فضيلتطلبى و كمالخواهى ناشى مىشود. مانند گريهاى كه در فقدان معلم و مربّى اخلاق و پيامبر و امام و ... رخ مىدهد. اين گريه از آن روست كه ما در عمق وجودمان، كمال و رشد را تحسين مىكنيم و از بودن آن كمالات، ذوقزده مىشويم و از فقدان آن، ناراحت. گاهى در مراسم عزادارى، گريههايى از اين نوع وجود دارد؛ مثلًا درباره شجاعت و وفادارى حضرت عباس (ع) به امام حسين (ع) سخن گفته مىشود و ما با شنيدن آن، اشك مىريزيم. پس از وفات حضرت رسول (ص) امّايمن گريه مىكرد؛ خليفه دوّم از او پرسيد: چرا گريه مىكنى؟ مگر نه اينكه رسول خدا در پيشگاه خداوند است؟! امّ ايمن پاسخ داد: گريه من به خاطر آن است كه دست ما از اخبار آسمان و وحى كوتاه شده است. (2)
ه) گريه بر مظلوم. اين نيز مىتواند يك نوع ديگر از گريه باشد؛ مانند گريه رسول خدا (ص) بر امام على (ع) و امام حسين (ع) پيش از شهادت آنان و مانند گريه و عزادارى مسلمانان بر امام حسين (ع)، در شهادتهاى ائمه ديگر كه مظلومانه شهيد شدند.
امّا نوع ديگرى از گريه نيز هست كه به آن «گريه سياسى» مىگويند. امام خمينى مىفرمايد: «زنده نگه داشتن عاشورا يك مسئله بسيار مهم سياسى- عبادى است.» عزادارى براى شهيدى كه همه چيزش را در راه اسلام داده، يك مسئله سياسى است، امّا در واقع از ديدگاه روانشناسى اين نوع گريه، نوعى مستقل نيست؛ بلكه به يكى از انواع مذكور بازمىگردد و وجه سياسى مىتواند يكى از اهداف گريه باشد.
آثار گريه
با دقت در ماهيت انواع گريه، مىتوان آثار متعددى را براى آن شمرد:
نوعى تخليه هيجانى است و آرامشى را به دنبال دارد كه باعث جلاى قلب مىشود و اين نكته بسيار مهم و ارزشمند است.
هيجانات و تأثرات روانى، در بعد شناختى اثر گذاشته، كنجكاوى و در نهايت شناخت فرد از موضوع مورد نظر را تقويت مىكند.
باعث همانندسازى با افراد و موضوعات مورد علاقه مىشود؛ مثلًا كسى كه در شجاعت اميرالمؤمنين اشك مىريزد، ناخودآگاه در الگوبردارى از ايشان تلاش مىكند.
همه انواع گريه مىتواند جهتگيرىهاى سياسى، فرهنگى، دينى و ... داشته باشد و از آنها حسن استفاده يا سوء استفاده شود.
علاقه و محبت فرد به موضوع مورد نظر فزونى مىيابد.
جايگاه عزادارى در متون دينى
الف: قرآن
حال با توجه به ماهيت گريه و آثار آن، با اندك تأملى در قرآن، به طور غيرمستقيم مىتوان تأييدهايى براى عزادارى يافت:
1) بحارالانوار، ج 90، ص 329، باب فضل البكاء.
2) ابوبكر بيهقى، دلائل النبوة، ج 7، ص 266.
3) لَا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ ... نساء/ 148- شعرا/ 227- هود/ 113- حج/ (39) (خداوند دوست ندارد كسى با سخنان خود بدىهاى ديگران را اظهار كند؛ مگر آنكه آن كس مورد ظلم واقع شده باشد) .
آياتى كه هدفشان تحكيم ولايت است؛ (1)
آياتى كه بر مودّت اهلبيت تأكيد كردهاند؛ (2)ابنحجر عسقلانى، الصواعق المحرقه، ص 192.
(3) 4. آياتى كه دلالتى بر سوگوارى بعضى از انبيا يا ديگر اولياى الهى داشتهاند؛ مانند سوگوارى حضرت يعقوب (ع) براى حضرت يوسف (ع)؛ (4)
ب: روايات
روايات بسيارى دلالت بر جواز گريه و عزادارى مىكنند. امام صادق (ع) مىفرمايد:
«انما تحتاج المرأة في الماتم الي النوح لتيل و دمعتها و لا ينبغي أن تقول هجراً ...»؛
(6)زن در مصيبتها، نياز به نوحهسرايى و شيون و زارى دارد و بايد اشكهايش جارى شود، امّا نبايد سخنان باطل و بيهوده بگويد. و مىفرمايد:
گريه كنندگان عالم پنج نفر بودند: آدم و يعقوب و يوسف و فاطمه بنت محمد (ص) و على بن الحسين (ع). گريه آدم به علّت خطا و اخراج از بهشت بود؛ يعقوب در فراق يوسف و يوسف در فراغ پدر مىگريست. حضرت زهرا (س) بر رحلت پدر شريفشان پيامبر (ص) مىگريست و گريه امام سجاد (ع) براى شهادت پدرشان بود.
ديدگاه اهل سنت
بعضى از روايات اهل سنت با عزادارى مخالف است؛ امّا در بعضى ديگر از روايات خود اهل سنت به آنها پاسخ داده شده. در سيره معصومين و سيره مسلمانان نيز عزادارى سابقه داشته است. مسلمانان در جنگ احد هفتاد شهيد دادند و در مدينه هر كس براى بستگان شهيد خود گريه مىكرد. چشمان پيامبر (ص) با ديدن اين صحنه پر از اشك شد و فرمود: «عمويم حمزه گريه كننده ندارد». (7)ابنمسعود مىگويد: پيامبر (ص) در سوگ حضرت حمزه بسيار گريستند. جنازه حضرت حمزه را رو به قبله نهاد و ايستاد و با صداى بلند گريه كرد و صفات حضرت حمزه را برشمرد. (8)
اسماء، همسر جعفر بن ابىطالب كه از زنان باايمان و فداكار صدراسلام بود مىگويد: وقتى جعفر در جنگ موته شهيد شد، بر رسول خدا وارد شدم؛ ايشان فرمود: اى اسماء! فرزندان جعفر كجايند؟ آنان را پيش حضرت آوردم. در آغوش كشيدشان و گريست و فرمود: جعفر امروز به شهادت رسيد. (9)
پيامبر (ص) بارها در سوگ يارانش از جمله در عيادت آخر و بيمارى و احتضار سعد بن عباده، (10)رئيس قبيله خزرج، در كنار مزار دختر خود در مدينه، (11)در سوگ فرزندش ابراهيم (با بيان اين جمله كه «قلب از شدت اندوه مىسوزد، امّا سخنى برخلاف رضاى حق نمىگويم»)، در سوگ عثمان بن مظعون در مدينه (12)، در كنار مزار مادرشان در ابواء (13)به هنگام يادآورى شهادت امام على (ع) وامام حسين (ع)، حتى هنگام ولادت امام حسين (ع) و در مكانهاى مختلف مانند: منزل ام سلمه، (14)منزل عايشه (15)و در خانه امام على (ع) گريه كردند. پس از رحلت پيامبر (ص) صحابه نيز عزادارى مىكردند. غير از گريه مستمر حضرت زهرا (س) افراد ديگرى چون بلال، ام ايمن، خليفه اوّل و دوّم در سوگ پيامبر (ص) گريستند.
زنان بنىهاشم نيز در شهادت امام حسن (ع) و امام حسين (ع) عزادارى و گريه كردند. جابر بن عبدالله انصارى پس از غسل در فرات و پوشيدن لباس پاكيزه، پابرهنه و اندوهگين، به سوى مزار امام حسين (ع) رفت و بسيار گريست. انس بن مالك و زيدبن ارقم، از ياران پيامبر (ص) نيز در سوگ امام حسين (ع) گريه كردند.
1) إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ مائده/ 55- نساء/ 59- بقرة/ 254) (سرپرست و ولى شما تنها خداست و پيامبر او و كسانى كه ايمان آوردهاند، آنها كه نماز به پا ميدارند و در حال ركوع زكات مىدهند) .
2) ... قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى ... شوري/
3) (بگو من از شما هيچ اجر و مزدى بر اين دعوت نمىخواهم، جز دوستى و محبت به اهل بيتم.
4) ... وَقَالَ يا أَسَفَى عَلَى يوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَينَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ يوسف/ 84 (و گفت وااسفا بر يوسف! و چشمان او از اندوه سفيد شد، اما خشم خود را فرو برد و هرگز كفران و بىتابى نمىكرد) .
5) ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ حج/ 32 (و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانه تقواى دلهاى آنهاست) .
6) شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 12، ص 90.
7) بحارالانوار، ج 44، ص 289، (باب ثواب البكاء) .
8) همان، ص 60.
9) ابنسعد واقدى، طبقات الكبرى، ج 8، ص 282.
10) احمد بن محمد قسطلانى، ارشاد السارى، شرح صحيح بخارى، ج 2، ص 406، (باب رثاء النبي) .
11) صحيح بخاري، ج 1، كتاب الجنائز، باب 817، ح 1201.
12) «انّ رسول الله قبّل عثمان بن مظعون و هو ميّت و هو يبكي أو قال عيناه تهرقان»، ابناثير جزري، جامعالاصول، ج 11، ص 95، ش 8566) (همانا پيامبر (ص) صورت عثمان بن مظعون را كه مرده بود، بوسيدند؛ در حالى كه گريان بودند) .
13) «زار النبي، قبر امّه فبكي و بكي من حوله»، مستدرك احمد حنبل، ج 2، ص 441) (پيامبر (ص) در حالى كه قبر مادرشان را زيارت مىكردند، گريه كردند و اطرافيان را نيز گرياندند) .
14) نورالدين هيثمى، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 9 و مسند احمد حنبل، باب ذكر الرؤيا، ج 3، ص 265.
15) ابنحجر عسقلانى، الصواعق المحرقه، ص 192.
نمونههايى از عزادارى اهل سنت
عبدالجليل رازى مىنويسد:
شيعه بدين جزع و فزع، مخصوص نيست. در همه بلاد اصحاب شافعى و بلاد اصحاب ابوحنيفه، فحول علما چون محمد منصور، صدر، شيخ ابوالفضائل مشاط، خواجه ابوالمعالى و جوينى و باطنيان از فريقين در موسم عاشورا اين تعزيت، با جزع و فزع و نوحه و زارى داشتهاند .... (1)
اين سنت را آنجا بدعت دانند كه بر على (ع) و حسين (ع) لعنت كنند و بر معاويه و يزيد صلوات فرستند؛ چراكه اين سنت همان متابعت قول خداست كه مىفرمايد: ... قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى ... و خلاصه اينكه در كشورهاى مختلف سنىنشين، با اندك تأملى ريشه عملى قوميت و عزادارى را به راحتى مىتوان يافت.
چون نمود واقعى عزادارى، در گريه جلوهگر است، لذا موضوع محورى مباحث را با روايات بكاء پى مىگيريم.
منشأ اختلاف در حرمت گريه بر مؤمنان
اختلاف در گريه بر مؤمنان، ريشه در روايت عمر بن خطاب و پسرش عبدالله، از پيامبر (ص) دارد كه فرموده است:
«ان المّيت يُعّذب ببكاءِ اهله عليه»؛
همانا ميت به سبب گريه اهلش (اقوام خود) عذاب مىشود.
اين روايات در نقلهاى ديگر با الفاظ ديگرى چون:
«ببعض بكاء اهله عليه» «ببكاء الحيّ عليه» يعذب في قبره بما نيح عليه»
آمده است.
اهل سنت برآنند كه با توجه به تنوع در الفاظ اين روايات، هيچ اعتبارى به اين روايات نمىتوان كرد. (2)صحابه اين روايت را معارض با قرآن مىدانند و راوى آن را متهم به خطا و نسيان مىكنند؛ چراكه معتقدند قول صحيح پيامبر (ص) اين بوده است:
«ان الله ليزيد الكافر عذاباً ببكاء اهله»
. ديدگاه عايشه و ابنعباس درباره روايت حرمت گريه
رواياتى كه دلالت بر منع گريه دارد، در مورد مرگ دختر عثمان مىباشد كه عبدالله عمر در آنجا گفته است؛ «اى عثمان! گريه را تمام كن؛ مگر نمىدانى
«انَّ المَيّت لَيُعذَّب ببكاء اهله عليه؟!»
روايت ديگر، تكرار اين روايت توسط عمر در مورد مردى به نام صهيب است كه در منطقه بيداء، زير سايه درختى مُرد و آنجا هم عمر اين روايت را تكرار مىكند. امّا مهم اين است كه ابنعباس پس از مرگ عمر چنين گفت:
«فَلَمّا ماتَ عُمَر ذُكرت ذالك لعايشه فقالت: يرحم الله عمر، لاوالله ماحدّث رسول الله (ص) ان الميت يعذب ببكاء اهله عليه و لكن قال: ان الله ببكاء اهله يزيد الكافر»؛
هنگامى كه عمر درگذشت، آن جمله منسوب به عمر (ميت به خاطر گريه اهلش عذاب مىشود) به عايشه يادآورى شد. عايشه گفت: خداوند عمر را رحمت كند؛ نه به خدا سوگند كه پيامبر چنين نفرموده؛ بلكه فرمودند: همانا خداوند عذاب كافر را به سبب گريه اهلش مىافزايد.
و گفت: ملاك، قرآن است كه فرمود: أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى
؛ (3)آيا هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را به دوش مىكشد؟! قطعاً چنين نيست كه يكى گريه كند و ديگرى عذاب شود.
در «تاريخ طبرى» آمده است كه خود عايشه هنگام مرگ پدرش، ابوبكر گريه كرد و حتى عمر خواست مانع شود، اما عايشه نپذيرفت و عمر، «ام مروة» خواهر ابوبكر را در حالىكه او را مىزد، از خانه بيرون كرد. (4)
ابنعباس هم در اين مسئله، با عايشه موافق است. (5)
ديدگاه ابوهريره
ابوهريره مىگويد: شخصى از آل پيامبر (ص) از دنيا رفته بود و همه زنان براى گريه بر او جمع شده بودند و مىگريستند. عمر برخاست تا آنها را نهى كند؛ پيامبر (ص) فرمودند:
«دَعْهُنَّ يا عُمَر فَانَّ الْعَيْنَ دامِعه وَ الْقَلْب مُصاب وَ العَهد قريب»؛
(6)اى عمر! رهايشان كن؛ زيرا قلبشان اندوهگين است و چشمانشان اشكبار. خلاصه اينكه اقوال صحابه و استدراك عايشه تصريح دارد كه روايات منع بكاء، به خليفه ثانى و پسرش عبدالله منحصر است و آن هم ناشى از خطا و نسيان آنان مىباشد.
تعارض مضمون روايت حرمت گريه با مفاهيم قرآنى
با دقت در روايت فوق به اين نتيجه مىرسيم كه عقوبت بىگناه جايز است و اين برخلاف آيه: أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى (1)ابن عبدالبرّ، استيعاب، ج 4، ص 214.
(2)و آيه وَأَنْ لَيسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى (3)و فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيرًا يَرَهُ* وَمَنْ يعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ (4)مىباشد. به نظر مىرسد كه احاديث منع بكاء را بايد خاص بكاء با صداى بلند و زخمى كردن صورت دانست؛ زيرا پيامبر (ص) در روايتى فرمودند:
«لا وَ لكِنْ نَهَيْتُ عَن صَوتَين فاجِرَيْن: صوتٌ عِندَ مُصيبتة خَمشِ وُجوه و شق جُيوب»
؛ نه، لكن نهى نمودم از دو صوت فاجر (بىتابى زشت) كه آن دو عبارتند از لطمه بر صورت زدن و ديگرى گريبان چاك كردن.
گريه پيامبر (ص) و انبيا بر مردگان مؤمن
«لم تَبْكِ امرأة في انصار بَعَد ذالكِ الي الْيوَم عَلي ميّتِ الّا بَدأت بِالبَكاء عَلي حَمزه ثم بكت على ميتها»
(5)هيچ زنى از انصار بر ميت خود گريه نمىكند، مگر اينكه ابتدا بر حمزه (ع) گريه كند. 2. گريه پيامبر (ص) بر جعفر و اصحابش در جنگ موته كه فرمود:
«واعمّاه! علي قَتل جَعفر فَلتَبْكِ البَواكي».
(6) 3. گريه پيامبر (ص) بر پسرش ابراهيم، كه در پاسخ اعتراض به گريهشان فرمودند:
«انّ الْعَين تَدْمَع وَ القَلْبُ يَحْزُن وَ لا تَقولِ الّا ما يَرضي رَبّنا وَ انّا بِفراقِك يا ابراهيم لَمحْزونون»؛
(7)همانا چشم مىگريد و قلب غمگين مىشود؛ ولى نبايد سخنى جز رضاى خدا گفت، و همانا اى ابراهيم! ما در فراق تو اندوهگين هستيم. 4. گريه پيامبر (ص) نزد قبر مادرشان. ابوهريره مىگويد:
«زارَ النّبي قَبرَ امّه فَبَكي وَ ابْكي مَنْ حَولَه
»؛ (8)پيامبر (ص) قبر مادرشان را زيارت نمودند، در حالىكه گريه مىكردند و اطرافيان خود را نيز مىگرياندند.
سيره مسلمين در گريه بر مردگان مؤمن
در تاريخ مىتوان سيره عملى گريه صحابه را كاشف از جواز گريه دانست؛ چرا كه مسلمانان و بزرگان صحابه، براى مردگان خود مراسم گريه و نوحه برپا مىكردند كه قصايد بسيارى حاكى از آن است. در پايان به برخى از اين موارد اشاره مىشود:
«انّ الصَبر لَجميْلِ الا عَنكَ وَانَّ الجَزع قَبيحِ الّا عَليك، وانّ المَصاب بك لَجليل و انه قبلك و بَعدك لجلل
»؛ صبر در مصيبتها خوب است، مگر بر شما، و اظهار ناراحتى ناشايسته است، مگر بر شما. غم مرگت بسيار بزرگ است و پس از مرگت مصيبتهاى ديگر به طور حتم كوچك است.
2- گريه فاطمه زهرا (س) در رحلت پدر گرامى خود. انس بن مالك مىگويد:
«كانت فاطمه جالسة عند رسول الله فتواكدت عليه كُربَ المَوت»؛
(9)فاطمه (س) كنار پيامبر نشسته بود و بر ايشان از بلاها و سختىهاى رحلت پدر سخن مىگفت. 3. گريه و نوحهسرايى حضرت زهرا (س) و صفيه، عمه پيامبر اكرم بر پيامبر (ص) (10)
1) نجم، آيه
2) (هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را به دوش نمىگيرد) .
3) نجم، آيه (39) (و اينكه بر انسان چيزى جز حاصل سعى و كوشش او نيست) .
4) زلزلة، آيه 7 و 8) (پس هر كس هموزن ذرهاى كار خير انجام دهد، آن را مىبيند و هر كس هموزن ذرهاى كار بد كرده، آن را مىبيند.)
5) طبقات الكبرى، ج 3، ص 11؛ مسند احمد ج 2، ص 129؛ واقدى، مغازي، ج 1، ص 315- 317؛ تاريخ طبري، ص 2(11) (آه بر عمويم! آه بر شهادت جعفر! پس بر او بگرييد اى گريه كنندگان) .
6) ابناثير جزرى، اسد الغابة، ص 241.
7) صحيح مسلم، ج 4، ح 1808 (كتاب الفضائل باب رحمته بالصبيان و العيان) ؛ سنن ابي داود ج 3، ص 193 (كتاب الجنائز) .
8) صحيح مسلم، ج 2، ص 671 (كتاب الجنائز باب زيارة القبور) ؛ سنن نسائي ج 4، ص 90 (كتاب الجنائز، ما جاء في قبر مشرك) .
9) ابن عبد ربّه، عقد الفريد، ج 3، ص 64.
10) ابن عبدالبرّ، استيعاب، ج 4، ص 214.
در ميان اهل قلم، كمتر نويسنده اى پيدا مى شود كه همچون سيد سلمان هادى آل طعمه، درباره يك موضوع خاص و مسائل پيرامونى آن، بيش از 100 كتاب بنگارد، او كه در آستانه ورود به هفتاد سالگى است، به لطف و مدد امام حسين (ع) و آستان ملكوتى حضرت، بيش از 50 اثر از تاليفات خود را منتشر كرده است؛ غالب آثارش با پسوند يا پيشوند «كربلا» آراسته است و اين تخصص و چيره گى سبب شده است كه تاليفات استاد، مرجع ساير نويسندگان و محققان گردد. او با عالمان و انديشمندان حوزه هاى علميه ارتباط قوى و صميمى داشته و در پرتو اين انس علمى، بيش از 50 اجازه روايتى را از آنان اخذ نموده است؛ در اين ميان اجازه دريافتى از آقا بزرگ تهرانى نيز به چشم مى خورد. اين مصاحبه در بهمن سال قبل و در پرتو سعه صدر و اسقبال گرم ايشان در سراى علمى اش در حى المعلمين شهر مقدس كربلا انجام شد.
فرهنگ زيارت: ضمن سپاس، اولين پرسش را به خاندان جنابعالى شروع مى كنيم؛ لطفا در باره خود و خاندانتان توضيح دهيد؟
آل طعمه: من سيد سلمان، پسر سيد هادى، پسر محمد مهدى، پسر سليمان، پسر سيد مصطفى، پسر سيد احمد، پسر سيد يحيى، پسر خليفه، پسر علام جليل «سيد طعمه موسوى حائرى حسينى» هستم. در سال 1354 هجرى در كربلا متولد شدم و در خانوادهاى مذهبى پرورش يافتم كه همگى خادم اهلبيت بودند. پدران و اجداد من خدمه امام حسين (ع) بودند و كليددارى حرم از دوره عثمانى به دست ما بوده است، تا اينكه صدام اين منصب را از ما گرفت و به ديگران سپرده شد.
پدرم مرا تشويق به خواندن شعر مىكرد؛ مانند قصيده دعبل خزاعى و قصيده «ميميه» فرزدق و قصيده «عينيه» سيد اسماعيل حيدرى و ديگران. پسر عمويم دكتر «سيد صالح جواد طعمه» نيز كه خود شاعر است و امروز در حدود هشتاد سالگى است و در آمريكا زندگى مىكند، مرا به نوشتن قصائد و اشعار تشويق مىكرد و من از اوايل دهه پنجاه ميلادى استعداد نوشتن بعضى از قصايد دينى را در خود يافتم و شروع به خواندن اشعار در مناسبتهاى دينى، مثل ميلاد امام حسين (ع) و ميلاد حضرت زهرا 3 و ميلاد امام على (ع) در صحن شريف امام حسين (ع) نمودم. تعدادى از دوستان من، از جمله «سيد مرتضى قزوينى»، «سيد صدرالدين شهرستانى» و «سيد مرتضى وهّاب» نيز همراه ما بودند. ما در صحن مقدس به مناسبت ميلاد امامان معصوم (عليهما السلام) و شهادتشان قصايدى مىخوانديم.
فرهنگ زيارت: آيا اين ماجرا پيش از روى كار آمدن بعثىها بود؟
آل طعمه: بله، اين جريان مربوط به پنجاه سال قبل است. من در مقابل ملك فيصل دوم، پادشاه عراق كه به كربلا آمد و من عكس آن را دارم، شعر خواندم. فيصل جوانى بود با قد متوسط كه همراه دائى خود امير عبدالله خالد به زيارت مىآمد و من در مقابل باشگاه كارمندان و در حضور عبدالله خالد، دائى ملك فيصل دوم قصائدى خواندم. در هر زيارتى كه ملك فيصل جوان مىآمد، دايىاش او را همراهى مىكرد و تصاويرش موجود است.
سپس در سالهاى 1952 و 1953 دست به انتشار برخى اشعارم در روزنامههاى عراقى زدم و اولين كتابم در سال 1954 كه مجموعه اشعارم بود، چاپ شد.
فرهنگ زيارت: از تحصيلاتتان بگوييد.
آل طعمه: بعد از آنكه شش سال ابتدايى تمام شد و وارد دوره راهنمايى شدم، معلمين مرا تشويق مىكردند كه شعر بخوانم؛ چون مىديدند شاعر هستم و شعر مىگويم. همچنين در مراسم بزرگى كه به مناسبت شهادت امام حسين (ع) در مدرسه برگزار شده بود، من اشعارى را كه سروده بودم، خواندم و اين اشعار در سال 1953 در روزنامهاى به نام «القدوه» كه در كربلا منتشر مىشد به چاپ رسيد. من به انتشار اشعارم در روزنامهها و مجلّات ادامه دادم و سپس در سال 1956 به بغداد رفتم و با شاعران بزرگى همچون «بدر شاكر السياب» و «نازك الملائكه» كه از شعراى بزرگ و معروف عراق بودند، ملاقات كردم و با اساتيد دانشگاه بغداد نيز ديدارهايى داشتم و از تجربياتشان استفاده كردم.
بعد از اينكه درسم را در «دارالمعلمين» تمام كردم و به عنوان معلّم فارغالتحصيل شدم، وارد دانشگاه شدم و شروع به نوشتن چند كتاب كردم؛ يكى درباره «ابوالمحاسن» پدربزرگ «نورى المالكى» نخست وزير عراق كه شاعر و اديبى بزرگ در كربلا و نماينده «آيتالله شيخ محمدتقى شيرازى» رهبر انقلاب مردم عراق در سال 1920 بود. ابوالمحاسن شاعر اول كربلا و وزير معارف در دهه بيست ميلادى بود. اين كتاب پنجاه صفحه است و نام آن «ابوالمحاسن، الشاعر الوطنى الخالد» است.
سپس كتابى نوشتم به نام «ديوان حسين كربلايى» كه مجموعه اشعار اين شاعر ملّى معروف مىباشد. پس به نوشتن كتابهايى از جمله كتابى در معرفى زنان شاعر عراق پرداختم. فعّاليتهايم را ادامه دادم.
فرهنگ زيارت: دوره دانشگاه را چگونه گذرانديد؟
آل طعمه: تحصيلات من در دانشگاه بغداد در رشته تربيت و روانشناسى بود. سپس به بيروت رفتم و در دانشگاه اسلامى تحصيل كردم و دو سال درباره ازدواج و طلاق درس خواندم و ليسانس گرفتم. الآن بعد از 9 سال، رسالهام به نام «التفسير الصوفى للنّص القرآنى ابن عربى نموذجاً» تمام شده و دفاعياتش باقى مانده است.
فرهنگ زيارت: معلّم هم بوده ايد؟
آل طعمه: بله! در مدارس كربلا، در سطح متوسطه (دبيرستان) معلم بودهام و مربى تربيتى نيز بودهام و درسهايى مثل عربى و دينى تدريس كردهام. مدت تدريسم 25 سال بوده است.
فرهنگ زيارت: مهمترين كتابى كه در جوانى نوشته ايد؟
آل طعمه: كتاب «تراث كربلا» از مهمترين كتابهاى چاپ شده از من است.
فرهنگ زيارت: اين كتاب در چه سالى چاپ شد؟
آل طعمه: در سال 1964 ميلادى توسط «مؤسسه اعلمى» در كربلا چاپ شد. البته اين چاپ اول بود و چاپ دوم نزديك به بيست سال بعد در سال 1983 همراه با اضافات و تعديلات بود.
فرهنگ زيارت: كتاب «تراث كربلا» در چه موضوعى است؟
آل طعمه: اين كتاب مهم به تاريخ شهر كربلا و مدارس علمى آن و خانوادههاى مشهور آن مىپردازد.
فرهنگ زيارت: آيا قبلًا كتابى در اين زمينه نوشته شده است؟
آل طعمه: خير، چنين كتابى قبلًا نداشتيم. چهار پسرعموى من، پيش از من كتابهايى درباره كربلا نوشتهاند. مرحوم «دكتر حسين على محفوظ» كه او را مىشناسيد، به من گفت: هيچ خانواده عراقى نداريم كه پنج نفرشان از يك خاندان درباره تاريخ شهرتان كتاب نوشته باشند؛ مثلًا درباره گذشته شهر مقدس نجف و حال حاضر آن «شيخ جعفر محبوبه» كتاب نوشته و بعد از او از خاندان محبوبه كسى درباره تاريخ نجف كتابى ننوشته است. «تاريخ ديوانيه» را «حاجى وداع العطيه» نوشته و شخص ديگرى از خاندان عطيه كتابى ننوشته است. «ابو الكوت» از خاندان بكرى كتابى نوشته، ولى از آل طعمه 5 نفر مؤلف كتاب درباره تاريخ كربلا هستند: اول، «دكتر سيد عبدالجواد كليددار» كتاب «تاريخ كربلاء و حائر الحسين» را نوشته است؛ دوم، برادر او «سيد عبدالحسين كليددار» كتاب «بغيه النبلاء فى تاريخ كربلا» را نوشته است؛ سوم، «محمد حسن مصطفى كليددار» پسر برادرشان كتاب «مدينة العلم» را نوشت؛ چهارم، «عبدالرزاق وهاب آل طعمه» كتاب «كربلا فى التاريخ» را نوشت و من پنجمين نفر از آل طعمه هستم و اين چهار نفرى كه قبل از من كتاب نوشتهاند، فقط درباره تاريخ امام حسين (ع) و ابالفضل العباس نوشتهاند؛ ولى من درباره مساجد كربلا، مدارس كربلا و حتى مؤلفين يا كتابخانههاى كربلا كتاب نوشتهام. «سيد محمد حسن طالقانى» درباره من نوشته است: هيچ كوچك و بزرگى در كربلا نبوده، مگر اينكه سيد سلمان همه را برشمرده است. زمانى كه كربلا به ياد آورده مىشود، سيد سلمان به ياد مىآيد و زمانى كه سيد سلمان به ياد مىآيد، كربلا براى انسان تداعى مىشود. خلاصه اينكه هيچ چيز از كربلا نبوده كه من ننوشته باشم؛ حتى غذاهاى كربلايى را نوشتهام كه به هشتاد مورد مىرسد؛ مثل فسنجان، قيمه بادنجان، كلم، كه در كتابى به نامه «معجم غذاهاى كربلايى» آمده است.
فرهنگ زيارت: واكنش نسبت به كتاب «تراث كربلا» چه بود؟
آل طعمه: مدارس علميه درباره اين كتاب مطالب بسيارى نوشتند و مورد تقدير قرار دادند و اساتيد بسيارى نظرات مثبت خويش را بيان كردند.
فرهنگ زيارت: چه كسانى از كتاب شما استقبال كردند؟
آل طعمه: علماى درجه اول، مثل «آقا بزرگ تهرانى» كه براى اين كتاب مقدمهاى نوشت؛ هم در چاپ اول و هم در چاپ دوم و «شيخ محمدرضا اصفهانى» در چاپ اول مقدمهاى نوشت. او در باب صحن، نماز جمعه را اقامه مىكرد. «سيد محمد شيرازى» نيز بر چاپ اول مقدمهاى نوشتند.
من كتابى دارم به نام «علماى كربلا» در سه جلد كه جلد اول آن را به «سيد محمود مرعشى» در قم دادم تا چاپ شود. جلد دوم درباره اسامى تمامى كسانى است كه درباره كربلا كتاب نوشتهاند. كتابى است به نام «كربلا» درباره مراجع عراقى و غيرعراقى، مسيحى، اسلامى و ... است. جلد سوم كه خود در سه بخش است، به نسخ خطّى در كتابخانههاى كربلا مىپردازد. از همه كتابخانهها، از جمله كتابخانه حرم امام حسين (ع) و حرم ابالفضل العباس (ع) و كتابخانه همه علما.
فرهنگ زيارت: آيا فقط به نسخ خطى موجود پرداختهايد؟
آل طعمه: خير، بلكه به مخطوطاتى كه از بين رفتهاند يا سرقت شدهاند يا در آتش سوختهاند، نيز پرداختهام
فرهنگ زيارت: تعداد كتاب هاى منتشره شده شما؟
آل طعمه: تاكنون 54 كتاب از من چاپ شده و در كلّ، من يكصد كتاب نوشتهام و 47 كتاب هنوز چاپ نشده است. به همين سبب به من دكتراى افتخارى از «دانشگاه حضاره الاسلاميه» لبنان داده شد.
فرهنگ زيارت: اين دكترا چه زمانى به شما داده شد؟
آل طعمه: هفت ماه قبل در بيروت. به من گفتند ما در بيروت استادى نداريم كه صد كتاب نوشته باشد؛ البته چند ماه ديگر من از كتاب خود در بيروت دفاع خواهم كرد.
فرهنگ زيارت: از ميان كتابهاىتان، كتابى درباره حرم امام حسين (ع) داريد؟
آل طعمه: بله، كتابى به نام «تاريخ مرقد الحسين و العباس» كه به فارسى هم ترجمه شده است.
فرهنگ زيارت: از اساتيد مهمتان غير از مشايخ اجازه چه كسانى هستند؟
آل طعمه: «شيخ محمد حسين بيعانى» كه متولى «مدرسه دينى مجاهد» در بينالحرمين بود. من درس نحو را نزد ايشان در صحن امام حسين (ع) خواندم و پسرعمويم سيد عبدالحسين كليددار كه درس تاريخ اسلام را نزد ايشان خواندم و از اولين كسانى بود كه درباره تاريخ كربلا كتاب نوشت.
فرهنگ زيارت: الآن به نگارش چه كتابى مشغول هستيد؟
آل طعمه: كتابى است به نام «محاسن المجالس فى كربلا» كه همراه با تصوير است.
فرهنگ زيارت: از دوره بعثىها بگوييد؟
آل طعمه: شيخ محمد مهاجر به من گفت: تعجب مىكنم كه شما زنده هستيد. آنقدر به من مىگفتند كه بعثى بشو، ولى من به خودم مىگفتم چهطور بعثى بشوم، درحالى كه از خاندان ما بيست و شش نفر را به شهادت رساندهاند؟! پسرعمويم را در اسيد انداختند؛ بهطورى كه فقط موهايش باقى ماند و ناخنهايش؛ به اين جرم كه به همراه گروهى از كربلايىها به نجف رفته و در مقابل شهيد «باقر صدر» صحبت كرده است.
فرهنگ زيارت: بعثىها به شما چه مىگفتند؟
آل طعمه: به من مىگفتند اگر بعثى بشوى، اجازه مىدهيم هر روز در تلويزيون و راديو اشعارت را بخوانى؛ خانه و زندگىات را تأمين مىكنيم؛ ولى من قبول نكردم و مىگفتم چهطور مىتوانم در خط امام حسين (ع) باشم و با شما همكارى كنم؟!
فرهنگ زيارت: درباره محو آثار امام حسين (ع) توسط صدّام بگوييد.
آل طعمه: كتابى دارم به نام «انقلاب شعبانيه» كه به تمام اين حوادث و وقايع مىپردازد. در زمان صدام، عشاير كربلا و خانوادههاى معروف آن، شهداى بسيارى تقديم كردند. در اين كتاب كه هنوز چاپ نشده و به وقايع شعبان سال 1411 هجرى، معادل 1991 ميلادى مىپردازد، گفتهام كه خانوادههاى كربلايى شهداى زيادى تقديم كردند و بعثىها مدرسههاى دينى فراوانى را تخريب كردند كه تعداد اين مدارس به بيش از 30 واحد مىرسد. اين مدارس كاملًا خراب شد و بسيارى از مساجد و مكانهاى تاريخى و باستانى نيز تخريب شد. آمارى از تعداد مساجدى كه تخريب شد و تعداد قربانىها و حسينيههاى تخريب شده نزد مدير اوقاف هست.
فرهنگ زيارت: چند نفر در اين قيام كشته شدند؟
آل طعمه: من آمار دقيق ندارم. در اين كتاب از بعضى خانوادههايى كه شهيد دادهاند، نام بردهام. از خانواده آل طعمه بيست و شش نفر هستند كه بيشترشان جوان بودند و ما براى آنها مجالس ختم گرفتيم.
فرهنگ زيارت: هتك حرمت به حرم امام حسين (ع) چگونه بود؟
آل طعمه: در ابتداى تسلّطشان بر شهر كربلا، «حسين كامل» اعلام كرد كه لازم است اهالى شهر از كربلا خارج شوند؛ آنهم به اين دليل كه مىخواهيم شهر را بزنيم. حسين كامل، داماد كوچك صدّام بود. بعثىها وارد شهر شدند و شروع به تخريب كردند؛ مخصوصا بعضى از قسمتهاى حرم امام حسين (ع) و اباالفضل العباس (ع) را؛ مثل رواق ابراهيم مجاب كه آثار آن هم هست. آثار خون و تخريب ديوار؛ حتى گنبد را هم زدند كه الحمدلله همگى تعمير شده است.
فرهنگ زيارت: آيا سابقه داشته كه حاكمان قبل از صدّام چنين هتك حرمتى كنند؟
آل طعمه: قبل از صدّام نبوده؛ مگر در زمان متوكل عباسى در قرن سوم هجرى، در سال 236. متوكل درخت سدر را قطع كرد تا زوّار به حرم امام حسين (ع) راهنمايى نشوند. او قبر را به طور كامل خراب كرد و به آب بست. از آن زمان، اين منطقه «حائر» نام گرفت و پيش از آن، نامش «عمورا» بود. كربلا نامهاى زيادى دارد: نواديق، نواويس، نينوا، طف، صفورا. نواويس جمع «ناووس» است كه از پيش از اسلام نام اين منطقه بوده است.
فرهنگ زيارت: مساحتى كه آب بالا آمد و جلو نرفت، چه قدر بود؟
آل طعمه: تا رواق مطهر كه مساحتى در حدود ده متر در ده متر مىشد و قبر حبيب بن مظاهر و قتلگاه هم جزو حائر است.
فرهنگ زيارت: «مدرسه حسن خان» چه وقت تخريب شد؟
آل طعمه: اين مدرسه در دهه هفتاد خراب شد؛ چون من يادم هست كه در دهه پنجاه اين مدرسه را ديده بودم و يادم هست كه «حاج آقا حسين قمى» كه در صحن نماز مىخواندند، «ميرزا مهدى شيرازى» هم ايشان را همراهى مىكرد و از طاق زغفرانيه به مدرسه حسن خان مىآمدند و مدتى در مدرسه مىنشستند.
