ghaemiyeh.com
عنوان قراردادی:دانشنامه امام حسین علیهالسلام، بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:شهادتنامه امام حسین (ع) بر پایه منابع معتبر/ محمد محمدیریشهری، با همکاری سیدمحمود طباطبایینژاد، سیدروحالله سیدطبایی؛ ترجمه مهدی مهریزی، عبدالهادی مسعودی، محمد مرادی؛ تحقیق گروه سیرهنگاری پژوهشکده علوم و معارف حدیث.
مشخصات نشر:قم : موسسه علمیفرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:۲ج.
شابک:دوره : 978-964-493-542-8 ؛ ج.۱ : 978-964-493-634-0 ؛ ج.۲ : 978-964-493-635-7
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج.۲ (چاپ دوم: ۱۳۹۲).
یادداشت:کتاب حاضر برگرفته از دانشنامه امام حسین (ع) تالیف محمدیریشهری است.
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- سرگذشتنامه
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق -- شهیدان
شناسه افزوده:طباطبائی نژاد، محمود، ۱۳۴۰ -
شناسه افزوده:سیدطبایی،سیدروحالله
شناسه افزوده:مهریزی، مهدی، ۱۳۴۱ -، مترجم
شناسه افزوده:مسعودی، عبدالهادی، ۱۳۴۳ -، مترجم
شناسه افزوده:مرادی، محمد، مترجم
شناسه افزوده:محمدی ریشهری، محمد، ۱۳۲۵ - . دانشنامه امام حسین علیهالسلام، بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ. برگزیده
شناسه افزوده:پژوهشگاه قرآن و حدیث. پژوهشکده علوم و معارف حدیث. گروه سیره نگاری
رده بندی کنگره:BP۴۱/۴/م۳۴۳د۲۰۱۷ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳
شماره کتابشناسی ملی:۲۹۷۱۱۹۵
بسم الله الرحمن الرحیم
شهادتنامه امام حسین (ع) بر پایه منابع معتبر
محمد محمدیریشهری
با همکاری سیدمحمود طباطبایینژاد، سیدروحالله سیدطبایی
ترجمه مهدی مهریزی، عبدالهادی مسعودی، محمد مرادی
تحقیق گروه سیرهنگاری پژوهشکده علوم و معارف حدیث.
فهرست اجمالی
فهرست اجمالی
بررسی جامع و همهجانبۀ زندگی پیشوایان دینی (پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام)، از آن رو که به فهم درست گفتار، رفتار و موضعگیری آنان در شرایط گوناگون میانجامد، ضروری است؛ زیرا نگاه تجزیهای و تکبعدی، از آفتِ بدفهمی مصون نیست. در نگاه جامع میتوان رشتۀ پیوند حلقههای به ظاهر گسسته را پیدا کرد، چنان که با همین نگاه میتوان تعارض ظاهری برخی سخنان و رفتارها را برطرف ساخت.
این جامعنگری، تنها با پژوهشهای علمی و روشمند در بارۀ هر یک از این پیشوایان، تحقّق مییابد که لازمۀ آن، حضور محقّقان با تخصّصهای گوناگون در مراحل مختلف پژوهش است.
به انجام رساندن چنین پژوهشهایی، سالیان درازی است که دغدغۀ این جانب و همکارانم در پژوهشکدۀ علوم و معارف حدیث است.
دانشنامۀ امیر المؤمنین علیه السلام که در سال 1379 منتشر شد،(1)
. دانشنامۀ امیر المؤمنین علیه السلام بر پایۀ قرآن، حدیث و تاریخ، در چهارده جلد (سیزده جلد متن عربی - فارسی و یکجلد ویژۀ فهرستها و نمایه) و نیز خلاصهای از آن در یک جلد، با عنوان: گزیدۀ دانشنامۀ امیر المؤمنین علیه السلام، هم اکنون در دسترس علاقهمندان است.
نخستین اثر از این گونه پژوهش بود که پس از مدّتها تلاش، به ثمر نشست و در جامعۀ علمی داخل و خارج کشور، بازتابهای بسیار مثبت داشت. دومین اثر از این مجموعه نیز کتابی است با عنوان دانشنامۀ امام حسین علیه السلام که به لطف الهی در سال 1388 پس از سالها مطالعه و تحقیق، با همکاری جمعی از پژوهشگران پژوهشکده، به انجام رسید و در جای خود، مورد توجّه ویژۀ فرهیختگان و عموم خوانندگان قرار گرفت. در این کتاب، تلاش شده است تا زوایای مختلف زندگانی امام حسین علیه السلام (و از آن جمله حماسۀ تاریخساز کربلا)، به تفصیل، مورد بررسی و پژوهش قرار گیرد.ناگفته پیداست که امام حسین علیه السلام در میان شیعیان و عموم مسلمانان و حتّی دیگر جوامع، بیشتر با حادثۀ عاشورا - که درخشانترین بخش زندگی ایشان است -، شناخته شده است. البته اگر گزارش این بخش از زندگی ایشان با دیگر بخشهای آن همراه گردد، شناخت کاملتری به دست میدهد. از این رو، تلاش شد تا در دانشنامۀ یاد شده، تمام مقاطع زندگی امام حسین علیه السلام بازگو شود، هر چند حساسیت و بزرگی حادثۀ عاشورا ایجاب میکرد که نسبت به آن مقطع،
1) (1)
بررسی علمی درخور انجام گیرد که این مهم نیز در حدّ توان، به منصّۀ ظهور رسید. این کوششها با این هدف سامان یافت که بتواند تاریخ زندگی نورانی و افتخارآمیز حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام و بویژه حماسۀ کربلا را، هر چه کاملتر، دقیقتر و با شیوههای علمی به خوانندگان، منتقل نماید.
واقعیت، این است که امام حسین علیه السلام، با بهرهگیری از فرصت گرانقدر کربلا، نسخۀ کاملی از قرآن ناطق و انسان کامل را در برابر چشم جهانیان، به نمایش گذاشت و حماسهای بینظیر، پدید آورد.
در این حماسه، انواع خصلتهای والای انسانی، همچون: صبر و استقامت، ایثار و از خود گذشتگی، کرامت و عزّت نفس، آزادیخواهی، صداقت و حفظ آرامش روانی در سختترین شرایط زندگی (در برابر انواع پستیها، جنایتها، قساوتها و بیرحمیها)، به گونهای جلوه یافته که فرشتگان الهی، شگفتزده شدهاند.(1)
. «و قد عجَبَت من صبرکَ ملائکةُ السموات» (المزار الکبیر: ص 504. نیز، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 12 ص 230 و 302).
این نمایش، به قدری صریح، روشن، آشکار و عمومی بود که حتّی دشمنان امام علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام نیز نتوانستند آن را تحریف کنند و چهرۀ درخشان ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام و قیام الهی او را به گونهای دیگر، جلوه دهند.
تاریخ عاشورا، درسهای اخلاقی، سیاسی و اجتماعی ارزنده و متنوّعی را به امّت اسلامی، بلکه به همۀ آزادیخواهان راستین، ارائه میکند؛ لیکن بزرگترین درس آن، هشدار نسبت به استحالۀ فرهنگی و سیاسی یک جامعۀ ارزشمدار است. این درس، خصوصاً برای ملّت ایران - که با الهام گرفتن از فرهنگ عاشورا و رهبری یکی از فرزندان راستین ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام، امام خمینی رحمه الله، انقلابی را بر پایۀ ارزشهای اسلامی پدید آوردند -، فوق العاده مهم، بیدار کننده و عبرتآموز است.
واقعیت، این است که تاریخ عاشورا، از ظرفیت بیبدیلی در هدایت انسانها و ساختن جامعۀ آرمانیِ انسانی و مبتنی بر ارزشهای اسلامی، برخوردار است و با توجّه به این ظرفیت فرهنگی، راز این حدیث نبوی گشوده میگردد که: در حسّاسترین نقطۀ عرش الهی، از حسین، به عنوان «چراغ هدایت» و «کشتی نجات»، یاد شده است. متن حدیث، چنین است:
إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام فِی السَّماءِ أکبَرُ مِنهُ فِی الأَرضِ؛ و إنَّهُ لَمَکتوبٌ عَن یَمینِ عَرشِ
1) (1)
اللّهِ عز و جل: مِصباحُ هُدیً، و سَفینَةُ نَجاةٍ.(1)
. عیون أخبار الرضا علیه السلام: ج 1 ص 59، دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 2 ص 72 ح 428.
حسین بن علی علیه السلام، در آسمان، مقامی برتر از زمین دارد؛ چرا که در سمت راست عرش الهی، در بارۀ او نوشته شده است: چراغ هدایت و کشتی نجات!
بی تردید، همۀ امامان اهل بیت علیهم السلام، چراغ هدایت و کشتی نجات اند؛ امّا ظرفیت فرهنگی تاریخ عاشورا، سبب شده است که نام امام حسین علیه السلام بدین عنوان به ثبت برسد.
آری! بهرهگیری صحیح از این ظرفیت میتواند نه تنها ملّتهای مسلمان، بلکه جهان را از بنبست اجتماعی، فرهنگی و سیاسیای که امروز گرفتار آن است، نجات دهد.
این است راز آن همه تأکید اهل بیت علیهم السلام بر زنده نگه داشتن عاشورا، رفتن به کربلا و زیارت سیّد الشهدا.
ظرفیت گستردۀ فرهنگی واقعۀ عاشورا و جایگاه ویژۀ آن در جهان اسلام، بویژه نزد پیروان اهل بیت علیهم السلام، ایجاب میکند که موضوع نهضت حسینی، به عنوان یکی از اصلیترین مسائل مطرح در مکتب تشیّع، در حوزههای علمیّه و دانشگاهها، توسط توانمندترین دانشمندان و کارشناسان، مورد تحقیق و تدقیق قرار گیرد و نخبگان آشنا با قرآن و حدیث و تاریخ اهل بیت علیهم السلام، ضمن جمعآوری، جمعبندی و ارزیابی گزارشهای تاریخی، ابعاد متنوّع و آموزندۀ این حماسۀ سرشار از هدایت، عزّت و سعادت را تبیین و تفسیر نمایند.
امّا با کمال تأسّف، باید گفت که عدم توجّه لازم از جانب حوزههای علمیّه و شخصیتهای بزرگ علمی شیعه به این مسئلۀ بسیار مهم، از یک سو، و گِرِه خوردن مراسم عزاداری سیّد الشهدا علیه السلام با معیشت شُماری از مردم، از سوی دیگر، سبب شده است که در بسیاری از مجالس عزاداری امام حسین علیه السلام، تحریک عواطف مردم، جایگزین تبیین اهداف بلند نهضت حسینی گردد و بدین سان، نه تنها بازار گزارشهای ضعیف و بیریشهای که جنبۀ عاطفی آنها قوی است - هر چند خلاف شأن و منزلت اهل بیت علیهم السلام اند -، رونق یابد، بلکه به تعبیر استاد شهید مطهّری، با این استدلال ماکیاوِلی که «هدف، وسیله را توجیه میکند»، راه برای جعل و دروغ در مرثیه سرایی، هموار شود.(2)نمونههایی از این گزارشها را با نقد شهید مطّهری بنگرید:
که او از یاران امام علی علیه السلام بود و حدود بیست سال پیش از واقعۀ عاشورا، در جنگ صِفّین، کشته شده بود!
«امام حسین علیه السلام، در روز عاشورا، سیصد هزار نفر را به دست خود، هلاک گردانید»،(2)در صورتی که اگر امام علیه السلام در هر ثانیه، یک نفر را کُشته باشد، برای کشتن سیصد هزار نفر، 83 ساعت و بیست دقیقه، وقت لازم است!
«حضرت ابو الفضل علیه السلام، روز عاشورا، 25 هزار نفر را کُشت»،(3)که با محاسبهای که بدان اشاره شد، کُشتن این شمار از دشمن، نزدیک به هفت ساعت، وقت میخواهد!
نویسندۀ گزارشهای یاد شده، گویا با هدف ایجاد فرصت لازم برای عملیات مورد اشاره، مدّعی میشود که روز عاشورا، 72 ساعت طول کشیده است(4)!(5)
از این دست گزارشها در کتابهایی که با عنوان «منابع ضعیف یا غیر قابل استناد» در صفحات آینده معرّفی میشوند، فراوان است.(6)البته باید مطالبی را هم که به عنوان «زبانِ حال» از سوی روضهخوانان و مرثیه سرایان، مطرح و به تدریج، به «زبانِ قال» تبدیل شده و میشود، به فهرست گزارشهای ضعیف، افزود!
باری، پاسخگو نبودن پژوهشگران و صاحبنظران این عرصه به نیازهای جدّی جامعه در زمینۀ تاریخ صحیح و اهداف بلند نهضت حسینی، سبب شده است که شمار کتابهایی که خصوصاً در عصر حاضر در بارۀ امام حسین علیه السلام تألیف شدهاند، به صدها و بلکه هزاران عنوان برسد، و در عین حال، کتابهای مستند و قابل اعتماد در جهت تبیین صحیح تاریخ نهضت حسینی و اهداف و آرمانهای آن، بسیار اندک باشند. از این رو، در جامعۀ امروز ایران - که
1) (1)
. أسرار الشهادات (أسرار الشهادة): ج 3 ص 39.
2) (2) . ر. ک: أسرار الشهادات (چاپ قدیم): ص 345. این مطلب در چاپ جدید (ج 3 ص 35) حذف شده است.
3) (3) . أسرار الشهادات: ج 3 ص 36.
4) (4) . ر. ک: أسرار الشهادات: ج 3 ص 35-39.
5) (5) . پایان نقل از شهید مطهّری (ر. ک: حماسۀ حسینی: ج 1 ص 28-29).
6) (6) . ر. ک: ص 23 (منابع غیرقابل استناد).
انقلاب اسلامی آن، با الهام از نهضت عاشورا به ثمر رسیده و سومین دهۀ خود را نیز پشت سر گذاشته است -، بازنگری و بازنگاری تخصّصی تاریخ عاشورا و پاک سازی آن از مطالب بیاساس و موهن، در جهت محافظت و صیانت از جانمایۀ انقلاب اسلامی، بسیار ضروری مینماید و این، بزرگترین خدمتی است که مراکز علمی و پژوهشی میتوانند به ساحت قدس ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام و مکتب اهل بیت علیهم السلام داشته باشند.
آری! دانشنامۀ امام حسین علیه السلام، گامی متواضعانه در این راه بود، که پس از سالها پژوهش و تلاش، با همکاری شماری از پژوهشگران توانمندِ «پژوهشکدۀ علوم و معارف حدیث»، در چهارده جلد (متن)،(1)
. جلد پانزدهم این کتاب، به فهرستها و نمایه اختصاص داشت که با اندکی تأخیر، منتشر گردید.
به سرانجام رسید و در ذی حجۀ 1430 (آذرماه 1388)، در دسترس همگان، بویژه اصحاب تحقیق، قرار گرفت؛ امّا با توجّه به این که بخشهایی از آن دانشنامه - که با شهادت سیّد الشهدا علیه السلام و یاران باوفایش مرتبط بود -، بیش از سایر بخشها برای آشنایی هر چه بیشتر و عالمانۀ عموم خوانندگان با تاریخ حماسۀ کربلا، کاربرد داشت و از سوی دیگر میتوانست دستْمایهای بسیار مناسب برای مبلّغان دینی (بویژه در سفرهای تبلیغیشان) به شمار آید، بخشهای مورد اشاره، با عنوان شهادتنامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ منابع معتبر، به صورت جداگانه آمادۀ نشر گردید - که اینک پیش روی شماست -.در این جا، از همۀ پژوهشگران گرانقدری که به گونهای در تدوین دانشنامۀ امام حسین علیه السلام و شهادتنامۀ امام حسین علیه السلام سهیم بودهاند، خصوصاً گروه «سیرهنگاری» پژوهشکدۀ علوم و معارف حدیث و بویژه آقایان سیّد محمود طباطبایینژاد و سیّد روح اللّه سیّدطبایی - که در مرحلۀ تألیف، معاونت پژوهش مزبور را به عهده داشتهاند -، صمیمانه سپاسگزاری میکنم. همچنین از فرهیختگان گرانمایه آقایان: عبد الهادی مسعودی، مهدی مهریزی، محمّد مرادی و محمّد خُنَیفِرزاده - که ترجمۀ دانشنامۀ امام حسین علیه السلام به قلم شیوای ایشان است -، قدردانی و تشکّر مینمایم و برای همۀ آنان، از خداوند منّان، پاداشی درخور فضلش، مسئلت دارم.
اللّهم ارزُقنا شَفاعَةَ الحسینِ علیه السلام یَومَ الورودِ و ثَبِّت لَنا قَدَمَ صِدقٍ عندَک مَعَ الحسینِ و أصحابِ الحسینِ الّذینَ بَذَلوا مُهَجَهُم دونَ الحسین علیه السلام.
محمّد محمّدی ریشهری
17 مرداد 1389
27 شعبان 1431
1) (1)
برای آشنایی بیشتر خوانندگان محترم با ساختار و چگونگی تدوین این شهادتنامه،(1)
. مقصود، شیوهنامۀ تدوین نیست. شیوهنامۀ تدوین این کتاب (شامل گزارش روشها و فرایندهای: گزینشمتون، مصدریابی، چینش متون، صدرنویسی، ارجاع دهی، درج نسخهبدلها، شرح لغات و اعلام، و...)، همان است که در آغاز دانشنامۀ امام حسین علیه السلام (ج 1 ص 117-125) و با تفصیل بیشتر، در آغاز دانشنامۀ قرآن و حدیث (ج 1 ص 87-100) آمده است و تقریباً در تمامی آثار دانشنامهایِ دار الحدیث، مشترک است. در این جا، تنها افزودن این نکته را مفید میدانیم که: حرف «ح» در پانوشتها، صرفاً نشانه است و کاربردی اعم از «حدیث» دارد و برای بیان شمارۀ هر گزارش شمارهداری (اعم از: حدیث، حکایت، حکمت و...) به کار رفته است.
یادآور میشود که: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام، از پانزده بخش (در حجم بیش از 6600 صفحه)، تشکیل شده است که فهرست اجمالی آنها، عبارت است از:درآمد: کتابشناسی، اهداف عاشورا، عزاداری و...
یک: زندگی خانوادگی سیّد الشهدا علیه السلام
دو: فضیلتها و ویژگیهای امام حسین علیه السلام
سه: دلایل امامت امام حسین علیه السلام و فرزندانش
چهار: امام حسین علیه السلام پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، تا شهادت پدر
پنج: امام حسین علیه السلام پس از شهادت پدر، تا قیام عاشورا
شش: پیشگویی دربارۀ شهادت امام حسین علیه السلام
هفت: از مدینه تا ورود به کربلا
هشت: از ورود به کربلا تا شهادت
نه: وقایع پس از شهادت
ده: بازتاب شهادت امام علیه السلام و فرجام دشمنان ایشان
یازده: عزاداری و گریه برای امام حسین علیه السلام
دوازده: نمونۀ مرثیههای سروده شده در سوک ایشان در طول تاریخ
سیزده: زیارت امام حسین علیه السلام
1) (1)
چهارده: مزار امام حسین علیه السلام
پانزده: حکمتنامۀ امام حسین علیه السلام.
شهادتنامۀ امام حسین علیه السلام بر پایۀ منابع معتبر (کتاب حاضر)، متن کامل بخشهای ششم تا یازدهم دانشنامۀ یاد شده و منتخبی از «درآمد» و بخش یکم و نیز دو قطعۀ کوچک از بخشهای نهم و سیزدهم آن را، در مجموع در حجمی نزدیک به 2500 صفحه، در خود دارد.
در واقع، کتاب حاضر، در بر دارندۀ تمامی بخشهای مرتبط با حماسۀ کربلا از دانشنامۀ یاد شده است(1)
. البته برای تکمیل بحث در شماری از متنها و تحلیلها، از سایر بخشهای دانشنامه (یعنی بخشهای غیرمرتبط با حماسۀ کربلا) نیز مطالبی اخذ و افزوده شده است؛ ولی برای کاستن از حجم این مجموعه، برخی تحلیلها (بویژه در بخش یکم) و زندگینامهها، نسبت به اصل آنها در دانشنامه، قدری تلخیص شدهاند. همچنین در پانوشتها، به ذکر دو منبع، بسنده شده و برخی توضیحات، حذف گردیدهاند. پس طبعاً در همۀ این موارد، خوانندگان علاقهمند به مطالعۀ عمیقتر و پژوهش بیشتر، باید به اصل دانشنامه مراجعه نمایند. شایان ذکر است که روایات و گزارشهای بخشهای سوم تا آخر کتاب حاضر، بدون تلخیص، از دانشنامۀ امام حسین علیه السلام اخذ شدهاند و تفاوت آنها فقط از جهت تلخیص پانوشتهاست.
که جهت آگاهی عموم علاقهمندان واهل مطالعه و تحقیق، بویژه خُطَبا و حماسهسرایان کربلا، گزینش و بازْتدوین شده است.گفتنی است که انتخاب واژۀ «معتبر» در عنوان این کتاب، بدان جهت است که در تدوین دانشنامۀ امام حسین علیه السلام، کوشیدهایم متن آن، در همۀ بخشها، از منابع حدیثی و تاریخی معتبر و قابل استناد، گزینش گردد. بر این پایه، تکیهگاه اصلی تدوین دانشنامه (وهمۀ آثار برگرفته از آن)،(2)در درجۀ نخست، منابعی هستند که تا قرن پنجم هجری نگارش یافتهاند، و در مراتب بعد، منابع تألیف شده تا قرن هفتم هجری، و پس از آن، آثارِ تألیف شده تا قرن نهم.
بدین ترتیب، در کتاب حاضر، مقتلنگاریهای قرن دهم هجری به بعد، به دلایلی که در «کتابشناسی تاریخ عاشورا و عزاداری» بدانها اشاره میشود،(3)مورد استناد نیستند، جز با هدف نقد (یا اهدافی مانند آن)، که در این صورت، به معتبر نبودن گزارش، اشاره خواهد شد.
البته توجّه به این نکته ضروری است که در پژوهشهای تاریخی، سختگیریهایی که در بارۀ روایات فقهی وجود دارد، معمول نیست؛ بلکه بیشتر، چگونگی گزارش و استواری یا نااستواری متن، مورد توجّه است و برای رسیدن به حقیقت، باید از قرائن مختلف، بهره گرفت.
بر این اساس، در جمعآوری گزارشها و گزینش آنها، افزون بر تلاش برای مستند کردن آنها به منابع معتبر، اصلیترین معیار را «نقد متن» قرار دادهایم و کوشیدهایم تا از راه تأیید مضمون گزارشها با قرائن عقلی و نقلی، برای پژوهشگر، نوعی اطمینان به گزارش، حاصل شود. از این رو، احادیث مُنکَر را نیاوردهایم، گرچه در منابع معتبر آمده باشند، و اگر در موارد خاصّی، گزارش غیر معتبری را عرضه کردهایم، چراییِ آن را توضیح دادهایم.
گزارش اجمالی بخشهای مختلف کتاب حاضر، از این قرار است:
در بخش نخست این کتاب، تحلیلها و مقالاتِ تفصیلیِ پراکنده در دانشنامۀ امام حسین علیه السلام که با موضوع کتاب شهادتنامه تناسب بیشتری داشتهاند، در کنار هم گردآوری و البته اندکی تلخیص شدهاند.
برای آشنایی اجمالی خوانندگان با زندگی و احوال شخصی ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام گزیدهای از بخش یکم دانشنامه در بارۀ چگونگی تولّد، نامگذاری، ویژگیهای ظاهری، چگونگی پرورش، همسران و شمارِ فرزندان امام حسین علیه السلام، در شش فصل، ارائه شده است.
در این بخش، خبرهای آسمانیِ رسیده در بارۀ شهادت امام حسین علیه السلام، و پیشگوییهای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السلام و دیگر پیشوایان و بزرگان در بارۀ شهادت امام حسین علیه السلام، در قالبی نظامیافته ارائه شده است. به علاوه، قطعیّت صدور این دسته از روایات، مورد تأکید قرار گرفته و توضیح داده شده که مقدَّر بودن شهادت امام حسین علیه السلام و پیشگویی آن، منافاتی با اراده و اختیار او ندارد.
در این بخش، رخدادهای مهمّی مانند: امتناع امام علیه السلام از بیعت با یزید، خروج امام علیه السلام از مدینه، فعّالیتهای ایشان در مکّه، اعزام مسلم علیه السلام به عنوان نمایندۀ خود به کوفه، حوادث کوفه و شهادت مُسلم و جمعی دیگر از یاران امام علیه السلام و نیز زندانی شدن شماری دیگر از آنان، پیشنهادهای مختلف به امام علیه السلام مبنی بر نرفتن به کوفه، حرکت امام علیه السلام به سوی کربلا و حوادث مسیر مکّه تا کربلا، گزارش شده است.
در این بخش، متون مربوط به حادثۀ جانگداز عاشورا، از آغاز ورود امام حسین علیه السلام به کربلا تا شهادت یاران، فرزندان، برادران، برادرزادگان، خواهرزادگان و عموزادگان ایشان و سرانجام، شهادت خودِ امام علیه السلام، به تفصیل، گزارش شده است.
در بخش پنجم، حوادثی که پس از شهادت امام حسین علیه السلام به وقوع پیوست، پدیدههای خارق العادهای که در منابع معتبر گزارش شدهاند، چگونگی دفن شهدا، سرنوشت سرهای مقدّس شهدا و کراماتی که از سر مقدّس سیّد الشهدا علیه السلام دیده شد، حوادث مربوط به حرکت خاندان ابا عبداللّه علیه السلام از کربلا به کوفه و از کوفه تا شام و بازگشت آنها از شام به مدینه، ارائه میشود.
در این بخش، متن گزارشهای مربوط به بازتاب شهادت سیّد الشهدا و یارانش در میان قاتلان آنها و خانوادههای قاتلان و نیز در میان شخصیتهای برجستۀ آن روز جهان اسلام و در جامعۀ عراق و حجاز، مطرح میگردد و در ادامه، سرنوشت شوم کسانی که در این حادثه نقش داشتند و نیز مردمی که از یاری کردن امام علیه السلام سر باز زدند، تبیین شده است.
در این بخش - که بخش پایانی کتاب است -، احادیث متعددی در سفارش به عزاداری، مصیبتخوانی و گریستن و گریاندن برای سالار شهیدان و معرّفی نخستین عزاداران امام علیه السلام پس از واقعۀ کربلا، اهمّیت ویژۀ روز عاشورا و آداب این روز و نیز سوگمندی جهان آفرینش در مصیبتهای سالار شهیدان، گزارش شده است.
این بخش، با دو زیارت منسوب به ناحیۀ مقدسه (امام مهدی علیه السلام) پایان مییابد.
گفتنی است که نقشههای مربوط به قیام عاشورا نیز در پایان کتاب، قرار گرفتهاند.(1)
. شایان ذکر است که تمامی نقشههای طرّاحی شده برای دانشنامۀ امام حسین علیه السلام (پنج نقشه)، به همراه تمامی نقشههای طرّاحی شده برای دانشنامۀ امیر المؤمنین علیه السلام (دوازده نقشه)، با توضیحات لازم در بارۀ نقشهها، به صورت کتابی مستقل، با عنوان: اطلس غدیر و عاشورا (جغرافیای تاریخی وقایع عصر امیر المؤمنین و سیّد الشهدا)، در قطع رحلی، توسط انتشارات دار الحدیث، منتشر شده است.
1) (1)
در بارۀ تاریخ نهضت امام حسین علیه السلام و بویژه عاشورا و نیز در موضوع عزاداری بر امام حسین علیه السلام و نقل مَقتل ایشان، کتابهای بسیاری در طول تاریخ، نگاشته شده است که این، خود، نشان از اهتمام عالمان و محقّقان مسلمان، بدین مسئله دارد.(2)
این منابع از لحاظ اعتبار و دقّت در نقل و تحلیل، یکسان نیستند و میتوان آنها را به دو دستۀ کلّیِ: قابل استناد و غیر قابل استناد (ضعیف)، تقسیم کرد. البته این تقسیمبندی فقط در کتابهایی صادق است که در دسترس اند؛ زیرا دستۀ دیگری از منابع - که «منابع مفقود» نامیده میشوند -، تنها در فهرستنامهها مورد اشاره قرار گرفتهاند و اکنون دسترس مستقیم به آنها ممکن نیست، هر چند برخی اخبارشان، به کتابهای دیگر، راه یافته است.
بنا بر این، برای هر پژوهشی در بارۀ تاریخ عاشورا و عزاداری، چهار دسته منبع وجود دارد:
مقصود از منابع قابل استناد، آن دسته از منابع اند که هویّت تاریخی دارند و نویسندگان آنها، معیّن، شناخته شده و از عالمان روشمند بودهاند، هر چند دیدۀ نقد خود را بر یکایک روایات آنان، باز نگاه میداریم.
1) (1) . این فصل، با همکاری فاضل ارجمند جناب آقای عبد الهادی مسعودی، نگارش یافته است.
2) (2) . جهت آگاهی بیشتر، ر. ک: کتابشناسی تاریخی امام حسین علیه السلام، محمد اسفندیاری؛ کتابشناسی امام حسین علیه السلام، نجفقلی حبیبی (که در کتاب اوّل، بیش از هزار اثر و در کتاب دوم، 879 اثر، معرّفی شده است)؛ معرّفی و نقد منابع عاشورا، سیّد عبد اللّه حسینی؛ پژوهشی در مقتلهای فارسی، محمّد علی مجاهدی؛ کتابشناسی امام حسین علیه السلام: کتابنامه، حشمت اللّه صفرعلیپور و دیگران؛ عاشورا نامه: ج 4 (کتابشناسی)؛ «مأخذشناسی عزاداری»، محمّد نوری (چاپ شده در: فرهنگ اندیشه، ش 17).
3) (3) . در این کتاب، برای رعایت اختصار، در بارۀ منابع مفقود، توضیحی ارائه نشده است. همچنین منابع قابل استناد و منابع معاصر، به اجمال معرفی شدهاند. برای مطالعۀ بیشتر، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 51-116.
منابع غیر قابل استناد یا ضعیف، منابعی داستانی، بیسند و بدون پشتوانۀ تاریخی اند که اخبار گزارش شده در آنها را تنها به شرط یافتن مؤیِّدهای تاریخی و تقویت شدن به وسیلۀ منابع دستۀ نخست، میپذیریم.
در این جا، ابتدا منابع مهمّ قابل استناد (33 کتاب)، به اجمال و سپس منابع ضعیف مشهور (ده کتاب) معرّفی خواهند شد(1)
. در این معرّفیها، از منابع زیر، بیش از همه، استفاده کردهایم: کتابشناسی تاریخی امام حسین علیه السلام، محمّداسفندیاری؛ عاشورا پژوهی، محمد صحّتی سردرودی؛ تأمّلی در نهضت عاشورا، رسول جعفریان؛ عاشورانامه (مجموعه مقالات)، ج 4 (کتابشناسیها)؛ کتابهای اسلامی: ش 17 (مقالۀ «منابع تحریفگستر در تاریخ عاشورا»، سیّد حسن فاطمی).
و در ادامه، ضمن اشارهای به منابع معاصر، این نکته توضیح داده میشود که چرا در دانشنامۀ امام حسین علیه السلام، گزارشهای منابع متأخّر، مورد استناد قرار نگرفتهاند.خوشبختانه منابعکهن متعدّد و قابلاتّکایی در دست اند که به گزارش نهضت عاشورا پرداختهاند. این منابع را میتوان به دو دستۀ: مستقل (منابعی که ویژۀ گزارشدهی از نهضت عاشورا و حماسهسازان این واقعۀ بینظیرند) و مشتمل (منابعی که تنها بخشها یا فصلهایی از آنها، در بارۀ قیام امام حسین علیه السلام است) تقسیم نمود.
ما در این جا، مشهورترین (و شاید مهمترین) منابع قابل استناد را، به ترتیب تاریخی برمی شماریم. گفتنی است که این منابع، از اعتبار یکسانی برخوردار نیستند؛ امّا همۀ آنها قابلیت ارجاع و استناد را دارند و به وسیلۀ پژوهشهای تاریخی روشمند، قابل بررسی و پذیرش اند. فهرست اجمالی مشهورترین (یا مهمترین) منابع قابل استناد،(2)به قرار زیر است:
تَسمیةُ مَن قُتلَ مع الحسین علیه السلام من وُلدِهِ و إخوَتِهِ و أهلِ بیتِهِ و شیعتِهِ، اثر فُضَیل بن زبیر اسدی کوفی، از عالمان شیعی قرن دوم هجری. این اثر کم حجم، نخستین منبع مستقلّ موجود(3)در بارۀ حماسهسازان عاشوراست.
کتاب الطبقات الکبیر (الطبقات الکبری)، اثر بزرگ و پر مراجعۀ محمّد بن سعد بن منیع زُهْری
1) (1)
2) (2) . برای مطالعۀ تفصیلی در این باره، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 52 (منابع قابل استناد).
3) (3) . ر. ک: کتابشناسی تاریخی امام حسین علیه السلام: ص 47 و 74. گفتنی است مقتل الحسینِ ابو مخنف لوط بن یحیی (م 157 ق)، پیش از این کتاب، نوشته شده؛ امّا با وجود اعتبار فراوانی که محدّثان و مورّخان برای آن قائل شدهاند، نسخهای از آن در دسترس نیست. برای آشنایی بیشتر با این کتاب، ر. ک: ص 25 (1. مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف).
(م 230 ق)، مشهور به «ابن سعد».
الإمامة و السیاسة، نوشتۀ ابو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قُتَیبۀ دینَوَری کوفی (213-276 ق).
أنساب الأشراف، نوشتۀ احمد بن یحیی بَلاذُری (م 279 ق).
الأخبار الطِّوال، نوشتۀ ابو حنیفه احمد بن داوود دینَوَری (م 282 یا 290 ق).
تاریخ الیعقوبی، نوشتۀ ابن واضح احمد بن ابی یعقوب اسحاق (م 292 ق).
تاریخ الاُمم و الملوک (تاریخ الطبری)، نوشتۀ ابو جعفر محمّد بن جریر طبری (م 310 ق).
الفُتوح، نوشتۀ ابو محمّد احمد بن اعثم کوفی (م حدود 314 ق).
العِقد الفرید، نوشتۀ ابو عمر احمد بن محمّد اندَلُسی (246-328 ق)، مشهور به ابن عبدِ رَبّه.
مَقاتل الطالبیّین، نوشتۀ ابو الفرج علی بن حسین امَوی اصفهانی (284-356 ق).
المعجم الکبیر، نوشتۀ ابو القاسم سلیمان بن احمد بن ایّوب شامی طَبَرانی (260-360 ق).
شرح الأخبار، نوشتۀ قاضی ابو حنیفه نعمان بن محمّد تمیمی مغربی (م 363 ق).
کامل الزیارات، نوشتۀ ابو القاسم جعفر بن محمّد بن قوُلویِۀ قمی (م 368 ق)، معروف به ابن قولَوَیه.
الأمالی (أمالی الصدوق)، نوشتۀ محمّد بن علی بن حسین بن بابویِۀ قمی (م 381 ق)، مشهور به شیخ صدوق.
المستدرک علی الصحیحین، نوشتۀ ابو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه شافعی (321-405 ق)، مشهور به حاکم نیشابوری.
الإرشاد، نوشتۀ ابو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن نعمان بغدادی (336-413 ق)، مشهور به شیخ مفید.
فضل زیارة الحسین علیه السلام، نوشتۀ ابو عبد اللّه محمّد بن علی بن حسن بن عبد الرحمان علوی شجری (367-445 ق).
مصباح المتهجّد، نوشتۀ شیخ ابو جعفر محمّد بن حسن طوسی (385-460 ق)، معروف به شیخ الطائفه.
الأمالی الخَمیسیّة، نوشتۀ ابو الحسین یحیی بن حسین بن اسماعیل شجری (412-479 یا 499 ق).
روضة الواعظین و بصیرة المتّعظین، نوشتۀ ابو علی محمّد بن حسن بن علی (م 508 ق)،
مشهور به فتّال و ابن فتّال نیشابوری.
إعلام الوری بِأعلام الهدی، نوشتۀ امین الإسلام فضل بن حسن طَبْرِسی (م 548 ق)، مؤلّف تفسیر گرانسنگ و مشهور مجمع البیان.
مقتل الحسین علیه السلام، نوشتۀ ابو المؤیّد موفّق بن احمد بن ابی سعید خوارزمی مکّی (م 568 ق)، مشهور به اخطَب خوارزم.
تاریخ مدینة دمشق، نوشتۀ ابو القاسم علی بن حسن شافعی دمشقی (م 571 ق)، مشهور به ابن عساکر.
الخرائج و الجرائح، نوشتۀ ابو الحسین سعید بن عبد اللّه بن حسین بن هبة اللّه (م 573 ق)، مشهور به قطب الدین راوندی.
مناقب آل أبی طالب، نوشتۀ ابو جعفر رشید الدین محمّد بن علی مازندرانی (م 588 ق)، مشهور به ابن شهرآشوب.
المَزار الکبیر، نوشتۀ ابو عبد اللّه محمّد بن جعفر مشهدی (م 610 ق).
الکامل فی التاریخ، نوشتۀ ابو الحسن عزّ الدین علی بن محمّد شیبانی جَزَری (م 630 ق)، مشهور به ابن اثیر.
مُثیر الأحزان و مُنیر سُبل الأشجان، نوشتۀ نجم الدین جعفر بن محمّد حِلّی (م 645 ق) مشهور به ابن نُما.
تذکرة الخواصّ من الاُمّة بذکر خصائص الأئمّة علیهم السلام، نوشتۀ ابو المظفّر یوسف بن قِزُغْلی بن عبد اللّه (581-654 ق)، مشهور به سبط ابن جوزی - که نوۀ ابن جوزی ابو الفرج عبد الرحمن بن علی است -.
المَلهوف علی قَتلی الطُّفوف، نوشتۀ سیّد رضی الدین علی بن موسی بن جعفر حلّی (م 664 ق)، مشهور به سیّد ابن طاووس.(1)
. ابن طاووس، مقتل دیگری نیز با نام مَصرع الشَّین فی قتل الحسین علیه السلام دارد که همچنان منتشرنشده مانده است و ارزش بررسی دارد (ر. ک: کتابخانۀ ابن طاووس: ص 63 ش 29).
کشف الغُمّة فی معرفة الأئمّة، نوشتۀ ابو الحسن علی بن عیسی بن ابی الفتح اربِلی (م 692 ق).
سِیَرُ أعلام النبلاء، نوشتۀ شمس الدین محمّد بن احمد بن عثمان ذهبی (م 748 ق).
البدایة و النهایة، نوشتۀ ابو الفداء اسماعیل بن عمر بن کثیر (701-774 ق)، معروف به ابن کثیر دمشقی.
1) (1)
حادثۀ عاشورا، از پیشامدهای شگفت تاریخ است که در آن، قهرمانانی اندکشمار در برابر لشکری بزرگ از جنگجویان سفّاک و بیرحم، تا واپسین لحظۀ حیات و آخرین قطرۀ خون، مقاومت کردند و از همه چیز خود، در راه محبوب خویش گذشتند. این مقاومت شجاعانه و فداکاری قهرمانانه، از آغازین لحظههای پیدایش، در درازنای تاریخ تا کنون، چشمها را خیره کرده و زبانها و قلمها را به سوی خود کشیده است.
تاریخنگاران و سیرهنویسان، از نخستین کسانی بودهاند که به گزارش این واقعه با بسیاری از رخدادهای پیرامونی و حادثههای جزئی آن پرداختند و حتّی آن مورّخان حکومتیای که نان امویان را میخوردند، نتوانستند آفتاب دلاوریها، رشادتها و حماسههای این تعدادِ به ظاهر اندک و به باطن، با همۀ انسانیت انسانها برابر، را نادیده بگیرند و یا آن را زیر ابر تیرۀ توجیه و تحریف، به تمامی پنهان کنند.
کتابهای تاریخ و سیره، چه در میان شیعیان و چه اهل سنّت و حتّی غیر مسلمانان، واقعۀ عاشورا را به عنوان یک نقطۀ عطف و یک پیشامد مسلّم تاریخی، گزارش کردهاند، تا جایی که ارکان و وقایع اصلی آن، از مشهورات، متواترات و قطعیات تاریخی است، هر چند تفصیلها و جزئیات آن، مانند هر واقعۀ تاریخی دیگر، با تفاوتهایی در نقلها و یا کاستیها و مبالغههایی قابل انتظار، همراه بوده است.
این، در حالی است که با گذشت زمان و دورتر شدن از اصل واقعه، انتظار تغییر و تحریف، بیشتر میشود و این، همان نکتهای است که قاعدۀ لزوم مراجعه به منابع کهن و نزدیکتر به حادثۀ تاریخی را مدلّل میسازد. خوشبختانه منابع کهن تاریخی و سیرهنگاری، چنان دقیق و با تفصیل به عاشورا و کربلا پرداختهاند که غرضورزیها، اشتباهات و کمدقّتیهای همزاد انسان را به آسانی نشان میدهند. مبنای ما در سنجش اعتبار و سندیّت کتابهای نوشتهشده در دورههای بعد نیز همین منابع کهن و مشترکات تاریخی، در کنار حفظ معیارهای نقد متون و اسناد تاریخی است.
همچنین از آن جا که حادثۀ عاشورا، یکی از حماسیترین جلوههای امامت شیعه است، گزارشها و مآخذ را در بارۀ عاشورا، باید با سنجۀ «عصمت امام» نیز سنجید و سیرۀ رفتاری امامان شیعه را بر آنچه به آنان نسبت میدهند، حاکم کرد.
بر این اساس، کتابها و منابعی که گزارشهای خود را نقّادی نکرده و آنها را با منابع اصلیِ تاریخی برابر ننموده و یا به تعارض آنها با سیره و کرامت و شخصیت امام حسین علیه السلام و یارانش
توجّه نکردهاند، از دیدگاه ما، دچار ضعف اند و از گردونۀ اعتبار و نقل و استناد، خارج میشوند.
هر اندازه تعداد گزارشهای بدون اصل و سند و یا نامتجانس با شخصیت کرامتآمیز و عزّتمند عاشورائیان در کتابی بیشتر باشد، بر ضعف آن کتاب، افزوده میشود و هر اندازه کمتر باشد، کتاب، اعتبار بیشتری دارد.
این، بدان معناست که نقد ما در این عرصه، متوجّه کتاب و محتوای آن است و نه نویسنده و گردآورندۀ آن؛ زیرا برخی از مؤلّفان این گونه کتابها، جزو کسانی هستند که از سرِ شیفتگی به شخصیت اعجابانگیز امام حسین علیه السلام و همراهان ایشان در حماسهسازیشان در کربلا و به پاس قدردانی از فداکاریهای آنان، قلم به دست گرفتهاند و بدون آن که تخصّص اصلی آنها تاریخ و سیره باشد، در عرصهای قلم زدهاند که تفاوت ماهیّتی با اندوختههای علمی آنها (مانند فقه و تفسیر) داشته است.
به عبارت دیگر، احساس دَین به امام حسین علیه السلام با شوری که از مطالعۀ نهضت عاشورا به هر انسانی دست میدهد، آمیخته شده و این مؤلّفانِ شیفته را گاه به تساهل در رویارویی با گزارشهای بیپایه کشانده و سبب شده که آنان حتّی به گزارشهای شفاهیای که از زبان این و آن و یا برخی واعظان و مرثیهخوانان شنیدهاند، اعتماد کنند و افزودههایی را ناسازگار با واقعۀ اصلی عاشورا و در تعارض با اهداف آن، در کتابهای خود بیاورند، و این، چه بسا همپایۀ استفاده از کتابهای کماعتبار، مجهول و یا حتّی مجعول است.
البته زمینهها و عواملی، این جریان را شدّت بخشیدهاند که از جملۀ آنها، پیدایش سبْک داستانپردازی و ارائۀ قرائت جذّاب و مخاطبمحور از واقعۀ عاشوراست؛ سبْکی که بر پایۀ گرایش طبیعی انسان به حکایت و نقل هر چه زیباتر وقایعِ رویداده، شکل گرفت و میل فطری آدمیان به بزرگ داشتن و بزرگتر کردن قهرمانان خود، به آن، کمک نمود.
در این میان، کسانی آیات و روایات باز دارنده از دروغپردازی را با به کار بردن اصطلاح «زبان حال» کنار زدند و حتّی در برخی نمونههای معدود، دروغ را جایز شمردند. راه یافتن این زبان تخیّلی، احساسی و داستانی به منبر و مرثیه و تعزیه، چرخۀ نقل شفاهی و نگارش کتبی را کامل کرد و پس از مدّتی، آنچه به عنوان مرثیه یا مدّاحی و نقل حکایت به منظور برانگیختن احساسات، ساخته و خوانده شده بود، به کتابها راه یافت و از سوی برخی - که میان منابع کهن و نزدیک به واقعۀ عاشورا و کتابهایی که قرنها پس از آن نگاشته شدهاند، تفاوت چندانی نمینهادند -، به صورت یک سند تاریخی و قابل ذکر در آمد.
همۀ اینها، افزون بر اشتباهات ناخواستۀ انسانی است که در نقلهای تاریخی پیش میآیند،
مانند: خطای حافظه در نقل شفاهی، یا خطای باصره در هنگام نوشتن که به گاهِ نگارش و قرائت نسخهها پیش میآید، بویژه اگر نسخه، مغلوط یا بدخط باشد.
آنچه مایۀ امیدواری پژوهشگران است، شکل هِرمی این جریان ناخجسته است، بدین معنا که هر چند ممکن است تعداد کتابهای کنونیای که مطالب آمیخته از درست و نادرست دارند، فراوان به نظر برسد، امّا پییابی جریان نقل آنها، پژوهشگر را به تعداد انگشتشماری از منابع مشخّص میرساند که سرچشمۀ ورود این ادبیّات تخیّلی و بدون پشتوانۀ تاریخی، به جریان گزارش دهندۀ حماسۀ کربلا هستند.
محقّقان دانشنامۀ امام حسین علیه السلام که کتاب حاضر نیز برگرفته از آن (و مشتمل بر بخشهای مربوط به حماسۀ کربلا و شهادت ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام و یاران او از آن کتاب) است، با بررسی صدها گزارش و مأخذیابی مرحله به مرحلۀ هر یک از آنها، اهمّ منابع غیر قابل استناد را شناسایی و ارزیابی و ضعفهای آنها را گوشزد کردهاند. البتّه این، بدان معنا نیست که همۀ مطالب این کتابها، نادرست و تحریف شده اند؛ زیرا در این کتابها، گزارشهای معتبری نیز از کتابهای کهن و اصلی تاریخ و سیره، نقل شده است. مقصود ما، آن است که در این دسته از منابع، گزارشهای نادرست یا بدون منبع و پشتوانۀ تاریخی، به فراوانی یافت میشوند که نمیتوان بر آنها اعتماد کرد و چه بسا با عملکرد و سیرۀ رفتاری امام حسین علیه السلام و اهل بیت گرامیاش نیز ناسازگارند. بدین جهت است که مطالب یاد شده در این گونه کتابها، بدون ارزیابی، قابل استناد نیستند. این منابع،(1)
. مقصود، همان «اَهمّ منابعِ» غیر قابل استناد و «تأثیرگذارترینِ» آنهاست و اگر به برخی آثار غیر قابل استنادِ دیگر (نظیر: سعادات ناصری، طوفان البکاء و ریاض القدس) نپرداختهایم، تنها به این دلیل (محوری نبودن آنها) است.
عبارت اند از:ابو مِخنَف لوط بن یحیی بن سعید (م 158 ق)، از مورّخان مورد اعتماد و از اصحاب امام صادق علیه السلام است. او به احتمال فراوان، شیعه و البته مقبول مورّخان فریقَین است و از این رو، تاریخنگاران و سیرهنویسان متعدّدی از کتاب او در بارۀ قیام امام حسین علیه السلام نقل کردهاند. از این میان، میتوان به: محمّد بن عمر واقدی (م 207 ق) در المغازی و الفتوح والرِّدّة، ابن قُتَیبه (م 276 ق) در الإمامة و السیاسة، محمّد بن جریر طبری (م 310 ق) در تاریخش، ابن عبد ربّه (م 328 ق) در العقد الفرید، علی بن حسین مسعودی (م 345 ق) در مُروج الذهب و أخبار الزمان، شیخ مفید (م 413 ق) در الإرشاد و نیز النصرة فی حرب البصرة، شهرستانی (م 548 ق) در الملل و النحل،
1) (1)
خوارزمی (م 568 ق) در مقتل الحسین علیه السلام و در آخرین حلقهها به ابن عساکر (م 571 ق) در تاریخ دمشق، ابن اثیر (630 ق) در الکامل، سبطِ ابن جوزی (م 654 ق) در تذکرة الخواصّ و ابو الفدا (م 732 ق) در المختصر فی أخبار البشر اشاره کرد.(1)
. ر. ک: وقعة الطفّ: ص 9 (مقدّمه). گفتنی است که روایات ابو مخنف، در منابع کمتر شناخته شدهای همچون مَصرع الشَّین (ر. ک: کتابخانۀ ابن طاووس: ص 63) و مقتل مُسکو (ر. ک: تراثنا: ش 68) نیز درخور ردیابی و بررسی اند.
سوگمندانه باید گفت که اصل کتاب ابو مخنف، مفقود است و ما تنها میتوانیم از جمعآوری گزارشهای مورّخان، به بخشی از کتاب او دست یابیم. در دورۀ معاصر، افراد متعدّدی، از جمله آقایان: محمّدباقر محمودی، حسن غفاری، سیّد الجمیلی و محمّدهادی یوسفی غروی، به این کار، همّت گماشته و بخشهایی از کتاب ابو مخنف را که طبری و دیگران در آثار خود، گزارش کردهاند، گرد آورده و با نامهای: عَبَراتُ المصطفَین، مقتل الحسین علیه السلام، استشهاد الحسین علیه السلام و وقعة الطف منتشر ساختهاند.(2)
پیش از این گردآوریها، کتابی ناشناخته به نام مقتل أبی مخنف - که ما از آن، با عنوان مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف یاد کردهایم و میکنیم - منتشر شده است که نه تنها دلیلی بر صحّت انتساب آن به ابو مخنف در دست نیست، بلکه تفاوت فراوان و آشکار مطالب آن با نقل طبری از ابو مخنف، قرینۀ نادرستیِ این انتساب است. دلیل دیگر، وجود برخی مطالب موهن نسبت به شخصیت بزرگوار امام حسین علیه السلام در این کتاب است که تألیف یافتن آن، توسط موّرخی عالِم و موثّق، همچون ابو مخنف، را بسی بعید مینماید.
جالب توجّه، آن که میان این کتاب چاپ شدۀ ناشناخته، با متن برخی نسخههای خطّیِ آن، تفاوتِ بیش از حدّ متعارف نیز به چشم میخورد و زمینۀ اعتماد به آن را از میان میبرد.(3)
متأسّفانه نیاز به مقتل أبی مخنف، موجب شده که بسیاری، به همین نسخۀ رایج، روی آورند و
1) (1)
2) (2) . گفتنی است: ابو علی محمّد بن محمّد بَلعمی (م 363 ق)، وزیر سامانیان، ترجمهای آزاد (با افزودههای ارزشمند تاریخی) از تاریخ الطبری انجام داده که به تاریخ بلعمی مشهور است و بخشی از آن، با عنوان: قیام سید الشهدا حسین بن علی علیه السلام و خونخواهی مختار به روایت طبری و انشای ابو علی بلعمی، به کوشش محمد سَرور مولایی، گزینش و منتشر شده است.
3) (3) . این کتاب (مقتل أبی مخنف) در آخر جلد دهم چاپ سنگی بحار الأنوار به چاپ رسیده است؛ امّا نسخهای خطّی از آن (به تاریخ کتابت 1130 ق) نیز در کتابخانۀ دار الحدیث نگاهداری میشود که برخی اضافاتِ فاحش نسخۀ چاپی متداول، مانند: سند کتاب (ص 25) و روایت از کلینی (ص 12) - که موجب بیاعتباری بیشتر متن چاپی شدهاند - را ندارد (ر. ک: فهرست نسخههای خطّی کتابخانۀ تخصّصی مرکز تحقیقات دار الحدیث: ج 1 ص 129؛ فهرستگان نسخههای خطّی حدیث و علوم حدیث شیعه: ج 5 ص 540).
بیشتر مطالب آن را نادانسته به ابو مخنف، نسبت دهند.
گفتنی است که در دو سدۀ اخیر، بسیاری از محدّثان، مورّخان و کتابشناسان، پس از تأیید شخصیّت ابو مخنف و کتاب اصلی او، کتاب کنونی متداول و موسوم به مقتل أبی مخنف را بیاعتبار و غیر قابل استناد دانستهاند. از این میان میتوان به محدّث نوری،(1)
. لولؤ و مرجان: ص 236.
میرزا محمّد ارباب قمی،(2)حاج شیخ عبّاس قمی،(3)سیّد عبد الحسین شرف الدین،(4)سیّد حسن امین(5)و شهید سیّد محمّد علی قاضی طباطبایی(6)اشاره کرد.(7)نور العین، مقتلی منسوب به «ابو اسحاق اسفراینی» است و این عنوان (کُنیه و نسبت)، منحصر به ابراهیمبن محمّد بن ابراهیم اسفراینی (م 417 یا 418 ق)، فقیه شافعی است؛ امّا هیچ یک از منابع کهن، تألیف چنین کتابی را در شرح حال او گزارش نکردهاند.(8)
در میان کتابشناسان متأخّر، ابتدا اسماعیل پاشا بغدادی(9)و پس از او، شیخ آقا بزرگ تهرانی(10)و یوسف الیان سَرکیس،(11)این کتاب را به وی منسوب نمودهاند. آنچه نظر اسماعیل پاشا را کماعتبار میکند، اشارۀ وی به وفیات الأعیان به عنوان منبع است، حال آن که ما چنین مطلبی را در وفیات الأعیان نیافتیم و اسماعیل پاشا خود در کتاب دیگرش، إیضاح المکنون، کتاب را بدون ذکر مؤلّف آن، معرّفی کرده است.(12)
کتابشناسان معاصر، مانند سیّد عبد العزیز طباطبایی، نیز بر این اعتقادند که این کتاب را بر
1) (1)
2) (2) . أربعین حسینیّه: ص 9.
3) (3) . نفس المهموم: ص 9، الکنی و الألقاب: ج 1 ص 155، هدیة الأحباب: ص 45.
4) (4) . مؤلّفو الشیعة فی صدر الإسلام: ص 41.
5) (5) . مستدرکات أعیان الشیعة: ج 6 ص 255.
6) (6) . تحقیق در بارۀ اوّلْ اربعین حضرت سیّد الشهدا علیه السلام: ص 60 و 76 و 219 و 221 و 222.
7) (7) . برای آگاهی بیشتر در بارۀ این کتاب و دیگر منابع مرتبط، ر. ک: کتابشناسی تاریخی امام حسین علیه السلام: ص 70؛ عاشورا - عزاداری - تحریفات: ص 392 و 395 و 397.
8) (8) . ر. ک: طبقات الشافعیّه: ج 4 ص 256، وفیات الأعیان: ج 1 ص 28، تبیین کذب المفتری: ص 243، سیر أعلام النبلاء: ج 17 ص 353، البدایة و النهایة: ج 12 ص 30.
9) (9) . هدیة العارفین: ج 1 ص 8.
10) (10) . الذریعة: ج 17 ص 72-73 ش 380.
11) (11) . معجم المطبوعات العربّیة: ج 1 ص 436.
12) (12) . ایضاح المکنون: ج 2 ص 685.
اسفراینی بستهاند؛ زیرا اسلوب و سبْک آن، با کتابهای تألیفشده در قرن چهارم، یعنی سالهای تدریس و تألیف اسفراینی، همسان نیست.(1)
. ر. ک: أهل البیت فی المکتبة العربیّة: ص 655.
نکتۀ آخر، آن که مطالب کتاب، بدون سند و مأخذ است و گاه چنان غیر معتبر و دور از عقل است(2)که تألیف آن را از سوی یک فقیه دانشمند، بعید میسازد. از این رو، محقّقان خبره در سیره و تاریخ امام حسین علیه السلام، به انکار آن پرداختهاند.(3)کمال الدین حسین بن علی واعظ کاشفی (م 910 ق) مبتکر سبْک قصّهپردازی و پردازش پندگونه از وقایع تاریخی است. او که سنّی یا شیعه بودنش معلوم نیست، شیفتۀ اهل بیت علیهم السلام بود و برای جذب عوام، حوادث تاریخی و بویژه حادثۀ عاشورا را با نثری دلپسند به داستان در آورد و در این میان، مطالب معتبر و غیر معتبر و مستند و بدون سند را با هم در آمیخت. تازگی سبْک، فارسی بودن و نیز انگیزۀ مؤلّف برای خوانده شدن کتابش در مجالس عزا، موجب شد که کتاب کاشفی، نه یک اثر تاریخی، بلکه یک اثر تبلیغی و حتّی تخیّلی، شمرده شود.
متأسّفانه عدم توجّه به این مطلب و قرائت و استنساخ چندین بارۀ آن - تا آن جا که سخنرانان مجالس سوگواری امام حسین علیه السلام را، «روضهخوان» نامیدند -، زمینۀ ورود بسیاری از اطّلاعات نادرست این کتاب را به فرهنگ عاشورا فراهم ساخت و در موارد متعدّدی، «زبان حال»، جانشین «زبان قال» حماسهسرایان کربلا گشت.
مصحّح و حاشیهنگار کتاب، علّامه میرزا ابو الحسن شَعرانی، نیز در مقدّمهاش بر کتاب، به این موضوع، اشاره کرده است:
از نقل ضعیف در روضة الشهدا، عجب نباید داشت؛ چون در ادای مقصود واعظ، قوی است، اگر چه برای مقصود مورّخ، کافی نیست.(4)
پیش از شعرانی نیز، میرزا عبد اللّه افَندی، همکار عالم و کتابشناس علّامۀ مجلسی،
1) (1)
2) (2) . مانند آن که اسب امام حسین علیه السلام به تنهایی 26 سواره و نُه اسب را کشت (نور العین: ص 51) و یا جنگ از روز سوممحرّم شروع شد و امام علیه السلام در همان روز سوم، هزار نفر را کشت (ص 36) و موارد دیگر (ر. ک: ص 7 و 37-38 و 41 و 44 و 48 و...).
3) (3) . مانند شهید قاضی طباطبایی که آن را در ضعف و جعل، مانند مقتل منسوب به ابو مخنف و سراسر قصّه میخواند (تحقیق در بارۀ اوّلْ اربعین حضرت سیّد الشهدا علیه السلام: ص 60) و نیز میرزا محمّد ارباب در اربعین حسینیّه (ص 272) و فضلعلی قزوینی در الإمام حسین علیه السلام و أصحابه (ج 1 ص 150).
4) (4) . روضة الشهدا: ص 6 (مقدّمۀ مصحّح).
اکثر روایات این کتاب و بلکه همۀ آن را مأخوذ از کتب غیر مشهور و غیر قابل اعتماد دانسته است.(1)
. ریاض العلماء: ج 2 ص 190.
علّامه سیّد محسن امین عاملی نیز این سخن را تأیید نموده است.(2)محدّث نوری، برخی گزارشهای کتاب را بدون پشتوانۀ تاریخی خوانده(3)و شهید مطهّری، آن را پر از دروغ، و تألیف و نشر این کتاب را مانع مراجعه به منابع اصلی و مطالعۀ تاریخ واقعی امام حسین علیه السلام دانسته است.(4)شهید سیّد محمّد علی قاضی طباطبایی نیز مطالب آن را به جهت تعارض با مقاتل معتبر، بیارزش و از درجۀ اعتبار، ساقط میداند.(5)نمونههای متعدّدی از اخبار غیر قابل باور را میتوان در جای جای این کتاب دید.(6)فخر الدین بن محمّد علی بن احمد طُرَیحی (م 1085 ق)، مؤلّف مجمع البحرین، مجموعهای از احادیث و مراثی در بارۀ امام حسین علیه السلام و برخی دیگر از امامان را گرد آورد و به قصد گریاندن مؤمنان و تشویق به سوگواری، آنها را به صورت جُنگ، سامان داد.
المنتخب، تاریخنگاریِ علمیِ زندگی یا قیام امام حسین علیه السلام نیست و اکثر مطالب آن، بدون ذکر مأخذ و احادیث آن نیز به صورت مُرسَل است و سَره و ناسَره در آن به هم در آمیخته است. از این رو، آن را متناسب با هدف و شیوۀ مؤلّف، المجالس الطُّریحیّة و یا المجالس الفخریّة نیز نامیدهاند.
ضعف دیگر کتاب، اختلافات موجود در نسخههای متفاوت آن است که میتواند نشانگر تصرّفات بعدی در آن باشد.(7)
محدّث نوری، المنتخب طریحی را مشتمل بر مطالب موهون و غیر موهون میداند(8)و میرزا محمّد ارباب قمی، وجود مسامحات فراوان را در آن، گوشزد کرده و روایات مختصّ آن را معتبر ندانسته است.(9)
1) (1)
2) (2) . أعیان الشیعة: ج 6 ص 122.
3) (3) . لؤلؤ و مرجان: ص 287-288.
4) (4) . حماسۀ حسینی: ج 1 ص 54.
5) (5) . تحقیق در بارۀ اوّلْ اربعین حضرت سیّد الشهدا علیه السلام: ص 66.
6) (6) . مانند: بیست و دو هزار زخم در پیکر امام حسین علیه السلام (روضة الشهدا: ص 60)، چسبیدن سر به تن فرزندان مسلم بن عقیل (ص 241)، حضور هاشم مرقال (هاشم بن عتبة) در کربلا (ص 300)، قصّۀ زعفر جنّی (ص 346) و عروسی قاسم (ص 321).
7) (7) . ر. ک: سخن شیخ آقا بزرگ تهرانی در الذریعة (ج 22 ص 420 ش 7696).
8) (8) . لؤلؤ و مرجان: ص 287.
9) (9) . اربعین حسینیّه: ص 64.
برخی مطالب ضعیف کتاب، قابل تردید و رد هستند که خوانندگان را به دیدن آنها ارجاع میدهیم.(1)
. مانند: کشته شدن بیش از ده هزار سواره در عاشورا (المنتخب، طریحی: ص 450)، مخلوط بودن سه جریان شهادت حضرت عبّاس علیه السلام و آب آوردن برای طفل ابا عبد اللّه علیه السلام و شهادت علی اکبر (ص 431) و....
مُحْرِقُ القلوب، مَقتلی فارسی از ملّا مهدی نراقی (م 1209 ق) است. او با اقتباس از روضة الشهدا، به عرضۀ مطالبی دست زد که به گونهای شورانگیز، عواطف و احساسات مردم را به سوی واقعۀ کربلا سوق دهد؛ امّا چون مأخذ نراقی (روضة الشهدا)، کتابی ضعیف و مخلوط از مطالب درست و نادرست بود، نوشتۀ او نیز بر اخبار ضعیف و غیر معتبر، مشتمل گشت.
نراقی، خود به ضعیف بودن برخی گزارشهای کتابش تصریح کرده(2)و به همین جهت، مورد انتقاد برخی از عالمان پس از خود، قرار گرفته است. میرزا محمّد تنکابنی، برخی از اخبار آن را مظنون یا مقطوع الکذب دانسته(3)و محدّث نوری با ابراز شگفتی از تألیف چنین کتابی از چنان عالم بزرگی، برخی مطالب آن را «منکَر» نامیده است.(4)
شهید مطهّری نیز نراقی را فقیه بزرگی میخواند؛ ولی او را در تاریخ عاشورا، صاحب اطّلاع نمیداند و برخی مطالب او را نقد میکند.(5)گفتنی است انتساب این کتاب به نراقی، مشهور است.(6)البته این احتمال هست که آن را در اوایل تحصیل و پیش از رسیدن به مراتب کمال علمی، نوشته باشد.
آقا بن عابد دربندی شیروانی (م 1285 یا 1286 ق) مشهور به فاضل دربندی و ملّا آقا دربندی، از نویسندگانی است که افزون بر رشتۀ تخصّصیاش (فقه)، در دیگر موضوعات، مانند تاریخ
عاشورا، نیز کتاب نوشت. او با جمعآوری اخبار قوی و ضعیف و به قصد حلّ اختلافات مَقتلها و تحلیل آنها، یکی از بزرگترین نگاشتهها را در بارۀ واقعۀ عاشورا به عربی سامان داد. او شیفتۀ امام حسین علیه السلام بود و انگیزۀ پاکی در نگارش این کتاب داشت؛ امّا به دلیل استفاده از منابع ضعیف در کنار منابع اصلی و نقل برخی گزارشهای بدون سند، نتوانست مقتل معتبری ارائه دهد.
او همچنین مبنای نادرستی برگزید و بر اساس آن، از کتابهایی که مشتمل بر اخبار مظنون الکذب بودند نیز نقل کرد. مبنای او این بود که نشانههای کذب، هر چند به درجۀ ظن برسند، مانع نقل نیستند و نقل چنین اخباری در بیان سیره و تاریخ، بیاشکال است.
محدّث نوری، یکی از منابع ضعیف دربندی را نسخۀ بدون سر و ته، مجهول و پر از دروغی میداند که سیّد عربِ روضهخوانی برای کسب تأیید، نزد عالمان نجف آورد و مورد نقض و انکار آنها واقع شد؛ امّا آن نسخه به دست دربندی رسید؛ نسخهای که به گفتۀ محدّث نوری، از کثرت اشتمال بر اکاذیب واضح و اخبار واهی، احتمال نمیرود که از مؤلّفات یک عالِم باشد.(1)
. لؤلؤ و مرجان: ص 250.
وی، در جایی دیگر، این کتاب را دستاویز مخالفان برای دروغگو خواندن شیعه دانسته است.(2)سخن محدّث نوری را بسیاری از عالمان دیگر، تأیید کردهاند و بسیاری از نقلهای نادرست و غیر قابل باور کتاب را به عنوان گواه، ارائه کردهاند. از این میان میتوان به میرزا محمّد تنکابنی (شاگرد فاضل دربندی)،(3)شیخ ذبیح اللّه محلّاتی،(4)سیّد محسن امین،(5)میرزا محمّدعلی مدرّس تبریزی،(6)شیخ آقا بزرگ تهرانی(7)و استاد شهید مرتضی مطهّری(8)اشاره نمود.
1) (1)
2) (2) . «کار به آن جا رسید که [مخالفان] در کتب خود، نوشتهاند که: شیعه، بیت کذب است و اگر کسی منکِر شود، کافی است ایشان را برای اثبات این دعوی، آوردن کتاب أسرار الشهادة را به میدان» (لؤلؤ و مرجان: ص 289).
3) (3) . «اخبار غیر معتبره در این کتاب (أسرار الشهادة) بسیار [ند] و ضعاف، بلکه اخباری که مظنون، کذب آنهاست، بلکهگویا بعضی از آنها قطعی الکذب باشند [نیز بسیارند] و این، مایۀ کسر قدر آن کتاب گردید» (ر. ک: قصص العلماء: ص 108).
4) (4) . «فاضل دربندی در أسرار الشهادة، خبر طولانی راجع به عطش سکینه و آب آوردن بریر و پاره شدن مشک و ریختن آب، نقل کرده است. حقیر، چون به کلّی اعتماد بر آن کتاب ندارم، فلذا عنان قلم از نقل آن باز کشیدم» (ریاحین الشریعة: ج 3 ص 272).
5) (5) . «او در تألیفات نقلی خود، اخبار سُست فراوانی را حکایت کرده؛ بلکه آنچه را که عقل نمیپذیرد و نقلْ تصدیق نمیکند نیز آورده است» (أعیان الشیعة: ج 2 ص 88).
6) (6) . «به حکم انصاف، این کتاب او، بلکه دیگر تألیفاتی که در موضوع مقتل نگارش داده، همانا در اثر آن همه محبّت مفرط که داشته است، حاوی غثّ و سمین بوده [است]» (ریحانة الأدب: ج 2 ص 217).
7) (7) . «وی در نتیجۀ خلوص و صفای نفس خود، مطالبی را در این کتاب نقل کرده که در کتابهای معتبر یافت نمیشوند؛ بلکه آنها را از کتابهای مجهول، اخذ نموده است» (الذریعة: ج 2 ص 279 ش 1134).
8) (8) . «در شصت هفتاد سال پیش، مرحوم ملّاآقای دربندی پیدا شد. تمام حرفهای روضة الشهدا را به اضافۀ چیزهای دیگری پیدا کرد و همه را یک جا جمع کرد و کتابی نوشت به نام أسرار الشهادة. واقعاً مطالب این کتاب، انسان را وادار میکند که به اسلام بگرید» (حماسۀ حسینی: ج 1 ص 55 و ص 106).
گفتنی است بسیاری از تحلیلهای نویسندۀ کتاب، برای قابل پذیرش کردن گزارشهایی است که به سادگی قابل قبول نیستند.(1)
. گزارشهای غیر قابل باور، مانند: کشته شدن بیست و پنج هزار نفر به دست عبّاس و 330 هزار نفر به دست امام حسین علیه السلام (چاپ قدیم: ص 345) و یا قصّهپردازی در بارۀ چگونگی بیرون آمدن امام حسین علیه السلام از مدینه که خود را به زیّ پادشاهان شبیه کرده است (ج 3 ص 509) و یا ارائۀ رقم 1/600/000 نفری برای سپاه عمر سعد (ر. ک: ج 3 ص 39).
میرزا محمّدتقی سپهر (م 1297 ق) مشهور به لسان المُلک، از مورّخان، شاعران و مُنشیان دربار قاجار است. او در کنار کار دیوانی، مأمور شد تا کتابی در بارۀ تاریخ جهان از آدم علیه السلام تا آن زمان، به فارسی بنگارد؛(2)کتابی که همۀ آنچه را که گفتهاند و امکان وقوع دارد و محال نیست، در خود جای دهد، هر چند دور از ذهن باشد.
او این تفصیل را در بخش مربوط به امام حسین علیه السلام حفظ کرده و از این رو، «هر قصّه را که در کتب معاریف مورّخان و محدّثان دیده»(3)آورده است. او هر چند، گاه به گاه به نقد پارهای منقولات میپردازد، امّا خود نیز اشتباهات تاریخی دارد و مطالب ضعیف به کتابش راه یافته است. از این رو، با وجود استفادۀ اهل منبر و مرثیه از آن، متفرّدات آن را نمیتوان معتبر دانست.
شهید قاضی طباطبایی، اشتباهات ناسخ التواریخ را فراوان دانسته و محتویات بدون مدرک آن را قابل اعتماد ندانسته است.(4)شهید مطهّری نیز، هر چند مؤلّف را متدیّن خوانده، امّا تاریخش را چندان معتبر ندانسته است.(5)
ملّا محمّدباقر فشارکی (م 1314 ق)، از فقیهان قرن سیزدهم و چهاردهم اصفهان است. رشتۀ اصلی او فقه بوده؛ امّا منبر وعظ و خطابه نیز داشته است. او بدون آن که قصد بیان تاریخ عاشورا را داشته باشد، در پایان سخنرانیهایش چند جملهای ذکر مصیبت میکرد. وی سپس بخشی از
این سخنرانیها را که در شرح دعاهای هر روز ماه مبارک رمضان بود، به فارسی به نگارش در آورد و سپس دو عشریه را - که نوشتههای ویژۀ مصائب امام حسین علیه السلام و در قالب مجالس دهگانه بود - به آن افزود.
فشارکی در مقام تاریخنویسی نبوده و قصدش ذکر مصیبت و گریاندن مردم بوده است. از این رو، در بسیاری از موارد، سندی برای گفتههای خود ارائه نداده و حتّی گاه با وجود تصریح به نبودن برخی مطالب در کتب معتبر و مشهور،(1)
. ر. ک: عنوان الکلام: ص 294.
تنها به گمان و احتمال، آن را نقل کرده است.عنوان الکلام، هیچ گاه مرجع و مستند کتابهای پژوهشی و تاریخی واقع نشده؛ امّا به دلیل ذکر برخی مواعظ حدیثی و داستانی، گاه مورد استناد اهل منبر قرار میگیرد. تأخّر زمانی مؤلّف، نقص ارجاع علمی به کتب و منابع، و گزارشهای منفرد و بدون شاهد(2)را میتوان دلیل عدم استفادۀ اهل تحقیق از این کتاب دانست.(3)
ملّا حبیب اللّه شریف کاشانی (م 1340 ق)، از عالمان و فقیهان پُرنویس قرن چهاردهم هجری است. او نزدیک به دویست اثر تألیفی دارد که از جملۀ آنها، مَقتل فارسیِ تذکرة الشهداء است. کار اصلی شریف کاشانی، پژوهش در فقه و علوم وابسته به آن بود؛ امّا به دلیل شیفتگی به امام حسین علیه السلام، تاریخ مفصّلی نیز در شرح حال شهیدان عاشورا نگاشت. شریف کاشانی در این کتاب، از همه گونه منابع قوی و ضعیف، نقل کرده است و با وجود ردّ برخی اخبار از سوی وی، تعدادی از روایتهای ضعیف، در کتاب، باقی مانده است. این اخبار، پشتوانۀ تاریخی ندارند و قرائن دیگری نیز بر صحّت آنها وجود ندارد. از این رو، همۀ گزارشهای این کتاب، قابل اعتماد نیستند. نمونههایی از گزارشهای متفرّد و تأیید ناشده را میتوان در صفحهصفحۀ این کتاب، مشاهده کرد. گفتنی است برخی از این اخبار، مُحال و یا خارق العاده نیستند؛ امّا سند و منبع قابل اتّکایی ندارند.(4)
1) (1)
2) (2) . برای آگاهی از متفرّدات بدون پشتوانۀ تاریخی کتاب، ر. ک: عنوان الکلام: ص 81 و 268 (مرثیۀ مادر علی اصغربرای طفل شیرخوارش)، ص 265 و 326 (بیرون کشیدن پیکر علی اصغر از قبر و جدا کردن سر او از بدن) و مطالب دیگر در: ص 194، 280، 282، 320 و....
3) (3) . ر. ک: الذریعة: ج 15 ص 268 ش 1740 و ص 353 ش 2267، معجم المؤلّفین: ج 9 ص 91، أعیان الشیعة: ج 9 ص 332.
4) (4) . مانند: مسموم بودن و سه شعبه داشتن تیر اصابت کرده به گلوی علی اصغر (تذکرة الشهداء: ص 218 و 222)، حرکت نکردن اسب برای رسیدن به قتلگاه عبّاس (ص 270)، شروع جنگ از روز سوم محرّم (ص 296 و 299)، سوغات و یادگاری آوردن برای دختر امام حسین علیه السلام و امّ البنین (ص 325 و 443)، آمدن صدا از حلقوم بریده (ص 365). نیز، ر. ک: ص 24 و 156 و 411 و....
محمّدمهدی حائری مازندرانی (م 1385 ق)، از نویسندگان قرن چهاردهم، بجز معالی السبطین، دو کتاب دیگر نیز در بارۀ اهل بیت علیهم السلام دارد: شجرۀ طوبی و الکوکب الدرّی فی أحوال النبیّ و البتول و الوصیّ. حائری مازندرانی در کتاب عربیِ معالی السبطین، اندکی به شرح حال امام حسن علیه السلام پرداخته و بقیّۀ کتاب را به امام حسین علیه السلام اختصاص داده است. او مطالب کتاب را با داستان و شعر، در هم آمیخته و آنها را به شکل مطالب مناسب مجالس سوگواری عرضه کرده است. او مطالب تاریخی، حدیثی و... را نقل میکند تا زمینۀ مناسبی برای گزارش مقتل و وقایع عاشورا، فراهم آورد و در این میان، از نقل مطالب ضعیف و استفاده از کتب و منابع غیر قابل اعتماد (مانند:
روضة الشهدا، أسرار الشهادة، المنتخب طریحی و...) خودداری نمیکند.(1)
. برای دیدن برخی مطالب ضعیف این کتاب و نقد آنها، ر. ک: عاشورا - عزاداری - تحریفات: ص 388 و 393 و 396 و 400.
شهید سیّد محمّد علی قاضی طباطبایی - که با مؤلّف، آشنایی و مکاتبه داشته - نیز نقلهای کتاب را چندان قابل اعتماد نمیداند و آنها را آمیخته از صحیح و ضعیف میشمارد و از این رو، مطالعه کنندۀ کتاب را به دقّت در آن، فرا میخواند(2).(3)
منابع تاریخ عاشورا، پس از قرن نهم و دهم، آن قدر متعدّدند که نمیتوان به همۀ آنها پرداخت؛ امّا به طور کلّی میتوان گفت که اعتبار این کتب، تابع اعتبار منابع مورد استفادۀ مؤلّفان آنهاست. به سخن دیگر، گزارش کتب متأخّر و معاصر، هر اندازه متّکی بر کتابهای کهنتر و معتبرتر باشد و در نقل آن، امانتداری و دقّت بیشتری رعایت شده باشد، قابل اعتمادتر خواهد بود.
از این رو، کتابهای بزرگی مانند بحار الأنوار و کتابهای پر مراجعهای مانند نَفَس المهموم، منتهی الآمال، إبصار العین و مقتل المُقَرَّم را نمیتوان با یک نظر کلّی در یکی از دو دستۀ پیشین
1) (1)
2) (2) . تحقیق در بارۀ اوّل اربعین حضرت سیّد الشهدا علیه السلام: ص 382.
3) (3) . نمونههایی از اخبار ضعیف و حتّی متفرّد این کتاب، عبارت اند از: این که امام حسین علیه السلام وقتی دید علی اکبر به میدان میرود، سه بار مُشرف به مرگ شد، یا عمّهها و خوهران علی اکبر، از رفتن وی به میدان ممانعت کردند، یا زینب قبل از آمدن امام، خودش را روی جنازۀ علی اکبر انداخت؛ چون میدانست اگر او فرزندش را کشته ببیند، روح از بدنش مفارقت میکند (معالی السبطین: ج 1 ص 254-255)، خروج لیلی از خیمه با سر برهنه پس از شهادت علی اکبر (ج 2 ص 24) و....
جای داد، یا نمیتوان کتابی مانند الکبریت الأحمر محمّدباقر بیرجندی (1276-1352 ق) را با وجود عالم بودن نویسندۀ آن - که کتاب خود را با تتبّع فراوان، گرد آورده -، معتبر یا غیر معتبر دانست؛ زیرا برخی منابع آن، قابل اعتماد و برخی دیگر، ضعیف اند. البتّه مؤلّف، گاه به نقد برخی گزارشها پرداخته؛ امّا نقل بدون داوریِ مطالب از کتابهای ضعیف نیز در آن، کم نیست.
گفتنی است بر همین اساس، اعتبار نَفَس المهموم و بحار الأنوار بیشتر است؛ زیرا بیشتر گزارشهای آنها قابل قبول و مستند به کتب کهن و معتبر است.
نتیجۀ سخن، این که یک گزارش تاریخی را تنها به دلیل وجود آن در یکی از کتابهای متأخّر یا معاصر - هر چه قدر هم که آن کتاب، مشهور و مورد توجّه باشد -، نمیتوان دارای سند قابل اتّکای تاریخی دانست و به استناد آن، مطلبی را به اهل بیت علیهم السلام نسبت داد؛ بلکه باید منبع آن کتاب نیز معلوم و سنجیده گردد و اگر ضعیف بود یا اساساً منبعی برای آن یافت نشد، از دایرۀ اعتماد، خارج میشود. همین نکته در بارۀ نقلهای شفاهی نیز جاری است؛ چرا که حتی اگر گویندۀ سخنْ انسان بزرگی باشد، با توجّه به فاصلۀ زمانی بسیار زیاد با روزگار اهل بیت علیهم السلام و تجربۀ راه یافتن خطاهای بسیار به نقلهای شفاهی، اعتماد کردن به چنین نقلهایی، بر خلاف سیرۀ عُقلاست.
مطالعۀ تفصیلیِ گزارشهای مربوط به واقعۀ عاشورا در دانشنامه امام حسین علیه السلام - که این کتاب نیز برگرفته از آن است - این پرسش را برای پژوهشگر، پدید میآورد که: چرا شماری از مطالب مشهوری که در منابع متأخّر آمدهاند و بسیاری از مرثیهسرایان در گزارش واقعۀ عاشورا مطرح میکنند، در آن دانشنامه نیست، در صورتی که انتخاب نام «دانشنامه» برای آن مجموعه، ایجاب میکرد که جامع همۀ گزارشهای واقعۀ عاشورا باشد؟ آیا دستاندرکاران تهیّه و تدوین دانشنامۀ امام حسین علیه السلام (و نیز این شهادتنامه)، این گزارشها را ندیدهاند؟ یا مُتفرّدات منابع متأخّر، معتبر نیستند و اصولاً گزارشهایی بیاساس اند؟ و یا دلیل دیگری در این باره وجود دارد؟ آنچه در زیر میآید، پاسخ این پرسشهاست.
عدم استفاده از منابع متأخّر و نیاوردن شماری از گزارشهای مشهور واقعۀ عاشورا در این کتاب، از دلایل زیر ناشی شده است:
نخستین دلیلِ بهره نگرفتن از منابع متأخّر در دانشنامۀ امام حسین علیه السلام و این منتخب (شهادتنامه)،
ارائۀ تاریخ معتبر و مستند زندگی سیّد الشهدا و بویژه واقعۀ عاشوراست. از این رو، روش ما در این پژوهش، بهرهگیری از کهنترین منابع (یعنی منابع قرن اوّل تا هفتم و بعضاً تا قرن نهم هجری) بوده است. بر این اساس، گزارشهایی که در منابع بعدی آمدهاند و ریشه در منابع اصلی و کهن ندارند، مورد استناد ما قرار نگرفتهاند.
البتّه این سخن، بِدان معنا نیست که هر چه در منابع کهن وجود دارد، معتبر است؛ بلکه اعتبار مطالب منابع کهن و قابل استناد نیز منوط به ارزیابیهای لازم است، چنان که ما در این پژوهش، موارد قابل توجّهی از مطالب این منابع را مورد نقد قرار دادهایم.
مطالعه و دقت در آثار و منابع رخداد عظیم کربلای حسینی مؤیّد این مدّعاست که تاریخ عاشورا، به قدر کفایت، منابع معتبر و قابل استناد دارد و اصولاً نیازی به گزارشهای منابع غیر قابل استناد، نیست.
این نکته، تنبّهآفرین است که گزارش منابع کهن (تا قرن نهم) در بارۀ واقعۀ عاشورا، تفاوت و تمایز روشنی با گزارشهای پس از آن دارد، از جمله این که:
الف - در منابع متعلق به سدههای اخیر، صدها بلکه هزارها گزارش نو دیده میشوند که در منابع کهن، اثری از آنها نیست.
ب - شیوهای که منابع ضعیفِ سدههای اخیر برای گزارش واقعۀ عاشورا انتخاب کردهاند، شیوۀ داستانسرایی به جای نقل مستندِ تاریخی است. از این رو، گزارشهای کوتاهِ منابع اصلی، در این گونه کتابها، به داستانهایی بلند با جزئیات فراوان، تبدیل شدهاند.
ج - بسیاری از منابع یاد شده، برای تحریک عواطف مردم، حتّی تا مرز نادیده گرفتن عزّت و کرامت خاندان رسالت، پیش رفتهاند.
ممکن است در دفاع از گزارشهای منابع سدههای اخیر، گفته شود: نبودن این گزارشها در منابع اصلیِ فعلی، دلیل مستند نبودن آنها نیست؛ زیرا ممکن است پدیدآورندگان آنها به منابعی دسترس داشتهاند که نزد آنها معتبر بوده؛ امّا به دست ما نرسیده است.
پاسخ این سخن، این است که: اوّلاً، هیچ یک از نویسندگان کتابهای ضعیف مشهور، ادّعا نکردهاند که به نسخهای معتبر، دسترس داشتهاند که دیگران از آن، بیبهره بودهاند و معمولاً گزارشهای آنان، مستند نیست، وگاه گزارشهای خود را مستند به کتابهایی نظیرِ خود کردهاند (که بعضاً همین استنادها هم نادرست است).(1)
. مانند ماجرای ترک صحنۀ کربلا توسّط برخی یاران امام علیه السلام در شب عاشورا که الدمعة الساکبة (ج 4 ص 271) از کتاب نور العین نقل میکند؛ ولی در این کتاب، یافت نشد و یا به احتضار افتادن امام علیه السلام هنگام میدان رفتن علی اکبر که معالی السبطین (ج 1 ص 254) از شیخ جعفر شوشتری نقل میکند که در کتابهای وی، یافت نشد و یا سه شعبه بودن تیری که به علی اصغر اصابت کرد که تذکرة الشهداء (ص 218) از مقتل منسوب به ابو مخنف نقل میکند و در آن پیدا نشد.
ثانیاً، این گونه کتابها، در پارهای از موارد، گزارشهای خود را به منابع معتبر، مستند میکنند؛ امّا با مراجعه به منابع یاد شده، مشخّص میشود که استناد آنها اشتباه است.(2)
گزارشهای منابع متأخّر را به سه دسته میتوان تقسیم کرد:
دستۀ اوّل، گزارشهایی که خلاف واقع بودن آنها، روشن و قطعی است، مانند: شماری از مطالب کتابهای روضة الشهدا، أسرار الشهادة و المنتخب طُرَیحی و سایر منابع ضعیف متأخّر که پیش از این به آنها اشاره شد.
دستۀ دوم، گزارشهایی که متن آنها ایرادی ندارد؛ ولی نه تنها دلیلی بر صحّت آنها ارائه نشده، بلکه به دلیل آن که در منابع اصلی دیده نمیشوند و در کنار مطالبی قرار دارند که دروغ بودن آنها واضح است، واقعیت داشتن آنها، جدّاً مورد تردید است.
دستۀ سوم، گزارشهایی که در منابع اصلی تاریخی و حدیثی نیز وجود دارند.
به نظر ما، تنها دستۀ سوم از گزارشهای منابع متأخّر، قابل نقل و استنادند، و اگر کسانی این نظریه را نمیپذیرند و به دلیل هیجانانگیز بودن متفرّداتِ منابع ضعیف و مؤثّر بودن آنها در گرم کردن مجالس، نمیتوانند از نقل آنها صرف نظر کنند، بهرهگیری از این کتاب (شهادتنامه)، حدّ اقل، این فایده را برای آنها خواهد داشت که بتوانند مطالب دستِ اوّل را که در منابع کهن آمدهاند، از گزارشهایی که در منابع اصلی وجود ندارند، تفکیک کنند تا بویژه در نسبت دادن سخنی به
1) (1)
2) (2) . مانند ماجرای هلال بن نافِع در شب عاشورا، که کتاب الدمعة الساکبة (ج 4 ص 272) به شیخ مفید رحمه الله نسبت میدهد؛ ولی در هیچ یک از کتابهای مفید و غیر او از قدما، چنین مطلبی نیامده است یا ماجرای نماز شب خواندن زینب علیها السلام در شب یازدهم به صورت نشسته، که وفیات الأئمّة (ص 440) از کتاب مثیر الأحزان نقل میکند؛ ولی در آن جا وجود ندارد.
اهل بیت علیهم السلام برای امری مستحب، مرتکب حرامِ مسلّم و نهیِ قطعیِ «وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ»1 نگردند.
اکنون برای نمونه، به شماری از گزارشهایی که در منابع متأخّر آمده یا در زبان مرثیهسرایانْ شهرت یافتهاند، امّا در منابع اصلی دیده نمیشوند، به طور اجمال، اشاره میکنیم:
در منابع اصلی، نقش شُرَیح قاضی در ماجرای دستگیری و شهادت هانی بن عروه بیان شده است؛ امّا آنچه شهرت یافته که وی، فتوای قتل امام حسین علیه السلام را صادر کرده، تنها در منابع متأخّر (مانند: تذکرة الشهداء(1)که در قرن چهاردهم نگارش یافته) دیده میشود.
در کتاب المنتخب طُرَیحی، ضمن گزارش رسیدن خبر شهادت مسلم علیه السلام به امام حسین علیه السلام در راه کوفه، آمده است:
مسلم، دختری یازده ساله داشت که همراه حسین علیه السلام بود. حسین علیه السلام زمانی که از مجلس برخاست، به سمت خیمه آمد، آن دخترک را نوازش کرد و به خود، نزدیک نمود و چون همان گونه که با یتیمان رفتار میکنند، به سر و پیشانی او دست کشید، به دخترک، احساس ناخوشی دست داد. پس گفت: عمو جان! قبلاً ندیده بودم که با من، چنین کنی.
گمان میکنم که پدرم به شهادت رسیده است! پس حسین علیه السلام نتوانست خود را نگاه دارد.
گریست و فرمود: «دخترم! من، پدر تو ام و دخترانم، خواهران تو اند...».(2)
ظاهراً منبع اصلی این گزارش، کتاب روضة الشهدا (اثر فارسی مُلّا حسین واعظ کاشفی) است که طُرَیحی، در المنتخب، آن را تعریب و نقل کرده است؛ ولی این گزارش، در منابع کهن و قابل استناد، نیامده است.
مشهور است که در شب عاشورا، امام حسین علیه السلام دستور داد که چراغها را خاموش کنند تا
هر کس که میخواهد، برود. پس چراغها را خاموش کردند و همراهان امام علیه السلام شروع به رفتن کردند.
ظاهراً اصل این ماجرا، برگرفته از کتاب ضعیف الدمعة الساکبة است که مطلبی را از کتابی ضعیفتر از خود، یعنی کتاب نور العین، نقل میکند(1)
. گفتنی است که این مطلب را در کتاب نور العین نیافتیم.
و این گزارش را به سَکینه علیها السلام نسبت میدهد که گفته است:من در شبی مهتابی، در وسط چادر نشسته بودم که از پشت آن، صدای گریه و شیون شنیدم. دامنکشان، از خیمه بیرون رفتم و ناگهان، پدرم را دیدم که نشسته و یارانش دورش هستند. پدرم میگریست و شنیدم که میگفت: «بدانید که با من بیرون آمدید، چون میدانستید که من به سوی مردمی میروم که با من از دل و زبان، بیعت کردهاند؛ امّا اوضاع، کاملاً دگرگون شد؛ چون شیطان بر آنها چیره گشت و خدا را از یادشان برد، و اکنون، جز کشتن من و کشتن هر که در راه من تلاش میکند، و نیز اسارت خانوادهام پس از غارتشان، هدفی ندارند. من نگرانم که شما در بیان آنچه میدانید، خجالت بکشید.
نیرنگ زدن، در نزد ما اهل بیت، حرام است. پس هر یک از شما که دوست ندارد بماند، برود. شب، تاریک است و راه، باز و زمان، به هنگام. و هر کس به ما کمک کند، همراه ما در بهشت خواهد بود و از خشم خدای مهربان، در امان. جدّم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«پسرم حسین، در سرزمین کربلا، تنها و بیکس و تشنه و غریب، کشته میشود. هر که به او کمک کند، به من کمک کرده است و نیز به فرزند او قائم - که خداوند در فَرَج او تعجیل نماید - کمک کرده است. هر کس با زبانش به ما کمک کند، در قیامت با حزب ما خواهد بود».
به خدا سوگند، هنوز سخن پدرم به پایان نرسیده بود که جمعیت، ده تا و بیست تا، پراکنده شدند و با او جز 71 نفر نماند. به پدرم نگاه انداختم که سرش به زیر بود. اشک، گلوگیرم شد....(2)
گفتنی است که فرمان دادن امام علیه السلام به خاموش کردن چراغها، حتّی در مَقتلهای ضعیف هم دیده نشده است، چنان که هیچ منبع معتبری، گزارش نکرده که شب عاشورا، کسی از یاران امام علیه السلام، از ایشان جدا شده باشد؛ بلکه به عکس، در مقابل پیشنهاد امام علیه السلام مبنی بر ترک کربلا، همگی ضمن حقیر شمردن مرگ، دلیرانه سرود مقاومتْ سر دادند و با سخنانی شورانگیز و اظهار
آمادگی برای جانبازی در راه خدا، حماسهای جاوید آفریدند.
مؤلف الدمعة الساکبة، داستان مفصّل و شورانگیزی را گزارش کرده که اجمال آن، این است که در واقعۀ عاشورا، شبی امام حسین علیه السلام از خیمهها بیرون آمد. هلال بن نافِع برای پاسداری از جان امام علیه السلام به دنبال ایشان به راه افتاد. امام علیه السلام وقتی متوجّه وی شد، بعد از گفتن مطالبی، به وی پیشنهاد داد که کربلا را ترک کند و خود را نجات دهد؛ امّا او این پیشنهاد را نپذیرفت. هلال میگوید:
سپس امام علیه السلام از من جدا شد و به خیمۀ خواهرش وارد شد. زینب علیها السلام که از وفاداری یاران امام علیه السلام دچار تردید شده بود، به ایشان گفت: برادرجان! انگیزۀ یارانت را آزمودهای؟ من میترسم که تو را در هنگام حمله و برخورد نیزهها، تسلیم دشمن کنند!
در این جا امام علیه السلام به گریه افتاد و فرمود: «هلا! به خدا سوگند، آنها را ارزیابی کرده و آزمودهام. بدون استثنا، مردانِ سرافرازِ سرسختی هستند که اشتیاقشان به مرگ در راه من، همانند اشتیاق کودک به شیر مادر است...».
در ادامه، از هلال، نقل شده که با شنیدن این سخنان، به گریه افتاد. پس حبیب بن مُظاهر را خبر کرد و حبیب، در همان دلِ شب، یاران امام علیه السلام را صدا زد و آنها را اطراف خیمۀ اهل بیت امام علیه السلام، جمع کرد و آنها با سخنان عجیب و شگفتانگیزی، حمایت خود را از ایشان اعلام کردند. در این حال، زنان از خیمهها بیرون آمدند و گریه سر دادند و از آنها، تقاضای حمایت کردند.
در بارۀ این داستان مفصّل - که نگارندۀ الدمعة الساکبة، آن را در بیش از دو صفحه بیان کرده -، باید گفت که هیچ اثری از آن در منابع معتبر، دیده نمیشود و احتمالاً، وی نخستین کسی است که این ماجرا را گزارش کرده است. البتّه وی این گزارش را به شیخ مفید، نسبت داده؛(1)
. الدمعة الساکبة: ج 4 ص 272.
ولی این مطلب، در هیچ یک از کتب موجود شیخ مفید و بلکه در هیچ کتاب معتبر دیگری نیز یافت نشد.ضمناً باید توجّه داشت که هلال بن نافع - که این گزارش به او نسبت داده شده -، از یاران امام علیه السلام نیست؛ بلکه از سپاه دشمن است و نام صحابی امام، «نافع بن هلال» بوده است!
اگر بخواهیم متفرّدات منابع متأخّر (در بارۀ واقعۀ عاشورا) را همانند نمونههای پیشگفته گزارش
1) (1)
کنیم، چه بسا لازم باشد که کتاب مستقلّی را به آنها اختصاص دهیم.(1)
. بلکه به گفتۀ شهید مطهری: «اگر بخواهیم روضههای دروغی را که میخوانند، جمعآوری کنیم، شاید چند جلدکتاب پانصد صفحهای بشود» (حماسۀ حسینی: ج 1 ص 18).
از این رو، برای آگاهی پژوهشگران، تنها فهرستوار، به شماری دیگر از آنها اشاره میکنیم:گزارش سخنرانی منسوب به امام علیه السلام پس از نماز ظهر عاشورا؛(2)
گزارش حضور جابر بن عُروۀ غِفاری (از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله) در کربلا و فرمایش امام علیه السلام به او که:
«شَکَرَ اللّهُ سَعیَکَ یا شَیخُ؛ خداوند، تلاش تو را پاداش دهد، ای پیرمرد!»؛(3)
گزارش ملاقات حبیب بن مُظاهر با مسلم بن عَوسَجه در مغازۀ عطّاری در بازار کوفه برای خرید رنگ مو، و چگونگی رسیدن حبیب به کربلا و ابلاغ سلام نمودنِ زینب علیها السلام به وی هنگام ورودش به کربلا؛(4)
گزارش همبازی بودن زُهَیر بن قین با امام حسین علیه السلام در کودکی، در دوران حیات پیامبر صلی الله علیه و آله، و این که او در همان زمان، خاکهای زیر قدمهای امام علیه السلام را بوسیده و مورد ملاطفت پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفته است؛(5)
بسیاری از گزارشهای معالی السبطین، أسرار الشهادات و عنوان الکلام در بارۀ شهادت علی اکبر علیه السلام؛(6)
گزارش این که امام حسین علیه السلام، علی اصغر را روی دست گرفت و به سپاه کوفه فرمود: «وی را یک جرعه آب دهید(7)که از غایت تشنگی، شیر در پستان مادرش نمانده»؛(8)
گزارش اختلاف افتادن در لشکر عمر بن سعد در بارۀ آب دادن به علی اصغر و دستور ابن سعد به حَرمَله برای قطع نزاع؛(9)
گزارش سخن حرمله به مختار، با این مضمون که: «اکنون که مرا میکُشی، بگذار کارهای
1) (1)
2) (2) . مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف: ص 105، أسرار الشهادات: ج 2 ص 266 (تقریباً با همان الفاظ، از مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف).
3) (3) . مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف: ص 115.
4) (4) . أسرار الشهادات: ج 2 ص 591.
5) (5) . مجالس المواعظ: ص 59. نیز، ر. ک: المنتخب، طریحی: ص 196 (نام زهیر بن قین در آن نیست).
6) (6) . معالی السبطین: ج 1 ص 254، أسرار الشهادات: ج 2 ص 514، عنوان الکلام: ص 282.
7) (7) . گفتنی است که تا این بخش از گزارش، در ترجمۀ الفتوح (ص 902)، به قلم محمد بن احمد مستوفی هروی (ق 6 ق)، آمده و مورد اشکال نیست.
8) (8) . روضة الشهدا: ص 342.
9) (9) . مصرع الحسین علیه السلام: ص 181.
خود را بگویم تا قلبت را بسوزانم: من، سه تیر سهشاخۀ زهرآلود داشتم. یکی را به گلوی علی اصغر زدم، دومی را به قلب حسین، و با سومی، گلوی عبد اللّه بن حسن را هدف گرفتم»؛(1)
. سوگنامۀ آل محمّد صلی الله علیه و آله: ص 535 (به نقل از: منهاج الدموع: ص 411).
گزارش تبسّم علی اصغر به امام حسین علیه السلام پس از تیر خوردنش؛(2)
گزارش آمدن شیر در سینۀ مادر علی اصغر، پس از خوردن آب در شب یازدهم محرّم، و این که وی پستانهای خود را سرِ دست گرفته و گفته: «نورِ دیده، علی اصغر! کجایی که پستانهای من، پُر از شیر است؟»؛(3)
گزارش بیرون آورده شدن قُنداقۀ علی اصغر از زیر خاک توسط دشمن و جدا کردن سر او و به نیزه کردن آن؛(4)
گزارش سفارش امیر مؤمنان علیه السلام در شب 21 ماه رمضان به عبّاس علیه السلام که: «مبادا در روز عاشورا آب بخوری، در حالی که برادرت حسین، تشنه است!»؛(5)
گزارش توصیۀ امیر مؤمنان علیه السلام به فرزندان خود در بارۀ امام حسن علیه السلام و سپردن امام حسین علیه السلام به عبّاس علیه السلام به عنوان امانت خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و فاطمه علیها السلام و خودِ ایشان؛(6)
گزارش سخن عبّاس علیه السلام به امام حسین علیه السلام که: «میخواهم یکبار دیگر صورتت را ببینم؛ ولی حرمله تیر بر چشمان من زده است»؛(7)
گزارش سخن فاطمۀ کِلابی (امُّ البَنین) که وقتی به خانۀ امیر مؤمنان علیه السلام رفت، تقاضا کرد که ایشان، او را «فاطمه» خطاب نکند تا فرزندان زهرا علیها السلام به یاد مادرشان نیفتند؛(8)
گزارش ماجرای جلوگیری برخی از اهل بیتِ امام علیه السلام از حرکت اسب ایشان و تقاضای پایین آمدن از اسب و یا بوسیدن زیرِ گلوی ایشان،(9)و نیز گفتن جملۀ «مَهلاً مهلاً، یَابنَ الزهراء!». گفتنی است که این جمله، حتّی در منابع ضعیف هم یافت نشد. تنها در أسرار الشهادات آمده است که:
1) (1)
2) (2) . محرق القلوب: ص 105.
3) (3) . عنوان الکلام: ص 268 و 123 (با دو بیان مشابه).
4) (4) . عنوان الکلام: ص 54 و 265 و 326.
5) (5) . معالی السبطین: ج 1 ص 277.
6) (6) . شعشعة الحسینی: ج 2 ص 60.
7) (7) . تذکرة الشهداء: ص 272. ملّا حبیب اللّه شریف کاشانی، در ادامۀ کلام، خود، این مطلب را این گونه رد میکند: «بسیار ضعیف است و در کتب مشهوره نیست».
8) (8) . این مطلب را در هیچ مصدر معتبر یا غیر معتبری نیافتیم و اساساً در منابع معتبر، هیچ گفتگویی از این بانو با امیر مؤمنان علیه السلام یا فرزندان ایشان در هیچ موردی ثبت نشده است.
9) (9) . أنوار المجالس: ص 98، تذکرة الشهداء: ص 311.
فأرادَ علیه السلام أنْ یَخرُجَ مِنَ الخیمة، فلَصَقَت بِهِ زَینبُ علیها السلام فقالت: مَهلاً یا أخی! توقَّف حتّی ازَوِّدَ مِن نَظَری و اوَدّعَک.(1)
. أسرار الشهادات: ج 3 ص 56.
امام علیه السلام تصمیم گرفت که از خیمه بیرون برود، که زینب علیها السلام خود را به او چسبانْد و گفت:
برادرجان! آهسته! درنگ کن تا تو را سیر ببینم و با تو خدا حافظی کنم.
گزارش سراسیمه آمدن زینب علیها السلام نزد امام زین العابدین علیه السلام در خیمه، پس از شهادت امام حسین علیه السلام و پرسیدن علّت دگرگون شدن اوضاع عالَم، و سخن امام علیه السلام به وی که: «ای عمّه! دامن خیمه را بالا بزن» و نگاه کردن امام علیه السلام به سر بُریدۀ پدر و مخاطب قرار دادن زینب علیها السلام که: «ای عمّه! مُهیّای اسیری باشید، که پدرم را شهید کردند»؛(2)
«عَلَیکُنَّ بِالفرار؛ بر شما بادْ فرار!» در پاسخ چارهجویی او،(6)و سرشماری کودکان کاروان در پایان کار و مشخّص شدن این که دوتن از آنان در نقطهای جان دادهاند؛(7)
«مَعی مَن یُعینُنی؛ همراه من، کسی هست که مرا یاری کند» و خطاب به پدرش فرمود:
«أمّا الدُنیا فَبَعدک مُظلمة؛ دنیا پس از تو، تاریک است» و این که روی قبر پدر با انگشت نوشت:
«هذا قَبرُ حُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ الَّذی قَتَلوهُ عَطشاناً غَریباً؛ این، قبر حسین بن علی بن ابی طالب است که او را تشنه و غریب، کُشتند»؛(8)
1) (1)
2) (2) . تذکرة الشهداء: ص 347.
3) (3) . المنتخب، طریحی: ص 183، عنوان الکلام: ص 213.
4) (4) . نور العین: ص 53، مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف: ص 154، معالی السبطین: ج 2 ص 51.
5) (5) . وفیات الأئمّة: ص 160.
6) (6) . معالی السبطین: ج 2 ص 52، 53.
7) (7) . معالی السبطین: ج 2 ص 52، 53.
8) (8) . الدمعة الساکبة: ج 5 ص 13.
9) (9) . اکنون در افواه، لفظ «مادر» به جای «پدر»، مشهور است.
10) (10) . شعشعة الحسینی: ج 2 ص 127.
11) (11) . الخصائص الحسینیّة: ص 180، تذکرة الشهداء: ص 363، معالی السبطین: ج 2 ص 32.
تقبّل منّا هذا قلیل القربان؛ خداوند! این قربانی اندک را از ما بپذیر»؛(1)
. کبریت احمر: ص 376 (به نقل از: الطراز المُذهّب)، عنوان الکلام: ص 57.
گزارشهای مربوط به شماری از اقدامات سَکینه در کربلا به عنوان کودکی خردسال،(2)در صورتی که بر پایۀ گزارش منابع معتبر، وی در آن هنگام، ازدواج کرده و همراه شوهرش به کربلا آمده بود؛
گزارش مسلمِ جَصّاص در بارۀ حضور اهل بیت امام علیه السلام در کوفه، نان و خرما دادن کوفیان به کودکان آنها و جلوگیری امّ کلثوم علیها السلام از این اقدام به دلیل حرمت صدقه بر آنها و نیز این که زینب علیها السلام سرش را به چوب مَحمل زد و اشعاری خواند که با این بیت، آغاز میشود: «یا هِلالاً لَمَا استتمّ کمالاً...؛ ای هلالی که کامل نشده...!»؛(3)
افزون بر آنچه محدّث قمی رحمه الله بیان نموده، سه نکتۀ دیگر نیز در این باره، قابل توجّه است:
نکتۀ اوّل: دادن هدیه و صدقۀ مستحب به هاشمی توسّط غیر هاشمی، اشکالی ندارد.
نکتۀ دوم: چگونه میتوان باور کرد که زینب علیها السلام در ملأ عام، در میان هزاران کوفی، سر خود را به محمل بزند و خون جاری شود و این موضوع، حدود هزار سال، مسکوت بماند و پس از این مدّت طولانی، در برخی از منابع بسیار ضعیف، آن هم فقط از یک نفر، گزارش شود؟! شایان ذکر است که همۀ کتابهای ضعیفی که این مطلب را از مسلم جَصّاص نقل کردهاند، به موضوع «زدن سر به چوب محمل» اشاره ندارند. برای نمونه، این مطلب در کتاب نور العین و نسخۀ چاپی مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف، نیامده و تنها در المنتخب طریحی و یک نسخۀ خطّی از مقتل یاد شده، گزارش شده است.
نکتۀ سوم: زینب علیها السلام قطعاً کاری بر خلاف توصیۀ مؤکّد امام حسین علیه السلام انجام نمیدهد؛ زیرا بر اساس آنچه منابع معتبر، گزارش کردهاند، امام علیه السلام به ایشان سفارش فرمود: «یا اخیّة! إنّی اقسم علیک فأبرّی قسمی. لا تشقّی علیّ جَیباً و لا تخمشی علیّ وجهاً؛ خواهرم! تو را سوگند میدهم و بدان، عمل کن. بر [مرگ] من، گریبان چاک مده و صورتْ مخراش» (ر. ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 420. نیز، ر. ک: ج 1 ص 783 ح 831).
گزارش منسوب به امام زین العابدین علیه السلام که در پاسخ این پرسش که: «در طول سفر، کجا به شما سختتر گذشت؟»، سه بار فرمود «امان از شام!»؛(4)
گزارشهای ریختن آب و آتش و خاکستر بر سر اهل بیت امام حسین علیه السلام و افتادن آتش بر
1) (1)
2) (2) . أسرار الشهادات: ج 2 ص 581-583 و 402، عنوان الکلام: ص 302.
3) (3) . نور العین: ص 55، المنتخب، طریحی: ص 463، مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلی أبی مخنف: ص 158-161. گفتنی است که محدّث قمی رحمه الله در بارۀ این خبر مینویسد: «ذکر محامل و هودج در غیرِ خبر مسلم جصّاص نیست و این خبر را گر چه علّامۀ مجلسی نقل نموده است، ولی مأخذ نقل آن، منتخب طریحی و کتاب نور العین است که حالِ هر دو کتاب بر اهل فنّ حدیث، مخفی نیست و نسبت دادن سر شکستن به جناب زینب علیها السلام و اشعار معروف نیز از آن مخدّره - که عقیلۀ هاشمیّین و عالمۀ غیر معلَّمه و رضیعۀ ثَدْیِ نبوّت و صاحب مقام رضا و تسلیم است - بعید است» (منتهی الآمال: ص 483).
4) (4) . عنوان الکلام: ص 118.
عمامۀ امام زین العابدین علیه السلام و سوختن سر ایشان در شام؛(1)
. تذکرة الشهداء: ص 411.
گزارش بستن اهل بیت امام علیه السلام به ریسمانی که یک طرف آن به امام زین العابدین علیه السلام بسته بود و طرف دیگر آن به زینب علیها السلام و...؛(2)
گزارشهایی که حاکیاند قنداقۀ زینب علیها السلام را هنگامی که در کودکی آرام نمیگرفت، در دامن حسین علیه السلام گذاشتند و آرام شد،(3)یا این که زینب علیها السلام در کودکی، در آفتاب خوابیده بود و حسین علیه السلام که او را چنین دید، مانع تابش نور آفتاب به او شد... تا این که ماجرای کربلا پیش آمد و بدن امام علیه السلام در آفتاب ماند...؛(4)
این گزارش که زینب علیها السلام هنگام ازدواج با عبد اللّه بن جعفر، شرط ضمنِ عقد کرد که او را از مسافرت با امام حسین علیه السلام منع نکند،(5)یا این که امام حسین علیه السلام در وداعِ آخر به وی فرمود: «مرا در نافلۀ شب، فراموش مکن»،(6)یا این که زینب علیها السلام شب یازدهم یا در برخی منازل راه شام، نماز شبش را نشسته خواند(7)و هنگامی که به مدینه بازگشت، شوهرش عبد اللّه بن جعفر، او را نشناخت؛(8)
و صدها گزارش دیگر، از این قبیل.
کوتاهسخن، این که: علّتِ نیاوردن متفرّدات منابع متأخّر در گزارش واقعۀ عاشورا و تاریخ زندگی امام حسین علیه السلام در دانشنامۀ امام حسین علیه السلام و نیز در این شهادتنامه، معتبر نبودن و قابل استناد نبودن آنهاست، هر چند ممکن است شماری از آنها، در واقع، درست باشند، امّا دلیلی یا دستِ کم، قرینهای بر صحّت آنها وجود ندارد. بر این اساس، میتوان گزارشهایی را که اشکال عقلی و نقلی ندارند، با استناد به منابع آنها نقل کرد. البتّه برای آن که شنونده گمراه نشود، اشاره به ضعفِ منبع، ضروری است، هر چند با توجّه به این که رعایت این نکات، عملاً برای همه مقدور نیست، توصیۀ مؤکّد ما، خودداری کامل از نقل گزارشهای منابع ضعیف و پرهیز مطلق از استناد دادن به این گونه منابع است.
1) (1)
2) (2) . المنتخب، طریحی: ص 473.
3) (3) . شجرۀ طوبی: ج 2 ص 153.
4) (4) . أنوار المجالس: ص 40.
5) (5) . وفیات الأئمّة علیهم السلام: ص 433.
6) (6) . وفیات الأئمّة علیهم السلام: ص 441.
7) (7) . معالی السبطین: ج 2 ص 133، وفیات الأئمّة علیهم السلام: ص 441، شجرۀ طوبی: ج 2 ص 153.
8) (8) . در این باره، هنوز هیچ مدرکی، هر چند ضعیف، یافت نشده است.
یکی از مباحث مهم در بررسی حادثۀ عاشورا، شناخت اهداف قیام امام حسین علیه السلام در این حادثۀ بزرگ است. تحلیل این حادثه، به شکل گستردۀ آن، بیشتر در دوران معاصر و همزمان با شکلگیری جنبشهای اجتماعی و مذهبی انجام گرفته و در این فاصلۀ زمانی کوتاه، آرای متفاوتی عرضه شده است.
پیش از طرح دیدگاهها در این باره و تجزیه و تحلیل آنها، میباید نخست، پیشفرضها و روش بحث را مشخّص کرد؛ چرا که به نظر میرسد بسیاری از اقوال و دیدگاههای ارائه شده، قابل جمع هستند و منشأ اختلافات، به عدم شفّافیت پیشفرضها و روش بحث، بر میگردد.
بر این اساس، مباحث این تحلیل، در ذیل چهار عنوان، ارائه میگردد:
یک. پیشفرضها در بررسی اهداف امام حسین علیه السلام؛
دو. روش بحث در تحلیل و استخراج اهداف امام علیه السلام؛
سه. گزارش و نقد دیدگاهها در بارۀ اهداف امام علیه السلام؛
چهار. اهداف چند لایۀ قیام امام علیه السلام.
بیتردید، حادثۀ عاشورا و حرکت امام حسین علیه السلام را نمیتوان خارج از معتقدات و باورهای مسلّم شیعه - که برگرفته از قرآن و سنّت و تاریخ است -، و نیز مسلّمات عقلی و عُقلایی، تحلیل کرد.
این باورهای مذهبی و مسلّمات عقلی و عقلایی، پیشفرضهای ما را در این مسئله، تشکیل میدهند که فهرستوار به مهمترین آنها، اشاره میگردد:
شیعیان، در بحث اثبات امامت، علاوه بر احادیث مسلّم نقل شده از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، برای ضرورت امامت، به اموری استناد میکنند که آنها را شئون امامت میدانند؛ اموری همچون:
1) (1) . این فصل توسّط فاضل ارجمند، جناب آقای مهدی مهریزی، نگارش یافته است.
تلاش برای حفظ و نگهداری دین از نابودی و انحراف؛
تلاش برای تحقّق دین؛
الگو بودن.
روشن است که این اهداف کلّی، بر سراسر زندگی امامان علیهم السلام، سایه افکنده است و تمام اقوال و افعال و حتّی حیات و ممات آن بزرگواران، در مسیر تحقّق این اهداف بوده است.
یکی از باورهای قطعی و ضروری نزد شیعیان، آگاهی امامان علیهم السلام از غیب است. گرچه در اندازه و چگونگی آن، اختلاف نظرهای اندکی وجود دارد، ولی در اصل آن، هیچ تردیدی نیست. البتّه شیعیان، این آگاهی از غیب را به اذن خدا و در طول علم الهی و در رتبۀ انسان، جای میدهند.
مستند این باور، روایتهای فراوانی است که در مصادر حدیثی نقل شده است.(1)
. برای اطلاعات بیشتر در ین موضوع، ر. ک: علم امام (مجموعه مقالات).
یکی از مسائلی که سبب لغزش و مغالطه در این مبحث شده، توجّه نکردن به این نکته است که علم غیب، مانع از انجام دادن تکالیف ظاهری نیست. به تعبیر دیگر، پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام، از علم غیب، برخوردار بودند؛ ولی آن علم را مبنای انجام دادن تکالیف، قرار نمیدادند. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در قضاوتها و داوریها و نیز رفتن به میدان نبرد و جنگ، به ظاهر، عمل مینمود و میفرمود:
إِنَّمَا أقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الأیْمَانِ وَ بَعْضُکُمْ ألْحَنُ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ، فَأیُّمَا رَجُلٍ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ مَالِ أخِیهِ شَیْئاً فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ النَّارِ.(2)
من در میان شما، به بیّنهها (دلایل و گواهان روشن) و سوگندها داوری میکنم. برخی از شما در استدلال، گویاتر از دیگری است. اگر من [به سبب ادلّۀ ظاهری که در واقع، مخدوش بودهاند،] به کسی مالی را از اموال برادرش دادم، در واقع، قطعهای از آتش را به او دادهام.
اگر چنین نباشد، توجیه رفتن پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی مکّه و مُحرِم شدن ایشان و منجر شدن آن به صلح حدیبیه، جریان جنگ احُد و... و بسیاری از کارهای دیگر ایشان، دشوار خواهد بود.
بر اساس نقلهای فراوان حدیثی که در کتب تاریخ و حدیث، به گونهای متواتر به دست ما رسیده، امام حسین علیه السلام پیش از حرکت به سمت مکّه و کربلا، از شهادت خویش، اطّلاع داشت.(1)
. ر. ک: ص 170 (بخش سوم: پیشگویی در بارۀ شهادت امام حسین علیه السلام).
برای بررسی دیدگاهها و نیز انتخاب رأی برگزیده، علاوه بر پیشفرضها - که اصول موضوع و مسلّم این بحث هستند -، باید به قواعد و روش استخراج هدفها در پدیدههای اجتماعی - بویژه آن جا که صورت تاریخی به خود گرفتهاند و در دایرۀ رفتاری انسانهای بزرگ و قُدسی جای دارند - نیز پرداخته شود. این اصول و قواعد، ما را بر آن میدارند تا در بررسی، به همۀ ابعاد و زوایا توجّه کنیم و از نگریستن تکْبُعدی بیرون بیاییم. اینک به چند مورد از این اصول و قواعد، اشاره میکنیم:
اهداف حرکت امام حسین علیه السلام را از دو طریق، میتوان استخراج کرد: یکی شیوۀ کلامی و استفاده از اهداف کلّی امامت؛ و دیگری، مراجعه به سخنان و نامههای امام حسین علیه السلام و درست، آن است که از هر دوی اینها، استفاده گردد. توجّه به یکی از این دو، سبب لغزش و انحراف در تحلیل میگردد.
یکی از اموری که سبب اختلاف نظر در مسئلۀ اهداف امام علیه السلام شده است، توجّه نکردن به تفاوت «مقصد» و «مقصود» است. برای نمونه، آن که به شهری مسافرت میکند تا تجارتی را انجام دهد یا مکان مقدّسی را زیارت کند، آن شهر، مقصد اوست؛ ولی مقصود او نیست. مقصود او، تجارت یا زیارت است. در حادثۀ عاشورا نیز، گر چه این حادثه به شهادت ختم شد، ولی شهادتْ مقصد است، نه مقصود. بنا بر این، اگر گفته شود که امام حسین علیه السلام برای شهادتْ قیام نکرد، بلکه برای تشکیل حکومت و احیای سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و اصلاح امور امّتْ قیام کرد، سخنی بیجا نیست؛ چرا که شهادت، مقصد است و مقصود، احیای سنّت و اصلاح امور است.
همچنین باید میان اهداف یک حقیقت، و نتایج و آثار مترتّب بر آن، فرق گذاشت. امام حسین علیه السلام، برای رسیدن به اهدافی به شهادت رسید و اگر پس از آن، انسانها با عزاداری و گریه بر او، به کمالات معنوی برسند و از اجر اخروی برخوردار گردند، نباید عزاداری و گریه و نتایج مترتّب بر آن را از اهداف قیام امام حسین علیه السلام برشمرد. بنا بر این، آنان که هدف قیام امام علیه السلام را شفاعت امّت و یا دستیابی به اجر اخروی و آمرزش گناهان دانستهاند، گرفتار این مغالطه شدهاند.
1) (1)
در دوران معاصر، این مسئله که انگیزه قیام حسینی چه بوده به صورت جدّی مورد گفتگو و بحث، قرار گرفته و نوشتههای فراوانی در این زمینه، به نگارش در آمده و دیدگاهها و اقوال مختلفی در خصوص تبیین اهداف قیام امام حسین علیه السلام ارائه شده که در حقیقتْ به چهار نظریه، بر میگردد:
نظریۀ شهادتطلبی؛
نظریۀ تشکیل حکومت؛
نظریۀ حفظ جان؛
نظریۀ جمع بین دو نظریۀ اوّل و دوم، یعنی شهادتطلبی و تشکیل حکومت.
مفاد سه دیدگاه اوّل، روشن است؛ امّا دیدگاه چهارم، با توجّه به مبانی کلامی شیعه در اعتقاد به آگاهی امام علیه السلام از شهادت خویش، از یک سو، و سخنان امام علیه السلام و شواهد تاریخی در کوشش برای براندازی حکومت یزید و تشکیل حکومت اسلامی، از سوی دیگر، شکل گرفته است و صاحبان این دیدگاه، خواستهاند تا میان این دو حقیقت، جمع کنند. این جمعها در چهار شکل، خود را نشان داده است:
مرحلهای کردن قصد: ابتدا، قصد تشکیل حکومت و در ادامه، قصد شهادت (رأی استاد مطهّری)؛
قصد مستقیم و غیر مستقیم (رأی علّامۀ عسکری)؛
تشکیل حکومت با علمِ به شهادت (رأی آیة اللّه استادی)؛
جنبۀ ظاهری و باطنی (رأی آیة اللّه فاضل و آیة اللّه اشراقی).
اینک نگاهی اجمالی به این نظریهها میافکنیم:
از نظریۀ شهادت،(1)
. گفتنی است علّامه سیّد عبد الحسین شرف الدین عاملی، در کتاب المجالس الفاخرة (ص 94)، برای نظریّۀ شهادت طلبی، 35 دلیل آورده است. علّامه سیّد محسن امین نیز در جلد اوّل أعیان الشیعة، نزدیک به بیست دلیل آورده که امام حسین علیه السلام گمان میکرده و در برخی مراحل، یقین داشته است که به شهادت میرسد. همچنین آیة اللّه استادی در کتاب بررسی قسمتی از کتاب شهید جاوید - که بعد از آن، در کتاب سرگذشت کتاب شهید جاوید منتشر شد -، بیست دلیل برای این موضوع آورده است. آیة اللّه لطف اللّه صافی گلپایگانی نیز در کتاب شهید آگاه، 33 دلیل برای نظریّۀ شهادتطلبی، ارائه کرده است.
تا به حال، چند تفسیر شده است که گر چه برخی از آنها ممکن است اکنون1) (1)
قائلی نداشته باشند، ولی توجّه اجمالی به آنها مفید است. از شهادتطلبی امام علیه السلام، چهار تفسیر، صورت پذیرفته است و هر کدام، قائلانی دارد.
منشأ این تفسیر، برخی روایات است که از میان آنها، دو روایت از همه مشهورتر است:
یکی، روایتی از امام صادق علیه السلام در الکافی که بر اساس آن، هر امامی، وظیفهای دارد:
فَلَمَّا تُوُفِّیَ الحَسَنُ وَ مَضَی فَتَحَ الحُسَیْنُ علیه السلام الخَاتَمَ الثَّالِثَ فَوَجَدَ فِیهَا أنْ قَاتِلْ فَاقْتُلْ وَ تُقْتَلُ اخْرُجْ بِأقْوَامٍ لِلشَّهَادَةِ لا شَهَادَةَ لَهُمْ إِلّا مَعَکَ.(1)
. الکافی: ج 1 ص 279 ح 1.
وقتی حسن علیه السلام در گذشت، حسین علیه السلام، مُهر سوم را باز کرد. دید که در آن، نوشته شده:
بجنگ و بکُش و کشته میشوی. با گروهی برای شهادت، عازم شو. برای آنان، شهادتی جز با تو نیست.
و دیگری، روایتی است که خواب امام حسین علیه السلام هنگام حرکت از مکّه به کوفه را گزارش میکند که در آن آمده:
یا حُسینُ! اخرُج، فَإِنَّ اللّهَ قَد شاءَ أن یَراکَ قَتیلاً!(2)
ای حسین! عازم شو که خداوند، خواسته که تو را کشته ببیند.
برخی با استناد به این روایات، قیام امام حسین علیه السلام را تکلیفِ شخصی بر اساس دستوری خصوصی میدانند که طبق برنامهای از پیش تعیین شده، امام علیه السلام مأمور به آن بود. به نظر این عدّه، قیام امام حسین علیه السلام، طرّاحی غیبی داشته است؛ یعنی دستِ غیب، نمایشنامۀ عاشورا را نوشته و امام علیه السلام، آن را اجرا کرده است و پس از او، امکان اقتدا به ایشان، وجود ندارد. بر اساس این دیدگاه، قیام امام حسین علیه السلام، استثنا بوده است، نه قاعده، و از استثنا نمیتوان اصل ساخت. یکی از دانشوران مینویسد:
در زمینۀ واقعۀ کربلا، جز تکلیف شخصی، کلام دیگری نمیشود گفت.(3)
شهادت فِدیهای، به نظریّۀ مسیحیان در بارۀ مصلوب شدن عیسی علیه السلام بیشباهت نیست؛ یعنی همان گونه که عیسی علیه السلام تن به صلیب داد تا فدای گناهان انسانها و مانع مجازات آنها شود، امام
حسین علیه السلام نیز به شهادت رسید تا گناهان امّت را بشوُیَد و شفیعشان شود.(1)
. ر. ک: اسرار شهادت آل اللّه: ص 133. نیز، ر. ک: مجموع الأعیاد: ص 108؛ المائدة: ص 167.
این تفسیر، تفسیری مسیحی از قیام حسین علیه السلام است و هیچ مستندی در متون دینی ندارد.مشهورترین تفسیر از اهداف امام حسین علیه السلام، شهادت سیاسی است و امروزه، در کتابها و سخنرانیها همواره این تفسیر، تبیین و تبلیغ میشود. تفسیر یاد شده، در واقع، تحلیلی سیاسی از قیام امام حسین علیه السلام است و برخاسته از اسلام سیاسی. پس از این که مسلمانان در عصر حاضر، به اسلام سیاسی رسیدند و ابعاد سیاسی دین در نگاه آنان برجسته شد، این تفسیر نیز از درون آن، استخراج گردید.
سیّد هبة الدین شهرستانی، در این باره میگوید:
امام حسین علیه السلام میدانست که چه بیعت بکند و چه نکند، کشته خواهد شد، با این تفاوت که اگر بیعت نماید، هم او کشته خواهد شد و هم مجد و آثار جدّ او از بین خواهند رفت؛ ولی اگر بیعت نکند، تنها او کشته میشود؛ امّا در نتیجه، آرزوهای او برآورده میگردد و شعائر دین و شرفِ همیشگی، به دست خواهد آمد.(2)
برخی از نویسندگان معاصر، بر این عقیدهاند که شهادت امام حسین علیه السلام را نباید امری سیاسی دید و از حالت اسطورهای و راز و رمزداریاش خارج کرد تا دایرۀ تأثیرگذاریاش، تنها به گروهی اندکْ محدود گردد؛ بلکه باید آن را اسطورهای دید تا تأثیرگذاریاش از زمان خطّی متناهی، به دایرۀ زمان حلقوی نامتناهی، برگردد.(3)
اینان، البتّه شاهدی بر تفسیرشان اقامه نکردهاند.
برخی از عالمان بزرگ شیعه، مانند شیخ مفید و سیّدِ مرتضی، و نیز برخی از عالمان معاصر، بر این عقیدهاند که امام حسین علیه السلام برای تشکیل حکومت، قیام کرد. اینان، چنین باور دارند که امام حسین علیه السلام، نخست برای امتناع از بیعت با یزید بن معاویه، از مدینه به سوی مکّه حرکت کرد و آن گاه که مُسلم بن عقیل، حمایت مردم کوفه را به وی گزارش داد، به قصد تشکیل حکومت و
احیای سنّت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به سوی کوفه حرکت کرد.
شیخ مفید، در المسائل العُکبریّة، ضمن سؤال و جوابی، هدف امام علیه السلام را مانند همۀ مجاهدان، پیروزی و مغلوب ساختن دشمن میداند:
چرا حسین بن علی علیه السلام به کوفه رفت، در حالی که میدانست کوفیان، او را تنها میگذارند و کمکش نمیکنند، و او در این سفر، کشته میشود؟
امّا این که حسین علیه السلام میدانست که کوفیان، او را تنها میگذارند، علم قطعی به آن نداریم؛ زیرا نه دلیل عقلی، و نه نقلی برای آن هست.(1)
. المسائل العکبریّة: ص 69-71، بحار الأنوار: ج 42 ص 257-258.
گفتنی است در عصر حاضر، تنها کسی که نظریّۀ تشکیل حکومت را پرورد و کوشید تا آن را مستدل کند، مرحوم صالحی نجفآبادی (نویسندۀ کتاب شهید جاوید) بود. وی بر آن است که امام علیه السلام از همان آغاز، هدفِ از پیش تعیین شدهای نداشت؛ بلکه به اقتضای شرایط، تصمیم میگرفت و هدفی را تعقیب میکرد. به نظر او، قیام امام حسین علیه السلام، چهار مرحله داشته و ایشان در هر مرحلهای، هدفی را تعقیب میکرده است.
یادآوری میشود که نظر رایج اهل سنّت در تحلیل حادثۀ عاشورا نیز تشکیل حکومت به وسیلۀ امام علیه السلام است. ابن کثیر، عنوان یک بحث از کتابش را به همین نکته، اختصاص داده است:
«حکایت حسین بن علی علیه السلام و علّت هجرتش با خانواده، از مکّه به عراق، برای به دست آوردن حکومت».(2)
روشن است که صراحت اهل سنّت در تبیین هدف امام حسین علیه السلام و عدم اختلاف آنان در این زمینه، از آن روست که تنها نگاهی تاریخی به این مسئله دارند و بحثهای کلامی را در آن، دخالت نمیدهند.
یکی از نویسندگان معاصر، هدف امام حسین علیه السلام را چنین تشریح میکند:
بیرون آمدن امام حسین علیه السلام از مدینه به مکّه و از مکّه به طرف عراق، برای حفظِ جان بوده، نه خروج و قیام، و نه جنگ با دشمن، و نه تشکیل حکومت.(3)
چنان که گذشت، نظریۀ جمع، در صدد سازگاری دادن میان نظریۀ «شهادتطلبی» و نظریۀ
«تشکیل حکومت» است؛ زیرا احادیث فراوانی از پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام، نقل شده که بر شهادتطلبی، دلالت دارند و سخنان، خطابهها و نامههای امام حسین علیه السلام نیز بر تشکیل حکومت، دلالت دارند.
این دو حقیقتِ کلامی و تاریخی، این گروه را وا داشته است تا به گونهای به سازش و توافق میان این دو نظریه، اهتمام ورزند و در نتیجه، چهار صورت و چهار رأی، در این زمینه، شکل گرفته است:
از برخی نوشتههای استاد مطهّری بر میآید که وی، هدف امام حسین علیه السلام را «مرحلهای» میداند که در مرحلۀ نخست، قصد تشکیل حکومت داشت؛ ولی پس از رسیدن خبر کشته شدن مسلم به امام علیه السلام، قصد او شهادت بود.(1)
. مجموعۀ آثار استاد شهید مطهّری: ج 17 ص 371.
علّامه سیّد مرتضی عسکری، در مقدّمۀ مرآة العقول - که بعدها با عنوان معالم المَدرسَتَین منتشر شد -، بر این عقیده است که امام حسین علیه السلام، قصد شهادت کرد؛ امّا میخواست که مردم علیه حکومت یزید، قیام مسلحانه کنند.(2)
آیة اللّه رضا استادی مینویسد:
ما نمیگوییم امام علیه السلام به قصد کشته شدن رفت؛ بلکه میگوییم با علمِ به این که کشته میشود، رفت؛ امّا علی الظاهر، طبق دعوت اهل کوفه برای تشکیلِ حکومت رفت.(3)
اینک، پس از گزارش نظریهها، به اجمال، برخی پرسشها و ابهامها و نقدهای وارد شده بر آنها را بیان میکنیم و تأکید میکنیم که قصد تفصیل و بررسی همهجانبه در میان نیست:
مجموعۀ یاد شده، بر اهدافی غیر از شهادتطلبی، تأکید فرموده است.
از جهت دیگر، تعبیر «خروج» در سخنان امام حسین علیه السلام، به معنای قیام نیست؛ بلکه در تمام موارد، به معنای بیرون رفتن از مدینه است، هر چند که گاه به غلط، به قیام، تعبیر شده است.
نظریۀ «حفظ جان»، هیچ شاهد کلامی و تاریخیای ندارد و از این رو، قابل طرح نیست، ضمن این که با شئون امامت، سازگار نیست.
در بارۀ «نظریۀ جمع»، آنچه در بند اوّل و دوم آوردیم، قابل بازگویی است، ضمن این که در این نظریه نیز، مانند سه نظریۀ نخست، برخی از وجوه این حادثه، نادیده انگاشته شده که در مباحث آینده، بدانها خواهیم پرداخت.
برای تبیین «نظریۀ هدفمندی چند لایه»، با اعتقاد و باور به این که «امام حسین علیه السلام از شهادت خویش آگاه بود؛ ولی شهادت را مقصد میدانست، نه مقصود»، هدفمندی حادثۀ عاشورا را در دو لایه، توضیح میدهیم:
در این لایه، مسئلۀ هدف از حادثۀ عاشورا از نگاه امام حسین علیه السلام و بر اساس مبانی کلّی امامت، تحلیل میشود.
امام حسین علیه السلام، در سخنان، خطابهها و نامههای خود، برای رفتار خویش، اهدافی را بیان میدارد. برخی از این اهداف، در مرحلۀ امتناع از بیعت با یزید، بازگو میشود و برخی، در
مرحلۀ حرکت از مدینه به سمت مکّه و برخی، در مرحلۀ حرکت از مکّه به سوی کوفه.
به سخن دیگر، امام حسین علیه السلام در سخنان و نامههای نسبتاً فراوانش، برای امتناع از بیعت با یزید، علل و اهدافی و برای حرکت خود از مدینه به مکّه و از آن جا به سمت کوفه، علل و اهداف دیگری مطرح میسازد.
در بخش نخست، امام حسین علیه السلام، فسق یزید و استحقاق بیشتر خود برای حکومت را مطرح میکند. امام علیه السلام، خطاب به فرماندار مدینه میفرماید:
أیُّهَا الأَمیرُ! إنّا أهلُ بَیتِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعدِنُ الرِّسالَةِ، وَ مُختَلَفُ المَلائِکَةِ، وَ مَحَلُّ الرَّحمَةِ، وَ بِنا فَتَحَ اللّهُ وَبِنا خَتَمَ، وَ یَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ شارِبُ خَمرٍ، قاتِلُ النَّفسِ المُحَرَّمَةِ، مُعلِنٌ بِالفِسقِ، مِثلی لا یُبایِعُ لِمِثلِهِ، وَ لکِن نُصبِحُ وَ تُصبِحونَ، وَ تَنتَظِرُ وَ تَنتظرُونَ، أیُّنا أحَقُّ بِالخِلافَةِ وَ البَیعَةِ.(1)
. الفتوح: ج 5 ص 13، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 183.
ای امیر! ما خاندان نبوّت، و معدن رسالت، و محلّ آمد و شدِ فرشتگان، و جایگاه رحمت هستیم. خداوند، امور را با ما میگشاید و با ما میبندد؛ و یزید، مردی فاسق، بادهگسار، آدمکُش و اهل فسق و فجورِ آشکار است. همانند منی، با کسی همانند او، بیعت نمیکند؛ ولی ما و شما، صبح میکنیم و منتظر میمانیم، تا معلوم شود که کدام یک برای بیعت و خلافت، شایستهتر است.
و در بخش دوم، اصلاح امّت، احیای سنّت، امر به معروف و نهی از منکر، مبارزه با سلطان ستمگر، و عزّت و آزادگی را مطرح میسازد، چنان که در این باره از امام حسین علیه السلام روایت شده است که فرمود:
إنّی لَم أخرُج أشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا مُفسِداً وَ لا ظالِماً، وَ إنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ النَّجاحِ وَ الصَّلاحِ فی امَّةِ جَدّی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، اریدُ أن آمُرَ بِالمَعروفِ وَ أنهی عَنِ المُنکَرِ، وَ أسیرَ بِسیرَةِ جَدّی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، وَ سیرَةِ أبی عَلیِّ بنِ أبی طالِبٍ...، فَمَن قَبِلنی بِقَبولِ الحَقِّ فَاللّهُ أولی بِالحَقِّ، ومَن رَدَّ عَلَیَّ هذا أصبِرُ حَتّی یَقضِیَ اللّهُ بَینی وبَینَ القَومِ بِالحَقِّ، ویَحکُمَ بَینی وبَینَهُم بِالحَقِّ، وهُوَ خَیرُ الحاکِمینَ.(2)
به درستی که من از روی سرمستی و سرکشی و فسادانگیزی و ستمگری، قیام نکردهام؛ بلکه برای تحقّق رستگاری و صلاح در امّت جدّم محمّد صلی الله علیه و آله قیام کردهام. میخواهم امر به معروف و نهی از منکر نمایم و به سیرۀ جدّم محمّد صلی الله علیه و آله و پدرم علی بن ابی طالب علیه السلام، رفتار کنم.... آن که مرا به حقّانیت پذیرفت، [بداند که] خداوند، سرچشمۀ حق است [و پاداش
او را خواهد داد] و اگر کسی در این دعوت، دستِ رد بر سینۀ من زند، شکیبایی میورزم تا خداوند، میان من و این گروه، بر پایۀ حقیقت، داوری کند و به حقیقت، حکم دهد، که او بهترینِ داوریکنندگان است.
جز این سخنان و نوشتهها، تحلیل شئون امامت(1)
. از جمله، وظایف و اختیارات امام و شروط و لوازم مَنصب امامت.
نیز اعمال و رفتاری را که امام حسین علیه السلام در پیش گرفته، اقتضا میکند. امام حسین علیه السلام، برای تبیین دین و حفظ آن از نابودی و تحریف، اجرای دین و الگو بودن، حائز مقام امامت شده بود و این شئون، میبایست بر رفتار و گفتار و اندیشۀ ایشان سایه میافکند، و چگونه حادثهای به این بزرگی را میتوان جدا از این اهداف، تحلیل کرد؛ حادثهای که در آن، خون پاک انسانهای بزرگی بر زمین ریخت.این، لایۀ نخست از اهداف حادثۀ عاشوراست و ممکن است کسانی که تعبیر «تشکیل حکومت» را به کار بردهاند، عنوانی انتزاعی از این امور را منظور داشتهاند. البتّه - چنان که بِدان اشارت رفت -، این تعبیر در مجموع سخنان و نگاشتههای امام حسین علیه السلام، به صراحت، بیان نشده است.
دستاوردهای این لایه از هدف حادثۀ عاشورا، سست شدن بنیاد حکومت بنی امیّه، نابودی حکومت یزید، پایهریزیِ قیامهای انتقامجویانه و آگاهی مردم در آن برهه از تاریخ است که البتّه در فاصلۀ زمانی نسبتاً کوتاهی اتّفاق افتاد.
در این لایه، هدف از حادثۀ عاشورا از منظر خداوند متعال، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و اولیای دین، منظور میگردد.
در این جا، دیگر، هدف به یک برهه از تاریخ، محدود نمیشود؛ بلکه جاودانه ساختن مشعل آزادیخواهی، مبارزه با ستم، بروز کرامت انسانی و آگاهیبخشی منظور است.
در این جا میان امام حسین علیه السلام و نهاد انسانها در طول تاریخ، رابطهای عاطفی برقرار میشود.
به نظر میرسد که تعبیرهای زیر را در سایۀ چنین لایهای از هدف، میتوان فهمید و تفسیر کرد. از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود:
إنَّ لِقَتلِ الحُسَینِ حَرارَةً فی قُلوبِ المُؤمِنینَ لا تَبرُدُ أبَداً.(2)
همانا با کشته شدن حسین، حرارتی در دل مؤمنان ایجاد میشود که هرگز، سرد نمیگردد.
با این نگاه، میتوان راز و رمز احکام ویژهای را که در مجموعۀ تعالیم شیعه، در بارۀ حادثۀ عاشورا و امام حسین علیه السلام وارد شده، فهمید و تحلیل کرد، که عبارت اند از:
حِلّیتِ خوردن تربت امام حسین علیه السلام برای استشفا؛
استحباب سجده بر تربت امام حسین علیه السلام؛
استحباب ذکر گفتن با تسبیح تربت امام حسین علیه السلام؛
استحباب بر داشتن کام کودک با تربت امام حسین علیه السلام؛
استحباب حُنوط میّت با تربت امام حسین علیه السلام؛
استحباب زیارت اربعین؛
استحباب زیارت امام حسین علیه السلام در مناسبتهای مختلف مذهبی؛
استحباب اقامۀ عزاداری و گریستن برای امام حسین علیه السلام؛
جواز قصر و اتمام نماز در زیر گنبد مزار امام حسین علیه السلام؛
استحباب همراه داشتن تربت امام حسین علیه السلام در سفر؛
استحباب یاد کردن از امام حسین علیه السلام به هنگام نوشیدن آب.
این همه،(1)
. برای مطالعۀ تفصیلی این احکام و تعالیم، ر. ک: الرسول المصطفی و الشعائر الحسینیة.
نشان میدهد که علاوه بر اهدافی که امام حسین علیه السلام از قیام خود داشته است، خداوند و اولیای دین نیز اهدافی را از این قیام، منظور داشتهاند. این، همان چیزی است که از آن به «اهداف چند لایۀ قیام امام حسین علیه السلام» تعبیر میگردد.به سخن دیگر، امام علیه السلام میدانست که در این حادثه، به شهادت میرسد؛ امّا برای رسیدن به این هدفها به میدان مبارزه با طاغوت زمان، در آمد:
اصلاح امور امّت اسلام؛
اقامۀ حق و طرد باطل؛
حفظ آزادی و عزّت و آزادگی؛
افشای ظلم و ستمگری حاکمان بنی امیّه؛
زمینهسازی برای تشکیل حکومت اسلامی.
خداوند نیز از این قیام و پایان خونینش، اهدافی را برای همیشۀ تاریخ، در نظر داشته است.
آنچه برخی با عنوان «اُسطورۀ مقدّس» یا «روابط عاطفی میان انسانها و امام حسین علیه السلام»، بدان اشاره کردهاند، به این بُعد از اهداف، بر میگردد.
1) (1)
بنا بر این، دستاوردهای قیام، دیگر به بخشی از تاریخ، محدود نمیگردد، چنان که برای پیروان یک آیین نیز نخواهد بود.
الگو قرار گرفتن برای قیامهای شیعی در طول تاریخ (نظیر انقلاب اسلامی ایران) و نیز سرمشقْ واقع شدن برای آزادیخواهان جهان (همچون گاندی)،(1)
. ر. ک: فرهنگ عاشورا: ص 279 (ذیل «گاندی»). نیز، ر. ک: مهاتما گاندی (همدلی با اسلام - همراهی با مسلمین): ص 96.
از دستاوردهای این قیام است.1) (1)
امام حسین علیه السلام، پس از خارج شدن از مدینه، از سوم شعبان تا هشتم ذی حجّۀ سال شصت هجری، حدود چهارماه و پنج روز در مکّه توقّف کرد و پس از دریافت نامۀ مسلم بن عقیل علیه السلام از کوفه - که حاکی از آمادگی کوفیان برای حمایت از ایشان در برابر حکومت یزید بود -، و نیز احساس خطر جدّی از ناحیۀ کارگزاران نظام حاکم در مراسم حج، در هشتم ذی حجّه، مکّه را به قصد کوفه، ترک کرد.
بر پایۀ گزارشهای تاریخی امام حسین علیه السلام، به رغم ممانعت جدّی حکومت امَوی که در آغاز، با واسطه و بی واسطه، ایشان را از سفر به کوفه، باز میداشتند، و با ردّ پیشنهاد شماری از مصلحتاندیشان و علاقهمندان به ایشان که با خطرناک توصیف کردن این سفر، با اصرار تمام، از او میخواستند که از تصمیم خود منصرف گردد، دعوت کوفیان را پذیرفت و به سوی کوفه حرکت کرد و ضمن پیشگوییهای مکرّر کنایی و بلکه صریح از به شهادت رسیدن خود و همراهان، روانۀ کربلا شد، و هنگام حرکت از مکّه به سوی عراق، به بنی هاشم نوشت:
مَن لَحِقَ بِیَ استُشهِدَ، ومَن تَخَلَّفَ عَنّی لَم یَبلُغِ الفَتحَ.(1)
. دلائل الإمامة: ص 187 ح 107، بصائر الدرجات: ص 481 ح 5 نحوه.
هر کس به من بپیوندد، به شهادت میرسد؛ و [امّا] هر کس نپیوندد، به پیروزی نایل نمیآید.
در این باره، چند پرسشْ مطرح است که باید به آنها پاسخ داد:
به بیان واضحتر، آیا امام علیه السلام آنچه را دیگران در مورد خطرناک بودن سفر به کوفه میگفتند، نمیدانست؟ و نهایت، این که: آیا امام علیه السلام نمیدانست که فضای عمومی جانبداری از او - که قبل از
1) (1)
آمدن ابن زیاد به کوفه، در این شهر حاکم بود -، جوّ کاذبی است؟
1) (1)
. مانند عبد اللّه بن عبد العزیز، که در کتابش (من قتل الحسین علیه السلام؟) میگوید: «مردم کوفه به حسین علیه السلام، نامه نوشتندو از او درخواست کردند که به کوفه برود؛ امّا طولی نکشید که فرستادهاش مسلم بن عقیل را تنها گذاشتند و به او نیرنگ زدند. آن گاه، نوبت حسین علیه السلام رسید که آنچه از آنان به مسلم رسیده بود، به او نیز برسد. همچنین تنها حسین علیه السلام نبود که شیعیان به او نیرنگ زدند؛ بلکه پیشتر، به پدر و برادرش و پس از او به دیگر امامان اهل بیت - که خدا از آنان خشنود باد - نیز نیرنگ زدند» (من قتل الحسین علیه السلام؟: ص 118). البته این پندار، به تفصیل، پاسخ داده شده است. در این باره، ر. ک: مَن هم قَتَلة الحسین علیه السلام؟، سیّد علی حسینی میلانی؛ بازتاب تفکّر عثمانی در واقعۀ کربلا، محمّدرضا هدایت پناه؛ کوفه از پیدایش تا عاشورا، صفری فروشانی؛ عاشوراشناسی، اسفندیاری.
2) (2) . برخی محقّقان، برای این گونه از تشیّع، اصطلاح «تشیّع کوفی» را به کار بردهاند (ر. ک: تاریخ تشیّع در ایران، رسول جعفریان).
برای ارزیابی سفر امام حسین علیه السلام به عراق و انتخاب کوفه به عنوان پایگاه قیام، باید توجّه داشت که حکمت قیام امام علیه السلام، در صورت همکاری مردم، در درجۀ اوّل، براندازی حکومت یزید و تأسیس حکومت اسلامی بود و در مرتبۀ بعد، امر به معروف و نهی از منکر، افشاگری علیه حکومت امَوی و سست کردن پایههای آن، پیشگیری از نابودی ارزشهای اسلامی و در نهایت، اتمام حجّت بر مردم مسلمان بود، هر چند تحقّق این اهداف، به قیمت شهادت او و عزیزانش و اسارت خانوادهاش تمام شود.
کوفه در آن دوران، ویژگیهایی داشت که با عنایت به آن ویژگیها، مناسبترین نقطه در جهان اسلام برای تحقّق اهداف امام حسین علیه السلام بود. این ویژگیها عبارت اند از:
شهر کوفه، در سال هفده هجری، به فرمان عمر، خلیفۀ دوم، و به دست سعد بن ابی وقّاص، به منظور تشکیل یک پادگان بزرگ نظامی جهت ساماندهی نیروهای نظامی برای گسترش هر چه بیشتر فتوحات اسلامی، شکل گرفت.
به دلیل موقعیت ویژۀ شهر کوفه در صدر اسلام، شمار قابل توجّهی از سران قبایل، فرماندهان بزرگ نظامی و جنگجویان زُبده، در این شهر، ساکن بودند. از این رو، امام علی علیه السلام هنگامی که برای خاموش کردن فتنۀ «ناکثین (پیمانشکنان)» از مدینه عازم عراق شد، تنها هفتصد نفر نیروی نظامی از مهاجر و انصار، همراه داشت؛ ولی دوازده هزار نیرو از کوفه به سپاه ایشان پیوستند.
جالب توجّه، این که امام علیه السلام وقتی میخواست از مدینه به طرف بصره حرکت کند، نامهای خطاب به اهل کوفه نوشت که با این جملات، آغاز شده بود:
مِن عَبدِ اللّهِ عَلِیٍّ أمیرِ المُؤمِنینَ إلی أهلِ الکوفَةِ، جَبهَةِ الأَنصارِ و سَنامِ العَرَبِ.(1)
. تاریخ الطبری: ج 4 ص 500.
از بندۀ خدا، علی امیر مؤمنان، به کوفیان، گروه یاران شرافتمند و بلندپایگان عرب.
برپایۀ گزارش طبری، وقتی که بین راه به امام علیه السلام خبر دادند که شورشیان به بصره رفتهاند،
1) (1)
ایشان، احساس آرامش کرد و فرمود:
إنَّ أهلَ الکوفَةِ أشَدُّ إلیّ حُبّاً، و فیهِم رُؤوسُ العَرَبِ و أعلامُهُم.(1)
. تاریخ الطبری: ج 4 ص 477.
کوفیان، برای من دوست داشتنیترند و سران و بزرگان عرب، در میان آنان اند.
و نیز به آنها نوشت:
إنّی قَدِ اختَرتُکُم عَلَی الأَمصارِ و إنّی بِالأَثرَةِ.(2)
من، شما را بر دیگر شهرها ترجیح دادم، و من، خوبْ گزینشگری هستم.
و در روایت دیگری آمده که به آنها نوشت:
فَإِنّی قَدِ اختَرتُکُم وَ النُّزولَ بَینَ أظهُرِکُم لِما أعرِفُ مِن مَوَدَّتِکُم و حُبِّکُم للّهِِ عز و جل و لِرَسولِهِ صلی الله علیه و آله....(3)
من، شما را انتخاب کردم و سکونت در میان شما را برگزیدم، چون مهرورزی و علاقهتان را به خدای عز و جل و پیامبرش صلی الله علیه و آله میدانم.
و هنگامی که کوفیان در «ذی قار» به امام علی علیه السلام پیوستند، ایشان در ستایش آنها فرمود:
أنتُم أشَدُّ العَرَبِ ودّاً لِلنَّبِیِّ و لِأَهلِ بَیتِهِ، و إنَّما جِئتُکُم ثِقَةً - بَعدَ اللّهِ - بِکُم.(4)
شما بامحبّتترینِ عرب نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندانش هستید. من، پس از خدا، با اعتماد کردن به شما نزدتان آمدم.
و پس از پایان جنگ جمل، با این جملات از آنها قدردانی کرد:
جزاکُمُ اللّهُ مِن أهلِ مِصرٍ عَن أهلِ بَیتِ نَبِیِّکُم أحسَنَ ما یَجزِی العامِلینَ بِطاعَتِهِ وَ الشّاکِرینَ لِنِعمَتِهِ، فَقَد سَمِعتُم وأطَعتُم، وَدُعیتُم فَأَجَبتُم.(5)
خداوند، به خاطر خاندان پیامبرتان، بهترین پاداشی را که به اهل طاعت و سپاسگزاران نعمتش میدهد، به شما عطا کند. شما، گوش فرا دادید و اطاعت کردید، و فرا خوانده شدید و اجابت کردید.
همچنین در جنگ صِفّین که شمار سپاهیان امام علی علیه السلام در منابع تاریخی تا یکصد و بیست هزار ذکر شده، عمدۀ نیروهای ایشان از کوفه بودند. در همین جنگ، هنگامی که امام علیه السلام سستیِ سپاهیان خود را در برابر سپاه شام ملاحظه کرد، ضمن سخنانی سرزنشآمیز، به جایگاه مهم آنان
در جهان اسلام اشاره کرد و فرمود:
أنتُم لَهامیمُ العَرَبِ و یَآفیخُ الشَّرَفِ، وَ الأَنفُ المُقَدَّمُ، وَ السَّنامُ الأَعظَمُ.(1)
. نهج البلاغة: خطبۀ 107.
شما بزرگان عرب و سران شرف و پیشوایان جلودار و مهتران بزرگ هستید.
و در جایی دیگر، همراه با انتقاد از کوفیان، خطاب به آنها میفرماید:
و أنتُم تَریکةُ الإِسلامِ، و بَقِیَّةُ النّاسِ.(2)
و شما، یادگارِ اسلام و بازماندۀ مسلمانانید.
کوفه، در گذشته، در قلب بلاد اسلامی قرار داشت و نزدیکترین نقطه برای مدیریت قلمرو مسلمانان، بویژه برای نقاطی بود که در عصر خلیفۀ دوم، به قلمرو حکومت اسلامی افزوده شدند.
در دوران زمامداری امام علی علیه السلام، مقرّ خلافت از مدینه به کوفه منتقل شد که بیتردید، افزون بر موقعیت اقتصادی، یکی از دلایل آن، دسترسی آسان از این شهر به بلاد مختلف اسلامی، خصوصاً هنگام نیاز به اعزام نیرو برای جنگ با معاویه بود.
بنا بر این، کوفه از نظر جغرافیایی نیز مناسبترین مکان برای اقدام بر ضدّ حکومت یزید بود.
کوفه، افزون بر موقعیت سیاسی، نظامی و جغرافیایی آن، مهمترین پایگاه فرهنگی جهان اسلام نیز بوده است. سیاست خلیفۀ دوم، این بود که در کوفه، سربازانی آشنا با قرآن وناآشنا با سنّت، پدید آورد. لذا نقلِ حدیث را در کوفه ممنوع کرد و بر این اساس، قاریان کوفه، غالباً مسلمانان تکْبُعدی وناآشنا به سنّت بودند؛ امّا پس از به خلافت رسیدن امام علی علیه السلام، سیاستهای اصولی فرهنگی ایشان در دوران حکومت، از یک سو، و حضور یاران بزرگ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که همراه امام علی علیه السلام به کوفه آمده بودند، از سوی دیگر، نقش مؤثّری در رشد فرهنگی مردم کوفه داشت.
بر این اساس، هنگام قیام امام حسین علیه السلام - که حدود 25 سال از آغاز حکومت امام علی علیه السلام میگذشت -، بیتردید، مردم کوفه، به طور نسبی از بالاترین سطوح فرهنگی در میان جوامع اسلامی برخوردار بودند. از این رو، زمینۀ اصلاحطلبی و قیام علیه ظلم و جور بنی امیّه، در این شهر بیش از هر جای دیگری فراهم بود. شورشهای مکرّر آنها بر ضدّ حکومتهای وقت پس از قیام امام حسین علیه السلام، گواه این مدّعاست.
نقش تعیین کنندۀ کوفیان در فتوحات اسلامی و درگیری آنها با حکومت ستمگر شام، بویژه در دوران حکومت امام علی علیه السلام، ایجاب میکرد تا طبعاً رضایت ندهند که شام، مرکز خلافت و تصمیمگیری در جهان اسلام باشد. لذا در طول حکومت امَوی، کوفه، کانون مبارزه و مخالفت با حکومت امَوی شام بود و در این راه، بیشترین کشته، زندانی و تبعیدی را داد.
زیاد بن ابیه، در دورانی کهاز طرف معاویه به حکومتکوفه گمارده شد، علاوه بر کشتن و زندانی کردن بسیاری از مبارزان و تبعید بسیاری از آنان به شام و سایر شهرها، بر پایۀ برخی از گزارشها، تنها پنجاه هزار نفر را از کوفه و بصره به سوی خراسان، کوچ داد.(1)
. فتوح البلدان: ص 400.
همچنین فرزندش ابن زیاد، علاوه بر کشتار گستردۀ مبارزان، گروهی از بزرگان شیعیان کوفه (مختار، هانی، سلیمان بن صُرَد، ابراهیم بن مالک اشتر و...) را زندانی کرد.
نهضت توّابین و قیام مختار، پس از واقعۀ کربلا، شورش عبد الرحمان بن اشعث در سالهای 82 و 83 هجری و قیام زید بن علی بن الحسین علیه السلام در سال 122، دلایل روشن دیگری بر نفرت عمیقِ بخش قابل توجّهی از مردم کوفه از حکومت امَوی است.
در دوران امامت امام حسین علیه السلام، مفاسد اخلاقی و عملی آشکار یزید - که خود را خلیفۀ مسلمانان میدانست -، نفرت طبیعی مردم کوفه نسبت به حکومت شام را دوچندان کرد. لذا با نوشتن نامههای پی در پی، از امام علیه السلام دعوت کردند تا به کوفه بیاید و نهضت شکل گرفته بر ضدّ حاکمان امَوی را سامان دهد.
هر چند شمار شیعیان حقیقی و پیروان واقعی اهل بیت علیهم السلام در کوفه اندک بود؛ لیکن دوستداران اهل بیت علیهم السلام و کسانی که نسبت به خاندان رسالت، اظهار ارادت میکردند، در این شهر، فراوان بودند؛ بلکه با عنایت به این که کوفه، حدود پنج سال مرکز حکومت عدل امام علی علیه السلام بود و جمع بسیاری از یاران بزرگ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، همراه با ایشان به این شهر آمده بودند و از این طریق، احادیث فراوانی در فضائل اهل بیت علیهم السلام در میان مردم انتشار یافته بود، کوفه به تدریج، کانون هواداران اهل بیت علیهم السلام در جهان اسلام شد و به همین جهت، پس از مرگ معاویه، هنگامی که جمع کوچکی از پیروان راستین اهل بیت علیهم السلام فعالیت تبلیغاتی خود را برای بیعت با امام حسین علیه السلام و مبارزه با حکومت امَوی آغاز کردند، در فضای باز اجتماعی ناشی از ضعف فرماندار کوفه، در
1) (1)
مدّت کوتاهی فضای عمومی شهر در اختیار هواداران امام حسین علیه السلام قرار گرفت.
امّا مردم مکّه و مدینه، به دلیل شرایط سیاسی حاکم بر آنها، برخلاف کوفیان، به اهل بیت علیهم السلام علاقهمند نبودند. ابن ابی الحدید، به نقل از ابو عمر نَهْدی، از امام زین العابدین علیه السلام نقل کرده که فرمود:
ما بِمَکَّةَ وَ المَدینَةِ عِشرونَ رَجُلاً یُحِبُّنا.(1)
. شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید: ج 4 ص 104؛ بحار الأنوار: ج 34 ص 297.
در مکّه و مدینه، بیست نفر هم نیستند که ما را دوست بدارند.
در مقابل، گزارشهای فراوانی، از کثرت نسبی علاقهمندان به اهل بیت علیهم السلام در کوفه حکایت دارد، چنان که از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
إنَّ وَلایَتَنا عُرِضَت عَلی أهلِ الأَمصارِ فَلَم یَقبَلها قَبولَ أهلِ الکوفَةِ بِشَیءٍ.(2)
ولایت ما، بر مردم شهرها ارائه شد. هیچ کدام مانند مردم کوفه، آن را نپذیرفتند.
روایات دیگری نیز رسیدهاند که مؤیّد این اند که هواداران اهل بیت علیهم السلام در کوفه، بیش از هر شهر دیگری وجود داشتهاند. هر چند هواداریِ بیشتر آنها در حدّ دفاع عملی و ایثار جان نبوده است؛ لیکن در سایر شهرها، اهل بیت علیهم السلام، همین مقدار طرفدار هم نداشتهاند و لذا هنگامی که ابن زیاد، کوفیان را مجبور به رفتن به سوی سرزمین کربلا و جنگ با امام علیه السلام کرد، بسیاری از آنها، از نیمۀ راه گریختند و در کربلا، حاضر نشدند. بَلاذُری، در این باره مینویسد:
یک گروه هزارنفره [از کوفه] اعزام میشد؛ امّا به جهت اکراه آنان از این کار (نبرد با حسین علیه السلام)، تنها سیصد یا چهارصد نفر یا کمتر از اینها به مقصد میرسیدند.(3)
در سراسر جهان اسلام، جز اهل کوفه، هیچ کس از امام حسین علیه السلام برای قیام بر ضدّ حکومت یزید، دعوت نکرد. از این رو، یکی از پاسخهای امام علیه السلام به معترضان، استناد به دعوتنامههای مردم کوفه بود. در چنین فضایی، اگر امام علیه السلام برای آغاز نهضت به نقطۀ دیگری عزیمت میکرد و به دست کارگزاران حکومت، کشته میشد، آیا او را به بیسیاستی متّهم نمیکردند؟!
رسیدن امام حسین علیه السلام به کوفه برای امویان بسیار خطرناک بود و لذا پیش از سلطۀ کامل ابن زیاد
بر کوفه، یزید و کارگزارانش با همۀ توان تلاش میکردند که امام علیه السلام به کوفه نرود. یزید، حتّی دست به دامن ابن عبّاس شد تا امام علیه السلام را از رفتن به کوفه باز دارد، همچنین عمرو بن سعید، فرماندار مکّه، کوشید تا جلوی رفتن امام علیه السلام را بگیرد، و گروهی را اعزام کرد تا مانع خروج امام علیه السلام از مکّه شوند، امّا پس از درگیری مختصری، امام علیه السلام روانۀ عراق گردید.
بنا بر این، کوفه از نظر موقعیت فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، نظامی و جغرافیایی، مناسبترین نقطه برای آغاز نهضت بر ضدّ حکومت یزید بود. از این رو، سیّد مرتضی رحمه الله در تحلیل حادثۀ کربلا میگوید:
اسباب پیروزی بر دشمن، روشن و آشکار بود، امّا آن اتّفاق بد، ماجرا را دگرگون و معکوس کرد تا جایی که به انجام رسید، آنچه رسید.(1)
. تنزیه الأنبیاء: ص 176، بحار الأنوار: ج 45 ص 98.
هر چند ما با این نظر، موافق نیستیم، لیکن به دلایلی که بیان کردیم، کوفه را بهترین گزینه برای تحقق اهداف نهضت حسینی میدانیم. توضیح بیشتر این مطلب، در ادامۀ همین فصل، خواهد آمد.
1) (1)
بررسی گزارشهایی که در منابع تاریخی در این زمینه آمدهاند،(1)
. برای دیدن برخی از این گزارشها، ر. ک: ص 524 (بخش چهارم/فصل ششم: مخالفان رفتن امام علیه السلام به سمتعراق).
نشان میدهد که افراد مختلفی با انگیزههای گوناگون، میخواستند تا امام حسین علیه السلام را از سفر به عراق، منصرف کنند: برخی مستقیماً از یزید، دستور ممانعت داشتند. برخی غیر مستقیم، عامل اجرایی او بودند. برخی ضمن علاقهمندی به امام علیه السلام در جهت اجرای خواست حکومت یزید، عمل میکردند، شماری به خاطر پیشگوییهایی که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در بارۀ شهادت ایشان شنیده بودند، از این سفر احساس خطر میکردند، برخی میخواستند که امام علیه السلام هم مانند آنها عافیتطلبی را پیشه سازد و در نهایت، برخی هم انگیزهای جز علاقهمندی به امام علیه السلام نداشتند.برای تحلیل پاسخهای امام علیه السلام به کسانی که با خطرناک توصیف کردن سفر به کوفه، تلاش میکردند تا امام علیه السلام را از این سفر منصرف کنند، باید توجّه داشت - همان طور که پیش از این گفتیم -، هدف امام علیه السلام از سفر به کوفه، در درجۀ نخست، تأسیس حکومت اسلامی و در مرتبۀ بعد، سست کردن پایههای حکومت اموی و دفاع از اساس اسلام به قیمت شهادت خود و عزیزانش بود. بنا بر این، تحقّق این هدف، با خطرهای احتمالی و بلکه قطعیِ این سفر، منافات ندارد.
امام حسین علیه السلام از یک سو، سرنوشت این سفر را میدانست و از خطرهای آن، کاملاً آگاه بود و از سوی دیگر، برای اتمام حجّت بر مردم، نمیتوانست همۀ آنچه را میداند، برای همۀ مردم بیان کند. از این رو، پاسخهای امام علیه السلام به کسانی که سفر به کوفه را خطرناک وصف میکردند، متفاوت بود. این پاسخها را به سه دسته میتوان تقسیم کرد:
پاسخ امام علیه السلام به کارگزاران یزید که او را از سفر به عراق منع میکردند، در واقع، این بود که: در کار من، دخالت نکنید. هنگامی که مأموران عمرو بن سعید، فرماندار مکّه، مانع خروج امام علیه السلام و
1) (1)
یارانش از مکّه شدند و ضمن درگیری مختصری خطاب به امام علیه السلام گفتند: ای حسین! از خدا نمیترسی که از جماعت، جدا میشوی و میان امّت، تفرقه میاندازی؟
امام حسین علیه السلام تنها به قرائت این آیۀ شریف، بسنده کرد:
«لِی عَمَلِی وَ لَکُمْ عَمَلُکُمْ أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ .(1)
. یونس: آیۀ 41.
عمل من، برای من و عمل شما، برای شماست. شما از آنچه من میکنم، بیزارید و من، از آنچه شما میکنید، بیزارم».(2)
بر پایۀ نقل ابن اعثم، امام علیه السلام در پاسخ نامۀ یزید به اهل مدینه - که متضمّن باز داشتن آنها از قیام بود -، نیز تنها به نوشتن آیۀ یاد شده اکتفا کرد.(3)
از آن جا که هدف اولیۀ امام علیه السلام از سفر به عراق، تأسیس حکومت اسلامی بود، برای اتمام حجّت بر مردم، نمیتوانست سرنوشت سفر را برای همۀ مردم، حتّی برای برخی از خواص، بیان کند.
لذا در پاسخ بسیاری از کسانی که با خطرناک توصیف کردن سفر به عراق، از ایشان میخواستند تا از این سفر منصرف شود، به پاسخهای اجمالی اکتفا میکرد، چنان که در پاسخ به پیشنهاد طِرّماح و ابو بکر بن عبد الرحمان فرمود:
مَهما یَقضِ اللّهُ مِن أمرٍ یَکُن.(4)
هر چه خداوند حکم کند، همان میشود.
همچنان که در پاسخ بِشر بن غالب، عبد اللّه بن مطیع و عمر بن عبد الرحمان و فَرَزدَق و امثال آنها نیز به پاسخهای اجمالی اکتفا کرد.
امّا پاسخ امام علیه السلام به شخصیتهای بزرگی مانند امّ سلمه وعبد اللّه بن جعفر و محمّد ابن حنفیه، کاملاً متفاوت با پاسخ به دیگران بود؛ چرا که در پاسخ به آنها امام علیه السلام از شهادت خود خبر میداد، چنان که در پاسخ به ام سلّمه میفرماید:
إنّی واللّهِ مَقتولٌ کَذلِکَ، وإن لَم أخرُج إلَی العِراقِ یَقتُلونی أیضاً.(1)
. الخرائج و الجرائح: ج 1 ص 253، بحار الأنوار: ج 45 ص 89 ح 27.
به خدا سوگند، من، اینچنین کشته میشوم، و اگر به عراق هم نروم، مرا میکشند.
و نیز به عبد اللّه بن جعفر میفرماید:
لَو کُنتُ فی جُحرِ هامَةٍ مِن هَوامِّ الأَرضِ لَاستَخرَجونی وَیَقتلونی.(2)
اگر در لانۀ جنبندهای هم باشم، مرا بیرون میآورند و میکشند.
این سخن، بدین معناست که: من، چه به کوفه بروم و چه نروم، بیتردید، به دست عوامل یزید، کشته میشوم. بنا بر این، باید نقطهای را برای شهادت خود انتخاب کنم که خون من، بیشترین بهره را برای اسلام داشته باشد و بیشترین ضربه را به حکومت امَوی بزند وحرمت حرم نیز حفظ گردد، و آن نقطه، جایی جز عراق نیست.
بر این اساس انتخاب کوفه و همراه بردن خانواده و کودکان خردسال و بهترین یاران در این سفر، دقیقاً در راستای تحقّق این هدف والای الهی بوده است.
با توجّه به آنچه در بارۀ موقعیّت فرهنگی و سیاسی کوفه بیان کردیم، دلایل اقبال مردم کوفه را به نهضت حسینی، در موارد زیر میتوان خلاصه کرد:
بالا بودن سطح فرهنگیِ بخشی از مردم کوفه؛
تقابل منافع سیاسی و اقتصادی کوفه با شام. کوفه، روزی پایگاه مهمّ تصمیمگیری در جهان اسلام بود و با شام، درگیری داشت. اکنون، کوفیان در برابر حکومت شام، احساس ذلّت و خفّت میکردند؛
علاقهمندی بسیاری از مردم کوفه نسبت به اهل بیت علیهم السلام؛
مفاسد حکومت امَوی و بخصوص فساد آشکار یزید؛
نبودن جایگزینی مناسب برای امام حسین علیه السلام که بتواند کوفیان را در مخالفت با حکومت شام و براندازی آن، رهبری کند.
در کنار هم قرار گرفتن عوامل مذکور، سبب شد که جمعی از پیروان راستین امام حسین علیه السلام، مخالفت با حکومت امَوی را بیاغازند و هنگامی که مردم را به همراهی با ایشان جهت براندازی حکومتْ فرا خواندند، تودۀ مردم از آن استقبال کردند. سیاست نعمان بن بشیر نیز - که مایل به درگیری نبود -، زمینه را فراهم کرد و فضای عمومی کوفه، به سرعت در جهت نهضت حسینی قرار گرفت، به گونهای که حتّی جمعی از سران هوادار حکومت - مانند: عمرو بن حَجّاج و شَبَث بن رِبْعی که موقعیّت خود را در خطر میدیدند -، تحت تأثیر فضای عمومی شهر، به ظاهر به صف حامیان نهضت پیوستند و برای امام حسین علیه السلام نامه نوشتند.
اکنون باید دید که: چرا در فرصت کوتاهی پس از آمدن ابن زیاد به کوفه، به طور کلّی، ورق برگشت و فضای عمومی کوفه، در جهت خواستِ حکومت یزید قرار گرفت؟ به سخن دیگر، جامعۀ کوفه در کنار آن ویژگیهای مثبت، چه خصوصیّات دیگری داشت که یک روز، فضای عمومی آن در جهت خواستِ امام حسین علیه السلام بود و روز دیگر، در جهت خواست یزید؟ و آیا این
رویکردِ مردم کوفه را میتوان به حساب شیعیان گذاشت؟
برای پاسخ دادن به این پرسشها، جامعهشناسی و روانشناسی مردم کوفه و شناخت نظام اداری و اقتصادی حاکم بر این شهر، ضروری است. در بخشهای آینده، به تبیین این مسائل خواهیم پرداخت و پس از آن، مهمترین عوامل شکست نهضت کوفه را بررسی خواهیم کرد.
در ارزیابی سفر امام حسین علیه السلام به کوفه و نهضت کوفیان، افزون بر آنچه گذشت، جامعهشناسی کوفه را نیز باید بررسی کرد. کوفۀ آن روزگار، از زوایای گوناگون، قابل ارزیابی است؛ چرا که شهری متنوّع و چند گونه بوده است:
جامعۀ کوفه را از نظر نژادی، میتوان به دو بخش عرب و غیرعرب، تقسیم کرد. بیشتر مردم عربِ ساکن کوفه، قبایلی بودند که با آغاز فتوحات اسلامی در ایران، از شبه جزیرۀ عربستان، به قصد شرکت در جنگ، به سمت عراق، کوچ کردند و سرانجام، پس از پایان فتوحات، در کوفه و بصره، مسکن گزیدند.
بخش دیگری از عربهای ساکن کوفه را قبایلی مانند بنی تَغلِب تشکیل میدادند که پیش از اسلام، در عراق، سکونت گزیده بودند و پیوسته با ایرانیان در جنگ بودند. اینان، با آغاز فتوحات اسلامی، به مسلمانان پیوستند و آنها را در فتوحات، یاری دادند. سپس بخشی از آنها در شهرهای تازه تأسیس اسلامی، سُکنا یافتند.
مردمان غیر عرب کوفه - که اندکی از جمعیّت آن را تشکیل میدادند -، شامل گروههایی همچون مَوالی،(2)سُریانیها(3)و نَبْطیها(4)بودند.
از نظر اعتقادی، جامعۀ آن روز کوفه را میتوان به دو بخش مسلمان و غیر مسلمان، تقسیم کرد.
1) (1) . ر. ک: حیاة الإمام الحسین علیه السلام، قَرْشی: ج 2 ص 433؛ کوفه از پیدایش تا عاشورا، ص 209.
2) (2) . منظور از مَوالی، مسلمانان غیر عرب (مانند: ایرانیان، رومیها و ترکان) هستند (تاریخ تمدّن اسلامی، جرجی زیدان: ص 686).
3) (3) . سُریانیها، کسانی بودند که به زبانی سریانی سخن میگفتند. آنان، امروزه مسیحی اند و در سوریه و شمال بین النهرین زندگی میکنند (المنجد: ص 354 ذیل «السُّریان»).
4) (4) . نَبْطیها، طایفهای از عرب بودند که داخل عجمها و رومیان شده بودند و نسبشان با آنان درآمیخته بود و فرهنگ و زبانشان را از دست داده بودند (مجمع البحرین: ج 3 ص 1746).
بخش غیر مسلمان کوفه، عبارت بودند از: مسیحیان عرب از «بنی تَغلِب»، مسیحیان نَجران، مسیحیان نَبْطی، یهودیانی که در زمان عمر از شبه جزیرۀ عربستان رانده شده بودند، و زردشتیان ایرانی. این بخش، در مجموع، قسمت ناچیزی از کلّ جمعیّت کوفه بودند.
بخش مسلمان کوفه را، از نظر سیاسی، میتوان به چهار دسته تقسیم کرد:
پیش از این، اشاره کردیم که در عصر نهضت حسینی، کوفه، کانون هواداران اهل بیت علیهم السلام بود؛ ولی این سخن، بدان معنا نیست که همۀ کسانی که به اهل بیت علیهم السلام اظهار ارادت میکردند، پیروان راستین آنها و «شیعه» به مفهوم حقیقی این کلمه بودند؛ بلکه هواداران اهل بیت علیهم السلام و مدّعیان تشیّع در آن دوران، به چند دسته تقسیم میشدند که در ادامۀ همین فصل، توضیح خواهیم داد.
هواداران بنی امیّه، بخش قابل توجّهی از مردم کوفه را تشکیل میدادند. در آن دوران که بیست سال از حکومت امَویان در کوفه میگذشت، افراد بسیاری جذب آنها شده بودند. هواداران بنیامیّه در کوفه، از تشکّل و سازماندهی نیرومندی برخوردار بودند. افرادی مانند عمرو بن حَجّاج زبیدی، یزید بن حرث، عمرو بن حُرَیث، عبد اللّه بن مسلم، عمارة بن عقبه، عمر بن سعد و مسلم بن عمرو باهِلی، از سران آنان به شمار میرفتند و همینها بودند که وقتی از پیشرفت کار مسلم بن عقیل و ضعف و فتور نعمان بن بشیر، فرماندار کوفه احساس خطر کردند، به شام نامه نوشتند و زمینه را برای عزل نعمان و فرمانروایی ابن زیاد، فراهم ساختند.
گفته شده که رؤسا و مُتنفّذان قبایل کوفه، از این حزب بودهاند و این امر، خود، باعث گرایش بسیاری از مردم به این سو میشده است.(1)
. ر. ک: بازتاب تفکّر عثمانی در واقعۀ کربلا: ص 31 و 78 و 119 و 186.
علی رغم سرکوب خوارج در جنگ نهروان، سیاستهای غیر اسلامی معاویه باعث شد که خوارج کوفه، در زمان او، قدرت بگیرند. آنان در سال 43 ق، در دوران فرمانروایی مغیرة بن شعبه بر کوفه، به رهبری مُستَورِد قیام کردند؛ ولی کارشان به شکست انجامید. زیاد بن ابیه نیز پس از به عهده گرفتن فرمانداری کوفه در سال 50 ق، نقش مهمّی در سرکوب آنها داشت. پس از
1) (1)
مرگ زیاد (سال 53 ق)، خوارج کوفه به رهبری حیّان بن ظبیان، در سال 58 ق، قیامی دیگر ترتیب دادند و این بار، ابن زیاد، پس از به عهده گرفتن زمام امور کوفه، به سرکوب آنها پرداخت.(1)
. کوفه از پیدایش تا عاشورا: ص 303.
بنا بر این، با توجّه به درگیری خوارج با امَویان، شاید بتوان گفت که آنان در جریان نهضت حسینی، با هیچ یک از دو طرف، همکاری نکردهاند.
بخش قابل توجّهی از جوامع مختلف را کسانی تشکیل میدهند که یا همۀ حوادث اجتماعی را بیاهمیّت میشمارند و یا هر روز، به رنگی در میآیند. در کوفه نیز طبعاً جمعی بودند که نه به اهل بیت علیهم السلام علاقه داشتند و نه هوادار بنی امیّه بودند؛ بلکه هوادار شکم و شهوتِ خویش بودند و هر کس میتوانست زندگی آنان را تأمین کند، از او پیروی میکردند.
1) (1)
در روایات اهل بیت علیهم السلام، مدّعیان تشیّع و هواداریِ خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله، به چند طبقه یا دسته تقسیم شدهاند:
برترین دستۀ شیعیان، کسانی بودند که به راستی، به خاندان رسالت عشق میورزیدند و در پنهان و آشکار، از آرمانهای آنان دفاع میکردند. اینان، در کلام امام صادق علیه السلام، دوستانِ تَرازِ اوّل اهل بیت علیهم السلام معرّفی شدهاند:
طَبَقَهٌ یُحِبّونا فِی السِرِّ وَ العَلانِیَةِ، هُمُ النَّمَطُ الأَعلی.
گروهی که ما را آشکارا و پنهان، دوست دارند؛ آنان در بالاترین درجه اند.
امام صادق علیه السلام در ادامۀ این سخن، ویژگیهای این گروه راه چنین تبیین فرموده است:
فَمِن بَینِ مَجروحٍ وَ مَذبوحٍ، مُتَفَرِّقینَ فی کُلِّ بِلادٍ قاصِیَةٍ... وَ هُمُ الأَقَلّونَ عَدَداً، الأَعظَمونَ عِندَ اللّهِ قَدراً وَ خَطَراً.(1)
. تحف العقول: ص 325.
جمعی زخمی و جمعی سربُریده، در شهرهایی دوردست، پراکنده افتادهاند.... آنان، جمعیّتی اندک اند؛ امّا در پیشگاه خدا، ارج و منزلتی والا دارند.
در عصر نهضت حسینی، حبیب بن مُظاهر اسدی، مسلم بن عَوسَجه و ابو ثُمامۀ صائدی، نمونههای شناخته شدۀ این دسته از شیعیان و علاقهمندان اهل بیت علیهم السلام بودند. آنان، پس از مرگ معاویه، در خانۀ سلیمان بن صُرَد خُزاعی جمع شدند و باب نامهنگاری به امام حسین علیه السلام، پس از مرگ معاویه، به دست آنها گشوده شد.
این دسته، کسانی بودند که بر اثر جاذبههای حکومت علوی و آشنایی با احادیثی که اصحاب بزرگ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در فضایل اهل بیت علیهم السلام نقل کرده بودند، به این خاندان، اظهار ارادت میکردند؛ ولی دوستی آنها، از مرز ظاهر و زبان، تجاوز نمیکرد. امام صادق علیه السلام این دسته را
1) (1)
دوستانِ تَرازِ پایین اهل بیت علیهم السلام وصف فرموده است:
وَ الطَّبَقَةُ الثانِیَةُ: النَّمَطُ الأَسفَلُ، أحَبّونا فِی العَلانِیَةِ وَ ساروا بِسیرَةِ المُلوکِ، فَأَلسِنَتُهُم مَعَنا وَ سُیوفُهُم عَلَینا.(1)
. تحف العقول: ص 325.
گروه دوم، پایینترند. ما را آشکارا دوست دارند؛ ولی به شیوۀ پادشاهان رفتار میکنند.
از این رو، زبانهایشان، با ماست و شمشیرهایشان، بر ضدّ ما!
در دوران حکومت امام علی علیه السلام و دیگر امامان، بیشتر مردم کوفه از همین دسته بودند؛ همانها که امام علی علیه السلام در اواخر حکومت خود، پی در پی، از آنها گله میکرد و خطاب به آنها میفرمود:
یا أَشباهَ الرِّجالِ وَلا رِجالَ.(2)
ای مردْنمایانِ نامرد!
و میفرمود:
مُنیتُ بِمَن لا یُطیعُ.(3)
گرفتار کسانی شدهام که فرمان نمیبرند.
و میفرمود:
لا غَناءَ فی کَثرَةِ عَدَدِکُم.(4)
زیاد بودنِ جمعیّت شما، سودی ندارد.
و میفرمود:
لَبِئسَ حُشّاشُ نارِ الحَربِ أنتُم!(5)
شما بد آتش افروزانی برای جنگ هستید.
و میفرمود:
هَیهاتَ أن أطلُعَ بِکُم أسرارَ العَدلِ.(6)
هیهات که خواسته باشم به یاری شما، عدالت پنهان را آشکار کنم!
نیز بر پایۀ برخی از گزارشها، امام حسن علیه السلام در توضیح علّت صلح خود با معاویه، این دسته
1) (1)
2) (2) . نهج البلاغة: خطبۀ 27، الکافی: ج 5 ص 6 ح 6، بحار الأنوار: ج 34 ص 65 ح 931.
3) (3) . نهج البلاغة: خطبۀ 39، بحار الأنوار: ج 34 ص 32 ح 905.
4) (4) . نهج البلاغة: خطبۀ 119، بحار الأنوار: ج 34 ص 96 ح 942.
5) (5) . نهج البلاغة: خطبۀ 125، بحار الأنوار: ج 34 ص 49 ح 910-911.
6) (6) . نهج البلاغة: خطبۀ 131، بحار الأنوار: ج 34 ص 110 ح 949.
از یاوران خود را این گونه توصیف فرمود:
یَقولونَ لَنا إنَّ قُلُوبَهُم مَعَنا وَ إِنَّ سُیوفَهُم لَمَشهورَةٌ عَلَینا!(1)
. الاحتجاج: ج 2 ص 72 ح 159، بحار الأنوار: ج 44 ص 147، ح 14.
به ما میگویند که دلهایشان با ماست؛ ولی شمشیرهایشان بر ضدّ ماست.
همچنین، فَرَزدَق در دیدار با امام حسین علیه السلام، در وصف این دسته از علاقهمندان اهل بیت علیهم السلام، میگوید:
القُلوبُ مَعَکَ، وَ السُّیوفُ مَع بَنی امَیَّةَ.(2)
دلها با توست و شمشیرها با بنی امیّه.
نکتۀ شایان توجّه، این که در وصف دستۀ دوم، گفته شده که «زبانهاشان، با اهل بیت علیهم السلام و شمشیرهاشان، بر ضدّ آنان است»؛ امّا در کلام فرزدق و دیگران، آمده است که «دلهاشان با اهل بیت علیهم السلام است و شمشیرهاشان، بر ضدّ آنها».
حقیقت، این است که اگر به راستی، دل آنها با اهل بیت علیهم السلام بود، شمشیر آنها نمیتوانست بر ضدّ اهل بیت علیهم السلام باشد. ضدّیت عملی این دسته با خاندان رسالت، نشان میدهد که ارادت آنان به این خاندان، از مرز زبان تجاوز نمیکرده است.
دستۀ سوم: از علاقهمندان اهل بیت علیهم السلام، کسانی بودند که نه همانند دسته اوّل، در ظاهر و باطن از اهل بیتْ علیهم السلام دفاع میکردند، و نه همانند دستۀ دوم، علاقهای ظاهری داشتند. این دسته، اهل بیت علیهم السلام را در قلب خود، دوست داشتند؛ ولی جرئت اظهار ارادت نسبت به آنان را نداشتند.
اینان، به تعبیر امام صادق علیه السلام، علاقهمندان تَرازِ وسط اند. متن سخن امام علیه السلام، این است:
وَ الطَّبَقَةُ الثالِثَةُ: النَّمَطُ الأَوسَطُ، أحَبّونا فِی السِّرِّ وَ لَم یُحِبّونا فِی العَلانِیَةِ.(3)
گروه سوم، در رتبۀ وسط اند. ما را در نهان، دوست دارند؛ امّا آشکارا با ما دوستی نمیکنند.
سپس در تبیین ویژگیهای دستۀ سوم، میفرماید:
وَلَعَمری لَئِن کانوا أحَبّونا فِی السرِّ دُونَ العَلانِیَةِ فَهُمُ الصَّوامونَ بِالنَّهارِ القَوّامونَ بِاللَّیلِ، تَری أثَرَ الرَّهبانِیَةَ فی وُجوهِهِم، أهلُ سِلمٍ وَ انقِیادٍ.
به جان خودم، اگر آنان ما را در باطن دوست میداشتند و نه به ظاهر، روزهدارانِ روز و
عابدانِ شب میبودند و اثر عبادت را در چهرهشان میدیدی، و تسلیم و فرمانبردار میبودند.
در یک تقسیمبندی دیگر برای شیعیان، از امامباقر علیه السلام چنین روایت شده که فرمود:
الشیعَةُ ثَلاثَةُ أصنافٍ: صِنفٌ یَتَزیَّنونَ بِنا، وَ صِنفٌ یَستَأکِلونَ بِنا، وَ صِنفٌ مِنّا وَ إلَینا.(1)
. مشکاة الأنوار: ص 127 ح 297.
شیعیان، سه دستهاند: دستهای با ما، خود را میآرایند. دستهای با ما، منافع مالی خود را به چنگ میآوردند، و دستهای، از مایند و رو به کوی ما دارند.
با توجّه به این روایات، مدّعیان تشیّع در کوفه را میتوان به سه دسته تقسیم کرد:
دستۀ اوّل، کسانی که دل آنها با اهل بیت علیهم السلام بود و در عمل نیز از آرمانهای این خاندان، دفاع میکردند. تعداد این دسته، بسیار اندک بود.
دستۀ دوم، کسانی که اهل بیت علیهم السلام را به راستی دوست داشتند؛ ولی جرئت دفاع از آرمانهای آنان را نداشتند. تعداد اینان، بیش از دستۀ اوّل و کمتر از دستۀ سوم بود.(2)
دستۀ سوم، کسانی که برای رسیدن به منافع سیاسی یا اجتماعی و یا اقتصادی، به اهل بیت علیهم السلام اظهار ارادت میکردند، ولی شمشیرهایشان در خدمت دشمنان آنها بود. بیشتر شیعیان کوفه، از این دسته بودند؛ ولی اینان، شیعۀ واقعی نبودند و میتوان آنان را شیعیان سیاسی و اقتصادی نامید. چنین کسانی، در واقع، پیرو کسی هستند که بتواند منافع آنها را تأمین کند. از این رو، در فضایی که مردم احساس میکردند که امام حسین علیه السلام پیروز خواهد شد، این دسته نیز با مسلم بیعت کردند؛ ولی در فضایی که دیدند همراهی با امام علیه السلام برای آنها خطرناک است، در صف پیروان بنی امیّه قرار گرفتند.
بنا بر این، گناه حمایت نکردن از نهضت امام حسین علیه السلام، به دوش شیعیان سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و نیز کسانی است که از نام شیعه، سوء استفاده میکردند، نه شیعیان اعتقادی و واقعی.
به طور کلّی، ویژگیهای روانی بیشتر جامعۀ آن روزگارِ کوفه را که در شکست ظاهری نهضت امام حسین علیه السلام دخیل بودهاند، میتوان چنین برشمرد:
هستۀ اوّلیۀ شهر کوفه را قبایل بَدَوی (صحرانشین) تشکیل میدادند که بنا به علل مختلف، در فتوحات اسلامی شرکت جستند و سپس از صحرانشینی و کوچرَوی، به شهرنشینی روی آوردند؛ امّا با این حال، خُلق و خوی صحرانشینی خود را از دست نداده بودند.
یکی از ویژگیهای صحرانشینان، داشتن آزادی بی حدّ و حصر در صحراها و بیابانهاست. از این رو، آنان از همان ابتدا به درگیری با امیران خود پرداختند، به گونهای که خلیفۀ دوم را به ستوه آوردند، تا جایی که از دست آنان، اینچنین شِکوه نمود:
چه مصیبتی بالاتر از این که با صد هزار جمعیّت، رو به رو باشی که نه آنها از امیری خشنودند، و نه امیری از آنان رضایت دارد؟!(1)
. تاریخ الطبری: ج 4 ص 165.
میتوان گفت که چنین جامعهای، امیر عادل و آزاداندیش را بر نمیتابد. در این جامعه، مردم از این گونه امیران، سوء استفاده میکنند، در مقابل آنها به معارضه بر میخیزند و از فرمان آنان، اطاعت نمینمایند. نمونۀ همۀ این نشانهها را در رفتار کوفیان با امام علی علیه السلام مشاهده میکنیم. امیر مناسب این جامعه، امیری مانند «زیاد بن ابیه» است که با خشونت و ستمگری، آنان را وادار به اطاعت در برابر حکومت نماید.
گرچه بسیاری از مسلمانان صدر اسلام، با نیّتی خالص و به جهت رضای حق و پیشرفت اسلام در فتوحات اسلامی شرکت میجستند، امّا کم نبودند افراد و قبایلی که به قصد به دست آوردن غنایم جنگی در این جنگها شرکت میکردند. اینان، پس از سکونت در کوفه، حاضر به از دست دادن دنیای خود نبودند و به محض احساس کردن هر گونه خطری، عقب مینشستند و به
1) (1)
عکس، هر گاه احساس نفعی مینمودند، فوراً به عرصه داخل میشدند.
شاهد صادق این مطلب، حضور کوفیان در دو جنگ جَمَل و صفّین است. هنگامی که در سال 36 هجری، امام علی علیه السلام برای مقابله با شورشیانِ مستقر در بصره، از مدینه رهسپار عراق شد، از کوفیان، درخواست کمک نمود. کوفیان که هنوز حکومت امام علی علیه السلام را نوپا میدیدند و از سرنوشت جنگ، بخصوص با توجّه به کثرت سپاه بصره، بیمناک بودند، کوشیدند از زیر بار این دعوت، شانه خالی کنند و سرانجام، پس از تبلیغها و تشویقهای فراوان، تنها دوازده هزار نفر، یعنی حدود ده درصد از جمعیّت جنگجویان کوفه، در این جنگ، به نفع علی علیه السلام شرکت جستند.
پس از اتمام جنگ نیز یکی از اعتراضهای نخبگان و خواصّ آنان، مصادره نشدن و تقسیم نشدن غنایم به وسیلۀ امام علی علیه السلام بود.
امّا در جنگ صفّین که کوفیان، حکومت امام علی علیه السلام را سامان یافته میدیدند و امید فراوانی به پیروزی داشتند، رغبت بیشتری به شرکت در جنگ نشان دادند، به طوری که تعداد سپاهیان امام علی علیه السلام را در این جنگ، بین 65 تا 120 هزار نفر نگاشتهاند که شمار افراد غیر کوفی آن، بسیار ناچیز بوده است.
فراوانیِ بیعت کنندگان با مسلم را نیز میتوان با همین اصلْ توجیه نمود، گرچه عدّۀ اندکی از افراد مخلص نیز در میان آنها بودند.
مردم کوفه در آن هنگام، از سویی به علّت مرگ معاویه و جوانی یزید، حکومت مرکزی شام را دچار ضعف میدیدند و از سوی دیگر، فرماندار کوفه (نعمان بن بشیر) را قادر به مقابله با قیامی جدّی نمیدانستند. از این رو، تجمّع عدّهای از شیعیان مخلص به رهبریِ سلیمان بن صُرَد خُزاعی و پیشنهاد دعوت از امام حسین علیه السلام و تشکیل حکومت در کوفه، به سرعت از سوی کوفیان، مورد استقبال قرار گرفت؛ زیرا احتمال پیروزی و تشکیل حکومت را قوی میدانستند.
کوفیان، حتّی پس از ورود عبید اللّه به کوفه، امید پیروزی را از دست ندادند. از این رو، تعداد فراوانی از آنها به همراه مسلم در محاصرۀ قصر عبید اللّه شرکت جستند و هنگامی که احساس خطر نمودند، به سرعت، از نهضت، کناره گرفتند و مسلم و هانی را به دست عبید اللّه سپردند.
این احساس خطر، هنگامی شدّت گرفت که شایعۀ حرکت سپاه شام از سوی طرفداران عبید اللّه در میان مردم، پخش شد. البته ترس از سپاه شام را نیز میتوان معلول دنیاطلبی مردم کوفه به شمار آورد.
با مطالعۀ مقاطع مختلف تاریخ کوفه، میتوانیم تابع احساس بودنِ اهالی آن را مشاهده نماییم.
علّت اصلی این ویژگی را میتوان عدم رسوخ ایمان در قلبهای آنان دانست و طبعاً از افراد و قبایلی که با دیدن شوکت اسلام به آن پیوستند و برای دنیای خود به جنگ رفتند، انتظاری جز این نمیتوان داشت.
شاید معروف شدن کوفیان به نیرنگبازی، فریبکاری و بیوفایی - تا جایی که به ظهور مَثَلهایی چون: «أغدَرُ مِن کوفیٍّ (فریبکارتر از کوفی)»، یا «الکوفیُّ لا یوفی (کوفی، وفا ندارد)» انجامیده -،(1)
. ر. ک: الفرق بین الفرق: ص 26، آثار البلاد و أخبار العباد: ص 167.
نیز ناشی از همین ویژگیِ احساساتی بودن آنها باشد.نظامی بودن شهر کوفه و پدید آمدن فرصتهای متعدّد برای جنگیدن، روحیّهای خاص و پرخاشگرانه به آنان داده بود. آنان، مغرور از قدرت نظامی و فتوحات خویش، در برابر هر تحوّلی پرخاش کرده، با شورشگری، در صدد بازیابی هویت خویش و به دست آوردن منفعت بودند.
قبیلهگرایی حاکم بر عراق و جزیرة العرب، در کوفه نیز نمود داشت و افراد قبیله، به رئیس قبیلۀ خویش، بیش از رئیس حکومت، وابسته بودند. از سوی دیگر، سیاستمَدارانی همچون معاویه و ابن زیاد، با تطمیع رؤسای قبائل، از توانایی آنان بر ضدّ امامان شیعه علیهم السلام، استفاده میکردند.
1) (1)
ترکیب نژادی، اعتقادی و سیاسی مردم کوفه و نیز ویژگیهای روانی آنها، ایجاب میکرد که نظام اداری و شرایط اقتصادی حاکم بر این شهر، نقش بسیار مؤثّری در بسیج نظامی آنها داشته باشد.
برای روشن شدن این مطلب، اشارهای کوتاه به نظام اداری کوفه و منابع درآمد مردم آن، ضروری است:
مهمترین عناصر تشکیلات اداری کوفه، عبارت بودند از:
فرماندار (والی)، مهمترین مقام اجرایی کوفه بود که مستقیماً توسّط رئیس حکومت مرکزی، منصوب و ادارۀ امور کوفه و توابع آن(1)
. همۀ نواحی مرکزی و شمالی ایرانِ آن روز (مانند: آذربایجان، قفقاز، قزوین، خراسان، ری، طبرستان، کابل و سمرقند)، توابع کوفه محسوب میشدند.
به او سپرده میشد.زیاد بن ابیه، هنگامی که در سال 50 هجری به حکومت کوفه منصوب شد، به منظور تسلّط بیشتر بر این شهر، آن را به چهار قسمت (رُبع)، تقسیم کرد: ربع اهل مدینه، ربع تمیم و همْدان، ربع ربیعه و کِنده، و ربع مَذحِج و اسد. همچنین برای هر یک، رئیسی معیّن نمود که مجموع آنها، «رؤسای ارباع» نامیده میشدند.
فرماندهانی که زیاد برای این ارباع انتخاب کرده بود، به ترتیب، عبارت بودند از: عمرو بن حریث، خالد بن عَرَفطه، قیس بن ولید و ابو بُردة بن ابی موسی اشعری.
مسلم بن عقیل نیز هنگام برپایی قیام خود، از این نظام، استفاده کرد و افراد هر ربع را در همان ربع، سازماندهی نمود و خود، رئیسی غیر از رئیس منصوب از سوی حکومت، برای هر ربع، انتخاب کرد.
در جریان قیام مسلم در کوفه پس از دستگیری هانی و محاصرۀ قصر، به نامهای رؤسای
1) (1)
ارباع که به وسیلۀ او منصوب شده بودند، بر میخوریم: مسلم بن عوسجۀ اسدی، رئیس رُبعِ مَذحِج و اسد، عبید اللّه بن عمر بن عزیز کِندی، رئیس رُبع کِنده و ربیعه، عبّاس بن جَعدۀ جَدَلی، رئیس رُبع اهل مدینه و ابو ثُمامۀ صائدی، رئیس رُبع تمیم و همْدان.
هانی بن عروه، ریاست رُبع کِنده و ربیعه را از سوی حکومت، بر عهده نداشت؛ امّا به قدری در میان این رُبع - که پرجمعیّتترین رُبع کوفه بود - احترام داشت که گفته شده است در هنگام کمک خواستن، سی هزار شمشیر آماده، به فریادرسی او میآمدند که البتّه ابن زیاد، توانست با سیاستهای خود و استفاده از عمرو بن حَجّاج زُبیدی، رقیب هانی، این نفوذ را به حدّ اقل برساند و سرانجام، او را شهید کند، بدون آن که هیچ تحرّکی در رُبع، پدید آید!
عُرَفا، جمع «عَریف» است و عریف، منصبی در قبیله بوده است که صاحب آن، ریاست عدّهای از افراد قبیله و سرپرستی امور آنان را بر عهده داشته و نسبت به اعمال آن افراد، در مقابل حکومت، پاسخگو بوده است. وظیفهای که عریف انجام میداد و نیز تعداد افراد تحت نظر او، «عِرافت» نامیده میشد.
این منصب، در قبایل عرب در زمان جاهلیت نیز وجود داشته و از نظر اداری، یک یا دو درجه پایینتر از ریاست قبیله بوده است؛ امّا پس از پایهریزی نظام اسباع در سال هفدهم هجری، نظام عُرَفا، به گونهای دیگر پیریزی شد، بدین ترتیب که افرادِ تحت سرپرستی هر عریف را به تعدادی قرار میدادند که عطا و حقوق آنها و همسران و فرزندانشان، صد هزار درهم باشد. از این رو، تعداد افرادِ «عِرافت» های مختلف، متفاوت بود؛ زیرا نظامی که عمر بن خطّاب برای پرداخت عطا به جنگجویان در نظر گرفته بود، بر پایۀ مساوات قرار نداشت؛ بلکه بر اساس فضایل و ویژگیهای افراد (مانند: صحابی بودن، شرکت در جنگها به فرماندهی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، شرکت در فتوحات و...) متغیّر بود. بدین ترتیب، «عرافت» های مختلف، از بیست تا شصت جنگجو را در بر میگرفت که زن و فرزندان آنها نیز به این رقم، اضافه میشدند.
وظیفۀ اوّلیۀ عُرَفا در آن زمان، این بود که عطا و حقوق افراد تحت مسئولیت خود را از امرای اسباع، تحویل میگرفتند و به آنان میرساندند. نیز در هنگام جنگ، افراد خود را آماده میکردند و احیاناً اسامی افرادی را که از شرکت در جنگ، سر باز زده بودند، به اطّلاع فرماندار یا امرای اسباع میرساندند.
هنگامی که لشکریان عرب، شهرنشین شدند و در کوفه مستقر گردیدند، عُرَفا، اهمّیت بیشتری یافتند؛ زیرا علاوه بر مسئولیتهای سابق، مسئولیت کامل برقراری امنیت در محدودۀ
زیر نظارتشان، به آنها واگذار گردید. از این رو، آنان دفترهایی تهیّه کرده بودند که در آنها، اسامی جنگجویان و همسران و فرزندانشان و نیز مَوالی آنان ضبط شده بود و اسامی و سال تولّد تازه متولّدها در آنها ثبت میشد، چنان که اسامی افرادی که از دنیا میرفتند، محو میگردید و بدین ترتیب، شناخت کاملی از افراد خود داشتند.
به نظر میرسد چنان که عرفا در آن زمان در مقابل فرماندار، مسئول بودهاند، نصب و عزل آنها نیز توسّط فرماندار، صورت میگرفته است.
در هنگام بروز تشنّج و اضطراب در شهر، نقش و اهمّیت عرفا، دوچندان میشد؛ زیرا آنها مسئول برقراری نظم در میان افراد شامل عرافت خود بودند و طبعاً اگر حکومت مرکزیِ شهر، قوی بود، از آنان میخواست که افراد قیام کننده (شورشی) را معرّفی نمایند.
به طور کلّی، طرق درآمد مردمِ آن روزگار کوفه را میتوان به دو بخش: کسب و کار، و دریافت عطا و رزق از حکومت، تقسیم نمود:
کسب و کار مردم در آن زمان، معمولاً زراعت، صناعت، تجارت و یا کارهای دولتی و حکومتی (مانند خدمت در شُرطه یا همان شهربانی) بود.
به نظر میرسد با توجّه به وابستگی شدید مردم به عطا و حقوق حکومتی، مردم عرب کوفه، کمتر به کسب و کار میپرداختند، به طوری که گفته شده است: اکثر حرفههای کوفه را مَوالی بر عهده داشتند و اصولاً عربها، اشتغال به حرفه و صنعت را در خور شأن خود نمیدانستند.
عطا، پرداخت نقدیای بود که از سوی حکومت کوفه، یکجا یا در چند مرحله، سالانه به مردم جنگجوی این شهر، انجام میگرفت، چنان که رزق، کمکهای جنسی، مانند: خرما، گندم، جو، روغن و... بود که هر ماه به صورت بلا عوض، به آنها تحویل میشد.
نظام عطا و رزق، به وسیلۀ عمر بن خطّاب، بنیانگذاری شد، بدین ترتیب که عمر، برای برپا داشتن یک لشکرِ همیشه آماده و به منظور جلوگیری از اشتغال سربازان به کارهای دیگر، برای آنان حقوقی سالیانه تعیین نمود، که ملاکهای خاصّی را نیز (مانند: صحابی بودن، دفعات شرکت در جنگها و...) در آن، مدّ نظر داشت. این حقوق سالیانه - که عمدتاً از فتوحات و خراج
سرزمینهای تازه فتح شده، تأمین میگشت -، به تناسب افراد، مبلغی بین سیصد تا دو هزار درهم در سال بود، که مقدار حدّ اکثر آن، «شرف العطاء» نامیده میشد و به افرادی که دارای ویژگیهای برجستهای مانند شجاعت و رشادت فراوان بودند، پرداخت میگردید.
بنا بر این، اصلیترین منابع درآمد مالی و تأمین زندگی مردم کوفه، در دست حاکمیت بود و اکثر مردم برای امرار معاش، راهی جز همکاری با حکومت نداشتند.
به نظر میرسد که نظام اداری و اقتصادی موجود در کوفه، مؤثّرترین عامل در رویگردانی مردم از نهضت امام حسین علیه السلام و پیوستن آنان به هواداران حکومت بود، چنان که ابن زیاد، پس از ورود به کوفه و ایراد یک سخنرانی سیاسی، از نظام اداری و اقتصادی این شهر برای تهدید و تطمیع مردم، نهایت بهره را برد. متن گزارش طبری در این باره، چنین است:
ابن زیاد، بر رؤسا و مردم، سخت گرفت و گفت: به رؤسای قبایل بنویسید: هر کس از مخالفان امیر مؤمنان و حَروریه (خوارج) و اهل تردید - که کارشان اختلافافکنی و نفاق و تشتّت است -، در میان شما باشد و اماننامه بنویسد، در امان است؛ امّا هر کس اماننامه ننویسد، باید کسی از رؤسا، او را ضمانت کند که با ما مخالفتی نمیکند و بر ما خروج نمینماید، و اگر چنین نکند، ذمّهام از او بری است و خون و مالش حلال است و خونش ریخته میشود.
اگر در تحت ریاست بزرگ قبیلهای، کسی بر امیر مؤمنان خروج کند و وی، او را برای ما نفرستد، آن خروج کننده، بر درِ خانۀ وی به دار آویخته میشود و خود وی نیز از مقرّری، محروم و به منطقۀ «الزاره» (بیشۀ شیران) در عُمان، فرستاده میشود.(1)
. تاریخ الطبری: ج 5 ص 359، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 536.
همچنین هنگامی که مسلم بن عقیل علیه السلام به همراه سپاه خود، قصر ابن زیاد را محاصره کرد و او را در فشار قرار داد، یکی از شگردهای موفّق ابن زیاد، این بود که از طریق اشراف کوفه و رؤسای قبایل، به سپاهیان مسلم، پیغام داد که اگر دست از یاری او بردارند و در صف فرمانبران در آیند، به عطای آنان خواهد افزود؛ ولی در صورت ادامۀ شورش، عطای آنان، قطع خواهد شد.
بر پایۀ برخی از گزارشها، در روز عاشورا، هنگامی که امام حسین علیه السلام با کوفیان، اتمام حجّت مینمود و آنها با سر و صدا، تلاش میکردند که از سخنرانی ایشان ممانعت کنند، امام علیه السلام به موضوع «عطا» و حرامخواریِ آنان از این طریق، به عنوان یکی از علل انحراف و نافرمانی آنان، اشاره کرد و فرمود:
1) (1)
وَکُلُّکُم عاصٍ لِأَمری غَیرُ مُستَمِعٍ لِقَولی، قَدِ انخَزَلَت عَطِیّاتُکُم مِنَ الحَرامِ، وَ مُلِئَت بُطونُکُم مِنَ الحَرامِ، فَطُبِعَ عَلی قُلوبِکُم.(1)
. مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 2 ص 6؛ بحار الأنوار: ج 45 ص 8.
همهتان از فرمان من، سرپیچی میکنید و به سخنانم، گوش فرا نمیدهید. عطایای حرام، شما را سست [و سنگین] کرده و شکمتان از حرام، آکنده شده است. از این رو، بر دلهایتان مُهر خورده است.
1) (1)
با در نظر گرفتن آنچه در تبیین جامعهشناسی کوفه و روانشناسی کوفیان بیان شد، میتوان گفت که مهمترین عوامل شکست نهضت کوفه و خودداریِ کوفیان از همراهی با امام حسین علیه السلام، عبارت اند از:
پیش از این، توضیح دادیم که یکی از ویژگیهای کوفیان، نظامناپذیری بود. به همین جهت، هواداران امام حسین علیه السلام نیز تشکّل خاصّی نداشتند. کوفیان، به دلیل حاکمیت نظام قبیلهای در کوفه، تابع رئیس قبیله بودند. از این رو، در صورت کنارهگیری رئیس قبیله یا دستگیری و یا خیانت او، مردم نمیتوانستند تصمیمگیری کنند.
افزون بر عدم تشکّل هواداران امام علیه السلام، ضعف امکانات مالی و تجهیزات نظامی آنان نیز در شکست نهضت کوفه، بیتأثیر نبود.
در مقابل هواداران امام علیه السلام، دشمنان ایشان و طرفداران حاکیمت اموی، در قالب نظام اداری کوفه، دارای تشکّل بودند و امکانات اقتصادی و تجهیزات نظامی این شهر را در دست داشتند، هر چند برای مقابله با مسلم علیه السلام با دو مشکل اساسی، رو به رو بودند: یکی، ضعف مدیریت نعمان بن بشیر، و دیگری، جوّ عمومی هواداری مردم از امام حسین علیه السلام، که با آمدن ابن زیاد، هر دو مشکل، حل شد.
ابن زیاد، برای در هم شکستن فضای سیاسی، اجتماعی کوفه - که به شدّت، تحت تأثیر فعّالیت هواداران امام حسین علیه السلام بود -، کار خود را با تهدید و تطمیع مردم، آغاز کرد. او در نخستین سخنرانی خویش پس از ورود به کوفه، به مردم گفت:
امیر مؤمنان [یزید]، مرا بر شهر شما گمارده و فَیْئتان را تقسیم کرده و دستور داده به ستمدیدگان شما، خدمت کنم و بر گوش به فرمانها و مطیعان شما، احسان نمایم و بر
نافرمانان و مشکوکها، سخت بگیرم. من در به انجام رساندن فرمان او، تا پایان خواهم ایستاد و نسبت به فرمانبرانِ شما، همانند پدری مهربانم و بر مخالفان، همانند زهر کشندهام. پس هر کسی تنها برای حفظ خود بکوشد.(1)
. تاریخ الطبری: ج 5 ص 358.
اقدام دیگر ابن زیاد برای سرکوب کردن نهضت کوفه، دادن رشوههای کلان به سران قبایل و اشراف کوفه بود. این اقدام، با توجّه به نظام قبیلهایِ کوفه، برای خاموش کردن آتش انقلاب، فوق العاده مؤثّر بود. در این باره، مُجمّع بن عبد اللّه عائِذی (یکی از کسانی که گزارش حوادث کوفه را در راه به امام علیه السلام داد)، به ایشان چنین گفت:
اشراف، رشوه و فسادشان بسیار شده و کیسههایشان، پُر گردیده و دوستیشان، به سویی دیگر جلب شده و خیرخواهیشان، خالصانه برای اوست و بر ضدّ تو، یکدست شدهاند؛ امّا دیگر مردمان، هنوز دلهایشان با توست و فردا، شمشیرهایشان بر ضدّ تو، آخته است.(2)
یکی دیگر از اقدامات ابن زیاد، بازداشت کردن موقّت جمعی از بزرگان هوادار امام علیه السلام بود.
طبری، در این باره مینویسد:
وی، دیگر بزرگان [کوفه] را به خاطر ترس و دلهرهای که از آنها داشت، در نزد خود بازداشت کرد؛ زیرا همراهانش اندک بودند.(3)
از جمله کسانی که توسّط ابن زیاد بازداشت شد، مختار بن ابی عُبَیدۀ ثقفی بود که تا شهادت امام حسین علیه السلام، در زندان بود.
گفتنی است که جدا از همۀ عوامل، تنها بازداشت عنصری مؤثّر مانند مختار، در کنار عقبنشینی سلیمان بن صُرَد، کافی بود که نهضت کوفه را با مشکل جدّی، بلکه با شکست، مواجه سازد.
سیاست خشونت و کشتن، یکی دیگر از ابزارهای ابن زیاد برای سرکوب نهضت کوفه بود. در
این باره، گزارش شده:
ابن زیاد، وقتی وارد قصر شد و شب را به صبح رساند، مردم را گرد آورد و سخن تند و تهدیدآمیز گفت و کشت و ترور کرد و خون ریخت و پردهدری نمود.(1)
. مطالب السؤول: ص 74، کشف الغمّة: ج 2 ص 255.
در گزارشی دیگر میخوانیم:
گروهی از کوفیان را نگه داشت و فی المجلس، آنها را کشت.(2)
هانی بن عروه، یکی از سران هوادار امام علیه السلام بود که توسّط ابن زیاد، دستگیر شد و پس از آزار و شکنجۀ فراوان، به شهادت رسید.
در کنار سایر عوامل سرکوب نهضت مردم کوفه، یکی از خطرناکترین سیاستهای ابن زیاد، سوء استفاده از چهرههای مذهبی و مورد اعتماد مردم، مانند شُرَیح قاضی بود. پس از بازداشت هانی بن عروه، افراد قبیلۀ مَذحِج، برای آزادساختن او، قصر دار الإماره را احاطه کردند. ابن زیاد، احساس خطر کرد و به شُرَیح قاضی، دستور داد:
برو و هانی را ببین و به مردم بگو که او، زنده است.
شُرَیح، به بازداشتگاه هانی آمد. هنگامی که چشم هانی به شریح افتاد، در حالی که خون بر محاسن او جاری بود، فریاد زد: «ای خدا! ای مسلمانان! خاندانم نابود شدند. اهل دیانت، کجایند؟ اهل شهر، کجایند؟» و هنگامی که سر و صدای افراد قبیلۀ خود را - که در بیرون دار الإماره برای آزادسازی او جمع شده بودند - شنید، گفت: «اگر ده نفر به این جا بیایند، مرا نجات میدهند». شریح قاضی، بدون توجّه به آنچه دید و شنید، به طرف مردمی که اطراف قصر را گرفته بودند، آمد و به آنها گفت:
امیر، وقتی از حضورتان و سخنانتان در بارۀ بزرگتان (هانی)، مطّلع شد فرستاد که پیش او بروم. من هم پیش او رفتم و او را دیدم و امیر به من دستور داد که با شما دیدار کنم و به شما بگویم که بزرگتان زنده است و خبر کشته شدنش دروغ است.(3)
عمرو بن حَجّاج - که رهبری مردمِ گرد آمده در اطراف قصر را به عهده داشت -، با شنیدن سخن شریح گفت: «الحمد للّهکه او کشته نشده است!» و اطراف قصر را خالی کردند و رفتند.
گفتنی است که عمرو بن حَجّاج، برادر روعه، همسر هانی، و از طرفداران پر و پا قرص ابن
زیاد بود که با این حیله، ابن زیاد را از چنگ قبیلۀ مَذحِج، رها ساخت.
باری! ابن زیاد، با به کارگیری سیاستِ زر و زور و تزویر، شعلههای انقلاب کوفه را در نطفه خفه کرد، مسلم علیه السلام را کشت و فضای سیاسی - اجتماعی کوفه را چنان دگرگون ساخت که از مردم کوفه، سپاهی انبوه به کربلا فرستاد و حادثۀ خونین و بینظیر عاشورا را پدید آورد.
عزاداری، یکی از عناصر اصلی و کلیدی در بررسی فرهنگ عاشورایی است، چنان که نمیتوان نقش مثبت آن را در تحوّلات فرهنگی شیعه، نادیده گرفت. در کنار این جایگاه بلند و تأثیرگذار، عزاداری امام حسین علیه السلام، بویژه در دوران معاصر، با پرسشها و آسیبهایی همراه بوده است.
بدین جهت، میکوشیم با جمعبندی روایتهای یاد شده در این بخش، تحلیلی جامع از عزاداری، ارائه کنیم تا ضمن تبیین جایگاه آن، به پرسشها و شُبَهات، پاسخ گفته شود. برای پرداخت همهجانبه به مسئلۀ عزاداری و رسیدگی به تمام زوایای آن، مباحث را در چهار محور، ارائه میکنیم:
منزلت و جایگاه عزاداری در سخن و سیرۀ پیشوایان
چرایی و دلیل عزاداری
آسیب شناسی عزاداریها
ویژگیهای عزاداری هدفمند.
بر پایۀ روایات، برپا داشتنِ عزا برای سالار شهیدان و یارانش، مرثیهسرایی برای آنان و گریه بر مصائبی که بر ایشان گذشته است، بویژه در دهۀ اوّل محرّم و خصوصاً در روز عاشورا، مورد تأکید اهل بیت علیهم السلام بوده است. عزاداری برای سیّد الشهدا، در حقیقت، اظهار محبّت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله است که قرآن، مودّت آنها را واجب کرده است:
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی.2
بگو در برابر این [رسالت]، مزدی از شما نمیخواهم، جز دوست داشتن خویشاوندان [خود] را».
عزاداری برای سیّد الشهدا علیه السلام، اظهار همدردی در بزرگترینِ مصائبی است که برای اهل بیت علیهم السلام و در واقع برای اسلام، پیش آمده است. امامانِ اهل بیت علیهم السلام، جز تأکیدهای مستقیم قولی، به گونههای دیگری نیز بر اهمّیت عزاداری برای امام حسین علیه السلام و زنده نگه داشتن آن، تأکید داشتهاند که به مواردی اشاره میگردد:
بر پایۀ آموزههای حدیثی، نخستین کسی که قبل از واقعۀ کربلا برای سیّد الشهدا علیه السلام مرثیهسرایی کرده، خداوند متعال است که آدم ابو البشر علیه السلام، ابراهیم خلیل علیه السلام و خاتم انبیا صلی الله علیه و آله را از مصائبی که برای حسین علیه السلام پیش خواهد آمد، آگاه فرموده است، و آنان، بر این مصیبت، گریستهاند. همچنین عیسی علیه السلام، هنگام عبور از کربلا، به مصیبت حسین علیه السلام اشاره کرده و همراه با حواریان خود، بر مصائب او گریسته است.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السلام نیز بارها به حوادث خونبار کربلا، اشاره کرده و همراه با فاطمه زهرا علیها السلام، برای فرزند عزیز خود، اشک ریختهاند.
1) (1) . برای مطالعۀ تفصیلی این موضوع و مستندات این مقاله، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 9 ص 331 (بخش یازدهم/عزاداری و گریه برای امام حسین علیه السلام). نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 785 (بخش هشتم).
پس از واقعۀ عاشورا، نخستین مرثیهسرایان سیّد الشهدا علیه السلام و یارانش، فرزندش امام زین العابدین علیه السلام، خواهر بزرگوارش زینب کبرا علیها السلام، دختران امام علیه السلام (امّ کلثوم و فاطمۀ صغرا)، و همسرش رَباب بودهاند که در کربلا، کوفه و شام، با مرثیهسراییهای هدفمند خود، راه سالار شهیدان را ادامه دادند.
امّا در مدینه، نخستین مرثیهسرا پس از شهادت امام حسین علیه السلام، امّ سَلَمه، همسر بزرگوار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود. یعقوبی، در این باره مینویسد:
نخستین ضجّهزنندهای که در مدینه، ضجّهاش [بر حسین علیه السلام] بلند شد، امّ سَلَمه، همسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود.
نخستین کسانی که در عزای امام حسین علیه السلام لباس سیاه پوشیدند، امّ سَلَمه، همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و زنان بنیهاشم بودند.(1)
. ر. ک: ج 2 ص 810 (بخش هشتم/فصل یکم/نخستین سیاهپوش در سوگ امام حسین علیه السلام).
این اقدام، احتمالاً به خاطر سخنی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام شهادت جعفر بن ابی طالب به اسماء فرموده بود.(2)ابو مسلم هم در آغاز قیام خود، برای استفادۀ تبلیغاتی علیه حکومت بنی امیّه، لباس سیاه را انتخاب کرد، به طوری که او و یارانش، در تاریخ به «سیاه جامگان» شهرت یافتند. آنها میگفتند:این لباس سیاه، در عزای خاندان محمّد صلی الله علیه و آله و شهیدان کربلا و زید و یحیی است.(3)
در روزگار معاصر نیز در برخی مناطق شیعهنشین، لباس سیاه، نشانۀ عزاداری شمرده میشود.
روایات فراوانی، بر لزوم تداوم یاد سیّد الشهدا علیه السلام تأکید دارند. در روایتی از امام صادق علیه السلام، آمده است:
1) (1)
2) (2) . از اسماء بنت عمیس، نقل شده است: وقتی جعفر بن ابی طالب کشته شد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «تَسلَّبی ثلاثاً؛ سهروز لباس (یا مقنعۀ) مشکی بپوش» (ر. ک: فتح الباری: ج 9 ص 429، لسان العرب: ج 1 ص 472). البته «تسلُّب» به گونۀ دیگری نیز معنا شده است (ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 827 ح 1994).
3) (3) . المناقب، ابن شهرآشوب: ج 3 ص 300.
قل: «صَلَّی اللّهُ عَلَیکَ یا أبا عَبدِ اللّهِ» تُعیدُ ذلِکَ ثَلاثاً، فَإنَّ السَّلامَ یَصِلُ إلَیهِ مِن قَریبٍ ومِن بَعیدٍ.(1)
. الکافی: ج 4 ص 575 ح 2.
هنگام یاد کردن از امام حسین علیه السلام، سه بار بگو:
"صَلَّی اللّهُ عَلَیکَ یا أبا عَبدِ اللّهِ؛ درود خدا بر تو، ای ابا عبد اللّه!"، که این سلام، از نزدیک و دور، به او خواهد رسید.
همچنین، یاد کردن از آن بزرگوار در هنگام نوشیدن آب، توصیه شده است.(2)
با توجّه به نیاز مکرّر انسان در شبانهروز به نوشیدن آب، توصیه به فرستادنِ سلام بر امام حسین علیه السلام و لعن بر قاتلانش هنگام نوشیدن آن، بدین معناست که پیروان اهل بیت علیهم السلام، هیچ گاه نباید ماجرای کربلا را فراموش کنند، و خاطرۀ مبارزه با ظلم و ظالم و شهادت جانگداز سلالۀ پاک پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در این راه، برای همیشه، باید در تاریخ، زنده بماند.
تأمّل در توصیۀ اهل بیت علیهم السلام به برپا داشتنِ مجالس عزا برای شهدای کربلا و زنده نگاه داشتن خاطرۀ عاشورا، تشویق آنان به سرودن شعر در بارۀ این فاجعۀ بزرگِ تاریخ اسلام، بشارت به پاداشهای بزرگ در گریستن بر این مصیبت بزرگ و گریاندن دیگران، تأکید بر اهمّیت عزاداری در دهۀ اوّل محرّم، خصوصاً در روز عاشورا به روشنی بیانگر این حقیقت است که عزاداری برای سیّد الشهدا علیه السلام و یارانش، هدف بزرگی را دنبال میکند که تا آن هدف، تحقّق نیافته است، سنّت عزاداری در میان پیروان اهل بیت علیهم السلام باید تداوم یابد.
بنا بر این، مسئلۀ مهم، این است که: هدف و حکمت ضرورت تداوم عزاداری برای سیّد الشهدا علیه السلام، چه بوده است؟
بیتردید، اظهار محبّت نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله از طریق سوگواری برای سالار شهیدان، همان طور که اشاره شده، پسندیده و در جهت بزرگداشت شعائر الهی است؛ لیکن تأمّل در روایاتی که توصیه و تأکید بر تداوم اقامۀ ماتم بر سیّد الشهدا علیه السلام دارند، ایجاب میکند که عزاداری برای ایشان، دلیلی بسیار فراتر از اظهار محبّت به اهل بیت علیهم السلام داشته باشد؛ بلکه از نگاه سیّد بن طاووس، اگر لزوم پیروی از فرمان قرآن و سنّت نیز نبود، اظهار محبّت نسبت به اهل بیت علیهم السلام ایجاب میکرد که به دلیل منزلت والایی که امام حسین علیه السلام و یارانش به واسطۀ شهادتْ بِدان دست یافتند، اظهار مسرّت و شادمانی کنیم.(1)
. ر. ک: الملهوف: ص 83.
بنا بر این، باید دید حکمتِ آن همه تأکید بر عزاداری و گریه برای ابا عبد اللّه علیه السلام چیست؟
حکمت شهادت او، هر چه باشد، حکمت عزاداری برای او نیز هست.
اصلیترین علّت قیام و شهادت امام حسین علیه السلام، مبارزۀ با نادانی است. بر پایۀ آنچه بسیاری از منابع معتبر، در این باره، از امام صادق علیه السلام گزارش کردهاند، ایشان، در دعایش به درگاه خداوند میگوید:
وَ بَذَلَ مُهجَتَهُ فیکَ لِیَستَنقِذَ عِبادَکَ مِنَ الجَهالَةِ وَحَیرَةِ الضَّلالَةِ.(2)
و خونش را به خاطر تو بذل کرد تا بندگانت را از نادانی و سرگردانیِ گمراهی، بیرون آورد.
همۀ آنچه در تبیین هدف قیام و حکمت شهادت امام حسین علیه السلام بیان شد، در تعبیر «جهلزدایی» خلاصه شده است. جهل زدایی، نه تنها هدف قیام سیّد الشهدا علیه السلام، بلکه هدف بعثت خاتم الأنبیا صلی الله علیه و آله و نزول قرآن است.
بر این اساس، اصلیترین کار انبیا و اولیای الهی، ریشهکن کردن بیماری جهل از جامعه است؛ زیرا تا این بیماری علاج نگردد، نمیتوان انتظار داشت که ارزشهای دینی بر جامعه، حاکم
گردد. امام حسین علیه السلام نیز برای تحقّق این آرمان بلند، خون پاک خود را در راه خدا اهدا کرد و بدینسان، اصلیترین دلیل پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام برای «زنده نگه داشتن مکتب شهادت، به وسیلۀ عزاداری بر امام حسین علیه السلام» نیز جهلزدایی از جامعۀ اسلامی است و تا درمان کامل این بیماری خطرناک اجتماعی و استقرار حاکمیت مطلق ارزشهای اسلامی در جهان، تداوم این مکتب، ضرورت دارد.
در عصر حاضر، آشنایی با آفاتی که هدف و حکمت عزاداری سالار شهیدان را تهدید میکنند، مهمترین و اساسیترین گام در راه تحقّق اهداف ارزشمند این دستور العمل سازندۀ اهل بیت عصمت و طهارت است.
اکنون باید دید که: چگونه فرهنگ اصیل عاشورا، به وسیلۀ دشمنان آگاه و دوستان ناآگاه، تحریف میشود؟ و چه آفاتی، مجالس عزاداری سالار شهیدان را تهدید میکند؟
پاسخ اجمالی این سؤال، این است که: هر چیزی که با هدف عزاداری (یعنی جهلزُدایی از جامعۀ اسلامی) و نیز با ویژگیهای مجالس عزاداری هدفمند (یعنی: خدامحوری، ارائۀ تحلیل واقعبینانه از حادثۀ عاشورا و بهرهگیری صحیح از احساسات و عواطف مردم نسبت به اهل بیت علیهم السلام) در تضاد باشد، از آفتهای مجالس عزاداری سیّد الشهدا علیه السلام است. اینک برای توضیح این اجمال، به مهمترینِ این آسیبها، اشاره میکنیم:
خطرناکترین آفت عزاداری امام حسین علیه السلام، تحریف هدف آن است. پیش از این، اشاره کردیم که حکمت عزاداری امام حسین علیه السلام با حکمت شهادت ایشان، یکی است. بنا بر این، تحریف هدف عزاداری، تحریف هدف شهادت آن بزرگوار نیز هست.
این تحریف، به دو گونه میتواند تجلّی یابد: یکی آن که به جای روشنیبخشی و احیاگری، تنها به درخواست آمرزش گناهان و پاکسازی معنوی خلاصه گردد؛ و دیگر، آن که به جای تأکید بر بُعد حماسی آن، به جنایت یزیدیان و ستمگران در این حادثه پرداخته شود.
این سخن، بدان معنا نیست که آمرزش گناهان و پاکسازی معنوی، از نتایج و فواید عزاداری نیست و یا این که نباید جنایتهای ستمپیشگان را برشمرد؛ بلکه غرض، پرهیز از نگاه تجزیهای است.
اگر به جای جهلزُدایی و احیای ارزشهای اسلامی، هدف عزاداری برای سالار شهیدان، در پاکسازی گنهکاران از گناه، خلاصه شود، در واقع، هدف شهادت امام علیه السلام و عزاداری برای
ایشان، تحریف شده است؛ یعنی دقیقاً همان تحریفی که در آیین مسیحیت، در بارۀ عیسی علیه السلام تحقّق یافت.
به عبارت دیگر آنچه تحریف هدف عزاداری برای امام حسین علیه السلام است، خلاصه کردن این هدف، در پاکسازی گناهان، شبیه باور خرافیِ مسیحیان در بارۀ مصلوب شدن عیسی علیه السلام است.
این سخن، البته به معنای نفیِ نقش عزاداری در آمرزش گناهان نیست.
از سوی دیگر، حادثۀ عاشورا، در یک نگاه کلّی و واقعبینانه، دارای دو بُعد است: یکی بُعد جنایت و مظلومیت، و دیگری بُعد حماسه و عزّت و عظمت. از این رو، تحلیل و تبیین صحیح این حادثه، در صورتی امکانپذیر است که این دو بُعد، در کنار هم دیده شوند و ارائه گردند. در غیر این صورت، مخاطب، درک درستی از این جریان مهم تاریخ اسلام، پیدا نخواهد کرد.(1)
. در شناخت اهداف امام حسین علیه السلام و تحریفات صورت گرفته در این موضوع، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام (ج 3)؛ عاشوراشناسی؛ جامعهشناسی تحریفات عاشورا؛ عاشورانامه (ج 2)؛ جریانشناسی تاریخی قرائتها و رویکردها به عاشورا از صفویّه تا مشروطه.
یکی از آسیبهایی که خصوصاً در قرنهای اخیر، عزاداری امام حسین علیه السلام را تهدید میکند، استناد اهل منبر و مرثیهسُرایان، به منابع غیر معتبر و غیر قابل استناد است.(2)
نکتۀ قابل توجّه، این که تاریخ عاشورا، بیشتر از بسیاری موضوعات دیگر، دارای منابع معتبر و قابل استناد است و مرثیهسرایان متعهّد و آگاه، اصولاً نیازی به استفاده از منابع غیر قابل استناد ندارند. به گفتۀ شهید مطهّری:
اگر کسی تاریخ عاشورا را بخواند، میبیند از زندهترین و مستندترین و از پُرمنبعترین تاریخهاست. مرحوم آخوند خراسانی(3)فرموده بود: آنها که به دنبال روضۀ نشنیده میروند، بروند روضههای راست را پیدا کنند که آنها را احَدی نشنیده است.(4)
شماری از مرثیهسرایان میپندارند که هر چه چاپ و منتشر شد، قابل استناد است و کاری با
1) (1)
2) (2) . برای اطّلاع از منابع قابل استناد و منابع غیر قابل استناد تاریخ عاشورا، ر. ک: ص 19 (بخش یکم/فصل یکم: کتابشناسی تاریخ عاشورا). نیز، ر. ک: معرفی و نقد منابع عاشورا؛ عاشوراپژوهی؛ کتابشناسی تاریخی امام حسین علیه السلام؛ عاشورانامه (ج 4)؛ عاشورا - عزاداری - تحریفات.
3) (3) . آیة اللّه آخوند محمّدکاظم بن حسین خراسانی، متولّد سال 1255 ق، در مشهد ومتوفّای سال 1329 ق، درنجف، از علمای بزرگ امامیه و از مصلحان نامدار عالم اسلام است که از جهت گستردگی حوزۀ درس و روشمندی در تدریس فقه و اصول فقه، یگانۀ عصر خود بود و رهبر دینی نهضت مشروطۀ ایران شمرده میشد. اثر مشهور وی، کفایة الاُصول است.
4) (4) . حماسۀ حسینی: ج 1 ص 56.
اعتبارِ منبع ندارند.
بسیاری از مطالب بیاساس و دروغی که موجب وَهْن اهل بیت علیهم السلام اند و متأسّفانه به عنوان مرثیه مطرح میگردند، ریشه در منابع غیر معتبر دارند و از این رو، منبعشناسی، نخستین شرط ذاکران و مرثیهسرایان راستین تاریخ خونبار عاشوراست و کسانی که فاقد این شرط اند، هر چه قدر هم که با اخلاص باشند، شایستگی لازم را برای ذکر مصیبت اهل بیت علیهم السلام ندارند.
حسین بن علی علیه السلام، مظهر عزّت الهی و عاشورا، جلوهگاه حماسه و عزّت حسینی، و شعار دشمنشکن «هَیهاتَ مِنّا الذّلة!»، میراث گرانبهای اوست. در منابع معتبر، گزارش شده که امام حسین علیه السلام، ضمن سخنرانی حماسیای در روز عاشورا، خطاب به سپاه دشمن فرمود:
ألا وإنَّ الدَّعِیَّ ابنَ الدَّعِیِّ قَد رَکَزَ بَینَ اثنَتَینِ، بَینَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ، وَ هَیهاتَ مِنّا الذِّلَّةُ! یَأبَی اللّهُ لَنا ذلِکَ و رَسولُهُ وَ المُؤمِنونَ، وَ حُجورٌ طابَت، وَ حُجورٌ طَهُرَت، وَ انوفٌ حَمِیَّةٌ وَ نُفوسٌ أبِیَّةٌ، مِن أن تُؤثَرَ طاعَةُ اللِّئامِ عَلی مَصارِعِ الکِرامِ.(1)
. الملهوف: ص 155.
هان! بینَسَبِ پسر بینَسَب، مرا میان دو چیز، قرار داده است: بین شمشیر و خواری.
خواری، از ما دور است و خداوند، آن را برای ما نمیپذیرد، و نیز پیامبرش و مؤمنان و دامنهایی پاک و پاکیزه و جانهایی عزّتمند و نَفْسهایی خوددار که اطاعت از فرومایگان را بر مرگی کریمانه، مقدّم نمیدارند.
بنا بر این، هر گزارشی از تاریخ عاشورا که حاکی از پذیرش ذلّت توسّط امام حسین علیه السلام باشد، دروغ و ساخته و پرداختۀ دشمنان اوست، مانند این گزارش که امام علیه السلام فرموده:
إختاروا مِنّی خِصالاً ثَلاثاً: إمّا أن أرجِعَ إلَی المَکانِ الَّذی أقبَلتُ مِنهُ، وَ إمّا أن أضَعَ یَدی فی یَدِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، فَیَری فیما بَینی وَ بَینَهُ رَأیَهُ، وَ إمّا أن تُسَیِّرونی إلی أیِّ ثَغرٍ مِن ثُغورِ المُسلِمینَ شِئتُم، فَأَکونَ رَجُلاً مِن أهلِهِ، لی ما لَهُم، وَ عَلَیَّ ما عَلَیهِم.(2)
یکی از این سه [پیشنهاد من] را بپذیرید: یا به همان جایی که از آن آمدهام، باز گردم، یا دستم را در دستِ یزید بن معاویه بگذارم و او میان من و خود، حکم کند، یا مرا به هر یک از مرزهای مسلمانان که میخواهید، بفرستید و من هم مانند یکی از ساکنان آن جا شوم، با همان وظایف و حقوق.
یا طلب آب کردن امام علیه السلام از شمر ملعون، هنگامی که میخواست ایشان را به قتل برساند که در نور العین، به امام علیه السلام نسبت داده شده و آمده است:
إذاً و لا بدّ من قتلی فَاسقنی شربة ماءٍ. فقال: هیهات أن تذوق الماء بل تذوق الموت غصّة بعد غصّة و جرعة بعد جرعة.(1)
. نور العین: ص 50.
[حسین علیه السلام فرمود:] «حال که مرا میکُشی، پس جرعهای آب به من بده». شمر گفت:
هرگز قطرهای آب نخواهی چشید؛ بلکه مرگ را به صورت گلوگیر و جرعهجرعه، خواهی چشید!
این گونه گزارشها، علاوه بر این که با مُحکمات تاریخِ عاشورا و موضعگیریهای امام علیه السلام در طول زندگی افتخارآمیز او(2)منافات دارد، با اصول باورهای شیعه در بارۀ جایگاه والای خاندان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز مخالفت دارد و بر این اساس، یکی از آفات مجالس عزاداری سیّد الشهدا علیه السلام، مرثیهسراییِ ذلّتآمیز برای آن امام است. از این رو، بر ذاکران مخلص اهل بیت علیهم السلام فرض است که از بیان هر سخن و تعبیری که حاکی از اظهار ذلّت یا عجز آن بزرگوار و خانوادۀ ایشان در حادثۀ عاشورا باشد، جدّاً اجتناب کنند.
گزارشهای ذلّتبار، پایین آوردن اهل بیت علیهم السلام از جایگاه واقعی آنها، و غلو، بالاتر بُردن آنان از جایگاه واقعی آنهاست که متأسّفانه، هر دو آفت، در برخی مجالس مرثیهسرایی مشاهده میشود.
باید دانست، کسانی که در مجالس عزاداری، اهل بیت علیهم السلام را جایگزین خدا میکنند و به جای خدامحور کردنِ مجالس امام حسین علیه السلام و پیوند دادن دلها به خدا از طریق اهل بیت علیهم السلام - که ابواب الهی هستند -، مردم را به «حسینُ اللّهی» و «زینبُ اللّهی» شدن، دعوت مینمایند و یا برای بزرگداشت اهل بیت علیهم السلام، انبیای بزرگ الهی را کوچک جلوه میدهند، آگاهانه یا ناخودآگاه، در خدمت اهداف دشمنان اهل بیت علیهم السلام قرار گرفتهاند و سیّد الشهدا علیه السلام هم از آنان، بیزار است.(3)
1) (1)
2) (2) . برای مطالعهای دقیقتر و گستردهتر دربارۀ محکمات تاریخ عاشورا و موضعگیریهای امام حسین علیه السلام، ر. ک: نگاهی نو به جریان عاشورا (مجموعه مقالات)؛ نهضت عاشورا (جستارهای کلامی، سیاسی و فقهی)؛ مجموعه مقالات کنگرۀ بین المللی امام خمینی و فرهنگ عاشورا (8 جلد تاکنون)؛ «حماسۀ حسینی»؛ قیام جاودانه؛ نگاهی به «حماسۀ حسینی»؛ عاشوراشناسی؛ عاشوراپژوهی؛ عاشورانامه (مجموعه مقالات).
3) (3) . برای آگاهی بیشتر در بارۀ خطر غلو در بارۀ اهل بیت علیهم السلام، ر. ک: اهل بیت علیهم السلام در قرآن و حدیث: بخش سیزدهم: غلو کردن در بارۀ اهل بیت علیهم السلام. نیز، ر. ک: غالیان، صفری؛ غلوپژوهی، جهانبخش؛ الجذور التاریخیة للغلوّ، غُرَیری.
زشتترین و خطرناکترین دروغها،(1)
. برای آشنایی با اقسام دروغ، ر. ک: لؤلؤ و مرجان: ص 135 (مقام چهارم).
دروغ بستن به خداوند متعال، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام است که از گناهان کبیره شمرده شده، موجب بطلان روزه میگردد.(2)مرثیهسرایانی که بدون حجّت شرعی، سخنی را به اهل بیت علیهم السلام نسبت میدهند، نه تنها خادم و ذاکر امام حسین علیه السلام نیستند، بلکه باید بدانند که کار آنها، گناه کبیره است.
حقیقتاً برای بسیاری از مردم، باور کردن این قضیّه سخت است که روضهخوانی، به دروغْ مرثیهسرایی کند؛ ولی در نهایت تأسّف، باید به این واقعیت تلخ، یعنی دروغپردازی برخی روضهخوانان و مرثیهسرایان اعتراف کرد؛ بلکه بر این مصیبت بزرگی که تاریخ عاشورا بدان مبتلا گردیده، بیش از مصیبت خودِ عاشورا باید گریست؛ چرا که این مصیبت، موجب پایمال شدن نهضت مقدّس حسینی است.
برای توضیح این اجمال، علاقهمندان میتوانند به کتاب لؤلؤ و مرجان محدّث نوری - که در سال 1319 هجری قمری تألیف شده - و کتاب حماسۀ حسینی استاد شهید مرتضی مطهّری، مراجعه کنند.
آسیبهایی که تا کنون برشمردیم، آفاتی هستند که محتوای مجالس عزاداری سیّد الشهدا علیه السلام را تهدید میکنند؛ امّا شماری از آفات، مربوط به شیوه و چگونگی عزاداری میشوند.
از نظر فقهی، عبادات، اعم از واجب یا مستحب، توقیفی هستند، بدین معنا که اصل عبادت و چگونگی آن، باید توسّط ادلّۀ شرعی اثبات شود. در غیر این صورت، عملی که به عنوان عبادت انجام میشود، بدعت محسوب میگردد و نه تنها مطلوب نیست، بلکه ممنوع و حرام است.
استحباب عزاداری برای سالار شهیدان، بر پایۀ ادلّۀ قطعی، ثابت است و با عنایت به آثار و برکات فردی و اجتماعی آن، از بزرگترین عبادات محسوب میگردد؛ امّا در بارۀ چگونگی انجام گرفتن این عبادت، معیار، عزاداریهای مرسوم در عصر صدور روایاتِ مربوط به این عزاداری است؛ بلکه میتوان گفت: اطلاق این روایات، شامل انواع عزاداریهای مرسوم در اعصار مختلف نیز میگردد، مشروط به این که عنوان عزاداری، بر آنچه رایج شده، صدق کند و موجب
وَهْن مکتب اهل بیت علیهم السلام نگردد و یا همراه با انجام دادن عملی نامشروع نباشد.(1)
. در این باره، ر. ک: عاشورا - عزاداری - تحریفات، سیّد محسن امین عاملی و دیگران.
بنا بر این، آنچه در شماری از مجالس عزاداری، به تدریج مرسوم شده است (مانند: استفاده از ابزارهای موسیقی و آهنگهای مبتذل، تشبّه مرد به زن، و همچنین کارهایی چون قمه زدن)، بدعت در عزاداری محسوب میشود، بویژه قمه زدن که در عصر حاضر، زمینهساز تبلیغات سوء بر ضدّ پیروان اهل بیت علیهم السلام و موجب وَهْن مکتب تشیّع است.(2)
و آخرین سخن در این باب، این که اگر فرهنگ عاشورا، آن گونه که بوده و هست، بدون تحریف به جهانیان عرضه شود، از قدرت اعجازآمیزی برخوردار است که میتواند به نظام سلطه و استکبار در جهان، پایان دهد و بدین سان، نه تنها امّت مسلمان، بلکه همۀ مستضعفان جهان را از ستم چپاولگران، زورمداران و غارتگران بین المللی رهایی بخشد و به گفتۀ رهبر انقلاب اسلامی آیة اللّه خامنهای:
امروز، حسین بن علی علیه السلام میتواند دنیا را نجات دهد، به شرط آن که با تحریف، چهرۀ او را مغشوش نکنند.(3)
با عنایت به اهداف عزاداری امام حسین علیه السلام و آسیبهایی که ممکن است به آن وارد شود و باید از آنها پرهیز داشت، مجالس عزاداری امام علیه السلام، در صورتی میتوانند عزاداران را در جهت آن اهداف، هدایت کنند که دارای سه ویژگی باشند:
مجاهدتهای سیّد الشهدا علیه السلام و همۀ شهدای راه حق و فضیلت در طول تاریخ، برای آشنا کردن با خداوند متعال و استقرار یگانهپرستی در سایۀ حکومت دینی در جهان بود. بنا بر این، بدون معرفت صحیح دینی نمیتوان تحلیل درستی از نهضت عاشورا ارائه کرد و از این رو، خدامحوری و پیوند زدن دلها با خدا و ارزشهای معنوی، باید اساس برنامههای مجالس عزاداری و سخنرانیها و مرثیهسراییها باشد.
بدون تحلیلی واقعبینانه از نهضت عاشورا، امکان ندارد که عزاداران با اهداف والای عزاداری آشنا شوند و در مسیر آن، گام برداند. از این رو، گویندگان و مرثیهسرایان، در مجالس عزاداری سیّد الشهدا علیه السلام باید بر پایۀ تحلیل درست واقعۀ عاشورا، سخنرانی و مرثیهسرایی نمایند و بدین منظور، استفاده از منابع معتبر در تبیین این حادثه، و اجتناب از آسیبهای مجالس عزاداری - که شرح آنها گذشت -، ضروری است و بهترین راه برای رسیدن به این هدف، خواندن متن مقتل از منابع معتبر است.
تحلیل صحیح نهضت حسینی توسط سخنوران و ذاکران، نمیتواند جایگزین تلاشهای هنرمندانه و به کار گیری اشکال مختلف هنر در جهت جوشش عواطف و احساسات مردم نسبت به حادثۀ خونین کربلا گردد. در سازندگی معنوی، عواطف و احساسات، نقش ویژهای دارند که هیچ چیز دیگر نمیتواند جای آنها را پُر کند. لذا اهل بیت علیهم السلام، تأکید ویژهای بر گریستن و گریاندن بر مصائب سیّد الشهدا علیه السلام داشتهاند و خود نیز با تشویق مرثیهسرایان و استماع مرثیۀ آنان، زمینۀ گسترش این فرهنگ را در میان پیروان خود، فراهم میکردند.
حضور و نقش زنان در حادثۀ کربلا، از این منظر، شایستۀ بررسی و تحلیل است که عاشورا نمایشی عینی از آموزههای اسلامی در دشوارترین شرایط است و در ضمن آن میتوان از توانمندی، نقش و ابعاد وجودی زن آگاه شد.
موضوع زنان و عاشورا، در نیم قرن اخیر، از زمانی که «زن» در دنیای مدرن، مطرح و به حقوق و نقش او توجّه گردید، مورد اهتمام اندیشمندان شیعی قرار گرفته است. این اندیشمندان، به معرّفی زنان برجستۀ دینی و احیای نام آنها پرداختند تا با نشان دادن الگوی دینی، از جذب زنان مسلمان به فضای مبتذل غربی جلوگیری کنند. شاید بتوان گفت استاد شهید مرتضی مطهّری، نخستین اندیشمند شیعی است که به طور جدّی به نقش زنان در حادثۀ عاشورا پرداخته است.
وی در کتاب حماسۀ حسینی، نهضت عاشورا را نهضتی مذکّر - مؤنّث (مردانه - زنانه) میداند و میگوید:
تاریخ کربلا، یک تاریخ و حادثۀ مذکّر - مؤنّث است. حادثهای است که مرد و زن، هر دو، در آن نقش دارند؛ ولی مرد، در مدار خودش و زن، در مدار خودش. معجزۀ، اسلام اینهاست. میخواهد دنیای امروز بپذیرد، میخواهد... نپذیرد؛ آینده خواهد پذیرفت. ابا عبد اللّه علیه السلام اهل بیت خودش را حرکت میدهد برای این که در این تاریخ عظیم، رسالتی را انجام دهند؛ برای این که نقش مستقیمی در ساختن این تاریخ عظیم داشته باشند با قافلهسالاری زینب علیها السلام، بدون آن که از مدار خودشان خارج بشوند.(2)
پس از این سخنان، باب نگارش در بارۀ این موضوع در میان نویسندگان شیعی گشوده میشود و کتابها و مقالات بسیاری در این موضوع به چاپ میرسند.(3)
از جمله موضوعاتی که شایستۀ بررسی و تحلیل در شهادتنامۀ امام حسین علیه السلام است، نقش زنان در حادثۀ کربلاست. گرچه متون مرتبط با زنان به صورت پراکنده در این شهادتنامه آمدهاند،
لیکن تحلیل آنها با در نظر گرفتن همۀ آنها در کنار هم، چیزی است که در این نوشتار، بدان پرداخته میشود.
نخست، مطالبی را که میتوانند به عنوان مقدّمه و نیز تحلیل کلّی قلمداد گردند، میآوریم و سپس متون مربوط به زنان را به اجمال گزارش میکنیم:
یک. بررسی نقش زنان در حادثۀ عاشورا را نمیتوان به آن تعداد زنانی محدود کرد که در کاروان امام حسین علیه السلام به کربلا رفتهاند؛ بلکه زنان بسیاری، پیش از وقوع حادثۀ عاشورا و نیز پس از آن در شهرهای مختلف (مانند: مدینه، کوفه، شام و بصره)، به گونهای نقشآفرینی داشتهاند.
با این نگاه کلّی، شمار عناوین این زنان به سی و شش رسیده است که با توجّه به کلّی بودن برخی از عنوانها، قهراً عدد افراد، بسیار بیشتر از این خواهد بود.
دو. یکی از مباحث قابل توجّه در این موضوع، بررسی نقش زنان پس از حادثۀ کربلا در ادوار تاریخی است. در این بررسی، این محورها باید بررسی و تحلیل شوند:
ساخت حسینیّه و تکایا توسّط زنان؛
موقوفات زنان برای برپایی مجالس روضه؛
اشعار زنان در بارۀ عاشورا؛
تألیفات زنان در بارۀ حادثۀ عاشورا؛
خطابهها و سخنرانیهای زنان در بارۀ عاشورا.
این موضوع از دایرۀ این نوشتار، خارج است؛ ولی جای پرداختن جدّی بدان، خالی است.
سه. یکی از محورهای بحث در مورد نقش زنان در حادثۀ عاشورا، نشان دادن زاویهها و عرصههای نقشآفرینی زنان است. این مطلب را میتوان با این پرسشها مطرح کرد: نقش اجتماعی و سیاسی زنان در آن روزگار، چه اندازه بوده است؟ آیا اگر حادثۀ کربلا بدون حضور زنان شکل میگرفت، همان اثری را داشت که اینک دارد؟ در جامعۀ آن روز، از حضور زنان، چه برداشتی مطرح بوده است؟ و چه نوع فعّالیتی از زنان، سر زده است؟
به نظر میرسد با تحلیل رفتار و گفتار زنان عاشورایی، میتوان نقش زنان را در حادثۀ کربلا،
1) (1)
. در این باره، ر. ک: مقالات: «زنان و تعزیه»، غلامرضا گلی زواره (پیام زن: ش 108، فروردین 1380 و ش 109، اردیبهشت 1380)، «زنان و نقش مجالس سوگواری در دورۀ قاجاریّه»، رضا رمضان نرگسی (پیام زن: ش 132، 1381)، «گزارشی از حضور زنان در مجالس عزاداری»، اصغر فروغی (پیام زن: ش 144، 1382) و....
بدین ترتیب بیان نمود:
خطبههای زینب علیها السلام، امّ کلثوم و فاطمه بنت الحسین و گفتگوهای آنان با مردم در مسیر بازگشت، و نیز روایت وقایع کربلا توسّط زنان، در زمرۀ نقش پیامرسانی آنان، تفسیر میشود.
در حادثۀ کربلا، زنانی در نبرد حضور داشتهاند که گاه بر دشمن آسیب رساندهاند و گاه توسّط دشمن، آسیب دیده یا به شهادت رسیدهاند. بانوی شهید امّ وَهْب همسر عبد اللّه بن عمر کلبی، دختر عبد اللّه بن عفیف، زنی از طایفۀ بکر بن وائل و بانوی شهید اسماء همسر مختار، از این دسته زنان اند.
در حادثۀ کربلا مادران، خواهران و همسرانی را میبینیم که با تشویق مردان خود و دلداری دادن به آنها، آنان را به نبرد تشویق کرده و یا آنان را به میدان کارزار فرستادهاند. از جملۀ این زنان، دُلهُم همسر زهیر، دختر عبد اللّه بن عفیف و نیز مادر عمرو بن جُناده را میتوان نام برد.
در تاریخ کربلا، زنانی هستند که مردانشان را - که در جبهۀ تاریکی و ظلم بودهاند -، مورد توبیخ و سرزنش قرار داده و از رفتار آنان ابراز تنفّر و انزجار کردهاند و یا هرگز روی خوش به آن مردان، نشان ندادهاند. مرجانه مادر ابن زیاد، همسر خولی، هند همسر یزید، عاتکه دختر یزید، امّ عبد اللّه همسر مالک بن نُسَیر، اسماء همسر ولید بن عُتبه (والی مدینه) و نوار همسر یا خواهر کعب (قاتل بُریر)، از جملۀ این زنان اند.
پیش از وقوع حادثۀ کربلا و پس از آن، در تاریخ، نام زنانی میدرخشد که با حمایت و پناه دادن، جبهۀ حسینیان را تقویت کردهاند، زنانی مانند: طَوعه که به مسلم پناه داد و ماریه از طایفۀ عبد القیس که خانهاش محلّ تجمّع و گفتگوی طرفداران امام حسین علیه السلام در بصره بود و زنی که دو کودک از اهل بیت امام علیه السلام را پناه داد.
نقش زینب علیها السلام در حادثۀ کربلا بویژه پس از ظهر عاشورا، نماد یک مدیریت موفّق در شرایط
بسیار بحرانی است. اوست که با درایت و تدبیر عالی خود، کاروانِ آسیب دیده و مصیبت زده و بیخانمان را با عزّت، شکیبایی و بردباری، مدیریت میکند تا به مدینه میرساند. شاید سخن نقل شده از امام زین العابدین علیه السلام در بارۀ عمّهاش که: «تو به لطف خدا، عالِمی هستی که از دیگران دانش نیاموختهای، و فهمیدهای هستی که لازم نیست دیگران به تو بفهمانند»،(1)
. ر. ک: ص 440 (بخش ششم/فصل ششم: سخنرانی زینب علیها السلام در میان کوفیان).
نشان قدردانی ایشان در برابر این مدیریت افتخارآمیز باشد.برگزاری مجالس سوگواری پس از حادثۀ عاشورا توسّط زنان و نیز به سوگ نشستن و مرثیه خواندن را میتوان یکی از عوامل ماندگاری عاشورا در خاطرهها و یادها بر شمرد.
آنچه در بارۀ امّ البنین، رَباب، امّ لقمان دختر عقیل، زنان بنی هاشم، زنان خاندان یزید و معاویه، زنان اهل کوفه و زنان مدینه در تاریخ میخوانیم، با این بیان قابل تفسیر و تحلیل است.
چهار. یکی از مباحث قابل طرح در مورد نقش زنان در حادثۀ عاشورا - که در روزگار ما بسیار حائز اهمّیت است -، تحلیل جنسیتی نقش زنان و مردان است. با این زاویۀ نگاه به مسئله، باید به چنین پرسشهایی پاسخ دهیم که: آیا زنی در جناح دشمن علیه کربلائیان نقش ایفا کرده است؟ آیا زنی از رفتن امام حسین علیه السلام به کربلا ممانعت کرده، آن گونه که در بارۀ برخی از مردان چون محمّد حنفیّه گزارش شده است؟ مخالفت زنان و مردان چگونه بوده است؟ آیا در نحوۀ نگاه زنان و مردان به حادثۀ عاشورا، شهادت، اسارت، بازتابها، قیام علیه ظلم و...، تفاوتی دیده میشود؟
نکتۀ جالب توجّه، آن است که گرچه مردان در دو جبهۀ نور و ظلمت، حضور داشته و در هر دو جبهه نقش آفریدهاند، لیکن زنان عموماً در جبهۀ نور، نقش مثبت ایفا کردهاند و به نقطۀ تاریکی در گزارشهای مربوط به زنان بر نمیخوریم. این دریافت میتواند در نقد پارهای از دیدگاههای منفی در باب زنان که آنان را منشأ همۀ شرور و فتنهها میدانند، به کار گرفته شود.
با توجّه به این که تقریباً تمام متون مربوط به زنان، در شهادتنامۀ امام حسین علیه السلام به تفصیل وجود دارد، اکنون با اشاره و اجمال، به عملکرد این بانوان میپردازیم (ابتدا زنان منسوب به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سپس دیگر زنان، با ترتیب الفبایی):
فاطمۀ کِلابی، مادر چهار شیرمرد از فرزندان امیر مؤمنان علیه السلام، یعنی: عبّاس و سه برادر دیگرش و
1) (1)
مشهور به «اُمّ البنین» است. در مقاتل الطالبیّین آمده است:
امّ البنین - که مادر چهار برادرِ کشته شده بود - به بقیع میرفت و در آن جا، اندوهگینترین و سوزناکترین مرثیهسراییها را برای پسرانش انجام میداد. مردم، نزد او گِرد میآمدند و به آن مرثیهها گوش فرا میدادند. مروان هم از جملۀ کسانی بود که به بقیع میآمد. او به مرثیۀ امّ البنین، گوش میداد و میگریست.(1)
. مقاتل الطالبیّین: ص 90. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 808 ح 1960.
امّ سلمه، همسر بزرگوار پیامبر صلی الله علیه و آله که رابطۀ عاطفی عمیقی با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله داشت، در قیام امام حسین علیه السلام، رازدار قیام و شهادت ایشان بود. پیامبر صلی الله علیه و آله قطعهای از خاک کربلا را به وی داده بود و خبر داده بود که هر گاه این تربت تبدیل به خون شد، حسین شهید شده است.(2)
امّ سلمه قبل از حرکت، سخنانی با امام علیه السلام داشت(3)و روز عاشورا، از طریق دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله در خواب و نیز خون شدن خاکی از کربلا که در نزدش بود، از شهادت امام علیه السلام آگاهی یافت. او از اوّلین به سوگ نشستگان برای سالار شهیدان است.(4)
در بسیاری از وقایع حماسۀ کربلا و پس از آن، نام امّ کلثوم آمده است.(5)در بارۀ این که امّ کلثومِ حاضر در واقعۀ کربلا، همان زینب علیها السلام است یا دختر دیگر امام علی و فاطمه علیهما السلام، یا دختر امیر مؤمنان از غیر فاطمه علیها السلام، نظر قاطعی نمیتوان ابراز کرد.
رباب، همسر باوفای امام حسین علیه السلام و مادر سکینه و عبد اللّه بن الحسین (کودکی که در آغوش امام علیه السلام به شهادت رسید) است. علاقۀ امام به وی، از شعری که برای او و سکینه
1) (1)
2) (2) . ر. ک: ص 184 (بخش سوم/فصل دوم/خبر دادن به امّ سلمه از شهادت او).
3) (3) . ر. ک: ص 529 (بخش چهارم/فصل ششم: مخالفان رفتن امام علیه السلام به سمت عراق/امّ سلمه).
4) (4) . ر. ک: ص 193 (بخش سوم/فصل دوم/نشان داده شدن خاکی که خون او در آن جا میریزد، به پیامبر صلی الله علیه و آله) و ج 2 ص 321 (بخش ششم/فصل دوم/رؤیای امّ سلمه).
5) (5) . به عنوان نمونه، ر. ک: تاریخ بلعمی: ج 4 ص 701؛ کامل بهایی: ص 302 (با صرف نظر از اعتبار گزارشها). نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 1 ص 781 (بخش پنجم/فصل یکم/حال زینب علیها السلام در شب عاشورا) و ج 2 ص 450 (بخش ششم/فصل ششم/سخنرانی امّ کلثوم در میان کوفیان) و ص 495 (اسیران زن بنی هاشم/امّ کلثوم، دختر امیر مؤمنان) و ص 515 (فصل هفتم/ورود خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله به دمشق).
سروده، آشکار میشود:
لَعَمرُکَ إنَّنی لَاُحِبُّ داراً تُضَیِّفُها سُکَینَةُ وَ الرَّبابُ
احِبُّهُما وَ أبذُلُ بَعدُ مالی وَ لَیس لِلائِمی فیها عِتابُ
به جانت سوگند، من خانهای را دوست دارم
که سَکینه و رَباب، در آن، پذیرایی کنند.
من آن دو را دوست دارم و داراییام را [برای آنها] میدهم
و سرزنشگرم را یارای سرزنش نیست.
رباب را زنی زیبا، خردمند، بافضیلت و شاعر گفتهاند و او که شاهد شهادت شوهر، فرزند و دیگر نزدیکان خویش بود، تنها یک سال پس از واقعۀ عاشورا زنده بود و در این مدّت، زیر هیچ سایهای نرفت و برخی گفتهاند که در این مدّت، بر سرِ مزار امام علیه السلام به سوگ نشست. در نقلی آمده که در جواب خواستگارانش گفت: نمیخواهم پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، پدرشوهری برگزینم.(1)
. برای دیدن این گزارشها، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 796 (بخش هشتم/فصل یکم/مرثیه سرایی رباب).
خانۀ وی توسّط فرماندار یزید در مدینه تخریب شد. رَباب، مرثیههای جانگدازی در رثای امام حسین علیه السلام سروده است، از جمله:
آن که نوری پرتوافشان بوده است
اکنون، کشتۀ دفنناشدۀ کربلاست.
نوادۀ پیامبر! خدا تو را از سوی ما جزای نیکو دهد!
[تو] از زیان وزن اعمال [در قیامت]، دور گشتهای.
تو برای من کوهی سخت بودی که به آن، پناه میبردم
و تو با رحمت و دینداری، با ما مصاحبت میکردی.
[پس از تو] چه کسی برای یتیمان باشد و چه کسی برای درخواست کنندگان؟
و چه کسی نیاز را برطرف کند و مسکینان، به چه کسی پناه برند؟
به خدا سوگند، پس از تو با هیچ کس دیگری ازدواج نخواهم کرد
تا آن که میان شن و گِل، مدفون و ناپیدا شوم.(2)
در بارۀ وی، مقالۀ عالمانهای در همین شهادتنامه آمده است.(3)
دختران عقیل - که شهیدان گرانقدری از بنی عقیل را در کوفه و کربلا تقدیم کرده بودند -، مرثیۀ تکان دهندهای هنگام بازگشت اسیران اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه داشتند. در الإرشاد مفید، آمده است:
امّ لقمان، دختر عقیل بن ابی طالب، وقتی خبر شهادت امام حسین علیه السلام را شنید، ماتمزده بیرون آمد و خواهرانش: امّ هانی، اسماء، رَمْله و زینب، دختران عقیل بن ابی طالب - که رحمت خدا بر آنان باد - با او بودند. او برای کشتگان طَف میگریست و میگفت:
به پیامبر صلی الله علیه و آله چه خواهید گفت، اگر از شما بپرسد:
«شما - ای واپسینْ امّت -، چه کردید
با نسل من و خانوادهام، پس از از دست دادن من
که برخی از آنها اسیرند و برخی در خون غلتیدند؟
من برایتان خیرخواهی کردم و این، پاداش من نبود
که با خویشانم، پس از من، بدرفتاری کنید»!(1)
. الإرشاد: ج 2 ص 124. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 805 ح 1957 و ص 808 ح 1958.
زنان بنی هاشم، سالها بر فاجعۀ کربلا گریستند و نقش مهمّی در پاسداشت یاد و راه شهیدان و محکومیت جنایتکاران این حادثه داشتند. در کامل الزیارات آمده است که امام صادق فرمود:
هیچ یک از زنان ما خضاب نکرد و روغنی استفاده ننمود و سُرمه نکشید و شانه نزد، تا این که سرِ عبید اللّه بن زیاد را برایمان آوردند. ما پس از آن نیز همواره گریان بودیم.(2)
در المحاسن نیز به نقل از عمر بن علی بن الحسین علیه السلام میگوید:
وقتی حسین بن علی علیه السلام کشته شد، زنان بنی هاشم، لباس سیاه و خشن بر تن کردند و از هیچ گرمی و سردیای، شِکوه نمیکردند. در [موقع] سوگواری آنان، علی بن الحسین (زین العابدین علیه السلام) غذا تهیّه میکرد.(3)
زینب علیها السلام از آغاز قیام امام حسین علیه السلام، همراه برادر شد و در تمام دوران قیام، همدل و همراه و
رازدار او بود. گفتگوهای او با امام علیه السلام در شب عاشورا، حضورش در کنار بدن علی اکبر علیه السلام و سیّد الشهدا در روز عاشورا، رثای جانسوز او در کنار قامت خونین برادر و خطاب او با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در روز یازدهم محرّم، از صفحات زرّین و جاودانۀ زندگانی سرشار از جلالت، شکیبایی و والاییِ اوست.
او پس از حادثۀ عاشورا، شکوهمند و استوار، سرپرستی قافلۀ اسیران را به عهده گرفت و با شجاعت و صلابت و درایت، کار را به پایان برد.(1)
. ر. ک: ج 2 ص 492 (بخش ششم/فصل ششم/اسیران زن بنی هاشم/زینب کبرا علیها السلام دختر امیر مؤمنان).
وی در کربلا، حدود نُه سال داشت و نوعروس بود و شوهرش عبد اللّه بن الحسن علیه السلام در کربلا به شهادت رسید. امام حسین علیه السلام به شدّت به وی علاقه داشت. این علاقه در شعری از امام علیه السلام بیان شده است.(2)وی در زمرۀ اسیران، به کوفه و شام و سپس به مدینه رفت و در آن جا زیست. او در سفر اسارت، نقشی مؤثّر داشت و این جملۀ او خطاب به یزید: «ای یزید! آیا دختران پیامبر خدا، باید اسیر باشند؟!» مجلس یزید را دگرگون ساخت.
سکینه را زنی خوشخو، ظریف، زیبا، عفیف، اهل شعر و ادب و از راویان حدیث شمردهاند. بزرگان قریش و بزرگان شعر و ادب در مجلس وی حاضر میشدند.(3)
وی همسر امام زین العابدین علیه السلام و مادر امام باقر علیه السلام و مادربزرگِ سایر امامانِ اهل بیت علیهم السلام است.
در بارۀ او از امام صادق علیه السلام روایت شده که:
چنان شخصیت راستگو و درستکرداری بود که در میان خاندان حسن علیه السلام، زنی چون او دیده نشده است.(4)
وی از جملۀ راهیان سفر سخت اسارت است.(5)
وی دختر بزرگ امام حسین علیه السلام و همسر حسن مثنّی (فرزند امام مجتبی علیه السلام) است. امام حسین علیه السلام
در بارۀ او فرموده:
او بیش از دختر دیگرم به مادرم فاطمه دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شبیه است.(1)
. ر. ک: ص 157 ح 24.
همسرش در کربلا، مجروح در میان شهدا افتاده بود و پس از پایان نبرد معلوم شد که زنده است؛ زیرا بستگان او در لشکر عمر سعد، مانع کشتن او شده بودند. فاطمه به عنوان اسیر به کوفه و شام رفت. او روایتگر برخی حوادث مربوط به خیمهها و مجلس یزید است. خطبهای در کوفه به او منسوب است.(2)
وی که «فاطمۀ صغرا» نیز نامیده شده، به همراه همسر شهیدش ابو سعید بن عقیل در کربلا حضور داشت و سپس به سفر اسارت رفت. وی از راویان حوادث کربلاست.(3)
تاریخ الیعقوبی، سرنوشت او را چنین نقل میکند:
مصعب بن زبیر، اسماء دختر نعمان بن بشیر (همسر مختار) را دستگیر کرد و به او گفت:
نظرت در بارۀ مختار چیست؟ او گفت: به نظر من، او انسانی باتقوا، پاک و روزهدار بود.
مصعب گفت: ای دشمن خدا! تو از کسانی هستی که مختار را از عیب، مُبرّا میدانی؟! سپس دستور قتل وی را داد و گردن او را زدند. او اوّلین زنی بود که با زجر، گردنش زده شد.(4)
بر اساس نقل الطبقات ابن سعد، در جلسهای که شوهر اسماء - که والی مدینه بود - از امام حسین علیه السلام خواست که با یزید بیعت کند، مشاجرهای بین امام علیه السلام و والی مدینه در گرفت. هنگامی که ولید به خانه رفت، همسرش او را به سبب این که به امام حسین علیه السلام بد گفته بود، سرزنش و توبیخ کرد.(5)
1) (1)
2) (2) . ر. ک: ص 156 (بخش دوم/فصل ششم/فاطمه).
3) (3) . ر. ک: ج 2 ص 495 (بخش ششم/فصل ششم/اسیران زن بنی هاشم/فاطمه دختر امام علی علیه السلام) وص 575 (فصل هفتم/خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله در زندان یزید) و ص 591 (فصل هشتم/آماده شدن خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله برای بازگشت به مدینه).
4) (4) . تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 264.
5) (5) . الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): ج 1 ص 442، تهذیب الکمال: ج 6 ص 414، تاریخ دمشق: ج 14 ū ص 206، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2607. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 1 ص 268 (بخش چهارم/فصل یکم/رخدادهای میان امام علیه السلام و ولید برای بیعت گرفتن).
مالک بن نُسَیر، از حمله کنندگان به امام علیه السلام بود. او پس از ضربه زدن به سر امام علیه السلام، کلاه امام را غارت کرد و آن را به خانه برد. همسرش به شدّت، از تحفهای که او به منزل برده بود، ابراز انزجار کرد.(1)
. ر. ک: ص 273 ح 1185.
تنها زن شهید در کربلا، اوست. هنگامی که همسر شجاعش قصد خود را برای پیوستن به لشکر امام علیه السلام اعلام کرد، وی ضمن تشویق شوهرش از وی خواست که همراهش برود.(2)در تاریخ الطبری، ماجرای این بانو در روز عاشورا، چنین آورده شده است:
امّ وَهْب، همسر او نیز عمود خیمهای را برداشت و به سوی شوهرش رفت و به او گفت: پدر و مادرم، فدایت باد! برای پاکانِ نسل محمّد صلی الله علیه و آله بجنگ. او نیز به سوی زنش آمد و وی را نزد زنان، باز گردانْد؛ امّا زن، به لباس او چسبید و گفت: من، تو را وا نمینهم تا آن که همراه تو جان بدهم. امام حسین علیه السلام، او را ندا داد و فرمود: «برای خانوادۀ شما، پاداش نیکو باد! خدا، رحمتت کند! به نزد زنان، باز گرد و کنار آنان بنشین که جنگ، بر زنان، واجب نیست».
امّ وَهْب هم به سوی زنان، باز گشت.... سپس از هر سو بر حسین علیه السلام و یارانش، هجوم آوردند و [عبد اللّه] کلبی، کشته شد.... همسر کَلْبی به سوی شوهرش آمد و نزد او نشست و غبار را از او زُدود و گفت: بهشت، گوارایت باد! شمر بن ذی الجوشن، به غلامش رستم گفت: با عمود خیمه، بر سرش بکوب. او بر سرِ آن زن کوبید و سرش شکست و سپس همان جا، جان داد.(3)
گفتنی است که در الأمالی صدوق، از امّ وهبی دیگر، ماجرایی نقل شده که شباهتها و تفاوتهایی با نقل طبری دارد. چنان که برخی از محقّقان مطرح ساختهاند، ممکن است این دو در اصل، یک نفر باشند(4)که در این صورت، از نظر ما، نقل طبری رجحان دارد. بخشی از نقل
الأمالی صدوق، چنین است:
وَهْب بن وَهْب، به میدان آمد. او و مادرش، مسیحی بودند که به دست امام حسین علیه السلام، مسلمان شده و تا کربلا به دنبال او آمده بودند. وَهْب، بر اسب، سوار شد و عمود خیمه را به دست گرفت و جنگید تا هفت یا هشت تن [از سپاه دشمن] را کُشت و سپس اسیر شد.
او را نزد عمر بن سعد - که خدا لعنتش کند - آوردند. فرمان داد تا گردنش را بزنند. او را گردن زدند و [سرش را] به سوی لشکر امام حسین علیه السلام انداختند. مادرش، شمشیر او را بر گرفت و به میدان آمد. امام حسین علیه السلام به او فرمود: «ای امّ وَهْب! بنشین که خداوند، جهاد را از دوشِ زنان، برداشته است. تو و پسرت، با جدّم محمّد صلی الله علیه و آله، در بهشت خواهید بود...».(1)
. الأمالی، صدوق: ص 225 ح 239. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 115 ح 983.
در مقتل خوارزمی(2)نیز سرنوشت مادر وَهْب بن وَهْب نصرانی، به مانند سرنوشتی که طبری برای امّ وَهْب همسر عبد اللّه بن عُمَیر تصویر کرده، رقم میخورد؛ یعنی توسّط غلام شمر به شهادت میرسد.(3)
او هنگامی که پدر پیر و نابینا و مجاهدش، عبد اللّه بن عفیف، ابن زیاد را در مسجد کوفه، به باد انتقاد گرفت و در پس آن، مأموران عبید اللّه، خانهاش را مورد هجوم قرار دادند، کمککار پدرش شد. ابتدا پدر را از حملۀ مأموران آگاه ساخت و سپس شمشیر آورد و به دست پدرش داد و از هر طرف که نیروهای دشمن حمله میکردند، پدرش را آگاه میساخت و تا شهادت پدرش در کنار او بود.(4)
با تشویق این زن، شوهرش زهیر - که سابقۀ خوبی در روابطش با اهل بیت علیهم السلام نداشت -، به ملاقات امام حسین علیه السلام رفت و در ادامه از زمرۀ یاران خاصّ امام و از شهیدان شاخص واقعۀ کربلا گردید. بر اساس برخی نقلها، او هنگام وداع با شوهرش، از او خواست که نزد جدّ حسین علیه السلام، از او یاد کند.(5)
1) (1)
2) (2) . مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 2 ص 12. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 117 ح 986.
3) (3) . ر. ک: ج 2 ص 114 (بخش پنجم/فصل سوم/وهب بن وهب).
4) (4) . ر. ک: ج 2 ص 470 (بخش ششم/فصل ششم/ایستادگی عبد اللّه بن عفیف در برابر ابن زیاد و به شهادت رسیدنش).
5) (5) . ر. ک: ص 637 (بخش چهارم/فصل هفتم/دعوت امام علیه السلام از زهیر بن قَین برای یاری کردن او در منزل زرود).
این زن، در کهنسالی، روایتگر برخی جنایتهای یزید است. در سیر أعلام النبلاء، به نقل از حمزة بن یزید آمده است:
او (رَیّا) گفت: مردی بر یزید، وارد شد و گفت: بشارت بده که خدا، تو را بر حسین، چیره کرد و سرش را آوردهاند! سپس سر را در تَشتی نهادند.... به او (رَیّا) گفتم: آیا یزید با چوبدستی بر دندانهای جلوی حسین کوبید؟ گفت: آری، به خدا سوگند.(1)
. سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 319. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 403 (بخش ششم/فصل چهارم/دمشق).
این زنان نیز عمل یزید را تأیید نکردند و با خاندان امام حسین علیه السلام همدردی نمودند. از جمله در الأمالی صدوق آمده است:
زنان حسین علیه السلام را بر یزید بن معاویه، وارد کردند و زنان خاندان یزید و دختران معاویه و خانوادهاش صیحه زدند و فریاد کشیدند و نوحه سر دادند.(2)
در استقبال از اسیران اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، زنان کوفی به شدّت میگریستند و ابراز احساسات مینمودند. در بلاغات النساء آمده است:
حِذام یا حُذَیم اسدی گفت: سال 61 [هجری]، سال شهادت حسین علیه السلام، به کوفه وارد شدم. زنان کوفه را در آن زمان دیدم که بر سر و صورت خود میزنند و گریبان میدرند.(3)
در الملهوف آمده است:
مردم، صدا به گریه و ناله و زاری بلند کردند و زنان، موهای خود را پریشان نمودند و خاک بر سرشان ریختند و ناخن به چهره کشیدند و گونههای خود را خراشیدند و ناله و فریاد کردند. مردان نیز گریستند و ریش خود را کَنْدند و هیچ روزی، مرد و زن گریانی، بیشتر از آن روز، دیده نشد.(4)
1) (1)
2) (2) . الأمالی، صدوق: ص 230 ح 242. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 584 (بخش ششم/فصل هشتم/دادن اجازۀ عزاداری برای شهیدان).
3) (3) . بلاغات النساء: ص 37. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 438 ح 1504.
4) (4) . الملهوف: ص 198. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 437 (بخش ششم/فصل ششم/چگونگی ورود خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله به کوفه).
هنگامی که اسیران اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله به دروازۀ شهر مدینه رسیدند، زنان و مردان مدینه با حزن و گریۀ شدید به استقبال آنها رفتند و به آنها تسلیت گفتند.
سیّد ابن طاووس از بشیر نقل میکند که:
هیچ گاه به اندازۀ آن روز، مرد و زن گریان، و پس از رحلت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، روزی تلختر از آن روز، برای مسلمانان ندیدم.(1)
. الملهوف: ص 227. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 608 (بخش ششم/فصل هشتم/بازگشت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه).
پیامبر صلی الله علیه و آله بر اساس اسرار غیبی، اخبار گوناگونی در بارۀ شهادت امام حسین علیه السلام و حادثۀ کربلا، به افرادی ارائه کرده است. زنانی که این اخبار را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده و نقل کردهاند، عبارت اند از: امّ سلمه،(2)سلمی(3)همسر ابو رافع،(4)زینب بنت جحش،(5)صفیّه بنت عبد المطّلب(6)و عایشه دختر ابو بکر.(7)
بر اساس نقل سیّد ابن طاوس، هنگامی که اسرای اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله در بازگشت از شام، به کربلا آمدند، چند روزی اقامۀ عزا کردند و از جملۀ کسانی که با آنان همراهی کردند، زنان منطقۀ کربلا بودند.(8)
1) (1)
2) (2) . ر. ک: ص 184 (بخش سوم/فصل دوم/خبر دادن به امّ سلمه از شهادت او) و ص 187 (فصل دوم/پیشگوییدر بارۀ مکان شهادت او/سرزمین کربلا) وص 192 (سرزمین عراق) وص 193 (نشان داده شدن خاکی که خون او در آن جا میریزد، به پیامبر صلی الله علیه و آله).
3) (3) . در متون، نام «اسماء بنت عمیس» آمده است؛ ولی همچنان که در دانشنامۀ امام حسین علیه السلام (ج 1 ص 156) توضیح دادهایم، اسماء در زمان صدور این نقلها به همراه شوهرش در حبشه بوده و در مدینه حضور نداشته و روایتگر این نقلها در حقیقت، سلمی همسر ابو رافع است.
4) (4) . ر. ک: ص 177 ح 37 و ص 178 ح 38 وص 202 ح 90.
5) (5) . ر. ک: ص 186 (بخش سوم/فصل دوم/خبر دادن به زینب بنت جحش از شهادت او) وص 199 ح 83.
6) (6) . ر. ک: ص 176 (بخش سوم/فصل دوم/پیشگویی در بارۀ شهادت او، هنگام تولّدش).
7) (7) . ر. ک: ص 185 (بخش سوم/فصل دوم/خبر دادن به عایشه از شهادت او) و ص 190 (پیشگویی در بارۀ مکان شهادت او/سرزمین طف) وص 192 (سرزمین بابل) وص 193 (نشان داده شدن خاکی که خون او در آن جا میریزد، به پیامبر صلی الله علیه و آله).
8) (8) . الملهوف: ص 225. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 595 ح 1677.
در مروج الذهب آمده است:
مردم کوفه (پس از مرگ یزید) از اطاعت بنی امیّه به در رفتند و ابن زیاد را از امارت خلع کردند و خواستند امیری انتخاب کنند تا فرصت تأمّل در کار خویش داشته باشند.
جمعی گفتند: «عمر بن سعد بن ابی وقّاص، شایستۀ این کار است» و چون خواستند او را به امارت بگذارند، جمعی از زنان همدان و زنان کهلان و ربیعه و نخع آمدند و فریادزنان و گریهکنان وارد مسجد شدند و مصیبت حسین علیه السلام را یاد کردند و میگفتند: «برای عمر بن سعد، همین بس نبود که حسین را کشت؟! اکنون میخواهد در کوفه امیر ما شود!؟». مردم کوفه نیز بگریستند و از امارت عمر، منصرف شدند. کسانی که بیشتر از همه تلاش کردند، زنان همدان بودند؛ زیرا علی علیه السلام به همدانیان علاقه داشت و آنها را بر دیگران ترجیح میداد. همو میفرماید: اگر من دربان بهشت بودم، به مردم همدان میگفتم: «به سلامت وارد شوید!» و نیز میفرماید: «من هَمْدانیان را آماده کردم و آنها حِمْیَریان را آماده کردند».(1)
. مروج الذهب: ج 3 ص 93.
در بارۀ این زن - که نامش مشخّص نیست -، چنین عملکردی در کوفه گزارش شده است:
زنی از کوفیان بر بالای بام آمد و پرسید: شما از کدام اسیران هستید؟
گفتند: ما اسیرانِ خاندان محمّدیم.
آن زن از بام، پایین آمد و چادر و پیراهن و مقنعه جمع کرد و به آنان داد تا خود را بپوشانند.(2)
در بارۀ وی در دفاع از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، چنین آمده است:
حمید بن مسلم گفته است: دیدم که زنی از بنی بکر بن وائل، همراه همسرش، میان یاران عمر بن سعد بود و هنگامی که دید مردم به زنان حسین علیه السلام در خیمههایشان هجوم بردهاند و اموال آنان را بر میدارند، او نیز شمشیری گرفت و به سوی خیمهها آمد و گفت: «ای
خاندان بکر بن وائل! آیا اموال دختران پیامبر خدا تاراج میشود [و شما کاری نمیکنید]؟! حکومت، جز از آنِ خدا نیست. برای خونخواهی پیامبر خدا [به پا خیزید]!»؛ ولی همسرش جلوی او را گرفت و او را به جایگاهش باز گرداند.(1)
. الملهوف: ص 180. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 312 ح 1253 و 313 ح 1254.
نام این بانو که دو کودک از اهل بیتِ پیامبر صلی الله علیه و آله را در پناه گرفت و در حفظ جان آنها تلاش نمود، مشخّص نیست. الطبقات ابن سعد، او را همسر عبد اللّه بن قُطبۀ طایی (از لشکریان عمر سعد) و الأمالی صدوق، او را پیرزنی معرّفی میکند. منابع مشهور، دو کودک را فرزندان عبد اللّه بن جعفر دانستهاند و الأمالی صدوق، آن دو را فرزندان مسلم معرّفی میکند.(2)
طَوعه، زن شجاعی است که مسلم را در شرایط سخت و سنگینی که حتّی یارانش وی را در کوفه تنها گذاشته بودند، پناه داد، از او پذیرایی نمود و از عواقب آن نهراسید.(3)
در أنساب الأشراف، چنین آمده است:
یزید، سر حسین علیه السلام را برای زنانش فرستاد و دخترش عاتکه - که بعدها، مادر یزید بن عبد الملک شد -، آن را گرفت و شست و روغن مالید و خوشبویش کرد.
یزید به او گفت: این، چه کاری است؟
گفت: سر پسرعمویم را آشفته و پریشان برایم فرستادی. آن را مرتّب و خوشبو کردم.(4)
ماریه، زنی شیعه است که در جوّ نامناسب بصره - که با اهل بیت علیهم السلام میانهای نداشتند - خانهاش مدّتی محلّ تجمّع و گفتگوی طرفداران امام حسین علیه السلام بوده است. ثمرۀ این تجمّع، حرکت سه نفر (یزید بن ثبیت و دو پسرش عبد اللّه و عبید اللّه) به مکّه و همراه شدن با قافلۀ شهیدان کربلا بود.(5)
1) (1)
2) (2) . ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 479 (بخش ششم/فصل ششم/شهید شدن دو نوجوان از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله).
3) (3) . ر. ک: ص 428 (بخش چهارم/فصل چهارم/پناه بردن مسلم به خانۀ طوعه).
4) (4) . أنساب الأشراف: ج 3 ص 416. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 394 (بخش ششم/فصل چهارم/یزید، سر امام علیه السلام را برای زنانش میفرستد).
5) (5) . ر. ک: ص 326 (بخش چهارم/فصل سوم/پیوستن یزید بن نبیط و دو پسرش به امام علیه السلام).
این زن، فرزندش را به خاطر کشته شدن امام علیه السلام، توبیخ نمود.(1)
. ر. ک: ج 2 ص 678 (بخش هفتم/فصل سوم/مادر ابن زیاد).
طبری، چنین آورده است:
هنگامی که کعب بن جابر (قاتل بُرَیر) باز گشت، همسرش (یا خواهرش) نَوار دختر جابر، به او گفت: دشمنان فرزند فاطمه را یاری دادی و بزرگ قاریان را کُشتی؟! کار فجیعی انجام دادی. به خدا سوگند، دیگر هیچ گاه، حتّی یک کلمه هم با تو سخن نمیگویم!(2)
هنگامی که خولی، سر امام علیه السلام را به خانه آورد و زیر تشتی نهاد، همسرش با او درگیر شد و با اعتراض، او را ترک کرد. چه بسا همین کار، چشم بصیرت این بانو را باز نمود و اسراری را شهود کرد. طبری چنین نقل میکند:
حسین علیه السلام کشته شد و سرش را همان روز با خولی بن یزید و حُمَید بن مسلم ازدی به سوی عبید اللّه بن زیاد فرستادند. خولی، آن را آورد و خواست به کاخ برود که درِ آن را بسته دید. به خانهاش رفت و سر را زیر تَشتی در خانهشان گذاشت. او دو زن داشت: زنی از بنی اسد و زن دیگری از قبیلۀ حضرمیان به نام نوار، دختر مالک بن عقرب. آن شب، نوبت زن حضرمی بود.
هشام گفت: پدرم برایم گفت که نوار، دختر مالک، برایش گفته است: خولی، سر حسین را آورد و آن را زیر تَشتی در خانه نهاد. آن گاه داخل خانه شد و به بسترش رفت. به او گفتم:
چه خبر؟ چه نزد خود داری؟
گفت: ثروت روزگار را آوردهام. این، سر حسین است که همراه تو در خانه است!
گفتم: وای بر تو! مردم، طلا و نقره میآورند و تو سر فرزند پیامبر خدا را میآوری؟! نه - به خدا سوگند -، سر من و سر تو در یک اتاق، گرد هم نمیآیند.
از بسترم برخاستم و به بخش دیگر خانه رفتم. آن گاه، زن اسدیاش را نزد خود فرا خواند و من نشستم و نظاره میکردم. به خدا سوگند، پیوسته به ستون نوری که از آسمان تا تَشت میدرخشید، نگاه میکردم و پرندگانی سپید را گرداگرد آن، بالزنان دیدم.
چون صبح شد، [خولی] سر را برای عبید اللّه بن زیاد برد.(3)
این زن، کینۀ خولی را در دل گرفت، تا آن که مختار روی کار آمد و مأمورانش برای دستگیری خولی آمدند. این زن با اشاره، مخفیگاه خولی را نشان داد و آنان نیز او را دستگیر کرده، به سزای عملش رساندند.(1)
. ر. ک: ج 2 ص 738 (بخش هفتم/فصل ششم/خولی بن یزید).
این زن فداکار، پس از آن که شوهرش در رکاب امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، فرزند جوانش را به میدان فرستاد. بخشی از نقل خوارزمی، چنین است:
پس از او (عمرو بن جُناده)، جوانی بیرون آمد. پدر او در نبرد، شهید شده بود؛ ولی مادرش نزدش بود. مادر به او گفت: فرزند عزیزم! به میدان برو و پیشِ روی فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بجنگ تا کشته شوی.
او گفت: چنین میکنم!
حسین علیه السلام فرمود: «این، جوانی است که پدرش شهید شده است. شاید مادرش از به میدان آمدنش [برای نبرد]، خشنود نباشد».
آن جوان گفت: ای فرزند پیامبر خدا! مادرم به من فرمان داده است [که به میدان بیایم]....
در ادامۀ نقل هم آمده که چون سر پسرش را به سوی او افکندند، آن را به سوی دشمن افکند و سپس خود نیز عمودی در دست گرفت و به دشمن حمله نمود. خوارزمی در آخر، آورده است:
حسین علیه السلام فرمان داد تا او را [از میدانْ] باز گردانند و آن گاه برایش دعا کرد.(2)
وی از جملۀ افرادی بود که یزید را به خاطر کشتن امام علیه السلام، توبیخ نمود.(3)
بی هیچ تردیدی قیام خونبار کربلای سال 61 هجری حادثهای است شگرف و تأثیرگذار در تاریخ که باید در زندهداشتِ آن با همۀ توان کوشید. عزاداری برای شهیدان این حماسه بی نظیر، از مهمترین و همگانیترین اقدامها در این راستاست.
واقعیت این است که عزاداری ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام از زمان به وقوع پیوستن حادثه کربلا، همواره مورد توجه قرار گرفته و به تدریج به یک پدیده نظاممند بدل شده است. جا دارد چگونگی این شکلگیری و فراز و نشیبهای آن در ادوار مختلف تاریخ مورد بررسی قرار گیرد.
در این مرحله، هدفگیری اهل بیت علیهم السلام در حرکتها، به گونهای است که میکوشند وجدانهای خفته را بیدار کنند و ذهنهای بسته را بگُشایند و اندیشههای گرفتار در تبلیغات گستردۀ بنی امیّه را رها سازند.
برای نمونه، مردم کوفه به هنگام دیدن خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله در هیئت اسیر و به هنگام شنیدن خطابههای شورانگیز خاندان رسالت - که از یک سو، حضور چندین سالۀ آنان در کوفه را در ذهنها تداعی میکرد و از سوی دیگر، سخنانی بس بیدارگر و تکان دهنده بود -، چندان گریستند که به واقع، شهر به یکباره تکان خورد.
در شام نیز پس از حضور بیدار کننده و افشاگرانۀ اسیران - که حتّی کاخنشینان از آثار آن، برکنار نماندند -، حکومت به خاطر ملاحظات سیاسی، رخصت سوگواری داد. دیگر، این که کاروان اسیران، به هنگام بازگشت از شام به مدینه، بر سرِ مزار امام علیه السلام و یارانش، مجلس سوگواری برپا کردند.
شهر مدینه نیز با شنیدن صدای گریه و شیون امّ سَلَمه، همسر پیامبر صلی الله علیه و آله - که در رؤیا، خبر
1) (1) . این فصل، توسط فاضل ارجمند، جناب آقای محمّدحسین صالح آبادی، نگارش یافته و توسط فاضل ارجمند، جناب آقای محمّد علی مهدوی راد، بازبینی و بازنویسی شده است. گفتنی است که این فصل، تلخیص شده است. برای دیدن متن کامل آن، ر. ک: شهادتنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 10 ص 136.
شهادت امام حسین علیه السلام را شنیده بود (و به روایتی دیگر، تربتی به امانت نهادهشده از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله در نزد وی، خونین شده بود) - غرق در ماتم و زاری شد و چون خبر شهادت امام علیه السلام رسماً توسّط بنی امیّه در مدینه منتشر شد، امّ سلمه و مردم مدینه، شهر را یکسره ماتمکده کردند و مجالس سوگواری برپا نمودند. پس از آن، خاندان بنی هاشم عزاداری کردند و ابن عبّاس و محمّد بن حنفیّه به سوگ نشستند و دختران عقیل و زنان بنی هاشم، ماتمسرا به پا کردند.
همچنین باید از عزاداری مردم مدینه به هنگام بازگشت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله، سوگواری همسران امام علیه السلام و نیز سوگواری نمادین امّ البنین برای فرزندانش در بقیع، یاد کرد.
بر همۀ اینها باید مرثیهسرایی و سوگواری بنی هاشم - که همه روزه در سال شهادت و تا سه سال بعد در سالروز شهادت امام حسین علیه السلام در مدینه انجام میشد و در آن، برخی از صحابیان و تابعیان نیز شرکت میکردند - و نیز لباس سوگواری پوشیدنِ اهل بیت امام علیه السلام و ادامه یافتن ماتم آنها تا مرگ ابن زیاد و همراهی کردن برخی از اصحاب و تابعیان با آنها را افزود.
این همه، چنان فضایی را ایجاد نمود که «توّابین» به وجود آمدند. آنان به هنگام حرکت به سوی شام و شرکت در نبرد با قاتلان امام حسین علیه السلام، ابتدا بر مزار امام علیه السلام و یارانش گِرد آمدند و سوگواری کردند و سپس به حرکت خود، ادامه دادند(1)
. ر. ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 589.
.(2)سوگواری بر ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام در این مرحله، چونان آیینی مذهبی، چهره میگیرد. این فرآیند، در سه مرحله، شکل نهایی مییابد:
در این مرحله، زمینهسازی لازم برای شکلگیری سنّت سوگواری و آیین عزاداری انجام میشود و بستر مناسبی برای به وجود آمدن آیینی مذهبی، رقم میخورد. امام زین العابدین علیه السلام را باید نقشآفرین اصلی این مرحله دانست.
1) (1)
2) (2) . گفتنی است که حادثۀ کربلا، برای جهان اسلام، بسیار تکان دهنده و اندوهآفرین بود؛ امّا در خاندان بنی هاشم، چنان اثری بر جای گذارد که تا مرگ ابن زیاد، یکسر در سوگ و ماتم بودند. این که این واقعیت، اثر گرفته از فرهنگ و ادب عرب بود که تا مرگ قاتل، سوگواری را بر مقتول، ادامه میدادند، بعید نمینماید. به هر حال، اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله در این پنج شش سال، عزاداری را امری عادی و متعارف ساختند. این همه، بستر حرکتی فکری، فرهنگی و جهادی را رقم زد، به گونهای که پس از آن و با هدایتها و رهگشایی امامان علیهم السلام، به صورت آیینی مذهبی در آمد، با درونمایهای بس الهامبخش که پس از این، خواهیم آورد.
گریههای امام علیه السلام گاه بسیار پرسشانگیز بود، خصوصاً به هنگام نگاه کردن به آب و آماده شدن غذا. فراوانی و گسترۀ گریۀ امام علیه السلام نیز چنان بود که مردم، به ایشان توصیه میکردند که برای حفظ سلامت خود، کمتر گریه کند؛ امّا امام علیه السلام با اشاره به عمق فاجعۀ کربلا و جایگاه اجتماعی و دینی چهرههای به شهادت رسیده، از یک سو گریه کردن بر آن عزیزان را امری لازم و منطقی میدانست و از سوی دیگر، دیگران را نیز بِدان، ترغیب و تشویق میکرد.
ایشان، برای شکل دادن بستری همیشگی، گریستن بر امام حسین علیه السلام و یاران شهیدش را مایۀ نجات از عذاب خدا و قرار گرفتن در دایرۀ امن الهی و وارد شدن به بهشت دانست و خود نیز - افزون بر ادامه دادن سوگواری تا مرگ عبید اللّه بن زیاد و دیگر قاتلان شهیدان کربلا - تا پایان عمر، از آن، دست بر نداشت.
روزگار امام باقر علیه السلام از جهاتی با روزگار امام زین العابدین علیه السلام متفاوت است. از یک سو، بیدارگریها و جریان آفرینیهای امام چهارم علیه السلام و روشنگریهای یاران ایشان، فضای فکری و سیاسی جامعه را تا حدودی دگرگون کرده بود و از سوی دیگر، رهایی عراق از سلطۀ امَویان در یک دورۀ ده ساله پس از عاشورا، زمینه را برای عزاداری سیّد الشهدا علیه السلام آمادهتر ساخته بود.
امام باقر علیه السلام با توجّه به آنچه گذشته و آنچه به وجود آمده بود، از موقعیت اجتماعی والایی برخوردار شده و مرجعیت علمی - دینی یافته بود، چنان که مردمِ بسیاری به ایشان مراجعه میکردند. از این رو، شعاع وجودی و نفوذ کلام آن بزرگوار، از پدر گرامیشان فزونتر بود. امام باقر علیه السلام نیز از این همه، به طرق گوناگون در جهت آیینی کردن عزاداری امام حسین علیه السلام و تبدیل آن به جریانی در بستر تاریخ، سود جُست، از جمله با: بیان گفتار امام زین العابدین علیه السلام به عنوان شاهد جریان کربلا در فضیلت گریستن بر امام حسین علیه السلام، تشکیل مجالس سوگواری در منزل خود، تشویق مرثیهسرایان بر پرداختن به ابعاد این فاجعه در قالب سرودهها و خواندن رثا، ترغیب شیعیان به تشکیل مجالس عزا در خانههایشان با رعایت احتیاط جهت در امان ماندن از برخورد حاکمان. توجّه به ادبیّات و شعر متعهّد در جاودانهسازی جریان کربلا و برای نخستین بار، مطرح کردن تعطیلی روز عاشورا و در نهایت، تأکید بر این نکته که عزاداری سیّد الشهدا، در دنیا به دین آنها یاری میرساند و در روزگار واپسین، آنها را با امام حسین علیه السلام و پیامبر صلی الله علیه و آله همجوار میگردانَد.
هنگامی که امام صادق علیه السلام امامت شیعیان را در دست گرفت، نیم قرن از حادثۀ جانسوز کربلا گذشته بود. در آن روزگار، به جهات سیاسی، فرهنگی و اعتقادی، جامعه دگرسانی بسیار گستردهای یافته بود. امام صادق علیه السلام از این موقعیت و فضای به دست آمده، نهایتِ بهره را برد و در تبیین و تفسیر ابعاد دین و قرآن کریم، بسی کوشید.
در میان کوششهای امام صادق علیه السلام، چه در گفتار و چه در عمل و رفتار، حادثۀ کربلا جایگاه بس مهمّی دارد. آموزههای آن بزرگوار در ارائۀ قالب، اصول کلّی و ساختار عزاداری، شایان توجّه است.
امام صادق علیه السلام تأکید میفرمود که روز عاشورا باید در یادها بماند و مصیبت این روز، بسی مهم تلقّی شود و در بزرگداشت آن، کوشش شود. از این رو، توصیه میفرمود که: مؤمنان، در روز عاشورا به عزا بنشینند و آنان که برایشان ممکن است، بر سرِ مزار آن شهیدِ شاهد، حضور یابند، لباس عزا به تن کنند و از لذّات و سرخوشی و خوردن غذاهای لذیذ، امساک کنند و حادثۀ غمآگین و شگفت کربلا را در ذهن، مجسّم نمایند و هر چند به تنهایی، به یاد آن روز باشند و عزاداری کنند.
به راستی، آیا این همه، فراتر از یادآوری یک داستان غمانگیز نیست؟ عاشورا در سیرۀ امامان علیهم السلام، به دوش کشیدن یک فرهنگ است. عاشورا، یک مکتب است، نه صرفاً حادثهای غمانگیز و اسفبار.
روزگار امام کاظم علیه السلام، روزگاری شایان توجّه و به لحاظ سیاسی و فرهنگی، بسیار تأمّلبرانگیز است؛ چرا که روزگاری است که شیعه در آستانۀ یک خیزش همگانی است. از این رو، آموزههای امام کاظم علیه السلام، تنبّهآفرین اند.
امام کاظم علیه السلام از آغاز محرّم، حزن و اندوه خود را بر مینمود و آن را تا روز عاشورا، ادامه میداد و بدین سان، عزاداری دهۀ اوّل محرّم را پایهگذاری نمود و در حقیقت، ادب عزاداری روز عاشورا را برای شیعیان، رقم زد. امام علیه السلام با این رویکرد، چنان نمود که مؤمنان، باید به استقبال روز عاشورا بروند و از چند روز پیش از آن، به این رویداد مهم، توجّه کنند و آن روز را در اوج عزاداری سر کنند.
امام رضا علیه السلام نیز - که به لحاظ سیاسی و فرهنگی، در روزگار خویش، مکانت ویژهای یافت و همین، موجب نفوذ بیشتر کلام ایشان شد - به عزاداری امام حسین علیه السلام اهمّیت میداد، شیعیان را
به اهمّیت محرّم و دهۀ آغازین آن، واقف میساخت و با تبیین سیرۀ پدر بزرگوارش در بارۀ حادثۀ کربلا، به ترویج آن، همّت میگماشت.
آنچه گذشت، نگاهی گذرا بر سیرۀ امامان علیهم السلام (شامل: گفتار، رفتار و ترغیب) پس از جریان قیام ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام بود، که میتوان آن را در دو بخش کلّی، دستهبندی کرد:
تلاش در جهت بر نمودن اهمّیت عزاداری و سوگواری بر امام حسین علیه السلام،
بزرگداشت روز عاشورا و برپایی عزا در آن روز.
امام جواد علیه السلام در کودکی (سال 203 ق) به امامت رسید. دستگاه ستمپیشۀ عبّاسی، از گذشته و چگونگی مواضع امامان علیهم السلام، به تجربه آموخته بود که باید نظارت را بر امام علیه السلام، مستمر کند و پیشتر، این نظارت را با دعوت امام رضا علیه السلام به مرو، شدّت بخشیده بود و اکنون، تمام تلاش خود را بر این معطوف داشته بود که پیوند فکری و هدایتی شیعیان را با مرکز تلاش و نشاط و حرکت، یعنی امام جواد علیه السلام بگسلد.
در مقابل، امامان علیهم السلام نیز به «سازمان وکالت» توجّه نمودند. امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام، این شبکه را بنیاد نهادند و به تدریج، آن را گستراندند و به وسیلۀ آن، آنچه را که در هدایت، لازم و اساسی میدانستند، به شیعیان انتقال میدادند. شیعیان نیز بر پایۀ این آموزهها، به سازماندهی پرداختند و پیوند خود را با عالمان و متفکّرانی که از سوی امامان علیهم السلام تربیت شده بودند، استوار میداشتند و به حیات مذهبی خود، ادامه میدادند.
بدین سان، رابطۀ شیعیان، با توجّه به وضعیت جامعه، بیشتر با عالمان بوده است و با توجّه به نظارت شدید حکومت بر رابطۀ امامان علیهم السلام با شیعیان، و حبس و حصر آن بزرگواران، رابطه با ایشان، بسیار اندک و ناچیز بوده است. بنا بر این، روشن است که در بارۀ موضوعِ «عزاداری عاشورا» نباید انعکاسی آنچنانی از کلام و سیرۀ آنان در تاریخْ باقی باشد، بویژه در روزگار متوکّل که خفقان عمومی و خصوصاً سختگیری در بارۀ رفتن به کربلا و زیارت قبر مطهّر سیّد الشهدا علیه السلام به اوج میرسد.
با این همه، به نظر میرسد که شیعیان، با توجّه به تربیتی که در این زمینه در محضر امامان علیهم السلام یافته بودند، یادکردِ مصائب ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام را جدّی گرفته و در منازل و محافل خود - همان گونه که در زمان امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام انجام میگرفت -، به آن پرداختهاند. این، نکتهای است که از شعارهای سیاسی و سرودهها و نگاشتهها و نامگذاریهای شیعیان در این
دوره، به روشنی قابل برداشت است؛ امّا ظاهراً مخفیکاری آنان از یک سو، و سانسور خبریِ حکومت از سوی دیگر، مانع از انعکاس این محافل در منابع تاریخی شده است.
در آغاز سدۀ چهارم هجری، دو حکومت شیعی آل بویِه(1)
. زادگاه دولتْمردانِ آل بویه، منطقۀ دیلم ایران (در گیلان امروز) بود. این منطقه و مناطق پیرامونی آن، چونطبرستان، از گذشته جزو مناطق شیعهنشین به شمار میآمدند، بویژه که مدّتی نیز حکومت علویان را تجربه کرده بودند. از این روست که آنان به «دیلمی» نیز مشهورند، همان گونه که به داشتن مذهب تشیّع، شهره اند.
در ایران و فاطمیان(2)در شمال افریقا شکل گرفتند و اندک اندک، بر قلمرو خود افزودند. در نیمۀ دوم سدۀ چهارم، ایران (بجز مناطق شرقی آن) و مرکز عراق، در اختیار دولت آل بویه بود، شمال عراق را آل حَسَنویِه - که آنها نیز بر مذهب تشیّع بودند - اداره میکردند و شمالِ شرق افریقا، مصر، شام و فلسطین نیز در اختیار فاطمیان قرار داشت. در سال 352 ق، معزّ الدولۀ دیلمی، حاکم بویهای بغداد، با فرمانی، مردم را به اقامۀ عزاداری در روز عاشورا و در معابر، فرا خواند(3)و بدین سان، عزاداری رسمیت یافت.یک دهه بعد، فاطمیان نیز در مصر چنین کردند.
پس از فرمان معزّ الدوله، عزاداری در بغداد، به صورت آیینی رسمی در آمد که همهساله، در هر کوی و برزن، با حضور شیعیان، انجام میگرفت.(4)جامعۀ اهل سنّت ساکن در مرکز خلافت،
1) (1)
2) (2) . تلاشهای داعیان اسماعیلی، در سال 296 ق، به ثمر رسید و عبید اللّه مهدی، توانست دولت معروف به «فاطمیان» را با گرایش شیعۀ اسماعیلی، در مغرب، پایهریزی و تأسیس کند. خلأ دولتی مقتدر در مصر، زمینۀ استیلای فاطمیان را بر این دیار، در سال 362 ق، فراهم کرد و آنان مرکز خلافت خود را به فُسطاط مصر منتقل کردند. این دولت به مرور، بر قلمرو خود افزود و شام و حجاز را نیز تصرّف کرد. دوران حکومت فاطمیان، بیش از دو قرن طول کشید و با مرگ العاضد، آخرین خلیفۀ فاطمی، در سال 568 ق، به پایان رسید.
3) (3) . مورّخان در رخدادهای سال 352 ق، آوردهاند که در دهم محرّم این سال، معزّ الدوله دستور داد که مردم مغازههایشان را ببندند و بازارها و داد و ستد را تعطیل کنند، نوحه سر دهند و لباسهای پشمین بپوشند و زنان، با موی پریشان و صورت سیاه و گریبان چاکزده، نوحهکنان در شهر بچرخند و برای مصیبت امام حسین علیه السلام، بر صورتشان بزنند. مردم نیز چنین کردند و از آن جا که حاکم با آنان بود و جمعیت شیعه بسیار بود، خلیفه و اهل سنّت نتوانستند از آن جلوگیری کنند (الکامل فی التاریخ: ج 5 ص 331).
4) (4) . در المنتظم (ج 14 ص 210) در یادکرد رویداد سال 361 ق، آمده است: مراسمی که در هر عاشورا برپا میشد ازقبیل: بستن بازارها و تعطیلی داد و ستد و آویختن پارچۀ سیاه، در بغداد اجرا میشد. در البدایة و النهایة (ج 8 ص 202) نیز آمده است: رافضیها در دولت آل بویه، زیادهروی کردند و در حدود سال 400، در روز عاشورا در شهرهایی مانند بغداد، طبلها به صدا در میآمد و در کوچه و بازار، خاکستر و کاه میپاشیدند و بر درِ مغازهها پارچۀ سیاه میآویختند و مردم، اندوهناک و گریان، ظاهر میشدند و بسیاری از مردم برای همراهی و همدلی با حسین - که تشنه کشته شد -، آب نمینوشیدند و زنها صورتهایشان را باز میکردند و نوحهسرایی مینمودند و به سینه و صورت میکوبیدند و پابرهنه در کوچه و بازار راه میافتادند (برای اطلاع بیشتر، ر. ک: آل بویه، فقیهی: ص 781).
این جریان را خوش نمیداشتند. از این رو، گاه درگیریهایی به وجود میآمد.
در قصیدۀ مشهور کسایی مروزی (م 391 ق) با مطلع «باد صبا برآمد، فردوس گشت صحرا»(1)
. برای دیدن بخشی از این قصیده، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 10 ص 323.
نیز شواهدی هست که نشان میدهد مَقتلخوانی، در این قرن، در خراسان رواج داشته است.با استقرار دولت فاطمیان - چنان که گذشت - گروهی از شیعیان، در روز عاشورا بر مزار دو امامزادۀ آن دیار، یعنی امّ کلثوم و نفیسه، اقامۀ عزا میکردند که پس از مدّتی در داخل شهر قاهره و در مشهد الحسین علیه السلام، این جریان را ادامه دادند و در این حکومت، عزاداری، شکل حکومتی یافت و با تشریفات، انجام میشد که چگونگی آن، در منابع تاریخی آمده است.(2)در این دولت، همچنین گاه بنا به دلایلی، عزاداری به تعطیلی کشانده میشد؛ امّا برپایی عزاداریها تا سقوط فاطمیان ادامه یافت.
با آمدن ایّوبیان که تلاشی گسترده برای زدودن فرهنگ تشیّع به کار بستند، طبیعی بود که از اقامۀ عزا نیز جلوگیری شود. با این همه، در مناطق دور از مرکز (مانند: شام، حلب و شمال عراق)، شیعیان، حضور داشتند و از هر فرصتی برای برپا داشتن شعائر خود، از جمله برگزاری مجالس عزا، بهره میگرفتند.
مناطق شیعی ایران و عراق، سدۀ ششم هجری را با ادامۀ حاکمیت سلجوقیان آغاز کردند. در این روزگار، هنوز فاطمیان شیعیِ اسماعیلی بر مصر حکم میراندند. سلجوقیان، با گذشت زمان، از سختگیریهای خود کاستند و شیعیان، به تدریج و با دست یافتن به آزادی بیشتر، عزاداری عاشورا را علنی کردند.
در سدۀ ششم هجری، گزارش عبد الجلیل رازی قزوینی در کتاب نقض، بسیار گویاست.
رازی از یک سو، به شبههها پاسخ میگوید و از سوی دیگر، عزاداری اهل سنّت را در مناطق
مختلف، گزارش میکند تا آن را جریانی طبیعی، انسانی و دینی نشان دهد. نیز از مجالس سوگواری دو واعظ معروف (علی بن حسین غزنوی و قطب الدین مظفّر امیر عبادی)، سخن به میان میآورد و این که تعزیت امام حسین علیه السلام، همه ساله در روز عاشورا، به بغدادْ تازه است، همراه با نوحه و فریاد.(1)
. نقض: ص 370-373.
سدۀ هفتم، همراه است با روی کار آمدن دولت خوارزمشاهی در شرق بلاد اسلام و احیای مجدّد خلافت عبّاسی که به هنگام حاکمیت آل بویه و سلجوقیان بر بغداد، جز اسمی از آن، باقی نبود.
بر پایۀ گزارشهای موجود، اقامۀ عزاداری در این قرن، چونان قرن ششم است و گاه گستردهتر. گزارشی از دهههای نیمۀ اوّل که هنوز مغولان بر بغداد چیره نشده بودند، نشانگر عزاداری و مقتلخوانی در پایتخت خلافت عبّاسی است. مستعصم عبّاسی، به سال 641 ق، از محتسب بغداد (جمال الدین عبد الرحمان ابن جوزی) خواست تا در عاشورا، مردمان را از مقتلخوانی باز دارد؛ امّا به مقتلخوانی در کنار مرقد امام کاظم علیه السلام رخصت داد.
عماد الدین طبری (م ق 7 ق) نیز از اجتماع انبوه زائران در ایّام سوگواری امیر مؤمنان علیه السلام و امام حسین علیه السلام در مزار این دو امام، خبر میدهد.(2)
مولوی، شاعر بلندآوازۀ قرن هفتم، در مثنوی خود، به وجود عزاداری علنی در شهر حلب، اشاره دارد:
ناله و نوحه کنند اندر بُکا
شیعه، عاشورا، برای کربلا.(3)
سیّد ابن طاووس، عالم گرانقدر شیعی، از وجود عزاداری در دهۀ محرّم، سخن میگوید و از آن، دفاع میکند.(4)افزون بر این، توصیۀ او به خواندن الملهوف در روز عاشورا، نشانگر وجود فرهنگ مقتلخوانی و سوگواری در دهۀ محرّم در روزگار وی، یعنی قرن هفتم است.(5)
انسان باید در مجلس بنشیند، تا آنچه بر فرزندان سیّد انبیا - که درود خدای عز و جل بر او و خاندانش باد - رخ داد، بخواند و مصیبتهایی را که با ریخته شدن خون آنان، تجدید شد و بدیای که به آنان روا داشته شد، به یاد بیاورد و نوشتۀ اللهوف علی قتلی الطفوف را بخواند (الإقبال: ج 3 ص 56).
1) (1)
2) (2) . أسرار الإمامة: ص 244.
3) (3) . مثنوی: ص 959 (دفتر 6 بیت 777). گفتنی است که مولوی، خود نیز غزل پُرشور و سوزناک «کجایید ای شهیدان خدایی؟» را در سوگ شهیدان دشت کربلا سروده است (ر. ک: دیوان شمس).
4) (4) . الإقبال: ج 3 ص 90.
5) (5) . از کارهای مهمّ روز عاشورا در نزد اولیا، همراهی کردن با فرشتگان و پیامبران و اوصیا در عزاداری است، به خاطر شکسته شدن حرمتهای الهی و از دست رفتن مقامات نبوی، و خواری و ذلّتی که از سوی آن دشمنان، بر اسلام رفت و میرود، و به جهت چیره شدن دولت ابلیس و سپاهش بر دولت خدا عز و جل و بندگان مخصوصش.
در نیمۀ دوم سدۀ هفتم هجری، مغولان به فرماندهی هلاکوخان، بر عراق چیره شدند. از این رو، عالمانی از شیعه، با هوشمندی و تدبیر، از قتل و غارت، جلوگیری کردند و از هلاکو خواستند که به آنها و جامعۀ ستمدیدۀ شیعۀ عراق، امان داده، از آنها حراست کند. او نیز چنین کرد و بدین سان، شیعیان بغداد و حلّه و کوفه و... از فتنه رَهیدند. اینچنین، شیعیان، با سقوط عبّاسیان، به آزادیهایی دست یافته بودند و از سوی دیگر، در دهههای پایانی این سده، یکی از جانشینان هلاکو به نام غازانخان، شیعه شد و در عمران کربلا کوشید و طبیعتاً زمینۀ علنی شدن برپایی شعائر، فراهم گردید.(1)
. گفتنی است که شمار کارگزاران شیعی در سدۀ پایانی خلافت عباسی، قابل توجّه است (ر. ک: دولتمردان شیعه در دستگاه خلافت عباسی).
در این سده، غازانخان - که حکومتش از سال 694 ق، شروع شده بود - گامهایی در گسترش گرایشهای شیعی برداشت. پس از وی، برادرش سلطان محمّد خدابنده، به قدرت رسید و پس از مدّتی، شیعه شد و در ترویج و رسمی کردن آن، بسی تلاش کرد. بدین سان، با گرایش حاکمان مغول به تشیّع و رسمی شدن این مذهب، زمینۀ انجام گرفتن علنی عزاداری و آشکار سازی شعائر شیعی گسترش یافت.
سلسلۀ جلایریان نیز - که در عراق به حکومت رسیدند و خواهرزادههای سلطان محمّد خدابنده بودند - گرایش شیعی داشتند و حکومت آنها تا سال 814 ق، ادامه یافت. ابن بطوطه (م 779 ق) در همین روزگار، از مردم مناطق: کربلا، حلّه، بحرین، قم، کاشان، ساوه و توس به عنوان شیعی متعصّب، یاد میکند.(2)
سدۀ نهم، با یورشهای تیمور لنگ - که عراق و شام نیز از آن در امان نماندند - آغاز گشت. با مرگ تیمور و به حکومت رسیدن فرزندش شاهرخ، فضا دگرگون شد و او به ترویج فرهنگ و عمران آبادیها روی آورد و در جهت بازسازی خرابیهای پدر کوشید و همسرش، مسجد باشُکوه «گوهرشاد» را در کنار حرم امام رضا علیه السلام بنیاد نهاد.(3)این اقدامات و رویکردها، حکایت
از آن دارد که در آن زمان، آزادیهای نسبی برای شیعیان در به جا آوردن شعائر، به وجود آمده است. در اواخر این قرن و در حکومت سلطان حسین بایْقَرا، ملّا حسین واعظ کاشفی، روضة الشهدا را نگاشت که در مقدّمۀ آن، به رواج مقتلخوانی در آن روزگار، اشاره کرده است که مقصودش دست کم، رواج این سنّت در خراسان (هرات، مرو، سبزوار و...) بوده است.
همچنین در این قرن، ترکمانان شیعی (قراقویونلوها)، در مرکز و غرب ایران و بخشهایی از عراق، قدرت و حکومت یافتند و قم را تختگاه زمستانی خود قرار دادند.(1)
. ر. ک: تاریخ تیموریان و ترکمانان: ص 257 و 262، تاریخ مذهبی قم: ص 170.
همزمان، حکومتگران محلّی شیعه (همچون: آل فتحان، مُشَعشعیان، خاندان علی صفی و ملوک هرمز) نیز در گوشه و کنار جهان اسلام، دیده میشوند.(2)روشن است که در مناطق تحت حکومت این خاندانها، مانعی برای عزاداری نبوده است.با تاجگذاری شاه اسماعیل صفوی به سال 907 ق، در تبریز، تشیّع در ایران، رسمیت یافت و ترویج شعائر شیعی، از جمله اهداف مهمّ آن حکومت شد.
در این دوره، برپایی سوگواری، چهرۀ علنی پیدا میکند و چونان قرنهای چهارم و پنجم (روزگار آل بویه و فاطمیان)، شیعیان، این مراسم را در نهایتِ شُکوه، اجرا میکنند. چگونگی این مراسم در روزگار صفوی، در منابع بسیاری آمده است، از جمله در سفرنامههای اروپائیان و ایرانگردان که با نگرشی ریزبینانه و دقیق، وصف شده است.
شاهان صفوی، شخصاً به مراسم عزاداری محرّم، علاقه و گرایش ویژهای داشتند، بِدان سان که حتّی در اردوهای نظامی، از آن، تن نمیزدند. محرّم سال 1013، شاه عبّاس، قلعۀ ایروان را محاصره کرد و در شب عاشورا، در اردوگاه نظامی، مراسم عزاداری برپا نمود. چنان شیون و فریادی از اردوگاه فراز آمد که ساکنان قلعه پنداشتند فرمان حملۀ شبانه، صادر شده و با گسیل پیکی، خود را تسلیم کردند. پیشتر از آن نیز او به سال 1011 ق، در هنگامۀ جنگ با سپاهیان ازبک، روز عاشورا در کنار «آب خطب» توقّف کرد و عزاداری امام حسین علیه السلام را برپا نمود.
در دربار صفویان، ایّام محرّم و روزهای عاشورا، روضة الشهدا خوانده میشد. افزون بر این، شاهان این سلسله در مراسم عمومی روز عاشورا، در میدان شهر، حضور مییافتند و گروههایی عزادار از پیش دید آنها میگذشتند. آنان، لباس عزا به تن میکردند و املاکی برای برپایی مراسم عزاداری، وقف مینمودند.
حکومت صفوی، پس از دو قرن، به ضعف و انحطاط گرایید و در برابر هجوم اشرف افغان، دوام نیاورد و سقوط کرد و تلاشهای اندک شاه تهماسب دوم نیز راه به جای نبرد؛ امّا نادر با یورش بیامان، بر اوضاع، چیره شد و مناطق اشغالی را از افغانیان و دولت عثمانی، باز پس گرفت و تمامیت ارضی را به کشور ایران، باز گردانید.
نادر، از آغاز سلطنتش به انگیزه و یا بهانۀ وحدت و صلح، به تغییر فرهنگ دینی رایج در ایران پرداخت و از جمله، عزاداری امام حسین علیه السلام را ممنوع ساخت و این منع را در منشور موسوم به بیانیّۀ مُغان آورد. میرزا محمّد خلیل مرعشی صفوی، از تلاش نادر برای زدودن تمام مَظاهر شعائر شیعی گزارش میدهد.(1)
. مجمع التواریخ: ص 84.
دولت نادر، چندان دوام نیاورد و پس از آن، دولتهای دیگری (مانند: زندیه و قاجاریه) با گرایشهای شیعی بر سر کار آمدند و شعائر شیعی، احیا شد و عزاداری ادامه یافت. پس از حاکمیت یافتن «قاجاریان»، عزاداری محرّم، گسترش یافت و بر کمیت و کیفیت آن، افزوده شد و شیوههای عزاداری، اوج گرفت و دولتمردان نیز در رواج آن کوشیدند و حتّی تکایا و هیئتهای دولتی به راه انداختند.
جز ایران، در عراق و هند نیز عزاداری رواج یافت و شیعیان در نواحی مختلف جهان اسلام، به عزاداری میپرداختند؛ امّا در ایران، پس از آن فراز، فرودی در پیش بود و با نفوذ استعمار انگلستان و حضور عنصر قلدر و بیباک و بیهویتی مانند رضاخان در رأس حاکمیت، ستیز با مظاهر دینی آغاز گردید و عزاداری، یکسر، منع شد. پس از خروج رضاخان از ایران، عزاداری به حالت عادی باز گشت و همچون سدههای گذشته، رونق یافت.
در عراق نیز در روزگار حاکمیت صدام و سلطۀ حزب بعث، بویژه در سالهای پایانی حاکمیت او، عزاداری شیعیان، با مشکل مواجه شد، که البتّه پس از سقوط او، حالت شور و هیجان پیشین، به عراق باز گشت.
1) (1)
آنچه تا بدین جا آوردیم، نگاهی بود بس گذرا، به سیر تاریخی عزاداری امام حسین علیه السلام در درازنای تاریخ. از نقش محرّم، عاشورا و عزاداری در دوران انقلاب اسلامی ایران و اثرگذاری شگفت آن در بیداری و پیروزی مردم این سرزمین، سخنی به میان نیاوردیم که خود، داستانی بلند و شایان توجّه دارد و این مجال را فُسحت آن مقال نیست.
خانواده، نخستین نشانۀ شخصیت، اخلاق و فرهنگ انسانهاست. فرزانگان، غالباً ریشه در نیاکان و خانوادههای فرهیخته دارند. پیامبران و اوصیای آنان، در قلّۀ فرزانگی و همگی از تبار نیکان و صالحان اند؛ امّا در میان مردان جهان، هیچ کس به پایۀ شرافت و کرامت خانوادگی امام حسین علیه السلام و برادرش امام حسن علیه السلام نمیرسد که جدّشان خاتم انبیا و پدرشان سَرور اوصیا و مادرشان فاطمۀ زهرا، سَرور زنان جهان، باشد.
در زیارت سیّد الشهدا علیه السلام که از امام صادق علیه السلام روایت شده، میخوانیم:
أشهَدُ أنَّکَ کُنتَ نوراً فِی الأَصلابِ الشّامِخَةِ، وَالأَرحامِ المُطَهَّرَةِ، لَم تُنَجِّسکَ الجاهِلِیَّةُ بِأَنجاسِها، ولَم تُلبِسکَ مِن مُدلَهِمّاتِ ثِیابِها.(1)
. مصباح المتهجّد: ص 717، المزار، شهید اوّل: ص 117، بحار الأنوار: ج 101 ص 197 ح 32.
گواهی میدهم که تو نوری در پشتهای والا و رَحِمهای پاک بودی. جاهلیت با پلیدیهایش تو را نیالود و جامههای سیاه و تیرۀ آن، تو را به خطا نینداخت.
برعکس، انسانهای بدکردار و زشتخو، معمولاً از دامنهای ناسالم و آلوده بر میآیند و ریشه در تبارهای ناشایسته و خانوادههای کجرفتار دارند.
بر پایۀ گزارش منابع معتبر، امام حسین علیه السلام در روز عاشورا، ضمن یک خطابۀ حماسی، در بارۀ تأثیر آلودگی خانوادگی ابن زیاد در مخیّر کردن امام علیه السلام میان کشته شدن یا پذیرفتن ذلّت بیعت با یزید، و یاد کردن از نقش پاکی خانوادگی خود در امتناع از ذلّت پذیری، میفرماید:
ألا وإنَّ الدَّعِیَّ ابنَ الدَّعِیِّ قَد رَکَزَ بَینَ اثنَتَینِ، بَینَ السَّلَّةِ وَالذِّلَّةِ، وهَیهاتَ مِنّا الذِّلَّةُ، یَأبَی اللّهُ لَنا ذلِکَ ورَسولُهُ وَالمُؤمِنونَ، وحُجورٌ طابَت، وحُجورٌ طَهُرَت، واُنوفٌ حَمِیَّةٌ ونُفوسٌ أبِیَّةٌ، مِن أن تُؤثَرَ طاعَةُ اللِّئامِ عَلی مَصارِعِ الکِرامِ.(2)
بدانید که بینسبِ پسر بینسب، مرا میان دو چیز، قرار داده است: شمشیر و خواری؛ و دور است از ما که تن به خواری بدهیم.
خدا و فرستادهاش و مؤمنان و دامنهای پاک و پاکیزه و دلهای غیرتمند و جانهای بزرگمنش، این را بر ما نمیپذیرند که فرمانبُرداری از فرومایگان را بر مرگ شرافتمندانه، ترجیح دهیم.
و بدین سان، خاندان مطهّر و باکرامت سیّد الشهدا علیه السلام در تکوین شخصیت باعظمت و حماسهآفرین آن بزرگوار، سهیم بود.
امام حسین علیه السلام، نه تنها خود از تبارِ پیامبران بزرگ و پیشوایان سِتُرگ است، بلکه تبار امامانِ پس از او نیز به ایشان میرسد و بویژه، بقیّة اللّه الأعظم امام مهدی علیه السلام که هم اکنون، جهان بر محور وجودش استوار است و بیتردید، روزی زمین را پُر از عدل و داد خواهد کرد، از نسل پُربرکت اوست.
منابع حدیثی و تاریخی، سال ولادت امام حسین علیه السلام را مختلف گزارش کردهاند: سال سوم، چهارم، ششم و هفتم هجرت. بر همین پایه، مدّت عمر ایشان نیز مورد اختلاف خواهد بود؛ لیکن بنا بر اکثر منابع و مشهورترین روایات، سال ولادت امام حسین علیه السلام سال چهارم هجری است و عمر ایشان در وقت شهادت، پنجاه و هفت سال بوده است.
منابع حدیثی و تاریخی، ماه و روز ولادت امام حسین علیه السلام را مختلف گزارش کردهاند: سوم ماه شعبان، پنجم ماه شعبان، آخر ماه ربیع اوّل، سیزدهم ماه رمضان، پنجم ماه جمادی اوّل و پانزدهم ماه جمادی ثانی.
علّامۀ مجلسی، سوم ماه شعبان را مشهورتر میداند؛ لیکن تتبّع در منابع تاریخی و حدیثی، نشان میدهد که پنجم ماه شعبان، از شهرت بیشتری برخوردار است.(1)
. علّامۀ مجلسی میگوید: قول مشهورتر در بارۀ روز تولّد امام حسین - که درودهای خدا بر او باد -، سه روز گذشته از -
1) (1)
فاطمه علیها السلام هنگامی که به حسین علیه السلام باردار شد، از باردار شدن به او و وضعِ حمل او ناراحت بود. در دنیا دیده نشده که مادری از به دنیا آوردن پسرش ناراحت باشد؛ امّا فاطمه علیها السلام از این رو ناخشنود بود که میدانست او به زودی، کشته خواهد شد.
برای [امثال] این مورد، این آیه نازل شد: «و انسان را نسبت به پدر و مادرش به احسان، سفارش کردیم. مادرش با تحمّل رنج، به او باردار شد و با تحمّل رنج، او را به دنیا آورد، و مدّت بار برداشتن و از شیر
گرفتنِ او، سی ماه است»(1)
. احقاف: آیۀ 15.
.(2)جبرئیل علیه السلام بر محمّد صلی الله علیه و آله نازل شد و به ایشان گفت: ای محمّد! خداوند به تو مژدۀ تولّد فرزندی از فاطمه را میدهد که امّتت پس از تو، او را میکُشند.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ای جبرئیل! بر خدایم درود میفرستم؛ امّا من به فرزندی که از فاطمه علیها السلام متولّد شود و امّتم پس از من، او را بکُشند، نیاز ندارم».
جبرئیل علیه السلام بالا رفت و سپس فرود آمد و [دوباره] مانند آنچه گفته بود، گفت. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«ای جبرئیل! بر خدایم درود میفرستم؛ امّا من به فرزندی که امّتم پس از من، او را میکُشند، نیازی ندارم».
جبرئیل علیه السلام به سوی آسمان، بالا رفت و سپس فرود آمد و گفت: ای محمّد! خدایت، بر تو سلام میرساند و تو را چنین مژده میدهد که امامت، ولایت و وصایت را در نسل او قرار میدهد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «راضی شدم».
سپس به فاطمه علیها السلام پیام داد که: «خداوند، مرا به فرزندی مژده داده که از تو متولّد میشود و امّتم پس از من، او را میکُشند».
فاطمه علیها السلام پیغام داد: من به فرزندی که از من، متولّد شود و امّتت پس از تو، او را بکُشند، نیازی ندارم.
پیامبر صلی الله علیه و آله به او پیام داد که خداوند، امامت و ولایت و وصایت را در ذریّۀ او (آن فرزند) قرار داده است و فاطمه علیها السلام پیام داد: من، راضی شدم.(3)
ثُمَّ أرسَلَ إلی فاطِمَةَ علیها السلام: إنَّ اللّهَ یُبَشِّرُنی بِمَولودٍ یولَدُ لَکِ، تَقتُلُهُ امَّتی مِن بَعدی، فَأَرسَلَت إلَیهِ: لا حاجَةَ لی فی مَولودٍ مِنّی، تَقتُلُهُ امَّتُکَ مِن بَعدِکَ، فَأَرسَلَ إلَیها: إنَّ اللّهَ قَد جَعَلَ فی ذُرِّیَّتِهِ الإِمامَةَ وَالوِلایَةَ وَالوَصِیَّةَ، فَأَرسَلَت إلَیهِ: إنّی قَد رَضیتُ (الکافی: ج 1 ص 464 ح 4، کامل الزیارات: ص 123 ح 137).
1) (1)
2) (2) . لَمّا حَمَلَت فاطِمَةُ علیها السلام بِالحُسَینِ علیه السلام، جاءَ جَبرَئیلُ علیه السلام إلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَقالَ: إنَّ فاطِمَةَ علیها السلام سَتَلِدُ غُلاماً تَقتُلُهُ امَّتُکَ مِن بَعدِکَ، فَلَمّا حَمَلَت فاطِمَةُ بِالحُسَینِ علیه السلام کَرِهَت حَملَهُ، وحینَ وَضَعَتهُ کَرِهَت وَضعَهُ. ثُمَّ قالَ أبو عَبدِ اللّهِ علیه السلام: لَم تُرَ فِی الدُّنیا امٌّ تَلِدُ غُلاماً تَکرَهُهُ، ولکِنَّها کَرِهَتهُ لِما عَلِمَت أنَّهُ سَیُقتَلُ، قالَ: وفیهِ نَزَلَت هذِهِ الآیَةُ: «وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً» (الکافی: ج 1 ص 464 ح 3، کامل الزیارات: ص 122 ح 135).
3) (3) . إنَّ جَبرَئیلَ علیه السلام نَزَلَ عَلی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، فَقالَ لَهُ: یا مُحَمَّدُ، إنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکَ بِمَولودٍ یولَدُ مِن فاطِمَةَ، تَقتُلُهُ امَّتُکَ مِنبَعدِکَ، فَقالَ صلی الله علیه و آله: یا جَبرَئیلُ، وعَلی رَبِّی السَّلامُ، لا حاجَةَ لی فی مَولودٍ یولَدُ مِن فاطِمَةَ تَقتُلُهُ امَّتی مِن بَعدی، فَعَرَجَ ثُمَّ هَبَطَ علیه السلام فَقالَ لَهُ مِثلَ ذلِکَ. فَقالَ صلی الله علیه و آله: یا جَبرَئیلُ، وعَلی رَبِّی السَّلامُ، لا حاجَةَ لی فی مَولودٍ تَقتُلُهُ امَّتی مِن بَعدی، فَعَرَجَ جَبرَئیلُ علیه السلام إلَی السَّماءِ ثُمَّ هَبَطَ فَقالَ: یا مُحَمَّدُ، إنَّ رَبَّکَ یُقرِئُکَ السَّلامَ، ویُبَشِّرُکَ بِأَنَّهُ جاعِلٌ فی ذُرِّیَّتِهِ الإِمامَةَ وَالوِلایَةَ وَالوَصِیَّةَ، فَقالَ: قَد رَضیتُ.
1) (1)
. إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام لَمّا وُلِدَ، أمَرَ اللّهُ عز و جل جَبرَئیلَ علیه السلام أن یَهبِطَ فی ألفٍ مِنَ المَلائِکَةِ، فَیُهَنِّئَرَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله مِنَ اللّهِ عز و جل ومِن جَبرَئیلَ علیه السلام (الأمالی، صدوق: ص 200 ح 215، کامل الزیارات: ص 140 ح 165).
2) (2) . چنان که پیش از این (ص 13) یادآوری کردیم، این بخش (زندگی خانوادگی امام حسین علیه السلام)، منتخبی از بخش یکم دانشنامۀ امام حسین علیه السلام است و علاقهمندان به مطالعۀ بیشتر، مثلاً در بارۀ رؤیای امّ الفضل بنت حارث همسر عباس بن عبد المطّلب (که در المستدرک علی الصحیحین: ج 3 ص 194 آمده) و خواب دیدن پارهای از بدن پیامبر صلی الله علیه و آله و خاک سرخ و... و ارزیابی این روایت، باید به آن دانشنامه مراجعه نمایند.
بر پایۀ شماری از روایات، نامگذاری امام حسن و امام حسین علیهما السلام، توسّط پیامبر صلی الله علیه و آله و با وحی الهی صورت گرفت. این نامها، نام فرزندان هارون (جانشین موسی علیه السلام) است؛ همان «شَبَّر» و «شَبیر» که در زبان عربی، به «حسن» و «حسین» ترجمه میشوند.
بر اساس برخی نقلهای دیگر، نام امام حسین علیه السلام در تورات، «شَبیر» و در انجیل، «طاب» است.
گفتنی است نامهای «حسن» و «حسین»، در میان اعراب جاهلی وجود نداشته است.(1)
. در اسد الغابة (ج 2 ص 25)، به نقل از عمران بن سلیمان، آمده است: حسن و حسین، از نامهای بهشتیان است و در دوران جاهلیت نبوده است. نیز، ر. ک: عین العبرة: ص 87.
در المناقب ابن شهرآشوب (ج 3 ص 398)، به نقل از ابو حسین نسّابه، آمده است: خداوند، این دو نام (یعنی حسن و حسین) را از مردم، پوشیده نگاه داشت تا این که دو پسر فاطمه علیها السلام به آنها نامیده شدند. در میان عرب، از روزگاران کهن تا آن زمان، کسی به این نامها شناسایی نشده است، نه از فرزندان نزار، نه از یمنیان، و با این که جمعیت فراوانی دارند و نامهای بسیاری در آنها هست، به این نامها نیستند. آری! حَسْن (به سکون سین) و حَسین (به فتح حا، و کسر سین)، بر وزن حبیب، آمده است. امّا حَسَن، به این نام، جز نام کوهی معروف، کسی را نمیشناسیم.
کنیۀ امام حسین علیه السلام، ابو عبد اللّه است.
1) (1)
. مَن سَرَّهُ أن یَنظُرَ إلی أشبَهِ النّاسِ بِرَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ما بَینَ عُنُقِهِ إلی وَجهِهِ، فَلیَنظُر إلَی الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام. ومَن سَرَّهُ أن یَنظُرَ إلی أشبَهِ النّاسِ بِرَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ما بَینَ عُنُقِهِ إلی کَعبِهِ، خَلقاً ولَوناً، فَلیَنظُر إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام (المعجم الکبیر: ج 3 ص 95 ح 2768، تاریخ دمشق: ج 14 ص 125).
2) (2) . کانَ جَسَدُ الحُسَینِ علیه السلام شِبهَ جَسَدِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله (المعجم الکبیر: ج 3 ص 115 ح 2845، تاریخ دمشق: ج 14 ص 127).
3) (3) . کانَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام أشبَهَ النّاسِ بِفاطِمَةَ علیها السلام، وکُنتُ أنَا أشبَهَ النّاسِ بِخَدیجَةَ الکُبری (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 2، بحار الأنوار: ج 24 ص 316 ح 21).
4) (4) . خَطَبَنَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام یَومَ الجُمُعَةِ، وعَلَیهِ عِمامَةٌ سَوداءُ (المصنّف، ابن ابی شیبه: ج 6 ص 46 ح 21).
وراثت و تربیت، دو عنصر اساسی در شکل گیری شخصیت کودک اند. امام حسین علیه السلام از این دو عنصر، در حدّ عالی برخوردار بود. در بُعد وراثت، وی فرزند امام علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام و نوۀ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است که جز او و برادر و خواهرانش، کسی از این ویژگی برخوردار نیست.
در بُعد تربیت نیز، گزارشهای اهتمام پیامبر صلی الله علیه و آله به پرورش امام حسن و امام حسین علیهما السلام، علی رغم همۀ تلاشها برای محو فضایل اهل بیت علیهم السلام، در تاریخ، ثبت است. این فصل، گزارشی از این نمونههای ثبت شده در تاریخ است، مانند: غذا دادن پیامبر صلی الله علیه و آله به امام حسن و امام حسین علیهما السلام، بازی کردن پیامبر صلی الله علیه و آله با آنها، بر دوش گرفتن آنها توسّط پیامبر صلی الله علیه و آله، کُشتی گرفتن آنها در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و موارد دیگر.
این همه، به علاوۀ ابراز محبّت عمیق پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان، حاوی درسهای آموزندۀ اخلاقی و تربیتی است.
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله به او گفت: «دهانت را باز کن» و دهانِ او را بوسید و گفت: «خدایا! من، او را دوست دارم. تو هم او را دوست بدار».(1)
. سَمِعَت اذُنایَ هاتانِ، وأبصَرَت عَینایَ هاتانِ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وهُوَ آخِذٌ بِکَفَّیهِ جَمیعاً - یَعنی حَسَناً أو حُسَیناً - وقَدَماهُ عَلی قَدَمِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وهُوَ یَقولُ: «حُزُقَّةٌ حُزُقَّةٌ، تَرَقَّ عَینَ بَقَّةَ»، فَیَرقَی الغُلامُ حَتّی یَضَعَ قَدَمَیهِ عَلی صَدرِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله.
ثُمَّ قالَ لَهُ: افتَح فاکَ، ثُمَّ قَبَّلَهُ، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ أحِبَّهُ فَإِنّی احِبُّهُ (تاریخ دمشق: ج 13 ص 194 ح 3160، الإصابة: ج 2 ص 62).
1) (1)
[روزی] عُیَینة بن بدر به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: ببین که با این، چه کار میکند! به خدا سوگند، من فرزند دارم و تا به هنگام در آمدن موی صورتش او را نبوسیدهام.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آن که رحم نکند، به او رحم نمیشود!»(1)
. در موارد الظمآن، این ماجرا برای حسن علیه السلام ذکر شده است.
.(2)فَقالَ لَهُ عُیَینَةُ بنُ بَدرٍ: ألا أراهُ یَصنَعُ هذا بِهذا، فَوَاللّهِ إنَّهُ لَیَکونُ لِیَ الوَلَدُ قَد خَرَجَ وَجهُهُ، وما قَبَّلتُهُ قَطُّ.
فَقالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: مَن لا یَرحَم لا یُرحَم (صحیح ابن حبّان: ج 15 ص 431 ح 6975، موارد الظمآن: ص 553 ح 2236).
آن دو را به خود چسباند و قربانصدقهشان رفت/و چنین جایگاهی نزد او داشتند.
شانههای خود را زیر آنها گسترد/چه خوش مرکوبی و چه نیکو سوارانی!
(المناقب، ابن شهرآشوب: ج 3 ص 388).
.(4)مردی گفت: چه مَرکب خوبی سوار شدهای، ای پسر!
پیامبر صلی الله علیه و آله نزد حسن و حسین علیهما السلام آمد/در حالی که چاشتگاه، برای بازی بیرون آمده بودند.
4) (4) . دَخَلتُ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وهُوَ یَمشی عَلی أربَعَةٍ، وعَلی ظَهرِهِ الحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهما السلام، وهُوَ یَقولُ: نِعمَ الجَمَلُ جَمَلُکُما، ونِعمَ العِدلانِ أنتُما (المعجم الکبیر: ج 3 ص 52 ح 2661، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 256).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «و چه سوار خوبی است او!»(1)
. گمان نرود که این گونه تعبیرها، اهانت به حریم پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ زیرا عرف آن روزگار، از این تعبیرها، معنای مَجازی و مقصود کنایی آن را میفهمیده و آنها را توهین نمیدانسته است. گفتنی است در المستدرک علی الصحیحین (ج 3 ص 186) و اسد الغابة (ج 2 ص 16) و تاریخ دمشق (ج 13 ص 217 ح 3216)، این ماجرا برای امام حسن علیه السلام ذکر شده است.
.(2)فَقالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: ونِعمَ الرّاکِبُ هُوَ (سنن الترمذی: ج 5 ص 661 ح 3784، المستدرک علی الصحیحین: ج 3 ص 186 ح 4794).
المعجم الکبیر - به نقل از ابو سعید خُدری -: حسین علیه السلام آمد و پیامبر صلی الله علیه و آله نماز میخواند. پس به گردن پیامبر صلی الله علیه و آله چسبید و ایشان با همو بلند شد و او را با دستش گرفت و آن قدر نگاهش داشت تا به رکوع رفت.(4)
السنن الکبری - به نقل از زرّ بن حُبَیش -: روزی پیامبر صلی الله علیه و آله با مردم نماز میخواند که حسن و حسین علیهما السلام - که دو پسر بچّه بودند - به سویش آمدند و وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به سجده میرفت، بر پشتش میپریدند. مردم به سوی آنها آمدند تا دورشان کنند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «رهایشان کنید.
پدر و مادرم فدایشان! هر کس مرا دوست دارد، باید این دو را دوست داشته باشد».(5)
قالَ: دَعوهُما بِأَبی واُمّی، مَن أحَبَّنی فَلیُحِبَّ هذَینِ (السنن الکبری: ج 2 ص 373 ح 3424، تاریخ دمشق: ج 13 ص 202 ح 3177).
1) (1)
2) (2) . کانَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله حامِلَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام عَلی عاتِقِهِ، فَقالَ رَجُلٌ: نِعمَ المَرکَبُ رَکِبتَ یا غُلامُ.
3) (3) . رُوِیَ أنَّ فاطِمَةَ علیها السلام لا زالَت بَعدَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله مُعَصَّبَةَ الرَّأسِ، ناحِلَةَ الجِسمِ، مُنهَدَّةَ الرُّکنِ مِنَ المُصیبَةِ بِمَوتِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله... وتَنظُرُ مَرَّةً إلَی الحَسَنِ علیه السلام ومَرَّةً إلَی الحُسَینِ علیه السلام وهُما بَینَ یَدَیها علیها السلام فَتَقولُ:
أینَ أبوکُمَا الَّذی کانَ یُکرِمُکُما، ویَحمِلُکُما مَرَّةً بَعدَ مَرَّةٍ؟ أینَ أبوکُمَا الَّذی کانَ أشَدَّ النّاسِ شَفَقَةً عَلَیکُما، فَلا یَدَعُکُما تَمشِیانِ عَلَی الأَرضِ؟ (روضة الواعظین: ص 167، المناقب، ابن شهرآشوب: ج 3 ص 362).
4) (4) . جاءَ الحُسَینُ علیه السلام ورَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله یُصَلّی، فَالتَزَمَ عُنُقَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله، فَقامَ بِهِ وأخَذَ بِیَدِهِ، فَلَم یَزَل مُمسِکَها حَتّی رَکَعَ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 51 ح 2657، تاریخ دمشق: ج 14 ص 162).
5) (5) . کانَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله ذاتَ یَومٍ یُصَلّی بِالنّاسِ، فَأَقبَلَ الحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهما السلام وهُما غُلامانِ، فَجَعَلا یَتَوَثَّبانِ عَلی ظَهرِهِ إذا سَجَدَ، فَأَقبَلَ النّاسُ عَلَیهِما یُنَحّونَهُما عَن ذلِکَ.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «این پسرم بر پشت من سوار شد و خوش نداشتم که او را وا دارم، تا به شتاب، بازیاش را به پایان بَرَد».(1)
.إنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله کانَ یُصَلّی بِالنّاسِ، فَأَتَی الحُسَینُ علیه السلام وهُوَ صَغیرٌ، فَرَکِبَ عَلی ظَهرِهِ وهُوَ ساجِدٌ، فَأَطالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله السُّجودَ حَتّی نَزَلَ، فَرَفَعَ [رَأسَهُ] وأتَمَّ الصَّلاةَ، وَانصَرَفَ، ولَم یَکُن عَلِمَ النّاسُ أمرَ الحُسَینِ علیه السلام.
فَقالوا: یا رَسولَ اللّهِ! لَقَد أطَلتَ السُّجودَ حَتّی ظَنَنّا أنَّهُ حَدَثَ أمرٌ!
فَقالَ: إنَّ ابنی هذَا ارتَحَلَنی، فَکَرِهتُ أن اعجِلَهُ حَتّی یَقضِیَ حاجَتَهُ (شرح الأخبار: ج 3 ص 117 ح 1062).
برخاستند و کُشتی گرفتند. فاطمه علیها السلام برای برخی نیازهایش بیرون رفته بود و چون وارد شد، شنید که پیامبر صلی الله علیه و آله، حسن علیه السلام را تشویق میکند و میفرماید: «هی، حسن! بر حسین، زور بیار و زمینش بزن».
فاطمه علیها السلام به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: ای پدر، شگفتا! آیا حسن را در برابر حسین، بر میانگیزی؟ آیا بزرگ را در برابر کوچک، بر میانگیزی؟
پیامبر صلی الله علیه و آله به فاطمه علیها السلام فرمود: «دختر عزیزم! آیا خشنود نیستی که من بگویم: "ای حسن! بر حسین، زور بیار و زمینش بزن" و این دوستم جبرئیل علیه السلام بگوید: "ای حسین! بر حسن، زور بیار و زمینش بزن"؟».(2)
فَقالَت لَهُ: یا أبَه، واعَجَباه! أتُشَجِّعُ هذا عَلی هذا، أتُشَجِّعُ الکَبیرَ عَلَی الصَّغیرِ؟!
فَقالَ لَها: یا بُنَیَّةُ، أما تَرضَینَ أن أقولَ أنَا: یا حَسَنُ، شُدَّ عَلَی الحُسَینِ فَاصرَعهُ، وهذا حَبیبی جَبرَئیلُ یَقولُ: یا حُسَینُ، شُدَّ عَلَی الحَسَنِ فَاصرَعهُ؟ (الأمالی، صدوق: ص 530 ح 717، بحار الأنوار: ج 43 ص 268 ح 25).
1) (1)
2) (2) . قالَ لَهما [أی لِلحَسَنَینِ علیهما السلام] النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: قُومَا الآنَ فَاصطَرِعا، فَقاما لِیَصطَرِعا، وقَد خَرَجَت فاطِمَةُ علیها السلام فی بَعضِ حاجَتِها، فَدَخَلَت فَسَمِعَتِ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله وهُوَ یَقولُ: إیهِ یا حَسَنُ! شُدَّ عَلَی الحُسَینِ فَاصرَعهُ.
بر پایۀ گزارش منابع تاریخی، امام حسین علیه السلام در طول زندگی، با پنج زن، ازدواج کرده است(1)
. ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 303 (پژوهشی در بارۀ برخی زنان که همسر امام حسین علیه السلام شمرده شدهاند).
که در این جا به شرح کوتاهی در بارۀ آنان میپردازیم.طبق نظر مشهور،(2)شهربانو دختر یزدْگِرد (آخرین پادشاه ساسانی)، همسر امام حسین علیه السلام و مادر امام زین العابدین علیه السلام است.(3)ابن شهر آشوب، وی را مادر علی اصغر نیز معرفی میکند.(4)
همچنین گفته شده است که وی مادر زینب و امّ کلثوم، بوده که در کودکی از دنیا رفتهاند.(5)
لیلی، مادر علیاکبر، یکی دیگر از همسران امام حسین علیه السلام است. نام وی را آمنه،(6)بَرّه(7)و مُرّه(8)نیز گفتهاند. پدر او، ابو مُرّة بن عروة بن مسعود ثقفی،(9)صحابۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و مادرش میمونه، دختر ابو
1) (1)
2) (2) . الکافی: ج 1 ص 446، الإرشاد: ج 2 ص 137، عیون أخبار الرضا علیه السلام: ج 1 ص 41 ح 1، مجموعة نفیسة: ص 112 (تاجالموالید) و ص 179 (تاریخ موالید الأئمّة و وفیاتهم).
3) (3) . برای مطالعۀ تفصیلی گزارشهای مربوط، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 259-279 (همسران/شهربانو). نیز، ر. ک: فارسنامه، ابن بلخی: ص 131، النعیم المقیم: ص 202، تاریخ گزیده: ص 303.
4) (4) . المناقب، ابن شهر آشوب: ج 4 ص 77.
5) (5) . لباب الأنساب: ج 1 ص 350.
6) (6) . تاریخ الطبری: ج 11 (المنتخب من ذیل المذیّل) ص 520، الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): ج 1 ص 369 و 470.
7) (7) . المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 77. احتمال اشتباه در ضبط، وجود دارد.
8) (8) . در الجوهرة (ص 49)، نام وی مُرّه آمده است که با توجّه به نام پدر وی، احتمال اشتباه وجود دارد.
9) (9) . اسد الغابة: ج 6 ص 278، تاریخ الطبری: ج 5 ص 468. وی پسر عموی مختار بن ابی عبید بن مسعود است.
سفیان است.(1)
. ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 279-281 (همسران/لیلی).
رَباب، یکی دیگر از همسران امام حسین علیه السلام است. پدرش، امرؤ القیس بن عَدی،(2)از مسیحیان شام بود که در روزگار خلافت عمر، اسلام آورد و مادرش، هند دختر ربیع بن مسعود است. وی را زنی زیبارو، خردمند، بافضیلت و شاعر، توصیف کردهاند. رَباب، مادر سَکینه و عبد اللّه است(3)که به همراه فرزندانش در کربلا حضور داشت و به همراه اسرا به شام رفت.(4)شعر امام حسین علیه السلام در مدح او و سَکینه، نشان دهندۀ علاقۀ فراوان امام علیه السلام به آنان است.
رَباب، پس از شهادت همسرش امام حسین علیه السلام، یک سالْ بیشتر زنده نماند و در تمام این مدّت، به زیر سایه نرفت و برخی گفتهاند در کنار مزار امام حسین علیه السلام به سوگ نشست و سپس از غم فراق او از دنیا رفت.
این اشعار، در رثای امام حسین علیه السلام از او نقل شده است:
وا حُسَینا! [هیچ گاه] حسین را از یاد نخواهم برد
که نیزههای دشمنان، بدن او را چاک چاک کرد.
در کربلا به نیرنگ، او را بر زمین زدند
خداوند، کران تا کرانِ کربلا را سیراب نکند!
پس از شهادت امام حسین علیه السلام، اشراف قریش از او خواستگاری کردند؛ ولی او تن به ازدواج نداد.(5)
به جانت سوگند، من خانهای را دوست دارم
که سَکینه و رَباب، در آن، پذیرایی کنند.
من آن دو را دوست دارم و داراییام را میدهم
و سرزنشگرم را یارای سرزنش نیست
1) (1)
2) (2) . ر. ک: الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): ج 1 ص 370، تاریخ الطبری: ج 5 ص 468.
3) (3) . الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): ج 1 ص 479؛ الإرشاد: ج 2 ص 135.
4) (4) . ر. ک: ج 2 ص 490 (بخش ششم/فصل ششم/سخنی در بارۀ اسیران و بازماندگان واقعۀ کربلا).
5) (5) . ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 283 (همسران/رباب).
هر چند [مرا] سرزنش کنند، مطیع سرزنشگران نخواهم بود
در طول زندگیام، تا آن گاه که خاک، مرا پنهان کند.(1)
. وفِی الرَّبابِ وسُکَینَةَ یَقولُ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام:
لَعَمرُکَ إنَّنی لَاُحِبُّ داراً تُضَیِّفُها سُکَینَةُ وَالرَّبابُ
احِبُّهُما وأبذُلُ بَعدُ مالی ولَیس لِلائِمی فیها عِتابُ
ولَستُ لَهُم وإن عَتَبوا مُطیعاً حَیاتی أو یُغَیِّبَنِی التُّرابُ
(الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 371، نسب قریش: ص 59).
وا حُسَینا! [هیچ گاه] حسین را از یاد نخواهم برد
که نیزههای دشمنان، بدن او را چاک چاک کرده است.
در کربلا به نیرنگ، او را بر زمین زدند
خداوند، کران تا کرانِ کربلا را سیراب نکند(2)!(3)
واحُسَیناً فَلا نَسیتُ حُسَینا أقصَدَتهُ أسِنَّةُ الأَعداءِ
غَادَروهُ بِکَربَلاءَ صَریعا لا سَقَی اللّهُ جانِبَی کَربَلاءِ
(تذکرة الخواصّ: ص 260، معجم البلدان: ج 4 ص 445).
امّ اسحاق - که نامش دانسته نیست -، یکی دیگر از همسران امام حسین علیه السلام است. پدرش طلحة
1) (1)
2) (2) . در معجم البلدان این ماجرا به همسر دیگر امام حسین علیه السلام، عاتکه دختر زید بن عمرو بن نفیل، نسبت داده شده است.
3) (3) . إنَّ الرَّبابَ بِنتَ امرِئِ القَیسِ - زَوجَةَ الحُسَینِ علیه السلام - أخَذَتِ الرَّأسَ ووَضَعَتهُ فی حِجرِها، وقَبَّلَتهُ وقالَت:
4) (4) . اصیبَ الحُسَینُ علیه السلام، وعَلَیهِ دَینٌ بِضعٌ وسَبعونَ ألفَ دینارٍ. قالَ: وکَفَّ یَزیدُ عَن أموالِ الحُسَینِ علیه السلام، غَیرَ أنَّ سَعیدَ بنَ العاصِ هَدَمَ دارَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام، ودارَ عَقیلٍ، ودارَ الرَّبابِ بِنتِ امرِئِ القَیسِ - وکانَت تَحتَ الحُسَینِ - وهِیَ امُّ سُکَینَةَ (شرح الأخبار: ج 3 ص 269 ح 1173، لباب الأنساب: ج 1 ص 351).
بن عبید اللّه تَیمی(1)
. الإرشاد: ج 2 ص 135؛ الطبقات الکبری: ج 3 ص 214.
و مادرش جَربا، دختر قَسامه، از قبیلۀ طَی است.(2)معاویه، از وی برای یزید، خواستگاری کرد؛ ولی او با امام حسن مجتبی علیه السلام ازدواج نمود(3)و ثمرۀ این ازدواج، دو پسر به نامهای حسین (با لقب اثرَم) و طلحه، و یک دختر به نام فاطمه بود(4). این فاطمه، همان همسر امام زین العابدین علیه السلام و مادر امام باقر علیه السلام است که در کربلا نیز حضور داشت.(5)
امام حسن مجتبی علیه السلام به هنگام شهادت، به امام حسین علیه السلام چنین وصیّت کرد: «ای برادر! امّ اسحاق را از خانههایتان، بیرون مکنید».
از این رو، امام حسین علیه السلام پس از شهادت برادرش، با امّ اسحاق ازدواج کرد و از او صاحب دختری به نام فاطمه شد.
امّ اسحاق، پس از شهادت امام حسین علیه السلام، با عبد اللّه بن محمّد بن عبد الرحمان بن ابی بکر، ازدواج کرد.(6)از زندگانی امّ اسحاق، اطّلاعات بیشتری در دست نیست.
امّ جعفر،(7)یکی دیگر از همسران امام حسین علیه السلام است. وی را زنی از قبیلۀ بلیّ بن قضاعه(8)دانستهاند و گاه به نام سُلافه(9)،(10)معرّفی شده است.
وی، مادر جعفر بن حسین است. از وی، اطّلاعات بیشتری در دست نیست.
1) (1)
2) (2) . الطبقات الکبری: ج 3 ص 214، اسد الغابة: ج 7 ص 49.
3) (3) . تاریخ دمشق: ج 8 ص 230.
4) (4) . الإرشاد: ج 2 ص 20، إعلام الوری: ج 1 ص 416.
5) (5) . ر. ک: ج 2 ص 490 (بخش ششم/فصل ششم/سخنی در بارۀ اسیران و بازماندگان واقعۀ کربلا).
6) (6) . المحبّر: ص 66 وص 442.
7) (7) . در مورد اسم مادر جعفر بن حسین، اختلاف است. سُلافه، ملویه و بلویه گفتهاند.
8) (8) . بَلی، نام قبیلهای از طائفۀ قُضاعة است که جدّشان بَلیّ بن عمرو بن حاف بن قضاعه است و افراد منسوب به این قبیله را «بَلَوی» میگویند (ر. ک: الأنساب، سمعانی: ج 1 ص 395).
9) (9) . الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): ج 1 ص 370؛ الإرشاد: ج 2 ص 135.
10) (10) . در تذکرة الخواصّ (ص 277) آمده است: «سُلافه از طائفۀ قُضاعه» است و در نسبُ قریش (ص 59)، مادرش از قبیلۀ «بلیّ» دانسته شده است.
شیخ مفید، در کتاب الإرشاد،(1)
. ر. ک: ص 150 ح 21.
فرزندان امام حسین علیه السلام را شش تن، نام میبَرَد: علی بن الحسین اکبر، علی بن الحسین اصغر، جعفر، عبد اللّه، سَکینه و فاطمه.ابن طلحه، در کتاب مطالب السَّؤول،(2)از نُه فرزند، بدین ترتیب، یاد میکند: علی اکبر، علی اوسَط، علی اصغر، محمّد، عبد اللّه، جعفر، زینب، سَکینه و فاطمه.
البتّه وی در ابتدای سخن، تصریح میکند که فرزندان امام حسین علیه السلام ده نفرند، شش پسر و چهار دختر؛ ولی تنها از نُه نفر نام میبَرَد.
ابن شهرآشوب(3)نیز فرزندان امام حسین علیه السلام را نُه تن، بدین ترتیب میشمارد: علی اکبر شهید، علیِ امام (علی اوسط)، علی اصغر، محمّد، عبد اللّه، جعفر، سَکینه، فاطمه و زینب.
ابن فُندُق در لباب الأنساب(4)، ده نفر را نام برده است: علی اکبر، علی اصغر، عبد اللّه، جعفر، ابراهیم، محمّد، فاطمه، سَکینه، زینب و امّ کلثوم. همچنین میگوید: از فرزندانش، جز زین العابدین علیه السلام و فاطمه و سَکینه و رُقَیّه، باقی نماندند.
بجز این اسامی، فرزندان دیگری در برخی نقلهای شاذ، به امام حسین علیه السلام منسوب اند، از قبیل: عمرو،(5)ابو بکر،(6)زید و حمزه،(7)که احتمال تصحیف یا اشتباه با فرزندان امام حسن علیه السلام و نیز تعدّد نام برخی فرزندان، بسیار است.
1) (1)
2) (2) . مطالب السؤول: ص 73؛ کشف الغمّة: ج 2 ص 250.
3) (3) . المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 77، بحار الأنوار: ج 45 ص 330 ح 4.
4) (4) . لباب الأنساب: ج 1 ص 349 و 355.
5) (5) . شرح الأخبار: ج 3 ص 197؛ الأخبار الطوال: ص 261 و ص 259.
6) (6) . تاریخ الطبری: ج 5 ص 448؛ التذکرة فی الأنساب المطهّرة: ص 266. در سرّ السلسلة العلویة (ص 30) آمده است که وی در کودکی و قبل از شهادت پدر از دنیا رفته است.
7) (7) . المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 113.
امام زین العابدین علیه السلام میفرماید: من نزد او رفتم. گفت: نامت چیست؟
گفتم: علی بن الحسین.
گفت: نام برادرت چیست؟
گفتم: علی.
گفت: علی و علی؟! پدرت چه میخواهد بکند؟ میخواهد نام همۀ فرزندانش را علی بگذارد؟!
سپس، سهم مرا معلوم کرد و من، نزد پدرم باز گشتم و ماجرا را گفتم.
[پدرم] فرمود: «وای بر پسر زن کبودْچشمِ(4)دبّاغ چرمها. اگر صد فرزند برایم متولّد شود،
1) (1)
. مقصود شیخ مفید از «علی اکبر» در این جا، امام زین العابدین علیه السلام است.
2) (2) . مقصود شیخ مفید از «علی اصغر» در این جا، علی اکبر است.
3) (3) . کانَ لِلحُسَینِ علیه السلام سِتَّةُ أولادٍ: عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ الأَکبَرُ، کُنیَتُهُ أبو مُحَمَّدٍ، واُمُّهُ شاه زَنانُ بِنتُ کِسری یَزدَجَردَ. وعَلِیُّ بنُ الحُسَینِ الأَصغَرُ، قُتِلَ مَعَ أبیهِ بِالطَّفِّ...، واُمُّهُ لَیلی بِنتُ أبی مُرَّةَ بنِ عُروَةَ بنِ مَسعودٍ الثَّقَفِیَّةُ. وجَعفَرُ بنُ الحُسَینِ، لا بَقِیَّةَ لَهُ، واُمُّهُ قُضاعِیَّةٌ، وکانَت وَفاتُهُ فی حَیاةِ الحُسَینِ علیه السلام. وعَبدُ اللّهِ بنُ الحُسَینِ، قُتِلَ مَعَ أبیهِ صَغیراً؛ جاءَهُ سَهمٌ وهُوَ فی حِجرِ أبیهِ فَذَبَحَهُ.... وسُکَینَةُ بِنتُ الحُسَینِ، واُمُّهَا الرَّبابُ بِنتُ امرِئِ القَیسِ بنِ عَدِیٍّ، کَلبِیَّةٌ، وهِیَ امُّ عَبدِ اللّهِ بنِ الحُسَینِ. وفاطِمَةُ بِنتُ الحُسَینِ، واُمُّها امُّ إسحاقَ بِنتُ طَلحَةَ بنِ عُبَیدِ اللّهِ، تَیمِیَّةٌ (الإرشاد: ج 2 ص 135، مجموعة نفیسة: ص 110 «تاج الموالید»).
4) (4) . کبودْچشمی، صفتی رایج است و چه بسا مراد، بد یُمنی آن باشد. عرب، کبودچشمی را علامت شومی میدانستند... و کبودی، بدترین نوع رنگ چشم و مبغوضترینِ آن در نزد عرب بوده است؛ زیرا رومیان، که کبودچشم بودند، سرسختترین دشمن آنان بودند (بحار الأنوار: ج 1 ص 153 وج 75 ص 178).
دوست دارم جز نام علی، بر آنها نگذارم».(1)
. استَعمَلَ مُعاوِیَةُ مَروانَ بنَ الحَکَمِ عَلَی المَدینَةِ، وأمَرَهُ أن یَفرِضَ لِشَبابِ قُرَیشٍ، فَفَرَضَ لَهُم.
فَقالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام: فَأَتَیتُهُ فَقالَ: مَا اسمُکَ؟ فَقُلتُ: عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ، فَقالَ: مَا اسمُ أخیکَ؟ فَقُلتُ: عَلِیٌّ. قالَ: عَلِیٌّ وعَلِیٌّ؟! ما یُریدُ أبوکَ أن یَدَعَ أحَداً مِن وُلدِهِ إلّاسَمّاهُ عَلِیّاً؟! ثُمَّ فَرَضَ لی فَرَجَعتُ إلی أبی فَأَخبَرتُهُ.
فَقالَ: وَیلی عَلَی ابنِ الزَّرقاءِ دَبّاغَةِ الاُدُمِ، لَو وُلِدَ لی مِئَةٌ لَأَحبَبتُ ألّا اسَمِّیَ أحَداً مِنهُم إلّاعَلِیّاً (الکافی: ج 6 ص 19 ح 7، بحار الأنوار: ج 44 ص 211 ح 8).
شگفتا از پدرت [که، فرزندانش را] علی و علی نامیده است!
امام علیه السلام فرمود: «پدرم، پدرش را دوست داشت و از این رو، چند بار [فرزندانش را] به نام او نامید»(2)
فَقالَ علیه السلام: إنَّ أبی أحَبَّ أباهُ، فَسَمّی بِاسمِهِ مِراراً (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 173، بحار الأنوار: ج 45 ص 329).
.(3)علی اکبر، نخستین فرزند پسر امام حسین علیه السلام بود. علّت نامیده شدن او به «علیِ بزرگتر»، این بود که امام حسین علیه السلام به دلیل شدّت علاقهای که به نام پدر بزرگوارش داشت، نام سه فرزند پسرِ خود را «علی» گذاشت.(4)از این رو، اوّلی به «علیِ بزرگتر» و دومی به «علیِ میانه» و سومی به «علیِ کوچکتر» معروف شدند.
بنا به نقلی، علی اکبر، در یازدهم شعبان سال سی و سوم هجری،(5)متولّد شد.(6)کنیۀ او ابو الحسن(7)، و مادرش لیلی دختر ابو مُرّة بن عُروة بن مسعود ثَقَفی است.(8)
گفتنی است که مادر لیلی، یعنی مادر بزرگ علی اکبر، میمونه دختر ابو سفیان بوده است و به همین جهت، بر پایۀ گزارشی، معاویه، او را شایستهترین فرد برای خلافت میدانست و او را چنین توصیف کرد:
1) (1)
2) (2) . قالَ یَزیدُ لِعَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام: واعَجَباً لِأَبیکَ، سَمّی عَلِیّاً وعَلِیّاً!
3) (3) . ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 310 (فصل ششم: فرزندان).
4) (4) . ر. ک: ص 150 ح 22 و ص 151 ح 23.
5) (5) . این نقل، مربوط به مقتل الحسینِ مُقَرَّم (ص 255) است و در منابع کهن و معتبر، یافت نشد.
6) (6) . در السرائر (ج 1 ص 655) و مَقاتل الطالبیّین (ص 87) آمده است که در زمان خلافت عثمان به دنیا آمده است.
7) (7) . مقاتل الطالبیّین: ص 86، کامل الزیارات: ص 416.
8) (8) . ر. ک: ص 145 (فصل پنجم/همسران/لیلی).
أولی النّاس بهذا الأمر علیّ بن الحسین بن علیّ! جدّه رسول اللّه صلی الله علیه و آله وفیه شجاعة بنی هاشم، وسخاء بنی امیّة، وزهو ثقیف.(1)
. ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 324 ح 190.
شایستهترین فرد برای این کار (خلافت)، علی بن الحسین بن علی علیهما السلام است. جدّش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است و دلیری بنی هاشم، سخاوت بنی امیّه و فخر ثقیف را دارد.
البتّه این سخن معاویه، در واقع، یک موضعگیری سیاسی، به منظور نفی خلافت از خاندان رسالت است، نه این که واقعاً او خلافت را حقّ علی اکبر میدانسته است.
همچنین پیشنهاد امان به علی اکبر در جریان عاشورا را به خاطر انتسابش به ابوسفیان از جهت مادر، میتوان یک حرکت سیاسی با هدف جدا کردن علی اکبر از امام حسین علیه السلام ارزیابی کرد که با این پاسخ قاطع وی، رو به رو شد:
أما وَاللّهِ، لَقَرابَةُ رَسولِ اللّهِ کانَت أولی أن تُرعی.(2)
به خدا سوگند، خویشاوندی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، برای مراعات کردن، سزامندتر است!
برخی گفتهاند که ایشان، از جدّ بزرگوارش امام علی علیه السلام، حدیث نقل کرده(3)که ظاهراً اشتباه است.
گفتنی است که شماری از بزرگان، مانند شیخ طوسی و شیخ مفید، امام زین العابدین علیه السلام را بزرگترین فرزند امام حسین علیه السلام دانستهاند؛(4)ولی این نظریّه، خلاف رأی مشهور سیرهنویسان و نَسَبشناسان است(5).(6)
در بارۀ سنّ علی اکبر در هنگام شهادت در کربلا، اختلاف نظر وجود دارد و تا بیست و هشت سال هم گزارش شده است؛(7)لیکن بنا بر نظریّۀ مشهور - که وی بزرگتر از امام زین العابدین علیه السلام
1) (1)
2) (2) . الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): ج 1 ص 470؛ شرح الأخبار: ج 3 ص 152. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 153 (بخش پنجم/فصل چهارم: شهادت فرزندان امام حسین علیه السلام/علی اکبر علیه السلام).
3) (3) . السرائر: ج 1 ص 655.
4) (4) . الإرشاد: ج 2 ص 135، رجال الطوسی: ص 102.
5) (5) . تاریخ الطبری: ج 5 ص 446 و ج 11 (المنتخب من ذیل المذیّل) ص 630، الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): ج 1 ص 477؛ الشجرة المبارکة: ص 72.
6) (6) . در لباب الأنساب (ج 1 ص 349) آمده: «بیشتر علما، بر این قول هستند که کشته شده در کربلا، علیِ بزرگتر (علیاکبر) است».
7) (7) . گزارشهای یاد شده، به ترتیب سنّ مورد اشاره، عبارت اند از: الف - «در زمان خلافت عثمان، متولّد شد» (السرائر: ج 1 ص 655)؛ ب - «دو سالْ مانده به پایان خلافت عثمان، متولّد شد» (الحدائق الوردیة: ج 1 ص 116)؛ ج - «در وقت شهادت، 25 ساله بود» (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 109)؛ د - «در وقت شهادت، دوازده ساله بود» (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 174)؛ ه - «در وقت شهادت، بیش از ده سال داشت» (مثیر الأحزان: ص 68).
بوده است - و با عنایت به این که امام زین العابدین علیه السلام هنگام واقعۀ عاشورا، بیست و سه سال داشته، باید سنّ علی اکبر، بیش از این باشد و لذا گزارشهای مبنی بر «ولادت وی در زمان خلافت عثمان» و 25 ساله بودن وی در وقت شهادت»، دربارۀ سن ایشان، واقعبینانهتر به نظر میرسد.(1)
. ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 315 (فرزندان/علی اکبر).
دومین فرزند پسر امام حسین علیه السلام نیز علی نام داشت(2)و به دلیل این که او میان علیِ اکبر و علیِ اصغر قرار داشت، علیِ اوسط (وَسَطی) نیز نامیده شده است.(3)
ایشان چهارمین امام از امامان دوازدهگانۀ اهل بیت علیهم السلام است که پس از شهادت پدرش به مقام امامت، نائل آمد و امامت در نسل او امتداد یافت.
مشهورترین کنیههای ایشان، ابو الحسن،(4)و مشهورترین القاب ایشان، زین العابدین(5)، سیّد العابدین(6)و سجّاد است.(7)
مادر وی، شهربانو دختر یزدگرد است.(8)
1) (1)
2) (2) . تاریخ الطبری: ج 11 (المنتخب من ذیل المذیّل) ص 630، نسب قریش: ص 58.
3) (3) . مطالب السؤول: ص 73؛ کشف الغمّة: ج 2 ص 250.
4) (4) . الإرشاد: ج 2 ص 137؛ نسب قریش: 58. کنیۀ وی را ابو محمّد هم گفتهاند (تهذیب الأحکام: ج 6 ص 77؛ الأنساب الأشراف: ج 3 ص 362). در برخی مصادر، کنیههای دیگری، مانند: ابو الحسین، ابو بکر، ابو القاسم و ابو عبد اللّه برای وی یاد شده است (ر. ک: تاریخ الطبری: ج 11 (المنتخب من ذیل المذیّل) ص 630؛ المجدی: 93).
5) (5) . تهذیب الأحکام: ج 6 ص 77؛ تذکرة الخواصّ: ص 324.
6) (6) . الثقات، ابن حبّان: ج 5 ص 160؛ مجموعة نفیسة: ص 112 (تاج الموالید) و ص 18 (تاریخ الأئمّة). در تذکرة الخواصّ (ص 324) آمده است: پیامبر صلی الله علیه و آله او را «سیّد العابدین» نامید.
7) (7) . مجموعة نفیسة: ص 112 (تاج الموالید)؛ تذکرة الخواصّ: ص 324. برای ایشان لقبهای دیگری نیز آمده است، مانند: زکی، امین و ذو ثفنات، ر. ک: دلائل الإمامة: ص 192، مجموعة نفیسة: ص 180 (تاریخ موالید الأئمّة و وفیاتهم) و ص 112 (تاج الموالید)؛ تذکرة الخواصّ: ص 324.
8) (8) . ر. ک: ص 145 (همسران/شهربانو).
قول مشهور، سال ولادت ایشان را سال 38 هجری میداند(1)
. الکافی: ج 1 ص 466، الإرشاد: ج 2 ص 137.
که بر پایۀ آن در کربلا، 23 ساله بوده است.(2)اقوال دیگر، عبارت اند از: سال 37 هجری،(3)سال 36 هجری،(4)در زمان جنگ جمل(5)و سال 33 هجری.(6)روز ولادت ایشان، روز جمعه،(7)پنجم شعبان(8)،(9)گزارش شده است.
ایشان، با فاطمه، امّ عبد اللّه دختر امام حسن علیه السلام، ازدواج کرد و دارای سه فرزند به نامهای حسین، محمّد (امام باقر علیه السلام) و عبد اللّه شد.(10)
ایشان، در 57 سالگی(11)یا 58 سالگی،(12)در روز دوازدهم(13)یا بیست و پنجم محرّم(14)(15)سال 94 هجری(16)یا 95 هجری(17)به وسیلۀ ولید بن عبد الملک، مسموم شد(18)و به شهادت
1) (1)
2) (2) . تاریخ الطبری: ج 11 (المنتخب من ذیل المذیّل) ص 630، الطبقات الکبری: ج 5 ص 221.
3) (3) . مجموعة نفیسة: ص 178 (تاریخ موالید الأئمّة و وفیاتهم)؛ تذکرة الخواصّ: ص 324.
4) (4) . المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 175، إعلام الوری: ج 1 ص 480.
5) (5) . این قول در سِرّ السلسلة العلویّة (ص 31)، از ابن جریر طبری نقل شده است.
6) (6) . تاریخ دمشق: ج 41 ص 361؛ عمدة الطالب: ص 193.
7) (7) . وفیات الأعیان: ج 3 ص 269؛ مجموعة نفیسة: ص 112 (تاج الموالید).
8) (8) . مطالب السؤول: ص 77.
9) (9) . نقلهای دیگری هم آمده است مانند: نهم شعبان (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 175، إعلام الوری: ج 1 ص 480) و پانزدهم جمادی آخر (مجموعة نفیسة: ص 112 «تاج الموالید»، المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 175).
10) (10) . نسب قریش: ص 59؛ لباب الأنساب: ج 1 ص 379. در لباب الأنساب، از فرزند دیگری به نام حسن نیز نام برده شده است.
11) (11) . الکافی: ج 1 ص 468؛ مروج الذهب: ج 3 ص 169.
12) (12) . الطبقات الکبری: ج 5 ص 221؛ تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 303.
13) (13) . در إعلام الوری (ج 1 ص 481) روز وفات ایشان، «شنبه» ذکر شده است.
14) (14) . مجموعة نفیسة: ص 62 (مسارّ الشیعة).
15) (15) . اقوال دیگری هم آمده است: دهم محرّم (مجموعة نفیسة: ص 114 «تاج الموالید»)، هجدهم یا نوزدهم محرّم (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 175؛ مطالب السؤول: ص 79)، و 24 ربیع اوّل (سیر أعلام النبلاء: ج 4 ص 400).
16) (16) . تاریخ الطبری: ج 6 ص 491؛ مجموعة نفیسة: ص 179 (تاریخ موالید الأئمة و وفیاتهم).
17) (17) . الکافی: ج 1 ص 468؛ مروج الذهب: ج 3 ص 169. در برخی کتابها، سال وفات ایشان، 92، 99 و 100 هجری ذکر شده است، ر. ک: الطبقات الکبری: ج 5 ص 221، أنساب الأشراف: ج 3 ص 362، تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 303.
18) (18) . دلائل الإمامة: ص 192، المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 176.
رسید.
امام زین العابدین علیه السلام، در قبرستان بقیع، در کنار قبر عمویش امام حسن علیه السلام به خاک سپرده شد.(1)
. الإرشاد: ج 2 ص 138؛ الطبقات الکبری: ج 5 ص 221. نیز، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 336 (فرزندان/علی اوسط، زین العابدین علیه السلام).
برخی منابع، از فرزند دیگری برای امام حسین علیه السلام به نام علی اصغر یاد کردهاند(2)که در کربلا به شهادت رسید. گفتنی است که برخی مصادر نیز نام وی را عبد اللّه گزارش کردهاند(3)و بعید نیست علاوه بر علی اکبر، دو فرزند دیگر امام (یکی به نام علی اصغر و دیگری به نام عبد اللّه) در عاشورا شهید شده باشند. توضیح بیشتر در این زمینه، پس از این، در بیان چگونگی کشته شدنِ فرزندان امام حسین علیه السلام خواهد آمد.(4)
وی در زمان حیات امام حسین علیه السلام از دنیا رفت.(5)مادرش از قبیلۀ قُضاعه بود(6)و اطّلاع بیشتری از وی، در دست نیست.(7)
از محمّد به عنوان یکی از فرزندان امام حسین علیه السلام نام برده شده است(8)و در برخی منابع، او را در
1) (1)
2) (2) . مطالب السؤول: ص 73؛ المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 77.
3) (3) . الإرشاد: ج 2 ص 135؛ الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): ج 1 ص 374.
4) (4) . ر. ک: ج 2 ص 168 (شهادت فرزندان امام حسین علیه السلام/کودک خردسال).
5) (5) . المجدی: ص 91؛ الشجرة المبارکة: ص 73. ابو نصر بخاری (سرّ السلسلة العلویة: ص 30) میگوید: «نامش ابو بکراست و دیگری گفته، نامش جعفر است و در کودکی، پیش از مرگ پدرش از دنیا رفته است». وی در الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) (ج 1 ص 476)، جزء شهدا شمرده شده است.
6) (6) . ر. ک: ص 148 (همسران/اُمّ جعفر).
7) (7) . ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 346 (فرزندان/جعفر).
8) (8) . مطالب السؤول: ص 73؛ المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 77. در کتاب الحدائق الوردیة (ج 1 ص 117) آمده است: «برخی نسبشناسها، از ابراهیم و محمّد، یاد کردهاند؛ ولی این دو، ناشناخته اند».
زمرۀ اسیران آوردهاند.(1)
. العقد الفرید: ج 3 ص 370؛ شرح الأخبار: ج 3 ص 196. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 490 (سخنی در بارۀ اسیران و بازماندگان واقعۀ کربلا).
البتّه قولی بر شهادت ایشان نیز وجود دارد(2).(3)فاطمه، بزرگترین دختر امام حسین علیه السلام است(4)و مادرش امّ اسحاق بود.(5)گر چه زمان ولادت وی در اسناد تاریخی به ثبت نرسیده، امّا میتوان احتمال قوی داد که در حوالی سال 51 هجری به دنیا آمده است؛ زیرا مادرش امّ اسحاق، همسر امام حسن مجتبی علیه السلام بود و پس از شهادت وی، به ازدواج امام حسین علیه السلام در آمد.(6)
فاطمه، پیش از واقعۀ کربلا، با حسنِ مُثنّا ازدواج کرد(7)و در کربلا با وی، حضور داشت.
همسرش جزء مجروحان حادثۀ کربلا بود.(8)فاطمه در میان اسرا به کوفه و شام رفت(9).(10)برخی از ماجراهای هجوم به خیمهها و دوران اسارت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، از او نقل شده است.(11)
فاطمه، از راویان حدیث است(12)و پدرش کتابی در هم پیچیده (مَلفوف) و نیز وصیّتنامۀ خود را به وی سپرد.(13)فاطمه، پس از درگذشت همسرش حسن مُثنّا، یک سال بر مزار او به سوگش
1) (1)
2) (2) . تذکرة الخواصّ: ص 277، المحن، تمیمی: ص 148. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 293 (سخنی در بارۀ تعداد شهدای کربلا).
3) (3) . ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 348 (فرزندان/محمّد)
4) (4) . تاریخ الطبری: ج 5 ص 464، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 577.
5) (5) . الطبقات الکبری: ج 8 ص 473، المعارف، ابن قتیبه: ص 200 و 213.
6) (6) . ر. ک: ص 147 (همسران/اُمّ اسحاق).
7) (7) . تاریخ دمشق: ج 70 ص 17، المعارف، ابن قتیبه: ص 213. در لباب الأنساب (ج 1 ص 385) آمده: این ازدواج، درسالی صورت گرفت که حسین علیه السلام کشته شد.
8) (8) . ر. ک: ج 2 ص 490 (سخنی در بارۀ اسیران و بازماندگان واقعۀ کربلا).
9) (9) . ر. ک: الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 577. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ج 2 ص 390 (بخش ششم/فصل چهارم: ماجرای سرهای شهیدان/سر امام علیه السلام در مجلس یزید).
10) (10) . سخنرانی فاطمۀ صغرا در کوفه، مشهور است؛ امّا ممکن است مربوط به فاطمه بنت الحسین علیه السلام باشد ویا فاطمه بنت علی علیه السلام و یا....
11) (11) . ر. ک: ج 2 ص 311 (نهایت سنگدلی/تاراج خیمهها و غارت اموال دختران پیامبر صلی الله علیه و آله) و ص 543 (از کوفه تا شام/مشاجرۀ زینب علیها السلام و یزید).
12) (12) . تاریخ دمشق: ج 70 ص 10، تهذیب الکمال: ج 35 ص 254.
13) (13) . ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 2 ص 317 (بخش سوم/فصل چهارم: وصیّتهای امام علیه السلام/آنچه به دختر بزرگش داد).
نشست و روزها روزه میگرفت و شبها به عبادت میپرداخت(1)
. تاریخ دمشق: ج 70 ص 19؛ الإرشاد: ج 2 ص 26.
و از حسن مُثنّا، چهار فرزند به نامهای عبد اللّه، ابراهیم، حسن و زینب داشت.(2)فاطمه، پس از حسن مُثنّا، با عبد اللّه بن عمرو بن عثمان بن عَفّان - که از بزرگزادگان بنی امیّه بود -، ازدواج کرد و از او دارای سه فرزند به نامهای محمّدِ دیباج، قاسم و رُقَیّه شد.(3)
وفات وی، حدود سال 117 هجری بوده است.(4)
دو قول ناسازگار با مشهور هم وجود دارد: یکی سال وفات ایشان را سال 110 میگوید (شذرات الذهب: ج 1 ص 139) و دیگری گفته است عمر وی، نزدیک به نود سال بوده که در مجموع، نشان میدهند وی تا حوالی سال 114 ق، حیات داشته است.
وی در مدینه وفات یافت. بیشتر فرزندان و نوادگان وی، در مبارزه با خلفای بنی عبّاس به شهادت رسیدند و یا زندانی شدند.(5)حسن، شرم کرد و هیچ نگفت. امام حسین علیه السلام فرمود: «من خود، فاطمه(6)را برایت برگزیدم.
او بیش از دختر دیگرم به مادرم فاطمه دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شبیه است»(7)
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: فَإِنّی قَدِ اختَرتُ لَکَ ابنَتی فاطِمَةَ، وهِیَ أکثَرُهُما شَبَهاً بِاُمّی فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله (الإرشاد: ج 2 ص 25؛ مقاتل الطالبیّین: ص 167).
.(8)1) (1)
2) (2) . تهذیب الکمال: ج 35 ص 256؛ لباب الأنساب: ج 1 ص 385.
3) (3) . المجدیّ: ص 91؛ تهذیب الکمال: ج 35 ص 256.
4) (4) . سبطِ ابن جوزی در تذکرة الخواصّ (ص 280)، تصریح میکند که وفات ایشان، سال 117 ق، بوده است. همچنین دودسته نقل مشهور وجود دارد که حدود سال 117 ق، را میرساند: دستۀ اوّل، گویایِ گفتگوی امام باقر علیه السلام با وی در آخرین سال حیات امام علیه السلام (م 114 ق) و زنده ماندن فاطمه پس از امام است (ر. ک: تاریخ دمشق: ج 70 ص 25)، و دستۀ دیگر، وفات فاطمه بنت الحسین علیه السلام را در زمان حکومت هشام (105-125 ق) بیان داشته (ر. ک: تاریخ دمشق: ج 70 ص 17) که مجموع این دو دسته میرساند وفات ایشان بین 114 تا 125 ق، بوده است.
5) (5) . ر. ک: تاریخ الطبری: ج 7 ص 536.
6) (6) . در الأغانی (ج 21 ص 126)، به جای «فاطمه»، «سکینه» آمده است و در لباب الأنساب (ج 1 ص 385)، این افزودهآمده است: «و این ازدواج، در همان سال شهادت امام حسین علیه السلام صورت گرفت».
7) (7) . إنَّ الحَسَنَ بنَ الحَسَنِ خَطَبَ إلی عَمِّهِ الحُسَینِ علیه السلام إحدَی ابنَتَیهِ، فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: اخترَ یا بُنَیَّ أحَبَّهُما إلَیکَ، فَاستَحیَا الحَسَنُ ولَم یُحِر جَواباً.
8) (8) . ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 354.
نام وی، آمنه است و امینه و امَیمه نیز گفتهاند.(1)
. تاریخ دمشق: ج 69 ص 120 وص 205، الفهرست، ابن ندیم: ص 153.
سَکینه، لقب اوست(2)که مادرش به وی داد.(3)مادرش رَباب دختر امرؤ القَیس است.(4)
وی در مدینه به دنیا آمد. سال ولادت او در مصادر تاریخی به ثبت نرسیده است؛ امّا برخی محقّقان، بر پایۀ حدس و گمان، سال ولادت وی را 47 هجری دانستهاند؛(5)لیکن بر پایۀ اطّلاعاتی دیگر، باید سال ولادت وی، حدود 51 هجری باشد؛ زیرا:
فاطمه، از سکینه بزرگتر بود و برخی مورّخان، بدان تصریح کردهاند(6)و شاید سپردن کتابی در هم پیچیده (مَلفوف) و وصیّتنامه از سوی امام حسین علیه السلام به وی نیز بدین جهت باشد.(7)
هر دو در سنّ ازدواج بودهاند. بدین جهت، در برخی مصادر آمده که امام حسین علیه السلام، حسن مُثنّا را در برگزیدن فاطمه و سکینه، مُخیَّر ساخت.(8)
امّ اسحاق که مادر فاطمه است، نخست، همسر امام مجتبی علیه السلام بود و پس از شهادت ایشان در سال 50 ق، با امام حسین علیه السلام ازدواج کرد.(9)
سکینه، زنی خوشخو، ظریف، زیبارو، عفیف،(10)اهل شعر و ادب و از راویان حدیث بود.(11)
بزرگان قریش و بزرگان شعر و ادب، در مجلس وی حاضر میشدند.(12)
1) (1)
2) (2) . تاریخ دمشق: ج 69 ص 205. نیز، ر. ک: الأغانی: ج 14 ص 158.
3) (3) . تاریخ دمشق: ج 69 ص 120.
4) (4) . ر. ک: ص 146 (همسران/رباب).
5) (5) . سکینة بنت الحسین، عائشه بنت الشاطئ: ص 28.
6) (6) . تاریخ الطبری: ج 5 ص 464، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 577.
7) (7) . ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 2 ص 317 (بخش سوم/فصل چهارم: وصیّتهای امام علیه السلام/آنچه به دختر بزرگش داد).
8) (8) . الإرشاد: ج 2 ص 25. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ص 156 (فرزندان/فاطمه).
9) (9) . ر. ک: ص 156 (فرزندان/فاطمه) و ص 147 (همسران/اُمّ اسحاق).
10) (10) . در تاریخ دمشق (ج 69 ص 206) آمده: «ارجمندترین بانوی قریش بود» و در وفیات الأعیان (ج 2 ص 394) آمدهاست: «سَرور زنانِ روزگار خویش بود».
11) (11) . تاریخ دمشق: ج 69 ص 206، الثقات، ابن حبّان: ج 4 ص 352.
12) (12) . ر. ک: ص 266 ح 24. نیز، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 371 ح 233.
سکینه، نخست با پسرعمویش عبد اللّه بن حسن، ازدواج کرد(1)
. با توجّه به این که عبد اللّه در سنین کودکی شهید شده، ممکن است که امام حسن علیه السلام، دو فرزند به نام عبد اللّه داشتهباشد، چنان که در سیر أعلام النبلاء (ج 5 ص 262) آمده که عبد اللّه الأکبر، همسر سَکینه بوده و در المجدی (ص 19)، کنیۀ عبد اللّه، ابو بکر آمده است. در الأغانی (ج 16 ص 158) نیز آمده که کنیۀ عبد اللّه، ابو جعفر و مادرش دختر سلیل بن عبد اللّه بوده است.
و عبد اللّه، پیش از عروسی(2)یا پس از عروسی،(3)در کربلا به شهادت رسید. برخی نقلها همسر نخست وی را مُصعَب بن زبیر دانستهاند.(4)وی پس از مصعب، با مردانی دیگر نیز ازدواج کرد.همسران وی، به ترتیب پس از عبد اللّه بن حسن، عبارت اند از: مصعب بن زبیر، عبد اللّه بن عثمان بن عبد اللّه، زید بن عمرو بن عثمان بن عفّان، ابراهیم بن عبد الرحمان بن عوف و اصبغ بن عبد اللّه بن مروان.(5)اقوال دیگری نیز در این مسئله وجود دارد.(6)
سکینه، در حادثۀ عاشورا حضور داشت و به همراه اسیران، به کوفه و شام و از آن جا به مدینه رفت.(7)
درگذشت وی، در منابع تاریخی، در ربیع اوّل سال 117 هجری ثبت شده است.(8)
مکان دفن وی، بنا بر مشهور، مدینه است؛(9)ولی شام،(10)مکّه(11)و مکانهای دیگر هم گفته شده است.(12)
1) (1)
2) (2) . إعلام الوری: ج 1 ص 418؛ سیر أعلام النبلاء: ج 5 ص 262.
3) (3) . أنساب الأشراف: ج 2 ص 416، المحبّر: ص 438.
4) (4) . الطبقات الکبری: ج 8 ص 475، تاریخ دمشق: ج 69 ص 206.
5) (5) . أنساب الأشراف: ج 2 ص 139، الطبقات الکبری: ج 8 ص 475.
6) (6) . ر. ک: المحبّر: ص 438، الأغانی: ج 16 ص 158.
7) (7) . تاریخ دمشق: ج 69 ص 204، تهذیب الأسماء: ج 1 ص 163.
8) (8) . تاریخ الطبری: ج 7 ص 107، الثقات، ابن حبّان: ج 4 ص 352.
9) (9) . الطبقات الکبری: ج 8 ص 475، الثقات، ابن حبّان: ج 4 ص 352 در معجم البلدان (ج 4 ص 19) آمده است: حق، آناست که قبر او در مدینه است.
10) (10) . تاریخ دمشق: ج 69 ص 217 و 204.
11) (11) . المنتظم: ج 7 ص 180، تذکرة الخواص: ص 280. نیز، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 376 ح 246.
12) (12) . إسعاف الراغبین (بهامش نور الأبصار): ص 229.
امرَؤ القَیس به او داده بود(1)
. در مقاتل الطالبیّین (ص 94)، چنین آمده است: «اَمینه و گفته شده: امیمه» و در وفیات الأعیان (ج 2 ص 397) و الأغانی (ج 16 ص 146) آمده است: «و گفته شده نامش آمنه بود و گفته شده امینه و یا امَیمه بوده است».
.(2)در منابع متعدّد، از زینب به عنوان یکی از فرزندان امام حسین علیه السلام نام برده شده است. در برخی منابع، آمده است که مادرش شهربانو بوده ودر کودکی از دنیا رفته است.
مجموعۀ نفیسة (تاریخ موالید الأئمّة و وفیاتهم): برای امام حسین علیه السلام، شش پسر و سه دختر به دنیا آمد:... زینب و سَکینه و فاطمه.(5)
لباب الأنساب: زینب، در کودکی در گذشت. مادر او، شهربانو، دختر یزدگرد بود.(6)
ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 307 (بخش یکم/فصل ششم:
فرزندان) و ج 7 ص 33 (بخش هشتم/فصل چهارم: شهادت فرزندان امام حسین علیه السلام).
1) (1)
2) (2) . سُکَینَةُ اسمُها آمِنَةُ أو امَیمَةُ، وإنَّما سُکَینَةُ لَقَبٌ، لَقَّبَتها امُّهَا الرَّبابُ بِنتُ امرِئِ القَیسِ (تاریخ دمشق: ج 69 ص 120 وص 205، مقاتل الطالبییّن: ص 94).
3) (3) . کانَت سُکَینَةُ عَفیفَةً سَلیمَةً، بَرزَةً مِنَ النِّساءِ، تُجالِسُ الأَجِلَّةَ مِن قُرَیشٍ، وتَجتَمِعُ إلَیهَا الشُّعَراءُ (الأغانی: ج 16 ص 151).
4) (4) . ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 368.
5) (5) . وُلِدَ لَهُ علیه السلام سِتَّةُ بَنینَ وثَلاثُ بَناتٍ... زَینَبُ و سُکَینَةُ وفاطِمَةُ (مجموعة نفیسة: ص 177 «تاریخ موالید الأئمّة و وفیاتهم» وص 18 «تاریخ الأئمّة»، دلائل الإمامة: ص 181، المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 77، کشف الغمّة: ج 2 ص 250؛ مطالب السؤول: ص 73، ذخائر العقبی: ص 258).
6) (6) . زَینَبُ ماتَت صَغیرَةً، امُّها شَهرَبانو بِنتُ یَزدَجَردَ (لباب الأنساب: ج 1 ص 350).
در مورد انتساب دختری به نام رقیّه به امام حسین علیه السلام و نیز چگونگی وفات او در شام، و همچنین مزار منسوب به وی، نکاتی وجود دارد که شایسته است هر یک، جداگانه مورد بررسی قرار گیرد:
منابع کهن و معتبری که فرزندان امام حسین علیه السلام را احصا کردهاند، دختری را به نام رُقیّه برای ایشان، بیان نداشته و تنها دو دختر به نامهای فاطمه و سَکینه و برخی دختر سومی به نام زینب(1)
. ر. ک: ص 149 (بخش دوم/فصل ششم: فرزندان).
را نام بردهاند. حتّی علّامه مجلسی رحمه الله در بحار الأنوار(2)و محدّث بزرگ معاصر، شیخ عبّاس قمی رحمه الله در نوشتارهای خود، به نام رقیّه به عنوان دختر امام علیه السلام اشاره نکردهاند.ابن طلحه (م 654 ق) در کتاب مطالب السَّؤول،(3)فرزندان امام حسین علیه السلام را ده تن میشمارد:
شش پسر و چهار دختر. وی در معرّفی دختران، تنها نام سه تن را بازگو کرده است: فاطمه، سَکینه و زینب. همین مطلب را مؤلّف کشف الغُمّة(4)از مطالب السؤول، نقل کرده است.
تا آن جا که بررسیهای ما نشان میدهد، تنها کسی که برای امام حسین علیه السلام چهار دختر با آوردن نام آنها یاد میکند، نسبشناس معروف قرن ششم، ابن فُندُق بیهقی (م 565 ق) است که در لباب الأنساب، فرزندان دختر امام علیه السلام را بدین ترتیب آورده است:
فاطمه، که مادرش امّ اسحاق دختر طلحه بود؛
سَکینه، که مادرش رَباب، دختر امرؤ القیس بن عدی بود؛
زینب، که در کودکی درگذشت و مادرش شهربانو، دختر یزدگرد بود؛
امّ کلثوم، که در کودکی درگذشت و مادرش شهربانو دختر یزدگرد بود.(5)
همان طور که ملاحظه میشود، وی نیز در تبیین فرزندان دختر امام حسین علیه السلام، با این که تعداد آنها را چهار نفر ذکر میکند، نامی از رقیّه نمیبرد؛ لیکن در بیان فرزندانی که از نسل این امام علیه السلام
باقی ماندهاند، مینویسد:
و لم یبق من أولاده - یعنی الحسین علیه السلام - إلاّ زین العابدین علیه السلام و فاطمة و سکینة و رقیّة.(1)
. لباب الأنساب: ج 1 ص 355.
از فرزندان امام حسین علیه السلام، جز زین العابدین علیه السلام، فاطمه، سَکینه و رُقیّه، باقی نماند.
ممکن است گفته شود که رقیّه، همان امّ کلثوم است؛ لیکن این احتمال با جملۀ «و لم یَبقَ من أولاده...» هماهنگ نیست؛ زیرا این جمله، مُشعر به آن است که رقیّه، مانند فاطمه و سَکینه، بعد از جریان کربلا و شام، سالیانی را زندگی کرده است، مگر این که گفته شود مراد او، باقیماندگان از روز عاشورا بوده است.
گزارش دیگری که به نام رقیّه اشاره دارد، آن است که در برخی نسخههای کتاب الملهوف، آمده است که امام حسین علیه السلام در وداع با اهل بیت خود، فرمود:
یا اختاه! یا امَّ کُلثومٍ! وأَنتِ یا زَینَبُ! وأَنتِ یا رُقَیَّةُ! وأَنتِ یا فاطِمَةُ! وأَنتِ یا رَبابُ! انظُرنَ إذا أنَا قُتِلتُ فَلا تَشققُنَ عَلَیَّ جَیباً، ولا تَخمِشنَ عَلَیَّ وَجهاً، ولا تَقُلنَ عَلَیَّ هَجراً.(2)
خواهرم، ای امّ کلثوم! و تو ای زینب! و تو ای رُقَیّه! و تو ای فاطمه! و تو ای رَباب! توجّه کنید که هرگاه من کشته شدم، برای من گریبان چاک مکنید و صورت، خراش ندهید و حرف نامربوط مگویید.
در بارۀ این گزارش میتوان گفت:
اوّلاً، در بسیاری از نسخههای کتاب الملهوف، این متن وجود ندارد.
ثانیاً، در این گزارش، به این که رقیّه دختر امام علیه السلام است، اشارهای نشده است.
ثالثاً، احتمالاً آن که در این گزارش به این نام خطاب شده، رقیّه دختر امام علی علیه السلام و همسر مسلم بن عقیل است؛(3)زیرا فرزندان مُسلم، همراه امام علیه السلام بودند و به احتمال قوی، همسر وی نیز در کاروان کربلا، حضور داشته است.
تا آن جا که بررسیها نشان میدهند، نخستین کتابی که ماجرای شهادت کودکی در شام را مطرح کرده است، کامل بهایی، کتابی فارسی، نوشتۀ عماد الدین طبری (م ح 700 ق) است. متن نوشتار
او، این است:
در حاویه(1)
. ظاهراً مقصود، کتاب الحاویة، نوشتۀ قاسم بن محمد بن احمد سُنّی است (ر. ک: فوائد رضویّه: ص 112).
آمد که زنان خاندان نبوّت، در حالت اسیری، حال مردان که در کربلا شهید شده بودند، بر پسران و دختران ایشان، پوشیده میداشتند و هر کودکی را وعدهها میدادند که: پدر تو به فلان سفر رفته است [و] باز میآید. تا ایشان را به خانۀ یزید آوردند.دخترکی بود چهارساله. شبی از خواب، بیدار شد و گفت: «پدر من حسین کجاست؟ این ساعت، او را به خواب دیدم سخت پریشان!». زنان و کودکان، جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست. یزید، خفته بود. از خواب، بیدار شد و حال، تفحّص کرد. خبر بردند که حال، چنین است. آن لعین، در حال گفت که بروند و سر پدر او را بیاورند و در کنار او نهند. مَلاعین، سر بیاورد و در کنار آن دختر چهارساله نهاد. پرسید: «این چیست؟». مَلاعین گفت: سرِ پدر توست. آن دختر بترسید و فریاد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز، جان به حق، تسلیم کرد.(2)
این متن با آنچه در بارۀ وفات رقیّه شهرت دارد، تفاوتهایی دارد؛ زیرا در این متن، نام دختر، مشخّص نشده و او را چهارساله میداند، نه سهساله، و محلّ وفات او را خانۀ یزید میداند، نه خرابه، و وفات او را پس از چند روز از دیدن سر مبارک امام حسین علیه السلام میداند، نه همزمان با دیدن سر ایشان.
پس از عماد الدین طبری، ملّا حسین واعظ کاشفی سبزواری (م 910 ق) در کتاب روضة الشهدا، مطالب طبری را با تفصیل بیشتری مطرح میکند؛ امّا همچنان، نامی از کودک نمیبَرد و او را چهارساله ذکر میکند و محلّ وقوع حادثه را کوشْک (کاخ) یزید میداند و میافزاید:
چون مِندیل برگرفت،(3)سری دید در آن طَبَق، نهاده. آن سر را برداشت و نیک در آن نگریست. سرِ پدر خود را بشناخت. آهی از سینه برکشید و روی در روی پدر مالید و لب خود بر لب وی نهاد و فی الحال، جان شیرین بداد.(4)
گفتنی است که بر پایۀ این گزارش، وفات کودک در همان شبی اتّفاق افتاده که سر پدر را دیده است. در واقع، تفاوت اصلی این گزارش با گزارش عماد الدین طبری، تنها در این مورد است که
به کتابهای بعدی نیز منتقل شده است.
پس از ملّا حسین کاشفی، فخر الدین طُرَیحی (م 1085 ق) در کتاب المنتخب، داستان را با تفاوتهایی تعریف میکند. بخشی از متن المنتخب، بدین شرح است:
روایت شده که وقتی آل اللّه وآل رسول او در شهر شام بر یزید، وارد شدند، او خانهای به آنها اختصاص داد و آنها در آن، به سوگواری میپرداختند. مولای ما امام حسین علیه السلام، دختری سه ساله داشت... سرِ شریف امام علیه السلام را که با دستمالی دیبقی(1)
. دَیبَق: دیبا؛ حریر.
پوشیده بود، آوردند و در برابرش نهادند و پرده از آن برداشتند. دختر امام علیه السلام گفت: این سرِ کیست؟ گفتند: سرِ پدرت است. آن را از طَبَق برداشت و درآغوش گرفت و میگفت: «پدر جان! چه کسی تو را با خونت خضاب کرد؟ پدر جان! چه کسی رگهای تو را بُرید؟ پدر جان! چه کسی مرا در کودکی، یتیم کرد؟ پدر جان! پس از تو، ما به چه کسی دل ببندیم؟ پدر جان! چه کسی از یتیم، نگهداری میکند تا بزرگ شود؟ پدر جان! چه کسی پاسدار زنانِ رنجور است؟ پدر جان! چه کسی نگهدار بیوههای اسیر است؟ پدر جان! چه کسی نوازشگر چشمهای گریان است؟ پدر جان! پناه دهندۀ دور افتادگان غریب کیست؟ پدر جان! چه کسی نوازشگر موهای پریشان است؟ پدر جان! برای ناکامی ما پس از تو، چه کسی هست؟ پدر جان! برای غریبی ما، چه کسی پس از تو هست؟ پدر جان! کاش من، فدای تو میشدم. پدرجان! کاش پیش از این، نابینا میشدم. پدر جان! کاش من در خاک شده بودم و محاسن تو را خونآلود نمیدیدم».آن گاه، دهانش را بر دهان شریف امام علیه السلام گذاشت و گریۀ سختی کرد تا از هوش رفت.
وقتی تکانش دادند، دیدند که روحش از دنیا، جدا شده است.(2)
قابل توجّه است که این متن، نخستین منبع شناختهشدهای است که کودک را سهساله معرّفی کرده است. همچنین، نخستین منبعی است که به تفصیل، سخن گفتن وی را با امام علیه السلام مطرح کرده است؛ امّا چیزی در بارۀ نام او نمیگوید.
اواخر قرن سیزدهم، شخصی به نام محمّدحسین ارجستانی در کتاب اَنوار المجالس،(3)داستان را
به گونهای دیگر، بیان میکند. متن نوشتۀ او، این است:
اهل بیت رسول خدا در آن شبها، نه شمعی، نه چراغی، نه آب و نه طعامی، و نه فرش و نه لباسی، غمگین نشسته بودند و شغل ایشان، تعزیهداری بر شهیدان کربلا بود تا آن که زُبیده خاتون، دختر سهسالۀ سیّد الشهدا، شبی از فراق پدر بزرگوار، بسیار گریه کرد....(1)
. انوار المجالس: ص 161.
بررسیها نشان میدهند که این، نخستین گزارشی است که نام کودک را مطرح و او را زُبیده و محلّ حادثه را خرابۀ شام، معرّفی کرده است.
او در صفحۀ قبل کتاب خود، در اشاره به خرابۀ شام، میگوید:
تذکّرتُ غرباء خربة الشام، أوَ لم یکن أهل البیت الذین هم خیر الأنام غرباء فی خربة الشام؟ أوَ لم تکن سکینة ورقیّة طفلتی الحسین علیه السلام؟ فلماذا لم یتکلّم أحد بکلمة یعزّی فیها هؤلاء الغرباء رغم معاناتهم من فقد الأب والأخ؟!
از غریبان خرابۀ شام به خاطرم رسید. مگر اهل بیت خیر الأنام، در خرابۀ شام غریب نبودند؟! یا سَکینه و رُقَیّه، طفل حسین نبودند؟! باوجود آن که داغهای متعدّد مانند بیپدری و بیبرادری دیده بودند، چرا کسی به تسلّی آن غریبان، لب نگشود؟!
بدین ترتیب، طبق یافتۀ ما، اَنوار المجالس، اوّلین کتابی است که از دختری برای امام حسین علیه السلام در خرابۀ شام به نام رُقیّه نام میبَرد، هر چند از سرنوشت او سخنی نمیگوید و ماجرای شهادت کودکی به نام زبیده را باز میگوید.
این نوشتار، ممکن است زمینهساز گزارشهای آینده در مورد نام کودکی باشد که در خرابۀ شام از دنیا رفته است.
اوایل قرن چهاردهم، شیخ محمّدجواد یزدی خراسانی، در کتاب شعشعة الحسینی(2)آورده است:
منقول است که طفلی از حضرت امام حسین علیه السلام در خرابۀ شام، از دیدن سرِ پدر بزرگوارش، از دنیا رفت؛ ولیکن در نام او، اختلاف است که زُبَیده یا رُقَیّه یا زینب یا سَکینه بوده باشد.(3)
او همچنین در صفحات بعد، به نقل از کتاب معاصرش، ریاض الأحزان، آورده است که اسم آن دختر، فاطمه بوده است.(4)
در این گزارش، چندین نام و از جمله «رُقَیّه» برای کودکِ از دنیا رفته در شام، مطرح گردیده است.
چند سال بعد، واعظ معاصر ما، سیّد محمّدعلیِ شاهعبد العظیمی (م 1334 ق)، در کتاب الإیقاد، ظاهراً برای نخستین بار، با صراحت، نام کودک را رقیّه و سنّ او را سه ساله آورد. متن نوشتۀ او، این است:
کان للحسین علیه السلام بنت صغیرة یحبّها وتحبّه، وقیل: کانت تُسمّی رقیّة، وکان عمرها ثلاث سنین، وکانت مع الأسری فی الشام....(1)
. الإیقاد: ص 179.
حسین علیه السلام، دختر کوچکی داشت که او را دوست میداشت و او هم امام علیه السلام را دوست داشت. گفته شده که نام وی، رقیّه بود، سه سال داشت و در شام، در میان اسیران بود....
این بود سیر گزارشهای گوناگون در بارۀ وفات دختری از امام حسین علیه السلام در شام.(2)
نخستین سندی که در بارۀ مزار کنونی منسوب به رُقیّه در دست است، به قرن دهم هجری باز میگردد و مربوط میشود به محمّد بن ابی طالب حائری کَرَکی (زنده در 955 ق). وی در کتاب تسلیة المجالس مینویسد:
در شهر دمشقِ شام، در بخش شرقی مسجد اعظم شهر، خرابهای را دیدم که در گذشته، مسجد بوده و بر سنگْنوشتۀ درِ آن، نامهای پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندانش و امامان دوازدهگانه، نوشته شده بود و پس از آن، چنین نوشته بود: «این، قبر خانم مَلَکه، دختر حسین بن امیر المؤمنین علیه السلام است».(3)
در قرن سیزدهم، شِبلَنجی (م 1298 ق) در کتاب نور الأبصار، در بارۀ این مزار مینویسد:
1) (1)
2) (2) . چنین گزارشهایی، در منابع غیر قابل استناد دیگر (نظیر: طوفان البکاء جوهری، ریاض البکاء شیرازی، جواهر الإیقان دربندی، مجالس المتّقین بَرَغانی، مرقاة الإیقان گنجوی، سرّ الشهادۀ طباطبایی دیبا و بحر المصائب تبریزی) - که همگی تقریباً هم دورۀ الإیقاد هستند - نیز دیده میشود.
3) (3) . تسلیة المجالس: ج 2 ص 93.
برخی شامیها به من خبر دادند که برای خانم رقیّه، دختر امام علی - کرّم اللّه وجهه - در دمشق شام، آرامگاهی هست که زمانی به دیوارهای قبرش آسیب وارد شد. شامیها قصد داشتند که جنازه را از داخل قبر، بیرون بیاورند تا آن را بازسازی کنند؛ امّا کسی به خاطر هیبت آن خانم، جرئت نکرد وارد قبر شود، تا این که شخصی از خاندان اهل بیت به نام سیّد فرزند مرتضی، وارد قبر شد و پارچهای روی آن انداخت و جنازه را در پارچه پیچید و آن را بیرون آورد و همگان دیدند که دختر کوچک نابالغی است. این مطلب را به یکی از بزرگان گفتم. او نیز به نقل از برخی مشایخ خود، آن را برایم روایت کرد.(1)
. نور الأبصار: ص 195.
در این گزارش، نام صاحب مزار، رقیّه بنت علی علیه السلام آمده و نخستین گزارشی است که به موضوع آسیب دیدن قبر، اشاره کرده است.
در نیمۀ اوّل قرن چهاردهم، شیخ محمّدهاشم خراسانی (م 1352 ق) در کتاب فارسی منتخب التواریخ،(2)ضمن این که مزار را متعلّق به رقیّه بنت الحسین علیه السلام معرّفی نموده، داستان آسیب دیدن قبر را با تفصیل بیشتری نقل میکند. متن گزارش او، چنین است:
و عالم جلیل، شیخ محمّدعلی شامی - که از جملۀ علما و محصّلین نجف اشرف است -، به حقیر فرمود که جدّ امّیِ بلاواسطۀ من، جناب آقا سیّد ابراهیم دمشقی که نسبش منتهی میشود به سیّد مرتضی علم الهدی و سنّ شریفش علاوه بر نود بود و بسیار شریف و محترم بود، سه دختر داشتند و اولاد ذکور نداشتند. شبی دختر بزرگشان در خواب دید جناب رقیّه بنت الحسین علیه السلام را که فرمود: «به پدرت بگو به والی بگوید: آب افتاده میان قبر و لحد من، و بدن من، در اذیّت است. بگو بیاید و قبر و لحد مرا تعمیر کند».
دخترش به سیّد، عرض کرد. سیّد، از ترس حضرات اهل تسنّن، به خواب، اثری مترتّب ننمود. شب دوم، دختر وسطی سیّد، همین خواب را دید. باز به پدر گفت. ترتیب اثری نداد. شب سوم، دختر صغرای سیّد، همین خواب را دید و به پدر گفت. ایضاً ترتیب اثری نداد. شب چهارم، خود سیّد، مخدّره رقیّه را در خواب دید که به طریق عتاب فرمودند که:
«چرا والی را خبردار نکردی؟».
سیّد، بیدار شد. صبح رفت نزد والی شام و خوابش را به والی شام نقل کرد.
والی، امر کرد علما و صلحای شام از سنّی و شیعه بروند و غسل کنند و لباسهای نظیف در
بر کنند. به دست هر کس قفل درب حرم مقدّسه باز شد، همان کس برود و قبر مقدّسۀ او را نبش کند و جسد مطهّره را بیرون بیاورد تا قبر مطهّر را تعمیر کند. بزرگان و صلحا از شیعه و سنّی، در کمال ادب غسل کردند و لباس نظیف در بر کردند. قفل به دست هیچ یک باز نشد، مگر به دست مرحوم سیّد. بعد که مشرّف میان حرم شدند، مِعوَل(1)
. مِعوَل: کُلنگ.
هیچ یک به زمین اثر نکرد، مگر معول سیّد ابراهیم. بعد، حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند. دیدند بدن نازنین مخدّره، میان لحد و کفن آن مخدّرۀ مکرّمه، صحیح و سالم است؛ لیکن آب زیادی میان لحد جمع شده. پس سیّد، بدن شریف مخدّره را از میان لحد، بیرون آورد و روی زانوی خود نهاد و سه روز همین قِسم، بالای زانوی خود نگه داشت و متّصل گریه میکرد تا آن که لحد مخدّره را از بنیاد، تعمیر کردند. اوقات نماز که میشد، سیّد، بدن مخدّره را بر بالای شیء نظیفی میگذاشت. بعد از فراغ، باز بر میداشت و بر زانو مینهاد تا آن که از تعمیر قبر و لحد، فارغ شدند. سیّد، بدن مخدّره را دفن کرد و از معجزۀ این مخدّره در این سه روز، سیّد، نه محتاج به غذا شد و نه محتاج به آب و نه محتاج به تجدید وضو. بعد که خواست مخدّره را دفن کند، سیّد دعا کرد خداوند، پسری به او مرحمت نماید. دعای سیّد، مستجاب شد و در این سنّ پیری، خداوند به او پسری مرحمت فرمود، مسمّا به سیّد مصطفی.بعد، والی، تفصیل را به سلطان عبد الحمید نوشت. او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف رقیّه و مرقد شریف امّ کلثوم و سَکینه را به او واگذار نمود و فعلاً هم آقای حاجی سیّد عبّاس پسر آقا سیّد مصطفی پسر آقا سیّد ابراهیم سابق الذکر، متصدّی تولیت این اماکن شریفه است. انتهی. و گویا این قضیّه در حدود سنۀ هزار و دویست و هشتاد بوده است.(2)
با توجّه به آنچه در این گزارش آمده که «بزرگان و علمای شیعه و سنّی، شاهد ماجرا بودهاند»، نکتۀ قابل تأمّل، این است که با آن که انگیزه برای نقل و ثبت این گونه حوادث، فراوان است، هیچ کس جز متولّیان حرم، این حادثۀ مهم را نقل نکرده(3)و شخصیتی مانند سیّد محسن امین، با این که در منطقه حضور داشته، در گزارش خود، اشارهای به این ماجرا ننموده
و دربارۀ این بارگاه، تنها نوشته است:
رقیّه، دختر حسین علیه السلام، قبری به او منسوب است و مشهدی که در محلّۀ العمارۀ دمشق، زیارتگاه است. خدا به درستی آن، آگاهتر است. میرزا علی اصغرخان [اتابک، امین السلطان]، وزیر اعظم ایران، به سال 1323 ق، آن را بازسازی کرده و در بالای در، تاریخ بازسازی را حَک کردهاند که در آن، این اشعار آمده است:
مرتبهای عالی است برای علی
وزیر اعظمِ ایران که تجدید کننده است.
و من، تاریخ بازسازی آن را که میدرخشد
[به ابجد] سرودم: «بقبر رقیّة من آل أحمد».(1)
. أعیان الشیعة: ج 7 ص 34.
بنا بر این، بر پایۀ اسناد روایی و تاریخی نمیتوان در بارۀ موضوع این پژوهش، نظر قاطعی ارائه کرد؛ لیکن کراماتی که از این مزار نورانی دیده شده و میشود، مؤیّد اعتبار معنوی آن است و در هر حال، بیتردید، گرامیداشت این مکان منتسب به اهل بیت علیهم السلام، لازم است، هر چند با توجّه به این که جزئیات مربوط به زندگی و وفات رقیّه، در هیچ یک از منابع معتبر نیامده، ذکر مصائب او را باید به مصادری مستند نمود که به آنها اشارت رفت و صحّت و سُقم مطالب را به عهدۀ راوی نهاد.
1) (1)
گفتم: آری، ای خدای من! [حسین،] نور چشم و دستۀ گل و میوۀ دل و تخم چشمان من است.
سپس [آن فرستاده] در حالی که دستش را بر سر حسین علیه السلام نهاده بود،(1)
.علّامۀ مجلسی میگوید: مُراد از والای والایان (العلیّ الأعلی) جبرئیل علیه السلام است و «جلوهگر شدن»، کنایه از نهایتتجلّیِ علمی است و «نیکویی صورت»، کنایه از تجلّی صفات کمال خداوند متعال برای اوست و «دست نهادن»، کنایه از سرازیر کردن رحمت است (بحار الأنوار: ج 44 ص 238).
[از قول خداوند] گفت: "ای محمّد! قدم نورسیده مبارک! برکتها، درودها و رحمت و رضایت من بر او و نکبت و لعنت و ناخشنودی و عذاب و رسوایی و مجازاتم برای هر که او را بکشد و با او مخالفت کند و دشمنی ورزد و بستیزد.هان که او سَرور شهیدان اوّلین و آخرین در دنیا و آخرت، و سَرور جوانان بهشتی از میان همۀ مردم است، و پدرش از او هم برتر و بهتر است. به او سلام برسان و بشارتش ده که پرچم هدایت، و چراغ راه اولیای من، و نگاهبان و دیدهبان من بر خلق من، و نگهدارندۀ علم من، و حجّت من بر آسمانیان و زمینیان و ثَقَلین، یعنی جن و انس است"».(2)
یا مُحَمَّدُ، أتُحِبُّ الحُسَینَ؟ قُلتُ: نَعَم یا رَبِّ، قُرَّةُ عَینی ورَیحانَتی، وثَمَرَةُ فُؤادی، وجِلدَةُ ما بَینَ عَینَیَّ.
فَقالَ لی: یا مُحَمَّدُ - ووَضَعَ یَدَهُ عَلی رَأسِ الحُسَینِ - بورِکَ مِن مَولودٍ، عَلَیهِ بَرَکاتی وصَلَواتی ورَحمَتی ورِضوانی؛ ونَقِمَتی ولَعنَتی وسَخَطی وعَذابی وخِزیی ونَکالی عَلی مَن قَتَلَهُ وناصَبَهُ وناواهُ ونازَعَهُ.
أما إنَّهُ سَیِّدُ الشُّهَداءِ مِنَ الأَوَّلینَ وَالآخِرینَ فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ، وسَیِّدُ شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ مِنَ الخَلقِ أجمَعینَ، وأبوه أفضَلُ مِنهُ وخَیرٌ، فَأَقرِئهُ السَّلامَ، وبَشِّرهُ بِأَنَّهُ رایَةُ الهُدی، ومَنارُ أولِیائی، وحَفیظی وشَهیدی عَلی خَلقی، وخازِنُ عِلمی، وحُجَّتی عَلی أهلِ السَّماواتِ، وأهلِ الأَرَضینَ، وَالثَّقَلَینِ الجِنِّ وَالإِنسِ (کامل الزیارات: ص 147 ح 174، بحار الأنوار: ج 44 ص 238 ح 29).
1) (1)
2) (2) . بَینَما رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی مَنزِلِ فاطِمَةَ علیها السلام وَالحُسَینُ علیه السلام فی حِجرِهِ، إذ بَکی وخَرَّ ساجِداً، ثُمَّ قالَ: یا فاطِمَةُ یا بِنتَ مُحَمَّدٍ، إنَّ العَلِیَّ الأَعلی تَراءی لی فی بَیتِکِ هذا، فی ساعَتی هذِهِ، فی أحسَنِ صورَةٍ وأهیَأِ هَیئَةٍ، فَقالَ لی:
خدا را گواه میگیرم که من دیدم چنین نوشته شده است: «... و حسین را خزانهدار وحیَم قرار دادم و با شهادت، او را گرامی داشتم و سرانجامش را به سعادت رساندم که او برترینِ شهیدان است و بالاترین درجۀ آنان را دارد. کلمۀ کاملم را همراه او کردم و حجّت رسایم را نزد او نهادم».(1)
. فَأَشهَدُ بِاللّهِ أنّی هکَذا رَأَیتُهُ مَکتوباً:... وجَعَلتُ حُسَیناً خازِنَ وَحیی، وأکرَمتُهُ بِالشَّهادَةِ، وخَتَمتُ لَهُ بِالسَّعادَةِ، فَهُوَ أفضَلُ مَنِ استُشهِدَ، وأرفَعُ الشُّهَداءِ دَرَجَةً، جَعَلتُ کَلِمَتِیَ التّامَّةَ مَعَهُ، وحُجَّتِیَ البالِغَةَ عِندَهُ (الکافی: ج 1 ص 527 ح 3، کمال الدین: ص 310 ح 108).
پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: «ای خدای من! در برابر امرت، تسلیم هستم و جز به نیروی تو، مرا صبری نیست. آنها چیستند؟».
به پیامبر صلی الله علیه و آله گفته شد: نخستین آنها، گرسنگی و مقدّم داشتن نیازمندان بر خود و خانوادهات است.
پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: «ای خدای من! پذیرفتم و راضی و تسلیم شدم و توفیق و صبر، از توست».
[گفته شد:] دومین چیز [که باید بر آن صبر کنی]، تکذیب شدن و هراس شدید و جانبازیات در جنگ با مال و جان در برابر کافران است و [نیز] صبر بر آزاری است که از آنان (کافران) و منافقان به تو میرسد و نیز درد و زخم جنگ.
پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: «ای خدای من! پذیرفتم و راضی و تسلیم شدم و توفیق و صبر، از توست».
[گفته شد:] و سومین چیز، [صبر بر] کشتارهایی است که خاندانت پس از تو با آن رو به رو میشوند. برادرت علی، از امّتت دشنام و زورگویی و سرزنش و ناکامی و انکار و ستم میبیند و در
1) (1)
پایان هم کشته میشود.
پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: «ای خدای من! پذیرفتم و خشنود شدم و توفیق و صبر، از توست».
[گفته شد:] و دخترت، بر او ستم میشود و محروم میگردد و حقّی را که تو برایش قرار دادهای، از او غاصبانه میگیرند و او را در حال بارداری میزنند و بر او و حریم و خانهاش بدون اجازه در میآیند و سستی و تحقیر و خواری به او میرسد و جلوگیرندهای نمییابد و بر اثر زده شدن، آنچه در شکم دارد، سقط میکند و از همان زدن نیز از دنیا میرود.
پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: «ما از خدا هستیم و به سوی او باز میگردیم. ای خدای من! پذیرفتم و تسلیم شدم و توفیق و صبر، از توست».
[گفته شد:] و فاطمه از برادرت (علی)، دو پسر دارد که یکی از آن دو را به نیرنگ و خیانت میکشند و اموالش را به غارت میبرند و نیزهاش میزنند و اینها را امّتت انجام میدهند.
پیامبر گفت: «ای خدای من! پذیرفتم و تسلیم هستم. ما از آنِ خداییم و به سوی او باز میگردیم و توفیق و صبر، از توست».
[گفته شد:] و امّتت پسر دیگر فاطمه را به جهاد میخوانند و آن گاه او را محاصره میکنند و میکشند و فرزندان و هر کس از خاندانش را که همراه اوست، میکشند و حرمش را غارت میکنند. او از من کمک میجوید؛ امّا قضای حتمی من، در شهادت او و همراهیان اوست و کشته شدنش حجّت بر همۀ ساکنان سراسر زمین است. آسمانیان و زمینیان از سر بیتابی بر او میگریند و نیز فرشتگانی که به یاریاش نرسیدهاند. سپس از صُلب او، پسری میآید که با او تو را یاری میدهم و مثالِ (تصویر) او نزد من زیر عرش است....(1)
. لَمّا اسرِیَ بِالنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله إلَی السَّماءِ قیلَ لَهُ: إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وتَعالی یَختَبِرُکَ فی ثَلاثٍ لِیَنظُرَ کَیفَ صَبرُکَ.
قالَ: اسَلِّمُ لِأَمرِکَ یا رَبِّ، ولا قُوَّةَ لی عَلَی الصَّبرِ إلّابِکَ، فَما هُنَّ؟ قیلَ لَهُ: أوَّلُهُنَّ: الجوعُ وَالأَثَرَةُ عَلی نَفسِکَ وعَلی أهلِکَ لِأَهلِ الحاجَةِ.
قالَ: قَبِلتُ یا رَبِّ، ورَضیتُ وسَلَّمتُ، ومِنکَ التَّوفیقُ وَالصَّبرُ.
وأمَّا الثّانِیَةُ: فَالتَّکذیبُ وَالخَوفُ الشَّدیدُ، وبَذلُکَ مُهجَتَکَ فی مُحارَبَةِ أهلِ الکُفرِ بِمالِکَ ونَفسِکَ، وَالصَّبرُ عَلی ما یُصیبُکَ مِنهُم مِنَ الأَذی ومِن أهلِ النِّفاقِ، وَالأَلَمِ فِی الحَربِ وَالجِراحِ.
قالَ: قَبِلتُ یا رَبِّ، ورَضیتُ وسَلَّمتُ، ومِنکَ التَّوفیقُ وَالصَّبرُ.
وأمَّا الثّالِثَةُ: فَما یَلقی أهلُ بَیتِکَ مِن بَعدِکَ مِنَ القَتلِ، أمّا أخوکَ عَلِیٌّ فَیَلقی مِن امَّتِکَ الشَّتمَ وَالتَّعنیفَ وَالتَّوبیخَ وَالحِرمانَ وَالجَحدَ وَالظُّلمَ، وآخِرُ ذلِکَ القَتلُ.
فَقالَ: یا رَبِّ، قَبِلتُ ورَضیتُ، ومِنکَ التَّوفیقُ وَالصَّبرُ. -
1) (1)
گفت: نه؛ زیرا موضوعی (رُخدادی) است که خداوند، آن را نوشته [و حتمی ساخته] است.(2)
1) (1) . إنَّ جَبرَئیلَ علیه السلام جاءَ إلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله بِالتُّربَةِ الَّتی یُقتَلُ عَلَیهَا الحُسَینُ علیه السلام، قالَ أبو جَعفَرٍ علیه السلام: فَهِیَ عِندَنا (الأمالی، طوسی: ص 316 ح 640، بحار الأنوار: ج 45 ص 231 ح 2).
2) (2) . إنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله حینَ أخبَرَهُ جِبریلُ علیه السلام أنَّ امَّتَهُ سَتَقتُلُ حُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام، فَقالَ: یا جِبریلُ، أفَلا اراجِعُ فیهِ؟ قالَ: لا، لِأَنَّهُ أمرٌ قَد کَتَبَهُ اللّهُ (تاریخ دمشق: ج 14 ص 197 ح 3539؛ شرح الأخبار: ج 3 ص 142 ح 1085).
مدّتی طولانی از روز را با او خلوت کرد و گریه بر آنها غلبه کرد و جدا نگشتند تا آن که جبرئیل - یا فرمود: فرستادۀ خدای جهانیان - بر آنها فرود آمد و به آن دو گفت: خدایتان سلام میرساند و میفرماید: "تصمیم حتمی من، شکیب ورزیدن شماست". پس آن دو، شکیب ورزیدند».(1)
. سَمِعتُ أبا عَبدِ اللّهِ [الصّادِقَ] علیه السلام یَقولُ: لَمّا أن هَبَطَ جَبرَئیلُ علیه السلام عَلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله بِقَتلِ الحُسَینِ علیه السلام، أخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ علیه السلام، فَخَلا بِهِ مَلِیّاً مِنَ النَّهارِ، فَغَلَبَتهُمَا العَبرَةُ، فَلَم یَتَفَرَّقا حَتّی هَبَطَ عَلَیهِما جَبرَئیلُ علیه السلام - أو قالَ: رَسولُ رَبِّ العالَمینَ - فَقالَ لَهُما: رَبُّکُما یُقرِئُکُمَا السَّلامَ، ویَقولُ: قَد عَزَمتُ عَلَیکُما لَمّا صَبَرتُما، قالَ: فَصَبَرا (کامل الزیارات: ص 121 ح 132، بحار الأنوار: ج 44 ص 231 ح 15).
1) (1)
حسین علیه السلام بول کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله میان چشمانش را بوسید. سپس او را به من داد و در حالی که میگریست، فرمود: «ای پسرکم! خدا کسانی را که کشندۀ تو هستند، بکشد!» و سه بار، این را فرمود.
گفتم: پدر و مادرم به فدایت! چه کسی او را میکشد؟
فرمود: «بازماندگان دستۀ متجاوز، از بنی امیّه. خدا آنان را لعنت کند!».(1)
. لَمّا سَقَطَ الحُسَینُ علیه السلام مِن بَطنِ امِّهِ، فَدَفَعتُهُ إلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله، فَوَضَعَ النَّبِیُّ لِسانَهُ فی فیهِ، وأقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلی لِسانِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَمُصُّهُ، فَما کُنتُ أحسَبُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَغذوهُ إلّالَبَناً أو عَسَلاً.
قالَت: فَبالَ الحُسَینُ علیه السلام، فَقَبَّلَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله بَینَ عَینَیهِ، ثُمَّ دَفَعَهُ إلَیَّ وهُوَ یَبکی، ویَقولُ: لَعَنَ اللّهُ قَوماً هُم قاتِلوکَ یا بُنَیَّ. یَقولُها ثَلاثاً.
قالَت: فَقُلتُ: فِداکَ أبی واُمّی، ومَن یَقتُلُهُ؟ قالَ: بَقِیَّةُ الفِئَةِ الباغِیَةِ مِن بَنی امَیَّةَ، لَعَنَهُمُ اللّهُ! (الأمالی، صدوق: ص 199 ح 212، روضة الواعظین: ص 172).
صفیّه گفت: پدران و مادران [ما] فدایت! چگونه او را به تو بدهم، در حالی که هنوز او را پاکیزه نکردهام؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «سوگند به آن که جان محمّد به دست اوست، خداوند، او را از بالای عرشش پاکیزه کرده است» و سپس کفِ دستانش را پیش آورد و من، حسین علیه السلام را به او دادم. پیامبر صلی الله علیه و آله
1) (1)
با سر بر روی او خم شد و کرۀ چشمها و گونههایش را بوسید و زبانش را مکید، گویی که عسل یا شیر میمکد. سپس مدّتی طولانی گریست و چون به حال طبیعی باز گشت، فرمود: «خدا بکُشد کسانی را که تو را میکشند!».
صفیّه گفت: حبیب من، محمّد! چه کسی خاندان پیامبر خدا را میکشد؟
فرمود: «ای عمّه! گروه متجاوز از بنی امیّه، او را میکشند».(1)
. لَمّا کانَ مَولِدُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِما، وکانَت قابِلَتَهُ صَفِیَّةُ بِنتُ عَبدِ المُطَّلِبِ، فَدَخَلَ عَلَیهَا النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فَقالَ: یا عَمَّةُ، ناوِلِینی وَلَدی. قالَت: فِداکَ الآباءُ وَالاُمَّهاتُ، کَیفَ اناوِلُکَهُ ولَم اطَهِّرهُ بَعدُ؟
قالَ: وَالَّذی نَفسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ، لَقَد طَهَّرَهُ اللّهُ مِن عَلا عَرشِهِ، فَمَدَّ بِیَدِهِ وکَفَّیهِ، فَناوَلَتهُ إیّاهُ، فَطَأطَأَ عَلَیهِ بِرَأسِهِ یُقَبِّلُ مُقلَتَیهِ وخَدَّیهِ، ویَمُجُّ لِسانَهُ کَأَنَّما یَمُجُّ عَسَلاً أو لَبَناً، ثُمَّ بَکی طَویلاً صلی الله علیه و آله، فَلَمّا أفاقَ قالَ: قَتَلَ اللّهُ قَوماً یَقتُلونَکَ!
قالَت صَفِیَّةُ: فَقُلتُ: حَبیبی مُحَمَّدُ، مَن یَقتُلُ عِترَةَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله؟
قالَ: یا عَمَّةُ، تَقتُلُهُ الفِئَةُ الباغِیَةُ مِن بَنی امَیَّةَ (المناقب، کوفی: ج 2 ص 234 ح 699).
من او را در پارچۀ سفیدی به ایشان دادم و پیامبر صلی الله علیه و آله در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را در دامانش نهاد و گریست.
گفت [م]: پدر و مادرم فدایت باد! چرا میگریی؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «بر این پسرم میگریم».
گفتم: ای پیامبر خدا! او که تازه به دنیا آمده است!
فرمود: «گروه متجاوزان، او را پس از من میکشند. خدا، شفاعت مرا نصیبشان نکند!» و سپس فرمود: «ای اسماء! این را به فاطمه مگو که تازه او را زاده است».(3)
فَقالَت أسماءُ: بِأَبی أنت واُمّی، مِمَّ بُکاؤُکَ؟
قالَ: عَلَی ابنی هذا. قُلتُ: إنَّهُ وُلِدَ السّاعَةَ یا رَسولَ اللّهِ!
فَقالَ: تَقتُلُهُ الفِئَةُ الباغِیَةُ مِن بَعدی لا أنالَهُمُ اللّهُ شَفاعَتی. ثُمَّ قالَ: یا أسماءُ، لا تُخبِری فاطِمَةَ بِهذا؛ فَإِنَّها قَریبَةُ عَهدٍ بِوِلادَتِهِ (عیون أخبار الرضا علیه السلام: ج 2 ص 26 ح 5، صحیفة الإمام الرضا علیه السلام: ص 241 ح 146).
1) (1)
2) (2) . همان گونه که در جای دیگر گفتهایم، «اسماء بنت عمیس» در این جا درست نمینماید؛ بلکه سلمی همسر ابو رافع، درست به نظر میرسد. در این باره، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 156 (بخش یکم/فصل یکم/سخنی در بارۀ حضور اسماء بنت عمیس، هنگام ولادت امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام).
3) (3) .... فَلَمّا کانَ بَعدَ حَولٍ وُلِدَ الحُسَینُ علیه السلام، وجاءَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله، فَقالَ: یا أسماءُ، هَلُمِّی ابنی، فَدَفَعتُهُ إلَیهِ فی خِرقَةٍ بَیضاءَ، فَأَذَّنَ فی اذُنِهِ الیُمنی، وأقامَ فِی الیُسری، ووَضَعَهُ فی حِجرِهِ، فَبَکی.
او را در پارچۀ سفیدی به ایشان دادم و پیامبر صلی الله علیه و آله با او همان کرد که با حسن علیه السلام کرده بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله گریست و سپس فرمود: «تو ماجرایی خواهی داشت. خدایا! قاتل او (حسین) را لعنت کن! این را به فاطمه مگو».(1)
. لَمّا وَلَدَت فاطِمَةُ علیها السلام الحُسَینَ علیه السلام نَفِستُها بِهِ، فَجاءَنِی النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فَقالَ: هَلُمِّی ابنی یا أسماءُ، فَدَفَعتُهُ إلَیهِ فی خِرقَةٍ بَیضاءَ، فَفَعَلَ بِهِ کَما فَعَلَ بِالحَسَنِ علیه السلام.
قالَت: وبَکی رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله، ثُمَّ قالَ: إنَّهُ سَیَکونُ لَکَ حَدیثٌ، اللّهُمَّ العَن قاتِلَهُ! لا تُعلِمی فاطِمَةَ بِذلِکِ (الأمالی، طوسی: ص 367 ح 781، بحار الأنوار: ج 44 ص 250 ح 1).
ر. ک: ص 134 (بخش یکم/فصل یکم: تولّد).
و در آسمانها، فرشتۀ مقرّبی نمیمانَد، جز آن که همگی بر پیامبر صلی الله علیه و آله فرود میآیند و به او سلام میکنند و عزای حسین علیه السلام را به او تسلیت میگویند و پاداش اعطایی به حسین علیه السلام را به او خبر میدهند و تربت او را به وی عرضه میکنند و پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: «خدایا! هر کس او را وا گذاشت، وا بگذارش و هر کس او را کشت، بکُشش و از آنچه میطلبد، بیبهرهاش بگذار».(2)
ولَم یَبقَ فِی السَّماواتِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ إلّاونَزَلَ إلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله کُلٌّ یُقرِئُهُ السَّلامَ، ویُعَزّیهِ فِی الحُسَینِ علیه السلام، ویُخبِرُهُ بِثَوابِ ما یُعطی، ویَعرِضُ عَلَیهِ تُربَتَهُ، وَالنَّبِیُّ صلی الله علیه و آله یَقولُ: اللّهُمَّ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَاقتُل مَن قَتَلَهُ، ولا تُمَتِّعهُ بِما طَلَبَهُ! (الملهوف: ص 92؛ مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 163).
1) (1)
2) (2) . لَمّا أتَت عَلَی الحُسَینِ علیه السلام مِن مَولِدِهِ سَنَةٌ کامِلَةٌ هَبَطَ عَلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله اثنا عَشَرَ مَلَکاً... مُحمَرَّةً وُجوهُهُم، باکِیَةً عُیونُهُم، قَد نَشَروا أجنِحَتَهُم وهُم یَقولونَ، یا مُحَمَّدُ سَیَنزِلُ بِوَلَدِکَ الحُسَینِ بنِ فاطِمَةَ ما نَزَلَ بِهابیلَ مِن قابیلَ، وسَیُعطی مِثلَ أجرِ هابیلَ، ویُحمَلُ عَلی قاتِلِهِ مِثلُ وِزرِ قابیلَ.
گفته شد: ای پیامبر خدا! چه کسی او را میکشد؟
فرمود: «مردی به نام یزید، که خدا به عمرش برکت ندهد! گویی جایگاه به خاک افتادن و به خاک سپردنش را و سرش را که به هدیه آوردهاند، میبینم. به خدا سوگند، هیچ کس به سر فرزندم حسین نمینگرد و شادی نمیکند، جز آن که خداوند، دل و زبانش را دوگونه میکند».
پیامبر صلی الله علیه و آله از آن سفر، اندوهناک باز گشت و سپس از منبر، بالا رفت و خطبه خواند و اندرز داد، در حالی که حسین علیه السلام و حسن علیه السلام، پیش رویش بودند.
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله از خطبهاش فارغ شد، دست راستش را بر سر حسن علیه السلام و دست چپش را بر سر حسین علیه السلام نهاد و آن گاه سرش را به سوی آسمان بالا برد و گفت: «خدایا! من، محمّد، بنده و پیامبرت هستم و این دو، پاکان خاندانم و برگزیدگان نسل و تبارماند و کسانی هستند که به جای خود در میان امّتم مینهم. خدایا! جبرئیل به من خبر داده که این فرزندم، کشته و وانهاده میشود.
خدایا! به خاطر کشته شدنش، برکتش بده و او را از سَروران شهیدان قرار ده، که تو بر هر کاری توانایی. خدایا! کشنده و واگذارندۀ او را برکت نده!».
مردم در مسجد، صدا به گریه بلند کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا میگریید و او را یاری نمیدهید؟! خدایا! تو خود، ولی و یاور او باش».
ابن عبّاس میگوید: سپس پیامبر صلی الله علیه و آله با رنگی دگرگون و سرخ و برافروخته باز گشت و در حالی که از چشمانش اشک میریخت، خطبهای رسا و کوتاه خواند و سپس فرمود: «ای مردم! من دو چیز گرانسنگ در میان شما بر جای مینهم: کتاب خدا و خاندان و تبارم و موجب آرامشم پس از مرگ و میوهام (میوۀ دلم) را. این دو، هرگز از هم جدا نمیشوند تا در حوض [کوثر] بر من در آیند.
هان که من در این باره چیزی از شما نمیخواهم، جز این که خدایم امر کرده که دوستی ورزیدن با خویشانم را از شما بخواهم. پس بنگرید که فردا مرا بر کنارۀ حوض، با دشمنی خاندانم و ستم به ایشان نبینید! هان که روز قیامت، از این امّت، سه [گروه با] پرچم بر من در میآیند:
پرچمی سیاه و تاریک - که فرشتگان از آن، بیتاب میشوند - و نزد من میایستند و من میگویم:
شما چه کسانی هستید؟
آنان مرا فراموش میکنند و میگویند: ما یکتاپرستان از عرب هستیم.
من میگویم: من، احمد، پیامبر عرب و عجم هستم. و آنان میگویند: ما از امّت تو هستیم، ای احمد!
من به آنان میگویم: پس از من، با خانواده و خاندان و کتاب خدایم چگونه رفتار کردید؟
آنان میگویند: کتاب را که تباه و پاره پاره کردیم و در بارۀ خاندانت کوشیدیم تا آنان را از روی زمین، محو کنیم.
من از آنان روی میگردانم و آبننوشیده و تشنه و سیاهروی، از حوض، بیرون میروند...».(1)
. لَمّا أتَت عَلَی الحُسَینِ علیه السلام مِن مَولِدِهِ سَنَتانِ کامِلَتانِ، خَرَجَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فی سَفَرٍ لَهُ، فَلَمّا کانَ فی بَعضِ الطَّریقِ وَقَفَ، فَاستَرجَعَ ودَمَعَت عَیناهُ، فَسُئِلَ عَن ذلِکَ، فَقالَ: هذا جَبرَئیلُ علیه السلام یُخبِرُنی عَن أرضٍ بِشاطِیِالفُراتِ، یُقالُ لَها کَربَلاءُ، یُقتَلُ بِها وَلَدِیَالحُسَینُ ابنُ فاطِمَةَ.
فَقیلَ: مَن یَقتُلُهُ - یا رَسولَ اللّهِ -؟ فَقالَ: رَجُلٌ یُقالُ لَهُ: یَزیدُ، لا بارَکَ اللّهُ لَهُ فی نَفسِهِ! وکَأَنّی أنظُرُ إلی مَصرَعِهِ ومَدفَنِهِ بِها، وقَد اهدِیَ بِرَأسِهِ، و وَاللّهِ، ما یَنظُرُ أحَدٌ إلی رَأسِ وَلَدِیَ الحُسَینِ فَیَفرَحُ، إلّاخالَفَ اللّهُ بَینَ قَلبِهِ ولِسانِهِ.
قالَ: ثُمَّ رَجَعَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله مِن سَفَرِهِ ذلِکَ مَغموماً، ثُمَّ صَعِدَ المِنبَرَ، فَخَطَبَ ووَعَظَ، وَالحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام بَینَ یَدَیهِ مَعَ الحَسَنِ علیه السلام.
قالَ: فَلَمّا فَرَغَ مِن خُطبَتِهِ، وَضَعَ یَدَهُ الیُمنی عَلی رَأسِ الحَسَنِ علیه السلام، وَالیُسری عَلی رَأسِ الحُسَینِ علیه السلام، ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ الَی السَّماءِ، فَقالَ:
اللّهُمَّ إنّی مُحَمَّدٌ عَبدُکَ ونَبِیُّکَ، وهذانِ أطایِبُ عِترَتی، وخِیارُ ذُرِّیَّتی وأرومَتی، ومَن اخَلِّفُهُم فی امَّتی، اللّهُمَّ وقَد أخبَرَنی جِبریلُ بِأَنَّ وَلَدی هذا مَقتولٌ مَخذولٌ، اللّهُمَّ فَبارِک لَهُ فی قَتلِهِ، وَاجعَلهُ مِن ساداتِ الشُّهَداءِ، إنَّکَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ، اللّهُمَّ ولا تُبارِک فی قاتِلِهِ وخاذِلِهِ!
قالَ: وضَجَّ النّاسُ فِی المَسجِدِ بِالبُکاءِ.
فَقالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: أتَبکونَ ولا تَنصُرونَهُ؟ اللّهُمَّ فَکُن أنتَ لَهُ وَلِیّاً وناصِراً.
قالَ ابنُ عَبّاسٍ: ثُمَّ رَجَعَ وهُوَ مُتَغَیِّرُ اللَّونِ، مُحمَرُّ الوَجهِ، فَخَطَبَ خُطبَةً بَلیغَةً موجَزَةً وعَیناهُ یَهمِلانِ دُموعاً.
ثُمَّ قالَ: أیُّهَا النّاسُ! إنّی قَد خَلَّفتُ فیکُمُ الثَّقَلَینِ؛ کِتابَ اللّهِ وعِترَتی وأرومَتی، ومَراحَ مَماتی وثَمَرَتی، ولَن یَفتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الحَوضَ. -
1) (1)
پیامبر صلی الله علیه و آله سپس از منبر فرود آمد و هیچ یک از مهاجران و انصار باقی نماند، جز آن که یقین کرد که حسین علیه السلام کشته میشود.(1)
قالَ فیها: أیُّهَا النّاسُ! إنّی خَلَّفتُ فیکُمُ الثَّقَلَینِ: کِتابَ اللّهِ وعِترَتی...
ألا وإنَّ جَبرَئیلَ قَد أخبَرَنی بِأَنَّ امَّتی تَقتُلُ وَلَدِیَ الحُسَینَ بِأَرضِ کَربٍ وبَلاءٍ، ألا فَلَعنَةُ اللّهِ عَلی قاتِلِهِ وخاذِلِهِ آخِرَ الدَّهرِ.
قالَ: ثُمَّ نَزَلَ عَنِ المِنبَرِ، ولَم یَبقَ أحَدٌ مِنَ المُهاجِرینَ وَالأَنصارِ إلّاوتَیَقَّنَ بِأَنَّ الحُسَینَ علیه السلام مَقتولٌ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 164، الفتوح: ج 4 ص 325).
1) (1) . خَرَجَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله قَبلَ مَوتِهِ بِأَیّامٍ یَسیرَةٍ إلی سَفَرٍ لَهُ، ثُمَّ رَجَعَ وهُوَ مُتَغَیِّرُ اللَّونِ، مُحمَرُّ الوَجهِ، فَخَطَبَ خُطبَةً بَلیغَةً موجَزَةً، وعَیناهُ تَهمِلانِ دُموعاً.
2) (2) . ر. ک: ص 204 (خداوند، یزید را برکت ندهد!).
3) (3) . لَمَّا اشتَدَّ بِرَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله مَرَضُهُ الَّذی ماتَ فیهِ، وقَد ضَمَّ الحُسَینَ علیه السلام إلی صَدرِهِ، یَسیلُ مِن عَرَقِهِ عَلَیهِ وهُو یَجودُ ū بِنَفسِهِ، ویَقولُ: ما لی ولِیَزیدَ؟ لا بارَکَ اللّهُ فیهِ! اللّهُمَّ العَن یَزیدَ! ثُمَّ غُشِیَ عَلَیهِ طَویلاً وأفاقَ، وجَعَلَ یُقَبِّلُ الحُسَینَ علیه السلام وعَیناهُ تَذرِفانِ.
ویَقولُ: أما إنَّ لی ولِقاتِلِکَ مَقاماً بَینَ یَدَیِ اللّهِ عز و جل (مثیر الأحزان: ص 22، بحار الأنوار: ج 44 ص 266 ح 24).
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله لختی بیهوش شد و به هوش آمد و فرمود: «ای حسین! روز قیامت، میان من و قاتل تو در پیشگاه خدا، ایستادن و طرح دعوایی است و من خشنودم که خداوند، مرا مدّعی قاتل تو در روز قیامت قرار داده است».(1)
. إنّی حَضَرتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله وهُوَ فِی السِّیاقِ، وقَد ضَمَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام إلی صَدرِهِ، وهُوَ یَقولُ: هذا مِن أطائِبِ أرومَتی، وأنوارِ عِترَتی، وخِیارِ ذُرِّیَّتی، لا بارَکَ اللّهُ فیمَن لا یَحفَظُهُ بَعدی. قالَ ابنُ عَبّاسٍ: ثُمَّ اغمِیَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله ساعَةً، ثُمَّ أفاقَ، وقالَ:
یا حُسَینُ، إنَّ لی ولِقاتِلِکَ یَومَ القِیامَةِ مَقاماً بَینَ یَدَی رَبّی، وخُصومَةً، وقَد طابَت نَفسی؛ إذ جَعَلَنِیَ اللّهُ خَصیماً لِمَن قَتَلَکَ یَومَ القِیامَةِ (الفتوح: ج 4 ص 350).
«محبوبم را برایم بیاورید» و مردان را یک به یک برایش فرا میخواندند؛ امّا پیامبر صلی الله علیه و آله از آنها روی میگرداند. به فاطمه علیها السلام گفتند: کسی را به سوی علی روانه کن که به نظر ما مقصودش کسی غیر از علی نیست.
فاطمه علیها السلام به سوی علی علیه السلام فرستاد و چون علی علیه السلام آمد، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چشمانش را گشود و صورتش [از خوشحالی] شکفته شد. سپس فرمود: «علی! نزدیک بیا. علی! نزدیک بیا» و پیوسته او را نزدیک کرد تا دستش را گرفت و بر بالینش نشاند و سپس از هوش رفت.
حسن و حسین علیهما السلام صیحهزنان و گریان آمدند و خود را بر روی پیامبر صلی الله علیه و آله انداختند و علی علیه السلام خواست آنان را دور کند که پیامبر خدا به هوش آمد و فرمود: «ای علی! بگذار من آنها را ببویم و آنها نیز مرا ببویند و من از آنها توشه بگیرم و آنان نیز از من توشه بگیرند. بدان که پس از من، به این دو، ستم میشود و به ستم، کشته میشوند. لعنت خدا بر ستمکار به ایشان!» و سه بار این را فرمود.(2)
ثُمَّ قالَ: إلَیَّ یا عَلِیُّ، إلَیَّ یا عَلِیُّ، فَما زالَ صلی الله علیه و آله یُدنیهِ حَتّی أخَذَهُ بِیَدِهِ، وأجلَسَهُ عِندَ رَأسِهِ، ثُمَّ اغمِیَ عَلَیهِ، فَجاءَ الحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهما السلام یَصیحانِ ویَبکِیانِ، حَتّی وَقَعا عَلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَأَرادَ عَلِیٌّ علیه السلام أن یُنَحِّیَهُما عَنهُ، فَأَفاقَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله.
ثُمَّ قالَ: یا عَلِیُّ، دَعنی أشُمُّهُما ویَشُمّانّی، وأتَزَوَّدُ مِنهُما ویَتَزَوَّدانِ مِنّی، أما إنَّهُما سَیُظلَمانِ بَعدی، ویُقتَلانِ ظُلماً، فَلَعنَةُ اللّهِ عَلی مَن یَظلِمُهُما، یَقولُ ذلِکَ ثَلاثاً (الأمالی، صدوق: ص 736 ح 1004، روضة الواعظین: ص 86).
1) (1)
2) (2) . إنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی ذلِکَ المَرَضِ کانَ یَقولُ: ادعوا لی حَبیبی، فَجَعَلَ یُدعی لَهُ رَجُلٌ بَعدَ رَجُلٍ، فَیَعرِضُ عَنهُ، فَقیلَ لِفاطِمَةَ علیها السلام: امضی إلی عَلِیٍّ علیه السلام، فَما نَری رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یُریدُ غَیرَ عَلِیٍّ علیه السلام، فَبَعَثَت فاطِمَةُ علیها السلام إلی عَلِیٍّ علیه السلام، فَلَمّا دَخَلَ فَتَحَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَینَیهِ، وتَهَلَّلَ وَجهُهُ.
«حسن و حسین را برایم بیاورید».
علی علیه السلام گفت: آن دو را فرا خواندم و پیامبر صلی الله علیه و آله آن دو را بوسید تا از هوش رفت.
علی علیه السلام خواست آن دو را از روی صورت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بردارد که پیامبر صلی الله علیه و آله چشمانش را گشود و فرمود: «آن دو را وا گذار تا از من بهره ببرند و من نیز از آنان بهره ببرم که پس از من، به آن دو، ستم [و بیمهری] میشود».(1)
. لَمّا ثَقُلَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی مَرَضِهِ، وَالبَیتُ غاصٌّ بِمَن فیهِ، قالَ: ادعو لِیَ الحَسَنَ وَالحُسَینَ، فَدَعَوتُهُما، فَجَعَلَ یَلثِمُهُما حَتّی اغمِیَ عَلَیهِ، قالَ: فَجَعَلَ عَلِیٌّ علیه السلام یَرفَعُهُما عَن وَجهِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، قالَ: فَفَتَحَ عَینَیهِ، فَقالَ: دَعهُما یَتَمَتَّعانِ مِنّی وأتَمَتَّعُ مِنهُما؛ فَإِنَّهُ سَیُصیبُهُما بَعدی أثَرَةٌ (مسند زید: ص 404؛ مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 114).
1) (1)
2) (2) . إنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله لَمَّا احتُضِرَ، دَعا بِالحَسَنِ وَالحُسَینِ علیهما السلام فَوَضَعَهُما عَلی وَجهِهِ، وجَعَلَ یُقَبِّلُهُما حَتّی اغمِیَ عَلَیهِ، فَأَخَذَهُما عَلِیٌّ علیه السلام عَن وَجهِهِ، فَفَتَحَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَینَیهِ، وقالَ لِعَلِیٍّ علیه السلام: دَعهُما یَستَمتِعانِ مِنّی وأستَمتِعُ مِنهُما، فَإِنَّهُ سَیُصیبُهُما بَعدی أثَرَةٌ - أرادَ بِالأَثَرَةِ مَا استَأثَرَ بِهِ أهلُ التَّغَلُّبِ مِن حَقِّهِما، فَأَخَذوهُ لِأَنفُسِهِم، فَأَثَروهُ بِهِ عَلَیهِما أثَرَةً بِغَیرِ حَقٍّ - (شرح الأخبار: ج 3 ص 99 ح 1029).
پیامبر صلی الله علیه و آله، فاطمه علیها السلام را از کشته شدن حسین علیه السلام باخبر کرد. فاطمه علیها السلام گریست. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«ای فاطمه! صبر کن و تسلیم باش».
گفت: صبر کردم و تسلیم گشتم، ای پیامبر خدا! کشتن او کجا اتّفاق میافتد؟
فرمود: «در سرزمینی به نام کربلا و دور از اهل و عشیره کشته میشود و - ای فاطمه - گروهی او را زیارت میکنند».(1)
. أخبَرَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله فاطِمَةَ علیها السلام بِقَتلِ الحُسَینِ علیه السلام، فَبَکَت، فَقالَ:
یا فاطِمَةُ، اصبِری وسَلِّمی، قالَت: صَبَرتُ وسَلَّمتُ یا رَسولَ اللّهِ، فَأَینَ یَکونُ قَتلُهُ؟ قالَ: یُقتَلُ بِأَرضٍ یُقالُ لَها کَربَلاءُ، فی غُربَةٍ مِنَ الأَهلِ وَالعَشیرَةِ، یَزورهُ - یا فاطِمَةُ قَومٌ (فضل زیارة الحسین علیه السلام: ص 34).
ر. ک: ص 171 (سَرور شهیدان، از آغاز تاریخ تا پایان آن) و ص 176 (پیشگویی پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ شهادت امام حسین علیه السلام).
فرمود: «جبرئیل به من خبر داد که این پسرم کشته میشود و خشم خدا بر کسی که او را میکشد، شدّت میگیرد».(3)
امّ سلمه میگوید: صدای پیامبر صلی الله علیه و آله را شنیدم؛ ولی چون وارد شدم، حسین بن علی علیه السلام را نزد او یافتم و پیامبر خدا را محزون - یا گریان - دیدم. گفتم: ای پیامبر خدا! چه شده است؟
فرمود: «جبرئیل به من خبر داد که امّتم پس از من، این را میکشند».
گفتم: چه کسی او را میکشد؟
پیامبر صلی الله علیه و آله با اشاره به شنزار فرمود: «اهل این شنزار، او را میکشند».(4)
قالَت: فَسَمِعتُ صَوتَهُ، فَدَخَلتُ فَإِذا عِندَهُ حُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام، وإذا هُوَ حَزینٌ - أو قالَت: یَبکی - فَقُلتُ: ما لَکَ یا رَسولَ اللّهِ؟
قاَل: حَدَّثَنی جِبریلُ أنَّ امَّتی تَقتُلُ هذا بَعدی.
فَقُلتُ: ومَن یَقتُلُهُ؟ فَتَناوَلَ مَدَرَةً، فَقالَ: أهلُ هذِهِ المَدَرَةِ یَقتُلونَهُ (تاریخ دمشق: ج 14 ص 192 ح 3527؛ المناقب، کوفی: ج 2 ص 248 ح 714).
1) (1)
2) (2) . ر. ک: ج 2 ص 634.
3) (3) . قالَت امُّ سَلَمَةَ: دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَفَزِعَ، فَقالَت امُّ سَلَمَةَ: ما لَکَ یا رَسولَ اللّهِ؟ قالَ: إنَّ جِبریلَ علیه السلام أخبَرَنی أنَّ ابنی هذا یُقتَلُ، وأنَّهُ اشتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلی مَن یَقتُلُهُ (تاریخ دمشق: ج 14 ص 193 ح 3529، تهذیب الکمال: ج 6 ص 409).
4) (4) . دَخَلَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله بَیتی، فَقالَ: لا یَدخُل عَلَیَّ أحَدٌ.
فرمود: «جبرئیل نزد من آمد و مرا به خاطر پسرم حسین، تسلیت داد و به من خبر داد که گروهی از امّتم او را میکشند. خدا شفاعتم را نصیب آنان نکند!».(1)
. بَینا رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله ذاتَ یَومٍ جالِسٌ وَالحُسَینُ علیه السلام جالِسٌ فی حِجرِهِ، إذ هَمَلَت عَیناهُ بِالدُّموعِ، فَقُلتُ لَهُ: یا رَسولَ اللّهِ، ما لی أراکَ تَبکی جُعِلتُ فِداکَ؟
فَقالَ: جاءَنی جَبرَئیلُ علیه السلام فَعَزّانی بِابنِیَ الحُسَینِ، وأخبَرَنی أنَّ طائِفَةً مِن امَّتی تَقتُلُهُ، لا أنالَهُمُ اللّهُ شَفاعَتی (الإرشاد: ج 2 ص 130، کشف الغمّة: ج 2 ص 219).
ر. ک: ص 193 (نشان داده شدن خاکی که خون او در آن جا میریزد به پیامبر صلی الله علیه و آله).
روزی حسین علیه السلام در دامان پیامبر صلی الله علیه و آله بود و پیامبر صلی الله علیه و آله با او بازی میکرد و او را میخنداند. عایشه گفت: ای پیامبر خدا! چه قدر از این بچّه خوشت میآید!
پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «وای بر تو، وای بر تو! چگونه او را دوست نداشته باشم و از او خوشم نیاید، در حالی که میوۀ دلم و روشنی چشم من است؟! هان که امّتم او را به زودی میکشند و هر کس او را پس از وفاتش زیارت کند، خداوند، حجّی را [برابر یکی] از حجهای من، برایش مینویسد».
عایشه گفت: ای پیامبر خدا! حجّی از حجهای تو؟
فرمود: «آری و بلکه دو حج».
عایشه گفت: ای پیامبر خدا! دو حج از حجهای تو؟
فرمود: «آری و بلکه چهار حج».
عایشه پیوسته آن را بزرگ میشمرد و پیامبر صلی الله علیه و آله هم بر آن میافزود و دو چندان میکرد تا به
1) (1)
هفتاد حج از حجهای پیامبر خدا به همراه عمرههای آنها رسید.(1)
. کانَ الحُسَینُ علیه السلام ذاتَ یَومٍ فی حِجرِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله یُلاعِبُهُ ویُضاحِکُهُ، فَقالَت عائِشَةُ: یا رَسولَ اللّهِ، ما أشَدَّ إعجابَکَ بِهذَا الصَّبِیِّ!
فَقالَ لَها: وَیلَکِ وَیلَکِ! وکَیفَ لا احِبُّهُ ولا اعجَبُ بِهِ، وهُوَ ثَمَرَةُ فُؤادی، وقُرَّةُ عَینی! أما إنَّ امَّتی سَتَقتُلُهُ؛ فَمَن زارَهُ بَعدَ وَفاتِهِ کَتَبَ اللّهُ لَهُ حَجَّةً مِن حِجَجی.
قالَت: یا رَسولَ اللّهِ، حَجَّةً مِن حِجَجِکَ! قالَ: نَعَم، وحَجَّتَینِ. قالَت: یا رَسولَ اللّهِ، حَجَّتَینِ مِن حِجَجِکَ! قالَ: نَعَم، وأربَعاً، قالَ: فَلَم تَزَل تَزیدُهُ، وهُوَ یَزیدُ ویُضعِفُ، حَتّی بَلَغَ سَبعَین حَجَّةً مِن حِجَجِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله بِأَعمارِها (الأمالی، طوسی: ص 668 ح 1401، کامل الزیارات: ص 144 ح 169).
ر. ک: ص 193 (نشان داده شدن خاکی که خون او در آن جا میریزد، به پیامبر صلی الله علیه و آله).
(2) 52. المعجم الکبیر - به نقل از ابو القاسم (غلام زینب)، از زینب بنت جحش -: پیامبر صلی الله علیه و آله نزد من آرمیده بود و حسین علیه السلام در اتاق، چهار دست و پا میرفت که از او غافل شدم و او خود را به پیامبر صلی الله علیه و آله رساند و از شکم ایشان بالا رفت.... حسین علیه السلام ادرار کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله بیدار شد. به سوی حسین صلی الله علیه و آله رفتم و او را از روی شکم پیامبر صلی الله علیه و آله برداشتم.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «فرزندم را وا گذار» و چون ادرارش را تمام کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله کوزۀ آبی گرفت و بر آن ریخت و سپس فرمود: «بر ادرار پسر، آب میریزند و ادرار دختر را میشویند».
پیامبر صلی الله علیه و آله وضو گرفت و سپس به نماز ایستاد و حسین علیه السلام را به دامان گرفت و چون رکوع و سجده مینمود، او را بر زمین مینهاد و چون بر میخاست، او را بر میداشت و چون مینشست، به دعا میپرداخت و دستانش را بلند میکرد و [با خدا] سخن میگفت. هنگامی که نماز را به پایان برد، گفتم: ای پیامبر خدا! دیدم امروز کاری کردی که [تا به حال،] ندیده بودم چنین بکنی.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «جبرئیل به نزد من آمد و به من خبر داد که پسرم کشته میشود. [به جبرئیل] گفتم: به من نشان بده. و او خاکی سرخ برایم آورد».(3)
ر. ک: ص 193 (نشان داده شدن خاکی که خون او در آن جا میریزد، به پیامبر صلی الله علیه و آله).
1) (1)
2) (2) . زینب دختر جحش بن رئاب، از طایفۀ اسدِ خُزَیمه و مادرش امَیمه دختر عبد المطّلب است. وی همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و یکی از زنان نامدار صدر اسلام است و از جملۀ کسانی است که با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به مدینه مهاجرت کردند. زید بن حارثه، پسر خواندۀ پیامبر صلی الله علیه و آله، با او ازدواج کرد و سپس او را طلاق داد و بعد، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به دستور خداوند - تبارک و تعالی - با او ازدواج نمود (ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 3 ص 195).
3) (3) . إنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله کانَ نائِماً عِندَها، وحُسَینٌ علیه السلام یَحبو فِی البَیتِ، فَغَفَلتُ عَنهُ، فَحَبا حَتّی بَلَغَ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله، فَصَعِدَ عَلی بَطنِهِ،... -
المعجم الکبیر - به نقل از امّ سلمه -: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «حسین بن علی، شصت سال پس از هجرت من، کشته میشود».(1)
تاریخ بغداد - به نقل از سعد بن طریف، از امام باقر علیه السلام، از امّ سلمه -: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«حسین، شصت سال پس از هجرت من، کشته میشود».(2)
شرح الأخبار - به نقل از سعد بن طریف، از امام باقر علیه السلام -: حسین علیه السلام که پسری کوچک بود، بر پیامبر صلی الله علیه و آله در آمد و پیامبر صلی الله علیه و آله او را بر روی شکم خویش نهاد. جبرئیل آمد و گفت: «ای محمّد! امّت تو، این پسرت را شصت سال پس از هجرتت میکشند» و آن گاه خاکی را که حسین علیه السلام بر آن کشته میشود، به او نشان داد.(3)
المعجم الکبیر - به نقل از سعد بن طریف، از امام باقر علیه السلام، از امّ سلمه -: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«حسین کشته میشود، هنگامی که محاسنش را سپیدی میگیرد».(4)
1) (1) . یُقتَلُ حُسَینُ بنُ عَلِیٍّ عَلی رَأسِ سِتّینَ مِن مُهاجَرَتی (المعجم الکبیر: ج 3 ص 105 ح 2807).
2) (2) . یُقتَلُ حُسَینٌ عَلی رَأسِ سِتّینَ مِن مُهاجَری (تاریخ بغداد: ج 1 ص 142، تاریخ دمشق: ج 14 ص 198 ح 3540).
3) (3) . دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وهُوَ غُلامٌ صَغیرٌ، فَوَضَعَهُ عَلی بَطنِهِ، فَأَتاهُ جَبرَئیلُ علیه السلام، فَقالَ: یا مُحَمَّدُ، إنَّ ابنَکَ هذا تَقتُلُهُ امَّتُکَ عَلی رَأسِ سِتّینَ سَنَةً مِن هِجرَتِکَ. ثُمَّ أراهُ التُّربَةَ الَّتی یُقتَلُ عَلَیها (شرح الأخبار: ج 3 ص 135 ح 1076).
4) (4) . یُقتَلُ الحُسَینُ حینَ یَعلوهُ القَتیرُ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 105 ح 2808؛ الأمالی، شجری: ج 1 ص 184).
جبرئیل آمد و گفت: ای محمّد! آیا او را دوست میداری؟
فرمود: «آری».
جبرئیل گفت: هان که امّتت او را به زودی میکشند!
پیامبر صلی الله علیه و آله از این خبر، به شدّت، غمگین شد.
جبرئیل گفت: آیا دوست داری خاکی را که بر روی آن کشته میشود، به تو نشان دهم؟
فرمود: «آری».
جبرئیل، [زمینِ] میان مجلس پیامبر صلی الله علیه و آله و کربلا را فرو برد تا آن دو، مانند این - و دو انگشت اشارۀ خود را کنار هم نهاد - به هم چسبیدند و با دو بال خود، از خاک آن جا برداشت و به پیامبر خدا داد. سپس زمین را در کمتر از یک پلک زدن گستراند [و به حالت نخست باز گرداند].
پیامبر علیه السلام فرمود: «خوشا به سعادت تو - ای خاک - و خوشا به حال کسی که بر روی تو کشته میشود!».(1)
. بَینَا الحُسَینُ علیه السلام عِندَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله إذ أتاهُ جَبرَئیلُ علیه السلام فَقالَ: یا مُحَمَّدُ، أتُحِبُّهُ؟ قالَ: نَعَم.
قالَ: أما إنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُهُ، فَحَزِنَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله لِذلِکَ حُزناً شَدیداً.
فَقالَ جَبرَئیلُ علیه السلام: أیَسُرُّکَ أن ارِیَکَ التُّربَةَ الَّتی یُقتَلُ فیها؟ قالَ: نَعَم.
قالَ: فَخَسَفَ جَبرَئیلُ علیه السلام ما بَینَ مَجلِسِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله إلی کَربَلاءَ حَتَّی التَقَتِ القِطعَتانِ هکَذا - وجَمَعَ بَینَ السَّبّابَتَینِ - فَتَناوَلَ بِجَناحَیهِ مِنَ التُّربَةِ، فَناوَلَها لِرَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، ثُمَّ دَحَا الأَرضَ [أسرَعَ] مِن طَرفِ العَینِ.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: طوبی لَکِ مِن تُربَةٍ، وطوبی لِمَن یُقتَلُ فیکِ (الأمالی، طوسی: ص 314 ح 638، کامل الزیارات: ص 130 ح 146 وص 128 ح 142).
کامل الزیارات - به نقل از ابو خدیجه سالم بن مکرم جمّال، از امام صادق علیه السلام -: هنگامی که فاطمه علیها السلام حسین علیه السلام را به دنیا آورد، جبرئیل نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و به او گفت: «امّت تو، حسین را پس از تو میکشند» و سپس گفت: «آیا خاک او را به تو نشان ندهم؟» و بال خود را [بر زمین کربلا] زد و مقداری خاک از آن جا بیرون کشید و به پیامبر صلی الله علیه و آله نشان داد و آن گاه گفت: «این، خاکی است که او بر روی آن کشته میشود».(2)
الأمالی، شجری - به نقل از امّ سلمه -: حسین علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله در خانه بود. من برای کاری بیرون رفتم و چون باز گشتم، دیدم پیامبر صلی الله علیه و آله حسین علیه السلام را گرفته و بر روی شکم خود، خوابانده است و اشکِ چشمان خود را پاک میکند. گفتم: ای پیامبر! گریهات برای چیست؟
1) (1)
2) (2) . لَمّا وَلَدَت فاطِمَةُ الحُسَینَ علیه السلام، جاءَ جَبرَئیلُ علیه السلام إلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَقالَ لَهُ: إنَّ امَّتَکَ تَقتُلُ الحُسَینَ علیه السلام مِن بَعدِکَ، ثُمَّ قالَ: ألا اریکَ مِن تُربَتِهِ، فَضَرَبَ بِجَناحِهِ، فَأَخرَجَ مِن تُربَةِ کَربَلاءَ وأراها إیّاهُ، ثُمَّ قالَ: هذِهِ التُّربَةُ الَّتی یُقتَلُ عَلَیها (کامل الزیارات: ص 130 ح 147، بحار الأنوار: ج 44 ص 236 ح 26).
فرمود: «از سر دلسوزی بر این بینوا! جبرئیل به من خبر داد که به زودی در کربلا کشته میشود و گفت: پایین عراق است و این، خاک آن جاست که جبرئیل برایم آورده است».(1)
. بَینَما حُسَینٌ علیه السلام عِندَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فِی البَیتِ، وقَد خَرَجتُ لِأَقضِیَ حاجَةً، ثُمَّ دَخَلتُ البَیتَ، فَإِذا رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله قَد أخَذَ حُسَیناً علیه السلام فَأَضجَعَهُ عَلی بَطنِهِ، فَإِذا رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَمسَحُ عَینَیهِ مِنَ الدَّمعِ، فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ، ما بُکاؤُکَ؟
قالَ: رَحمَةُ هذَا المِسکینِ، أخبَرَنی جِبریلُ علیه السلام أنَّهُ سَیُقتَلُ بِکَربَلاءَ، قالَ: دونَ العِراقِ، وهذِهِ تُربَتُها قَد أتانی بِها جِبریلُ علیه السلام (الأمالی، شجری: ج 1 ص 166).
فرمود: «آری».
گفت: امّت تو، به زودی، او را میکشند و اگر بخواهی، خاک سرزمینی را که در آن کشته میشود، به تو نشان میدهم.
و به او نشان داد. سرزمینی بود به نام کربلا.(2)
فَقالَ: نَعَم، فَقالَ: إنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُهُ، وإن شِئتَ أرَیتُکَ مِن تُربَةِ الأَرضِ الَّتی یُقتَلُ بِها، فَأَراهُ إیّاهُ، فَإِذَا الأَرضُ یُقالُ لَها: کَربَلاءُ (فضائل الصحابة، ابن حنبل: ج 2 ص 782 ح 1391، تاریخ دمشق: ج 14 ص 193 ح 3530).
تاریخ دمشق - به نقل از جُمهان -: جبرئیل، خاکی از خاکهای سرزمینی را که حسین علیه السلام در آن کشته شد، برای پیامبر صلی الله علیه و آله آورد. گفته شد که نام آن، کربلاست. پس پیامبر فرمود: کرب(3)و بلا.(4)
المعجم الکبیر - به نقل از امّ سلمه -: روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در خانهام نشسته بود که فرمود: «کسی بر من وارد نشود».
من درنگ کردم، که حسین علیه السلام وارد شد و صدای گریۀ پیامبر صلی الله علیه و آله را شنیدم. سرک کشیدم. دیدم حسین علیه السلام در دامان پیامبر صلی الله علیه و آله است و پیامبر صلی الله علیه و آله گریهکنان، دست بر پیشانی خود میکشد. گفتم: به خدا سوگند، نفهمیدم کِی داخل شد!
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «جبرئیل با ما در اتاق بود و گفت: او (حسین) را دوست داری؟
گفتم: از همۀ دنیا، او را دوست دارم.
جبرئیل گفت: بی تردید، امّتت او را به زودی در سرزمینی به نام کربلا میکشند».
1) (1)
2) (2) . کانَ جِبریلُ علیه السلام عِندَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وَالحُسَینُ علیه السلام مَعی، فَبَکی فَتَرَکتُهُ، فَدَنا مِنَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله، فَقالَ جِبریلُ: أتُحِبُّهُ یا مُحَمَّدُ؟
3) (3) . کرب، به معنای رنج است.
4) (4) . إنَّ جِبریلَ علیه السلام أتَی النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله بِتُرابٍ مِن تُربَةِ القَریَةِ الَّتی قُتِلَ فیهَا الحُسَینُ علیه السلام، وقیلَ: اسمُها کَربَلاءُ، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: کَربٌ و بَلاءٌ (تاریخ دمشق: ج 14 ص 197 ح 3538، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 290).
سپس جبرئیل از خاک آن جا برگرفت و به پیامبر صلی الله علیه و آله نشان داد و حسین علیه السلام [سالها بعد]، هنگامی که او را برای کشتنْ محاصره کردند، پرسید: «نام این سرزمین چیست؟».
گفتند: کربلا.
فرمود: «خدا و پیامبرش راست گفتند؛ سرزمین کَرب و بلا».(1)
. کانَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله جالِساً ذاتَ یَومٍ فی بَیتی، فَقالَ: لا یَدخُل عَلَیَّ أحَدٌ، فَانتَظَرتُ، فَدَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام، فَسَمِعتُ نَشیجَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَبکی، فَاطَّلَعتُ فَإِذا حُسَینٌ علیه السلام فی حِجرِهِ، وَالنَّبِیُّ صلی الله علیه و آله یَمسَحُ جَبینَهُ، وهُوَ یَبکی، فَقُلتُ: وَاللّهِ، ما عَلِمتُ حینَ دَخَلَ!
فَقالَ: إنَّ جِبریلَ علیه السلام کانَ مَعَنا فِی البَیتِ، فَقالَ: تُحِبُّهُ؟ قُلتُ: أمّا مِنَ الدُّنیا فَنَعَم.
قالَ: إنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُ هذا بِأَرضٍ یُقالُ لَها: کَربَلاءُ، فَتَناوَلَ جِبریلُ علیه السلام مِن تُربَتِها، فَأَراهَا النَّبِیَ صلی الله علیه و آله، فَلَمّا احیطَ بِحُسَینٍ علیه السلام حینَ قُتِلَ قالَ: مَا اسمُ هذِهِ الأَرضِ؟ قالوا: کَربَلاءُ، قالَ: صَدَقَ اللّهُ ورَسولُهُ، أرضُ کَربٍ وبَلاءٍ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 108 ح 2819 و ج 23 ص 289 ح 637، کنز العمّال: ج 13 ص 656 ح 37666).
المعجم الکبیر - به نقل از عایشه، از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله -: جبرئیل به من خبر داد که پسرم حسین، پس از من در سرزمین طَف، کشته میشود و این خاک را برایم آورد و به من خبر داد که آرامگاه او، در آن جاست.(2)
الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) - به نقل از ابو سَلَمه -: ما غرفهای داشتیم که پیامبر صلی الله علیه و آله هر گاه میخواست جبرئیل را دیدار کند، در آن جا او را میدید. در یکی از این دیدارها، پیامبر صلی الله علیه و آله به عایشه فرمان داد که کسی بر او وارد نشود؛ امّا حسین بن علی علیه السلام وارد شد و عایشه متوجّه او نشد که او را بگیرد. جبرئیل گفت: این کیست؟
پیامبر خدا فرمود: «پسرم» و او را گرفت و بر روی ران خود نهاد.
جبرئیل گفت: هان که به زودی او کشته میشود!
پیامبر خدا فرمود: «چه کسی او را میکشد؟».
گفت: امّت تو.
پیامبر خدا فرمود: «امّت من، او را میکشند؟!».
گفت: آری و اگر بخواهی، سرزمینی را که در آن کشته میشود، به تو نشان میدهم.
جبرئیل به سرزمین طَف در عراق، اشاره کرد و خاکی سرخ برگرفت و آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله
نشان داد و گفت: این، از خاک قتلگاه اوست.(1)
. کانَت لَنا مَشرَبَةٌ، فَکانَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله إذا أرادَ لُقْیا جِبریلَ علیه السلام لَقِیَهُ فیها، فَلَقِیَهُ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مَرَّةً مِن ذلِکَ فیها، وأمَرَ عائِشَةَ ألّا یَصعَدَ إلَیهِ أحَدٌ.
فَدَخَلَ حُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام ولَم تَعلَم حَتّی غَشِیَها، فَقالَ جِبریلُ علیه السلام: مَن هذا؟ فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: ابنی، فَأَخَذَهُ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فَجَعَلَهُ عَلی فَخِذِهِ، فَقالَ: أما إنَّهُ سَیُقتَلُ! فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: ومَن یَقتُلُهُ؟! قالَ: امَّتُکَ، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: امَّتی تَقتُلُهُ؟! قالَ: نَعَم، وإن شِئتَ أخبَرتُکَ بِالأَرضِ الَّتی یُقتَلُ بِها، فَأَشارَ لَهُ جِبریلُ إلَی الطَّفِّ بِالعِراقِ، وأخَذَ تُربَةً حَمراءَ، فَأَراهُ إیّاها، فَقالَ: هذِهِ مِن تُربَةِ مَصرَعِهِ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 425 ح 413، تاریخ دمشق: ج 14 ص 195 ح 3533).
جبرئیل به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گفت: ای محمّد! آیا او را دوست داری؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ای جبرئیل! چرا فرزندم را دوست نداشته باشم؟!».
جبرئیل گفت: امّت تو، او را پس از تو میکُشند. و آن گاه دستش را دراز کرد و خاکی سفید برای پیامبر صلی الله علیه و آله آورد و گفت: ای محمّد! این پسرت، در این سرزمین که طَف نام دارد، کشته میشود.
هنگامی که جبرئیل از نزد پیامبر خدا رفت، پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که آن خاک در دستش بود، گریان بیرون آمد و فرمود: «ای عایشه! جبرئیل به من خبر داده که حسین، فرزندم، در سرزمین طَف کشته میشود و امّتم پس از من، در فتنه گرفتار میشوند».
سپس در حالی که میگریست، به سوی یارانش که علی، ابو بکر، عمر، حذیفه، عمّار و ابو ذر در میان آنان بودند، بیرون رفت. آنان گفتند: ای پیامبر خدا! چه چیزی شما را به گریه انداخته؟!
فرمود: «جبرئیل به من خبر داد که فرزندم حسین، پس از من، در سرزمین طَف، کشته میشود و این خاک را برایم آورد و به من خبر داد که آرامگاه او در آن جاست».(2)
قالَ: یا جِبریلُ، ما لی لا احِبُّ ابنی؟! قالَ: فَإِنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُهُ مِن بَعدِکَ، فَمَدَّ جِبریلُ علیه السلام یَدَهُ، فَأَتاهُ بِتُربَةٍ بَیضاءَ، فَقالَ: فی هذِهِ الأَرضِ یُقتَلُ ابنُکَ هذا یا مُحَمَّدُ، وَاسمُهَا الطَّفُّ، فَلَمّا ذَهَبَ جِبریلُ علیه السلام مِن عِندِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، خَرَجَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَالتُّربَةُ فی یَدِهِ یَبکی، فَقالَ: یا عائِشَةُ، إنَّ جِبریلَ علیه السلام أخبَرَنی أنَّ الحُسَینَ ابنی مَقتولٌ فی أرضِ الطَّفِّ، وأنَّ امَّتی سَتُفتَتَنُ بَعدی.
ثُمَّ خَرَجَ إلی أصحابِهِ - فیهِم: عَلِیٌّ علیه السلام وأبو بَکرٍ وعُمَرُ وحُذَیفَةُ وعَمّارٌ وأبو ذَرٍّ رَضِیَ اللّهُ عَنهُم - وهُوَ یَبکی، فَقالوا: ما یُبکیکَ یا رَسولَ اللّهِ؟ فَقالَ: أخبَرَنی جِبریلُ أنَّ ابنِیَ الحُسَینَ یُقتَلُ بَعدی بِأَرضِ الطَّفِّ، وجاءَنی بِهذِهِ التُّربَةِ، وأخبَرَنی أنَّ فیها مَضجَعَهُ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 107 ح 2814؛ الأمالی، شجری: ج 1 ص 166).
فرمود: «جبرئیل - که درود و سلام بر او باد - در بارۀ حسین به من خبر داد که: "این، در سرزمین عراق، کشته میشود" و من به جبرئیل گفتم: خاک سرزمینی را که در آن کشته میشود، به من نشان بده. و این، خاک همان جاست».(1)
. إنَّ رَسولَ اللّهَ صلی الله علیه و آله اضطَجَعَ ذاتَ لَیلَةٍ لِلنَّومِ، فَاستَیقَظَ وهُوَ حائِرٌ، ثُمَّ اضطَجَعَ فَرَقَدَ، ثُمَّ استَیقَظَ وهُوَ حائِرٌ دونَ ما رَأَیتُ بِهِ المَرَّةَ الاُولی، ثُمَّ اضطَجَعَ فَاستَیقَظَ وفی یَدِهِ تُربَةٌ حَمراءُ یُقَبِّلُها، فَقُلتُ: ما هذِهِ التُّربَةُ یا رَسولَ اللّهِ؟
قالَ: أخبَرَنی جِبریلُ - عَلَیهِ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ - أنَّ هذا یُقتَلُ بِأَرضِ العِراقِ - لِلحُسَینِ -.
فَقُلتُ لِجِبریلَ علیه السلام: أرِنی تُربَةَ الأَرضِ الَّتی یُقتَلُ بِها، فَهذِهِ تُربَتُها (المستدرک علی الصحیحین: ج 4 ص 440 ح 8202، المعجم الکبیر: ج 3 ص 109 ح 2821).
امام حسین علیه السلام هنگامی که نامۀ او را خواند، فرمود: «پس در این صورت باید به قتلگاه خود بروم» و رفت.(2)
فَلَمّا قَرَأَ کِتابَها، قالَ: فَلا بُدَّ لی إذاً مِن مَصرَعی، ومَضی (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 446، تهذیب الکمال: ج 6 ص 418).
1) (1)
2) (2) . کَتَبَت إلَیهِ [أی إلَی الحُسَینِ علیه السلام] عَمرَةُ بِنتُ عَبدِ الرَّحمنِ تُعَظِّمُ عَلَیهِ ما یُریدُ أن یَصنَعَ، وتَأمُرُهُ بِالطّاعَةِ ولُزومِ الجَماعَةِ، وتُخبِرُهُ أنَّهُ إنَّما یُساقُ إلی مَصرَعِهِ، وتَقولُ: أشهَدُ لَحَدَّثَتنی عائِشَةُ أنَّها سَمِعَت رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: یُقتَلُ حُسَینٌ بِأَرضِ بابِلَ.
فرمود: «اندکی پیش، جبرئیل از نزدم رفت و به من گفت: حسین در کنار رود فرات، کشته میشود».(2)
پیامبر خدا فرمود: «خاکی را که خونش در آن ریخته میشود، به من نشان بده» و جبرئیل یک مشت از آن را بر گرفت. خاکی سرخرنگ بود.(3)
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: أرِنی مِنَ التُّربَةِ الَّتی یُسفَکُ فیها دَمُهُ، فَتَناوَلَ جَبرَئیلُ علیه السلام قَبضَةً مِن تِلکَ التُّربَةِ، فَإِذا هِیَ تُربَةٌ حَمراءُ (کامل الزیارات: ص 128 ح 143، بحار الأنوار: ج 44 ص 236 ح 23).
حسین علیه السلام که کودک بود، وارد شد و امّ سلمه کاری نتوانست بکند و حسین علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله در آمد. امّ سلمه در پی او وارد شد و دید حسین علیه السلام بر سینۀ پیامبر صلی الله علیه و آله است و پیامبر صلی الله علیه و آله میگرید و
1) (1)
. أخبَرَنی جِبریلُ علیه السلام أنَّ حُسَیناً یُقتَلُ بِشاطِئِ الفُراتِ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 429 ح 417، تاریخ دمشق: ج 14 ص 189 ح 3520).
2) (2) . دَخَلتُ عَلَی النَّبِیِّ ذاتَ یَومٍ وعَیناهُ تُفیضانِ، قُلتُ: یا نَبِیَّ اللّهِ أغضَبَکَ أحَدٌ؟ ما شَأنُ عَینَیکَ تُفیضانِ؟ قالَ: قامَ مِن عِندی جِبریلُ قَبلُ، فَحَدَّثَنی أنَّ الحُسَینَ یُقتَلُ بِشَطِّ الفُراتِ (مسند ابن حنبل: ج 1 ص 184 ح 648، مسند أبی یعلی: ج 1 ص 206 ح 358).
3) (3) . نَعی جَبرَئیلُ علیه السلام الحُسَینَ علیه السلام إلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی بَیتِ امِّ سَلَمَةَ، فَدَخَلَ عَلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام وجَبرَئیلُ علیه السلام عِندَهُ، فَقالَ: إنَّ هذا تَقتُلُهُ امَّتُکَ.
چیزی در دستش بود که آن را زیر و رو میکرد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ای امّ سلمه! این، جبرئیل است که به من خبر میدهد که این (حسین) کشته خواهد شد و این، خاکی است که بر آن کشته میشود. آن را نزد خود نگاه دار. هنگامی که خون شد، محبوب من، کشته شده است».
امّ سلمه گفت: ای پیامبر خدا! از خدا بخواه که این را از او دور کند.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «خواستم؛ امّا خداوند عز و جل به من وحی کرد که او را درجهای است که هیچ یک از آفریدگان به آن نمیرسد و پیروانی دارد که چون شفاعت کنند، پذیرفته میشود، و مهدی از فرزندان اوست. خوشا به حال کسی که از دوستان حسین باشد و به خدا سوگند، شیعیانش روز قیامت، رستگارند».(1)
. کانَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فی بَیتِ امِّ سَلَمَةَ، فَقالَ لَها: لا یَدخُل عَلَیَّ أحَدٌ، فَجاءَ الحُسَینُ علیه السلام وهُوَ طِفلٌ، فَما مَلَکَت مَعَهُ شَیئاً حَتّی دَخَلَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله، فَدَخَلَت امُّ سَلَمَةَ عَلی أثَرِهِ، فَإِذَا الحُسَینُ علیه السلام عَلی صَدرِهِ، وإذَا النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله یَبکی، وإذا فی یَدِهِ شَیءٌ یُقَلِّبُهُ، فَقالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:
یا امَّ سَلَمَةَ، إنَّ هذا جَبرَئیلُ علیه السلام یُخبِرُنی أنَّ هذا مَقتولٌ، وهذِهِ التُّربَةُ الَّتی یُقتَلُ عَلَیها، فَضَعیها عِندَکِ، فَإِذا صارَت دَماً فَقَد قُتِلَ حَبیبی.
فَقالَت امُّ سَلَمَةَ: یا رَسولَ اللّهِ، سَلِ اللّهَ أن یَدفَعَ ذلِکَ عَنهُ. قالَ: قَد فَعَلتُ، فَأَوحَی اللّهُ عز و جل إلَیَّ: أنَّ لَهُ دَرَجَةً لا یَنالُها أحَدٌ مِنَ المَخلوقینَ، وأنَّ لَهُ شیعَةً یَشفَعونَ فَیُشَفَّعونَ، وأنَّ المَهدِیَّ مِن وُلدِهِ، فَطوبی لِمَن کانَ مِن أولِیاءِ الحُسَینِ، وشیعَتُهُ هُم - وَاللّهِ - الفائِزونَ یَومَ القِیامَةِ (الأمالی، صدوق: ص 203 ح 219، بحار الأنوار: ج 44 ص 225 ح 5).
حسین بن علی علیه السلام آمد و پرید و وارد شد و از شانۀ پیامبر صلی الله علیه و آله بالا رفت. فرشته به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: آیا او را دوست داری؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آری».
فرشته گفت: بیتردید، امّت تو، او را میکشند و اگر بخواهی، مکانی را که در آن جا کشته میشود، به تو نشان میدهم.
فرشته با دستش چنگ زد و خاک سرخی را نشان پیامبر صلی الله علیه و آله داد. امّ سلمه آن خاک را گرفت و در گوشۀ لباسش پیچید [و نگاه داشت].
پس ما میشنیدیم که او در کربلا کشته میشود.(2)
قالَ: فَإِنَّ امَّتَکَ تَقتُلُهُ، وإن شِئتَ أرَیتُکَ المَکانَ الَّذی یُقتَلُ فیهِ.
قالَ: فَضَرَبَ بِیَدِهِ، فَأَراهُ تُراباً أحمَرَ، فَأَخَذَت امُّ سَلَمَةَ ذلِکَ التُّرابَ، فَصَرَّتهُ فی طَرَفِ ثَوبِها، قالَ: فَکُنّا نَسمَعُ یُقتَلُ بِکَربَلاءَ (مسند ابن حنبل: ج 4 ص 527 ح 13796 وص 482 ح 13539 نحوه، دلائل النبوّة، بیهقی: ج 6 ص 469).
1) (1)
2) (2) . استَأذَنَ مَلَکُ المَطَرِ أنیَأتِیَالنَّبِیَّ صلی الله علیه و آله، فَأَذِنَ لَهُ، فَقالَ لِاُمِّ سَلَمَةَ: احفَظی عَلَینَا البابَ، لا یَدخُل أحَدٌ. فَجاءَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام، فَوَثَبَ حَتّی دَخَلَ، فَجَعَلَ یَصعَدُ عَلی مَنکِبِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله، فَقالَ لَهُ المَلَکُ: أتُحِبُّهُ؟ قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: نَعَم.
فرشته به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: آیا او را دوست داری؟
فرمود: «آری، به شدّت! او فرزند من است».
فرشته به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: بیتردید، امّت تو او را به زودی میکشند.
فرمود: «امّت من، این پسرم را میکشند؟!».
فرشته گفت: آری و اگر بخواهی، خاک جایی را که در آن کشته میشود، به تو نشان میدهم.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آری!» و فرشته، خاک سرخ خوشبویی را به او نشان داد و گفت: هنگامی که این خاک، خونِ تازه شد، نشانۀ کشته شدن این فرزندت است.
سالم بن ابی جعد گفت: به من خبر دادند که آن فرشته، میکائیل بوده است.(1)
. إنَّ عَظیماً مِن عُظَماءِ المَلائِکَةِ استَأذَنَ رَبَّهُ عز و جل فی زِیارَةِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله، فَأَذِنَ لَهُ، فَبَینَما هُوَ عِندَهُ إذ دَخَلَ عَلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام، فَقَبَّلَهُ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وأجلَسَهُ فی حِجرِهِ، فَقالَ لَهُ المَلَکُ: أتُحِبُّهُ؟ قالَ: أجَل، أشَدَّ الحُبِّ! إنَّهُ ابنی.
قالَ لَهُ: إنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُهُ، قالَ: امَّتی تَقتُلُ ابنی هذا؟! قالَ: نَعَم، وإن شِئتَ أرَیتُکَ مِنَ التُّربةِ الَّتی یُقتَلُ عَلَیها، قالَ: نَعَم، فَأَراهُ تُربَةً حَمراءَ طَیِّبَةَ الرّیحِ.
فَقالَ: إذا صارَت هذِهِ التُّربَةُ دَماً عَبیطاً فَهُوَ عَلامَةُ قَتلِ ابنِکَ هذا.
قالَ سالِمُ بنُ أبِی الجَعدِ: اخبِرتُ أنَّ المَلَکَ کانَ میکائیلَ علیه السلام (الأمالی، طوسی: ص 314 ح 639، بحار الأنوار: ج 44 ص 229 ح 10).
آیا او را دوست داری؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «چگونه او را دوست نداشته باشم، در حالی که میوۀ دل من است؟!».
جبرئیل گفت: هان که امّتت او را به زودی میکشند! آیا چیزی از آرامگاهش را نشانت ندهم؟ و مشتی از آن را بر گرفت. خاکی سرخ بود.(2)
فَقالَ: وکَیفَ لا احِبُّهُ وهُوَ ثَمَرَةُ فُؤادی؟! فَقالَ: أما إنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُهُ، ألا اریکَ مِن مَوضِعِ قَبرِهِ؟ فَقَبَضَ قَبضَةً، فَإِذا تُربَةٌ حَمراءُ (مجمع الزوائد: ج 9 ص 307 ح 15129، البدایة و النهایة: ج 6 ص 230).
جبرئیل فرود آمد. پیامبر خدا به درون خانه رفت و به امّ سلمه فرمود: «مگذار کسی بر من در آید»؛ امّا حسین علیه السلام آمد و چون به پیامبر صلی الله علیه و آله در اندرون خانه نگریست، خواست که داخل شود. امّ سلمه او را گرفت و در کنار خود، نگاه داشت و با او سخن میگفت و آرامَش میکرد؛ ولی چون گریهاش شدید شد، رهایش کرد و او به اندرون رفت و در دامان پیامبر خدا نشست.
جبرئیل گفت: امّت تو، این پسرت را به زودی میکشند.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آنان با آن که به من ایمان دارند، او را میکشند؟!».
گفت: آری، او را میکشند.
آن گاه جبرئیل، خاکی را بر گرفت و گفت: در فلان جا.
پیامبر خدا، در حالی که حسین علیه السلام را به آغوش گرفته بود، پریشان و اندوهگین بیرون آمد و امّ سلمه گمان کرد که ایشان از ورود کودک، ناخشنود شده است. گفت: ای پیامبر خدا! فدایت شوم! تو به ما فرموده بودی: «این کودک را مگریانید» و به من فرمان دادی که نگذارم کسی بر تو در آید و او آمد و من رهایش گذاشتم!
پیامبر صلی الله علیه و آله به امّ سلمه پاسخی نداد و به سوی یارانش که نشسته بودند، رفت و به ایشان فرمود:
«بی تردید، امّتم این را میکشند».
میان آن گروه، ابو بکر و عمر هم - که پرجرئتترین افراد بر پیامبر صلی الله علیه و آله [در سؤال کردن] بودند - حضور داشتند و گفتند: ای پیامبر خدا! با آن که باایمان هستند، او را میکشند؟!
فرمود: «آری، و این، خاک [قتلگاه] اوست» و آن را به ایشان نشان داد.(1)
. قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله لِنِسائِهِ: لا تُبکُوا هذَا الصَّبِیَّ - یَعنی حُسَیناً علیه السلام - قالَ: وکانَ یَومَ امِّ سَلَمَةَ، فَنَزَلَ جِبریلُ علیه السلام، فَدَخَلَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله الدّاخِلَ، وقالَ لِاُمِّ سَلَمَةَ: لا تَدَعی أحَداً یَدخُلُ عَلَیَّ، فَجاءَ الحُسَینُ علیه السلام، فَلَمّا نَظَرَ إلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فِی البَیتِ أرادَ أن یَدخُلَ، فَأَخَذَتهُ امُّ سَلَمَةَ، فَاحتَضَنَتهُ، وجَعَلَت تُناغیهِ وتُسَکِّنُهُ، فَلَمَّا اشتَدَّ فِی البُکاءِ خَلَّت عَنهُ، فَدَخَلَ حَتّی جَلَسَ فی حِجرِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله.
فَقالَ جِبریلُ علیه السلام: إنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُ ابنَکَ هذا، فَقالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: یَقتُلونَهُ وهُم مُؤمِنونَ بی؟! قالَ: نَعَم، یَقتُلونَهُ، فَتَناوَلَ جِبریلُ تُربَةً، فَقالَ: بِمَکانِ کَذا وکَذا.
فَخَرَجَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله قَدِ احتَضَنَ حُسَیناً علیه السلام، کاسِفَ البالِ مَهموماً، فَظَنَّت امُّ سَلَمَةَ أنَّهُ غَضِبَ مِن دُخولِ الصَّبِیِّ عَلَیهِ، فَقالَت: یا نَبِیَّ اللّهِ، جُعِلتُ لَکَ الفِداءَ! إنَّکَ قُلتَ لَنا لا تُبکوا هذَا الصَّبِیَّ، وأمَرتَنی ألّا أدَعَ [أحَداً] یَدخُلُ عَلَیکَ، فَجاءَ، فَخَلَّیتُ عَنهُ.
فَلَم یَرُدَّ عَلَیها، فَخَرَجَ إلی أصحابِهِ، وهُم جُلوسٌ، فَقالَ لَهُم: إنَّ امَّتی یَقتُلونَ هذا، وفِی القَومِ أبو بَکرٍ وعُمَرُ، وکانا أجرَأَ القَومِ عَلَیهِ، فَقالا: یا نَبِیَّ اللّهِ، یَقتُلونَهُ وهُم مُؤمِنونَ؟! قالَ: نَعَم، وهذِهِ تُربَتُهُ، وأراهُم إیّاها (المعجم الکبیر: ج 8 ص 285 ح 8096، تاریخ دمشق: ج 14 ص 191 ح 3524).
1) (1)
من جلوی در نشسته بودم که حسین علیه السلام آمد و رفتم که او را بگیرم؛ ولی از من پیشی گرفت و بر جدّش وارد شد.
گفتم: ای پیامبر خدا! خدا مرا فدای تو کند! به من فرمان دادی که کسی بر تو وارد نشود و پسرت آمد و رفتم که او را بگیرم؛ ولی از من پیشی گرفت و چون [ماندنش در نزد تو] طول کشید، از در، سر کشیدم و دیدم که چیزی را با دستانت این سو و آن سو میکنی و اشکهایت سرازیر شده و کودک بر روی شکمت است!
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آری. جبرئیل، نزد من آمد و به من خبر داد که امّتم او را میکشند و خاکی را که بر آن کشته میشود، برایم آورد و این، همان است که در کف دستم این سو و آن سو میکنم».(1)
. قالَ لی رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: اجلِسی بِالبابِ، ولا یَلِجَنَّ عَلَیَّ أحَدٌ، فَقُمتُ بِالبابِ، إذ جاءَ الحُسَینُ علیه السلام، فَذَهَبتُ أتَناوَلُهُ، فَسَبَقَنِی الغُلامُ، فَدَخَلَ عَلی جَدِّهِ، فَقُلتُ: یا نَبِیَّ اللّهِ، جَعَلَنِیَ اللّهُ فِداکَ! أمَرتَنی أن لا یَلِجَ عَلَیکَ أحَدٌ وإنَّ ابنَکَ جاءَ، فَذَهَبتُ أتنَاوَلُهُ، فَسَبَقَنی، فَلَمّا طالَ ذلِکَ تَطَلَّعتُ مِنَ البابِ، فَوَجَدتُکَ تُقَلِّبُ بِکَفَّیکَ شَیئاً، ودُموعُکُ تَسیلُ، وَالصَّبِیُّ عَلی بَطنِکَ!
قالَ: نَعَم، أتانی جِبریلُ، فَأَخبَرَنی أنَّ امَّتی یَقتُلونَهُ، وأتانی بِالتُّربَةِ الَّتی یُقتَلُ عَلَیها، فَهِیَ الَّتی اقَلِّبُ بِکَفّی (المعجم الکبیر: ج 3 ص 109 ح 2820، الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 424 ح 412).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «جبرئیل، خاکی را که او بر آن کشته میشود، نزد من آورد و به من خبر داد که امّتم او را میکشند».(2)
فَقالَ: إنَّ جَبرَئیلَ أتانی بِالتُّربَةِ الَّتی یُقتَلُ عَلَیها، وأخبَرَنی أنَّ امَّتی یَقتُلونَهُ (المصنّف، ابن ابی شیبه: ج 8 ص 632 ح 258، مسند إسحاق بن راهویه: ج 4 ص 130 ح 1897).
1) (1)
2) (2) . دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وأنَا جالِسَةٌ عَلَی البابِ، فَتَطَلَّعتُ، فَرَأَیتُ فی کَفِّ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله شیئاً یُقَلِّبُهُ، وهُوَ نائِمٌ عَلی بَطنِهِ، فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ، تَطَلَّعتُ، فَرَأَیتُکَ تُقَلِّبُ شَیئاً فی کَفِّکَ، وَالصَّبِیُّ نائِمٌ عَلی بَطنِکَ، ودُموعُکَ تَسیلُ!
گفتم: چه چیزی شما را به گریه انداخته؟
فرمود: «جبرئیل، خاکی را که حسین بر آن کشته میشود، به من نشان داد و خشم خدا بر کسی که خون او را میریزد، شدّت گرفته است» و دستش را گشود و یک مشت خاک در آن بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ای عایشه! سوگند به آن که جانم به دست اوست، این [موضوع]، مرا اندوهگین میکند. چه کسی از امّتم، حسین را پس از من میکشد؟!».(1)
. بَینا رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله راقِدٌ إذ جاءَ الحُسَینُ یَحبو إلَیهِ، فَنَحَّیتُهُ عَنهُ، ثُمَّ قُمتُ لِبَعضِ أمری، فَدَنا مِنهُ، فَاستَیقَظَ یَبکی، فَقُلتُ: ما یُبکیکَ؟ قالَ: إنَّ جِبریلَ علیه السلام أرانِی التُّربَةَ الَّتی یُقتَلُ عَلَیهَا الحُسَینُ، فَاشتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلی مَن یَسفِکُ دَمَهُ! وبَسَطَ یَدَهُ، فَإِذا فیها قَبضَةٌ مِن بَطحاءء.
فَقالَ: یا عائِشَةُ، وَالَّذی نَفسی بِیَدِهِ، إنَّهُ لَیَحزُنُنی، فَمَن هذا مِن امَّتی یَقتُلُ حُسَیناً بَعدی؟! (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 427 ح 414، تاریخ دمشق: ج 14 ص 195 ح 3534).
فرمود: «آری».
جبرئیل گفت: امّت تو، او را پس از تو میکشند.
چشمان پیامبر خدا اشکبار شد. جبرئیل گفت: اگر بخواهی، خاکِ جایی را که در آن کشته میشود، به تو نشان میدهم.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آری» و جبرئیل، خاکی از خاکهای طَف را برایش آورد.(2)
قالَ: إن شِئتَ أرَیتُکَ تُربَةَ الأَرضِ الَّتی یُقتَلُ بِها، قالَ: نَعَم، فَأَتاهُ جِبریلُ علیه السلام بِتُرابٍ مِن تُرابِ الطَّفِّ (المعجم الأوسط: ج 6 ص 249 ح 6316؛ الأمالی، طوسی: ص 316 ح 642).
گفت که این پسرم، کشته میشود و گفت: اگر بخواهی، خاکی را که در آن کشته میشود، به تو نشان میدهم. و با دستش از آن جا بر گرفت و خاکی سرخ را به من نشان داد».(1)
. إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام دَخَلَ عَلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَقالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: یا عائِشَةُ، ألا اعَجِّبُکِ؟ لَقَد دَخَلَ عَلَیَّ مَلَکٌ آنِفاً، ما دَخَلَ عَلَیَّ قَطُّ، فَقالَ: إنَّ ابنی هذا مَقتولٌ، وقالَ: إن شِئتَ أرَیتُکَ تُربَةً یُقتَلُ فیها، فَتَناوَلَ المَلَکُ بِیَدِهِ، فَأَرانی تُربَةً حَمراءَ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 107 ح 2815، کنز العمّال: ج 12 ص 128 ح 34323).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «و او خاکی سرخ بیرون آورد».(2)
پیامبر خدا گریست و او را به سینهاش چسباند. پیامبر خدا سپس [به من] فرمود: «این خاک، نزد تو امانت باشد» و آن را بویید و فرمود: «وای از کرب و بلا!».
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ای امّ سلمه! هنگامی که این خاک، خون شد، بدان که پسرم کشته شده است».
امّ سلمه آن را در شیشهای نهاد و هر روز به آن مینگریست و میگفت: روزی که در آن خون خواهی شد، روز بزرگی است.(3)
قالَت: وقالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: یا امَّ سَلَمَةَ، إذا تَحَوَّلَت هذِهِ التُّربَةُ دَماً فَاعلَمی أنَّ ابنی قَد قُتِلَ.
قالَ: فَجَعَلَتها امُّ سَلَمَةَ فی قارورَةٍ، ثُمَّ جَعَلَت تَنظُرُ إلَیها کُلَّ یَومٍ، وتَقولُ: إنَّ یَوماً تُحَوِّلینَ دَماً لَیَومٌ عَظیمٌ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 108 ح 2817، تهذیب الکمال: ج 6 ص 408).
1) (1)
2) (2) . إنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله قالَ لِإِحداهُما: لَقَد دَخَلَ عَلَیَّ البَیتَ مَلَکٌ لَم یَدخُل عَلَیَّ قَبلَها، فَقالَ لی: إنَّ ابنَکَ هذا حُسَینٌ مَقتولٌ، وإن شِئتَ أرَیتُکَ مِن تُربَةِ الأَرضِ الَّتی یُقتَلُ بِها، قالَ: فَأَخرَجَ تُربَةً حَمراءَ (مسند ابن حنبل: ج 10 ص 180 ح 26586، تاریخ دمشق: ج 14 ص 193 ح 3531).
3) (3) . کانَ الحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهما السلام یَلعَبانِ بَینَ یَدَیِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فی بَیتی، فَنَزَلَ جِبریلُ علیه السلام، فَقالَ: یا مُحَمَّدُ! إنَّ امَّتَکَ تَقتُلُ ابنَکَ هذا مِن بَعدِکَ، فَأَومَأَ بِیَدِهِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَبَکی رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وضَمَّهُ إلی صَدرِهِ، ثُمَّ قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: وَدیعَةٌ عِندَکِ هذِهِ التُّربَةُ، فَشَمَّها رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وقالَ: وَیحَ کَربٍ وبَلاءٍ!
میکند. خواستم او را از آن جا بردارم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ای زینب! فرزندم را وا گذار که ادرارش را تمام کند».
هنگامی که او ادرارش را تمام کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله وضو گرفت و به نماز ایستاد و چون به سجده رفت، حسین علیه السلام بر او سوار شد و پیامبر صلی الله علیه و آله در همان حالت ماند تا حسین علیه السلام فرود آمد و چون برخاست، حسین علیه السلام باز گشت و پیامبر صلی الله علیه و آله او را بلند کرد تا از نمازش فارغ شد. آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله دستش را گشود و میفرمود: «ای جبرئیل! نشانم بده، نشانم بده».
من گفتم: ای پیامبر خدا! امروز دیدم کاری را انجام میدهی که تا کنون ندیده بودم انجام دهی.
فرمود: «آری. جبرئیل نزدم آمد و مرا به خاطر پسرم حسین، تسلیت داد و به من خبر داد که امّتم او را میکشند و خاکی سرخ برایم آورد»(1)
. ر. ک: ص 186 (خبر دادن به زینب بنت جحش از شهادت او).
.(2)فَلَمّا فَرَغَ تَوَضَّأَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وقامَ یُصَلّی، فَلَمّا سَجَدَ ارتَحَلَهُ الحُسَینُ علیه السلام، فَلَبِثَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله بِحالِهِ حَتّی نَزَلَ، فَلَمّا قامَ عادَ الحُسَینُ علیه السلام، فَحَمَلَهُ حَتّی فَرَغَ مِن صَلاتِهِ، فَبَسَطَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله یَدَهُ، وجَعَلَ یَقولُ: أرِنی أرِنی یا جَبرَئیلُ.
فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ! لَقَد رَأَیتُکَ الیَومَ صَنَعتَ شَیئاً ما رَأَیتُکَ صَنَعتَهُ قَطُّ!
قالَ: نَعَم، جاءَنی جَبرَئیلُ علیه السلام، فَعَزّانی فِی ابنِی الحُسَینِ، وأخبَرَنی أنَّ امَّتی تَقتُلُهُ، وأتانی بِتُربَةٍ حَمراءَ (الأمالی، طوسی: ص 316 ح 641؛ المعجم الکبیر: ج 24 ص 54 ح 141).
گفتم: ای پیامبر خدا! چرا تو را پریشان و غبارآلود میبینم؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «هماکنون، مرا به جایی از عراق به نام کربلا بردند و جایگاه افتادن پسرم حسین و گروهی از فرزندان و خاندانم را به من نشان دادند. من هماره خونهایشان را از زمین بر میچیدم و در همین دستهایم است». آن گاه، دستانش را برایم گشود و فرمود: «این را بگیر و حفظش کن».
آن را گرفتم. شبیه به خاکِ سرخ بود. آن را در شیشهای گذاشتم و درش را بستم و نگاهداریاش کردم. هنگامی که حسین علیه السلام از مکّه به سوی عراق بیرون رفت، آن شیشه را هر روز و هر شب، میبوییدم و به آن مینگریستم و بر مصیبت او میگریستم. چون روز دهم محرّم شد یعنی همان روزی که به شهادت رسید، شیشه را در آغاز روز بیرون آوردم. به همان حالت
1) (1)
2) (2) . کانَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله ذاتَ یَومٍ عِندی نائِماً، فَجاءَ الحُسَینُ علیه السلام، فَجَعَلتُ اعَلِّلُهُ مَخافَةَ أن یوقِظَ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله، فَغَفَلتُ عَنهُ، فَدَخَلَ وَاتَّبَعتُهُ، فَوَجَدتُهُ وقَد قَعَدَ عَلی بَطنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله،... فَجَعَلَ یَبولُ عَلَیهِ، فَأَرَدتُ أن آخُذَهُ عَنهُ، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: دَعِی ابنی - یا زَینَبُ - حَتّی یَفرُغَ مِن بَولِهِ.
[قبلی] بود. سپس در پایان روز، به سوی آن باز گشتم. خونِ تازه بود. در اتاقم فریاد کشیدم و گریستم و بغض خودم را فرو خوردم تا مبادا به گوش دشمنان ایشان (حسین و یارانش) برسد و شماتت را به شتاب بیاغازند. همواره آن زمان را به یاد داشتم، تا این که پیک، خبر کشته شدنشان را آورد و آنچه دیده بودم، به وقوع پیوست.(1)
. خَرَجَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مِن عِندِنا ذاتَ لَیلَةٍ، فَغابَ عَنّا طَویلاً، ثُمَّ جاءَنا وهُوَ أشعَثُ أغبَرُ، ویَدُهُ مَضمومَةٌ، فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ! ما لی أراکَ شَعِثاً مُغبَرّاً؟
فَقالَ: «اُسرِیَ بی فی هذَا الوَقتِ إلی مَوضِعٍ مِنَ العِراقِ یُقالُ لَهُ کَربَلاءُ، فَاُریتُ فیهِ مَصرَعَ الحُسَینِ ابنی وجَماعَةٍ مِن وُلدی وأهلِ بَیتی، فَلَم أزَل ألقُطُ دِماءَهُم، فَها هِیَ فی یَدی»، وبَسَطَها إلَیَّ، فَقالَ: «خُذیها وَاحتَفِظی بِها»، فَأَخَذتُها، فَإِذا هِیَ شِبهُ تُرابٍ أحمَرَ، فَوَضَعتُهُ فی قارورَةٍ، وسَدَدتُ رَأسَها، وَاحتَفَظتُ بِهِ.
فَلَمّا خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ مُتَوَجِّهاً نَحوَ العِراقِ، کُنتُ اخرِجُ تِلکَ القارورَةَ فی کُلِّ یَومٍ ولَیلَةٍ، فَأَشُمُّها، وأنظُرُ إلَیها، ثُمَّ أبکی لِمُصابِهِ، فَلَمّا کانَ فِی الیَومِ العاشِرِ مِنَ المُحَرَّمِ - وهُوَ الیَومُ الَّذی قُتِلَ فیهِ علیه السلام - أخرَجتُها فی أوَّلِ النَّهارِ، وهِیَ بِحالِها، ثُمَّ عُدتُ إلَیها آخِرَ النَّهارِ، فَإِذا هِیَ دَمٌ عَبیطٌ، فَصِحتُ فی بَیتی وبَکَیتُ، وکَظَمتُ غَیظی؛ مَخافَةَ أن یَسمَعَ أعداؤُهُم بِالمَدینَةِ، فَیُسرِعوا بِالشَّماتَةِ، فَلَم أزَل حافِظَةً لِلوَقتِ حَتّی جاءَ النّاعی یَنعاهُ، فَحُقِّقَ ما رَأَیتُ (الإرشاد: ج 2 ص 130، روضة الواعظین: ص 213).
ر. ک: ج 2 ص 324 (خون شدن تربت).
دلائل النبوّة، ابو نعیم - به نقل از سُحَیم -: انَس بن حارث گفت: شنیدم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «این پسرم در سرزمین عراق کشته میشود. هر کس از شما که او را درک کرد، یاریاش دهد». انَس همراه حسین علیه السلام شهید شد.(2)
تاریخ دمشق - به نقل از سُحَیم -: انس بن حارث گفت: شنیدم که پیامبر خدا میفرماید: «این پسرم، حسین، در سرزمینی به نام کربلا کشته میشود. هر کس از شما که در آن جا حاضر بود، یاریاش دهد».
انس بن حارث به سوی کربلا روانه شد و همراه حسین علیه السلام کشته شد.(3)
قالَ: فَخَرَجَ أنَسُ بنُ الحارِثِ إلی کَربَلاءَ، فَقُتِلَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام (تاریخ دمشق: ج 14 ص 224 ح 3543، الإصابة: ج 1 ص 271).
1) (1)
2) (2) . سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: إنَّ ابنی هذا یُقتَلُ بِأَرضِ العِراقِ، فَمَن أدرَکَهُ مِنکُم فَلیَنصُرهُ، قالَ: فَقُتِلَ أنَسٌ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام (دلائل النبوّة، ابو نعیم: ج 2 ص 554 ح 493، اسد الغابة: ج 1 ص 288).
3) (3) . سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: إنَّ ابنی هذا - یَعنِی الحُسَینَ علیه السلام - یُقتَلُ بِأَرضٍ یُقالُ لَها: کَربَلاءُ، فَمَن شَهِدَ ذلِکَ مِنکُم فَلیَنصُرهُ.
«ای ابن عبّاس! گویی میبینم که محاسن سپیدش از خونش رنگین شده و دعوت میکند؛ امّا پاسخی نمیشنود، و یاری میطلبد؛ امّا یاری نمیشود».
گفتم: ای پیامبر خدا! چه کسی این کار را میکند؟
فرمود: «بَدانِ امّتم. آنان را چه میشود؟ خدا، شفاعتم را شامل آنان نکند!».(2)
ثُمَّ قالَ: یَابنَ عَبّاسٍ کَأَنّی بِهِ وقَد خُضِبَت شَیبَتُهُ مِن دَمِهِ، یَدعو فَلا یُجابُ، ویَستَنصِرُ فَلا یُنصَرُ. قُلتُ: مَن یَفعَلُ ذلِکَ یا رَسولَ اللّهِ؟ قالَ: شِرارُ امَّتی، ما لَهُم؟ لا أنالَهُمُ اللّهُ شَفاعَتی! (کفایة الأثر: ص 16، مستدرک الوسائل: ج 10 ص 276 ح 12009).
1) (1)
. قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: یَقتُلُ الحُسَینَ شَرُّ الاُمَّةِ، ویَتَبَرَّأُ مِن وُلدِهِ مَن یَکفُرُ بی (عیون أخبار الرضا علیه السلام: ج 2 ص 64 ح 277، بحار الأنوار: ج 44 ص 300 ح 5).
2) (2) . دَخَلتُ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وَالحَسَنُ علیه السلام عَلی عاتِقِهِ، وَالحُسَینُ علیه السلام عَلی فَخِذِهِ، یَلثِمُهُما ویُقَبِّلُهُما....
3) (3) . یُقتَلُ ابنِیَ الحُسَینُ بِالسَّیفِ، یَقتُلُهُ طاغٍ ابنُ طاغٍ، دَعِیٌّ ابنُ دَعِیٍّ، مُنافِقٌ ابنُ مُنافِقٍ (کتاب سلیم بن قیس: ج 2 ص 838 ح 42، بحار الأنوار: ج 33 ص 267 ح 534).
گفتم: پدر و مادرم فدایت باد! امروز که روز اوّل است، چنین کردی؟ ماجرا چیست؟
فرمود: «بر این پسرم میگریم. او را دستهای متجاوزِ کافر از بنی امیّه میکشند. خدا، شفاعت مرا در روز قیامت، نصیبشان نکند! مردی او را میکشد که به دین، ضربه میزند و به خدای بزرگ، کفر میورزد».
سپس فرمود: «خدایا! من برای این دو (حسن و حسین) چیزی را میخواهم که ابراهیم برای فرزندانش خواست. خدایا! آن دو را دوست بدار و دوستدارشان را دوست بدار و هر کس را که دشمن آن دو است، به اندازۀ آسمان و زمین، لعنت کن».(1)
. فَلَمّا کانَ یَومُ سابِعِهِ [أیِ الحُسَینِ علیه السلام] جاءَنِی النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فَقالَ: هَلُمِّی ابنی... ثُمَّ قالَ: یا أبا عَبدِ اللّهِ، عَزیزٌ عَلَیَّ، ثُمَّ بَکی.
فَقُلتُ: بِأَبی أنتَ واُمّی، فَعَلتَ فی هذَا الیَومِ وفِی الیَومِ الأَوَّلِ! فَما هُوَ؟
فَقالَ: أبکی عَلَی ابنی هذا، تَقتُلُهُ فِئَةٌ باغِیَةٌ کافِرَةٌ مِن بَنی امَیَّةَ، لا أنالَهُمُ اللّهُ شَفاعَتی یَومَ القِیامَةِ، یَقتُلُهُ رَجُلٌ یَثلِمُ الدّینَ، ویَکفُرُ بِاللّهِ العَظیمِ!
ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ إنّی أسأَلُکَ فیهِما [أیِ الحَسَنِ وَالحُسَینِ علیهما السلام] ما سَأَلَکَ إبراهیمُ فی ذُرِّیَّتِهِ، اللّهُمَّ أحِبَّهُما، وأحِبَّ مَن یُحِبُّهُما، وَالعَن مَن یُبغِضُهُما مِلءَ السَّماءِ وَالأَرضِ (الأمالی، طوسی: ص 367 ح 781، بحار الأنوار: ج 44 ص 250 ح 1).
سیر أعلام النبلاء - به نقل از ابو عبیده که سند روایت را به پیامبر صلی الله علیه و آله میرساند -: همواره کار امّت من بر پاست، تا آن که مردی از بنی امیّه، به نام یزید، به آن ضربه میزند.(2)
الملهوف: دو سال که از تولّد حسین علیه السلام گذشت، پیامبر صلی الله علیه و آله به سفری رفت و در راه، در جایی توقّف کرد و کلمۀ استِرجاع (إنّا للّهِ) بر زبان آورد و چشمانش اشکبار شد. علّت را پرسیدند.
فرمود: «این، جبرئیل است که از زمینی کنار رود فرات به نام کربلا برایم خبر آورده که فرزندم حسین، پسر فاطمه، در آن، کشته میشود».
به ایشان گفته شد: ای پیامبر خدا! چه کسی او را میکشد؟
فرمود: «مردی که نامش یزید است. و گویی جایگاه بر خاک افتادن و به خاک سپردنش را میبینم!».(3)
فَسُئِلَ عَن ذلِکَ، فَقالَ: هذا جَبرَئیلُ یُخبِرُنی عَن أرضٍ بِشَطِّ الفُراتِ یُقالُ لَها: کَربَلاءُ، یُقتَلُ بِها وَلَدِیَ الحُسَینُ ابنُ فاطِمَةَ. فَقیلَ لَهُ: مَن یَقتُلُهُ یا رَسولَ اللّهِ؟
فَقالَ: رَجُلٌ اسمُهُ یَزیدُ، وکَأَنَّی أنظُرُ إلی مَصرَعِهِ ومَدفَنِهِ (الملهوف: ص 93؛ الفتوح: ج 4 ص 325).
1) (1)
2) (2) . لا یَزالُ أمرُ امَّتی قائِماً، حَتّی یَثلِمَهُ رَجُلٌ مِن بَنی امَیَّةَ یُقالُ لَهُ یَزیدُ (سیر أعلام النبلاء: ج 4 ص 39، مسند أبی یعلی: ج 1 ص 399 ح 868).
3) (3) . لَمّا أتی عَلَی الحُسَینِ علیه السلام سَنَتانِ مِن مَولِدِهِ، خَرَجَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فی سَفَرٍ لَهُ، فَوَقَفَ فی بَعضِ الطَّریقِ، فَاستَرجَعَ، ودَمَعَت عَیناهُ.
[مدّتی] آرامش بر شما در میآید [و] آسایش و راحتی بر شما در خواهد آمد. [این،] سرنوشتی است که پیشتر، از طرف خدا نوشته شده است. [آن گاه] فتنههایی مانند پارههای شب تاریک بر شما در میآیند. هر گاه پیامبرانی رفتند، پیامبران دیگری آمدند؛ امّا [اکنون] نبوّتْ پایان یافت و به جای آن [در آینده] سلطنت میآید. خدا، رحمت کند کسی را که نبوّت را چنان که شایسته است، بشناسد و بر آن شناخت، پایدار بماند! ای معاذ! نگاه دار و بشمار».
هنگامی که به پنج رسیدم، فرمود: «یزید! خدا، یزید را برکت ندهد!» و سپس اشک از چشمانش سرازیر شد و فرمود: «خبر شهادت حسین را برایم آوردند و نیز تربت او را و از قاتلش آگاهم کردند. سوگند به آن که جانم در دست اوست، پیش روی گروهی کشته نمیشود و آنان از او دفاع نمیکنند، جز آن که خداوند، سینهها و دلهایشان را با هم مخالف میکند و بَدانِ آنها را بر ایشان مسلّط میگرداند و گروهگروهشان میسازد».
سپس فرمود: «افسوس بر فرزندان خاندان محمّد از خلیفۀ خوشگذرانی که او را جانشین [پدرش] میکنند و اولاد و اولاد اولادم را میکشد!».
و زمانی که به ده رسیدم، فرمود: «ولید، نام یک فرعون است و او ویران کنندۀ احکام اسلام است و در برابرش، مردی از خاندانی است که خداوند، شمشیرش را آخته و غلافی ندارد. در
1) (1)
. یَزیدُ، لا بارَکَ اللّهُ فی یَزیدَ! الطَّعّانِ اللَّعّانِ، أما إنَّهُ نُعِیَ إلَیَّ حَبیبی وسُخَیلی حُسَینٌ، اتیتُ بِتُربَتِهِ ورَأَیتُ قاتِلَهُ، أما إنَّهُ لا یُقتَلُ بَینَ ظَهرانَی قَومٍ فَلا یَنصُرونَهُ إلّاعَمَّهُمُ اللّهُ بِعِقابٍ (کنز العمّال: ج 12 ص 128 ح 34324. نیز، ر. ک: المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 72).
مردم، اختلاف پیدا خواهد شد و چنین میشود» و انگشتانش را داخل هم کرد.
سپس فرمود: «پس از یکصد و بیست سال، مرگی شتابان و فراگیر خواهد بود. آن سال، سال هلاکت مردم است و بر آنها مردی از اولاد عبّاس، حاکم میشود».(1)
. خَرَجَ عَلَینا رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مُتَغَیِّرَ اللَّونِ، فَقالَ: أنَا مُحَمَّدٌ، اوتیتُ فَواتِحَ الکَلامِ وخَواتِمَهُ، فَأَطیعونی ما دُمتُ بَینَ أظهُرِکُم، وإذا ذُهِبَ بی فَعَلَیکُم بِکِتابِ اللّهِ، أحِلّوا حَلالَهُ، وحَرِّموا حَرامَهُ، أتَتکُمُ المَوتَةُ أتَتکُم بِالرَّوحِ وَالرّاحَةِ، کِتابٌ مِنَ اللّهِ سَبَقَ، أتَتکُم فِتَنٌ کَقِطَعِ اللَّیلِ المُظلِمِ، کُلَّما ذَهَبَ رُسُلٌ جاءَ رُسُلٌ، تَناسَخَتِ النُّبُوَّةُ، فَصارَت مُلکاً، رَحِمَ اللّهُ مَن أخَذَها بِحَقِّها، وخَرَجَ مِنها کَما دَخَلَها، أمسِک یا مُعاذُ وأحصِ.
قالَ: فَلَمّا بَلَغتُ خَمسَةً قالَ: یَزیدُ، لا یُبارِکُ اللّهُ فی یَزیدَ! ثُمَّ ذَرَفَت عَیناهُ، فَقالَ: نُعِیَ إلَیَّ حُسَینٌ، واُتیتُ بِتُربَتِهِ، واُخبِرتُ بِقاتِلِهِ، وَالَّذی نَفسی بِیَدِهِ، لا یُقتَلُ بَینَ ظَهرانَی قَومٍ لا یَمنَعونَهُ إلّاخالَفَ اللّهُ بَینَ صُدورِهِم وقُلوبِهِم، وسَلَّطَ عَلَیهِم شِرارَهُم، وألبَسَهُم شِیَعاً، ثُمَّ قالَ: واهاً لِفِراخِ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله مِن خَلیفَةٍ مُستَخلَفٍ مُترَفٍ، یَقتُلُ خَلَفی وخَلَفَ الخَلَفِ.
فَلَمّا بَلَغتُ عَشَرَةً قالَ: الوَلیدُ اسمُ فِرعَونَ، هادِمُ شَرائِعِ الإِسلامِ، بَینَ یَدَیهِ رَجُلٌ مِن أهلِ بَیتٍ یَسُلُّ اللّهُ سَیفَهُ، فَلا غِمادَ لَهُ، وَاختَلَفَ النّاسُ، فَکانوا هکَذا - وشَبَکَ بَینَ أصابِعِه -.
ثُمَّ قالَ: بَعدَ العِشرینَ ومِئَةٍ مَوتٌ سَریعٌ، وقَتلٌ ذَریعٌ، فَفیهِ هَلاکُهُم، ویَلِی عَلَیهِم رَجُلٌ مِن وُلدِ العَبّاسِ (المعجم الکبیر: ج 20 ص 38 ح 56 وج 3 ص 120 ح 2861، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 160).
ر. ک: ص 179 ح 40 و ص 181 ح 42.
وای بر قاتلش و واگذارندهاش و رها کنندۀ یاریاش!(2)
کامل الزیارات - به نقل از عمر بن هُبَیره -: پیامبر صلی الله علیه و آله را دیدم که حسن و حسین علیهما السلام در دامان اویند و گاه، این و گاه، آن را میبوسد و به حسین علیه السلام میگوید: «وای بر کسی که تو را میکشد!».(3)
عیون أخبار الرضا علیه السلام - به سندش، از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله -: قاتل حسین بن علی، در تابوتی از آتش است و نیمی از عذاب دنیائیان را دارد و دست و پایش را با زنجیرهای آتشین میبندند و در آتش، سرنگونش میکنند تا به قعر دوزخ برسد و بویی دارد که دوزخیان از گند آن، به خدایشان پناه میبرند و او در آن جا جاودان و چشندۀ عذاب دردناک است، همراه همۀ کسانی که به کشتن او (حسین علیه السلام) کمک و تحریک کردهاند.
1) (1)
2) (2) . یُقتَلُ ابنِیَ الحُسَینُ بِظَهرِ الکوفَةِ، الوَیلُ لِقاتِلِهِ، وخاذِلِهِ، وتارِکِ نُصرَتِهِ (الأمالی، شجری: ج 1 ص 183، الحدائق الوردیّة: ج 1 ص 117).
3) (3) . رَأَیتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَالحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهما السلام فی حِجرِهِ، یُقَبِّلُ هذا مَرَّةً، وهذا مَرَّةً، ویَقولُ لِلحُسَینِ علیه السلام: إنَّ الوَیلَ لِمَن یَقتُلُکَ (کامل الزیارات: ص 147 ح 173، بحار الأنوار: ج 44 ص 302 ح 11).
هر گاه پوستشان میسوزد، خداوند، پوست دیگری به جایش میرویانَد تا دوباره عذاب دردناک را بچشند و حتّی لحظهای عذاب از آنان برداشته نمیشود و آب جوشان دوزخ به آنها نوشانده میشود. پس وای بر آنان از عذاب خدای متعال در دوزخ!(1)
. إنَّ قاتِلَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام فی تابوتٍ مِن نارٍ، عَلَیهِ نِصفُ عَذابِ أهلِ الدُّنیا، وقَد شُدَّت یَداهُ ورِجلاهُ بِسَلاسِلَ مِن نارٍ، مُنَکَّسٍ فِی النّارِ، حَتّی یَقَعَ فی قَعرِ جَهَنَّمَ، ولَهُ ریحٌ یَتَعَوَّذُ أهلُ النّارِ إلی رَبِّهِم مِن شِدَّةِ نَتنِهِ، وهُوَ فیها خالِدٌ ذائِقُ العَذابِ الأَلیمِ، مَعَ جَمیعِ مَن شایَعَ عَلی قَتلِهِ، کُلَّما نَضِجَت جُلودُهُم بَدَّلَ اللّهُ عز و جل عَلَیهِمُ الجُلودَ، حَتّی یَذوقُوا العَذابَ الأَلیمَ، لا یُفَتَّرُ عَنهُم ساعَةً، ویُسقَونَ مِن حَمیمِ جَهَنَّمَ، فَالوَیلُ لَهُم مِن عَذابِ اللّهِ تَعالی فِی النّارِ (عیون أخبار الرضا علیه السلام: ج 2 ص 47 ح 178؛ المناقب، ابن مغازلی: ص 66 ح 95).
خداوند متعال به او وحی کرد: «ای موسی! اگر در بارۀ پیشینیان و پسینیان، از من چیزی بخواهی، اجابتت میکنم، جز قاتل حسین بن علی بن ابی طالب، که من، انتقام او را از قاتلش میگیرم»....(2)
به خدای کعبه سوگند، خداوند متعال به نفع دخترم حکم میراند.(3)
قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: فَیَحکُمُ اللّهُ تَعالی لِابنَتی ورَبِّ الکَعبَةِ (عیون أخبار الرضا علیه السلام: ج 2 ص 26 ح 6؛ المناقب، ابن المغازلی: ص 64 ح 91).
سپس آن فرشته، مقداری از تربت حسین علیه السلام را در یکی از بالهایش حمل کرد و فرشتهای در آسمان دنیا نماند، جز آن که آن تربت را بویید و یادش نزد او [جاودان] ماند.
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله آن مشت خاک را که فرشته آورده بود، گرفت و در حالی که میگریست، آن را بویید و میان گریهاش میگفت: «خدایا! به قاتل فرزندم برکت مده و او را به آتش دوزخ برسان».(4)
قالَ: ثُمَّ أخَذَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله تِلکَ القَبضَةَ الَّتی أتاهُ بِهَا المَلَکُ، فَجَعَلَ یَشُمُّها، وهُوَ یَبکی، ویَقولُ فی بُکائِهِ: اللّهُمَّ لا تُبارِک فی قاتِلِ وَلَدِی، وأصلِهِ نارَ جَهَنَّمَ (الفتوح: ج 4 ص 324، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 162).
1) (1)
2) (2) . إنَّ موسَی بنَ عِمرانَ سَأَلَ رَبَّهُ عز و جل، فَقالَ: یا رَبِّ، إنَّ أخی هارونَ ماتَ، فَاغفِر لَهُ، فَأَوحَی اللّهُ تَعالی إلَیهِ: یا موسی، لَو سَأَلتَنی فِی الأَوَّلینَ وَالآخِرینَ لَأَجَبتُکَ ما خَلا قاتِلَ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام، فَإِنّی أنتَقِمُ لَهُ مِن قاتِلِهِ... (عیون أخبار الرضا علیه السلام: ج 2 ص 47 ح 179؛ المناقب، ابن مغازلی: ص 68 ح 98).
3) (3) . تُحشَرُ ابنَتی فاطِمَةُ یَومَ القِیامَةِ، ومَعَها ثِیابٌ مَصبوغَةٌ بِالدَّمِ، فَتَعَلَّقُ بِقائِمَةٍ مِن قَوائِمِ العَرشِ، فَتَقولُ: یا عَدلُ، احکُم بَینی وبَینَ قاتِلِ وُلدی.
4) (4) . إنَّ المَلَکَ الَّذی جاءَ إلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله إنَّما کانَ مَلَکَ البِحارِ...، ثُمَّ حَمَلَ ذلِکَ المَلَکُ مِن تُربَةِ الحُسَینِ علیه السلام فی بَعضِ أجنِحَتِهِ، فَلَم یَبقَ مَلَکٌ فی سَماءِ الدُّنیا إلّاشَمَّ تِلکَ التُّربَةَ، وصارَ فیها عِندَهُ أثَرٌ وخَبَرٌ.
سپس فرمود: «ای ابن عبّاس! گویی میبینم که موی سپید مَحاسنش از خونش خضاب شده و دعوت میکند؛ امّا پاسخی نمییابد، و یاری میطلبد؛ امّا یاری نمیشود».
گفتم: ای پیامبر خدا! چه کسانی این کارها را میکنند؟
فرمود: «بَدان امّتم! آنان را چه میشود؟ خدا، شفاعتم را شامل ایشان نکند!».(2)
قالَ: شِرارُ امَّتی، ما لَهُم؟ لا أنالَهُمُ اللّهُ شَفاعَتی! (کفایة الأثر: ص 16، مستدرک الوسائل: ج 10 ص 276 ح 12009).
1) (1)
. إنّی لَمّا رَأَیتُهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] تَذَکَّرتُ ما یُصنَعُ بِهِ بَعدی، کَأَنّی بِهِ وقَدِ استَجارَ بِحَرَمی وقَبری، فَلا یُجارُ، فَأَضُمُّهُ فی مَنامِهِ إلی صَدری، وآمُرُهُ بِالرَّحلَةِ عَن دارِ هِجرَتی، واُبَشِّرُهُ بِالشَّهادَةِ، فَیَرتَحِلُ عَنها إلی أرضِ مَقتَلِهِ، ومَوضِعِ مَصرَعِهِ، أرضِ کَربٍ وبَلاءٍ، وقَتلٍ وفَناءٍ، تَنصُرُهُ عِصابَةٌ مِنَ المُسلِمینَ، اولئِکَ مِن سادَةِ شُهَداءِ امَّتی یَومَ القِیامَةِ، کَأَنّی أنظُرُ إلَیهِ وقَد رُمِیَ بِسَهمٍ، فَخَرَّ عَن فَرَسِهِ صَریعاً، ثُمَّ یُذبَحُ کَما یُذبَحُ الکَبشُ مَظلوماً (الأمالی، صدوق: ص 177 ح 178، بشارة المصطفی: ص 199).
2) (2) . دَخَلتُ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وَالحَسَنُ علیه السلام عَلی عاتِقِهِ، وَالحُسَینُ علیه السلام عَلی فَخِذِهِ، یَلثِمُهُما ویُقَبِّلُهُما، ویَقولُ: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُما، وعادِ مَن عاداهُما، ثُمَّ قالَ: یَابنَ عَبّاسٍ، کَأَنّی بِهِ وقَد خُضِبَت شَیبَتُهُ مِن دَمِهِ، یَدعو فَلا یُجابُ، ویَستَنصِرُ فَلا یُنصَرُ. قُلتُ: مَن یَفعَلُ ذلِکَ یا رَسولَ اللّهِ؟
بود که پیامبر صلی الله علیه و آله او را گرفت و فرمود: «خدا، قاتلان تو را لعنت کند! خدا، غارتکنندگانِ تو را لعنت کند! خدا، همکاریکنندگان بر ضدّ تو را لعنت کند! و خدا میان من و هر کس که بر ضدّ تو یاری دهد، حکم کند!».
فاطمه علیها السلام گفت: ای پدر! چه میفرمایی؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «دخترم! آنچه را پس از من و تو از آزار و ستم و خیانت و تجاوز به او میرسد، یاد کردم. او در آن روز، میان یارانی به سانِ ستارگان آسمان است که راه به شهادت میبرند و گویی لشکرشان و جایگاه اسباب و تربتشان را میبینم».
فاطمه علیها السلام پرسید: ای پدر! این جایی که توصیف میکنی، کجاست؟
فرمود: «جایی که کربلا نامیده میشود و آن، کرب (رنج) و بلا برای ما و امّت دارد. شروران امّتم، بر آنان میشورند و اگر همۀ آسمانیان و زمینیان، یکی از آن شروران را شفاعت کنند، پذیرفته نمیشود و آنها در آتش دوزخ، جاویدان خواهند بود».
فاطمه علیها السلام گفت: ای پدر! [آیا حسین] کشته میشود؟
فرمود: «آری، ای دخترم! و کسی، پیش از او، به سانِ او کشته نمیشود و آسمانها و زمینها بر او میگریند و نیز فرشتگان و وحوش و ماهیان دریاها و کوهها که اگر به آنها اذن داده شود، جانداری را بر زمین، باقی نمیگذارند، و گروهی از دوستداران ما نزد او میآیند که در زمین از آنان، عالمتر به خدا و پایدارتر به حقّ ما نیست و جز آنان، کسی بر روی زمین به حسین، رو نمیکند. آنان چراغهایی در دل تاریکیهای ستم و شفیعان و درآیندگان بر من در حوض [کوثر] هستند. چون در آیند، من آنان را از چهرهشان میشناسم. گروندگان به هر دین، پیشوایان خود را میجویند و آنان ما را و نه غیر ما را میجویند. آنان پایههای استوار زمین و سبب نزول باران اند».(1)
. کانَ الحُسَینُ علیه السلام مَعَ امِّهِ تَحمِلُهُ، فَأَخَذَهُ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَقالَ: لَعَنَ اللّهُ قاتِلیکَ، ولَعَنَ اللّهُ سالِبیکَ، وأهلَکَ اللّهُ المُتَوازِرینَ عَلَیکَ، وحَکَمَ اللّهُ بَینی وبَینَ مَن أعانَ عَلَیکَ!
فَقالَت فاطِمَةُ: یا أبَه، أیَّ شَیءٍ تَقولُ؟ قالَ: یا بِنتاه، ذَکَرتُ ما یُصیبُهُ بَعدی وبَعدَکِ مِنَ الأَذی وَالظُّلمِ وَالغَدرِ وَالبَغیِ، وهُوَ یَومَئِذٍ فی عُصبَةٍ کَأَنَّهُم نُجومُ السَّماءِ، یَتَهادَونَ إلَی القَتلِ، وکَأَنّی أنظُرُ إلی مُعَسکَرِهِم، وإلی مَوضِعِ رِحالِهِم وتُربَتِهِم.
فَقالَت: یا أبَه، وأینَ هذَا المَوضِعُ الَّذی تَصِفُ؟ قالَ: مَوضِعٌ یُقالُ لَهُ کَربَلاءُ، وهِیَ ذاتُ کَربٍ وبَلاءٍ عَلَینا وعَلَی الاُمَّةِ، یَخرُجُ عَلَیهِم شِرارُ امَّتی، ولَو أنّ أحَدَهُم شَفَعَ لَهُ مَن فِی السَّماواتِ وَالأَرَضینَ ما شُفِّعوا فیهِم، وهُمُ المُخَلَّدونَ فِی النّارِ.
قالَت: یا أبَه، فَیُقتَلُ؟ قالَ: نَعَم یا بِنتاه، وما قُتِلَ قِتلَتَهُ أحَدٌ کانَ قَبلَهُ، وتَبکیهِ السَّماواتُ وَالأَرضونَ، وَالمَلائِکَةُ وَالوَحشُ وَالحیتانُ فِی البِحارِ وَالجِبالُ، لَو یُؤذَنُ لَها ما بَقِیَ عَلَی الأَرضِ مُتَنَفِّسٌ، ویَأتیهِ قَومٌ مِن مُحِبّینا، لَیسَ فِی الأَرضِ أعلَمُ بِاللّهِ ولا أقوَمُ بِحَقِّنا مِنهُم، ولَیسَ عَلی ظَهرِ الأَرضِ أحَدٌ یَلتَفِتُ إلَیهِ غَیرُهُم، اولئِکَ مَصابیحُ فی ظُلُماتِ الجَورِ، وهُمُ الشُّفَعاءُ، وهُم وارِدونَ حَوضی غَداً، أعرِفُهُم إذا وَرَدوا عَلَیَّ بِسیماهُم، وأهلُ کُلِّ دینٍ یَطلُبونَ أئِمَّتَهُم، وهمُ یَطلُبونَنا ولا یَطلُبونَ غَیرَنا، وهُم قِوامُ الأَرضِ، بِهِم یَنزِلُ الغَیثُ (کامل الزیارات: ص 144 ح 170، تفسیر فرات: ص 171 ح 219).
1) (1)
پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان فرمود: «شما در چه حالی خواهید بود، هنگامی که بر خاک بیفتید و مرقدهایتان پراکنده شود؟».
حسین علیه السلام به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: ما به مرگ طبیعی میمیریم، یا کشته میشویم؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «پسرکم! تو به ستم، کشته میشوی و برادرت نیز به ستم، کشته میشود و فرزندانتان در زمین، رانده و پراکنده میشوند».
حسین علیه السلام گفت: چه کسی ما را میکشد، ای پیامبر خدا؟
فرمود: «بدترینِ مردمان».
گفت: پس از کشته شدن ما، کسی ما را زیارت میکند؟
فرمود: «آری؛ گروهی از امّتم، که شما را به قصد نیکی و پیوند با من زیارت میکنند. چون روز قیامت شود، در ایستگاه حسابرسی، نزدشان میآیم و بازوهایشان را میگیرم و از هراسها و سختیهای آن، نجاتشان میدهم».(1)
. إنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله کانَ ذاتَ یَومٍ جالِساً وحَولَهُ عَلِیٌّ وفاطِمَةُ وَالحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهم السلام، فَقالَ لَهُم: کَیفَ بِکُم إذا کُنتُم صَرعی وقُبورُکُم شَتّی؟
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: أنَموتُ مَوتاً أو نُقتَلُ؟ فَقالَ: بَل تُقتَلُ یا بُنَیَّ ظُلماً، ویُقتَلُ أخوکَ ظُلماً، وتُشَرَّدُ ذَرارِیُّکُم فِی الأَرضِ.
فَقالَ الحُسَینِ علیه السلام: ومَن یَقتُلُنا یا رَسولَ اللّهِ؟ قالَ: شِرارُ النّاسِ، قالَ: فَهَل یَزُورُنا بَعدَ قَتِلنا أحَدٌ؟ قالَ: نَعَم، طائِفَةٌ مِن امَّتی یُریدونُ بِزِیارَتِکُم بِرّی وصِلَتی، فَإِذا کانَ یَومُ القِیامَةِ جِئتُهُم إلَی المَوقِفِ حَتّی آخُذَ بِأَعضادِهِم فَاُخَلِّصُهُم مِن أهوالِهِ وشَدائِدِهِ (الإرشاد: ج 2 ص 131، کشف الغمّة: ج 2 ص 220).
چون غذایش را به پایان برد، برخاستم و بر دستان پیامبر صلی الله علیه و آله آب ریختم و چون دستانش را شست،
1) (1)
صورت و محاسنش را با باقیماندۀ آب دستانش مسح کرد وسپس برخاست و به سوی سجدهگاهی در گوشۀ اتاق رفت و نماز خواند و به سجده افتاد و گریست و گریه را طول داد.
سپس سرش را بلند کرد؛ امّا هیچ یک از ما اهل خانه، جرئت سؤال کردن نیافت.
حسین [که راه رفتن را تازه یاد گرفته بود،] برخاست و کم کم رفت تا از روی ران پیامبر صلی الله علیه و آله بالا رفت و سر پیامبر خدا را به سینه گرفت و چانهاش را بر سر پیامبر صلی الله علیه و آله نهاد و سپس گفت: ای پدر! چرا گریه میکنی؟
پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «پسرکم! من امروز به شما نگاه کردم و چنان شادمان شدم که تا کنون مانند آن، شاد نشده بودم. پس جبرئیل به سویم فرود آمد و به من خبر داد که شما کشته میشوید و قتلگاههای شما پراکنده است. من خدا را بر این، ستودم و خیر شما را خواستم».
حسین به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: ای پدر! با این پراکندگی، چه کسی قبرهای ما را زیارت میکند و به دیدار ما میآید؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «گروههایی از امّتم، که قصد نیکی کردن به من و پیوستن به مرا دارند. من در ایستگاه حسابرسی [در قیامت]، آنان را یاد میکنم و بازوهایشان را میگیرم و از هراسها و سختیهای قیامت، نجاتشان میدهم».(1)
. زارَنا رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله ذاتَ یومٍ، فَقَدَّمنا إلَیهِ طَعاماً، وأهدَت إلَینا امُّ أیمَنَ صَحفَةً مِن تَمرٍ، وقَعباً مِن لَبَنٍ وزَبَدٍ، فَقَدَّمنا إلَیهِ، فَأَکَلَ مِنهُ، فَلَمّا فَرَغَ قُمتُ وسَکَبتُ عَلی یَدَی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ماءً، فَلَمّا غَسَلَ یَدَیهِ مَسَحَ وَجهَهُ ولِحیَتَهُ بِبِلَّةِ یَدَیهِ، ثُمَّ قامَ إلَی مَسجِدٍ فی جانِبِ البَیتِ، وصَلّی وخَرَّ ساجِداً، فَبَکی وأطالَ البُکاءَ، ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ، فَمَا اجتَری مِنّا أهلَ البَیتِ أحَدٌ یَسأَلُهُ عَن شَیءٍ.
فَقامَ الحُسَینُ علیه السلام یَدرُجُ حَتّی صَعِدَ عَلی فَخِذَی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَأَخَذَ بِرَأسِهِ إلی صَدرِهِ ووَضَعَ ذَقَنَهُ عَلی رَأسِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، ثُمَّ قالَ: یا أبَه، ما یُبکیکَ؟ فَقالَ لَهُ: یا بُنَیَّ، إنّی نَظَرتُ إلَیکُم الیَومَ، فَسُرِرتُ بِکُم سُروراً لَم اسَرَّ بِکُم مِثلَهُ قَطُّ، فَهَبَطَ إلَیَّ جَبرَئیلُ، فَأَخبَرَنی أنَّکُم قَتلی، وأنَّ مَصارِعَکُم شَتّی، فَحَمِدتُ اللّهَ عَلی ذلِکَ، وسَأَلتُ لَکُمُ الخِیَرَةَ، فَقالَ لَهُ: یا أبَه، فَمَن یَزورُ قُبورَنا ویَتَعاهَدُها عَلی تَشَتُّتِها؟
قالَ: طَوائِفُ مِن امَّتی یُریدونَ بِذلِکَ بِرّی وصِلَتی، أتَعاهَدُهُم فِی المَوقِفِ وآخُذُ بِأَعضادِهِم، فَاُنجیهِم مِن أهوالِهِ وشَدائِدِهِ (کامل الزیارات: ص 126 ح 141، بحار الأنوار: ج 44 ص 234 ح 21).
1) (1)
گفت: ای پدر! به خانۀ ما آمدی و از چیزی به اندازۀ آمدنت به خانۀ ما، خوشحال نشدیم. سپس چنان گریهای کردی که ما را اندوهگین ساخت. چرا گریه کردی؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «پسرکم! جبرئیل، هماکنون نزد من آمد و به من خبر داد که شما کشته میشوید و قتلگاههای شما پراکنده است».
حسین گفت: پدر عزیزم! با این پراکندگی، پاداش زائر ما چیست؟
فرمود: «پسرکم! آنان گروههایی از امّت من هستند که شما را زیارت میکنند و به این وسیله، برکت میجویند و من بر خود، لازم میدانم که روز قیامت، نزد آنان بیایم تا آنها را از هراسهای مربوط به گناهانشان در آن روز برهانم، و خداوند، آنان را در بهشت، جای میدهد».(1)
. زارَنا رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وقَد أهدَت لَنا امُّ أیمَنَ لَبَناً وزَبَداً وتَمراً، فَقَدَّمناهُ، فَأَکَلَ مِنهُ، ثُمَّ قامَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله إلی زاوِیَةِ البَیتِ، فَصَلّی رَکَعاتٍ، فَلَمّا کانَ فی آخِرِ سُجودِهِ بَکی بُکاءً شَدیداً، فَلَم یَسأَلهُ أحَدٌ مِنّا إجلالاً لَهُ.
فَقام َ الحُسَینُ علیه السلام فَقَعَدَ فی حِجرِهِ، وقالَ لَهُ: یا أبَتِ، لَقَد دَخَلتَ بَیتَنا فَما سُرِرنا بِشَیءٍ کَسُرورِنا بِدُخولِکَ، ثُمَّ بَکَیتَ بُکاءً غَمَّنا، فَلِمَ بَکَیتَ؟
فَقالَ: یا بُنَیَّ، أتانی جَبرَئیلُ آنِفاً، فَأَخبَرَنی أنَّکُم قَتلی، وأنَّ مَصارِعَکُم شَتّی.
فَقالَ: یا أبَتِ، فَما لِمَن یَزورُ قُبورَنا عَلی تَشَتُّتِها؟
فَقالَ: یا بُنَیَّ اولئِکَ طَوائِفُ مِن امَّتی یَزورونَکُم، یَلتَمِسونَ بِذلِکَ البَرَکَةَ، وحَقیقٌ عَلَیَّ أن آتِیَهُم یَومَ القِیامَةِ حَتّی اخَلِّصَهُم مِن أهوالِ السّاعَةِ مِن ذُنوبِهِم، ویُسکِنُهُمُ اللّهُ الجَنَّةَ (الأمالی، طوسی: ص 669 ح 1404، کامل الزیارات: ص 125 ح 140).
ر. ک: ج 2 ص 848 (بخش هشتم/فصل چهارم/گریۀ آدم علیه السلام) و ص 849 (گریۀ ابراهیم علیه السلام) و ص 850 (گریۀ عیسی علیه السلام)
و ص 853 (گریۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندانش).
1) (1)
بر اساس احادیث این فصل، همه و یا اکثر قریب به اتّفاقِ آنچه از امام علی علیه السلام در بارۀ حادثۀ کربلا گزارش شده، در دوران خلافت ایشان و بسیاری از آنها، در خودِ سرزمین کربلا بوده است.
گفتنی است که امام علی علیه السلام، در دوران خلافت خود، حدّ اقل، سه بار از سرزمین کربلا، عبور کرده است: دو بار در مسیر رفت و بازگشت از جنگ صِفّین، و یک بار در مسیر حرکت برای جنگ نهروان.(1)
. برای اطّلاع از مسیر حرکت امیر مؤمنان علی علیه السلام در نبرد صِفّین و نهروان، ر. ک: دانشنامۀ امیر المؤمنین علیه السلام: ج 5 ص 278 نقشۀ شمارۀ 5 و ج 6 ص 504 نقشۀ شمارۀ 6.
از این رو، مطالب فراوانی در این سفرها در مورد حادثۀ کربلا از آن امام علیه السلام، گزارش شده است.نکتۀ دیگر، این که در این سفرها، دو فرزند بزرگوار امیر مؤمنان علیه السلام، حسن و حسین علیهما السلام نیز ایشان را همراهی میکردهاند و لذا امام حسین علیه السلام، در محرّم سال 61 هجری، لا اقل، چهارمین باری بوده که به سرزمین کربلا، گام مینهاده است و پرسش از نام آن وادی، هنگام ورود به آن،(2)بدین معنا نیست که تا آن زمان به آن مکان نیامده بوده است.
«این جا خوابگاه شتران آنها و این جا جایگاه اسباب سفرشان است و این جا خونشان ریخته میشود. خوشا به حال تو - ای خاک - که خونهای عاشقان، بر روی تو ریخته میشود!».(3)
1) (1)
2) (2) . ر. ک: ص 245 ح 151.
3) (3) . مَرَّ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام بِکَربَلاءَ فی اناسٍ مِن أصحابِهِ، فَلَمّا مَرَّ بِهَا اغرَورَقَت عَیناهُ بِالبُکاءِ، ثُمَّ قالَ: هذا مُناخُ رِکابِهِم، وهذا مُلقی رِحالِهِم، وهُنا تُهرَقُ دِماؤُهُم، طوبی لَکِ مِن تُربَةٍ، عَلَیکِ تُهرَقُ دِماءُ الأَحِبَّةِ! (کامل الزیارات: ص 453 ح 685، خصائص الأئمّة علیهم السلام: ص 47).
فرمود: «این جا خوابگاه شتران و این جا جایگاه اسباب سفر و این جا جایگاه ریخته شدنِ خونشان است؛ جوانانی از خاندان محمّد که در این دشت، کشته میشوند و آسمان و زمین برایشان میگریند».(3)
به او گفته شد: ای امیر مؤمنان! این جا کجاست؟
فرمود: «این جا کربلاست. گروهی در آن، کشته میشوند که بدون حساب به بهشت وارد میشوند» و سپس حرکت کرد.(4)
فَقیلَ لَهُ: یا أمیرَ المُؤمِنینَ، ما هذَا المَوضِعُ؟ قالَ: هذا کَربَلاءُ، یُقتَلُ فیهِ قَومٌ یَدخُلونَ الجَنَّةَ بِغَیرِ حِسابٍ. ثُمَّ سارَ (الإرشاد: ج 1 ص 332، کشف الیقین: ص 100 ح 92).
1) (1)
. مقصود، امام حسین علیه السلام است.
2) (2) . لَمّا وَصَلَ عَلِیٌّ علیه السلام إلی کَربَلاءَ، وَقَفَ وبَکی، وقالَ: بِأَبیهِ اغَیلِمَةٌ یُقتَلونَ هاهُنا، هذا مُناخُ رِکابِهِم، هذا مَوضِعُ رِحالِهِم، هذا مَصرَعُ الرَّجُلِ، ثُمَّ ازدادَ بُکاؤُهُ (تذکرة الخواصّ: ص 250).
3) (3) . أتَینا مَعَهُ مَوضِعَ قَبرِ الحُسَینِ علیه السلام، فَقالَ: ها هُنا مُناخُ رِکابِهِم ومَوضِعُ رِحالِهِم، وها هُنا مُهَراقُ دِمائِهِم، فِتیَةٌ مِن آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، یُقتَلونَ بِهذِهِ العَرصَةِ، تَبکی عَلَیهِمُ السَّماءُ وَالأَرضُ (دلائل النبوّة، ابو نعیم: ج 2 ص 582 ح 530؛ کشف الغمّة: ج 2 ص 224 و 266).
4) (4) . لَمّا تَوَجَّهنا مَعَ أمیرِ المُؤمِنینَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام إلی صِفّینَ، فَبَلَغنا طُفوفَ کَربَلاءَ، وَقَفَ علیه السلام ناحِیَةً مِنَ العَسکَرِ، ثُمَّ نَظَرَ یَمیناً وشِمالاً وَاستَعبَرَ، ثُمَّ قالَ: هذا - وَاللّهِ - مُناخُ رِکابِهِم، ومَوضِعُ مَنِیَّتِهِم.
فرمود: «آمیخته با کَرب (رنج) و بلا». آن گاه با دستش به مکانی اشاره کرد و فرمود: «این جا، جایگاه اسباب سفر و خوابگاه مرکبهای آنان است» و به جایی دیگر اشاره کرد و فرمود: «این جا خونشان ریخته میشود».(1)
. إنَّ عَلِیّاً علیه السلام أتی کَربَلاءَ، فَوَقَفَ بِها، فَقیلَ: یا أمیرَ المُؤمِنینَ، هذِهِ کَربَلاءُ.
قالَ: ذاتُ کَربٍ و بَلاءٍ. ثُمَّ أومَأَ بِیَدِهِ إلی مَکانٍ، فَقالَ: ها هُنا مَوضِعُ رِحالِهِم، ومُناخُ رِکابِهِم، وأومَأَ بِیَدِهِ إلی مَوضِعٍ آخَرَ، فَقالَ: ها هُنا مُهَراقُ دِمائِهِم (وقعة صفّین: ص 142؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید: ج 3 ص 171).
هنگامی که حسین علیه السلام کشته شد، بیرون آمدم تا به مکانی که او را در آن جا کشته بودند، رسیدم. آن، درست همان گونه بود که [امام علی علیه السلام] گفته بود و کوچکترین خطایی نداشت.
پس، از شکّی که کرده بودم، از خدا آمرزش خواستم و دانستم که علی علیه السلام آنچه را به او سپرده بودند، بیان کرده است.(2)
فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام خَرَجتُ حَتّی أتَیتُ المَکانَ الَّذی قَتَلوهُ فیهِ، فَإِذا هُوَ کَما قالَ، ما أخطَأَ شَیئاً.
قالَ: فَاستَغفَرتُ اللّهَ مِمّا کانَ مِنّی مِنَ الشَّکِّ، وعَلِمتُ أنَّ عَلِیّاً علیه السلام لَم یَقدَم إلّابِما عُهِدَ إلَیهِ فیهِ (اسد الغابة: ج 4 ص 322).
سپس سوار بر اشترش، در حالی که پای از رکاب بیرون داشت، به گرد آن چرخید و چنین
1) (1)
2) (2) . دَخَلَنی شَکٌّ مِن شَأنِ عَلِیٍّ علیه السلام، فَخَرَجتُ مَعَهُ عَلی شاطِئِ الفُراتِ، فَعَدَلَ عَنِ الطَّریقِ ووَقَفَ، ووَقَفنا حَولَهُ، فَقالَ بِیَدِهِ: هذا مَوضِعُ رَواحِلِهِم، ومُناخُ رِکابِهِم، ومُهَراقُ دِمائِهِم، بِأَبی مَن لا ناصِرَ لَهُ فِی الأَرضِ ولا فِی السَّماءِ إلَّااللّهُ!
فرمود: «[این جا] خوابگاه مرکبها و جایگاه بر خاک افتادن شهیدان است. پیشینیان، بر ایشان پیشی نمیگیرند و پسینیانِ، به ایشان نمیرسند».(1)
. خَرَجَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام یَسیرُ بِالنّاسِ، حَتّی إذا کانَ مِن کَربَلاءَ عَلی مَسیرَةِ میلٍ أو میلَینِ، فَتَقَدَّمَ بَینَ أیدیهِم حَتّی إذا صارَ بِمَصارِعِ الشُّهَداءِ، قالَ: قُبِضَ فیها مِئَتا نَبِیٍّ، ومِئَتا وَصِیٍّ، ومِئَتا سِبطٍ شُهَداءَ بِأَتباعِهِم.
فَطافَ بِها عَلی بَغلَتِهِ خارِجاً رِجلَیهِ مِنَ الرِّکابِ، وأنشَأَ یَقولُ: مُناخُ رِکابٍ ومَصارِعُ شُهَداءَ، لا یَسبِقُهُم مَن کانَ قَبلَهُم، ولا یَلحَقُهُم مَن کانَ بَعدَهُم (تهذیب الأحکام: ج 6 ص 72 ح 138، کامل الزیارات: ص 453 ح 686).
[با خود] گفتم: یکی دیگر از دروغهایش! آن جا پای درازگوش مردهای بود. به غلامم گفتم:
پای این درازگوش را بگیر و مانند میخ، آن را در زمین فرو کن و پنهانش بدار.
روزگار چرخید و گذشت و هنگامی که حسین بن علی کشته شد، من و یارانم به آن جا آمدیم.
پیکر حسین بن علی بر روی همان پای درازگوش بود و یارانش دستهجمعی گرداگرد او کشته شده بودند.(2)
فَقُلتُ: بَعضُ کَذِباتِهِ! وثَمَّ رِجلُ حِمارٍ مَیِّتٍ، فَقُلتُ لِغُلامی: خُذ رِجلَ هذَا الحِمارِ، فَأَوتِدها فی مَقعَدِهِ وغَیِّبها، فَضَرَبَ الدَّهرُ ضَربَةً، فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام، انطَلَقتُ ومَعی أصحابٌ لی، فَإِذا جُثَّةُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام عَلی رِجلِ ذاکَ الحِمارِ، وإذا أصحابُهُ رِبضَةٌ حَولَهُ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 111 ح 2826، کفایة الطالب: ص 427).
فرمود: «کرب (رنج) و بلا!» و فرود آمد و نزد درختی در آن جا نماز خواند. سپس فرمود: «این جا شهیدانی کشته میشوند که بهترینِ شهیدان بجز صحابه(3)هستند. [آنان] بدون حساب به بهشت در میآیند» و به جایی در آن جا اشاره کرد. آن جا را نشانهگذاری کردند و حسین علیه السلام در همان جا کشته شد.(4)
ثُمَّ قالَ: یُقتَلُ هاهُنا شُهَداءُ هُم خَیرُ الشُّهَداءِ غَیرَ الصَّحابَةِ، یَدخُلونَ الجَنَّةَ بِغَیرِ حِسابٍ، وأشارَ إلی مَکانٍ هُناکَ، فَعَلَموهُ بِشَیءٍ، فَقُتِلَ فیهِ الحُسَینُ علیه السلام (البدایة و النهایة: ج 8 ص 199).
1) (1)
2) (2) . إنّی لَمَعَ عَلِیٍّ علیه السلام إذ أتی کَربَلاءَ، فَقالَ: یُقتَلُ فی هذَا المَوضِعِ شُهَداءُ لَیسَ مِثلَهُم شُهَداءُ إلّاشُهَداءُ بَدرٍ.
3) (3) . ظاهراً عبارت «بجز صحابه» از اضافات نویسندۀ کتاب است؛ زیرا در هیچ یک از منابع پیشین، این عبارت وجودندارد.
4) (4) . أنَّهُ مَرَّ بِکَربَلاءَ عِندَ أشجارِ الحَنظَلِ وهُوَ ذاهِبٌ إلی صِفّینَ، فَسَأَلَ عَنِ اسمِها، فَقیلَ: کَربَلاءُ، فَقالَ: کَربٌ وبَلاءٌ! فَنَزَلَ وصَلّی عِندَ شَجَرَةٍ هُناکَ.
«خوشا به حال خونهایی که در آن، ریخته میشود!».
سپس حسین علیه السلام آمد و در کربلا بار افکند. من میان گروهی که ابن زیاد به سوی حسین علیه السلام فرستاده بود، بودم. هنگامی که وارد شدم، گویی جایگاه علی علیه السلام و اشاره کردن با دستش را دیدم.
پس اسبم را چرخاندم و به سوی حسین بن علی علیه السلام باز گشتم و بر او سلام دادم و به او گفتم:
پدرت، داناترینِ مردم بود و من در فلان زمان، نزد او حضور داشتم و او چنین و چنان گفت و بی تردید و به خدا سوگند، تو اکنون کشته میشوی.
حسین علیه السلام فرمود: «تو میخواهی چه کنی؟ آیا به ما میپیوندی، یا به خانوادهات ملحق میشوی؟».
گفتم: به خدا سوگند، من بدهکار و عیالوارم و گمان نمیکنم که جز به خانوادهام ملحق شوم.
حسین علیه السلام با اشاره به مالی که جلویش بود، فرمود: «اکنون که به ما نمیپیوندی، به مقدار نیازت از این مال بردار، پیش از آن که [مرا بکشند و] بر تو حرام شود. سپس بشتاب که به خدا سوگند، هیچ کس نیست که صدای دعوت [و کمکخواهیِ] مرا بشنود و درخشش شمشیرها را ببیند و به یاریمان نیاید، جز آن که بر زبان محمّد صلی الله علیه و آله نفرین شده است».
گفتم: به خدا سوگند، امروز، هر دو کار را جمع نمیکنم: مالت را بگیرم و تو را وا گذارم!
ابو یحیی میگوید: آن مرد، باز گشت و آن جا را ترک کرد.(1)
. شَهِدتُ عَلِیّاً حینَ نَزَلَ کَربَلاءَ، فَانطَلَقَ فَقامَ ناحِیَةً، فَأَومَأَ بِیَدِهِ، فَقالَ: مُناخُ رِکابِهِم أمامَهُ، ومَوضِعُ رِحالِهِم عَن یَسارِهِ، فَضَرَبَ بِیَدَیهِ الأَرضَ، فَأَخَذَ مِنَ الأَرضِ قَبضَةً، فَشَمَّها، فَقالَ - وَانحَنی -: وا حَبَّذَا الدِّماءُ یُسفَکُ فیهِ.
ثُمَّ جاءَ الحُسَینُ علیه السلام، فَنَزَلَ کَربَلاءَ. قالَ الضَّبِّیُّ: فَکُنتُ فِی الخَیلِ الَّتی بَعَثَهَا ابنُ زِیادٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَلَمّا قَدِمتُ فَکَأَنَّما نَظَرتُ إلی مَقامِ عَلِیٍّ علیه السلام وإشارَتِهِ بِیَدِهِ، فَقَلَبتُ فَرَسی، ثُمَّ انصَرَفتُ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، فَسَلَّمتُ عَلَیهِ، وقُلتُ لَهُ: إنَّ أباکَ کانَ أعلَمَ النّاسِ، وإنّی شَهِدتُهُ فی زَمَنِ کَذا وکَذا قالَ: کَذا وکَذا، وإنَّکَ وَاللّهِ لَمَقتولٌ السّاعَةَ.
قالَ: فَما تُریدُ أن تَصنَعَ أنتَ؟ أتَلحَقُ بِنا أم تَلحَقُ بِأَهلِکَ؟
قُلتُ: وَاللّهِ، إنَّ عَلَیَّ لَدَیناً، وإنَّ لی لَعِیالاً، وما أظُنُّ إلّاسَأَلحَقُ بِأَهلی.
قالَ: أمّا لا، فَخُذ مِن هذَا المالِ حاجَتَکَ - وإذا مالٌ مَوضوعٌ بَینَ یَدَیهِ - قَبلَ أن یَحرُمَ عَلَیکَ، ثُمَّ النَّجاءَ، فَوَاللّهِ، لا یَسمَعُ الدّاعِیَةَ أحَدٌ، ولا یَرَی البارِقَةَ أحَدٌ ولا یُعینُنا إلّاکانَ مَلعوناً عَلی لِسانِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله.
قالَ: قُلتُ: وَاللّهِ، لا أجمَعُ الیَومَ أمرَینِ: آخُذُ مالَکَ، وأخذُلُکَ. فَانصَرَفَ وتَرَکَهُ (المطالب العالیة: ج 4 ص 326 ح 4517).
1) (1)
گفتم: یعنی چه؟
فرمود: «روزی بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شدم و چشمانش اشکبار بود. پرسیدم: ای پیامبر خدا! آیا کسی شما را ناراحت کرده است؟ چرا اشک از چشمانت سرازیر است؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: جبرئیل، اندکی پیش، از نزدم رفت. او برایم گفت که حسین در کنار رود فرات، کشته میشود.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: جبرئیل گفت: آیا میخواهی خاک آن جا را ببویی؟ گفتم: آری. و جبرئیل، دستش را دراز کرد و مشتی از خاک آن جا را به من داد و من دیگر نتوانستم جلوی ریزش اشک خود را بگیرم».(2)
قالَ: دَخَلتُ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله ذاتَ یَومٍ وعَیناهُ تَفیضانِ، قُلتُ: یا نَبِیَ اللّهِ أغضَبَکَ أحَدٌ، ما شَأنُ عَینَیکَ تَفیضانِ؟
قالَ: بَل قامَ مِن عِندی جِبریلُ علیه السلام قَبلُ، فَحَدَّثَنی أنَّ الحُسَینَ یُقتَلُ بِشَطِّ الفُراتِ.
قالَ: فَقالَ: هَل لَکَ إلی أن اشِمَّکَ مِن تُربَتِهِ؟ قالَ: قُلتُ: نَعَم، فَمَدَّ یَدَهُ فَقَبَضَ قَبضَةً مِن تُرابٍ فَأَعطانیها، فَلَم أملِک عَینی أن فاضَتا (مسند ابن حنبل: ج 1 ص 184 ح 648، مسند أبی یعلی: ج 1 ص 206 ح 358).
1) (1)
. در نواحی کوفه، منطقهای است به نام نینوا، و کربلا - که امام حسین علیه السلام در آن کشته شد -، بخشی از آن منطقه است (معجم البلدان: ج 5 ص 339. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
2) (2) . أنَّهُ سارَ مَعَ عَلِیٍّ علیه السلام، وکانَ صاحِبَ مِطهَرَتِهِ، فَلَمّا حاذی نینَوی، وهُوَ مُنطَلِقٌ إلی صِفّینَ، فَنادی عَلِیٌّ علیه السلام: اصبِر أبا عَبدِ اللّهِ، اصبِر أبا عَبدِ اللّهِ بِشَطِّ الفُراتِ. قُلتُ: وماذا؟
گفت: آری! مِخنَف بن سُلَیم، مرا به سوی علی علیه السلام فرستاد و من در کربلا به او رسیدم. دیدم با دستش اشاره میکند و میگوید: «این جا، این جا».
مردی به او گفت: ای امیر مؤمنان! این، چه معنایی میدهد؟
فرمود: «اسباب سفر خاندان محمّد، این جا فرود میآید. وای بر ایشان از [ستم] شما و وای بر شما از [دادخواهی] ایشان [در پیشگاه خداوند]!».
مرد به علی علیه السلام گفت: ای امیر مؤمنان! معنای این سخن چیست؟
فرمود: «وای بر ایشان از شما، که آنها را میکشید، و وای بر شما از ایشان، که خداوند، شما را به دلیل کشتن آنها، به آتش دوزخ میبرد!».(1)
. جاءَ عُروَةُ البارِقِیُّ إلی سَعیدِ بنِ وَهبٍ، فَسَأَلَهُ وأنَا أسمَعُ، فَقالَ: حَدیثٌ حَدَّثتَنیهِ عَن عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام. قالَ: نَعَم، بَعَثَنی مِخنَفُ بنُ سُلَیمٍ إلی عَلِیٍّ علیه السلام، فَأَتَیتُهُ بِکَربَلاءَ، فَوَجَدتُهُ یُشیرُ بِیَدِهِ ویَقولُ: هاهُنا هاهُنا. فَقالَ لَهُ رَجُلٌ: وما ذلِکَ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟
قالَ: ثَقَلٌ لِآلِ مُحَمَّدٍ یَنزِلُ هاهنا، فَوَیلٌ لَهُم مِنکُم، ووَیلٌ لَکُم مِنهُم!
فَقالَ لَهُ الرَّجُلُ: ما مَعنی هذَا الکَلامِ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟!
قالَ: وَیلٌ لَهُم مِنکُم: تَقتُلونَهُم؛ ووَیلٌ لَکُم مِنهُم: یُدخِلُکُمُ اللّهُ بِقَتلِهِم إلَی النّارِ (وقعة صفّین: ص 141؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید: ج 3 ص 170).
ما گفتیم: چرا پیغام نمیفرستی که چون آمد، [به این جا] بیاید؟
گفت: آیا به یاد میآوری که ابو مِخنَف، ما را به سوی امیر مؤمنان - که کنار فرات بود - روانه کرد و او فرمود: «کاروانی از خاندان پیامبر خدا که از این مکان عبور میکنند، در این جا فرود میآیند و آنان را میکشند. وای بر شما از ایشان و وای بر ایشان از شما!»؟(2)
فَقالَ: أتَذکُرُ إذ بَعَثَنا أبو مِخنَفٍ إلی أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام وهُوَ بِشاطِئِ الفُراتِ، فَقالَ: لَیَحُلَّنَّ هاهُنا رَکبٌ مِن آلِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَمُرُّ بِهذَا المَکانِ، فَیَقتُلونَهُم، فَوَیلٌ لَکُم مِنهُم، ووَیلٌ لَهُم مِنکُم! (تاریخ دمشق: ج 14 ص 198، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2602).
گفت: نه.
فرمود: «اگر میدانستی، مانند من گریه میکردی» و سپس به شدّت گریست.
آن گاه فرمود: «خاندان ابو سفیان، از [جان] من چه میخواهند؟!» و به حسین علیه السلام رو کرد و فرمود: «صبر کن - ای پسر عزیزم - که پدرت از ایشان، همان دیده است که تو از این پس میبینی».(1)
. إنَّ أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام لَمّا سارَ إلی صِفّینَ نَزَلَ بِکَربَلاءَ، وقالَ لِابنِ عَبّاسٍ: أتَدری ما هذِهِ البُقعَةُ؟ قالَ: لا، قالَ: لَو عَرَفتَها لَبَکَیتَ بُکائی، ثُمَّ بَکی بُکاءً شَدیداً.
ثُمَّ قالَ: ما لی ولِآلِ أبی سُفیانَ؟! ثُمَّ التَفَتَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، وقالَ: صَبراً یا بُنَیَّ! فَقَد لَقِیَ أبوکَ مِنهُم مِثلَ الَّذی تَلقی بَعدَهُ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 162).
گفت: من جز خبر آن را نمیدانم و گفته میشود: جای آن را جز پیامبری یا وصیّ پیامبری نمیداند.
امام علی علیه السلام شروع به حرکت در وادی کرد و پیوسته به چپ و راست مینگریست. سپس فرمود: «این جا را بکَنید». آن جا را کندند و سنگی یافتند. فرمود: «آن را بردارید». آن را برداشتند.
دیدند چشمۀ آبی، زیر آن است. از آن نوشیدیم و چارپایان را سیراب کردیم. سپس امام علی علیه السلام به ما فرمود: «جوانانی از خاندان محمّد صلی الله علیه و آله در این جا کشته میشوند که آسمان و زمین بر آنان میگریند».(2)
فَأَخَذَ عَلِیٌّ علیه السلام مَعَ الوادی، وجَعَلَ یَنظُرُ یَمیناً وشِمالاً، ثُمَّ قالَ: احفِروا هاهُنا، فَحَفَروا، فَوَجَدوا حَجَراً، فَقالَ: ارفَعوهُ، فَرَفَعوهُ، فَإِذا عَینُ ماءٍ تَحتَهُ، فَشَرِبنا وسَقَینا دَوابَّنا. ثُمَّ قالَ عَلِیٌّ علیه السلام لَنا: یُقتَلُ هاهُنا مِن آلِ مُحَمَّدٍ فِتیَةٌ تَبکی عَلَیهِمُ السَّماءُ وَالأَرضُ (شرح الأخبار: ج 3 ص 137 ح 1079).
ر. ک: ج 2 ص 337 (بخش ششم/فصل دوم/گریستن آسمان و زمین).
هنگامی که در نینوا در [کنارۀ] رود فرات فرود آمد، با صدای بلند فرمود: «ای ابن عبّاس! آیا این جا را میشناسی؟».
گفتم: ای امیر مؤمنان! آن را نمیشناسم.
فرمود: «اگر آن را مانند من میشناختی، از آن نمیگذشتی، جز این که مانند من گریه میکردی».
سپس امام علیه السلام مدّتی طولانی گریه کرد تا محاسنش خیس شد و قطرههای اشک بر سینهاش چکید و ما با او گریستیم و او میفرمود: «آه، آه! خاندان ابو سفیان، از [جان] من چه میخواهند؟! خاندان حرب، حزب شیطان و همدستان کفر، از [جان] من چه میخواهند؟! ای ابا عبد اللّه! صبر داشته باش که پدرت از آنها همان دیده که تو از آنها خواهی دید».
آن گاه آبی خواست و برای نماز، وضو گرفت و بسیار نماز خواند و مانند سخن اوّلش را، تکرار کرد، جز آن که پس از تمام شدن نمازش، به خواب سبُکی رفت و سپس بیدار شد و فرمود:
«ابن عبّاس!».
گفتم: بله! من این جا هستم.
فرمود: «آیا آنچه را هماکنون در خواب دیدم، به تو نگویم؟».
گفتم: خوش بخوابی و خوابت خیر باشد، ای امیر مؤمنان!
فرمود: «گویی مردانی سپید دیدم که از آسمان فرود آمدند و پرچمهای سفیدی همراه داشتند و شمشیرهای سپید و درخشان خود را از گردن، آویخته بودند و گرد این زمین، خط کشیدند و سپس دیدم که شاخههای این درختان خرما بر زمین خورد و از آنها خون تازه، جاری بود و گویا فرزند نونهال و جگرگوشهام حسین، در میان این خونها غرق بود و استغاثه میکرد؛ امّا کسی به فریادش نمیرسید، و گویا آن مردان سپید که از آسمان فرود آمده بودند، او را ندا دادند و گفتند:
"ای خاندان پیامبر! صبر پیشه کنید که شما به دست بدترینْ مردمان کشته میشوید. ای ابا عبد اللّه! این، بهشت است که مشتاق توست" و سپس مرا سرسلامت دادند و گفتند: "ای ابو الحسن! تو را بشارت باد که فردای قیامت که مردم در برابر پروردگار بر میخیزند، خداوند به خاطر این فرزند، چشمت را روشن میکند" و آن گاه بیدار شدم.
و سوگند به خدایی که ما را آفرید، اینچنین است. راستگوی تصدیق شده، ابو القاسم صلی الله علیه و آله، برایم باز گفته است که من هنگامی که برای مقابله با متجاوزان بر ما، بیرون میروم، این سرزمین را خواهم دید. این، سرزمین کرب و بلاست و حسین و هفده تن از فرزندان من و از فرزندان فاطمه، در این مکان، دفن خواهند شد و آن در آسمانها معروف است و [آسمانیان] از سرزمین
کَرب و بلا یاد میکنند، همچنان که از بقعههای دو حرم (مکّه و مدینه) و بیت المقدّس، یاد میکنند».
سپس فرمود: «ای ابن عبّاس! در این اطراف، جستجو کن و پِشکل آهوان را بجو. به خدا سوگند، هرگز دروغ نگفتم و از حبیبم دروغ نشنیدم. آنها زرد و به رنگ زعفران اند».
در جستجوی آنها بر آمدم و همۀ آنها را در یک جا یافتم و ندا دادم: ای امیر مؤمنان! آنها را به همان گونه که توصیف کردی، پیدا کردم.
علی علیه السلام فرمود: «خدا و پیامبرش راستگفتارند». سپس برخاست و هرولهکنان پیش آمد. آنها را برداشت و بویید و فرمود: «اینها عیناً هماناند. ای ابن عبّاس! آیا میدانی این پشکلها چیستند؟ اینها را عیسی بن مریم بوییده است و داستان آن، چنین است که به همراه حواریان از این جا میگذشت و او این آهوان را دید که جمع شدهاند. آنها گریان به نزد او آمدند. عیسی علیه السلام نشست و حواریان نیز نشستند و او گریست و حواریان نیز گریستند، در حالی که نمیدانستند چرا عیسی نشسته و چرا گریه میکند. آن گاه گفتند: ای روح خدا و ای کلمۀ خدا! برای چه گریه میکنی؟
فرمود: آیا میدانید که این، چه سرزمینی است؟
گفتند: نه.
فرمود: این، سرزمینی است که نونهالِ احمدِ رسول و نونهالِ آن آزادۀ پاک یعنی بتول - که شبیه مادرم مریم است -، در این جا کشته میشود و در تربتی که به سبب سرشت آن نونهال شهید، خوشبوتر از مُشک است، دفن میشود و البتّه سرشت پیامبران و اولاد پیامبران، چنین (خوشبو) است. این آهوها با من گفتگو میکنند و میگویند: "ما به خاطر اشتیاقی که به تربت این نونهال شهید داریم، در این سرزمین میچریم" و یقین دارند که در این سرزمین، در امان اند.
[عیسی علیه السلام] سپس با دست خود، مشتی از آنها برداشت و بویید و فرمود: اینها پشکل آهواناند که به خاطر گیاهانی که در این سرزمین میروید، چنین خوشبویند. بار الها! آنها را برای ابد، باقی بدار تا پدرش آنها را ببوید و با آنها تسلّی و آرامش یابد».
امام علیه السلام فرمود: «آنها تا به این زمان باقی ماندهاند و رنگ زرد آنها، به خاطر طول مدّتی است که بر آنها گذشته است. این، سرزمین کرب و بلاست».
آن گاه با صدای بلند فرمود: «ای پروردگار عیسی بن مریم! قاتلان حسین و حمله کنندگان به او و یاوران آنها را برکت مده و به کسانی که دست از یاری او میکشند، خیر مده!».
آن گاه گریۀ سختی کرد و ما هم با او گریستیم تا آن که به رو در افتاد و زمانی طولانی بیهوش گردید. سپس به هوش آمد و مقداری از آن پِشکلها را برداشت و در ردای خود بست و به من
نیز فرمود که چنین کنم. آن گاه فرمود: «ای ابن عبّاس! هر گاه دیدی که از آنها خون تازه میتراود، بدان که ابا عبد اللّه در این سرزمین، کشته شده و دفن گردیده است».
به خدا سوگند، من آنها را از واجبات الهی، بیشتر حفظ میکردم و از گوشۀ آستینم باز نمیکردم. یک روز که در خانۀ خود خوابیده بودم، بیدار شدم و دیدم از آن، خون تازه جاری شده است و آستینم از آن خون، پُر شده است. نشستم و گریستم و گفتم: به خدا سوگند که حسین، کشته شده است! هرگز علی، حدیث دروغی به من نگفته است و از وقوع چیزی خبر نداده، مگر این که واقع گردیده است؛ زیرا پیامبر خدا، او را به چیزهایی آگاه کرد که دیگران را از آنها باخبر نساخت.
آن گاه، سحرگاه، نالان از خانه بیرون آمدم و دیدم سراسر مدینه، مِهآلود است و چشم، چشم را نمیبیند. بعد از آن، آفتاب بر آمد و دیدم بینور است و دیوارهای مدینه را دیدم که گویا بر آنها خون پاشیده بودند. نشستم و گریستم و گفتم: به خدا سوگند، حسین، کشته شده است! و از ناحیۀ خانه [پیامبر صلی الله علیه و آله] ندایی شنیدم که میگفت:
صبر، ای آلِ رسول!
کشته شد ابن بتول.
آمده روح الأمین
زار و گریان و ملول.
آن ندا کننده به سختی گریست. من نیز گریستم و نزد خود، تاریخ آن روز را ثبت کردم و آن، دهمین روز محرّم بود و چون خبر شهادت حسین علیه السلام و تاریخ آن به ما رسید، با آن مطابق بود.
من این حدیث را برای کسانی که [آن روز] با حسین علیه السلام بودند، بازگو کردم و آنان گفتند: به خدا سوگند، ما نیز آنچه را تو شنیدی، شنیدیم؛ امّا در میدان نبرد بودیم و ندانستیم که آن ندا کننده کیست و بعد از آن دانستیم که او خضر است. درود خدا بر خضر و بر حسین باد!(1)
. کُنتُ مَعَ أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام فی خُروجِهِ إلی صِفّینَ، فَلَمّا نَزَلَ بِنینَوی، وهُوَ شَطُّ الفُراتِ، قالَ بِأَعلی صَوتِهِ: یَابنَ عَبّاسٍ، أتَعرِفُ هذَا المَوضِعَ؟ قالَ: قُلتُ: ما أعرِفُهُ یا أمیرَ المُؤمِنینَ.
فَقالَ: لَو عَرَفتَهُ کَمَعرِفَتی لَم تَکُن تَجوزُهُ حَتّی تَبکِیَ کَبُکائی.
قالَ: فَبَکی طَویلاً حَتَّی اخضَلَّت لِحیَتُهُ، وسالَتِ الدُّموعُ عَلی صَدرِهِ، وبَکَینا مَعَهُ، وهُوَ یَقولُ: أوهِ أوهِ! ما لی ولِآلِ أبی سُفیانَ؟! ما لی ولِآلِ حَربٍ، حِزبِ الشَّیطانِ، وأولِیاءِ الکُفرِ؟! صَبراً یا أبا عَبدِ اللّهِ؛ فَقَد لَقِیَ أبوکَ مِثلَ الَّذی تَلقی مِنهُم.
ثُمَّ دَعا بِماءٍ، فَتَوَضَّأَ وُضوءَ الصَّلاةِ، فَصَلّی ما شاءَ اللّهُ أن یُصَلِّیَ، ثُمَّ ذَکَرَ نَحوَ کَلامِهِ الأَوَّلِ، إلّاأنَّهُ نَعَسَ عِندَ انقِضاءِ صَلاتِهِ ساعَةً، ثُمَّ انتَبَهَ، فَقالَ: یَابنَ عَبّاسٍ! فَقُلتُ: ها أنَا ذا. -
1) (1)
«ای ابن عبّاس! آیا این جا را میشناسی؟».
گفت: نه، ای امیر مؤمنان! نمیشناسم.
علی علیه السلام فرمود: «هان که اگر تو نیز آن را مانند من میشناختی، از آن نمیگذشتی، جز آن که مانند من میگریستی!».
آن گاه علی علیه السلام چنان گریست که محاسنش از اشکهایش خیس شد و قطرههای اشک بر سینهاش ریخت. آه میکشید و میفرمود: «آه! مرا با خاندان ابو سفیان، چه کار؟!».
سپس به حسین علیه السلام رو کرد و فرمود: «صبر کن، ای ابا عبد اللّه! پدرت از آنها همان دیده که تو پس از من خواهی دید».
علی علیه السلام سپس شروع به گشتن در زمین کربلا کرد، گویی در پی چیزی بود. سپس فرود آمد و آبی خواست و برای نماز، وضو گرفت و به نماز ایستاد و بسیار نماز خواند و لشکر [در منطقهای] از نزدیک نینوا تا کنارۀ رود فرات، فرود آمده بودند.
سپس علی علیه السلام به خواب سبُکی فرو رفت و اندکی بعد، سراسیمه از خواب، بیدار شد و فرمود: «ای ابن عبّاس! آیا آنچه را هماکنون در خوابم دیدم، به تو نگویم؟».
او گفت: چرا، ای امیر مؤمنان!
فرمود: «مردانی سپیدروی دیدم که با پرچمهایی سپید در دست و شمشیرهایی آویخته از گردن، گرد این سرزمین را خط کشیدند و سپس این نخلها را دیدم که شاخههایشان به زمین خورد و جویی روان از خون تازه دیدم و پسرم حسین را دیدم که در آن خون، غرق گشته است و یاری میطلبد؛ ولی یاری نمیشود. سپس آن مردان سپیدرویِ فرود آمده از آسمان را دیدم که ندا میدادند: "ای خاندان پیامبر! شکیب ورزید. شکیب ورزید که شما به دست بدترین مردم کشته میشوید و این، بهشت است که مشتاق توست، ای ابا عبد اللّه!". سپس پیش من آمدند و مرا تسلیت دادند و گفتند: "مژده - ای ابو الحسن - که خداوند، فردای قیامت، هنگامی که مردم در
برابر خدای جهانیان میایستند، چشمانت را به پسرت حسین، روشن میکند!".
سپس از خواب، بیدار شدم. این، رؤیایی است که دیدم. سوگند به کسی که جانم به دست اوست، راستگوی تصدیق شده، ابو القاسم صلی الله علیه و آله، به من فرمود که به زودی، این رؤیا را بی کم و کاست، در رفتنم به سوی جنگ با متجاوزان بر ما، خواهم دید، و این، سرزمین کربلاست که پسرم حسین، پیروانش و گروهی از فرزندان فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه و آله، در آن دفن میشوند و از آن بُقعۀ معروف در میان آسمانیان، با نام سرزمین کرب و بلا یاد میشود و از آن، گروهی محشور میشوند که بیمحاسبه وارد بهشت میشوند».
سپس فرمود: «ای ابن عبّاس! پشکل آهوان را در این حوالی برای من جستجو کن».
ابن عبّاس، جستجو کرد و آنها را یافت و به امیر مؤمنان اعلام کرد. علی علیه السلام فریاد تکبیر، سر داد و فرمود: «خدا و پیامبرش راست گفتند».
آن گاه علی علیه السلام برخاست و هَروَلهکنان به سوی آن جا رفت و بر سر آنها ایستاد و یک مشت از پشکل آهوان بر گرفت و آن را بویید. رنگ آنها به سان رنگ زعفران و بویشان مانند بوی مُشک بود. علی علیه السلام فرمود: «آری. این دقیقاً همان است» و سپس فرمود: «ای ابن عبّاس! آیا میدانی این چیست؟».
او گفت: نه، ای امیر مؤمنان!
علی علیه السلام فرمود: «مسیح، عیسی بن مریم، با حواریان از این سرزمین گذشت و این پِشکل را همان گونه که من بوییدم، بویید و آهوان به سوی او آمدند و پیش رویش ایستادند و عیسی گریست و حواریان هم با او گریستند، بی آن که بدانند چرا عیسی میگرید و سپس پرسیدند: ای روح خدا! چه چیزی تو را به گریه انداخته است و چرا ماتم گرفتهای؟
عیسی به آنان فرمود: آیا میدانید که این، چه سرزمینی است؟
گفتند: نه، ای روح خدا!
فرمود: این جا سرزمینی است که فرزند پیامبر خدا، احمد مصطفی، و پسر دخترش زهرا، همنشین مریم دختر عِمران، آن پاک بتول، بر روی آن کشته میشود.
سپس عیسی با دستش بر پشکل آهوان زد و آن را بویید و فرمود: ای گروه حواریان! بوی خوب این پشکل آهو، از علف این سرزمین است.
سپس عیسی بن مریم - که درودهای خدا بر او باد - گذشت و این پشکلها از آن زمان تا کنون به همین خوشبویی ماندهاند و فقط به دلیل طول زمان، زرد شدهاند. این، سرزمین کرب و بلاست».
علی علیه السلام سپس گریست و فرمود: «ای خدای عیسی! قاتل فرزندم را برکت مده و او را بسیار لعن کن!».
سپس گریۀ علی علیه السلام شدّت گرفت و مردم هم با او گریستند تا آن که به رو در افتاد و بیهوش شد. سپس به هوش آمد و برجست و هشت رکعت نماز (با سلام دادن در پایان هر دو رکعت) خواند و هر گاه سلام میداد، از آن پِشکلها بر میداشت و میفرمود: «صبر کن، ای ابا عبد اللّه! صبر کن، ای ثمرۀ پیامبر خدا و دسته گل محبوب خدا!».
آن گاه یک کفِ دست از آن پِشکلها بر گرفت و در [گوشۀ] جامهاش پیچید و فرمود: «همواره این در این جا پیچیده خواهد بود تا اجلم در رسد».
سپس فرمود: «ای ابن عبّاس! هر گاه پس از من دیدی که از آن، خون تازه سرازیر میشود، بدان که ابا عبد اللّه کشته شده است».
ابن عبّاس میگوید: به خدا سوگند، من پس از علی بن ابی طالب علیه السلام، از آنها بیشتر محافظت میکردم و از گوشۀ جامهام بازشان نمیکردم.(1)
. سارَ [عَلِیٌّ علیه السلام] حَتّی نَزَلَ بِدَیرِ کَعبٍ، فَأَقامَ هُنالِکَ باقِیَ یَومِهِ ولَیلَتِهِ. وأصبَحَ سائِراً حَتّی نَزَلَ بِکَربَلاءَ، ثُمَّ نَظَرَ إلی شاطِئِ الفُراتِ، وأبصَرَ هُنالِکَ نَخیلاً، فَقالَ: یَابنَ عَبّاسٍ، أتَعرِفُ هذَا المَوضِعَ؟ فَقالَ: لا یا أمیرَ المُؤمِنینَ ما أعرِفُهُ.
فَقالَ: أما إنَّکَ لَو عَرَفتَهُ کَمَعرِفَتی لَم تَکُن تُجاوِزُهُ حَتّی تَبکِیَ لِبُکائی. قالَ: ثُمَّ بَکی عَلِیٌّ علیه السلام بُکاءً شَدیداً، حَتَّی اخضَلَّت لِحیَتُهُ بِدُموعِهِ، وسالَتِ الدُّموعُ عَلی صَدرِهِ، ثُمَّ جَعَلَ یَقولُ: أوّاه! ما لی ولِآلِ أبی سُفیانَ! ثُمَّ التَفَتَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام فَقالَ: اصبِر أبا عَبدِ اللّهِ؛ فَلَقَد لَقِیَ أبوکَ مِنهُم مِثلَ الَّذی تَلقی مِن بَعدی.
قالَ: ثُمَّ جَعَلَ عَلِیٌّ علیه السلام یَجولُ فی أرضِ کَربَلاءَ کَأَنَّهُ یَطلُبُ شَیئاً، ثُمَّ نَزَلَ ودَعا بِماءٍ، فَتَوَضَّأَ وُضوءَ الصَّلاةِ، ثُمَّ قامَ فَصَلّی ما شاءَ أن یُصَلِّیَ، وَالنّاسُ قَد نَزَلوا هُنالِکَ مِن قُربِ نینَوی إلی شاطِئِ الفُراتِ.
قالَ: ثُمَّ خَفَقَ بِرَأسِهِ خَفقَةً، فَنامَ، وَانتَبَهَ فَزِعاً، فَقالَ:
یَابنَ عَبّاسِ! ألا احَدِّثُکَ بِما رَأَیتُ السّاعَةَ فی مَنامی؟
فَقالَ: بَلی یا أمیرَ المُؤمِنینَ.
فَقالَ: رَأَیتُ رِجالاً بیضَ الوُجوهِ، فی أیدیهِم أعلامٌ بیضٌ، وهُم مُتَقَلِّدونَ بِسُیوفٍ لَهُم، فَخَطّوا حَولَ هذِهِ الأَرضِ خَطَّةً، ثُمَّ رَأَیتُ هذِهِ النَّخیلَ وقَد ضَرَبَت بِسَعفِهَا الأَرضَ، ورَأَیتُ نَهراً یَجری بِالدَّمِ العَبیطِ، ورَأَیتُ ابنِیَ الحُسَینَ وقَد غَرِقَ فی ذلِکَ الدَّمِ، وهُوَ یَستَغیثُ فَلا یُغاثُ، ثُمَّ إنّی رَأَیتُ اولئِکَ الرِّجالَ البیضَ الوُجوهِ الَّذینَ نَزَلوا مِنَ السَّماءِ، وهُم یُنادونَ: صَبراً آلَ الرَّسولِ صَبراً؛ فَإِنَّکُم تُقتَلونَ عَلی أیدی أشرارِ النّاسِ، وهذِهِ الجَنَّةُ مُشتاقَةٌ إلَیکَ یا أبا عَبدِ اللّهِ، ثُمَّ تَقَدَّموا إلَیَّ، فَعَزَّونی وقالوا: أبشِر یا أبَا الحَسَنِ فَقَد أقَرَّ اللّهُ عَینَکَ بِابنِکَ الحُسَینِ غَداً یَومَ یَقومُ النّاسُ لِرَبِّ العالَمینَ.
ثُمَّ إنِّی انتَبَهتُ؛ فَهذا ما رَأَیتُ، فَوَالَّذی نَفسُ عَلِیٍّ بِیَدِهِ، لَقَد حَدَّثَنِی الصّادِقُ المَصدوقُ أبُو القاسِمِ صلی الله علیه و آله، أنّی سَأَری هذِهِ الرُّؤیا بِعَینِها فی خُروجی إلی قِتالِ أهلِ البَغیِ عَلَینا، وهذِهِ أرضُ کَربَلاءَ الَّذی یُدفَنُ فیهَا ابنِیَ الحُسَینُ، وشیعَتُهُ، وجَماعَةٌ -
1) (1)
هنگامی که هرثمه از جنگ صفّین به سوی همسرش جَرداء، دختر سُمَیر - که پیرو علی بود -، بازگشت، به او گفت: آیا خبر عجیبی از دوستت ابو الحسن به تو ندهم؟ هنگامی که به کربلا فرود آمدیم، از خاک آن جا برداشت و بویید و گفت: «خوشا به حال تو، ای خاک! گروهی از تو
1) (1) . در بارۀ زندگی هَرثَمة بن سَلمی (یا هرثمة بن سلیم) ضَبّی، به اطّلاعاتی دست نیافتیم.
محشور میشوند که بدون حساب، به بهشت در میآیند». مگر او علم غیب دارد؟!
زن گفت: ای مرد! ما را وا گذار که امیر مؤمنان، جز حق نمیگوید.
هرثمه میگوید: هنگامی که عبید اللّه بن زیاد، سپاه خود را به سوی حسین بن علی گسیل داشت، من میان آنان بودم و هنگامی که به آن گروه و حسین و یارانش رسیدم، همان جایی را که علی علیه السلام ما را فرود آورده بود، شناختم و مکانی را که از خاکش برداشته بود و سخنی را که گفته بود، به یاد آوردم. پس، از آمدنم ناخشنود شدم و اسبم را پیش راندم تا این که نزد حسین علیه السلام ایستادم و بر او سلام دادم و آنچه را که از پدرش در این مکان شنیده بودم، برایش بازگو کردم.
حسین علیه السلام فرمود: «با ما هستی، یا علیه ما؟».
گفتم: ای فرزند پیامبر خدا! نه با تو ام و نه علیه تو. خانواده و فرزندانم را به جا گذاشتهام و از ابن زیاد، بر آنان میترسم.
حسین علیه السلام فرمود: «پس راه فرار، پیش گیر تا کشته شدن ما را نبینی، که سوگند به آن که جان محمّد(1)
. ظاهراً «حسین» درست است، نه «محمّد»، چنان که در روایت دیگری از او آمده است (ر. ک: ص 229 ح 126).
به دست اوست، امروز، مردی نیست که کشته شدن ما را ببیند و به فریاد ما نرسد، جز آن که خداوند، او را به آتش، در خواهد آورد».هرثمه میگوید: من گریختم تا جایی که محلّ کشته شدنش را ندیدم.(2)
فَلَمّا رَجَعَ هَرثَمَةُ مِن غَزوَتِهِ إلَی امرَأَتِهِ - وهِیَ جَرداءُ بِنتُ سُمَیرٍ، وکانَت شیعَةً لِعَلِیٍّ علیه السلام - فَقالَ لَها زَوجُها هَرثَمَةُ: ألا اعَجِّبُکِ مِن صَدیقِکِ أبِی الحَسَنِ؟ لَمّا نَزَلنا کَربَلاءَ رَفَعَ إلَیهِ مِن تُربَتِها، فَشَمَّها، وقالَ: واهاً لَکِ یا تُربَةُ، لَیُحشَرَنَّ مِنکِ قَومٌ یَدخُلونَ الجَنَّةَ بِغَیرِ حِسابٍ، وما عِلمُهُ بِالغَیبِ؟ فَقالَت: دَعنا مِنکَ أیُّهَا الرَّجُلُ؛ فَإِنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ علیه السلام لَم یَقُل إلّاحَقّاً.
فَلَمّا بَعَثَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ البَعثَ الَّذی بَعَثَهُ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام وأصحابِهِ، قالَ: کُنتُ فیهِم فِی الخَیلِ الَّتی بَعَثَ إلَیهِم، فَلَمَّا انتَهَیتُ إلَی القَومِ وحُسَینٍ علیه السلام وأصحابِهِ، عَرَفتُ المَنزِلَ الَّذی نَزَلَ بِنا عَلِیٌّ فیهِ، وَالبُقعَةَ الَّتی رُفِعَ إلَیهِ مِن تُرابِها، وَالقَولَ الَّذی قالَهُ، فَکَرِهتُ مَسیری، فَأَقبَلتُ عَلی فَرَسی حَتّی وَقَفتُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَسَلَّمتُ عَلَیهِ، وحَدَّثتُهُ بِالَّذی سَمِعتُ مِن أبیهِ فی هذَا المَنزِلِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: مَعَنا أنتَ أو عَلَینا؟ فَقُلتُ: یَابنَ رَسولِ اللّهِ، لا مَعَکَ ولا عَلَیکَ، تَرَکتُ أهلی ووُلدی أخافُ عَلَیهِم مِن ابنِ زِیادٍ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: فَوَلِّ هَرَباً حَتّی لا تَری لَنا مَقتَلاً؛ فَوَالَّذی نَفسُ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله بِیَدِهِ، لا یَری مَقتَلَنَا الیَومَ رَجُلٌ ولا یُغیثُنا إلّاأدخَلَهُ اللّهُ النّارَ.
قالَ: فَأَقبَلتُ فِی الأَرضِ هارِباً حَتّی خَفِیَ عَلَیَّ مَقتَلُهُ (وقعة صفّین: ص 140، الأمالی، صدوق: ص 199 ح 213).
گوسفندی آمد و پشکلی انداخت. ابو هَرثَم گفت: پشکل این گوسفند، مرا به یاد حدیثی از علی علیه السلام انداخت.
گفتند: علی، از این، چه میداند؟
ابو هرثم گفت: در بازگشت از صفّین، در کربلا فرود آمدیم. علی علیه السلام نماز صبح را با ما میان درختان و بوتههای اسپند [به جماعت] خواند و سپس کفِ دستی از پشکل آهوان، برداشت و آن را بویید و سپس گفت: «آه، آه! گروهی در این دشت، کشته میشوند که بدون حساب به بهشت در میآیند».
جرداء گفت: چرا این را باور نداری؟ او از تو بهتر میداند که چه گفته است. و این را از همان درون خانه فریاد کرد.(1)
. دَخَلنا عَلی أبی هَرْثَمٍ الضَّبِّیِّ حینَ أقبَلَ مِن صِفّینَ - وهُوَ مَعَ عَلِیٍّ علیه السلام - وهُوَ جالِسٌ عَلی دُکّانٍ، ولَهُ امرَأَةٌ یُقالُ لَها: جَرداءُ، هِیَ أشَدُّ حُبّاً لِعَلِیٍّ علیه السلام، وأشَدُّ لِقَولِهِ تَصدیقاً.
فَجاءَت شاةٌ فَبَعَرَت، فَقالَ: لَقَد ذَکَّرَنی بَعرُ هذِهِ الشّاةِ حَدیثاً لِعَلِیٍّ علیه السلام، قالوا: وما عِلمُ عَلِیٍّ بِهذا؟
قالَ: أقبَلنا مَرجِعَنا مِن صِفّینَ، فَنَزَلنا کَربَلاءَ، فَصَلّی بِنا عَلِیٌّ صَلاةَ الفَجرِ بَینَ شَجَراتٍ ودَوحاتِ حَرمَلٍ، ثُمَّ أخَذَ کَفّاً مِن بَعرِ الغِزلانِ، فَشَمَّهُ، ثُمَّ قالَ: أوِّه، أوِّه! یُقتَلُ بِهذَا الغائِطِ قَومٌ یَدخُلونَ الجَنَّةَ بِغَیرِ حِسابٍ.
قالَ: قالَت جَرداءُ: وما تُنکِرُ مِن هذا؟ هُوَ أعلَمُ بِما قالَ مِنکَ. نادَت بِذلِکَ وهِیَ فی جَوفِ البَیتِ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 432 ح 420، تهذیب الکمال: ج 6 ص 410).
از جنگ باز گشتیم و علی علیه السلام کشته شد و ماجرا را فراموش کردم. من همراه سپاهی بودم که به سوی حسین علیه السلام حرکت کردند. هنگامی که به او رسیدم و به آن درخت نگریستم، ماجرا را به یاد آوردم و بر اسبم پریدم و به حضور حسین علیه السلام رسیدم و گفتم: ای فرزند دختر پیامبر خدا! به تو بشارت میدهم و حدیث را برایش بازگو کردم.
فرمود: «با ما هستی، یا علیه ما؟».
1) (1)
گفتم: نه با تو و نه علیه تو. خانواده و چیزهایی دیگر را رها کردهام و آمدهام.
حسین علیه السلام فرمود: «اکنون که با ما نیستی، بگریز که سوگند به آن که جان حسین به دست اوست، امروز، کسی شاهد کشته شدن ما نخواهد بود، جز آن که به دوزخ در میآید».
من پشت کردم و گریختم تا جایی که محلّ کشته شدنش را ندیدم.(1)
. خَرَجنا مَعَ عَلِیٍّ علیه السلام فی بَعضِ غَزوِهِ، فَسارَ حَتَّی انتَهی إلی کَربَلاءَ، فَنَزَلَ إلی شَجَرَةٍ یُصَلّی إلَیها، فَأَخَذَ تُربَةً مِنَ الأَرضِ، فَشَمَّها، ثُمَّ قالَ: واهاً لَکِ تُربَةً! لَیُقتَلَنَّ بِکَ قَومٌ یَدخُلونَ الجَنَّةَ بِغَیرِ حِسابٍ.
قالَ: فَقَفَلنا مِن غَزاتِنا، وقُتِلَ عَلِیٌّ، ونَسیتُ الحَدیثَ.
قالَ: فَکُنتُ فِی الجَیشِ الَّذینَ ساروا إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَلَمَّا انتَهَیتُ إلَیهِ نَظَرتُ إلَی الشَّجَرَةِ، فَذَکَرتُ الحَدیثَ، فَتَقَدَّمتُ عَلی فَرَسٍ لی، فَقُلتُ: ابَشِّرُکَ ابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وحَدَّثتُهُ الحَدیثَ، قالَ: مَعَنا أو عَلَینا؟ قُلتُ: لا مَعَکَ ولا عَلَیکَ، تَرَکتُ عِیالاً وتَرَکتُ.
قالَ: أمّا لا، فَوَلِّ فِی الأَرضِ؛ فَوَالَّذی نَفسُ حُسَینٍ بِیَدِهِ، لا یَشهَدُ قَتلَنَا الیَومَ رَجُلٌ إلّادَخَلَ جَهَنَّمَ.
قالَ: فَانطَلَقتُ هارِباً مُوَلِّیاً فِی الأَرضِ حَتّی خَفِیَ عَلَیَّ مَقتَلُهُ (تهذیب الکمال: ج 6 ص 411، تهذیب التهذیب: ج 1 ص 590).
ای نسل امَیّه! تو را چه میشود؟! مرگ بر تو، که هرگز راه نخواهی یافت! و ای نسل عبّاس! تو را چه میشود؟! مرگ بر تو، که در بنی امیّه جز ستمکار و در بنی عبّاس، جز تجاوزکار و سرپیچ از فرمان حق و کشندۀ فرزندان من و درندگان پردۀ حرمت من، به چشم نمیخورَد!
پس این امّت، پیوسته ستمگرند و همچون سگان، بر حرام دنیا در ستیز با یکدیگر به سر میبرند و در دریاهای هلاکت و گودالهای خون، عمرْ سپری میکنند تا آن زمان که غایب
1) (1)
شوندۀ فرزندان من از دیدگان مردم، پنهان شود و مردم به هم بگویند: «آیا او گم شده؟ آیا او کشته شده و یا خود، وفات یافته است؟»، که فتنه شدّت میگیرد و بلا نازل میشود و آتش جنگ قبیلهای برافروخته میگردد و مردم در دینشان تندروی میکنند و همصدا میشوند که حجّت، از میان رفته و امامت، باطل شده است، و حجگزاران در آن سال، از شیعۀ علی و دشمنانش، همه به حج میروند تا یادگار گذشتگان را جستجو و کند و کاو نمایند؛ ولی از او، نه نشانهای دیده میشود و نه خبری میرسد و نه بازماندهای شناخته میشود.
پس در چنین وضعی، شیعۀ علی، مورد ناسزاگویی قرار میگیرند، دشمنانشان به آنان سخنهای ناشایست میگویند و اشرار و نابهکاران در گفتگو بر آنان چیره میشوند تا جایی که امّت، سرگردان میماند و به وحشت میافتد و این سخن که حجّت، از میان رفته و امامت، باطل گردیده است، فراوان میشود (بر سر زبانها میافتد). به خدای علی، سوگند که حجّت امّت، همان هنگام، ایستاده و در کوچههای آنان گام بر میدارد و به خانهها و کاخهایش داخل میشود و در شرق و غرب زمین، گردش میکند و گفتهها را میشنود و بر جماعت، سلام میکند. او میبیند؛ امّا دیده نمیشود تا زمان و وعدهاش فرا رسد و منادی از آسمان، ندا دهد که "هلا! امروز، روز شادی فرزندان علی و شیعیان اوست!"»(1)
.در برگردان این حدیث، از ترجمۀ محمّد جواد غفّاری استفاده شده است.
.(2)ما لَکَ یا بَنی امَیَّةَ! لا هُدیتَ یا بَنی امَیَّةَ، وما لَکَ یا بَنِی العَبّاسِ! لَکَ الأَتعاسُ، فما فی بنی امَیَّةَ إلّاظالِمٌ، ولا فی بَنِی العَبّاسِ إلّامُعتَدٍ مُتَمَرِّدٌ عَلَی اللّهِ بِالمَعاصی، قَتّالٌ لِوُلدی، هَتّاکٌ لِسِتری وحُرمتی.
فَلا تَزالُ هذِهِ الاُمَّةُ جَبّارینَ یَتَکالَبونُ عَلی حَرامِ الدُّنیا، مُنغَمِسینَ فی بِحارِ الهَلَکاتِ، وفی أودِیَةِ الدِّماءِ، حَتّی إذا غابَ المُتَغَیِّبُ مِن وُلدی عَن عُیونِ النّاسِ، وماجَ النّاسُ بِفَقدِهِ أو بِقَتلِهِ أو بِمَوتِهِ، أطلَعَتِ الفِتنَةُ، ونَزَلَتِ البَلِیَّةُ، وَالتَحَمَتِ العَصَبِیَّةُ، وغَلاَ النّاسُ فی دینِهِم، وأجمَعوا عَلی أنَّ الحُجَّةَ ذاهِبَةٌ، وَالإِمامَةَ باطِلَةٌ، ویَحُجُّ حَجیجُ النّاسِ فی تِلکَ السَّنَةِ مِن شیعَةِ عَلِیٍّ ونَواصِبِهِ لِلتَّحَسُّسِ وَالتَّجَسُّسِ عَن خَلَفِ الخَلَفِ، فَلا یُری لَهُ أثَرٌ، ولا یُعرَفُ لَهُ خَبَرٌ ولا خَلَفٌ.
فَعِندَ ذلِکَ سُبَّت شیعَةُ عَلِیٍّ، سَبَّها أعداؤُها، وظَهَرَت عَلَیهَا الأَشرارُ وَالفُسّاقُ بِاحتِجاجِها، حَتّی إذا بَقِیَتِ الاُمَّةُ حَیاری، وتَدَلَّهَت، وأکثَرَت فی قَولِها: إنَّ الحُجَّةَ هالِکَةٌ، وَالإِمامَةَ باطِلَةٌ!! فَوَرَبِّ عَلِیٍّ، إنَّ حُجَّتَها عَلَیها قائِمَةٌ ماشِیَةٌ فی طُرُقِها، داخِلَةٌ فی دورِها وقُصورِها، جَوّالَةٌ فی شَرقِ هذِهِ الأَرضِ وغَربِها، تَسمَعُ الکَلامَ، وتُسَلِّمُ عَلَی الجَماعَةِ، تَری ولا تُری إلَی الوَقتِ وَالوَعدِ، ونِداءِ المُنادی مِنَ السَّماءِ؛ ألا ذلِکَ یَومٌ فیهِ سُرورُ وُلدِ عَلِیٍّ وشیعَتِهِ (الغیبة، نعمانی: ص 143 ح 3، بحار الأنوار: ج 28 ص 71 ح 31).
1) (1)
2) (2) . فَوَالَّذی نَفسُ عَلِیٍّ بِیَدِهِ، لا تَزالُ هذِهِ الاُمَّةُ بَعدَ قَتلِ الحُسَینِ ابنی فی ضَلالٍ وظُلمٍ، وعَسفٍ وجَورٍ، وَاختِلافٍ فِی الدّینِ، وتَغییرٍ وتَبدیلٍ لِما أنزَلَ اللّهُ فی کِتابِهِ، وإظهارِ البِدَعِ، وإبطالِ السُّنَنِ، وَاختِلالٍ وقِیاسِ مُشتَبِهاتٍ، وتَرکِ مُحکَماتٍ، حَتّی تَنسَلِخَ مِنَ الإِسلامِ، وتَدخُلَ فِی العَمی وَالتَّلَدُّدِ وَالتَّکَسُّعِ.
حسین علیه السلام از یکی از درهای مسجد به سوی او بیرون آمد و امام علی علیه السلام فرمود: «بی تردید، این، کشته میشود و آسمان و زمین بر او میگریند».(3)
حسین علیه السلام گفت: فدایت شوم! حال من، چگونه خواهد بود؟
علی علیه السلام فرمود: «تو آنچه را آنان ندانستند، دانستی و دانا به زودی از دانش خود، سود میبَرد.
پسر عزیزم! بشنو و ببین، پیش از آن که بر تو در آید. سوگند به آن که جانم به دست اوست، بنی
1) (1)
. دخان: آیۀ 29.
2) (2) . خَرَجَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام فَجَلَسَ فِی المَسجِدِ، وَاجتَمَعَ أصحابُهُ حَولَهُ، وجاءَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی قامَ بَینَ یَدَیهِ، فَوَضَعَ یَدَهُ عَلی رَأسِهِ، فَقالَ: یا بُنَیَّ، إنَّ اللّهَ عَیَّرَ أقواماً بِالقُرآنِ، فَقالَ: «فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمَاءُ وَ الْأَرْضُ وَ مَا کَانُواْ مُنظَرِینَ»، وَایمُ اللّهِ، لَیَقتُلُنَّکَ بَعدی، ثُمَّ تَبکیکَ السَّماءُ وَالأَرضُ (کامل الزیارات: ص 180 ح 242، بحار الأنوار: ج 45 ص 209 ح 16).
3) (3) . سَمِعتُ أمیرَ المُؤمِنینَ علیه السلام وهُوَ یَقولُ فِی الرَّحَبَةِ، وهُوَ یَتلو هذِهِ الآیَةَ: «فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمَآءُ وَ الْأَرْضُ وَ مَا کَانُواْ مُنظَرِینَ»، وخَرَجَ عَلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام مِن بَعضِ أبوابِ المَسجِدِ، فَقالَ: أما إنَّ هذا سَیُقتَلُ، وتَبکی عَلَیهِ السَّماءُ وَالأَرضُ (کامل الزیارات: ص 180 ح 241 و ص 187 ح 264 و ص 186 ح 261، بحار الأنوار: ج 45 ص 209 ح 15 و 16 و ص 212 ح 29).
امیّه خونت را خواهند ریخت؛ ولی نمیتوانند تو را از دینت جدا کنند و خدا را از یاد تو ببرند».
حسین علیه السلام گفت: سوگند به آن که جانم به دست اوست، همین مرا بس است! به آنچه خداوند نازل کرده، اقرار دارم و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را تصدیق میکنم و سخن پدرم را تکذیب نمیکنم.(1)
. قالَ عَلِیٌّ علیه السلام لِلحُسَینِ علیه السلام: یا أبا عَبدِ اللّهِ، إسوَةٌ أنتَ قِدماً.
فَقالَ: جُعِلتُ فِداکَ، ما حالی؟ قالَ: عَلِمتَ ما جَهِلوا، وسَیَنتَفِعُ عالِمٌ بِما عَلِمَ.
یا بُنَیَّ، اسمَع وأبصِر مِن قَبلِ أن یَأتِیَکَ، فَوَالَّذی نَفسی بِیَدِهِ، لَیَسفِکَنَّ بَنو امَیَّةَ دَمَکَ، ثُمَّ لا یُزیلونَکَ عَن دینِکَ، ولا یُنسونَکَ ذِکرَ رَبِّکَ، فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: وَالَّذی نَفسی بِیَدِهِ، حَسبی! أقرَرتُ بِما أنزَلَ اللّهُ، واُصَدِّقُ قَولَ نَبِیِّ اللّهِ، ولا اکَذِّبُ قَولَ أبی (کامل الزیارات: ص 149 ح 178، بحار الأنوار: ج 44 ص 262 ح 17).
پاسخ دادند: آن گاه ما از این آزمون، سربلند بیرون میآییم.
علی علیه السلام فرمود: «سوگند به آن که جانم به دست اوست، نزدیک شما میآیند و شما به سوی ایشان بیرون میروید و بی تردید، آنها را میکشید». سپس رو کرد و چنین فرمود:
آنان، ایشان را به فریب آوردند و خود، روی گردانیدند.
میخواستند نجات یابند؛ ولی نه نجاتی هست و نه عذری.(2)
فَقالَ: وَالَّذی نَفسی بِیَدِهِ، لَیَنزِلُنَّ بَینَ ظَهرانَیکُم، ولَتَخرُجُنَّ إلَیهِم، فَلَتَقتُلُنَّهُم، ثُمَّ أقبَلَ یَقولُ:
هُمُ أورَدوهُم بِالغَرورِ وعَرَّدوا أحَبُّوا نَجاةً لا نَجاةَ ولا عُذرَ
(المعجم الکبیر: ج 3 ص 110 ح 2823).
گفتند: چنین و چنان میکنیم.
علی علیه السلام سرش را تکان داد و سپس فرمود: «بلکه آنها را میآورید. سپس روی میگردانید و آنان را [از گرفتاری] بیرون نمیآورید و آن گاه در پی پاک کردن خود بر میآیید و نمیتوانید».(3)
قالَ: فَحَرَّکَ رَأسَهُ، ثُمَّ قالَ: بَل تورِدونَ، ثُمَّ تُعَرِّدونَ فَلا تُصدِرونَ، ثُمَّ تَطلُبونَ البَراءَةَ ولا بَراءَةَ لَکُم (أنساب الأشراف: ج 2 ص 409).
1) (1)
2) (2) . صَحِبتُ عَلِیّاً علیه السلام حَتّی أتَی الکوفَةَ، فَصَعِدَ المِنبَرَ فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: کَیفَ أنتُم إذا نَزَلَ بِذُرِّیَّةِ نَبِیِّکُم بَینَ ظَهرانَیکُم؟ قالوا: إذاً نُبلِی اللّهَ فیهِم بَلاءً حَسَناً.
3) (3) . قالَ عَلِیٌّ علیه السلام بِالکوفَةِ: کَیفَ أنتُم إذا أتاکُم أهلُ بَیتِ نَبِیِّکُم؟ قالوا: نَفعَلُ ونَفعَلُ.
امیر مؤمنان فرمود: «دست بدار! او نمرده است و نمیمیرد تا سپاه گمراهی را که پرچمدارش حبیب بن حِماز است، فرماندهی کند».
مردی از پایین منبر برخاست و گفت: ای امیر مؤمنان! به خدا سوگند، من شیعه و دوستدار تو هستم.
امام علیه السلام پرسید: «تو کیستی؟».
گفت: من حبیب بن حِمازم.
امام علیه السلام فرمود: «مبادا که آن پرچم را بر دوش بگیری، که قطعاً بر دوش میگیری و با آن از این در، وارد میشوی» و با دستش به باب الفیل اشاره کرد.
هنگامی که امیر مؤمنان علیه السلام در گذشت و حسن بن علی علیه السلام نیز پس از او وفات یافت و وقایع امام حسین علیه السلام و قیامش پیش آمد، ابن زیاد، عمر بن سعد را به سوی حسین بن علی علیه السلام فرستاد و خالد بن عُرفُطه را بر طلایهداران سپاه گماشت و حبیب بن حِماز را پرچمدار او کرد و با آن رفت تا از باب الفیل به مسجد وارد شد.
[مؤلّف میگوید:] این نیز خبر مستفیضی است که [به سبب فراوانی اسناد و راویانش،] عالمان و راویان اخبار، آن را انکار نمیکنند.
این خبر، میان کوفیان، پخش شده و در جمع آنان، آشکار گشته است و حتّی دو نفر هم آن را انکار نمیکنند، و این از جملۀ معجزات امام علی علیه السلام است که بیان کردیم.(2)
فَقالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام: مَه! إنَّهُ لَم یَمُت ولا یَموتُ حَتّی یَقودَ جَیشَ ضَلالَةٍ، صاحِبُ لِوائِهِ حَبیبُ بنُ حِمازٍ. فَقامَ رَجُلٌ مِن -
1) (1)
. وادی القری، سرزمینی میان مدینه و شام از توابع مدینه است و روستاهای زیادی دارد (معجم البلدان: ج 5 ص 345. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 5 در پایان جلد 2).
2) (2) . إِنَّ رَجُلاً جاءَ إلی أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام فَقالَ: یا أمیرَ المُؤمِنینَ، إنّی مَرَرتُ بِوادِی القُری، فَرَأَیتُ خالِدَ بنَ عُرفُطَةَ قَد ماتَ بِها، فَاستَغفِر لَهُ.
هنگامی که علی علیه السلام خواست به سوی نهروان برود، از کوفیان خواست که حرکت کنند و به ایشان فرمان داد که در مدائن، چادر بزنند. شَبَث بن رِبعی، عمرو بن حُرَیث، اشعث بن قیس و جَریر بن عبد اللّه بَجَلی، تأخیر کردند و گفتند: آیا به ما اجازه میدهی که چند روزی دیرتر بیاییم تا به برخی کارهایمان برسیم و سپس به تو بپیوندیم؟
[پدرم] به آنان فرمود: «این را که کردهاید! بدا به حال شما ای بزرگان! به خدا سوگند، شما کاری ندارید که به خاطر آن، تأخیر کنید و من میدانم که در دل شما چه میگذرد و [آن را] برایتان روشن میکنم: شما میخواهید مردم را از من باز دارید و گویی میبینم که در کاخ خَوَرنَق،(1)سفرۀ غذایتان را گشودهاید که سوسماری از کنارتان میگذرد و به کودکانتان فرمان میدهید تا آن را صید کنند و شما [همان جا] مرا خلع کرده، [به استهزا] با آن سوسمار، بیعت میکنید».
امام علیه السلام به مدائن رفت. آنان به خَوَرنَق رفتند و غذایی آماده کردند و بر سر سفرۀ بازکردهشان بودند که سوسماری بر ایشان گذشت و آنان به کودکانشان فرمان دادند و آن را گرفتند و بستند و دستشان را [به نشانۀ بیعت] بر او کشیدند - همان گونه که علی علیه السلام خبر داده بود - و به سوی مدائن، روی کردند.
امیر مؤمنان علیه السلام به آنان فرمود: «چه بدلِ بدی برای ستمکاران است!»(2)خداوند، روز قیامت، شما را
1) (1) . خَوَرنَق، کاخی است در پشت حیره که در سازندهاش اختلاف است. هیثم بن عَدی گفته: «کسی که دستور ساختنخورنق را دارد، نعمان بن امرئ القیس بود» (معجم البلدان: ج 2 ص 401). [نام «خورنق» را مُعرّب «خوره» فارسی (به معنای «خورشیدی») یا «خورنگ» دانستهاند. ر. ک: دائرة المعارف فارسی، غلامحسین مصاحب: ذیل «خورنق»].
2) (2) . کهف: آیۀ 50.
با امامتان، همان سوسماری که با او بیعت کردید، محشور میکند و گویی شما را میبینم که روز قیامت، همان، شما را به سوی آتش میراند».
سپس فرمود: «اگر منافقانی همراه پیامبر صلی الله علیه و آله بودند، منافقانی نیز با من هستند. هان! به خدا سوگند - ای شَبَث و ای ابن حُرَیث -، شما با پسرم حسین میجنگید. پیامبر خدا، چنین به من خبر داد».(1)
. لَمّا أرادَ عَلِیٌّ أن یَسیرَ إلَی النَّهرَوانِ استَنفَرَ أهلَ الکوفَةِ وأمَرَهُم أن یُعَسکِروا بِالمَدائِنِ، فَتَأَخَّرَ عَنهُ: شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ، وعَمرُو بنُ حُرَیثٍ، وَالأَشعَثُ بنُ قَیسٍ، وجَریرُ بنُ عَبدِ اللّهِ البَجَلِیُّ، وقالوا: أتَأذَنُ لَنا أیّاماً نَتَخَلَّفُ عَنکَ فی بَعضِ حَوائِجِنا ونَلحَقُ بِکَ؟
فَقالَ لَهُم: قَد فَعَلتُموها، سَوأَةً لَکُم مِن مَشایِخَ! فَوَاللّهِ، ما لَکُم مِن حاجَةٍ تَتَخَلَّفونَ عَلَیها، وإنّی لَأَعلَمُ ما فی قُلوبِکُم، وسَاُبَیِّنُ لَکُم: تُریدونَ أن تُثَبِّطوا عَنِّی النّاسَ، وکَأَنّی بِکُم بِالخَوَرنَقِ، وقَد بَسَطتُم سُفرَتَکُم لِلطَّعامِ، إذ یَمُرُّ بِکُم ضَبٌّ، فَتَأمُرونَ صِبیانَکُم فَیَصیدونَهُ، فَتَخلَعُونّی وتُبایِعونَهُ.
ثُمَّ مَضی إلَی المَدائِنِ، وخَرَجَ القَومُ إلَی الخَوَرنَقَ، وهَیَّأُوا طَعاماً، فَبَینا هُم کَذلِکَ عَلی سُفرَتِهِم وقَد بَسَطوها، إذ مَرَّ بِهِم ضَبٌّ، فَأَمَروا صِبیانَهُم، فَأَخَذوهُ وأوثَقوهُ ومَسَحوا أیدِیَهُم عَلی یَدِهِ، کَما أخبَرَ عَلِیٌّ علیه السلام، وأقبَلوا عَلَی المَدائِنِ.
فَقالَ لَهُم أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام: «بِئسَ لِلظّالِمینَ بَدَلاً»! سورۀ الکهف: آیۀ 50. لَیَبعَثُکُمُ اللّهُ یَومَ القِیامَةِ مَعَ إمامِکُمُ الضَّبِّ الَّذی بایَعتُم، لَکَأَنّی أنظُرُ إلَیکُم یَومَ القِیامَةِ، وهُوَ یَسوقُکُم إلَی النّارِ.
ثُمَّ قالَ: لَئِن کانَ مَعَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله مُنافِقونَ فَإِنَّ مَعی مُنافِقینَ، أما وَاللّهِ یا شَبَثُ ویا بنَ حُرَیثٍ لَتُقاتِلانِ ابنِیَ الحُسَینَ، هکَذا أخبَرَنی رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله (الخرائج و الجرائح: ج 1 ص 225 ح 70، إرشاد القلوب: ص 275).
(2) 135. الإرشاد - به نقل از اسماعیل بن زیاد -: امام علی علیه السلام روزی به براء بن عازب فرمود: «ای براء! فرزندم حسین، کشته میشود و تو زندهای؛ امّا یاریاش نمیکنی».
هنگامی که حسین بن علی علیه السلام کشته شد، براء بن عازب میگفت: به خدا سوگند، علی بن ابی طالب، راست گفت. حسین، کشته شد و من یاریاش نکردم! و سپس بر این کار، حسرت
1) (1)
2) (2) . براء بن عازب بن حارث بن عَدیِ انصاری خزرجی، ابو عماره یا ابو عمرو، از صحابۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و از یاران علی علیه السلام بود که در جنگهای پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت داشت و در کوفه ساکن شد و در جنگهای جمل و صفّین و نهروان، همراه امام علی علیه السلام بود. وی در جنگ شوشتر، همراه ابو موسی اشعری بود و در سال 24 ق، در دوران خلافت عثمان، حاکم ری شد. او اعتقادش به ولایت امیر مؤمنان علیه السلام را پنهان کرد. تا زمان مصعب بن زبیر، زنده بود و سرانجام، پس از این که مدّتی از کارهای سیاسی، کنار کشیده بود، در سال 71 یا 72 ق، در گذشت.
میخورد و اظهار پشیمانی مینمود.(1)
. إنَّ عَلِیّاً علیه السلام قالَ لِلبَراءِ بنِ عازِبٍ یَوماً: یا بَراءُ، یُقتَلُ ابنِیَ الحُسَینُ وأنتَ حَیٌّ لا تَنصُرُهُ. فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام کانَ البَراءُ بنُ عازِبٍ یَقولُ: صَدَقَ - وَاللّهِ - عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام، قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام ولَم أنصُرهُ! ثُمَّ یُظهِرُ الحَسرَةَ عَلی ذلِکَ وَالنَّدَمَ (الإرشاد: ج 1 ص 331، کشف الیقین: ص 99 ح 91).
ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 9 ص 57 (بخش دهم/فصل یکم: بازتاب شهادت امام علیه السلام در سخنان برخی شخصیّتهای نامدار/براء بن عازب).
(2) 136. رجال الکشّی - به نقل از ابو عبد اللّه جدلی -: من بر امیر مؤمنان علیه السلام وارد شدم. فرمود: «هفت حدیث برایت بگویم، پیش از آن که کسی بر ما وارد شود».
گفتم: بگو، فدایت شوم!
... حدیث چهارم، این بود: «این، کشته میشود و تو زندهای و او را یاری نمیکنی» و با دستش بر شانۀ حسین علیه السلام زد.
گفتم: به خدا سوگند، [اگر حسین را یاری نکنم،] زندگیِ پلیدی خواهم داشت.(3)
قالَ: فَقالَ:... وَالرّابِعَةُ: یُقتَلُ هذا وأنتَ حَیٌّ لا تَنصُرُهُ. قالَ: فَضَرَبَ بِیَدِهِ عَلی کَتِفِ الحُسَینِ علیه السلام.
قالَ: قُلتُ: وَاللّهِ، إنَّ هذِهِ لَحَیاةٌ خَبیثَةٌ!! (رجال الکشّی: ج 1 ص 307 ح 147).
امام علی علیه السلام با دستش بر شانۀ حسین علیه السلام زد و سپس فرمود: «این، کشته میشود و کسی او را یاری نمیکند».
گفتم: ای امیر مؤمنان! به خدا سوگند، این که زندگیِ بدی است!
فرمود: «به هر روی، این میشود».(4)
قالَ: قُلتُ: یا أمیرَ المُؤمِنینَ! وَاللّهِ، إنَّ تِلکَ لَحَیاةُ سَوءٍ!! قالَ: إنَّ ذلِکَ لَکائِنٌ (کامل الزیارات: ص 149 ح 176، بحار الأنوار: ج 44 ص 261 ح 15).
1) (1)
2) (2) . او عبید بن عبد است و ابن سعد، او را عبدة بن عبد، ذکر کرده و ابن حجر گفته: نام او، عبد یا عبد الرحمان بن عبد است ابوعبد اللّه جدلی، از اصحاب خاصّ امیر مؤمنان علیه السلام است. و گفته شده: او زیر پرچم مختار و مسئول نگهبانان او بوده است. رجالشناسان اهل سنّت، او را با آن که به شیعه بودنش تصریح نمودهاند، توثیق کردهاند. در بارۀ او، روایتهایی و سخنانی با امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده که گویای خوبیِ اوست.
3) (3) . دَخَلتُ عَلی أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام، قالَ: احَدِّثُکَ بِسَبعَةِ أحادیثَ قَبلَ أن یَدخُلَ عَلَینا داخِلٌ، قالَ: فَقُلتُ: افعَل جُعِلتُ فِداکَ!
4) (4) . دَخَلتُ عَلی أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام وَالحُسَینُ علیه السلام إلی جَنبِهِ، فَضَرَبَ بِیَدِهِ عَلی کَتِفِ الحُسَینِ علیه السلام، ثُمَّ قالَ: إنَّ هذا یُقتَلُ ولا یَنصُرُهُ أحَدٌ.
حارث گفت: علّت چیست، ای امیر مؤمنان؟ آیا از جنگ با شامیان و بصریان و اهل نهروان پشیمانی؟
امام علیه السلام فرمود: «نه، وای بر تو - ای حارث - که من از آن شادمانم! در عالم رؤیا، سرزمین کربلا را دیدم و دیدم که پسرم حسین، با سرِ بریده بر روی زمین آن افتاده است و درختان را به رو افتاده و آسمان را شکافْ برداشته و بارهای شتران را بر زمین افتاده دیدم و شنیدم که مُنادیای میان آسمان و زمین، ندا میدهد و میگوید: ای قاتلان حسین! ما را ترساندید. خدا، شما را بترساند و بکشد!
سپس بیدار شدم و به خاطر آنچه دیده بودم، در اضطراب افتادم».
حارث به او گفت: چنین نیست، ای امیر مؤمنان! آن رؤیا جز خیر نیست.
علی علیه السلام به او فرمود: «نه، ای حارث! قانون خدا، پیشی گرفته و قضای او، نافذ گشته و محبوبم محمّد صلی الله علیه و آله، به من خبر داده که یزید، پسرم را میکشد. خدا، عذابش را در آتش بیفزاید!».(1)
. لَمّا رَجَعَ عَلِیٌّ علیه السلام من صِفّینَ وفَرَغَ مِن أهلِ النَّهرَوانِ، دَخَلَ عَلَیهِ الأَعوَرُ الهَمدانِیُّ.
فَقالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام: یا حارِثُ! أعَلِمتَ أنّی مُنذُ البارِحَةِ کَئیبٌ حَزینٌ فَزِعٌ وَجِلٌ؟
فَقالَ الحارِثُ: ولِمَ ذاکَ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟! أنَدَماً مِنکَ عَلی قِتالِ أهلِ الشّامِ وأهلِ البَصرَةِ وَالنَّهرَوانِ؟
فَقالَ: لا، وَیحَکَ یا حارِثُ! وإنّی بِذلِکَ مَسرورٌ، ولکِنّی رَأَیتُ فی مَنامی أرضَ کَربَلاءَ، ورَأَیتُ ابنِیَ الحُسَینَ مَذبوحاً مَطروحاً عَلی وَجهِ الأَرضِ! ورَأَیتُ الأَشجارَ مُنکَبَّةً، وَالسَّماءَ مُصَدَّعَةً، وَالرِّحالَ مُتَطَأمِنَةً، وسَمِعتُ مُنادِیاً یُنادی بَینَ السَّماءِ وَالأَرضِ، وهُوَ یَقولُ: أفزَعتُمونا یا قَتَلَةَ الحُسَینِ، أفزَعَکُمُ اللّهُ وقَتَلَکُم!
ثُمَّ إنِّی انتَبَهتُ وأنَا مِنهُ عَلی وَجَلٍ لِما رَأَیتُ؛ فَقالَ لَهُ الحارِثُ: کَلّا یا أمیرَ الُمؤمِنینَ، لا یَکونُ إلّاخَیراً.
فَقالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام: هَیهاتَ یا حارِثُ، سَبَقَت کَلِمَةُ اللّهِ، ونَفَذَ قَضاؤُهُ، وقَد أخبَرَنی حَبیبی مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله أنَّ ابنی یَقتُلُهُ یَزیدُ، زادَهُ اللّهُ فِی النّارِ عَذاباً (الفتوح: ج 2 ص 553).
1) (1)
او حسین علیه السلام را به سینهاش چسبانده بود و میبوسید و میفرمود: «ای میوه و دسته گل من، و ای میوۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و برگزیدۀ او، و ای ذخیرۀ برگزیدۀ جهانیان، محمّد بن عبد اللّه! گویی تو را میبینم که به زودی، سرت را میبُرند!».
گفتم: ای امیر مؤمنان! چه کسی او را سر میبرد؟
فرمود: «لعنت شدۀ این امّت، او را سر میبرد. آن گاه خداوند به او باز نمیگردد (توفیق توبه پیدا نمیکند) و هنگامی او را قبض روح میکند که از شراب، سیراب شده و مست است».
من گریستم و امام علی علیه السلام به من فرمود: «ای زهیر! گریه مکن که آنچه قضای خداوند است، میشود».(1)
. لَمّا اصیبَ عَلِیٌّ علیه السلام بِضَربَةِ ابنِ مُلجَمٍ، دَخَلتُ عَلَیهِ وَقَد ضَمَّ الحُسَینَ علیه السلام إلی صَدرِهِ وهُوَ یُقَبِّلُهُ، ویَقولُ لَهُ: یا ثَمَرَتی ورَیحانَتی، وثَمَرَةَ نَبِیِّ اللّهِ وصَفِیَّهُ، وذَخیرَةَ خَیرِ العالَمینَ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ اللّهِ، کَأَنّی أراکَ وقَد ذُبِحتَ عَن قَلیلٍ ذَبحاً! قالَ: فَقُلتُ: ومَن یَذبَحُهُ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟
فَقالَ: یَذبَحُهُ لَعینُ هذِهِ الاُمَّةِ، ثُمَّ لا یَتوبُ اللّهُ عَلَیهِ، ویَقبِضُهُ إذا قَبَضَهُ وهُوَ مَلآنُ مِنَ الخَمرِ سَکرانُ.
قالَ زُهَیرٌ: فَبَکَیتُ، فَقالَ لی عَلِیٌّ علیه السلام: لا تَبکِ یا زُهَیرُ، فَالَّذی قُضِیَ کائِنٌ (الفتوح: ج 2 ص 554).
علی علیه السلام به او فرمود: «به خدا سوگند، دوستم (پیامبر خدا صلی الله علیه و آله) به من فرمود که بر هر تار موی سر تو، شیطانی است که تو را لعنت میکند و بر هر تار موی ریش تو، شیطانی است که تو را گمراه میکند و در خانۀ تو، بُزغالهای (بچّۀ عزیزکردهای) است که فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را میکشد».
پسر او که قاتل حسین علیه السلام شد، آن روز، کودکی بود که هنوز چهار دست و پا راه میرفت و او همان سِنان بن انَس نخعی است(2)
از سوی دیگر، ولادت عمر بن سعد را در سال 23 ق، و برخی آن را در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله دانستهاند (تهذیب الکمال: ج 21 ص 357) و در هر حال، او به هنگام سخنرانی امام علی علیه السلام در کوفه [که در محدودۀ سالهای 36-40 هجری انجام شده] نمیتوانسته کودکی باشد که بر روی دست و پا راه میرود.
بر این پایه، آنچه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغة، به نقل از کتاب الغارات آورده، صحیحتر مینماید و شاید همین، دلیل نام نیاوردن شیخ مفید (الإرشاد: ج 2 ص 330) از اسم سؤال کننده و پسر او باشد.
.(3)فَقالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام: وَاللّهِ، لَقَد حَدَّثَنی خَلیلی أنَّ عَلی کُلِّ طاقَةِ شَعرٍ مِن رَأسِکَ مَلَکاً یَلعَنُکَ، وأنَّ عَلی کُلِّ طاقَةِ شَعرٍ مِن لِحیَتِکَ شَیطاناً یُغویکَ، وأنَّ فی بَیتِکَ سَخلاً یَقتُلُ ابنَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله.
وکانَ ابنُهُ قاتِلُ الحُسَینِ علیه السلام یَومَئِذٍ طِفلاً یَحبو، وهُوَ سِنانُ بنُ أنَسٍ النَّخَعِیِّ (شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید: ج 2 ص 286؛ بحار الأنوار: ج 34 ص 297).
1) (1)
2) (2) . صدوق در الأمالی (ص 196 ح 207)، همین واقعه را به سعد بن ابی وقّاص نسبت داده و آن کودک را فرزند او، عمر بن سعد، دانسته است و شبیه به همین در کامل الزیارات (ص 155 ح 191) و خصائص الأئمّة (ص 62) آمده است؛ امّا سعد بن ابی وقّاص، در روزگار خلافت امام علی علیه السلام از بیعت با امام علیه السلام خودداری کرد و بیرون از کوفه میزیست. از این رو، حضور او در مجلس سخنرانی امام علیه السلام، بعید مینماید.
3) (3) . لَمّا قالَ عَلِیٌّ علیه السلام: «سَلونی قَبلَ أن تَفقِدونی، فَوَ اللّهِ، لا تَسأَلونَنی عَن فِئَةٍ تُضِلُّ مِئَةً وتَهدی مِئَةً، إلّاأنبَأتُکُم بِناعِقَتِها وسائِقَتِها» قامَ إلَیهِ رَجُلٌ، فَقالَ: أخبِرنی بِما فی رَأسی ولِحیَتی من طاقَةِ شَعرٍ.
مردی به سوی امام علیه السلام برخاست و گفت: به من بگو که در سر و ریش من، چند تار موی است؟
امیر مؤمنان علیه السلام به او فرمود: «دوستم پیامبر صلی الله علیه و آله، به من در بارۀ سؤال تو سخن گفت. بر هر طاقه موی سر تو، فرشتهای است که تو را لعنت میکند و بر هر طاقه موی ریش تو، شیطانی است که تو را تحریک میکند و در خانهات، بچّۀ عزیزکردهای است که فرزند پیامبر خدا را میکشد و نشانۀ این، درستیِ خبری است که به تو دادم. و اگر نبود که آنچه از آن پرسیدهای، دلیلْ آوردن بر آن مشکل است، آن را نیز به تو خبر میدادم و نشانهاش هم، خبری است که از لعن شدن تو و ملعون بودن فرزندت دادم».
فرزند آن مرد در آن هنگام، کودکی خردسال بود که چهار دست و پا راه میرفت، و هنگامی که وقایع امام حسین علیه السلام پیش آمد، او کشتن امام حسین علیه السلام را به عهده گرفت و امر، همان گونه شد که امیر مؤمنان فرموده بود.(1)
. سَمِعتُ مَشیَخَتَنا وعُلَماءَنا یَقولونَ: خَطَبَ أمیرُ المُؤمِنینَ عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام فَقالَ فی خُطبَتِهِ: سَلونی قَبلَ أن تَفقِدونی، فَوَ اللّهِ، لا تَسأَلونّی عَن فِئَةٍ تُضِلُّ مِئَةً وتَهدی مِئَةً، إلّانَبَّأتُکُم بِناعِقِها وسائِقِها إلی یَومِ القِیامَةِ. -
1) (1)
عیون أخبار الرضا علیه السلام - به سندش، از امام علی علیه السلام -: گویی بناهای استوار را گرداگرد قبر حسین میبینم و گویی کاروانهایی را میبینم که از کوفه به سوی قبر حسین، بیرون میآیند و شبها و روزهایی نمیگذرد، جز آن که از همه سو، به سوی او حرکت میکنند و این، به هنگام زوال پادشاهی مروانیان است.(1)
کامل الزیارات - به نقل از حارث اعوَر، از امام علی علیه السلام -: پدر و مادرم فدای حسینِ کشته شده در پشت کوفه باد! به خدا سوگند، گویی همه گونه حیوانات وحشی را میبینم که گردنهایشان را به سوی قبر او کشیدهاند و برایش میگریند و شب تا صبح برایش سوگواری میکنند، و چون چنین است، مبادا که شما جفا کنید!(2)
1) (1) . کَأَنّی بِالقُصورِ قَد شُیِّدَت حَولَ قَبرِ الحُسَینِ علیه السلام، وکَأَنِّی بِالمَحامِلِ تَخرُجُ مِنَ الکُوفَةِ إلی قَبرِ الحُسَینِ، ولا تَذهَبُ اللَّیالی وَالأَیّامُ حَتّی یُسارُ إلَیهِ مِنَ الآفاقِ، وذلِکَ عِندَ انقِطاعِ مُلکِ بَنی مَروانَ (عیون أخبار الرضا علیه السلام: ج 2 ص 48 ح 190، صحیفة الإمام الرضا علیه السلام: ص 248 ح 161).
2) (2) . بِأَبی واُمّی الحُسَینُ المَقتولُ بِظَهرِ الکُوفَةِ! وَاللّهِ، کَأَنّی أنظُرُ إلَی الوُحوشِ مادَّةً أعناقَها عَلی قَبرِهِ مِن أنواعِ الوَحشِ، یَبکونَهُ ویَرثونَهُ لَیلاً حَتّی الصَّباحِ، فَإِذا کانَ ذلِکَ فَإِیّاکُم وَالجَفاءَ (کامل الزیارات: ص 165 ح 214، بحار الأنوار: ج 45 ص 205 ح 9).
نادان بگوید: خداوند را نیازی به خاندان محمّد نیست.(1)
. أما وَاللّهِ، لاَُقتَلَنَّ أنَا وَابنایَ هذانِ، ولَیَبعَثَنَّ اللّهُ رَجُلاً مِن وُلدی فی آخِرِ الزَّمانِ یُطالِبُ بِدِمائِنا، ولَیَغیبَنَّ عَنهُم؛ تَمییزاً لِأَهلِ الضَّلالَةِ حَتّی یَقولَ الجاهِلُ: ما لِلّهِ فی آلِ مُحَمَّدٍ مِن حاجَةٍ (الغیبة، نعمانی: ص 141 ح 1، بحار الأنوار: ج 51 ص 112 ح 7).
المصنَّف، ابن ابی شَیبه - به نقل از هانی، از امام علی علیه السلام -: به تحقیق حسین به ستم، کشته خواهد شد و من خاک سرزمینی را که حسین در آن، در نزدیکی دو رود [فرات و دجله] کشته میشود، میشناسم.(2)
المعجم الکبیر - به نقل از هانی بن هانی، از امام علی علیه السلام -: حسین، به حتم، کشته خواهد شد و من خاکی را که حسین در آن در نزدیکی دو رودْ کشته میشود، میشناسم.(3)
الخرائج و الجرائح - به نقل از ابو سعید عَقیصا -: با علی علیه السلام به قصد صفّین، به راه افتادیم و از کربلا گذشتیم. فرمود: «این جا، جایگاه حسین و یاران اوست».(4)
کتاب سُلَیم بن قیس - به نقل از ابن عبّاس -: بر امام علی علیه السلام در ذو قار، وارد شدم. صحیفهای برایم بیرون آورد و فرمود: «ای ابن عبّاس! این، صحیفهای است که پیامبر صلی الله علیه و آله بر من املا کرد و آن را به خطّ خود نوشتم».
گفتم: ای امیر مؤمنان! آن را بر من بخوان.
آن را خواند و در آن، همه چیز بود، از هنگام قبض روح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تا شهادت حسین علیه السلام و این که چگونه کشته میشود، چه کسی او را میکشد، چه کسی او را یاری میدهد و چه کسانی همراه او شهید میشوند. او سپس به شدّت گریست و مرا به گریه انداخت.
و از جملۀ آنچه بر من خواند، چگونگی رفتار با خودِ او و چگونگی شهادت فاطمه علیها السلام و نیز چگونگی شهادت فرزندش حسن علیه السلام بود و این که امّت، چگونه به وی خیانت میکنند.
و هنگامی که خواند که حسین علیه السلام چگونه کشته میشود و چه کسی او را میکشد، گریهاش را افزود و سپس صحیفه را در هم پیچید و بقیّۀ اخبار آنچه تا قیامت اتّفاق میافتد، باقی ماند.(5)
فَکانَ فیما قَرَأَهُ عَلَیَّ: کَیفَ یُصنَعُ بِهِ، وکَیفَ تُستَشهَدُ فاطِمَةُ، وکَیفَ یُستَشهَدُ الحَسَنُ ابنُهُ علیه السلام، وکَیفَ تَغدِرُ بِهِ الاُمَّةُ. فَلَمّا أن قَرَأَ کَیفَ یُقتَلُ الحُسَینُ علیه السلام ومَن یَقتُلُهُ أکثَرَ البُکاءَ، ثُمَّ أدرَجَ الصَّحیفَةَ، وقَد بَقِیَ ما یَکونُ إلی یَومِ القِیامَةِ (کتاب سلیم بن قیس: ج 2 ص 915 ح 66، الفضائل: ص 119).
1) (1)
2) (2) . لَیُقتَلَنَّ الحُسَینُ ظُلماً، وإنّی لَأَعرِفُ بِتُربَةِ الأَرضِ الَّتی یُقتَلُ فیها قَریباً مِنَ النَّهرَینِ (المصنّف، ابن ابی شیبه: ج 7 ص 276 ح 157).
3) (3) . لَیُقتَلَنَّ الحُسَینُ قَتلاً، وإنّی لَأَعرِفُ التُّربَةَ الَّتی یُقتَلُ فیها قَریباً مِنَ النَّهرَینِ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 110 ح 2824، الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 430 ح 418).
4) (4) . خَرَجنا مَعَ عَلِیٍّ علیه السلام نُریدُ صِفّینَ، فَمَرَرنا بِکَربَلاءَ، فَقالَ: هذا مَوضِعُ الحُسَینِ وأصحابِهِ (الخرائج و الجرائح: ج 1 ص 222 ح 67، بحار الأنوار: ج 33 ص 41 ح 383).
5) (5) . لَقَد دَخَلتُ عَلی عَلِیٍّ علیه السلام بِذی قارٍ، فَأَخرَجَ إلَیَّ صَحیفَةً، وقالَ لی: یَابنَ عَبّاسٍ، هذِهِ صَحیفَةٌ أملاها عَلَیَّ رَسولُ ū اللّهِ صلی الله علیه و آله وخَطّی بِیَدی. فَقُلتُ: یا أمیرَ المُؤمِنینَ، اقرَأها عَلَیَّ، فَقَرَأَها، فَإِذا فیها کُلُّ شَیءٍ کانَ مُنذُ قُبِضَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله إلی مَقتَلِ الحُسَینِ علیه السلام، وکَیفَ یُقتَلُ، ومَن یَقتُلُهُ، ومَن یَنصُرُهُ، ومَن یُستَشهَدُ مَعَهُ، فَبَکی بُکاءاً شدَیداً وأبکانی.
گویی خودم و نسلم
در کربلا و آوردگاه آن،
محاسنمان با خونمان رنگین میشود،
چونان رنگین کردن عروس، لباسهایشان را.
من آن را میبینم، البتّه نه با چشم
و کلید درهای آن به من واگذار شده است؛
مصیبتهایی که تو را از بازگشتن جلوگیری میکند.
پس برای آنها پیش از فرود آمدن پی در پیشان، آماده باش.
خدا، قائم ما صاحب رستاخیز را سیراب کند!
که مردم در خوی و خصلتشاناند.
او انتقام گیرندۀ خون من است؛ بلکه - ای حسین -
انتقام گیرندۀ خون توست. پس برای رنجها شکیبا باش.
برای هر خونی، هزار هزار [انتقام میگیرد]
و در کشتار [آن] احزاب، هیچ کوتاهی نمیکند.
این جاست که برای ستمگران، سودی ندارد
هیچ عذر و طلب رضایتی.
ای حسین! نگران فراق [از دنیا] مباش
که دنیا، برای ویرانی [و فنا، ساخته شده] است.(1)
.
کَأَنّی بِنَفسی وأعقابِها وبِالکَربَلاءِ ومِحرابِها
فَتُخضَبُ مِنَّا اللُّحی بِالدِّماء خِضابَ العَروسِ بِأَثوابِها
أراها ولَم یَکُ رَأیَ العِیانِ واُوتیتُ مِفتاحَ أبوابِها
مَصائِبُ تَأباکَ مِن أن تُرَدَّ فَأعدِد لَها قَبلَ مُنتابِها
سَقَی اللّهُ قائِمَنا صاحِبَ ال قِیامَةِ وَالنّاسُ فی دابِها
هُوَ المُدرِکُ الثَّأرَ لی یا حُسَی - نُ بَل لَکَ فَاصبِر لِأَتعابِها
لِکُلِّ دَمٍ ألفُ ألفٍ وما یُقَصِّرُ فی قَتلِ أحزابِها
هُنالِکَ لا یَنفَعُ الظّالِمی - نَ قَولٌ بِعُذرٍ وإعتابِها
حُسَینُ فَلا تَضجُرَن لِلفِراقِ فَدُنیاکَ أضحَت لِتَخرابِها
(الدیوان المنسوب إلی الإمام علیّ علیه السلام: ص 58).
1) (1)
گفت: به خاطر آنچه با تو خواهد شد، میگریم.
حسن علیه السلام گفت: «آنچه با من میشود، سمّی است که به دسیسه به من میدهند و با آن، کشته میشوم؛ امّا هیچ روزی، مانند روز تو نیست، ای ابا عبد اللّه! سی هزار مرد جنگی به جنگ با تو میشتابند و همه ادّعا میکنند که از امّت جدّمان محمّد صلی الله علیه و آله هستند و خود را به اسلام میبندند و بر کشتن و ریختن خونت و هتک حرمتت و اسیر کردن فرزندان و زنانت و تاراج اموالت، گرد میآیند، و همین هنگام است که لعنت بر بنی امیّه فرود میآید و آسمان، خون و خاکستر میبارد و همه چیز، حتّی وُحوش بیابان و ماهیان دریا بر تو میگریند».(1)
. إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام دَخَلَ یَوماً إلَی الحَسَنِ علیه السلام، فَلَمّا نَظَرَ إلَیهِ بَکی، فَقالَ لَهُ: ما یُبکیکَ یا أبا عَبدِ اللّهِ؟ قالَ: أبکی لِما یُصنَعُ بِکَ.
فَقالَ لَهُ الحَسَنُ علیه السلام: إنَّ الَّذی یُؤتی إلَیَّ سَمٌّ یُدَسُّ إلَیَّ فَاُقتَلُ بِهِ، ولکِن لا یَومَ کَیَومِکَ یا أبا عَبدِ اللّهِ! یَزدَلِفُ إلَیکَ ثَلاثونَ ألفَ رَجُلٍ، یَدَّعونَ أنَّهُم مِن امَّةِ جَدِّنا مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، ویَنتَحِلونَ دینَ الإِسلامِ، فَیَجتَمِعونَ عَلی قَتلِکَ، وسَفکِ دَمِکَ، وَانتِهاکِ حُرمَتِکَ، وسَبیِ ذَراریکَ ونِسائِکَ، وَانتِهابِ ثَقَلِکَ، فَعِندَها تَحُلُّ بِبَنی امَیَّةَ اللَّعنَةُ، وتُمطِرُ السَّماءُ رَماداً ودَماً، ویَبکی عَلَیکَ کُلُّ شَیءٍ حَتَّی الوُحوشِ فِی الفَلَواتِ، وَالحیتانِ فِی البِحارِ (الأمالی، صدوق: ص 177 ح 179، الملهوف: ص 19 /طبعة أنوار الهدی).
ر. ک: ص 286 (بخش چهارم/فصل دوم/پیشنهاد عمر بن علی بن ابی طالب به امام علیه السلام).
1) (1)
حسین علیه السلام فرمود: «نام این جا چیست؟».
به او گفتند: کربلا.
فرمود: «جای کَرب و بلا! پدرم در حرکتش به سوی صفّین، از این مکان گذشت و من با او بودم. ایستاد و از آن پرسید و نامش را به وی خبر دادند. فرمود: "این جا جایگاه مرکبهایشان است و این جا جای ریختن خونشان است" و چون از او سؤال شد، فرمود: "کاروانی از خاندان محمّد، این جا فرود میآید"».
آن گاه حسین علیه السلام فرمان [توقّف] داد و روز چهارشنبه اوّل محرّم سال شصت و یک هجری، وسایلش را در آن جا پایین آوردند و ده روز بعد، روز عاشورا کشته شد.(1)
. سارَ الحُسَینُ علیه السلام مِن قَصرِ بَنی مُقاتِلٍ، ومَعَهُ الحُرُّ بنُ یَزیدَ....، فَسارَ مَعَهُ حَتّی أتَوا کَربَلاءَ، فَوَقَفَ الحُرُّ وأصحابُهُ أمامَ الحُسَینِ علیه السلام ومَنَعوهُم مِنَ المَسیرِ، وقالَ: انزِل بِهذَا المَکانِ، فَالفُراتُ مِنکَ قَریبٌ.
قالَ الحُسَینُ علیه السلام: ومَا اسمُ هذَا المَکانِ؟ قالوا لَهُ: کَربَلاءُ، قالَ: ذاتُ کَربٍ وبَلاءٍ! ولَقَد مَرَّ أبی بِهذَا المَکانِ عِندَ مَسیرِهِ إلی صِفّینَ، وأنَا مَعَهُ، فَوَقَفَ، فَسَأَلَ عَنهُ، فَاُخبِرَ بِاسمِهِ.
فَقالَ: هاهُنا مَحَطُّ رِکابِهِم، وهاهُنا مُهَراقُ دِمائِهِم، فَسُئِلَ عَن ذلِکَ، فَقالَ: ثَقَلٌ لِآلِ بَیتِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، یَنزِلونَ هاهُنا.
ثُمَّ أمَرَ الحُسَینُ علیه السلام بِأَثقالِهِ، فَحُطَّت بِذلِکَ المَکانِ یَومَ الأَربِعاءِ، غُرَّةَ المُحَرَّمِ مِن سَنَةِ إحدی وسِتّینَ، وقُتِلَ بَعدَ ذلِکَ بِعَشَرَةِ أیّامٍ، وکانَ قَتلُهُ یَومَ عاشوراءَ (الأخبار الطوال: ص 251، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2624).
ر. ک: ص 711 (بخش پنجم/فصل یکم/سرزمین اندوه و بلا).
1) (1)
برای حکمرانی] آمد، من نیز میان پیشواز رفتگانِ او بودم. او آمد تا به کربلا رسید و گفت: این جا را چه مینامید؟
گفتند: کربلا.
گفت: این جا، قتلگاه برادران من است. این، جایگاه وسایلشان و این، جایگاه مرکبهایشان و این، جایگاه ریختن خونشان است. بهترینِ پیشینیان، در آن، کشته شده و بهترینِ پسینیان نیز در آن، کشته خواهد شد.
سپس حرکت کرد تا به حَروراء(1)
. حروراء، روستایی در پشت کوفه است که مرکز خوارج بود. به همین جهت، به خوارج، حَروری میگفتند (مجمع البحرین: ج 1 ص 385 مادّۀ «حرر». نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
رسید و گفت: این سرزمین را چه مینامید؟گفتند: حَروراء.
گفت: حَروراء! بدترینِ پیشینیان در آن، شورش کرد و بدترینِ پسینیان نیز در آن، شورش میکند.
آن گاه رفت تا به بانِقیا(2)رسید که پل اوّل کوفه در آن بود. پرسید: این را چه مینامید؟
گفتند: بانِقیا.
سپس رفت تا به کوفه رسید و گفت: این، کوفه است؟
گفتند: آری.
گفت: گُنبد اسلام است.(3)
ثُمَّ سارَ حَتَّی انتَهی إلی حَروراءَ، فَقالَ: ما تُسَمّونَ هذِهِ الأَرضَ؟ قالوا: حَروراءَ، فَقالَ: حَروراءُ، خَرَجَ بِها شَرُّ الأَوَّلینَ، ویَخرُجُ بِها شَرُّ الآخِرینَ.
ثُمَّ سارَ حَتَّی انتَهی إلی بانِقیا، وبِها جِسرُ الکوفَةِ الأَوَّلُ، فَقالَ: ما تُسَمّونَ هذِهِ؟ قالوا: بانِقیا، ثُمَّ سارَ حَتَّی انتَهی إلَی الکوفَةِ، قالَ: هذِهِ الکوفَةُ؟ قالوا: نَعَم، قالَ: قُبَّةُ الإِسلامِ (رجال الکشّی: ج 1 ص 73 ح 46، بحار الأنوار: ج 22 ص 386 ح 27).
1) (1)
2) (2) . بانقیا، یکی از نواحی اطراف کوفه است (معجم البلدان: ج 1 ص 331. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
3) (3) . لَمّا أتانا سَلمانُ الفارِسِیُّ قادِماً، تَلَقَّیتُهُ فیمَن تَلَقّاهُ، فَسارَ حَتَّی انتَهی إلی کَربَلاءَ، فَقالَ: ما تُسَمّونَ هذِهِ؟ قالوا: کَربَلاءَ، فَقالَ: هذِهِ مَصارِعُ إخوانی، هذا مَوضِعُ رِحالِهِم، وهذا مُناخُ رِکابِهِم، وهذا مُهَراقُ دِمائِهِم، قُتِلَ بِها خَیرُ الأَوَّلینَ، ویُقتَلُ بِها خَیرُ الآخِرینَ.
فَقالَ: ما أیسَرَ هذا! ولکِن کَیفَ أنتُم إذا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام قَتلاً - أو قالَ: ذَبحاً -؟ (کامل الزیارات: ص 153 ح 190، بحار الأنوار: ج 45 ص 219 ح 47).
1) (1)
. ربذه، روستایی در فاصلۀ سه روزه از مدینه، و نزدیک به ذات عِرق است. ابوذر در این تبعیدگاه در گذشت وآرامگاهش در همین مکان است (معجم البلدان: ج 3 ص 24. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
2) (2) . سَمِعتُ أبا ذَرٍّ وهُوَ یَومَئِذٍ قَد أخرَجَهُ عُثمانُ إلَی الرَّبَذَةِ، فَقالَ لَهُ النّاسُ: یا أبا ذَرٍّ، أبشِر فَهذا قَلیلٌ فِی اللّهِ تَعالی.
3) (3) . یا جَبَلَةُ، اعلَمی أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام سَیِّدُ الشُّهَداءِ یَومَ القِیامَةِ، ولِأَصحابِهِ عَلی سائِرِ الشُّهَداءِ دَرَجَةٌ (علل الشرائع: ص 228 ح 3، الأمالی، صدوق: ص 190 ح 198).
4) (4) . ماکُنّا نَشُکُّ وأهلُ البَیتِ مُتَوافِرونَ أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام یُقتَلُ بِالطَّفِّ (المستدرک علی الصحیحین: ج 3 ص 197 ح 4826، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 160).
از شهادت امام حسین علیه السلام بود.(1)
. کُنتُ أسمَعُ أصحابَ عَلِیٍّ علیه السلام إذا دَخَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ مِن بابِ المَسجِدِ یَقولونَ: هذا قاتِلُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، وذلِکَ قَبلَ قَتلِهِ بِزَمانٍ (الإرشاد: ج 2 ص 131، کشف الغمّة: ج 2 ص 221).
الأمالی، صدوق - به نقل از کعب الأحبار -: در کتاب آسمانیِ ما هست که مردی از فرزندان محمّد، پیامبر خدا، کشته میشود و هنوز عرق مرکب یارانش خشک نشده است که وارد بهشت میشوند و با حور العین معانقه میکنند.(2)
المعجم الکبیر - به نقل از عمّار دُهنی -: امام علی علیه السلام بر کعب گذشت. کعب گفت: مردی از فرزندان این مرد، همراه گروهی کشته میشود که هنوز عرق اسبانشان خشک نشده، بر محمّد صلی الله علیه و آله وارد میشوند.
در این میان، امام حسن علیه السلام عبور کرد.
گفتند: ای ابو اسحاق! این است؟
گفت: نه.
امام حسین علیه السلام گذشت. گفتند: این است؟
گفت: آری.(3)
آن مرد گفت: به من خبر رسیده که حسین علیه السلام، این جا کشته میشود و من بیرون میآیم که
1) (1)
2) (2) . أنَّ فی کِتابنا: أنَّ رَجُلاً مِن وُلدِ مُحَمَّدٍ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله یُقتَلُ، ولا یَجِفُّ عَرَقُ دَوابِّ أصحابِهِ حَتّی یَدخُلُوا الجَنَّةَ، فَیُعانِقُوا الحورَ العینَ (الأمالی، صدوق: ص 203 ح 220، بحار الأنوار: ج 44 ص 224 ح 2).
3) (3) . مَرَّ عَلِیٌّ علیه السلام عَلی کَعبٍ، فَقالَ: یُقتَلُ مِن وُلدِ هذَا الرَّجُلِ رَجُلٌ فی عِصابَةٍ لا یَجِفُّ عَرَقُ خُیولِهِم حَتّی یَرِدوا عَلی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، فَمَرَّ حَسَنٌ علیه السلام فَقالوا: هذا یا أبا إسحاقَ؟ قالَ: لا. فَمَرَّ حُسَینٌ علیه السلام فَقالوا: هذا؟ قالَ: نَعَم (المعجم الکبیر: ج 3 ص 117 ح 2851، تهذیب الکمال: ج 6 ص 410).
شاید با او مصادف شوم و همراهش کشته شوم.
هنگامی که حسین علیه السلام کشته شد، پدرم گفت: برویم و ببینیم که آیا آن مرد اسدی، جزو کشته شدگان است.
به آوردگاه آمدیم و چرخی زدیم. مرد اسدی، کشته شده بود.(1)
. کانَ أبی یَتَبَدّی، فَیَنزِلُ قَریباً مِنَ المَوضِعِ الَّذی کانَ فِیهِ مَعرَکَةُ الحُسَینِ علیه السلام، فَکُنّا لا نَبدو إلّاوَجَدنا رَجُلاً مِن بنی أسَدٍ هُناکَ، فَقالَ لَهُ أبی: أراکَ مُلازِماً هذَا المَکانَ، قالَ: بَلَغَنی أنَّ حُسَیناً علیه السلام یُقتَلُ هاهُنا، فَأَنَا أخرُجُ لَعَلّی اصادِفُهُ فَاُقتَلُ مَعَهُ.
فَلَمّا قُتِلَ الحُسَینُ علیه السلام، قالَ أبی: انطَلِقوا نَنظُر هَلِ الأَسَدِیُّ فیمَن قُتِلَ؟ فَأَتَینَا المَعرَکَةَ، فَطَوَّفنا، فَإِذَا الأَسَدِیُّ مَقتولٌ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 435 ح 424، تاریخ دمشق: ج 14 ص 216).
1) (1)
چنان که گذشت، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و فاطمۀ زهرا علیها السلام و نیز همسران و یاران پیامبر خدا صلی الله علیه و آله (با واسطه)، مکرّر، شهادت امام حسین علیه السلام را پیشگویی کردهاند. همچنین امام علی علیه السلام در دوران خلافت خود، بارها از شهادت ایشان، خبر داده است. امام حسن علیه السلام نیز با این جمله از شهادت برادر بزرگوار خود، خبر داده است:
لَا یَومَ کَیَومِکَ یا أبا عَبدِاللّهِ!(1)
. ر. ک: ص 244 ح 150.
روزی همانند روز [کشته شدن] تو نیست، ای ابا عبد اللّه!
این گزارشها(2)، افزون بر پیشگوییهایی فراوانی است که خودِ امام حسین علیه السلام از شهادتش داشته است.
در این پیشگوییها، علاوه بر شهادت امام علیه السلام، جزئیّات مربوط به برخی حوادث و شرایط آن، مانند: زمان و مکان شهادت، شرکت کنندگان در قتل و سران آنها، و کسانی که از یاری وی امتناع میورزند، نیز دیده میشود.
در بارۀ این پیشگوییها چند نکته قابل توجّه است:
شمار اخبار و احادیث مربوط به پیشگویی حادثۀ کربلا، به اندازهای است که هر پژوهشگر باانصافی، به صدور آنها از پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام اطمینان مییابد، هر چند نسبت به برخی از جزئیّات، یقین حاصل نشود.
منبع پیشگوییهای مربوط به شهادت امام حسین علیه السلام، همان کلام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و به طبع، متّکی بر اخبار و تعلیم خداوند متعال است و دیگران، تصریح کرده باشند یا نه، اصل خبر را از پیامبر صلی الله علیه و آله
1) (1)
2) (2) . در دعایی که از امام عسکری علیه السلام برای روز تولّد امام حسین علیه السلام رسیده، میخوانیم: «اللّهُمَّ إنّی أسأَلُکَ بِحَقِّ المَولودِ فیهذَا الیَومِ، المَوعودِ بِشَهادَتِهِ قَبلَ استِهلالِهِ و وِلادَتِهِ؛ خدایا! تو را میخوانم، به حقّ به دنیا آمده در این روز که قبل از زاده شدن و به دنیا آمدنش، وعده شهادتش داده شد...» (مصباح المتهجّد: ص 826).
دریافت کردهاند.
تأمّل در این احادیث، هر گونه تردید را در بارۀ این که امام حسین علیه السلام با علم و آگاهی، مسیر شهادت را انتخاب کرده، از بین میبرد؛ امّا پاسخ به این پرسش که: «چرا امام علیه السلام با این که میدانست شهید میشود، قیام کرد؟»، در تبیین دلایل قیام ایشان، خواهد آمد.
از برخی از احادیث، استفاده میشود که شهادت امام علیه السلام، از مقدّرات حتمی خداوند بوده است، به گونهای که وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله با جبرئیل علیه السلام مشورت میکند و از او در بارۀ درخواست از خداوند برای تغییر این تقدیر میپرسد، جبرئیل، پاسخ منفی میدهد و میگوید:
لِأَنَّهُ أمرٌ قَد کَتَبَهُ اللّهُ.(1)
. ر. ک: ص 174 ح 33.
[چنین مکن؛] زیرا این، فرمانی است که خداوند، آن را نوشته [و حتمی ساخته] است.
در این جا، این پرسش، قابل طرح است که: اگر شهادت امام حسین علیه السلام، تقدیر حتمی خداوند است و بارها پیشگویی شده، قاتلان، چه تقصیری دارند؟
پاسخ، این است که: اوّلاً، این حدیث، از نظر سند، اعتبار ندارد. ثانیاً با فرض درست بودن سند هم، بر اساس آموزههای اسلامی، آنچه در جهانْ پدید میآید، بر اساس تقدیر الهی است؛ امّا تقدیر حق تعالی، با ارادۀ انسان، منافاتی ندارد؛ بلکه اراده و آزادی انسان نیز به تقدیر خداوند منّان است.
بنا بر این، مقصود از این که شهادت امام علیه السلام، مکتوب و مقدّر و قطعی است، این است که خداوند متعال میداند که این حادثه، به سبب سوء استفادۀ جمعی نابهکار از اختیارشان، حتماً اتّفاق خواهد افتاد و بر اساس سنّت تغییرناپذیر آفرینش، گریزی از آن نیست.(2)
1) (1)
. تُوُفِّیَ مُعاوِیَةُ لَیلَةَ النِّصفِ مِن رَجَبٍ سَنَةَ سِتّینَ، وبایَعَ النّاسُ لِیَزیدَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 442؛ الإرشاد: ج 2 ص 32).
2) (2) . ولید بن عتبة بن ابی سفیان بن حرب، کارگزار عمویش معاویه در مدینه به سال 57 ق، بود. زمانی که خبر مرگمعاویه و بیعت با یزید منتشر شد، او بر امام حسین علیه السلام سختگیری نکرد و از ایشان فاصله گرفت. از این رو، مروان او را ملامت نمود و یزید به خاطر کوتاهیاش، او را از حکمرانی بر مدینه، برکنار ساخت.
یزید در سال 61 ق، او را به حکومت بر مدینه باز گرداند؛ امّا دوباره در سال 62 ق، برکنارش کرد، در حالی که اوان حرکت عبد اللّه بن زبیر در مکّه بود. ولید در دمشق بود و زمانی که ضحّاک بن قیس با ابن زبیر بیعت کرد، وی بر او خرده گرفت. ضحّاک نیز او را به زندان انداخت. شامیان، تصمیم داشتند که پس از معاویة بن یزید، وی را برای خلافت انتخاب کنند، که او را زدند و مُرد (ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 3 پانوشت ص 363).
3) (3) . وَلِیَ یَزیدُ فی هِلالِ رَجَبٍ سَنَةَ سِتّینَ، وأمیرُ المَدینَةِ الوَلیدُ بنُ عُتبَةَ بنِ أبی سُفیانَ، وأمیرُ الکوفَةِ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ الأَنصارِیُّ، وأمیرُ البَصرَةِ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، وأمیرُ مَکَّةَ عَمرُو بنُ سَعیدِ بنِ العاصِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 338، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 529).
4) (4) . فی هذِهِ السَّنَةِ (سَنَةِ سِتّینَ) بویِعَ لِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ بِالخِلافَةِ بَعدَ وَفاةِ أبیهِ لِلنِّصفِ مِن رَجَبٍ فی قَولِ بَعضِهِم، وفی قَولِ ū بَعضٍ لِثَمانٍ بَقینَ مِنهُ - عَلی ما ذَکَرنا قَبلُ مِن وَفاةِ والِدِهِ مُعاوِیَةَ - فَأَقَرَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ عَلَی البَصرَةِ، وَالنُّعمانَ بنَ بَشیرٍ عَلَی الکوفَةِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 338).
الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): یزید، نامهای را به وسیلۀ عبد اللّه بن عمرو بن اوَیس عامری - یا عامر بن لُؤَی -، برای ولید بن عتبة بن ابی سفیان، فرماندار مدینه، نوشت که: «مردم را فرا بخوان و از آنان بیعت بگیر و از سران قریش آغاز کن و نخستین کسی که از او بیعت میگیری، حسین بن علی باشد».(2)
الإرشاد: چون معاویه در نیمۀ ماه رجب سال شصت هجری در گذشت، یزید برای ولید بن عتبة بن ابی سفیان - که فرماندار مدینه از سوی معاویه بود - نامه نوشت که از حسین علیه السلام برایش بیعت بگیرد و اجازۀ تأخیر به وی ندهد.
ولید هم شبانه امام حسین علیه السلام را فرا خواند.(3)
1) (1)
. بوِیعُ لَهُ [أی لِیَزیدَ] بِالخِلافَةِ بَعدَ أبیهِ فی رَجَبٍ سَنَةَ سِتّینَ، وکانَ مَولِدُهُ سَنَةَ سِتٍّ وعِشرینَ، فَکانَ یَومَ بویِعَ ابنَ أربَعٍ وثَلاثینَ سَنَةً، فَأَقَرَّ نُوّابَ أبیهِ عَلَی الأَقالیمِ، لَم یَعزِل أحَداً مِنهُم، وهذا مِن ذَکائِهِ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 146).
2) (2) . کَتَبَ یَزیدُ مَعَ عَبدِ اللّهِ بنِ عَمرِو بنِ اوَیسٍ العامِرِیِّ - عامِرِ بنِ لُؤَیٍّ - إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ بنِ أبی سُفیانَ وهُوَ عَلَی المَدینَةِ: أنِ ادعُ النّاسَ فَبایِعهُم، وَابدَأ بِوُجوهِ قُرَیشٍ، وَلیَکُن أوَّلَ مَن تَبدَأُ بِهِ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 442، تهذیب الکمال: ج 6 ص 414).
3) (3) . لَمّا ماتَ مُعاوِیَةُ - وذلِکَ لِلنِّصفِ مِن رَجَبٍ سَنَةَ سِتّینَ مِنَ الهِجرَةِ - کَتَبَ یَزیدُ إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ بنِ أبی سُفیانَ - وکانَ عَلَی المَدینَةِ مِن قِبَلِ مُعاوِیَةَ - أن یَأخُذَ الحُسَینَ علیه السلام بِالبَیعَةِ لَهُ، ولا یُرَخِّصَ لَهُ فِی التَّأَخُّرِ عَن ذلِکَ. فَأَنفَذَ الوَلیدُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام فِی اللَّیلِ فَاستَدعاهُ (الإرشاد: ج 2 ص 32، روضة الواعظین: ص 189).
حکم را در بارهاش اجرا کن. تمام».(1)
. مَلَکَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ - واُمُّهُ میسونُ بِنتُ بَحدَلٍ الکَلبِیِّ - فی مُستَهَلِّ رَجَبٍ سَنَةَ 60 ه... وکانَ غائِباً، فَلَمّا قَدِمَ دِمَشقَ کَتَبَ إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ بنِ أبی سُفیانَ - وهُوَ عامِلُ المَدینَةِ -: إذا أتاکَ کِتابی هذا، فَأَحضِرِ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ وعَبدَ اللّهِ بنَ الزُّبَیرِ، فَخُذهُما بِالبَیعَةِ لی، فَإِنِ امتَنَعا فَاضرِب أعناقَهُما، وَابعَث لی بِرُؤوسِهِما، وخُذِ النّاسَ بِالبَیعَةِ، فَمَنِ امتَنَعَ فَأَنفِذ فیهِ الحُکمَ، وفِی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ وعَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ، وَالسَّلامُ (تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 241).
الملهوف: چون معاویه در رجب سال شصت هجری در گذشت، یزید بن معاویه برای ولید بن عتبه - که فرماندار مدینه بود - نامه نوشت و [در آن نامه] به وی دستور داد که از مردم مدینه بویژه حسین بن علی برای وی بیعت بگیرد و به وی دستور داد که: اگر حسین بن علی از بیعت کردن سر باز زد، گردنش را بزن و سرش را نزد من بفرست.(2)
المناقب، ابن شهرآشوب: چون معاویه در گذشت، یزید برای ولید بن عُتبه، [فرماندار] در مدینه، نامه نوشت که از این چهار نفر(3)برایش بیعت بگیرد و از هیچ سختگیریای فروگذار نکند و [در آن نامه نوشت:] هر یک از آنان از بیعت امتناع کرد، گردنش را بزن و سرش را برایم بفرست.(4)
تاریخ الطبری - به نقل از ابو مخنف -: هنگامی که یزید به حکومت رسید، برنامۀ مهمّی جز بیعت گرفتن و آسوده خاطر شدن از سوی گروهی که در زمان معاویه از بیعت کردن با یزید و پذیرش ولایتعهدی او سر باز زدند، نداشت. بدین جهت، برای ولید، این نامه را نوشت: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. از یزید، امیر مؤمنان، به ولید بن عُتبه. امّا بعد، به راستی که معاویه بندهای از بندگان خدا بود که خداوند، گرامیاش داشت و او را به خلافت رسانید و [هر چه نیاز داشت،] به او بخشید و امور را برایش هموار ساخت، و او با تقدیر الهی زندگی کرد و با قضای الهی در گذشت. خدای، او را رحمت کند! با خوشنامی زندگی کرد و با نیکی و پارسایی در گذشت.
تمام».
و در کاغذی دیگر که [کوچک و] به اندازۀ گوش موشی بود، نوشت: «از حسین و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبیر، بیعت بگیر و چنان بر آنان سخت بگیر که بیعت کنند. تمام».(5)
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، مِن یَزیدَ أمیرِ المُؤمِنینَ إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ. أمّا بَعدُ، فَإِنَّ مُعاوِیَةَ کانَ عَبداً مِن عِبادِ اللّهِ، أکرَمَهُ اللّهُ وَاستَخلَفَهُ وخَوَّلَهُ وَمَکَّنَ لَهُ، فَعاشَ بِقَدَرٍ وماتَ بِأَجَلٍ، فَرَحِمَهُ اللّهُ؛ فَقَد عاشَ مَحموداً وماتَ بَرّاً تَقِیّاً، وَالسَّلامُ.
وکَتَبَ إلَیهِ فی صَحیفَةٍ کَأَنَّها اذُنُ فَأرَةٍ: أمّا بَعدُ، فَخُذ حُسَیناً وعَبدَ اللّهِ بنَ عُمَرَ وعَبدَ اللّهِ بنَ الزُّبَیرِ بِالبَیعَةِ أخذاً شَدیداً لَیستَ فیهِ رُخصَةٌ حَتّی یُبایِعوا، وَالسَّلامُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 338، الأخبار الطوال: ص 227).
1) (1)
2) (2) . لَمّا تُوُفِّیَ مُعاوِیَةُ بنُ أبی سُفیانَ - وذلِکَ فی رَجَبٍ سَنَةَ سِتّینَ مِنَ الهِجرَةِ - کَتَبَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ - وکانَ أمیراً بِالمَدینَةِ - یَأمُرُهُ بِأَخذِ البَیعَةِ لَهُ عَلی أهلِها وخاصَّةً عَلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، ویَقولُ لَهُ: إن أبی عَلَیکَ فَاضرِب عُنُقَهُ وَابعَث إلَیَّ بِرَأسِهِ (الملهوف: ص 96، مثیر الأحزان: ص 23).
3) (3) . منظور از چهار نفر: حسین بن علی علیه السلام، عبد اللّه بن عمر، عبد اللّه بن زبیر و عبد الرحمان بن ابی بکر است.
4) (4) . لَمّا ماتَ مُعاوِیَةُ، کَتَبَ یَزیدُ إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ بنِ أبی سُفیانَ بِالمَدینَةِ یَأخُذُ البَیعَةَ مِن هؤُلاءِ الأَربَعَةِ أخذاً ضَیِّقاً لَیسَت فیهِ رُخصَةٌ: فَمَن تَأَبّی عَلَیکَ مِنهُم فَاضرِب عُنُقَهُ وَابعَث إلَیَّ بِرَأسِهِ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 88؛ تذکرة الخواصّ: ص 235).
5) (5) . لَم یَکُن لِیَزیدَ هِمَّةٌ حینَ وَلِیَ إلّابَیعَةَ النَّفَرِ الَّذینَ أبَوا عَلی مُعاوِیَةَ الإِجابَةَ إلی بَیعَةِ یَزیدَ حینَ دَعَا النّاسَ إلی بَیعَتِهِ، ū وأنَّهُ وَلِیُّ عَهدِهِ بَعدَهُ وَالفَراغَ مِن أمرِهِم، فَکَتَبَ إلَی الوَلیدِ:
[راوی] میگوید: در آن هنگام، والی و فرماندار مدینه، مروان بن حکم(1)
. ابو عبد الملک مروان بن حکم بن ابی العاص قریشی اموی، پسرعموی عثمان، در مکّه یا طائف، زاده شد. مروان، هیچ گاه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را ندید؛ چرا که پیامبر صلی الله علیه و آله پدر او را به طائف، تبعید کرد و او هم با پدرش به طائف رفت.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله او را لعن کرد و در بارۀ او فرمود: «وزغ بن وزغ» و با اشاره به پدرش فرمود: «وای بر امّت من، از آنچه در صُلب این مرد است».
عثمان، پس از آن که زمام خلافت را به دست گرفت، او را با پدرش به مدینه باز گرداند و بسیار تکریمشان کرد مروان در جریان محاصره و قتل عثمان، در دفاع از عثمان، مجروح شد و سپس به مکّه گریخت و به اصحاب جَمَل پیوست. امام علی علیه السلام از او گذشت؛ ولی او به معاویه پیوست و در جنگ صفّین، همراه معاویه بود.
وی در سال 42 ق، حکمران مدینه شد. او همان کسی است که مانع دفن امام حسن علیه السلام در کنار قبر جدّش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شد. مروان، پس از یزید بن معاویه، به مدّت نُه یا ده ماه، حکومت کرد و در سال 65 ق، به هلاکت رسید.
بود. یزید، او را برکنار کرد و ولید بن عُتبة بن ابی سفیان را به جایش گمارد و برایش نوشت: «از بندۀ خدا یزید بن معاویه، امیر مؤمنان، به ولید بن عُتبه. امّا بعد، به درستی که معاویه، بندهای از بندگان خدا بود که خداوند، گرامیاش داشت و او را به خلافت رسانید و کارها را برایش آسان و هر چیزی را برایش فراهم ساخت. آن گاه او را به جانب روح و ریحان و غفران و رحمتِ خویش بر کشید. با تقدیر الهی، زندگی کرد و با قضای او در گذشت. با نیکی و پارسایی زندگی کرد و از دنیا پاک و خشنود رحلت نمود. نیک خلیفهای بود و نمیخواهم او را در برابر خدا بستایم، که خداوند به احوال او، داناتر از من است.معاویه با من عهدی بست و مرا جانشین خود ساخت و به من سفارش کرد که به کمک خاندان ابو سفیان، با خاندان علی بجنگم؛ زیرا آنان (خاندان ابو سفیان) یاوران حق و جویندۀ عدالت اند.
پس هر گاه نامهام به دستت رسید، از مردم مدینه بیعت بگیر. تمام».
راوی میگوید: سپس برای ولید، کاغذی کوچک به اندازۀ گوش موش نوشت که: «از حسین بن علی و عبد الرحمان بن ابی بکر و عبد اللّه بن زبیر و عبد اللّه بن عمر بن خطّاب، با
1) (1)
سختی و بی هیچ رخصتی برایم [بیعت] بگیر و هر کس امتناع ورزید، گردنش را بزن و سرش را برایم بفرست».(1)
. بایَعَ النّاسُ بِأَجمَعِهِم یَزیدَ بنَ مُعاوِیَةَ وَابنَهُ مُعاوِیَةَ بنَ یَزیدَ مِن بَعدِهِ.... ثُمَّ عَزَمَ عَلَی الکُتُبِ إلی جَمیعِ البِلادِ بِأَخذِ البَیعَةِ لَهُ.
قالَ: وکانَ عَلَی المَدینَةِ یَومَئِذٍ مَروانُ بنُ الحَکَمِ، فَعَزَلَهُ یَزیدُ ووَلّی مَکانَهُ الوَلیدَ بنَ عُتبَةَ بنِ أبی سُفیانَ، وکَتَبَ إلَیهِ:
مِن عَبدِ اللّهِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ أمیرِ المُؤمِنینَ إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ. أمّا بَعدُ، فَإِنَّ مُعاوِیَةَ کانَ عَبداً للِّهِ مِن عِبادِهِ، أکرَمَهُ اللّهُ وَاستَخلَفَهُ وخَوَّلَهُ وَمَکَّنَ لَهُ، ثُمَّ قَبَضَهُ إلی رَوحِهِ ورَیحانِهِ وَرحمَتِهِ وغُفرانِهِ، عاشَ بِقَدَرٍ وماتَ بِأَجَلٍ، عاشَ بَرّاً تَقِیّاً وخَرَجَ مِنَ الدُّنیا رَضِیّاً زَکِیّاً، فَنِعمَ الخَلیفَةُ کانَ ولا ازَکّیهِ عَلَی اللّهِ، هُوَ أعلَمُ بِهِ مِنّی، وقَد کانَ عَهِدَ إلَیَّ عَهداً وجَعَلَنی لَهُ خَلیفَةً مِن بَعدِهِ، وأوصانی أن احارِبَ آلَ أبی تُرابٍ بِآلِ أبی سُفیانَ؛ لأَِنَّهُم أنصارُ الحَقِّ وطُلّابُ العَدلِ، فَإِذا وَرَدَ عَلَیکَ کِتابی هذا فَخُذِ البَیعَةَ عَلی أهلِ المَدینَةِ، وَالسَّلامُ.
قالَ: ثُمَّ کَتَبَ إلَیهِ فی صَحیفَةٍ صَغیرَةٍ کَأَنَّها اذُنُ فَأرَةٍ: أمّا بَعدُ، فَخُذِ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ وعَبدَ الرَّحمنِ بنَ أبی بَکرٍ وعَبدَ اللّهِ بنَ الزُّبَیرِ وعَبدَ اللّهِ بنَ عُمَرَ بنِ الخَطّابِ أخذاً عَنیفاً لَیسَت فیهِ رُخصَةٌ؛ فَمَن أبی عَلَیکَ مِنهُم فَاضرِب عُنُقَهُ وَابعَث إلَیَّ بِرَأسِهِ (الفتوح: ج 5 ص 9، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 179).
پس، از خداوند، به جا آوردن شکرش را خواستاریم و ادای حمدش را طلب میکنیم و از او خیر دنیا و آخرت را درخواست میکنیم و نیکفرجامی را در دنیا و آخرت، مسئلت داریم. به راستی که او ولیّ این کارهاست و هر کاری، به دست اوست و شریکی ندارد.
به درستی که مردمان مدینه، بستگان و مردان ما هستند. ما همیشه به آنها نظر نیک داشتهایم و از آنها کمک جستهایم و [اکنون نیز] از روش خلیفه در بارۀ آنان پیروی میکنیم و پا، جای پای خلیفه میگذاریم: به آنان توجّه مینماییم، از نیکان آنها میپذیریم و از بدکاران آنها، چشمپوشی
میکنیم. پس اینک برای ما از خویشان و بستگانمان و مردانی که در کنار تو هستند، بیعت بگیر؛ بیعتی که با گشادهدلی و طیب خاطر باشد. سزاوار است نخستین کسانی که از خویشان و بستگان ما، با تو بیعت میکنند، حسین و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن عبّاس و عبد اللّه بن زبیر و عبد اللّه بن جعفر باشند و بر این بیعت، سوگندهای شدید، یاد کنند و برای پایداری بر این بیعت، سوگند یاد کنند که [در صورت وفا نکردن به بیعت خود،] نُه دهمِ اموال خود را صدقه دهند، بردگان خود را جزیه دهند و زنان خود را طلاق گویند. نیرویی جز از جانب خداوند نیست. و السلام!».(1)
. إنّی بِالشّامِ یَومَ مَوتِ مُعاوِیَةَ، وکانَ یَزیدُ غائِباً، وَاستَخلَفَ مُعاوِیَةُ الضَّحّاکَ بنَ قَیسٍ بَعدَهُ حَتّی یَقدَمَ یَزیدُ... فَلَمّا قَدِمَ یَزیدُ دِمَشقَ - بَعدَ مَوتِ أبیهِ إلی عَشَرَةِ أیّامٍ - کَتَبَ إلی خالِدِ بنِ الحَکَمِ وهُوَ عامِلُ المَدینَةِ:
أمّا بَعدُ، فَإِنَّ مُعاوِیَةَ بنَ أبی سُفیانَ کانَ عَبداً استَخلَفَهُ اللّهُ عَلَی العِبادِ، ومَکَّنَ لَهُ فِی البِلادِ، وکانَ مِن حادِثِ قَضاءِ اللّهِ جَلَّ ثَناؤُهُ وتَقَدَّسَت أسماؤُهُ فیهِ ما سَبَقَ فِی الأَوَّلینَ وَالآخِرینَ، لَم یَدفَع عَنهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ ولا نَبِیٌّ مُرسَلٌ، فَعاشَ حَمیداً وماتَ سَعیداً، وقَد قَلَّدَنَا اللّهُ عز و جل ما کانَ إلَیهِ، فَیا لَها مُصیبَةً ما أجَلَّها ونِعمَةً ما أعظَمَها، نَقلَ الخِلافَةِ وفَقدَ الخَلیفَةِ، فَنَستَوزِعُهُ الشُّکرَ ونَستَلهِمُهُ الحَمدَ، ونَسأَلُهُ الخِیَرَةَ فِی الدّارَینِ مَعاً، ومَحمودَ العُقبی فِی الآخِرَةِ وَالاُولی، إنَّهُ وَلِیُّ ذلِکَ، وکُلُّ شَیءٍ بِیَدِهِ لا شَریکَ لَهُ.
وإنَّ أهلَ المَدینَةِ قَومُنا ورِجالُنا، ومَن لَم نَزَل عَلی حُسنِ الرَّأیِ فیهِم وَالاِستِعدادِ بِهِم، وَاتِّباعِ أثَرِ الخَلیفَةِ فیهِم، وَالاِحتِذاءِ عَلی مِثالِهِ لَدَیهِم، مِنَ الإِقبالِ عَلَیهِم، وَالتَّقَبُّلِ مِن مُحسِنِهِم، وَالتَّجاوُزِ عَن مُسیئِهِم، فَبایِع لَنا قَومَنا، ومَن قِبَلَکَ مِن رِجالِنا، بَیعَةً مُنشَرِحَةً بِها صُدورُکُم، طَیِّبَةً عَلَیها أنفُسُکُم، وَلیَکُن أوَّلَ مَن یُبایِعُکَ مِن قَومِنا وأهلِنا: الحُسَینُ، وعَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ، وعَبدُ اللّهِ بنُ عَبّاسٍ، وعَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ، وعَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ، ویَحلِفونَ عَلی ذلِکَ بِجَمیعِ الأَیمانِ اللّازِمَةِ، ویَحلِفونَ بِصَدَقَةِ أموالِهِم غَیرَ عُشرِها، وجِزیَةِ رَقیقِهِم، وطَلاقِ نِسائِهِم، بِالثَّباتِ عَلَی الوَفاءِ بِما یُعطونَ مِن بَیعَتِهِم، ولا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ، وَالسَّلامُ (الإمامة و السیاسة: ج 1 ص 224).
روزی که ولید وارد مدینه شد، مروان با اکراه از او استقبال کرد. ولید چون این حالت را از مروان دید، او را نزد همنشینانش سرزنش کرد. چون خبر این شماتت و سرزنش به مروان رسید، از او کنارهگیری کرد و در خانه نشست و بر همین روش بود تا خبر مرگ معاویه به ولید رسید.
چون این خبر و نیز اجرای فرمان یزید نسبت به بیعت گرفتن از آن گروه بر وی سنگین و گران آمد، به مروان پناه آورد و او را نزد خود فرا خواند.
وقتی ولید، نامۀ یزید را برای مروان قرائت کرد، مروان استرجاع گفت و برای معاویه طلب
1) (1)
رحمت کرد. ولید از وی مشورت خواست که چه کند. مروان گفت: به نظر من، به سرعت، آنان را فرا بخوان و آنان را به بیعت با یزید و گردن نهادن به فرامین او دعوت کن. اگر پذیرفتند، از آنان بپذیر و آنان را رها کن و اگر امتناع کردند، پیش از آن که از مرگ معاویه مطّلع گردند، آنان را گردن بزن؛ چرا که اگر آنان از مرگ معاویه مطّلع شوند، هر کدام به سمتی میروند و پرچم مخالفت و جدایی بر میدارند و مردم را به سمت خود، فرا میخوانند.(1)
. لَمّا أتاهُ [أیِ الوَلیدَ بنَ عُتبَةَ] نَعیُ مُعاوِیَةَ فَظِعَ بِهِ وکَبُرَ عَلَیهِ، فَبَعَثَ إلی مَروانَ بنِ الحَکَمِ فَدَعاهُ إلَیهِ، وکانَ الوَلیدُ یَومَ قَدِمَ المَدینَةَ قَدِمَها مَروانُ مُتَکارِهاً.
فَلَمّا رَأی ذلِکَ الوَلیدُ مِنهُ شَتَمَهُ عِندَ جُلَسائِهِ، فَبَلَغَ ذلِکَ مَروانَ، فَجَلَسَ عَنهُ وَصَرَمَهُ، فَلَم یَزَل کَذلِکَ حَتّی جاءَ نَعیُ مُعاوِیَةَ إلَی الوَلیدِ، فَلَمّا عَظُمَ عَلَی الوَلیدِ هَلاکُ مُعاوِیَةَ وما امِرَ بِهِ مِن أخذِ هؤُلاءِ الرَّهطِ بِالبَیعَةِ، فَزِعَ عِندَ ذلِکَ إلی مَروانَ ودَعاهُ.
فَلَمّا قَرَأَ عَلَیهِ کِتابَ یَزیدَ استَرجَعَ وتَرَحَّمَ عَلَیهِ، وَاستَشارَهُ الوَلیدُ فِی الأَمرِ وقالَ: کَیفَ تَری أن نَصنَعَ؟
قالَ: فَإِنّی أری أن تَبعَثَ السّاعَةَ إلی هؤُلاءِ النَّفَرِ فَتَدعُوَهُم إلَی البَیعَةِ وَالدُّخولِ فِی الطّاعَةِ، فَإِن فَعَلوا قَبِلتَ مِنهُم وکَفَفتَ عَنهُم، وإن أبَوا قَدَّمتَهُم فَضَرَبتَ أعناقَهُم قَبلَ أن یَعلَموا بِمَوتِ مُعاوِیَةَ؛ فَإِنَّهُم إن عَلِموا بِمَوتِ مُعاوِیَةَ وَثَبَ کُلُّ امرِئٍ مِنهُم فی جانِبٍ وأظهَرَ الخِلافَ وَالمُنابَذَةَ ودَعا إلی نَفسِهِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 338، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 529).
شبانه وارد مدینه شدم و به دربان گفتم: برایم اجازۀ ملاقات بگیر.
دربان گفت: ولید به اندرونی رفته و به وی دسترس ندارم.
گفتم: خبر مهمّی دارم.
دربان رفت و به وی خبر داد و او اجازۀ ورود داد و بر تختش نشست و چون نامۀ یزید را خواند و از مرگ معاویه و جانشینیِ یزیدْ آگاه شد، بسیار بیتابی کرد. بلند میشد و خود را بر زمین میافکند. سپس به دنبال مروان فرستاد. مروان، وارد شد و لباس سفید و ردایی رنگارنگ بر تن داشت. مرگ معاویه را به وی خبر داد و به او گفت که یزید، نامه نوشته که [باید] این گروه را فرا بخواند و برای یزید از آنان بیعت بگیرد.
مروان بر معاویه رحمت فرستاد و برایش دعای خیر کرد و گفت: هماینک به دنبال این گروه بفرست و آنان را به بیعت فرا بخوان. اگر بیعت کردند [، چه بهتر]، وگرنه آنان را گردن بزن.
ولید گفت: سبحان اللّه! حسین بن علی و فرزند زبیر را بکشم؟
مروان گفت: چاره، همین است که من میگویم.(2)
آن گاه پیکی به سوی مروان بن حکم فرستاد و نامۀ یزید را به وی نشان داد. مروان، نامه را خواند و استرجاع کرد (إنّا للّهِ گفت) و سپس گفت: خدا، امیر مؤمنان، معاویه را رحمت کند!
ولید گفت: به من بگو که با این گروه چه کنم.
مروان گفت: هماینک به دنبال آنان بفرست و آنان را به بیعت و فرمانبَری از یزید فرا بخوان.
اگر بیعت کردند، از آنان بپذیر و اگر امتناع ورزیدند، گردن آنان را بزن، پیش از آن که از مرگ معاویه مطّلع شوند؛ زیرا اگر از مرگ معاویه خبردار شوند، هر کدام به سمتی میرود و پرچم مخالفت به پا میدارد و مردم را به سوی خود، دعوت میکند، و اگر چنین شود، میترسم از سوی آنان به تو آسیبهایی رسد که توان مقاومت در برابر آنها را نداشته باشی، بجز عبد اللّه بن عمر که گمان نمیکنم او در این امر با کسی مخالفت ورزد، مگر آن که خلافت به او رو آورد و آن را بر عهده گیرد. پس، از او صرفنظر کن و به سوی حسین بن علی و عبد الرحمان بن ابی بکر و عبد اللّه بن زبیر بفرست و آنان را به بیعت فرا بخوان، گرچه میدانم تنها حسین بن علی، دعوت تو را به بیعت با یزید، هرگز اجابت نمیکند و برای یزید، حقّ [حکومت و] اطاعت بر خود، قائل نیست. به خدا سوگند، اگر جای تو بودم، یک کلمه هم با حسین، صحبت نمیکردم و او را گردن میزدم. هر چه بادا باد!
[راوی] میگوید: ولید بن عُتبه، مدّتی به زمین، خیره شد و سپس سر بلند کرد و گفت: کاش ولید، زاده نشده بود و به دنیا نیامده بود! سپس اشک در چشمانش جمع شد.
آن گاه دشمن خدا، مروان، به وی گفت: آه - ای امیر - از آنچه گفتم، بیتابی مکن! به راستی که فرزندان علی، دشمنان همیشگیاند. آنان، عثمان را کشتند و به جنگ با معاویه برخاستند. از این گذشته، میترسم اگر مسئلۀ حسین را حل نکنی، موقعیت خود را نزد یزید از دست بدهی.
ولید بن عُتبه به وی گفت: بس کن - مروان - و در بارۀ فرزند فاطمه، درست سخن بگو. به راستی که او یادگار فرزندان پیامبران است.(1)
. لَمّا وَرَدَ کِتابُ یَزیدَ عَلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ وَقَرَأَهُ قالَ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»! یا وَیحَ الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ! مَن أدخَلَهُ فی هذِهِ الإِمارَةِ، ما لی ولِلحُسَینِ ابنِ فاطِمَةَ؟!
قالَ: ثُمَّ بَعَثَ إلی مَروانَ بنِ الحَکَمِ فَأَراهُ الکِتابَ فَقَرَأَهُ وَاستَرجَعَ، ثُمَّ قالَ: یَرحَمُ اللّهُ أمیرَ المُؤمِنینَ مُعاوِیَةَ، فَقالَ الوَلیدُ: أشِر عَلَیَّ بِرَأیِکَ فی هؤُلاءِ القَومِ کَیف تَری أن أصنَعَ؟
فَقالَ مَروانُ: ابعَث إلَیهِم فی هذِهِ السّاعَةِ فَتَدعوهُم إلَی البَیعَةِ وَالدُّخولِ فی طاعَةِ یَزیدَ، فَإِن فَعَلوا قَبِلتَ ذلِکَ مِنهُم، وإن أبَوا قَدِّمهُم وَاضرِب أعناقَهُم قَبلَ أن یَدروا بِمَوتِ مُعاوِیَةَ؛ فَإِنَّهُم إن عَلِموا ذلِکَ وَثَبَ کُلُّ رَجُلٍ مِنهُم فَأَظهَرَ الخِلافَ ودَعا إلی نَفسِهِ، فَعِندَ ذلِکَ أخافُ أن یَأتِیَکَ مِن قِبَلِهِم ما لا قِبَلَ لَکَ بِهِ وما لا یَقومُ لَهُ إلّاعَبدَ اللّهِ بنَ عُمَرَ؛ فَإِنّی لا أراهُ یُنازِعُ فی هذَا الأَمرِ أحَداً إلّاأن تَأتِیَهُ الخِلافَةُ فَیَأخُذَها عَفواً، فَذَر عَنکَ ابنَ عُمَرَ، وَابعَث إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ وعَبدِ الرَّحمنِ بنِ أبی بَکرٍ وعَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ، فَادعُهُم إلَی البَیعَةِ، مَعَ أنّی أعلَمُ أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ خاصَّةً لا یُجیبُکَ إلی بَیعَةِ یَزیدَ أبَداً ولا یَری لَهُ عَلَیهِ طاعَةً، ووَاللّهِ، أن لَو کُنتُ فی مَوضِعِکَ لَم اراجِعِ الحُسَینَ بِکَلِمَةٍ واحِدَةٍ حَتّی أضرِبَ رَقَبَتَهُ کائِناً فی ذلِکَ ما کانَ.
قالَ: فَأَطرَقَ الوَلیدُ بنُ عُتبَةَ إلَی الأَرضِ ساعَةً، ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ وقالَ: یا لَیتَ الوَلیدَ لَم یولَد ولَم یَکُن شَیئاً مَذکوراً.
قالَ: ثُمَّ دَمَعَت عَیناهُ، فَقالَ لَهُ عَدُوُّ اللّهِ مَروانُ: أوِّه أیُّهَا الأَمیرُ، لا تَجزَع مِمّا قُلتُ لَکَ؛ فَإِنَّ آلَ أبی تُرابٍ هُمُ الأَعداءُ فی قَدیمِ الدَّهرِ لَم یَزالوا، وهُمُ الَّذینَ قَتَلُوا الخَلیفَةَ عُثمانَ بنَ عَفّانَ ثُمَّ ساروا إلی أمیرِ المُؤمِنینَ فَحارَبوهُ، وبَعدُ فَإِنّی لَستُ آمَنُ أیُّهَا الأَمیرُ أَنَّکَ إن لَم تُعاجِلِ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ خاصَّةً، أن تَسقُطَ مَنزِلَتُکَ عِندَ أمیرِ المُؤمِنینَ یَزیدَ.
فَقالَ لَهُ الوَلیدُ بنُ عُتبَةَ: مَهلاً! وَیحَکَ یا مَروانُ عَن کَلامِکَ هذا! وأحسِنِ القَولَ فِی ابنِ فاطِمَةَ، فَإِنَّهُ بَقِیَّةُ وُلدِ النَّبِیّینَ (الفتوح: ج 5 ص 10، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 180).
مروان گفت: از عبد اللّه بن عمر و عبد الرحمان بن ابی بکر، هراس نداشته باش. آنان به دنبال حکومت نیستند؛ لیکن مراقب حسین بن علی و عبد اللّه بن زبیر باش. هماینک به سوی آنان بفرست. اگر بیعت کردند [که کردند]، وگرنه گردن آنان را بزن، پیش از آن که خبر [مرگ معاویه] منتشر گردد و هر یک از آنها به سمتی برود و پرچم مخالفت بر افرازد.(2)
1) (1)
2) (2) . لَمّا وَرَدَ ذلِکَ [أی کِتابُ یَزیدَ] عَلَی الوَلیدِ قُطِعَ بِهِ وخافَ الفِتنَةَ، فَبَعَثَ إلی مَروانَ، وکانَ الَّذی بَینَهُما مُتَباعِداً، فَأَتاهُ، فَأَقرَأَهُ الوَلیدُ الکِتابَ وَاستَشارَهُ. فَقالَ لَهُ مَروانُ: أمّا عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ وعَبدُ الرَّحمنِ بنُ أبی بَکرٍ فَلا تَخافَنَّ ناحِیَتَهُما؛ فَلَیسا بِطالِبینَ شَیئاً مِن هذَا الأَمرِ، ولکِن عَلَیکَ بِالحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ وعَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ، فَابعَث إلَیهِمَا السّاعَةَ، فَإِن بایَعا وإلّا فَاضرِب أعناقَهُما قَبلَ أن یُعلَنَ الخَبَرُ، فَیَثِبَ کُلُّ واحِدٍ مِنهُما ناحِیَةً، ویُظهِرَ الخِلافَ (الأخبار الطوال: ص 227، تذکرة الخواصّ: ص 235).
سپس خالد، نامۀ یزید را برای مروان خواند و گفت: نظر تو چیست؟
مروان گفت: هماینک به سوی آنان بفرست و از آنان بیعت بگیر، که اگر آنان بیعت کنند، هیچ یک از مسلمانان با یزید مخالفت نخواهد کرد. پس شتاب کن، پیش از آن که خبر [مرگ معاویه] پخش شود و آنان از بیعت، امتناع ورزند.(2)
ولید گفت: کاش به دنیا نیامده بودم! آن گاه به دنبال حسین علیه السلام فرستاد.(3)
عبد اللّه، آن دو را دید که در مسجد نشستهاند. نزد آنان آمد - در زمانی که ولید، جلوس
1) (1)
. پیش از این نیز گفتیم که در آن زمان، فرماندار مدینه، ولید بن عُتبه بوده، نه خالد بن حکم.
2) (2) . ذَکَروا أنَّ خالِدَ بنَ الحَکَمِ لَمّا أتاهُ الکِتابُ مِن یَزیدَ فَظِعَ بِهِ، فَدَعا مَروانَ بنَ الحَکَمِ وکانَ عَلَی المَدینَةِ قَبلَهُ، فَلَمّا دَخَلَ عَلَیهِ مَروانُ وذلِکَ فی أوَّلِ اللَّیلِ قالَ لَهُ خالِدٌ: احتَسِب صاحِبَکَ یا مَروانُ، فَقالَ لَهُ مَروانُ: اکتُم ما بَلَغَکَ، إنّا للِّهِ وإنّا إلَیهِ راجِعونَ، ثُمَّ أقرَأَهُ الکِتابَ، وقالَ لَهُ: مَا الرَّأیُ؟ فَقالَ: أرسِلِ السّاعَةَ إلی هؤُلاءِ النَّفَرِ فَخُذ بَیعَتَهُم؛ فَإِنَّهُم إن بایَعوا لَم یَختَلِف عَلی یَزیدَ أحَدٌ مِن أهلِ الإِسلامِ، فَعَجِّل عَلَیهِم قَبلَ أن یُفشَی الخَبَرُ فَیَمتَنِعوا (الإمامة و السیاسة: ج 1 ص 226).
3) (3) . أحضَرَ الوَلیدُ مَروانَ بنَ الحَکَمِ وَاستَشارَهُ فی أمرِ الحُسَینِ علیه السلام. فَقالَ: إنَّهُ لا یَقبَلُ، ولَو کُنتُ مَکانَکَ لَضَرَبتُ عُنُقَهُ. فَقالَ الوَلیدُ: لَیتَنی لَم أکُ شَیئاً مَذکوراً. ثُمَّ بَعَثَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام (الملهوف: ص 97، مثیر الأحزان: ص 23).
عمومی نداشت و در آن وقت، آن دو نیز نزد ولید نمیرفتند - و گفت: امیر، شما را دعوت کرده است. او را پاسخ گویید.
آن دو به عبد اللّه گفتند: باز گرد. هماینک میآییم.
آن گاه عبد اللّه بن زبیر به حسین علیه السلام رو کرد و گفت: گمان میکنی چرا در این وقت که جلوس عمومی ندارد، ما را فرا خوانده است؟
حسین علیه السلام فرمود: «گمان میکنم طاغوتِ آنان (معاویه) از دنیا رفته و دنبال ما فرستاده تا از ما بیعت بگیرد، قبل از آن که خبر، منتشر شود».
عبد اللّه بن زبیر گفت: من نیز چیزی غیر از این، گمان نمیکنم.(1)
. أرسَلَ عَبدَ اللّهِ بنَ عَمرِو بنِ عُثمانَ - وهُوَ إذ ذاکَ غُلامٌ حَدَثٌ - إلَیهِما یَدعوهُما، فَوَجَدَهُما فِی المَسجِدِ وهُما جالِسانِ، فَأَتاهُما فی ساعَةٍ لَم یَکُنِ الوَلیدُ یَجلِسُ فیها لِلنّاسِ ولا یَأتِیانِهِ فی مِثلِها، فَقالَ: أجیبَا الأَمیرَ یَدعوکُما.
فَقالا لَهُ: انصَرِفِ الآنَ نَأتیهِ.
ثُمَّ أقبَلَ أحَدُهُما عَلَی الآخَرِ، فَقالَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ لِلحُسَینِ علیه السلام: ظُنَّ فیما تَراهُ بَعَثَ إلَینا فی هذِهِ السّاعَةِ الَّتی لَم یَکُن یَجلِسُ فیها؟
فَقالَ حُسَینٌ علیه السلام: قَد ظَنَنتُ أری طاغِیَتَهُم قَد هَلَکَ، فَبَعَثَ إلَینا لِیَأخُذَنا بِالبَیعَةِ قَبلَ أن یَفشُوَ فِی النّاسِ الخَبَرُ. فَقالَ: وأنَا ما أظُنُّ غَیرَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 339، الأخبار الطوال: ص 227).
حسین علیه السلام فرمود: «جز برای بیعت کردن، به دنبال ما نفرستاده است. تو چه میکنی؟».
عبد اللّه گفت: نزد او میروم. اگر درخواست بیعت کرد، امتناع میکنم.(2)
الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): ولید بن عُتبه در همان نیمه شب به دنبال حسین بن علی علیه السلام و عبد اللّه بن زبیر فرستاد و آنان را از مرگ معاویه باخبر ساخت و از آنان برای بیعت با یزید دعوت کرد.(3)
مثیر الأحزان: ولید، کسی را نزد آنان فرستاد. وقتی پیک ولید آمد، حسین علیه السلام به آنان گفت: «گمان
1) (1)
2) (2) . ذَکَروا أنَّ خالِدَ بنَ الحَکَمِ... أرسَلَ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، وعَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ وعَبدِ اللّهِ بنِ عُمَرَ، فَلَمّا أتاهُمُ الرَّسولُ قالَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ لِلحُسَینِ علیه السلام: ظُنَّ یا أبا عَبدِ اللّهِ فیما أرسَلَ إلَینا؟ فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: لَم یُرسِل إلَینا إلّالِلبَیعَةِ، فَما تَری؟ قالَ: آتیهِ، فَإِن أرادَ تِلکَ امتَنَعتُ عَلَیهِ (الإمامة و السیاسة: ج 1 ص 226).
3) (3) . فَبَعَثَ الوَلیدُ بنُ عُتبَةَ مِن ساعَتِهِ - نِصفِ اللَّیلِ - إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام وعَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ، فَأَخبَرَهُما بِوَفاةِ مُعاوِیَةَ ودَعاهُما إلَی البَیعَةِ لِیَزیدَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 442؛ الإرشاد: ج 2 ص 32).
میکنم طاغوتِ آنان (معاویه) از دنیا رفته است. دیشب خواب دیدم که منبر معاویه واژگون شده و خانهاش در آتش میسوزد». پیک، آنان را به نزد ولید فرا خواند.(1)
. بَعَثَ الوَلیدُ إلَیهِم، فَلَمّا حَضَرَ رَسولُهُ قالَ الحُسَینِ علیه السلام لِلجَماعَةِ: أظُنُّ أنَّ طاغِیَتَهُم هَلَکَ، رَأَیتُ البارِحَةَ أنَّ مِنبَرَ مُعاوِیَةَ مَنکوسٌ ودارَهُ تَشتَعِلُ بِالنّیرانِ، فَدَعاهُم إلَی الوَلیدِ (مثیر الأحزان: ص 23).
حسین علیه السلام فرمود: «اگر خدا بخواهد، وقتی جلسه تمام شد [، میآییم]».
پیک، نزد ولید باز گشت و او را از نتیجه باخبر ساخت.
عبد اللّه بن زبیر به حسین بن علی علیه السلام رو کرد و گفت: ای ابا عبد اللّه! این، زمانِ جلوس عمومیِ ولید بن عُتبه نیست. دعوت در این ساعت، موضوع غریبی است. فکر میکنی چرا ما را دعوت کرده است؟
حسین علیه السلام به او فرمود: «اینک به تو میگویم، ای ابو بکر! گمان میکنم معاویه از دنیا رفته است؛ چرا که دیشب در خواب دیدم که منبر معاویه، واژگون شده و خانهاش در آتش میسوزد.
پیش خود، آن را چنین تعبیر کردم که معاویه از دنیا رفته است».
عبد اللّه بن زبیر گفت: ای فرزند علی! قضیّه همین است. اگر برای بیعت با یزیدْ دعوت شوی، چه میکنی، ای ابا عبد اللّه؟
حسین علیه السلام فرمود: «هرگز با یزید، بیعت نمیکنم؛ چرا که حکومت، پس از برادرم حسن، حقّ من است. معاویه هر چه خواست، کرد، با این که برای برادرم حسن، سوگند یاد کرده بود که پس از خود، خلافت را به کسی از فرزندانش نسپارد و چنانچه من زنده بودم، به من باز گردانَد. حال اگر معاویه از دنیا رفته و به عهد خود با من و برادرم حسن، وفا نکرده، - به خدا سوگند - با ما کاری کرده که ما را توان تحمّلش نیست. ای ابو بکر! من با یزید، که فسق و فجورش آشکار است، شراب میخورد، سگباز و بوزینهباز است و با خاندان پیامبر، دشمنی میکند، بیعت کنم؟! به خدا سوگند، هرگز بیعت نمیکنم».
1) (1)
[راوی] میگوید: آن دو در حال گفتگو بودند که پیک، دوباره آمد و گفت: ای ابا عبد اللّه! امیر، تنها برای شما دو نفر نشسته [و منتظر شماست]. به سوی او برخیزید.
[راوی] میگوید: حسین بن علی علیه السلام به او تَشَر زد و فرمود: «نزد امیرت باز گرد و هر کدام از ما که خواست، نزد او میآید و من هماینک به خواست خدا، نزد او میآیم».
پیک به نزد ولید بن عُتبه باز گشت و گفت: خدا، امیر را سلامت دارد! حسین بن علی، هم اینک نزد شما میآید.
مروان بن حکم گفت: به خدا سوگند، حسین، نیرنگ زده است.
ولید گفت: ساکت باش! کسی همانند حسین، نیرنگ نمیزند و چیزی را که انجام نمیدهد، بر زبان نمیآورد.(1)
. بَعَثَ الوَلیدُ بنُ عُتبَةَ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام وعَبدِ الرَّحمنِ بنِ أبی بَکرٍ وعَبدِ اللّهِ بنِ عُمَرَ وعَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ فَدَعاهُم، فَأَقبَلَ إلَیهِمُ الرَّسولُ، وَالرَّسولُ عَبدُ اللّهِ بنُ عَمرِو بنِ عُثمانَ بنِ عَفّانَ، لَم یُصِبِ القَومَ فی مَنازِلِهِم، فَمَضی نَحوَ المَسجِدِ فَإِذَا القَومُ عِندَ قَبرِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله، فَسَلَّمَ عَلَیهِم ثُمَّ قامَ وقالَ: أجیبُوا الأَمیرَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: یَفعَلُ اللّهُ ذلِکَ إذا نَحنُ فَرَغنا عَن مَجلِسِنا هذا إن شاءَ اللّهُ.
قالَ: فَانصَرَفَ الرَّسولُ إلَی الوَلیدِ فَأَخبَرَهُ بِذلِکَ. وأقبَلَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ عَلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام وقالَ: یا أبا عَبدِ اللّهِ، إنَّ هذِهِ ساعَةٌ لَم یَکُنِ الوَلیدُ بنُ عُتبَةَ یَجلِسُ فیها لِلنّاسِ، وإنّی قَد أنکَرتُ ذلِکَ وبَعثَهُ فی هذِهِ السّاعَةِ إلَینا، ودُعاءَهُ إیّانا لِمِثلِ هذَا الوَقتِ، أتَری فی أیًّ طَلَبَنا؟
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: إذاً اخبِرُکَ أبا بَکرٍ، إنّی أظُنُّ بِأَنَّ مُعاوِیَةَ قَد ماتَ، وذلِکَ أنّی رَأَیتُ البارِحَةَ فی مَنامی کَأَنَّ مِنبَرَ مُعاوِیَةَ مَنکوسٌ، ورَأَیتُ دارَهُ تَشتَعِلُ ناراً، فَأَوَّلتُ ذلِکَ فی نَفسی أنَّهُ ماتَ.
فَقالَ لَهُ ابنُ الزُّبَیرِ: فَاعلَم یَابنَ عَلِیٍّ أنَّ ذلِکَ کَذلِکَ، فَما تَری أن تَصنَعَ إن دُعیتَ إلی بَیعَةِ یَزیدَ، أبا عَبدِ اللّهِ؟
قالَ علیه السلام: أصنَعُ أنّی لا ابایِعُ لَهُ أبَداً؛ لأَِنَّ الأَمرَ إنَّما کانَ لی مِن بَعدِ أخِی الحَسَنِ علیه السلام، فَصَنَعَ مُعاوِیَةُ ما صَنَعَ، وحَلَفَ لِأَخِی الحَسَنِ علیه السلام أنَّهُ لا یَجعَلُ الخِلافَةَ لِأَحَدٍ مِن بَعدِهِ مِن وُلدِهِ، و أن یَرُدَّها إلَیَّ إن کُنتُ حَیّاً، فَإِن کانَ مُعاوِیَةُ قَد خَرَجَ مِن دُنیاهُ ولَم یَفِ لی ولا لأَِخِی الحَسَنِ علیه السلام بِما کانَ ضَمِنَ فَقَد وَاللّهِ أتانا ما لا قِوامَ لَنا بِهِ. انظُر ابا بَکرٍ أنّی ابایِعُ لِیَزیدَ، ویَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ مُعلِنُ الفِسقِ، یَشرَبُ الخَمرَ ویَلعَبُ بِالکِلابِ وَالفُهودِ، ویُبغِضُ بَقِیَّةَ آلِ الرَّسولِ، لا وَاللّهِ لا یَکونُ ذلِکَ أبَداً.
قالَ: فَبَینَما هُما کَذلِکَ فی هذِهِ المُحاوَرَةِ إذ رَجَعَ إلَیهِمَا الرَّسولُ فقَالَ: أبا عَبدِ اللّهِ، إنَّ الأَمیرَ قاعِدٌ لَکُما خاصَّةً فَقوما إلَیهِ. قالَ: فَزَبَرَهُ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام، ثُمَّ قالَ: انطَلِق إلی أمیرِکَ - لا امَّ لَکَ - فَمَن أحَبَّ أن یَصیرَ إلَیهِ مِنّا فَإِنَّهُ صائِرٌ إلَیهِ، وأمّا أنَا فَإِنّی أصیرُ إلَیهِ السّاعَةَ إن شاءَ اللّهُ تَعالی.
قالَ: فَرَجَعَ الرَّسولُ أیضاً إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ، فَقالَ: أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ، أمَّا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ خاصَّةً فَقَد أجابَ وها هُوَ صائِرٌ إلَیکَ فی إثری.
فَقالَ مَروانُ بنُ الحَکَمِ: غَدَرَ وَاللّهِ الحُسَینُ، فَقالَ الوَلیدُ: مَهلاً! فَلَیسَ مِثلُ الحُسَینِ یَغدِرُ، ولا یَقولُ شَیئاً ثُمَّ لا یَفعَلُ (الفتوح: ج 5 ص 11، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 181).
1) (1)
[حسین علیه السلام] فرمود: «هماینک جوانان و هواداران خود را جمع میکنم و نزد ولید میروم.
هنگامی که به خانۀ ولید رسیدم، جوانان را بیرون خانه نگه میدارم و خود، داخل میشوم».
[پسر زبیر] گفت: از او بر تو میترسم، آن گاه که وارد شوی.
فرمود: «من بر او وارد نمیشوم، مگر این که بر امتناع از بیعت، قادر باشم».
امام علیه السلام به پا خاست و دوستان و خویشاوندانش را جمع کرد و به سمت خانۀ ولید راه افتاد.
وقتی به درِ خانۀ وی رسید، به یارانش فرمود: «من داخل میشوم. اگر شما را فرا خواندم، یا شنیدید که صدای ولید بلند شد، تمامتان داخل شوید، وگرنه از جای خود، حرکت نکنید تا من نزد شما بیایم».(1)
. قالَ [ابنُ الزُّبَیرِ لِلحُسَینِ علیه السلام]: فَما تُریدُ أن تَصنَعَ؟ قالَ علیه السلام: أجمَعُ فِتیانِی السّاعَةَ ثُمَّ أمشی إلَیهِ، فَإِذا بَلَغتُ البابَ احتَبَستُهُم عَلَیهِ ثُمَّ دَخَلتُ عَلَیهِ. قالَ: فَإِنّی أخافُهُ عَلَیکَ إذا دَخَلتَ، قالَ: لا آتیهِ إلّاوأنَا عَلَی الِامتِناعِ قادِرٌ.
فَقامَ فَجَمَعَ إلَیهِ مَوالِیَهُ وأهلَ بَیتِهِ، ثُمَّ أقبَلَ یَمشی حَتَّی انتَهی إلی بابِ الوَلیدِ، وقالَ لِأَصحابِهِ: إنّی داخِلٌ، فَإِن دَعَوتُکُم أو سَمِعتُم صَوتَهُ قَد عَلا فَاقتَحِموا عَلَیَّ بِأَجمَعِکُم، وإلّا فَلا تَبرَحوا حَتّی أخرُجَ إلَیکُم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 339، الإمامة و السیاسة: ج 1 ص 226).
الإرشاد: حسین علیه السلام فهمید که مقصود ولید [از فرا خواندن ایشان] چیست. به همین خاطر، گروهی از دوستانش را فرا خواند و دستور داد سلاح بر گیرند و به آنان فرمود: «ولید، مرا در این ساعت، فرا خوانده و بعید نمیدانم مرا به کاری تکلیف کند که نمیخواهم آن را اجابت کنم و او مورد اطمینان نیست. پس همراه من باشید. وقتی من وارد خانۀ او شدم، شما درِ خانه بنشینید. اگر شنیدید صدایم بلند شد، داخل شوید تا او را از [آسیب زدن به] من باز دارید».(2)
البدایة و النهایة - به نقل از ابو مخنف -: حسین علیه السلام برخاست و دوستانش را جمع کرد و به درِ خانۀ امیر آمد. اجازۀ ورود گرفت و به وی اجازه داده شد. او تنهایی وارد خانه شد و دوستانش را بر درِ خانه نشاند و فرمود: «اگر صدایی مشکوک شنیدید، وارد خانه شوید».(3)
1) (1)
2) (2) . عَرَف الحُسَینُ علیه السلام الَّذی أرادَ، فَدَعا جَماعَةً مِن مَوالیهِ وأمَرَهُم بِحَملِ السِّلاحِ، وقالَ لَهُم: إنَّ الوَلیدَ قَدِ استَدعانی فی هذَا الوَقتِ، ولَستُ آمَنُ أن یُکَلِّفَنی فیهِ أمراً لا اجیبُهُ إلَیهِ، وهُوَ غَیرُ مَأمونٍ، فَکونوا مَعی، فَإِذا دَخَلتُ إلَیهِ فَاجلِسوا عَلَی البابِ، فَإِن سَمِعتُم صَوتی قَد عَلا فَادخُلوا عَلَیهِ لِتَمنَعوهُ مِنّی (الإرشاد: ج 2 ص 32، روضة الواعظین: ص 189).
3) (3) . نَهَضَ حُسَینٌ علیه السلام فَأَخَذَ مَعَهُ مَوالِیَهُ وجاءَ بابَ الأَمیرِ، فَاستَأذَنَ فَاُذِنَ لَهُ، فَدَخَلَ وَحدَهُ، وأجلَسَ مَوالِیَهُ عَلَی البابِ، ū وقالَ: إن سَمِعتُم أمراً یُریبُکُم فَادخُلوا (البدایة و النهایة: ج 8 ص 147).
ابن زبیر به ایشان گفت: جانم فدایت، ای پسر پیامبر خدا! من میترسم شما را نزد خود نگه دارند و شما را رها نسازند، مگر آن که بیعت کنید یا کشته شوید.
حسین علیه السلام فرمود: «من، تنها نزد او نمیروم؛ بلکه دوستان، یاران و شیعیان راستین خود را همراه خود میبرم و به آنان دستور میدهم که هر کدام شمشیری برهنه زیر لباس خود داشته باشد و همراه من حرکت کنند و هر گاه به آنان اشاره کردم و گفتم: "ای خاندان پیامبر! داخل شوید"، داخل شوند و آنچه بِدانان فرمان میدهم، انجام دهند تا بتوانم از [خواستۀ] آنان سر باز زنم و خودم، خود را فرمانبردار و خوار نسازم. به خدا سوگند، میدانم حادثهای پیش آمده که قدرت و توان تحمّل آن نیست؛ ولی قضای خداوند، در بارهام تحقّق خواهد یافت و اوست که آنچه را بخواهد و بِدان خشنود باشد، در خاندان پیامبرش انجام میدهد».
[راوی] میگوید: آن گاه حسین بن علی علیه السلام روانۀ منزلش شد و آب طلب کرد و لباس [تمیز] پوشید و وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و در نماز، هر چه دوست داشت، از خداوند، درخواست کرد. چون از نمازْ فارغ گشت، به دنبال جوانان و خویشاوندان و دوستدارانش فرستاد و آنان را از وضعیت خود، آگاه ساخت. سپس فرمود: «درِ خانۀ این مرد باشید. من نزد او میروم و با او سخن میگویم. اگر شنیدید که صدایم بلند شد و شنیدید شما را میخوانم که: "ای خاندان پیامبر!"، بدون اجازه وارد شوید و شمشیرها را از غلاف در آورید؛ ولی شتاب نکنید. اگر امری ناگوار دیدید، از شمشیرها استفاده کنید و کسی را که میخواهد مرا بکشد، بکشید».
آن گاه حسین علیه السلام به همراه سی تَن از دوستان و شیعیان و خاندانش از منزل بیرون آمد و در دستش عصای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود. آنان را بر درِ خانۀ ولید بن عُتبه نگاه داشت و فرمود:
«سفارشهایم را خوب به یاد داشته باشید و از آن، تعدّی نکنید. امیدوارم، به خواست خداوند، به سلامت، نزد شما برگردم».(1)
. أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلی مَن بِحَضرَتِهِ، فَقالَ: قوموا إلی مَنازِلِکُم فَإِنّی صائِرٌ إلی هذَا الرَّجُلِ، فَأَنظُرُ ما عِندَهُ وما یُریدُ.
فَقالَ لَهُ ابنُ الزُّبَیرِ: جُعِلتُ فِداکَ یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ! إنّی خائِفٌ عَلَیکَ أن یَحبِسوکَ عِندَهُم، فَلا یُفارِقونَکَ أبَداً دونَ أن تُبایِعَ أو تُقتَلَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: إنّی لَستُ أدخُلُ عَلَیهِ وَحدی، ولکِن أجمَعُ أصحابی إلَیَّ وخَدَمی وأنصاری وأهلَ الحَقِّ مِن شیعَتی، ثُمَّ -
1) (1)
ما به خانههای خود میرویم و درِ خانه را به روی خود میبندیم.
ابن زبیر گفت: به خدا سوگند که هرگز با یزید، بیعت نمیکنم.
حسین بن علی علیه السلام فرمود: «من میباید نزد ولید بروم و ببینم چه میگوید». آن گاه به خاندانش که همراه وی بودند، فرمود: «وقتی نزد ولید رفتم و با او وارد گفتگو و مناظره شدم، شما بر درِ خانه باشید و هر گاه شنیدید که گفتگو بالا گرفت و صداها بلند شد، داخل خانه شوید؛ ولی کسی را نکشید و فتنه به پا نکنید».(1)
حسین علیه السلام فرمود: «ای [ولید بن] عُتبه! میدانی که ما، خاندان کرامت و پایگاه رسالت و
1) (1) . فَوَجَّهَ [الوَلیدُ] فی طَلَبِهِم [أیِ الحُسَینِ علیه السلام وَابنِ الزُّبَیرِ وعَبدِ اللّهِ بنِ عُمَرَ وعَبدِ الرَّحمنِ بنِ أبی بَکرٍ] و کانوا عِندَ التُّربَةِ. فَقالَ عَبدُ الرَّحمنِ وعَبدُ اللّهِ: نَدخُلُ دورَنا ونَغلِقُ أبوابَنا. وقالَ ابنُ الزُّبَیرِ: وَاللّهِ ما ابایِعُ یَزیدَ أبَداً. وقالَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام: أنَا لا بُدَّ لی مِنَ الدُّخولِ عَلَی الوَلیدِ وأنظُرُ ما یَقولُ. ثُمَّ قالَ لِمَن حَولَهُ مِن أهلِ بَیتِهِ: إذا أنَا دَخَلتُ عَلَی الوَلیدِ وخاطَبتُهُ وخاطَبَنی وناظَرتُهُ ونَاظَرَنی کونوا عَلَی البابِ، فَإِذا سَمِعتُمُ الصَّیحَةَ قَد عَلَت وَالأَصواتَ قَدِ ارتَفَعَت فَاهجُموا إلَی الدّارِ، ولا تَقتُلوا أحَداً، ولا تُثیروا إلَی الفِتنَةِ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 88).
نشانههای حقیقتیم که خداوند، آن را در دلهای ما به ودیعه نهاد و زبان ما را بِدان گویا کرد و زبان ما به اذن خدا بِدان سخن گفت.
از جدّم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: "خلافت بر فرزندان ابو سفیان، حرام است". حال، چگونه من با خاندانی بیعت کنم که پیامبر صلی الله علیه و آله در بارۀ آنان چنین فرموده است؟».(1)
. بَعَثَ عُتبَةُ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، فَقالَ: إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ أمَرَکَ أن تُبایِعَ لَهُ. فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: یا عُتبَةُ، قَد عَلِمتَ أنّا أهلُ بَیتِ الکَرامَةِ وَمَعدِنُ الرِّسالَةِ، وأعلامُ الحَقِّ الَّذی أودَعَهُ اللّهُ قُلوبَنا، وأنطَقَ بِهِ ألسِنَتَنا، فَنَطَقت بِإِذنِ اللّهِ عز و جل، وَلَقَد سَمِعتُ جَدّی رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: «إنَّ الخِلافَةَ مُحَرَّمَةٌ عَلی وُلدِ أبی سُفیانَ» وکَیفَ ابایِعُ أهلَ بَیتٍ قَد قالَ فیهِم رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله هذا؟! (الأمالی، صدوق: ص 216 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 312).
آن گاه حسین علیه السلام فرمود: «گمان نمیکنم که تو از بیعت پنهانی من، قانع شوی؛ بلکه مایلی آشکارا بیعت کنم تا مردم بدانند».
ولید گفت: بله.
آن گاه حسین علیه السلام فرمود: «پس تا فردا در این باره بیندیش».
ولید گفت: با نام خدا باز گرد تا به همراه جمعیت مردم، نزد ما بیایی.
مروان گفت: به خدا سوگند، اگر اینک حسین از تو جدا شود و بیعت نکند، دیگر چنین فرصتی به دست نخواهی آورد، مگر آن که کشتهها بین شما زیاد شوند. اینک وی را حبس کن تا از نزد تو خارج نگردد، مگر این که بیعت کند یا گردنش را بزنی.
حسین علیه السلام در این هنگام برخاست و فرمود: «تو - ای پسر زن کبودْچشم - میخواهی مرا بکشی، یا او [میخواهد چنین کند]؟ به خدا، دروغ میگویی و گناه میکنی». پس بیرون آمد، در حالی که دوستانش او را همراهی میکردند تا به منزل رسید.(2)
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: إنّی لا أراکَ تَقنَعُ بِبَیعَتی لِیَزیدَ سِرّاً حَتّی ابایِعَهُ جَهراً، فَیَعرِفَ النّاسُ ذلِکَ. فَقالَ الوَلیدُ لَهُ: أجَل، فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: فَتُصبِحُ وتَری رَأیَکَ فی ذلِکَ، فَقالَ لَهُ الوَلیدُ: انصَرِف عَلَی اسمِ اللّهِ حَتّی تَأتِیَنا مَعَ جَماعَةِ النّاسِ.
فَقالَ لَه مَروانُ: وَاللّهِ لَئِن فارَقَکَ الحُسَینُ السّاعَةَ ولَم یُبایِع لا قَدَرتَ مِنهُ عَلی مِثلِها أبَداً حَتّی یُکثِرَ القَتلی بَینَکُم وبَینَهُ، احبِسِ الرَّجُلَ فَلا یَخرُج مِن عِندِکَ حَتّی یُبایِعَ أو تَضرِبَ عُنُقَهُ.
فَوَثَبَ عِندَ ذلِکَ الحُسَینُ علیه السلام وقالَ: أنتَ - یَابنَ الزَّرقاءِ - تَقتُلُنی أو هُوَ؟! کَذَبتَ وَاللّهِ وأثِمتَ. وخَرَجَ یَمشی ومَعَهُ مَوالیهِ حَتّی أتی مَنزِلَهُ (الإرشاد: ج 2 ص 33، روضة الواعظین: ص 189).
ولید، نامه [ی یزید] را برایش قرائت کرد. حسین علیه السلام فرمود: «کسی همچون من، پنهانی بیعت نمیکند. من که در اختیار تو ام. هر گاه مردم را جمع کردی، من نیز حاضر میشوم و یکی از آنان خواهم بود».
ولید، مردی آرامشطلب بود. از این رو به حسین علیه السلام گفت: پس اینک باز گرد و با مردم، نزد ما باز آی.
امام حسین علیه السلام باز گشت.(1)
. دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلَی الوَلیدِ وعِندَهُ مَروانُ، فَجَلَسَ إلی جانِبِ الوَلیدِ، فَأَقرَأَهُ الوَلیدُ الکِتابَ. فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: إنَّ مِثلی لا یُعطی بَیعَتَهُ سِرّاً، وأنَا طَوعُ یَدَیکَ، فَإِذا جَمَعتَ النّاسَ لِذلِکَ حَضَرتُ، وکُنتُ واحِداً مِنهُم. وکانَ الوَلیدُ رَجُلاً یُحِبُّ العافِیَةَ، فَقالَ لِلحُسَینِ علیه السلام: فَانصَرِف إذَن حَتّی تَأتِیَنا مَعَ النّاسِ. فَانصَرَفَ (الأخبار الطوال: ص 228).
مروان به ولید گفت: به خدا سوگند، اگر این دو، اینک بیرون روند، دیگر آنان را نخواهی دید.
آنان را مجبور ساز تا بیعت کنند، وگرنه آنان را گردن بزن.
ولید گفت: به خدا سوگند، قطع رحم نمیکنم.
آن گاه آن دو از نزد ولید، خارج شدند و هر دو، شبانه از مدینه بیرون رفتند. حسین علیه السلام به سمت مکّه حرکت کرد.(2)
مروان گفت: با امیر مؤمنان، بیعت کن.
حسین علیه السلام فرمود: «وای بر تو! بر مؤمنان، دروغ بستی. چه کسی او را امیر آنان کرد؟».
مروان به پا خاست و شمشیر کشید و رو به ولید گفت: دستور بده پیش از آن که از خانه
1) (1)
2) (2) . وَرَدَ الکِتابُ [مِن یَزیدَ] عَلَی الوَلیدِ لَیلاً، فَوَجَّهَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام وإلی عَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ، فَأَخبَرَهُمَا الخَبَرَ، فَقالا: نُصبِحُ ونَأتیکَ مَعَ النّاسِ. فَقالَ لَهُ مَروانُ: إنَّهُما - وَاللّهِ - إن خَرَجا لم تَرَهُما، فَخُذهُما بِأَن یُبایِعا، وإلّا فَاضرِب أعناقَهُما. فَقالَ: وَاللّهِ ما کُنتُ لأَِقطَعَ أرحامَهُما! فَخَرَجا مِن عِندِهِ وتَنَحَّیا مِن تَحتِ لَیلَتِهِما، فَخَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام إلی مَکَّةَ (تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 241. نیز، ر. ک: بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2572).
بیرون رود، گردنش را بزنند و خونش بر عهدۀ من!
گفتگوها بالا گرفت. در این هنگام، نوزده تن از خاندان حسین علیه السلام در حالی که خنجر به دست داشتند، داخل خانه شدند و حسین علیه السلام با آنان از خانه بیرون رفت.(1)
. لَمّا دَخَلَ [الحُسَینُ علیه السلام] عَلَیهِ [أی عَلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ] وقَرَأَ الکِتابَ قالَ: ما کُنتُ ابایِعُ لِیَزیدَ. فَقالَ مَروانُ: بایِع لأَِمیرِ المُؤمِنینَ. فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: کَذَبتَ - وَیلَکَ! - عَلَی المُؤمِنینَ، مَن أمَّرَهُ عَلَیهِم؟ فَقامَ مَروانُ وَجَرَّدَ سَیفَهُ وقالَ: مُر سَیّافَکَ أن یَضرِبَ عُنُقَهُ قَبلَ أن یَخرُجَ مِنَ الدّارِ ودَمُهُ فی عُنُقی. وَارتَفَعَتِ الصَّیحَةُ، فَهَجَمَ تِسعَةَ عَشَرَ رَجُلاً مِن أهلِ بَیتِهِ وقَدِ انتَضَوا خَناجِرَهُم، فَخَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام مَعَهُم (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 88).
آن دو چیزی نگفتند. حسین علیه السلام نشست. ولید، نامه را خواند و خبر مرگ معاویه را به وی داد و او را به بیعت فرا خواند.
حسین علیه السلام فرمود: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» (3).... در بارۀ درخواست بیعت، [باید بگویم که] کسی همچون من، پنهانی بیعت نمیکند و گمان نمیکنم تو نیز به این مقدار، اکتفا کنی؛ بلکه میخواهی آشکار و در حضور مردم، بیعت کنم».
ولید گفت: بله.
حسین علیه السلام فرمود: «پس هر گاه نزد مردم رفتی و آنان را به بیعت فرا خواندی، ما را نیز فرا بخوان تا بیعت به یکباره صورت گیرد».
ولید که آرامشطلب بود، گفت: پس به اذن خدا بروید تا همراه مردم، نزد ما آیید.
مروان گفت: به خدا سوگند، اگر اینک از تو جدا شود و بیعت نکند، هرگز به او دست نمییابی، مگر آن که کشتهها بین شما بسیار شوند. او را حبس کن تا از نزد تو خارج نگردد، مگر آن که بیعت کند یا گردنش را بزنی.
حسین علیه السلام برخاست و فرمود: «ای پسر زن کبودْچشم! تو مرا میکشی، یا او؟ به خدا سوگند که دروغ گفتی و گناهکاری».
آن گاه بیرون رفت و به همراه یارانش راه افتاد و آنان به همراه وی حرکت کردند تا به منزل
رسید.(1)
. فَدَخَلَ [الحُسَینُ علیه السلام] فَسَلَّمَ عَلَیهِ بِالإِمرَةِ ومَروانُ جالِسٌ عِندَهُ، فَقالَ حُسَینٌ علیه السلام کَأَنَّهُ لا یَظُنُّ ما یُظَنُّ مِن مَوتِ مُعاوِیَةَ: الصِّلَةُ خَیرٌ مِنَ القَطیعَةِ، أصلَحَ اللّهُ ذاتَ بَینِکُما. فَلَم یُجیباهُ فی هذا بِشَیءٍ، وجاءَ حَتّی جَلَسَ، فَأَقرَأَهُ الوَلیدُ الکِتابَ ونَعی لَهُ مُعاوِیَةَ، ودَعاهُ إلَی البَیعَةِ.
فَقالَ حُسَینٌ علیه السلام: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»... أمّا ما سَأَلتَنی مِنَ البَیعَةِ، فَإِنَّ مِثلی لا یُعطی بَیعَتَهُ سِرّاً، ولا أراکَ تَجتَزِئُ بِها مِنّی سِرّاً دونَ أن نُظهِرَها عَلی رُؤوسِ النّاسِ عَلانِیَةً! قالَ: أجَل.
قالَ: فَإِذا خَرَجتَ إلَی النّاسِ فَدَعوتَهُم إلَی البَیعَةِ، دَعَوتَنا مَعَ النّاسِ فَکانَ أمراً واحِداً.
فَقالَ لَهُ الوَلیدُ - وکانَ یُحِبُّ العافِیَةَ -: فَانصَرِف عَلَی اسمِ اللّهِ حَتّی تَأتِیَنا مَعَ جَماعَةِ النّاسِ.
فَقالَ لَهُ مَروانُ: وَاللّهِ لَئِن فارَقَکَ السّاعَةَ ولَم یُبایِع لا قَدَرتَ مِنهُ عَلی مِثلِها أبَداً حَتّی تَکثُرَ القَتلی بَینَکُم وبَینَهُ، احبِسِ الرَّجُلَ ولا یَخرُج مِن عِندِکَ حَتّی یُبایِعَ أو تَضرِبَ عُنُقَهُ.
فَوَثَبَ عِندَ ذلِکَ الحُسَینُ علیه السلام فَقالَ: یَابنَ الزَّرقاءِ، أنتَ تَقتُلُنی أم هُوَ؟ کَذَبتَ وَاللّهِ وأثِمتَ. ثُمَّ خَرَجَ فَمَرَّ بِأَصحابِهِ فَخَرَجوا مَعَهُ حَتّی أتی مَنزِلَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 339، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 530).
حسین علیه السلام فرمود: «ای امیر! بیعت، کاری پنهانی نیست. فردا که مردم را فرا خواندی، ما را نیز فرا بخوان».
مروان گفت: ای امیر! عذرش را نپذیر و اگر بیعت نکرد، گردنش را بزن.
حسین علیه السلام خشمگین شد و فرمود: «وای بر تو، ای پسر زن کبودْچشم! تو به قتل من دستور میدهی؟ به خدا سوگند که دروغ گفتی و کاری زشت مرتکب شدی».
آن گاه، رو به ولید کرد و فرمود: «ای امیر! ما، خاندان نبوّت و معدن رسالت و محلّ رفت و آمدِ فرشتگانیم. خداوند، با ما آغاز کرد و به ما ختم فرمود، در حالی که یزید، مردی فاسق، میگسار، آدمکُش و دارای فسق آشکار است. او برای این کار، صلاحیت ندارد و کسی مانند من، با مانند یزید، بیعت نمیکند. ما و شما، شب را به صبح میرسانیم و مینگریم که کدام یک از ما برای خلافت و بیعت، سزاوارتر است».(2)
فَقالَ علیه السلام: أیُّهَا الأَمیرُ! إنَّ البَیعَةَ لا تَکونُ سِرّاً، ولکِن إذا دَعَوتَ النّاسَ غَداً فَادعُنا مَعَهُم.
فَقالَ مَروانُ: لا تَقبَل أیُّهَا الأَمیرُ عُذرَهُ، وَمتی لَم یُبایِع فَاضرِب عُنُقَهُ.
فَغَضِبَ الحُسَینُ علیه السلام ثُمَّ قالَ: وَیلی عَلَیکَ یَابنَ الزَّرقاءِ! أنتَ تَأمُرُ بِضَربِ عُنُقی؟! کَذَبتَ وَاللّهِ ولَؤُمتَ.
ثُمَّ أقبَلَ عَلَی الوَلیدِ فَقالَ: أیُّهَا الأَمیرُ! إنّا أهلُ بَیتِ النُّبُوَّةِ ومَعدِنُ الرِّسالَة ومُختَلَفُ المَلائِکَةِ، وبِنا فَتَحَ اللّهُ وبِنا خَتَمَ اللّهُ، ویَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ، شارِبُ الخَمرِ، قاتِلُ النَّفسِ المُحَرَّمَةِ، مُعلِنٌ بِالفِسقِ، لَیسَ لَهُ هذِهِ المَنزِلَةُ، ومِثلی لا یُبایِعُ مِثلَهُ، ولکِن نُصبِحُ وتُصبِحونَ ونَنظُرُ وتَنظُرونَ أیُّنا أحَقُّ بِالخِلافَةِ وَالبَیعَةِ (الملهوف: ص 97، بحار الأنوار: ج 44 ص 325).
[راوی] میگوید: مروان بن حکم، در مجلس ولید، حضور داشت و پیش از آن، میان ولید و مروان، اختلاف و ناراحتی بود. حسین علیه السلام به ولید رو کرد و فرمود: «خدا، امور امیر را اصلاح گرداند! صلح، بهتر از فساد است و صلۀ رحم و ارتباط، بهتر از خشونت و کینه است و اینک، وقت آن رسیده که شما دو نفر با یکدیگر جمع شوید. شکر، خدا را که میان شما الفت برقرار کرد!».
[راوی] میگوید: آن دو در این باره چیزی نگفتند. آن گاه حسین علیه السلام فرمود: «آیا از معاویه خبر دارید؟ او بیمار بود و بیماریاش طولانی گشت. اینک حالش چه طور است؟».
[راوی] میگوید: ولید، آه گفت و نفس عمیق و از روی درد و رنجی کشید و گفت: ای ابا عبد اللّه! خدا، تو را در بارۀ معاویه اجر دهد! برایت عمویی راستین بود. اینک مرگ را چشید و این، نامۀ امیر مؤمنان یزید است.
حسین علیه السلام فرمود: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» (1)
. بقره: آیۀ 156.
. خدا، پاداش تو را بزرگ گرداند - ای امیر -؛ ولی مرا چرا فرا خواندی؟».ولید گفت: تو را برای بیعت فرا خواندم؛ چرا که مردم بر یزید، توافق کرده و بیعت نمودهاند.
حسین علیه السلام فرمود: «کسی همچون من، پنهانی بیعت نمیکند. دوست دارم بیعت، به صورت آشکار و در حضور مردم باشد. فردا که مردم را برای بیعت فرا خواندی ما را نیز به همراه آنان فرا میخوانی تا بیعت همه، یکباره باشد».
ولید به وی گفت: ای ابا عبد اللّه! سخنی نیکو گفتی و جوابی در شأن خودت دادی. من هم در بارۀ تو همین گمان را داشتم. پس اینک به اذن خدا برگرد تا فردا به همراه مردم، نزد من آیی.
مروان بن حکم گفت: ای امیر! اگر او اینک از تو جدا شود، دیگر بیعت نمیکند و تو هرگز بر او دست نخواهی یافت و نمیتوانی بیعت بگیری. پس اینک، او را حبس کن و مگذار بیرون رود، مگر آن که بیعت کند، وگرنه گردنش را بزن.
1) (1)
[راوی] میگوید: حسین علیه السلام به مروان رو کرد و فرمود: «وای بر تو، ای پسر زن کبودْچشم! تو فرمان به قتل من میدهی؟ به خدا سوگند، دروغ میگویی! به خدا سوگند، اگر یکی از مردم، چنین قصدی با من کند، زمین را از خونش سیراب میکنم، قبل از آن که اقدامی کند و اگر تو چنین میخواهی، قصد کشتن من کن، اگر راست میگویی!».
[راوی] میگوید: آن گاه حسین علیه السلام به ولید بن عُتبه رو کرد و فرمود: «ای امیر! ما، خاندان پیامبر و معدن رسالت و محلّ رفت و آمدِ فرشتگان و جایگاه رحمتیم. خداوند، [امور را] با ما آغاز کرد و به ما ختم فرمود. یزید، مردی فاسق، میگسار، آدمکُش و دارای فسق آشکار است. کسی مانند من با مانند یزید، بیعت نمیکند. باید فردا شود و ببینیم کدام یک از ما برای خلافت و بیعت، سزاوارتر است».
[راوی] میگوید: کسانی که بر درِ خانه بودند، صدای حسین علیه السلام را شنیدند. خواستند در را بگشایند و شمشیر، برهنه سازند که حسین علیه السلام به سرعت، نزد آنان رفت و به آنان دستور داد به منزل خود برگردند و خود نیز به خانه باز گشت.(1)
. دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ، فَسَلَّمَ عَلَیهِ، فَرَدَّ عَلَیهِ رَدّاً حَسَناً، ثُمَّ أدناهُ وقَرَّبَهُ.
قالَ: ومَروانُ بنُ الحَکَمِ هُناکَ جالِسٌ فی مَجلِسِ الوَلیدِ، وقَد کانَ بَینَ مَروانَ وبَینَ الوَلیدِ مُنافَرَةٌ ومُفاوَضَةٌ، فَأَقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلَی الوَلیدِ فَقالَ:
أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ، وَالصَّلاحُ خَیرٌ مِنَ الفَسادِ، وَالصِّلَةُ خَیرٌ مِنَ الخَشناءِ والشَّحناءِ، وقَد آنَ لَکُما أن تَجتَمِعا، فَالحَمدُ للّهِِ الَّذی ألَّفَ بَینَکُما. قالَ: فَلَم یُجیباهُ فی هذا بِشَیءٍ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: هَل أتاکُم مِن مُعاوِیَةَ کائِنَةُ خَبَرٍ؛ فَإِنَّهُ کانَ عَلیلاً وقَد طالَت عِلَّتُهُ، فَکَیفَ حالُهُ الآنَ؟
قالَ: فَتَأَوَّهَ الوَلیدُ وَتَنَفَّسَ الصُّعَداءَ وقالَ: أبا عَبدِ اللّهِ آجَرَکَ اللّهُ فی مُعاوِیَةَ، فَقَد کانَ لَکَ عَمُّ صِدقٍ، وقَد ذاقَ المَوتَ، وهذا کِتابُ أمیرِ المُؤمِنینَ یَزیدَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»، وعَظَّمَ اللّهُ لَکَ الأَجرَ أیُّهَا الأَمیرُ، ولکِن لِماذا دَعَوتَنی؟
فَقالَ: دَعَوتُکَ لِلبَیعَةِ، فَقَدِ اجتَمَعَ عَلَیهِ النّاسُ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: إنَّ مِثلی لا یُعطی بَیعَتَهُ سِرّاً، وإنَّما احِبُّ أن تَکونَ البَیعَةُ عَلانِیَةً بِحَضرَةِ الجَماعَةِ، ولکِن إذا کانَ مِنَ الغَدِ ودَعَوتَ النّاسَ إلَی البَیعَةِ دَعَوتَنا مَعَهُم فَیَکونُ أمرَنا واحِداً.
فَقالَ لَهُ الوَلیدُ: أبا عَبدِ اللّهِ؟ لَقَد قُلتَ فَأَحسَنتَ فِی القَولِ، وأجَبتَ جَوابَ مِثلِکَ وکَذا ظَنّی بِکَ، فَانصَرِف راشِداً عَلی بَرَکَةِ اللّهِ حَتّی تَأتِیَنی غَداً مَعَ النّاسِ.
فَقالَ مَروانُ بنُ الحَکَمِ: أیُّهَا الأَمیرُ، إنَّهُ إذا فارَقَکَ فی هذِهِ السّاعَةِ لَم یُبایِع؛ فَإِنَّکَ لَن تَقدِرَ مِنهُ ولا تَقدِرُ عَلی مِثلِها، فَاحبِسهُ عِندَکَ ولا تَدَعهُ یَخرُج أو یُبایِعَ، وإلّا فَاضرِب عُنُقَهُ.
قالَ: فَالتَفَتَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام، وقالَ: وَیلی عَلَیکَ یَابنَ الزَّرقاءِ! أتَأمُرُ بِضَربِ عُنُقی؟! کَذَبتَ وَاللّهِ! وَاللّهِ لَو رامَ ذلِکَ أحَدٌ مِنَ النّاسِ لَسَقَیتُ الأَرضَ مِن دَمِهِ قَبلَ ذلِکَ، وإن شِئتَ ذلِکَ فَرُم ضَربَ عُنُقی إن کنُتَ صادِقاً.
قالَ: ثُمَّ أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ، وقالَ: أیُّهَا الأَمیرُ، إنّا أهلُ بَیتِ النُّبُوَّةِ ومَعدِنُ الرِّسالَةِ ومُختَلَفُ المَلائِکَةِ ومَحَلُّ الرَّحمَةِ، وبِنا فَتَحَ اللّهُ وبِنا خَتَمَ، ویَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ، شارِبُ خَمرٍ، قاتِلُ النَّفسِ المُحَرَّمَةِ، مُعلِنٌ بِالفِسقِ، مِثلی لا یُبایِعُ لِمِثلِهِ، ولکِن نُصبِحُ وتُصبِحونَ وَننتَظِرُ وتَنتَظِرونَ أیُّنا أحَقُّ بِالخِلافَةِ وَالبَیعَةِ.
قالَ: وسَمِعَ مَن بِالبابِ الحُسَینَ علیه السلام فَهَمّوا بِفَتحِ البابِ وإشهارِ السُّیوفِ، فَخَرَجَ إلَیهِم الحُسَینُ علیه السلام سَریعاً فَأَمَرَهُم بِالاِنصِرافِ إلی مَنازِلِهِم، وأقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام إلی مَنزِلِهِ (الفتوح: ج 5 ص 13، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 183).
1) (1)
عبد اللّه بن زبیر، پیش از دیگران آغاز به سخن کرد و ترسید آنان جوابی دهند که او مایل نیست. او گفت: تو که بر ما حاکم شدی، صلۀ رحم به جا آوردی و با ما خوب رفتار کردی؛ ولی میدانی که معاویه از ما برای یزید، بیعت خواست و ما سر باز زدیم و مطمئن نیستیم که یزید از ما کینه به دل نداشته باشد. بنا بر این اگر به وی خبر رسد که ما جز در تاریکی شب و پشت درهای بسته بیعت نمیکنیم، از این کار، نفعی نمیبرد و کینهاش برطرف نمیگردد؛ لیکن فردا که مردم را فرا میخوانی و آنان را به بیعت با یزید، فرمان میدهی، ما پیش از دیگران بیعت میکنیم.
[راوی] میگوید: من، مروان را زیر نظر داشتم، که آهسته به ولید گفت: گردن آنان را بزن. و آن گاه بلند گفت: عذر آنان را نپذیر و گردن آنان را بزن.
حسین علیه السلام خشمگین شد و فرمود: «وای بر تو، ای پسر زن کبودْچشم! تو به کشتن من فرمان میدهی؟! دروغ گفتی و کاری زشت مرتکب شدی. ما، خاندان نبوّت و معدن رسالتیم و یزید، مردی فاسق، میگسار و آدمکُش است و شخصی مانند من، با کسی مانند یزید، بیعت نمیکند! باید فردا شود و ببینیم کدام یک از ما برای خلافت و بیعت، سزاوارتر است».
ولید گفت: ای ابا عبد اللّه! با نام و یاری خداوند، باز گرد تا فردا نزد من آیی.(1)
. فَحَضَروا فَنَعی إلَیهِم مُعاوِیَةَ وأمَرَهُم بِالبَیعَةِ، فَبَدَرَهُم بِالکَلامِ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ، فَخافَهُ أن یُجیبوا بِما لا یُریدُ، فَقالَ: إنَّکَ وَلیتَنا فَوَصَلتَ أرحامَنا وأحسَنتَ السّیرَةَ فینا، وقَد عَلِمتَ أنَّ مُعاوِیَةَ أرادَ مِنَّا البَیعَةَ لِیَزیدَ فَأَبَینا ولَسنا [نَأمَنُ] أن یَکونَ فی قَلبِهِ عَلَینا، ومَتی بَلَغَهُ أنّا لَم نُبایِع إلّافی ظُلمَةِ لَیلٍ وتَغلِقُ عَلَینا باباً لَم یَنتَفِع هُوَ بِذلِکَ؟ ولکِن تُصبِحُ وتَدعُو النّاسَ وَتأمُرُهُم بِبَیعَةِ یَزیدَ ونَکونُ أَوَّلَ مَن یُبایِعُ.
قالَ: وأنَا أنظُرُ إلی مَروانَ وقَد أسَرَّ إلَی الوَلیدِ أنِ اضرِب رِقابَهُم، ثُمَّ قالَ جَهراً: لا تَقبَل عُذرَهُم وَاضرِب رِقابَهُم، فَغَضِبَ الحُسَینُ وقالَ: وَیلی عَلَیکَ یَابنَ الزَّرقاءِ! أنتَ تَأمُرُ بِضَربِ عُنُقی؟! کَذَبتَ ولَؤُمتَ، نَحنُ أهلُ بَیتِ النُّبُوَّةِ ومَعدِنُ الرِّسالَةِ، ویَزیدُ فاسِقٌ، شارِبُ الخَمرِ، وقاتِلُ النَّفسِ، ومِثلی لا یُبایِعُ لِمِثلِهِ، ولکِن نُصبِحُ وتُصبِحونَ [ونَنظُرُ وتَنظُرونَ] أیُّنا أحَقُّ بِالخِلافَةِ وَالبَیعَةِ.
فَقالَ الوَلیدُ: انصَرِف یا أبا عَبدِ اللّهِ مُصاحِباً عَلَی اسمِ اللّهِ وعَونِهِ حَتّی تَغدُوَ عَلَیَّ (مثیر الأحزان: ص 24).
1) (1)
وقتی نامه به یزید رسید، جواب [ولید بن] عتبه را چنین نوشت: «امّا بعد، چون نامهام به دستت رسید، به سرعت، جواب نامه را بفرست و در نامهات روشن ساز که چه کسانی بیعت را پذیرفتند و چه کسانی از آن، سر باز زدند و با نامه، سرِ حسین بن علی را نیز بفرست».
این خبر به حسین علیه السلام رسید و تصمیم گرفت از سرزمین حجاز به سمت عراق حرکت کند.(1)
. لَمّا سَمِعَ عُتبَةُ ذلِکَ [أی کَلامَ الحُسَینِ علیه السلام فی مُخالَفَةِ یَزیدَ] دَعَا الکاتِبَ وکَتَبَ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، إلی عَبدِ اللّهِ یَزیدَ أمیرِ المُؤمِنینَ، مِن عُتبَةَ بنِ أبی سُفیانَ. أمّا بَعدُ، فَإِنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ لَیسَ یَری لَکَ خِلافَةً ولا بَیعَةً، فَرَأیَکَ فی أمرِهِ، وَالسَّلامُ.
فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ عَلی یَزیدَ کَتَبَ الجَوابَ إلی عُتبَةَ: أمّا بَعدُ، فَإِذا أتاکَ کِتابی هذا فَعَجِّل عَلَیَّ بِجَوابِهِ، وبَیِّن لی فی کِتابِکَ کُلَّ مَن فی طاعَتی أو خَرَجَ عَنها، وَلیَکُن مَعَ الجَوابِ رَأسُ الحُسَینِ بن عَلِیٍّ.
فَبَلَغَ ذلِکَ الحُسَینَ علیه السلام، فَهَمَّ بِالخُروجِ مِن أرضِ الحِجازِ إلی أرضِ العِراقِ (الأمالی، صدوق: ص 216 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 312).
[راوی] میگوید: آن گاه ولید برای یزید بن معاویه نامه نوشت و گزارش مردم مدینه و عبد اللّه بن زبیر را نوشت... و سپس به جریان حسین بن علی علیه السلام پرداخت که: وی بیعت و اطاعتی را از جانب ما، برای خودش باور ندارد.
[راوی] میگوید: وقتی نامه به یزید رسید، به شدّت خشمگین شد و هر گاه خشمگین میشد، چشمانش دگرگون و احوَل (چپ) میشد. پس برای ولید بن عُتبه چنین نوشت: «از بندۀ خدا یزید، امیر مؤمنان، به ولید بن عتبه. امّا بعد، چون نامه به دستت رسید، برای بار دوم، با تأکید بسیار، از مردم مدینه بیعت بگیر. عبد اللّه بن زبیر را رها کن؛ چرا که او از دست ما بیرون نمیرود و تا زنده است، از دست ما نجات پیدا نمیکند؛ ولی به همراه جواب، سرِ حسین بن علی را
1) (1)
بفرست. اگر چنین کنی، فرماندهی سپاهیان را به تو وا میگذارم و پاداش و بهرۀ بزرگ را یکجا نزد من خواهی داشت. والسلام!».
[راوی] میگوید: چون نامه به ولید بن عتبه رسید و آن را خواند، مسئله برایش بزرگ آمد و با خود گفت: نه، به خدا! خداوند، مرا قاتل حسین بن علی نخواهد دید. من پسر دختر پیامبر را نمیکشم، گرچه یزید، تمام دنیا را به من بدهد.(1)
. مَضی مَروانُ مُغضَباً [بَعدَ أن وَبَّخَهُ الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی دَخَلَ عَلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ، فَخَبَّرَهُ بِما سَمِعَ مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ. قالَ: فَعِندَها کَتَبَ الوَلیدُ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ یُخبِرُهُ بِما کانَ مِن أهلِ المَدینَةِ، وما کانَ مِنِ ابنِ الزُّبَیرِ... ثُمَّ ذَکَرَ لَهُ بَعدَ ذلِکَ أمرَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ أنَّهُ لَیسَ یَری لَنا عَلَیهِ طاعَةً ولا بَیعَةً.
قالَ: فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ عَلَی یَزیدَ غَضِبَ لِذلِکَ غَضَباً شَدیداً، وکانَ إذا غَضِبَ انقَلَبَت عَیناهُ فَعادَ أحوَلَ. قالَ: فَکَتَبَ إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ:
مِن عَبدِ اللّهِ یَزیدَ أمیرِ المُؤمِنینَ إلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ. أمّا بَعدُ، فَإِذا وَرَدَ عَلَیکَ کِتابی هذا فَخُذِ البَیعَةَ ثانِیاً عَلی أهلِ المَدینَةِ بِتَوکیدٍ مِنکَ عَلَیهِم، وذَر عَبدَ اللّهِ بنَ الزُّبَیرِ؛ فَإِنَّهُ لَن یَفوتَنا ولَن یَنجُوَ مِنّا أبَداً ما دامَ حَیّاً، وَلیَکُن مَعَ جَوابِکَ إلَیَّ رَأسُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ، فَإِن فَعَلتَ ذلِکَ فَقَد جَعَلتُ لَکَ أعِنَّةَ الخَیلِ، ولَکَ عِندِی الجائِزَةُ والحَظُّ الأَوفَرُ، وَالنِّعمَةُ واحِدَةً، وَالسَّلامُ.
قالَ: فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ عَلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ وَقَرَأَهُ تَعاظَمَ ذلِکَ وقالَ: لا وَاللّهِ، لا یَرانِیَ اللّهُ قاتِلَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ، وأنَا لا أقتُلُ ابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ولَو أعطانی یَزیدُ الدُّنیا بِحَذافیرِها (الفتوح: ج 5 ص 17، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 185).
گفتنی است، نقل الأمالی و الفتوح، با کلام مشهور، ناسازگار است؛ زیرا در نقل مشهور، پس از رسیدن اوّلین نامۀ یزید به فرماندار مدینه - که حاوی خبر مرگ معاویه و دستورِ گرفتن بیعت از مردم و بزرگان مدینه و از جمله امام حسین علیه السلام بود -، امام علیه السلام در فاصلۀ دو سه روز، مدینه را ترک کرد. بنا بر این، فرصتی برای مکاتبۀ فرماندار مدینه با یزید در بارۀ امام حسین علیه السلام وجود نداشته است.
نکتۀ دیگر، این که مرگ معاویه، طبق نقل مشهور، در نیمۀ ماه رجب، اتّفاق افتاده و خارج شدن امام علیه السلام از مدینه، دو روز مانده از رجب، گزارش شده است. بر این اساس نیز رد و بدل شدن سه نامه در این مدّت بین دمشق و مدینه با فاصلۀ حدود 1229 کیلومتر، بسیار بعید است.
ضمناً منابع، روز ورود امام حسین علیه السلام به مکّه را سوم شعبان، گزارش کردهاند. در این میان، برخی نقلها، این زمان را روز حرکت امام علیه السلام از مدینه مطرح نمودهاند(2)که به نظر میرسد تاریخ حرکت امام علیه السلام از مدینه را با روز ورود ایشان به مکّه، خَلط کردهاند.
ولید گفت: مروان! دیگران را سرزنش کن. تو برای من، چیزی را انتخاب کردی که نابودی دینم در آن است. به خدا سوگند، دوست ندارم تمام ثروت دنیا و مُلک آن در اختیار من باشد و من، حسین را بکشم. سبحان اللّه! حسین را بکشم؛ چون گفت: «بیعت نمیکنم»؟! به خدا سوگند، عقیده دارم که هر کس به خاطر خون حسینْ بازخواست شود، روز قیامت، وزنی سبُک نزد خداوند خواهد داشت.
مروان به وی گفت: اگر عقیدۀ تو چنین است، کاری که کردی، درست است.
مروان، در حالی این سخن را به وی گفت که از کار او ناخشنود بود.(1)
. قالَ مَروانُ لِلوَلیدِ: عَصَیتَنی! لا وَاللّهِ لا یُمَکِّنُکَ مِن مِثلِها مِن نَفسِهِ أبَداً.
قالَ الوَلیدُ: وَبِّخ غَیرَکَ یا مَروانُ، إنَّکَ اختَرتَ لِیَ الَّتی فیها هَلاکُ دینی، وَاللّهِ ما احِبُّ أنَّ لی ما طَلَعَت عَلَیهِ الشَّمسُ وغَرَبَت عَنهُ مِن مالِ الدُّنیا ومُلکِها وأنّی قَتَلتُ حُسَیناً، سُبحانَ اللّهِ! أقتُلُ حُسَیناً أن قالَ: لا ابایِعُ؟! وَاللّهِ إنّی لأََظُنُّ امرَءً یُحاسَبُ بِدَمِ حُسَینٍ لَخَفیفَ المیزانِ عِندَ اللّهِ یَومَ القِیامَةِ.
فَقالَ لَهُ مَروانُ: فَإِذا کانَ هذا رَأیَکَ فَقَد أصَبتَ فیما صَنَعتَ. یَقولُ هذا لَهُ وهُوَ غَیرُ الحامِدِ لَهُ عَلی رَأیِهِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 340؛ الإرشاد: ج 2 ص 33).
الملهوف: مروان به ولید گفت: گوش به حرف من ندادی! ولید گفت: وای بر تو، ای مروان! تو میخواستی دین و دنیایم را بر باد دهی. به خدا سوگند، دوست ندارم تمام مُلک دنیا از آنِ من باشد و من حسین را بکشم. به خدا سوگند، گمان نمیکنم کسی با [جُرمِ ریختن] خون حسین، خدا را ملاقات کند، جز آن که سبُکوزن خواهد بود و خدا در روز قیامت به وی نظر نمیکند و او را پاک نمیگرداند و عذاب دردناک خواهد داشت.(2)
الفتوح: مروان بن حکم به ولید بن عُتبه گفت: به حرف من گوش ندادی تا حسین از چنگت خارج شد. به خدا سوگند که هرگز بر او دست نخواهی یافت. به خدا سوگند که او بر تو و بر امیر مؤمنان، حتماً خواهد شورید. این را بدان.
1) (1)
2) (2) . قالَ مَروانُ لِلوَلیدِ: عَصَیتَنی! فَقالَ: وَیحَکَ یا مَروانُ! إنَّکَ أشَرتَ عَلَیَّ بِذَهابِ دینی ودنُیایَ، وَاللّهِ ما احِبُّ أنَّ مُلکَ الدُّنیا بِأَسرِها لی وأنَّنی قَتَلتُ حُسَیناً، وَاللّهِ ما أظُنُّ أحَداً یَلقَی اللّهَ بِدَمِ الحُسَینِ إلّاوهُوَ خَفیفُ المیزانِ، لا یَنظُرُ اللّهُ إلَیهِ یَومَ القِیامَةِ ولا یُزَکّیهِ ولَهُ عَذابٌ ألیمٌ (الملهوف: ص 98، مثیر الأحزان: ص 24).
ولید بن عُتبه به وی گفت: وای بر تو! از من، کشتن حسین را خواستی و کشتن او، نابودی دین و دنیای من است. به خدا سوگند، دوست ندارم مالک تمام دنیا باشم و من، حسین بن علی فرزند فاطمۀ زهرا را بکُشم. به خدا سوگند، گمان نمیکنم کسی با [جُرمِ] کشتن حسین، خدا را ملاقات کند، جز آن که در روز قیامت نزد خدا سبکوزن خواهد بود و خداوند به وی نظر نمیکند و از او در نمیگذرد و عذابی دردناک خواهد داشت.
[راوی] میگوید: مروان، سکوت کرد.(1)
. قالَ مَروانُ بنُ الحَکَمِ لِلوَلیدِ بنِ عُتبَةَ: عَصَیتَنی حَتَّی انفَلَتَ الحُسَینُ مِن یَدِکَ! أما وَاللّهِ لا تَقدِرُ عَلی مِثلِها أبَداً، ووَاللّهِ لَیَخرُجَنَّ عَلَیکَ وعَلی أمیرِ المُؤمِنینَ، فَاعلَم ذلِکَ.
فَقالَ لَهُ الوَلیدُ بنُ عُتبَةَ: وَیحَکَ! أشَرتَ عَلَیَّ بِقَتلِ الحُسَینِ، وفی قَتلِهِ ذَهابُ دینی ودُنیایَ. وَاللّهِ ما احِبُّ أن أملِکَ الدُّنیا بِأَسرِها وأنّی قَتَلتُ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ ابنَ فاطِمَةَ الزَّهراءِ، وَاللّهِ ما أظُنُّ أحَداً یَلقَی اللّهَ بِقَتلِ الحُسَینِ إِلّا وهُوَ خَفیفُ المیزانِ عِندَ اللّهِ یَومَ القِیامَةِ، لا یَنظُرُ إلَیهِ ولا یُزَکّیهِ ولَهُ عَذابٌ ألیمٌ.
قالَ: فَسَکَتَ مَروانُ (الفتوح: ج 5 ص 14، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 184).
حسین علیه السلام فرمود: «نصیحت تو چیست؟ بگو تا بشنوم».
مروان گفت: با یزید، امیر مؤمنان، بیعت کن که در آن، خیر دنیا و آخرت توست.
حسین علیه السلام فرمود: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»2 . با اسلام باید خداحافظی کرد، اگر امّت [اسلام] به رهبری مانند یزید، دچار گردد. به راستی که از جدّم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:
"خلافت بر خاندان ابو سفیان، حرام است"».
گفتگو بین ایشان و مروان به درازا کشید، تا این که مروان با عصبانیت جدا شد.(2)
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: وما ذاکَ؟ قُل حَتّی أسمَعَ. فَقالَ مَروانُ: إنّی آمُرُکَ بِبَیعَةِ یَزیدَ أمیرِ المُؤمِنینَ؛ فَإِنَّه خَیرٌ لَکَ فی دینِکَ ودُنیاکَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»، وعَلَی الإِسلامِ السَّلامُ، إذ قَد بُلِیَتِ الاُمَّةُ بِراعٍ مِثلِ یَزیدَ، ولَقَد سَمِعتُ جَدّی رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: «الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلی آلِ أبی سُفیانَ». وطالَ الحَدیثُ بَینَهُ وبَینَ مَروانَ حَتَّی انصَرَفَ مَروانُ وهُوَ غَضبانُ (الملهوف: ص 98، مثیر الأحزان: ص 14).
حسین علیه السلام فرمود: «نصیحت تو چیست؟ بگو تا بشنوم».
مروان گفت: میگویم با امیر مؤمنان، یزید، بیعت کن که خیر دین و دنیای تو، در آن است.
[راوی] میگوید: حسین علیه السلام استرجاع کرد و فرمود: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ». با اسلام باید خداحافظی کرد، اگر امّت به رهبری، مانند یزید، دچار گردد».
آن گاه حسین علیه السلام رو به مروان کرد و فرمود: «وای بر تو! مرا به بیعت با یزید فرمان میدهی، در حالی که او مردی فاسق است؟! سخنی به گزاف و نادرست گفتی، ای صاحب لغزشهای بزرگ! تو را بر این سخن، سرزنش نمیکنم؛ چرا که تو نفرین شدۀ پیامبر خدا هستی، آن گاه که در صُلب پدرت حکم بن ابی العاص، بودی و هر که پیامبر خدا او را نفرین کرده باشد، چارهای ندارد، جز آن که به بیعت با یزید فرا بخواند».
سپس فرمود: «ای دشمن خدا! از من دور شو، که ما، خاندان پیامبر خداییم و حقیقت، در میان ماست و زبان ما، به حق، سخن میگوید و از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: "خلافت بر خاندان ابو سفیان و بر آزاد شدهها و فرزندان آنان، حرام است. هر گاه معاویه را بر منبر من دیدید، شکم او را پاره کنید". به خدا سوگند، مردم مدینه او را بر منبر جدّم دیدند و به دستور او عمل نکردند، تا خداوند، آنان را به یزید - که خدا، عذابش را زیاد کند - دچار ساخت».
[راوی] میگوید: مروان بن حکم، از سخن حسین علیه السلام به خشم آمد و گفت: به خدا سوگند، از من جدا نخواهی شد، مگر آن که با خواری، با یزید بن معاویه بیعت کنی. به راستی که شما فرزندان ابو تراب (علی بن ابی طالب)، سخنورید و پُر از کینه و دشمنی با خاندان ابو سفیان. حقّ شماست که آنان را دشمن بدارید و حقّ آنان است که شما را دشمن بدارند.
[راوی] میگوید: حسین علیه السلام به وی فرمود: «وای بر تو، ای مروان! از من دور شو، که تو پلیدی و ما، خاندان پاکی هستیم که خداوند در بارۀ ما چنین بر پیامبرش محمّد، نازل کرد: «همانا خداوند میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند»(1)
. احزاب: آیۀ 33.
».[راوی] میگوید: مروان، سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. سپس حسین علیه السلام به او فرمود:
«مژده باد تو را - ای پسر زن چشمزاغ - که هر آنچه خوش نمیداری، از پیامبر صلی الله علیه و آله به تو میرسد،
1) (1)
روزی که بر پروردگارت وارد میشوی و جدّم در بارۀ حقّ من و حقّ یزید، از تو میپرسد».
[راوی] میگوید: مروان با عصبانیت، جدا شد و نزد ولید بن عتبه رفت و آنچه را از حسین بن علی علیه السلام شنیده بود، به وی خبر داد.(1)
. أصبَحَ الحُسَینُ علیه السلام مِنَ الغَدِ [فَ] خَرَجَ مِن مَنزِلِهِ لِیَستَمِعَ الأَخبارَ، فَإِذا هُوَ بِمَروانَ بنِ الحَکَمِ قَد عارَضَهُ فی طَریقِهِ، فَقالَ: أبا عَبدِ اللّهِ إنّی لَکَ ناصِحٌ فَأَطِعنی تُرشَد وتُسَدَّد.
فَقالَ الحُسَینُ: وما ذلِکَ؟ قُل حَتّی أسمَعَ. فَقالَ مَروانُ: أقولُ إنّی آمُرُکَ بِبَیعَةِ أمیرِ المُؤمِنینَ یَزیدَ؛ فَإِنَّهُ خَیرٌ لَکَ فی دینِکَ ودُنیاکَ.
قالَ: فَاستَرجَعَ الحُسَینُ علیه السلام، وقالَ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»، وعَلَی الإِسلامِ السَّلامُ، إذ قَد بُلِیَتِ الاُمَّةُ بِراعٍ مِثلِ یَزیدَ.
ثُمَّ أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلی مَروانَ وقالَ: وَیحَکَ! أتَأمُرُنی بِبَیعَةِ یَزیدَ وهُوَ رَجُلٌ فاسِقٌ؟! لَقَد قُلتَ شَطَطاً مِنَ القَولِ یا عَظیمَ الزَّلَلِ، لا ألومُکَ عَلی قَولِکَ لأَِنَّکَ اللَّعینُ الَّذی لَعَنَکَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وأنتَ فی صُلبِ أبیکَ الحَکَمِ بنِ أبِی العاصِ؛ فَإِنَّ مَن لَعَنَهُ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله لا یُمکِنُ لَهُ ولا مِنهُ إلّاأن یَدعُوَ إلی بَیعَةِ یَزیدَ.
ثُمَّ قالَ: إلَیکَ عَنّی یا عَدُوَّ اللّهِ؛ فَإِنّا أهلُ بَیتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وَالحَقُّ فینا، وبِالحَقِّ تَنطِقُ ألِسنَتُنا، وقَد سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: «الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلی آلِ أبی سُفیانَ وعَلَی الطُّلَقاءِ أبناءِ الطُّلَقاءِ، فَإِذا رَأَیتُم مُعاوِیَةَ عَلی مِنبَری فَابقُروا بَطنَهُ»، فَوَاللّهِ لَقَد رَآهُ أهلُ المَدینَةِ عَلی مِنبَرِ جَدّی فَلَم یَفعَلوا ما امِروا بِهِ، فَابتَلاهُمُ اللّهُ بِابنِهِ یَزیدَ زادَهُ اللّهُ فِی النّارِ عَذاباً.
قالَ: فَغَضِبَ مَروانُ بنُ الحَکَمِ مِن کَلامِ الحُسَینِ علیه السلام، ثُمَّ قالَ: وَاللّهِ لا تُفارِقُنی أو تُبایِعَ لِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ صاغِراً؛ فَإِنَّکُم آلُ أبی تُرابٍ قَد مُلِئتُم کَلاماً واُشرِبتُم بُغضَ آلِ بَنی سُفیانَ، وحَقٌّ عَلَیکُم أن تُبغِضوهُم، وحَقٌّ عَلَیهِم أن یُبغِضوکُم.
قالَ: فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: وَیلَکَ یا مَروانُ! إلَیکَ عَنّی فَإِنَّکَ رِجسٌ، وإنّا أهلُ بَیتِ الطَّهارَةِ الَّذینَ أنزَلَ اللّهُ عز و جل عَلی نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، فَقالَ: «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً».
قالَ: فَنَکَسَ مَروانُ رَأسَهُ لا یَنطِقُ بِشَیءٍ..
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: أبشِر یَابنَ الزَّرقاءِ بِکُلِّ ما تَکرَهُ مِنَ الرَّسولِ علیه السلام، یَومَ تَقدَمُ عَلی رَبِّکَ فَیَسأَلُکَ جَدّی عَن حَقّی وحَقِّ یَزیدَ. قالَ: فَمَضی مَروانُ مُغضَباً حَتّی دَخَلَ عَلَی الوَلیدِ بنِ عُتبَةَ، فَخَبَّرَهُ بِما سَمِعَ مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ (الفتوح: ج 5 ص 16، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 184).
1) (1)
چون دومین شب رسید، به مسجد رفت تا با قبر، وداع کند. به نماز ایستاد و نماز را طولانی کرد. در حال سجده، خواب، او را ربود. پیامبر صلی الله علیه و آله نزد او آمد. حسین علیه السلام را به آغوش گرفت و او را به سینه چسبانید و شروع کرد میان چشمان او را بوسیدن و میفرمود: «پدرم به فدایت! میبینم که در میان گروهی از این امّت، در خون خود غلتیدهای، در حالی که امید شفاعت مرا نیز دارند! آنان را نزد خداوند، بهره و نصیبی نیست. فرزندم! تو نزد پدر و مادر و برادرت میآیی - و آنان شیفتۀ دیدار تو اند - و برای تو در بهشت، جایگاههایی است که جز با شهادت، بِدان دست نمییابی».
حسین علیه السلام با گریه از خواب، بیدار شد و نزد خاندان خود آمد و خواب را برای آنان بازگو کرد و با آنان وداع نمود.(1)
. لَمّا أقبَلَ اللَّیلُ راحَ [الحُسَینُ علیه السلام] إلی مَسجِدِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله لِیُودِّعَ القَبرَ، فَلَمّا وَصَلَ إلَی القَبرِ سَطَعَ لَهُ نورٌ مِنَ القَبرِ، فَعادَ إلی مَوضِعِهِ.
فَلَمّا کانَتِ اللَّیلَةُ الثّانِیَةُ راحَ لِیُوَدِّعَ القَبرَ، فَقامَ یُصَلّی فَأَطالَ، فَنَعَسَ وهُوَ ساجِدٌ، فَجاءَهُ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وهُوَ فی مَنامِهِ، فَأَخَذَ الحُسَینَ علیه السلام وضَمَّهُ إلی صَدرِهِ، وجَعَلَ یُقَبِّلُ بَینَ عَینَیهِ، ویَقولُ: بِأَبی أنتَ، کَأَنّی أراکَ مُرَمَّلاً بِدَمِکَ بَینَ عِصابَةٍ مِن هذِهِ الاُمَّةِ، یَرجونَ شَفاعَتی، ما لَهُم عِندَ اللّهِ مِن خَلاقٍ. یا بُنَیَّ، إنَّکَ قادِمٌ عَلی أبیکَ واُمِّکَ وأخیکَ، وهُم مُشتاقونَ إِلَیکَ، وإنَّ لَکَ فِی الجَنَّةِ دَرَجاتٍ لا تَنالُها إلّابِالشَّهادَةِ. فَانتَبَهَ الحُسَینُ علیه السلام مِن نَومِهِ باکِیاً، فَأَتی أهلَ بَیتِهِ فَأَخبَرَهُم بِالرُّؤیا ووَدَّعَهُم (الأمالی، صدوق: ص 216 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 312 ح 1).
1) (1)
میان امّتت بر جای نهادی. ای پیامبر خدا! گواه باش که مرا خوار کردند و نابود ساختند و حریم مرا نگه نداشتند. این، شِکوۀ من به توست، تا آن هنگام که تو را ملاقات کنم. درود و سلام خداوند، بر تو باد!». آن گاه برای نماز، به پا خاست و یکسره در رکوع و سجده بود.
[راوی] میگوید: ولید بن عُتبه، کسی را به منزل حسین علیه السلام روانه کرد تا ببیند که آیا از مدینه بیرون رفته یا نه. او را در منزل نیافت و با خود گفت: ستایش، خداوندی را که مرا با خون او مؤاخذه نکرد! و گمان کرد [امام علیه السلام] از مدینه بیرون رفته است.
[راوی] میگوید: حسین علیه السلام، هنگام صبح به خانه باز گشت. چون شب دوم شد، نزد قبر آمد و دو رکعت نماز گزارد و چون از نماز فارغ گشت، میگفت: «بار خدایا! این، قبر پیامبر تو محمّد است و من هم فرزند دختر محمّدم. برای من، حادثهای پیش آمده که خود میدانی. بار خدایا! به راستی که من، خوبی (معروف) را دوست میدارم و از زشتی (مُنکَر)، بیزارم. از تو درخواست میکنم - ای صاحب جلال و کرامت - به حُرمت این قبر و آن که در آن خفته است، که در این حادثه آنچه را خشنودی تو در آن است، برای من پیش آوری».
[راوی] میگوید: آن گاه حسین علیه السلام شروع به گریه کرد و به هنگام سپیدۀ صبح، سر را بر روی قبر نهاد و لحظهای در خواب رفت. پیامبر صلی الله علیه و آله را در خواب دید که با انبوهی از فرشتگان که از چهار سو، ایشان را در بر گرفته بودند، میآید، تا آن که حسین علیه السلام را به سینه چسبانید و میان چشمانش را بوسید و فرمود: «ای فرزندم، ای حسین! گویی میبینم که به زودی در سرزمینِ کرب (اندوه) و بلا، به دست گروهی از امّتم کشته و سر بُریده میشوی، در حالی که تشنهای و سیراب نمیگردی و عطش داری و آب از تو دریغ میگردد. آنان با این رفتار، امید شفاعت مرا دارند! آنان را چه شده است؟! خدا، شفاعتم را روز قیامت، نصیب آنان نگرداند! آنان نزد خداوند، بهرهای ندارند. عزیز من، ای حسین! به راستی که پدر، مادر و برادرت نزد من آمدهاند و مشتاق تو اند و برای تو در بهشت، درجههایی است که جز با شهادت، بدانها دست نمییابی».
[راوی] میگوید: حسین علیه السلام در خواب به جدّش مینگریست و سخن او را میشنید و میگفت: «ای جدّم! مرا هرگز نیازی به بازگشت به دنیا نیست. مرا نزد خود، نگه دار و در منزِلت، همراه خود ساز».
[راوی] میگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله به وی فرمود: «حسینم! تو میباید به دنیا باز گردی تا به شهادت برسی و از پاداش بزرگی که خداوند برایت در نظر گرفته، برخوردار گردی. به راستی که تو و پدرت و برادرت و عمویت و عموی پدرت در روز قیامت با هم محشور میشوید تا این که داخل بهشت شوید».
[راوی] گفت: حسین علیه السلام با بیتابی و ناراحتی از خواب، بیدار شد. پس خوابش را برای خاندانش و فرزندان عبد المطّلب تعریف کرد. آن روز در شرق و غرب عالم، غصّهدارتر از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و گریانتر از زن و مردِ آنان نبود.
حسین بن علی علیه السلام آماده شد و تصمیم گرفت از مدینه خارج شود. سپس در نیمههای شب، نزد قبر مادرش رفت و در آن جا نماز گزارد و با مادرش وداع کرد. سپس از کنار قبر مادرش برخاست و به سوی قبر برادرش حسن علیه السلام رفت و در آن جا نیز نماز گزارد و وداع کرد. آن گاه به منزل خود باز گشت.(1)
. خَرَجَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ مِن مَنزِلِهِ ذاتَ لَیلَةٍ وأتی إلی قَبرِ جَدِّهِ صلی الله علیه و آله فَقالَ: السَّلامُ عَلَیکَ یا رَسولَ اللّهِ، أنَا الحُسَینُ ابنُ فاطِمَةَ، أنَا فَرخُکَ وَابنُ فَرخَتِکَ، وسِبطُکَ فِی الخَلَفِ الَّذی خَلَفتَ عَلی امَّتِکَ، فَاشهَد عَلَیهِم یا نَبِیَّ اللّهِ أنَّهُم قَد خَذَلونی وضَیَّعونی وأنَّهُم لَم یَحفَظونی، وهذا شَکوایَ إلَیکَ حَتّی ألقاکَ، صَلَّی اللّهُ عَلَیکَ وَسلَّمَ. ثُمَّ وَثَبَ قائِماً وصَفَّ قَدَمَیهِ ولَم یَزَل راکِعاً وساجِداً.
قالَ: وأرسَلَ الوَلیدُ بنُ عُتبَةَ إلی مَنزِلِ الحُسَینِ علیه السلام لِیَنظُرَ هَل خَرَجَ مِنَ المَدینَةِ أم لا؟ فَلَم یُصِبهُ فی مَنزِلِهِ، فَقالَ: الحَمدُ للّهِِ الَّذی لَم یُطالِبنِی اللّهُ عز و جل بِدَمِهِ. وظَنَّ أنَّهُ خَرَجَ مِنَ المَدینَةِ.
قالَ: ورَجَعَ الحُسَینُ علیه السلام إلی مَنزِلِهِ مَعَ الصُّبحِ. فَلمَّا کانَتِ اللَّیلَةُ الثّانِیَةُ خَرَجَ إلَی القَبرِ أیضاً فَصَلّی رَکعَتَینِ، فَلَمّا فَرَغَ مِن صَلاتِهِ جَعَلَ یَقولُ: اللّهُمَّ إنَّ هذا قَبرُ نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ وأنَا ابنُ بِنتِ مُحَمَّدٍ، وقَد حَضَرَنی مِنَ الأَمرِ ما قَد عَلِمتَ، اللّهُمَّ وإنّی احِبُّ المَعروفَ وأکرَهُ المُنکَرَ، وأنَا أسأَ لُکَ یا ذا الجَلالِ وَالإِکرامِ بِحقِّ هذَا القَبرِ ومَن فیهِ مَا اختَرتَ مِن أمری هذا ما هُوَ لَکَ رِضیً.
قالَ: ثُمَّ جَعَلَ الحُسینُ علیه السلام یَبکی، حَتّی إذا کانَ فی بَیاضِ الصُّبحِ وَضَعَ رَأسَهُ عَلَی القَبرِ فَأَغفی ساعَةً، فَرَأَی النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله قَد أقبَلَ فی کَبکَبَةٍ مِنَ المَلائِکَةِ عَن یَمینِهِ وعَن شِمالِهِ ومِن بَینِ یَدَیهِ ومِن خَلفِهِ، حَتّی ضَمَّ الحُسَینَ علیه السلام إلی صَدرِهِ وقَبَّلَ بَینَ عَینَیهِ، وقالَ: یا بُنَیَّ یا حُسَینُ، کَأَنَّکَ عَن قَریبٍ أراکَ مَقتولاً مَذبوحاً بِأَرضِ کَربٍ وبَلاءٍ، مِن عِصابَةٍ مِن امَّتی، وأنتَ فی ذلِکَ عَطشانُ لا تُسقی وظَمآنُ لا تُروی، وهُمَ مَعَ ذلِکَ یَرجونَ شَفاعَتی! ما لَهُم؟! لا أنالَهُمُ اللّهُ شَفاعَتی یَومَ القِیامَةِ، فَما لَهُم عِندَ اللّهِ مِن خَلاقٍ. حَبیبی یا حُسَینُ، إنَّ أباکَ واُمَّکَ وأخاکَ قَد قَدِموا عَلَیَّ وهُم إلَیکَ مُشتاقونَ، وإنَّ لَکَ فِی الجَنَّةِ دَرَجاتٍ لَن تَنالَها إلّابِالشَّهادَةِ.
قالَ: فَجَعَلَ الحُسَینُ علیه السلام یَنظُرُ فی مَنامِهِ إلی جَدِّهِ صلی الله علیه و آله ویَسمَعُ کَلامَهُ وهُوَ یَقولُ: یا جَدّاه لا حاجَةَ لی فِی الرُّجوعِ إلَی الدُّنیا أبَداً، فَخُذنی إلَیکَ وَاجعَلنی مَعَکَ إلی مَنزِلِکَ.
قالَ: فَقالَ لَهُ النّبِیُّ صلی الله علیه و آله: یا حُسَینُ، إنَّهُ لا بُدَّ لَکَ مِنَ الرُّجوعِ إلَی الدُّنیا حَتّی تُرزَقَ الشَّهادَةَ وما کَتَبَ اللّهُ لَکَ فیها مِنَ الثَّوابِ العَظیمِ؛ فَإِنَّکَ وأباکَ وأخاکَ وعَمَّکَ وعَمَّ أبیکَ تُحشَرونَ یَومَ القِیامَةِ فی زُمرَةٍ واحِدَةٍ حَتّی تَدخُلُوا الجَنَّةَ.
قالَ: فَانتَبَهَ الحُسَینُ علیه السلام مِن نَومِهِ فَزِعاً مَذعوراً، فَقَصَّ رُؤیاهُ عَلی أهلِ بَیتِهِ وبَنی عَبدِ المُطَّلِبِ، فَلَم یَکُن ذلِکَ الیَومُ فی شَرقٍ ولا غَربٍ أشَدَّ غَمّاً مِن أهلِ بَیتِ الرَّسولِ صلی الله علیه و آله ولا أکثَرَ مِنهُ باکِیاً وباکِیَةً.
وتَهَیَّأَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام وعَزَمَ عَلَی الخُروجِ مِنَ المَدینَةِ، ومَضی فی جَوفِ اللَّیلِ إلی قَبرِ امِّهِ، فَصَلّی عِندَ قَبرِها ووَدَّعَها.
ثُمَّ قامَ عَن قَبرِها وصارَ إلی قَبرِ أخیهِ الحَسَنِ علیه السلام فَفَعَلَ مِثلَ ذلِکَ، ثُمَّ رَجَعَ إلی مَنزِلِهِ (الفتوح: ج 5 ص 18، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 186).
1) (1)
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «میباید باز گردی تا به شهادت، نائل شوی».(1)
. کانَ الحُسَینُ علیه السلام یُصَلّی یَوماً إذ وَسِنَ، فَرَأَی النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله فی مَنامِهِ یُخبِرُهُ بِما یَجری عَلَیهِ، فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: لا حاجَةَ لی فِی الرُّجوعِ إلَی الدُّنیا فَخُذنی إلَیکَ، فَیَقولُ: لا بُدَّ مِنَ الرُّجوعِ حَتّی تَذوقَ الشَّهادَةَ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 88).
«شما را به خدا، مبادا این کار را فاش کنید که [افشای خروج من] معصیت خدا و پیامبر اوست».
زنان خاندان عبد المطّلب گفتند: پس نوحهسرایی و گریه را برای که نگه داریم؟ این روز برای ما، مانند روزی است که پیامبر خدا، علی، فاطمه، رقیّه، زینب و امّ کلثوم [، دختران پیامبر صلی الله علیه و آله] از دنیا رفتند. خدا، ما را پیشْمرگ تو قرار دهد، ای محبوب خوبانِ درگذشته!
یکی از عمّههای حسین علیه السلام، با حالت گریان آمد و گفت: گواهی میدهم - ای حسین - که شنیدم پریان هم برای تو نوحهسرایی میکنند و میگویند:
کشتۀ طَف که از خاندان هاشم است،
مردمانی از قریش را خوار کرد و آنان خوار شدند.
حبیب پیامبر خدا که جرمی مرتکب نشد.
مصیبت تو، بزرگ بود و بینیها را برید.
زنان خاندان عبد المطّلب نیز این چنین نوحهسرایی کردند:
گریه میکنم برای حسینِ سَرور که شهادت او، موها را سپید کرد.
برای کشته شدنش زلزله به پا شد و ماه گرفت.
آفاق آسمان در شب و سحر، گلگون گشت
و خورشیدِ شهرها را غبار گرفت و شهرها تاریک شدند.
این، فرزند فاطمه است که تمام موجودات و انسانها عزادار اویند.
شهادت او، ما را خوار ساخت و بینیها را قطع کرد و به خسارت انداخت.(2)
(1) 208. الملهوف - به نقل از محمّد بن عمر -: از پدرم عمر بن علی بن ابی طالب، شنیدم که برای خویشانم (خاندان عقیل) چنین تعریف میکرد: وقتی برادرم حسین علیه السلام از بیعت با یزید در مدینه سر باز زد، نزد او رفتم و او را تنها یافتم. به وی گفتم:
جانم فدایت، ای ابا عبد اللّه! برادرت حسن، از پدرش برایم نقل کرد که...
دیگر گریه امانم نداد و هِق هقِ گریهام بلند شد.
او مرا در آغوش گرفت و فرمود: «برادرم گفت که من کشته میشوم؟».
گفتم: از این بگذر، ای پسر پیامبر خدا [که من توان گفتنش را ندارم]!
1) (1) . عمر بن علی بن ابی طالب - که کنیهاش ابو حفص است -، آخرین پسر امام علی علیه السلام است. مادرش صهبای ثعلبی یا تغلبی است و کنیۀ صهبا امّ حبیب است. عمر به همراه برادرش حسین علیه السلام به کوفه نرفت. در کتاب الفتوح و مقتل خوارزمی آمده که در کربلا حضور داشت و به شهادت رسید؛ ولی اخبار درست، بر خلاف آن دلالت دارند؛ زیرا بیشتر شرححالنویسان گفتهاند که وی در کربلا حضور نداشته و کسانی که نام شهدای کربلا را به دست آوردهاند (از شیعه و اهل سنّت)، نام او را ثبت نکردهاند. علاوه بر آن، گزارش شده که وقتی خبر شهادت امام حسین علیه السلام به وی رسید، لباسهای رنگیاش را پوشید و بر درِ خانهاش نشست و گفت: من، جوانی دوراندیشم. اگر با آنان میرفتم، باید در نبرد، شرکت میکردم و کشته میشدم. وی در ینبع در هفتاد و هفت یا هفتاد و پنج سالگی در گذشت.
فرمود: «تو را به جان پدرت سوگند، آیا از کشته شدن من خبر داد؟».
گفتم: بله. پس چرا بیعت نمیکنی؟
فرمود: «پدرم به من خبر داد که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به وی از کشته شدن خودش و من خبر داده است و خبر داده که قبر من، نزدیک قبر وی خواهد بود. تو میپنداری چیزی را میدانی که من نمیدانم؟ به راستی که هیچ گاه خودم را خوار نخواهم ساخت و به راستی که فاطمه پدرش را در حالی ملاقات میکند که از رفتار امّتش با فرزندانش شاکی است و کسی که فاطمه را از ناحیۀ فرزندانش آزار دهد، هرگز وارد بهشت نمیشود».(1)
. سَمِعتُ أبی عُمَرَ بنَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام یُحَدِّثُ أخوالی آلَ عَقیلٍ، قالَ: لَمَّا امتَنَعَ أخِی الحُسَینُ علیه السلام عَنِ البَیعَةِ لِیَزیدَ بِالمَدینَةِ دَخَلتُ عَلَیهِ فَوَجَدتُهُ خالِیاً، فَقُلتُ لَهُ: جُعِلتُ فِداکَ یا أبا عَبدِ اللّهِ، حَدَّثَنی أخوکَ أبو مُحَمَّدٍ الحَسَنُ عَن أبیهِ علیهما السلام، ثُمَّ سَبَقَتنِی الدَّمعَةُ وعَلا شَهیقی. فَضَمَّنی إلَیهِ وقالَ: حَدَّثَکَ أنّی مَقتولٌ؟ فَقُلتُ: حوشیتَ یابنَ رَسولِ اللّهِ. فَقالَ: سَأَلتُکَ بِحَقِّ أبیکَ، بِقَتلی خَبَّرَکَ؟ فَقُلتُ: نَعَم، فَلَولا ناوَلتَ وبایَعتَ!
فَقالَ: حَدَّثَنی أبی أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله أخبَرَهُ بِقَتلِهِ وقَتلی، وأنَّ تُربَتی تَکونُ بِقُربِ تُربَتِهِ، فَتَظُنُّ أنَّکَ عَلِمتَ ما لَم أعلَمهُ! وإنَّهُ لا اعطِی الدَّنِیَّةَ عَن نَفسی أبَداً، ولَتَلقَیَنَّ فاطِمَةُ أباها شاکِیَةً ما لَقِیَتْ ذُرِّیَّتُها مِن امَّتِهِ، ولا یَدخُلُ الجَنَّةَ أحَدٌ آذاها فی ذُرِّیَّتِها (الملهوف: ص 19 /طبعة أنوار الهدی).
او بعد از تسلّط ابن زبیر بر مدینه، با وی بیعت نکرد و وی میخواست او را بسوزاند که سپاه مختار، او و ابن عبّاس را از چنگال ابن زبیر، نجات دادند. مختار با وی ارتباط صمیمی و نزدیکی داشت و با وی در خونخواهی از قاتلان حسین علیه السلام، همراه بود. وی به سال 81 هجری در مدینه در گذشت.
1) (1)
2) (2) . محمّد بن حنفیّه، فرزند امیر مؤمنان امام علی علیه السلام است که کنیهاش ابو القاسم بود و داشتن نام محمّد و کنیۀ ابو القاسم، از ویژگیهای خاصّ اوست. پیامبر صلی الله علیه و آله به امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «به زودی برایت پسری به دنیا خواهد آمد که نام و کنیهام را به وی بخشیدم و پس از او در امّتم، برای کسی چنین امری روا نیست». وی در زمان خلافت ابو بکر به دنیا آمد و مادرش، جزو اسیران بود و در سهم امام علیه السلام قرار گرفت. محمّد، از عالمان محدّث و صاحب منزلت در خاندان امیر مؤمنان علیه السلام است. وی شجاع و در نبرد جَمَل و صفّین، پرچمدار بود. او در حادثۀ کربلا حضور نداشت. ابن اعثم، در الفتوح آورده است که: امام حسین علیه السلام به وی فرمود: «برادرم! تو در مدینه بمان و از جانب من، مراقب آن باش و چیزی را از من، پنهان مدار».
نیست. تو با همراهانت، هر چه میتوانی، از یزید بن معاویه و از شهرها دور شو. آن گاه نمایندگانت را به سوی مردم بفرست و آنان را به سوی خود، دعوت کن. اگر با تو بیعت کردند، خدا را بر آن، سپاسگزار باش و اگر با جز تو بیعت کردند، خداوند با این کار از دین و خِرد تو نمیکاهد و جوانمردی و فضیلت تو با این کار، از بین نمیرود. میترسم وارد شهری از این شهرها شوی و نزد گروهی از مردم بروی و میان آنان، اختلاف شود: گروهی از تو طرفداری کنند و گروهی بر ضدّ تو باشند. سپس میان آنان، درگیری و کشتار شود و [در این میان،] تو، هدف اوّلین تیر خواهی بود و در این صورت، بهترینِ این امّت از جهت شخصیت و پدر و مادر، خوارترینِ آنها میشود و خونش هدر میرود.
حسین علیه السلام به وی فرمود: «به راستی که من، رفتنی هستم، ای برادر!».
[محمّد] گفت: پس وارد مکّه شو. اگر جایی مطمئن بود، همان جا میمانی، و گرنه به کوهپایهها و کوهها پناه میبری و از شهری به شهری میروی تا ببینی کار مردم، به کجا میانجامد و آن گاه تصمیم میگیری؛ چرا که بهترین زمان برای تصمیمگیری درست و سنجیده، هنگامی است که به استقبال حوادث میروی و دشوارترینِ کارها آن است که به حوادث، پشت کنی.
حسین علیه السلام فرمود: «برادرم! خیرخواهیِ دلسوزانهای کردی. امیدوارم رأی تو، رأیی محکم و درست باشد».(1)
. وأمَّا الحُسَینُ علیه السلام فَإِنَّهُ خَرَجَ بِبَنیهِ وإخوَتِهِ وبَنی أخیهِ وجُلِّ أهلِ بَیتِهِ إلّامُحَمَّدَ ابنَ الحَنَفِیَّةِ فَإِنَّهُ قالَ لَهُ: یا أخی، أنتَ أحبُّ النّاسِ إلَیَّ وَأعَزُّهُم عَلَیَّ، ولَستُ أدَّخِرُ النَّصیحَةَ لأَِحَدٍ مِنَ الخَلقِ أحَقَّ بِها مِنکَ، تَنَحَّ بِتَبِعَتِکَ عَن یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ وعَنِ الأَمصارِ ما استَطَعتَ، ثُمَّ ابعَث رُسُلَکَ إلَی النّاسُ فَادعُهُم إلی نَفسِکَ، فَإِن بایَعوا لَکَ حَمِدتَ اللّهَ عَلی ذلِکَ، وإن أجمَعَ النّاسُ عَلی غَیرِکَ لم یُنقِصِ اللّهُ بِذلِکَ دینَکَ ولا عَقلَکَ، ولا یُذهِبُ بِهِ مُروءَتَکَ ولا فَضلَکَ، إنّی أخافُ أن تَدخُلَ مِصراً مِن هذِهِ الأَمصارِ وتَأتِیَ جَماعَةً مِنَ النّاسِ فَیَختَلِفونَ بَینَهُم، فَمِنهُم طائِفَةٌ مَعَکَ واُخری عَلَیکَ فَیَقتَتِلونَ، فَتَکونُ لأَِوَّلِ الأَسِنَّةِ، فَإِذا خَیرُ هذِهِ الاُمَّةِ کُلِّها نَفساً وأباً واُمّاً أضیَعُها دَماً، وأذَلُّها أهلاً.
قالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: فَإِنّی ذاهِبٌ یا أخی.
قالَ: فَانزِل مَکَّةَ، فَإِنِ اطمَأَنَّت بِکَ الدّارُ فَسَبیلٌ ذلِکَ، وإن نَبَت بِکَ لَحِقتَ بِالرِّمالِ وشَعَفِ الجِبالِ، وخَرَجتَ مِن بَلَدٍ إلی بَلَدٍ حَتّی تَنظُرَ إلی ما یَصیرُ أمرُ النّاسِ وتَعرِفَ عِندَ ذلِکَ الرَّأیَ، فَإِنَّکَ أصوَبُ ما تَکونُ رَأیاً وأحزَمُهُ عَمَلاً حینَ تَستَقبِلُ الاُمورَ استِقبالاً، ولا تَکونُ الاُمورُ عَلَیکَ أبَداً أشکَلَ مِنها حینَ تَستَدبِرُها استِدباراً.
قالَ: یا أخی! قَد نَصَحتَ فَأَشفَقتَ، فَأَرجو أن یَکونَ رَأیُکَ سَدیداً مُوَفَّقاً (تاریخ الطبری: ج 5 ص 341؛ الإرشاد: ج 2 ص 34).
1) (1)
خیرخواهی، سزاوارتر از تو نیست، که تو جان و روح من و بزرگ خاندان و تکیهگاه منی و اطاعت تو، بر گردن من است؛ چرا که خداوند، تو را گرامی داشته و از بزرگان بهشت، قرار داده است. من میخواهم رأیم را به تو گوشزد کنم. آن را از من بپذیر.
حسین علیه السلام فرمود: «آنچه به نظرت رسیده، بگو».
محمّد گفت: میگویم: خود را تا آن جا که میتوانی، از یزید بن معاویه و شهرها دور نگه دار و آن گاه نمایندگانت را نزد مردم بفرست و آنان را به بیعت کردن با خودت فرا بخوان. اگر مردم با تو بیعت کردند و از تو پیروی نمودند، خدا را بر این، سپاس میگویی و آن گاه در میان مردم، مانند پیامبر صلی الله علیه و آله و خلفای هدایتگر و هدایتیافتۀ پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، امور را در دست میگیری، تا زمانی که خداوند، تو را نزد خود فرا خواند، در حالی که از تو خشنود است و مؤمنان نیز از تو خشنودند، همان گونه که از پدرت و برادرت رضایت داشتند؛ و اگر مردم به دنبال دیگری رفتند، [باز] تو خداوند را بر آن شکر میکنی. به راستی که من میترسم وارد شهری شوی یا نزد گروهی فرود آیی و آنان با یکدیگر نزاع و ستیز کنند: گروهی طرفدار تو باشند و گروهی بر ضدّ تو و تو در این میان، کشته شوی.
حسین علیه السلام به وی فرمود: «برادرم! به کجا روم؟».
گفت: به سمت مکّه حرکت کن. اگر آن جا برایت امن بود، این، همان است که تو و من، هر دو، دوست میداریم؛ و اگر آن جا ایمن نبود، به سمت شهرهای یمن حرکت کن؛ چرا که مردم آن جا، یاران جد و پدر و برادرت بودهاند. آنان، مردمانی رئوف و دلْرحم اند و شهرهای بزرگ دارند و خردمندترینِ مردمان اند. اگر یمن را محلّی امن یافتی [، اقامت گزین]، وگرنه به سمت کوهپایهها و کوهستانها حرکت کن و از شهری به شهری در سفر باش تا ببینی عاقبت مردم، به کجا میانجامد و خداوند، چگونه میان تو و این قوم فاسق، داوری مینماید.
حسین علیه السلام به وی فرمود: «برادرم! به خدا سوگند، اگر در دنیا هیچ پناه و مأوایی نداشته باشم، هرگز با یزید بن معاویه بیعت نمیکنم؛ چرا که پیامبر خدا فرمود: "بار خدایا! در یزید، برکتی قرار مده"».
[راوی] میگوید: محمّد بن حنفیّه، سخن خویش با برادر را قطع نمود و شروع به گریه کرد.
حسین علیه السلام نیز مدّتی با او گریست و آن گاه فرمود: «برادرم! خداوند، تو را پاداش خیر دهد! حقیقتاً برایم خیرخواهی کردی و به صواب و حقیقت، راهنمایی نمودی. امیدوارم که رأی تو، استوار و درست باشد. من تصمیم بر خروج به سمت مکّه دارم و خودم، برادرانم، برادرزادهها و دوستارانم را برای این کار، مهیّا ساختهام. نظر آنان، نظر من و تصمیم آنان، تصمیم من است؛ امّا تو - ای
برادرم - منعی نیست که در مدینه بمانی و از سوی من مراقب حوادث باشی و چیزی از اخبار آنان را از من پنهان نکنی».(1)
. لَمّا جاءَ إلَیهِ [أی إلَی الإِمامِ الحُسَینِ علیه السلام] مُحَمَّدُ ابنُ الحَنَفِیَّةِ قالَ: یا أخی فَدَتکَ نَفسی، أنتَ أحَبُّ النّاسِ إلَیَّ وأعَزُّهُم عَلَیَّ، ولَستُ وَاللّهِ أدَّخِرُ النَّصیحَةَ لأَِحَدٍ مِنَ الخَلقِ، ولَیسَ أحَدٌ أحَقَّ بِها مِنکَ، فَإِنَّکَ کَنَفسی وروحی وکَبیرُ أهلِ بَیتی ومَن عَلَیهِ اعتِمادی وطاعَتُهُ فی عُنُقی، لأَِنَّ اللّهَ تَبارَکَ وتَعالی قَد شَرَّفَکَ وجَعَلَکَ مِن ساداتِ أهلِ الجَنَّةِ، وإنّی اریدُ أن اشیرَ عَلَیکَ بِرَأیی فَاقبَلهُ مِنّی.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: قُل ما بَدا لَکَ. فَقالَ: اشیرُ عَلَیکَ أن تَنجُوَ نَفسَکَ عَن یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ وعَنِ الأَمصارِ مَا استَطَعتَ، و أن تَبعَثَ رُسُلَکَ إلَی النّاسِ وتَدعُوَهُم إلی بَیعَتِکَ، فَإِنّی إن بایَعَکَ النّاسُ وتابَعوکَ حَمِدتُ اللّهَ عَلی ذلِکَ، وقُمتَ فیهِم بِما یَقومُ فیهِمُ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وَالخُلَفاءُ الرّاشِدونَ المَهدِیّونَ مِن بَعدِهِ، حَتّی یَتَوَفّاکَ اللّهُ وهُوَ عَنکَ راضٍ، وَالمُؤمِنونَ کَذلِکَ، کَما رَضوا عَن أبیکَ وأخیکَ، وإن أجمَعَ النّاسُ عَلی غَیرِکَ حَمِدتَ اللّهَ عَلی ذلِکَ، وإنّی خائِفٌ عَلَیکَ أن تَدخُلَ مِصراً مِنَ الأَمصارِ أو تَأتِیَ جَماعَةً مِنَ النّاسِ فَیَقتَتِلونَ فَتَکونُ طائِفَةٌ مِنهُم مَعَکَ وَطائِفَةٌ عَلَیکَ فَتُقتَلَ بَینَهُم.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: یا أخی! إلی أینَ أذهَبُ؟ قالَ: اخرُج إلی مَکَّةَ، فَإِنِ اطمَأَنَّت بِکَ الدّارُ فَذاکَ الَّذی تُحِبُّ واُحِبُّ، وإن تَکُنِ الاُخری خَرَجتَ إلی بِلادِ الیَمَنِ، فَإِنَّهُم أنصارُ جَدِّکَ وأخیکَ وأبیکَ، وهُم أرأَفُ النّاسِ وأرَقُّهُم قُلوباً، وأوسَعُ النّاسِ بِلاداً وأرجَحُهُم عُقولاً، فَإِنِ اطمَأَنَّت بِکَ أرضُ الیَمَنِ وإلّا لَحِقتَ بِالرِّمالِ وشُعوبِ الجِبالِ، وصِرتَ مِن بَلَدٍ إلی بَلَدٍ لِتَنظُرَ ما یَؤُولُ إلَیهِ أمرُ النّاسِ، ویُحکَمَ بَینَکَ وبَینَ القَومِ الفاسِقینَ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: یا أخی! وَاللّهِ لَو لَم یَکُن فِی الدُّنیا مَلجَأٌ ولا مَأوی لَما بایَعتُ وَاللّهِ یَزیدَ بنَ مُعاوِیَةَ أبَداً، وقَد قالَ صلی الله علیه و آله: «اللّهُمَّ لا تُبارِک فی یَزیدَ».
قالَ: فَقَطَعَ عَلَیهِ مُحَمَّدُ ابنُ الحَنَفِیَّةِ الکَلامَ وبَکی، فَبَکی مَعَهُ الحُسَینُ علیه السلام سَاعَةً ثُمَّ قالَ: جَزَاکَ اللّهُ - یا أخی - عَنّی خَیراً، ولَقَد نَصَحتَ وأشَرتَ بِالصَّوابِ، وأنَا أرجو أن یَکونَ إن شاءَ اللّهُ رَأیُکَ مُوَفَّقاً مُسَدَّداً، وإنّی قَد عَزَمتُ عَلَی الخُروجِ إلی مَکَّةَ، وقَد تَهَیَّأتُ لِذلِکَ أنَا وإخوَتی وبَنو إخوَتی وشیعَتی، وأمرُهُم أمری، ورَأیُهُم رَأیی. وأمّا أنتَ یا أخی فَلا عَلَیکَ أن تُقیمَ بِالمَدینَةِ فَتَکونَ لی عَیناً عَلَیهِم، ولا تُخفِ عَلَیَّ شَیئاً مِن امورِهِم (الفتوح: ج 5 ص 20، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 187).
راوی میگوید: آن گاه حسین علیه السلام، کاغذ و قلمی خواست و نوشت: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. این است آنچه حسین بن علی بن ابی طالب، به برادرش محمّد بن حنفیّه فرزند علی بن ابی طالب علیه السلام، وصیّت میکند:
1) (1)
به راستی که حسین بن علی، شهادت میدهد که جز خدای یگانه، خدایی نیست و همتایی ندارد، و به راستی که محمّد، بنده و فرستادۀ اوست و پیام حق را از جانب او (خدا) آورْد و به راستی که بهشت، حق است و دوزخ، حق است و قیامت، بی شک، خواهد آمد و خداوند، بدنها [ی خفته] در قبرها را بر خواهد انگیخت.
به درستی که من از روی ناسپاسی و زیادهخواهی و برای فساد و ستمگری، قیام نکردم؛ بلکه برای تحقّق رستگاری و صلاح امّت جدّم پیامبر صلی الله علیه و آله، قیام نمودم.
میخواهم امر به معروف و نهی از منکر نمایم و به سیرۀ جدّم محمّد صلی الله علیه و آله و پدرم علی بن ابی طالب علیه السلام، رفتار کنم....
آن که مرا به حقّانیت میپذیرد، [بداند که] خداوند، سرچشمۀ حق است [و پاداش او را خواهد داد] و اگر کسی در این دعوت، دستِ رد بر من زند، شکیبایی میورزم تا خداوند، میان من و این گروه، بر پایۀ حقیقت، داوری کند و به حقیقت، حکم دهد، که او بهترینِ داوری کنندگان است.
برادرم! این است وصیّت من به تو. جز از خداوند، توفیق، طلب نمیکنم. بر او توکّل میکنم و به سوی او باز میگردم. درود بر تو و هر آن که از راه درست، پیروی کند! و نیرو و توانی جز از جانب خداوندِ برتر و بزرگ نیست».
[راوی] میگوید: آن گاه حسین علیه السلام نامه را بست و مُهرِ خود را بر آن زد و آن را به برادرش محمّد بن حنفیّه سپرد و با او خداحافظی کرد.(1)
. أمّا أنتَ یا أخی فَلا عَلَیکَ أن تُقیمَ بِالمَدینَةِ، فَتَکونَ لی عَیناً عَلَیهِم، ولا تُخفِ عَلَیَّ شَیئاً مِن امورِهِم.
قالَ [ابنُ أعثَمَ]: ثُمَّ دَعَا الحُسَینُ علیه السلام بِدَواةٍ وبَیاضٍ... فَکَتَبَ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، هذا ما أوصی بِهِ الحُسَینُ بنُ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ لأَِخیهِ مُحَمَّدِ ابنِ الحَنَفِیَّةِ المَعروفِ وَلَدِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام:
إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ یَشهَدُ أن لا إلهَ إلَّااللّهُ وَحدَهُ لا شَریکَ لَهُ، وأنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ ورَسولُهُ، جاءَ بِالحَقِّ مِن عِندِهِ، وأنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ، وَالنّارَ حَقٌّ. وأنَّ السّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیبَ فیها، وأنَّ اللّهَ یَبعَثُ مَن فِی القُبورِ، وأنّی لَم أخرُج أشِراً ولا بَطِراً، ولا مُفسِداً ولا ظالِماً، وإنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ النَّجاحِ وَالصَّلاحِ فی امَّةِ جَدّی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، اریدُ أن آمُرَ بِالمَعروفِ وأنهی عَنِ المُنکَرِ، وأسیرَ بِسیرَةِ جَدّی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، وسیرَةِ أبی عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ... فَمَن قَبِلَنی بِقَبولِ الحَقِّ فَاللّهُ أولی بِالحَقِّ، ومَن رَدَّ عَلَیَّ هذا أصبِرُ حَتّی یَقضِیَ اللّهُ بَینی وبَینَ القَومِ بِالحَقِّ، ویَحکُمَ بَینی وبَینَهُم بِالحَقِّ، وهُوَ خَیرُ الحاکِمینَ، هذِهِ وَصِیَّتی إلَیکَ یا أخی، وما تَوفیقی إلّابِاللّهِ، عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وإلَیهِ انیبُ، وَالسَّلامُ عَلَیکَ وعَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدی، ولا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ العَلِیِّ العَظیمِ.
قالَ: ثُمَّ طَوَی الکِتابَ الحُسَینُ علیه السلام وخَتَمَهُ بِخاتَمِهِ، ودَفَعَهُ إلی أخیهِ مُحَمَّدِ ابنِ الحَنَفِیَّةِ ثُمَ وَدَّعَهُ (الفتوح: ج 5 ص 21؛ المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 89).
1) (1)
آخرهای روز شنبه، ولید، مردانی را در پی حسین بن علی علیه السلام فرستاد تا در مجلس او حضور یافته، با ولید از طرف یزید بن معاویه بیعت نماید. حسین علیه السلام به آنان فرمود: «تا فردا شود و ببینیم چه میکنیم». آنان آن شب، دست از حسین علیه السلام برداشتند و به وی [برای بیعت] اصرار نکردند.
[امام حسین علیه السلام] همان شب - یعنی شب یکشنبه، دو شبْ مانده از ماه رجب - به سمت مکّه بیرون رفت.(1)
. أقامَ الحُسَینُ علیه السلام فی مَنزِلِهِ تِلکَ اللَّیلَةَ، وهِیَ لَیلَةُ السَّبتِ لِثَلاثٍ بَقینَ مِن رَجَبٍ سَنَةَ سِتّینَ. وَاشتَغَلَ الوَلیدُ بنُ عُتبَةَ بِمُراسَلَةِ ابنِ الزُّبَیرِ فِی البَیعَةِ لِیَزیدَ وَامتِناعِهِ عَلَیهِ. وخَرَجَ ابنُ الزُّبَیرِ مِن لَیلَتِهِ عَنِ المَدینَةِ مُتَوَجِّهاً إلی مَکَّةَ، فَلَمّا أصبَحَ الوَلیدُ سَرَّحَ فی أثَرِهِ الرِّجالَ، فَبَعَثَ راکِباً مِن مَوالی بَنی امَیَّةَ فی ثَمانینَ راکِباً، فَطَلَبوهُ فَلَم یُدرِکوهُ فَرَجَعوا.
فَلَمّا کانَ آخِرُ نَهارِ یَومِ السَّبتِ بَعَثَ الرِّجالَ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام لِیَحضُرَ فَیُبایِعَ الوَلیدَ لِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، فَقالَ لَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام: أصبِحوا ثمَّ تَرَونَ ونَری، فَکَفّوا تِلکَ اللَّیلَةَ عَنهُ ولَم یُلِحّوا عَلَیهِ.
فَخَرَجَ علیه السلام مِن تَحتِ لَیلَتِهِ - وهِیَ لَیلَةُ الأَحَدِ لِیَومَینِ بَقِیا مِن رَجَبٍ - مُتَوَجِّهاً نَحوَ مَکَّةَ (الإرشاد: ج 2 ص 34، روضة الواعظین: ص 189).
حسین علیه السلام فرمود: «دست بردارید تا ببینید و ببینیم چه میشود».
پسر زبیر نیز گفت: شتاب نکنید. به من فرصت دهید؛ نزد شما خواهم آمد».
حکومتیها، آن روز و قسمتی از آن شب را یکسره در حال اصرار و سختگیری بر آن دو بودند و این اصرار، به حسین علیه السلام بیشتر بود.
ولید، دوستانش را به سراغ پسر زبیر فرستاد و او را دشنام دادند و بر سرش فریاد زدند که: ای فرزند زن کاهلی! به خدا سوگند، یا نزد امیر میآیی، یا تو را میکشد.
1) (1)
پسر زبیر با همین وضع، تمام روز و اوّل شب را پشت سر گذارد، در حالی که میگفت: الآن میآیم.
وقتی اصرارها فراوان شد، گفت: از این پیگیری و پیک فرستادنهای بسیار، به شک افتادهام.
شتاب نکنید تا کسی را نزد امیر بفرستم و رأی و نظر امیر را برایم بیاورد.
آن گاه برادرش جعفر بن زبیر را فرستاد و او [به ولید] گفت: خدا تو را رحمت کند! از عبد اللّه دست بردار. به راستی که او را با فرستادن پیک فراوان، بیتاب و وحشتزده کردهای. او فردا به خواست خدا، نزد تو خواهد آمد. به فرستادگانت دستور بده از او دست بر دارند. ولید هم پیغام داد که باز گردند.
پسر زبیر، همان شب از طریق روستای فُرع(1)
. فُرْع: روستایی در اطراف مدینه در مسیر مکّه (معجم البلدان: ج 4 ص 252. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
و در حالی که تنها برادرش جعفر به همراه او بود، بیرون رفت و از راه اصلی، اجتناب کرد - که مبادا کسانی در پی آنان باشند - و به سمت مکّه رهسپار شد.چون صبح شد، ولید در پی او فرستاد؛ ولی دریافتند که از مدینه خارج شده است. مروان گفت: به خدا سوگند، اگر بتواند به مکّه پا بگذارد! مردانی در پی او بفرست.
ولید، گروهی هشتاد نفره را در جستجوی او فرستاد؛ ولی او را نیافتند و باز گشتند.
حکومتیها که گرفتار گریختن عبد اللّه بن زبیر بودند، در آن روز، از حسین علیه السلام غافل شدند تا شب شد. [ولید] شبهنگام، مردانی را نزد حسین علیه السلام فرستاد و [حسین علیه السلام] فرمود: «صبح شود؛ ببینیم و ببینید چه میشود».
آنان شب [از حسین علیه السلام] دست برداشتند و اصرار نکردند. حسین علیه السلام همان شب، یعنی شب یکشنبه، دو روز مانده به پایان ماه رجب سال شصت، از مدینه بیرون رفت و پسر زبیر، یک شب قبل، یعنی شب شنبه، بیرون رفته بود.(2)
فَأَمّا حُسَینٌ علیه السلام فَقالَ: کُفَّ حَتّی تَنظُرَ ونَنظُرَ، وتَری ونَری. وأمَّا ابنُ الزُّبَیرِ فَقالَ: لا تُعجِلونی؛ فَإِنّی آتیکُم، أمهِلونی. فَأَلَحّوا عَلَیهِما عَشِیَّتَهُما تِلکَ کُلَّها وأوَّلَ لَیلِهِما، و کانوا عَلی حُسَینٍ علیه السلام أشَدَّ إبقاءً.
وبَعَثَ الوَلیدُ إلَی ابنِ الزُّبَیرِ مَوالِیَ لَهُ فَشَتَموهُ وصاحوا بِهِ: یَابنَ الکاهِلِیَّةِ، وَاللّهِ لَتَأتِیَنَّ الأَمیرَ أو لَیَقتُلَنَّکَ. فَلَبِثَ بِذلِکَ نَهارَهُ -
امّا حسین بن علی علیه السلام، ولید به خاطر پیگیری کار پسر زبیر، از او باز ماند و هر گاه به دنبال ایشان میفرستاد، میفرمود: «تا ببینی و ببینیم». آن گاه فرزندان و خاندانش را جمع کرد و شب یکشنبه، دو شب مانده از ماه رجب سال شصت، یک شب پس از خروج پسر زبیر، حرکت کرد و هیچ یک از بستگانش جز محمّد بن حنفیّه در مدینه باقی نماند.(1)
وأمَّا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام فَإِنَّ الوَلیدَ تَشاغَلَ عَنهُ بِابنِ الزُّبَیرِ وجَعَلَ کُلَّما بَعَثَ إلَیهِ یَقولُ: حَتّی تَنظُرَ ونَنظُرَ. ثُمَّ جَمَعَ أهلَهُ وبَنیهِ ورَکِبَ لَیلَةَ الأَحَدِ لِلَیلَتَینِ بَقِیَتا مِن رَجَبٍ مِن هذِهِ السَّنَةِ [60 ه] بَعدَ خُروجِ ابنِ الزُّبَیرِ بِلَیلَةٍ، ولَم یَتَخَلَّف عَنهُ أحَدٌ مِن أهلِهِ سِوی مُحَمَّدِ ابنِ الحَنَفِیَّةِ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 147).
مِسوَر بن مَخرَمه گفت: ابا عبد اللّه علیه السلام عجله کرد و اکنون پسر زبیر، نظر او را بر میگرداند و او را به سوی عراق روانه میکند تا خودش تنها، مکّه را در اختیار بگیرد.(2)
فَقالَ الِمسوَرُ بنُ مَخرَمَةَ: عَجِلَ أبو عَبدِ اللّهِ، وَابنُ الزُّبَیرِ الآنَ یَلفِتُهُ ویُزجیهِ إلَی العِراقِ لِیَخلُوَ بِمَکَّةَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 443، تهذیب الکمال: ج 6 ص 415).
1) (1) . بَعَثَ الوَلیدُ إلی عَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ فَامتَنَعَ عَلَیهِ وماطَلَهُ یَوماً ولَیلَةً، ثُمَّ إنَّ ابنَ الزُّبَیرِ رَکِبَ فی مَوالیهِ وَاستَصحَبَ مَعَهُ أخاهُ جَعفَراً وسارَ إلی مَکَّةَ عَلی طَریقِ الفُرعِ، وبَعَثَ الوَلیدُ خَلفَ ابنِ الزُّبَیرِ الرِّجالَ وَالفُرسانَ فَلَم یَقدِروا عَلی رَدِّهِ....
2) (2) . خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام وعَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ مِن لَیلَتِهِما إلی مَکَّةَ، فَأَصبَحَ النّاسُ فَغَدَوا عَلَی البَیعَةِ لِیَزیدَ، وطُلِبَ ū الحُسَینُ علیه السلام وَابنُ الزُّبَیرِ فَلَم یوجَدا.
خوب است راه عمومی را ترک کنی - چنان که پسر زبیر انجام داد -، تا جستجوگران به تو نرسند.
فرمود: «نه! به خدا سوگند، از راه اصلی جدا نمیشوم تا خداوند، آنچه را دوست دارد، مقدّر فرماید».(1)
. خَرَجنا فَلَزِمنَا الطَّریقَ الأَعظَمَ، فَقالَ للِحُسیَنِ علیه السلام أهلُ بَیتِهِ: لَو تَنَکَّبتَ الطّریقَ الأَعظَمَ کَما فَعَلَ ابنُ الزُّبَیرِ، لا یَلحَقُکَ الطَّلَبُ. قالَ: لا وَاللّهِ، لا افارِقُهُ حَتّی یَقضِیَ اللّهُ ما هُوَ أحَبُّ إلَیهِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 351).
من، شترچرانها را در صبحدمان نترساندهام
با شبیخون زدن، و مرا یزید [بن مُفَرِّغ] نخوانند،
در آن روزی که از ترس، دست در دست ظلم بگذارم
و از کمین مرگ، [هراسان] کنار بکشم.
با خود گفتم: به خدا سوگند، این دو بیت را بر زبان نرانْد، مگر آن که میخواهد کاری مهم انجام دهد. دو روز نگذشت که خبردار شدم به سمت مکّه رهسپار شده است.(2)
لا ذَعَرتُ السَّوامَ فی فَلَقِ الصُب حِ مُغیراً ولا دُعیتُ یَزیدا
یَومَ اعطی مِنَ المَهابَةِ ضَی ماً وَالمَنایا یَرصُدنَنی أن أحیدا
قالَ: فَقُلتُ فی نَفسی: وَاللّهِ ما تَمَثَّلَ بِهذَینِ البَیتَینِ إلّالِشَیءٍ یُریدُ. قالَ: فَما مَکَثَ إلّایَومَینِ حَتّی بَلَغَنی أنَّهُ سارَ إلی مَکَّةَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 342، أنساب الأشراف: ج 3 ص 368).
پسر عمویش مسلم بن عقیل بن ابی طالب، به وی گفت: ای پسر دختر پیامبر خدا! اگر از راه اصلی کنارهگیری و راهی دیگر انتخاب کنیم - چنان که عبد اللّه بن زبیر انجام داد -، بهتر است.
میترسیم جستجوگرانِ حکومتی، به ما برسند.
حسین علیه السلام به وی فرمود: «نه - به خدا -، ای پسر عمو! هرگز از این راه، جدا نمیشوم، تا آن که خانههای مکّه را ببینم، یا خداوند، آنچه را دوست میدارد و از آن خشنود است، مقدّر فرماید».
آن گاه حسین علیه السلام شعر یزید بن مُفَرِّغ حِمیَری را به زبان آورد:
«من شترچرانها را در صبحدمان نترساندهام
با شبیخون زدن، و مرا یزید [بن مُفَرِّغ] نخوانند،
در آن روزی که از ترس، دست در دست ظلم بگذارم
و از کمین مرگ، [هراسان] کنار بکشم».(1)
. فَجَعَلَ یَسیرُ وَیَقرَأُ هذِهِ الآیَةَ: «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ»، قالَ لَهُ ابنُ عَمِّهِ مُسلِمُ بنُ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ: یَا بنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، لَو عَدَلنا عَنِ الطَّریقِ وسَلَکنا غَیرَ الجادَّةِ کَما فَعَلَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ کانَ عِندِی الرَّأیُ؛ فَإِنّا نَخافُ أن یَلحَقَنَا الطَّلَبُ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: لا وَاللّهِ یَا بنَ عَمّی، لا فارَقتُ هذَا الطَّریقَ أبَداً أو أنظُرَ إلی أبیاتِ مَکَّةَ، أو یَقضِیَ اللّهُ فی ذلِکَ ما یُحِبُّ ویَرضی.
ثُمَّ جَعَلَ الحُسَینُ علیه السلام یَتَمَثَّلُ شِعرَ یَزیدَ بنِ المُفَرِّغِ الحِمیَرِیِّ وهُوَ یَقولُ:
لا سَهَرتُ السَّوامَ فی فَلَقِ الصُب حِ مُضیئاً ولا دُعیتُ یَزیدا
یَومَ اعطی مِنَ المَخافَةِ ضَی ماً وَالمَنایا یَرصُدنَنی أن أحیدا
(الفتوح: ج 5 ص 22، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 189).
تاریخ الطبری - به نقل از ابو مخنف -: وقتی حسین علیه السلام به سمت مکّه رهسپار شد، [این آیه را] تلاوت کرد: «از آن دیار، با ترس و هراس، بیرون رفت و اوضاع را میپایید. گفت: پروردگارا! مرا از قوم ستمگر، رهایی بخش».(2)
الإرشاد: حسین علیه السلام به سمت مکّه رهسپار شد، در حالی که [این آیه را] میخواند: «از آن دیار، با ترس و هراس، بیرون رفت و اوضاع را میپایید. گفت: پروردگارا! مرا از قوم ستمگر، رهایی بخش».
او راه اصلی را در پیش گرفت. خانوادهاش به وی گفتند: اگر از راه اصلی صرف نظر کنی - چنان که پسر زبیر انجام داد -، [بهتر است] تا مبادا جستجوگرانِ حکومتی به تو برسند.
فرمود: «نه! به خدا سوگند، هرگز از این راه، جدا نمیشوم تا خداوند، آنچه را میخواهد،
مقدّر فرماید».(1)
. سارَ الحُسَینُ علیه السلام إلی مَکَّةَ وهُوَ یَقرَأُ: «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ» ولَزِمَ الطَّریقَ الأَعظَمَ. فَقالَ لَهُ أهلُ بَیتِهِ: لَو تَنَکَّبتَ الطَّریقَ الأَعظَمَ کَما صَنَعَ ابنُ الزُّبَیرِ لِئَلّا یَلحَقَکَ الطَّلَبُ، فَقالَ: لا وَاللّهِ، لا افارِقُهُ حَتّی یَقضِیَ اللّهُ ما هُوَ قاضٍ (الإرشاد: ج 2 ص 35، روضة الواعظین: ص 190).
تاریخ الطبری - به نقل از عون بن ابی جُحَیفه -: خروج حسین علیه السلام از مدینه به سوی مکّه روز یکشنبه، دو شبْ باقیمانده از ماه رجب سال شصت بود و شب جمعه، سه شب از ماه شعبانْ گذشته، وارد مکّه شد و باقیماندۀ ماه شعبان و ماههای رمضان، شوّال و ذی قعده را در مکّه اقامت کرد. آن گاه در هشتم ذی حجّه، روز سهشنبه، روز ترویه و در همان روزی که مسلم بن عقیل در کوفه قیام نموده بود، از مکّه خارج شد.(2)
الفتوح: [حسین علیه السلام] در دل شب، به همراه خاندانش به سوی مکّه به راه افتاد و این، در حالی بود که سه روز از ماه شعبان سال شصت، گذشته بود.(3)
ر. ک: ص 268 (رخدادهای میان امام علیه السلام و ولید برای بیعت گرفتن).
تاریخ الطبری - به نقل از ابو مخنف -: حسین علیه السلام با فرزندان، برادران، برادرزادهها و تمام خانوادهاش بجز محمّد بن حنفیّه، بیرون رفت.(4)
الأخبار الطوال: حسین علیه السلام نیز به سمت مکّه رهسپار شد و دو خواهرش: زینب و امّ کلثوم، و برادرزادههایش و برادرانش: ابو بکر، جعفر و عبّاس، و تمام بستگانش که در مدینه بودند، جز برادرش محمّد بن حنفیّه، همراه ایشان بودند.(5)
1) (1)
2) (2) . کانَ مَخرَجُ الحُسَینِ مِنَ المَدینَةِ إلی مَکَّةَ یَومَ الأَحَدِ لِلَیلَتَینِ بَقِیَتا مِن رَجَبٍ سَنَةَ سِتّینَ ودَخَلَ [الإمام الحُسَینُ علیه السلام] مَکَّةَ لَیلَةَ الجُمُعَةِ لِثَلاثٍ مَضَینَ مِن شَعبانَ، فَأَقامَ بِمَکَّةَ شَعبانَ وشَهرَ رَمَضانَ وشَوّالاً وذَا القَعدَة ثُمَّ خَرَجَ مِنها لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ یَومَ الثُّلاثاءِ - یَومَ التَّروِیَةِ - فِی الیَومِ الَّذی خَرَجَ فیهِ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 381؛ الإرشاد: ج 2 ص 35).
3) (3) . خَرَجَ [الإمامُ الحُسَینُ علیه السلام] فی جَوفِ اللَّیلِ یُریدُ مَکَّةَ بِجَمیعِ أهلِهِ، وذلِکَ لِثَلاثِ لَیالٍ مَضَینَ مِن شَهرِ شَعبانَ فی سَنَةِ سِتّینَ (الفتوح: ج 5 ص 21؛ الملهوف: ص 101).
4) (4) . أمَّا الحُسَینُ علیه السلام فَإِنَّهُ خَرَجَ بِبَنیهِ وإخوَتِهِ وبَنی أخیهِ وجُلِّ أهلِ بَیتهِ إِلّا مُحَمَّدَ ابنَ الحَنَفِیَّةِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 341؛ الإرشاد: ج 2 ص 34).
5) (5) . مَضَی الحُسَینُ علیه السلام أیضاً نَحوَ مَکَّةَ ومَعَهُ اختاهُ: امُّ کُلثومٍ وزَینَبُ، ووُلدُ أخیهِ، وإخوَتُهُ: أبو بَکرٍ وجَعفَرٌ وَالعَبّاسُ، وعامَّةُ مَن کانَ بِالمَدینَةِ مِن أهلِ بَیتِهِ إلّاأخاهُ مُحَمَّدَ ابنَ الحَنَفِیَّةِ (الأخبار الطوال: ص 228).
تاریخ الطبری - در بارۀ حوادث سال شصت هجری -: در این سال، یزید، ولید بن عُتبه را از حکومت مدینه برکنار کرد. این برکناری، در ماه رمضان بود و به جای وی، عمرو بن سعید اشدَق را گمارد. عمرو بن سعید بن عاص (اشدَق)، در ماه رمضان، وارد مدینه شد.(4)
البدایة و النهایة: در این سال - یعنی سال شصت هجری - در ماه رمضان، یزید بن معاویه، ولید بن عُتبه را به سبب کوتاهیهایش، از حکومت مدینه برکنار کرد و حکومت مدینه را به عمرو بن سعید بن عاص، نایب مکّه، سپرد. عمرو در ماه رمضان، وارد مدینه شد.(5)
1) (1)
. در بارۀ مقصود از «علی اکبر» و «علی اصغر» (ر. ک: ص 149 «بخش دوم/فصل ششم: فرزندان» و ج 2 ص 153 «بخش پنجم/فصل چهارم: شهادت فرزندان امام حسین علیه السلام»).
2) (2) . حَمَلَ [الحُسَینُ علیه السلام] أخَواتِهِ عَلَی المَحامِلِ وَابنَتَهُ وَابنَ أخیهِ القاسِمَ بنَ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ، ثُمَّ سارَ فی أحَدٍ وَعِشرینَ رَجُلاً مِن أصحابِهِ وأهل بَیتِهِ، مِنهُم: أبو بَکرِ بنُ عَلِیٍّ، ومُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ، وعُثمانُ بنُ عَلِیٍّ، وَالعَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ، وعَبدُ اللّهِ بنُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، وعَلِیُّ بنُ الحُسَینِ الأَکبَرُ، وَعلِیُّ بنُ الحُسَینِ الأَصغَرُ (الأمالی، صدوق: ص 217 ح 293، بحار الأنوار: ج 44 ص 312).
3) (3) . أنَا عازِمٌ عَلَی الخُروجِ إلی مَکَّةَ، وقَد تَهَیَّأتُ لِذلِکَ أنَا وإخوَتی وبَنو أخی وشیعَتی مِمَّن أمرُهُم أمری ورَأیُهُم رَأیی، وأمّا أنتَ یا أخی فَلا عَلَیکَ أن تُقیمَ فِی المَدینَةِ فَتَکونَ لی عَیناً عَلَیهِم، ولا تُخفِ عَلَیَّ شَیئاً مِن امورِهِم (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 188، الفتوح: ج 5 ص 21).
4) (4) . وفی هذِهِ السَّنَةِ عَزَلَ یَزیدُ الوَلیدَ بنَ عُتبَةَ عَنِ المَدینَةِ، عَزَلَهُ فی شَهرِ رَمَضانَ، فَأَقَرَّ عَلَیها عَمرَو بنَ سَعیدٍ الأَشدَقَ، وفیها قَدِمَ عَمرُو بنُ سَعیدِ بنِ العاصِ المَدینَةَ فی رَمَضانَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 343، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 532).
5) (5) . وفی هذِهِ السَّنَةِ [سَنَةِ 60 ه] فی رَمَضانَ مِنها عَزَلَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ الوَلیدَ بنَ عُتبَةَ عَن إمرَةِ المَدینَةِ لِتَفریطِهِ، وأضافَها ū إلی عَمرِو بنِ سَعیدِ بنِ العاصِ نائِبِ مَکَّةَ، فَقَدِمَ المَدینَةَ فی رَمَضانَ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 148 و 171. نیز، ر. ک: المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 88).
1) (1)
. قَدِمَ عَمرُو بنُ سَعیدِ بنِ العاصِ فی رَمَضانَ أمیراً عَلَی المَدینَةِ وعَلَی المَوسِمِ، وعُزِلَ الوَلیدُ بنُ عُتبَةَ (المحاسن و المساوئ: ص 59، الإمامة و السیاسة: ج 2 ص 5).
«چون به سوی [شهر] مدین رو نهاد، گفت: امید است پروردگارم مرا به راه راست، هدایت کند»(1)
. قصص: آیۀ 22.
.(2)1) (1)
2) (2) . فَلَمّا دَخَلَ [الحُسَینُ علیه السلام] مَکَّةَ قالَ: «وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسی رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ السَّبِیلِ» (تاریخ الطبری: ج 5 ص 343؛ الإرشاد: ج 2 ص 35).
3) (3) . سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی وافی مَکَّةَ، فَلَمّا نَظَرَ إلی جِبالِها مِن بَعیدٍ جَعَلَ یَتلو هذِهِ الآیَةَ: «وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسی رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ السَّبِیلِ».
ودَخَلَ الحُسَینُ إلی مَکَّةَ، فَفَرِحَ بِهِ أهلُها فَرَحاً شَدیداً. قالَ: وجَعَلوا یَختَلِفونَ إلَیهِ بُکرَةً وعَشِیَّةً، وَاشتَدَّ ذلِکَ عَلی عَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ لأَِنَّهُ قَد کانَ طَمِعَ أن یُبایِعَهُ أهلُ مَکَّةَ، فَلَمّا قَدِمَ الحُسَینُ علیه السلام شَقَّ ذلِکَ عَلَیهِ، غَیرَ أنَّه لا یُبدی ما فی قَلبِهِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، لکِنَّهُ یَختَلِفُ إلَیهِ وَیُصَلّی بِصَلاتِهِ ویَقعُدُ عِندَهُ ویَسمَعُ مِن حَدیثِهِ، وهُوَ مَعَ ذلِکَ یَعلَمُ أنَّهُ لا یُبایِعُهُ أحَدٌ مِن أهلِ مَکَّةَ وَالحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام بِها؛ لأَِنَّ الحُسَینَ علیه السلام عِندَهُم أعظَمُ فی أنفُسِهِم مِنِ ابنِ الزُّبَیرِ (الفتوح: ج 5 ص 23، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 190).
کردند به رفت و آمد با ایشان و نزد ایشان میآمدند. همچنین عمرهگزاران و مردمانِ سایر شهرها نزد ایشان میآمدند.
پسر زبیر نیز در مکّه، ملازم کعبه بود و تمام روز را در مسجد الحرام نماز میگزارد و طواف میکرد و به همراه بازدید کنندگان، نزد حسین علیه السلام میآمد. گاه هر روز و گاه یک روز در میان، نزد ایشان میآمد و همیشه برای نظر دادن، [مردم را] به حسین علیه السلام احاله میداد.
حسین علیه السلام برای پسر زبیر، سنگینترینِ خلق خدا بود؛ زیرا میدانست مردم مکّه تا وقتی که ایشان در آن شهر است، با او بیعت نمیکنند و از او پیروی نخواهند کرد؛ چرا که حسین علیه السلام در نزد مردم مکّه، عزیزتر و گرامیتر از پسر زبیر بود و فرمانش مُطاعتر از او بود.(1)
. فَأَقبَلَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی نَزَلَ مَکَّةَ، فَأَقبَلَ أهلُها یَختَلِفونَ إلَیهِ ویَأتونَهُ ومَن کانَ بِها مِنَ المُعتَمِرینَ وأهلِ الآفاقِ، وَابنُ الزُّبَیرِ بِها قَد لَزِمَ الکَعبَةَ فَهُوَ قائِمٌ یُصَلّی عِندَها عامَّةَ النَّهارِ ویَطوفُ، ویَأتی حُسَیناً علیه السلام فیمَن یَأتیهِ، فَیَأتیهِ الیَومَینِ المُتَوالِیَینِ، ویَأتیهِ بَینَ کُلِّ یَومَینِ مَرَّةً، ولا یَزالُ یُشیرُ عَلَیهِ بِالرَّأیِ وهُوَ أثقَلُ خَلقِ اللّهِ عَلَی ابنِ الزُّبَیرِ، قَد عَرَفَ أنَّ أهلَ الحِجازِ لا یُبایِعونَهُ ولا یُتابِعونَهُ أبَداً ما دامَ حُسَینٌ علیه السلام بِالبَلَدِ، وأنَّ حُسَیناً علیه السلام أعظَمُ فی أعیُنِهِم وأنفُسِهِم مِنهُ، وأطوَعُ فِی النّاسِ مِنهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 351؛ الإرشاد: ج 2 ص 35).
این اتّفاق، پسر زبیر را ناراحت کرد و دانست که تا حسین علیه السلام در آن شهر است، مردم گِرد او نخواهند آمد. از این رو، صبح و شام، نزد حسین علیه السلام میآمد.(2)
تهذیب الکمال: حسین علیه السلام و عبد اللّه بن زبیر، وارد مکّه شدند. حسین علیه السلام به خانۀ عبّاس بن عبد المطّلب فرود آمد. پسر زبیر، یک بُرد یمنی پوشید و ملازم حجر اسماعیل شد و مردم را بر ضدّ بنی امیّه تحریک میکرد.(3)
مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی - به نقل از احمد بن اعثم کوفی -: حسین علیه السلام در منطقۀ بالای مکّه
1) (1)
2) (2) . مَضَی [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی وافی مَکَّةَ، فَنَزَلَ شِعبَ عَلِیٍّ، وَاختَلَفَ النّاسُ إلَیهِ، فَکانوا یَجتَمِعونَ عِندَهُ حَلَقاً حَلَقاً، وَتَرَکوا عَبدَ اللّهِ بنَ الزُّبَیرِ، و کانوا قَبلَ ذلِکَ یَتَحَفَّلونَ إلَیهِ، فَساءَ ذلِکَ ابنَ الزُّبَیرِ، وعَلِمَ أنَّ النّاسَ لا یَحفِلونَ بِهِ وَالحُسَینُ علیه السلام مُقیمٌ بِالبَلَدِ، فَکانَ یَختَلِفُ إلیَ الحُسَینِ علیه السلام صَباحاً ومَساءً (الأخبار الطوال: ص 229).
3) (3) . قَدِما [الحُسَینُ علیه السلام وعَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ] مَکَّةَ، فَنَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام دارَ العَبّاسِ بنِ عَبدِ المُطَّلِبِ، ولَزِمَ ابنُ الزُّبَیرِ الحِجرَ ولَبِسَ المَعافِرِیَّ، وجَعَلَ یُحَرِّضُ النّاسَ عَلی بَنی امَیَّةَ (تهذیب الکمال: ج 6 ص 415، الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 443).
فرود آمد و در آن جا چادری بزرگ برپا کرد. عبد اللّه بن زبیر نیز در منزلش در قیقِعان(1)
. در اکثر مصادر، «قُعَیقِعان» آمده و آن، کوهی است در مکّه، مقابل ابو قُبَیس (معجم البلدان: ج 4 ص 279، النهایة: ج 4 ص 88. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 2 در پایان جلد 2).
فرود آمد.سپس حسین علیه السلام به خانۀ عبّاس رفت و عبد اللّه بن عبّاس، ایشان را بدان جا برد. در آن هنگام، فرماندار مکّه از جانب یزید، عمر بن سعد بن ابی وقّاص(2)بود. حسین علیه السلام مؤذّنی را به پا داشت تا با صدای بلند، اذان بگوید و مردم را به نماز فرا خواند.
ابن سعد ترسید که حاجیان به سمت حسین علیه السلام کشیده شوند؛ چون رفت و آمد فراوانِ مردم را از تمام نقاط جهان با ایشان دید. بدین جهت به سمت مدینه حرکت کرد و جریان را برای یزید نوشت.(3)
همچنین مأموران مخفی و فرستادگانی به دنبال او وارد مکّه شدند؛ ولی خداوند، او را بر آنان پیروز گردانید - چنان که پیش از این گذشت -.
مأموران مخفی، با سرافکندگی، از مکّه باز گشتند و عبد اللّه بن زبیر بر یزیدیانی که قصد نابودی او را داشتند، پیروز شد. برادرش عَمرو را کتک زد و او را به زندان افکنْد و قصاص کرد و به او اهانت نمود.
در این هنگام، موقعیت پسر زبیر در شهرهای حجاز، بالا رفت و آوازهاش بلند شد؛ ولی با این همه موقعیتی مانند حسین علیه السلام نزد مردم نداشت؛ بلکه تمایل مردم، به جانب حسین علیه السلام بود؛ چرا که او آقا و بزرگ و پسر دختر پیامبر خدا بود و بر روی زمین، کسی همشأن و همتراز او نبود.
1) (1)
2) (2) . صحیح عمرو بن سعید بن عاص است.
3) (3) . کانَ [الحُسَینُ علیه السلام] قَد نَزَلَ بِأَعلی مَکَّةَ وضَرَبَ هُناکَ فُسطاطاً ضَخماً، ونَزَلَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ دارَهُ بِقیقِعانَ، ثُمَّ تَحَوَّلَ الحُسَینُ علیه السلام إلی دارِ العَبّاسِ، حَوَّلَهُ إلَیها عَبدُ اللّهِ بنُ عَبّاسٍ، وکانَ أمیرَ مَکَّةَ مِن قِبَلِ یَزیدَ یَومَئِذٍ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ، فَأَقامَ الحُسَینُ علیه السلام مُؤَذِّناً یُؤَذِّنُ رافِعاً صَوتَهُ فَیُصَلّی بِالنّاسِ، وهابَ ابنُ سَعدٍ أن یَمیلَ الحُجّاجُ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام لِما یَری مِن کَثرَةِ اختِلافِ النّاسِ إلَیهِ مِنَ الآفاقِ، فَانحَدَرَ إلَی المَدینَةِ وَکَتَبَ بِذلِکَ إلی یَزیدَ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 190).
البتّه دولت یزیدی یکسر با او دشمنی میکرد.(1)
. عَکَفَ النّاسُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام یَفِدونَ إلَیهِ ویَقدَمونَ عَلَیهِ، ویَجلِسونَ حَوالِیَهُ ویَستَمِعونَ کَلامَهُ، حینَ سَمِعوا بِمَوتِ مُعاوِیَةَ وخِلافَةِ یَزیدَ. وأمَّا ابنُ الزُّبَیرِ فَإِنَّهُ لَزِمَ مُصَلّاهُ عِندَ الکَعبَةِ، وجَعَلَ یَتَرَدَّدُ فی غُبونِ ذلِکَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام فی جُملَةِ النّاسِ، ولا یُمکِنُهُ أن یَتَحَرَّکَ بِشَیءٍ مِمّا فی نَفسِهِ مَعَ وُجودِ الحُسَینِ علیه السلام، لِما یَعلَمُ مِن تَعظیمِ النّاسِ لَهُ وتَقدیمِهِم إیّاهُ عَلَیهِ، غَیرَ أنَّهُ قَد تَعَیَّنَتِ السَّرایا وَالبُعوثُ إلی مَکَّةَ بِسَبَبِهِ، ولکِن أظفَرَهُ اللّهُ بِهِم کَما تَقَدَّمَ ذلِکَ آنِفاً، فَانقَشَعَتِ السَّرایا عَن مَکَّةَ مَفلولینَ وَانتَصَرَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ عَلی مَن أرادَ هَلاکَهُ مِنَ الیَزیدِیّینَ، وضَرَبَ أخاهُ عَمراً وسَجَنَهُ وَاقتَصَّ مِنهُ وأهانَهُ.
وعَظُمَ شَأنُ ابنِ الزُّبَیرِ عِندَ ذلِکَ بِبِلادِ الحِجازِ، وَاشتَهَرَ أمرُهُ وبَعُدَ صیتُهُ، ومَعَ هذا کُلِّهِ لَیسَ هُوَ مُعَظَّماً عِندَ النّاسِ مِثلَ الحُسَینِ علیه السلام، بَلِ النّاسُ إنَّما مَیلُهُم إلَی الحُسَینِ علیه السلام لأَِنَّهُ السَّیِّدُ الکَبیرُ، وَابنُ بِنتِ رسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَلَیسَ عَلی وَجهِ الأَرضِ یَومَئِذٍ أحَدٌ یُسامیهِ ولا یُساویهِ، وَلکِنَّ الدَّولَةَ الیَزیدِیَّةَ کانَت کُلُّها تُناوِئُهُ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 151).
«فرزندانت را از جایی که من در آن آسیب میبینم، باز میداری؟!».
محمّد گفت: دوست نمیدارم به شما و آنها آسیبی برسد، گرچه مصیبت شما برای ما از همه عظیمتر است.(2)
ر. ک: ص 558 (مخالفان رفتن امام علیه السلام به سمت
عراق/محمّد بن حنفیّه).
1) (1)
2) (2) . بَعَثَ حُسَینٌ علیه السلام إلَی المَدینَةِ، فَقَدِمَ عَلَیهِ مَن خَفَّ مَعَهُ مِن بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ؛ وهُم تِسعَةَ عَشَرَ رَجُلاً ونِساءٌ وصِبیانٌ مِن أخَواتِهِ وبَناتِهِ ونِسائِهِم، وتَبِعَهُم مُحَمَّدُ ابنُ الحَنَفِیَّةِ فَأَدرَکَ حُسَیناً علیه السلام بِمَکَّةَ، وأعلَمَهُ أنَّ الخُروجَ لَیسَ لَهُ بِرَأیٍ یَومَهُ هذا، فَأَبَی الحُسَینُ علیه السلام أن یَقبَلَ، فَحَبَسَ مُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ وُلدَهُ فَلَم یَبعَث مَعَهُ أحَداً مِنهُم، حَتّی وَجِدَ حُسَینٌ علیه السلام فی نَفسِهِ عَلی مُحَمَّدٍ، وقالَ: تَرغَبُ بِوُلدِکَ عَن مَوضِعٍ اصابُ فیهِ؟ فَقالَ مُحَمَّدٌ: وما حاجَتی أن تُصابَ ویُصابوا مَعَکَ وإن کانَ مُصیبَتُکَ أعظَمَ عِندَنا مِنهُم (تهذیب الکمال: ج 6 ص 421، الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 451).
گفتند: هرگز؛ بلکه با دشمنانش نبرد میکنیم و جان خود را در راهش فدا میکنیم.
گفت: پس برایش نامه بنویسید.
آن گاه اینچنین نامه نوشتند:
«به نام خداوند بخشندۀ مهربان. به حسین بن علی، از: سلیمان بن صُرَد،(1)
. ابو مطرّف سلیمان بن صُرَد بن جون خُزاعی، از صحابۀ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و یکی از بزرگان بارز شیعه در کوفه بود. وی درجنگ جمل، از امام علی علیه السلام سرپیچی کرد و امام علیه السلام او را سرزنش کرد و به شدّت نکوهید؛ ولی در جنگ صفّین، فرمانده جناح راست سپاه امام علیه السلام بود.
امام علی علیه السلام در دوران حکومت خویش، سلیمان را به ولایت منطقۀ جبل برگزید و از استواری او در دین، تمجید کرد. او در دوران خلافت امام حسن علیه السلام، از یاران ایشان بود و هنگامی که معاویه، پیمانشکنی کرد، سلیمان، پیشقدم شد و به امام حسن علیه السلام پیشنهاد کرد که والی معاویه را از کوفه بیرون کنند؛ ولی امام علیه السلام با وی موافقت نکرد.
وی پس از مرگ معاویه، مردم کوفه را جمع کرد و به امام حسین علیه السلام نامه نوشت و ایشان را به کوفه دعوت کرد؛ ولی از بیعت با ایشان سرپیچی کرد و در واقعۀ طف، در کنار امام حسین علیه السلام حاضر نشد. وی پس از مرگ یزید، شیعیان کوفه را گرد آورد و انقلاب انقلابیون بر ضدّ ابن زیاد را، با شعار مشهورش «یا لَثاراتِ الحسین!» سامان داد؛ انقلابی که حماسی و احساسی بود. سلیمان، پس از جنگی سخت با عبید اللّه بن زیاد، در برابر او شکست خورد و بدین گونه، در سال 65 ق، در 93 سالگی به شهادت رسید.
مُسَیَّب بن نَجَبه،(2)رِفاعة بن شدّاد،(3)حبیببن مظاهر،(4)و شیعیان او از مؤمنان و مسلمانان کوفه.1) (1)
2) (2) . مُسیَّب بن نَجَبة بن ربیعۀ فزاری، پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کرده بود و در جنگ قادسیّه و فتح عراق، شرکت داشت. در جنگهای امام علی علیه السلام همراه ایشان بود و به سال 65 ق در عینُ الوَرده همراه با توّابین کشته شد. حُصَین بن نُمَیر، سر وی را به وسیلۀ ادهم بن محرز باهلی برای عبید اللّه بن زیاد فرستاد.
3) (3) . ابوعاصم رفاعة بن شدّاد بجلی کوفی، از یاران برگزیدۀ امام علی و از رؤسای توّابین بعد از قیام امام حسین به شمار میرفت و در جنگ عین الوردة حضور داشت و با مختار بود تا در سال 66 ق، کشته شد.
4) (4) . ر. ک: ج 2 ص 35 (بخش پنجم/فصل سوم/حبیب بن مُظاهر).
درود بر شما! به راستی که ما خداوند یگانه را حمد میگوییم. امّا بعد، ستایش، خدایی را که دشمن جبّار و سرکش تو را در هم شکست؛ دشمنی که در بدی کردن بر این امّت، شتاب کرد و زمام امور را به زور، به دست گرفت، ثروتهای عمومی را غصب کرد و بدون رضایت امّت، بر آنان حکومت نمود. آن گاه بهترینهای امّت را به شهادت رسانید و اشرار را رها کرد و ثروت الهی را میان ثروتمندان و زورمداران، قسمت کرد. از رحمت خدا دور باد، چنان که ثمود، دور شدند!
اینک ما، پیشوایی نداریم. به سوی ما روی آور. امید است که خداوند، ما را به واسطۀ شما بر محور حقیقت، گرد آورد. نعمان بن بشیر، در قصرِ حکومتی است؛ ولی ما در نماز جمعه و مراسم عید او، حاضر نمیشویم. اگر به ما خبر رسد که شما به سمت ما میآیید، او را از قصر، بیرون میکنیم تا به خواست خدا، به شام برود. درود و سلام خدا بر شما باد!».
آن گاه نامه را با عبد اللّه بن سَبعِ هَمْدانی و عبد اللّه بن وال، روانه کردیم و به آنان دستور دادیم با سرعت، حرکت کنند. آن دو از کوفه حرکت کردند و با شتاب، راه پیمودند تا خود را دهم ماه رمضان در مکّه به حسین علیه السلام رساندند. پس از آن، دو روز صبر کردیم. سپس قیس بن مُسهِر صیداوی، عبد الرحمان بن عبد اللّه بن کَدِنِ ارحَبی و عُمارَة بن عُبَید سَلولی(1)
. ظاهراً عُمارة بن عبد سَلولی کوفی، درست است و آنچه در برخی کتب تراجم، «عمارة بن عُبَید» یا «عُمارة بن عبداللّه» ثبت شده، نادرست است. همچنین این شخص همان «عمارة بن عبد کوفی» است که در کتب رجال اهل سنّت آمده و او را از اصحاب امام علی علیه السلام شمردهاند. از وی، ابو اسحاق سبیعی روایت کرده و بیشتر عالمان رجال (مانند: ابن حنبل، ابن حبّان، ابن حجر، عجلی و دیگران) او را توثیق کردهاند. وی از راویان حدیثِ «علّت تسبیح فاطمۀ زهرا علیها السلام» از امیر مؤمنان علیه السلام است.
را به سوی وی روانه ساختیم و آنان با خود، پنجاه و سه نامه از جانب یک نفر، یا دو نفر یا چهار نفر بُردند. دو روز دیگر، صبر کردیم. آن گاه هانی بن هانیِ سَبیعی و سعید بن عبد اللّه حَنَفی را فرستادیم و این نامه را همراهشان کردیم: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. به حسین بن علی، از طرف شیعیانش از مؤمنان و مسلمانان. امّا بعد، به سوی ما بشتاب. به راستی که مردم، انتظار شما را میکشند و نظری به غیر شما ندارند. پس بشتاب، بشتاب. درود بر شما!».همچنین شَبَث بن رِبعی، حَجّار بن ابجَر، یزید بن حارث بن یزید بن رُوَیم، عَزْرَة بن قیس، عمرو بن حَجّاج زُبَیدی و محمّد بن عُمَیر تمیمی، این نامه را نوشتند: «امّا بعد، آستانۀ شهر، سرسبز است و میوهها رسیده و آبها فراوان اند.(2)پس هر گاه اراده کردی، بر لشکری آماده،
فرود آی. درود بر شما!».
نامههای بسیاری نزد ایشان جمع شد. پس نامهها را خواند و از پیکها در بارۀ مردم، پرسش کرد.(1)
. اجتَمَعَتِ الشّیعَةُ فی مَنزِلِ سُلَیمانَ بنِ صُرَدٍ، فَذَکَرنا هَلاکَ مُعاوِیَةَ فَحَمِدنَا اللّهَ عَلَیهِ، فَقالَ لَنا سُلَیمانُ بنُ صُرَدٍ: إنَّ مُعاوِیَةَ قَد هَلَکَ، وإنَّ حُسَیناً علیه السلام قَد تَقَبَّضَ عَلَی القَومِ بِبَیعَتِهِ، وقَد خَرَجَ إلی مَکَّةَ وأنتُم شیعَتُهُ وشیعَةُ أبیهِ، فَإِن کُنتُم تَعلَمونَ أنَّکُم ناصِروهُ ومُجاهِدو عَدُوِّهِ فَاکتُبوا إلَیهِ، وإن خِفتُمُ الوَهَلَ وَالفَشَلَ فَلا تَغُرُّوا الرَّجُلَ مِن نَفسِهِ. قالوا: لا، بَل نُقاتِلُ عَدُوَّهُ، ونَقتُلُ أنفُسَنا دونَهُ. قالَ: فَاکتُبوا إلَیهِ. فَکَتَبوا إلَیهِ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
لِحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ مِن: سُلَیمانَ بنِ صُرَدٍ، وَالمُسَیَّبِ بنِ نَجَبَةَ، ورِفاعَةَ بنِ شَدّادٍ، وحَبیبِ بنِ مُظاهِرٍ، وشیعَتِهِ مِنَ المُؤمِنینَ وَالمُسلِمینَ مِن أهلِ الکوفَةِ.
سَلامٌ عَلَیکَ، فَإِنّا نَحمَدُ إلَیکَ اللّهَ الَّذی لا إلهَ إلّاهُوَ. أمّا بَعدُ، فَالحَمدُ للّهِِ الَّذی قَصَمَ عَدُوَّکَ الجَبّارَ العَنیدَ، الَّذِی انتَزی عَلی هذِهِ الاُمَّةِ، فَابتَزَّها أمرَها وغَصَبَها فَیئَها وتَأَمَّرَ عَلَیها بِغَیرِ رِضیً مِنها، ثُمَّ قَتَلَ خِیارَها وَاستَبقی شِرارَها، وجَعَلَ مالَ اللّهِ دُولَةً بَینَ جَبابِرَتِها وأغنِیائِها، فَبُعداً لَهُ کَما بَعُدَت ثَمودُ. إنَّهُ لَیسَ عَلَینا إمامٌ، فَأَقبِل لَعَلَّ اللّهَ أن یَجمَعَنا بِکَ عَلَی الحَقِّ، وَالنُّعمانُ بنُ بَشیرٍ فی قَصرِ الإِمارَةِ لَسنا نَجتَمِعُ مَعَهُ فی جُمُعَةٍ ولا نَخرُجُ مَعَهُ إلی عیدٍ، ولَو قَد بَلَغَنا أنَّکَ قَد أقبَلتَ إلَینا أخرَجناهُ حَتّی نُلحِقَهُ بِالشّامِ إن شاءَ اللّهُ، وَالسَّلامُ ورَحمَةُ اللّهِ عَلَیکَ.
قالَ: ثُمَّ سَرَّحنا بِالکِتابِ مَعَ عَبدِاللّهِ بنِ سَبعٍ الهَمْدانِیِّ وعَبدِ اللّهِ بنِ والٍ وأمَرناهُما بِالنَّجاءِ، فَخَرَجَ الرَّجُلانِ مُسرِعَینِ حَتّی قَدِما عَلی حُسَینٍ لِعَشرٍ مَضَینَ مِن شَهرِ رَمَضانَ بِمَکَّةَ.
ثُمَّ لَبِثنا یَومَینِ، ثُمَّ سَرَّحنا إلَیهِ قَیسَ بنَ مُسهِرٍ الصَّیداوِیَّ، وعَبدَ الرَّحمنِ بنَ عَبدِ اللّهِ بنِ الکَدِنِ الأَرحَبِیَّ، وعُمارَةَ بنَ عُبَیدٍ السَّلولِیَّ، فَحَمَلوا مَعَهُم نَحواً مِن ثَلاثٍ وخَمسینَ صَحیفَةً مِنَ الرَّجُلِ والاِثنَینِ وَالأَربَعَةِ.
قالَ: ثُمَّ لَبِثنا یَومَینِ آخَرَینِ، ثُمَّ سَرَّحنا إلَیهِ هانِئَ بنَ هانِئٍ السَّبیعِیَّ وسَعیدَ بنَ عَبدِ اللّهِ الحَنَفِیَّ، وکَتَبنا مَعَهُما:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
لِحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ مِن شیعَتِهِ مِنَ المُؤمِنینَ وَالمُسلِمینَ، أمّا بَعدُ، فَحَیَّهَلا؛ فَإِنَّ النّاسَ یَنتَظِرونَکَ، ولا رَأیَ لَهُم فی غَیرِکَ، فَالعَجَلَ العَجَلَ، وَالسَّلامُ عَلَیکَ.
وکَتَبَ شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ، وحَجّارُ بنُ أبجَرَ، ویَزیدُ بنُ الحارِثِ بنِ یَزیدَ بنِ رُوَیمٍ، وعَزرَةُ بنُ قَیسٍ، وعَمرُو بنُ الحَجّاجِ الزُّبَیدِیُّ، وَمُحَمَّدُ بنُ عُمَیرٍ التَّمیمِیُّ:
أمّا بَعدُ، فَقَدِ اخضَرَّ الجَنابُ وأینَعَتِ الثِّمارُ وطَمَّتِ الجِمامُ، فَإِذا شِئتَ فَاقدَم عَلی جُندٍ لَکَ مُجَنَّدٍ، وَالسَّلامُ عَلَیکَ.
وتَلاقَتِ الرُّسُلُ کُلُّها عِندَهُ، فَقَرَأَ الکُتُبَ وسَأَلَ الرُّسُلَ عَن أمرِ النّاسِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 352؛ الإرشاد: ج 2 ص 35).
1) (1)
خیر و شر خواهد داد. فرزند او، یزید - که خدا، خوارترش گرداند - به جای او به حکومت نشسته و حسین بن علی علیه السلام با او مخالفت کرده و از ترس طاغوتهای خاندان ابو سفیان، به مکّه آمده است. شما، شیعیان او هستید و پیش از او، شیعیان پدر او بودید. امروز، او به یاری شما نیازمند است. اگر در خود میبینید که او را یاری دهید و با دشمنانش نبرد کنید، برایش نامه بنویسید؛ ولی اگر از سستی و اختلاف خود، هراس دارید، او را به خود، امیدوار مسازید.
جمعیت گفتند: حتماً او را یاری میکنیم و با دشمنانش میجنگیم. جانمان را در راهش فدا میکنیم تا به خواستهاش برسد.
آن گاه سلیمان بن صُرَد، از آنان عهد و پیمان گرفت که نیرنگ نمیزنند و عهد خود را نخواهند شکست. سپس گفت: هماینک برایش نامهای از طرف این جمعیت بنویسید و آنچه را گفتید، در آن، قید کنید و از او درخواست کنید که به سمت شما بیاید.
گفتند: آیا کافی نیست تو نامهای بنویسی؟
گفت: نه؛ بلکه باید همۀ شما بنویسید.
[راوی] میگوید: آن گروه برای حسین بن علی علیه السلام، چنین نوشتند: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. به حسین بن علی، از طرف سلیمان بن صُرَد، مُسَیَّب بن نَجَبه، حبیب بن مظاهر، رِفاعة بن شَدّاد، عبد اللّه بن وال و گروهی از شیعیان مؤمن او.
امّا بعد، ستایش، خداوندی را که دشمن تو و دشمن پدرت را در هم شکست؛ آن جبّارِ سرکشِ غاصبِ ستمگر را که این امّت را نابود و پراکنده ساخت و بدون رضایت آنان، بر آنان حکومت کرد. نیکان آنها را کشت و اشرار آنها را باقی گذارد. از رحمت خدا دور باد، چنان که ثمود از رحمت خدا دور است!
به ما خبر رسیده که فرزندِ ملعون او، بدون مشورت و اجماع امّت و با ناآگاهی از حدیثها [ی پیامبر صلی الله علیه و آله]، به حکومت نشسته است. ما به همراه شما نبرد میکنیم و جانمان را در راه شما فدا میسازیم. به سمت ما بیا، با سُرور و شادمانی، در امنیت و برکت، استوار و آقا، فرمانده فرمانبردار، امام و پیشوای هدایتپیشه؛ چرا که ما را امام و امیری جز نعمان بن بشیر نیست و او در قصرِ حکومتی، تنها و منزوی است. کسی در نماز جمعهاش شرکت نمیکند و کسی به همراه او به نماز عید نمیرود و کسی به وی مالیات نمیپردازد. او فرا میخواند؛ ولی کسی جوابش را نمیدهد. فرمان میدهد؛ ولی کسی اطاعتش نمیکند. اگر به ما خبر رسد که شما به سوی ما میآیی، او را بیرون میکنیم که روانۀ شام شود. پس به سوی ما بشتاب. امید است خداوند ما را به واسطۀ شما بر محور حقیقت، مجتمع گرداند. سلام و رحمت و برکت خدا بر تو - ای پسر پیامبر
خدا - و نیرویی جز از جانب خدای برتر و بزرگ نیست».
آن گاه نامه را بست و مهر نمود و آن را به عبد اللّه بن سَبعِ هَمْدانی و عبد اللّه بن مِسمَع بَکری سپرد و آنها را به سوی حسین بن علی علیه السلام روانه کردند.
حسین علیه السلام نامۀ کوفیان را خواند و سکوت کرد و پاسخ آنها را نداد. پس از آن، قیس بن مُسهِر صیداوی، عبد الرحمان بن عبد اللّه ارحَبی و عُمارة بن عُبَیدِ سَلولی و عبد اللّه بن وال تمیمی، با حدود یکصد و پنجاه نامه بر ایشان وارد شدند و هر نامه از جانب دو نفر، یا سه نفر و یا چهار نفر بود که از او برای آمدن، دعوت کرده بودند. حسین علیه السلام در کار، درنگ میکرد و به آنان پاسخ نمیگفت.
پس از آن، هانی بن هانیِ سبیعی و سعید بن عبد اللّه حَنَفی، با این نامه که آخرین نامۀ کوفیان است، بر او وارد شدند: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. به حسین بن علی امیر مؤمنان، از جانب شیعیانش و شیعیان پدرش. امّا بعد، پس به سوی ما بشتاب. مردم، انتظار میکشند و نظری به غیر شما ندارند. بشتاب، بشتاب، ای پسر دختر پیامبر خدا! باغها سرسبزند، میوهها رسیدهاند، زمین، بارور شده و درختان به بار نشستهاند. هر گاه اراده کردی، بر ما فرود آی، که بر لشکری آماده، فرود میآیی. سلام و رحمت و برکات خدا بر تو و بر پدرت باد!».
حسین علیه السلام به هانی و سعید بن عبد اللّه حَنَفی فرمود: «بگویید چه کسانی بر این نامه توافق کردهاند؟».
گفتند: ای امیر مؤمنان! شَبَث بن رِبعی، حَجّار بن ابجَر، یزید بن حارث، یزید بن رُوَیم، عروة بن قیس، عمرو بن حَجّاج و محمّد بن عُمَیر بن عُطارِد، بر این نامه توافق کردهاند.
[راوی] میگوید: در این هنگام، حسین علیه السلام برخاست، وضو گرفت و دو رکعت نماز در میان رکن و مقام به جا آورد و چون از نمازْ فارغ شد، از خداوند، در بارۀ آنچه کوفیان نوشتهاند، طلب خیر کرد و نمایندگان آنها را جمع کرد و به آنان فرمود: «جدّم پیامبر خدا را در خواب دیدم که مرا به کاری فرمان داد. من، آن را انجام میدهم. خداوند، تصمیم مرا خیر گرداند، که او ولیّ این کارها و توانا بر آنهاست، إن شاء اللّه تعالی».(1)
. اجتَمَعَتِ الشّیعَةُ فی دارِ سُلَیمانَ بنِ صُرَدٍ الخُزاعِیِّ، فَلَمّا تَکامَلوا فی مَنزِلِهِ قامَ فیهِم خَطیباً، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ وصَلّی عَلَی النّبِیِّ صلی الله علیه و آله وعَلی أهلِ بَیتِهِ، ثُمَّ ذَکَرَ أمیرَ المُؤمِنینَ عَلِیَّ بنَ أبی طالِبٍ، فَتَرَحَّمَ عَلَیهِ وذَکَرَ مَناقِبَهُ الشَّریفَةَ، ثُمَّ قالَ:
یا مَعشَرَ الشّیعَةِ! إنَّکُم قَد عَلِمتُم بِأَنَّ مُعاوِیَةَ قَد صارَ إلی رَبِّهِ، وقَدِمَ عَلی عَمَلِهِ، وسَیَجزیهِ اللّهُ تَبارَکَ وتَعالی بِما قَدَّمَ مِن خَیرٍ أو شَرٍّ، وقَد قَعَدَ فی مَوضِعِهِ ابنُهُ یَزیدُ - زادَهُ اللّهُ خِزیاً - وهذَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام قَد خالَفَهُ وصارَ إلی مَکَّةَ خائِفاً مِن -
1) (1)
حسین علیه السلام هنوز آن روز را به پایان نرسانده بود که بِشر بن مُسهِر صیداوی و عبد الرحمان بن عُبَید ارحَبی بر ایشان وارد شدند و به همراه آنان، پنجاه نامه از بزرگان کوفه و رؤسای قبایل بود و هر نامه از سوی دو، سه و یا چهار نفر و بیشتر بود.
چون روز دیگر شد، هانی بن هانیِ سبیعی و سعید بن عبد اللّه خَثعَمی رسیدند که به همراه آنان نیز پنجاه نامه بود.
چون شب شد، سعید بن عبد اللّه ثقفی وارد شد و به همراه او یک نامه از سوی شَبَث بن رِبِعی، حَجّار بن ابجَر، یزید بن حارث، عَزرَة بن قیس، عمرو بن حَجّاج و محمّد بن عُمَیر بن عُطارِد بود.
اینان، رؤسای کوفیان بودند.
در این روزها نامههای کوفیان، پی در پی میرسید و نامهها به اندازۀ دو خورجین شد.(1)
ثُمَّ لَم یُمسِ الحُسَینُ علیه السلام یَومَهُ ذلِکَ حَتّی وَرَدَ عَلَیهِ بِشرُ بنُ مُسهِرٍ الصَّیداوِیُّ وعَبدُ الرَّحمنِ ابنُ عُبَیدٍ الأَرحَبِیُّ، ومَعَهُما خَمسونَ کِتاباً مِن أشرافِ أهلِ الکوفَةِ ورُؤَسائِها، کُلُّ کِتابٍ مِنها مِنَ الرَّجُلَینِ وَالثَّلاثَةِ وَالأَربَعَةِ بِمِثلِ ذلِکَ.
فَلَمّا أصبَحَ وافاهُ هانِئُ بن هانِئٍ السَّبیعِیُّ وسَعیدُ بنُ عَبدِ اللّهِ الخَثعَمِیُّ، ومَعَهُما أیضاً نَحوٌ مِن خَمسینَ کِتاباً.
فَلَمّا أمسی أیضاً ذلِکَ الیَومَ وَرَدَ عَلَیهِ سَعیدُ بنُ عَبدِ اللّهِ الثَّقَفِیُّ، وَمَعَهُ کِتابٌ واحِدٌ مِن شَبَثِ بنِ رِبِعیٍّ، وحَجّارِ بنِ أبجَرَ، ویَزیدَ بنِ الحارِثِ، وعَزرَةَ بنِ قَیسٍ، وعَمرِو بنِ الحَجّاجِ، ومُحَمَّدِ بنِ عُمَیرِ بنِ عُطارِدٍ، وکانَ هؤُلاءِ الرُّؤَساءَ مِن أهلِ الکوفَةِ، فَتَتابَعَت عَلَیهِ فی أیّامٍ رُسُلُ أهلِ الکوفَةِ، ومِنَ الکُتُبِ ما مَلأََ مِنهُ خُرجَینِ (الأخبار الطوال: ص 229).
1) (1) . لَمّا بَلَغَ أهلَ الکوفَةِ وَفاةُ مُعاوِیَةَ وخُروجُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام إلی مَکَّةَ، اجتَمَعَ جَماعَةٌ مِنَ الشّیعَةِ فی مَنزِلِ سُلَیمانَ بنِ صُرَدٍ، وَاتَّفَقوا عَلی أن یَکتُبوا إلَی الحُسَینِ علیه السلام یَسأَلونَهُ القُدومَ عَلَیهِم، لِیُسَلِّمُوا الأَمرَ إلَیهِ ویَطرِدُوا النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ، فَکَتَبوا إلَیهِ بِذلِکَ، ثُمَّ وَجَّهوا بِالکِتابِ مَعَ عُبَیدِ اللّهِ بنِ سُبَیعٍ الهَمدانِیِّ وعَبدِ اللّهِ بنِ وَدّاکٍ السُلَمِیِّ، فَوافُوا الحُسَینَ علیه السلام بِمَکَّةَ لِعَشرٍ خَلَونَ مِن شَهرِ رَمَضانَ، فَأَوصَلُوا الکِتابَ إلَیهِ.
آشکارا مرتکب معاصی و زشتیها میشد.
از این رو، باب نامهنگاری را با حسین علیه السلام گشودند و نامههای بسیار برایش نوشتند و از ایشان برای آمدن به کوفه دعوت کردند و نوشتند که ایشان را بر ضدّ بنی امیّه یاری خواهند داد و بر این کار، همقسم شدهاند. آنان، نامههای بسیار و پی در پی با این مضمون، ارسال داشتند.(1)
. لَمَّا استَقَرَّ [الحُسَینُ علیه السلام] بِمَکَّةَ اتَّصَلَ بِأَهلِ الکوفَةِ تَأَبّیهِ مِن بَیعَةِ یَزیدَ، و کانوا یَکرَهونَ بَنی امَیَّةَ خُصوصاً یَزیدَ؛ لِقُبحِ سیرَتِهِ ومُجاهَرَتِهِ بِالمَعاصی، وَاشتِهارِهِ بِالقَبائِحِ.
فَراسَلُوا الحُسَینَ علیه السلام وکَتَبوا إلَیهِ الکُتُبَ یَدعونَهُ إلی قُدومِ الکوفَةِ، ویَبذُلونَ لَهُ النُّصرَةَ عَلی بنی امَیَّةَ، وَاجتَمَعوا وتَحالَفوا عَلی ذلِکَ، وتابَعُوا الکُتُبَ إلَیهِ فی هذَا المَعنی (الفخری: ص 114).
تذکرة الخواصّ - به نقل از واقدی -: چون حسین علیه السلام در مکّه مستقر شد و کوفیان از آن آگاه شدند، برای ایشان چنین نوشتند: به راستی که ما خود را وقف تو کردهایم و در نمازِ والیان شرکت نمیکنیم. پس بر ما فرود آی که ما یکصد هزار نفریم. ستم در میان ما، همگانی شده و به غیر کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله، با ما رفتار میشود و ما امیدواریم که خداوند، ما را به واسطۀ شما بر محور حقیقت، مجتمع گرداند و ستم را به واسطۀ شما از ما دور سازد؛ چرا که شما به حکومت، سزاوارتر از یزید و پدر او هستید؛ یزیدی که ثروت این امّت را غصب کرد، میگساری کرد، اهل تنبور و بوزینهباز است و دین را به بازی گرفته است.(2)
تاریخ الیعقوبی: حسین علیه السلام به مکّه رفت و چند روز از اقامتش در مکّه گذشت که مردم عراق برایش نامه نوشتند و نمایندگان پی در پی به سویش روانه کردند، و آخرین نامهای که به ایشان رسید، نامهای بود که هانی بن ابی هانی و سعید بن عبد اللّه خثعمی [، با این مضمون] آورده بودند: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. به حسین بن علی، از طرف شیعیان مؤمن و مسلمانش. امّا بعد، به سوی ما بشتاب. به راستی که مردم، انتظار شما را میکشند و پیشوایی جز شما ندارند. شتاب کنید، شتاب کنید. والسلام!».(3)
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ مِن شیعَتِهِ المُؤمِنینَ وَالمُسلِمینَ، أمّا بَعدُ فَحَیَّهَلا؛ فَإِنَّ النّاسَ یَنتَظِرونَکَ، لا إمامَ لَهُم غَیرُکَ، فَالعَجَلَ ثُمَّ العَجَلَ، وَالسَّلامُ (تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 241).
1) (1)
2) (2) . لَمَّا استَقَرَّ الحُسَینُ علیه السلام بِمَکَّةِ وعَلِمَ بِهِ أهلُ الکوفَةِ، کَتَبوا إلَیهِ یَقولونَ: إنّا قَد حَبَسنا أنفُسَنا عَلَیکَ، ولَسنا نَحضُرُ الصَّلاةَ مَعَ الوُلاةِ، فَاقدَم عَلَینا فَنَحنُ فی مِئَةِ ألفٍ، فَقَد فَشا فینَا الجَورُ، وعُمِلَ فینا بِغَیرِ کِتابِ اللّهِ وسُنَّةِ نَبِیَّهِ، ونَرجو أن یَجمَعَنَا اللّهُ بِکَ عَلَی الحَقِّ، ویَنفی عَنّا بِکَ الظُّلمَ، فَأَنتَ أحَقُّ بِهَذَا الأَمرِ مِن یَزیدَ وأبیهِ الَّذی غَصَبَ الاُمَّةَ فَیئَها، وشَرِبَ الخَمرَ، ولَعِبَ بِالقُرودِ وَالطَّنابیرِ، وتَلاعَبَ بِالدّینِ (تذکرة الخواصّ: ص 237. نیز، ر. ک: مروج الذهب: ج 3 ص 64).
3) (3) . خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام إلی مَکَّةَ، فَأَقامَ بِها أیّاماً، وکَتَبَ أهلُ العِراقِ إلَیهِ، ووَجَّهوا بِالرُّسلِ عَلی إثرِ الرُّسلِ، فَکانَ آخِرُ کِتابٍ وَرَدَ عَلَیهِ مِنهُم کِتابَ هانِئِ بنِ أبی هانِئٍ وسَعیدِ بنِ عَبدِ اللّهِ الخَثعَمِیِّ:
أنساب الأشراف: قاصدان، پی در پی آمدند و نزد او (حسین علیه السلام) اجتماع کردند و ایشان به آخرین نامۀ آنان پاسخ داد و به آنان اعلام نمود که مسلم بن عقیل بن ابی طالب را فرستاده تا اوضاع و احوال را بررسی کند و وضعیت مردم و رأی و نظر آنان را برایش بنویسد.(2)
تاریخ الطبری - به نقل از ابو مخارق راسبی -: حسین علیه السلام، مسلم بن عقیل را فرا خواند و او را به همراه قیس بن مُسهِر صیداوی، عُمارة بن عُبَید سَلولی و عبد الرحمان بن عبد اللّه بن کَدِن ارحَبی به سمت کوفه روانه کرد. وی را به پروا کردن از خدا، مخفی نگه داشتن مسئله و مهربانی با مردم، سفارش کرد [و فرمود] که اگر دید مردم، اتّحاد و یکپارچگی دارند، به سرعت به وی خبر دهد.(3)
الأخبار الطِّوال: حسین علیه السلام برای همۀ آنان، یک نامه نوشت و آن را به هانی بن هانی و سعید بن عبد اللّه سپرد. متن نامه، چنین است: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. از حسین بن علی، به هر یک از دوستان و شیعیانم در کوفه که این نامه به وی میرسد. سلام بر شما! امّا بعد، نامههای شما به دستم رسید و از علاقهمندیتان به آمدنم نزد شما، خبردار شدم. اینک برادر و پسر عمو و فردی مورد اعتماد از خاندانم، [یعنی] مسلم بن عقیل را به سوی شما میفرستم تا واقعیت امور را به دست آورد و برای من از آنچه در بارۀ اجتماع و اتّحاد شما دستگیرش میشود، بنویسد. اگر
1) (1)
. بَعَثَ الحُسَینُ علیه السلام إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ ابنِ عَمِّهِ، فَقالَ لَهُ: سِر إلَی الکوفَةِ فَانظُر ما کَتَبوا بِهِ إلَیَّ، فَإِن کانَ حَقّاً خَرَجنا إلَیهِم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 347، تهذیب التهذیب: ج 1 ص 590).
2) (2) . تَلاحَقَتِ الرُّسُلُ کُلُّها وَاجتَمَعَت عِندَهُ [أی عِندَ الإِمامِ الحُسَینِ علیه السلام]، فَأَجابَهُم عَلی آخِرِ کُتُبِهِم، وأعلَمَهُم أن قَد قَدَّمَ مُسلِمَ بنَ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ، لِیَعرِفَ طاعَتَهُم وأمرَهُم ویَکتُبَ إلَیهِ بِحالِهِم ورَأیِهِم (أنساب الأشراف: ج 3 ص 370. نیز، ر. ک: تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 242).
3) (3) . دَعَا [الحُسَینُ] علیه السلام مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَسَرَّحَهُ مَعَ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ وعُمارَةَ بنِ عُبَیدٍ السَّلولِیِّ وعَبدِ الرَّحمنِ بنِ عَبدِ اللّهِ بنِ الکَدِنِ الأَرحَبِیِّ، فَأَمَرَهُ بِتَقوَی اللّهِ وکِتمانِ أمرِهِ وَاللُّطفِ، فَإِن رَأَی النّاسَ مُجتَمِعینَ مُستَوسِقینَ عَجَّلَ إلَیهِ بِذلِکَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 354؛ الإرشاد: ج 2 ص 39).
واقعیت، چنان بود که در نامهها نوشته بودید و نمایندگانِ شما به من خبر دادند، به زودی بر شما وارد میشوم، اگر خدا بخواهد. والسلام!».
مسلم بن عقیل به همراه حسین علیه السلام از مدینه به مکّه آمده بود. حسین علیه السلام به وی فرمود: «پسر عمو! در نظر دارم به کوفه ره بسپاری و در آنچه مردمِ آن جا بر آن اجتماع کردهاند، بنگری. اگر واقعیت، چنان بود که نامههایشان خبر میدهد، به سرعت برایم نامه بنویس تا در اسرع وقت، خودم را به تو برسانم؛ و اگر جز آن بود، به سرعت، باز گرد».(1)
. کَتَبَ الحُسَینُ علیه السلام إلَیهِم جَمیعاً واحِداً، ودَفَعَهُ إلی هانِئِ بنِ هانِئٍ وسَعیدِ بنِ عَبدِ اللّهِ، نُسخَتُهُ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی مَن بَلَغَهُ کِتابی هذا مِن أولِیائِهِ وشیعَتِهِ بِالکوفَةِ، سَلامٌ عَلَیکُم. أمّا بَعدُ، فَقَد أتَتنی کُتُبُکُم، وفَهِمتُ ما ذَکَرتُم مِن مَحَبَّتِکُم لِقُدومی عَلَیکُم، وإنّی باعِثٌ إلَیکُم بِأَخی وَابنِ عَمّی وثِقَتی مِن أهلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ لِیَعلَمَ لی کُنهَ أمرِکُم، ویَکتُبَ إلَیَّ بِما یَتَبَیَّنُ لَهُ مِنِ اجتِماعِکُم، فَإِن کانَ أمرُکُم عَلی ما أتَتنی بِهِ کُتُبُکُم وأخبَرَتنی بِهِ رُسُلُکُم أسرَعتُ القُدومَ عَلَیکُم إن شاءَ اللّهُ، وَالسَّلامُ.
وقَد کانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ خَرَجَ مَعَهُ مِنَ المَدینَةِ إلی مَکَّةَ، فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: یَابنَ عَمِّ، قَد رَأَیتُ أن تَسیرَ إلَی الکوفَةِ، فَتَنظُرَ مَا اجتَمَعَ عَلَیهِ رَأیُ أهلِها، فَإِن کانوا عَلی ما أتَتنی بِهِ کُتُبُهُم فَعَجِّل عَلَیَّ بِکِتابِکَ لاُِسرِعَ القُدومَ عَلَیکَ، وإن تَکُنِ الاُخری فَعَجِّلِ الِانصِرافَ (الأخبار الطوال: ص 230).
شاید خداوند به واسطۀ تو، ما را بر محور حق و راستی، متّحد گرداند.
به راستی که برادر و پسر عمو و فرد مورد اعتمادم را از خاندانم، به سوی شما فرستادم و به وی دستور دادم تا شرح احوال و آرا و مسائلتان را برایم بنویسد. اگر برایم نوشت که رأی اکثریت و نخبگان و خردمندانِ شما، آن گونه است که فرستادگانِ شما بازگو کردند و در نامههایتان خواندم، به زودی به سوی شما میآیم، اگر خدا بخواهد.
به جانم سوگند که پیشوا نیست، مگر کسی که عامل به کتاب خدا، پایبند به انصاف، ملتزم به حقیقت و سرسپردۀ ذات خداوند باشد. والسلام!».(2)
اگر شما آن گونه بودید که فرستادگانِ شما خبر دادهاند و در نامههایتان خواندم، پس به همراه پسر عمویم به پا خیزید و با او بیعت کنید، او را یاری دهید و تنهایش مگذارید.
به جانم سوگند، پیشوایی که با کتاب خدا به عدالت رفتار کند و انصاف ورزد، مانند کسی نیست که به غیر حق، حکمرانی میکند و خودش، راه را نیافته و نمیتواند دیگران را هدایت کند.
خداوند، ما و شما را بر محور هدایت، گرد آورَد و همۀ ما را با تقوا همراه سازد! به راستی که او به هر چه بخواهد، لطف میکند. سلام خدا و رحمت و برکات او بر شما باد!».
آن گاه نامه را پیچید و مُهر کرد و مسلم بن عقیل را فرا خواند و نامه را به وی داد و به وی فرمود: «من، تو را به سوی کوفه میفرستم و اینها نامههای آنان برای من است. خداوند، کار تو را آن گونه که دوست دارد و میپسندد، تقدیر خواهد کرد. امیدوارم من و تو در رتبۀ شهدا قرار بگیریم.
به برکت [یاد] خدا، حرکت کن تا وارد کوفه شوی. وقتی به کوفه رسیدی، در خانۀ مطمئنترینِ مردمان، فرود آی و مردم را به پیروی از من و دوری از خاندان ابو سفیان فرا بخوان.
اگر دیدی مردم بر بیعت با من توافق دارند، سریع به من خبر بده تا بر اساس آن، عمل کنم، به
خواست خداوند متعال».
آن گاه حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و خداحافظی نمود و هر دو گریستند.(1)
. ذِکرُ کِتابِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام إلی أهلِ الکوفَةِ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلَی المَلأَِ مِنَ المُؤمِنینَ، سَلامٌ عَلَیکُم! أمّا بَعدُ، فَإِنَّ هانِئَ بنَ هانِئٍ وسَعیدَ بنَ عَبدِ اللّهِ قَدِما عَلَیَّ بِکُتُبِکُم فَکانا آخِرَ مَن قَدِمَ عَلَیَّ مِن عِندِکُم، وقَد فَهِمتُ الَّذی قَد قَصَصتُم وذَکَرتُم ولَستُ اقَصِّرُ عَمّا أحبَبتُم، وقَد بَعَثتُ إلَیکُم أخی وَابنَ عَمّی وثِقَتی مِن أهلِ بَیتی مُسلِمَ بنَ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ، وقَد أمَرتُهُ أن یَکتُبَ إلَیَّ بِحالِکُم ورَأیِکُم ورَأیِ ذَوِی الحِجا وَالفَضلِ مِنکُم، وهُوَ مُتَوَجِّهٌ إلی ما قِبَلَکُم إن شاءَ اللّهُ تَعالی وَالسَّلامُ، ولا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ، فَإِن کُنتُم عَلی ما قَدِمَت بِهِ رُسُلُکُم وقَرَأتُ فی کُتُبِکُم فَقوموا مَعَ ابنِ عَمّی وبایِعوهُ وَانصُروهُ ولا تَخذُلوهُ. فَلَعَمری لَیسَ الإِمامُ العادِلُ بِالکِتابِ وَالعادِلُ بِالقِسطِ کَالَّذی یَحکُمُ بِغَیرِ الحَقِّ ولا یَهدی ولا یَهتَدی، جَمَعَنَا اللّهُ وإیّاکُم عَلَی الهُدی، وألزَمَنا وإیّاکُم کَلِمَةَ التَّقوی، إنَّهُ لَطیفٌ لِما یَشاءُ، وَالسَّلامُ عَلَیکُم ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَکاتُهُ.
ثُمَّ طَوَی الکِتابَ وخَتَمَهُ، ودَعا بِمُسلمِ بنِ عَقیلٍ فَدَفَعَ إلَیهِ الکِتابَ، وقالَ لَهُ: إنّی مُوَجِّهُکَ إلی أهلِ الکوفَةِ وهذِهِ کُتُبُهُم إلَیَّ، وسَیَقضِی اللّهُ مِن أمرِکَ ما یُحِبُّ ویَرضی، وأنَا أرجو أن أکونَ أنَا وأنتَ فی دَرَجَةِ الشُّهَداءِ، فَامضِ عَلی بَرَکَةِ اللّهِ حَتّی تَدخُلَ الکوفَةَ، فَإِذا دَخَلتَها فَانزِل عِندَ أوثَقِ أهلِها، وَادعُ النّاسَ إلی طاعَتی وَاخذُلهُم عَن آلِ أبی سُفیانَ، فَإِن رَأَیتَ النّاسَ مُجتَمِعینَ عَلی بَیعَتی فَعَجِّل لی بِالخَبَرِ حَتّی أعمَلَ عَلی حَسَبِ ذلِکَ إن شاءَ اللّهُ تَعالی. ثُمَّ عانَقَهُ الحُسَینُ علیه السلام ووَدَّعَهُ وبَکَیا جَمیعاً (الفتوح: ج 5 ص 30، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 195).
در این هنگام، پسر عمویش مسلم بن عقیل بن ابی طالب را روانۀ عراق ساخت تا حقیقت امور را برایش آشکار گرداند و چنانچه [دعوتها] حتمی بود و امور از پشتوانه و تدبیر برخوردار بود، به دنبال ایشان بفرستد تا با خاندان و بستگان، حرکت کند و وارد کوفه شود و بر دشمنان، پیروز گردد. امام علیه السلام این مطلب را در نامهای به همراه مسلم برای مردم عراق فرستاد.(2)
گفتند: ای پسر پیامبر خدا! شَبَث بن رِبْعی، حَجّار بن ابجَر، یزید بن حارث، یزید بن رُوَیم، عُروة بن قیس، عمرو بن حَجّاج و محمّد بن عُمَیر بن عُطارِد.
[راوی] میگوید: در این هنگام، حسین علیه السلام برخاست و میان رکن و مقام، دو رکعت نماز
1) (1)
2) (2) . اجتَمَعَتِ الرُّسُلُ کُلُّها بِکُتُبِها عِندَ الحُسَینِ علیه السلام... فَعِندَ ذلِکَ بَعَثَ ابنَ عَمِّهِ مُسلِمَ بنَ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ إلَی العِراقِ، لِیَکشِفَ لَهُ حَقیقَةَ هذَا الأَمرِ وَالاِتِّفاقِ، فَإِن کانَ مُتَحَتِّماً وأمراً حازِماً مُحکَماً بَعَثَ إلَیهِ لِیَرکَبَ فی أهلِهِ وذَویهِ، ویَأتِیَ الکوفَةَ لِیَظفَرَ بِمَن یُعادیهِ؛ وکَتَبَ مَعَهُ کِتاباً إلی أهلِ العِراقِ بِذلِکَ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 152).
به جا آورد و از خداوند در این کار، طلب خیر کرد. سپس مسلم را فرا خواند و او را از اوضاع و احوال، باخبر ساخت و به همراه مسلم، جواب نامههای کوفیان را نوشت و به آنان وعدۀ رفتن به کوفه داد و مطلبی به این مضمون نگاشت: «پسر عمویم مسلم بن عقیل را به جانب شما روانه کردم تا احوال و آرای شما را برایم گزارش کند».(1)
. فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِهانِئِ بنِ هانِئِ السَّبِیعیِّ وسَعیدِ بنِ عَبدِ اللّهِ الحَنَفِیِّ: خَبِّرانی مَنِ اجتَمَعَ عَلی هذَا الکِتابِ الَّذی وَرَدَ عَلَیَّ مَعَکُما؟ فَقالا: یَابنَ رَسولِ اللّهِ! شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ، وحَجّارُ بنُ أبجَرَ، ویَزیدُ بنُ الحارِثِ، ویَزیدُ بنُ رُوَیمٍ، وعُروَةُ بنُ قَیسٍ، وعَمرُو بنُ الحَجّاجِ، ومُحَمَّدُ بنُ عُمَیرِ بنِ عُطارِدٍ.
قالَ: فَعِندَها قامَ الحُسَینُ علیه السلام فَصَلّی رَکعَتَینِ بَینَ الرُّکنِ وَالمَقامِ وَسأَلَ اللّهَ الخِیَرَةَ فی ذلِکَ. ثُمَّ دَعا بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وأطلَعَهُ عَلَی الحالِ، وکَتَبَ مَعَهُ جَوابَ کُتُبِهِم یَعِدُهُم بِالوُصولِ إلَیهِم ویَقولُ لَهُم ما مَعناهُ: قَد نَفَذتُ إلَیکُمُ ابنَ عَمّی مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ لِیُعَرِّفَنی ما أنتُم عَلَیهِ مِنَ الرَّأیِ (الملهوف: ص 106، مثیر الأحزان: ص 26).
آن گاه مسلم بن عقیل را خواست و او را به همراه قیس بن مُسهِر صیداوی و عُمارة بن عبد اللّه سَلولی و عبد الرحمان بن عبد اللّه ارحَبی، [به کوفه] روانه کرد و به وی دستور داد جریان را مخفی بدارد.(2)
قَد بَعَثتُ إِلَیکُم أخی وَابنَ عَمّی وثِقَتی مِن أهلِ بَیتی، وأمَرتُهُ أن یَکتُبَ إلَیَّ بِحالِکُم، فَإِن کَتَبَ إلَیَّ أنَّهُ قَدِ اجتَمَعَ رَأیُ مَلَئِکُم وذِی الحِجا مِنکُم عَلی مِثلِ ما قَدِمَت بِهِ رُسُلُکُم قَدِمتُ عَلَیکُم، وإلّا لَم أقدَم، وَالسَّلامُ.
ثُمَّ دَعا مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ فَبَعَثَهُ مَعَ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ وعُمارَةَ بنِ عَبدِ اللّهِ السَّلولِیِّ وعَبدِ الرَّحمنِ بنِ عَبدِ اللّهِ الأَرحَبِیِّ، وأمَرَهُ بِکِتمانِ الأَمرِ (تذکرة الخواصّ: ص 244).
حق باشد و خود را وقف ذات خداوند کند» و به مسلم دستور داد به همراه نامه به کوفه برود.(1)
. عِندَ ذلِکَ رَدَّ [الإِمامُ الحُسَینُ علیه السلام] جَوابَ کُتُبِهِم یُمَنّیهِم بِالقَبولِ ویَعِدُهُم بِسُرعَةِ الوُصولِ: وإنَّهُ قَد جاءَ ابنُ عَمّی مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ لِیُعَرِّفَنی ما أنتُم عَلَیهِ مِن رَأیٍ جَمیلٍ. ولَعَمری مَا الإِمامُ إلَّاالعامِلُ بِالکِتابِ، القائِمُ بِالقِسطِ، الدّائِنُ بِدینِ الحَقِّ، الحابِسُ نَفسَهُ فی ذاتِ اللّهِ. وأمَرَ مُسلِماً بِالتَّوَجُّهِ بِالکِتابِ إلَی الکوفَةِ (مثیر الأحزان: ص 26، بحار الأنوار: ج 44 ص 337).
ایشان در جواب آنان فرمود: «برادر و پسر عمویم را به همراه شما میفرستم. اگر برایم بیعت گرفت و از مردم، آنچنان گزارش داد که در نامهها نوشتهاند، نزد آنان خواهم رفت».
آن گاه مسلم بن عقیل را فرا خواند و فرمود: «به جانب کوفه حرکت کن. اگر دیدی بر آنچه نوشتهاند، اتّفاق دارند و امور را برای قیام، مهیّا دیدی، نظر خود را برایم بنویس».
مسلم، وارد کوفه شد و شیعیان به نزد او آمدند و از آنان برای حسین علیه السلام بیعت گرفت.(2)
ودَعا مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَقالَ: اشخَص إلَی الکوفَةِ، فَإِن رَأَیتَ مِنهُمُ اجتِماعاً عَلی ما کَتَبوا ورَأَیتَهُ أمراً تَرَی الخُروجَ مَعَهُ فَاکتُب إلَیَّ بِرَأیِکَ. فَقَدِمَ مُسلِمٌ الکوفَةَ وأتَتهُ الشّیعَةُ، فَأَخَذَ بَیعَتَهُم لِلحُسَینِ علیه السلام (مقاتل الطالبیّین: ص 99).
1) (1)
2) (2) . لَمّا بَلَغَ أهلَ الکوفَةِ نُزولُ الحُسَینِ علیه السلام مَکَّةَ وأنَّهُ لَم یُبایِع لِیَزیدَ، وَفَدَ إلَیهِ وَفدٌ مِنهُم، عَلَیهِم أبو عَبدِ اللّهِ الجَدَلِیُّ، وکَتَبَ إلَیهِ شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ وسُلَیمانُ بنُ صُرَدٍ وَالمُسَیَّبُ بنُ نَجَبَةَ ووُجوهُ أهلِ الکوفَةِ یَدعونَهُ إلی بَیعَتِهِ وخَلعِ یَزیدَ، فَقالَ لَهُم: أبعَثُ مَعَکُم أخی وَابنَ عَمّی، فَإِذا أخَذَ لی بَیعَتی وأتانی عَنهُم بِمِثلِ ما کَتَبوا بِهِ إلَیَّ قَدِمتُ عَلَیهِم.
3) (3) . احنف بن قیس بن معاویۀ تمیمی سعدی، ابو بحر بصری، که نامش را ضحّاک و برخی «صخر» گفتهاند، در زمان ūپیامبر صلی الله علیه و آله اسلام آورد؛ ولی ایشان را ندید. او به بردباری و آقایی، شهره است. از فرماندهان لشکر عمر در فتح خراسان و فرماندهان لشکر عثمان در فتح مرو بود. در جنگ جَمَل به همراه چهارهزار نفر از قبیلهاش، از جنگ با امیر مؤمنان علیه السلام دست کشید و از سپاهیان همراه عایشه، کنارهگیری کرد. او از فرماندهان لشکر امیر مؤمنان در جنگ صفّین بود. وی جایگاه نیکویی نزد معاویه داشت؛ ولی از ستایش امیر مؤمنان علیه السلام و مدح ایشان کوتاه نمیآمد. امام حسین علیه السلام قبل از قیام، با وی مکاتبه کرد؛ ولی جوابی نداد. وی دوست مُصعَب بن زبیر بود و از همین جهت در مسیر کوفه با او همراهی کرد. او در سال 67 ق، از دنیا رفت.
4) (4) . منذر بن جارود معلّی عبدی، در دوران پیامبر صلی الله علیه و آله به دنیا آمد و از اصحاب امام علی علیه السلام و از فرماندهان سپاه امام علیه السلام در جنگ جمل بود. امام علی علیه السلام او را به ولایت اصطخر برگزید و او در برخی کارهای آن ولایت، خیانت ورزید و در بیت المال تصرّف نمود. امام علیه السلام نیز نامهای به وی نوشت و او را سرزنش کرد (ر. ک: نهج البلاغه: نامۀ 71).
وقتی امام حسین علیه السلام به تعدادی از بزرگان بصره نامه نوشت و آنان را به یاری خواند، مُنذر در میان آنان بود. همۀ آنان نامۀ امام علیه السلام را پنهان کردند، جز او که آن را به عبید اللّه بن زیاد، خبر داد و او دخترش را هم به همسری عبید اللّه در آورده بود. عبید اللّه، فرستادۀ امام علیه السلام را کشت و او را در دوران فرمانروایی یزید بن معاویه حاکم هند کرد. وی در اواخر سال 61 یا اوّل سال 62 ق، در همان جا در گذشت.
نوشت و نامه به صورت یک نسخه (متن واحد) به تمام بزرگان بصره چنین بود: «امّا بعد، به راستی که خداوند، محمّد صلی الله علیه و آله را بر خلقش برگزید و او را به نبوّت، کرامت بخشید و برای رسالت، انتخاب کرد. سپس او را به سوی خود بُرد. او برای بندگان، خیرخواهی کرد و آنچه را بِدان مأمور بود، رساند. ما، خاندان او، نزدیکان او، جانشینان او و وارثانش بودیم و سزاوارترینِ مردم به جانشینی او در میان مردم هستیم. دیگران، این مقام را برای خود گرفتند و ما بِدان، تن دادیم و از اختلاف، پرهیز کردیم و آرامش را دوست داشتیم. ما میدانیم که در این مقام، از دیگرانی که آن را به دست گرفتند، سزاوارتریم. [گذشتگان،] رفتاری نیک داشتند و به اصلاح پرداختند و در طلب حقیقت بودند. خداوند، آنان را بیامرزد و ما و آنان را مشمول غفران خود سازد!
اینک، فرستادهام را به همراه این نامه به سوی شما میفرستم و شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله فرا میخوانم. به راستی که سنّت، از میان رفته است و بدعتها زنده شدهاند. اگر سخنم را بشنوید و از فرمانم پیروی کنید، شما را به راه درست، هدایت میکنم. سلام و رحمت خدا بر شما باد!».
هر یک از بزرگان بصره که این نامه را خواند، آن را پنهان کرد، بجز مُنذِر بن جارود که گمان بُرد این از نیرنگهای عبید اللّه است. از این رو، فرستادۀ امام علیه السلام را به همراه نامه در شبانگاهی که صبحش عبید اللّه میخواست به کوفه برود، نزد وی آورد و نامه را برای عبید اللّه خواند.
عبید اللّه، گردن فرستادۀ حسین علیه السلام را زد و بر منبر رفت و حمد و ثنای خدا را به جا آورد و
سپس گفت: امّا بعد، به خدا سوگند، مرا از سختی، باکی نیست و بیدی نیستم که از باد بلرزم.
دشمن را میکوبم و هماوردم را نابود میکنم. هر کس میخواهد، امتحان کند!
ای مردم بصره! به راستی که امیر مؤمنان، مرا والی کوفه ساخته و من سپیدهدم به سمت کوفه میروم و عثمان بن زیاد بن ابی سفیان را به جای خود گماردهام. مبادا [با او] مخالفت کنید، یا [بر ضدّ او] جوسازی نمایید. به خدای یگانه سوگند که اگر بفهمم کسی [با او] مخالفت کرده، خودش را و رئیسش را و همراهش را خواهم کشت و نزدیک را به گناه دور، کیفر خواهم کرد تا همه مطیع من شوید و در میان شما، مخالف و اختلافافکن نباشد. من پسر زیادم، از همه به او شبیهترم و شباهت به دایی و پسر عمو، مرا از این روحیّه، جدا نساخته است.(1)
. یا: شباهت [کسی از شما] به دایی و پسر عمو [ی من]، مرا از مجازات او، منصرف نمیکند!
آن گاه از بصره بیرون رفت و برادرش عثمان بن زیاد را به جای خود نشاند و به سمت کوفه آمد و مسلم بن عمرو باهلی و شَریک بن اعوَر،(2)همراه او بودند.(3)
أمّا بَعدُ، فَإِنَّ اللّهَ اصطَفی مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله عَلی خَلقِهِ وأکرَمَهُ بِنُبُوَّتِهِ وَاختارَهُ لِرِسالَتِهِ، ثُمَّ قَبَضَهُ اللّهُ إلَیهِ، وقَد نَصَحَ لِعِبادِهِ وبَلَّغَ ما ارسِلَ بِهِ صلی الله علیه و آله، وکُنّا أهلَهُ وأولِیاءَهُ وأوصِیاءَهُ ووَرَثَتَهُ وأحَقَّ النّاسِ بِمَقامِهِ فی النّاسِ، فَاستَأثَرَ عَلَینا قَومُنا بِذلِکَ فَرَضینا، وکَرِهنَا الفُرقَةَ، وأحبَبنَا العافِیَةَ، ونَحنُ نَعلَمُ أنّا أحَقُّ بِذلِکَ الحَقِّ المُستَحَقِّ عَلَینا مِمَّن تَوَلّاهُ، وقَد أحسَنوا وأصلَحوا وتَحَرَّوُا الحَقَّ فَرَحِمَهُمُ اللّهُ وغَفَرَ لَنا ولَهُم، وقَد بَعَثتُ رَسولی إلَیکُم بِهذَا الکِتابِ، وأنَا أدعوکُم إلی کِتابِ اللّهِ وسُنَّةِ نَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله، فَإِنَّ السُّنَّةَ قد امیتَت، وإنَّ البِدعَةَ قَد احیِیَت، وإن تَسمَعوا قَولی وتُطیعوا أمری أهدِکُم سَبیلَ الرَّشادِ، وَالسَّلامُ عَلَیکُم ورَحمَةُ اللّهِ.
فَکُلُّ مَن قَرَأَ ذلِکَ الکِتابَ مِن أشرافِ النّاسِ کَتَمَهُ، غَیرَ المُنذِرِ بنِ الجارودِ فَإِنَّهُ خَشِیَ بِزَعمِهِ أن یَکونَ دَسیساً مِن قِبَلِ عُبَیدِ اللّهِ، فَجاءَهُ بِالرَّسولِ مِنَ العَشِیَّةِ الَّتی یُریدُ صَبیحَتَها أن یَسبِقَ إلَی الکوفَةِ وأقرَأَهُ کِتابَهُ، فَقَدَّمَ الرَّسولَ فَضَرَبَ عُنُقَهُ، وصَعِدَ عُبَیدُ اللّهِ مِنبَرَ البَصرَةِ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ:
أمّا بَعدُ، فَوَاللّهِ ما تُقرَنُ بِیَ الصَّعبَةُ ولا یُقَعقَعُ لی بِالشِّنانِ، وإنّی لَنِکلٌ لِمَن عادانی، وسَمٌّ لِمَن حارَبَنی، أنصَفَ القارَةَ مَن راماها.
یا أهلَ البَصرَةِ! إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ وَلّانِیَ الکوفَةَ وأنَا غادٍ إلَیهَا الغَداةَ، وقَدِ استَخلَفتُ عَلَیکُم عُثمانَ بنَ زیِادِ بنِ أبی سُفیانَ، وإیّاکُم وَالخِلافَ وَالإِرجافَ، فَوَالَّذی لا إلهَ غَیرُهُ لَئِن بَلَغَنی عَن رَجُلٍ مِنکُم خِلافٌ لأََقتُلَنَّهُ وَعریفَهُ ووَلِیَّهُ، ولآَخُذَنَّ الأَدنی بِالأَقصی، حَتّی تَستَمِعوا لی، ولا یَکونَ فیکمُ مُخالِفٌ ولا مُشاقٌّ، أنَا ابنُ زِیادٍ أشبَهتُهُ مِن بَینِ مَن وَطِئَ الحَصی، ولَم یَنتَزِعنی شَبَهُ خالٍ ولَا ابنُ عَمٍّ.
ثُمَّ خَرَجَ مِنَ البَصرَةِ وَاستَخلَفَ أخاهُ عُثمانَ بنَ زِیادٍ، وأقبَلَ إلَی الکوفَةِ ومَعَهُ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 357، البدایة و النهایة: ج 8 ص 157).
1) (1)
2) (2) . شَریک بن اعوَر حارثی سُلَمی نخعی مَذحِجی همْدانی، از یاران امام علی علیه السلام بود. وی در جنگ جَمَل و صفّین، در کنار امام علیه السلام حضور داشت. او که بزرگ قبیلهاش بود، نزد معاویه آمد و معاویه او را به خاطر نامش (شریک)، سرزنش و مسخره کرد. شریک هم جوابی گزنده به وی داد و شعری سرود و او را تحقیر کرد. معاویه او را سوگند داد که دیگر سکوت کند و آن گاه، او را به خود نزدیک کرد و خشنود ساخت. او نزد ابن زیاد، محترم بود و شیعهای متعصّب بود.
3) (3) . کَتَبَ حُسَینٌ علیه السلام مَعَ مَولیً لَهُم یُقالُ لَهُ سُلَیمانُ، وکَتَبَ بِنُسخَةٍ إلی رُؤوسِ الأَخماسِ بِالبَصرَةِ وإلَی الأَشرافِ، فَکَتَبَ إلی مالِکِ بنِ مِسمَعٍ البَکرِیِّ، وإلَی الأَحنَفِ بنِ قَیسٍ، وإلَی المُنذِرِ بنِ الجارودِ، وإلی مَسعودِ بنِ عَمرٍو، وإلی قَیسِ بنِ الهَیثَمِ، وإلی عَمرِو بنِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ مَعمَرٍ، فَجاءَت مِنهُ نُسخَةٌ واحِدَةٌ إلی جَمیعِ أشرافِها:
هر کس نامه را خواند، کتمان کرد و به کسی خبر نداد، جز مُنذِر بن جارود که ترسید این، دسیسهای از جانب عبید اللّه باشد - و حومه دختر مُنذر بن جارود، همسر عبید اللّه بن زیاد بود -.
از این رو، مُنذر نزد عبید اللّه بن زیاد آمد و گزارش نامه را به وی داد.
عبید اللّه بن زیاد، خشمگین شد و گفت: فرستادۀ حسین به بصره کیست؟
منذر بن جارود گفت: ای امیر! فرستادۀ حسین، غلامِ آزادشدهای است به نام سلیمان.
عبید اللّه بن زیاد گفت: او را نزد من بیاورید.
سلیمان را نزد او آوردند، در حالی که او خود را نزد برخی از شیعیان بصره، پنهان کرده بود.
وقتی عبید اللّه بن زیادْ او را دید، بدون آن که با او صحبت کند، او را جلو آورد و دست و پا بسته، گردن زد - خدای، او را رحمت کند - و سپس دستور داد او را به دار آویزند.(1)
. قَد کانَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام قَد کَتَبَ إلی رُؤَساءِ أهلِ البَصرَةِ، مِثلِ: الأَحنَفِ بنِ قَیسٍ، ومالِکِ بنِ مِسمَعٍ، وَالمُنذِرُ بنِ الجارودِ، وقَیسِ بنِ الهَیثَمِ، ومَسعودِ بنِ عَمرٍو، وعُمَرَ بنِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ مَعمَرٍ، فَکَتَبَ إلَیهِم کِتاباً یَدعوهُم فیهِ إلی نُصرَتِهِ وَالقِیامِ مَعَهُ فی حَقِّهِ، فَکانَ کُلُّ مَن قَرَأَ کِتابَ الحُسَینِ علیه السلام کَتَمَهُ ولَم یُخبِر بِهِ أحَداً إلَّاالمُنذِرَ بنَ الجارودِ، فَإِنَّهُ خَشِیَ أن یَکونَ هذَا الکِتابُ دَسیساً مِن عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، وکانَت حَومَةُ بِنتُ المُنذِرِ بنِ الجارودِ تَحتَ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَأَقبَلَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ فَخَبَّرَهُ بِذلِکَ.
قالَ: فَغَضِبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ وقالَ: مَن رَسولُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلَی البَصرَةِ؟ فَقالَ المُنذِرُ بنُ الجارودِ: أیُّهَا الأَمیرُ! رَسولُهُ إلَیهِم مَولیً یُقالُ لَهُ سُلَیمانُ، فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: عَلَیَّ بِهِ، فَاُتِیَ بِسُلَیمانَ مَولَی الحُسَینِ علیه السلام وقَد کانَ مُتَخَفِّیاً عِندَ بَعضِ الشّیعَةِ بِالبَصرَةِ، فَلَمّا رَآهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ لَم یُکَلِّمهُ دونَ أن أقدَمَهُ فَضَرَبَ عُنُقَهُ صَبراً رَحِمَهُ اللّهُ! ثُمَّ أمَرَ بِصَلبِهِ (الفتوح: ج 5 ص 37، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 199).
1) (1)
در آن نامه، چنین آمده بود: «شما را به خدا و پیامبرش فرا میخوانم؛ چرا که سنّت، از میان رفته است. اگر به دعوتم پاسخ دهید و از فرمانم پیروی نمایید، شما را به راه درست، هدایت میکنم».
چون نامه رسید، همه جریان را مخفی کردند، جز منذر بن جارود که نامه و فرستاده را نزد عبید اللّه آورد؛ زیرا ترسید این نامه از نیرنگهای عبید اللّه باشد که میخواهد آنان را نسبت به حسین علیه السلام بیازماید؛ چرا که دختر منذر (بحریّه)، همسر عبید اللّه بود.
عبید اللّه چون نامه را خواند، گردن فرستاده را از تَن جدا کرد.(1)
. وکَتَبَ [الحُسَینُ] علیه السلام کِتاباً إلی وُجوهِ أهلِ البَصرَةِ، مِنهُمُ: الأَحنَفُ بنُ قَیسٍ، وقَیسُ بنُ الهَیثَمِ، وَالمُنذِرُ بنُ الجارودِ، ویَزیدُ بنُ مَسعودٍ النَهشَلِیُّ، وبَعَثَ الکِتابَ مَعَ زَرّاعٍ السَّدوسِیِّ - وقیلَ: مَعَ سُلَیمانَ المُکَنّی بِأَبی رَزینٍ - فیهِ: إنّی أدعوکُم إلَی اللّهِ وإلی نَبِیِّهِ، فَإِنَّ السُّنَّةَ قَد امیتَت، فَإِن تُجیبوا دَعوَتی وتُطیعوا أمری أهدِکُم سَبیلَ الرَّشادِ.
فَلَمّا وَصَلَ الکِتابُ کَتَموا عَلَی الرَّسولِ إِلَّا المُنذِرَ بنَ الجارودِ، فَإِنَّهُ أتی عُبَیدَ اللّهِ بِالکِتابِ ورَسولِ الحُسَینِ علیه السلام؛ لأَِنَّهُ خافَ أن یَکونَ الکِتابُ قَد دَسَّهُ عُبَیدُ اللّهِ إلَیهِم لِیَختَبِرَ حالَهُم مَعَ الحُسَینِ علیه السلام، لِأَنَّ بَحرِیَّةَ بِنتَ المُنذِرِ زَوجَةُ عُبَیدِ اللّهِ، فَلَمّا قَرَأَ الکِتابَ ضَرَبَ عُنُقَ الرَّسولِ (مثیر الأحزان: ص 27، بحار الأنوار: ج 44 ص 339).
همه جز مُنذر بن جارود عبدی، نامه را پنهان کردند. مُنذر ترسید که عبید اللّه این کار را از روی نیرنگ انجام داده باشد. از این رو، جریان را به عبید اللّه گفت و نامه را برایش خواند.(2)
وقتی نامه به آنان رسید، همه بجز منذر بن جارود، آن را پنهان کردند. منذر، آن را افشا نمود؛ چون دخترش هند، همسر عبید اللّه بن زیاد بود. منذر، نزد عبید اللّه آمد و داستان نامه و محتوایش
1) (1)
2) (2) . قَد کانَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام کَتَبَ إلی وُجوهِ أهلِ البَصرَةِ یَدعوهُم إلی کِتابِ اللّهِ، ویَقولُ لَهُم: «إنَّ السُّنَّةَ قَد امیتَت، وإنَّ البِدعَةَ قَد احیِیَت ونُعِشَت» وکَتَموا کِتابَهُ إلَّاالمُنذِرَ بنَ الجارودِ العَبدِیَّ، فَإِنَّهُ خافَ أن یَکونَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ دَسَّهُ إلَیهِ، فَأَخبَرَهُ بِهِ وأقرَأَهُ إیّاهُ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 335).
را برای عبید اللّه باز گفت. عبید اللّه دستور داد فرستاده را پیدا کنند. او را پیدا کردند و آوردند و سرش از تن، جدا شد.(1)
. قَد کانَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام کَتَبَ کِتاباً إلی شیعَتِهِ مِن أهلِ البَصرَةِ مَعَ مَولیً لَهُ یُسَمّی سَلمانَ، نُسخَتُهُ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی مالِکِ بنِ مِسمَعٍ، وَالأَحنَفِ بنِ قَیسٍ، وَالمُنذِرِ بنِ الجارودِ، ومَسعودِ بنِ عَمرٍو، وقَیسِ بنِ الهَیثَمِ، سَلامٌ عَلَیکُم. أمّا بَعدُ، فَإِنّی أدعوکُم إلی إحیاءِ مَعالِمِ الحَقِّ وإماتَةِ البِدَعِ، فَإِن تُجیبوا تَهتَدوا سُبُلَ الرَّشادِ، وَالسَّلامُ.
فَلَمّا أتاهمُ هذَا الکِتابُ کَتَموهُ جَمیعاً إلَّاالمُنذِرَ بنَ الجارودِ، فَإِنَّهُ أفشاهُ، لِتَزویجِهِ ابنَتَهُ هِنداً مِن عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَأَقبَلَ حَتّی دَخَلَ عَلَیهِ فَأَخبَرَهُ بِالکِتابِ، وحَکی لَهُ ما فیهِ، فَأَمَرَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِطَلَبِ الرَّسولِ، فَطَلَبوهُ فَأَتَوهُ بِهِ، فَضُرِبَت عُنُقُهُ (الأخبار الطوال: ص 231).
(3) 261. الملهوف: یزید برای عبید اللّه بن زیاد - که والی بصره بود - نامه نوشت که او را به حکومت کوفه نیز گمارده و آن جا را نیز در قلمرو حکومت وی، قرار داده است. در این نامه، جریان مسلم بن عقیل و حسین علیه السلام را برایش نوشت و به وی تأکید کرد که مسلم را دستگیر کند و به قتل رساند. بدین جهت، عبید اللّه آماده میشد که به کوفه برود.
حسین علیه السلام نیز برای گروهی از بزرگان بصره، نامهای به همراه یکی از دوستدارانش به نام سلیمان - که کنیهاش ابو رزین بود - فرستاد و در آن، آنان را به یاری خود و پیروی از خویش، فرا خواند. و از کسانی که برایشان نامه فرستاد، یزید بن مسعود نَهشَلی و منذر بن جارود عبدی بودند.
1) (1)
2) (2) . کَتَبَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام إلَی الأَحنَفِ یَدعوهُ إلی نَفسِهِ، فَلَم یَرُدَّ الجَوابَ، وقالَ: قَد جَرَّبنا آلَ أبِی الحَسَنِ فَلَم نَجِد عِندَهُم إیالَةً لِلمُلکِ، ولا جَمعاً لِلمالِ، ولا مَکیدَةً فِی الحَربِ (عیون الأخبار، ابن قتیبه: ج 1 ص 211. نیز، ر. ک: الفائق فی غریب الحدیث: ج 1 ص 60).
3) (3) . یزید بن مسعود بن خالد نَهشَلی، از بزرگان بصره بود. شرح حالی روشن از او یافت نشد؛ لیکن از این نامه و تبلیغی که در میان سران قبیلههای بنی تمیم و بنی سعد انجام داده و توصیفی که از امام حسین علیه السلام کرده، به دست میآید که دارای عقیدهای نیکو بوده است. امام حسین علیه السلام وقتی نامۀ او به دستش رسید، برایش دعا کرد. او خود را آماده کرد که نزد حسین علیه السلام برود؛ ولی خبر شهادت امام علیه السلام را شنید و از این جهت، بسیار ناراحت شد.
یزید بن مسعود، بنی تمیم و بنی حنظله و بنی سعد را نزد خود فرا خواند و وقتی حضور یافتند، چنین گفت: ای بنی تمیم! دیدگاه مرا نسبت به خود و جایگاه مرا چگونه میدانید؟
گفتند: به به! به خدا سوگند که تو بهترین پشتوانه و در قُلّۀ افتخاری. تو در بزرگی، نقطۀ وسط دایره و پیشتاز دیگرانی.
گفت: به راستی که شما را برای کاری گرد آوردهام و میخواهم با شما مشورت کنم و از شما کمک بگیرم.
گفتند: به خدا سوگند، برایت خیرخواهی میکنیم و تلاش میکنیم رأیی درست، بیان کنیم.
پس بگو تا بشنویم.
آن گاه او چنین گفت: معاویه از دنیا رفت و - به خدا سوگند - با مردن و هلاکت، خوار [و بیمقدار] شد و با مرگ او، درِ خانۀ ستم و گناه شکست و پایههای جور، سُست گردید. [از جنایات اوست که] بیعتی از مردم گرفت و گمان کرد که آن را استوار کرده است؛ ولی هیهات که بِدان برسد! به خدا سوگند، او تلاش کرد؛ ولی نتیجه نداد و مشورت کرد؛ ولی تنها ماند. اینک فرزندش، یزیدِ میگسار و تبهکار، به جایش نشسته و ادّعای خلافت بر مسلمانان دارد و بدون رضایت بر آنان امارت میکند، با این که اهل دانش و حلم نیست و از حقیقت، هیچ نمیشناسد.
به خدا سوگند، سوگندی راست یاد میکنم که نبرد با او، از نبرد با مشرکان، برتر است.
و این، حسین بن علی، پسر دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است؛ آن که دارای شرف اصیل و رأیی استوار است؛ همو که دارای فضیلتهای بیشمار و دانش سرشار است. او برای حکومت، به جهت سابقهاش در دین و سن و پیشینهاش و نزدیکیاش [به پیامبر خدا]، سزاوارترین است. او کسی است که با کوچک، مهربان و با بزرگ، متواضع است. چه سرپرستی برای رعیّت و پیشوای باکرامتی است!
خداوند، حجّت را با او تمام کرده و موعظه را رسانده است. از پرتو حقیقت، دور نمانید و در جرگۀ باطل، سرگردان مشوید. در جنگ جَمَل، صَخر بن قیس، شما را [از یاری دادن به علی علیه السلام] کنار کشاند. حالا آن بدنامی را با قیام به همراه پسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و یاری او، از خود بشویید [و پاک کنید]. به خدا سوگند، کسی در یاری حسین، کوتاهی نمیورزد، مگر آن که خداوند، خواری را در فرزندانش و کمبود را در عشیرهاش به ارث میگذارد.
من اینک، لباس نبرد پوشیدهام و زره بر تن کردهام. هر که کشته نشود، خواهد مُرد و هر که بگریزد، از چنگال مرگ، خلاصی نخواهد یافت. پس بهترین پاسخ را بدهید. خدا، شما را رحمت کند!
بنو حنظله به سخن آمدند و گفتند: ای ابو خالد! ما تیرهای کمان و جنگجویان قبیلۀ تو هستیم.
اگر با ما تیر بیندازی، به هدف میزنی و اگر با ما بجنگی، پیروز میشوی. به خدا سوگند، در هیچ باتلاقی نمیروی، جز این که ما هم همراه تو هستیم و با هیچ سختیای رو به رو نمیشوی، مگر آن که ما هم با آن، رو به رو خواهیم شد. تو را با شمشیرهایمان یاری میدهیم و با بدنهایمان از تو محافظت میکنیم. پس برای آنچه میخواهی، به پا خیز.
بنو سعد بن یزید هم به سخن آمدند و گفتند: ای ابو خالد! بدترین کار برای ما، مخالفت با تو و کنارهگیری از عقیدۀ توست. آن روز، صَخر بن قیس، ما را به کنارهگیری از جنگ، دستور داد. ما از کار آن روز خود، خشنودیم و عزّت ما برایمان باقی مانْد. به ما مهلت بده تا مشورت کنیم و نظر خود را به تو اعلام داریم.
[سپس] بنو عامر بن تمیم به سخن آمدند و گفتند: ای ابو خالد! ما برادران تو و همقسمان تو هستیم. اگر تو به خشم آیی، ما خشنود نخواهیم بود و اگر تو به پا خیزی، ما نخواهیم نشست.
کار، در دست توست. ما را فرا بخوان، که اجابتت میکنیم، و دستورمان بده، که پیرویات میکنیم. فرمان، از آنِ توست، هر گاه که بخواهی.
آن گاه یزید بن مسعود گفت: به خدا سوگند - ای بنی سعد -، اگر کنارهگیری کنید، خدا شمشیر را هیچ گاه از میان شما بر نخواهد داشت و همیشه شمشیرهایتان به روی خودتان خواهد بود.
سپس برای حسین علیه السلام، نامهای اینچنین نوشت: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. امّا بعد، نامهات به من رسید و آنچه را که مرا بِدان فرا خواندی، دانستم. مرا دعوت کردی تا از پیرویات بهره ببَرم و با یاری کردنت به رستگاری برسم. به راستی که خداوند، زمین را از کسی که راهنمای خیر و راهبر نجات باشد، خالی نمیگذارد و شما حجّتهای خداوند بر خَلق و یادگاران او در زمین هستید. شما از زیتون احمدی، شاخه شاخه شدید. او اصل است و شما شاخهاید.
به کاری که خواستی، اقدام کن و پیروز خواهی شد. به راستی که گردن بنی تمیم را برایت رام کردم و آنان را رامتر از شتر تشنه به هنگام رسیدن به آب نمودم. گردن بنی سعد را برایت نرم کردم و زنگارهای دلشان را با آب زلال، شستشو دادم و از آن، برق میجهد».
چون حسین علیه السلام نامه را خواند، فرمود: «خداوند، تو را در روز ترس، ایمن بدارد و تو را در روز تشنگی بزرگ، سیراب و عزیز گرداند!».
وقتی یزید [بن مسعود] آماده شد که به سوی حسین علیه السلام حرکت کند، خبر شهادت امام علیه السلام به او رسید و از این خبر، بسیار ناراحت شد.
و امّا مُنذر بن جارود، نامه و فرستاده [ی امام علیه السلام] را نزد عبید اللّه بن زیاد آورد؛ زیرا ترسید
که نامه، نیرنگی از سوی عبید اللّه بن زیاد باشد؛ چون دخترش (بحریّه)، همسر عبید اللّه بن زیاد بود.
عبید اللّه، فرستاده را گرفت و به دار آویخت. آن گاه به منبر رفت و خطبه خواند و مردم بصره را از مخالفت و شایعهپراکنی ترساند. [عبید اللّه] آن شب را در بصره خوابید و چون صبح شد، برادرش عثمان بن زیاد را جانشین خود کرد و به سرعت به سمت کوفه حرکت نمود.(1)
. کَتَبَ یَزیدُ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ - وکانَ والِیاً عَلَی البَصرَةِ - بِأَنَّهُ قَد وَلّاهُ الکوفَةَ وضَمَّها إلَیهِ، ویُعَرِّفُهُ أمرَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وأمرَ الحُسَینِ علیه السلام، ویُشَدِّدُ عَلَیهِ فی تَحصیلِ مُسلِمٍ وقَتلِهِ، فَتَأَهَّبَ عُبَیدُ اللّهِ لِلمَسیرِ إلَی الکوفَةِ.
وکانَ الحُسَینُ علیه السلام قَد کَتَبَ إلی جَماعَةٍ مِن أشرافِ البَصرَةِ کِتاباً مَعَ مَولیً لَهُ اسمُهُ سُلَیمانُ ویُکَنّی أبا رَزینٍ، یَدعوهُم فیهِ إلی نُصرَتِهِ ولُزومِ طاعَتِهِ، مِنهُم: یَزیدُ بنُ مَسعودٍ النَهشَلِیُّ، وَالمُنذِرُ بنُ الجارودِ العَبدِیُّ. فَجَمَعَ یَزیدُ بنُ مَسعودٍ بَنی تَمیمٍ وبَنی حَنظَلَةَ وبَنی سَعدٍ، فَلَمّا حَضَروا قالَ: یا بَنی تَمیمٍ! کَیفَ تَرَونَ مَوضِعی مِنکُم وحَسَبی فیکُم؟ فَقالوا: بَخٍّ بَخٍّ، أنتَ واللّهِ فِقرَةُ الظَّهرِ ورَأسُ الفَخرِ، حَلَلتَ فِی الشَّرَفِ وَسَطاً وتَقَدَّمتَ فیهِ فَرَطاً.
قالَ: فَإِنّی قَد جَمَعتُکُم لأَِمرٍ اریدُ أن اشاوِرَکُم فیهِ وأستَعینُ بِکُم عَلَیهِ. فَقالوا: وَاللّهِ إنّا نَمنَحُکَ النَّصیحَةَ ونَجهَدُ لَکَ الرَّأیَ، فَقُل نَسمَع.
فَقالَ: إنَّ مُعاوِیَةَ قَد ماتَ فَأَهوِن بِهِ وَاللّهِ هالِکاً ومَفقوداً، ألا وإنَّهُ قَدِ انکَسَرَ بابُ الجَورِ وَالإِثمِ، وتَضَعضَعَت أرکانُ الظُّلمِ، وقَد کانَ أحدَثَ بَیعَةً عَقَدَ بِها أمراً وظَنَّ أنَّهُ قَد أحکَمَهُ، وهَیهاتَ وَالَّذی أرادَ، اجتَهَدَ وَاللّهِ فَفَشِلَ، وشاوَرَ فَخُذِلَ، وقَد قامَ ابنُهُ یَزیدُ شارِبُ الخُمورِ ورَأسُ الفُجورِ، یَدَّعِی الخِلافَةَ عَلَی المُسلِمینَ، ویَتَأَمَّرُ عَلَیهِم بِغَیرِ رِضیً مِنهُم، مَعَ قَصرِ حِلمٍ وقِلَّةِ عِلمٍ، لا یَعرِفُ مِنَ الحَقِّ مَوطِئَ قَدَمِهِ، فَاُقسِمُ بِاللّهِ قَسَماً مَبروراً، لَجِهادُهُ عَلَی الدّینِ أفضَلُ مِن جِهادِ المُشرِکینَ.
وهذَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ ابنُ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله - ذُو الشَّرَفِ الأَصیلِ وَالرَّأیِ الأَثیلِ - لَهُ فَضلٌ لا یوصَفُ، وعِلمٌ لا یُنزَفُ، وهُوَ أولی بِهذَا الأَمرِ لِسابِقَتِهِ وسِنِّهِ وقَدمِهِ وقَرابَتِهِ، یَعطِفُ عَلَی الصَّغیرِ، وَیحنو عَلَی الکَبیرِ، فَأَکرِم بِهِ راعی رَعِیَّةٍ وإمامِ قَومٍ، وَجَبَت للِّهِ بِهِ الحُجَّةُ، وَبَلَغَت بِهِ المَوعِظَةُ. فَلا تَعشوا عَن نورِ الحَقِّ، ولا تَسکَعوا فی وَهدَةِ الباطِلِ، فَقَد کانَ صَخرُ بنُ قَیسٍ قَدِ انخَذَلَ بِکُم یَومَ الجَمَلِ فَاغسِلوها بِخُروجِکُم إلَی ابنِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ونُصرَتِهِ، وَاللّهِ لا یَقصُرُ أحَدٌ عَن نُصرَتِهِ إلّاأورَثَهُ اللّهُ الذُّلَّ فی وَلَدِهِ، وَالقِلَّةَ فی عَشیرَتِهِ، وها أنَا قد لَبِستُ لِلحَربِ لَأمَتَها، وَادَّرَعتُ لها بِدِرعِها، مَن لَم یُقتَل یَمُت، ومَن یَهرُب لَم یَفُت، فَأَحسِنوا رَحِمَکُمُ اللّهُ رَدَّ الجَوابِ.
فَتَکَلَّمَت بَنو حَنظَلَةَ، فَقالوا: یا أبا خالِدٍ! نَحنُ نَبلُ کِنانَتِکَ وفارِسُ عَشیرَتِکَ، إن رَمَیتَ بِنا أصَبتَ، وإن غَزَوتَ بنا فَتَحتَ، لا تَخوضُ وَاللّهِ غَمرَةً إلّاخُضناها، ولا تَلقی وَاللّهِ شِدَّةً إلّالَقیناها، نَنصُرُکَ بِأَسیافِنا، ونَقیکَ بِأَبدانِنا، فَانهَض لِما شِئتَ.
وتَکَلَّمَت بَنو سَعدِ بنِ یَزیدَ، فَقالوا: یا أبا خالِدٍ! إنَّ أبغَضَ الأَشیاءِ إلَینا خِلافُکَ وَالخُروجُ مِن رَأیِکَ، وقَد کانَ صَخرُ بنُ قَیسٍ أمَرَنا بِتَرکِ القِتالِ، فَحَمِدنا أمرَنا وبَقِیَ عِزُّنا فینا، فَأَمهِلنا نُراجِعِ المَشوَرَةَ ونَأتِکَ بِرَأیِنا.
وَتَکَلَّمَت بَنو عامِرِ بنِ تَمیمٍ، فَقالوا: یا أبا خالِدٍ! نَحنُ بنو أبیکَ وحُلَفاؤُکَ، لا نَرضی إن غَضِبتَ، ولا نَقطُنُ إن ظَعَنتَ، وَالأَمرُ إلَیکَ، فَادعُنا نُجِبکَ، ومُرنا نُطِعکَ، وَالأَمرُ إلَیکَ إذا شِئتَ.
فَقالَ: وَاللّهِ - یا بَنی سَعدٍ -، لَئِن فَعَلتُموها لا یَرفَعُ اللّهُ عَنکُمُ السَّیفَ أبَداً، ولا یَزالُ سَیفُکُم فیکُم.
ثُمّ کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، أمّا بَعدُ، فَقَد وَصَلَ إلَیَّ کِتابُکَ، وفَهِمتُ ما نَدَبتَنی إلَیهِ ودَعَوتَنی لَهُ مِنَ -
1) (1)
یزید بن نُبَیط - که از قبیلۀ عبد القیس بود - تصمیم رفتن به نزد حسین علیه السلام گرفت. او ده پسر داشت. به آنان گفت: کدام یک با من میآید؟
دو نفر پاسخ مثبت دادند: عبد اللّه و عبید اللّه. یزید [بن نُبَیط] در خانۀ آن زن به یارانش گفت:
من تصمیم به رفتن گرفتهام و اکنون میروم.
به وی گفتند: ما بر تو از اصحاب ابن زیاد، بیمناکیم.
گفت: به خدا سوگند، اگر مرکب من در دشت به راه افتد، هر آینه برایم رهیدن از دست جویندگان من، آسان است [و میتوانم از آنها بگذرم].
وی از بصره خارج شد و به سرعت، مسافت پیمود تا به حسین علیه السلام رسید و در منطقۀ ابَطح، به خیمهگاه ایشان رسید. خبر آمدن او به حسین علیه السلام رسید و ایشان به سراغ او رفت. او به خیمۀ حسین علیه السلام آمد. به وی گفته شد: ایشان به خیمۀ تو رفته است. او به دنبال ایشان آمد و حسین علیه السلام چون او را در خیمهاش نیافته بود، نشسته بود و انتظار او را میکشید. مرد بصری وارد خیمهاش
شد و حسین علیه السلام را آن جا نشسته دید. پس گفت: «به لطف و رحمت خدا، که به آن باید شادمان شوند»(1)
. یونس: آیۀ 58.
.مرد بصری بر حسین علیه السلام سلام کرد و نزد ایشان نشست و به ایشان خبر داد که چرا آمده است و امام علیه السلام برایش دعای خیر کرد. این مرد، همراه حسین علیه السلام آمد و به همراه ایشان جنگید و خودش و دو فرزندش شهید شدند.(2)
قالَ: فَأَجمَعَ یَزیدُ بنُ نُبَیطٍ الخُروجَ - وهُوَ مِن عَبدِ القَیسِ - إلَی الحُسَینِ علیه السلام، وکانَ لَهُ بَنونَ عَشَرَةٌ، فَقالَ: أیُّکُم یَخرُجُ مَعی؟ فَانتَدَبَ مَعَهُ ابنانِ لَهُ: عَبدُ اللّهِ وعُبَیدُ اللّهِ، فَقالَ لأَِصحابِهِ فی بَیتِ تِلکَ المَرأَةِ: إنّی قَد أزمَعتُ عَلَی الخُروجِ، وأنَا خارِجٌ، فَقالوا لَهُ: إنّا نَخافُ عَلَیکَ أصحابَ ابنِ زِیادٍ، فَقالَ: إنّی وَاللّهِ لَو قَدِ استَوَت أخفافُهُما بِالجَدَدِ لَهانَ عَلَیَّ طَلَبُ مَن طَلَبَنی.
قالَ: ثُمَّ خَرَجَ فَتَقَدّی فِی الطَّریقِ حَتَّی انتَهی إلی حُسَینٍ علیه السلام، فَدَخَلَ فی رَحلِهِ بِالأَبطَحِ، وبَلَغَ الحُسَینَ علیه السلام مَجیؤُهُ، فَجَعَلَ یَطلُبُهُ، وجاءَ الرَّجُلُ إلی رَحلِ الحُسَینِ علیه السلام، فَقیلَ لَهُ: قَد خَرَجَ إلی مَنزِلِکَ. فَأَقبَلَ فی أثَرِهِ، ولَمّا لَم یَجِدهُ الحُسَینُ علیه السلام جَلَسَ فی رَحلِهِ یَنتَظِرُهُ، وجاءَ البَصرِیُّ فَوَجَدَهُ فی رَحلِهِ جالِساً، فَقالَ: «بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا». قالَ: فَسَلَّمَ عَلَیهِ، وجَلَسَ إلَیهِ، فَخَبَّرَهُ بِالَّذی جاءَ لَهُ، فَدَعا لَهُ بِخَیرٍ، ثُمَّ أقبَلَ مَعَهُ حَتّی أتی فَقاتَلَ مَعَهُ، فَقُتِلَ مَعَهُ هُوَ وَابناهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 353. نیز، ر. ک: الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 534).
1) (1)
2) (2) . اجتَمَعَ ناسٌ مِنَ الشّیعَةِ بِالبَصرَةِ فی مَنزِلِ امرَأَةٍ مِن عَبدِ القَیسِ یُقالُ لَها مارِیَةُ ابنَةُ سَعدٍ - أو مُنقِذٍ - أیّاماً، وکانَت تَشَیَّعُ، وکانَ مَنزِلُها لَهُم مَألَفاً یَتَحَدَّثونَ فیهِ، وقَد بَلَغَ ابنَ زِیادٍ إقبالُ الحُسَینِ علیه السلام، فَکَتَبَ إلی عامِلِهِ بِالبَصرَةِ أن یَضَعَ المَناظِرَ ویَأخُذَ بِالطَّریقِ.
مسلم، حرکت کرد تا وارد شهر مدینه شد و در مسجد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، نماز خواند و با کسانی از بستگانش که میخواست، خداحافظی کرد. آن گاه دو راهنما از قبیلۀ قیس، اجیر کرد. وی با آن دو، حرکت کرد؛ ولی راه را گم کردند. تشنگی شدیدی به آنان دست داد. دو راهنما گفتند: این راه به آب میرسد. همگی از تشنگی، در حال مرگ بودند.
مسلم بن عقیل، نامهای برای حسین علیه السلام توسّط قیس بن مُسْهِر صَیداوی از تنگۀ بطن خُبَیت(1)
. نقطهای در حوالی مدینه (ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
فرستاد: «امّا بعد، به راستی که من از مدینه به همراه دو راهنما بیرون آمدم؛ ولی آن دو، راه را گم کردند. تشنگی بر ما غالب شد و آن دو از تشنگی مُردند. ما آمدیم تا به آب رسیدیم و با کمترین رمق باقیمانده در بدن، زنده ماندیم. این آب، در سرزمینی است که تنگۀ بطن خُبَیت نامیده میشود. من، این رخداد را نشانۀ بدشگونی این سفر میدانم. اگر مرا معذور بداری و دیگری را به جای من به کوفه بفرستی [، بهتر است]. والسلام!».حسین علیه السلام جواب او را چنین نوشت: «امیدوارم که ترس، تو را وادار به نوشتن استعفانامه نکرده باشد. به آن سَمتی که تو را روانه ساختم، حرکت کن. درود بر تو باد!».
1) (1)
مسلم، چون نامه را خواند، گفت: این [نامه نوشتن]، به خاطر ترس بر جانم نبود. پس به مسیر ادامه داد تا به آبگاهی از قبیلۀ طی رسید. در آن جا فرود آمد و سپس از آن جا بار بست. او مردی را دید که شکار میکرد. شکارچی به سوی آهویی تیر انداخت و او را کشت. مسلم گفت:
دشمن ما نیز کشته خواهد شد، به خواست خدا.(1)
. دَعَا [الحُسَینُ علیه السلام] مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَسَرَّحَهُ مَعَ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ، وعُمارَةَ بنِ عُبَیدٍ السَّلولِیِّ، وعَبدِ الرَّحمنِ بنِ عَبدِ اللّهِ بنِ الکَدِنِ الأَرحَبِیِّ، فَأَمَرَهُ بِتَقوَی اللّهِ وکِتمانِ أمرِهِ وَاللُّطفِ؛ فَإِن رَأَی النّاسَ مُجتَمِعینَ مُستَوسِقینَ عَجَّلَ إلَیهِ بِذلِکَ.
فَأَقبَلَ مُسلِمٌ حَتّی أتَی المَدینَةَ، فَصَلّی فی مَسجدِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، ووَدَّعَ مَن أحَبَّ مِن أهلِهِ، ثُمَّ استَأجَرَ دَلیلَینِ مِن قَیسٍ، فَأَقبَلا بِهِ، فَضَلّا الطَریقَ وجارا، وأصابَهُم عَطَشٌ شَدیدٌ.
وقالَ الدَّلیلانِ: هذَا الطَّریقُ حَتّی تَنتَهِیَ إلَی الماءِ، وقَد کادوا أن یَموتوا عَطَشاً، فَکَتَبَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ مَعَ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ إلی حُسَینٍ علیه السلام - وذلِکَ بِالمَضیقِ مِن بَطنِ الخُبَیتِ -:
أمّا بَعدُ، فَإِنّی أقبَلتُ مِنَ المَدینَةِ مَعی دَلیلانِ لی، فَجارا عَنِ الطَّریقِ وضَلّا، وَاشتَدَّ عَلَینَا العَطَشُ، فَلَم یَلبَثا أن ماتا، وأقبَلنا حَتَّی انتَهَینا إلَی الماءِ، فَلَم نَنجُ إلّابِحُشاشَةِ أنفُسِنا، وذلِکَ الماءُ بِمَکانٍ یُدعَی المَضیقَ مِن بَطنِ الخُبَیتِ، وقَد تَطَیَّرتُ مِن وَجهی هذا، فَإِن رَأَیتَ أعفَیتَنی مِنهُ وبَعَثتَ غَیری، وَالسَّلامُ.
فَکَتَبَ إلَیهِ حُسَینٌ علیه السلام:
أمّا بَعدُ، فَقَد خَشیتُ ألّا یَکونَ حَمَلَکَ عَلَی الکِتابِ إلَیَّ فِی الاِستِعفاءِ مِنَ الوَجهِ الَّذی وَجَّهتُکَ لَهُ إلَّاالجُبنُ، فَامضِ لِوَجهِکَ الَّذی وَجَّهتُکَ لَهُ، وَالسَّلامُ عَلَیکَ.
فَقالَ مُسلِمٌ لَمّا قَرَأَ الکِتابَ: هذا ما لَستُ أتَخَوَّفُهُ عَلی نَفسی. فَأَقبَلَ کَما هُوَ حَتّی مَرَّ بِماءٍ لِطَیِّئٍ، فَنَزَلَ بِهِم ثُمَّ ارتَحَلَ مِنهُ، فَإِذا رَجُلٌ یَرمِی الصَّیدَ، فَنَظَرَ إلَیهِ قَد رَمی ظَبیاً حینَ أشرَفَ لَهُ فَصَرَعَهُ، فَقالَ مُسلِمٌ: یُقتَلُ عَدُوُّنا إن شاءَ اللّهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 354؛ الإرشاد: ج 2 ص 39).
فرمود: «معاویه از دنیا رفت، در حالی که ولید بن عُقْبة بن ابی سفیان، والی مدینه بود. او به سوی حسین علیه السلام فرستاد تا از وی بیعت بگیرد. حسین علیه السلام به او فرمود: این کار را تأخیر بینداز و مدارا کن».
ولید نیز چنین کرد و امام علیه السلام از مدینه به سمت مکّه حرکت کرد. پس مردم کوفه و نامههایشان به دست حسین علیه السلام رسید که: ما خود را وقف شما کردهایم و در نماز جمعۀ حاکم، شرکت نمیکنیم. پس نزد ما بیا. در آن هنگام، نعمان بن بشیر انصاری، والی کوفه بود.
حسین علیه السلام، در پی مسلم بن عقیل بن ابی طالب، پسر عمویش فرستاد و به وی فرمود: «به
1) (1)
سمت کوفه حرکت کن و در آنچه برایم نوشتهاند، بنگر، تا اگر درست است، به سمت آنان حرکت کنیم».
مسلم، از مکّه بیرون آمد تا به مدینه رسید. از مدینه دو راهنما با خود همراه کرد. آن دو، او را از بیابان بردند و تشنگی شدیدی بر آنان هجوم آورد، تا آن جا که یکی از دو راهنما مُرد.
مسلم برای حسین علیه السلام نامه نوشت و درخواست استعفا کرد؛ ولی حسین علیه السلام در پاسخ نوشت:
«به سمت کوفه حرکت کن».(1)
. قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ علیه السلام: حَدِّثنی بِمَقتَلِ الحُسَینِ علیه السلام حَتّی کَأَنّی حَضَرتُهُ.
قالَ: ماتَ مُعاوِیَةُ وَالوَلیدُ بنُ عُتبَةَ بنِ أبی سُفیانَ عَلَی المَدینَةِ، فَأَرسَلَ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام لِیَأخُذَ بَیعَتَهُ، فَقالَ لَهُ: أخِّرنی وَارفقُ، فَأَخَّرَهُ فَخَرَجَ إلی مَکَّةَ، فَأَتاهُ أهلُ الکوفَةِ ورُسُلُهُم: إنّا قَد حَبَسنا أنفُسَنا عَلَیکَ، ولَسنا نَحضُرُ الجُمُعَةَ مَعَ الوالی، فَاقدَم عَلَینا. وکانَ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ الأَنصارِیُّ عَلَی الکوفَةِ.
قالَ: فَبَعَثَ الحُسَینُ علیه السلام إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ ابنِ عَمِّهِ، فَقالَ لَهُ: سِر إلَی الکوفَةِ، فَانظُر ما کَتَبوا بِهِ إلَیَّ، فَإِن کانَ حَقّاً خَرَجنا إلَیهِم.
فَخَرَجَ مُسلِمٌ حَتّی أتَی المَدینَةَ، فَأَخَذَ مِنها دَلیلَینِ، فَمَرّا بِهِ فِی البَرِّیَّةِ، فَأَصابَهُم عَطَشٌ فَماتَ أحَدُ الدَّلیلَینِ، وکَتَبَ مُسلِمٌ إلَی الحُسَینِ علیه السلام یَستَعفیهِ، فَکَتَبَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام: أنِ امضِ إلَی الکوفَةِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 347، تهذیب الکمال: ج 6 ص 422).
الثقات، ابن حبّان: مسلم بن عقیل از مدینه به همراه قیس بن مُسْهِر صیداوی، به طرف کوفه حرکت کرد. در راه، سختی بسیار و رنج فراوان بردند؛ چرا که راهنما آنان را از بیراهه حرکت داد و نزدیک بود مسلم از تشنگی جان بسپارد؛ امّا خداوند، او را به سلامت نگه داشت.(2)
الفتوح: مسلم بن عقیل از مکّه به سمت مدینه پنهانی حرکت کرد که مبادا کسی از بنی امیّه او را بشناسد. وقتی وارد مدینه شد، نخست به مسجد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رفت و دو رکعت نماز خواند. آن گاه در تاریکی شب آمد و با برخی از بستگانش خداحافظی کرد. سپس دو راهنما از [قبیلۀ] قیسِ عَیلان، اجیر کرد تا راهنمای وی باشند و او را از بیراهه به کوفه ببرند.
[راوی] میگوید: دو راهنما او را شبانه از مدینه بیرون بردند؛ ولی راه را گم کردند و از مسیر، دور افتادند. تشنگی بر آن دو، غلبه کرد و هر دو از تشنگی، جان دادند.
آن گاه مسلم بن عقیل - که خدای، رحمتش کند - نامهای برای حسین علیه السلام نوشت: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. به حسین بن علی، از مسلم بن عقیل. امّا بعد، من به همراه دو راهنمایی
1) (1)
2) (2) . خَرَجَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ مِنَ المَدینَةِ مَعَهُ قَیسُ بنُ مُسهِرٍ الصَّیداوِیُّ یُریدانِ الکوفَةَ، ونالَهُما فِی الطَّریقِ تَعَبٌ شَدیدٌ، وجَهدٌ جَهیدٌ؛ لِأَنَّهُما أخَذا دَلیلاً تَنَکَّبَ بِهِما الجادَّةَ، فَکادَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ أن یَموتَ عَطَشاً، إلی أن سَلَّمَهُ اللّهُ (الثقات، ابن حبّان: ج 2 ص 307).
که اجیر کردم، از مدینه بیرون آمدم؛ ولی آن دو، راه را گم کردند و از تشنگی، هلاک شدند. سپس ما به آب دست یافتیم، گرچه نزدیک بود ما نیز هلاک شویم؛ ولی با رمقی اندک، خود را نجات دادیم.
ای پسر دختر پیامبر خدا! ما در منطقهای به نام مَضیق، بر آب دست یافتیم. من از این حادثهای که پیش آمده، چنان به نظرم میرسد که مرا از این کار، معاف داری. والسلام!».
[راوی] میگوید: حسین علیه السلام چون نامۀ مسلم بن عقیل - که خدای، رحمتش کند - را خواند، دانست که مسلم، مرگ دو راهنما را به فال بد گرفته و از این جهت، بیتاب است. از این رو برایش نوشت: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. از حسین بن علی، به مسلم بن عقیل. امّا بعد، من امیدوارم که ترس و سستی، تو را بر نوشتن نامه و درخواست استعفا، وادار نکرده باشد. بِدانچه مأموری، ادامه بده. درود و رحمت و برکات خداوند، بر تو باد!».
وقتی نامه به دست مسلم رسید، ناراحت شد و گفت: ابا عبد اللّه الحسین، به من، ترس و سستی نسبت داده و این، چیزی است که من در خود، سراغ ندارم.
مسلم بن عقیل سپس از این مکان به سمت کوفه حرکت کرد و مردی شکارچی را دید. مسلم به وی نگاهی انداخت و دید که به سوی آهویی، تیری پرتاب کرد و او را کشت. مسلم گفت: به خواست خداوند متعال، ما هم دشمنانمان را میکشیم.(1)
. خَرَجَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ مِن مَکَّةَ نَحوَ المَدینَةِ مُستَخفِیاً، لِئَلّا یَعلَمَ بِهِ أحَدٌ مِن بَنی امَیَّةَ، فَلَمّا دَخَلَ المَدینَةَ بَدَأَ بِمَسجِدِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَصَلّی فیهِ رَکعَتَینِ، ثُمَّ أقبَلَ فی جَوفِ اللَّیلِ حَتّی وَدَّعَ مَن أحَبَّ مِن أهلِ بَیتِهِ، ثُمَّ إنَّهُ استَأجَرَ دَلیلَینِ مِن قَیسِ عَیلانَ یَدُلّانِهِ عَلَی الطَّریقِ، ویَصحَبانِهِ إلَی الکوفَةِ عَلی غَیرِ الجادَّةِ.
قالَ: فَخَرَجَ بِهِ الدَّلیلانِ مِنَ المَدینَةِ لَیلاً وسارا، فَغَلَطَا الطَّریقَ، وجارا عَنِ القَصدِ، وَاشتَدَّ بِهِمَا العَطَشُ، فَماتا جَمیعاً عَطَشاً.
قالَ: وکَتَبَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ رحمه الله إلَی الحُسَینِ علیه السلام:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ مِن مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، أمّا بَعدُ، فَإِنّی خَرَجتُ مِنَ المَدینَةِ مَعَ الدَّلیلَینِ استَأجَرتُهُما، فَضَلّا عَنِ الطَّریقِ وماتا عَطَشاً. ثُمَّ إنّا صِرنا إلَی الماءِ بَعدَ ذلِکَ، وکِدنا أن نَهلِکَ، فَنَجَونا بِحُشاشَةِ أنفُسِنا، واُخبِرُکَ یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله: أنّا أصَبنَا الماءَ بِمَوضِعٍ یُقالُ لَهُ المَضیقُ، وقَد تَطَیَّرتُ مِن وَجهی هذَا الَّذی وَجَّهتَنی بِهِ، فَرَأیُکَ فی إعفائی مِنهُ، وَالسَّلامُ.
قالَ: فَلَمّا قَرَأَ کِتابَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ رحمه الله عَلِمَ أنَّهُ قَد تَشاءَمَ وتَطَیَّرَ مِن مَوتِ الدَّلیلَینِ، وأنَّهُ جَزِعَ، فَکَتَبَ إلَیهِ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ: أمّا بَعدُ، فَإِنّی خَشیتُ ألّا یَکونَ حَمَلَکَ عَلَی الکِتابِ إلَیَّ، وَالاِستِعفاءِ مِن وَجهِکَ هذَا الَّذی أنتَ فیهِ، إلَّاالجُبنُ وَالفَشَلُ، فَامضِ لِما امِرتَ بِهِ، وَالسَّلامُ عَلَیکَ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَکاتُهُ.
فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ عَلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، کَأَنَّهُ وَجَدَ مِن ذلِکَ فی نَفسِهِ، ثُمَّ قالَ: وَاللّهِ لَقَد نَسَبَنی أبو عَبدِ اللّهِ الحُسَینُ علیه السلام إلَی الجُبنِ وَالفَشَلِ! وهذا شَیءٌ لَم أعرِفهُ مِن نَفسی أبَداً.
ثُمَّ سارَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ مِن مَوضِعِهِ ذلِکَ یُریدُ الکوفَةَ، فَإِذا بِرَجُلٍ یَرمِی الصَّیدَ، فَنَظَرَ إلَیهِ مُسلِمٌ، فَرَآهُ وقَد رَمی ظَبیاً فَصَرَعَهُ، فَقالَ مُسلِمٌ: نَقتُلُ أعداءَنا إن شاءَ اللّهُ تَعالی (الفتوح: ج 5 ص 32، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 196).
1) (1)
مسلم و خدمتکارانش، آن دو را رها کردند و نیمهجان به راه، ادامه دادند تا به آب رسیدند.
مسلم در آن جا اقامت کرد و نامهای برای حسین علیه السلام نوشت و مردی را از آن منطقه اجیر کرد تا نامه را به حسین علیه السلام برساند. او در نامه، داستان خودش و دو راهنما را نوشت و نیز مشقّتهایی را که کشیدهاند و نیز خبر داد که این رخداد را به فال بد گرفته و تقاضا دارد که ایشان او را از این سفر، معاف بدارد و کسی دیگر را به جایش به کوفه بفرستد و نوشت که در منطقۀ بطن الحُربُث(1)
. حُرْبُث، گیاهی خودرو در بیابان است (تاج العروس: ج 3 ص 197 مادّۀ «حربث»). پیش از این گذشت که نام اینمنطقه، «بطن الخُبَیت» است و ظاهراً این، درست است، نه بَطنُ الحُربُث.
اقامت میکند.فرستادۀ مسلم حرکت کرد تا به مکّه رسید و نامه را به حسین علیه السلام رساند. ایشان نامه را خواند و در جواب نوشت: «امّا بعد، گمان کردم که ترس، تو را از رفتن، باز داشته است. به آنچه مأموری، عمل کن و تو را از این کار، معاف نمیدارم. والسلام!».(2)
فَتَرَکَهُما مُسلِمٌ ومَن مَعَهُ مِن خَدَمِهِ بِحُشاشَةِ الأَنفُسِ، حَتّی أفضَوا إلی طریقٍ فَلَزِموهُ، حَتّی وَرَدُوا الماءَ، فَأَقامَ مُسلِمٌ بِذلِکَ الماءِ. وکَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام مَعَ رَسولٍ استَأجَرَهُ مِن أهلِ ذلِکَ الماءِ، یُخبِرُهُ خَبَرَهُ وخَبَرَ الدَّلیلَینِ وما مِنَ الجَهدِ، ویُعلِمُهُ أنَّهُ قَد تَطَیَّرَ مِنَ الوَجهِ الَّذی تَوَجَّهَ لَهُ، ویَسأَلُهُ أن یُعفِیَهُ ویُوَجِّهَ غَیرَهُ، ویُخبِرَهُ أنَّهُ مُقیمٌ بِمَنزِلِهِ ذلِکَ مِن بَطنِ الحُربُثِ.
فَسارَ الرَّسولُ حَتّی وافی مَکَّةَ، وأوصَلَ الکِتابَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَقَرَأَهُ وکَتَبَ فی جَوابِهِ:
أمّا بَعدُ، فَقَد ظَنَنتُ أنَّ الجُبنَ قَد قَصَّرَ بِکَ عَمّا وَجَّهتُکَ بِهِ، فَامضِ لِما أمَرتُکَ، فَإِنّی غَیرُ مُعفیکَ، وَالسَّلامُ (الأخبار الطوال: ص 230).
1) (1)
2) (2) . خَرَجَ مُسلِمٌ عَلی طریقِ المَدینَةِ لِیُلِمَّ بِأَهلِهِ، ثُمَّ استَأجَرَ دَلیلَینِ مِن قَیسٍ وسارَ، فَضَلّا ذاتَ لَیلَةٍ، فَأَصبَحا وقَد تاها، وَاشتَدَّ عَلَیهِمَا العَطَشُ وَالحَرُّ، فَانقَطَعا فَلَم یَستَطیعَا المَشیَ، فَقالا لِمُسلِمٍ: عَلَیکَ بِهذَا السَّمتِ فَالزَمهُ، لَعَلَّکَ أن تَنجُوَ.
در گذشت. آنان راه را گم کرده بودند و آن راهنما در مکانی به نام تنگۀ خُبَیت، در گذشت. مسلم، این را به فال بد گرفت و در آن منطقه ماند. راهنمای دیگر هم از دنیا رفت. مسلم برای امام حسین علیه السلام نامه نوشت و در بارۀ ادامۀ سفر، مشورت خواست. امام علیه السلام برایش نوشت که حتماً به عراق برود و در اجتماع کوفیان، حضور یابد تا از احوال آنان، باخبر گردد.(1)
. لَمّا سارَ مُسلِمٌ مِن مَکَّةَ، اجتازَ بِالمَدینَةِ فَأَخَذَ مِنها دَلیلَینِ، فَسارا بِهِ عَلی بَراری مَهجورَةِ المَسالِکِ، فَکانَ أحَدُ الدَّلیلَینِ مِنهُما أوَّلَ هالِکٍ، وذلِکَ مِن شِدَّةِ العَطَشِ، وقَد أضَلُّوا الطَّریقَ، فَهَلَکَ الدَّلیلُ الواحِدُ بِمَکانٍ یُقالُ لَهُ المَضیقُ مِن بَطنِ خُبَیتٍ، فَتَطَیَّرَ بِهِ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، فَتَلَبَّثَ مُسلِمٌ عَلی ما هُنالِکَ، وماتَ الدَّلیلُ الآخَرُ، فَکَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام یَستَشیرُهُ فی أمرِهِ، فَکَتَبَ إلَیهِ یَعزِمُ عَلَیهِ أن یَدخُلَ العِراقَ، و أن یَجتَمِعَ بِأَهلِ الکوفَةِ، لِیَستَعلِمَ أمرَهُم ویَستَخبِرَ خَبَرَهُم (البدایة و النهایة: ج 8 ص 152).
1) (1)
بر پایۀ گزارشهایی که گذشت، مسلم بن عقیل، پس از پذیرفتن نمایندگی امام حسین علیه السلام برای رفتن به کوفه، از مکّه به مدینه آمد و از آن جا با دو نفر راهنما، به سوی کوفه حرکت کرد؛ امّا آن دو، راهنما، راه را گُم کردند و هر دو از شدّت تشنگی، هلاک شدند. مسلم و همراهانش با زحمت بسیار، خود را به آب رساندند و از هلاکت، نجات یافتند؛ ولی او این حادثه را به فالِ بد گرفت و از این رو، نامهای به امام حسین علیه السلام نوشت و از به انجام رساندن این مأموریت، عذرخواهی کرد.
امام علیه السلام نیز در پاسخ وی، ضمن متّهم کردن او به ترس از انجام دادن مأموریتش، با استعفای وی مخالفت کرد و دستور اکید داد که به راه خود، ادامه دهد.
این گزارشها، به دلایلی که بدانها اشاره میشود، فاقد اعتبارند:
هیچ یک از این گزارشها، سند معتبری که بتوان بِدان اعتماد کرد، ندارند.
بر اساس اسناد تاریخی، مسلم، فاصلۀ مکّه تا کوفه را در مدّت بیست روز، طی کرد؛ زیرا وی در پانزدهم رمضان، از مکّه بیرون آمد و در پنجم شوّال، وارد کوفه شد.(1)
. ر. ک: ص 336 (فصل چهارم/وارد شدن مسلم به کوفه و بیعت کوفیان با او).
با توجّه به این که فاصلۀ مکّه تا کوفه، حدود هزار و چهارصد کیلومتر است، او میبایست به طور متوسّط، هر روز، هفتاد کیلومتر راه را طی کرده باشد و البتّه این، جدا از چند روز توقّفی است که در مدینه داشته است. حال اگر بخواهیم در نظر بگیریم که وی پس از خارج شدن از مدینه، قاصدی را به مکّه فرستاده تا از امام علیه السلام کسبِ تکلیف کند، چنانچه فرصتی را که برای پیدا کردن قاصد و اعزام او به مکّه برای گرفتن پاسخ از امام علیه السلام و بازگشت قاصد از مکّه لازم بوده، به مدّتی که خودِ او در مدینه مانده و مدّتی که برای استراحتْ نیاز داشته، بیفزاییم، زمان سفرش، به طور قطع، بیش از یک ماه میشود.1) (1)
در نقل ابن کثیر، تعبیر «استعفا» و «کنارهگیری» نیامده است؛ بلکه تنها مسلم از امام حسین علیه السلام نظر خواسته و کسبِ تکلیف کرده است.(2)
متّهم شدن شخصیت بزرگی مانند مسلم به ترس و سستی در انجام دادن وظیفه از جانب امام حسین علیه السلام، بعید است.
بر پایۀ این دلایل و قرائن، میتوان گفت: در موضوع استعفای مسلم از نمایندگی امام حسین علیه السلام و وقایع مربوط به آن، تردید جدّی وجود دارد و چنین مینماید که ساختن این گونه داستانها، توسّط هواداران بنی امیّه و با هدف تحریف تاریخ عاشورا صورت گرفته است و جاعلان، بسیاری از حقایق تاریخی را با داستانهای جعلی در آمیختهاند.
1) (1)
. ر. ک: میزان الحکمة: ج 6 ص 517 (فال بد زدن).
2) (2) . ر. ک: ص 328 (فصل چهارم/گزارشهایی در بارۀ رخدادها در مسیر کوفه).
چون گروهی از کوفیان در آن جا اجتماع کردند، مسلم، نامۀ حسین علیه السلام را برایشان خواند و آنان به شدّت گریستند.
آن گاه عابس بن ابی شَبیبِ شاکری برخاست و حمد خدا کرد و او را سپاس گزارد و گفت: امّا بعد، من از طرف مردم، سخن نمیگویم و نمیدانم در درون آنها چه میگذرد و تو را در بارۀ آنان نمیفریبم. به خدا سوگند، از آنچه خودم را بر آن آماده کردهام، سخن میگویم. به خدا سوگند، هر گاه مرا فرا بخوانید، شما را اجابت میکنم و به همراه شما با دشمنانتان میجنگم و با شمشیرم از شما دفاع میکنم تا خدا را ملاقات کنم و از این کار، چیزی جز رضای خدا نمیخواهم. سپس حبیب بن مُظاهر فَقعَسی(3)برخاست و گفت: خدا، تو را رحمت کند! با جملاتی کوتاه، آنچه در دل داشتی، گفتی.
سپس گفت: سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست، من نیز مانند عابس هستم.
سپس حَنَفی، مانند همین سخنان را بر زبان راند.
حَجّاج بن علی گفت: به محمّد بن بِشْر گفتم: تو هم سخنی داری؟
گفت: دوست دارم خداوند، اصحابم را با پیروزی، عزیز گرداند؛ ولی دوست ندارم کشته شوم و خوش نمیدارم که دروغ بگویم.
شیعیان به نزد مسلم، رفت و آمد داشتند، تا این که محلّ اقامت او، لو رفت و خبر به نُعمان بن بشیر رسید.(4)
1) (1)
. خَرَجَ مُسلِمٌ مِن مَکَّةَ فِی النِّصفِ مِن شَهرِ رَمَضانَ، حَتّی قَدِمَ الکوفَةَ لِخَمسٍ خَلَونَ مِن شَوّالٍ، وَالأَمیرُ عَلَیهَا النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ الأَنصارِیُّ (مروج الذهب: ج 3 ص 64).
2) (2) . ر. ک: نقشۀ شمارۀ 1 در پایان جلد 2.
3) (3) . فَقعَسی: نسبت به فَقعَس بن طَریف، پدر یکی از طوایف قبیلۀ اسد (تاج العروس: ج 8 ص 401 مادّۀ «فقعس»).
4) (4) . أقبَلَ مُسلِمٌ حَتّی دَخَلَ الکوفَةَ، فَنَزَلَ دارَ المُختارِ بنِ أبی عُبَیدٍ - وهِیَ الَّتی تُدعَی الیَومَ دارَ مُسلِمِ بنِ المُسَیَّبِ - وأقبَلَتِ -
آن گاه مسلم - که خدا رحمتش کند - برای حسین علیه السلام نامه نوشت و به ایشان خبر داد که هجده هزار نفر، بیعت کردهاند و از او خواست به کوفه بیاید. رفت و آمد شیعیان به نزد مسلم، ادامه داشت تا این که محلّ اقامتش لو رفت و خبر به نعمان بن بشیر رسید. او والی کوفه از جانب معاویه بود و یزید هم او را ابقا کرده بود.(2)
فَکَتَبَ مُسلِمٌ - رَحِمَهُ اللّهُ - إلَی الحُسَینِ علیه السلام، یُخبِرُهُ بِبَیعَةِ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً، ویَأمُرُهُ بِالقُدومِ، وجَعَلَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ - رَضِیَ اللّهُ عَنهُ - حَتّی عُلِمَ مَکانُهُ، فَبَلَغَ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ ذلِکَ، وکانَ والِیاً عَلَی الکوفَةِ مِن قِبَلِ مُعاوِیَةَ، فَأَقَرَّهُ یَزیدُ عَلَیها (الإرشاد: ج 2 ص 41، روضة الواعظین: ص 191).
1) (1) . در این کتاب، «سَلَم» آمده؛ ولی در برخی مصادر، «سلام» و در برخی دیگر، «مسلم» و «سالم» ثبت شده است.
2) (2) . أقبَلَ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ] حَتّی دَخَلَ الکوفَةَ، فَنَزَلَ فی دارِ المُختارِ بنِ أبی عُبَیدٍ، وهِیَ الَّتی تُدعَی الیَومَ دارَ سَلَمِ بنِ المُسَیَّبِ، وأقبَلَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلَیهِ، فَکُلَّمَا اجتَمَعَ إلَیهِ مِنهُم جَماعَةٌ قَرَأَ عَلَیهِم کِتابَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام وهُم یَبکونَ، وبایَعَهُ النّاسُ، حَتّی بایَعَهُ مِنهُم ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً.
نفر با وی بیعت کردند.(1)
. سارَ مُسلِمٌ بِالکِتابِ [الَّذی کَتَبَهُ الإِمامُ الحُسَینُ علیه السلام لِأَهلِ الکوفَةِ] حَتّی دَخَلَ إلَی الکوفَةِ، فَلَمّا وَقَفوا عَلی کِتابِهِ، کَثُرَ استِبشارُهُم بِإِتیانِهِ إلَیهِم، ثُمَّ أنزَلوهُ فی دارِ المُختارِ بنِ أبی عُبَیدَةَ الثَّقَفِیِّ، وصارَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلَیهِ.
فَلَمَّا اجتَمَعَ إلَیهِ مِنهُم جَماعَةٌ، قَرَأَ عَلَیهِم کِتابَ الحُسَینِ علیه السلام وهُم یَبکونَ، حَتّی بایَعَهُ مِنهُم ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً (الملهوف: ص 108).
آن گاه مردی از قبیلۀ هَمْدان - که نامش عابِس بن ابی شَبیب شاکری بود - نزدیک مسلم بن عقیل آمد. او گفت: امّا بعد، به راستی که من چیزی از جانب مردم نمیگویم؛ چرا که نمیدانم در درون آنها چه میگذرد؛ ولی از آنچه خودم را برای آن مهیّا ساختهام، میگویم. به خدا سوگند، اگر مرا فرا بخوانید، شما را اجابت میکنم، با دشمن شما میجنگم و با شمشیرم از شما دفاع میکنم تا خداوند را ملاقات کنم، و من در برابر این کارها، چیزی جز آنچه نزد خداست، نمیخواهم.
آن گاه حبیب بن مُظاهر اسدی فَقعَسی برخاست و [خطاب به عابس] گفت: به خدایی که جز او خدایی نیست، من نیز مانند تو ام.
شیعیان دیگر نیز مانند این سخنان را بر زبان جاری ساختند. آن گاه اموالی را [برای این کار] بخشیدند؛ ولی مسلم بن عقیل، چیزی از آن را نپذیرفت.(2)
ثُمَّ تَقَدَّمَ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ رَجُلٌ مِن هَمدانَ، یُقالُ لَهُ عابِسُ بنُ أبی شَبیبٍ الشّاکِرِیُّ، فَقالَ: أمّا بَعدُ، فَإِنّی لا اخبِرُکَ عَنِ النّاسِ بِشَیءٍ، فَإِنّی [لا] أعلَمُ ما فی أنفُسِهِم، ولکِنّی اخبِرُکَ عَمّا أنَا مُوَطِّنٌ عَلَیهِ نَفسی: وَاللّهِ اجیبُکُم إذا دَعَوتُم، واُقاتِلُ مَعَکُم عَدُوَّکُم، وأضرِبُ بِسَیفی دونَکُم أبَداً حَتّی ألقَی اللّهَ، وأنَا لا اریدُ بِذلِکَ إلّاما عِندَهُ.
ثُمَّ قامَ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ الأَسَدِیُّ الفَقعَسِیُّ، قالَ: وأنَا وَاللّهِ الَّذی لا إلهَ إلّاهُوَ عَلی ما أنتَ عَلَیهِ. وتَبایَعَتِ الشّیعَةُ عَلی کَلامِ هذَینِ الرَّجُلَینِ، ثُمَّ بَذَلُوا الأَموالَ، فَلَم یَقبَل مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ مِنها شَیئاً (الفتوح: ج 5 ص 33، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 197).
1) (1)
2) (2) . أقبَلَ مُسلِمٌ حَتّی دَخَلَ الکوفَةَ، فَنَزَلَ دارَ سالِم بنِ المُسَیَّبِ، وهِیَ دارُ المُختارِ بنِ أبی عُبَیدٍ الثَّقَفِیِّ، وجَعَلَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلی دارِ مُسلِمٍ، وهُوَ یَقرَأُ عَلَیهِم کِتابَ الحُسَینِ علیه السلام، وَالقَومُ یَبکونَ شَوقاً مِنهُم إلی قُدومِ الحُسَینِ علیه السلام.
3) (3) . سارَ مُسلِمٌ حَتّی أتَی الکوفَةَ، ونَزَلَ فی دارِ المُختارِ، وقیلَ غَیرِها، وأقبَلَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلَیهِ، فَکُلَّمَا اجتَمَعَت إلَیهِ ū جَماعَةٌ مِنهُم قَرَأَ عَلَیهِم کِتابَ الحُسَینِ علیه السلام، فَیَبکونَ، ویَعِدونَهُ مِن أنفُسِهِمُ القِتالَ وَالنُّصرَةَ (الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 535).
سپس مسلم بن عقیل از خانۀ مختار به خانۀ هانی بن عُروه نقل مکان کرد و مردم در خانۀ هانی نیز با مسلم، بیعت میکردند، تا آن که هجده هزار مرد شیعی با او بیعت نمودند.(2)
ثُمَّ تَحَوَّلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ مِن دارِ المُختارِ إلی دارِ هانِئِ بنِ عُروَةَ، وجَعَلَ النّاسُ یُبایِعونَهُ فی دارِ هانِئٍ، حَتّی بایَعَ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفَ رَجُلٍ مِنَ الشّیعَةِ (الثقات، ابن حبّان: ج 2 ص 307).
تذکرة الخواصّ - در بارۀ ورود مسلم به کوفه -: چون مسلم به کوفه رسید، در خانۀ مختار بن ابی عُبَیدۀ ثقفی فرود آمد و شیعیان، نزد او آمدند. مسلم، نامۀ حسین علیه السلام را برایشان خواند و تمامشان گریستند. آن گاه گفتند: به خدا سوگند با شمشیرهایمان در پیش روی او میجنگیم تا همه جان دهیم.(3)
المناقب، ابن شهرآشوب: مسلم، وارد کوفه شد و در خانۀ سالم بن مُسَیَّب، سُکنا گزید. شیعیان نزد او میآمدند و مسلم، برای آنان نامۀ امام حسین علیه السلام را قرائت [می] کرد. سپس دوازده هزار مرد با او بیعت کردند. این مطلب به گوش نُعمان بن بشیر، والی کوفه، رسید. او مردم را جمع کرد و برای آنان سخنرانی کرد و آنان را نصیحت نمود.(4)
1) (1)
. نَزَلَ [مُسلِمٌ] دارَ المُختارِ - وهِیَ الیَومَ دارُ سَلَمِ بنِ المُسَیَّبِ - فَبایَعَهُ المُختارُ بنُ أبی عُبَیدٍ فیمَن بایَعَهُ مِن أهلِ الکوفَةِ، وناصَحَهُ، ودَعا إلَیهِ مَن أطاعَهُ، حَتّی خَرَجَ ابنُ عَقیلٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 569، تاریخ دمشق: ج 18 ص 295).
2) (2) . دَخَلَ [مُسلِمٌ] الکوفَةَ، فَلَمّا نَزَلَها دَخَلَ دارَ المُختارِ بنِ أبی عُبَیدٍ، وَاختَلَفَت إلَیهِ الشّیعَةُ یُبایِعونَهُ أرسالاً، ووالِی الکوفَةِ یَومَئِذٍ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ، وَلّاهُ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ الکوفَةَ.
3) (3) . فَلَمّا وَصَلَها نَزَلَ دارَ المُختارِ بنِ أبی عُبَیدَةَ الثَّقَفِیِّ، وأقبَلَتِ الشّیعَةُ إلَیهِ، فَقَرَأَ عَلَیهِم کِتابَ الحُسَینِ علیه السلام، فَبَکَوا بِأَجمَعِهِم، ثُمَّ قالوا: وَاللّهِ، لَنَضرِبَنَّ بَینَ یَدَیهِ بِسُیوفِنا حَتّی نَموتَ جَمیعاً (تذکرة الخواصّ: ص 244).
4) (4) . دَخَلَ مُسلِمٌ الکوفَةَ فَسَکَنَ فی دارِ سالِمِ بنِ المُسَیَّبِ، فَاختَلَفَ إلَیهِ الشّیعَةُ، فَقَرَأَ عَلَیهِم کِتابَهُ [أی کِتابَ الحُسَینِ علیه السلام]، فَبایَعَهُ اثنا عَشَرَ ألفَ رَجُلٍ، فَرُفِعَ ذلِکَ إلَی النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ - وهُوَ والِی الکوفَةِ - فَجَمَعَ النّاسَ، وخَطَبَ فیهِم ونَصَحَهُم (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 91).
مروج الذهب: مسلم، پنهانی در خانۀ مردی فرود آمد که نامش عَوسَجه بود. وقتی خبر آمدن وی پخش شد، از کوفیان، دوازده هزار مرد - و گفته شده: هجده هزار نفر - با وی بیعت کردند.(2)
الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): حسین علیه السلام، مسلم بن عقیل بن ابی طالب را به کوفه فرستاد و به وی دستور داد که در خانۀ هانی بن عروۀ مرادی فرود آید و به اجتماع مردم بنگرد و جریان را برای ایشان گزارش کند. مسلم بن عقیل، پنهانی وارد کوفه شد و شیعیان نزد او میآمدند و او از آنان بیعت میگرفت.(3)
الطبقات الکبری: مسلم بن عقیل، کسی است که حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام، او را از مکّه فرستاد تا مردم با وی بیعت کنند. او در کوفه بر هانی بن عروۀ مرادی وارد شد.(4)
أنساب الأشراف - به نقل از وَهْب بن جَریر بن حازم -: حسین علیه السلام، مسلم بن عقیل را پیش از خود فرستاد. او بر هانی بن عروۀ مرادی وارد شد و از کوفیان، بیعت گرفت.(5)
البدایة و النهایة: مسلم چون وارد کوفه شد، در خانۀ مردی فرود آمد که مسلم بن عَوسَجۀ اسدی نام داشت، و گفته شده در خانۀ مختار بن ابی عُبَید ثقفی فرود آمد و خدا بهتر میداند.
کوفیان، خبر آمدن مسلم را به گوش همدیگر رساندند و نزد او آمدند و با وی بر حکمرانی
1) (1)
. خَرَجَ حَتّی قَدِمَها، ونَزَلَ عَلی رَجُلٍ مِن أهلِها یُقالُ لَهُ ابنُ عَوسَجَةَ، فَلَمّا تَحَدَّثَ أهلُ الکوفَةِ بِمَقدَمِهِ، دَبّوا إلَیهِ فَبایَعوهُ، فَبایَعَهُ مِنهُمُ اثنا عَشَرَ ألفاً (تاریخ الطبری: ج 5 ص 347، تهذیب الکمال: ج 6 ص 423).
2) (2) . نَزَلَ [مُسلِمٌ] عَلی رَجُلٍ یُقالُ لَهُ عَوسَجَةُ مُستَتِراً، فَلَمّا ذاعَ خَبَرُ قُدومِهِ، بایَعَهُ مِن أهلِ الکوفَةِ اثنا عَشَرَ ألفَ رَجُلٍ، وقیلَ: ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً (مروج الذهب: ج 3 ص 64).
3) (3) . کانَ الحُسَینُ علیه السلام قَدَّمَ مُسلِمَ بنَ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ إلَی الکوفَةِ، وأمَرَهُ أن یَنزِلَ عَلی هانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ، ویَنظُرَ إلَی اجتِماعِ النّاسِ عَلَیهِ، ویَکتُبَ إلَیهِ بِخَبَرِهِم. فَقَدِمَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ الکوفَةَ مُستَخفِیاً، وأتَتهُ الشّیعَةُ فَأَخَذَ بَیعَتَهُم (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 458، تاریخ الإسلام، ذهبی: ج 4 ص 170).
4) (4) . مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، وهُوَ الَّذی بَعَثَهُ الحُسَینُ بنُ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام مِن مَکَّةَ یُبایِعُ لَهُ النّاسُ، فَنَزَلَ بِالکوفَةِ عَلی هانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ (الطبقات الکبری: ج 4 ص 42).
5) (5) . کانَ الحُسَینُ علیه السلام قَدَّمَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ بَینَ یَدَیهِ، فَنَزَلَ عَلی هانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ، وجَعَلَ یُبایِعُ أهلَ الکوفَةِ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 343).
حسین علیه السلام بیعت کردند و نزد او، سوگند یاد کردند که با جان و مال، او را یاری خواهند کرد.(1)
. لَمّا دَخَلَ [مُسلِمٌ] الکوفَةَ، نَزَلَ عَلی رَجُلٍ یُقالُ لَهُ مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ الأَسَدِیُّ، وقیلَ: نَزَلَ فی دارِ المُختارِ بنِ أبی عُبَیدٍ الثَّقَفِیِّ، فَاللّهُ أعلَمُ.
فَتَسامَعَ أهلُ الکوفَةِ بِقُدومِهِ، فَجاؤوا إلَیهِ فَبایَعوهُ عَلی إمرَةِ الحُسَینِ علیه السلام، وحَلَفوا لَهُ لَیَنصُرُنَّهُ بِأَنفُسِهِم وأموالِهِم (البدایة و النهایة: ج 8 ص 152).
تاریخ الیعقوبی: چون مسلم وارد کوفه شد، مردم در نزد او گرد آمدند و با او بیعت کردند و عهد و پیمان بستند و وی را از یاری دادن، پیروی و وفاداری، مطمئن ساختند.(2)
شرح الأخبار: گروهی از کوفیان با مسلم بن عقیل - که رحمت خدا بر او باد - پنهانی بیعت کردند.(3)
الأمالی، شجری - به نقل از سعید بن خالد -: حسین علیه السلام، مسلم بن عقیل را فرستاد تا در کوفه پنهانی برای وی بیعت بگیرد. مسلم، وارد کوفه شد و در خانۀ شَریک بن اعوَرِ حارثی فرود آمد.(4)
1) (1)
2) (2) . لَمّا قَدِمَ مُسلِمٌ الکوفَةَ اجتَمَعوا إلَیهِ، فَبایَعوهُ وعاهَدوهُ وعاقَدوهُ، وأعطَوهُ المَواثیقَ عَلَی النُّصرَةِ وَالمُشایَعَةِ وَالوَفاءِ (تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 242).
3) (3) . کانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ - رَحمَةُ اللّهِ عَلَیهِ - قَد بایَعَ لَهُ جَماعَةٌ مِن أهلِ الکوفَةِ فِی استِتارِهِم (شرح الأخبار: ج 3 ص 143).
4) (4) . کانَ الحُسَینُ علیه السلام، قَدَّمَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ یُبایِعُ لَهُ فِی السِّرِّ إلَی الکوفَةِ، فَقَدِمَ مُسلِمٌ فَنَزَلَ عَلی شَریکِ بنِ الأَعوَرِ الحارِثِیِّ (الأمالی، شجری: ج 1 ص 167).
طبق دستور العمل امام حسین علیه السلام - که پیش از این گزارش شد -،(1)
. ر. ک: ص 340 ح 282.
مسلم میبایست خانۀ هانی را به عنوان محلّ اقامت و مرکز مدیریت و فرماندهی نهضت، انتخاب میکرد؛ امّا غالب گزارشهایی که ملاحظه شد، حاکی از آن است که مسلم، وارد خانۀ مختار ثقفی شد.(2)نیز گفته شده که در خانۀ مسلم بن عَوسَجه، اقامت گُزید.(3)گزارشی هم بر وارد شدن او به خانۀ شَریک بن اعوَر، دلالت دارد.(4)به نظر میرسد حکمت ورود مسلم به خانههایی غیر از خانهای که امام علیه السلام معیّن کرده بود، این باشد که جایگاه اصلیِ اقامتش پنهان بمانَد و به اصطلاح، به دشمن، «ضدّ تعقیب» بزند و در نهایت، مرکز فرماندهی خود را، جایی که امام علیه السلام معیّن کرده بود (یعنی خانۀ هانی)، قرار دهد.
همین اقدام، سبب شد که پس از تسلّط نسبی ابن زیاد بر کوفه، محلّ اختفای مسلم، مشخّص نباشد. لذا ابن زیاد، تنها از طریق نفوذ دادنِ شخصی به نام مَعقِل(5)به تشکیلات مخفی مسلم، توانست محلّ اقامت وی را کشف نماید.
امّا ورود مسلم به خانۀ شریک بن اعوَر - که در گزارشی به آن اشاره شده است -، بعید به نظر میرسد؛ زیرا بر پایۀ بسیاری از گزارشها، شریک، همراه ابن زیاد، از بصره به کوفه آمد.(6)بنا بر این، هنگام ورود مسلم به کوفه، وی در کوفه نبوده است. همچنین، بسیاری از منابع،(7)گزارش کردهاند که شریک، پس از بیماری، در خانۀ هانی بستری شد که حاکی از آن است که خانۀ وی در کوفه نبوده است.
در اسناد تاریخی، تعداد بیعت کنندگان با مسلم، متفاوتْ گزارش شده است: دوازده هزار، هجده هزار، بیست و چند هزار، بیست و پنج هزار، و بیش از سی هزار نفر.(1)
. ر. ک: ص 375 (نامۀ مسلم به امام علیه السلام برای آمدن به کوفه) وص 372 (رفتن مسلم به خانۀ هانی بن عروه).
گفتنی است که بیشتر گزارشها، تعداد هجده هزار نفر را تأیید میکنند. این تعداد در بیش از ده منبع کهن، گزارش شده و کتابهایی چون: الأخبار الطوال، الإرشاد، تاریخ الطبری، الثقات ابن حبّان، الطبقات الکبری و أنساب الأشراف،(2)این رقم را آوردهاند. برای نمونه، طبری از جعفر بن حُذَیفۀ طایی نقل میکند:
وقتی مسلم بن عقیل به خانۀ هانی بن عُروه رفت و هجده هزار نفر با او بیعت کردند، نامهای چنین، به حسین علیه السلام نوشت و با عابِس بن ابی شبیب شاکری فرستاد که:
امّا بعد، فرستاده [ی قبیله]، به بستگانش، دروغ نمیگوید. هجده هزار نفر از مردم کوفه، با من بیعت کردهاند. با رسیدن نامۀ من، زودتر حرکت کن که همۀ مردم، با تو هستند. آنها به خاندان معاویه، نظر و تمایلی ندارند. والسلام!(3)
به نظر میرسد نقلهایی که از دوازده هزار نفر یاد کردهاند، مربوط به ابتدای بیعت باشند که با گذشت زمان، تعداد، افزایش یافته است.
ابن کثیر مینویسد:
دوازده هزار نفر، برای بیعت با او (مسلم) گِرد آمدند، و بیشتر و بیشتر شدند تا به هجده هزار نفر رسیدند.(4)
نقلهایی هم که عددهای دیگر را ثبت کردهاند، با توجّه به این که منابع آنها اندک است، احتمالاً گزارش تقریبی و تخمینی هستند.
گفتنی است که در شماری از منابع، آمده است که اهل کوفه، ضمن نگارش نامهای جهت دعوت امام حسین علیه السلام برای آمدن به کوفه، اظهار داشتند که در کوفه، یکصد هزار جنگجو با ایشان، همراهی خواهند داشت. شیخ مفید، این مطلب را چنین آورده است:
مردم کوفه به امام علیه السلام نوشتند: «این جا برایت یکصد هزار شمشیر [برای نبرد در رکابت] آماده است. تأخیر مفرما».(1)
. ر. ک: ص 508 ح 511.
بدیهی است که این سخن، بر این که پس از ورود مسلم به کوفه، یکصد هزار نفر با وی بیعت کردند، دلالت ندارد؛ بلکه ممکن است به جنگجویان حاضر در کوفه، اشاره داشته باشد و یا به جهت تشویق امام علیه السلام بر آمدن به کوفه، در بیان تعداد علاقهمندان به ایشان، مبالغه شده باشد.
1) (1)
نعمان، شاعر و طرفدار عثمان بود و از امیر مؤمنان، امام علی علیه السلام، جدا شد. در جنگ صفّین، همراه معاویه بود و از انصار، جز او کسی در صفّین با معاویه نبود. معاویه او را نخست، والی حِمْص کرد و سپس به ولایت کوفه گمارد. یزید نیز او را بر حکومت کوفه ابقا کرد. او از فرماندهان یزید بود و سپس در خلافت مروان بن حکم، در زمرۀ پیروان ابن زبیر قرار گرفت. وی مردم حِمْص را به پیشواییِ خودش طلبید؛ ولی آنان پاسخی به وی ندادند. او نیز از حمص فرار کرد؛ امّا او را دنبال کردند و بر او دست یافتند و او را کشتند و سرش را از تن جدا کردند. این در سال 64 یا 65 هجری اتّفاق افتاد.
آن گاه گفت: من با کسی که با من نجنگد، نمیجنگم و بر کسی که به من هجوم نیاورده، هجوم نمیبرم و به شما دشنام نمیدهم، متعرّض کسی نمیشوم، و به صِرف اتّهام و گمان، کسی را نمیگیرم؛ لیکن اگر شما از نیّات خود، پرده برداشتید و بیعت خود را شکستید و با پیشوای خود به مخالفت برخاستید، سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست، با همین شمشیر، تا در دست من است، با شما خواهم جنگید، گرچه از میان شما، کسی یاریام نکند؛ لیکن امیدوارم در میان شما، آن که حقیقت را میشناسد، بیشتر باشد از کسی که باطل، او را گمراه کرده است.
آن گاه عبد اللّه بن مسلم، پسر سعید حضرمی و همپیمان بنی امیّه، برخاست و گفت: این وضعیت را جز ستمگری، اصلاح نمیکند. این رویّهای که تو با دشمنت در پیش گرفتهای، شیوۀ ناتوانهاست!
نعمان گفت: اگر من جزو ناتوانها، ولی در مسیر اطاعت خدا باشم، برایم دوستداشتنیتر است از این که جزو عزیزها، ولی در مسیر نافرمانی خدا باشم.
آن گاه از منبر، فرود آمد.(2)
1) (1) . نعمان بن بشیر بن سعد - که کنیهاش ابو عبد اللّه است و پدرش نخستین کسی بود که در سقیفه با ابو بکر بیعت کرد - به گزارش اهل مدینه، نخستین نوزاد از انصار است که پس از هجرت به دنیا آمد؛ ولی کوفیان، عمر او را بیشتر میدانند و معتقدند او روایتهای فراوانی از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده است.
2) (2) . خَرَجَ إلَینَا النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ فَصَعِدَ المِنبَرَ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: أمّا بَعدُ، فَاتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ، ولا تُسارِعوا -
نعمان به وی گفت: اگر ناتوان و در مسیر اطاعت خدا باشم، برایم دوستداشتنیتر است از این که نیرومند باشم و در مسیر نافرمانی خدا. من هرگز حرمتی را که خداوند، نگه داشته، هتک نمیکنم.
آن مرد، سخن نعمان را برای یزید نوشت.(1)
فَقالَ لَهُ النُّعمانُ: أن أکونَ ضَعیفاً و أنا فی طاعَةِ اللّهِ، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن أکونَ قَوِیّاً فی مَعصِیَةِ اللّهِ، وما کُنتُ لِأَهتِکَ سِتراً سَتَرَهُ اللّهُ. فَکَتَبَ بِقَولِ النُّعمانِ إلی یَزیدَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 423).
1) (1) . قامَ رَجُلٌ مِمَّن یَهوی یَزیدَ بنَ مُعاوِیَةَ إلَی النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ، فَقالَ لَهُ: إنَّکَ ضَعیفٌ أو مُتَضَعِّفٌ، قَد فَسدَ البِلادُ!
آن گاه عبد اللّه بن مسلم بن سعید حَضرَمی برخاست و گفت: ای امیر! خدا، کارهایت را سامان دهد! این شیوهای که تو در پیش گرفتهای، شیوۀ ناتوانهاست.
نعمان بن بشیر به وی گفت: ای مرد! به خدا سوگند، از ناتوانها باشم و در مسیر اطاعت خداوند باشم، برایم بهتر است از این که در نافرمانی خداوند، شکست خورده باشم.
آن گاه از منبر، فرود آمد و داخل قصر حکومتی شد.(1)
. بَلَغَ ذلِکَ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ؛ قُدومُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ الکوفَةَ، وَاجتِماعُ الشّیعَةِ عَلَیهِ، وَالنُّعمانُ یَومَئِذٍ أمیرُ الکوفَةِ، فَخَرَجَ مِن قَصرِ الإِمارَةِ مُغضَباً، حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ الأَعظَمَ، فَنادی فِی النّاسِ فَاجتَمَعوا إلَیهِ، فَصَعِدَ المِنبَرَ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ:
أمّا بَعدُ یا أهلَ الکوفَةِ، فَاتَّقُوا اللّهَ رَبَّکُم، ولا تُسارِعوا إلَی الفِتنَةِ وَالفُرقَةِ؛ فَإِنَّ فیها سَفکَ الدِّماءِ، وذَهابَ الرِّجالِ وَالأَموالِ، وَاعلَموا أنّی لَستُ اقاتِلُ إلّامَن قاتَلَنی، ولا أثِبُ إلّاعَلی مَن وَثَبَ عَلَیَّ، غَیرَ أنَّکُم قَد أبدَیتُم صَفحَتَکُم، ونَقَضتُم بَیعَتَکُم، وخالَفتُم إمامَکُم، فَإِن رَأَیتُم أنَّکُم رَجَعتُم عَن ذلِکَ، وإلّا فَوَاللّهِ الَّذی لا إلهَ إلّاهُوَ، لَأَضرِبَنَّکُم بِسَیفی ما ثَبَتَ قائِمُهُ فی یَدی، ولَو لَم یَکُن لی مِنکُم ناصِرٌ، مَعَ أنّی أرجو أنَّ مَن یَعرِفُ الحَقَّ مِنکُم أکثَرُ مِمَّن یُریدُ الباطِلَ.
فَقامَ إلَیهِ عَبدُ اللّهِ بنُ مُسلِمِ بنِ سَعیدٍ الحَضرَمِیُّ، فَقالَ: أیُّهَا الأَمیرُ، أصلَحَکَ اللّهُ! إنَّ هذَا الَّذی أنتَ عَلَیهِ مِن رَأیِکَ، إنَّما هُوَ رَأیُ المُستَضعَفینَ.
فَقالَ لَهُ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ: یا هذا، وَاللّهِ لَأَن أکونَ مِنَ المُستَضعَفینَ فی طاعَةِ اللّهِ، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن أکونَ مِنَ المَغلوبینَ فی مَعصِیَةِ اللّهِ. قالَ: ثُمَّ نَزَلَ عَنِ المِنبَرِ، ودَخَلَ قَصرَ الإِمارَةِ (الفتوح: ج 5 ص 34، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 197).
وقالَ: إنّی لا اقاتِلُ مَن لا یُقاتِلُنی، ولا أثِبُ عَلی مَن لا یَثِبُ عَلَیَّ، ولا آخُذُکُم بِالظِّنَّةِ، ولکِن وَاللّهِ الَّذی لا إلهَ إلّاهُوَ، لَئِن فارَقتُم إمامَکُم، ونَکَثتُم بَیعَتَهُ، لَاُقاتِلَنَّکُم ما دامَ فی یَدی مِن سَیفی قائِمَتُهُ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 152).
او نخستین کسی بود که برای یزید، نامه نوشت. سپس عُمارة بن عُقبه مانند این را نوشت و پس از آنها عمر بن سعد بن ابی وقّاص، چنین نامهای نوشت.(1)
. خَرَجَ عَبدُ اللّهِ بنُ مُسلِمٍ، وکَتَب إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ:
أمّا بَعدُ، فَإِنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ قَد قَدِمَ الکوفَةَ، فَبایَعَتهُ الشّیعَةُ لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ، فَإِن کانَ لَکَ بِالکوفَةِ حاجَةٌ، فَابعَث إلَیها رَجُلاً قَوِیّاً یُنَفِّذُ أمرَکَ، ویَعمَلُ مِثلَ عَمَلِکَ فی عَدُوِّکَ؛ فَإِنَّ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ رَجُلٌ ضَعیفٌ، أو هُوَ یَتَضَعَّفُ.
فَکانَ أوَّلَ مَن کَتَبَ إلَیهِ. ثُمَّ کَتَبَ إلَیهِ عُمارَةُ بنُ عُقبَةَ بِنَحوٍ مِن کِتابِهِ، ثُمَّ کَتَبَ إلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ بِمِثلِ ذلِکَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 356؛ الإرشاد: ج 2 ص 42).
«به نام خداوند بخشندۀ مهربان. به بندۀ خدا یزید بن معاویه، امیر مؤمنان، از طرف پیروان وی در کوفه. امّا بعد، به راستی که مسلم بن عقیل، وارد کوفه شده است و شیعیان حسین بن علی - که جمعیتی بسیارند - با وی بیعت کردهاند. اگر کوفه را میخواهی، مردی نیرومند بفرست که دستورات تو را اجرا کند و با دشمنت، مانند تو رفتار کند. به راستی که نعمان بن بشیر، مردی ناتوان است و یا خود را به ناتوانی میزند. والسلام!».
پس از وی عُمارة بن عُقبة بن ابی مُعَیط، مانند آن نامه را نوشت و پس از وی، عمر بن سعد بن ابی وقّاص، چنین نامهای نوشت.(2)
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، لِعَبدِ اللّهِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ أمیرِ المُؤمِنینَ، مِن شیعَتِهِ مِن أهلِ الکوفَةِ، أمّا بَعدُ، فَإِنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ قَد قَدِمَ الکوفَةَ، وقَد بایَعَهُ الشّیعَةُ لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ، وهُم خَلقٌ کَثیرٌ، فَإِن کانَ لَکَ فِی الکوفَةِ حاجَةٌ، فَابعَث إلَیها رَجُلاً قَوِیّاً یُنَفِّذُ فیها أمرَکَ، ویَعمَلُ فیها بِعَمَلِکَ مِن عَدُوِّکَ، فَإِنَّ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ رَجُلٌ ضَعیفٌ، أو هُوَ مُضَعّفٌ، وَالسَّلامُ.
قالَ: ثُمَّ کَتَبَ أیضاً عُمارَةُ بنُ عُقبَةَ بنِ أبی مُعَیطٍ بِنَحوٍ مِن ذلِکَ، فَکَتَبَ إلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ بِمِثلِ ذلِکَ (الفتوح: ج 5 ص 35، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 198).
بن اشعث کِنْدی و دیگران، برای یزید بن معاویه نامه نوشتند و آمدن مسلم بن عقیل را خبر دادند و نوشتند که حسین علیه السلام او را پیشاپیش خودش فرستاده و نُعمان بن بشیر هم از خود، ضعف و سستی و ناتوانی بروز داده است.(1)
. کَتَبَ وُجوهُ أهلِ الکوفَةِ: عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ الزُّهرِیُّ، ومُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ الکِندِیُّ، وغَیرُهُما، إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ بِخَبَرِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، وتَقدیمِ الحُسَینِ علیه السلام إیّاهُ إلَی الکوفَةِ أمامَهُ، وبِما ظَهَرَ مِن ضَعفِ النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ، وعَجزِهِ ووَهنِ أمرِهِ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 335).
الأخبار الطوال: مسلم بن سعید حضرمی و عُمارة بن عُقبه - که از جاسوسان یزید بن معاویه بودند - به وی نامه نوشتند و او را از آمدن مسلم به کوفه و تبلیغ کردن برای حسین بن علی علیه السلام و شوراندن مردم بر ضدّ وی، باخبر ساختند [و نوشتند]: «اگر حکومت کوفه را میخواهی، مردی را بفرست که فرمان تو را به پا دارد و مانند تو، با دشمنت رفتار کند. به راستی که نعمان، مردی ناتوان است، یا خود را به ناتوانی میزند. والسلام!».(2)
الملهوف: عبد اللّه بن مسلم باهِلی، عُمارة بن ولید و عمر بن سعد، برای یزید، نامه نوشتند و آمدن مسلم را به اطّلاع وی رساندند و به وی پیشنهاد عزل نعمان بن بشیر و حکمرانی دیگری را دادند.(3)
1) (1)
2) (2) . کَتَبَ مُسلِمُ بنُ سَعیدٍ الحَضرَمِیُّ، وعُمارَةُ بنُ عُقبَةَ - وکانا عَینَی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ - إلی یَزیدَ، یُعلِمانِهِ قُدومَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ الکوفَةَ، داعِیاً لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، وأنَّهُ قَد أفسَدَ قُلوبَ أهلِها عَلَیهِ، فَإِن یَکُن لَکَ فی سُلطانِکَ حاجَةٌ، فَبادِر إلَیهِ مَن یَقومُ بِأَمرِکَ، ویَعمَلُ مِثلَ عَمَلِکَ فی عَدُوِّکَ، فَإِنَّ النُّعمانَ رَجُلٌ ضَعیفٌ أو مُتَضاعِفٌ، وَالسَّلامُ (الأخبار الطوال: ص 231).
3) (3) . کَتَبَ عَبدُ اللّهِ بنُ مُسلِمٍ الباهِلِیُّ، وعُمارَةُ بنُ الوَلیدِ، وعُمَرُ بنُ سَعدٍ، إلی یَزیدَ یُخبِرونَهُ بِأَمرِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، ویُشیرونَ عَلَیهِ بِصَرفِ النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ، ووِلایَةِ غَیرِهِ (الملهوف: ص 109).
4) (4) . سِرجون بن منصور رومی - و گفته شده سرحون -، نامش تعریب شدۀ سرژیوس است و پدرش منصور، کارگزار اموالبود. سرجون، غلام معاویه و کاتب او و پسرش یزید و عبد الملک بود. او مسیحی بود و به وی سرحه گفته میشد. او کلیسایی در بیرون «باب فرادیس» داشت که پس از فتح [دمشق] برایش ساخته شده بود. او اسلام آورد؛ ولی کلیسا باقی ماند. وی همدم یزید در میگساری بود و او بود که وقتی خبر مسلم بن عقیل به یزید رسید، به یزید توصیه کرد ابن زیاد را بر کوفه بگمارد. سرجون، کاتب بنی امیّه تا زمان عبد الملک بن مروان بود. عبد الملک، او را سرپرست تمام دیوانهای عرب و عجم قرار داد و چون از دنیا رفت، منصب «کتابت»، به عربهای مسلمان رسید.
کوفه کرده و مسلم بن عقیل در کوفه برایش بیعت میگیرد. از ناتوانی نعمان و سخنان ناروای او نیز گزارشهایی به من رسیده است. آن گاه نامهها را برایش خواند [و گفت:] رأی تو چیست؟ و چه کسی را بر کوفه بگمارم؟
البتّه یزید، همیشه عبید اللّه بن زیاد را سرزنش میکرد.
سِرجون گفت: اگر معاویه اینک زنده شود، آیا به نظر او تَن میدهی؟
یزید گفت: آری.
سرجون، نامۀ معاویه در بارۀ حکومت عبید اللّه بر کوفه را بیرون آورد و گفت: این، نظر معاویه است. او از دنیا رفت و دستور داد این نامه نوشته شود.
یزید، این رأی را پذیرفت و بصره و کوفه را به عبید اللّه واگذار کرد و حکم زمامداری کوفه را برایش فرستاد.(1)
. لَمَّا اجتَمَعَتِ الکُتُبُ عِندَ یَزیدَ، لَیسَ بَینَ کُتُبِهِم إلّایَومانِ، دَعا یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ سَرجونَ مَولی مُعاوِیَةَ، فَقالَ: ما رَأیُکَ؟ فَإِنَّ حُسَیناً قَد تَوَجَّهَ نَحوَ الکوفَةِ، ومُسلِمُ بنُ عَقیلٍ بِالکوفَةِ یُبایِعُ لِلحُسَینِ، وقَد بَلَغَنی عَنِ النُّعمانِ ضَعفٌ وقَولٌ سَیِّئٌ - وأقرَأَهُ کُتُبَهُم -، فَما تَری؟ مَن أستَعمِلُ عَلَی الکوفَةِ؟ وکانَ یَزیدُ عاتِباً عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ.
فَقالَ سَرجونُ: أرَأَیتَ مُعاوِیَةَ لَو نُشِرَ لَکَ، أکُنتَ آخِذاً بِرَأیِهِ؟ قالَ: نَعمَ. فَأَخرَجَ عَهدَ عُبَیدِ اللّهِ عَلَی الکوفَةِ، فَقالَ: هذا رَأیُ مُعاوِیَةَ، وماتَ وقَد أمَرَ بِهذَا الکِتابِ.
فَأَخَذَ بِرَأیِهِ، وضَمَّ المِصرَینِ إلی عُبَیدِ اللّهِ، وبَعَثَ إلَیهِ بِعَهدِهِ عَلَی الکوفَةِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 356؛ الإرشاد: ج 2 ص 42).
اگر معاویه زنده بود، رأی او را میپذیرفتی؟
گفت: آری.
گفت: پس، از من بپذیر که برای کوفه کسی سزاوارتر از عبید اللّه نیست. او را بر کوفه بگمار.
یزید از عبید اللّه، خشمگین بود و میخواست او را از حکومت بصره نیز عزل کند. آن گاه یزید برای عبید اللّه نامه نوشت که از او راضی است و حکومت کوفه را نیز به همراه حکومت بصره به وی سپرده است و برایش نوشت که دنبال مسلم بن عقیل بگردد و اگر او را یافت، بکشد.(2)
فَقالَ لَهُ: أکُنتَ قابِلاً مِن مُعاوِیَةَ لَو کانَ حَیّاً؟ قالَ: نَعَم، قالَ: فَاقبَل مِنّی؛ فَإِنَّهُ لَیسَ لِلکوفَةِ إلّاعُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، فَوَلِّها إیّاهُ. وکانَ یَزیدُ عَلَیهِ ساخِطاً، وکانَ هَمَّ بِعَزلِهِ عَنِ البَصرَةِ.
فَکَتَبَ إلَیهِ بِرِضائِهِ، وأنَّهُ قَد وَلّاهُ الکوفَةَ مَعَ البَصرَةِ، وکَتَبَ إلَیهِ أن یَطلُبَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَیَقتُلَهُ إن وَجَدَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 423).
سرجون به یزید گفت: اگر نظر بدهم، میپذیری؟
یزید گفت: بگو تا بشنوم.
سرجون گفت: به نظرم نامهای برای عبید اللّه بن زیاد - که امیر بصره است - بنویس و کوفه را نیز در قلمرو حکومت او قرار ده تا او وارد کوفه شود و عهدهدار حلّ مشکل گردد.
یزید گفت: به جانم سوگند که این، درست است.(1)
. لَمَّا اجتَمَعَتِ الکُتُبُ عِندَ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، دَعا بِغُلامِ أبیهِ - وکانَ اسمُهُ سَرجونَ - فَقالَ: یا سَرجونُ، مَا الَّذی عِندَکَ فی أهلِ الکوفَةِ، فَقَد قَدِمَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، وقَد بایَعَهُ التُّرابِیَّةُ لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ؟
فَقالَ لَهُ سَرجونُ: أتَقبَلُ مِنّی ما اشیرُ بِهِ عَلَیکَ؟ فَقالَ یَزیدُ: قُل حَتّی أسمَعَ، فَقالَ: اشیرُ عَلَیکَ أن تَکتُبَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ؛ فَإِنَّهُ أمیرُ البَصرَةِ، فَتَجعَلَ لَهُ الکوفَةَ زِیادَةً فی عَمَلِهِ، حَتّی یَکونَ هُوَ الَّذی یَقدَمُ الکوفَةَ فَیَکفیکَ أمرَهُم. فَقالَ یَزیدُ: هذا لَعَمری هُوَ الرَّأیُ! (الفتوح: ج 5 ص 36).
یزید گفت: بگو، گر چه مرا خوش نیاید.
سرحون گفت: عبید اللّه بن زیاد را حاکم کوفه قرار بده.
گفت: اگر معاویه زنده بود، رأیش را میپذیرفتی و بِدان عمل میکردی؟
گفت: بله.
گفت: این، حکم امارت عبید اللّه بر کوفه است. معاویه دستور داد آن را بنویسم. من هم نوشتم و مهر وی بر آن است؛ ولی او از دنیا رفت و این حکم در نزد من ماند.
یزید گفت: وای بر تو! آن را اجرا کن.(2)
فَقالَ: اشیرُ عَلَیکَ بِما تَکرَهُ. قالَ: وإن کَرِهتُ! قالَ: استَعمِل عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ عَلَی الکوفَةِ، قالَ: إنَّهُ لا خَیرَ فیهِ - وکانَ یُبغِضُهُ - فَأَشِر بِغَیرِهِ. قالَ: لَو کانَ مُعاوِیَةُ حاضِراً، أکُنتَ تَقبَلُ قَولَهُ وتَعمَلُ بِقَولِهِ؟ قالَ: نَعَم.
قالَ: فَهذا عَهدُ عُبَیدِ اللّهِ عَلَی الکوفَةِ؛ أمَرَنی مُعاوِیَةُ أن أکتُبَهُ فَکَتَبتُهُ، وخاتَمُهُ عَلَیهِ، فَماتَ وبَقِیَ العَهدُ عِندی. قالَ: وَیحَکَ! فَأَمضِهِ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 198).
این خبر به گوش یزید رسید و تصمیم گرفت او را برکنار کند. از شامیان در بارۀ فرماندار [جدید] کوفه مشورت خواست. گفتند: آیا رأی معاویه را میپذیری؟
گفت: بله.
گفتند: این، حکم امارت عبید اللّه بر بصره و کوفه است که [زمان معاویه نوشته شده و] در دیوان به ثبت رسیده است. پس او را به حکومت کوفه بگمار.
عبید اللّه پیش از ورود حسین علیه السلام، وارد کوفه شد.(2)
فَبَلَغَ ذلِکَ یَزیدَ، فَأَرادَ أن یَعزِلَهُ، فَقالَ لِأَهلِ الشّامِ: أشیروا عَلَیَّ مَن أستَعمِلُ عَلَی الکوفَةِ؟ فَقالوا: أتَرضی بِرَأیِ مُعاوِیَةَ؟ قالَ: نَعَم.
قالوا: فَإِنَّ العَهدَ بِإِمارَةِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ عَلَی العِراقَینِ قَد کُتِبَ فِی الدّیوانِ، فَاستَعمِلهُ عَلَی الکوفَةِ، فَقَدِمَ الکوفَةَ قَبلَ أن یَقدَمَ الحُسَینُ علیه السلام (المحاسن و المساوئ: ص 59، العقد الفرید: ج 3 ص 364).
1) (1)
. مادر یزید، میسون دختر بَحدَلِ کلبی بود.
2) (2) . قَدَّمَ الحُسَینُ علیه السلام مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ إلَی الکوفَةِ لِیَأخُذَ عَلَیهِمُ البَیعَةَ، وکانَ عَلَی الکوفَةِ - حینَ ماتَ مُعاوِیَةُ - النُّعمانُ بنُ بَشیرِ بنِ سَعدٍ الأَنصارِیُّ، فَلَمّا بَلَغَهُ خَبَرُ الحُسَینِ علیه السلام، قالَ: لَابنُ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله أحَبُّ إلَینا مِنِ ابنِ بِنتِ بَحدَلٍ.
مسلم بن عمرو حرکت کرد تا بر عبید اللّه در بصره وارد شد. عبید اللّه دستور داد وسایل سفر به کوفه را برای فردا مهیّا سازند.(1)
. دَعا [یَزیدُ] مُسلِمَ بنَ عَمرٍو الباهِلِیَّ - وکانَ عِندَهُ - فَبَعَثَهُ إلی عُبَیدِ اللّهِ بِعَهدِهِ إلَی البَصرَةِ، وکَتَبَ إلَیهِ مَعَهُ:
أمّا بَعدُ، فَإِنَّهُ کَتَبَ إلَیَّ شیعَتی مِن أهلِ الکوفَةِ، یُخبِرونَنی أنَّ ابنَ عَقیلٍ بِالکوفَةِ یَجمَعُ الجُموعَ لِشَقِّ عَصَا المُسلِمینَ، فَسِر حینَ تَقرَأُ کِتابی هذا، حَتّی تَأتِیَ أهلَ الکوفَةِ، فَتَطلُبَ ابنَ عَقیلٍ کَطَلَبِ الخَرَزَةِ حَتّی تَثقَفَهُ، فَتوثِقَهُ أو تَقتُلَهُ أو تَنفِیَهُ، وَالسَّلامُ.
فَأَقبَلَ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو حَتّی قَدِمَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بِالبَصرَةِ، فَأَمَرَ عُبَیدَ اللّهِ بِالجَهازِ وَالتَّهَیُّؤِ وَالمَسیرِ إلیَ الکوفَةِ مِنَ الغَدِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 357؛ الإرشاد: ج 2 ص 42).
وقتی نامه به عبید اللّه رسید، دستور داد وسایل سفر را مهیّا کنند تا فردا حرکت کند.(2)
أنساب الأشراف: یزید، [حُکم] حکومت کوفه را برای عبید اللّه بن زیاد بن ابی سفیان نوشت و آن را ضمیمۀ حکومت وی بر بصره کرد و نامه را به همراه مسلم بن عمرو باهِلی، پدر قُتَیبة بن مسلم، فرستاد و به عبید اللّه دستور داد در جستجوی مسلم باشد و چون بر او دست یافت، او را بکشد یا تبعید نماید و نیز نسبت به کار حسین بن علی علیه السلام، هوشیار باشد و آمادگی [رویارویی] داشته باشد.(3)
الثقات، ابن حبّان: چون خبر به یزید بن معاویه رسید که مسلم برای حسین بن علی علیه السلام در کوفه بیعت میگیرد، نامهای برای عبید اللّه بن زیاد - که در آن هنگام، والی بصره بود - نوشت و به وی دستور داد که مسلم بن عقیل را بکشد، یا او را پیش یزید بفرستد.
عبید اللّه بن زیاد، وارد کوفه شد تا به قصر رسید و اصحاب او نزد او گرد آمدند.(4)
1) (1)
2) (2) . أَخَذَ [یَزیدُ] بِرَأیِهِ [أی بِرَأیِ سَرجونَ]، وجَمَعَ الکوفَةَ وَالبَصرَةَ لِعُبَیدِ اللّهِ، وکَتَبَ إلَیهِ بِعَهدِهِ، وسَیَّرَهُ إلَیهِ مَعَ مُسلِمِ بنِ عَمرٍو الباهِلِیِّ والدِ قُتَیبَةَ، فَأَمَرَهُ بِطَلَبِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، وبِقَتلِهِ، أو نَفیِهِ. فَلَمّا وَصَلَ کِتابُهُ إلی عُبَیدِ اللّهِ، أمَرَ بِالتَّجَهُّزِ لِیَبرُزَ مِنَ الغَدِ (الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 535، الأخبار الطوال: ص 231).
3) (3) . کَتَبَ یَزیدُ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادِ بنِ أبی سُفیانَ بِوِلایَةِ الکوفَةِ إلی ما کانَ یَلی مِنَ البَصرَةِ، وبَعَثَ بِکِتابِهِ فی ذلِکَ مَعَ مُسلِمِ بنِ عَمرٍو الباهِلِیّ - أبی قُتَیبَةَ بنِ مُسلِمٍ -، وأمَرَ عُبَیدَ اللّهِ بِطَلَبِ ابنِ عَقیلٍ ونَفیِهِ إذا ظَفِرَ بِهِ، أو قَتلِهِ، و أن یَتَیَقَّظَ فی أمرِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، ویَکونَ عَلَی استِعدادٍ لَهُ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 335. نیز، ر. ک: المختصر فی أخبار البشر: ج 1 ص 189).
4) (4) . لَمَّا اتَّصَلَ الخَبَرُ بِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، أنَّ مُسلِماً یَأخُذُ البَیعَةَ بِالکوفَةِ لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، کَتَبَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ إلی ū عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ - وهُوَ إذ ذاکَ بِالبَصرَةِ - وأمَرَهُ بِقَتلِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، أو بَعثِهِ إلَیهِ، فَدَخَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ الکوفَةَ، حَتّی نَزَلَ القَصرَ، وَاجتَمَعَ إلَیهِ أصحابُهُ (الثقات، ابن حبّان: ج 2 ص 307. نیز، ر. ک: تاریخ دمشق: ج 14 ص 213).
آن گاه یزید، نامه را به مسلم بن عمرو باهِلی سپرد و دستور داد به سرعت، آن را به عبید اللّه بن زیاد برساند.
چون نامه به عبید اللّه بن زیاد رسید و آن را خواند، دستور داد وسایل سفر به کوفه فراهم گردد.(2)
فَإِذا وَصَلَ إلَیکَ کِتابی هذا، فَسِر حینَ تَقرَؤُهُ، حَتّی تَقدَمَ الکوفَةَ فَتَکفِیَنی أمرَها، فَقَد جَعَلتُها زِیادَةً فی عَمَلِکَ، وضَمَمتُها إلَیکَ، فَانظُر أینَ تَطلُبُ مُسلِمَ بنَ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ بِها، فَاطلُبهُ طَلَبَ الخَرَزَةِ، فَإِذا ظَفِرتَ بِهِ فَاقتُلهُ، ونَفِّذ إلَیَّ رَأسَهُ، وَاعلَم أنَّه لا عُذرَ لَکَ عِندی دونَ ما أمَرتُکَ بِهِ، فَالعَجَلَ العَجَلَ، وَالوَحا الوَحا! وَالسَّلامُ.
ثُمَّ دَفَعَ الکِتابَ إلی مُسلِمِ بنِ عَمرٍو الباهِلِیِّ، ثُمَّ أمَرَهُ أن یَجِدَّ السَّیرَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ. قالَ: فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ وقَرَأَهُ، أمَرَ بِالجَهازِ إلَی الکوفَةِ (الفتوح: ج 5 ص 36).
درود بر تو! امّا بعد، هر ستودهای، روزی نکوهیده میشود و هر نکوهیدهای، روزی ستوده.
گذشتهها گذشته و تو رشد کردهای و به منصبهایی ارتقا یافتی، چنان که شاعر قدیمی گفت:
1) (1)
. کَتَبَ یَزیدُ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ - وکانَ والِیاً عَلَی البَصرَةِ - بِأَنَّهُ قَد وَلّاهُ الکوفَةَ وضَمَّها إلَیهِ، ویُعَرِّفُهُ أمرَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، وأمرَ الحُسَینِ علیه السلام، ویُشَدِّدُ عَلَیهِ فی تَحصیلِ مُسلِمٍ وقَتلِهِ (الملهوف: ص 109).
2) (2) . کَتَبَ یَزیدُ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ: أمّا بَعدُ، فَإِنَّ شیعَتی مِن أهلِ الکوفَةِ کَتَبوا إلَیَّ، فَخَبَّرونی أنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ یَجمَعُ الجُموعَ ویَشُقُّ عَصَا المُسلِمینَ، وقَدِ اجتَمَعَ عَلَیهِ خَلقٌ کَثیرٌ مِن شیعَةِ أبی تُرابٍ.
بالا رفتی تا از ابرها بالاتر شدی.
اکنون جایی جز نشیمنگاه خورشید نداری.
از میان همۀ زمانها این زمان، و از میان همۀ شهرها شهر تو، به حسین، دچار شده و از میان همۀ کارگزاران، تو به او دچار گشتهای و در این آزمون، یا آزاده خواهی بود و یا بندهای که مانند بردگان، بندگی میکند.
طرفدارانم از کوفیان، به من خبر دادهاند که مسلم بن عقیل در کوفه نیرو جمع میکند و میخواهد میان مسلمانان، اختلاف بیفکند و جمع بسیاری از شیعیان ابو تراب (علی)، دور او گرد آمدهاند. هر وقت نامهام به دستت رسید و آن را خواندی، حرکت کن تا به کوفه وارد شوی و خاطرم را از آن ناحیه جمع کنی؛ چرا که آن جا را به تو سپرده و ضمیمۀ حکمرانیات کردهام.(1)
. عبید اللّه در آن زمان، امیر بصره بود.
آن گاه مانند مردی خشمگین که به دنبال کسی میگردد که او را به خشم آورده است، در جستجوی مسلم بن عقیل باش و وقتی بر او دست یافتی، از او بیعت بگیر و اگر بیعت نکرد، او را بکُش و بدان که در اجرای آنچه به تو فرمان دادم، هیچ عذری پذیرفته نیست. شتاب، شتاب! سرعت، سرعت! والسلام!».آن گاه نامه را به مسلم بن عمرو باهِلی سپرد و دستور داد که به سرعت، آن را به عبید اللّه برساند. چون نامه به عبید اللّه رسید و آن را خواند، دستور داد وسایل سفر برای رفتن به کوفه فراهم شود و خود نیز آمادۀ حرکت شد.(2)
رُفِعتَ فَما زِلتَ السَّحابَ تَفوقُهُ فَما لَکَ إلّامَقعَدَ الشَّمسِ مَقعَدُ
وقَدِ ابتُلِیَ بِالحُسَینِ زَمانُکَ مِن بَینِ الأَزمانِ، وَابتُلِیَ بِهِ بَلَدُکَ مِن بَینِ البُلدانِ، وَابتُلیتَ بِهِ بَینَ العُمّالِ، وفی هذِهِ تُعتَقُ أو تَکونُ عَبداً، تَعبُدُ کَما تَعبُدُ العَبیدُ.
وقَد أخَبَرَتنی شیعَتی مِن أهلِ الکوفَةِ، أنّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ بِالکوفَةِ یَجمَعُ الجُموعَ، ویَشُقُّ عَصَا المُسلِمینَ، وقَدِ اجتَمَعَ إلَیهِ خَلقٌ کَثیرٌ مِن شیعَةِ أبی تُرابٍ، فَإِذا أتاکَ کِتابی هذا فَسِر حینَ تَقرَؤُهُ، حَتّی تَقدَمَ الکوفَةَ فَتَکفِیَنی أمرَها فَقَد ضَمَمتُها إلَیکَ، وجَعَلتُها زِیادَةً فی عَمَلِکَ - وکانَ عُبَیدُ اللّهِ أمیرَ البَصرَةِ -، وَانظُر أن تَطلُبَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ کَطَلَبِ الحَرِدِ، فَإِذا ظَفِرتَ بِهِ فَخُذ بَیعَتَهُ، أوِ اقتُلهُ إن لَم یُبایِع، وَاعلَم أنَّهُ لا عُذرَ لَکَ عِندی وما أمَرتُکَ بِهِ، فَالعَجَلَ العَجَلَ، وَالوَحاءَ الوَحاءَ، وَالسَّلامُ.
ثُمَّ دَفَعَ یَزیدُ کِتابَهُ إلی مُسلِمِ بنِ عَمرٍو الباهِلِیِّ، وأمَرَهُ أن یُسرِعَ السَّیرَ إلی عُبَیدِ اللّهِ. فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ إلی عُبَیدِ اللّهِ وقَرَأَهُ، أمَرَ بِالجَهازِ، وتَهَیَّأَ لِلمَسیرِ إلَی الکوفَةِ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 198).
1) (1)
2) (2) . وکَتَبَ [یَزیدُ]: مِن عَبدِ اللّهِ یَزیدَ أمیرِ المُؤمِنینَ، إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، سَلامٌ عَلَیکَ؛ أمّا بَعدُ، فَإِنَّ المَمدوحَ مَسبوبٌ یَوماً، وإنَّ المَسبوبَ مَمدوحٌ یَوماً؛ ولَکَ ما لَکَ وعَلَیکَ ما عَلَیکَ؛ وقَدِ انتَمَیتَ ونُمیتَ إلی کُلِّ مَنصِبٍ، کَما قالَ الأَوَّلُ:
بود؛ ولی برایش نامه نوشت که از او راضی شده و حکومت کوفه را نیز علاوه بر بصره، به وی سپرده است و برایش نوشت که مسلم را بکشد.(1)
. کانَ یَزیدُ ساخِطاً عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَکَتَبَ إلَیهِ بِرِضاهُ عَنهُ، وأنَّهُ وَلّاهُ الکوفَةَ مُضافاً إلَی البَصرَةِ. وکَتَبَ إلَیهِ أن یَقتُلَ مُسلِماً (سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 306، تاریخ الطبری: ج 5 ص 348).
عبید اللّه به سرعت به سمت کوفه حرکت کرد و وارد کوفه شد.(2)
فَأَقبَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عَلَی الظَّهرِ سَریعاً، حَتّی قَدِمَ الکوفَةَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 459، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 299).
ای مردم بصره! امیر مؤمنان، مرا بر حکومت کوفه گمارده است. من فردا بدان جا عازم هستم و برادرم عثمان بن زیاد بن ابی سفیان را جانشین خود [در بصره] کردهام. بترسید از مخالفت با او و شایعهپراکنی و هیاهو کردن! سوگند به خدای یگانه، اگر به من خبر رسد که کسی با وی مخالفت کرده، او را، و وردستش را و دوستانش را خواهم کشت و با کمترین ارتباطی، کیفر خواهم کرد تا به من گوش سپارید و مخالف و اختلافافکنی در میانتان نباشد. من پسر زیادم، شبیهترین کسان به اویم و شباهتم به دایی و پسر عمو، مرا [از شباهت به پدرم] باز نداشته است.
1) (1)
2) (2) . کانَ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ الأَنصارِیُّ عَلَی الکوفَةِ فی آخِرِ خِلافَةِ مُعاوِیَةَ، فَهَلَکَ وهُوَ عَلَیها، فَخافَ یَزیدُ ألّا یَقدَمَ النُّعمانُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَکَتَبَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادِ بنِ أبی سُفیانَ - وهُوَ عَلَی البَصرَةِ - فَضَمَّ إلَیهِ الکوفَةَ، وکَتَبَ إلَیهِ بِإِقبالِ الحُسَینِ علیه السلام إلَیها: فَإِن کانَ لَکَ جَناحانِ فَطِر حَتّی تَسبِقَ إلَیها.
آن گاه از بصره بیرون رفت و برادرش عثمان بن زیاد را جانشین خود کرد.(1)
. صَعِدَ عُبَیدُ اللّهِ مِنبَرَ البَصرَةِ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: أمّا بَعدُ، فَوَاللّهِ ما تُقرَنُ بِیَ الصَّعبَةُ، ولا یُقَعقَعُ لی بِالشِّنانِ، وإنّی لَنَکَلٌ لِمَن عادانی، وسَمٌّ لِمَن حارَبَنی، أنصَفَ القارَةَ مَن راماها.
یا أهلَ البَصرَةِ! إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ وَلّانِیَ الکوفَةَ، وأنَا غادٍ إلَیها الغَداةَ، وقَدِ استَخلَفتُ عَلَیکُم عُثمانَ بنَ زِیادِ بنِ أبی سُفیانَ، وإیّاکُم وَالخِلافَ وَالإِرجافَ، فَوَالَّذی لا إلهَ غَیرُهُ، لَئِن بَلَغَنی عَن رَجُلٍ مِنکُم خِلافٌ لَأَقتُلَنَّهُ وعریفَهُ ووَلِیَّهُ، ولَآخُذَنَّ الأَدنی بِالأَقصی حَتّی تَستَمِعوا لی، ولا یَکونَ فیکُم مُخالِفٌ ولا مُشاقٌّ، أنَا ابنُ زِیادٍ، أشبَهتُهُ مِن بَینِ مَن وَطِئَ الحَصی، ولَم یَنتَزِعنی شِبهُ خالٍ ولَا ابنِ عَمٍّ. ثُمَّ خَرَجَ مِنَ البَصرَةِ، وَاستَخلَفَ أخاهُ عُثمانَ بنَ زِیادٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 358، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 536).
آن گاه از منبر پایین آمد و [به سمت کوفه] حرکت کرد.(2)
او به آنها گفت که به سمت کوفه میرود و برادرش عثمان بن زیاد را جانشین خود در بصره قرار داده است. بِدانان دستور داد از عثمان اطاعت کنند و سخن او را بشنوند و آنها را از مخالفت با او و اختلافافکنی، بر حذر داشت.(3)
1) (1)
2) (2) . أقبَلَ [ابنُ زِیادٍ] حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ الأَعظَمَ، فَاجتَمَعَ لَهُ النّاسُ، فَقامَ، فَقالَ: أنصَفَ القارَةَ مَن راماها، یا أهلَ البَصرَةِ! إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ قَد وَلّانی مَعَ البَصرَةِ الکوفَةَ، وأنَا سائِرٌ إلَیها، وقَد خَلَّفتُ عَلَیکُم أخی عُثمانَ بنَ زِیادٍ، فَإِیّاکُم وَالخِلافَ وَالإِرجافَ، فَوَاللّهِ الَّذی لا إلهَ غَیرُهُ، لَئِن بَلَغَنی عَن رَجُلٍ مِنکُم خالَفَ أو أرجَفَ، لَأَقتُلَنَّهُ ووَلِیَّهُ، ولَآخُذَنَّ الأَدنی بِالأَقصی، وَالبَریءَ بِالسَّقیمِ، حَتّی تَستَقیموا، وقَد أعذَرَ مَن أنذَرَ. ثُمَّ نَزَلَ وسارَ (الأخبار الطوال: ص 232).
3) (3) . خَطَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ النّاسَ بِالبَصرَةِ، فَأَرعَدَ وأبرَقَ، وتَهَدَّدَ وتَوَعَّدَ، وقالَ: أنَا نَکَلٌ لِمَن عادانی، وسِمامٌ لِمَن حارَبَنی. وأعلَمَهُم أنَّهُ شاخِصٌ إلَی الکوفَةِ، وأنَّهُ قَد وَلّی عُثمانَ بنَ زِیادٍ أخاهُ خِلافَتَهُ عَلَی البَصرَةِ، وأمَرَهُم بِطاعَتِهِ وَالسَّمعِ لَهُ، ونَهاهُم عَنِ الخِلافِ وَالمُشاقَّةِ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 335).
به مردم، خبر رسیده بود که حسین علیه السلام به سمت آنان در حرکت است. از این رو، انتظارِ آمدن او را داشتند. وقتی عبید اللّه وارد شد، گمان بردند که حسین علیه السلام است. از این رو از کنار هیچ کس نگذشت، مگر این که بر او سلام دادند و میگفتند: خوش آمدی، ای پسر پیامبر خدا! خوش آمدی!
عبید اللّه از این همه خوشحالی و بشارت دادن به حسین علیه السلام، ناراحت شد.
مسلم بن عمرو وقتی دید این سخنان (خوشامدگوییها) زیاد شد، گفت: کنار بروید. این، امیر عبید اللّه بن زیاد است. پس از آن، وقتی به پشت سرش نگاه کرد، جز چند مرد ندید.
وقتی او وارد قصر شد و مردم دانستند که وی عبید اللّه بن زیاد است، غم و اندوه فراوان بر دلهایشان نشست. عبید اللّه نیز از آنچه شنیده بود، به غیظ آمده بود و گفت: هان! آنان را همان گونه که فکر میکردم، میبینم.(2)
فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو لَمّا أکثَروا: تَأَخَّروا، هذَا الأَمیرُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ. فَأَخَذَ حینَ أقبَلَ عَلَی الظَّهرِ، وإنَّما مَعَهُ بِضعَةَ عَشَرَ رَجُلاً.
فَلَمّا دَخَلَ القَصرَ، وعَلِمَ النّاسُ أنَّهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، دَخَلَهُم مِن ذلِکَ کَآبَةٌ وحُزنٌ شَدیدٌ، وغاظَ عُبیدَ اللّهِ ما سَمِعَ مِنهُم، وقالَ: ألا أری هؤُلاءِ کَما أری (تاریخ الطبری: ج 5 ص 358؛ الإرشاد: ج 2 ص 43).
1) (1) . ر. ک: نقشۀ شمارۀ 1 در پایان جلد 2.
2) (2) . خَرَجَ [عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ] مِنَ البَصرَةِ، وَاستَخلَفَ أخاهُ عُثمانَ بنَ زِیادٍ، وأقبَلَ إلَی الکوفَةِ ومَعَهُ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ، وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثِیُّ، وحَشَمُهُ وأهلُ بَیتِهِ، حَتّی دَخَلَ الکوفَةَ وعَلَیهِ عِمامَةٌ سَوداءُ وهُوَ مُتَلَثِّمٌ، وَالنّاسُ قَد بَلَغَهُم إقبالُ حُسَینٍ علیه السلام إلَیهِم، فَهُم یَنتَظِرونَ قُدومَهُ، فَظَنّوا حینَ قَدِمَ عُبَیدُ اللّهِ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، فَأَخَذَ لا یَمُرُّ عَلی جَماعَةٍ مِنَ النّاسِ إلّاسَلَّموا عَلَیهِ، وقالوا: مَرحَباً بِکَ یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، قَدِمتَ خَیرَ مَقدَمٍ، فَرَأی مِن تَباشیرِهِم بِالحُسَینِ علیه السلام ما ساءَهُ.
شیعیان علی علیه السلام نیز بودند. اوّلین نفر که از این جمعیت [، ناتوان شد و از کاروان] جا ماند، شریک بود. گفته شده: او خود را به ناتوانی زد و جا ماند و عدّهای نیز با او از سفر، باز ماندند. پس از او، عبد اللّه بن حارث، جا ماند و عدّهای نیز با او از سفر، باز ماندند. اینان امیدوار بودند عبید اللّه برگردد و به اینان رسیدگی کند و حسین علیه السلام زودتر به کوفه برسد؛ ولی عبید اللّه به بازماندگان، توجّهی نمیکرد و به راه ادامه میداد تا به قادسیّه(1)
. ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2.
رسید و مهران، غلامش، از پا در آمد.عبید اللّه گفت: ای مهران! در این اوضاع و احوال، از حرکت ماندی؟ اگر تو را رها کنم تا به قصر برسی، صد هزار [سکّه] جایزه داری.
گفت: نه به خدا، نمیتوانم!
آن گاه عبید اللّه پیاده شد. تکّه پارچههای یمنی را بیرون آورد و عمامهای یمنی بر سر گذارد.
آن گاه بر استرش سوار شد و خودش به تنهایی به راه افتاد. او از کنار نگهبانان میگذشت و هر کس به وی مینگریست، شک نمیکرد که حسین علیه السلام است. پس به او میگفتند: «خوش آمدی، ای پسر پیامبر خدا!»؛ ولی او با آنان سخن نمیگفت. مردم برای دیدن او از خانهها و منازل، بیرون آمده بودند.
نعمان بن بشیر، صدای آنان را شنید. در را به روی او و نزدیکانش بست، تا این که عبید اللّه به نزدیک نعمان رسید و او نیز تردیدی نداشت که او حسین علیه السلام است - و مردم برای او ضجّه میزدند -. نعمان به سخن در آمد و گفت: تو را به خدا، از این جا دور شو. من امانتی را که در اختیار دارم، به تو تسلیم نمیکنم و نیازی هم به کشتن تو ندارم.
عبید اللّه سخن نمیگفت، تا این که نزدیک و نزدیکتر شد تا میان کنگرههای دیوار قصر قرار گرفت و شروع به صحبت کردن با نعمان کرد و گفت: [در را] باز کن، پیروز نگردی! شبت طولانی شد (حکومتت به سر رسید)!
این سخن را کسی که پشت سر عبید اللّه بود، شنید. به طرف جمعیت برگشت و گفت: ای مردم! سوگند به خدای یگانه که او پسر مَرجانه است!
مردم گفتند: وای بر تو! او حسین است.
نعمان، درِ قصر را باز کرد و عبید اللّه داخل شد و در را به روی مردم بستند و مردم، پراکنده شدند.
[عبید اللّه] فردا صبح بر منبر رفت و گفت: ای مردم! به راستی میدانم کسانی که همراه من
1) (1)
حرکت کردند و [به خیال این که من حسینم،] به من اظهار اطاعت کردند، دشمن حسین اند؛ زیرا آنان فکر کردند که حسین، وارد شهر شده و بر آن، دست یافته است! با این حال، به خدا سوگند، من کسی را نشناختم.
آن گاه از منبر، فرود آمد.(1)
. لَمّا جاءَ کِتابُ یَزیدَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ انتَخَبَ مِن أهلِ البَصرَةِ خَمسَمِئَةٍ، فیهِم عَبدُ اللّهِ بنُ الحارِثِ بنُ نَوفَلٍ، وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ - وکانَ شیعَةً لِعَلِیٍّ - فَکانَ أوَّلَ مَن سَقَطَ بِالنّاسِ شَریکٌ، فَیُقالُ: إنَّهُ تَساقَطَ غَمرَةً ومَعَهُ ناسٌ، ثُمَّ سَقَطَ عَبدُ اللّهِ بنُ الحارِثِ وسَقَطَ مَعَهُ ناسٌ، ورَجَوا أن یَلوِیَ عَلَیهِم عُبَیدُ اللّهِ، ویَسبِقَهُ الحُسَینُ علیه السلام إلَی الکوفَةِ، فَجَعَلَ لا یَلتَفِتُ إلی مَن سَقَطَ ویَمضی، حَتّی وَرَدَ القادِسِیَّةَ، وسَقَطَ مِهرانُ مَولاهُ.
فَقالَ: أیا مِهرانُ! عَلی هذِهِ الحالِ، إن أمسَکتُ عَنکَ حَتّی تَنظُرَ إلَی القَصرِ فَلَکَ مِئَةُ ألفٍ. قالَ: لا وَاللّهِ ما أستَطیعُ!
فَنَزَلَ عُبَیدُ اللّهِ، فَأَخرَجَ ثِیاباً مُقَطَّعَةً مِن مُقَطَّعاتِ الیَمَنِ، ثُمَّ اعتَجَرَ بِمِعجَرَةٍ یَمانِیَّةٍ، فَرَکِبَ بَغلَتَهُ ثُمَّ انحَدَرَ راجِلاً وَحدَهُ، فَجَعَلَ یَمُرُّ بِالمَحارِسِ، فَکُلَّما نَظَروا إلَیهِ لَم یَشُکّوا أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، فَیَقولونَ: مَرحَباً بِکَ یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، وجَعَلَ لا یُکَلِّمُهُم؛ وخَرَجَ إلَیهِ النّاسُ مِن دورِهِم وبُیوتِهِم.
وسَمِعَ بِهِمُ النّعمانُ بنُ بَشیرٍ، فَغَلَّقَ عَلَیهِ وعَلی خاصَّتِهِ، وَانتَهی إلَیهِ عُبَیدُ اللّهِ وهُوَ لا یَشُکُّ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، ومَعَهُ الخَلقُ یَضُجّونَ، فَکَلَّمَهُ النُّعمانُ، فَقالَ: أنشُدُکَ اللّهَ إلّاتَنَحَّیتَ عَنّی، ما أنَا بِمُسَلِّمٍ إلَیکَ أمانَتی، وما لی فی قَتلِکَ مِن إربٍ، فَجَعَلَ لا یُکَلِّمُهُ، ثُمَّ إنَّهُ دَنا، وتَدَلَّی الآخَرُ بَینَ شُرفَتَینِ، فَجَعَلَ یُکَلِّمُهُ، فَقالَ: افتَح لا فَتَحتَ! فَقدَ طالَ لَیلُکَ.
فَسَمِعَها إنسانٌ خَلفَهُ، فَتَکَفّی إلَی القَومِ، فَقالَ: أی قَومُ، ابنُ مَرجانَةَ وَالَّذی لا إلهَ غَیرُهُ! فَقالوا: وَیحَکَ! إنَّما هُوَ الحُسَینُ علیه السلام. فَفَتَحَ لَهُ النُّعمانُ فَدَخَلَ، وضَرَبُوا البابَ فی وُجوهِ النّاسِ فَانفَضّوا، وأصبَحَ فَجَلَسَ عَلَی المِنبَرِ.
فَقالَ: أیُّهَا النّاسُ! إنّی لَأَعلَمُ أنَّهُ قَد سارَ مَعی وأظهَرَ الطّاعَةَ لی مَن هُوَ عَدُوٌّ لِلحُسَینِ حینَ ظَنَّ أنَّ الحُسَینَ قَد دَخَلَ البَلَدَ وغَلَبَ عَلَیهِ، وَاللّهِ ما عَرَفتُ مِنکُم أحَداً، ثُمَّ نَزَلَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 359؛ الإرشاد: ج 2 ص 43).
گفته شده همراه او پانصد نفر بودند که از راه، باز ماندند. نخستین کسی که باز ماند، شَریک بود. آنان امیدوار بودند عبید اللّه به خاطر آنان توقّف کند تا حسین علیه السلام زودتر به کوفه رسد؛ ولی عبید اللّه به خاطر هیچ کدام از آنها از حرکت باز نَایستاد، تا این که به تنهایی وارد کوفه شد. او از کنار مردمِ نشسته [در خیابانها] میگذشت و آنان تردید نداشتند که او حسین علیه السلام است و میگفتند: «ای پسر پیامبر خدا! خوش آمدی!»؛ ولی او با آنان سخن نمیگفت.
مردم به خاطر او (حسین علیه السلام) از خانهها بیرون آمده بودند و آنچه عبید اللّه میدید، وی را ناراحت میکرد. نعمان، صداها را شنید و در را بر روی او بست. نعمان هم تردید نداشت که او حسین علیه السلام است، تا این که عبید اللّه به نعمان رسید و مردم به همراه او فریاد میکشیدند. نعمان به وی گفت: تو را به خدا، از من دور شو! به خدا سوگند، امانتم را به تو تسلیم نمیکنم و مرا به کشتن
1) (1)
تو نیز حاجتی نیست.
عبید اللّه به او نزدیک شد و گفت: [در را] باز کن، پیروز نگردی!
کسی که پشت سر او بود، شنید و به طرف مردم برگشت و به آنان گفت: او، پسر مرجانه است.
نعمان، در را گشود. عبید اللّه داخل شد و در را بستند و مردم، پراکنده شدند.(1)
. خَرَجَ [ابنُ زِیادٍ] مِنَ البَصرَةِ ومَعَهُ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ، وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثِیُّ، وحَشَمُهُ وأهلُ بَیتِهِ، وکانَ شَریکٌ شیعِیّاً.
وقیلَ: کانَ مَعَهُ خَمسُمِئَةٍ فَتَساقَطوا عَنهُ، فَکانَ أَوّلَ مَن سَقَطَ شَریکٌ، ورَجَوا أن یَقِفَ عَلَیهِم ویَسبِقَهُ الحُسَینُ علیه السلام إلَی الکوفَةِ؛ فَلَم یَقِف عَلی أحَدٍ مِنهُم، حَتّی دَخَلَ الکوفَةَ وَحدَهُ.
فَجَعَل یَمُرُّ بِالمَجالِسِ فَلا یَشُکّونَ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، فَیَقولونَ: مَرحَباً بِکَ یَا بنَ رَسولِ اللّهِ! وهُوَ لا یُکَلِّمُهُم، وخَرَجَ إلَیهِ النّاسُ مِن دورِهِم، فَساءَهُ ما رَأی مِنهُم، وسَمِعَ النُّعمانُ فَأَغلَقَ عَلَیهِ البابَ، وهُوَ لا یَشُکُّ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، وَانتَهی إلَیهِ عُبَیدُ اللّهِ ومَعَهُ الخَلقُ یَصیحونَ، فَقالَ لَهُ النُّعمانُ: أنشُدُکَ اللّهَ إلّاتَنَحَّیتَ عَنّی! فَوَاللّهِ ما أنَا بِمُسَلِّمٍ إلَیکَ أمانَتی، وما لی فی قِتالِکَ مِن حاجَةٍ.
فَدَنا مِنهُ عُبَیدُ اللّهِ، وقالَ لَهُ: افتَح لا فَتَحتَ. فَسَمِعَها إنسانٌ خَلفَهُ، فَرَجَعَ إلَی النّاسِ وقالَ لَهُم: إنَّهُ ابنُ مَرجانَةَ! فَفَتَحَ لَهُ النُّعمانُ، فَدَخَلَ وأغلَقُوا البابَ، وتَفَرَّقَ النّاسُ (الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 536).
تاریخ الطبری - به نقل از عمّار دُهنی، از امام باقر علیه السلام -: عبید اللّه به همراه چهرههای سرشناس بصره حرکت کرد و با صورت پوشیده، وارد کوفه شد و بر هر جمعیتی که میگذشت و سلام میکرد، میگفتند: «سلام بر تو، ای پسر پیامبر خدا!». آنان گمان میکردند که او حسین بن علی علیه السلام است. تا این که وارد قصر حکومتی شد.(2)
الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): عبید اللّه با شتاب و یکسر آمد تا وارد کوفه شد. او عمامه بر سر و به صورت ناشناس، وارد بازار شد. بازاریها و مردم پاییندست که او را دیدند، شروع کردند در جلوی او دویدن و گمان میکردند او حسین علیه السلام است؛ چرا که انتظارش را میکشیدند و به عبید اللّه میگفتند: «ای پسر پیامبر خدا! ستایش، خدای را که تو را به ما نشان داد!» و دست و پایش را میبوسیدند. عبید اللّه گفت: چه قدر اینها فاسد شدهاند!
او همان طور به راه خود، ادامه داد تا وارد مسجد شد. دو رکعت نماز خواند و بر منبر رفت و چهره گشود. مردم، چون او را دیدند، گروه گروه، [از مجلس او] کناره گرفتند و پراکنده شدند.(3)
ثُمَّ مَضی حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ، فَصَلّی رَکعَتَینِ، ثُمَّ صَعِدَ المِنبَرَ وَکَشَفَ عَن وَجهِهِ، فَلَمّا رَآهُ النّاسُ، مالَ بَعضُهُم عَلی بَعضٍ، وأقشَعوا عَنهُ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 459، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 299).
1) (1)
2) (2) . أقبَلَ عُبیدُ اللّهِ فی وُجوهِ أهلِ البَصرَةِ، حَتّی قَدِمَ الکوفَةَ مُتَلَثِّماً، ولا یَمُرُّ عَلی مَجلِسٍ مِن مَجالِسِهِم فَیُسَلِّمُ إلّاقالوا: عَلَیکَ السَّلامُ یَا بنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ، وهُم یَظُنّونَ أنَّهُ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام، حَتّی نَزَلَ القَصرَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 423).
3) (3) . أقبَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عَلَی الظَّهرِ سَریعاً حَتّی قَدِمَ الکوفَةَ، فَأَقبَلَ مُتَعَمِّماً مُتَنَکِّراً حَتّی دَخَلَ السّوقَ، فَلَمّا رَأَتهُ ū السَّفِلَةُ وأهلُ السّوقِ، خَرَجوا یَشتَدّونَ بَینَ یَدَیهِ وهُمَ یَظُنّونَ أنَّهُ حُسَینٌ علیه السلام، وذاکَ إنَّهُم کانوا یَتَوَقَّعونَهُ، فَجَعَلوا یَقولونَ لِعُبَیدِ اللّهِ: یَا بنَ رَسولِ اللّهِ! الحَمدُ للّهِِ الَّذی أراناکَ. وجَعَلوا یُقَبِّلونَ یَدَهُ ورِجلَهُ. فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: لَشَدَّ ما فَسَدَ هؤُلاءِ!
مردم در کوفه، انتظار ورود حسین علیه السلام را میکشیدند. از این رو [وقتی او را دیدند،] گفتند:
«خوش آمدی، ای پسر پیامبر خدا! خیر مقدم!». آنان گمان کردند که او حسین علیه السلام است.
خوشامدگویی مردم، ابن زیاد را ناراحت و غمگین کرد و به طرف قصر رفت و داخل قصر شد.(1)
. شَخَصَ [عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ] إلَی الکوفَةِ ومَعَهُ المُنذِرُ بنُ الجارودِ العَبدِیُّ، وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثِیُّ، ومُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ، وحَشَمُهُ وغِلمانُهُ، فَوَرَدَها مُتَلَثِّماً بِعِمامَةٍ سَوداءَ.
وکانَ النّاسُ بِالکوفَةِ یَتَوَقَّعونَ وُرودَ الحُسَینِ علیه السلام، فَجَعَلوا یَقولونَ: مَرحَباً یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، قَدِمتَ خَیرَ مَقدَمٍ، وهُم یَظُنّونَ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، فَساءَ ابنَ زیادٍ تَباشیرُ النّاسِ بِالحُسَینِ علیه السلام، وغَمَّهُ، وصارَ إلَی القَصرِ فَدَخَلَهُ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 335، الأخبار الطوال: ص 232).
آن گاه نعمان بن بشیر [از بالای قصر] به او رو کرد و گفت: ای پسر پیامبر خدا! مرا با تو چه کار؟! چرا از میان شهرها، شهر مرا انتخاب کردی؟
ابن زیاد گفت: ای نَعیم! خوابت طولانی شده! آن گاه، پرده از چهره برداشت. نعمان، او را شناخت و در را برایش گشود. مردم، فریاد زدند: «پسر مَرجانه!» و او را با سنگ زدند؛ ولی او از دستشان گریخت و وارد قصر شد.(2)
ثُمَّ أشرَفَ [أیِ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ] عَلَیهِ، فَقالَ: یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، ما لی ولَکَ؟ وما حَمَلَکَ عَلی قَصدِ بَلَدی مِن بَینِ البُلدانِ؟!
فَقالَ ابنُ زِیادٍ: لَقَد طالَ نَومُکَ یا نَعیمُ، وحَسَرَ اللِّثامَ عَن فیهِ فَعَرَفَهُ، فَفَتَحَ لَهُ، وتَنادَی النّاسُ: ابنُ مَرجانَةَ! وحَصَبوهُ بِالحَصباءِ، فَفاتَهُم ودَخَلَ القَصرَ (مروج الذهب: ج 3 ص 66).
1) (1)
2) (2) . اتَّصَلَ الخَبَرُ [أی خَبَرُ خُروجِ الإِمامِ الحُسَینِ علیه السلام] بِیَزیدَ، فَکَتَبَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ بِتَولِیَةِ الکوفَةِ، فَخَرَجَ مِنَ البَصرَةِ مُسرِعاً، حَتّی قَدِمَ الکوفَةَ عَلَی الظَّهرِ، فَدَخَلَها فی أهلِهِ وحَشَمِهِ، وعَلَیهِ عِمامَةٌ سَوداءُ قَد تَلَثَّمَ بِها، وهُوَ راکِبٌ بَغلَةً، وَالنّاسُ یَتَوَقَّعونَ قُدومَ الحُسَینِ علیه السلام، فَجَعَلَ ابنُ زِیادٍ یُسَلِّمُ عَلَی النّاسِ، فَیَقولونَ: وعَلَیکَ السَّلامُ یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، قَدِمتَ خَیرَ مَقدَمٍ، حَتَّی انتَهی إلَی القَصرِ وفیهِ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ، فَتَحَصَّنَ فیهِ.
عبید اللّه وارد قصر حکومتی شد و شب را سپری کرد. صبح از قصر بیرون آمد و بر منبر رفت و سخنرانی کرد و آنان را بر نافرمانی از سلطان، وعدۀ کیفر داد و بر فرمانبرداری، وعدۀ احسان.(1)
. لَمّا أصبَحَ [ابنُ زِیادٍ] استَنابَ عَلَیهِم أخاهُ عُثمانَ بنَ زِیادٍ، وأسرَعَ هُوَ إلی قَصدِ الکوفَةِ، فَلَمّا قارَبَها نَزَلَ حَتّی أمسی، ثُمَّ دَخَلَها لَیلاً، فَظَنَّ أهلُها أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، فَتَباشَروا بِقُدومِهِ ودَنَوا مِنهُ، فَلَمّا عَرَفوا أنَّهُ ابنُ زِیادٍ تَفَرَّقوا عَنهُ.
فَدَخَلَ قَصرَ الإِمارَةِ، وباتَ لَیلَتَهُ إلَی الغَداةِ، ثُمَّ خَرَجَ وصَعِدَ المِنبَرَ وخَطَبَهُم، وتَوَعَّدَهُم عَلی مَعصِیَةِ السُّلطانِ، ووَعَدَهُم مَعَ الطّاعَةِ بِالإِحسانِ (الملهوف: ص 114).
آن گاه زنی گفت: اللّه أکبر! به پروردگار کعبه سوگند، [این] پسر پیامبر خداست.
مردم، فریاد میزدند و میگفتند: ما با بیش از چهل هزار نفر همراه شماییم. آن گاه گرد او ازدحام کردند و دُم چارپایش را نیز گرفتند؛ چرا که گمان داشتند او حسین علیه السلام است.
آن گاه [عبید اللّه] نقاب از چهره برداشت و گفت: من، عبید اللّه هستم.
مردم، چنان از گِرد او دور شدند که برخی لگدمال شدند. عبید اللّه با عمامۀ سیاه، وارد قصر حکومتی شد.(2)
فَقالَتِ امرَأَةٌ: اللّهُ أکبَرُ، ابنُ رَسولِ اللّهِ ورَبِّ الکَعبَةِ! فَتَصایَحَ النَّاسُ، قالوا: إنّا مَعَکَ أکثَرُ مِن أربَعینَ ألفاً، وَازدَحَموا عَلَیهِ، حَتّی أخَذوا بِذَنَبِ دابَّتِهِ، وظَنُّهُم أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام.
فَحَسَرَ اللِّثامَ، وقالَ: أنَا عُبَیدُ اللّهِ، فَتَساقَطَ القَومُ، ووَطِئَ بَعضُهُم بَعضاً، ودَخَلَ دارَ الإِمارَةِ وعَلَیهِ عِمامَةٌ سَوداءُ (مثیر الأحزان: ص 30، بحار الأنوار: ج 44 ص 340).
عبید اللّه بن زیاد، چون به نزدیک کوفه رسید، فرود آمد و وقتی شب شد و هوا تاریک گشت، عمامهای تیره خواست و آن را بر سر نهاد. شمشیرش را بر کمر بست. کمان برداشت و جعبۀ تیرها را به پشت بست و در دست، عصایی گرفت و بر استر نیرومند خود، سوار شد. همراهان او نیز سوار شدند. وی از طریق بادیه، وارد کوفه شد و آن شب، مهتابی بود و مردم، انتظار آمدن حسین علیه السلام را داشتند.
مردم به او و یارانش مینگریستند و او هم به مردم، سلام میکرد و آنان جواب سلام او را میدادند و هیچ شکّی نداشتند که او حسین علیه السلام است. آنان پیش روی او حرکت میکردند و میگفتند: خوش آمدی، ای پسر دختر پیامبر خدا! خوش آمدی!
عبید اللّه بن زیاد، آن قدر از سوی مردم، تبریک و تهنیت دید که ناراحت شد؛ امّا سکوت کرد و سخن نگفت و پاسخی به آنان نداد. مسلم بن عمرو باهِلی به سخن آمد و گفت: از امیر، دور شوید، ای گروه شیعه! این، کسی نیست که گمان میکنید. این، امیر عبید اللّه بن زیاد است.
مردم از دور وی، پراکنده شدند و عبید اللّه بن زیاد، وارد قصر حکومتی شد، در حالی که پر از غیظ و خشم بود.(1)
. لَمّا کانَ مِنَ الغَدِ، نادی [ابنُ زِیادٍ] فِی النّاسِ، وخَرَجَ مِنَ البَصرَةِ یُریدُ الکوفَةَ، ومَعَهُ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ، وَالمُنذِرُ بنُ الجارودِ العَبدِیُّ، وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثِیُّ، وحَشَمُهُ وأهلُ بَیتِهِ، فَلَم یَزَل یَسیرُ حَتّی بَلَغَ قَریباً مِنَ الکوفَةِ.
فَلَمّا تَقارَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ مِنَ الکوفَةِ نَزَلَ، فَلمّا أمسی وجاءَ اللَّیلُ، دَعا بِعِمامَةٍ غَبراءَ وَاعتَجَرَ بِها، ثُمَّ تَقَلَّدَ سَیفَهُ، وتَوَشَّحَ قَوسَهُ، وتَکَنَّنَ کِنانَتَهُ، وأخَذَ فی یَدِهِ قَضیباً وَاستَوی عَلی بَغلَتِهِ الشَّهباءِ، ورَکِبَ مَعَهُ أصحابُهُ، وأقبَلَ حَتّی دَخَلَ الکوفَةَ مِن طَریقِ البادِیَةِ، وذلِکَ فی لَیلَةٍ مُقمِرَةٍ، وَالنّاسُ مُتَوَقِّعونَ قُدومَ الحُسَینِ علیه السلام.
قالَ: فَجَعَلوا یَنظُرونَ إلَیهِ وإلی أصحابِهِ، وهُوَ فی ذلِکَ یُسَلِّمُ عَلَیهِم فَیَرُدّونَ عَلَیهِ السَّلامَ، وهُم لایَشُکّونَ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، وهُم یَمشونَ بَینَ یَدَیهِ، وهُم یَقولونَ: مَرحَباً بِکَ یَا بنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ، قَدِمتَ خَیرَ مَقدَمٍ.
قالَ: فَرأی عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ مِن تَباشیرِ النّاسِ بِالحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام ما ساءَهُ ذلِکَ، وسَکَتَ ولَم یُکَلِّمهُم، ولا رَدَّ عَلَیهِم شَیئاً. قالَ: فَتَکَلَّمَ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ، وقالَ: إلَیکُم عَنِ الأَمیرِ یا تُرابِیَّةُ، فَلَیسَ هذا مَن تَظُنّونَ، هذَا الأَمیرُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ!
قالَ: فَتَفَرَّقَ النّاسُ عَنهُ، ودَخَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ قَصرَ الإِمارَةِ، وقَدِ امتَلَأَ غَیظاً وغَضَباً (الفتوح: ج 5 ص 38، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 199).
1) (1)
او از راه بادیه و در شکل و شمایل حجازیها وارد کوفه شد. وی از کنار هر گروهی که میگذشت، بر آنان سلام میکرد و آنان تردید نداشتند که او حسین علیه السلام است. مردم، پیشاپیش او حرکت میکردند و میگفتند: خوش آمدی، ای پسر پیامبر! خیر مقدم!
عبید اللّه، آن قدر تبریک و تهنیت از مردم دید که ناراحت شد. او از این طریق، مردم را شناخت؛ ولی ساکت بود.(1)
. جَهَّزَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ إلَی الکوفَةِ، فَلَمّا قَرُبَ مِنها تَنَکَّرَ ودَخَلَ لَیلاً وأوهَمَ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، ودَخَلَها مِن جِهَةِ البادِیَةِ فی زِیِّ أهلِ الحِجازِ، فَصارَ یَجتازُ بِجَماعَةٍ جَماعَةٍ یُسَلِّمُ عَلَیهِم ولا یَشُکّونَ فی أنَّهُ هُوَ الحُسَینُ علیه السلام، فَیَمشونَ بَینَ یَدَیهِ ویَقولونَ: مَرحَباً یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، قَدِمتَ خَیرَ مَقدَمٍ، فَرَأی عُبَیدُ اللّهِ مِن تَباشیرِهِم بِالحُسَینِ علیه السلام ما ساءَهُ، وکَشَفَ أحوالَهُم وهُوَ ساکِتٌ! (مطالب السؤول: ص 74؛ کشف الغمّة: ج 2 ص 254).
آنان صدای عبید اللّه - که خدا، او را لعنت کند - را شناختند و گفتند: پسر مَرجانه! آن گاه فرود آمدند و درب را گشودند. عبید اللّه، داخل قصر شد و شب را در آن جا ماند.(2)
1) (1)
2) (2) . إنَّهُ [أیِ ابنَ زِیادٍ] قَصَدَ قَصرَ الإِمارَةِ، وجاءَ یُریدُ الدُّخولَ إلَیهِ، فَوَجَدَ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ قَد أغلَقَهُ، وتَحَصَّنَ فیهِ هُوَ وأصحابُهُ، وذلِکَ أنَّ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ - هُوَ وأصحابُهُ - ظَنّوا أنَّ ابنَ زِیادٍ هُوَ الحُسَینُ علیه السلام، فَصاحَ بِهِم عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: افتَحوا، لا بارَکَ اللّهُ فیکُم، ولا کَثَّرَ فی أمثالِکُم! فَعَرَفوا صَوتَهُ لَعَنَهُ اللّهُ، وقالوا: ابنُ مَرجانَةَ! فَنَزَلوا وفَتَحوا لَهُ، ودَخَلَ القَصرَ وباتَ بِهِ (الفصول المهمّة: ص 182).
بر پایۀ گزارشی، پس از حرکت کردن امام حسین علیه السلام از مکّه به طرف کوفه، یزید، عبید اللّه بن زیاد را به سِمَت فرمانداری کوفه، منصوب کرد. متن گزارش، چنین است:
یزید، دشمنترینِ مردم نسبت به عبید اللّه بن زیاد بود؛ امّا به او نیاز داشت. پس به او نوشت: «تو را علاوه بر حکومت بصره، به حکومت کوفه هم منصوب میکنم. حسین، عازم کوفه شده است. از او بر حذر باش. مسلم بن عقیل نیز در کوفه است. او را بکُش».(1)
. تذکرة الخواصّ: ص 241.
لیکن این گزارش، درست نیست و با دیگر نقلها سازگاری ندارد؛ زیرا امام حسین علیه السلام در آستانۀ شهادت مسلم به طرف کوفه حرکت کرد و شهادت مسلم، مدّتی پس از انتصاب عبید اللّه و حضور او در کوفه بوده است. بنا بر این، حرکت امام حسین علیه السلام به طرف کوفه، مدّتی پس از آمدن عبید اللّه به کوفه، اتفاق افتاده است.
به نظر میرسد آنچه سبب شکلگیری این گزارش شده، خَلط دو نامۀ یزید به عبید اللّه است:
یکی، نامۀ انتصاب عبید اللّه به سِمَتِ فرمانداری کوفه که آن را پیش از حرکت کردن امام حسین علیه السلام به سَمت کوفه نوشته؛ و دیگری، نامهای که پس از حرکت کردن امام حسین علیه السلام به طرف کوفه، برای وی نوشته است.(2)
من، فرمان او را در میان شما اجرا میکنم و پیمانش را عملی میسازم. برای نیکوکار و اهل اطاعت، پدری مهربان هستم و تازیانه و شمشیرم، برای کسانی خواهد بود که از دستورم سرپیچی و با پیمانم مخالفت ورزند. هر کسی باید خود را حفظ کند. این، نصیحت بود، نه تهدید.
آن گاه فرود آمد.(1)
. لَمّا نَزَلَ [ابنُ زِیادٍ] القَصرَ نودِیَ الصَّلاةُ جامِعَةٌ، قالَ: فَاجتَمَعَ النّاسُ، فَخَرَجَ إلَینا فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: أمّا بَعدُ؛ فَإِنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ - أصلَحَهُ اللّهُ - وَلّانی مِصرَکُم وثَغرَکُم، وأمَرَنی بِإِنصافِ مَظلومِکُم، وإعطاءِ مَحرومِکُم، وبِالإِحسانِ إلی سامِعِکُم ومُطیعِکُم، وبِالشِّدَّةِ عَلی مُریبِکُم وعاصیکُم، وأنَا مُتَّبِعٌ فیکُم أمرَهُ، ومُنَفِّذٌ فیکُم عَهدَهُ، فَأَنَا لِمُحسِنِکُم ومُطیعِکُم کَالوالِدِ البَرِّ، وسَوطی وسَیفی عَلی مَن تَرَکَ أمری، وخالَفَ عَهدی، فَلیُبقِ امرُؤٌ عَلی نَفسِهِ، الصِّدقُ یُنبِئُ عَنکَ لَاالوَعیدُ! ثُمَّ نَزَلَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 358؛ الإرشاد: ج 2 ص 44).
من، فرمان او را اجرا میکنم و برای افراد مطیع، پدری مهربان و برای مخالفان، زهرِ کشندهام.
هر یک از شما، مراقب خود باشد و خود را نگه دارد.
آن گاه از منبر، فرود آمد و به سمت قصر، راه افتاد و وارد قصر شد. نعمان هم به سوی وطن خود، شام، حرکت کرد.(2)
یا أهلَ الکوفَةِ، إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ قَد وَلّانی مِصرَکُم، وقَسَّمَ فَیأَکُم فیکُم، وأمَرَنی بِإِنصافِ مَظلومِکُم، وَالإِحسانِ إلی سامِعِکُم ومُطیعِکُم، وَالشِّدَّةِ عَلی عاصیکُم ومُریبِکُم، وأنَا مُنتَهٍ فی ذلِکَ إلی أمرِهِ، وأنَا لِمُطیعِکُم کَالوالِدِ الشَّفیقِ، ولِمُخالِفِکُم کَالسَّمِّ النَّقیعِ، فَلا یُبقِیَنَّ أحَدٌ مِنکُم إلّاعَلی نَفسِهِ.
ثُمَّ نَزَلَ، فَأَتی القَصرَ فَنَزَلَهُ، وَارتَحَلَ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ نَحوَ وَطَنِهِ بِالشّامِ (الأخبار الطوال: ص 232).
آن گاه فرود آمد و وارد قصر شد.
او روز دوم نیز از قصر، بیرون آمد و مردم را به مسجد فرا خواند. وقتی مردم اجتماع کردند، با شکل و شمایلی غیر از روز گذشته نزد مردم آمد و بر منبر رفت و خدا را حمد کرد و او را سپاس گزارد. آن گاه گفت: امّا بعد، به راستی که این کارها جز با قاطعیتِ بدون خشونت و نرمیِ بدون سستی، سامان نمیگیرد. من، بیگناه را به خاطر گناهکار و حاضر را به خاطر غایب و دوست را به خاطر دوست، کیفر خواهم کرد.
آن گاه مردی کوفی به نام اسد بن عبد اللّه مُرّی برخاست و گفت: ای امیر! خداوند - تبارک و تعالی - میفرماید: «گناه کسی را کسی دیگر، بر گردن نمیگیرد»(1)
. فاطر: آیۀ 18.
. همانا آدمی را به تلاش، شمشیر را به بُرندگی و اسب را به دوندگی میشناسند. وظیفۀ تو، سخن گفتن است و وظیفۀ ما شنیدن است.در حقّ ما، بدی را پیش از خوبی، عرضه مدار (تهدید را بر نرمی، مقدّم مکن).
عبید اللّه بن زیاد، سکوت کرد و از منبر، فرود آمد و داخل قصر حکومتی شد.(2)
أمّا بَعدُ یا أهلَ الکوفَةِ، فَإِنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ یَزیدَ بنَ مُعاوِیَةَ، وَلّانی مِصرَکُم وثَغرَکُم، وأمَرَنی أن اغیثَ مَظلومَکُم، و أن اعطِیَ مَحرومَکُم، و أن احسِنُ إلی سامِعِکُم ومُطیعِکُم، وبِالشِّدَّةِ عَلی مُریبِکُم، وأنَا مُتَّبِعٌ فی ذلِکَ أمرَهُ، ومُنَفِّذٌ فیکُم عَهدَهُ، وَالسَّلامُ. ثُمَّ نَزَلَ ودَخَلَ القَصرَ. -
آن گاه گفت: ای کوفیان! به راستی که امیر مؤمنان، یزید، مرا والی شهر شما قرار داده و به عنوان کارگزار حکومت بر این شهر، انتخاب کرده است. او به من دستور داده ثروتهای عمومی را میان شما تقسیم کنم، انصاف [و عدالت] را برای ستمدیده در برابر ظالم رعایت نمایم، حقوق ناتوانان را از قدرتمندان بگیرم، به حرفشنو و مطیع، نیکی کنم و بر تفرقهافکن، سخت بگیرم.
سخنم را به این مرد هاشمی برسانید تا از خشم من پروا کند.
آن گاه از منبر، پایین آمد. منظور او از هاشمی، مسلم بن عقیل بود.(1)
ثُمَّ قالَ: یا أهلَ الکوفَةِ! إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ یَزیدُ وَلّانی بَلَدَکُم، وَاستَعمَلَنی عَلی مِصرِکُم، وأمَرَنی بِقِسمَةِ فَیئِکُم بَینَکُم، وإنصافِ مَظلومِکُم مِن ظالِمِکُم، وأخذِ الحَقِّ لِضَعیفِکُم مِن قَوِیِّکُم، وَالإِحسانِ إلَی السّامِعِ المُطیعِ، وَالتَّشدیدِ عَلَی المُریبِ، فَأَبلِغوا هذَا الرَّجُلَ الهاشِمِیَّ مَقالَتی، لِیَتَّقِیَ غَضَبی. ونَزَلَ.
یَعنی بِالهاشِمِیِّ: مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ (مثیر الأحزان: ص 30، بحار الأنوار: ج 44 ص 340).
1) (1) . لَمّا أصبَحَ [ابنُ زِیادٍ] قامَ خاطِباً، وعَلَیهِم عاتِباً، ولِرُؤَسائِهِم مُؤَنِّباً ولِأَهلِ الشِّقاقِ مُعاتِباً، ووَعَدَهُم بِالإِحسانِ عَلی لُزومِ طاعَتِهِ، وبِالإِساءَةِ عَلی مَعصِیَتِهِ وَالخُروجِ عَن حَوزَتِهِ.
بنویسد، چیزی بر عهدهاش نیست؛ ولی اگر ننویسد، باید تضمین کند که در محدودۀ قبیلۀ او، کسی با ما مخالفت نمیورزد و بر ضدّ حکومت، سرکشی نخواهد داشت و اگر چنین نکند، حکومت، نسبت به او تعهّدی نخواهد داشت و مال و خونش برای ما حلال است. هر سردستۀ قبیله که در محدودۀ او، یکی از کسانی یافت شود که مورد پیگرد امیر مؤمنان است و او را به ما معرّفی نکرده باشد، بر درِ خانهاش به چارمیخْ کشیده میشود و حقّ نقابت وی، مُلغا میگردد و به جنگلی در عُمان، تبعید میشود.(1)
. أَخَذَ [ابنُ زِیادٍ] العُرَفاءَ وَالنّاسَ أخذاً شَدیداً، فَقالَ:
اکتُبوا إلَیَّ الغُرَباءَ، ومَن فیکُم مِن طِلبَةِ أمیرِ المُؤمِنینَ، ومَن فیکُم مِنَ الحَرورِیَّةِ وأهلِ الرَّیبِ، الَّذینَ رَأیُهُمُ الخِلافُ وَالشِّقاقُ، فَمَن کَتَبَهُم لَنا فَبَریءٌ، ومَن لَم یَکتُب لَنا أحَداً فَیَضمَنُ لَنا ما فی عَرافَتِهِ ألّا یُخالِفَنا مِنهُم مُخالِفٌ، ولا یَبغی عَلَینا مِنهُم باغٍ، فَمَن لَم یَفعَل بَرِئَت مِنهُ الذِّمَّةُ، وحَلالٌ لَنا مالُهُ وسَفکُ دَمِهِ.
وأیُّما عَریفٍ وُجِدَ فی عَرافَتِهِ مِن بُغیَةِ أمیرِ المُؤمِنینَ أحَدٌ لَم یَرفَعهُ إلَینا، صُلِبَ عَلی بابِ دارِهِ، واُلقِیَت تِلکَ العَرافَةُ مِنَ العَطاءِ، وسُیِّرَ إلی مَوضِعٍ بِعُمانَ الزّارَةِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 359؛ الإرشاد: ج 2 ص 44).
مطالب السؤول: ابن زیاد چون وارد قصر حکومتی شد، فردایش مردم را جمع کرد و بسیار تهدید نمود و ترساند، و کُشت و غارت کرد، و خون ریخت و هتک حرمت نمود. حیلهها و رفتار او، مشهور است و [با همین حیلهها و رفتارها] بر مسلم، دست یافت و وی را کشت.(2)
الفصول المهمّة: ابن زیاد، وارد قصر شد و شب را سپری کرد و چون صبح شد، مردم را جمع کرد و بسیار با ابّهت و کوبندگی، جولان داد، و سخن گفت و پُرگویی کرد، و تهدید کرد و ترساند، و گروهی از کوفیان را گرفت و بدون درنگ کشت. آن گاه نیرنگها به کار گرفت تا بر مسلم، دست یافت و او را دستگیر کرد و کشت.(3)
1) (1)
2) (2) . لَمّا دَخَلَ [ابنُ زِیادٍ] قَصرَ الإِمارَةِ وأصبَحَ، جَمَعَ النّاسَ وقالَ وأرعَدَ وأبرَقَ، وقَتَلَ وفَتَکَ، وسَفَکَ وَانتَهَکَ، وعَمَلُهُ ومَا اعتَمَدَهُ مَشهورٌ فی تَحَیُّلِهِ، حَتّی ظَفِرَ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وقَتَلَهُ (مطالب السؤول: ص 74؛ کشف الغمّة: ج 2 ص 255).
3) (3) . دَخَلَ [ابنُ زِیادٍ] القَصرَ وباتَ بِهِ، فَلَمّا أصبَحَ جَمَعَ النّاسَ فَصالَ وجالَ، وقالَ فَطالَ، وأرعَدَ وأبرَقَ، ومَسَکَ جَماعَةً مِن أهلِ الکوفَةِ فَقَتَلَهُم فِی السّاعَةِ، ثُمَّ إنَّهُ تَحَیَّلَ عَلَیهِم حَتّی ظَفِرَ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَمَسَکَهُ وقَتَلَهُ (الفصول المهمّة: ص 183).
4) (4) . در برخی منابع، «حصین بن نُمَیر» آمده است.
5) (5) . خَفّان: محلّی نزدیک کوفه (معجم البلدان: ج 2 ص 379. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
قادسیّه به قُطقُطانه(1)
. قُطقُطانه: محلّی نزدیک کوفه از طرف خشکی (معجم البلدان: ج 4 ص 374. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
و قادسیّه تا لَعلَع(2)قرار داد.(3)الفتوح: قیس [بن مُسهِر صَیداوی] وارد کوفه شد، در حالی که عبید اللّه، نگهبانها و چراغهایی را بر راهها گذارده بود و کسی نمیتوانست بدون بازرسی، عبور کند.(4)
الأخبار الطوال: ابن زیاد، حُصَین بن نُمَیر - که رئیس شُرطه بود - را به همراه چهار هزار سواره از کوفیان، اعزام کرد و دستور داد در مسیر قادسیّه به قُطقُطانه، مستقر شود و از خروج افراد از کوفه به سمت حجاز، ممانعت کند، مگر کسانی که برای حج یا عمره بیرون میروند و یا متّهم به یاری و دوستی با حسین علیه السلام نیستند.(5)
الإرشاد: عبید اللّه بن زیاد، دستور داد که راههای میان واقصه به شام و [شام به] بصره بسته شود و کسی وارد و خارج نشود. حسین علیه السلام به طرف کوفه میآمد و از اوضاع و احوال، خبر نداشت. به بادیهنشینان برخورد کرد و از آنان پرسید. گفتند: به خدا سوگند، چیزی نمیدانیم؛ ولی نمیتوانیم خارج یا وارد شویم.
حسین علیه السلام راه را به پیش، ادامه داد.(6)
1) (1)
2) (2) . لَعلَع: محلّی میان بصره و کوفه، در شش مایلی قادسیّه (معجم البلدان: ج 5 ص 18. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
3) (3) . لَمّا بَلَغَ عُبیدَ اللّهِ إقبالُ الحُسَینِ علیه السلام مِن مَکَّةَ إلَی الکوفَةِ، بَعَثَ الحُصَینَ بنَ تَمیمٍ - صاحِبَ شُرَطِهِ - حَتّی نَزَلَ القادِسِیَّةَ، ونَظَّمَ الخَیلَ ما بَینَ القادِسِیَّةِ إلی خَفّانَ، وما بَینَ القادِسِیَّةِ إلَی القُطقُطانَةِ وإلی لَعلَعٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 394؛ الإرشاد: ج 2 ص 69).
4) (4) . مَضی قَیسٌ إلَی الکوفَةِ، وعُبیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ قَد وَضَعَ المَراصِدَ وَالمَصابیحَ عَلَی الطُّرُقِ، فَلَیسَ أحَدٌ یَقدِرُ أن یَجوزَ إلّافُتِّشَ (الفتوح: ج 5 ص 82).
5) (5) . إنَّ ابنَ زِیادٍ وَجَّهَ بِالحُصَینِ بنِ نُمَیرٍ - وکانَ عَلی شُرَطِهِ - فی أربَعَةِ آلافِ فارِسٍ مِن أهلِ الکوفَةِ، وأمَرَهُ أن یُقیمَ بِالقادِسِیَّةِ إلَی القُطقُطانَةِ، فَیمنَعَ مَن أرادَ النُّفوذَ مِن ناحِیَةِ الکوفَةِ إلَی الحِجازِ، إلّامَن کانَ حاجّاً أو مُعتَمِراً، ومَن لا یُتَّهَمُ بِمُمالَأَةِ الحُسَینِ علیه السلام (الأخبار الطوال: ص 243).
6) (6) . کانَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ أمَرَ فَاُخِذَ ما بَینَ واقِصَةَ إلی طَریقِ الشّامِ، إلی طَریقِ البَصرَةِ، فَلا یَدَعونَ أحَداً یَلِجُ ولا أحَداً یَخرُجُ، وأقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام لا یَشعُرُ بِشَیءٍ، حَتّی لَقِیَ الأَعرابَ فَسَأَلَهُم، فَقالوا: لا وَاللّهِ ما نَدری، غَیرَ أنّا لا نَستَطیعُ أن نَلِجَ أو نَخرُجَ! فَسارَ تِلقاءَ وَجهِهِ علیه السلام (الإرشاد: ج 2 ص 72، روضة الواعظین: ص 196).
مُجَمِّع بن عبد اللّه عائذی - که یکی از چهار نفری بود که از کوفه آمده بودند - گفت: به اشراف مردم، رشوههای سنگین داده شده و انبانهایشان پُر [از سیم و زر] گشته و مورد محبّت قرار گرفتهاند و بدین وسیله خیرخواهیِ خالصانهشان خریداری شده است. تمام آنان، بر ضدّ شمایند؛ امّا دیگر مردم، هنوز دلهایشان به شما میل دارد؛ ولی شمشیرهایشان فردا، بر ضدّ شماست.(1)
. قالَ لَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام: أخبِرونی خَبَرَ النّاسِ وَراءَکُم. فَقالَ لَهُ مُجَمِّعُ بنُ عَبدِ اللّهِ العائِذِیُّ - وهُوَ أحَدُ النَّفَرِ الأَربَعَةِ الَّذینَ جاؤوهُ [مِنَ الکوفَةِ] -: أمّا أشرافُ النّاسِ فَقَد اعظِمَت رِشوَتُهُم، ومُلِئَت غَرائِرُهُم، یُستَمالُ وُدُّهُم، ویُستَخلَصُ بِهِ نَصیحَتُهُم، فَهُم إلبٌ واحِدٌ عَلَیکَ، وأمّا سائِرُ النّاسِ بَعدُ، فَإِنَّ أفئِدَتَهُم تَهوی إلَیکَ، وسُیوفَهُم غَداً مَشهورَةٌ عَلَیکَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 405، أنساب الأشراف: ج 3 ص 382).
(2) 338. تاریخ الطبری - به نقل از ابو ودّاک -: مسلم بن عقیل، خبر آمدن عبید اللّه و سخنرانی او را شنید و از سختگیریهایش بر مردم و سران قبایل، باخبر گشت. او از خانۀ مختار - که لو رفته بود - بیرون آمد و به منزل هانی بن عروۀ مرادی رسید. بر آستان در ایستاد و کسی را در پی او فرستاد که بیرون بیاید. هانی بیرون آمد و از بودن مسلم در آن جا، ناراحت شد.
مسلم به وی گفت: نزد تو آمدهام تا مرا پناه دهی و میزبانی کنی.
هانی گفت: خدا، تو را رحمت کند! مرا به بیش از ظرفیت و طاقتم تکلیف میکنی. اگر نبود که بر درِ خانهام آمدهای و به من اعتماد کردهای، دوست میداشتم و از تو درخواست میکردم از این جا بروی؛ لیکن حرمتْ داشتن تو نمیگذارد و سزاوار نیست کسی مانند من، کسی مانند تو را برگرداند. داخل شو.
هانی، او را پناه داد و شیعیان در خانۀ هانی بن عروه با مسلم، رفت و آمد داشتند.(3)
فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: أتَیتُکَ لِتُجیرَنی وتُضَیِّفَنی، فَقالَ: رَحِمَکَ اللّهُ، لَقَد کَلَّفتَنی شَطَطاً، ولَولا دُخولُکُ داری وثِقَتُکَ، لَأَحبَبتُ ولَسَأَلتُکَ أن تَخرُجَ عَنّی، غَیرَ أنَّهُ یَأخُذُنی مِن ذلِکَ ذِمامٌ، ولَیسَ مَردودٌ مِثلی عَلی مِثلِکَ عَن جَهلٍ، ادخُل.
فَآواهُ، وأخَذَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلَیهِ فی دارِ هانِئِ بنِ عُروَةَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 361، أنساب الأشراف: ج 2 ص 336).
1) (1)
2) (2) . ر. ک: نقشۀ شمارۀ 1 در پایان جلد 2.
3) (3) . سَمِعَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ بِمَجیءِ عُبَیدِ اللّهِ ومَقالَتِهِ الَّتی قالَها، وما أخَذَ بِهِ العُرَفاءَ وَالنّاسَ، فَخَرَجَ مِن دارِ المُختارِ - وقَد عُلِمَ بِهِ - حَتَّی انتَهی إلی دارِ هانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ، فَدَخَلَ بابَهُ، وأرسَلَ إلَیهِ أنِ اخرُج، فَخَرَجَ إلَیهِ هانِئٌ، فَکَرِهَ هانِئٌ مَکانَهُ حینَ رَآهُ.
کوفه و سخنانش را شنید و از سختگیریهایش بر سران قبایل و دیگر مردم باخبر شد، از خانۀ مختار به سمت خانۀ هانی بیرون آمد و به خانۀ هانی وارد شد و شیعیان به صورت ناشناس و پنهانی و با سفارش یکدیگر به کتمان امور، با مسلم در خانۀ هانی، رفت و آمد میکردند.(1)
. لَمّا سَمِعَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ - رَحِمَهُ اللّهُ - بِمَجیءِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ الکوفَةَ، ومَقالَتِهِ الَّتی قالَها، وما أخَذَ بِهِ العُرَفاءَ وَالنّاسَ، خَرَجَ مِن دارِ المُختارِ حَتَّی انتَهی إلی دارِ هانِئِ بنِ عُروَةَ فَدَخَلَها، وأخَذَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلَیهِ فی دارِ هانِئٍ عَلی تَسَتُّرٍ وَاستِخفاءٍ مِن عُبَیدِ اللّهِ، وتَواصَوا بِالکِتمانِ (الإرشاد: ج 2 ص 45، إعلام الوری: ج 1 ص 438).
هانی گفت: با این کار، مرا به بیش از طاقتم تکلیف کردی. اگر نه این بود که وارد منزلم شدهای، دوست میداشتم از نزد من بروی؛ ولی با این کار، حقّی بر من پیدا کردهای.
آن گاه او را به اندرونی بُرد و محلّی را به وی اختصاص داد. شیعیان در خانۀ هانی، با او رفت و آمد میکردند.(2)
فَقالَ لَهُ هانِئٌ: لَقَد کَلَّفتَنی شَطَطاً بِهذَا الأَمرِ، ولَولا دُخولُکَ مَنزِلی لَأَحبَبتُ أن تَنصَرِفَ عَنّی، غَیرَ أنَّهُ قَد لَزِمَنی ذِمامٌ لِذلِکَ. فَأَدخَلَهُ دارَ نِسائِهِ، وأفرَدَ لَهُ ناحِیَةً مِنها. وجَعَلَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلَیهِ فی دارِ هانِئٍ (الأخبار الطوال: ص 233).
الملهوف: مسلم بن عقیل، چون خبر آمدن ابن زیاد را شنید، از معلوم شدن جایش، بر جانش ترسید و از خانۀ مختار بیرون آمد و به سمت خانۀ هانی بن عروه رفت و او وی را پناه داد. رفت و آمدِ شیعیان نزد او بسیار شد و البتّه عبید اللّه بن زیاد، جاسوسان بسیاری برای او گماشته بود.(3)
الفتوح: مسلم بن عقیل، چون خبر آمدن عبید اللّه بن زیاد و سخن او را شنید، گویا بر جان خود
1) (1)
2) (2) . بَلَغَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ قُدومُ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، وَانصرافِ النُّعمانِ، وما کانَ مِن خُطبَةِ ابنِ زِیادٍ ووَعیدِهِ، فَخافَ عَلی نَفسِهِ. فَخَرَجَ مِنَ الدّارِ الَّتی کانَ فیها بَعدَ عَتَمَةٍ، حَتّی أتی دارَ هانِئِ بنِ وَرَقَةَ المَذحِجِیِّ، وکانَ مِن أشرافِ أهلِ الکوفَةِ، فَدَخَلَ دارَهُ الخارِجَةَ، فَأَرسَلَ إلَیهِ وکانَ فی دارِ نِسائِهِ، یَسأَلُهُ الخُروجَ إلَیهِ، فَخَرَجَ إلَیهِ. وقامَ مُسلِمٌ، فَسَلَّمَ عَلَیهِ، وقالَ: إنّی أتَیتُکَ لِتُجیرَنی وتُضَیِّفَنی.
3) (3) . لَمّا سَمِعَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ بِذلِکَ [أی بِقُدومِ ابنِ زِیادٍ]، خافَ عَلی نَفسِهِ مِنَ الاِشتِهارِ، فَخَرَجَ مِن دارِ المُختارِ، وقَصَدَ دارَ هانِئِ بنِ عُروَةَ فَآواهُ، وکَثُرَ اختِلافُ الشّیعَةِ إلَیهِ، وکانَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ قَد وَضَعَ المَراصِدَ عَلَیهِ (الملهوف: ص 114، مثیر الأحزان: ص 31).
ترسید. نیمههای شب از خانهای که در آن سکونت داشت، بیرون آمد و به خانۀ هانی بن عروۀ مَذحِجی - که خداوند، او را رحمت کند - آمد و بر هانی وارد شد. هانی وقتی او را دید، برایش بلند شد و گفت: جانم فدایت! پشت سرت چه خبر است؟
مسلم گفت: آنچه تو خود میدانی. عبید اللّه بن زیادِ فاسق پسر فاسق، وارد کوفه شد و از او بر جان خود ترسیدم. نزد تو آمدهام تا مرا پناه دهی و میزبانم باشی تا ببینم چه اتّفاقی میافتد.
هانی به وی گفت: جانم فدایت! مرا به کاری بیش از طاقتم، تکلیف کردی. اگر نه این بود که به خانهام وارد شدهای، دوست داشتم باز گردی؛ ولی این کار را برای خود، ننگ میدانم که کسی را که بر من پناه آورده، باز گردانم. وارد شو، به برکت خدا!
مسلم بن عقیل به خانۀ هانیِ مَذحِجی، داخل شد. عبید اللّه بن زیاد، یکسر در بارۀ مسلم میپرسید؛ ولی کسی او را به محلّ مسلم، راهنمایی نمیکرد.
شیعیان در خانۀ هانی با مسلم - که خداوند، او را رحمت کند - رفت و آمد داشتند و پنهانی با حسین علیه السلام بیعت میکردند و مسلم بن عقیل، نام آنان را مینوشت و از آنان عهد و پیمان میگرفت که [بعد از این] به سمت عبید اللّه نروند و بهانه نیاورند، تا این که حدود بیست و چند هزار نفر با مسلم بن عقیل بیعت کردند.
مسلم بن عقیل میخواست بر عبید اللّه بن زیاد بشورد و حمله کند؛ ولی هانی، او را از این کار، باز میداشت و میگفت: شتاب مکن! در عجله خیری نیست.(1)
. سَمِعَ بِذلِکَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، وبِقُدومِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ وکَلامِهِ، فَکَأَنَّهُ اتَّقی عَلی نَفسِهِ، فَخَرَجَ مِنَ الدّارِ الَّتی هُوَ فیها فی جَوفِ اللَّیلِ، حَتّی أتی دارَ هانِئِ بنِ عُروَةَ المَذحِجِیِّ - رَحِمَهُ اللّهُ - فَدَخَلَ عَلَیهِ.
فَلَمّا رَآهُ هانِئٌ قامَ إلَیهِ، وقالَ: ما وَراءَکَ؟ جُعِلتُ فِداکَ! فَقالَ مُسلِمٌ: وَرائی ما عَلِمتَ، هذا عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ الفاسِقُ ابنُ الفاسِقِ قَد قَدِمَ الکوفَةَ، فَاتَّقَیتُهُ عَلی نَفسی، وقَد أقبَلتُ إلَیکَ لِتُجیرَنی وتُؤوِیَنی، حَتّی أنظُرَ إلی ما یَکونُ.
فَقالَ لَهُ هانِئُ بنُ عُروَةَ: جُعِلتُ فِداکَ! وَاللّهِ لَقَد کَلَّفتَنی شَطَطاً، ولَولا دُخولُکَ داری لَأَحبَبتُ أن تَنصَرِفَ، غَیرَ أنّی أری ذلِکَ عاراً عَلَیَّ، أن یَکونَ رَجُلٌ أتانی مُستَجیراً، فَانزِل عَلی بَرَکَةِ اللّهِ.
قالَ: فَنَزَلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ فی دارِ هانِئٍ المَذحِجِیِّ، وجَعَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ یَسأَلُ عَنهُ، فَلَم یَجِد مَن یُرشِدُهُ عَلَیهِ.
وجَعَلَتِ الشّیعَةُ تَختَلِفُ إلی مُسلِمٍ - رَحِمَهُ اللّهُ - فی دارِ هانِئٍ، ویُبایِعونَ لِلحُسَینِ علیه السلام سِرّاً، ومُسلِمُ بنُ عَقیلٍ یَکتُبُ أسماءَهُم، ویَأخُذُ عَلَیهِمُ العُهودَ وَالمَواثیقَ لا یَرکَنونَ ولا یُعَذِّرونَ، حَتّی بایَعَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ نَیِّفٌ وعِشرونَ ألفاً.
قالَ: وهَمَّ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ أن یَثِبَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَیَمنَعُهُ هانِئٌ مِن ذلِکَ ویَقولُ: لا تَعجَل! فَإِنَّ العَجَلَةَ لا خَیرَ فیها (الفتوح: ج 5 ص 40، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 200).
1) (1)
تصمیم به قیام گرفت؛ ولی هانی گفت: شتاب مکن!(1)
. انتَقَلَ مُسلِمٌ مِن دارِ سالِمٍ إلی دارِ هانِی بنِ عُروَةَ المَذحِجِیِّ فِی اللَّیلِ، ودَخَلَ فی أمانِهِ، وکانَ یُبایِعُهُ النّاسُ، حَتّی بایَعَهُ خَمسَةٌ وعِشرونَ ألفَ رَجُلٍ، فَعَزَمَ عَلَی الخُروجِ، فَقالَ هانی: لا تَعجَل! (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 91، بحار الأنوار: ج 44 ص 343).
تاریخ الطبری - به نقل از عمّار دُهنی، از امام باقر علیه السلام -: مسلم پس از آمدن عبید اللّه بن زیاد، از خانهای که در آن اقامت داشت، به خانۀ هانی بن عروۀ مرادی منتقل شد.(2)
العقد الفرید - به نقل از ابو عبید قاسم بن سلّام -: بیش از سی هزار نفر از کوفیان با مسلم بن عقیل بیعت کردند. مردم به همراه مسلم به قصد عبید اللّه بن زیاد، قیام کردند؛ ولی به هر کوچه و خیابانی که میرسید، گروهی از مردم، کنارهگیری میکردند، تا این که جمعیت اندکی همراه مسلم، باقی ماندند.
مردم از بالای خانهها به طرف مسلم، آجر پرتاب میکردند. وقتی مسلم وضعیت را اینچنین دید، به خانۀ هانی بن عروۀ مرادی - که دارای موقعیت و جایگاهی بود - وارد شد(3).(4)
قالَ: فَجَعَلَ النّاسُ یَرمونَهُ بِالآجُرِّ مِن فَوقِ البُیوتِ، فَلَمّا رَأی ذلِکَ دَخَلَ دارَ هانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ، وکانَ لَهُ شَرَفٌ ورَأیٌ (العقد الفرید: ج 3 ص 364، المحاسن و المساوئ: ص 60).
تاریخ الطبری - به نقل از محمّد بن قیس -: مسلم بن عقیل، بیست و هفت روز پیش از آن که کشته شود، برای حسین علیه السلام نوشته بود: «امّا بعد، راهنما، به کسان خود، دروغ نمیگوید. جماعت مردم کوفه، با شمایند. هنگامی که نامۀ مرا خواندی، حرکت کن. درود بر تو باد!»(5).(6)
تاریخ الطبری - به نقل از جعفر بن حذیفۀ طایی -: مسلم بن عقیل - وقتی به خانۀ هانی بن عروه
1) (1)
2) (2) . تَحَوَّلَ مُسلِمٌ حینَ قَدِمَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ مِنَ الدّارِ الَّتی کانَ فیها، إلی مَنزِلِ هانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 424).
3) (3) . این نقل با نقلهای دیگر، متفاوت است؛ زیرا گفته، وارد شدن مسلم به خانۀ هانی بن عروه، پس از قیام او بر ضدّ ابن زیاد در کوفه بود.
4) (4) . بایَعَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ أکثَرُ مِن ثَلاثینَ ألفاً مِن أهلِ الکوفَةِ، وخَرَجوا مَعَهُ یُریدونَ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ، فَجَعَلوا کُلَّما انتَهَوا إلی زُقاقٍ انسَلَّ مِنهُم ناسٌ، حَتّی بَقِیَ فی شِرذِمَةٍ قَلیلَةٍ.
5) (5) . ر. ک: ص 632 (فصل هفتم/نامۀ امام علیه السلام به مردم کوفه از منزلگاه حاجِر در بطنُ الرُّمَّه و شهادت فرستادۀ امام علیه السلام).
6) (6) . کانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ قَد کانَ کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام قَبلَ أن یُقتَلَ لِسَبعٍ وعِشرینَ لَیلَةً: أمّا بَعدُ، فَإنَّ الرّائِدَ لا یَکذِبُ أهلَهُ، إنَّ جَمعَ أهلِ الکوفَةِ مَعَکَ، فَأقبِل حینَ تَقرَأُ کِتابی، وَالسَّلامُ عَلَیکَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 395).
نقل مکان کرد و هجده هزار نفر با او بیعت کردند - نامهای را به همراه عابس بن ابی شَبیبِ شاکری(1)
. در مثیر الأحزان، نام «قیس بن مسهر صَیداوی» هم افزوده شده است.
برای حسین علیه السلام فرستاد: «امّا بعد، به راستی که رائد، به بستگانش دروغ نمیگوید.(2)از کوفیان، هجده هزار نفر با من بیعت کردهاند. چون نامهام به شما رسید، در آمدن، شتاب کنید.حقیقتاً تمام مردم با شمایند. آنان نسبت به خاندان معاویه هیچ گونه میل و نظری ندارند.
والسلام!».(3)
أمّا بَعدُ، فَإِنَّ الرّائِدَ لا یَکذِبُ أهلَهُ، وقَد بایَعَنی مِن أهلِ الکوفَةِ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً، فَعَجِّلِ الإِقبالَ حینَ یَأتیکَ کِتابی؛ فَإِنَّ النّاسَ کُلَّهُم مَعَکَ، لَیسَ لَهُم فی آلِ مُعاوِیَةَ رَأیٌ ولا هَویً، وَالسَّلامُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 375؛ مثیر الأحزان: ص 32).
الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): مسلم به حسین بن علی علیه السلام چنین نوشت: «من، وارد کوفه شدم و تا زمان نوشتن نامه، هجده هزار نفر بیعت کردهاند. در آمدن، شتاب کنید که برای آمدن، هیچ مانعی نیست».(4)
الأخبار الطوال: نامۀ مسلم بن عقیل به حسین علیه السلام رسید: «به راستی که رائد، به بستگانش دروغ نمیگوید. از کوفیان، هجده هزار نفر با من بیعت کردهاند. پس [به کوفه] وارد شو؛ چرا که تمام مردم، با شمایند و هیچ نظری به خاندان ابو سفیان ندارند».(5)
الإرشاد: مسلم - که خداوند، او را رحمت کند - برای حسین علیه السلام نامه نوشت و به وی بیعت هجده هزار نفر را گزارش داد و از او خواست به کوفه بیاید.(6)
تاریخ الطبری - به نقل از عمّار دُهْنی، از امام باقر علیه السلام -: مسلم بن عقیل برای حسین بن علی علیه السلام
1) (1)
2) (2) . عبارت «إنّ الرائدَ لا یَکذِبُ أهلَه» در متن عربی حدیث، یک ضربالمثل است و در مورد کسی به کار میرود که وقتی سخن میگوید، دروغ نمیگوید. «رائد»، به کسی میگویند که اهل قبیله، او را به جستجوی آب و چراگاه میفرستند (لسان العرب: ج 3 ص 187 مادّۀ «رود»).
3) (3) . کانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ - حَیثُ تَحَوَّلَ إلی دارِ هانِئِ بنِ عُروَةَ، وبایَعَهُ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً - قَدَّمَ کِتاباً إلی حُسَینٍ علیه السلام مَعَ عابِسِ بنِ أبی شَبیبٍ الشّاکِرِیِّ:
4) (4) . کَتَبَ [مُسلِمٌ] إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام: إنّی قَدِمتُ الکوفَةَ، فَبایَعَنی مِنهُم إلی أن کَتَبتُ إلَیکَ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً، فَعَجِّلِ القُدومَ؛ فَإِنَّهُ لَیسَ دونَها مانِعٌ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 458، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 299).
5) (5) . وَرَدَ کِتابُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام: إنَّ الرّائِدَ لا یَکذِبُ أهلَهُ، وقَد بایَعَنی مِن أهلِ الکوفَةِ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفَ رَجُلٍ، فَاقدَم؛ فَإِنَّ جَمیعَ النّاسِ مَعَکَ، ولا رَأیَ لَهُم فی آلِ أبی سُفیانَ (الأخبار الطوال: ص 243).
6) (6) . کَتَبَ مُسلِمٌ - رَحِمَهُ اللّهُ - إلَی الحُسَینِ علیه السلام یُخبِرُهُ بِبَیعَةِ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً، ویَأمُرُهُ بِالقُدومِ (الإرشاد: ج 2 ص 41، روضة الواعظین: ص 192).
نامه نوشت و به وی خبر داد که دوازده هزار نفر از کوفیان، بیعت کردهاند و از او خواست به کوفه بیاید.(1)
. کَتَبَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام یُخبِرُهُ بِبَیعَةِ اثنَی عَشَرَ ألفاً مِن أهلِ الکوفَةِ، ویَأمُرُهُ بِالقُدومِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 424).
شریک به مسلم گفت: اگر عبید اللّه را در دسترس تو قرار دهم، آیا او را با شمشیر میزنی؟
مسلم گفت: بله، به خدا!
عبید اللّه برای دیدن شریک، به خانۀ هانی آمد. شریک به مسلم گفته بود که هر گاه شنیدی که گفتم: «برایم آب بیاورید»، بر او حمله کن و او را با شمشیر بزن.
عبید اللّه، نزدیک شریک روی فرشی نشست و مهران، محافظ عبید اللّه، بالای سر او ایستاد.
شریک گفت: «برایم آب بیاورید».
کنیزکی با قدح آب، بیرون آمد و چون مسلم را دید، باز گشت. شریک دوباره گفت: «مرا آب دهید» و برای بار سوم گفت: «وای بر شما! آب را از من دریغ میکنید. مرا آب دهید، گرچه جان من به خطر افتد».
مهران متوجّه شد و با چشم به عبید اللّه، اشاره کرد و او برخاست. شریک گفت: «ای امیر! میخواهم نزد تو وصیّت کنم».
عبید اللّه گفت: باز میگردم.
مهران، یکسر، او را دور میکرد و میگفت: به خدا سوگند، میخواهد تو را بکشد.
عبید اللّه گفت: چگونه؟ من که به شریک، احترام میگذاشتم، آن هم در خانۀ هانی که پدرم
احسانها [ی فراوانی] به او کرده است! آن گاه باز گشت.(1)
. قَدِمَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ شاکِیاً، فَقالَ لِهانِئٍ: مُر مُسلِماً یَکُن عِندی؛ فَإِنَّ عُبَیدَ اللّهِ یَعودُنی، وقالَ شَریکٌ لِمُسلِمٍ: أرَأَیتَکَ إن أمکَنتُکَ مِن عُبَیدِ اللّهِ، أضارِبُهُ أنتَ بِالسَّیفِ؟ قالَ: نَعَم وَاللّهِ.
وجاءَ عُبَیدُ اللّهِ شَریکاً یَعودُهُ فی مَنزِلِ هانِئٍ، وقَد قالَ شَریکٌ لِمُسلِمٍ: إذا سَمِعتَنی أقولُ: «اِسقونی ماءً» فَاخرُج عَلَیه فَاضرِبهُ.
وجَلَسَ عُبَیدُ اللّهِ عَلی فِراشِ شَریکٍ، وقامَ عَلی رَأسِهِ مِهرانُ، فَقالَ: «اِسقونی ماءً»، فَخَرَجَت جارِیَةٌ بِقَدَحٍ، فَرَأَت مُسلِماً فَزالَت، فَقالَ شَریکٌ: «اِسقونی ماءً»، ثُمَّ قالَ الثّالِثَةَ: وَیلَکُم، تَحمونِی الماءَ! اسقونیه ولَو کانَت فیهِ نَفسی، فَفَطِنَ مِهرانُ، فَغَمَزَ عُبَیدَ اللّهِ فَوَثَبَ.
فَقالَ شَریکٌ: أیُّهَا الأَمیرُ، إنّی اریدُ أن اوصِیَ إلَیکَ؛ قالَ: أعودُ إلَیکَ.
فَجَعَلَ مِهرانُ یَطَّرِدُ بِهِ، وقالَ: أرادَ وَاللّهِ قَتلَکَ، قالَ: وکَیفَ؟ مَعَ إکرامی شَریکاً وفی بَیتِ هانِئٍ، ویَدُ أبی عِندَهُ یَدٌ! فَرَجَعَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 360).
عُمارة بن عُبَید سَلولی به هانی گفت: تمام اجتماع و نقشههای ما، برای کشتن این ستمگر است.
اینک خداوند، تو را بر او مسلّط کرده است. او را بکش.
هانی گفت: دوست ندارم در خانۀ من کشته شود.
عبید اللّه از منزل هانی بیرون رفت. یک هفته نگذشته بود که شریک بن اعوَر، بیمار شد و او نزد عبید اللّه و دیگر فرمانروایان، احترام داشت. او شیعهای متعصّب بود. عبید اللّه برایش پیغام داد که: امشب نزد تو میآیم.
شریک به مسلم گفت: این فاسق، امشب به عیادت من میآید. چون نشست، بیرون بیا و او را بکش. آن گاه در قصر بنشین، که دیگر کسی مانع تو نخواهد شد و اگر من هم بهبود یافتم، به بصره میروم و عهدهدار امور آن جا میشوم و خاطرت را از آن جا آسوده خواهم کرد. چون عصر شد، عبید اللّه برای عیادت شریک آمد. مسلم بن عقیل خواست داخل شود - زیرا شریک گفته بود: تا نشست، فرصت را از دست مده؛ ولی هانی بن عروه جلوی مسلم برخاست و گفت:
دوست ندارم در خانۀ من، کشته شود. گویا این کار را ناپسند میدانست.
عبید اللّه بن زیاد آمد و نشست و از بیماریِ شریک پرسید و این که چرا و از کِی بیمار شده است. چون پرسشهای عبید اللّه طولانی شد و شریک دید که مسلم بیرون نیامد و ترسید عبید اللّه از دست برود، شروع به خواندن این شعر کرد:
چرا به سلمی تهنیت نمیگویید؟
مرا سیراب کنید، گرچه جان من در خطر باشد.
1) (1)
او این شعر را دو یا سه بار گفت. عبید اللّه - که متوجّه نشده بود - گفت: او را چه شده است؟ آیا هذیان میگوید؟
هانی برخاست و گفت: آری، خدا، کارهایت را سامان بخشد! از سپیدهدم تا الآن، حالش چنین است. آن گاه عبید اللّه برخاست و رفت.
مسلم، بیرون آمد. شریک به وی گفت: چه چیزی مانع کشتن عبید اللّه شد؟
گفت: دو مطلب: یکی این که هانی خوش نداشت که او در خانهاش کشته شود و دیگر، حدیثی که مردم(1)
. در الکامل فی التاریخ آمده: «حدیثی که علی علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند».
از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکنند که: «اسلام، غافلگیرانه کُشتن (ترور) را در بند کشیده است و مسلمان، [کسی را] غافلگیرانه نمیکُشد».هانی گفت: به خدا سوگند، اگر او را کشته بودی، فاسق فاجر کافر حیلهگری را کشته بودی؛ ولی من خوش نداشتم در خانۀ من کشته شود.
شریک بن اعوَر، سه روز پس از این، زنده بود و آن گاه از دنیا رفت. ابن زیاد، بیرون آمد و بر شریک، نماز خواند. پس از کشتن مسلم و هانی، به عبید اللّه خبر رسید که: سخنانی که از شریک در بیماریاش شنیدی، همانا برای وا داشتن مسلم به کشتن تو و هجوم بردن وی بر تو بوده است.
عبید اللّه گفت: به خدا سوگند، دیگر هرگز بر جنازۀ هیچ مردِ عراقیای نماز نمیخوانم. به خدا سوگند، اگر نه این بود که قبر [پدرم] زیاد در این جاست، شریک را از خاک، بیرون میآوردم و نبش قبر میکردم.(2)
فَقالَ لَهُ عُمارةُ بنُ عُبَیدٍ السَّلولِیُّ: إنَّما جَماعَتُنا وکَیدُنا قَتلَ هذَا الطّاغِیَةِ، فَقَدَ أمکَنَکَ اللّهُ مِنهُ فَاقتُلهُ.
قالَ هانِئٌ: ما احِبُّ أن یُقتَلَ فی داری. فَخَرَجَ فَما مَکَثَ إلّاجُمعَةً حَتّی مَرِضَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ، وکانَ کَریماً عَلَی ابنِ زِیادٍ، وعَلی غَیرِهِ مِنَ الاُمَراءِ، وکانَ شَدیدَ التَّشَیُّعِ، فَأَرسَلَ إلَیهِ عُبَیدُ اللّهِ: إنّی رائِحٌ إلَیکَ العَشِیَّةَ.
فَقالَ لِمُسلِمٍ: إنَّ هذَا الفاجِرَ عائِدِی العَشِیَّةَ، فَإِذا جَلَسَ فَاخرُج إلَیهِ فَاقتُلهُ، ثُمَّ اقعُد فِی القَصرِ لَیسَ أحَدٌ یَحولُ بَینَکَ وبَینَهُ، فَإِن بَرِئتُ مِن وَجَعی هذا أیّامی هذِهِ، سِرتُ إلَی البَصرَةِ وکَفَیتُکَ أمرَها.
فَلَمّا کانَ مِنَ العَشِیِّ أقبَلَ عُبَیدُ اللّهِ لِعِیادَةِ شَریکٍ، فَقامَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ لِیَدخُلَ، وقالَ لَهُ شَریکٌ: لا یَفوتَنَّکَ إذا جَلَسَ، فَقامَ هانِئُ بنُ عُروَةَ إلَیهِ فَقالَ: إنّی لا احِبُّ أن یُقتَلَ فی داری. کَأَنَّهُ استَقبَحَ ذلِکَ.
فَجاءَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، فَدَخَلَ فَجَلَسَ، فَسَأَلَ شَریکاً عَن وَجَعِهِ، وقالَ: مَا الَّذی تَجِدُ، ومَتَی اشکیتَ؟ فَلَمّا طالَ سُؤالُهُ إیّاهُ، ورَأی أنَّ الآخَرَ لا یَخرُجُ، خَشِیَ أن یَفوتَهُ، فَأَخَذَ یَقولُ: «ما تَنظُرونَ بِسَلمی أن تُحَیّوها» اسقِنیها وإن کانَت فیها نَفسی، فَقالَ ذلِکَ مَرَّتَینِ أو ثَلاثاً. -
شریک بن اعوَر در منزل هانی بن عروه، سخت بیمار شد و خبر به عبید اللّه بن زیاد رسید. او برای شریک، پیغام فرستاد که برای عیادتش میآید. شریک به مسلم بن عقیل گفت: مقصود تو و شیعیان تو، نابودی این ستمگر است و اینک خداوند، تو را بر او مسلّط کرده است. او برای عیادت من میآید. برخیز و در صندوقْخانه پنهان شو و وقتی نزد من جای گرفت، بیرون بیا و او را بکش.
آن گاه به قصر حکومتی برو و در آن جا بنشین که دیگر کسی از مردم بر ضدّ تو بر نمیخیزد و اگر خداوند، مرا شفا دهد، به بصره میروم و خاطرت را از آن جا نیز آسوده میکنم و مردم بصره با تو بیعت میکنند.
هانی گفت: دوست ندارم ابن زیاد در خانۀ من کشته شود.
شریک گفت: چرا؟! به خدا سوگند که کشتن او، از اسباب تقرّب به خداوند است.
آن گاه شریک به مسلم گفت: در این کار، کوتاهی نکن.
در این هنگام که آنان صحبت میکردند، خبر رسید که امیر بر درِ منزل است. مسلم به صندوقخانه رفت و عبید اللّه بن زیاد بر شریک وارد شد و سلام کرد و گفت: چه شده؟ از چه رنج میبری؟
چون صحبت عبید اللّه طولانی شد و شریک احساس کرد که مسلم دیر کرده، این شعر را بلند
خواند تا مسلم بشنود:
چرا به سَلمی مینگرید، اینک که فرصت، دست داده است؟
او دوستیاش را به اثبات رسانده و جدایی، به سر آمده است.
او این شعر را بارها تکرار کرد. ابن زیاد به هانی گفت: هذیان میگوید؟
هانی گفت: آری. خدا، کار امیر را سامان بخشد! از صبح که بیدار شده، یکسر چنین است.
آن گاه عبید اللّه برخاست و بیرون رفت و مسلم بن عقیل از صندوقخانه بیرون آمد. شریک گفت: جز ترس و سستی، چه چیزی تو را از کشتن او باز داشت؟
مسلم گفت: دو چیز، مرا از این کار، باز داشت: یکی این که هانی کشتن او را در منزلش خوش نمیداشت و دیگر، سخن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که: ایمان، غافلگیرانه کُشتن (ترور) را به بند کشیده است و مؤمن، چنین نمیکند.
شریک گفت: به خدا سوگند، اگر او را میکشتی، کارهایت سامان مییافت و حکومتت پایدار میگشت.
شریک، پس از این حادثه بیش از چند روز، زنده نماند تا این که از دنیا رفت. ابن زیاد، جنازۀ او را تشییع کرد و بر او نماز خواند.
مسلم بن عقیل، همچنان از کوفیانْ بیعت میگرفت، تا آن که هجده هزار مرد، با رضایت و پنهانی، با وی بیعت کردند.(1)
. کانَ هانِئُ بنُ عُروَةَ مُواصِلاً لِشَریکِ بنِ الأَعوَرِ البَصرِیِّ الَّذی قامَ مَعَ ابنِ زِیادٍ، وکانَ ذا شَرَفٍ بِالبَصرَةِ وخَطَرٍ، فَانطَلَقَ هانِئٌ إلَیهِ حَتّی أتی بِهِ مِنزِلَهُ، وأنزَلَهُ مَعَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ فِی الحُجرَةِ الَّتی کانَ فیها. وکانَ شَریکٌ مِن کِبارِ الشّیعَةِ بِالبَصرَةِ، فَکانَ یَحُثُّ هانِئاً عَلَی القِیامِ بِأَمرِ مُسلِمٍ، وجَعَلَ مُسلِمٌ یُبایِعُ مَن أتاهُ منِ أهلِ الکوفَةِ، ویَأخُذُ عَلَیهِمُ العُهودَ وَالمَواثیقَ المُؤَکَّدَةَ بِالوَفاءِ.
ومَرِضَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ فی مَنزِلِ هانِئِ بنِ عُروَةَ مَرَضاً شَدیداً، وبَلَغَ ذلِکَ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ، فَأَرسَلَ إلَیهِ یُعلِمُهُ أنَّهُ یَأتیهِ عائِداً.
فَقالَ شَریکٌ لِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ: إنَّما غایَتُکَ وغایَةُ شیعَتِکَ هَلاکُ هذَا الطّاغِیَةِ، وقَد أمکَنَکَ اللّهُ مِنهُ، هُوَ صائِرٌ إلَیَّ لِیعودَنی، فَقُم فَادخُلِ الخِزانَةَ حَتّی إذَا اطمَأَنَّ عِندی، فَاخرُج إلَیهِ فَقاتِلهُ، ثُمَّ صِر إلی قَصرِ الإِمارَةِ فَاجلِس فیهِ؛ فَإِنَّهُ لا یُنازِعُکَ فیه أحَدٌ مِنَ النّاسِ، وإن رَزَقنِیَ اللّهُ العافِیَةَ صِرتُ إلَی البَصرَةِ، فَکَفَیتُکَ أمرَها، وبایَعَ لَکَ أهلُها.
فَقالَ هانِئُ بنُ عُروَةَ: ما احِبُّ أن یُقتَلَ فی دارِی ابنُ زِیادٍ.
فَقالَ لَهُ شَریکٌ: ولِمَ، فَوَاللّهِ إنَّ قَتلَهُ لَقُربانٌ إلَی اللّهِ؟! ثُمَّ قالَ شَریکٌ لِمُسلِمٍ: لا تُقَصِّر فی ذلِکَ.
فَبَینَما هُم عَلی ذلِکَ إذ قیلَ لَهُم: الأَمیرُ بِالبابِ. فَدَخَلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ الخِزانَةَ، ودَخَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عَلی شَریکٍ، فَسَلَّمَ -
1) (1)
چون صبح شد، عبید اللّه سوار شد و به سمت خانۀ هانی حرکت کرد تا از شریک بن عبد اللّه عیادت کند. عبید اللّه نشست و شروع به پرسیدن از شریک کرد.
مسلم خواست بیرون بیاید تا عبید اللّه را بکشد؛ ولی هانی، صاحب منزل، او را باز داشت.
سپس گفت: جانم فدایت! در خانه، دخترکان و کنیزکانی دارم و من از رخدادها، در امان نیستم.
مسلم، شمشیر را انداخت و نشست و بیرون نرفت. شریک بن عبد اللّه هم نیمنگاهی به اندرون خانه داشت و میگفت:
چرا به سلمی مینگرید، اینک که فرصت دست داده است؟
او دوستیاش را به اثبات رسانده و جدایی، به سر آمده است.
عبید اللّه بن زیاد به هانی گفت: پیرمرد، چه میگوید؟
جواب داده شد: او به هذیانگویی، مبتلا شده است. خدا، کارهای امیر را سامان بخشد!
در دل عبید اللّه، تردید افتاد. همان لحظه سوار شد و به قصر باز گشت.
مسلم بن عقیل، از اندرون، بیرون آمد و نزد شریک بن عبد اللّه رفت. شریک به وی گفت:
آقای من! جانم فدایت! چه چیزی سبب شد که بر این مرد فاسق، هجوم نبری؟ من که به تو گفتم
او را بکش و نیز او را با سخن، سرگرم کردم؟
مسلم بن عقیل در جواب گفت: آنچه مرا از این کار باز داشت، حدیثی بود که از عمویم علی بن ابی طالب علیه السلام شنیدم که [پیامبر صلی الله علیه و آله] فرمود: «ایمان، غافلگیرانه کُشتن (ترور) را به بند کشیده است». از این رو دوست نداشتم عبید اللّه را در منزل این مرد بکشم.
شریک به وی گفت: به خدا سوگند، اگر او را کشته بودی، مردی فاسق، فاجر و منافق را کشته بودی.
شریک بن عبد اللّه، بیش از سه روز زنده نمانْد، تا این که از دنیا رفت. خداوند، او را رحمت کند! او از بهترین شیعیان بود؛ لیکن این [عقیدهاش] را جز از برادران مورد اطمینان، پنهان میکرد.
عبید اللّه بن زیاد، بیرون آمد و بر شریک، نماز خواند و به قصر باز گشت.(1)
. مَرِضَ شَریکُ بنُ عَبدِ اللّهِ الأَعوَرُ الهَمدانِیُّ فی مَنزِلِ هانِئِ بنِ عُروَةَ، وعَزَمَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عَلی أن یَصیرَ إلَیهِ فَیَجتَمِعَ بِهِ، ودَعا شَریکُ بنُ عَبدِ اللّهِ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَقالَ لَهُ: جُعِلتُ فِداکَ! غَداً یَأتینی هذَا الفاسِقُ عائِداً، وأنَا مُشغِلُهُ لَکَ بِالکَلامِ، فَإِذا فَعَلتُ ذلِکَ فَقُم أنتَ اخرُج إلَیهِ مِن هذِهِ الدّاخِلَةِ فَاقتُلُه، فَإِن أنَا عِشتُ فَسَأَکفیکَ أمرَ النُّصرَةِ إن شاءَ اللّهُ.
قالَ: فَلَمّا أصبَحَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، رَکِبَ وسارَ یُریدُ دارَ هانِئٍ، لِیَعودَ شَریکَ بنَ عَبدِ اللّهِ، قالَ: فَجَلَسَ وجَعَلَ یَسأَلُ مِنهُ.
قالَ: وهَمَّ مُسلِمٌ أن یَخرُجَ إلَیهِ لِیَقتُلَهُ فَمَنَعَهُ مِن ذلِکَ صاحِبُ المَنزِلِ هانِئٌ، ثُمَّ قالَ: جُعِلتُ فِداکَ، فی داری صِبیَةٌ وإماءٌ، وأنَا لا آمَنُ الحَدَثانَ. قالَ: فَرَمی مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ السَّیفَ مِن یَدِهِ وجَلَسَ ولَم یَخرُج، وجَعَلَ شَریکُ بنُ عَبدِ اللّهِ یَرمُقُ الدّاخِلَةَ، وهُوَ یَقولُ:
ما تَنظُرونَ بِسَلمی عِندَ فُرصَتِها فَقَد وَفی وُدُّها وَاستَوسَقَ الصَّرَمُ
فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: ما یَقولُ الشَّیخُ؟ فَقیلَ لَهُ: إنَّهُ مُبرَسَمٌ أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ! قالَ: فَوَقَعَ فی قَلبِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ أمرٌ مِنَ الاُمورِ، فَرَکِبَ مِن ساعَتِهِ ورَجَعَ إلَی القَصرِ.
وخَرَجَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ إلی شَریکِ بنِ عَبدِ اللّهِ مِن داخِلِ الدّارِ، فَقالَ لَهُ شَریکٌ: یا مَولایَ! جُعِلتُ فِداکَ! مَا الَّذی مَنَعَکَ مِنَ الخُروجِ إلَی الفاسِقِ، وقَد کُنتُ أمَرتُکَ بِقَتلِهِ، وشَغَلتُهُ لَکَ بِالکَلامِ؟!
فَقالَ: مَنَعَنی مِن ذلِکَ حَدیثٌ سَمِعتُهُ مِن عَمّی عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام أنَّهُ قالَ: «الإیمانُ قَیَّدَ الفَتکَ»، فَلَم احِبَّ أن أقتُلَ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ فی مَنزِلِ هذَا الرَّجُلِ. فَقالَ لَهُ شَریکٌ: وَاللّهِ لَو قَتَلتَهُ، لَقَتَلتَ فاسِقاً فاجِراً مُنافِقاً.
قالَ: ثُمَّ لَم یَلبَث شَریکُ بنُ عَبدِ اللّهِ إلّاثَلاثَةَ أیّامٍ حَتّی ماتَ - رَحِمَهُ اللّهُ - وکانَ مِن خِیارِ الشّیعَةِ، غَیرَ أنَّهُ یَکتُمُ ذلِکَ إلّاعَمَّن یَثِقُ بِهِ مِن إخوانِهِ.
قالَ: وخَرَجَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ فَصَلّی عَلَیهِ، ورَجَعَ إلی قَصرِهِ (الفتوح: ج 5 ص 42، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 201).
1) (1)
امیر مؤمنان (امام علی علیه السلام) و از شیعیانِ او و بلندمرتبه و جلیل القدر بود. شریک، بیمار شد. عبید اللّه سراغش را گرفت. به وی گفتند: او بیمار شده است. ابن زیاد برایش پیغام فرستاد که امشب برای عیادتت میآیم.
شریک به مسلم بن عقیل گفت: ای پسر پیامبر خدا! به راستی که ابن زیاد میخواهد از من عیادت کند. در یکی از نهانخانهها پنهان شو و وقتی نشست، بیرون بیا و گردنش را بزن و من، [اصلاح] کار کوفیان را با آرامش برایت تضمین میکنم.
مسلم - که خداوند، رحمتش کند - مردی شجاع، بیباک و اقدام کننده (اهل عمل) بود. او آنچه را که شریک به وی مشورت داده بود، پذیرفت. عبید اللّه آمد و از احوال شریک، پرس و جو کرد و سبب بیماریاش را پرسید، در حالی که چشمان شریک بر نهانخانه بود. این گفتگو به درازا کشید و شریک شروع به خواندن این شعر کرد:
تا کی در انتظار سلمی؟ چرا به او تحیّت نمیگویی؟
او این شعر را تکرار کرد. عبید اللّه، خواندن این شعر برایش عجیب آمد. پس رو به هانی بن عروه کرد و گفت: پسر عمویت در بیماری، هذیان میگوید!
هانی در حالی که دست و پایش میلرزید و رنگ چهرهاش دگرگون شده بود، گفت: شریک از ابتدای بیماری، هذیان میگوید و سخنانی که خود، معنایش را نمیداند، بر زبان میراند.
عبید اللّه آشفته به سمت قصر حکومتی به راه افتاد. مسلم، شمشیر به دست، از نهانخانه بیرون آمد. شریک به وی گفت: ای مرد! چه چیزی، تو را از انجام کار، باز داشت؟
مسلم گفت: چون تصمیم به بیرون آمدن گرفتم، زنی مرا گرفت و گفت: تو را به خدا سوگند، اگر ابن زیاد را در خانۀ ما بکشی! و در برابر من گریه کرد. من هم شمشیر را انداختم و نشستم.
هانی گفت: وای بر آن زن! مرا و خودش را به کشتن داد. به همان چیزی گرفتار شدم که از آن، فرار میکردم.(1)
. نَزَلَ [مُسلِمٌ] دَارَ هانِی بنِ عُروَةَ، وَاختَلَفَ إلَیهِ الشّیعَةُ، وألَحَّ عُبَیدُ اللّهِ فی طَلَبِهِ، ولا یَعلَمُ أینَ هُوَ، وکانَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ الهَمدانِیُّ قَدِمَ مِنَ البَصرَةِ مَعَ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، ونَزَلَ دارَ هانِی بنِ عُروَةَ، وکانَ شَریکٌ مِن مُحِبّی أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام وشیعَتِهِ، عَظیمَ المَنزِلَةِ، جَلیلَ القَدرِ، فَمَرِضَ وسَأَلَ عُبَیدُ اللّهِ عَنهُ، فَاُخبِرَ أنَّهُ مَوعوکٌ، فَأَرسَلَ ابنُ زِیادٍ إلَیهِ: إنّی رائِحٌ إلَیکَ فی هذِهِ اللَّیلَةِ لِعِیادَتِکَ.
فَقالَ شَریکٌ لِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ: یَابنَ عَمِّ رَسولِ اللّهِ، إنَّ ابنَ زِیادٍ یُریدُ عِیادَتی، فَادخُل بَعضَ الخَزائِنِ، فَإِذا جَلَسَ فَاخرُج وَاضرِب عُنُقَهُ، وأنَا أکفیکَ أمرَ مَن بِالکوفَةِ مَعَ العافِیَةِ. -
1) (1)
چون ابن زیاد وارد شد و فرصت برای مسلم مهیّا گشت، تصمیمش عوض شد و آن کار را انجام نداد و پس از رفتن عبید اللّه، برای شریک، چنین عذر آورد که این کار، نیرنگ بود و پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده که: ایمان، غافلگیرانه کُشتن (ترور) را به بند کشیده است.
شَریک گفت: به خدا سوگند، اگر او را کشته بودی، یک حیلهگر فاجر و کافر را کشته بودی.
شریک - که خدا رحمتش کند - بر اثر همان بیماری، از دنیا رفت.(1)
فَلَمّا دَخَلَ ابنُ زِیادٍ، وأمکَنَهُ ما وافَقَهُ عَلَیهِ، بَدا لَهُ فی ذلِکَ ولَم یَفعَل، وَاعتَذَرَ إلی شَریکٍ بَعدَ فَواتِ الأَمرِ بِأَنَّ ذلِکَ کانَ یَکونُ فَتکاً، وقَد قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: «إنَّ الإیمانَ قَیَّدَ الفَتکَ».
فَقالَ: أمَا وَاللّهِ لَو قَد قَتَلتَهُ، لَقَتَلتَ غادِراً فاجِراً کافِراً. ثُمَّ ماتَ شَریکٌ مِن تِلکَ العِلَّةِ، رَحِمَهُ اللّهُ (إعلام الوری: ج 1 ص 438).
شریک در آن جا بیمار شد. عبید اللّه برای عیادت شریک، به خانۀ هانی آمد و نمیدانست که مسلم بن عقیل در آن جاست. آنان سی مرد را آماده کرده بودند که وقتی عبید اللّه داخل شد، او را
1) (1) . نَزَلَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ دارَ هانِئِ بنِ عُروَةَ أیضاً ومَرِضَ، فَاُخبِرَ بِأَنَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ یَأتیهِ یَعودُهُ، فَقالَ لِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ: ادخُل هذَا البَیتَ، فَإِذا دَخَلَ هذَا اللَّعینُ، وتَمَکَّنَ جالِساً، فَاخرُج إلَیهِ وَاضرِبهُ ضَربَةً بِالسَّیفِ تَأتی عَلَیهِ، وقَد حَصَلَ المُرادُ وَاستَقامَ لَکَ البَلَدُ، ولَو مَنَّ اللّهُ عَلَیَّ بِالصِّحَّةِ، ضَمِنتُ لَکَ استِقامَةَ أمرِ البَصرَةِ.
بکشند. عبید اللّه نزد شریک آمد و از احوال او میپرسید و شریک این شعر را میخواند:
چرا سلمی را در انتظار میگذارید که او را تحیّت بگویید؟
مرا سیراب کنید، اگر چه جانم از دست برود.
عبید اللّه گفت: چه میگوید؟
گفتند: هذیان میگوید.
مردان آمادۀ حمله، به جنب و جوش افتادند. عبید اللّه از این وضعیت، تعجّب کرد و از جا جَست و بیرون رفت. سپس غلام هانی بن عروه را که جزو شُرطهها بود، فرا خواند. جریان را از او پرسید. او هم داستان را به وی گزارش داد. عبید اللّه گفت: عجب! آن گاه رفت و داخل قصر شد.(1)
. کانَ قَدِمَ مَعَ عُبَیدِ اللّهِ مِنَ البَصرَةِ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثیُّ، وکانَ شیعَةً لِعَلِیٍّ علیه السلام، فَنَزَلَ أیضاً عَلی هانِئِ بنِ عُروَةَ، فَاشتَکی شَریکٌ، فَکانَ عُبَیدُ اللّهِ یَعودُهُ فی مَنزِلِ هانِئٍ، ومُسلِمُ بنُ عَقیلٍ هُناکَ لا یَعلَمُ بِهِ، فَهَیَّؤوا لِعُبَیدِ اللّهِ ثَلاثینَ رَجُلاً، یَقتُلونَهُ إذا دَخَلَ عَلَیهِم.
وأقبَلَ عُبَیدُ اللّهِ فَدَخَلَ عَلی شَریکٍ یَسأَلُ بِهِ. فَجَعَلَ شَریکٌ یَقولُ: «ما تَنظُرونَ بِسَلمی أن تُحَیّوها». اسقونی ولَو کانَت فیها نَفسی.
فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: ما یَقولُ؟ قالوا: یَهجُرُ، وتَحَشحَشَ القَومُ فِی البَیتِ، فَأَنکَرَ عُبَیدُ اللّهِ ما رَأی مِنهُم، فَوَثَبَ فَخَرَجَ، ودَعا مَولیً لِهانِئِ بنِ عُروَةَ - کانَ فِی الشُّرطَةِ - فَسَأَلَهُ، فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ.
فَقالَ: أو لا. ثُمَّ مَضی حَتّی دَخَلَ القَصرَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 460).
سیر أعلام النبلاء: شَریک بن اعوَر - که شیعی بود -، به همراه عبید اللّه، وارد کوفه شد و در منزل هانی بن عروه منزل کرد. وی در آن جا بیمار شد. عبید اللّه میخواست در آن جا از وی عیادت کند. آنان سی مرد را آماده کردند تا عبید اللّه را غافلگیرانه بکشند؛ ولی این کار به انجام نرسید و عبید اللّه از مسئله باخبر شد و برخاست و بیرون رفت.(2)
أنساب الأشراف: هانی بن عروۀ مرادی، بیمار شد. عبید اللّه بن زیاد، برای عیادت او آمد. به مسلم بن عقیل گفته شد: برخیز و او را بکش. ولی هانی خوش نداشت که کشتن عبید اللّه در خانۀ او انجام شود. از این رو، مسلم از این کار، صرفنظر کرد.
شریک بن اعوَر حارثی نیز مانند مسلم، به خانۀ هانی بن عروه فرود آمد و در آن جا بیمار شد.
ابن زیاد از او عیادت کرد. شریک، شیعه بود و در جنگ جَمَل و صفّین همراه علی علیه السلام، حضور داشت. وی به مسلم گفت: این مرد برای عیادت من میآید. بیرون بیا و او را بکش.
1) (1)
2) (2) . قَدِمَ مَعَ عُبَیدِ اللّهِ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ - شیعِیٌّ - فَنَزَلَ عَلی هانِئِ بنِ عُروَةَ، فَمَرِضَ، فَکانَ عُبَیدُ اللّهِ یَعودُهُ، فَهَیَّؤوا لِعُبَیدِ اللّهِ ثَلاثینَ رَجُلاً لِیَغتالوهُ، فَلَم یَتِمَّ ذلِکَ، وفَهِمَ عُبَیدُ اللّهِ فَوَثَبَ وخَرَجَ (سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 299).
مسلم، این کار را انجام نداد؛ چون هانی خوش نداشت.
شریک گفت: ندیدم کسی را که فرصت برایش فراهم گردد و آن را از دست بدهد، مگر این که برای او پشیمانی و حسرت به دنبال میآورد و تو خود، این را میدانی و ایرادی بر هانی نیست، جز این که فرصتها محدود است.
شریک بن اعور - که نام پدرش حارث بود - بر اثر همان بیماری، در خانۀ هانی در گذشت.(1)
. مَرِضَ هانِئُ بنُ عُروَةَ المُرادِیُّ، فَأَتاهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عائِداً، فَقیلَ لِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ: اخرُج إلَیهِ فَاقتُلهُ. فَکَرِهَ هَانِئٌ أن یَکونَ قَتلُهُ فی مَنزِلِهِ، فَأَمسَکَ مُسلِمٌ عَنهُ.
ونَزَلَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثیُّ - أیضاً - عَلی هانِئِ بنِ عُروَةَ، فَمَرِضَ عِندَهُ فَعادَهُ ابنُ زِیادٍ، وکانَ شَریکٌ شیعِیّاً، شَهِدَ الجَمَلَ وصِفّینَ مَعَ عَلِیٍّ علیه السلام، فَقالَ لِمُسلِمٍ: إنَّ هذَا الرَّجُلَ یَأتینی عائِداً، فَاخرُج إلَیهِ فَاقتُلهُ. فَلَم یَفعَل [مُسلِمٌ] لِکَراهَةِ هانِئٍ ذلِکَ.
فَقالَ شَریکٌ: ما رَأَیتُ أحَداً أمکَنَتهُ فُرصَةٌ فَتَرَکَها إلّاأعقَبَتهُ نَدَماً وحَسرَةً، وأنتَ أعلَمُ! وما عَلی هانِئٍ فی هذا لَولا الحَصرُ! وماتَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ فی دارِ هانِئٍ مِن مَرَضِهِ ذلِکَ. واسمُ الأَعوَرِ الحارِثُ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 337).
به ابن زیاد گفته شد: هانی بن عروه بیمار شده و خون، قی میکند. هانی، خاک قرمز میخورْد و آن را قی میکرد.
ابن زیاد برای عیادت آمد. هانی به آنان گفته بود: هر گاه گفتم: به من آب بدهید، بیرون بیا و گردنش را بزن.
هانی گفت: به من آب بدهید.
آنان، تأخیر کردند.
هانی گفت: وای بر شما! به من آب بدهید، گر چه جانم را از دست بدهم.
عبید اللّه بن زیاد، بیرون رفت و مسلم، کاری انجام نداد. او شجاعترینِ مردم بود؛ ولی در این کار، برایش تردید حاصل شد.
به ابن زیاد گفته شد: به خدا، مرد مسلّحی در این خانه است.(2)
قالَ: فَقیلَ لِابنِ زِیادٍ: إنَّ هانِئَ بنَ عُروَةَ شاکٍ یَقیءُ الدَّمَ. قالَ: وشَرِبَ المَغرَةَ فَجَعَلَ یَقیؤُها.
قالَ: فَجاءَ ابنُ زِیادٍ یَعودُهُ، وقالَ لَهُم هانِئٌ: إذا قُلتُ لَکُم «اِسقونی» فَاخرُج إلَیهِ فَاضرِب عُنُقَهُ، فَقالَ: اسقونی، فَأَبطَؤوا عَلَیهِ، فَقالَ: وَیحَکُم! اسقونی ولَو کانَ فیهِ ذَهابُ نَفسی.
قالَ: فَخَرَجَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ ولَم یَصنَعِ الآخَرُ شَیئاً، وکانَ مِن أشجَعِ النّاسِ، ولکِنَّهُ أخَذَتهُ کَبوَةٌ، فَقیلَ لِابنِ زِیادٍ: وَاللّهِ إنّ فِی البَیتِ رَجُلاً مُتَسَلِّحاً (الإمامة و السیاسة: ج 2 ص 8، المحاسن و المساوئ: ص 60).
وقتی ابن زیاد وارد کوفه شد، خبر بیماری هانی به وی داده شد. او برای عیادت هانی آمد.
هانی به مسلم بن عقیل و یارانش - که گروهی بودند - گفته بود: چون عبید اللّه نزد من نشست و جاگیر شد، من میگویم: به من آب بدهید. [آن گاه] شما بیرون بیایید و او را بکشید.
[هانی،] آنان را داخل خانه کرد و خود در پیشخانِ خانه نشست. عبید اللّه برای عیادت آمد و چون جاگیر شد، هانی بن عروه گفت: به من آب بدهید!
چون بیرون نیامدند، گفت: به من آب بدهید! چرا تأخیر میکنید؟
پس از آن گفت: به من آب دهید، گر چه جانم را از دست بدهم!
ابن زیاد، متوجّه شد. برخاست و از نزد هانی، بیرون رفت و شرطهها را در پی مسلم فرستاد.
مسلم و یارانش از خانه بیرون آمدند، در حالی که مسلم در وفاداریِ مردم کوفه و نیّت صادق آنان، تردید نداشت. مسلم با عبید اللّه به نبرد پرداخت؛ ولی مسلم را گرفتند و عبید اللّه او را کشت و او را با پا در بازار میکشید. همچنین هانی بن عروه را کشت؛ چون مسلم در خانۀ او منزل کرده بود و او را یاری داده بود.(1)
. قَدِمَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ الکوفَةَ، وبِها مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ قَد نَزَلَ عَلی هانِئ بنِ عُروَةَ، وهانِئٌ شَدیدُ العِلَّةِ، وکانَ صَدیقاً لاِبنِ زِیادٍ.
فَلَمّا قَدِمَ ابنُ زِیادٍ الکوفَةَ اخبِرَ بِعِلَّةِ هانِئٍ، فَأَتاهُ لِیَعودَهُ، فَقالَ هانِئٌ لِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وأصحابِهِ - وهُم جَماعَةٌ -: إذا جَلَسَ ابنُ زِیادٍ عِندی وتَمَکَّنَ، فَإِنّی سَأَقولُ: «اِسقونی»، فَاخرُجوا فَاقتُلوهُ.
فَأدخَلَهُمُ البَیتَ وجَلَسَ فِی الرِّواقِ، وأتاهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ یَعودُهُ، فَلَمّا تَمَکَّنَ، قالَ هانِئُ بنُ عُروَةَ: اسقونی! فَلَم یَخرُجوا، فَقالَ: اسقونی، ما یُؤَخِّرُکُم؟ ثُمَّ قالَ: اسقونی، ولَو کانَت فیهِ نَفسی، فَفَهِمَ ابنُ زِیادٍ، فَقامَ فَخَرَجَ مِن عِندِهِ، ووَجَّهَ بالشُّرَطِ یَطلبُونَ مُسلِماً، وخَرَجَ وأصحابُهُ وهُوَ لا یَشُکَّ فی وَفاءِ القَومِ وصِحَّةِ نِیّاتِهِم، فَقاتَلَ [مُسلِمٌ] عُبَیدَ اللّهِ، فَأَخَذوهُ فَقَتَلَهُ عُبَیدُ اللّهِ، وجَرَّ بِرِجلِهِ فِی السّوقِ، وقَتَلَ هانِئَ بنَ عُروَةَ لِنُزولِ مُسلِمٍ مَنزِلَهُ، وإعانَتِهِ إیّاهُ (تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 243).
1) (1)
و وقتی عبید اللّه برای عیادت من آمد، او را بکشد.
هانی، مسلم را فرستاد. شریک به وی گفت: تو در مخفیگاه باش و وقتی عبید اللّه نشست، من درخواست آب میکنم - و این، اشارۀ من به توست -. آن گاه تو بیرون بیا و او را بکش.
وقتی عبید اللّه آمد، بر بستر شریک نشست و هانی بن عروه هم آن جا بود. غلام عبید اللّه به نام مهران، در جلوی او [به نگهبانی] ایستاد و برخاست. عبید اللّه ساعتی با شریک سخن گفت. آن گاه شریک گفت: به من آب بدهید.
مسلم از کشتن عبید اللّه، وحشت کرده بود. در این هنگام، کنیزی با کوزۀ آب، بیرون آمد و مسلم را در مخفیگاه(1)
. در متن عربی، واژۀ «الخِباء» آمده که معادل آن، آلاچیق است؛ یعنی پایهای سقفدار که از نی خشک یا پشممیساختند و از آن برای محافظت مَشک آب از آفتاب، استفاده میکردند.
دید. شرم کرد و برگشت و سه دفعه چنین شد. شریک بار دیگر گفت: به من آب بدهید، گرچه جانم را از دست بدهم! آیا آب را از من دریغ میکنید؟مهران، متوجّه نقشه [ی آنان] شد و عبید اللّه را متوجّه کرد و عبید اللّه به سرعت برخاست و بیرون رفت.
شریک گفت: ای امیر! میخواهم به تو وصیّت کنم.
عبید اللّه گفت: به زودی بر میگردم.
مهران، عبید اللّه را بُرد و سوار کرد و در بین راه به وی میگفت: آنان میخواستند تو را بکشند.
عبید اللّه گفت: وای بر تو! من که با آنان مدارا میکنم. آنان را چه شده است؟!
شریک از مسلم پرسید: چه چیزی تو را از کشتن عبید اللّه باز داشت؟
مسلم گفت: حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله به من رسیده که فرمود: ایمان، غافلگیرانه کشتن (ترور) را به بند کشیده است و مؤمن، چنین نمیکند. همچنین خوش نداشتم او را در خانۀ تو بکشم.
شریک گفت: اگر او را کشته بودی، اینک در قصر نشسته بودی و کسی از عبید اللّه حمایت نمیکرد و کار بصره نیز تضمین شده بود. اگر او را کشته بودی، مردی ستمگر و فاجر را کشته بودی.
شریک پس از سه روز، از دنیا رفت.(2)
1) (1)
2) (2) . تَحَوَّلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ إلی دارِ هانِئِ بنِ حمیدِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ، ثُمَّ إلی دارِ شَریکِ بنِ الأَعوَرِ - وکانَ مِنَ الاُمَراءِ الأَکابِرِ - وبَلَغَهُ أنَّ عُبَیدَ اللّهِ یُریدُ عِیادَتَهُ، فَبَعَثَ إلی هانِئٍ یَقولُ لَهُ: ابعَث مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ حَتّی یَکونَ فی داری لِیَقتُلَ عُبَیدَ اللّهِ إذا جاءَ یَعودُنی. فَبَعَثَهُ إلَیهِ، فَقالَ لَهُ شَریکٌ: کُن أنتَ فِی الخِباءِ، فَإِذا جَلَسَ عُبَیدُ اللّهِ، فَإِنّی أطلُبُ الماءَ - وهِیَ إشارَتی إلَیکَ --
عبید اللّه آمد و داخل شد و از شریک، احوالش را پرسید و رفت؛ ولی مسلم، کاری انجام نداد.
مسلم به خانۀ هانی بن عروۀ مرادی نقل مکان کرد.
خبر به عبید اللّه رسید. عبید اللّه گفت: به خدا سوگند، اگر مایۀ ناسزاگویی مردمان [به خودم] نبود، به شریک، دشنام میدادم.(1)
وتَحَوَّلَ مُسلِمٌ إلی هانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ، وبَلَغَ عُبَیدَ اللّهِ الخَبَرُ، فَقالَ: وَاللّهِ لَولا أن تَکونَ سُبَّةً، لَسَبَبتُ شَریکاً (الأمالی، شجری: ج 1 ص 167).
1) (1) . مَرِضَ شَریکُ بنُ الأَعورِ، ومُسلِمٌ فی مَنزِلِهِ فی حَجَلَةٍ لِشَریکٍ ومَعَهُ السَّیفُ، فَقالَ لَهُ شَریکٌ: إنَّ عُبَیدَ اللّهِ - یَعنی ابنَ زِیادٍ - سَیَأتینی عائِداً السّاعَةَ، فَإِذا جاءَکَ فَدونَکَ هُوَ. فَجاءَ عُبَیدُ اللّهِ فَدَخَلَ عَلَیهِ وسَأَلَهُ، وخَرَجَ عُبَیدُ اللّهِ فَلَم یَصنَع مُسلِمٌ شَیئاً.
یکی از مسائل قابل تأمّل در حوادث شهر کوفه قبل از شهادت مسلم، گزارشی در موضوع طرح ترور ابن زیاد است. بر پایۀ اسنادی که گذشت، این طرح، توسّط شَریک بن اعوَر یا هانی بن عُروه یا عُمارة بن عبید، به مسلم، پیشنهاد گردید. او نیز آن را پذیرفت و قرار شد هنگامی که ابن زیاد به عیادت هانی یا شریک بن اعوَر آمد، مسلم، همراه با سی مرد مسلّح، طبق نقشۀ قبلی، ابن زیاد را ترور نماید.
ابن زیاد، به عیادت شریک بن اعوَر و یا هانی آمد و زمینه برای اجرای نقشۀ ترور، آماده شد؛ امّا مسلم، در آخرین لحظات از اجرای آن، امتناع ورزید.
در پاسخ به این پرسش که: «چرا طرح ترور ابن زیاد اجرا، نشد؟»، گزارشهای متفاوتی وجود دارد. شماری از گزارشها، حاکی از آناند که ابن زیاد، از قرائن موجود، متوجّه طرح ترور خود شد و صحنه را فوراً ترک کرد.(1)
. ر. ک: ص 378 ح 354 و ص 386 ح 360 و 361 و ص 388 ح 363 و 364.
برخی از گزارشها، تصریح میکنند که زنی در خانۀ هانی، مانع اقدام مسلم گردید.(2)
در شماری از گزارشها نیز پاسخ خودِ مسلم، به این که چرا اقدام به ترور ابن زیاد نکرد، آمده است که دو چیز، مانع اقدام او شد: یکی این که هانی، مایل نبوده است که این اقدام، در خانۀ او انجام شود؛ و دیگر، به خاطرْ آوردنِ حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود:
إنَّ الإیمانَ قَیَّدَ الفَتْکَ، وَ لا یَفْتِکُ مُؤمِنٌ.(3)
اسلام، غافلگیرانه کشتن را در بند کشیده است و هیچ مسلمانی، غافلگیرانه نمیکُشد.
همچنین در برخی از گزارشها، مسلم، علّت امتناع خود را فقط حدیث مورد اشاره، ذکر کرده است.(4)
در گزارشی دیگر، مسلم، علّت امتناع خود را تنها مایل نبودن هانی به انجام گرفتن این کار در
خانۀ او میداند.(1)
. ر. ک: ص 387 ح 362.
و در نقلی دیگر، مسلم برای توجیه کار خود، به دو عامل اشاره میکند: یکی، حدیث «فَتک (ترور)»؛ و دیگر، این که مایل نبوده است این اقدام در خانۀ شَریک بن اعوَر انجام شود.(2)
با تأمّل در این گزارشهای متناقض، نخستین نکتهای که به ذهن میرسد، ساختگی بودنِ همۀ آنهاست؛ زیرا:
اوّلاً، حضور یافتن ابن زیاد در خانۀ علاقهمندان به مسلم، به معنای قرار دادن خود در کانون خطر است که با در نظر گرفتن زیرکی سیاسی ابن زیاد و اوضاع بحرانی کوفه، انجام گرفتن این اقدام ضدّ امنیتی به وسیلۀ او، باور نکردنی است، بویژه این که از طریق مأمور نفوذی خود، اطّلاع یافته بود که مسلم در خانۀ هانی، مخفی شده است.
ثانیاً، اوّلین لازمۀ اجرای نقشۀ ترور، مخفیکاری است و این، با در جریان کار قرار گرفتن سی نفر - که همراهی آنها برای ترور یک نفر، ضرورتی ندارد -، منافات دارد.
ثالثاً، اگر نقشۀ اعدام ابن زیاد، واقعیت داشت، مقتضای در نظر گرفتن تدابیر سیاسی و امنیتی برای این عملیات، این بود که اجرای آن به فردی غیر از مسلم - که رهبری نهضت کوفه را به عهده داشت -، واگذار میشد.
بر این اساس، میتوان گفت که ماجرای ترور ابن زیاد، احتمالاً ساخته و پرداختۀ خود او و دستیارانش و برای موجّه جلوه دادن اقدام خویش بر ضدّ مسلم و سران قبایل هوادار مسلم بوده است.
اگر این تحلیل، پذیرفته نشود و نقشۀ یاد شده را واقعی بدانیم، گزارش دوم که حاکی از متوجّه شدن ابن زیاد از طریق قرائن موجود است و یا گزارش سوم که تصریح میکند زنی در خانۀ هانی، مانع اجرای آن شد، به صحّت، نزدیکترند.
امّا درستی گزارشهای دیگری که میگویند مسلم، با یادآوری حدیث نبوی «فتک»، از تصمیم خود منصرف شد، بسیار بعید مینماید؛ بلکه میتوان گفت که اهانت به مسلم است. آیا میتوان پذیرفت که نمایندۀ امام علیه السلام، هنگام طرّاحی نقشۀ یاد شده، حکم آن را به یاد نداشته و موقع اجرا، با یادآوری آن، از تصمیم خود، منصرف شده است؟!
سایر آنچه در گزارشهای یاد شده، برای بیان علّت امتناع مسلم از اجرای طرح ترور آمده، آن قدر سست است که ارزش نقد ندارد.
گفتنی است که بَلاذُری، گزارش دیگری در مورد طرح ترور ابن زیاد توسّط عمّار بن ابی سلامه دارد که آن هم ناکام مانده است. در این گزارش آمده است:
عمّار بن ابی سلامۀ دالانی، تصمیم گرفت که عبید اللّه بن زیاد را در محلّ استقرار سپاهش در نُخَیله(1)
. ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2.
غافلگیرانه بکُشد؛ امّا موفّق نشد. از این رو، مخفیانه به سوی حسین علیه السلام آمد و همراه او کشته شد.(2)با این پول با دشمنانتان بجنگید و خود را یکی از آنان نشان بده. اگر این پول را به آنان بدهی، به تو اعتماد و اطمینان خواهند کرد و کارهای سرّیشان را از تو پنهان نمیکنند. صبح و شام با آنان رفت و آمد کن.
مَعقِل، پول را گرفت و نزد مسلم بن عَوسَجۀ اسدی (از قبیلۀ بنی سعد بن ثَعلَبه) در مسجد اعظم آمد، که نماز میخواند. از مردم شنید که میگفتند: او برای حسین، بیعت میگیرد. نزد او آمد و نشست تا از نماز، فارغ شد.
آن گاه گفت: ای بندۀ خدا! من مردی شامی هستم و همپیمان قبیلۀ ذو کِلاع. خداوند به من، محبّت اهل بیت و دوستانشان را عنایت فرموده است. این، سه هزار درهم است و میخواهم با مردی از اهل بیت که شنیدهام به کوفه آمده و برای پسر دختر پیامبر خدا، بیعت میگیرد، دیدار کنم. من به دنبال دیدار او هستم؛ ولی کسی را نیافتم که مرا به سوی او راهنمایی کند و کسی محلّ او را نمیشناسد. اینک در مسجد نشسته بودم که از مردم شنیدم که میگفتند: این مرد با خاندان پیامبر، آشناست. به نزد تو آمدم تا این پول را بگیری و مرا نزد آقای خود ببری تا با او بیعت کنم.
اگر خواستی، پیش از دیدار او، از من بیعت بگیر.
مسلم بن عوسجه گفت: خداوند را سپاسگزار باش که مرا دیدی. من هم خوشحالم که تو به آنچه دوست داری، میرسی. امید است خداوند به وسیلۀ تو، خاندان پیامبر را یاری کند. البتّه از این که مرا پیش از استواری کار، شناختی، ناراحتم، از ترس این طاغوت و قدرت او.
آن گاه پیش از رفتن، از او بیعت گرفت و از او پیمانهای سخت گرفت که خیرخواه و روراست باشد و امور را پنهان کند. معقل نیز ضمانت داد. آن گاه به وی گفت: روزها به منزل من، رفت و آمد کن تا برای تو اجازۀ ملاقات با مسلم را بگیرم. مَعقِل به همراه مردم، رفت و آمد میکرد تا برایش اذن بگیرد....
مَعقِل - همان غلام ابن زیاد بود که ابن زیاد، وی را با پول، به سوی مسلم و یارانش فرستاده بود -، روزهایی را به خانۀ مسلم بن عوسجه، رفت و آمد کرد تا او را نزد مسلم بن عقیل ببرد، تا این که پس از مرگ شَریک بن اعوَر، او را نزد مسلم برد و تمام اخبار را به وی داد و مسلم از او
بیعت گرفت و به ابو ثُمامۀ صائدی دستور داد اموالی را که آورده بود، بگیرد.
ابو ثمامه کسی بود که اموال را تحویل میگرفت و کمکها را جمعآوری میکرد. او سلاح میخرید؛ چون خُبرۀ این کار بود و از جنگجویان عرب و سرشناسان شیعه بود.
این مرد (مَعقِل)، یکسره نزد آنان رفت و آمد میکرد. او نخستین کسی بود که میآمد و آخرین کسی بود که میرفت. اخبار را میشنید و از اسرار، باخبر میشد و سپس میرفت و همه را در گوش ابن زیاد میگفت.(1)
. دَعا ابنُ زِیادٍ مَولیً یُقالُ لَهُ مَعقِلٌ، فَقالَ لَهُ: خُذ ثَلاثَةَ آلافِ دِرهَمٍ، ثُمَّ اطلُب مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، وَاطلُب لَنا أصحابَهُ، ثُمَّ أعطِهِم هذِهِ الثَّلاثَةَ آلافٍ، فَقُل لَهُم: استَعینوا بِها عَلی حَربِ عَدُوِّکُم، وأعلِمهُم أنَّکَ مِنهُم؛ فَإِنَّکَ لَو قَد أعطَیتَها إیّاهُمُ اطمَأَنّوا إلَیکَ، ووَثِقوا بِکَ، ولَم یَکتُموک شَیئاً مِن أخبارِهِم، ثُمَّ اغدُ عَلَیهِم ورُح.
فَفَعَلَ ذلِکَ، فَجاءَ حَتّی أتی إلی مُسلِمِ بنِ عَوسَجَةَ الأَسَدِیِّ - مِن بَنی سَعدِ بنِ ثَعلَبَةَ - فِی المَسجِدِ الأَعظَمِ وهُوَ یُصَلّی، وسَمِعَ النّاسَ یَقولونَ: إنَّ هذا یُبایِعُ لِلحُسَینِ علیه السلام، فَجاءَ فَجَلَسَ حَتّی فَرَغَ مِن صَلاتِهِ.
ثُمَّ قالَ: یا عَبدَ اللّهِ، إنِّی امرُؤٌ مِن أهلِ الشّامِ، مَولی لِذِی الکِلاعِ، أنعَمَ اللّهُ عَلَیَّ بِحُبِّ أهلِ هذَا البَیتِ، وحُبِّ مَن أحَبَّهُم، فَهذِهِ ثَلاثَةُ آلافِ دِرهَمٍ، أرَدتُ بِها لِقاءَ رَجُلٍ مِنهُم بَلَغَنی أنَّهُ قَدِمَ الکوفَةَ، یُبایِعُ لِابنِ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وکُنتُ اریدُ لِقاءَهُ فَلَم أجِد أحَداً یَدُلُّنی عَلَیهِ، ولا یَعرِفُ مَکانَهُ، فَإِنّی لَجالِسٌ آنِفاً فِی المَسجِدِ؛ إذ سَمِعتُ نَفَراً مِنَ المُسلِمینَ یَقولونَ: هذا رَجُلٌ لَهُ عِلمٌ بِأَهلِ هذَا البَیتِ، وإنّی أتَیتُکَ لِتَقبِضَ هذَا المالَ، وتُدخِلَنی عَلی صاحِبِکَ فَاُبایِعَهُ، وإن شِئتَ أخَذتَ بَیعَتی لَهُ قَبلَ لِقائِهِ.
فَقالَ: احمَدِ اللّهَ عَلی لِقائِکَ إیّایَ، فَقَد سَرَّنی ذلِکَ لِتَنالَ ما تُحِبُّ، ولِینصُرَ اللّهُ بِکَ أهلَ بَیتِ نَبِیِّهِ، ولَقَد ساءَنی مَعرِفَتُکَ إیّایَ بِهذَا الأَمرِ مِن قَبلِ أن یَنمی، مَخافَةَ هذَا الطّاغِیَةِ وسَطوَتِهِ.
فَأَخَذَ بَیعَتَهُ قَبلَ أن یَبرَحَ، وأخَذَ عَلَیهِ المَواثیقَ المُغَلَّظَةَ، لَیُناصِحَنَّ ولَیَکتُمَنَّ، فَأَعطاهُ مِن ذلِکَ ما رَضِیَ بِهِ، ثُمَّ قالَ لَهُ: اختَلِف إلَیَّ أیّاماً فی مَنزِلی، فَأَنَا طالِبٌ لَکَ الإِذنَ عَلی صاحِبِکَ. فَأَخَذَ یَختَلِفُ مَعَ النّاسِ، فَطَلَبَ لَهُ الإِذنَ....
ثُمَّ إنَّ مَعقِلاً - مَولَی ابنِ زِیادٍ الَّذی دَسَّهُ بِالمالِ إلَی ابنِ عَقیلٍ وأصحابِهِ - اختَلَفَ إلی مُسلِمِ بنِ عَوسَجَةَ أیّاماً، لِیُدخِلَهُ عَلَی ابنِ عَقیلٍ، فَأَقبَلَ بِهِ حَتّی أدخَلَهُ عَلَیهِ بَعدَ مَوتِ شَریکِ بنِ الأَعوَرِ، فَأَخبَرَهُ خَبَرَهُ کُلَّهُ، فَأَخَذَ ابنُ عَقیلٍ بَیعَتَهُ، وأمَرَ أبا ثُمامَةَ الصائِدِیَّ فَقَبَضَ مالَهُ الَّذی جاءَ بِهِ.
وهُوَ [أی أبو ثُمامَةَ] الَّذی کانَ یَقبِضُ أموالَهُم، وما یُعینُ بِهِ بَعضُهُم بَعضاً، یَشتَری لَهُمُ السِّلاحَ، وکانَ بِهِ بَصیراً، وکانَ مِن فُرسانِ العَرَبِ ووُجوهِ الشّیعَةِ.
وأقبَلَ ذلِکَ الرَّجُلُ یَختَلِفُ إلَیهِم، فَهُوَ أوَّلُ داخِلٍ وآخِرُ خارِجٍ، یَسمَعُ أخبارَهُم ویَعلَمُ أسرارَهُم، ثُمَّ یَنطَلِقُ بِها حَتّی یَقِرَّها فی اذُنِ ابنِ زِیادٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 362؛ الإرشاد: ج 2 ص 45).
1) (1)
وی یکسر با ظرافت و مدارا دنبال این کار بود تا این که او را به پیرمردی از کوفیان که بیعت میگرفت، راهنمایی کردند. او را ملاقات کرد و جریان را به وی گفت. پیرمرد به وی گفت: از دیدن تو، هم خوشحالم و هم ناراحت. خوشحالم؛ چون خداوند، تو را به این کار، هدایت کرده است، و ناراحتم؛ چون هنوز کارها استوار نشده است.
آن پیرمرد، وی را نزد مسلم بُرد و مسلم، مال را از او گرفت و با وی بیعت کرد. آن غلام، نزد عبید اللّه باز گشت و جریان را به وی گزارش داد.(1)
. دَعا [ابنُ زِیادٍ] مَولیً لَهُ فَأَعطاهُ ثَلاثَةَ آلافٍ، وقالَ لَهُ: اذهَب حَتّی تَسأَلَ عَنِ الرَّجُلِ الَّذی یُبایِعُ لَهُ أهلُ الکوفَةِ، فَأَعلِمهُ أنَّکَ رَجُلٌ مِن أهلِ حِمصَ، جِئتَ لِهذَا الأَمرِ، وهذا مالٌ تَدفَعُهُ إلَیهِ لِیَتَقَوّی. فَلَم یَزَل یُتَلَطَّفُ ویُرفَقُ بِهِ حَتّی دُلَّ عَلی شَیخٍ مِن أهلِ الکوفَةِ یَلِی البَیعَةَ، فَلَقِیَهُ فَأَخبَرَهُ.
فَقالَ لَهُ الشَّیخُ: لَقَد سَرَّنی لِقاؤُکَ إیّایَ وقَد ساءَنی، فَأَمّا ما سَرَّنی مِن ذلِکَ، فَما هَداکَ اللّهُ لَهُ، وأمّا ما ساءَنی، فَإِنَّ أمرَنا لَم یَستَحکِم بَعدُ؛ فَأَدخَلَهُ إلَیهِ فَأَخذَ مِنهُ المالَ وبایَعَهُ، ورَجَعَ إلی عُبَیدِ اللّهِ فَأَخبَرَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 424).
وقتی محلّ او را دانستی، نزد او برو و به او بگو که شیعه و از طرفداران او هستی. و درهمها را به وی بده و بگو: این پول را صرف نبرد با دشمنانتان کنید. وقتی پول را به وی دادی، به تو اطمینان و اعتماد پیدا میکند و چیزی را از تو پنهان نمیکند. سپس شبانه اخبار و گزارشها را برایم بیاور.
مَعقِل آمد تا وارد مسجد جامع شد. چشمش به مردی از شیعیان افتاد که به وی مسلم بن عوسجۀ اسدی میگفتند. نزد او نشست و گفت: ای بندۀ خدا! من مردی شامی هستم؛ امّا اهل این خانه (خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله) و دوستان آنها را دوست میدارم. سه هزار درهم، همراه من است و دوست دارم آن را به کسی بدهم که شنیدهام به این شهر آمده و برای پسر دختر پیامبر خدا، بیعت میگیرد. اگر صلاح میدانی، مرا نزد او راهنمایی کن تا این اموال را به وی بدهم و با او بیعت کنم.
اگر دوست داری، پیش از راهنمایی کردن من به نزد او، از من بیعت بگیر.
مسلم بن عوسجه گمان کرد که او راست میگوید و از او خواست که تعهّد بدهد و سوگند بخورد که خیرخواه و یکرنگ است و از دوستان مسلم بن عقیل بر ضدّ ابن زیاد است. مَعقِل نیز برایش سوگند خورد و عهد بست، تا این که مسلم بن عوسجه اطمینان کرد. آن گاه به وی گفت:
امروز از نزد من برو تا در این باره بیندیشم. آن گاه، مَعقِل رفت....
فردا مَعقِل دوباره به سراغ مسلم بن عوسجه آمد و به وی گفت: تو به من وعده دادی که مرا
1) (1)
نزد آن مرد ببری تا پولها را به وی بدهم. چه شد که تصمیمت عوض شد؟
مسلم بن عوسجه گفت: گرفتار مرگ شریک بن عبد اللّه - که از نیکان شیعه و دوستداران اهل بیت بود -، شدیم.
مَعقِل گفت: آیا مسلم بن عقیل، در خانۀ هانی بن عروه سکونت دارد؟
گفت: بله، او در خانۀ هانی بن عروه است.
مَعقِل گفت: برخیز و مرا نزد او ببر تا مال را به وی بپردازم.
مسلم بن عوسجه، او را نزد مسلم بن عقیل برد. مسلم به او خوشامد گفت و او را نزد خود، جا داد و از او بیعت گرفت و دستور داد تا مال را از او بگیرند. مَعقِل، آن روز را در منزل هانی بن عروه گذراند و چون شب شد، نزد ابن زیاد باز گشت و گزارش امور مسلم را به وی داد.
ابن زیاد، شگفتزده شد و به مَعقِل گفت: هر روز و پیوسته با او رفت و آمد کن؛ چون اگر یک روز نروی، شک میکند.
مسلم از خانۀ هانی به جایی دیگر رفت و مَعقِل با سختی، آن را جُست.(1)
. دَعا عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ مَولیً لَهُ یُقالُ لَهُ مَعقِلٌ، فَقالَ: هذِهِ ثَلاثَةُ آلافِ دِرهَمٍ، خُذها إلَیکَ وَالتَمِس مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ حَیثُما کانَ بِالکوفَةِ، فَإِذا عَرَفتَ مَوضِعَهُ، فَادخُل إلَیهِ، وأعلِمهُ أنَّکَ مِن شیعَتِهِ وعَلی مَذهَبِهِ، وَادفَع إلَیهِ هذِهِ الدّراهِمَ، وقُل لَهُ: استَعِن بِها عَلی عَدُوِّکَ، فَإِنَّکَ إذا دَفَعتَ إلَیهِ هذِهِ الدَّراهِمَ وَثِقَ بِکَ، وَاطمَأَنَّ إلَیکَ، ولَم یَکتُمکَ مِن أمرِهِ شَیئاً، ثُمَّ اغدُ عَلَیَّ بِالأَخبارِ عَنهُ.
فَأَقبَلَ مَعقِلٌ حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ الأَعظَمَ، فَنَظَرَ إلی رَجُلٍ مِنَ الشّیعَةِ یُقالُ لَهُ مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ الأَسَدِیُّ، فَجَلَسَ إلَیهِ ثُمَّ قالَ لَهُ: یا عَبدَ اللّهِ، إنّی رَجُلٌ مِن أهلِ الشّامِ، غَیرَ أنّی احِبُّ أهلَ هذَا البَیتِ، واُحِبُّ مَن یُحِبُّهُم، ومَعی ثَلاثَةُ آلافِ دِرهَمٍ، أحبَبتُ أن أدفَعَها إلی رَجُلٍ بَلَغَنی أنَّهُ قَد قَدِمَ إلی بَلَدِکُم هذا یَأخُذُ البَیعَةَ لاِبنِ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَإِن رَأَیتَ أن تَدُلَّنی عَلَیهِ حَتّی أدفَعَ هذَا المالَ إلَیهِ واُبایِعَهُ، وإن شِئتَ فَخُذ بَیعَتی لَهُ قَبلَ أن تَدُلَّنی عَلَیهِ.
فَظَنَّ مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ أنَّ القَولَ عَلی ما یَقولُهُ، فَأَخَذَ عَلَیهِ الأَیمانَ وَالعُهودَ أنَّهُ ناصِحٌ، وأنَّهُ یَکونُ مَعَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ عَلَی ابنِ زِیادٍ، فَأَعطاهُ مَعقِلٌ مِنَ العُهودِ ماوَثِقَ بِها مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ؛ ثُمَّ قالَ لَهُ: انصَرِف عَنّی الآنَ یَومی هذا حَتّی أنظُرَ فی ذلِکَ. فَانصَرَفَ عَنهُ....
فَلَمّا کانَ مِنَ الغَدِ أقبَلَ مَعقِلٌ إلی مُسلِمِ بنِ عَوسَجَةَ، فَقالَ لَهُ: إنَّکَ قَد کُنتَ وَعَدتَنی أن تُدخِلَنی عَلی هذَا الرَّجُلِ فَأَدفَعَ إلَیهِ هذَا المالَ، فَمَا الَّذی بَدا لَکَ مِن ذلِکَ؟ فَقالَ لَهُ: إنّا اشتَغَلنا بِمَوتِ هذَا الرَّجُلِ شَریکِ بنِ عَبدِ اللّهِ، وقَد کانَ مِن خِیارِ الشّیعَةِ، ویَتَوَلّی أهلَ هذَا البَیتِ. فَقالَ لَهُ مَعقِلٌ: ومُسلِمُ بنُ عَقیلٍ فی مَنزِلِ هانِی بنِ عُروَةَ؟ فَقالَ لَهُ: نَعَم، هُوَ فی مَنزِلِ هانِی بنِ عُروَةَ؛ فَقالَ مَعقِلٌ: قُم بِنا إلَیهِ حَتّی أدفَعَ لَهُ هذَا المالَ. فَأَخَذَ بِیَدِهِ وأدخَلَهُ عَلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَرَحَّبَ بِهِ مُسلِمٌ وأدناهُ، وأخَذَ بَیعَتَهُ وأمَرَ أن یُقبَضَ ما مَعَهُ مِنَ المالِ.
وأقامَ مَعقِلٌ فی مَنزِلِ هانِی بنِ عُروَةَ یَومَهُ، حَتّی إذا أمسَی انصَرَفَ إلی ابنِ زِیادٍ، فَأَخبَرَهُ بِأَمرِ مُسلِمٍ، فَبَقِیَ ابنُ زِیادٍ مُتَعَجِّباً، وقالَ لِمَعقِلٍ: انظُر أن تَختَلِفَ إلی مُسلِمٍ فی کُلِّ یَومٍ ولا تَنقَطِع عَنهُ، فَإِنَّکَ إن قَطَعتَهُ استَرابَکَ، وتَنَحّی عَن مَنزِلِ هانی إلی مَنزِلٍ آخَرَ، فَأَلقی فی طَلَبِهِ عَناءً (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 201، الفتوح: ج 5 ص 41).
1) (1)
مرد به راه افتاد تا به مسجد جامع رسید و نمیدانست چگونه مسئله را دنبال کند. چشمش به مردی افتاد که در گوشهای از مسجد، بسیار نماز میخواند. پیش خود گفت: شیعیان، بسیار نماز میخوانند و گمان میکنم که این مرد، یکی از شیعیان باشد.(1)
. نکتۀ جالب، کثرت نماز و عبادت و نیکسیرتی پیروان اهل بیت علیهم السلام است که با این مشخّصات، شناخته میشدند.
آن مرد نشست تا وی از نماز فارغ شد. آن گاه نزد او آمد و نشست و گفت: جانم فدایت! من مردی شامی هستم؛ همپیمان قبیلۀ ذو کِلاع. خداوند، نعمت دوستی با خاندان پیامبر و دوستان آنها را به من عنایت کرده است. سه هزار درهم همراه من است و دوست دارم آن را به مردی از این خانواده برسانم. باخبر شدم که آن مرد، وارد این شهر شده و برای حسین بن علی، تبلیغ میکند. آیا مرا نزد او راهنمایی میکنی تا این پول را به وی بدهم و او برای کارهایش از آن استفاده کند و آن را نزد هر یک از پیروانش که میخواهد، بگذارد؟
آن مرد گفت: چه طور در این مسجد، فقط به سراغ من آمدی؟
گفت: چون در چهرهات، نشانههای خوبی دیدم و امید داشتم تو از دوستان خاندان اهل بیتِ پیامبر باشی.
مرد گفت: وای بر تو! با چشمهایت مرا شناختی. من یکی از برادران تو ام. مسلم بن عَوسَجه نام دارم و از دیدن تو خوشحال شدم؛ امّا به خاطر احساسی که نسبت به تو دارم، ناراحت شدم؛ چرا که من از شیعیان اهل بیتم و از این طاغوت - یعنی ابن زیاد - هراس دارم. پس به من اطمینان بده و پیمان ببند که این مسئله را از تمام مردم، پنهان میداری.
او نیز به وی اطمینان داد و پیمان بست.
مسلم بن عوسجه به وی گفت: امروز باز گرد و فردا به منزل من بیا تا با تو نزد آقای خود - یعنی مسلم بن عقیل - برویم و تو را به او برسانم.
مرد شامی رفت و شب را سپری کرد. فردا صبح به منزل مسلم بن عوسجه آمد و او وی را نزد مسلم بن عقیل بُرد و جریان را برایش بازگو کرد. مرد شامی، اموال را به مسلم داد و با وی بیعت نمود.
1) (1)
مرد شامی هر روز، نزد مسلم میرفت و هیچ غیبت نمیکرد. او تمام روز را نزد مسلم میگذرانید و از تمام اخبار، مطّلع میشد و چون شب میشد و تاریکی همه جا را فرا میگرفت، نزد عبید اللّه بن زیاد میرفت و تمام گزارشها را برایش بازگو میکرد و او را از آنچه گفتهاند و انجام دادهاند، باخبر میساخت و به وی خبر داد که مسلم در خانۀ هانی بن عروه، منزل کرده است.(1)
. خَفِیَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ مَوضِعُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَقالَ لِمَولیً لَهُ مِن أهلِ الشّامِ یُسَمّی مَعقِلاً، وناوَلَهُ ثَلاثَةَ آلافِ دِرهَمٍ فی کیسٍ، وقالَ: خُذ هذَا المالَ، وَانطَلِق فَالتَمِس مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، وتَأَتَّ لَهُ بِغایَةِ التَّأَتّی.
فَانطَلَقَ الرَّجُلُ حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ الأَعظَمَ، وجَعَلَ لا یَدری کَیفَ یَتَأَتَّی الأَمرَ، ثُمَّ إنَّهُ نَظَرَ إلی رَجُلٍ یُکثِرُ الصَّلاةَ إلی سارِیَةٍ مِن سَوارِی المَسجِدِ، فَقالَ فی نَفسِهِ: إنَّ هؤُلاءِ الشّیعَةَ یُکثِرونَ الصَّلاةَ، وأحسَبُ هذا مِنهُم.
فَجَلَسَ الرَّجُلُ، حَتّی إذَا انفَتَلَ مِن صلاتِهِ قامَ، فَدَنا مِنهُ وجَلَسَ، فَقالَ: جُعِلتُ فِداکَ، إنّی رَجُلٌ مِن أهلِ الشّامِ، مَولیً لِذی الکِلاعِ، وقَد أنعَمَ اللّهُ عَلَیَّ بِحُبِّ أهلِ بَیتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وحُبِّ مَن أحَبَّهُم، ومَعی هذِهِ الثَّلاثَةُ الآلافِ دِرهَمٍ، احِبُّ إیصالَها إلی رَجُلٍ مِنهُم، بَلَغَنی أنَّهُ قَدِمَ هذَا المِصرَ داعِیةً لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، فَهَل تَدُلُّنی عَلَیهِ لِاُوصِلَ هذَا المالَ إلَیهِ، لِیَستَعینَ بِهِ عَلی بَعضِ امورِهِ، ویَضَعَهُ حَیثُ أحَبَّ مِن شیعَتِهِ؟
قالَ لَهُ الرَّجُلُ: وکَیفَ قَصَدتَنی بِالسُّؤالِ عَن ذلِکَ دونَ غَیری مِمَّن هُوَ فِی المَسجِدِ؟
قالَ: لِأَنّی رَأَیتُ عَلَیکَ سیماءَ الخَیرِ، فَرَجَوتُ أن تَکونَ مِمَّن یَتَوَلّی أهلَ بَیتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله.
قالَ لَهُ الرَّجُلُ: وَیحَکَ، قَد وَقَعتَ عَلَیَّ بِعَینِکَ، أنَا رَجُلٌ مِن إخوانِکَ وَاسمی مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ، وقَد سُرِرتُ بِکَ، وساءَنی ما کانَ مِن حِسّی قِبَلَکَ؛ فَإِنّی رَجُلٌ مِن شیعَةِ أهلِ هذَا البَیتِ، خَوفاً مِن هذَا الطّاغِیَةِ ابنِ زِیادٍ، فَأَعطِنی ذِمَّةَ اللّهِ وعَهدَهُ أن تَکتُمَ هذا عَن جَمیعِ النّاسِ. فَأَعطاهُ مِن ذلِکَ ما أرادَ.
فَقالَ لَهُ مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ: انصَرِف یَومَکَ هذا، فَإِن کانَ غَدٌ فَائتِنی فی مَنزِلی حَتّی أنطَلِقَ مَعَکَ إلی صاحِبِنا - یَعنی مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ - فَاُوصِلَکَ إلَیهِ.
فَمَضَی الشّامِیُّ، فَباتَ لَیلَتَهُ، فَلَمّا أصبَحَ غَدا إلی مُسلِمِ بنِ عَوسَجَةَ فی مَنزِلِهِ، فَانطَلَقَ بِهِ حَتّی أدخَلَهُ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَأَخبَرَهُ بِأَمرِهِ، ودَفَعَ إلَیهِ الشّامِیُّ ذلِکَ المالَ، وبایَعَهُ.
فَکانَ الشّامِیُّ یَغدو إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَلا یُحجَبُ عَنهُ، فَیَکونُ نَهارَهُ کُلَّهُ عِندَ [هُ]، فَیَتَعَرَّفُ جَمیعَ أخبارِهِم، فَإِذا أمسی وأظلَمَ عَلَیهِ اللَّیلُ، دَخَلَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ فَأَخبَرَهُ بِجَمیعِ قِصَصِهِم، وما قالوا وفَعَلوا فی ذلِکَ، وأعلَمَهُ نُزولَ مُسلِمٍ فی دارِ هانِئِ بنِ عُروَةَ (الأخبار الطوال: ص 235).
1) (1)
را نمیبینم؟
گفتند: او بیمار است.
گفت: اگر از بیماریاش مطّلع میشدم، او را عیادت میکردم.
مُجالِد بن سعید برایم نقل کرد که: عبید اللّه، محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه را فرا خواند.
نیز حسن بن عُقبۀ مرادی برایم نقل کرد که: عبید اللّه، عمرو بن حَجّاج زُبیدی را به همراه آن دو فرستاد.
و نُمَیْر بن وَعْله، از ابو ودّاک برایم نقل کرد که: رَوعه خواهر عمرو بن حَجّاج، همسر هانی بن عروه بود و کنیهاش امّ یحیی بن هانی بود.
ابن زیاد به آنان گفت: چرا هانی بن عروه نزد ما نمیآید؟
گفتند: خداوند، امورت را سامان دهد! نمیدانیم؛ ولی او بیمار است.
عبید اللّه گفت: خبردار شدهام که بهبود یافته و در جلوی خانهاش مینشیند. او را ملاقات کنید و دستور دهید وظیفهاش را [در رفت و آمد با ما] ترک نکند. دوست ندارم بزرگی از عرب، مانند او، روابطش با من تیره گردد.
آنان هنگام عصر، نزد هانی آمدند و او بر درِ خانه نشسته بود. گفتند: چرا به دیدار امیر نمیآیی؟ او تو را یاد میکند و گفته است که اگر هانی بیمار است، او را عیادت کنم.
به آنان گفت: بیماری، مرا از آمدن، باز داشته است.
گفتند: به وی خبر رسیده که عصرها بر درِ خانهات جلوس داری و از رفتن نزد امیر، خودداری میکنی. امیر، نرفتن به نزد او و کنارهگیری را تحمّل نمیکند. تو را سوگند میدهیم که الآن با ما همراه شوی [تا نزد امیر برویم].
او لباسهایش را خواست و پوشید و استری خواست و سوار شد. چون نزدیک قصر رسید، دلش به برخی از حوادث، گواهی میداد. هانی به حَسّان پسر اسماء بن خارجه گفت: ای برادرزاده! به خدا سوگند، من از این مرد، هراس دارم. نظر تو چیست؟
گفت: ای عمو! به خدا سوگند، من اصلاً برایت احساس خطر نمیکنم. چرا به دلت بد راه میدهی، در حالی که تو بیگناهی؟
به زعم آنان، اسماء نمیدانست که چرا عبید اللّه، او را به سوی هانی فرستاده؛ ولی محمّد میدانست. جمعیت بر عبید اللّه وارد شدند و هانی به همراه آنان وارد شد. وقتی او وارد شد، عبید اللّه گفت: نادان، با پای خود آمده است!
عبید اللّه در آن ایّام، با امّ نافع دختر عَمارَة بن عُقبه، عروسی کرده بود. وقتی هانی نزدیک عبید
اللّه رسید - و شُرَیح قاضی نیز نزدیک او بود -، عبید اللّه به هانی رو کرد و این شعر را خواند:
من خیر او را میخواهم و او قصد جان من میکند.
عذر تو نسبت به دوستت از قبیلۀ مراد، مقبول است.
این، در حالی بود که عبید اللّه در ابتدای ورود به کوفه، وی را مورد اکرام و لطف قرار میداد.
هانی به وی گفت: ای امیر! معنای این سخن چیست؟
عبید اللّه گفت: سخن بگو، هانی! این، چه اتّفاقاتی است که در خانۀ تو بر ضدّ امیر مؤمنان و عموم مسلمانان، رُخ میدهد؟ مسلم بن عقیل را آوردهای و در خانهات منزل دادهای و برایش در خانههای اطرافت، آدم و سلاح جمع میکنی. گمان کردهای که این کارها، از من، پنهان میماند؟
هانی گفت: من چنین کارهایی نکردهام و مسلم هم نزد من نیست.
عبید اللّه گفت: این کارها را کردهای.
هانی گفت: نکردهام.
عبید اللّه گفت: کردهای.
وقتی سخن میان آنها بسیار رد و بدل شد و هانی جز انکار، سخنی نمیگفت، ابن زیاد، مَعقِل (جاسوس خود) را فرا خواند و او آمد و جلوی عبید اللّه ایستاد. عبید اللّه گفت: او را میشناسی؟
گفت: بله. و در این هنگام بود که هانی دانست او جاسوس بوده است و اخبار را برای وی میآورده است.
نَفَس هانی، بند آمد. مدّتی گذشت تا به حال آمد و به عبید اللّه گفت: سخنم را بشنو و مرا تصدیق کن. به خدا سوگند، دروغ نمیگویم. به خدای یگانه، من او را به خانهام دعوت نکردم و از کار او خبر نداشتم، تا این که او را نشسته بر درِ خانهام دیدم. از من درخواست کرد به خانهام بیاید و من از باز گرداندن او، شرم کردم. از این درخواست، دَینی به گردنم آمد و او را به خانه آوردم و پناه دادم و از او میزبانی کردم. و بقیّۀ اخبار، همان است که به تو گزارش شده است. اگر بخواهی، به تو اطمینان میدهم که هیچ قصد بدی نسبت به تو نداشتهام، و اگر بخواهی، ودیعهای میسپارم که بر میگردم و اینک میروم و به وی دستور میدهم از خانهام به هر جا که میخواهد، بیرون برود و من از دَین او بیرون خواهم رفت.
عبید اللّه گفت: نه، به خدا سوگند! تو از این جا نمیروی، مگر این که او را برایم بیاوری.
هانی گفت: نه، به خدا سوگند! او را هرگز نزد تو نمیآورم. میهمانم را نزد تو بیاورم تا او را بکشی؟
عبید اللّه گفت: به خدا سوگند، او را میآوری!
هانی گفت: به خدا سوگند نمیآورم.
چون سخن میان آن دو بالا گرفت، مسلم بن عمرو باهِلی - که بجز او در کوفه کسی نبود که هم اهل شام باشد و هم در بصره زندگی کرده باشد - برخاست و گفت: خداوند، کارهای امیر را سامان بخشد! بگذار من با او سخن بگویم.
[او چنین کرد؛] چون لجاجت و امتناع هانی را در تحویل دادن مسلم به عبید اللّه دید.
او به هانی گفت: برخیز و به این طرف بیا تا در این جا با تو سخن بگویم.
هانی برخاست و او هانی را به گوشهای بُرد. آن دو به ابن زیاد، نزدیک بودند، چندان که او آن دو را میدید و اگر بلند صحبت میکردند، صدای آن دو را میشنید و فقط اگر آهسته سخن میگفتند، عبید اللّه گفتههایشان را نمیشنید. مسلم بن عمرو به هانی گفت: ای هانی! تو را سوگند میدهم که مبادا خود را به کشتن دهی و بلا را بر بستگان و خویشانت وارد سازی. به خدا سوگند، من از کشته شدن تو دریغم میآید - و او میدانست که قبیلۀ هانی به خاطر وی، به جنبش در خواهند آمد -. به درستی که مسلم بن عقیل، پسر عموی اینهاست و اینها او را نخواهند کشت و به وی آسیب نخواهند رساند. او را به اینها باز گردان. این کار برای تو خواری و عیب نیست. پس او را به امیر تحویل بده.
هانی گفت: نه! به خدا سوگند، برای من، ننگ و عار است که میهمان را و کسی را که به من پناه آورده، تحویل دهم، در حالی که زنده و سالم هستم و میبینم و میشنوم و یاران و همراهان بسیاری دارم. به خدا سوگند، اگر یک نفر هم بودم و هیچ یاوری نداشتم، او را تحویل نمیدادم تا برایش جان بسپارم.
مسلم [بن عمرو]، یکسر، او را نصیحت میکرد و هانی میگفت: به خدا سوگند، او را هرگز تحویل نمیدهم.
ابن زیاد، این را شنید و گفت: او را نزدیک من بیاورید.
او را نزدیک ابن زیاد آوردند. گفت: به خدا سوگند، یا او را برایم میآوری، یا گردنت را میزنم.
هانی گفت: در آن وقت، شمشیرها بر گرد خانهات بسیار میشوند.
عبید اللّه گفت: وای بر تو! مرا از شمشیرها میترسانی؟ عبید اللّه گمان میکرد که قبیلۀ او، محافظ او خواهند بود.
ابن زیاد گفت: او را نزدیک من بیاورید.
هانی، نزدیک شد. او با چوب به بینی و پیشانی و گونههای او زد، چندان که بینیاش شکست
و خون، جاری شد و بر لباسش ریخت و گوشت گونهها و پیشانیاش بر محاسنش ریخت، [و آن قدر زد] تا چوب شکست. هانی با دستش به قبضۀ شمشیر محافظ یکی از آن مردان زد؛ ولی آن مرد به شمشیرش چسبید و مانع گرفتن شمشیر شد.
آن گاه عبید اللّه گفت: آیا در ادامۀ امروز، خارجی (خروج کننده بر حاکم) شدی؟ [با این کار،] خونت را مُباح کردی. کشتن تو برای ما روا شد. او را بگیرید و در خانهای از خانهها بیفکنید و در را به رویش ببندید و بر آن، نگهبان بگذارید. این کار را با او کردند.
اسماء بن خارجه در برابر عبید اللّه برخاست و گفت: آیا در ادامۀ امروز نیز، قاصدانِ نیرنگ خواهیم بود؟ به ما دستور دادی او را بیاوریم. وقتی او را آوردیم، صورتش را شکستی و خونش را بر محاسنش جاری ساختی و گمان میبری که میتوانی او را بکُشی!
عبید اللّه به اسماء گفت: تو این جایی؟! و دستور داد او را کتک زدند و سپس حبس شد؛ ولی محمّد بن اشعث گفت: ما به آنچه امیر صلاح بداند، راضی هستیم، بر ضرر ما باشد یا به سود ما.
همانا امیر، شخصی است که باید ادب کند.
به عمرو بن حَجّاج، خبر رسید که هانی کشته شده است. او به همراه قبیلۀ مَذْحِج آمد و قصر را محاصره کردند و به همراه او، جمعیتی بسیار بود. آن گاه بانگ برآورد که: من عمرو بن حَجّاجم و اینها دلاوران قبیلۀ مَذْحِج و سرشناسانِ این قبیلهاند. اینها از فرمانبرداری، خارج نشده و از جماعت مسلمانان، جدا نگشتهاند. به آنان خبر رسیده که رئیس آنان کشته شده و این، بر آنها گران است.
به عبید اللّه گفته شد: قبیلۀ مَذحِج، بر دَرِ قصرند.
عبید اللّه به شُرَیح قاضی گفت: نزد رئیس آنان برو و او را ببین. آن گاه از قصر بیرون برو و به آنان خبر بده که هانی زنده است و کشته نشده و تو خود، او را دیدهای. شُرَیح بر هانی وارد شد و او را دید.
صَقْعَب بن زُهَیر، از عبد الرحمان پسر شُرَیح، برایم نقل کرد که: از پدرم - که برای اسماعیل بن طلحه نقل میکرد - شنیدم که: بر هانی داخل شدم. وقتی مرا دید، گفت: ای خدا، ای مسلمانان! آیا قبیلهام نابود شدهاند؟ مردمان دیندار، کجایند؟ کوفیان کجایند؟ مفقود شدهاند و مرا با دشمنشان و پسر دشمنشان تنها گذاردهاند!
خون بر مَحاسنش جاری بود. در این هنگام، سر و صدای بیرون قصر را شنید. من از آن جا بیرون آمدم و او به دنبال من بود. به من گفت: ای شُرَیح! گمان میکنم که سر و صدای قبیلۀ مَذحِج و پیروان من از مسلمانان است. اگر ده نفر وارد قصر شوند، مرا نجات خواهند داد.
شُرَیح گفت: به بیرون قصر رفتم و حُمَید بن بُکَیر احمری، همراه من بود. ابن زیاد، او را به همراهم فرستاد و از نگهبانان عبید اللّه بود که بالای سرش میایستاد. به خدا سوگند، اگر او همراهم نبود، پیام هانی را به قبیلهاش میرساندم. وقتی نزد آنان رفتم، گفتم: امیر، چون حضور شما و سخن شما را در بارۀ رئیس قبیلهتان شنید، به من دستور داد که نزد او بروم و من پیش او رفتم و او را دیدم و سپس به من دستور داد تا شما را ملاقات کنم و به اطّلاع شما برسانم که او زنده است و خبری که به گوش شما رسیده که هانی کشته شده، نادرست است.
عمرو و یارانش گفتند: ستایش، خدا را که کشته نشده است! و باز گشتند.(1)
. کانَ هانِئٌ یَغدو ویَروحُ إلی عُبَیدِ اللّهِ، فَلَمّا نَزَلَ بِهِ مُسلِمٌ انقَطَعَ مِنَ الاِختِلافِ، وتَمارَضَ فَجَعَلَ لا یَخرُجُ، فَقالَ ابنُ زِیادٍ لِجُلَسائِهِ: ما لی لا أری هانِئاً؟ فَقالوا: هُوَ شاکٍ، فَقالَ: لَو عَلِمتُ بِمَرَضِهِ لَعُدتُهُ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: فَحَدَّثَنِی المُجالِدُ بنُ سَعیدٍ، قالَ: دَعا عُبَیدُ اللّهِ مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ وأسماءَ بنَ خارِجَةَ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: حدََّثَنِی الحَسَنُ بنُ عُقبَةَ المُرادِیُّ: أنَّهُ بَعَثَ مَعَهُما عَمرَو بنَ الحَجّاجِ الزُّبیدِیَّ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: وحَدَّثَنی نُمَیرُ بنُ وَعلَةَ عَن أبِی الوَدّاکِ، قالَ: کانَت رَوعَةُ، اختُ عَمرِو بنِ الحَجّاجِ تَحتَ هانِئِ بنِ عُروَةَ، وهِیَ امُّ یَحیَی بنِ هانِئٍ، فَقالَ لَهُم [ابنُ زِیادٍ]: ما یَمنَعُ هانِئَ بنَ عُروَةَ مِن إتیانِنا؟ قالوا: ما نَدری - أصلَحَکَ اللّهُ - وإنَّهُ لَیَتَشَکّی، قالَ: قَد بَلَغَنی أنَّهُ قَد بَرَأَ وهُوَ یَجلِسُ عَلی بابِ دارِهِ، فَالقَوهُ فَمُروهُ ألّا یَدَعَ ما عَلَیهِ فی ذلِکَ مِنَ الحَقِّ؛ فَإِنّی لا احِبُّ أن یَفسُدَ عِندی مِثلُهُ مِن أشرافِ العَرَبِ.
فَأَتَوهُ حَتّی وَقَفوا عَلَیهِ عَشِیَّةً - وهُوَ جالِسٌ عَلی بابِهِ - فَقالوا: ما یَمنَعُکَ مِن لِقاءِ الأَمیرِ، فَإِنَّهُ قَد ذَکَرَکَ، وقَد قالَ: لَو أعلَمُ أنَّهُ شاکٍ لَعُدتُهُ؟ فَقالَ لَهُم: الشَّکوی تَمنَعُنی، فَقالوا لَهُ: یَبلُغُهُ أنَّکَ تَجلِسُ کُلَّ عَشِیَّةٍ عَلی بابِ دارِکَ، وقَدِ استَبطَأَکَ، وَالإِبطاءُ وَالجَفاءُ لا یَحتَمِلُهُ السُّلطانُ، أقسَمنا عَلَیکَ لَمّا رَکِبتَ مَعَنا.
فَدَعا بِثِیابِهِ فَلَبِسَها، ثُمَّ دَعا بِبَغلَةٍ فَرَکِبَها، حَتّی إذا دَنا مِنَ القَصرِ؛ کَأَنَّ نَفسَهُ أحَسَّت بِبَعضِ الَّذی کانَ، فَقالَ لِحَسّانَ بنِ أسماءَ بنِ خارِجَةَ: یَابنَ أخی، إنّی وَاللّهِ لِهذَا الرَّجُلِ لَخائِفٌ، فَما تَری؟ قالَ: أی عَمُّ، وَاللّهِ ما أتَخَوَّفُ عَلَیکَ شَیئاً، ولِمَ تَجعَلُ عَلی نَفسِکَ سَبیلاً وأنتَ بَریءٌ؟
وزَعَموا أنَّ أسماءَ لَم یَعلَم فی أیِّ شَیءٍ بَعَثَ إلَیهِ عُبَیدُ اللّهِ، فَأَمّا مُحَمَّدٌ فَقَد عَلِمَ بِهِ، فَدَخَلَ القَومُ عَلَی ابنِ زِیادٍ ودَخَلَ مَعَهُم، فَلَمّا طَلَعَ قالَ عُبَیدُ اللّهِ: أتَتکَ بِحائِنٍ رِجلاهُ! وقَد عَرَّسَ عُبَیدُ اللّهِ إذ ذاکَ بِاُمِّ نافِعٍ ابنَةِ عَمارَةَ بنِ عُقبَةَ، فَلَمّا دَنا مِنِ ابنِ زِیادٍ - وعِندَهُ شُرَیحٌ القاضی - التَفَتَ نَحوَهُ فَقالَ:
اُریدُ حَباءَهُ ویُریدُ قَتلی عُذَیرُکَ مِن خَلیلِکَ مِن مُرادِ
وقَد کانَ لَهُ أوَّلَ ما قَدِمَ مُکرِماً مُلطِفاً، فَقالَ لَهُ هانِئٌ: وما ذاکَ أیُّهَا الأَمیرُ؟
قالَ: إیهِ یا هانِئَ بنَ عُروَةَ، ما هذِهِ الاُمورُ الَّتی تَرَبَّصُ فی دورِکَ لِأَمیرِ المُؤمِنینَ، وعامَّةِ المُسلِمینَ؟ جِئتَ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ فَأَدخَلتَهُ دارَکَ، وجَمَعتَ لَهُ السِّلاحَ وَالرِّجالَ فِی الدّورِ حَولَکَ، وظَنَنتَ أنَّ ذلِکَ یَخفی عَلَیَّ لَکَ!
قالَ: ما فَعَلتُ، وما مُسلِمٌ عِندی، قالَ: بَلی قَد فَعَلتَ، قالَ: ما فَعَلتُ، قالَ: بَلی.
فَلَمّا کَثُرَ ذلِکَ بَینَهُما، وأبی هانِئٌ إلّامُجاحَدَتَهُ ومُناکَرَتَهُ، دَعَا ابنُ زِیادٍ مَعقِلاً ذلِکَ العَینَ، فَجاءَ حَتّی وَقَفَ بَینَ یَدَیهِ، فَقالَ: -
1) (1)
به وی گفتند: او نمیآید، مگر آن که به او امان دهی.
عبید اللّه گفت: چرا امان؟ مگر او چه کرده است؟ نزد او بروید و اگر جز با امان نیامد، به وی امان دهید.
آن دو، نزد هانی آمدند و او را [به آمدن نزد عبید اللّه] دعوت کردند. هانی گفت: اگر بر من دست یابد، مرا خواهد کشت!
آن دو، آن قدر نزد وی ماندند و اصرار کردند تا او را نزد عبید اللّه آوردند، در حالی که عبید اللّه در روز جمعه خطبه میخواند. هانی در مسجد نشست و موهای سرش را مرتّب میکرد.
وقتی عبید اللّه نمازش را خواند، هانی را صدا زد. هانی نزد او آمد و بر او سلام کرد. عبید اللّه گفت: ای هانی! آیا نمیدانی که وقتی پدرم وارد این شهر شد، هیچ یک از شیعیان را زنده نگذاشت، مگر پدر تو و پدر حُجْر را؟ - و سرنوشت حُجْر را که میدانی - و یکسر به تو نیکی میکرد و سپس برای امیر کوفه نوشت که تنها درخواست من از تو، توجّه به هانی است؟
هانی گفت: چرا.
عبید اللّه گفت: آیا جزای من، آن است که مردی را در خانهات پنهان کنی تا مرا بکشد؟
هانی گفت: من، چنین کاری نکردهام.
آن گاه عبید اللّه، مرد تمیمی را - که جاسوس بود - احضار کرد. وقتی هانی او را دید، دانست که وی خبرها را به عبید اللّه رسانده است. پس گفت: ای امیر! آنچه به تو خبر رسیده، درست
است و من هم نیکیهای تو را فراموش نمیکنم. تو و خانوادهات در امانید. هر جا میخواهی، برو.
در این هنگام، عبید اللّه یکّه خورد. مِهران - که بالای سرش با عصایی ایستاده بود - گفت:
عجب بدبختی! این بردۀ مغرور، به تو در حکومتت امان میدهد!
آن گاه عبید اللّه به مهران گفت: او را بگیر.
مهران، عصا را رها کرد و دو طرف موهای هانی را گرفت و او را به رو انداخت. سپس عبید اللّه، عصا را برداشت و به صورت هانی میزد. آهنِ ته عصا بیرون آمد و بر دیوار نشست. آن قدر عبید اللّه بر صورت هانی زد که بینی و پیشانیاش شکست.
مردم، صدای نالهای را شنیدند و خبر به قبیلۀ مَذْحِج رسید. آنها آمدند و بر گرد قصر، حلقه زدند. عبید اللّه دستور داد هانی را در خانهای انداختند. مردمان قبیلۀ مَذحِج، فریاد میکشیدند.
عبید اللّه به مهران دستور داد که شُرَیح را نزد هانی ببرد. شریح را نزد هانی برد و نگهبانان نیز به همراه شریح، وارد شدند. هانی گفت: ای شریح! میبینی با من چه میکنند؟
شُرَیح گفت: تو را زنده میبینم.
هانی گفت: با این وضع، زندهام! به قبیلهام بگو اگر آنان از این جا بروند، عبید اللّه مرا خواهد کُشت.
شریح نزد عبید اللّه آمد و گفت: او را زنده دیدم؛ ولی حال و روز خوشی نداشت.
عبید اللّه گفت: آیا روا نمیداری حاکم، رعیّتش را ادب کند؟ نزد این مردم برو و به آنان خبر بده.
شریح، بیرون رفت و عبید اللّه، مهران را همراه او فرستاد. شریح به مردم قبیلۀ مَذحِج گفت:
این، چه رفتار ناشایستی است؟! آن مرد، زنده است. حاکم، مختصری او را تنبیه کرده است! باز گردید و خون خود و رئیستان را مُباح مسازید. آنان، باز گشتند.(1)
. أرسَلَ [ابنُ زِیادٍ] إلی أسماءَ بنِ خارِجَةَ، ومُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ، فَقالَ: إیتِیانی بِهانِئٍ، فَقالا لَهُ: إنَّهُ لا یَأتی إلّابِالأَمانِ، قالَ: وما لَهُ ولِلأَمانِ؟! وهَل أحدَثَ حَدَثاً؟ انطَلِقا فَإِن لَم یَأتِ إلّابِأَمانٍ فَآمِناهُ، فَأَتَیاهُ فَدَعَواهُ، فَقالَ: إنَّهُ إن أخَذَنی قَتَلَنی، فَلَم یَزالا بِهِ حَتّی جاءا بِهِ، وعُبَیدُ اللّهِ یَخطُب یَومَ الجُمُعَةِ، فَجَلَسَ فِی المَسجِدِ وقَد رَجَّلَ هانِئٌ غَدیرَتَیهِ.
فَلَمّا صَلّی عُبَیدُ اللّهِ، قالَ: یا هانِئُ! فَتَبِعَهُ ودَخَلَ فَسَلَّمَ، فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: یا هانِئُ، أما تَعلَمُ أنَّ أبی قَدِمَ هذَا البَلَدَ فَلَم یَترُک أحَداً مِن هذِهِ الشّیعَةِ إلّاقَتَلَهُ، غَیرَ أبیکَ وغَیرَ حُجرٍ، وکانَ مِن حُجرٍ ما قَد عَلِمتَ، ثُمَّ لَم یَزَل یُحسِنُ صُحبَتَکَ، ثُمَّ کَتَبَ إلی أمیرِ الکوفَةِ: إنَّ حاجَتی قِبَلَکَ هانِئٌ؟ قالَ: نَعَم، قالَ: فَکانَ جَزائی أن خَبَّأتَ فی بَیتِکَ رَجُلاً لِیَقتُلَنی؟! قالَ: ما فَعَلتُ، -
1) (1)
محمّد بن اشعث به همراه جمعی، نزد هانی رفتند و او را بر آستانۀ خانهاش دیدند. گفتند:
امیر، تو را یاد کرد و گفت که: چرا نزد ما نمیآید. حرکت کن و نزد او برو.
آن قدر اصرار کردند تا به همراه آنان سوار شد و نزد عبید اللّه آمد، در حالی که شُرَیح قاضی، آن جا بود.
عبید اللّه چون به هانی نظر افکند، رو به شُرَیح کرد و گفت: مرد نادان، با پاهای خود آمده است!
چون هانی به عبید اللّه سلام کرد، عبید اللّه گفت: ای هانی! مسلم کجاست؟
هانی گفت: نمیدانم.
عبید اللّه دستور داد آن غلامی که درهمها را بُرده بود، بیاید. چون هانی آن مرد را دید، [از سخن گفتن در ماند و پس از مدّتی] گفت: خداوند، کارهای امیر را سامان بخشد! به خدا سوگند، من او را به خانهام دعوت نکردهام. او خود آمد و خود را بر من تحمیل کرد.
عبید اللّه گفت: او (مسلم) را نزد من بیاور.
هانی گفت: به خدا سوگند، اگر زیر پاهایم باشد، پا از روی او بر نخواهم داشت.
عبید اللّه گفت: او را نزد من بیاورید.
هانی را نزدیک بردند. عبید اللّه بر پیشانی او زد و او خونآلود شد. هانی به سمت یک نگهبان حمله بُرد تا شمشیرش را بگیرد؛ ولی او را گرفتند. عبید اللّه گفت: خداوند، خونت را مباح کرد.
و دستور داد [او را حبس کنند] و در گوشهای از قصر، زندانی شد».
غیر از ابو جعفر باقر علیه السلام، چنین روایت کردهاند: کسی که هانی بن عروه را نزد عبید اللّه بن زیاد آورد، عمرو بن حَجّاج زُبیدی بود....
امام باقر علیه السلام فرمود: «در این اوضاع و احوال، خبر به قبیلۀ مَذحِج رسید و در این هنگام، بیرون قصر، سر و صدایی بلند شد و عبید اللّه آن را شنید. پرسید: این سر و صداها چیست؟
گفتند: قبیلۀ مَذحِج اند.
عبید اللّه به شُرَیح گفت: نزد آنان برو و به آنان خبر بده که هانی را زندانی کردهام تا از او پرسشهایی بپرسم. و جاسوسی را در پی شُرَیح فرستاد تا ببیند چه میگوید. شریح از کنار هانی بن عروه گذشت. هانی به وی گفت: ای شریح! از خدا بترس. او قاتل من است!
شریح از قصر بیرون رفت و بر آستانۀ قصر ایستاد و گفت: مشکلی نیست. امیر، هانی را زندانی کرده تا از او مطالبی را بپرسد.
آنان [به همدیگر] گفتند: راست میگوید. خطری متوجّه رئیس شما نیست. و متفرّق شدند.(1)
. قالَ عُبَیدُ اللّهِ لِوُجوهِ أهلِ الکوفَةِ: ما لی أری هانِئَ بنَ عُروَةَ لَم یَأتِنی فیمَن أتانی؟
قالَ: فَخَرَجَ إلَیهِ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ فی ناسٍ مِن قَومِهِ، وهُوَ عَلی بابِ دارِهِ، فَقالوا: إنَّ الأَمیرَ قَد ذَکَرَکَ، وَاستَبطَأَکَ فَانطَلِق إلَیهِ! فَلَم یَزالوا بِهِ حَتّی رَکِبَ مَعَهُم، وسارَ حَتّی دَخَلَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ، وعِندَهُ شُرَیحٌ القاضی.
فَلَمّا نَظَرَ إلَیهِ، قالَ لِشُرَیحٍ: «أتَتکَ بِحائِنٍ رِجلاهُ»، فَلَمّا سَلَّمَ عَلَیهِ قالَ: یا هانِئُ، أینَ مُسلِمٌ؟ قالَ: ما أدری. فَأَمَرَ عُبَیدُ اللّهِ مَولاهُ صاحِبَ الدَّراهِمِ فَخَرَجَ إلَیهِ، فَلَمّا رَآهُ قُطِعَ بِهِ، فَقالَ: أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ! وَاللّهِ ما دَعَوتُهُ إلی مَنزِلی، ولکِنَّهُ جاءَ فَطَرَحَ نَفسَهُ عَلَیَّ، قالَ: إیتِنی بِهِ، قالَ: وَاللّهِ لَو کان تَحتَ قَدَمَیَّ ما رَفَعتُهُما عَنهُ.
قالَ: أَدنوهُ إلَیَّ، فَاُدنِیَ فَضَرَبَهُ عَلی حاجِبِهِ فَشَجَّهُ، قالَ: وأهوی هانِئٌ إلی سَیفِ شُرطِیٍّ لِیَسُلَّهُ، فَدُفِعَ عَن ذلِکَ.
وقالَ: قَد أحَلَّ اللّهُ دَمَکَ، فَأَمَرَ بِهِ فَحُبِسَ فی جانِبِ القَصرِ.
وقالَ غَیرُ أبی جَعفَرٍ: الَّذی جاءَ بِهانِئِ بنِ عُروَةَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، عَمرُو بنُ الحَجّاجِ الزُّبَیدِیُّ....
قالَ علیه السلام: فَبَینا هُوَ کَذلِکَ، إذ خَرَجَ الخَبَرُ إلی مَذحِجٍ، فَإِذا عَلی بابِ القَصرِ جَلَبَةٌ سَمِعَها عُبَیدُ اللّهِ، فَقالَ: ما هذا؟ فَقالوا: مَذحِجٌ، فَقالَ لِشُرَیحٍ: اخرُج إلَیهِم فَأَعلِمهُم أنّی إنَّما حَبَستُهُ لِاُسائِلَهُ، وبَعَثَ عَیناً عَلَیهِ مِن مَوالیهِ یَسمَعُ ما یَقولُ، فَمَرَّ بِهانِئِ بنِ عُروَةَ، فَقالَ لَهُ هانِئٌ: اتَّقِ اللّهَ یا شُرَیحُ فَإِنَّهُ قاتِلی، فَخَرَجَ شُرَیحٌ حَتّی قامَ عَلی بابِ القَصرِ، فَقالَ: لا بَأسَ عَلَیهِ، إنَّما حَبَسَهُ الأَمیرُ لِیُسائِلَهُ. فَقالوا: صَدَقَ، لَیسَ عَلی صاحِبِکُم بَأسٌ، فَتَفَرَّقوا (تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 424).
1) (1)
هانی گفت: برادرزاده! او به حق، این جا آمده و از تو و خاندانت، به حکومت، سزاوارتر است.
عبید اللّه برخاست و در دستش چوبی نیزهمانند بود. با آن بر سر هانی زد تا این که آهن آن چوب، کنده شد و بر دیوار فرو رفت و مغز پیرمرد، متلاشی شد و همان جا (در جا) وی را کشت.(1)
. أرسَلَ [ابنُ زِیادٍ] إلی هانِئِ بنِ عُروَةَ - وهُوَ یَومَئِذٍ ابنُ بِضعٍ وتِسعینَ سَنَةً - فَقالَ: ما حَمَلَکَ عَلی أن تُجیرَ عَدُوّی وتَنطَوِیَ عَلَیهِ؟
فَقالَ: یَابنَ أخی، إنَّهُ جاءَ حَقٌّ، هُوَ أحَقُّ مِن حَقِّکَ، وحَقِّ أهلِ بَیتِکِ.
فَوَثَبَ عُبَیدُ اللّهِ وفی یَدِهِ عَنَزَةٌ، فَضَرَبَ بِها رَأسَ هانِئٍ حَتّی خَرَجَ الزُّجُّ وَاغتَرَزَ فِی الحائِطِ، ونُثِرَ دِماغُ الشَّیخِ فَقَتَلَهُ مَکانَهُ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 460، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 299).
هانی به خاطر پناه دادن به مسلم، عذرخواهی کرد و گفت: خداوند، کارهای امیر را سامان بخشد! او بدون اطّلاع و آمادگی من، وارد خانهام شد و از من خواست که به او پناه دهم. از این جهت، دَیْنی بر گردنم احساس کردم.
عبید اللّه گفت: پس او را نزد من بیاور تا تلافی اشتباهاتت گردد.
هانی، امتناع ورزید. عبید اللّه گفت: به خدا سوگند، اگر او را نیاوری، گردنت را خواهم زد.
هانی گفت: به خدا سوگند، اگر گردنم را بزنی، شمشیرها بر گِرد خانهات بسیار میشوند.
عبید اللّه دستور داد او را نزدیک آوردند و او را با چوبی یا عصایی کج که همراه داشت، چنان زد که بینیاش شکست و پیشانیاش شکاف برداشت. آن گاه دستور داد او را در یکی از اتاقهای قصر، زندانی کنند.(2)
قالَ: فَائتِنی بِهِ لِتَتَلافَی الَّذی فَرَطَ مِن سوءِ رَأیِکَ، فَأَبی، فَقالَ: وَاللّهِ لَئِن لَم تَأتِنی بِهِ لَأَضرِبَنَّ عُنُقَکَ.
قالَ: وَاللّهِ لَئِن ضَرَبتَ عُنُقی، لَتَکثُرَنَّ البارِقَةُ حَولَ دارِکَ. فَأَمَرَ بِهِ فَاُدنِیَ مِنهُ فَضَرَبَ وجهَهُ بِقَضیبٍ أو مِحجَنٍ کانَ مَعَهُ، فَکَسَرَ أنفَهُ وشَقَّ حاجِبَهُ، ثُمَّ أمَرَ بِهِ، فَحُبِسَ فی بَعضِ بُیوتِ الدّارِ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 337. نیز، ر. ک: ص 343، العقد الفرید: ج 3 ص 364).
1) (1)
2) (2) . وَجَّهَ [ابنُ زِیادٍ] مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ الکِندِیَّ، وأسماءَ بنَ خارِجَةَ بنِ حُصَینٍ الفَزارِیَّ، إلی هانِئِ بنِ عُروَةَ، فَرَفَقا بِهِ حَتّی أتَی ابنَ زِیادٍ، فَأَنَّبَهُ عَلی إیوائِهِ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، وقالَ لَهُ: إنَّ أمرَ النّاسِ مُجتَمِعٌ، وکَلِمَتَهُم مُتَّفِقَةٌ، أفَتُعینُ عَلی تَشتیتِ أمرِهِم - بِتَفریقِ کَلِمَتِهِم وَاُلفَتِهِم - رَجُلاً قَدِمَ لِذلِکَ؟ فَاعتَذَرَ إلَیهِ مِن إیوائِهِ، وقالَ: أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ! دَخَلَ داری عَن غَیرِ مُواطَأَةٍ مِنّی لَهُ، وسَأَلَنی أن اجیرَهُ، فَأَخَذَتنی لِذلِکَ ذِمامَةٌ.
برادرت کسی است که با تو یکرنگ باشد و آن که ترسانْد، معذور است.
او خواست از منبر پایین بیاید که دیدهبانان از سمت بازار خرمافروشان، دوان دوان، داخل مسجد شدند و میگفتند: پسر عقیل آمد! پسر عقیل آمد!
عبید اللّه به سرعت، وارد قصر شد و درها را بست.(1)
. لَمّا ضَرَبَ عُبَیدُ اللّهِ هانِئاً وحَبَسَهُ، خَشِیَ أن یَثِبَ النّاسُ بِهِ، فَخَرَجَ فَصَعِدَ المِنبَرَ، ومَعَهُ أشرافُ النّاسِ، وشُرَطُهُ وحَشَمُهُ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: أمّا بَعدُ، أیُّهَا النّاسُ! فَاعتَصِموا بِطاعَةِ اللّهِ وطاعَةِ أئِمَّتِکُم، ولا تَختَلِفوا ولا تَفَرَّقوا، فَتَهلِکَوا وتُذَلّوا، وتُقتَلوا وتُجفَوا وتُحرَموا، إنَّ أخاکَ مَن صَدَقَکَ، وقَد أعذَرَ مَن أنذَرَ.
قالَ: ثُمَّ ذَهَبَ لِیَنزِلَ، فَما نَزَلَ عَنِ المِنبَرِ حَتّی دَخَلَتِ النَّظّارَةُ المَسجِدَ مِن قِبَلِ التَّمّارینَ یَشتَدّونَ ویَقولونَ: قَد جاءَ ابنُ عَقیلٍ، قَد جاءَ ابنُ عَقیلٍ، فَدَخَلَ عُبَیدُ اللّهِ القَصرَ مُسرِعاً، وأغلَقَ أبوابَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 368؛ الإرشاد: ج 2 ص 51).
هنوز عبید اللّه بن زیاد، سخنرانیاش را تمام نکرده بود که صدای فریادی شنید. پرسید:
چیست؟
گفتند: ای امیر! فرار کن، فرار کن. مسلم بن عقیل به همراه کسانی که با او بیعت کردهاند، میآیند.
1) (1)
عبید اللّه بن زیاد به سرعت از منبر، پایین آمد و با شتاب، وارد قصر شد و درها را بست.(1)
. خَرَجَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ مِنَ القَصرِ حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ الأَعظَمَ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ التَفَتَ فَرَأی أصحابَهُ عَن یَمینِ المِنبَرِ وعَن شِمالِهِ، وفی أیدیهِمُ الأَعمِدَةُ وَالسُّیوفُ المُسَلَّلَةُ، فَقالَ: أمّا بَعدُ یا أهلَ الکوفَةِ، فَاعتَصِموا بِطاعَةِ اللّهِ ورَسولِهِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، وطاعَةِ أئِمَّتِکُم، ولا تَختَلِفوا ولا تَفَرَّقوا، فَتَهلِکوا وتَندَموا، وتُذَلّوا وتُقهَروا، فَلا یَجعَلَنَّ أحَدٌ عَلی نَفسِهِ سَبیلاً، وقَد أعذَرَ مَن أنذَرَ.
قالَ: فَما أتَمَّ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زیادٍ ذلِکَ - الخُطبَةَ - حَتّی سَمِعَ الصَّیحَةَ، فَقالَ: ما هذا؟ فَقیلَ لَهُ: أیُّهَا الأَمیرُ! الحَذَرَ الحَذَرَ، هذا مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ قَد أقبَلَ فی جَمیعِ مَن بایَعَهُ.
قالَ: فَنَزَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عَنِ المِنبَرِ مُسرِعاً، وبادَرَ فَدَخَلَ القَصرَ وأغلَقَ الأَبوابَ (الفتوح: ج 5 ص 49، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 206).
مسلم به من دستور داد یارانش را فرا بخوانم. خانههای اطراف، از آنان پُر شد؛ چرا که هجده هزار نفر با او بیعت کرده بودند و در خانهها [ی اطراف]، چهار هزار مرد، حضور یافتند.
مسلم به من دستور داد: فریاد کن: «یا منصورُ! أَمِتْ».(3)من هم فریاد زدم: «یا منصورُ! أَمِتْ».
مردمان هم فریاد میکردند و جمعیت بسیاری، گرد مسلم اجتماع کردند. مسلم، عبید اللّه بن عمرو بن عُزَیر کِندی(4)را فرمانده قبیلۀ کِنده و ربیعه قرار داد و [به او] گفت: جلوی من به همراه سوارهها
1) (1)
2) (2) . عبد اللّه بن خازم (/حازم) ازْدیِ کبیری، از قبیلۀ بنی کبیر، همان کسی است که وقتی فریاد «خونخواهی برایحسین علیه السلام» را شنید، به همراه توّابین به رهبری سلیمان بن صُرَد، در سال 65 ق، قیام کرد و همسرش سهله دختر سبرة بن عمرو نیز با او بود. شرح حالی بیشتر برایش نیافتیم.
3) (3) . این جمله، شعار مسلم و یارانش بود که به همدیگر میگفتند و به معنای «ای یاریشده! بمیران» است. آنان با اینسخن، تفأّل به پیروزی و یاری شدن میزدند (ر. ک: لسان العرب: ج 3 ص 92).
4) (4) . در بارۀ نام او و نام جدّش، اختلاف کردهاند. کنیۀ او ابو محمّد است و ظاهراً نام «عبد اللّه» درست است، نه «عبید اللّه» واحتمال دارد که همان عبیدة بن عمرو بَدّی کِندی باشد که بلاذری (أنساب الأشراف: ج 6 ص 380) و طبری (تاریخ الطبری: ج 5 ص 369 و 578 و 603 و 604) آوردهاند. آن دو گفتهاند: عبیده، از شیعیان راستین و دوستدار امام علی علیه السلام و شجاعترین و شاعرترینِ مردمان بود. او از توّابین است و در سال 65 ق، به شهادت رسید.
حرکت کن.
سپس مسلم بن عوسجۀ اسدی را فرمانده مَحلّۀ [قبایل] مَذحِج و اسد قرار داد و [به او] گفت:
به همراه پیادهها حرکت کن. نیز ابو ثُمامۀ صائدی را فرمانده محلّۀ [قبایل] تمیم و همْدان قرار داد و عبّاس بن جُعدۀ جدلی را فرمانده محلّۀ مَدَنیان قرار داد. آن گاه به سمت قصر حرکت کرد. وقتی خبر به ابن زیاد رسید، در قصر پناه گرفت و درها را بست.(1)
. أنَا وَاللّهِ رَسولُ ابنِ عَقیلٍ إلَی القَصرِ، لِأَنظُرَ إلی ما صارَ أمرُ هانِئٍ، قالَ: فَلَمّا ضُرِبَ وحُبِسَ، رَکِبتُ فَرَسی وکُنتُ أوَّلَ أهلِ الدّارِ دَخَلَ عَلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ بِالخَبَرِ، وإذا نِسوَةٌ لِمُرادٍ مُجتَمِعاتٌ یُنادینَ: یا عَثرَتاه! یا ثُکلاه! فَدَخَلتُ عَلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ بِالخَبَرِ، فَأَمَرَنی أن انادِیَ فی أصحابِهِ، وقَد مَلأَ مِنهُمُ الدّورَ حَولَهُ، وقَد بایَعَهُ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً، وفِی الدّورِ أربَعةُ آلافِ رَجُلٍ.
فَقالَ لی: نادِ: «یا مَنصورُ أمِت»، فَنادَیتُ: «یا مَنصورُ أمِت»، وتَنادی أهلُ الکوفَةِ فَاجتَمَعوا إلَیهِ، فَعَقَدَ مُسلِمٌ لِعُبَیدِ اللّهِ بنِ عَمرِو بنِ عُزَیرٍ الکِندیِّ عَلی رَبعِ کِندَةَ ورَبیعَةَ، وقالَ: سِر أمامی فِی الخَیلِ، ثُمَّ عَقَدَ لِمُسلِمِ بنِ عَوسَجَةَ الأَسدِیِّ عَلی رُبعِ مَذحِجٍ وأسَدٍ، وقالَ: انزِل فِی الرِّجالِ فَأَنتَ عَلَیهِم، وعَقَدَ لِأَبی ثُمامَةَ الصّائِدِیِّ عَلی رُبعِ تَمیمٍ وهَمدانَ، وعَقَدَ لِعَبّاسِ بنِ جُعدَةَ الجَدَلِیِّ عَلی رُبعِ المَدینَةِ، ثُمَّ أقبَلَ نَحوَ القَصرِ، فَلَمّا بَلَغَ ابنَ زِیادٍ إقبالُهُ، تَحَرَّزَ فِی القَصرِ وغَلَّقَ الأَبوابَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 368، مقاتل الطالبیّین: ص 103).
من بر مسلم بن عقیل وارد شدم و به وی خبر دادم. به من دستور داد در میان اصحاب و یارانش - که خانههای اطراف را پُر کرده بودند و چهار هزار مرد بودند - [شعاری را] فریاد کنم. من فریاد زدم: «یا منصور! أَمِتْ» و مردم کوفه نیز شعار دادند و اجتماع کردند.
آن گاه مسلم، فرمانده قبایل کِنده، مَذحِج، اسَد، تَمیم و هَمْدان را تعیین کرد و مردم، همدیگر را فرا خواندند و اجتماع کردند. زمانی نگذشت که مسجد و بازار، از جمعیت، پُر شدند و تا شب، جمعیت، یکسر اضافه میشد. عرصه بر عبید اللّه تنگ شد و تنها کاری که توانست انجام دهد، این بود که درِ قصر را ببندد. همراهان او در قصر، تنها سی نگهبان و بیست تَن از اشراف کوفه و خانواده و نزدیکانش بودند.2
1) (1)
مسلم بن عقیل، عبد اللّه کِنْدی را بر قبیلۀ کِنده گمارد و او را جلوی سوارهنظام قرار داد. نیز مسلم بن عوسجه را فرمانده قبیلۀ مَذحِج و اسد قرار داد و ابو ثُمامة بن عمر صائدی را فرمانده قبیلۀ تمیم و همْدان کرد و عبّاس بن جُعدۀ جَدَلی را فرمانده اهل مدینه قرار داد.
مسلم، خود، با قبیلۀ بنی حرث بن کعب، حرکت میکرد.(2)
وکانَ قَد عَقَدَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ لِعَبدِ اللّهِ الکِنِدیِّ عَلی کِندَةَ، وقَدَّمَهُ أمامَ الخَیلِ، وعَقَدَ لِمُسلِمِ بنِ عَوسَجَةَ عَلی مَذحِجٍ وأسَدٍ، وعَقَدَ لِأَبی ثَمامَةَ بنِ عُمَرَ الصائِدِیِّ علی تَمیمٍ وهَمدانَ، وعَقَدَ لِلعَبّاسِ بنِ جُعدَةَ الجَدَلِیِّ عَلی أهلِ المَدینَةِ، وأقبَلَ مُسلِمٌ یَسیرُ حَتّی خَرَجَ فی بَنِی الحَرثِ بنِ کَعبٍ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 206. نیز، ر. ک: الفتوح: ج 5 ص 49).
عبید اللّه در حال سخنرانی در بارۀ هانی بود و مردم را از اختلاف، پرهیز میداد. پایین منبرش، بزرگان کوفه و رؤسای قبایل، حضور داشتند. در همین حال که وی سخنرانی میکرد، مراقبها
1) (1)
. فَأَتی مُسلِماً الخَبَرُ [خَبَرُ حَبسِ هانِئٍ]، فَنادی بِشِعارِهِ، فَاجتَمَعَ إلَیهِ أربَعَةُ آلافٍ مِن أهلِ الکوفَةِ، فَقَدَّمَ مُقَدِّمَتَهُ، وعَبّی مَیمَنَتَهُ ومَیسَرَتَهُ، وسارَ فِی القَلبِ إلی عُبَیدِ اللّهِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 350، تهذیب الکمال: ج 6 ص 426).
2) (2) . أقبَلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ فی وَقتِهِ ذلِکَ، ومَعَهُ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً أو یَزیدونَ، وبَینَ یَدَیهِ الأَعلامُ وَالسِّلاحُ الشّاکُّ، وهُم فی ذلِکَ یَشتِمونَ ابنَ زِیادٍ ویَلعَنونَ أباهُ، وکانَ شِعارُهُم «یا مَنصورُ أمِت».
آمدند و گفتند: مسلم بن عقیل آمد!
عبید اللّه به سرعت از منبر، پایین آمد و خود و همراهانش وارد قصر شدند و درهای قصر را به روی آنان (مسلم و همراهانش) بستند.(1)
. سَمِعَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ الخَبَرَ [خَبَرَ حَبسِ هانِئٍ]، فَرَکِبَ ونادی بِشِعارِهِ «یا مَنصورُ أمِت»، فَاجتَمَعَ إلَیهِ أربَعَةُ آلافٍ مِن أهلِ الکوفَةِ، وکانَ مَعَهُ المُختارُ بنُ أبی عُبَیدٍ ومَعَهُ رایَةٌ خَضراءُ، [و] عَبدُ اللّهِ بنُ نَوفَلِ بنِ الحارِثِ بِرایَةٍ حَمراءَ، فَرَتَّبَهُم مَیمَنَةً ومَیسَرَةً، وسارَ هُوَ فِی القَلبِ إلی عُبَیدِ اللّهِ، وهُوَ یَخطُبُ النّاسَ فی أمرِ هانِئٍ ویُحَذِّرُهُم مِنَ الاِختِلافِ، وأشرافُ النّاسِ واُمَراؤُهُم تَحتَ مِنبَرِهِ، فَبَینَما هُوَ کَذلِکَ إذ جاءَتِ النَّظّارَةُ یَقولونَ: جاءَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، فَبادَرَ عُبَیدُ اللّهِ فَدَخَلَ القَصرَ ومَن مَعَهُ، وأغلَقوا عَلَیهِمُ البابَ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 154).
مسلم، از خانۀ هانی راه افتاد، تا این که قصر را محاصره کرد. مردم نیز به سمت ما میآمدند و اجتماع میکردند. زمانی نگذشت که مسجد و بازار، از جمعیت، پُر شدند و تا شب، جمعیت، اضافه میشد. عرصه بر عبید اللّه، تنگ شد و بیشترین کاری که کرد، این بود که درهای قصر را بست. به همراه عبید اللّه در قصر، تنها سی نگهبان و بیست تَن از بزرگان کوفه و خانواده و غلامانش بودند.(2)
قالَ: وأقبَلَ مُسلِمٌ یَسیرُ فِی النّاسِ مِن مُرادٍ حَتّی أحاطَ بِالقَصرِ، ثُمَّ إنَّ النّاسَ تَداعَوا إلَینا وَاجتَمَعوا، فَوَاللّهِ ما لَبِثنا إلّاقَلیلاً حَتَّی امتَلأَ المَسجِدُ مِنَ النّاسِ وَالسّوقِ، وما زالوا یَثوبونَ حَتَّی المَساءِ، فَضاقَ بِعُبَیدِ اللّهِ ذَرعُهُ، وکانَ کِبرُ أمرِهِ أن یَتَمَسَّکَ بِبابِ القَصرِ، ولَیسَ مَعَهُ إلّاثَلاثونَ رَجُلاً مِنَ الشُّرَطِ، وعِشرونَ رَجُلاً مِن أشرافِ النّاس، وأهلُ بَیتِهِ ومَوالیهِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 369، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 540).
مروج الذهب: چون خبر رفتار ابن زیاد با هانی به مسلم رسید، دستور داد منادی فریاد کند: «یا منصور!» و این، شعارشان بود. مردم کوفه، این شعار را فریاد کردند و در آنِ واحد، هجده هزار نفر، نزد مسلم جمع شدند. جمعیت به سمت ابن زیاد، حرکت و او را در قصر محاصره کردند.(3)
أنساب الأشراف: خبر هانی به مسلم رسید. او دستور داد یارانش را خبر کنند. هجده هزار نفر با
1) (1)
2) (2) . خَرَجنا مَعَ ابنِ عَقیلٍ أربَعَةَ آلافٍ، فَما بَلَغنَا القَصرَ إلّاونَحنُ ثَلاثُمِئَةٍ!
3) (3) . لَمّا بَلَغَ مُسلِماً ما فَعَلَ ابنُ زِیادٍ بِهانِئٍ، أمَرَ مُنادِیاً فَنادی «یا مَنصورُ» وکانَت شِعارُهُم، فَتَنادی أهلُ الکوفَةِ بِها، فَاجتَمَعَ إلَیهِ فی وَقتٍ واحِدٍ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفَ رَجُلٍ، فَسارَ إلَی ابنِ زِیادٍ فَتَحَصَّنَ مِنهُ، فَحَصَروهُ فِی القَصرِ (مروج الذهب: ج 3 ص 67).
وی بیعت کرده بودند و در خانههای اطراف بودند؛ ولی فقط چهار هزار نفر، اجتماع کردند. وی آنان را آرایش داد و به سمت قصر حرکت کردند. عبید اللّه درهای قصر را بسته بود و همراه او، تنها بیست تَن از سرشناسان کوفه و سی نگهبان بودند.(1)
. أتی مُسلِماً خَبَرُ هانِئٍ، فَأَمَرَ أن یُنادی فی أصحابِهِ، وقَد تابَعَهُ ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفَ رَجُلٍ، وصاروا فِی الدّورِ حَولَهُ، فَلَم یَجتَمِع إلَیهِ إلّاأربَعَةُ آلافِ رَجُلٍ، فَعَبَّأَهُم ثُمَّ زَحَفَ نَحوَ القَصرِ، وقَد أغلَقَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ أبوابَهُ، ولَیسَ مَعَهُ فیهِ إلّاعِشرونَ مِنَ الوُجوهِ، وثَلاثونَ مِنَ الشُّرَطِ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 338).
الملهوف: خبر زندانی شدن هانی به مسلم بن عقیل رسید. وی به همراه بیعت کنندگان برای نبرد با عبید اللّه، حرکت کرد. عبید اللّه در قصر حکومتی، پنهان شد. یاران مسلم با یاران او به نبرد پرداختند.(3)
تاریخ الطبری - به نقل از هلال بن یساف -: آن شب در راه، مسلم و یارانش را نزدیک مسجد انصار دیدم. از هر کوچه که میگذشتند، گروهی سی یا چهل نفره باز میگشتند. وقتی به بازار رسیدند - که شبی تاریک بود - و وارد مسجد شدند، به ابن زیاد گفته شد: جمعیت زیادی نمیبینیم و سر و صدای بسیاری نمیشنویم.
عبید اللّه دستور داد سقف را برداشتند و قندیلها را روشن کردند. دیدند که جمعیت آنان، حدود پنجاه مرد است.
مسلم، وارد مسجد شد و بر منبر رفت و به مردم گفت: مردم هر ناحیه و قبیله، با هم جمع شوند.
مردم، چنین کردند و گروهی به نبرد با مسلم و یارانش به پا خاستند. مسلم، جراحتی سنگین
1) (1)
2) (2) . وَصَلَ الخَبَرُ [أی خَبرُ حَبسِ هانِئٍ] إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فی أربَعَةِ آلافٍ کانوا حَوالَیهِ، فَاجتَمَعَ إلَیهِ ثَمانِیَةُ آلافٍ مِمَّن بایَعوهُ، فَتَحَرَّزَ عُبَیدُ اللّهِ، وغَلَّقَ الأَبوابَ، وسارَ مُسلِمٌ حَتّی أحاطَ بِالقَصرِ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 92).
3) (3) . بَلَغَ الخَبَرُ [أی خَبَرُ حَبسِ هانِئٍ] إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَخَرَجَ بِمَن بایَعَهُ إلی حَربِ عُبَیدِ اللّهِ، فَتَحَصَّنَ مِنهُ بِقَصرِ الإِمارَةِ، وَاقتَتَلَ أصحابُهُ وأصحابُ مُسلِمٍ (الملهوف: ص 119).
برداشت و گروهی از یارانش کشته شدند و فرار کردند. مسلم از مسجد، خارج و وارد خانهای از خانههای قبیلۀ کِنده شد.(1)
. لَقیتُهُم [أی مُسلِماً وأصحابَهُ] تِلکَ اللَّیلَةَ فِی الطَّریقِ عِندَ مَسجِدِ الأَنصارِ، فَلَم یَکونوا یَمُرّونَ فی طَریقٍ یَمیناً ولا شِمالاً، إلّاوذَهَبَت مِنهُم طائِفَةٌ، الثَّلاثونَ وَالأَربَعونَ ونَحوُ ذلِکَ.
قالَ: فَلَمّا بَلَغَ السّوقَ - وهِیَ لَیلَةٌ مُظلِمَةٌ - ودَخَلُوا المَسجِدَ، قیلَ لِابنِ زِیادٍ: وَاللّهِ ما نَری کَثیرَ أحَدٍ، ولا نَسمَعُ أصواتَ کَثیرِ أحَدٍ، فَأَمَرَ بِسَقفِ المَسجِدِ فَقُلِعَ، ثُمَّ أمَرَ بِحَرادِیَّ فیهَا النّیرانُ، فَجَعَلوا یَنظُرونَ فَإِذا قَریبُ خَمسینَ رَجُلاً.
قالَ: فَنَزَلَ فَصَعِدَ المِنبَرَ، وقالَ لِلنّاسِ: تَمَیَّزوا أرباعاً أرباعاً، فَانطَلَقَ کُلُّ قَومٍ إلی رَأسِ رُبعِهِم، فَنَهَضَ إلَیهِم قَومٌ یُقاتِلونَهُم، فَجُرِحَ مُسلِمٌ جِراحَةً ثَقیلَةً، وقُتِلَ ناسٌ مِن أصحابِهِ وَانهَزَموا.
فَخَرَجَ مُسلِمٌ فَدَخَلَ داراً مِن دورِ کِندَةَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 391. نیز، ر. ک: الفتوح: ج 5 ص 50).
پسر اشعث و قَعقاع بن شَور و شَبَث بن رِبعی - در شبی که مسلم به طرف قصر ابن زیاد حرکت کرد - با مسلم و یارانش نبردی سخت کردند. شَبَث گفت: منتظر شب باشید. آنان پراکنده خواهند شد. و قَعقاع به وی گفت: تو جلوی راه مردم را گرفتهای! راه را باز کن تا پراکنده شوند.
عبید اللّه دستور داد مختار و عبد اللّه بن حارث را دستگیر کنند و برای یافتن آن دو، جایزه تعیین کرد. آن دو، دستگیر و زندانی شدند.(2)
وإنَّ ابنَ الأَشعَثِ وَالقَعقاعَ بنَ شَورٍ وشَبَثَ بنَ رِبعِیٍّ، قاتَلوا مُسلِماً وأصحابَهُ - عَشِیَّةَ سارَ مُسلِمٌ إلی قَصرِ ابنِ زِیادٍ - قِتالاً شَدیداً، وإنَّ شَبَثاً جَعَلَ یَقولُ: انتَظِروا بِهِمُ اللَّیلَ یَتَفَرَّقوا، فَقالَ لَهُ القَعقاعُ: إنَّکَ قَد سَدَدتَ عَلَی النّاسِ وَجهَ مَصیرِهِم، فَاخرُج لَهُم یَنسَرِبوا. وإنَّ عُبَیدَ اللّهِ أمَرَ أن یُطَلَب المُختارُ وعَبدُ اللّهِ بنُ الحارِثِ، وجَعَلَ فیهِما جُعلاً، فَاُتِیَ بِهِما فَحُبِسا (تاریخ الطبری: ج 5 ص 381. نیز، ر. ک: البدایة و النهایة: ج 8 ص 154).
1) (1)
2) (2) . إنَّ المُختارَ بنَ أبی عُبَیدٍ، وعَبدَ اللّهِ بنَ الحارِثِ بنِ نَوفَلٍ، کانا خَرَجا مَعَ مُسلِمٍ، خَرَجَ المُختارُ بِرایَةٍ خَضراءَ، وخَرَجَ عَبدُ اللّهِ بِرایَةٍ حَمراءَ، وعَلَیهِ ثِیابٌ حُمرٌ، وجاءَ المُختارُ بِرایَتِهِ فَرَکَزَها عَلی بابِ عَمرِو بنِ حُرَیثٍ، وقالَ: إنَّما خَرَجتُ لِأَمنَعَ عَمراً.
تمام آنان به پیش تاختند و قصر را محاصره کردند و مسلم با بقیّۀ مردم، دنبال آنان میرفتند.
عبید اللّه بن زیاد با همراهانش - که [برخی] از بزرگان کوفه و نگهبانان و یارانش بودند که آن روز در مجلسش حضور داشتند - در قصر پناه گرفت و جمعیت آنان، حدود دویست مرد بود.
آنان به برجهای قصر آمدند و به سمت جمعیت مسلم، کلوخ و تیر پرتاب میکردند و آنان را از نزدیک شدن به قصر باز میداشتند و این کار تا شب، ادامه داشت.(1)
. لَمّا بَلَغَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ قَتلُ هانِئِ بنِ عُروَةَ، نادی فیمَن کانَ بایَعَهُ، فَاجتَمَعوا، فَعَقَدَ لِعَبدِ الرَّحمنِ بنِ کَریزٍ الکِندِیِّ عَلی کِندَةَ ورَبیعَةَ، وعَقَدَ لِمُسلِمِ بنِ عَوسَجَةَ عَلی مَذحِجٍ وأسَدٍ، وعَقَدَ لِأَبی ثُمامَةَ الصَّیداوِیِّ عَلی تَمیمٍ وهَمدانَ، وعَقَدَ لِلعَبّاسِ بنِ جُعدَةَ بنِ هُبَیرَةَ عَلی قُرَیشٍ وَالأَنصارِ، فَتَقَدَّموا جَمیعاً حَتّی أحاطوا بِالقَصرِ، وَاتَّبَعَهُم هُوَ فی بَقِیَّةِ النّاسِ.
وتَحَصَّنَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ فِی القَصرِ، مَعَ مَن حَضَرَ مَجلِسَهُ فی ذلِکَ الیَومِ مِن أشرافِ أهلِ الکوفَةِ، وَالأَعوانِ وَالشُّرَطِ، و کانوا مِقدارَ مِئَتَی رَجُلٍ، فَقاموا عَلی سورِ القَصرِ یَرمونَ القَومَ بِالمَدَرِ وَالنُّشّابِ، ویَمنَعونَهُم مِنَ الدُّنُوّ مِنَ القَصرِ، فَلَم یَزالوا بِذلِکَ حَتّی أمسَوا (الأخبار الطوال: ص 238).
نبردی شدید رخ داد. چون شب شد، جمعیت از اطراف مسلم، پراکنده شدند و تعدادی اندک باقی ماندند. مسلم، وارد مسجد شد تا نماز بخواند؛ ولی وقتی [برای خارج شدن] به سمت درِ کِنده [ی مسجد کوفه] میرفت، تنها بود و نمیدانست کجا برود.(2)
پس به همراه چهارصد نفر از شیعیان حرکت کرد؛ ولی چون به قصر رسیدند، تنها شصت مرد، باقی مانده بودند. خورشید، غروب کرد و آنان نزدیک آستانۀ قصر، جنگیدند و سپس وارد مسجد شدند و یاران عبید اللّه بن زیاد بر آنان غلبه کردند.(3)
1) (1)
2) (2) . لَمّا بَلَغَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ خَبَرُهُ [أی خَبَرُ حَبسِ هانِئٍ]، خَرَجَ بِجَماعَةٍ مِمَّن بایَعَهُ إلی حَربِ عُبَیدِ اللّهِ، بَعدَ أن رَأی أکثَرَ مَن بایَعَهُ مِنَ الأَشرافِ نَقَضُوا البَیعَةَ، وهُم مَعَ عُبَیدِ اللّهِ، فَتَحَصَّنَ بِدارِ الإِمارَةِ، وَاقتَتَلوا قِتالاً شَدیداً، إلی أن جاءَ اللَّیلُ فَتَفَرَّقوا عَنهُ، وبَقِیَ مَعَهُ اناسٌ قَلیلٌ، فَدَخَلَ المَسجِدَ یُصَلّی، وطَلَعَ مُتَوَجِّهاً نَحوَ بابِ کِندَةَ، فَإِذا هُوَ وَحدَهُ لا یَدری أینَ یَذهَبُ (مثیر الأحزان: ص 34).
3) (3) . بَلَغَ الخَبَرُ [أی خَبَرُ حَبسِ هانِئٍ] مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَخَرَجَ فی نَحوٍ مِن أربَعِمِئَةٍ مِنَ الشّیعَةِ، فَما بَلَغَ القَصرَ إلّاوهُوَ فی نَحوِ سِتّینَ رَجُلاً، فَغَرَبَتِ الشَّمسُ وَاقتَتَلوا قَریباً مِنَ الرَّحبَةِ، ثُمَّ دَخَلُوا المَسجِدَ، وکَثَرَهُم أصحابُ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 460، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 299).
آنان چنین کردند و مسلم بن عقیل، شکست خورد و به زنی پناه آورد و او هم مسلم را پناه داد.(2)
قَعقاع به وی گفت: تو راه فرار را بر آنان بستهای. راه را بگشا تا پراکنده شوند.(3)
1) (1)
. ثُمَّ خَرَجَ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ] عَلی مَسجِدِ الأَنصارِ حَتّی أحاطَ بِالقَصرِ، ولَیسَ فِی القَصرِ إلّانَحوٌ مِن ثَلاثینَ رَجُلاً مِنَ الشُّرَطِ، ومِقدارُ عِشرینَ مِنَ الأَشرافِ، وأهلُ بَیتِهِ ومَوالیهِ، ورَکِبَ أصحابُ ابنُ زِیادٍ، وَاختَلَطَ القَومُ فَاقتَتَلوا قِتالاً شَدیداً، وَابنُ زِیادٍ فی جَماعَةٍ مِنَ الأَشرافِ قَد وَقَفوا عَلی جِدارِ القَصرِ یَنظُرونَ إلی مُحارَبَةِ النّاسِ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 206، الفتوح: ج 5 ص 49).
2) (2) . جاءَ القَعقاعُ بنُ شَورٍ وشَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ فَقاتَلوا حَتّی ثارَ اللَّیلُ بَینَهُم، وذلِکَ عِندَ التَّمّارینَ عِندَ اختِلاطِ الظَّلامِ، فَقالَ: وَیحَکُم! قَد خَلَّیتُم بَینَ النّاسِ أن یَنهَزِموا فَاخرُجوا، فَفَعَلوا ذلِکَ، وَانهَزَمَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، فَأوی إلَی امرَأَةٍ فَآوَتهُ (الأمالی، شجری: ج 1 ص 167).
3) (3) . کانَ فیمَن قاتَلَ مُسلِماً مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ، وشَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ التَّمیمِیُّ، وَالقَعقاعُ بنُ شَورٍ، وجَعَلَ شَبَثٌ یَقولُ: انتَظِروا بِهِمُ اللَّیلَ یَتَفَرَّقوا، فَقالَ لَهُ القَعقاعُ: إنَّکَ قَد سَدَدتَ عَلَیهِم وَجهَ مَهرَبِهِم، فَافرِج لَهُم یَتَفَرَّقوا (الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 545).
قصر بر آنان مینگریستند؛ ولی به آنان سنگ پرتاب نمیکردند و دشنام نمیدادند؛ امّا آنان (یاران مسلم) از [دشنام دادن به] عبید اللّه و پدرش، کم نمیگذاشتند.
عبید اللّه، کثیر بن شهاب بن حُصَین حارثی را فرا خواند و دستور داد با گروهی از فرمانبرانش از قبیلۀ مَذحِج، در کوفه بگردد و مردم را از اطراف پسر عقیل، پراکنده سازد و آنان را از جنگ و کیفر حاکم بترساند. همچنین به محمّد بن اشعث دستور داد با فرمانبرانش از قبیلۀ کِنده و حَضرَموت حرکت کند و پرچم امان را برای مردمی که به سمت او میآیند، برافراشته سازد.
مانند همین دستورها را به قَعقاع بن شَور ذُهْلی، شَبَث بن رِبعی تمیمی، حَجّار بن ابجَر عِجلی و شمر بن ذی الجوشن عامری داد. همچنین سایر سرشناسانی را که نزد او بودند، به خاطر ترس از یاران مسلم، پیش خود نگه داشت؛ چرا که کسانی که با او بودند، تعدادشان کم بود. کثیر بن شهاب، برای پراکنده کردن مردم از اطراف مسلم، حرکت کرد.
ابو مِخنَف میگوید: ابو جَناب کَلبی برایم نقل کرد که کثیر در راه، مردی از قبیلۀ کلب را به نام عبد الأعلی بن یزید، ملاقات کرد که سلاح، پوشیده بود و با گروهی از قبیلۀ بنی فِتیان به سوی مسلم بن عقیل میرفت. کثیر، او را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد آورد و جریان را برایش بازگو کرد.
آن مرد گفت: من به سوی شما میآمدم.
ابن زیاد گفت: در ذهن خود، این را به من وعده داده بودی! آن گاه دستور داد تا زندانی شود.
محمّد بن اشعث هم بیرون رفت و نزد خانههای بنی عُماره ایستاد. عُمارة بن صَلخَبِ ازدی آمد که سلاح بر تَن داشت و به سمت مسلم بن عقیل میرفت. [محمّد بن اشعث،] او را گرفت و نزد ابن زیاد فرستاد که ابن زیاد، او را هم زندانی کرد.
ابن عقیل، عبد الرحمان بن شُرَیح شِبامی را از مسجد به جانب محمّد بن اشعث فرستاد.
محمّد بن اشعث، چون فراوانی جمعیت را دید، شروع به کناره گرفتن و عقبنشینی کرد.
قَعقاع بن شَورِ ذُهْلی برای محمّد بن اشعث پیغام داد که: من، پسر عقیل را عقب راندم و او از محلّ خود، عقبنشینی کرد. پس، او (محمد بن اشعث) هم از طرف خانۀ رومیها بر ابن زیاد، وارد شد.
چون کثیر بن شهاب و محمّد بن اشعث و قَعقاع به همراه نیروهایشان نزد عبید اللّه جمع شدند، کثیر - که از مشاوران ابن زیاد بود - گفت: خداوند، کارهای امیر را سامان بخشد! در قصر شما بسیاری از بزرگان کوفه، نگهبانان، خانواده و غلامان تو حضور دارند. به همراه همۀ ما به سمت مسلم، حرکت کن.
عبید اللّه از این کار، خودداری کرد. پرچمی به دست شَبَث بن رِبعی داد و او را به بیرون
قصر فرستاد. مردم به همراه پسر عقیل ایستاده بودند و تکبیر میگفتند و تا شب، چنین بود و در کار خود، استوار بودند.
عبید اللّه به دنبال بزرگان کوفه فرستاد و آنان را نزد خود جمع کرد و به آنان گفت: از بالای قصر بر مردم، مشرف شوید و کسانی را که [از ما] پیروی میکنند، وعدۀ اکرام و بخشش زیاد دهید و اهل نافرمانی را از کیفر و محرومیت بترسانید و به آنان خبر دهید که لشکر شام، به طرف کوفه حرکت کرده است.
ابو مخنف میگوید: سلیمان بن ابی راشد، از قول عبد اللّه بن خازم کثیری (از قبیلۀ ازد، از بنی کثیر) برایم نقل کرد که: بزرگان [کوفه] نزد ما آمدند. نخست، کثیر بن شهاب تا غروب آفتاب، سخن گفت. وی گفت: ای مردم! به خانههای خود برگردید و دنبال شر مباشید و جانتان را در خطر میندازید. این، لشکر امیر مؤمنان یزید است که به این جا میآید. امیر (عبید اللّه) با خدا پیمان بسته که اگر به جنگ ادامه دهید و امشب به خانههای خود باز نگردید، فرزندان شما را از مقرّری حکومت، محروم کند و جنگجویانتان را بدون مَواجب، به جنگهای شام بفرستد و بیگناه را به خاطر گنهکار و حاضر را به خاطر غایب، کیفر دهد تا در میان شما، کسی از اهل نافرمانی نمانَد، مگر آن که وبال کارهایش را چشیده باشد!
دیگر بزرگان نیز همین گونه سخن گفتند. مردم وقتی سخنان آنها را شنیدند، پراکنده شدند و باز گشتند.(1)
. أقبَلَ أشرافُ النّاسِ یَأتونَ ابنَ زِیادٍ مِن قِبَلِ البابِ الَّذی یَلی دارَ الرّومِیّینَ، وجَعَلَ مَن بِالقَصرِ مَعَ ابنِ زِیادٍ یُشرِفونَ عَلَیهِم فَیَنظُرونَ إلَیهِم، فَیَتَّقونَ أن یَرموهُم بِالحِجارَةِ، و أن یَشتِموهُم وهُم لا یَفتُرونَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ وعلی أبیهِ.
ودَعا عُبَیدُ اللّهِ کَثیرَ بنَ شِهابِ بنِ حُصَینٍ الحارِثِیَّ، فَأَمَرَهُ أن یَخرُجَ فیمَن أطاعَهُ مِن مَذحِجٍ، فَیَسیرَ بِالکوفَةِ، ویُخَذِّلَ النّاسَ عَنِ ابنِ عَقیلٍ، ویُخَوِّفَهُمُ الحَربَ، ویُحَذِّرَهُم عُقوبَةَ السُّلطانِ، وأمَرَ مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ أن یَخرُجَ فیمَن أطاعَهُ مِن کِندَةَ وحَضرَمَوتَ، فَیَرفَعَ رایَةَ أمانٍ لِمَن جاءَهُ مِنَ النّاسِ.
وقالَ مِثلَ ذلِکَ لِلقَعقاعِ بنِ شَورٍ الذُّهلیِّ، وشَبَثِ بنِ رِبعِیٍّ التَّمیمِیِّ، وحَجّارِ بنِ أبجَرٍ العِجلِیِّ، وشِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ العامِرِیِّ، وحَبَسَ سائِرَ وُجوهِ النّاسِ عِندَهُ استیحاشاً إلَیهِم، لِقِلَّةِ عَدَدِ مَن مَعَهُ مِنَ النّاسِ، وخَرَجَ کَثیرُ بنُ شِهابٍ یُخَذِّلُ النّاسَ عَنِ ابنِ عَقیلٍ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: فَحَدَّثَنی أبو جَنابٍ الکَلبِیُّ أنَّ کَثیراً ألفی رَجُلاً مِن کَلبٍ یُقالُ لَهُ عَبدُ الأَعلَی بنُ یَزیدَ، قَد لَبِسَ سِلاحَهُ یُریدُ ابنَ عَقیلٍ فی بَنی فِتیانٍ، فَأَخَذَهُ حَتّی أدخَلَهُ عَلَی ابنِ زِیادٍ، فَأَخبَرَهُ خَبَرَهُ، فَقالَ لاِبنِ زِیادٍ: إنَّما أرَدتُکَ، قالَ: وکُنتَ وَعَدتَنی ذلِکَ مِن نَفسِکَ، فَأَمَرَ بِهِ فَحُبِسَ.
وخَرَجَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ حَتّی وَقَفَ عِندَ دورِ بَنی عُمارَةَ، وجاءَهُ عُمارَةُ بنُ صَلخَبٍ الأَزدِیُّ وهُوَ یُریدُ ابنَ عَقیلٍ، عَلَیهِ سِلاحُهُ، فَأَخَذَهُ فَبَعَثَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ فَحَبَسَهُ. -
1) (1)
ابن زیاد، کثیر بن شهاب را فرا خواند و به وی دستور داد با گروهی از قبیلۀ مَذحِج که فرمانبردار اویند، حرکت کند و در کوفه بگردد و مردم را از اطراف ابن عقیل پراکنده سازد و آنان را از جنگ و کیفر سلطان بترساند.
به محمّد بن اشعث نیز دستور داد با فرمانبردارانش از قبیلۀ کِنده و حَضرَموت بیرون رود و پرچم امان را برای کسانی که به سمت او میآیند، برافرازد و همین دستور را به قَعقاع ذُهْلی، شَبَث بن رِبعی تمیمی، حَجّار بن ابجَر عِجلی و شمر بن ذی الجوشنِ عامری داد و باقی سرشناسان را که نزد او بودند، به خاطر وحشت از یاران مسلم و کمیِ جمعیتی که با وی بودند، پیش خود نگه داشت.
کثیر بن شهاب، بیرون رفت و مردم را از اطراف پسر عقیل، پراکنده میساخت. محمّد بن اشعث نیز بیرون رفت و در کنار خانههای بنی عُماره توقّف نمود. پسر عقیل، عبد الرحمان بن
شُرَیح شِبامی را از مسجد کوفه به طرف محمّد بن اشعث فرستاد. پسر اشعث، چون فراوانیِ جمعیت را دید، از محلّ خود، عقبنشینی کرد.
محمّد بن اشعث، کثیر بن شهاب، قَعقاع بن شَورِ ذُهْلی و شَبَث بن رِبعی، مردم را از پیوستن به مسلم باز میداشتند و آنان را از سلطان میترساندند، تا این که جمعیت بسیاری از قبیلۀ خود و دیگران، نزد آنان اجتماع کردند. آن گاه از جانب خانۀ رومیها به طرف ابن زیاد، حرکت کردند و جمعیت نیز با آنان وارد قصر شدند.
کثیر بن شهاب، به عبید اللّه گفت: خداوند، کارهای امیر را سامان دهد! در قصر، بسیاری از بزرگان، نگهبانان، خانواده و غلامان هستند. با همۀ ما به سوی آنان (یاران مسلم) حرکت کن.
عبید اللّه از این پیشنهاد، خودداری ورزید و پرچمی به دست شَبَث بن رِبعی داد و او را به بیرون قصر فرستاد. مردم تا شب، همراه مسلم و در کار خود، استوار بودند. عبید اللّه به دنبال بزرگان فرستاد و آنان را جمع کرد. آن گاه آنان از بالای قصر به مردم رو کردند و به فرمانبرانِ حکومت، وعدۀ اکرام و بخشش دادند و اهل عصیان و سرکشی را از محرومیت و کیفر ترساندند و به آنان، خبر رسیدن لشکر شام را میدادند.(1)
. أقبَلَ مَن نَأی عَنهُ [أی عَنِ ابنِ زِیادٍ] مِن أشرافِ النّاسِ، یَأتونَهُ مِن قِبَلِ البابِ الَّذی یَلی دارَ الرّومِیّینَ، وجَعَلَ مَن فِی القَصرِ مَعَ ابنِ زِیادٍ یُشرِفونَ عَلَیهِم فَیَنظُرونَ إلَیهِم، وهُم یَرمونَهُم بِالحِجارَةِ ویَشتِمونَهُم، و [لا] یَفتُرونَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ وعَلی أبیهِ.
ودَعَا ابنُ زِیادٍ کَثیرَ بنَ شِهابٍ، وأمَرَهُ أن یَخرُجَ فیمَن أطاعَهُ مِن مَذحِجٍ، فَیَسیرَ فِی الکوفَةِ ویُخَذِّلَ النّاسَ عَنِ ابنِ عَقیلٍ، ویُخَوِّفَهُمُ الحَربَ ویُحَذِّرَهُم عُقوبَةَ السُّلطانِ، وأمَرَ مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ أن یَخرُجَ فیمَن أطاعَهُ مِن کِندَةَ وحَضرَمَوتَ، فَیَرفَعَ رایَةَ أمانٍ لِمَن جاءَهُ مِنَ النّاسِ، وقالَ مِثلَ ذلِکَ لِلقَعقاعِ الذُّهلِیِّ، وشَبَثِ بنِ رِبعِیٍّ التَّمیمِیِّ، وحَجّارِ بنِ أبجَرٍ العِجلِیِّ، وشِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ العامِرِیِّ، وحَبَسَ باقِیَ وُجوهِ النّاسِ عِندَهُ استیحاشاً إلَیهِم؛ لِقِلَّةِ عَدَدِ مَن مَعَهُ مِنَ النّاسِ.
فَخَرَجَ کَثیرُ بنُ شِهابٍ یُخَذِّلُ النّاسَ عَنِ ابنِ عَقیلٍ، وخَرَجَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ حَتّی وَقَفَ عِندَ دورِ بَنی عُمارَةَ، فَبَعَثَ ابنُ عَقیلٍ إلی مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ مِنَ المَسجِدِ عَبدَ الرَّحمنِ بنَ شُرَیحٍ الشِّبامِیَّ، فَلَمّا رَأَی ابنُ الأَشعَثِ کَثرَةَ مَن أتاهُ تَأَخَّرَ عَن مَکانِهِ، وجَعَلَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ، وکَثیرُ بنُ شِهابٍ، وَالقَعقاعُ بنُ شَورٍ الذُهلِیُّ، وشَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ، یَرُدّونَ النّاسَ عَنِ اللُّحوقِ بِمُسلِمٍ ویُخَوِّفونَهُمُ السُّلطانَ، حَتَّی اجتَمَعَ إلَیهِم عَدَدٌ کَثیرٌ مِن قَومِهِم وغَیرِهِم، فَصاروا إلَی ابنِ زِیادٍ مِن قِبَلِ دارِ الرّومِیّینَ، ودَخَلَ القَومُ مَعَهُم.
فَقالَ لَهُ کَثیرُ بنُ شِهابٍ: أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ! مَعَکَ فِی القَصرِ ناسٌ کَثیرٌ مِن أشرافِ النّاسِ، ومِن شُرَطِکَ وأهلِ بَیتِکَ ومَوالیکَ، فَاخرُج بِنا إلَیهِم، فَأَبی عُبَیدُ اللّهِ، وعَقَدَ لشَبَثِ بنِ رِبعِیٍّ لِواءً فَأَخرَجَهُ.
وأقامَ النّاسُ مَعَ ابنِ عَقیلٍ یَکثُرونَ حَتَّی المَساءِ، وأمرُهُم شَدیدٌ، فَبَعَثَ عُبَیدُ اللّهِ إلَی الأَشرافِ فَجَمَعَهُم، ثُمَّ أشرَفوا عَلَی النّاسِ فَمَنَّوا أهلَ الطّاعَةِ الزِّیادَةَ وَالکَرامَةَ، وخَوَّفوا أهلَ العِصیانِ الحِرمانَ وَالعُقوبَةَ، وأعلَموهُم وُصولَ الجُندِ مِنَ الشّامِ إلَیهِم (الإرشاد: ج 2 ص 52، بحار الأنوار: ج 44 ص 349).
1) (1)
او به محمّد بن اشعث نیز دستور داد به همراه فرمانبرانش از قبیلۀ کِنده و حَضْرَموت بیرون رود و پرچم امان را برای کسانی که به سمت او میآیند، برافرازد و همین دستور را به قَعقاع بن شَور ذُهْلی، شَبَث بن رِبْعی تمیمی، حَجّار بن ابجَر عِجلی و شمر بن ذی الجوشن ضِبابی داد و سایر سران را به خاطر انس گرفتن با آنان و نیز به خاطر کمیِ همراهان و نیروهایش، نزد خود نگه داشت.
آن گروه، برای پراکنده ساختن مردم، بیرون رفتند. عبید اللّه به بزرگان و سرانی که نزد او بودند، دستور داد از بالای قصر، بر مردم، اشراف یابند و به فرمانبران، وعدۀ نیکی دهند و اهل سرکشی را بترسانند و آنان چنین کردند.(1)
. أقبَلَ أشرافُ النّاسِ یَأتونَ ابنَ زِیادٍ مِن قِبَلِ البابِ الَّذی یَلی دارَ الرُّومِیّینَ، وَالنّاسُ یَسُبّونَ ابنَ زِیادٍ وأباهُ، فَدَعَا ابنُ زِیادٍ کَثیرَ بنَ شِهابٍ الحارِثِیَّ، وأمَرَهُ أن یَخرُجَ فیمَن أطاعَهُ مِن مَذحِجٍ، فَیَسیرَ ویُخَذِّلَ النّاسَ عَنِ ابنِ عَقیلٍ ویُخَوِّفَهُم، وأمَرَ مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ أن یَخرُجَ فیمَن أطاعَهُ مِن کِندَةَ وحَضرَمَوتَ، فَیَرفَعَ رایَةَ أمانٍ لِمَن جاءَهُ مِنَ النّاسِ، وقالَ مِثلَ ذلِکَ لِلقَعقاعِ بنِ شَورٍ الذُهلِیِّ، وشَبَثِ بنِ رِبعِیٍّ التَّمیمِیِّ، وحَجّارِ بنِ أبجَرٍ العِجلِیِّ، وشِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ الضَّبابِیِّ، وتَرَکَ وُجوهَ النّاسِ عِندَهُ استِئناساً بِهِم لِقِلّةِ مَن مَعَهُ.
وخَرَجَ اولئِکَ النَّفَرُ یُخَذِّلونَ النّاسَ، وأمَرَ عُبَیدُ اللّهِ مَن عِندَهُ مِنَ الأَشرافِ أن یُشرِفوا عَلَی النّاسِ مِنَ القَصرِ فَیُمَنّوا أهلَ الطّاعَةِ ویُخَوِّفوا أهلَ المَعصِیَةِ، فَفَعَلوا (الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 541).
کثیر بن شهاب، محمّد بن اشعث، قَعْقاع بن شَور، شَبَث بن رِبعی، حَجّار بن ابجَر و شمر بن ذی الجوشن، هر یک [از جانبی] بر مردم اشراف یافت و فریاد زد: ای کوفیان! از خداوند، پروا کنید و در فتنه [و بحران] شتاب مکنید و اتّحاد امّت را بر هم مزنید و لشکر شام را به سمت خود مکشانید، که شما [پیش از این، آمدنِ] آنان را چشیده و صولت آنها را تجربه کردهاید!(2)
فَأَشرَفَ کَثیرُ بنُ شِهابٍ، ومُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ، وَالقَعقاعُ بنُ شَورٍ، وشَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ، وحَجّارُ بنُ أبجَرٍ، وشِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ، فَتَنادَوا: یا أهلَ الکوفَةِ، اتَّقوا اللّهَ ولا تَستَعجِلُوا الفِتنَةَ، ولا تَشُقّوا عَصا هذِهِ الاُمَّةِ، ولا تورِدوا عَلی أنفُسِکُم خُیولَ الشّامِ، فَقَد ذُقتُموهُم، وجَرَّبتُم شَوکَتَهُم (الأخبار الطوال: ص 239).
آنان بالای قصر رفتند و با مردم، سخن گفتند. پس از آن، کسانی که با مسلم بودند، پراکنده و از او جدا شدند.(2)
فَصَعِدوا عَلَی القَصرِ وجَعَلوا یُکَلِّمونَهُم، فَتَفَرَّقَ مَن کانَ مَعَ مُسلِمٍ، وتَسَلَّلوا عَنهُ (تذکرة الخواصّ: ص 242).
یاران مسلم بن عقیل، از اطراف او پراکنده شدند و شبهنگام، جز سی مرد، کسی همراهش نبود. مسلم، وقتی اوضاع را چنین دید، [از داخل مسجد کوفه] به سمت درهای کِنده [که به
1) (1)
. وجَعَلَ رَجُلٌ مِن أصحابِ ابنِ زِیادٍ یُقالُ لَهُ کَثیرُ بنُ شِهابٍ، ومُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ، وَالقَعقاعُ بنُ شَورٍ، وشَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ، یُنادونَ فَوقَ القَصرِ بِأَعلی أصواتِهِم: ألا یا شیعَةَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، ألا یا شیعَةَ الحُسینِ بنِ عَلِیٍّ، اللّهَ اللّهَ فی أنفُسِکُم وأهلیکُم وأولادِکُم؛ فَإِنَّ جُنودَ أهلِ الشّامِ قَد أقبَلَت، وإنَّ الأَمیرَ عُبَیدَ اللّهِ قَد عاهَدَ اللّهَ لَئِن أنتُم أقَمتُم عَلی حَربِکُم، ولَم تَنصَرِفوا مِن یَومِکُم هذا، لَیَحرِمَنَّکُمُ العَطاءَ ولَیُفَرِّقَنَّ مُقاتِلَتَکُم فی مَغازی أهلِ الشّامِ؛ ولَیَأخُذَنَّ البَریءَ بِالسَّقیمِ، وَالشّاهِدَ بِالغائِبِ، حَتّی لا یُبقی مِنکُم بَقِیَّةً مِن أهلِ المَعصِیَةِ إلّاأذاقَها وَبالَ أمرِها (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 206، الفتوح: ج 5 ص 50).
2) (2) . کانَ عِندَ ابنِ زِیادٍ وُجوهُ أهلِ الکوفَةِ، فَقالَ لَهُم: قوموا فَفَرِّقوا عَشائِرَکُم عَن مُسلِمٍ، وإلّا ضَرَبتُ أعناقَکُم.
خانههای قبیلۀ کِنده باز میشدند]، حرکت کرد؛ ولی باقیماندۀ همراهانش نیز پراکنده شدند و خودش تنها ماند و در کوچههای کوفه به این طرف و آن طرف میرفت، در حالی که کسی همراه او نبود.(1)
. وَجَّهَ [ابنُ زِیادٍ] مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ بنِ قَیسٍ، وکَثیرَ بنَ شِهابٍ الحارِثِیَّ، وعِدَّةً مِنَ الوُجوِهِ، لِیُخَذِّلُوا النّاسَ عَن مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وَالحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، ویَتَوَعَّدونَهُم بِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ وخُیولِ أهلِ الشّامِ، وبِمَنعِ الأَعطِیَةِ، وأخذِ البَریءِ بِالسَّقیمِ، وَالشّاهِدِ بِالغائِبِ.
فَتَفَرَّقَ أصحابُ ابنِ عَقیلٍ عَنهُ، حَتّی أمسی وما مَعَهُ إلّانَحوٌ مِن ثَلاثینَ رَجُلاً، فَلَمّا رَأی ذلِکَ خَرَجَ مُتَوَجِّهاً نَحوَ أبوابِ کِندَةَ، وتَفَرَّقَ عِنهُ الباقونَ حَتّی بَقِیَ وَحدَهُ، یَتَلَدَّدُ فی أزِقَّةِ الکوفَةِ لَیسَ مَعَهُ أحَدٌ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 338).
دیگران هستند» و مرد، نزد فرزند و برادرش میآمد و میگفت: «فردا لشکر شام میرسد. با جنگ و فتنه، چه خواهی کرد؟ باز گرد!» و او را با خود میبُرد.
جمعیت، یکسره پریشان و پراکنده میشدند، تا این که شبهنگام، همراه مسلم، جز سی نفر در مسجد، باقی نماندند و به هنگام نماز مغرب، جز سی نفر با او نماز نگزاردند.(2)
فَما زالوا یَتَفَرَّقونَ ویَتَصَدَّعونَ، حَتّی أمسَی ابنُ عَقیلٍ وما مَعَهُ ثَلاثونَ نَفساً فی المَسجِدِ، حَتّی صُلِّیَتِ المَغرِبُ، فَما صَلّی مَعَ ابنِ عَقیلٍ إلّاثَلاثونَ نَفساً (تاریخ الطبری: ج 5 ص 371؛ الإرشاد: ج 2 ص 54).
تاریخ الطبری - به نقل از عمّار دُهْنی، از امام باقر علیه السلام -: عبید اللّه به دنبال سران کوفه فرستاد و آنان را در قصر، نزد خود جمع کرد. چون مسلم به نزدیک قصر رسید، سران کوفه [از بالای قصر] بر افراد قبیلههای خود، اشراف پیدا کرده، برایشان سخن میگفتند و آنان را باز میگرداندند. پس پیوسته یاران مسلم، کم میشدند تا این که شبهنگام، پانصد نفر باقی ماندند و چون هوا تاریک شد، آنان هم رفتند.(3)
الأخبار الطوال: یاران مسلم، وقتی سخن سران کوفه را شنیدند، سُست شدند. مرد کوفی به سراغ پسر و برادر و پسرعمویش میآمد و میگفت: «باز گرد. دیگران هستند» و زن به سراغ پسر و شوهر و برادرش میآمد و او را میگرفت تا برگردد. وقتی مسلم، نماز عشا را در مسجد خواند، جز حدود سی مرد با او نبودند.(4)
وکانَ الرَّجُلُ مِن أهلِ الکوفَةِ یَأتِی ابنَهُ وأخاهُ وابنَ عَمِّهِ فَیقولُ: انصَرِف؛ فَإِنَّ النّاسَ یَکفونَکَ، وتَجیءُ المَرأَةُ إلَی ابنِها وزَوجِها وأخیها فَتَتَعَلَّقُ بِهِ حَتّی یَرجِعَ. فَصَلّی مُسلِمٌ العِشاءَ فِی المَسجِدِ، وما مَعَهُ إلّازُهاءُ ثَلاثینَ رَجُلاً (الأخبار الطوال: ص 239).
1) (1)
2) (2) . إنَّ المَرأَةَ کانَت تَأتِی ابنَها أو أخاها، فَتَقولُ: انصَرِف، النّاسُ یَکفونَکَ. ویَجیءُ الرَّجُلُ إلَی ابنِهِ أو أخیهِ فَیَقولُ: غَداً یَأتیکَ أهلُ الشّامِ، فَما تَصنَعُ بِالحَربِ وَالشَّرِّ؟ انصَرِف! فَیَذهَبُ بِهِ.
3) (3) . بَعَثَ عُبَیدُ اللّهِ إلی وُجوهِ أهلِ الکوفَةِ فَجَمَعَهُم عِندَهُ فِی القَصرِ، فَلَمّا سارَ إلَیهِ مُسلِمٌ فَانتَهی إلی بابِ القَصرِ، أشرَفوا عَلی عَشائِرِهِم فَجَعَلوا یُکَلِّمونَهُم ویَرُدّونَهُم، فَجَعَلَ أصحابُ مُسلِمٍ یَتَسَلَّلونَ حَتّی أمسی فی خَمسِمِئَةٍ، فَلَمَّا اختَلَطَ الظَّلامُ ذَهَبَ اولئِکَ أیضاً (تاریخ الطبری: ج 5 ص 350، تهذیب الکمال: ج 6 ص 426).
4) (4) . لَمّا سَمِعَ أصحابُ مُسلِمٍ مَقالَتَهُم [أی مَقالَةَ وُجوهِ أهلِ الکوفَةِ] فَتَروا بَعضَ الفُتورِ.
زن به سراغ برادر، پدر، شوهر و فرزندانش میآمد و آنها را بر میگرداند. همان گونه که روز به پایان میرسید، جمعیت نیز کم میشدند و وقتی خورشید غروب کرد، مسلم با ده نفر باقی ماند.
هوا تاریک شد و مسلم، داخل مسجد اعظم شد تا نماز مغرب بگزارد. همان ده نفر نیز پراکنده شدند.(1)
. لَمّا سَمِعَ ذلِکَ [أی مَقالَةَ الأَشرافِ] النّاسُ، جَعَلوا یَتَفَرَّقونَ ویَتَخاذَلون عَن مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، ویَقولُ بَعضُهُم لِبَعضٍ: ما نَصنَعُ بِتَعجیلِ الفِتنَةِ وغَداً تَأتینا جُموعُ أهلِ الشّامِ؟! فَیَنبَغی أن نَقعُدَ فی مَنازِلِنا، ونَدَعَ هؤُلاءِ القَومَ حَتّی یُصلِحَ اللّهُ ذاتَ بَینِهِم.
قالَ: وکانَتِ المَرأَةُ تَأتی أخاها وأباها أو زَوجَها أو بَنیها فَتُشَرِّدُهُ، ثُمَّ جَعَلَ القَومُ یَتَسَلَّلونَ وَالنَّهارُ یَمضی، فَما غابَتِ الشَّمسُ حَتّی بَقِیَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ فی عَشَرَةٍ مِن أصحابِهِ، وَاختَلَطَ الظَّلامُ فَدَخَلَ مُسلِمٌ المَسجِدَ الأَعظَمَ لِیُصَلِّیَ المَغرِبَ، فَتَفَرَّقَ عَنهُ العَشَرَةُ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 207، الفتوح: ج 5 ص 50).
مسلم بن عقیل گفت: «سبحان اللّه! این مردم، ما را با نامههای خود، فریفتند و آن گاه این چنین ما را به دشمنانمان سپردند». پس باز گشت و وقتی به انتهای کوچهها رسید، نگاه کرد و کسی را پشت سر خود ندید.
عبید اللّه بن زیاد، در قصر، پناه گرفته بود و برای مسلم بن عقیل، نقشه میکشید.(2)
فَقالَ: یا سُبحانَ اللّهِ! غَرَّنا هؤُلاءِ بِکُتُبِهِم، ثُمَّ أسلَمونا إلی أعدائِنا هکَذا! فَوَلّی راجِعاً، فَلَمّا بَلَغَ طَرَفَ الزُّقاقِ التَفَتَ فَلَم یَرَ خَلفَهُ أحَداً، وعُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ فِی القَصرِ مُتَحَصِّنٌ، یُدَبِّرُ فی أمرِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ (الثقات، ابن حبّان: ج 2 ص 308).
1) (1)
2) (2) . ثُمَّ رَکِبَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ فی ثَلاثَةِ آلافِ فارِسٍ یُریدُ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ، فَلَمّا قَرُبَ مِن قَصرِ عُبَیدِ اللّهِ، نَظَرَ فَإِذا مَعَهُ مِقدارُ ثَلاثِمِئَةِ فارِسٍ، فَوَقَفَ یَلتَفِتُ یَمنَةً ویَسرَةً، فَإِذا أصحابُهُ یَتَخَلَّفونَ عَنهُ، حَتّی بَقِیَ مَعَهُ عَشَرَةُ أنفُسٍ.
گفت: من، مسلم بن عقیل هستم. آیا برایم پناهگاهی داری؟
زن گفت: بلی. داخل شو.(2)
قالَ: إنّی أنَا مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، فَهَل عِندَکِ مَأویً؟ قالَت: نَعَم، ادخُل (تاریخ الطبری: ج 5 ص 350، تهذیب الکمال: ج 6 ص 426).
همان گونه سرگردان در کوچههای کوفه میگشت و نمیدانست کجا میرود، تا به خانههای بنی جَبَله (از قبیلۀ کِنْده) رسید. رفت تا به درِ خانۀ زنی رسید که نامش طَوعه بود.(3)آن زن، کنیز اشعث بن قیس بود و چون از او بچّهدار شده بود، او را آزاد کرده بود. آن گاه اسَیدِ حضرمی، با او ازدواج کرد و فرزندی به نام بلال از او داشت. بلال به همراه مردم، بیرون رفته بود و مادرش بر در ایستاده بود و انتظارش را میکشید. پسر عقیل بر زن، سلام کرد و زن، جواب داد.
مسلم به زن گفت: بندۀ خدا! به من، قدری آب بده.
زن رفت و برایش آب آورد. مسلم، همان جا نشست. زن، ظرف آب را بُرد و باز گشت و گفت: مگر آب نخوردی؟
1) (1) . طوعه، کنیز اشعث بن قیس بود و پس از [مرگ] وی، اسَید حضرمی، او را به همسری گرفت. نیز گفته شده که اسد بن بطین با وی ازدواج کرد و او بلال را به دنیا آورد. طوعه، از زنان دوستدار اهل بیت علیهم السلام بود و ماجرای پنهان شدن مسلم بن عقیل به کمک او، مشهور است.
2) (2) . لَمّا رَأی مُسلِمٌ أنَّهُ قَد بَقِیَ وَحدَهُ یَتَرَدَّدُ فِی الطُّرُقِ، أتی باباً فَنَزَلَ عَلَیهِ، فَخَرَجَت إلَیهِ امرَأَةٌ، فَقالَ لَها: اسقینی، فَسَقَتهُ، ثُمَّ دَخَلَت فَمَکَثَت ما شاءَ اللّهُ، ثُمَّ خَرَجَت فَإِذا هُوَ عَلَی البابِ، قالَت: یا عَبدَ اللّهِ، إنَّ مَجلِسَکَ مَجلِسُ ریبَةٍ فَقُم.
3) (3) . ر. ک: نقشۀ شمارۀ 1 در پایان جلد 2.
مسلم گفت: چرا.
زن گفت: پس نزد خانوادهات باز گرد.
مسلم، سکوت کرد. زن، دو مرتبه حرفهایش را تکرار کرد. باز مسلم، سکوت کرد. آن گاه زن گفت: به خاطر خدا باز گرد، سبحان اللّه! ای بندۀ خدا! خدا، سلامتت بدارد! نزد خانوادهات باز گرد. شایسته نیست بر درِ خانۀ من بنشینی و من، این کار را روا نمیدارم.
مسلم برخاست و گفت: ای بندۀ خدا! من در این شهر، خانه و خانوادهای ندارم. آیا میخواهی پاداشی ببری و کار نیکی انجام دهی؟ شاید در آینده بتوانم جبران کنم.
زن گفت: ای بندۀ خدا! جریان چیست؟
گفت: من، مسلم بن عقیل هستم. این مردم به من دروغ گفتند و مرا فریفتند.
زن گفت: تو مسلم هستی؟
گفت: آری.
زن گفت: داخل خانه شو. و او را داخل اتاقی غیر از اتاق نشیمن خود کرد و فرشی برایش انداخت و برایش شام برد؛ ولی او شام نخورد.
زمانی نگذشت که پسر آن زن، باز گشت. پسر دید که مادرش به آن اتاق، زیاد رفت و آمد میکند. پس گفت: رفت و آمدِ بسیارت به آن اتاق در این شب، مرا به شک انداخته است. در آن جا کاری داری؟
زن گفت: از این بگذر.
پسر گفت: به خدا سوگند باید مرا در جریان بگذاری.
زن گفت: به کارت برس و از من، چیزی مپرس.
پسر اصرار کرد. زن گفت: فرزندم! در آنچه میگویم، با هیچ کس از مردم سخن مگو. و از او پیمان گرفت و پسر، سوگند یاد کرد. زن، جریان را به وی گفت. پسر، دراز کشید و سکوت کرد.
برخی گمان کردهاند که مردم، آن پسر را از خود رانده بودند و برخی گفتهاند که با دوستان نزدیکش میگساری میکرد.(1)
. لَمّا رَأی [مُسلِمٌ] أَنَّهُ قَد أمسی ولَیسَ مَعَهُ إلّااُولئِکَ النَّفَرُ [ثَلاثونَ نَفَراً]، خَرَجَ مُتَوَجِّهاً نَحوَ أبوابِ کِندَةَ، وبَلَغَ الأَبوابَ وَمَعهُ مِنهُم عَشَرَةٌ، ثُمَّ خَرَجَ مِنَ البابِ وإذا لَیسَ مَعَهُ إنسانٌ، وَالتَفَتَ فَإِذا هُوَ لا یُحِسُّ أحَداً یَدُلُّهُ عَلَی الطَّریقِ، ولا یَدُلُّهُ عَلی مَنزِلٍ، ولا یُواسیهِ بِنَفسِهِ إن عَرَضَ لَهُ عَدُوٌّ.
فَمَضی عَلی وَجهِهِ یَتَلَدَّدُ فی أزِقَّةِ الکوفَةِ، لا یَدری أینَ یَذهَبُ، حَتّی خَرَجَ إلی دورِ بَنی جَبَلَةَ مِن کِندَةَ، فَمَشی حَتّی -
1) (1)
زن، مسلم را به خانه بُرد و او را پناه داد. پسرش آمد و از رفت و آمدِ مادر، تعجّب کرد و جریان را از او پرسید. زن به او گفت که به مسلم، پناه داده است. پسر، نزد عبد الرحمان بن محمّد بن اشعث آمد و جریان را به وی گزارش داد.(1)
فَأَدخَلَتهُ مَنزِلَها وآوَتهُ، وجاءَ ابنُها فَجَعَلَ یُنکِرُ کَثرَةَ دُخولِها إلی مُسلِمٍ وخُروجِها مِن عِندِهِ، فَسَأَلَها عَن قِصَّتِها، فَأَعلَمَتهُ إجارَتَها مُسلِماً، فَأَتی عَبدَ الرَّحمنِ بنَ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ فَأَخبَرَهُ بِذلِکَ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 338).
او از اسب، پیاده شد و سرگردان در کوچههای کوفه میگشت و نمیدانست به کجا میرود، تا
1) (1) . دُفِعَ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ] إلی بابِ امرَأَةٍ یُقالُ لَها: طَوعَةُ، فَاستَسقی ماءً فَسَقَتهُ، ثُمَّ قالَ: یا أمَةَ اللّهِ، أنَا مُسلِمُ بنُ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ، کَذَبَنی هؤُلاءِ القَومُ وغَرّونی، فَآوینی.
این که به درِ خانۀ کنیزِ اشعث بن قیس رسید. از او آب خواست و آن زن به وی آب داد. آن گاه زن از احوالش پرسید. مسلم، جریان را به وی گفت. زن، دلش به حال مسلم سوخت و به وی پناه داد.(1)
. فَلَم یُمسِ مُسلِمٌ ومَعَهُ غَیرَ مِئَةِ رَجُلٍ، فَلَمّا نَظَرَ إلَی النّاسِ یَتَفَرَّقونَ عَنهُ، سارَ نَحوَ أبوابِ کِندَةَ، فَما بَلَغَ البابَ إلّاومَعَهُ مِنهُم ثَلاثَةٌ، ثُمَّ خَرَجَ مِنَ البابِ فَإِذا لَیسَ مَعَهُ مِنهُم أحَدٌ، فَبَقِیَ حائِراً لا یَدری أینَ یَذهَبُ، ولا یَجِدُ أحَداً یَدُلُّهُ عَلَی الطَّریقِ.
فَنَزَلَ عَن فَرَسِهِ، ومَشی مُتَلَدِّداً فی أزِقَّةِ الکوفَةِ، لا یَدری أینَ یَتَوَجَّهُ، حَتَّی انتَهی إلی بابِ مَولاةٍ لِلأَشعَثِ بنِ قَیسٍ، فَاستَسقاها ماءً فَسَقَتهُ، ثُمَّ سَأَلَتهُ عَن حالِهِ، فَأَعلَمَها بِقَضِیَّتِهِ، فَرَقَّت لَهُ وآوَتهُ (مروج الذهب: ج 3 ص 67).
الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): یاران عبید اللّه بن زیاد، بر آنان (یاران مسلم) غلبه کردند و شب، فرا رسید. مسلم، فرار کرد تا به درِ خانۀ زنی از قبیلۀ کِنده به نام طوعه رسید. آن گاه به او پناه برد.(2)
الأخبار الطوال: مسلم، نماز عشا را در مسجد گزارد و کسی جز سی مرد، با او نبود. وقتی اوضاع را چنین دید، پیاده باز گشت و آنان نیز با وی حرکت کردند. او به سمت قبیلۀ کِنده میرفت. اندکی که گذشت، نگاه کرد و دیگر کسی را ندید و انسانی را نیافت که راه را به وی نشان دهد. در تاریکی شب، سرگردان حرکت میکرد تا به [محلّۀ] قبیلۀ کِنده رسید. زنی را دید که بر درِ خانهای ایستاده و منتظر پسرش است. آن زن، از کسانی بود که با مسلم، سختگیری نمیکردند. آن زن، او را پناه داد و به داخل خانهاش بُرد. پسر آن زن آمد و پرسید: در خانه کیست؟
زن، جریان را به وی گفت و دستور داد که آن را کتمان کند.(3)
وجاءَ ابنُها، فَقالَ: مَن هذا فِی الدّارِ؟ فَأَعلَمَتهُ، وأمَرَتهُ بِالکِتمانِ (الأخبار الطوال: ص 239).
زن برایش آب آورد و پرسید: کیستی؟
گفت: من، مسلم بن عقیل هستم.
1) (1)
2) (2) . وکَثَرَهُم أصحابُ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، وجاءَ اللَّیلُ فَهَرَبَ مُسلِمٌ، حَتّی دَخَلَ عَلَی امرَأَةٍ مِن کِندَةَ یُقالُ لَها: طَوعَةُ، فَاستَجارَ بِها (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 461، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 299).
3) (3) . صَلّی مُسلِمٌ العِشاءَ فِی المَسجِدِ، وما مَعَهُ إلّازُهاءُ ثَلاثینَ رَجُلاً، فَلَمّا رَأی ذلِکَ مَضی مُنصَرِفاً ماشِیاً ومَشَوا مَعَهُ، فَأَخَذَ نَحوَ کِندَةَ، فَلَمّا مَضی قَلیلاً التَفَتَ فَلَم یَرَ مِنهُم أحَداً، ولَم یُصِب إنساناً یَدُلُّهُ عَلَی الطَّریقِ، فَمَضی هائِماً عَلی وَجهِهِ فی ظُلمَةِ اللَّیلِ، حَتّی دَخَلَ عَلی کِندَةَ. فَإِذَا امرَأَةٌ قائِمَةٌ عَلی بابِ دارِها تَنتَظِرُ ابنَها - وکانَت مِمَّن خَفَّ مَعَ مُسلِمٍ - فَآوَتهُ وأدخَلَتهُ بَیتَها.
زن گفت: داخل خانه شو. و مسلم، داخل شد.
این زن، مادر غلامِ محمّد بن اشعث بود. پسر، مسلم را شناخت. پس به راه افتاد و خبر را به پسر اشعث داد و او به ابن زیاد، خبر داد.(1)
. جاءَ [مُسلِمٌ] إلی بابٍ فَجَلَسَ عَلَیهِ، فَجاءَتهُ امَرأَةٌ - أو خَرَجَت إلَیهِ - فَقالَ لَها: یا أمَةَ اللّهِ اسقینی ماءً، فَسَقَتهُ وقالَت: مَن أنتَ؟ فَقالَ: أنَا مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، فَقالَت: ادخُل، فَدَخَلَ.
وکانَتِ المَرأَةُ امَّ مَولیً لِمُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ، فَعَرَفَهُ ابنُها، فَانطَلَقَ فَأَخبَرَ ابنَ الأَشعَثِ، فَأَخبَرَ ابنَ زِیادٍ (تذکرة الخواصّ: ص 242).
مثیر الأحزان: مسلم بن عقیل، وارد مسجد شد تا نماز بخواند و سپس به سمت درِ کِنده [که به خانههای قبیلۀ کِنده باز میشد، از مسجد، بیرون] رفت. مسلم، خود را تنها دید و نمیدانست کجا برود، تا این که به خانههای بنی جَبَله رسید. آن گاه بر درِ خانۀ زنی که نامش طوعه بود، ایستاد. آن زن، انتظار پسرش را - که نامش بلال بود - میکشید. مسلم از او آب خواست و زن برای او آب آورد. آن گاه مسلم، داستان خود را گفت و زن، او را به منزل بُرد.(2)
المناقب، ابن شهرآشوب: مسلم، حرکت کرد تا به درِ خانۀ زنی به نام طوعه رسید. او [کنیز اشعث و] مادر محمّد بن اشعث بود که اسَید حضرمی، با او ازدواج کرده بود و از وی پسری به نام بلال داشت. بلال به همراه مردم، بیرون رفته بود و مادرش بر در، ایستاده بود و انتظار او را میکشید.
مسلم به زن گفت: ای بندۀ خدا! به من آب بده.
زن به وی آب داد. مسلم، همان جا نشست. زن به وی گفت: بندۀ خدا! نزد خانوادهات برو.
مسلم، سکوت کرد. زن، حرف خود را تکرار کرد و مسلم، باز، سکوت کرد. زن گفت:
سبحان اللّه! نزد خانوادهات برو.
مسلم گفت: من در این شهر، خانه و خانوادهای ندارم.
زن گفت: پس تو مسلم بن عقیل هستی. و به وی پناه داد. بلال، وقتی وارد خانه شد، از اوضاع، مطّلع گشت و خوابید.(3)
فَقالَت لَهُ: یا عَبدَ اللّهِ اذهَب إلی أهلِکَ، فَسَکَتَ، ثُمَّ عادَت فَسَکَتَ.
فَقالَت: سُبحانَ اللّهِ، قُم إلی أهلِکَ! فَقالَ: ما لی فی هذَا المِصرِ مَنزِلٌ ولا عَشیرَةٌ.
قالَت: فَلَعَلَّکَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، فَآوَتهُ، فَلَمّا دَخَلَ بِلالٌ عَلی امِّهِ وَقَفَ عَلَی الحالِ ونامَ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 93).
1) (1)
2) (2) . دَخَلَ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ] المَسجِدَ یُصَلّی، وطَلَعَ مُتَوَجِّهاً نَحوَ بابِ کِندَةَ، فَإِذا هُوَ وَحدَهُ لا یَدری أینَ یَذهَبُ، حَتّی وَصَلَ إلی دورِ بَنی جَبَلَةَ، فَتَوَقَّفَ عَلی بابِ امرَأَةٍ اسمُها «طَوعَةُ»، وهِیَ تَنتَظِرُ وَلَدَها وَاسمُهُ بِلالٌ، فَاستَسقاها فَسَقَتهُ، وأشعَرَها بِأَمرِهِ، فَأَدخَلَتهُ (مثیر الأحزان: ص 34).
3) (3) . مَشی [مُسلِمٌ] حَتّی أتی إلی بابِ امرَأَةٍ یُقالُ لَها: طَوعَةُ، کانَت امَّ وَلَدِ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ، فَتَزَوَّجَها اسَیدٌ الحَضرَمِیُّ فَوَلَدَت لَهُ بِلالاً، وکانَ بِلالٌ خَرَجَ مَعَ النّاسِ واُمُّهُ قائِمَةٌ تَنتَظِرُهُ، فَقالَ لَها مُسلِمٌ: یا أمَةَ اللّهِ اسقینی، فَسَقَتهُ وجَلَسَ.
زن بر درِ خانه ایستاده بود. مسلم بن عقیل به وی سلام کرد و او هم پاسخ داد و پرسید: چه میخواهی؟
مسلم گفت: قدری آب به من بده که عطشم شدّت یافته است.
زن برایش آب آورد تا سیراب شد. او سپس همان جا نشست. زن گفت: بندۀ خدا! چرا نشستهای؟ مگر آب نیاشامیدی؟
مسلم گفت: چرا - به خدا -؛ ولی من در کوفه خانهای ندارم. من غریبم و افراد مورد اعتمادم، مرا تنها گذاشتند. آیا میخواهی در کار خیری شریک شوی؟ من، مردی از خانوادهای شریف و بخشنده هستم و کسی مانند من، حتماً خوبی را جبران میکند.
زن گفت: جریان چیست و تو کیستی؟
مسلم - که خداوند، رحمتش کند - گفت: این سخن را وا بگذار و مرا وارد خانهات کن. امید است خداوند در بهشت، پاداشت دهد.
زن گفت: بندۀ خدا! اسمت را به من بگو و چیزی را پنهان مکن. من خوش ندارم قبل از دانستن شرح حالت، وارد منزل من شوی. فتنه برپاست و عبید اللّه بن زیاد در کوفه است.
مسلم بن عقیل به زن گفت: اگر مرا درست بشناسی، به خانهات را هم خواهی داد. من، مسلم پسر عقیل بن ابی طالب هستم.
زن گفت: برخیز و داخل شو. خداوند، تو را رحمت کند!
آن گاه وی را وارد خانه کرد و برایش چراغ روشن نمود و غذا آورد؛ ولی مسلم، غذا نخورد.
چیزی نگذشت که پسر آن زن آمد. وقتی به خانه رسید، دید مادرش به اتاق دیگر، زیاد رفت
1) (1)
. در مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، «اُسَید حَضْرَمی» آمده است و نام فرزند وی «بِلال بن اسَید» آمده است.
و آمد میکند و گریان است. گفت: مادرم! رفتار تو و گریهات و رفت و آمدت به آن اتاق، مرا به شک انداخته است. داستان چیست؟
زن گفت: پسرم! چیزی را برایت میگویم؛ ولی آن را افشا مکن.
پسر گفت: آنچه دوست داری، بگو.
زن گفت: فرزندم! مسلم بن عقیل، در آن اتاق است و قصّهاش چنین است. جوان، ساکت شد و چیزی نگفت و بسترش را پهن کرد و خوابید.(1)
. دَخَلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ المَسجِدَ الأَعظَمَ لِیُصَلِّیَ المَغرِبَ، وتَفَرَّقَ عَنهُ العَشَرَةُ، فَلَمّا رَأی ذلِکَ استوی عَلی فَرَسِهِ ومَضی فی بَعضِ أزِقَّةِ الکوفَةِ، وقَد اثخِنَ بِالجِراحاتِ، حَتّی صارَ إلی دارِ امرَأَةٍ یُقالُ لَها: طَوعَةُ، وقَد کانَت فیما مَضَی امرَأَةَ قَیسٍ الکِندِیِّ، فَتَزَوَّجَها رَجُلٌ مِن حَضرَمَوتَ یُقالُ لَهُ: أسَدُ بنُ البطینِ، فَأَولَدَها وَلَداً یُقالُ لَهُ أسَدٌ.
وکانَتِ المَرأَةُ واقِفَةً عَلی بابِ دارِها، فَسَلَّمَ عَلَیها مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، فَرَدَّت عَلَیهِ السَّلامَ، ثُمَّ قالَت: ما حاجَتُکَ؟ قالَ: اسقینی شُربَةً مِنَ الماءِ، فَقَد بَلَغَ مِنِّی العَطَشُ.
قالَ: فَسَقَتهُ حَتّی رَوِیَ، فَجَلَسَ عَلی بابِها.
فَقالَت: یا عَبدَ اللّهِ، ما لَکَ جالِسٌ؟ أما شَرِبتَ؟ فَقالَ: بَلی وَاللّهِ، ولکِنّی ما لی بِالکوفَةِ مَنزِلٌ، وإنّی غَریبٌ قَد خَذَلنی مَن کُنتُ أثِقُ بِهِ، فَهَل لَکِ فی مَعروفٍ تَصطَنِعیهِ إلَیَّ، فَإِنّی رَجُلٌ مِن أهلِ بَیتِ شَرَفٍ وکَرَمٍ، ومِثلی مَن یُکافِئُ بِالإِحسانِ.
فَقالَت: وکَیفَ ذلِکَ، ومَن أنتَ؟ فَقالَ مُسلِمٌ رَحِمَهُ اللّهُ: خَلّی هذَا الکَلامَ وأدخِلینی مَنزِلَکِ، عَسَی اللّهُ أن یُکافِئَکِ غَداً بِالجَنَّةِ.
فَقالَت: یا عَبدَ اللّهِ، خَبِّرنِی اسمَکَ ولا تَکتُمنی شَیئاً مِن أمرِکَ؛ فَإِنّی أکرَهُ أن یُدخَلَ مَنزلی مِن قَبلِ مَعرِفَةِ خَبَرِکَ، وهذِهِ الفِتنَةٌ قائِمَةٌ، وهذا عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِالکوفَةِ.
فَقالَ لَها مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: إنَّکِ لَو عَرَفتِنی حَقَّ المَعرِفَةِ لَأَدخَلتِنی دارَکِ، أَنا مُسلِمُ بنُ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ، فَقالَتِ المَرأَةُ: قُم فَادخُل رَحِمَکَ اللّهُ! فَأَدخَلَتهُ مَنزِلَها، وجاءَتهُ بِالمِصباحِ وبِالطَّعامِ، فَأَبی أن یَأکُلَ.
فَلَم یَکُن بِأَسرَعَ مِن أن جاءَ ابنُها، فَلَمّا أتی وَجَدَ امَّهُ تُکِثرُ دُخولَها وخُروجَها إلی بَیتٍ هُناکَ، وهِیَ باکِیَةٌ، فَقالَ لَها: یا امّاهُ، إنَّ أمرَکِ یُریبُنی لِدُخولِکِ هذَا البَیتَ وخُروجِکِ مِنهُ باکِیَةً، ما قِصَّتُکِ؟
فَقالَت: یا وَلَداه، إنّی مُخبِرَتُکَ بِشَیءٍ لا تُفشِهِ لِأَحَدٍ، فَقالَ لَها: قولی ما أحبَبتِ، فَقالَت لَهُ: یا بُنَیَّ، إنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ فی ذلِکَ البَیتِ، وقَد کانَ مِن قِصَّتِهِ کَذا وکَذا.
قالَ: فَسَکَتَ الغُلامُ ولَم یَقُل شَیئاً، ثُمَّ أخَذَ مَضجَعَهُ ونامَ (الفتوح: ج 5 ص 50، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 207).
1) (1)
قصر، نگاه کنید که آیا کسی از آنها را میبینید.
آنان نگریستند و کسی را نیافتند. ابن زیاد گفت: درست بنگرید. شاید در تاریکی، به کمینِ شما نشستهاند.
آنان به بام مسجد رفتند و قندیلهای روشن را به دست گرفتند و در تاریکی به دنبال آنان میگشتند. قندیلها گاهی فضا را روشن میکردند و گاهی آن گونه که میخواستند، فضا را روشن نمیکردند. آنها قندیلهای روشن را با طنابهایی فرود میآوردند تا به زمین میرسید و فضا را روشن میکرد.
این کار را در دورترین نقطۀ تاریکی و نزدیکترینِ آن، انجام دادند، حتّی در تاریکیِ سمت منبر نیز چنین کردند [و کسی را ندیدند].(1)
. لَمّا طالَ عَلَی ابنِ زِیادٍ، وأخَذَ لا یَسمَعُ لِأَصحابِ ابنِ عَقیلٍ صَوتاً کَما کانَ یَسمَعُهُ قَبلَ ذلِکَ، قالَ لِأَصحابِهِ: أشرِفوا، فَانظُروا هَل تَرَونَ مِنهُم أحَداً؟
فَأَشرَفوا فَلَم یَرَوا أحَداً، قالَ: فَانظُروا لَعَلَّهُم تَحتَ الظِّلالِ قَد کَمَنوا لَکُم، فَفَرَعوا بَحابِحَ المَسجِدِ، وجَعَلوا یَخفِضونَ شُعَلَ النّارِ فی أیدیهِم، ثُمَّ یَنظُرونَ هَل فِی الظِّلالِ أحَدٌ؟ وکانَت أحیاناً تُضیءُ لَهُم، وأحیاناً لا تُضیءُ لَهُم کَما یُریدونَ، فَدَلَّوا القَنادیلَ وأنصافَ الطِّنانِ تُشَدُّ بِالحِبالِ، ثُمَّ تُجعَلُ فیهَا النیرانُ، ثُمَّ تُدَلّی حَتّی تَنتَهِیَ إلَی الأَرضِ، فَفَعَلوا ذلِکَ فی أقصَی الظِّلالِ وأدناها وأوسَطِها، حَتّی فَعَلوا ذلِکَ بِالظُّلَّةِ الَّتی فیهَا المِنبَرُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 372؛ الإرشاد: ج 2 ص 55).
مسجد، کنار قصر بود. آنها مسجد را جستجو کردند؛ ولی کسی را نیافتند. آنان طنابهای حصیری [مسجد] را آتش زدند و آنها را به طرف صحن مسجد، پرتاب کردند تا فضا روشن شود.
آن گاه جستجو کردند؛ ولی کسی را نیافتند.
ابن زیاد گفت: مردم، پراکنده شدهاند و مسلم را رها کردهاند و بازگشتند.
ابن زیاد سپس به همراه گروهی بیرون آمد و وارد مسجد شد و شمعها و قندیلها روشن شدند.(2)
فَقالَ ابنُ زِیادٍ: إنَّ القَومَ قَد خَذَلوا وأسلَموا مُسلِماً وَانصَرَفوا. فَخَرَجَ فیمَن کانَ مَعَهُ، وجَلَسَ فِی المَسجِدِ، ووُضِعَتِ الشُّموعُ والقَنادیلُ (الأخبار الطوال: ص 239).
1) (1)
2) (2) . إنَّ ابنَ زِیادٍ لَمّا فَقَدَ الأَصواتَ، ظَنَّ أنَّ القَومَ دَخَلُوا المَسجِدَ، فَقالَ: انظُروا، هَل تَرَونَ فِی المَسجِدِ أحَداً؟ - وکانَ المَسجِدُ مَعَ القَصرِ - فَنَظَروا فَلَم یَرَوا أحَداً، وجَعَلوا یُشعِلونَ أطنابَ القَصَبِ، ثُمَ یَقذِفونَ بِها فی رُحبَةِ المَسجِدِ لِیُضیءَ لَهُم، فَتَبَیَّنوا، فَلَم یَرَوا أحَداً.
او دستور داد که عمرو بن نافع، بانگ بر آورد: بدانید هر یک از نگهبانان و نقیبان و سران و جنگجویان که نماز عشا را در غیر مسجد بخواند، از تعهّد به حکومت، بیرون رفته است.
ساعتی نگذشت که مسجد، پر از جمعیت شد. آن گاه به مؤذّن، دستور [اذان] داد و سپس نماز گزارد.
حُصَین بن تمیم(1)
. در الإرشاد، «حُصَین بن نُمَیر» آمده است.
[به ابن زیاد] گفت: اگر دوست داری، خودت با مردم نماز بخوان، یا دیگری نماز بخواند و تو در قصر، نماز بخوانی؛ چرا که احساس امنیت نمیکنم. مبادا برخی از دشمنانت، به تو آسیبی رسانند!عبید اللّه گفت: به محافظانم دستور بده پشت سرم بِایستند، همان گونه که همیشه میایستند و خود در میان آنان بچرخ؛ چرا که داخل قصر نمیشوم.
او با مردم، نماز خواند. آن گاه برخاست و حمد و ثنای خدا به جا آورد و گفت: امّا بعد، به درستی که پسر عقیل، آن مرد سفیه و نادان، چنان که دیدید، اختلاف و دودستگی به وجود آورد.
ذمّۀ خداوند را از مردی که مسلم را در خانهاش بیابیم، بر میداریم (خونش مُباح است). هر کس مسلم را بیاورد، به مقدار دیۀ او [جایزه میگیرد]. بندگان خدا! تقوا پیشه کنید و به بیعت و فرمانبری، پایبند باشید و هیچ راهی را برای بهانهگیری، بر خود، هموار مسازید.
ای حُصَین بن تمیم! مادرت به عزایت بنشیند، اگر بانگی از یکی از کوچههای کوفه بر آید، یا که این مرد از کوفه خارج شود و او را نزد من نیاوری! اینک، تو را مأمور خانههای کوفیان کردم.
مراقبانی را بر سر کوچهها بگمار و فردا تمام خانهها را جستجو کن تا این مرد را بیاوری. حُصین، رئیس شُرطه و از قبیلۀ بنی تمیم بود.
آن گاه از منبر، پایین آمد و داخل قصر شد. همچنین به عمرو بن حُرَیث، پرچمی داد و او
1) (1)
را فرمانده کرد.(1)
. لَمّا لَم یَرَوا شَیئاً [مِن مُسلِمٍ وأصحابِهِ] أعلَمُوا ابنَ زِیادٍ، فَفَتَحَ بابَ السُدَّةِ الَّتی فِی المَسجِدِ، ثُمَّ خَرَجَ فَصَعِدَ المِنبَرَ وخَرَجَ أصحابُهُ مَعَهُ، فَأَمَرَهُم فَجَلَسوا حَولَهُ قُبَیلَ العَتَمَةِ.
وأمَرَ عَمرَو بنَ نافِعٍ فَنادی: ألا بَرِئَتِ الذِّمَّةُ مِن رَجُلٍ مِنَ الشُّرطَةِ وَالعُرَفاءِ، أوِ المَناکِبِ أو المُقاتِلَةِ، صَلَّی العَتَمَةَ إلّافِی المَسجِدِ، فَلَم یَکُن لَهُ إلّاساعةٌ، حَتَّی امتَلَأَ المَسجِدُ مِنَ النّاسِ، ثُمَّ أمَرَ مُنادِیَهُ فَأَقامَ الصَّلاةَ.
فَقالَ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ: إن شِئتَ صَلَّیتَ بِالنّاسِ، أو یُصَلّی بِهِم غَیرُکَ ودَخَلتَ أنتَ فَصَلَّیتَ فِی القَصرِ؛ فَإِنّی لا آمَنُ أن یَغتالَکَ بَعضُ أعدائِکَ.
فَقالَ: مُر حَرَسی فَلیَقوموا وَرائی کَما کانوا یَقِفونَ، ودُر فیهِم فَإِنّی لَستُ بِداخِلٍ إذاً. فَصَلّی بِالنّاسِ.
ثُمَّ قامَ فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: أمّا بَعدُ، فَإِنَّ ابنَ عَقیلٍ السَّفیهَ الجاهِلَ، قَد أتی ما قدَ رَأَیتُم مِنَ الخِلافِ وَالشِّقاقِ، فَبَرِئَت ذِمَّةُ اللّهِ مِن رَجُلٍ وَجَدناهُ فی دارِهِ، ومَن جاءَ بِهِ فَلَهُ دِیَتُهُ، اتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ، وَالزَموا طاعَتَکُم وبَیعَتَکُم، ولا تَجعَلوا عَلی أنفُسِکُم سَبیلاً.
یا حُصَینَ بنَ تَمیمٍ، ثَکِلَتکَ امُّکَ إن صاحَ بابُ سِکَّةٍ مِن سِکَکِ الکوفَةِ، أو خَرَجَ هذَا الرَّجُلُ ولَم تأتِنی بِهِ، وقَد سَلَّطتُکَ عَلی دورِ أهلِ الکوفَةِ فَابعَث مُراصِدَةً عَلی أفواهِ السِّکَکِ، وأصبِح غَداً وَاستَبرِ الدّورَ وجُسَّ خِلالَها، حَتّی تَأتِیَنی بِهذَا الرَّجُلِ - وکانَ الحُصَینُ عَلی شُرَطِهِ، وهُوَ مِن بَنی تَمیمٍ - ثُمَّ نَزَلَ ابنُ زِیادٍ فَدَخَلَ، وقَد عَقَدَ لِعَمرِو بنِ حُرَیثٍ رایَةً وأمَّرَهُ عَلَی النّاسِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 372؛ الإرشاد: ج 2 ص 56).
ذمّه را از کسی که مسلم را در خانهاش بیابیم، برداشتیم (خونش مباح است) و هر کس او را بیاورد، به اندازۀ دیهاش [جایزه دریافت میکند].
بندگان خدا! پروا کردن از خدا را پیشه سازید و به بیعت و فرمانبری، مُلتزِم باشید و راه [بدرفتاری من] را بر خود، هموار مسازید. هر کس مسلم بن عقیل را بیاورد، ده هزار درهم جایزه میگیرد و نزد یزید بن معاویه جایگاهی والا خواهد داشت و هر روز، یکی از خواستههایش برآورده خواهد شد. والسلام!
آن گاه از منبر، پایین آمد و حُصَین بن نُمَیر سَکونی را فرا خواند و به وی گفت: مادرت به عزایت بنشیند، اگر از یکی از کوچههای کوفه غافل شوی و راه را بر مردم آن جا نبندی، مگر این که مسلم بن عقیل را بیاورند! به خدا سوگند، اگر مسلم از کوفه بیرون رود، جانهایمان را در جستجویش به خطر خواهیم انداخت. الآن حرکت کن. تو را مأمور خانههای کوفه و کوچههای آن قرار دادم. مراقبان را بگمار و با جدّیت، جستجو کن تا این مرد را نزد من آوری.(2)
الأمالی، شجری - به نقل از سعید بن خالد -: عبید اللّه بر منبر گفت: ای کوفیان! به خدا سوگند، در کوفه، خانهای گِلی نیست، مگر این که آن را خراب میکنم و خانهای چوبی نیست، مگر این که آن را آتش میزنم.(1)
البدایة و النهایة: عبید اللّه بن زیاد به همراه فرماندهان و بزرگان، به هنگام نماز عشا از قصر بیرون آمد و نماز عشا را با مردم در مسجد جامع اقامه کرد. آن گاه برای مردم، خطبه خواند و مسلم بن عقیل را از آنان خواست و بر جستجو برای یافتن مسلم، تأکید کرد و گفت: هر کس مسلم را نزد خود بیابد و خبر ندهد، خونش هدر خواهد بود و هر کس او را بیاورد، به اندازۀ دیهاش [جایزه میگیرد].
او نگهبانان را نیز فرا خواند و آنان را بر جستجو برای یافتن مسلم، تحریک و تهدید کرد.(2)
1) (1) . قالَ عُبَیدُ اللّهِ عَلَی المِنبَرِ: یا أهلَ الکوفَةِ! وَاللّهِ لا أدَعُ فِی الکوفَةِ بِیتَ مَدَرٍ إلّاهَدَمتُهُ، ولا بَیتَ قَصَبٍ إلّاأحرَقتُهُ (الأمالی، شجری: ج 1 ص 167).
2) (2) . أمّا عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، فَإِنَّهُ نَزَلَ مِنَ القَصرِ بِمَن مَعَهُ مِنَ الاُمَراءِ وَالأَشرافِ، بَعدَ العِشاءِ الآخِرَةِ، فَصَلّی بِهِمُ العِشاءَ فِی المَسجِدِ الجامِعِ، ثُمَّ خَطَبَهُم، وطَلَبَ مِنهُم مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، وحَثَّ عَلی طَلَبِهِ، ومَن وَجَدَهُ عِندَهُ ولَم یُعلِم بِهِ فَدَمُهُ هَدرٌ، ومَن جاءَ بِهِ فَلَهُ دِیَتُهُ. وطَلَبَ الشُّرَطَ وحَثَّهُم عَلی ذلِکَ، وتَهَدَّدَهُم (البدایة و النهایة: ج 8 ص 155).
3) (3) . کانَ ابنُها [أیِ ابنُ طَوعَةَ] مَولیً لِمُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ، فَلَمّا عَلِمَ بِهِ [أی بِمُسلِمٍ] الغُلامُ، انطَلَقَ إلی مُحَمَّدٍ فَأَخبَرَهُ، فَانطَلَقَ مُحَمَّدٌ إلی عُبَیدِ اللّهِ فَأَخبَرَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 350، تهذیب الکمال: ج 6 ص 426).
پسر پیرزن - که مادرش مسلم بن عقیل را پناه داده بود - [نامش] بلال بن اسَید بود. او صبحگاهان نزد عبد الرحمان بن محمّد بن اشعث رفت و به وی خبر داد که مسلم بن عقیل، نزد مادر اوست. عبد الرحمان به نزد پدرش - که در مجلس ابن زیاد بود - آمد و با او درِ گوشی صحبت کرد. ابن زیاد پرسید: چه گفت؟
محمّد بن اشعث گفت: به من خبر داد که مسلم بن عقیل در یکی از خانههای ماست.
ابن زیاد با چوبش به پهلوی محمّد زد و گفت: برخیز و هماینک، او را بیاور.(1)
. لَمّا أصبَحَ [ابنُ زِیادٍ] جَلَسَ مَجلِسَهُ، وأذِنَ لِلنّاسِ فَدَخَلوا عَلَیهِ، وأقبَلَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ فَقالَ: مَرحَباً بِمَن لا یُستَغَشُّ ولا یُتَّهَمُ، ثُمَّ أقعَدَهُ إلی جَنبِهِ، وأصبَحَ ابنُ تِلکَ العَجوزِ وهُوَ بِلالُ بنُ اسَیدٍ، الَّذی آوَت امُّهُ ابنَ عَقیلٍ، فَغَدا إلی عَبدِ الرَّحمنِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ فَأَخبَرَهُ بِمَکانِ ابنِ عَقیلٍ عِندَ امِّهِ.
قالَ: فَأَقبَلَ عَبدُ الرَّحمنِ حَتّی أتی أباهُ وهُوَ عِندَ ابنِ زِیادٍ فَسارَّهُ، فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: ما قالَ لَکَ؟ قالَ: أخبَرَنی أنَّ ابنَ عَقیلٍ فی دارٍ مِن دورِنا. فَنَخَسَ بِالقَضیبِ فی جَنبِهِ، ثُمَّ قالَ: قُم فَاْتِنی بِهِ السّاعَةَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 373؛ الإرشاد: ج 2 ص 57).
أنساب الأشراف: چون مردم از اطراف پسر عقیلْ پراکنده شدند، ابن زیاد، درِ قصر را گشود و در مجلس حضور یافت. کوفیان در مجلس وی، حاضر شدند. عبد الرحمان بن محمّد بن اشعث نزد پدرش - که در مجلس ابن زیاد حضور داشت - آمد و گزارش مسلم بن عقیل را به وی داد و محمّد بن اشعث نیز مطلب را به اطّلاع ابن زیاد رساند.(2)
الفتوح: محمّد بن اشعث، بر عبید اللّه وارد شد. ابن زیاد چون او را دید، گفت: مرحبا به کسی که در مشورت، مورد اتّهام نیست! آن گاه او را نزد خود، فرا خواند و پهلوی خود نشاند.
پسر آن زنی که مسلم در خانهاش بود، سراغ عبد الرحمان بن محمّد بن اشعث آمد و از وجود مسلم بن عقیل در نزد مادرش، خبر داد. عبد الرحمان به وی گفت: اکنون سکوت کن و هیچ کس را از این جریان، باخبر مکن.
آن گاه عبد الرحمان بن محمّد، نزد پدرش آمد و با او درِ گوشی صحبت کرد و گفت: مسلم در خانۀ طوعه است. و از او دور شد.
1) (1)
2) (2) . کانَ ابنُ زِیادٍ - حینَ تَفَرَّقَ عَنِ ابنِ عَقیلٍ النّاسُ - فَتَحَ بابَ القَصرِ، وخَرَجَ إلَی المَجلِسِ فَجَلَسَ فیهِ، وحَضَرَهُ أهلُ الکوفَةِ، فَجاءَ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ إلی أبیهِ - وهُوَ عِندَ ابنِ زِیادٍ - فَأَخبَرَهُ خَبَرَ ابنِ عَقیلٍ، فَأَعلَمَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ ابنَ زِیادٍ بِذلِکَ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 338. نیز، ر. ک: الأمالی، شجری: ج 1 ص 167).
عبید اللّه بن زیاد گفت: عبد الرحمان به تو چه گفت؟
محمّد بن اشعث گفت: خداوند، کارهای امیر را سامان بخشد! مژدهای بزرگ!
عبید اللّه گفت: چیست آن مژدۀ بزرگ؟ کسی مانند تو، همیشه بشارت خوب میدهد.
محمّد بن اشعث گفت: این پسرم خبر داد که مسلم بن عقیل در خانۀ طوعه یکی از کنیزان ماست.
عبید اللّه خوشحال شد و گفت: برخیز و او را بیاور. آن جایزۀ بزرگی که تعیین کرده بودم، برای توست.(1)
. أقبَلَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ حَتّی دَخَلَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَلَمّا رَآهُ قالَ: مَرحَباً بِمَن لا یُتَّهَمُ فی مَشورَةٍ. ثُمَّ أدناهُ وأقعَدَهُ إلی جَنبِهِ، وأقبَلَ ابنُ تِلکَ المَرأَةِ - الَّتی مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ فی دارِها - إلی عَبدِ الرَّحمنِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ، فَخَبَّرهُ بِمَکانِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ عِندَ امِّهِ، فَقالَ لَهُ عَبدُ الرَّحمنِ: اسکُتِ الآنَ ولا تُعلِم بِهذا أحَداً مِنَ النّاسِ.
قالَ: ثُمَّ أقبَلَ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ مُحَمَّدٍ إلی أبیهِ فَسارَّهُ فی اذُنِهِ وقالَ: إنَّ مُسلِماً فی دارِ طَوعَةَ، ثُمَّ تَنَحّی عَنهُ.
فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: مَا الَّذی قالَ لَکَ عَبدُ الرَّحمنِ؟ فَقالَ: أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ، البِشارَةُ العُظمی! فَقالَ: وما ذاکَ؟ ومِثلُکَ مَن بَشَّرَ بِخَیرٍ! فَقالَ: إنَّ ابنی هذا یُخبِرُنی أنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ فی دارِ طَوعَةَ، عِندَ مَولاةٍ لَنا. قالَ: فَسُرَّ بِذلِکَ، ثُمَّ قالَ: قُم فَائتِ بِهِ، ولَکَ ما بَذَلتُ مِنَ الجائِزَةِ الحَظُّ الأَوفی (الفتوح: ج 5 ص 52، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 208).
عبید اللّه خوش نداشت که مردمان قبیلۀ عمرو بن حُرَیث [مخزومی] را با محمّد بن اشعث بفرستد؛ زیرا میدانست هیچ قبیلهای خوش ندارد حادثۀ [کشته شدن] پسر عقیل در میان آنها رخ دهد.
عمرو بن حُرَیث، عمرو بن عبید اللّه بن عبّاس سُلَمی را به همراه شصت یا هفتاد نفر از مردان قبیلۀ قیس، همراه محمّد بن اشعث کرد تا به خانهای بروند که مسلم بن عقیل در آن بود.(2)
1) (1)
2) (2) . إنَّ ابنَ الأَشعَثِ حینَ قامَ لِیَأتِیَهُ بِابنِ عَقیلٍ، بَعَثَ [عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ] إلی عَمرِو بنِ حُرَیثٍ - وهُوَ فِی المَسجِدِ خَلیفَتُهُ عَلَی النّاسِ - أنِ ابعَث مَعَ ابنِ الأَشعَثِ سِتّینَ أو سَبعینَ رَجُلاً کُلَّهُم مِن قَیسٍ، وإنَّما کَرِهَ أن یَبعَثَ مَعَهُ قَومَهُ؛ لِأَنَّهُ قَد عَلِمَ أنَّ کُلَّ قَومٍ یَکرَهونَ أن یُصادَفَ فیهِم مِثلُ ابنِ عَقیلٍ، فَبَعَثَ مَعَهُ عَمرَو بنَ عُبَیدِ اللّهِ بنِ عَبّاسٍ السُّلَمِیَّ فی سِتّینَ أو سَبعینَ مِن قَیسٍ، حَتّی أتَوا الدّارَ الَّتی فیهَا ابنُ عَقیلٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 373؛ الإرشاد: ج 2 ص 57).
محمّد بن اشعث حرکت کرد تا به خانهای رسید که مسلم بن عقیل در آن بود.(1)
. أمَرَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ خَلیفَتَهُ عَمرَو بنَ حُرَیثٍ المَخزومِیَّ، أن یَبعَثَ مَعَ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ ثَلاثَمِئَةِ راجِلٍ مِن صَنادیدِ أصحابِهِ.
قالَ: فَرَکِبَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ حَتّی وافَی الدّارَ الَّتی فیها مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ (الفتوح: ج 5 ص 53، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 208).
تاریخ الطبری - به نقل از عمّار دُهْنی، از امام باقر علیه السلام -: عبید اللّه، عمرو بن حُرَیث مخزومی را - که رئیس شُرطه بود - به همراه عبد الرحمان بن محمّد بن اشعث فرستاد و مسلم، متوجّه نشد، تا این که خانه به محاصره در آمد. وقتی مسلم از محاصرۀ خانه مطّلع شد، با شمشیر از خانه بیرون آمد و با آنان به نبرد پرداخت.(2)
الأمالی، شجری - به نقل از سعید بن خالد -: ابن زیاد، مردی از قبیلۀ بنی سُلَیم را به همراه صد سواره به آن خانه فرستاد و مسلم را غافلگیر کردند.(3)
آنان به خانه یورش آوردند. مسلم، سخت با آنان درگیر شد و آنان را با شمشیر میزد تا آنها را از خانه بیرون راند.
آنان دوباره باز گشتند و باز مسلم، سخت با آنان درگیر شد. میان مسلم و بُکَیر بن حُمرانِ احمری، دو ضربه شمشیر، رد و بدل شد. بُکَیر، ضربتی بر دهان مسلم زد و لب بالای او قطع شد و شمشیر بر لب پایین نشست و دندانهای پیشین مسلم افتاد و مسلم هم ضربتی بر سر و ضربتی
1) (1)
2) (2) . بَعَثَ عُبَیدُ اللّهِ عَمرَو بنَ حُرَیثٍ المَخزومِیَّ - وکانَ صاحِبَ شُرَطِهِ - إلَیهِ، ومَعَهُ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ، فَلَم یَعلَم مُسلِمٌ حَتّی احیطَ بِالدّارِ، فَلَمّا رَأی ذلِکَ مُسلِمٌ خَرَجَ إلَیهِم بِسَیفِهِ فَقاتَلَهُم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 350، تهذیب الکمال: ج 6 ص 426).
3) (3) . فَبَعَثَ [ابنُ زِیادٍ] رَجُلاً مِن بَنی سُلَیمٍ فی مِئَةِ فارِسٍ إلَی الدّارِ، فَأَخَذَ فَواتَها (الأمالی، شجری: ج 1 ص 167).
دیگر بر رگ گردن وی زد که نزدیک بود به عُمق [گردنش] رخنه کند.
سپاهیان، چون اوضاع را چنین دیدند، از بالای بام خانه بر مسلم، هجوم آوردند و سنگ به طرفش پرتاب میکردند و تودههای نِی را آتش میزدند و به سویش میانداختند. مسلم، چون اوضاع را چنین دید، با شمشیرِ برهنه به کوچه آمد و با آنان به نبرد پرداخت.(1)
. لَمّا سَمِعَ [مُسلِمٌ] وَقعَ حَوافِرِ الخَیلِ، وأصواتَ الرِّجالِ، عَرَفَ أنَّهُ قَد اتِیَ، فَخَرَجَ إلَیهِم بِسَیفِهِ، وَاقتَحَموا عَلَیهِ الدّارَ، فَشَدَّ عَلَیهِم یَضرِبُهُم بِسَیفِهِ حَتّی أخرَجَهُم مِنَ الدّارِ، ثُمَّ عادوا إلَیهِ فَشَدَّ عَلَیهِم کَذلِکَ، فَاختَلَفَ هُوَ وبُکَیرُ بنُ حُمرانَ الأَحمَرِیُّ ضَربَتَینِ، فَضَرَبَ بُکَیرٌ فَمَ مُسلِمٍ فَقَطَعَ شَفَتَهُ العُلیا، وأشرَعَ السَّیفَ فِی السُّفلی، ونَصَلَت لَها ثَنِیَّتاهُ، فَضَرَبَهُ مُسلِمٌ ضَربَةً فی رَأسِهِ مُنکَرَةً، وثَنّی بِاُخری عَلی حَبلِ العاتِقِ کادَت تَطلُعُ عَلی جَوفِهِ.
فَلَمّا رَأَوا ذلِکَ أشرَفوا عَلَیهِ مِن فَوقِ ظَهرِ البَیتِ، فَأَخَذوا یَرمونَهُ بِالحِجارَةِ، ویُلهِبونَ النّارَ فی أطنانِ القَصَبِ، ثُمَّ یَقلِبونَها عَلَیهِ مِن فَوقِ البَیتِ، فَلَمّا رَأی ذلِکَ خَرَجَ عَلَیهِم مُصلِتاً بِسَیفِهِ فِی السِّکَّةِ فَقاتَلَهُم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 373؛ الإرشاد: ج 2 ص 57).
سپاهیان، چون اوضاع را چنین دیدند، بر بام خانه رفتند و به طرفش سنگ پرتاب کردند و دستههای نِی را آتش میزدند و آنها را به طرفش میانداختند. مسلم، چون اوضاع را چنین دید، گفت: تمام این لشکرکشی، برای کشتن مسلم بن عقیل است؟ ای جان! به سوی مرگ بشتاب که گریزی از آن نیست.
آن گاه با شمشیرِ برهنه به کوچه آمد و با آنان به نبرد پرداخت. میان مسلم و بُکَیر بن حُمرانِ احمری، دو ضربه رد و بدل شد. بُکَیر، ضربتی بر دهان مسلم زد و شمشیر، لب بالای او را قطع کرد و بر لب پایین نشست، و مسلم ضربهای بر سر او و ضربتی دیگر بر رگ گردنش زد که نزدیک بود به داخل رخنه کند و چنین رجز میخواند:
سوگند یاد میکنم که جز با آزادگی، کشته نشوم،
گرچه مرگ را تلخ میبینم.
هر کسی روزی، مرگ را ملاقات میکند.
میترسم که به من دروغ گویند، یا فریبم دهند.(2)
سپاهیان، خانه را سنگباران میکردند و با نیهای آتش گرفته، آتش میافکندند.
مسلم، لبخندی زد و گفت: ای جان! به سمت مرگ بشتاب که از آن، چاره و گریزی نیست. آن گاه به زن گفت: خدا، تو را رحمت کند و به تو پاداش خیر دهد! بدان که من از جانب پسرت، گرفتار شدم. درِ خانه را بگشا.
زن، در را گشود و مسلم مانند شیر خشمگین در برابر سپاهیان، قرار گرفت و با شمشیر بر آنان حمله بُرد و گروهی را کُشت.
خبر به عبید اللّه بن زیاد رسید. برای محمّد بن اشعث پیغام فرستاد: سبحان اللّه! ای ابو عبد الرحمان! ما تو را فرستادیم که یک مرد را نزد ما بیاوری و اینک، گروهی از یارانت کشته شدهاند؟!
محمّد بن اشعث برایش چنین پاسخ فرستاد: ای امیر! گمان میکنی مرا به سوی یکی از بقّالهای کوفه یا کفشدوزی از کفشدوزان حیره فرستادهای؟ آیا نمیدانی که مرا به سوی شیری خطرناک و قهرمانی بزرگ فرستادهای که در دست، شمشیری بُرنده دارد که از آن، مرگ میچکد؟!
ابن زیاد برایش پیغام فرستاد که: به وی امان بده؛ زیرا نمیتوانی بر او دست یابی، مگر با دادن امانی که با قسمهای سنگین، همراه باشد.(1)
1) (1) . أمَرَ ابنُ زِیادٍ خَلیفَتَهُ عَمرَو بنَ حُرَیثٍ المَخزوِمیَّ أن یَبعَثَ مَعَ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ ثَلاثَمِئَةِ رَجُلٍ مِن صَنادیدِ أصحابِهِ، -
الملهوف: مسلم بن عقیل، تنها در کوچههای کوفه رفت تا بر درِ خانۀ زنی به نام طوعه رسید. از او آب درخواست کرد و او به وی آب داد. آن گاه از او پناه خواست. زن به مسلم، پناه داد. پسر آن زن، از جریان، مطّلع شد و خبر را به عبید اللّه بن زیاد رساند. ابن زیاد، محمّد بن اشعث را احضار کرد و جمعیتی را به وی سپرد و او را برای آوردن مسلم فرستاد. وقتی به خانۀ زن رسیدند و مسلم، صدای سم اسبان را شنید، زره پوشید و بر اسب خود، سوار شد و با سپاه عبید اللّه به نبرد پرداخت.(1)
المناقب، ابن شهرآشوب: عبید اللّه بن زیاد، عمرو بن حُرَیث مخزومی و محمّد بن اشعث را به همراه هفتاد مرد فرستاد تا آن خانه را محاصره کردند. مسلم بر آنان یورش بُرد و این شعر را میخواند:
این مرگ است. هر چه میتوانی، انجام بده.
تو از جام مرگ، بی شک، خواهی نوشید.
پس برای [انجام] فرمان خداوند عز و جل، استقامت داشته باش
که تقدیر الهی در میان بندگانش، اجرا میگردد.
مسلم، 41 نفر از مردان آنان را کشت. ابن زیاد، پیغام سرزنش برای پسر اشعث فرستاد. پسر اشعث هم جواب فرستاد که: ای امیر! مرا به سوی شیری درنده و شمشیری بُرنده که در دست
1) (1) . خَرَجَ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ] وَحیداً فی سِکَکِ الکوفَةِ، حَتّی وَقَفَ عَلی بابِ امرَأَةٍ یُقالُ لَها: طَوعَةُ، فَطَلَبَ مِنها ماءً فَسَقَتهُ، ثُمَّ استَجارَها فَأَجارَتهُ، فَعَلِمَ بِهِ وَلَدُها فَوَشَی الخَبَرَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَأَحضَرَ مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ وضَمَّ إلَیهِ جَماعَةً، وأنفَذَهُ لإِحضارِ مُسلِمٍ، فَلَمّا بَلَغوا دارَ المَرأَةِ، وسَمِعَ مُسلِمٌ وَقعَ حَوافِرِ الخَیلِ، لَبِسَ دِرعَهُ، ورَکِبَ فَرَسَهُ، وجَعَلَ یُحارِبُ أصحابَ عُبَیدِ اللّهِ (الملهوف: ص 119).
قهرمانی بزرگ از خاندان بهترینِ انسانهاست، فرستادهای.(1)
. أنفَذَ عُبَیدُ اللّهِ عَمرَو بنَ حُرَیثٍ المَخزومِیَّ، ومُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ، فی سَبعینَ رَجُلاً حَتّی أطافوا بِالدّارِ، فَحَمَلَ مُسلِمٌ عَلَیهِم وهُوَ یَقولُ:
هُوَ المَوتُ فَاصنَع وَیکَ ما أنتَ صانِعُ فَأَنتَ بِکَأسِ المَوتِ لا شَکَّ جارِعُ
فَصَبرٌ لِأَمرِ اللّهِ جَلَّ جَلالُهُ فَحُکمُ قَضاءِ اللّهِ فِی الخَلقِ ذایعُ
فَقَتَلَ مِنهُم واحِداً وأربَعینَ رَجُلاً، فَأَنفَذَ ابنُ زِیادٍ اللّائِمَةَ إلَی ابنِ الأَشعَثِ، فَقالَ: أیُّهَا الأَمیرُ! إنَّکَ بَعَثتَنی إلی أسَدٍ ضِرغامٍ، وسَیفٍ حُسامٍ، فی کَفِّ بَطَلٍ هُمامٍ، مِن آلِ خَیرِ الأَنامِ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 93، بحار الأنوار: ج 44 ص 354).
البدایة و النهایة: سپاهیان بر مسلم، هجوم آوردند و مسلم با شمشیر، در برابر آنان ایستاد و سه مرتبه آنان را از خانه بیرون راند. لب بالا و پایین مسلم، ضربت خورد. آن گاه سپاهیان به سوی مسلم، سنگ پرتاب کردند و طنابهای حصیری را آتش زدند [و به طرفش انداختند]؛ ولی باز هم نتوانستند بر او دست یابند. مسلم با شمشیر از خانه بیرون آمد و به نبرد با آنان پرداخت.(2)
الأخبار الطوال: ابن زیاد به عُبَید بن حُرَیث گفت: یکصد مرد از قبیلۀ قریش(3)بفرست. او خوش نداشت که از غیر قریش(4)بفرستد و میترسید طغیان کنند. آنان به راه افتادند تا به خانهای که مسلم در آن بود، رسیدند. در را گشودند. مسلم با آنان به نبرد پرداخت. به سمت مسلم، سنگ پرتاب شد. دهانش شکست و دستگیر شد. او را بر استری سوار کردند و نزد ابن زیاد آوردند.(5)
العِقد الفرید - به نقل از ابو عبید قاسم بن سلام -: [سپاهیان] به سمت مسلم بن عقیل روانه شدند.
مسلم با شمشیر به سوی آنان آمد و با آنان میجنگید، تا این که جراحتهای سنگین برداشت و او را اسیر کردند.(6)
1) (1)
2) (2) . دَخَلوا عَلَیهِ [أی عَلی مُسلِمٍ] فَقامَ إلَیهِم بِالسَّیفِ، فَأَخرَجَهُم مِنَ الدّارِ ثَلاثَ مَرّاتٍ، واُصیبَت شَفَتُهُ العُلیا وَالسُّفلی، ثُمَّ جَعَلوا یَرمونَهُ بِالحِجارَةِ، ویُلهِبونَ النّارَ فی أطنابِ القَصَبِ، فَضاقَ بِهِم ذَرعاً، فَخَرَجَ إلَیهِم بِسَیفِهِ فَقاتَلَهُم (البدایة و النهایة: ج 8 ص 155).
3) (3) . قبیلۀ قیس، درست است (ر. ک: ص 440 ح 427).
4) (4) . قبیلۀ قیس، درست است.
5) (5) . قالَ [ابنُ زِیادٍ] لِعُبَیدِ بنِ حُرَیثٍ: ابعَث مِئَةَ رَجُلٍ مِن قُرَیشٍ، وکَرِهَ أن یَبعَثَ إلَیهِ غَیرَ قُرَیشٍ خَوفاً مِنَ العَصَبِیَّةِ أن تَقَعَ، فَأَقبَلوا حَتّی أتَوا الدّارَ الَّتی فیها مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ فَفَتَحوها، فَقاتَلَهُم، فَرُمِیَ فَکُسِرَ فوهُ واُخِذَ، فَاُتِیَ بِبَغلَةٍ فَرَکِبَها، وصاروا بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ (الأخبار الطوال: ص 240).
6) (6) . ارسِلَ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَخَرَجَ إلَیهِم بِسَیفِهِ، فَما زالَ یُقاتِلُهُم حَتّی أثخَنوهُ بِالجِراحِ، فَأَسَروهُ (العقد الفرید: ج 3 ص 365، المحاسن والمساوئ: ص 60).
مسلم گفت: چه اعتمادی به امانِ اهل نیرنگ و فجور هست؟! و باز یورش آورد و با آنان میجنگید و سرودههای حَمران بن مالک خَثعَمی را در روز نبرد خثعم و بنی عامر میخواند:
سوگند یاد کردهام که جز به آزادگی، کشته نشوم،
گرچه مرگ را ناخوش میدارم.
خوش ندارم که به من نیرنگ بزنند یا فریب بخورم
و با آب گوارا، آب گرم و تلخ را مخلوط کنم.
هر کسی روزی، مرگ را ملاقات میکند.
با شما نبرد میکنم و از سختی، هراسی ندارم.
به وی گفتند: به راستی که نیرنگ و فریبی نیست. ولی مسلم، بِدان توجّه نکرد و پس از دیدن جراحتهای سنگین، جمعیت بر او هجوم آوردند و مردی از پشت به وی ضربتی زد و به زمین افتاد و به اسارت گرفته شد.(1)
. ولَمّا قَتَلَ مُسلِمٌ مِنهُم جَماعَةً، نادی إلَیهِ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ: یا مُسلِمُ! لَکَ الأَمانُ. فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: وأیُّ أمانٍ لِلغَدَرَةِ الفَجَرَةِ! ثُمَّ أقبَلَ یُقاتِلُهُم ویَرتَجِزُ بِأبیاتِ حَمرانَ بنِ مالِکٍ الخَثعَمِیِّ یَومَ القرنِ، حَیثُ یَقولُ:
أقسَمتُ لا اقتَلُ إلّاحُرّا وإن رَأَیتُ المَوتَ شَیئاً نُکرا
أکرَهُ أن اخدَعَ أو اغَرّا أو أخلِطَ البارِدَ سُخناً مُرّا
کُلُّ امرِئٍ یَوماً یُلاقی شَرّا أضرِبُکُم ولا أخافُ ضُرّا
فَقالوا لَهُ: إنَّکَ لا تُخدَعُ ولا تُغَرُّ، فَلَم یَلتَفِت إلی ذلِکَ، وتَکاثَروا عَلَیهِ بَعدَ أن اثخِنَ بِالجِراح، فَطَعَنَهُ رَجُلٌ مِن خَلفِهِ، فَخَرَّ إلَی الأَرضِ، فَاُخِذَ أسیراً (الملهوف: ص 120، بحار الأنوار: ج 44 ص 357).
سوگند یاد کردهام که جز به آزادگی، کشته نشوم،
گرچه مرگ را چیز تلخی میبینم.
خوش ندارم که به من نیرنگ بزنند و یا فریب بخورم.
هر کسی روزی، مرگ را ملاقات میکند.
1) (1)
با شما نبرد میکنم و از سختی، هراسی ندارم،
مانند جوانی که هرگز فرار نکرده است.
آن گاه آنان او را با تیر و سنگ زدند تا خسته شد و بر دیوار، تکیه کرد و گفت: چرا به سویم مانند کفّار، سنگ پرتاب میکنید، در حالی که من از خاندان پیامبرانِ ابرار هستم؟ آیا حقّ پیامبر خدا را در خاندانش پاس نمیدارید؟
پسر اشعث گفت: خودت را به کشتن مده. تو در ذمّۀ منی.
مسلم گفت: تا نیرو در بدن دارم، اسیر نخواهم شد. نه، به خدا! این، شدنی نیست. و بر پسر اشعث، یورش بُرد و او فرار کرد. آن گاه مسلم گفت: بار خدایا! عطش، بیتابم کرده است.
آن گاه از هر سو بر مسلم حمله کردند و بُکَیر بن حُمرانِ احمری، ضربتی بر لب بالای مسلم زد و مسلم هم شمشیری بر دل او فرو کرد و او را کشت و کسی از پشت، بر مسلم، نیزهای زد و او از اسب بر زمین افتاد و به اسارت گرفته شد.(1)
. قالَ [ابنُ الأَشعَثِ]: وَیحَکَ ابنَ عَقیلٍ! لَکَ الأَمانُ. وهُوَ یَقولُ: لا حاجَةَ لی فی أمانِ الفَجَرَةِ! وهُوَ یَرتَجِزُ:
أقسَمتُ لا اقتَلُ إلّاحُرّا وإنَ رَأَیتُ المَوتَ شَیئاً نُکرا
أکرَهُ أن اخدَعَ أو اغَرّا کُلُّ امرِئٍ یَوماً یُلاقی شَرّا
أضرِبُکُم ولا أخافُ ضُرّا ضَربَ غُلامٍ قَطُّ لَم یَفِرّا
فَضَرَبوهُ بِالسِّهامِ وَالأَحجارِ حَتّی عَیِیَ وَاستَنَدَ حائِطاً، فَقالَ: ما لَکُم تَرمونی بِالأَحجارِ کَما تُرمَی الکُفّارُ، وأنَا مِن أهلِ بَیتِ الأَنبِیاءِ الأَبرارِ؟! ألا تَرعَونَ حَقَّ رَسولِ اللّهِ فی ذُرِّیَّتِهِ؟!
فَقالَ ابنُ الأَشعَثِ: لا تَقتُل نَفسَکَ، وأنتَ فی ذِمَّتی، قالَ: اؤسَرُ وبی طاقَةٌ؟! لا وَاللّهِ، لا یَکونُ ذلِکَ أبَداً. وحَمَلَ عَلَیهِ فَهَرَبَ مِنهُ، فَقالَ مُسلِمٌ: اللّهُمَّ إنَّ العَطَشَ قَد بَلَغَ مِنّی.
فَحَمَلوا عَلَیهِ مِن کُلِّ جانِبٍ، فَضَرَبَهُ بُکَیرُ بنُ حُمرانَ الأَحمَرِیُّ عَلی شَفَتِهِ العُلیا، وضَرَبَهُ مُسلِمٌ فی جَوفِهِ فَقَتَلَهُ، وطُعِنَ مِن خَلفِهِ فَسَقَطَ مِن فَرَسِهِ فَاُسِرَ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 93).
محمّد بن اشعث، پس از آن گفت: وای بر تو، ای مسلم! خودت را به کشتن مده. تو در امانی.
مسلم بن عقیل میگفت: مرا به امانِ اهل نیرنگ، نیازی نیست. آن گاه به نبرد پرداخت و این شعر را میخواند:
سوگند یاد کردهام که جز به آزادگی، کشته نشوم،
گرچه مرگ را جامی تلخ بیابم.
خوش ندارم به من نیرنگ بزنند و یا فریب بخورم.
1) (1)
هر کسی روزی، مرگ را ملاقات میکند.
با شما نبرد میکنم و از سختی نمیهراسم.
محمّد بن اشعث، بانگ برآورد و گفت: وای بر تو، ای پسر عقیل! به راستی که به تو دروغ گفته نمیشود و تو فریب داده نمیشوی. این جمعیت، قصد کشتن تو را ندارند. پس خودت را به کشتن مده.
مسلم - که خداوند، رحمتش کند - به سخن پسر اشعث، اعتنایی نکرد و به نبرد، ادامه داد تا جراحتهای سنگینی بر او وارد شد و از جنگیدن، ناتوان شد. جمعیت بر او یورش بردند و با تیر و سنگ بر او میزدند. مسلم گفت: وای بر شما! آیا به سویم سنگ، پرتاب میکنید - آن گونه که به کفّار، سنگ میزنند -، در حالی که من از خانوادۀ پیامبرانِ ابرارم؟ آیا حقّ پیامبر را در بارۀ خاندانش پاس نمیدارید؟
سپس با وجود ضعف، بر آنان یورش بُرد و جمعیت را در هم شکست و آنان را پراکنده ساخت. آن گاه برگشت و بر درِ خانه تکیه زد. سپاهیان به سمت مسلم، باز گشتند و محمّد بن اشعث بر آنان بانگ زد که: او را رها کنید تا با او سخن بگویم.
پسر اشعث به مسلم، نزدیک شد و رو به روی وی ایستاد و گفت: وای بر تو، ای پسر عقیل! خودت را به کشتن مده. تو در امانی و خونت بر گردن من است.
مسلم به وی گفت: ای پسر اشعث! گمان میکنی تا نیرویی برای جنگیدن دارم، دست دراز میکنم؟ نه! به خدا، هرگز چنین نمیشود. آن گاه بر پسر اشعث، یورش برد و او را تا پیش یارانش عقب راند. سپس به جای خود باز گشت و ایستاد و گفت: بار خدایا! عطش، امانم را بُریده است!
کسی جرئت نداشت به وی نزدیک شود، یا به او آب دهد. پسر اشعث، رو به یارانش کرد و گفت: وای بر شما! این برای شما ننگ و عار است که این گونه از یک مرد، درمانده شوید. همه با هم، بر او یورش برید.
همه بر مسلم یورش آوردند و او هم بر آنان یورش بُرد. مردی کوفی به نام بُکَیر بن حُمرانِ احمری، به سمت مسلم آمد و دو ضربت میان آنان رد و بدل شد. بُکَیر، ضربتی بر لب بالای مسلم زد و مسلم بن عقیل هم بر او ضربتی زد و او کشته بر زمین افتاد.
آن گاه مسلم از پشت سر، مورد اصابت نیزه قرار گرفت و بر زمین افتاد و به اسارت گرفته شد و اسب و سلاحش را هم گرفتند. مردی از قبیلۀ بنی سلیمان به نام عبید اللّه بن عبّاس نیز جلو آمد و عمامهاش را برداشت.(1)
. أرسَلَ إلَیهِ [أی إلی مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ] عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ أن أعطِهِ الأَمانَ؛ فَإِنَّکَ لَن تَقدِرَ عَلَیهِ إلّابِالأَمانِ. فَجَعَلَ -
1) (1)
ابن زیاد برایش پیغام فرستاد که: به وی امان بده. به راستی که نمیتوانی بر او دست یابی، مگر به امان دادنی که با سوگند، تأکید شود.
آن گاه محمّد بن اشعث، مسلم را صدا زد: وای بر تو، ای پسر عقیل! خودت را به کشتن مده.
تو در امانی.
مسلم هم میگفت: مرا به امانِ اهل نیرنگ و فاجران، نیازی نیست. و این شعر را میخواند:
سوگند خوردهام که جز به آزادگی، کشته نشوم،
گرچه مرگ را تلخ میدانم.
هر کسی روزی، مرگ را ملاقات میکند
و پرتو جان، باز میگردد و استقرار مییابد.
با شما میجنگم و از سختیها هراسی ندارم،
مانند جنگیدن بزرگی که روزگار را خوار میبیند
و سرد را با گرم، مخلوط میسازد.
برای امان شما، قدر و منزلتی نمیبینم.
میترسم که به من نیرنگ بزنند و یا فریب بخورم.
محمّد بن اشعث، فریاد زد: وای بر تو، ای مسلم! تو هرگز فریب و نیرنگ نخواهی خورد. این جمعیت، قصد کشتن تو را ندارند. پس خودت را به کشتن مده.
مسلم به این سخنان، توجّهی نکرد و به نبرد، ادامه داد تا جراحتهای سنگین برداشت و از نبرد کردن، ناتوان شد. سپاهیان با هم از هر سو بر او یورش بردند و او را با سنگ و تیر، هدف قرار دادند.
مسلم گفت: وای بر شما! چرا به سویم سنگ پرتاب میکنید - آن گونه که به کفّار، سنگ میزنند - در حالی که من از خاندان پیامبر برگزیدهام؟ وای بر شما! آیا حقّ پیامبر خدا را پاس نمیدارید و حقّ نزدیکانِ او را حرمت نمینهید؟!
آن گاه با ناتوانی بر آنان یورش بُرد و آنان را به سوی کوچهها و دروازهها فراری داد. آن گاه باز گشت و بر درِ خانهای تکیه داد.
جمعیت به سویش باز گشتند. محمّد بن اشعث بر آنان بانگ زد: رهایش کنید تا با او سخن بگویم. آن گاه به مسلم نزدیک شد و گفت: وای بر تو، ای پسر عقیل! خودت را به کشتن مده. تو در امانی و خونت بر گردن من است. تو در پناه منی.
مسلم گفت: ای پسر اشعث! گمان میکنی تا وقتی که نیرو برای جنگیدن دارم، دست تسلیم، دراز میکنم؟ نه، به خدا! هرگز چنین نمیشود. آن گاه بر او یورش بُرد و او را تا پیش یارانش عقب راند و به جایگاه خود باز گشت و میگفت: بار خدایا! عطش توانم را بُرده است! ولی کسی جرئت نداشت به او آب بدهد، یا به وی نزدیک شود.
پسر اشعث به یارانش گفت: این، برای شما ننگ و عار است که اینچنین از یک نفر، درمانده شدهاید! همه با هم، یکباره بر او یورش برید.
آنان بر مسلم حمله کردند و مسلم هم بر آنان یورش بُرد. مردی کوفی به نام بُکَیر بن حُمرانِ احمری، به سمت مسلم آمد و دو ضربت، میان آن دو، رد و بدل شد. بُکَیر بر لب بالای مسلم،
ضربتی زد و مسلم نیز ضربتی بر او زد که کشته بر زمین افتاد.(1)
. بر اساس نقلهای مشهور، مسلم علیه السلام توسّط بُکَیر بن حُمران به شهادت رسیده است. بنا بر این، به نظر میرسد که در این درگیری، بُکَیر توسّط مسلم کشته نشده و تنها مجروح گردیده است. در این باره، ر. ک: ص 480 (فصل چهارم/شهادت مسلم بن عقیل).
مسلم از پشت سر، نیزه خورد و بر زمین افتاد و به اسارت گرفته شد و اسب و سلاحش را برداشتند و مردی از بنی سُلَیم به نام عبید اللّه بن عبّاس، جلو آمد و عمامهاش را برداشت.(2)
فَأَرسَلَ إلَیهِ ابنُ زِیادٍ: أن أعطِهِ الأَمانَ، فَإِنَّکَ لَن تَقدِرَ عَلَیهِ إلّابِالأَمانِ المُؤَکَّدِ بِالأَیمانِ؛ فَجَعَلَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ یُنادیهِ: وَیحَکَ یَابنَ عَقیلٍ! لا تَقتُل نَفسَکَ، لَکَ الأَمانُ، فَیَقولُ مُسلِمٌ: لا حاجَةَ لی فی أمانِ الغَدَرةِ الفَجَرَةِ، ویُنشِدُ:
أقسَمتُ لا اقتَلُ إلّاحُرّا وإنَ رَأَیتُ المَوتَ شَیئاً مُرّا
کلُّ امرِئٍ یَوماً مُلاقٍ شَرّا رَدَّ شُعاعَ النَّفسِ فَاستَقَرّا
أضرِبُکُم ولا أخافُ ضُرّا ضَربَ هُمامٍ یَستَهینُ الدَّهرا
ویَخلِطُ البارِدَ سُخناً مُرّا ولا اقیمُ لِلأَمانِ قَدرا
أخافُ أن اخدَعَ أو اغَرّا
فَناداهُ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ: وَیحَکَ یا مُسلِمُ! إنَّکَ لَن تُغَرَّ ولَن تُخدَعَ، وَالقَومُ لَیسوا بِقاتِلیکَ، فَلا تَقتُل نَفسَکَ، فَلَم یَلتَفِت إلَیهِ، فَجَعَلَ یُقاتِلُهُم حَتّی اثخِنَ بِالجِراحِ، وضَعُفَ عَنِ الکِفاحِ، وتَکاثَروا عَلَیهِ مِن کُلِّ جانِبٍ، وجَعَلوا یَرمونَهُ بِالنَّبلِ وَالحِجارَةِ.
فَقالَ مُسلِمٌ، وَیلَکُم! ما لَکُم تَرمونّی بِالحِجارَةِ کَما تُرمَی الکُفّارُ، وأنَا مِن أهلِ بَیتِ النَّبِیِّ المُختارِ؟! وَیلَکُم! أما تَرعَونَ حَقَّ رَسولِ اللّهِ، ولا حَقَّ قُرباهُ؟ ثُمَّ حَمَلَ عَلَیهِم - فی ضَعفِهِ - فَهَزَمَهُم وکَسَرَهُم فِی الدُّروبِ وَالسِّکَکِ.
ثُمَّ رَجَعَ وأسنَدَ ظَهرَهُ عَلی بابِ دارٍ مِن تِلکَ الدّورِ، ورَجَعَ القَومُ إلَیهِ، فَصاحَ بِهِم مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ: ذَروهُ حَتّی اکَلِّمَهُ بِما اریدُ، فَدَنا مِنهُ وقالَ: وَیحَکَ یَابنَ عَقیلٍ! لا تَقتُل نَفسَکَ، أنتَ آمِنٌ ودَمُکَ فی عُنُقی، وأنتَ فی ذِمَّتی.
فَقالَ مُسلِمٌ: أتَظُنُّ یَابنَ الأَشعَثِ أنّی اعطی بِیَدی وأنَا أقدِرُ عَلَی القِتالِ؟! لا وَاللّهِ لا یَکونُ ذلِکَ أبَداً. ثُمَّ حَمَلَ عَلَیهِ فَأَلحَقَهُ بِأَصحابِهِ، ثُمَّ رَجَعَ إلی مَوضِعِهِ وهُوَ یَقولُ: اللّهُمَّ إنَّ العَطَشَ قَد بَلَغَ مِنّی، فَلَم یَجتَرِئ أحَدٌ أن یَسقِیَهُ الماءَ ویَدنُوَ مِنهُ.
فَقالَ ابنُ الأَشعَثِ لِأَصحابِهِ: إنَّ هذا لَهُوَ العارُ وَالشَّنارُ، أتَجزَعونَ مِن رَجُلٍ واحِدٍ هذَا الجَزَعَ؟ احمِلوا عَلَیهِ بِأَجمَعِکُم حَملَةَ رَجُلٍ واحِدٍ. فَحَمَلوا عَلَیهِ وحَمَلَ عَلَیهِم، وقَصَدَهُ رَجُلٌ مِن أهلِ الکوفَةِ یُقالُ لَهُ بُکَیرُ بنُ حُمرانَ الأَحمَرِیُّ، فَاختَلَفا بِضَربَتَینِ: ضَرَبَهُ بُکَیرٌ عَلی شَفَتِهِ العُلیا، وضَرَبَهُ مُسلِمٌ فَبَلَغَتِ الضَّربَةُ جَوفَهُ فَأَسقَطَهُ قَتیلاً.
وطُعِنَ [مُسلِمٌ] مِن وَرائِهِ فَسَقَطَ إلَی الأَرضِ، فَاُخِذَ أسیراً، ثُمَّ اخِذَ فَرَسُهُ وسِلاحُهُ، وتَقَدَّمَ رَجُلٌ مِن بَنی سُلَیمٍ یُقالُ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ العَبّاسِ، فَأَخَذَ عِمامَتَهُ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 209).
1) (1)
2) (2) . أرسَلَ إلَیهِ [أی إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ] مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ: أیُّهَا الأَمیرُ! أتَظُنُّ أنَّکَ بَعَثتَنی إلی بَقّالٍ مِن بَقاقیلِ الکوفَةِ، أو جُرمُقانِیٍّ مِن جَرامِقَةِ الحیرَةِ! أفَلا تَعلَمُ - أیُّهَا الأَمیرُ - أنَّکَ بَعَثتَنی إلی أسَدٍ ضِرغامٍ، وبَطَلٍ هُمامٍ، فی کَفِّهِ سَیفٌ حُسامٌ، یَقطُرُ مِنهُ المَوتُ الزُّؤامُ؟!
چنین میخواند:
سوگند خوردهام که جز به آزادگی، کشته نشوم،
گرچه مرگ را ناخوش میدارم.
هر کسی روزی، مرگ را ملاقات میکند؛
مرگی که سرد و گرم را به تلخی به هم میآمیزد.
مرگی که نور خورشید را پس میزند و استقرار مییابد.
[تنها] میترسم که به من دروغ گفته شود یا فریب بخورم.
محمّد بن اشعث به مسلم گفت: به تو دروغ گفته نمیشود و تو نیرنگ و فریب داده نمیشوی.
این جمعیت، عموزادههای تو اند و قصد کشتن و زدن تو را ندارند.
مسلم بر اثر پرتاب سنگ، جراحتهای سنگین برداشت و از نبرد، ناتوان و خسته شد و بر دیوار، تکیه زد. محمّد بن اشعث به وی نزدیک شد و گفت: تو در امانی.
مسلم گفت: من، در امانم؟
پسر اشعث گفت: آری. و جمعیت نیز گفتند: تو در امانی. جز عمرو بن عبید اللّه بن عبّاس سُلَمی که گفت: از این [مسلم]، هیچ شتری به من نمیرسد! و خود را [از دادن امان،] کنار کشید.
پسر عقیل گفت: بدانید که اگر به من امان ندهید، دست در دست شما نمیگذارم.(1)
. فَأَقبَلَ عَلَیهِ [أی عَلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ] مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ، فَقالَ: یافَتی، لَکَ الأَمانُ، لا تَقتُل نَفسَکَ! فَأَقبَلَ یُقاتِلُهُم وهُوَ یَقولُ:
أقسَمتُ لا اقتَلُ إلّاحُرّا وإن رَأَیتُ المَوتَ شَیئاً نُکرا
کُلُّ امرِئٍ یَوماً مُلاقٍ شَرّا ویَخلِطُ البارِدَ سُخناً مُرّا
رَدَّ شُعاعَ الشَّمسِ فَاستَقَرّا أخافُ أن اکذَبَ أو اغَرّا
فَقالَ لَهُ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ: إنَّکَ لا تُکذَبُ ولا تُخدَعُ ولا تُغَرُّ، إنَّ القَومَ بَنو عَمِّکَ، ولَیسوا بِقاتِلیکَ ولا ضارِبیکَ.
وقَد اثخِنَ بِالحِجارَةِ، وعَجَزَ عَنِ القِتالِ وَانبَهَرَ، فَأَسنَدَ ظَهرَهُ إلی جَنبِ تِلکَ الدّارِ، فَدَنا مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ فَقالَ: لَکَ الأَمانُ.
فَقالَ: آمِنٌ أنا؟ قالَ: نَعَم، وقالَ القَومُ: أنتَ آمِنٌ، غَیرَ عَمرِو بنِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ العَبّاسِ السُّلَمِیِّ فَإِنَّهُ قالَ: لا ناقَةَ لی فی هذا ولا جَمَلٍ، وتَنَحّی.
وقالَ ابنُ عَقیلٍ: أما لَو لَم تُؤَمِّنونی، ما وَضَعتُ یَدی فی أیدیکُم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 374؛ الإرشاد: ج 2 ص 59).
1) (1)
مسلم هم خود را در اختیار آنان گذارد. او را بر استری سوار کردند و نزد ابن زیاد آوردند، در حالی که پسر اشعث، شمشیر و اسلحۀ او را - هنگامی که به وی امان داد - برداشته بود.(1)
. لَمّا رَأَوا ذلِکَ مِنهُ [أی شِدَّةَ قِتالِ مُسلِمٍ وبَسالَتَهُ]، تَقَدَّمَ إلَیهِ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ، فَقالَ لَهُ: فَإِنَّکَ لا تُکذَبُ ولا تُغَرُّ، وأعطاهُ الأَمانَ، فَأَمکَنَهُم مِن نَفسِهِ، وحَمَلوهُ عَلی بَغلَةٍ وأتَوا بِهِ ابنَ زِیادٍ، وقَد سَلَبَهُ ابنُ الأَشعَثِ حینَ أعطاهُ الأَمانَ سَیفَهُ وسِلاحَهُ (مروج الذهب: ج 3 ص 68).
1) (1)
2) (2) . چنان که در چند روایت اخیر در سُطور قبل دیدید، کسی که به مسلمْ امان داد، محمّد بن اشعث بود و نه پسرش عبدالرحمان بن محمد بن اشعث؛ امّا شاید راوی به خاطر مشترک بودنِ کُنیۀ «ابن اشعث» بین این دو تن، در گزارش مَطلب امام علیه السلام دچار خطا شده است.
3) (3) . فَأَعطاهُ عَبدُ الرَّحمنِ الأَمانَ، فَأَمکَنَ مِن یَدِهِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 350، تهذیب الکمال: ج 6 ص 426).
گزارشهایی را که حاکی از دستگیری مسلم علیه السلام پس از امان دادن به او هستند، میتوان به سه دسته تقسیم کرد:
وأیُّ أمانٍ لِلغَدَرَةِ الفَجَرَةِ؟!
چه اعتمادی به امان اهل نیرنگ و فجور هست؟!
سپس با تمثّل به اشعار حُمران بن مالک خَثعَمی، خطاب به دشمنان حاضر در صحنۀ نبرد گفت:
أقْسَمْتُ لا اقتَلُ إلّاحُرّا....
سوگند یاد کردهام که جز به آزادگی، کشته نشوم.
سپس به نبردْ ادامه داد، تا این که از پشتِ سر، مورد اصابت نیزه قرار گرفت و به زمین افتاد و اسیر شد.(1)
. ر. ک: ص 446-447 ح 439-441.
گزارشی که حاکی از آن است که مسلم علیه السلام پس از درگیری با دشمن و وارد شدن جراحتهای بسیار به او و زمینگیر شدن، امان را پذیرفت.(2)
گزارشی که به طور مطلق، پذیرش امان به وسیلۀ مسلم علیه السلام را تأیید کرده است.(3)
با تأمّل در گزارشهای یاد شده، میتوان در یافت که گزارش سوم، بی تردید، نادرست است؛ زیرا مشخّص است که پیشنهاد امان دادن به رهبر قیامی که زمینه را برای نهضتی بزرگتر آماده میکند، آن هم از سوی فاسق و فاجری مانند ابن زیاد، دام و فریبی بیش نیست. چگونه میتوان پذیرفت که مسلم علیه السلام، متوجّه چنین نکتهای نبوده و بدون چون و چرا، امان ابن زیاد را پذیرفته و خود را تسلیم نموده است؟!
در مورد گزارش دوم نیز به نظر میرسد که گزارشگر، تسلیم شدن مسلم علیه السلام را پس از این که جراحات بسیاری برداشته و دیگر توان جنگیدن نداشته، «پذیرفتن امان» تصوّر کرده است.
بر این اساس، گزارش نخست - که بسیاری از منابع، آن را نقل کردهاند و متن آن با روح بلند و عزم استوار و شهامت و شجاعت یاران سیّد الشهدا علیه السلام سازگاری دارد -، نزدیک به واقع است که:
مسلم علیه السلام، هیچ گاه پیشنهاد امان را نپذیرفت و تا آخرین رمق جنگید و هنگامی که دیگر توان دفاع نداشت، دستگیر شد.
محمّد بن اشعث گفت: امیدوارم برایت مشکلی پیش نیاید.
مسلم گفت: این، جز آرزویی بیش نیست. کجاست امان شما؟ «انا للّهو انا الیه راجعون». و گریه کرد.
عمرو بن عبید اللّه بن عبّاس، به مسلم گفت: کسی که دنبال چیزی است مانند آنچه تو دنبال آنی، وقتی چنین حوادثی برایش رخ میدهد، گریه نمیکند.
مسلم گفت: به خدا سوگند، من برای جان خود، گریه نمیکنم و برای کشتن خویش، مرثیه نمیخوانم، گرچه یک لحظه زیان [و گرفتاری] را هم بر خویش نمیپسندم؛ امّا [اکنون] برای خاندانم گریه میکنم که به سمت من میآیند. من برای حسین و خاندان حسین، گریه میکنم.(1)
. واُتِیَ [مُسلِمٌ] بِبَغلَةٍ فَحُمِلَ عَلَیها، وَاجتَمَعوا حَولَهُ، وَانتَزَعوا سَیفَهُ مِن عُنُقِهِ، فَکَأَنَّهُ عِندَ ذلِکَ أیِسَ مِن نَفسِهِ، فَدَمَعَت عَیناهُ، ثُمَّ قالَ: هذا أوَّلُ الغَدرِ.
قالَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ: أرجو ألّا یَکونَ عَلَیکَ بَأسٌ.
قالَ: ما هُوَ إلّاالرَّجاءُ، أینَ أمانُکُم؟ إنّا للّهِِ وإنّا إلَیهِ راجِعونَ، وبَکی، فَقالَ لَهُ عَمرُو بنُ عُبَیدِ اللّهِ بنِ عَبّاسٍ: إنَّ مَن یَطلُبُ مِثلَ الَّذی تَطلُبُ، إذا نَزَلَ بِهِ مِثلُ الَّذی نَزَلَ بِکَ لَم یَبکِ!
قالَ: إنّی وَاللّهِ ما لِنَفسی أبکی، ولا لَها مِنَ القَتلِ أرثی، وإن کُنتُ لَم احِبَّ لَها طَرفَةَ عَینٍ تَلَفاً، ولکِن أبکی لِأَهلِیَ المُقبِلینَ إلَیَّ، أبکی لِحُسَینٍ وآلِ حُسَینٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 374؛ الإرشاد: ج 2 ص 59).
مسلم گفت: به خدا سوگند، برای خود، بیتابی نمیکنم، گرچه یک لحظه زیان [و گرفتاری] را هم برای خود نمیپسندم. بیتابی من، برای حسین و خانوادۀ اوست که با نامۀ من [به خاطر بیعت مردم،] فریفته شدند. و گفت: این، آغاز نیرنگ است.(2)
فَقالَ: وَاللّهِ ما لِنَفسی أجزَعُ، وإن کُنتُ لا احِبُّ لَها ضُرّاً طَرفَةَ عَینٍ، ولکِنَّ جَزَعی لِلحُسَینِ وأهلِ بَیتِهِ المُغتَرّینَ بِکتابی. وقالَ: هذا أوانُ الغَدرِ (مثیر الأحزان: ص 35).
برخی از کسانی که اطراف مسلم بودند، گفتند: کسی که دنبال چیزی است مانند آنچه تو دنبال آنی، وقتی برایش چنین حوادثی رخ میدهد، گریه نمیکند.
مسلم گفت: بدانید - به خدا سوگند - که بر جان خود نمیگریم؛ بلکه بر حسین و خاندان حسین میگریم؛ چرا که او امروز یا دیروز از مکّه به طرف کوفه راه افتاده است.(1)
. وجاؤوا بِبَغلَةٍ فَأَرکَبوهُ عَلَیها، وسَلَبوا عَنهُ سَیفَهُ، فَلَم یَبقَ یَملِکُ مِن نَفسِهِ شَیئاً، فَبَکی عِندَ ذلِکَ، وعَرَفَ أنَّهُ مَقتولٌ، فَیَئِسَ مِن نَفسِهِ، وقالَ: إنّا للّهِِ وإنّا إلَیهِ راجِعونَ.
فَقالَ بَعضُ مَن حَولَهُ: إنَّ مَن یَطلُبُ مِثلَ الَّذی تَطلُبُ، لا یَبکی إذا نَزَلَ بِهِ هذا!
فَقالَ: أمَا وَاللّهِ لَستُ أبکی عَلی نَفسی، ولکِن أبکی عَلَی الحُسَینِ وآلِ الحُسَینِ، إنَّهُ قَد خَرَجَ إلَیکُمُ الیَومَ أو أمسِ مِن مَکَّةَ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 155).
پسر اشعث گفت: به خدا سوگند که این کار را انجام میدهم و به ابن زیاد خواهم گفت که من به تو امان دادهام.
1) (1)
همچنین جعفر بن حُذَیفۀ طایی برایم نقل کرد... و گفت: محمّد بن اشعث، ایاس بن عَثِلِ طایی را - که از طایفۀ بنی مالک بن عمرو بن ثُمامه بود - فرا خواند. این مرد، شاعر بود و بسیار نزد محمّد، رفت و آمد میکرد. به وی گفت: حسین را ملاقات کن و این نامه را به وی برسان. و در آن نامه آنچه را پسر عقیل گفته بود، نوشت و به وی گفت: این، زاد و توشۀ راه و این هم متاعی برای خانوادهات.
ایاس گفت: از کجا مرکب بیاورم؟ به راستی که مرکبم لاغر است.
پسر اشعث گفت: این هم مرکب. آن را با هر آنچه بر آن است، سوار شو.
ایاس از کوفه خارج شد و در منزل زُباله (محلّی معروف در راه مکّه به کوفه) پس از چهار شب به حسین علیه السلام برخورد کرد و خبر را رساند و نامه را به وی داد. حسین علیه السلام به وی فرمود: «هر آنچه تقدیر شده، رُخ میدهد. جان خود و نیز فساد امّت را به [رضا و] حساب خداوند، وا میگذاریم».(1)
. ثُمَّ أقبَلَ [مُسلِمٌ] عَلی مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ فَقالَ: یا عَبدَ اللّهِ، إنّی أراکَ وَاللّهِ سَتَعجِزُ عَن أمانی، فَهَل عِندَکَ خَیرٌ؟ تَستَطیعُ أن تَبعَثَ مِن عِندِکَ رَجُلاً عَلی لِسانی یُبلِغُ حُسَیناً علیه السلام - فَإِنّی لا أراهُ إلّاقَد خَرَجَ إلَیکُمُ الیَومَ مُقبِلاً، أو هُوَ خارِجٌ غَداً هُوَ وأهلُ بَیتِهِ، وإنَّ ماتَری مِن جَزَعی لِذلِکَ - فَیَقولَ: إنَّ ابنَ عَقیلٍ بَعَثَنی إلَیکَ، وهُوَ فی أیدِی القَومِ أسیرٌ، لا یَری أن تَمشِیَ حَتّی تُقتَلَ، وهُوَ یَقولُ: ارجِع بِأَهلِ بَیتِکَ، ولا یَغُرُّکَ أهلُ الکوفَةِ، فَإِنَّهُم أصحابُ أبیکَ الَّذی کانَ یَتَمَنّی فِراقَهُم بِالمَوتِ أوِ القَتلِ، إنَّ أهلَ الکوفَةِ قَد کَذَّبوکَ، وکَذَّبونی، ولَیسَ لِمُکَذَّبٍ رَأیٌ.
فَقالَ ابنُ الأَشعَثِ: وَاللّهِ لَأَفعَلَنَّ، ولَاُعلِمَنَّ ابنَ زِیادٍ أنّی قَد آمَنتُکَ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: فَحَدَّثَنی جَعفَرُ بنُ حُذَیفَةَ الطّائِیُّ... قالَ: دَعا مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ إیاسَ بنَ العَثِلِ الطائِیَّ، مِن بَنی مالِکِ بنِ عَمرِو بنِ ثُمامَةَ، وکانَ شاعِراً، وکانَ لِمُحَمَّدٍ زَوّاراً، فَقالَ لَهُ: القَ حُسَیناً فَأَبلِغهُ هذَا الکِتابَ، وکَتَبَ فیهِ الَّذی أمَرَهُ ابنُ عَقیلٍ.
وقالَ لَهُ: هذا زادُکَ وجَهازُکَ ومُتعَةٌ لِعِیالِکَ، فَقالَ: مِن أینَ لی بِراحِلَةٍ؟ فَإِنَّ راحِلَتی قَد أنضَیتُها، قالَ: هذِهِ راحِلَةٌ فَارکَبها بِرَحلِها، ثُمَّ خَرَجَ فَاستَقبَلَهُ بِزُبالَةَ لِأَربَعِ لَیالٍ، فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ، وبَلَّغَهُ الرِّسالَةَ، فَقالَ لَهُ حُسینٌ علیه السلام: کُلُّ ما حُمَّ نازِلٌ، وعِندَ اللّهِ نَحتَسِبُ أنفُسَنا، وفَسادَ امَّتِنا (تاریخ الطبری: ج 5 ص 374؛ الإرشاد: ج 2 ص 59).
1) (1)
به همراه خانوادهات باز گرد و کوفیان، تو را نفریبند. آنان، همان یاران پدرت هستند که آرزو داشت با مرگ یا کشته شدن، از آنان رهایی یابد. به راستی، کوفیان به من دروغ گفتند و من هم همان را برای شما نوشتم و کسی که با دروغِ دیگران فریفته میشود، رأیی ندارد»؟
محمّد گفت: به خدا سوگند، این کار را انجام میدهم. آن گاه ایاسِ طایی را فرا خواند و آنچه را مسلم گفته بود، از زبان مسلم نوشت و به وی مرکب و توشۀ راه داد. ایاس، حرکت کرد و در منزل زُباله، با حسین علیه السلام مواجه شد.
مسلم وقتی به خانۀ هانی منتقل شده بود، نامهای برای حسین علیه السلام نوشته بود و از بسیاریِ بیعت کنندگان، یاد کرده بود. سخن مسلم که «به من دروغ گفتند و من هم برای شما نامه نوشتم»، بِدان اشاره دارد.(1)
. لَمّا رَکِبَ [مُسلِمٌ] عَلَی البَغلَةِ، ونُزِعَ مِنهُ السَّیفُ، استَرجَعَ، وقالَ: هذا أوَّلُ الغَدرِ، وأیِسَ مِن نَفسِهِ، وعَلِمَ أن لا أمانَ لَهُ مِنَ القَومِ، فَقالَ لِمُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ: إنّی لَأَظُنُّکَ أن تَعجِزَ عَن أمانی، أفَتَستَطیعُ أن تَبعَثَ رَجُلاً عَن لِسانی یُبلِغُ حُسَیناً علیه السلام؛ فَإِنّی لا أراهُ إلّاقَد خَرَجَ إلی ما قِبَلَکُم، هُوَ وأهلُ بَیتِهِ، فَیقولَ لَهُ: إنَّ مُسلِماً بَعَثَنی إلَیکَ، وهُوَ أسیرٌ فی یَدِ العَدُوِّ، یَذهَبونَ بِهِ إلَی القَتلِ، فَارجِع بِأَهلِکَ، ولا یَغُرَّنَّکَ أهلُ الکوفَةِ؛ فَإِنَّهُم أصحابُ أبیکَ الَّذی کانَ یَتَمَنّی فِراقَهُم بِالمَوتِ أوِ القَتلِ، إنَّ أهلَ الکوفَةِ قَد کَذَبونی فَکَتَبتُ إلَیکَ، ولَیسَ لِمکذوبٍ رَأیٌ.
فَقالُ مُحَمَّدٌ: وَاللّهِ لَأَفعَلَنَّ، ودَعا بِإِیاسٍ الطائِیِّ، وکَتَبَ مَعَهُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام ما قالَهُ مُسلِمٌ عَن لِسانِ مُسلِمٍ، وأعطاهُ راحِلَةً وزاداً، فَذَهَبَ فَاستَقبَلَ الحُسَینَ علیه السلام بِزُبالَةَ، وکانَ مُسلِمٌ حینَ تَحَوَّلَ إلی دارِ هانی کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام کِتاباً، ذَکَرَ فیهِ کَثرَةَ مَن بایَعَهُ، فَهُوَ قَولُهُ: کَذَبونی فَکَتَبتُ إلَیکَ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 211).
حسین علیه السلام چون نامه را خواند، به درستیِ آن یقین کرد و کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه، ایشان را ناراحت کرد. همچنین فرستادۀ خبر، کشته شدن قیس بن مُسهِر را - که ایشان او را از مکان «بطن الرِّمّه» فرستاده بود -، به ایشان داد.
گروهی، از منزلهای بین راه با ایشان همراه شده بودند. چون خبر کشته شدن مسلم را شنیدند، پراکنده شدند. آنان گمان میکردند که ایشان بر یاران و همراهان خود در کوفه وارد میشود. با ایشان کسی جز یاران نزدیکش، باقی نماند.(2)
فَلَمّا قَرَأَ الکِتابَ استَیقَنَ بِصِحَّةِ الخَبَرِ، وأفظَعَهُ قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئِ بنِ عُروَةَ، ثُمَّ أخبَرَهُ الرَّسولُ بِقَتلِ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ، رَسولِهِ الَّذی وَجَّهَهُ مِن بَطنِ الرِّمَّةِ.
وقَد کانَ صَحِبَهُ قَومٌ مِن مَنازِلِ الطَّریقِ، فَلَمّا سَمِعوا خَبَرَ مُسلِمٍ - وقَد کانوا ظَنّوا أنَّهُ یَقدَمُ عَلی أنصارٍ وعَضُدٍ - تَفَرَّقوا عَنهُ، ولَم یَبقَ مَعَهُ إلّاخاصَّتُهُ (الأخبار الطوال: ص 247).
1) (1)
2) (2) . لَمّا وافی [أیِ الإِمامُ الحُسَین علیه السلام] زُبالَةَ، وافاهُ بِها رَسولُ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ وعُمَرَ بنِ سَعدٍ بِما کانَ سَأَلَهُ مُسلِمٌ أن یَکتُبَ بِهِ إلَیهِ مِن أمرِهِ، وخِذلانِ أهلِ الکوفَةِ إیّاهُ بَعدَ أن بایَعوهُ، وقَد کانَ مُسلِمٌ سَأَلَ مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ ذلِکَ.
هر چند اقدام ابن اشعث و ابن سعد، در ظاهر، عمل کردن به وصیّت مسلم علیه السلام و رساندن پیام او به امام حسین علیه السلام بود،(1)
. ر. ک: ص 474 (وصیّتهای مسلم بن عقیل).
ولی بدیهی است که هدف اصلی آنان، منصرف کردن امام علیه السلام از آمدن به کوفه و جلوگیری از رسیدن ایشان به کانون نهضت، یعنی کوفه بوده است. به همین جهت، هنگامی که امام علیه السلام بر خلاف توصیۀ مسلم علیه السلام به حرکت خود به سوی کوفه ادامه داد، در سرزمین کربلا، راه را بر ایشان بستند و او و یارانش را به شهادت رساندند.مسلم بن عمرو به وی گفت: میبینی چه قدر خنک است؟ نه، به خدا سوگند! از این آب، قطرهای نخواهی نوشید تا از آبهای داغ در آتش جهنّم بچشی.
پسر عقیل به وی گفت: وای بر تو! کیستی؟
گفت: من، پسر کسی هستم که حقیقت را شناخت، آن گاه که تو آن را انکار کردی، و برای امامش خیرخواهی کرد، آن گاه که تو با او نفاق ورزیدی، و از پیشوایش حرفشنوی و فرمانبری داشت، زمانی که تو مخالفت و سرکشی کردی. من، مسلم بن عمرو باهِلی هستم.
پسر عقیل گفت: مادرت به عزایت بنشیند! چه قدر جفاپیشه و خشن و سنگدل و درشتخو هستی! تو - ای پسر باهله - به آبهای داغ و جاودانگی در آتش جهنّم، از من سزاوارتری. آن گاه نشست و به دیوار، تکیه داد.
قدامة بن سعد برایم نقل کرد که: عمرو بن حُرَیث، غلامی را به نام سلیمان فرستاد و کوزهای آب آورد و مسلم از آن نوشید.
1) (1)
همچنین سعید بن مُدرِک بن عُماره برایم نقل کرد که: عُمارة بن عُقبه، غلامی را به نام قیس صدا کرد و او کوزهای که بر آن پارچهای بود، به همراه ظرفی آورد و در آن، آب ریخت و به مسلم نوشاند. هر گاه مسلم آب مینوشید، ظرفْ پر از خون میشد. وقتی برای بار سوم، ظرف را پر از آب کرد و خواست بنوشد، دندانهای جلویش در ظرف افتاد. آن گاه گفت: ستایش، خدا را! اگر این آب، روزیِ من بود، آن را مینوشیدم!(1)
. إنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ حینَ انتَهی إلی بابِ القَصرِ، فَإِذا قُلَّةٌ بارِدَةٌ مَوضوعَةٌ عَلَی البابِ، فَقالَ ابنُ عَقیلٍ: اسقونی مِن هذَا الماءِ، فَقالَ لَهُ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو: أتَراها ما أبرَدَها؟! لا وَاللّهِ، لا تَذوقُ مِنها قَطرَةً أبَداً، حَتّی تَذوقَ الحَمیمَ فی نارِ جَهَنَّمَ!
قالَ لَهُ ابنُ عَقیلٍ: وَیحَکَ! مَن أنتَ؟ قالَ: أنَا ابنُ مَن عَرَفَ الحَقَّ إذ أنکَرتَهُ، ونَصَحَ لِإِمامِهِ إذ غَشَشتَهُ، وسَمِعَ وأطاعَ إذ عَصَیتَهُ وخالَفتَ، أنَا مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ.
فَقالَ ابنُ عَقیلٍ: لِاُمِّکَ الثُّکلُ، ما أجفاکَ وما أفَظَّکَ! وأقسی قَلبَکَ وأغلَظَکَ!! أنتَ یَابنَ باهِلَةَ أولی بِالحَمیمِ وَالخُلودِ فی نارِ جَهَنَّمَ مِنّی. ثُمَّ جَلَسَ مُتَسانِداً إلی حائِطٍ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: فَحَدَّثَنی قُدامَةُ بنُ سَعدٍ: أنَّ عَمرَو بنَ حُرَیثٍ بَعَثَ غُلاماً یُدعی سُلَیمانَ، فَجاءَهُ بِماءٍ فی قُلَّةٍ فَسَقاهُ.
قال أبو مِخنَفٍ: وحَدَّثَنی سَعیدُ بنُ مُدرکِ بنِ عُمارَةَ: أنَّ عُمارَةَ بنَ عُقبَةَ بَعَثَ غُلاماً لَهُ یُدعی قَیساً، فَجاءَهُ بِقُلَّةٍ عَلَیها مِندیلٌ ومَعَهُ قَدَحٌ، فَصَبَّ فیه ماءً ثُمَّ سَقاهُ، فَأَخَذَ کُلَّما شَرِبَ امتَلَأَ القَدَحُ دَماً، فَلَمّا مَلَأَ القَدَحَ المَرَّةَ الثّالِثَةَ ذَهَبَ لِیَشرَبَ فَسَقَطَت ثَنِیَّتاهُ فیهِ. فَقَالَ: الحَمدُ للّهِِ، لَو کانَ لی مِنَ الرِّزقِ المَقسومِ شَرِبتُهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 375؛ الإرشاد: ج 2 ص 60).
مسلم با شمشیر در برابر آنان ایستاد و با آنان نبرد میکرد، تا این که مجروح شد و به اسارت در آمد. مسلم، عطش داشت و گفت: به من آب بدهید. همراه او مردی از خاندان ابو مُعَیط و مردی از بنی سُلَیم بودند. شمر بن ذی الجوشن گفت: به خدا سوگند، به تو آب نمیدهیم، مگر از [آب نامطبوع] چاه.
مرد مُعَیطی گفت: به خدا سوگند، جز از [آب گوارای] فرات، آبش نمیدهیم.
آن گاه غلامی از غلامان مرد مُعَیطی، با تُنگی از آب و ظرفی و پارچهای آمد و به وی آب داد.
مسلم، مَزمَزه کرد و خون از دهانش آمد. یکسر، خونْ بیرون میریخت و او نمیتوانست آب بنوشد. آن گاه گفت: آن را از من، دور کن.
چون صبح شد، عبید اللّه، مسلم را فرا خواند تا گردنش را بزند.(2)
فَقالَ شِمرُ بنُ ذی جَوشَنٍ: وَاللّهِ لا نَسقیکَ إلّامِنَ البِئرِ. وقالَ المُعَیطِیُّ: وَاللّهِ لا نَسقیهِ إلّامِنَ الفُراتِ. فَأَتاهُ غُلامٌ لَهُ بِإِبریقٍ مِن ماءٍ، وقَدَحٍ قَواریرَ ومِندیلٍ فَسَقاهُ، فَتَمَضمَضَ فَخَرَجَ الدَّمُ، فَما زالَ یَمُجُّ الدَّمَ ولا یُسیغُ شَیئاً، حَتّی قالَ: أخِّرهُ عَنّی، فَلَمّا أصبَحَ دَعاهُ عُبَیدُ اللّهِ لِیَضرِبَ عُنُقَهُ (المحاسن و المساوئ: ص 60، الإمامة و السیاسة: ج 2 ص 10).
مسلم بن عقیل به وی گفت: وای بر تو! چه قدر جفاپیشه و خشن و تندخو هستی! گواهی میدهم که اگر از قریش هستی، به آنها چسبیدهای [و در اصل، از قریش نیستی] و اگر از غیر قریشی، خود را به غیر پدرت نسبت دادهای. کیستی، ای دشمن خدا؟
گفت: من کسی هستم که حقیقت را شناخت، آن گاه که تو آن را انکار کردی، و با امامش یکرنگ بود، آن گاه که تو با او نفاق ورزیدی، و حرفشنو و فرمانبر بود، آن گاه که تو مخالفت ورزیدی. من، مسلم بن عمرو باهِلی ام.
مسلم بن عقیل به وی گفت: تو به جاودانگی در آتش و آب داغ آن، سزاوارتری؛ چرا که فرمانبری از فرزندان سفیان را بر پیروی از محمّدِ پیامبر، ترجیح دادهای.
آن گاه مسلم بن عقیل - که خداوند، رحمتش کند - گفت: وای بر شما، ای کوفیان! قدری آب به من بدهید.
در این هنگام، غلام عمرو بن حُرَیث باهلی، با کوزه و ظرفی آمد و کوزه را به وی داد؛ ولی هر بار که مسلم خواست بنوشد، ظرف، پُر از خون میشد. او به جهت خون بسیار، نتوانست آب بنوشد و دندانهای جلویش در ظرف افتاد. مسلم بن عقیل - که خداوند، رحمتش کند - از نوشیدن آب، صرفنظر کرد.
مسلم را آوردند تا بر عبید اللّه بن زیاد، وارد شد.(1)
. فَجَعَلَ [مُسلِمٌ] یَقولُ: اسقونی شُربَةً مِنَ الماءِ، فَقالَ لَهُ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ: وَاللّهِ لا تَذوقُ الماءَ یَابنَ عَقیلٍ أو تَذوقَ المَوتَ، فَقالَ لَهُ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: وَیلَکَ یا هذا، ما أجفاکَ وأفَظَّکَ وأغلَظَکَ!! اشهِدُ عَلَیکَ أنَّکَ إن کُنتَ مِن قُرَیشٍ فَإِنَّکَ مُلصَقٌ، وإن کُنتَ مِن غَیرِ قُرَیشٍ فَإِنَّکَ مُدَّعٍ إلی غَیرِ أبیکَ. مَن أنتَ یا عَدُوَّ اللّهِ؟
فَقالَ: أنَا مَن عَرَفَ الحَقَّ إذ أنکَرتَهُ، ونَصَحَ لِإِمامِهِ إذ غَشَشتَهُ، وسَمِعَ وأطاعَ إذ خالَفتَهُ، أنَا مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ.
فَقالَ لَهُ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: أنتَ أولی بِالخُلودِ وَالحَمیمِ، إذ آثَرتَ طاعَةَ بَنی سُفیانَ عَلی طاعَةِ الرَّسولِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله.
ثُمَّ قالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ - رَحِمَهُ اللّهُ -: وَیحَکُم یا أهلَ الکوفَةِ! اسقونی شُربَةً مِن ماءٍ. فَأَتاهُ غُلامٌ لِعَمرِو بنِ حُرَیثٍ الباهِلِیِّ بِقُلَّةٍ فیها ماءٌ، وقَدَحٍ فیها، فَناوَلَهُ القُلَّةَ، فَکُلَّما أرادَ أن یَشرَبَ امتَلَأَ القَدَحُ دَماً، فَلَم یَقدِر أن یَشرَبَ مِن کَثرَةِ الدَّمِ، وسَقَطَت ثَنِیَّتاهُ فِی القَدَحِ، فَامتَنَعَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ - رَحِمَهُ اللّهُ - مِن شُربِ الماءِ.
قالَ: واُتِیَ بِهِ حَتّی ادخِلَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ (الفتوح: ج 5 ص 55، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 210).
1) (1)
صحابه ایستاده بودند که مسلم، آنان را میشناخت و آنان هم مسلم را میشناختند. آنان منتظر بودند که به آنان، اجازۀ ورود به نزد ابن زیاد داده شود.
مسلم، صورت و لباسش، خونآلود بود و جراحتهای بسیار داشت و بسیار تشنه بود. کوزۀ آب خنکی در آن جا بود. خواست از آن بنوشد، که مردی از میان آن جمعیت گفت: به خدا سوگند، از این آب نمینوشی تا از آب داغِ جهنّم بنوشی.
مسلم به وی گفت: وای بر تو، ای پسر باهله! تو به آبهای داغ و جاودانگی در آتش جهنّم، سزاوارتری. آن گاه نشست و از خستگی و ناتوانی و عطش، به دیوار، تکیه داد.
عُمارة بن عُقبة بن ابی مُعَیط، غلامش را به منزلش فرستاد و او کوزهای را که بر آن پارچهای بود، به همراه ظرفی آورد و آب را در ظرف میریخت و به مسلم میداد تا بنوشد؛ ولی مسلم به خاطر بسیاریِ خونی که در آب میریخت، نتوانست آبی بنوشد. این کار، دو یا سه بار تکرار شد و چون اندکی نوشید، دندانهای جلویش در ظرف افتاد. پس گفت: ستایش، خدای را که از روزیام، قدری آب مانده بود.(1)
. لَمَّا انتَهی مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ إلی بابِ القَصرِ، إذا عَلی بابِهِ جَماعَةٌ مِنَ الاُمَراءِ مِن أبناءِ الصَّحابَةِ، مِمَّن یَعرِفُهُم ویَعرِفونَهُ، یَنتَظِرونَ أن یُؤذَنَ لَهُم عَلَی ابنِ زِیادٍ، ومُسلِمٌ مُخَضَّبٌ بِالدِّماءِ فی وَجهِهِ وثِیابِهِ، وهُوَ مُثخَنٌ بِالجِراحِ، وهُوَ فی غایَةِ العَطَشِ، وإذا قُلَّةٌ مِن ماءٍ بارِدٍ هُنالِکَ، فَأَرادَ أن یَتَناوَلَها لِیَشرَبَ مِنها، فَقالَ لَهُ رَجُلٌ مِن اولئِکَ: وَاللّهِ لا تَشرَبُ مِنها حَتّی تَشرَبَ مِنَ الحَمیمِ!
فَقالَ لَهُ: وَیلَکَ یَابنَ ناهِلَةَ، أنتَ أولی بِالحَمیمِ وَالخُلودِ فی نارِ الجَحیمِ مِنّی. ثُمَّ جَلَسَ فَتَسانَدَ إلَی الحائِطِ مِنَ التَّعَبِ وَالکَلالِ وَالعَطَشِ، فَبَعَثَ عُمارةُ بنُ عُقبَةَ بنِ أبی مُعَیطٍ مَولیً لَهُ إلی دارِهِ، فَجاءَ بِقُلَّةٍ عَلَیها مِندیلٌ ومَعَهُ قَدَحٌ، فَجَعَلَ یُفرِغُ لَهُ فِی القَدَحِ ویُعطیهِ فَیَشرَبُ، فَلا یَستَطیعُ أن یُسیغَهُ مِن کَثرَةِ الدِّماءِ الَّتی تَعلو عَلَی الماءِ، مَرَّتَینِ أو ثَلاثاً، فَلَمّا شَرِبَ سَقَطَت ثَنایاهُ مَعَ الماءِ، فَقالَ: الحَمدُ للّهِِ، لَقَد کانَ بَقِیَ لی مِنَ الرِّزقِ المَقسومِ شُربَةُ ماءٍ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 156).
أنساب الأشراف: مسلم را نزد ابن زیاد آوردند و پیش از این، پسر اشعث به وی امان داده بود؛ ولی ابن زیاد، آن امان را نپذیرفت.(2)
تاریخ الطبری - به نقل از جعفر بن حذیفۀ طایی -: محمّد بن اشعث، مسلم بن عقیل را به قصر آورد و اجازۀ ورود خواست و به وی اجازه داده شد. محمّد بن اشعث، داستان پسر عقیل را برای ابن زیاد، تعریف کرد و نیز ضربت زدن بُکَیر را بر مسلم، یادآور شد.
ابن زیاد گفت: او (مسلم) از رحمت خدا دور باد!
آن گاه محمّد بن اشعث، داستانِ خود و امانی را که به مسلم داده بود، باز گفت.
عبید اللّه گفت: تو را چه به امان دادن؟! تو را نفرستادیم که به وی امان دهی! تو را فرستادیم تا او را بیاوری. محمّد بن اشعث، سکوت کرد.
مسلم را که به قصر آوردند، تشنه بود و بر آستانۀ قصر، گروهی نشسته بودند و منتظر اجازۀ ورود بودند، کسانی از جمله: عُمارة بن عُقبة بن ابی مُعَیط، عمرو بن حُرَیث، مسلم بن عمرو و کثیر بن شهاب.(1)
. أقبَلَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ بِابنِ عَقیلٍ إلی بابِ القَصرِ، فَاستَأذَنَ فَاُذِنَ لَهُ، فَأَخبَرَ عُبَیدَ اللّهِ خَبَرَ ابنِ عَقیلٍ، وضَربِ بُکَیرٍ إیّاهُ، فَقالَ: بُعداً لَهُ! فَأَخبَرَهُ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ بِما کانَ مِنهُ، وما کانَ مِن أمانِهِ إیّاهُ.
فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: ما أنتَ وَالأَمانُ، کَأَنّا أرسَلناکَ تُؤمِنُهُ! إنَّما أرسَلناکَ لِتَأتِیَنا بِهِ. فَسَکَتَ.
وَانتَهَی ابنُ عَقیلٍ إلی بابِ القَصرِ وهُوَ عَطشانُ، وعَلی بابِ القَصرِ ناسٌ جُلوسٌ یَنتَظِرونَ الإِذنَ، مِنهُم: عُمارَةُ بنُ عُقبَةَ بنِ أبی مُعَیطٍ، وعَمرُو بنُ حُرَیثٍ، ومُسلِمُ بنُ عَمرٍو، وکَثیرُ بنُ شِهابٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 375؛ الإرشاد: ج 2 ص 61).
مسلم گفت: اگر میخواهد مرا بکشد، چه سلامی؟ و اگر نمیخواهد بکشد، به جانم سوگند که بسیار بر او سلام خواهم کرد.
ابن زیاد به وی گفت: به جانم سوگند، کشته میشوی.
مسلم گفت: حتماً؟
گفت: آری.
گفت: پس بگذار به برخی از خویشانم وصیّت کنم. آن گاه به اطرافیانِ عبید اللّه نظر افکند و در میان آنان، عمر بن سعد را دید. گفت: ای عُمَر! میان من و تو، خویشاوندی است و اینک از تو خواستهای دارم و لازم است آن را - که سرّی است -، برآورده سازی.
عمر بن سعد، از این که مسلم خواستهاش را بگوید، ابا کرد.
عبید اللّه به وی گفت: از این که در خواستۀ عموزادهات بنگری، ابا نکن.
عمر، برخاست و نزد مسلم رفت و به گونهای نشست که ابن زیاد او را ببیند. مسلم به وی گفت: در کوفه هفتصد درهم بدهکارم. هنگامی که وارد کوفه شدم، آن را قرض گرفتهام. دَینم را ادا کن. جنازهام را از ابن زیاد بگیر و به خاک بسپار و کسی را به سوی حسین بفرست تا او را برگرداند؛ چرا که من برایش نامه نوشتم که مردم با او هستند و حدس میزنم به سمت کوفه
1) (1)
حرکت کرده است.
عمر به ابن زیاد گفت: میدانی چه گفت؟ آن گاه یک یک وصیّتهای مسلم را برای ابن زیاد، بازگو کرد.
ابن زیاد به وی گفت: امین، خیانت نمیکند؛ ولی گاه، خیانتکار، امین شمرده میشود.
پرداخت بدهیها، به دست توست و ما تو را منع نمیکنیم. هر کاری میخواهی، انجام بده. در مورد حسین نیز اگر او قصد ما را نداشت، ما هم قصد او را نداریم و اگر قصد ما را کرد، ما از او دست برنمیداریم. امّا در بارۀ جنازهاش، شفاعت تو را نمیپذیریم و او از نظر ما، شایستۀ چنین چیزی نیست. او با ما پیکار کرده و با ما به مخالفت برخاسته و برای نابودی ما، تلاش کرده است.
برخی گمان کردهاند که ابن زیاد گفت: جنازهاش برای ما مهم نیست که وقتی او را کشتیم، با او چه میشود.
آن گاه ابن زیاد گفت: ای پسر عقیل! نزد مردم - که اتّحاد داشتند و سخنشان یکی بود - آمدی تا در میان آنان، تفرقه ایجاد کنی و وحدت آنان را بر هم زنی و برخی را بر ضدّ برخی بشورانی؟
مسلم گفت: هرگز! من [برای این] نیامدم و مردم این شهر، [خود،] بر این باورند که پدرت خوبانشان را کشته و خونهایشان را ریخته و رفتار کسرا و قیصر را با آنها داشته است. ما آمدیم تا به عدل، فرمان دهیم و به حکم کتاب (قرآن)، فرا بخوانیم.
ابن زیاد گفت: تو را با این حرفها چه، ای فاسق؟! آیا ما در میان آنان، چنین رفتار نمیکردیم، وقتی تو در مدینه میگساری میکردی؟
مسلم گفت: من، میگساری میکردم؟! به خدا سوگند که خداوند میداند تو در این سخن، صادق نیستی و بدون آگاهی، سخن میگویی. من آن گونه که تو گفتی، نیستم. سزاوارتر از من به میگساری، کسی است که خون مسلمانان را میخورد و بیگناه را که جانش محترم است، میکُشد و بیرون از قصاص، آدم میکُشد و به حرام، خون میریزد و بر اساس خشم و دشمنی و بدبینی، آدم میکُشد و با این حال، به لهو و لعب، مشغول است و گویا که کاری نکرده است.
ابن زیاد به وی گفت: ای فاسق! نفْست، چیزی را آرزو کرد که خدا از تو دریغ داشت و تو را شایستۀ آن ندید!
مسلم گفت: پس چه کسی شایستۀ آن است، ای پسر زیاد؟
گفت: امیر مؤمنان، یزید.
مسلم گفت: ستایش، خدا راست در همۀ احوال! به حکمیت خداوند در میان ما و شما، رضایت داریم.
گفت: گمان میکنی که شما در حکومت، سهمی دارید؟
مسلم گفت: گمان که نه؛ بلکه یقین داریم.
گفت: خدا مرا بکشد، اگر تو را به گونهای نکشم که [پیش از این] در اسلام، کسی آن گونه کشته نشده است!
مسلم گفت: تو، سزاوار آنی که در اسلام، بدعت بگذاری. به راستی که تو بدترین کشتن، زشتترین مُثله کردن، بدسرشتی و پیروزیِ دنائتآمیز را وا نخواهی گذارد و کسی سزاوارتر از تو بدین کارها نیست.
پسر سمیّه شروع به دشنام دادن به مسلم و حسین علیه السلام و علی علیه السلام و عقیل کرد و مسلم، جوابش را نمیداد.
افراد مطّلع گفتهاند که عبید اللّه دستور داد برایش آب آوردند و با ظرف سفالی به وی آب داده شد. سپس عبید اللّه به وی گفت: نخواستیم با ظرف دیگری به تو آب دهیم؛ چون وقتی از آن نوشیدی، ناپاک میشود و سپس تو را میکُشیم. از همین رو، در این ظرف سفالی به تو آب دادیم.(1)
. ادخِلَ مُسلِمٌ عَلَی ابنِ زِیادٍ فَلَم یُسَلِّم عَلَیهِ بِالإِمرَةِ، فَقالَ لَهُ الحَرَسِیُّ: ألا تُسَلِّم عَلَی الأَمیرِ؟ فَقالَ لَهُ: إن کانَ یُریدُ قَتلی، فَما سلامی عَلَیهِ؟ وإن کانَ لا یُریدُ قَتلی، فَلَعَمری لَیَکثُرَنَّ سَلامی عَلَیهِ.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: لَعَمری لَتُقتَلَنَّ. قالَ: کَذلِکَ؟ قالَ: نَعَم، قالَ: فَدَعنی اوصِ إلی بَعضِ قَومی، فَنَظَرَ إلی جُلَساءِ عُبَیدِ اللّهِ، وفیهِم عُمَرُ بنُ سَعدٍ، فَقالَ: یا عُمَرُ، إنَّ بَینی وبَینَکَ قَرابَةً، ولی إلَیکَ حاجَةٌ، وقَد یَجِبُ لی عَلَیکَ نُجحَ حاجَتی وهُوَ سِرٌّ، فَأَبی أن یُمَکِّنَهُ مِن ذِکرِها.
فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ: لا تَمتَنِع أن تَنظُرَ فی حاجَةِ ابنِ عَمِّکَ. فَقامَ مَعَهُ فَجَلَسَ حَیثُ یَنظَرُ إلَیهِ ابنُ زِیادٍ، فَقالَ لَهُ: إنَّ عَلَیَّ بِالکوفَةِ دَیناً استَدَنتُهُ مُنذُ قَدِمتُ الکوفَةَ سَبعَمِئَةِ دِرهَمٍ فَاقضِها عَنّی، وَانظُر جُثَّتی فَاستَوهِبها مِنِ ابنِ زِیادٍ فَوارِها، وَابعَث إلی حُسَینٍ علیه السلام مَن یَرُدُّهُ؛ فَإِنّی قَد کَتَبتُ إلَیهِ اعلِمُهُ أنَّ النّاسَ مَعَهُ، ولا أراهُ إلّامُقبِلاً.
فَقالَ عُمَرُ لِابنِ زِیادٍ: أتَدری ما قالَ لی؟ إنَّهُ ذَکَرَ کَذا وکَذا، قالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: إنَّه لا یَخونُکَ الأَمینُ، ولکِن قَد یُؤتَمَنُ الخائِنُ، أمّا مالُک فَهُوَ لَکَ ولَسنا نَمنَعُکَ أن تَصنَعَ فیه ما أحبَبتَ، وأمّا حُسَینٌ فَإِنَّهُ إن لَم یُرِدنا لَم نُرِدهُ، وإن أرادَنا لَم نَکُفَّ عَنهُ، وأمّا جُثَّتُهُ فَإِنّا لَن نُشَفِّعَکَ فیها، إنَّهُ لَیسَ بِأَهلٍ مِنّا لِذلِکَ، قَد جاهَدَنا وخالَفَنا وجَهَدَ عَلی هلاکِنا. وزَعَموا أنَّهُ قالَ: أمّا جُثَّتُهُ فَإِنّا لا نُبالی إذا قَتَلناهُ ما صُنِعَ بِها.
ثُمَّ إنَّ ابنَ زِیادٍ قالَ: إیهِ یَابنَ عَقیلٍ، أتَیتَ النّاسَ وأمرُهُم جَمیعٌ، وکَلِمَتُهُم واحِدَةٌ، لِتُشَتِّتَهُم وتُفَرِّقَ کَلِمَتَهُم، وتَحمِلَ بَعضَهُم عَلی بَعضٍ؟ قالَ: کَلّا، لَستُ أتَیتُ، ولکِنَّ أهلَ المِصرِ زَعَموا أنَّ أباکَ قَتَلَ خِیارَهُم، وسَفَکَ دِماءَهُم، وعَمِلَ فیهِم أعمالَ کِسری وقَیصرَ، فَأَتَیناهُم لِنَأمُرَ بِالعَدلِ، ونَدعُوَ إلی حُکمِ الکِتابِ.
قالَ: وما أنتَ وذاکَ یا فاسِقُ؟! أوَلَم نَکُن نَعمَلُ بِذاکَ فیهِم؛ إذ أنتَ بِالمَدینَةِ تَشرَبُ الخَمرَ؟ -
1) (1)
مسلم در جواب گفت: ساکت باش، بیمادر! تو را چه به سخن گفتن؟! به خدا سوگند، او برای من امیر نیست تا بر او سلام کنم. و نقل دیگر، چنین است: اگر میخواهد مرا بکشد، سلام من بر او، سودی ندارد. اگر مرا زنده نگه داشت، سلامم بر او بسیار میشود.
عبید اللّه بن زیاد به مسلم گفت: مانعی ندارد! سلام کنی یا نکنی، کشته خواهی شد.
مسلم بن عقیل گفت: اگر مرا بکشی، به راستی که بدتر از تو، بهتر از مرا کشته است.
ابن زیاد گفت: ای تفرقهافکنِ نافرمان! بر امامَت، خروج کردی و اتّحاد مسلمانان را در هم شکستی و بذر فتنه پاشیدی!
مسلم گفت: دروغ میگویی، ای پسر زیاد! به خدا سوگند که معاویه، خلیفۀ امّت بر پایۀ اجماع آنان نبود؛ بلکه با نیرنگ، بر وصیّ پیامبر، غلبه کرد و خلافت را از وی غصب نمود. پسرش یزید نیز همین گونه است؛ امّا بذر فتنه را تو پاشیدی؛ تو و پدرت زیاد بن عِلاج از طایفۀ بنی ثَقیف. من امیدوارم که خداوند، شهادت را به دست بدترینِ بندگانش روزیام کند. به خدا سوگند، من نه مخالفت کردهام و نه کافر شدهام و نه آیینم را تغییر دادهام. همانا من در [راهِ] فرمانبری از امیر مؤمنان، حسین بن علی پسر فاطمه دختر پیامبر خدا، هستم و ما خاندان، به خلافت، سزاوارتریم
از معاویه و فرزندش و خاندان زیاد.
ابن زیاد گفت: ای فاسق! مگر تو در مدینه شراب نمیخوردی؟
مسلم بن عقیل گفت: به خدا سوگند، سزاوارتر از من به میگساری، کسی است که آدم میکشد و با این حال، به لهو و لعب، مشغول است و گویا چیزی نشده است!
ابن زیاد گفت: ای فاسق! نفْست، آرزوی چیزی داشت که خداوند، آن را از تو دریغ داشت و به اهلش سپُرد!
مسلم بن عقیل گفت: اهل آن کیست، ای پسر مرجانه؟
ابن زیاد گفت: یزید و معاویه.
مسلم بن عقیل گفت: ستایش، خدا راست! کافی است که او میان ما و شما، داور باشد.
ابن زیاد - که نفرین خدا بر او باد - گفت: تو گمان میکنی که در حکومت، سهمی داری؟
مسلم بن عقیل گفت: نه، به خدا سوگند! گمان که نه؛ بلکه یقین دارم.
ابن زیاد گفت: خدا مرا بکشد، اگر تو را نکشم!
مسلم گفت: تو بد کشتن، زشت مُثله کردن و بدسرشتی را رها نمیکنی. به خدا سوگند، اگر ده نفر مورد اعتماد با من همراه بودند و شربتی آب مینوشیدم، طولی نمیکشید که مرا در قصر میدیدی؛ ولی اگر قصد کشتن مرا داری - که قطعاً چنین خواهی کرد -، مردی از قریش را نزد من بفرست تا آنچه میخواهم، به وی وصیّت کنم.
عمر بن سعد بن ابی وقّاص برخاست و گفت: ای پسر عقیل! آنچه میخواهی، به من وصیّت کن.
مسلم گفت: تو را و خودم را به پروامندی از خدا سفارش میکنم، که با آن، هر خیری به دست میآید. تو، خویشاوندی میان من و خودت را میدانی. به جهت این خویشاوندی، بر تو لازم است که خواستهام را برآورده سازی.
ابن زیاد گفت: ای عمر [بن سعد]! واجب است که خواستۀ پسر عمویت را برآوری - گرچه او بر خود، ستم میکند -؛ چرا که حتماً کشته خواهد شد.
عمر بن سعد گفت: ای پسر عقیل! آنچه دوست داری، بگو.
مسلم - که خداوند، رحمتش کند - گفت: [نخستین] خواستهام، این است که اسب و سلاحم را از این گروه، خریداری کنی (بستانی) و آن را بفروشی و هفتصد دِرهمی را که در شهر شما، قرض کردهام، ادا کنی و [دومین خواستهام،] این که وقتی [عبید اللّه] مرا کشت، جنازهام را تحویل بگیری و به خاک بسپاری و [سومین خواستهام،] این که برای حسین بن علی، نامه بنویسی که به کوفه
قدم نگذارد تا آنچه بر من وارد شد، بر او وارد نشود.
آن گاه عمر بن سعد به عبید اللّه بن زیاد، رو کرد و گفت: ای امیر! او چنین و چنان، وصیّت کرد.
ابن زیاد گفت: ای پسر عقیل! در بارۀ بدهکاریات، همانا [وسایلت] اموال توست و دَینت با آنها ادا میشود. ما مانع نمیشویم که هر کاری میخواهی، با آن انجام دهی. جنازهات نیز، وقتی تو را کشتیم، اختیار آن، با ماست و ما را باکی نیست که خداوند با جنازهات چه میکند.
و امّا حسین، اگر قصد ما را نداشته باشد، ما هم با او کاری نداریم؛ ولی اگر به سمت ما آمد، از او دست بر نمیداریم؛ لیکن میخواهم به من بگویی - ای پسر عقیل - که چرا به این شهر آمدی و اجتماع آنان را بر هم زدی و وحدتشان را در هم شکستی و گروهی را بر ضدّ گروهی دیگر شوراندی؟
مسلم بن عقیل گفت: من بدین جهت که تو گفتی، به این شهر نیامدم؛ لیکن شما زشتیها را آشکار کردید، خوبیها را به خاک سپردید و بدون رضایت مردم، بر آنان حکومت کردید و آنان را به غیر آنچه دستور خداوند بود، وا داشتید و مانند کسرا و قیصر در میان آنان رفتار کردید. ما آمدیم تا در میان آنان، امر به معروف و نهی از منکر کنیم و آنان را به کتاب خدا و سنّت فرا خوانیم و ما شایستۀ این کاریم. خلافت، از آن زمان که امیر مؤمنان، علی بن ابی طالب، کشته شد، از آنِ ما بود و از این پس نیز از آنِ ماست. ما در خلافت، مقهور شدیم؛ چرا که شما اوّلین کسانی هستید که بر امامِ هدایت، خروج کردید و وحدت مسلمانان را در هم شکستید و حکومت را غصب کردید و با اهل آن، با ستم و عدوان، به نزاع پرداختید. برای خود و شما، مَثَلی را بهتر از سخن خداوند - تبارک و تعالی - نمیدانم: «و کسانی که ستم کردهاند، به زودی خواهند دانست که به کجا باز خواهند گشت»(1)
. شعرا: آیۀ 227.
.پسر زیاد، شروع به دشنام دادن به علی علیه السلام، حسن علیه السلام و حسین علیه السلام کرد.
مسلم به وی گفت: تو و پدرت به این دشنامها سزاوارترید. هر چه میخواهی، انجام بده! ما خاندانی هستیم که بلا [و سختی] بر ما حتمی شده است.
آن گاه عبید اللّه بن زیاد گفت: او را به بالای قصر ببرید و گردنش را بزنید [تا سرش به پایین فرو افتد] و سپس بدنش را به سرش ملحق سازید.
آن گاه مسلم - که خداوند، رحمتش کند - گفت: به خدا سوگند - ای پسر زیاد - اگر تو از قریش
1) (1)
بودی، یا میان من و تو، خویشاوندیای بود، مرا نمیکشتی؛ ولی تو، پسر پدرت هستی(1)
. عبید اللّه، پسر زیاد است؛ ولی پدر بزرگش یعنی پدر زیاد، معلوم نیست. بدین جهت به او «زیاد بن ابیه (زیاد پسر پدرش)» گفتهاند. مسلم در این جا با کنایه میگوید: تو پسر پدرت هستی و تبارت معلوم نیست. م.
!(2)فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: لا عَلَیکَ، سَلَّمتَ أم لَم تُسَلِّم فَإِنَّکَ مَقتولٌ.
فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: إن قَتَلتَنی فَقَد قَتَلَ شَرٌّ مِنکَ مَن کانَ خَیراً مِنّی.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ: یا شاقُّ یا عاقُّ! خَرَجتَ عَلی إمامِکَ، وشَقَقتَ عَصَا المُسلِمینَ، وألقَحتَ الفِتنَةَ!
فَقالَ مُسلِمٌ: کَذَبتَ یَابنَ زِیادٍ! وَاللّهِ ما کانَ مُعاوِیَةُ خَلیفَةً بِإِجماعِ الاُمَّةِ، بَل تَغَلَّبَ عَلی وَصِیِّ النَّبِیِّ بِالحیلَةِ، وأخَذَ عَنهُ الخِلافَةَ بِالغَصبِ، وکَذلِکَ ابنُهُ یَزیدُ. وأمَّا الفِتنَةُ، فَإِنَّکَ ألقَحتَها، أنتَ وأبوکَ زِیادُ بنُ عِلاجٍ مِن بَنی ثَقیفٍ، وأنَا أرجو أن یَرزُقَنِی اللّهُ الشَّهادَةَ عَلی یَدَی شَرِّ بَرِیَّتِهِ، فَوَاللّهِ ما خالَفتُ ولا کَفَرتُ ولا بَدَّلتُ، وإنَّما أنَا فی طاعَةِ أمیرِ المُؤمِنینَ الحُسینِ بنِ عَلِیٍّ ابنِ فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، ونَحنُ أولی بِالخِلافَةِ مِن مُعاوِیَةَ وَابنِهِ وآلِ زِیادٍ.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ: یا فاسِقُ! ألَم تَکُن تَشرَبُ الخَمرَ فِی المَدینَةِ؟
فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: أحَقُّ وَاللّهِ بِشُربِ الخَمرِ مِنّی مَن یَقتُلُ النَّفسَ الحَرامَ، وهُوَ فی ذلِکَ یَلهو ویَلعَبُ کَأَنَّهُ لَم یَسمَع شَیئاً!
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: یا فاسِقُ! مَنَّتکَ نَفسُکَ أمراً أحالَکَ اللّهُ دونَهُ، وجَعَلَهُ لِأَهلِهِ.
فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: ومَن أهلُهُ یَابنَ مَرجانَةَ؟
فَقالَ: أهلُهُ یَزیدُ ومُعاوِیَةُ.
فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: الحَمدُ للّهِِ، کَفی بِاللّهِ حَکَماً بَینَنا وبَینَکُم.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ - لَعَنَهُ اللّهُ -: أتَظُنُّ أنَّ لَکَ مِنَ الأَمرِ شَیئاً؟
فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: لا وَاللّهِ ما هُوَ الظَّنُّ ولکِنَّهُ الیَقینُ.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ: قَتَلَنِی اللّهُ إن لَم أقتُلکَ.
فَقالَ مُسلِمٌ: إنَّکَ لا تَدَعُ سوءَ القِتلَةِ، وقُبحَ المُثلَةِ، وخُبثَ السَّریرَةِ، وَاللّهِ لَو کانَ مَعی عَشرَةٌ مِمَّن أثِقُ بِهِم، وقَدَرتُ عَلی شَربَةٍ مِن ماءٍ، لَطالَ عَلَیکَ أن ترانی فی هذَا القَصرِ، ولکن إن کُنتَ عَزَمتَ عَلی قَتلی - ولا بُدَّ لَکَ مِن ذلِکَ - فَأَقِم إلَیَّ رَجُلاً مِن قُرَیشٍ اوصی إلَیهِ بِما اریدُ.
فَوَثَبَ إلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ، فَقالَ: أوصِ إلَیَّ بِما تُریدُ یَابنَ عَقیلٍ.
فَقالَ: اوصیکَ ونَفسی بِتَقوَی اللّهِ؛ فَإِنَّ التَّقوی فیهَا الدَّرکُ لِکُلِّ خَیرٍ، وقَد عَلِمتَ ما بَینی وبَینَکَ مِنَ القَرابَةِ، ولی إلَیکَ حاجَةٌ، وقَد یَجِبُ عَلَیکَ لِقَرابَتی أن تَقضِیَ حاجَتی.
قالَ: فَقالَ ابنُ زِیادٍ: یَجِبُ یا عُمَرُ أن تَقضِیَ حاجَةَ ابنِ عَمِّکَ وإن کانَ مُسرِفاً عَلی نَفسِهِ؛ فَإِنَّهُ مَقتولٌ لا مَحالَةَ.
فَقالَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ: قُل ما أحبَبتَ یَابنَ عَقیلٍ.
فَقالَ مُسلِمٌ - رَحِمَهُ اللّهُ -: حاجَتی إلَیکَ أن تَشتَرِیَ فَرَسی وسِلاحی مِن هؤُلاءِ القَومِ فَتَبیعَهُ، وتَقضِیَ عَنّی سَبعَمِئَةِ دِرهَمٍ استَدَنتُها فی مِصرِکُم، و أن تَستَوهِبَ جُثَّتی إذا قَتَلَنی هذا وتُوارِیَنی فِی التُّرابِ، و أن تَکتُبَ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام ألّا -
1) (1)
2) (2) . ادخِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَقالَ لَهُ الحَرَسِیُّ: سَلِّم عَلَی الأَمیرِ، فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: اسکُت لا امَّ لَکَ! ما لَکَ ولِلکَلامِ، وَاللّهِ لَیسَ هُوَ لی بِأَمیرٍ فَاُسَلِّمَ عَلَیهِ، واُخری: فَما یَنفَعُنِی السَّلامُ عَلَیهِ وهُوَ یُریدُ قَتلی؟ فَإِنِ استَبقانی فَسَیَکثُرُ عَلَیهِ سَلامی.
مسلم به او گفت: وای بر تو! ساکت شو! به خدا سوگند که او برای من، امیر نیست.
ابن زیاد گفت: مانعی ندارد. سلام کنی یا نکنی، کشته خواهی شد.
مسلم به وی گفت: اگر مرا بکشی، به راستی که بدتر از تو، بهتر از مرا کشته است و تو هیچ گاه بد کشتن و زشت مُثله کردن و بدسرشتی و پیروزیِ دنائتآمیز را رها نخواهی ساخت و کسی به این کارها، سزاوارتر از تو نیست.
ابن زیاد به وی گفت: ای نافرمان و ای تفرقهافکن! بر امام خویش، خروج کردی و اتّحاد مسلمانان را بر هم زدی و بذر فتنه در میان آنها پاشیدی!
مسلم گفت: دروغ میگویی، ای پسر زیاد! همانا معاویه و پسرش یزید، اتّحاد مسلمانان را بر هم زدند و بذر فتنه را تو و پدرت زیاد پسر عُبَید - عُبَیدی که بندۀ طایفۀ بنی عِلاج از قبیلۀ ثَقیف بود -(1)کاشتید. من امیدوارم که خداوند، شهادت را به دست بدترینِ بندگانش، روزیام گرداند.
1) (1) . این جملۀ مسلم، طعنهای به نَسَب عبید اللّه است. پدر عبید اللّه، زیاد بن سمیّه یا همان زیاد بن ابیه (زیاد پسر ū پدرش) بود که از مادری بدکاره (به نام سمیّه) به دنیا آمده بود و پدر مشخّصی نداشت. معاویه، او را پسر ابو سفیان و برادر خود اعلام کرد؛ امّا مسلم، او را پسر عبید - که از بردگان بنی علاج بود - خواند. م.
ابن زیاد گفت: نَفْست، آرزوی چیزی داشت که خداوند، آن را از تو دریغ کرد و تو را شایستۀ آن ندانست و آن را به اهلش سپرد!
مسلم گفت: اهل آن کیست، ای پسر مرجانه؟
ابن زیاد گفت: اهل آن، یزید بن معاویه است.
مسلم گفت: ستایش، خدا را! ما به حَکمیت خداوند در میان ما و شما، راضی هستیم.
ابن زیاد گفت: گمان میکنی که در حکومت، سهمی داری؟
مسلم گفت: به خدا سوگند، گمان که نه؛ بلکه یقین دارم.
ابن زیاد گفت: ای مسلم! به من بگو که: چرا به این شهر آمدی، با این که کارهایشان سازگار بود؛ ولی تو آن را بر هم زدی و وحدت آنان را در هم شکستی؟
مسلم گفت: برای تفرقه و بر هم زدن نظم نیامدم؛ بلکه شما زشتیها را آشکار و خوبیها را دفن کردید، بدون رضایت مردم، بر آنان حکومت کردید، آنان را به غیرِ آنچه خدا دستور داده بود، وا داشتید و مانند کسرا و قیصر با آنان رفتار کردید. ما آمدیم تا در میان آنان، امر به معروف و نهی از منکر کنیم، به حکمِ کتاب و سنّت فرا بخوانیم و ما، شایستۀ این امور هستیم، چنان که پیامبر خدا دستور داد.
ابن زیاد - که خداوند، او را لعنت کند - شروع به دشنام دادن به مسلم و علی علیه السلام و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام کرد.
مسلم به وی گفت: تو و پدرت، شایستۀ این دشنامها هستید. هر چه میخواهی، بکن، ای دشمن خدا!(1)
. لَمّا ادخِلُ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ] عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، لَم یُسَلِّم عَلَیهِ، فَقالَ لَهُ الحَرَسِیُّ: سَلِّم عَلَی الأَمیرِ، فَقالَ لَهُ: اسکُت یا وَیحَکَ! وَاللّهِ ما هُوَ لی بِأَمیرٍ.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ: لا عَلَیکَ، سَلَّمتَ أم لَم تُسَلِّم فَإِنَّکَ مَقتولٌ.
فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: إن قَتَلتَنی فَلَقَد قَتَلَ مَن هُوَ شَرٌّ مِنکَ مَن هُوَ خَیرٌ مِنّی، وبَعدُ، فَإِنَّکَ لا تَدَعُ سوءَ القِتلَةِ، وقُبحَ المُثلَةِ، وخُبثَ السَّریرَةِ، ولُؤمَ الغَلَبَةِ، لا أحَدَ أولی بِها مِنکَ.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: یا عاقُّ یا شاقُّ، خَرَجتَ عَلی إمامِکَ، وشَقَقتَ عَصَا المُسلِمینَ، وألقَحتَ الفِتنَةَ بَینَهُم.
فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: کَذَبتَ یَابنَ زِیادٍ! إنَّما شَقَّ عَصَا المُسلِمینَ مُعاوِیَةُ وَابنُهُ یَزیدُ، وأمَّا الفِتنَةُ فَإِنَّما ألقَحَها أنتَ وأبوکَ زِیادُ بنُ عُبَیدٍ، عَبدُ بَنی عِلاجٍ مِن ثَقیفٍ، وأنَا أرجو أن یَرزُقَنی اللّهُ الشَّهادَةَ عَلی یَدَی أشَرِّ البَرِیَّةِ.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ: مِنَّتکَ نَفسُکَ أمراً حالَ اللّهُ دونَهُ، ولَم یَرَکَ لَهُ أهلاً، وجَعَلَهُ لِأَهلِهِ.
فَقالَ مُسلِمٌ: ومَن أهلُهُ یَابنَ مَرجانَةَ؟
فَقالَ: أهلُهُ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ.
فَقالَ مُسلِمٌ: الحَمدُ للّهِِ، رَضینا بِاللّهِ حَکَماً بَینَنا وبَینَکُم.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ: أتَظُنُّ أنَّ لَکَ فِی الأَمرِ شَیئاً.
فَقالَ مُسلِمٌ: وَاللّهِ ما هُوَ الظَّنُّ ولکِنَّهُ الیَقینُ.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ: أخَبِرنی یا مُسلِمُ، لِمَ أتَیتَ هذَا البَلَدَ وأمرُهُم مُلتَئِمٌ فَشَتَّتتَ أمرَهُم بَینَهُم، وفَرَّقتَ کَلِمَتَهُم؟
فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: ما لِهذا أتَیتُ، ولکِنَّکُم أظهَرتُمُ المُنکَرَ، ودَفَنتُمُ المَعروفَ، وتَأَمَّرتُم عَلَی النّاسِ بِغَیرِ رِضیً مِنهُم، وحَمَلتُموهُم عَلی غَیرِ ما أمَرَکُم بِهِ اللّهُ، وعَمِلتُم فیهِم بِأَعمالِ کِسری وقَیصَرَ، فَأَتَیناهُم لِنَأمُرَ فیهِم بِالمَعروفِ، ونَنهی عَنِ المُنکَرِ، ونَدعُوَهُم إلی حُکمِ الکِتابِ وَالسُّنَّةِ، وکُنّا أهلَ ذلِکَ کَما أمَرَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله.
فَجَعَلَ ابنُ زِیادٍ لَعَنَهُ اللّهُ یَشتِمُهُ، ویَشتِمُ عَلِیّاً وَالحَسَنَ وَالحُسَینَ علیهم السلام. فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: أنتَ وأبوکَ أحَقُّ بِالشَّتمِ، فَاقضِ ما أنتَ قاضٍ یا عَدُوَّ اللّهِ (الملهوف: ص 120، مثیر الأحزان: ص 36).
1) (1)
مسلم گفت: برای این نیامدم؛ لیکن مردم این شهر، نامه نوشتند که پدرت، خونهایشان را ریخته و آبرویشان را بر باد داده است. آمدیم تا امر به معروف و نهی از منکر کنیم.
ابن زیاد گفت: تو را چه به این کارها؟!
سخنانی میان آنها رد و بدل شد و ابن زیاد، مسلم را کشت.(1)
. ادخِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ - رَحِمَهُ اللّهُ تَعالی - عَلَی ابنِ زِیادٍ، وقَد ضُرِبَ عَلی فَمِهِ، فَقالَ: یَابنَ عَقیلٍ، أتَیتَ لِتَشتیتِ الکَلِمَةِ!
فَقالَ: ما لِذلِکَ أتَیتُ، ولکِنَّ أهلَ المِصرِ کَتَبوا أنَّ أباکَ سَفَکَ دِماءَهُم، وَانتَهَکَ أعراضَهُم، فَجِئنا لِنَأمُرَ بِالمَعروفِ، ونَنهی عَنِ المُنکَرِ.
فَقالَ: وما أنتَ وذاکَ؟ وجَری بَینَهُما کَلامٌ، فَقَتَلَهُ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 339).
ابن عقیل به وی گفت: حُلَیّه از سُمیّه،(3)بهتر و عفیفتر بود.(4)
1) (1)
2) (2) . حُلَیّه، نام مادر مسلم است که کنیزی پاکدامن بود. (ر. ک: ص 480 «شهادت مسلم بن عقیل»).
3) (3) . سمیّه، نام مادربزرگ عبید اللّه بود که زنی بدنام بود. (ر. ک: مروج الذهب: ج 3 ص 5، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 469).
4) (4) . جَری بَینَ ابنِ عَقیلٍ وَابنِ زِیادٍ کَلامٌ، فَقالَ لَهُ [ابنُ زِیادٍ]: إیهِ یَابنَ حُلَیّةَ، فَقالَ لَهُ ابنُ عَقیلٍ: حُلَیّةُ خَیرٌ مِن سُمَیَّةَ وأعَفُّ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 343).
آن گاه به عمر بن سعد بن ابی وقّاص گفت: میان من و تو، خویشاوندی است و تو آن را میدانی.
برخیز تا به تو وصیّت کنم.
عمر بن سعد، امتناع کرد. ابن زیاد به وی گفت: برخیز و نزد عموزادهات برو.
عمر بن سعد برخاست. مسلم گفت: از هنگامی که به کوفه وارد شدهام، هفتصد درهم بدهکارم. آن را ادا کن. جنازهام را از ابن زیاد، تحویل بگیر و به خاک بسپار، و کسی را به سوی حسین بفرست تا او را برگرداند.
عمر بن سعد، تمام آنچه را که مسلم گفته بود، برای ابن زیاد باز گفت.
ابن زیاد به عمر بن سعد گفت: مال تو، اختیارش با توست. هر کاری میخواهی، بکن. در بارۀ حسین نیز، اگر او قصد ما را نداشته باشد، ما هم با او کاری نداریم. و امّا جنازۀ مسلم، شفاعت تو را در این باره نمیپذیریم؛ زیرا او تلاش کرد که ما را نابود کند.
سپس گفت: پس از کشتن او، با جنازهاش میخواهیم چه کنیم؟!(1)
. اتِیَ بِهِ [أی بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ] ابنَ زِیادٍ، وقَد آمَنَهُ ابنُ الأَشعَثِ، فَلَم یُنفَذ أمانُهُ، فَلَمّا وَقَفَ مُسلِمٌ بَینَ یَدَیهِ، نَظَرَ إلی جُلَسائِهِ، فَقالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ: إنَّ بَینی وبَینَکَ قَرابَةً أنتَ تَعلَمُها، فَقُم مَعی حَتّی اوصِیَ إلَیکَ، فَامتَنَعَ، فَقالَ ابنُ زِیادٍ: قُم إلَی ابنِ عَمِّکَ.
فَقامَ، فَقالَ [مُسلِمٌ]: إنَّ عَلَیَّ بِالکوفَةِ سَبعَمِئَةِ دِرهَمٍ مُذ قَدِمتُها، فَاقضِها عَنّی، وَانظُر جُثَّتی فَاطلُبها مِنِ ابنِ زِیادٍ فَوارِها، وَابعَث إلَی الحُسَینِ مَن یَرُدُّهُ. فَأَخبَرَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ ابنَ زِیادٍ بِما قالَ لَهُ.
فَقالَ: أمّا مالُکَ، فَهُوَ لَکَ تَصنَعُ فیهِ ما شِئتَ، وأمّا حُسَینٌ، فَإِنَّهُ إن لَم یُرِدنا لَم نُرِدهُ، وأمّا جُثَّتُهُ، فإنّا لا نُشَفِّعُکَ فیها؛ لِأَنَّهُ قَد جَهَدَ أن یُهلِکَنا، ثُمَّ قالَ: وما نَصنَعُ بِجُثَّتِهِ بَعدَ قَتلِنا إیّاهُ؟! (أنساب الأشراف: ج 2 ص 339).
ابن زیاد گفت: باشد.
مسلم به عمر بن سعد بن ابی وقّاص نگاه کرد و گفت: من از تو خواستهای دارم، و میان من و تو، خویشاوندی است.
عبید اللّه گفت: در خواستۀ عموزادهات بنگر.
1) (1)
عمر بن سعد، نزد مسلم رفت. مسلم گفت: ای مرد! در این جا مردی قرشی، جز تو نیست.
اینک، حسین بن علی به سوی کوفه رو کرده است. فرستادهای به سویش بفرست که باز گردد؛ چرا که این قوم به او نیرنگ زده و او را فریفته و به او دروغ گفتهاند. به راستی، اگر حسین کشته شود، دیگر برای بنی هاشم، پیوستگی نخواهد بود. من، قرضی دارم که هنگام ورود به کوفه گرفتهام. آن را از جانب من، ادا کن. جنازهام را نیز از ابن زیاد، تحویل بگیر و به خاک بسپار.
ابن زیاد گفت: چه گفت؟
عمر بن سعد، وصایای مسلم را به وی بازگو کرد. عبید اللّه گفت: مال تو، اختیارش با توست و ما جلوی آن را نمیگیریم. حسین نیز، اگر کاری به کار ما نداشته باشد، ما هم با او کاری نداریم. و امّا جنازهاش، وقتی او را کشتیم، دیگر برای ما مهم نیست که با آن چه شود.
آن گاه دستور داد و مسلم را کشتند.... عمر بن سعد، بدهی مسلم بن عقیل را پرداخت و جنازهاش را گرفت و کفن کرد و به خاک سپرد و مردی را به سوی حسین علیه السلام روانه کرد و او را بر شتری سوار کرد و توشۀ راه به وی داد و دستور داد آنچه را مسلم به وی گفته بود، به حسین علیه السلام ابلاغ کند.
قاصد، حسین علیه السلام را در منزل چهارم [از مکّه به کوفه] دید و به ایشان گزارش داد.(1)
. بَعَثَ [ابنُ زِیادٍ] إلی مُسلِمٍ فَجیءَ بِهِ، فَأَنَّبَهُ وبَکَّتَهُ وأمَرَ بِقَتلِهِ.
فَقالَ: دَعنی اوصی. قالَ: نَعَم. فَنَظَرَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ، فَقالَ: إنَّ لی إلَیکَ حاجَةً، وبَینی وبَینَکَ رَحِمٌ. فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: انظُر فی حاجَةِ ابنِ عَمِّکَ.
فَقامَ إلَیهِ، فَقالَ: یا هذا، إنَّهُ لَیسَ هاهُنا رَجُلٌ مِن قُرَیشٍ غَیرُکَ، وهذَا الحُسَینُ بنُ عَلیٍّ علیه السلام قَد أظَلَّکَ، فَأَرسِل إلَیهِ رَسولاً فَلیَنصَرِف؛ فَإِنَّ القَومَ قَد غَرّوهُ وخَدَعوهُ وکَذَّبوهُ، وإنَّهُ إن قُتِلَ لَم یَکُن لِبَنی هاشِمٍ بَعدَهُ نِظامٌ، وعَلَیَّ دَینٌ أخَذتُهُ مُنذُ قَدِمتُ الکوفَةَ فَاقضِهِ عَنّی، وَاطلُب جُثَّتی مِنِ ابنِ زِیادٍ فَوارِها.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: ما قالَ لَکَ؟ فَأَخبَرَهُ بِما قالَ، فَقالَ: قُل لَهُ: أمّا مالُک فَهُوَ لَکَ لا نَمنَعُکَ مِنهُ، وأمّا حُسَینٌ فَإِن تَرَکَنا لَم نُرِدهُ، وأمّا جُثَّتُهُ فَإِذا قَتَلناهُ لَم نُبالِ ما صُنِعَ بِهِ.
ثُمَّ أمَرَ بِهِ فَقُتِلَ... وقَضی عُمَرُ بنُ سَعدٍ دَینَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، وأخَذَ جُثَّتَهُ فَکَفَّنَهُ ودَفَنَهُ، وأرسَلَ رَجُلاً إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَحَمَلَهُ عَلی ناقَةٍ وأعطاهُ نَفَقَةً، وأمَرَهُ أن یُبَلِّغَهُ ما قالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، فَلَقِیَهُ عَلی أربَعِ مَراحِلٍ فَأَخبَرَهُ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 461، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 300).
ابن زیاد گفت: وصیّت کن.
مسلم به سرشناسان [مجلس]، نگاه کرد و به عمر بن سعد، رو کرد و گفت: من در این جا
1) (1)
قرشیای جز تو نمیبینم. نزدیک بیا تا با تو سخن بگویم.
عمر بن سعد، نزدیک شد. مسلم به وی گفت: آیا میخواهی تا قریش هست، آقای قریش باشی؟ به راستی که حسین و همراهانش - که نود زن و مردند - در راهاند. آنها را باز گردان و احوال مرا برایش بنویس.
سپس گردن مسلم، زده شد. عمر به ابن زیاد گفت: آیا میدانی به من چه گفت؟
ابن زیاد گفت: رازنگهدارِ عموزادهات باش.
عمر بن سعد گفت: مهمتر از این حرفهاست.
ابن زیاد گفت: چیست؟
عمر بن سعد گفت: مسلم به من گفت: حسین، همراه نود زن و مرد، در راه است. آنها را برگردان و احوال مرا برایش بنویس.
ابن زیاد به عمر بن سعد گفت: حال که تو این مطلب را خبر دادی، بدان که - به خدا سوگند - کسی جز تو با او (حسین) نمیجنگد.(1)
. واُتِیَ بِهِ [أی بِمُسلِمٍ] ابنَ زِیادٍ، فَقَدَّمَهُ لِیَضرِبَ عُنُقَهُ، فَقالَ لَهُ: دَعنی حَتّی اوصِیَ، فَقالَ لَهُ: أوصِ. فَنَظَرَ فی وُجوهِ النّاسِ، فَقالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ: ما أری قُرَشِیّاً هُنا غَیرَکَ، فَادنُ مِنّی حَتّی اکَلِّمَکَ، فَدَنا مِنهُ.
فَقالَ لَهُ: هَل لَکَ أن تَکونَ سَیِّدَ قُرَیشٍ ما کانَت قُرَیشٌ؟ إنَّ حُسَیناً ومَن مَعَهُ - وهُم تِسعونَ إنساناً ما بَینَ رَجُلٍ وَامرَأَةٍ - فِی الطَّریقِ، فَاردُدهُم، وَاکتُب لَهُم ما أصابَنی. ثُمَّ ضُرِبَ عُنُقُهُ.
فَقالَ عُمَرُ لِابنِ زِیادٍ: أتَدری ما قالَ لی: قالَ: اکتُم عَلَی ابنِ عَمِّکَ، قالَ: هُوَ أعظَمُ مِن ذلِکَ. قالَ: وما هُوَ؟
قالَ: قالَ لی: إنَّ حُسَیناً أقبَلَ، وهُم تِسعونَ إنساناً ما بَینَ رَجُلٍ وَامرَأَةٍ، فَاردُدهُم وَاکتُب إلَیهِ بِما أصابَنی.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: أما وَاللّهِ إذ دَلَلتَ عَلَیهِ، لا یُقاتِلُهُ أحَدٌ غَیرُکَ (العقد الفرید: ج 3 ص 365، المحاسن و المساوئ: ص 60).
مسلم گفت: اگر امیر میخواهد مرا بکشد، از سلام بر او چه نفعی میبَرم؟ اگر نخواهد مرا بکشد، سلامم بر او در آینده بسیار خواهد شد.
ابن زیاد گفت: گویا امید زنده ماندن داری؟
مسلم گفت: اگر تصمیم قطعی بر کشتنم داری، بگذار به یکی از افراد این جا، وصیّت کنم.
ابن زیاد گفت: هر چه میخواهی، وصیّت کن.
مسلم به عمر بن سعد بن ابی وقّاص نگاه کرد و گفت: با من به این گوشۀ اتاق بیا تا وصیّت کنم، که در میان این جمع، کسی نزدیکتر از تو به من نیست.
1) (1)
عمر بن سعد و او به گوشهای رفتند. مسلم گفت: آیا وصیّت مرا میپذیری؟
گفت: آری.
مسلم گفت: در این شهر به اندازۀ هزار درهم بدهکارم. آن را از جانب من، ادا کن. وقتی کشته شدم، جنازهام را از ابن زیاد، تحویل بگیر تا مُثله نشود. و قاصدی را از جانب خود به سوی حسین بن علی بفرست و او را از احوال من و از نیرنگ این قوم که گمان میکنند شیعۀ اویند، باخبر ساز و به وی گزارش بده که هجده هزار نفری که با من بیعت کرده بودند، بیعتشان را شکستند، تا به حرم خدا برگردد و در آن جا اقامت گزیند و فریفتۀ کوفیان نشود.
مسلم پیش از این برای حسین علیه السلام نوشته بود که بیدرنگ به سمت کوفه بیاید.
عمر بن سعد به مسلم گفت: همۀ اینها بر عهدۀ من و من، عهدهدار آنها هستم. و آن گاه نزد ابن زیاد رفت و تمام وصیّتهای مسلم را برای ابن زیاد باز گفت.
ابن زیاد به وی گفت: بد کردی که اسرارش را افشا کردی. گفتهاند: امین، خیانت نمیکند؛ ولی گاهی خیانتکار، امین به حساب میآید.(1)
. لَمّا ادخِلَ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ] عَلَیهِ، وقَدِ اکتَنَفَهُ الجَلاوِزَةُ، قالوا لَهُ: سَلِّم عَلَی الأَمیرِ. قالَ: إن کانَ الأَمیرُ یُریدُ قَتلی فَما أنتَفِعُ بِسَلامٍ عَلَیهِ! وإن کانَ لَم یُرِد، فَسَیَکثُرُ عَلَیهِ سَلامی.
قالَ ابنُ زِیادٍ: کَأَنَّکَ تَرجُو البَقاءَ؟ فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: فَإِن کُنتَ مُزمِعاً عَلی قَتلی، فَدَعنی اوصِ إلی بَعضِ مَن هاهُنا مِن قَومی. قالَ لَهُ: أوصِ بِما شِئتَ.
فَنَظَرَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ، فَقالَ لَهُ: اخلُ مَعی فی طَرَفِ هذَا البَیتِ حَتّی اوصِیَ إلَیکَ، فَلَیسَ فِی القَومِ أقرَبُ إلَیَّ ولا أولی بی مِنکَ. فَتَنَحّی مَعَهُ ناحِیَةً، فَقالَ لَهُ: أتَقبَلُ وَصِیَّتی؟ قالَ: نَعَم.
قالَ مُسلِمٌ: إنَّ عَلَیَّ هاهُنا دَیناً مِقدارَ ألفِ دِرهَمٍ، فَاقضِ عَنّی، وإذا أنَا قُتِلتُ فَاستَوهِب مِنِ ابنِ زِیادٍ جُثَّتی لِئَلّا یُمَثَّلَ بِها، وَابعَث إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام رَسولاً قاصِداً مِن قِبَلِکَ یُعلِمهُ حالی، وما صِرتُ إلَیهِ مِن غَدرِ هؤُلاءِ الَّذینَ یَزعُمونَ أنَّهُم شِیعَتُهُ، وأخبِرهُ بِما کانَ مِن نَکثِهِم بَعدَ أن بایَعَنی مِنهُم ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفَ رَجُلٍ، لِیَنصَرِفَ إلی حَرَمِ اللّهِ فَیُقیمَ بِهِ، ولا یَغَتَرَّ بِأَهلِ الکوفَةِ. وقَد کانَ مُسلِمٌ کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام أن یَقدَمَ ولا یَلبَثَ.
فَقالَ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعدٍ: لَکَ عَلَیَّ ذلِکَ کُلُّهُ، و أنا بِهِ زَعیمٌ. فَانصَرَفَ إلَی ابنِ زِیادٍ فَأَخبَرَهُ بِکُلِّ ما أوصی بِهِ إلَیهِ مُسلِمٌ.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: قَد أسَأتَ فی إفشائِکَ ما أسَرَّهُ إلَیکَ، وقَد قیلَ: إنَّهُ لا یَخونُکَ إلّاالأَمینُ، ورُبَّما ائتَمَنَکَ الخائِنُ (الأخبار الطوال: ص 240).
مسلم گفت: اگر امیر، قصد کشتن مرا دارد، چه سلامی؟! و اگر قصد کشتن مرا ندارد، بر او بسیار سلام خواهم داد.
1) (1)
عبید اللّه - که خداوند، لعنتش کند - به مسلم گفت: حتماً کشته میشوی.
مسلم گفت: حتماً؟
گفت: آری.
مسلم گفت: بگذار به یکی از این جمعیت، وصیّت کنم.
ابن زیاد گفت: به هر که دوست داری، وصیّت کن.
پسر عقیل به جمعیت - که همنشینهای ابن زیاد بودند - نگاه کرد و در میان آنها، عمر بن سعد را دید. گفت: ای عمر! میان من و تو و نه دیگران، خویشاوندی هست و اینک از تو خواستهای دارم. به خاطر خویشاوندی، لازم است خواستهام را برآوری و آن، سرّی است.
عمر بن سعد، امتناع ورزید که مسلم خواستهاش را بگوید. عبید اللّه بن زیاد به وی گفت:
امتناع مکن که درخواست عموزادهات را اجابت کنی.
آن گاه عمر بن سعد، نزد مسلم رفت و به گونهای نشست که پسر زیاد - که خداوند، لعنتش کند - آن دو را ببیند.
مسلم بن عقیل به عمر گفت: من در کوفه بدهکاریای دارم که آن را هنگام ورود به کوفه قرض گرفتم. آن را از جانب من، ادا کن تا از محصولاتم در مدینه برایت بیاورند. نیز جنازهام را از ابن زیاد بخواه و به خاک بسپار، و قاصدی به سوی حسین بفرست که او را باز گرداند.
عمر به ابن زیاد گفت: میدانی چه گفت؟
ابن زیاد گفت: آنچه را گفت، افشا مکن.
عمر [دوباره] گفت: میدانی چه گفت؟
ابن زیاد گفت: بگو. امین، خیانت نمیکند؛ ولی گاهی خیانتکار، امین به حساب میآید.
عمر، وصیّتهای مسلم را برای ابن زیاد، شرح داد. ابن زیاد گفت: مال تو، اختیارش با توست و ما تو را از آن باز نمیداریم. هر گونه دوست داری، عمل کن. حسین نیز، اگر او قصد ما را نکند، ما به او کاری نخواهیم داشت؛ ولی اگر قصد ما را کرد، از او دست بر نمیداریم. و امّا جنازۀ مسلم! شفاعت تو را در بارۀ آن نمیپذیریم؛ چرا که شایستۀ آن نیست. او به مخالفت با ما برخاست و برای نابودی ما، تلاش کرد.
سپس ابن زیاد به مسلم گفت: خداوند، مرا بکشد، اگر تو را به گونهای نکشم که [پیش از این] در اسلام، کسی آن گونه کشته نشده است!
مسلم گفت: تو، سزاوار آنی که در اسلام، بدعت بگذاری. تو نمیتوانی بد کشتن و زشت مُثله کردن و بدسرشتی و نیرنگ را به کسی غیر از خودت وا بگذاری.
آن گاه ابن زیاد گفت: او را بر بالای قصر ببرید و گردنش را بزنید.(1)
. ثُمَّ ادخِلَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ - لَعَنَهُ اللّهُ - فَلَم یُسَلِّم عَلَیهِ، فَقالَ لَهُ الحَرَسُ: ألا تُسَلِّمُ عَلَی الأَمیرِ؟ فَقالَ: إن کانَ الأَمیرُ یُریدُ قَتلی فما سَلامی عَلَیهِ؟! وإن کانَ لا یُریدُ قَتلی، فَلَیَکثُرَنَّ سَلامی عَلَیهِ.
فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ - لَعَنَهُ اللّهُ -: لَتُقتَلَنَّ. قالَ: أکَذلِکَ؟ قالَ: نَعَم. قالَ: دَعنی إذاً اوصی إلی بَعضِ القَومِ. قالَ: أوصِ إلی مَن أحبَبتَ.
فَنَظَرَ ابنُ عَقیلٍ إلَی القَومِ وهُم جُلَساءُ ابنِ زِیادٍ، وفیهِم عُمَرُ بنُ سَعدٍ، فَقالَ: یا عُمَرُ، إنَّ بَینی وبَینَکَ قَرابَةً دَونَ هؤُلاءِ، ولی إلَیکَ حاجَةٌ، وقَد یَجِبُ عَلَیکَ لِقَرابَتی نُجحُ حاجَتی، وهِیَ سِرٌّ. فَأَبی أن یُمَکِّنَهُ مِن ذِکرِها.
فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: لا تَمتَنِع مِن أن تَنظُرَ فی حاجَةِ ابنِ عَمِّکَ. فَقامَ مَعَهُ، وجَلَسَ حَیثُ یَنظُرُ إلَیهِما ابنُ زِیادٍ لَعَنَهُ اللّهُ.
فَقالَ لَهُ ابنُ عَقیلٍ: إنَّ عَلَیَّ بِالکوفَةِ دَیناً استَدَنتُهُ مُذ قَدِمتُها، تَقضیهِ عَنّی حَتّی یَأتِیَکَ مِن غَلَّتی بِالمَدینَةِ، وجُثَّتی فَاطلُبها مِنِ ابنِ زِیادٍ فَوارِها، وَابعَث إلَی الحُسَینِ علیه السلام مَن یَرُدُّهُ.
فَقالَ عُمَرُ لِابنِ زِیادٍ: أتَدری ما قالَ؟ قالَ: اکتُم ما قالَ لَکَ. قالَ: أتَدری ما قالَ لی؟ قالَ: هاتِ، فَإِنَّهُ لا یَخونُ الأَمینُ، ولا یُؤتَمَنُ الخائِنُ. قالَ: کَذا وکَذا.
قالَ: أمّا مالُکَ، فَهُوَ لَکَ ولَسنا نَمنَعُکَ مِنهُ، فَاصنَع فیهِ ما أحبَبتَ. وأمّا حُسَینٌ، فَإِنَّهُ إن لَم یُرِدنا لَم نُرِدهُ، وإن أرادَنا لَم نَکُفَّ عَنهُ. وأمّا جُثَّتُهُ، فَإِنّا لا نُشَفِّعُکَ فیها؛ فَإِنَّهُ لَیسَ لِذلِکَ مِنّا بِأَهلٍ، وقَد خالَفَنا وحَرَصَ عَلی هَلاکِنا.
ثُمَّ قالَ ابنُ زِیادٍ لِمُسلِمٍ: قَتَلَنِی اللّهُ إن لَم أقتُلکَ قِتلَةً لَم یُقتَلها أحَدٌ مِنَ النّاسِ فِی الإِسلامِ. قالَ: أما إنَّکَ أحَقُّ مَن أحدَثَ فِی الإِسلامِ ما لَیسَ فیهِ، أما إنَّکَ لَم تَدَع سوءَ القِتلَةِ، وقُبحَ المُثلَةِ، وخُبثَ السّیرَةِ، ولُؤمَ الغیلَةِ، لِمَن هُوَ أحَقُّ بِهِ مِنکَ.
ثُمَّ قالَ ابنُ زِیادٍ: اصعَدوا بِهِ فَوقَ القَصرِ فَاضرِبوا عُنُقَهُ (مقاتل الطالبیّین: ص 108. نیز، ر. ک: مثیر الأحزان: ص 36).
ابن زیاد گفت: وصیّت کن.
مسلم، عمر بن سعد را به خاطر خویشاوندیای که میان او (عمر بن سعد) و حسین علیه السلام بود، خواست و به وی گفت: به راستی که حسین با شمشیرها و زرهها و جمعی از فرزندان و خاندانش به سمت کوفه میآید. کسی را به سویش بفرست تا او را بترساند و بر حذر دارد، تا باز گردد؛ چرا که بیوفایی کوفیان را به عیان دیدم.
عبید اللّه به عمر بن سعد گفت: چه گفت؟
عمر گفت: وصیّتش، این بود. و به وی گزارش داد.
عبید اللّه گفت: به راستی که امین، خیانت نمیکند؛ ولی گاهی خیانتکار، امین به حساب میآید.(2)
فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ: ما قالَ لَکَ هذا؟ قالَ: قالَ لی کَذا وکَذا، وجاءَ عُبَیدَ اللّهِ فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ، فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: إنَّهُ لا یَخونُ الأَمینُ، ولکِنَّهُ قَد یُؤتَمَنُ الخائِنُ (الأمالی، شجری: ج 1 ص 167).
1) (1)
2) (2) . قالَ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ لِعُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ]: ایذَن لی فِی الوَصِیَّةِ، فَقالَ: أوصِ، فَدَعا عُمَرَ بنَ سَعدٍ، لِلقَرابَةِ بَینَهُ وبَینَ الحُسَینِ علیه السلام، فَقالَ لَهُ: إنَّ الحُسَینَ علیه السلام قَد أقبَلَ فی سِیافِهِ وتِراسِهِ، واُناسٌ مِن وُلدِهِ وأهلِ بَیتِهِ، فَابعَث إلَیهِ مَن یُحَذِّرُهُ ویُنذِرُهُ فَیَرجِعَ؛ فَقَد رَأَیتُ مِن خِذلانِ أهلِ الکوفَةِ ما قَد رَأَیتُ.
مسلم بن عقیل علیه السلام، یکی از درخشانترین چهرههای نهضت حسینی بود که برای ارزیابی زمینۀ قیام، بهوسیلۀ امام حسین علیه السلام به کوفه اعزام شد.(1)
. ر. ک: ص 312 (فصل سوم/فرستاده شدن نمایندۀ ویژۀ امام علیه السلام به همراه نامه به کوفه) و ص 328 (فصل چهارم/گزارشهایی در بارۀ رخدادها در مسیر کوفه).
کنیۀ مسلم، ابو داوود بود.(2)وی به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شباهت داشت،(3)از راویان حدیث بود(4)و شجاعترین فرزند عقیل بن ابی طالب، شمرده میشد.(5)مادر مسلم علیه السلام، کنیزی(6)به نام حُلَیَّه،(7)از اسیران شام بوده است که پدرش عقیل، او را خریده بود.(8)بر پایۀ گزارش طبری، مسلم علیه السلام در کوفه متولّد شده است.(9)این گزارش، در کنار گزارشهای دیگر - که وی را از یاران امام علی علیه السلام و در جنگ صِفّین، از فرماندهان جناح راست پیادهنظام لشکر ایشان شمردهاند -،(10)حاکی از آن است که عقیل، سالها قبل از آمدن امام علی علیه السلام به کوفه، در این شهر، زندگی میکرده است و شاید یکی از عللی که امام حسین علیه السلام، مسلم را به نمایندگی از جانب خود به کوفه اعزام کرد، آشنایی او با مردم آن شهر باشد.
مسلم، داماد امیر مؤمنان علیه السلام بود و نام همسرش در برخی منابع، رُقَیّه(11)و در برخی دیگر، امّ
1) (1)
2) (2) . الثقات، ابن حبّان: ج 5 ص 391.
3) (3) . التاریخ الکبیر: ج 7 ص 266، الثقات، ابن حبّان: ج 5 ص 391.
4) (4) . الثقات، ابن حبّان: ج 5 ص 391.
5) (5) . المعارف، ابن قتیبه: ص 204، أنساب الأشراف: ج 2 ص 334.
6) (6) . تاریخ الطبری: ج 5 ص 469، الطبقات الکبری: ج 4 ص 42. در المعارف ابن قتیبه (ص 204)، این افزوده آمده است: «برخی، مادر وی را نبطیّه از آل فرزندا میدانند».
7) (7) . أنساب الأشراف: ج 2 ص 343، مقاتل الطالبیّین: ص 86. در برخی منابع، این نام به گونههایی دیگر آمده: حلبة (تاریخ خلیفة بن خیّاط: ص 179؛ لباب الأنساب: ج 1 ص 376)، حبلة (الأمالی، شجری: ج 1 ص 171)، جبلة (الحدائق الوردیة: ج 1 ص 121).
8) (8) . لباب الأنساب: ج 1 ص 376، مقاتل الطالبیّین: ص 86.
9) (9) . تاریخ الطبری: ج 5 ص 469.
10) (10) . الفتوح: ج 4 ص 24؛ المناقب، ابن شهرآشوب: ج 3 ص 168.
11) (11) . المعارف، ابن قتیبه: ص 204، أنساب الأشراف: ج 2 ص 328. در المُحَبَّر (ص 56) و المجدیّ (ص 18)، «رُقیّۀ ūصُغرا» آمده است. و در برخی منابع دیگر، همچون المجدیّ (ص 18) و الأمالی شجری (ج 1 ص 171) و الحدائق الوردیّة (ج 1 ص 121) این افزوده آمده است که: «مادرش امّ ولد (کنیزِ آزاد شده پس از بچهدار شدن از ارباب) بوده است».
کلثوم،(1)
. عمدة الطالب: ص 32.
گزارش شده است که احتمالاً کنیۀ رقیّه باشد. وی، دو فرزند به نامهای عبد اللّه و علی داشت(2)که عبد اللّه، در کربلا به شهادت رسید.(3)فرزندان دیگری نیز از وی، گزارش شده است.(4)به هر حال، تصریح شده که نسلی از وی، باقی نمانده است.(5)چند تن از برادران مسلم علیه السلام در کربلا حضور داشتهاند و به شهادت رسیدهاند.(6)
مسلم به وی گفت: تو سزاوارترین کسی هستی که در اسلام، بدعت بگذارد و تو هیچ گاه بدترین کشتن و زشتترین مُثله کردن و بدسرشتی و پیروزیِ دنائتآمیز را رها نمیکنی.
ابن زیاد، شروع به دشنام دادن به مسلم و حسین و علی و عقیل - که درود و سلام خداوند بر آنان باد - کرد و مسلم، هیچ پاسخ نمیگفت. آن گاه ابن زیاد گفت: او را بالای قصر ببرید و گردنش را بزنید و آن گاه بدنش را به سرش ملحق سازید.
مسلم بن عقیل - که رحمت خدا بر او باد - گفت: اگر میان من و تو، خویشاوندیای بود، مرا نمیکشتی!
ابن زیاد گفت: کجاست کسی که ابن عقیل بر سرش ضربت زد؟
بکر بن حُمرانِ احمری را آوردند. ابن زیاد به وی گفت: بالا [ی قصر] برو. باید تو گردنش را بزنی.
او مسلم را بالا [ی قصر] بُرد، در حالی که مسلم تکبیر میگفت، استغفار میکرد و بر پیامبر صلی الله علیه و آله درود میفرستاد و میگفت: خداوندا! میان ما و قومی که ما را فریفتند و تکذیب کردند و خوار
1) (1)
2) (2) . أنساب الأشراف: ج 2 ص 328، المعارف، ابن قتیبه: ص 204.
3) (3) . ر. ک: ج 2 ص 232 (بخش پنجم/فصل هشتم/عبد اللّه بن مسلم بن عقیل).
4) (4) . مانند: مسلم بن مسلم (أنساب الأشراف: ج 2 ص 328) و عبد العزیز بن مسلم (المعارف، ابن قتیبه: ص 204). در بعضی نقلها، سه فرزند برای مسلم ذکر کردهاند: عبد اللّه، چهارده ساله، محمّد، دوازده ساله و عاتکه که در کربلا، هفت ساله بود (ر. ک: ذخیرة الدارین: ص 310).
5) (5) . لباب الأنساب: ج 1 ص 376؛ جمهرة أنساب العرب: ص 69.
6) (6) . ر. ک: ج 2 ص 232 (بخش پنجم/فصل هشتم: شهادت فرزندان عقیل).
ساختند، داوری فرما.
مسلم را به بالای محلّی که امروزه جایگاه کفشدارها نامیده میشود، بردند و گردنش را زدند و بدنش را به دنبال سرش پایین انداختند.(1)
. قالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: قَتَلَنِی اللّهُ إن لَم أقتُلکَ قِتلَةً لَم یُقتَلها أحَدٌ فِی الإِسلامِ مِنَ النّاسِ.
قالَ لَهُ مُسلِمٌ: أما إنَّکَ أحَقُّ مَن أحدَثَ فِی الإِسلامِ ما لَم یَکُن، وإنَّکَ لا تَدَعُ سوءَ القِتلَةِ، وقُبحَ المُثلَةِ، وخُبثَ السّیرَةِ، ولُؤمَ الغَلَبَةِ.
فَأَقبَلَ ابنُ زِیادٍ یَشتِمهُ ویَشتِمُ الحُسَینَ و عَلِیّاً وعَقیلاً عَلَیهِمُ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ، وأخَذَ مُسلِمٌ لا یُکَلِّمُهُ. ثُمَّ قالَ ابنُ زِیادٍ: اصعَدوا بِهِ فَوقَ القَصرِ فَاضرِبوا عُنُقَهُ، ثُمَّ أتبِعوهُ جَسَدَهُ.
فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ - رَحمَةُ اللّهِ عَلَیهِ -: لَو کانَ بَینی وبَینَکَ قَرابَةٌ ما قَتَلتَنی.
فَقالَ ابنُ زِیادٍ: أینَ هذَا الَّذی ضَرَبَ ابنُ عَقیلٍ رَأسَهُ بِالسَّیفِ؟ فَدُعِیَ بَکرُ بنُ حُمرانَ الأَحمَرِیُّ، فَقالَ لَهُ: اصعَد فَلتَکُن أنتَ الَّذی تَضرِبُ عُنُقَهُ.
فَصَعِدَ بِهِ وهُوَ یُکَبِّرُ ویَستَغفِرُ اللّهَ، ویُصَلّی عَلی رَسولِهِ، ویَقولُ: اللّهُمّ احکُم بَینَنا وبَینَ قَومٍ غَرّونا وکَذَّبونا وخَذَلونا.
وأشرَفوا بِهِ عَلی مَوضِعِ الحَذّائینَ الیَومَ، فَضُرِبَت عُنُقُهُ، واُتبِعَ جَسَدُهُ رَأسَهُ (الإرشاد: ج 2 ص 62، إعلام الوری: ج 1 ص 444).
مسلم گفت: ای پسر اشعث! بدان که به خدا سوگند، اگر نه آن بود که تو مرا امان دادی، تسلیم نمیشدم. با شمشیرت از من دفاع کن. به راستی که عهدت را شکستی.
آن گاه گفت: ای پسر زیاد! به خدا سوگند، اگر میان من و تو، خویشاوندیای بود، مرا نمیکشتی!
ابن زیاد گفت: کجاست کسی که مسلم بر سر و گردن او، شمشیر زد؟
او فرا خوانده شد. ابن زیاد به وی گفت: بالای قصر برو، که تو باید گردنش را بزنی.
مسلم را بالای قصر بُردند، در حالی که تکبیر میگفت، استغفار میکرد و بر فرشتگان خداوند و پیامبرانش درود میفرستاد و میگفت: بار خدایا! میان ما و قومی که ما را فریفتند و تکذیب کردند و خوار ساختند، داوری فرما.
مسلم را بر بالای محلّی که امروز، جایگاه قصّابهاست، بردند و گردنش را زدند و بدنش را به سرش ملحق کردند.
نیز صَقْعَب بن زُهَیر از عوف بن ابی جُحَیفه برایم نقل کرد که: احمری یعنی بُکَیر بن حُمران - که مسلم را کشت - از قصر، پایین آمد. ابن زیاد به وی گفت: او را کشتی.
گفت: آری.
1) (1)
گفت: وقتی او را بالا بُردی، چه میگفت؟
گفت: تکبیر و تسبیح میگفت و استغفار میکرد و وقتی خواستم او را بکشم، گفت: بار خدایا! میان ما و قومی که ما را تکذیب کردند و خوار ساختند و کشتند، داوری فرما.
[احمری گفت:] به مسلم گفتم: نزدیک من شو. ستایش، خدای را که قصاص مرا از تو گرفت! آن گاه به وی ضربتی زدم؛ ولی اثر نکرد.
مسلم گفت: نمیدانی که خدشهای که بر من وارد کردی، به اندازۀ خون توست، ای بَرده؟
ابن زیاد گفت: فخرفروشی به هنگام مرگ؟!
احمری گفت: ضربۀ دوم را زدم و او را کشتم.(1)
. حَدَّثنی سعید بن مدرک بن عُمارة: ثُمَّ قالَ [ابنُ زِیادٍ]: اصعَدوا بِهِ فَوقَ القَصرِ فَاضرِبوا عُنُقَهُ، ثُمَّ أتبِعوا جَسَدَهُ رَأسَهُ، فَقالَ [مُسلِمٌ]: یَابنَ الأَشعَثِ: أما وَاللّهِ لَولا أنَّکَ آمَنتَنی مَا استَسلَمتُ، قُم بِسَیفِکَ دونی فَقَد أخفَرتَ ذِمَّتَکَ.
ثُمَّ قالَ: یَا بنَ زِیادٍ! أمَا وَاللّهِ لَو کانَت بَینی وبَینَکَ قَرابَةٌ ما قَتَلتَنی.
ثُمَّ قالَ ابنُ زِیادٍ: أینَ هذَا الَّذی ضَرَبَ ابنُ عَقیلٍ رَأسَهُ بِالسَّیفِ وعاتِقَهُ؟ فَدُعِیَ فَقالَ: اصعَد فَکُن أنتَ الَّذی تَضرِبُ عُنُقَهُ.
فَصَعِدَ بِهِ وهُوَ یُکَبِّرُ ویَستَغفِرُ، ویُصَلّی عَلی مَلائِکَةِ اللّهِ وَرُسُلِهِ، وهُوَ یَقولُ: اللّهُمَّ احکُم بَینَنا وبَینَ قَومٍ غَرّونا وکَذَّبونا وأذَلّونا.
واُشرِفَ بِهِ عَلی مَوضِعِ الجَزّارینَ الیَومَ، فَضُرِبَت عُنُقُهُ، واُتبِعَ جَسَدُهُ رَأسَهُ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: حَدَّثَنِی الصَّقعَبُ بنُ زُهَیرٍ، عَن عَوفِ بنِ أبی جُحَیفَةَ، قالَ: نَزَلَ الأَحمَرِیُّ بُکَیرُ بنُ حُمرانَ الَّذی قَتَلَ مُسلِماً، فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: قَتَلتَهُ؟ قالَ: نَعَم، قالَ: فَما کانَ یَقولُ وأنتُم تَصعَدونَ بِهِ؟ قالَ: کانَ یُکَبِّرُ ویُسَبِّحُ ویَستَغفِرُ، فَلَمّا أدنَیتُهُ لِأَقتُلَهُ، قالَ: اللّهُمَّ احکُم بَینَنا وبَینَ قَومٍ کَذَّبونا وغَرّونا، وخَذَلونا وقَتَلونا.
فَقُلتُ لَهُ: ادنُ مِنّی، الحَمدُ للّهِِ الَّذی أقادَنی مِنکَ، فَضَرَبتُهُ ضَربَةً لَم تُغنِ شَیئاً. فَقالَ [مُسلِمٌ]: أما تَری فی خَدَشٍ تَخدِشنیهِ وَفاءً مِن دَمِکَ أیُّهَا العَبدُ؟
فَقالَ ابنُ زِیادٍ: أوَ فَخراً عِندَ المَوتِ!
قالَ: ثُمَّ ضَرَبتُهُ الثّانِیَةَ فَقَتَلتُهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 378، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 544).
مسلم را به بالای قصر بردند و بُکَیر احمری، گردنش را زد و سر مسلم بر زمین افتاد. آن گاه بدن را به سر، ملحق کردند....
آن گاه ابن زیاد، بُکَیر بن حُمران - که گردن مسلم را زد - را خواست و به وی گفت: او را کشتی؟
1) (1)
گفت: آری.
ابن زیاد گفت: وقتی او را برای کشتن به بالای قصر میبردی، چه میگفت؟
گفت: تکبیر و تسبیح و تهلیل میگفت و استغفار میکرد و هنگامی که میخواستم گردنش را بزنم، گفت: بار خدایا! میان ما و قومی که ما را فریفتند و تکذیب کردند و آن گاه ما را خوار ساختند و کشتند، داوری فرما.
[بُکَیر گفت:] من گفتم: ستایش، خدای را که قصاص مرا از تو گرفت! و سپس ضربتی به وی زدم؛ ولی تأثیر نکرد.
مسلم به من گفت: آیا بس نیست؟ [دیۀ وارد آوردن] یک خدشه بر من، به اندازۀ خون توست، ای بَرده!
ابن زیاد گفت: فخرفروشی به هنگام مرگ؟!
احمری گفت: ضربۀ دوم را زدم و او را کشتم و سپس بدنش را به سرش ملحق ساختیم.(1)
. ادخِلَ إلَی ابنِ زِیادٍ، فَلَمَّا انقَضی کَلامُهُ، ومُسلِمٌ یُغلِظُ لَهُ فِی الجَوابِ، أمَرَ بِهِ فاُصعِدَ إلی أعلَی القَصرِ، ثُمَّ دَعا الأَحمَرِیَّ - الَّذی ضَرَبَهُ مُسلِمٌ - فَقالَ: کُن أنتَ الَّذی تَضرِبُ عُنُقَهُ، لِتَأخُذَ بِثَأرِکَ مِن ضَربَتِهِ، فَأَصعَدوهُ إلی أعلَی القَصرِ، فَضَرَبَ بُکَیرٌ الأَحمَرِیُّ عُنُقَهُ، فَأَهوی رَأسُهُ إلَی الأَرضِ، ثُمَّ أتبَعوا رَأسَهُ جَسَدَهُ....
ثُمَّ دَعَا ابنُ زِیادٍ بِبُکَیرِ بنِ حُمرانَ الَّذی ضَرَبَ عُنُقَ مُسلِمٍ، فَقالَ: أقَتَلتَهُ؟ قالَ: نَعَم، قالَ: فَما کانَ یَقولُ وأنتُم تَصعَدونَ بِهِ لِتَقتُلوهُ؟ قالَ: کانَ یُکَبِّرُ ویُسَبِّحُ اللّهَ، ویُهَلِّلُ ویَستَغفِرُ اللّهَ، فَلَمّا أدنَیناهُ لِنَضرِبَ عُنُقَهُ، قالَ: اللّهُمَّ احکُم بَینَنا وبَینَ قَومٍ غَرّونا وکَذَّبونا، ثُمَّ خَذَلونا وقَتَلونا.
فَقُلتُ: الحَمدُ للّهِِ الَّذی أقادَنی مِنکَ، وضَرَبتُهُ ضَربَةً لَم تَعمَل شَیئاً، فَقالَ لی [مُسلِمٌ]: أوَ ما یَکفیکَ، وفی خَدشٍ مِنّی وَفاءٌ بِدَمِکَ أیُّهَا العَبدُ؟!
قالَ ابنُ زِیادٍ: أوَ فَخراً عِندَ المَوتِ!
قالَ: وضَرَبتُهُ الثّانِیَةَ فَقَتَلتُهُ، ثُمَّ أتبَعنا رَأسَهُ جَسَدَهُ (مروج الذهب: ج 3 ص 69).
آن گاه عبید اللّه، دستور گردن زدنِ مسلم بن عقیل را صادر کرد. بُکَیر بن حُمرانِ احمری، در کنار دیوار، گردن مسلم بن عقیل را زد. جنازهاش از بالا افتاد. آن گاه سرِ او را به بدنش ملحق ساخت.(2)
ثُمَّ أمَرَ عُبَیدُ اللّهِ بِضَربِ رَقَبَةِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَضَرَبَ رَقَبَةَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ بُکَیرُ بنُ حُمرانَ الأَحمَرِیُّ عَلی طَرَفِ الجِدارِ، فَسَقَطَت جُثَّتُهُ، ثُمَّ أتَبَعَ رَأسَهَ جَسَدَهُ (الثقات، ابن حبّان: ج 2 ص 308. نیز، ر. ک: تهذیب الکمال: ج 6 ص 426).
ابن زیاد به وی گفت: چه شده است؟
گفت: ای امیر! به هنگام کشتن مسلم، مردی سیاه و زشتچهره در برابر خود دیدم که انگشتش را دندان میگرفت - یا گفت: لبش را میگزید -. چنان بیتاب شدم که سابقه نداشت.
ابن زیاد گفت: شاید وحشت کردهای!(2)
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: ما شَأنُکَ؟ فَقالَ: أیُّهَا الأَمیرُ، رَأَیتُ ساعَةَ قَتلِهِ رَجُلاً أسوَدَ شَنیءَ الوَجهِ حِذایَ، عاضّاً عَلی إصبَعِهِ - أو قالَ عَلی شَفَتَیهِ - فَفَزِعتُ فَزَعاً لَم أفزَعهُ قَطُّ. فَقالَ ابنُ زِیادٍ: لَعَلَّکَ دَهِشتَ (الملهوف: ص 122، بحار الأنوار: ج 44 ص 357).
مسلم گفت: به خدا سوگند - ای پسر زیاد - اگر تو از قریش بودی، یا میان من و تو خویشاوندی بود، هرگز مرا نمیکشتی؛ ولی تو پسر پدرت هستی [و بیریشه]!
ابن زیاد، او را وارد قصر کرد و مرد شامی را که مسلم بر سرش ضربتی زده بود، خواست و به وی گفت: مسلم را بگیر و به بالای قصر ببر و خودت گردنش را بزن تا تسلّای خاطرت باشد.
مسلم را به بالای قصر بردند و او تسبیح خداوند متعال میگفت و استغفار میکرد. همچنین میگفت: بار خدایا! میان ما و این قومی که ما را فریفتند و خوار ساختند، داوری فرما.
1) (1)
. أمَرَ ابنُ زِیادٍ بِمُسلِمٍ فَرُقِیَ بِهِ إلی ظَهرِ القَصرِ، فَاُشرِفَ بِهِ عَلَی النّاسِ، وهُم عَلی بابِ القَصرِ مِمّا یَلِی الرَّحَبَةَ، حَتّی إذا رَأَوهُ ضُرِبَت عُنُقُهُ هُناکَ، فَسَقَطَ رَأسُهُ إلَی الرَّحَبَةِ، ثُمَّ اتبِعَ الرَّأسُ بِالجَسَدِ. وکانَ الَّذی تَوَلّی ضَربَ عُنُقِهِ أَحمَرُ بنُ بُکَیرٍ (الأخبار الطوال: ص 241).
2) (2) . أمَرَ ابنُ زِیادٍ بُکَیرَ بنَ حُمرانَ أن یَصعَدَ بِهِ [أی بِمُسلِمٍ] إلی أعلَی القَصرِ فَیَقتُلَهُ، فَصَعِدَ بِهِ وهُوَ یُسَبِّحُ اللّهَ تَعالی ویَستَغفِرُهُ، ویُصَلّی عَلی نَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله، فَضَرَبَ عُنُقَهُ، ونَزَلَ وهُوَ مَذعورٌ.
مسلم، همچنان ذکر میگفت، تا این که به بالای قصر برده شد. آن مرد شامی جلو آمد و گردن مسلم - که خداوند، رحمتش کند - را زد. مرد شامی نزد عبید اللّه آمد، در حالی که وحشتزده بود.
ابن زیاد به وی گفت: چه شده است؟ او را کشتی؟
گفت: آری. خدا کارهای امیر را سامان بخشد؛ لیکن حادثهای برایم پیش آمد که به خاطر آن، بیتابم و ترسیدهام.
ابن زیاد گفت: چه رخ داده است؟
گفت: هنگامی که او را کشتم، در برابرم، مردی بسیار سیاه و زشت را دیدم که انگشتش را دندان میگرفت - یا گفت: لبش را میگزید -. از این واقعه، چنان بیتاب شدهام که تا به حال، چنین بیتاب نشده بودم.
ابن زیاد، لبخند زد و به او گفت: شاید وحشت کردهای که تاکنون این کار را نکردهای!(1)
. قالَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: الحَقوا بِهِ [أی بِمُسلِمٍ] إلی أعلَی القَصرِ فَاضرِبوا عُنُقَهُ، وألحِقوا رَأسَهُ جَسَدَهُ.
فَقالَ مُسلِمٌ: أما وَاللّهِ یَا بنَ زِیادٍ: لَو کُنتَ مِن قُرَیشٍ، أو کانَ بَینی وبَینَکَ رَحِمٌ أو قَرابَةٌ لَما قَتَلتَنی، ولکِنَّکَ ابنُ أبیکَ!
قالَ: فَأَدخَلَهُ ابنُ زِیادٍ القَصرَ، ثُمَّ دَعا رَجُلاً مِن أهلِ الشّام قَد کانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ ضَرَبَهُ عَلی رَأسِهِ ضَربَةً مُنکَرَةً، فَقالَ لَهُ: خُذ مُسلِماً وَاصعَد بِهِ إلی أعلَی القَصرِ، وَاضرِب عُنُقَهُ بِیَدِکَ، لِیَکونَ ذلِکَ أشفی لِصَدرِکَ.
قالَ: فَاُصعِدَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ إلی أعلَی القَصرِ، وهُوَ فی ذلِکَ یُسَبِّحُ اللّهَ تَعالی ویَستَغفِرُهُ، وهُوَ یَقولُ: اللّهُمَّ احکُم بَینَنا وبَینَ قَومٍ غَرّونا وخَذَلونا.
فَلَم یَزَل کَذلِکَ، حَتّی اتِیَ بِهِ إلی أعلَی القَصرِ، وتَقَدَّمَ ذلِکَ الشّامِیُّ فَضَرَبَ عُنُقَهُ - رَحِمَهُ اللّهُ - ثُمَّ نَزَلَ الشّامِیُّ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ وهُوَ مَدهوشٌ.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: ما شَأنُکَ؟ أقَتَلتَهُ؟ قالَ: نَعَم، أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ، إلّاأنَّهُ عَرَضَ لی عارِضٌ، فَأَنَا لَهُ فَزِعٌ مَرعوبٌ. فَقالَ: مَا الَّذی عَرَضَ لَکَ؟ قالَ: رَأَیتُ ساعَةَ قَتَلتُهُ رَجُلاً حِذایَ أسوَدَ، کَثیرَ السَّوادِ کَریهَ المَنظَرِ، وهُوَ عاضٌّ عَلی إصبَعَیهِ - أو قالَ: شَفَتَیهِ - فَفَزِعتُ مِنهُ فَزَعاً لَم أفزَع قَطُّ مِثلَهُ!
قالَ: فَتَبَسَّمَ ابنُ زِیادٍ، وقالَ لَهُ: لَعَلَّکَ دَهِشتَ، وهذِهِ عادَةٌ لَم تَعتَدها قَبلَ ذلِکَ (الفتوح: ج 5 ص 58، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 213).
ابن زیاد گفت: او را به بالای قصر ببرید و گردنش را بزنید.
مسلم در این حال، خدا را میخوانْد و میگفت: بار خدایا! میان ما و این قومی که ما را فریفتند و خوار ساختند، داوری فرما.
[جلّاد،] او را در بالای محلّ کفشفروشها، گردن زد.(1)
. فَاُتِیَ بِهِ [أی بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ] إلَی ابنِ زِیادٍ فَتَجاوَبا، وکانَ ابنُ زِیادٍ یَسُبُّ حُسَیناً وعَلِیّاً علیهما السلام، فَقالَ مُسلِمٌ: فَاقضِ ما أنتَ قاضٍ یا عَدُوَّ اللّهِ، فَقالَ ابنُ زِیادٍ: اصعَدوا بِهِ فَوقَ القَصرِ وَاضرِبوا عُنُقَهُ، وکانَ مُسلِمٌ یَدعُو اللّهِ، ویَقولُ: اللّهُمَّ احکُم بَینَنا وبَینَ قَومٍ غَرّونا وخَذَلونا، فَقَتَلَهُ وهُوَ عَلی مَوضِعِ الحَذّائینَ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 94. نیز، ر. ک: المختصر فی أخبار البشر: ج 1 ص 190).
مروج الذهب: مسلم در نیمۀ ماه رمضان، از مکّه خارج شد و پنجم شوّال به کوفه رسید.(3)
مروج الذهب: قیام مسلم در کوفه، روز سهشنبه هشتم ذی حجّۀ سال شصت [هجری] بود و در این روز، حسین علیه السلام از مکّه به سمت کوفه حرکت کرد. برخی گفتهاند: روز چهارشنبه در روز عرفه یعنی نهم ذی حجّۀ سال شصت [هجری].(4)
1) (1)
2) (2) . فَآمَنَهُ [أی مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ] ابنُ الأَشعَثِ، وجاءَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ، فَأَمَرَ بِهِ، فَاُصعِدَ إلی أعلَی القَصرِ فَضُرِبَت عُنُقُهُ، واُلقِیَ رَأسُهُ إلَی النّاسِ، وصُلِبَت جُثَّتُهُ بِالکُناسَةِ. ثُمَّ فُعِلَ بِهانِی بنِ عُروَةَ کَذلِکَ (تذکرة الخواصّ: ص 242. نیز، ر. ک: مروج الذهب: ج 3 ص 70).
3) (3) . خَرَجَ مُسلِمٌ مِن مَکَّةَ فِی النِّصفِ مِن شَهرِ رَمَضانَ، حَتّی قَدِمَ الکوفَةَ لِخَمسٍ خَلَونَ مِن شَوّالٍ (مروج الذهب: ج 3 ص 64).
4) (4) . کانَ ظُهورُ مُسلِمٍ بِالکوفَةِ یَومَ الثَّلاثاءِ، لِثَمانِ لَیالٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ سَنةَ سِتّینَ، وهُوَ الیَومُ الَّذِی ارتَحَلَ فیهِ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ إلَی الکوفَةِ، وقیلَ: یَومَ الأَربِعاءِ، یَومَ عَرَفَةَ، لِتِسعٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ سنَةَ سِتّینَ (مروج الذهب: ج 3 ص 70، تاریخ الطبری: ج 5 ص 381).
حرکت حسین علیه السلام از مکّه به سمت عراق، روز قیام مسلم در کوفه بود، یعنی: روز تَروِیَه (هشتم ذی حجّه).(1)
. کانَ خُروجُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ - رَحمَةُ اللّهِ عَلَیهِما - بِالکوفَةِ یَومَ الثَّلاثاءِ، لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ، سَنَةَ سِتّینَ، وقَتلُهُ یَومَ الأَربِعاءِ، لِتِسعٍ خَلَونَ مِنهُ یَومَ عَرَفَةَ، وکانَ تَوَجُّهُ الحُسَینِ علیه السلام مِن مَکَّةَ إلَی العِراقِ فی یَومِ خُروجِ مُسلِمٍ بِالکوفَةِ، وهُوَ یَومُ التَّروِیَةِ (الإرشاد: ج 2 ص 66؛ البدایة و النهایة: ج 8 ص 158).
تذکرة الخواصّ: شهادت مسلم در هشتم ذی حجّه، یک روز پس از حرکت حسین علیه السلام از مکّه بود و گفته شده در همان روز بود و حسین علیه السلام ماجراهای کوفه را نمیدانست.(2)
الأخبار الطوال: شهادت مسلم بن عقیل در روز سهشنبه سوم ذی حجّۀ سال شصت، رخ داد و این، همان سال مرگ معاویه بود.(3)
الملهوف: امام حسین علیه السلام روز سهشنبه سوم ذی حجّه از مکّه [به سمت عراق] حرکت کرد و گفته شده روز هشتم ذی حجّۀ سال شصت هجری بود، پیش از آگاه شدن از شهادت مسلم؛ چرا که در همان روزی که مسلم - که رضوان خدا بر او باد - به شهادت رسید، ایشان از مکّه به راه افتاد.(4)
بر پایۀ گزارشهایی که گذشت، مسلم علیه السلام، نیمۀ ماه رمضان از مکّه خارج شد و پنجم شوّال، وارد کوفه گردید. وی هشتم ذی حجّه، مقارن با حرکت امام حسین علیه السلام از مکّه به سوی کوفه، در داخل شهر با نیروهای ابن زیاد، درگیر شد و نهم ذی حجّه، به شهادت رسید.
بنا بر این، مدّت حضور او در کوفه، دو ماه و چهار روز بوده است. البتّه برخی منابع تاریخی،
1) (1)
2) (2) . کانَ قَتلُ مُسلِمٍ لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ، بَعدَ رَحیلِ الحُسَین علیه السلام مِن مَکَّةَ بِیَومٍ، وقیلَ: یومَ رَحیلِهِ، ولَم یَعلَمِ الحُسَینُ علیه السلام بِما جَری فِی الکوفَةِ (تذکرة الخواصّ: ص 243، المختصر فی أخبار البشر: ج 1 ص 190).
3) (3) . کانَ قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ یَومَ الثَّلاثاءِ، لِثَلاثٍ خَلَونَ مِن ذِی الحِجَّةِ سَنَةَ سِتّینَ، وهِیَ السَّنَةُ الَّتی ماتَ فیها مُعاوِیَةُ (الأخبار الطوال: ص 242).
4) (4) . کانَ قَد تَوَجَّهَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ یَومَ الثَّلاثاءِ، لِثَلاثٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ، وقیلَ: لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ، سَنةَ سِتّینَ مِنَ الهِجرَةِ، قَبلَ أن یَعلَمَ بِقَتلِ مُسلِمٍ، لِأَنَّهُ علیه السلام خَرَجَ مِن مَکَّةَ فِی الیَومِ الَّذی قُتِلَ فیهِ مُسلِمٌ رِضوانُ اللّهِ عَلَیهِ (الملهوف: ص 124).
شهادت مسلم علیه السلام را سوم و برخی، هشتم ذی حجّه ذکر کردهاند که در این صورت، یک یا شش روز از مدّتِ یاد شده، کاسته میگردد.
هانی بن عُروۀ مُرادی مَذحِجی(1)
. جمهرة أنساب العرب: ص 406، نسب معدّ: ج 1 ص 329.
، از کسانی است که جاهلیت و اسلام را درک کرده بودند و به همین جهت، او را «مُخَضرَم» نامیدهاند. وی هنگام وفات پیامبر صلی الله علیه و آله، بیش از چهل سال داشته است.(2)هانی، از یاران ویژۀ امام علی علیه السلام بوده(3)و در جنگهای جمل(4)
ای جنگآفرینی که مشوّق او به جنگ، شتر اوست
پیشوایی که گمراهیاش از مقامش میکاهد
و اطرافیانش، سروران و رئیسان اویند.
و صِفّین،(5)ایشان را همراهی کرده است.وی از بزرگان یمن بود(6)که به کوفه آمد و ریاست قبیلۀ مُراد را بر عهده داشت(7)و از این رو، نیروهای فراوانی در اختیار او بوده است. در جریان نهضت کوفه، هانی، یکی از اصلیترین حامیان مسلم علیه السلام بود که خانۀ خود را مرکز استقرار وی و هدایت نهضت قرار داد؛(8)امّا ابن زیاد، او را با نیرنگْ دستگیر کرد و سرانجام، در نهم ذی حجّۀ سال شصتم هجری، فردای آن روزی که امام حسین علیه السلام به طرف کوفه حرکت کرده بود، به شهادت رساند.(9)وی
1) (1)
2) (2) . الإصابة: ج 6 ص 445 و 559.
3) (3) . الإصابة: ج 6 ص 445.
4) (4) . در کتاب المناقب ابن شهرآشوب (ج 3 ص 160)، این اشعار از هانی بن عروه آمده است:
5) (5) . وی همراه با مالک اشتر و جمعی دیگر در مورد جنگ با شامیان به امام علی علیه السلام گفتند: «جنگ با آنها، سهمگینتر از مرگ نیست که ما اصلاً در پی همان هستیم» (ر. ک: تاریخ دمشق: ج 59 ص 130، وقعة صفّین: ص 137).
6) (6) . أنصار الحسین علیه السلام: ص 125.
7) (7) . مروج الذهب: ج 3 ص 59، الإصابة: ج 5 ص 96.
8) (8) . ر. ک: ص 336 (فصل چهارم/وارد شدن مسلم به کوفه و بیعت کوفیان با او) و ص 375 (نامۀ مسلم به امام علیه السلام برایآمدن به کوفه) و ص 372 (رفتن مسلم به خانۀ هانی بن عُروه) و ص 377 (گزارشهای مربوط به نقشۀ کشتن ابن زیاد) و ص 394 (فرستادن مال و جاسوس برای شناسایی محلّ مسلم).
9) (9) . بیشتر نقلها شهادت هانی را به دنبال شهادت مسلم میدانند (ر. ک: تاریخ الطبری: ج 5 ص 378، مروج الذهب: ūج 3 ص 69)؛ چرا که شهادت مسلم طبق نقل مشهور نهم ذیحجّه بوده است. بنا بر این، شهادت هانی هم نهم همین ماه بوده است؛ اما برخی نقلها شهادت مسلم را هشتم ماه گفتهاند (ر. ک: ص 487 «مدّت حضور مسلم در کوفه»). همچنین در نقلی، شهادت هانی قبل از قیام مسلم، اتّفاق افتاده است (تاریخ الطبری: ج 5 ص 391، الأخبار الطوال: ص 238) که در این صورت، شهادت هانی قاعدتاً هشتم ذی حجّه خواهد بود.
هنگام شهادت، حدود نود سال داشت.
آنان، گرامیترین مردمانِ این شهر و پشتوانۀ اهل یمن هستند.
ابن زیاد، وعده داد که او را ببخشد؛ لیکن قضایای مسلم که اتّفاق افتاد، تصمیمش عوض شد و از وفا کردن به وعدهاش سر باز زد.
وقتی مسلم بن عقیل به شهادت رسید، ابن زیاد، دستور داد هانی بن عروه را به بازار ببرند(1)
. ر. ک: نقشۀ شمارۀ 1 در پایان جلد 2.
و سرش را از بدنش جدا کنند. هانی را با دستان بسته به بازار خرید و فروشِ گوسفند بردند و او پیوسته میگفت: ای قبیلۀ مَذحِج! امروز برای من، مَذحِجی نیست! ای قبیلۀ مَذحِج! قبیلۀ مَذحِج کجاست؟آن گاه چون دید کسی او را یاری نمیکند، دستش را کشید و از طناب، بیرون آورد و گفت: آیا عصایی، کاردی، سنگی، استخوانی یافت نمیشود تا آدمی از جان خود، دفاع کند؟
بر او حمله بردند و او را محکم بستند. آن گاه به وی گفتند: گردنت را دراز کن.
گفت: من نسبت به گردنم، سخاوتمند نیستم و شما را بر کشتن خویش، یاری نمیکنم.
غلام عبید اللّه بن زیاد - که تُرک بود و نامش رشید بود - با شمشیر، ضربتی بر او زد؛ ولی اثر نکرد. هانی گفت: بازگشت، به سوی خداست. بار خدایا! به سوی رحمت و رضوان تو میآیم.
آن گاه [آن غلام،] ضربهای دیگر زد و او را کشت.
عبد الرحمان بن حُصَین مرادی، او (غلام عبید اللّه) را در منطقۀ خازِر(2)به همراه عبید اللّه بن
زیاد دید. مردم گفتند: این، قاتل هانی بن عروه است.
پسر حُصَین گفت: خداوند، مرا بکشد، اگر او (غلام عبید اللّه) را نکشم، یا در این راه، کشته نشوم! آن گاه با نیزه بر او حمله کرد و بر او نیزه زد و او را کشت.(1)
. قامَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ فَکَلَّمَهُ فی هانِئِ بنِ عُروَةَ، وقالَ: إنَّکَ قَد عَرَفتَ مَنزِلَةَ هانِئِ بنِ عُروَةَ فِی المِصرِ، وبَیتَهُ فِی العَشیرَةِ، وقَد عَلِمَ قَومُهُ أنّی وصاحِبی سُقناهُ إلَیکَ، فَأَنشُدُکَ اللّهَ لَمّا وَهَبتَهُ لی، فَإِنّی أکرَهُ عَداوَةَ قَومِهِ؛ هُم أعَزُّ أهلِ المِصرِ، وعُدَدُ أهلِ الیَمَنِ!
قالَ: فَوَعَدَهُ أن یَفعَلَ، فَلَمّا کانَ مِن أمرِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ ما کانَ، بَدا لَهُ فیهِ، وأبی أن یَفِیَ لَهُ بِما قالَ.
قالَ: فَأَمَرَ بِهانِئِ بنِ عُروَةَ حینَ قُتِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، فَقالَ: أخرِجوهُ إلَی السّوقِ فَاضرِبوا عُنُقَهُ، قالَ: فَاُخرِجَ بِهانِئٍ حَتَّی انتَهی إلی مَکانٍ مِنَ السّوقِ کانَ یُباعُ فیهِ الغَنَمُ، وهُوَ مَکتوفٌ، فَجَعَلَ یَقولُ: وامَذحِجاه، ولا مَذحِجَ لِیَ الیَومَ، وامَذحِجاه، أینَ مِنّی مَذحِجٌ؟
فَلَمّا رَأی أنَّ أحَداً لا یَنصُرُهُ، جَذَبَ یَدَهُ فَنَزَعَها مِنَ الکِتافِ، ثُمَّ قالَ: أما مِن عَصاً أو سِکّینٍ أو حَجَرٍ أو عَظمٍ یُجاحِشُ بِهِ رَجُلٌ عَن نَفسِهِ.
قالَ: ووَثَبوا إلَیهِ فَشَدّوهُ وَثاقاً، ثُمَّ قیلَ لَهُ: امدُد عُنُقَکَ، فَقالَ: ما أنَا بِها مُجدٍ سَخِیٌّ، وما أنَا بِمُعینِکُم عَلی نَفسی.
قالَ: فَضَرَبَهُ مَولیً لِعُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ - تُرکِیٌّ یُقالُ لَهُ رَشیدٌ - بِالسَّیفِ فَلَم یَصنَع سَیفُهُ شَیئاً، فَقالَ هانِئٌ: إلَی اللّهِ المَعادُ، اللّهُمَّ إلی رَحمَتِکَ ورِضوانِکَ. ثُمَّ ضَرَبَهُ اخری فَقَتَلَهُ.
قالَ: فَبَصُرَ بِهِ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ الحُصَینِ المُرادِیُّ بِخازِرَ، وهُوَ مَعَ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَقالَ النّاسُ: هذا قاتِلُ هانِئِ بنِ عُروَةَ، فَقالَ ابنُ الحُصَینِ: قَتَلَنِی اللّهُ إن لَم أقتُلهُ أو اقتَل دونَهُ، فَحَمَلَ عَلَیهِ بِالرُّمحِ فَطَعَنَهُ فَقَتَلَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 378؛ الإرشاد: ج 2 ص 63).
هانی گفت: چرا.
ابن زیاد گفت: پاداش این کارها چیست؟
هانی گفت: پاداشش، آن است که تو را باز دارم.
ابن زیاد گفت: مرا باز داری؟! آن گاه چوبی برداشت و او را زد و دستور داد دستانش را بستند و گردنش را زدند. این خبر به مسلم بن عقیل رسید. وی قیام کرد.(2)
1) (1)
2) (2) . أرسَلَ [ابنُ زِیادٍ] إلی هانِئٍ فَأَتاهُ، فَقالَ: ألَم اوَقِّرکَ؟ ألَم اکرِمکَ؟ ألَم أفعَل بِکَ؟ قالَ: بَلی، قالَ: فَما جَزاءُ ذلِکَ؟ قالَ: جَزاؤُهُ أن أمنَعَکَ. قالَ: تَمنَعُنی؟! قالَ: فَأَخَذَ قَضیباً مَکانَهُ فَضَرَبَهُ بِهِ، وأمَرَ فَکُتِفَ ثُمَّ ضُرِبَ عُنُقُهُ. فَبَلَغَ ذلِکَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَخَرَجَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 391. نیز، ر. ک: أنساب الأشراف: ج 2 ص 343).
بازار ببرند. پس گردنش را با زجر، از تن جدا کردند، در حالی که فریاد میزد: «ای خاندان مُراد!» و هانی، بزرگ آنان و رئیسشان بود که با چهار هزار زره بر تَن و هشت هزار پیاده حرکت میکرد و اگر همپیمانهای آنان از کِنده و دیگر قبایل هم میآمدند، جمعیت جنگجوی آنان به سی هزار زره بر تَن میرسید و رئیس آنان از هیچ یک از آنان، سستی و پراکندگی نمیدید.(1)
. فَأَصعَدوهُ [أی مُسلِماً] إلی أعلَی القَصرِ، فَضَرَبَ بُکَیرٌ الأَحمَرِیُّ عُنُقَهُ، فَأَهوی رَأسَهُ إلَی الأَرضِ، ثُمَّ أتبَعوا رَأسَهُ جَسَدَهُ، ثُمَّ امِرَ بِهانِئِ بنِ عُروَةَ، فَاُخرِجَ إلَی السّوقِ، فَضُرِبَ عُنُقُهُ صَبراً، وهُوَ یَصیحُ: یا آلَ مُرادٍ، وهُوَ شَیخُها وزَعیمُها، وهُوَ یَومَئِذٍ یَرکَبُ فی أربَعَةِ آلافِ دارِعٍ، وثَمانِیَةِ آلافِ راجِلٍ، وإذا أجابَتها أحلافُها مِن کِندَةَ وغَیرِها، کانَ فی ثَلاثینَ ألفَ دارِعٍ، فَلَم یَجِد زَعیمُهُم مِنهُم أحَداً فَشَلاً وخِذلاناً (مروج الذهب: ج 3 ص 69).
تاریخ الیعقوبی: مسلم با [نیروهای] عبید اللّه نبرد کرد. سپس او را دستگیر کردند و عبید اللّه، او را کشت و جنازهاش را در بازار کشاندند. [همچنین] عبید اللّه، هانی بن عروه را کشت؛ چون مسلم در خانۀ او سکونت داشت و مسلم را یاری کرده بود.(2)
الفتوح: آن گاه عبید اللّه بن زیاد، دستور داد هانی بن عروه را بیرون ببرند و به مسلم بن عقیل، ملحق سازند [و بکشند].
محمّد بن اشعث گفت: خداوند، کارهای امیر را سامان دهد! به راستی که تو موقعیت و منزلتِ او را در میان فامیلش میدانی و بستگان او باخبر شدهاند که من و اسماء بن خارجه، او را نزد تو آوردهایم. تو را به خدا سوگند میدهم - ای امیر - که او را به خاطر من ببخشی. من از دشمنیِ خانوادهاش میترسم. آنان بزرگان کوفه اند و بیشترین جمعیت را دارند.
ابن زیاد با درشتی، سخن او را رد کرد و سپس دستور داد هانی بن عروه را دستبسته به بازارِ خرید و فروش گوسفند، ببرند.
هانی دانست که کشته میشود. از این رو، فریاد میزد: «ای مَذحِج، ای قبیلۀ من! [کمک!]».
آن گاه دستانش را از طناب، در آورد و گفت: چیزی نیست که از خودم دفاع کنم؟
او را زدند و دستانش را محکم بستند و به وی گفتند: گردنت را دراز کن.
هانی گفت: نه، به خدا سوگند! من شما را بر کشتن خودم، یاری نمیکنم.
یکی از غلامانِ عبید اللّه به نام رشید، جلو آمد و او را با شمشیر زد؛ ولی اثر نکرد. هانی گفت:
بازگشت، به سوی خداست. بار خدایا! به سوی رحمت و رضوان تو [میآیم]. خدایا! این روز را کفّارۀ گناهانم قرار ده. به راستی که من برای پسر دختر پیامبرت محمّد، تعصّب به خرج دادم.
رشید پیش آمد و ضربهای دیگر زد و او را کشت. آن گاه عبید اللّه بن زیاد دستور داد مسلم بن عقیل و هانی بن عروه - که خداوند، آن دو را رحمت کند - را وارونه به دار آویزند و تصمیم داشت سر آن دو را برای یزید بن معاویه بفرستد.(1)
. ثُمَّ أمَرَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِهانِئِ بنِ عُروَةَ أن یُخرَجَ فَیُلحَقَ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَقالَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ: أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ، إنَّکَ قَد عَرَفتَ شَرَفَهُ فی عَشیرَتِهِ، وقَد عَرَفَ قَومُهُ أنّی وأسماءَ بنَ خارِجَةَ جِئنا بِهِ إلَیکِ، فَأنشُدُکَ اللّهَ أیُّهَا الأَمیرُ، إلّاوَهَبتَهُ لی، فَإِنّی أخافُ عَداوَةَ أهلِ بَیتِهِ، وإنَّهُم ساداتُ أهلِ الکوفَةِ، وأکثَرُهُم عَدَداً.
قالَ: فَزَبَرَهُ ابنُ زِیادٍ، ثُمَّ أمَرَ بِهانِئِ بنِ عُروَةَ فَاُخرِجَ إلَی السّوقِ إلی مَوضِعٍ یُباعُ فیهِ الغَنَمُ، وهُوَ مَکتوفٌ.
قالَ: وعَلِمَ أنَّهُ مَقتولٌ فَجَعَلَ یَقولُ: وامَذحِجاه، واعَشیرَتاه، ثُمَّ أخرَجَ یَدَهُ مِنَ الکِتافِ، وقالَ: أما مِن شَیءٍ فَأَدفَعُ بِهِ عَن نَفسی؟! قالَ: فَصَکّوهُ ثُمَّ أوثَقوهُ کِتافاً، فَقالوا: امدُد عُنُقَکَ، فَقالَ: لا وَاللّهِ، ما کُنتُ الَّذی اعینُکُم عَلی نَفسی!
فَتَقَدَّمَ إلَیهِ غُلامٌ لِعُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ - یُقالُ لَهُ رَشیدٌ - فَضَرَبَهُ بِالسَّیفِ فَلَم یَصنَع شَیئاً. فَقالَ هانِئٌ: إلَی اللّهِ المَعادُ، اللّهُمَّ إلی رَحمَتِکَ ورِضوانِکَ، اللّهُمَّ اجعَل هذَا الیَومَ کَفّارَةً لِذُنوبی، فَإِنّی إنَّما تَعَصَّبتُ لاِبنِ بِنتِ نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله.
فَتَقَدَّمَ رَشیدٌ وضَرَبَهُ ضَربَةً اخری فَقَتَلَهُ، ثُمَّ أمَرَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئِ بنِ عُروَةَ رَحِمَهُمَا اللّهُ، فَصُلِبا جَمیعاً مُنَکَّسَینَ، وعَزَمَ أن یُوَجِّهَ بِرَأسَیهِما إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ (الفتوح: ج 5 ص 61، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 213).
پس از آن، هانی بن عروۀ مرادی را آوردند. وقتی هانی بر عبید اللّه وارد شد، گفت: امیر با ازدواج، از من، پیش افتاده است.
عبید اللّه گفت: ای هانی! تو هم قصد ازدواج داشتی؟ و عصایی را که در دست داشت، به سویش پرتاب کرد که عصا بر دیوار نشست. سپس دستور داد او را به بازار بُردند و گردن زدند.
پس از آن، دستور کشتن مسلم را صادر کرد. مسلم گفت: اجازه بده وصیّت کنم....(2)
قالَ: وهَل أرَدتَ العُرسَ یا هانِئُ؟ ورَماهُ بِمِحجَنٍ کانَ فی یَدِهِ، فَارتَجَّ فِی الحائِطِ، وأمَرَ بِهِ إلَی السّوقِ فَضُرِبَت عُنُقُهُ، ثُمَّ أمَرَ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ فَقالَ: ایذَن لی بِالوَصِیَّةِ (الأمالی، شجری: ج 1 ص 167).
مثیر الأحزان: ابن زیاد، دستور داد هانی بن عروه را به محلّۀ کُناسه بردند و او را در آن جا کشتند و به دار آویختند. گفتهاند: یکی از غلامان عبید اللّه به نام رَشید، گردنش را در بازار زد.(3)
تاریخ الطبری - به نقل از عمّار دُهْنی، از امام باقر علیه السلام -: ابن زیاد، دستور داد هانی را به محلّۀ کُناسه
1) (1)
2) (2) . فَلَمّا اتِیَ بِمُسلِمٍ - وقَد عَرَّسَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِاُمِّ أیّوبَ بِنتِ عُتبَةَ - قالَ: فَاُتِیَ بِهانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ، فَلَمّا ادخِلَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ قالَ: استَأثَرَ عَلَیَّ الأَمیرُ بِالعُرسِ!
3) (3) . أمَرَ [ابنُ زِیادٍ] بِهانِی بنِ عُروَةَ فَسُحِبَ إلَی الکُناسَةِ، فَقُتِلَ وصُلِبَ هُناکَ، وقیلَ: ضَرَبَ عُنُقَهُ فِی السّوقِ غُلامٌ لِعُبَیدِ اللّهِ اسمُهُ رَشیدٌ (مثیر الأحزان: ص 37؛ البدایة و النهایة: ج 8 ص 157).
بردند و در آن جا به دار آویختند. شاعر آنان، در بارۀ این حادثه، چنین سروده است:
اگر نمیدانی مرگ چیست، بنگر
به هانی [کشته] در بازار و به پسر عقیل.
دستور حاکم، در بارۀ آنان به اجرا در آمد
و آن دو، محور سخن هر کسی شدند که به هر راهی میرفت.
آیا اسماء بن خارجه به سرعت و ایمن، اسب میتازد،
در حالی که قبیلۀ مَذحِج، برای انتقام گرفتن به دنبال اویند؟(1)
. أمَرَ [ابنُ زِیادٍ] بِهانِئٍ، فَسُحِبَ إلَی الکُناسَةِ فَصُلِبَ هُنالِکَ، وقالَ شاعِرُهُم فی ذلِکَ:
فَإِن کُنتِ لا تَدرینَ مَا المَوتُ فَانظُری إلی هانِیً فِی السّوقِ وَابنِ عَقیلِ
أصابَهُما أمرُ الإِمامِ فَأَصبَحا أحادیثَ مَن یَسعی بِکُلِّ سَبیلِ
أیَرکَبُ أسماءُ الهَمالیجَ آمِناً وَقَد طَلَبَتهُ مَذحِجٌ بِذُحولِ
(تاریخ الطبری: ج 5 ص 350، تهذیب الکمال: ج 6 ص 427).
اگر نمیدانی مرگ چیست، بنگر
به هانی [کشته] در بازار و به پسر عقیل؛
به قهرمانی که شمشیر، صورتش را شکست (هانی)
و دیگری که کشتهاش از بالای بلندی، پرتاب شد (مسلم).
دستور امیر در بارۀ آن دو به اجرا در آمد
و آن دو، محور سخن هر کسی شدند که به هر راهی میرفت
جنازهای را میبینی که مرگ، رنگش را دگرگون ساخته
و خون را میبینی که از هر طرف، جاری شده است؛
جوانمردی که از دختر جوانِ باحیا، باحیاتر
و از شمشیر دو دمِ بُرنده، بُرندهتر است.
آیا اسماء بن خارجه به سرعت و ایمن، اسب میتازد،
در حالی که قبیلۀ مَذحِج برای انتقام گرفتن، به دنبال اویند؟
قبیلۀ مراد، بر گِرد او [برای انتقام گرفتن] میچرخند و
همۀ آنان، خون انسانی را میطلبند و در این باره مسئول اند.
اگر شما انتقام برادر خود را نگرفتید،
1) (1)
فاجرانی هستید که به کم، رضایت دادهاند.(1)
. قالَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ الأَسَدِیُّ فی قِتلَةِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ - ویُقالُ: قالَهُ الفَرَزدَقُ -:
فَإِن کُنتِ لا تَدرینَ مَا المَوتُ فَانظُری إلی هانِئٍ فِی السّوقِ وَابنِ عَقیلِ
إلی بَطَلٍ قَد هَشَّمَ السَّیفُ وَجهَهُ وآخَرَ یَهوی مِن طَمارِ قَتیلِ
أصابَهُما أمرُ الأَمیرِ فَأَصبَحا أحادیثَ مَن یَسری بِکُلِّ سَبیلِ
تَری جَسَداً قَد غَیَّرَ المَوتُ لَونَهُ وَنَضحَ دَمٍ قَد سالَ کُلَّ مَسیلِ
فَتیً هُوَ أحیی مِن فَتاةٍ حَیِیَّةٍ وأقطَعُ مِن ذی شَفرَتَینِ صَقیلِ
أیَرکَبُ أسماءُ الهَمالیجَ آمِناً وقَد طَلَبَتهُ مَذحِجٌ بِذُحولِ
تُطیفُ حَوالَیهِ مُرادٌ وکُلُّهُمُ عَلی رقبَةٍ مِن سائِلٍ ومَسولِ
فَإِن أنتُمُ لَم تَثأَروا بِأَخیکُمُ فَکونوا بَغایا ارضِیَت بِقَلیلِ
(تاریخ الطبری: ج 5 ص 379، الأخبار الطوال: ص 242).
ر. ک: ص 377 (گزارشهای مربوط به نقشۀ کشتن ابن زیاد)
و ص 394 (فرستادن مال و جاسوس برای شناسایی محلّ مسلم)
و ص 415 (محاصرۀ قصر ابن زیاد به وسیلۀ مسلم و یارانش)
و ص 416 (نبرد میان مسلم و نیروهای ابن زیاد و زخمی شدن مسلم)
و ص 495 (فرستاده شدن سرهای مسلم و هانی برای یزید به وسیلۀ ابن زیاد).
و ص 645 (فصل هفتم/خبر شهادت مسلم بن عقیل).
وقتی عبید اللّه بن زیاد، نامه را دید، آن را نپسندید و گفت: چرا این قدر، طولانی و چرا این قدر، مطالب اضافی؟ بنویس: «امّا بعد، سپاس خدایی را که حقّ امیر مؤمنان را ستانْد و او را از شرّ دشمنش رها کرد! به امیر مؤمنان [یزید] - که خداوند، او را گرامی بدارد - خبر میدهم که مسلم بن عقیل به خانۀ هانی بن عروۀ مرادی پناه برده بود. من بر آن دو، جاسوسانی گماردم و مردان را با دسیسه به آن جا فرستادم و نیرنگ به کار بُردم تا آنان را بیرون آوردم و خداوند، ما را بر آنها مسلّط کرد. سپس آنها را گردن زدم و سرهایشان را به همراه هانی بن ابی حَیّۀ هَمْدانی و زُبَیر بن اروَح
1) (1)
تمیمی، برای شما فرستادم. آن دو، خیرخواه و گوش به فرمان اند. امیر مؤمنان، هر چه دوست دارد، از آنان بپرسد، که آنان اهل آگاهی، صداقت و فهم و پارساییاند. والسلام!».(1)
. إنَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ لَمّا قَتَلَ مُسلِماً وهانِئاً، بَعَثَ بِرُؤوسِهِما مَعَ هانِئِ بنِ أبی حَیَّةَ الوادِعِیِّ، وَالزُّبیرِ بنِ الأَروَحِ التَّمیمِیِّ، إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، وأمَرَ کاتِبَهُ عَمرَو بنَ نافِعٍ أن یَکتُبَ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ بِما کانَ مِن مُسلِمٍ وهانِئٍ، فَکَتَبَ إلَیهِ کِتاباً أطالَ فیهِ - وکانَ أوَّلَ مَن أطالَ فِی الکُتُبِ - فَلَمّا نَظَرَ فیهِ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ کَرِهَهُ، وقالَ: ما هذَا التَّطویلُ، وهذِهِ الفُضولُ؟ اکتُب:
أمّا بَعدُ، فَالحَمدُ للّهِِ الَّذی أخَذَ لِأَمیرِ المُؤمِنینَ بِحَقِّهِ، وکَفاهُ مُؤنَةَ عَدُوِّهِ، اخبِرُ أمیرَ المُؤمِنینَ - أکرَمَهُ اللّهُ - أنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ لَجَأَ إلی دارِ هانِئِ بنِ عُروَةَ المُرادِیِّ، وأنّی جَعَلتُ عَلَیهِمَا العُیونَ، ودَسَستُ إلَیهِمَا الرِّجالَ، وکِدتُهُما حَتَّی استَخرَجتُهُما، وأمکَنَ اللّهُ مِنهُما، فَقَدَّمتُهُما فَضَرَبتُ أعناقَهُما. وقَد بَعَثتُ إلَیکَ بِرُؤوسِهِما مَعَ هانِئِ بنِ أبی حَیَّةَ الهَمدانِیِّ، وَالزُّبَیرِ بنِ الأَروَحِ التَّمیمِیِّ، وهُما مِن أهلِ السَّمعِ وَالطّاعَةِ وَالنَّصیحَةِ، فَلیَسأَلهُما أمیرُ المُؤمِنینَ عَمّا أحَبَّ مِن أمرٍ، فَإِنَّ عِندَهُما عِلماً وصِدقاً، وفَهماً ووَرَعاً، وَالسَّلامُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 380؛ الإرشاد: ج 2 ص 65).
سپس نامهای اینچنین برای یزید بن معاویه نوشت: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. به بندۀ خدا یزید بن معاویه، امیر مؤمنان، از عبید اللّه بن زیاد. ستایش، خدایی را که حقّ امیر مؤمنان را ستانْد و او را از شرّ دشمنش رها کرد!
به امیر مؤمنان - که خداوند، او را تأیید کند - خبر میدهم که مسلم بن عقیل، آن بر هم زنندۀ وحدت، وارد کوفه شد و در خانۀ هانی بن عروۀ مَذحِجی فرود آمد. من بر آن دو، جاسوسانی را گماردم، تا این که آنان را از خانه بیرون آوردم و پس از نبرد و درگیری، خداوند، مرا بر آنان مسلّط ساخت. گردن آنها را زدم و سرهایشان را به همراه هانی بن ابی حیّۀ وادعی و زبیر بن اروَح تمیمی، برای شما فرستادم. این دو، گوش به فرمان و ملتزم به سنّت و جماعت [مسلمانان] اند و امیر مؤمنان، هر چه میخواهد، از آنان بپرسد. آن دو، اهل خرد و فهم و صداقت اند».
وقتی نامه و دو سر به یزید بن معاویه رسید، نامه را خواند و دستور داد سرها بر دروازۀ شهر دمشق، نصب گردند.(2)
ثُمَّ کَتَبَ ابنُ زِیادٍ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، لِعَبدِ اللّهِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ أمیرِ المُؤمِنینَ، مِن عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، الحَمدُ للّهِِ الَّذی أخَذَ لِأَمیرِ المُؤمِنینَ -
«امّا بعد، تو همان گونه هستی که دوست داشتم. با تدبیر و دوراندیشی، رفتار کردی و مانند دلاوری متین و آرام، اقتدار به خرج دادی. تو ما را بینیاز ساختی و خاطر ما را جمع کردی و گمان و رأیم را در بارۀ خودت، تصدیق نمودی. دو فرستادهات را فرا خواندم و از آنان پرسش کردم و با آنان به تنهایی به گفتگو نشستم و آنان را در فضیلت و نظر، همان گونه یافتم که تو گفتی. [به کارگزارانت] در بارۀ این دو، سفارش به نیکی کن.
به من خبر رسیده که حسین، به سمت عراق، حرکت کرده است. دیدهبانها و نگهبانان را بگمار. از موارد مظنون، کاملاً مراقبت کن و به اتّهام، دستگیر کن؛ لیکن کسی را مکُش، مگر آن که با تو نبرد کند، و تمام اتّفاقات را برایم بنویس. درود و رحمت خداوند بر تو باد!».(2)
1) (1) . ثُمَّ أمَرَ ابنُ زِیادٍ بِجُثَّةِ مُسلِمٍ فَصُلِبَت، وحُمِلَ رَأسُهُ إلی دِمَشقَ، وهذا أوَّلُ قَتیلٍ صُلِبَت جُثَّتُهُ مِن بَنی هاشِمٍ، وأوَّلُ رَأسٍ حُمِلَ مِن رُؤوسِهِم إلی دِمَشقَ (مروج الذهب: ج 3 ص 70، تذکرة الخواصّ: ص 243).
2) (2) .... فَکَتَبَ إلَیهِ [أی إلَی ابنِ زِیادٍ] یَزیدُ: أمّا بَعدُ، فَإِنَّکُ لَم تَعدُ أن کُنتَ کَما احِبُّ، عَمِلتَ عَمَلَ الحازِمِ، وصُلتَ صَولَةَ الشُّجاعِ الرّابِطِ الجَأشِ، فَقَد أغنَیتَ وکَفَیتَ، وصَدَّقتَ ظَنّی بِکَ، ورَأیی فیکَ، وقَد دَعَوتُ رَسولَیکَ فَسَأَلتُهُما وناجَیتُهُما، فَوَجَدتُهُما فی رَأیِهِما وفَضلِهِما کَما ذَکَرتَ، فَاستَوصِ بِهِما خَیراً، وإنَّهُ قَد بَلَغَنی أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ قَد تَوَجَّهَ نَحوَ العِراقِ، فَضَعِ المَناظِرَ وَالمسالِحَ، وَاحتَرِس عَلَی الظَّنِّ، وخُذ عَلَی التُّهمَةِ، غَیرَ أن لا تَقتُل إلّامَن قاتَلَکَ، وَاکتُب إلَیَّ فی کُلِّ ما یَحدُثُ مِنَ الخَبَرِ، وَالسَّلامُ عَلَیکَ ورَحمَةُ اللّهِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 380؛ الإرشاد: ج 2 ص 65).
هانی بن عروه و ابن صَلحَب(1)
. ر. ک: ص 512 (فصل پنجم/شهادت عُمارة بن صَلخَب ازدی).
را برایش فرستاد و رفتار خود را با آنان، برایش نوشت، یزید برایش نامهای نوشت: «تو همان گونه هستی که دوست داشتم. با تدبیر و دوراندیشی، رفتار کردی و مانند یک دلاور، اقتدار به خرج دادی و گمانم را در بارۀ خودت به واقعیت مبدّل ساختی. به من خبر رسیده که حسین به سمت عراق حرکت کرده است. دیدهبانان و نگهبانان را بگمار و جاسوسان را هوشیار ساز. کاملاً مراقب باش. مظنون را زندانی کن و افراد مشکوک را دستگیر نما؛ لیکن جز با کسی که به نبرد با تو میپردازد، جنگ مکن و روزانه اخبار و گزارشها را برایم بنویس، إن شاء اللّه».(2)إنَّکَ لَم تَعدُ أن کُنتَ کَما احِبُّ، عَمِلتَ عَمَلَ الحازِمِ، وصُلتَ صَولَةَ الشُّجاعِ، وحَقَّقتَ ظَنّی بِکَ، وقَد بَلَغَنی أنَّ حُسَیناً تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ، فَضَعِ المَناظِرَ وَالمَسالِحَ، وأذکِ العُیونَ، وَاحتَرِس کُلَّ الاِحتِراسِ، وَاحبِس عَلَی الظِّنَّةِ، وخُذ بِالتُّهمَةِ، غَیرَ أن لا تُقاتِل إلّامَن قاتَلَکَ، وَاکتُب إلَیَّ فی کُلِّ یَومٍ بِما یَحدُثُ مِن خَبَرٍ إن شاءَ اللّهُ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 342).
به من خبر رسیده است که حسین بن علی، از مکّه حرکت کرده و قصد کوفه دارد. جاسوسان را بر وی مأمور کن و دیدهبانها را بر راهها بگمار و کارها را به بهترین شیوه انجام ده؛ لیکن جنگ مکن، مگر با کسی که با تو میجنگد و گزارشها را روزانه برایم بنویس».(4)
وقَد بَلَغَنی أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ قَد فَصَلَ مِن مَکَّةَ مُتَوَجِّهاً إلی ما قِبَلِکَ، فَأَدرِکِ العُیونَ عَلَیهِ، وضَعِ الأَرصادَ عَلَی الطُّرُقِ، وقُم أفضَلَ القِیامِ، غَیرَ أن لا تُقاتِل إلّامَن قاتَلَکَ، وَاکتُب إلَیَّ بِالخَبَرِ فی کُلِّ یَومٍ (الأخبار الطوال: ص 242).
1) (1)
2) (2) . لَمّا کَتَبَ ابنُ زِیادٍ إلی یَزیدَ بِقَتلِ مُسلِمٍ، وبِعثَتِهِ إلَیهِ بِرَأسِهِ ورَأسِ هانِئِ بنِ عُروَةَ، ورَأسِ ابنِ صَلحَبٍ، وما فَعَلَ بِهِم، کَتَبَ [یَزیدُ] إلَیهِ:
3) (3) . بَعَثَ ابنُ زِیادٍ بِرَأسَیهِما [أی مُسلِمٍ وهانِئٍ] إلی یَزیدَ، فَکَتَبَ إلَیهِ یَزیدُ یَشکُرُهُ، ویَقولُ لَهُ:
وقَد بَلَغَنی أنَّ الحُسَینَ قَد تَوَجَّهَ نَحوَ العِراقِ، فَضَعِ المَراصِدَ وَالمَسالِحَ، وَاحتَرِس، وَاحبِس عَلَی التُّهمَةِ، وخُذ عَلَی الظِّنَّةِ، غَیرَ أن لا تَقتُل إلّامَن قاتَلَکَ (الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 545).
4) (4) . بَعَثَ عُبَیدُ اللّهِ بِرُؤوسِهِما [أی مُسلِمٍ وهانِئٍ] إلی یَزیدَ، وکَتَبَ إلَیهِ بِالنَّبَأِ فیهِما، فَکَتَبَ إلَیهِ یَزیدُ: لَم نَعدُ الظَّنَّ بِکَ، وقَد ū فَعَلتَ فِعلَ الحازِمِ الجَلیدِ، وقَد سَأَلتُ رَسولَیکَ عَنِ الأَمرِ، فَفَرَشاهُ لی، وهُما کَما ذَکَرتَ فِی النُّصحِ وفَضلِ الرَّأیِ، فَاستَوصِ بِهِما.
فرستادههایت را فرا خواندم و از آنان در بارۀ آنچه نوشتی، پرسیدم و آنان را در خرد و فهم و صداقت و دینداری، همان گونه یافتم که تو نوشته بودی. به هر یک از آنان، ده هزار درهم دادم و آنان را به سوی تو فرستادم. [به کارگزارانت] نسبت به آنان به نیکی، سفارش کن.
به من خبر رسیده که حسین بن علی به سمت عراق، حرکت کرده است. دیدهبانها و نگهبانان را بگمار و مراقبت کن و افراد مشکوک را زندانی کن و روزانه تمام گزارشهای خوب و بد را برایم بنویس. والسلام!».(2)
أمّا بَعدُ، فَإِنَّکَ لَم تَعدُ إذا کُنتَ کَما احِبُّ، عَمِلتَ عَمَلَ الحازِمِ، وصُلتَ صَولَةَ الشُّجاعِ الرّابِضِ، فَقَد کَفَیتَ ووَقَیتَ ظَنّی ورَأیی فیکَ، وقَد دَعَوتُ رَسولَیکَ فَسَأَلتُهُما عَنِ الَّذی ذَکَرتَ، فَقَد وَجَدتُهُما فی رَأیِهِما وعَقلِهِما وفَهمِهِما وفَضلِهِما ومَذهَبِهِما کَما ذَکَرتَ، وقَد أمَرتُ لِکُلِّ واحِدٍ مِنهُما بِعَشرَةِ آلافِ دِرهَمٍ، وسَرَّحتُهُما إلَیکَ، فَاستَوصِ بِهِما خَیراً.
وقَد بَلَغَنی أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ قَد عَزَمَ عَلَی المَسیرِ إلَی العِراقِ، فَضَعِ المَراصِدَ وَالمَناظِرَ، وَاحتَرِس وَاحبِس عَلَی الظَّنِّ، وَاکتُب إلَیَّ فی کُلِّ یَومٍ بِما یَتَجَدَّدُ لَکَ مِن خَیرٍ أو شَرٍّ، وَالسَّلامُ (الفتوح: ج 5 ص 63، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 215).
1) (1)
. کَتَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِخَبَرِ مُسلِمٍ وهانِئٍ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، فَأَعادَ عَلَیهِ الجَوابَ یَشکُرُهُ فیهِ عَلی فِعالِهِ وسَطوَتِهِ، ویُعرِّفُهُ أن قَد بَلَغَهُ تَوَجُّهُ الحُسَینِ علیه السلام إلی جِهَتِهِ، ویَأمُرُهُ عِندَ ذلِکَ بِالمُؤاخَذَةِ وَالاِنتِقامِ، وَالحَبسِ عَلَی الظُّنونِ وَالأَوهامِ (الملهوف: ص 124).
2) (2) . لَمّا وَرَدَ الکِتابُ وَالرَّأسانِ [رَأسُ مُسلِمٍ وهانِئٍ] جَمیعاً إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، قَرَأَ الکِتابَ، وأمَرَ بِالرَّأسَینِ فَنُصِبا عَلی بابِ مَدینَةِ دِمَشقَ. ثُمَّ کَتَبَ إلی ابنِ زِیادٍ:
1) (1)
. قَدَّمَ [الحُسَینُ علیه السلام] أمامَهُ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَبایَعَهُ مِن أهلِ الکوفَةِ اثنا عَشَرَ ألفاً، وقیلَ: أکثَرُ مِن ذلِکَ، وأمَرَ یَزیدُ ابنَ زِیادٍ فَجاءَ إلَیهِ، وقَتَلَهُ وأرسَلَ بِرَأسِهِ إلَیهِ فَشَکَرَهُ، وحَذَّرَهُ مِنَ الحُسَینِ علیه السلام (الصواعق المحرقة: ص 196).
در این فصل، شهادت عبد اللّه بن یَقطُر،(2)سه گونه گزارش شده است:
گفتنی است که بر پایۀ گزارشهای یاد شده، مشابهت سرنوشت عبد اللّه بن یَقطُر و قیس بن مُسهِر، ابهامآمیز است، به گونهای که شیخ مفید در الإرشاد مینویسد:
وقتی حسین علیه السلام به وادی حاجر از بطن الرُّمّه رسید، قیس بن مُسهِر صَیداوی، و گفته میشود که برادر رضاعی خویش، عبد اللّه بن یَقطُر را به سوی مردم کوفه فرستاد.(4)
ظاهراً تا کنون کسی نتوانسته این ابهام را روشن سازد.
1) (1) . الإرشاد: ج 2 ص 228، رجال الطوسی: ص 103.
2) (2) . نام پدر وی بقطر، یقطین و بیطر نیز ضبط شده است (ر. ک: ص 503 ح 504 و ص 506 ح 507-510 و ص 653 (فصل هفتم/رسیدن خبر شهادت عبد اللّه بن یَقطُر در منزلگاه زباله)، الأمالی، شجری: ج 1 ص 172).
3) (3) . ر. ک: ص 653 (فصل هفتم/رسیدن خبر شهادت عبد اللّه بن یَقطُر در منزلگاه زُباله).
4) (4) . ر. ک: ص 507 (شهادت قیس بن مُسهِر صیداوی).
5) (5) . در نقل الفتوح، وی حامل نامۀ مسلم بن عقیل برای امام حسین علیه السلام مبنی بر بیعت مردم کوفه و درخواست از امام علیه السلام برای حرکت به کوفه بود. در این باره، ر. ک: ص 653 (فصل هفتم/رسیدن خبر شهادت عبد اللّه بن یَقطُر در منزلگاه زُباله)؛ امّا در نقل تاریخ الطبری، حامل نامه را عابس بن ابیشبیب دانسته و در مثیر الأحزان (ص 32)، قیس بن مُسهِر هم افزوده شده است. ر. ک: ص 375 (فصل چهارم/نامۀ مسلم به امام علیه السلام برای آمدن به کوفه).
6) (6) . وی توسّط عبد اللّه (/مالک) بن یربوع تمیمی، در خارج کوفه دستگیر میشود. در این باره، ر. ک: ص 653 (فصل هفتم/رسیدن خبر شهادت عبد اللّه بن یَقطُر در منزلگاه زُباله).
گفتنی است که در بارۀ عبد اللّه بن یَقطُر، چند نکته قابل تأمّل است:
نکتۀ اوّل، این که نام او تنها در جریان قیام امام حسین علیه السلام آمده است و غیر از این، اطّلاع چندان دقیقی از وی در دست نیست. تنها در کتاب الخرائج و الجرائح، آمده است که:
عبد اللّه بن یَقطُر بن ابی عقب لیثی، از [تیرۀ] بنی لیث، از [قبیلۀ] بکر بن عبد مناف بن کنانه است که همشیر حسین علیه السلام بوده است.(2)
نکتۀ دوم، این که در گزارشهای مشهور، وی «رَضیع (همشیر)» امام حسین علیه السلام شمرده شده است،(3)در صورتی که منابعی که دوران کودکی امام علیه السلام را گزارش کردهاند، اشارهای به این که ایشان برادر رضاعی (همشیر) داشته باشد، ندارند. به عکس، برخی روایات، تأکید میکنند که ایشان، از هیچ زنی شیر نخورده است.(4)
گفتنی است که مرحوم محمّد سماوی، در کتاب إبصار العین، برای توجیه این مسئله، گفته است:
عبد اللّه بن یَقطُر حِمیَری (برادر همشیر حسین علیه السلام)، مادرش، دایۀ حسین علیه السلام بود، همانطور که مادر قیس بن ذریح، دایۀ حسن علیه السلام بود.... ابن حجر، در الإصابة گفته: او صحابی بوده است؛ چرا که با حسین علیه السلام، همسال بوده است.(5)
لیکن مستندی برای این ادّعا نیافتیم، و آنچه ایشان از ابن حجر نقل کرده است نیز در کتاب مورد اشاره، یافت نشد(6)
متن الإصابة (ج 6 ص 439)، چنین است: «هوذة بن الحارث بن عجزة بن عبد اللّه بن یقظه... ذکره الطبری و ابن شاهین فی الصحابة». چنان که ملاحظه میگردد، اوّلاً در این جا شخص مورد بحث، هوذة بن حارث است، نه عبد اللّه بن یقظه. ثانیاً در این متن، سخنی از «رَضیع الحسین» و ارتباط او با امام حسین علیه السلام مطرح نیست.
.(7)1) (1)
. ر. ک: همین شهادتنامه: ص 506 ح 509 و 510. نیز، ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 12 ص 107 (بخش سیزدهم/فصل دوازدهم/زیارت امام علیه السلام در اوّل رجب).
2) (2) . الخرائج و الجرائح: ج 2 ص 550.
3) (3) . ر. ک: ص 503-507 ح 504-511. شایان ذکر است که در هر منبعی که نام وی آمده، عبارت «رضیع الحسین علیه السلام (همشیر حسین علیه السلام)» نیز مضبوط است.
4) (4) . ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 1 ص 219 (بخش یکم/فصل چهارم: پرورش/از هیچ زنی شیر نخورد).
5) (5) . إبصار العین: ص 93.
6) (6) . در الإصابة (ج 5 ص 8)، در شرح حال عبد اللّه بن یقطر، از طبری، چنین نقل شده است: «با حسین بن علی علیه السلام کشته شد و همشیر او بوده است»، که همان سخن مشهور است. در پانوشت إبصار العین (ص 93)، مصحّح، برای توجیه، به شرح حال عبد اللّه بن یقظه در الإصابة، ارجاع داده است، به این عنوان که مراد الإصابة، همان عبد اللّه بن یقطر است؛ ولی توجّه به متن الإصابة، بطلان این ارجاع را هم ثابت میکند.
7) (7) . در بعضی منابع، - جدا از واقعۀ کربلا، - شخصی به نام عبد اللّه بن یسار یا بشار یا شاعر بن ابیعقب لیثی برادر رضاعی امام حسین علیه السلام معرّفی شده است که از شواهد بر میآید او بعد از حادثۀ کربلا، زنده بوده؛ امّا در منابع مربوط به حادثۀ کربلا، عبد اللّه بن بقطر یا یقطر ضبط شده، که قبل از امام حسین علیه السلام نیز شهید شده است.
نکتۀ سوم، این که گزارشهایی که اعزام عبد اللّه را از جانب امام حسین علیه السلام میدانند، اشارهای به متن پیام امام علیه السلام و مکان اعزام او ندارند(1)
. تاریخ الطبری: ج 5 ص 398.
امّا گزارش ابن اعثَم - که دستگیری وی را مرتبط با نامۀ مسلم علیه السلام به امام علیه السلام میداند -، متن نامه را هم آورده است(2)که پس از وی، این موضوع به کتابهای دیگری چون مقتل الحسینِ خوارزمی نیز راه یافته است.(3)نکتۀ چهارم، این که ظاهراً شهادت عبد اللّه بن یَقطُر، قبل از قیس بن مُسهِر بوده است.
نام وی در «زیارت رجبیه»، چنین آمده است:
السَّلامُ عَلی عَبدِ اللّهِ بن یَقْطُرَ رَضیعِ الحُسَین.(4)
سلام بر عبد اللّه بن یَقطُر، برادر رضاعی حسین!
عبد اللّه بن بُقْطُر، بالای قصر رفت و وقتی با مردمْ رو به رو شد، گفت: ای مردم! من فرستادۀ حسین، پسر فاطمه دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هستم تا او را بر ضدّ پسر مرجانه، پسر سُمیّه، آن مرد بینَسَب،(5)یاری و پشتیبانی کنید.
1) (1)
2) (2) . ر. ک: ص 653 (فصل هفتم/رسیدن خبر شهادت عبد اللّه بن یَقطُر در منزلگاه زُباله. نیز، ر. ک: الخرائج و الجرائح: ج 3 ص 1167 و ج 2 ص 550، الصراط المستقیم: ج 2 ص 258).
3) (3) . مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 203.
4) (4) . ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 12 ص 116 (بخش سیزدهم/فصل دوازدهم/زیارت امام علیه السلام در اوّل رجب).
5) (5) . در متن عربی روایت، «دَعیّ» آمده است؛ یعنی کسی که نَسَبی را به دروغ، ادّعا میکند. مقصود، زیاد پسر سمیّه است که پدرش معلوم نبود و خود را زیاد بن ابی سفیان نامید..
عبید اللّه، دستور داد او را از بالای قصر به پایین انداختند. استخوانهایش شکست؛ ولی هنوز زنده بود. مردی به نام عبد الملک بن عُمَیر لَخْمی آمد و او را سر برید. وقتی او را برای این کار سرزنش کردند، گفت: میخواستم راحتش کنم.(1)
. کانَ الحُسَینُ علیه السلام لا یَمُرُّ بِأَهلِ ماءٍ إلَّااتَّبَعوهُ، حَتّی إذَا انتَهی إلی زُبالَةَ، سَقَطَ إلَیهِ مَقتَلُ أخیهِ مِنَ الرَّضاعَةِ؛ مَقتَلُ عَبدِ اللّهِ بنِ بُقطُرٍ، وکانَ سَرَّحَهُ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ مِنَ الطَّریقِ، وهُوَ لا یَدری أنَّهُ قَد اصیبَ، فَتَلَقّاهُ خَیلُ الحُصَینِ بنِ تَمیمٍ بِالقادِسِیَّةِ، فَسَرَّحَ بِهِ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ.
فَقالَ: اصعَد فَوقَ القَصرِ فَالعَنِ الکَذّابَ ابنَ الکَذّابِ، ثُمَّ انزِل حَتّی أری فیکَ رَأیی، قالَ: فَصَعِدَ، فَلَمّا أشرَفَ عَلَی النّاسِ قالَ: أیُّهَا النّاسُ! إنّی رَسولُ الحُسَینِ ابنِ فاطِمَةَ بنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، لِتَنصُروهُ وتُوازِروهُ عَلَی ابنِ مَرجانَةَ، ابنِ سُمَیَّةَ الدَّعِیِّ.
فَأَمَرَ بِهِ عُبَیدُ اللّهِ فَاُلقِیَ مِن فَوقِ القَصرِ إلَی الأَرضِ، فَکُسِرَت عِظامُهُ وبَقِیَ بِهِ رَمَقٌ، فَأَتاهُ رَجُلٌ یُقالُ لَهُ عَبدُ المَلِکِ بنُ عُمَیرٍ اللَّخمِیُّ، فَذَبَحَهُ، فَلَمّا عیبَ ذلِکَ عَلَیهِ قالَ: إنَّما أرَدتُ أن اریحَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 398، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 549).
ابن زیاد، دستور داد که بالای قصر بُرده شود تا حسین علیه السلام را لعنت کند و او و پدرش را به دروغگویی نسبت دهد. وقتی عبد اللّه به بالای قصر رفت، گفت: من، فرستادۀ حسین، پسر دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، به سوی شمایم تا او را علیه پسر مَرجانه و پسر سمیّه، آن مرد بینَسَبِ پسر بینَسَب - که خداوند، لعنتش کند -، یاری و کمک کنید.
عبید اللّه، دستور داد او را از بالای قصر به زمین انداختند. استخوانهایش شکست؛ ولی هنوز زنده بود که مردی آمد و او را کشت. به او گفتند: وای بر تو! چرا چنین کردی؟
گفت: خواستم راحتش کنم.
وقتی خبر شهادت پسر یَقطُر به حسین علیه السلام رسید، سخنرانی کرد و فرمود: «ای مردم! پیروانمان، ما را خوار ساختند. مسلم، هانی، قیس بن مُسهِر و ابن یَقطُر، به شهادت رسیدند. هر یک از شما که میخواهد برگردد، باز گردد».(2)
فَلَمّا عَلَا القَصرَ، قالَ: إنّی رَسولُ الحُسَینِ علیه السلام ابنِ بِنتِ رَسولِ اللّهِ إلَیکُم، لِتَنصُروهُ وتُؤازِروهُ عَلَی ابنِ مَرجانَةَ، وَابنِ سُمَیَّةَ الدَّعِیِّ وَابنِ الدَّعِیِّ لَعَنَهُ اللّهُ.
فَاُمِرَ بِهِ فَاُلقِیَ مِن فَوقِ القَصرِ إلَی الأَرضِ، فَتَکَسَّرَت عِظامُهُ وبَقِیَ بِهِ رَمَقٌ، فَأَتاهُ رَجُلٌ فَذَبَحَهُ، فَقیلَ لَهُ: وَیحَکَ، ما صَنَعتَ؟! فَقالَ: أحبَبتُ أن اریحَهُ.
فَلَمّا بَلَغَ الحُسَینَ علیه السلام قَتلُ ابنِ یَقطُرَ خَطَبَ فَقالَ: أیُّهَا النّاسُ! قَد خَذَلَتنا شیعَتُنا، وقُتِلَ مُسلِمٌ وهانِئٌ وقَیسُ بنُ مُسهِرٍ ویَقطُرَ، فَمَن أرادَ مِنکُمُ الاِنصِرافَ فَلیَنصَرِف (أنساب الأشراف: ج 3 ص 379).
1) (1)
2) (2) . سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] إلی زُبالَةَ وقَدِ استَکثَرَ مِنَ الماءِ، وکانَ کُلَّما مَرَّ بِماءٍ اتّبَعَهُ مِنهُ قَومٌ، وبَعَثَ الحُسَینُ علیه السلام أخاهُ مِنَ الرَّضاعَةِ - وهُوَ عَبدُ اللّهِ بنُ یَقطُرَ - إلی مُسلِمٍ قَبلَ أن یَعلَمَ أنَّهُ قُتِلَ، فَأَخَذَهُ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ وبَعَثَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ، فَأَمَرَ أن یُعلی بِهِ القَصرُ لِیَلعَنَ الحُسَینَ علیه السلام، ویَنسِبَهُ وأباهُ إلَی الکَذِبِ.
او حُرّ بن یزید ریاحی را با هزار سواره فرستاد که جلوتر از حُصَین، حرکت کنند. حسین علیه السلام برادر رضاعیاش عبد اللّه بن یَقْطُر را به سوی کوفیان فرستاد. حُصَین، او را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد. ابن زیاد به وی گفت: بالای منبر برو و حسین و پدرش را لعنت کن.
عبد اللّه، بر منبر رفت و برای حسین علیه السلام دعا کرد و یزید بن معاویه و عبید اللّه بن زیاد و پدرانشان را نفرین کرد. پس، او را از بالای قصر، پرت کردند. او جان میداد؛ ولی رمقی داشت.
عبد الملک بن عُمَیرِ لَخمی، برخاست و او را کشت.
عبد الملک را برای کاری که انجام داد؛ سرزنش کردند؛ ولی چنین عذر آورد که خواسته او را از رنج، راحت نماید.(3)
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: اصعَدِ المِنبَرَ فَالعَنِ الحُسَینَ وأباهُ.
فَصَعِدَ المِنبَرَ، ودَعا لِلحُسَینِ علیه السلام، ولَعَنَ یَزیدَ بنَ مُعاوِیَةَ وعُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ وأبَوَیهِما، فَرُمِیَ بِهِ مِن فَوقِ القَصرِ فَجَعَلَ یَضطَرِبُ وبِهِ رَمَقٌ، فَقامَ إلَیهِ عَبدُ المَلِکِ بنُ عُمَیرٍ اللَّخمِیُّ فَذَبَحَهُ، وَلیمَ عَبدُ المَلِکِ، فَاعتَذَرَ أنَّهُ أرادَ أن یُریحَهُ مِمّا فیهِ مِنَ العَذابِ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 228).
1) (1)
. ضبط درست این کلمه، قُطْقُطانه است که محلّی نزدیک کوفه از طرف خشکی است (معجم البلدان: ج 4 ص 374. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
2) (2) . محلّی نزدیک کوفه که حاجیان از آن، عبور میکنند و گفته شده: محلّی بالاتر از قادسیه است (معجم البلدان: ج 2 ص 379. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
3) (3) . لَمّا وَصَلَ کِتابُ یَزیدَ إلَی ابنِ زِیادٍ أن یَأخُذَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام بِالمَراصِدِ وَالمَسالِحِ وَالثُّغورِ، أَنفَذَ ابنُ زِیادٍ لِلحُصَینِ بنِ نُمَیرٍ التَّمیمِیِّ - وکانَ عَلی شُرطَتِهِ - أن یَنزِلَ القادِسِیَّةَ، ویُنَظِّمَ المَسالِحَ ما بَینَ القُطقُطانِیَةِ إلی خَفّانَ، وتَقَدَّمَ إلَی الحُرِّ بنِ یَزیدَ الرِّیاحِیِّ أن یَتَقَدَّمَ بَینَ یَدَیِ الحُصَینِ فی ألفِ فارِسٍ، وکانَ الحُسَینُ علیه السلام قَد بَعَثَ بِأَخیهِ مِنَ الرَّضاعَةِ عَبدِ اللّهِ بنِ یَقطُرَ إلی أهلِ الکوفَةِ، فَأَخَذَهُ الحُصَینُ وأنفَذَهُ إلَی ابنِ زِیادٍ.
آن گاه ابن زیاد، دستور کشتن عبد اللّه را صادر کرد.(2)
الثقات، ابن حبّان: عبد اللّه بن بُقطُر، همشیر حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام، در روز عاشورا جان سپرد. نیز گفته شده: او به کوفه برده شد و از بالای قصر، پرتاب شد، یا این که در بند کشیده شد و پاهایش شکست. آن گاه مردی از کوفیان برخاست و گردنش را زد.(3)
البدایة و النهایة: از کسانی که با حسین علیه السلام در کربلا به شهادت رسیدند، برادر رضاعی ایشان، عبد اللّه بن بُقْطُر بود. برخی گفتهاند: پیش از این به شهادت رسید؛ چرا که [امام حسین علیه السلام] او را به همراه نامهای به نزد کوفیان فرستاد. او را [دستگیر کرده،] نزد ابن زیاد بردند و وی، او را کشت.(4)
ر. ک: ص 653 (فصل هفتم/رسیدن خبر شهادت عبد اللّه بن یقطر در منزلگاه زباله).
1) (1)
. وعَبدُ اللّهِ بنُ بُقطُرٍ، رَضیعٌ لِلحُسَینِ علیه السلام، قُتِلَ بِالکوفَةِ، رُمِیَ بِهِ مِن فَوقِ القَصرِ فَماتَ، وهُوَ الَّذی قیلَ فیهِ: «وآخَرُ یَهوی مِن طَمارِ قَتیلُ» (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 478).
2) (2) . فَلَمّا دَخَلَ [ابنُ زِیادٍ] القَصرَ [بَعدَ عِیادَةِ شَریکِ بنِ الأَعورِ]، أتاهُ مالِکُ بنُ یَربوعٍ التَّمیمِیُّ بِکِتابٍ أخَذَهُ مِن یَدَی عَبدِ اللّهِ بنِ یَقطُرَ، فَإِذا فیهِ: لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ، أمّا بَعدُ: فَإِنّی اخبِرُکَ أنَّهُ قَد بایَعَکَ مِن أهلِ الکوفَةِ کَذا، فَإِذا أتاکَ کِتابی هذا فَالعَجَلَ العَجَلَ، فَإِنَّ النّاسَ مَعَکَ ولَیسَ لَهُم فی یَزیدَ رَأیٌ ولا هَویً. فَأَمَرَ ابنُ زِیادٍ بِقَتلِهِ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 92، بحار الأنوار: ج 44 ص 343).
3) (3) . قُبِضَ عَلی عَبدِ اللّهِ بنِ بُقطُرٍ رَضیعِ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام فی ذلِکَ الیَومِ [أی فی یَومِ عاشوراءَ]، وقیلَ: حُمِلَ إلَی الکوفَةِ ثُمَّ رُمِیَ بِهِ مِن فَوقِ القَصرِ، أو قیدَ فَانکَسَرَت رِجلُهُ، فَقامَ إلَیهِ رَجُلٌ مِن أهلِ الکوفَةِ وضَرَبَ عُنُقَهُ (الثقات، ابن حبّان: ج 2 ص 310).
4) (4) . ومِمَّن قُتِلَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام بِکَربَلاءَ، أخوهُ مِنَ الرَّضاعَةِ عَبدُ اللّهِ بنُ بُقطُرٍ، وقَد قیلَ: إنَّهُ قُتِلَ قَبلَ ذلِکَ، حَیثُ بَعَثَ مَعَهُ کِتاباً إلی أهلِ الکوفَةِ، فَحُمِلَ إلَی ابنِ زِیادٍ فَقَتَلَهُ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 189).
قیس بن مُسهِر(1)
. جمهرة أنساب العرب: ص 195، الإصابة: ج 6 ص 233.
، یکی از یاران امام حسین علیه السلام(2)بود که در نهضت کوفه، نقش بسیار فعّالی داشت.وی بارها از کوفه برای امام علیه السلام پیام بُرد و پیام امام علیه السلام را برای کوفیان، باز آورد. از جمله فعّالیتهای اوست:
رساندن دعوتنامۀ کوفیان به امام علیه السلام در مکّه، همراه با چند تن دیگر؛(3)
همراهی با مسلم علیه السلام در سفر به کوفه و رساندن نامۀ مسلم علیه السلام در مسیر کوفه به امام علیه السلام جهت کسبِ تکلیف؛(4)
رساندن نامۀ مسلم علیه السلام از کوفه به امام علیه السلام در مکّه؛(5)
همراهی با امام علیه السلام در سفر به کربلا و بردن نامۀ امام علیه السلام به کوفیان از محلّی به نام حاجِز، که در این مأموریت، توسّط حُصَین بن تمیم (/نُمَیر)، دستگیر شد. وی به محض دستگیری، نامه را پاره کرد تا به دست دشمن نیفتد. وی سپس به دستور ابن زیاد، از بالای دارالحکومه به پایین پرتاب شد و شهید گردید.(6)
نام وی در «زیارت رجبیه»(7)و «زیارت ناحیه»، چنین آمده است:
السَّلامُ عَلی قَیسِ بنِ مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ.
سلام بر قیس بن مسُهِر صَیداوی!(8)
1) (1)
2) (2) . رجال الطوسی: ص 104.
3) (3) . ر. ک: ص 304 (فصل سوم/نامۀ کوفیان به امام علیه السلام و دعوت او به قیام).
4) (4) . ر. ک: ص 312 (فصل سوم/فرستاده شدن نمایندۀ ویژۀ امام علیه السلام به همراه نامه به کوفه) و ص 328 (فصل چهارم/گزارشهایی در بارۀ رخدادها در مسیر کوفه).
5) (5) . ر. ک: ص 375 (فصل چهارم/نامۀ مسلم به امام علیه السلام برای آمدن به کوفه).
6) (6) . ر. ک: ص 632 (فصل هفتم/نامۀ امام علیه السلام به مردم کوفه از منزلگاه حاجِر در بطن الرُّمَّه و شهادت فرستادۀ امام علیه السلام).
7) (7) . ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 12 ص 121 (بخش سیزدهم/فصل دوازدهم/زیارت امام علیه السلام در اوّل رجب).
8) (8) . ر. ک: ج 2 ص 916 (بخش هشتم/فصل پنجم/زیارت دوم، به روایت الإقبال).
مردم گفتند: این، حسین است که به سمت عراق میرود. وقتی حسین علیه السلام به سرزمین حاجِر(1)
. محلّی قبل از معدن نقره (معجم البلدان: ج 2 ص 204. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
در منطقۀ بَطن الرُّمّه(2)رسید، قَیس بن مُسْهِر صیداوی (و گفتهاند: برادر رضاعیاش عبد اللّه بن یَقطُر) را نزد کوفیان فرستاد و نمیدانست که مسلم بن عقیل - که رحمت خداوند بر آن دو باد - به شهادت رسیده است. ایشان به همراه قیس، نامهای برای کوفیان فرستاد: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. از حسین بن علی، به برادران مؤمن و مسلمان. سلام علیکم! خداوند یگانه را سپاسگزارم. امّا بعد. نامۀ مسلم بن عقیل به دستم رسید و در آن، از رأی نیک شما و اجتماع شما بر یاری ما و طلب حقوق ما، خبر داد. از خداوند میخواهم که کارها را نیکو گردانَد و به شما بر این کار، پاداش بزرگ عنایت فرماید.من روز سهشنبه هشتم ذی حجّه، روز تَرویَه، از مکّه به سوی شما حرکت کردم. وقتی فرستادهام نزد شما رسید، به کارها سرعت ببخشید و جدّیت کنید. همانا که من، همین روزها نزد شما میآیم. سلام و رحمت خداوند بر شما باد!».
مسلم، 27 شب پیش از شهادت، برای حسین علیه السلام نامه نوشت و کوفیان هم نامه نوشتند که: «در این جا یکصد هزار شمشیر، آماده است. تأخیر نفرما».
قیس بن مُسهِر، با نامۀ حسین علیه السلام به سمت کوفه حرکت کرد تا به قادسیّه رسید. حُصَین بن نُمَیر، او را دستگیر کرد و نزد عبید اللّه بن زیاد فرستاد. عبید اللّه به قیس گفت: بالا [ی منبر یا قصر] برو و حسین بن علی، آن دروغگو، را دشنام بده.
قیس، بالا رفت و حمد و ثنای خدا را به جای آورد و گفت: ای مردم! این، حسین بن علی، بهترین بندۀ خدا و پسر فاطمه دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است و من، فرستادۀ او به سوی شمایم. او را اجابت کنید.
سپس عبید اللّه بن زیاد و پدرش را لعنت کرد و برای علی بن ابی طالب علیه السلام، استغفار نمود و بر او درود فرستاد. عبید اللّه، دستور داد او را از بالای قصر، پرتاب کنند. او را پرتاب کردند و قطعه قطعه شد.
و گزارش شده که او، دستبسته بر زمین افتاد و استخوانهایش شکست؛ ولی هنوز جان داشت. مردی به نام عبد الملک بن عُمَیر لَخمی آمد و او را کشت. به این کار او، اعتراض شد.
او در پاسخ گفت: خواستم راحتش کنم.(3)
وقتی حسین علیه السلام به سرزمین حاجِر رسید، نامهای برای کوفیان به همراه قیس بن مُسهِر صیداوی فرستاد و آنان را از آمدن خود، باخبر ساخت و آنان را به تلاش در کارها دستور داد.
چون قیس به قادسیه رسید، حُصَین، او را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد.
ابن زیاد به قیس گفت: بالای قصر [حکومتی] برو و آن دروغگو پسر دروغگو [یعنی] حسین بن علی را دشنام ده.
قیس، بالای قصر رفت و حمد و ثنای خدا را به جا آورد و سپس گفت: این حسین بن علی، بهترین بندۀ خدا و پسر فاطمه دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است و من، فرستادۀ او به سوی شمایم و در منطقۀ حاجِر، از او جدا شدم. وی را اجابت کنید.
آن گاه ابن زیاد و پدرش را لعنت کرد و برای علی علیه السلام استغفار نمود.
1) (1) . لَعلَع، منزلگاهی میان بصره و کوفه واقع است (معجم البلدان: ج 5 ص 18. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
ابن زیاد، دستور داد تا او را از بالای قصر، پرتاب کردند و قطعه قطعه شد و جان داد.(1)
. لَمّا بَلَغَ ابنَ زِیادٍ مَسیرُ الحُسَینِ علیه السلام مِن مَکَّةَ، بَعَثَ الحُصَینَ بنَ نُمَیرٍ التَّمیمِیَّ - صاحِبَ شُرطَتِهِ - فَنَزَلَ القادِسِیَّةِ، ونَظَّمَ الخَیلَ ما بَینَ القادِسِیَّةِ إلی خَفّانَ، وما بَینَ القادِسِیَّةِ إلَی القُطقُطانَةِ، وإلی جَبَلِ لَعلَعٍ.
فَلَمّا بَلَغَ الحُسَینُ علیه السلام الحاجِرَ، کَتَبَ إلی أهلِ الکوفَةِ مَعَ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ، یُعَرِّفُهُم قُدومَهُ، ویَأمُرُهُم بِالجِدِّ فی أمرِهِم، فَلَمَّا انتَهی قَیسٌ إلَی القادِسِیَّةِ، أخَذَهُ الحُصَینُ فَبَعَثَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: اصعَدِ القَصرَ فَسُبَّ الکَذّابَ ابنَ الکَذّابِ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ.
فَصَعِدَ قَیسٌ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: إنَّ هذَا الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام، خَیرُ خَلقِ اللّهِ، ابنُ فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، أنَا رَسولُهُ إلَیکُم، وقَد فارَقتُهُ بِالحاجِرِ فَأَجیبوهُ. ثُمَّ لَعَنَ ابنَ زِیادٍ وأباهُ وَاستَغفَرَ لِعَلِیٍّ علیه السلام.
فَأَمَرَ بِهِ ابنُ زِیادٍ فَرُمِیَ مِن أعلَی القَصرِ، فَتَقَطَّعَ فَماتَ (الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 548؛ روضة الواعظین: ص 196).
گفتند: چه کسی؟
فرمود: «قیس بن مُسهِر صیداوی».
گفتند: آری. حُصَین بن تمیم، او را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد. ابن زیاد به وی دستور داد تا تو و پدرت را لعنت کند. قیس بر تو و پدرت، درود فرستاد و ابن زیاد و پدرش را لعنت کرد و مردم را به یاری تو دعوت نمود و از آمدنت خبر داد. آن گاه ابن زیاد، دستور داد و از بالای قصر، [به پایین] پرتاب شد.
چشمان حسین علیه السلام اشکآلود شد و نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد و فرمود: ««برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در انتظار [شهادت] هستند و هرگز [عقیدۀ خود را] تغییر ندادهاند». بار خدایا! بهشت را منزلگاه ما و آنان، گردان و میان ما و آنان، در محلّ استقرار رحمتت و پاداشهای ذخیره شده و مرغوب، جمع گردان».(2)
فَتَرَقرَقَت عَینا حُسَینٍ علیه السلام ولَم یَملِک دَمعَهُ، ثُمَّ قالَ: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً» سورۀ احزاب: آیۀ 23.، اللّهُمَّ اجعَل لَنا ولَهُمُ الجَنَّةَ نُزُلاً، وَاجمَع بَینَنا وبَینَهُم فی مُستَقَرٍّ مِن رَحمَتِکَ، ورَغائِبَ مَذخورِ ثَوابِکَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 405. نیز، ر. ک: الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 554).
ر. ک: ص 632 (فصل هفتم/نامۀ امام علیه السلام به مردم کوفه از منزلگاه حاجِر در بطن الرُمَّه و شهادت فرستادۀ امام علیه السلام).
1) (1)
2) (2) . قالَ [الإِمامُ الحُسَینُ علیه السلام لِلرِّجالِ الأَربَعِ الَّذینَ أقبَلوا مِنَ الکوفَةِ]: أخبِرونی، فَهَل لَکُم بِرَسولی إلَیکُم؟ قالوا: مَن هُوَ؟ قالَ: قَیسُ بنُ مُسهِرٍ الصَّیداوِیُّ، فَقالوا: نَعَم، أخَذَهُ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ، فَبَعَثَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ، فَأَمَرَهُ ابنُ زِیادٍ أن یَلعَنَکَ ویَلعَنَ أباکَ، فَصَلّی عَلَیکَ وعَلی أبیکَ ولَعَنَ ابنَ زِیادٍ وأباهُ، ودَعا إلی نُصرَتِکَ، وأخبَرَهُم بِقُدومِکَ، فَأَمَرَ بِهِ ابنُ زِیادٍ فَاُلقِیَ مِن طَمارِ القَصرِ.
نام او به صورتهای عبد الأعلی بن یزید و عبد الأعلی کَلْبی آمده است.(1)
. ر. ک: ح 514 و 515.
وی با تعدادی از جوانان قبیلۀ کَلْب، به یاری مسلم علیه السلام شتافتند؛ امّا توسّط مأموران ابن زیاد، دستگیر شدند.(2)ابن زیاد، او را در جایی به نام جَبّانة السَّبیع، به شهادت رساند.(3)بَلاذُری، وی را با نام عبد الأعلی بن زید بن شجاع کَلْبی، جزو شهدای روز عاشورا آورده است.(4)
عبد الأعلی به ابن زیاد گفت: همانا قصد آمدن به نزد شما را داشتم.
ابن زیاد گفت: در ذهنت، چنین وعدهای به من داده بودی. دستور داد و او زندانی شد.(5)
عبد الأعلی گفت: خدا، کارهای تو را اصلاح نماید! من بیرون رفتم که ببینم مردم، چه میکنند که کثیر بن شهاب، مرا دستگیر کرد.
ابن زیاد به وی گفت: سوگند یاد کن که جز برای آنچه گفتی، بیرون نرفتی.
او از سوگند خوردن، امتناع کرد. عبید اللّه گفت: او را به قبرستان سَبیع ببرید و در آن جا گردنش را بزنید.
او را بردند و گردنش را زدند.(6)
فَقالَ: أصلَحَکَ اللّهُ، خَرَجتُ لِأَنظُرَ ما یَصنَعُ النّاسُ، فَأَخَذنی کَثیرُ بنُ شِهابٍ، فَقالَ لَهُ: فَعَلَیکَ وعَلَیکَ مِنَ الأَیمانِ المُغَلَّظَةِ إن کانَ أخرَجَکَ إلّاما زَعَمتَ، فَأَبی أن یَحلِفَ، فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: انطَلِقوا بِهذا إلی جَبّانَةِ السَّبیعِ، فَاضرِبوا عُنُقَهُ بِها. قالَ: فَانطُلِقَ بِهِ فَضُرِبَت عُنُقُهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 379).
1) (1)
2) (2) . ر. ک: ح 515.
3) (3) . ر. ک: ح 515.
4) (4) . ر. ک: ص 512 ح 516.
5) (5) . إنَّ کَثیراً [کَثیرَ بنَ شِهابِ بنِ الحُصَینِ] ألفی رَجُلاً مِن کَلبٍ، یُقالُ لَهُ عَبدُ الأَعلَی بنُ یَزیدَ، قَد لَبِسَ سِلاحَهُ یُریدُ ابنَ عَقیلٍ فی بَنی فِتیانَ، فَأَخَذَهُ حَتّی أدخَلَهُ عَلَی ابنِ زِیادٍ، فَأَخبَرَهُ خَبَرَهُ، فَقالَ لاِبنِ زِیادٍ: إنَّما أرَدتُکَ؛ قالَ: وکُنتَ وَعَدتَنی ذلِکَ مِن نَفسِکَ؛ فَأَمَرَ بِهِ فَحُبِسَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 369).
6) (6) . إنَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ لَمّا قَتَلَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ وهانِئَ بنَ عُروَةَ، دَعا بِعَبدِ الأَعلَی الکَلِبیِّ الَّذی کانَ أخَذَهُ کَثیرُ بنُ شِهابٍ ū فی بَنی فِتیانَ، فَأَتی بِهِ، فَقالَ لَهُ: أخبِرنی بِأَمرِکَ.
وی از جمله افرادی بود که سلاح بر دوش، به یاری مسلم بن عقیل علیه السلام شتافت؛ امّا توسّط محمّد بن اشعث، دستگیر شد و به شهادت رسید.(2)سر او را با سرهای مسلم علیه السلام و هانی، به شام بردند.(3)
در تنقیح المقال آمده که عماره با مسلم علیه السلام بیعت کرد و برای امام حسین علیه السلام، بیعت میگرفت؛(4)ولی منبع آن به دست نیامد.
تاریخ الطبری - به نقل از ابو جَناب کلبی -: محمّد بن اشعث، بیرون رفت و نزد خانههای بنی عُماره ایستاد. عُمارة بن صَلخَب ازدی، نزد او آمد، در حالی که لباس رزم پوشیده بود و به سمت ابن عقیل میرفت. محمّد بن اشعث، او را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد و ابن زیاد هم وی را زندانی کرد.(5)
تاریخ الطبری - به نقل از عون بن ابی جُحَیفه -: عُمارة بن صَلخَب ازدی - که تصمیم داشت برای یاری کردن مسلم، نزد او برود - را بیرون آوردند و نزد عبید اللّه بردند. عبید اللّه به وی گفت: از کدام قبیلهای؟ گفت: از قبیلۀ ازد. گفت: او را به میان قومش ببرید.
وی، آن جا در میان قومش گردن زده شد.(6)
1) (1)
. قُتِلَ مَعَهُ [أی مَعَ الحُسَینِ علیه السلام] عَبدُ الأَعلَی بنُ زَیدِ بنِ الشُّجاعِةِ الکَلبِیُّ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 406، نسب معدّ: ج 2 ص 630).
2) (2) . ر. ک: ح 517 و 518.
3) (3) . ر. ک: ص 513 ح 519. نیز، ر. ک: ص 497 (فصل چهارم/نامۀ سپاسگزاری یزید از ابن زیاد و تحریک وی بر ضدّ امام حسین علیه السلام).
4) (4) . تنقیح المقال: ج 2 ص 323، قاموس الرجال: ج 8 ص 54.
5) (5) . خَرَجَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ حَتّی وَقَفَ عِندَ دورِ بَنی عُمارَةَ، وجاءَهُ عُمارَةُ بنُ صَلخَبٍ الأَزدِیُّ وهُوَ یُریدُ ابنَ عَقیلٍ، عَلَیهِ سِلاحُهُ، فَأَخَذَهُ فَبَعَثَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ فَحَبَسَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 370).
6) (6) . اخرِجَ عُمارَةُ بنُ صَلخَبٍ الأَزدِیُّ - وکانَ مِمَّن یُریدُ أن یَأتِیَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ بِالنُّصرَةِ لِیَنصُرَهُ - فَاُتِیَ بِهِ أیضاً عُبَیدَ اللّهِ، فَقالَ لَهُ: مِمَّن أنتَ؟ قالَ: مِنَ الأَزدِ، قالَ: انطَلِقوا بِهِ إلی قَومِهِ، فَضُرِبَت عُنُقُهُ فیهِم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 379).
به هنگام ظهر به وی خبر رسید که مسلم در کوفه، قیام کرده است. قیام مسلم با وعدۀ قبلی با یارانش نبود؛ بلکه وقتی خبر کتک خوردن و زندانی شدن هانی بن عروۀ مرادی به وی رسید، قیام کرد. مختار به همراه دوستان و همپیمانانش حرکت کرد و پس از غروب به باب الفیلِ کوفه
1) (1)
. صحیح، صَلخَب است..
2) (2) . خَرَجَ عُمارَةُ بنُ صَلحَبٍ الأَزدِیُّ - وکانَ مِمَّن أرادَ نُصرَةَ مُسلِمٍ - فَأَخَذَهُ أصحابُ ابنِ زِیادٍ فَأَتَوهُ بِهِ، فَأَمَرَ بِهِ فَضُرِبَت عُنُقُهُ فِی الأَزدِ، وبَعَثَ بِرَأسِهِ مَعَ رَأسِ مُسلِمٍ وهانِئٍ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، وکانَ رَسولُهُ بِهذِهِ الرُّؤوسِ هانِئَ بنَ أبی حَیَّةَ الوادعِیَّ مِن هَمدانَ (أنساب الأشراف: ج 2 ص 341).
3) (3) . مختار بن ابی عُبَید بن مسعود ثقفی - که کنیهاش ابو اسحاق است -، در سال هجرت به دنیا آمد. او پیامبر صلی الله علیه و آله را ندید و از ایشان روایتی ندارد. وی از صاحبان فضیلت و نیکوکار به شمار میرفت، تا این که برای خونخواهی امام حسین علیه السلام قیام کرد و گروه بسیاری از شیعیان کوفه، نزد او اجتماع کردند و او بر کوفه مسلّط شد و قاتلان حسین علیه السلام را به چنگ آورد و آنان را کشت. گفتهاند او نمایندۀ محمّد بن حنفیّه در خونخواهی بوده است. ابراهیم بن اشتر به همراه لشکری به وی ملحق شد و ابن زیاد و گروهی دیگر را کشت. بدین جهت، بسیاری از مسلمانان، او را دوست دارند. وی در این راه، امتحانهای خوبی داد. او برای ابن عبّاس و ابن حنفیّه و... پول میفرستاد و آنان میپذیرفتند. خواهر مختار، همسر ابن عمر بود. مُصعَب بن زبیر، از بصره به همراه گروه بسیاری از اهل کوفه و بصره به سمت او حرکت کرد و مختار را در سال 67 ق، کشت. دیدگاه شخصیتهای شیعه و اهل سنّت در بارۀ او و عقیدهاش و قیامش، گوناگون است. البتّه همه اتّفاق دارند که پیش از قیام، دارای حُسنِ حال بوده است. در بارۀ او (ر. ک: ج 2 ص 616 «بخش هفتم/درآمد: آثار اجتماعی و تکوینی واقعۀ عاشورا»).
4) (4) . منطقهای از نواحی بابِل در عراق (معجم البلدان: ج 2 ص 378).
رسید. عبید اللّه بن زیاد، برای عمرو بن حُرَیث، پرچمی را برافراشته بود تا مردم را گرد آورد و دستور داده بود در مسجد بنشیند.
وقتی مختار به باب الفیل رسید، هانی بن ابی حیّۀ وادِعی از کنار او رد شد. به مختار گفت: چرا این جا ایستادهای؟ نه با مردمی و نه در خانۀ خود؟
گفت: رأیم به خاطر خطای بزرگ شما، مشتبه شده است.
هانی به وی گفت: به خدا سوگند که گمان میکنم خود را به کشتن دهی.
آن گاه بر عمرو بن حُرَیث وارد شد و جریانِ گفتگویش را با مختار، برایش باز گفت.
نصر بن صالح، از عبد الرحمان بن ابی عُمَیرِ ثقفی برایم نقل کرد: نزد عمرو بن حُرَیث نشسته بودم که هانی بن ابی حیّه، این سخن مختار را برایش نقل کرد. عمرو به من گفت: برخیز و نزد پسرعمویت [مختار] برو و به وی خبر بده که رئیس (عبید اللّه) نمیداند او کجاست. پس بهانهای به دست وی نده.
برخاستم که نزد او بروم، که زائدة بن قُدامة بن مسعود برخاست و به عمرو گفت: نزد امیر میآید، مشروط بر آن که در امان باشد!
عمرو بن حُرَیث گفت: از جانب من، در امان است و اگر گزارش کارهایش نزد امیر عبید اللّه برود، من در آن جا شهادت میدهم و وی را به نیکوترین صورت، شفاعت میکنم.
زائدة بن قُدامه به او گفت: اگر خدا بخواهد، با این اوصاف، جز خیر، پیش نخواهد آمد.
عبد الرحمان گفت: من به همراه زائده، نزد مختار رفتم و سخن ابن ابی حیّه و سخن عمرو بن حُرَیث را برایش نقل کردیم و او را به خداوند، سوگند دادیم که بهانهای به دست ندهد.
مختار، نزد پسر حُرَیث آمد و بر او سلام کرد و تا صبح، زیر پرچم وی نشست. مسئلۀ مختار و رفتارش، در میان مردم، مورد گفتگو قرار گرفت. عُمارة بن عُقبة بن ابی مُعَیط، نزد عبید اللّه بن زیاد رفت و جریان را برایش تعریف کرد. چون آفتاب بالا آمد، درِ قصر عبید اللّه بن زیاد گشوده شد و به مردم، اجازۀ ورود داد.
مختار هم به همراه مردم، داخل شد. عبید اللّه، او را فرا خواند و به وی گفت: تو با جمعیّت آمدهای تا پسر عقیل را یاری کنی؟
مختار به وی گفت: چنین نکردم. من زیر پرچم عمرو بن حُرَیث رفتم و شب را تا صبح، نزد او گذراندم.
عمرو به عبید اللّه گفت: راست میگوید. خداوند، توفیقت دهد!
[عبدالرحمان] گفت: عبید اللّه، چوب را برداشت و به صورت مختار زد - که به چشمش
اصابت نمود و پلک پایینش را پاره کرد - و گفت: برایت بس است. اگر گواهی عمرو نبود، گردنت را میزدم. او را به زندان ببرید.
او را به زندان بردند و زندانی شد. پیوسته در زندان بود تا حسین علیه السلام به شهادت رسید.
سپس مختار، کسی را نزد زائدة بن قُدامه فرستاد و از او خواست که به مدینه نزد عبد اللّه بن عمر برود و از او بخواهد نامهای برای یزید بن معاویه بنویسد و یزید هم برای عبید اللّه بن زیاد بنویسد تا او را آزاد کند.
زائده نزد عبد اللّه بن عمر رفت و پیغام مختار را به وی رساند. صفیّه، خواهر مختار و همسر عبد اللّه بن عمر، از زندانی بودن برادرش باخبر شد و گریه کرد و بیتابی نمود. وقتی عبد اللّه بن عمر، اوضاع را چنین دید، نامهای به همراه زائده برای یزید بن معاویه فرستاد: «امّا بعد، به راستی که عبید اللّه بن زیاد، مختار را - که برادرِ همسر من است - زندانی کرده است. دوست دارم که بخشیده شود و کارش اصلاح گردد. اگر صلاح میدانی - خداوند، ما و شما را رحمت کند -، برای ابن زیاد بنویس و دستور بده او را آزاد کند. والسّلام علیک!».
زائده، با همان مَرکب و توشه با نامه در شام به نزد یزید رفت. یزید، وقتی نامه را خواند، خندید و آن گاه گفت: شفاعت ابو عبد الرحمان (عبد اللّه بن عمر) پذیرفته میشود و او شایستۀ این [شفاعت] است.
پس نامهای برای ابن زیاد نوشت: «امّا بعد، وقتی نامهام را خواندی، مختار بن ابی عُبَید را آزاد کن. والسّلام علیک!».
زائده، نامه را برای ابن زیاد آورد. ابن زیاد، مختار را خواست و او را از زندان بیرون آورد و به وی گفت: سه روز به تو مهلت میدهم. اگر پس از سه روز، تو را در کوفه دیدم، دیگر تعهّدی نسبت به تو ندارم. مختار هم به روستایش رفت.
ابن زیاد گفت: زائده، بر من جسارت کرده که نزد امیر مؤمنان (یزید) رفته و برای آزادی کسی که میخواستم زندانیاش طولانی شود، نامه آورده است. او را نزد من آورید.
در جستجوی زائده بودند که ابو عثمان عمرو بن نافع (کاتب ابن زیاد)، او را دید و گفت:
خودت را نجات بده و این کار را احسان من به خود، حساب کن.
زائده، همان روز از کوفه خارج شد و فرار کرد و سپس با گروهی از خویشانش نزد قَعقاع بن شَور ذُهْلی و مسلم بن عمرو باهلی باز گشتند و آن دو از ابن زیاد برایش امان گرفتند.(1)
. قالَ النَّضَرُ بنُ صالِحٍ... حَتّی إذا کانَ زَمَنُ الحُسَینِ علیه السلام، وبَعَثَ الحُسَینُ علیه السلام مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ إلَی الکوفَةِ، نَزَلَ دارَ -
1) (1)
ر. ک: ج 2 ص 630 (بخش هفتم/درآمد/قیام کوفیان به رهبری مختار).
پس از وی، عبد اللّه بن حارث، از راه، باز ماند و گروهی با وی از راه ماندند. آنان امیدوار بودند که عبید اللّه، به خاطر آنان برگردد و حسین علیه السلام زودتر به کوفه برسد.(2)
1) (1) . کانَ المُختارُ بنُ أبی عُبَیدٍ الثَّقَفِیُّ أقبَلَ فی جَماعَةٍ عَلَیهِمُ السِّلاحُ، یُریدونَ نَصرَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، فَأَخَذَهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ فَحَبَسَهُ، وضَرَبَهُ بِالقَضیبِ، حَتّی شَتَرَ عَینَهُ (تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 258).
2) (2) . لَمّا جاءَ کِتابُ یَزیدَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، انتَخَبَ مِن أهلِ البَصرَةِ خَمسَمِئَةٍ، فیهِم عَبدُ اللّهِ بنُ الحارِثِ بنُ نَوفَلٍ، وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ - وکانَ شیعَةً لِعَلِیٍّ - فَکانَ أوَّلَ مَن سَقَطَ بِالنّاس شَریکٌ، فَیُقالُ: إنَّهُ تَساقَطَ غَمرَةً ومَعَهُ ناسٌ، ثُمَّ سَقَطَ عَبدُ اللّهِ بنُ الحارِثِ وسَقَطَ مَعَهُ ناسٌ، ورَجَوا أن یَلوِیَ عَلَیهِم عُبَیدُ اللّهِ ویَسبِقَهُ الحُسَینُ علیه السلام إلَی الکوفَةِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 359).
3) (3) . إنَّ المُختارَ بنَ أبی عُبَیدٍ، و عَبدَ اللّهِ بنَ الحارِثِ بنِ نَوفَلٍ، کانا خَرَجا مَعَ مُسلِمٍ، خَرَجَ المُختارُ بِرایَةٍ خَضراءَ، وخَرَجَ عَبدُ اللّهِ بِرایَةٍ حَمراءَ وعَلَیهِ ثِیابٌ حُمرٌ... و إنَّ عُبَیدَ اللّهِ أمَرَ أن یُطلَبَ المُختارُ وعَبدُ اللّهِ بنُ الحارِثِ، وجَعَلَ فیهِما جُعلاً، فَاُتِیَ بِهِما فَحُبِسا (تاریخ الطبری: ج 5 ص 381. نیز، ر. ک: البدایة و النهایة: ج 8 ص 154).
بَبّه را داماد میکنم
و زنی دُرُشت برایش میگیرم؛
زنی که مانند گنبد، بزرگ باشد
هنگامی که در جمع مردمِ با اصل و نَسَب، حاضر میشود؛
زنی که سرِ عروسکِ خود را شانه میزند
و در زیبایی، سرآمدِ مردم مکّه است؛
زنی که نَسَبی کریم دارد.
او از کسانی بود که برای برقراری صلح میان حسن بن علی علیه السلام و معاویه، سفر کرد و به همراه پدرش در بصره فرود آمد. او از معاویه خواست که حکومت بصره را به وی بسپارد؛ ولی معاویه گفت: لام و الف - یعنی نه -!
عبید اللّه بن زیاد، کارِ توزیع ارزاق و مقرّریِ مردم [از بیت المال] را به وی سپرد و [یک بار] نیز او را زندانی کرد و سپس آزاد ساخت.(1)
. ومِن وُلدِ نَوفَلٍ، عَبدُ اللّهِ بنُ الحارِثِ بنِ نَوفَلِ بنِ الحارِثِ بنِ عَبدِ المُطَّلِبِ وهُوَ بَبَّةُ، وإنَّما سُمِّیَ بَبَّةَ؛ لِأَنَّ امَّهُ هِندُ بِنتُ أبی سُفیانَ بنِ حَربٍ، واُمُّها امُّ عَمرٍو ابنَةُ أبی عَمرِو بنِ امَیَّةَ، وکانَت تُزَفِّنُهُ صَغیراً - أی تُرَقِّصُهُ - فَتَقولُ:
لَاُنکِحَنَّ بَبَّه جارِیةً خِدَبَّه
عَظیمَةً کَالقُبَّه إذا بَدَت فی نقبَه
تَمشُطُ رَأسَ لُعبَه تَجُبُّ أهلَ الکَعبَه
کَریمَةً فِی النَّسبَه
وکانَ مِمَّن سَفَرَ بَینَ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام وبَینَ مُعاوِیَةَ فِی الصُّلحِ، ونَزَلَ مَعَ أبیهِ بِالبَصرَةِ، وکانَ سَأَلَ مُعاوِیَةَ تَولِیَتَهُ، فَقالَ: لامٌ ألِفٌ، یَعنی: لا، ووَلّاهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ أمرَ مَدینَةِ الرِّزقِ، وإعطاءِ النّاسِ، وحَبَسَهُ ابنُ زِیادٍ ثُمَّ خَلّی سَبیلَهُ (أنساب الأشراف: ج 4 ص 402. نیز، ر. ک: الطبقات الکبری: ج 4 ص 56).
مادرش هند، دختر ابو سفیان بن حرب بن امیّه بود.
1) (1)
او دو سال قبل از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله به دنیا آمد. او را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند. پیامبر صلی الله علیه و آله چیزی به کام کودک گذاشت و برایش دعا کرد. کُنیهاش ابو محمّد است و برخی گفتهاند: ابو اسحاق. لقب وی، بَبّه است و لقب بَبَّه، از آن رو به وی داده شد که مادرش در کودکی او را میرقصاند و برایش میخواند:
بَبّه را داماد میکنم
و زنی دُرُشت برایش میگیرم؛
زنی بزرگوار و دوستداشتنی
که در زیبایی، سرآمدِ اهل مکّه باشد.
او کسی است که مردم بصره پس از مرگ یزید بن معاویه، بر [حکمرانی] او [در بصره] اتّفاق کردند تا پیشوایی انتخاب کرده باشند. مردم بصره، چنین کردند؛ زیرا پدرش از بنی هاشم و مادرش از بنی امیّه بود. گفتند: هر کس به حکومت رسد، به حکومت وی [بر بصره] رضایت میدهد.
او در بصره ساکن شد و به سال 84 [هجری]، در عُمان در گذشت؛ چون او آن هنگام که حَجّاج را خلع کرد و با وی به جنگ پرداخت، با ابن اشعث بود. وقتی ابن اشعث شکست خورد، عبد اللّه به عُمان گریخت و در آن جا در گذشت.(1)
. عَبدُ اللّهِ بنُ الحارِثِ بنِ نَوفَلِ بنِ الحارِثِ بنِ عَبدِ المُطَّلِبِ بنِ هاشِمٍ القُرَشِیُّ الهاشِمِیُّ، لَهُ وَلِأَبیهِ صُحبَةٌ، وقیلَ: إنَّ لَهُ إدراکاً ولِأَبیهِ صُحبَةً، واُمُّهُ هِندُ بنتُ أبی سُفیانَ بنِ حَربِ بنِ امَیَّةَ.
وُلِدَ قَبلَ وَفاةِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله بِسَنَتَینِ، واُتِیَ بِهِ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَحَنَّکَهُ ودَعا لَهُ. یُکنی أبا مُحَمَّدٍ، وقیلَ: أبا إسحاقَ، ویُلَقَّبُ بَبَّةَ، وإنَّما لُقِّبَ بَبَّةَ لِأَنَّ امَّهُ کانَت تُرَقِّصُهُ وهُوَ طِفلٌ وتَقولُ:
لَاُنکِحَنَّ بَبَّه جارِیَةً خِدَبَّه
مُکرَمةً مُحَبَّه تَجُبُّ أهلَ الکَعبَه
وهُوَ الَّذِی اتَّفَقَ عَلَیهِ أهلُ البَصرَةِ عِندَ مَوتِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، حَتّی یَتَّفِقَ النّاسُ عَلی إمامٍ، وإنَّما فَعَلوا ذلِکَ لِأَنَّ أباهُ مِن بَنی هاشِمٍ، واُمَّهُ مِن بَنی امَیَّةَ، فَقالوا: مَن وَلِیَ الأَمرَ رضِیَ بِهِ.
وسَکَنَ البَصرَةَ، وماتَ بِعُمانَ سَنَةَ أربَعٍ وثَمانینَ، لِأَنَّهُ کانَ مَعَ ابنِ الأَشعَثِ لَمّا خَلَعَ الحَجّاجَ وقاتَلَهُ، فَلَمَّا انهَزَمَ ابنُ الأَشعَثِ، هَرَبَ عَبدُ اللّهِ إلی عُمانَ فَماتَ بِها (اسد الغابة: ج 3 ص 208، الاستیعاب: ج 3 ص 21).
بَغَوی، در شرح حال وی آورده است: او از طرف ابن زبیر، حکومت بصره را بر عهده گرفت.
1) (1)
مرگ او در سال 84 [هجری] در عُمان بود. محمّد بن سعد این مطلب را گفته است.
و لکن ابن حِبّان، در کتاب الثقات نوشته است: او در ابوا،(1)
. ابوا، روستایی در منطقۀ فُرع مدینه است که تا جُحفه، بیست و سه میل فاصله دارد و قبر آمنه بنت وهب، مادرپیامبر صلی الله علیه و آله، در آن جاست (معجم البلدان: ج 1 ص 79. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
با سَم در سال 79 [هجری] در گذشت.دیگران گفتهاند: آن که با سم کشته شد، فرزندش عبد اللّه بن عبد اللّه بن حارث بود.(2)
وذَکَرَ البَغَوِیُّ فی تَرجَمَتِهِ: أنَّهُ وَلِیَ البَصرَةَ لاِبنِ الزُّبَیرِ، وکانَت وَفاتُهُ بِعُمانَ سَنَةَ أربَعٍ وثَمانینَ؛ قالَهُ ابنُ سَعدٍ، وقالَ ابنُ حَبّانَ فِی «الثِّقاتِ»: ماتَ بِالأَبواءِ، قَتَلَتهُ السَّمومُ سَنَةَ تِسعٍ وسَبعینَ.
وقالَ غَیرُهُ: إنَّ الَّذی ماتَ بِالسَّمومِ إنَّما هُوَ وَلَدُهُ [عَبدُ اللّهِ بنُ] عَبدِ اللّهِ بنِ الحارِثِ (الإصابة: ج 5 ص 9. نیز، ر. ک: أنساب الأشراف: ج 4 ص 405).
کارنامۀ مسلم در کوفه را با دو نوع نگاه، میتوان مورد نقد و ارزیابی قرار داد: در نگاهی سطحی، ممکن است چنین تصوّر شود که وی، از سیاست و تدبیر لازم در به انجام رساندن مأموریتی که بر عهده داشت و زمینهسازی برای آمدن امام حسین علیه السلام به کوفه، برخوردار نبوده است؛ زیرا نتوانست از فضای سیاسی - اجتماعی کوفه - که کاملاً در جهت نهضت حسینی بود -، به طور شایسته استفاده کند. او پیش از آن که ابن زیاد وارد کوفه شود، دستِ کم دوازده هزار نیرو در اختیار داشت(1)
. ر. ک: ص 336 (فصل چهارم/وارد شدن مسلم به کوفه و بیعت کوفیان با او).
و فضای کوفه به گونهای بود که ابن زیاد، مجبور شد مخفیانه، وارد آن شود.اگر مسلم علیه السلام پیش از ورود ابن زیاد، نیروهای وفادار به نهضت را خوب سازماندهی میکرد، ابن زیاد، فرصت نمییافت تا نیروهای مخالف نهضت را سازماندهی کند و علیه هواداران امام حسین علیه السلام واردِ عمل نماید، و در این صورت، با رسیدن امام علیه السلام به کوفه، چه بسا سرنوشت قیام مردم، به گونهای دیگر رقم میخورد و حادثۀ جانگداز کربلا، پدید نمیآمد؛ امّا او نه تنها از فضای موجود کوفه نتوانست بهرهبرداری کند، بلکه بدون ارزیابی درست از میزان وفاداری مردم، به امام حسین علیه السلام نوشت:
هنگامی که نامۀ من به تو رسید، با شتاب، حرکت کن که همۀ مردم، با تو هستند و نظر و تمایلی به خاندان معاویه ندارند.(2)
و بدین سان، امام حسین علیه السلام به سوی کوفه حرکت کرد و حادثۀ خونین و جانسوز کربلا، پدید آمد.
همان طور که اشاره شد، چنین ارزیابیای از کارنامۀ مسلم، داوریای سطحی، بدبینانه و بدون در نظر گرفتن مأموریت اوست؛ امّا با در نظر گرفتن دقیق واقعیتهای موجود در حوزۀ مأموریت وی، باید گفت: مسلم، مسئولیت خود را در حدّ توان، به خوبی انجام داده است و آنچه پیش آمد، دلایل خاصّ خود را داشت.
برای ارزیابی واقعبینانه از کارنامۀ مسلم در کوفه، چند مسئله باید مورد توجّه و بررسی
قرار گیرد:
برای ارزیابی کارنامۀ مسلم، نخستین چیزی که باید مورد توجّه باشد، موضوع و محدودۀ مأموریت اوست. این مطلب، به صورت روشن در نامۀ امام حسین علیه السلام به مردم کوفه، آمده است.
بر پایۀ گزارش منابع تاریخی، در نامۀ امام علیه السلام آمده است:
وَ قَد بَعَثتُ إلَیکُم أخی وَ ابنَ عَمّی وَ ثِقَتی مِن أهلِ بَیتی مُسلِمَ بنَ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ، وَ قَد أمَرتُهُ أن یَکُتبَ إلَیَّ بِحالِکُم وَ رَأیِکُم وَ رَأیِ ذَوِی الحِجا وَ الفَضلِ مِنکُم، وَ هُوَ مُتَوَجَّهٌ إلی ما قِبَلَکُم، إن شاءَ اللّهُ تَعالی وَ السَّلامُ، وَ لا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ، فَإِن کُنتُم عَلی ما قَدِمَت بِهِ رُسُلُکُم وَ قَرَأتُ فی کُتُبِکُم فَقوموا مَعَ ابنِ عَمّی وَ بایِعوهُ وَ انصُروهُ وَ لا تَخذُلوهُ.(1)
. ر. ک: ص 312 (فصل سوم/فرستاده شدن نمایندۀ ویژۀ امام علیه السلام به همراه نامه به کوفه).
برادرم، پسرعمویم و فرد مورد اعتماد از خاندانم، مسلم بن عقیل بن ابی طالب را به سوی شما فرستادهام و به او دستور دادهام که وضع شما و نظرتان و دیدگاه عقلا و بزرگان را برایم گزارش کند، و او در حال حرکت به سوی شماست - إن شاء اللّه تعالی -. والسلام! و هیچ توانی، جز به [یاری] خداوند نیست. اگر شما بر همان نظری هستید که فرستادگان شما آوردهاند و در نامههایتان خواندهام، پس با پسرعمویم همراهی کنید و با او بیعت نمایید و یاریاش کنید و تنهایش مگذارید.
این متن، نشان میدهد که مأموریت اصلی مسلم، ارزیابی فضای سیاسی - اجتماعی کوفه از نزدیک است و برای این منظور، امام علیه السلام از هواداران خود خواسته است که با او بیعت کنند و در امور مربوط به ساماندهی قیام بر ضدّ حکومت یزید، او را یاری دهند.
افزون بر این، تعبیر «أخی (برادرم)» و «ثِقَتی (مورد اعتمادم)»، حاکی از جایگاه والای مسلم در کمالات نفسانی از یک سو، و اعتماد و اطمینان امام علیه السلام به درایت و تدبیر سیاسی وی، از سوی دیگر است. اکنون باید دید که مسلم، در به انجام رساندن این مأموریت، تا چه اندازه موفّق بوده است؟
در تحلیلی دیگر، توضیح خواهیم داد(2)که انتخاب کوفه به عنوان مرکز نهضت حسینی بر ضدّ
حکومت یزید، به این معنا نیست که امام حسین علیه السلام باور داشت که مردم کوفه، با آن سوابقی که در برخورد با پدرش امام علی علیه السلام و برادرش امام حسن علیه السلام داشتند، واقعاً همگی به یکباره تغییرِ ماهیت دادهاند و صد در صد، آمادۀ همکاری و همراهی با ایشان هستند؛ بلکه امام علیه السلام، در جمعبندی نقاط مثبت و منفی کوفه، به این نتیجه رسیده بود که این شهر، مناسبتترین جا برای آغاز نهضت است.
فضای سیاسی - اجتماعی متأثّر از ناخشنودی مردم از حکومت یزید، فعّالیتهای هواداران امام حسین علیه السلام و ضعف فرماندار آن روز کوفه، نعمان بن بشیر، به گونهای بود که حتّی شماری از اشراف فرصتطلب، مانند شَبَث بن رِبعی، حجّار بن ابجَر عِجْلی و عمرو بن حَجّاج، ترجیح داده بودند تا به جمع افرادی که به امام علیه السلام نامه نوشته و از ایشان خواسته بودند تا به کوفه بیاید، بپیوندند و این چند نفر نیز با هم یک نامه نوشتند.
بیتردید، فضای عمومی هواداری از امام حسین علیه السلام، فضایی کاذب بود؛ امّا مسلم، مأموریت داشت با بهرهگیری از این فضا، برای امام علیه السلام از مردم، بیعت بگیرد و زمینه را برای قیام بر ضدّ حکومت یزید، آماده کند. او این مأموریت را به خوبی انجام داد و در مدّتی کوتاه، انبوهی از مردم کوفه، رسماً با او بیعت کردند.
البته مسلم میدانست که این حرکت، در صورتی به موفّقیت نهایی نزدیک خواهد شد که رهبر نهضت، یعنی امام حسین علیه السلام، هر چه زودتر، خود را به کوفه برساند و در صورت تأخیر، چه بسا اقدامات متقابل امَویان، فضای موجود را دگرگون کند. لذا کتباً از امام علیه السلام درخواست کرد که در آمدن به کوفه، تعجیل کند و بر عکس، یزید و عوامل او، تلاش میکردند تا امام علیه السلام به کوفه نزدیک نشود.(1)
. ر. ک: ص 352 (فصل چهارم/انتصاب عبید اللّه بن زیاد به حکومت کوفه) و ص 497 (فصل چهارم/نامۀ سپاسگزاری یزید از ابن زیاد و تحریک وی بر ضدّ امام حسین علیه السلام).
با عنایت به آنچه گذشت، نه تنها مسلم در انجام دادن مأموریت خود، کوتاهی نداشت؛ بلکه وظیفۀ خود را به خوبی انجام داد، امّا به عللی تلاشهای او با شکستْ مواجه شد.
علل و عوامل به شکست انجامیدن تلاشهای مسلم را در بحث ارزیابی سفر امام حسین علیه السلام به کوفه، توضیح خواهیم داد.(2)
فرمود: «ای ابو بکر! تو اهل فریب نیستی و اتّهامی نداری. پس بگو».
ابو بکر گفت: دیدی که مردم عراق با پدر و برادرت چه کردند و اینک، آهنگ حرکت به سوی آنان داری؟! آنان، بردگان دنیایند و کسانی که به تو وعدۀ یاری دادهاند، با تو خواهند جنگید و آن که تو را بیشتر از کسی که به او کمک میکند، دوست دارد، نیز رهایت خواهد کرد. پس خدا را در بارۀ خودت، به یادت میآورم [که جانت را به خطر نیندازی].
حسین علیه السلام فرمود: «خدا به تو پاداش نیک دهد، عموزاده! در رأی خود، اندیشیده بودی. هر چه خدا بخواهد، همان میشود».
ابو بکر گفت: ما از آنِ خداییم و [شهادت] ابا عبد اللّه را به حساب خدا میگذاریم.(2)
قالَ: یا أبا بَکرٍ، ما أنتَ مِمَّن یُستَغَشُّ ولا یُتَّهَمُ، فَقُل.
فَقالَ: قَد رَأَیتَ ما صَنَعَ أهلُ العِراقِ بِأَبیکَ وأخیکَ، وأنتَ تُریدُ أن تَسیرَ إلَیهِم، وهُم عَبیدُ الدُّنیا، فَیُقاتِلُکَ مَن قَد وَعَدَکَ أن یَنصُرَکَ، ویَخذُلُکُ مَن أنتَ أحَبُّ إلَیهِ مِمَّن یَنصُرُهُ! فَاُذَکِّرُکَ اللّهَ فی نَفسِکَ.
فَقالَ: جَزاکَ اللّهُ یَابنَ عَمِّ خَیراً، فَلَقَدِ اجتَهَدتَ رَأیَکَ، وَمهما یَقضِ اللّهُ مِن أمرٍ یَکُن. فَقالَ أبو بَکرٍ: إنّا للّهِِ! عِندَ اللّهِ نَحتَسِبُ أبا عَبدِ اللّهِ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 447، تهذیب الکمال: ج 6 ص 418).
1) (1) . ابو بکر بن عبد الرحمان بن حارث مخزومی، در زمان خلافت عمر بن خطّاب، به دنیا آمد. وی تابعی و پُر حدیث است و یکی از فقیهان هفتگانه در مدینة النبی بوده است. او را به جهت نماز و عبادت بسیار، «راهب قریش» نامیدهاند. او بیناییاش را از دست داد و در سال 94 هجری در مدینه در گذشت.
2) (2) . أتاهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] أبو بَکرِ بنِ عَبدِ الرَّحمنِ بنِ الحارِثِ بنِ هِشامٍ، فَقالَ: یَا بنَ عَمِّ، إنَّ الرَّحِمَ تُضارُّنی، وما أدری کَیفَ أنَا عِندَکَ فِی النَّصیحَةِ لَکَ؟
فرمود: «ای ابو بکر! تو اهل فریب نیستی و اتّهامی نداری. پس بگو».
ابو بکر گفت: پدرت در پیشینه، از تو جلوتر بود و در اسلام، از تو نیکونشانتر و استوارتر بود.
مردم هم به او امیدوارتر و نسبت به او، حرف شنوتر و بیشتر بر گرد او بودند. او به سوی معاویه حرکت کرد، زمانی که عموم مردم، جز شامیان، گرد او اجتماع کرده بودند و او از معاویه گرامیتر بود؛ ولی مردم، او را رها کردند و به خاطر آزمندی و بخل به دنیا، از یاری او، روی برگرداندند.
پس جرعههای خشم را بر او خوراندند و چندان با او ناسازگاری ورزیدند که با کرامت و خرسندی، به خدا پیوست. پس از پدرت نیز با برادرت چنان کردند که بر همۀ آن، گواهی و آن را دیدی.
و اینک، تو آهنگ رفتن به سوی کسانی داری که با پدر و برادرت دشمنی ورزیدند و با آنان به جنگ مردم شام و عراق و کسی که از تو آمادهتر و نیرومندتر است، میروی و مردم، از او بیشتر در بیم و امیدند.
پس چون گزارش حرکت تو به آنان برسد، مردم را - که بندگان دنیایند - با ثروت، به سرکشی [و شورش] میخوانند و آنان، پس از آن که به تو وعدۀ یاری دادهاند، با تو خواهند جنگید و کسانی که تو را بیشتر از کسی که به او کمک میکنند، دوست دارند، نیز تو را رها خواهند کرد.
پس خدا را در بارۀ خودت، یاد کن.
آن گاه حسین علیه السلام فرمود: «پسرعمو! خدا به تو پاداش نیکو دهد. در رأی خود، اندیشیده بودی.
هر چه خدا بخواهد، همان میشود».
پس ابو بکر گفت: ما از آنِ خداییم و [شهادت] ابا عبد اللّه را به حساب خدا میگذاریم.
آن گاه بر حارث بن خالد بن عاص بن هشام مخزومی، فرماندار مکّه، وارد شد، در حالی که این شعر را میخواند:
چه بسیار خیرخواهانی که سخن میگویند و نافرمانی میشوند
و چه بسیار بداندیشانی که خیرخواه انگاشته میشوند.
حارث گفت: منظورت چیست؟
پس آنچه را به حسین علیه السلام گفته بود، گزارش کرد. حارث گفت: به پروردگار کعبه سوگند که در
1) (1)
. صحیح این نام، «ابو بکر بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام» است.
حقّ او، نیکخواهی کردهای.(1)
. دَخَلَ أبو بَکرِ بنِ الحارِثِ بنِ هِشامٍ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَقالَ: یَا بنَ عَمِّ، إنَّ الرَّحِمَ یُظائِرُنی عَلَیکَ، ولا أدری کَیفَ أنَا فِی النَّصیحَةِ لَکَ؟
فَقالَ: یا أبا بَکرٍ، ما أنتَ مِمَّن یُستَغَشُّ ولا یُتَّهَمُ، فَقُل.
فَقالَ أبو بَکرٍ: کانَ أبوکَ أقدَمَ سابِقَةً، وأحسَنَ فِی الإِسلامِ أثَراً، وأشَدَّ بَأساً، وَالناسُ لَه أرجی، ومِنهُ أسمَعَ، وعَلَیهِ أجمَعَ، فَسارَ إلی مُعاوِیَةَ وَالنّاسُ مُجتَمِعونَ عَلَیهِ، إلّاأهلَ الشّامِ، وهُوَ أعَزُّ مِنهُ، فَخَذَلوهُ وتَثاقَلوا عَنهُ، حِرصاً عَلَی الدُّنیا وضَنّاً بِها، فَجَرَّعوهُ الغَیظَ، وخالَفوهُ، حَتّی صارَ إلی ما صارَ إلَیهِ مِن کَرامَةِ اللّهِ ورِضوانِهِ.
ثُمَّ صَنَعوا بِأَخیکَ بَعدَ أبیکَ ما صَنَعوا، وقَد شَهِدتَ ذلِکَ کُلَّهُ ورَأَیتَهُ، ثُمَّ أنتَ تُریدُ أن تَسیرَ إلَی الَّذینَ عَدَوا عَلی أبیکَ وأخیکَ، تُقاتِلُ بِهِم أهلَ الشّامِ وأهلَ العِراقِ، ومن هُوَ أعَدُّ مِنکَ وأقوی، وَالنّاسُ مِنهُ أخوَفُ ولَهُ أرجی! فَلَو بَلَغَهُم مَسیرُکَ إلَیهِم لَاستَطغَوُا النّاسَ بِالأَموالِ، وهُم عَبیدُ الدُّنیا، فَیُقاتِلُکَ مَن وَعَدَکَ أن یَنصُرَکَ، ویَخذُلُکَ مَن أنتَ أحَبُّ إلَیهِ مِمَّن یَنصُرُهُ، فَاذکُرِ اللّهَ فی نَفسِکَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: جَزاکَ اللّهُ خَیراً یَابنَ عَمِّ، فَقَد أجهَدَکَ رَأیُکَ، وَمهما یَقضِ اللّهُ یَکُن.
فَقالَ: إنّا للّهِِ! وعِندَ اللّهِ نَحتَسِبُ یا أبا عَبدِ اللّهِ. ثُمَّ دَخَلَ عَلَی الحارِثِ بنِ خالِدِ بنِ العاصِ بنِ هِشامٍ المَخزومِیِّ - والی مَکَّةَ - وهُوَ یَقولُ:
کَم نَری ناصِحاً یَقولُ فَیُعصی وظَنینَ المَغیبِ یُلفی نَصیحاً
فَقالَ: وما ذاکَ؟ فَأَخبَرَهُ بِما قالَ لِلحُسَینِ علیه السلام، فَقالَ: نَصَحتَ لَهُ ورَبِّ الکَعبَةِ (مروج الذهب: ج 3 ص 66).
امام علیه السلام از او سپاسگزاری کرد و فرمود: «در رأی خود، اندیشیده بودی! هر چه خدا بخواهد، همان میشود». ابو بکر گفت: [شهادتِ] تو را به حساب خدا میگذاریم.
سپس ابو بکر بر حارث بن خالد بن عاص بن هشام مخزومی وارد شد، در حالی که این شعر را میخواند:
چه بسیار خیرخواهی میبینی که از گفتهاش، نافرمانی میشود
و ناخیرخواهی که نیکخواه شناخته میشود.
حارث گفت: ماجرا چیست؟
او آنچه را به حسین علیه السلام گفته بود، گزارش داد. حارث گفت: به خدای کعبه سوگند که در حقّ او نیکخواهی کردهای.(2)
ثُمَّ دَخَلَ أبو بَکرٍ عَلَی الحارِثِ بنِ خالِدِ بنِ العاصِ بنِ هِشامٍ المَخزومِیِّ، وهُوَ یَقولُ:
کَم تَری ناصِحاً یَقولُ فَیُعصی وظَنینَ المَغیبِ یُلفی نَصیحاً
قالَ: فَما ذاکَ؟ فَأَخبَرَهُ بِما قالَ لِلحُسَینِ علیه السلام، قالَ: نَصَحتَ لَهُ ورَبِّ الکَعبَةِ (مثیر الأحزان: ص 39).
1) (1)
2) (2) . جاءَ إلَیهِ [أی إلَی الحُسَینِ علیه السلام] أبو بَکرِ بنُ عَبدِ الرَّحمنِ بنِ الحارِثِ بنِ هِشامٍ، فَأَشارَ إلَیهِ بِتَرکِ ما عَزَمَ عَلَیهِ، وبالَغَ فی نُصحِهِ، وذَکَّرَهُ بِما فُعِلَ بِأَبیهِ وأخیهِ، فَشَکَرَ لَهُ وقالَ: قَدِ اجتَهَدتَ رَأیَکَ، ومَهما یَقضِ اللّهُ یَکُن. فَقالَ: إنّا عِندَ اللّهِ نَحتَسِبُکَ.
حسین علیه السلام با دستش به آسمان، اشاره کرد و درهای آسمان، گشوده شدند و شماری از فرشتگان - که جز خدا آنان را نمیشمارد -، فرود آمدند و فرمود: «اگر نزدیکیِ اشیا و از میان رفتن پاداش نبود، با این فرشتگان با آنان میجنگیدم؛ ولی میدانم که آن جا قتلگاه من و یارانم است و جز فرزندم علی، کسی از دست آنان نجات نمییابد».(2)
(3)531. الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) - به نقل از ابو سعید خُدری -: حسین علیه السلام در رفتن، بر من چیره شد. در آن حال به وی گفتم: از خدا پروا کن و در خانهات بنشین.(4)
1) (1) . ابو محمّد واقدی و زرارة بن جلح یا خلج یا حلج یا صالح. نامی از این دو، در کتب روایی، جز این مورد، نیامده است و در کتب رجالی شیعه و اهل سنّت نیز نامی از آنان نیست. شاید در روایت، تصحیفی صورت پذیرفته است.
2) (2) . لَقینَا الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قَبلَ أن یَخرُجَ إلَی العِراقِ بِثَلاثِ لَیالٍ، فَأَخبَرناهُ بِضَعفِ النّاسِ فِی الکوفَةِ، وأنَّ قُلوبَهُم مَعَهُ وسُیوفَهُم عَلَیهِ، فَأَومَأَ بِیَدِهِ نَحوَ السَّماءِ، فَفُتِحَت أبوابُ السَّماءِ، ونَزَلَ مِنَ المَلائِکَةِ عَدَدٌ لا یُحصیهِم إلَّااللّهُ، وقالَ: لَولا تَقارُبُ الأَشیاءِ، وحُبوطُ الأَجرِ، لَقاتَلتُهُم بِهؤُلاءِ، ولکِن أعلَمُ عِلماً أنَّ مِن هُناکَ مَصعَدی، وهُناکَ مَصارِعُ أصحابی، لا یَنجو مِنهُم إلّاوَلَدی عَلِیٌّ (دلائل الإمامة: ص 182 ح 98، الملهوف: ص 125).
3) (3) . ابو سعید انصاری خُدری - که نامش سعد بن مالک بن سِنان است و به کنیهاش مشهور شده است -، صحابی و ازچهرههای سرشناس انصار است. او در جنگهای بسیاری با پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشت و پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز همراهی امیر مؤمنان را رها نکرد. وی، محدّثی بزرگ است و امام صادق علیه السلام از او با بزرگی و تکریم، یاد کرده است؛ زیرا از راه حق، انحراف پیدا نکرد. او در سال 74 هجری در گذشت.
4) (4) . غَلَبَنِی الحُسَینُ علیه السلام عَلَی الخُروجِ، وقَد قُلتُ لَهُ: اتَّقِ اللّهَ فی نَفسِکَ، وَالزَم بَیتَکَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 445، تهذیب الکمال: ج 6 ص 417).
وَاللّهِ لَقَد مَلِلتُهُم وأبغَضتُهُم، وَملّونی وأبغَضونی، وما بَلَوتُ مِنهُم وَفاءً، ومَن فازَ بِهِم فازَ بِالسَّهمِ الأَخیَبِ، وَاللّهِ ما لَهُم نِیّاتٌ، ولا عَزمُ أمرٍ، ولا صَبرٌ عَلَی السَّیفِ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 439، تهذیب الکمال: ج 6 ص 413).
با این کنیه، مرد دیگری به نام صالح بن محمّد بن زائده نیز هست که در سال 145 هجری از دنیا رفت و به کنیۀ ابو واقد لیثی صغیر، مشهور است و او غیر از این فردِ مورد نظر ماست.
1) (1)
. جاءَهُ [أیِ الإِمامَ الحُسَینَ علیه السلام] أبو سَعیدٍ الخُدرِیُّ فَقالَ: یا أبا عَبدِ اللّهِ، إنّی لَکُم ناصِحٌ، وإنّی عَلَیکُم مُشفِقٌ، وقَد بَلَغَنی أنَّهُ کاتَبَکَ قَومٌ مِن شیعَتِکُم بِالکوفَةِ، یَدعونَکَ إلَی الخُروجِ إلَیهِم، فَلا تَخرُج، فَإِنّی سَمِعتُ أباکَ رَحِمَهُ اللّهُ یَقولُ بِالکوفَةِ:
2) (2) . ابو واقد لیثی - که ظاهراً همان حارث بن عوف بن اسَید است که با کنیه مشهور شده است -، صحابی است و برخیگفتهاند: در سال دوم هجری به دنیا آمد. در برخی از جنگهای پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشت و همراه امام علی علیه السلام نیز در جنگ صفّین شرکت کرد. معاویه سوگند یاد کرد که در گوشهایش، سرب گداخته بریزد. گفتهاند: وی، یک سال در مکّه مجاور شد و همان جا در گذشت و در قبرستان مهاجران در فخ، به خاک سپرده شد. نیز گفتهاند: در سال 65 یا 68 در مدینه در گذشت.
3) (3) . جایی در راه مکّه میان مکّه و مدینه (معجم البلدان: ج 5 ص 194. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
4) (4) . بَلَغَنی خُروجُ حُسَینٍ علیه السلام فَأَدرَکتُهُ بِمَلَلٍ، فَناشَدتُهُ اللّهَ ألّا یَخرُجَ، فَإِنَّهُ یَخرُجُ فی غَیرِ وَجهِ خُروجٍ، وإنَّما یَقتُلُ نَفسَهُ. فَقالَ: لا أرجِعُ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 445، تهذیب الکمال: ج 6 ص 417).
أنساب الأشراف - به نقل از ابو بکر بن عیّاش -: وقتی به احنَف خبر رسید که حسین علیه السلام تصمیم به قیام دارد، به او نوشت: ««شکیبا باش که وعدۀ خدا، حق است و آنان که یقین ندارند، تو را به خفّت نکشانند»».(2)
مثیر الأحزان: همانا احنف، به راستی که برای حسین علیه السلام نوشت: «امّا بعد، «پس شکیبا باش که وعدۀ خدا، حقّ است و آنان که یقین ندارند، تو را به خفّت نکشانند»».(3)
وی در دوران خلافت یزید بن معاویه در سال 61 ق، از دنیا رفت و در بقیع به خاک سپرده شد.
536. الخرائج و الجرائح: چون حسین علیه السلام آهنگ عراق کرد، امّ سَلَمه به ایشان گفت: به عراق نرو که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: «فرزندم حسین، در سرزمین عراق کشته خواهد شد». در نزد من، خاکی است که آن را در تُنگی شیشهای به من داد.حسین علیه السلام فرمود: «البتّه - به خدا سوگند - من کشته میشوم. اگر به سوی عراق هم نروم، باز هم مرا میکشند».(5)
فَقالَ علیه السلام: إنّی وَاللّهِ مَقتولٌ کَذلِکَ، وإن لَم أخرُج إلَی العِراقِ یَقتُلونی أیضاً (الخرائج و الجرائح: ج 1 ص 253، بحار الأنوار: ج 45 ص 89 ح 27).
1) (1) . ر. ک: ص 317 (فصل سوم/یاری خواستن امام علیه السلام از اهل بصره).
2) (2) . کَتَبَ الأَحنَفُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام - وَبَلَغَهُ أنَّهُ عَلَی الخُروجِ -: «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لا یُوقِنُونَ» (روم: آیۀ 60) (أنساب الأشراف: ج 3 ص 375، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 298).
3) (3) . أمَّا الأَحنَفُ، فَإِنَّهُ کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام: أمّا بَعدُ، «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لا یُوقِنُونَ»» (مثیر الأحزان: ص 27، بحار الأنوار: ج 44 ص 340).
4) (4) . هند دختر ابو امیّة بن مغیرۀ قریشی مخزومی، به کنیهاش شهرت دارد. پدرش از سخاوتمندان بود. او با شوهرش ابو سَلَمه، به حبشه مهاجرت کرد و از آن جا به مدینه هجرت نمود و نخستین هودجنشین مهاجری بود که وارد مدینه شد. وقتی شوهرش بر اثر زخمی که در جنگ احُد خورده بود، از دنیا رفت، پیامبر صلی الله علیه و آله در سال چهارم هجری، او را به همسری گرفت. امّ سلمه از زنان فهمیدۀ صحابی بود و از پیامبر صلی الله علیه و آله، روایت نقل کرده است. داستان کسا که در منزل وی اتّفاق افتاد، مشهور است و در آن، پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «تو بر راه درست هستی». امّ سلمه، زنی زیبا و دلربا و صاحبنظر بود. وی از شخصیتهای مشهور به دوستی اهل بیت علیهم السلام و ولایت آنان بود. امام حسین علیه السلام صحیفۀ مُهر و موم شده و سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله و باقی میراث نبوی را تسلیم وی کرد و پس از آن، امام زین العابدین علیه السلام آنها را تحویل گرفت.
5) (5) . إنَّهُ علیه السلام لَمّا أرادَ العِراقَ قالَت لَهُ امُّ سَلَمَةَ: لا تَخرُج إلَی العِراقِ، فَقَد سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: «یُقتَلُ ابنِیَ الحُسَینُ ū بِأَرضِ العِراقِ»، وعِندی تُربَةٌ دَفَعَها إلَیَّ فی قارورَةٍ.
آن گاه با دستش بر صورت امّ سلمه کشید و او قتلگاه حسین علیه السلام و یارانش را دید. حسین علیه السلام خاک دیگری را در ظرفی شیشهای به او داد و فرمود: «آن گاه که از این دو، خون جوشید، بِدان که من کشته شدهام».
پس بعد از ظهر روز عاشورا، از آن دو خاک، خون جوشید.(1)
. قالَت امُّ سَلَمَةَ [لِلحُسَینِ علیه السلام]: لاتَخرُج إلَی العِراقِ! فَإِنّی سَمِعتُ جَدَّکَ یَقولُ إنَّکَ مَقتولٌ بِهِ، وعِندی تُربَةٌ دَفَعَها إلَیَّ فی قارورَةٍ.
فَقالَ علیه السلام: و إن لَم أخرُج قُتِلتُ. ثُمَّ مَسَحَ بِیَدِهِ عَلی وَجهِها، فَرَأَت مَصرَعَهُ ومَصرَعَ أصحابِهِ، وأعطاها تُربَةً اخری فی قارورَةٍ، وقالَ: إذا فاضَتا دَماً فَاعلَمی أنّی قَد قُتِلتُ. فَفاضَتا دَماً بَعدَ الظُّهرِ فی یَومِ عاشوراءَ (الصراط المستقیم: ج 2 ص 179 ح 6).
(2)538. الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) - به نقل از بُحَیر بن شدّاد اسدی -: حسین علیه السلام در ثَعلَبیّه بر ما گذشت. پس با برادرم نزد او رفتم. بر او تنپوشی زرد بود که در سینهاش جیبی داشت. برادرم به او گفت: من بر تو بیمناکم! پس با تازیانه بر خورجینی که پشت سر خود داشت، زد و فرمود: «این، نامههای سرشناسان شهر است».(3)
فَضَرَبَ بِالسَّوطِ عَلی عَیبَةٍ قَد حَقَبَها خَلفَهُ، وقالَ: هذِهِ کُتُبُ وُجوهِ أهلِ المِصرِ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 457 ح 440، تاریخ دمشق: ج 14 ص 216).
ر. ک: ص 642 (فصل هفتم/اخبار فرود آمدن امام علیه السلام در ثعلبیّة).1) (1)
2) (2) . بُحَیر بن شدّاد اسدی، اهل ثعلبیّه است. سفیان بن عُیَینَه و کلبی - که همان محمّد بن سائب بن بشر کلبی (م 146 ق) است -، از او روایت کردهاند. وی عمری طولانی داشت و سنّ او از 110 سال گذشت. در کتب رجال و تراجم شیعه و اهل سنّت، از او یاد نشده و تنها ابن ماکولا در کتاب الإکمال (ج 1 ص 203) و ابن عساکر در تاریخ دمشق (ج 14 ص 214-217)، از او سخن گفتهاند.
3) (3) . مَرَّ بِنَا الحُسَینُ علیه السلام بِالثَّعلَبِیَّةِ، فَخَرَجتُ إلَیهِ مَعَ أخی، فَإِذا عَلَیهِ جُبَّةٌ صَفراءُ لَها جَیبٌ فی صَدرِها، فَقالَ لَهُ أخی: إنّی أخافُ عَلَیکَ.
چیزی در بارۀ او در کتب رجال و تراجم به ثبت نرسیده و تنها از کتاب أنساب الأشراف (ج 1 ص 155) بر میآید که در زمان عمر بن عبد العزیز، زنده بوده است.
539. الأنساب الأشراف: بَعثَر فَقعَسیِ شاعر، با حسین بن علی علیه السلام - پیش از آن که به کوفه برسد - دیدار کرد.حسین علیه السلام در بارۀ مردم کوفه از او پرسید. او گفت: به راستی که مردم عراق، پیمانشکن و فریبکارند.(2)
(3) 540. تاریخ الطبری - به نقل از جمیل بن مَرثَد (از بنی مَعْن)، در بارۀ طِرِمّاح بن عَدی -: طِرِمّاح به حسین علیه السلام نزدیک شد و به ایشان گفت: به خدا سوگند، مینگرم؛ ولی کسی را همراه تو نمیبینم و اگر جز اینان که همراه تو میبینم، کسی با تو نجنگد، بسنده است. یک روز پیش از بیرون رفتن از کوفه و آمدن نزد تو، در آن سوی کوفه، جمعیّتی را دیدم که تا آن روز، یکجا چنین جمعیّتی را ندیده بودم. پس در بارۀ آنان پرسیدم. گفته شد: گرد هم آمدهاند تا رویگردان شوند [و بیعت بشکنند] و پس از آن در پی حسین، رهسپار شوند.
1) (1) . در نام وی، اختلاف است. بلاذری، در کتاب أنساب الأشراف (ج 11 ص 203) میگوید: بعثر فقعسی، شاعر بود. حَمَوی در کتاب معجم البلدان (ج 2 ص 407)، او را یعثر بن لقیط فقعسی خَوی نامیده است و بعثر، محلّی در سرزمین بنی اسد است. ابن ماکولا در کتاب الإکمال (ج 1 ص 338)، گفته است: بغثر بن لقیط بن حبیب اسدی، از شاعران دورۀ جاهلی است. ابن منظور در لسان العرب (ج 4 ص 73) و زَبیدی در تاج العروس (ج 6 ص 103) نیز گفتهاند: بغثر بن لقیط بن خالد بن نضله.
2) (2) . کانَ بَعثَرٌ [الفَقعَسِیُّ الشّاعِرُ] لَقِیَ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قَبلَ أنَ یَصِلَ إلَی الکوفَةِ، فَسَأَلَهُ عَنهُم، فَقالَ: إنَّ أهلَ العِراقِ أهلُ غَدرٍ (أنساب الأشراف: ج 11 ص 204).
3) (3) . طِرِمّاح بن عَدیّ بن عبد اللّه خیبری طایی، شاعر و از یاران امیر مؤمنان علیه السلام و فرستادۀ ایشان به نزد معاویه بود. طِرِمّاح و گروهی از کوفیان از قبیلۀ مَذحِج، برای یاری امام حسین علیه السلام حرکت و با امام علیه السلام و یارانش در منزل عُذَیب، ملاقات کردند. او راه کوفه را به آنان نشان داد. وی از امام علیه السلام اجازه گرفت تا برای خانوادهاش خرجی ببرد و سپس برگردد و وقتی باز گشت، در راه، خبر شهادت امام علیه السلام به وی رسید.
به خدا سوگند که اگر میتوانی به اندازۀ یک وجب به سوی آنان پیش نیایی، این کار را انجام بده. پس اگر میخواهی به سرزمینی بروی که خداوند، تو را از آنان باز دارد تا در کار خویش بیندیشی و وضعیّت برایت روشن گردد، پس حرکت کن تا تو را بر ستیغ کوه ما - که اجأ نام دارد(1)
. یکی از کوههای منطقۀ طی (معجم البلدان: ج 1 ص 94. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان ج 2).
- فرود آورم؛ قلّهای که - به خدا سوگند - ما را از پادشاهان غَسّان و حِمَیر و نیز از نعمان بن مُنذِر و از سیاه و سرخ، ایمن داشته است. به خدا سوگند که اگر بر ما خواری فرود آید، با تو راه میافتم تا تو را در روستا [خودمان] فرود میآورم.آن گاه به دنبال مردانی از بنی اجَأ و بنی سَلمی از قبیلۀ طَی میفرستیم و به خدا سوگند، ده روز طول نمیکشد که سوارهها و پیادهها از قبیلۀ طی، نزد تو خواهند آمد. آن وقت، هر مقدار دوست داری، در میان ما اقامت فرما و اگر اتّفاقی رخ دهد، من تضمین میکنم که بیست هزار جنگجوی طایی با شمشیر از تو دفاع کنند. به خدا سوگند که هرگز دستی به تو نمیرسد، تا زمانی که چشمی از آنان باز و بسته میشود [و زندهاند].
[حسین علیه السلام] به وی فرمود: «خداوند، به تو و مردمانت، پاداش خیر دهد! به راستی که میان ما و آنان، عهدی است که نمیتوانیم بر هم زنیم و نمیدانیم که کار ما و آنان در پایان، به کدام سو میرود».(2)
فَإِن أرَدتَ أن تَنزِلَ بَلَداً یَمنَعُکَ اللّهُ بِهِ حَتّی تَری مِن رَأیِکَ، ویَستَبینَ لَکَ ما أنتَ صانِعٌ، فَسِر حَتّی انزِلَکَ مَناعَ جَبَلِنَا الَّذی یُدعی أجَأً، امتَنَعنا - وَاللّهِ - بِهِ مِن مُلوکِ غَسّانَ وحِمَیرٍ، ومِنَ النُّعمانِ بنِ المُنذِرِ، ومِنَ الأَسوَدِ وَالأَحمَرِ، وَاللّهِ إن دَخَلَ عَلَینا ذُلٌّ قَطُّ، فَأَسیرُ مَعَکَ حَتّی انزِلَکَ القَریَةَ، ثُمَّ نَبعَثُ إلَی الرِّجالِ مِمَّن بِأَجَأٍ وسَلمی مِن طَیِّئٍ، فَوَاللّهِ لا یَأتی عَلَیکَ عَشَرَةُ أیّامٍ حَتّی یَأتِیَکَ طَیِّئٌ رِجالاً و رُکباناً، ثُمَّ أقِم فینا ما بَدا لَکَ، فَإِن هاجَکَ هَیجٌ فَأَنا زَعیمٌ لَکَ بِعِشرینَ ألفَ طائِیٍّ یَضرِبونَ بَینَ یَدَیکَ بِأَسیافِهِم، وَاللّهِ لا یوصَلُ إلَیکَ أبَداً ومِنهُم عَینٌ تَطرِفُ.
فَقالَ لَهُ: جَزاکَ اللّهُ وقَومَکَ خَیراً، إنَّهُ قَد کانَ بَینَنا وبَینَ هؤُلاءِ القَومِ قَولٌ لَسنا نَقدِرُ مَعَهُ عَلَی الاِنصِرافِ، ولا نَدری عَلامَ تَنصَرِفُ بِنا وبِهِمُ الاُمورُ فی عاقِبِهِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 406، البدایة و النهایة: ج 8 ص 174).
1) (1)
2) (2) . أنَّهُ دَنا مِنَ الحُسَینِ علیه السلام فَقالَ لَهُ: وَاللّهِ، إنّی لَأَنظُرُ فَما أری مَعَکَ أحَداً، ولَو لَم یُقاتِلکَ إلّاهؤُلاءِ الَّذینَ أراهُم مُلازِمیکَ لَکانَ کَفی بِهِم، وقَد رَأَیتُ - قَبلَ خُروجی مِنَ الکوفَةِ إلَیکَ بِیَومٍ - ظَهرَ الکوفَةِ، وفیهِ مِنَ النّاسِ ما لَم تَرَ عَینایَ فی صَعیدٍ واحِدٍ جَمعاً أکثَرَ مِنهُ، فَسَأَلتُ عَنهُم، فَقیلَ: اجتَمَعوا لِیُعرَضوا، ثُمَّ یُسَرَّحونَ إلَی الحُسَینِ، فَأَنشُدُکَ اللّهَ إن قَدَرتَ عَلی ألّا تَقدَمَ عَلَیهِم شِبراً إلّافَعَلتَ.
خواهی شد و من میترسم که به کوفه نرسی. پس اگر عزم بر جنگ داری، در اجأ فرود آی، که کوهی است که قابل دسترس نیست. به خدا سوگند، در آن جا هرگز به ما خواری نرسیده است و تمام بستگان من به یاری کردن تو اعتقاد دارند و تا هر زمان در آن جا بمانی، از تو محافظت میکنند.
[امام حسین علیه السلام] فرمود: «به راستی که میان من و این مردم، عهدی است که خوش نمیدارم خُلفِ وعده کنم. اگر خداوند، ما را از آنان محافظت فرماید، ما همیشه مشمول نعمتهای خداوند بودهایم و برای ما بس است، و اگر چارهای [از نبرد] نباشد، شهادت و رستگاری است.
إن شاء اللّه!».(1)
. رُوِّیتُ أنَّ الطِّرِمّاحَ بنَ حَکَمٍ قالَ: لَقیتُ حُسَیناً علیه السلام وقَدِ امتَرتُ لِأَهلی میرَةً، فَقُلتُ: اذَکِّرُکَ فی نَفسِکَ، لا یَغُرَّنَّکَ أهلُ الکوفَةِ، فَوَاللّهِ لَئِن دَخَلتَها لَتُقتَلَنَّ، وإنّی لَأَخافُ ألّا تَصِلَ إلَیها، فَإِن کُنتَ مُجمِعاً عَلَی الحَربِ فَانزِل أجَأً، فَإِنَّهُ جَبَلٌ مَنیعٌ، وَاللّهِ ما نالَنا فیهِ ذُلٌّ قَطُّ، وعَشیرَتی یَرَونَ جَمیعاً نَصرَکَ، فَهُم یَمنَعونَکَ ما أقَمتَ فیهِم.
فَقالَ: إنَّ بَینی و بَینَ القَومِ مَوعِداً أکرَهُ أن اخلِفَهُم، فَإِن یَدفَعِ اللّهُ عَنّا، فَقَدیماً ما أنعَمَ عَلَینا وکَفی، وإن یَکُن ما لابُدَّ مِنهُ، فَفَوزٌ وشَهادَةٌ إن شاءَ اللّهُ (مثیر الأحزان: ص 39، بحار الأنوار: ج 44 ص 369).
ر. ک: ص 683 (فصل هفتم/آمدن چهار نفر از کوفه به همراه طِرِمّاح بن عَدی به سوی امام علیه السلام).
(2)542. أنساب الأشراف: عون فرزند عبد اللّه بن جَعدة بن هُبَیره، با نامهای از پدرش در ذات عِرق، به حسین علیه السلام رسید. او در آن نامه، درخواست بازگشت حسین علیه السلام را داشت و از بیم خود از حرکت حسین علیه السلام، یاد کرده بود، که امام علیه السلام به او پاسخ نداد.(3)
(4)543. الفتوح: به مردم مدینه خبر رسید که حسین بن علی علیه السلام قصد رفتن به عراق دارد. عبد اللّه بن جعفر
1) (1)
2) (2) . عبد اللّه بن جَعدة بن هُبَیرۀ قرشی مخزومی، از یاران مختار و شخصیتهای مورد احترام نزد وی بود. او پس از پنهان شدن عمر بن سعد، برای او اماننامهای از مختار گرفت. او کسی است که کُهَندِژ و بخشهای وسیعی از خراسان را فتح کرد. در بارهاش اشعار بسیاری سروده شده است.
3) (3) . لَحِقَ الحُسَینَ علیه السلام عَونُ بنُ عَبدِ اللّهِ بنِ جُعدَةَ بنِ هُبَیرَةَ بِذاتِ عِرقٍ، بِکِتابٍ مِن أبیهِ یَسأَلُهُ فیهِ الرُّجوعَ، ویَذکُرُ ما یَخافُ عَلَیهِ مِن مَسیرِهِ، فَلَم یُعجِبهُ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 377).
4) (4) . عبد اللّه بن جعفر بن ابیطالب - که کنیهاش ابو جعفر است - از صحابیان بود. پدرش مشهور به ذوالجناحین (صاحب -
[بن ابی طالب] به ایشان نوشت: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. به حسین بن علی، از عبد اللّه بن جعفر. امّا بعد، تو را به خدا سوگند میدهم که از مکّه بیرون نرو؛ زیرا من از این کاری که تصمیم گرفتهای، بیمناکم که مبادا نابودیِ خود و خاندانت را در پی داشته باشد. چون اگر تو کشته شوی، بیم دارم که نور زمین، خاموش شود؛ چرا که تو روح هدایت و امیر مؤمنان هستی. پس، در رفتن به عراق، شتاب مکن تا من از یزید و همۀ بنی امیّه برای تو، دارایی، فرزندان و دودمانت امان بگیرم. والسّلام!».
حسین بن علی علیه السلام به وی نوشت: «امّا بعد، نامهات به من رسید و آن را خواندم و آنچه را یادآور شده بودی. دریافتم. به تو اعلام میکنم که جدّم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم. مرا از فرمانی آگاه کرد که در پیِ آن میروم، به سودم باشد، یا به زیانم. ای پسرعمو! به خدا سوگند، اگر در سوراخ جانوری از جانوران زمین نیز باشم، مرا بیرون میآورند و میکُشند. عموزاده! به خدا سوگند، آنان بر من ستم روا خواهند داشت، چنان که یهود در روز شنبه ستم کردند. والسّلام!».(1)
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام مِن عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ، أمّا بَعدُ، أنشُدُکَ اللّهَ ألّا تَخرُجَ عَن مَکَّةَ، فَإِنّی خائِفٌ عَلَیکَ مِن هذَا الأَمرِ الَّذی قَد أزمَعتَ عَلَیهِ أن یَکونَ فیه هَلاکُکَ وأهلِ بَیتِکَ؛ فَإِنَّکَ إن قُتِلتَ أخافُ أن یُطفَأَ نورُ الأَرضِ، وأنتَ روحُ الهُدی، وأمیرُ المُؤمِنینَ، فَلا تَعجَل بِالمَسیرِ إلَی العِراقِ، فَإِنّی آخُذُ لَکَ الأَمانَ مِن یَزیدَ وجَمیعِ بَنی امَیَّةَ، عَلی نَفسِکَ ومالِکَ ووَلَدِکَ وأهلِ بَیتِکَ، وَالسَّلامُ.
قالَ: فَکَتَبَ إلَیهِ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام:
أمّا بَعدُ، فَإِنَّ کِتابَکَ وَرَدَ عَلَیَّ فَقَرَأتُهُ، وفَهِمتُ ما ذَکَرتَ، واُعلِمُکَ أنّی رَأَیتُ جَدّی رَسولَاللّهِ صلی الله علیه و آله فی مَنامی، فَخَبَّرَنی بِأَمرٍ وأنَا ماضٍ لَهُ، لی کانَ أو عَلَیَّ، وَاللّهِ - یَابنَ عَمّی -، لَو کُنتُ فی جُحرِ هامَّةٍ مِن هَوامِّ الأَرضِ لَاستَخرَجونی وَیقتُلونّی، وَاللّهِ یَابنَ عَمّی، لَیُعدَیَنَّ عَلَیَّ کَما عَدَتِ الیَهودُ عَلَی السَّبتِ، وَالسَّلامُ (الفتوح: ج 5 ص 67، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 217).
1) (1) . انتَقَلَ الخَبَرُ بِأَهلِ المَدینَةِ أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام یُریدُ الخُروجَ إلَی العِراقِ، فَکَتَبَ إلَیهِ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ:
نامهای نگاشت و او را از مردم کوفه بر حذر داشت و او را به خدا سوگند داد که به سویشان نرود.
حسین علیه السلام به او چنین نوشت: «من خوابی دیدهام و در آن خواب، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به من فرمانی داد، که در پیِآن میروم و کسی را از آن آگاه نمیسازم تا با آن، رو به رو شوم».(1)
. کَتَبَ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرِ بنِ أبی طالِبٍ إلیهِ کِتاباً، یُحَذِّرُهُ أهلَ الکوفَةِ، ویُناشِدُهُ اللّهَ أن یَشخَصَ إلَیهِم.
فَکَتَبَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام: إنّی رَأَیتُ رُؤیا، ورَأَیتُ فیها رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وأمَرَنی بِأَمرٍ أنَا ماضٍ لَهُ، ولَستُ بِمُخبِرٍ بِها أحَداً حَتّی الاقِیَ عَمَلی (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 447، تهذیب الکمال: ج 6 ص 418).
ر. ک: ص 614 (فصل هفتم/خودداری امام علیه السلام از پذیرش امان عمرو بن سعید).
(2)545. مروج الذهب: چون حسین علیه السلام آهنگ رفتن به عراق کرد، ابن عبّاس نزدش آمد و گفت: ای عموزاده! خبردار شدم که آهنگ عراق کردهای، در حالی که آنان، فریبکارند و تو را به نبرد فرا میخوانند. پس مشتاب. اگر از پیکار با این ستمپیشه (یزید)، گزیری نداری و نشستن در مکّه را نمیپسندی، به یمن برو، که دور افتاده است و تو را در آن جا، یاران و برادرانی هست. در آن جا بمان و سفیرانت را گسیل دار و به مردم کوفه و یارانت در عراق بنویس که فرماندارشان را بیرون کنند، که اگر بر این کار توانا بودند و او را بیرون کردند و کسی در آن جا نبود که با تو دشمنی ورزد، به سویشان برو - که من از فریب آنان، آسوده خاطر نیستم -، و اگر چنین نکردند، در جایگاه خویش میمانی تا خدا چه پیش آورد، که یمن، دژها و غارهایی دارد.
حسین علیه السلام فرمود: «پسرعمو! من میدانم که تو نیکخواه و نگران من هستی؛ ولی مسلم بن عقیل به من نوشته که مردم شهر، بر بیعت و یاری من، هماهنگ شدهاند و من تصمیم دارم به سوی آنان حرکت کنم».
1) (1)
2) (2) . ابو العبّاس عبد اللّه بن عبّاس بن عبد المطّلب، در مکّه در شِعب ابی طالب، سه سال پیش از هجرت، به دنیا آمد و در سال هشتم هجری، همان سال فتح مکّه، به مدینه مهاجرت کرد. وی مشاور عمر و در زمان عثمان، امیر الحاج بود و در زمان خلافت امیر مؤمنان علیه السلام، همراه و یاور و مشاور و یکی از فرمانداران و فرماندهان نظامی بود. او به نمایندگی از امیر مؤمنان علیه السلام با خوارج، مناظره کرد و به هنگام شهادت امیر مؤمنان، فرماندار بصره بود. او با امام حسن علیه السلام بیعت کرد و در زمان ایشان، همچنان فرماندار بصره بود. وی در کربلا شرکت نداشت. وقتی عبد اللّه بن زبیر بر حجاز و عراق تسلّط یافت، عبداللّه با او بیعت نکرد و این، برای ابن زبیر، سنگین بود و خواست که وی را بسوزاند. او عالِمی سخنور بود و جایگاهی بلند در تفسیر، حدیث و فقه داشت. در دانش، شاگرد امیر مؤمنان علیه السلام بود و بِدان افتخار میکرد. او در تبعیدگاهش در طائف در سال 68 هجری در سنّ 71 سالگی از دنیا رفت.
گفت: آنان کسانیاند که از آنها آگاهی و آنان را آزمودهای. آنان، [همان] یاران پدر و برادرت هستند و فردا با فرماندهشان، تو را خواهند کشت. تو اگر بیرون بروی و ابن زیاد از حرکت تو آگاه شود، آنان را بر ضدّ تو بسیج میکند و کسانی که به تو نامه نوشتهاند، از دشمنت سختتر خواهند بود. اگر هم سخن مرا نمیپذیری و از رفتن، خودداری نمیکنی، زنان و فرزندانت را با خویش مبر، که به خدا سوگند، من بیم دارم که چونان عثمان که کشته شد و زنان و فرزندانش بر او مینگریستند، کشته شوی.
پاسخ حسین علیه السلام به او چنین بود: «به خدا سوگند، اگر در آن جا کشته شوم، برایم دوستداشتنیتر است تا این که خونم در مکّه روا شود».
ابن عبّاس، از [منصرف کردنِ] حسین علیه السلام ناامید شد و از نزدش رفت.(1)
. لَمّا هَمَّ الحُسَینُ علیه السلام بِالخُروجِ إلَی العِراقِ، أتاهُ ابنُ العَبّاسِ، فَقالَ: یَابنَ عَمِّ، قَد بَلَغَنی أنَّکَ تُریدُ العِراقَ، وإنَّهُم أهلُ غَدرٍ، وإنَّما یَدعونَکَ لِلحَربِ، فَلا تَعجَل، وإن أبیَتَ إلّامُحارَبَةَ هذَا الجَبّارِ، وکَرِهتَ المُقامَ بِمَکَّةَ، فَاشخَص إلَی الیَمَنِ؛ فَإِنَّها فی عُزلَةٍ، ولَکَ فیها أنصارٌ وإخوانٌ، فَأَقِم بِها وبُثَّ دُعاتَکَ، وَاکتُب إلی أهلِ الکوفَةِ وأنصارِکَ بِالعِراقِ فَیُخرِجوا أمیرَهُم، فَإِن قَووا عَلی ذلِکَ ونَفَوهُ عَنها، ولَم یَکُن بِها أحَدٌ یُعادیکَ أتَیتَهُم - وما أنَا لِغَدرِهِم بِآمِنٍ - وإن لَم یَفعَلوا، أقَمتَ بِمَکانِکَ إلی أن یَأتِیَ اللّهُ بِأَمرِهِ، فَإِنَّ فیها حُصوناً وشِعاباً.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: یَابنَ عَمِّ! إنّی لَأَعلَمُ أنَّکَ لی ناصِحٌ وعَلَیَّ شَفیقٌ، ولکِنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ کَتَبَ إلَیَّ بِاجتِماعِ أهلِ المِصرِ عَلی بَیعَتی ونُصرَتی، وقَد أجمَعتُ عَلَی المَسیرِ إلَیهِم.
قالَ: إنَّهُم مَن خَبَرتَ وجَرَّبتَ، وهُم أصحابُ أبیکَ وأخیکَ وقَتَلَتُکَ غَداً مَعَ أمیرِهِم، إنَّکَ لَو قَد خَرَجتَ فَبَلَغَ ابنَ زیادٍ خُروجُکَ استَنفَرَهُم إلَیکَ، وکانَ الَّذینَ کَتَبوا إلَیکَ أشَدَّ مِن عَدُوِّکَ، فَإِن عَصَیتَنی وأبَیتَ إلّاالخُروجَ إلَی الکوفَةِ، فَلا تُخرِجَنَّ نِساءَکَ ووُلدَکَ مَعَکَ، فَوَاللّهِ إنّی لَخائِفٌ أن تُقتَلَ کَما قُتِلَ عُثمانُ، ونِساؤُهُ ووُلدُهُ یَنظُرونَ إلَیهِ.
فَکانَ الَّذی رَدَّ عَلَیهِ: لَأَن اقتَلَ وَاللّهِ بِمَکانِ کَذا، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن استَحَلَّ بِمَکَّةَ.
فَیَئِسَ ابنُ عَبّاسٍ مِنهُ، وخَرَجَ مِن عِندِهِ (مروج الذهب: ج 3 ص 64. نیز، ر. ک: تذکرة الخواصّ: ص 239).
آنچه مرا راضی کرد که به [شهادت] او راضی شوم، این بود که فرمود: «حُرمت این حرم، به وسیلۀ یک نفر شکسته میشود و اگر در سرزمینی چنین و چنان - که از آن دور است - کشته شوم، برایم دوست داشتنیتر از این است که من، آن شخص باشم».(2)
1) (1)
2) (2) . جاءَنی حُسَینٌ علیه السلام یَستَشیرُنی فِی الخُروجِ إلی ما هاهُنا - یَعنِی العِراقَ - فَقُلتُ: لَولا أن یَزرَؤوا بی وبِکَ لَشَبِثتُ یَدَیَّ ū فی شَعرِکَ! إلی أینَ تَخرُجُ؟ إلی قَومٍ قَتَلوا أباکَ وطَعَنوا أخاکَ؟! فَکانَ الَّذی سَخا بِنَفسی عَنهُ أن قالَ لی: إنَّ هذَا الحَرَمَ یُستَحَلُّ بِرَجُلٍ، ولَأَن اقتَلَ فی أرضِ کَذا وکَذا - غَیرَ أنَّهُ یُباعِدُهُ - أحَبُّ إلَیَّ مِن أن أکونَ أنا هُوَ (المصنّف، ابن ابی شیبه: ج 8 ص 632 ح 256، کنز العمّال: ج 13 ص 672 ح 37716).
پاسخ او، این سخن بود: «اگر در فلان جا کشته شوم، دوستتر میدارم تا این که به وسیلۀ من، حرم خدا و پیامبر او شکسته شود».
این سخن، مرا برای [شهادت] او راضی کرد.(1)
. استَأذَنَنی حُسَینٌ علیه السلام فِی الخُروجِ فَقُلتُ: لَولا أن یُزری ذلِکَ بی أو بِکَ، لَشَبَکتُ بِیَدَیَّ فی رَأسِکَ. قالَ: فَکانَ الَّذی رَدَّ عَلَیَّ أن قالَ: لَأَن اقتَلَ بِمَکانِ کَذا وکَذا، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن یُستَحَلَّ بی حَرَمُ اللّهِ ورَسولِهِ. قالَ: فَذلِکَ الَّذی سَلا بِنَفسی عَنهُ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 119 ح 2859، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 292).
نیز نامههایی از اهالی مدینه، چون: عبد اللّه بن جعفر، سعید بن عاص و گروهی بسیار، به او رسید که همگی، از او میخواستند که رهسپار عراق نشود و در مکّه سکنا گزیند.
به رغم همۀ اینها، سرنوشت، بر کار او چیره بود و تقدیر، زمامدارش. پس به آنچه به او گفته شد و به آنچه برای او نوشته شده بود، اعتنایی نکرد و آماده شد و در سهشنبه، روز تَروِیَه، از مکّه بیرون رفت.(2)
ر. ک: ص 573 (فصل هفتم/گفتگوی امام علیه السلام با عبد اللّه بن عبّاس).
(3)549. الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن
1) (1)
2) (2) . اجتَمَعَ بِهِ [أی بِالإِمامِ الحُسَینِ علیه السلام] ذَوُو النُّصحِ لَهُ، وَالتَّجرِبَةِ لِلاُمورِ، وأهلُ الدِّیانَةِ وَالمَعرِفَةِ، کَعَبدِ اللّهِ بنِ عَبّاسٍ وعَمرِو بنِ عَبدِ الرَّحمنِ بنِ الحَرثِ المَخزومِیِّ وغَیرِهِما. وَوَرَدَت عَلَیهِ کُتُبُ أهلِ لمَدینَةِ، مِن عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ وسَعیدِ بنِ العاصِ وجَماعَةٍ کَثیرَةٍ، کُلُّهُم یُشیرونَ عَلَیهِ ألّا یَتَوَجَّهَ إلَی العِراقِ و أن یُقیمَ بِمَکَّةَ، هذا کُلُّهُ وَالقَضاءُ غالِبٌ عَلی أمرِهِ، وَالقَدَرُ آخِذٌ بِزِمامِهِ، فَلَم یَکتَرِث بِما قیلَ لَهُ، ولا بِما کُتِبَ إلَیهِ، وتَجَهَّزَ وخَرَجَ مِن مَکَّةَ یَومَ الثَّلاثاءِ، وهُوَ یَومُ التَّروِیَةِ (مطالب السؤول: ص 74؛ کشف الغمّة: ج 2 ص 255).
3) (3) . عبد اللّه بن عمر بن خطّاب - که کنیهاش ابو عبد الرحمان است -، پیش از هجرت به دنیا آمد و به همراه پدرش در مکّه -
وی در مکّه، در همان روزی که مرگ یزید بن معاویه منتشر شد (سال 64 هجری)، در شصت و دو سالگی در گذشت و در حجون به خاک سپرده شد.
در بازگشت از عمره، در منزلگاه ابوا(3)با حسین علیه السلام و عبد اللّه بن زبیر، دیدار کردند. ابن عمر به آن دو گفت: خدا را به شما یادآور میشوم که برگردید و در آنچه مردم صلاح میدانند، وارد شوید و بنگرید. اگر مردم بر صلاح، گرد آمدند، شما هم از آن جدا نیستید و اگر دچار جدایی شدند، همان خواهد شد که میخواهید.ابن عمر به حسین علیه السلام گفت: بیرون نرو، که خدا پیامبرش را میان دنیا و آخرت، مختار کرد و او آخرت را برگزید. تو پارۀ تن او هستی و به دنیا نخواهی رسید. آن گاه دست به گردن حسین علیه السلام افکند و گریست و با او خداحافظی کرد.
ابن عمر میگفت: حسین، در حرکت، بر ما چیره شد. به جانم سوگند که او در پدر و برادرش عبرت دید و از فتنه و بیوفایی مردم با آنها، چیزهایی دید که سزاوار بود تا زنده است، حرکت نکند و در آنچه مردم بر صلاح وارد میشوند، وارد شود؛ چرا که خیر، در جماعت است.(4)
وقالَ ابنُ عُمَرَ لِحُسَینٍ علیه السلام: لا تَخرُج، فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله خَیَّرَهُ اللّهُ بَینَ الدُّنیا وَالآخِرَةِ فَاختارَ الآخِرَةَ، وأنتَ بَضعَةٌ مِنهُ، ولا تَنالُها - یَعنِی الدُّنیا - فَاعتَنَقَهُ وبَکی ووَدَّعَهُ.
فَکانَ ابنُ عُمَرَ یَقولُ: غَلَبَنا حُسَینٌ علیه السلام عَلَی الخُروجِ، ولَعَمری لَقَد رَأی فی أبیهِ وأخیهِ عِبرَةً، ورَأی مِنَ الفِتنَةِ وخِذلانِ النّاسِ لَهُم ما کانَ یَنبَغی لَهُ ألّا یَتَحَرَّکَ ما عاشَ، و أن یَدخُلَ فی صالِحِ ما دَخَلَ فیهِ النّاسُ، فَإِنَّ الجَماعَةَ خَیرٌ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 444، تهذیب الکمال: ج 6 ص 416).
1) (1) . در تاریخ الإسلام ذهبی (ج 5 ص 7)، «عبد اللّه بن عبّاس بن ابی ربیعه» آمده است.
2) (2) . عبد اللّه بن عیّاش بن ابی ربیعۀ مخزومی - که کنیهاش ابو الحارث است -، پدرش از مسلمانان نخستین بود و به حبشه هجرت کرد. او در حبشه به دنیا آمد و هشت سال از عمر پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کرد. او در بارۀ امیر مؤمنان علیه السلام گفته است: علی، در دانش، سرآمد، و در خاندانش، بزرگ بود، سبقت در اسلام داشت، داماد پیامبر بود، فقیه در سنّت بود، شجاعت در نبرد و سخاوتمندی در ثروت داشت.
3) (3) . ابواء، آبادیای در نزدیکی مدینه و از منزلگاههای راه مدینه به مکّه است که قبر آمنه علیها السلام مادر پیامبر صلی الله علیه و آله در آن، واقع است (ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
4) (4) . لَقِیَهُما [أیِ الحُسَینَ علیه السلام وعَبدَ اللّهِ بنَ الزُّبَیرِ] عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ وعَبدُ اللّهِ بنُ عَیّاشِ بنِ أبی رَبیعَةَ بِالأَبواءِ، مُنصَرِفَینِ مِنَ العُمرَةِ، فَقالَ لَهُمَا ابنُ عُمَرَ: اذَکِّرُکُمَا اللّهَ إلّارَجَعتُما فَدَخَلتُما فی صالِحِ ما یَدخُلُ فیهِ النّاسُ، وتَنظُرا، فَإِنِ اجتَمَعَ النّاسُ عَلَیهِ لَم تَشُذّا، وإنِ افتُرِقَ عَلَیهِ کانَ الَّذی تُریدانِ.
حسین علیه السلام به او فرمود: «ای ابو عبد الرحمان! مگر نمیدانی که در پستیِ دنیا، همین بس که سر یحیی فرزند زکریّا را برای بدکاری از بدکاران بنی اسرائیل به ارمغان بردند؟
مگر نمیدانی که بنی اسرائیل در میان طلوع سپیده تا پیدایی خورشید، هفتاد پیامبر را میکشتند و سپس در بازارهای خود مینشستند و چنان سرگرم داد و ستد میشدند که گویی هیچ کاری نکردهاند و با وجود این، خدا در بارۀ آنان، شتاب نورزید و بِدانان مهلت داد تا پس از آن، ایشان را سخت گرفتار کرد؟ از خدا بپرهیز - ای ابو عبد الرحمان - و از یاری من، روی بر متاب».(1)
. جاءَ عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ - فی مَکَّةَ - فَأَشارَ إلَیهِ بِصُلحِ أهلِ الضَّلالِ، وحَذَّرَهُ مِنَ القَتلِ وَالقِتالِ.
فَقالَ لَهُ: یا أبا عَبدِ الرَّحمنِ، أما عَلِمتَ أنَّ مِن هَوانِ الدُّنیا عَلَی اللّهِ أنَّ رَأسَ یَحیَی بنِ زَکَرِیّا اهدِیَ إلی بَغِیٍّ مِن بَغایا بَنی إسرائیلَ؟!
أما عَلِمتَ أنَّ بَنی إسرائیلَ کانوا یَقتُلونَ ما بَینَ طُلوعِ الفَجرِ إلی طُلوعِ الشَّمسِ سَبعینَ نَبِیّاً، ثُمَّ یَجلِسونَ فی أسواقِهِم یَبیعونَ ویَشتَرونَ کَأَن لَم یَصنَعوا شَیئاً، فَلَم یُعَجِّلِ اللّهُ عَلَیهِم، بَل أمهَلَهُم وأخَذَهُم بَعدَ ذلِکَ أخذَ عَزیزٍ مُقتَدِرٍ! اتَّقِ اللّهَ یا أبا عَبدِ الرَّحمنِ، ولا تَدَعَنَّ نُصرَتی (الملهوف: ص 102، مثیر الأحزان: ص 41).
فرمود: «رهسپار عراقم» و نامههای مردم را به او نشان داد.
سپس فرمود: «اینها، پیمانها و نامههای ایشان است».
پس پدرم او را به خدا سوگند داد که برگردد و او نپذیرفت. پس گفت: با تو حدیثی میگویم که پیش از این، با کسی در میان ننهادهام. جبرئیل علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و او را میان دنیا و آخرت، مخیّر ساخت و او آخرت را برگزید. شما پارۀ تن او هستید. به خدا سوگند، هرگز کسی از دودمان او در پیِ دنیا نخواهد رفت و خدا، جز از آن رو که برای شما خیر است، آن را از شما دریغ نداشت. پس برگرد، که تو نیرنگ مردم عراق و آنچه را که پدرت از آنها دید، میدانی.
حسین علیه السلام نپذیرفت. پدرم، او را در آغوش گرفت و گفت: تو را که کشته میشوی، به
1) (1)
خدا میسپارم.(1)
. قیلَ لِأَبی - عَبدِ اللّهِ بنِ عُمَرَ -: إنَّ الحُسَینَ علیه السلام تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ، فَلَحِقَهُ عَلی ثَلاثِ مَراحِلَ مِنَ المَدینَةِ - وکانَ غائِباً عِندَ خُروجِهِ - فَقالَ: أینَ تُریدُ؟ فَقالَ: اریدُ العِراقَ، وأخرَجَ إلَیهِ کُتُبَ القَومِ، ثُمَّ قالَ: هذِهِ بَیعَتُهُم وکُتُبُهُم. فَناشَدَهُ اللّهَ أن یَرجِعَ، فَأَبی.
فَقالَ: احَدِّثُکَ بِحَدیثٍ ما حَدَّثتُ بِهِ أحَداً قَبلَکَ: إنَّ جِبریلَ أتَی النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله یُخَیِّرُهُ بَینَ الدُّنیا وَالآخِرَةِ، فَاختارَ الآخِرَةَ، وإنَّکُم بَضعَةٌ مِنهُ، فَوَاللّهِ لا یَلیها أحَدٌ مِن أهلِ بَیتِهِ أبَداً، وما صَرَفَهَا اللّهُ عَنکُم إلّالِما هُوَ خَیرٌ لَکُم.
فَارجِع؛ فَأَنتَ تَعرِفُ غَدرَ أهلِ العِراقِ، وما کانَ یَلقی أبوکَ مِنهُم. فَأَبی، فَاعتَنَقَهُ وقالَ: استَودَعتُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ! (العقد الفرید: ج 3 ص 369، عیون الأخبار، ابن قتیبه: ج 1 ص 211).
فرمود: «عراق»، در حالی که با او نامهها و طومارهایی بود. گفت: نزد آنان نرو.
فرمود: «این، نامهها و پیمانهای آنان است».
پس گفت: راستی که خدا، پیامبرش را میان دنیا و آخرت، مختار ساخت و او آخرت را برگزید و شما پارۀ تن او هستید. هرگز کسی از شما، دنبال دنیا نمیرود و خدا، آن را از شما دریغ نداشت، مگر به آن سبب که خیر شما، در آن بود. پس برگردید.
او نپذیرفت. پس ابن عمر با او معانقهکرد و گفت: تو را که کشته میشوی، به خدا میسپارم.(2)
فَقالَ: إنَّ اللّهَ خَیَّرَ نَبِیَّهُ بَینَ الدُّنیا وَالآخِرَةِ، فَاختارَ الآخِرَةَ، وإنَّکُم بَضعَةٌ مِنهُ، لایَلیها أحَدٌ مِنکُم أبَداً، وما صَرَفَهَا اللّهُ عَنکُم إلّالِلَّذی هُوَ خَیرٌ لَکُم، فَارجِعوا، فَأَبی، فَاعتَنَقَهُ ابنُ عُمَرَ، وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ (سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 292 ح 48، تهذیب التهذیب: ج 1 ص 594 ح 1577).
فرمود: «عراق». گفت: درنگ کن و به حرم جدّت باز گرد.
حسین علیه السلام از او نپذیرفت. ابن عمر، چون دید که او نمیپذیرد...، گریست و گفت: ای ابا عبد اللّه! تو را به خدا میسپارم که تو در این راه، کشته خواهی شد.(3)
1) (1)
2) (2) . کانَ ابنُ عُمَرَ قَدِمَ المَدینَةَ، فَاُخبِرَ أنَّ الحُسَینَ علیه السلام قَد تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ، فَلَحِقَهُ عَلی مَسیرَةِ لَیلَتَینِ، فَقالَ: أینَ تُریدُ؟ قالَ: العِراقَ، ومَعَهُ طَوامیرُ وکُتُبٌ، فَقالَ: لا تَأتِهِم، قالَ: هذِهِ کُتُبُهُم وبَیعَتُهُم.
3) (3) . سَمِعَ عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ بِخُروجِهِ [أیِ الحُسَینِ علیه السلام] فَقَدَّمَ راحِلَتَه، وخَرَجَ خَلفَهُ مُسرِعاً، فَأَدرَکَهُ فی بَعضِ المَنازِلِ، ū فَقالَ: أینَ تُریدُ یَابنَ رَسولِ اللّهِ؟ قالَ: العِراقَ. قالَ: مَهلاً، ارجِع إلی حَرَمِ جَدِّکَ. فَأَبَی الحُسَینُ علیه السلام عَلَیهِ، فَلَمّا رَأَی ابنُ عُمَرَ إباءَهُ... بَکی وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ یا أبا عَبدِ اللّهِ، فَإِنَّکَ مَقتولٌ فی وَجهِکَ هذا (الأمالی، صدوق: ص 217 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 313).
راستی برادرت حسین، رهسپار عراق شده است. این بود که نزد حسین علیه السلام آمد و او را به خدا سوگند داد و گفت: به راستی که مردم عراق، مردم بدی هستند و پدرت را کشتند و برادرت را [نیزه] زدند و چنین و چنان کردند.
چون از او نومید شد، دست به گردن او آویخت و میان دو دیدهاش را بوسید و گفت: تو را که کشته میشوی، به خدا میسپارم. از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: «خدا، دنیا را برای شما نخواسته است».(1)
. لَمّا تَوَجَّهَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام [إلَی] العِراقِ، قیل لِابنِ عُمَرَ: إنَّ أخاکَ الحُسَینَ علیه السلام قَد تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ، فَأَتاهُ فَناشَدَهُ اللّهَ، فَقالَ: إنَّ أهلَ العِراقِ قَومٌ مَناکیرُ، وقَد قَتَلوا أباکَ، وضَرَبوا أخاکَ، وفَعَلوا وفَعَلوا!
فَلَمّا أیِسَ مِنهُ، عانَقَهُ وقَبَّلَ بَینَ عَینَیهِ، وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ! سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: إنَّ اللّهَ عز و جل أبی لَکُمُ الدُّنیا (تاریخ دمشق: ج 14 ص 201 ح 3541).
آن گاه، مانند آنچه را ابن عبّاس به او گفته بود، گفت. چون او را بر رفتن، جدّی یافت، میان دیدگانش را بوسید و گریست و گفت: تو را - که کشته میشوی -، به خدا میسپارم.(2)
وقالَ لَهُ: یا أبا عَبدِ اللّهِ! سَمِعتُ جَدَّکَ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: «ما لی ولِلدُّنیا، وما لِلدُّنیا وما لی»، وأنتَ بَضعَةٌ مِنهُ. وذَکَرَ لَهُ نَحوَ ما ذَکَرَ ابنُ عَبّاسٍ، فَلمّا رَآهُ مُصِرّاً عَلَی المَسیرِ، قَبَّلَ ما بَینَ عَینَیهِ وبَکی، وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ (تذکرة الخواصّ: ص 240).
فرمود: «عراق» و طومارها و نامههایی همراهش بود.
سپس فرمود: «اینها، نامهها و پیمانهای آنان است».
پس گفت: نزدشان نرو. او نپذیرفت.
ابن عمر گفت: من برایت حدیثی را میگویم. جبرئیل علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و او را میان دنیا و آخرت، مخیّر ساخت و او آخرت را برگزید و نه دنیا را. شما نیز پارۀ تن پیامبر صلی الله علیه و آله هستید. به خدا سوگند، هیچ یک از شما به دنیا دست نمییابد و خدا، آن را جز برای آن که خیرتان در آن بوده، از شما دریغ نداشته است.
پس امام علیه السلام از بازگشت، سر باز زد. ابن عمر، وی را در آغوش گرفت و گریست و گفت: تو را که کشته میشوی، به خدا میسپارم.(1)
. سَمِعتُ الشَّعبِیَّ یُحَدِّثُ عَنِ ابنِ عُمَرَ: أنَّهُ کانَ بِماءٍ لَهُ، فَبَلَغَهُ أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قَد تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ، فَلَحِقَهُ عَلی مَسیرَةِ ثَلاثِ لَیالٍ، فَقالَ لَهُ: أینَ تُریدُ؟ فَقالَ: العِراقَ، وإذا مَعَهُ طَوامیرُ [و] کُتُبٌ، فَقالَ: هذِهِ کُتُبُهُم وبَیعَتُهُم، فَقالَ: لا تَأتِهِم، فَأَبی.
قالَ: إنّی مُحَدِّثُکَ حَدیثاً: إنَّ جِبریلَ أتَی النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله فَخَیَّرَهُ بَینَ الدُّنیا وَالآخِرَةِ، فَاختارَ الآخِرَةَ ولَم یُرِدِ الدُّنیا، وإنَّکُم بَضعَةٌ مِن رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وَاللّهِ لا یَلیها أحَدٌ مِنکُم، وما صَرَفَهَا اللّهُ عَنکُم إلّالِلَّذی هُوَ خَیرٌ لَکُم. فَأبی أن یَرجِعَ.
قالَ: وَاعتَنَقَهُ ابنُ عُمَرَ وبَکی، وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ! (تاریخ دمشق: ج 14 ص 202، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 221).
أنساب الأشراف - به نقل از شعبی -: چون حسین علیه السلام خواست که از مکّه به کوفه برود، ابن عمر به هنگام خداحافظی به او گفت: از من بشنو. بمان و بیرون نرو. به خدا سوگند، خدا، دنیا را از شما دریغ نکرد، مگر برای آن که خیرِ شما در آن بود. هنگام خداحافظی نیز گفت: تو را که کشته میشوی، به خدا میسپارم.(2)
الجوهرة: چون حسین علیه السلام خواست که از مکّه بیرون رود، عبد اللّه بن عمر به نزدش آمد و گفت: ای ابا عبد اللّه! کجا میروی؟
فرمود: «اینها، بیعتها و نامههای مردم عراق است که به من رسیده است».
گفت: آیا به سوی مردمی میروی که پدرت را کشتند و برادرت را رها کردند، در حالی که آنان از آن دو، بیش از تو پیروی میکردند؟
عبد اللّه کوشید که او را از سفر باز دارد؛ امّا چون نپذیرفت، در آغوشش کشید و گفت: تو را که کشته میشوی، به خدا میسپارم.(3)
وجَعَلَ عَبدُ اللّهِ یُثَبِّطُهُ عَنِ الخُروجِ، فَلَمّا أبی عَلَیهِ، اعتَنَقَهُ وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ! (الجوهرة: ص 42).
1) (1)
2) (2) . لَمّا أرادَ الحُسَینُ علیه السلام الخُروجَ مِن مَکَّةَ إلَی الکوفَةِ، قالَ لَهُ ابنُ عُمَرَ حینَ أرادَ تَودیعَهُ: أطِعنی وأقِم ولا تَخرُج، فَوَاللّهِ، ما زَواهَا اللّهُ عَنکُم إلّاوهُوَ یُریدُ بِکُم خَیراً. فَلَمّا وَدَّعَهُ قالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ! (أنساب الأشراف: ج 3 ص 374).
3) (3) . لَمّا أرادَ [الحُسَینُ علیه السلام] الخُروجَ مِن مَکَّةَ، جاءَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ فَقالَ: إلی أینَ تَسیرُ یا أبا عَبدِ اللّهِ؟ قالَ: هذِهِ بَیعَةُ ū أهلِ العِراقِ وکُتُبُهُم قَد أتَتنی. قالَ: أتَسیرُ إلی قَومٍ قَتَلوا أباکَ وخَذَلوا أخاکَ، وکانَت طاعَتُهُم لَهُما أکثَرَ مِمّا لَکَ الآنَ؟!
با توجّه به گزارشهایی که ملاحظه شد، ظاهراً در ملاقات ابن عمر با امام حسین علیه السلام تردیدی نیست؛ لیکن منابع تاریخی، مکان این ملاقات را یکسان گزارش نکردهاند: شماری نوشتهاند که این ملاقات، در اطراف مدینه و در چند منزلی آن، انجام شده است.(1)
. ر. ک: ص 540 ح 552 و 553 و ص 41 ح 556.
شماری، محلّ ملاقات را مکّه یا اطراف آن دانستهاند.(2)برخی، محلّ ملاقات را بین راه مکّه و مدینه، در منطقهای به نام ابوا ذکر کردهاند.(3)شماری از منابع هم به محلّ ملاقات آنها، اشارهای ندارند.(4)بنا بر این، به طور قطع نمیتوان گفت که ملاقات آنها، کجا انجام شده است.
1) (1)
2) (2) . تاریخ الطبری: ج 5 ص 343، البدایة و النهایة: ج 8 ص 160، تذکرة الخواصّ: ص 237. در تاریخ الطبری آمده کههنگام خروج امام علیه السلام، ابن عمر و ابن عبّاس، او را ملاقات کردند و از خبر مرگ معاویه و بیعت یزید، مطّلع شدند و بعد، ابن عمر در نزد ولید، بیعت کرد (ر. ک: ص 539 ح 550 و ص 542 ح 557 و 558).
3) (3) . ر. ک: ص 538 ح 549.
4) (4) . ر. ک: ص 541 ح 555 و 556.
(1)559. تاریخ الطبری - به نقل از عُقْبۀ سَمعان -: از مدینه بیرون رفتیم و راه بزرگ (اصلی) را پیش گرفتیم.
خاندان حسین علیه السلام به وی گفتند: بهتر، آن است که از راه بزرگ (اصلی) صرفنظر کنی تا تعقیب کنندگان به تو نرسند، چنان که ابن زبیر، چنین کرد.
فرمود: «نه، به خدا! از این راه، جدا نمیشوم تا خدا، هر چه را دوست میدارد، پیش آوَرَد».
عبد اللّه بن مطیع، به پیشواز ما آمد(2)و به حسین علیه السلام گفت: فدایت شوم! کجا میروی؟ فرمود:
«اکنون به سوی مکّه میروم و پس از آن، از خدا، خیر میجویم».
گفت: خدا، برای تو خیر بخواهد و ما را فدای تو کند! اگر به مکّه رفتی، مبادا به کوفه نزدیک شوی که شهری است شوم! پدرت، آن جا کشته شد و برادرت را بییار گذاشتند و به غافلگیری، ضربتی به وی زدند که نزدیک بود او را بکشد. در حرم بمان که سَرور عربی. به خدا، مردم حجاز، هیچ کس را به جای تو بر نمیگیرند و مردم، از هر سو به سمت تو میآیند. عمو و داییام به فدایت! از حرم خدا دور مشو که اگر نابود شوی، پس از تو، ما به بردگی کشیده میشویم.
حسین علیه السلام رفت تا به مکّه رسید.(3)
قالَ: لا وَاللّهِ، لا افارِقُهُ حَتّی یَقضِیَ اللّهُ ما هُوَ أحَبُّ إلَیهِ، قالَ: فَاستَقبَلَنا عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ، فَقالَ لِلحُسَینِ علیه السلام: جُعِلتُ فِداکَ، أینَ تُریدُ؟ قالَ: أمَّا الآنَ فَإِنّی اریدُ مَکَّةَ، وأمّا بَعدَها فَإِنّی أستَخیرُ اللّهَ.
قالَ: خارَ اللّهُ لَکَ، وجَعَلَنا فِداکَ! فَإِذا أنتَ أتَیتَ مَکَّةَ فَإِیّاکَ أن تَقرَبَ الکوفَةَ؛ فَإِنَّها بَلدَةٌ مَشؤومَةٌ، بِها قُتِلَ أبوکَ وخُذِلَ أخوکَ، وَاغتیلَ بِطَعنَةٍ کادَت تَأتی عَلی نَفسِهِ، الزَمِ الحَرَمَ فَإِنَّکَ سَیِّدُ العَرَبِ، لا یَعدِلُ بِکَ - وَاللّهِ - أهلُ الحِجازِ أحَداً، وَیتَداعی إلَیکَ النّاسُ مِن کُلِّ جانِبٍ، لا تُفارِقِ الحَرَمَ فِداکَ عَمّی وخالی! فَوَاللّهِ لَئِن هَلَکتَ لَنُستَرَقَّنَّ بَعدَکَ. فَأقبَلَ حَتّی نَزَلَ مَکَّةَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 351، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 533).
1) (1) . ابو سلیمان عبد اللّه بن مطیع بن اسود قرشی عَدَوی، در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله به دنیا آمد و از صحابه است. گفتهاند از پیامبر صلی الله علیه و آله حدیث نقل کرده است. وی از بزرگان قریش و شجاع و چابک بود. وقتی حسین بن علی علیه السلام از مدینه رهسپار مکّه بود، بر او گذشت. در حادثۀ حَرّه، وی فرمانده مردم مدینه از جانب قریش بود و چون این حادثه به شکست انجامید، فرار کرد و در مکّه سکونت گزید. عبد اللّه بن زبیر، او را به امیری کوفه منصوب کرد؛ ولی مختار بر او غالب شد و او را از کوفه بیرون راند. وی به ابن زبیر پیوست و در محاصرۀ حَجّاج، همراه عبد اللّه بن زبیر بود. وی در نبرد با شامیان شرکت داشت و در سال 73 یا 74 ق، در همان نبرد، کشته شد و سر او را به همراه سر عبد اللّه بن زبیر [برای حَجّاج] فرستادند.
2) (2) . بیشتر منابع، محلّ ملاقات عبد اللّه بن مطیع با امام حسین علیه السلام را بین مدینه و مکه دانستهاند؛ ولی در برخی از منابعتاریخی، محلّ ملاقات میان مکه و کوفه ثبت شده است. از این رو، نمیتوان به دقّت، محلّ ملاقات را تعیین کرد.
3) (3) . خَرَجنا [أی مِنَ المَدینَةِ] فَلَزِمنَا الطَّریقَ الأَعظَمَ، فَقالَ لِلحُسَینِ علیه السلام أهلُ بَیتِهِ: لَو تَنَکَّبتَ الطَّریقَ الأَعظَمَ کَما فَعَلَ ابنُ الزُّبَیرِ، لا یَلحَقکَ الطَّلَبُ.
فرمود: «اکنون به مکّه میروم و پس از رسیدن به مکّه، از خدا خیر میجویم».
گفت: خدا برایت خیر بخواهد - ای فرزند دختر پیامبر - و مرا فدایت گَرداند! چون به مکّه وارد شدی، از خدا پروا کن و به کوفه نرو که شهری است شوم. در آنجا پدرت کشته شد و برادرت ضربت خورد. نظر من، این است که به حرم بروی و در آن جا بمانی، که تو سَرور عرب هستی و مردم حجاز، هرگز کسی را به جای تو نمیگیرند. به خدا سوگند، اگر تو نابود شوی، ما پس از تو به بردگی خواهیم رفت.
نیز گفته میشود: حسین علیه السلام را در آبگاهی در مسیر راه، هنگامی که از مکّه به کوفه روی آورْد، دید و به او گفت: نظر من در بارۀ تو، آن است که به حرم برگردی و آن جا بمانی و به کوفه نروی.(1)
. شَخَصَ [الحُسَینُ علیه السلام] إلی مَکَّةَ، فَلَقِیَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ العَدَوِیُّ مِن قُرَیشٍ، فَقالَ لَهُ: جُعِلتُ فِداکَ أینَ تُریدُ؟ قالَ: أمَّا الآنَ فاُریدُ مَکَّةَ، وأمّا بَعدَ أن آتِیَ مَکَّةَ فَإِنّی أستَخیرُ اللّهَ.
فَقالَ: خارَ اللّهُ لَکَ یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ، وجَعَلَنی فِداکَ! فَإِذا أتَیتَ مَکَّةَ فَاتَّقِ اللّهَ ولا تَأتِ الکوفَةَ؛ فَإِنَّها بَلدَةٌ مَشؤومَةٌ، بِها قُتِلَ أبوکَ وطُعِنَ أخوکَ، و أنا أری أن تَأتِیَ الحَرَمَ فَتَلزَمَهُ، فَإِنَّکَ سَیِّدُ العَرَبِ، ولَن یَعدِلَ أهلُ الحِجازِ بِکَ أحَداً، ووَاللّهِ لَئِن هَلَکتَ لَنُستَرَقَّنَّ بَعدَکَ.
ویُقالُ: إنَّهُ کانَ لَقِیَهُ عَلی ماءٍ فی طَریقِهِ حینَ تَوَجَّهَ إلَی الکوفَةِ مِن مَکَّةَ، فَقالَ لَهُ: إنّی أری لَکَ أن تَرجِعَ إلَی الحَرَمِ فَتَلزَمَهُ، ولا تأتِیَ الکوفَةَ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 368).
حسین علیه السلام فرمود: «اکنون به مکّه!».
گفت: خدا، برایت خیر بخواهد! من پیشنهادی دارم.
حسین علیه السلام فرمود: «چیست؟».
گفت: چون به مکّه وارد شدی و خواستی از آن جا به شهری از شهرها بروی، زینهار از کوفه که شهر بدشگونی است. پدرت در آن، کشته شد و برادرت در آن، تنها ماند و با نیزه، چنان به او شبیخون زدند که نزدیک بود کشته شود. همنشین حرم باش که مردم حجاز، هیچ کس را به جای تو برنمیگیرند. سپس پیروان خویش را از هر سرزمینی فرا بخوان، که همگی به تو میپیوندند.
1) (1)
حسین علیه السلام به او فرمود: «خدا، آنچه را دوست دارد، رقم میزند» و لگام [اسبش] را رها کرد و رفت تا به مکّه رسید و در شِعب علی علیه السلام(1)
. شعب علی علیه السلام، همان شِعب ابو طالب است که یکی از شیارهای کوهستان مکّه و درهای در حاشیۀ شهر مکّه بوده است (ر. ک: نقشۀ شمارۀ 2 در پایان جلد 2).
فرود آمد.(2)قالَ الحُسَینُ علیه السلام: وما هُوَ؟
قالَ: إذا أتَیتَ مَکَّةَ، فَأَرَدتَ الخُروجَ مِنها إلی بَلَدٍ مِنَ البُلدانِ، فَإِیّاکَ وَالکوفَةَ؛ فَإِنَّها بَلدَةٌ مَشؤومَةٌ، بِها قُتِلَ أبوکَ، وبِها خُذِلَ أخوکَ، وَاغتیلَ بِطَعنَةٍ کادَت تَأتی عَلی نَفسِهِ، بَلِ الزَمِ الحَرَمَ؛ فَإِنَّ أهلَ الحِجازِ لا یَعدِلونَ بِکَ أحَداً، ثُمَّ ادعُ إلَیکَ شیعَتَکَ مِن کُلِّ أرضٍ، فَسَیَأتونَکَ جَمیعاً.
قالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: یَقضِی اللّهُ ما أحَبَّ. ثُمَّ أطلَقَ عِنانَهُ، ومَضی حَتّی وافی مَکَّةَ، فَنَزَلَ شِعبَ عَلِیٍّ علیه السلام (الأخبار الطوال: ص 228).
فرمود: «اینک به سوی مکّه میروم و چون بدان جا رسیدم، از خدا میخواهم که از آن پس، خیر پیش آورد».
عبد اللّه بن مطیع به او گفت: خدا برایت - ای فرزند دختر پیامبر خدا - در این تصمیمی که داری، خیر بخواهد! من پیشنهادی دارم. از من بپذیر.
حسین علیه السلام فرمود: «پیشنهادت چیست، ای ابن مطیع؟».
گفت: چون به مکّه رسیدی، زینهار که کوفیان فریبت ندهند، که پدرت در آن جا کشته شد و برادرت با نیزهای که نزدیک بود به کشتن او بینجامد، آسیب دید. پس در حرم نشیمن گیر که تو سالار عرب در این روزگاری. به خدا، اگر کشته شوی، دودمانت با مرگ تو نابود میگردند. بدرود!
حسین علیه السلام با او بدرود گفت و در حقّش دعای نیک کرد.(3)
قالَ: أمّا فی وَقتی هذا اریدُ مَکَّةَ، فَإِذا صِرتُ إلَیهَا استَخَرتُ اللّهَ تَعالی فی أمری بَعدَ ذلِکَ.
فَقالَ لَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ: خارَ اللّهُ لَکَ یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فیما قَد عَزَمتَ عَلَیهِ، غَیرَ أنّی اشیرُ عَلَیکَ بِمَشورَةٍ، فَاقبَلها مِنّی، فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: وما هِیَ یَابنَ مُطیعٍ؟
قالَ: إذا أتَیتَ مَکَّةَ فَاحذَر أن یَغُرَّکَ أهلُ الکوفَةِ، فیها قُتِلَ أبوکَ، و [طُعِنَ] أخوکَ بِطَعنَةٍ طَعَنوهُ کادَت أن تَأتِیَ عَلی نَفسِهِ، فَالزَمِ الحَرَمَ فَأَنتَ سَیِّدُ العَرَبِ فی دَهرِکَ هذا، فَواللّهِ لَئِن هَلَکتَ لَیَهلِکَنَّ أهلُ بَیتِکَ بِهَلاکِکَ، وَالسَّلامُ.
قالَ: فَوَدَّعَهُ الحُسَینُ علیه السلام ودَعا لَهُ بِخَیرٍ (الفتوح: ج 5 ص 22، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 189).
1) (1)
2) (2) . جَعَلَ الحُسَینُ علیه السلام یَطوِی المَنازِلَ، فَاستَقبَلَهُ عَبدُاللّهِ بنُ مُطیعٍ، وهُوَ مُنصَرِفٌ مِن مَکَّةَ یُریدُ المَدینَةَ، فَقالَ لَهُ: أینَ تُریدُ؟ قالَ الحُسَینُ علیه السلام: أمَّا الآنَ فَمَکَّةَ. قالَ: خارَ اللّهُ لَکَ، غَیرَ أنّی احِبُّ أن اشیرَ عَلَیکَ بِرَأیٍ.
3) (3) . فَبَینَمَا الحُسَینُ علیه السلام کَذلِکَ بَینَ المَدینَةِ ومَکَّةَ، إذِ استَقبَلَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ العَدَوِیُّ، فَقالَ: أینَ تُریدُ أبا عَبدِ اللّهِ، جَعَلَنِی اللّهُ فِداکَ؟!
حسین علیه السلام رفت تا بر عبد اللّه بن مطیع وارد شد و او بر کنار چاهش بود. حسین علیه السلام آن جا فرود آمد. به حسین علیه السلام گفت: ای ابا عبد اللّه! پس از تو، خدا، ما را از آب پاکیزه سیراب نکند! کجا میروی؟
فرمود: «عراق».
گفت: سبحان اللّه! چرا؟
فرمود: «معاویه مُرد و بیش از یک خورجین نامه نوشتهاند».
گفت: ای ابا عبد اللّه! چنین نکن. به خدا، پدرت را که از تو بهتر بود، نگاه نداشتند. پس چگونه تو را نگاه میدارند؟ به خدا سوگند که اگر کشته شوی، پس از تو هیچ حرمتی نخواهد ماند، جز آن که شکسته میشود.
پس حسین علیه السلام بیرون رفت تا به مکّه رسید(3).(4)
قالَ: لا تَفعَل أبا عَبدِ اللّهِ! فَوَاللّهِ ما حَفِظوا أباکَ وکانَ خَیراً مِنکَ، فَکَیفَ یَحفَظونَکَ؟ ووَاللّهِ لَئِن قُتِلتَ، لا بَقِیَت حُرمَةٌ بَعدَکَ إلَّااستُحِلَّت! فَخَرَجَ حُسَینٌ علیه السلام حَتّی قَدِمَ مَکَّةَ (العقد الفرید: ج 3 ص 363، المحن: ص 142).
1) (1)
. بِرذَون، اسبی از نژاد غیر عرب بوده است (لسان العرب: ج 13 ص 51 مادّۀ «برذن»).
2) (2) . عَرج: روستای بزرگی در ناحیه طائف (معجم البلدان: ج 4 ص 98. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
3) (3) . این نقل، اشکال دارد، چرا که از یک سو، ملاقات عبد اللّه بن مطیع با امام علیه السلام را قبل از ورود امام علیه السلام به مکّه دانسته و از سوی دیگر، سخن از نامههای دعوت دارد، در حالی که نامههای کوفیان برای دعوت امام علیه السلام در زمان حضور ایشان علیه السلام در مکّه، واصل شده است.
4) (4) . دَعَا الحُسَینُ علیه السلام بِرَواحِلِهِ، فَرَکِبَها وتَوَجَّهَ نَحوَ مَکَّةَ عَلَی المَنهَجِ الأَکبَرِ، ورَکِبَ ابنُ الزُّبَیرِ بِرذَوناً لَهُ، وأخَذَ طَریقَ العَرجِ حَتّی قَدِمَ مَکَّةَ. ومَرَّ حُسَینٌ علیه السلام حَتّی أتی عَلی عَبدِ اللّهِ بنِ مُطیعٍ وهُوَ عَلی بِئرٍ لَهُ، فَنَزَلَ عَلَیهِ، فَقالَ لِلحُسَینِ علیه السلام: یا أبا عَبدِ اللّهِ، لا سَقانَا اللّهُ بَعدَکَ ماءً طَیِّباً، أینَ تُریدُ؟ قالَ: العِراقَ. قالَ: سُبحانَ اللّهِ! لِمَ؟ قالَ: ماتَ مُعاوِیَةُ، وجاءَنی أکثَرُ مِن حِملٍ صُحُفٌ.
5) (5) . قالَ لَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ: لا تَفعَل، أی فِداکَ أبی واُمّی! مَتِّعنا بِنَفسِکَ، ولا تَسِر إلَی العِراقِ، فَوَاللّهِ لَئِن قَتَلَکَ هؤُلاءِ ū القَومُ، لَیَتَّخِذُنّا خَوَلاً وعَبیداً (تهذیب الکمال: ج 6 ص 416، الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 443).
فرمود: «به مکّه میروم...» و یادآوری کرد که شیعیانش در کوفه، به او نامه نوشتهاند.
ابن مطیع به او گفت: پدر و مادرم به فدای تو! ما را از خویش بهرهمند کن و به سوی آنان نرو.
ولی حسین علیه السلام نپذیرفت. ابن مطیع به او گفت: این چاه را تازه بهآب رساندهایم و امروز، اوّلین بار، مقداری آب با دَلْو برای ما بیرون آمدهاست. دعا کن که خدا برای ما در آن، برکت قرار دهد.
فرمود: «از آبش برگیر».
او با دَلْو از آن آب برای حسین علیه السلام آورد و وی از آن نوشید و مَزهمَزه کرد و سپس آن را به چاه برگرداند. آب آن، گوارا و فراوان گشت.(2)
فَقالَ لَهُ ابنُ مُطیعٍ: أی فِداکَ أبی واُمّی! مَتِّعنا بِنَفسِکَ ولا تَسِر إلَیهِم، فَأَبی حُسَینٌ علیه السلام.
فَقالَ لَهُ ابنُ مُطیعٍ: إنَّ بِئری هذِهِ قَد رَشَّحتُها، وهذا الیَومُ أوانٌ ما خَرَجَ إلَینا فِی الدَّلوِ شَیءٌ مِن ماءٍ، فَلَو دَعَوتَ اللّهَ لَنا فیها بِالبَرَکَةِ.
قالَ: هاتِ مِن مائِها، فَاُتِیَ مِن مائِها فِی الدَّلوِ، فَشَرِبَ مِنهُ، ثُمَّ مَضمَضَ، ثُمَّ رَدَّهُ فِی البِئرِ، فَأَعذَبَ وأمهی (الطبقات الکبری: ج 5 ص 144، تاریخ الإسلام، ذهبی: ج 5 ص 8).
1) (1)
. مَرَّ حُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام عَلَی ابنِ مُطیعٍ - وهُوَ بِبِئرِهِ قَد أنبَطَها - فَنَزَلَ حُسَینٌ علیه السلام عَن راحِلَتِهِ، فَاحتَمَلَهُ ابنُ مُطیعٍ احتِمالاً حَتّی وَضَعَهُ عَلی سَریرِهِ، ثُمَّ قالَ: بِأَبی واُمّی! أمسِک عَلَینا نَفسَکَ، فَوَاللّهِ لَئِن قَتَلوکَ لَیَتَّخِذُنّا هؤُلاءِ القَومُ عَبیداً (الطبقات الکبری: ج 5 ص 145).
2) (2) . لَمّا خَرَجَ حُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام مِنَ المَدینَةِ یُریدُ مَکَّةَ، مَرَّ بِابنِ مُطیعٍ وهُوَ یَحفِرُ بِئرَهُ، فَقالَ لَهُ: أینَ، فِداکَ أبی واُمّی؟ قالَ: أرَدتُ مَکَّةَ... وذَکَرَ لَهُ أنَّهُ کَتَبَ إلَیهِ شیعَتُهُ بِها.
حسین علیه السلام به او فرمود: «معاویه - چنان که شنیدهای - مُرده است و مردم عراق به من [نامه] نوشتهاند و مرا به سوی خویش خواندهاند».
عبد اللّه بن مطیع گفت: ای پسر پیامبر خدا! تو را به خدا، مگذار حرمت اسلام بشکند. تو را به خدا، حرمت پیامبر صلی الله علیه و آله را حفظ کن. تو را به خدا، حرمت عرب را حفظ کن. به خدا، اگر آنچه را بنی امیّه به دست دارند، مطالبه کنی، حتماً تو را میکشند و اگر تو را بکشند، پس از تو، هرگز از کسی بیم نخواهند داشت. به خدا، حرمت اسلام میشکند و حرمت قریش و حرمت عرب نیز [از بین میرود]. این کار را مکن. به کوفه مرو و با بنی امیّه، درگیر مشو.
امّا حسین بر رفتن، اصرار داشت. حسین علیه السلام تا آبگاهی بالای زَروُد(1)
. همان رَمْلهای میان ثعلبیّه و خُزَیمیّه که در راه حج از مسیر کوفه قرار دارند (معجم البلدان: ج 3 ص 139. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
آمد.(2)فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: کانَ مِن مَوتِ مُعاوِیَةَ ما قَد بَلَغَکَ، فَکَتَبَ إلَیَّ أهلُ العِراقِ یَدعونَنی إلی أنفُسهِمِ.
فَقالَ لَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ: اذَکِّرُکَ اللّهَ - یَابنَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله - وحُرمَةَ الإِسلامِ أن تُنتَهَکَ! أنشُدُکَ اللّهَ فی حُرمَةِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله! أنشُدُکَ اللّهَ فی حُرمَةِ العَرَبِ! فَوَاللّهِ لَئِن طَلَبتَ ما فی أیدی بَنی امَیَّةَ لَیَقتُلُنَّکَ، ولَئِن قَتَلوکَ لا یَهابونَ بَعدَکَ أحَداً أبَداً، وَاللّهِ إنَّها لَحُرَمَةُ الإِسلامِ تُنتَهَکُ، وحُرمَةُ قُرَیشٍ، وحُرمَةُ العَرَبِ، فَلا تَفعَل، ولا تَأتِ الکوفَةَ، ولا تَعرِض لِبَنی امَیَّةَ.
قالَ: فَأَبی إلّاأن یَمضِیَ، قالَ: فَأَقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی کانَ بِالماءِ فَوقَ زَرودَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 395، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 548).
سپس، ایشان را در بر گرفت و فرود آورد.
حسین علیه السلام به او فرمود: «از مرگ معاویه که خبر داری. مردم عراق، [نامه] نوشتهاند و مرا به سوی خود، فرا خواندهاند».
عبد اللّه بن مطیع به او گفت: ای فرزند پیامبر خدا! خدا را به تو یادآور میشوم که مبادا حرمت اسلام، شکسته شود! تو را به خدا، در بارۀ حرمت قریش و حرمت عرب، سوگند میدهم. به خدا، اگر آنچه را که در دستان بنی امیّه است، بخواهی، حتماً تو را میکشند و اگر تو را بکشند، هرگز پس از تو، از کسی پروا نخواهند کرد. به خدا سوگند، حرمت اسلام و حرمت قریش و حرمت
1) (1)
2) (2) . ثُمَّ أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام سَیراً إلَی الکوفَةِ، فَانتَهی إلی ماءٍ مِن مِیاهِ العَرَبِ، فَإِذا عَلَیهِ عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ العَدَوِیُّ، وهُوَ نازِلٌ هاهنا، فَلَمّا رَأَی الحُسَینَ علیه السلام قامَ إلَیهِ، فَقالَ: بِأَبی أنتَ واُمّی یَابنَ رَسولِ اللّهِ! ما أقدَمَکَ؟! وَاحتَمَلَهُ فَأَنزَلَهُ.
عرب میشکند. پس این کار را مکن و به کوفه مرو و خود را در معرض بنی امیّه، قرار مده.
حسین علیه السلام جز ادامه دادن راه، چیزی را نپذیرفت.(1)
. ثُمَّ أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام مِنَ الحاجِزِ یَسیرُ نَحوَ الکوفَةِ، فَانتَهی إلی ماءٍ مِن مِیاهِ العَرَبِ، فَإِذا عَلَیهِ عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ العَدَوِیُّ، وهُوَ نازِلٌ بِهِ، فَلَمّا رَأَی الحُسَینَ علیه السلام قامَ إلَیهِ فَقالَ: بِأَبی أنتَ واُمّی یَابنَ رَسولِ اللّهِ، ما أقدَمَکَ؟ وَاحتَمَلَهُ وأنزَلَهُ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: کانَ مِن مَوتِ مُعاوِیَةَ ما قَد بَلَغَکَ، فَکَتَبَ إلَیَّ أهلُ العِراقِ یَدعونَنی إلی أنفُسِهِم.
فَقالَ لَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ: اذَکِّرُکَ اللّهَ - یَابنَ رَسولِ اللّهِ - وحُرمَةَ الإِسلامِ أن تُنتَهَکَ، أنشُدُکَ اللّهَ فی حُرمَةِ قُرَیشٍ، أنشُدُکَ اللّهَ فی حُرمَةِ العَرَبِ! فَوَاللّهِ لَئِن طَلَبتَ ما فی أیدی بَنی امَیَّةَ لَیَقتُلُنَّکَ، ولَئِن قَتَلوکَ لا یَهابوا بَعدَکَ أحَداً أبَداً، وَاللّهِ إنَّها لَحُرمَةُ الإِسلامِ تُنتَهَکُ، وحُرمَةُ قُرَیشٍ، وحُرمَةُ العَرَبِ، فَلا تَفعَل، ولا تَأتِ الکوفَةَ، ولا تُعَرِّض نَفسَکَ لِبَنی امَیَّةَ؛ فَأَبَی الحُسَینُ علیه السلام إلّاأن یَمضِیَ (الإرشاد: ج 2 ص 71، بحار الأنوار: ج 44 ص 370).
فرمود: «مردم کوفه، نامههایی برایم نوشتهاند و از من خواستهاند که به سوی آنان بروم؛ چون به زنده کردن نشانههای حق و میراندن بدعتها، امید بستهاند».
ابن مطیع به ایشان گفت: تو را به خدا، سوگند میدهم که به کوفه وارد نشوی. به خدا سوگند که اگر بِدان وارد شوی، حتماً تو را خواهند کشت.
حسین علیه السلام فرمود: ««جز آنچه خدا بر ما مقرّر کرده است، به ما نخواهد رسید»» و آن گاه با او خداحافظی کرد و رفت.(3)
بِأَبی أنتَ واُمّی یَابنَ رَسولِ اللّهِ! ما أخرَجَکَ مِن حَرَمِ اللّهِ وحَرَمِ جَدِّکَ؟
فَقالَ: إنَّ أهلَ الکوفَةِ کَتَبوا إلَیَّ یَسأَلونَنی أن أقدَمَ عَلَیهِم، لِما رَجَوا مِن إحیاءِ مَعالِمِ الحَقِّ، وإماتَةِ البِدَعِ.
قالَ لَهُ ابنُ مُطیعٍ: أنشُدُکَ اللّهَ ألّا تَأتِیَ الکوفَةَ، فَوَاللّهِ لَئِن أتَیتَها لَتُقتَلَنَّ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: «لَّن یُصِیبَنَا إِلَّا مَا کَتَبَ اللَّهُ لَنَا»، توبه: آیۀ 51. ثُمَّ وَدَّعَهُ ومَضی (الأخبار الطوال: ص 246).
1) (1)
2) (2) . بطن الرُّمّه، منزلگاه مردم بصره در سفرشان به مدینه است و کوفیها و اهل بصره، در آن جا به هم میرسند (معجمالبلدان: ج 3 ص 72. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
3) (3) . سارَ الحُسَینُ علیه السلام مِن بَطنِ الرُّمَّةِ، فَلَقِیَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ، وهُوَ مُنصَرِفٌ مِنَ العِراقِ، فَسَلَّمَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، وقالَ لَهُ:
کرد. پس خدا را، خدا را، که با [دادن] جان خویش، ما را مصیبتزده گردانی!
حسین علیه السلام به سخن او توجّه نکرد.(1)
. وأقبَلَ إلَیهِ [أی إلَی الحُسَینِ علیه السلام] عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ العَدَوِیُّ، فَقالَ: جُعِلتُ فِداکَ یَابنَ رَسولِ اللّهِ، لا تَخرُج إلَی العِراقِ، فَإِنَّ حُرمَتَکَ مِنَ اللّهِ حُرمَةٌ، وقَرابَتَکَ مِن رَسولِ اللّهِ قَرابَةٌ، وقَد قُتِلَ ابنُ عَمِّکَ بِالکوفَةِ، وإنَّ بَنی امَیَّةَ إن قَتَلوکَ لَم یَرتَدِعوا عَن حُرمَةِ اللّهِ أن یَنتَهِکوها، ولَم یَهابوا أحَداً بَعدَکَ أن یَقتُلوهُ، فَاللّهَ اللّهَ أن تَفجَعَنا بِنَفسِکَ! فَلَم یَلتَفِتِ الحُسَینُ علیه السلام إلی کَلامِهِ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 216. نیز، ر. ک: الحدائق الوردیّة: ج 1 ص 114).
(2) 571. تاریخ الطبری - به نقل از عمر بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام مخزومی(3)-: چون نامههای مردم عراق به حسین علیه السلام رسید و او آمادۀ سفر به عراق شد، نزد او آمدم و در مکّه بر او وارد شدم.
پس خدا را سپاس گفتم و ستایش کردم و آن گاه گفتم: امّا بعد، - ای پسرعمو - برای کاری، پیش تو آمدهام و میخواهم از روی نیکخواهی، آن را به تو یادآور شوم. اگر مرا خیرخواهِ خود میدانی، بگویم؛ وگر نه از آنچه میخواهم بگویم، خودداری میورزم.
فرمود: «بگو. به خدا سوگند، تو را بدعقیده و دوستدار کار زشت و امور ناپسند نمیپندارم».
به وی گفتم: به من خبر رسیده که تو آهنگ حرکت به عراق داری و من از رفتن تو، نگرانم. تو به سرزمینی میروی که کارگزاران و فرمانروایانش در آن هستند و بیت المال، در کفشان است و مردم، بردگان این درهم و دینارند. بر تو بیمناکم که آن که به تو وعدۀ یاری داده و آن که تو را از مخالفانت بیشتر دوست میدارد، با تو بجنگند.
پس حسین علیه السلام فرمود: «پسرعمو! خدا به تو پاداش نیکو دهد! به خدا سوگند، دانستم که تو برای نیکخواهی آمدهای و از روی خِرد، سخن میگویی. هر چه سرنوشت باشد، همان میشود، چه رأی تو را به کار بندم و چه آن را وا بگذارم. پس تو نزد من، ستودهترین مشورت دهنده و نیکخواهترین اندرزگویی».
1) (1)
2) (2) . عمر بن عبد الرحمان بن حارث قرشی مخزومی مدنی، از تابعیان است و برادرش ابو بکر بن عبد الرحمان، یکی از فقهای هفتگانه در مدینه بود. گفتهاند: روز مرگ عمَر، وی هم از دنیا رفت؛ ولی درست آن است که در روز مرگ عمَر، به دنیا آمد. گفتهاند: ابن زبیر، او را فرماندار کوفه کرد؛ ولی مختار به او نیرنگ زد و او از این کار، انصراف داد. آن گاه با حَجّاج بود و در عراق از دنیا رفت. بر این اساس، در سنّ حدود هفتاد، از دنیا رفته است.
3) (3) . میان سخنانی که از وی نقل شده است و سخنانی که از برادرش ابو بکر بن عبد الرحمان نقل گردیده، مشابهت وجوددارد و بعید نیست که میان آنها، خَلطی صورت گرفته باشد (ر. ک: ص 524 «ابو بکر بن عبد الرحمان»).
از نزد او باز گشتم و بر حارث بن خالد بن عاص بن هشام، وارد شدم. او از من پرسید: آیا حسین را دیدی؟
به او گفتم: آری.
گفت: به تو چه گفت؟ و تو به او چه گفتی؟
گفتم: به او چنین و چنان گفتم و او هم، چنین و چنان گفت.
گفت: به پروردگار مروه، سوگند که برای او خیرخواهی کردهای. هان! سوگند به پروردگار کعبه، رأی درست، همین است، بپذیرد یا نپذیرد.
سپس شعری بدین مضمون گفت:
چه بسا مشورت دهندهای که فریب میدهد و نابود میکند!
و ای بسا بدخواهی که خیرخواه شمرده میشود!(1)
. لَمّا قَدِمَت کُتُبُ أهلِ العِراقِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، وتَهَیَّأَ لِلمَسیرِ إلَی العِراقِ، أتَیتُهُ فَدَخَلتُ عَلَیهِ وهُوَ بِمَکَّةَ، فَحَمِدتُ اللّهَ وأثنَیتُ عَلَیهِ، ثُمَّ قُلتُ: أمّا بَعدُ، فَإِنّی أتَیتُکَ یَابنَ عَمِّ لِحاجَةٍ اریدُ ذِکرَها لَکَ نَصیحَةً، فَإِن کُنتَتَری أنَّکَ تَستَنصِحُنی وإلّا کَفَفتُ عَمّا اریدُ أن أقولَ.
فَقالَ: قُل، فَوَاللّهِ ما أظُنُّکَ بِسَیِّئِ الرَّأیِ، ولا هَوٍ لِلقَبیحِ مِنَ الأَمرِ وَالفِعلِ.
قالَ: قُلتُ لَهُ: إنَّهُ قَد بَلَغَنی أنَّکَ تُریدُ المَسیرَ إلَی العِراقِ، وإنّی مُشفِقٌ عَلَیکَ مِن مَسیرِکَ؛ إنَّکَ تَأتی بَلَداً فیهِ عُمّالُهُ واُمَراؤُهُ، ومَعَهُم بُیوتُ الأَموالِ، وإنَّمَا النّاسُ عَبیدٌ لِهذَا الدِّرهَمِ وَالدّینارِ، ولا آمَنُ عَلَیکَ أن یُقاتِلَکَ مَن وَعَدَکَ نَصرَهُ، ومَن أنتَ أحَبُّ إلَیهِ مِمَّن یُقاتِلُکَ مَعَهُ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: جَزاکَ اللّهُ خَیراً یَابنَ عَمِّ! فَقَد وَاللّهِ عَلِمتُ أنَّکَ مَشَیتَ بِنُصحٍ، وتَکَلَّمتَ بِعَقلٍ، ومَهما یُقضَ مِن أمرٍ یَکُن، أخَذتُ بِرَأیِکَ أو تَرَکتُهُ، فَأَنتَ عِندی أحمَدُ مُشیرٍ، وأنصَحُ ناصِحٍ.
قالَ: فَانصَرَفتُ مِن عِندِهِ فَدَخَلتُ عَلَی الحارِثِ بنِ خالِدِ بنِ العاصِ بنِ هِشامٍ، فَسَأَلَنی: هَل لَقیتَ حُسَیناً؟ فَقُلتُ لَهُ: نَعَم.
قالَ: فَما قالَ لَکَ؟ وما قُلتَ لَهُ؟ قالَ: فَقُلتُ لَهُ: قُلتُ کَذا وکَذا، وقالَ: کَذا وکَذا. فَقالَ: نَصَحتَهُ ورَبِّ المَروَةِ الشَّهباءِ، أما ورَبِّ البَنِیَّةِ، إنَّ الرَّأیَ لَما رَأَیتَهُ، قَبِلَهُ أو تَرَکَهُ، ثُمَّ قالَ:
رُبَّ مُستَنصَحٍ یَغُشُّ وَیُردی وَظنینٍ بِالغَیبِ یُلفی نصیحاً
(تاریخ الطبری: ج 5 ص 382، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 545).
1) (1)
داده و آن که تو برای او دوستداشتنیتر از آنهایی هستی که برایشان میجنگد، با تو بجنگند.
حسین علیه السلام به او فرمود: «تو خیرخواهی کردی و خداوند، قضایش را عملی میسازد».(1)
. ولَمّا کَتَبَ أهلُ الکوفَةِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام بِما کَتَبوا بِهِ، فَاستَخَفّوهُ لِلشُّخوصِ، جاءَهُ عُمَرُ بنُ عَبدِ الرَّحمنِ بنِ الحارِثِ بنِ هِشامٍ المَخزومِیُّ بِمَکَّةَ، فَقالَ لَهُ: بَلَغَنی أنَّکَ تُریدُ العِراقَ، وأنَا مُشفِقٌ عَلَیکَ مِن مَسیرِکَ، لِأَنَّکَ تَأتی بَلَداً فیهِ عُمّالُهُ واُمَراؤُهُ، ومَعَهُم بُیوتُ الأَموالِ، وِإنّما النّاسُ عَبیدُ الدّینارِ وَالدِّرهَمِ، فَلا آمَنُ عَلَیکَ أن یُقاتِلَکَ مَن وَعَدَکَ نَصرَهُ، ومَن أنتَ أحَبُّ إلَیهِ مِمَّن یُقاتِلُکَ مَعَهُ.
فَقالَ لَهُ: قَد نَصَحتَ، ویَقضِی اللّهُ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 373).
حسین علیه السلام فرمود: «بگو. به خدا سوگند، تو نزد من، بدعقیده نیستی. هر چه دوست داری، بگو».
او گفت: به من خبر رسیده که به عراق میروی و من، از این سفر برای تو بیمناکم. تو بر مردمی وارد میشوی که فرمان روایانشان در آن جا حضور دارند و بیت المال، در اختیار آنهاست و من بیم آن دارم که آن کسی که تو نزد او از پدر و مادرش عزیزتری، به خاطر درهم و دینار دنیا، با تو بجنگد. از خدا، پروا کن و از این حرم، بیرون مرو.
حسین علیه السلام به وی فرمود: «پسرعمو! خداوند، به تو پاداش خیر دهد! میدانم که از روی دلسوزی چنین گفتی. هر چه خدا بخواهد، همان میشود، چه بر طبق نظر تو رفتار کنم، یا بر خلاف آن عمل نمایم».
عمر بن عبد الرحمان، از حسین علیه السلام جدا شد، در حالی که میگفت:
چه بسا مشورت دهندهای، که نافرمانی میشود و آزار میبیند!
و ای بسا بدخواهی که خیرخواه شمرده میشود!(2)
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: هاتِ، فَوَاللّه ما أنتَ عِندی بِمُسیءِ الرَّأیِ، فَقُل ما أحبَبتَ.
فَقالَ: قَد بَلَغَنی أنَّکَ تُریدُ العِراقَ، وإنّی مُشفِقٌ عَلَیکَ مِن ذلِکَ؛ إنَّکَ تَرِدُ إلی قَومٍ فیهِمُ الاُمَراءُ، وَمَعهُم بُیوتُ الأَموالِ، ولا آمَنُ عَلَیکَ أن یُقاتِلَکَ مَن أنتَ أحَبُّ إلَیهِ مِن أبیهِ واُمِّهِ، مَیلاً إلَی الدُّنیا وَالدِّرهَمِ، فَاتَّقِ اللّهَ ولا تَخرُج مِن هذَا الحَرَمِ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: جَزاکَ اللّهُ خَیراً یَابن عَمِّ! فَقَد عَلِمتُ أنَّکَ أمَرتَ بِنُصحٍ، ومَهما یَقضِ اللّهُ مِن أمرٍ فَهُوَ کائِنٌ، أخَذتُ بِرَأیِکَ أم تَرکتُهُ.
قالَ: فَانصَرَفَ عَنهُ عُمَرُ بنُ عَبدِ الرَّحمنِ وهُوَ یَقولُ:
رُبَّ مُستَنصَحٍ سَیُعصی ویُؤذی وظَنینٍ بِالغَیبِ یُلفی نَصیحا
(الفتوح: ج 5 ص 64، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 215).
1) (1)
2) (2) . إنَّهُ [أیِ الحُسینَ علیه السلام] عَزَمَ عَلَی المَسیرِ إلَی العِراقِ، فَدَخَلَ عَلَیهِ عُمَرُ بنُ عَبدِ الرَّحمنِ بنِ الحارِثِ بنِ هِشامٍ المَخزومِیُّ، فَقالَ: یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، إنّی أتَیتُ إلَیکَ بِحاجَةٍ اریدُ أن أذکُرَها لَکَ، فَأَنَا غَیرُ غَاشٍّ لَکَ فیها، فَهَل لَکَ أن تَسمَعَها؟
امام علیه السلام فرمود: «پسرعمو! خداوند، به تو پاداش نیکو دهد! هر چه مقدّر باشد، همان میشود و تو نزد من، بهترین مشورت دهنده و دلسوزترین خیرخواهی».(2)
فَقالَ: جَزاکَ اللّهُ خَیراً یَابن عَمِّ، مَهما یُقضَ یَکُن، وأنتَ عِندی أحمَدُ مُشیرٍ، وأنصَحُ ناصِحٍ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 94).
(3) 575. الملهوف - به نقل از محمّد بن عمر -: از پدرم عمر بن علی بن ابی طالب شنیدم که برای داییهایم، خاندان عقیل، صحبت میکرد و میگفت: چون برادرم حسین، از بیعت با یزید در مدینه سر باز زد، نزد او رفتم و او را تنها یافتم. به وی گفتم: جانم فدایت، ای ابا عبد اللّه! برادرت حسن، از پدرت برایم چنین نقل کرد. [در این هنگام] گریه و اشک، امانم ندادند و صدای هق هق گریهام بلند شد.
حسین، مرا در آغوش گرفت و فرمود: «برایت نقل کرد که من کشته میشوم؟».
گفتم: حاشا که چنین بگوید، ای پسر پیامبر خدا!
فرمود: «تو را به جان پدرت سوگند میدهم، آیا از کشته شدن من خبر داد؟».
گفتم: آری. پس چرا دست نمیدهی و بیعت نمیکنی؟
فرمود: «پدرم خبر داد که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله او را از کشته شدن او و من، باخبر ساخت و این که قبر من نزدیک قبر او خواهد بود. آیا گمان میبری که چیزی را میدانی که من نمیدانم؟ به راستی که خواری و پَستی را هرگز بر خود نمیپسندم. فاطمه، پدرش را در حالی ملاقات میکند که از رفتار بنی امیّه با فرزندانش شاکی است. هرگز کسی که او را از طریق [آزردن] فرزندانش بیازارد، وارد
1) (1)
. صحیح، «عمر» است.
2) (2) . فَلَمّا عَزَمَ الحُسَینُ علیه السلام عَلَی الخُروجِ، نَهاهُ عَمرُو بنُ عَبدِ الرَّحمنِ بنِ هِشامٍ المَخزومِیُّ.
3) (3) . ر. ک: ص 286 (فصل دوم/پیشنهاد عمر بن علی بن ابی طالب علیه السلام).
بهشت نخواهد شد!».(1)
. سَمِعتُ أبی عُمَرَ بنَ عَلیِّ بنِ أبی طالِبٍ یُحَدِّثُ أخوالی آلَ عَقیلٍ، قالَ: لَمَّا امتَنَعَ أخِیَ الحُسَینُ علیه السلام عَنِ البَیعَةِ لِیَزیدَ بِالمَدینَةِ، دَخَلتُ عَلَیهِ فَوَجَدتُهُ خالِیاً، فَقُلتُ لَهُ: جُعِلتُ فِداکَ یا أبا عَبدِ اللّهِ، حَدَّثَنی أخوکَ أبو مُحَمَّدٍ الحَسَنُ عَن أبیهِ علیهما السلام، ثُمَّ سَبَقَتنِی الدَّمعَةُ وعَلا شَهیقی، فَضَمَّنی إلَیهِ وقالَ: حَدَّثَکَ أنّی مَقتولٌ؟ فَقُلتُ: حوشیتَ یَا بنَ رَسولِ اللّهِ. فَقالَ: سَأَلتُکَ بِحَقِّ أبیکَ، بِقَتلی خَبَّرَکَ؟ فَقُلتُ: نَعَم، فَلَولا ناوَلتَ وبایَعتَ!
فَقالَ: حَدَّثَنی أبی أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله أخبَرَهُ بِقَتلِهِ وقَتلی، وأنَّ تُربَتی تَکونُ بِقُربِ تُربَتِهِ، فَتَظُنُّ أنَّکَ عَلِمتَ ما لَم أعلَمهُ! وإنَّهُ لا اعطی الدُّنیا عَن نَفسی أبَداً، ولَتَلقَیَنَّ فاطِمَةُ أباها شاکِیَةً ما لَقِیَت ذُرِّیَّتُها مِن امَّتِهِ، ولا یَدخُلُ الجَنَّةَ أحَدٌ آذاها فی ذُرِّیَّتِها (الملهوف: ص 19 /طبعة أنوار الهدی).
(2)576. الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): عَمره دختر عبد الرحمان، برای حسین علیه السلام نامه نوشت و تصمیم او [برای رفتن به کوفه] را سنگین شمرد و او را به تسلیم شدن و همراهی با جماعت، سفارش کرد و به او خبر داد که به قتلگاه میرود. نیز میگفت: گواهی میدهم که عایشه، برایم روایت کرد که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیده است که میفرمود: «حسین، در سرزمین بابِل، کشته خواهد شد». حسین علیه السلام چون نامهاش را خواند، فرمود: «پس من باید به قتلگاه خویش بروم»، و رفت.(3)
فَلَمّا قَرَأَ کِتابَها، قالَ: فَلابُدَّ لی إذاً مِن مَصرَعی! ومَضی (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 446، تهذیب الکمال: ج 6 ص 418).
(4) 577. الإرشاد - به نقل از عبد اللّه بن سلیمان اسدی و مُنذِر بن مُشمَعِل اسدی -: چون سحرگاه شد،
1) (1)
2) (2) . عَمره دختر عبد الرحمان بن سعد بن زرارۀ انصاری مدنی، از قبیلۀ بنی نجّار است که در سال 21 هجری به دنیا آمد. وی تابعی و زنی مورد وثوق بود که در خانۀ عایشه زندگی میکرد. وی از عایشه و امّ سلمه روایت کرده است و زنی دانشمند بود. عمر بن عبد العزیز، به فرماندار مدینه دستور داد که روایتهای وی، نوشته شود تا مبادا از بین بروند. عبد الرحمان بن حارثة بن نعمان، با وی ازدواج کرد. عَمره، در سال 98 یا 96 هجری در گذشت.
3) (3) . وکَتَبَت إلَیهِ [أی إلَی الحُسَینِ علیه السلام] عَمرَةُ بنتُ عَبدِ الرَّحمنِ، تُعَظِّمُ عَلَیهِ ما یُریدُ أن یَصنَعَ، وتَأمُرُهُ بِالطّاعَةِ ولُزومِ الجَماعَةِ! وتُخبِرُهُ أنَّهُ إنَّما یُساقُ إلی مَصرَعِهِ، وتَقولُ: أشهَدُ لَحَدَّثَتنی عائِشَةُ أنَّها سَمِعَت رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: «یُقتَلُ حُسَینٌ بِأَرضِ بابِلَ».
4) (4) . در عبارت الإرشاد، «عمرو بن لوذان» آمده است؛ ولی طبری در تاریخ الطبری (ج 5 ص 399) و ابن کثیر در البدایة -
حسین علیه السلام دستور داد که یارانش بسیار آب بر دارند. آن گاه رفت تا به منزل عَقَبه(1)رسید و در آن، فرود آمد. پیرمردی از بنی عِکرِمه به نام عمرو بن لوذان به دیدارش آمد. از او پرسید: کجا میروی؟
حسین علیه السلام به او فرمود: «کوفه».
پیرمرد گفت: تو را به خدا، باز گرد. به خدا سوگند، جز به سوی نیزهها و تیزیِ شمشیرها نمیروی و اینان که به سوی تو نامه فرستادهاند، اگر تضمین میکردند که عهدهدار جنگ به همراه تو شوند و زمینهها را هموار میکردند و آن گاه به سوی آنان میرفتی، درست بود؛ ولی با این شرایطی که میگویی، صلاح نمیبینم که به کوفه بروی.
حسین علیه السلام به او فرمود: «ای عبد اللّه! رأی صحیح، بر من، پوشیده نیست؛ ولی دستور خدای متعال، مغلوب نمیشود».
سپس فرمود: «به خدا، تا وقتی جگرم را از درون [سینۀ] من بیرون نیاورند، رهایم نمیکنند و چون چنین کردند، خدا، کسی را بر آنان چیره خواهد کرد که خوارشان میسازد تا خوارترین گروه مردمان باشند».(2)
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: الکوفَةَ، فَقالَ الشَّیخُ: أنشُدُکَ اللّهَ لَمَّا انصَرَفتَ؛ فَوَاللّهِ ما تَقدَمُ إلّاعَلَی الأَسِنَّةِ وحَدِّ السُّیوفِ، وإنَّ هؤُلاءِ الَّذینَ بَعَثوا إلَیکَ لَو کانوا کَفَوکَ مَؤونَةَ القِتالِ، ووَطَّؤوا لَکَ الأَشیاءَ فَقَدِمتَ عَلَیهِم کانَ ذلِکَ رَأیاً، فَأَمّا عَلی هذِهِ الحالِ الَّتی تَذکُرُ، فَإِنّی لا أری لَکَ أن تَفعَلَ!
فَقالَ لَهُ: یا عَبدَ اللّهِ، لَیسَ یَخفی عَلَیَّ الرَّأیُ، ولکِنَّ اللّهَ تَعالی لا یُغلَبُ عَلی أمرِهِ.
ثُمَّ قالَ علیه السلام: وَاللّهِ لا یَدَعونّی حَتّی یَستَخرِجوا هذِهِ العَلَقَةَ مِن جَوفی، فَإِذا فَعَلوا، سَلَّطَ اللّهُ عَلَیهِم مَن یُذِلُّهُم، حَتّی یَکونوا أذَلَّ فِرَقِ الاُمَمِ (الإرشاد: ج 2 ص 76؛ تاریخ الطبری: ج 5 ص 399).
1) (1) . عَقَبه، یکی از منزلهای راه مکّه است و آن جا، آبگاهی برای قبیلۀ بنی عکرمه است (معجم البلدان: ج 4 ص 134. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
2) (2) . فَلَمّا کانَ السَّحَرُ أمَرَ [الحُسَینُ علیه السلام] أصحابَهُ فَاستَقَوا ماءً وأکثَروا، ثُمَّ سارَ حَتّی مَرَّ بِبَطنِ العَقَبَةِ فَنَزَلَ عَلَیها، فَلَقِیَهُ شَیخٌ مِن بَنی عِکرِمَةَ یُقالُ لَهُ عَمرُو بنُ لوذانَ، فَسَأَلَهُ: أینَ تُریدُ؟
3) (3) . ظاهراً عقیق، تصحیف «عُقْبه» است که در نقل پیشین نیز آمده بود و مراد، وادی عقیق نیست؛ زیرا وادی عقیق، نزدیک مکّه است و در الأخبار الطوال آمده که این حادثه، یک روز پیش از رویارویی با حرّ بن یزید ریاحی اتّفاق افتاد، یعنی در نزدیکی کوفه.
جانم فدایت! باز گرد. به خدا، جز به سوی نیزهها و شمشیرها رهسپار نیستی و بر آنها که به تو نامه نوشتند، تکیه مکن؛ زیرا اینان، نخستین کسانی هستند که به جنگ با تو میپردازند.
حسین علیه السلام به او گفت: «نیکخواهی کردی و آن را به اوج رساندی. پاداش خیر ببینی!».
سپس با او خداحافظی کرد و رفت تا به منزل «شُرات»(1)
. صحیح آن، «شِراف» است.
فرود آمد و شب در آن جا ماند. سپس از آن جا کوچید و به راه افتاد.(2)ثُمَّ قالَ لَهُ: انصَرفِ بِنَفسی أنتَ! فَوَاللّهِ ما تَسیرُ إلّاإلَی الأَسِنَّةِ وَالسُّیوفِ، ولا تَتَّکِلَنَّ عَلَی الَّذینَ کَتَبوا لَکَ؛ فَإِنَّ اولئِکَ أوَّلُ النّاسِ مُبادَرَةً إلی حَربِکَ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: قَد ناصَحتَ وبالَغتَ، فَجُزیتَ خَیراً. ثُمَّ سَلَّمَ عَلَیهِ، ومَضی حَتّی نَزَلَ بِشراة باتَ بِها، ثُمَّ ارتَحَلَ وسارَ (الأخبار الطوال: ص 248، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2622).
و کعبه و حرم و غیر حرم، او را میشناسند.
هشام، از شنیدن این اشعار، خشمگین شد و دستور داد فرزدق را زندانی کنند. او را در عَسفان (میان مکّه و مدینه) زندانی کردند و امام زین العابدین علیه السلام دوازده هزار درهم صله به خاطر آن شعر، به وی داد؛ ولی فرزدق، آن را نپذیرفت و گفت که تنها برای پاداش اخروی، آن را سروده است و تنها با اصرار امام علیه السلام آن را پذیرفت. وی در سال 110 هجری پس از سفری به عراق، شام و جزیره (شمال عراق و سوریه) در گذشت.
579. أنساب الأشراف - به نقل از زبیر بن خِرّیت -: از فَرَزدَق شنیدم که گفت: حسین را در منزل ذات عِرق(4)دیدم که به کوفه میرفت. به من فرمود: «گمان میکنی مردم کوفه - که خورجینی از نامههایشان نزد من است - چه میکنند؟».گفتم: رهایت میکنند. پس نرو. تو به سوی مردمی میروی که دلهایشان، با تو و
1) (1)
2) (2) . سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتَّی انتَهی إلی بَطنِ العَقیقِ، فَلَقِیَهُ رَجُلٌ مِن بَنی عِکرِمَةَ فَسَلَّمَ عَلَیهِ، وأخبَرَهُ بِتَوطیدِ ابنِ زِیادٍ الخَیلَ ما بَینَ القادِسِیَّةِ إلَی العُذَیبِ رَصَداً لَهُ.
3) (3) . همّام بن غالب بن صعصعه - که کنیهاش ابو فراس و معروف به فرزدق است -، در سال 25 هجری در بصره به دنیا آمد. وی از یاران امیر مؤمنان، امام حسین و امام زین العابدین علیهم السلام است. قصیدهاش در مدح امام زین العابدین علیه السلام در حضور هشام بن عبد الملک، معروف است و بیت آغاز آن، چنین است: این، کسی است که سرزمین بطحا، جای گامهایش را میشناسد
4) (4) . ذاتِ عِرق، میقات عراقیان است و مرز میان نجد و تهامه است (معجم البلدان: ج 4 ص 107. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
دستهایشان، رو در روی توست. ولی او نپذیرفت.(1)
. سَمِعتُ الفَرَزدَقَ قالَ: لَقیتُ الحُسَینَ علیه السلام بِذاتِ عِرقٍ وهُوَ یُریدُ الکوفَةَ، فَقالَ لی: ماتَری أهلَ الکوفَةِ صانِعینَ؟ فَإِنَّ مَعی جَمَلاً مِن کُتُبِهِم؟ قُلتُ: یَخذُلونَکَ، فَلا تَذهَب، فَإِنَّکَ تَأتی قَوماً قُلوبُهُم مَعَکَ، وأیدیهم عَلَیکَ. فَلَم یُطِعنی! (أنساب الأشراف: ج 3 ص 377، تاریخ الإسلام، ذهبی: ج 5 ص 10).
ر. ک: ص 618 (فصل هفتم/دیدار فرزدق در صفاح)
و ص 75 (فصل سوم: ارزیابی سفر امام حسین علیه السلام به عراق و نهضت کوفه/اقسام شیعیان در آن دوران).
و ص 527 (فصل ششم/ابو محمّد واقدی و زرارة بن جلح).
(2) 580. الإرشاد - در گزارش بیرون رفتن امام علیه السلام از مدینه -: حسین علیه السلام شبهنگام (شب یکشنبه، دو روز مانده از رجب)، به سوی مکّه به راه افتاد و فرزندان، برادران، برادرزادگان و همۀ خانوادهاش، جز محمّد بن حنفیّه، همراه او بودند. محمّد بن حنفیّه، چون دریافت که ایشان آهنگ بیرون رفتن از مدینه را دارد و خودش هم نمیداند که به کجا میرود، به وی گفت: برادر! تو محبوبترینِ مردم و گرامیترینِ آنان در نزد منی و دلسوزی را برای هیچ یک از مردم، جز برای تو، نگاه نمیدارم و تو، بِدان سزاوارتری. از بیعت با یزید بن معاویه و از شهرها، تا آن جا که میتوانی، چشمپوشی کن. سپس فرستادگانی به سوی مردم، گسیل دار و آنان را به سوی خود، فرا بخوان. پس اگر مردم از تو پیروی کردند و به بیعت تو در آمدند، خدا را بر آن، سپاس بگزار و اگر سراغ کسی جز تو رفتند، از دین و خِرد تو، کاسته نمیشود و مردانگی و ارجمندیِ تو، بر باد نمیرود.
من نگرانم که به یکی از این شهرها وارد شوی و مردم، دچار چنددستگی شوند: گروهی با تو و گروهی بر ضدّ تو، و با یکدیگر نبرد کنند و تو، هدف نخستین نیزه باشی و در آن صورت، بهترینِ همۀ این امّت از نظر شخصیت فردی و پدر و مادر، خونش از همه پایمالتر و خانوادهاش از همه خوارتر شود.
حسین علیه السلام به او فرمود: «برادر! پس کجا بروم؟».
گفت: مکّه. پس اگر سرای آرامی بود، همان جا بمان و اگر تو را در آن، آرامش نبود، به رَمْلها و ستیغ کوهها پناه ببر و از شهری به شهری برو تا بنگری که سرنوشت مردم، چه
خواهد شد. پس درستترین تصمیمگیری تو، زمانی است که به استقبال حوادث و رخدادها بروی.
امام علیه السلام فرمود: «برادرم! تو نیکخواهی و دلسوزی کردی و امید دارم که نظر تو، استوار و همراه توفیق باشد».(1)
. فَخَرَجَ مِن تَحتِ لَیلَتِهِ - وهِیَ لَیلَةُ الأَحَدِ لِیَومَینِ بَقِیا مِن رَجَبٍ - مُتَوَجِّهاً نَحوَ مَکَّةَ، ومَعَهُ بَنوهُ وإخوَتُهُ، وبَنو أخیهِ وجُلُّ أهلِ بَیتِهِ، إلّامُحَمَّدَ بنَ الحَنَفِیَّةِ، فَإِنَّهُ لَمّا عَلِمَ عَزمَهُ عَلَی الخُروجِ عَنِ المَدینَةِ لَم یَدرِ أینَ یَتَوَجَّهُ.
فَقالَ لَهُ: یا أخی! أنتَ أحَبُّ النّاس إلَیَّ، وأعَزُّهُم عَلَیَّ، ولَستُ أدَّخِرُ النَّصیحَةَ لِأَحَدٍ مِنَ الخَلقِ إلّالَکَ، وأنتَ أحَقُّ بِها، تَنَحَّ بِبَیعَتِکَ عَن یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ وعَنِ الأَمصارِ مَا استَطَعتَ، ثُمَّ ابعَث رُسُلَکَ إلَی النّاسِ فَادعُهُم إلی نَفسِکَ، فَإِن تابَعَکَ النّاسُ وبایَعوا لَکَ حَمِدتَ اللّهَ عَلی ذلِکَ، وإن أجمَعَ النّاسُ عَلی غَیرِکَ، لَم یَنقُصِ اللّهُ بِذلِکَ دینَکَ ولا عَقلَکَ، ولا تَذهَبُ بِهِ مُروءَتُکَ ولا فَضلُک.
إنّی أخافُ أن تَدخُلَ مِصراً مِن هذِهِ الأَمصارِ، فَیَختَلِفَ النّاسُ بَینَهُم، فَمِنهُم طائِفَةٌ مَعَکَ واُخری عَلَیکَ، فَیَقتَتِلونَ، فَتَکونُ أنتَ لِأَوَّلِ الأَسِنَّةِ، فَإِذا خَیرُ هذِهِ الاُمَّةِ کُلِّها نَفساً وأباً واُمّاً، أضیَعُها دَماً، وأذَلُّها أهلاً.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: فَأَینَ أذهَبُ یا أخی؟ قالَ: انزِل مَکَّةَ، فَإِنِ اطمَأَنَّتِ بِکَ الدّارُ بِها فَسَبیلُ ذلِکَ، وإن نَبَت بِکَ لَحِقتَ بِالرِّمالِ وشَعَفِ الجِبالِ، وخَرَجتَ مِن بَلَدٍ إلی بَلَدٍ، حَتّی تَنظُرَ ما یَصیرُ أمرُ النّاسِ إلَیهِ، فَإِنَّکَ أصوَبُ ما تَکونُ رَأیاً حینَ تَستَقبِلُ الأَمرَ استِقبالاً.
فَقالَ: یا أخی! قَد نَصَحتَ وأشفَقتَ، وأرجو أن یَکونَ رَأیُکَ سَدیداً مُوَفَّقاً (الإرشاد: ج 2 ص 34، بحار الأنوار: ج 44 ص 326).
از بیعت با یزید بن معاویه و از شهرها، تا میتوانی، کناره بگیر. آن گاه فرستادگانت را به سوی مردم، گسیل دار و آنان را به سوی خود فرا بخوان. اگر بیعت کردند، خدا را بر آن، ستایش کن و اگر سراغ کسی جز تو رفتند، از دیانت و خِرد تو، چیزی نخواهد کاست و مردانگی و ارجمندیات بر باد نخواهد رفت.
من نگرانم که به یکی از شهرها وارد شوی و نزد گروهی از مردم بروی و آنان با یکدیگر، دچار اختلاف شوند، گروهی با تو و گروهی بر ضدّ تو باشند و با هم نبرد کنند و تو، نخستین هدف نیزهها باشی. پس آن گاه بهترینِ این امّت از نظر شخصیت فردی و پدر و مادر، خونش از همه پایمالتر و خانوادهاش از همه خوارتر خواهد بود.
1) (1)
حسین علیه السلام به او فرمود: «برادرم! من میروم».
گفت: پس در مکّه فرود آی. اگر سرایی مطمئن بود، چه بهتر، وگر نه به شِنزارها و بلندایِ کوهها پناه ببر و از شهری به شهری خواهی رفت تا بنگری که کار مردم، چه میشود. آن گاه رأی و راه خود را میشناسی؛ چرا که استوارترین رأی و دور اندیشانهترین کار، آن گاه است که به پیشواز کارها بروی و زمانی که به کارها پشت کنی، دشوارترینِ حالتها برایت پیش میآید.
فرمود: «برادرم! خیرخواهی و دلسوزی کردی. امید دارم که رأی تو، استوار و با توفیقْ همراه باشد».(1)
. وأمَّا الحُسَینُ علیه السلام، فَإِنَّهُ خَرَجَ بِبَنیهِ وإخوَتِهِ، وبَنی أخیهِ وجُلِّ أهلِ بَیتِهِ، إلّامُحَمَّدَ بنَ الحَنَفِیَّةِ، فَإِنَّهُ قالَ لَهُ: یا أخی، أنتَ أحَبُّ النّاسِ إلَیَّ، وأعَزُّهُم عَلَیَّ، ولَستُ أدَّخِرُ النَّصیحَةَ لِأَحَدٍ مِنَ الخَلقِ أحقَّ بِها مِنکَ.
تَنَحَّ بِتَبِعَتِکَ عَن یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ وعَنِ الأَمصارِ مَا استَطَعتَ، ثُمَّ ابعَث رُسُلَکَ إلَی النّاسِ فَادعُهُم إلی نَفسِکَ، فَإِن بایَعوا لَکَ حَمِدتَ اللّهَ عَلی ذلِکَ، وإن أجمَعَ النّاسُ عَلی غَیرِکَ لَم یَنقُصِ اللّهُ بِذلِکَ دینَکَ ولا عَقلَکَ، ولا یَذهَبُ بِهِ مُروءَتُکَ ولا فَضلُکَ.
إنّی أخافُ أن تَدخُلَ مِصراً مِن هذِهِ الأَمصارِ، وَتأتِیَ جَماعَةً مِنَ النّاسِ، فَیَختَلِفونَ بَینَهُم، فَمِنهُم طائِفَةٌ مَعَکَ واُخری عَلَیکَ، فَیَقتَتِلونَ فَتَکونُ لِأَوَّلِ الأَسِنَّةِ، فَإِذا خَیرُ هذِهِ الاُمَّةِ کُلِّها نَفساً وأباً واُمّاً، أضیَعُها دَماً، وأذَلُّها أهلاً.
قالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: فَإِنّی ذاهِبٌ یا أخی، قالَ: فَانزِل مَکَّةَ، فَإِنِ اطمَأَنَّت بِکَ الدّارُ فَسَبیلُ ذلِکَ، وإن نَبَت بِکَ، لَحِقتَ بِالرِّمالِ وشَعَفِ الجِبالِ، وخَرَجتَ مِن بَلَدٍ إلی بَلَدٍ، حَتّی تَنظُرَ إلی ما یَصیرُ أمرُ النّاسِ، وتَعرِفَ عِندَ ذلِکَ الرَّأیَ، فَإِنَّکَ أصوَبُ ما تَکونُ رَأیاً وأحزَمُهُ عَمَلاً حینَ تَستَقبِلُ الاُمورَ استِقبالاً، ولا تَکونُ الاُمورُ عَلَیکَ أبداً أشکَلَ مِنها حینَ تَستَدبِرُهَا استِدباراً.
قالَ: یا أخی، قَد نَصَحتَ فَأَشفَقتَ، فَأَرجو أن یَکونَ رَأیُکَ سَدیداً مُوَفَّقاً (تاریخ الطبری: ج 5 ص 341، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 530).
الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): حسین علیه السلام قاصدی به مدینه فرستاد و کسانی از عبد المطّلب که از همراهی با وی باز مانده بودند، [در مکّه] بر او وارد شدند. آنان، نوزده مرد و زن و کودک، از برادران و خواهران و همسرانش بودند. محمّد بن حنفیّه نیز در پیِ آنان آمد تا در مکّه به حسین علیه السلام رسید و به او خبر داد که به نظر او، قیام کردن در این روزها، درست نیست؛ امّا حسین علیه السلام از پذیرش آن، سر باز زد.(2)
المناقب، ابن شهرآشوب: محمّد بن حنفیّه و عبد اللّه بن مطیع، او (امام حسین علیه السلام) را از رفتن به کوفه نهی کردند و گفتند: این شهر، بدشگون است. در آن، پدرت کشته شد و برادرت تنها ماند.
پس در حرم بمان که سَرور عرب هستی و مردم حجاز، کسی را به جای تو بر نمیگیرند و مردم از
1) (1)
2) (2) . بَعَثَ حُسَینٌ علیه السلام إلَی المَدینَةِ، فَقَدِمَ عَلَیهِ مَن خَفَّ مَعَهُ مِن بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ، وهُم تِسعَةَ عَشَرَ رَجُلاً، ونِساءٌ وصِبیانٌ مِن أخَواتِهِ وبَناتِهِ ونِسائِهِم، وتَبِعَهُم مُحَمَّدُ ابنُ الحَنَفِیَّةِ فَأَدرَکَ حُسَیناً علیه السلام بِمَکَّةَ، وأعلَمَهُ أنَّ الخُروجَ لَیسَ لَهُ بِرَأیٍ یَومَهُ هذا، فَأَبَی الحُسَینُ علیه السلام أن یَقبَلَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 451، تهذیب الکمال: ج 6 ص 421).
هر جا به سوی تو میگروند.
سپس محمّد بن حنفیّه گفت: اگر ماندن [در مکّه] هموار نشد، به رَمْلها و ستیغ کوهها میپیوندی و از شهری به شهری میروی تا تصمیمگیری برایت روشن گردد. پس به پیشواز کارها میروی و به آنها پشت نمیکنی.(1)
. کانَ مُحَمَّدُ بنُ الحَنَفِیَّةِ وعَبدُ اللّهِ بنُ المُطیعِ نَهَیاهُ عَنِ الکوفَةِ، وقالا: إنَّها بَلدَةٌ مَشؤومَةٌ، قُتِلَ فیها أبوکَ، وخُذِلَ فیها أخوکَ، فَالزَمِ الحَرَمَ فَإِنَّکَ سَیِّدُ العَرَبِ، لا یَعدِلُ بِکَ أهلُ الحِجازِ، وتَتَداعی إلَیکَ النّاسُ مِن کُلِّ جانِبٍ.
ثُمَّ قالَ مُحَمَّدُ ابنُ الحَنَفِیَّةِ: وإن نَبَت بِکَ، لَحِقتَ بِالرِّمالِ وشَعَفِ الجِبالِ، وتَنَفَّلتَ مِن بَلَدٍ إلی بَلَدٍ حَتّی تَفرُقَ لَکَ الرَّأیَ، فَتَستَقبِلُ الاُمورَ استِقبالاً، ولا تَستَدبِرُهَا استدِباراً (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 88).
ای ابا عبد اللّه! خدا را، خدا را در بارۀ خاندان پیامبر خدا، در نظر آور!
حسین علیه السلام به او فرمود: «خدا، جز اسیر شدنِ آنان را نمیخواهد».(3)
تاریخ الطبری - به نقل از هشام بن ولید، از کسی که آن جا حضور داشت -: حسین علیه السلام با خانوادهاش از مکّه حرکت کرد و محمّد بن حنفیّه، در مدینه بود. هنگامی که در تشتی وضو میگرفت، این خبر به او رسید. گریست، آنچنان که شنیدم اشکهایش بر تَشت میریخت.(4)
تذکرة الخواصّ - به نقل از واقدی -: محمّد بن حنفیّه، از رفتن حسین علیه السلام آگاه شد، در حالی که وضو میگرفت و پیشِ رویش تَشتی بود. او گریست تا آن را از اشک، پُر کرد و کسی در مکّه نبود، مگر آن که از رفتنش اندوهگین بود. چون آنها [در استدلال برای نرفتن به کوفه] بر او چیره شدند، این اشعار مرد اوسی را خواند:
میروم و مرگ، بر جوان، ننگ نیست
آن گاه که نیّت او نیک باشد و با تباهی، نبرد کند
و مردان شایسته را با جانش یاری کند
و از نابودی، دوری گزیند و با حرامی مخالفت ورزد
اگر زنده بمانم، نکوهش نمیشوم و چون بمیرم، سرزنش نمیشوم
در خواریِ تو، همین بس که تحت ستم، زنده باشی!
1) (1)
2) (2) . عیون المعجزات، این اضافه را نیز دارد: «در وقت رفتن به عراق».
3) (3) . خَرَجَ مُحَمَّدُ بنُ الحَنَفِیَّةِ یُشَیِّعُهُ [أیِ الإِمامَ الحُسَینَ علیه السلام]، فَقالَ لَهُ عِندَ الوَداعِ: یا أبا عَبدِ اللّهِ، اللّهَ اللّهَ فی حُرَمِ رَسولِ اللّهِ! فَقالَ لَهُ: أبَی اللّهُ إلّاأن یَکُنَّ سَبایا (إثبات الوصیّة: ص 176، عیون المعجزات: ص 69).
4) (4) . أقبَلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام بِأَهلِهِ مِن مَکَّةَ، ومُحَمَّدُ بنُ الحَنَفِیَّةِ بِالمَدینَةِ، قالَ: فَبَلَغَهُ خَبَرُهُ وهُوَ یَتَوَضَّأُ فی طَستٍ؛ قالَ: فَبَکی حَتّی سَمِعتُ وَکفَ دُموعِهِ فِی الطَّستِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 394، أنساب الأشراف: ج 3 ص 377).
سپس این آیه را خواند: «و همواره فرمان خدا، تقدیری رقم خورده است»(1)
. احزاب: آیۀ 38.
.(2)سَأَمضی فَما فِی المَوتِ عارٌ عَلَی الفَتی إذا ما نَوی خَیراً وجاهَدَ مُغرَما
وآسَی الرِّجالَ الصّالِحینَ بِنَفسِهِ وفارَقَ مَثبوراً وخالَفَ مَحرَما
وإن عِشتُ لَم اذمَم وإن مِتُّ لَم الَم کَفی بِکَ ذُلّاً أن تَعیشَ وتُرغَما
ثُمَّ قَرَأ: «وَ کانَ أَمْرُ اللّهِ قَدَراً مَقْدُوراً» (تذکرة الخواصّ: ص 240).
به گواهی روایاتی که گذشت و روایاتی که خواهد آمد، محمّد بن حنفیّه، پیش از حرکت امام حسین علیه السلام به سوی مکّه، با ایشان دیدار کرده و به ایشان پیشنهادهایی ارائه داده است و پس از حضور امام علیه السلام در مکّه نیز در پیِ پیوستن گروهی از خاندان امام علیه السلام به ایشان، وی به مکّه رفته و در آن جا، بار دیگر با ایشان دیدار نموده و به ایشان اصرار کرده که از رفتن به کوفه، چشم بپوشد.
ر. ک: ص 570 (فصل هفتم/توطئۀ یزید برای کشتن امام علیه السلام در مکّه).
و ص 287 (فصل دوم/پیشنهاد محمّد بن حنفیّه به امام علیه السلام)
و ص 303 (فصل سوم/ورود محمّد بن حنفیّه و گروهی از بنی عبد المطّلب به مکّه).
(3)587. الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): مِسوَر بن مَخرَمه، برای حسین علیه السلام نوشت که: «مبادا از نامههای مردم عراق، فریفته شوی و ابن زبیر به تو بگوید که به آنان بپیوندی و آنان، یاور تو اند! مَبادا که حرم را رها کنی! اگر آنان به تو نیاز دارند، رنج سفر را بر خود، هموار میسازند تا به تو برسند و تو با نیرو و توشه، قیام کنی».
1) (1)
2) (2) . لَمّا بَلَغَ مُحَمَّدَ بنَ الحَنَفِیَّةِ مَسیرُهُ [أی مَسیرُ الحُسَینِ علیه السلام] وکانَ یَتَوَضَّأُ وبَینَ یَدَیهِ طَشتٌ، فَبَکی حَتّی مَلَأَهُ مِن دُموعِهِ، ولَم یَبقَ بِمَکَّةَ إلّامَن حَزِنَ لِمَسیرِهِ، ولَمّا کَثُروا عَلَیهِ، أنشَدَ أبیاتَ أخِی الأَوسِ:
3) (3) . مِسوَر بن مخرمة بن نوفل قرشی زهری - که کنیهاش ابو عبد الرحمان و یا ابو عثمان است -، در سال دوم هجری در مکّه به دنیا آمد. وی از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده و فقیه بوده است. وی طرفدار داییاش عبد الرحمان بن عوف، از اعضای شورا [برای انتخاب جانشین عمر برای خلافت] بود. او تا کشته شدن عثمان، در مدینه ماند و سپس به مکّه رفت و در آن جا ماند تا معاویه از دنیا رفت. وی، بیعت با یزید را نمیپسندید و میگفت: او میگسار است. وقتی این خبر به یزید رسید، به امیر مدینه نامه نوشت و او را تازیانه زد و مسور نیز شعری سرود. در نبرد شامیان با ابن زبیر، سنگی که با منجنیق پرتاب شد، به او اصابت کرد و او در حجر، نماز میخواند. پس از آن، مدّتی زنده ماند و در سال 64 هجری در گذشت.
حسین علیه السلام برای او آرزوی پاداش نیکو کرد و فرمود: «در این باره، از خدا میخواهم که خیر پیش آورد».(1)
. کَتَبَ إلَیهِ [أی إلَی الحُسَینِ علیه السلام] المِسوَرُ بنُ مَخرَمَةَ: إیّاکَ أن تَغَتَرَّ بِکُتُبِ أهلِ العِراقِ؛ ویَقولَ لَکَ ابنُ الزُّبَیرِ: الحَق بِهِم فَإِنَّهُم ناصِروکَ! إیّاکَ أن تَبرَحَ الحَرَمَ؛ فَإِنَّهُم إن کانَت لَهُم بِکَ حاجَةٌ، فَسَیَضرِبونَ إلَیکَ آباطَ الإِبِلِ حَتّی یُوافوکَ، فَتَخرُجَ فی قُوَّةٍ وعُدَّةٍ. فَجَزّاهُ خَیراً وقالَ: أستَخیرُ اللّهَ فی ذلِکَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 446، تهذیب الکمال: ج 6 ص 417).
(2)588. تاریخ دمشق - به نقل از سفیان بن عُیَینَه -: یزید بن اصَم، برای حسین بن علی علیه السلام هنگامی که حرکت کرد، نامه نوشت: «امّا بعد، پس همانا مردم کوفه، تنها کینۀ تو را دارند و کسانی هستند که آرام نمیگیرند. من، تو را در پناه خدا قرار میدهم که با جرقّۀ آنان، فریب بخوری و آب را در سراب بریزی! «شکیبا باش که وعدۀ خدا حق است و [مراقب باش] آنها که یقین ندارند» یعنی مردم کوفه «تو را به خواری نکشانند»(3).(4)
1) (1)
2) (2) . ابو عوف یزید بن اصم عامری بکایی کوفی، از بزرگان تابعیان در شهر رَقّه است. گفتهاند که او در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله به دنیا آمد و برخی گفتهاند: پیامبر صلی الله علیه و آله را دید؛ ولی این مطلب به اثبات نرسیده است. وی پُر حدیث است. از خالهاش میمونه، همسر پیامبر صلی الله علیه و آله روایتهای فضائل امیر مؤمنان علیه السلام را نقل کرده است. وی در سال 113 یا 114 هجری، به هنگام خلافت یزید بن عبد الملک، در گذشت. نیز گفته شده که در سال 101 هجری در گذشت.
3) (3) . روم: آیۀ 60.
4) (4) . کَتَبَ یَزیدُ بنُ الأَصَمِّ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام حینَ خَرَجَ: أمّا بَعدُ، فَإِنَّ أهلَ الکوفَةِ قَد أبَوا إلّاأن یُبغِضوکَ، وقَلَّ مَن أبغَضَ إلّاقَلِقَ، وإنّی اعیذُکَ بِاللّهِ أن تَکونَ کَالمُغتَرِّ بِالبَرقِ، وکَالمُهریقِ ماءً لِلسَّرابِ «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ» أهلُ الکوفَةِ «اَلَّذِینَ لا یُوقِنُونَ» (تاریخ دمشق: ج 65 ص 127).
او، این اشعار را برای ابن عبّاس و اهالی قریش که در مکّه و مدینه بودند، نوشت:
هان، ای سواری که بامدادان به قصدی
بر شتر تنومند خود، چنین شتابان، ره میسپاری!
به قریش - که از آن، دور افتادهام -، پیام مرا برسان که:
میان من و حسین، خدا و پیوند خویشاوندی، داور است.
او را به جایگاهی که در کنار کعبه جای دارد، سوگند میدهم
که عهد خداوند و آنچه را که باید بر آن وفا شود، نگه دارد.
شما، با افتخار به مقام مادرتان، قوم خود را به زحمت میاندازید.
آری! سوگند به جان خودم که او، مادری پارسا و گرامی و عفیف است.
او کسی است که هیچ کس در والایی و فضیلت به او نمیرسد؛
دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و بهترینِ مردم است که همه میدانند.
فضیلت او، برای شما فضیلت است، و نیز برای دیگر
افراد قوم شما، از فضیلت او، بهرهای است.
من به خوبی میدانم، یا گمان نزدیک به دانایی دارم
که به زودی، چیزی که مدّعیِ آن هستید، شما را
کُشتگانی قرار میدهد که عقابان و کرکسان، به یکدیگر هدیه خواهند داد.
ای خویشان ما! اینک که جنگ، آرام گرفته است، آن را بر میفروزید
و به رشتههای آشتی در آویزید و چنگ زنید.
جنگ، اقوامی را که پیش از شما بودند، فریفت
و ملّتهایی را نابود ساخت.
پس نسبت به خویشان خود، انصاف روا دارید و با گردنکشی، آنان را به نابودی نیفکنید.
چه بسا گردنکشانی که پایشان، لغزیده است».
عبد اللّه بن عبّاس، برای یزید نوشت: «من امیدوارم که بیرون رفتن حسین، برای کاری نباشد که تو را ناخوش آید. من از نصیحت کردن او در بارۀ چیزی که مایۀ همبستگی و موجب خاموشیِ خشم و آتش باشد، به یاری خداوند، دریغ نخواهم کرد».(1)
. کَتَبَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ إلی عَبدِ اللّهِ بنِ عَبّاسٍ یُخبِرُهُ بِخُروجِ الحُسَینِ علیه السلام إلی مَکَّةَ:
ونَحسَبُهُ جاءَهُ رِجالٌ مِن أهلِ هذَا المَشرِقِ فَمَنَّوهُ الخِلافَةَ، وعِندَکَ مِنهُم خِبرَةٌ وتَجرِبَةٌ، فَإِن کانَ فَعَلَ فَقَد قَطَعَ واشِجَ القَرابَةِ، وأنتَ کَبیرُ أهلِ بَیتِکَ وَالمَنظورُ إلَیهِ، فَاکفُفهُ عَنِ السَّعیِ فِی الفُرقَةِ.
وکَتَبَ بِهذِهِ الأَبیاتِ إلَیهِ وإلی مَن بِمَکَّةَ وَالمَدینَةِ مِن قُرَیشٍ:
یا أیُّهَا الرّاکِبُ الغادی لِطِیَّتِهِ عَلی عُذافِرَةٍ فی سَیرِها قُحَمُ
أبلِغ قُرَیشاً عَلی نَأیِ المَزارِ بِها بَینی وبَینَ حُسَینٍ اللّهُ وَالرَّحِمُ
ومَوقِفٌ بِفِناءِ البَیتِ أنشُدُهُ عَهدَ الإِلهِ وما تُوفی بِهِ الذِّمَمُ
عنیتُمُ قَومَکُم فَخراً بِاُمِّکُمُ اُمٌّ لَعَمری حَصانٌ عَفَّةُ کَرَمُ
هِیَ الَّتی لا یُدانی فَضلَها أحَدٌ بِنتُ الرَّسولِ وخَیرُ النّاسِ قَد عَلِموا
وفَضلُها لَکُمُ فَضلٌ وغَیرُکُمُ مِن قَومِکُم لَهُم فی فَضلِها قَسَمُ
إنّی لَأَعلَمُ أو ظَنّاً کَعالِمِهِ وَالظَّنُّ یَصدُقُ أحیاناً فَیَنتَظِمُ
أن سَوفَ یَترُکُکُم ما تَدَّعون بِها قَتلی تَهاداکُمُ العُقبانُ وَالرَّخَمُ
یا قَومَنا لا تَشُبُّوا الحَربَ إذ سَکَنَت وَمسِّکوا بِحِبالِ السِّلمِ وَاعتَصِموا
قَد غَرَّتِ الحَربُ مَن قَد کانَ قَبلَکُمُ مِنَ القُرونِ وقَد بادَت بِهَا الاُمَمُ
فَأَنصِفوا قَومَکُم لا تَهلِکوا بَذَخاً فَرُبَّ ذی بَذَخٍ زَلَّت بِهِ القَدَمُ
قالَ: فَکَتَبَ إلَیهِ عَبدُ اللّهِ بنُ عَبّاسٍ: إنّی لَأَرجو ألّا یَکونَ خُروجُ الحُسَینِ علیه السلام لِأَمرٍ تَکرَهُهُ، ولَستُ أدَعُ النَّصیحَةَ لَهُ فی ما یَجمَعُ اللّهُ بِهِ الاُلفَةَ، ویُطفِئُ بِهِ النّائِرَةَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 448، تهذیب الکمال: ج 6 ص 419).
1) (1)
راستی که او به زودی، در گرداب نابودی وارد و کشتۀ شمشیر خواهد شد. و امّا در بارۀ حسین، دوست دارم که توبیخ او را به خاطر رفتاری که از وی سر زده، به شما اهل بیت، واگذار کنم.
شنیدهام کسانی از پیروان او از مردم عراق، با او نامهنگاری میکنند و او هم به آنها نامه مینویسد. به او وعدۀ خلافت میدهند و او را به آرزوی زمامداری میاندازند. شما از پیوند میان من و خودتان و حرمتها و خویشاوندی [مان] آگاهید؛ ولی حسین، آن را گسسته و جدا کرده است.
تو، پیشوای اهل بیتِ خود و سَرور مردم شَهرت هستی. با او دیدار کن و او را از کوشش برای جدایی باز دار و این امّت را از [راهِ] فتنه باز گردان. پس اگر از تو پذیرفت و به سوی تو باز گشت، او نزد من، ایمن است و از احترام گسترده، برخوردار خواهد بود و به او همان حقوقی را پرداخت خواهم کرد که پدرم به برادرش میپرداخت و اگر بیش از این هم خواست، آن گونه که خود [مصلحت] میدانی، برایش تضمین کن، که من ضمانت تو را اجرا میکنم و آن را برایش انجام میدهم. سوگندهای سخت و سندهای تأکید شدهای که مایۀ اطمینان او باشد و آنچه در همۀ کارها بر آن تکیه کند، بر عهدۀ من است. در پاسخ دادن به نامهام و هر نیازی که به من داری، شتاب کن. و السّلام.
هشام بن محمّد میگوید: یزید در زیر نامه این گونه نوشت:
هان، ای سواری که بامدادان، به قصدی
بر شتر تنومند خود، چنین شتابان، ره میسپاری!
به قریش - که از آن، دور افتادهام -، پیام مرا برسان که:
میان من و حسین، خدا و پیوند خویشاوندی، داور است.
او را به جایگاهی که در کنار کعبه جای دارد، سوگند میدهم
که عهد خداوند و آنچه را که باید بر آن وفا شود، نگه دارد.
شما، با افتخار به مقام مادرتان، قوم خود را به زحمت میاندازید
آری! سوگند به جان خودم که او، مادری پارسا و گرامی و عفیف است.
او کسی است که هیچ کس در والایی و فضیلت، به او نمیرسد؛
دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و بهترینِ مردم است که همه میدانند.
من به خوبی میدانم، یا گمان نزدیک به دانایی دارم
که به زودی، چیزی که مدّعیِ آن هستید، شما را
کُشتگانی قرار میدهد که عقابان و کرکسان، به یکدیگر هدیه خواهند داد.
ای خویشان ما! اینک که جنگ، آرام گرفته است، آن را بر میفروزید
و به رشتههای آشتی در آویزید و چنگ زنید.
جنگ، اقوامی را که پیش از شما بودند، فریفت
و ملّتهایی را نابود ساخت.
پس نسبت به خویشان خود، انصاف روا دارید و با گردنکشی، آنان را به نابودی نیفکنید.
چه بسا گردنکشانی که پایشان، لغزیده است».
ابن عبّاس به او نوشت: «امّا بعد، نامهات که در آن از پیوستن حسین و زبیر به مکّه یاد کرده بودی، رسید. امّا زبیر، از نظر موضع و گرایش، از ما جداست. علاوه بر آن که کینههایی از ما در سینهاش نهفته دارد که شعلههایش را از ما میپوشانَد. خدا، اسیرش را آزاد نکند! در مورد او، هر نظری که داری، انجام بده.
و امّا حسین، چون به مکّه رسید و حرم جدّ و خانههای پدرانش را وا نهاد، از آمدنش پرسیدم. به من خبر داد که کارگزارانت در مدینه، با او بدی کرده و سخن زشت به او گفتهاند و به حرم خدا، پناه جسته است. در بارۀ آنچه بِدان اشاره کردهای، با او دیدار خواهم کرد و از خیرخواهی در آنچه باعث وحدت شود و آتش را خاموش کند و فتنه را فرو نشاند و خونهای امّت را محفوظ بدارد، فروگذار نخواهم کرد.
پس، از خدا، در نهان و آشکار، پروا کن و شب را اینچنین سپری مکن که در پیِ بدی برای مسلمانی، یا در صدد ستم رساندن به او یا حفر گودالی برای او باشی. چه بسا کسی که برای دیگری، چاهی میکَنَد و خود در آن میافتد، و چه بسیار آرزومندی که به آرزویش دست نمییابد. از تلاوت قرآن و گسترش سنّت، بهره گیر. بر تو باد روزه و شبزندهداری، و سرگرمیها و یاوههای دنیا، تو را از آنها باز ندارد؛ چون هر چه تو را از خدا باز دارد، زیانبار و تباهکننده است و به هر یک از کارهای آخرت، چنگ زنی، سودمند و ماندگار است. با درود».(1)
. لَمّا نَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام مَکَّةَ، کَتَبَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ إلَی ابنِ عَبّاسٍ: أمّا بَعدُ، فَإِنَّ ابنَ عَمِّکَ حُسَیناً، وعَدُوَّ اللّهِ ابنَ الزُّبَیرِ التَوَیا بِبَیعَتی، ولَحِقا بِمَکَّةَ مُرصِدَینِ لِلفِتنَةِ، مُعَرِّضَینِ أنفُسَهُما لِلهَلَکَةِ، فَأَمَّا ابنُ الزُّبَیرِ، فَإِنَّهُ صَریعُ الفِناءِ وقَتیلُ السَّیفِ غَداً، وأمَّا الحُسَینُ، فَقَد أحبَبتُ الإِعذارَ إلَیکُم - أهلَ البَیتِ - مِمّا کانَ مِنهُ.
وقَد بَلَغَنی أنَّ رِجالاً مِن شیعَتِهِ مِن أهلِ العِراقِ یُکاتِبونَهُ ویُکاتِبُهُم، ویُمَنّونَهُ الخِلافَةَ ویُمَنّیهِمُ الإِمرَةَ، وقَد تَعلَمونَ ما بَینی وبَینَکُم مِنَ الوُصلَةِ، وعَظیمِ الحُرمَةِ، ونَتایِجِ الأَرحامِ، وقَد قَطَعَ ذلِکَ الحُسَینُ وبَتَّهُ.
وأنتَ زَعیمُ أهلِ بَیتِکَ، وسَیِّدُ أهلِ بِلادِکَ، فَالقَهُ فَاردُدهُ عَنِ السَّعیِ فِی الفُرقَةِ، ورُدَّ هذِهِ الاُمَّةَ عَنِ الفِتنَةِ، فَإِن قَبِلَ مِنکَ وأنابَ إلَیکَ، فَلَهُ عِندِی الأَمانُ وَالکَرامَةُ الواسِعَةُ، واُجری عَلَیهِ ما کانَ أبی یُجریهِ عَلی أخیهِ، وإن طَلَبَ الزِّیادَةَ فَاضمَن لَهُ -
1) (1)
هان، ای سواری که بامدادان، به قصدی
بر شتر تنومند خود، چنین شتابان، ره میسپاری!
به قریش - که از آن دور افتادهام -، پیام مرا برسان که:
میان من و حسین، خدا و پیوند خویشاوندی، داور است.
او را به جایگاهی که در کنار کعبه جای دارد، سوگند میدهم
که عهد خداوند و آنچه را که باید بر آن وفا شود، نگه دارد.
شما، با افتخار به مقام مادرتان، قوم خود را به زحمت میاندازید.
آری! سوگند به جان خودم که او، مادری پارسا و گرامی و عفیف است.
او کسی است که هیچ کس در والایی و فضیلت، به او نمیرسد؛
دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و بهترینِ مردم است که همه میدانند.
فضیلت او، برای شما فضیلت است، و نیز برای دیگر
افراد قوم شما، از فضیلت او، بهرهای است.
من به خوبی میدانم، یا گمان نزدیک به دانایی دارم
که به زودی، چیزی که مدّعیِ آن هستید، شما را
کُشتگانی قرار میدهد که عقابان و کرکسان، به یکدیگر هدیه خواهند داد.
ای خویشان ما! اینک که جنگ، آرام گرفته است، آن را بر میفروزید
و به رشتههای آشتی در آویزید و چنگ زنید.
جنگ، اقوامی را که پیش از شما بودند، فریفت
و ملّتهایی را نابود ساخت.
پس نسبت به خویشان خود، انصاف روا دارید و با گردنکشی، آنان را به نابودی نیفکنید.
چه بسا گردنکشانی که پایشان، لغزیده است.
مردم مدینه، به این ابیات نگریستند و آن گاه، ابیات و نامه را برای حسین بن علی علیه السلام فرستادند. ایشان، چون در آن نگریست، دانست که نامۀ یزید بن معاویه است.
حسین علیه السلام پاسخ را بدین ترتیب نگاشت: «به نام خدای بخشندۀ مهربان. «و اگر تو را تکذیب کردند، بگو: عمل من، به من اختصاص دارد و عمل شما، به شما اختصاص دارد. شما، از آنچه من انجام میدهم، [بیزار و] جدا هستید و من از آنچه شما انجام میدهید، [بیزار و] جدا هستم»(1)
. یونس: آیۀ 41.
. والسّلام!».(2)یا أیُّهَا الرّاکِبُ الغادی لِطِیَّتِهِ عَلی عُذافِرَةٍ فی سَیرِهِ قُحَمُ
أبلِغ قُرَیشاً عَلی نَأیِ المَزارِ بِها بَینی وبَینَ الحُسَینِ اللّهُ وَالرِّحِمُ
ومَوقِفٌ بِفِناءِ البَیتِ یُنشِدُهُ عَهدَ الإِلهِ وما توفی بِهِ الذِّمَمُ
غَنیتُمُ قَومَکُم فَخراً بِاُمِّکِمُ اُمٌّ لَعَمری حَصانٌ بَرَّةٌ کَرَمُ -
برادرم! مردم کوفه، کسانیاند که نیرنگشان را در بارۀ پدر و برادرت میشناسی. بیم دارم که حالِ تو، همچون حال آنان باشد. پس در مکّه اقامت کن؛ چرا که تو، گرامیترینِ مردمان حرم و والاترینِ آنهایی.
امام فرمود: «ای برادر! بیم دارم که یزید، در حرم به من، شبیخون بزند و من، کسی باشم که با [ریخته شدن خون] او، حرمت حرم، شکسته شود».
ابن حنفیّه به او گفت: اگر از آن میترسی، به یَمَن یا برخی از مناطق خشک برو، که در آن جا محفوظتری و کسی نمیتواند بر تو دست یابد.
امام فرمود: «در آنچه گفتی، مینگرم».
چون بامداد فرا رسید، حسین علیه السلام کوچ کرد. خبر به محمّد بن حنفیّه رسید. نزد او آمد و لگام شترش را که بر آن، سوار بود، گرفت و گفت: ای برادر! مگر به من وعدۀ درنگ در درخواستم را ندادی؟
فرمود: «چرا».
گفت: پس چرا در رفتن، شتاب میکنی؟
فرمود: «پس از جدایی از تو، پیامبر صلی الله علیه و آله به خوابم آمد و فرمود: "ای حسین! بیرون برو که خدا، خواسته است تو را کشته ببیند"».
محمّد بن حنفیّه گفت: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»1. تو که اینچنین بیرون میروی، چرا این زنان را با خود میبری؟
به او فرمود: «پیامبر صلی الله علیه و آله به من فرمود: "خدا، خواسته است آنان را اسیر ببیند"».
آن گاه با او خداحافظی کرد و رفت.(1)
فَقالَ: یا أخی، قَد خِفتُ أن یَغتالَنی یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ بِالحَرَمِ، فَأَکونَ الَّذی یُستَباحُ بِهِ حُرمَةُ هذَا البَیتِ.
فَقالَ لَهُ ابنُ الحَنَفِیَّةِ: فَإِن خِفتَ ذلِکَ فَصِر إلَی الیَمَنِ أو بَعضِ نَواحِی البَرِّ، فَإِنَّکَ أمنَعُ النّاسِ بِهِ، ولا یَقدِرُ عَلَیکَ أحَدٌ.
فَقالَ: أنظُرُ فیما قُلتَ. فَلَمّا کانَ السَّحَرُ ارتَحَلَ الحُسَینُ علیه السلام، فَبَلَغَ ذلِکَ ابنَ الحَنَفِیَّةِ، فَأَتاهُ فَأَخَذَ زِمامَ ناقَتِهِ وقَد رَکِبَها، فَقالَ: یا أخی، ألَم تَعِدنِی النَّظَرَ فیما سَأَلتُکَ؟ قالَ: بَلی.
قالَ: فَما حَداکَ عَلَی الخُروجِ عاجِلاً؟ فَقالَ: أتانی رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله بَعدَما فارَقتُکَ، فَقالَ: یا حُسَینُ اخرُج، فَإِنَّ اللّهَ قَد شاءَ أن یَراکَ قَتیلاً.
فَقالَ مُحَمَّدُ ابنُ الحَنَفِیَّةِ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»، فَما مَعنی حَملِکَ هؤُلاءِ النِّساءَ مَعَکَ وأنتَ تَخرُجُ عَلی مِثلِ هذَا الحالِ؟
قالَ: فَقالَ لَهُ: قَد قالَ لی: إنَّ اللّهَ قَد شاءَ أن یَراهُنَّ سَبایا. وسَلَّمَ عَلَیهِ ومَضی (الملهوف: ص 127، بحار الأنوار: ج 44 ص 364).
1) (2) . جاءَ مُحَمَّدُ بنُ الحَنَفِیَّةِ إِلَی الحُسَینِ علیه السلام فِیاللَّیلَةِ الَّتی أرادَ الحُسَینُ علیه السلام الخُروجَ فیصَبیحَتِها عَن مَکَّةَ، فَقالَ لَهُ: یا أخی، إنَّ أهلَ الکوفَةِ مَن قَد عَرَفتَ غَدرَهُم بِأَبیکَ وأخیکَ، وقَد خِفتُ أن یَکونَ حالُکَ کَحالِ مَن مَضی، فَإِن رَأَیتَ أن تُقیمَ؛ فَإِنَّکَ أعَزُّ مَن بِالحَرَمِ وأمنَعُهُ.
2) (3) . روز هشتم ذی حجّه را «یوم التَّرویَة (روز آب برداشتن)» میگویند؛ چرا که حاجیان، در آن برای روزهای بعد، آب برمیدارند.
3) (4) . عمرو بن سعید بن عاص بن سعید بن امیّه، مشهور به «اَشدَق»، از تابعیان است. او مصداق این پیشگوییِ پیامبرخدا صلی الله علیه و آله است که فرمود: «کسی از زورگویان بنیامیّه بر فراز منبر من خونْدماغ میشود و خون بینیاش جاری میشود». وی بر بالای منبر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، خوندماغ شد و خون بینیاش سرازیر گردید. او «لطیم الشیطان (یتیم شیطان)» لقب گرفته بود. گفته شده که وی، نخستین کسی است که برای مخالفت با ابن زبیر، «بسم اللّه» را در نماز، آهسته میگفت؛ چون ابن زبیر، آن را بلند میگفت. او پس از ولید بن عتبه، از سوی معاویه و یزید بن معاویه، فرماندار مدینه شد و زمان کشته شدن حسین علیه السلام نیز هم همچنان فرماندار مدینه بود. او بعدها، خواهان خلافت شد، و دمشق را تصرّف کرد. عبد الملک بن مروان، به او امان داد و سپس به سال 69 هجری، او را با دست خودش کشت. ابن حجر، کشته شدن او را در سال 70 هجری دانسته و در بارهاش گفته که وی، خودش را تلف کرد.
جنگید، با او بجنگد و اگر بر او دست یافت، او را بکُشد. پس حسین علیه السلام در روز تَرویه، بیرون رفت.(1)
. فَلَمّا کانَ یَومُ التَّروِیَةِ، قَدِمَ عَمرُو بنُ سَعیدِ بنِ العاصِ إلی مَکَّةَ فی جُندٍ کَثیفٍ، قَد أمَرَهُ یَزیدُ أن یُناجِزَ الحُسَینَ علیه السلام القِتالَ إن هُوَ ناجَزَهُ، أو یُقاتِلَهُ إن قَدَرَ عَلَیهِ، فَخَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام یَومَ التَّروِیَةِ (الملهوف: ص 58 /إعداد عبد الزهراء عثمان محمّد).
فرمود: «ای ابو فِراس! از آنها (یاران یزید) در امان نیستم».(2)
از فَرَزدَق شاعر، نقل شده که گفت: در سال شصتم، مادرم را به حج بردم. در ایّام حج - که شتر او را میراندم -، هنگامی که به حرم رسیدم، حسین بن علی علیه السلام را دیدم که از مکّه بیرون میرفت، و شمشیرها و سپرهای خود را همراه داشت.
گفتم: این قطار شتر، از کیست؟
گفتند: از حسین بن علی.
پیش او رفتم و سلام کردم و گفتم: ای پسر پیامبر خدا! خداوند، حاجت و آرزوهایت را روا دارد! پدر و مادرم به فدایت! چرا حج نکردی و با شتاب میروی؟
فرمود: «اگر شتاب نکنم، دستگیر میشوم».(3)
فَرُوِیَ عَنِ الفَرَزدَقِ الشّاعِرِ أنَّهُ قالَ: حَجَجتُ بِاُمّی فی سَنَةِ سِتّینَ، فَبَینا أنَا أسوقُ بَعیرَها حینَ دَخَلتُ الحَرَمَ، إذ لَقیتُ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام خارِجاً مِن مَکَّةَ، مَعَهُ أسیافُهُ وتِراسُهُ.
فَقُلتُ: لِمَن هذا القِطارُ؟ فَقیلَ: لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، فَأَتَیتُهُ فَسَلَّمتُ عَلَیهِ، وقُلتُ لَهُ: أعطاکَ اللّهُ سُؤلَکَ وأَمَلَکَ فیما تُحِبُّ، بِأَبی أنتَ واُمّی یَابنَ رَسولِ اللّهِ! ما أعجَلَکَ عَنِ الحَجِّ؟
فَقالَ: لَو لَم أعجَل لَاُخِذتُ (الإرشاد: ج 2 ص 67، إعلام الوری: ج 1 ص 445).
1) (1)
2) (2) . لَقیتُ حُسَیناً علیه السلام، فَقُلتُ: بِأَبی أنتَ! لَو أقَمتَ حَتّی یَصدُرَ النّاسُ لَرَجَوتُ أن یَتَقَصَّفَ أهلُ المَوسِمِ مَعَکَ، فَقالَ: لَم آمَنهُم یا أبا فِراسٍ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 455 ح 438).
3) (3) . لَمّا أرادَ الحُسَینُ علیه السلام التَّوَجُّهَ إلَی العِراقِ، طافَ بِالبَیتِ وسَعی بَینَ الصَّفا وَالمَروَةِ، وأحَلَّ مِن إحرامِهِ وجَعَلَها عُمرَةً؛ ū لِأَنَّهُ لَم یَتَمَکَّن مِن تَمامِ الحَجِّ؛ مَخافَةَ أن یُقبَضَ عَلَیهِ بِمَکَّةَ فَیُنفَذَ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، فَخَرَجَ علیه السلام مُبادِراً بِأَهلِهِ ووُلدِهِ ومَنِ انضَمَّ إلَیهِ مِن شیعَتِهِ، ولَم یَکُن خَبَرُ مُسلِمٍ قَد بَلَغَهُ؛ لِخُروجِهِ یَومَ خُروجِهِ عَلی ما ذَکَرناهُ.
فرمود: «آهنگ آن دارم که - إن شاء اللّه تعالی - همین یکی دو روز آینده، حرکت کنم».
ابن عبّاس به او گفت: تو را از این کار، در پناه خدا قرار میدهم. به من بگو - خدا، تو را قرین رحمتت بدارد - که آیا به سوی مردمی میروی که حاکمشان را کُشتهاند و ولایتشان را به تصرّف خود در آوردهاند و دشمن خویش را بیرون راندهاند؟ اگر چنین کردهاند، به سوی آنها برو؛ امّا اگر تو را خواندهاند و [هنوز] حاکمشان، آن جاست و بر قوم، چیره است و کارگزارانش خراجِ ولایتها را میگیرند، تو را به جنگ و زد و خورد، فرا خواندهاند. بیمِ آن دارم که فریبت دهند و تکذیبت نمایند و با تو ناسازگاری کنند و یاریات ندهند و بر ضدّ تو، شورانده شوند و از هر کس دیگری در کار دشمنیِ تو، سختتر باشند.
حسین علیه السلام فرمود: «از خدا خیر میجویم. ببینم که چه خواهد شد».
ابن عبّاس، از نزد وی رفت و ابن زبیر آمد و او نیز مدّتی با حسین علیه السلام سخن گفت و سپس چنین بر زبان آورد: نمیدانم چرا این قوم را وا گذاشتهایم و دست از آنها برداشتهایم، در صورتی که ما، فرزندان مهاجران و صاحبان خلافتیم، نه آنها. به من بگو که میخواهی چه کنی.
حسین علیه السلام فرمود: «در نظر دارم به سوی کوفه بروم، که پیروانم در آن جا و سران اهل کوفه، به من نامه نوشتهاند، و از خدا خیر میجویم».
ابن زبیر به او گفت: اگر کسانی همانند پیروان تو در آن جا داشتم، از آن، صرفنظر نمیکردم.
آن گاه از بیم آن که مبادا حسین علیه السلام بدگمان شود، گفت: اگر [هم] در حجاز بمانی و این جا
برای خلافت برخیزی، إن شاء اللّه، کسی با تو ناسازگاری نخواهد کرد.
سپس برخاست و از پیش او رفت.
حسین علیه السلام فرمود: «هان! این، هیچ چیزِ دنیا را بیشتر از این دوست ندارد که من، از حجاز به سوی عراق بروم. او میداند که با حضور من، چیزی از خلافت به او نمیرسد و مردم، او را با من برابر نمیگیرند. پس دوست دارد از این جا بروم تا حجاز، تنها برای او باشد».
چون شب، یا صبح بعد، فرا رسید، عبد اللّه بن عبّاس، نزد حسین علیه السلام آمد و گفت: ای پسرعمو! من صبوری میکنم؛ امّا صبر ندارم. بیم دارم که در این سفر، هلاک و نابود شوی. مردم عراق، قومی حیلهگرند. به آنها نزدیک مشو. در همین شهر بمان، که سَرور مردم حجازی. اگر مردم عراق - چنان که میگویند - تو را میخواهند، به آنها بنویس که دشمنِ خویش را بیرون کنند.
آن گاه به سوی آنها برو. اگر جز رفتن نمیخواهی، به سوی یَمَن برو که در آن جا، قلعهها و درّههایی وجود دارد و سرزمینی پهناور است و پدرت، در آن جا پیروانی دارد و از مردم نیز دوری. آن گاه برای مردم، نامه مینویسی و دعوتگرانت را میفرستی. در این صورت، امیدوارم که آنچه را میخواهی، بیخطر بیابی.
حسین علیه السلام به او فرمود: «ای پسرعمو! به خدا میدانم که خیرخواه و دلسوزی؛ ولی من تصمیم خود را گرفتهام و آهنگ رفتن دارم».
ابن عبّاس گفت: اگر میروی، زنان و کودکانت را نبر. به خدا، نگرانم که همانند عثمان که [کشته شد و] زنان و فرزندانش به او مینگریستند، کشته شوی.
پس از آن، ابن عبّاس گفت: دیدۀ ابن زبیر را روشن کردی که حجاز را به او وا میگذاری و از آن، بیرون میروی! امروز، چنان است که با وجود تو، کسی به او نمینگرد. به خدایی که جز او خدایی نیست، چنانچه میدانستم اگر موی و پیشانیات را بگیرم تا مردم [به خاطر دعوای ما] بر من و تو گِرد آیند، به رأی من، عمل میکنی [و از مکّه نمیروی]، چنین میکردم.
آن گاه ابن عبّاس، از نزد وی رفت و بر عبد اللّه بن زبیر گذشت و گفت: ای پسر زبیر! دیدگانت روشن شد! آن گاه، شعری بدین مضمون خواند:
ای چکاوک که در مَعمَر هستی!
جا برای تو، خالی شد. پس تخم بگذار و بانگ برآور
و هر اندازه که میخواهی، منقار بر زمین بزن.
اینک، حسین به سوی عراق میرود. حجاز را نگه دار.(1)
. إنَّ حُسَیناً علیه السلام لَمّا أجمَعَ المَسیرَ إلَی الکوفَةِ، أتاهُ عَبدُ اللّهِ بنُ عَبّاسٍ فَقالَ: یَا بنَ عَمِّ! إنَّکَ قَد أرجَفَ النّاسُ أنَّکَ سائِرٌ -
1) (1)
فرمود: «آری. چنین تصمیمی دارم».
عبد اللّه گفت: ای پسرعمو! تو را به خدا سوگند، از این کار، منصرف شو.
فرمود: «تصمیم خود را گرفتهام و چارهای جز حرکت نیست».
ابن عبّاس گفت: آیا به جایی میروی که [اهالیاش] امیرِ خود را بیرون کردهاند و سرزمینهای خود را به تصرّف خویش در آوردهاند؟ اگر چنین کردهاند، برو؛ ولی اگر تو را به سوی خود، دعوت کردهاند، امّا امیرشان همان جاست و کارگزارانش از آنان خراج میگیرند؛ همانا تو را برای جنگ کردن فرا خواندهاند و بیم دارم که تو را رها کنند، چنان که نسبت به پدر و برادرت چنین کردند.
حسین علیه السلام فرمود: «پسر عمو! در بارۀ آنچه گفتی، خواهم اندیشید».
خبر تصمیم امام حسین علیه السلام به عبد اللّه بن زبیر رسید. او هم به دیدار ایشان آمد و گفت: اگر در همین حرم الهی بمانی و نمایندگان و دعوتگران خود را به شهرها بفرستی و برای پیروان خود در عراق بنویسی که نزد تو بیایند و چون کارت استوار شد، کارگزاران یزید را از این شهر بیرون کنی، من هم در این کار با تو همراهی و همفکری خواهم کرد. اگر به مشورتِ من عمل کنی و این کار را در همین حرم - که محلّ گِرد آمدن مردم روی زمین، و محلّ آمد و شد از هر سویی است - انجام دهی، به خواست خداوند، آنچه را میخواهی از دست نمیدهی و امیدوارم که بِدان برسی.
میگویند: چون روز سوم رسید، عبد اللّه بن عبّاس، باز به حضور امام حسین علیه السلام آمد و گفت:
ای پسرعمو! به مردم کوفه نزدیک مشو که قومی حیلهگرند. در همین شهر بمان که سَرور مردم این جایی، و اگر نمیپذیری، به یَمَن برو که در آن، قلعهها و درّههایی است. آن جا، سرزمینی گسترده و پهناور است و گروهی از شیعیان پدرت، آن جایند، ضمن آن که از مردم نیز دور خواهی بود و دعوتگرانِ خود را به سرزمینها میفرستی. امید دارم که اگر چنین کنی، آنچه را میخواهی، در سلامت به دست آوری.
امام حسین علیه السلام فرمود: «ای پسرعمو! به خدا سوگند، میدانم که تو خیرخواه ومهربانی؛ ولی من، تصمیم به رفتن گرفتهام».
ابن عبّاس گفت: اگر بهناچار میروی، پس زنان و کودکان را با خود مبر، که من، بیم آن دارم که تو نیز همچون عثمان بن عَفّان که کشته شد و کودکانش شاهد کشته شدنش بودند، کشته شوی.
حسین علیه السلام فرمود: «پسر عمو! مصلحت را در این میبینم که با زنان و فرزندان، بیرون بروم».
ابن عبّاس، از نزد حسین علیه السلام بیرون رفت.(1)
. لَمّا عَزَمَ [الحُسَینُ علیه السلام] عَلَی الخُروجِ، وأخَذَ فِی الجَهازِ، بَلَغَ ذلِکَ عَبدَ اللّهِ بنَ عَبّاسٍ، فَأَقبَلَ حَتّی دَخَلَ عَلَی -
1) (1)
ابن عبّاس به او گفت: به خدا، گمان میبرم که فردا در میان همسران و دخترانت کشته شوی، چنان که عثمان در میان همسران و دخترانش کشته شد، ونگرانم که به راه عثمان بروی و در آن صورت، «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ جِعُونَ».
حسین علیه السلام فرمود: «ای پدر عبّاس! تو پیر شدهای.
پس ابن عبّاس گفت: اگر نبود که برای من یا تو زشت است، دستانم را [برای جلوگیری از رفتنت] در سرت فرو میبردم، و اگر میدانستم که با دست به گریبان شدن با تو، همین جا
میمانی، این کار را میکردم؛ ولی گمان نمیبرم که این کار برای من، سودی داشته باشد.
حسین علیه السلام به او فرمود: «اگر در جایی چنین و چنان [که گفتی] کشته شوم، بهتر است از این که حرمت مکّه به وسیلۀ من شکسته شود».
ابن عبّاس، گریست و گفت: چشمان ابن زبیر را روشن میکنی! به جان خودم، این، همان است که مایۀ خُرسندی او خواهد شد.
سپس عبد اللّه بن عبّاس، خشمگین، از نزد او رفت. ابن زبیر، بر در، ایستاده بود. ابن عبّاس، چون او را دید، گفت: ای فرزند زبیر! آنچه دوست داشتی، پیش آمد. چشمت روشن باد! ابا عبد اللّه میرود و حجاز را به تو وا میگذارد:
ای چکاوک که در مَعمَر هستی!
جا برای تو، خالی شد. پس تخم بگذار و بانگ برآور
و هر اندازه که میخواهی، منقار بر زمین بزن.(1)
. دَخَلَ عَبدُ اللّهِ بنُ العَبّاسِ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام فَکَلَّمَهُ طَویلاً، وقالَ: أنشُدُکَ اللّهَ أن تَهلِکَ غَداً بِحالِ مَضیعَةٍ، لا تأتِ العِراقَ، وإن کُنتَ لابُدَّ فاعِلاً، فَأَقِم حَتّی یَنقَضِیَ المَوسِمُ وتَلقَی النّاسَ، وتَعلَمَ عَلی ما یَصدُرونَ، ثُمَّ تَری رَأیَکَ - وذلِکَ فی عَشرِ ذِی الحِجَّةِ سَنَةَ سِتّینَ - فَأَبَی الحُسَینُ علیه السلام إلّاأن یَمضِیَ إلَی العِراقِ.
فَقالَ لَهُ ابنُ عَبّاسٍ: وَاللّهِ إنّی لَأَظُنُّکَ سَتُقتَلُ غَداً بَینَ نِسائِکَ وبَناتِکَ کَما قُتِلَ عُثمانُ بَینَ نِسائِهِ وبَناتِهِ، وَاللّهِ إنّی لَأَخافُ أن تَکونَ الَّذی یُقادُ بِهِ عُثمانُ! فَإِنّا للّهِِ وإنّا إلَیهِ راجِعونَ! فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: أبَا العَبّاسِ، إنَّکَ شَیخٌ قَد کَبَرتَ.
فَقالَ ابنُ عَبّاسٍ: لَولا أن یُزرِیَ ذلِکَ بی أو بِکَ لَنَشَبتُ یَدَیَّ فی رَأسِکَ، ولَو أعلَمُ أنّا إذا تَناصَینا أقمتَ لَفَعَلتُ، ولکن لا أخالُ ذلِکَ نافِعی!
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: لَأَن اقتَلَ بِمَکانِ کَذا و کَذا أحَبُّ إلَیَّ أن تُستَحَلَّ بی - یَعنی مَکَّةَ - قالَ: فَبَکَی ابنُ عَبّاسٍ وقالَ: أقرَرتَ عَینَ ابنِ الزُّبَیرِ. فَذاکَ الَّذی سَلا بِنَفسی عَنهُ.
ثُمَّ خَرَجَ عَبدُ اللّهِ بنُ عَبّاسٍ مِن عِندِهِ وهُوَ مُغضَبٌ، وَابنُ الزُّبَیرِ عَلَی البابِ، فَلَمّا رَآهُ قالَ: یَابنَ الزُّبَیرِ، قَد أتی ما أحبَبتَ، قَرَّت عَینُکَ، هذا أبو عَبدِ اللّهِ یَخرُجُ ویَترُکُکَ وَالحِجازَ:
یا لَکِ مِن قُبَّرَةٍ بمَعمَرِ خَلا لَکِ الجَوُّ فَبیضی وَاصفِری
ونَقِّری ما شِئتِ أن تُنَقِّری
(الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 450، تهذیب الکمال: ج 6 ص 420).
1) (1)
او مینشست و از او سخن میشنید. با وجود این، میدانست که تا حسین علیه السلام در مکّه است، هیچ یک از اهالیِ آن با وی بیعت نمیکند؛ چون حسین علیه السلام در نزد آنان، از ابن زبیر، باعظمتتر بود.
خبر به مردم کوفه رسید که حسین علیه السلام به مکّه آمده است و حسین علیه السلام بقیۀ ماه شعبان و تمام ماههای رمضان، شوّال و ذی قعده را در مکّه ماند.
در آن ایّام، عبد اللّه بن عبّاس و عبد اللّه بن عمر بن خطّاب، در مکّه بودند. آن دو با هم بر حسین علیه السلام وارد شدند و قصد داشتند به مدینه برگردند. ابن عمر به حسین علیه السلام گفت: ای ابا عبد اللّه! رحمت خدا بر تو باد! از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست، پروا کن. از دشمنیِ این خاندان با خودتان و ستمی که بر شما کردهاند، آگاهی و این مرد، یزید بن معاویه، بر مردم، فرمانروا شده است. ایمن نیستم [و میترسم] که مردم برای سیم و زر، به وی روی آورند و تو را بکشند و در این راه، انسانهای بسیاری نابود شوند. از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: «حسین، کشته میشود، و اگر او را کشتند و تنها نهادند و یاریاش نکردند، خدا تا قیامت، آنان را خوار خواهد کرد».
من به تو پیشنهاد میکنم از درِ سازش - که مردم نیز آن گونه وارد شدهاند - وارد شوی و چنان که در گذشته بر معاویه شکیبایی کردی، شکیبایی کن. شاید خدا، میان تو و این گروه ستمگر، حکم رانَد.
حسین علیه السلام به او فرمود: «ای ابو عبد الرحمان! من با یزید، بیعت و سازش کنم، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله در بارۀ او و پدرش، آن فرمود که فرمود؟!».
ابن عبّاس گفت: درست گفتی، ای ابا عبد اللّه! پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان حیاتش فرمود: «ما را چه با یزید؟! خدا، او را مبارک نکند! او فرزندم و فرزند دخترم، حسین، را میکشد. سوگند به آن که جانم در دست اوست، فرزندم در برابر مردمی که از او دفاع نمیکنند، کشته نمیشود، مگر آن که خدا، میان دلها و زبانهایشان، جدایی میافکند».
آن گاه ابن عبّاس گریست. حسین علیه السلام هم با او گریست و فرمود: «ای ابن عبّاس! تو میدانی که من، فرزند دختر پیامبرم؟».
ابن عبّاس گفت: به خدا سوگند، آری. میدانیم و میدانیم که در تمام دنیا، جز تو، کسی نیست که فرزند دختر پیامبر باشد، و این که یاری تو، بر این امّت، واجب است، همانند وجوب نماز و زکات - که یکی بدون دیگری، پذیرفته نیست -.
حسین علیه السلام فرمود: «ای ابن عبّاس! در بارۀ مردمی که فرزند دختر پیامبر صلی الله علیه و آله را از سرا و منزل و زادگاهش و از حرم پیامبرش و از همسایگیِ قبر او و زادگاه و مسجد و جایگاه هجرتش بیرون کردند، چه میگویی؛ آنان که او را نگران و ترسان، رها کردند که در جایی، آرام نگیرد و در
منزلی، پناه نجوید و قصد آنان، کشتن و ریختن خون اوست، در حالی که وی به خدا شرک نورزیده است و جز او سرپرستی بر نگرفته و از آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله و خلیفگانِ پس از او بر آن بودند، جدا نشده است؟».
ابن عبّاس گفت: در بارۀ آنان، جز این آیه را نمیگویم: «آنان، به خدا و پیامبرش کفر ورزیدند و نماز را جز با حالت سستی نمیخوانند»(1)
. توبه: آیۀ 54.
. «در برابر مردم، خودنمایی میکنند و جز اندکی، از خدا یاد نمیکنند.میان آن [دو گروه]، دو دلاند. نه با ایناناند و نه با آناناند، و هر که خدا گمراهش ساخت، راهی برای او نخواهی یافت»(2)و بر چنین کسانی، بزرگترین ضربه فرود خواهد آمد.
و امّا تو - ای پسر دختر پیامبر -، به راستی که سرآمدِ افتخار به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و پسرِ همانندِ مریم عَذرایی. ای پسر دختر پیامبر! گمان مبر که خدا، از آنچه ستمگران میکنند، بیخبر است. من گواهی میدهم که هر کس از همراهیِ تو روی بگردانَد و در ستیز با تو و نبرد با پیامبرت محمّد صلی الله علیه و آله طمع ورزد، هیچ بهرهای نخواهد داشت.
حسین علیه السلام فرمود: «خدایا! گواه باش».
ابن عبّاس گفت: ای پسر دختر پیامبر! فدایت شوم! گویی مرا به سوی خود میخوانی و از من میخواهی که یاریات کنم! به خدایی که جز او خدایی نیست، اگر با این شمشیرم در پیشِ روی تو، چنان ضربه زنم که شمشیرم، به تمامی، خُرد شود، یکصدمِ حقّ تو را نگزاردهام. اینک، پیش روی تو ام. به من، فرمان بده».
ابن عمر گفت: درنگ کنید! ای ابن عبّاس! ما را از این [گرفتاری] بِرَهان.
سپس ابن عمر، به حسین علیه السلام رو کرد و گفت: ای ابا عبد اللّه! در آنچه تصمیم داری، درنگ کن و از این جا به مدینه باز گرد و از در سازش با این قوم، وارد شو و از میهن خود و حرم جدّت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، غایب مباش و برای اینان که بهرهای ندارند، حجّت و راهی بر ضدّ خود مگذار، و اگر میخواهی [با یزید] بیعت نکنی، آزاد هستی تا در کارت بنگری؛ زیرا امید است که یزید بن معاویه، جز اندکی زنده نماند و خداوند، تو را از کارش کفایت کند.
حسین علیه السلام فرمود: «اُف بر این سخن، تا آن زمان که آسمانها و زمین هستند! ای عبد اللّه! تو را به خدا، من در این کار، دچار خطایم؟ اگر در نظر تو بر خطا هستم، مرا [از خطایم] باز گردان که
من فروتن، شنوا و پذیرایم».
ابن عمر گفت: نه، خدایا! خداوند، پسر دختر پیامبرش را بر خطا ننهاده است و یزید بن معاویه، در کار خلافت، همانند تو - که پاک و برگزیدۀ نسل پیامبر خدایی - نیست؛ ولی میترسم این چهرۀ زیبا و نیکوی تو، با شمشیر، نواخته شود و از این امّت، آنچه را دوست نداری، ببینی.
پس با ما به مدینه باز گرد و اگر دوست نداری بیعت کنی، هرگز بیعت نکن و در خانهات بنشین.
حسین علیه السلام فرمود: «ای ابن عمر! [تصوّر سخن تو] دور است. این گروه، چه به من دست یابند و چه به من دست نیابند، مرا رها نمیکنند و پیوسته بر آن اند تا اگرچه به زور، بیعت کنم و یا مرا بکُشند.
ای عبد اللّه! مگر نمیدانی از پستی دنیا نزد خدای متعال است که سرِ یحیی بن زکریّا، برای بدکارهای از بدکارگان بنی اسرائیل، ارمغان برده شد، در حالی که سر با برهان، بر ضدّ آنان سخن میگفت؟
ای ابو عبد الرحمان! مگر نمیدانی که بنی اسرائیل، در میان طلوع سپیده تا بر آمدن خورشید، هفتاد پیامبر را میکشتند و پس از آن، در بازارهایشان، همگی به داد و ستد مینشستند، چنان که گویی کاری نکردهاند، و خدا در مورد آنان، شتاب نورزید و سپس آنان را سخت و مقتدرانه گرفت؟
و ای ابو عبد الرحمان! از خدا پروا کن و از یاریام، رو بر متاب...».
سپس حسین علیه السلام به عبد اللّه بن عبّاس، رو کرد و گفت: ای ابن عبّاس! تو پسرعموی پدرم هستی و از هنگامی که تو را شناختهام، پیوسته به نیکی فرمان میدهی و به پدرم رایزنیهای حکیمانه میدادی. او پیوسته از تو خیرخواهی و رایزنی میخواست و تو به درستی، به او پیشنهاد میدادی. پس در پناه و پشتیبانی خدا، به مدینه برو و چیزی از خبرهای تو، بر من پوشیده نمیمانَد؛ زیرا من در این حرم، نشیمن دارم و تا وقتی که ببینم مردمش مرا دوست دارند و یاریام میکنند، همواره در آن، سُکنا خواهم گزید. پس آن گاه که مرا وا نهند، دیگران را جایگزین آنان خواهم کرد و به سخنی چنگ خواهم زد که ابراهیمِ خلیل علیه السلام، هنگامی که در آتش افکنده شد، آن را گفت: خداوند، مرا بَسَنده است و او، خوبْ کارگزاری است! پس آتش، بر او، سرد و سلامت گشت».
در آن هنگام، ابن عبّاس و ابن عمر، سخت گریستند و حسین علیه السلام نیز مدّتی با آن دو، گریست. پس از آن، با آن دو خداحافظی کرد و ابن عمر و ابن عبّاس، به مدینه رفتند و
حسین علیه السلام در مکّه اقامت گزید.(1)
. دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام إلی مَکَّةَ، فَفَرِحَ بِهِ أهلُها فَرَحاً شَدیداً، قالَ: وجَعَلوا یَختَلِفونَ إلَیهِ بُکرَةً وعَشِیَّةً، وَاشتَدَّ ذلِکَ عَلی عَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ؛ لِأَنَّهُ قَد کانَ طَمِعَ أن یُبایِعَهُ أهلُ مَکَّةَ، فَلَمّا قَدِمَ الحُسَینُ علیه السلام شَقَّ ذلِکَ عَلَیهِ، غَیرَ أنَّهُ لا یُبدی ما فی قَلبِهِ إلَی الحُسَین علیه السلام، لکِنَّهُ یَختَلِفُ إلَیهِ ویُصَلّی بِصَلاتِهِ، ویَقعُدُ عِندَهُ ویَسمَعُ مِن حَدیثِهِ، و هُوَ مَعَ ذلِکَ یَعلَمُ أنَّهُ لا یُبایِعُهُ أحَدٌ مِن أهلِ مَکَّةَ وَالحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام بِها؛ لِأَنَّ الحُسَینُ علیه السلام عِندَهُم أعظَمُ فی أنفُسِهِم مِنِ ابنِ الزُّبَیرِ.
قالَ: وبَلَغَ ذلِکَ أهلَ الکوفَةِ أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قَد صارَ إلی مَکَّةَ. وأقامَ الحُسَینُ علیه السلام بِمَکَّةَ باقِیَ شَهرِ شَعبانَ ورَمَضانَ وشَوّالَ وذِی القِعدَةِ.
قالَ: وبِمَکَّةَ یَومَئِذٍ عَبدُ اللّهِ بنُ عَبّاسٍ و عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ بنِ الخَطّابِ، فَأَقبَلا جَمیعاً حَتّی دَخَلا عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، وقَد عَزَما عَلی أن یَنصَرِفا إلَی المَدینَةِ، فَقالَ لَهُ ابنُ عُمَرَ: أبا عَبدِ اللّهِ رَحِمَکَ اللّهُ، اتَّقِ اللّهَ الَّذی إلَیهِ مَعادُکَ، فَقَد عَرَفتَ مِن عَداوَةِ أهلِ هذَا البَیتِ لَکُم، وظُلمَهُم إیّاکُم، وقَد وَلِیَ النّاسَ هذَا الرُّجُلُ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ، ولَستُ آمَنُ أن یَمیلَ النّاسُ إلَیهِ لِمَکانِ هذِهِ الصَّفراءِ وَالبَیضاءِ، فَیَقتُلونَکَ ویَهلِکُ فیکَ بَشَرٌ کَثیرٌ؛ فَإِنّی قَد سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله وهُوَ یَقولُ: «حُسَینٌ مَقتولٌ، ولَئِن قَتَلوهُ وخَذَلوهُ ولَن یَنصُروهُ، لَیَخذُلُهُمُ اللّهُ إلی یَومِ القِیامَةِ».
وأنَا اشیرُ عَلَیکَ أن تَدخُلَ فی صُلحِ ما دَخَلَ فیهِ النّاسُ، وَاصبِر کَما صَبَرتَ لِمُعاوِیَةَ مِن قَبلُ، فَلَعَلَّ اللّهَ أن یَحکُمَ بَینَکَ وبَینَ القَومِ الظّالِمینَ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: أبا عَبدِ الرَّحمنِ! أنَا ابایِعُ یَزیدَ وأدخُلُ فی صُلحِهِ! وقَد قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فیهِ وفی أبیهِ ما قالَ؟!
فَقالَ ابنُ عَبّاسٍ: صَدَقتَ أبا عَبدِ اللّهِ! قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فی حَیاتِهِ: «ما لی ولِیَزیدَ؟ لا بارَکَ اللّهُ فی یَزیدَ! وإنَّهُ یَقتُلُ وَلَدِی ووَلَدَ ابنَتِیَ الحُسَینَ، وَالَّذی نَفسی بِیَدِهِ، لا یُقتَلُ وَلَدی بَینَ ظَهرانَی قَومٍ فَلا یَمنَعونَهُ، إلّاخالَفَ اللّهُ بَینَ قُلوبِهِم وألسِنَتِهِم».
ثُمَّ بَکَی ابنُ عَبّاسٍ، وبَکی مَعَهُ الحُسَینُ علیه السلام، وقالَ: یَا بنَ عَبّاسٍ، تَعلَمُ أنِّی ابنُ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله؟ فَقالَ ابنُ عَبّاسٍ: اللّهُمَّ نَعَم، نَعلَمُ ونَعرِفُ أنَّ ما فِی الدُّنیا أحَدٌ هُوَ ابنُ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله غَیرُکَ، وأنَّ نَصرَکَ لَفَرضٌ عَلی هذِهِ الاُمَّةِ، کَفَریضَةِ الصَّلاةِ وَالزَّکاةِ الَّتی لا یُقدَرُ أن یُقبَلَ أحَدُهُما دونَ الاُخری.
قالَ الحُسَینُ علیه السلام: یَابنَ عَبّاسٍ، فَماتَقولُ فی قَومٍ أخرَجُوا ابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله مِن دارِهِ وقَرارِهِ، ومَولِدِهِ وحَرَمِ رَسولِهِ، ومُجاوَرَةِ قَبرِهِ ومَولِدِهِ، ومَسجِدِهِ ومَوضِعِ مُهاجَرِهِ، فَتَرَکوهُ خائِفاً مَرعوباً لا یَستَقِرُّ فی قَرارٍ، ولا یأوی فی مَوطِنٍ، یُریدونَ فی ذلِکَ قَتلَهُ وسَفکَ دَمِهِ، وهُوَ لَم یُشرِک بِاللّهِ شَیئاً، ولَا اتَّخَذَ مِن دونِهِ وَلِیّاً، ولَم یَتَغَیَّر عَمّا کانَ عَلَیهِ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَالخُلَفاءُ مِن بَعدِهِ؟
فَقالَ ابنُ عَبّاسٍ: ما أقولُ فیهِم إلّا «أَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ لا یَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلاّ وَ هُمْ کُسالی» «یُراؤُنَ النّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِیلاً * مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً» وعَلی مِثلِ هؤُلاءِ تَنزِلُ البَطشَةُ الکُبری.
وأمّا أنتَ یَا بنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَإِنَّکَ رَأسُ الفَخارِ بِرَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وَابنُ نَظیرَةِ البَتولِ، فَلا تَظُنَّ یَا بنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله أنَّ اللّهَ غافِلٌ عَمّا یَعمَلُ الظّالِمونَ، وأنَا أشهَدُ أنَّ مَن رَغِبَ عَن مُجاوَرَتِکَ، وطَمِعَ فی مُحارَبَتِکَ ومُحارَبَةِ نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، فَما لَهُ مِن خَلاقٍ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: اللّهُمَّ اشهَد! فَقالَ ابنُ عَبّاسٍ: جُعِلتُ فِداکَ یَا بنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ! کَأَنَّکَ تُریدُنی إلی نَفسِکَ، وتُریدُ مِنّی أن أنصُرَکَ! وَاللّهِ الَّذی لا إلهَ إلّاهُوَ، أن لَو ضَرَبتُ بَینَ یَدَیکَ بِسَیفی هذا حَتّی انخَلَعَ جَمیعاً مِن کَفّی، لَما کُنتُ مِمَّن اوفی مِن -
1) (1)
پس حسین علیه السلام آهنگ رفتن کرد. ابن عبّاس، آمد و او را از این کار، نهی کرد و به او گفت: ای پسرعمو! مردم کوفه، مردمی نیرنگبازند. پدرت را کشتند و برادرت را تنها نهادند و بر او نیزه زدند و جامهاش را بر گرفتند و او را به دشمن سپردند، و کردند آنچه کردند!
حسین علیه السلام فرمود: «اینها، نامهها و پیکهای آنان است و بر من واجب است که به نبرد دشمنان خدا بروم».
پس ابن عبّاس گریست و گفت: وای از مصیبت حسین!(1)
فَقالَ: هذِهِ کُتُبُهُم ورُسُلُهُم، وقَد وَجَبَ عَلَیَّ المَسیرُ لِقِتالِ أعداءِ اللّهِ. فَبَکَی ابنُ عَبّاسٍ، وقالَ: واحُسَیناه! (تذکرة الخواصّ: ص 239).
1) (1) . إنَّ حُسَیناً علیه السلام کَثُرَت عَلَیهِ کُتُبُ أهلِ الکوفَةِ، وتَواتَرَت إلَیهِ رُسُلُهُم: «إن لم تصل إلینا فأنت آثم»، فَعَزَمَ عَلَی المَسیرِ، فَجاءَ إلَیهِ ابنُ عَبّاسٍ ونَهاهُ عَن ذلِکَ، وقالَ لَهُ: یَا بنَ عَمِّ، إنَّ أهلَ الکوفَةِ قَومٌ غُدُرٌ، قَتَلوا أباکَ، وخَذَلوا أخاکَ وطَعَنوهُ وسَلَبوهُ وسَلَّموهُ إلی عَدُوِّهِ، وفَعَلوا ما فَعَلوا.
به من فرمود: «ای ابن عبّاس! مگر نمیدانی که مرگ من، در آن جاست؟ و کشتارگاه یاران من، آن جاست؟».
به او گفتم: این را از کجا میگویی؟
فرمود: «از رازی که برایم گفته شده است و آگاهیای که به من دادهاند».(1)
. لَقیتُ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام وهُوَ یَخرُجُ إلَی العِراقِ، فَقُلتُ لَهُ: یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، لا تَخرُج، قالَ: فَقالَ لی: یَا بنَ عَبّاسٍ، أما عَلِمتَ أنّ مَنِیَّتی مِن هُناکَ، وأنَّ مَصارِعَ أصحابی هُناکَ؟ فَقُلتُ لَهُ: فَأنّی لَکَ ذلِکَ؟ قالَ: بِسِرٍّ سُرَّ لی، وعِلمٍ اعطیتُهُ (دلائل الإمامة: ص 181 ح 96، ذوب النضار: ص 30).
کشف الریبة - به نقل از عبد اللّه بن سلیمان نوفلی، از امام صادق علیه السلام، از پدرش امام باقر علیه السلام -: چون حسین علیه السلام آمادۀ رفتن به کوفه شد، ابن عبّاس، نزد او آمد و او را به خدا و خویشاوندی، سوگند داد که او، آن کشتۀ طَف نباشد. پس حسین علیه السلام فرمود: «من از قتلگاه خویش آگاهم و خواستهام از دنیا، جز جدایی از آن نیست».(2)
الملهوف: عبد اللّه بن عبّاس و عبد اللّه بن زبیر، هنگام رفتن امام علیه السلام از مکّه، نزد ایشان آمدند و به او پیشنهاد خویشتنداری [و ماندن] کردند. امام علیه السلام به آن دو فرمود: «پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به من دستوری داده است و من، آن را انجام میدهم».
ابن عبّاس، در حالی که میگفت: «وای از مصیبت حسین!»، بیرون رفت.(3)
فَقالَ لَهُما: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قَد أمَرَنی بِأَمرٍ وأنَا ماضٍ فیهِ.
قالَ: فَخَرَجَ ابنُ عَبّاسٍ وهُوَ یَقولُ: واحُسَیناه (الملهوف: ص 101، بحار الأنوار: ج 44 ص 364).
پس آمادۀ رفتن شد. گروهی از جمله برادرش محمّد بن حنفیّه، ابن عمر، ابن عبّاس و دیگران، او را باز داشتند.
1) (1)
2) (2) . لَمّا تَجَهَّزَ الحُسَینُ علیه السلام إلَی الکوفَةِ، أتاهُ ابنُ عَبّاسٍ، فَناشَدَهُ اللّهَ وَالرَّحِمَ أن یَکونَ هُوَ المَقتولَ بِالطَّفِّ. فَقالَ: [أنا أعرَفُ] بِمَصرَعی مِنکَ، وما وُکدی مِنَ الدُّنیا إلّافِراقُها (کشف الریبة: ص 89، بحار الأنوار: ج 75 ص 362 ح 77).
3) (3) . وجاءَهُ [أی الإمامَ الحُسَینَ علیه السلام عِندَ الخُروجِ مِن مَکَّةَ] عَبدُ اللّهِ بنُ العَبّاسِ، وعَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ، فَأَشارا عَلَیهِ بِالإِمساکِ.
پس فرمود: «پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم. به من فرمانی داد و من، آن را انجام میدهم».(1)
. سارَ [الإِمامُ الحُسَینُ علیه السلام] مِنَ المَدینَةِ إلی مَکَّةَ، فَأَتاهُ کُتُبُ أهلِ الکوفَةِ وهُوَ بِمَکَّةَ، فَتَجَهَّزَ لِلمَسیرِ، فَنَهاهُ جَماعَةٌ، مِنهُم: أخوهُ مُحَمَّدُ ابنُ الحَنَفِیَّةِ، وَابنُ عُمَرَ، وَابنُ عَبّاسٍ، وغَیرُهُم.
فَقالَ: رَأَیتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فِی المَنامِ، وأمَرَنی بِأَمرٍ فَأَنَا فاعِلٌ ما أمَرَ (اسد الغابة: ج 2 ص 28).
ر. ک: ص 535 (فصل ششم/عبد اللّه بن عباس).
(2)605. کامل الزیارات - به نقل از ابو جارود، از امام باقر علیه السلام -: حسین علیه السلام یک روز قبل از تَرویه،(3)از مکّه بیرون رفت. عبد اللّه بن زبیر، او را بدرقه کرد و گفت: ای ابا عبد اللّه! موسم حج فرا رسید و تو، آن را وا میگذاری و به سوی عراق میروی؟
فرمود: «ای پسر زبیر! اگر در ساحل فرات به خاک سپرده شوم، بهتر از آن است که در آستانۀ کعبه به خاک سپرده شوم [و حرمت کعبه حفظ نشود]».(4)
فَقالَ: یَابنَ الزُّبَیرِ! لَأَن ادفَنَ بِشاطِئِ الفُراتِ، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن ادفَنَ بِفِناءِ الکَعبَةِ (کامل الزیارات: ص 151 ح 184، بحار الأنوار: ج 45 ص 86 ح 18).
کاش به مکّه میآمدی و در حرم بودی!
1) (1)
2) (2) . عبد اللّه بن زبیر بن عوّام قرشی اسدی - که کنیهاش ابو بکر و مادرش اسما دختر ابو بکر است -، از صحابیان است. وی در سال اوّل هجرت، به دنیا آمد و نخستین مولود مهاجران است. وی پس از کشته شدن عثمان، تمام تلاش خود را برای به خلافت رساندن پدرش زبیر به کار گرفت؛ ولی موفّق نشد. او از یک سو با خالهاش عایشه و از یک سو با پدرش زبیر، و از سوی دیگر با طلحه ارتباط داشت. او در جنگ جَمَل با پدرش حضور داشت. امام علی علیه السلام میفرمود: «زبیر، همیشه از ما بود، تا این که عبد اللّه، بزرگ شد». پس از شکست نبرد جمل، با وساطت عایشه بخشوده شد. معاویه، او را احترام نمیکرد و او پس از مرگ معاویه، با یزید بیعت نکرد و برای حفظ جان خود، در مکّه سکنا گزید، تا این که آشوبی میان او و سپاه یزید برپا شد. او در سال 64 هجری، به قصد خلافت، قیام کرد و بر حجاز، یمن، عراق و خراسان، مسلّط گشت. وی از عبد اللّه بن عبّاس و محمّد بن حنفیّه، درخواست بیعت کرد؛ ولی آن دو به وی پاسخ مثبت ندادند و تصمیم داشت آن دو را بسوزاند. او در حکومت عبد الملک بن مروان، به سال 73 هجری، پس از آن که حَجّاج، به مکّه و مسجد الحرام حمله بُرد، کشته شد و سپس به دار آویخته شد. از امامان اهل بیت علیهم السلام در بارهاش مذمّتهایی نقل شده است.
3) (3) . تَروِیَه، روز هشتم ذی حجّه است.
4) (4) . إنَّ الحُسَینَ علیه السلام خَرَجَ مِن مَکَّةَ قَبلَ التَّروِیَةِ بَیَومٍ، فَشَیَّعَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ، فَقالَ: یا أبا عَبدِ اللّهِ، لَقَد حَضَرَ الحَجُّ وتَدَعُهُ وتَأتِی العِراقَ؟!
حسین علیه السلام فرمود: «ما حرمت آن را نمیشکنیم و به وسیلۀ ما، حرمتش از میان نمیرود.(1)
. ظاهراً سخن امام علیه السلام، طعنی بر عبد اللّه بن زبیر است که دو بار، سبب هتک حرمت بیت اللّه الحرام شد (ر. ک: ج 2 ص 623 «بخش هفتم/درآمد/قیام مردم مکّه»).
اگر در تَلِّ اعْفَر(2)کشته شوم، بهتر است تا در حرم، کشته شوم».(3)آن گاه حسین علیه السلام به جمعیّت رو کرد و فرمود: «این به من میگوید: کبوتری از کبوتران حرم باش! اگر من در فاصلۀ دور از حرم، کشته شوم، بهتر است که در فاصلۀ یک وجبی آن، کشته شوم، و اگر در طَف کشته شوم، بهتر است که در حرم، کشته شوم».(4)
حسین علیه السلام به او فرمود: «اگر در فلان محل و فلان محل کشته شوم، نزد من، بهتر است که حرمت حرم به وسیلۀ من، شکسته شود».(5)
فَقالَ لَهُ حُسَینٌ علیه السلام: لَأَن اقتَلَ بِمَکانِ کَذا وکَذا، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن تُستَحَلَّ بی - یَعنی مَکَّةَ - (تاریخ دمشق: ج 14 ص 203، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 293).
فرمود: «عراق».
گفت: آنان، کسانی هستند که پدرت را کشتند و به برادرت نیزه زدند و میبینم که تو را نیز میکشند.
1) (1)
2) (2) . اعفَر، یعنی سفیدیای که بسیار سفید نباشد. نیز به ریگ و خاک سرخ، گفته میشود (تاج العروس: ج 7 ص 240 و ص 246 مادّۀ «عفر»). تلّ اعفَر، نام قلعهای است که بین سِنجار و موصل، واقع شده است و گفته شده که به خاطر رنگش به آن، اعفَر گفتهاند. همچنین شهر کوچکی به همین نام است که بین حصن مسلمه و رَقّه، از نواحی شمال عراق، واقع شده است (معجم البلدان: ج 2 ص 39. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 5 در پایان جلد 2).
3) (3) . قالَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ لِلحُسَینِ علیه السلام: ولَو جِئتَ إلی مَکَّةَ فَکُنتَ بِالحَرَمِ! فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: لا نَستَحِلُّها ولا تُستَحَلُّ بِنا، ولَأَن اقتَلَ عَلی تَلِّ أعفَرَ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ بِها (کامل الزیارات: ص 151 ح 183، بحار الأنوار: ج 45 ص 85 ح 17).
4) (4) . سَمِعتُ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام و خَلا بِهِ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ وناجاهُ طَویلاً، قالَ: ثُمَّ أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام بِوَجهِهِ إلَیهِم، وقالَ: إنَّ هذا یَقولُ لی: کُن حَماماً مِن حَمامِ الحَرَمِ! ولَأَن اقتَلَ بَینی وبَینَ الحَرَمِ باعٌ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ وبَینی وبَینَهُ شِبرٌ، ولَأَن اقتَلَ بِالطَّفِّ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ بِالحَرَمِ (کامل الزیارات: ص 151 ح 182، بحار الأنوار: ج 45 ص 85 ح 16).
5) (5) . قالَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ لِحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام: أینَ تَذهَبُ؟ إلی قَومٍ قَتَلوا أباکَ وطَعَنوا أخاکَ؟!
فرمود: «من نیز همان را میبینم».(1)
. إنَّ ابنَ الزُّبَیرِ لَحِقَ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام، قالَ: أینَ تُریدُ؟ قالَ: العِراقَ. قالَ: هُمُ الَّذینَ قَتَلوا أباکَ وطَعَنوا أخاکَ! و أنا أری أنَّهُم قاتِلوکَ. قالَ: و أنا أری ذلِکَ (الأمالی، شجری: ج 1 ص 174، المناقب، کوفی: ج 2 ص 262 ح 727).
عبد اللّه بن زبیر گفت: آیا به سوی مردمی میروی که پدرت را کشتند و برادرت را بیرون کردند؟!(2)
فَقالَ لَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ: أتَخرُجُ إلی قَومٍ قَتَلوا أباکَ، وأخرَجوا أخاکَ؟! (تاریخ دمشق: ج 14 ص 203، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2604).
حسین علیه السلام به او - که آهسته با وی سخن میگفت -، گوش فرا داد.
آن گاه حسین علیه السلام رو به ما کرد و فرمود: «میدانید ابن زبیر، چه میگوید؟».
گفتیم: خدا ما را فدایت کند! نمیدانیم.
فرمود: «میگوید: در این مسجد (مسجد الحرام) بمان تا مردم را پیرامون تو گِرد آورم».
حسین علیه السلام آن گاه فرمود: «به خدا، اگر یک وجب بیرون از مسجد کشته شوم، بهتر از آن است که یک وجب، داخل آن کشته شوم. به خدا، اگر در سوراخِ یکی از خزندگان باشم، مرا بیرون میکشند تا کار خود را انجام دهند. به خدا، به من ستم میکنند، چنان که یهودیان در روز شنبه، ستم کردند».(3)
ثُمَّ قالَ الحُسَینُ علیه السلام: وَاللّه ِ، لَأَن اقتَلَ خارِجاً مِنها بِشِبرٍ، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ داخِلاً مِنها بِشِبرٍ، وَایمُ اللّهِ، لَو کُنتُ فی جُحرٍ هامّةٍ مِن هذِهِ الهَوامِّ لَاستَخرَجونی حَتّی یَقضوا فِیَّ حاجَتَهُم، ووَاللّهِ لَیَعتَدُنَّ عَلَیَّ کَمَا اعتَدَتِ الیَهودُ فِی السَّبتِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 385).
1) (1)
2) (2) . سَمِعتُ رَجُلاً یُحَدِّثُ عَنِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، قالَ: سَمِعتُهُ یَقولُ لِعَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ: أتَتنی بَیعَةُ أربَعینَ ألفاً یَحلِفونَ لی بِالطَّلاقِ وَالعِتاقِ مِن أهلِ الکوفَةِ - أو قالَ: مِن أهلِ العِراقِ -.
3) (3) . سَمِعتُ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام وهُوَ بِمَکَّةَ، وهُوَ واقِفٌ مَعَ عَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ، فَقالَ لَهُ ابنُ الزُّبَیرِ: إلَیَّ یَا بنَ فاطِمَةَ، فَأَصغی إلَیهِ فَسارَّهُ، قالَ: ثُمَّ التَفَتَ إلَینَا الحُسَینُ علیه السلام فَقالَ: أتَدرونَ ما یَقولُ ابنُ الزُّبَیرِ؟ فَقُلنا: لا نَدری جَعَلَنَا اللّهُ فِداکَ! فَقالَ: قالَ: أقِم فِی هذَا المَسجِدِ؛ أجمَعُ لَکَ النّاسَ.
حسین علیه السلام به وی فرمود: «پدرم به من خبر داده که سردستهای آن جا هست که حرمت کعبه را میشکند. نمیخواهم من، آن سردسته باشم».
ابن زبیر به او گفت: اگر میخواهی، بمان و کار را به من وا گذار که اطاعت میبینی و نافرمانی نمیبینی.
فرمود: «این را هم نمیخواهم».
سپس آنان، آهسته سخنْ گفتند که ما نمیشنیدیم و همچنان، آهسته سخن میگفتند تا هنگامی که دعای مردم را شنیدیم که هنگام ظهر، به سوی مِنا رهسپار بودند. حسین علیه السلام برخاست و طواف کعبه کرد و میان صفا و مروه، سعی نمود و چیزی از موی خود را کوتاه کرد و از احرام عمره، بیرون رفت. آن گاه راهیِ کوفه شد و ما با مردم، به سوی مِنا رفتیم.(1)
. خَرَجنا حاجّینَ مِنَ الکوفَةِ حَتّی قَدِمنا مَکَّةَ، فَدَخَلنا یَومَ التَّروِیَةِ، فَإِذا نَحنُ بِالحُسَینِ علیه السلام وعَبدِ اللّهِ بنِ الزُّبَیرِ قائِمَینِ عِندَ ارتِفاعِ الضُّحی فیما بَینَ الحِجرِ وَالبابِ، قالا: فَتَقَرَّبنا مِنهُما، فَسَمِعنا ابنَ الزُّبَیرِ وهُوَ یَقولُ لِلحُسَینِ علیه السلام: إن شِئتَ أن تُقیمَ أقَمتَ فَوُلّیتَ هذَا الأَمرَ، فَآزَرناکَ وساعَدناکَ، ونَصَحنا لَکَ وبایَعناکَ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: إنَّ أبی حَدَّثَنی أنَّ بِها کَبشاً یَستَحِلُّ حُرمَتَها، فَما احِبُّ أن أکونَ أنا ذلِکَ الکَبشَ، فَقالَ لَهُ ابنُ الزُّبَیرِ: فَأَقِم إن شِئتَ، وتُوَلّینی - أنَا - الأَمرَ فَتُطاعُ ولا تُعصی. فَقالَ: وما اریدُ هذا أیضاً.
قالا: ثُمَّ إنَّهُما أخفَیا کَلامَهُما دونَنا، فَما زالا یَتَناجَیانِ حَتّی سَمِعنا دُعاءَ النّاسِ رائِحینَ مُتَوَجِّهینَ إلی مِنیً عِندَ الظُّهرِ؛ قالا: فَطافَ الحُسَینُ علیه السلام بِالبَیتِ وبَینَ الصَّفا وَالمَروَةِ، وقَصَّ مِن شَعرِهِ وحَلَّ مِن عُمرَتِهِ، ثُمَّ تَوَجَّهَ نَحوَ الکوفَةِ، وتَوَجَّهنا نَحوَ النّاسِ إلی مِنی (تاریخ الطبری: ج 5 ص 384، البدایة و النهایة: ج 8 ص 166).
سپس گفت: نمیدانم چرا این قوم (بنی امیّه) را وا گذاشتهایم و دست از آنها برداشتهایم، در صورتی که ما، فرزندان مهاجرانیم و [ما] صاحبان خلافتیم، نه آنها! به من بگو که میخواهی چه کنی؟
حسین علیه السلام فرمود: «در نظر دارم به کوفه بروم، که پیروانم در آن جا و سران مردم کوفه، به من نامه نوشتهاند، و از خدا، خیر میجویم».
1) (1)
ابن زبیر به او گفت: اگر کسانی همانند پیروان تو در آن جا داشتم، از آن چشم نمیپوشیدم. آن گاه از بیم آن که مبادا حسین علیه السلام به او بدگمان شود، گفت: اگر در حجاز بمانی و این جا [نیز] برای خلافت برخیزی، إن شاء اللّه، مخالفت نخواهی دید. آن گاه برخاست و از نزد وی رفت.
حسین علیه السلام فرمود: «هان! این، هیچ چیز دنیا را بیشتر از این دوست ندارد که من از حجاز به سوی عراق بروم؛ چرا که میداند با وجود من، چیزی از خلافت به او نمیرسد و مردم، او را با من، برابر نمیگیرند. دوست دارد از این جا بروم که حجاز برای او خالی بماند».(1)
. أتَاهُ ابنُ الزُّبَیرِ فَحَدَّثَهُ ساعَةً، ثُمَّ قالَ: ما أدری ما تَرکُنا هؤُلاءِ القَومَ وکَفُّنا عَنهُم، ونَحنُ أبناءُ المُهاجِرینَ ووُلاةُ هذَا الأَمرِ دونَهُم! خَبِّرنی ما تُریدُ أن تَصنَعَ؟
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: وَاللّهِ لَقَد حَدَّثتُ نَفسی بِإِتیانِ الکوفَةِ، ولَقَد کَتَبَ إلَیَّ شیعَتی بِها وأشرافُ أهلِها، وأستَخیرُ اللّهَ.
فَقالَ لَهُ ابنُ الزُّبَیرِ: أما لَو کانَ لی بِها مِثلُ شیعَتِکَ ما عَدَلتُ بِها! ثُمَّ إنَّهُ خَشِیَ أن یَتَّهِمَهُ، فَقالَ: أما إنَّکَ لَو أقَمتَ بِالحِجازِ ثُمَّ أرَدتَ هذَا الأَمرَ هاهُنا ما خولِفَ عَلَیکَ إن شاءَ اللّهُ، ثُمَّ قامَ فَخَرَجَ مِن عِندِهِ.
فَقالُ الحُسَینُ علیه السلام: ها، إنَّ هذا لَیسَ شَیءٌ یُؤتاه مِنَ الدُّنیا أحَبَّ إلَیهِ مِن أن أخرُجَ مِنَ الحِجازِ إِلَی العِراقِ، وقَد عَلِمَ أنَّهُ لَیسَ لَهُ مِنَ الأَمرِ مَعی شَیءٌ، وأنَّ النّاسَ لَم یَعدِلوهُ بی، فَوَدَّ أنّی خَرَجتُ مِنها لِتَخلُوَ لَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 383، البدایة و النهایة: ج 8 ص 160).
حسین علیه السلام فرمود: «با خود از رفتن به کوفه میگفتم؛ چرا که شیعیان من و برجستگان مردم، به من نامه نوشتهاند، و از خدا، خیر میخواهم».
ابن زبیر به او گفت: اگر من، مانند تو پیروانی در آن جا داشتم، از این کار، دست بر نمیداشتم.
سپس از بیم آن که امام علیه السلام به او بدگمان شود، به او گفت: تو اگر در حجاز [هم] بمانی و در این جا پیگیر این کار (حکومت) باشی، با تو مخالفت نداریم. تو را یاری میدهیم و با تو بیعت مینماییم و برایت، خیرخواهی میکنیم.
حسین علیه السلام به او فرمود: «البتّه پدرم به من خبر داده که این جا سردستهای دارد که با او، حرمت حرم، شکسته میشود و من دوست ندارم آن سردسته باشم».
ابن زبیر گفت: پس اگر خواستی، این جا بمان و کار را به من بسپار، که فرمان بُرده میشوی و نافرمانی نمیشوی.
1) (1)
حسین علیه السلام فرمود: «این را هم نمیخواهم».
سپس آن دو، سخنان خود را از ما پنهان داشتند. آن گاه حسین علیه السلام رو به مردم آن جا کرد و فرمود: «آیا میدانید چه میگوید؟».
گفتند: نمیدانیم، خدا ما را فدای تو گرداند!
فرمود: «او میگوید: در این مسجد بنشین تا مردم را برای تو گِرد آورم».
آن گاه حسین علیه السلام به او فرمود: «به خدا، اگر یک وجب دورتر از حرم کشته شوم، برای من، دوستداشتنیتر است از این که در آن جا کشته شوم، و اگر دو وجب دورتر از آن کشته شوم، بهتر از این است که یک وجب دورتر از آن کشته شوم. به خدا سوگند، اگر در سوراخِ خزندهای از خزندگان باشم، مرا بیرون آورده، کار خود را در مورد من انجام میدهند. به خدا، به من ستم میکنند، چنان که یهود در روز شنبه، ستم کردند».
پس ابن زبیر، از نزد او برخاست و رفت.
حسین علیه السلام فرمود: «هیچ چیز در دنیا نزد او، دوستداشتنیتر از این نیست که من از حجاز، بیرون بروم. او میداند که مردم، مرا با او برابر نمیگیرند. پس دوست دارد که من بیرون روم تا حجاز برای او، خالی بماند».(1)
. خَرَجَ ابنُ عَبّاسٍ وأتاهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] ابنُ الزُّبَیرِ فَحَدَّثَهُ ساعَةً، ثُمَّ قالَ: ما أدری ما تَرکُنا هؤُلاءِ القَومَ وکَفُّنا، ونَحنُ أبناءُ المُهاجِرینَ ووُلاةُ هذَا الأَمرِ دونَهُم، خَبِّرنی ما تُریدُ أن تَصنَعَ؟
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: لَقَد حَدَّثتُ نَفسی بِإِتیانِ الکوفَةِ، ولَقَد کَتَبَت إلَیَّ شیعَتی بِها، وأشرافُ النّاسِ، وأستَخیرُ اللّهَ.
فَقالَ لَهُ ابنُ الزُّبَیرِ: أما لَو کانَ لی بِها مِثلُ شیعَتِکَ لَما عَدَلتُ عَنها! ثُمَّ خَشِیَ أن یَتَّهِمَهُ فَقالَ لَهُ: أما إنَّکَ لَو أقَمتَ بِالحِجازِ ثُمَّ أرَدتَ هذَا الأَمرَ هاهُنا، لَما خالَفنا عَلَیکَ، وساعَدناکَ وبایَعناکَ ونَصَحنا لَکَ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: إنَّ أبی حَدَّثَنی أنَّ لَها کَبشاً بِهِ تُستَحَلُّ حُرمَتُها، فَما احِبُّ أن أکونَ أنا ذلِکَ الکَبشَ.
قالَ: فَأَقِم إن شِئتَ وتُوَلّینی أنَا الأَمرَ، فَتُطاعُ ولا تُعصی.
قالَ: ولا اریدُ هذا أیضاً. ثُمَّ إنَّهُما أخفَیا کَلامَهُما دونَنا، فَالتَفَتَ الحُسَینُ علیه السلام إلی مَن هُناکَ وقالَ: أتَدرونَ ما یَقولُ؟ قالوا: لا نَدری، جَعَلَنا اللّهُ فِداکَ! قالَ: إنَّهُ یَقولُ: أقِم فی هذَا المَسجِدِ أجمَعُ لَکَ النّاسَ!
ثُمَّ قالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: وَاللّهِ لَأَن اقتَلَ خارِجاً مِنها بِشِبرٍ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ فیها، ولَأَن اقتَلَ خارِجاً مِنها بِشِبرَینِ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ خارِجاً مِنها بِشِبرٍ، وَایمُ اللّهِ، لَو کُنتُ فی جُحرِ هامَّةٍ مِن هذِهِ الهَوامِّ لَاستَخرَجونی حَتّی یَقضوا بی حاجَتَهُم! وَاللّهِ لَیَعتَدُنَّ عَلَیَّ کَما اعتَدَتِ الیَهودُ فِی السَّبتِ.
فَقامَ ابنُ الزُّبَیرِ فَخَرَجَ مِن عِندِهِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: إنَّ هذا لَیسَ شَیءٌ مِنَ الدُّنیا أحَبَّ إلَیهِ مِن أن أخرُجَ مِنَ الحِجازِ، وقَد عَلِمَ أنَّ النّاسَ لا یَعدِلونَهُ بی، فَوَدَّ أنّی خَرَجتُ حَتّی یَخلُوَ لَهُ (الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 546، الفصول المهمّة: ص 184).
1) (1)
بن زبیر، به دیدارش آمد و با او خلوت کرد و رفت.
حسین علیه السلام به ما فرمود: «میدانید که این، چه میگوید؟ میگوید: کبوتری از کبوترانِ این مسجد باش. به خدا سوگند، اگر یک وجب دورتر از آن کشته شوم، نزد من، دوستداشتنیتر است تا این که در درون آن کشته شوم، و اگر دو وجب دورتر از آن کشته شوم، بهتر از آن است که یک وجب دورتر از آن کشته شوم. به خدا، اگر در سوراخ خزندهای باشم، مرا بیرون میآورند تا خواستۀ خود را انجام دهند. به خدا، چنان که یهودیان در روز شنبه ستم ورزیدند، اینان به من ستم میکنند».(1)
. کُنّا جُلوساً مَعَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام عِندَ جَمرَةِ العَقَبَةِ، فَلَقِیَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ، فَخَلا بِهِ، ثُمَّ مَضی.
فَقالَ لَنَا الحُسَینُ علیه السلام: أتَدرونَ ما یَقولُ هذا؟ یَقولُ: کُن حَمامَةً مِن حَمامِ هذَا المَسجِدِ! وَاللّهِ لَأَن اقتَلَ خارِجاً مِنهُ بِشِبرٍ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ فیهِ، ولَأَن اقتَلَ خارِجاً مِنهُ بِشِبرَینِ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ خارِجاً مِنهُ بِشِبرٍ. وَاللّهِ لَو کُنتُ فی جُحرِ هامَّةٍ لَأَخرَجونی حَتّی یَقضوا فِیَّ حاجَتَهُم، وَاللّهِ لیعتدوا فِیَّ کَمَا اعتَدَتِ الیَهودُ فِی السَّبتِ (شرح الأخبار: ج 3 ص 145 ح 1087).
حسین علیه السلام گفت: «آهنگ رفتن به کوفه دارم».
گفت: خدا، به تو توفیق دهد! هان! اگر من یارانی همانند تو در آن جا داشتم، از رفتن، چشم نمیپوشیدم.
وی پس از آن ترسید که حسین علیه السلام به او بدگمان شود و گفت: کاش در این جا میماندی و ما و مردم حجاز را به بیعت با خویش، فرا میخواندی و ما بِدان، شتاب میورزیدیم. تو برای آن (حکومت)، از یزید و پدرش سزاوارتری.(2)
فَقالَ حُسَینٌ علیه السلام: قَد عَزَمتُ عَلی إتیانِ الکوفَةِ. فَقالَ: وَفَّقَکَ اللّهُ، أما لَو أنَّ لی بِها مِثلَ أنصارِکَ ما عَدَلتُ عَنها. ثُمَّ خافَ أن یَتَّهِمَهُ، فَقالَ: ولَو أقَمتَ بِمَکانِکَ فَدَعَوتَنا وأهلَ الحِجازِ إلی بَیعَتِکَ، أجَبناکَ وکُنّا إلَیکَ سِراعاً، وکُنتَ أحَقَّ بِذلِکَ مِن یَزیدَ وأبی یَزیدَ (مروج الذهب: ج 3 ص 65).
1) (1)
2) (2) . بَلَغَ ابنَ الزُّبَیرِ أنَّهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] یُریدُ الخُروجَ إلَی الکوفَةِ، وهُوَ أثقَلُ النّاسِ عَلَیهِ، قَد غَمَّهُ مَکانُهُ بِمَکَّةَ؛ لِأَنَّ النّاسَ ما کانوا یَعدِلونَهُ بِالحُسَینِ علیه السلام، فَلَم یَکُن شَیءٌ یُؤتاهُ أحَبَّ إلَیهِ مِن شُخوصِ الحُسَینِ علیه السلام عَن مَکَّةَ، فَأَتاهُ فَقالَ: أبا عَبدِ اللّهِ، ما عِندَکَ؟ فَوَاللّهِ لَقَد خِفتُ اللّهَ فی تَرکِ جِهادِ هؤُلاءِ القَومِ عَلی ظُلمِهِم وَاستِذلالِهِمُ الصّالحینَ مِن عِبادِ اللّهِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: لَأَن اقتَلَ خارِجاً مِن مَکَّةَ بِشِبرٍ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ فیها، ولَأَن اقتَلَ خارِجاً مِنها بِشِبرَینِ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن اقتَلَ خارِجاً مِنها بِشِبرٍ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 375).
مِسوَر بن مَخرَمه گفت: ابا عبد اللّه، شتاب کرد و اکنون، ابن زبیر، او را بر میگردانَد و به عراق روانه میکند تا تنها خودش در مکّه باشد.
هر دو به مکّه وارد شدند و حسین علیه السلام در سرای عبّاس بن عبد المطّلب، فرود آمد. ابن زبیر، به حِجر چسبید و بُرد یمانی پوشید و به تحریک مردم، بر ضدّ بنی امیّه برخاست و صبح و شام، نزد حسین علیه السلام میآمد و به او پیشنهاد رفتن به عراق میداد و میگفت: آنان، پیروان تو و پدرت هستند.
ولی عبد اللّه بن عبّاس، او را از این کار، باز میداشت و میگفت: چنین مکن. عبد اللّه بن مطیع نیز به او گفت: پدر و مادرم، به فدایت! ما را از خویشتن، بهرهمند ساز و به عراق نرو. به خدا، اگر اینان تو را بکُشند، ما را نوکر و بردۀ خود خواهند کرد.(2)
فَقَدِما مَکَّةَ، فَنَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام دارَ العَبّاسِ بنِ عَبدِ المُطَّلِبِ، ولَزِمَ ابنُ الزُّبَیرِ الحِجرَ ولَبِسَ المَعافِرِیَّ، وجَعَلَ یُحَرِّضُ النّاسَ عَلی بَنی امَیَّةَ، وکانَ یَغدو ویَروحُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام ویُشیرُ عَلَیهِ أن یَقدَمَ العِراقَ، ویَقولُ: هُم شیعَتُکَ وشیعَةُ أبیکَ، وکانَ عَبدُ اللّهِ بنُ عَبّاسٍ یَنهاهُ عَن ذلِکَ، ویَقولُ: لا تَفعَل، وقالَ لَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ: أی فِداکَ أبی واُمّی مَتِّعنا بِنَفسِکَ، ولا تَسِر إلَی العِراقِ، فَوَاللّهِ لَئِن قَتَلَکَ هؤُلاءِ القَومُ لَیَتَّخِذُنّا خَوَلاً وعَبیداً (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 443، تهذیب الکمال: ج 6 ص 415).
1) (1)
. عَرَضَ ابنُ الزُّبَیرِ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام أن یُقیمَ بِمَکَّةَ فَیُبایِعَهُ ویُبایِعَهُ النّاسُ، وإنَّما أرادَ بِذلِکَ ألّا یَتَّهِمَهُ و أن یُعذِرَ فِی القَولِ.
2) (2) . خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام وعَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ مِن لَیلَتِهِما إلی مَکَّةَ، فَأَصبَحَ النّاسُ فَغَدَوا عَلَی البَیعَةِ لِیَزیدَ، وطُلِبَ الحُسَینُ علیه السلام وابنُ الزُّبَیرِ فَلَم یوجَدا، فَقالَ المِسوَرُ بنُ مَخرَمَةَ: عَجَّلَ أبو عَبدِ اللّهِ، وابنُ الزُّبَیرِ الآنَ یَلفِتُهُ ویُزجیهِ إلَی العِراقِ لِیَخلُوَ بِمَکَّةَ.
بر من بایسته است که تو را یاری دهم و از تو پشتیبانی کنم. اگر به مشورت من عمل کنی، این کار را از این حرم، پی میگیری که کانون همایش مردمان آفاق و محلّ آمدن اهالی سرزمینهاست. به یاری خدا، در آنچه میخواهی، ناکام نمیشوی و امیدوارم به آن، دست یابی.(1)
. بَلَغَ عَبدَ اللّهِ بنَ الزُّبَیرِ ما یَهُمُّ بِهِ الحُسَینُ علیه السلام، فَأَقبَلَ حَتّی دَخَلَ عَلَیهِ، فَقالَ لَهُ: لَو أقَمتَ بِهذَا الحَرَمِ، وبَثَثتَ رُسُلَکَ فِی البُلدانِ، وکَتَبتَ إلی شیعَتِکَ بِالعِراقِ أن یَقدَموا عَلَیکَ، فَإِذا قَوِیَ أمرُکَ نَفَیتَ عُمّالَ یَزیدَ عَن هذَا البَلَدِ، وعَلَیَّ لَکَ المُکانَفَةُ وَالمُؤازَرَةُ، وإن عَمِلتَ بِمَشورَتی طَلَبتَ هذَا الأَمرَ بِهذَا الحَرَمِ؛ فَإِنَّهُ مَجمَعُ أهلِ الآفاقِ، ومَورِدُ أهلِ الأَقطارِ، لم یُعدِمکَ بِإِذنِ اللّهِ إدراکَ ما تُریدُ، ورَجَوتُ أن تَنالَهُ (الأخبار الطوال: ص 244).
ای ابا عبد اللّه! تو تحت پیگرد هستی. اگر در مکّه درنگ کنی و مانند یکی از کبوتران این خانه باشی و در حرم خدا پناه بگیری، برای تو نیکوتر است.
حسین علیه السلام به او فرمود: «این سخن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که: "به زودی، به خاطر مردی از قریش، حرمت این خانه میشکند"، مرا از این کار، باز میدارد. به خدا، من، آن مرد نخواهم بود. خدا، هر چه میخواهد، با من بکند».(2)
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: یَمنَعُنی مِن ذلِکَ قَولُ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله: «سَیَستَحِلُّ هذَا الحَرَمَ مِن أجلی رَجُلٌ مِن قُرَیشٍ»، وَاللّهِ لا أکونُ ذلِکَ الرَّجَلُ، صَنَعَ اللّهُ بی ما هُوَ صانِعٌ (شرح الأخبار: ج 3 ص 143).
ابن زبیر، از همۀ مردم به خاطر رفتن امام علیه السلام از مکّه، خشنودتر بود و این را از آن رو به ایشان گفت که او را به چیز دیگری نسبت ندهد.(3)
1) (1)
2) (2) . لَمّا هَمَّ [الحُسَینُ علیه السلام] بِالخُروجِ مِن مَکَّةَ لَقِیَهُ ابنُ الزُّبَیرِ، فَقالَ: یا أبا عَبدِ اللّهِ، إنَّکَ مَطلوبٌ، فَلَو مَکَثتَ بِمَکَّةَ، فَکُنتَ کَأَحدِ حَمامِ هذَا البَیتِ، وَاستَجَرتَ بِحَرَمِ اللّهِ، لَکانَ ذلِکَ أحسَنُ لَکَ.
3) (3) . لَمّا بَلَغَ ابنَ الزُّبَیرِ عَزمُهُ [أیِ الحُسَینِ علیه السلام]، دَخَلَ عَلَیهِ وقالَ لَهُ: لَو أقَمتَ هاهُنا بایَعناکَ، فَأَنتَ أحَقُّ مِن یَزیدَ وأبیهِ. وکانَ ابنُ الزُّبَیرِ أسَرَّ النّاسِ بِخُروجِهِ من مَکَّةَ، وإنَّما قالَ لَهُ هذا لِئَلّا یَنسِبَهُ إلی شَیءٍ آخَرَ (تذکرة الخواصّ: ص 240).
با او بیعت نمیکنند و هرگز از او پیروی نمینمایند و حسین علیه السلام در چشم و دل آنان، بزرگتر و در میان مردم، پذیرفتهتر از اوست.(1)
. نَزَلَ [الحُسَینُ علیه السلام] مَکَّةَ، فَأَقبَلَ أهلُها یَختَلِفونَ إلَیهِ ویَأتونَهُ، ومَن کانَ بِها مِنَ المُعتَمِرینَ وأهلِ الآفاقِ، وَابنُ الزُّبَیرِ بِها قَد لَزِمَ الکَعبَةَ، فَهُوَ قائِمٌ یُصَلّی عِندَها عامّةَ النَّهارِ ویَطوفُ، ویَأتی حُسَیناً علیه السلام فیمَن یَأتیهِ، فَیَأتیهِ الیَومَینِ المُتَوالِیَینِ، ویَأتیهِ بَینَ کُلِّ یَومَینِ مَرَّةً، ولا یَزالُ یُشیرُ عَلَیهِ بِالرَّأیِ، وهُوَ أثقَلُ خَلقِ اللّهِ عَلَی ابنِ الزُّبَیرِ، قَد عَرَفَ أنَّ أهلَ الحِجازِ لا یُبایِعونَهُ ولا یُتابِعونَهُ أبَداً مادامَ حُسَینٌ علیه السلام بِالبَلَدِ، وأنَّ حُسَیناً علیه السلام أعظَمُ فی أعیُنِهِم وأنفُسِهِم مِنهُ، وأطوَعُ فِی النّاسِ مِنهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 351؛ الإرشاد: ج 2 ص 36).
امام علیه السلام نظر خود را در رفتن به کوفه، به او اطّلاع داد و او را از نامۀ مسلم، آگاه ساخت. ابن زبیر به او گفت: پس چه چیزی تو را نگاه داشته است؟ به خدا، اگر من همانند پیروان تو را در عراق داشتم، در هیچ چیز، درنگ نمیکردم.
این چنین، تصمیم حسین علیه السلام را تقویت کرد و برگشت.(2)
فَأَخبَرَهُ بِرَأیِهِ فی إتیانِ الکوفَةِ، وأعلَمَهُ بِما کَتَبَ بِهِ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ إلَیهِ، فَقالَ لَهُ ابنُ الزُّبَیرِ: فَما یَحبِسُکَ؟ فَوَاللّهِ لَو کانَ لی مِثلُ شیعَتِکَ بِالعِراقِ ما تَلَوَّمتُ فی شَیءٍ! وقَوّی عَزمَهُ، ثُمَّ انصَرَفَ (مقاتل الطالبیّین: ص 110).
الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) - به نقل از ابو سلمة بن عبد الرحمان -: بایسته بود که حسین علیه السلام مردم عراق را بشناسد و به سوی آنان نرود؛ ولی ابن زبیر، او را در این کار، دلیر ساخت.(3)
مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: عبد اللّه بن زبیر آمد و بر او (حسین علیه السلام) سلام کرد و ساعتی نشست.
سپس گفت: به خدا - ای پسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله - اگر در عراق، همانند پیروان تو را داشتم، یک روز
1) (1)
2) (2) . کانَ مُسلِمٌ قَد کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام بِأَخذِ البَیعَةِ لَهُ، وَاجتِماعِ النّاسِ عَلَیهِ وَانتِظارِهِم إیّاهُ، فَأَزمَعَ الشُّخوصَ إلَی الکوفَةِ، ولَقِیَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ فی تِلکَ الأَیّامِ - ولَم یَکُن شَیءٌ أثقَلَ عَلَیهِ مِن مَکانِ الحُسَینِ علیه السلام بِالحِجازِ، ولا أحَبَّ إلَیهِ مِن خُروجِهِ إلَی العِراقِ طَمَعاً فِی الوُثوبِ بِالحِجازِ، وعِلماً بِأَنَّ ذلِکَ لا یَتِمُّ لَهُ إلّابَعدَ خُروجِ الحُسَینِ علیه السلام - فَقالَ لَهُ: عَلی أیِّ شَیءٍ عَزَمتَ یا أبا عَبدِ اللّهِ؟
3) (3) . قَد کانَ یَنبَغی لِحُسَینٍ علیه السلام أن یَعرِفَ أهلَ العِراقِ، ولا یَخرُجَ إلَیهِم، ولکِن شَجَّعَهُ عَلی ذلِکَ ابنُ الزُّبَیرِ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 446، تاریخ دمشق: ج 14 ص 208).
در مکّه نمیماندم، و اگر تو در حجاز [هم] بمانی، کسی با تو ناسازگاری نخواهد کرد. پس چرا به این فرومایگان (بنی امیّه)، مجال بدهیم و آنان را در حقّ خویش به طمع اندازیم، در حالی که ما، فرزندان مهاجرانیم و آنان، فرزندان منافقاناند؟!
این سخن، نیرنگ ابن زبیر بود؛ زیرا دوست نداشت کسی در حجاز باشد که با او، هماورد باشد. حسین علیه السلام در پاسخ او خاموش مانْد و دانست که چه میخواهد.(1)
. أقبَلَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ فَسَلَّمَ عَلَیهِ وجَلَسَ ساعَةً، ثُمَّ قالَ: أما وَاللّهِ یَابنَ رَسولِ اللّهِ، لَو کانَ لی بِالعِراقِ مِثلُ شیعَتِکَ لَما أقَمتُ بِمَکَّةَ یَوماً واحِداً، ولَو أنَّکَ أقَمتَ بِالحِجازِ ما خالَفَکَ أحَدٌ، فَعَلی ماذا نُعطی هؤُلاءِ الدَّنِیَّةَ، ونُطمِعُهُم فی حَقِّنا، ونَحنُ أبناءُ المُهاجِرینَ وهُم أبناءُ المُنافِقینَ؟!
قالَ: وکانَ هذَا الکَلامُ مَکراً مِنِ ابنِ الزُّبَیرِ؛ لِأَنَّهُ لا یُحِبُّ أن یَکونَ بِالحِجازِ أحَدٌ یُناویهِ، فَسَکَتَ عَنهُ الحُسَینُ علیه السلام وعَلِمَ ما یُریدُ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 217).
خشنودی خدا، خشنودی خانوادۀ ماست. بر بلای او بردباریم تا پاداش بردباران را به ما ببخشد. حرم و خاندان پیامبر، از او جدا نیستند و اعضای آن، هرگز از هم جدا نمیشوند و آنان در بهشت برین، جمع میشوند و دیدگان او (پیامبر صلی الله علیه و آله) به آنان، روشن میگردد و وعدۀ خدا در بارۀ آنان، تحقّق مییابد.
هان! هر کس آماده است جان خود را در راه ما بدهد، با ما همسفر شود. من - إن شاء اللّه - فردا حرکت میکنم».
آن گاه به سوی دشمن برخاست و به شهادت رسید. درود خدا بر او باد!(2)
ثُمَّ نَهَضَ إلی عَدُوِّهِ، فَاستُشهِدَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِ (تیسیر المطالب: ص 199، الحدائق الوردیّة: ج 1 ص 114).
1) (1)
2) (2) . إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام خَطَبَ أصحابَهُ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: أیُّهَا النّاسُ! خُطَّ المَوتُ عَلی بَنی آدَمَ کَخَطِّ القِلادَةِ عَلی جیدِ الفَتاةِ، ما أولَعَنی بِالشَّوقِ إلی أسلافِی اشتِیاقَ یَعقوبَ علیه السلام إلی یوسُفَ وأخیهِ، وإنَّ لی مَصرَعاً أنَا لاقیهِ، کَأَنّی أنظُرُ إلی أوصالی تُقَطِّعُها وُحوشُ الفَلَواتِ غبراً وعفراً، قَد مَلَأَت مِنّی أکراشَها، رِضَی اللّهِ رِضانا أهلَ البَیتِ، نَصبِرُ عَلی بَلائِهِ لِیُوَفِّیَنا اجورَ الصّابِرینَ، ولَن تَشُذَّ عَن رَسولِ اللّهِ حُرمَتُهُ وعِترَتُهُ، ولَن تُفارِقَهُ أعضاؤُهُ، وهِیَ مَجموعَةٌ فی حَظیرَةِ القُدسِ، تَقَرُّ بِهِم عَینُهُ، وتُنجَزُ لَهُم عِدَتُهُ، ألا مَن کانَ فینا باذِلاً مُهجَتَهُ فَلیَرحَل، فَإِنّی راحِلٌ غَداً إن شاءَ اللّهُ.
قلّادۀ مرگ برای فرزندان آدم، چونان گردنبند بر گردن دختر جوان است [و حتمی است] و اشتیاقی فراوان به دیدار گذشتگانم دارم، مانند اشتیاق یعقوب به یوسف. برایم قتلگاهی انتخاب شده که آن را خواهم دید و گویا به بندهایم مینگرم که درندگان بیابانها، آنها را میان نَواویس(1)
. نَواویس: جمع ناووس. ناووس، به گورستان مسیحیان گفته میشده است (لسان العرب: ج 6 ص 245 مادّۀ «نوس»). پیش از فتوحات اسلامی، در زمینهای حدود حرم امام حسین علیه السلام، نزدیک نینوا، گورستانی ویژۀ مسیحیان وجود داشته است (تراث کربلاء: ص 19. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
و کربلا، از هم جدا میکنند و شکمهای خود را از آن میآکَنند. هیچ چارهای از روزی (سرنوشتی) که نوشته شده، نیست.خشنودی خدا، خشنودیِ ما خاندان است. بر بلاهایش صبر میکنیم و [خدا] پاداش صابران را به ما میدهد. پارههای تن پیامبر صلی الله علیه و آله از او جدا نیستند؛ بلکه آنان در بهشت بَرین، جمع خواهند شد و چشم پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان روشن خواهد گردید و وعدۀ پیامبر صلی الله علیه و آله در بارۀ آنان، عملی خواهد گشت.
هر که جانش را در راه ما میبخشد و خود را برای ملاقات با خدا آماده کرده، با ما سفر کند. به راستی که من فردا، به خواست خدا، حرکت میکنم».(2)
1) (1)
2) (2) . رُوِیَ أنَّهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] لَمّا عَزَمَ عَلَی الخُروجِ إلَی العِراقِ قامَ خَطیباً، فَقالَ: الحَمدُ للّهِِ، ما شاءَ اللّهُ ولا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ، وَصَلَّی اللّهُ عَلی رَسولِهِ وسَلَّمَ، خُطَّ المَوتُ عَلی وُلدِ آدَمَ مَخَطَّ القِلادَةِ عَلی جیدِ الفَتاةِ، وما أولَهَنی إلی أسلافِی اشتِیاقَ یَعقوبَ إلی یوسُفَ، وخیرَ لی مَصرَعٌ أنَا لاقیهِ، کَأَنّی بِأَوصالی تُقَطِّعُها ذِئابُ الفَلَواتِ بَینَ النَّواویسِ وکَربَلاءَ، فَیَملَأنَ مِنّی أکراشاً جوفاً وأجرِبَةً سُغباً، لا مَحیصَ عَن یَومٍ خُطَّ بِالقَلَمِ، رِضَی اللّهِ رِضانا أهلَ البَیتِ، نَصبِرُ عَلی بَلائِهِ ویُوَفّینا اجورَ الصّابِرینَ، لَن تَشُذَّ عَن رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله لُحمَتُهُ، بَل هِیَ مَجموعَةٌ لَهُ فی حَظیرَةِ القُدسِ، تَقَرُّ بِهِم عَینُهُ، ویُنجَزُ بِهِم وَعدُهُ. مَن کانَ باذِلاً فینا مُهجَتَهُ، ومُوَطِّناً عَلی لِقاءِ اللّهِ نَفسَهُ، فَلیَرحَل مَعَنا؛ فَإِنّی راحِلٌ مُصبِحاً إن شاءَ اللّهُ (الملهوف: ص 126، نثر الدرّ: ج 1 ص 333).
فرمود: «ای پسر زبیر! اگر در ساحل فرات دفن شوم، نزد من، پسندیدهتر است از این که در آستان کعبه به خاک سپرده شوم».(1)
. إنَّ الحُسَینَ علیه السلام خَرَجَ مِن مَکَّةَ قَبلَ التَّروِیَةِ بِیَومٍ، فَشَیَّعَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ، فَقالَ: یا أبا عَبدِ اللّهِ، لَقَد حَضَرَ الحَجُّ وتَدَعُهُ وتَأتِی العِراقَ؟!
فَقالَ: یَابنَ الزَّبَیرِ، لَأَن ادفَنَ بِشاطِئِ الفُراتِ، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن ادفَنَ بِفِناءِ الکَعبَةِ (کامل الزیارات: ص 152 ح 184، بحار الأنوار: ج 45 ص 86 ح 18).
تهذیب الأحکام - به نقل از ابراهیم بن عمر یمانی، از امام صادق علیه السلام -: حسین بن علی علیه السلام روز تَروِیَه(2)به سوی عراق حرکت کرد. او به قصد عمره، وارد مکّه شده بود.(3)
الکافی - به نقل از معاویة بن عمّار، از امام صادق علیه السلام -: حسین بن علی علیه السلام در ذی حجّه، عمره گزارد و در روز تَرویه به عراق رفت، در حالی که مردم به مِنا میرفتند.(4)
تاریخ الطبری - به نقل از عون بن ابی جُحَیفه -: قیام مسلم بن عقیل در کوفه، روز سهشنبه هشتم ذی حجّۀ سال شصت و به گفتهای، چهارشنبه نهم [ذی حجّۀ] سال شصت، یعنی روز عرفه بود، یک روز پس از بیرون رفتن حسین علیه السلام از مکّه به سوی کوفه.
بیرون رفتن حسین علیه السلام از مدینه به آهنگ مکّه، روز یکشنبه دو روز مانده از رجب سال شصت بود. وی شب جمعه، سوم شعبان، به مکّه رسید و ماه شعبان، رمضان، شوّال و ذی قعده را در مکّه به سر برد. آن گاه هشتم ذی حجّه، روز سهشنبه، روز تَرویه، همان روزی که مسلم بن عقیل قیام کرده بود، از مکّه بیرون رفت(5).(6)
قالَ: وکانَ مَخرَجُ الحُسَینِ علیه السلام مِنَ المَدینَةِ إلی مَکَّةَ یَومَ الأَحَدِ، لِلَیلَتَینِ بَقِیَتا مِن رَجَبٍ سَنَةَ سِتّینَ، ودَخَلَ مَکَّةَ لَیلَةَ الجُمُعَةِ، لِثَلاثٍ مَضَینَ مِن شَعبانَ، فَأَقامَ بِمَکَّةَ شَعبانَ وشَهرَ رَمضانَ وشَوّالاً وذَا القِعدَةِ، ثُمَّ خَرَجَ مِنها لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ، یَومَ الثَّلاثاءِ یَومَ التَّروِیَةِ، فِی الیَومِ الَّذی خَرَجَ فیهِ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 381، أنساب الأشراف: ج 3 ص 371).
1) (1)
2) (2) . در الکافی آمده است: «یک روز قبل از تَرویَه».
3) (3) . إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام خَرَجَ یَومَ التَّروِیَةِ إلَی العِراقِ، وقَد کانَ دَخَلَ مُعتَمِراً (تهذیب الأحکام: ج 5 ص 436 ح 1516، الکافی: ج 4 ص 535 ح 3).
4) (4) . قَدِ اعتَمَرَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام فی ذِی الحِجَّةِ، ثُمَّ راحَ یَومَ التَّروِیَةِ إلَی العِراقِ، وَالنّاسُ یَروحونَ إلی مِنی (الکافی: ج 4 ص 535 ح 4، تهذیب الأحکام: ج 5 ص 437 ح 1519).
5) (5) . نقل أنساب الأشراف، این اضافه را دارد: «وگفتهاند که حسین علیه السلام در روز چهارشنبه، روز عرفه، از مکّه به قصد کوفه به راه افتاد». در تذکرة الخواصّ (ص 240)، روز خروج امام علیه السلام از مکّه، هفتم ذی حجّه دانسته شده؛ امّا در نقلهای الکامل فی التاریخ (ج 2 ص 547) و بغیة الطلب فی تاریخ حلب (ج 6 ص 2572)، روز «ترویه» به عنوان روز خروج امام علیه السلام مشخّص گردیده است.
6) (6) . کانَ مَخرَجُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ بِالکوفَةِ یَومَ الثَّلاثاءِ، لِثَمانِ لَیالٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ سَنَةَ سِتّینَ، ویُقالُ: یَومَ الأَربِعاءِ ū لِتِسعٍ مَضَینَ سَنَةَ سِتّینَ مِن یَومِ عَرَفَةَ، بَعدَ مَخرَجِ الحُسَینِ علیه السلام مِن مَکَّةَ مُقبِلاً إلَی الکوفَةِ بِیَومٍ.
وکانَ تَوجُّهُ الحُسَینِ علیه السلام مِن مَکَّةَ إلَی العِراقِ فی یَومِ خُروجِ مُسلِمٍ بِالکوفَةِ - وهُوَ یَومُ التَّروِیَةِ - بَعدَ مُقامِهِ بِمَکَّةَ بَقِیَّةَ شَعبانَ وشَهرَ رَمضانَ وشَوّالاً وذَاالقِعدَةِ وثَمانِیَ لَیالٍ خَلَونَ مِن ذِی الحِجَّةِ، سَنَةَ سِتّینَ (الإرشاد: ج 2 ص 66، الدرّ النضید: ص 546).
الملهوف: حسین علیه السلام روز سهشنبه سوم ذی حجّه، از مکّه بیرون رفت و گفته شده: در روز هشتم ذی حجّۀ سال شصت هجری، پیش از آن که از شهادت مسلم، باخبر شود؛ چرا که امام حسین علیه السلام در روزی از مکّه بیرون رفت که مسلم در آن کشته شد. خشنودی خدا بر او باد(3)!(4)
الأخبار الطوال: شهادت مسلم بن عقیل، سهشنبه سوم ذی حجّۀ سال شصت بود؛ سالی که معاویه در آن مُرد. حسین علیه السلام در همان روز، از مکّه بیرون رفت.(5)
1) (1)
. کانَ خُروجُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ بِالکوفَةِ یَومَ الثَّلاثاءِ، لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ سَنَةَ سِتّینَ، وقَتلُهُ یَومَ الأَربِعاءِ، لِتِسعٍ خَلَونَ مِنهُ یَومَ عَرَفَةَ.
2) (2) . کانَ ظُهورُ مُسلِمٍ بِالکوفَةِ یَومَ الثَّلاثاءِ، لِثَمانِ لَیالٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ سَنَةَ سِتّینَ، وهُوَ الیَومُ الَّذِی ارتَحَلَ فیهِ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ إلَی الکوفَةِ.
وقیلَ: یَومَ الأَربِعاءِ، یَومَ عَرَفَةَ، لِتِسعٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ سَنَةَ سِتّینَ (مروج الذهب: ج 3 ص 70، الفتوح: ج 5 ص 69).
3) (3) . در نقل الحدائق الوردیّة، روز خروج امام حسین علیه السلام از مکّه، روز هشتم ذی حجّه گفته شده است.
4) (4) . کانَ قَد تَوَجَّهَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ یَومَ الثَّلاثاءِ، لِثَلاثٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ، وقیلَ: لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ، سَنَةَ سِتّینَ مِنَ الهِجرَةِ، قَبل أن یَعلَمَ بِقَتلِ مُسلِمٍ؛ لِأَنَّهُ علیه السلام خَرَجَ مِن مَکَّةَ فِی الیَومِ الَّذی قُتِلَ فیهِ مُسلِمٌ رِضوانُ اللّهِ عَلَیهِ (الملهوف: ص 124، الحدائق الوردیّة: ج 1 ص 113).
5) (5) . کانَ قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ یَومَ الثَّلاثاءِ، لِثَلاثٍ خَلَونَ مِن ذِی الحِجَّةِ سَنَةَ سِتّینَ، وهِیَ السَّنَةُ الَّتی ماتَ فیها مُعاوِیَةُ، ū وخَرَجَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام مِن مَکَّةَ فی ذلِکَ الیَومِ (الأخبار الطوال: ص 242).
پس او در دهم ذی حجّه، از مکّه به سوی عراق رفت.(1)
. بَعَثَ أهلُ العِراقِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام الرُّسُلَ وَالکُتُبَ یَدعونَهُ إلَیهِم، فَخَرَجَ مِن مَکَّةَ مُتَوَجِّهاً إلَی العِراقِ فی عَشرِ ذِی الحِجَّةِ (تاریخ الإسلام، ذهبی: ج 5 ص 9).
1) (1)
در بارۀ خروج امام حسین علیه السلام از مکّه در دهۀ اوّل ذی حجّه، باید دو نکتۀ تاریخی و فقهی را بررسی کرد:
این که امام حسین علیه السلام در دهۀ اوّل ذی حجّه، از مکّه خارج شده، ظاهراً مورد اتّفاق مورّخان است؛ امّا در بارۀ روز خروج ایشان، اختلاف نظر وجود دارد. برخی روز خروج را سوم،(1)
. ر. ک: ص 599 ح 635 و 636.
برخی هفتم،(2)برخی هشتم(3)و برخی نهم(4)ذی حجّه گزارش کردهاند؛ ولی قول مشهور و درستتر، این است که امام علیه السلام در روز تَروِیه؛ یعنی هشتم ذی حجّه، از مکّه خارج شده است. روایت صحیحی که معاویة بن عمّار از امام صادق علیه السلام نقل کرده(5)نیز این نظر را تأیید میکند.شهرت یافته که امام حسین علیه السلام در روز تَرویَه، حجّ خود را به عمره تبدیل کرد و از مکّه، خارج شد. گویا مبدأ اصلی این شهرت، سخن شماری از مَقتلنگاران و سیرهنویسان است.(6)از جمله، علّامۀ مجلسی رحمه الله در تبیین علّت رفتن امام علیه السلام از مدینه به مکّه و خروج از مکّه در موسم حج، گفته است:
از خبرهای گذشته، برایت روشن شد که امام حسین علیه السلام از ترس کشته شدن، از مدینه به مکّه گریخت و همین طور، پس از آن که دریافت آنها میخواهند غافلگیرانه او را بکُشند،
1) (1)
2) (2) . الکافی: ج 4 ص 535 ح 3، تذکرة الخواصّ: ص 240. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ص 597 ح 629.
3) (3) . ر. ک: ص 597-599 ح 630-635.
4) (4) . أنساب الأشراف: ج 3 ص 371. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ص 598 ح 634.
5) (5) . ر. ک: ص 597 ح 631.
6) (6) . در الإرشاد آمده است: حسین علیه السلام چون خواست به سوی عراق برود، طواف کعبه و سعی بین صفا و مروه را انجام داد واز احرام، با تقصیر بیرون آمد و آن را عمره قرار داد؛ چرا که نمیتوانست حج را به پایان برساند (ر. ک: الإرشاد: ج 2 ص 67، إعلام الوری: ج 1 ص 445، روضة الواعظین: ص 177، مثیر الأحزان: ص 38 و ص 40).
از مکّه هم رفت تا جایی که برایش فراهم نشد که حجّش را به پایان ببرد. پس او - که جان من و پدر و مادر و فرزندانم، فدای او باد! - از احرام، خارج شد و نگران و چشمانتظار، از مکّه بیرون رفت. آنان - که خدا لعنتشان کند! - همۀ مناطق را بر او تنگ کردند و جایی برای گریز او نگذاشتند.
در کتابهای معتبری دیدم که یزید، عمرو بن سعید بن عاص را با سپاهی عظیم، راهی کرد و او را مسئول حج قرار داد و امیر حج گزاران کرد، در حالی که به او سفارش کرده بود که امام حسین علیه السلام را پنهانی دستگیر کند و اگر نشد، ترور کند. عمرو بن سعید، سی تن از امَویان شیطانْصفت را در لا به لای حجگزاران فرستاد و دستور داد که در هر حال و وضعیتی که ممکن شد، امام حسین علیه السلام را بکشند؛ ولی امام علیه السلام زمانی که متوجّه ماجرا شد، از احرام حج، بیرون آمد و عمرۀ تمتّع را به عمرۀ مفرده تبدیل کرد.(1)
. بحار الأنوار: ج 45 ص 99.
ولی این سخن، قابل قبول نیست؛ زیرا:
اوّلاً روایت معاویة بن عمّار و نیز روایت ابراهیم بن عُمَیر یمانی - که از نظر سند، معتبرند -، به روشنی دلالت دارند که عمرۀ امام حسین علیه السلام، عمرۀ مفرده بوده، نه عمرۀ تمتّع. بنا بر این، امام علیه السلام هنگام خروج از مکّه، اساساً مُحرِم نبوده و از این جهت، مشکلی نداشته است. متن روایت معاویة بن عمّار، این است که وی از امام صادق علیه السلام پرسید: تفاوت کسی که عمرۀ تمتّع انجام میدهد، با عمرهگزار مفرده چیست؟
ایشان فرمود:
إنَّ المُتَمَتِّعَ مُرتَبِطٌ بِالحَجِّ، وَ المُعتَمِرُ إذا فَرَغَ مِنها ذَهَبَ حَیثُ شاءَ، و قَدِ اعتَمَرَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام فی ذِی الحِجَّةِ ثُمَّ راحَ یَومَ التَّروِیَةِ إلَی العِراقِ، وَ النّاسُ یَروحونَ إلی مِنی، و لا بَأسَ بِالعُمرَةِ فی ذی الحِجَّةِ لِمَن لا یُریدُ الحَجَّ.(2)
[اعمال عمرهگزارِ] متمتّع، به حج، متّصل میشود؛ امّا عمرهگزار مفرده، وقتی فارغ شد، هر جا که بخواهد، میرود. حسین بن علی علیه السلام در ذی حجّه، عمرۀ مفرده گزارد و در روز تَرویَه، عازم عراق شد، در حالی که مردم، عازم مِنا بودند، و اشکالی ندارد که کسی که قصد حج ندارد، در ماه ذیحجّه، عمرۀ مفرده به جا آورد.
ثانیاً از نظر فقهی، تبدیل احرام حج به عمره، صحیح نیست و کسی که مُحرم به احرام حج
است، اگر نتواند حجّش را به انجام برساند، تنها با قربانی کردن، از احرام بیرون میآید(1)
. ر. ک: تهذیب الأحکام: ج 12 ص 349، تقریرات الحجّ، گلپایگانی: ج 1 ص 58، کتاب الحجّ، داماد: ج 1 ص 333.
و حجّ او تبدیل به عمره نمیگردد. فقیه بزرگوار آیة اللّه سیّد محسن حکیم، در این باره میگوید:این که در برخی از کتابهای مقتل آمده است که امام حسین علیه السلام عمرهاش را به عمرۀ مفرده تبدیل کرد - که نشان میدهد ایشان، عمرۀ تمتّع به جا آورده بوده و از آن، به عمرۀ مفرده عدول کرده است -، در برابر احادیث وارد شده از اهل بیت علیهم السلام، قابل اعتماد نیست.(2)
بدیهی است که اگر دلیل قابل اعتمادی وجود داشت که امام حسین علیه السلام احرام حجّ خود را به عمره تبدیل کرده است، فقها بر خلاف آن، فتوا نمیدادند؛ امّا همان طور که اشاره شد، نه تنها دلیلی بر این نکته وجود ندارد، بلکه دلایلی بر خلاف آن نیز در دست است.(3)
بر پایۀ صحیحترینِ گزارشها، کاروان امام حسین علیه السلام پس از چهار ماه و پنج روز اقامت در مکّه، روز سهشنبه هشتم ذی حجّۀ سال شصت هجری،(1)
. ر. ک: ص 600 (دو نکتۀ تاریخی و فقهی در بارۀ خروج امام علیه السلام از مکّه).
مکّه را به سوی کوفه ترک کرد؛ امّا هنگامی که به نزدیکی کوفه رسید، به دلیل ممانعت سپاهیان ابن زیاد، مجبور به فرود آمدن در کربلا گردید.گفتنی است که امام علیه السلام در آغاز حرکت، به جای آن که از مکّه به سوی شمال شرق و منزل صفاح (نخستین منزل مسیر مکّه به کوفه) برود، به سمت تنعیم در شمال غرب و در مسیر مدینه، حرکت کرد و بدین سان، حدود نُه کیلومتر، راه خود را دور نمود. احتمالاً این اقدام، ترفندی بر ضدّ تعقیب مأموران حکومت - که قصد ممانعت از حرکت امام علیه السلام به سوی کوفه را داشتند - و یا تلاشی برای آگاه ساختن حُجّاجی بود که از مدینه به تنعیم، وارد میشدند.
در نقشهای که ویژۀ این دانشنامه تهیّه شده، مسیر کاروان امام علیه السلام از مکّه تا کربلا مشخّص گردیده است.(2)منازلی که این کاروان پس از مکّه طی کرده، به ترتیب، عبارت اند از: 1. تنعیم، 2.
صفاح، 3. بستان ابن عامر، 4. ذات عِرق، 5. غمره، 6. مسلح، 7. افیعیّه، 8. معدن بنی سلیم، 9.
عمق، 10. سلیلیّه، 11. ربذه، 12. مغیثة الماوان، 13. نقره، 14. حاجر، 15. سمیراء، 16. توز، 17. فید، 18. اجفر، 19. خزیمیّه، 20. زرود، 21. ثعلبیّه، 22. بطان، 23. شقوق، 24. زباله، 25.
قاع، 26. عقبه، 27. واقصه، 28. شَراف، 29. ذو حُسُم، 30. بَیَضه، 31. عُذَیب الهِجانات، 32.
رهیمه، 33. قصر بنی مقاتل، 34. طف، و 35. کربلا.
بر اساس محاسباتِ انجام شده، کاروان امام علیه السلام، این منازل را با مسافتی حدود 1447 کیلومتر، در مدّت تقریباً 25 روز طی کرد و روز دوم محرّم سال 61 هجری، وارد کربلا شد.(3)
الملهوف: انگیزۀ همراه بردن محارم و خانواده از سوی حسین علیه السلام میتواند آن باشد که اگر آنان را در حجاز یا شهرهای دیگر میگذاشت، یزید - که خدا لعنتش کند - برای دستگیری آنان اقدام میکرد و با خوار کردن و بدرفتاری با آنان، چنان میکرد که حسین علیه السلام را از جهاد و شهادت، باز دارد و حسین علیه السلام با دستگیری ایشان توسّط یزید بن معاویه، از پایگاه سعادت، دور میمانْد.(2)
الفتوح: حسین علیه السلام یارانش را - که به همراه او، قصد رفتن به عراق داشتند - گرد آورد و به هر یک، ده دینار و یک شتر برای حمل توشه و اثاثشان داد. آن گاه خانۀ خدا و صفا و مروه را طواف نمود و آمادۀ رفتن شد و دختران و خواهرانش را بر کجاوهها سوار کرد.
حسین علیه السلام روز سهشنبه، روز تَرْوِیَه، هشتم ذی حجّه، به همراه 82 نفر از پیروان و خانوادهاش، از مکّه بیرون رفت.(3)
وخَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ یَومَ الثَّلاثاءِ، یَومَ التَّروِیَةِ، لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ، ومَعَهُ اثنانِ وثَمانونَ رَجُلاً مِن شیعَتِهِ وأهلِ بَیتِهِ (الفتوح: ج 5 ص 69، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 220).
ر. ک: ص 570 (توطئۀ یزید برای کشتن امام علیه السلام در مکّه).
1) (1)
. بَعَثَ أهلُ العِراقِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام الرُّسُلَ وَالکُتُبَ یَدعونَهُ إلَیهِم، فَخَرَجَ مُتَوَجِّهاً إلَی العِراقِ فی أهلِ بَیتِهِ وسِتّینَ شَیخاً مِن أهلِ الکوفَةِ، وذلِکَ یَومُ الإِثنَینِ، فی عَشرِ ذِی الحِجَّةِ سَنَةَ سِتّینَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 451، تهذیب الکمال: ج 6 ص 421).
2) (2) . مِمّا یُمکِنُ أن یَکونَ سَبَباً لِحَملِ الحُسَینِ علیه السلام لِحَرَمِهِ مَعَهُ ولِعِیالِهِ، أنَّهُ لَو تَرَکَهُنَّ بِالحِجازِ أو غَیرِها مِنَ البِلادِ، کانَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ لَعَنَهُ اللّهُ أرسَلَ مَن أخَذَهُنَّ إلَیهِ، وصَنَعَ بِهِنَّ مِنَ الاِستیصالِ وسوءِ الأَعمالِ ما یَمنَعُ الحُسَینَ علیه السلام مِنَ الجِهادِ وَالشَّهادَةِ، ویَمتَنِعُ علیه السلام - بِأَخذِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ لَهُنَّ - عَن مَقامِ السَّعادَةِ (الملهوف: ص 142).
3) (3) . جَمَعَ الحُسَینُ علیه السلام أصحابَهُ الَّذینَ قَد عَزَموا عَلَی الخُروجِ مَعَهُ إلَی العِراقِ، فَأَعطی کُلَّ واحِدٍ مِنهُم عَشَرَةَ دَنانیرَ وجَمَلاً یَحمِلُ عَلَیهِ زادَهُ ورَحلَهُ، ثُمَّ إنَّهُ طافَ بِالبَیتِ وبِالصَّفا وَالمَروَةِ، وتَهَیَّأَ لِلخُروجِ، فَحَمَلَ بَناتِهِ وأخَواتِهِ عَلَی المَحامِلِ.
4) (4) . کانَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام بَعدَ أن سَیَّرَ ابنَ عَمِّهِ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ إلَی الکوفَةِ، لَم یُقِم بَعدَهُ إلّاقَلیلاً، حَتّی تَجَهَّزَ لِلمَسیرِ فی أثَرِهِ بِجَمیعِ أهلِهِ ووُلدِهِ وخاصَّتِهِ وحاشِیَتِهِ (الفصول المهمّة: ص 183).
حسین علیه السلام سخن او را نپذیرفت و دو گروه با تازیانه با یکدیگر، درگیر شدند.
چون این گزارش به عمرو بن سعید رسید، ترسید که کار، دشوار شود. پس به فرماندهِ پاسبانان خود، پیام داد که باز گردد.(1)
. لَمّا خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ، اعتَرَضَهُ صاحِبُ شُرطَةِ أمیرِها عَمرِو بنِ سَعیدِ بنِ العاصِ فی جَماعَةٍ مِنَ الجُندِ، فَقالَ: إنَّ الأَمیرَ یَأمُرُکَ بِالاِنصِرافِ، فَانصَرِف وإلّا مَنَعتُکَ. فَامتَنَعَ عَلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام، وتَدافَعَ الفَریقانِ، وَاضطَرَبوا بِالسِّیاطِ.
وبَلَغَ ذلِکَ عَمرَو بنَ سَعیدٍ، فَخافَ أن یَتَفاقَمَ الأَمرُ، فَأَرسَلَ إلی صاحِبِ شُرَطِهِ یَأمُرُهُ بِالاِنصِرافِ (الأخبار الطوال: ص 244).
کجا میروی؟
حسین علیه السلام اعتنایی نکرد و رفت و دو گروه، با تازیانه با یکدیگر درگیر شدند. حسین علیه السلام و یارانش، سرسختانه ایستادگی کردند. پس از آن، حسین علیه السلام به راه خویش رفت، که بر او بانگ زدند: ای حسین! مگر از خدا نمیترسی؟ از جماعت، بیرون میشوی و میان این امّت، جدایی میافکنی؟
حسین علیه السلام، این سخن خدا را خواند که: «کار من، به من اختصاص دارد و کار شما، به شما اختصاص دارد. شما از کاری که من میکنم، بیزارید و من، از کارهایی که شما میکنید، بیزارم»(2).(3)
ثُمَّ إنَّ الحُسَینَ علیه السلام وأصحابَهُ امتَنَعوا امتِناعاً قَوِیّاً، ومَضَی الحُسَینُ علیه السلام عَلی وَجهِهِ، فَنادَوهُ: یا حُسَینُ، ألا تَتَّقِی اللّهَ! تَخرُجُ مِنَ الجَماعَةِ وتُفَرِّقُ بَینَ هذِهِ الاُمَّةِ؟ فَتَأَوَّلَ حُسَینٌ علیه السلام قَولَ اللّهِ عز و جل: «لِی عَمَلِی وَ لَکُمْ عَمَلُکُمْ أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ» (تاریخ الطبری: ج 5 ص 385، أنساب الأشراف: ج 3 ص 375).
میداشتند؛ ولی حسین علیه السلام نپذیرفت و حرکت کرد، و به روی هم تازیانه زدند؛ ولی حسین علیه السلام و یارانش، نپذیرفتند.(1)
. ثُمَّ خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام یَومَ التَّروِیَةِ، فَاعتَرَضَهُ رُسُلُ عَمرِو بنِ سَعیدِ بنِ العاصِ، وهُوَ أمیرٌ عَلَی الحِجازِ لِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ مَعَ أخیهِ یَحیی، یَمنَعونَهُ، فَأَبی عَلَیهِم ومَضی، وتَضارَبوا بِالسِّیاطِ، وَامتَنَعَ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ (الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 547).
مردی با عمامه، جلو خوندماغ او را گرفت و عرب گفت: خاموش باش! به خدا [خونریزی،] همۀ مردم را در بر میگیرد.
پس عمرو بن سعید ایستاد و سخنرانی کرد و عصای دو شاخهای برای او آوردند. عرب گفت:
به خدا، مردم، شاخه شاخه شدند.
سپس عمرو بن سعید به مکّه رفت و یک روز پیش از ترویه بِدان جا رسید. مردم بر حسین علیه السلام وارد شدند و گفتند: ای ابا عبد اللّه! ای کاش برای مردم، نماز میخواندی و در خانهات بار عام میدادی!
در این هنگام، مؤذّن آمد و برای نماز، اقامه گفت و عمرو بن سعید جلو آمد و تکبیر گفت [و نماز گزارد]. به حسین علیه السلام گفته شد: اگر جلو نمیافتی، بیرون رو.
فرمود: «نماز جماعت، بافضیلتتر است». آن گاه، نماز گزارد و بیرون رفت.
چون عمرو بن سعید [از نماز جماعت] باز گشت، شنید که حسین علیه السلام حرکت کرده است.
دستور داد که: به دنبالش بروید. هر شتری را که در میان آسمان و زمین است، سوار شوید و به دنبالش بروید.
مردم، از این گفتۀ او شگفتزده شدند و به جستجوی او رفتند؛ ولی وی را پیدا نکردند.(2)
ثُمَّ خَرَجَ إلی مَکَّةَ فَقَدِمَها قَبلَ یَومِ التَّروِیَةِ بِیَومٍ، ووَفَدَتِ النّاسُ لِلحُسَینِ علیه السلام یَقولونَ: یا أبا عَبدِ اللّهِ، لَو تَقَدَّمتَ فَصَلَّیتَ بِالنّاسِ فَأَنزَلتَهُم بِدارِکَ؟ إذ جاءَ المُؤَذِّنُ فَأَقامَ الصَّلاةَ، فَتَقَدَّمَ عَمرُو بنُ سَعیدٍ فَکَبَّرَ، فَقیلَ لِلحُسَینِ علیه السلام: اخرُج أبا عَبدِ اللّهِ إذ أبَیتَ أن تَتَقَدَّم. فَقالَ: الصَّلاةُ فِی الجَماعَةِ أفضَلُ. قالَ: فَصَلّی ثُمَّ خَرَجَ.
فَلَمَّا انصَرَفَ عَمرُو بنُ سَعیدٍ، بَلَغَهُ أنَّ حُسَیناً علیه السلام قَد خَرَجَ، فَقالَ: اطلُبوهُ، ارکَبوا کُلَّ بَعیرٍ بَینَ السَّماءِ وَالأَرضِ فَاطلُبوهُ. قالَ: فَعَجِبَ النّاسُ مِن قَولِهِ هذا، فَطَلَبوهُ فَلَم یُدرِکوهُ (العقد الفرید: ج 3 ص 363، جواهر المطالب: ج 2 ص 264).
1) (1)
2) (2) . قَدِمَ عَمرُو بنُ سَعیدٍ فی رَمضانَ أمیراً عَلَی المَدینَةِ وَالمَوسِمِ، وعَزَلَ الوَلیدَ بنَ عُتبَةَ، فَلَمَّا استَوی عَلَی المِنبَرِ رَعَفَ، فَقالَ أعرابِیٌّ: مَه! جاءَنا وَاللّهِ بِالدَّمِ! قالَ: فَتَلَقّاهُ رَجُلٌ بِعِمامَتِهِ، فَقالَ: مَه! عَمَّ النّاسَ وَاللّهِ! ثُمَّ قامَ فَخَطَبَ، فَناوَلوهُ عَصاً لَها شُعبَتانِ، فَقالَ: تَشَعَّبَ النّاسُ وَاللّهِ!
مردی بیابانی گفت: به خدا، برای خونریزی آمده است.
مردی با عمامهاش جلو خون را گرفت و آن مرد بیابانی گفت: به خدا سوگند، [خونریزی،] همۀ مردم را فرا میگیرد.
[عمرو] سپس برخاست و سخنرانی کرد و عصای دو شاخهای به او رساندند. آن مرد عرب گفت: به خدا سوگند، مردم، دچار پراکندگی شدند!
آن گاه به مکّه رفت و یک روز پیش از تَرویه، به آن جا رسید و حسین علیه السلام [از مکّه] بیرون رفت. به او گفتند: حسین، بیرون رفت.
گفت: بر هر شتر و اسبی که در میان آسمان و زمین است، سوار شوید و در پی او بروید.
مردم، از این سخنِ او، شگفتزده شدند و هر چه گشتند، او حسین علیه السلام را نیافتند.(1)
. قَدِمَ عَمرُو بنُ سَعیدِ بنِ العاصِ فی رَمَضانَ أمیراً عَلَی المَدینَةِ وعَلَی المَوسِمِ، وعَزَلَ الوَلیدَ بنَ عُتبَةَ، فَلَمَّا استَوی عَلَی المِنبَرِ رَعَفَ، فَقالَ أعرابِیٌّ: ما جاءَنا وَاللّهِ بِالدّمِ! قالَ: فَتَلَقّاهُ رَجُلٌ بِعِمامَتِهِ، فَقالَ: ما عَمَّ النّاسَ وَاللّهِ! ثُمَّ قامَ وخَطَبَ، فَناوَلوهُ عَصاً لَها شُعبَتانِ، فَقالَ: تَشَعَّبَ النّاسُ وَاللّهِ!
ثُمَّ خَرَجَ إلی مَکَّةَ فَقَدِمَها قَبلَ التَّروِیَةِ بِیَومٍ، وخَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام، فَقیلَ لَهُ: خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام، فَقالَ: ارکَبوا کُلَّ بَعیرٍ وفَرَسٍ بَینَ السَّماءِ وَالأَرضِ فی طَلَبِهِ فَاطلُبوهُ.
قالَ: فَکانَ النّاسُ یَتَعَجَّبونَ مِن قَولِهِ هذا، فَطَلَبوهُ فَلَم یُدرِکوهُ (المحاسن و المساوئ: ص 59، الإمامة و السیاسة: ج 2 ص 5).
مردی دیگر با عمامهاش جلو خون را گرفت و آن مرد گفت: آری! به خدا [خونریزی]، همۀ مردم را فرا میگیرد.
1) (1)
آن گاه [عثمان بن محمّد] به خطبه آغاز کرد و عصایی را که دو شاخه داشت، بر گرفت. آن مرد گفت: آرام باشید. به خدا، مردم را دچار چنددستگی خواهد کرد.
وی فرود آمد و مردم به حسین علیه السلام گفتند: ای ابا عبد اللّه! چه خوب میشد اگر جلو میرفتی و با مردم، نماز میگزاردی!
حسین علیه السلام میخواست چنین کند که مؤذّن آمد و اقامه گفت و عثمان، پیش آمد و تکبیر گفت و به حسین علیه السلام گفت: اگر از امامت جماعت، خودداری میکنی، بیرون برو.
فرمود: «نماز به جماعت، بهتر است».
حسین علیه السلام نماز را [به جماعت] خواند و [از مسجد] بیرون رفت. عثمان، هنگامی که نمازش پایان یافت، دریافت که حسین علیه السلام بیرون رفته است. گفت: بر هر شتری در میان آسمان و زمین، سوار شوید و او را جستجو کنید.
ولی هر چه گشتند، او را نیافتند. سپس [عثمان] به مدینه وارد شد.(1)
. ذَکَروا أنَّ یَزیدَ بنَ مُعاوِیَةَ عَزَلَ خالِدَ بنَ الحَکَمِ عَنِ المَدینَةِ، ووَلّاها عُثمانَ بنَ مُحَمَّدِ بن أبی سُفیانَ الثَّقَفِیَّ، وخَرَجَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام وعَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ إلی مَکَّةَ، وأقبَلَ عُثمانُ بنُ مُحَمَّدٍ مِنَ الشّامِ والِیاً عَلَی المَدینَةِ ومَکَّةَ وعَلَی المَوسِمِ فی رَمَضانَ، فَلَمَّا استَوی عَلَی المِنبَرِ بِمَکَّةَ رَعَفَ، فَقالَ رَجُلٌ مُستَقبِلُهُ: جِئتَ وَاللّهِ بِالدَّمِ! فَتَلَقّاهُ رَجُلٌ آخَرُ بِعِمامَتِهِ، فَقالَ: مَه، وَاللّهِ عَمَّ النّاسَ! ثُمَّ قامَ یَخطُبُ، فَتَناوَلَ عَصاً لَها شُعبَتانِ فَقالَ: مَه، شَعَبَ وَاللّهِ أمرَ النّاسِ!
ثُمَّ نَزَلَ، فَقالَ النّاسُ لِلحُسَینِ علیه السلام: یا أبا عَبدِ اللّهِ، لَو تَقَدَّمتَ فَصَلَّیتَ بِالنّاسِ؟ فَإِنَّهُ لَیَهُمُّ بِذلِکَ إذ جاءَ المُؤَذِّنُ فَأَقامَ الصَّلاةَ، فَتَقَدَّمَ عُثمانُ فَکَبَّرَ، فَقالَ لِلحُسَینِ علیه السلام: یا أبا عَبدِ اللّهِ، إذا أبَیتَ أن تَتَقَدَّمَ فَاخرُج. فَقالَ: الصَّلاةُ فِی الجَماعَةِ أفضَلُ.
قالَ: فَصَلّی ثُمَّ خَرَجَ، فَلَمَّا انصَرَفَ عُثمانُ بنُ مُحَمَّدٍ مِنَ الصَّلاةِ، بَلَغَهُ أنَّ الحُسَینَ علیه السلام خَرَجَ. قالَ: ارکَبوا کُلَّ بَعیرٍ بَینَ السَّماءِ وَالأَرضِ فَاطلُبوهُ. فَطُلِبَ فَلَم یُدرَک. قالَ: ثُمَّ قَدِمَ المَدینَةَ (الإمامة و السیاسة: ج 1 ص 227).
1) (1)
2) (2) . کَتَبَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام مِن مَکَّةَ إلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ [ابنِ الحَنَفِیَّةِ]: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ ومَن قِبَلَهُ مِن بَنی هاشِمٍ، أمّا بَعدُ، فَإِنَّ مَن لَحِقَ بِیَ استُشهِدَ، ومَن لَم یَلحَق بی لَم یُدرِکِ الفَتحَ، وَالسَّلامُ (کامل الزیارات: ص 157 ح 195، بحار الأنوار: ج 45 ص 87 ح 23).
والسّلام!"».(1)
. تَحَدَّثَ النّاسُ عِندَ الباقِرِ علیه السلام تَخَلُّفَ مُحَمَّدِ ابنِ الحَنَفِیَّةِ عَنهُ، فَقالَ: یا أبا حَمزَةَ الثُّمالِیَّ، إنَّ الحُسَینَ علیه السلام لَمّا تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ دَعا بِقِرطاسٍ وکَتَبَ: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی بَنی هاشِمٍ، أمّا بَعدُ، فَإِنَّهُ مَن لَحِقَ بِیَ استُشهِدَ، ومَن تَخَلَّفَ عَنّی لَم یَبلُغِ الفَتحَ، وَالسَّلامُ (مثیر الأحزان: ص 39، الخرائج و الجرائح: ج 2 ص 771 ح 93).
دلائل الإمامة - به نقل از حمزة بن حُمْران -: ما در نزد ابو جعفر [امام باقر علیه السلام] از قیام حسین علیه السلام و سرپیچی محمّد بن حنفیّه یاد کردیم. فرمود: «ای حمزه! من از این موضوع، چندان با تو سخن میگویم که دیگر در آن، تردید نکنی حسین بن علی علیه السلام چون برای رفتن به سوی عراق، تصمیم گرفت، کاغذی خواست و در آن، نوشت: "به نام خداوند بخشندۀ مهربان. از حسین بن علی، به بنی هاشم. امّا بعد، هر کس به من بپیوندد، شهید میشود و هر کس از من روی بگرداند، به پیروزی نمیرسد. والسّلام!"».(2)
الحدائق الوردیّة: چون حسین علیه السلام در بُستان بنی عامر(3)فرود آمد، به محمّد بن حنفیّه و خاندانش نوشت: «از حسین بن علی، به محمّد بن علی و خانوادهاش. امّا بعد، شما اگر به من پیوستید، شهید میشوید و اگر از پیوستن، خودداری کردید، به پیروزی نخواهید رسید.
والسّلام!».(4)
1) (1)
2) (2) . ذَکَرنا خُروجَ الحُسَینِ علیه السلام وتَخَلُّفَ ابنِ الحَنَفِیَّةِ عَنهُ، فَقالَ: یا حَمزَةُ! إنّی سَاُحَدِّثُکَ مِن هذَا الحَدیثِ بِما لا تَشُکُّ فیهِ بَعدَ مَجلِسِنا هذا، إنَّ الحُسَینَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِ لَمّا فَصَلَ مُتَوَجِّهاً إلَی العِراقِ، دَعا بِقِرطاسٍ وکَتَبَ فیهِ: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی بَنی هاشِمٍ، أمّا بَعدُ، فَإِنَّهُ مَن لَحِقَ بِیَ استُشهِدَ، ومَن تَخَلَّفَ عَنّی لَم یَبلُغِ الفَتحَ، وَالسَّلامُ (دلائل الإمامة: ص 187 ح 107، الملهوف (طبعة أنوار الهدی): ص 40).
3) (3) . در معجم البلدان آمده: «بوستان ابن مُعمّر، درست است و مردم، به اشتباه، به آن، بوستان ابن عامر و بوستان بنی عامرگفتهاند. گفته شده که بوستان ابن عامر، در جایی دیگر در نزدیکی جُحفه است» (معجم البلدان: ج 1 ص 414. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
4) (4) . فَلَمّا نَزَلَ [الحُسَینُ علیه السلام] بُستانَ بَنی عامِرٍ، کَتَبَ إلی مُحَمَّدٍ أخیهِ وأهلِ بَیتِهِ: مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ وأهلِ بَیتِهِ، أمّا بَعدُ، فَإِنَّکُم إن لَحِقتُم بِیَ استُشهِدتُم، وإن تَخَلَّفتُم عَنّی لَم تَلحَقُوا النَّصرَ، وَالسَّلامُ (الحدائق الوردیّة: ج 1 ص 113).
پس یزید بن معاویه به عبید اللّه بن زیاد - که کارگزار او در عراق بود - نوشت: «شنیدهام که حسین به سوی کوفه حرکت کرده و زمان تو، از همۀ زمانها و شهر تو، از میان همۀ شهرها و تو از میان همۀ کارگزاران، به او مبتلا شدهاید. در این وضعیت، تو، یا [کار او را میسازی و] آزاد میشوی، یا به بردگی باز میگردی، چنان که بردگان به بردگی گرفته میشوند».(2)
فَکَتَبَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ وهُوَ والیهِ عَلَی العِراقِ: إنَّهُ قَد بَلَغَنی أنَّ حُسَیناً قَد سارَ إلَی الکوفَةِ، وقَدِ ابتُلِیَ بِهِ زَمانُکَ مِن بَینِ الأَزمانِ، وبَلَدُکَ مِن بَینِ البُلدانِ، وَابتُلیتَ بِهِ مِن بَینِ العُمّالِ، وعِندَها تُعتَقُ أو تَعودُ عَبداً کَما یُعتَبَدُ العَبیدُ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 115 ح 2846، تاریخ دمشق: ج 14 ص 214).
ر. ک: ص 352 (فصل چهارم/انتصاب عبید اللّه بن زیاد به حکومت کوفه).
1) (1)
. أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّةَ یُریدُ العِراقَ، وکانَ یَزیدُ قَد وَلّی عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ العِراقَ، وکَتَبَ إلَیهِ: قَد بَلَغَنی أنَّ أهلَ الکوفَةِ قَد کَتَبوا إلَی الحُسَینِ فِی القُدومِ عَلَیهِم، وأنَّهُ قَد خَرَجَ مِن مَکَّةَ مُتَوَجِّهاً نَحوَهُم، وقَد بُلِیَ بِهِ بَلَدُکَ مِن بَینِ البُلدانِ، وأیّامُکَ مِن بَینِ الأَیّامِ، فَإِن قَتَلتَهُ، وإلّا رَجَعتَ إلی نَسَبِکَ، وإلی أبیکَ عُبَیدٍ، فَاحذَر أن یَفوتَکَ (تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 242).
2) (2) . خَرَجَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام إلَی الکوفَةِ ساخِطاً لِوِلایَةِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ.
بدکارگان بنی اسرائیل، هدیه شد».(1)
. خَرَجنا مَعَ الحُسَینِ علیه السلام، فَما نَزَلَ مَنزِلاً ولَا ارتَحَلَ مِنهُ، إلّاذَکَرَ یَحیَی بنَ زَکَرِیّا علیه السلام وقَتلَهُ.
وقالَ یَوماً: ومِن هَوانِ الدُّنیا عَلَی اللّهِ، أنَّ رَأسَ یَحیَی بنِ زَکَرِیّا علیه السلام اهدِیَ إلی بَغِیٍّ مِن بَغایا بَنی إسرائیلَ (الإرشاد: ج 2 ص 132، مجمع البیان: ج 6 ص 779).
نیز در حدیث مُقاتل، از امام زین العابدین علیه السلام، از پدرش علیه السلام آمده است: «زن پادشاه بنی اسرائیل، پیر شد و خواست دخترش را به جای خود، به ازدواج پادشاه در آورد. پادشاه با یحیی بن زکریّا علیه السلام رایزنی کرد و یحیی، او را از این کار، باز داشت.
زن، این مطلب را فهمید. دخترش را آرایش کرد و نزد پادشاه فرستاد. او رفت و نزد شاه، بازی کرد.
شاه به او گفت: چه نیاز داری؟
گفت: سر یحیی فرزند زکریّا را.
شاه گفت: فرزندم! چیزی جز این بخواه.
گفت: جز این نمیخواهم.
رسم آنان، چنین بود که شاه، اگر دروغ میگفت، از شاهی برکنار میشد. پس میان پادشاهی و کشتن یحیی علیه السلام، مخیّر شد. پس یحیی را کشت و سرش را در تَشتی از طلا برای او فرستاد.(2)
وفی حَدیثِ مُقاتِلٍ عَن زَینِ العابِدینَ علیه السلام عَن أبیهِ علیه السلام: إنَّ امرَأَةَ مَلِکِ بَنی إسرائیلَ کَبِرَت، وأرادَت أن تُزَوِّجَ بِنتَها مِنهُ لِلمَلِکِ، فَاستَشارَ المَلِکُ یَحیَی بنَ زَکَرِیّا علیه السلام فَنَهاهُ عَن ذلِکَ، فَعَرَفَتِ المَرأَةُ ذلِکَ، وزَیَّنَت بِنتَها وبَعَثَتها إلَی المَلِکِ، فَذَهَبَت ولَعَبَت بَینَ یَدَیهِ.
فَقالَ لَهَا المَلِکُ: ما حاجَتُکِ؟ قالَت: رَأسُ یَحیَی بَنِ زَکَرِیّا. فَقالَ المَلِکُ: یا بُنَیَّةُ، حاجَةٌ غَیرُ هذِهِ! قالَت: ما اریدُ غَیرَهُ. وکانَ المَلِکُ إذا کَذَبَ فیهِم عُزِلَ عَن مُلکِهِ، فَخُیِّرَ بَینَ مُلکِهِ وبَینَ قَتلِ یَحیی علیه السلام، فَقَتَلَهُ، ثُمَّ بَعَثَ بِرَأسِهِ إلَیها فی طَشتٍ مِن ذَهَبٍ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 85، بحار الأنوار: ج 45 ص 298 ح 10).
سپس به شتربانان فرمود: «شما را مجبور نمیکنم. هر که بخواهد با ما به عراق بیاید، کرایۀ او را میپردازیم و با او خوشرفتاری میکنیم، و هر که نخواهد و همین جا از ما جدا شود، کرایۀ او را به اندازۀ مسافتی که پیموده است، میپردازیم».
پس هر کس از آنها که از وی جدا شد، حسابش را کردند و حقّش را دادند و هر کس از آنها که همراه وی رفت، کرایۀ او را پرداخت و به او جامه پوشانید.(3)
ثُمَّ قالَ لِأَصحابِ الإِبِلِ: لا اکرِهُکُم، مَن أحَبَّ أن یَمضِیَ مَعَنا إلَی العِراقِ أوفَینا کِراءَهُ، وأحسَنّا صُحبَتَهُ، ومَن أحَبَّ أن یُفارِقَنا مِن مَکانِنا هذا، أعطَیناهُ مِنَ الکِراءِ عَلی قَدرِ ما قَطَعَ مِنَ الأَرضِ.
قالَ: فَمَن فارَقَهُ مِنهُم حوسِبَ فَأَوفی حَقَّهُ، ومَن مَضی مِنهُم مَعَهُ أعطاهُ کِراءَهُ وکَساهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 385، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 547).
پس از آن، به شتربانان فرمود: «شما را مجبور نمیکنم. هر که بخواهد با ما به عراق بیاید، کرایۀ او را میپردازیم و با او خوشرفتاری میکنیم و هر که نخواهد و همین جا از ما جدا شود، کرایۀ او را به اندازۀ مسافتی که پیموده است، میپردازیم».
پس هر کس از آنها که از وی جدا شد، حسابش را کردند و حقّش را دادند و هر کس از آنها
1) (1)
. در بارۀ «تنعیم» در معجم البلدان آمده است: «محلّی در منطقۀ مکّه در محدودۀ خارج از حرم که میان مکّه و سَرِف قرارداشته. آن جا را به این دلیلْ تنعیم نامیدهاند که کوه سمت راست آن، نعیم و کوه سمت چپ آن، ناعم و درّۀ میان آنها، نعمان نام دارد» (معجم البلدان: ج 2 ص 49). تنعیم، اکنون در داخل شهر مکّه قرار گرفته است (ر. ک: نقشۀ شمارۀ 2 در پایان جلد 2).
2) (2) . گیاهی زردرنگ که برای رنگرزی از آن استفاده میشده (النهایة: ج 5 ص 173 مادّۀ «ورس»).
3) (3) . إنَّ الحُسَینَ علیه السلام أقبَلَ حَتّی مَرَّ بِالتَّنعیمِ، فَلَقِیَ بِها عِیراً قَد اقبِلَ بِها مِنَ الیَمَنِ، بَعَثَ بِها بَحیرُ بنُ رَیسانَ الحِمیَرِیُّ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ - وکانَ عامِلَهُ عَلَی الیَمَنِ - وعَلَی العیرِ الوَرسُ وَالحُلَلُ یُنطَلَقُ بِها إلی یَزیدَ، فَأَخَذَهَا الحُسَینُ علیه السلام فَانطَلَقَ بِها.
که همراه وی رفت، کرایۀ او را پرداخت و به او جامه پوشانید.
میگویند: جز سه نفر از آنان به کربلا نرسید. بر آنها ده دینار ده دینار افزود و شتر شتر به آنان بخشید و آنان را برگرداند.(1)
. لَقِیَ الحُسَینُ علیه السلام بِالتَّنعیمِ عیراً قَد اقبِلَ بِها مِنَ الیَمَنِ، بَعَثَ بِها بجیرُ بنُ رَیسانَ الحِمیَرِیُّ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ - وکانَ عامِلَهُ عَلَی الیَمَنِ - وعَلَی العیرِ وَرسٌ وحُلَلٌ، ورُسُلُهُ فیها یَنطَلِقونَ إلی یَزیدَ.
فَأَخَذَهَا الحُسَینُ علیه السلام فَانطَلَقَ بِها مَعَهُ، وقالَ لِأَصحابِ الإِبِلِ: لا اکرِهُکُم، مَن أحَبَّ أن یَمضِیَ مَعَنا إلَی العِراقِ وَفَّیناهُ کِراهُ وأحسَنّا صُحبَتَهُ، ومَن أحَبَّ أن یُفارِقَنا مِن مَکانِنا هذا أعطَیناهُ مِنَ الکِراءِ عَلی قَدرِ ما قَطَعَ مِنَ الأَرضِ.
فَأَوفی مَن فارَقَهُ حَقَّهُ بِالتَّنعیمِ، وأعطی مَن مَضی مَعَهُ وکَساهُم، فَیُقالُ إنَّهُ لَم یَبلُغ کَربَلاءَ مِنهُم إلّاثَلاثَةُ نَفَرٍ، فَزادَهُم عَشَرَةَ دَنانیرَ عَشَرَةَ دَنانیرَ، وأعطاهُم جَمَلاً جَمَلاً، وصَرَفَهُم (أنساب الأشراف: ج 3 ص 375، الأخبار الطوال: ص 245).
الإرشاد: حسین علیه السلام حرکت کرد تا به تنعیم رسید و در آن جا کاروانی یافت که از یَمَن آمده بود. از کاروانیان، شترانی برای سفر یارانش، اجاره کرد و به ساربانان فرمود: «هر کس دوست دارد که با ما به عراق بیاید، کرایهاش را میپردازیم و با او خوشرفتاری میکنیم و هر که در میان راه، از ما جدا شود، کرایۀ مسافتی را که پیموده، به وی میپردازیم». پس گروهی با او رهسپار و دیگران از او جدا شدند.(2)
البدایة و النهایة - به نقل از عُقبة بن سَمعان -: سپس حسین علیه السلام از تنعیم گذشت و در آن جا کاروانی را دید که بجیر بن زیاد حِمیَری، حاکم یمن، آن را از یَمَن برای یزید بن معاویه فرستاده بود و وَرس و زیورآلات بسیاری در آن بود. حسین علیه السلام آن را گرفت و به همراه خود بُرد و شتربانانِ آن کاروان را تا کوفه اجاره کرد و مزدشان را پرداخت.(3)
الملهوف: حسین علیه السلام حرکت کرد تا به تنعیم رسید و در آن جا کاروانی را دید که بارش هدیهای بود که بَحیر بن رَیسان حِمیَری (کارگزار یمن) برای یزید بن معاویه، فرستاده بود. حسین علیه السلام هدیه را گرفت؛ زیرا زمام کارهای مسلمانان، به دست او بود.
سپس به شتربانان کاروان فرمود: «هر کس بخواهد با ما به عراق بیاید، کرایهاش را میپردازیم و با او خوشرفتاری میکنیم، و هر کس دوست دارد از ما جدا شود، کرایهاش را به اندازۀ راهی
1) (1)
2) (2) . وسارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی أتَی التَّنعیمَ، فَلَقِیَ عیراً قَد أقبَلَت مِنَ الیَمَنِ، فَاستَأجَرَ مِن أهلِها جِمالاً لِرَحلِهِ وأصحابِهِ، وقالَ لِأَصحابِها: مَن أحَبَّ أن یَنطَلِقَ مَعَنا إلَی العِراقِ، وَفَّیناهُ کِراءَهُ وأحسَنّا صُحبَتَهُ، ومَن أحَبَّ أن یُفارِقَنا فی بَعضِ الطَّریقِ، أعطَیناهُ کِراءً عَلی قَدرِ ما قَطَعَ مِنَ الطَّریقِ. فَمَضی مَعَهُ قَومٌ وَامتَنَعَ آخَرونَ (الإرشاد: ج 2 ص 68، بحار الأنوار: ج 44 ص 365).
3) (3) .... ثُمَّ إنَّ الحُسَینَ علیه السلام مَرَّ بِالتَّنعیمِ، فَلَقِیَ بِها عیراً قَد بَعَثَ بِها بجیرُ بنُ زِیادٍ الحِمیَرِیُّ نائِبُ الیَمَنِ، قَد أرسَلَها مِنَ الیَمَنِ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، عَلَیها وَرسٌ وحُلَلٌ کَثیرَةٌ، فَأَخَذَهَا الحُسَینُ علیه السلام وَانطَلَقَ بِها، وَاستَأجَرَ أصحابَ الجِمالِ عَلَیها إلَی الکوفَةِ، ودَفَعَ إلَیهِم اجرَتَهُم (البدایة و النهایة: ج 8 ص 166).
که پیموده، میپردازیم».
پس گروهی با او رفتند و دیگران، سر باز زدند.(1)
. سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی مَرَّ بِالتَّنعیمِ، فَلَقِیَ هُناکَ عیراً تَحمِلُ هَدِیَّةً قَد بَعَثَ بِها بَحیرُ بنُ رَیسانَ الحِمیَرِیُّ - عامِلُ الیَمَنِ - إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، فَأَخَذَ علیه السلام الهَدِیَّةَ، لِأَنَّ حُکمَ امورِ المُسلِمینَ إلَیهِ، ثُمَّ قالَ لِأَصحابِ الجِمالِ:
مَن أحَبَّ أن یَنطَلِقَ مَعَنا إلَی العِراقِ، وَفَّیناهُ کِراهُ وأحسَنّا صُحبَتَهُ، ومَن أحَبَّ أن یُفارِقَنا، أعطَیناهُ کِراهُ بِقَدرِ ما قَطَعَ مِنَ الطَّریقِ. فَمَضی مَعَهُ قَومٌ وَامتَنَعَ آخَرونَ (الملهوف: ص 130، مثیر الأحزان: ص 42).
عبد اللّه بن جعفر، نزد عمرو بن سعید رفت و با وی، چنین سخن گفت: به حسین، نامهای بنویس و او را امان بده و به او وعدۀ نیکی و بخشش بده و در نامۀ خود، تعهّد کن و از او بخواه که باز گردد. شاید اطمینان یابد و باز آید.
عمرو بن سعید گفت: هر چه میخواهی، بنویس و پیش من بیاور تا بر آن، مُهر بزنم.
عبد اللّه بن جعفر، نامه را نوشت(2)و نزد عمرو بن سعید برد و به او گفت: به آن، مهر بزن و همراه برادرت یحیی بن سعید بفرست که کاملاً اطمینان یابد و بداند که داستان، جدّی است.
عمرو، چنان کرد. وی کارگزار یزید بن معاویه در مکّه بود.
یحیی و عبد اللّه بن جعفر به حسین علیه السلام رسیدند و پس از آن که یحیی بن عمرو، نامه را برایش خواند، [به نزد عمرو] باز گشتند و گفتند: نامه را برایش خواندیم و به وی اصرار کردیم و از جمله عذرهایی که آورد، این بود که: «خوابی دیدهام که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن بود و دستوری یافتهام که آن را
انجام میدهم، به ضررم باشد، یا به سودم».
به او گفت [یم]: این خواب، چه بود؟
گفت: «به هیچ کس نگفتهام و به هیچ کس نخواهم گفت تا به پیشگاه پروردگارم بروم».
نامۀ عمرو بن سعید به حسین بن علی، چنین بود: «به نام خدای بخشندۀ مهربان. از عمرو بن سعید، به حسین بن علی. امّا بعد، از خدا میخواهم که تو را از آنچه مایۀ هلاکت تو میشود، منصرف کند و تو را به آنچه مایۀ توفیقت میشود، هدایت نماید. شنیدم به جانب عراق روانه شدهای. خدایت از مخالفت، به دور بدارد، که بیم دارم مایۀ هلاکت تو شود. عبد اللّه بن جعفر و یحیی بن سعید را نزد تو فرستادم. با آنها پیش من بیا، که نزد من، امان داری و پاداش و نیکی و مصاحبت شایسته. خدا را بر این، شاهد و ضامن و مراقب و وکیل میگیرم. درود بر تو باد!».
حسین علیه السلام به او نوشت: «امّا بعد، هر که به سوی خدای عز و جل دعوت کند و عمل نیک نیک انجام دهد و بگوید من از مسلمانانم، بر خلاف خدا و پیامبر او رفتار نکرده است. مرا به امان و نیکی و پاداش خواندهای. بهترین امان، امان خداست و خدا در روز رستاخیز، کسی را که در دنیا از او نترسیده باشد، امان نمیدهد. از خدا میخواهیم که در این دنیا ترسی دهد که در روز رستاخیز، موجب امان شود. اگر از آن نامه قصد رعایت و نیکی به من داشتهای، خدا به تو در دنیا و آخرت، پاداش دهد. والسّلام!».(1)
. لَمّا خَرَجنا مِن مَکَّةَ، کَتَبَ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرِ بنِ أبیطالِبٍ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام مَعَ ابنَیهِ عَونٍ ومُحَمَّدٍ: أمّا بَعدُ، فَإِنّی أسأَلُکَ بِاللّهِ لَمَّا انصَرَفتَ حینَ تَنظُرُ فی کِتابی، فَإِنّی مُشفِقٌ عَلَیکَ مِنَ الوَجهِ الَّذی تَوَجَّهُ لَهُ أن یَکونَ فیهِ هَلاکُکَ وَاستِئصالُ أهلِ بَیتِکَ، إن هَلَکتَ الیَومَ طَفِئَ نورُ الأَرضِ، فَإِنَّکَ عَلَمُ المُهتَدینَ، ورَجاءُ المُؤمِنینَ، فَلا تَعَجَّل بِالسَّیرِ فَإِنّی فی أثَرِ الکِتابِ، وَالسَّلامُ.
قالَ: وقامَ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ إلی عَمرِو بنِ سَعیدِ بنِ العاصِ فَکَلَّمَهُ، وقالَ: اکتُب إلَی الحُسَینِ کِتاباً تَجَعلُ لَهُ فیهِ الأَمانَ، وتُمَنّیهِ فیهِ البِرَّ وَالصِّلَةَ، وتوثِقُ لَهُ فی کِتابِکَ، وتَسأَلُهُ الرُّجوعَ، لَعَلَّهُ یَطمَئِنُّ إلی ذلِکَ فَیَرجِعَ.
فَقالَ عَمرُو بنُ سَعیدٍ: اکتُب ما شِئتَ وَائتِنی بِهِ حَتّی أختِمَهُ.
فَکَتَبَ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ الکِتابَ، ثُمَّ أتی بِهِ عَمرَو بنَ سَعیدٍ، فَقالَ لَهُ: اختِمهُ، وَابعَث بِهِ مَعَ أخیکَ یَحیَی بنِ سَعیدٍ، فَإِنَّهُ أحری أن تَطمَئِنَّ نَفسُهُ إلَیهِ، ویَعلَمَ أنَّهُ الجِدُّ مِنکَ، فَفَعَلَ، وکانَ عَمرُو بنُ سَعیدٍ عامِلَ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ عَلی مَکَّةَ.
قالَ: فَلَحِقَهُ یَحیی وعَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ، ثُمَّ انصَرَفا بَعدَ أن أقرَأَهُ یَحیَی الکِتابَ، فَقالا: أقرَأناهُ الکِتابَ، وجَهَدنا بِهِ، وکانَ مِمَّا اعتَذَرَ بِهِ إلَینا أن قالَ:
إنّی رَأَیتُ رُؤیا فیها رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله، واُمِرتُ فیها بِأَمرٍ أنَا ماضٍ لَهُ، عَلَیَّ کانَ أو لی.
فَقالا لَهُ: فَما تِلکَ الرُّؤیا؟ قالَ: ما حَدَّثتُ أحَداً بِها، وما أنَا مُحَدِّثٌ بِها حَتّی ألقی رَبّی. -
1) (1)
حسین علیه السلام به او چنین نگاشت: «من خوابی دیدهام که در آن، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به من دستوری داد، که من، آن را انجام میدهم و کسی را از آن، آگاه نمیکنم تا بِدان، جامۀ عمل بپوشانم».
عمرو بن سعید بن عاص هم به حسین علیه السلام نوشت: «از خدای متعال میخواهم که رشد را به تو الهام کند و این که از خواستهات برگردی. شنیدهام که آهنگ رفتن به عراق کردهای. به خدا پناه میبردم از این که تو مایۀ چنددستگی و جدایی شوی. اگر بیمناک هستی، به سوی من بیا که برای تو، امان و نیکویی و پاداش است».
حسین علیه السلام به او نوشت: «اگر از نوشتن نامه، قصد نیکی و مهرورزی به مرا داشتهای، در دنیا و آخرت، پاداش یافتهای و کسی که به خدا فرا میخواند و کردار شایسته دارد و میگوید: "من مسلمانم"، جدایی نمیافکند. بهترین امان، امان خداست و کسی که در دنیا از خدا بیم ندارد، به او ایمان ندارد. پس، از خدا بیم و ترس در دنیا میخواهیم که [آرامش و] امن آخرت را به ارمغان میآورد».(1)
وکَتَبَ إلَیهِ عَمرُو بنُ سَعیدِ بنِ العاصِ: إنّی أسأَلُ اللّهَ أن یُلهِمَکَ رُشدَکَ، و أن یَصرِفَکَ عَمّا یُردیکَ، بَلَغَنی أنَّکَ قَدِ اعتَزَمتَ عَلَی الشُّخوصِ إلَی العِراقِ، فَإِنّی اعیذُک بِاللّهِ مِنَ الشِّقاقِ، فَإِن کُنتَ خائِفاً فَأَقبِل إلَیَّ، فَلَکَ عِندِیَ الأَمانُ وَالبِرُّ وَالصِّلَةُ.
فَکَتَبَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام: إن کُنتَ أرَدتَ بِکِتابِکَ إلَیَّ بِرّی وصِلَتی، فَجُزیتَ خَیراً فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ، وإنَّهُ لَم یُشاقِق مَن دَعا إلَی اللّهِ، وعَمِلَ صالِحاً وقالَ إنَّنی مِنَ المُسلِمینَ، وخَیرُ الأَمانِ أمانُ اللّهِ، ولَم یُؤمِن بِاللّهِ مَن لَم یَخَفهُ فِی الدُّنیا، فَنَسأَلُ اللّهَ مَخافَةً فِی الدُّنیا، توجِبُ لَنا أمانَ الآخِرَةِ عِندَهُ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 447، تهذیب الکمال: ج 6 ص 418).
1) (1) . کَتَبَ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرِ بنِ أبی طالِبٍ إلَیهِ [أی إلَی الحُسَینِ علیه السلام] کِتاباً یُحَذِّرُهُ أهلَ الکوفَةِ، ویُناشِدُهُ اللّهَ أن یَشخَصَ إلَیهِم، فَکَتَبَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام: إنّی رَأَیتُ رُؤیا، ورَأَیتُ فیها رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وأمَرَنی بِأَمرٍ أنَا ماضٍ لَهُ، ولَستُ بِمُخبِرٍ بِها أحَداً، حَتّی الاقی عَمَلی.
عبد اللّه بن جعفر، نزد عمرو بن سعید رفت و از او خواست برای حسین علیه السلام اماننامهای بنویسد و به وی [وعده و] امیدواری دهد تا از راهش برگردد. عمرو بن سعید به حسین علیه السلام نامهای نگاشت و در آن، وی را به پاداش، امیدوار کرد و بر جانش ایمنی داد و آن را با برادرش یحیی بن سعید فرستاد.
یحیی بن سعید و عبد اللّه بن جعفر [پس از فرستادن فرزندانش] به امام حسین علیه السلام ملحق شدند و نامه را به وی تحویل دادند و سعی بسیار در باز گرداندن او به کار بستند.
حسین علیه السلام فرمود: «من، پیامبر صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که دستوری داد و من، بِدان عمل میکنم».
به او گفتند: آن خواب چیست؟
فرمود: «در بارۀ آن، با کسی سخن نمیگویم و آن را برای کسی نمیگویم، تا خدا را دیدار کنم».
چون عبد اللّه بن جعفر از او نومید شد، از فرزندانش عون و محمّد خواست که به او بپیوندند و با او بروند و در راه او، جهاد کنند و خود با یحیی بن سعید به مکّه باز گشت.(1)
. وألحَقَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ بِابنَیهِ عَونٍ ومُحَمَّدٍ، وکَتَبَ عَلی أیدیهِما إلَیهِ [أی إلَی الحُسَینِ علیه السلام] کِتاباً یَقولُ فیهِ:
أمّا بَعدُ، فَإِنّی أسأَلُکَ بِاللّهِ لَمَّا انصَرَفتَ حینَ تَنظُرُ فی کِتابی؛ فَإِنّی مُشفِقٌ عَلَیکَ مِنَ الوَجهِ الَّذی تَوَجَّهتَ لَهُ أن یَکونَ فیه هَلاکُکَ، وَاستِئصالُ أهلِ بَیتِکَ، إن هَلَکتَ الیَومَ طَفِئَ نورُ الأَرضِ، فَإِنَّکَ عَلَمُ المُهتَدینَ، ورَجاءُ المُؤمِنینَ، فَلا تَعَجَّل بِالمَسیرِ، فَإِنّی فی أثَرِ کِتابی، وَالسَّلامُ.
وصارَ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ إلی عَمرِو بنِ سَعیدٍ، فَسَأَلَهُ أن یَکتُبَ لِلحُسَینِ علیه السلام أماناً، ویُمَنّیهِ لِیَرجِعَ عَن وَجهِهِ.
فَکَتَبَ إلَیهِ عَمرُو بنُ سَعیدٍ کِتاباً یُمَنّیهِ فیهِ الصِّلَةَ، ویُؤَمِّنُهُ عَلی نَفسِهِ، وأنفَذَهُ مَعَ أخیهِ یَحیَی بنِ سَعیدٍ، فَلَحِقَهُ یَحیی وعَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ - بَعدَ نُفوذِ ابنَیهِ - ودَفَعا إلَیهِ الکِتابَ، وجَهَدا بِهِ فِی الرُّجوعِ.
فَقالَ: إنّی رَأَیتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فِی المَنامِ، وأمَرَنی بِما أنَا ماضٍ لَهُ، فَقالا لَهُ: فَما تِلکَ الرُّؤیا؟ قالَ: ما حَدَّثتُ أحَداً بِها، ولا أنَا مُحَدِّثٌ أَحداً حَتّی ألقی رَبّی جَلَّ وعَزَّ.
فَلَمّا أیِسَ مِنهُ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ، أمَرَ ابنَیهِ عَوناً ومُحَمَّداً بِلُزومِهِ، وَالمَسیرِ مَعَهُ وَالجِهادِ دونَهُ، ورَجَعَ مَعَ یَحیَی بنِ سَعیدٍ إلی مَکَّةَ (الإرشاد: ج 2 ص 68، إعلام الوری: ج 1 ص 446).
1) (1)
حسین علیه السلام به او فرمود: «خبر مردمی را که پشت سر نهادی، با ما بگو».
فَرَزدَق گفت: از شخصِ آگاهی پرسیدی! دلهای مردم با توست و شمشیرهایشان با بنی امیّه.
تقدیر از آسمان میرسد و خدا هر چه بخواهد، انجام میدهد».
حسین علیه السلام به او فرمود: «راست گفتی. کار، به دست خداست و خدا هر چه بخواهد، انجام میدهد و هر روزی، پروردگار ما، در کاری است. اگر تقدیر، به خواست ما فرود آید، خدا را بر نعمتهایش سپاس میگزاریم و او یاور بر سپاسگزاری است و اگر تقدیر، مانع خواستۀ ما شود، کسی که انگیزۀ پاک و منش پرهیزگارانه دارد، ستم نکرده است».
آن گاه حسین علیه السلام مَرکبش را حرکت داد و گفت: «درود بر تو!» و از هم جدا شدند.(2)
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: بَیِّن لَنا نَبَأَ النّاسِ خَلفَکَ، فَقالَ لَهُ الفَرَزدَقُ: مِنَ الخَبیرِ سَأَلتَ، قُلوبُ النّاسِ مَعَکَ، وسُیوفُهُم مَعَ بَنی امَیَّةَ، وَالقَضاءُ یَنزِلُ مِنَ السَّماءِ، وَاللّهُ یَفعَلُ ما یَشاءُ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: صَدَقتَ، للّهِِ الأَمرُ، وَاللّهُ یَفعَلُ ما یَشاءُ، وکُلَّ یَومٍ رَبُّنا فی شَأنٍ، إن نَزَلَ القَضاءُ بِما نُحِبُّ فَنَحمَدُ اللّهَ عَلی نَعمائِهِ، وهُوَ المُستعانُ عَلی أداءِ الشُّکرِ، وإن حالَ القَضاءُ دونَ الرَّجاءِ، فَلَم یَعتَدِ مَن کانَ الحَقَّ نِیَّتُهُ، وَالتَّقوی سَریرَتُهُ. ثُمَّ حَرَّکَ الحُسَینُ علیه السلام راحِلَتَهُ فَقالَ: السَّلامُ عَلَیکَ، ثُمَّ افتَرَقا (تاریخ الطبری: ج 5 ص 386، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 547).
حسین علیه السلام از او، در بارۀ مردمی که پشت سر نهاده بود، پرسید.
فرزدق گفت: از شخص آگاهی، پرسش نمودی. به راستی که دلهای مردم، با تو و شمشیرهایشان با بنی امیّه است. تقدیر، از آسمان میرسد و خدا هر چه را بخواهد، انجام میدهد.
حسین علیه السلام فرمود: «راست گفتی».(3)
فَقالَ لَهُ الفَرَزدَقُ: الخَبیرَ سَأَلتَ، إنَّ قُلوبَ النّاسِ مَعَکَ، وسُیوفَهُم مَعَ بَنی امَیَّةَ، وَالقَضاءُ مِنَ السَّماءِ، وَاللّهُ یَفعَلُ ما یَشاءُ. فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: صَدَقتَ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 376، تجارب الاُمم: ج 2 ص 59).
1) (1)
. از اوّلین منازل، در مسیر مکّه به کوفه (ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
2) (2) . أقبَلنا حَتَّی انتَهَینا إلَی الصِّفاحِ، فَلَقِیَنا الفَرَزدَقُ بنُ غالِبٍ الشّاعِرُ، فَواقَفَ حُسَیناً علیه السلام فَقالَ لَهُ: أعطاکَ اللّهُ سُؤلَکَ، وأمَّلَکَ فیما تُحِبُّ.
3) (3) . ولَمّا صارَ الحُسَینُ علیه السلام إلَی الصِّفاحِ، لَقِیَهُ الفَرَزدَقُ بنُ غالِبٍ الشّاعِرُ، فَسَأَلَهُ عَن أمرِ النّاسِ وَراءَهُ.
فرمود: «ای ابو فارِس! از آنها در امان نیستم».
وارد مکّه شدم. خیمهای و هیئتی دیدم. گفتم: این، از آن کیست؟
گفتند: از آنِ عبد اللّه بن عمرو بن عاص.
نزد او آمدم. پیرمردی سرخرو را دیدم و بر او سلام کردم. گفت: کیستی؟
گفتم: فَرَزدَق. آیا موافقی حسین را یاری کنم؟
گفت: اگر چنین شود، از پاداش و ذخیرۀ آخرت، بهرهمند میشوی.
گفتم: بدون دنیا؟!
او سر به زیر افکند و سپس گفت: ای فرزند غالب! حتماً خلافت یزید، کامل میشود. حالا ببین!
سخنش را نپسندیدم. به یزید و معاویه، ناسزا گفتم.
گفت: آرام باش - خدا تو را زشت کند -!
خشمگین شدم و به او هم ناسزا گفتم و برخاستم - و اگر نزدیکانش بودند، مرا اذیّت میکردند -. چون حج گزاردم، باز گشتم. کاروانی دیدم و فریاد کشیدم: آهای! حسین، چه کرد؟
پاسخ دادند: هماینک، کشته شد.(1)
. لَقیتُ حُسَیناً علیه السلام، فَقُلتُ: بِأَبی أنتَ! لَو أقَمتَ حَتّی یَصدُرَ النّاسُ، لَرَجَوتُ أن یَتَقَصَّفَ أهلُ المَوسِمِ مَعَکَ. فَقالَ: لَم آمَنهُم یا أبا فِراسٍ.
قالَ: فَدَخَلتُ مَکَّةَ، فَإِذا فُسطاطٌ وهَیئَةٌ، فَقُلتُ: لِمَن هذا؟ قالوا: لِعَبدِ اللّهِ بنِ عَمرِو بنِ العاصِ، فَأَتَیتُهُ فَإِذا شَیخٌ أحمَرُ، فَسَلَّمتُ، فَقالَ: مَن؟ قُلتُ: الفَرَزدَقُ، أتَری أن أنصُرَ حُسَیناً علیه السلام؟ قالَ: إذاً تُصیبَ أجراً وذُخراً، قُلتُ: بِلا دُنیا؟! فَأَطرَقَ ثُمَّ قالَ: یَا بنَ غالِبٍ، لَتَتِمَّنَّ خِلافَةُ یَزیدَ، فَانظُرَن. فَکَرِهتُ ما قالَ.
قالَ: فَسَبَبتُ یَزیدَ ومُعاوِیَةَ، قالَ: مَه! قَبَّحَکَ اللّهُ. فَغَضِبتُ فَشَتَمتُهُ وقُمتُ، ولَو حَضَرَ حَشَمُهُ لَأَوجَعونی. فَلَمّا قَضَیتُ الحَجَّ رَجَعتُ، فَإِذا عیرٌ، فَصَرَختُ: ألا ما فَعَلَ الحُسَینُ علیه السلام؟ فَرَدّوا عَلَیَّ: ألا قُتِلَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 455 ح 438 و ح 437، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 293).
1) (1)
میشد و شمشیرها و سپرهای خویش را همراه داشت. گفتم: این کاروان، از آنِ کیست؟
گفتند: از آنِ حسین بن علی.
آن گاه پیش او رفتم و گفتم: ای پسر پیامبر خدا! پدر و مادرم به فدایت! چرا حجنکرده، با شتاب میروی؟
فرمود: «اگر شتاب نکنم، مرا میگیرند». آن گاه از من پرسید: «از چه قبیلهای هستی؟».
گفتم: مردی از عراقم.
به خدا، بیشتر از این، کنجکاوی نکرد و به همین، بسنده کرد و فرمود: «از اخبار مردم پشت سر خود، با من بگو».
گفتم: دلهایشان با توست و شمشیرهایشان با بنی امیّه است، و تقدیر، به دست خداست.
فرمود: «راست گفتی».
مسئلههایی از او پرسیدم و او در بارۀ نذرها و مَناسک، مطالبی به من فرمود....
آن گاه حرکت کردم و داخل حرم، سراپردهای دیدم که وضعی نیکو داشت. به سوی آن رفتم و معلوم شد از آنِ عبد اللّه بن عمرو بن عاص است. از من پرسید و به او گفتم که حسین بن علی را دیدهام. گفت: وای بر تو! چرا با وی نرفتی؟ به خدا، به قدرت میرسد و سلاح در او و یارانش، کارگر نمیافتد.
به خدا، آهنگ آن کردم که خودم را به او برسانم و سخن عبد اللّه در دلم اثر کرده بود. آن گاه پیامبران و کشته شدنشان را به یاد آوردم و این اندیشه، مرا از پیوستن به آنها باز داشت و به عُسْفان،(1)
. عُسفان از چشمههای مسیر بین جُحفه و مکه است و در دو منزلی مکه قرار دارد (معجم البلدان: ج 4 ص 121. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
پیش کسانِ خویش رفتم.به خدا پیش آنها بودم که کاروانی آمد که از کوفه، آذوقه آورده بود. چون از آمدن کاروان، خبردار شدم، به دنبال آن، روان شدم و چون به صدارَس کاروان رسیدیم، صبر نداشتم تا به آنها برسم و [از همان جا] بانگ زدم: حسین بن علی، چه کرد؟
جواب دادند: کشته شد.
پس باز گشتم، در حالی که عبد اللّه بن عمرو بن عاص را لعنت میکردم. مردم آن زمان، از این قضیّه سخن میگفتند و هر روز و شب، منتظر خبر حسین علیه السلام بودند.
عبد اللّه بن عمرو میگفت: پیش از آن که این درخت و این نخل و این صغیر به کمال برسد،
1) (1)
این قضیّه (حکومت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله) آشکار میشود.
یک روز به او گفتم: پس چرا وَهْط را نمیفروشی؟
گفت: لعنت خدا بر فلانی و بر تو! و مقصودش [از فلانی]، معاویه بود.
گفتم: نه؛ بلکه لعنت خدا بر تو!
او باز مرا لعن کرد. از اطرافیان وی، کسی آن جا نبود که زحمتی از آنها ببینم. پس، از پیش وی آمدم و مرا نشناخت.
وَهْط، باغی بود که عبد اللّه بن عمرو در طائف داشت و معاویه با عبد اللّه در بارۀ معاملۀ آن، گفتگو کرده بود که مالی بسیار بدهد؛ امّا وی نپذیرفته بود که آن را به هیچ بهایی بفروشد.(1)
. حَجَجتُ بِاُمّی، فَأَنَا أسوقُ بَعیرَها حینَ دَخَلتُ الحَرَمَ فی أیّامِ الحَجِّ، وذلِکَ فی سَنَةِ سِتّینَ، إذ لَقیتُ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام خارِجاً مِن مَکَّةَ، مَعَهُ أسیافُهُ وتِراسُهُ، فَقُلتُ: لِمَن هذَا القِطارُ؟ فَقیلَ: لِلحُسَینِ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام، فَأَتَیتُهُ فَقُلتُ: بِأَبی واُمّی یَابنَ رَسولِ اللّهِ! ما أعجَلَکَ عَنِ الحَجِّ؟ فَقالَ: لَو لَم أعجَل لَاُخِذتُ.
قالَ: ثُمَّ سَأَلَنی: مِمَّن أنتَ؟ فَقُلتُ لَهُ: امرُؤٌ مِنَ العِراقِ؛ قالَ: فَوَاللّهِ ما فَتَّشَنی عَن أکثَرَ مِن ذلِکَ، وَاکتَفی بِها مِنّی، فَقالَ: أخبِرنی عَنِ النّاسِ خَلفَکَ؟
قالَ: فَقُلتُ لَهُ: القُلوبُ مَعَکَ، وَالسُّیوفُ مَع بَنی امَیَّةَ، وَالقَضاءُ بِیَدِ اللّهِ.
قالَ: فَقالَ لی: صَدَقتَ. قالَ: فَسَأَلتُهُ عَن أشیاءَ، فَأَخبَرَنی بِها مِن نُذورٍ ومَناسِکَ....
قالَ: ثُمَّ مَضَیتُ فَإِذا بِفُسطاطٍ مَضروبٍ فِی الحَرَمِ، وهَیئَتُهُ حَسَنَةٌ، فَأَتَیتُهُ فَإِذا هُوَ لِعَبدِ اللّهِ بنِ عَمرِو بنِ العاصِ، فَسَأَلَنی، فَأَخبَرتُهُ بِلِقاءِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام.
فَقالَ لی: وَیلَکَ! فَهَلَّا اتَّبَعتَهُ، فَوَاللّهِ لَیَملِکَنَّ، ولا یَجوزُ السِّلاحُ فیهِ ولا فی أصحابِهِ.
قالَ: فَهَمَمتُ وَاللّهِ أن ألحَقَ بِهِ، ووَقَعَ فی قَلبی مَقالَتُهُ، ثُمَّ ذَکَرتُ الأَنبِیاءَ وقَتلَهُم، فَصَدَّنی ذلِکَ عَنِ اللَّحاقِ بِهِم، فَقَدِمتُ عَلی أهلی بِعُسفانَ.
قالَ: فَوَاللّهِ إنّی لَعِندَهُم إذ أقبَلَت عیرٌ قَدِ امتارَت مِنَ الکوفَةِ، فَلَمّا سَمِعتُ بِهِم خَرَجتُ فی آثارِهِم، حَتّی إذا أسمَعتُهُمُ الصَّوتَ، وعَجِلتُ عَن إتیانِهِم صَرَختُ بِهِم: ألا ما فَعَلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام؟ قالَ: فَرَدّوا عَلَیَّ: ألا قَد قُتِلَ، قالَ: فَانصَرَفتُ وأنَا ألعَنُ عَبدَ اللّهِ بنَ عَمرِو بنِ العاصِ.
قالَ: وکانَ أهلُ ذلِکَ الزَّمانِ یَقولونَ ذلِکَ الأَمرَ، ویَنتَظِرونَهُ فی کُلِّ یَومٍ ولَیلَةٍ.
قالَ: وکانَ عَبدُ اللّهِ بنُ عَمرٍو یَقولُ: لا تَبلُغُ الشَّجَرَةُ ولَا النَّخلَةُ ولَا الصَّغیرُ حَتّی یَظهَرَ هذَا الأَمرُ.
قالَ: فَقُلتُ لَهُ: فَما یَمنَعُکَ أن تَبیعَ الوَهطَ؟ قالَ: فَقالَ لی: لَعنَةُ اللّهِ عَلی فُلانٍ - یَعنی مُعاوِیَةَ - وعَلَیکَ.
قالَ: فَقُلتُ: لا، بَل عَلَیکَ لَعنَةُ اللّهِ؛ قالَ: فَزادَنی مِنَ اللَّعنِ، ولَم یَکُن عِندَهُ مِن حَشَمِهِ أحَدٌ فَأَلقی مِنهُم شَرّاً. قالَ: فَخَرَجتُ وهُوَ لا یَعرِفُنی.
وَالوَهطُ: حائِطٌ لِعَبدِ اللّهِ بنِ عَمرٍو بِالطّائِفِ؛ قالَ: وکانَ مُعاوِیَةُ قَد ساوَمَ بِهِ عَبدَ اللّهِ بنَ عَمرٍو، وأعطاهُ بِهِ مالاً کَثیراً، فَأَبی أن یَبیعَهُ بِشَیءٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 386، البدایة و النهایة: ج 8 ص 167).
1) (1)
طواف [خانۀ خدا] همراه ابن شُبْرُمه بود که به من گفت: پدرم برایم نقل کرد که در سفر حج، در محلّ صِفاح، به کاروانی با زره و سپر برخوردیم و چون به آنها نزدیک شدم، حسین بن علی علیه السلام را دیدم. گفتم: ای ابا عبد اللّه!
فرمود: «فرزدق! چه خبر؟».
گفتم: تو [در نزد کوفیان،] دوست داشتنیترینِ مردمی. تقدیر و سرنوشت، در آسمان است و شمشیرها با بنی امیّه اند.
[در آن سفر] پس از آن که به مکّه رسیدیم، در مِنا به او (پدرم) گفتم: کاش نزد عبد اللّه بن عمرو برویم و از حسین و بیرون آمدنش بپرسیم.
به منزل او در مِنا وارد شدیم. کودکانی سیاه و نوخاسته، بازی میکردند. گفتیم: پدرتان کجاست؟
گفتند: در چادر، وضو میگیرد.
لختی نگذشته بود که از خیمه بیرون آمد. از او در بارۀ حسین علیه السلام پرسیدیم. گفت: سلاح، در او اثر نمیکند.
[پدرم] گفت: به او گفتم: در بارۀ او چنین میگویی، در حالی که تو با او و پدرش جنگیدی؟!
او به من دشنام گفت و من هم ناسزایش گفتم.
سپس حرکت کردیم تا به آبگاهی به نام تعشار - که مال ما بود - رسیدیم. هر کس بر ما میگذشت، در بارۀ حسین علیه السلام از او میپرسیدیم، تا این که سوارانی بر ما گذشتند. آنان را صدا زدیم و پرسیدیم: حسین بن علی، چه کرد؟
گفتند: کشته شد.
گفتم: خدا، سزای عبد اللّه بن عمرو را بدهد، که میدهد!
فرزدق، معنای دیگری [از سخن عبد اللّه] دریافت کرده بود. او گفت: [معنای سخنش این است که] با آن سابقهای که حسین دارد، کشتن به او زیان نمیرساند.(1)
. حَدَّثَنی لَبَطَةُ بنُ الفَرَزدَقِ وهُوَ فِی الطَّوافِ، وهُوَ مَعَ ابنِ شُبُرمَةَ، قالَ: أخبَرَنی أبی، قالَ: خَرَجنا حُجّاجاً فَلَمّا کُنّا بِالصِّفاحِ، إذا نَحنُ بِرَکبٍ عَلَیهِمُ الیَلامِقُ ومَعَهُمُ الدَّرَقُ، فَلَمّا دَنَوتُ مِنهُم إذا أنَا بِحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، فَقُلتُ: أی أبا عَبدِ اللّهِ! قالَ: یا فَرَزدَقُ ما وَراءَکَ؟ قالَ: أنتَ أحَبُّ النّاسِ، وَالقَضاءُ فِی السَّماءِ، وَالسُّیوفُ مَعَ بَنی امَیَّةَ.
قالَ: ثُمَّ دَخَلنا مَکَّةَ، فَلَمّا کُنّا بِمِنیً قُلتُ لَهُ: لَو أتَینا عَبدَ اللّهِ بنَ عَمروٍ فَسَأَلناهُ عَن حُسَینٍ وعَن مَخرَجِهِ. فَأَتَینا مَنزِلَهُ بِمِنیً، فَإِذا نَحنُ بِصِبیَةٍ لَهُ سودٍ مُوَلَّدینَ یَلعَبونَ، قُلنا: أینَ أبوکُم؟ قالوا: فِی الفُسطاطِ یَتَوَضَّأُ. -
1) (1)
گفتم: این، کاروانِ کیست؟
گفتند: از آنِ حسین بن علی است.
نزد او آمدم و سلام کردم و به وی گفتم: خدا، خواستۀ تو را برآورده سازد و تو را به آنچه دوست داری، برساند! پدر و مادرم به فدایت، ای فرزند پیامبر خدا! چرا حجنکرده، با شتاب میروی؟
فرمود: «اگر شتاب نکنم، دستگیرم میکنند».
سپس از من پرسید: «تو کیستی؟».
گفتم: مردی از عرب.
به خدا بیش از این، کنجکاوی نکرد و سپس به من فرمود: «از اخبارِ مردم پشت سرت با من بگو».
گفتم: از شخص آگاهی پرسیدی! دلهای مردم، با تو و شمشیرهایشان، بر ضدّ توست و تقدیر (سرنوشت)، از آسمان میآید و خدا، هر چه بخواهد، انجام میدهد.
فرمود: «درست گفتی. کار، دست خداست و پروردگار ما، هر روز، در کاری است. اگر تقدیر، چنان که ما دوست داریم، فرود آید، خدا را بر نعمتهایش سپاس میگوییم - و او تنها یاور بر سپاسگزاری است - و اگر تقدیر، مانع تحقّق آرزو شود، آن که نیّتش حق باشد و پارسایی، منش او، دور نخواهد بود».
به او گفتم: آری. خدا، تو را به آنچه دوست داری، برساند و از آنچه بیم داری، کفایت کند!(1)
1) (1) . حَجَجتُ بِاُمّی فی سَنَةِ سِتّینَ، فَبَینا أنَا أسوقُ بَعیرَها حینَ دَخَلتُ الحَرَمَ إذ لَقیتُ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام خارِجاً مِن مَکَّةَ، -
[فَرَزدَق] به او گفت: ای فرزند پیامبر خدا! به کجا میروی؟ چرا حج را با شتاب، رها میکنی؟
فرمود: «اگر نشتابم، دستگیر میشوم. پس بگو - ای فرزدق - چه خبر از پشت سرت؟».
گفتم: مردم عراق را پشت سر نهادم، در حالی که دلهایشان با تو و شمشیرهایشان با بنی امیّه بود. پس، از خدا بر جان خود، بترس و برگرد.
به وی فرمود: «ای فرزدق! اینان، مردمی هستند که به پیروی از شیطان، پیوسته و از پرستش [خدایِ] رحمان، گسستهاند، در زمین، تباهی را آشکار کردهاند، حدود را میرانده، میگساری کردهاند و بینوایان و درماندگان را از دارایی، محروم ساختهاند. من سزاوارترم به یاری دین خدا و گرامیداشتِ شرع او و جهاد در راهش، تا سخن خدا برترین باشد».
پس فَرَزدَق از او جدا شد و رفت.(1)
فَقالَ لَهُ: إلی أینَ یَابنَ رَسولِ اللّهِ! ما أعجَلَکَ عَنِ المَوسِمِ؟! قالَ: لَو لَم أعجَل لَاُخِذتُ أخذاً، فَأَخبِرنی یا فَرَزدَقُ عَمّا وَراءَکَ؟ فَقالَ: تَرَکتُ النّاسَ بِالعِراقِ قُلوبَهُم مَعَکَ، وسُیوفَهُم مَعَ بَنی امَیَّةَ، فَاتَّقِ اللّهَ فی نَفسِکَ وَارجِع.
فَقالَ لَهُ: یا فَرَزدَقُ! إنَّ هؤُلاءِ قَومٌ لَزِموا طاعَةَ الشَّیطانِ، وتَرَکوا طاعَةَ الرَّحمنِ، وأظهَروا الفَسادَ فِی الأَرضِ، وأبطَلُوا الحُدودَ، وشَرِبُوا الخُمورَ، وَاستَأثَروا فی أموالِ الفُقَراءِ وَالمَساکینِ، وأنَا أولی مَن قامَ بِنُصرَةِ دینِ اللّهِ، وإعزازِ شَرعِهِ، وَالجِهادِ فی سَبیلِهِ، لِتَکونَ کَلِمَةُ اللّهِ هِیَ العُلیا. فَأَعرَضَ عَنهُ الفَرَزدَقُ وسارَ (تذکرة الخواصّ: ص 240. نیز، ر. ک: الأمالی، شجری: ج 1 ص 166).
1) (1) . أمَّا الحُسَینُ علیه السلام، فَإِنَّهُ خَرَجَ مِن مَکَّةَ سابِعَ ذِی الحِجَّةِ سَنَةَ سِتّینَ، فَلَمّا وَصَلَ بُستانَ بَنی عامِرٍ، لَقِیَ الفَرَزدَقَ الشّاعِرَ وکانَ یَومَ التَّروِیَةِ.
گفتم: راست بگویم؟
فرمود: «راستی را میخواهم».
گفتم: دلها با تو اند؛ ولی شمشیرها با بنی امیّه! و البته یاری، از جانب خداست.
فرمود: «میبینم که راست میگویی. مردم، بردگان ثروت اند و دین بر زبانشان بازیچه است.
تا جایی که درآمد زندگیشان، با دین، افزایش یابد، بر گِرد آن میچرخند؛ امّا هنگامی که با سختیها دچار آزمون شدند، دینداران، اندک میشوند».(1)
. لَقِیَنِی الحُسَینُ علیه السلام فی مُنصَرَفی مِنَ الکوفَةِ، فَقالَ: ما وَراءَکَ یا أبا فِراسٍ؟ قُلتُ: أصدُقُکَ؟ قالَ علیه السلام: الصِّدقُ اریدُ.
قُلتُ: أمّا القلوبُ فَمَعَکَ، وأمّا السُّیوفُ فَمَعَ بَنی امَیَّةَ، وَالنَّصرُ مِن عِندِ اللّهِ.
قالَ: ما أراکَ إلّاصَدَقتَ. النّاسُ عَبیدُ المالِ، وَالدّینُ لَغوٌ عَلی ألسِنَتِهِم، یَحوطونَهُ ما دَرَّت بِهِ معایِشُهُم، فَإِذا مُحِّصوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانونَ (کشف الغمّة: ج 2 ص 244؛ بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2613).
حسین علیه السلام فرمود: «از کجا میآیی، ابو فِراس؟
گفت: از کوفه، ای فرزند دختر پیامبر خدا!
فرمود: «مردم کوفه را چگونه پشتِ سر نهادی؟».
گفت: مردم با تو اند؛ ولی شمشیرهایشان، با بنی امیّه است، و خدا هر گونه که بخواهد، در آفرینش خود، انجام میدهد.
فرمود: «راست گفتی و نیکی کردی. کار، دست خداست و چنان که بخواهد، میکند. و پروردگار ما، هر روزی، در کاری است. اگر تقدیر، چنان که ما میخواهیم، فرود آید، ستایش، خدا را بر نعمتهایش - و او در گزاردنِ سپاس، یاور است -؛ و اگر تقدیر، جلوی آرزو را گرفت، کسی که انگیزهاش حق بوده، ستم نکرده است».
فرزدق گفت: ای فرزند دختر پیامبر! چگونه بر مردم کوفه، تکیه میکنی؛ آنان که پسرعمویت مسلم بن عقیل و پیروانش را کشتند؟
حسین علیه السلام اشک ریخت و سپس فرمود: «خدا، مسلم را رحمت کند! او به سوی روح و ریحانِ (شادی و گُلِ) خداوند و بهشت و خشنودی او رفت و وظیفهاش را انجام داد و وظیفۀ ما، بر جا مانده است».
سپس حسین علیه السلام این اشعار را خواند:
«اگر سرای دنیا، گرانبها شمرده میشود،
سرای پاداش خدا، برتر و بالاتر است.
و اگر بدنها برای مرگ، آفریده شدهاند،
شهادت مرد با شمشیر در راه خدا، برتر است.
و اگر روزیها، تقدیر شدهاند،
کمیِ حرصِ آدمی برای روزی، زیباتر است.
و اگر گردآوری داراییها، برای رها کردن است،
چرا در راه خیر، بِدان بخل ورزیده میشود؟».
سپس فرزدق و گروهی از یارانش، با او خداحافظی کردند و به سوی مکّه رفتند. پسرعمویش از بنی مُجاشِع، به او روی آورد و گفت: ابو فِراس! این، حسین بن علی است؟
فرزدق گفت: این، حسین فرزند فاطمۀ زهرا، دختر محمّد صلی الله علیه و آله است. به خدا، این، فرزند بهترین بندۀ خداست و برتر از هر که پس از محمّد صلی الله علیه و آله بر زمین راه میرود. روز گذشته، ابیاتی در بارۀ او گفتهام که منعی نیست آن را بشنوی.
پسرعمویش به او گفت: بدم نمیآید، ای ابو فِراس! اگر میخواهی، آنچه را در بارۀ او گفتهای، اینک بازگو کن.
فرزدق گفت: آری. من در بارۀ او، پدر، برادر و جدّش - که درود خدا بر آنان باد - این ابیات را گفتهام:(1)
. مشهور، آن است که این ابیات را در بارۀ امام زین العابدین علیه السلام سروده است (ر. ک: الإرشاد: ج 2 ص 151).
این، آن کس است که سرزمین بطحا، جای گامهایش را میشناسد
و خانۀ کعبه و حرم و بیرون حرم نیز او را میشناسند.
این، فرزند بهترینِ تمام بندگان خداست.
او پیراسته از هر آلودگی و پاک از هر کاستی و بلندای فضیلت است.
این، حسین است که فرستادۀ خدا، پدر اوست
و با نور هدایت او، امّتها راه یافتهاند.
این، فرزند فاطمۀ زهراست و دودمان فاطمه
به قلم تقدیر، در بهشت جاودان، خواهند بود.
چون قریش، او را ببینند، گویندهشان میگوید:
1) (1)
نهایت کَرَم با خصلتهای او، به انتها میرسد.
او چنان است که چون به آهنگ دست سودن بر حجر الأسود گام نهد،
گویی که رکن میخواهد دست او را نزد خود، نگاه دارد.
در دستش چوب خیزرانی است که بویی خوش میپراکَنَد
و بوی خوش، از دست آن دلنوازی است که تارَکی عطرافشان دارد.
دیدگان، از فرط آزرم، فرو مینشینند و نیز از هیبت او فرو مینشینند
و با او سخن گفته نمیشود، مگر آن گاه که لبخند میزند.
نوری که پردۀ ظلمت را میدرد، از نور او مشتق شده،
چنان که خورشید با پرتو خویش، تاریکیها را از میان میبرد.
شاخۀ نیرومند شخصیت او، از پیکر پیامبر صلی الله علیه و آله بر دمیده است.
از این رو، گوهر وجودش و خوی و خصالش، پاک و ویراسته است.
او از آن گروهی است که دوستیشان، سپاس خداوند و کینهشان
ناسپاسی [و کفر] است و نزدیکی بِدانان، رستگاری و پناهگاه آدمی است.
با محبّت آنان، بلا و ناگواری، برطرف میشوند
و نیکوکاری و نعمتها، بِدان، استوار میگردد.
اگر اهل بخشش شمرده شوند، پیشوایشان آناناند
و اگر گفته شود: «برترین مردم زمین، کیاناند؟»، گفته میشود: آنان.
هیچ بخشندهای به اوج بخشش آنان نمیرسد
و هیچ گروهی به پایۀ آنان نمیرسد، هر چند بزرگوار باشد.
از خانههایشان در میان قریش، پرتو میگیرند
در دشواریها و هنگام داوری، آن گاه که داوری کنند.
ریشۀ او در قریش است و جدّش محمّد است
و پس از آن، علی، پرچم [و نشانه] است.
فَرَزدَق، به پسرعمویش رو کرد و گفت: به خدا، این ابیات را در بارۀ او و بدون چشمداشت به خیر [و صِلۀ] او گفتم و آن را برای خدا و سرای آخرت گفتم.(1)
. سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی نَزَلَ الشُّقوقَ، فَإِذا هُوَ بِالفَرَزدَقِ بنِ غالِبٍ الشّاعِرِ قَد أقبَلَ عَلَیهِ، فَسَلَّمَ، ثُمَّ دَنا مِنهُ فَقَبَّلَ یَدَهُ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: مِن أینَ أقبَلتَ یا أبا فِراسٍ؟ فَقالَ: مِنَ الکوفَةِ یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ! فَقالَ: کَیفَ خَلَّفتَ أهلَ الکوفَةِ؟ -
1) (1)
شماری از گزارشهایی که ارائه شدند، حاکی از آن اند که ملاقات فَرَزدَق با امام حسین علیه السلام، در نزدیکی مکّه،(1)در زمانی بوده که امام علیه السلام عازم کوفه و فرزدق برای انجام دادن مناسک، رهسپار مکّه بوده است. شماری دیگر از گزارشها نیز دلالت دارند که این ملاقات، پس از شهادت مسلم علیه السلام و در حوالی منزل زُباله اتّفاق افتاده است.(2)از این رو، برخی احتمال دادهاند که امام علیه السلام دو بار با فرزدق، ملاقات کرده است: یکی قبل از حج و دیگری بعد از آن.(3)
با تأمّل در متن و منابع این گزارشها، روشن میگردد که گزارش نخست، مشهورتر و درستتر است. همچنین این احتمال که امام علیه السلام دو بار با وی ملاقات کرده باشد، صحیح نیست؛ زیرا:
اوّلاً، بر پایۀ گزارش طبری، فرزدق، پس از مراسم حج، به سمت کوفه نیامده است. بنا بر این، نمیتوانسته با امام علیه السلام برخورد داشته باشد.(4)
ثانیاً، اگر چنین اتّفاقی افتاده بود، ضمن گزارشها بِدان اشاره میشد.
ثالثاً، متن همۀ گزارشها، حاکی از آن است که ملاقات فرزدق با امام علیه السلام، بیش از یک بار نبوده است.
1) (1) . مکانهای گفته شده، عبارتاند از: 1. حرم (ر. ک: ص 619 ح 666 و ص 623 ح 668).2. بستان بنی عامر (ر. ک: ص 624 ح 669).3. صفاح (ر. ک: ص 622 ح 667).4. ذات عرق (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 95. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ص 557 ح 579).
2) (2) . ر. ک: ص 651 ح 699.
3) (3) . ر. ک: موسوعة کلمات الإمام الحسین علیه السلام: ص 350.
4) (4) . ر. ک: ص 621 ح 667.
(1)(2)672. الفتوح: چون حسین علیه السلام به ذاتِ عِرق رسید، در آن جا مردی از بنی اسد به نام بِشر بن غالب، با او دیدار کرد. حسین علیه السلام به او فرمود: «مرد کدام قبیلهای؟».
گفت: مردی از بنی اسد.
فرمود: «از کجا میآیی، ای مرد اسدی؟».
گفت: از عراق.
فرمود: «مردم عراق را چگونه پشتِ سر نهادی؟».
گفت: ای فرزند دختر پیامبر خدا! دلهایی را پشتِ سر نهادم که با تو بودند و شمشیرهایی را که با بنی امیّه بودند.
حسین علیه السلام به او فرمود: «راست میگویی، برادر عرب! خداوند متعال، هر چه را بخواهد، انجام میدهد و هر چه را اراده کند، به آن حکم مینماید».
مرد اسدی به او گفت: ای پسر دختر پیامبر خدا! از [این] سخن خدای متعال، آگاهم کن که:
«آن روز که هر گروهی را با پیشوایشان فرا میخوانیم»(3).
حسین فرمود: «آری، ای مرد اسدی! آنان، دو دسته پیشوایند: پیشوای هدایت، که به هدایت، فرا میخواند؛ و پیشوای گمراهی، که به گمراهی فرا میخواند. پس هر که به پیشوای هدایتْ پاسخ دهد، به بهشت میرود و هر که به آن یکی پاسخ دهد، به جهنّم راه مییابد».(4)
قالَ: یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ، خَلَّفتُ القُلوبَ مَعَکَ، وَالسُّیوفَ مَعَ بَنی امَیَّةَ!
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: صَدَقتَ یا أخَا العَرَبِ، إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وتَعالی یَفعَلُ ما یَشاءُ، ویَحکُمُ ما یُریدُ.
فَقالَ لَهُ الأَسَدِیُّ: یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ! أخبِرنی عَن قَولِ اللّهِ تَعالی: «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ».
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: نَعَم یا أخا بَنی أسَدٍ! هُم إمامانِ: إمامُ هُدیً دَعا إلی هُدیً، وإمامُ ضَلالَةٍ دَعا إلی ضَلالَةٍ، فَهَدی مَن أجابَهُ إلَی الجَنَّةِ، ومَن أجابَهُ إلَی الضَّلالَةِ دَخَلَ النّارَ (الفتوح: ج 5 ص 69، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 220).
1) (1) . بِشر بن غالب اسدی کوفی - که کنیهاش ابو صادق است -، از یاران امیر مؤمنان علیه السلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام و امام زین العابدین علیه السلام بوده است. ظاهراً او و برادرش بشیر، دعای روز عرفه را از امام حسین علیه السلام روایت کردهاند. وی، در زمان مختار، به زندان افکنده شد و پس از کشته شدن مختار، آزاد گردید.
2) (2) . ذاتِ عِرق، محلّ احرام عراقیان است و میان نجد و تهامه، قرار گرفته است. نیز گفتهاند: عِرق، کوهی در راه مکّه است و منزلگاه ذات عِرق، بدان منسوب است (معجم البلدان: ج 4 ص 107. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
3) (3) . اسرا: آیۀ 71.
4) (4) . سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی إذا بَلَغَ ذاتَ عِرقٍ، فَلَقِیَهُ رَجُلٌ مِن بَنی أسَدٍ یُقالُ لَهُ: بِشرُ بنُ غالِبٍ، فَقَالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: مِمَّنِ الرَّجُلُ؟ قالَ: رَجُلٌ مِنَ بَنی أسَدٍ، قالَ: فَمِن أینَ أقبَلتَ یا أخا بَنی أسَدٍ؟ قالَ: مِنَ العِراقِ، فَقالَ: کَیفَ خَلَّفتَ أهلَ العِراقِ؟
فرمود: «برادر بنی اسدی، راست گفت. البتّه خدا هر چه را بخواهد، انجام میدهد و هر را چه اراده کند، به آن حکم مینماید».(1)
. ثُمَّ سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی بَلَغَ ذاتَ عِرقٍ، فَلَقِیَ بِشرَ بنَ غالِبٍ وارِداً مِنَ العِراقِ، فَسَأَلَهُ عَن أهلِها، فَقالَ: خَلَّفتُ القُلوبَ مَعَکَ، وَالسُّیوفَ مَعَ بَنی امَیَّةَ.
فَقالَ علیه السلام: صَدَقَ أخو بَنی أسَدٍ، إنَّ اللّهَ یَفعَلُ ما یَشاءُ، ویَحکُمُ ما یُریدُ (الملهوف: ص 131، مثیر الأحزان: ص 42).
فرمود: «پیشوایی که به هدایت، فرا میخوانْد و [گروهی] به او پاسخ دادند؛ و پیشوایی که به گمراهی فرا میخوانْد و [گروهی] در آن، اجابتش کردند. گروه اوّل، در بهشت و گروه دوم در آتشاند و این، همان سخن خداست که: «گروهی در بهشت و گروهی در دوزخ اند»(3).(4)
قالَ: إمامٌ دَعا إلی هُدیً فَأَجابوهُ إلَیهِ، وإمامٌ دَعا إلی ضَلالَةٍ فَأَجابوهُ إلَیها، هؤُلاءِ فِی الجَنَّةِ، وهؤُلاءِ فِی النّارِ، وهُوَ قَولُهُ عز و جل: «فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ» (الأمالی، صدوق: ص 217 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 313).
1) (1)
2) (2) . از منزلهای میان مکّه و کوفه، پس از منزل شُقوق و قبل از منزل خُزَیمیّه (معجم البلدان: ج 2 ص 78. نیز، ر. ک: نقشۀشمارۀ 3 در پایان جلد 2).
3) (3) . شورا: آیۀ 7.
4) (4) . سارَ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ، فَلَمّا نَزَلُوا الثَّعلَبِیَّةَ وَرَدَ عَلَیهِ رَجُلٌ یُقالُ لَهُ: بِشرُ بنُ غالِبٍ، فَقالَ: یَابنَ رَسولِ اللّهِ، أخبِرنی عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»؟
یادآور شده بود؛ ولی حسین علیه السلام به او پاسخ نداد.(1)
. لَحِقَ الحُسَینَ علیه السلام عَونُ بنُ عَبدِ اللّهِ بنِ جَعدَةَ بنِ هُبَیرَةَ بِذاتِ عِرقٍ بِکِتابٍ مِن أبیهِ، یَسأَلُهُ فیهِ الرُّجوعَ، ویَذکُرُ ما یَخافُ عَلَیهِ مِن مَسیرِهِ، فَلَم یُعجِبهُ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 377).
ر. ک: ص 533 (فصل ششم/عبد اللّه بن جعدة بن هبیرة).
(2) 676. الأخبار الطِّوال: چون حسین علیه السلام به منطقۀ بطنُ الرُّمّه رسید، برای کوفیان چنین نوشت: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. از حسین بن علی، به برادران مؤمنش در کوفه. درود بر شما! به راستی که نامۀ مسلم بن عقیل به من رسید که شما برای من، انجمن کردهاید و مشتاق آمدن من هستید و عزم یاری دادن ما و گرفتن حقّ ما را دارید. خداوند، برای ما و شما، نیکی پیش آورد و در برابر این کار، بهترین پاداش را به شما بدهد. من، این نامه را از بطن الرُّمّه برای شما نوشتم و شتابان، پیش شما میآیم. و السّلام!».
این نامه را با قیس بن مُسهِر صَیداوی فرستاد و چون قیس به قادسیه(3)رسید، حُصَین بن نُمَیر، او را دستگیر کرد و پیش عبید اللّه بن زیاد فرستاد. چون او را نزد ابن زیاد بردند، بر عبید اللّه، تندی کرد و ابن زیاد، دستور داد او را از فراز بام قصر (دار الحکومه)، به میدان افکندند و کشته شد.(4)
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی إخوانِهِ مِنَ المُؤمِنینَ بِالکوفَةِ، سَلامٌ عَلَیکُم، أمّا بَعدُ، فَإِنَّ کِتابَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وَرَدَ عَلَیَّ بِاجتِماعِکُم لی، وتَشَوُّفِکُم إلی قُدومی، وما أنتُم عَلَیهِ مُنطَوونَ مِن نَصرِنا، وَالطَّلَبِ بِحَقِّنا، فَأَحسَنَ اللّهُ لَنا ولَکُمُ الصَّنیعَ، وأثابَکُم عَلی ذلِکَ بِأَفضَلِ الذُّخرِ، وکِتابی إلَیکُم مِن بَطنِ الرُّمَّةِ، وأنَا قادِمٌ عَلَیکُم، وحَثیثُ السَّیرِ إلَیکُم، وَالسَّلامُ.
ثُمَّ بَعَثَ بِالکِتابِ مَعَ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ، فَسارَ حَتّی وافَی القادِسِیَّةَ، فَأَخَذَهُ حُصَینُ بنُ نُمَیرٍ، وبَعَثَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ، فَلَمّا ادخِلَ عَلَیهِ أغلَظَ لِعُبَیدِ اللّهِ، فَأَمَرَ بِهِ أن یُطرَحَ مِن أعلی سورِ القَصرِ إلَی الرُّحبَةِ، فَطُرِحَ فَماتَ (الأخبار الطوال: ص 245).
«به نام خدای بخشندۀ مهربان. از حسین بن علی، به برادرانش از مؤمنان و مسلمانان. درود بر
1) (1)
2) (2) . سرزمینی معروف واقع در بالای نجد (معجم البلدان: ج 1 ص 449. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
3) (3) . در معجم البلدان (ج 4 ص 291)، قادسیه، شهری در پانزده فرسنگی کوفه معرّفی شده که درست نیست و ظاهراً پانزدهمیلی درست باشد (ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
4) (4) . مَضَی الحُسَینُ علیه السلام حَتّی إذا صارَ بِبَطنِ الرُّمَّةِ کَتَبَ إلی أهلِ الکوفَةِ:
شما! ستایش میکنم خدایی را که جز او خدایی نیست. امّا بعد، به راستی که نامۀ مسلم بن عقیل، به من رسید که از نیکونظری و فراهم آمدن جمع شما برای یاری ما و گرفتن حقّ ما، خبر میداد.
از خدا خواستم که با ما نیکی کند و شما را بر این کار، پاداش بزرگ دهد. از مکّه به روز سهشنبه هشتم ذی حجّه، روز تَرویه، به سوی شما رهسپار شدهام. هنگامی که پیک من نزد شما رسید، در کار خویش شتاب کنید و بکوشید که من، همین روزها نزد شما میرسم، إن شاء اللّه! سلام بر شما و رحمت و برکات خدا [بر شما]!».
مسلم بن عقیل، 27 روز پیش از آن که کشته شود، برای حسین علیه السلام نوشته بود: «امّا بعد، راهنما، به کسان خود، دروغ نمیگوید. جماعت مردم کوفه، با شمایند. هنگامی که نامۀ مرا خواندی، حرکت کن. درود بر تو باد!».
حسین علیه السلام همراه با کودکان و زنان، رهسپار شد و همچنان آمد و توقّف نمیکرد. قیس بن مُسهِر صَیداوی، با نامۀ حسین علیه السلام به سوی کوفه آمد تا به قادسیّه رسید. حُصَین بن نُمَیر، او را دستگیر کرد و نزد عبید اللّه فرستاد. عبید اللّه بن زیاد گفت: بالای قصر برو و دروغگوی زادۀ دروغگو را نفرین کن.
وی، بالا رفت و گفت: ای مردم! اینک حسین بن علی، بهترین آفریدۀ خدا، فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا، میرسد. من، فرستادۀ او به سوی شمایم و در منزلگاه حاجِر، از او جدا شدم. به او پاسخ مثبت دهید.
آن گاه، عبید اللّه و پدرش را نفرین کرد و برای علی بن ابی طالب، آمرزش خواست.
عبید اللّه بن زیاد، دستور داد او را از فراز قصر به زیر افکنند، که بیفکندند و در هم شکست و در گذشت.(1)
. إنَّ الحُسَینَ علیه السلام أقبَلَ حَتّی إذا بَلَغَ الحاجِرَ مِن بَطنِ الرُّمَّةِ، بَعَثَ قَیسَ بنَ مُسهِرٍ الصَّیداوِیَّ إلی أهلِ الکوفَةِ، وکَتَبَ مَعَهُ إلَیهِم:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی إخوانِهِ مِنَ المُؤمِنینَ وَالمُسلِمینَ، سَلامٌ عَلَیکُم، فَإِنّی أحمَدُ إلَیکُمُ اللّهَ الَّذی لا إلهَ إلّاهُوَ، أمّا بَعدُ، فَإِنَّ کِتابَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ جاءَنی، یُخبِرُنی فیهِ بِحُسنِ رَأیِکُم، وَاجتِماعِ مَلَئِکُم عَلی نَصرِنا، وَالطَّلَبِ بِحَقِّنا، فَسَأَلتُ اللّهَ أن یُحسِنَ لَنَا الصُّنعَ، و أن یُثیبَکُم عَلی ذلِکَ أعظَمَ الأَجرِ، وقَد شَخَصتُ إلَیکُم مِن مَکَّةَ یَومَ الثَّلاثاءِ، لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّةِ، یَومَ التَّروِیَةِ، فَإِذا قَدِمَ عَلَیکُم رَسولی فَأَکمِشوا أمرَکم وجِدّوا؛ فَإِنّی قادِمٌ عَلَیکُم فی أیّامی هذِهِ إن شاءَ اللّهُ، وَالسَّلامُ عَلَیکُم ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَکاتُهُ.
وکانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ قَد کانَ کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام قَبلَ أن یُقتَلَ لِسَبعٍ وعِشرینَ لَیلَةً: أمّا بَعدُ، فَإِنَّ الرّائِدَ لا یَکذِبُ أهلَهُ، إنَّ جَمعَ أهلِ الکوفَةِ مَعَکَ، فَأقبِل حینَ تَقرَأُ کِتابی، وَالسَّلامُ عَلَیکَ. -
1) (1)
او چون به کوفه نزدیک شد، حُصَین بن نُمَیر، گماردۀ عبید اللّه بن زیاد، جلو او را گرفت و خواست او را تفتیش کند، که او نامه را بیرون آورد و پاره کرد و از بین برد. پس حُصَین، او را نزد ابن زیاد برد.
چون جلوی او قرار گرفت، [ابن زیاد] به او گفت: کیستی؟
گفت: من، مردی از پیروان امیر مؤمنان، علی بن ابی طالب، و فرزندش هستم.
گفت: چرا نامه را پاره کردی؟
گفت: برای آن که ندانی در درون آن چیست.
گفت: نامه از سوی چه کسی و برای که بود؟
گفت: از حسین بن علی، به گروهی از مردم کوفه که نامشان را نمیدانم.
ابن زیاد، در خشم شد و گفت: به خدا از من جدا نمیشوی، مگر نام این مردم را به من اطّلاع دهی، یا بالای منبر میروی و حسین و پدر و برادرش را نفرین میکنی، وگر نه، تکّهتکّهات میکنم.
قیس گفت: نام مردم را که به تو نخواهم گفت؛ امّا نفرین بر حسین و پدر و برادرش را انجام میدهم.
وی، بالای منبر رفت و خدا را سپاس گزارد و ستایش خدا گفت و بر پیامبر صلی الله علیه و آله درود فرستاد و درود بسیار، نثار علی و فرزندانش - که درود خدا بر آنان باد - کرد و سپس، عبید اللّه بن زیاد، پدرش و گردنکشان بنی امیّه را لعن کرد. سپس گفت: ای مردم! من، فرستادۀ حسین بن علی به سوی شمایم و او را در فلان محل، پشت سر گذاشتم. پس به او پاسخ دهید.
ابن زیاد، از این موضوع، آگاه شد. فرمان داد او را از فراز قصر، فرو افکنند و از همان جا او را
پرتاب کردند و در گذشت.
خبر مرگ او به حسین علیه السلام رسید. بر او گریست و فرمود: «بار خدایا! برای ما و پیروانمان، جایگاهی والا قرار بده و ما و ایشان را در محلّ رحمت خویش، گرد آور، که تو بر هر چیز، توانایی».
و میگویند: حسین علیه السلام این نامه را از منزلگاه حاجز نوشت و غیر آن هم گفتهاند.(1)
. کَتَبَ الحُسَینُ علیه السلام کِتاباً إلی سُلَیمانَ بنِ صُرَدٍ، وَالمُسَیَّبِ بنِ نَجَبَةَ، ورِفاعَةَ بنِ شَدّادٍ، وجَماعَةٍ مِنَ الشّیعَةِ بِالکوفَةِ، وبَعَثَ بِهِ مَعَ قَیسِ بِن مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ.
فَلَمّا قارَبَ دُخولَ الکوفَةِ اعتَرَضَهُ الحُصَینُ بنُ نُمَیرٍ صاحِبُ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ لِیُفَتِّشَهُ، فَأَخرَجَ الکِتابَ ومَزَّقَهُ، فَحَمَلَهُ الحُصَینُ إلَی ابنِ زِیادٍ.
فَلَمّا مَثُلَ بَینَ یَدَیهِ قالَ لَهُ: مَن أنتَ؟
قالَ: أنَا رَجُلٌ مِن شیعَةِ أمیرِ المُؤمِنینَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ وَابنِهِ علیهما السلام.
قالَ: فَلِماذا مَزَّقتَ الکِتابَ؟ قالَ: لِئَلّا تَعلَمَ ما فیهِ.
قالَ: مِمَّنِ الکِتابُ وإلی مَن؟
قالَ: مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام إلی جَماعَةٍ مِن أهلِ الکوفَةِ، لا أعرِفُ أسماءَهُم. فَغَضِبَ ابنُ زِیادٍ وقالَ: وَاللّهِ لا تُفارِقُنی حَتّی تُخبِرَنی بِأَسماءِ هؤُلاءِ القَومِ، أو تَصعَدَ المِنبَرَ فَتَلعَنَ الحُسَینَ وأباهُ وأخاهُ، وإلّا قَطَّعتُکَ إرباً إرباً.
فَقالَ قَیسٌ: أمَّا القَومُ فَلا اخبِرُکَ بِأَسمائِهِم، وأمّا لَعنُ الحُسَینِ وأبیهِ وأخیهِ فَأَفعَلُ.
فَصَعِدَ المِنبَرَ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، وصَلّی عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله، وأکثَرَ مِنَ التَّرَحُّمِ عَلی عَلِیٍّ ووُلدِهِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِم، ثُمَّ لَعَنَ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ وأباهُ، ولَعَنَ عُتاةَ بَنی امَیَّةَ عَن آخِرِهِم.
ثُمَّ قالَ: أیُّهَا النّاسُ! أنَا رَسولُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام إلَیکُم، وقَد خَلَّفتُهُ بِمَوضِعِ کَذا وکَذا، فَأَجیبوهُ.
فَاُخبِرَ ابنُ زِیادٍ بِذلِکَ، فَأَمَرَ بِإِلقائِهِ مِن أعلَی القَصرِ، فَاُلقِیَ مِن هُناکَ، فَماتَ رحمه الله.
فَبَلَغَ الحُسَینَ علیه السلام مَوتُهُ، فَاستَعبَرَ باکِیاً، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ اجعَل لَنا ولِشیعَتِنا مَنزِلاً کَریماً، وَاجمَع بَینَنا وبَینَهُم فی مُستَقَرِّ رَحمَتِکَ، إنَّکَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ.
ورُوِیَ أنَّ هذَا الکِتابَ کَتَبَهُ الحُسَینُ علیه السلام مِنَ الحاجِزِ، وقیلَ غَیرُ ذلِکَ (الملهوف: ص 135، مثیر الأحزان: ص 43).
ر. ک: ص 653 (رسیدن خبر شهادت عبد اللّه بن یقطر در منزلگاه زباله).
و ص 501 (فصل پنجم/شهادت عبد اللّه بن یَقطُر)
و ص 507 (شهادت قیس بن مُسهِر صیداوی).
1) (1)
را از حرم خدا و جدّت، بیرون آورده است؟
فرمود: «اهل کوفه به من نامه نوشته و از من درخواست کردهاند که به سوی آنها بیایم؛ چرا که به زنده کردن نشانههای حق و میراندن بدعتها، امید بستهاند».(1)
. سارَ الحُسَینُ علیه السلام مِن بَطنِ الرُّمَّةِ، فَلَقِیَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ مُطیعٍ، وهُوَ مُنصَرِفٌ مِنَ العِراقِ، فَسَلَّمَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، وقالَ لَهُ: بِأَبی أنتَ واُمّی یَابنَ رَسولِ اللّهِ، ما أخرَجَکَ مِن حَرَمِ اللّهِ وحَرَمِ جَدِّکَ؟
فَقالَ: إنَّ أهلَ الکوفَةِ کَتَبوا إلَیَّ یَسأَلونَنی أن أقدَمَ عَلَیهِم، لِما رَجَوا مِن إحیاءِ مَعالِمِ الحَقِّ، وإماتَةِ البِدَعِ (الأخبار الطوال: ص 246).
ر. ک: ص 544 (فصل ششم/عبد اللّه بن مطیع).
حسین علیه السلام فرمود: «آن چیست؟».
گفت: شب برای انجام دادن کاری بیرون رفتم. صدایی شنیدم که میگفت:
هان، ای دیده! بکوش و از سرشک، لبریز شو.
کیست که پس از من، بر این شهیدان بگِرید؟
بر گروهی که مرگ، آنان را میرانَد،
بدان جا که وعدهاش تحقّق یابد.
حسین علیه السلام به او فرمود: «خواهرم! تقدیر، انجام میشود».(3)
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: وما ذاکَ؟ فَقالَت: خَرَجتُ فی بَعضِ اللَّیلِ لِقَضاءِ حاجَةٍ، فَسَمِعتُ هاتِفاً یَهتِفُ وهُوَ یَقولُ:
ألا یا عَینُ فَاحتَفِلی بِجُهدِ ومَن یَبکی عَلَی الشُّهداءِ بَعدی
عَلی قَومٍ تَسوقُهُمُ المَنایا بِمِقدارٍ إلی إنجازِ وَعدِ
فَقالَ لَهَا الحُسَینُ علیه السلام: یا اختاه، المَقضِیُّ هُوَ کائِنٌ (الفتوح: ج 5 ص 70، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 225).
ر. ک: ج 2 ص 345 (بخش ششم/فصل دوّم/نوحهگری جنّیان).
1) (1)
2) (2) . منزلگاهی است از منزلگاههای مسیر حُجّاج، بعد از ثعلبیّه (از نواحی کوفه) و قبل از اجفر (معجم البلدان: ج 2 ص 370. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
3) (3) . سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی نَزَلَ الخُزَیمِیَّةَ، وأقامَ بِها یَوماً ولَیلَةً، فَلَمّا أصبَحَ، أقبَلَت إلَیهِ اختُهُ زَینَبُ بِنتُ عَلِیٍّ فَقالَت: یا أخی! ألا اخبِرُکَ بِشَیءٍ سَمِعتُهُ البارِحَةَ؟
حسین علیه السلام نزد او فرستاد که: «به دیدارم بیا تا با تو سخن بگویم».
او از دیدار، سر باز زد. همسر زُهَیر که همراهش بود، به او گفت: سبحان اللّه!! فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، به سوی تو میفرستد و تو، پاسخ نمیدهی؟!
پس برخاست و به سوی حسین علیه السلام رفت و چیزی نگذشت که با چهرۀ درخشان، باز گشت.
آن گاه، دستور داد خیمهاش را بر کندند و آن را در کنار خیمۀ حسین علیه السلام، بر پا کردند. سپس به همسرش گفت: تو را طلاق دادم. با برادرت برو تا به منزلت برسی. من، جان خود را آمادۀ مرگ در کنار حسین علیه السلام کردهام.
پس به یاران همراهش گفت: هر یک از شما شهادت را دوست دارد، بِایستد و هر کس نمیپسندد، برود. هیچ یک، همراه او نمانْد و همگی با همسر و برادرش رفتند تا به کوفه رسیدند.(2)
فَأَرسَلَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام: أنِ القَنی اکَلِّمکَ. فَأَبی أن یَلقاهُ.
وکانَت مَعَ زُهَیرٍ زَوجَتُهُ، فَقالَت لَهُ: سُبحانَ اللّهِ، یَبعَثُ إلَیکَ ابنُ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَلا تُجیبُهُ؟!
فَقامَ یَمشی إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَلَم یَلبَث أنِ انصَرَفَ وقَد أشرَقَ وَجهُهُ، فَأَمَرَ بِفُسطاطِهِ فَقُلِعَ، وضُرِبَ إلی لِزقِ فُسطاطِ الحُسَینِ علیه السلام.
ثُمَّ قالَ لِامرَأَتِهِ: أنتِ طالِقٌ، فَتَقَدَّمی مَعَ أخیکِ حَتّی تَصِلی إلی مَنزِلِکِ؛ فَإِنّی قَد وطَّنتُ نَفسی عَلَی المَوتِ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام.
ثُمَّ قالَ لِمَن کانَ مَعَهُ مِن أصحابِهِ: مَن أحَبَّ مِنکُمُ الشَّهادَةَ فَلیُقِم، ومَن کَرِهَها فَلیَتَقَدَّم. فَلَم یُقِم مَعَهُ مِنهُم أحَدٌ، وخَرَجوا مَعَ المَرأَةِ وأخیها حَتّی لَحِقوا بِالکوفَةِ (الأخبار الطوال: ص 246).
حسین علیه السلام در جایی فرود میآمد و او در ناحیهای دیگر.
1) (1)
. سرزمینی رَمْلی (شنزار)، میان منزلهای ثَعلَبیّه و خُزَیمیّه در راه حاجیان کوفه (معجم البلدان: ج 3 ص 139. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
2) (2) . سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتَّی انتَهی إلی زَرودَ، فَنَظَرَ إلی فُسطاطٍ مَضروبٍ، فَسَأَلَ عَنهُ، فَقیلَ لَهُ: هُوَ لِزُهَیرِ بنِ القَینِ. وکانَ حاجّاً أقبَلَ مِن مَکَّةَ یُریدُ الکوفَةَ.
حسین علیه السلام برای آمدن، در پیِ او فرستاد. همسرش دَیلَم دختر عمرو، از او خواست که برود؛ ولی او نپذیرفت. همسرش گفت: سبحان اللّه! پسر دختر پیامبر، تو را میخواند؛ ولی تو به سویش نمیروی؟!
چون نزد حسین علیه السلام رفت و به خیمۀ خود باز گشت، به همسرش گفت: تو را طلاق دادم. به خانوادۀ خویش، ملحق شو؛ چون نمیخواهم که به خاطر من، جز خوبی ببینی.
سپس به یارانش گفت: هر کس که دوست دارد، با من بیاید، وگر نه این، واپسین دیدار است.
سپس خود، همراه حسین علیه السلام شد.(1)
. کانَ زُهَیرُ بنُ القَینِ البَجَلِیُّ بِمَکَّةَ، وکانَ عُثمانِیّاً، فَانصَرَفَ مِن مَکَّةَ مُتَعَجِّلاً، فَضَمَّهُ الطَّریقُ وحُسَیناً علیه السلام، فَکانَ یُسایِرُهُ ولا یُنازِلُهُ؛ یَنزِلُ الحُسَینُ علیه السلام فی ناحِیَةٍ وزُهَیرٌ فی ناحِیَةٍ.
فَأَرسَلَ الحُسَینُ علیه السلام إلَیهِ فی إتیانِهِ، فَأَمَرَتهُ امرَأَتُهُ دَیلَمُ بنتُ عَمرٍو أن یَأتِیَهُ فَأَبی، فَقالَت: سُبحانَ اللّهِ! أیَبعَثُ إلَیکَ ابنُ بِنتِ رَسولِ اللّهِ فَلا تَأتیهِ؟!
فَلَمّا صارَ إلَیهِ ثُمَّ انصَرَفَ إلی رَحلِهِ، قالَ لِامرَأَتِهِ: أنتِ طالِقٌ، فَالحَقی بِأَهلِکِ فَإِنّی لا احِبُّ أن یُصیبَکِ بِسَبَبی إلّاخَیراً.
ثُمَّ قالَ لِأَصحابِهِ: مَن أحَبَّ مِنکُم أن یَتبَعَنی، وإلّا فَإِنَّهُ آخِرُ العَهدِ. وصارَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام (أنساب الأشراف: ج 3 ص 378).
مردم شام، بِدان جا نمیآمدند و ما در آن جا پنهان بودیم. به مرد فزاری گفتم: از کار خودتان، هنگامی که با حسین بن علی آمدید، با من سخن بگو.
گفت: با زُهَیر بن قَین بَجَلی بودیم - هنگامی که از مکّه میآمدیم - و با حسین علیه السلام در یک راه بودیم؛ امّا خوش نداشتیم که با وی در یک منزلگاه باشیم. وقتی حسین علیه السلام حرکت میکرد، زُهَیر بن قَین، عقب میماند و چون حسین علیه السلام فرود میآمد، زُهَیر حرکت میکرد، تا این که به منزلگاهی رسیدیم که به ناچار، میبایست با وی در یک جا میبودیم. پس حسین علیه السلام سویی فرود آمد و ما نیز در سویی دیگر، فرود آمدیم.
نشسته بودیم و از غذایی که داشتیم، میخوردیم که فرستادۀ حسین علیه السلام آمد و سلام گفت و وارد شد و گفت: ای زُهَیر بن قَین! ابا عبد اللّه، حسین بن علی، مرا فرستاده که پیش وی بیایی.
هر کس، هر چه به دست داشت، گذاشت، گویی پرنده بر سرمان نشسته بود!
همچنین دَلهَم، دختر عمرو، همسر زُهَیر بن قَین، برایم نقل کرد که: به او گفتم: پسر پیامبر خدا، به سوی تو میفرستد و نمیروی؟! سبحان اللّه! چه میشود اگر بروی و سخن وی را
1) (1)
بشنوی و باز آیی؟
زهیر بن قَین، رفت و چیزی نگذشت که خندان آمد و چهرهاش گشاده بود. سپس دستور داد تا خیمه و بار و اثاث وی را آوردند و همه به سوی حسین علیه السلام حَمل شد.
آن گاه به همسرش گفت: تو را طلاق دادم. پیش کسانت برو، که نمیخواهم به خاطر من، به تو بدی برسد.
آن گاه به یارانش گفت: هر کس از شما که میخواهد، با من بیاید، وگر نه این، واپسین دیدار است. اینک، داستانی را برای شما بگویم: به بَلَنجَر(1)
. در معجم البلدان (ج 1 ص 489) آمده است: بَلَنجَر، شهری در سرزمین خَزَران (قفقاز) است. میگویند: عبد الرحمانبن ربیعه، آن جا را فتح کرد. بلاذری گفته است: سلمان بن ربیعۀ باهلی، آن را فتح کرد (ر. ک: نقشۀ شمارۀ 5 در پایان جلد 2).
یورش بردیم و خدا، پیروزمان کرد و غنیمتهایی را به دست آوردیم. سلمان باهِلی(2)لازم است یادآوری گردد که در برخی منابع تاریخی، مانند: الإرشاد (ج 2 ص 73)، روضة الواعظین (ص 197)، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی (ج 1 ص 225) و الکامل فی التاریخ (ج 2 ص 549)، به جای «سلمان باهلی»، «سلمان فارسی» آمده که اشتباه است؛ زیرا سلمان فارسی در زمان عمر، از دنیا رفت، حال آن که فتح بَلَنْجَر، در زمان عثمان صورت گرفت.
به ما گفت: «از پیروزیای که خدا نصیبتان کرد و غنیمتهایی که گرفتید، خرسندید؟گفتیم: آری.
گفت: هنگامی که جوانان خاندان محمّد صلی الله علیه و آله را یافتید، از نبرد در کنار آنان، خرسندتر باشید تا از این غنیمتهایی که گرفتهاید؛ امّا من، شما را به خدا میسپارم».
به خدا سوگند، پس از آن، پیوسته پیشاپیش سپاهیان بود، تا کشته شد.(3)
قالَ: کُنّا مَعَ زُهَیرِ بنِ القَینِ البَجَلِیِّ - حینَ أقبَلنا مِن مَکَّةَ - نُسایِرُ الحُسَینَ علیه السلام، فَلَم یَکُن شَیءٌ أبغَضَ إلَینا مِن أن نُسایِرَهُ فی مَنزِلٍ، فَإِذا سارَ الحُسَینُ علیه السلام تَخَلَّفَ زُهَیرُ بنُ القَینِ، وإذا نَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام تَقَدَّمَ زُهَیرٌ، حَتّی نَزَلنا یَومَئِذٍ فی مَنزِلٍ لَم نَجدِ بُدّاً مِن أن نُنازِلَهُ فیهِ، فَنَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام فی جانِبٍ، ونَزَلنا فی جانِبٍ. -
1) (1)
2) (2) . سلمان بن ربیعۀ باهِلی، اهل کوفه است. در جنگ قادسیّه حضور داشت. عمر بن خطّاب، قضاوت شهر مدائن را به ویسپرد و او، نخستین قاضی در عراق است. سپس، او را برکنار کرد. او در نبرد با ترکان، شرکت جُست و در فرمانروایی سعید بن عاص در بَلَنْجَر در دورۀ خلافت عثمان، کشته شد.
3) (3) . حَدَّثَنِی السَّدِّیُّ، عَن رَجُلٍ مِن بَنی فَزارَةَ، قالَ: لَمّا کانَ زَمَنُ الحَجّاجِ بنِ یوسُفَ، کُنّا فی دارِ الحارِثِ بنِ أبی رَبیعَةَ الَّتی فِی التَّمّارینَ، الَّتی اقطِعَت بَعدَ زُهَیرِ بنِ القَینِ، مِن بَنی عَمرِو بنِ یَشکُرَ مِن بَجیلَةَ، وکانَ أهلُ الشّامِ لا یَدخُلونَها، فَکُنّا مُختَبِئینَ فیها، قالَ: فَقُلتُ لِلفَزارِیِّ: حَدِّثنی عَنکُم حینَ أقبَلتُم مَعَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام.
چون از نزد ایشان باز گشت، خیمهگاه و اثاثش را به نزدیکی حسین علیه السلام انتقال داد. سپس به یارانش گفت: هر کس از شما میخواهد، به دنبال من بیاید، وگر نه این، واپسینْ دیدار است.
برای شما داستانی را بگویم: در بَلَنْجَر جنگیدیم و پیروز شدیم و آن جا را گشودیم. غنایمی را به دست آوردیم و شادمان بودیم. سلمان باهِلی همراه ما بود. به ما گفت: آن گاه که سَرور جوانان بهشت را دریافتید، از نبرد همراه او، شادمانتر باشید، از امروز که غنایمی را فرا چنگ آوردهاید.
پس من، شما را به خدا میسپارم.
پس از آن، همسرش را طلاق داد و به او گفت: به خانوادۀ خویش بپیوند؛ زیرا من نمیخواهم به خاطر من، آسیبی به تو برسد، مگر نیکویی.
آن گاه، همراه حسین علیه السلام شد تا با او به شهادت رسید.(1)
ثُمَّ قالَ لِأَصحابِهِ: مَن أحَبَّ مِنکُم أن یَتبَعَنی وإلّا فَإِنَّهُ آخِرُ العَهدِ، وسَاُحَدِّثُکُم حَدیثاً: غَزَونا بَلَنجَرَ، فَفُتِحَ عَلَینا، وأصَبنا غَنائِمَ فَفَرِحنا، وکانَ مَعَنا سَلمانُ الفارِسِیُّ فَقالَ لَنا: إذا أدرَکتُم سَیِّدَ شَبابِ أهلِ مُحَمَّدٍ فَکونوا أشَدَّ فَرَحاً بِقِتالِکُم مَعَهُ، بِما أصَبتُمُ الیَومَ مِنَ الغَنائِمِ، فَأَمّا أنا فَأَستَودِعُکُمُ اللّهَ!
ثُمَّ طَلَّقَ زَوجَتَهُ وقالَ لَها: الحَقی بِأَهلِکِ، فَإِنّی لا احِبُّ أن یُصیبَکِ فی سَبَبی إلّاخَیرٌ. ولَزِمَ الحُسَینَ علیه السلام حَتّی قُتِلَ مَعَهُ (الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 549).
1) (1) . کانَ زُهَیرُ بنُ القَینِ البَجَلِیُّ قَد حَجَّ، وکانَ عُثمانِیّاً، فَلَمّا عادَ جَمَعَهُمَا الطَّریقُ، وکانَ یُسایِرُ الحُسَینَ علیه السلام مِن مَکَّةَ، إلّاأنَّهُ لا یَنزِلُ مَعَهُ، فَاستَدعاهُ یَوماً الحُسَینُ علیه السلام فَشَقَّ عَلَیهِ ذلِکَ، ثُمَّ أجابَهُ عَلی کُرهٍ، فَلَمّا عادَ مِن عِندِهِ نَقَلَ ثَقَلَهُ إلی ثَقَلِ الحُسَینِ علیه السلام.
یک روز در جایی فرود آمد که چارهای نداشتیم، مگر این که با او فرود بیاییم. مشغول خوردن غذا بودیم که فرستادۀ حسین علیه السلام آمد و بر ما سلام کرد و سپس گفت: ای زُهَیر بن قَین! ابا عبد اللّه، مرا فرستاده تا تو به نزدش بروی.
هر یک از ما، آنچه را در دست داشت، افکند و گویا پرنده بر روی سر ما بود.
همسرش، دَیلَم دختر عمرو، به او گفت: سبحان اللّه! فرزند پیامبر خدا، پیغام میدهد و تو نزد او نمیروی؟! کاش میرفتی و به سخنش گوش فرا میدادی!
زُهَیر، نزد ایشان رفت و لَختی نگذشت که نویدیافته، با چهرهای درخشان آمد و فرمان داد تا خیمه و بار و بنه و کالایش را برچینند و به سوی حسین علیه السلام ببرند و به همسرش گفت: تو را طلاق دادم؛ چون نمیخواهم جز بهرۀ نیکو، از من به تو برسد. آهنگ همراهی حسین علیه السلام کردهام تا جانم را فدایش نمایم و با جان، از او پاسداری کنم.
سپس داراییِ همسرش را به او پس داد و او را به برخی پسرعموهایش سپرد که او را به خانوادهاش برسانند.
همسرش به سوی او رفت و با او خداحافظی کرد و گریست و گفت: خدا، برایت خیر خواست. از تو میخواهم که در روز رستاخیز، مرا نزد جدّ حسین، یاد کنی.
سپس [زُهَیر] به یارانش گفت: هر یک از شما دوست دارد، همراهم بیاید، وگر نه این، واپسین دیدار من با اوست.(1)
. حَدَّثَ جَماعَةٌ مِن بَنی فَزارَةَ وبَجیلَةَ قالوا: کُنّا مَعَ زُهَیرِ بنِ القَینِ لَمّا أقبَلنا مِن مَکَّةَ، فَکُنّا نُسایِرُ الحُسَینَ علیه السلام، وما شَیءٌ أکرَهَ إلَینا مِن مُسایَرَتِهِ، لِأَنَّ مَعَهُ نِسوانَهُ، فَکانَ إذا أرادَ النُّزولَ اعتَزَلناهُ، فَنَزَلنا ناحِیَةً.
فَلَمّا کانَ فی بَعضِ الأَیّامِ نَزَلَ فی مَکانٍ، فَلَم نَجِد بُدّاً مِن أن نُنازِلَهُ فیهِ، فَبَینَما نَحنُ نَتَغَدّی بِطَعامٍ لَنا إذ أقبَلَ رَسولُ الحُسَینِ علیه السلام حَتّی سَلَّمَ عَلَینا.
ثُمَّ قالَ: یا زُهَیرُ بنُ القَینِ، إنَّ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام بَعَثَنی إلَیکَ لِتَأتِیَهُ. فَطَرَحَ کُلُّ إنسانٍ مِنّا ما فی یَدِهِ، حَتّی کَأَنَّما عَلی رُؤوسِنا الطَّیرُ. -
1) (1)
ر. ک: ج 2 ص 67 (بخش پنجم/فصل سوّم/زُهَیر بن قَین).
(2) 687. الکافی - به نقل از حکم بن عُتَیبه -: مردی در ثعلبیّه با حسین بن علی علیه السلام که میخواست به کربلا برود، دیدار کرد. بر او وارد شد و سلام کرد. حسین علیه السلام به او فرمود: «تو از کدام سرزمینی؟».
گفت: از مردم کوفهام.
فرمود: «سوگند به خدا - ای برادر کوفی - که اگر تو را در مدینه دیده بودم، نشانۀ جبرئیل علیه السلام را در خانهمان و وحی آوردنش را بر جدّم، به تو نشان میدادم. ای برادر کوفی! آیا میشود که آبشخور دانش مردم، ما باشیم و اینک، آنان بدانند و ما ندانیم؟ این، نمیشود».(3)
قالَ: أما وَاللّهِ یا أخا أهلِ الکوفَةِ! لَو لَقیتُکَ بِالمَدینَةِ لَأَرَیتُکَ أثَرَ جَبرَئیلَ علیه السلام مِن دارِنا، ونُزولِهِ بِالوَحیِ عَلی جَدّی، یا أخا أهلِ الکوفَةِ، أفَمُستَقَی النّاسِ العِلمَ مِن عِندِنا، فَعَلِموا وَجهِلنا؟! هذا ما لا یَکونُ! (الکافی: ج 1 ص 398 ح 2، بصائر الدرجات: ص 12).
1) (1) . حَدَّثَنا إبراهیمُ بنُ سَعدٍ؛ أخبَرَنی أنَّهُ کانَ مَعَ زُهَیرِ بنِ القَینِ حینَ صَحِبَ الحُسَینَ علیه السلام، فَقالَ لَهُ: یا زُهَیرُ! اعلَم أنَّ هاهُنا مَشهَدی، ویَحمِلُ هذا مِن جَسَدی - یَعنی رَأسَهُ - زَحرُ بنُ قَیسٍ، فَیَدخُلُ بِهِ عَلی یَزیدَ یَرجو نَوالَهُ، فَلا یُعطیهِ شَیئاً (دلائل الإمامة: ص 182 ح 97).
2) (2) . از منزلهای میان مکّه و کوفه، پس از منزل شُقوق و قبل از منزل خُزیمیّه (معجم البلدان: ج 2 ص 78. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
3) (3) . لَقِیَ رَجُلٌ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام بِالثَّعلَبِیَّةِ، وهُوَ یُریدُ کَربَلاءَ، فَدَخَلَ عَلَیهِ فَسَلَّمَ عَلَیهِ، فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: مِن أیِّ البِلادِ أنتَ؟ قالَ: مِن أهلِ الکوفَةِ.
حسین علیه السلام فرمود: «وای بر تو، ای ابو هِرّه! بنی امیّه، داراییام را گرفتند، بردباری کردم، دشنامم دادند، تاب آوردم و خواستند خونم را بریزند، گریختم. به خدا سوگند، گروه ستمپیشه، مرا خواهند کشت و خداوند بر آنان، خواریِ گسترده و شمشیر بُرّان را مسلّط میسازد و کسی را بر آنان چیره میگردانَد که خوارشان کند تا از مردم سَبَأ - که زنی بر آنان، حاکم بود و در دارایی و خونهایشان، بر آنان فرمان راند تا خوارشان ساخت - خوارتر باشند.(2)
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: وَیحَکَ یا أبا هِرَّةَ! إنَّ بَنی امَیَّةَ أخَذوا مالی فَصَبَرتُ، وشَتَموا عِرضی فَصَبَرتُ، وطَلَبوا دَمی فَهَرَبتُ، وَایمُ اللّهِ! لَتَقتُلُنِّی الفِئَةُ الباغِیَةُ، ولَیُلبِسَنَّهُمُ اللّهُ ذُلّاً شامِلاً، وسَیفاً قاطِعاً، ولَیُسَلِّطَنَّ اللّهُ عَلَیهِم مَن یُذِلُّهُم، حَتّی یَکونوا أذَلَّ مِن قَومِ سَبَأٍ؛ إذ مَلَکَتهُمُ امرَأَةٌ مِنهُم، فَحَکَمَت فی أموالِهِم ودِمائِهِم حَتّی أذَلَّتهُم (الملهوف: ص 132؛ الفتوح: ج 5 ص 71).
فرمود: «وای بر تو، ای ابو هَرِم! دشنامم دادند، تاب آوردم. داراییام را خواستند، تحمّل کردم. خونم را خواستند، گریختم. به خدا سوگند که مرا خواهند کشت. سپس خدا، آنان را به خواریِ گسترده و همهجانبه و شمشیر بُرّان، گرفتار میسازد و کسی را بر آنان چیره میسازد که خوارشان گردانَد».(4)
فَقالَ: وَیحَکَ یا أبا هَرِمٍ! شَتَموا عِرضی فَصَبَرتُ، وطَلَبوا مالی فَصَبَرتُ، وطَلَبوا دَمی فَهَرَبتُ، وَایمُ اللّهِ لَیَقتُلُنّی، ثُمَّ لَیُلبِسَنَّهُمُ اللّهُ ذُلّاً شامِلاً، وسَیفاً قاطِعاً، ولَیُسَلِّطَنَّ عَلَیهِم مَن یُذِلُّهُم (الأمالی، صدوق: ص 218 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 314).
1) (1)
. ابو هِرّۀ ازْدی کوفی، همان است که شیخ صدوق در الأمالی خود (ر. ک: ح 689)، با عنوان «ابو هَرِم» از او یاد کرده ورجالشناسان، از او یادی نکردهاند.
2) (2) . باتَ [الحُسَینُ] علیه السلام فِی المَوضِعِ [أی الثَّعلَبِیَّةِ]، فَلَمّا أصبَحَ، فَإِذا هُوَ بِرَجُلٍ مِن أهلِ الکوفَةِ یُکَنّی أبا هِرَّةَ الأَزدِیَّ، فَلَمّا أتاهُ سَلَّمَ عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: یَابنَ رَسولِ اللّهِ، مَا الَّذی أخرَجَکَ مِن حَرَمِ اللّهِ وحَرَمِ جَدِّکَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله؟
3) (3) . مزرعهای نزدیک کوفه. سَکونی گفته است: چشمهای پس از منزل خَفیّه است، در راهی که از کوفه به شام میروی (معجم البلدان: ج 3 ص 109. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
4) (4) . ثُمَّ سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی نَزَلَ الرُّهَیمَةَ، فَوَرَدَ عَلَیهِ رَجُلٌ مِن أهلِ الکوفَةِ، یُکَنّی أبا هَرِمٍ، فَقالَ: یَابنَ النَّبِیِّ، مَا الَّذی أخرَجَکَ مِنَ المَدینَةِ؟
او با تازیانه بر جامهدانی که پشتِ سرش نهاده بود، زد و فرمود: «این، نامههای برجستگان مردم کوفه است».(1)
. مَرَّ بِنَا الحُسَینُ علیه السلام بِالثَّعلَبِیَّةِ، فَخَرَجتُ إلَیهِ مَعَ أخی، فَإِذا عَلَیهِ جُبَّةٌ صَفراءُ، لَها جَیبٌ فی صَدرِها، فَقالَ لَهُ أخی: إنّی أخافُ عَلَیکَ.
فَضَرَبَ بِالسَّوطِ عَلی عَیبَةٍ قَد حَقَبَها خَلفَهُ، وقالَ: هذِهِ کُتُبُ وُجوهِ أهلِ المِصرِ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 457 ح 440، تاریخ دمشق: ج 14 ص 216).
گفتم: مانند که بودی، هنگامی که حسین بن علی علیه السلام به شما رسید؟
گفت: نوجوانی، که تازه به بلوغ رسیده است. آن روز، برادر بزرگترم به نام زُهَیر، نزد حسین علیه السلام رفت و گفت: ای فرزند پیامبر خدا! تو را در میان مردمی اندک میبینم!
حسین علیه السلام با تازیانهای که در دستش بود، چنین اشاره کرد و بر خورجینی که پشتِ سرش بود، زد و فرمود: «این خورجین، آکنده از نامه است». گویی او از سخن [بیپروای] برادرم [ناراحت شده بود و] شدّت عمل به خرج داد.
به او گفتم: چند سالهای؟
گفت: 116 ساله.
غذا و کالایمان را به او سپردیم و چون باز گشتیم، آن را از او خواستیم. گفت: اگر غذایی باشد! شاید جانداران، آن را خوردهاند.
گفتیم: ای دریغا! غذایمان رفت. امّا دیدیم که او با من شوخی کرده و غذا و کالایمان را به ما داد.(2)
قالَ: غُلامٌ یَفَعتُ - قالَ: - فَقامَ إلَیهِ أخٌ لی کانَ أکبَرَ مِنّی یُقالُ لَهُ زُهَیرٌ، قالَ: أیِ ابنَ بِنتِ رَسولٍ اللّهِ صلی الله علیه و آله، إنّی أراکَ فی قِلَّةٍ مِنَ النّاسِ!
فَأَشارَ الحُسَینُ علیه السلام بِسَوطٍ فی یَدِهِ هکَذا، فَضَرَبَ حَقیبَةً وَراءَهُ، فَقالَ: ها إنَّ هذِهِ مَملوءَةٌ کُتُباً، فَکَأَنَّهُ شَدَّ مِن مُنَّةِ أخی.
قالَ سُفیانُ: فَقُلتُ لَهُ: ابنُ کَم أنتَ؟ قالَ: ابنُ سِتَّ عَشرَةَ ومِئَةٍ.
قالَ سُفیانُ: وکُنّا استَودَعناهُ طَعاماً لَنا ومَتاعاً، فَلَمّا رَجَعنا طَلَبناهُ مِنهُ، قالَ: إن کانَ طَعاماً فَلَعَلَّ الحَیَّ قَد أکَلوهُ! فَقُلنا: إنّا للّهِِ ذَهَبَ طَعامُنا! فَإِذا هُوَ یَمزَحُ مَعی، فَأَخرَجَ إلَینا طَعامَنا ومَتاعَنا (تاریخ دمشق: ج 14 ص 214، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2615).
چون نزدیک شدیم، مردی کوفی را دیدیم که هنگامی که حسین علیه السلام را دیده بود، راهش را کج کرده بود. و حسین علیه السلام ایستاده بود، گویی که میخواهد او را ببیند. سپس او حسین علیه السلام را رها کرد و رفت و ما به سوی او رفتیم.
یکی از ما به دیگری گفت: نزد او برویم و از او بپرسیم؛ چون از کوفه خبر دارد.
رفتیم تا به او رسیدیم. گفتیم: درود بر تو!
گفت: درود بر شما!
گفتیم: از کدام قبیلهای؟
گفت: اسدی هستم.
گفتیم: ما نیز اسدی هستیم. تو کیستی؟
گفت: من، بَکر فرزند فلانیام.
ما نیز خود را معرّفی کردیم و سپس گفتیم: از خبرهای مردم بگو.
گفت: باشد. از کوفه بیرون نیامده بودم که مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شدند و دیدم که از طرف پاهایشان، در بازار کشیده میشوند.
آمدیم تا به حسین علیه السلام - که درود خدا بر او باد - رسیدیم. با او همراهی کردیم تا این که شب در ثعلبیّه فرود آمد. هنگامی که فرود آمد، نزد او آمدیم و بر وی سلام کردیم و پاسخ سلام ما را داد.
به او گفتیم: رحمت خدا بر تو باد! ما خبری داریم. اگر دوست داری، آشکارا، و اگر دوست داری، پنهانی آن را برایت نقل کنیم.
به ما و یارانش نگریست و فرمود: «از اینان، چیزی پنهان نیست».
به او گفتیم: سواری را که دیشب آمد، دیدی؟
فرمود: «بله! میخواستم از او بپرسم».
گفتیم: به خدا که ما خبرش را از او گرفتیم و نیاز به پرسش نیست. او مردی است همتیرۀ ما، صاحبنظر، راستگو و خردمند. او به ما خبر داد که پس از شهادت مسلم و هانی، از کوفه بیرون آمده و آنان را دیده است که در بازار از طرف پاهایشان، بر زمین کشیده میشوند.
فرمود: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»1. رحمت خدا بر آن دو باد!» و چند بار، این جمله را بر زبان آورد.
به او گفتیم: تو را به خدا، جان خود و خانوادهات را دریاب و از این جا باز گرد؛ چرا که در کوفه، یار و پیروی نداری؛ بلکه میترسیم بر ضدّ تو باشند.
او به فرزندان عقیل نگریست و گفت: «نظرتان چیست؟ مسلم، کشته شد!».
گفتند: به خدا برنمیگردیم تا انتقام بگیریم و یا آنچه را او چشید، بچشیم.
حسین علیه السلام رو به ما کرد و فرمود: «پس از اینان، زندگی، خیری ندارد».
ما دانستیم که تصمیم و نظر او، بر رفتن است. به او گفتیم: خدا برایت خیر بخواهد!
فرمود: «رحمت خدا بر شما باد!».
یارانش به او گفتند: به خدا سوگند، تو مانند مسلم بن عقیل نیستی. اگر به کوفه وارد شوی، مردم به سوی تو میشتابند.
او خاموش شد و در انتظار ماند، تا بامداد که به جوانان و نوجوانانش چنین فرمود: «آب بسیار بردارید». آنان آب بسیار برداشتند و سپس کوچیدند تا به زُباله(1)رسیدند.(2)
فَقالَ أحَدُنا لِصاحِبِهِ: اذهَب بِنا إلی هذا لِنَسأَلَهُ، فَإِنَّ عِندَهُ خَبَرَ الکوفَةِ، فَمَضَینا حَتَّی انتَهَینا إلَیهِ، فَقُلنا: السَّلامُ عَلَیکَ، -
1) (2) . منزل معروفی در مسیر کوفه به مکّه (معجم البلدان: ج 3 ص 129. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
2) (3) . لَمّا قَضَینا حَجَّنا، لَم تَکُن لَنا هِمَّةٌ إلَّااللَّحاقَ بِالحُسَینِ علیه السلام فِی الطَّریقِ، لِنَنظُرَ ما یَکونُ مِن أمرِهِ، فَأَقبَلنا تُرقِلُ بِنا نِیاقُنا مُسرعَینِ حَتّی لَحِقنا بِزَرودَ، فَلَمّا دَنَونا مِنهُ، إذا نَحنُ بِرَجُلٍ مِن أهلِ الکوفَةِ قَد عَدَلَ عَنِ الطَّریقِ حینَ رَأَی الحُسَینَ علیه السلام، فَوَقَفَ الحُسَینُ علیه السلام کَأَنَّهُ یُریدُهُ، ثُمَّ تَرَکَهُ ومَضی، ومَضَینا نَحوَهُ.
مردم کوفه، فریبت ندهند، که آنان، همان یاران پدرت هستند که آرزوی جدایی از آنها را با مرگ یا کشته شدن داشت. مردم کوفه، تو را و مرا تکذیب کردند و کسی که تکذیب شد، رأیش پذیرفته نمیشود»؟
ابن اشعث گفت: به خدا، چنین میکنم و به ابن زیاد نیز میگویم که به تو امان دادهام.
جعفر بن حُذَیفۀ طایی برای من (ابو مِخنَف) نقل کرد - و سعید بن شیبان نیز این گزارش را میدانست - که: محمّد بن اشعث، ایاس بن عَثِلِ طایی، از قبیلۀ بنی مالک بن عمرو بن ثُمامه،
را - که مردی شاعرپیشه بود و با محمّد، رفت و آمد داشت -، فرا خواند و به وی گفت: نزد حسین برو و این نامه را به او برسان.
او در نامه، سخنانی را که ابن عقیل به او گفته بود، نوشت و به وی گفت: این، توشه و این، لوازم سفر و این هم از آنِ خانوادهات!
مرد گفت: پس مَرکبم کو؟ به راستی که مَرکب خودم، ناتوان است.
گفت: این نیز مرکب و جهاز! سوار شو.
ایاس رفت و پس از چهار شبانهروز، حسین علیه السلام را در منزلگاه زُباله دید و خبر را به وی گفت و نامه را به وی داد.
حسین علیه السلام به او فرمود: «آنچه مقدّر است، همان میشود. جان خویش و تباهی امّت را به خدا وا میگذاریم».(1)
. ثُمَّ أقبَلَ [مُسلِمٌ] عَلی مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ فَقالَ: یا عَبدَ اللّهِ، إنّی أراکَ وَاللّهِ سَتَعجِزُ عَن أمانی، فَهَل عِندَکَ خَیرٌ؟ تَستَطیعُ أن تَبعَثَ مِن عِندِکَ رَجُلاً عَلی لِسانی یُبَلِّغُ حُسَیناً - فَإِنّی لا أراهُ إلّاقَد خَرَجَ إلَیکُمُ الیَومَ مُقبِلاً، أو هُوَ یَخرُجُ غَداً هُوَ وأهلُ بَیتِهِ، وإنَّ ماتَری مِن جَزَعی لِذلِکَ - فَیَقولُ: إنَّ ابنَ عَقیلٍ بَعَثَنی إلَیکَ، وهُوَ فی أیدِی القَومِ أسیرٌ، لا یَری أن تَمشِیَ حَتّی تُقتَلَ، وهُوَ یَقولُ: ارجِع بِأَهلِ بَیتِکَ، ولا یَغُرُّکَ أهلُ الکوفَةِ؛ فَإِنَّهُم أصحابُ أبیکَ الَّذی کانَ یَتَمَنّی فِراقَهُم بِالمَوتِ أوِ القَتلِ؛ إنَّ أهلَ الکوفَةِ قَد کَذَّبوکَ وکَذَّبونی، ولَیسَ لِمُکَذَّبٍ رَأیٌ؛ فَقالَ ابنُ الأَشعَثِ: وَاللّهِ لَأَفعَلَنَّ، ولَاُعلِمَنَّ ابنَ زِیادٍ أنّی قَد أمَّنتُکَ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: فَحَدَّثَنی جَعفَرُ بنُ حُذَیفَةَ الطائِیُّ - وقَد عَرَفَ سَعیدُ بنُ شَیبانَ الحَدیثَ - قالَ: دَعا مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ إیاسَ بنَ العَثِلِ الطائِیَّ مِن بَنی مالِکِ بنِ عَمرِو بنِ ثُمامَةَ - وکانَ شاعِراً - وکانَ لِمُحَمَّدٍ زَوّاراً.
فَقالَ لَهُ: القَ حُسَیناً فَأَبلِغهُ هذَا الکِتابَ، وکَتَبَ فیهِ الَّذی أمَرَهُ ابنُ عَقیلٍ، وقالَ لَهُ: هذا زادُکَ وجَهازُکَ ومُتعَةٌ لِعِیالِکَ، فَقالَ: مِن أینَ لی بِراحِلَةٍ؛ فَإِنَّ راحِلَتی قَد أنضَیتُها؟ قالَ: هذِهِ راحِلَةٌ فَارکَبها بِرَحلِها.
ثُمَّ خَرَجَ فَاستَقبَلَهُ بِزُبالَةَ، لِأَربَعِ لَیالٍ، فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ، وبَلَّغَهُ الرِّسالَةَ.
فَقالَ لَهُ حُسَینٌ علیه السلام: کُلُّ ما حُمَّ نازِلٌ، وعِندَ اللّهِ نَحتَسِبُ أنفُسَنا وفَسادَ امَّتِنا (تاریخ الطبری: ج 5 ص 374، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 543).
امام حسین علیه السلام فرمود: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»2. جانهای خود را به خداوند، وا میگذاریم».
1) (1)
آن مرد به امام حسین علیه السلام گفت: ای پسر پیامبر خدا! تو را به خدا سوگند میدهم که جان خود را و جانهای خاندانت را که همراه تو میبینم، حفظ کنی. به جای خود، برگرد و رفتن به کوفه را رها کن. به خدا سوگند، در آن شهر، برای تو یاوری نیست.
فرزندان عقیل - که همراه حسین علیه السلام بودند - گفتند: ما را پس از مرگ برادرمان مسلم، نیازی به زندگی نیست و هرگز باز نمیگردیم تا کشته شویم.
حسین علیه السلام فرمود: «پس از ایشان، خیری در زندگی نیست».
آن گاه، حرکت کرد و چون به منزل زُباله رسید، فرستادۀ محمّد بن اشعث و عمر بن سعد - که او را به درخواست مسلم، با نامهای حاکی از بیوفایی و پیمانشکنیِ مردم کوفه بعد از بیعتشان، گسیل داشته بودند -، رسید.
حسین علیه السلام چون آن نامه را خواند، به درستیِ خبر کشته شدن مسلم و هانی، یقین کرد و سخت اندوهگین شد. آن مرد، خبر کشته شدن قیس بن مُسهِر را هم داد؛ همان پیکی که امام علیه السلام او را از بطن الرُّمّه، فرستاده بود.
گروهی از ساکنان منزلهای میان راه که به امام علیه السلام پیوسته بودند و میپنداشتند امام علیه السلام پیش یاران و پیروان خود خواهد رفت، چون این خبر را شنیدند، پراکنده شدند و کسی جز یاران خاصّ حسین علیه السلام، باقی نماند.(1)
. لَمّا رَحَلَ الحُسَینُ علیه السلام مِن زَرودَ تَلَقّاهُ رَجُلٌ مِن بَنی أسَدٍ، فَسَأَلَهُ عَنِ الخَبَرِ، فَقالَ: لَم أخرُج مِنَ الکوفَةِ حَتّی قُتِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ وهانِئُ بنُ عُروَةَ، ورَأَیتُ الصِّبیانَ یَجُرّونَ بِأَرجُلِهِما. فَقالَ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»! عِندَ اللّهِ نَحتَسِبُ أنفُسَنا.
فَقالَ لَهُ: أنشُدُکَ اللّهَ یَابنَ رَسولِ اللّهِ فی نَفسِکَ، وأنفُسِ أهلِ بَیتِکَ هؤُلاءِ الَّذینَ نَراهُم مَعَکَ، انصَرِف إلی مَوضِعِکَ ودَعِ المَسیرَ إلَی الکوفَةِ، فَوَاللّهِ ما لَکَ بِها ناصِرٌ.
فَقالَ بَنو عَقیلٍ - و کانوا مَعَهُ -: ما لَنا فِی العَیشِ بَعدَ أخینا مُسلِمٍ حاجَةٌ، ولَسنا بِراجِعینَ حَتّی نَموتَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: فَما خَیرٌ فِی العَیشِ بَعدَ هؤُلاءِ. وسارَ، فَلَمّا وافی زُبالَةَ وافاهُ بِها رَسولُ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ وعُمَرَ بنِ سَعدٍ بِما کانَ سَأَلَهُ مُسلِمٌ أن یَکتُبَ بِهِ إلَیهِ مِن أمرِهِ، وخِذلانِ أهلِ الکوفَةِ إیّاهُ، بَعدَ أن بایَعوهُ، وقَد کانَ مُسلِمٌ سَأَلَ مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ ذلِکَ.
فَلَمّا قَرَأَ الکِتابَ استَیقَنَ بِصِحَّةِ الخَبَرِ، وأفظَعَهُ قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئِ بنِ عُروَةَ، ثُمَّ أخبَرَهُ الرَّسولُ بِقَتلِ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ رَسولِهِ الَّذی وَجَّهَهُ مِن بَطنِ الرُّمَّةِ.
وقَد کانَ صَحِبَهُ قَومٌ مِن مَنازِلِ الطَّریقِ، فَلَمّا سَمِعوا خَبَرَ مُسلِمٍ، وقَد کانوا ظَنّوا أنَّهُ یَقدَمُ عَلی أنصارٍ وعَضُدٍ، تَفَرَّقوا عَنهُ، ولَم یَبقَ مَعَهُ إلّاخاصَّتُهُ (الأخبار الطوال: ص 247، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2621).
1) (1)
در بازار کشیده میشوند. سپس از حسین علیه السلام خواست که برگردد.
فرزندان عقیل، برخاستند و گفتند: به خدا، باز نمیگردیم، تا وقتی که انتقام خود را بگیریم، یا آنچه را برادرمان چشید، بچشیم.
سپس حسین علیه السلام فرمود: «پس از اینان، خیری در زندگی نیست» و معلوم شد که او تصمیم به رفتن دارد.
عبد اللّه بن سُلَیم اسدی و مَدَری بن شِمْعَل اسدی، گفتند: خدا برایت خیر بخواهد!
حسین علیه السلام هم فرمود: «خداوند، هر دوی شما را رحمت کند!».(1)
. لَقِیَ الحُسَینَ علیه السلام ومَن مَعَهُ رَجُلٌ یُقالُ لَهُ: بَکرُ بنُ المُعنِقةِ بنِ رُودٍ، فَأَخبَرَهُم بِمَقتَلِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئٍ، وقالَ: رَأَیتُهُما یُجَرّانِ بِأَرجُلِهِما فِی السّوقِ، فَطَلَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام فِی الاِنصِرافِ، فَوَثَبَ بَنو عَقیلٍ فَقالوا: وَاللّهِ لا نَنصَرِفُ حَتّی نُدرِکَ ثَأرَنا، أو نَذوقَ ماذاقَ أخونا.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: ماخَیرٌ فِی العَیشِ بَعدَ هؤُلاءِ. فَعُلِمَ أنَّهُ قَد عَزَمَ رَأیَهُ عَلَی المَسیرِ، فَقالَ لَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ سُلَیمٍ وَالمَدَرِیُّ بنُ الشِّمعَلِ الأَسَدِیّانِ: خارَ اللّهُ لَکَ، فَقالَ: رَحِمَکُمَا اللّهُ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 379).
مرد گفت: از کوفه. پیش از آن که بیرون بیایم، مسلم بن عقیل و هانی بن عروۀ مَذْحِجی را - که رحمت خدا بر آن دو باد -، کشته و [پیکرشان را] آویخته بر صلیب از طرف پاها در بازار قصّابان دیدم که سرشان را برای یزید، فرستاده بودند.
حسین علیه السلام سخت گریست و گفت: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».2
فرزندان عقیل به حسین علیه السلام گفتند: اینک، هنگام بازگشت نیست. آن گاه، او را بر رفتن، تشویق کردند.
حسین علیه السلام به یارانش فرمود: «میبینید آنچه را که برای ما پیش میآید. میبینم که مردم، ما را تنها میگذارند. هر که دوست دارد، برگردد».
1) (1)
کسانی که در راه، همراه او شده بودند، باز گشتند و یارانی که با او از مکّه آمده بودند و نیز شمارِ اندکی از کسانی که در میانۀ راه، همراهش شده بودند، ماندند. سواران آنها، 32 نفر بودند.(1)
. وبَلَغَ الحُسَینَ علیه السلام قَتلُ مُسلِمٍ وهانِئٍ... فَقالَت بَنو عَقیلٍ لِحُسَینٍ علیه السلام: لَیسَ هذا بِحینِ رُجوعٍ، وحَرَّضوهُ عَلَی المُضِیِّ.
فَقالَ حُسَینٌ علیه السلام لِأَصحابِهِ: قَد تَرَونَ ما یَأتینا، وما أرَی القَومَ إلّاسَیَخذُلونَنا؛ فَمَن أحَبَّ أن یَرجِعَ فَلیَرجِع.
فَانصَرَفَ عَنهُ مَن صاروا إلَیهِ فی طَریقِهِ، وبَقِیَ فی أصحابِهِ الَّذینَ خَرَجوا مَعَهُ مِن مَکَّةَ، ونُفَیرٍ قَلیلٍ مِن صَحبِهِ فِی الطَّریقِ، فَکانَت خَیلُهُمُ اثنَینِ وثَلاثینَ فَرَساً (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 463، تاریخ الإسلام، ذهبی: ج 5 ص 11).
تاریخ الیعقوبی: حسین علیه السلام به سوی عراق، حرکت کرد. چون به قُطْقُطانه(2)رسید، خبر شهادت مسلم بن عقیل را دریافت کرد.(3)
الملهوف: حسین علیه السلام حرکت کرد تا به زُباله رسید. در آن جا خبر شهادت مسلم را دریافت کرد و شماری از پیروانش، این مطلب را دانستند. پس آزمندان و دو دلان، از گِرد او پراکنده شدند و خانواده و یاران خوبش، همراه او ماندند.
زمینِ آن جا برای شهادت مسلم بن عقیل، از گریه و فریاد، به لرزه در آمد و اشکها چون سیل، جاری شدند.
سپس حسین علیه السلام به آهنگ آنچه خدا او را بِدان خوانده بود، رفت. سپس فَرَزدَق(4)به دیدارش آمد. بر او سلام کرد و گفت: ای فرزند پیامبر خدا! چگونه به مردم کوفه اعتماد میکنی، در حالی که پسرعمویت مسلم بن عقیل و یارانش را کشتند؟
سرشک از دیدۀ حسین علیه السلام سرازیر شد و فرمود: «خداوند، مسلم را رحمت کند! او به سوی نسیم رحمت و درود و خشنودیِ خدا، شتافت و آنچه بر عهدۀ او بود، انجام داد و ما ماندهایم و وظیفه».
سپس چنین سرود:
اگر دنیا، گرانبها شمرده میشود،
پاداش خدا، برتر و برجستهتر است.
1) (1)
2) (2) . قُطقُطانه، جایی در بیابانهای طف در نزدیکی کوفه است (معجم البلدان: ج 4 ص 374. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 درپایان جلد 2).
3) (3) . سارَ الحُسَینُ علیه السلام یُریدُ العِراقَ، فَلَمّا بَلَغَ القُطقُطانَةَ أتاهُ الخَبَرُ بِقَتلِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ (تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 243).
4) (4) . چنان که در ذیل عنوان «دیدار فرزدق در صِفاح» گذشت، ظاهراً بین فرزدق و امام علیه السلام، در این مکان، ملاقاتیصورت نگرفته و دیدار وی با امام علیه السلام یک بار بوده است و آن هم در ابتدای حرکت امام علیه السلام از مکّه به سمت کوفه. نیز، ر. ک: ص 629 (سخنی در بارۀ ملاقات فرزدق با امام حسین علیه السلام).
و اگر پیکرها برای مرگ، آفریده شدهاند،
کشته شدن مرد با شمشیر در راه خدا، برترین است.
و اگر روزیها در تقدیر و پخش شدهاند،
آزمندیِ کمتر مرد در کوشش، زیباتر است.
و اگر داراییها برای وا نهادن گرد میآیند،
چرا انسان به وا نهاده، بخل بورزد؟».(1)
. سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی بَلَغَ زُبالَةَ، فَأَتاهُ فیها خَبَرُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَعَرَفَ بِذلِکَ جَماعَةٌ مِمَّن تَبِعَهُ، فَتَفَرَّقَ عَنهُ أهلُ الأَطماعِ وَالاِرتِیابِ، وبَقِیَ مَعَهُ أهلُهُ وخِیارُ الأَصحابِ.
قالَ الرّاوی: وَارتَجَّ المَوضِعُ بِالبُکاءِ وَالعَویلِ لِقَتلِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، وسالَتِ الدُّموعُ عَلَیهِ کُلَّ مَسیلٍ.
ثُمَّ إنَّ الحُسَینَ علیه السلام سارَ قاصِداً لِما دَعاهُ اللّهُ إلَیهِ، فَلَقِیَهُ الفَرَزدَقُ فَسَلَّمَ عَلَیهِ وقالَ: یَابنَ رَسولِ اللّهِ، کَیفَ تَرکَنُ إلی أهلِ الکوفَةِ، وهُمُ الَّذینَ قَتَلُوا ابنَ عَمِّکَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ وشیعَتَهُ؟
قالَ: فَاستَعبَرَ الحُسَینُ علیه السلام باکِیاً، ثُمَّ قالَ: رَحِمَ اللّهُ مُسلِماً! فَلَقَد صارَ إلی رَوحِ اللّهِ ورَیحانِهِ، وتَحِیَّتِهِ ورِضوانِهِ، أما إنَّهُ قَد قَضی ما عَلَیهِ وبَقِیَ ما عَلَینا. ثُمَّ أنشَأَ یَقولُ:
فَإِن تَکُنِ الدُّنیا تُعَدُّ نَفیسَةً فَإِنَّ ثَوابَ اللّهِ أعلی وأنبَلُ
وإن تَکُنِ الأَبدانُ لِلمَوتِ انشِئَت فَقَتلُ امرِئٍ بِالسَّیفِ فِی اللّهِ أفضَلُ
وإن تَکُنِ الأَرزاقُ قَسماً مُقَدَّراً فَقِلَّةُ حِرصِ المَرءِ فِی السَّعیِ أجمَلُ
وإن تَکُنِ الأَموالُ لِلتَّرکِ جَمعُها فَما بالُ مَتروکٍ بِهِ المَرءُ یَبخَلُ
(الملهوف: ص 134؛ مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 223).
فرمود: «به این شهر».
وی کشته شدن مسلم و ماجراهای آن را به حسین علیه السلام گوشزد کرد.(2)
گزارشهای ارائه شده، نشان میدهند که پیش از رسیدن قاصد کوفه - که به ظاهر، بنا بر وصیّت مسلم علیه السلام و در واقع، برای منصرف کردن امام علیه السلام از رفتن به کوفه فرستاده شده بود و حامل خبر کشته شدن مسلم علیه السلام از طرف ابن زیاد برای امام علیه السلام بود -، حوادث کوفه، در منزل زَرود یا ثَعلَبیّه به اطّلاع امام علیه السلام رسیده بود.
هشام میگوید:... در منزل زُباله، این خبر به حسین علیه السلام رسید. آن گاه، نوشتهای بیرون آورد و برای مردم خواند: «به نام خدای بخشندۀ مهربان. امّا بعد، گزارشی دردناک و ناگوار، رسیده است:
کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبد اللّه بن بُقطر. شیعیان ما، ما را تنها گذاشتهاند. هر کس از شما میخواهد، باز گردد. بازگردد، که حقّی بر او نداریم».
مردم، یکباره از گِرد وی، پراکنده شدند و راه راست و چپ در پیش گرفتند و او ماند و یارانش که از مدینه با وی آمده بودند. او این کار را از آن رو کرد که گمان داشت بادیهنشینان، به این پندار از پیِ او آمدهاند که او به سوی شهری میرود که مردمش به اطاعت وی، استوارند و [با حوادث پیش آمده، دیگر] نخواست با وی بیایند و ندانند کجا میروند، و خوب میدانست که وقتی معلومشان کند، جز آنها که میخواهند جانبازی کنند و با وی بمیرند، کسی همراهش نمیمانَد.(2)
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، أمّا بَعدُ، فَإِنَّهُ قَد أتانا خَبَرٌ فَظیعٌ؛ قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئِ بنِ عُروَةَ وعَبدِ اللّهِ بنِ بُقطُرٍ، وقَد خَذَلَتنا شیعَتُنا؛ فَمَن أحَبَّ مِنکُمُ الاِنصِرافَ فَلیَنصَرِف، لَیسَ عَلَیهِ مِنّا ذِمامٌ.
قالَ: فَتَفَرَّقَ النّاسُ عَنهُ تَفَرُّقاً فَأَخَذوا یَمیناً وشِمالاً، حَتّی بَقِیَ فی أصحابِهِ الَّذینَ جاؤوا مَعَهُ مِنَ المَدینَةِ، وإنَّما فَعَلَ ذلِکَ لِأَنَّهُ ظَنَّ أنَّمَا اتَّبَعَهُ الأَعرابُ؛ لِأَنَّهُم ظَنّوا أنَّهُ یَأتی بَلَداً قَدِ استَقامَت لَهُ طاعَةُ أهلِهِ، فَکَرِهَ أن یَسیروا مَعَهُ إلّاوهُم یَعلَمونَ عَلامَ یَقدَمونَ، وقَد عَلِمَ أنَّهُم إذا بَیَّنَ لَهُم لَم یَصحَبهُ إلّامَن یُریدُ مُواساتَهُ، وَالمَوتَ مَعَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 398، أنساب الأشراف: ج 3 ص 379).
پس نامهای بیرون آورد و بر مردم خواند: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. امّا بعد، گزارشی دردناک و ناگوار، رسیده است: کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبد اللّه بن یَقْطُر. شیعیانما،
1) (1) . منزل معروفی در مسیر کوفه به مکّه (معجم البلدان: ج 3 ص 129. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
2) (2) . کانَ الحُسَینُ علیه السلام لا یَمُرُّ بِأَهلِ ماءٍ إلَّااتَّبَعوهُ، حَتّی إذَا انتَهی إلی زُبالَةَ، سَقَطَ إلَیهِ مَقتَلُ أخیهِ مِنَ الرَّضاعَةِ؛ مَقتَلُ عَبدِ اللّهِ بنِ بُقطُرٍ، وکانَ سَرَّحَهُ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ مِنَ الطَّریقِ، وهُوَ لا یَدری أنَّهُ قَد اصیبَ... قال هشام:... فَأَتی ذلِکَ الخَبَرُ حُسَیناً علیه السلام وهُوَ بِزُبالَةَ، فَأَخرَجَ لِلنّاسِ کِتاباً، فَقَرَأَ عَلَیهِم:
ما را بییاور گذاشتهاند. پس هر کس از شما میخواهد که باز گردد، منعی نیست. باز گردد، که حقّی بر او نداریم».
مردم، یکباره از پیرامون وی، پراکنده شدند و راه راست و چپ گرفتند و او ماند و یارانش که از مدینه با وی همراه بودند، و نیز تعداد اندکی از آنان که در طول مسیر به او پیوسته بودند.
امام علیه السلام این کار را از آن رو کرد که میدانست بادیهنشینان، به این پندار، از پیِ او آمدهاند که او به سوی شهری میرود که مردمش به اطاعت وی، استوارند و نخواست با وی بیایند و ندانند کجا میروند.(1)
. فَسارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتَّی انتَهی إلی زُبالَةَ فَأَتاهُ خَبَرُ عَبدِ اللّهِ بنِ یَقطُرَ، فَأَخرَجَ إلَی النّاسِ کِتاباً فَقَرَأَهُ عَلَیهِم: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، أمّا بَعدُ، فَإِنَّهُ قَد أتانا خَبَرٌ فَظیعٌ؛ قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، وهانِئِ بنِ عُروَةَ، وعَبدِ اللّهِ بنِ یَقطُرَ، وقَد خَذَلَنا شیعَتُنا؛ فَمَن أحَبَّ مِنکُمُ الاِنصِرافَ فَلیَنصَرِف غَیرَ حَرِجٍ، لَیسَ عَلَیهِ ذِمامٌ.
فَتَفَرَّقَ النّاسُ عَنهُ وأخَذوا یَمیناً وشِمالاً، حَتّی بَقِیَ فی أصحابِهِ الَّذینَ جاؤوا مَعَهُ مِنَ المَدینَةِ، ونَفَرٍ یَسیرٍ مِمَّنِ انضَوَوا إلَیهِ، وإنَّما فَعَلَ ذلِکَ لِأَنَّهُ علیه السلام عَلِمَ أنَّ الأَعرابَ الَّذینَ اتَّبَعوهُ، إنَّمَا اتَّبَعوهُ وهُم یَظُنُّونَ أنَّهُ یَأتی بَلَداً قَدِ استَقامَت لَهُ طاعَةُ أهلِهِ، فَکَرِهَ أن یَسیروا مَعَهُ إلّاوهُم یَعلَمونَ عَلی ما یَقدَمونَ (الإرشاد: ج 2 ص 75، روضة الواعظین: ص 197).
مردم، پراکنده شدند و راه شمال و جنوب را در پیش گرفتند. تنها آنان که از مکّه با او آمده بودند، با او ماندند. او میخواست که کسی همراه او نیاید، مگر از روی بینش و آگاهی.(2)
ألا إنَّ أهلَ الکوفَةِ وَثَبوا عَلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِی بنِ عُروَةَ فَقَتَلوهُما، وقَتَلوا أخی مِنَ الرَّضاعَةِ، فَمَن أحَبَّ مِنکُم أن یَنصَرِفَ فَلیَنصَرِف مِن غَیرِ حَرَجٍ، ولَیسَ عَلَیهِ مِنّا ذِمامٌ.
فَتَفَرَّقَ النّاسُ وأخَذوا یَمیناً وشِمالاً، حَتّی بَقِیَ فی أصحابِهِ الَّذینَ جاؤوا مَعَهُ مِن مَکَّةَ، وإنَّما أرادَ ألّا یَصحَبَهُ إنسانٌ إلّاعَلی بَصیرَةٍ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 229).
1) (1)
2) (2) . سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتَّی انتَهی إلی زُبالَةَ، فَوَرَدَ عَلَیهِ هُناکَ مَقتَلُ أخیهِ مِنَ الرَّضاعَةِ عَبدِ اللّهِ بنِ یَقطُرَ. وکانَ قَد تَبِعَ الحُسَینَ علیه السلام خَلقٌ کَثیرٌ مِنَ المِیاهِ الَّتی یَمُرُّ بِها؛ لِأَنَّهُم کانوا یَظُنّونَ استقامَةَ الاُمورِ لَهُ علیه السلام، فَلَمّا صارَ بِزُبالَةَ قامَ فیهِم خَطیباً فَقالَ:
بن یَربوع تمیمی، بر او وارد شد و گفت: خداوند، امیر را بر راستی بدارَد! اینک، خبری رسیده است.
ابن زیاد به او گفت: چه خبری داری؟
گفت: در بیرون از کوفه با اسب خویش، گردش میکردم. مردی را دیدم که از کوفه بیرون آمده بود و با شتاب به سوی بیابان میرفت. او را نشناختم. پس در پیِ او رفتم و از او در بارۀ وضع و کارش پرسیدم. او یادآور شد که از اهالی مدینه است. از اسب، فرود آمدم و او را تفتیش کردم.
همراهش این نامه را یافتم.
عبید اللّه بن زیاد، نامه را از او گرفت و باز گشود و خواند. در آن نامه، آمده بود: «به نام خدای بخشندۀ مهربان. به حسین بن علی. امّا بعد، به تو گزارش میکنم که بیست و چند هزار از مردم کوفه با تو بیعت کردهاند. چون این نامه به تو رسید، بشتاب، بشتاب، که همۀ مردم با تو اند و هیچ گرایش و نظری به یزید بن معاویه ندارند. والسلام».
[راوی] میگوید: ابن زیاد گفت: مردی که این نامه را با او یافتی، کجاست؟
گفت: دمِ در.
گفت: او را نزد من بیاورید. چون مرد آمد و جلوی ابن زیاد ایستاد، به وی گفت، کیستی؟
گفت: یکی از وابستگان بنیهاشم.
پرسید: نامت چیست؟
گفت: عبد اللّه فرزند یَقطین(1)
. در مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، «یقطر» به جای «یقطین» آمده است.
.گفت: این نامه را چه کسی به تو داده است؟
گفت: زنی که او را نمیشناسم.
عبید اللّه بن زیاد، خندید و گفت: یکی از دو گزینه را برگیر: یا به من میگویی که چه کسی این نامه را به تو داده تا از دستم رها شوی، یا کشته میشوی.
گفت: در مورد نامه، بِدان که به تو نخواهم گفت چه کسی آن را به من داده است. و امّا در مورد کشتن، بِدان که من از کشته شدن، نگرانی ندارم؛ زیرا من کشتهای را نزد خدا برتر از آن که همچون تویی، او را بکُشد، نمیشناسم.
ابن زیاد، دستور داد گردن او را بزنند. پس دست و پایش را بستند و او را کشتند.(2)
«ای مردم! شیعیان ما، ما را تنها گذاردند و مسلم، هانی، قیس بن مُسهِر و ابن یَقْطُر، کشته شدند.
پس هر کس از شما که میخواهد برگردد، برگردد».
پس مردمی که همراه او بودند، دسته دسته پراکنده شدند و راه راست و چپ را در پیش گرفتند، تا این که با یارانی که از حجاز با او آمده بودند، تنها ماند.(1)
فَتَفَرَّقَ النّاسُ الَّذینَ صَحِبوهُ أیدی سَبا، فَأَخَذوا یَمیناً وشِمالاً، حَتّی بَقِیَ فی أصحابِهِ الَّذینَ جاؤوا مَعَهُ مِنَ الحِجازِ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 379).
1) (1) . لَمّا بَلَغَ الحُسَینَ علیه السلام قَتلُ ابنِ یَقطُرَ خَطَبَ فَقالَ: أیُّهَا النّاسُ! قَد خَذَلَتنا شیعَتُنا، وقُتِلَ مُسلِمٌ وهانِئٌ وقَیسُ بنُ مُسهِرٍ، وَ [ابنُ] یَقطُرَ؛ فَمَن أرادَ مِنکُمُ الاِنصِرافَ، فَلیَنصَرِف.
بر پایۀ گزارش منابع تاریخی، سه تن از پیکهای امام حسین علیه السلام توسّط ابن زیاد، به شهادت رسیدهاند:
سلیمان، از خدمتگزاران امام حسین علیه السلام بود و از این رو، «سلیمان مَولَی الحسین علیه السلام» نامیده میشد. وی، نخستین شهید نهضت حسینی است؛ چرا که او، حامل نامۀ یاریطلبیِ امام علیه السلام به سران بصره بود و یکی از آنان به نام مُنذِر بن جارود، در شبی که ابن زیاد میخواست صبح روز بعد از آن به سوی کوفه حرکت کند، موضوع را به وی گزارش کرد و ابن زیاد هم سلیمان را فرا خواند و گردن زد(1)
. ر. ک: ص 317 (فصل سوم/نامه امام علیه السلام به سرشناسان بصره) و ص 322 (پاسخ یزید بن مسعود به نامۀ امام علیه السلام).
.(2)در برخی گزارشها آمده که ابن یَقطُر، نامۀ امام علیه السلام را برای مسلم میبرد که دستگیر و شهید گردید و در برخی گزارشها نیز وی حامل نامۀ مسلم به امام علیه السلام دانسته شده است. برخی نیز شهادت وی را در کربلا گفتهاند.(3)
قیس، پیکی بسیار فعّال بود و بارها از کوفه برای امام علیه السلام پیام برد و پیام امام علیه السلام را به کوفیان رساند.(4)
1) (1)
2) (2) . گفتنی است که در برخی گزارشها، نام او، در شمار شهدای کربلا آمده است (ر. ک: ج 2 ص 136 «بخش پنجم/سخنی در بارۀ دیگر یاران شهید امام حسین علیه السلام/سلیمان، غلام امام حسین علیه السلام»).
3) (3) . ر. ک: ص 501 (فصل پنجم/شهادت عبد اللّه بن یَقطُر).
4) (4) . ر. ک: ص 507 (فصل پنجم/شهادت قیس بن مُسهِر صَیداوی).
گفتند: چه طور یقین کردی، ای ابا عبد اللّه؟
فرمود: «به سبب خوابی که دیدم».
گفتند: آن خواب، چیست؟
فرمود: «سگهایی را دیدم که بر من حمله کردند و سختترین حمله، از سوی سگی سیاه و سفید(1)
. شاید اشاره به لک و پیس داشتن قاتل ایشان (شمر) باشد.
بود».(2)کجا میروی؟
حسین علیه السلام به وی فرمود: «کوفه».
پیرمرد گفت: تو را به خدا سوگند، باز گرد. به خدا سوگند، جز بر نیزهها و شمشیرهای تیز، وارد نمیشوی. کسانی که به دنبال شما فرستادهاند، اگر کار جنگ را خود، انجام میدادند و کارها را آماده میکردند تا شما بر آنها وارد میشدی، رفتن، قابل قبول بود؛ امّا با چنین وضعی که
1) (1)
2) (2) . لَمّا صَعِدَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام عَقَبَةَ البَطنِ، قالَ لِأَصحابِهِ: ما أرانی إلّامَقتولاً، قالوا: وما ذاکَ یا أبا عَبدِ اللّهِ؟ قالَ: رُؤیا رَأَیتُها فِی المَنامِ، قالوا: وما هِیَ، قالَ: رَأَیتُ کِلاباً تَنهَشُنی، أشَدُّها عَلَیَّ کَلبٌ أبقَعُ (کامل الزیارات: ص 157 ح 194، بحار الأنوار: ج 45 ص 87 ح 24).
گزارش میکنی، من عقیده ندارم که بروی.
امام علیه السلام به وی فرمود: «ای بندۀ خدا! رأی تو، بر من، پنهان نیست؛ لیکن خواست خداوند متعال، مغلوب نمیشود».
سپس فرمود: «به خدا سوگند، آنان مرا رها نمیکنند تا این خونِ بسته را از درونم بیرون کشند و وقتی چنین کردند، خداوند، کسی را بر آنان مسلّط میکند که خوارشان سازد و خوارترینِ مردمان شوند».(1)
. فَلَمّا کانَ السَّحَرُ أمَرَ [الحُسَینُ علیه السلام] أصحابَهُ فَاستَقَوا ماءً وأکثَروا، ثُمَّ سارَ حَتّی مَرَّ بِبَطنِ العَقَبَةِ فَنَزَلَ عَلَیها، فَلَقِیَهُ شَیخٌ مِن بَنی عِکرِمَةَ یُقالُ لَهُ عَمرُو بنُ لوذانَ، فَسَأَلَهُ: أینَ تُریدُ؟
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: الکوفَةَ، فَقالَ الشَّیخُ: أنشُدُکَ اللّهَ لَمَّا انصَرَفتَ؛ فَوَاللّهِ ما تَقدَمُ إلّاعَلَی الأَسِنَّةِ وحَدِّ السُّیوفِ، وإنَّ هؤُلاءِ الَّذینَ بَعَثوا إلَیکَ، لَو کانوا کَفَوکَ مَؤوَنةَ القِتالِ، ووَطَّؤوا لکَ الأَشیاءَ فَقَدِمتَ عَلَیهِم، کانَ ذلِکَ رَأیاً، فَأَمّا عَلی هذِهِ الحالِ الَّتی تَذکُرُ، فَإِنّی لا أری لَکَ أن تَفعَلَ.
فَقالَ لَهُ: یا عَبدَ اللّهِ، لَیسَ یَخفی عَلَیَّ الرَّأیُ، ولکِنَّ اللّهَ تَعالی لا یُغلَبُ عَلی أمرِهِ.
ثُمَّ قالَ علیه السلام: وَاللّهِ لا یَدَعُونّی حَتّی یَستَخرِجوا هذِهِ العَلَقَةَ مِن جَوفی، فَإِذا فَعَلوا سَلَّطَ اللّهُ عَلَیهِم مَن یُذِلُّهُم، حَتّی یَکونوا أذَلَّ فِرَقِ الاُمَمِ (الإرشاد: ج 2 ص 76؛ تاریخ الطبری: ج 5 ص 399).
گفتند: از آنِ حسین است.
نزد او آمدم و پیرمردی را دیدم که قرآن میخواند و اشکها بر گونهها و محاسنش جاری است. گفتم: پدر و مادرم به فدایت، ای پسر پیامبر خدا! چه چیزی شما را به این شهرها و بیابانی که کسی در آن نیست، کشاند؟
فرمود: «اینها، نامههای کوفیان به من است و آنان را نمیبینم، جز آن که قاتلم باشند و وقتی چنین کنند، از هتکِ هیچ حرمتی فروگذار نمیکنند و خداوند، کسی را بر آنان مسلّط مینماید که خوارشان سازد و از پارچۀ حیض،(2)خوارتر شوند».(3)
قالَ: فَأَتَیتُهُ فَإِذا شَیخٌ یَقرَأُ القُرآنَ، وَالدُّموعُ تَسیلُ عَلی خَدَّیهِ ولِحیَتِهِ، قالَ: قُلتُ: بِأَبی واُمّی یَابنَ رَسولِ اللّهِ، ما أنزَلَکَ هذِهِ البِلادَ وَالفَلاةَ الَّتی لَیسَ بِها أحَدٌ؟
قالَ: هذِهِ کُتُبُ أهلِ الکوفَةِ إلَیَّ ولا أراهُم إلّاقاتِلِیَّ، فَإِذا فَعَلوا ذلِکَ لَم یَدَعوا للّهِِ حُرمَةً إلَّاانتَهَکوها، فَیُسَلِّطُ اللّهُ عَلَیهِم مَن یُذِلُّهُم، حَتّی یَکونوا أذَلَّ مِن فَرَمِ الأَمَةِ - یَعنی مِقنَعَتَها - (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 458 ح 441، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 305).
حسین علیه السلام، قیس بن مُسهِر اسدی را به سوی مسلم بن عقیل - پیش از آن که خبر شهادتش به وی برسد - فرستاده بود. حُصَین، قیس را دستگیر کرد و به سوی عبید اللّه فرستاد. عبید اللّه به وی گفت: خداوند، مسلم را کُشت. پس در میان مردم برخیز و به دروغگو پسر دروغگو، دشنام بده.
قیس، بر منبر رفت و گفت: ای مردم! من از حسین بن علی در منزلگاه حاجِر، جدا شدم و من، فرستادۀ او به سوی شمایم. او از شما یاری میخواهد.
عبید اللّه، دستور داد او را از بالای قصر، انداختند و جان داد.
حُصَین بن تمیم (نُمَیر)، حُرّ بن یزید یَربوعی (از قبیلۀ بنی ریاح) را با هزار نفر به سوی حسین علیه السلام فرستاد و گفت: او را همراهی کن و مگذار برگردد که وارد کوفه شود و راه را بر او تنگ کن.
حُرّ بن یزید، چنین کرد و حسین علیه السلام راه عُذَیْب را در پیش گرفت تا به دامنه و سراشیبی نجف
1) (1) . شَراف: منزلی میان واقصه و قرعا (معجم البلدان: ج 3 ص 331. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
2) (2) . أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی نَزَلَ شَرافِ، فَلَمّا کانَ فِی السَّحَرِ أمَرَ فِتیانَهُ فَاستَقَوا مِنَ الماءِ فَأَکثَروا، ثُمَّ ساروا مِنها (تاریخ الطبری: ج 5 ص 400، أنساب الأشراف: ج 3 ص 380).
3) (3) . ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2.
رسید و در قصر (منزلگاه) ابو مُقاتِل، فرود آمد.(1)
. جَمَعَ عُبَیدُ اللّهِ المُقاتِلَةَ وأمَرَ لَهُم بِالعَطاءِ، وأعطَی الشُرَطَ، ووَجَّهَ حُصَینَ بنَ تَمیمٍ الطُّهَویَّ إلَی القادِسِیَّةِ، وقالَ لَهُ: أقِم بِها، فَمَن أَنکَرتَهُ فَخُذهُ.
وکانَ حُسَینٌ علیه السلام قَد وَجَّهَ قَیسَ بنَ مُسهِرٍ الأَسَدِیَّ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ قَبلَ أن یَبلُغَهُ قَتلُهُ، فَأَخَذَهُ حُصَینٌ فَوَجَّهَ بِهِ إلی عُبَیدِ اللّهِ، فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ: قَد قَتَلَ اللّهُ مُسلِماً، فَأَقِم فِی النّاسِ فَاشتِمِ الکَذّابَ ابنَ الکَذّابِ، فَصَعِدَ قَیسٌ المِنبَرَ فَقالَ: أیُّهَا النّاسُ، إنّی تَرَکتُ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام بِالحاجِرِ، وأنَا رَسولُهُ إلَیکُم، وهُوَ یَستَنصِرُکُم. فَأَمَرَ بِهِ عُبَیدُ اللّهِ، فَطُرِحَ مِن فَوقِ القَصرِ فَماتَ.
ووَجَّهَ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ الحُرَّ بنَ یَزیدَ الیَربوعِیَّ - مِن بَنی رِیاحٍ - فی ألفٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، وقالَ: سایِرهُ ولا تَدَعهُ یَرجِعُ حَتّی یَدخُلَ الکوفَةَ، وجَعجِع بِهِ، فَفَعَلَ ذلِکَ الحُرُّ بنُ یَزیدَ، فَأَخَذَ الحُسَینُ علیه السلام طَریقَ العُذَیبِ حَتّی نَزَلَ الجَوفَ، مَسقَطَ النَّجَفِ مِمّا یَلِی المِئَتَینِ، فَنَزَلَ قَصرَ أبی مُقاتِلٍ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 463).
حسین علیه السلام فرمود: «اللّه اکبر! برای چه تکبیر گفتی؟».
گفت: نخلستان دیدم.
دو مرد اسدی گفتند: هیچ گاه در این جا، حتّی یک نخل ندیدهایم.
[دو مرد اسدی] گفتند: حسین علیه السلام به ما فرمود: «پس به نظر شما، چه دیده است؟».
گفتیم: به نظر ما، گردن اسبان و سر نیزهها را دیده است.
فرمود: «به خدا، نظر من نیز همین است».
آن گاه، حسین علیه السلام فرمود: «آیا پناهگاهی هست که به سوی آن برویم و آن را پشت سرِ خویش نهیم و با این قوم، از یک سمت، مقابله کنیم؟».
گفتیم: آری؛ ذوحُسُم، پهلوی توست. از سمت چپ، به سوی آن میپیچی. اگر زودتر از این قوم به آن جا برسی، چنان میشود که میخواهی.
پس حسین علیه السلام، از طرف چپ، راه آن جا را پیش گرفت. ما نیز با وی پیچیدیم و خیلی زود، گردن اسبان، نمودار شد و آنها را آشکارا دیدیم. آنها چون دیدند که ما راه را کج کردیم، به طرف ما پیچیدند، گویی نیزههاشان، شاخ نخلها بود و پرچمهاشان، بال پرندگان.
1) (1)
شتابان، به سوی ذو حُسُم رفتیم و زودتر از آنها به آن جا رسیدیم. حسین علیه السلام، فرود آمد و فرمان داد تا خیمههای او را برپا کردند. آن گاه، آن قوم - که یکهزار سوار بودند - همراه حُرّ بن یزید تمیمی یَربوعی آمدند. او و سپاهش در گرمای نیمروز، مقابل حسین علیه السلام ایستادند.
حسین علیه السلام و یارانش، دستار [بر سر] و شمشیر به کمر داشتند. حسین علیه السلام به جوانانش فرمود: «به این جماعت، آب بدهید و سیرابشان کنید. اسبان را نیز سیراب کنید».
گروهی از جوانان برخاستند و به آنان، آب دادند تا سیراب شدند. آنان، میآمدند و کاسهها و ظرفهای سنگی و طشتها را از آب، پُر میکردند و نزدیک اسبی میبردند و چون سه یا چهار یا پنج بار میخورد، از پیشِ او میبردند و اسب دیگر را آب میدادند، تا همۀ سپاه را آب دادند.
همچنین لَقیط، از علی بن طَعّان مُحاربی برای من (هشام) نقل کرد که: با حُرّ بن یزید بودم و با آخرین دسته از یاران وی رسیدیم. چون حسین علیه السلام دید که من و اسبم تشنهایم، فرمود: «راویه را بخوابان» که راویه نزد من، معنای مَشک میداد.
آن گاه فرمود: «برادرزاده! شتر را بخوابان». و من، شتر را خوابانیدم.
فرمود: «آب بنوش».
من، نوشیدن آغاز کردم و چون مینوشیدم، آب از مشک، بیرون میریخت. حسین علیه السلام فرمود: «مشک را بپیچ»، و من ندانستم چه کنم.
حسین علیه السلام آمد و مَشک را کج کرد و من، آب نوشیدم و اسبم را هم آب دادم.
حُرّ بن یزید، از قادسیّه به سوی حسین علیه السلام آمده بود؛ چون وقتی عبید اللّه بن زیاد از آمدن حسین علیه السلام خبر یافت، حُصَین بن تمیم تمیمی را - که رئیس شرطهها (پاسبانها) بود - فرستاد و گفت که در قادسیّه جای گیرد و همه جا از قُطقُطانه تا خَفّان،(1)
.ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2.
دیدهبان نهد و حُرّ بن یزید را با این هزار سوار، از قادسیّه به استقبال حسین علیه السلام فرستاد.حُر، همچنان در مقابل حسین علیه السلام بود، تا وقت نماز رسید؛ نماز ظهر. حسین علیه السلام به حَجّاج بن مَسروق جُعْفی فرمود که اذان بگوید و او اذان گفت. چون وقت اقامه گفتن رسید، حسین علیه السلام با ردا و عبا و نَعلَین، بیرون آمد. ستایش خدا کرد و او را سپاس گزارد و آن گاه فرمود: «ای مردم! این، عذری است به درگاه خداوند عز و جل و شما. من، پیش شما نیامدم، تا نامههای شما به من رسید و فرستادگانتان آمدند که: "به سوی ما بیا که پیشوایی نداریم. شاید خدا به وسیلۀ تو، ما را بر هدایت، فرا هم آورَد".
1) (1)
اگر بر این قرارید، آمدهام. اگر عهد و پیمانی میسپارید که بِدان اطمینان یابم، به شهر شما میآیم، و اگر چنین نکنید و آمدنِ مرا خوش نمیدارید، از پیش شما باز میگردم و به همان جا میروم که از آن، به سوی شما آمدهام».
آنان، در مقابل وی، خاموش ماندند و به مؤذّن گفتند که: اقامه بگو. او نیز اقامۀ نماز را گفت.
حسین علیه السلام به حُر فرمود: «میخواهی با یاران خویش، نماز بگزاری؟».
گفت: نه. تو نماز میگزاری و ما نیز به تو اقتدا میکنیم.
پس حسین علیه السلام با آنان، نماز خواند. آن گاه به درون [خیمه] رفت و یارانش به دور وی، گِرد آمدند. حُر نیز به جای خویش رفت و وارد خیمهای شد که برایش زده بودند. جمعی از یارانش، دور او جمع شدند و بقیّۀ یارانش نیز به صفی که داشتند، رفتند و از نو، صف بستند و هر کدامشان، عنان مَرکب خویش را گرفته، در سایۀ آن، نشسته بود.
وقتی عصر شد، حسین علیه السلام فرمود: «برای حرکت، آماده شوید».
پس از آن، بیرون آمد و مؤذّن خویش را خواند و او ندای نماز عصر داد و اقامه گفت. سپس حسین علیه السلام، پیش آمد و با قوم، نماز گزارد و سلام نماز را گفت. آن گاه، رو به جماعت کرد و ستایش خدا کرد و او را سپاس گزارد و سپس فرمود: «امّا بعد، ای مردم! اگر پرهیزگار باشید و حق را برای صاحب حق بشناسید، بیشتر مایۀ رضای خداست. ما اهل بیت، به کار خلافت شما از این مدّعیان ناحق - که با شما رفتار ظالمانه دارند -، شایستهتریم. اگر ما را خوش ندارید و حقّ ما را نمیشناسید و رأی شما، جز آن است که در نامههایتان به من رسیده و فرستادگانتان به نزد من آوردهاند، از پیش شما باز میگردم».
حُرّ بن یزید گفت: به خدا، ما نمیدانیم این نامهها که میگویی، چیست!
حسین علیه السلام فرمود: «ای عُقبة بن سَمعان! دو خورجینی را که نامههای آنها در آن است، بیاور».
عُقبه، دو خورجین پُر از نامه آورد و پیشِ روی آنها ریخت.
حُر گفت: ما جزو این گروهی که به تو نامه نوشتهاند، نیستیم. به ما دستور دادهاند که وقتی به تو رسیدیم، از تو جدا نشویم تا تو را نزد عبید اللّه بن زیاد ببریم.
حسین علیه السلام فرمود: «مرگ، از این کار به تو نزدیکتر است».
آن گاه، حسین علیه السلام به یاران خویش فرمود: «برخیزید و سوار شوید».
پس یاران وی، سوار شدند و منتظر ماندند تا زنانشان نیز سوار شدند. آن گاه به یاران خود فرمود: «برگردیم»!
چون خواستند که برگردند، جماعت، از رفتنشان مانع شدند.
حسین علیه السلام به حُر فرمود: «مادرت عزادارت شود! چه میخواهی؟».
گفت: به خدا، اگر جز تو کسی از عرب، این سخن را به من گفته بود و در این وضع بود که تو هستی، هر که بود، از آرزو کردن عزاداری مادرش بر او دریغ نمیکردم؛ امّا به خدا، از مادر تو نمیتوان سخن گفت، مگر به نیکوترین شکل.
حسین علیه السلام فرمود: «پس چه میخواهی؟».
گفت: به خدا، میخواهم تو را نزد عبید اللّه بن زیاد ببرم.
حسین علیه السلام فرمود: «در این صورت، به خدا که با تو نمیآیم».
حُر گفت: در این صورت، به خدا که تو را وا نمیگذارم.
این سخن، سه بار از دو سو، تکرار شد. چون سخن در میان آن دو بسیار شد، حُر گفت: به من، دستور جنگ با تو را ندادهاند. فقط دستور دادهاند که از تو جدا نشوم تا تو را به کوفه برسانم.
اگر ابا داری، راهی را در پیش بگیر که تو را به کوفه نرساند و تو را به سوی مدینه هم نبَرَد، که میان من و تو، عادلانه باشد، تا من برای ابن زیاد، نامه بنویسم و تو نیز اگر میخواهی به یزید، نامه بنویسی، بنویسی، یا اگر میخواهی به ابن زیاد بنویسی، بنویسی. شاید خدا تا آن وقت، کاری پیش آورد که مرا از ابتلا به کار تو، معاف دارد.
[سپس] حُر گفت: پس، از این راه برو.
حسین علیه السلام از راه عُذَیب(1)
. عُذَیب، آبگاهی میان قادسیّه و مُغِیثه است و میان آن و قادسیّه، چهار میل فاصله است (معجم البلدان: ج 4 ص 92. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
و قادسیّه، به سمت چپ حرکت کرد. میان قادسیّه و عُذَیب، 38 میل فاصله بود.پس حسین علیه السلام با یاران خویش به راه افتاد و حُر نیز با وی همراه بود.(2)
قالَ: رَأَیتُ النَّخلَ، فَقالَ لَهُ الأَسَدِیّانِ: إنَّ هذَا المَکانَ ما رَأَینا بِهِ نَخلَةً قَطُّ، قالا: فَقالَ لَنَا الحُسَینُ علیه السلام: فَما تَرَیانِهِ رَأی؟ قُلنا: نَراهُ رَأی هَوادِیَ الخَیلِ، فَقالَ: وأنَا وَاللّهِ أری ذلِکَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: أما لَنا مَلجَأٌ نَلجَأٌ إلَیهِ نَجعَلُهُ فی ظُهورِنا، ونَستَقبِلُ القَومَ مِن وَجهٍ واحِدٍ؟ فَقُلنا لَهُ: بَلی، هذا ذو حُسُمٍ إلی جَنبِکَ، تَمیلُ إلَیهِ عَن یَسارِکَ، فَإِن سَبَقتَ القَومَ إلَیهِ فَهُوَ کَما تُریدُ.
قالا: فَأَخَذَ إلَیهِ ذاتَ الیَسارِ، قالا: ومِلنا مَعَهُ، فَما کانَ بِأَسرَعَ مِن أن طَلَعَت عَلَینا هَوادِی الخَیلِ، فَتَبَیَّنّاها، وعُدنا فَلَمّا رَأَونا وقَد عَدَلنا عَنِ الطَّریقِ عَدَلوا إلَینا، کَأَنَّ أسِنَّتَهُمُ الیَعاسیبُ، وکَأَنَّ رایاتِهِم أجنِحَةُ الطَّیرِ. -
حسین علیه السلام فرمود: «ای مردم! شما کیستید؟».
گفتند: ما یاران امیر عبید اللّه بن زیاد هستیم.
حسین علیه السلام فرمود: «فرمانده شما کیست؟».
گفتند: حُرّ بن یزید ریاحی.
حسین علیه السلام بانگ بر آورد: «وای بر تو، ای پسر یزید! با مایی، یا در برابر ما؟».
حُر گفت: در برابر تو، ای ابا عبد اللّه!
حسین علیه السلام فرمود: «توان و نیرویی، جز از جانب خدا نیست».
هنگام نماز ظهر شد. حسین علیه السلام به حَجّاج بن مسروق فرمود: «اذان بگو - خداوند، تو را بیامرزد - و اقامۀ نماز بگو تا نماز بگزاریم».
حَجّاج، اذان گفت و چون از اذان گفتنْ فراغت یافت، حسین علیه السلام به حُرّ بن یزید، بانگ زد و فرمود: «ای پسر یزید! آیا میخواهی تو با یارانت نماز بخوانی و من هم با یارانم؟».
حُر گفت: تو با یارانت نماز میخوانی و ما هم به تو اقتدا میکنیم.
حسین علیه السلام به حَجّاج بن مسروق فرمود: «اقامۀ نماز بگو» و او اقامه گفت. حسین علیه السلام جلو
ایستاد و همراه با دو لشکر، نماز خواند و چون از نماز فارغ شد، برخاست و بر شمشیر خود، تکیه زد و حمد و سپاس خدا به جا آورد و فرمود: «ای مردم! این، عذری است به درگاه خدا و در مقابل مسلمانانی که این جا حضور دارند. من به این شهر نیامدم، مگر پس از آن که نامههایتان به من رسید و فرستادگانتان، نزد من آمدند که: به سوی ما بیا که ما، پیشوایی نداریم و امید است خداوند به واسطۀ تو، ما را بر محور هدایت، گرد آورد.
[اینک] اگر بر همان دعوتها استوارید، من آمدهام، و اگر به من اطمینان میدهید که بر عهد و پیمان خود پایدارید، با شما به شهرتان داخل شوم، و اگر بر آن عهد نیستید و از آمدنم ناخرسندید، به همان مکانی که از آن جا آمدهام، باز گردم».
مردم، سکوت کردند و چیزی در پاسخ نگفتند. حُرّ بن یزید، دستور داد برایش خیمهای برپا کردند و در آن، داخل شد و نشست؛ ولی حسین علیه السلام همچنان رو به روی سپاه حُر، ایستاده بود و هر یک از سپاهیان، افسار اسب خود را گرفته [و ایستاده] بود....
وقت نماز عصر رسید. حسین علیه السلام به مؤذّن خویش، فرمان داد و او اذان و اقامه گفت و حسین علیه السلام جلو ایستاد و با دو سپاه، نماز خواند و چون از نماز فارغ شد، به پا خاست و حمد و سپاس خدا را به جا آورد و فرمود: «ای مردم! من، پسر دختر پیامبر خدا هستم. ما به حکومت بر شما سزاوارتریم از این مدّعیانِ بی پایه و اساس و آنان که به بیداد و ستم در میان شما رفتار میکنند. اگر به خداوند، اعتماد کنید و حق را برای اهل حق بشناسید، خشنودی خداوند، در آن است و اگر از ما ناخرسندید و حقّ ما را به رسمیت نمیشناسید و رأیتان بر خلاف نامههایی است که رسیده و فرستادگانتان گفتهاند، باز میگردم».
حُرّ بن یزید ریاحی، میان حسین علیه السلام و یارانش به سخن برخاست و گفت: ای ابا عبد اللّه! ما از این نامهها و فرستادگان، بیخبریم!
حسین علیه السلام به غلامی به نام عُقبة بن سَمعان، رو کرد و فرمود: «ای عُقبه! خورجینهای نامهها را بیاور».
عُقبه، نامههای شامیان(1)
. در منابع دیگر، واژۀ «شامیان» وجود ندارد که به نظر میرسد همان هم صحیح باشد.
و کوفیان را آورد و آن را در برابر آنان گشود و خود، کنار رفت.سپاهیان حُر، نزدیک آمدند و بدانها نگریستند و کنار رفتند.
حُرّ بن یزید گفت: ای ابا عبد اللّه! ما از کسانی نیستیم که این نامهها را برایت نوشتهاند. ما مأموریم که اگر به تو برخوردیم، از تو جدا نشویم تا تو را نزد امیر ببریم.
1) (1)
حسین علیه السلام خندید و فرمود: «ای پسر یزید! آیا میدانی که مرگ، به تو نزدیکتر از این کار است؟».
آن گاه برگشت و فرمود: «زنان را وا دارید تا سوار شوند تا ببینیم این (یعنی حُر) و سپاهش چه میکنند!».
یاران حسین علیه السلام سوار شدند و [مَرکبهای] زنان را جلو انداختند؛ ولی سپاه کوفه، جلو رفت و راه را بر آنان بست. حسین علیه السلام دست به شمشیر بُرد و بر حُر، بانگ زد: «مادرت به عزایت بنشیند! چه میخواهی بکنی؟».
حُر گفت: به خدا سوگند، اگر عربی جز تو، این سخن را میگفت، هر که بود، پاسخش را میدادم؛ امّا به خدا سوگند، نمیتوانم این سخن را نسبت به مادر تو بگویم؛ ولی چارهای نیست، جز این که تو را نزد عبید اللّه بن زیاد ببَرَم.
حسین علیه السلام به وی فرمود: «پس تو را همراهی نمیکنم، حتّی اگر جانم را از دست بدهم».
حُر گفت: پس تو را رها نمیکنم، حتّی اگر جان خود و سپاهم از دست برود.
حسین علیه السلام فرمود: «پس دستور بده تا دو سپاه، رو در رو شوند و خود نیز با من، رو در رو شو.
اگر مرا کشتی، سرم را برای ابن زیاد بفرست و اگر من تو را کشتم، خَلق را از شرّت راحت کردهام».
حُر گفت: ای ابا عبد اللّه! من مأمور به کشتن تو نیستم و فقط مأمورم که از تو جدا نشوم تا تو را نزد ابن زیاد ببَرَم. به خدا سوگند، خوش ندارم که خداوند، مرا به کار تو مبتلا سازد؛ لیکن من با این قوم، بیعت کردهام و [سپس] به سمت تو حرکت نمودهام. من میدانم که کسی از این امّت، به قیامت پا نمیگذارد، جز آن که امید به شفاعت جدّ تو، محمّد صلی الله علیه و آله دارد و من ترسانم که اگر با تو بجنگم، دنیا و آخرتم بر باد برود؛ ولی - ای ابا عبد اللّه - من اینک نمیتوانم به کوفه باز گردم. پس این راه را انتخاب کن و هر کجا میخواهی، برو تا من هم برای ابن زیاد، نامه بنویسم که حسین از راهی دیگر میرود و من، توان رویارویی با وی را ندارم. من، تو را به خدا سوگند میدهم که مراقب خود باشی.
حسین علیه السلام فرمود: «ای حُر! گویا از کشته شدن من، خبر میدهی!».
حُر گفت: آری، ای ابا عبد اللّه! در این، تردید ندارم، مگر به جایی برگردی که [از آن] آمدهای.
حسین علیه السلام فرمود: «نمیدانم چه بگویم؛ ولی همان سخن مرد اوسی را میگویم که گفت:
میروم و مرگ برای جوانمرد، ننگ نیست،
آن گاه که قصد خیر کند و از روی مسلمانی، جهاد کند.
و نسبت به مردان صالح، جانفشانی کند
و از بدیها فاصله بگیرد و با مجرمان، رو در رو شود.
جانم را عرضه میدارم و بقای آن را نمیخواهم
تا با لشکر بسیار و خونخوار، رو به رو گردد.
اگر زنده بمانم، پشیمان نخواهم بود و اگر مُردم، سرزنش نمیشوم.
برای خواری تو، همین بس که ذلیلانه زندگی کنی».(1)
. وإذَا الحُرُّ بنُ یَزیدَ فی ألفِ فارِسٍ مِن أصحابِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، شاکینَ فِی السِّلاحِ، لا یُری مِنهُم إلّاحَمالیقُ الحَدَقِ، فَلَمّا نَظَرَ إلَیهِمُ الحُسَینُ علیه السلام وَقَفَ فی أصحابِهِ، ووَقَفَ الحُرُّ بنُ یَزیدَ فی أصحابِهِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: أیُّهَا القَومُ! مَن أنتُم؟ قالوا: نَحنُ أصحابُ الأَمیرِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: ومَن قائِدُکُم؟ قالوا: الحُرُّ بنُ یَزیدَ الرِّیاحِیُّ.
قالَ: فَناداهُ الحُسَینُ علیه السلام: وَیحَکَ یَابنَ یَزیدَ! ألَنا أم عَلَینا؟ فَقالَ الحُرُّ: بَل عَلَیکَ أبا عَبدِ اللّهِ!
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: لا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ.
قالَ: ودَنَت صَلاةُ الظُّهرِ، فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِلحَجّاجِ بنِ مَسروقٍ: أذِّن - رَحِمَکَ اللّهُ - وأقِمِ الصَّلاةَ حَتّی نُصَلِّیَ! قالَ: فَأَذَّنَ الحَجّاجُ، فَلَمّا فَرَغَ مِن أذانِهِ صاحَ الحُسَینُ علیه السلام بِالحُرِّ بنِ یَزیدَ فَقالَ لَهُ: یَابنَ یَزیدَ! أتُریدُ أن تُصَلِّیَ بِأَصحابِکَ واُصَلِّیَ بِأَصحابی؟
فَقالَ لَهُ الحُرُّ: بَل أنتَ تُصَلّی بِأَصحابِکَ ونُصَلّی بِصَلاتِکَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِلحَجّاجِ بنِ مَسروقٍ: أقِمِ الصَّلاةَ! فَأَقامَ، وتَقَدَّمُ الحُسَینُ علیه السلام فَصَلّی بِالعَسکَرَینِ جَمیعاً. فَلَمّا فَرَغَ مِن صَلاتِهِ وَثَبَ قائِماً، فَاتَّکَأَ عَلی قائِمَةِ سَیفِهِ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ:
أیُّهَا النّاسُ! إنَّها مَعذِرَةٌ إلَی اللّهِ وإلی مَن حَضَرَ مِنَ المُسلِمینَ، إنّی لَم أقدَم عَلی هذَا البَلَدِ حَتّی أتَتنی کُتُبُکُم، وقَدِمَت عَلَیَّ رُسُلُکُم أنِ اقدَم إلَینا إنَّهُ لَیسَ عَلَینا إمامٌ، فَلَعَلَّ اللّهَ أن یَجمَعَنا بِکَ عَلَی الهُدی. فَإِن کُنتُم عَلی ذلِکَ فَقَد جِئتُکُم، فَإِن تُعطونی ما یَثِقُ بِهِ قَلبی مِن عُهودِکُم ومِن مَواثیقِکُم دَخَلتُ مَعَکُم إلی مِصرِکُم، وإن لَم تَفعَلوا وکُنتُم کارِهینَ لِقُدومی عَلَیکُمُ، انصَرَفتُ إلی المَکانِ الَّذی أقبَلتُ مِنهُ إلَیکُم.
قالَ: فَسَکَتَ القَومُ عَنهُ ولَم یُجیبوا بِشَیءٍ، وأمَرَ الحُرُّ بنُ یَزیدَ بِخَیمَةٍ لَهُ فَضُرِبَت، فَدَخَلَها وجَلَسَ فیها. فَلَم یَزَلِ الحُسَینُ علیه السلام واقِفاً مُقابِلَهُم وکُلُّ واحِدٍ مِنهُم آخِذٌ بِعِنانِ فَرَسِهِ....
قالَ: ودَنَت صَلاةُ العَصرِ فَأَمَرَ الحُسَینُ علیه السلام مُؤَذِّنَهُ فَأَذَّنَ وأقامَ الصَّلاةَ، وتَقَدَّمَ الحُسَینُ علیه السلام فَصَلّی بِالعَسکَرَینِ، فَلَمّا انصَرَفَ مِن صَلاتِهِ وَثَبَ قائِماً عَلی قَدَمَیهِ، فَحَمِدَاللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ:
أیُّهَا النّاسُ! أنَا ابنُ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، ونَحنُ أولی بِوِلایَةِ هذِهِ الاُمورِ عَلَیکُم مِن هؤُلاءِ المُدَّعینَ ما لَیسَ لَهُم، وَالسّائِرینَ فیکُم بِالظُّلمِ وَالعُدوانِ، فَإِن تَثِقوا بِاللّهِ وتَعرِفُوا الحَقَّ لِأَهلِهِ فَیَکونُ ذلِکَ للّهِِ رِضیً، وإن کَرِهتُمونا وجَهِلتُم حَقَّنا، وکانَ رَأیُکُم عَلی خِلافِ ما جاءَت بِهِ کُتُبُکُم، وقَدِمَت بِهِ رُسُلُکُم، انصَرَفتُ عَنکُم.
قالَ: فَتَکَلَّمَ الحُرُّ بنُ یَزیدَ بَینَهُ وبَینَ أصحابِهِ، فَقالَ: أبا عَبدِ اللّهِ! ما نَعرِفُ هذِهِ الکُتُبَ، ولا مَن هؤُلاءِ الرُّسُلُ؟
قالَ: فَالتَفَتَ الحُسَینُ علیه السلام إلی غُلامٍ لَهُ یُقالُ لَهُ: عُقبَةُ بنُ سَمعانَ، فَقالَ: یا عُقبَةُ! هاتِ الخُرجَینِ اللَّذَینِ فیهِمَا الکُتُبُ، فَجاءَ -
1) (1)
سپس، از کشته شدن مسلم و یارانش خبر دادند. حسین علیه السلام استرجاع کرد (انّا للّهِ گفت).
فرزندان عقیل به وی گفتند: به خدا سوگند، باز نمیگردیم تا این که انتقام خون خود را بگیریم و یا همه کشته شویم.
حسین علیه السلام به بادیهنشینانی که در راه به وی پیوسته بودند، فرمود: «هر یک از شما که میخواهد برگردد، باز گردد. ما بیعت خود را برداشتیم».
همه رفتند و حسین علیه السلام با خانواده و چند نفر از یارانش باقی ماند.
حسین علیه السلام به راه ادامه داد تا به نزدیک حرّ بن یزید رسید. یاران حسین علیه السلام، چون سپاه را از دور دیدند، تکبیر گفتند.
حسین علیه السلام به آنان فرمود: «تکبیر برای چیست؟».
گفتند: درخت خرما دیدهایم.
یکی از یاران گفت: به خدا سوگند، در این مکان، درخت خرما نبوده است. گمان میکنم که شما سرهای اسبان و نوک نیزهها را دیدهاید.
حسین علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، من نیز چنین عقیدهای دارم».
به پیش رفتند تا حرّ بن یزید و سپاهش به آنان برخوردند. او به حسین علیه السلام گفت: من مأمورم که هر کجا تو را دیدم، نگه دارم و بر تو سخت بگیرم و نگذارم که از این جا حرکت کنی.
حسین علیه السلام فرمود: «در این صورت، با تو نبرد میکنم. بپرهیز از این که با کشتن من، بدبخت شوی، مادرت به عزایت بنشیند!».
حُر گفت: به خدا سوگند، اگر عربی جز تو - هر کس که بود - در چنین شرایطی که تو داری، این سخن را میگفت، من نیز همین سخن را به مادرش میگفتم؛ ولی به خدا سوگند، نمیتوانم نام مادر تو را جز به بهترین شیوه ببَرَم.
حسین علیه السلام به حرکت، ادامه داد و حُر نیز همراه او میرفت و از بازگشت امام علیه السلام به جایی که از آن آمده بود، جلوگیری مینمود و امام علیه السلام نیز از ورود به کوفه، خودداری میکرد، تا این که در روستایی نزدیک کوفه به نام اقساسِ مالک،(1)
. اقساس، دِهی در منطقۀ کوفه است که به آن «اَقساس مالک» هم گفته میشود و به مالک بن عبد هند، منسوب است (معجم البلدان: ج 1 ص 236. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
فرود آمد.حُر، جریان را برای عبید اللّه نوشت.(2)
فَقالَ لَهُ بَنو عَقیلٍ: لا نَرجِعُ وَاللّهِ أبَداً، أو نُدرِکَ ثَأرَنا، أو نُقتَلَ بِأَجمَعِنا. -
1) (1)
2) (2) . إنَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ وَجَّهَ الحُرَّ بنَ یَزیدَ لِیَأخُذَ الطَّریقَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَلَمّا صارَ فی بَعضِ الطَّریقِ لَقِیَهُ أعرابِیّانِ مِن بَنی أسَدٍ، فَسَأَلَهُما عَنِ الخَبَرِ، فَقالا لَهُ: یَابنَ رَسولِ اللّهِ! إنَّ قُلوبَ النّاسِ مَعَکَ، وسُیوفَهُم عَلَیکَ، فَارجِع. وأخبَراهُ بِقَتلِ ابنِ عَقیلٍ وأصحابِهِ، فَاستَرجَعَ الحُسَینُ علیه السلام.
حسین علیه السلام به زُهَیر بن قَین فرمود: «آیا در این جا مکانی نیست که بِدان پناه ببریم و یا بلندیای که آن را پشتِ سر خود قرار دهیم و از یک سو، با این سپاه مواجه شویم؟».
زهیر گفت: چرا. در این جا، کوه بزرگی است که سمت چپ تو قرار گرفته است. ما را بِدان سمت ببَر که اگر زودتر بدان جا برسی، همان گونه خواهد شد که میخواهی.
حسین علیه السلام بِدان سمت حرکت کرد و زودتر [از سپاه حُر] بِدان جا رسید و کوه را پشت سر خود، قرار داد.
سپاه - که هزار سوار بودند - با حرّ بن یزید تمیمی یربوعی آمدند تا نزدیک شدند. حسین علیه السلام به جوانان خود، دستور داد که با آب، از آنان پذیرایی کنند. آنها آب نوشیدند و اسبانشان نیز سیراب شدند. سپس در سایۀ اسبها نشستند، در حالی که افسار اسبان در دستانشان بود.
چون هنگام ظهر شد، حسین علیه السلام به حُر فرمود: «با ما نماز میخوانی، یا تو با یاران خود، [جدا] نماز میگزاری و من هم با یاران خود، نماز بگزارم؟».
حُر گفت: همه با تو نماز میخوانیم.
حسین علیه السلام جلو ایستاد و با همه نماز خواند و چون از نماز فارغ شد، به سوی جمعیت بر گشت و فرمود: «ای مردم! این، عذری است به درگاه خداوند و سپس حجّتی در برابر شما. من خود، بدینجا نیامدم، تا آن که نامههایتان به دستم رسید و فرستادگانتان نزد من آمدند. اگر به
من اطمینان دهید که به عهد و پیمان خود، وفادارید، به همراه شما وارد شهرتان میشویم، وگر نه به همان جایی باز میگردم که از آن جا آمدهام».
جمعیت، سکوت کردند و پاسخی ندادند، تا این که هنگام نماز عصر رسید. مؤذّن امام حسین، اذان و اقامه گفت و حسین علیه السلام جلو ایستاد و با دو گروه، نماز خواند و سپس به سوی آنان بر گشت و سخنان پیشین خود را تکرار کرد.
آن گاه حرّ بن یزید گفت: به خدا سوگند، از این نامههایی که یاد میکنی، اطّلاعی نداریم!
حسین علیه السلام فرمود: «آن دو خورجینی را که نامههای آنان در آن است، برایم بیاورید».
دو خورجینِ پُر از نامه را آوردند و نامهها در مقابل حُر و سپاهش پخش شد. آن گاه حُر گفت:
ای حسین! ما از کسانی نیستیم که این نامهها را نوشتهاند. ما مأموریم که هر گاه به تو برخوردیم، از تو جدا نشویم، تا این که تو را به کوفه نزد امیر عبید اللّه بن زیاد ببریم.
حسین علیه السلام فرمود: «مگر بمیریم».
آن گاه دستور داد بارها را بستند و دستور داد یارانش سوار شوند و سپس، رو به سوی حجاز کرد؛ ولی سپاهیان حُر، از این کار مانع شدند.
حسین علیه السلام به حُر فرمود: «چه میخواهی؟».
حُر گفت: به خدا سوگند، میخواهم تو را نزد امیر عبید اللّه بن زیاد ببَرَم.
حسین علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، در آن صورت، با تو میجنگم».
وقتی سخن میان آنان بالا گرفت، حُر گفت: من، مأمور به جنگ با تو نیستم. فقط مأمورم که از تو جدا نشوم. اینک، راهی به نظر میرسد که جنگ در آن نیست و آن، این که راهی برگزینی که تو را به کوفه نبرد و به حجاز برنگرداند. این، کاری میانه و عادلانه است، تا ببینیم که از سوی امیر، چه دستوری میآید.
حسین علیه السلام فرمود: «پس این راه را بگیر [تا برویم]» و سپس راه عُذَیب به سمت چپ را برگزید که تا عُذَیب، 38 میل، راه بود. هر دو گروه، بِدان سمت حرکت کردند تا به عُذَیب الحَمامات(1)
. صحیح آن، «عُذَیب الهِجانات» است، چنان که در مصادر دیگر آمده است.
رسیدند و در آن جا فرود آمدند. البتّه فاصلۀ منزلگاههای آنان از هم، به اندازۀ پرتاب یک تیر بود.(2)فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِزُهَیرِ بنِ القَینِ: أما هاهُنا مَکانٌ یُلجَأُ إلَیهِ، أو شَرَفