ghaemiyeh.com
نام كتاب: فصلنامه فرهنگ زيارت
نويسنده: مركز تحقيقات حج
موضوع: نشريات
زبان: فارسى
تعداد جلد: 4
ناشر: نشر مشعر
مكان چاپ: تهران
سال چاپ: پاييز 1388
نوبت چاپ: 1
ديدار، مقدمه «قرب» است و زيارت، عامل «تقرّب»
«زيارت»، يك عمل تكرارى و بىروح نيست، بلكه گامى در مسير تزكيه و مقدمهاى براى قرب معنوى و همراهى و همروحى با اولياى پاك است كه اسوه طهارت و نجابت و شرافتاند.
زائر، نبايد به ظواهر و شكلها و ساختمانها و حرمها و رواقها و در و ديوار و ضريح و آئيه كارى و گنبد و گلدسته چنان بنگرد و در اينها محو شود كه از عظمت و معنويت خود معصومين و مدفونين در حرمهاى مطهّر غافل شود.
زيارتگاه، محيطى پاك و سرشار از صداقت و پاكى است و يادآور كمال و فضيلت و باز دارنده از غفلت و رذيلت است.
هر چه ميزانِ پيغمبرشناسى و ولى شناسى و حجت شناسى زائران بيشتر باشد، به همان اندازه نصيب معنوى و رزق روحى آنان از زيارت بيشتر مىشود.
اگر زيارت را نوعى حضور در برابر آينه بدانيم،
اگر زائر، خود را به «ميزان» عرضه مىكند و به «محك» مىزند،
اگر در زيارت، سنجيدن خويش با الگو و مدل و سرمشق مطرح است.
پس زائر بايد پيوسته ارزياب حالات و روحيات و رفتار و عملكرد خويش در عتبات مقدسه و حرمهاى نورانى اولياء الله باشد و زيارت را عاملى براى كاستن از نقايص و عيوب و افزون بر كمالات خويش سازد.
اين است كه زيارت را يك «فرهنگ» مىشناسيم و زائر را رهپوى راه كمال و خودسازى و خودپالايى از كاستىها و رذايل و ناهنجارىهاى رفتارى و تيره جانىها و دل مردگىها.
زيارت، بايد به صورت يك «سنّت سازنده» و «برنامه تربيتى» در آيد و زائر را تصفيه كند و شوق تعالى جويى و پاكى طلبى و خدا خواهى را در دل او افزايش دهد.
«عتباب مقدسه» را مىتوان به عنوان «پايگاههاى معنوى» برشمرد، كه زائران را آموزش تقوا و بصيرت و الگوگيرى از زبدههاى عالم آفرينش و رهپويى خداجويان عاشق و عارف مىدهد.
«زيارت» را قدر بدانيم و از زمينههاى فراوانِ تربيتى آن غافل نباشيم. چه در مورد زائران صادق و صاحبدل و با اخلاص، چه در باره دستاندر كاران و متولّيان انجام اين «سنّت اسلامى» كه ريشه در تاريخى هزار و چهار صد ساله دارد.
بارى ... فصلنامه «زيارت»، در راستاى تبيين بيشتر و بهتر اين سنّت و ارتقاى سطح معرفتى زائران و اطلاع رسانى مناسب نسبت به اماكن زيارتى گام بر مىدارد.
آنچه در پيش شماره اول تقديم شد، مباحث و معارفى در همين چهار چوبها بود.
و آنچه اينك در شماره نخست اين مجله تقديم شما مىگردد، تداوم همان خط و استمرار همان آموزهها و اطلاع رسانىها و ارتقاى بخشى به فرهنگ زيارت است، چه در ذهن و ديد و نگاه، چه در عمل و رفتارِ زائران.
بىشك، همراهى و همكارى شما عزيزان كه اهل فكر و قلم و تجربه و آگاهى هستيد، نقش مؤثرى در غنا بخشى به اين مجموعه خواهد داشت.
باشد كه در اين آستانهاى بلند و ملكوتى، قطرهها دريا شوند و ذرّهها به خورشيد رسند.
پايان كلام را از صائب تبريزى مىآوريم كه چه نيكو گفته است:
زير سپهر، دست دعا موج مىزند در خانه كريم، گدا موج مىزند
غفلت نگر كه پشت به محراب كردهايم در كشورى كه قبله نما موج مىزند
هر گز مباد كه قبله و قبله نما را گم كنيم و از خانه كريم و درگاه كرم، روى بر گردانيم.
جواد محدثى
«آب زمزم» و «تربت كربلا» با هم مناظره مىكردند.
خاك كربلا گفت:
آب زمزم گفت:
من از تو، بوى آن عزيزان را استشمام مىكنم.
تو بوى شهادت مىدهى.
تو، بوى حسين و عباس و اكبر مىدهى.
تو اى خاك، بوى خون مىدهى! بوى خون خدا، ثارالله.
*** چگونه مىتوان از خاك، «لؤلؤ» ساخت و مرواريد آفريد؟
هنرى مىخواهد به عمق عشق و ژرفاى شوق.
اين گوهر سازى و مرواريد آفرينى، از تلاقى «آب» و «خاك»، پديد مىآيد.
خاك كربلا، آب زمزم؛ چه معجون عشق آفرينى، چه داروى شفا بخشى، چه اكسير دگرگون سازى!
آنانكه به زيارت مناى عشق رفتند و از خاك مزار حسين(ع) هديهاى گرانبها آوردند و آنان كه به زيارت كوى عرفان رفتند و از زمزم اسماعيل تحفهاى جانبخش آوردند و اين دو را در هم آميختند، گِلى پديد آمد كه صفاى اسماعيل ذبيح و عطر حسين شهيد را همراه داشت.
دانههاى گِلى، به صورت «تسبيح» درآمد،
منظومهاى بلند از فداكارى، رشتهاى پيوسته به ايثار،
و كهكشانى بىانتها از خداگونگى و خلوص.
كدام گِل بود كه به اندازه اين «تربت آميخته به زمزم» مىارزيد؟
وكدام گُل بود كه به خوشبويى «تسبيح تربت» بود؟! اين همان گِلى بود كه همنشين گُل شد و چون گل معطر گشت.
وقتى آب زمزم به تربت كربلا نوشانده شود،
وقتى عطر خون «ثارالله» با خاك نينوا عجين گردد،
«تربت سيدالشهدا» پديد مىآيد، كه در دست ذاكران، «ذكر» مىگويد،
و از سجدگاه ساجدان، نور ابديت تا عرش، تنوره مىكشد.
آرى ... تسبيح تربت، قصيدهاى صد بيتى است!
واژههايش، همه عاشورايى،
و ... تركيبش، كربلايى! و وزن و آهنگش، «زهرايى» ...
*** قصيده صد بيتى «تربت»،
گوياتر از معلّقات سبع است و شيواتر از «شاهكارهاى ادبى»!
واژههايش همه عاشورايى است و ... آشنا و مأنوس.
مضمون اين قصيده، هديه خداوند به «فاطمه» است،
الله اكبر،
الحمد لله،
سبحان الله،
اين سرود مقدس، سروش غيبى است كه جبرئيل، از عرش خدا سوغات آورد، سرودى عرشى است كه آهنگ ملكوت دارد و زير و بم آن ياد خدا و ثناى اوست.
زهراى اطهر، تسبيحى از تربت حمزه سيدالشهدا ساخت و اين منظومه بلند را به رشته كشيد و جاودانه ساخت.
بعدها وقتى «منا» ى حسين پيش آمد،
خاك كربلا، جايگزين خاك «ميدان احد» و قبر حمزه شد.
اين است كه قصيده صد بيتى «تسبيح تربت»، ماندگار شد و «مفهوم» براى همگان گشت و ميان تودهها جا باز كرد و فراگير شد و بر سر زبانها افتاد.
حتى زنان سادهدل روستايى ما نيز، اين قصيده را مىدانند و با تعابير و تركيبهايش آشنايند و هر روز، آن را در سرودى آهنگين، با همه كربلاييان، «همنوايى» مىكنند.
گوهرها را يا از ژرفاى درياها و دلصدفها بر مىآورند يا از سنگ كوهها و معدنها مىتراشند ... يا به صورت مصنوعى و بدلى مىسازند.
«ياقوت سرخ» و «الماس چشم نواز» را بر انگشترها و زيورها مىنشانند،
از «دُرّ» و «لؤلؤ» و «مرجان»، گرانبهاترين وسايل زينتى مىسازند و از عقيق، فيروزه، لعل، زبرجد، يسر و سنگهاى قيمتى ديگر گردنبند و انگشتر.
اما ... همه اينها يك سو، يك دانه «تسبيح تربت» هم سوى ديگر. كدام قيمتىتر است و عيارش بالاست؟
باز، «خاك كوى عشق» است كه در اين موازنه برنده است،
وجلوه «تربت»، در ديده دل، افزونتر و مغناطيس آن، جانها را جذّابتر.
دانش بشرى، چگونه «اشعه ليزر» را زاده ياقوت مىشناسد، ولى نور متصاعد از «مهر و تسبيح تربت» را هنگام سجود، در نمىيابد، كه هم دل ساجد را روشن مىسازد و هم فراتر از كهكشانها مىرود؟
چرا پنجرههاى گشوده به غيب را مىبنديم؟!
چرا به شبكورى خفاش گونه عادت مىكنيم؟ ...
چه كسى گفته است كه «جماد» حرف نمىزند و سنگ و خاك «نطق» ندارد؟
«كوه و دريا و درختان همه در تسبيحاند»؛(وَ لكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُم). (1)
*** «منا» يك قربانگاه بود، شاهد اخلاص و تسليم ذبيح،
و ... «كربلا»، قربانگاهى ديگر كه هفتاد و دو قربانى در آن منا جان باختند.
1) اسراء: 44
تنها هاجر و ابراهيم نبودند كه «اسماعيل» را به «مذبح» آورند،
محمد و على و فاطمه(عليهم السلام) نيز «حسين» را به قربانگاه عشق فرستادند و به اين «فدا» در راه «رضاى خدا» تن دادند.
اگر ابراهيم و اسماعيل را مىبايست آزمود،
محمد و حسين(عليهما السلام) را نيازى به آزمون نبود.
آن روز كه مشتى از خاك كربلا را، جبرئيل براى رسول الله آورد، همه قضايا روشن بود و همه تسليم محض بودند و اطاعتِ مطلق و راضى به رضاى دوست.
مگر خود حسين(ع) نفرمود:
«رِضَي اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ، نَصْبِرُ عَلَي بَلَائِهِ وَ يُوَفِّينَا أُجُورَ الصَّابِرِينَ» (1)
اين، خط كربلايى حسين است،
و سرمشق «سلوك» در وادى «جهاد عاشورايى» و «ذكر اربعينى».
كجاست آن دل و ديده، كه برگوهر آن تربت خونين، اشك خون بارد؟
دلهاى دريايى و جانهاى كربلايى، گوهر «تربت» را در ساحل عشق، با «اشك» شست وشو مىدهند.
اين است رمز جلوه و جلاى هميشگى «تربت حسين».
«اربعين»، نگاهى مجدد به «عاشورا» ست.
وهمه ... جا نيز «كربلا» ست!
قصيده صد بيتى تربت، رتبت بالا دارد.
هركس «رتبت تربت» را شناخت، از شميم آن سرمست شد و چهره و پيشانى برآن سود و بوى كربلا از آن استشمام كرد.
همنوايى با اين شعر موزون عاشورايى را از ياد نبريم و از رتبت تربت، غافل نشويم.
1) بحارالأنوار، ج 44، ص 366
سيد محمد موسوى
پيشگفتار
زيارت در فرهنگ اسلامى و معارف شيعى، از جايگاهى والا و بلند برخوردار است. گر چه پيشينه زيارت در آموزههاى ديگر اديان، بلكه در جامعههاى غير دينى و مذهبى به چشم مىخورد، اما بخش گستردهاى از ميراث دينى و مذهبى ما، بر محور زيارت شكل گرفته است.
آرى، زيارت واقعيتى است دينى و اجتماعى در انديشه اسلامى و سبب روابط اجتماعى، آرامش خاطر، تكامل معنوى و اخلاقى است و نقشهاى گوناگونى در زندگى انسان دارد.
روايات فراوانى درباره اهميت، آداب، آثار و دستاوردهاى زيارت سخن گفتهاند.
عالمان بزرگ مسلمان نيز در اين زمينه مطالب بسيار نوشته و بهرهمندى از اين گنجينه پر بها را ياد آورى كردهاند.
اما برخى از كوته فكران، پيشينه زيارت، مستندات زيارت، آداب زيارت، صفاى زيارت، نقشهاى گوناگون زيارت و سيره اوليا و اصحاب در باره زيارت را ناديده گرفته و به شدّت با آن مخالفت كردهاند.
جاى بسى تأسف است كه روزى شخصى به نام «ابن تيميه» پرچم مبارزه با زيارت و برخى ديگر از موضوعات ارزشى اسلام را به دست مىگيرد و روزگارى ديگر «محمد بن عبدالوهاب» آن انديشه نادرست را دنبال مىكند و اكنون وهابيان از او پيروى نموده، با زائران حرم نبوى و مشتاقان زيارت امامان بزرگوار بقيع و ديگر اماكن مقدس، بد رفتارى مىكنند.
از محورهاى قابل بحث كه نظريه وهابيان را نادرست و باطل معرفى مىكند، موضوع «زيارت در سيره اصحاب پيامبر(ص)» است كه اين مقاله به بيان آن مىپردازد.
اكنون براى روشن شدن موضوع به نكاتى در اين زمينه توجه مىكنيم:
آيهاى پر جاذبه در قرآن، مسلمانان را به زيارت مرقد نورانى پيامبر بزرگوار دعوت ميكند:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً. (1)
«و اگر ايشان هنگامى كه به خود ستم كردند، به نزد تو ميآمدند و از خداوند آمرزش مىخواستند و پيامبر هم براى آنان مغفرت مىخواست، خدا را توبه پذير و مهربان مىيافتند.»
وقتى ما پيامبر و ائمه(عليهم السلام) را زنده و ناظر بر اعمال خود مىدانيم، حتى زمانى كه حيات ظاهرى نداشته باشند، بديهى است رفتن به زيارت آن حضرات، نبايد مخصوص زمان حيات آنان باشد بلكه پس از رحلتشان نيز زيارت ايشان امرى مستحب و پسنديده است. ناگفته نماند كه برخى از بزرگان اهل سنت نيز به اين نكته باور و عقيده دارند؛ مثلًا:
«دانشمندان از اين آيه چنين فهميدهاند كه شامل زمان حيات و ممات مىشود و مستحب دانستهاند كه هركس نزد قبر حضرتش آمد، آن را تلاوت كند و از خداى متعال طلب آمرزش نمايد.» (2)
آنگاه ميگويد: حكايت مشهورى را گروهى از زبان شخصى به نام عتبى چنين آوردهاند:
«روزى كنار قبر پيامبر(ص) نشسته بودم، عربى باديهنشين آمد وگفت: سلام بر تو اى پيامبر خدا، شنيدهام كه خداوند مىفرمايد: «و اگر ايشان هنگامى كه به خود ستم كردند، نزد تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پيامبر هم براى آنان استغفار مىكرد، خدا را توبه پذير و مهربان مىيافتند.» اكنون من نزد تو آمدهام، در حالى كه از گناه خويش استغفار مىكنم و تو را شفيع در پيشگاه پروردگارم قرار مىدهم. آنگاه دو بيت شعر درباره عظمت حضرتش خواند.
عتبى گويد: همانجا خوابم برد و در خواب ديدم كه پيامبر(ص) به من فرمود: اى عتبى، نزد آن اعربى رفته، بشارت ده كه خداوند وى را آمرزيد!» (1)
روايات گوناگونى درباره زيارت پيامبر خدا(ص) از زبان خودش رسيده است؛ از باب نمونه، در روايتى اينگونه آمده است:
«مَنْ زَارَنِي حَيّاً وَ مَيِّتاً كُنْتُ لَهُ شَفِيعاً يَوْمَ الْقِيَامَة». (2)
«هر كس مرا در زمان حيات و مماتم زيارت كند، در روز قيامت شفيع او خواهم شد.»
باور و عقيده به معاد و روز رستاخيز از اصول مهم اعتقادى در اسلام است و به ياد معاد بودن، از نظر تربيتى اثر فراوان براى انسان دارد تا خويشتن را از هلاكت و افتادن در دام شيطان و گرايش به زينتها و چيزهاى پوچ و بىارزش دنيا نگه دارد.
بدين جهت پيامبر خدا(ص)، هم خود به زيارت قبور مىرفت و هم ديگران را تشويق مىكرد و گاهى اصحاب، همراه با حضرتش به زيارت قبور مىرفتندكه به نمونههايى از آن اشاره مىكنيم:
در روايتى آمده است:
«مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ(ص) فِي عُمْرَة الْحُدَيْبِيَة بِالأَبْوَاءِ، قَالَ: إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَذِنَ لِمُحَمَّدٍ فِي زِيَارَة قَبْرِ أُمِّهِ، فَأَتَاهُ رَسُولُ اللَّهِ(ص) فَأَصْلَحَهُ وَ بَكَي عِنْدَهُ وَ بَكَي الْمُسْلِمُونَ لِبُكَاءِ رَسُولِ اللَّهِ(ص)، فَقِيلَ لَهُ، فَقَالَ: أَدْرَكَتْنِي رَحْمَتِهَا فَبَكَيْتُ».
«پيامبر خدا درجريان عمره حديبيه، از «ابواء گذر كرد و فرمود: خداوند به محمد اجازه داد كه قبر مادرش را زيارت كند. آنگاه(پيامبر) نزد قبر مادرش آمنه آمد و آن را مرمّت نمود و گريست، مسلمانان نيز به سبب گريه وى گريستند. وقتى از حضرتش پرسيدند: چرا گريستى؟ فرمود: به ياد مهربانىاش افتادم و اشكم جارى گشت.» (1)
ابو داود در سنن خود از طلحه بن عبيدالله چنين آورده است:
«طَلْحَة بْنَ عُبَيْدِ اللَّهِ ... قَالَ: خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ- صلي الله عليه [و آله] وسلم- يُرِيدُ قُبُورَ الشُّهَدَاءِ حَتَّي إِذَا أَشْرَفْنَا عَلَي حَرَّة وَاقِمٍ فَلَمَّا تَدَلَّيْنَا مِنْهَا، وَإِذَا قُبُورٌ بِمَحْنِيَّة، قَالَ: قُلْنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ قُبُورُ إِخْوَانِنَا هَذِهِ؟ قَالَ: «قُبُورُ أَصْحَابِنَا». فَلَمَّا جِئْنَا قُبُورَ الشُّهَدَاءِ، قَالَ: «هَذِهِ قُبُورُ إِخْوَانِنَا».
«ما با پيامبرخدا(ص)(از مدينه) بيرون رفتيم. آن حضرت عازم زيارت قبور شهداى احد بود؛ هنگامى كه به منطقه حرّه واقم رسيديم و در آنجا فرود آمديم، ناگهان چند قبر ديديم. پرسيديم اى پيامبر خدا، آيا اينها قبرهاى برادران ما است؟ فرمود: اينها قبرهاى اصحاب ما است. اما آنگاه كه به قبور شهداى احد رسيديم، فرمود: اينها قبرهاى برادران ما است.» (2)
زيارت كه خود نوعى تكريم نسبت به ارزشها و ارج نهادن به اولياى الهى و پيوند با آرمانهاى
آنان است، در زندگى اصحاب و ديگران، پس از رحلت پيامبر(ص) و ائمه اطهار(عليهم السلام) بهخوبى نمايان بوده و سيره ايشان را نشان مىدهد:
محبّ طبرى در روايتى كوتاه چنين نقل كرده است:
«جَاءَ أَبُو بَكر وَعَلِيّ يَزُورَانِ قَبرَ النَّبِيّ صَلَّي اللهُ عَلَيهِ [و آله] وسلم بعد وفاته بستة أيام ...»
«ابوبكر و على(ع) شش روز پس از رحلت پيامبر(ص) به زيارت قبر آن حضرت آمدند ...» (1)
سُبكى نقل كرده است:
«أَنّ عُمَر لمّا صالح أهل بيت المقدس، وقدم عليه كعب الأحبار وأسلم وفرح عمر بإسلامه، قال عمر [له] هل لك أن تسير معي إلي المدينة، وتزور قبر النبي- صلّي الله عليه [و آله] وسلّم- وتتمتّع بزيارته؟ فقال: لعمر يا أمير المؤمنين، أنا أفعل ذلك، ولمّا قدم عمر المدينة أوّل ما بدأ بالمسجد وسلّم علي رسول الله- صلّي الله عليه [و آله] وسلّم-»
«هنگامى كه عمر با مردم سر زمين بيت المقدس سازش كرد، كعب الأحبار بر او وارد شد و به اسلام گرويد. عمر از مسلمان شدن وى شادمان گشت و به او گفت: آيا ميل دارى با من به مدينه بيايى و قبر پيامبر(ص) را زيارت كنى و از آن زيارت بهرهمند شوى؟ وى پاسخ داد: اى امير مؤمنان! من اين كار را خواهم كرد و عمر آنگاه كه وارد مدينه شد، نخستين اقدامش اين بود كه به مسجد آمد و بر پيامبرخدا(ص) سلام و درود فرستاد.» (2)
بيهقى آورده است:
«منيب بن عبد الله بن أبي أمامة، عن أبيه قال: رأيت أنس بن مالك أتي قبر النّبي- صلي الله عليه [و آله] و سلّم- فوقف فرفع يديه حتّي ظننتُ أنّه افتتح الصلاة، فسلّم علي النبي- صلّي الله عليه [و آله] و سلّم- ثمّ انصرف».
«منيب بن عبدالله بن ابو امامه گويد كه پدرم گفت: انس بن مالك را ديدم كه نزد قبر پيامبر(ص) آمد و ايستاد، آنگاه دستهايش را بالا برد، به طورى كه من گمان كردم نماز شروع كرد، سپس مشاهده كردم كه بر پيامبر(ص) درود فرستاد و از آنجا رفت.» (1)
بيهقى از نافع چنين نقل مىكند:
«عن نافع ان ابن عمر كان إذا قدم من سفرٍ دخل المسجد ثمّ اتي القبر فقال: السلام عليك يا رسول الله ...».
«هرگاه عبدالله بن عمر ازسفرى باز مىگشت، داخل مسجد مىشد، سپس نزد قبر پيامبر(ص) مىآمد و مىگفت: سلام بر تو اى فرستاده خدا.» (2)
همو از عبدالله بن دينار چنين نقل مىكند:
«عن عبد الله بن دينار أنّه قال رأيت عبد الله بن عمر يقف علي قبر النبي- صلي الله عليه [وآله] و سلّم- ثمّ يسلّم علي النبي- صلّيالله عليه [وآله] وسلم- و يدعو ...»
«عبدالله بن دينار گويد: عبدالله بن عمر را ديدم كه نزد قبر پيامبر(ص) مىايستاد، آنگاه بر حضرتش درود مىفرستاد و دعا مىكرد.» (3)
سُبكى از فتوح الشام(ج 1، ص 148) چنين نقل كرده است:
«لمّا كان أبو عبيدة منازلًا بيت المقدس، أرسل كتاباً إلي عمر مع ميسرة بن مسروق يستدعيه الحضور، فلمّا قدم ميسرة مدينة رسول الله- صلّي الله عليه [وآله] وسلّم- دخلها ليلًا، و دخل المسجد وسلّم علي رسول الله- صلّي الله عليه [وآله] و سلّم- و علي قبر أبي بكر ...»
«هنگامى كه ابوعبيده با مردم سرزمين بيت المقدس به نبرد پرداخت، نامهاى را همراه با ميسره بن مسروق براى عمر فرستاد و از او در خواست كرد كه در اين سرزمين حضور داشته باشد، وقتى كه ميسره وارد شهر پيامبر(ص) شد، شب هنگام بود، در همان وقت به مسجد رفت و بر قبر پيامبرخدا(ص) و قبر ابوبكر سلام و درود فرستاد.» (1)
ثعلبى در تفسير خود آورده است:
«عن عليّ بن أبي طالب قال: قدم علينا أعرابي بعدما دفنّا رسول الله- صلّي الله عليه [وآله] وسلّم- بثلاثة أيّام، فرمي بنفسه علي قبر النّبي- صلّي الله عليه [وآله] وسلّم- وحثا من ترابه علي رأسه، و قال: يا رسول الله، قلت فسمعنا قولك و وعيت عن الله، فوعينا عنك، وكان فيما أنزل الله عليك: وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً، وقد ظلمت نفسي وجئتك تستغفر لي فنودي من القبر: أنه قد غفر لك».
«حضرت على(ع) گويد: سه روز پس از به خاك سپارى پيامبر خدا(ص) مردى بر ما وارد شد، آنگاه خودش را روى قبر آن حضرت انداخت و مقدارى از خاك آنجا را بر سرش ريخت و گفت: اى فرستاده خدا، مطالبى را به ما فرمودى و ما سخنانت را شنيديم. تو از خداوند دريافت كردى و پذيرفتى ما هم از تو دريافت كرديم و پذيرفتيم و در ميان آياتى كه خداوند بر تو فرو فرستاد، اين كلام است: «اگر آنان پس از آن كه به خود ستم
1) شفاء السقام، ص 144
كردند، نزد تو ميآمدند و از خدا آمرزش ميخواستند و پيامبر نيز براى آنان طلب آمرزش مىكرد، قطعاً خدا را توبه پذير و مهربان مىيافتند!»
اكنون بر خود ستم كرده و نزد تو آمدهام، تا برايم استغفار كنى: ناگهان از قبر بانگى برآمد كه آمرزيده شدى!» (1)
ابن عساكر نقل كرده است:
«عَنْ دَاوُدَ بْنِ أَبِي صَالِحٍ، قَالَ: أَقْبَلَ مَرْوَانُ يَوْمًا، فَوَجَدَ رَجُلًا وَاضِعًا وَجْهَهُ عَلَي الْقَبْرِ، [فأخذ برقبته] فَقَالَ: أَتَدْرِي مَا تَصْنَعُ؟ فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ، فَإِذَا هُوَ أَبُو أَيُّوبَ، فَقَالَ: نَعَمْ، جِئْتُ رَسُولَ اللَّهِ- صلّي الله عليه [وآله] وسلّم- وَلَمْ آتِ الْحَجَرَ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ- صلّي الله عليه [وآله] وسلّم- يَقُولُ: لَا تَبْكُوا عَلَي الدِّينِ إِذَا وَلِيَهُ أَهْلُهُ، وَلَكِنِ ابْكُوا عَلَيْهِ إِذَا وَلِيَهُ غَيْرُ أَهْلِهِ».
«داود بن ابو صالح گويد: روزى مروان بر سر مرقد نورانى پيامبر(ص) رفت، آنگاه ديد كه مردى صورت خود را بر قبر آن حضرت نهاده است. مروان گردن او را گرفت و گفت: آيا مىدانى چه مىكنى؟ ناگهان ديد كه او ابو ايوب انصارى، از صحابه گرانقدر پيامبر(ص) است. وى در پاسخ گفت: آرى، من براى پيامبر خدا(ص) آمدهام و براى اين سنگ نيامدهام. از پيامبرخدا(ص) شنيدم كه فرمود: هرگاه دين به دست اهلش افتاد، برآن نگرييد، امّا هنگامى كه دين به دست نا اهل افتاد بر آن بگرييد!» (2)
تقى الدين سُبكى از ابن عساكر چنين نقل كرده است:
«عن أبي الدرداء قال: لمّا دخل عمر بن الخطاب من فتح بيت المقدس فصار إلي الجابية، سأله بلال أن يقرّه بالشام ففعل ذلك، قال: ...
ثمّ أن بلالًا رأي في منامه النّبي- صلّي الله عليه [وآله] وسلم- وهو يقول له: ما هذه الجفوة يا بلال؟! أما آن لك أن تزورني يا بلال!
فانتبه حزيناً وجلًا خائفاً، فركب راحلته وقصد المدينة، فأتي قبر النبي- صلّي الله عليه [وآله] وسلّم- فجعل يبكي عنده ويمرّغ وجهه عليه، فأقبل الحسن والحسين [(عليهما السلام)] فجعل يضمّهما ويقبّلهما. فقالا له: يا بلال، نشتهي نسمع أذانك الذي كنت تؤذن به لرسول الله- صلي الله عليه [وآله] وسلّم- في المسجد ففعل، فَعَلا سطح المسجد فوقف موقفه الذي كان يقف فيه.
فلمّا أن قال: الله أكبر، الله أكبر، ارتجّت المدينة. فلمّا أن قال: أشهد أن لا إله إلّا الله ازدادت رجّتها. فلمّا أن قال: أشهد أن محمّداً رسول الله، خرجت العواتق من خدورهن؛ وقالوا: أَ بعث رسول الله- صلّي الله عليه [وآله] وسلم-؟ فما رؤي يومٌ أكثر باكياً ولا باكية بالمدينة بعد رسول الله- صلّي الله عليه [وآله] وسلّم- من ذلك اليوم ...»
«ابو دردا گويد: هنگامى كه عمر براى فتح بيت المقدس وارد شد، به منطقهاى در اطراف دمشق به نام «جابيه» رفت و بلال از او در خواست نمود كه با سكونت وى در شام موافقت كند، عمر نيز موافقت كرد، آنگاه گفت: ... بلال شبى از شبها پيامبرخدا(ص) را در خواب ديد كه حضرت به او فرمود: اى بلال اين چه جفايى است كه در حق ما نمودى؟ آيا وقت آن نرسيده است كه به زيارت ما بيايى؟ بلال سراسيمه از خواب برخاست و با اندوه و ترس سوار مركب شده، به قصد زيارت آن حضرت، وارد مدينه شد. يكسره نزد قبر پيامبر(ص) رفت، شروع به گريه نمود و صورت خود را بر قبر مبارك ماليد. هنگامى كه امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) به سويش آمدند، وى آن دو را در آغوش گرفت و مىبوسيد. آنها گفتند: اى بلال، دوست داريم يك بار ديگر آن اذانى را كه [هنگام سحر] براى پيامبرخدا(ص) مىگفتى، بشنويم! بلال پذيرفته، بر بام مسجد رفت و همان جايى كه در زمان پيامبر(ص) مىايستاد، ايستاد.»
وقتيكه گفت: «الله اكبر»، «الله اكبر» مدينه به خود لرزيد و تكان خورد و هنگامى كه گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله» اين لرزش افزايش يافت و سر و صداها درهم پيچيد، اما وقتى كه گفت: «أشهد أنّ محمداً رسول الله» بانوان از خانهها بيرون آمدند و مردم گفتند: آيا بار ديگر پيامبرخدا(ص) برانگيخته شده است؟
در مدينه پس از پيامبر(ص) هيچ روزى به اندازه آن روز، مرد و زنِ گريه كننده ديده نشده بود!» (1)
جابر بن عبدالله انصارى، از اصحاب معروف پيامبر(ص) است. او در جنگ بدر و هيجده غزوه ديگر با آن حضرت شركت داشت و از برگزيدگان اصحاب امير مؤمنان و از اصحاب امام حسن و امام حسين و امام سجاد و امام باقر(عليهم السلام) بود.
وى آخرين صحابى، از اصحاب پيامبر(ص) بود كه ارتباط خود با اهل بيت(عليهم السلام) را حفظ كرد.
يكى از كسانى كه در نخستين فرصت پس از واقعه جانسوز كربلا به زيارت امام حسين(ع) آمد، همين جابر بود. علامه مجلسى با سند خويش از عطيه عوفى نقل مىكند:
«عَنْ عَطِيَّة الْعَوْفِيِّ، قَالَ: خَرَجْتُ مَعَ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الأَنْصَارِيِّ(رحمة الله) زَائِرَيْنِ قَبْرَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع) فَلَمَّا وَرَدْنَا كَرْبَلاءَ، دَنَا جَابِرٌ مِنْ شَاطِئِ الْفُرَاتِ فَاغْتَسَلَ ثُمَّ ائْتَزَرَ بِإِزَارٍ وَ ارْتَدَي بِآخَرَ، ثُمَّ فَتَحَ صُرَّة فِيهَا سُعْدٌ فَنَثَرَهَا عَلَي بَدَنِهِ، ثُمَّ لَمْ يَخْطُ خُطْوَة إِلَّا ذَكَرَ اللَّهَ حَتَّي إِذَا دَنَا مِنَ الْقَبْرِ، قَالَ: أَلْمِسْنِيهِ فَأَلْمَسْتُهُ فَخَرَّ عَلَي الْقَبْرِ مَغْشِيّاً عَلَيْهِ فَرَشَشْتُ عَلَيْهِ شَيْئاً مِنَ الْمَاءِ فَأَفَاقَ، ثُمَّ قَالَ: يَا حُسَيْنُ ثَلاثاً، ثُمَّ قَالَ: حَبِيبٌ لَا يُجِيبُ حَبِيبَهُ؟ ثُمَّ قَالَ: وَ أَنَّي لَكَ بِالْجَوَابِ وَ قَدْ شُحِطَتْ أَوْدَاجُكَ عَلَي أَثْبَاجِكَ وَ فُرِّقَ بَيْنَ بَدَنِكَ وَ رَأْسِكَ فَأَشْهَدُ أَنَّكَ ابْنُ النَّبِيِّينَ وَ ابْنُ سَيِّدِ الْمُؤْمِنِينَ وَ ابْنُ حَلِيفِ التَّقْوَي وَ سَلِيلِ الْهُدَي وَ خَامِسُ أَصْحَابِ الْكِسَاءِ وَ ابْنُ سَيِّدِ النُّقَبَاءِ وَ ابْنُ فَاطِمَة سَيِّدَة النِّسَاءِ وَ مَا لَكَ لَا تَكُونُ هَكَذَا وَ قَدْ غَذَّتْكَ كَفُّ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ وَ رُبِّيتَ فِي حَجْرِ الْمُتَّقِينَ وَ رَضَعْتَ مِنْ ثَدْيِ الإِيمَانِ وَ فُطِمْتَ بِالإِسْلَامِ فَطِبْتَ حَيّاً وَ طِبْتَ مَيِّتاً غَيْرَ أَنَّ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ طَيِّبَة لِفِرَاقِكَ وَ لَا شَاكَّة فِي الْخِيَرَة لَكَ فَعَلَيْكَ سَلامُ اللَّهِ وَ رِضْوَانُهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ مَضَيْتَ عَلَي مَا مَضَي عَلَيْهِ أَخُوكَ يَحْيَي بْنُ زَكَرِيَّا، ثُمَّ جَالَ بِبَصَرِهِ حَوْلَ الْقَبْرِ وَ قَالَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ أَيُّهَا الأَرْوَاحُ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَاءِ الْحُسَيْنِ وَ أَنَاخَتْ
1) شفاء السقام، ص 140، الباب الثالث، به نقل از تاريخ دمشق ترجمه بلال
بِرَحْلِهِ أَشْهَدُ أَنَّكُمْ أَقَمْتُمُ الصَّلاة وَ آتَيْتُمُ الزَّكَاة وَ أَمَرْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ جَاهَدْتُمُ الْمُلْحِدِينَ وَ عَبَدْتُمُ اللَّهَ حَتَّي أَتَاكُمُ الْيَقِينُ وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ لَقَدْ شَارَكْنَاكُمْ فِيمَا دَخَلْتُمْ فِيهِ، قَالَ: عَطِيَّة فَقُلْتُ: لِجَابِرٍ وَ كَيْفَ وَ لَمْ نَهْبِطْ وَادِياً وَ لَمْ نَعْلُ جَبَلّا وَ لَمْ نَضْرِبْ بِسَيْفٍ وَ الْقَوْمُ قَدْ فُرِّقَ بَيْنَ رُءُوسِهِمْ وَ أَبْدَانِهِمْ وَ أُوتِمَتْ أَوْلادُهُمْ وَ أَرْمَلَتِ الأَزْوَاجُ، فَقَالَ لِي: يَا عَطِيَّة سَمِعْتُ حَبِيبِي رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ: مَنْ أَحَبَّ قَوْماً حُشِرَ مَعَهُمْ وَ مَنْ أَحَبَّ عَمَلَ قَوْمٍ أُشْرِكَ فِي عَمَلِهِمْ وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ نِيَّتِي وَ نِيَّة أَصْحَابِي عَلَي مَا مَضَي عَلَيْهِ الْحُسَيْنُ وَ أَصْحَابُهُ خُذُوا بِي نَحْوَ أَبْيَاتِ كُوفَانَ فَلَمَّا صِرْنَا فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ، فَقَالَ لِي: يَا عَطِيَّة هَلْ أُوصِيكَ وَ مَا أَظُنُّ أَنَّنِي بَعْدَ هَذِهِ السَّفَرَة مُلاقِيكَ أَحِبَّ مُحِبَّ آلِ مُحَمَّدٍ مَا أَحَبَّهُمْ وَ أَبْغِضْ مُبْغِضَ آلِ مُحَمَّدٍ مَا أَبْغَضَهُمْ وَ إِنْ كَانَ صَوَّاماً قَوَّاماً وَ ارْفُقْ بِمُحِبِّ آلِ مُحَمَّدٍ، فَإِنَّهُ إِنْ تَزِلَّ لَهُمْ قَدَمٌ بِكَثْرَة ذُنُوبِهِمْ ثَبَتَتْ لَهُمْ أُخْرَي بِمَحَبَّتِهِمْ، فَإِنَّ مُحِبَّهُمْ يَعُودُ إِلَي الْجَنَّة وَ مُبْغِضَهُمْ يَعُودُ إِلَي النَّارِ».
«همراه جابر بن عبدالله انصارى به قصد زيارت قبر حسين بن على(عليهما السلام) بيرون شديم. چون به كربلا وارد شديم، جابر نزديك فرات رفت و غسل كرد و دو جامه بر تن كرد. كيسهاى را گشود كه در آن سُعد(عطرى معروف) بود. آن را به خود پاشيد، با هر گام ياد خدا مىكرد. نزديك قبر كه رسيد گفت: دست مرا بر قبر بگذار! دستش را بر قبر گذاشتم، روى قبر افتاد و از هوش رفت. آب بر او پاشيدم تا به هوش آمد.
آنگاه سه بارگفت: يا حسين! سپس گفت: دوست، پاسخ دوستش را نمىدهد؟! بعد گفت: چگونه جواب دهى كه رگهايت بريده و ميان سر و پيكرت جدايى افتاده است! شهادت مىدهم كه تو زاده پيامبران و پسر سرور مؤمنان و همپيمان تقوا و از نسل هدايت و پنجمين نفر از اصحاب كسايى؛ فرزند سرور نقيبان و پسر فاطمه، سرور زنانى و چرا چنين نباشى كه سالار پيامبران با دست خود غذايت داده و در دامان با تقوايان تربيت شدهاى و از سينه ايمان شير خوردهاى و از دامان اسلام بر آمدهاى. خوشا به حالت در حيات و ممات! اما دل مؤمنان در فراق تو ناخرسند است و شك ندارد كه آنچه بر تو گذشت خير بوده است. سلام و رضوان خدا بر تو باد! گواهى مىدهم تو همان راه را رفتى كه برادرت يحيى بن زكريا پيمود.
آنگاه نگاهى به اطراف قبر افكند و گفت: سلام بر شما اى جانهاى پاك كه در آستان حسين فرود آمديد! گواهى مىدهم كه شما نماز را بر پا داشته، زكات را پرداخته، امر به
معروف و نهى از منكر كرديد و با ملحدان جهاد نموديد و خدا را پرستيديد تا آنكه يقين شما را فرا گرفت.
سوگند به خدايى كه محمد را به حق فرستاد! ما در راهى كه شما رفتيد شريك شماييم.
عطيه گويد: به جابر گفتم: چگونه با آنان شريكيم كه نه دشتى پيموديم و نه از بلندى و كوه فرا رفتيم و نه شمشير زديم. در حالى كه اينان سر از پيكرشان جدا شد، فرزندانشان يتيم گشتند. همسرانشان بيوه شدند؟!
گفت: اى عطيه! از حبيبم پيامبرخدا(ص) شنيدم كه مىفرمود: هركس گروهى را دوست بدارد با آنان محشور مىشود و هر كس كار عدهاى را دوست بدارد در عمل آنان شريك است. سوگند به آنكه محمد را به حق به پيامبرى فرستاد، نيت من و نيت يارانم همان است كه حسين(ع) و اصحابش داشتند. مرا به طرف خانههاى كوفيان ببريد. چون مقدارى راه رفتيم، به من گفت: عطيه! آيا به تو وصيتى بكنم؟ فكر نمىكنم پس از اين سفر ديگر تو را ببينم. دوستدار آل محمد(عليهم السلام) را دوست بدار، تا وقتى كه در دوستى باقياند. دشمن آل محمد را نيز تا وقتى دشمناند دشمن بدار، هرچند اهل نماز و روزه بسيار باشند! با دوستدار آل محمد(عليهم السلام) مدارا پيشه كن؛ آنان هر چند به خاطر گناهان بسيار بلغزند، گام ديگرشان با محبت اين خاندان ثابت مىماند. دوستدار آل محمد(عليهم السلام) به بهشت بر مىگردند و دشمنانشان به دوزخ!» (1)
رفتار جابر و شيوه و معرفت او در زيارت و اهتمامش به اهل بيت پاك پيامبر، كه در روايت بالاآمد، براى ما الگو و آموزنده است. پس لازم است آن را در زندگى خود سرمشق قرار دهيم و پيروى كنيم.
در كوتاه كلام بايد گفت: زيارت در آموزههاى اسلامى و فرهنگ شيعى، از جايگاه ارجمندى برخوردار است. از زيارت خانه خدا گرفته تا زيارت مرقد نورانى پيامبر اعظم(ص) و امامان معصوم(عليهم السلام) تا امامزادگان و صالحان و در نهايت زيارت عموم به خاك سپردگان از مسلمانان.
بخش گستردهاى از ميراث دينى و اسلامى ما برخاسته از محور زيارت است. روايتهاى فراوانيكه از اهميت، آداب، پاداش و دستاوردهاى زيارت سخن گفتهاند تا زيارت نامههاى بسيار برجاى مانده و نوشتههاى عالمان بزرگ اسلامى و شيعى، همه حكايت از اين موضوع دارند.
1) مقتل معصومين:، ج 2، ص؛ بحارالأنوار 130587 65
ناگفته نماند كه زيارت كرانههاى بسيار دارد كه بايد شناخته شود و در مقالههاى گوناگون مورد بحث قرار گيرد.
اميدواريم كه همگان ازاين بستر مناسب و كارساز، افزون بر پاداش عظيم سراى ديگر، از آثار دنيايى آن نيز بهرهمند گردند.
محمد باقر پور امينى
غسل عملى است عبادى كه فقهاى شيعه آن را دو قسم «واجب» و «مستحب» دانستهاند. تبيين تعداد غسلهاى مستحب و اقسام آن، مدخلى است كه ما را به درنگ در دو غسل ورود به بارگاه و حرم معصومين(عليهم السلام) و غسل زيارت رهنمون مىشود. بررسى مستندات روايى و طرح ديدگاه فقهاى بزرگ شيعى درباره اين دو غسل مكانى و فعلى، موضوع و محور اصلى اين مقاله است. البته به دليل اهميت غسل زيارت معصومين(عليهم السلام)
، غالب اين مقاله بدان اختصاص يافته و ساير مباحث جنبه مقدّمى خواهد داشت.
تعداد غسلهاى مستحب
در فقه شيعه، چندين غسل مستحب بيان گرديده و به انجام آن ترغيب شده است. فقهاى شيعه آنها را برشمرده و شرح دادهاند؛ شيخ صدوق به حد اقلّ غسلهاى مندوب(مستحب) اشاره كرده و تعداد آن را 17 مىداند. (1)شهيد اول از پنجاه غسل ياد كرده (2)است. نراقى ضمن اشاره به 85 غسل، مدعى است كه با تتبّع در روايات، به بيش از اين تعداد نيز ميرسد. (3)برخى نيز تعداد آن را بيش از 100 رساندهاند، (4)هرچند كه محقق حلّى، نظر مشهور را 27 غسل مىداند (5)و صاحب جواهر، معروف از مشهور را 18 غسل ميشمارد. (6)
1) الهدايه، ج 1، ص 90
2) النفليه، ص 95
3) مستند الشيعه، ج 3، ص 345، نراقى ضابطه و ملاك مستحب بودن غسلها را با تكيه بر تسامح در ادل] سنن، ورود آن در روايات، هر چند ضعيف، با ذكر آن در كتاب فقيهى كه دليل معارض با آن وجود نداشته باشد، مىداند
4) ر. ك: العروة الوثقى، ج 1، ص 445
5) شرائع الإسلام، ج 1، ص 37؛ ر. ك: جواهر الكلام، ج 5، ص 2
6) جواهر الكلام، ج 5، ص 2
اقسام غسلهاى مستحب
در بسيارى از متون فقهى، اغسال مستحب، به سه دسته تقسيم شده است:
زمانى؛ انجام غسل در وقت و زمان خاص مستحب است؛ مانند غسل جمعه.
مكانى؛ كه براى داخل شدن در مكانى غسل مستحب است؛ مانند غسل ورود به مسجد الحرام و مسجد النبى(ص)
فعلى؛ انجام غسل، گاه پيش از انجام كارى است كه قصد انجام آن را دارد؛ مانند غسل طواف و غسل زيارت پيامبر وائمه اطهار(عليهم السلام) و يا آنكه غسل پس از انجام فعلى است كه آن را انجام داده است؛ مثل غسل توبه.
اين تقسيم بندى سهگانه، در آثار فقهايى چون محقّق حلّى، (1)علامه حلّى، (2)ابن فهد، (3)فاضل هندى، (4)نراقى، (5)آقا رضا همدانى (6)و امام خمينى(قدس سره) (7)به چشم مىخورد. البته برخى از فقها بدون در نظر گرفتن اين تقسيم بندى، تنها به ذكر تعداد غسلهاى مستحب اشاره كردهاند؛ شيخ مفيد (8)، شيخ طوسى، (9)سلار، (10)كيدرى، (11)ابن زهره، (12)ابوالصلاح حلبى، (13)شهيد اول، (14)شهيد ثانى (15)و سيد محمد
1) شرائع الإسلام، ج 1، ص 37
2) منتهى المطلب، ج 2، ص 460؛ نهاية الإحكام فى معرفة الأحكام، ج 1، صص 175 و 176
3) الرسائل العشر(لابن فهد)، ص 54
4) كشف اللثام، ج 1، ص 133
5) مستند الشيعه، ج 3، ص 339
6) مصباح الفقيه، ج 6، ص 45
7) تحرير الوسيله، ج 1، ص 98
8) المقنعه، ص 51
9) الاقتصاد الهادى إلى طريق الرشاد، ص 251؛ الجمل و العقود فى العبادات، ص 52
10) . المراسم العلويه، ص 52
11) . اصباح الشيعه، ص 48
12) . غنية النزوع إلى علمى الأصول و الفروع، ص 63
13) . الكافى فى الفقه، ص 136
14) . النفليه، ص 95
15) . روض الجنان، ج 1، ص 60
عاملى، (1)در اين گروهاند.
ابن برّاج، غسلهاى مستحب را چهار قسم دانسته است؛ به جز زمانى و مكانى. او از غسلى ياد ميكند كه به عبادت معين تعلق دارد و به عبادت خاصى مرتبط نيست. (2)البته اين دو مورد اخير را مىتوان همان غسل فعلى دانست.
شيخ انصارى(رحمة الله)، ضمن اشاره به تقسيم بندى سه گانه فوق، غسلهايى مستحبى را به شيوه ديگرى نيز تقسيم مىنمايد:
غسل در زمانى خاص مستحب است، بدون سبب(غسل زمانى).
غسل به سبب خاصى مستحب است، بدون در نظر داشتن زمان(غسل مكانى)
غسل براى غايت خاصى مستحب است، بدون سبب و زمان(غسل فعلى) (3)
اين نكته نيز قابل توجيه است كه برخى از فقهاى معاصر، غسل مكانى را همان فعلى مىشمارند. (4)
غسل ورود به حرم معصوم(ع)
وقتى سخن از غسل ورود به حرم پيامبر وحرم ائمه اطهار(عليهم السلام) مىرود، بايد آن را در بخش غسلهاى مستحب مكانى جستجو كرد.
1) مفتاح الكرامه، ج 1، ص 80
2) المهذب، ج 1، ص 33
3) «الغسل إمّا أن يستحبّ فى زمان خاصّ بلا سبب، و إمّا أن يستحبّ بسبب خاصّ بلا زمان، و إمّا أن يستحبّ لغاية خاصّة من دون سبب و لا زمان». شيخ انصارى، كتاب الطهاره، ج 3، ص 95
4) «ثم التزامه بالانتقاض فى خصوص الأغسال المندوبة للفعل لا وجه له مع أن الأغسال المندوبة للمكان ترجع إلى المندوبة للفعل لأنّها إنّما تستحب لأجل الدخول فى الأمكنة الشريفة». سيد على بهبهانى، الفوائد العليه، ج 1، ص 210
5) الكافى فى الفقه ص: 135؛ الاقتصاد الهادى إلى طريق الرشاد، شيخ الطوسى، ص 250؛ المبسوط، ج 1، ص 40؛ الوسيله ص 54؛ غنية النزوع ص 62؛ إصباح الشيعه، ص 47؛ كشفالرموز، ج 1، ص 94؛ شرائعالإسلام، ج 1، ص 37؛ المختصر النافع، ج 1، ص 15؛ المعتبر، ج 1، ص 358؛ جامع الخلاف و الوفاق، ص 44؛ إرشاد الأذهان، ج 1، ص 221؛ تبصرة المتعلّمين، ص 34، تحرير الأحكام الشرعيه، ج 1، ص 11؛ منتهيالمطلب، ج 2، ص 473؛ إيضاح الفوائد، ج 1، ص 11، الرسالة الفخريه، ص 41؛ التنقيح الرائع، ج 1، ص 128؛ المهذب البارع، ج 1، ص 190؛ الدر المنضود، ص 19؛ روض الجنان، ج 1، ص 64؛ فوائد القواعد، ص 28؛ مسالك الأفهام، ج 1، ص 107؛ مجمع الفائده و البرهان، ج 1، ص 74؛ مدارك الأحكام، ج 2، ص 171؛ ذخيرة المعاد، ج 2، ص 707؛ مشارق الشموس، ج 2، ص 209؛ كشف اللثام، ج 1، ص 163؛ الحدائق الناضرة، ج 4، ص 235؛ مفتاح الكرامه، ج 1، ص 95؛ كشف الغطاء، ص 160؛ رياض المسائل، ج 1، ص 498؛ غنائم الأيام، ج 1، ص 265؛ جواهر الكلام، ج 5، ص 62؛ مصباح الفقيه، ج 6، ص 64؛ العروة الوثقى، ج 1، ص 462؛ مصباح المتهجّد، ص 12؛ فلاح السائل، ص 61؛ المصباح كفعمى، ص 12؛ شرائع الإسلام، ج 1، ص 37؛ تبصرة المتعلّمين، ص 34
ادعاى اجماع نموده است. (1)براى مستحب بودن اين غسل به روايت ذيل استناد شده است. (2)
«عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ عُرْوَة، عَنْ عَبْدِ الْحَمِيدِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(عليهما السلام) قَالَ: الْغُسْلُ مِنَ الْجَنَابَة وَ غُسْلُ الْجُمُعَة وَ الْعِيدَيْنِ وَ يَوْمِ عَرَفَة وَ ثَلَاثِ لَيَالٍ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ وَ حينَ تَدْخُلُ الحَرَمَ وَ إِذَا أَرَدْتَ دُخُولَ مَسْجِدِ الرَّسُولِ(ص)» (3)
علامه حلّى، پس از بيان اين روايت، اماكن ياد شده در حديث را با شرافت شمرده و ورود با طهارت و پاكى به آن را پسنديده و نيكو شمرده است. (4)
1) غنيه النزوع، ص 62؛ ر. ك: مدارك الأحكام، ج 2، ص 172
2) تذكرة الفقها، ج 2، ص 144؛ مدارك الأحكام، ج 2، ص 172
3) تهذيب الأحكام، ج 1، ص 105؛ ر. ك: الكافى، ج 3، ص 40؛ الفقيه، ج 1، ص 44؛ الخصال، ج 2، صص 499- 498؛ عيون اخبار الرضا 7، ج 2، ص 123؛ وسائل الشيعه، ج 3، ص 307
4) المعتبر فى شرح المختصر، ج 1، ص 358
5) الكافى فى الفقه، ص 135
6) منتهى المطلب فى تحقيق المذهب، ج 2، ص 473
7) الرسائل العشر، ص 54
غسل را مستحب مىشمارند؛ (1)علّامه در نهايه الاحكام، (2)براى مستحب بودن اين غسل، به رواياتى استناد مىكند. (3)صاحب مدارك (4)وفاضل هندى (5)شرافت مكان را دليل استحباب غسل مىدانند. راشد صيمرى (6)و مقدس اردبيلى (7)نيز به هر دو مورد(روايت و شرافت مكان) اشاره مىكنند.