فرهنگ زيارت: رسم زيارت خود كربلايىها چه بود؟
آل طعمه: غالباً ابتدا به زيارت امام حسين (ع) مىآمدند و سپس به زيارت اباالفضل العباس مىرفتند. البته برخى بودند كه اول به زيارت اباالفضل (ع) مىرفتند و سپس به زيارت امام حسين (ع) مىآمدند.
فرهنگ زيارت: توليت قبلًا در دست سنىها بوده است؟
آل طعمه: بله، «ياسين هاشمى» متولى حرم بود.
فرهنگ زيارت: آيا درباره اماكن كربلا كتابى داريد؟
آل طعمه: بله، كتابى نوشتهام كه در آن نام حدود 34 مرقد و مزار آمده است.
فرهنگ زيارت: آيا درباره نجف هم كتابى داريد؟
خير، فقط درباره كربلا كتاب نوشتهام و درباره نجف كتاب ندارم.
فرهنگ زيارت: آيا درباره اماكنى مثل تلّ و خيمهگاه تحقيق كردهايد كه محل فعلى، همان محل اصلى است؟
آل طعمه: بله، همه در محلّ اصلىشان هستند. از كنار درب قبله به سمت حرم اباالفضل العباس، بين كتابخانه و مغازههاى بيتالنقيب است. «سيد محمد مجاهد» پسر صاحب رياض، مرقدى داشت كه خراب شد. «مدرسه بادكوبه» هم تخريب شد. همه اينها در بينالحرمين بود.
فرهنگ زيارت: در رواق و صحن حسينى چه كسى نماز مىخواند؟
آل طعمه: «سيد محسن جلالى» در حرم، «شيخ يوسف خراسانى» در صحن، «شيخ محمد خطيب»، «سيد محمد طاهر بحرانى»، «سيد عباس كاشانى»، «سيد محمد شيرازى» و «سيد مرتضى طباطبايى». «شيخ محمد على سيبويه» نيز در حرم ابالفضل العباس (ع) نماز مىخواند.
فرهنگ زيارت: نظر شما درباره مقام علىاكبر (ع) چيست؟
آل طعمه: سند ندارد.
فرهنگ زيارت: مقام امام صادق (ع) چهطور؟
آل طعمه: سند دارد.
فرهنگ زيارت: درباره كف العباس چهطور؟
آل طعمه: كفين مصدرى ندارد. كسى در خواب ديد كه دست اباالفضل (ع) نزديك درب خانهاش افتاده؛ صبح بيدار شد و تابلويى گذاشت و مردم پول و شمع مىگذاشتند. اين شخص كسى نبود جز «محمد على شنطوط». اين مطلب را «شيخ مزج عمران قطيفى» نوشته است.
فرهنگ زيارت: موقف امام حسين (ع) با عمر سعد چهطور؟
آل طعمه: مصدرى ندارد.
فرهنگ زيارت: درباره مقامات كتابى نوشتهايد؟
آل طعمه: در مجله «ينابيع» در هر شماره، درباره يك مرقد مطالبى نوشتهام؛ مثلًا درباره «نخل مريم» كه سند دارد و همه زوّار مىآمدند بالاى سر حضرت و مقابل ضريح كه محل خواندن دو ركعت نماز است. در ديوار، سنگى مرمرى بود كه اين آيه روى آن نوشته شده: «هُزّى الَيكِ بِجِزعِ النَّخلِ تُساقِط عَلَيكِ رَطباً جَنياً» 1 يعنى درخت خشكيده را تكان بده كه از آن خرماى تازه برايت بيافتد. وقتى ناصرالدين شاه در سال 1284 قمرى به زيارت آمد، سؤال مىكند اين از كجاست؟ گفتند: 15 سال پيش خراسانىها آوردند؛ يعنى سال 1272. من از پسرعمويم سيد صالح پرسيدم چه كسى اين سنگ را برد؟ او گفت: «طاهر قيسى» سنّى كه معتقد بود مردم نبايد به اين سنگ تبرك كنند؛ چون مردم به اين سنگ تبرك مىكردند و سپس به زيارت قبر حبيب بن مظاهر مىرفتند؛ چرا كه عيسى (ع) اينجا متولد شده است. من در سال 1945 ميلادى اين سنگ را ديدم. برخى مىنويسند
«مقام جزع النخل»
، ولى من تعبير به «مقام نخل مريم» مىكنم.
فرهنگ زيارت: درباره مقامات ديگر كتابى داريد؟
آل طعمه: بله، كتاب «مزارات و آثار كربلا» كه هنوز چاپ نشده است.
فرهنگ زيارت: پيكر مطهر امام حسين (ع) و شهدا در كجاى حرم است؟
آل طعمه: من از كليددار پرسيدم؛ گفت در سرداب است كه درب ندارد؛ ولى حرم اباالفضل (ع) سردابش داراى درب است و مىتوانند پايين بروند.
فرهنگ زيارت: درباره «ابراهيم مجاب» چه مىدانيد؟
آل طعمه: او اولين كسى است كه در حرم امام حسين (ع) دفن شد و جدّ اعلاى ماست.
فرهنگ زيارت: از لطف شما متشكريم.
خاندان
آيتالله سيد على قاضى طباطبائى از عالمانى بود كه براى زيارت مضجع شريف امير مؤمنان و سالار شهيدان و ماه تابان هاشميان- عليهم صلوات الرحمن- سر از پا نمىشناخت و سرانجام سر بر آستانهاى بلند آنان ساييد و رحل اقامت در سايهسار ولايت افكند و در بركه بركت گستر غدير غوطه زد و از زلال معارف علوى جامهاى جاودانى گرفت.
وى از سلسله سادات طباطبائى است كه جلوهاى از كرامات كوثر و مصداق بارز گسترش نسل پيامبر (ص) از زهراى اطهر (س) است؛ (1)و اين برترين و ماندگارترين نسل بوده است. شمار سادات و بزرگان علم و ادب و فرهنگ كه از جارى اين كوثر كرامت برآمدهاند و باليدهاند، خود كرامت و معجزهاى است و مؤيد اين واقعيت كه پيامبر (ص)، ابتر نيست؛ بلكه دشمنان او ابترند.
نگاهى گذرا به كتابهايى كه درباره سلسله سادات نگاشته شده، اين حقيقت را آشكار مىكند كه به رغم دشمنى و خصومت ديرينه امويان و عباسيان با اين سلسله بزرگ و تلاش فراوان براى از ميان بردن آنان، اين نسل همچنان پرشمارترين و گستردهترين نسلها بوده است.
سلسله طباطبائى از نسل امام حسن مجتبى (ع) و از طريق دو تن از فرزندانش به نامهاى «زيد» و «حسن مثنى» گسترش و استمرار يافته است. حسن مثنى در ركاب سالار شهيدان در كربلا مردانه جنگيد و جانباز شد و با فاطمه دختر امام حسين (ع) پيوند زناشويى بست. وى پس از حادثه كربلا در مدينه قيام كرد. (2)
در حديث ديگران
خوشتر آن باشد كه سرَ دلبرانگفته آيد در حديث ديگران
درباره مرحوم قاضى، اين زائر عارف به حق اهل بيت عصمت وطهارت (عليهما السلام) عنان قلم را به دست عالم برجسته و مرزبان بصير ميراث فرهنگى شيعه، «شيخ آقا بزرگ تهرانى» مىسپاريم كه سالها با او معاشرت و دوستى داشته است. ايشان درباره مرحوم قاضى چنين گفته است:
او سيد ميرزا على، پسر ميرزا حسين، پسر ميرزا احمد، پسر ميرزا رحيم طباطبائى تبريزى قاضى است. وى عالمى است مجتهد، باتقوا، پارسا، اخلاقى و فاضل. در 13 ذىحجه سال 1282 هجرى (3)در تبريز به دنيا آمد و در خاندان علم و شرف، تربيت شد. دانشهاى اوليه (مثل صرف و نحو و علم بلاغت) را از برخى فضلا آموخت و نزد پدر خود و ميرزا موسى تبريزى، صاحب «حاشيه رسائل»، و سيد محمدعلى قرهجهداغى، صاحب «حاشيه شرح لمعه» شاگردى نمود. به سال 1308 هجرى (4)به نجف اشرف هجرت كرد و در درس ملّا محمد فاضل شربيانى، شيخ محمدحسن مامقانى و ميرزا حسين خليلى حاضر شد و از شاگردان برجسته و فاضل ميرزا حسين خليلى به شمار مىآمد. وى در فقه و اصول و حديث و تفسير و ديگر علوم، زبردست و استاد شد. او از شخصيتهاى اخلاقى بود و در محضر ميرزا حسين خليلى و ديگران به تهذيب نفس پرداخته و در مراكز علمى به همين ويژگى شناخته شده بود و در همين زمينه به تدريس پرداخت و داراى حلقه درس و شاگردان و مريدان بود.
آشنايى من با او به گذشتهاى دور و به زمانى بازمىگردد كه در يك سال به نجف اشرف هجرت كرديم و از همان روزگار ارتباط ما با يكديگر پديد آمد و مودّت و مصاحبت ميان ما دهها سال برقرار بود. در اين مدت او را در سيرتش مستقيم، و در خلقش كريم، و در شخصيتش شريف يافتم. اهل علم و استقامت و اعتدال، همواره به نكوداشت و تكريم او مىپرداختند ... تا آنكه در شب چهارشنبه ششم ربيعالأول سال 1366 هجرى به جوار رحمت خداى متعال منتقل گرديد و در وادىالسلام نجف، نزديك مقام حضرت مهدى- عجالله تعالى فرجه الشريف- دفن شد. (5)
عشق به زيارت
از ويژگىهاى برجسته عالم ربانى وعارف صمدانى، آيتالله سيد على قاضى طباطبائى تبريزى، عشق شديد او به اهلبيت عصمت و طهارت (عليهما السلام) و اشتياق شديد او به زيارت بود. او به ولايت و مودّت به خاندان خاتم پيامبران (ص) از
1) ر. ك: علامه محمدحسين طباطبائى، الميزان في تفسير القرآن، ج 20، ص 428، مؤسسه الأعلمي، بيروت، 1417 ه-. 1997 م.
2) ر. ك: غلامرضا گلىزواره، جرعههاى جانبخش، ص 24-- 46، به نقل از ابن عنبه داوودى طالبى حسنى، عمدةالطالب في انساب آل ابيطالب.
3) از دستنوشتههاى مرحوم قاضى چنين برمىآيد كه ايشان در سال 1282 به دنيا آمده و در سال 1308 به نجف اشرف هجرت كرده است.
4) همان.
5) سيد محمدحسن قاضى طباطبائى، صفحات من تاريخ الأعلام، ص 17 و 18.
منظرى بسيار بلند مىنگريست. «سيد محمدحسن قاضى» درباره سفر پدر خود به نجف اشرف، نكات نغزى در مصاحبه خود ذكر كرده است. وى مىگويد:
آقا سيدعلى خيلى دلش مىخواست به عتبات برود و اين اشتياق، در اشعارى كه از او بر جاى مانده، نمودار است؛ اما جرأت نمىكرد كه با پدر خود در ميان بگذارد؛ زيرا پدر ايشان مريض و در منزل بسترى بوده است و ايشان به جاى پدر، در مسجد مقبره- كه در تبريز معروف است- به منبر مىرفت. براى آنكه اسباب سفر به نجف فراهم گردد، هر زمان فرصت مىيافت، دو ركعت نماز با شرايط و اذكار خاص مىخواند و متوسل مىشد.
روزى پدرشان پيغام فرستاد كه نزد ايشان برود. وقتى مىرود، پدرشان مىگويد: قافلهاى مىخواهد به نجف برود و خواستهاند شما هم به عنوان روحانى كاروان با آنان بروى. آقا سيدعلى بسيار خوشحال مىشود و با خانم و بچهها- كه در آن هنگام سه دختر داشت- عازم نجف شد.
در نجف با يكى از آقايان رابطه گرم و صميمى پيدا مىكند و از او مىخواهد كه واسطه شود و نامهاى به پدر ايشان بنويسد و از او بخواهد كه اجازه دهد وى در نجف بماند. چندى بعد آن آقا پيام داد كه نزد او برود. وقتى مىرود، مىگويد: خبر فوت پدرت رسيده است. آقا سيدعلى از سويى از مرگ پدر اندوهگين مىشود، ولى ازسوى ديگر چون تكليف خود را در ماندن در نجف مىداند، خوشحال مىگردد. (1)
فرزند ديگر آقاى قاضى، «سيد محمدعلى قاضىنيا» نكات ديگرى درباره اين سفر مطرح كرده است؛ از جمله اينكه پدر آقاى قاضى اين سفر را مشروط به انجام يك كار علمى مىكند و مرحوم قاضى بر كتاب «ارشاد» شيخ مفيد، تعليقاتى مىنويسد و پدر اجازه مىدهد؛ اما در مرز عراق ممانعت مىكنند و نمىگذارند از مرز بگذرد. قاضى قصيدهاى به عربى مىسرايد و از آنان مىخواهد كه اجازه عبور بدهند. اين اشعار آنها را تحت تأثير قرار مىدهد و اجازه عبور مىدهند. (2)
آنچه از مطالعه اين بخش از زندگى ايشان- كه دوره جوانى ايشان بوده- برمىآيد، اينهاست:
ايشان اشتياق فراوان به تكميل تحصيلات خود در حوزه پررونق آن روزگار نجف داشته؛
براى زيارت بارگاه ملكوتى اميرالمؤمنين على (ع) سر از پا نمىشناخت و به ورد و ذكر و توسل روى مىآورد و نتيجه مىگرفت؛
تسليم محض او در برابر پدر، با آنكه خود صاحب زن و فرزند بود؛
داشتن قدرت علمى و پژوهشى بالا، تا آنجا كه به تعليقهنگارى بر كتاب «الإرشاد» اثر شيخ مفيد مىپردازد.
در سايهسار ولايت
سيدعلى هنگامى كه هنوز بيش از بيست و شش بهار از عمرش نگذشته بود، با سينهاى مالامال از عشق به امير كاروان ايمان و عشق و عرفان، على (ع) به نجف هجرت كرد و در سايهسار ولايت منزل گزيد و دامن از آنچه غير حق است، برچيد و در گلستان ولايت، دامندامن آلالههاى علم و معرفت و معنويت چيد و هنوز سه دهه از عمر او نمىگذشت كه به دريافت درجه اجتهاد موفق گرديد.
وى قصيدهاى غرّا و قدسى و سرشار از مضامين ملكوتى درباره اهلبيت (عليهما السلام) دارد. او فانى در ولايت بود و همواره به دامن اين خاندان خدايى چنگ مىزد و در برابر آنان، خاضع و مطيع و منقاد بود. همين انديشه، او را از زادگاهش تبريز- به رغم دشوارىهاى فراوان- به نجف كشاند و نجف با همه مشكلات و مصائب و محدوديتها و محروميتها، دارالقرار او گرديد. از جوانى در نجف رحل اقامت افكند و چشم از كتاب و دفتر برنداشت و در جوانى، به جايگاهى بلند در شعر و ادب دست يافت و اين لطافت در چكامه او به تازى، در قصيده «غديريه» او نمايان است. (3)
عرفان از ديدگاه اسوه عارفان
مرحوم قاضى، عرفان را صورت والايى از زندگى انسانهاى صحيح الاسلام مىدانست و همواره توصيه مى كرد: «آنچه از نيكى مىدانى، درست عمل كن و بدان كه تو عارف خواهى بود.» شايد شاگرد بلند آوازه او مرحوم آيتالله العظمى بهجت كه در برابر درخواست دستورالعمل سلوك طالبان معرفت و معنويت، بر انجام آنچه خوب بودن آنها
از واضحات است و نيز پرهيز از معصيت خداى متعال تأكيد مىفرمود، از اين آموزه مرحوم قاضى اثر پذيرفته باشد.
شرط ورود به عرفان ناب اسلامى از ديدگاه قاضى
از ديدگاه آيتالله سيد على قاضى كه از بزرگترين رجال الهى در عرصه توحيد است، شرط ورود به عرفان ناب اسلامى و دژ توحيد، ولايت است و برخوردارى از آموزههاى الهى و عرفانى خاتم پيامبران (ص) در گرو پذيرش و سرسپردن به اين حقيقت است؛ زيرا ولايت، باطن و گوهر نبوت و رسالت است و پيامبران و رسولان الهى، پيش از آنكه نبى و رسول باشند، «ولى» بودهاند. ولايت از ريشه «ولى» به معناى قرب است و تا كسى به برترين مراتب قرب، نرسد، به نبوت و رسالت نمىرسد. به عبارت ديگر، نبوت و رسالت، فرع بر ولايت عرفانى است. از ولايت عرفانى به «نبوت تعريفى»، در برابر «نبوت تشريعى» هم تعبير مىشود. ولايت عرفانى، مراتب و درجات بسيارى دارد كه بحث درباره آنها در اين مقاله نمىگنجد. (1)
ازينرو، يكى از عناصر اساسى و محورى در مكتب فكرى مرحوم قاضى، انديشه تحولآفرين و سازنده ولايت ائمه هدى و خلفاى به حق رسول خدا (ص) است. به نظر ايشان، وصول به مقام توحيد و سير صحيح الىالله و شناخت حضرت حق، بدون ولايت امامان شيعه و خلفاى بهحق، يعنى علىبن ابىطالب و فرزندانش و حضرت زهرا (عليهما السلام) محال است (2)و عرفان بدون ولايت اهل بيت عصمت و طهارت (عليهما السلام) عرفان اسلامى و حقيقى نيست. برخى از مدعيان، اين واژه زيبا و پرجاذبه را به كار مىبرند و آموزهها و اعمالى را عرفان مىنامند كه چيزى جز هواپرستى و سراب نيست و متأسفانه بسيارى از تشنگان معرفت را بدين وسيله مىفريبند و در دام شيطان و هوا و هوس گرفتار مىسازند و در برهوت بيگانگى از حقيقت مطلق رها مىكنند. آنان همه به سراب، دلخوش مىكنند و به تلاشى نافرجام دست مىزنند. اينان مصداق بارز اين آيه شريفه قرآنند كه مىفرمايد:
الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا؛ (3)(آنان) كسانىاند كه سعىشان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مىپندارند كه كار خوب انجام مىدهند.
شيوه سير و سلوك قاضى وتفاوت آن با ديگر شيوهها
استاد سيد محمدحسن قاضى، فرزند ارشد مرحوم قاضى درباره سلوك عرفانى ايشان مىگويد:
سلوك ايشان خيلى معمولى، آسان و روان بود. از نظر ايشان اين سخن كه بايد «تن» را رها كرد و بدان نپرداخت، درست نبود. ايشان اعتقاد داشت كه بايد به تن رسيد تا بتوان از آن كار كشيد. سبب ترقى و تعالى انسان، به نظر ايشان از رهگذر همين «بدن» فراهم مىشود. تن را مركب روح مىدانست و به همين دليل هميشه در تابستان لباس سفيد و تميز مىپوشيد و در زمستان پارچه برك مايل به سفيد مىپوشيد. مخصوصاً به كفش خيلى اهميت مىداد و عطر هم زياد مىزد. يك عطر خاصى به نام عطر كاهو برايش از هند مىآوردند و غالباً از آن استفاده مىكرد.
شيوه ايشان، عبوديت مخلصانه و نيكى به مردم بود. اعتقادى به رياضتهاى غير شرعى و سخت نداشت؛ اما اهل مراقبه و تفكر بود و ساعتها در وادىالسلام نجف به تفكر مىپرداخت. فرزند ايشان در اين باره مىگويد:
مرحوم آيتالله قاضى شاگردان را براى سيروسلوك، به كتاب خاصى مقيد نمىكرد؛ اما كتابى را كه بسيار ترويج مىكرد، كتاب «سير و سلوك» بحرالعلوم بود كه آقاى تهرانى آن را چاپ كرده (4)و اغلب رفقا هم اين كتاب را داشتند. يك دستورالعملى هم در آخر همين كتاب هست كه پدرم مىگفت: من اجازه نمىدهم كسى به آن عمل كند؛ چون دستورالعمل سختى است. پدرم سيروسلوك را خيلى آسان و ساده مىگرفت.
آقاى قاضى تقريباً هر روز در وادىالسلام نجف حاضر مىشد و در آنجا جلسه داشت، ولى درباره فلسفه اين كار چيزى نمىگفت و شايد گفته باشد ولى من نشنيده باشم. ما دنبال ايشان مىرفتيم و آنجا مىايستاديم و كتيبه قبرها را
1) نگارنده كتابى مفصل درباره ولايت در عرفان تأليف كرده است كه در 415 صفحه توسط سازمان چاپ وانتشارات پژوهشگاه فرهنگ وانديشه اسلامى چاپ و منتشر شده است. طالبان اين بحث به آن كتاب مراجعه كنند.
2) همان، ص 347.
3) كهف، آيه 104.
4) رساله سيروسلوك، منسوب به علامه بحرالعلوم، با مقدمه و شرح علامه سيدمحمد حسين حسينى تهرانى، توسط انتشارات نور ملكوت قرآن در مشهد مقدس چاپ شده است.
مىخوانديم. ايشان مىگفت: كتيبه قبرها را نخوانيد؛ به جاى آن «قلهوالله» بخوانيد تا انوار دور سرتان بچرخد و نورانى بشويد.
او ساعتها در قبرستان وادى السلام به تفكر و تدبر مشغول بود و مىفرمود: «من با ارواح مردگان مأنوسترم تا زندگان» و حقايق و معارفى را از اين طريق به دست مىآورد.
بسيارى از شاگردان نقل كردهاند كه ايشان براى زيارت اهل قبور، بسيار به وادى السّلام نجف مىرفت و زيارتش گاهى دو ساعت يا حتى سه- چهار ساعت طول مىكشيد و در گوشهاى ساكت مىنشست. شاگردان خسته مىشدند و برمىگشتند و با خود مىگفتند: استاد چه عوالمى دارد كه اينطور به حال سكوت مىماند و خسته نمىشود؟!
از قول مرحوم آيتالله حاج شيخ محمّد تقى آملى از شاگردان دوره اوّل مرحوم قاضى در اخلاق و عرفان كه پس از بازگشت به ايران، در تهران به تربيت طلاب و ترويج دين مشغول شد و بسيار بزرگوار و متّقى بود، نقل شده است:
من مدّتها مىديدم كه مرحوم قاضى دو سه ساعت در وادىالسّلام مىنشينند؛ با خود مىگفتم: انسان بايد زيارت كند و به قرائت فاتحهاى روح مردگان را شاد كند و برگردد؛ زيرا كارهاى لازمترى هست كه بايد به آنها پرداخت. اين اشكال در دل من بود؛ امّا به احدى، حتّى به صميمىترين رفيق خود از شاگردان استاد، ابراز نكردم. مدّتها گذشت و من هر روز براى استفاده از محضر استاد بهخدمتش مىرفتم، تا آنكه قصد عزيمت از نجف اشرف به ايران را كردم؛ وليكن در مصلحت بودن اين سفر ترديد داشتم و كسى از قصد من مطّلع نبود.
شبى مىخواستم بخوابم و در طاقچه پايين پاى من كتابهاى علمى و دينى بود كه در وقت خواب طبعاً پاهاى من به سوى آن كتابها قرار مىگرفت. با خود گفتم كه آيا برخيزم و جاى خواب خود را تغيير دهم، يا اين كه لازم نيست؟ زيرا كتابها درست مقابل پاى من نيست و بالاتر قرار گرفته و اين هتك احترام كتاب نيست. در اين ترديد و گفتوگوى با خود بالاخره بنا بر آن گذاشتم كه بىاحترامى نيست و خوابيدم. صبح كه به محضر استادم مرحوم قاضى رفتم و سلام كردم، فرمود: عليكم السّلام؛ صلاح نيست شما به ايران برويد، و دراز كردن پا به سوى كتابها هم هتك احترام است! بىاختيار و هولزده گفتم: آقا شما از كجا فهميدهايد؟! فرمود: از وادى السّلام فهميدهام! (1)
تفاوت روش عرفانى مرحوم آقاى قاضى با ديگران از نظر فرزندشان آقا سيد محمدحسن قاضى در چند چيز بود:
يكى همان توجه به ظاهر و جسم و آراستگى ظاهرى است و يكى هم توجه كامل به واجبات و رعايت مستحبات و دورى از مكروهات. ايشان اعتقادى به رياضتهاى غير شرعى و صوفيانه نداشت و به حُسن خلق با مردم و نيكوكارى نسبت به همه مقيد بود. مرحوم قاضى به كتاب «فتوحات مكيه» ابنعربى و مثنوى مولانا علاقه داشت؛ البته نه آنطور كه ديگران نوشتهاند. اين اواخر كه چشم پدرم ضعيف شده بود، حاج شيخ عباس قوچانى مىآمد و برايش مثنوى مىخواند و هرجا لازم بود، آقاى قاضى مطلبى در شرح بعضى مطالب مثنوى مىگفت و آقاى قوچانى در حاشيه كتاب مىنوشت. نظر آقاى قاضى نسبت به ابنعربى و مولوى اين بود كه اينها بايد شيعه باشند.
وى درباره كيفيت عبادات پدرش مرحوم قاضى مىگويد:
يكى از خصوصيات ايشان در نماز اين بود كه نمازهاى واجب و حتى نمازهاى مستحبى را هم با آداب كامل و با توجه و لباس كامل: عبا و عمامه و حتى با جوراب- در حالىكه پوشيدن جوراب در نجف مرسوم نبود- و در حالىكه عطر زده بود، مىخواند. مرحوم قاضى شبزندهدارى عجيبى داشت. بر خواب مسلط بود. هر گاه مىخواست مىخوابيد و هر وقت مىخواست بيدار مىشد. موقع معين براى تهجد و نماز شب برمىخاست و حالات عجيبى داشت.
رعايت جانب اعتدال و پيمودن طريق استقامت، يكى از مشخصههاى برجسته مكتب عملى و روش تربيتى مرحوم قاضى بود و دوست ديرينش شيخ آقا بزرگ تهرانى او را به اين وصف مىستود. (2)ايشان شاگردان خود را نيز به صبر و استقامت در اين راه توصيه مىفرمودند؛ زيرا استقامت و پايدارى در سلوك الىالله، از مهمترين عوامل دستيابى به مقصود و مايه نزول بركات و فيضهاى الهى است. قرآنكريم در اينباره مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ* نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَفِى الْآخِرَةِ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَشْتَهِى أَنْفُسُكُمْ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَدَّعُونَ* نُزُلًا مِنْ غَفُورٍ رَحِيمٍ (3)
در حقيقت، كسانى كه گفتند: «پروردگار ما خداست»، سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مىآيند [و مىگويند:] هان، بيم مداريد و غمگين مباشيد و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد. در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم و هرچه دلهايتان بخواهد در [بهشت] براى شماست و هرچه خواستار باشيد، در آنجا خواهيد داشت؛ روزى آمادهاى از سوى آمرزنده مهربان است.
مرحوم آقا سيدعلى قاضى، عنايت و توجه خاصى به روايت «عنوان بصرى» داشت و نخستين دستور او به شاگردان اين بود كه اين روايت را بنويسند و با خود نگه دارند و دستكم هفتهاى يكى دو بار آن را بخوانند (1)و سعى كنند به مضمون آن عمل كنند تا بتوانند از نفس اماره و خواهشهاى نفسانى و مادى و شهوى و غضبى كه غالباً از كينه و حرص و آز و شهوت و غضب و غوطهور شدن در لذات نشأت مىگيرد، بگذرند.
اهتمام و عمل به اين روايت، از دستورالعملهاى اساسى در شيوه عملى و مكتب تربيتى ميرزا على آقا قاضى بود و شاگردان خود را بدون آنكه به مضمون اين حديث ملتزم شوند، براى ورود به عرصه عرفان و سيروسلوك نمىپذيرفت.
اين روايت، روايتى شگفت و بسيار مهم و در بردارنده نكات ارزشمندى در بيان كيفيت و ميزان حلم و خويشتندارى و بردبارى و تحمل ناملايمات ناشى از گفتار هرزهگويان، و راه و رسم عبوديت و بندگى و تسليم در برابر اوامر الهى و رضا به دادهها و قضاى الهى و راهيابى به بلنداى قله عرفان و توحيد مىباشد.
علامه سيدعلى قاضى براى نماز شب نيز تأثير فراوان قائل بود و راهيابى به مقاصد الهى و منازل و درجات اخروى را در گرو آن مىدانست و فراوان بر آن تأكيد مىكرد و بر اين باور بود كه انجام اين عمل، نه تنها براى آخرت كه براى دنيا نيز بسيار سودمند است. علامه طباطبائى، شاگرد بلند آوازه قاضى نقل مىكند:
چون براى تحصيل علوم دينى به نجف اشرف مشرف شدم، به سبب پيوند خويشاوندى با مرحوم قاضى، به محضرش شرفياب مىشدم. روزى جلوى يكى از مدارس نجف اشرف ايستاده بودم كه مرحوم قاضى از آنجا مىگذشتند. وقتى به من رسيدند، دست خود را بر شانهام گذاردند و گفتند: «اى فرزند! اگر آخرت مىخواهى، نماز شب بخوان، و اگر دنيا هم مىخواهى، نماز شب بخوان».
عارفان راستين، از شهرت، سخت گريزانند و آن را از آفات طريق كمال مىدانند. مرحوم آقاى قاضى هم شاگردان را از فرو افتادن در دام شهرت برحذر مىداشت و آفات آن را برايشان يادآور مىشد و خود نيز از شهرت مىگريخت و گمنامى را بر آن ترجيح مىداد و با آنكه از مجتهدان بزرگ و استادان برجسته حوزه علميه نجف بود، بنا به دلايلى، مقيد بود كه در منزل خود، براى عدهاى محدود تدريس كند و چند دوره فقه را بدينگونه در منزل خود تدريس كرد. ايشان نماز جماعت را نيز در منزل و با حضور تنى چند از شاگردانش برگزار مىكرد.
توصيههاى آقاى قاضى براى سازندگى و تكامل معنوى
توصيههاى ايشان براى سازندگى و تكامل معنوى شاگردان، بهطور كلى عبارت بود از عمل به واجبات و مستحبات و دورى از محرمات و خواندن نماز اول وقت. امورى را هم به ترتيب سفارش مىكردند كه يكى روخوانى قرآنكريم بود؛ مىفرمودند: «قرآن را خوب و صحيح بخوانيد.» توصيه ديگرشان درباره تاريخ بود؛ مىگفتند: «يك دوره تاريخ اسلام را از ولادت حضرت رسول (ص) تا سال ولادت حضرت حجت (عج) بخوانيد.» بعد از عمل به اينها به خواندن نماز شب، خواندن دعاى كميل در شبهاى جمعه، خواندن زيارت جامعه در روزهاى جمعه، زيارت قبر امامان (عليهما السلام) و امامزادگان و علما و بزرگان، سفارش مىكرد. مرحوم قاضى نسبت به حضرت حجت (عج) نظر خاصى داشتند كه در وصيتنامه ايشان آمده است.
1) ر. ك: سيدمحمد حسين، حسينى تهرانى، روح مجرد، پاورقى ص 145.
حاج آقا رضا همدانى، فرزند آقا محمدهادى در سال 1250 قمرى در شهر همدان چشم به جهان گشود. مقدمات علوم اسلامى را نزد پدر آموخت و بعد به نجف هجرت كرد و در درس شيخ مرتضى انصارى و ميرزاى شيرازى حاضر شد و به همراه استادش ميرزاى شيرازى به سامرا آمد و با ايشان ملازم گرديد. پس از رحلت استادش به مرجعيت رسيد، ولى او كرسى تدريس و تعليم و تربيت شاگرد را بر مرجعيت ترجيح داد. (1)
اين فقيه پرتلاش در عرصه تدريس، شاگردان برجسته بسيارى را تربيت كرد كه از جمله آنان حضرات آيات: شيخ محمد جواد بلاغى، سيد حسن صدر (صاحب تكملة امل الآمل)، ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، شيخ جعفر آل شيخ راضى، شيخ محمد حسين كاشفالغطا، شيخ محمد كاشفالغطا، سيد محسن امين عاملى (صاحب اعيان الشيعه)، شيخ على زاهد قمى و شيخ آقا بزرگ تهرانى (صاحب الذريعه) هستند. (2)
سيد محسن امين، يكى از شاگردان او درباره استادش مىنويسد:
حاج آقا رضا همدانى سرآمد حوزه درسى ميرزاى شيرازى بود. شبانهروز در عرصه تدريس، تحقيق و مطالعه تلاش مىكرد. گاهى اوقات كه به محضرشان مىرسيدم، مشاهده مىكردم قلم و كاغذ در دست دارد و كتب جواهر، حدايق و وسائل الشيعه را در مقابلش گذاشته، مطالعه كرده و مىنويسد. سؤال علمى كه داشتم مطرح مىكردم و ايشان جواب مىداد و من از محضرش مرخص مىشدم و او دوباره مشغول تحقيق مىشد. وقتى به درس مىآمد، مطالب را از مروى «مصباح الفقيه» كه تاليف خودش بود، عنوان مىكرد. او مرجع تقليد زاهدى بود و از امور دنيوى زودگذر پرهيز مىكرد. سالى كه در محضرش بودم، هرگز لغزش و خطايى از ايشان نديدم. او در اثر ارتباطى كه با خداوند سبحان داشت، به آرامش جان دست يافته بود. همه علما به او اعتماد داشتند. در محضر او كسى جرأت نمىكرد از ديگرى غيبت و بدگويى بكند. از خودنمايى و شهرت به شدت دورى مىجست. (3)
در ادامه، برخى از ويژگىهاى اخلاقى اين فقيه بزرگ را مرور مىكنيم:
سادهزيستى و زهد
سيد محسن امين عاملى در اينباره مىگويد:
او بعد از آن كه به زعامت و مرجعيت رسيد و پيشواى مسلمانان گرديد، هيچگونه تغييرى در زندگى معمولىاش نداد. لوازم زندگىاش را خودش از بازار مىخريد و به منزل مىبرد. شبها فانوس به دست گرفته، به تنهايى راه مىپيمود و برخلاف رسم بعضى از علماى بزرگ، به كسى اجازه نمىداد در پيشاپيش او چراغ بگيرد. (4)
او در سايه زهد و سادهزيستى توانست به قلّههاى رفيع علم و تقوا برسد و مسلمانان را رهبرى كند و از كيان مذهب شيعه محافظت نمايد. و به راستى قلبى كه عشقِ دنيا و مظاهر آن را در خود جاى داده باشد، چگونه مىتواند محل عشق الهى و جايگاه انوار آسمانى گردد؟! سادهزيستى مهمترين راز موفقيت رهبران الهى و عمدهترين عامل نفوذ آنان در قلب تودههاى عظيم مردم است.
غيرت دينى و اعتدال
حاج آقا رضا همدانى در طول زندگى خويش، با گناه و معصيت در برابر اوامر الهى، به شدّت مقابله كرد و حاضر نشد كسى در حضور او مرتكب خلاف شرع بشود. سيد محسن امين مىگويد:
ما در حدود هشت سال كه با او معاشرت نزديك داشتيم، در تمام مدتى كه با ايشان بوديم، هيچ لغزش و گناه كوچكى از او نديديم و كسان ديگرى كه با او معاشرت داشتهاند نيز به همين گواهى دادهاند؛ زيرا حقيقتاً او مصداق يك عالم پارسا و پرهيزكار بود. در حضور او كسى ياراى غيبت كردن نداشت. وقتى احساس مىكرد كسى قصد غيبت كردن دارد و مىخواهد پشت سر كسى سخن بگويد، رشته سخن را به دست مىگرفت و موضوع صحبت را تغيير مىداد. در آن زمان، در نجف اشرف شخصى به نام آقا شيخ هادى تهرانى كه مجلس درس مهمى داشت و كتابهايى هم نوشته و منتشر كرده بود، بنابر عللى از سوى برخى علما تكفير شده و مجلس درسش خلوت گشته بود. هنگامىكه متن تكفيرنامه را براى حاج آقا رضا فرستادند تا او هم آن را تأييد كند، ايشان از تأييد آن خوددارى كرد و گفت: «تكفير امر عظيمى است و من با اين اتهامات، تكفير نمىكنم.»
جريان تكفير نقل مجالس شده بود، ولى كسى جرئت نداشت در حضور حاج آقا رضا در آن باره صحبت كند. طلبهها به محض حضور ايشان در مجلس، حرف را عوض مىكردند يا سكوت مىنمودند. اگر كسى مىخواست درباره آن ماجرا حرف بزند، ايشان مانع مىشد. روزى يكى از شاگردانش از او درباره رفتار خشن و تند بعضى از استادان با طلّاب سؤال كرد؛ ايشان گفت: عمل آنها حمل بر صحت مىشود، ولى ما چنين كارى نمىكنيم.
او با مظاهر فساد و گناه بهشدت مبارزه مىكرد و در مقابل آنها مىايستاد. روزى در حضور او از كسانى كه در عراق، در مجالس عزا با ترجيع، خوانندگى مىكردند صحبت به ميان آمد؛ ايشان به شدّت اظهار خشم نمود و عمل آنها را تقبيح كرد. (1)
وارستگى و تواضع
ايشان فقيهى فروتن بود. براى هر كس كه وارد مجلس مىشد، به پا مىخاست و براى همه طلبهها، حتى در وسط درس مىايستاد. رسم معمول در حوزه علميه نجف اين بود كه استاد براى شاگردان برنمىخيزد. اگر استاد در درس به پا مىخواست، همه مىدانستند كه درس تعطيل شده است. طلبهها پيش از شروع درس، براى كسى كه وارد مىشد برمىخاستند، اما در بين درس براى هيچكس نمىايستادند. حاج آقا رضا همدانى، بزرگترين استاد حوزه علميه نجف در عصر خويش، هر گاه كه يكى از طلبهها وارد مىشد، حتى در بين درس به احترام او از جا بلند مىشد! (2)
بردبارى سيد محسن امين در خاطرات خويش مىنويسد:
روزى او را ديدم بر در مغازه قصابى ايستاده و منتظر بود تا قصاب سرش خلوت شود تا از او گوشت بخرد و اين در روزهايى بود كه زائران زيادى به نجف آمده بودند. چون قصاب از فروش گوشت به زائران غريب سود بيشترى مىبرد، به آنان توجه بيشترى داشت و از مشترىهاى محلى خود غافل بود. خدا مىداند كه پيش از آمدن من، استاد بزرگوار چه مدتى آن جا معطل شده بود. من از ديدن اين منظره ناراحت شدم و به قصاب نهيب زدم: ببين شيخ چه مىخواهد، به او بده! حاج آقا رضا همدانى فرمود: عيبى ندارد. گفتم: چطور عيبى ندارد؟! او مىخواهد بعد از همه به شما گوشت بدهد. قصاب عذرخواهى كرد و براى او گوشت كشيد. (3)
دورى از تفاخر و خودنمايى
او هيچگاه براى خود تبليغ نمىنمود و از كسى هم چنين چيزى را نمىخواست. سعى داشت تا از سرگذشت و خاطرات خود چيزى نگويد كه در آن براى خود، فضيلت يا نوعى خودنمايى باشد. (4)
اجتناب از شهرت و تشريفات ظاهرى
او از شهرت گريزان بود؛ از اين رو در هنگام مسافرت نمىخواست كسى او را بدرقه كند. هنگامى كه مىخواست به حج مشرف شود، بعضى از شاگردان اصرار كردند كه او را با مراسمى مشايعت نمايند و پيش از سفر، مجلسى برپا كنند؛ ولى نپذيرفت و گفت: من چنين چيزهايى را دوست ندارم.
ايشان هميشه سعى مىكرد تا ساده و بدون تشريفات مسافرت كند. در ايام عيد، مجلسى نداشت و تشريفات ظاهرى را نمىپسنديد و دوست داشت تنها باشد. رفتار او به گونهاى بود كه اگر كسى او را نمىشناخت، گمان مىكرد او يكى از طلبههاى فقير حوزه است؛ به گونهاى كه روزى در بين راه، يكى از زائران پيش آمد و از ايشان پرسيد: آيا نماز وحشت مىخوانيد؟ (يعنى مثل برخى طلبههاى فقير كه براى امرار معاش وجهى مىگرفتند و نماز وحشت مىخواندند) فرمود: نه.
لباسهاى ساده ايشان نشانه نهايت زهد و تقوا بود. او خود را از طلبهها جدا نمىكرد و همان لباسى را مىپوشيد كه يك طلبه ساده مىپوشيد. همين زندگى زاهدانهاش بود كه او را محبوب دلها كرده بود. شاگردانش به او عشق مىورزيدند و با احترام خاصى از او ياد مىكردند. كسانى كه او را از نزديك مىديدند، شيفته اخلاق و رفتار او مىشدند و به همين سبب سخنانش به دل مىنشست. (1)
معتمد همگان
آيهالله حاج آقا رضا همدانى مورد احترام و توجه خاص بزرگان و استادان حوزه علميه نجف بود. آيهالله آقا سيد على عرب، يكى از همراهان هميشگى آخوند ملاحسينقلى همدانى مىگويد:
روزى در خدمت مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى وارد مسجد سهله شديم. بسيارى از اصحاب و شاگردان آن بزرگوار تشريف داشتند. ايشان وقتى متوجه شد در زوايه مسجد، مرحوم حاج آقا رضا همدانى مشغول نماز مغرب هستند، متواضعانه به همراهان فرمود: برويم به ايشان اقتدا كنيم و نماز را با حاج آقا رضا بخوانيم. (2)
احتياط در حقوق مردم
ايشان در مورد حفظ حقوق ديگران، به شدّت مواظبت مىكرد؛ به ويژه در مورد امانتهاى مردم حساسيت فوقالعادهاى داشت. نويسنده «اعيان الشيعه» مىگويد:
هنگامى كه سيد مهدى حكيم نجفى در جبل عامل وفات يافت، پيش يكى از تجار عراقى به نام سيد محمود حُبوبى 70 ليره طلا به امانت داشت. وصّى او، شيخ عبدالحميد شراره مىخواست اين سكّههاى طلا را از آن تاجر گرفته و در جبلعامل به دست ورثه متوفاى برساند. براى انجام اين كار به من و شيخ حسين مغنيه وكالت داد تا آنها را از آقاى حبوبى گرفته و به جبل عامل ارسال كنيم. بدين منظور من پيش آقاى حبوبى، تاجر امانتدار رفته و داستان وكالت و دريافت سكهها را بازگفتم. او گفت: بسيار خوب، عيبى ندارد؛ امّا من مىخواهم اين امانت را در حضور يك عالم مجتهد و مطمئن به شما تحويل دهم تا از نظر شرعى و قانونى، نزد خداوند متعال فارغ الذمه باشم و همچنين دوست ندارم فردا كسى از من طلبكار باشد يا پشت سر من حرفى بزند. خلاصه، مىخواهم محكمكارى كرده باشم. گفتم: باشد، هر طور كه شما دوست داريد و پيش هر مجتهدى دوست داريد، برويم. گفت: حقيقت اين است كه من به غير از آقا رضا همدانى به فرد ديگرى اطمينان ندارم. گفتم: اتفاقاً او استاد و بزرگ ماست.
سپس همگى به محضر استاد خويش آقا رضا همدانى آمديم. هنگامى كه او را در جريان امر قرار داديم، گفت: البته وكالت با نوشته درست نمىشود، اما اگر شما وكيل هستيد، چه بهتر؛ وگرنه من بهعنوان ولى غايب، شما را وكيل مىكنم. بعد از اثبات وكالت شرعى، سيد محمود حبوبى با نظارت حاج آقا رضا همدانى، شروع به پرداخت سكههاى طلا كرد، امّا هنگام تحويل معلوم شد كه يكى از آنها كم است. گفت: مشكلى نيست، شما قبض رسيد را بنويسيد، من
ى
ك ليره براى شما از بازار تهيه مىكنم. استاد گفت: چطور شما براى تمام مبلغ قبض رسيد مىنويسيد، در حالى كه هنوز تمام وجه را دريافت نكردهايد؟! اين دروغ است و در شرع مقدس، جايز نيست. گفتم: استاد! او بقيه را در آينده نزديك خواهد پرداخت و اين نوشته مانند آيه قرآن است كه مىفرمايد: ... وَنُفِخَ فِي الصُّورِ ...؛ (1)يعنى در شيپور دميده شده؛ درحالى كه در آينده نزديك خواهد بود. استاد اين استدلال را نپذيرفت. گفتم: خوب، ما مىتوانيم از همين سكههايى كه از او دريافت كردهايم به او قرض بدهيم و او به ما آن را تحويل دهد و هيچگونه دروغى در ميان نباشد. البته خود ما حتّى يك ليره هم نداشتيم كه به او قرض بدهيم؛ چون ليرههاى زرد طلا با جيبهاى ما آشنا نبود! فقيه همدانى با شنيدن اين سخن فرمود: براى شما جايز نيست در مال يتيم تصرف كرده و به كسى قرض بدهيد. گفتم: آن قرض درازمدت نيست و فوراً به ما برمىگردد. گفت: باشد، بالاخره اين كار جايز نيست. هنگامىكه آقاى حبوبى اين دقت عمل و سختگيرى را از آن فقيه وارسته ديد، فوراً به بازار رفته و آن يك ليره باقى مانده را تهيه كرد. و ما تمام پولها را تحويل گرفتيم. آنگاه استاد رو به ما كرده و فرمود: خوب، حالا چطورى مىخواهيد اين سكّهها را به صاحبش در جبلعامل برسانيد؟ شايد در راه گم شود. گفتم: ما اين ليرهها را به لبنان ارسال نمىكنيم؛ بلكه اينها را پيش بعضى تجار به امانت مىسپاريم و به وصى ميت نامه مىنويسيم و او از كسانى كه مىخواهند به فرزندانشان در عراق پول بفرستند، وجوهى را مىگيرد و آن را به ما حواله مىكند و ما به فرزندان محصّلِ آنان، در اينجا پرداخت مىكنيم. حاج آقا رضا همدانى فرمود: در پيش كدام تاجر مىخواهيد اين اموال را امانت بگذاريد؟ گفتيم: پيش حاج على شعبان و حاج باقر شعبان كه از تجار متدين و امين و مورد اطمينان پيش همه هستند. گفت: موقع تحويل، شاهد بگيريد. گفتم: براى تاجر امانتدارى كه مىخواهيم نزد او امانت را بگذاريم، شاهد پرهيزكار و باتقوايى است. استاد گفت: لازم نيست كه شما اسم شاهد را ببريد؛ بلكه موقع تحويل ليرهها دو نفر شاهد حضور داشته باشند، بدون اينكه تحويل گيرنده بفهمد آنها براى شهادت آمدهاند. (2)
از اين فقيه پرتلاش تأليفات ارزشمندى به يادگار مانده است؛ از جمله معروفترين آنها كتاب «مصباح الفقيه» در شرح شرايع است. اين كتاب در دو باب طهارت و صلاة مىباشد و اخيراً شانزده جلد آن از سوى «مؤسسة الجعفريه لاحياء التراث» تحقيق شده و به مرحله چاپ رسيده و بقيه نيز در دست تحقيق است.
در شرح حال او نوشتهاند كه پياده به زيارت امام حسين (ع) رفتن را بسيار دوست داشت؛ اما در اين اواخر كه سالخورده و ناتوان شده بود و به سبب درد سينه نمىتوانست در مراسم پيادهروى حضور داشته باشد، به حال زائران غبطه مىخورد. صاحب «اعيان الشيعه» در اين باره مىنويسد:
روزى ما همراه دوستان به صورت پياده عازم كربلا بوديم؛ وقتى استاد ما را ديد فرمود: من به حال شما غبطه مىخورم. آرزويم اين است كه اى كاش قدرت و توان پيادهروى داشتم و با شما در اين سفر همراه مىشدم. (3)
حاج آقا رضا همدانى با اين كه مرجع تقليد و رئيس حوزه علميه سامرا بود، اما با كمال تواضع، تمام مايحتاج زندگى خود را شخصاً از بازار تهيه مىكرد. به قصابى مىرفت و در صف مشتريان مىايستاد و حتى خود، هيزم مىخريد. گاهى شاگردانش از ايشان مىخواستند كسى را براى اين كار برگزيند، اما ايشان مىفرمود: «نمىتوانم روش خودم را تغيير بدهم». (4)
سرانجام اين فقيه بزرگ روز يكشنبه 28 صفر 1322 در شهر سامرا چشم از جهان فرو بست و در جوار حرم عسكريين مقابل مزار حضرت حكيمه خاتون به خاك سپرده شد. (5)
اطلاعات مربوط به اصلاحات انجام گرفته و بناهاى اضافه شده از زمان شهادت امام حسين (ع) تاكنون، در ليست زير آمده است. در اين ليست، تاريخ انجام هر تغيير به صورت ميلادى و هجرى آورده شده است (1).
10 محرم 61/ 1 اكتبر 680 م: امام حسين (ع) در كربلا به شهادت رسيد.
65 ه/ 18 اوت 684 م: مختار بن أبى عبيده ثقفى به دور قبر امام مسجدى بنا كرد كه دو در داشت و بر فراز ديوارهاى آن، گنبدى از آجر و گچ ساخت.
132 ه/ 3 اوت 749 م: در دوران ابوالعباس سفاح (اولين خليفه عباسى)، در كنار مرقد امام (ع) سايبانى بنا شد.
146/ 21 مارس 763 م: در زمان ابى جعفر منصور، اين سايبان ويران شد.
158 ه/ 11 نوامبر 774 م: در دوران مهدى اين سايبان از نو بنا شد.
171 ه/ 22 ژوئن 787 م: در عهد هارونالرشيد اين سايبان ويران و درخت سدرى هم كه در نزديكى آن بود، بريده و ساختمان گنبد هم تخريب شد.
193 ه/ 25 اكتبر 808 م: در دوران امين، ساختمان حرم تجديد بنا شد.
236 ه/ 15 ژوئيه 850 م: متوكل عباسى مرقد امام را ويران كرد و زمين آن را شخم زد.
247 ه/ 17 مارس 861 م: به فرمان منتصر عباسى بناى حرم بازسازى و براى راهنمايى مردم ستونى در كنارش ساخته شد. از آن به بعد علويان و پيشاپيش همه، «سيد ابراهيم مجاب» به زيارت امام حسين (ع) آمدند و در جوار مرقد او سكونت گزيدند.
273 ه/ 8 ژوئن 886 م: بنايى را كه منتصر عباسى ساخته بود، رو به ويرانى نهاد و به همين سبب «محمد بن محمد بن زيد» كه در طبرستان قيام كرده بود، به بازسازى آن پرداخت.
280/ 23 مارس 893 م: «داعى علوى» گنبدى براى قبر ساخت كه دو در داشت. وى همچنين دو سايبان در اطراف آن ساخت و پيرامون آنها ديوارى بنا كرد.
367 ه/ 29 اوت 977 م: عضدالدوله بويهى گنبدى با چند رواق و ضريحى از عاج ساخت و پيرامون حرم نيز خانههايى بنا كرد و حصارى دور شهر كشيد. در همين دوره «عمران بن شاهين» مسجدى متصل به رواق بنا كرد.
407 ه/ 10 ژوئن 1016 م: به سبب افتادن شمعها بر روى فرشها، حرم در آتش سوخت و سپس «حسن بن فضل وزير» به تجديد بناى آن پرداخت.
479 ه/ 1086 م: «ملك شاه» مرقد امام را زيارت كرد و فرمان داد تا ديوار پيرامون حرم را نوسازى كنند.
620 ه/ 4 فوريه 1223 م: «ناصر لدين الله» عباسى ضريحى براى مرقد امام ساخت.
767 ه/ 8 سپتامبر 1365 م: «سلطان اويس بن حسن جلايرى» گنبد داخلى را ساخت و صحنى محصور به چند ديوار به دور مضجع امام بنا كرد.
786 ه/ فوريه 1384 م: «سلطان احمد بن اويس» دو گلدسته بنا كرد و اين گلدسته ها را به طلا آذين نمود و صحن حرم را توسعه داد.
914 ه/ 1508 م: شاه اسماعيل صفوى بغداد را فتح كرد و به زيارت امام حسين (ع) رفت و فرمان داد تا حاشيههاى ضريح را تذهيب كنند. او همچنين دوازده شمعدان طلا به حرم هديه كرد.
920 ه/ 1514 م: شاه اسماعيل صفوى به زيارت كربلا آمد و صندوقى از چوب ساج براى ضريح ساخت.
932 ه/ 1526 م: شاه اسماعيل دوم صفوى ضريح مشبك زيبايى را كه از نقره ساخته شده بود، به مرقد امام هديه كرد تا بر روى قبر قرار دهند.
1) ر. ك: تاريخ مرقد الحسين و العباس»، ص 87.
983 ه/ 1575 م: «على پاشا» حاكم بغداد ملقب به «وندزاده» بناى گنبد را نوسازى كرد.
1032 ه/ 5 نوامبر 1622 م: شاه عباس صفوى ضريحى مسين ساخت و گنبد را با سنگهاى كاشانى مزين كرد.
1048 ه/ 15 مه 1638 م: سلطان مراد چهارم عثمانى، كربلا را زيارت كرد و فرمان داد گنبد را از نماى بيرون با گچ، سفيد كنند.
1135 ه/ 1722 م: همسر نادر شاه فرمان داد تا نوسازى گستردهاى در حرم امام انجام دهند و به همين منظور اموال زيادى را خرج كرد.
1155 ه/ 1742 م: نادرشاه كربلا را زيارت كرد و فرمان داد تا بناهاى موجود را تزئين كنند. او هداياى گرانبهايى نيز به گنجينه حرم اهدا كرد.
1211 ه/ 7 ژوئيه 1796 م: آقا محمد خان قاجار دستور داد تا گنبد را به طلا آراسته كنند.
1216 ه/ 14 مه 1801 م: وهابىها به كربلا يورش آوردند. ضريح و رواق را ويران كردند و همه اموال گرانبهاى موجود در گنجينه حرم را ربودند.
1227 ه/ 1812 م: ساختمان حرم رو به فرسودگى نهاد؛ به همين سبب مردم كربلا براى فتحعليشاه قاجار نامه نوشتند و فرسودگى گنبد را به او خبر دادند. فتحعليشاه هم نمايندهاى براى نظارت بر هزينهها و كار تجديد بنا فرستاد و دستور داد تا بناى حرم را بازسازى و ورقهاى طلاى روى گنبد را تعويض كنند.
1232 ه/ 21 نوامبر 1816 م: فتحعليشاه قاجار ضريح نقره اى تازهاى ساخت و ايوان گنبد را با طلا آذين نمود و همه آنچه را كه وهابيون ويران كرده بودند، بازسازى كرد.
1250 ه/ 1834 م: فتحعليشاه دستور داد تا گنبد بارگاه امام حسين و حضرت ابوالفضل (عليهما السلام) را بازسازى و تذهيب كنند. ابراهيم خان شيرازى صدر اعظم او مأمور نظارت بر انجام كارها و هزينهها شد.
1273 ه/ 1856 م: ناصرالدين شاه قاجار، گنبد و بخشى از طلاكارىهاى آنرا نوسازى كرد.
1283 ه/ 16 مه 1866 م: ناصرالدين شاه، صحن حرم را توسعه داد.
1351 ه/ 1932 م: بازسازى زير ساختهاى صحن.
1358 ه/ 21 فوريه 1939 م: «سيفالدين طاهر» داعى اسماعيلى، ضريح نقرهاى را از نو ساخت.
1360 ه/ 29 ژانويه 1941 م: سيفالدين طاهر يكى از گلدستهها را كه ويران شده بود، بازسازى كرد.
1367 ه/ 1947 م: خانهها و مدارس علميه اطراف صحن شريف امام با هدف توسعه آن تخريب شد.
1370 ه/ 1950 م: مرحوم «صبرى هلالى» خطاط، سوره دهر را در حرم امام حسين (ع) و حرم حضرت عباس (ع) كتابت كرد. در همين تاريخ، ضلع شرقى حرم ساخته و به حرم اضافه گرديد. ضمنا ايوانها و طاقها با كاشىهاى نفيس زينت داده شد.
1371 ه/ 1951 م: گنبد، تجديد بنا و براى بار دوم با خشتهاى طلا آراسته شد.
1373 ه/ 1953 م: آيينهكارىهاى سقف و رواقهاى حرم به طور كامل بازسازى گرديد و كاشىهاى معرق از اصفهان براى آراستن ديوارهاى حرم امام حسين (ع) و حضرت عباس (ع) به كربلا آورده شد. در همين سال، قسمت بالايى ايوان قبله (ايوان طلا) را طلاكارى كردند.
1383 ه/ 1946 م: هيأت نوسازى حرم، ارتفاع ايوانها را بلندتر كرد و ديوارهاى آنرا كاشى نمود.
1384 ه/ 1965 م: يك نفر از خيرين، ستونهايى از سنگ مرمر براى نصب در ايوان طلا هديه كرد.
1388 ه/ 1968 م: ستونهايى از سنگ مرمر از ايران وارد كردند و به تخريب سقف قديمى پرداختند. سپس جرثقيلهايى براى نصب اين سنگ ها فرستادند.
1390 ه/ 1970 م: قالب هايى از بتن مسلح كه با پلهاى بتنى به هم متصل مىشدند، در زير زمين زده شد تا ستونهاى سنگى را بعدا بر روى آنها نصب كنند.
1392 ه/ 1973 م: كلنگ احداث بناى جديد ايوان طلا بر زمين زده شد.
1394 ه/ 1974 م: طرح نوسازى و هماهنگ سازى صحن شريف تدوين شد. اين طرح شامل احداث مجدد ايوان، خراب كردن ضلع غربى صحن و همچنين نماكارى ديوارها با كاشى بود.
1395 ه/ 1975 م: كار تعميرات حرم امام حسين (ع) و حرم حضرت عباس (ع) با كاشىكارى نماى بيرونى صحن و ساختن كتابخانه و موزه در ضلع غربى حرم امام حسين (ع) پيگيرى شد.
1396 ه/ 1976 م: وزارت اوقاف به تزئين و نوسازى ايوان طلا به وسيله كاشى معرق و خاتمكارى پرداخت.
حسين (ع) شخصيتى يگانه و برجسته است و چنان بهرهاى از دانش دارد و چنان فداكارى بزرگى كرده است كه وى را در جايگاه پيامبران و در مرتبه فرستادگان خداوند نشانده است. او وارث پيامبران و سبط برگزيده برگزيدگان خداى جهانيان و سرور جوانان بهشت است. از اين روى هيچ شگفت نيست كه مردمان در بناى قبر او و آراستن اين مرقد مطهّر با برترين معمارى و بهترين تزئينها از هم پيشى گيرند؛ آنسان كه تاريخ گواهى مىدهد فرمانروايان و پادشاهان و صاحبان ثروت و هنر، ثروتهاى بسيارى بذل اين راه كردند و بر پاى اين بنا طلا و نقره ريختند و صاحبان هنر و چيرهدستان روزگار را، از بنّا و معمار گرفته تا نقّاش و آينهكار و كاشىكار، به كربلا آوردند تا همه آنچه از دانش و هنر و خبرگى در چنته دارند، به كار بندند. چنين شد كه هنرمندان هنرِ خويش را و ثروتمندان ثروتِ خويش را دريغ نداشتند و از رهگذر اين ايثار و همدلى، بنايى بلند افراشته شد كه پيكر سبط رسول خدا (ص) را در ميان گرفت؛ بنايى كه هوش هر بينندهاى را مىربايد و مهار از پندار و تخيل او مىگسلد.
جاى قبر حسين (ع) از آن روز كه وى در آن دفن شد، باغى از باغهاى بهشت است. امام سجّاد (ع) از عمّه خود زينب (س) و ايشان از جدّ خود رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرموده است: «در اين سرزمين طف و بر قبر سرور شهيدان پرچمى مىافرازند كه درگذر روزگاران، نه نام آن از يادها مىرود و نه نشانش نابود شود».
اينجاست كه سرگشته و دلداده، به تماشا مىايستد و جلوههاى هنر و زيبايى را در معمارى بديع، بناى استوار، آينهكارىهاى شگفت، چلچراغهاى زيبا و كتيبههاى گرانسنگ قرآنى كه بر در و ديوار حرم است نظاره مىكند. معماران و هنرمندان چيرهدست، اين همه هنرنمايى را در روزگارى به انجام رساندهاند كه بسيارى از ابزارهاى امروزين وجود نداشته و تنها از ابزارهاى ساده بهره مىگرفتند و با همين ابزار توانستند جلوههاى هنرى بديعى را پديد آورند كه به سان ستارگان آسمان، بدر مضجع امام شهيدان را در برگرفته است؛ چه شهيد خفته در آن مضجع، فراتر از همه اين جلوههاى مادى، و خود حجت خدا در زمين و احياگر آيين پيامبر برگزيده خدا با قيام و جهاد خويش است. به بركت همين مضجع است كه چنين جلوههاى هنرى بديع خلق شده و به مرتبهاى رسيده كه كمتر همانندى براى آن مىتوان يافت.
بناى بلند حرم امام حسين (ع) زيبايى و خيالانگيزى هنر اسلامى را به نمايش مىگذارد و از پيشرفت و شكوفايى تمدّن اسلامى و چيرگى مسلمانان در اين عرصه خبر مىدهد.
هنرمندان سازنده اين بنا توانستهاند آينهكارىهايى تحسين برانگيز، با مقرنصها و اشكال هندسى و فضايى ويژه بر ديوارها و سقفها پديد آورند؛ به گونهاى كه از هر زاويه نور را بازمىتاباند و يادآور اين حقيقت مىشود كه اينجا نورى خدايى جلوهگر است. اين جلوهها و ديگر هنرنمايىهايى كه در ساخت ضريح مطهّر و آراستن آن به قطعههاى طلا و نقره به چشم مىخورد، در كنار شمعدانها و چراغدانهاى زيبا و تاج و كُلهخودهاى مرصّع و جلدهاى نفيس قرآن و سرانجام ابزارهايى همانند دستههاى شمشير، سپرها، غلافها و ديگر نفايسى كه امروزه در گنجينه حرم نگهدارى مىشود، همه از دقّت و چيرهدستى آفرينندگانش خبر مىدهد. افزون بر اين، كف حرم با سنگهاى مرمرى فرش شده كه از خارج عراق آوردهاند. ديوارها نيز با همين سنگها تزئين شده و درخشش خيرهكنندهاى به وجود آورده است؛ به سان الماسى كه پرتوهاى نور را بازمىتاباند.
به هر روى، تاريخ طلاكارى، آينهكارى، خاتمكارى و به كارگرفتن طلا و نقره براى آذين كردن حرم و استفاده از چلچراغهاى زيباى شيشهاى، به دوران حكومت صفويان و به سال 914 هجرى بازمىگردد. تا پيش از آن، بناى حرم، بناى سادهاى بود از گچ و آجرهاى محلّى، امّا پس از آن، سنگهاى مرمر را از خارج عراق براى آراستن حرم وارد كردند.
ابنبطوطه جهانگرد نامور، يكى از كسانى است كه كربلا را در دوره قديمش زيارت كرده است. او در سفرنامه خود، در اين باره چنين مىنويسد:
سپس به كربلا، مرقد حسين بن على (ع)، سفر كرديم. آنجا شهرى است كوچك كه باغهاى نخل، آن را در ميان گرفته و از فرات سيراب مىشود. روضه مقدّسه، در داخل شهر قرار دارد و در جوار آن، مدرسهاى بزرگ و زاويهاى (1)مبارك است. آنجا به هر كس آمد و شد كند غذا دهند. بر در روضه، حاجىها و دربانان هستند و هيچ كس بدون اجازه آنها به بارگاه درنيايد. هركس به بارگاه درمىآيد، عتبه مبارك را كه از نقره است مىبوسد. بر بالاى ضريح، چراغدانهاى طلا و نقره و بر درها پردههاى حرير آويخته است. مردمان اين شهر دو طايفهاند: فرزندان زحيك و فرزندان فائز و ميان اين دو طايفه پيوسته جنگ و درگيرى است؛ هر چند هر دو طايفه از اماميهاند و تبارشان به يك پدر مىرسد. به سبب فتنه و جنگِ اين دو طايفه، از اين شهر دورى گزيدم. (2)
عباس مكّى، يكى ديگر از سياحان است كه حرم امام حسين (ع) را چنين وصف مىكند:
در حرم سرورم حسين (ع) چراغدانهايى خيره كننده از ورق مرصّع و گونههايى از جواهرهاى گرانبهاست كه با خراج يك شهر برابرى كند. اغلب اينها هداياى شاهان و فرمانروايان ايران است. بر فراز قسمت بالاى سر مبارك،
چراغدانى از طلاى سرخ به وزن دو من يا بيشتر آويخته است. بر بناى حرم، گنبدى است بلند، با بنايى شگفت كه خبرهاى چيرهدست و آگاه، آن را ساخته است و سر بر آسمان مىسايد. (1)
عبدالوهاب عزام نيز در وصف حرم امام (ع) چنين مىنويسد:
به مسجد درآمديم. آنجا همهمه كسانى كه قرآن و دعا مىخواندند بلند بود. سپس ضريح مبارك را زيارت كرديم. عظمت آن جايگاه ما را از اين بازداشت كه ديده در مرتع جمال و زيبايى و شكوه و زينت و زيور خيره كننده آن رها كنيم. در كنار مسجد [ى كه ضريح امام (ع) را در برگرفته [مسجدى ديگر است كه ضريح عباس بن على (س) در آن جاى گرفته و در مسجد حسين (ع)] مقصود همان حرم امام است] سردابى است كه حدود ده پله پايين مىرود و در پايين آن، جايى است كه با تورهاى آهنى محصور شده و آن را قتلگاه نامند و گويند خون حسين (ع) به هنگام شهادت در اين نقطه بر زمين ريخته است. در روايتى ديگر آمده كه اينجا زادگاه عيسى بن مريم (ع) است. در گوشهاى از حرم حجرهاى است كه سه تن از شاهان قاجار: احمد شاه، پدرش محمّدعلى شاه و جدّش مظفّرالدين شاه در آن به خاك سپرده شدهاند. قبرهاى اين سه، از زمين برجسته نيست و تنها با موزاييك فرش شده و در نزديك آنها تصويرى از اين سه پادشاه بر ديوار آويخته شده است. دوست داشتم فرصت فراهم باشد و زمانى درازتر در اين حرم پرعظمت بمانيم تا به درازا از آن سخن گويم؛ امّا زيارت ما زيارتى شتابان بود كه در آن به همان اندازه كه واجب است بسنده داشته شد. (2)
سيد عبدالرزاق حسنى در زمانى نزديكتر به زمان حاضر، درباره حرم امام حسين (ع) چنين نوشته است:
ضريح امام حسين (ع) در ميان بنايى بزرگ است كه گنبدى طلا پوشيده، بر فراز آن مىدرخشد و در دو سوى آن نيز دو گلدسته طلاست. سلطان سليمان قانونى در خلال زيارت كربلا در سال 941 هجرى (1534 م) گنبد وگلدستهها را نوسازى كرد و پس از آن هم، چونان كه بر ديوار گنبد با خطوط طلايى حك شده، ناصرالدين شاه در سال 1283 ه. ق. (1866 م) دستور داد تا آن را با طلاى ناب پوششى تازه دهند. ارتفاع اين گنبد به 35 متر مىرسد. ضريح امام كه در زير اين گنبد جاى گرفته، سكو مانندى است فراهم آمده از چوب ساج كه به عاج فاخرى ترصيع شده و دو لايه مشبّك بر آن قرار دارد؛ يكى از فولاد مرغوب كه ضريح داخلى را تشكيل مىدهد و ديگرى از نقره سفيد و پر درخشش كه ضريح خارجى است. طول ضريح نقرهاى خارجى پنج و نيم متر و عرض آن چهار و نيم متر است. بر بالاى ضريح ظرفهاى طلايى كه سنگهاى قيمتى در آنها به كار رفته، وجود دارد و در هر گوشهاى از آن، گويچهاى از طلاى ناب است كه قطر آن به نيم متر مىرسد. بر روى ضريح، صفحههاى مشبك ديگرى قرار دارد كه با ضريح بيرونى تفاوت چندانى ندارد و با آن فاصله هم ندارد و تنها از هر طرف 12 سانتيمتر از صفحههاى ضريح اصلى كوچكتر است. مرقد امامزاده على بن الحسين مشهور به على اكبر هم كه با پدرش در يك روز به شهادت رسيد و در كنار او به خاك سپرده شد، در درون همين ضريح است. (3)
بر پيشانى ضريح امام (ع) اين عبارت نوشته شده است:
«انَّ الدّاعى الى حُبِّ آلِ مُحَمَّد الطاهر بن أبِى مُحَمَّد الطاهِر سَيف الدّين نَجْل سَيدنا مُحَمَّد بُرهان الدّين مِنْ بِلاد الْهِند سَنَة خَمْس وَ خَمْسِين وَثَلاثمأة؛ بَعْد الألف 1355 ه-. دعوت كننده به دوستى خاندان پيامبر، سيفالدين طاهر بن ابومحمّد طاهر، نوه سرورمان محمّد برهانالدين از كشور هند، به سال هزار و سيصد و پنجاه و پنج قمرى».
در جلوى ضريح ميدانى است كه هيچ كس بدان پا نمىگذارد؛ زيرا مرقد شهيدان كربلا كه در صف همراهان امام به پيكار ايستادند و شهيد شدند و همه را در يك نقطه و در يك قبر به خاك سپردند، در اينجا واقع است. در ضلع جنوبى اين ميدان، نردههايى مشبّك از جنس نقره، به طول چهار متر و هشتاد سانتىمتر قرار دارد و اين منطقه به «مرقد شهيدان» مشهور است.
همانگونه كه از دو متن پيشگفته برمىآيد، بر مضجع امام صندوقى است چوبين كه عاج نيز در آن به كار بردهاند. روى آن ضريحى مشبك از فولاد مرغوب است و بر روى اين ضريح، ضريح ديگرى است كه از نقره ساخته شده و لايه بيرونى را تشكيل مىدهد. مشبّك اين ضريح، از شش ضلعىهاى متساوى الأضلاع تشكيل شده است. از آنجا كه مضجع على اكبر نيز در درون همين ضريح جاى دارد، ضريح امام در قسمت موازى مضجع على اكبر تقريباً به اندازه يك متر بزرگتر است.
بناهاى حرم امام (ع) محدودهاى مستطيل شكل را در برمىگيرد كه ضلع شمال- جنوب بيرونى آن 125 متر و ضلع شرق- غرب آن 95 متر است. اين محدوده، همه بناهاى حرم مطهّر را در برمىگيرد. صحنى وسيع، همه اين بناها را در ميان گرفته و بر پيرامون آن نيز ديوارى برپا شده است.
بناى حرم، بنايى كهن و محكم است كه با گچ و آجر ساخته شده و تزئينات متنوّعى از جنس كاشى و آينه تا مينا و طلا و نقره، آن را زينت بخشيده است. مساحت حرم امام (ع) به 3850 متر مىرسد و مضجع امام (ع) در وسط اين حرم جاى گرفته و بر فراز قسمت اصلى بنا گنبدى بر پايههاى چهارگانه بنا شده كه طول و عرض هر كدام 5/ 3 در 5/ 2 متر و ارتفاع اين گنبد از سطح زمين 39 متر است. گنبد از نوع گنبدهاى پيازى شكل با ساقهاى نسبتاً بلند است و پنجرههايى با طاقهاى قوسى شكل از اين ساقه به درون بنا گشوده مىشود. سرتاسر گنبد، از ساقه تا نوك آن، با طلاى ناب روكش شده و به خوبى ترسيم كننده اوج شكوه و عظمت معمارى اسلامى است. (4)
طول ضريح مطهّر، در بخشى كه مرقد امام را در برگرفته، به پنج دهنه (پنجره) و عرض آن نيز به چهار دهنه تقسيم مىشود و هر قسمت 80 سانتىمتر عرض دارد؛ امّا بخشى كه مرقد على اكبر (ع) را در ميان گرفته، از عرض، تنها يك بخش و از طول شامل دو بخش است. همانگونه كه پيشتر اشاره شد، طول مجموع آن قسمت از ضريح كه مرقد امام (ع) را دربرگرفته، 5/ 5 و عرض اين قسمت 5/ 4 متر است، ولى طول آن قسمت كه قبر على اكبر (ع) را در ميان مىگيرد 6/ 2 متر و عرض آن 4/ 1 متر است. ارتفاع ضريح 5/ 3 متر است و بر بالاى آن، در چهار گوشه، چهار
گويچه طلاست كه قطر هر يك به 50 سانتيمتر مىرسد. در كنار اين گويچهها ظرفهاى مستطيل شكلى است كه طول هر يك به نيم متر مىرسد و زراندود شدهاند.
در زاويه جنوبى ضريح، به فاصله يك و نيم متر تا ضريح على اكبر (ع) ضريح شهيدان كربلا واقع شده و در جلوى مرقد نيز [ميان قسمتهاى واقع شده در زير گنبد و قسمتهاى بيرونى] پنجرهاى از نقره است كه پنج بخش، هر بخش با عرض 75 و طول 70 سانتىمتر تشكيل شده و پهناى اين پنجره در مجموع 8/ 4 متر است.
نماى درونى گنبد با پوششى از كاشى فراهم آمده كه بر آنها نقشهايى زيبا همراه با نوشتههايى دربردارنده نامهاى امامان دوازدهگانه به چشم مىخورد. قسمت ساقه نيز به آياتى از سوره منافقون زينت يافته و اين كتيبهها را چنانكه از تاريخ ثبت شده درآن پيداست، شيخ جواد على به سال 1371 ه-. ق. نوشته است. در نماى داخلى قسمت بالاى گنبد هم كتيبهاى كه سوره فجر بر آن نقش بسته، به چشم مىخورد و در فاصله ميان كتيبههاى پايين و كتيبه بالاى گنبد (در نماى داخلى) دوازده پنجره قرار گرفته كه فاصله هر يك با ديگرى از داخل 25/ 1 متر و فاصله آنها با پنجرههايى كه از لايه فوقانى گنبد به بيرون گشوده مىشود، تنها 30 سانتىمتر است. اين پنجرهها را سيدجواد حسن آل طعمه، توليت حرم امام (ع) در سال 1297 ه-. ق. با هدف تهويه هوا گشود.
بنايى كه گنبد بر فراز آن قرار گرفته، از چهار ستون تشكيل يافته و اين ستونها با طاقهايى قوسى شكل به هم وصل شده و هر يك از چهار طاقى كه بدين ترتيب در چهار سو به وجود مىآيد، قسمت زير گنبد را از رواقهاى ديگر جدا مىكند.
سلطان نظام شاه، در دوران حكمرانى بر دَكَنِ هند، فرشهاى حرير بسيار، جواهرهاى ارزشمند و همچنين مقدار زيادى ظرفهاى طلا و چراغدانهاى زيبا به حرم امام (ع) هديه كرده و همزمان به متوليان و دربانان حرم نيز هديههاى فراوانى داده بود. او در همان زمان پيكر طاهر شاه را نيز از هند براى خاكسپارى در حرم امام حسين (ع) به كربلا فرستاد. وى در حرم به خاك سپرده شد و از همان دوره تاكنون پيوسته حكمرانان هند هدايايى براى حرم امام (ع) فرستادهاند.
شاه اسماعيل صفوى نيز در دوران حكمرانى فرمان داد تا صندوقى از خاتم بسازند و بر روى قبر بگذارند. او همچنين رواقهاى حرم را با قالىهاى گرانبهاى ايرانى پوشاند و دوازده چراغدان از طلاى خالص به حرم هديه كرد.
شاه عباس در سال 1032 ه-. ق. به زيارت كربلا آمد و فرمان داد تا ضريحى از مس براى قبر امام بسازند و گنبد را از بيرون نوسازى و از درون نيز با كاشى و مرقعهاى زيبا زينت دهند. او همچنين اموال فراوانى در اختيار متوليان و دربانان حرم قرار داد. صندوقى كه وى بر قبر نهاده بود تا سال 1357 باقى بود و در اين سال، صندوقى شيشهاى جايگزين آن شد.
در سال 1232 فتحعلى شاه قاجار فرمان داد تا بر روى ضريح مسى كه شاه عباس ساخته بود، ضريحى نقرهاى بسازند و صندوق خاتمى را هم كه وى بر قبر نهاده بود، با چوب ساج روكش كنند. سيد عبدالصالح آل طعمه، توليت حرم مطهّر امام حسين (ع) به نگارنده كتاب گفته است:
آنگونه كه بر پنجره جلوى درِ ضريح نوشته است، صندوق خاتمى كه بر مرقد امام است، از سوى شاه طهماسب صفوى و در سال 1123 قمرى به حرم هديه شده است. اين صندوق در حمله وهابيان در سال 1216 آسيب ديد و مقدارى از آن سوخت، امّا در سال 1225 و در دوران حكومت قاجار بازسازى شد. روى صندوق چنين نوشته شده است: «بعد تكسير اعداء الله فى سنة 1216 ه-. قام بتجديده خان القاجار سنة 1225 ه-. كتبه صالح الكلكاوى» ... (1)سيد محمد فولادزرى مبلغ 1500 دينار به بازسازى و نوسازى بخشهاى سوخته صندوق ضريح داخلى و همچنين نصب صفحههاى شيشهاى در داخل چارچوبهايى كه از چوب ساجِ زيور يافته ساخته شده بود، اختصاص داد. در پى اين بازسازى، جشن بزرگى در حرم امام حسين (ع) بر پا شد و ملك فيصل دوم در جريان بازديد از كربلا، كه به سال 1947 ميلادى انجام گرفت، در اين جشن شركت جست و از اين اثر هنرى بديع پردهبردارى كرد.
در سال 1206 ه-. ق. شاهزاده محمد بن محمد حسين بن فتح على فرمان داد تا گنبد مبارك حرم امام حسين (ع) را طلاپوش كنند و اين كار به فرمان او انجام گرفت.
رونلدسن مىگويد:
ضريح امام حسين (ع) در زير گنبد طلا قرار دارد و مشتمل بر دو ضريح بيرونى و داخلى است و ضريح بيرونى از نقره ساخته شده و ناصرالدين شاه آن را به حرم اهدا كرده و نام او هم بر اين ضريح منقوش است. بر در ضريح بيرونى، پنجره نقرهاى زيبايى است كه بر بالاى آن نوشته شده: «
قالَ رَسُولُ الله: الحَسَنُ وَالحُسَيْن سَيِّدا شَبابِ أهلِ الْجَنَّة وَأبُوهُما خَيْرٌ مِنْهُما
.» (2)
در سال 1358 ه-. ق. سلطان سيفالدين طاهر، داعى اسماعيلى، كربلا را زيارت كرد و به ضريح امام (ع) پنجرهاى نقرهاى كه در هند ساخته شده بود اهدا نمود.
به هر روى، ضريح مطهر امام حسين (ع) زيارتگاهى براى مسلمانان و نقطه اميد و آرزوى شيعيان و جلوهگاهى از تمدن و ميراث فرهنگى شيعه است كه به واسطه جايگاه بلند و انكار ناشدنىاش، هماره مورد توجه بوده است؛ چنانكه شاعران و سخنوران در عرصه ادب عربى و فارسى شعرها در وصف ضريح گفته و جلوههايى از جمال و شكوه آن
بارگاه را به قالب نظم و شعر درآوردهاند. از آن جمله چند بيت زيبا و بديع از مهيار ديلمى است كه بدين معنا سروده است:
گويا ضريح تو گلى است بهارى كه باد پاييز بر آن وزيده است. اين بوى توست كه زائران با خود مىآورند يا اين مشك است كه به خاك و تربت تو در آميخته است.
دعبل خزاعى در شعرى گويد:
هيچ باغ و بوستانى نيست كه آرزو نكند اى كاش مضجع تو باشد و پيكر تو را بر دامن گيرد.
ابوبكر آلوسى در دو بيت ديگر گويد:
سر حسين (ع) را در خاور و باخترِ زمين مجوييد. همه آن جاىها را وانهيد و به سوى من آييد كه آرامگاه او در قلب من است.
در حرم امام (ع) نوشتهها و لوحهايى خوشمنظر و خيره كننده به چشم مىخورد كه در و ديوار و سقف حرم را آراسته است. در بالاى ستونى كه در ميان ضلع جنوبى پنجره فولاد، پيش روى مبارك قرار دارد، اين عبارت به چشم مىخورد: «
مَنْ بَكي وَتَباكي عَلَى الْحُسَيْن فَلَهُ الْجَنَّة، صَدَقَ الله وَرَسُولُه. سنة 1715 ه-
». (1)
در مقابل چهار گوشه قبر شريف عبارت زير ديده مىشود: «واقفة الموفق بتوفيقات الدارين ابن محمدتقى خان اليزدى محمد حسين، سنة 1222 ه-». (2)
در ايوان بيرونى ديوار رواق غربى كه مقابل پنجره فولاد است، بر بالاى پنجره و بر روى كاشى اين عبارت منقوش است: «عمل أوسته احمد المعمار 1296 ه». (3)
بر بالاى مقبره شمالى، كه مقابل ضريح امام (ع) است، پنجرهاى است كه بر آن اين عبارت ديده مىشود:
«إنّه بمباشرة الحاج عبدالله بن القوام عَلى نَفَقة الحاج محمد صادق التاجر الشيرازى الاصفهانى الأصل قد قام بتكميل تعمير سرداب الصحن الحسينى وتطبيق الأروقة الثلاثة الشرقى والشمالى والغربى بالكاشى فى سنة ألف ثلثمأة الهجريه».
گنجينه حرم در سمت شمال آن واقع است كه جواهرات و نفايس و آثار ارزشمند بىشمارى را در خود جاى داده كه در قرنهاى متمادى، شاهان و فرمانروايان و خسروان سرزمينهاى اسلامى هديه كردهاند.
كتابخانه حرم مطهّر در سمت شرق آستانه حرم قرار گرفته و چندين قرآن خطّى نفيس در آن نگهدارى مىشود.
«مسجد الرأس» مسجدى است با بناى كهن كه در سمت غرب صحن حيدرى قرار دارد. شيخ جعفر محبوبه درباره آن مىگويد:
مسجدى قديمى است كه منبرى ساخته شده از سنگهاى بزرگ، در ديوارهاى آن ريشه دارد و همزمان با حرم علوى ساخته شده و «البراقى» آن را به شاه عباس اوّل نسبت مىدهد؛ همانطور كه در ميان مردم نجف نيز اينگونه شايع است. (1)
شيخ محمد حرزالدين در شرح حال ميرزا هادى خراسانى، او را مردى اهل مطالعه در تاريخ توصيف كرده و اين سخن را از او نقل مى كند:
اين مسجد به نام مسجد الرأس شناخته شد و آن را غازان بن هولاكوخان بنا نهاد. ساخت آن يك سال كامل به طول انجاميد. غازانخان، ميان نجف و مسجد «حنانه» در وادى «ثويه» چادر زده بود تا اينكه بناى آن را كامل كرد. (2)
در حاشيه كتاب «معارف الرجال» آمده است: «غازان خان در سال 703 هجرى، برابر با 1304 ميلادى در رى درگذشت». (3)
درباره نامگذارى اين مسجد به «مسجد الرأس» دو احتمال وجود دارد:
اول: موقعيت مسجد؛ چرا كه در سمت سرِ حضرت (ع) واقع است.
دوم: روايات؛ از امام صادق (ع) نقل شده كه سرِ امام حسين (ع) در اين مسجد دفن شده است. از جمله آنها روايتى است كه عبدالكريم بن طاووس، شيخ كلينى و ابن قولويه از زيد بن عمرو بن طلحه نقل مىكنند كه گفت:
وقتى امام صادق (ع) در حيره بودند به من فرمودند: نمىخواهى به آنچه كه به تو وعده داده بودم عمل كنم؟ گفتم: مىخواهم (مرادش بردن من براى زيارت قبر اميرالمؤمنين (ع) بود) در اين هنگام امام (ع) و اسماعيل سوار بر مركب شدند و من نيز با ايشان همراه شدم. وقتى از وادى «ثويه» گذشتيم، ميان حيره و نجف، در كنار ريگهاى سفيد و روشن پياده شد. حضرت نماز گزاردند و اسماعيل و من نيز با آن حضرت نماز گزارديم. امام (ع) به اسماعيل فرمودند: برخيز و بر جدّت حسين (ع) سلام ده. گفتم: جانم به قربانت! مگر امام حسين (ع) در كربلا نيستند؟! فرمودند: بله، در كربلا هستند؛ ولى آنگاهع كه سر او را به شام مىبردند، يكى از دوستان ما آن را ربود و كنار امير مؤمنان (ع) به خاك سپرد». (4)
شيخ محمد حرزالدين، از ميرزا هادى خراسانى و او از سيد داوود رفيعى و او از پدرش و پدرش نيز از اجدادش نقل مىكند:
در مسجد غربى صحن مطهر متصل به ساباط، ايوان كوچك چهارگوشى در سمت ديوار جنوبى، ميان محراب مسجد و ساباط قرار دارد. در اين ايوان قبرى است كه بر روى آن پنجرهاى از فولاد گرانبها و ارزشمند مىعباشد و داراى درى قفلعدار است. آنجا مدفن سر امام حسين (ع) فرزند اميرالمؤمنين (ع) مىباشد. (5)
و نيز در پاورقى روايت آمده است:
اسماعيليانِ هندىعتبار اين قبر را زيارت مىكردند و زيارتش در نزد آنان جايگاه ويژهاى داشت، تا اينعكه تعداد زائران آن زياد شد. بلافاصله پس از اين افزايش جمعيت، اداره اوقاف عثمانى در نجف، از سمت تكيه بكتاشيه درى گشود و درِ اول آن را بست. هنديان و ساير زائران از درِ تكيه بكتاشيه داخل مىشدند. پس از مدتى اين در را هم بستند و مسجد سالهاى سال، تا زمان اشغال عراق و تشكيل حكومت عربى در عراق، بسته ماند. در اين مرحله، براى بار دوّم، قبرها آشكار گرديد و مرمّت آن در سال 1351 هجرى آغاز شد. در روز 23 ذىحجه همان سال، از درِ اول مسجد وارد آن شديم و پس از اينكه به محل قبر نظر افكنديم، جز تخته سنگى بر ديوار جنوبى كه طول آن بيش از يك ذراع و عرض آن يك ذراع بود، چيزى نيافتيم. (6)
بر روى اين تخته سنگ، نوشتهاى به خط كوفى بود و در همان مكانى قرار داشت كه شيخ محمد حرزالدين ذكر كرده است و تخته سنگِ ديگرى نيز به شكل محراب، در محلّ محراب مسجد قرار داشت كه اين دو تخته سنگ داراى ارزش باستانى مىباشد. در سال 1965 ميلادى هيئتى از سازمان ميراث فرهنگى با دوربينهايى مدرن براى عكسبردارى از برخى آثار به اينجا آمدند. درباره آن دو تخته سنگ از من پرسيدند و من آنها را راهنمايى كردم. من از آنها درباره آن دو سنگ پرسوجو كردم و آنها گفتند: سازمان ميراث فرهنگى از اين دو سنگ در سال 1937 ميلادى عكسبردارى كرده و اين دو، از جنس سنگى معروف به «حديد چينى» مىباشند كه نمونه نادرى از آن هستند؛ چرا كه اين دو سنگ رنگى هستند، ولى حديد چينى معمولًا سياه است. هنگام تخريب مسجد، اين دو تخته سنگ را براى محافظت از شكسته شدن آنها، به انبار منتقل كردند.
شيخ جعفر محبوبه چنين نقل كرده است:
گفته مىشود اين بنا (مسجد الرأس) در دوران زندگى علّامه سيد بحرالعلوم، براى دومين بار احداث شده و ايشان به برخى از نزديكان و خواص خود مىگفت اين مسجد، محلّ قبر سرِ امام حسين (ع) است و بناى مسجد در اينجا به همين دليل مىباشد. (7)
از آنچه گذشت، بر ما روشن مىشود كه بناى مسجد، يا منسوب به غازان (متوفاى 703 ه) است يا شاه عباس صفوى اوّل (متوفاى 1038 ه)؛ اگر فرضيه نخست را بپذيريم، بعيد به نظر نمىرسد كه شاه عباس، برخى تعميرات و اصلاحات را بر روى مسجد انجام داده باشد؛ همانگونه كه مانند اين تعميرات را بر روى ساختمان پيشين روضه حيدرى، در اوايل قرن يازدهم انجام داد.
در صورت درستى هر دو فرضيه، قدمت بنا، اجازه اجراى برخى از بازسازىها بر روى ساختمان را در هر دو زمان مىدهد؛ از جمله، آنچه كه شيخ جعفر محبوبه از كتاب فارسى «تاريخ نادرى»- كه آن را ترجمه كردهام- نقل مىكند:
رضيه سلطان بيگم، دختر مرحوم شاه حسين كه همسر نادر شاه بود، دو هزار نادرى به ساختمان مسجد جامع- كه در كنار قبر سر امام حسين (ع) قرار داشت- كمك كرد.
و نقل كرده است كه اين كار در سال 1156 هجرى، يعنى سال طلاكارى گنبد شريف انجام شد. و نيز مىگويد: در دوره سلطان عبدالحميد عثمانى ديوارهاى مسجد الرأس رنگآميزى شد و منبرى از سنگ مرمر در آن كار گذاشتند و به اهل سنّت اختصاص يافت. پس از فروپاشى حكومت عثمانى، كار بر روى آن متوقف شد. سپس دولت به آبادانى و بازسازى آن اقدام كرد. (1)
پس از گذشت اين فاصله زمانى و روند طولانى ساخت اين مسجدِ مقدس- كه دستكم چهار قرن و شايد هشت قرن به طول انجاميد و با همه اصلاحات و تغييراتى كه بر روى آن انجام شده بود- نزديك آن رفتم و دريافتم عكه تنها يك سوم شمالى آن ناتمام است. درباره بقيه بنا، در كتاب «ماضى النجف» آمده است:
پنج متر از ساختمان مسجد تخريب و به خيابان پيرامون حرم مطهّر افزوده شد و برخى از ستونعهاى آن فرو ريخت و آن مقدار كه خراب شده بود، با همان سبك معمارى پيشين بازسازى گرديد. (2)
شنيدم آيتالله العظمى ميرزا محمد حسين نائينى و پس از ايشان آيتالله العظمى سيدجمالالدين هاشمى گلپايگانى و بعد از وى فرزندش آيتالله سيدمحمد جمال هاشمى، امام جماعت اين مسجد بودهعاند. پس از سيدمحمد جمال هاشمى، فرزند فاضلش علامه سيد هاشم هاشمى عهدهدار اين مسؤوليت بود؛ اما حكومت صدام، ايشان را دستگير و تبعيد كرد. بدين ترتيب مسجد براى چندين سال بسته و متروك ماند. مرجع بزرگ و عالىعقدر، آيتالله العظمى سيدمحسن طباطبايى در اين مسجد درس خارج مىگفت و در اين اواخر، آيتالله العظمى شهيد محمد صادق صدر اين مسجد را مكانى براى تدريس قرار داده بود و صبح و عصر در آن تدريس داشت. سرانجام در سال 1426 هجرى تخريب و بازسازى اين مسجد به پايان رسيد و هماكنون داخل طرح بزرگ توسعه رواق مقدس قرار دارد.
موقعيت مقام
مقام امام صادق (ع) در شهر حلّه، (1)در محله جامعين، (2)در ميان نخلستانى مشرف بر شط فرات، نزديك مرقد عبدالله فارسى واقع شده است.
ورود امام صادق (ع) به شهر حلّه
در متون تاريخى، بر زمان ورود امام صادق (ع) به شهر حلّه تصريح نشده، اما دو نشانه وجود دارد كه شايد بتوان با توجه به آنها، ورود امام (ع) به اين شهر را ثابت كرد:
مطلب اول: ورود امام صادق (ع) به شهر حلّه هنگامى واقع شد كه ايشان براى ديدار با دومين خليفه عباسى، ابوجعفر منصور دوانيقى، به «هاشميه» (3)رفت؛ شهرى كه امروزه از توابع حلّه است و در آن روزگار به سبب سكونت منصور، به شهر ابوجعفر معروف بوده است؛ هر چند كه هاشميه را برادر منصور، يعنى ابوالعباس سفاح پيش از آنكه منصور در سال 148 هجرى بغداد را بسازد و پايتخت خويش قرار دهد، تأسيس كرد. براى پرهيز از طولانى شدن سخن تنها به نقل روايت مربوط به اين بحث مىپردازيم.
شيخ كلينى به اسناد خويش از صفوان جمال نقل كرده كه گفت:
براى بار دوم امام صادق (ع) را به كوفه بردم؛ در حالى كه ابوجعفر در آنجا بود. چون به شهر هاشميه، يعنى شهر ابوجعفر رسيديم ... (4)
مطلب دوم: ورود امام (ع) به حلّه، هنگام ديدار با خليفه دوم عباسى (ابوجعفر) در بغداد بود؛ زيرا هر كه از كوفه به بغداد مىرود، مجبور است از حلّه عبور كند. اميرموْمنان (ع) نيز هنگام رفتن به بغداد براى جنگ با خوارج نهروان، وارد حلّه شد و از آنجا عبور كرد، كه در تاريخ مشهور است. (5)
سيد بن طاووس در كتاب «مهج الدعوات» (6)آورده است كه منصور عباسى نُه بار امام صادق (ع) را نزد خويش فرا خواند كه سه بار آن به بغداد بود؛ يك بار قبل از كشته شدن محمد و ابراهيم، فرزندان عبدالله بن حسن، بار ديگر بعد از قتل آن دو، و بار سوم كه امام (ع) به درخواست خليفه وارد بغداد شد، منصور عباسى آن حضرت را مسموم كرد و به شهادت رساند.
تاريخ ورود امام (ع) به شهر حلّه
براى آگاهى از اين تاريخ، بايد به چند رويداد تاريخى توجه كنيم:
در سال 132 ه، ابوالعباس سفاح به خلافت مىرسد كه پيشتر شهر هاشميه را تاْسيس كرده است.
در سال 136 ه، ابوجعفر منصور عباسى، در روز مرگ برادرش سفاح به خلافت مىرسد.
تأسيس شهر بغداد به دست منصور، در سال 145 ه.
كشته شدن محمد و ابراهيم، فرزندان عبدالله بن حسن در سال 145 ه.
ولادت امام صادق (ع) در سال 83 ه در مدينه.
وفات آن حضرت (ع) در 148 ه در 65 سالگى و دفن در قبرستان بقيع. (7)
ازكنار هم نهادن اين برهههاى تاريخى، زمان ورود امام صادق (ع) به شهر حلّه به دست مىآيد. اگر امام (ع) در شهر هاشميه، منصور عباسى را ديدار كرده باشد، تاريخ ورودشان به حلّه 136 يا 135 ه خواهد بود و اگر مكان ملاقات، بغداد بوده باشد، يك بار در سال 145 ه پيش از كشته شدن محمد و ابراهيم و دو بار در سالهاى 145 و 148 ه پس از شهادت آن دو به شهر حلّه وارد شدهاند.
تاريخ ساخت و بازسازى مقام
دانستيم كه تاريخ ورود امام صادق (ع) به اين مقام در شهر حلّه بين سالهاى 136 و 148 ه يعنى در فاصله به خلافت رسيدن منصور و شهادت امام (ع)، بوده است. اما تاريخ ساخته شدن اين مقام معلوم نيست. پيشتر گفته شد
1) حلّه: «حلّه بنيمزيد»، شهرى است بزرگ، در 100 كيلومترى جنوب بغداد، 45 كيلومترى جنوب كربلا و 60 كيلومترى شرق نجف. در سال 495 ه، به دست «امير صدقة بن منصور بن بهاء الدوله دبيس مزيدي» ساخته شد و به «مزيديه» شهرت يافت. رك: شيخ يوسف كركوش، تاريخ الحله ج 1.
2) جامعين: شهري است در سمت مشرق و مقابل حلّه. سرزمينى باشكوه و داراى آب و هواى عالى كه پس از ساخته شدن حلّه، به دست سيفالدوله ويران شد و اثرى از آن باقى نماند. امروزه جزو محلههاى شهر حلّه است. بعضى از كتابهاى تاريخى همچون «الكامل في التاريخ» ابن اثير، از اين شهر ياد كردهاند. رك: منبع پيشين.
3) هاشميه: شهرى كه ابوالعباس سفاح آن را بنا نهاد. وى پس از به دست گرفتن خلافت، در قصر ابن هبيرة اقامت گزيد و در اطراف آن ساختمانهايى ساخت و شهرى به وجود آورد و نامش را «هاشميه» گذاشت، اما مردم اين شهر را به ابن هبيرة نسبت مىدادند. اين امر سبب شد كه ابوالعباس آنجا را رها كند و در همان نزديكى، شهر ديگرى به نام «هاشميه» بسازد. مدتى در آن شهر اقامت گزيد و سپس به «انبار» رفت و آن شهر معروف را بنا نهاد و پس از مرگ، در همانجا دفن شد. منصور چون به خلافت رسيد، در شهر انبار ماند و بناهايش را ترميم كرد و بر آن ساختمانهايى افزود. آنگاه شهر بغداد را تاْسيس كرد و نامش را «دارالسلام» گذاشت. رك: ياقوت حموي، معجم البلدان، ج 5 ص 389) بغداد امروزه نزديك به 30 كيلومتر از حلّه فاصله دارد.
4) اين روايت در بحارالانوار ج 47، ص 203 آمده است. نيز بنگريد به: سيد بحراني، مدينة المعاجز، ج 6، ص 64، و شيخ عباس قمي، الانوار البهيه ص 162) درباره دومين احضار امام صادق توسط منصور دوانيقى، بنگريد به: سيد بن طاووس، مهج الدعوات، ص 237- 2(39) بعيد نيست كه اين درخواست از شهر هاشميه بوده باشد؛ چرا كه اين شهر در آن روزگار از توابع كوفه بوده است.
5) مقام «مشهد الشمس» و «مقام امير موْمنان (ع) » در شهر حلّه مشهور و معروف است.
6) رك: مهج الدعوات، ص 220- 265، چاپ اعلمى- بيروت (بخش دعاهاى امام صادق (ع) .)
7) اين تاريخها را از كتاب «تتمة المنتهي» شيخ عباس قمى أخذ كردهام.
محله «جامعين» كه امروزه بخشى از شهر حلّه است و مقام در آن واقع شده، شهرى پررونق، در مكانى سبز و خرّم و داراى مردمانى معتقد به مذهب جعفرى بوده؛ بنابراين پذيرفته نيست كه ايشان نمازگاه امام خويش را بىعنايت و احترام گذاشته باشند. اما نگارنده درباره بازسازى اين مقام به تاريخهايى دست يافته كه دريغ است در اينجا ذكر نشود؛ چه بسا كه اين تواريخ همچون تاريخ ساخت مقام، از يادها برود:
مقام در دولت آلبويه (322 تا 448 ه)
نگارنده صورت نقاشى شدهاى از مقام را ديده است كه اين عبارت در زير تصوير نوشته شده: «نقش زيبا از اثر تاريخى باشكوه مقام امام جعفر صادق (ع) در حلّه. تاريخ ساخت اين بنا به عصر آلبويه بازمىگردد. شهر حلّه از جهت آثار تاريخى، در همه عصرها غنى بوده است. نقاشى به قلم فاضل سعيد». (1)
البته معلوم نيست كه جمله «تاريخ ساخت اين بنا به عصر آلبويه بازمىگردد» از چه منبع تاريخى نقل شده يا نويسنده آن را در كدام كتاب ديده، اما به هر حال دولت آلبويه، دولتى شيعه بوده و به قبور و مقامات ائمه- عليهم صلوات الله- و بازسازى آنها عنايت ويژه داشته و در دوران خلافت عباسيان، از سال 322 تا 448 ه حكومت كردهاند. موْيد وجود اين عمارت و مقام در دوران آلبويه، تاريخى است كه پس از اين نقل خواهيم كرد.
مقام در قرن ششم هجرى
شيخ بزرگوار، محمد بن شهرآشوب در كتاب «مناقب آل ابىطالب» در شرح احوال و تواريخ ابوعبدالله، جعفر بن محمد صادق (ع) مىنويسد:
القاب آن حضرت عبارت است از: صادق، فاضل، طاهر، قائم، كافل و منجى. شيعه جعفرى به او منسوبند و نمازگاه آن حضرت (ع) در حلّه است. (2)
اين شيخ بزرگوار، صاحب دو كتاب «المناقب» و «معالم العلماء» از علماى قرن ششم هجرى است كه در سال 558 ه از دنيا رفته و در بيرون شهر حلب، در بالاى كوهى معروف به كوه «جوشن» دفن شده است. وى از بزرگان شيعه است و علماى اهل سنّت به فضل و عظمت او معترفند و او را تكريم مىكنند و از او در تراجم خود نام بردهاند. به كثرت علم و عبادت و خشوع و تهجد معروف بوده و دائمالوضو بودنش مشهور است. گويند هنگام نوشتن كتاب «المناقب» هزار كتاب درباره مناقب آل ابىطالب پيرامون خود گرد آورده بود و با وجود علم گسترده و بسيار، در آغاز كتاب «المناقب» مىنويسد: «مرا چه به كار نوشتن، با اين سرمايه علمى اندك و عظمت شأن اين موضوع؟!».
از اين عبارت ابن شهرآشوب كه فرمود: «نمازگاه او در حلّه است» چند نكته استفاده مىشود:
الف: مشهور بودن مقام امام صادق (ع) در آن دوران، يعنى در قرن ششم.
ب: اين مقام، پيش از قرن ششم نيز ياد و نامى داشته؛ چون گفتيم كه موْلف «المناقب» در تأليف خود از كتابهاى پيشينيان نيز سود برده و به مطالب آنها اعتماد كرده است.
آل طعمه: اين مقام، مسجد امام صادق (ع) بوده و چه بسا امام (ع) براى خواندن نماز به اين مكان رفت و آمد مىكرده است. شايد امام (ع) فرمان ساختن مقام را صادر كرده و خود در آن نماز گزارده است؛ از اين رو، در روزگار موْلف «المناقب» به «مسجد امام صادق (ع)» مشهور بوده.
عبارت ابن شهرآشوب را چند تن از علما در كتابهاى خود آوردهاند كه نام آنها را به ترتيب تاريخى ذكر مىكنيم:
علامه مجلسى (1111 ق)، در كتاب «بحار الانوار» ج 47، ص 9.
شيخ عباس قمى (1359 ق)، در كتاب «سفينةالبحار» ج 1، ص 299 و 716 (چاپ سنگى).
شيخ على نمازى شاهرودى در «مستدرك سفينةالبحار» ج 6، ص 56.
مقام در قرن سيزدهم هجرى
در اين تاريخ، حوادثى پيش آمد كه هرگز انتظار آن نمىرفت. دشمنان دين و اسلام به بهانه توسعه شط فرات، بر مقام امام صادق (ع) دستاندازى كردند تا آن را از بين ببرند و نيز خواستند قبر عبدالله فارسى را ويران كنند؛ اما چون دست به كار شدند، وسايل حفارى از كار افتاد و تلاش آنان بىنتيجه ماند. اين ماجرا بين مردم حلّه مشهور است و نگارنده، خود، آن را از مسئولان اداره وقف شنيده است. گرچه بعد از آن واقعه، ساختمان مقام از بين رفت، اما پايههاى آن همچنان استوار باقى مانده است. مسجدى كه نام احياكننده دين اسلام را بر خود داشت، از بين رفت و ما بهجاى توجه به مرمت و بازسازى آن، آن را ويران ساختيم. انا لله و انا اليه راجعون. (3)
عدهاى از مؤمنان اهل حلّه، به جاى آن مسجد، به فاصله 120 متر در سمت شمال، يك مقام نمادين بنا كردند. تصويرى از ساختمان قبلى مقام، پيش از ويرانى در دست است كه با تلاشهاى بسيار به دست آمده و مىتوان اين مقام را به شكل اول آن بازسازى كرد. (4)
1) نقاش اين اثر كه اهل حلّه بوده، در دهه شصت قرن بيستم ميلادي از دنيا رفته است.
2) رك: ابن شهر آشوب، المناقب، ج 3، ص 400، چاپخانه حيدريه، 1956 م.
3) شيخ عباس قمى، وقائع الايام، ص 368، چاپخانه بلاغ.
4) اين مطلب را جناب حيدر سيد موسى وتوت الحسيني در كتاب خود «مزارات و مراقد العلماء في الحلة الفيحاء» ص 170 نقل كرده است؛ آنجا كه مىگويد: «بعضى از اهالى حلّه به يقين براى من نقل كردهاند كه مقام اصلى امام صادق (ع) بر كناره شط فرات بوده، نه در محل كنونى. اين گفته، سبب شد كه شخصاً آن مكان را جستوجو كنم. پس به تفحص پرداختم و دريافتم كه در كناره رود جايى است كه آب در آن نفوذ نكرده؛ در حالى كه زمينهاى پيرامونش را شسته و گود ساخته. همچنين در آنجا آثارى از پىها و كفِ سخت مقام ديده مىشود كه نشان مىداد اصل مقام امام صادق (ع) در آنجا بوده؛ مقامى مقدس كه مردمان در آن نماز مىگذارند و دعا مىخوانند و آن را زيارت مىكنند و چرا چنين نباشد؟ كه اين مقام، مقام امام ششم از ائمه اهل بيت (عليهم السلام) است كه خداوند ناپاكى را از آنها دور ساخته و بهطور ويژه پاك و مطهرشان قرار داده است.
تاريخ مقام در عصر حاضر
در 27 ربيعالاول سال 1426 قمرى موفق به زيارت مقام امام صادق (ع) در حلّه، در ميان نخلستانى شدم. مقام متشكل از اتاقى كوچك و چهارگوش بود، به ابعاد نزديك به 7 در 7 متر و ارتفاع 4 متر، با يك گنبد كوچك قديمى و دربى آهنى و سبزرنگ به ارتفاع دو متر و عرض يك متر. اين مقام پس از انهدام مقام اصلى ساخته شده و داراى برق و روشنايى است و زائرانى دارد؛ بهخصوص در روزهاى شنبه و جمعه و در روز وفات امام صادق (ع). ساختمان مقام بهطور كلى قديمى است و نشان از كمتوجهى در حفظ و نگهدارى آن دارد.
بغداد شهر شيعيان
شهر بغداد در سال 141 قمرى به دست دومين خليفه عباسى، منصور دوانقى در كنار رودخانه دجله بنا نهاده شد و پايتخت او و ديگر خلفاى عباسى از جمله: مهدى، هادى، هارون، امين و ماْمون قرار گرفت. اين شهر با گذشت زمان و با حضور علماى بزرگ و شخصيتهاى سرشناس، به شهرى علمى، دينى، فرهنگى و هنرى تبديل گرديد كه از اطراف و اكناف براى تحصيل علم به آنجا روى مىآوردند.
«عثمان بن سعيد عمري»، اولين نايب امام زمان (عج) در اين شهر سكونت داشت. او گاهى از بغداد به سامرا مىرفت و به حضور امام يازدهم شرفياب مىشد. پس از شهادت امام عسكرى (ع) و آغاز دوران غيبت صغرى، شهر بغداد توسط نايب اول، محل استقرار دستگاه نيابت و سفارت تعيين شد. در سال 221 هجرى كه معتصم عباسى محل پايتخت را از بغداد به سامراء انتقال داد، شهر بغداد براى نواب اربعه و شيعيان اهميت بيشترى يافت؛ چرا كه آنان در اين شهر به دور از چشم حاكمان و در محيطى نسبتاً آرام مىتوانستند به فعاليتهاى خود ادامه دهند و امور دينى و اجتماعى شيعيان را اداره كنند؛ چنانكه بعد از اتمام دوران غيبت صغرى و آغاز غيبت كبرى نيز شهر بغداد با حضور فقهاى بزرگى چون: شيخ كلينى، شيخ مفيد، سيد رضى و سيد مرتضى به مركز نشر فرهنگ تشيع و معارف اهلبيت تبديل گرديد. از اين رو، بغداد را بايد شهر شيعيان، محل نشوونماى نواب اربعه و كانون فعاليت فقهاى شيعه در دوران غيبت صغرى و آغاز دوران غيبت كبرى ناميد. در اين نوشتار به معرفى نواب اربعه و چند تن از فقهاى شيعه در بغداد و محل دفن آنان در اين شهر مىپردازيم:
نايب اول
«عثمان بن سعيد عمري» اولين نايب خاص امام زمان (عج) مكنّى به «ابوعمر» است و چون تبارش به قبيله بنىاسد مىرسد، به «اسدى» مشهور است و از اينكه به شغل روغنفروشى اشتغال داشت، به وى «سَمّان» يا «زَيات» نيز مىگفتند و ظاهراً تجارت روغن، پوششى براى كارهاى وكالتى و نيابتى او از جانب امامان معصوم بود. () مشهور است وقتى مردم به او وجوه شرعى مىدادند، او آن را در ظرف روغنى مىريخت و به خدمت امام مىبرد و تحويل آن حضرت مىداد تا جاسوسان بنىعباس آگاه نشوند.
وى پيش از آغاز دوران غيبت، از اصحاب و ياران امام هادى و امام عسكرى به شمار مىآمد و مورد اعتماد آن دو امام همام بود. روزى «احمد بن اسحاق قمى» كه از علماى بزرگ شهر قم بود، به حضور امام هادى (ع) رسيد و عرض كرد: سرورم! من گاهى سعادت ندارم و نمىتوانم خودم به حضورتان شرفياب شوم و مسائل را بپرسم؛ در اين هنگام به چه كسى مراجعه كنم و گفتار چه كسى را بپذيرم؟ حضرت فرمود:
هذا ابوعمرو، الثقة الامين، ما قاله لكم فَعَنِّي يقوله و ما اداه اليكم فعني يُوَدّيه
(1)اين ابوعمرو (عثمان بن سعيد) مورد اعتماد و امين است. هر آنچه او به شما گفت، از طرف من گفته است و هر چه به شما رساند، از جانب من رسانده است. او پس از شهادت امام هادى چند سالى هم وكيل امام عسكرى (ع) شد و اين امر خطير را از جانب آن حضرت برعهده داشت. (2)وقتى حضرت مهدى (عج) از مادر متولد شد، عثمان بن سعيد از جانب امام عسكرى (ع) مأموريت يافت تا عقيقهاى فرآهم آورد و آن را در ميان بنىهاشم و ساير مردم توزيع كند. (3)
با شهادت امام عسكرى (ع) و آغاز دوران غيبت صغرا، عثمان بن سعيد به عنوان اولين نايب امام دوازدهم به فعاليت خود ادامه داد و دستگاه نيابت و سفارت را به خوبى اداره نمود و به آن سروسامان داد. نيابت وى پيش از شهادت امام عسكرى، به وسيله آن حضرت در حضور چهل تن از فقهاى شيعه اعلام شده بود. او شخصيتى بود كه مراسم غسل، كفن و خاكسپارى آن حضرت را هم بر عهده داشت. (4)مدت نيابت عثمان بن سعيد حدود پنج سال بود. شيعيان از مناطق مختلف به بغداد مىآمدند و به حضور وى شرفياب مىشدند و مشكلات و سؤالات دينى و اجتماعى خود را با وى در ميان مىگذاشتند. در سال 265 هجرى دوران پنجساله نيابت عثمان بن سعيد به پايان رسيد. او كه از خبر رحلت خود آگاه شده بود، فقها و بزرگان شيعه را به حضور فراخواند و خبر رحلت خود و نيابت فرزندش «محمد بن عثمان» را با آنها در ميان گذاشت و گفت: امام زمان (عج) دستور داده است تا از سفارت فرزندم محمد بن عثمان، شما را آگاه كنم. پس از من هر كسى مشكلى و سؤالى داشت به او مراجعه كند. (5)
پيكر نايب اول به دست فرزندش محمد غسل داده و كفن شد و با حضور بزرگان شيعه و مردم در بغداد به خاك سپرده شد. شيخ طوسى كه در سال 448 هجرى در بغداد بوده و از مزار عثمان بن سعيد ديدن كرده، مىنويسد:
قبر عثمان بن سعيد در سمت غربى شهر بغداد، ميدان بازار، اول محله دروازه حبله، در سمت قبله مسجدى واقع است. بين قبر و مسجد ديوارى وجود دارد كه قبر را از مسجد جدا مىكند و در قسمت محراب درى است كه به طرف قبر راه دارد.
به نوشته شيخ طوسى، اولين بار حاكم وقت بغداد «ابومنصور محمد بن فرج» آن ديوار را خراب كرد و مقبره نايب اول را ظاهر نمود و صندوقى هم بر روى آن نهاد. هر كس مىخواست وارد مىشد و آن را زيارت مىكرد. حتى همسايگان و اهالى محله كه از پيروان اهل تسنن بودند، به زيارت قبر نايب اول مىرفتند و به قبرش تبرك مىجستند. (1)اين مكان، در اصل منزل او بوده؛ يعنى نايب اول در منزل خود دفن شده است.
نايب دوم
«محمد بن عثمان»، همانند پدر از علماى برجسته دوران امام عسكرى (ع) به شمار مىآمد و در ميان بزرگان شيعه شناخته شده و مورد اعتماد آن حضرت نيز بود. در حديثى آمده است كه وقتى شيعيان از نواحى مختلف به حضور امام عسكرى شرفياب شده بودند، آن حضرت خطاب به آنان از نيابت وى خبر داده و فرموده بود:
اشهدوا على انَّ عثمان بن سعيد العمرى وكيلى وانَّ ابنه محمداً وكيل ابنى مهديكم (2)گواه باشيد! به تحقيق عثمان بن سعيد عمرى وكيل من است و پسرش محمد نيز وكيل فرزندم مىباشد كه مهدى شماست.
وقتى نايب اول از دنيا رفت و نيابت به فرزندش محمد محول گرديد، توقيع مباركى از جانب حضرت حجت (عج) به دست وى رسيد. امام دوازدهم در اين توقيع ضمن تسليت به او و درخواست اجر و صبر در اين مصيبت بزرگ، بر جانشينى محمد به نيابت از پدرش تأكيد فرمود و از اينكه فرزندى خلف براى پدرش شده و مسؤوليت نيابت را برگردن گرفته است، او را بشارت داد.
مدت نيابت محمد بن عثمان از سال 265 تا 305 هجرى به طول انجاميد. اين دوران مصادف با خلافت چهار خليفه عباسى، يعنى: معتمد، معتضد، مكتفى و مقتدر بود. در اين روزگار محل حكومت عباسيان شهر سامراء بود و دستگاه نيابت همچنان در بغداد به دور از چشم مستقيم نامحرمان به فعاليت خود ادامه مىداد و به هدايت و اداره شيعيان اهتمام داشت.
«محمد بن على اسود قمى» از كارگزاران دستگاه نيابت در قم مىگويد:
... در عصر نيابت محمد بن عثمان، روزى زنى به من مراجعه كرد و پارچهاى را داد تا آن را به محمد بن عثمان برسانم. آن پارچه و امانتهاى ديگر را كه مردم به من داده بودند تا به دست نايب دوم برسانم، برداشتم و از قم عازم بغداد شدم. پس از ورود به بغداد، به خدمت محمد بن عثمان رسيدم. او دستور داد تا همه اموال و امانتها را به محمد بن عباس قمى (از خدمتگزاران دستگاه نيابت) تحويل بدهم. همه را تحويل دادم، بهجز پارچه آن زن كه مفقود شده بود و من متوجه نبودم. اندكى گذشت تا اينكه نايب دوم به من پيغام داد آن پارچه را هم تحويل دهم. در اين هنگام به ياد پارچه آن زن افتادم. هر چه تلاش و جستوجو كردم پيدا نشد. با نگرانى موضوع را با محمد بن عثمان در ميان گذاشتم. او به من دلدارى داد و گفت نگران نباش؛ بهزودى پيدا خواهد شد. اندكى گذشت و فرمايش وى تحقق يافت و پارچه پيدا شد و من آن را تحويل محمد بن عباس دادم و در تعجب بودم كه چطور محمد بن عثمان از موضوع پارچه آن زن آگاه بود و از پيدا شدنش خبر داد. (3)
«جعفر بن محمد بن مُتَيل» مىگويد:
روزى نايب دوم مرا خواست و دو لباس علامتدار با كيسهاى درهم به من داد و فرمود: لازم است همين الان به سوى منطقه واسط حركت كنى و اين محموله را به اولين فردى كه او را در فلان مكان ديدار مىكنى، تحويل دهى. جعفر مىگويد: مأموريت را پذيرفتم، ولى در دل افسرده خاطر بودم و با خود گفتم: فردى چون مرا حامل اين محموله ناچيز قرار داده است. راهى واسط شدم. چون به محل موعود رسيدم، از اولين نفر سراغ حسن بن محمد قطاة صيدلانى، وكيل موقوفات در واسط را گرفتم. او گفت: خودم هستم! تو كيستى؟ پس از معرفى خود، با همديگر معانقه كرديم. سلام محمد بن عثمان را به او رساندم و محموله را تحويل دادم. وقتى از موضوع آگاه شد، گفت: خدا را شكر! محمد بن عبدالله حائرى فوت كرده است. اكنون جهت تهيه كفن بيرون آمدهام. وقتى محموله را باز كرد هر آنچه براى تجهيز ميت لازم بود را در آن مشاهده كرديم. سپس جنازه را با هم تشييع و دفن كرديم و من به بغداد بازگشتم. (4)
سرانجام محمد بن عثمان پس از چهل سال تلاش و كوشش در رأس دستگاه نيابت، در بستر بيمارى آرميد و شواهد و قرائن نشان مىداد كه آماده سفر به ابديت مىشود. در اين هنگام علماى سرشناس شيعه همچون: «ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى» و چند تن ديگر به عيادت نايب دوم رفتند تا ضمن ديدار، تكليف خود و شيعيان را هم روشن سازند. در اين جلسه از محمد بن عثمان سؤال شد: اگر از دنيا رفتيد، چه كسى جانشين شما خواهد شد؟ او به «حسين بن روح نوبختى» اشاره كرد و گفت: او جانشين من و سفير ميان شما و حضرت حجت (عج) و شخصيت امين است. پس از من در امور خود، به وى مراجعه كنيد و من به ابلاغ اين موضوع مأمور شده بودم و آن را به شما رساندم. (5)
جعفر بن احمد متيل مىگويد:
1) كتاب الغيبه، ص 358 و علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 51، ص 347.
2) بحارالانوار، ج 1، ص 345 و سيدمحسن امين عاملى، اعيان الشيعه، ج 2، ص 47.
3) شيخ صدوق، كمالالدين و تمام النعمة، ج 2، ص 502 و بحارالانوار، ج 51، ص 335، حديث 60.
4) كمالالدين و تمام النعمة، ج 2، ص 504.
5) رجال علامه حلي، فائده پنجم، ص 273.
زمان رحلت نايب دوم، بالاى سرش بودم و حسين بن روح در پايين پا نشته بود. وقتى نيابت او بعد از محمد بن عثمان مطرح و قطعى شد و آن را از زبان نايب دوم شنيدم، از بالاى سر او بلند شدم و دست حسين بن روح را گرفتم و در جاى خود نشاندم و خود در پايين پا نشستم. (1)در اين روز شخصيتهاى بزرگى از اهل بصره مانند علويه صفار و حسين بن احمد بن ادريس به بغداد آمده، در اين جلسه حضور داشتند. (2)
در روز آخر جمادى الاولى 305 هجرى، محمد بن عثمان چشم از جهان فروبست. (3)پيكر او با احترام و با حضور انبوه شيعيان و رجال سرشناس شيعى، تشييع و در خانه مسكونى پدرى، كنار مقبره عثمان بن سعيد عمرى به خاك سپرده شد. شيخ عباس قمى كه در حال حيات از اين مكان ديدن كرده است مىنويسد:
... اين مقبره در بارگاه بزرگى، نزديك درِ سلمان كه در ميان مردم بغداد به «شيخ خلانى» معروف است، قرار دارد و علاقهمندان به زيارتش مىروند. (4)
مرحوم حرزالدين مىنويسد:
اين مكان در خيابانى واقع است كه در قديم به دروازه كوفه منتهى مىشد و اكنون به آن «محله خَلّانى» مىگويند و يكى از مراكز مهم شيعى در بغداد بهشمار مىآيد. اين مكان در سال 1349 قمرى تجديد بنا شد و اشعارى از شاعران بزرگ در مدح و منزلت اين دو شخصيت بر ديوارهاى آن نوشته و نقاشى گرديد. (5)
امروزه اين بارگاه مقدس در خيابان جمهورى واقع شده و حرم مجلّلى دارد. در آستانه آن، مسجد بزرگى داراى صحن وسيع به همراه كتابخانهاى جديد تأسيس شده است. اين كتابخانه داراى كتب قيمتى و نفيس مىباشد و به كتابخانه خَلّانى معروف است. در اهميت اين مكان همين بس كه در مسجد آن، نماز جمعه و جماعت اقامه مىشود و در منطقه تجارى شهر بغداد قرار دارد.
نايب سوم
«ابوالقاسم حسين بن روح»، نايب سوم، از خاندان مشهور و ايرانىنژاد «نوبختى» است. از اين خاندان شخصيتهاى بسيارى در علم كلام، فلسفه، فقه، حديث، رجال، نجوم، شعر، ادب و هنر تربيت شدند و در طول تاريخ ايران و اسلام تأثيرگذار بودند. (6)بعضى از آنان مانند: ابواسحاق و ابوسهل نوبختى، از اصحاب امام هادى و امام عسكرى بودند و به همين سبب ارتباط نزديك با دستگاه نيابت داشتند. در اين ميان نقش و حضور حسين بن روح چشمگيرتر بود. او به هوش، ذكاوت، درايت، عقل و تدبير بيشتر شهرت داشت و به همين سبب، مفتخر به مقام نيابت امام عصر شد و از سوى محمد بن عثمان به اين مسؤوليت مهم منصوب گرديد. اندكى بعد از اين انتصاب، توقيع مقدسى از ساحت قدسى حضرت مهدى (عج) در تأييد نيابت حسين بن روح به اين ترتيب صادر شد:
... ما او را مىشناسيم. خداوند تمام خوبىها و خوشنودىهاى خويش را به وى بشناساند. و او را با عنايت خويش خرسند گرداند. از نامه او آگاه شديم و در مسؤليت محوله به وى اطمينان داريم. او در نزد ما داراى مقامى است كه موجب شادى وى خواهد شد. خداوند احسان خود را نسبت به او مضاعف گرداند .... (7)
نخستين سال نيابت حسين بن روح، مصادف با يازدهمين سال حكومت مقتدر عباسى بود و اين در حالى است كه ابوالحسن على بن فرات براى دومين بار به وزارت مقتدر انتخاب مىشد. خاندان آل فرات همانند خاندان نوبختى، مذهب شيعى داشتند و در عصر مقتدر، سه بار به وزارت رسيدند و در مجموع حدود شش سال عهدهدار اداره و رهبرى دستگاه عباسيان شدند و اين فرصت مناسبى براى نايب سوم شد. او توانست در اين مقطع تاريخى حساس، دستگاه نيابت و سفارت را به بهترين شكل رهبرى و هدايت نمايد و شيعيان را از بسيارى از تنگناهاى سخت و سرنوشتساز عبور دهد. اين حقيقت تاريخى به قدرى آشكار است كه حتى آنهايى كه براى تحقق اغراض و انگيزههاى سياسى، اقدام به تحريف شخصيتهاى اسلامى مىكنند، نتوانستند از آن چشم بپوشند و چنين نوشتند:
... خاندان نوبختى و آل فرات در حالى كه از اساس با خلافت عباسيان مخالف بودند، با برنامهريزى و درايت و مديريت لازم، آنچنان خليفه را زير نفوذ فكرى خود گرفتند كه او حتى از بر حق بودن خود به شك افتاد و در اين نفوذ، حسين بن روح نوبختى و على بن فرات (وزير مقتدر) نقش تعيينكنندهاى داشتند ... (8)
با همه اينها نايب سوم در يك مورد نتوانست از حقد و كينه خليفه عباسى و درباريان در امان بماند؛ چرا كه آنان هرگز حاضر نبودند شاهد قدرتمند شدن و سروسامان يافتن شيعيان باشند. به همين سبب او را به بهانه همكارى با آشوبهاى گروه قرامطه دستگير و مدت پنج سال زندانى كردند. اما وى لحظهاى از سرنوشت شيعيان غفلت نورزيد و از همان زندان به وسيله پيك و نامه با كارگزاران دستگاه نيابت ارتباط برقرار كرد و همچنان به رهبرى مذهبى و سياسى شيعيان ادامه داد تا اين كه در سال 317 هجرى از زندان آزاد شد. (9)
در عصر نيابت حسين بن روح، شيعيان از سرزمينهاى دور و نزديك به حضورش مىرسيدند و سؤالات و مشكلات خود را با وى در ميان مىگذاشتند. گاهى كراماتى از وى مشاهده مىكردند و اين سبب اطمينان خاطر و آرامش روحى آنان مىشد و زمينه رهبرى و هدايت او را بيش از پيش تثبيت مىكرد. شيخ صدوق از حسين بن على بن محمد، مشهور به «ابو على بغدادى» نقل مىكند:
... هنگامى كه در بخارا بودم، يكى از شيعيان به نام «ابن جاوشير» ده شمش طلا به من داد تا آن را نزد حسين بن روح ببرم. هنگام بازگشت، يكى از آنها را در حوالى رودخانه آمويه (بين تركمنستان و خراسان) گم كردم تا اينكه به بغداد آمدم و تازه از گم شدن آن آگاه شدم. بهناچار عوض آن را خريدم و جايگزين كردم. چون به خدمت نايب سوم رسيدم و شمش طلا را تحويل دادم، وى آن را نپذيرفت و فرمود: طلايى را كه در آمويه گم كرده بودى، نزد ماست. بعد آن را به من نشان داد و ديدم همان شمش است كه گم كرده بودم .... (10)
1) قطب راوندي، الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1120.
2) بحارالانوار، ج 51، ص 355.
3) الغيبه، ص 366.
4) سفينةالبحار، ج 1، ص 328.
5) محمد حرزالدين، مراقد المعارف، ج 1، ص 278.
6) براى آگاهى بيشتر، رك: سيد حسن صدر، خاندان نوبختى، اقبال آشتيانى و تأسيس الشيعه.
7) كتاب الغيبه، ص 372.
8) لوئى ماسينيون، قوس زندگى منصور حلاج، ترجمه روان فرهادى، ص 54.
9) عباس اقبال آشتيانى، خاندان نوبختى، ص 200 و 193
10) كمالالدين و تمام النعمة، ج 2، ص 518 و الخرائج والجرائح، ج 3، ص 1123.
حسين بن روح پس از 21 سال مسئوليت خطير در دستگاه نيابت، چند روز مانده به رحلت خويش، به دستور حضرت حجت (عج) مسئوليت دستگاه نيابت را به نايب چهارم، «على بن محمد سَمُرى» سپرد و در شب چهارشنبه، هجدهم شعبان 326 هجرى، چشم از جهان فروبست. (1)پيكر نايب سوم در شهر بغداد تشييع شد و در محله نوبختيه، در ضلع شرقى بازار عطاران به خاك سپرده شد. (2)امروزه اين مقبره در بازار شورحه، يكى از مناطق مهم تجارى بغداد قرار دارد و تجار بسيارى از شهرها و كشورهاى مختلف به آنجا رفت و آمد دارند. بارگاه نايب سوم داراى ضريح و قبه كوچكى است و مسجدى هم در كنار آن ساخته شده است. هر روز بسيارى براى زيارت قبر نايب سوم در اين مكان حاضر مىشوند و ازدحام مىكنند و در مسجد نيز نماز جماعت برقرار مىباشد. (3)
نايب چهارم
«علي بن محمد سَمُري» يا صميرى، پيش از آغاز غيبت صغرى از اصحاب امام عسكرى (ع) بهشمار مىرفت و در ميان شخصيتهاى علمى و حديثى مورد احترام بود. (4)در آستانه رحلت نايب سوم و به وصيت او، به مقام نيابت خاص حضرت مهدى (عج) مفتخر گشت. مدت نيابتش حدود سه سال (326- 329) بود. مردم مشكلات و پرسشهاى دينى خود را با وى در ميان مىگذاشتند و جواب مىگرفتند. همچنين كراماتى كه شيعيان در طول اين مدت از نايب چهارم مشاهده كردند، بر اطمينان و اميدوارىشان افزوده شد. مرحوم شيخ صدوق از احمد بن ابراهيم بن مُخَّلد نقل مىكند:
در شهر بغداد با جمعى از بزرگان در محضر نايب چهارم بوديم؛ در اين هنگام على بن سمرى لب به سخن گشود و با جمله «رحمالله علي بن الحسين بن بابويه» خبر از رحلت آن عالم بزرگ در شهر قم داد. حاضران تاريخ و ساعت اين خبر را ثبت كردند و بعد معلوم شد همان وقتى كه نايب چهارم اين جمله را بر زبان جارى كرد. فقيه قم چشم از جهان فروبسته بود. (5)
پس از سه سال نيابت، در شعبان 329 هجرى چون نايب چهارم در آستانه رحلت قرار گرفت، علماى بزرگ و جمعى از شيعيان بر بالينش حاضر شدند و از وى خواستند تا فرد ديگرى را به جاى خود معرفى كند، ولى او امتناع كرد و از آغاز غيبت كبرى خبر داد. (6)شيخ طوسى در كتاب خود به نقل از ابومحمد حسن بن احمد مكتب مىنويسد:
... سه سالى كه نايب چهارم از دنيا رفت، من در بغداد بودم. چند روز قبل از وفات او به حضورش شتافتم. او توقيع و فرمانى از جانب حضرت مهدى (عج) بيرون آورد و خواند كه متن آن چنين بود: به نام خداوند بخشنده و مهربان. اى على بن محمد سمرى! خداوند اجر و ثواب برادرانت را در مصيبت تو بزرگ گرداند. تو تا شش روز ديگر از دنيا خواهى رفت؛ پس امور خود را جمع كن و كسى را براى خود، جانشين خاص انتخاب مكن كه قائم مقام تو شود؛ زيرا غيبت كبرى آغاز شده است. ظهور نخواهد شد، مگر به اذن خداوند تبارك و تعالى. دوران غيبت كبرى طولانى خواهد شد؛ بهگونهاى كه دلها سنگين شود و ظلم زمين را فراگيرد. در آينده نزديك، بعضى از شيعيان ادعاى مشاهده مىكنند؛ هركس چنين كند، پيش از آنكه سفيانى خروج نمايد و صداى آسمانى شنيده شود، دروغگو و افترا زننده است. (7)
حسن بن احمد در ادامه مىگويد:
همراه كسانى كه در مجلس بوديم، نسخهاى از اين توقيع را استنساخ كرديم و با خود برداشتيم و از منزل خارج شديم. چون شش روز گذشت، دوباره به محضر نايب چهارم شرفياب شديم و او را در حال احتضار ملاقات كرديم. يكى از حاضران پرسيد: جانشين بعد از تو كيست؟ فرمود: «لله امرٌ هو بالغه» خدا را امر مهمى است كه به آن عمل كرده و آن را ابلاغ خواهد نمود. اين سخن را گفت و چشم فروبست و جان تسليم نمود. (8)
اين روز مصادف با نيمه شعبان 329 هجرى بود. پيكر پاك نايب چهارم با تجليل و احترام و با حضور انبوه شيعيان و سرشناسان شيعه غسل داده و كفن شد و در شهر بغداد مدفون گرديد. بارگاه نايب چهارم، اكنون در شهر بغداد، نزديك ميدان رصافى و جسرالشهداء، جنب بازار قديم هرج و مدرسه مستنصريه، در ساحل چپ رودخانه دجله، در حجرهاى ميان بازار و مسجد قبلانيه واقع است. بر بالاى اين بارگاه، قبه و گلدسته احداث شده و محل زيارتگاه عموم مردم، بهويژه شيعيان مىباشد. اين منطقه يكى ديگر از مناطق مهم شيعى در بغداد بهشمار مىآيد. (9)
شيخ كليني
«محمد بن يعقوب كلينى» از فقها و محدثان دوره غيبت صغرى شناخته مىشود. او در كُلين، از توابع حسنآباد شهر رى به دنيا آمد. (10)مقدمات علوم اسلامى را نزد پدرش يعقوب بن اسحاق و دائىاش على بن محمد بن ابراهيم، معروف به «شيخ شهيد عَلّان» فرا گرفت. (11)
سپس به قم رفت و در آنجا از محضر علما و محدثانى چون: احمد بن محمد بن عيسى اشعرى، عبدالله بن جعفر حميرى، صاحب «قربالاسناد» و احمد بن ادريس قمى علم فقه و حديث آموخت. استادان وى در كتب رجالى و تاريخى به چهل نفر مىرسد. او بعدها به كوفه و بغداد رفت و با دانشمندان آن دو مركز علمى به مبادله علمى پرداخت و از محضر بسيارى از آنان بهرههاى كافى برد. اندكى بعد خود كرسى تدريس تشكيل داد و شاگردان
1) بحارالانوار، ج 51، ص 358.
2) محمدمهدى موسوى، احسن الوديعه، ج 2، ص 232.
3) محمد حرزالدين، مراقد المعارف، ج 1، ص 249.
4) سيد محمد صدر، تاريخ الغيبة الصغري، ج 1، ص 412 و سيد حسن شيرازى، كلمة الامام المهدى، ص 100.
5) بحارالانوار، ج 51، ص 360.
6) كتاب الغيبه، ص 395 و اعيان الشيعه، ج 2، ص 48.
7) كتاب الغيبه، ص 395 و شيخ عباس قمي، تتمه المنتهي، ص 354.
8) سفينةالبحار، ج 2، ص 249.
9) مراقد المعارف، ج 1، ص 375.
10) كليني، اصول كافي، ج 1، با مقدمه سيد جواد مصطفوى، ص 6 و علامه امينى، شهيدان راه فضيلت، ص 31.
11) على دوانى، مفاخر اسلام، ج 3، ص 26.
بسيارى تربيت كرد. (1)«محمد بن ابراهيم نعمانى»، معروف به «ابن ابى زينب» و «محمد بن احمد صفوانى» مقيم بغداد، از شاگردان ممتاز وى هستند كه كتاب «كافى» كلينى را نسخهبردارى كردند.
كتاب «كافى» يكى از اصول اربعه شيعه است و از نظر اهميت و محتوا، بر سه كتاب ديگر (من لايحضره الفقيه، استبصار و تهذيب) تقدم دارد. اين اثر ماندگار حاصل بيست سال تلاش و تحقيق شبانهروزى شيخ كلينى در عرصه تأليف و پژوهش است.
كتاب «الكافى» شامل سه بخش است: اصول كافى (دو جلد، در عقايد و اخلاق)؛ فروع كافى (يك دوره فقه در پنج جلد) و روضه كافى (يك جلد، در تراجم و رجال و فضايل اهل بيت (ع)) كه مجموعاً هشت جلد است.
در ارزش و اهميت اين تأليف همين بس كه پيش از آن، احاديث اهل بيت و معارف تشيع در اصلها و ميان جزوههاى پراكنده نگهدارى مىشد. شيخ كلينى براى اولين بار آنها را در اين مجموعه گردآورى كرد و مانع از نابودى آنها شد. او در عصر غيبت صغرى مىزيست و هنوز بسيارى از اصحاب و شاگردان امام هادى و امام عسكرى در قيد حيات بودند و او از دانش آنها بهخوبى بهره گرفت و اين مجموعه بزرگ حديثى و فرهنگى را براى جهان اسلام و تشيع به ارمغان آورد.
كتاب «كافى» شامل 16199 حديث از پيامبر (ص) و امامان معصوم (ع) است و در يك قالب ابتكارى با موضوعبندى منسجم و در ابواب مناسب، تنظيم و تدوين شده است. اين در حالى است كه به گفته ابن تيميه، از علماى اهل سنت، مجموع احاديث «صحيح بخارى» و «صحيح مسلم» بدون احاديث تكرارى، كمتر از هفت هزار است. (2)
علما و فقهاى بزرگ شيعه مانند: شيخ مفيد، نجاشى، سيد بن طاووس، شهيد اول، شهيد ثانى، محقق كركى، فيض كاشانى، محمد امين استرآبادى، علامه مجلسى و ديگران كه بعد از كلينى، رهبرى مذهبى و علمى جامعه شيعى را برعهده گرفتند، كار او را ستودهاند. (3)
شيخ كلينى در شعبان 329 هجرى همزمان با رحلت نايب چهارم و آغاز دوره غيبت كبرى چشم از جهان فرو بست و در جانب غربى باب كوفه بغداد به خاك سپرده شد. نجاشى از احمد بن عُبدُن (متوفاى 423) نقل مىكند كه او مقبره شيخ كلينى را ديده است. (4)
امروزه اين مقبره در محوطه مسجد آصفيه، در سمت راست پل شهداى كنونى (از سمت كرخ به رصافه) جنب مدرسه نظاميه (مستنصريه قديم) قرار گرفته است. متأسفانه برخى از پژوهشگران كه اخيراً از اين مكان ديدن كردهاند، گزارش دادهاند كه بر سردر مسجد تابلويى نصب شده كه بر آن نوشتهاند در اينجا پيكر حارث بن اسد محاسبى (متوفاى 243- 165 ق) صوفى معروف دفن شده است (5)و اين هرگز با واقعيتهاى تاريخى مطابقت ندارد.
«مدرسه قوام» در محله مِشراق نجف، جنب مدرسه مهديه (متعلق به شيخ مهدى كاشف الغطا) و پشت آرامگاه سيد بحرالعلوم و خاندانش كه در كنار مسجد و مقبره شيخ طوسى قرار دارد، واقع شده است. تأسيس آن در مساحت 700 مترمربع، در سال 1300 قمرى به پايان رسيد. چون بناى مدرسه به شخصى به نام فتحعلى خان شيرازى معروف به «قوامالسلطنه» از رجال سياسى دوره قاجار منسوب مىباشد، به مدرسه قوام مشهور شده است و گاهى نيز به آن «مدرسه فتحيه» مىگويند. (1)حجتالاسلام والمسلمين حاج شيخ عبدالخالق دشتى از علماى مورد احترام استان بوشهر و شهر گناوه كه در سالهاى 1332 تا 1338 شمسى به مدت شش سال در مدرسه قوام سكونت داشته، مىگويد:
در آن سالها توليت مدرسه بر عهده مرحوم شيخ عبدالحسين ذوالرياستين بود. او علاوه بر اين مدرسه، توليت مدرسه ميرزاى شيرازى را هم بر عهده داشت. به همين سبب به وى «ذوالرياستين» مىگفتند.
مدرسه قوام از دو قسمت بيرونى و اندرونى تشكيل شده است. هنگام ورود، در مرحله نخست به قسمت بيرونى كه شبيه دالان است مىرسيم و با عبور در كوچكى كه در سمت چپ دالان قرار دارد، به قسمت اصلى و اندرونى مدرسه وارد مىشويم. اين قسمت شامل فضاى بزرگى است كه در چهار طرفش حجرههايى براى اسكان طلاب ساخته شده كه تعداد آنها به شصت حجره مىرسد و همچنين داراى دو طبقه، يك سرداب بزرگ و حياط سرپوشيده است.
اين مدرسه در گذشته فقط يك طبقه و بيست وشش حجره داشته و تنها در قسمت شمالى، طبقه دوم داشت كه در اين اواخر مخروبه شده و در شرف تخريب و تعطيلى بود، تا اينكه مرحوم حاج شيخ نصرالله خلخالى به تعمير و توسعه آن همت گمارد و مدتى توليت و مديريت آنجا را برعهده گرفت و حياتى دوباره به مدرسه قوام بخشيد. (2)
در اين مدرسه، شخصيتهاى بزرگ حوزوى كه به تقوا، زهد، عبادت، عرفان و جهاد و شهادت شهرت دارند، ساكن شدند؛ از آن جمله مىتوان به آيتالله سيدعلى قاضى، علامه امينى، آيتالله شهيد سيد اسدالله مدنى، شهيد نواب صفوى و آيتالله شيخ جواد تبريزى و ميرزا على توحيدى تبريزى صاحب «مصباح الفقاهه» و شيخ جعفر قوچانى و شيخ عباس دشتى و سيد محمدتقى بحرالعلوم اشاره كرد. (3)آيتالله سيد محمد حسينى همدانى، صاحب تفسير «انوار درخشان در تفسير قرآن» مىگويد:
در سال 1347 قمرى كه من در مدرسه قوام نجف اشرف بودم، روزى سيد على قاضى به مدرسه آمد و از متصدى آن حجرهاى درخواست كرد و وى نيز با كمال احترام پذيرفته و حجره كوچكى در طبقه فوقانى در اختيارش گذاشت. بعد معلوم شد كه قاضى حجره را به عنوان مكان خلوتى براى تهجد و عبادت مىخواستند؛ چون تصور مىكردند تهجد ايشان، شبهنگام در خانه، باعث مزاحمت براى بچهها مىشد. (4)
علامه امينى صاحب كتاب ارزشمند «الغدير»، از جمله ساكنان اين مدرسه بود. اين عالم پرتلاش در يكى از حجرههاى مدرسه قوام كه محل استراحت و اسكانش بود، كتابخانه كوچكى تشكيل داد و بخشى از كتاب «الغدير» را در اين مكان شريف به رشته تحقيق و تأليف درآورد.
شهيد نواب صفوى هم پس از مبارزه و ستيز با ايادى رژيم ستمشاهى، وقتى از ايران به نجف آمد و در همين مدرسه ساكن شد، كمكم با علامه امينى ارتباط برقرار كرد و بعد تحت تأثير شخصيت علمى و ويژگىهاى اخلاقى ايشان قرار گرفت و در نهايت از محضر علمى علامه امينى بهره برد و در رديف شاگردان ايشان درآمد. (5)
در اين مدرسه مرحوم شيخ مرتضى رشتى، از اساتيد مشهور فلسفه هم حجره داشت و براى طلاب درس هيئت، نجوم و فلسفه تدريس مىكرد؛ ولى با توجه به فضاى ضدفلسفى حوزه نجف چون چندان استقبالى از علوم وى نشد، نتوانست در نجف بماند و به تهران آمد و در مدرسه مروى به تدريس خود ادامه داد. (6)
مدرسه قوام محل تجمع طلاب و فضلاى حوزه علميه نجف، براى بحث و مذاكره علمى بهشمار مىآمد. در اين مكان علمى، گاهى به مناسبتهاى مذهبى بهخصوص در ماههاى محرم و رمضان، جلساتى از سوى طلاب و فضلا برگزار شده و به شركتكنندگان، اطعام و افطارى و در دهه محرم صبحانه مىدادند كه همه در آشپزخانه خود مدرسه تهيه و پخته مىشد. همچنين در اين مراسم باشكوه، از منبرىهاى معروف نجف، مانند مرحوم شيخ محمدعلى واعظ خراسانى و شيخ عبدالعلى بحرينى (يكى فارس و ديگرى عرب) دعوت مىشد. واعظ خراسانى با سخنرانى منحصر به فردى كه در ميان علما و حتى مراجع شهرت و محبوبيت داشت، خطاب به حاضران نكات اخلاقى، علمى و اجتماعى مطرح مىكرد و همه از سخنانش استفاده مىكردند. در اين مراسم اغلب مراجع نجف مثل آيتالله سيد محمود شاهرودى و سيد ابراهيم استهباناتى شركت مىكردند. (7)متأسفانه اين برنامهها در زمان رژيم بعثى عراق تعطيل شد و اكنون نيز به فراموشى سپرده شده است. (8)
طلاب و فضلايى كه از شهرها و كشورهاى ديگر وارد نجف مىشوند، چند روزى به عنوان مهمان در اين مدرسه اسكان داده مىشوند. در بهمن ماه 1388 كه از اين مدرسه بازديد كرديم، يكى از طلاب ساكن در مدرسه مىگفت:
1) جعفر الشيخ باقر آل محبوبه، ماضي النجف و حاضرها، ج اول، ص 130.
2) جعفر الدجيلي، موسوعةالنجف الاشرف، ج 6، ص 420.
3) به نقل از شيخ عبدالخالق دشتي.
4) محمود طيار و صادق حسنزاده، اسوه عارفان، ص 41 و گلشن ابرار، ج 4، ص 387.
5) گلشن ابرار، ج 2، ص 645.
6) در گفتگو با حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ عبدالخالق دشتي.
7) همان.
8) ماضي النجف و حاضرها، همان و موسوعة النجف الاشرف، ج 6، ص 421.
تعداد زيادى از فضلاى مدرسه امام خمينى در قم وابسته به «جامعةالمصطفى العالميه» كه اخيراً براى زيارت عتبات عاليات به عراق و نجف مشرف شده بودند، حدود 10 روز در اين مدرسه سكنى گزيدند.
بر بالاى درب ورودى مدرسه ابياتى به فارسى و عربى نوشته شده كه در آن ضمن تعريف و تمجيد از ناصرالدين شاه قاجار به نام بانى و تاريخ تأسيس مدرسه هم اشاره شده است. در اينجا به چند بيت از آن بسنده مىشود:
يا مَن بَنى هذا الاساس المتين انّا فتحنا لك فتحاً مبين
به عهد خاقان فلك بارگاه ناصر دين، خسرو ايران زمين
مهتر فرخنده نَسَب ميرزافتحعلى خانِ سعادت قرين
از سر اخلاص در اين خاك پاككرد بنايى چه بهشت برين
مدرسه مجمع ارباب فضل مصطبه محفل طلاب دين
«فتحيه» ناميدش وزين نام نيكگشت به صد عزّ و شرافت قرين
سألتُ عن تاريخ هذا البناءفقيل لى اضف الى (الغين شين) (1)
مدرسه قوام امروزه يكى از آبادترين و پرنشاطترين مدارس نجف است و زير نظر دفتر آيتالله العظمى سيستانى اداره مىشود.
1) جعفر الدجيلى، موسوعة النجف الاشرف، ج 6، ص 391.
اشاره
پيامآوران و صاحبان رسالت، در برابر انجام مسئوليت پيامرسانى، مجاز به دريافت مزد و پاداشى نيستند؛ زيرا اجر و پاداش آنان با خداست و دنيا بازار معاملهاى سزاوار آن نيست. (1)
پيروى از دستورهاى الهى، (2)ابراز دوستى و محبت به فرستادگان و نزديكان آنان، تنها پاداشى است كه به فرموده خداى سبحان، از امت خود انتظار دارند. (3)
جايگاه و خاستگاه واقعى محبت و مودّت، همانا نهانخانه قلب است. محبت قلبى، لازمه مؤدّت و دوستى است؛ ولى كافى از آن نيست. محبت بايد در عمل، تجلّى نمايد؛ آن هم نه هر عملى؛ بلكه مطابق آنچه در عهدنامه نخستين، ميان عاشق و معشوق به امضا رسيده است.
چشمه محبت، آنگاه كه مىجوشد، به سخنى در زبان، اشكى در چشم، و آتشفشانى در جان تبديل مىشود. اينجاست كه عاشق از وصف يار مىگويد و در فراق او اشك مىريزد و در راه او جانفشانى مىكند، و در يك سخن، پيروى او را مىطلبد.
اما فراق را درمانى جز وصل نيست. عاشقى كه خود را با صبغه الهى آراسته، همواره به شوق ديدار او، رهرو كوى اوست. بهترين آيت خلقت و نعمت خداوند سبحان، همانا وجود شريف خاتم پيامبران، حضرت محمد (ص) و معصومان از اهلبيت او مىباشند. آنان كه سيماى حق را مىطلبند و ديدار حق را مىجويند، بايد او را در آيينه وجود محمدى (ص) تماشا كنند.
پس سخن محمد (ص) سخن خداست؛ (4)اطاعت از او اطاعت از خداست؛ (5)محبت به او محبت به خداست؛ (6)محبت به اهل بيت (عليهما السلام) نيز محبت به خداست (7)و زيارت محمد و آل محمد (ص)، زيارت خداست. (8)
بديهى است محبت، همواره جذبهاى در قلب شعلهور مىسازد كه جز به ديار و زيارت دوست، فرو نمىنشيند.
خاكستر وجود مرا گر دهى به باد از اشتياق، رو به ره كربلا كند (9)
در حديثِ محبت، زنده و مرده، تفاوت نمىكند (10)و دور و نزديك در آن مفهومى ندارد. در وادى محبت، هر چه به دوست تعلق دارد و هر چه نام دوست بر آن است، عزيز و محترم است. كوى و برزن، در و ديوار، تربت و تسبيح، قبر و ضريح، قدم و قدمگاه، چاه و سقاخانه، رزمگاه و قتلگاه و ... همه از اين قرارند.
در عهد جمال تو نگيرند ز گل، آب عكس تو به هر آب كه افتاد، گلاب است
اما محبت، در طبيعت خود، با احساسات و عواطف همراه است. احساسات و عواطف اگر از بند تعقل آزاد باشد و با دستگاه دين تنظيم نشود، انسان را تا بيراههها سوق مىدهد. اسطورهسازى، قهرمانپرورى و خرافاتگرايى از آفاتى است كه دامنگير احساسات شده و انسان را از اهداف متعالى غافل نموده و او را آلت دست ابليسان، خنّاسان و جاهلان قرار مىدهد.
در ميان زيارتها، زيارت كربلا و قبر حسين شهيد (ع)، از اهميت بسيارى برخوردار است. سخن معصومان (عليهما السلام) نشان مىدهد كه زيارت كربلا از همه زيارتها با فضيلتتر است؛ چنانكه حتى در برابر حجِ واجبِ كعبه هم- كه بايد در صورت استطاعت انجام پذيرد- بر سنگينى پاداش تأكيد شده است. (11)
حائر حسينى (كنار قبر ششگوشه حضرت ابى عبدالله (ع)) محلى است ممتازتر از ديگر زمينها و از بقاع متبركهاى است كه خداوند دعا كردن در آن را دوست مىدارد و وعده استجابتش را مىدهد. (12)
اعمال عبادى انسان، همواره با آفات و آسيبها همراه است. اين آفات با گسترش دامنه احساسات در محيط عبادت، وسيعتر و عميقتر مىگردد. زيارت نيز از جمله آنهاست كه با توجه به آميخته شدن آن با احساسات، مصون از آفات نبوده و نخواهد بود. آسيبشناسى، به سالمسازى محيط زيارت انجاميده و به رشد و ارتقاى معنويت و عزادارى صحيح مىانجامد و بساط خرافات را برمىچيند.
ورودِ رفتارهاى دروغآميز و بيهوده به حريم اعتقادات، رويش خرافات را به دنبال دارد، كه بايد ريشهكن شود؛ وگرنه چنان رشد نموده و فضاى معنويت را تيره و تار مىكند كه تشخيص آن از واقعيات، بسيار دشوار گرديده و مبارزه با آن، اتهاماتى تا كفر والحاد را به دنبال خواهد داشت.
حادثه كربلا واقعيتى است كه احساسات شيعيان را بيش از ديگر حوادث جريحهدار كرده و به همان ميزان هم در معرض دروغپردازىها و خرافات قرار گرفته است.
1) وَيا قَوْمِ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ مَالًا إِنْ أَجْرِى إِلَّا عَلَي اللَّهِ هود، 29؛ وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِى إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ شعرا، 109.
2) اتَّبِعُوا مَنْ لَا يسْأَلُكُمْ أَجْرًا وَهُمْ مُهتَدُونَ يس، 21.
3) قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى شوري، 23.
4) وَمَا ينْطِقُ عَنِ الْهَوَى* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يوحَى (نجم، 3 و 4) .
5) قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ آلعمران، 31.
6) قال رسولالله (ص) : «من أحبني فقد أحب الله»؛ الزيلعي، تخريج الاحاديث والآثار (762 ه) تحقيق: عبدالله بن عبدالرحمن السعد، دار ابن حزيمه، الرياض، ج 1، ص 336.
7) قال رسولالله (ص) : «من أحبّ عليّاً فقد أحبني و من أحبني فقد احبّ الله»؛ عبدالحسين امينى، راه و روش ما راه و روش پيامبر ماست، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، مكتبة الامام اميرالمؤمنين، تهران، چاپ دوم، 1394 ق، ص 31 و (35) و «لايؤمن رجل حتى يحب أهل بيتي بحبّي» (همان) .
8) قال رسولالله (ص) : «ألا ومن زاره (الحسين) فقد زارني ومن زارني فكانما قد زار الله»؛ ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج 10، ص 277.
9) شعر از: ملا زمانى.
10) عن ابي عبدالله (ع) : «من زارنا في مماتنا فكانما زارنا في حيوتنا ...»، همان، ص 183.
11) ر. ك: جعفر بن محمد بن قولويه، كامل الزيارات، ج 12، ص 173.
12) امام هادى (ع) : «انّ لله بقاعاً يحبّ أن يدعا فيها فيستجيب لمن دعاه، والحير منها.» ابن شعبه حرّاني، تحفالعقول، ترجمه محمدباقر كمرهاى، تصحيح: علىاكبر غفارى، كتابفروشى اسلاميه، تهران، 1354 ش، ص 510.
گذشته از حائر حسينى، در كربلا زيارتگاههاى ديگرى نيز وجود دارد كه از ديرباز شناخته شده و زائران حرم حسينى آنها را هم زيارت مىكنند. مرقد شريف قمر بنىهاشم حضرت ابوالفضل العباس (ع)، مرقد حبيب بن مظاهر، قبور ديگر شهدا، قتلگاه، خيمهگاه، تل زينبيه و مرقد حرّ بن يزيد رياحى در نزديكى كربلا از جمله آنهاست. اما اخيراً پديدار شدن زيارتگاههاى جديدى به نام محل شهادت حضرت علىاكبر (ع) و محل شهادت حضرت علىاصغر (ع) جاى تأمل بسيار دارد!
نه تنها براى وجود چنين محلى در تاريخ عاشورا سند و نشانى ديده نمىشود، بلكه تخريب چهار باره مرقد شريف امام حسين (ع) و اطراف آن و كشاورزى و آبيارى آن به دستور متوكل عباسى، كه به نابودى همه آثار انجاميده، به دروغ بودن يا دستكم نمادين بودن برخى از آثار حكايت دارد؛ مگر مرقد شريف امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) كه با متصاعد شدن عطر حيرتآور و پديدار شدن نشانههايى از الطاف الهى، كشف دوباره آنها ميسر گرديده است.
حال آنچه از گذشتههاى دور به صورت نشانههايى در كربلا ديده مىشود، جايگاه خود را دارد، ولى نبايد اجازه داد افرادى احساسات پاك مردم را وسيله سودجويى و اغراض ديگر قرار دهند و با مقدسنمايى، اهداف خرافى را دنبال كنند و در نتيجه، زائران در چند روز حضور در كربلا، در مقام زيارت، حائر حسينى را كه از درجه و امتيازى چون عرش الهى برخوردار است، فداى خرافات نموده و فرصت به دست آمده را كه عمرى در آرزويش بودهاند، با دروغها و بيهودهها بيالايند.
در بررسى تاريخى محلهاى يادشده، به هيچ سندى- حتى تحريف شده و جعلى- نمىتوان دست يافت! به نظر مىرسد كه عوامل سودجو و مشكوك، با اين روشها قصد ترويج هر چه بيشتر خرافات در مراسم عزادارى را دارند، كه اگر با واكنش به موقع عالمان و مراجع ذىربط روبهرو نگردد، اين روند شدت گرفته و در نتيجه، زائران را از حائر بىمثال حسينى به اين مكانهاى ساختگى منحرف خواهند كرد. توجه دادن به روحانيان كاروانها و مداحانى كه همراه كاروانها هستند و زائران را راهنمايى مىكنند، مىتواند در هدايت زائران به زيارتگاههاى معتبر كارساز باشد.
شهادگاه علىاكبر (ع) در كربلاى امروز
امروزه در فاصله حدود 200 مترى حائر حسينى و 400 مترى خيمهگاه، خانهاى را در داخل كوچهاى دراز، تنگ و باريك معين كرده و با تابلوها و آرايههاى مختلفى آن را محل شهادت حضرت علىاكبر ناميدهاند. كاروانهايى كه زيارت از آنجا را نيز در برنامه خود دارند در حالى كه عبور و مرور در آن كوچه به سختى انجام مىپذيرد، خود را به آن محل مىرسانند تا مراسم ذكر مصيبت و عزادارى بهجا آورند! سپس نذوراتى را اهدا و دربانان و خادمان آنجا را اكرام نموده و به سراغ برنامههاى ديگر مىروند. با توجه به مشكوك بودن وجود چنين محلى، ناگزير از بررسى تاريخى آن هستيم.
شهادتگاه حضرت علىاكبر در متون تاريخى
ساختگى بودن محل شهادت حضرت علىاكبر 7، هنگامى آشكار مىشود كه تاريخ عاشورا و مقاتل نزديك به حادثه عاشورا را ورق زده و آنچه را در اين باب نوشتهاند، استخراج كنيم تا ببينيم كشف محل شهادت فرزند رشيد و دلاور حسين بن على 7 چقدر با واقعيتها همخوانى دارد. آنچه كتابها در اين باره نوشتهاند، چنين است:
دينورى (282 ه) مى نويسد:
فكان اول من تقدم منهم، فقاتل على بن الحسين، و هو على الاكبر، فلم يزل يقاتل حتى قتل، طعنه مرة بن منقذ العبدى، فصرعه، وأخذته السيوف فقتل؛ (1)نخستين كسى كه از بنىهاشم به ميدان رفت و جنگيد، على بن حسين (علىاكبر) بود. او همواره پيكار مىكرد تا اينكه شهيد شد. مرة بن منقذ عبدى، او را با نيزه زد و بر زمين انداخت؛ سپس شمشيرها او را فراگرفت و شهيد شد.
طبرى (310 ه) معتقد است:
نخستين كس از فرزندان ابوطالب كه در آن روز كشته شد، علىاكبر، پسر حسين بود مرة بن منقذ راه را بر او گرفت و ضربتى به او زد كه بيفتاد. ديگران اطرافش را گرفتند و با شمشير پارهپارهاش كردند.
حميد بن مسلم ازدى مىگويد:
... آنگاه حسين به طرف فرزند خويش رفت و جوانان نيز همراه او آمدند. فرمود: «برادرتان را برداريد.» سپس او را از محل كشته شدنش بردند و در برابر خيمهگاهى كه مقابل آن مىجنگيد، گذاشتند. (2)
ابن اثير (630 ه) در تاريخ خود مى نويسد:
نخستين كس از فرزندان ابوطالب كه شهيد شد، علىاكبر، فرزند حسين بود. مرة بن منقد العبدى بر او حمله كرد و نيزهاى زد و او را بر زمين انداخت و مردم [دشمنان] او را با شمشيرها پاره پاره كردند. هنگامى كه حسين او را ديد،
فرمود: «خداوند بكشد قومى را كه تو را كشتند!» سپس امام به سويش شتافت و به جوانان همراه خود فرمود: «برادرتان را برداريد.» پس او را بردند و در خيمهاى كه برابر آن مىجنگيد بر زمين گذاشتند.
مقاتل و ديگر كتابهايى تاريخى هم كه بهطور مستند به ماجراى شهادت حضرت علىاكبر (ع) پرداختهاند، افزون بر آنچه آورديم، چيزى مطرح نكردهاند.
بايد توجه داشت كه نه دشت هموار كربلا، داراى نشانههاى طبيعى و ثابتى بود تا محل وقوع برخى از صحنههاى جنگ قابل تشخيص و تخمين باشد، و نه اساساً گزارشگرانى در آن هياهوى جنگ دنبال چنين كارهاى غير ضرورى بودهاند.
پس آنچه از گزارشهاى ياد شده برمىآيد، اين است كه محل پيكار و شهادت حضرت علىاكبر (ع) در فاصله نزديكى از خيمهها بوده و پيكر ايشان، پس از شهادت، به دستور امام (ع) به خيمهاى كه مقابل آن مىجنگيده، انتقال يافته است.
حال با اين وصف، آيا انتخاب محلى به نام شهادتگاه حضرت علىاكبر (ع) بازى با احساسات پاك عاشقان حسينى و ترويج خرافات نيست؟
شهادتگاه على اصغر
در اوايل همان كوچه باريكى كه منتسب به شهادتگاه حضرت علىاكبر است، مغازه كوچكى با گذاشتن گهواره، تابلو و ديگر آرايهها، به محل شهادت حضرت علىاصغر معروف شده است.
كاروانهاى زائران، به آن محل هدايت شده و با اجتماع در برابر آن مغازه، به عزادارى و سينهزنى مىپردازند و در و ديوار آن مغازه را مىبوسند؛ گهواره را زيارت مىكنند؛ هدايا و نذورات خود را در آن گهواره مىريزند؛ سر و صورت و لباسهاى خود را بدان متبرك مىنمايند؛ نخهايى را بر آن گره مىزنند و نوارهاى پارچهاى سبزرنگى را از خادمان آن مغازه براى تبرك خريدارى مىكنند!
محل شهادت علىاصغر در متون تاريخى
دينورى (282 ه) مى نويسد:
امام حسين (ع) تنها ماند؛ مالك بن بشر كندى بر آن حضرت حمله كرد و شمشيرى بر سرش زد. شبكلاهى از خز بر سر امام (ع) بود كه شمشير، آن را دريد و سر را زخمى كرد. حسين (ع) آن را از سر افكند؛ و شب كلاه ديگرى خواست و بر سر نهاد و بر آن عمامه بست و بر زمين نشست و كودك كوچك خود را خواست و او را در دامن نشاند. مردى از بنىاسد او را هدف تيرى بلند قرار داد و در دامن پدر شهيد كرد. (1)
تاريخ يعقوبى (292 ه) مى نويسد:
امام تنها ماند و از اهلبيت و فرزندان و خويشانش يك نفر نيز به همراه نداشت. در اين حال، سوار اسب خويش بود كه نوزادى را كه در همان ساعت براى او تولد يافته بود، به دست وى دادند؛ پس در گوش او اذان گفت و كام او را برمىداشت كه تيرى در گلوى كودك نشست و او را سر بريد. (امام) حسين تير را از گلوى كودك كشيد و او را به خونش آغشته ساخت و مىگفت: «والله لأنت اكرم على الله من الناقه، ولمحمد اكرم على الله من الصالح»؛ به خدا سوگند كه تو از ناقه [ناقه صالح] بر خدا گرامىترى، و محمد (ص) هم از صالح (ع) بر خدا گرامىتر است. سپس آمد و او را پهلوى فرزندان و برادرزادگان خود نهاد. (2)
طبرى (310 ه) مى گويد:
كودكِ حسين را پيش او آوردند كه در بغل گرفت. يكى از بنىاسد تيرى بزد و گلوى او را پاره كرد. حسين خون او را بگرفت و چون كف وى پر شد، آن را به زمين ريخت ... (3)
ابن اعثم كوفى (314 ه) معتقد است
پس حسين بن على (ع) تنها ماند و با او هيچ كس ديگر نبود، مگر برادرزاده هفت سالهاى كه عُمَر نام داشت و پسر ديگر او [كه على گفته مىشد] و شيرخواره بود. آن حضرت اسب را به در خيمه زنان راند و گفت: آن برادرزاده را به من دهيد تا او را ببينيم و وداع كنم. آن طفل را به دست امام دادند. اميرالمؤمنين حسين (ع) او را مىنواخت و بوسه مىداد كه ناگاه تيرى آمد و بر سينه آن طفل نشست. طفل در حال، جان بداد ... پس از اسب فرود آمد و به شمشير، گورى حفر كرد و آن طفل را مدفون ساخت.
بعد از آن، طفل شيرخوار خود را كه علىاصغر نام داشت و از تشنگى اضطراب مىنمود، در پيش زين گرفته، ميان هر دو صف برد و آواز برآورد: اى قوم! اگر من به زَعم شما گناهكارم، اين طفل گناهى نكرده؛ او را جرعهاى آب دهيد. چون آواز حسين (ع) شنيدند، يكى از آن گروه تيرى به سوى آن حضرت روان كرد. آن تير بر گلوى آن طفل
شيرخوار آمد و از آن سوى بر بازوى حسين (ع) رسيد. آن حضرت تير را بيرون آورد و در همان ساعت، طفل جان بداد. آن سرور، طفل را به مادرش داد و فرمود: بگير فرزند خود را كه از حوض كوثر سيراب گرديد. (1)
ابوالفرج اصفهانى (356 ه) مى نويسد:
وكان عبدالله بن الحسين يوم قتل صغيراً جائته نشّابه وهو فى حجر أبيه فذبحه؛ (2)عبدالله بن حسين [علىاصغر]، هنگامى كه كشته شد، كودكى بيش نبود و او در دامان پدرش نشسته بود كه تيرى به سويش آمد او را ذبح كرد.
شيخ مفيد (413 ه) مى نويسد:
سپس آن حضرت بر در خيمه نشست و فرزندش عبدالله بن حسين كه كودكى بود نزد او آمد و آن حضرت، او را در دامان خود نشاند. مردى از بنىاسد تيرى به سوى او پرتاب كرد كه آن طفل را بكشت. حسين (ع) خون آن كودك را در دست گرفت و چون دستش پر شد، آن را بر زمين ريخت ... سپس آن كودك را برداشته، در كنار كشتگان خاندان خويش نهاد. (3)
ابن شهرآشوب (588 ه) معتقد است:
امام حسين (ع) تنها ماند؛ در حالى كه علىاصغر در آغوشش بود؛ پس تيرى به او زدند كه بر گلويش نشست. حسين (ع) خون گلوى او را گرفت و به آسمان انداخت؛ پس چيزى از آن به زمين بازنگشت. (4)
ابن اثير (630 ه) مى نويسد:
امام حسين (ع)، فرزند خردسالش، عبدالله را صدا زد و او را در آغوشش نشاند. همان دم، مردى از بنىاسد تيرى افكند و او را ذبح كرد. پس حسين (ع)، خون آن كودك را گرفت و بر زمين پاشيد. (5)
سيد بن طاووس (664 ه) معتقد است:
امام حسين (ع) به خيمه آمد و به زينب (ع) فرمود: فرزند خردسال مرا بدهيد تا او را وداع نمايم. پس طفل را گرفت و خواست او را ببوسد؛ ناگاه حرملة بن كاهل اسدى تيرى انداخت كه به گلوى كودك اصابت كرد و او را ذبح نمود. حسين (ع) به زينب فرمود: اين طفل را بگير؛ سپس دستهاى خود را با خون او پر كرد و به آسمان پاشيد و فرمود: اين مصيبتها بر من آسان است، زيرا خدا آن را مىبيند. (6)
سيد بن طاووس در بيانى ديگر چنين مىنويسد:
زينب (س) كودك را آورد و گفت: اى برادر! اين پسر تو سه روز است كه آبى نچشيده؛ براى او جرعهاى آب بخواه! امام (ع) آن طفل را بر دستش گرفت و فرمود: اى گروه! همانا ياران و اهل بيت مرا شهيد كرديد و اين طفل مانده، در حالى كه از تشنگى هلاك مىشود؛ او را با جرعه آبى سيراب نماييد! امام در حالى كه سخن مىگفت، ناگاه مردى از آنان تيرى انداخت و او را ذبح كرد. (7)
حال با توجه به اخبارى كه گذشت، كاملًا آشكار مىشود كه گزارشگران و نويسندگان حادثه عاشورا، با گوناگونى روايتهايى كه در چگونگى شهادت و حتى در نام آن كودك دارند، هيچ كدام به محل شهادت او، جز در مقابل خيمهها، اشارهاى نكردهاند. بنابراين اگر قرار باشد محل شهادتى براى آن طفل قرار دهيم، مقابل خيمهگاه حسينى و حوالى آن است كه از آن هم تاكنون آدرسى در مقاتل ديده نشده است.
1) ابن اعثم كوفي، الفتوح، ترجمه: محمد بن احمد مستوفي هروي (قرن ششم) ، انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ دوم، 1374 ش، ص 908.
2) ابوالفرج علي بن الحسين اصفهاني، مقاتل الطالبين، تحقيق، سيد احمد صقر، دارالمعرفه، بيروت، بيتا، ص 94.
3) شيخ مفيد، ارشاد، سيد هاشم رسولى محلاتى، علميه اسلاميه، تهران، 1346 ش، ج 2، ص 112.
4) ابن شهرآشوب، مناقب آل ابي طالب، (588 ه) ، مطبعة الحيدريه، نجف الاشرف، 1376 ق، ج 3، ص 257.
5) ابن اثير، الكامل في التاريخ، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ اول، 1408 ق، ج 2، ص 570.
6) سيد بن طاووس، لهوف، تحقيق: شيخ فارس تبريزيان «الحسّون»، دارالاسوه للطباعه والنشر 1414 ق، ص 168.
7) همان 161.
از زبان تربت
(ابراهيم ذوالفقارى)
من آن خاكم كه بوى عشق دارم
خبر از هاى و هوى عشق دارم
من آن خاكم كه در راه ولايت
نشانههاى كوى عشق دارم
من آن خاكم كه با خوبان قرينم
ز من حق، به عرش حق نگينم
به اشك و خون دل آغشته باشم
نشان خلقت جانآفرينم
من آن خاكم كه رنگ عشق دارم
به جان و دل شرنگ عشق دارم
عجين با خون «ثارالله» گشتم
ز غم بر جان خدنگ عشق دارم
من آن خاكم كه سالار شهيدان
دم آخر كه شد تنها به ميدان
جبين بر من نهاد و راز دل گفت
به درگاه خدا با كام عطشان
من از دوران، غم ديرينه دارم
هزاران گنج در گنجينه دارم
ز خون سرخ ياران حسينى
بسى زيور كه زيب سينه دارم
من آن خاكم كه سر تا پا نويدم
عجين با خون گلگون شهيدم
منم خاك مزار و تربت عشق
كه صوت عشق ياران را شنيدم
من آن خاكم كه اهل راز باشم
قرين جلوههاى ناز باشم
براى سالكانِ درگهِ دل
سحرگاهان «پرِ پرواز» باشم
به كجا برگرديم
(جواد محدثى)
اى خوش آن روز كه از كوى وفا برگرديم
سرفراز از سفر كربوبلا برگرديم
با دل عاشق و با دست نياز آمدهايم
تا كه با دامنى از جود و سخا برگرديم
محنت و رنج در اين راه، بسى شيرين است
ما نه آنيم كه از راه بلا برگرديم
تشنه علقمه و آب فراتيم هنوز
كاش با جرعهاى از جام ولا برگرديم
ما كه عمرى است دم از عشق و محبت زدهايم
شرممان باد گر از راه وفا برگرديم
نينوا جلوه عشق است، دوصد حيف اگر
كربلا رفته و بىشور و نوا برگرديم
زائر كوى حسينيم، خدايا مپسند
كه تهىدست از اين خوان صفا برگرديم
بس كه خوش مىگذرد عمر كنار حرمش
كربلا مثل بهشت، چرا برگرديم؟
تربت كربوبلا بوى شهادت دارد
سوى سجّاده و تسبيح و دعا برگرديم
روى دل را به سوى خون خدا گردانيم
با خدا بوده و از غير خدا برگرديم
بوسه بر تربت خونين شهيدان بزنيم
از شفاخانه دل، كامروا برگرديم
با دل سوخته، اميد شفاعت داريم
به هواى كرمش روز جزا برگرديم
شوق بينالحرمين در دل و داريم اميد
به اجابت برسد دست دعا، برگرديم
شود آيا ز عنايات خدا، بار دگر
بهر ديدار مزار شهدا برگرديم؟
گرچه ايام سفر يافته پايان، ليكن
دل ما مانده در اينجا، به كجا برگرديم؟
شور عاشورا و شعر نينوا
(شجاعالدين ابراهيمى)
كربلا آيينه تقويم ماست
خون هميشه مايل تعليم ماست
شور «عاشورا» ست شعر نينوا
كلّ يومٍ، كلّ ارضٍ كربلا
«نينوا» يعنى غم و دامان و دوست
«كربلا» يعنى هميشه گريه هست
بحث از نخل است، حرف بيد نيست
غير هفتاد و دو تن، خورشيد نيست
اشك بايد ريخت، يا فرياد كرد
گريه بايد كرد و گل را ياد كرد
غم نيابد راه در روى حبيب
تا ابوالفضل است، سالار و نقيب
يادآور، حيدر كرّار را
صولت اين شير پرچمدار را
نقطه توحيد را پرگار اوست
در سپاه حق، سپهسالار اوست
او شهيد غزوه احساس شد
حمزهاى بهر حسين، عباس شد
عشق را با خون، معالج كيست؟ اوست
بهترين «باب الحوائج» كيست؟ اوست
پا به ميدان مىنهد با نام ربّ
اين بنىهاشمترين «ماه عرب»
مرگ را او سرافرازى خوانده است
نيزهباران را به بازى خوانده است
هان، گل باغ محمد ديدنى است
لاله در اوج شهادت، چيدنى است
زخم تيغش ضربهاى كارى شده است
خون به روى علقمه، جارى شده است
غيرت طوفانى افلاك، اوست
گردباد آسمان در خاك، اوست
نينوا را ناله نى كرد او
«هفت شهر عشق» را طى كرد او
خوليان ناگه به گردش ريختند
تيرها بر پيكرش آويختند
ذوالفقار سرخ سردار است اين
دستِ عباس علمدار است اين
«ابن ملجم» تيغ بود و طعمه يافت
«فرق حيدر» باز هم از هم شكافت
قهرمان از روى زين افتاده است
آسمان روى زمين افتاده است
زير تيغ، عباس بر زانو نشت
قلب حيدر، پشت ثارالله شكست
اين شهيد، عباس، ماه مذهب است
اين شروع شروههاى زينب است
نذر ثارالله، يا بذل على است
ذوالفقار دين، «ابوالفضل» على است
نينوا خوانانِ خون بذليم ما
عاشق دستِ «ابوالفضليم» ما
او كه «عباس» است، ياس «آمنه» است
حضرت گل، يا امام آينه است
اى شبيه روشنِ خون حسين
از ازل مستانه، مجنون حسين
اى فرات از خشكى خون تو تر
آب، از جوى لبانت تشنهتر
اى گل عباسى امّالبنين
ياس مقتولِ امير المؤمنين
يا اخى! برخّى «ثارالله»، تو
آلهاشم را هميشه ماه، تو
زينب، پيامرسان خون شهدا
(صغير اصفهانى)
صبر از زبان عجز، ثناخوان زينب است
عقل بسيط، واله و حيران زينب است
ايوب، صابر است و ليكن در اين مقام
حيرتزده ز صبر فراوان زينب است
در قتلگاه، جسم برادر به روى دست
بگرفت، كاى خداى من، اين جان زينب است
قربانى توست، بكن از كرم قبول
كارى چنين، به عهده ايمان زينب است
در خطبهاش كه كوفه از آن شد سكوت محض
گويى كه ممكنات، به فرمان زينب است
برهم زنِ اساس جفاكارى يزيد
لحن بليغ و نطق درخشان زينب است
از زبان كربلائيان
(سروى)
ما ز كعبه رو به سوى كربلا خواهيم كرد
كربلا را كعبه اهل ولا خواهيم كرد
از مناى كعبه گر امروز رخ برتافتيم
وعدهگاه كربلا را چون منا خواهيم كرد
گر وداع از زمزم و ركن و صفا بنمودهايم
كربلا را ركن ايمان از صفا خواهيم كرد
تا كه بشناسند مخلوق جهان، خلّاق را
خويش را آيينه ايزدنما خواهيم كرد
از پى درمانِ درد جهل ابناى بشر
نينواى خويش را دارالشّفا خواهيم كرد
از پى آزادى نوع بشر تا روز حشر
پرچم آزادمردى را به پا خواهيم كرد
كاخ استبداد را با خاك يكسان مىكنيم
پس بناى عدل را از نو بنا خواهيم كرد
پيام شهداى كربلا
(مهدى بهاءالدين)
در راه دوست كشته شدن آرزوى ماست
دشمن اگر چه تشنه به خون گلوى ماست
گرديم گرد يار، چو پروانه دور شمع
چون سوختن در آتش عشق آرزوى ماست
از جان گذشتهايم و به جانان رسيدهايم
در راه وصل، اين تنِ خاكى عدوى ماست
خاموش گشتهايم و فراموش كى شويم؟
بس اين قَدَر كه در همه جا گفتوگوى ماست
ما را طواف كعبه به جز دور يار نيست
كز هر طرف رويم، خدا رو بهروى ماست
هر جا كه هست روى زمين ارغوان سرخ
آبش ز خون ما، گُلشن از خاك كوى ماست
گر بستهاند مردم ظالم زبان خلق
غم نيست، چونكه غالب دلها به كوى ماست
قربانى اسلام
(ناظرزاده كرمانى)
اى ياد تو در عالم، آتش زده بر جانها
هر جا ز فراق تو، چاك است گريبانها
اى گلشن دين سيراب، با اشك محبّانت
از خون تو شد رنگين، هر لاله به بستانها
بسيار حكايتها، گرديده كهن امّا
جانسوز حديث تو، تازه است به دورانها
يك ره به ره جانان، دادى و خدا داند
كز ياد تو چون سوزد، تا روز جزا جانها
در دفتر آزادى، نام تو به خون ثبت است
شد ثبت به هر دفتر، با خون تو عنوانها
اين سان كه تو جان دادى، در راه رضاى حق
آدم به تو مىنازد، اى اشرف انسانها
قربانى اسلامى، با همّت مردانه
اى مفتخر از عزمت، همواره مسلمانها
از زبان تربت
(ابراهيم ذوالفقارى)
من آن خاكم كه بوى عشق دارم
خبر از هاى و هوى عشق دارم
من آن خاكم كه در راه ولايت
نشانههاى كوى عشق دارم
من آن خاكم كه با خوبان قرينم
ز من حق، به عرش حق نگينم
به اشك و خون دل آغشته باشم
نشان خلقت جانآفرينم
من آن خاكم كه رنگ عشق دارم
به جان و دل شرنگ عشق دارم
عجين با خون «ثارالله» گشتم
ز غم بر جان خدنگ عشق دارم
من آن خاكم كه سالار شهيدان
دم آخر كه شد تنها به ميدان
جبين بر من نهاد و راز دل گفت
به درگاه خدا با كام عطشان
من از دوران، غم ديرينه دارم
هزاران گنج در گنجينه دارم
ز خون سرخ ياران حسينى
بسى زيور كه زيب سينه دارم
من آن خاكم كه سر تا پا نويدم
عجين با خون گلگون شهيدم
منم خاك مزار و تربت عشق
كه صوت عشق ياران را شنيدم
من آن خاكم كه اهل راز باشم
قرين جلوههاى ناز باشم
براى سالكانِ درگهِ دل
سحرگاهان «پرِ پرواز» باشم
به كجا برگرديم
(جواد محدثى)
اى خوش آن روز كه از كوى وفا برگرديم
سرفراز از سفر كربوبلا برگرديم
با دل عاشق و با دست نياز آمدهايم
تا كه با دامنى از جود و سخا برگرديم
محنت و رنج در اين راه، بسى شيرين است
ما نه آنيم كه از راه بلا برگرديم
تشنه علقمه و آب فراتيم هنوز
كاش با جرعهاى از جام ولا برگرديم
ما كه عمرى است دم از عشق و محبت زدهايم
شرممان باد گر از راه وفا برگرديم
نينوا جلوه عشق است، دوصد حيف اگر
كربلا رفته و بىشور و نوا برگرديم
زائر كوى حسينيم، خدايا مپسند
كه تهىدست از اين خوان صفا برگرديم
بس كه خوش مىگذرد عمر كنار حرمش
كربلا مثل بهشت، چرا برگرديم؟
تربت كربوبلا بوى شهادت دارد
سوى سجّاده و تسبيح و دعا برگرديم
روى دل را به سوى خون خدا گردانيم
با خدا بوده و از غير خدا برگرديم
بوسه بر تربت خونين شهيدان بزنيم
از شفاخانه دل، كامروا برگرديم
با دل سوخته، اميد شفاعت داريم
به هواى كرمش روز جزا برگرديم
شوق بينالحرمين در دل و داريم اميد
به اجابت برسد دست دعا، برگرديم
شود آيا ز عنايات خدا، بار دگر
بهر ديدار مزار شهدا برگرديم؟
گرچه ايام سفر يافته پايان، ليكن
دل ما مانده در اينجا، به كجا برگرديم؟
شور عاشورا و شعر نينوا
(شجاعالدين ابراهيمى)
كربلا آيينه تقويم ماست
خون هميشه مايل تعليم ماست
شور «عاشورا» ست شعر نينوا
كلّ يومٍ، كلّ ارضٍ كربلا
«نينوا» يعنى غم و دامان و دوست
«كربلا» يعنى هميشه گريه هست
بحث از نخل است، حرف بيد نيست
غير هفتاد و دو تن، خورشيد نيست
اشك بايد ريخت، يا فرياد كرد
گريه بايد كرد و گل را ياد كرد
غم نيابد راه در روى حبيب
تا ابوالفضل است، سالار و نقيب
يادآور، حيدر كرّار را
صولت اين شير پرچمدار را
نقطه توحيد را پرگار اوست
در سپاه حق، سپهسالار اوست
او شهيد غزوه احساس شد
حمزهاى بهر حسين، عباس شد
عشق را با خون، معالج كيست؟ اوست
بهترين «باب الحوائج» كيست؟ اوست
پا به ميدان مىنهد با نام ربّ
اين بنىهاشمترين «ماه عرب»
مرگ را او سرافرازى خوانده است
نيزهباران را به بازى خوانده است
هان، گل باغ محمد ديدنى است
لاله در اوج شهادت، چيدنى است
زخم تيغش ضربهاى كارى شده است
خون به روى علقمه، جارى شده است
غيرت طوفانى افلاك، اوست
گردباد آسمان در خاك، اوست
نينوا را ناله نى كرد او
«هفت شهر عشق» را طى كرد او
خوليان ناگه به گردش ريختند
تيرها بر پيكرش آويختند
ذوالفقار سرخ سردار است اين
دستِ عباس علمدار است اين
«ابن ملجم» تيغ بود و طعمه يافت
«فرق حيدر» باز هم از هم شكافت
قهرمان از روى زين افتاده است
آسمان روى زمين افتاده است
زير تيغ، عباس بر زانو نشت
قلب حيدر، پشت ثارالله شكست
اين شهيد، عباس، ماه مذهب است
اين شروع شروههاى زينب است
نذر ثارالله، يا بذل على است
ذوالفقار دين، «ابوالفضل» على است
نينوا خوانانِ خون بذليم ما
عاشق دستِ «ابوالفضليم» ما
او كه «عباس» است، ياس «آمنه» است
حضرت گل، يا امام آينه است
اى شبيه روشنِ خون حسين
از ازل مستانه، مجنون حسين
اى فرات از خشكى خون تو تر
آب، از جوى لبانت تشنهتر
اى گل عباسى امّالبنين
ياس مقتولِ امير المؤمنين
يا اخى! برخّى «ثارالله»، تو
آلهاشم را هميشه ماه، تو
جلوهگاه حق
احمد مهران
تا ابد جلوهگه حق و حقيقت سَرِ توست
معنى مكتب تقويض، علىاكبر توست
اى حسينى كه تويى مظهر آيات خدا
اين صفت از پدر و جدّ تو در جوهر توست
درس آزادگى عباس به عالم آموخت
زانكه شد مست از آن باده كه در ساغر توست
طفل ششماهه تبسّم نكند پس چه كند؟
آنكه بر مرگ زند خنده، علىاكبر توست
اى كه در كربوبلا بىكس و ياور گشتى
چشم بگشا و ببين خلق جهان ياور توست
اى حسينى كه به هر كوى، عزاى تو به پاست
عاشقان را نظرى در دمِ جانپرور توست
مظهر آزادگى
خوشدل تهرانى
بزرگ فلسفهقتل شاه دين، اين است
كه مرگ سرخ، به از زندگى ننگين است
حسين مظهر آزادگى و آزادى است
خوشا كسى كه چنينش مرام و آيين است
نه ظلم كن به كسى نى به زير ظلم برو
كه اين مردم حسين است و منطق دين است
همين نه گريه بر آن شاه تشنهلب كافى است
اگر چه گريه بر آلام درد، تسكين است
ببين كه مقصد عالى وى چه بود، اى دوست
كه درك آن، سبب عزّ و جاه و تمكين است
ز خاك مردم آزاده بوى خون آيد
نشان شيعه و آثار پيروى اين است
ز خون سرخ شهيدان كربلا «خوشدل»
دهان غنچه و دامانِ لاله رنگين است
كربلاى خون
جواد محدثى
الا ... اى كربلا!
اى قبلهدلهاى حق جويان آزاده
الا، اى مظهر تابان و جاويد شهادتها
نشان عشق و ايمان و نثار جان
تجلّىگاه شورانگيز فكر امّتى آگاه
سرود ناب آزادى
پيام رادمردان شهيد و درسآموز جهاد و عزّت و رادى
الا ... اى كربلاى خون!
الا، اى عاقلان، از بادهنابت شده مجنون
الا، اى شوق جانبازان دين را بهترين كانون
تو مغناطيس ميليونها دل روييده از خونى
تو نبض زندگى را بهترين معيار و قانونى
تو از شور حسينى يادگارى، مكتب جاويد ايثارى
مزار پاكبازان، عارفان و جان نثارانى
تو از اميد، سرشارى
تو از اخلاص پربارى.
در حريم تو
حبيبالله بخشوده
زير ايوانت اگر روزى كبوتر مىشدم
آنقدر پر مىزدم در خون كه پرپر مىشدم
آتشم گل كرد و بالم سوخت با پروانهها
كاش چون پروانه در آتش شناور مىشدم
كاش در هنگام توفانِ سياه نيزهها
سرختر از شرم بغضآلود خنجر مىشدم
پرچمى بر شانههاى چاكچاك كربلا
مرهمى بر زخم خونين برادر مىشدم
با برادر گفت زينب كاش بىتو در جهان
مرغ بىپر، باغ بىبر، نخل بىسر مىشدم
در حريم تو كبوترها به باران مىرسند
گر به كويت راه مىبردم، كبوتر مىشدم
آيينه
رضا اسماعيلى
آيينه شدى تا كه خدا در تو درخشيد
خورشيدترين حادثهها در تو درخشيد
بر دوست همان روز كه با حنجرهخون
گفتى تو «بلى»، كربوبلا در تو درخشيد
شد كربوبلا كعبهتو، حج تو مقبول
گفتى تو چو لبيك، بلا در تو درخشيد
اى معجزهسرخ، به ايثار تو سوگند
تو خون خدايى، كه خدا در تو درخشيد
نماز عشق، تكبير سرخ
حسين اسرافيلى
اى حضور آسمان در جان خاك
يا حسين بن على روحى فداك
اى نماز عشق را تكبير سرخ
آيت تطهير را تفسير سرخ
اى شكوه آفرينش، اى يقين
آبروى مكتب، اى سالار دين
اى امام لالههاى نينوا
آفتاب غرق خون در كربلا
اى شكوه عشق، فخر كائنات
اى خجل از نام تو شطّ فرات
اى جلال هرچه غيرت، هرچه مرد
قوّت بازوى قرآن در نبرد
آبها وقتى كه توفان مىكنند
ياد آن لبهاى عطشان مىكنند
اى نمازت آبروى دين ما
خون تو آوازهآيين ما
باغها را بويى از ياست بس است
تشنگان را نام عباست بس است
من نمىگويم كه دست از دست داد
چشم گفت و هرچه هست از دست داد
با لب زخم و عطش چون خنده كرد
اشتياق آب را شرمنده كرد
تا عمود قامتش در خون تپيد
بر افق، خورشيد خطِ خون كشيد
گزارشى كه عالم فرزانه مرحوم سيد نعمتالله جزايرى (1050- 1112 ق) از سفر خويش به عتبات عاليات نوشته است، نكتههاى لطيفى دارد. وى در زندگىنامه خودنوشت خويش كه به عربى است و ترجمه شده، مسافرت خود از كرمانشاه به عراق و زيارت قبور مطهر حضرت على (ع) و امام حسين (ع) و كاظمين را شرح داده و به برخى عناياتى كه شامل حالش شده، اشاره كرده است. بخشى از اين مطالب تقديم شما مىگردد.
چون به كرمانشاه رسيديم و از آنجا گذشتيم، به «هارونيه» وارد شديم كه هارونالرشيد آنرا بنا كرده است. چون از كوه بالا رفتيم، باران گرفت و هوا رو به سردى نهاد؛ به حدّى كه پا بر روى سنگ بند نمىشد و از شدت سرماى هوا و شدت باران حتى نمىشد بر چهارپا نشست. من شروع به خواندن آيتالكرسى كردم. هر كس در قافله بود، از چهارپا فرو افتاد؛ ولى من بحمدالله به سلامت به منزل رسيدم. در آن منزل، كاروانسرايى كوچك بود كه حجره نداشت و هر چه بود، طويله بود. من كتابها واسبابهايم را در طويله گذاشتم. سرگينها را در طويله آتش زده بودند و دود ميان طويله پيچيده بود و ما ميان دود و باران حيران ايستاده بوديم. از ترس باران به درون طويله مىرفتيم و بينى خود را مىگرفتيم و چون نفس تنگ مىشد، بيرون مىآمديم و زير باران مىايستاديم. كار ما در آن شب همين بود؛ چه شب درازى! چون آفتاب طلوع كرد، اهل قريهاى كه آن نزديكى سكنى داشتند، آمدند كه به ما نان بفروشند. زنى آمد كه ريشى بلند داشت؛ نيمى سپيد و نيمى سياه! و ما سخت حيرت كرديم. آنگاه به روستايى به نام «بعقوبا» رسيديم و كتاب و اسباب خود را نزد كاروانيان گذاشتيم و با گروهى كوچك به طرف «سرّمن رأى» (سامرّا) به راه افتاديم. چون از قافله جدا شديم و قريب يك فرسنگ رفتيم، به مردى برخورديم كه مىگفت از اين راهى كه مىرويد، در كنار «نهر پاشا» راهزنان در انتظارتانند. ما مردّد مانديم كه برويم يا برگرديم. بالاخره تصميم به رفتن گرفتيم. چون به نهرپاشا رسيديم، سر اسبان آنان ظاهر شد. من شروع به خواندن آيتالكرسى كردم و همراهانم را به خواندن آن تحريص نمودم. راهزنان همينكه به نزديك ما رسيدند، در گوشهاى جمع شدند و نخست به تفكّر پرداختند و آنگاه به طرف ما آمدند و گفتند: شما راه را گم كردهايد و راست هم مىگفتند. سپس مردى را همراه ما فرستادند كه تا نزديك منزل «قازانيه» راهنماى ما بود. در آنجا جمعى از اوباش سامرا (كه خود را سادات مىناميدند) به استقبال ما آمدند كه ما را با خود ببرند. واضح بود كه ديگر اختيار جان و مالمان را نداريم. با اينكه خودمان چهارپا داشتيم، آنها ما را به اجبار بر چهارپايان خود سوار كردند تا كرايه آنرا از ما بگيرند. ناچار سوار شديم (مرحوم جزايرى، از اين پس واقعه تلخى را نقل مىكند كه چگونه آن اوباش، هم غذاى بد به آنان دادند و هم اموالشان را به نحوى گرفتند و هيچ ترحّمى به زوّار نداشتند، كه از نقل آن خوددارى مىشود).
... از بغداد به مشهد كاظمين (ع) رفتيم و از آنجا به زيارت مولايمان ابا عبدالله الحسين (ع) شتافتيم و من از بالاى سر هر يك از امامان خاكى برمىداشتم و خاك پاى سيدالشهدا (ع) را هم برداشتم و بر چشمانم كشيدم كه قوّت گرفت و از روز اول بهتر شد و كار مطالعه، سهل گرديد.
مدتها بود كه شرحى بر صحيفه آغاز كرده بودم و ناتمام مانده بود. از آن روز دوباره شروع به كار كردم و تاكنون هر بار چشمانم درد بگيرد، از آن تربت بر چشمانم مىمالم و اين دواى درد من است.
چون به مشهد اميرالمؤمنين (ع) رسيدم و به زيارت مشرف شدم، دستم را از زير روپوش مرقد بردم و از بالاى سر آن جناب قدرى خاك برداشتم. در ميان دستم مرواريدى سفيد از مرواريدهاى نجف ظاهر شد. آنرا گرفتم و بيرون آمدم و واقعه را براى برادران مؤمنم نقل كردم. همه تعجب كردند و گفتند: ما هرگز نشيندهايم كه در اينجا كسى مرواريد پيدا كند. حتما فرشتهاى آنرا آورده و در اينجا گذاشته است. سالها پيش يكى از خدّام حرم مرواريدى در صحن مبارك يافته بود كه متولّى آنرا از او گرفت و براى شاه صفى فرستاد.
به هر تقدير از آن مرواريد، نگين انگشترى ساختم كه الآن هم نزد من است و به آن تبرّك مىجويم و احوالات عجيب مشاهده مىكنم. يكبار كه انگشتر را به دست داشتم و به جامع شوشتر رفته بودم، پس از نماز مغرب و عشاء به خانه برگشتم و كنار چراغ نشستم؛ ديدم كه نگين انگشتر افتاده است. مىدانستم كه در همان شب افتاده است. سخت دلتنگ شدم و حزنى شديد مرا فرا گرفت. يكى از شاگردانم گفت چراغ برمىداريم و به جستوجو مىپردازيم. من گفتم: شايد در روز افتاده باشد و من در آن روز به جاهاى بسيار رفته بودم. به هر حال گفتم توكّل كنيد و به جستوجو برويد. آنها چراغ را برگرفتند و رفتند و نخستين جايى كه چراغ بر زمين گذاشتند تا جستوجو كنند،
چشمشان به آن افتاد؛ حال آنكه از يك نخود كوچكتر بود و همه تعجب كردند و در شگفت شدند. چون مژده يافتن آنرا به من دادند، گويى تمام اموال دنيا را به من دادند. شكر خدا كه هنوز هم با من است.
چون از زيارت فارق شدم، به ديدار دانشمندان و مجتهدان شتافتم و به گفتوگو و همنشينى با ايشان دلخوش شدم. آنگاه به «رماحيه» رفتم و در آنجا ميهمان يكى از مجتهدان بودم. پس از چند روز سوار بر كشتى شدم و آهنگ جزاير نمودم. چون كشتى دو فرسخى راه پيمود، به گل نشست. يك شبانهروز معطل شديم تا كشتى دوباره به راه افتاد، ولى هنوز يك فرسخ نرفته بود كه باز در گل نشست و اين حالت چند بار تكرار شد. همه اهل كشتى تعجب كردند و گفتند كه هرگز چنين حالتى براى كشتى رخ نداده بود. من پيش خود فكر كردم اكنون ماه جمادى است و زيارت ماه رجب نزديك است و من به جاى زيارت، قصد زادگاهم را كردهام و سبب اين همه تعويق، خود من هستم. به كشتىبان گفتم: اگر مىخواهى كشتىات به راه افتد، مرا از كشتى بيرون كن و جريان را برايش بازگو كردم. تعجب كرد و من به او گفتم يكى از برادرانم در روستاى «حقروص» است؛ من پياده مىشوم و به منزل او مىروم و شما با كشتى بياييد كنار خانه او و اسبابم را بدهيد.
او كسى را همراهم فرستاد تا راه را به من نشان دهد. چون از كشتى پياده شدم، كشتى به راه افتاد و ما به منزل آن مرد كه از دوستانمان بود رفتيم و او غلامى به كشتى فرستاد تا اسباب مرا بياورد. چندى ميهمان آن مؤمن بودم و آنگاه هر دو به زيارت ماه رجب رفتيم و مولاى خود اميرالمؤمنين (ع) را زيارت كرديم و سپس به خانه آن مرد بازگشتيم. روستاى او در كنار فرات بود. درختى گُشَن (بزرگ) در ميان رود، سربرافراشته و آن مرد بر شاخههاى آن درخت خانهاى ساخته بود و در آنجا منزل كرده بود. كشتىها از زير خانهاش آمدوشد مىكردند و من جايى زيباتر از آن نديدم. روزها كبك و درّاج شكار مىكرد و شب آنها را مىخورديم. آب فرات و هوايش در نهايت لطافت بود. در حديث آمده است كه هر روز از بهشت، دو ناودانى بر فرات مىريزد. (1)و باز آمده است كه در آب فرات، كور و پيسه و زخمى شفا مىيابند؛ ولى پليدى بدن مخالفان با آن آميخته شد و بيشتر بركت آن رفت و تنها اندكى باقى ماند و آقاى ما امام صادق (ع) به قصد آب فرات از مدينه بيرون مىآمد و غسل مىكرد و بازمىگشت. (2)روزى به مردى كه كنار آب بود فرمود: با اين قدح به من آب بده و او آب داد. و باز حضرت فرمود كه آب بده و آن جناب آن آب را نوشيد و بر ريش خود فرو ريخت و گفت سپاس خداى را! چه بزرگ است بركت اين آب!
من در كشتى نشستم و به سوى جزائر به راه افتادم .... (3)
1) شيخ حرّ عاملى، وسائلالشيعه، ج 27، ص 211، باب 23، حديث 1؛ محدث نورى، مستدركالوسائل، ج 2، ص 198.
2) وسائلالشيعه، ج 1، ص 314، باب 34، حديث 2، ج 17، ص 211 و 212 و ج 10، ص 315.
3) گزيده فوق، از كتاب «چراغ تجربه» ص 146 تا 150- نشر ثالث نقل شده كه زندگىنامه جمعى از مشاهير به قلم خودشان است و به اهتمام جعفر پژوم گردآورى شده است.
مقدمه
غروب پنجشنبه، فرصتى مناسب براى سفر به كربلاى معلّى و زيارت سيد الشهداء (ع) در شب جمعه بود تا بهرهاى از ثواب و صفاى اين شب برده شود.
سمت راست جاده نجف به كربلا پر بود از ساختمانهاى كوچك و بزرگ آجرى و سنگى، با علمهاى رنگارنگ و تابلوهايى كه با جملاتى صميمى، زائران حسينى را دعوت به پذيرايى مىكرد. اين مهمانخانهها و استراحتگاهها با نام «موكب» و «مضيف»، به نوعى احياى «خوان» هاى پيشين است كه به ندرت آثارى از آن برجاى مانده است. البته برخلاف خوان، اينها موسمىاند و بيشتر در ايام زيارتى چون اربعين، نيمه شبعان، 28 صفر و ... دايرند تا پذيراى زائران و ميهمانان پياده و سوار باشند.
در حد فاصل اين موكبها و جاده اصلى، به تازگى مسيرى ايجاد شده است كه گويا همان «طريق المشاة» يا جاده پيادهروهاست كه زائران پياده بسيارى، به مناسبت ايام زيارتى اميرمؤمنان (ع) در اين جاده به سمت نجف اشرف در حركت بودند.
پس از غروب آفتاب وارد شهر كربلا شدم. آن شب به زيارت و استراحت گذشت. چند ديدار و بازديد براى مدت اقامت در كربلا پيشبينى شده بود. سفرى كارى براى شناخت بيشتر حائر حسينى و كندوكاو در ناگفتهها و ناديدههاى آن، كه برخى متن بود و بسيارى حاشيه.
دوره كوتاه اقامت، با بازديدهاى متعدد از مكانهاى حرم، صحن و محلههاى دور و نزديك كربلا گذشت. ملاقاتهاى مكررى نيز با چهرههاى كربلايى همچون توليت محترم حرم حسينى، آقاى سيد سلمان آل طعمه، نماينده بعثه مقام معظم رهبرى و برخى ديگر از شخصيتهاى مقيم كربلا داشتم. در اين ميان، بيشترين بهره را از آقاى آل طعمه بردم كه توضيحات حضورى او در حرم، صحن و محلههاى اطراف حرم، اصلىترين منبع شناخت كربلاست.
اين نوشتار، گزارشى از مهمترين نتايج سفر صفر 1431 است كه با بهرهگيرى از مطالعات تكميلى، با شناخت متن حائر حسينى آغاز مىشود و سپس حاشيههاى مهم آن ترسيم مىگردد.
رواقهاى حرم
در رواق غربى حرم كه در بخش بالاسر حضرت قرار دارد، سنگ مرمر دو سمت بازسازى شده و تغيير كرده است. اين كار، آغاز پروژه تعويض سنگ و كتيبههاى حرم مطهر است كه به نام «پروژه يا حسين» توسط ستاد بازسازى عتبات در حال اجراست. پيشتر بر روى تمام سنگها آثار گلولههاى مأموران بعثى در ماجراى انتقاضه شعبان 1412 ديده مىشد كه تمامى تغيير كرده و فقط به فاصله هر ده متر، نمونه سنگهاى سابق در اندازههاى كوچك نصب شده تا خاطره آن جنايت در اذهان بماند. روى اين سنگها نوشتهاند: «آثار رصاص الاعتداء الصدامى المجرم على جدران الحرم المقدس خلال الانتفاضه الشعبانيه 1412/ 1991».
پيش از طرح تعويض سنگهاى رواق، نام چند تن از شهداى كربلا به صورت كتيبهها و سنگنبشتههاى زيبا قرار داشت كه گويا در طرح جديد توسعه يافته و نام تمامى شهدا درج خواهد شد. البته تنها مكانى كه نام شهدا در آن قرار
داشت، رواق پايين پا و بالاى ضريح شهدا بود. تغيير ديگرى كه قابل توجه و تقدير است، عريض شدن ورودى اين رواق به رواق بالاسر است.
به دليل تعميرات، درب قتلگاه چند روزى بسته بود. قتلگاه قبلا فقط يك درب ورود و خروج داشت كه در سالهاى اخير ضريح و دربى نيز در بخش غربى صحن براى آن ايجاد شد. تعميرات اخير نيز به دليل نصب ضريح ديگرى در سمت غربى ايوان اصلى است كه توسط علاقهمندان ايرانى ساخته شده و در حال نصب بود. اين ضريح به زيبايى تمام ساخته شده و افزوده شدن آن به حرم، سبب ارتباط و توسل جمع بيشترى از اراداتمندان حسينى خواهد بود.
سالن و رواق بزرگ بخش شمالى حرم، به «مسجد شاهين» معروف است. اين مكان قبلا با يك ديوار بلند از حرم و اطراف ضريح جدا بود. مسجد به دستور عمران بن شاهين (متوفى 369) كه از امراى جنوب عراق بود ساخته شد. در دوره عثمانىها نخستين مفتى و قاضى سنى حنفى مذهب در آن نماز مىخواند. گويا شيخ عبدالله سُوِيدى نخستين كسى است كه به سال 1145 ق در آن نماز برپا كرده است. در سال 1213 ق به دليل فضاى كوچك اطراف ضريح و سختى زيارت براى زائران، طرح الحاق مسجد به حرم امام از سوى سيد مهدى شهرستانى (1130- 1216 ق) مطرح شد، اما با مخالفت ملاعثمان، مفتى عثمانى كربلا كه در آن مسجد اقامه نماز مىكرد مواجه شد. آقاى شهرستانى با مشورت و موافقت عالم بزرگ كربلا سيد مهدى طباطبايى و همكارى كليددار حرم، مخفيانه و شبانه دستور تخريب ديوار حائل ميان مسجد و حرم را داد كه با برداشته شدن اين ديوار، فضاى مسجد به رواق شمالى حرم ملحق گرديد. مفتى شهر به مراد بيگ، حاكم كربلا شكايت برد و سلطان عثمانى نيز هيئتى را براى رسيدگى اعزام كرد. سرانجام اين ماجرا به مصالحه انجاميد و سيد مهدى شهرستانى، مسجدى را در بخش شرقى صحن به مفتى كربلا سپرد. (1)
دايره تعميرات حرم شامل مقبره شهدا نيز شده است و ضريح جنوبى و اطراف آن مسدود بود.
در ديوار جنوبى بالاسر و به فاصله تقريبى دو متر تا ضريح مطهر، محرابى به نام «نخله مريم» قرار داشت. اين محراب نشانى از محل نخل خرمايى بود كه حضرت مريم در حين ولادت حضرت عيسى (ع) در آنجا مستقر شد؛ همان مكان دورافتادهاى كه قرآن بدان اشاره كرده است:
فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَكَانًا قَصِيّا* فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ يا لَيتَنِى مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنْتُ نَسْياً مَنْسِيّا* فَنَادَاهَا مِنْ تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِى قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيّا* وَهُزِّى إِلَيكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيكِ رُطَبًا جَنِيّا (2)پس (مريم) به او (عيسى) آبستن شد و با او به مكان دورافتادهاى پناه جست. تا درد زايمان او را به سوى تنه درخت خرمايى كشانيد. گفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم و يكسر فراموش شده بودم. پس از زير (پاى) او (فرشته) وى را ندا داد كه غم مدار؛ پروردگارت زير (پاى) تو چشمه آبى پديد آورده است. و تنه درخت خرما را به طرف خود (بگير) و بتكان تا بر تو خرماى تازه فرو ريزد.
در برخى از متون روايى ما به اين نكته اشاره شده است كه مريم از دمشق خارج شد و به كربلا آمد و در مكان شهادت حسين (ع)، عيسى را به دنيا آورد (3). محراب نخله مريم به دستور سلطان اويس جلائرى ساخته شد و به سال
1) محمد صادق كرباسى، دائرة المعارف الحسينيه (تاريخ المراقد) ، ج 2، ص 113.
2) مريم، آيه 25- 22.
3) مُحَمَّدِ بْنِ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَمْرٍو الزُّهرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ سَالِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فِي قَوْلِهِ فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَكاناً قَصِيًّا قَالَ خَرَجَتْ مِنْ دِمَشْقَ حَتَّي أَتَتْ كَرْبَلَاءَ فَوَضَعَتْهُ فِي مَوْضِعِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ ع ثُمَّ رَجَعَتْ مِنْ لَيْلَتِهَ (شيخ طوسى، تهذيبالأحكام، ج 6، ص 73 و بحارالأنوار، ج 14، ص 212) .
1366 ق (1946 م) به دست طاهر قيسى از ميان رفت. آقاى آل طعمه كه خود آن سنگ محراب را ديده است، مكانش را در محل بالاسر نشان داد. به گفته او بر روى اين سنگ نخلى ترسيم شده بود و بالاى آن به صورت هلالى، اين آيه مرقوم شده بود: وَهُزِّى إِلَيكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيكِ رُطَبًا جَنِيّا (1)
«سيد مرتضى» و برادرش «سيد رضى» از عالمان والامرتبه شيعه در قرن چهارمند كه در بغداد از دنيا رفتند وگويا در كنار قبر پدر كه در جوار مزار «ابراهيم مجاب» است، دفن شدند. البته امروزه در جوار حرم كاظمين (عليهم السلام) در مزار باشكوهى به نام اين دو برادر والامقام نيز وجود دارد.
در سمت راست رواقى كه به سمت مزار شهدا منتهى مىشود «سيد على طباطبايى»، «وحيد بهبهانى» و «شيخ يوسف بحرانى» مدفونند. در سمت چپ رواق و در جوار مزار شهدا نيز «سيد مهدى مرعشى» و خاندان او به خاك سپرده شدهاند.
بخش شرقى صحن
صحن امام مثل ضريح، شش ضلعى بود كه اين مهندسى، زيبايى خاصى به صحن بخشيده است. در ضلع شمالى آن، مدرسه و مسجد «حسن خان» و در ضلع جنوبى نيز بنايى بود كه بعدها در آن ميرزا محمدتقى شيرازى دفن گرديد كه به بهانه همسانسازى بخش شرقى صحن با بخش غربى، بناهاى دو ضلع شمالى و جنوبى بخش شرقى تخريب شد. اين تخريب از ويرانى مناره عبد در سال 1354 آغاز شد و در سال 1365 به تخريب مدارس و مساجد داخل و خارج صحن انجاميد.
همچنين بين باب قاضى الحاجات و شهدا «مسجد سيد كاظم رشتى» قرار داشت كه مدتى در آن سنىهاى حنفى اقامه جماعت داشتند و امروزه اين مكان به نام «مدرسه امام حسين (ع)» معروف است.
اماكن مهمى كه نياز به توضيح و تفصيل دارند عبارتند:
اين گلدسته تاريخى به سال 767 توسط امين الدين بن عبدالله اولجياتو، ملقب به «مرجان» ساخته شد و بيش از شش قرن پابرجا بود. اين مناره تاريخى، در اواخر سال 1354 ق. به دستور ياسين هاشمى رئيس دولت عراق و توسط صالح جبر ويران شد. توجيه دولت براى تخريب اين مناره، كج شدن و خطر ويرانى آن بود! كه به اذعان همه بهانهاى بيش نبود. تخريب مناره قلب بسيارى از علاقهمندان آستان حسينى را جريحهدار كرد و شعراى بسيارى درباره آن شعر سرودند. ميرزا هادى خراسانى (1297- 1368 ق) درباره اين فاجعه تاريخى اين ابيات را سرود:
در صحن سيدالشهدا بود برقرار گلدستهاى چو شاخه طوبى بزرگوار
عقل حكيم از پى تاريخ او بگفت «انگشت يار» سال بنايش به يادگار (2)
دست جفا ز پاى فكندش بدون وجه جزاى هدم و اوامر، عذاب و نار (3)
اين صحن در دوره آل بويه در سال 371 ساخته شده و از باب الشهدا به صحن صغير راه داشت و درب ديگرش نيز از باب السوق بود. اين صحن زيبايى خاصى از جهت معمارى اسلامى داشت. مىگويند پادشاهان آل بويه قديمىترين پادشاهان دفن شده در حائر حسينى هستند. بسيارى از اين اميران شيعه در توسعه، بازسازى و تزيين حرم
امام حسين (ع) و ديگر امامان شيعه نقش محورى داشتند. چند تن از آنان در داخل بقعهاى در صحن صغير دفن شدهاند. در گذشته، بقعهاى بر فراز قبر آنان وجود داشت كه در ميان مردم به «بقعه آل بويه» شهرت داشت. در 1368 ق عبدالرسول خالصى به دستور رييس اوقاف وقت عراق، اين بقعه و آثار تاريخى آن را تخريب كرد.
اين مدرسه در ضلع شمال شرقى صحن و بين باب الشهدا و باب الكرامه قرار داشت. ورودى آن در مسجد و در راهرو بابالكرامه قرار گرفته بود. بخشى از مدرسه در صحن و بخشى نيز در بيرون صحن قرار داشت. گويند حاج آقا حسين قمى از مدرسه حسنخان وارد صحن مىشد و در بخش شرقى صحن نماز جماعت را اقامه مىكرد. باب الكرامه را «باب مدرسه حسنخان» نيز مىگويند كه در زاويه شمال شرقى صحن قرار دارد و كه همراه با مجموعه پيرامون آن، جزئى از مسجد مدرسه حسنخان بوده است. اين مكان در سال 1365 تخريب شد؛ از اين رو بخش بزرگى از مدرسه در خيابان اطراف صحن واقع است و بخش كوچكى از آن نيز در ضلع شمال شرق صحن قرار دارد.
در ضلع جنوب شرقى صحن، مزار «ميرزا محمد تقى شيرازى» (1256- 1338 ق) قرار دارد. او رهبر انقلاب سال 1920 م عراق بر ضد استعمار انگليس است كه با مجاهدتهاى خود، به سلطه و نفوذ انگليس در عراق پايان داد. او را در ضلع جنوب شرقى صحن در مقبره اختصاصى خود دفن كردند. در 1263 ق هنگام توسعه صحن، بقعهاى به نام «ايوان شيرازى» به مساحت دويست متر در كنار آن قبر بنا شد كه محل تدريس و تحصيل طلبهها شده بود. مزار ايشان هم در طرح توسعه تخريب گرديد.
روبهروى باب شهدا و در بناى متصل به بخش شرقى حرم، مقبره «امير كبير» (1222- 1268 ق) واقع است. پيكر او در سال 1268 ق از ايران به كربلا منتقل شد. در جوار صحن صغير مقبره صاحب ضوابط «سيد ابراهيم قزوينى» و «سيد على طباطبايى» (پدر سيد محمد مجاهد) قرار داشت كه امروزه هر دو مزار در بيرون صحن قرار گرفتهاند.
بخش غربى صحن
در اين بخش مىتوان از «مدرسه زينيبه» نام برد كه به دليل نزديكى به تلّ زينبيه به اين نام شهرت يافته بود و در طرح ايجاد خيابان اطراف صحن از بين رفت. مقبره روبهروى قتلگاه، مرقد عالم عارف «ملاحسينقلى همدانى» (متوفى 1311 ق) است كه اكنون در ديوار بيرونى بقعه، سنگ يادبودى براى ايشان نصب شده است.
حاشيههاى حرم
با ساخت خيابان در اطراف صحن امام حسين (ع) بسيارى از امكنه مهم تخريب شد؛ از جمله مىتوان به بخشى از صحن صغير، مدرسه و مسجد حسنخان، مدرسه زينبيه، مدرسه صدر و جامع ناصرى اشاره كرد.
وقتى از باب السدره خارج مىشوى، در سمت راست «مسجد الرأس» قرار داشته و وسط مسجد، حوض كوچكى بوده كه گويند وقتى سر امام را در روز عاشورا بريدند، سر مبارك در اينجا گذاشته شد. گفته شده كه در وقت الحاق سر مطهر به بدن، اين سر مقدس يك شب در اين مكان گذاشته شد و سپس به بدن ملحق گرديد.
بين باب سلطانى و باب الحرّ «مدرسه صدر اعظم نورى» بوده كه از باب حرّ به آن راه داشت. اين مدرسه توسط شيخ عبدالحسين تهرانى و از ثلث صدر اعظم ساخته شد. مدرسه صدر يكى از مراكز علمى مهم كربلا به شمار مىآمد كه تخريب گرديد.
«سيد محمد مجاهد» (1242 1180 ق) فرزند سيد على طباطبايى صاحب «رياض» و نوه دخترى مرحوم علامه بهبهانى، صاحب كتاب «مفاتيح و مناهل» است. او به سبب حضورش در ميدان جهاد با روسها به «محمد مجاهد» معروف شد. قبرش در بين آستان امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) در بازار باب الحريص در دو طبقه و داراى گنبد و ضريح فولادى بوده، اما در توسعه كنونى از ميان رفته و اكنون يادبودى از بارگاهش در بينالحرمين بنا شده است.
در سمت راست خيابان باب السلامه (روبهروى باب السدره) محلهاى به نام «عقد العكيسه» است كه مسجد شهيد اول در آن قرار دارد. مساحت تقريبى مسجد كه در نبش خيابان واقع شده، 80 متر است.
اين مسجد به نام «جامع السلطانيه» معروف است و روبهروى باب سلطانى و درست در كنار مسجد هندى قرار دارد. مسجد آقا باقر وحيد بهبهانى نيز ملحق به مسجد هندى بود.
اين مسجد در «عقد النسوان»، مقابل طاق زعفرانى واقع شده و امروزه به نام «جامع الحوراء زينب 3» معروف است.
او همسر سلطان محمدعلى منيرالدوله لكنهوى (حاكم هند در سالهاى 1250 ق) است كه تاج گرانبهايى را هنگام زيارت مرقد حسينى، به حرم اهدا كرد. اين زن در كربلا سكونت گزيد و حسينيه بزرگ و زيبايى را در بخش شمالى صحن و نزديك باب السدره بنا كرد. خانه و حسينيه در سال 1945 م تخريب شد و خيابان سدره از ميان آن گذشت. (1)بخشى از اين مكان در سمت چب ورودى خيابان سدره، روبهروى فندق المباهله باقى مانده است.
پيكر جناب حرّ توسط قبيلهاش با فاصلهاى دور از كربلا در روستايى در پنج كيلومترى غرب كربلا به خاك سپرده شد؛ همانجا كه امروزه به سبب وجود قبر او به «منطقه حرّ» معروف است و امروزه اين محله، جزو شهر كربلا شده است.
1) دائره المعارف الحسينيه تاريخ المراقد، ج 2، ص 147؛ ج 3، ص 55.
آستان مبارك آن شهيد در 370 به دستور عضدالدوله ديلمى ساخته شد. در 914 شاه اسماعيل صفوى كه خود به زيارت اين آستان مشرف شده بود، به تجديد بناى آن پرداخت. در حال حاضر بارگاه اين شهيد، براى ساخت بارگاهى باشكوه، تخريب شده و مراحل ساخت بناى جديد بر اساس يك معمارى زيبا آغاز شده است. آقاى سعد عبدالامير نماينده خاص وقف شيعى در مزار حرّ درباره اين بنا نكات ذيل را بيان كرد:
در سال 2006 ديوان شيعى تصميم به تجديد بناى مزار حرّ گرفت؛
در سال 2010 بر اساس نقشه مصوب ديوان شيعى، طرح نوسازى بارگاه حرّ آغاز شد؛
در حال حاضر 50% بنا انجام شده است؛
مرحله بعد از حرم، ساخت صحن خارجى است.
«شيخ احمد بن محمد بن فهد» (758- 841)، فقيه بزرگ اماميه است. وى خانه خود را به عنوان منزلگاه زائران وقف كرده بود و پس از مرگش او را در همان خانه به خاك سپردند. شاه عباس در 1033 ق باغ جنوب قبر ابن فهد را به صورت مسجدى درآورد و آن را كاشىكارى كرد و گنبدى روى قبر وى ساخت. قبر اين عالم شيعى، در غرب خيابان باب القبله صحن حسينى قرار دارد. امروزه در جوار مسجد و مدفن او حوزه علميه فعالى داير است.
اين مكان به نام «مكتبه و دار مخطوطات الروضة الحسينيه المقدسه» معروف است و درب ورودى آن در سمت چپ راهرو باب قبله قرار دارد. وجود قفسه باز كتاب و فضاى مناسب براى مطالعه، از امتيازات اين كتابخانه است. اين محل نسبت به سالهاى قبل تغيير خاصى نداشته، جز آنكه در بازديد قبلى يك اتاق ويژه آثار مكتوب حسينى اختصاص داشت كه در اين سفر، ديگر وجود نداشت.
حضور دو ساعته در اين كتابخانه، به تورق و مطالعه چند كتاب سپرى شد. كتاب «كربلا فى الارشيف العثمانى» (1840- 1876 ق) برايم جالب بود. اين كتاب اثر «ويلك فايا» است كه از زبان تركى به عربى ترجمه و در سال 2008 منتشر شده است. چند نكته مندرج در اين كتاب قابل توجه بود از جمله:
تعامل تجار ايرانى در نهايت اهميت است و در حسن رابطه ميان دولت عثمانى و ايران مؤثر است و اين امر به سفير تهران و والى بغداد گوشزد شده است.
خانقين مهمترين نقطه مرزى براى آمد و شد زوار و تجار ايرانى است.
«كوبر» در سفرنامه خود به حضور 200 هزار زائر از ايران و هند در كربلا اشاره مىكند.
حاكمان عثمانى برنامههاى سختگيرانهاى اجرا كردهاند تا از تلاش حجاج براى خاكسپارى مردگانشان در اراضى مقدسه جلوگيرى كنند. نتيجه گفتوگوها با ايران اين شد كه شاه ايران به حجاج ايرانى دستور داده تا در بازگشت از حج، به كربلا نروند.
مقررات جديدى كه دولت عثمانى براى ورود جنازه متوفيان از ايران به عتبات عاليات وضع كرده، سبب نزاع ميان دو دولت گشته است. دولت ايران از بالا رفتن قيمتها گله دارد.
دولت عثمانى از ايرانيان مقيم كربلا پولى به عنوان «يويمة الدكاكين» مىگرفت و اين مقررى به نسبت ميزان سود هر كسبى متفاوت است كه سبب رنجش كسبه ايرانى شده بود. آنها در سال 1863 م خواستار لغو آن شدند.
شاه اسماعيل دوم در سال 1526 ق دستور ساخت ضريح نقره قبر امام حسين (ع) را داد. همو دستور اصلاح قنات نجف را نيز صادر كرد.
بزرگترين تخريب ضريح امام بعد از حمله متوكل، هجوم وهابيون در سال 1810 م بود. آنان در صبح 20 اوريل آن سال از بخش غربى وارد شهر شدند و ضريح امام را ويران كردند و تمامى زينتهاى موجود در آن را به غارت بردند و حدود 5 هزار شيعه را كشتند.
ايران براى توسعه نفوذ خود در منطقه، به توزيع نسخههاى قرآن پرداخته است. دولت عثمانى از ارسال سرى و فروش اين قرآنها در مناطق تحت اداره خود جلوگيرى مىكند.
«ملا محمد بن سليمان فضولى» شاعر و انديشمند والامقام شيعه (910- 990) است. در كربلا و در خانوادهاى آذربايجانى به دنيا آمد. او را بزرگترين شاعر تركى آذرى در سده دهم مىدانند. مزار فضولى در سمت راست (بيرون) باب قبله و كنار خيابان است. پيشتر اتاقى در محل كشتى كنونى، روبهروى باب قبله قرار داشت كه معروف به «مزار فضولى» بود و اكنون نيز در سمت راست ورودى كتابخانه، سنگ قبرى از او گذاشتهاند كه در مورد اخير با حقايق تاريخى ناسازگار است. او به جز ديوان شعر، كتابى مستقل در مقتل امام حسين (ع) به نام «حديقة السُعَدا» تأليف كرده است. از اين شاعر شيعى اشعار بسيارى در مدح و منقبت اهل بيت و امام حسين (ع) به يادگار مانده كه پايان مقاله را با ابياتى از شعر او مىآرايم:
چون خاك كربلاست فضولى مقام من نظم به هر كجا رود حرمتش رواست
زر نيست، سيم نيست، گهر نيست، لعل نيست خاك است شعر بنده ولى خاك كربلاست (1)
1) فضولى، محمد، ديوان فارسى، به كوشش حسيبه مازى اوغلى، استانبول، ص 15.
در يكى از روزهاى پاييز سال 1383 يكى از همكاران معزز دانشگاهى پرسشى به ظاهر ساده را مطرح كرد: «آيا در زبان انگليسى شعرى درباره امام حسين عليه السلام يافت مىشود؟» همين پرسش ساده آغاز مسيرى بلند و مطافى پربركت براى طوافى علمى گرد ادبيات عاشورا به زبان انگليسى بود؛ طوافى كه پس از وقوف در ميقات، هرگز از احرام آن خارج نشده و همواره در مسعاى آن به هروله مشغولم. (1)
اندكى بعد كه طوفانى از پرسشها را در ذهن من ايجاد شده بود، به شعرى از شاعره هندو خانم «ساروجينى نايدو» (2)، (3)برخوردم كه در يكى دو كتاب چاپ شبهقاره درج شده بود (4)، (5). پس از خواندن و تدقيق در آنها به پرسشهايى رسيدم كه ظاهراً پاسخى براى آنها در ايران وجود نداشت. مىبايست عزم سفر مىكردم و گرد غربت را طوطياى چشم، تا در آن سوى دنيا به كشف حقيقت نايل آيم. براى اين منظور بايد به جايى سفر مىكردم كه ملتقاى فرهنگ شيعى و زبان و ادبيات انگليسى باشد؛ هندوستان. خوشبختانه در همان روزها، رايزن وقت فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در هند (6)براى مأموريتى در تهران به سر مىبرد. گفتوگويى تلفنى با ايشان داشتم و چند روز بعد تهران را به سوى دهلى نو ترك كردم. به محض ورود به هند، به خانه فرهنگ جمهورى اسلامى ايران در دهلى نو رفته و از فرداى آن روز كار را آغاز كردم.
به كشورى پا نهاده بودم كه به علاقمندى نسبت به سالار شهيدان مشهورند؛ در هندوستان؛ روز عاشورا تعطيل رسمى است و اين نكته نشان احترام و ارادت مردم هند به ساحت مقدس امام و تجليل از نهضت شكوهمند اوست.
در اين كشور بزرگ، طبقهاى از هندوها زندگى مىكنند كه آنها را «برهمن» مىنامند و عالمترين طبقه اجتماعى شمرده مىشوند. در ميان برهمنها گروهى خاص وجود دارند كه آنها را «برهمنهاى حسينى» مىنامند. برهمنهاى حسينى معتقدند كه جدّ اعلاى آنان چند فرزند خود را در كربلا قربانى راه امام حسين (ع) كرد. دستهاى ديگر بر اين باورند هنگامى كه خبر بىوفايى كوفيان به بزرگ برهمنها در هند رسيد، وى از باب انجام وظيفه، هفت تن از فرزندانش را به سوى كرانه فرات گسيل داشت تا هم از آن حضرت دفاع كنند و هم مراتب دعوت آن حضرت به هندوستان را به عرض برسانند؛ ليكن هنگامى كه آنان به سرزمين كربوبلا رسيدند، خبر شهادت آن حضرت را دريافت كردند. آنان پس از بازگشت به هند، به سوگوارى پرداخته و هنوز هم مراسم عاشورا را بسيار باشكوه برگزار مىكنند.
در دهلى محلهاى به نام كربلا وجود دارد كه بسيار ديدنى است. اين محله بسيار سرسبز و چشمنواز است و كربلا نام باغ بسيار بزرگى است كه در وسط آن مسجدى قرار دارد و درون آن شبيه ضريح مطهر امام حسين (ع) و شهداى كربلا را ساختهاند. جملهها و عبارتهايى هم اغلب به زبان اردو و گاه فارسى و عربى بر در و ديوار آنجا نوشتهاند. از همه عجيبتر اينكه نه تنها مسلمانان، بلكه هندوها هم براى نذر و نياز به آنجا مىآيند.
منطقه كربلا در دهلى داستانى عجيب دارد. وجه تسميه آن- كه نام كاملش «كربلا على گنج» است- از اين قرار است كه روزى پسر يكى از ثروتمندان و سرشناسان هندو به بيمارى سختى دچار شد و معالجات سودى نبخشيد و پسر در آستانه مرگ قرار گرفت. همانسال اين ثروتمند هندو با خود عهد مىكند كه اگر پسرش شفا يابد، به دين اسلام مشرف شود و ملك خود را وقف عزادارى حضرت امام حسين (ع) كند. بدين سان فرزندش شفا يافته و او نيز به عهد خود وفا مىكند.
از جمله آداب اجتماعى و رسوم هندوران اين است كه در برخى مناطق، به ويژه در ايالت «آندرا پِرادِش» كه در نيمه جنوبى مركز كشور واقع است و مركز آن شهر حيدرآباد (دَكَن) است، اگر پسرى در محرم و به ويژه در دهه عاشورا متولد شود، نامش را «حسين» مىگذارند و اين نام به هيچ روى تغيير يافتنى نيست. در همان ايالت، روستاهايى كه هيچ سكنه مسلمان ندارند، در دهه عاشورا خيمه عزادارى بر پا كرده و از مسلمانان ديگر روستاها دعوت مىكنند كه هر روز چند ساعت از مراسم عزادارى را در آنجا برگزار كنند! در برخى روستاهاى منطقه حيدرآباد كه فاقد سكنه مسلمان است، تعدادى امامباره (حسينيه) وجود دارد كه متوليان آنها غير مسلمان و غالباً هندو هستند. (7)
s. s. naghvi, and v. kishan Rao, eds., the muharram cer emsnies among the non muslims of Andhra pradsh, 2 nd ed.
Hyderabab, A. P.: Bad up Ilm society, 2004
8Henry martin ..
روزى با يكى از اساتيد هندى كه يك مسيحى كاتوليك بود صحبت مىكردم و ذكرى از تربت كيميا اثر كربلا رفت. وى گفت كه تربت كربلا را مىشناسد و در منزلش هم نگهدارى مىكند؛ ليكن هرگز آن را لمس نكرده است. همان شخص «بنياد پژوهش هنرى مارتين» در حيدرآباد را اداره مىكند كه از جمله بخشهاى ديدنى آن، نمايشگاه كوچكى از انواع مهرهاى كربلا مىباشد.
1) از همكار عزيز جناب استاد عبدالحسين طالعى براى طرح پرسش فوق بسيار سپاسگزارم.
2) خانم ساروجينى نايدو) sarojini naide 1949 - 1879) يكى از چهرههاى سياسى- ادبى مشهور هند بوده كه در نهضت استقلال هند بسيار فعاليت داشت. وى متولد حيدرآباد است و از كودكى با خانوادههاى مسلمان و شيعى معاشرت داشته و دستكم سه بار به ايران سفر كرده و زبان فارسى را هم به خوبى آموخته بود. وى در يكى از سخنرانىهايش براى ترغيب جوانان هندو، ماجراى روز عاشورا و پيروزى حقيقى امام حسين (ع) را براى آنان تشريح كرد.
3) براى مطالعه درباره زندگى و آثار خانم ساروجينى نايدو به كتابهاى «پارانجاپى» و «ناراوانه» مراجعه شود. جستوجو در اينترنت هم مىتواند پايگاههايى را نشان دهد كه حاوى مطالبى درباره حيات و آثار وى مىباشد.
4) y .Lalljee ,the Martyrdom of husain ..
5) دقت در برخى كتابها و سايتهاى اينترنتى حاوى اشعار انگليسى خانم نايدو موْيد اين نظر است كه دو شعر عاشورايى اين شاعره هندو از غالب مجموعههاى شعرى ادبيات انگليسى هندوستان كنار گذاشته شده؛ براى نمونه، كتابهاى «دسوزا» و «كينگ» اين اشعار را درج نكردهاند.
6) از جناب آقاى مرتضى شفيعى شكيب، رايزن فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در دهلى نو بسيار سپاسگزارم. ايشان و نيز آقايان دكتر حسين مظفرى و دكتر قائم حسينى كمكهاى بسيار ارزشمندى كردند كه صدبار و بيشتر قدردان زحماتشان هستم.
7) از آقايان دكتر سيد صادق نقوى و دكتر محمد تقى خان كه در سومين سفر پژوهشىام به هندوستان در حيدرآباد كمكهاى ارزشمندى ارائه كردند، بسيار سپاسگزارم. در خصوص مراسم هندوها در ماه محرم، كتاب زير حاوى اطلاعات جالبى است:
مقدمه
سه سال پيش لايق پوشيدن لباس احرام شدم. در مكه به دنبال گم شده خود بودم؛ يعنى پدرم كه از كودكى از دست داده بودم. در مسير سعى و در چرخش طواف «وجود» را يافتم و آرام گرفتم. من به اين حقيقت رسيدم كه گم شده اصلى من خداست، نه پدرم. به خدا كه نزديكتر شدم، عنايت او دوباره شامل حالم شد. آرى، من به خواست خدا راهى كربلا شدم. آيا اين نشان آن نبود كه من هنوز در لباس احرام ماندهام و به گناه آلوده نشدم؟! در سفر حج هر چه در دل داشتم، به روى كاغذ آوردم. خاطراتم را به اين انگيزه براى مسئولين سازمان حج و زيارت ارسال كردم كه آنها عمق تأثير اين سفر معنوى روى نوجوانان دلشكسته را دريابند. زمانى نگذشت كه نامهاى از سازمان حج و زيارت دريافت كردم، بدين مضمون: «سلام؛ خاطرهات زيبا و دلنشين بود. پاداش اين نوشته معنوى، اعزام شما به عتبات عاليات است؛ منتظر بمانيد.» از شوق، پرواز كردم. همه روياهايم را مقابلم مىديدم. سفر كربلا؟!
پرواز تا كربلا
با ورود به نجف اشرف، رؤيايم به حقيقت پيوست. چشمم كه به گلدسته طلايى حضرت على (ع) افتاد، ناخودآگاه اشك در چشمانم حلقه زد. آيا واقعاً رؤيايم به حقيقت پيوسته بود؟ آيا من در حرم اميرالمؤمنين هستم؟ آرى، دوباره همان آرامش حجاز به سراغم آمد. خدايا! سپاسگزارم.
يا على! از اينكه در اين سن مرا طلبيدى، ممنونم. پس آرامشى به من عطا كن كه در مدينه و در كنار بىبى فاطمه يافتمش. ممنونم اى مولاى يتيمان! گذشتهام را مرور كردم و به مولايم گفتم: يا على جان! من هم در چهار سالگى يتيم شدم.
ساعت از نيمهشب گذشته بود. كمكم غرق در رؤياهايم شدم. گاه در خواب و شايد بيدارى، احساس مىكردم درِ رحمت تو به رويم باز شده. آن طرف كوفه، نورى مىديدم كه به آسمان مىرفت. به گمانم پدر يتيمان، مولايم بود. ندايى شنيدم كه مىگفت: مولا به سراغم مىآيد. او از حال من خبر دارد و امشب به استقبالم مىآيد. به انتظارش بيدار مىمانم، كنار اين كولهبار پر از درددلهاى چندين سالهام.
باز رو به مولا كردم و گفتم: على جان! چطور توانستى فاطمه را شبانه و غريبانه به خاك بسپارى؟! در مدينه كه بودم، نتوانستم با ايشان درد دل كنم؛ چون نشانى از قبرش نبود. در بقيع به دنبالش گشتم؛ كنار ضريح پدرش رفتم، ولى نشانى از او نيافتم. نزديك صبح بود كه به خود آمدم و خودم را در حرم اميرالمؤمنين يافتم. بعد از خواندن نماز صبح دلم آرام گرفت. هنوز هم دوست داشتم با مولايم حرف بزنم. على جان! حالا كه آرزويم به حقيقت پيوست و اكنون در خدمتت هستم، مىخواهم بگويم كه من هم مانند آن يتيمان كوفه از نگاههاى ترحمآميز بعضى آدمها خسته شدهام. خسته از آه كشيدنهاى گذرى و بىخاصيت. از همان كودكى وقتى كسى برايم دلسوزى مىكرد، عذاب مىكشيدم و احساس حقارت مىكردم. آنها نمىدانستند كه اگر پدر ندارم، خدايى دارم كه جبران همه كمبودهاى زندگىام است. خدايى دارم كه هميشه مورد عنايت لطف بىكرانش قرار گرفتهام. من تو را دارم. تو كه پدر همه يتيمانى. آيا مىشود دوباره پا به سرزمين حجاز گذاشت؟ آيا مىتوان در لباس احرام باقى ماند؟
به سمت مسجد كوفه حركت كرديم و بعد از نماز در پشت هر مقام، وارد مسجد شديم. اى كاش اميرالمؤمنين در اين لحظه ملكوتى هنگام اذان مغرب در محراب بود و ما پشت سرش نماز مىخوانديم. چه غروب غمگين و سنگينى است. همان حسى را دارم كه در بقيع داشتم.
على جان! انگار از اين غمى كه بر دلمان سنگينى مىكند، رها نمىشويم. چه مظلوم به شهادت رسيدى! باورم نمىشد كه در صف اول مسجد كوفه نماز مىخواندم. مسجدى كه روزگارى امام جماعتش اميرالمؤمنين بود. افسوس كه جاى مولايم در محراب خالى است. خدا را شكر كه اكنون در اين مكان مقدس هستم.
فردا صبح به مسجد سهله رفتيم. از نماز خواندن در مسجدى كه همه پيامبران در آن نماز خواندهاند، احساس خرسندى مىكردم. سپس به سمت خانه امام على (ع) رفتيم؛ آنجا كه روزگارى خانه مولايم بود.
اتوبوس به سمت سامرا حركت كرد. در اين سرزمين صحنههايى ديدم كه حتى توصيفش بغض گلويم را مىشكند. وقتى خواستم وارد حرم امام حسن عسگرى (ع) شوم، توقع ديدن گلدستههاى طلايى را داشتم. چشمم كه به حرم سياهپوش افتاد، پاهايم سست شد و توان راه رفتن نداشتم. به اين حقيقت رسيدم كه امام رضا (ع) با آن همه عشاق و حرم و گلدسته طلايى چگونه مىتواند غريب باشد. غريبى و غربت را در سامرا كنار حرم امام حسن عسگرى (ع) يافتم كه حتى گلدسته و بارگاه هم ندارد. به سردابه امام زمان رفتم؛ جايى كه آقا با خدا خلوت مىكرد. اندكى توقف كردم تا بلكه ذرهاى از خلوت آن بزرگوار با خدا را لمس كنم.
به سمت كاظمين رفتيم و در جوار حرم امام موسى كاظم و اما جواد (عليهما السلام) آرام گرفتم. چه حرم باصفايى! يعنى من در كنار پدر و فرزند امام رضا (ع) هستم؟ هر وقت دلم مىگيرد، به حرم امام رضا (ع) مىروم و او را به جان جوادش قسم مىدهم. حال كه در حرم خودش هستم، نمىدانم از او چه بخواهم. افسوس! لحظاتى كه در سامرا و كاظمين بوديم، بسيار كوتاه بود و فرصت نشد كه همه حرفهايم را با اين بزرگواران در ميان بگذارم.
وقتى اتوبوس از كنار دجله و فرات مىگذشت، هر لحظه آفتاب سوزانتر مىشد و من تشنهتر. راهى سرزمين بلا شديم. ياد كربلا كه افتادم، اشكم جارى شد. به اين مىانديشيدم چه مصيبتها كه در دشت كربلا بر امام حسين (ع) و يارانش نگذشت. چگونه حضرت عباس كنار رود فرات تشنه ماند، با وجود رودى با اين عظمت و آب گوارا؟!
كم كم گلدستههاى طلايى حرم امام حسين (ع) نمايان شد. ناباورانه وارد حرم شدم. هميشه در روزهاى عاشورا آرزوى حضور در چنين مكانى را داشتم. حال در حرم امام حسين (ع) هستم؛ با آرامشى خاص كه تمام وجودم را فرا گرفته. آيا مىشود اين حس در وجودم ماندگار باشد؟ اكنون آرزوى ديدن ضريح ششگوشه حرم امام حسين (ع) به حقيقت پيوسته بود.
در ميان سيل اشك به ياد مادرش فاطمه زهرا (س) افتادم. مشتاق بودم كه تلّ زينبيه را ببينم. چقدر سخت است، وقتى برادرت را در مقابل چشمانت سر ببرند! چه دشوار است وقتى پرپر شدن عزيزانت را از نزديك ببينى و نتوانى كار كنى! من هم دوست داشتم مثل همه آنهايى كه به كربلا مىآيند، با خانوادهام مىآمدم. سالهاست كه خانواده من در همين دو نفر خلاصه شده است: من و مادرم. هميشه از خدا مىپرسم چرا بايد درد اين يتيمى را تحمل كنم؟ اما وقتى وارد كربلا شدم و عظمت حضرت زينب (س) را مشاهده كردم، همه گرفتارىهايم را در برابر سختىهاى حضرت زينب (س) قطرهاى ديدم در برابر دريا. به راستى كه زينب چه دريا دل بود.
چه غروب غمانگيزى بود عصر جمعه كه متعلق به امام زمان (عج) است. به اين سعادت رسيدم كه در بينالحرمين باشم. در اين سو حرم امام حسين (ع) را مىبينم و در آن سو حرم حضرت ابوالفضل (ع) را. احساس كردم پا به بهشت گذاشتهام. بهشت من اينجاست. به سمت حرم حضرت عباس رفتم. يا عباس! از باوفايىهايت شنيدهام. شنيدهام كه آب را خود ننوشيدى و براى طفلان امام حسين (ع) بردى. دو دستت را در اين راه دادى و با لبان تشنه به شهادت رسيدى.
خدايا! بر طفلان امام حسين (ع) چه گذشت؟! بر حضرت زينب (س) چه گذشت؟! آيا بلايى غمبارتر از اين در دنيا رخ داده است؟ سختترين لحظه اين واقعه، لحظه خداحافظى خواهر و برادر بود كه حضرت زينب (س) زير گلوى برادرش را بوسيد. خيلى دردناك است كه با عزيزترينت خداحافظى كنى و بدانى كه لحظهاى بعد زنده نخواهد بود و ديگر نمىتوانى او را در آغوش بگيرى. من هم به همين سختى با پدر خداحافظى كرده بودم. براى من هم دشوار بود كه بدانم ديگر او را نخواهم ديد و صدايش را نخواهم شنيد. چگونه مىتوان بر بالين برادرى نشست كه سر ندارد؟! چگونه مىتوان پيكر بدون سر را در آغوش گرفت؟! يا حسين! امشب را تا صبح در حرم باصفايت خواهم ماند تا بلكه از عشقت سيراب شوم. در بينالحرمين مىنشينم و ذكر مىگويم؛ آنقدر كه با دست پر به مشهد نزد آقا امام رضا (ع) برگردم.
سحر كه شد، خوابى شيرين به سراغم آمد. چه سرزمين سرسبزى، من كجايم؟ اينجا كجاست؟ سرزمين خوشبختى چقدر زيباست! كاش همين جا بمانم؛ نزد حسين و يارانش ...
بزرگترين طرح جامع حرمين كربلاى معلّى
طرح جامع كربلاى معلّى در عرصهاى به مساحت 260 هزار متر مربع توسط ستاد بازسازى عتبات عاليات اجرا مىشود.
حرمين مطهر حضرت اباعبدالله الحسين (ع) و حضرت ابوالفضلالعباس (ع) در كربلاى معلى از دورههاى گذشته توسعهاى نيافته و فضاى قابل توجهى به آن افزوده نشده و اين در حالى است كه شمار زائران اين حرمين شريفين، روزبهروز افزايش يافته و تعداد زائران كربلاى معلّى قابل قياس با سالهاى گذشته نيست.
ستاد بازسازى عتبات عاليات به عنوان تنها مرجع قانونى و رسمى بازسازى عتبات بر اساس اين نياز، با مطالعات وسيع و برگزارى جلسات متعدد با توليت حرمين مطهر در كربلاى معلّى، «طرح جامع كربلاى معلّى» را با عرصهاى در حدود 260 هزار مترمربع تهيه كرده است. طرح جامع حرمين مقدس كربلاى معلا كه توسط ستاد بازسازى عتبات عاليات تهيه شده، شامل فضاهاى زيارتى و عبادتى، محدوده داخل كمربندى شماره 2، محدوده ساماندهى بافت كربلاى قديم، فضاهاى فرهنگى- خدماتى حرم و فضاهاى تجارى، كمربندى پيادهرو در اطراف فضاهاى زيارتى، رواق حضرت امام حسين (ع)، شبستان شمال شرقى حرم امام حسين (ع) مدخل شمالى حرم امام حسين (ع)، شبستان غربى حرم امام حسين (ع)، مدخل شرقى حرم امام حسين (ع)، صحن جنوبى حرم امام حسين (ع)، رواق حضرت ابالفضل (ع)، صحن حضرت ابالفضلالعباس (ع)، صحن علقمه، حياط مسقف ضلع شرقى حرم حضرت ابالفضلالعباس (ع)، مسجد جامع بينالحرمين، بينالحرمين، زينبيه و خيمهگاه است.
به گزارش فارس، ستاد بازسازى عتبات عاليات تاكنون بخش مقدماتى اجراى اين پروژه عظيم را به اجرا درآورده كه انجام مطالعات ژئوتكنيك، انجام مطالعات ژئوفيزيك، انجام مطالعات ژئومكانيكى، انجام مطالعات ترازهاى آب زيرزمينى و فشارها و تهيه طرح جامع (فاز صفر) حرمين مقدس كربلاى معلا از جمله اقدامات انجام شده در اين طرح بزرگ است.
ثبت قبرستان وادىالسلام در فهرست ميراث فرهنگى جهان
به گزارش «ابنا»، يك ماه پس از حضور هيئتى از «يونسكو» در شهر نجف اشرف براى بررسى شرايط قبرستان وادى السلام، اين قبرستان در فهرست گنجينه ميراث فرهنگى جهان قرار گرفت.
وزارت فرهنگ عراق اعلام كرد: سازمان آموزش، علوم و فرهنگ سازمان ملل متحد (يونسكو) به اين دليل كه نزديك به 1000 سال از ساخت اين قبرستان مىگذرد و مدفن مشاهير بسيارى است، با ثبت اين قبرستان در فهرست ميراث فرهنگى جهان موافقت كرده است. «حاكم الشمرى» مدير رسانهاى وزارت فرهنگ عراق با اشاره به ديدارهاى متعدد ميان مسؤولان هيئتهاى يونسكو و مسئولان شهر نجف اشرف اظهار داشت: در ديدارى كه بين طرفين در هفتههاى گذشته برگزار شد، اعلام شد اين قبرستان علاوه بر اينكه بزرگترين قبرستان جهان شمرده مىشود، از نظر تاريخى نيز ارزش بسيارى دارد. وى افزود: آمار دقيقى از مدفونشدگان در اين قبرستان در دست نيست، اما اين مكان محل دفن ميليونها نفر از كشورهاى مختلف از جمله عراق، ايران، هند، پاكستان، افغانستان، كويت، لبنان در طول صدها سال بوده است.
كشف گور دستهجمعى طلاب بحرينى در عراق
مدير مركز حقوق شهدا و گورستانهاى دستهجمعى عراق، از كشف يك گور دستهجمعى از شيعيان بحرين در اين كشور خبر داد.
به گزارش خبرگزارى اهل بيت (ع) (ابنا) يحيى القصير گفت: 14 طلبه حوزه علميه نجف كه بحرينى بودند و پس از دستگيرى شهيد محمدباقر صدر در سال 1978 توسط رژيم بعث اعدام شده بودند، در يكى از گورستانهاى دستهجمعى ديوانيه دفن شدهاند. وى همچنين از كشف جسد 17 كويتى خبر داد كه هنوز دليل اعدامشان مشخص نشده است.
القصير در بخش ديگرى از اين گفتوگو اظهار داشت: تاكنون بالغ بر 69 گور از 105 گور دستهجمعى در شهر ديوانيه كشف شده است كه از اين تعداد در 52 گورستان، اجساد كردهاى كشف شده است.
هر روز مدارك و اسناد جديدى از جنايات وحشيانه صدام و رژيم ضد انسانى بعثى در عراق كشف مىشود؛ رژيمى كه با چراغ سبز آمريكا و رژيم صهيونيستى، جنگى خونين در منطقه به راه انداخت و نسلكشى گستردهاى از شيعيان و كردهاى عراق كرد.
راهاندازى كارگاه قالىشويى مخصوص حرمين در كربلا
زائرانى كه در طول يكى دو سال اخير توفيق زيارت حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) و حضرت ابالفضلالعباس (ع) در كربلاى معلا را داشتهاند، وضعيت متفاوت نظافت حرمين را در مقايسه با سالهاى پيش ديدهاند. يكى از مواردى كه
نظر زائران حضرت را به خود جلب مىكند، موضوع پاكيزگى فرشهاى حرمين است كه اين امر به سبب راهاندازى كارگاه قالىشويى و مرمت فرشهاى حرمين توسط ستاد بازسازى عتبات عاليات محقق شده است.
احداث بيمارستان 120 تختخوابى در كربلاى معلّا
عمليات ساخت بيمارستان 120 تختخوابى امام زينالعابدين (ع) در دوم فروردين 87 در زمينى به مساحت 2 هزار و 380 متر مربع و در زيربنايى بالغ بر 10 هزار و 300 مترمربع در 6 طبقه آغاز شد. اين پروژه تقريبا در فاصله 950 مترى شمال حرم حضرت قمر بنىهاشم (ع) در حال ساخت است و تاكنون 42 درصد پيشرفت داشته است. طبقه همكف اين بيمارستان در كربلاى معلّا توسط ستاد بازسازى عتبات عاليات در مساحت 2 هزار و 380 متر مربع، شامل اتاقهاى راديولوژى، عكسبردارى، I. R. M، سيتىاسكن، ماموگرافى، سونوگرافى، رختكن، سرويسهاى بهداشتى، نمازخانه، رستوران، بوفه و تأسيسات برقى و مكانيكى در حال ساخت است. طبقه اول بيمارستان امام زينالعابدين (ع) با مساحت يك هزار و 750 مترمربع با كاربرى اورژانس، پذيرش و اطلاعات، ترياژ، رختكن آقايان و خانمها، سرويس بهداشتى، اسكراپ، اتاق عمل سرپايى، تزريقات، بسترى موقت درمانگاه، سالن انتظار درمانگاه، داروخانه و انبار دارو ساخته مىشود. براى طبقه دوم اين بيمارستان 17 مطب تخصصى و عمومى به مساحت يك هزار و 750 مترمربع و در ساختمان جانبى آن به مساحت 280 مترمربع، يك سردخانه در نظر گرفته شده است.
بخشهاى نابارورى، آزمايشگاه و پاتولوژى، دندانپزشكى، آزمايشگاه نابارورى، اتاق عمل، زنان و زايمان، ايمنولوژى، سرولوژى، هماتولوژى، بيوشيمى، ميكروبيولوژى و نمونهبردارى، از جمله بخشهاى در نظر گرفته شده براى طبقه دوم اين بيمارستان است.
مساحت كل طبقه سوم بيمارستان امام زينالعابدين (ع) يك هزار و 750 مترمربع است كه شامل 4 اتاق عمل، ريكاورى، UCI و UCC، ايستگاه پرستارى، اسكراپ، بخش استريل و بستهبندى لوازم مىشود. طبقه چهارم و پنجم اين پروژه نيز در مساحتى به متراژ 2 هزار و 560 مترمربع در حال ساخت است. ايستگاه پرستارى، اتاق وسايل تميز و كثيف، استراحت كاركنان، سرويسهاى بهداشتى، بخش بسترى، ايزوله، اتاقهاى بسترى، اتاق كنترل، اندوسكوپى، كولوندسكوپى و پاويون پزشكان از بخشهاى اين طبقات است.
ساخت گلدستههاى حرم امام حسين (ع)
پروژه طراحى، ساخت و نصب گلدستههاى حرم مطهر امام حسين (ع)، ساخت گلدسته برج ساعت حرم مطهر، پروژه تأمين و اجراى 2400 مترمربع سنگكارى حرم، احداث تصفيهخانه حرم و تزريق 60 تن بتن در حرم حضرت ابالفضلالعباس (ع) به منظور مقاومسازى حرم و جلوگيرى از پيشرفت آبهاى زيرزمينى نيز از كارهاى انجام شده توسط ستاد بازسازى عتبات عاليات در كربلاى معلا بوده است.
ساخت و نصب درب طلايى حرم امام حسين (ع)
طراحى، ساخت و نصب درب طلا براى ورودىهاى حرم مطهر حضرت اباعبدالحسين (ع) و ساخت و تحويل درب طلاى بابالقبله در ابعاد 3/ 3 (ع) 7 متر توسط ستاد بازسازى عتبات عاليات به انجام رسيد. تعويض سنگ ديوار به ارتفاع 05. 2 متر و به مساحت 1000 متر، طراحى و تهيه سنگ كتيبه اسامى شهدا به مساحت 280 متر، تهيه سنگ ازاره دور كتيبه، به طول 800 متر، طراحى و تهيه كاشى معرق آيات قرآنى به مساحت 330 متر، طراحى و تهيه حاشيه كاشى معرق با طلاكارى به طول 860 متر و بازسازى و مرمت ديوارهاى حرم مطهر به حجم 146 مترمكعب نيز از اقدامات ستاد بازسازى در كربلاى معلا بوده است.
ساخت و نصب دو باب درب نقره در حرم امام حسين (ع)
ساخت و نصب دو باب درب نقره در حرم مطهر ابا عبدالله الحسين (ع)، ساخت و نصب درب گاوصندوق خزانه حرم مطهر، سنگكارى كف و ديوار رواقهاى بيرونى مسقف جديد، سنگكارى 12 ستون مسقف جديد به ارتفاع 4 متر، انجام عمليات كف حرم مطهر امام حسين (ع) به متراژ 1600 متر مربع، برداشت و تثبيت كف حرم مطهر در قسمت بابالسلام به مساحت 150 مترمربع، اجرا و زهكشىهاى رطوبتى با سقف بتنى و ثبات كف با اجراى 15 سانتىمتر بتن، توسط ستاد بازسازى عتبات عاليات انجام گرفت.
ساخت دربهاى طلاى حرم حضرت ابالفضلالعباس (ع)
ساخت دو درب طلاى حرم حضرت ابالفضلالعباس (ع) توسط ستاد بازسازى عتبات عاليات و با هداياى مردمى پايان يافت. تأمين بخشى از سيستم سرمايش حرم حضرت ابالفضلالعباس (ع)، اجراى پروژه نور و تأمين روشنايى بينالحرمين نيز از ديگر اقدامات صورت گرفته توسط ستاد بازسازى عتبات عاليات بوده است.
آغاز عمليات ساخت ضريح حبيب ابن مظاهر
با اتمام مراحل طراحى ضريح حبيبابن مظاهر توسط ستاد بازسازى عتبات عاليات، عمليات ساخت اين ضريح آغاز شده است. همچنين مراحل طراحى ضريح ابراهيم مجاب به اتمام رسيده و عمليات ساخت آن شروع شده است. اتمام طراحى و شروع عمليات ساخت 9 باب درب نقره براى حرم مطهر امام حسين (ع)، آماده كردن 2 باب درب طلا براى نصب در حرم، اصلاح، تعمير و بهينهسازى سيستم صوتى حرم مطهر امام حسين (ع) و طراحى و اجراى كتيبه بالاى پنجره قتلگاه نيز از ديگر اقدامات ستاد بازسازى عتبات عاليات در كربلاى معلا در قالب طرح «يا حسين» بوده است.
آغاز ساخت ضريح حرم حضرت مسلم (ع) در تهران
به گزارش خبرنگار بخش حج و زيارت خبرگزارى دانشجويان ايران (ايسنا)، در مراسم افتتاح ساخت اين ضريح كه همزمان با آن، يكى از پنجرههاى ساختهشده ضريح حرم حضرت مسلم (ع) پردهبردارى شد، سيدمحمد حسينى، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى درباره فعاليتهاى حضرت مسلم (ع) در دوران امام حسين (ع) سخن گفت و به نقش ايرانيان در بازسازى عتبات عاليات عراق و حمايت از اهل بيت (ع) اشاره كرد.
حسن پلارك، رييس ستاد بازسازى عتبات عاليات عراق در ايران نيز در اين مراسم گزارشى از ساخت ضريح حرم حضرت مسلم (ع) و ديگر فعاليتهاى اين ستاد ارائه كرد.
ساخت ضريح حرم حضرت مسلم (ع) در عراق، توسط جمعى از هنرمندان و استادكاران ايرانى در امامزادههاى باغ فيض تهران آغاز شده است و عمليات ساخت آن، با برآورد هزينه/ تا ميليارد تومان ماه طول خواهد كشيد.
در ساخت اين ضريح از فريم «استنلس استيل» كه شب گذشته در حضور مسؤولان كار گذاشته شد، استفاده مىشود. اين فريم براى نخستينبار در ساخت چارچوب ضريحهاى عتبات عاليات، با توافق دولت عراق به كار گرفته شده است. عمر اين فلز تا سال تخمين زده مىشود و با توجه به شرايط آبوهوايى عراق، اين سازهها كاملا مناسب ارزيابى شده است.
در ساخت اين ضريح/ تن نقره، كيلوگرم طلا و كيلوگرم مس استفاده مىشود. اين ضريح پنج متر و سانتىمتر طول و چهار متر و سانتىمتر عرض دارد و به صورت مكعبى با پنجره ساخته مىشود.
سازنده ضريح حرم حضرت مسلم (ع) استاد «شيردل» و گروه قلمزنى اوست. طراحى آن را استاد «اسكندرپور» بر عهده دارد و خطاط آن نيز استاد «موحد» است. كارگاه ساخت اين ضريح در امامزاده سيدجعفر و سيدهحميدهخاتون (ع) باغ فيض در مدت آمادهسازى ضريح برپاست و مردم مىتوانند هر روز در جريان ساخت آن قرار گيرند و در صورت تمايل، كمكهاى خود را به شماره حساب بانك ملى واريز كنند.
احداث منوريل در نجف
مسؤولان شهر نجف اعلام كردند يك شركت كانادايى برنده مناقصه براى ساخت نخستين خط مونوريل عراق در شهر نجف به ارزش ششصد ميليون دلار شد. طرح مونوريل پس از شهرهاى مكه و قم، سومين طرح مونوريل در شهرهاى مقدس اسلامى بهشمار مىرود.
شركت «ترانس گلوبيم اينترنشنال» (معروف به گلوبيم) كه يك كنسرسيوم كانادايى است، برنده اين مناقصه شد. طرح مونوريل، يكى از چند طرح بزرگ زيربنايى است كه مسئولان عراقى، پس از زمان سقوط رژيم صدام حسين ارائه كردند. اين طرحها شامل احداث مترو بغداد با هزينه چند ميليارد دلار مىشود، ولى تاكنون هيچ يك از اين طرحها عملى نشده است. شهر نجف يكى از مهمترين شهرهاى مقدس شيعيان است و هر سال در چندين مناسبت مذهبى ميزبان صدها هزار زائر شيعه است. «انور الحبوبى» عضو كميسيون سرمايهگذارى نجف مىگويد: اجراى طرح مونوريل در نجف از شدت بحران در بخش حمل و نقل و شلوغى خيابانها بهويژه در مناسبتهاى دينى خواهد كاست. وى افزود: مونوريل نجف در دو مرحله اجرا مىشود و تا سه سال ديگر تكميل خواهد شد. شركت كانادايى كه براى اجراى اين طرح انتخاب شده، يك نيروگاه برق نيز براى تأمين برق مورد نياز مونوريل احداث خواهد كرد. شركت گلوبيم در پايگاه اينترنتى خود اعلام كرده است كه طرح مونوريل نجف شامل احداث خط آهنى به طول 37 كيلومتر خواهد بود كه سه زيارتگاه مهم در استان نجف، يعنى مرقد امام على (ع) و مسجد كوفه و مسجد سهله را
به يكديگر متصل خواهد كرد. اين مونوريل دو ترمينال بزرگ اتوبوسرانى را نيز به يكديگر متصل خواهد كرد. اين طرح در مرحله دوم، تا فرودگاه جديد نجف امتداد خواهد يافت.
تأسيسات زيربنايى عراق به علت دهها سال جنگ و تحريمهاى بينالمللى و كمبود سرمايهگذارى بسيار آسيب ديده است. دولت عراق براى ترميم جادهها و خطوط راهآهن و بندرگاهها و نيروگاههاى برق و ساير تأسيسات زيربنايى تلاش مىكند، ولى حملات مكرر شورشيان مانع اين فعاليتهاست. دولت عراق به رياست نورى المالكى 11 توافقنامه با شركتهاى نفتى جهان براى بهرهبردارى از ذخاير عظيم نفت اين كشور امضا كرده است. كارشناسان اقتصادى مىگويند دولت عراق اگر خواستار تقويت اقتصاد خود و كاهش بيكارى است، بايد بخشهاى غيرنفتى را توسعه دهد.
اعلام تشكيل فراكسيون عتبات عاليات مجلس شوراى اسلامى
به گزارش خبرنگار پارلمانى خبرگزارى «فارس» فراكسيون عتبات عاليات مجلس شوراى اسلامى به رياست آقاى محمدرضا آشتيانى با صدور پيامى اعلام موجوديت كرد. متن اين پيام به شرح ذيل است:
اهميت عراق به لحاظ وجود معصومين و عتبات عاليات، بر احدى پوشيده نيست. در كنار ملت بزرگ ايران، نمايندگان مجلس تصميم گرفتند براى تعميق تعاملات فرهنگى، سياسى و اجتماعى مردم ايران و عراق و استفاده از ظرفيتهاى مردمى و حكومتى در بازسازى عتبات عاليات و بقاع متبركه ائمه اطهار و كمك به مديريت ميدانى فعال در عراق، فراكسيونى تحت عنوان «فراكسيون عتبات عاليات» را تشكيل دهند. مجلس به عنوان نماينده مردم شريف ايران، ظرفيتى است كه مىتواند در كمك به بازسازى عتبات و به عنوان حلقه واصل نهادهاى مردمى و حكومتى تلاشهاى مؤثرى داشته باشد. اميدواريم كليه آحاد مردم بزرگوار، نمايندگان محترم مجلس، دولت محترم، علماى بلاد، مراجع تقليد و كليه دلسوزانى كه دغدغه بازسازى عتبات عاليات و توسعه مطالعه فرهنگى ملتهاى مسلمان را دارند، ما را از ارشادات خود محروم نسازند.
ميراث حضور آمريكا در عراق، به روايت روزنامه آمريكايى
با خروج نخستين گروه نظاميان آمريكايى از عراق، روزنامه آمريكايى «كريستين ساينس مانيتور» به بررسى ميراث آمريكا براى عراقىها و دستاورهاى ايالات متحده از حضور اشغالگرانه در عراق پرداخت.
به گزارش «تابناك»، اين گزارش تحليلى با اتكا به اعداد و ارقام رسمى منتشر شده در مؤسسات بينالمللى، نهادهاى آمريكايى و دولت عراق تهيه شده و حكايت از نتايج نگران كننده ناشى از اين حضور دارد.
بنابراين گزارش، عراق در سالهاى پس از اشغال- تا پايان سال 2010- معادل 750 ميليارد دلار درآمد نفتى خواهد داشت كه از اين رقم، 53 ميليارد دلار براى امور آموزش و بهداشت، 142 ميليارد دلار براى امور نظامى و آموزش نظاميان، 25 ميليارد دلار هزينه آموزش پليس و 51 ميليارد دلار را آمريكا براى تأمين هزينههاى حضور خود در عراق برداشت كرده است.
در اين گزارش آمده است: در دوران اشغال عراق، آمريكايىها 4415 كشته (تا 15 اوت 2010)، انگليس 179 كشته و ديگر كشورهاى همپيمان 139 كشته را ثبت كردهاند. در ميان ايالتهاى آمريكا كاليفرنيا با 466 كشته و تگزاس و پنسيلوانيا به ترتيب با 413 و 195 كشته مقام نخست تا سوم را در ميان ايالت هاى آمريكا از آن خود كرده اند.
اين روزنامه آمريكايى در ادامه با انتشار ارقام زير، تلاش كرده است تا بدون تحليل و پيشداورى، زيان مشترك مردم آمريكا و عراق را از جنگى بىفرجام نشان دهد:
شمار مجروحان آمريكايى: 31822 نفر
شمار كشته شدگان ارتش عراق از زمان حضور آمريكا تا پس از پايان جنگ: 9537 نفر
شمار شهروندان كشته شده عراقى: بين 97000 تا 106000 نفر.
كريستين ساينس مانيتور در پايان مىنويسد: اكنون 20 درصد مردم عراق كاملًا از بهداشت محرومند؛ 55 درصد از آنها آب آشاميدنى بهداشتى ندارند؛ 50 درصد مردم اين كشور در مناطق شهرى فقط 12 ساعت در روز از انرژى برق برخوردارند و 30 درصد مردم تنها با دريافت جيرههاى دولتى مىتوانند به زندگى خود ادامه دهند.
آخرين وضعيت ساخت ضريح جديد حرم امام حسين (ع)
به گزارش خبرگزارى فارس از تبريز، حجتالاسلام والمسلمين محمد تكيهاى آخرين وضعيت ساخت ضريح جديد حرم امام حسين (ع) را تشريح كرد.
مسئول ساخت ضريح جديد حرم حضرت اباعبدالله الحسين (ع) اظهار داشت: 70 درصد از عمليات اجرايى به پايان رسيده و در حال حاضر مراحل مونتاژ و زرگرى اين حرم مطهر در حال انجام است.
وى يادآور شد: در ضريح فعلى اسامى پنج تن آل عبا و 14 معصوم (ع) ثبت نشده و سادهترين ضريح در عتبات مقدسه، ضريح حضرت اباعبدالله الحسين (ع) است؛ اما در طرح جديد ضريح، اين امر پيشبينى شده است.
تكيهاى افزود: اشعار عربى در كتيبهها و شكل ضريح با ضريح قبلى كاملًا متفاوت است. از نظر ارتفاع هم افزايش يافته، اما شش گوشه بودن ضريح به شكل خود باقى است.
ثبت صندوقهاى خاتم حرم مطهر عسكريى (ع) در فهرست آثار ملى
به گزارش خبرگزارى دانشجويان ايران «ايسنا» مديركل ميراث فرهنگى، صنايع دستى و گردشگرى فارس همراه با جمعى از مسؤولين اين اداره كل، از كارگاه هنرى عتبات عاليات فارس در مجموعه فرهنگى شلمچه بازديد كردند.
در اين بازديد كه با حضور سرپرست ستاد بازسازى عتبات عاليات فارس و مسوول كارگاه هنرى عتبات عاليات انجام شد، مسؤولان از بخشهاى درودگرى و ساخت صندوقچهها، درها و نردههاى قبور مطهر ائمه اطهار (ع) بازديد كردند.
محمدرضا بذرگر، مديركل ميراث فرهنگى، صنايع دستى و گردشگرى فارس در اين برنامه از فعاليتهاى هنرمندان برجسته شيرازى كه با عشق و علاقهاى وصفناپذير به ساخت درها، صندوقچه و نردههاى قبور مطهر ائمه اطهار مشغول بودند، بازديد و با نحوه كار آنها آشنا شد.
استاد «حقيرى» هنرمند شيرازى و مسؤول كارگاه درودگرى، درباره چگونگى ساخت انواع درها، صندوقچه و نردهها و همچنين كارهاى هنرى گرهچينى توضيحات لازم را ارائه داد.
مختارى، سرپرست ستاد بازسازى عتبات عاليات فارس در اين برنامه به تشريح فعاليتهاى اين ستاد پرداخت و گفت: ساخت 4 درب از چوب ساج، طلا، نقره و مس براى حرم مطهر حضرت اميرالمومنين على بن ابىطالب (ع)، ساخت 3 درب از چوب ساج، طلا، نقره و مس و مشاركت در ساخت ضريح مطهر حرمين مطهر حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) و حضرت اباالفضل العباس (ع)، ساخت 3 درب از جنس چوب ساج، طلا، نقره و مس، 14 نرده، 2 صندوق خاتمكارى نفيس براى حرمين مطهر حضرت امام موسى كاظم (ع) و حضرت جواد الائمه (ع) از اقدامات اين ستاد توسط هنرمندان درودگر و خاتمكار شيرازى بوده است.
وى افزود: 4 صندوق خاتم براى مرقد مطهر امام حسن عسكرى، امام هادى، حضرت نرجس خاتون و حضرت حكيمه خاتون توسط هنرمندان شيرازى، در مصلاى نمازجمعه شيراز در دست ساخت است و پس از اتمام كار به سامراء ارسال خواهد شد كه با توجه به منحصر به فرد بودن اين صندوقها پيشنهاد مىكنيم در فهرست آثار ملى كشور به ثبت برسند.
مختارى همچنين از ساخت 9 درب مرقد مطهر ائمه اطهار در كارگاه شلمچه و 14 نرده مرقد مطهر حضرت امام جواد (ع) خبر داد و گفت: عمليات ساخت رو به پايان بوده و به زودى براى نصب فرستاده خواهد شد.
نقش منافقين در حملات انتحارى كربلا
با افشاى سند طبقهبندى شده وزارت خارجه ايالات متحده امريكا نقش منافقين در حملات انتحارى كربلا محرز شد. به گزارش خبرگزارى «مهر»، يك دادگاه استيناف فدرال ايالات متحده در تاريخ 16 ژوئيه 2010 ضمن ارائه گزارشى به دولت آمريكا با اشاره به برخى اسناد وزارت خارجه، خواستار اعطاى فرصت به گروهك منافقين براى توضيح درباره اتهامات تروريستى آنان شد. در بخشى از اين گزارش به آموزش زنان در پادگان اشرف براى انجام عمليات انتحارى و نقش فعال گروهك موسوم به مجاهدين خلق در طراحى عمليات انتحارى در كربلا اشاره شده است. همچنين در اين گزارش به برآوردهاى جامعه اطلاعاتى آمريكا بر اساس اظهارات بازرسان بينالمللى اشاره شده كه بر اساس آن، اين گروهك با انگيزههاى سياسى به ارائه اطلاعات غلط و تحريف شده درباره برنامه هستهاى ايران پرداخته است. بنابراين گزارش، وزارت خارجه آمريكا 23 ژوئيه 2010 (هفت روز پس از رأى دادگاه استيناف براى بررسى و تجديد نظر در تروريست دانستن منافقين) بار ديگر نام اين گروهك را در فهرست گروههاى تروريستى خارجى قرار داده و تأكيد كرد تفاوتى ميان سازمان مجاهدين خلق، شوراى ملى مقاومت يا ديگر اسامى آن نمىبيند.