صاحب جواهر با درنگ در اين مسأله، درباره سبب يادكرد علامه و ابن فهد از اين غسل در ميان غسلهاى مكانى، چنين غسلى را اعم از زيارت مىداند؛ زيرا ممكن است ورود به اين مكانهاى شريف براى زيارت و غير آن باشد. (8)
نراقى (9)ضمن اشاره به مستحب بودن اين غسل و همچنين غسل ورود به هر مكان شريف، از سخن ابن جنيد اسكافى ياد مىكند؛ از ابن جنيد نقل است كه غسل براى ورود به هر مشهد و مكان شريفى، مستحب است. (10)
صاحب عروه، با اشاره به سخن ابن جنيد، وجه آن را غير معلوم مىشمارد، هرچند كه چنين غسلى را بدون مانع مىداند. (11)
1) العروة الوثقى، ج 1، ص 462؛ مستمسك العروة الوثقى، ج 4، ص 281؛ مصباح الفقيه، ج 6؛ وسيلة النجاة، حاشيه امام، ص 91 وسيلة النجاة، حاشيه بهجت صص 67 و 68)
2) «و مشاهد الأئمه(عليهم السلام) للروايات». نهاية الأحكام، ج 1، ص 177
3) وسائل الشيعه، ج 2، ص 960
4) مدارك الأحكام، ج 2، ص 172
5) كشف اللثام، ج 1، ص 163
6) «يستحبّ الغسل لدخول هذه الأماكن، لشرفها، و للروايات». كشف الالتباس عن موجز أبى العباس، ص 341
7) . تذكرة الفقها، ج 2، ص 144
8) جواهر الكلام فى شرح شرائع الإسلام، ج 5، ص 62
9) مستند الشيعه، ج 3، ص 338
10) . «يستحبّ لكلّ مشهد أو مكان شريف، أو يوم و ليلة شريفة، و عند ظهور الآثار فى السماء، و عند كلّ فعل يتقرب به إلى اللَّه، و يلجأ فيه إليه» ر. ك: ذكرى الشيعه، ج 1، ص 200؛ الحدائق الناضرة، ج 4، ص 236؛ مفتاح الكرامه، ج 1، ص 80؛ غنائم الأيام، ج 1، ص 266؛ جواهر الكام، ج 625
11) . «حكى عن بعض العلماء استحباب الغسل عند إرادة الدخول فى كلّ مكان شريف، و وجهه غير واضح، و لا بأس به لا بقصد الورود» العروة الوثقى، ج 1، ص 462
غسل زيارت معصومان(عليهم السلام)
غسل زيارت پيامبر(ص) و ائمه اطهار(عليهم السلام) از غسلهاى مستحب فعلى است كه بسيارى از فقهاى شيعه بر آن تأكيد دارند؛ تا آنجا كه صاحب وسيله، آن را مستحبى مىداند كه مخالفى در آن نيست. فاضل هندى (1)و صاحب رياض (2)بر يقين داشتن بزرگان فقه شيعه بر استحباب چنين غسلى تصريح مىكند. ابن زهره ادعاى اجماع دارد (3)و صاحب جواهر آن را مشهور مىشمارد. (4)
شيخ مفيد. (5)شيخ طوسى، (6)ابن براج، (7)ابن ادريس، (8)كيدرى، (9)يحيى بن سعيد، (10)ابوالصلاح حلبى، (11)محقق حلّى، (12)علامه حلّى، (13)ابن فهد، (14)شهيد اول، (15)وحيد بهبهانى، (16)محقّق اردبيلى (17)و آقا حسين خوانسارى
4 (18)
از فقيهانى هستند كه نظريه بر مستحب بودن غسل زيارت
1) كشف اللثام، ج 1، ص 150
2) رياض المسائل، ج 1، ص 492
3) غنية النزوع إلى علمى الأصول و الفروع، ص 62
4) جواهر الكلام، ج 5، ص 46
5) المقنعه، ص 51
6) المبسوط، ج 1، ص 40؛ الاقتصاد الهادى إلى طريق الرشاد، ص 251؛ الجمل و العقود فى العبادات، ص 520
7) المهذب، ج 1، ص 33
8) السرائر، ج 1، ص 125
9) اصباح الشيعة بمصباح الشريعه، ص 48
10) . نزهة الناظر فى الجمع بين الأشباه و النظائر، ص 15
11) . الكافى فى الفقه، ص 136
12) . شرايع الإسلام، ج 1، ص 37
13) . المختصر النافع، ج 1، ص 16؛ تبصرة المتعلّمين، ص 34؛ منتهى المطلب، ج 2، ص 474؛ نهاية الأحكام، ج 1، ص 178؛ الارشاد الاذهان، ج 1، ص 220
14) . الرسائل العشر(لابن فهد)، ص 54
15) . البيان، ص 38؛ الدروس، ج 1، ص 87؛ النفلية، ص 95
16) . مصابيح الظلام، ج 4، صص 90- 88
17) . مجمع الفائدة و البرهان، ج 1، ص 76
18) . مشارق الشموس، ج 1، ص 216
پيامبر(ص) و تمامى ائمه اطهار(عليهم السلام) دادهاند.
در استحباب غسل زيارت براى تمام معصومان، به روايات فروانى استناد شده است. هر چند مرحوم وحيد بهبهانى مدعى است افزون بر وجود روايات بر مستحب بودن چنين غسلى، فتواى فقيه واحد نيز كفايت مىكند، درحالى كه اين مسأله، فتواى بسيارى از فقها را داراست. (1)
همچنين مرحوم نراقى به روايتى از مدينه العلم صدوق، از امام صادق(ع) استناد مىكند، كه «غسل الزياره» را يكى از غسلهاى مستحبى شمردهاند. (2)
در استحباب غسل زيارت براى تمام معصومان(عليهم السلام)، به روايات خاص و عام فراوانى استناد شده كه به مواردى از آن اشاره مىشود:
اين روايات، به صورت خاص، ناظر به مستحب بودن غسل زيارت معصومان است و استحباب شامل زيارت همه معصومان مىگردد:
الف) روايت فقه الرضا؛ در روايات مندرج در فقه الرضا(ع)، «غسل الزيارات» به عنوان يكى ازغسلهاى مستحب و پس از «غسل زياره البيت» آمده است. (3)
فاضل هندى، (4)شيخ انصارى، (5)صاحب جواهر (6)و آقا رضا همدانى (7)به اين روايت استناد مى
1) هذا، مضافا إلى الرواية السابقة. مع أنّ المستحب يكفى فيه فتوى فقيه واحد، كما عرفت، فما ظنّك بفتوى الفقهاء؟» مصابيح الظلام، ج 4، صص 90- 88
2) «مع أنّ فى فلاح السائل عن مدينة العلم روى عن الصادق 7 غسل الزيارة مطلقاً. غنائم الأيام، ج 1، ص 265
3) مستدرك الوسائل، ج 2، ص 497
4) كشف اللثام، ج 1، ص 151
5) كتاب الطهار، ج 3، ص 65
6) جواهر الكلام، ج 5، ص 46
7) مصباح الفقيه، ج 6، ص 46
كنند.
ب) روايت علاء بن سَيابه؛ او از امام صادق(ع)، درباره آيه كريمه(يَا بَني آدَمَ خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ ...) پرسيد و حضرت در پاسخ فرمود: «الْغُسْلُ عِنْدَ لِقَاءِ كُلِّ إِمَام»؛ (1)«غسل به هنگام ديدار و زيارت هر امام است.»
ظهور اين روايت گرچه، شامل دوره حيات آنان است، ليكن شامل بعد از حيات دنيايى آنان نيز ميشود؛ زيرا حرمت و لزوم احترام آنان، در اين دو دوره(پيش از مرگ و پس از مرگ) مساوى است. مرحومان وحيد بهبهانى، (2)صاحب حدائق، (3)صاحب مفتاح الكرامه، (4)حر عاملى، (5)صاحب رياض، (6)شيخ انصارى، (7)صاحب جواهر (8)و آقا ضياى عراقى (9)به اين روايت استناد كردهاند.
ج) روايت سليمان بن عيسى؛ عيسى، پدر سليمان، از امام صادق(ع) پرسيد:
اگر قادر به زيارت حضورى نيستم، چگونه مىتوانم شما را زيارت كنم؟ حضرت در پاسخ فرموند:
«يَا عِيسَى إِذَا لَمْ تَقْدِرْ عَلَى الْمَجِيءِ، فَإِذَا كَانَ فِي يَوْمِ الْجُمُعَة، فَاغْتَسِلْ أَوْ تَوَضَّأْ وَ اصْعَدْ إِلَى سَطْحِكَ وَ صَلِّ رَكْعَتَيْنِ وَ تَوَجَّهْ نَحْوِي، فَإِنَّهُ مَنْ زَارَنِي فِي حَيَاتِي، فَقَدْ زَارَنِي فِي
1) تهذيب الأحكام، ج 6، ص 101؛ الوافى، ج 14، ص 1323؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 390
2) مصابيح الظلام، ج 4، ص 88
3) الحدائق الناضره، ج 4، ص 189
4) مفتاح الكرامه، ج 1، ص 84
5) هداية الأمه، ج 5، ص 454؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 390؛ بابُ استحباب الغسل لزيارة أمير المؤمنين و غيره من الائمة:.
6) رياض المسائل، ج 1، ص 493
7) كتاب الطهاره، ج 3، ص 65
8) جواهر الكلام، ج 5، ص 46
9) شرح تبصرة المتعلّمين، ج 1، ص 298
مَمَاتِي وَ مَنْ زَارَنِي فِي مَمَاتِي فَقَدْ زَارَنِي فِي حَيَاتِي». (1)
«اى عيسى، اگر قادر به آمدن نيستى، پس در روز جمعه غسل به جا آور و وضو بگير وآنگاه به پشتبام رفته، دو ركعت نماز بگزار و به سمت ما بايست؛ همانا هر كس مرا در حياتم زيارت كند گويا پس ازمرگ نيز زيارتم كرده است و هركس مرا پس از مرگ زيارت كند، همانا در حياتم زيارت كرده است.»
به نظر صاحب جواهر، با رعايت اولويت زيارت قُرب بر بُعد(و دور و نزديك)، حرمت و جايگاه امام صادق(ع) با ساير معصومين(عليهم السلام) يكسان است. (2)شيخ انصارى (3)و آقا رضا همدانى (4)نيز به اين روايت استناد كردهاند.
د) روايت ابى المَغراء؛ (5)وى از امام موسى كاظم(ع) روايت مىكند كه فرمود:
«مَنْ كَانَتْ لَهُ إِلَى اللَّهِ حَاجَة وَ أَرَادَ أَنْ يَرَانَا وَ أَنْ يَعْرِفَ مَوْضِعَهُ فَلْيَغْتَسِلْ ثَلَاثَ لَيَالٍ يُنَاجِي بِنَا فَإِنَّهُ يَرَانَا وَ يُغْفَرُ لَهُ بِنَا». (6)
«هركس حاجتى از خدا دارد و ديدار ما را مىطلبد و جايگاه خود را جستجو مىكند، پس سه شب غسل به جا آورد و با ما نجوا كند، همانا او به نزد ما بار خواهد يافت و به واسطه ما آمرزيده خواهد شد.»
اين روايت به مستحب بودن غسل، براى ديدن هر يك از معصومان(عليهم السلام) درخواب گواه است و به نظر صاحب جواهر، از اين روايت مستحب بودن غسل براى زيارت معصومان(عليهم السلام) نيز استفاده مىشود. (7)
1) كامل الزيارات، صص 287 و 288
2) جواهر الكلام، ج 5، ص 46
3) كتاب الطهاره، ج 3، ص 65
4) مصباح الفقيه، ج 6، ص 46
5) حميد بن المثنّى العجلى، الكوفى، يكنّى أبا المعزّى الصّيرفى، ثقة، له أهل. الفهرست، شيخ الطوسى، ص 60
6) الاختصاص، ص 90؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 521
7) جواهر الكلام، ج 5، ص 46؛ صاحب جواهر، با استناد به كتاب اختصاص، به جاى ابى المغراء از ابى المعزى ياد مىكند كه اشكال در ضبط اين كنيه است.
شيح انصارى (1)و آقا رضا همدانى (2)نيز به اين روايت استناد كردهاند.
ه(روايات مختص به زيارت برخى از معصومان(عليهم السلام)؛ رواياتى كه درخصوص زيارت پيامبر، امير مؤمنان، امام حسين، امام رضا، امام كاظم، امام جواد، امام هادى وامام حسن عسكرى(عليهم السلام) بيان شده است، بر غسل زيارت تأكيد دارد. (3)
فاضل هندى، (4)صاحب حدائق، (5)آقا رضا همدانى (6)و آخوند خراسانى (7)بر شمول اين غسل براى زيارت همه معصومان، اصرار دارند؛ به گونهاى كه نمىتوان فرقى ميان زيارت آنان گذاشت. وحيد بهبهانى معتقد است بىشك تمام معصومان(عليهم السلام) نور واحدند و جايگاه ايشان يكسان است و انحصار غسل براى زيارت برخى ازآنان، بىمعنى است؛ زيرا به يقين هيچ تفاوتى در ميان نيست. (8)
ز) روايت زيارت جامعه كبيره؛ در اين روايت، امام هادى(ع) درپاسخ بهخواست موسيبن عبدالله نخعى، اين زيارت راكه زيارتكردن هر امامى است، بيان داشت و درآن بر انجام غسل نيز تأكيدكرد:
«إِذَا صِرْتَ إِلَى الْبَابِ فَقِفْ وَ اشْهَدِ الشَّهَادَتَيْنِ وَ أَنْتَ عَلَى غُسْلٍ ...». (9)
«هنگاميكه به درِ حرم رسيدى، بايست وشادتين بر زبان جارى ساز، در حاليكه پيشتر غسل كردهاى.»
1) كتاب الطهاره، ج 3، ص 65
2) مصباح الفقيه، ج 6، ص 46
3) «و لعلّ عدم ورود ذلك فى خصوص أئمة البقيع للاكتفاء بغسل زيارة النبى- صلّى الله عليه و آله- للتداخل و إن كان ذلك رخصة لا عزيمة»، جواهر الكلام، ج 5، ص 46
4) كشف اللثام، ج 1، ص 151
5) الحداق الناضره، ج 4، ص 189
6) مصباح الفقيه، ج 6، ص 46
7) بضميمة عدم الفصل بين زيارتهم و زيارة سائرالأئمة:(اللّمعات النيرة فى شرح تكملة التبصرة، ج 1، ص 92)
8) مصابيح الظلام، ج 4، صص 90- 88
9) حدثنا موسيبن عبدالله؟؟؟؟
10) . غنائم الأيام فى ما يتعلق بالحلال و الحرام، ج 1، ص 265
11) . جواهر الكلام، ج 5، ص 46
اين روايات، عام است و ناظر به مستحب بودن غسل زيارت بيت الله ميباشد كه برخى از فقها و نيز رأى شش دسته از روايات خاص، از ميان روايات عام، بر مستحب بودن زيارت همه معصومان(عليهم السلام) دلالت ميكند.
الف) موثقه سماعه؛ او از امام صادق(ع) نقل كرده كه حضرت فرمود:
«وَ غُسْلُ الزِّيَارَة وَاجِبٌ». (1)
مراد از واجب در اينجا، استحباب است (2)و به گفته صاحب مدارك، قيد «واجب» تأكيد براستحباب ميكند (3)و روايات ديگر، وجوب چنين غسلى را نفى كردهاند. (4)
ب) صحيحه ابن سنان؛ وى از امام صادق(ع) روايت مىكند: «الْغُسْلُ ... وَ حِينَ يُحْرِم». (5)
ج) صحيحه محمد بن مسلم؛ او از يكى از دو امام باقر يا صادق(عليهما السلام) روايت كرده كه فرمودند:
«الْغُسْلُ فِي سَبْعَة عَشَرَ ... وَ يَوْمِ الزِّيَارَة». (6)
درباره اين روايات، به خصوص موثقه سماعه، چند نكته گفتنى است:
1) الكافى، ج 3، ص 40؛ فقيه، ج 1، ص 45؛ التهذيب، ج 1، ص 104
2) فقيه، ج 1، ص 45
3) مدارك الأحكام، ج 2، ص 170
4) وسائل الشيعه، ج 3، ص 304
5) تهذيب الاحكام، ج 1، ص 111
6) تهذيب الاحكام، ج 1، ص 114
7) منتهى المطلب، ج 2، ص 474؛ علامه در مختلف، سند اين روايت را ضعيف مىداند. مختلف الشيعه، ج 1، ص 316
8) عن ابى عبدالله 8: «و حين يحرم و غسل الزّيارة»(التهذيب ج 1، ص 110
معصومين(عليهم السلام) استناد مىكند. (1)
محمد تقى مجلسى در لوامع صحبقرانى مىنويسد:
«بعضى تعميم كردهاند كه شامل طواف و زيارت حضرات سيد المرسلين و ائمه معصومين- صلوات الله عليهم- باشد و ضرر ندارد چون احاديث غسل زيارات قريب به تواتر است و اگر حديث ديگر نمىداشتيم اشكالى داشت از همين حديث استدلال كردن آن چون ظاهرش طواف خانه است و احتمال غسل زيارت نبى- صلوات الله عليه- نيز هست كه آن هم مراد باشد چون لفظ حرمين از پيش گذشته است و احتمال همه دارد و
1) مدارك الاحكام، ج 2، ص 170
2) الحدائق الناضرة فى أحكام العترة الطاهره، ج 4، ص 183
3) «و رواية سماعة على المطلوب لايخلو عن تأمّل» مصابيح الظلام، ج 4، ص 88
4) «هذا كلّه إن لم تفهم الشمول من لفظ الزيارة التى ورد استحبابه فى صحيحتى ابن مسلم و ابن سنان و موثّقة سماعة و غيرها لما نحن فيه، بل نخصها بزيارة البيت. كما فى صحيحة معاوية بن عمار و إلّا تكثرت الأدلة على المطلوب و اتضحت، و لعلنا ندعيه». جواهر الكلام، ج 5، ص 46
5) «الظاهر أن المراد منها طواف الحج، و الأكثر حملوه على مطلق الزيارة، و لا حاجة لنا فى إثباته إلى هذا الخبر، للأخبار الكثيرة الواردة لاستحباب الغسل لها عموماً و خصوصاً» مرآة العقول، ج 13، ص 126
6) مشارق الشموس، ج 1، ص 216
7) كتاب الطهاره، ج 3، ص 65
8) الحدائق الناضره، ج 4، ص 183
ليكن به احتمال استدلال نمىتوان كردن.» (1)
كلام پايانى
با توجه به تقسيم بندى صورت گرفته در غسلهاى مستحب، غسل زيارت را در دو بخشِ «ورود به اماكن و بارگاه معصومان» و همچنين براى «زيارت» آنان، مىتوان در نظر گرفت، هر چند به اعتقاد برخى از فقها، مستحب بودن يك عمل مىتوانست با تكيه به فتواى يك فقيه ثابت شود، اما در اين مبحث، افزون بر وجود روايات متعدد عام و خاص؛ فتاواى بسيارى نيز بر مستحب بودن اين غسلها وجود داشت كه از اهميت آن گواهى مىدهد.
1) لوامع صاحبقرانى، ج 1، ص 557
محمد امين پور امينى
از مسائلى كه در مورد حضرت سيدالشهدا، امام حسين(ع) مطرح گرديده، محلّ دفن سرِ مقدس آن بزرگوار است. مورخان پنج جا و مكان را به عنوان مدفن سرِ مطهّر آن حضرت مطرح كردهاند:
كربلاى معلا،
نجف اشرف،
بقيع الغرقد،
شام(درباغ، دارالاماره- كاخ خضرا- مقبره، باب الفراديس، مسجد دقه،
مصر.
در اين ميان، آنچه كه قابل اعتماد است و مشهور ميان علماى شيعه ميباشد، همچنين برخى از عالمان اهل سنت بدان تصريح كردهاند، بازگرداندن سر مطهّر به بدن و دفن در كربلا است.
علامه مجلسى مىنويسد: مشهور بين علماى اماميه آن است كه: سر، همراه بدن دفن گرديده و على بن حسين(عليهما السلام) آن را باز گردانيد است. (1)
پيش از او، سيد محمد بن ابىطالب نوشته است: «روايت كردهاند كه سر امام حسين(ع) به كربلا بازگردانده شد و با جسد شريف دفن گرديد و اين مطلب مورد قبول طايفه شيعه قرار گرفته است.» (2)
توضيح اين مطلبِ تاريخى، بيان مستندات تاريخى و اقوال عالمان و مورخان در باره محل دفن سر مطهّر را مىطلبد:
بسيارى از دانشمندان ما تصريح كردهاند كه سر مطهر به كربلا باز گردانده شد و اين سخن ميان
عالمان شيعه به حد شهرت رسيده است و حتّى برخى ادعاى اجماع دارند و گروهى از دانشمندان اهل سنت نيز بدان تصريح كردهاند. رواياتى هم در اين زمينه وارد شده است؛ از جمله، روايتى است كه شيخ صدوق، از فاطمه بنت على(ع) آورده است كه على بن الحسين سر حسين(ع) را به كربلا آورد؛ «إِلَي أَنْ خَرَجَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بِالنِّسْوَة وَ رَدَّ رَأْسَ الْحُسَيْنِ(ع) إِلَي كَرْبَلَاءَ». (1)
در پرسشى كه به سيد مرتضى عرضه شده، آمده است: «آيا آنچه در باره سر مولاى شهيد، حضرت ابو عبدالله(ع) به شام وارد شده، صحيح است؟ وجه آن چيست؟»
ايشان در پاسخ مىنويسند: «اين مطلب را تمام راويان و مصنّفان واقعه طف آوردهاند و بر آن اجماع دارند و نوشتهاندكه سر پس از بردن به آنجا باز گردانيده شد و به همراه جسد در طف(كربلا) دفن گرديد.» (2)
شيخ طبرسى مىنويسد: «سيد اجل مرتضى در برخى از مسائل خود آورده است: سر حسين بن على(عليهما السلام) به بدنش ملحق گرديد و از شام به كربلا باز گردانده شد.» (3)
ابن نما حلّى پس از بيان اقوال در باره محلّ دفن سر مىنويسد: «آنچه قابل اعتماد و تكيه ميباشد آن است كه سر به جسد ملحق گرديد و پس از آنكه در بلاد گرداندند، به كربلا آوردند و به همراه جسد دفن كردند.» (4)
سيد ابن طاووس مىنويسد: «روايت شده است كه سر حسين(ع) باز گردانيده شد و در كربلا، كنار جسد شريف دفن گرديد و اين مورد عمل شيعيان است.» (5)
ابو ريحان بيرونى(متوفاى 440) مىنويسد: «در روز بيستم صفر، سر حسين(ع) به بدنش ملحق شد و دفن گرديد.» (6)
قرطبى(متوفاى 671) مىنويسد: «اماميه گفتهاند: سر حسين(ع) به بدنش ملحق گرديد و چهل
روز پس از شهادتش در كربلا دفن گرديد و اين روز نزد ايشان به نام روز «زيارت اربعين» معروف است.» (1)
زكريا بن محمد قزوينى(متوفاى 682) مىنويسد: «روز اول صفر، عيد بنى اميه است. در آن روز سر حسين وارد دمشق گرديد و روز بيستم به بدنش باز گردانيده شد.» (2)
مناوى(متوفاى 1031) مىنويسد: «اماميه مىگويند: سر حسين(ع) به بدنش باز گردانده شد و چهل روز پس از شهادتش در كربلا دفن گرديد.» (3)
علّامه مجلسى(متوفاى 1111) در باره علت استحباب زيارت امام حسين(ع) در روز اربعين مىنويسد: «مشهور ميان اصحاب آن است كه درآن روز بازگشت اهل بيت حسين(ع) به كربلا- به هنگام بازگشت از شام- واقع شد. در آن روز على بن الحسين سرها را به بدنها ملحق كرد.» (4)
شبراوى مىنويسد: «گفتهاندكه سر حسين، چهل روز پس از شهادت، به بدنش ملحق و در كربلا مدفون گرديد.» (5)
شبلنجى(متوفاى 1322) نوشته است: اماميه ميگويند سر به بدن باز گردانده شد و چهل روز پس از شهادتش در كربلا دفن گرديد.» (6)
سپهر نيز در تاريخ التواريخ الحاق سر مقدس به بدن و دفن در كربلا را آورده است. (7)
علامه مجلسى نوشته است: «اخبار بسيارى رسيده است كه سرِ امام حسين(ع) كنار قبر امير
مؤمنان(ع) مدفون است.» (1)
گويا سخن ايشان ناظر بر روايات وراده در باب زيارت امير المؤمنين(ع) است؛ از آن جمله است روايت كلينى كه به نقل از يزيد بن عمر بن طلحهگويد: «ابو عبدالله(ع)، در حيره از من پرسيد: آنچه را به تو وعده كردم نمىخواهى؟ گفتم: ميخواهم؛ يعنى رفتن به قبر امير مؤمنان(ع). گويد: حضرت و پسرش اسماعيل سوار مركب شدند، من نيز با آن دو سوار شدم تا آنكه از الثويه(محلى نزديك كوفه) گذشتيم. ميان حيره و نجف كنار ذكوات، زمين بايرى بود. حضرت فرود آمد، اسماعيل هم فرود آمد و من نيز با آن دو فرود آمدم. او نماز گزارد. اسماعيل نماز گزارد و من هم نماز گزاردم. پس به اسماعيل فرمود: برخيز و بر جدّت حسين سلام كن. گفتم: فدايت شوم! مگر قبر حسين(ع) در كربلا نيست؟ فرمود: در كربلاست، اما هنگامى كه سرش را به شام بردند، يكى از مواليان ما آن را دزديد و در كنار امير المؤمنين(ع) دفن كرد.» (2)
ابان بن تغلب گويد: «با ابا عبدالله(ع) همراه بودم، چون از پشت كوفه گذر كرد، فرود آمد و دو ركعت نماز گزارد. كمى پيش رفت و دو ركعت نيز نماز گزارد. پس كمى حركت كرد و فرود آمد و دو ركعت ديگر نماز گزارد. آن گاه فرمود: اينجا محل قبر اميرمؤمنان(ع) است. گفتم: فدايت شوم! آن دو جايى كه در آن نماز گزاردى كجا بود؟ فرمود: جايگاه سر حسين(ع) و جايگاه فرود آمدن قائم(ع). » (3)
ابن قولويه نقل مىكند: «ابو عبدالله(ع) فرمود: چون به «غرى» رسيدى دو قبر مىبينى؛ قبرى كوچك و قبرى بزرگ. اما قبر بزرگ از آنِ اميرمؤمنان و آن قبر كوچك سر حسين بن على(عليهما السلام) است.» (4)
شيخ طوسى به نقل از مفضّل بن عمر آورده است: «امام صادق(ع) بر برجى مايل در راه غرى گذر كرد. آنگاه دو ركعت نماز در كنارش خواند. پرسيدند: اين چه نمازى بود؟ فرمود: اينجا محلّ
سر جدّم حسين بن على(عليهما السلام) است كه آن را در اينجا گذاشتند.» (1)
شيخ عبد الكريم بن طاووس گويد: «محمد بن مشهدى در كتاب مزارش مطلبى آورده كه صورت آن چنين است: «محمّد بن خالد طيالسى به نقل از سيف بن عميره گويد: پس از ورود ابوعبدالله(ع)، همراه صفوان بن مهران جمّال و گروهى از اصحابمان به غرى رفتيم و امير مؤمنان(ع) را زيارت كرديم. چون از زيارت فراغت يافتيم، صفوان صورتش را به سوى حرم اباعبدالله(ع) برگرداند و گفت: ما حسين بن على(عليهما السلام) را از اين مكان و از كنار سر اميرمؤمنان(ع) زيارت مىكنيم. صفوان گويد: و همراه مولايم امام صادق(ع) زيارت كردم و او نيز چنين كرد.» (2)
سپس شيخ حرّ عاملى گويد: اين شامل قصد زيارت از دور و شامل قصد زيارت سر حسين(ع) مىشود. (3)
به هر صورت، اين جا از مكانهاى مقدّسى است كه شايسته است مؤمن عارف اظهار ادب كند و به زيارت مولايش بپردازد و مىبينيم كه شيخ حرّ عاملى در كتاب «وسائل الشيعه» بابى را با عنوان «باب استحباب زيارت سر حسين(ع)(كنار قبر امير مؤمنان(ع)) و استحباب خواندن دو ركعت نماز براى زيارت هر يك از آن دو» باز مىكند.
بقيع از مكانهايى است كه گفته مىشود سر شريف در آن دفن گرديد.
ابن سعد گويد: «... عمرو بن سعيد فرمان داد سر حسين(ع) را كفن كرده، در بقيع و در كنار قبر مادرش دفن كنند.» (4)
ابن نما گويد: «مردم در باره اما سر شريف اختلاف كردهاند؛ گروهى گفتهاند: عمر و بن سعيد آن را در مدينه دفن كرد»، آنگاه پس از نقل ديگر اقوال، قول دفن در كربلا را اختيار مىكند و
مىگويد: «اين قول مورد اعتماد است.» (1)
خوارزمى به نقل از حافظ ابو العلا مىگويد: «يزيد سر حسين(ع) را نزد عمرو بن سعيد بن عاص فرستاد كه در آن هنگام كارگزارش در مدينه بود. پس عمرو گفت: دوست داشتم كه آن را پيش من نمىفرستاد. آنگاه فرمان داد كه آن را در بقيع، نزد قبر مادرش فاطمه دفن كردند.» (2)
باعونى گويد: «مشهور ميان مورّخان و سيره نويسان اين است كه سر حسين(ع) را زياد بن ابيه فاسق نزد يزيد بن معاويه برد و يزيد آن را عمروبن سعيد اشدق فرستاد كه آن هنگام در مدينه بود. پس آن را مهيا ساخته در نزد قبر مادرش در بقيع دفن كرد.» (3)
در «شذرات الذهب» آمده است: «درست اين است كه سر محترم در بقيع، كنار مادرش، فاطمه(س) دفن شد. به اين صورت كه يزيد آن را نزد كارگزار خود در مدينه، عمر و بن سعيد اشدق فرستاد و او آن را كفن كرده، دفن نمود.» (4)
شبلنجى نوشته است: «گويند در بقيع كنار قبر مادر و برادرش حسن(عليهما السلام) دفن گرديد. اين قول ابن بكار، علامه همدانى و ديگران است.» (5)
به هر حال اين احتمال ناشى از فرستادن سر شريف به مدينه است؛ چنانكه ابن حجر مىگويد:
«يزيد سرش را به همراه باقيمانده فرزندانش به مدينه فرستاد.» (6)
پاسخ بايد همان باشدكه علامه مجلسى داده است. اما فرستادن سر به مدينه دليل بر دفن در آنجا نيست؛ زيرا ممكن است اين جريان در دوران حضور اهل بيت(عليهم السلام) در شام رخ داده باشد و سخن يزيد همكه به امام سجاد(ع) گفت: چهره پدرت را هرگز نخواهى ديد (7)بر همين مطلب حمل مىشود. هيچ منعى ندارد كه پس از بازگرداندن سر مطهّر از مدينه به شام رأى او عوض شده و آن را به امام
سجاد(ع) تسليم نمايد.
اما سخن ابن حجر كه گفت: «يزيد سر و خانواده حسين(ع) را به مدينه فرستاد، با گذشتن آنها از كربلا و دفن سر در آنجا و سپس رفتن آنان به مدينه منافاتى ندارد.»
بلاذرى نوشته است: «كلبى گفت: يزيد سر حسين بن على(عليهما السلام) را به مدينه فرستاد. پس آن را بر چوبى نصب كردند و سپس به دمشق باز گرداندند و در آنجا در باغى دفن گرديد و به قولى در دارالاماره و به قولى در گورستان مدفون شد. (1)منظور از دارالاماره، قصر الخضرا(كاخ سبز) است كه در كنار مسجد اموى و در سوى جنوب آن واقع شده بود.» (2)
و گفته اند: «سر حسين(ع) در ديوارى در دمشق دفن گرديد؛ ديوار قصر يا ديوارى ديگر. گروهى گفتهاند: در قصر گودالى عميق كندند و آن را دفن كردند.» (3)
ابن عساكر به نقل از ريان مىنويسد: «سر در انبارهاى سلاح ماند تا آنكه سليمان بن عبد الملك به حكومت رسيد. او به دنبال آن فرستاد و چون نزد وى آوردند، خشك شده بود و استخوانى سفيد باقى مانده بود. سپس آن را درون سبدى نهاد و خوشبو كرد و رويش پارچه انداخت و در قبرستان مسلمانان دفن كرد. چون عمر بن عبدالعزيز به حكومت رسيد، دنبال انباردار- انباردار اسلحه خانه- فرستاد كه سر حسين(ع) را نزد من بفرست. او نوشت و سليمان آن را گرفت و درون سبدى نهاد و برآن نماز خواند و دفنش كرد و اين سخن نزد او درست آمد. هنگامى كه مسوّده وارد شدند، از جاى سر پرسيدند. پس آن را نبش كردند و برداشتند و خدا مىداند كه پس از آن چه كردند. ابن كثير گويد: مسوّده يعنى بنى عباس.» (4)
خوارزمى حكايت مىكند: «سليمان بن عبدالملك بن مروان، پيامبر(ص) را در خواب ديد كه
گويا با او نيكى و مهربانى مىكند. پس حسن بصرى را فرا خواند و داستان را برايش گفت و تأويل آن را پرسيد. حسن گفت: شايد درباره خاندانش كار نيكى كردهاى. سليمان گفت: من سر حسين بن على(عليهما السلام) را در گنجينه يزيد بن معاويه پيدا كردم. پس آن را با پنج پارچه ديبا پوشاندم و همراه گروهى از يارانم برآن نماز خواندم و به خاك سپردم. حسن گفت: پيامبر(ص) به سبب اين كار از تو خوشنود شده است. پس به حسن بصرى نيكى كرد و فرمان داد به او جايزه دادند.» (1)
ابن جوزى گويد: «ابن ابى الدنيا نوشته است كه آنان در گنجينه يزيد سر حسين(ع) را ديدند و آن را كفن كردند و در دمشق، كنار باب الفراديس دفن كردند.» (2)(باب الفراديس در نزديكى قبر حضرت رقيه(ع) است).
وى اين مطلب را در «الرّد على المتعصّب العنيد» نيز به نقل از ابن ابى الدنيا، از حديث عثمان بن عبد الرحمان، از محمد بن عمربن صالح آورده و سپس خبر را آن طور كه در «المنتظم» آمده، نقل كرده و سپس گفته است: «وعثمان و محمّد نزد اهل حديث چيزى نيستند و روايت نخست- يعنى دفن در بقيع- درست است». (3)
ابن نما به نقل از منصور بن جمهور گويد: «سليمان وارد گنجينه يزيد بن معاويه شد، چون آن راگشود، خمى بزرگ و سرخ رنگ در آن ديد. پس به غلامش سليم گفت: اين را نگهدار كه گنجى ازگنجهاى بنى اميه است. چون آن را باز كرد، سر حسين(ع) در آن بود كه با رنگ سياه خضاب گشته بود. پس به غلامش گفت: پارچهاى برايم بياور. چون آورد، آن را درونش پيچيد و در دمشق كنار باب الفراديس، كنار برج سوم در سوى مشرق دفن كرد.» (4)
سپس به نقل ديگر اقوال مىپردازد و قولى را كه در كربلا دفن شده است مىپذيرد. (5)
سبط ابن جوزى به بيان آنچه كه جدّش از ابن ابى الدنيا به عنوان قول سوم در مسأله نقل كرده، مىپردازد. در آن آمده است: «پس آن را كفن كردند و در باب الفراديس، در دار الاماره دفن كردند.
واقدى نيز چنين گفته است.» (1)
آنگاه مىگويد: «قول چهارم آن است كه: سر، در مسجد رقه، بر ساحل فرات، در شهر مشهور است». اين مطلب را عبدالله بن عمر ورّاق در كتاب المقتل آورده و نوشته است: «چون سر حسين(ع) را به حضور يزيد بن معاويه آوردند، گفت: من آن را به جاى سر عثمان نزد آل ابى معيط خواهم فرستاد. آنها در رقه سكونت داشتند. او فرستاد و آنان سر را در يكى از سراهايشان دفن كردند. سپس آن سرا داخل مسجد جامع قرار گرفت. گويد: و اكنون در كنار سدره موجود است و همانند نيل، نه زمستان برآن مىگذرد و نه تابستان.» (2)
ذهبى به نقل از ابو اميه كلاعى گويد: «از ابو كرب شنيدم كه گفت: من در ميان كسانى بودم كه به وليد بن يزيد در دمشق حمله كردند. سبدى را برداشتم وگفتم: بىنيازى من در اين است. آنگاه اسبم را سوار شدم و از دروازه توما بيرون رفتم. چون آن را باز كردم، سرى را در آن ديدم كه برآن نوشته بود: اين سر حسين بن على(عليهما السلام) است. پس با شمشيرم گودالى كندم و آن را دفن كردم.» (3)
ابن كثير نقل ابن ابى الدنيا را از طريق عثمان بن عبدالرحمان، از محمد بن عمر بن صالح نقل كرده، مىگويد: آن دو ضعيفاند. سپس مىافزايد: «گفتم: امروزه محلّ آن به مسجد الرأس در باب الفراديس دوّم مشهور است. آنگاه آنچه را كه ابن عساكر از ريا نقل كرد، بازگو كرده است.» (4)
ابن حورانى گويد: «داخل باب الفراديس، بارگاه حسين(ع) است و مسجد الرأس ناميده مىشود و اكنون مشهور است و آن بارگاهى است با جلال و شكوه و براى مخارجش موقوفههايى دارد. مردم براى زيارت، دعا، تبرّك و درخواست حاجت به اين مسجد مىروند و بسيار مورد قبول است.» (5)
در دايره المعارف آمده است: «و در باب الفراديس بارگاه حسين بن على است.» (6)
از همه آنچه گفته شد، چنين دانسته مىشود كه روايات در باره دفن سر شريف در شام، بر چند
نوع است؛ برخى از آنها از راه ضعيف نقل شده است؛ چنانكه به آن اعتراف كردهاند و برخى را خود راويان نپذيرفتهاند.
اقوال مربوط به مكان سر شريف گوناگون و به شرح زير است:
الف) دمشق در يكى از ديوارهايش،
ب) دار الاماره در دمشق،
ج) گورستان، در دمشق،
د) كاخ سبز در دمشق،
ه(كنار باب الفراديس در دمشق،
و) در مسجد رقه،
ز) نزديك دروازه توما.
ابن نما گويد: «گروهى از مصريان برايم گفتند: آنان «مشهد الرأس» را بارگاه كريم مىنامند و مقدارى روكش طلا دارد. بسيارى از مردم در مراسم به آنجا رفته، زيارتش مىكنند و مىپندارند كه در آنجا دفن است.» (1)
سبط ابن جوزى گويد: «درباره سر حسين(ع) چندين قول وجود دارد: ... پنجم اينكه خلفاى فاطمى آن را از باب الفراديس به عسقلان بردند و سپس به قاهره انتقال دادند. او در آنجا است و بارگاهى عظيم دارد كه زيارتگاه عدّهاى است.» (2)
ما سخن ابن نما و سبط بن جوزى را در اينكه پذيرفتهاند سر شريف در كربلا دفن شده است، نقل كرديم.
ابن كثير گويد: «طايفه موسوم به فاطميان كه بر سرزمين مصر قبل از سال چهارصد تا پس از سال 660 فرمانروايى كردند، ادعا كردند كه سر حسين(ع) به سرزمين مصر رسيد و آنها آن را در آنجا
دفن كردند؛ بعد از سال پانصد بر آن بارگاهى ساختند كه امروز در مصر به تاج الحسين(ع) مشهور است. اين در حالى است كه بسيارى پيشوايان اهل علم، تصريح كردهاند كه اين اصالت ندارد.» (1)آنگاه ابن كثير به پندار خودش، به ذكر علتش مىپردازد كه كينهاش را به خوبى از لابهلاى آن آشكار ساخته است.
شبلنجى گويد: «درباره سر حسين(ع) اختلاف كردهاند كه پس از بردنش به شام به كجا رفته و در كجا استقرار يافته است. گروهى بر اين باورند كه يزيد فرمان داد آن را در شهرها بگردانند. پس آن را گرداندند تا به عسقلان رسيدند و امير شهر در آنجا دفنش كرد. هنگامى كه فرنگيان بر عسقلان چيره شدند، طلائع، وزير نيك فاطميان در ازاى مال فراوانى آن را گرفت و چند منزل به پيشوازش رفت و آن را درون كيسهاى از حرير سبز بر تختى آبنوس نهاد. زير آن را با مشك و عنبر فرش كرد و بارگاه معروف حسين(ع) در قاهره را در نزديكى خان خليلى بر آن بنا كرد ... همان جايى كه گروهى از صوفيه از آن به بارگاه قاهرى ياد مىكنند.
مناوى در طبقاتش نوشته است: «يكى از افراد اهل كشف و شهود برايم گفت كه اطلاع يافته است سر با جسد در كربلا دفن گرديده و بعدها در بارگاه قاهرى آشكار شده است! زيرا حكم حالت در برزخ، حكم انسانى است كه در آبى جارى باشد و پس از آن در مكان ديگرى برود. پس چون سر جدا شده است به اين محلّ، موسوم به بارگاه حسينى مصرى، آمده است؛ و نوشته كه سر با او سخن گفته است.» (2)
در كتاب «خطط مقريزى»، پس از سخن در باره بارگاه حسين(ع) چنين آمده است: «حمل سر شريف از عسقلان به قاهره و رسيدنش به آنجا در روز يك شنبه، هشتم جمادى الآخر سال 548 بود ... گفته مىشود كه اين سر شريف چون از بارگاه واقع در عسقلان بيرون آورده شد، ديدند كه خونش هنوز تازه است و بويى همانند بوى مشك دارد.» (3)
شبراوى مينويسد: «علامه شعرانى گفته است: چون سر شريف در بلاد مشرق دفن گرديد و مدّتى بر آن گذشت، وزير طلائع بن رزيك براى آن رشوه پرداخت و با خرج سىهزار دينار آن را به
مصر انتقال داد و بارگاه شريف را برآن بنا كرد و او و لشكرش با پاى برهنه به طرف صالحيه در راه شام به استقبال سر شريف رفتند. سپس طلايع آن را درون جامهاى از حرير سبز برتختى آبنوس نهاد و زير آن را با مشك و عنبر فرش كرد و من بارها آن را زيارت كردهام ... آنگاه به ذكر خواب شيخ شهاب الدين احمد بن شبلنجى حنفى مىپردازد.» (1)
طلائع بن رزيك، نايب مصر بود. شبراوى بر اين مطلب تصريح كرده و تفصيل وقايعى را كه در هنگام انتقال سر، از عسقلان به قاهره، در سال 548 ه. روى داد، ذكر ميكند. (2)
در صورتى كه اين موارد درست باشد، به يكى از اصحاب امام حسين(ع) كه همراه ايشان به شهادت رسيدند، مربوط مىشود؛ هيچ يك از اهل بيت(عليهم السلام) درباره دفن سر شريف در مصر چيزى نگفته است و اهل خانه به آنچه در آن مىگذرد آگاهترند.
نتيجه
بنا بر اين، سخن برگزيده، همان قول مشهور ميان علماى شيعه اماميه است كه سر شريف به جسد مطهر در كربلا ملحق گرديد.
محمد باقر پور امينى
در سال 1106 قمرى در حادثهاى كه منجر به آتش سوزى در آستان عسكريين(عليهما السلام) در سامرا شد، حاشيه هايى در جامعه وقت روى داد كه شعاع اين شعله، دامن اعتقادات و باورها را نيز در خطر اشتعال قرار داد. در اين فضا، واكنش علّامه مجلسى، زيبا و ستودنى است. او در يك موضع رسمى، ضمن تشريح اين واقعه، به پاسخگويى شبهه موجود در جامعه مى پردازد. متن ذيل برگردان فارسى مطلب مندرج در بحارالأنوار(ج 50، ص 337) با عنوان «دفع شبهه» است:
«پيش آمد بسيار بزرگ و مصيبتى وحشتزا، در سال 1106 هجرى در روضه منوره سامرا اتفاق افتاد و علت آن اين بود كه روميها و گروهى از اعراب بىاهميت، سامرا را در اختيار داشتند و كمتر اعتنا به روضه مقدس مى گذاشتند و سادات و بزرگان به واسطه ستمگرى، از سامرا كوچ كرده بودند؛ از جمله بىاعتنايى ايشان آن بود: يك شب چراغى را در محل نامناسب قرار داده بودند، داخل روضه مطهر، از فتيله آتش به فرش اثر گذاشت، كم كم به چوبها و بالأخره آتشسوزى ادامه يافت. هيچ كس نبود كه خاموش كند. فرشها و ضريح و چوبها و درهاى حرم تمام سوخت. اين آتشسوزى موجب سستى عقيده بعضى از شيعيان ضعيف الاعتقاد گرديد و مستمسكى براى دشمنان ائمه و مخالفين شد.
با آنكه اينها نمىدانستند چنين پيش آمدهايى موجب زيان به مقام ائمه گرام نخواهد شد و از جلال و عظمت ايشان نمىكاهد. اين وقايع خشم پروردگار است بر مردم و ضرورتى ندارد كه پيوسته معجزهاى بكنند؛ زيرا اعجاز تابع مصالح كلّى و اسرار بسيار ريز و مهمى است كه ما نميتوانيم پى به موقعيت و يا عدم موقعيت بروز و ظهور معجزه ببريم. اين خود نوعى امتحان و آزمايش براى مردم است.»
چنين پيشآمدى در حرم پيامبر(ص)، در مدينه نيز اتفاق افتاد؛ شيخ فاضل و دانشمند بزرگ، يحيى بن سعيد، در كتاب خود بهنام «جامع الشرائع» مينويسد:
«در همين سال؛ يعنى 654 هجرى، در ماه رمضان، منبر پيامبر و سقفهاى مسجد آتش گرفت. بعد منبرى ديگر ساختند.»
صاحب «عيون التواريخ» كه از دانشمندان اهل سنت است، مىنويسد:
«در سال 654، شب جمعه، در ماه رمضان آتشسوزى در مسجد پيامبر(ص) در مدينه
اتفاق افتاد. ابتداى آتش از زاويه شمال غربى بود. يكى از خدمتكاران وارد خزانه شد و در دستش شمعدانى بود، آن را به محلى آويزان كرد، با سرعت آتش به سقف رسيد و پيوسته پيش ميرفت، با اينكه مردم بسيار كوشش در اطفاى حريق كردند. تمام سقف هاى مسجد سوخت و بعضى از پايهها خراب شد و گچهاى ديوار ريخت. هنوز مردم بهخواب نرفته بودند. سقف حجره پيامبر نيز سوخت وهرچه باقيمانده بود روى زمين ريخت و همانطور ماند، فردا صبح كه جمعه بود، مردم محل نماز را تغيير دادند.»
«قرامطه نيز كعبه را ويران كردند و حجر الأسود را از آنجا برداشته، در مسجد كوفه نصب كردند.»
در تمام اين وقايع معجزهاى ظهور و بروز نكرد و فورى با قدرت غير عادى پيشگيرى نشد، ولى معمولًا در چنين وقايعى، آثار خشم خدا بر مخالفين دراين نواحى با فاصله مختصرى آشكار گرديد؛ چنانچه در همين آتشسوزى خشم خدا بر اين گروه آشكارا ديده شد.
وقتى جريان آتشسوزى سامرا به سلطان حسين صفوى رسيد، دستور داد خرابيها را به خرج آن دولت، بسيار عالى ترميم كنند و چهار صندوق مجلّل بسازند و ضريحى مشبك چون آسمان كه زيبا و درخشان است، ساختند.»
*** ملا محمد باقر مجلسى يكى طلايه داران فرهنگ و انديشه شيعى در عصر طلايى صفوى است. آثار اجتماعى و فرهنگى بسيارِ علّامه، او را به عنوان عالمى برجسته، نو آور و مبتكر، زبانزد همگان ساخته بود. از اين روى، وى به سال 1098 هجرى از سوى شاه سليمان به شيخ الاسلامى اصفهان برگزيده شد. وى اين منصب را تا مرگ شاه سليمان در اواخر سال 1105 بر عهده داشت. او، هم به «اصلاح اصحاب دولت» مىانديشيد و هم به «انس بيشتر مردم با آيين تشيع». به قول ادوارد براون او مىدانست «براى دست يافتن به مردم بايد از زبان مردم سود جست و ساده نويسى كرد.»
مجلسى آثار بسيارى را به فارسى روان نوشت و برخى از آثار كهن را به فارسى ترجمه كرد. همچنين در رواج زبان پرسشگرى نيز سهم داشت و كتابهاى كوچك و بزرگى به نام پرسش و پاسخ نگاشت. مجموعه تلاش او در جهت آشنايى مردم با اسلام و ترويج مذهب بود؛ حركتى كه بر اعتقادات عامه مردم افزود و شناخت دينى آنان را عمق بخشيد. مجلسى در سنه 1111 قمرى در سلطنت سلطان حسين وفات كرد.
حضرت امام خمينى(قدس سره) پس از يازده ماه اقامت اجبارى در شهر بورساى تركيه، روز 13 آبان 1344 برابر 9 جمادى الثانى 1385 وارد عراق شد و تا روز 12 مهر 1357 به مدت دوازده سال و يازده ماه در شهر نجف اشرف سكونت اختيار كرد و در واقع اين شهر دومين محل اقامت اجبارى ايشان شد. در اين مدت، فعاليتهاى امام راحل در شهر نجف را به چند محور اصلى مىتوان تقسيم كرد كه در اين مقاله به طور گذرا، آنها را مرور مىكنيم:
مراسم استقبال از امام
حضرت امام خمينى در روز 13 آبان 1344 خورشيدى، همراه فرزندش حاج آقا مصطفى وارد فرودگاه بغداد شدند. (1)دقايقى منتظر ماندند، وقتى معلوم شد كسى از مأموران به سراغشان نيامد، تاكسى كرايه كرده، به سوى كاظمين راه افتادند.
در آنجا به مسافر خانه جوادين رفتند و چون پولى نداشتند كرايه تاكسى را از صاحب مسافرخانه قرض گرفتند و پرداخت كردند. صاحب مسافرخانه آقاى عبدالامير جمالى وقتى ايشان را شناخت، بسيار تكريم و در منزل شخصياش از آنان پذيرايى كرد. (2)حاج آقا مصطفى خواست خبر ورودشان را به مرحوم حاج شيخ نصرالله خلخالى، از دوستان نزديك امام بدهد ولى شماره تلفن او را نداشت با منزل آيت الله خويى تماس گرفت و ورودشان را به كاظمين خبر داد. چون علماى نجف و كربلا از موضوع آگاه شدند، در همان ساعات اوليه، به زيارت حضرت امام شتافتند.
شب دوم، دكتر عبدالرزاق محى الدين(وزير وحدت عراق) به حضور امام رسيد و از سوى عبدالسلام عارف رييس جمهور عراق ورود ايشان به عراق را خير مقدم گفت. (3)
امام خمينى پس از سه روز اقامت در كاظمين، اين شهر را به سوى سامرا ترك كرد و هنگام
ورود به اين شهر، از سوى علماى شيعه و برخى از علماى سنى و شيوخ عرب سامرا مورد استقبال قرار گرفت. پس از زيارت حرمين شريفين و يك روز توقف در سامرا، از آنجا عازم كربلا شد. استقبال مردم و علماى كربلا از امام خمينى كم نظير بود. اين مراسم به همت و ابتكار عمل مرحوم آيت الله سيد محمد شيرازى انجام گرفت و او در استقبال از امام سنگ تمام گذاشت. ايشان در آن زمان شخصيت اول حوزه علميه كربلا به شمار مىآمد و در ميان مردم نفوذ داشت. (1)
بيشتر مردم و علماى كربلا، جز پيرمردان و بيماران از شهر خارج شده تا منطقه «مسيب» به استقبال امام آمدند و با احترام ويژه ايشان را وارد شهر كربلا كردند. آيت الله شيرازى محل نماز جماعت خود در صحن حرم حسينى را به حضرت امام واگذار كرد تا بدين وسيله تكريم از ايشان را كامل كند. به در خواست آقاى شيرازى امام خمينى يك هفته در كربلا توقف كرد. در اين مدت بعد از زيارت حرمين شريفين، بيشترين وقت حضرت امام به ديدار با علما و مردم كربلا سپرى شد. (2)
بعد از ظهر روز جمعه 23/ 7/ 1344 درحالى كه حضرت امام خمينى توسط جمع زيادى از علما و اساتيد حوزه كربلا و مردم بدرقه مىشد، از اين شهر خارج گرديد و به سوى نجف حركت كرد. از آن سوى(نجف اشرف) حدود هشتاد دستگاه خودرو جهت استقبال از ايشان به سمت كربلا راه افتادند. اين دو جمعيت، در منطقه «خان نص» هشتاد كيلومترى كربلا و چهل كيلومترى نجف به هم رسيدند. سرنشينهاى خودروها، نمايندگان مراجع عظام نجف؛ حضرات آيات: حكيم، خويى، شاهرودى، سيد عبدالهادى شيرازى و جمع بسيارى از اساتيد و علماى اعلام حوزه نجف بودند. اين مراسم، بسيار پرشورتر از مراسم استقبال كربلا بود. طلاب و فضلاى جوانى كه در اين مراسم حضور داشتند، شعارهاى انقلابى در حمايت از ايشان سردادند و در حالى كه امام خمينى را مشايعت مىكردند، به سوى نجف راه افتادند. (3)
امام خمينى در ميان انبوه مشايعت و استقبال كنندگان وارد شهر نجف شد. او از همان آغاز ورود، به حرم حضرت امير مؤمنان على(ع) تشرف يافت و پس از زيارت، در ميان همراهان، به سوى خانهاى كه مرحوم شيخ نصرالله خلخالى براى ايشان تهيه كرده بود، رفتند. اين منزل، نزديك مسجد
شيخ انصارى، واقع در شارع الرسول قرار داشت و امام خمينى از اول ورود تا زمانى كه از عراق خارج شد، در همين منزل سكونت داشت. (1)
ديد و بازديد از مراجع
شب نخست ورود امام خمينى به نجف، آيت الله سيد ابوالقاسم خويى و آيت الله سيد محمود شاهرودى به منزل امام آمدند و با ايشان ديدار كردند. آيت الله سيد محسن حكيم در شب دوم به ديدار امام آمدند. اين ديدارها به طور خصوصى انجام گرفت. علاوه بر اين سه مرجع، اساتيد، علماى اعلام، فضلا و طلاب نيز چند شبانه روز به طور مستمر و دسته جمعى به ديدار و زيارت معظم له مىشتافتند. (2)
چند روز بعد كه ديدارهاى خصوصى و عمومى انجام شد، حضرت امام به بازديد از آقايان مراجع و اساتيد نجف پرداختند. ايشان نخست به ديدار آيت الله حكيم رفتند. بعد با آيت الله شاهرودى و آيت الله خويى در منزل ايشان ديدار كردند. سپس به بازديد از ساير اساتيد و علماى اعلام مانند: آقا شيخ حسين حلّى، ميرزا باقر زنجانى، ميرزا حسن بجنوردى و ديگران پرداختند. (3)
جالب اين كه حضرت امام خمينى در اين ديد و بازديدها نيز از فرصت بهره مىگرفت و در راستاى اهداف انقلابى خويش استفاده مىكرد. معروف است در ديدار با آيت الله حكيم كه بعد از نماز مغرب و عشا در منزل ايشان انجام گرفت، وقتى صحبت از كسالت آيت الله حكيم به ميان آمد، امام خمينى اظهار داشت: خوب بود براى معالجه به ايران مىرفتيد و در عين حال، از نزديك اوضاع ايران را لمس مىكرديد. آقاى حكيم در پاسخ ايشان فرمود: اگر من بروم حوزه نجف مىماند. علاوه پزشك معالج در عراق هم هست و من از اوضاع ايران هم باخبر هستم. بعد امام در مورد نهضت و مبارزه با شاه صحبت كرد و آقاى حكيم معتقد بود قيام منجر به خونريزى مىشود و جواب آن را نمىتوانيم بدهيم. امام در جواب گفت: در راه احياى اسلام، جهاد و شهادت لازم است و خون دادن
در اين راه مانع و اشكال شرعى ندارد. در ادامه آقاى حكيم به صلح امام حسن(ع) استناد كردند و امام خمينى نيز به قيام امام حسين(ع) و هر كدام از مبانى خود دفاع نمودند و بالاخره اين جلسه به پايان رسيد و اين دو مرجع از هم خداحافظى كردند. (1)
اقامه نماز جماعت
از روز ورود امام(قدس سره) به نجف، حاج شيخ نصرالله خلخالى از حضرت امام در خواست كرد تا نماز جماعت مغرب و عشا را در مسجد آيت الله بروجردى اقامه كنند. اين پيشنهاد پس از اصرار و در خواستهاى مكرر مورد قبول معظم له واقع شد. اين مدرسه را آقاى خلخالى به دستور آيت الله بروجردى تأسيس كرده بود و توليت آن را خود بر عهده داشت؛ مدرسهاى بود در سه طبقه، نوساز و نزديك حرم اميرمؤمنان(ع). وقتى نماز جماعت به امامت آيت الله خمينى در اين مدرسه آغاز شد، اغلب اساتيد، فضلا و طلاب انقلابى و پرشور درآن حاضر مىشدند و به امام اقتدا ميكردند و اين نماز جماعت از حيث كميت و كيفيت، از نمازهاى منحصر به فرد در شهر نجف به شمار مىآمد. (2)
در بعضى مواقع امام نماز ظهر و عصر را هم در اين مدرسه اقامه مىكرد: آيت الله شيخ محمد حسن قديرى كه از نزديك شاهد ماجرا بود نقل مىكند:
«ماه مبارك رمضان در فصل گرماى نجف اشرف، ايشان(امام خمينى) براى نماز جماعت ظهر و عصر با زبان روزه به مدرسه مرحوم آيت الله بروجردى تشريف مىآورند و هر روز، ابتدا هشت ركعت نافله ظهر را مىخواندند و بعد نماز ظهر را با اذان و اقامه به طورى نسبتاً طولانى اقامه مىكردند و بعد از تعقيب، هشت ركعت نافله عصر را مىخواندند. بعد نماز عصر را با اذان و اقامه مانند ظهر مىخواندند و بعد از خواندن تعقيب تشريف مىبردند. اين كار در آن سن و سال و با آن هواى گرم و درحال روزه، كار آسانى نبود. اين وضعيت مربوط به روزهاى غير از جمعه بود. روزهاى جمعه نافلهها را در منزل مىخواندند و در مدرسه بدون نافله، دو نماز را جمع مىكردند و اجازه اذان براى نماز عصر نمىدادند.» (3)
از آن روز كه حضرت امام در اين مدرسه به نماز جماعت پرداخت، شور و حال عجيبى در ميان طلاب ساكن پيدا شد. در آن زمان يك قرآن آريامهرى در كتابخانه اين مدرسه بود كه از طرف رژيم شاه به آنجا هديه شده بود. طلاب اين قرآن را از كتابخانه خارج كردند و آن را به كنسولگرى ايران در كربلا فرستادند و پس دادند. (1)
تأليف و تدريس امام خمينى در نجف
از دلايل تبعيد امام به نجف از سوى رژيم شاه اين بود كه آنان گمان مىكردند با بودن مراجع بزرگى مانند آيت الله حكيم، آيت الله شاهرودى، آيت الله سيد عبدالهادى شيرازى و آيت الله خويى، شخصيت علمى و انقلابى ايشان تحت الشعاع قرار گرفته و با مرور زمان از محوريتش مىكاهد و سرانجام انقلاب و امام به فراموشى سپرده مىشود. حتى بعضى از نزديكان و شاگردان امام سخت نگران اين موضوع بودند كه مبادا امام درسى را شروع كند و از عهده اين كار بر نيايد و دشمن به اهداف پليد خود دست يابد. (2)
اما وقتى درس خارج فقه امام آغاز شد، به رغم مخالفتها و كارشكنىهايى كه انجام گرفت، ايشان خيلى زود ابعاد وجودى خويش را نشان دادند و موجب جذب اساتيد و فضلاى بسيارى به حلقه درسى خويش شدند.
از سوى ديگر، چون بيشتر مراجع و اساتيد بزرگ نجف شاگردان آيات عظام: ميرزاى نايينى، شيخ محمد حسين كمپانى وآقا ضياء عراقى بودند، حضرت امام در ضمن تدريس، افكار و انديشهها و مبانى فقهى و اصولى آنان را به نقد كشيدند و اين براى اساتيد و مراجع نجف قابل تحمل نبود. به طورى كه آيت الله خويى از طريق دو نفر از فضلا به امام پيام فرستادند كه اگر امكان دارد شما نظرات اساتيد ما را نقد نكنيد؛ زيرا مطالب اين بزرگان زير بناى نظريات ماست. امام نيز پاسخ دادند: يك طلبه محقّق بايد كلمات محققان بزرگ را نقد و بررسى بكند و چون نجف همين چند نفر را دارد، به نظرم آمد بحثهاى اين آقايان را مطرح بكنم. بنابراين، خوب است آقايان نسبت به مبانى خودشان فكر
ديگرى بكنند و يا در پاسخ بعضى ديگر فرموده بود: نقد افكار و مبانى بزرگان نوعى تعظيم و تكريم از آنان است. (1)به همين خاطر و به سبب بعضى از ويژگىهايى كه درس ايشان داشت بعضى از شاگردان و مقرّرين آيت الله شاهرودى و آيت الله خويى شيفته درس ايشان شدند. (2)
روش تدريس
از روشهاى منحصر به فرد حضرت امام در تدريس اين بود كه ايشان حدود يكى- دو ساعت مانده به درس، ديدارهاى خود را تعطيل مىكرد و كسى را به حضور نمىپذيرفت و درباره موضوع درسى آن روز تحقيق و مطالعه مىكرد. همچنين بعد از درس هم برنامه ملاقات نداشتند؛ زيرا مطالبى را كه در تدريس عنوان كرده بودند، مىنوشتند و يادداشت مىكردند. علاوه، مطالب را به زبان عربى مىنگاشتند، بدون اين كه كوچكترين خط خوردگى داشته باشد. (3)
بنابراين، تقريباً همه آثار ايشان؛ مانند كتاب البيع در پنج جلد، تحرير الوسيله در دو جلد، مكاسب محرمه در دو جلد، الخلل في الصلاة و غيرآن، با قلم خود امام به صورت رسا و شيوا نگاشته شده است و اين در حالى است كه آثار و تأليفات مراجع ديگر به وسيله شاگردانشان تقرير شده است.
طرح مبانى حكومت اسلامى
از جمله بركات مهم حضور امام در حوزه علميه نجف، طرح «مبانى حكومت اسلامى» يا همان «ضرورت ولايت ولى فقيه جامع شرايط در عصر غيبت امام معصوم(عليهم السلام)» است اين بحث ابتكارى در ضمن مطالب باب بيع از مكاسب شيخ انصارى، در سيزده جلسه از تاريخ 1/ 11/ 1348 تا 20/ 11/ 1348(برابر 13 ذىقعده 1389 تا 2 ذىحجه 1389) توسط معظم له براى حاضران در جلسه و شاگردان عنوان شد كه در فضاى غير سياسى آن روز حوزه نجف يكى از كرامات امام به شمار مىآيد. اين موضوع
كاملًا جنبه سياسى داشت. به همين سبب واكنشها و مخالفتهاى برخى محافل را برانگيخت ولى حضرت امام با قدرت و صلابت ستودنى، به ادامه و تكميل آن همت گمارد. (1)
حضرت امام خمينى در آغاز اين بحث تاريخى، در مورد اثبات ولايت فقيه مىفرمايد:
«... ولايت فقيه از آن موضوعهايى است كه از مجرد تصورش، تصديق آن لازم مىآيد و هيچ نيازى به اقامه برهان ندارد؛ به گونهاى كه هركس عقايد و احكام اسلام را به طور مجمل و كلى قبول داشته باشد، ناخودآگاه ولايت فقيه را قبول خواهد كرد ...» (2)
امام در ادامه اين بحث به منشأ فراموش شدن اين اصل مهم اسلامى در ميان مسلمانان مىپردازد و آن را توطئه و تبانى و تلقين از جانب دشمنان اسلام و استعمارگران در طول تاريخ معرفى كرده و مىگويد:
«... امروز كه اين موضوع به ورطه فراموشى سپرده شده و نياز به دليل و برهان پيدا كرده است، چون اوضاع اجتماعى مسلمانان عموماً و اوضاع حوزههاى علميه و علما خصوصاً در اثر تبليغات و تلقّيات سوء دشمنان تغيير يافته است. آنها شب و روز به گوش ما خواندند و تلقين كردند كه اسلام دين جامعى نيست، دين زندگى نيست، براى اداره جامعه برنامهاى ندارد. اسلام فقط مانند دين مسيحيت براى مسائل فردى مثل حيض و نفاس و اخلاق قوانينى دارد. در حالى كه اصلًا اين گونه نيست، اسلام حكومت دارد و تشكيل حكومت از ضروريات دين اسلام است ... و ما موظفيم براى تشكيل حكومت اسلامى جديت كنيم ... بعضى را مىبينيم كه درحوزهها نشستهاند و به گوش يكديگر مىخوانند كه اين كارها از ما ساخته نيست، چكار داريم به اين كارها؟! ما فقط بايد دعا كنيم و مسأله بگوييم! اين افكار، آثار تلقينات بيگانگان است ...» (3)
حضرت امام خمينى در ادامه وارد بحث اصلى مىشود و در جهت تكميل آن، ابحاث مسبوطى را از كتاب و سنت(آيات و روايات) مطرح مىنمايد. (4)
برنامه زيارتى امام خمينى
از سيرههاى جالب حضرت امام خمينى در نجف، كه براى خيلىها تازگى داشت، چگونگى زيارت ايشان بود. ايشان هر شب به طور مرتب در ساعت معينى به حرم امير مؤمنان(ع) مشرف مىشدند كه اين ساعت، به حسب غروب در تابستان و زمستان فرق داشت. اين وقتها به قدرى دقيق و منظم بود كه اغلب طلاب و فضلا و حتى مغازهدارهاى مسير، ساعت كارى و بحثهاى خود را با آن تنظيم مىكردند. (1)
حضرت امام هنگام ورود، نخست سلام كوتاهى مىداد، بعد جلو مىآمد، مقابل ضريح قرار گرفته و آن را مىبوسيد، بعد خود را در سمت پشت سر رأس مطهر قرار مىداد و آنجا مىايستاد، در حالى كه با دست شبكه ضريح را مىگرفت و سرشان پايين بود، زيارت امين الله مىخواند. پس از زيارت، چند قدم عقبتر مىرفت كه معمولًا جا برايش نگه مىداشتند و آنجا مىنشست و زيارت جامعه كبيره را از روى مفاتيح ميخواند. اين روش، از چيزهايى بود كه تا آن زمان در نجف متداول نبود كه مراجع و علما از روى مفاتيح زيارت بخوانند بلكه آن را تا حدودى كسرشأن مىپنداشتند. در نهايت، امام دو ركعت نماز تحيت و دو ركعت نماز زيارت مىخواند و دعا مىكرد (2). در ايام ماه محرم، زيارت عاشورا هم به برنامه زيارتى امام اضافه مىشد و اين زيارت را هر روز ساعت نه صبح در حرم مىخواند. (3)
مجموع زيارت حضرت امام در حرم امير مؤمنان به طور متوسط نيم ساعت تا چهل و پنج دقيقه طول مىكشيد، آنگاه به منزل برمىگشت. چون مسير ميان حرم و منزل نزديك بود، معمولًا رفت و آمد امام پياده انجام مىگرفت و آقاى فرقانى يكى از اعضاى بيت، هميشه ايشان را همراهى مىكرد. (4)
علاوه براين، حضرت امام هر هفته، شبهاى جمعه به طور منظم از نجف به كربلا مىرفت و به زيارت حرمين شريفين مشرف مىشد. در مدت اقامت ايشان در نجف هرگز اين برنامه هم تعطيل نشد.
كه اينجا نيز امام نخست زيارت مختصر و كوتاهى مىخواند. بعد نماز تحيت و زيارت به جا مىآورد. و آنگاه در كنارى مىنشست و از روى مفاتيح زيارت عاشورا و دعاى بعد از زيارت عاشورا را مىخواند. سپس از حرمين شريفين خارج مىشد و به منزل مىآمد. يكى از مقلدان ايشان كه از اهالى كويت بود، خانهاى در كربلا داشت كه آن را در اختيار امام گذاشته بود. ايشان بعد از زيارت، شب در اين منزل استراحت مىكرد و فردا جمعه به نجف باز مىگشت. به طور كلّى زيارت امام در عتبات بسيار جالب و ديدنى بود و بُعد عرفانى عالى داشت. (1)
شهريه امام در نجف
در حوزه علميه نجف، از دهها سال پيش از حضور امام، سيره غير متعارف و تبعيض گونهاى وجود داشت و طلاب پاكستانى، افغانى و هندى، نصف شهريه طلاب ايرانى و عرب را مىگرفتند و يا بعضى طلاب و فضلا به خاطر انتساب به يك محفل يا شخصى، شهريه بيشترى نسبت به ديگران اخذ مىكردند؛ به طورى كه اين روش به يك فرهنگ مقبول تبديل شده بود و كسى به فكرش نمىرسيد كه آن، خلاف انصاف و عدالت باشد. ولى چون حضرت امام تصميم گرفت به طلاب شهريه بدهد، به همه؛ اعم از افغانى، ايرانى، عرب و غير آن، به طور مساوى داد. در مرحله اول براى طلاب مجرد، يك دينار و متأهل دو دينار پرداخت كرد كه در آن زمان معادل 20 و 40 تومان ايران بود. (2)
اين عمل و برخورد، تحوّل شگرفى در سطح حوزه نجف به وجود آورد، تازه معلوم شد تا آن وقت نسبت به طلاب غير ايرانى و عرب كم لطفى روا داشته مىشد و كمكم اين روش غير متعارف از حوزه نجف برچيده شد. علاوه، هرچه قدر وجوه شرعى بيشتر به دفتر امام مىرسيد بلافاصله به همان اندازه حضرت امام به مبلغ شهريه طلاب اضافه مىكرد. ايشان از دو دينار آغاز كرد و در سال 1357 به پنجاه دينار رساند كه به تبع از امام، مراجع ديگر هم به شهريههاى خود اضافه مىكردند؛ به طورى كه اين اقدام موجب بهبودى نسبى وضعيت معيشتى طلاب و روحانيون در نجف شد. (3)
برخورد با مقامات عراقى
امام خمينى درطول سيزده سال اقامت در نجف، حتى يك بار هم مقامات دولتى و اعضاى حزب بعث را به طور خصوصى به حضور نپذيرفت. همانطور كه در ايران نيز روش امام همين بود. ايشان به مسؤول دفتر خود فرموده بودند: هر وقت مقامات عراقى؛ اعم از نمايندگان مخصوص رييس جمهور، نخست وزير يا خود استاندار و فرماندار خواستند ديدارى با او داشته باشند، همان زمانى بيايند كه من در بيرونى منزل مىنشينم و با مردم ديدار عمومى دارم (1)و اين در حالى بود كه آنان هرگز به كمتر از ديدار خصوصى رضايت نمىدادند و همه چيز را خودشان تعيين مىكردند ولى حضرت امام با اين برخورد تمام كاسه و كوزههاى آنان را به هم ريخت!
جالب اين كه آنان وقتى هم مىخواستند وارد بيت حضرت امام شوند، ايشان سعى مىكردند خود در اتاق نباشند، بلكه آنها اول مىآمدند و ربع ساعت يا بيست دقيقه مىنشستند و در حالت انتظار مىماندند، بعد امام وارد مىشد و آنها به احترام ايشان بلند مىشدند و امام هم به احوال پرسى معمولى بسنده مىكرد و با اين روش، غرور مقامات عراقى را مىشكست و آنها را كه مستحق تحقير بودند، در ميان حاضران، مرعوب و حقيرشان مىنمود. (2)
در ديگر مجالس عمومى هم روش امام اين گونه بود. معروف است در ختم مرحوم آيت الله حكيم كه حضرت امام و ساير مراجع و اساتيد حضور داشتند، وقتى مقامات رژيم بعثى وارد مجلس ترحيم شدند، همه به عنوان احترام به پاى آنها برخاستند اما امام خمينى همچنان نشست و حتى نيم نگاهى به آنها نكرد. (3)
صلابت و قاطعيت امام باعث شده بود مقامات عراقى هرگز جرأت نمىكردند با وى درگير شوند، بدين ترتيب امام قدس(قدس سره) تا آخرين روز اقامت در عراق، با عزّت و عظمت در نجف زندگى كرد. افزون بر اين، ايشان از عزّت و عظمت مراجع و علماى ديگر هم دفاع مىكردند. وقتى احمد حسن البكر رييس جمهور وقت و صدام حسين رييس حزب بعث عراق، آيت الله العظمى شاهرودى را
به بغداد احضار كردند تا در موردى از وى بازجويى كنند و امام اين خبر را شنيد، چون به ايشان علاقه ويژه داشت، بسيار ناراحت شد و به وسيله آقاى قرهى(يكى از اعضاى دفترش) به مقامات عراقى پيام داد و آنها را تهديد كرد بهطورى كه آنان را به عقب نشينى وا داشت و از تكرار اين كار مانع شد. (1)
در سالهايى كه روابط ميان ايران و عراق تيره مىشد و در ميان دولتمردان دو كشور تنشى به وجود مىآمد، عراقىها به عنوان ميزبان امام از ايشان انتظار داشتند كه از آنها حمايت كند و بر ضدّ رژيم شاه موضع بگيرد و بيانيه صادر كند ولى امام هرگز زير بار اين گونه توقعات بىجا نمىرفت، يك تنه در مقابل خلافهاى هر دو رژيم مىايستاد. (2)بنابراين، مقامات عراقى تا آخر هم نتوانستند سر سوزنى از وجود ايشان به نفع خود بهرهبردارى كنند. بعضىها بودند و لحظه شمارى مىكردند تا اگر يك لحظه هم شده، ملاقاتى با معاون صدام حسين داشته باشند و اين را جزو افتخارات خود به شمار مىآوردند، ولى حضرت امام پشيزى به اينها ارزش قائل نبود. در يك موردى كه پيش آمده بود و صدام معاون اولش را به نجف فرستاد تا با حضرت امام ديدار كند ولى امام او را به منزل راه نداد و او دست از پا درازتر به بغداد بازگشت. (3)اين ماجرا مربوط به سال 1354 بود كه دولت عراق جمعى از ايرانيان مقيم آن كشور را اخراج كرد. حضرت امام شبى در بيرونى منزل خويش سخنرانى و اين كار دولت عراق را محكوم كرد و دولت عراق را بىكفايت خواند و از جمله فرمود: «اين يك دولتى است كه نمىتوان اسم آن را دولت گذاشت!» (4)
منزل امام در نجف
همان طور كه پيشتر گذشت، هنگام ورود امام به نجف، آقاى شيخ نصرالله خلخالى منزلى را براى ايشان اجاره و تهيه كرد. اين منزل در شارع الرسول قرار داشت و كل مساحت آن حدود شصت متر مربع بود. نزديكان و اطرافيان امام در اين مدت سيزده سال اقامت در نجف، خيلى تلاش كردند تا
منزل ديگرى هم در كوفه، نزديك شط فرات كه نسبت به نجف از آب و هواى خوبى برخوردار بود، براى معظم له اجاره بكنند ولى هرگز موفق نشدند. وقتى آنها اصرار كردند، ايشان فرمودند: «آيا من مىتوانم به كوفه بروم و دنبال رفاه حال خود باشم در حالى كه بسيارى از مردم ايران در سياه چالها زندگى مىكنند؟!» (1)
منزل امام در نجف، كوچك، قديمى و فرسوده بود؛ به گونهاى كه آشپزخانهاش قابل استفاده نبود، ديوارهاى اتاقش نياز به تعمير داشت. يك بار مرحوم آقاى اشراقى(داماد امام) پيشنهاد كرد كه ديوارهاى آن رنگ بشود، امام فرمودند: نمىتوانم از بيت المال بدهم. آقاى اشراقى گفت: اگر اجازه بدهيد از پول خودم خرج كنم. وقتى امام به سفر كربلا رفت. او اين كار را انجام داد و با اين كه يك رنگ آميزى ساده بود ولى چون امام برگشت و اوضاع را ديد، فرمود: من گفته بودم رنگ كنيد اما نه اينطور!» (2)
اتاق بيرونى امام كه مخصوص مراجعه كنندگان بود، فقط يك فرش داشت و نصف اتاق را پوشانده بود. آقاى قرهى از اعضاى دفتر به امام پيشنهاد مىكند اگر اجازه بدهيد يك فرش ديگر براى اين منظور خريدارى شود. امام در جواب مىفرمايد: آن طرف در اندرون هست از آنجا بياوريد. آقاى قرهى چون مىدانست در اندرون فرشى وجود ندارد و همهاش زيلو است به امام مىگويد: آقا آنجا زيلو است و با اين جور در نمىآيد. امام در جواب فرموده بود: «مگر اينجا منزل صدر اعظم است!» آقاى قرهى در پاسخ مىگويد: آقا اينجا بالاتر از منزل صدر اعظم است بلكه منزل امام زمان است، ولى حضرت امام زيربار اين درخواست نمىرود و مىفرمايد: «امام زمان خودش هم معلوم نيست در منزلش چى داشته باشد.» (3)
استفاده اندك از امكانات
حضرت امام در نجف در حد يك طلبه معمولى زندگى مىكرد. در خريد مايحتاج زندگى به
حداقل قانع بود. در خريد پارچه و لباس براى خود به جنس ارزان قيمت و معمولى بسنده مىكرد. هرگز لباس فاخر و گران قيمت نمىپوشيد. در عين حال، لباس تميز و مرتب برتن داشت. در رفت و آمدهاى بين شهرى كه طولانى بود، هميشه از درشكه كرايهاى استفاده مىكرد و بر آن تأكيد داشت. به ماشين سوار نمىشد مگر در مواردى كه ضرورت پيش مىآمد. همه اينها فقط به خاطر اين بود كه سهم امام كمتر مصرف شود. (1)
در تهيه مواد غذايى و خوراك، به حداقل بسنده مىكرد. از مرحوم حاج آقا مصطفى نقل است كه حتى اخيراً حضرت امام گوشت مصرف نمىكرد، ماه رمضان را با نان و پنير، ماست، گردو و از اين قبيل غذاهاى سبك مىگذراند؛ به طورى در اين اواخر امام در نجف كلى وزن كم كرده بود. گويا يك نوع برنامه رياضت برگزيده بود. (2)
در گرماى 50 درجه بالاى صفر نجف، اعضاى دفتر، هرچه تلاش مىكردند تا يك كولر براى اتاق حضرت امام نصب كنند ولى ايشان اجازه ندادند، فقط براى خاطر ميهمانان يك كولر دستى در حياط گذاشته بودند. شبها بعد از نماز وقتى مراجعين مىآمدند از آن استفاده بكنند و در اذيت نباشند اين هم اصلًا كولرنبود، به پنكه دستى مىماند. (3)
خروج امام از عراق
پس از شهادت حاج آقا مصطفى در اول آبان 1356 كه مبارزات حضرت امام شدت گرفت و ايشان اعلاميهها، مصاحبهها و سخنرانىهاى تندى را بر ضد رژيم شاه آغاز كرد، اين رژيم بر مبناى قرار داد الجزاير به عراقىها فشار آورد تا مانع از فعاليتهاى امام شود. بهدنبال آن، روز به روز بر محدوديتهاى امام و يارانش در نجف افزوده شد. عراقىها به امام پيام فرستادند تا از فعاليتهاى علنى برضدّ شاه خوددارى كند. امام در جواب فرمود:
«من نمىتوانم در مقابل جنايتهاى شاه ساكت باشم و مردم ستمديده ايران را فراموش
كنم». (1)
در مرحله بعد، سعدون شاكر رييس كل سازمان اطلاعات و امنيت عراق، به همراه استاندار و رييس سازمان امنيت و رييس اوقاف نجف به خدمت امام آمدند و اين بار به طور حضورى، تعهدات خود در قبال دولت ايران را دوباره مورد تأكيد قرار دادند. حضرت امام در جواب فرمود:
«اگر شما در مقابل دولت ايران متعهد هستيد، من هم دربرابر ملت ايران مسؤول هستم و برخود لازم مىدانم به وظيفهام عمل كنم. بنابراين، من از عراق خارج مىشوم.»
بعد اشاره كرد به زيلويى كه زيرشان بود و فرمود:
«هر كجا بروم زيلويم را پهن مىكنم و كارم را انجام مىدهم. من به تكليف خود عمل مىكنم و براى يك لحظه هم سكوت در برابر جنايت شاه را جايز نمىدانم ...»
آنها پرسيدند: كجا تشريف مىبريد؟ امام فرمود: هركجا كه مستعمره شاه ايران نباشد و مأموران او، آنجا نفوذ نداشته باشند. (2)
دو روز بعد، محاصره منزل امام شديدتر و كاملتر شد. هركس به آنجا رفت و آمد مىكرد فورى دستگير مىشد. امام اين وضع را قابل تحمل ندانست و تصميم گرفت از عراق خارج شود. دوازدهم مهر 1357 حضرت امام نجف را به سوى مرز عراق- كويت ترك كرد تا از آنجا به يكى از كشورهاى اسلامى هجرت كند.
اما مسؤولان كويت وقتى امام را شناختند، از ورود او به كشورشان جلوگيرى كردند. بناچار امام شب را در بصره ماند، فردا به بغداد آمد و پس از يك شب توقف در بغداد، روز جمعه 14/ 7/ 1388 ساعت 6 بعد ازظهر از فرودگاه بغداد با دو ساعت تأخير به سوى پاريس پرواز كرد. (3)او در فرودگاه پاريس طى مصاحبهاى در جواب سؤال خبرنگارى كه پرسيد: اگر در اينجا هم از فعاليتهاى شما جلوگيرى كنند، چكار خواهيد كرد؟ فرمود:
«آن وقت فرودگاه به فرودگاه پرواز خواهم كرد و اگر لازم باشد در اقيانوسها از اين كشتى به آن كشتى سوار شده و سفر خواهم نمود و بدين وسيله پيام دادخواهى ملت
ايران را در سرتاسر جهان طنين انداز خواهم كرد.» (1)
امام خمينى در ضمن پيامى خطاب به ملت ايران نيز فرمود:
«.... اكنون كه من به ناچار- بايد ترك جوار مولا اميرالمؤمنين(ع) را نمايم ... به سوى فرانسه پرواز مىكنم. پيش من مكان معينى مطرح نيست، عمل به تكليف الهى مطرح است. مصالح عاليه اسلام و مسلمين مطرح است ... (2)اگر [در نجف] مىماندم، خود را در برابر ملت ايران، گناهكار احساس مىكردم اما من نمىتوانم بىتفاوت بمانم ... من از آن آخوندها نيستم كه تنها به خاطر زيارت، دست از تكليفم بردارم ...» (3)
آرى امام خمينى با هجرت تاريخى خويش اساس دو هزار و پانصد ساله رژيم شاهنشاهى را در ايران برچيد و نظام جمهورى اسلامى را كه از مكتب اهل بيت(عليهم السلام) الهام مىگرفت به جاى آن بنيان نهاد.
(گواهانى زنده بر رابطه عميق ميان امام حسين(ع) و شيعيانش)
حيدرالجد/ محمد مهدى رضايى
مقدمه
پس از نهضت عاشورا، خبرهاى آن روز و آنچه در كربلا رخ داده بود، دهان به دهان گشت و سيل خروشان شيعيان آل محمد، از هر كوى و برزن، رو به كربلا آوردند، در حالى كه نام حسين(ع) را زمزمه مىكردند و جانشان در رثا و سوگوارى آل محمد(عليهم السلام) مترنّم بود؛ خاندانى كه در دفاع از اسلام و دور كردن آن از دست تطاول امويان، كه قصد بازگرداندن جاهليت را داشتند، جانهاى مطهّر خويش را فدا و خونهاى پاك خود را نثار كردند.
با بررسى كتابهاى تاريخ و سيره و مقاتل، در مىيابيم كه نويسندگان اين كتابها، درباره اوّل كسى كه قبر امام حسين(ع) را زيارت كرد، گاه يك سخن مىگويند و گاه با هم در اختلافاند؛ گروهى بر آناند كه جابربن عبدالله انصارى و عطيه عوفى اوّل كسانى بودند كه پس از شهادت حسين بن على(عليهما السلام) وارد كربلا شدند و در روز اربعين، آن حضرت را زيارت كردند.
با توجه به مدارك تاريخى، با جزم مىتوان گفت كه از روز شهادت امام حسين(ع)؛ يعنى دهم محرم تا روز اربعين(بيستم صفر)، برخى از شيعيان و خانواده امام(ع) قبر او را زيارت كردهاند. در بعضى منابع آمده است كه امام سجاد(ع) روز سيزدهم محرّم براى دفن اجساد مطهّر وارد كربلا شد و اين كافى است كه آن حضرت را نخستين زائر به شمار آوريم.
به هر حال، به نظر نمىآيد كه در آن روزگار، مسافرت به كربلا كار آسانى بوده، بلكه فكر اينگونه سفرى، خطرهاى بسيارى را به ذهن مىآورد و تهديداتى براى زائران در پى داشت. نخستين خطر، نيروهاى امنيتى حكومت بنىاميه بودند كه در همهجا حضور داشتند و زائران امام حسين(ع) را دستگير مىكردند و به مقرّ حكومت مىفرستادند. در اين ميان كمتر
كسى مىتوانست خود را از دسترس نيروهاى امنيتى دور نگاه دارد و به لطايف الحيلى به زيارت قبر امام حسين(ع) توفيق يابد.
هدف اموىها از اين كار روشن بود. آنان مىخواستند راههاى زيارت امام حسين(ع) را سد كنند تا كسى ايشان را در كربلا زيارت نكند؛ چرا كه اين زيارت، به مثابه همپيمانى زائران با امام حسين(ع) در مبارزه با ظالمان و حاكمان جور و ستم بود و تهديدى بزرگ براى حكومت وقت محسوب مىگرديد.
اما از سوى ديگر، ائمه اهل بيت(عليهم السلام) به زيارت امام حسين(ع) اهميت بسيار دادند و شيعيان را به اين كار بر مىانگيختند و دوستداران خود را از جهت فكرى و اعتقادى در اين زمينه، تجهيز مىكردند تا آنجا كه در كتب دعا و زيارت، بخشى مستقل به عنوان «ثواب زيارت امام حسين(ع) با بيم و هراس» وجود دارد كه خود نشان از اهميت و عظمت كار مىدهد.
ابن بكير گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: «وقتى به شهر ارجان (1)مىروم، دلم براى زيارت قبر پدرتان بىتاب مىشود، اما چون به راه مىافتم، از بيم سلطان و گزارشگران و نيروهاى امنيتى حكومت، از ادامه راه باز مىمانم و بر مىگردم».
امام(ع) فرمود: «ابن بكير! آيا نمىخواهى كه خداوند تو را در مسألهاى مربوط به ما، خائف و ترسان ببيند! نمىدانى هر كه بهخاطر ما دچار ترس شود، خداوند او را در سايه عرش خود ساكن گرداند و در روز قيامت، از هراسهاى آن روز در امانش دارد در حالى كه همگان ترسانند و او راحت و آسوده و هرگاه دچار هراس شود، فرشتگان بشارتش ميدهند و آرامش مىكنند؟» (2)
اين روايت، مشكلات و رنجهاى بزرگ مربوط به زيارت امام حسين(ع) را گوشزد مىكند. آن كه در اربعين همراه جابربن عبدالله انصارى بود، مىگويد: جابر وعدهاى از آل محمد(عليهم السلام) نزديك قبر امام حسين(ع) نشسته بودند كه از دور سياهىاى پيدا شد. جابر به من گفت: به طرف آن سياهى برو و بنگر كه كيست. اگر از سپاهيان عمر سعد بود، ما را خبر كن تا
در جايى پناه بگيريم و خود را مخفى كنيم.» (1)
وضعيت شيعه در طول قرنها به همين صورت بود. در راه زيارت امام حسين(ع) از سوى حكومتهاى ظالم، مشكلات و گرفتارىهاى فراوان مىديدند و همواره در راه زائران، موانع گوناگون ايجاد مىگرديد.
با روى كار آمدن بنىعباس، آنها نيز به سختگيريها و بستن راهها افزودند. هارون الرشيد، درخت سدرى را كه سايبان زائران قبر امام حسين(ع) بود، از ريشه در آورد متوكّل زمين كربلا را يكسر شخم زد و بر آن آب بست تا نشانههاى قبر مطهّر را از بين ببرد. او به اين هم اكتفا نكرد و جاسوسها و نيروهاى امنيتى بسيارى گمارد تا زائران قبر امام حسين(ع) را در هر راه و مكانى يافتند، دستگير و از آنها براى مجوّز، مبالغ هنگفت و كمرشكن دريافت كنند. با اين همه، محبّان كوى حسين(ع) هر چه اجناس قيمتى و متاع گرانبها به همراه داشتند مىدادند تا بتوانند قبر شريف را زيارت كنند و دعاها و صلواتهاى خود در كنار مزار امام حسين(ع) را رهتوشه قيامت قرار دهند و با آنها جان تازهاى بيابند.
اما متوكّل به اين بهاى گران مالى بسنده نكرد و آن را در پيكر زائران قرار داد، به اين صورت كه هر كس مىخواست به زيارت برود، بايد دستش را قطع مىكردند. اين ترفند هم كارگر نشد. چه بسا زائرانى كه يك سال براى زيارت دست راست خود را مىدادند و سال ديگر هم مىآمدند، با تقديم دست چپ خود.
در سالهاى اخير، با وجود سختىها و ناملايمات، زائران ناگزير بودهاند خود را به تحمل مشقّات گوناگون عادت دهند تا بتوانند به قبر سيدالشهدا برسند و آن را زيارت كنند. اين مشكلات، گاه به موضعگيريها و سياستهاى دولتهاى حاكم در عراق نسبت به قضيه امام حسين(ع) مربوط مىشده و گاه به خطرهاى طبيعى بين راه، همچون مواجه شدن با حيوانات درنده، به خصوص براى كسانى كه از راههاى دور براى زيارت نجف و كربلا، راهى مىشدند و مىبايست در سرما و گرما و شبها و روزها راهپيمايى كنند تا به مقصد برسند. بنابراين، لازم بود. ميان دو شهر نجف و كربلاى معلا، منزلگاهها و كاروانسراهايى به وجود آيد تا مسافران در آنها بار سفر بر زمين بگذارند و ساعتى استراحت كنند و براى ادامه راه آماده شوند. پس
1) قانصوه، ما بعد كربلا، ص 88
گروهى از اشخاص بلند همت و علماى سخاوتمند و كريم به اين فكر افتادند كه ميان نجف و كربلا منزلگاههايى بسازند و آن را وقف امام حسين(ع) كنند تا جايى باشد براى استراحت زائران و در آنجا خدماتى نيز به آنها ارائه شود. اين منازل سهگانه عبارت بودند از خان مصلا، خان حماد و خان نخيله.
ما اين كاروانسراها را ديده و باقيماندههاى آنها را مشاهده كردهايم. بعضى از آنها به كلى از بين رفته و بعضى ديگر، خوشبختانه دست ترميم و بازسازى به خود ديده، هر چند كه توجه چندانى به آنها نمىشود.
در اين نوشتار اوراق تاريخ اين منزلگاهها را مرور مىكنيم و مطالب ويژه هر كدام را به بررسى مىگذاريم؛ چرا كه اين اماكن، پناهگاه زائران امام حسين(ع) بوده و شايسته توجه و احتراماند:
اصطلاح «خان»
«خان» به معناى دكان يا منزلگاه مسافران است. در «المنجد» آمده است: «خان واژهاى است غير عربى كه وارد زبان عرب شده و جمع آن خانات است» (1)ابن منظور معتقد است: «از واژه خان، دكان يا دكان دار اراده مىشود و اين كلمه فارسى بوده و عربى شده است.» (2)با اين حال، در گذشته، اين واژه در زبان عرب بسيار به كار رفته و افرادى مانند طبرى آن را در نوشتههاى خود آوردهاند.
شايد پيش از طبرى نيز اين واژه كاربردهايى داشته است؛ چرا كه طبرى بدون آوردن معنا و تفسير واژه «خان» آن را به كار برده و اين نشان مىدهد كه معناى آن روشن و بديهى بوده است.
گستردگى كاروانسراها
از آنجا كه در گذشته، كاروانسراها نقش مسافرخانههاى امروزى را داشتهاند، در شهرهاى مختلف، به خصوص شهرهاى اسلامى، از اين مكانها فراوان بوده و براى پناه دادن به مسافران و مهيا
كردن وسيله آرامش و راحتى براى آنان، مورد توجه قرار گرفته است. گفتنى است كاروانسراها بيشتر در راههاى منتهى به شهرها بوده است.
درباره منزلگاههاى راه كربلا- نجف دو نظريه وجود دارد:
بنابراين نظريه، در اين مسير هر مسافرى مىتوانسته از منزلگاههاى آن استفاده كند و هيچ منعى براى او وجود نداشته است.
«در بررسى و پژوهشهاى خود به اين نتيجه رسيدم كه در راه ميان تهران و نجف، 99 كاروانسرا وجود داشته و سه منزلگاه نيز در راه نجف- كربلا است.»
نگارنده در سفرى به خراسان، براى زيارت امام رضا(ع)، منزلى مانند كاروانسراى «النص» ديدم و درباره آن پرس و جو كردم، گفتند: مخصوص زائران امام رضا(ع) است.
طبق نقلى سلسله منزلگاههاى زيارتى، از بصره آغاز مىشود، از ديوانيه مىگذرد تا اين كه به نجف و آنگاه كربلا و از آنجا به اسكندريه و سپس به بغداد مىرسد و سرانجام راههايى در سرزمين ايران را پوشش مىدهد. آنچه اين سخن را مُهر تأييد مىزند، فراوانى زائران ايرانى است كه به قصد زيارت عتبات مقدس عراق، راهى مىشدهاند و در اين راه، به منزلگاه و مكان استراحت نياز داشتهاند تا به كربلا برسند.
نجف- كربلا
تنها مسيرى كه تاريخ بر رفت و آمدهاى فراوان آن گواه است و آن را از ديگر مسيرهاى تردد متمايز نشان مىدهد، راه نجف- كربلاست؛ راهى پراز مسافران و زائران مشتاق كه ميان حرم مطهر على بن ابىطالب(ع) و فرزند شهيدش امام حسين(ع)، شكوه و عظمت يك سفر بىنظير زيارتى را به عالىترين شكل به نمايش مىگذارد.
پيمودن اين مسير، به دو صورت انجام مىگرفته است؛ به وسيله چهار پايان(پيش از روى كار آمدن وسايل نقليه جديد) و پياده. اين شكل پيمايش، به خصوص در روزهايى چون اربعين امام حسين(ع)، شكوهى خاص را ايجاد مىكرده و هر بينندهاى را تحت تأثير قرار مىداده است. افزون بر اين كه پيمودن اين مسير به صورت پياده، فضيلت و ثوابى ويژه و بسيار دارد.
حسين بن ثوير بن ابى فاخته نقل مىكند: امام صادق(ع) به من فرمود:
«هركس به قصد زيارت قبر حسين بن على(ع) از خانهاش بيرون آيد؛ اگر پياده باشد خداوند به هر گام او، حسنهاى مىنويسد و گناهى را مىآمرزد تا آنگاه كه به حرم رسيد، خداوند از رستگارانش به شمار آورد. چون اعمال زيارت را به پايان برد، خداوند او را در زمره فائزان مىنويسد و آنگاه كه قصد بازگشت كرد، فرشتهاى نزد وى آمده، گويد: پيامبر خدا(ص) سلام مىرساند و مىفرمايد: كار خود را از سر بگير كه گناهان گذشتهات آمرزيده شد.» (1)
بنابراين حديث است كه علماى بزرگوار شيعه، همواره مردم را به پياده پيمودن راه ميان نجف و كربلا برانگيختهاند و بدين كار تشويق كردهاند.
در كتاب «قصص وخواطر» آمده است: آيت الله سيد محمد مهدى بحرالعلوم(م 1312 ق.) با برخى از ادبا و علما، از نجف به كربلا، پياده راه افتاد تا اين كه در يكى از منزلهاى بين راه، براى استراحت توقف كردند. پس از ساعتى چون خواستند ادامه مسير دهند، آيت الله به خاطر ضعف جسمى و ناتوانى، قادر به حركت نشد.
پس در وصف حال خود، اين دو بيت را سرود:
براى من از فرط ناتوانى هر سرزمين وطن شده است
و اشك جارى من در هر سو زيارتگهى براى من شده است
همچنين مرحوم حاجى نورى صاحب «مستدرك الوسائل» با گفتار و رفتار خود ديگران را به پياده رفتن براى زيارت قبر امام حسين(ع) تشويق و ترغيب مىكرد.
درسال 1319 ق. شيخ چهارپايانى براى حمل بار و وسايل سفر كرايه مىكند و خود وهمراهانش پياده، دركنار آن چهارپاها، مسافت نجف تا كربلا را مىپيمايند اما از آنجاكه ايشان در هنگامه پيرى و
1) كامل الزيارات، ص 253
ضعف قواى بدنى بوده، نمىتواند طى دو روز، اين مسير را طى كند؛ از اين رو، سه شب را در كاروانسراهاى: «خان مصلى»، «خان النصف» و «خان نخيله» به سر مىبرد و در روز چهارم به كربلا مىرسد. بنابراين، پياده روى در اين سفر زيارتى، از سنتهاى پسنديده ومورد عمل برگزيدگان امت به شمار مىآيد.
شايد بتوان گفت: به طور معمول، سفر از نجف به كربلا، سه شبانه روز زمان مىبرد؛ خواه اين مسافت با پاى پياده طى شود، خواه با درشكههايى كه حيوانات آنها را مىكشند و خواه سوار بر چهار پايان. (1)
همچنان كه رسم و عادت اين بوده، هر گاه شخصيت معروفى از نجف وارد كربلا مىشده، مردم به استقبالش مىرفتند و پيشآهنگ مستقبلين، بزرگان و علما بودهاند و يكى از كاروانسراهاى سهگانه، مركز اين استقبال قرار مىگرفته است و نيز هرگاه پيكر يكى از علما را از نجف به كربلا مىآوردند، در يكى از خانها مردم به پيشواز جنازه رفته و آن را تا كربلا تشييع مىكردند. در اين مسير زيارتى، حوادث خونبار متعددى اتفاق افتاده است. در ماه صفر سال 1397 ق. حكومت وقت، به دلايل واهى اعلام كرد كه راه نجف به كربلا بسته است و كسى حق ندارد از آن عبور كند. هدف اصلى حكومت، البته جلوگيرى از بروز احساسات حماسى و جلوهگر شدن انگيزهاى قيام امام حسين(ع) در رفتار و گفتار مردمان بود. اما اين امر نتوانست عزم مؤمنان را در زيارت قبر سيدالشهدا سست كند. پس با سلاح محبت امام حسين(ع) از نجف بيرون آمدند و با شعارهاى بلند و نشانگر محبت ابدى به آن حضرت، آغاز به راهپيمايى كردند:
گر ببرند دست و پاهامان با دست و پاى بريده مىآييم
به خدا سوگند اى حسين هرگز فراموشت نمىكنيم
و اين مسير را پيمودند و شب اول در «خان مصلى» بيتوته كردند و صبحگاهان به راه افتادند و منزلگاه دومشان «خان النصف» بود. در اين كاروانسرا بود كه دانستند حكومت نخواهد گذاشت آنها به سلامت اين مسير را بپيمايند و خود را به كربلا برسانند. در «خان نخيله» ناگاه با قواى مسلح حكومت روبه رو شدند، نيروهايى چنان آماده به جنگ كه گويى در برابر خود دشمنانى همچون خود مهياى
1) طريحى، النجف الاشرف مدينة العلم و العمران، صص 61 و 62
مبارزه مىبينند، نه مردمانى عادى كه در بينشان پير و جوان و كودك و زن وجود دارد! درگيرى نابرابر آغاز شد و زائران آزاده و بىدفاع، پيروزىهاى محدودى به دست آوردند و برخى توانستند با فرار از ميان باغها و بستانها، خود را به كربلا برسانند. اما گروهى به دست حكومتيان دستگير شدند و تعدادى از آنها؛ همچون: سيد وهاب طالقانى، محمد بلاغى، جاسم ايروانى، نجاح مشهدى، غازى خوير، عباس عجينه به شهادت رسيدند.
از رهگذر همين اهميت و تأثير گذارى عميق بر زندگى فردى و اجتماعى زائران در اين مسير بود كه بعضى به فكر بناى كاروانسرا در آن افتادند. بررسىهاى تاريخى نشان مىدهد كه نخستين منزل، به «خان جذعان» معروف بوده و در شرق «خان مصلّى» قرار داشته؛ سمت چپ كسى كه از نجف به كربلا مىرود.
يكى از جهان گردانان، به نام «واموسيل» در سال 1912 م. در يادداشتهاى خود، از «خان جذعان» اينگونه ياد مىكند:
«در شرق خان مصلى، قلعه درويش واقع شده كه از خان جذعان و تليل الذيب، چندان دور نيست.» (1)
ظاهراً ميان نجف و كربلا تنها همين يك كاروانسرا وجود داشت و پس از ساخته شدن كاروانسراهاى سهگانه(خانمصلى، خان حماد، خان نخيله) به دست فراموشى سپرده شده و هجوم شنهاى روان، آن را به تپهاى از شن تبديل كرده است. (2)در ديدار از مكان اين كاروانسرا، جز تپه شن چيزى نديديم. وجود مزارع پيرامون آن مكان، ما را به وجود آن راهنمايى كرد و نزديك آن انبارى است مربوط به «شركت هواپيما سازى.»
«جذعان» نام غلام يكى از اميران هند به نام «راجا» بوده است. اين غلام روزگارى براى تجارت وارد عراق مىشود. از آنجا كه او و صاحبش از دوستداران اهل بيت(عليهم السلام) بودهاند، وقتى «جذعان» از تجارت خود، سود فراوان به دست مىآورد، ابتدا كربلا و آنگاه نجف را زيارت مىكند و چون فاصله زياد ميان نجف و كربلا را مىبيند و مشكلات مسافران و زائران را از نزديك لمس مىكند، همانجا
تصميم به ساختن يك كاروانسرا مىگيرد. همچنين منارهاى در صحن بارگاه ملكوتى امام حسين(ع) مىسازد كه امروز به «مناره عبد» معروف است.
تاريخ كاروانسراهاى سهگانه و وضعيت امروز آنها
در باره وجود و بناى اين كاروانسراها، ميان تاريخ نگاران اختلاف است. اگر بخواهيم آن را به درستى بررسى كنيم و واقعيت را آنگونه كه هست دريابيم، چارهاى نداريم جز اين كه هر يك از اين مكانها را به طور جداگانه مورد شناسايى قرار دهيم.
خان مصلى حدود دوازده مايل از مركز شهر نجف فاصله دارد و اين ميزان، طبق اندازه گيرى جهانگرد معروف «ليدى دراور» است؛ (1)همچنان كه طريحى درباره اين فاصله مىگويد: «خان مصلى كه از شهر نجف 20 كيلومتر فاصله دارد ...» (2)اين خان در طرف راست كسى است كه از نجف به كربلا مىرود. در تاريخ ساخت خان مصلى چند نظريه وجود دارد؛ جناب دكتر حسن حكيم معتقد است: «ساخت اين مكان را حاج حسن، فرزند حاج احمد مرزه، متوفاى سال 1305 ق. 1888 م. بر عهده گرفت و يك سال پيش از مرگش اين كار را آغاز كرد .. او يك سوم(3/ 1) اموالش را به اين امر اختصاص داد.
مخارج ساخت و ساز اين خان، حدود دوازده هزار ليره طلا مىشد و اين جدا از قيمت زمينهاى اطراف خان بود كه مىبايست خريدارى مىشد و براى بهرهگيرى مسافران و كمك به مستمندان تبديل به باغ و بستان و مزارع سرسبز مىگرديد. (3)
امام طريحى، سخن ديگرى دارد: «خان مصلى را حاج محمد حسين خان اصفهانى ساخت و
حاج حسن مرزه آن را تجديد بنا كرد. حاج محمد حسين از نزديكان شاهان قاجار در ايران بود و صدر اعظمى محمد على شاه را نيز بر عهده داشت؛ از جمله كارهاى اين حاج محمد حسين، اتمام ديوار پنجم اطراف شهر قديم نجف بود كه آن را به شكل شيرى نشسته، برگرد شهر قرار داد. (1)وى در سال 1239 ق. 1824 م. از دنيا رفت.»
در اين باره، ديدگاه سومى نيز وجود دارد و آن اين كه:
در سال 1258 ق. والى آن زمان بغداد؛ يعنى نجيب پاشا، سفرى به نجف مىكند، براى فرونشاندن شورشى كه در اين شهر به پا شده بود. پيش از رسيدن به نجف، در مكانى براى نماز رحل اقامت مىافكند و همانجا بناى خان مصلى را مىگذارد كه تا امروز به همين نام خوانده مىشود. بعد از اين قضيه، ميان والى و مردم شهر نجف صلح و آشتى برقرار مىشود. (2)
در حقيقت «خان مصلى» متشكل بود از مجموعه اتاقهاى تو در تو. گزارش نظامى يكى از فرماندهان انگليسى در سال 1329 ق. 1911 م. اين مطلب را تأييد مىكند: «منزلگاه خان مصلى عبارت است از سه كاروانسرا و شش قهوهخانه.» (3)
بنابراين، مىتوان گفت: از ميان اين سه منزلگاه و كاروانسرا، يكى را حاج محمد حسين خان اصفهانى بنا كرده، دومى را حاج حسين مرزه، سازنده سومى شناخته شده نيست. شايد- طبق آنچه پيشتر گفتيم- بانى سومين خان، نجيب پاشا بوده است. شايد هم پيش از او، حاج حسن مرزه كار ساخت آن را به پايان برده است؛ همچنان كه «اسدى» هنگام بيان ماجراى «نجيبپاشا» در حاشيه اين سخن كه «نجيب پاشا در آنجا كه نماز برگزار كرد، خانى ساخت كه به خان مصلى معروف گرديد» مىگويد: «بانى اين خان، در واقع حاج حسن، فرزند حاج احمد فرزند مرزه اسدى است.» (4)
سيد جعفر حلّى، در اشاره به بناى خان مصلى، چنين سروده است:
هر كه ترسان به سوى خان مصلى آيد، امان يابد و هر كه درسفر سختىاش رسيده، به راحتى پايه
به آزادگى فرود آى در خانى كه با شرافت است و باز كن در برابر آن پاى و چه خستگى و آفت است
چگونه آنكه درمصلى بيتوته مىكند، پريشان باشد حال آنكه در ميان بزرگان و امانت داران باشد
از كربلا و سرزمين آسمانى نجف هر روز اسبانى به اين مكان رانده مىشوند هنوز
اين خان را براى رسيدن به ثواب، بنا كرد پارسايى كه خداوند او را در بهشت دهد قصرهاى مينايى
اى زائر حسين هرگاه دعاى خويش پراكندى به حق امام حسين(ع) دعا كن براى حسن (1)
در آخرين بيت، شاعر هم تاريخ بناى خان مصلى را يادآور مىشود و هم از زائران مىخواهد كه در حق بانى آن، حاج حسن، به خاطر اين عمل صالح دعا كنند: «بحق حسين اذكرالحسنا» كه مىشود 1309 ق
بناى اوليه خان مصلى در دهه سوم يا چهارم قرن دوازدهم، در دوران حيات حاج محمد حسين خان به انجام رسيد و آنگاه حاج حسين مرزه آن را ترميم و بازسازى كرد و خان ديگرى در كنار آن ساخت كه امروزه به هر دوى آنها، خان مصلى گفته مىشود.
توصيفى ازگذشته خان مصلاى
جان پيترز جهانگرد، در سال 1890 م. از خان مصلى ديدن كرده و به نظر مىرسد اين ديدار هنگام ترميم و بازسازى خان صورت گرفته است. واموسيل، يكى ديگر از گردشگران اروپايى، در وصف خان مصلى اينگونه آورده است:
«خان مصلى ساختمانى است مستطيل شكل، احاطه شده با ديوارهاى بلند آجرى و در آن به
1) حلّى، سحر بابل و سجع البلابل، صص 315- 313
مشرق باز مىشود.» (1)
همچنين دكتر حسن حكيم در بحث خود درباره خان مصلى، با عنوان «خان مصلى اثرى تاريخى از عهد عثمانى» اين مكان را به همين صورت توصيف مىكند. وى در روز پنج شنبه 14 رجب 1419 ق. از خان مصلى ديدن كرده است.
سفرى به خان مصلى
صبحگاه روز شنبه، چهاردهم ماه ذيقعده سال 1426 ق. برابر با 17/ 12/ 2005 م. وارد جاده نجف- كربلا شديم و در يك راه فرعى ناهموار، از ميان مزار، به جادهاى خاكى و عريض، به محاذاه ديوار جنوبى كاروانسراى مصلى رسيديم. جادّه فرعى را ادامه داديم و به طرف راست حركت كرديم و روبه روى خان مصلى، از جهت مشرق رو به رو شديم با پشتههاى خاك و آثارى در گوشه و كنار، كه تشخيص ماهيت هركدام از ديگرى برايمان مشكل بود. گويا هر كدام آنها عبارت بود از طاقچهها و ايوانهاى آجرى كه مسافران در پناهشان استراحت مىكردند، غذا مىخوردند و اسباب و چارپايانشان را مىبستند.
بعد از مقدارى دقت، آشپزخانه اين كاروانسراها را نيز توانستيم تشخيص دهيم، با يك در بزرگ و تنور و دودكش كه از بالاى تنور تا پشت بام كشيده شده بود. آثار تنور هنوز به خوبى برجاى مانده بود. روبه روى خان مصلى چندين قبر وجود داشت كه چون درباره آنها از يكى از ساكنان آن محل پرسيديم، گفت: وقتى يكى فرزندان ساكنان نخستين اينجا مىمرد، آن را نزد اين خان دفن مىكردند، اما قبر نزديك به درِخان، كه پرچم سفيد رنگى آن را متمايز ساخته، از سيد مهدى ديجاوى است.
همچنين روبه روى خان، مدرسه ابتدايى تازه سازى به چشم مىخورد به نام «مدرسه قسطله» دروازه اصلى خان، به جز قسمت راست آن همهاش از بين رفته است. قسمت باقى مانده ديوارهاى است آجرى كه در ميانش ايوانى كوچك به ارتفاع يك متر و نيم خود نمايى مىكند و اما سمت چپ دروازه، كه مقابل سمت راست قرار گرفته، كاملًا از بين رفته و گويا هنگامى كه دكتر حسن حكيم هشت سال پيش از آنجا ديدن كرده، اين قسمت برجاى بوده است.
1) الفرات الأوسط، ص 63
ايوانى كه در قسمت باقى مانده دروازه نام برديم، دو پايه محكم آجرى دارد كه از سطح ديوار اندكى برجستهتر است و خالى از زيبايى معمارى نيست و برآن كنده كارىهاى هنرى و ظرافتهاى معمارى عصر عثمانى ديده مىشود.
اكنون وارد خان مصلّى مىشويم كه در واقع دوخان است چسبيده به هم، حال آن كه از بيرون يك خان به نظر مىرسد؛ زيرا يك ديوار هر دو را كاملًا در برگرفته است.
از خان اوّل جز تعدادى طاقچه و ايوان، در گوشه و كنار بنا باقى نمانده است و در وسطش چاه آبى ديده مىشود، در آن روزگاران براى برداشتن آب. به نظر مىرسد اين دوخان، بعد از انتفاضه ماه شعبان سال 1991 م. به دست لشكر حكومت بعثى خراب و ويران شده است. نقل است كه لشكر بعثى اين بناها را ويران كرده و آجرهاى آن را براى ساختن لشكرگاه و مانند آن به كار مىبردند. خوب است به اين مطلب نيز اشاره كنيم كه ما در ديدار از خان مصلى، باقى مانده سلاحها، تيرها و مهمات لشكر مهاجم را مشاهده كرديم. از چيزهايى كه باعث شگفتى من شد، اين بود كه در يك شبكه اينترنتى نام تعدادى از زندانهاى عراق كهن را مشاهده كردم كه يكى از آنها «زندان خان مصلى» بود. معلوم نيست كه آيا اين زندان، از زندانهاى سرّى بوده يا در خان مصلى چنين زندانى وجود داشته است. همچنين زندانى به نام «خان نخيله» در آن فهرست ديدم.
به هر حال، چون وارد خان دوّم از مجموعه خان مصلى شديم، بيشتر آثار و علائم آن قابل رؤيت بود، بهتر از خان اول. به نظر مىرسيد كه تاريخ ساخت آن بعد از خان نخست بوده است. تعدادى از ايوانها به شكلى خوب و سالم باقى مانده بودند. مساحت اين دو خان روى هم به بيش از 20 متر مربع مىرسيد. (1)
ناگفته نماند كه درِ خان دوم، مقابل دروازه قرار داشت. گرداگرد خان دوم را ايوانهاى وسيع احاطه كرده بود و ميان اين ايوانها، در چهار سوى خان، ايوانى بزرگ، به شكل نيم دايره نگاهها را به خود جلب مىكرد. نيز در چهار زاويه ديوار محيط برخان، چهار بُرج به چشممان آمد.
بعضى از ايوانها سالم مانده بودند. در ايوانهاى سمت شرقى، يكى از ايوانها دو قسم مىشد؛ قسمتى از آن مشرف بود به حياط خان قديم(خان اول) و قسم ديگر بر حياط خان جديد(خان دوم)
1) حكيم، خان المصلى لوحة تاريخية فى العهد العثمانى الحديث.
اشراف داشت. اما ايوانهاى سه جهت ديگر، همگى رو به حياط خان دوم داشتند.
پشت ديوارهاى خان، رواقهايى از آجر، به شكل گنبد بود كه با مهارتى خاص ساخته بودند و از ظرافت و ذوق بالاى هنرى سازنده آنها حكايت مىكرد. اينها براى محافظت مسافران از باد و باران و گرما و سرما بود. طبيعى است چنين سازههايى، در فصل تابستان محلى است خنك و سايه سار براى رهگذران و مسافران.
هريك از اين رواقها به سلسهاى از گنبدها و قبهها منتهى مىشد و هر كدام از آن گنبدها بر طاقهايى بود كه دو ورودى داشت.
نكته ديگر اين كه ميان هر يك از ايوانهاى مشرف بر حياط خان، ديوارى ضخيم به عرض يك متر فاصله بود كه اين ضخامت در بالا افزايش مىيافت و با ديوار ديگر به هم متصل مىشد؛ به خاطر قوسى بودن بالاى ايوانها. روى هر ديوار گيرهاى چوبى بود كه به ظاهر مشعلها را روى آن قرار مىدادند.
از آنجا كه چيز زيادى از وجود خارجى ايوانهاى محيط حياط خان، باقى نمانده، نتوانستيم تعداد آنها را بشماريم، اما شايد بتوان حدس زد كه در هر سو، نُه ايوان وجود داشته، با يك ايوان بزرگ و متمايز در وسط، به عرض 7/ 4 م.
سطح اين ايوان بزرگ به شكل نيم دايره و غير مسقف بود. ايوانهاى معمولى، عرضى به اندازه 3 متر داشتند وسطحشان مستطيل بود. در حياط خان، دو سكوى بزرگ، به عرض 10 متر و به طول 25 متر، در مقابل هم چشم بيننده را به خود جلب مىكرد. ارتفاع اين دو سكو از زمين يك متر وسطحشان با آجر مربع شكل مفروش بود. در ظاهر براى برگزارى نماز از آنها استفاده مىشده است. پشتههاى خاك و آجر در سمت قبله، نشان از وجود محراب در آن مكان مىداد. در فاصله ميان اين دو سكو، چاهى، با دهنه دايره شكل ديده مىشد كه تا عمق مشخصى با آجرهاى مخصوصى، به شكل هندسى و فنى آجرچين شده بود. براى رسيدن به عمق چاه از دوازده پله كه با آجر بر ديواره چاه ساخته شده، استفاده مىكردند.
اكنون كه توصيف خان مصلى به پايان مىرسد، از گفتن مطلبى ناگزيريم و آن اين كه: اين منزلگاهها، مانند خان مصلى، از همان نخست، براى امام حسين(ع) وقف بوده، از اين رو برداشتن خاك و سنگ آن به هيچ روى جايز نيست.
نقل است كه بعضى از عربها، آنگاه كه از خاك و سنگ و آجر اين خانها براى ساختن خانه
و اقامتگاه خود استفاده كردهاند، اين امر وبال گردن آن ها شده و معيشت و زندگى و چهار پايانشان رو به هلاكت و نابودى رفته است.
به كاروانسراى حماد، گاه منزلگاه «نص» نيز گفته مىشود «كه به لهجه عوام عراق؛ يعنى نصف».
«حماد» در زبان باديه نشينان؛ يعنى «صحرا» و به جهت اين كه اين خان، بين خانهاى ديگر و وسط راه كربلا و نجف واقع شده به آن «نص» يا همان «نصف» گفتهاند. (1)
از خان نص تا نجف اشرف نزديك 44 كيلومتر فاصله است و تا خان مصلى 22 كيلومتر. بنابراين، هم اكنون اين خان، در وسط راه نجف- كربلا واقع شده است.
در بين خانها، خان نص از همه كهنتر است. قديمى بودن اين خان نسبت به خان مصلى را از وجود خان جذعان در نزديكى خان مصلى مىتوان فهميد؛ يعنى مسافرانى كه در خان جذعان فرود مىآمدند، پس از حركت از آنجا، انگيزهاى براى فرود در خان مصلى نداشتند بلكه مسافتى طولانى طى مىكردند و در اين صورت خان حماد مناسبتترين منزلگاه براى آنان بود.
براى آغاز بناى خان حماد، چند تاريخ گفتهاند كه به ترتيب مىآوريم:
خان حماد، در عصر سليمان والى عثمانى(به سال 1774 م. 1189 ق) براى استراحت زائران عتبات مقدس ساخته شد و آن داراى اهميتى ويژه بوده و شام را به ايران مربوط ساخته است. (2)
سيد محسن امين، در شرح حال شيخ مسلم بن عقيل جصانى(متوفاى 1230 ق.) بعضى از اشعار وى را ذكر مىكند. در اين اشعار، به سازنده خان حماد؛ يعنى سيد مهدى بحرالعلوم و تاريخ ساخت آن اشاره شده است:
چه منزلگاهى است خان سيد در بين خانات
عقل را مىربايد و مانندش ديده نشده است
خانيكه درساختمان برتالارهاى بزرگ تفوق دارد
چنانكه سازندهاش گوى برترى ازهمگان برده است
اين خان را سيد ما بنا كرده، همان كه
پس از ائمه، بهترين فرزندان محمد بوده است
آنگاه شمارى از خصلتها و ويژگىهاى سيد را بيان مىكند، آنگاه اينگونه ادامه مىدهد:
كاخ سليمان برترى يافت چون آراسته و آينهگون بود و خان حماد با ارزش گرديد بىآينه گون بودن
حجرههايش، اتاقكهايى است اما آن كه به آنها داخل مىشود، در آنها ماندگار نمىشود
آن را براى زائران مهيا كرد، فرزند مرتضى مهدى و خداوند سرمد آن را باقى گذارد
چه نيكو است خان حماد، تمام نيكويىها در بناى آن هيچ دستى رياكارانه عمل نكرد
اين همان قصر با شكوه و عظيمى است كه سايهاش تداوم يافت به اذن خداوند يارى كننده
از اين رو، پرده از تاريخ آن چنين فرو افتاد پناهگاهى است خان سيد براى زائران (1)
وقتى مصرع آخر شعر را محاسبه كنيم، مىبينيم كه برابر است با 1200 ق. دوازده سال پيش از وفات سيد مهدى بحرالعلوم: «كنف حمى الزوّار خان السيد.»
شايد كسى بگويد: در اين شعر، حتى اشارهاى به خان نص(حماد) نشده و شايد اين خان، در موقعيت خان مصلى يا خان نخيله بوده است.
در پاسخ مىگوييم: برخى شواهد تاريخى به ما مىگويد خان نص در همين مكان مورد بحث بوده است؛ از جمله آنها است:
الف) بررسى اسناد تاريخى نشان مىدهد كه خان مصلى پيش از خان نص، در عهد حاج محمد حسين اصفهانى(متوفاى 1239 ق.) ساخته شده، در حالى كه تاريخ ساخت خان نص(حماد 1200 ق.)
1) اعيان الشيعه، ج 48، ص 62
است.
ب) در گزارش فرمانده لشكر بريطانيا، در سال 1329 ق. 1911 م. آمده است: «منزلگاه خان حماد از ده خان و صد خانه و تعدادى آب انبار سامان يافته كه در آنها آب خوردن وجود دارد.» (1)
اما در ديدارهايى كه از خان حماد داشتيم، غير از پنج خان ديده نشد. شايد يكى از اين خانها كه جز ديوارها و پشتههاى خاك از آن باقى نمانده، همان باشد كه به دست سيد بحرالعلوم ساخته شده است.
همچنان كه در شعر به وجود خان سيد در ميان مجموعهاى از خانها اشاره شد؛ آنجا كه مىگويد: «چه منزلگاهى است خان سيد در بين خانات.» با اين تفاوت كه خان سيد نسبت به خانهاى ديگر داراى برترى و امتياز بوده است.
ج) موقعيت خان نص، بهترين مكان براى احداث خان بوده، چرا كه خان مصلى در نزديكى خان جذعان، آن را كم اهميت مىساخت و خان نخيله نيز در نزديكى كربلا بوده است. در اين صورت است كه مىبينيم زائران به يك كاروانسرا در همين مكان خان نص نياز داشتهاند.
خانهاى بر روى زمين كه بنا كرده آن را كسى كه همّتش در بين مردم از همه عالىتر است
فرود آمديم در آن در حالى كه باران از آسمان مىريخت گويا كه قطرات باران از كف آسمان جارى است
1) النجف الاشرف مدينة العلم و العمران، ص 309
سپس خان حماد را توصيف مىكند تا مىرسد به اين جا كه:
شب را در آن آرميديم تا اين كه خواستيم با طلوع آفتاب از آنجا راهى شويم
اگر چه بر ما مشكل بود، اما از آن مكان بيرون شديم، اما دور شدن از آنجا دلخواهمان نبود
در آن خان ابوالمهدى بود كه مردمان را همه نعمتها بخشيد و همگان را ارزانى داشت
خدا را، اين خان چه اندازه پرتو و درخشندگى داشت مانندش را مردمان هرگز نشيندهاند، هرگز
(1) 4. خان حماد در نيمه راه كربلا- نجف ساخته شده و بزرگ ترين و محكمترين خانها بوده است. اين خان به دست خاندان آل كبه بغدادى، به همت حاج محمد صالح فرزند حاج مصطفى كبه(متوفاى 1287 ق./ 1870 م.) ساخته شد. همچنان كه حاج محمد صالح خانى در منطقه اسكندريه خانى ساخت معروف به «خان وقف» و آن را وقف زائران عتبات مقدسه عراق كرد. (2)علامه كبير شيخ مرتضى انصارى(متوفاى 1281 ق.- 1864 م.) (3)نيز خانى ديگر در كنار «خان وقف» بنا كرد و آن را گسترش داد.
صاحب كتاب «كربلاء فى المراجع موسوعه العتبات» در اين باره مىنويسد:
«خان حماد را حاج محمد صالح كبه بغدادى ساخت و در كنارش، شيخ مرتضى انصارى خانى ديگر بنا كرد. اين دو خان را ديوارى در ميان گرفته كه به هر دو «خان حماد» گفته مىشود.» (4)
از آنچه گفتيم آشكار مىشود كه خان حماد مجموعهاى از چند خان است و هر خانى را يكى از اشخاص نيكوكار ساخته است؛ يعنى سيد بحرالعلوم و شيخ انصارى و حاج محمد صالح، هركدام خانى را ساخته و به خان ديگر متصل كردهاند. همچنين مشخص شد كه نخستين خان از مجموعه خان حماد، در عهد سليمان، والى عثمانى در سال 1189 ق. ساخته شده و خانهاى ديگر به دنبال آن بنا گرديدهاند. با ساخته شدن هر خان جديد، در خان پيشين نيز مرمّت و بازسازى صورت مىگرفت. لزوم
اين كار، بر مىگردد به روز افزون بودن زائران عتبات مقدسه عراق و نياز بيش از پيش به مكانهاى استراحت و منزلگاههايى اين چنين در مسير كربلا و نجف.
خان حماد از نگاه جهان گردان
جان پترز كه در سال 1208 ق.- 1890 م. از نجف ديدن كرده، يك استاد آمريكايى و رييس هيأت دانشگاه پنسيلوانيا براى بررسى آثار باستانى است. وى هنگام رفتن به كربلا، در خان نص منزل مىكند؛ «كاروان پترز هنگام ظهر وارد خان حماد شد كه عبارت بود از پنج منزلگاه كوچك در يك منزلگاه بزرگ. وقتى پترز وارد اين خان شد تا استراحت كند، با مردى از اهالى نجف ملاقات كرد كه چندتن از زائران ايرانى را با خود همراه مىبرد.» (1)
ليدى دراور كه در خاطرات خود مىنويسد: «ماشين ما كنار خان حماد توقف كرد كه در ميانه راه كربلا- نجف بود. آنجا محلّى است داراى ديوارهاى بلند و خانهها و چند دكان و تعدادى اسطبل و بخشهايى مخصوص زائران؛ زائرانى كه ترس از صحرانشينان همواره با آنان بود، و اين پناهگاهها و منازل بين راه، براى آنان بهترين جايى بود كه از شرّ صحرانشينان در امان مىداشت و از خطرات آن مناطق دور افتاده حفظ مىكرد.» (2)
فرستاده يكى از پايگاههاى اينترنتى از دانمارك كه خود عراقى است، مىگويد: «خان حماد مجموعهاى از چند ايوان است كه زائران در آنها اقامت مىكنند؛ به خصوص آنها كه از ايران براى زيارت عتبات مقدسه مىآيند. اين خان براى حفاظت از مسافران و اموال آنان، بهشكل پيچيدهاى ساختهشده تا دزدان و راهزنان به سادگى نتوانند به اهداف شوم خود برسند. ورود به خان حماد، از طريق دروازه اصلى است و آن به شكل ساختمانهاى دوره عثمانى ساخته شده، با استفاده از آجرهاى فرشى، اين خان قسمتهاى ضميمهاى هم دارد براى اسبان و نيز نگهدارى كالاهاى مسافران.» (3)
سفر به خان حماد
در روز جمعه، 27 ذوقعده از سال 1426 ق./ 30/ 12/ 2005 م. به خان حماد رفتيم، همراه با حاج حسين هاشم روضان، از اهالى منطقه خان حماد، در ناحيه حيدريه، مسؤول بخش حفاظت از خان حماد و مدير حفظ آثار تاريخى شهر نجف. وى در شناسايى بخشهايى از خان، بهترين كمك را به ما كرد.
در ورودى پنجخان در خان حماد، عبارت بود از درگاهى به عرض يك مترو نيم و ارتفاع دو متر كه پشت خان حماد گشوده مىشد و اين درگاه از دو لنگه در آهنى تشكيل مىشد كه به گفته حاج حسين، يك لنگه آن را دزدان بردهاند.
به هر حال، وقتى وارد خان مىشوى، رو به رويت حياطى دايره شكل و سقف دار به گونه يك گنبد مسطح پديدار مىشود ويك راهرو سقفدار كه از دو طرف امتداد دارد و دو طرف اين راهرو ايوانهايى قوسى شكل و بلند آستانه خود نمايى مىكنند. وقتى پرسيديم: چرا اين ايوانها پله ندارد؟
گفتند: اينها مخصوص انبار كردن علوفه حيوانات و نگهدارى بعضى كالاهاى سنگين مسافران بوده است.
وارد حياط خانِ نخست شديم كه غير از ضلع روبهروى دروازه اصلى، ديگر جوانب از رديف ايوانهاى متعدد تشكيل مىشد. مقدار باز سازى صورت گرفته در اين خان اندك بود و نشانههاى فرسودگى و ويرانى به خوبى ديده مىشد. ايوانهاى قوسى مُشرف به حياط خان، به حدود 30 مىرسيد.
سمت چپ حياط، ايوانهايى مختلف داشت. تعدادى از آنها رو به حياط خان بودند و پشت آنها رديفى ديگر از ايوانها را مىديدى كه در ضمن يك رواق طولانى، مكانهايى براى خدمت رسانى به زائران فراهم آورده بود. آنگاه وارد خان دوم شديم كه مشرف به سقوط و ويرانى بود. راهنمايمان تذكر داد كه اين خان از همه قديمىتر و كهنتر است.
ديوار شرقى كه خانهاى پنجگانه را به هم مرتبط مىساخت، تشكيل شده بود از ديوارهاى شرقى خان اول و دوم. در وسط خان دوم پشتههاى خاك و انباشتههايى از سنگ و آجر ديده مىشود، همچنين آثار چاه آبى وجود دارد. تعدادى ازايوانهاى اين خان، روبه حياط خاناند؛ در طرف مشرق 18 ايوان كه بينشان ايوانى بزرگ با دو ديوار هلالى در دوطرف، آنها را از هم جدا مىكند. دو طرف ايوان بزرگ، پلههايى براى رفتن به پشت بام مشاهده كرديم.
اما در طرف جنوبى خان، ايوانهاى متفاوتى ديده مىشود. ابتداى ايوانها، ايوانى است بزرگ با
درگاهى به طول پنجمتر. بعد از آن، ايوان كوچكى ديده مىشود به طول در گاهى 2 متر همچنان كه پشت به اين ايوانها، ايوانهايى متصل به رواق آجرى، به شكل گنبد وجود دارد. در ضلع شمالى خان حماد، پنج ايوان ساخته شده كه دو بخش دارند؛ بخشى رو به حياط خان و بخشى داراى سقف. اما ضلع غربى، غير از يك طاق كه آثار ساختههاى هنرى و ظريف برآن ديده مىشود، ديگر هيچ ايوانى وجود ندارد. بالاى اين طاق، اتاقكى كه از دو طرف گشوده است و براى مراقبت و اذان مورد استفاده بوده، جلوهگرى مىكند. از زير اين طاق كه بگذريم، وارد خان سوم مىشويم. اين خان در ظاهر بهترين و زيباترين خانها و از جهت ساخت نوسازترين آنهااست. و از چهار طرف با ايوانهاى متعدد احاطه شده است. پشت به اين ايوانها، چسبيده به رواقهايى چند، ايوانهاى سقف دارى به شكل گنبد وجود دارد كه برآمدگى شان از پشت بام ديده مىشود. راه ورودى به اين رواقها، گذرگاههاى موجود در ايوانهاى مشرف به حياط خان مىباشد. در هر طرف، ميان ايوانهايى كه تعداد آنها به 10 مىرسد، يك ايوان بزرگ قرار گرفته است. در وسط خان سوم دو سكوى بزرگ و مقابل هم، به همان صورت كه در خان مصلى يادكرديم وجود دارد كه در يكى از آنها آثارى از محراب نيز ديده مىشود. در دو طرف سكوها دو برآمدگى خاك ديديم و وقتى از حاج حسين درباره آنها پرسيديم، گفت: زير اين برآمدگىها، جايى براى نگهدارى وسايل راحتى و لوازم خدماتى مسافران تعبيه شده كه با نردبان مىتوان وارد آنها شد. ميان دو سكوى ياد شده، يك چاه آبى وجود دارد با پلههايى برديواره چاه، براى بالا و پايين رفتن از آن يك گذرگاه آجرى، ديدار كننده را به خان چهارم راه مىنمايد؛ خانى نسبت به سه خان ديگر كوچك است و پيرامونش ايوانهايى ديده مىشود.
چهار ايوان در سمت شرقى، با دو طبقه، طبقه اول يك متر و نيم ارتفاع دارد و روى آن ايوانى ديگر ساخته شده، اما ضلع غربى خان چهارم، دو ايوان بزرگ و مركزى دارد و يك ايوان در زاويه راست كه پهلوى آن، نردبانى به بالاى بام خان منتهى مىگردد.
اما ايوانى كه در زاويه سمت چپ واقع شده، به رواقهاى مسقف راه دارد و اين رواقها، هر خانى را به خان ديگر متصل مىكنند. ضلعهاى جنوبى و شمالى خان چهارم، هر كدام هفت ايوان دارند، و در وسط حياط خان، آثار يك چاه قديمى به چشم مىخورد.
از ميان دهليزى كه در زوايه شمال غربى خان بود، گذشتيم تا به آخرين خان رسيديم؛ يعنى خان پنجم، اين خان در قسمت شمال غربى مجموعه خانها واقع شده است، ديوار غربى اين خان مشرف است بر فضاى خارجى خانها، جنب مسير نجف- كربلا اما ديوار شمالى برابر است با خانهها و
خيابانهاى منطقه حيدريه. از جهت ساختمانى، خان پنجم رتبهاى متوسط دارد و از چهار طرف با ايوانهاى متعدد محصور است. درطرف غرب خان، هشت ايوان ديده مىشود به مركزيت يك ايوان بزرگ، گوشههاى غربى نيز به گذرگاههايى منتهى مىشوند كه مشرف بر رواقهاى احاطه شده با ايوانها و داراى سقفهاى آجرى. اما ضلعهاى ديگر خان، تعداد ايوانهاى موجود در آنها به 30 مىرسد. مانند خانهاى پيشين، در وسط حياط اين خان نيز دو سكو وجود دارد به اضافه يك چاه آب. از مسير يك گذرگاه مسقف كه بالاى آن حجرهاى آجرنما است، مىتوان از خان اول به خان پنجك راه يافت. چهارگوشه اين حجره نيز به شكل قوسى، با آجر ساخته شده و باز است؛ به جورى كه از چهار طرف مىتوان وارد آن شد. عرض اين حجره پنج متر، طول آن 6 متر و ارتفاعش 5 متر است. وقتى از سمت غربى وارد حجره شديم، نردبانى برديوار بود كه به پشت بام حجره منتهى مىشد. از اين مكان براى گفتن اذان و اعلان امور مهم براى زائران استفاده مىشده است.
ديوار خارجى، محيط به اطراف پنج خان است و در چهار گوشه آن پناهگاهى قوسى شكل ساخته شده براى نگهبانى و پاسبانى از خانها. ارتفاع اين ديوار، حدود ده متر است تعدادى قبر نزديك ديوار غربى خان حماد ديده مىشود كه دو قبر داراى گنبدهاى سبز رنگ هستند. حاج حسين مىگويد: اين دو، قبر دو سيد بزرگوار است كه خواستهاند ميان كربلا و نجف دفن شوند تا به فضيلت دفن در جوار حمايت امير مؤمنان و شهيد كربلا نايل آيند.
درباره وجه تسميه آن به «خان نخيله» كسى چيزى به ما نگفت. نخيله در قديم نام لشكرگاه لشگريان و جنگجويان على(ع) در نزديكىهاى كوفه بوده است. در كتابهاى تاريخى به عباراتى مانند «در نخيله فرود آمد» و «لشكر در نخيله» زياد بر مىخوريم.
شايد بتوان گفت منطقهاى كه اين خان در آن واقع شده، نزديك باغهاى به هم پيوسته ميان نجف و كربلا است و نزديك آن، شاخهاى از رود فرات واقع شده است.
بر اين خان، «خان ربع» نيز اطلاق مىشود، از اين رو كه خان نخيله نسبت به ساكنان كربلا كه به نجف مىروند، 4/ 1 راه كربلا تا نجف محسوب مىشود(فاصله خان نخيله از كربلا 21 كيلومتر
است). (1)
در گزارش نظامى كه رييس ستاد ارتش بريطانيا در سال 1329 ق.- 197 م. نوشته است، مىخوانيم: «اينجا خان نخيله است و در آن سه خان و شش قهوهخانه و چاههاى آب گوارا و ... موجود است.» (2)
درباره كسى كه اين خان را ساخته دو نظريه وجود دارد:
يكى از اهالى هند اين خان را بر پا كرده است. (3)
خانه نخيله- كه به آن، به خاطر زائرانى كه از كربلا مىآيند، خان ربع گفته مىشود- به دست خاندان آن شمسه نجفيه ساخته شد و اين خاندان پيوسته مأمور نگهدارى و ترميم آن بودهاند. اگر چه اكنون اين خان در آستانه ويرانى است.» (4)
به نظر مىرسد كه خانهاى سه گانه خان نخيله، در زمانهاى مختلف ساخته شدهاند؛ يعنى شايد يكى از اهالى هند، نخست خانى را برپا كرده و آنگاه دركنار آن به دست ديگران، خانى ديگر ساخته شده است.
شيخ جعفر محبوبه در بيان سرگذشت خاندان آل شمس مىگويد: «يكى از آثار خيريه به جا مانده از اين خاندان، خان مشهور به «خان آل شمسه» در راه كربلا- نجف است. اين خان آخرين خان در اين راه است و بعد از آن وارد شهر كربلا مىشويم. خان آل شمس مسافرخانه زائران و محل مسافران بوده است. ازاين رو، حاج حسن فرزند شيخ محمد آن را آباد كرد. اگر چه امروزه به خاطر زياد بودن وسايل نقليه و عدم نياز به اين خان، مورد غفلت و بىتوجهى قرار گرفته است.» (5)
با توجه به سخن بالا، دو برداشت مىتوان كرد:
خان نخيله ساخته شده به دست آل شمس بوده و از اين خاندان، به خصوص حاج حسن شمس، آن را باز سازى و تعمير كرده است.
شايد اين حاج حسن، بنا كننده اصلى خان نخيله باشد، همچنان كه عباس دجيلى در بيان شجره خاندان شمسه گفته است: «حسن فرزند محمد آل شمسه، خان نخيله را بنيان گذاشت.» (1)
بنده در بخش سندهاى كتابخانه عمومى امير المؤمنين(ع) در نجف اشرف، دست نوشتهاى را ديدم كه در آن، دو نفر به نامهاى خليل بن ابراهيم و خضير بن كاظم بر عهده گرفته بودند تعدادى آجر به خان نخيله انتقال دهند. تاريخ اين سند، 26 صفر سال 1320 ق. بود.
در همان كتابخانه مانند سند بالا، سند ديگرى وجود داشت كه دو نفر ديگر تعهد كرده بودند شصت هزار آجر را براى خان نخيله آماده كنند، به تاريخ هفتم ربيع الأول سال 1320 ق.
در سندى ديگر، سه نفر متعهد شده بودند هزار بار هيزم به خان نخيله(خان آل شمسه) بفرستند، به تاريخ اول صفر سال 1314 ق.
تمام افراد متعهد در اين اسناد، تعهدنامه خود را به حاج باقر شمسه فرزند حاج حسن، بنيان گذار خان نوشته بودند و اين نشان مىدهد كه كاركردن در خان آل شمسه و صيانت از آن، حتى بعد از وفات حاج حسن و در دوران فرزندش حاج باقر شمسه ادامه داشته است.
سفر به خان نخيله
در تكميل سفر به خان نص، سفرى هم به خان نخيله داشتيم. در همان روز، وقتى گردش ما، در مجموعه خاناتِ خان حماد به پايان رسيد، ماشين، ما را به خان نخيله برد. از راه فرعى خاكى كه از جاده نجف- كربلا جدا مىشد، ظاهر عمارت خان نخيله، مثل خان مصلّى بود و دروازهاش بين ديوار شرقى خان واقع شده بود و رو به زمينهاى زراعى و صحرا داشت. در جلو ديوار خان نخيله، مانند خان مصلى، آثار باستانى و مانند آن نديديم.
بر ديواره شرقى خان نخيله آثارى زيبا از معمارى اسلامى ديده مىشد كه متشكل از آجر كارىهاى هنرى و كندوكارىهاى فنى بود و اين، بر ارزش معمارى ديوار مىافزود و دروازه را در وسط ديوار جلوهگر مىساخت. دروازه درشكل كلى خود، طاقى قوس مانند بود كه در دو طرفش دو ايوان مقوقَس جاى گرفته بود.
1) دجيلى، الدرر البهية فى انساب قبائل النجف العربيه، ج 1، ص 56
بر بالاى طاق قوسى دروازه، حجرهاى ديده مىشد. علىرغم انفجارى كه در آن رخ داده بود، هنوز زيبايى ظاهرى خود را داشت و سرپا بود؛ در سال 1993 م. هنگامى كه سپاهيان مهمات و سلاحهاى خود را در خان نخيله انبار كرده بودند، چون نزديك پادگان نظامى بود، امنيت داشت. روزى انفجارى بزرگ در آن انبار رخ مىدهد و بسيارى از ساختههاى خان مصلى ويران مىشود. هنوز آثارى از تكه پارههاى مهمات و سلاحها، پيرامون خان قابل مشاهده است.
هنوز وارد حياط خان نخيله نشده بوديم كه فهميديم اين خان با خانهاى ديگر شباهتهاى فراوان دارد؛ اگر چه بيش از يك خان نيست. همچنين نشانههايى از تعمير و بازسازى هم در آن ديده مىشد. شايد بتوان گفت بهترين و سالمترين قسمت خان، بخش غربى آن بود. تعداد ايوانهاى سمت غربى به چهارده مىرسيد كه ميانشان ايوانى بزرگ خودنمايى مىكرد و در ديوارههاى آن، آثار تعمير و ترميم به خوبى ديده مىشد و از كند وكارىهاى هنرى نيز خالى نبود.
اما ايوانهاى شمالى و جنوبى را نتوانستيم بشماريم؛ چرا كه بيشتر آنها خراب و ويران شده بود. در ضلع شرقىخان، دوازده ايوان ديده مىشد كه دروازه خان از وسط آنها باز مىشد و دو طرفش نردبانهايى وجود داشت براى رسيدن به حجره بالاى دروازه و پشت بام. در وسط حياط خان، حوضى از سيمان بود، ساختِ آن به ظاهر پس از ساخت خودِ خان بود. براى جمعآورى آبِ لازم جهت ساخت و ساز و تعميرات پيرامون خان را، رواقهاى آجرى كه بينشان ايوانهاى مقوقس قرار داشت، احاطه كرده بود كه تعدادى از آنها استراحتگاه زائران محسوب مىشد و بعضى از آنها به كالاها و چهار پايان ايشان اختصاص داشت.
اكنون كه سفر ما به خانها پايان مىيابد، لازم است از مديريت آثار باستانى در نجف و كربلا درخواست كنيم كه تمام تلاش و كوشش بىدريغ خود را براى احياى اين آثار به كار گيرند؛ آثارى كه گوشههايى از تاريخ ما به شمار مىآيند و براى گردشگران و زائران اهميت خاص و ويژه دارند.
امام على(ع) خطاب به ميثم تمّار:
«اى ميثم، تو(در بهشت) با من و در درجه من خواهى بود»
حيد الجد/ محمد على خوشنويس
سالها پس از بيعت عمومى غديرخم كه در 18 ذىحجّه سال دهم هجرت انجام شد و گروهى از سرِ حقد و كينه آن را انكار كردند و دستهاى ناديدهاش گرفتند، اكنون مسلمانان به خانه امام على بن ابىطالب(ع) هجوم آوردهاند تا به عنوان خليفه پيامبر خدا(ص) با او بيعت كنند. آرى، اين مردم، پس از آن كه سلطه ديگران را تجربه كردند و در آن شكستهايى بس بزرگ متحمّل شدند، باز پيرامون آن حضرت گرد آمدهاند ...
على(ع) با بىميلى و كراهت خلافت را پذيرفت، ليكن با خود عهد كرد كه يارانى خالص، مؤمن و داراى اوصافى ويژه برگزيند تا پس از آماده سازى و وارد نمودن آنها به جامعه اسلامى، بتواند نقش مهمّى را، با كفايت، به دوش بگيرد؛ نقشى براى زمان حياتش وحتّى براى دوران پس از شهادتش؛ نقشى كه از مدّتها قبل ذهن او را به خود مشغول كرده بود.
او به آنچه مىخواست رسيد و مردانش را يافت؛ مردانى كه بدانچه با خدا عهد بستند، صادقانه وفا كردند، (1)مردانى وفادار و با اخلاص كه جان و مال و فرزندان خود را براى استوار كردن پايههاى اسلام و بقاى آن، نثار مىكردند. چنين هم شد؛ آنها يكى پس از ديگرى پا در راه فداكارى گذاشتند و با خون خود، بهاى آن را نيز پرداختند؛ و اين، همان راهى بود كه دعوتگرى آنان به سوى حق، كه براى احياى دين خدا بود، پيش رويشان قرار داده بود و ميثم بن يحيى، ملقّب به «تمّار» يكى از آنان بود؛ شخصيتى والا مقام كه به فيض شهات نيز دست يافت و فضايلش دو چندان شد؛ او از نزديكترين دوستان و حواريين امام على(ع) و وديعهدار علم او بود.
1) مظفّر، ميثم التمّار، ص 5
نام پيدايش و اسلام ميثم تمّار
كنيه، نام و لقب او به ترتيب، ابو سالم(يا ابو جعفر)، ميثم بن يحياى تمّار است. از آن رو كه وى در كوفه خرما مىفروخت، به «تمّار»؛ يعنى «خرما فروش» شهرت يافت. آن را همراه با اسمش به كار نبرد، اين شخصيت تاريخى به ذهن شنونده نمىآيد.
امير مؤمنان، على(ع) در 36 هجرت در كوفه مستقر شد و اين شهر را پايتخت حكومتش قرار داد تا از آنجا، سرزمين پهناور اسلامى را اداره كند. از اين زمان به بعد است كه در تاريخِ كوفه به نام «ميثم» برخورد مىكنيم؛ بنابراين، او پيش از آن، در اين شهر نبوده و يا با گمنامى در آن زندگى مىكرده است.
در نقلى تاريخى مىخوانيم كه ميثم، غلام زنى از قبيله بنى اسد بود و امام على(ع) او را از آن زن خريد و آزاد كرد و از وى پرسيد: نامت چيست؟ گفت: نامم «سالم» است. حضرت فرمود: پيامبر خدا(ص) به من خبر داد كه پدر و مادرت در سرزمين عجم(يعنى ايران)، نامت را «ميثم» گذاشته بودند. او مىگويد: حق با خدا و رسول و امير مؤمنان است؛ والله نام من همين است كه گفتى. حضرت فرمود: پس، به همين نامى كه پيامبر خدا(ص) از تو نام برده باز گرد و نام «سالم» را رها كن. ميثم مىپذيرد و از آن نام دست مىكشد و به جاى آن، كنيهاش را «ابوسالم» قرار مىدهد. (1)
ميثم تمّار در متون تاريخى
سرگذشت ميثم در هالهاى از ابهام است؛ به گونهاى كه پرتو تحقيقات مورّخان، نتوانسته است جز اندكى از آن را روشن كند؛ البتّه اين پديده، خاصّ او نيست؛ گروهى از مردان با اخلاصى كه در موقعيتهاى گوناگون در كنار امام على(ع) و در ركاب او بودند نيز همين وضعيت را دارند. سيره نويسان، سرگذشت نگاران و راوى شناسان هم، نامى از ميثم تمّار نبردهاند، چه رسد به اين كه شرح حال او را بنويسند. در اين ميان، تنها ابن حجر است كه در «الاصابه»، به شرح حال او مىپردازد و در ابتدا مىنويسد: «ميثم تمّار اسدى ساكن كوفه شد ودرآن جا نوادگانى دارد.» (2)
وى در ادامه، برخى وقايعِ مربوط به ميثم، از جمله داستان تشرّف او به ملاقات امير مؤمنان
على(ع) را كه پيشتر به آن اشاره كرديم باز مىگويد. علاوه بر اين، در بخش ديگر كتابش كه به شرح حال جناب ابوطالب(رضى الله عنه) اختصاص دارد، در سلسله راويانِ يك حديث از ميثم، فرزند او و نوهاش نام مىبرد؛ ليكن پس از آن، در مقام داورى مىگويد: «اين سلسله، از زمره شيعيان غالىاند و باعث سُرور و سرافرازى نيستند.» (1)
ميثم تمّار در اثر همنشينى با امام على(ع) و نيز به خاطر اينكه به اخلاق فاضله و تعامل نيكو با مردم شناخته شده بود، جايگاه والايى، به خصوص در آغاز خلافت امام على(ع) در جامعه كوفه يافت.
امام على(ع) علمِ مصيبتها و مرگها را به او آموخته بود، به گونهاى كه با داشتن اين علم، قبل از رخداد مصيبتها و مرگ افراد، از آنها آگاه مىشد و اين علم كه او در سينه داشت پيش از هر چيز بر عظمت او و ارتباط شديدش با پروردگار دلالت دارد.
ابن شهر آشوب در «المناقب» درباره يكى از كرامات او مىنويسد:
«امير مؤمنان على(ع) ميثم تمّار را براى انجام كارى فرستاد. او بر در دكان خويش ايستاده بود كه مردى براى خريدن خرما نزدش آمد. ميثم از او خواست درهمش را بگذارد و خرمايش را بردارد. او چنين كرد و رفت، ميثم متوجّه شد كه آن درهم مخدوش است. راوى گويد: در اين هنگام ميثم گفت: آن خرما تلخ خواهد شد! در همين حال بود كه مشترى بازگشت و گفت: اين خرما تلخ است!» (2)
ابو خالد تمّار، يكى از دوستان ميثم نيز چنين نقل مىكند:
«زوى جمعهاى من و ميثم تمّار در فرات بوديم كه بادى وزيد. او كه سوار بر يكى از كشتىهاى حامل بار انار بود، بيرون آمد و در آن باد نگريست و گفت: كشتى را مهار كنيد كه اين باد شديد خواهد شد!(بدانيد كه) هم اكنون معاويه مُرد!
ابو خالد مىگويد: جمعه بعد، پيكى از شام رسيد و من از او خبر گرفتم و گفتم: اى بنده خدا، چه خبر؟! گفت: مردم در بهترين وضعيتاند. امير المؤمنين(معاويه) مُرد و مردم با يزيد بيعت كردند. گفتم: مرگ او در چه روزى بود؟ پيك گفت: روز جمعهاى كه
گذشت». (1)
همچنين در حديث جبله مكيه آمده است كه ميثم خبر از شهادت امام حسين(ع) مىدهد؛ او مىگويد:
«شنيدم كه ميثم تمّار- قدّس الله نفسه- مىگفت: والله كه اين امّت، پسر پيامبرشان را در محرّم، وقتى ده روز از آن بگذرد، مىكشند و دشمنان خدا آن روز را روز مبارك مىشمرند و به يقين، اين امرى مقدّر است كه پيشتر در علم خداى تعالى آمده است و آگاهى من از آن به خاطر خبرى است كه مولايم امير مؤمنان(ع) به من داده و همچنين او به درستى، به من خبر داده كه همه چيز بر او خواهد گريست ...» (2)
او از على(ع) احاديثى نيز روايت كرده كه قسمتى از آنها به يادگار از او باقى است و علاوه براين، كتابى در تفسير قرآن به نام «تفسير ميثم التمّار» نيز به او منسوب است. (3)
فرزندان و نوادگان ميثم تمّار
فرزندان و نوادگان ميثم نيز به شرف همنشينى با امامان اهل بيت(عليهم السلام) نائل شدند تا آنجا كه در نقل احاديث و معارف اهل بيت(عليهم السلام) در زمره رجال موثّق قرار گرفتند. شيخ محمّد حسين مظفّر از او شش فرزند به نامهاى محمّد، شعيب، صالح، على، عمران و حمزه بر شمرده است. شعيب كه يكى از پسران اوست، پسرى به نام «اسماعيل» داشته و اسماعيل نيز داراى پسرى به نام «على» است و اين على، نخستين كسى است كه عقايد اماميه را بيان كرده و چندين كتاب تأليف نموده است؛ از جمله اين آثار، كتابى در زمينه امامت به نام «الكامل» و كتاب ديگرى به نام «الاستحقاق» است. (4)
ميثم و تحوّلات اجتماعى دوران او
ميثم تمّار شاهد حوادث پس ازشهادت امام على(ع) بود؛ حوادثى مانند باز نشستن كوفيان از يارى امام حسن مجتبى(ع) و از آن بالاتر، يارى نكردن ياران و خويشانِ ايشان كه دليل ملموس آن، موضع عبيدالله بن عبّاس بود؛ وضعيتى كه امام حسن(ع) را واداشت تا براى جلوگيرى از ريختن خون مسلمانان، با معاويه صلح كند؛ هر چه معاويه پس از آن كه زمام حكومت را به دست گرفت، درندهترين واليانش را بهويژه بركوفه گمارد تا از كسانى كه در صفّين، در ركاب امام على(ع) با او جنگيدند، انتقام بگيرد.
ميثم تمّار با چندتن از اين واليان معاصر بود؛ آنان عبارت بودند از مغيره بن شعبه و زيادبن ابيه و سپس عبدالله بن خالد بن اسيد و پس از او ضحّاك بن قيسِ فهرى كه معاويه در سال 58 هجرى قمرى او را بر كنار و خواهر زاده خود، عبدالرّحمان بن عبدالله ثقفى را به جاى او منصوب كرد و وقتى مردم كوفه او را هم طرد كردند و معاويه شخص ديگرى به نام نعمان بن بشير را والى جديد كوفه نمود. اين دوران از خطر ناكترين ادوارى بود كه بر دوستان امام على(ع) گذشت؛ زيرا در اين دوره دهها تن از بزرگان شيعه مانند حُجر بن عَدِى، عَمرِو بن حَمِق و مانند آنان كه بزرگان مكتب حقّ در كوفه بودند، به شهادت رسيدند.
در اواخر رجب سال 60 هجرى قمرى معاويه مُرد و دوران حكومتش به پايان رسيد. در همين سال، ميثم تصميم گرفت تا براى اداى مناسك حج، عازم مكّه مكرّمه شود و اين بدان معنا است كه ميثم در زمان ولايت نعمان بن بشير بر كوفه و پيش از آن كه عبيدالله بن زياد به جاى او زمام ولايت كوفه را به دست بگيرد، آهنگ رفتن به مكّه را داشت، ليكن تاريخ براى ما بازگو نمىكند كه آيا ميثم نيز مانند سليمان بن صُرد، مُسيب بن نجبه و رفاعه بن شدّاد و ديگران در زمره نويسندگان نامه به امام حسين(ع) بوده است يا نه؟ محتمل است كه انگيزه رفتن ميثم تمّار به حج، ملاقات مستقيم و چهره به چهره با امام حسين(ع) به منظور گفتگو درباره مسائل مهمى بوده باشد، كه مهمترين آنها آن بوده كه به اطّلاع حضرت برساند كه اعتمادى بر وعدههاى كوفيان نيست. هرچند، خواهيم گفت كه او در اين سفر موفّق به ديدار با امام حسين(ع) نمىشود.
براى داورى در اين باره، به بررسى نصوص تاريخىاى كه در اختيار داريم مىپردازيم:
«روزى امير المؤمنين(ع) مرا صدا زد و به من فرمود: آنگاه كه آن زنازاده بنى اميه، آن پسر زنازاده بنى اميه، عبيدالله بن زياد، تو را فرا بخواند تا از من بيزارى بجويى، چه خواهى كرد؟ من گفتم: اى امير مؤمنان! من، والله كه از تو بىزارى نمىجويم. حضرت فرمود: در اين صورت، والله كه او تو را مىكشد و مصلوبت مىكند. گفتم: صبر مىكنم؛ و اين مقدار هم در راه خدا كم است. حضرت فرمود: اى ميثم! در اين صورت تو(در بهشت) با من و در درجه من خواهى بود.» (1)
1) نيشابورى، روضة الواعظين، صص 288 و 289
(تصميم تو) را به من خبر داد، در دلم شك افتاد. عبيدالله بن زياد مىگويد: مگر او به تو چه گفته بود؟ ميثم پاسخ مىدهد: روزى به در خانه او(يعنى امام على) آمدم. اهل خانه به من گفتند: باور كن كه او خوابيده است. من صدا زدم: بيدار شو. اى به خواب رفته! والله كه محاسنت از خون سرت رنگين خواهد شد. حضرت از خواب بيدار شد و فرمود: راست مىگويى و تو(نيز بدان كه) والله، دستها و پاها و زبانت قطع شود و مصلوب شوى. من گفتم: چه كسى با من چنين مىكند اى امير المؤمنين؟! حضرت فرمود: آن گستاخِ زنا زاده، آن پسرِ كنيزِ زناكار، عبيدالله بن زياد تو را دستگير(و با تو چنين مىكند). پس از اين سخنان ميثم، عبيدالله بن زياد با قلبى پُر كينه گفت: والله كه دستها و پاهايت را قطع مىكنم، ولى زبانت را رها مىكنم تا تو و مولايت را تكذيب كرده باشم. آنگاه به فرمان او دستها و پاهاى ميثم را قطع مىكنند و سپس بيرونش مىبرند ومصلوبش مىكنند. در همان حال، ميثم تمّار شروع به گفتن فضائل على(ع) براى مردم مىكند. عمرو بن حريث به عبيدالله ابن زياد خبر مىدهد كه اگر سخنان ميثم ادامه پيدا كند، خوف شورش كوفيان مىرود، لذا بايد دستور بدهد تا زبانش را ببرند. عبيدالله نيز فرمان مىدهد. مأمور نزد ميثم مىآيد و مىگويد:
اى ميثم! او مىگويد: چه مىخواهى؟ مأمور مىگويد: زبانت را بيرون بياور كه امير به من فرمان داده تا آن را قطع كنم. ميثم مىگويد: مگر آن پسرِ كنيزِ زناكار گمان نكرده بود كه من و مولايم را تكذيب مىكند؟! بيا زبانم را بگير و آن را قطع كن. آن مأمور زبان ميثم را قطع مىكند و ميثم مدّتى در خون خود مىغلتد تا آن كه از دنيا مىرود. صالح، فرزند او مىگويد: چند روز بعد كه از آنجا عبور مىكردم، ديدم كه پدرم بر همان پاره نخلى كه آن ميخ را بر آن كوفته بودم مصلوب شده است. (1)
1) شريف رضى، خصائص الأئمّة، ص 54
مىكند كه عطرى بياورند و با آن محاسن ميثم را معطّر كنند. پس از آن، امّ سلمه به ميثم مىگويد: بدان كه اين محاسن به زودى به خون آغشته مىشود. پس از آن ملاقات، ميثم به كوفه مىآيد وعاملان عبيدالله بن زياد او را مىگيرند و پيش وى مىبرند و به او مىگويند: اين(ميثم)، محبوب ترينِ مردم، نزد على بوده است. عبيدالله مىگويد: واى بر شما! منظورتان اين مرد فارسى است؟! مىگويند: آرى. آنگاه او روى به ميثم مىكند و مىگويد: پروردگارت كجاست(تا تو را از دست من نجات دهد)؟ ميثم مىگويد: در كمين ظالمان، كه تو هم يكى از آنانى. عبيدالله مىگويد: تو علىرغم فارس زبان بودنت به خوبى منظورت را مىرسانى! به من بگو رفيقت(يعنى على) درباره رفتارى كه من با تو خواهم كرد چه گفته است؟ ... تا آخر داستان شهادت او ... (1)
همانگونه كه خوانديد، ميثم تمّار براى امّ سلمه گمنام و ناآشنا نيست، بلكه او را مىشناسد و در پاسخ به او مىگويد: «والله كه بسيار از پيامبرخدا(ص) مىشنيدم كه از تو ياد مىكرد و درباره تو به على(ع) سفارش مىنمود»؛ او با اين خبر، قلب ميثم را خنك و شاديش را دو چندان مىكند؛ به راستى براى ميثم چه چيزى ازآن مهمتر بود كه پيامبرخدا(ص) از او ياد نمايد و درباره او به امير المؤمنين على(ع) سفارش كند؟!
نيز در اين حكايت مىخوانيم كه ميثم به امّ سلمه گفت: «به او بگو كه من دوست داشتم براى عرض سلام به حضورش بروم، ولى(تقدير چنين است كه اين ملاقات صورت نگيرد) وما- انشاءالله- نزد پروردگارِ عرش، يكديگر را ملاقات خواهيم كرد»؛ اين عبارت حاكى از آن است كه مثم مىدانسته كه ديگر موفّق به ديدار حسين(ع) نمىشود.
منابع تاريخى داستان شهادت او را يكسان روايت مىكنند و تنها در كيفيت دستگيرى او اختلاف دارند. اگر ما سه متن تاريخى نخست را مرور كنيم به دو گونه روايت بر مىخوريم:
1) ابراهيم بن محمّد ثقفى، الغارات، ج 2، ص 796
از اين دو روايت، ظاهراً دومى صحيح است، البتّه اگر بپذيريم كه او مناسك حج را تمام كرده و راهى كه بيش از بيست روز زمان مىبرده تا كسى را به كوفه برساند، را با تلاش و بدون توقّف طى كرده و در عرض يك هفته خود را به كوفه رسانده باشد. در اين صورت است كه مىتوان گفت كه ميثم در قادسيه، به دست رييس قوم خود دستگير مىشود و او ميثم را به نزد عبيدالله بن زياد مىبرد و پس از آن گفتگويى كه ميانشان در مىگيرد، به دستور عبيدالله به قتل مىرسد، ليكن ابتدا او را به زندان مىافكنند؛ زيرا ابراهيم بن محمّد ثقفى در «الغارات» مىنويسد: «عبيدالله او و مختار بن ابىعبيده را به زندان افكند و در زندان، ميثم تمّار به مختار گفت: تو به زودى آزاد مىشوى و براى انتقام خون حسين قيام مىكنى و همين كسى كه قصد كشتن تو را دارد را مىكشى.» (1)
تاريخ بارگاه ميثم تمّار
لويس ماسينيون دركتابش، آنجا كه به ثبت مشاهدات خود در سفر به كوفه، مىپردازد مىنويسد:
«... و از آنجا به سمت تّپههايى كه در سمت جنوب قرار داشت و نامشان قصر الإماره، بيت على و قبر ميثم تمّار بود رفتم.» (2)
ماسينيون مىنويسد: در تاريخ 10 مارس سال 1934 ميلادى به اين سفر رفته و اين بدان معنى است كه قبر ميثم تمّار از گذشته، ساخته و معمور بوده است، هر چند كتب مربوط به معرّفى آثار تاريخى و سرگذشتنامهها نتوانستهاند بهطور دقيق حدود آن را معين كنند.
شيخ محمّد حسين مظفّر، بارگاه ميثم را اين گونه توصيف مىكند:
«امروزه بر فراز قبر ميثم، گنبدى كوچك است كه همسايگان و مجاوران مسجد كوفه و
حتّى كسانى كه بالغ بر هشتاد سال سن دارند، از زمان ساخت آن بىخبرند. زير گنبد و داخل ساختمانى كه گرداگرد قبر قرار گرفته نيز نوشته يا نقشى نيست كه از روى آن، زمان ساختش را دانست. اخيراً حاج عبّاس ناجى نجفى- وفّقه الله- اين گنبد را كاشى كارى نموده است. ديوارى كه صحن اطراف قبر را احاطه كرده نيز به دست سيد عطاء الله ارومى كه از اهالى اروميه آذربايجان و يكى از طلّاب علوم دينى نجف اشرف است ساخته شده و حدود پنجاه سال از بناى آن مىگذرد. ايوانى كه امروزه جلوى اتاق قبر ميثم است را نيز او ساخته و اتاق و گنبد را هم او مرمّت كرده است و كما كان از او آثار ديگرى هم درمسجد و اطراف آن مشاهده مىشود و اين براساس گفتههايى كى از پير مردانى است كه خادم مسجد كوفه است وخودش در دوران نوجوانى يكى از كسانى بوده كه به عنوان كارگر در اين ساخت وساز مشاركت داشته است.»
شيخ محمّد حسين مظفّر در ادامه توضيحاتش مىگويد:
«روى قبر، سكوّيى بوده و روى آن سكّو، تخته سنگى بوده كه نام ميثم و اين كه از ياران امير المؤمنين على(ع) بوده، بر آن منقوش بوده است. اين سكّو و آن تخته سنگ اكنون در زير صندوقى چوبى است كه حاج خضر سياب نجفى- وفّقه الله- آن را ساخته و بر روى آن نوشته است: قبر ياور امير المؤمين، ميثم بن يحياى تمّار، سال 1360 هجرى ...»
او باز اين گونه ادامه مىدهد كه:
«گرداگرد قبر ديوارى قديمى بوده كه در حدود پنج مترى اتاقِ قبر قرار داشته و كافى است كه درآن فاصله، خاك را اندكى كنار بزنيد تا پِى آن را ببينيد. اين مطلب را شيخ طعمه بن شيخ ياسين، كليدار قبر مسلم بن عقيل(ع) به من گفت. پهناى پى اين ديوار كه طرف شرقى آن پيداست، حدود يكمتر است. او همچنين به من گفت كه در ضلع شرقى، ميان ديوار قديم و ديوار جديد، قبرهايى قديمى وجود دارد و اينها شواهد ديگرى است بر اين كه اين جا قبر ميثم تمّار است.» (1)
شيخ محمّد حرز الدّين دركتاب «مَرِاقد المَعارف»، در باره قبر ميثم بهطور اشاره مينويسد:
«مرقد او در كوفه، در جانب غربى مسجد اعظم كوفه و در نزديكى آن و كنار خانه
1) همان
عمرو بن حريث، متوفّاى سال 85 هجرى قمرى است؛ امروزه مرقد او معمور و برپا است و بر فراز آن گنبدى است سپيد، با حجم و ارتفاعى متوسّط و در ميان حرمى ساده». (1)
تاريخِ آغاز كار بازسازى، 26 ژون سال 1962، مطابق با سال 1382 هجرى قمرى و تاريخ اتمام آن، 4 نوامبر 1968، مطابق با 1388 هجرى قمرى بوده است. او براى ميثم تمّار حرمى ساخت و بر روى آن گنبدى بلند بالا بنا كرد و آن را با كاشى فيروزهاى پوشانيد و در اطراف مرقد او رواقهايى براى زائران برپا نمود. نيز وى جلوى مرقد ميثم، ايوانى شرقى، متناسب با ارتفاع بناى حرم ساخت كه بر سَر درِ آن، با خطّ ثُلثِ نمايانى چهار بيت زير، سروده مورّخ جليل، علّامه سيد محمّد حسينى حلّى، نوشته شده است. در اين شعر به تاريخ بازسازى آن مرقد شريف نيز اشاره شده است.
من يزرع الخير سيجني غداً خيراً و يبقي بعده مقتدي
و لم ينله غير من قد غدا متنهجاً نهج(رشاد) الهدي
فكم له من عمل صالح لصوته في كلّ ناديٍ صدي
صان قديم المجد تاريخه «و ميثم التمّار قد جدّداً»
سنه 1384 ه
آنكه خيرى بكارد فردا آن را خواهد چيد* و پس از آن الگو مىشود و نمىرسد به چنين خيرى مگر كسى كه* به راه(رشاد) كه راه هدايت است برود. چه بسيارند كارهاى نيك او* سخن او در هر محفلى انعكاسى دارد آن عظمت قديم را در تاريخ حفظ كرد* و مزار ميثم تمّار تجديد بنا شد، سال 1384 هجرى قمرى.
بارگاه كنونى ميثم تمّار
امروزه مرقد ميثم تمّار با آن چه شيخ محمّد حرزالدّين(رحمة الله) گزارش كرده و ما آن را نقل كرديم تفاوت زيادى نكرده و ساختمان، همان ساختمان است و بخش جديدى بدان افزوده نشده است. فقط
1) حرز الدّين، مراقد المعارف، ج 2، ص 342
نماى بيرونى پيش روى حرم كه مشرف بر ايوان است به ارتفاع يك و نيم متر با سراميك و پس از آن با كاشى كربلايى پوشانده شده است. با اين حال ما مىخواهيم جزئيات بيشترى را درباره مرقد ميثم بازگو كنيم تا تغييراتى كه در روزهاى آينده پديد خواهد آمد را مستند سازى كرده باشيم؛ به ويژه كه محدوده محيطِ به مرقد، داخل در محدوده طرح بازسازى و نوسازى قرار گرفته است.
مرقد مطّهر ميثم تمّار از سمت غرب، مشرف به خيابان كوفه است، ولى ورودى آن در سمت شمال قرار گرفته و در آينده، ورودى جديدى ساخته خواهد شد كه هم مشرف به سمت جنوب است و هم مشرف به خيابانى فرعى كه به برخى محلّات شهر كوفه منتهى مىشود.
مرقد، در وسط صحن قرار گرفته و متشكّل از ايوانى بيرونى است كه به يك ورودى مركزى با عرض تقريباً شش متر منتهى مىشود كه بر بالاى آن با كاشى كربلايى اين آيه شريفه نوشته شده است: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. (1)بر بالاى ايوان نيز اين آيه شريفه نوشته به چشم ميخورد: فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ .... (2)اين ايوان مشرف به صحن است و حصارى آهنين آنها را از هم جدا كرده است. در دو سوى ورودى اصلى، دو قطعه كاشى كربلايى قرار دارد كه زيارت نامه ميثم تمّار(رحمة الله) بر آن نوشته شده وكفشدارى كوچكى نيز در سمت چپ مدخل حرم واقع است.
صندوق قبر در وسط قسمت داخلى حرم قرار گرفته است. اين صندوقِ قديمى از جنس آهن و مستطيلى به ابعاد 2 متر در 5/ 2 متر است كه بر بالاى بدنه آن آياتى از قرآن حك شده و داخل آن صندوق چوبى است كه درست روى قبر مطهّر قرار گرفته است.
داخل گنبد آينه كارى شده و گرداگرد طوق داخلى آن در فواصل مساوى، اسامى امامان معصوم(عليهم السلام) نقش بستهاند. ارتفاع و قطر اين گنبد حدود پنجمتر است و ستونهاى آن در داخل ديوارهاى اصلى حرم تعبيه شدهاند و به همين خاطر، فضاى كلّى حرم را اشغال كردهاند. جداره خارجى گنبد نيز با كاشى سبز رنگى پوشانده شده كه در خلال آنها قطعاتى از كاشى سفيد با چينشِ هندسى زيبايى به كار رفتهاند.
بخشهاى ديگر حرم عبارتاند از: دو رواق كه يكى ويژه زنان است و از راهِ درى كه مقابل قبر مطهّر قرار گرفته مىتوان بدان وارد شد و به رواق ديگر كه ويژه مردان است، از دو راه مىتوان وارد شد؛ يكى از آنها در سمت مقابل ورودى رواق زنان و ديگرى در سمت مقابل ورودى اصلى حرم است. اين ورودى دوم، مدخلى بزرگ، شيشهاى و مشبّك با عرض تقريباً پنج متر است و از وسط آن درى به ابعاد تقريباً دو متر باز مىشود.
مساحت حرم و رواقها 20 متر در 15 متر و ارتفاع ديوارها حدود 6 متر است. ديوارهاى حرم با رنگآبى روشنى رنگ آميزى شده و مىتوان گفت كه اين ديوارها از سمت داخل به رنگ آميزى جديدى نياز دارند. ديوارهاى داخلى با كاشيهاى نگارينِ زيبايى پوشانده شدهاند، ولى سطح آجرى ديوارهاى خارجى پيدا است و گويا هيچ گونه رنگ آميزىاى نشده است.
زمين حرم، رواقها و ايوان، تماماً با كاشى موزاييك مرغوبى فرش شدهاند. مساحت حرم بالغ بر 4100 متر مربّع است (1)كه نخلهاى پراكندهاى اين سو و آن سويآن قد كشيدهاند و رواقهاى بزرگى گرداگرد آن قرار گرفتهاند؛ رواقهايى با سقف مشترك و يكپارچه و گشوده به يكديگر كه گويا به تازگى با سراميك پوشانده شدهاند.
تعداد اين رواقها به 40 ميرسد. در گوشه جنوب شرقى، مجتمع بهداشتىاى قرار دارد كه در آينده تخريب خواهد شد و جاى خود را به يك مجتمع بهداشتى جديد خواهد داد تا به شمار روز افزون اين بارگاه مبارك، خدمات كافى ارائه كند. ما در اداره اوقاف شيعيان در استاندارى نجف نقشههاى آن را مشاهده كرديم.
زائرانى كه به زيارت مرقد مطهّر ميثم تمّار مىآيند، گورستانى را در پشت اين زيارتگاه مشاهده مىكنند كه خيابانى باريك ميان آنها فاصله افكنده است. در زمان انتفاضه شعبانيه سال 1991 ميلادى به دليل آن كه گورستان وادى السّلام در معرض بمباران شديد قرار گرفته بود و مردم نمىتوانستند مُردگانشان را در آنجا دفن كنند، از اين گورستان استفاده مىكردند و ظاهراً به خاطر طرح توسعه كاملى كه اين منطقه شاهد آن خواهد بود، از بين خواهد رفت.
اخيراً اداره اوقاف شيعيان در استاندارى نجف اشرف، اقدام به اجراى پروژهاى عمرانى با نام
1) بخشى از گفتگوى شفاهى با مهندس حسنين كربول.
«شهرِ سبز» نموده كه هدف آن ايجاد منطقهاى با جنبه گردشگرى دينى است. محيط تقريبى اين طرح عمرانى 2300 متر است كه فعلًا با حصارى احاطه شده و مرقد ميثم تمّار نيز در محدوده آن قرار دارد. اين منطقه از سمت جنوب، از پس از مرقد ميثم تمّار آغاز مىگردد و از سمت شمال، به مرقد سيده خديجه، دختر امام على(ع) مىرسد و از سمت غرب، از مُحاذى ضلع غربى خيابان كوفه شروع مىشود تا در سمت شرق، به پشت خانه امام على(ع) برسد. اين منطقه، خانه امام على(ع) مسجد كوفه و صحنى كه مرقد مسلم بن عقيل و هانى بن عروه در آن واقع شده را در بر خواهد گرفت.
اين محدوده شامل فضاهاى سبز و پُر سايهاى است كه در خلال آنها نيمكتهايى براى نشستن و استراحت گردشگران و زائران تعبيه خواهد شد و همچنين داراى فروشگاههايى خواهد شدكه نيازهاى غذايى آنان را تأمين كند. به علاوه، پاركينگ بزرگى كه شمار قابل توجهى از اتومبيلها و اتوبوسها را در خود جاى خواهد داد.
در اين پروژه عمرانى، نماى خارجى ديوار مرقد ميثم تمّار(هر چهار ضلع آن)، طى دو مرحله با سراميك سبز تيره، نماسازى ميشود و نيز گرداگرد اين مرقد راه روهاى هندسى منتظمى ايجاد مىگردد و اين بارگاه نورانى با يك خيابان جديد به مسجد كوفه و ساير اماكن تاريخى متّصل مىشود. همچنين در نظر است كه ديوارى در سمت مقابل ورودى اصلى مرقد احداث شود كه شكل آن مُلهَم از شكل همان نخلى است كه ميثم- رضوان الله عليه- برآن مصلوب شد و در آن آبفشانى تعبيه خواهد شد تا به اين مكان، نمايى زيبا ببخشد و آن حسّ معنوى مطلوب را ايجاد كند.
اميد است كه اين پروژه با موفّقيت به پايان برسد تا منعكس كننده منظرِ زيبا و تمدّنى عظيم شهر كوفه باشد؛ شهرى كه در گذشته پايتخت امير المؤمنين على(ع) بوده و در آيندهاى كه تنها خداوند از آن آگاه است، پايتخت نواده گراميش حضرت حجّت بن الحسن العسكرى خواهد شد.
ترجمه توضيحات تصاوير:
صفحه 34: نماى بيرونى مرقد كه ورودى اصلى حرم در وسط آن قرار دارد.
صفحه 37: بالا: نماى جانبى بيرونى مرقد
پايين: محوّطه صحن و ايوانهاى اطراف آن
صفحه 38: پنجرههاى ضريح از زاوييه غربى
صفحه 39: ورودى منتهى به ضريح مطهّر
صفحه 42: بالا: تصوير شهر سبز كه بنابراين است كه ميان مرقد ميثم و مسجد كوفه احداث شود
پايين: پوشاندن ديوار بيرونى با سراميك كماكان ادامه دارد
صفحه 43: نماى بيرونى پيش روى مرقد ميثم تمّار كه آثار مرمّت، روى آن ديده مىشود
صفحه 44: نقشه آيندهقسمتى ازشهر سبز
سيد شريف رضى
سيد رضى درسال 395 ق. در محله شيعه نشين بغداد چشم به جهان گشود. نسب وى از مادر با شش واسطه به امام زين العابدين(ع) و از پدر با پنج واسطه به امام هفتم(ع) مىرسد.
نامش محمد بود ولى بعد به «سيدرضى» يا «شريف رضى» شهرت يافت. روزى مادرش دست او را گرفت و به همراه برادرش سيد مرتضى به محضر فقيه بزرگ وقت، شيخ مفيد برد كه در مسجد براثاى بغداد به تدريس و تعليم و تربيت شاگردان مشغول بود. وقتى چشمان شيخ به آن دو افتاد و درخواست مادرش را شنيد، بىاختيار اشك از گونههايش جارى شد و گفت:
«شب گذشته در خواب ديدم در همين مسجد مشغول تدريس هستم، ناگهان خانم فاطمه زهرا(س) وارد شد و در حالى كه دست دو فرزندانش امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) را گرفته بود به من فرمود: اى شيخ، دو فرزندانم را پيش تو آوردم تا به آنان فقه و دين بياموزى. (1)
از همين روز سيد رضى همراه برادرش سيد مرتضى در محضر شيخ مفيد زانوى تلمّذ زدند و علم دين آموختند
سيد رضى وقتى به مقام عالى از علوم اسلامى رسيد، خود به تعليم و تربيت شاگردان همت گمارد.
زمانى كه سيد رضى صاحب فرزند شد، ابو محمد مهلبى، وزير بهاء الدوله، هديهاى براى او فرستاد تا بدين وسيله از فرصت استفاده كند و دل سيد را به دست آورد، ولى سيد از قبول آن امتناع ورزيد.
وزير چند بار هديه را برگرداند و در آخرگفت: به قابله نوزاد بدهيد. باز سيد نپذيرفت و فرمود:
1) اعيان الشيعة، ج 9، ص 216
قابله غريبه نيست و از اعضاى خانواده خودمان است و نيازى به هديه ندارد. (1)سيد آثار گرسنگى از خود به يادگار گذاشت كه كتاب نهج البلاغه تنها نمونهاى از آن همه است.
شريف رضى در محّرم سال 406 ق. در بغداد رحلت كرد. پيكرش را نخست درخانه خويش به امانت دفن كردند. بعد به كربلا انتقال دادند و در پشت حرم امام حسين(ع) كنار قبر ابراهيم مجاب نواده امام كاظم(ع) به خاك سپردند. (2)
سيد شريف مرتضى
سيد مرتضى در ماه رجب سال 355 در شهر بغداد از مادر زاده شد. او نيز مانند برادرش سيد رضى، از محضر شيخ مفيد، شيخ صدوق و ديگران بهره علمى برد و پس از آن، حوزه درسى تشكيل داد و شاگردانى؛ مانند شيخ طوسى، ابوالصلاح حلبى، سلار ديلمى و قاضى بن براج تعليم و تربيت كرد. (3)در آن زمان، در شهر بغداد مركز علمى و كتابخانه وجود نداشت براى نخستين بار مركز علمى مهمى با نام «دارالعلم» با كتابخانه بزرگ و مجهّز تأسيس كرد و خانه مسكونى خود را براى اين مهم قرار داد. (4)
سيد مرتضى در زمان خود، مسؤوليت نقابت و امين حجاج و نظارت بر ديوان مظالم را بر عهده گرفت و از حقوق اجتماعى علويان در عصر خلفاى بنى اميه دفاع كرد. (5)
آثار قلمى اين فقيه بزرگ، به نود عنوان مىرسيد كه مهمترين آن «امالى» در فقه، تفسير و حديث و شعر است.
كتاب ديگرش «شافى» است كه بهترين كتاب در موضوع امامت شناخته مىشود.
وى سرانجام در سن هشتاد سالگى، روز يكشنبه 25 ربيع الاول 436 ق. در شهر بغداد به ديار حق
شتافت. پيكرش را نخست در محله كرخ بغداد، داخل منزلش به خاك سپردند و سپس به كربلا انتقال داده، در جوار قبر برادرش سيد رضى، جنب مقبره ابراهيم مجاب، در حرم حسينى دفن كردند.
در سال 942 ق. قبر اين عالم بزرگ به دستور بعضى از فرمانروايان روم نبش شد، ناگهان ديدند كه بدن شريفش تازه بوده و حتى آثار حنا در دستها و صورتش نمايان است. (1)
شيخ يوسف بحرانى
مرحوم بحرانى در سال 1107 درقريه ماخور بحرين به دنيا آمد. مقدمات علوم را نزد پدر بزرگ و پدرش شيخ احمد آموخت. پس از آن، در درس شيخ احمد بلادى شركت كرد. آنگاه به قطيف رفت و در آنجا به مدت دو سال در محضر شيخ حسين ماخورى تهذيب شيخ طوسى را تلمّذ نمود و از آنجا به كرمان و شيراز آمد و از اساتيد اين دو شهر نيز بهره وافى برد و حدود چهارده سال امام جمعه شيراز شد.
در غائله نعيم دان خان در سال 1156 ق. كه به شيراز حمله كرد و مردم را قتل عام نمود، او به ناچار از شيراز خارج شد و به فسا رفت و در آنجا كتاب معروف خويش «الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره» يك دوره كامل فقه شيعه را به رشته تحقيق و تحرير در آورد.
بحرانى بعدها در حوزه كربلا مستقر شد و شاگردان زيادى؛ مانند ملا مهدى نراقى، سيد بحرالعلوم، ميرزاى قمى و صاحب رياض را تعليم و تربيت كرد. وى آثار ارزشمندى را از خود به يادگار گذاشت كه مهمترين آن همين الحدائق بود و او را به «صاحب حدائق» معروف ساخت.
اين دانشمند بزرگ شيعه، نخست تفكّر اخبارى يافت ولى طى مباحثى كه با مرحوم وحيد بهبهانى داشت، اين مسلك را كنار گذاشت و به جمع اصولىها و اجتهاد محوران پيوست.
به دنبال آن، بسيارى از شاگردانش نيز چنين كردند و مرحوم بحرانى با اين حركت تاريخى، تحوّل شگرفى را در ميان عالمان و حوزههاى علمى شيعه به وجود آورد. (2)
سرانجام او در 79 سالگى، چهارم ربيع الاول 1186 دار فانى را وداع كرد. وحيد بهبهانى بر
پيكرش نماز خواند و در رواق شرقى حرم امام حسين(ع) پايين محل دفن شهدا به خاك سپرده شد. (1)
وحيد بهبهانى
محمد باقر، فرزند محمد اكمل، معروف به وحيد بهبهانى، درسال 1118 ق. در اصفهان متولد شد. (2)پدرش از نوادگان شيخ مفيد و مادرش از نوادگان ملا صالح مازندرانى(داماد علامه محمد تقى مجلسى) بودند.
او در عنفوان جوانى پدر را از دست داد و در سن 17 سالگى عازم نجف شد و از محضر سيد محمد طباطبايى بروجردى و سيد صدرالدين قمى بهره برد. اين عالم متعهد به خاطر انجام تبليغ و ارشاد مردم، از نجف به بهبهان آمد.
و مدت سى سال در اين شهر به وظيفه دينى و اجتماعى خود عمل كرد. پيش از ورود او به اين شهر، مسلك اخباريگرى فرارگير بود كه در اثر مبارزه وى با اين مسلك، روش اخباريگيرى براى هميشه از بهبهان رخت بر بست. (3)
وحيد بهبهانى پس از سىسال، دوباره به نجف بازگشت و چون اساتيد آنجا را براى خويش سودمند نيافت به كربلا هجرت كرد. در آن ايام، شهر و حوزه كربلا نيز از افكار اخباريگرى در امان نمانده بود و شيخ يوسف بحرانى مجتهد و فقيه آنها محسوب مىشد. او چند روزى در جلسه درسى صاحب حدائق شركت كرد و او را شخصيت معتدل و منصف يافت. بدين ترتيب وحيد بهبهانى جلساتى را با استاد اخباريان ادامه داد و مرحوم شيخ يوسف بحرانى را به اصول گرايى راغب نمود. (4)
اين عالم بزرگ از عزّت نفس والايى برخوردار بود. به اندك قناعت مىكرد و از كسى هديهاى نمىپذيرفت. روزى سلطان آقا محمدخان؛ قرآنى را كه با ياقوت، الماس و زبرجد آراسته بود، براى ايشان هديه فرستاد ولى او نپذيرفت و به آورندگان فرمود: اين سنگهاى قيمتى را از قرآن جدا كرده،
آنها را در بازار بفروشيد و به فقيران و تهىدستان بدهيد و قرآن را هم در نزد خود نگه داريد و هر روز آياتى از آن را تلاوت كنيد. آنگاه در را به روى مأموران شاه بست. (1)
سرانجام وى درشوال 1205 ق. چشم از جهان فروبست و پيكر نحيفش در رواق شرقى حرم حسينى، پايين آرامگاه شهيدان به خاك سپرده شد. بعضى تاريخ فوت او را 1208 يا 1206 نيز ذكر كردهاند. (2)
سيد على طباطبايى(صاحب رياض)
او در ربيع الأول سال 1161 ق. در شهر كاظمين از مادر زاده شد. پدرش محمد على و تبارش از جانب پدر به سادات حسنى، معروف به طباطبايى مىرسد. مادرش خواهر وحيد بهبهانى است و خودش هم در نهايت داماد وى شد. صاحب رياض مقدمات را نزد پسر دايىاش محمد على بهبهانى فرا گرفت. بعد سطوح عالى را از محضر دايىاش وحيد بهبهانى بهره برد و به درجه اجتهاد رسيد. آثار بسيارى از وى تأليف شدكه مهمترين آن «رياض المسائل فى بيان الأحكام بالدلائل» است. از همين رو، وى به صاحب رياض مشهور شد. (3)
سيد على طباطبايى به امر استادش، وحيد بهبهانى، كرسى درس در حوزه كربلا به راه انداخت و شاگردان بسيارى؛ مانند شيخ ابوعلى(صاحب منتهى المقال)، شيخ اسد الله دزفولى(صاحب مقابس الأنوار)، سيد جواد حسينى عاملى(صاحب مفتاح الكرامه)، محمد صالح برغانى، سيد محمد باقر شفتى معروف به حجه الاسلام رشتى و سيد محمد مجاهد تربيت نمود. (4)
مرجعيت اين عالم بزرگ مصادف با فتنه وهابيت در عتبات عاليات بود. او در دفاع از حريم شهر كربلا، در سال 1217 ق. ديوار بلندى پيرامون اين شهر احداث كرد و براى تأمين امنيت شهر، نيروى انتظامى تشكيل داد و از قبيله بلوچىها كه داراى اندام قوى بودند، در اين نيرو استخدام كرد. در عمران
و آبادى شهر اقدام اساسى نمود. خانهها و باغهاى فراوانى خريد و وقف مستمندان و فقيران كرد. از جمله خدمات اين مرجع بزرگ در كربلا، تأسيس مسجد جامع اين شهر در سال 1220 ق. است. اين مسجد در جنب بازار بزرگ تجارى كربلا است و داراى مصلاى بزرگى مىباشد. (1)
سرانجام سيد على طباطبايى در سال 1231 ق. در سن هفتاد سالگى به رحمت ايزدى پيوست. پيكر او در رواق مطهر امام حسين(ع)، پايين پاى شهدا، جنب مقبره دايىاش وحيد بهبهانى به خاك سپرده شد. (2)
ملا محمد صالح برغانى
ملا محمد صالح، فرزند ملا محمد ملائكه، به سال 1200 ق. در روستاى برغان، از توابع كرج و در 38 كيلومترى شمال غربى اين شهر به دنيا آمد. مقدمات را در همان روستا آموخت و در ايام جوانى، قرآن و نهجالبلاغه را حفظ كرد. بعد به قزوين رفت و سطوح متوسط را در آنجا گذراند. سپس به اصفهان هجرت و مدتى هم از محضر ملا محمد بيد آبادى استفاده كرد. آنگاه به كربلا مشرف شد و در درس وحيد بهبهانى حضور يافت.
چند سال بعد در اثر شيوع وبا به ايران بازگشت مدتى در قم از محضر ميرزاى قمى و در مشهد از محضر ميرزا مهدى خراسانى بهره برد. سرانجام بار دوم به عراق عزيمت كرد و در نجف از حوزه درسى سيد بحرالعلوم، صاحب رياض، علامه شيخ جعفر كاشف الغطا و ميرزا مهدى شهرستانى بهرههاى فراوان برد و به درجه اجتهاد رسيد.
او پس از تكميل تحصيلات به تهران آمد و در اين شهر ساكن شد. اين ايام مصادف با جنگ ايران و روسيه بود كه بخشى از شهرهاى شمالى ايران به اشغال قواى روسيه در آمد.
اين مجتهد دردمند كه شاهد بىكفايتى فتحعلى شاه قاجار بود، طى فتاوايى خواستار آن شد كه هرگونه صلح و جنگ و قرار داد با كشورهاى اجانب زير نظر و با اذن فقهاى عظام انجام گيرد. شاه كه از اين امر احساس خطر كرده بود، جلسهاى تشكيل داد و علماى تهران از جمله ملامحمد صالح برغانى
را به كاخ گلستان دعوت كرد. مرحوم برغانى در حضور شاه به درخواست خويش با دليل و برهان تأكيد كرد. در پى اين ماجرا، فتحعلى شاه دستور تبعيد او به عراق را صادر كرد.
برغانى دركنار آن، رهبرى مبارزه با فرقههاى انحرافى مانند شيخيه را بر عهده داشت و افكار وانديشههاى انحرافى اين گروه را براى مردم آشكار ساخت. ميرزاى شيرازى بزرگ، اشرف الدين قزوينى(معروف به نسيم شمال)، ميرزا كوچك خان جنگلى و سيد جمال الدين اسد آبادى از جمله شاگردان وى به شمار مىآيند.
از وى آثارى در فقه، اصول، تفسير، اخلاق و مواعظ به يادگار مانده است.
سرانجام وى غروب جمعه 27 جمادى الثانى 1271 در زيارت حرم سيد الشهدا و عبادت و عرض نياز به درگاه خدا، چشم از جهان فرو بست. طبق وصيتش در رواق غربى بالا سر حرم، متصل به ديوار، كنار پنجره بالاسر به خاك سپرده شد. مقبرهاش بقعه مخصوص دارد. (1)
شيخ محمد حسن حائرى(صاحب فصول)
محمد حسين فرزند حاجى محمد رحيم بيك استاجلويى، در آخر سده دوازدهم هجرى، در ايوان كيف از توابع سمنان ديده به جهان گشود. پدرش از بزرگان ايل و طايفه استاجلو بود. او مقدمات را در تهران آموخت. بعد به نجف هجرت كرد و در آنجا از محضر برادرش شيخ محمد تقى ايوانكيفى(صاحب هدايه المسترشدين) بهره فراوان برد. در سال 1216 ق. كه وهابيان به شهر نجف حملهور شدند و به قتل و غارت مردم پرداختند، او به همراه استاد و برادرش به اصفهان آمد و پس از اندكى كه اين غائله خوابيد بار ديگر به عراق رفت و اين بار در حوزه كربلا ساكن شد و به تدريس، تعليم و تأليف پرداخت و در ادامه، مرجعيت و رهبرى حوزه كربلا را به دست گرفت. (2)
آقا بزرگ تهرانى در توصيف شخصيت و فعاليتهاى علمى و اجتماعى او مىنويسد:
«دانشمند فاضل و محقق بزرگ كه در دانش اصول به عنوان مؤسس از او ياد مىشود، بىترديد از برگزيدگانِ عالمان روزگارش به شمار مىرود. شاگردان زيادى از فقيهان و
اصوليان از محضر او بهرهمند شدند. او وظايف شرعى خود را كه به عنوان يك مجتهد و مرجع تقليد بر عهده داشت، به نيكى انجام مىداد. به امور حوزه سامان مىبخشيد و در حرم مطهر امام حسين نماز جماعت مىخواند و تعداد زيادى از علما و طلاب و مردم صالح و شايسته در نمايش شركت مىكردند. در ايام مرجعيت او فرقه شيخيه در كربلا درحال گسترش و تبليغ افكار انحرافى خود بودند ولى او هرگز سكوت اختيار نكرد و آرام نگرفت، بلكه مبارزه سخت و دشوارى را با آنان آغاز كرد. و در نهايت آنها را شكست داد و منزوى كرد.» (1)
روزى از اين عالم پرتلاش پرسيدند، اگر بدانى چند ساعت ديگر به مرگت مانده است در اين چند ساعت چه مىكنى؟ پاسخ داد: روى سكوى خانهام مىنشينم تا نيازهاى مردم را برآورده سازم شايد كسى بيايد و از من چيزى بخواهد و نيازى داشته باشد، گرچه آن نياز، استخاره باشد.
كتاب ارزشمند «الفصول الغرويه فى الأصول الفقهيه» از آثار ماندگار اوست كه به همين سبب وى به «صاحب فصول» شهرت يافته است. سرانجام وى سال 1261 ق. در كربلا چشم از جهان فرو بست و در يكى از حجرههاى كوچك حرم حسينى، در مقبره سيد مهدى طباطبايى مقابل مقبره صاحب ضوابط به خاك سپرده شد. (2)آقا بزرگ تهرانى سال رحلت او را 1254 ق. ذكر مىكند. (3)
سيد ابراهيم قزوينى(صاحب ضوابط)
سيد ابراهيم، فرزند سيد محمد باقر در سال 1214 ق. در قزوين به دنيا آمد. همراه پدر به كرمانشاه رفت و مقدمات را در حوزه آن شهر نزد اساتيد آموخت. بعد با اجازه پدر به كربلا مشرف شد و در حوزه اين شهر از محضر اساتيد بزرگى چون شريف العلماى مازندرانى و سيد محمد مجا هد و شيخ موسى كاشف الغطا بهره وافى برد و به درجه عالى از اجتهاد رسيد و خود يكى از مدرّسان ممتاز اين حوزه در مؤسسه حسن خان سردار شد. (4)از شاگردان بارز وى مىتوان حضرات آيات:
شيخ حسين ترك، شيخ زين العابدين مازندرانى، ملا على كنى، ميرزا محمد تنكابنى(صاحب قصص العلما)، سيد محمد باقر خوانسارى(صاحب روضات الجنات)، شيخ عبد الحسين تهرانى(شيخ العراقين) و ميرزا ابوالقاسم كلانتر نام برد. (1)
اين عالم سختكوش، در فقه و اصول آثارى دارد. مهمترين آن «ضوابط الأصول» است كه در مسافرت به مكه مكرمه آن را به رشته تأليف در آورد و به خاطر اهميت آن، به «صاحب ضوابط» شهرت يافت.
از جمله خدمات عمرانى و اجتماعى او مىتوان به بازسازى حرم و تذهيب ايوان صحن حضرت عباس(ع)، باز سازى گنبدهاى حرم حضرت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه، پاك سازى نهر حرم امام حسين(ع)، ايجاد حصار براى شهر سامرا و تعمير حرم عسكريين و رسيدگى به وضعيت فقرا و مستمندان اشاره كرد. (2)
در شرح حال وى آمده است:
«چون ضياء السلطنه، دختر فتحعلى شاه، تحت تأثير شخصيت علمى او شد، فردى را به نزد آن فقيه سترگ فرستاد و پيشنهاد ازدواج به او داد. سيد رغبتى نشان نداد و در پاسخ گفت:
زندگى ما طلاب با زندگى شما شاهزادگان سازگارى ندارد. ضياء السلطنه پيام داد: من تمام هزينه زندگى تو و همسر و فرزندانت را تأمين مى كنم. صاحب ضوابط پاسخ داد: لازمه اين كارها، اين است كه من از همسر و فرزندانم چشم بپوشم و به تو بيشتر توجه كنم و اين نهايت بى انصافى و كارى قبيح است و من هرگز مرتكب آن نميشوم. باز ضياء السلطنه اصرار كرد وگفت: من نميخواهم تو از زن و فرزندانت جدا شوى، فقط دوست دارم من هم يكى از همسران عائله شما به شمار آيم وبه اين افتخار كنم ولى سيد ابراهيم باز هم نپذيرفت و جواب رد به او داد.» (3)
سرانجام او در سال 1264 در اثر بيمارى وبا چشم از جهان فرو بست و جنب حرم امام حسين(ع)
مقابل در، مشرف به قبه حضرت ابوالفضل(ع)، كنار مقبره شيخ محمد حسين معروف به صاحب فصول به خاك سپرده شد. (1)
ميرزا محمد تقى شيرازى
ميرزا محمد تقى، فرزند ميرزا محبّ على، در سال 1258 ق. در شيراز به دنيا آمد. پدرش او را در همان دوران جوانى به كربلا فرستاد. محمد تقى در حوزه كربلا از محضر سيد على نقى طباطبايى و فاضل اردكانى بهره برد. بعد به سامرا رفت و درآن جا به محضر درس ميرزاى شيرازى بزرگ شتافت و از شاگردان بارز استاد به شمار آمد.
پس از درگذشت استاد خود و وفات آيت الله سيد محمد كاظم يزدى، مرجعيت شيعه بر دوش وى نهاده شد. او در مسند مرجعيت، مبارزات طولانى را با استعمار انگليس آغاز كرد. در سال 1920 م. انقلاب عشرين عراق را رهبرى نمود. بيانيهها و فتاواى بسيارى در راستاى استقلال عراق و مبارزه با استعمارگرى صادر كرد.
در آن زمان، نماينده سياسى انگلستان به نام «سرپرسى كاكس» بارها از او خواست ديدارى باوى داشته باشد ولى ميرزا نپذيرفت. بناچار كاكس بدون وقت قبلى به حضور او رفت اما با بىاعتنايى ميرزا مواجه گشت. اين فقيه مجاهد با چهرهاى آكنده از خشم و نفرت پشت به كاكس كرد. در اين حال نماينده انگلستان دست از پادرازتر از محضر آن مرجع بزرگ بيرون آمد. ميرزا با اين عمل تاريخى نشان داد كه مرجعيت شيعه هرگز دست دوستى و حسن نيت به سوى تجاوزگران سرزمين اسلامى كه دستشان تا مرفق به خون مسلمانان و شيعيان آغشته است، دراز نخواهد كرد. (2)
ميرزاى شيرازى دوم در كنار مبارزات سياسى، از تعليم و تربيت شاگردان فاضل هم غفلت نداشت. عالمان بزرگى مانند: شيخ آقا بزرگ تهرانى، شيخ عبدالكريم حائرى يزدى، شيخ محمد جواد بلاغى، حاج آقا حسين قمى، شيخ محمد على شاه آبادى(استاد اخلاق امام خمينى) و سيد شهاب
الدين مرعشى نجفى از پرورش يافتگان مكتب او به شمار مىآيند. (1)
سرانجام اين عالم مبارز در حساسترين شرايط مبارزات مردم عراق كه نياز مبرم به رهبرى ايشان داشتند، به وسيله ايادى دشمن مسموم شد و در شب چهار شنبه سوم ذيحجه 1338 ق. چشم از جهان فرو بست. پيكر پاك او پس از تشيع باشكوه در صحن حرم امام حسين(ع)، ضلع شرقى قبله به خاك سپرده شد. (2)
ملا حسينقلى همدانى
مرحوم ملا حسينقلى در سال 1239 ق. در روستاى «شوند درگزين» از توابع همدان ديده به جهان گشود. دروس مقدماتى را در زادگاهش فرا گرفت. وى براى ادامه تحصيل به تهران آمد. در حوزه تهران از محضر آيت الله شيخ عبد الحسين تهرانى(شيخ العراقيين) استفاده كرد. بعد به سبزوار رفت و در آنجا از محضر ملا هادى سبزوارى، آب حكمت و معرفت نوشيد. سپس به نجف اشرف هجرت كرد و در حلقه درس استاد سترگ شيخ انصارى نشست و به درجه اجتهاد مفتخر شد و بعد از رحلت شيخ، به تدريس خارج فقه و اصول همت گمارد. او در عرفان و اخلاق از شاگردان خاص عارف عامل، سيد على شوشترى به شمار مىآمد.
آخوند ملاحسينقلى همدانى تصميم گرفته بود پس از رحلت استادش شيخ انصارى به تدريس خارج فقه و اصول ادامه دهد ولى توصيه استاد ديگرش سيد على شوشترى، سرنوشت او را تغيير داد. در همين ايام نامهاى از استاد اخلاقش به وى رسيد كه در آن تأكيد شده بود از تدريس فقه و اصول بكاهد و بر تأسيس مكتب اخلاقى و عرفانى همت گمارد.
اين معلم بزرگ اخلاق، به توصيه استادش عمل كرد و در تعليم و تربيت اخلاقى و عرفانى نفوس مستعده كوشيد و شاگردان زيادى را در اين وادى تحويل جهان اسلام وتشيع داد. حضرات آيات شيخ محمد بهارى همدانى، سيد احمد كربلايى، سيد عبدالحسين لارى، سيد محمد سعيد حبوبى، سيد جمال الدين اسد آبادى، ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، سيد حسن امين عاملى(صاحب
اعيان الشيعه)، سيد حسن صدر عاملى(صاحب كلمه امل الآمل) و ديگران از شاگردان او به شمار مىآيند.
علامه طباطبايى از استادش سيد على قاضى نقل مىكند: در ايام تشرّفم به نجف، روزى در كوچهاى فردى را ديدم كه كنترل كافى بر خويش نداشت. از كسى پرسيدم: آيا اين مرد اختلال حواس دارد؟ گفت: خير، او هم اكنون از جلسه درس اخلاق آخوند ملاحسينقلى همدانى برخاسته است و اين حالت كه مىبينى از تأثير كلام و تصرف روحى آن جناب است! (1)
سرانجام اين عارف كامل پس از عمرى تلاش در راه تعليم و تربيت نفوس، روز 28 شعبان 1311 ق. در شهر كربلا به لقاى پروردگار شتافت. پيكر شريفش در ايوان غربى بزرگ از صحن امام حسين(ع) حجره چهارم(مقابل قتلگاه) به خاك سپرده شد. (2)
(مسجد الرأس، ايوان العلما، جلوههاى طبيعى صحن)
پروژه تعويض پرده
پردهايكه روى مقبره مقدّس سرور و مولايمان، امير مؤمنان على(ع) قرار داشت، مربوط به زمانهاى گذشته بود و ديگر آن زيبايى، طراوت و تازگى را نداشت. رنگش پريده و تعويض آن با پرده جديدِ ديگر، كه شايسته اين مكان مقدّس باشد، ضرورى به نظر مىرسيد كه به يارى خداوند و به بركت اهل بيت(عليهم السلام) در 13 رجب سال 1427 ه.(سالروز ولادت على بن ابى طالب(ع)) كار گلدوزى و زربافى پردهاى مجلل و شكوهمند براى مقبره ايشان به اتمام رسيد. اين كار به دست پنج تن از زنان با ايمان اصفهان، در ايران و پس از انجام بيش از شش ماه كار طاقت فرسا انجام شد.
برخى مشخصههاى اين پرده عبارتاند از:
پارچه آن، از بهترين و برجستهترين نوع حرير است. كار بافت آن، در ايران و در شهر يزد انجام شده و مساحت آن 30 متر مربع مىباشد.
آياتى كه اين پرده با آن تزيين يافته، از سوى هيأت ناظر بر پروژه انتخاب گرديده است. بدينگونه كه آيات سوره اخلاص براى سمت سر امام مشخص شده است؛ چرا كه امام(ع) نمونه اخلاص و سرور موحّدان جهان است.
آيه: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاة وَ يُؤْتُونَ الزَّكاة وَ هُمْ
راكِعُونَ (1)براى سمت صورت امام تعيين شده است؛ زيرا اين آيه از برجستهترين آياتى است كه بر ولايت ايشان دلالت مى كند.
آيه قُلْ كَفي بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ (2)را براى قسمت پشت سر امام برگزيدهاند تا دليل بر علم او باشد.
و بالأخره آيه: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ (3)براى سمت پاى شريف در نظر گرفته شده؛ زيرا اين آيه گواه بر مبارزه و جهاد او در راه خدا است.
آيات ياد شده، به قلم استاد بين المللى خوشنويسى، جناب آقاى «محمد موحّد» در شهر مقدس قم نگاشته شد و بعد از تهيه عكس بهدست استاد «سيد مجتبى امير باقيان» در شركت بيوگرافى الزهراى قم، كار چاپ آن بر روى پارچه در شهر مقدس مشهد انجام گرفت.
در ساخت اين پرده بيش از 110 كيلو طلاى 24 عيار، 8 كيلو نقره و حدود يك كيلو مرواريد استفاده شده است.
جناب آقاى حاج مرتضى محزونيه، از تجار شهر اصفهان، به اين پروژه كمك كردند.
دوخت پرده به دست سركار خانم پوران محزونيه، به پايان رسيد. خداوند متعال همه آنها و همه خواهران وبرادران مؤمن را موفق و پيروز بدارد. همانا او بخشنده و مهربان است.
مسجد الرأس
مسجد الرأس، مسجدى با بناى كهن و در سمت غرب صحن حيدرى، چسبيده به ضلع غربى آن مىباشد. شيخ جعفر محبوبه، در باره آن مىگويد:
«مسجدى قديمى است كه منبرى ساخته شده از سنگهاى بزرگ در ديوارهاى آن
1) «ولى شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند: همان كسانى كه نماز بر پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند.»
2) «بگو: كافى است خدا و آن كس كه نزد او علم كتاب است، ميان من و شما گواه باشد.»
3) «و از ميان مردم كسى است كه جان خود را براى طلب خشنودى خدا مىفروشد. و خدا نسبت به [اين] بندگان، مهربان است.»
ريشه دارد كه همزمان با حرم علوى ساخته شده و «البراقى» آن را به شاه عباس اوّل نسبت مىدهد، همانطور كه ميان مردم نجف نيز اينگونه شايع است.»
شيخ محمد حرز الدين در شرح حال ميرزا هادى خراسانى، او را مردى اهل مطالعه در تاريخ توصيف كرده و اين سخن را از او نقل مى كند كه:
«اين مسجد به نام مسجد الرأس شناخته شد و آن را غازان بن هولاكوخان بنا نهاد. ساخت آن يكسال كامل به طول انجاميد. غازان خان، ميان نجف و مسجد «حنانه» در وادى «ثويه» چادر زده بود تا اينكه بناى آن را كامل كرد.»
در حاشيه كتاب «معارف الرجال» آمده است: «غازان خان در سال 703 ه. برابر با سال 1304 م. در رى در گذشت.»
در مورد سبب نامگذارى اين مسجد به «مسجد الرأس» دو احتمال وجود دارد:
اول: موقعيت مسجد؛ چرا كه در سمت سرِ حضرت(ع) واقع است.
دوم: روايات؛ از امام صادق(ع) نقل شده كه سرِ امام حسين(ع) در اين مسجد دفن شده است؛ از جمله آنها است روايتى كه عبدالكريم بن طاووس، شيخ كلينى و ابن قولويه از زيدبن ابى طلحه نقل مىكنند كه گفت:
وقتى امام صادق(ع) در حيره بودند، به من فرمودند: نمىخواهى به آنچه كه به تو وعده داده بودم عمل كنم؟ گفتم: ميخواهم- مرادش بردن من براى زيارت قبر اميرالمؤمنين(ع) بود- در اين هنگام امام(ع) و اسماعيل سوار بر مركب شدند و من نيز با ايشان سوار شدم. وقتى از وادى «ثويه» عبور كرد، ميان حيره و نجف، جنب ريگهاى سفيد و روشن پياده شد و اسماعيل هم پايين آمد و من نيز از مركب پياده شدم. حضرت نماز گزاردند و اسماعيل هم با آن حضرت نماز گزارد و من نيز نماز گذاردم. امام(ع) به اسماعيل فرمودند: برخيز و بر جدّت حسين(ع) سلام ده. گفتم: جانم به قربانت! مگر امام حسين(ع) در كربلا نيستند؟ فرمودند: بله، در كربلا هستند، ولى آنگاه كه سر او را به شام مىبردند، يكى از دوستان ما آن را ربود و كنار امير مؤمنان(ع) به خاك سپرد». (1)
شيخ محمد حرز الدين، از ميرزا هادى خراسانى و از او «سيد داوود رفيعى» و او از پدرش و
1) مدرك روايت بيايد؟؟؟
پدرش نيز از اجدادش نقل مىكنند كه:
«در مسجد غربى متصل به ساباط، ايوان كوچك چهار گوشى در سمت ديوار جنوبى، ميان محراب مسجد و ساباط قرار دارد. در اين ايوان قبرى است كه بر روى آن پنجرهاى از فولاد گرانبها و ارزشمند ميباشد و داراى درى قفلدار است. آنجا موضع قبر سر امام حسين فرزند امير المؤمنين(ع) مىباشد.»
و نيز روايت كرده است:
«اسماعيليانِ هنديتبار اين قبر را زيارت مىكردند و زيارتش در نزد آنان از جايگاه ويژهاى برخوردار بود تا اينكه تعداد زائران آن زياد شد، بلافاصله پس از اين افزايش و ازدياد جمعيت، اداره اوقاف عثمانى در نجف، از سمت تكيه بكتاشيه درى گشود و درِ اول آن را بست. هنديان وساير زائران از درِ تكيه بكتاشيه داخل مىشدند. بعد از مدتى اين در را هم بستند و مسجد سالهاى سال، تا زمان اشغال عراق و تشكيل حكومت عربى در عراق، بسته ماند.
در اين مرحله، براى بار دوّم، قبرها آشكار شدند و مرمّت آن در سال 1351 ه. آغاز گشت. در روز 23 ذىحجه همان سال، از درِ اول مسجد، وارد آن شديم و پس از اينكه به محل قبر نظر افكنديم، جز تخته سنگى بر ديوار جنوبى كه طول آن بيش از يك ذراع و عرض آن يك ذراع بود، چيزى نيافتيم.»
مىگويم:
«بر روى اين تخته سنگ، نوشتهاى به خط كوفى بود و در همان مكانى قرار داشت كه شيخ محمد حرزالدين ذكر كرده بود و تخته سنگِ ديگرى نيز به شكل محراب، در محلّ محراب مسجد قرار داشت كه اين دو تخته سنگ داراى ارزش باستانى مىباشند. در سال 1965 م هيئتى از سازمان ميراث فرهنگى آمدند كه دوربينهايى مدرن براى عكس بردارى از برخى آثار با خود همراه داشتند. درباره آن دو تخته سنگ از من پرسيدند و من آنها را راهنمايى كردم. من نيز آز آنها در مورد آن دو سنگ پرس و جو كردم كه آنها گفتند: سازمان ميراث فرهنگى از اين دو سنگ در سال 1937 م. عكس بردارى كرده و اين دو، از جنس سنگى معروف به «حديد چينى» مىباشند كه نمونه نادرى از آن هستند؛ چرا كه اين دو سنگ رنگى هستند ولى «حديد چينى» معمولًا سياه است. هنگام تخريب مسجد اين دو تخته سنگ را براى محافظت از شكسته شدن آنها، به انبار منتقل كردند.»
شيخ جعفر محبوبه چنين نقل كرده است:
«گفته مىشود اين بنا(مسجد الرأس) در دوران زندگى علّامه سيد بحرالعلوم، براى دومين بار، احداث شده و ايشان به برخى از نزديكان و خواص خود مىگفت: «اين مسجد محلّ قبر سرِ امام حسين(ع) است و بناى مسجد در اينجا به همين دليل مىباشد.»
از آنچه گذشت، بر ما روشن شد كه بناى مسجد، يا منسوب به غازان(متوفاى سال 703 ه.) است و يا شاه عباس صفوى اوّل(متوفاى سال 1038 ه-.)؛ اگر فرضيه نخست را درست بدانيم، بعيد به نظر نمىرسد كه شاه عباس، برخى از تعميرات و اصلاحات را بر روى مسجد انجام داده باشد، همانگونه كه مانند اين تعميرات را بر روى ساختمان پيشين روضه حيدرى، در اوايل قرن يازدهم انجام داد.
و در صورت درستى هر دو فرضيه، قدمت و ديرينگى بنا، اجازه اجراى برخى از بازسازىها بر روى ساختمان را در هر دو زمان مىدهد. از آنجمله آنچهكه «شيخ جعفر محبوبه» از كتاب فارسى «تاريخ نادرى» نقل مىكند- كه آن را ترجمه كردهام-: «رضيه سلطان بيگم دختر مرحوم شاه حسين كه همسر نادر شاه بود، دو هزار نادرى به ساختمان مسجد جامع- كه در كنار قبر سر امام حسين(ع) قرار داشت- كمك كرد.»
و نقل كرده است: «اين كار در سال 1156 ه. يعنى سال طلا كارى گنبد شريف انجام شد.»
و نيز گفت: «در دوره سلطان عبد الحميد عثمانى ديوارهاى آن- يعنى مسجد الرأس- رنگ شد و منبرى از جنس سنگ مرمر در آن كار گذاشته شد و به اهل سنّت اختصاص يافت و پس از انهدام حكومت عثمانى، كار بر روى آن متوقف شد. سپس دولت به آبادانى و بازسازى آن اقدام كرد.»
بعد از گذشت اين فاصله زمانى و روند طولانى ساخت اين مسجدِ مقدس- كه دست كم چهار قرن و شايد هشت قرن به طول انجاميد و با همه اصلاحات و تغييراتى كه بر روى آن انجام شده بود- به نزديك آن رفتم و متوجه شدمكه تنها يك سوم شمالى آن ناتمام است و در مورد بقيه بنا، در كتاب «ماضى النجف» آمده است:
«پنج متر از ساختمان مسجد تخريب و به خيابان پيرامون حرم مطهّر افزوده شد و برخى از ستونهاى آن فرو ريخت و آن مقدار كه خراب شده بود با همان سبك معمارى پيشين بازسازى گرديد. شنيدم آيت الله العظمى ميراز محمد حسين نائينى و پس از آن آيت الله العظمى سيد جمال الدين هاشمى گلپايگانى و بعد از وى فرزندش آيت الله سيد محمد جمال هاشمى امام جماعت اين مسجد بودهاند. پس از سيد محمد جمال هاشمى، فرزند فاضلش علامه سيد هاشم هاشمى عهده دار اين مسؤوليت بود حكومت
گذشته، ايشان را دستگير و تبعيد كرد. بدين ترتيب مسجد براى چندين سال بسته و متروك ماند.
مرجع بزرگ و عاليقدر، آيت الله العظمى سيد محسن طباطبايى(رحمة الله) در اين مسجد درس خارج مىگفت و در اين اواخر، آيت الله العظمى شهيد محمد صادق صدر اين مسجد را مكانى براى تدريس قرار داده بود و صبح و عصر در آن تديس داشت.
سرانجام در سال 1426 ه. تخريب اين مسجد به اتمام رسيد و داخل طرح بزرگ توسعه رواق مقدس قرار گرفت.»
مسجد الخضرة(مسجد الخضراء)
از مساجد كهن نجف اشرف است و به درستى مشخص نيست چه كسى آنرا ساخته و چه زمانى ساخت آن به پايان رسيده است؟ اين مسجد چسبيده به ضلع شمال شرقى صحن مطهر حيدرى است و داراى دو در مىباشد: درِ نخستِ آن درخيابان دور صحن شريف و درِ دوم آن، در سوّمين ايوان سمت راست، هنگام داخل شدن از باب مسلم بن عقيل(باب العبايچه) قرار دارد.
شيخ محمد حرزالدين گفته است:
«مسجد خضره را درويشى هندى، در فضاى متّصل به مسجد و در حوالى دوران ملالى، در نجف ساخت و از آن تاريخ به بعد به مسجد خضره معروف شد.»
به استناد اين گفته، مشخص مىشود كه اين مسجد در قرن دهم موجود بوده است؛ چرا كه ملّا عبدالله صاحب كتاب «حاشيه المنطق» كه به نام خودش مشهور است(حاشيه ملا عبدالله)، بزرگ خاندان ملالى، از طرف شاه عباس صفوى اول به خزانهدارى حرم علوى منسوب شده بود و شاه عباس هم در سال 996 ه. به حكومت رسيد و در سال 1037 ه. وفات يافت.
شيخ جعفر محبوبه اين چنين بيان كرده كه: «در آن- يعنى در مسجد خضراء- اثرى باستانى كه قدرت آن را ثابت كند، وجود ندارد ...»
و نيز گويد: «علّت نامگذارى اين مسجد را نمىدانيم امّا ممكن است جديدتر از نام «خضره الشريفه» باشد و سپس به «مسجد الحضره» معروف شده و بعد از آن تحريف(جابجايى نقطه و اعراب)، و تبديل به «خضره» گرديد و احتمال ديگر اينكه درون مسجد گياه و سبزهاى بوده و به سبب آن به «خضره»(سبزه) مشهور گشت. «البراقى» اين مسجد را به على بن مظفر صاحب كتاب «الرؤيا» نسبت مىدهد.
آنچه شيخ جعفر محبوبه در اين متن بيان كرده، تنها صِرف احتمالات است و به دليل و مدركى استناد نكرده و آنچه را از «البراقى» نقل مىكند ممكن است اشتباهى از سوى البراقى باشد. از سيد عبدالكريم بن طاووس رؤيا ابن مظفر، متنى نقل شده كه:
«ابن مظفر النّجار حكايت كرد كه: در ملكى سهم داشتم كه آنرا به صورت غصبى از من گرفتند. داخل حرم اميرالمؤمنين(ع) شدم در حاليكه شاكى بودم، گفتم: اى امير مؤمنان، اگر ملكم را به من برگردانى اين مجلس را از مال و ثروت خود خواهم ساخت. پس از مدّتى سهم من از آن زمين بازگردانده شد.
مدتى بىتوجه بود تا اينكه امير المؤمنين(ع) را در خواب ديد، در حاليكه حضرت در گوشه گنبد ايستاده بود. دستش را گرفت و حركت كرد تا اينكه در قسمت بيرونى باب الوداع ايستاد و به مجلس اشاره كرد و فرمود: يُوفُونَ بِالنَّذْرِ)؛ يعنى آنان بر نذر خود وفا كردند.»
ابن مظفرالنجار مىگويد عرض كردم:
«با كمال مسرّت، از فرداى آن روز مشغول ساختن آن گرديد. روشن است كه اين خواب و رؤيا و كرامت دليل بر اين نيست كه او مسجد الخضرا را ساخته باشد؛ چراكه در اين داستان كلمه «مجلس» آمده و اين متن در كتابهاى «الغارات» و «بحارالأنوار» به همين شكل آمده ولى در حاشيه كتاب «ماضى النجف» اين داستان از كتاب «فرحه الغرى» نقل شده كه در آنجا به جاى كلمه «مجلس»، مسجد را آورده است.»
حاج حسين شاكرى مىگويد:
«اين مسجد را «خضراء»، خواهر «عمران بن شاهين» بنا نهاده ولى منبع اين اطلاعات را ذكر نكرده است. من هم پس از بررسى در منابعى كه در مورد تاريخچه نجف و روضه حيدرى نوشته شده در اين باره چيزى نيافتم، چرا كه نام آن «مسجد الخضره» بوده و «خضراء» نام جديدى است كه مردم در قرن حاضر به آن پىبردهاند.
يكسوم از مساحت مسجد گرفته شد و به خيابان اطراف صحن افزوده گرديد. بازسازى، مرمت و توسعه آن در سال 1368 ه. توسط دولت عراق به پايان رسيد.»
آيت الله خويى(رحمة الله) دردهه هشتاد قرن چهاردهم دستور داد مسجد را تخريب وآنرا بازسازى كنند.
ايشان براى تجديد بناى آن، تلاشهاى زيادى انجام داد و حجت الاسلام شيخ ميرزا احمد انصارى را به عنوان سرپرست و ناظر اين طرح قرار داد.
مرحوم آيت الله خويى، امام جماعت اين مسجد بود و همچنين محلّى براى تدريس فقه و اصول
او معين شده بود. در اين مسجد صدها مجتهد درس خوانده و در مناطق مختلف پراكنده شدهاند كه از جمله آنها مراجع تقليد نجف اشرف و برخى از مراجع تقليد در قم بودند.
زمانيكه آيت الله خويى سلامتى خود را از دست داد و تدريس را كنار گذاشت، داماد خود، آيت الله سيد نصرالله مستنبط را به جاى خويش گذاشت.
آيت الله خويى بعد از وفات سيد مستنبط، مسؤوليت تدريس و امام جماعتى را به عهده آيت الله سيد على سيستانى(دام ظله) نهادكه براى چندين سال ادامه داشت. پس از آن، اداره اوقاف به خاطر ترميم مسجد، درِ آن را بست و تا زمان فرو پاشى رژيم سابق بسته ماند. بعد از سقوط حكومت قبلى، باز هم درِ مسجد به دلايل امنيتى بسته ماند؛ چراكه به صحن شريف راه داشت. تا اينكه بالأخره بعد از باز سازى و پيدا كردن وضعيت مناسب، به دستور آيت الله سيد على سيستانى بازگشايى شد. اين جريان در روز دو شنبه، مورخ يكم جمادى الأول سال 1427 ه. برابر با 29/ 5/ 2006 ميلادى رخ داد و نماز مغرب و عشا به جماعت و به امامت سيد حسن مرعشى در آن برگزار شد.
حسينيه صحن شريف
اين حسينيه در جهت شرق، ديوار شمالى صحن حيدرى قرار دارد و درِ ورودى اين حسينيه در ايوان سوم، از گوشه شمال شرقى مىباشد كه تنها ورودى آن است. بناى آن قدمت چندانى ندارد و مشهور استكه متولّى ساخت آن، فردى نيكوكار به نام سيد هاشم زينى(رحمة الله) از بزرگان و شخصيتهاى برجسته نجف اشرف بوده است.
اين حسينيه در طبقه همكف داراى دو اتاق بزرگ مستطيل شكل استكه موازى هم هستند و شبيه سالن مىباشند كه محوطهاى رو باز و تقريباً مربع شكل، ميان اين دو سالن فاصله شده و در بخش غربى اين محوطه وضوخانه قرار دارد.
طبقه فوقانى حسينيه نيز داراى دو اتاق است كه بر روى اتاقهاى طبقه همكف قرار گرفته و به اندازه آنها هستند. البته ايوانى مستطيل شكل و با ارتفاعى كم، ميان اين دو طبقه قرار دارد.
اين حسينيه ساخته شد تا زائران، جهت وضو و برپايى نماز، از آن استفاده كنند ولى متوجه شدم كه اتاقهاى بزرگ آن را انبارى براى مصالح ساختمانى و وسايل دور افتاده كردهاند و زائران فقط از آن براى وضو استفاده مىكنند. بعد از مدّتى درِ آن بسته شد و براى چندين سال، بسته ماند.
پس از فرو پاشى رژيم بعث عراق، هيأت ناظر و سرپرست امور حرم، وسايل را بيرون ريخت و
ساختمان آن را تخريب كرد تا آنرا به سبك و شيوه جديد بسازد تا قابل بهرهبردارى شود امّا اين هيأت پيش از اتمام پروژه، مديريت امور حرم را از دست داد.
وقتى مديريت امور حرم به دست مقام مرجعيت سپرده شد، كار در حسينيه دنبال شد تا آنچه را كه مديريت پيشين آغاز كرده بود به پايان برساند. كار بر روى اين پروژه، بعد از پذيرش مديريت از سوى هيأتى كه «ديوان وقف شيعى» با حمايت مقام مرجعيت آنرا تشكيل داد، همچنان ادامه دارد.
ايوان علما
ايوانى است در مركز ضلع شمالى رواقِ مطهر و مُشرف بر صحن شريف. اين ايوان روبهروى مقبره مرحوم سيد محمد كاظم يزدى، در نزديكى باب شيخ طوسى(رحمة الله) واقع شده است.
به اين خاطر «ايوان العلما» ناميده شد كه تعدادى از علما در آن و يا مقابل اين ايوان به خاك سپرده شدهاند؛ از جمله علماى مشهور مدفون در اين ايوان، عبارتاند از: شيخ احمد بن اسماعيل جزايرى، صاحب كتاب، «قلائد الدرر في بيان آيات الاحكام بالاثر»(متوفاى سال 1151 ه.) شيخ محمد مهدى نراقى، مؤلف كتاب «جامع السعادات»(متوفاى سال 1209 ه.) فرزندش شيخ احمد نراقى، مؤلف كتاب «المستند»(متوفى سال 1245 ه-.)، سيد على داماد(متوفاى سال 1336 ه-.) و ...
مدرسه علميه صحن شريف حيدرى
طبقه فوقانى ساختمان صحن، شامل پنجاه و دو حجره است. مقابل هر حجره ايوانى است كه مشرف بر فضاى صحن شريف بوده و پشت سر هر مجموعه از آنها راهرويى است كه به پلّهاى منتهى مىشد. اين پله به حجرهها مىرسند. اين اتفاقها ساخته شدند تا همانند ساير مدارس در محلههاى نجف اشرف، مسكن و محلّى براى اقامت طلاب علوم دينى باشند. اين حجرهها شبيه همان چيزى است كه امروزه به آن خوابگاه مىگويند.
بانگاهى به تاريخ متوجه مىشويم كه ساختمان سابق اين مجموعه، شامل حجرههايى براى اسكان طلاب علوم دينى بوده و اين غرفهها توسط طلبهها پُر شده بودند. برخى ازعلما، همانند مقدس اردبيلى حجرههايى در صحن شريف داشتهاند كه كتابهاى خود را داخل آنها تأليف كرده و نيز محلى براى تدريس درسهايشان بوده است.
بعد از قيام ماه صفر سال 1377 ه. برابر با سال 1977 م. نيروهاى سركوبگر رژيم سابق اقدام به تخليه آنها كرد و در نتيجه اين حجرهها از طلاب علوم دينى خالى شد. اين كار با طرح و نقشه پاكسازى حوزههاى علميه در نجف اشرف و دو شهر مقدس كربلا و كاظمين انجام شد و از آن تاريخ به بعد، حجرههاى اين مدرسه خالى مانده است.
ناودان طلا(ناودان رحمت)
اين ناودان رو به روى در قبله، بر بالا و ميانه ضلع جنوبى رواق شريف قرار دارد و تنها وسيله خروج آب بارانى است كه بر روى گنبد، حرم و رواق مىبارد. بهطور معمول، مردم آبى راكه از اين ناودان پايين مىريزد، به جهت تبرك به گنبد شريف، براى شفا بر مىدارند.
از برخى مردم شنيده شده كه اين ناودان، رو به روى ناودان كعبه است و اين مطلبى است كه پس از بررسى و مطالعه مصادر و منابع، تأييدى برآن نيافتم.
بسيارى از زائران ايرانى، هندى و عراقى به سوى اين ناودان مىآيند تا در زيرآن بايستند و به قصد قربت دو ركعت نماز بخوانند و حاجات خود را از خداوند و با توسّل به امير مؤمنان بخواهند. بيشتر آنان مىگويند حاجاتشان بعد از اين كار برآورده شده، البته روشن است كه اين كار مستند به روايت نيست ولى هر روز به اين كار مىپردازند و ندانستيم كه منشأ آن چيست و كجا است.
به يقين كسى كه دو ركعت نماز به قصد قربت بخواند و براى برآورده شدن خواستههايش دست طلب به درگاه خداوند دراز كند، در هر مكانى از حرم امير المؤمنين هم كه باشد، به خواست خدا حاجاتش برآورده مىشود.
سيد عبدالكريم بن طاووس، با سندى كه «داود بن فرقد» نقل كرده، روايت مىكند:
ابوعبدالله به من فرمودند، در نزديكى كوفه قبرى است كه اگر انسان داراى اندوه و مشكل در آنجا دو يا چهار ركعت نماز بخواند، خداوند خواستههايش را بر ميآورد و غمهايش را مىزدايد. راوىگويد: عرض كردم منظورتان قبر امام حسين(ع) است؟ امام با سر اشاره كردند: نه. پس پرسيدم: قبر اميرالمؤمنين؟ حضرت با سر اشاره كردند: بله.
جلوههاى طبيعى روضه مطهّر حيدرى
پديده اول
ديوار شرقى صحن شريف حيدرى، بهگونهاى طراحى شده است كه در تمام فصول سال، شاخصى است براى تعيين وقت زوال. اين پديده در دو جاى آن رؤيت مىشود.
اوّل: در زير ساعت، روبهروى باب «امام رضا(ع)»(معروف به باب سوق الكبير) سه قوس وجود دارد كه با كاشى خميده آبى رنگ پوشيده شده است؛ زمانى كه خورشيد به ميانه قوس وسطى مىرسد، نشانه وقت زوال مىباشد.
دوّم: در ايوانهاى چهارگانهاى كه ميان باب «مسلم بن عقيل»(معروف به باب العبايجيه) و گوشه شمال شرقى قرار دارد؛ هنگامى كه خورشيد بالا مىآيد و به اندازه چهار انگشت از لبه اين ايوانها مىگذرد، در تمامى فصول سال نشان دهنده وقت زوال است.
پديده دوّم
در حرم مطهّر، جلوهاى وجود دارد كه هر روز، زمان طلوع و غروب خورشيد و در تمامى فصول سال، تكرار مىشود. اين پديده زمانى اتفاق مىافتد كه پرتو خورشيد هنگام طلوع آفتاب از پنجرههاى شرقى پايين گنبد، به داخل حرم رخنه مىكند و همزمان با غروب خورشيد، از پنجرههاى غربى پايين گنبد خارج مىشود.
اهل بيت آفتاب (1)
جواد محدثى
محمّد(ص) ساقى بزم وجود است جهان مست از مى غيب و شهود است
ولايت همچو مى، در جامِ هستى است غديرخم، خم اين شور و مستى است
على عطر و جهان گلخانه اوست حقيقت، برگى از افسانه اوست
هرآنكس درس عقل و فطرت آموخت مرام دوستى با عترت آموخت
شما اى عترت مبعوث خاتم شما اى برترين اولاد آدم
شما از اهل بيت آفتابيد گل جان محمّد را گلابيد
جهان جسم و شما جان جهانيد شما هم آشكار و هم نهانيد
شما اسرار هستى را امينيد فروغ آسمان، روى زمينيد
امير كشور دلها شماييد شما آيينههاى حق نماييد
شما يك نور، در چندين رواقيد شما نور حجازيد و عراقيد
فروزان مشعل همواره جاويد شماييد و شماييد و شماييد
ديانت بىشما كامل نگردد بجز با عشقتان دل، دل نگردد
كدام عاشق در اين ره در بلا نيست؟ كدامين دل شما را مبتلا نيست؟
اگر در سوگتان شد ديده نمناك اگر از عشقتان دل گشت غمناك
گواه عشق ما اين ديده و دل رساند «اشك» و «غم» ما را به منزل
شما راه سعادت را دليليد شما مقصود هر ابنُ السّبيليد
شما حقّيد و دشمنها سرابند كفى پوچند و چون نقشى برآبند
شما تفسير «نور» و «الضّحى» ييد شما معناى قرآن و دعاييد
1) مضامين اين مثنوى برگرفته از متن زيارت نامهها و روايات مناقب اهل بيت: است.
اماميد و شهيديد و گواهيد مصون از هر خطا و اشتباهيد
شما راه خدا را باز كرديد شهادت را شما آغاز كرديد
فداكرديد جان، تا دين بماند به خون خفتيد، تاآئين بماند
شما نور خدا در روى خاكيد صراط مستقيم و راه پاكيد
شما شيرازه امّ الكتابيد شما ميزان حق، روز حسابيد
تولّاى شما فرض خدائى است قبول و ردّ آن مرز جدائى است
هر آنكس را كه در دين رسول است ولايت، مُهر و امضاى قبول است
اگر مولا «ولى» مىشد چه مىشد؟ خليفه گر «على» مىشد، چه مىشد؟
ولى خاتم دوباره بى نگين شد عدالت با على خانه نشين شد
سقيفه ساعد ماتم شد آنروز نصيب و سهم شيعه، غم شد آنروز
دوباره بولهب آتش برافروخت در بيت النّبى در شعلهاش سوخت
سران توطئه با هم نشستند دل و پهلوى عصمت را شكستند
هزاران دست بيعتگر كجا رفت؟ وفا با آل پيغمبر كجا رفت؟
اگر پيمان مردم با «ولى» بود اگر پيوند با «آل على» بود
نه فرمان نبى ازياد مىرفت نه رنج و زحمتش بر باد مىرفت
نه بر روى زمين مىماند قرآن نه «قدرت» تكيه مىزد جاى «برهان»
نه حق، بىياور و مظلوم مىماند نه امّت از على محروم مىماند
نه زهرا كشته مىشد در جوانى نه مىشد خسته از اين زندگانى
نه از دست ستم مىخورد سيلى نه رويش مىشد از بيداد نيلى
نه بازويش كبود از تازيانه نه دفن او شبانه مخفيانه
نه تيغ كينه در دست جنون بود نه محراب على رنگين زخون بود
نه خون دل نصيب مجتبى بود نه پرپر لالهها در كربلا بود
نه زينب بذر غم مىكاشت در دل نه مىزد سر زغم بر چوب محمل
بقيع ما نه غم افزاى جان بود نه ويران و چنين بىسايبان بود
غدير خم اگر سايه فكن بود «ولايت»، اهرمى دشمن شكن بود
صفوف ما جدا از هم نمىشد شكوه و عزّت ما كم نمىشد
نه بذر فتنه مىپاشيد دشمن نه «ما» تقسيم مىشد بر «تو» و «من»
نه صدها بار مىمُرديم هر روز نه جام زهر مىخورديم هر روز
كنون مائيم و درد داغدارى كنون مائيم و اشك و سوگوارى
هنوز اشك عزا پيوسته جارى است رواق چشممان آيينه كارى است
غدير ما محّرم دارد امروز محّرم، بذر غم مىكارد امروز
ولايت، گنج عشقى در دل ماست محبّت هم سرشته با گِل ماست
شما آلِ رسولِ خاتم استيد كه با جود و كرم ميثاق بستيد
دل و جان جهانى عاشق آباد فداى نام شيرين شما باد
كريمان، با بَدان هم بد نكردند كسى را از درِ خود ردّ نكردند
اگر ناقابليم و شرمساريم بجز عشق شما چيزى نداريم
شما در ظاهر و باطن اميريد عنايت كرده، دست ما بگيريد
مدينه- غدير 1411 تير 1370
كربلا، آيينه عشق
كربلا، آيينه عشق خداست در نمازِ مِهر، خاكش مُهر ماست
باغسار عشق يزدانى بوَد هرچه مىگوييم و مىدانى بوَد
بركه خون است و اقيانوس عشق چشمه سار جوشش ناموس عشق
خاك خون آلوده، امّا چون شفق تابناك آيينه گلگون حق
خاك گفتن اين مكان را نارواست اين شفق آيينه خون خداست
اين چكار حشمت و آزادگى است قلّه نستوه هر دلدادگى است
برج بيدارى است اين، گودال نيست جز به خون عشق، مالا مال نيست
(على موسوى گرمارودى)
هواى كربلا
نمىرود ز دل برون هواى تو
نهادهام سرِ ادب به پاى تو
تو سرورى و سربلنديام ز توست
خوشم از اين كه گشتهام گداى تو
نوشته نام پاك تو به لوح دل
دلم پر از شميم كربلاى تو
به جام جان نريخت مهرِ ديگرى
از آن دمى كه دل شد آشناى تو
به زخم دل نهاده مرهم غمت
خريدهام به جان خود بلاى تو
تو آفتاب و جلوه جمال حق
من عاشقى كه گشته مبتلاى تو
روا بود كه در ره خدا و دين
تمام هستىام شود فداى تو
(جواد محدثى)
قبله ما حرم توست حسين!
اى حسين، اى غم تو همدم ما اى تو خود شاهد اشك غم ما
اى به هر رنج و غمى محرم ما اى خجل از كَرَم تو كمِ ما
تو كريمى و تو مولا، تو ولى اى جگر گوشه زهرا و على
دل ما غرق غم توست حسين سرما و قدم توست حسين
كمِ ما و كرم توست حسين قبله ما حرم توست حسين
به صفاى دل صحرا سوگند به نماز شب زهرا سوگند
اى كه ناز تو خريدن دارد بار عشق تو كشيدن دارد
گل ز گلزار تو چيدن دارد حرم پاك تو ديدن دارد
به غم گفته و ناگفته قسم به شهيدانِ به خون خفته قسم اى حسين اى پسر خون خدا
اى تو روشنگر مصباح هدى اى جمال تو بهشتِ شهدا
ما و دل از تو بريدن؟ ابدا صف اصحاب محبت صف ماست
جان اگر مىطلبى در كف ماست تو كه خود مردِ ره توحيدى
تو كه در ظلمت شب توحيدى تو كه از شاخه غم گل چيدى
تو كه خود داغ برادر ديدى سوخته حاصل ما را بنگر
داغهاى دل ما را بنگر
(محمد جواد غفور زاده(شفق))
آبروى وفا
به ياد علمدار رشيد كربلا، ابوالفضل العباس(ع)
اى آبروى عالم جان، خاك پاى تو اى كرده جان به دوست فدا، جان فداى تو
بال فرشته، فرش رهِ زائران توست اى آفتاب، سايه نشين لواى تو
اى ياور حسين و علمدار كربلا دارد بهشت، رايحه كربلاى تو
بيند چو پايگاه تو در حشر هر شهيد حسرت برد زحشمت بىانتهاى تو
بوسيدن ضريح تو ما راست آرزو دلهاى ما به سينه تپد از براى تو
هيچ آشنا ز نزد تو نوميد برنگشت خوش باد حال آنكه بود آشناى تو
هر مشكلى كه ريخت به جانم شرار غم حل شد به يك اشاره مشكل گشاى تو
قربان شور عشق تو اى مير كربلا شد نينوا پر از عظمت از نواى تو
سقّاى كربلايى و لب تشنه جان دهى در پيش آب، جان به فداى وفاى تو
ديگر نديد مثل وفاى تو روزگار باشد خجل فرات هنوز از وفاى تو
ديگر نديد ديده گردون برادرى هرگز به پاكبازى و صدق و صفاى تو
بعد از تو خاندان حسينى نيافتند پشت و پناه و ملجأ ديگر به جاى تو
مرحوم حجت الاسلام بهجتى(شفق)
سفر به كربلا
خرّم دلى كه منبع انهار كوثر است كوثر كجا ز ديده پر اشك بهتر است
نام حسين و كربلا هر دو دلرباست نام على اكبر از آن دلرباتر است
رفتم به كربلا به سرقبر هر شهيد ديدم كه تربت شهدا مشك و عنبر است
هر يك مزار مرقد شان چهار گوشه داشت شش گوشه يك ضريح در آن هفت كشور است
پرسيدم از كسى سببش را، به گريه گفت پايين پاى قبر حسين، قبر اكبر است
نزديك نهر علقمه ديدم يكى شهيد گفتم چرا جدا ز شهيدان ديگر است
گفتا خموش باش كه عباس نوجوان منظور او ادب به جناب برادر است
رفتم به خيمگاه، شنيدم به گوش دل آنجا فغان زينب مظلوم اطهر است
رفتم به كربلا به سر تربت على ديدم كه بارگاه على عرش اكبر است
برگشتم از رواق و شدم وارد حرم ديدم كه چشم نوحِ نبى جاى حيدر است
«ناصر» چو برنجف برسيد و به گريه گفت هرصبح و شام، چشم اميدم به اين در است
(ناصر قاجار)
كربلاى دل
بيا كه خيمه در اين كربلاى دل بزنيم كه نينواست، نوايى به ناى دل بزنيم
هوا هواى غم و فصل، فصل قربانى است بيا سرى به سراى مناى دل بزنيم
ز دشت مروه خونين كربلاى حسين پلى زعشق، به پاى صفاى دل بزنيم
دلم هواى خوش بال و پر زدن دارد بيا كه بال و پرى در هواى دل بزنيم
دل است و سوز غم و ناى نينواى عطش به ناى آتش از اين ره نواى دل بزنيم
براى سوز گريزى به ظهر عاشورا بيا كه خيمه در اين كربلاى دل بزنيم
(حمدالله رجايى)
ى
اد حسين(ع)
اى ياد تو در عالم، آتش زده بر دلها هرجا ز فراق تو چاك است گريبانها
اى گلشن دين سيراب، با اشك محبّانت از خون تو شد رنگين، هر لاله به بستانها
بسيار حكايتها گرديده كهن، امّا جانسوز حديث تو، تازه است به دورانها
يك جان به ره جانان دادى و خدا داند كز ياد تو چون شورد تا روز جزا جانها
در دفتر آزادى، نام تو به خون ثبت است شد ثبت به هر دفتر، با خون تو عنوانها
اين سان كه تو جان دادى، در راه رضاى حق آدم به تو مىنازد، اى اشرف انسانها
قربانى اسلامى، با همّت مردانه اى مفتخر از عزمت، همواره مسلمانها
(ناظر زاده كرمانى)
گزيدهاى از سفرنامه ابن بطوطه طنجى به عراق
چكيده:
ابن بطوطه، محمد بن عبدالله لواتى طنجى(703- 779 ق.) از جهانگردان شناخته شده مسلمان است. و ابن بطوطه از قبيله بربرهاى لواته است كه به زبان بربرى، آن را «الواتن» مىناميدند. گروههايى از اين قبيله در سراسر شمال آفريقا، مانند مصر پراكنده بودند. نسبت لواتى، نشانه تبار غير عرب و طنجى بودن وى و بيان گر رابطه ابن بطوطه با زادگاهش طنجه مراكش است.
ابن بطوطه در 22 سالگى سفرى پرماجرا را پيش گرفت و در پنج شنبه 2 رجب 725 زادگاه خود، طنجه را ترك كرد. هدف او ازاين سفر به جا آوردن مراسم حج و زيارت تربت پيامبر خدا(ص) بود. ابن بطوطه هرگز گمان نمىكرد سفرش ساليان دراز به طول انجامد و پس از يك ربع قرن به موطن خود بازگردد. طول راهى را كه او پيمود 75 هزار ميل تخمين زدهاند.
ابن بطوطه آخرين جهانگرد بزرگى است كه به سراسر جهان اسلام و بسيارى از سرزمينهاى غير مسلمان سفر كرد و پس از عبور از آسياى مركزى، ماوراء النهر و خراسان، به هند و چين رفت. او خاطرات اين مسافرت بزرگ و طولانى را كه مجموعهاى گرانسنگ از زندهترين تصاوير و قطعات دنياى آن روزگار است، به نام «تحفه الأنظار في غرائب الأمصار و عجائب الأسفار» يا «رحلة ابن بطوطه» به عربى نوشت كه به دست محمد على موحد، در سال 1337 ش. به فارسى برگردانده شد. (1)
1) ايگناتى يوليانوويچ كراچكوفسكى، ترجمة ابوالقاسم پاينده، تاريخ نوشتههاى جغرافيايى در جهان اسلام، صص 342- 330؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 3، مدخل ابن بطوطه.
ابن بطوطه پس از حجاز، دو مرتبه به عراق آمد؛ در سفر نخست مشاهدات حضورش از شهر نجف اشرف و بصره را ثبت كرد و سپس راهى آبادان و اصفهان و شيراز شد و آنگاه در سفر دوم به كوفه، كربلا، بغداد و برخى از شهرهاى عراق آمد. اكنون گزيدهاى از اين سفر خود نوشت او را تقديم شما مىكنيم:
خروج از طنجه
روز پنجشنبه، دوم ماه رجب سال 725 به قصد حج و زيارت قبر پيامبر(ص) كه والاترين درود و سلام براو باد! يكّه و تنها از زادگاه خود «طنجه» بيرون آمدم. نه رفيقى بود كه با او دمساز باشم و نه كاروانى كه با آن همراه گردم. ميل شديد باطنى و اشتياقى كه براى زيارت آن مشاهد متبركه در اعماق جانم جايگزين بود، مرا بدين سفر برانگيخت. دل بر هجران ياران نهادم و بسان مرغى كه از آشيان خود جدا افتد، از وطن دورى گزيدم. در آن هنگام پدر و مادر من در حال حيات بودند و دورى ما در يكديگر سخت مؤثر بود. من بيست و دو سال داشتم. (1)
بيستم شهر ذىحجه در صحبت امير قافله عراق، پهلوان محمد حويج كه از اهالى موصل بود و پس از مرگ شيخ شهاب الدين قلندر، امارت حاج را بر عهده داشت، از مكه حركت كردم. اين شيخ شهاب الدين مردى سخى و گشاده دست بود و پيش سلطان حرمت فراوان داشت و طبق مرسوم قلندران، ريش و ابروان خود را مىتراشيد.
امير پهلوان براى من نيمى از يك كجاوه را تا بغداد كرايه كرد و كرايه را هم از خودش پرداخت و مرا درجوار خود پذيرفت. بعد ازطواف وداع حركت كرده، به بطن مرّ رفتيم. همراهان ما عده بيشمارى از مردم عراق و خراسان و فارس و عجمها بودند. زمين از كثرت جمعيت موج مىزد و گروه مادمان مانند تودههاى ابرى كه روى هم متراكم شده باشد، در حركت بود. (2)
ورود به نجف
از قادسيه حركت كرديم و به شهر نجف كه مدفن على بن ابىطالب(ع) است رسيديم. اين شهرِ نيكو، در زمينى پهناور و سخت واقع شده است و يكى از بهترين و پرجمعيتترين شهرهاى عراق مىباشد كه بازارهاى خوب و تميز دارد. از باب الحضره وارد نجف شديم و بعد از عبور از بازار بقالان و طباخان و خبازان، به بازار ميوه فروشان و خياطان و قيصريه و بازار عطاران رسيديم. آخر بازار عطاران باب حضرت است و قبرى كه معتقداند از آن على(ع) مىباشد در اين محل است. روبه روى مقبره، مدارس و زوايا و خانقاههايى قرار دارد كه داير و با رونق مىباشد ديوارهاى مقبره از كاشى است كه چيزى همانند «زليج» (1)اما از حيث جلا و نقش زيباتر از آن است. (2)
روضه امير المؤمنين(ع)
از باب حضرت وارد مدرسه بزرگى مىشود كه طلاب و صوفيان شيعه در آن سكونت دارند. در اين مدرسه، از هر مسافر تازه وارد تا سه روز پذيرايى مىشود و هر روز دو بار غذايى مركب از نان و گوشت و خرما به ميهمانان مىدهند. از مدرسه وارد باب القبه مىشود. حاجبان و نقيبان و سرايداران در اين محل مراقب زوار مىباشند و چون كسى براى زيارت وارد مىشود، به نسبت وضع و مقام او همه آن جماعت يا يكى از آنها بلند مىشوند و با او در آستانه حرم مىايستند و اذن دخول مىخوانند به اين مضمون:
«عن أمركم يا أمير المؤمنين هذا العبد الضّعيف يستأذن على دخوله الروضة العليّة فإن أذنتم له وإلّا رجع! وإن لم يكن أهلًا لذلك فأنتم أهل المكارم والستر».
«به فرمان شما اى امير المؤمنين، اين عبد ضعيف اذن مىخواهد به روضه عليه وارد شود. اگر اذن مىفرماييد كه بيايد و گرنه باز گردد و اگر او اهليت و شايستگى اين مقام را ندارد، بارى شما اهليت كرامت و عفو و اغماض را داريد.»
سپس اشارت مىكنند كه زائر آستانه را ببوسد و آنگاه داخل حرم بشود.
اين آستانه و دو طرف چارچوبه درِ ورودى از نقره است.
داخل حرم به انواع فرشهاى ابريشمين و غيره مفروش است و قنديلهاى بزرگ و كوچك از طلا و نقره در آن آويخته، در وسط حرم مصطبه چارگوشى است كه با تخته پوشيده و برآن صفحات طلاى پر نقش و نگار كه در ساختن آن كمال استادى و مهارت را به كار بردهاند با ميخهاى نقره فرو كوفتهاند؛ چنانكه از هيچ جهت چيزى از چوب نمودار نيست. ارتفاع مصطبه كمتر از ارتفاع قامت آدمى است و در روى آن سه قبر هست كه مىگويند يكى از آن آدم(ع) و ديگرى از آن نوح(ع) و سومى از آن على(ع) مىباشد و بين اين سه قبر در تشت زرّين و سيمين، گلاب و مشك و انواع عطريات ديگر گذاشتهاند كه زوار دست خود را در آن فرو برده، به عنوان تبرّك بر سرو روى خود مىكشند.
در ديگر حرم كه آن هم آستانه نقرهاى دارد و پردههاى ابريشمين الوان برآن آويخته است، به سوى مسجدى باز مىشود كه آن خود چهار در دارد و هر چهار در داراى آستانههاى نقره و پردههاى ابريشم مىباشد. داخل مسجد نيز فرشهاى عالى انداختهاند و ديوارها و سقف آن با پردههاى حرير مستور است. مردم شهر همه بر مذهب رافضىاند. از اين روضه كرامتها ظاهر مىشود و از همين جا بر آنان ثابت شده كه قبر على(ع) در آن واقع است. از جمله آن كه در شب بيست و هفتم رجب كه «ليله الحيا» (1)ناميده مىشود. بيماران زمينگير را از عراقين و خراسان و فارس و روم به آن جا مىآورند و بدينگونه سى- چهل بيمار گرد مىآيند. بيماران را پس از نماز خفتن روى ضريح مقدس جاى مىدهند و خود در انتظار شفا يافتن آنان به نماز و ذكر و تلاوت و زيارت مىپردازند. چون نيمى يا حدود دو پاره از شب گذشت همه بيماران صحيح و سالم، «لاإِله إلّا الله»، «محمّد رسول الله»، «علي وليّ الله» گويان از جاى بر مىخيزند. اين حكايت در ميان آنان بحد استفاضه رسيده و گرچه من خود آن شب را درك نكردم داستان آن را از اشخاص مورد اعتماد شنيدم و در مدرسه حرم سه تن از اين اشخاص را ديدم كه هر سه زمينگير بودند، يكى از روم آمده بود و ديگرى از اصفهان و سومى از خراسان، از حالشان جويا شدم، گفتند امسال به ليله الحيا نرسيدهاند و منتظرند كه سال آينده آن را درك كنند.
1) اين شب مصادف با شب مبعث است.
در اين شب مردم از شهرهاى مختلف در نجف گرد مىآيند و بازار بزرگى در شهر برپا مىشود كه تا مدت ده روز بر قرار مىماند.
در شهر نجف نه مأمور عوارض و ماليات هست و نه والى. تمام كارهاى شهر دست نقيب الاشراف است. اهل نجف تجارت پيشهاند و در اقطار جهان به مسافرت و بازرگانى مىپردازند. به شجاعت و سخاوت شهرهاند. كسى كه در پناه آنان باشد زيانى نمىبيند. من با آنان همسفر بوده و معاشرتشان را دلپذير يافتهام. پس از زيارت اميرالمؤمنين على(ع) قافله به سوى بغداد حركت كرد و من به اتفاق عدّه زيادى از اعراف خفاجه به سوى بصره روان گشتم. (1)
ورود به بصره
در اين شهر، در كاروانسراى مالك دينار منزل كرديم. تقريباً در دو ميلى بصره عمارت بسيار بلند، قلعه مانندى به نظر مىرسيد كه پرسيدم كجا است؟ گفتند: مسجد على بن ابىطالب است. بصره در قديم به قدرى بزرگ بود كه اين مسجد در وسط شهر قرار گرفته بود و اكنون تا بصره دو ميل فاصله دارد و نيز از مسجد تا محل باروى نخستين بصره حدود دو ميل مسافت مىباشد؛ يعنى مسجد در وسط بصره فعلى و با روى قديم آن واقع شده است.
بصره يكى از مهمترين و مشهورترين مراكز عراق و شهرى است وسيع و داراى مناظر زيبا و باغهاى فراوان و ميوههاى خوب. چون در ملتقاى دو درياى تلخ و شيرين واقع شده است، از سرسبزى و فراوانى بهره كافى دارد. در دنيا جايى نيست كه به اندازه بصره درخت خرما داشته باشد. خرما در بازار بصره هر چارده رطل عراقى به يك درهم فروش مىشود و در هم عراق ثلث نقره است. قاضى بصره حجت الدين براى من يك سبد خرما فرستاده بود كه يك حمال به دشوارى مىتوانست آن را حمل كند. من خواستم آن را بفروشم، به نُه درهم خريدند كه سه درهم آن را نيز حمال بابت اجرت خود برداشت.
در اين شهر يك نوع شيره خرما مىسازند كه «سيلان» ناميده مىشود و آن مانند جلاب مىباشد و چيز خوبى است. بصره سه محلّه دارد؛ يكى محله هذيل كه رياست آن با شيخ علاء الدين بن اثير بود
1) ج 1، صص 226- 222
كه از فضلا و كريمان روزگار به شمار مىآمد، وى مرا ميهمان كرد و جامهاى با مبلغى پول براى من فرستاد. محلّه ديگر «بنىحرام» است كه رييس آن سيد مجدالدين موسى الحسنى، مردى كريم و فاضل بود. او نيز مرا ميهمان كرد و مقدارى خرما و سيلان با مبلغى پول به من داد. محله سوم موسم به «محله عجمها»(ايرانيان) است كه رياست آن با جمال الدين بن اللوكى مىباشد.
مردم بصره اخلاقى نيك دارند و نسبت به غربا مهربان و دلسوزند، به طورى كه در آن شهر كسى احساس غربت نمىكند. نماز جمعه را در مسجد على بن ابىطالب به جاى مىآورند و بعد در آن مسجد را تا جمعه ديگر مىبندند. مسجد على(ع) يكى از بهترين مسجدها و داراى صحن بسيار وسيعى است كه با سنگپارههاى سرخ رنگ مفروش گرديده و اين سنگها را از وادى السباع به آن شهر آوردهاند ...
در همين مسجد بود كه يك بار براى اداى نماز جمعه رفتم. خطيب برخاست و خطبهاى خواند كه سراپا اغلاط نحوى فاحش بود، من تعجب كردم و موضوع را با قاضى حجت الدين در ميان نهادم. گفت: آرى بصره عوض شده و ديگر كسى كه اطلاعى از نحو داشته باشد در اين شهر باقى نمانده است و اين امر واقعاً داستان عبرت آموزى است؛ چه بصره جايى بود كه مردم آن در نحو سرآمد روزگاران بودند و اين علم اصلًا و فرعاً از آن شهر پيدا شده و پيشواى نحويان كه همه به حق سبقت و فضيلت او معترفاند، از اين شهر برخاسته و معذلك اكنون كار به جايى كشيده كه خطيب آن شهر نمىتواند خطبه نماز جمعه را بىغلط بخواند. (1)
بازگشت به عراق و ورود به كوفه
كوفه از مهمترين شهرهاى عراق مىباشد و امتياز آن از ديگر شهرها به اين است كه مسكن صحابه و تابعين و جايگاه علما و صلحا و مركز خلافت امير المؤمنين على(ع) بوده است ليكن در حال
1) ج 1، ص 230
حاضر به سبب تعدّيات متمادى وضع آن شهر به ويرانى كشيده است.
كوفه بارو ندارد و بناى آن از آجر و داراى بازارهاى نيك مىباشد. غالب متاعى كه در بازار كوفه معامله مىشود خرما و ماهى است. (1)
مسجد كوفه و اماكن اطراف آن
جامع اعظم كوفه مسجد بزرگى است داراى هفت شبستان كه بر روى ستونهاى سنگى قطور و بلند بنا شده است. اين ستونها از قطعه سنگهاى تراش تشكيل يافته كه روى هم قرار داده شده و وسط آنها را ارزيز ريختهاند.
مسجد كوفه داراى آثار قديمه متبرّكهاى است؛ از جمله مقابل محراب از طرف راست اطاقى [اتاقى] است كه مىگويند مصلاى حضرت ابراهيم خليل بود و نزديك آن محرابى وجود دارد كه گرداگرد آن را به وسيله چوبهاى ساج بلند گرفتهاند و آن محراب على بن ابىطالب(رضى الله عنه) بود كه ابن ملجم ششقى در همين جا بر سر آن حضرت زخم زد و مردم براى نماز به آن محراب مىروند.
در زاويه ديگر اين شبستان مسجد كوچكى است كه دور تا دور آن نيز با چوبهاى ساج گرفته شده و مىگويند تنورى كه در طوفان نوح آب از آن جوشيده، در اينجا بوده است.
در قسمت عقبى شبستان مزبور در خارج مسجد اطاقى [اتاقى] وجود دارد كه مىگويند منزل نوح پيغمبر بوده و روبهروى آن اطاق [اتاق] ديگرى هست كه به اعتقاد مردم عبادتگاه ادريس(ع) بوده است. محوطه متصل به همين قسمت كه با ديوار جنوبى مسجد مربوط است، محلى بوده كه نوح(ع) كشتى خود را در آن جا ساخته و در منتهى اليه اين محوّطه، خانه على بن ابىطالب(رضى الله عنه) و اطاقى [اتاقى] كه جنازه او را درآن غسل دادهاند واقع شده و اطاق [اتاق] ديگرى در مجاورت خانه آن حضرت است كه آن هم به نوح پيغمبر منسوب مىباشد و خدا بهتر مىداند از اين نسبتها كدام درست و كدام نادرست است.
در جهت شرقى جامع، داخل بالاخانهاى كه با پله به آن جا مىروند، مقبره مسلم بن عقيل واقع شده و در نزديكى آن، خارج مسجد، قبر عاتكه و سكينه دختران حسين(ع) قرار دارد. اما از قصر
1) ج 1، ص 270
الاماره كوفه كه سعد و قاص بنا كرد، اكنون جز پايههاى آن، چيزى برجا نمانده است.
رودخانه فرات در فاصله نيم فرسخى طرف شرق كوفه جريان دارد و اطراف اين رودخانه را باغهاى به هم پيوسته خرما فرا گرفته است. در طرف مغرب قبرستان كوفه، جايى را ديدم كه در آن چيزى به رنگ سياه تند در ميان زمينه سفيدى جلب نظر مىكرد. گفتند قبر ابن ملجم شقى است كه مردم كوفه همه ساله هيزم فراوان بدانجا مىبرند و هفت روز آتش برگور او مىافروزند. در نزديكى قبر ابن ملجم گنبدى است كه مىگويند مدفن مختار بن ابى عبيد مىباشد. (1)
شحر حلّه
بامدادان از بئر الملاحه حركت كرديم و به شهر حلّه رفتيم كه شهرى است بزرگ و در جهت جريان رودخانه فرات امتداد دارد. حلّه داراى بازارهاى خوب و مهم است كه همه قسم صنايع و ما يحتاج عمومى را در آن مىتوان يافت. از همه سو نخلستانهاى به هم پيوسته شهر را فرا گرفته و خانهها در ميان نخلستانها واقع شده است. حله جسر بزرگى دارد كه از كشتىهاى به هم پيوسته تشكيل شده و آن از دو سو با زنجيرهاى آهنين به تير چوبى محكم و بزرگى در ساحل بسته است. همه اهالى اين شهر دوازده امامى و از دو تيرهاند كه يكى را كرد و ديگرى را هل الجامعين مىنامند و بين اين دو تيره، دائماً جنگ و نزاع هست. در نزديكى بازار بزرگ شهر مسجدى قرار دارد كه بر در آن پرده حريرى آويزان است و آنجا را مشهد صاحب الزمان مىخوانند. شبها پس از نماز عصر، صد مرد مسلح با شمشيرهاى آخته پيش امير شهر مىروند و از او اسبى يا استرى زين كرده مىگيرند و به سوى مشهد صاحب الزمان روانه مىشوند. پيشاپيش اين چارپا طبل و شيپور و بوق زده مىشود و از آن صد تن نيمى در جلو حيوان و نيمى ديگر در دنبال آن راه مىافتند و ساير مردم در طرفين اين دسته حركت مىكنند و چون به مشهد صاحب الزمان مىرسند در برابر در ايستاده آواز مىدهند كه:
«باسم الله يا صاحب الزمان، باسم الله أخرج قد ظهر الفساد و كثر الظلم، و هذا أوان خروجك ليفرق الله بك بين الحق و الباطل».
«بسم الله، اى صاحب الزمان، بسم الله قيام كن كه تباهى روى زمين را فرا گرفته و ستم
1) ج 1، ص 271
فراوان گشته، وقت آن است كه برآيى تا خدا به وسيله تو حق را از باطل جدا گرداند.»
و به همين ترتيب به نواختن بوق و شيپور وطبل ادامه مىدهند تا نماز مغرب فرا رسد. (1)
كربلاى معلّا
از حلّه به سوى كربلا، مشهد حسين بن على(عليهما السلام) حركت كرديم. كربلا شهر كوچكى است كه نخلستانها اطراف آن را گرفتهاند و از رودخانه فرات آبيارى مىشود. روضه مقدسه امام حسين(ع) در داخل شهر واقع شده و مدرسهاى بزرگ (2)و زاويهاى دارد كه در آن براى مسافران طعام مىدهند. خدام و حاجبان بر در روضه امام ايستادهاند و ورود به حرم بىاجازه آنان ميسر نيست و هنگام ورود عتبه شريفه را كه از نقره است بايد بوسيد.
روى ضريح مقدس امام قنديلهاى زرين و سيمين گذاشته شده و از درهاى آن پردههاى حرير آويختهاند. مردم كربلا از دو طايفهاند؛ «اولاد رخيك» و «اولاد فائز» و اين دو دائماً با هم در جنگ و نزاعاند. اين هر دو دسته پيرو مذهب اماميه و فرزندان يك پدرند. (3)
بغداد
دارالسلام بغداد، پايتخت اسلام، شهرى است محترم و مقدس كه مركز خلافت و مقر علما بوده است ... بغداد را دو جسر است شبيه به جسر حلّه و شب و روز مردم از روى آنها رفت و آمد مىكنند. در بغداد يازده مسجد هست كه در آنها اقامه نماز جمعه و خطبه به عمل مىآيد، هشت تا از اين مساجد در قسمت غربى و سه تاى ديگر در قسمت شرقى شهر است. مساجد و مدارس ديگر هم در اين شهر به تعداد زياد وجود دارد اما بيشتر مدارس آن به ويرانى افتاده است.
شماره گرمابههاى بغداد زياد و نوع آن بسيار عالى است. سطح بيشتر اين گرمابهها را با قير اندود كردهاند؛ به طورى كه انسان در اول نگاه خيال مىكند كه از مرمر سياه است. قير را از معدنى كه در
ميان بصره و كوفه واقع است استخراج مىكنند، از اين معدن دائماً قير مىجوشد و در اطراف و جوانب آن به صورت گِل ولا جمع مىشود و آن را به وسيله بيل جمع مىكنند و به شهر مىآورند ... بخش غربى بغداد پيش از ساير نقاط آن آباد گرديده و اكنون بيشتر آن خراب است، مع ذلك سيزده محله اين بخش هنوز هم داير مىباشد. هر يك از اين محلهها مانند يك شهر مستقلى است كه دو يا سه حمام دارد و در هشت تا از آنها مسجد جامع هم هست؛ از جمله اين محلّهها باب البصره است كه جامع منصور خليفه در آن قرار دارد و بيمارستان بغداد كه نخست به صورت كاخ بزرگى بوده و اكنون ويرانهاى بيش نيست، در كنار دجله، بين باب البصره و محلّه شارع واقع شده است.
قبر معروف كرخى كه از زيارتگاههاى بغداد است، در محله باب البصره واقع است. در راه باب البصره زيارتگاه معتبر ديگرى وجود دارد كه در داخل آن روى قبر بزرگى اين عبارت نوشته شده است: «اين قبر عون از فرزندان على بن ابى طالب است» و قدرى آن طرفتر قبر امام موسيكاظم(ع) پسر امام صادق(ع) و پدر امام رضا(ع) قرار دارد كه قبر امام جواد(ع) هم در كنار آن مىباشد. روى اين دو قبر ضريح چوبين كار گذاشته شده كه سطح آن را با ورق نقره پوشانيدهاند و هر دو قبر در داخل حرم قرار دارد. (1)
قبور خلفاى عباسى در رصافه واقع شده و روى هر قبرى اسم صاحب آن نوشته است. قبور مهدى و هادى و امين و معتصم و واثق و متوكل و منتصر و مستعين و معتز و مهتدى و معتمد و معتضد و مكتفى و مقتدر و قاهر و راضى و متقى و مستكفى و مطيع و طائع و قائم و قادر و مستظهر و مسترشد و راشد و مقتفى و مستنجد و مستضىء و ناصر و ظاهر و مستنصر و مستعصم در آن گورستان است.
قبر امام ابوحنيفه در نزديكى رصافه واقع شده و گنبدى بزرگ و زاويهاى براى اطعام وارد و صادر دارد.
در نزديكى رصافه قبر امام ابوعبدالله احمد بن حنبل واقع شده كه گنبد ندارد و مىگويند بارها روى آن گنبد ساختهاند ولى به قدرت خدا خراب شده است!
سامرا
1) ج 1، صص 274 و 275
شهر بغداد را ترك گفته نخست در جايگاهى بركنار نهر دجيل منزل كردم. دجيل از شعب رودخانه دجله است كه آبادىهاى بسيارى را سيراب مىگرداند. پس از دو روز به قريه بزرگى به نام «حربه» كه جاى پر نعمت و وسيعى بود رسيدم و سپس در محلى نزديك قلعه معشوق در ساحل دجله منزل كردم. شهر «سرّ مَن رآى» در جانب شرقى اين قلعه واقع شده است و آن را «سامرّا» مىنامند و مىگويند اسم آن «سامراه» است كه به فارسى «راه سام» باشد. شهر سرّ من رآى، جز يك قسمت كوچكى از آن، كه به حالت ويرانه است، هواى آن خوب و معتدل ميباشد و با همه خرابى و ويرانى كه در آن راه يافته، هنوز زيبا مىنمايد. در اين شهر نيز مانند حله زيارتگاهى به نام «صاحب الزمان» وجود دارد.
از آنجا يك منزل راه رفته به تكريت رسيدم كه شهرى است بزرگ و وسيع با بازارهاى خوب و مساجد متعدد و مردم آن به حسن اخلاق موصوف مىباشند.
رودخانه دجله در جهت شمالى اين شهر جريان دارد و در كنار آن رودخانه، قلعه محكمى واقع شده است. (1)
موصل
موصل شهرى قديمى و پرنعمت است و قلعه مشهور بسيار استوارى دارد كه به نام «الحدباء» خوانده مىشود. برج و باروى شهر هم مستحكم است و خانههاى سلطنتى با باروى شهر پيوسته، از اين خانهها تا خود شهر خيابان پهناورى وجود دارد كه امتداد آن از بالا تا پايين شهر كشيده شده است. شهر موصل دو باروى محكم با برجهاى متعدد و نزديك به هم دارد. در اندرون بارو دور تا دور آن اتاقهاى چند طبقه تعبيه شده و پهناى ديوار بارو چندان است كه بناى اين اتاقها را ميسر ساخته است و من در ميان باروهايى كه ديدهام، جز در دهلى، پايتخت هندوستان نظير آن را نيافتهام.
موصل حومه وسيعى با مسجدها و گرمابهها و مسافرخانهها و بازارها دارد كه مسجد جامعى نيز در آن واقع شده است. اين مسجد برساحل رودخانه دجله قرار دارد و گرداگرد آن را پنجرههاى مشبك آهنى فرا گرفته و در كنار آن مصطبههايى با نهايت زيبايى و استحكام مشرف بر دجله ساخته
1) ج 1، ص 288
شده و در برابر آن بيمارستانى قرار دارد.
در داخل شهر هم دو مسجد جامع هست؛ يكى قديمى و ديگرى جديد البناء. در صحن جامع جديد گنبدى وجود دارد كه در زير آن حوضچه مرمرى هشت گوشهاى بر روى يك ستون مرمرى ساخته شده كه آب از آن با نيروى زياد به بلندى بالاى آدمى فوران مىكند و منظره زيبايى تشكيل مىدهد.
قيصريه موصل بسيار زيبا و داراى درهاى آهنين است كه طبقات دكانها و خانهها در گرداگرد آن بر روى هم قرار گرفته و بناهاى عالى دارد. مشهد جرجيس پيغمبر در اين شهر است و مسجدى بركنار آن ساخته شده و قبر در گوشهاى از دست راست مدخل واقع شده است. مشهد جرجيس بين جامع جديد و باب الجسر قرار دارد و ما به زيارت مشهد و نماز در مسجد آن موفق شديم.
تلّ يونس نيز در شهر موصل است و به فاصله يك ميلى آن چشمهاى منسوب به يونس(ع) وجود دارد كه مىگويند آن حضرت قوم خود را فرمان داد كه از آن چشمه تطهير كرده در بالاى تلّ گرد آيند. پس آن حضرت به همراه قوم خود دعا كرد تا خداوند عذاب را از آنان مرتفع ساخت. (1)
خرابههاى نينوا
در نزديكى اين محل قريه بزرگى هست كه اكنون به حالت مخروبه است و مىگويند جايگاه شهر معروف نينوا مىباشد. نينوا شهرى است كه يونس پيغمبر در آن مىزيسته و آثار بارويى در اطراف آن نمايان است و حتى محل دروازههاى آن هم اكنون مشخص مىباشد. در تلّ يونس بناى بزرگى با يك رباط مشتمل بر اتاقها و مقصورهها و مطهرهها و دارالسقايهها واقع شده كه مدخل همه آنها يكى است. در وسط رباط اتاقى هست كه پردهاى ابريشمين بر در آن آويختهاند و درِ مرصعى دارد. اين محل به نام «موقف يونس» معروف است و محراب مسجدى كه در اين رباط وجود دارد به روايت مردم، نمازخانه و پرستشگاه يونس بود. (2)
جواد محدثى
توضيح:
از فوايد و آثار «سفرنامه نويسى»، ترسيم اوضاع تاريخى- اجتماعى و وضعيت حاكم بر هر زمان و زمين است.
«زيارت عتبات» در زمانهاى مختلف و دورههاى گوناگون، به صورتى و به گونهاى بوده است. آنانكه در دوران طاغوت و تيرگى روابط ايران و عراق، به صورت «قاچاق» به كربلا مىرفتند، آنان كه پس از پيروزى انقلاب و جنگ ايران و عراق، مخفيانه راهى اين سفر مىشدند، آنان كه پس از جنگ و تبادل اسرا و بازگشايى مرزها در دوران حكومت صدّام به زيارت عتبات مىشتافتند و بالأخره آنان كه پس از سقوط صدام و روى كار آمدن دولت مردمى عراق و حضور نظاميان اشغالگر آمريكايى، به كربلا و نجف مىرفتند، هركدام ويژگىهايى داشته و دارند و سفرنامههاى هر دوره، بازتابى از وضعيت آن روزگار است.
نگارنده، در سال 1380 خورشيدى و در زمان حاكميت صدّام و پيش از اشغال عراق، به عنوان «روحانى كاروان» موفق به زيارت مرقد مطهّر امامان معصوم دركربلا، نجف، كاظمين و سامرا و ديگر اماكن زيارتى عراق شد.
از اين رو، اين سفرنامه، حال و هواى آن مقطع از زمانى را دارد كه زوّار ايرانى پس از ورود به خاك عراق، با حضور راهنمايان عراقى كه در اتوبوسها مستقر مىشدند، به گونهاى تحت الحفظ و مانند اسير به زيارت مىپرداختند و آزادى عمل مطلوب را نداشتند. اميد است براى خوانندگان «زيارت»، مفيد باشد:
مقدّمات سفر
فكر نمىكردم حالا حالاها نوبت ما شود كه به زيارت برويم. خانوادههاى شهدا در اولويت اول
قرار داشتند. مىرفتند و بر مىگشتند و خاطرات سفر را مىگفتند و آتش شوق ما را تيزتر مىكردند.
ولى ... زمينه فراهم شد و توفيق رفيق گشت تا به عنوان روحانى كاروان سفر عتبات، با يكى از كاروانهاى قمى بروم. چند روز پيش از سفر، جلسه توجيهى و توضيحى گذاشتند و اوضاع و احوال سفر را بيان كردند.
روز 11 خرداد 88(8 ربيع الاوّل 1422 ق.) دو اتوبوس كه حامل مسافران اين كاروان بود، از مقابل فرماندارى قم حركت كرد. من در يك اتوبوس بودم و مدير كاروان كه يكى از بازاريان بود، در اتوبوس ديگر تا گفتنىهاى لازم در طول راه و سفر گفته شود. اين تقسيم كار، در خاك عراق و در هر بار سوار و پياده شدن از اتوبوسها در هنگام زيارت اماكن ادامه داشت.
مسير حركت از قم به سمت اراك، ملاير، همدان و كرمانشاه طى شد. بعد از ظهر، ادامه مسير به سمت غرب بود. دو ساعت به غروب مانده به «قصرشيرين» رسيديم و در مسافرخانهاى اسكان يافتيم تا مقدمات حركت فردا صبح فراهم شود. مسؤوليت اين هماهنگىها با مدير بود.
براى اقامه نماز مغرب و عشا، از محلّ اسكان بيرون آمديم و به يكى از مساجد نزديك رفتيم. پيشنمازى نبود. من به امامت جماعت پرداختم. وظيفه روحانى من از همينجا رسماً آغاز شد. شب 9 ربيع الأ ول بود، آغاز اقامت حضرت مهدى(ع) بين دو نماز درباره وجود آن حضرت و امامتش و وظايف ما نسبت به ائمّه و معرفت حق اهل بيت صحبت كردم.
ورود به عراق
فردا صبح زود، پس از نماز جماعت در مسافرخانه، همسفران با دو اتوبوس جديد، فاصله قصر شيرين تا مرز خسروى را در مدّتى حدود نيم ساعت طى كردند. من و مدير و نفر سوّم دنبال گذرنامهها رفتيم. يك ساعتى طول كشيد.
فاصله حدود 200 متر(نقطه صفر مرزى ميان عراق و ايران) را با اتوبوس رفتيم. لب مرز عراق، طبق فهرست اسامى، به صف شديم تا وارد خاك عراق شويم و از گمرك بگذريم.
وارد گمرك عراق شديم. ساكها و جيبها را مىگشتند. هر كاروانى حدّ اكثر مىتوانست 5 مفاتيح الجنان با خود داشته باشد. بقيه مفاتيحها، كتابها، جزوات را از زائران گرفتند و رسيد دادند، تا در بازگشت، تحويل دهند. بعضى كتابهاى دعا را لابهلاى لباسها درساكها مخفى كرده بودند و ردّ كردند. من كه فكر نمىكردم تا اين حدّ حساس و سختگير باشند، استتار نكرده بودم. لاجرم
كتابهاى «كربلا»، «اماكن زيارتى كربلا»، «سفرنامه كربلا» و دفتر شعر و مطالب را گرفتند و خلع سلاح كامل شدم. البته بازار «رشوه» دادن به مأموران داغ بود. ولى من دلم نيامد كه به آن مأموران بعثى كه از آنان متنفّر بودم، رشوه بدهم تا كتاب دعا به آن سوى مرز ببرم. يكى ازعراقىها كه فارسى هم مىدانست، به من گفت: اگر چيزى داده بودى، نه تفتيش مىشدى، نه وسايلت را مىگرفتند.
به هر حال، صبحانه صرف شد، طبق پاسپورتها بليتها را تهيه كردند، طبق حواله، به بانك گمرك رفتيم و براى دريافت پول عراقى درنوبت ايستاديم. مأموران عراقى تحويل پول، زنان بىحجبا بودند. بستههاى پول را كه به اندازه يك گونى مىشد گرفتيم و به اتوبوسها آورديم تا ميان زائران تقسيم كنيم. تفاوتِ پول ايرانى و دينار عراقى خيلى فاحش بود. براى هر نفر در مقابل 40 هزار تومان، حدود 91140 دينار عراقى مىرسيد. تقسيم سه ميليون و دويست و هشتاد هزار دينار عراقى ميان 36 نفر مسافران اتوبوسى كه من در آن بودم. مدتى طول كشيد. اسكناسهاى عراقى همه 250 دينارى بود، با كاغذى كاملًا نامرغوب ...، مسير ادامه يافت و بخشى از اين كارها در حال حركت انجام گرفت.
بغداد
عصر بود كه به بغداد رسيديم، تصوّر بغداد زمان جنگ در ذهنم به شكلى بود و تصوير بغداد زمانهاى كهن و عصر خلفا با تاريخى بزرگ و پيشينهاى درخشان، به شكل ديگر. اما آنچه مىديدم، حقيرتر از همه تصوّرات ذهنىام بود. سيمايى نه در خور پايتخت يك كشور با سابقه كه روزگارى مهد تمدّن عظيم اسلامى بوده و نام و آوازه دانشگاه «نظاميه بغداد» به همه جا رسيده بود.
در هتلى به نام «فندق الغدير» فرود آمديم. پس از استراحتى مختصر، به قصد زيارت «كاظمين» سوار اتوبوسها شديم. پس از عبور از چندين خيابان و گذشتن از پلى كه در بغداد، روى دجله بود و يادآور بسيارى از حوادث تاريخى اين شهر، از جمله تشييع جنازه مظلومانه پيكر مطهّر موسى بن جعفر(عليهما السلام) در دوره هارون الرشيد، به «كاظميه» رسيديم، كه شهرى متصل به بغداد و آن سوى دجله است و مانند تهران و شهر رى به هم متصل مىباشند.
در حرم كاظمين
وقتى به صحن كاظمين رسيديم، اذان مغرب را مىگفتند. وقت نماز بود و در نماز جماعتى كه
برپا بود شركت كرديم، پس از آن، تشرّف به حرم امام موسى بن جعفر و حضرت جواد(عليهما السلام) كه كنار هماند، نقطه آغاز زيارتهاى ما از حرمهاى ائمه عراق بود.
فرصت زيارت حرم محدود بود. به دو ساعت نرسيد. طبق قرار قبلى، ساعت 5/ 10 شب همه پاى اتوبوسها جمع شدند؛ سرشمارى و كنترل، سپس حركت به سوى بغداد، كه دير وقت بود، شام و استراحت، تا فردا برنامههاى از پيش تعيين شده انجام شود.
سامرّا
روز دوم حضورمان در بغداد، برنامه «سامرا» و زيارت عسكريين را در پيش داشتيم. در سامرا غير از مرقد مطهّر امام هادى و امام عسكرى(عليهما السلام) و سرداب مقدس معروف به «سرداب غيبت» كه بسته بود و فقط درگاه آن را زيارت كرديم. قبر «سيد محمد» فرزند بزرگ امام هادى(ع) را زيارت كرديم كه از عُبّاد و علما و بزرگان بوده و در زمان خود، تصوّر اغلب شيعه آن بوده كه پس از امام هادى، او امام خواهد شد، ولى امامت به حضرت عسكرى(ع) رسيد.
حرم عسكريين يك گنبد بزرگ دارد و ضريحى كه قبر دو امام و نيز نرجس خاتون(مادر امام زمان) و حكيمه خاتون(عمه امام عسكرى و دختر امام جواد) را در برگرفته است. قبر حكيمه خاتون پايين پاى امام هادى است. ضريح اين حرم مانند حرم حسينى شش گوشه دارد و گنبد طلايى سامرا بزرگترين گنبد طلايى قبور ائمّه است. صفاى توأم با سادگى و مظلوميت را در اين حرم شاهد بوديم.
هواى گرم و سوزنده و گزنده سامرا كلافه مىكرد. مواجهه با گداهاى سمج و دست فروشهاى سمجتر، آزار دهنده بود؛ مثل قديمى «كداى سامره» در ذهنم تداعى كرد. اخّاذى صريح مسؤولان آستانه و خدّام و كفش دارىها و زيارت نامه خوانانِ گردن كلفت و شكم گنده و اين كه بسيار زشت و گدامنش از زوّار با اصرار پول مىگرفتند، مشمئز كننده بود. بر مظلوميت مضاعف شيعه و امامان سوختم.
سامرا تركيبى از شيعه و سنّى است و اكثريت اهل تسنّناند. بعضىها ترديد داشتند كه همين زيارتنامه خوانان و دعا خوانان شيعه باشند و مىگفتند: اينها بعضىشان منافقانه عمل مىكنند و مزار أئمه را وسيله كسب خود قرار دادهاند. كاش روزى اين مظلوميتها به پايان برسد! فرصتى بود كه بيرون از حرم به يكى دو تا كتابفروشى و دكّههاى مطبوعاتى سرزدم. اغلب، راكد بود و كتابها گردو خاك گرفته. در كتابفروشىها اگر كتابهايى درباره ايران بود، برضّد شيعه و امام راحل بود و چه
تأسّف بار!
در هتلى كه ميان راه بود ناهار خورديم و به كاظمين برگشتيم. اين زيارت دوّم كه هنگام نماز مغرب بود، تا پاسى از شب ادامه داشت. در محدوده حرم، قبر شيخ مفيد و خواجه نصير طوسى در داخل رواق شرقى و غربى قرار دارد. قبر سيد رضى و سيد مرتضى، دوتن از بزرگترين علماى شيعه در قرن چهارم بيرون حرم بود و هر كدام بقعه خاصّى دارد و با فاصلهاى نزديك به هم.
مسجد بُراثا
امروز، ديدار از مسجد بُراثا را در برنامه داريم كه در بغداد است. محلّ اين مسجد پيش از اسلام، دهكدهاى مسيحى نشين بوده و در سفرى حضرت على(ع) كه از آنجا عبور مىكرده، به كرامت آن حجّت خدا چشمه و چاهى جوشيده است. در بيرون مسجد و حياط آن، سنگى است كه با اشاره حضرت از چاه درآمد و آب فوران زد. نيز سنگى ديگر آنجاست كه بازمانده روزگار كهن است و در ورودى مسجد قرار دارد. همچنين سنگِ گويا كننده(حجر مُنطقِ) كه گود بود و مىگفتند افراد، براى بازشدن زبان فرزندان لال، در آن گودى آب مىريزند و به بچه مىنوشانند و ...
مسجد براثا بسيار با فضيلت است و اعمال و دعاهاى خاصّ دارد كه در مفاتيح الجنان هم آمده است(ذيل زيارت موسى بن جعفر(ع)). چاه منسوب به حضرت على(ع) هنوز هم داير است و برروى آن بنايى ساختهاند. بعضى هم به عنوان تبرّك از آب آن مىنوشند.
به سوى نجف
مىبايست پايتخت عراق را ترك مىكرديم. بار ديگر فرصتى دادند تا كاظمين را زيارت و وداع كنيم و از بغداد به سمت نجف اشرف حركت كرديم. دل كندن از حرم دو امام، دشوار بود، امّا شوق ديدار نجف هم ما را به سوى خود مىكشيد.
اتوبوسها در جاده پيش مىرفتند. دو ساعتى در راه بوديم. از دور گنبد طلايى حرم علوى آشكار شد. صداى صلوات زوّار با اشكهاى شوق آميخت. نجف هم خاطرات و وقايع بسيارى را در ذهنم بيدار مىكرد. غير از حرم حضرت امير، حوزه علميه نجف كه از هزار سال پيش درخشيده و سالهاى اقامت امام امت در اين شهر و مراجع بزرگ عراق در گذشته و علامه امينى و ... خيلى
سوژههاى ديگر در ذهنم رژه مىرفتند.
ابتدا ما را به هتلى بردند كه محلّ اسكانِ دو روزه ما بود. پس از رفع خستگى و استراحت، غسل زيارت كرديم و به قصد حرم مولا بيرون آمديم. وقتى به حرم رسيديم اذان مغرب بود. درگوشهاى خودمان نماز جماعت برگزار كرديم. چند بچه عراقى براى تكبير گفتن نمازمان با هم رقابت داشتند. پس از نماز، پولى به آنها داديم، سپس دستهجمعى به سمت حرم و ايوان طلاى حضرت رفتيم. ايوان نجف عجب صفايى دارد!
مأموران عراقى گرچه به ظاهر ما را رها كردند و قرارمان پس از دوساعت كنار قبر مرحوم شيخ عباس قمى صاحب مفاتيح بود. ولى دورا دور مراقب بودند. از برنامههاى گروهى ونوحهخوانى و سروصدا مانع مىشدند و مرتب به مدّاح تذكر مىدادند كه آهستهتر بخواند. با اين كه محل استقرارمان در نجف(هتلِ دُرّه النجف) با حرم فاصلهاى نداشت و پياده با پنج دقيقه زمان، مىشد رفت و آمد كرد، ولى مأموران همراه، در رفت و برگشت ما را الزاماً به اتوبوسها سوار مىكردند و مواظب بودند كه همه نفرات سوار شده باشند و نمىگذاشتند افراد پراكنده شوند. شايد بيم داشته برخى سراغ بيت آيت الله سيستانى بروند. چه خون دلى خورديم به خاطر فرصتهايى كه هدر مىرفت. كنترل عراقىها از يك سو، اهمال كارى و تعلّل برخى زائران براى حضور به موقع خيلى وقت گير بود. گاهى تا سه ربع ساعت يا يك ساعت طول مىكشيد كه همه گرد هم آيند و سوار اتوبوسها شوند و سرشمارى انجام گيرد، آنگاه اجازه حركت اتوبوس تا هتل داده شود كه چند دقيقه بيشتر نبود. واقعاً زيارت با اعمال شاقه و مثل اسراى جنگى آزار دهنده بود. بارها مىشمردند، حتى اگر يك نفر هم ناميده بود، مجبور بوديم صبر كنيم تا گروه تكميل شود. البته مأموران هم حق داشتند، چون مأموريت حفاظت و كنترل و رفت و آمد دسته جمعى و طبق برنامه از پيش تعيين شده و توافق شده بين ايران و عراق، بر عهده آنان بود و تخلّف از آن براى خودشان هم مسأله ساز مىشد. ولى وقت زيادى از ما به خاطر همين قضيه گرفته مىشد و بهره ما از زيارت دو نوبت كامل بيشتر نشد.
وضعيت نامناسب زيارت تحت نظر و مراقبت، بردلم اين آرزو را گذراند كه كاش روزى زيارت عتبات، بدون حضور صدام در عراق و نيروى بعثى در كنار زائران انجام شود! خيلى دوست داشتم كه فرصت و مجال و آزادى بود تا از حوزه نجف، علما و بزرگان اين شهر، كتابخانه عمومى حضرت على(ع) كه مرحوم علامه امينى، صاحب «الغدير» آن را تأسيس كرده، كتابفروشىهاى نجف، مدارس متعّدد دينى حوزه ديرپاى نجف كه سالهاست مورد بىمهرى است، ديدار كنم، ولى زمينه
فراهم نبود، راهنما و بلدى هم نداشتم، فرصتها هم پرشتاب بود وبرنامههاى زيارتى بسيار متراكم. كاش روزى اين آرزو برآورده شود! آن چه را هم كه جسته گريخته به دست آوردم، نتيجه پرسو جوها يا سركشىهاى خارج از برنامه خودم بود.
كوچه پس كوچههاى نجف
علىرغم كنترل و محدوديتهايى كه بود، مايل بودم نجف را بيشتر بشناسم و خارج از برنامه تعيين شده، جاهاى ديگر را هم ببينيم. دردو روز اقامت در نجف، گشتى در دورو بر حرم و كوچهها وگذرهاى اطراف و برخى خيابانها زدم. نزديكىهاى حرم جامع الشيخ الطوسى بود. مسجدى كه قبر شيخ طوسى در ورودى آن بود و دفتر آيت الله بحر العلوم هم آن جا بود. خود او حضور داشت و مراجعات مردم و طلّاب داير بود و از فضاى مسجد به عنوان «مدّرس» و محل مباحثه هم استفاده مىشد.
در كوچه پس كوچههاى تنگ و خراب و كثيف اطراف حرم كه هيچ در شأن حريم علوى نبود، از دور چند گنبد كاشى توجه مرا جلب كرد. سراغ آنها رفتم. يكى قبر مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطا بود، يكى هم قبر مرحوم محمد حسن نجفى(صاحب جواهر الكلام) از فقهاى بزرگ شيعه، چند تا هم مربوط به علماى ديگر كه به صورت بقعههايى در بسته و بعضى باز بود.
بيرون حرم در محدوده غرب، منطقه وسيعى گود بردارى عميق شده است و ساختمانهاى قديمى را تخريب كردهاند. مىگفتند مىخواهند پاركينگ زير زمينى و توسعههاى مورد نياز داشته باشند. از دور دو گنبد كاشى به چشمم خورد. صبحگاه بود و لحظات طلوع آفتاب. صداى پارس سگها هم به گوش مىرسيد. حسّ كنجكاوىام مرا به آن طرف كشاند. قدم زنان رفتم و رفتم تا نزديك آنجا رسيدم. يكى از آنها «مقام امام زين العابدين» بود، يكى هم «مقام امام على» و بقعهاى كه قبر «صافىصفا» در آن بود. ديدارى كردم و به حرم برگشتم تا در موعد مقرّر در جمع زائران باشم براى برگشت به محلّ اقامت. آن روز، نماز صبح را به جماعت با جمعى از همسفران در ايوان اميرالمؤمنين(ع) خوانده بودم و چه قدر لذّت بخش و خاطره آميز بود! شبها در صحن حرم علوى، آقاى سيد حسين الصدر نماز مىخواند.
ناگفته نگذرم كه در صحن حضرت امير و در بقعهها و ايوانها قبور تعدادى از علماست. از جمله قبر مقدّس اردبيلى و قبر حاج آقا مصطفى خمينى كه در دو طرف ايوان طلا داخل بقعه است و
درهاى آن بسته است. قبر مرحوم شيخ عباس قمى و استادش ميرزا حسين نورى در ايوان جلوى يكى از حجرات ضلع غربى است. قبر آيت الله سيد ابوالحسن اصفهانى، آيت الله خويى، شيخ انصارى، بحرالعلوم، خلخالى و ... در حجرهها و راهروهاى خروجى صحن است و در همه اين مقبرهها هميشه بسته است.
اماكن ديدنى نجف
روز دوم حضورمان در نجف، برنامه ديدار و زيارت چند جا بيرون شهر بود. ابتدا به «مسجد حنّانه» رفتيم؛ جايى كه مىگويند يك شب سر مطهّر امام حسين(ع) آنجا نگهدارى شده است، در مسير رفتن اسراى اهل بيت به شام. سپس به زيارت قبر «ميثم تمّار» رفتيم، صحابى شهيد حضرت على(ع) كه به دست واليان بنى اميه شهيد شد. او را به دار زدند. از بالاى دار هم فضايل على(ع) را مىگفت كه زبانش را بريدند. بعد از آن قبر مطهر جناب «كميل بن زياد» را زيارت كرديم، صاحبِ سرّ امام على(ع) همان كه دعاى خضر را حضرت به او آموخت؛ دعايى كه به «دعاى كميل» مشهور است.
پس از آن، به «مسجد سهله» رفتيم؛ جايى كه مقدّس و با فضيلت است و بسيارى از اولياى الهى در آن مكان نماز خواندهاند. خيلىها چهل شب چهارشنبه در مسجد سهله به عبادت گذرانده و به ملاقات امام زمان(عج) نائل شدهاند. در ايران هم شبهاى چهارشنبه، مسجد جمكران به تبع اين مسجد رواج يافته و مردم در چنين شبى به جمكران مىروند. در مسجد سهله بعضىها به حضور حضرت مهدى(عج) مشرف شدهاند. صحن بزرگ آن بىسقف است، مثل مسجد كوفه، داراى چندين مقام(جايگاه خاص براى عبادت) است كه هر كدام نماز و دعاى خاصّى دارد كه در مفاتيح الجنان هم آمده است.
ديدارها به سرعت انجام مىشد، فرصت كم بود و جا هم زياد. توقع زوّار هم اين بود كه در همه اين اماكن، آداب و اعمال انجام شود ولى فرصت نبود. سررشته كار را به عربهاى دعا خوانِ حرفهاى آنجا داديم كه هم آشنا به مقامها و دعاهاى هريك بودند و از حفظ ميخواندند و هم صداى رسايى داشتند كه نيازى به بلندگو نبود. اين برنامه يك ساعتى طول كشيد. فرصتى بود براى رفع خستگى، تجديد وضو و نماز. اذان ظهر شد و در آن مسجد نماز جماعت خوانديم و به هتل اقامت برگشتيم تا ناهار و استراحت داشته باشيم وعصر به مسجد كوفه برويم.
خانه على(ع)
فاصله مسجد كوفه تا خانه حضرت على(ع) چندان راهى نيست و ديدار هر دو مكان، با هم و يكجا صورت مىگيرد. پس از پياده شدن از ماشينها، ابتدا وارد محوطهاى شديم كه چاه حضرت على(ع) بود و اتاق حضرت زينب و امّالبنين. عربها در آن اتاق و كنار چاه، از آب آن مىكشيدند و در ليوانها يا دبّهها به زائران مىدادند و پول مىگرفتند. عشق به مولا سبب مىشد كه بازار آب فروشى آنان گرم باشد.
نزديك آن قسمت، اتاق مسكونى حضرت على(ع) بود و جايگاهى كه آن حضرت را پس از ضربت خوردن و شهادت، غسل دادهاند و جايى به عنوان محلّ نشستن امام حسن و امام حسين پس از شهادت مولا، كه مردم براى تسليت گويى مىآمدند. توضيحاتى كه داده مىشد و ديوار نوشتههايى كه اين اماكن را معرفى مىكرد، روزهاى واپسين عمر امام و سه روز پس از ضربت خوردن تا شهادت را در ذهنها زنده مىكرد.
از آنجا بيرون آمديم و با فاصله كمى كه پياده مىرفتند، «مسجد كوفه» قرار داشت، مسجدى بزرگ، با ابّهت، با دلوارهاى بلند و صحنى بدون سقف، كه در قسمت قبله، منطقهاى رواق مانند و مسقّف بود كه «محراب مسجد كوفه» نيز آنجا قرار داشت. در قسمت مسقّف نماز مغرب به جماعت خوانده مىشد. از بدو ورود به مسجد كوفه، يكى از همان عربهاى زيارتنامه خوان كه صداى رسا ولى توضيحى نارسا داشت، پيشاپيش جمعيت، هر يك از «مقام» ها را معرفى و آداب و نماز خاصّ آن را بيان مىكرد. لهجهاش سبب مىشد توضيحاتش اغلب براى زائران جانيفتد، به خصوص كه اغلب، مطالبى كليشهاى و حفظ شده را تندو تند مىگفت. گاهى من مطالب او را بازگويى و تبيين و تكميل مىكردم؛ از جمله در محلّ «دكّة القضاء» و «بيت الطّشت» كه خودم توضيح دادم.
هنگام اذان مغرب بود و در خلال حضور در مقامهاى مختلف ودعا و مستحبات آنها به «مقام النبي» رسيده بوديم. پيشنمازى همراهان را بر عهده گرفتم و در محراب ايستادم، جايى كه نام مبارك پيامبر را داشت و به نمازگزار، احساس لطيف و معنوى مىداد. بين نماز مغرب و عشا، توضيحى درباره اهميت و فضيلت مسجد كوفه و عبادت در آن دادم. برنامهها ادامه داشت و وقت گير بود. من جمعيت را با عربى كه توضيح مىداد به حالشان واگذاشتم و از جمع جدا شدم. هنوز نماز جماعت داخل شبستان تمام نشده بود. صبر كردم. با اتمام نماز، خود را به امام جماعت رساندم. يكى از بستگان دههزار تومان داده بود كه به فقراى شيعه داده شود. معادل آن را كه يك بسته اسكناسِ عراقى بود به
امام جماعت دادم. فقراى متعددى كه اغلب از زنان بودند، به صف نشسته بودند و دفترچههايى همراهشان بود و از مساعدت آن سيد پيشنماز برخوردار مىشدند و به هر كدام مبلغى مىداد و در دفترچهاى كه داشتند مىنوشت. خوشم آمد كه اين پرداختها روى حساب و كتاب و برنامه تحت تكفّل است.
هر دينار عراقى حدود پنج ريال ماست. اسكناسهاى 250 دينارى معادل صدتومان بود. نُه تا از آنها را به جاى هزارتومانى مبادله و معامله مىكردند. افت شديد دينار عراقى محسوس بود. يك زمان دينار عراقى معادل 20 تومانى ما بود، حالا تا اين حد سقوط كرده است! در عراق، به خصوص در شهرهاى مذهبى و اماكن زيارتى و بازار، هم با پول عراقى مىتوان خريد كرد، هم با پول ايرانى؛ يعنى پول ما هم آنجا رايج است.
بارى ... پس از نماز مغرب و عشا ادامه نماز در مقامها داير بود. اين همه اعمال، آن هم با سرعت و پىدرپى، زائران را خسته كرده بود. به شيوه كار ايراد داشتيم ولى چارهاى هم نبود. آن عرب همراه مشغول خواندن مناجات حضرت على(ع) در مسجد كوفه بود(أنْتَ الْموَلي وَ أنَا الْعَبْد ...) كه يك و نيم صفحه از مفاتيح بود. اشاره كردم كه مختصرش كند. دعا در محراب محل ضربت خوردن حضرت در مسجد كوفه هم انجام گرفت و مختصر نوحه و عزادارى. بيرون كه مىآمديم، با اين كه يكى از مقامها باقى مانده بود، به عرب دعا خوان گفتم آن را از برنامه حذف كند و يكسره برويم به حرم حضرت مسلم بن عقيل كه چسبيده به مسجد كوفه است و گوشهاى از رواق حرم آن حضرت، قبر «مختار» بود، خونخواه شهداى كربلا. حرم حضرت مسلم روشن و با صفا و آينه كارى شده بود، با گنبدى بزرگ بر روى مرقد. روبه روى آن، حرم «هانىبن عروه» بود كه در ايام حضور مسلم در كوفه، ميزبان او بود. سپس ابن زياد او را دستگير كرد و به شهادت رساند.
شب از ساعت 5/ 10 گذشته بود كه به سمت نجف برگشتيم و شام و استراحت، تا فردا آخرين روزمان را در نجف بگذرانيم.
وادى السلام
قرار بود امروز به قبرستان تاريخى و مهمّ «وادى السلام» برويم. صبح اول وقت، نماز را در حرم حضرت امير(ع) خوانديم و پس از زيارت به هتل برگشته، صبحانه خورديم و آماده شديم براى زيارت وادى السلام. بزرگترين گورستان كهن و مقدس كه قبر بسيارى ازعلما و صلحا آنجاست، با آن وضع
خاص قبور كه از سطح زمين تا نيممتر، يك متر و گاهى بيشتر بلند است و حركت در لابهلاى قبرها دشوار. قبر حضرت هود و حضرت صالح كه در محوطهاى داراى صحن كوچك و قبه و ضريح بود زيارت شد ولى ما همچنان تحت تأثير اين قبرستان بزرگ و حيرت انگيز بوديم. وسعت آن را تا 25 كيلومتر مربع گفتهاند و بعضى مىگويند از خود نجف بزرگتر است. انتهاى آن ناپيداست. قبرها اغلب چند طبقه است. طبق روايات، ارواح مؤمنين پس از جدايى از بدن، در وادى السلام جمع مىشوند و يكديگر را ملاقات مىكنند و ارواح گنهكاران در وادى «برهوت» به هم مىرسند. اينجا هم دستفروشان و متكديان حرفهاى و سمج ودوره گرد، ول كن نبودند و حال آرام را از انسان مىگرفتند. پيش از اذان ظهر دوباره به هتل برگشتيم تا با تحويل دادن ساكها جهت حركتِ عصر براى زيارت وداع به حرم برويم.
زيارت وداع
روز آخر حضورمان درنجف بود. نزديكى ظهر گفتند براى «زيارت وداع» مىرويم. نوبت سوّم زيارتمان بود. هواى داغ خرداد ماه و ظهر داغ نجف و درهاى بسته حرم كلافه مىكرد. وقتى به حرم رفتيم، با درهاى بسته حرم ورواقها روبه روشديم. مراسم غبار روبى(وغارت پولهاى اهدايى مردم) توّسط اوقاف عراق بود. قاعدتاً يكى دوساعتى طول مىكشيد. نتوانستيم آخرين زيارتمان را در درون حرم انجام دهيم. پشتدرهاى بسته زيارت خوانديم. اذان گفتند. زوّار پراكنده بودند. من شخصاً در بيرون حرم در «جامع الشيخ الطوسى» كه محل درس و بحث علما بود و كنار قبر مرحوم شيخ طوسى، پشت سرآقاى بحرالعلوم نماز خواندم. پس از نماز، كمكم افراد جمع شدند تا به محل اقامت برگردند و حسرت زيارت وداع از نزديك و كنار ضريح، بر دل دوستان همسفر ماند، چون عصر مىبايست از نجف به سمت كربلا حركت مىكرديم. در همان فاصله، ساعتى هم به زائران فرصت دادند كه به طرف بازار بروند و اگر چيزى مىخواهند و سوغاتى و خريدى دادند انجام دهند. من كه حوصله بازار گردى در آن هواى گرم نجف را نداشتم به بازار نرفتم و به پرسهزدن در حرم و اطراف آن پرداختم.
به سوى كربلا
تا افراد جمع شوند و هماهنگى صورت گيرد و حركت آغاز شود، عقربه ساعت روى 5 بعداز
ظهر نشست.
فاصله حدود 70 كيلومترى نجف تا كربلا طى شد. هرچه به شهر كربلا نزديكتر مىشديم، بر شدّت التهابمان مى افزود و بىتابتر مىشديم. ورود به سرزمين شهادت، آن هم براى نخستين بار برايم عادى نبود. ما را به هتلى نزديك حرم حضرت ابوالفضل(ع) راهنمايى كردند؛ «فندق شاطئ الفرات» ساعتى در آنجا استراحت كرديم و پس از غسل زيارت، به قصد تشرّف به سوى حرم راه افتاديم.
مىبايست ابتدا به زيارت امام حسين(ع) برويم، ولى براى گروه ما كه از مسير حرم حضرت عباس عبور مىكرديم و باطّى مسافت بين الحرمين به زيارت سيد الشهدا(ع) مىرفتيم، بسيار سخت بود كه بدون ورود به حرم عباسى، به حرم حسينى برويم، امّا ادب اقتضا مىكرد كه ابتدا به زيارت امام معصوم برويم.
لحظه ورود به حرم، غوغايى در دلها به پاشد. بر آستانه حرم ايستاديم. آستان را بوسيديم، با اشكها، نالهها و شور و حالِ وصف ناپذير. در ضمن، توسّلى انجام شد و اشكى جارى گشت، اذن دخول خوانديم. از آن پس جمع ما از هم پراكنده شدند تا هر كس حال و هواى خودش را داشته باشد و در ساعتى مقرّر، در جاى تعيين شده حضور يابند. زيارت به مغرب كشيد. نماز مغرب و عشا را خوانديم، حرم حضرت ابوالفضل هم زيارت شد، دير وقت بود كه افراد به هتل برگشتند، تا شام خورده به استراحت بپردازند.
قرار بود صبح زود، براى نماز جماعت به حرم حسينى برويم. فاصله هتل تا حرم نزديك بود. پياده آمديم. با جمع زائران كاروانمان در ايوان طلاى حرم امام حسين(ع) نماز جماعت خواندم. بازهم از هم جدا شديم تا ساعت 7 صبح كه قرار شد همه براى صرف صبحانه در هتل حضور يابند.
قبر شش گوشه
بارها در دعاها گفته و شنيده و از خدا خواسته بوديم كه زيارت قبر شش گوشه امام حسين(ع) را با معرفت، نصيبمان كند. اكنون در كنار اين قبر مطهّر مشغول زيارتيم و زير قبه حسينى كه دعا مستجاب است، دستانمان به نيايش بلند است. داخل حرم حسينى، قبر حبيب بن مظاهر را كه ضريحى مستقل و كوچك دارد زيارت كرديم. باكمى فاصله، قبر ابراهيم مجاب بود، نوه حضرت كاظم(ع) كه مىگويند نابينا بوده و به زيارت قبر حسين(ع) آمده و سلام داده و در مرتبه دوم، جواب سلامش را
شنيده است؛ از اين رو به ابراهيم مجاب معروف است. روى قبر وى داخل ضريحش، مقدار زيادى سيگار بود. پرسيدم چرا؟ گفتند: سيگارىها يك نخ سيگار روى قبر مىاندازند، به عنوان اين كه تصميم به ترك سيگار دارند و اين را آخرين سيگارشان مىدانند.
ضريحى جدا براى شهداى ديگر كربلا بود، در پايين پاى امام حسين و على اكبر كه در يك سمت نام شهدا را كه به بيش از 100 مىرسد بالاى ضريح نوشتهاند، شامل نام شهدايى چون مسلم وهانى و ... هم مىشود كه جزو شهيدان نهضت حسينىاند، امّا نه در صحنه كربلا در راه بازگشت به هتل، بيرون حرم حضرت عباس، دو جايگاه را كه به «كفّ العباس» معروف است و محلّ قلم شدن دستهاى علمدار كربلاست زيارت كرديم. معمولًا كاروانها گروهى به اينجا هم مىآيند ونوحه و مرثيهاى خوانده مىشود.
مزارهاى ديگر
همان روز دستهجمعى به زيارت قبرعون بن عبدالله بن جعفر(پسر حضرت زينب) رفتيم كه چند كيلومتر بيرون كربلا بود. سپس به زيارت قبر طفلان مسلم در مسيب و آن سوى رودخانه پرآب فرات مشرف شديم كه كنار هم است و دو گنبد دارد. عبور از پلى كه روى فرات بود، هزاران حرف و حديث و حماسه و نكته به ذهنم آورد، مجال درنگ نبود و گذشتيم. در مسير بازگشت، قبر حرّبن يزيد رياحى را زيارت كرديم كه نزديك كربلاست و قبر طفلان مسلم حدود 40 كيلومتر فاصله با كربلا دارد. گرچه ديدارها با عجله بود و همچنان تحت كنترل مأمورهاى بعثى كه در اتوبوسها بودند و به دل نمىچسبيد ولى باز هم مغتنم بود به كربلا برگشتيم.
ظهر حرم بوديم و نماز و زيارت و بازگشت به هتل. بعد از ظهر برنامه خاصى نبود. افراد به بازار رفتند تا خريد كنند. من حرم را ترجيح دادم و به زيارت مشرف شدم. شب، باز هم حرم حسينى و نماز و بازگشت به محل اسكان. گرچه به دليل نزديكى حرم و هتل، رفت و آمدها گروهى نبود، امّا مأموران عراقى را همواره در حال پرسه زدن و زير نظر داشتن افراد مىديدم. حواسشان جمع بود و نفرات ما را به خوبى مىشناختند.
خيمگاه و تلّ زينبيه
برنامه روز بعد، ديدار از خيمگاه و تلّ زينبيه بود كه نسبتاً به حرم سيدالشهدا نزديك است. رفتن با ماشين بود و برگشت پياده. در محل خيمه پيش از ورود به آنجا، همه را جمع كرديم. توضيحى در تاريخچه اين مكان و وضع جغرافيايى منطقه و چگونگى اردو زدن امام حسين(ع) در آغاز ورود به سرزمين كربلا و چينشخيمههاى امام و اصحاب و فاصله خيمگاه تا ميدان نبرد و قضايايى كه به اين مكان و اين فاصله مربوط مىشود بيان كردم. وارد بناى خيمگاه شديم و در محلّى كه به «محراب امام حسين» معروف بود وارد شديم. همه نشستند. نوحه خوانى آغاز شد. مدّاح كاروان مرثيه خواند و كاروانيان سير گريه كردند.
در كنار آن بنا، چاهى بود به نام «بئرالعباس» گويا همان چاهى كه به دستور امام در روزهاى بىآبى و غلبه عطش پشت خيمهها حفر كردند و خبر آن به سپاه عمر سعد رسيد. زير همين ساختمان، خالى بود و در محوطهاى مثل سرداب، آب بود و شايد وصل به همان چاه، آبش راكد و بدبو به نظر مىرسيد و بعضى مىكوشيدند به نحوى يك ليوان از آن آب براى تبرّك بردارند، پشت اين محراب، اتاق و محرابى بود كه بر آن نوشته بود: محراب امام سجّاد و خيمه آن حضرت، كه خيلى كوچك بود. در گوشه محوطه پشت خيمگاه نيز، اتاق بزرگ و آراسته و داراى آينه و شمعدان بود كه «خيمه قاسم» نام داشت.
از آنجا بيرون آمديم و با عبور از يك خيابان و راه ميان بُر، به محلّ تلّ زينبيه رسيديم ساختمانى كاشيكارى شده به اندازه يك مسجد كوچك كه چند پلّه از سطح خيابان بالاتر و مُشرف به حرم بود، محلّى كه حضرت زينب روز عاشورا مكرّر به آن بلندى مىآمد و اوضاع ميدان و وضع برادرش امام حسين را مشاهده و پيگيرى مىكرد. زائران آنجا هم به ياد اين قهرمان صبر و الگوى عفاف، نماز و دعا خواندند واداى نذر و نياز نموده، متفرق شدند. هركس به سويى، تا پس از نماز ظهر و عصر در هتل باشند.
خارج از برنامه
جاهايى كه كاروان مىبايست برود، از قبل مشخص بود و با راهنمايى همراهان عراقى به آنجاها مىرفتيم، ولى من به اين حدّ قانع نبودم. شنيده بودم محلّى به نام «مقام صاحب الزمان» است. عصر كه افراد براى زيارت به حرم مىرفتند، چون حركت جمعى الزامى نبود، من جدا شدم و پرسان پرسان به آنجا رفتم، در منطقه غرب حرم ابوالفضل(ع) ساختمان مفصّلى بود كه مىگفتند امام زمان هنگام
تشرف به زيارت جدّش، اينجا نماز خوانده است. دو سالن جداگانه براى آقايان و خانمها تا مخلوط نشوند. نمازى خواندم و دعايى و به تماشاى اطراف پرداختم. اتوبوسهاى زيادى بود، ولى نه مربوط به زوّار ايرانى، بلكه بيشتر زائران عرب زبان از سوريه و لبنان بودند.
كنار آنجا رودخانهاى بود و آب داشت و بچهها در آن شنا مىكردند. پرسيدم، گفتند اين همان نهر علقمه است كه از فرات منشعب مىشود. در بازگشت به سمت حرم، از كوچه پس كوچههاى آنجا مىگذشتم، منطقهاى محروم نشين با بافت قديم و فرسوده در يكى از گذرگاهها چشمم به ديوار ساختمانى افتاد كه روى تابلويى نوشته بود: «هنا وقف الامام الحسين مَعَ عمر بن سعد يوم عاشورا» كه اشاره به محلّ ملاقات و گفتگوى امام حسين(ع) با عمر سعد در روز عاشورا داشت و هفت- هشت بيت شعر عربى زير آن بود كه مضمونش اشاره به همين ملاقات و حرفهاى امام به عمر سعد و خواستن از او كه دست به خون وى نيالايد وامتناع عمر سعد از پذيرش حرف امام. البته من در تاريخ خوانده بودم كه اين ملاقات، قبل از عاشورا و درگيرى و به اميد پيشگيرى از جنگ و به پيشنهاد امام انجام يافته بود. شايد كمتر كسى از زوّار، گذارش به اينجا بيفتد. و شايد از اين گونه آثار و نشانهها در جاهاى ديگر بازهم باشد كه بىخبريم و انسان تصادفاً از وجود آنها آگاه مىشود راه را ادامه دادم تا به حرم رسيدم.
شب جمعه كربلا
شلوغى شب جمعه در كربلا استثنا نيست. در همه حرمها و اماكن زيارتى ايران و عراق چنين است. ولى در كربلا شور و حال ديگرى است! غروب بود كه از محلّ مقام صاحب الزمان به حرم رسيدم. نماز و زيارت، سپس زيارت حضرت ابوالفضل(ع) و بازگشت به خانه.
فاصله حرم امام و علمدارش پر از جمعيت بود. داخل دو حرم نيز شلوغ. به سختى دست به ضريح مىرسيد. چهرهها نشان مىداد كه از جاهاى مختلف عراق آمدهاند و زائران بومىاند. اين ازدحام، شب جمع و صبح جمعه و روز جمعه هم ادامه داشت. پس از مغرب ديگر خلوتى حرم و عادى بودن وضع محسوس بود.
مجلس جشن در حرم
روز سوم و آخرين روز ما در كربلا، مصادف با 17 ربيع الأول بود، ميلاد حضرت رسول(ص) و امام صادق(ع) به زائران گفته بوديم كه پس از نماز صبح، ساعت 7 در ايوان حرم حسينى جمع شوند تا عرض ادب كنيم. همراهان جمع بودند. از كاروانهاى ديگر هم بودند. چند دقيقهاى به مناسبت اين دو ميلاد صحبت كردم، ميدان را به دو مدّاح سپردم كه به مديحه سرايى حضرت رسول و ثناى اهل بيت و امام صادق پرداختند. طبق عادتشان، روز عيد هم در برنامه جشن، گريزى به كربلا زدند و توسّل و اشك و حال.
شكلات بين افراد حاضر تقسيم شد.
مأموران عراقى به اين برنامهها هم حساسيت نشان مىدادند و همين كه صداى مدّاح كمى بلند مىشد و مىخواست شورى بدهد، تذكّر مىداند و گاهى هم عصبانى و بداخلاق مىشدند. ما هم تحمّل مىكرديم و كوتاه مىآمديم، چارهاى نداشتيم.
روز آخر
رفتم ولى هواى تو از دل نمىرود.
كمكم داشتيم به كربلاى مظلوم انس مىگرفتيم كه مىبايست آماده بازگشت مىشديم و چه سخت بود اين دل كندن! پس از صبحانه، ساكها را تحويل ماشينها داديم، تا زيارت وداع انجام گيرد وعزيمت به سوى مرز. ولى مثل هميشه كه عدهاى در كارهاى جمعى هماهنگى لازم ندارند و با تأخيرها وتكروىها يك گروه را معطّل نگه مىدارند، آن روز زياد معطّل شديم. تا ظهر، فرصت آزاد گذاشته بودند براى زيارت وداع، خريد از بازار، استراحت و آمادگى براى بازگشت.
بعضىها زياد لفت مىدادند و ملاحظه ديگران را نمىكردند. ساكها و كليد اتاقها را تحويل داده بوديم. مىبايست به نحوى در لابى هتل(يعنى همان همكف مسافرخانه محل اقامت) نشسته يا سرپا وقت مىگذرانديم، تا موعد سوار شدن بر اتوبوسها فرا برسد. تسويه حساب با هتل و دادن هديه به كاركنان و خدمه و ... سرانجام سوار شدن به ماشينها و اين در حالى بود كه ساعت، 3 بعداز ظهر را نشان مىداد.
بالاخر از هتل «شاطئ الفرات» و از دست گداها و كودكان سائل كه مثل مور و ملخ ريخته و ماشينها و زوّار را محاصره كرده بودند، جدا شديم و اتوبوسها حركت كردند. از راننده و مأموران خواستيم كه چند دور پيرامون اين دو حرم چرخ بزنند. سه دور چرخيدند و ما از پشت شيشه اتوبوس،
عرض ارادت و سلام و خداحافظى و اشك و حال داشتيم و سرانجام حركت به سوى مرز خسروى.
از كربلا به بغداد و از آنجا به گمرك عراق، كه ديگر اذان شده بود. تا مقدمات خروج انجام شود و از نقطه صفر مرزى بگذريم ووارد گمرك ايران شويم بيش از يك ساعت طول كشيد جابهجايى افراد و ساكها و عوض شدن اتوبوسها و ... بالأخره ساعت 5/ 9 شب بود كه به قصر شيرين رسيديم كه قرار بود نماز و شام در آنجا باشد. همزمان با بازگشت ما چند كاروان هم از ايران آمده بودند و در همان مهمان خانه براى صرف شام و اداى نماز پياده شده بودند. ولوله عجيبى بود و افراد همه مخلوط. آنان كه مىآمدند، در همان جا جشن ميلاد پيامبر را گرفته بودند. ما ديشب در كربلا جشن گرفتيم. افق عراق يك روز جلوتر از ايران است.
يكى دو ساعت طول كشيد تا كارها انجام شود و نفرات ما سوار شوند و حركت كنيم.
توقف مختصرى در كرمانشاه داشتيم. نماز صبح را در ملاير خوانديم و حركت به سوى قم انجام گرفت. ساعت 5/ 9 صبح بود كه به قم رسيديم. اتوبوسها در همانجا كه سوار شده بوديم متوقف شدند و مسافران را پياده كردند. از ميان انبوهى كه به استقبال زوّار كربلا آمده بودند گذشتيم و به اتّفاق آنان كه به استقبالمان آمده بودند، به خانه رفتيم.
سفرى جالب و معنوى بود، امّا همراه با رنجها و مرارتها. آرزو كردم كاش نصيب همه آروزمندان شود، آن هم با حالت عزّت و سرافرازى و بدون وجود آقا بالاسر و نظارت مأمور و با فراغت كامل و آرامش مطلوب.
آنچه گشت، اجمالى از اين سفر بود.
شايد اگر مسؤوليت روحانى كاروان بودن نبود و فراغت بيشترى داشتم، به گونهاى ديگر و مفصّلتر مىنوشتم.
همين قدر هم براى يادگارى اين سفر غنيمت است. اميد است كه عشق و ارادت به ساحت عترت پيامبر، همواره در دلها افزونتر شود.
زائر كوى حسينيم، خدايا مپسند در ره عشق، گزينيم جز او يار دگر
هر كه را نيست به دل شور ولايت، برود بفروشد دل بى مهر به بازار دگر
اى حسين، اى كه بود مرقد تو كعبه عشق بر لبم نيست به جز ياد تو گفتار دگر
من كه عمرى است به درگاه تو سرمىسايم نروم از در اين خانه به دربار دگر
ترجمه انگليسى گزيدهاى از كلمات قصار حضرت على ابن ابىطالب(ع) متعلق به قرن هجدهم ميلادى به قلم سايمن اوكلى
به تازگى مجله «الموسم» چاپ هلند در شماره 72- 71(2009) نسخه عكسى، ترجمهاى از واژههاى برگزيده و كلمات قصار حضرت على بن ابىطالب(ع) را منتشر كرده است. در روى جلد اين كتاب، نام مترجم «سايمن اوكلى» [
Siman Ockley [
درج گرديده كه استاد زبان عربى در دانشگاه كمبريج انگلستان بوده و كتاب را از روى نسخه اصلى، كه به زبان عربى است و در كتابخانه بادلين دانشگاه آكسفورد نگهدارى مىشود، به زبان انگليسى برگردانده است در اين كتاب كه 34 صفحه دارد، روى هم 169 فقره از كلمات قصار را به انگليسى برگردانده و كتاب به وسيله برنارد لينتوت، به سال 1717 در لندن چاپ و منتشر شد. بعدها اين كتاب درسال 1892 از سوى انتشارات دانشگاه كمبريج تجديد چاپ گرديد.
اوكلى(1720- 1678) در تقديم نامهاى دو صفحهاى، خطاب به توماس فريك [Thomas Freke[ مىنويسد: نمونه موجود سخنان حضرت امام على(ع) نمونه خوبى است براى پيروى كردن وى در ديباچهاى هشت صفحهاى، ابتدا عملكرد غربيان در تحقير اقوام شرق را به باد انتقاد و سخره گرفته و آنگاه ايشان را به تأمل و تفكّر در حكمتهاى موجود در سخنان حضرت على(ع) دعوت مىكند. اوكلى از وام دارى غربيان نسبت به حكمت و تعقّل عميق عربى و شرقى سخن گفته و سخنان حضرت امام على(ع) را برتر از تمامى كلمات قصار و ضرب المثلهاى ساير ملل مىداند و از ژرفاى آنها به وجد مىآيد و شگفتزده مىشود و همين مجموعه از كلمات آن امام همام را، در ارزشمندى، بالاتر از اناجيل اربعه- عهد جديد- ارزيابى مىكند سرانجام همين امر او را برآن داشته تا در جلد دوّم كتاب ديگر خود(تاريخ شرقيان) به تفصيل به زندگى آن بزرگوار بپردازد. نظر به عمق تجربيات و معانى موجود در سخنان حضرت امام على(ع)، وى قدمت و پيشينه اين سخنان را احتمالًا بسيار بيشتر از عمر شريف و زمان زندگى آن حضرت مىداند و احتمال مىدهد كه شايد بخشى از آنها ضرب المثلهايى بود كه از كلام آن حضرت نيز جملههاى حكيمانهاى بدانها اضافه شده است.
اوكلى در جايى ديگر تأسف مىخورد كه چرا بايد اين كتاب ترجمه شود، بلكه براى فهم و درك عمق آن، سزاوار است كه آدمى به ممالك شرقى(اسلامى) سفر كند. وى اهميت اين كتاب را بسى بالاتر و بيشتر از عهد عتيق و سخنان انبياى بنى اسرائيل مىداند و مىگويد: اين كلمات قصار، مشحون از هدفمندى بوده و داراى روح عشق و شيدايى خالص است. دقت در حيات و بالاترين ثقل فكرى و عميقترين تجربيات بشر در امور انسانى را به دست مىدهد. از نظر اوكلى، تعجبى ندارد كه انسان در برابر هر يك از جملههاى اين كتاب بهت زده شود!
سايمن اوكلى در 1717 در شهر اكسترانگلستان به دنيا آمد و در رشته زبان عربى در دانشگاه كيمبريج تحصيل كرد. وى مدتهاى طولانى در كتابخانه بادلين- كتابخانه مركزى دانشگاه آكسفورد- به مطالعات مخطوطات عربى پرداخت و در سال 1711 به سمت استادى دانشگاه كيمبريج در رشته مطالعات عربى برگزيده شد. او به سبب بدهكارىهاى مالى در 1717 زندانى و در 1718 آزاد شد، ليكن شرايط جسمى نامناسب منجر به فوت وى در 1720 شد.
از آثار اوكلى مىتوان كتابهاى «مقدمه زبانهاى شرقى»(1706)، ترجمه «تاريخ يهوديان معاصر» اثر سيمون مودينا فرانسوى(1708)، «تطور عقل انسانى در كتاب حى بن يقطان» اثر ابن طفيل(1708) و «تاريخ شرقيان»(جلد اول 1708 و جلد دوم 1718) و نيز «گزيدهاى از سخنان حضرت على(ع)»(1717) را نام برد.
هرچند نويسنده مشهور لبنانى مقيم قاهره، آقاى نجيب العقيقى در كتاب ارزشمند خود «المستشرقون»(جلد 2، ص 46) مىگويد: اوكلى كتاب حاضر را از «غررالحكم و دررالكم» آمدى گرفته، ليكن خود اوكلى در هيچ جاى كتاب به نام متن دست نويس عربى كه وى اين كلمات و جملههاى حضرت را از آنها برگفته است اشارهاى نكرده است.
(تدبّرى بر زيارت جامعه كبيره)
زيارتهاى مأثوره و منقول از ائمه معصومين(ع)، يكى از گنجينههاى معروف و منابع امام شناسى است. در اين ميان، زيارت جامعه كبيره، با سندى موثّق كه دارد و بزرگانى همچون شيخ صدوق، شيخ طوسى، علامه مجلسى، فيض كاشانى، شيخ كفعمى، محدث نورى و ... آن را در كتابهاى خود نقل كردهاند، جايگاه خاصّى دارد. سلسله سند اين زيارت، به حضرت امام هادى(ع) مىرسد و به دليل محتواى غنى و پربارى كه دارد، بارها از سوى عالمان دين، شرح شده است.
كتابى كه اخيراً با عنوان «پرچمداران هدايت» منتشر شده، نامى كه برگرفته از تعبير «أئمه الهدى و مصابيح الدّجى» است، به قلم حجت الاسلام سيد احمد سجادى از پژوهشگران حوزه علميه اصفهان است.
معارفى كه در زيارتنامهها مطرح است، ريشه در معارف قرآنى دارد. از اين رو اگر تطبيقى بين تعابير، مضامين و مفاهيم به كار رفته در قرآن و متن اين زيارتنامهها صورت گيرد و مشتركات مضمونى آنها استخراج گردد، اين ريشه مشترك و آشنجور معارفى زيارتنامه و آيات كلام الله، روشنتر مىشود و اين، كار وشيوهاى است كه نويسنده اين اثر، در تأليف خود به كار گرفته است.
در مقدمه كتاب مىخوانيم: «بسيارى از فرازهاى اين زيارت، با آيات قرآن و روايات پيامبر(ص) و ائمه معصومين(ع) مطابقت كامل دارد و مىتوان گفت: زيارت جامعه كبيره، خلاصه تمام احاديثى است كه در فضل و منزلت أئمه صادر گرديده است. لذا در تبين هر فراز، سعى برآن داشتهايم تا با آيات قرآنع سخنان پيامبر(ص) و ائمه معصومين(ع)، آن فراز، تبيين گردد و با آنكه پيرامون هر فراز، احاديث فراوانى يافت مىشد، ولى بنارا بر اختصار گذارده، به يك حديث در آن باب اكتفا شده، مع الوصف به 620 حديث و روايت استناد گشته و به بيش از 200 آيه قرآن كريم توجه شده است ... پس اين نوشتار در واقع، تطبيق گر فرازها با بعضى از روايات ائمه(ع) بوده و تدبّرى بر زيارت جامعه كبيره است و هيچ شأنيت آن را نداشته كه به كشف رمزهاى فرازها پرداخته باشد.» [ص 10].
توضيح مؤلف، گوياست و نيازى به افزون چيزى نيست.
گفتنى است علاوه بر روش تطبيقى بين فرازهاى زيارت نامه و روايات معصومين، لغات و
اصطلاحات به كار رفته در آن هم توضيح داده شده است.
در پايان كتاب نيز، «واژه نامه الفاظ زيارت جامعه» به ترتيب الفبا ديده مىشود كه جهت دست يابى به توضيحات مربوط به آنها كمك شايانى مىكند. فهرست ديگرى به ترتيب متن زيارتنامه كه تقطيع شده است، راهنماى مطالعه كننده است.
اين كتاب، كه مطالعه آن معلومات دينى و معارفى خواننده زيارت را مىافزايد، در يك جلد و 504 صفحه در قطع وزيرى از سوى «انتشارات اسوه» و البته به سازمان اوقاف و امور خيريه چاپ شده است. چاپ نخست آن در 000/ 10 نسخه و قيمت 5000 تومان در خرداد 1387 صورت گرفته است.
«رَوضة مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّة»
محمدرضا فخر روحانى
منطقه كربلا پيش از آن كه واقع كربلا در عاشوراى سال 61 هجرى رخ دهد، مورد توجه اقوام سامى بوده است. اين نكته را از ريشه شناسى واژه «كربلا» مىتوان دريافت. هرچند واژه و نام كربلا داراى ريشههاى متعددى است ليكن صرف داشتن چندين نام و نيز ريشه شناسى اين نام به عنوان «شريفترين زمين»(سيد الأرض)، «شهرخدا» و يا «دروازه شهر خدا» 1 مىتواند گواه عظمت آن باشد. اين نكته زبانشناختى را تأييد هم هست، انبياى سلف و در اسلام، حضرت اميرالمؤمنين على(ع)، سالها پيش از رويداد جانسوز عاشورا، به زيارت اين منطقه رفتهاند.
اهميت شهر كربلا، پس از واقعه عاشورا، بىترديد به اجساد مطهر پاكبازانى باز مىگردد كه در نبردى نابرابر پايدارى كردند و در هميشه تاريخ جاودانه شدند. نظر عنايت رحمانى به اين خاك و تربت را از حديث ارجمند حضرت امام صادق(ع) مىتوان دريافت كه: «موضع قبرالحسين منزيوم و فى فيه، روضه من رياض الجنّه»؛ «جايگاه قبر [مطهر حضرت امام] حسين(ع) از روزى كه در آنجا دفن شد، باغى از باغهاى بهشت است.» 2
كتاب مورد بررسى در اين مقاله، از نگاشتههاى آقاى محمد صادق كرباسى است كه با عنوان «نظرة المسشرقين و الرّحّاله إلي الروضة الحسينيه» با تحقيق و ويرايش آقاى دكتر جليل العطيه در بيروت به وسيله «بيت العلم للنابهين» در 1429 ق. 2008 م و در 159 صفحه منتشر شده است.
نويسنده گرامى، جناب آقاى كرباسى، صاحب نوشتهها و كتب زياد؛ از جمله «دائره المعارف الحسينيه» مىباشند كه در لندن چاپ و منتشر مىگردد. آقاى دكتر جليل العطيه استاد عراقى مقيم فرانسه هستند كه ويرايش و نظم فعلى كتاب را برعهده داشتهاند.
كتاب مورد بررسى، از چهل و چهار فصل سامان يافته كه هر يك به معرفى و ارائه نظريات كسانى مىپردازد كه از شهر مقدس كربلا ديدن كردهاند. از ميان چهل و چهار نفرى كه نامشان آمده،
سه نفر ايرانى بودهاند از جمله آنها مرحوم محمد غفارى، معروف به «كمال الملك» است و در مجموع چهارده نفر مسلمان و بقيه غير مسلمان(اعم از مسيحى و يهودى) مىباشند.
هر فصل از كتاب، با مطالب زير سامان يافته است: شماره فصل، مسؤوليت يا شغل و نام خاورشناس و يا زائر(كه به مسلمانان اطلاق مىشود)، مليت و سپس سالى كه شخص از حرم مطهر و شهر كربلا ديدن كرده است. پس از اين مطالب مقدماتى، ترجمه عربى جملهها و اظهار نظرهاى شخص مورد بحث آورده شده و در پايان هم اگر تابلوى نقاشى و يا رسم فنى از حرم مطهر و يا شهر كربلا در مجموعه آثار مشخص وجود داشته، درج گرديده است. در صورت امكان، خلاصهاى از زندگينامه شخص نيز آورده شده است:
فصل نخست به محمد ابن حوقل بغدادى موصلى اختصاص يافته كه در سال 367 ق.(/ 880 م.) از كربلا ديدن كرده است.
از ميان غير مسلمانان، نخستين فرد «پدرو تيكسيرا» 3 است كه از كشور پرتغال بوده و در سال 1013 ق.(/ 1604 م.) از كربلا ديدن كرده و از كثرت زوار و وفور نعمت و فراوانى ارزاق نوشته است. وى ابتدا يهودى بوده و سپس آيين مسيحيت را برمىگزيند.
فصل پنجم به «كارستن نايبور» 4 آلمانى اختصاص دارد كه در سال 1179 ق.(1765 م.) از كربلا ديدار كرده و طرحى از حرم مطهر حضرت امام حسين(ع) را رسم كرده است.
در فصل سيزدهم به گزارش «تئودور نولدكه» 5(1930- 1836) بر مىخوريم كه در تاريخ 1267 ق.(/ 1851 م.) به كربلا رفته و گزارش تا حدّى دقيق و شفافى از معمارى حرم حسينى ارائه مىكند. وى نخستين نماى معمارى داخلى حرم مطهر را نيز ارائه كرده و اين كه گنبد مطهر حضرت امام حسين(ع) از دو لايه تشكيل شده است.
فصل شانزدهم به گزارش «رابرت كلايو» 6 انگليسى اختصاص دارد كه در سال 1279 ق. [/ 1862 م.] از شهر كربلا ديدن كرده و توصيف دقيقى از منارهها، صحنها، ايوانها و كفش دارىها و ضريح مقدس آن حضرت ارائه مىكند و نيز تصويرى از حرم مطهر در كتاب وجود دارد كه مربوط به ترسيم رابرت كلايو در 1277 ق. [1860 م] است. درباره تاريخهاى مذكور در اين فصل، پانوشت شماره 1 در صفحه 64 كتاب گوياى اين مطلب است كه تاريخ 1860 ميلادى كه در پايين تابلو درج شده صحيح مىباشد.
فصل بيستم به «جان پيترز» [John Peters[ آمريكايى اختصاص دارد كه در سال 1309 ق.
[/ 1890 م.] در رأس يك هيأت اعزامى از پنسيلوانيا از شهر مقدس كربلا ديدن كرده است. جان پيترز در 1852 م. در شهر نيويورك متولد شد و در 1921 در گذشت. وى در رأس يك هيأت باستان شناسى در منطقه بابل و يا حلّه عراق، در آن منطقه به حفريابى باستان شناسانه اشتغال داشت. او در گزارش خود مقايسهاى ميان حرم حضرت امام حسين و حضرت امام على(ع) كرده، مىنويسد: در صحن مطهّر، مناره سومى هم به نام مناره عبد(مغاره العبد و يا مئذنه العبد) وجود دارد. 7
در فصل بيست و ششم، گزارش تفصيلى است از «هانت» [Hant[ كنسول انگلستان در كرمانشاه است كه در سال 1322 ق. [/ 1904 م.] از كربلا ديدن كرده و گزارش تا حدّى مفصل از حضور و زيارت ايرانيان در اعتاب مقدسه عراق و نيز از ظلم وجور حاكمان عثمانى نسبت به شيعيان ارائه مىكند. وى در گزارش خود به ارزش اقتصادى و در آمد مالى اعتاب مقدسه عراق اشاره كرده است.
در فصل بيست و نهم به گزارش خانم «گرترودبل» انگليسى اشاره نشده كه در سال 1327 ق. [/ 1909 م.] از شهر مقدس كربلا ديدن كرده است. از آنجا كه وى مسلمان نبوده، نمىتوانسته به حرم تشرفّ يابد، در نتيجه داخل حرم را از فراز يكى از منازل اطراف ديده است. وى اهميت ضريح مطهر حضرت امام حسين(ع) را كمتر از كعبه معظمه نمىداند! قابل توجه آن كه خانم گرتردابل در 1868 در نزديكى دورهام انگلستان متولد و در 1926 در بغداد درگذشت. برخى وى را از رؤساى تشكيلات جاسوسى انگلستان در عراق دانستهاند.
در فصل سىوسوم به يادداشتهاى خانم «اثل استيونس» انگليسى بر مىخوريم كه در سال 1336 ق. [/ 1918 م.] از كربلا ديدن كرده و مىنويسد: اگر نجف به مغز تفكّر شيعى تشبيه شود، كربلا را بايد قلب تفكر شيعى دانست؛ زيرا كه عشق و حماسه شيعى از كربلا مىجوشد. وى در 1879 متولد و در 1972 در انگلستان بدرود حيات گفت. ازآنجا كه همسرش «ادوارد درور» در سالهاى 1921- 1946 م. در عراق مستشار بوده، وى نيز درسال 1923 در آن كشور حضور داشته است.
فصل سىوهفتم گزارش فرماندهى نيروى دريايى انگلستان در حوالى سال 1345 ق. [/ 1926 م.] است كه به جنبههاى اقتصاد كربلا اشاره دارد. در اين گزارش به اهميت حرم و نقش آن در اقتصاد شهر پرداخته شده است.
فصل سى و هشت به «پيتر كلارك» انگليسى اشاره مىكند كه در حوالى 1346 ق. [/ 1927 م.] از شهر كربلا ديدن كرده و مىنويسد: كربلا براى شيعيان از اهميت ويژه برخوردار است؛ به طورى كه آن را مقدسترين مكان پس از مكه مىدانند.
فصل سى و نه از دانشمند انگليسى «دوايت دوناله سن» است كه در سال 1347 ق. [/ 1928 م.] از كربلا ديدن كرده و از نقطهاى در مقابل حرم مطهر و كنار يك قهوهخانه داخل حرم را ديده و توصيف كرده است. قابل توجه اين كه وى مدت 16 سال در شهر مشهد مقدس در ايران اقامت كرده ويكى ازكتابهايش را كه درباره عقايد شيعه است، در سال 1933 در لندن چاپ و منتشركرده است. 8
فصل چهل و دو به يادداشتهاى «اريك هوينخمان» هلندى اختصاص يافته كه به سال 1935 م. مربوط مىگردد. به نظر مىرسد هوينخمان نخستين شخص از اروپاييان باشد كه در سالهاى اخير داخل حرم مطهر و آيينه كارىهاى پيرامون ضريح مطهر را ديده و گزارش تهيه كرده است. بخشى از گزارش كه در آن تحير و اعجاب وى از آيينه كارىها و زيباىهاى حرم مطهر و حائر مقدس حسينى را نشان مىدهد در «دايره المعارف مختصر اسلام» در ذيل ماده «مشهد الحسين» آمده است. هوينخمان در 1907 متولد و در 1965 بدرود حيات گفت.
فصل چهل و سوم يادداشتهاى «ريچارد هارتمن» را آورده كه در 1961 م. داخل حرم مطهر حضرت امام حسين(ع) را ديده و گزارش جالبى از ابعاد و اندازههاى ضريح مطهر حضرت امام حسين(ع) تهيه كرده است. وى كه در 1881 م. متولد و در 1965 فوت شده، داراى تأليفاتى چند در حوزه مطالعات اسلامى است و از همكاران «دائره المعارف اسلام» در ليدن هلند بوده است.
آخرين فصل كتاب به گزارش «ژاك بيرك» فرانسوى اختصاص يافته كه در سال 1978 م. يادداشتهاى سفر به كربلايش را در مقالهاى منتشر كرد و در آن به شيدايى شيعيان نسبت به حضرت امام حسين(ع) و واقعه عاشورا پرداخته و از تربت حسينى با احترام فراوان ياد مىكند. گفتنى است دكتر ژاك برك در 1910 در الجزاير متولد شد و سالهاى متمادى در كشورهاى عربى مانند مصر و لبنان عهدهدار مسئوليتهايى بود و در دانشگاههاى پاريس سمت استادى داشت وى به دين اسلام تشرف پيدا كرد و در 1995 بدرود حيات گفت.
پىنوشتها:
جورج قنازع، كربلاء فى الأدب الشيعى، الكرمل 13(1992): 194- 179(180).
القاسم جعفر بن محمد بن قولويه القمى، كامل الزيارات، تحقيق الشيخ جواد القيومى(قم: نشر الفقاهه، 1424 ق.)، الباب 89: فضل الحائر و حرمته، الحديث [1 [691.
3.pedro teixera
4.carstaim neibuhr
5.Theodor noldeke
6.rober clive
اين مناره در سمت چپ كسى قرار مىگرفت كه از باب قاضى الحاجات حرم مطهر خارج و به سمت حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس مىرفت. مناره العبد بلندترين مناره در مجموعه منارههاى حرم مطهر امام حسين(ع) بود. اين مناره در سال 982 ق. به هزينه و فرمان شاه طهماسب صفوى باز سازى و نوسازى شد. در سال 1308 ق. و در دوران عثمانىها بار ديگر تعمير گرديد. در سال 1354 ق.(/ 1935 م.) ياسين الهاشمى نخست وزير وقت دولت پادشاهى عراق فرمان تخريب آن را صادر كرد. اين تخريب به بهانه كج شدن مناره بود و تخريب آن تأثير بسيار نامطلوب در اذهان عموم مردم كربلا بر جاى گذاشت. به گفته آقاى دكتر عبدالجواد كليددار، حرم مطهر حسينى تا سال 1354 ق.(/ 1935 م) داراى سه مناره بود كه بلندترين آنها همان مناره العبد يا مناره مرجان بود كه از شكوهمندترين منارههاى تمامى اعتاب مقدسه عراق به شمار مىرفت.
براى آگاهى بيشتر به كتابهاى زير مراجعه شود: رئوف محمد على الأنصارى، معمارى كربلا در گذر تاريخ، قم: انتشارات مسجد جمكران، 1378؛ سلمان هادى آل طعمه كربلا و حرمهاى مطهر بدون جا: نشر مشعر، 1378؛ و د. عبدالجواد الكليددار، تاريخ كربلا، و حائر الحسين(ع)، النجف الأشرف: المكتبه الحيدريه، 1368 ق. قم: منشورات الشريف الرضى، 1376 ش/ 1418 ق.
D. M. Donaldson, The shlite relijion, london:
ساخت كتيبه حرم حضرت مسلم(ع)
مسؤول اطلاع رسانى ستاد بازسازى عتبات عاليات كرج در مورخ 23/ 4/ 1388 طى گفتوگو با ايرنا گفت: اين ستاد، ساخت كتيبه حرم مطهّر حضرت مسلم بن عقيل(ع) را برعهده گرفت.
بهرام عباديان افزود: قرار داد ساخت اين كتيبه با ستاد مركزى بازسازى عتبات عاليات منعقد شده است و كار ساخت آن شامل زندگى نامه و تاريخ شهادت حضرت مسلم بن عقيل، به زودى آغاز خواهد شد.
عباديان گفت: كتيبه ياد شده در مسجد كوفه نصب خواهد شد و آن داراى ابعادى به طول 200 متر و ارتفاع 70 سانتيمتر و از جنس كاشى است.
وى افزود: توليد انواع سنگ و موزاييك براى بازسازى حرم حضرت على(ع) از ديگر تعهدات ستاد بازسازى عتبات عاليات كرج است.
بهرهگيرى از هنرمندان ايران در بازسازى عتبات عاليات
به گزارش پايگاه اطلاع رسانى حج، هفدهمين نمايشگاه بين المللى قرآن كريم خاطره رضايى مدير اين غرفه، گفت: بازسازى عتبات عاليات با استفاده از كمكهاى مردمى و بهرهگيرى از هنرمندان ايرانى انجام خواهد گرفت.
وى افزود: برخى كمبودها و حوادث اخير در كربلا، نجف، كاظمين و سامرا باعث شد تا اين ستاد با پشتوانه مردم و حمايت و نظارت دولت براى بازسازى و تكميل امكانات اين اماكن مقدس اقدام كند.
رضايى همچنين به برخى از خدمات قابل ارائه اين ستاد اشاره كرد و گفت: ساخت بيمارستان، تعويض سنگهاى حرمهاى مطهر، ساخت حسينيه، طراحى و ساخت ضريح حرمها، ساخت كتابخانه، احداث كفشدارى، تأمين فرش و ساخت و نصب گنبد امامان معصوم و همين طور قتلگاه امام حسين(ع) از برنامههاى اصلى اين ستاد در بازسازى عتبات عاليات است.
جانشين رئيس ستاد بازسازى عتبات عاليات با اشاره به توافقات صورت گرفته با دولت عراق براى بازسازى عتبات عاليات افزود: با صحبتها و توافقاتى كه با دولت عراق صورت گرفت هيچ مشكلى از نظر اسكان و بازسازى حرمين شريفين وجود ندارد و ما به راحتى مىتوانيم به كار خود ادامه دهيم.
بازسازى قديمىترين كليساى كربلا
محمد صبرى عبدالرحيم، رييس كميته بازسازى كليساى «الأقيصر» از آغاز عمليات بازسازى اين كليسا خبر داد كه قديمىترين كليساى عراق است و در جنوب شهر مقدس كربلا واقع است.
به گزارش شيعه آنلاين پايگاه خبرى الجوار پس از اعلام اين خبر، از زبان محمد صبرى عبدالرحيم نوشت: با دستور كميته بازسازى آثار باستانى عراق، كميتهاى ويژه به نام «كميته بازسازى كليساى الأقيصر» تشكيل شد و عمليات بازسازى آن بىدرنگ آغاز گرديد.
محمد صبرى عبدالرحيم كه با پايگاه خبرى عراقى «نون» گفتگو مىكرد، افزود: البته پيش از آغاز عمليات بازسازى، طى جلسات مختلفى با حضور اعضاى كميته، روند عمليات را مورد مطالعه و بررسى دقيق قرار داديم؛ زيرا كليساى «الأقيصر» قديمىترين كليساى عراق به شمار مىرود و از اهميت و جايگاه ويژهاى، به خصوص در فرهنگ و تمدن عراق برخوردار است.
وى همچنين گفت: ساخت اين كليسا كه داراى 11 ستون است، به اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم ميلادى؛ يعنى حدود 120 سال قبل از اسلام باز مىگردد. اين كليسا طرح و معمارى آن دوران را به نمايش مىگذارد. بررسىهايى كه توسط كميته بازسازى انجام شد، نشان مىدهد اين كليسا شباهت زيادى به معمارى مناطق شمال عراق و تركيه و بلاد شام دارد.
محمد صبرى عبدالرحيم در پايان اين گفتگو افزود: با توجه به ويران بودن اين كليسا، به نظر مىرسد فعاليت براى بازسازى آن به چندين سال زمان نياز باشد اما به دليل بهبود امنيت و ثبات عراق، مىكوشيم عمليات بازسازى را هر چه سريعتر به پايان برسانيم.
با توجه به وجود چنين كليسايى در جنوب كربلاى معلا، به نظر مىرسد در طول تاريخ، مسيحيان زيادى در اين منطقه زندگى مىكردهاند. تاريخ سه دهه پيش شهر كربلا نشان مىدهد كه پيش از روى كار آمدن صدام حسين، ديكتاتور سابق حزب بعث عراق، تعدادى خانواده مسيحى و حتى يهودى در شهر مقدس كربلا در كنار مسلمانان زندگى مىكردند اما با روى كار آمدن وى و
آغاز كشتار مردم بىگناه و ظلم و ستم فراوان، برخى از اين خانوادههاى غير مسلمان به مناطق خودمختار كردستان عراق و گروهى ديگر به خارج از اين كشور كوچ كردند.
اردوگاه اشرف
محمد حسين سبحانى، عضو سابق شوراى مركزى گروهك تروريستى مجاهدين خلق(منافقين) و نويسنده كتاب «روزهاى تاريك بغداد» در گفتگو با پرستىوى، به استراتژى خشنونت طلبانه، انقلاب ايدئولوژيك و رابطه سازمان با رژيم بعث صدام پرداخت.
او كه در سال 1362 به توصيه سازمان به همراه همسرش به عراق رفت، فعاليتهاى تشكيلاتى خود را در شهرهاى مختلف عراق ادامه داد و در ستادهاى مختلف سازمان؛ از جمله ستاد اطلاعات، ستاد حفاظت، ستاد پشتيبانى و تداركات سازمان و مدتى در ستاد امنيت سازمان فعاليت كرد. در حين فعاليت در سلسله مراتب تشكيلاتى سازمان، عضو شوراى مركزى شد.
او درباره كاركرد قرارگاه اشرف به لحاظ تاكتيكى و استراتژيك در همكارى با صدام تا هنگام تحويل اين قرارگاه، چنين گفت: مسعود رجوى در سال 1365 به عراق رفت. همه ميدانند كه صدام حسين يك ديكتاتور در منطقه و عراق بود. طبق تجربياتى كه در ستاد اطلاعات سازمان وجود داشت، بسيارى از اطلاعات، كروكى محلهاى اقتصادى، كارخانهها، پادگانها و مراكزى كه براى عراق و صدام حسين مهم بود، از ايران تهيه و به صدام داده مىشد. در واقع روابط سازمان مجاهدين خلق و مسعود رجوى با صدام حسين، رابطه مزدور و ارباب و رييس و مرئوس بود، اما رجوى در نشستهاى شوراى مركزى سازمان اين ارتباط را طور ديگرى به اعضا القا مىكرد. فيلمهايى هم كه بعد از سرنگونى صدام در تلويزيونهاى خارجى پخش شد و مستند هستند، نشان مىدهد كه رجوى چگونه در مقابل حتى افراد دسته چندم رژيم صدام كرنش مىكند و به خواستها و نيازهاى آنها تن مىدهد!
بعد از اين كه آمريكا صدام را سرنگون كرد، برخلاف تصور ذهنى همه اعضاى سازمان، رجوى گفت: ما سلاحهايمان را تحويل مىدهيم و همه چيز را تحويل دادند و در واقع او خواست همان رابطهاى را كه با صدام برقرار كرده بود كه همان رابطه مزدور و اربابى بود، همان رابطه را با دولت آمريكا برقرار كند.
البته سازمان مجاهدين خلق يك گروه تروريستى بود و دولت آمريكا آنها را مىشناخت. بسيارى از افسران آمريكايى در زمان شاه به دست مجاهدين ترور شده بودند. مدارك دست كم 5
مورد از اين ترورها وجود دارد و ثابت شده است و در دادگاههاى آمريكا در حال پيگيرى است.
البته با وجود شناختى كه آمريكا از سازمان مجاهدين خلق داشت، اين روابط ادامه پيدا كرد. من به عنوان يك كارشناس معتقدم آمريكا درباره سازمان مجاهدين خلق بسيار اشتباه كرد. الآن 6 سال از سرنگونى صدام مىگذرد و سازمان مجاهدين خلق به عنوان يك گروه تروريستى نبايد همان روابط و مناسبات و مغزشويى را در اردوگاه اشرف به كمك آمريكا ادامه دهد.
سبحانى درباره ميزان اهميت قرارگاه اشرف براى سازمان گفت:
من فكر مىكنم قرارگاه اشرف بيش از اين كه يك محيط جغرافيايى 6 كيلومتر در 6 كيلومتر براى سازمان مجاهدين خلق(منافقين) باشد، نماد يك استراتژى مبارزه مسلحانه است؛ نماد يك ايدئولوژى است و مسعود رجوى نظريه پرداز آن است و شاخصهايى مثل رهبرى فرقه گرا و طلاقهاى اجبارى و كنترل كردن ذهن افراد به صورت روزانه از ويژگىهاى آن هستند.
دليل اينكه سازمان نمىتواند از قرارگاه اشرف دل بكند، اين است كه اگر از قرارگاه اشرف خارج شود، در واقع با همه آن چيزى كه در اين سه دهه گفته است بايد خداحافظى كند و پاسخ دهد كه چرا سه دهه وقت و خون مردم ايران را تلف كرد؟! براى اين كه نمىتواند و نمىخواهد به اين سوال پاسخ دهد، مجبور است قرارگاه اشرف را حفظ كند.
دليل ديگر اين است كه مىخواهد افراد گروه را در همان محيط بسته نگه دارد و كنترل كند. افرادى كه در قرارگاه اشرف به سر مىبرند، بيش از 25 سال است كه در همان چهار ديوارى اسير هستند. نه دسترسى به اينترنت دارند و نه از روزنامه و دنياى آزاد آگاهند، از اين رو بايد به اعضاى سازمان به عنوان آدمهايى كه به كمك نياز دارند، نگاه كرد. اعضاى سازمان را بايد از رهبرى سازمان جدا كرد و به آنها با ديد امداد رسانى توجه كرد. ولى سرانجام دير يا زود سازمان مجبور است قرارگاه اشرف را ترك كند.
بازگشت يك كتيبه به گنبد حرم اميرمؤمنان(ع)
برپايه رويكرد خصمانه بعثيان به ايران، سياست حذف آثار ايرانى از حرمهاى شريف عراق آغاز شده است. در اين راستا، به بهانه وجود اشعار فارسى در كتيبه گريو گنبد، اين كتيبه را با روش نامناسبى از گنبد جدا نمودند. اگر وساطت برخى متدينين منتقد نجف نبود. بدون توجه به مالكيت وقفى كتيبه، قصد خارج كردن قطعات مس باقيمانده را داشتند كه خوشبختانه اين امر واقع نشد. اما
كتيبه را در شرايط بسيار نامناسب و حتى بخشى از آن را روى بام حرم و در فضاى باز رها كردند. جاى خالى كتيبه نيز در گريو گنبد باقى مانده، به گونهاى كه آجرهاى بدنه گنبد در حال حاضر نمايان است.
تحوّلات ايجاد شده پس از سقوط رژيم بعث در عراق موجب گرديد كه اداره حرم تحت نظر مرجعيت هدايت شود. از اين رو، حضرت آيت الله العظمى سيستانى با توجه به قداستى كه براى حرم و متعلّقات آن قائلاند، دستور دادند تا آنچه از تزيينات حرم كه در زمان رژيم صدام از بدنه جدا و يا تخريب شده، به مكان اصلى بازگشت داده شده و تعمير گردد. براساس موافقت به عمل آمده، ميان توليت حرم و ستاد بازسازى عتبات عاليات، به ايران حمل و به آزمايشگا ه و كارگاه ويژهاى كه به همين منظور تجهيز گرديده است منتقل گرديد. با آغاز عمليات اجرايى، در كارگاه فوق گروهى متشكل از 20 نفر استاد كارو 10 نفر مهندس تحت نظارت عالى راهبردى پروژه به فعاليت مشغول شدند و پس از احيا به عراق منتقل و بر روى گنبد حرم مطهر امام على(ع) نسب شد. اين كتيبه با سطح حدود 73 متر مربع، احتمالًا بزرگترين در نوع خود است و به نظر كارشناسان، در هيچ يك از اماكن مشابه، كتيبهاى به اين سطح يافت نمىشود.
ميزبانى مسيحيان كركوك از روزهداران مسلمان
به گزارش پايگاه اطلاع رسانى حج، اين ميهمانى از سوى كليساى بزرگ كلدانى در تالار اجتماعات اين كليسا، با حضور نمايندگان ديوانهاى وقف شيعى و سنى، نماينده مرجع عاليقدر آيت الله العظمى سيستانى و شمارى از نمايندگان رسانهها برگزار گرديد.
افراد سرشناس طوايف و مذاهب مختلف حاضر در ميهمانى با صدور بيانيهاى خواهان زندگى در آرامش، برادرى، مهرورزى و پايدارى شدهاند.
دراين بيانيه كه دكتر لوييس ساكو، اسقف بزرگ آن را خوانده، آمده است: «ما رهبران دينى، مسلمانان و مسيحيان از همه شاخهها و فرقههاى كركوك، در اين ماه گرامى كه بر سر سفره افطار مهرورزى گرد هم آمدهايم و ماه رمضان را ارج مىنهيم، بهترين آرزوهاى خود رابراى برادران مسلمان خود داريم و صميمانه اميدواريم كه اين ماه، زمانى ويژه براى نيايشهاى عميق، توبه، بخشايش و آشتى جويى باشد، تا به اين ترتيب امنيت و پايدارى برقرار شده و همه ما در آرامش و شادى زندگى كنيم.»
اين بيانيه با داشتن پيام مهرورزى و پذيرندگى به دور از تعصب، از همه مسؤولان خواست تا با خردورزى و منطق، همچون برادر گرد هم آمده و به خاطر شهروندان كركوك و پاسدارى از نيك زيستى و يگانگى شان با يكديگر گفتمانى مثبت داشته باشند.
در ادامه اين بيانيه آمده است: اختلافها وتفاوتها سرچشمه توانگرى است و فرصتى پديد مىآورد تا همچون خانوادهاى زندگى كنند كه در آن نيرومندان از ناتوانان و بزرگان از كوچكان پشتيبانى مىكنند. بدين سان يك حس مسؤوليت به دور از پراكندگى، كنار گذاشتن و يا حذف كردن پديد مىآيد.
اين ميهمانى افطار، پيام مهمى براى مردم عراق دارد؛ چراكه نشان مىدهد همه گروهها هنوز از مهر و همبستگى آكندهاند. به ويژه اين كه اين ميهمانى در كركوك برگزار شد كه داراى گروههاى قومى گوناگون مىباشد و نمونهاى از عراق كوچك است.
پايه گذارى سنگ بناى طرح ساخت خط راهآهن كربلا
مهندس عامر عبدالجبار اسماعيل، وزير ترابرى عراق، سنگ بناى طرح ساخت خط راه آهن كربلا را پايه گذارى كرد. همه عمليات اجرايى اين طرح با تلاش مهندسان عراقى و از سوى شركت دولتى راه آهن عراق با همكارى شركت دولتى اجراى طرحهاى ترابرى، انجام مىشود. طول اين خط راه آهن از ايستگاه المسيب تا كربلا 36 كيلومتر مىباشد كه عمليات اجرايى آن با هزينه 57 ميليارد دينار عراقى در مدت يكسال به پايان خواهد رسيد. ساخت چند بند خاكى، چند دهنه پل، چند ايستگاه راه آهن و ايجاد تقاطع در چند نقطه از راه ياد شده، به منظور گذر روان قطارها، از جمله اقداماتى است كه در طول اجراى اين طرح انجام خواهند شد. با اجراى اين طرح، شهر مقدس كربلا بهشبكه راهآهن سراسرى عراق مىپيوندد به دشوارىهاييكه هر ساله زائران اين شهر را رنج مىدهد، پايان خواهد داد.
مهندس عامر عبدالجبار اسماعيل در سخنان خود همچنين به اهميت اجراى اين طرح مهم كه آرزوى ميليونها زائر آرامگاههاى مقدس در شهر كربلا بود، اشاره كرد. وى خاطر نشان كرد كه با اجراى اين طرح، مشكلات زائران برطرف خواهد شد؛ چرا كه وسايل ترابرى زمينى، براى جا به جايى اين تعداد زائر كافى نيست. او با اشاره به نقش اين طرح در بالا بردن جايگاه شهر مقدس كربلا گفت: شهر كربلا از رهگذر خط راه آهن ياد شده، به شبكه سراسرى راه آهن عراق متصل مىشود. وزير
ترابرى تصريح كرد: راه آهن سراسرى عراق با اتصال به خط راه آهن موسم به «گذرگاه خشك» كه جنوب به شمال را پيوند مىدهد، به يك شبكه بين المللى تبديل شده است. گفتنى است كه بخشى ازطرح «گذرگاه خشك» كه بين عراق و سوريه قرار دارد، در گذشته راه اندازى شده و امروز بخشى ازاين طرح كه بين عراق و تركيه واقع است، گشايش مىيابد.
تبرك به پرچم گنبد مطهر امام حسين(ع) در توديع
وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشكى دولت نهم درمراسم توديع خود و معارفه دكتر دستجردى، هنگامى كه به وى پرچم متبرك گنبد مطهر امام حسين(ع) را هدايه داد بىاختيار گريست و اشكهايش را با پرچم مقدس امام سوم شيعيان پاك كرد ....
به گزارش پايگاه اطلاع رسانى حج به نقل از ايرنا، اين پرچم از سوى جمعى از پزشكان بسيجى و توسط دكتر مسعود خاتمى، رييس جمعيت هلال احمر جمهورى اسلامى ايران به وى هديه شد.
پرچم قرمز رنگ امام حسين(ع) در حالى كه بر روى آن كلمه «ياحسين» با رنگ سپيد نوشته شده بود. و سه معاون وزير، مديركل روابط عمومى وزارت بهداشت و رييس جمعيت هلالاحمر گوشههايى ازآن را گرفته بودند، لحظهاى گشوده شد كه با صداى بلند «ياحسين» حضار و اشكهاى آنان مورد استقبال واقع شد.
همه حضار به احترام سيدالشهدا لحظهاى را از جاى برخاستند.
به محض اين كه پرچم گنبد مطهر امام حسين گشوده شد، دكتر لنكرانى كمى جلو آمد و در حالى كه عينكش را از چشمان خود بر مىداشت اشكهاى خود را با پرچم مقدس اين امام همام پاك كرد.
دكتر خاتمى در خصوص پرچم قرمز رنگ گنبد امام حسين(ع) اظهار داشت: اين پرچم مقدس به مدت يكصد روز بر فراز گنبد مطهر امام سوم شيعيان مىماند و پس از تبرك و تيمم، پرچم ديگرى جاى آن را مىگيرد.
براساس اين گزارش، پرچم ياد شده در حالى كه در يك جعبه زيباى خاتم قرار گرفته بود، به دكتر لنكرانى هديه شد.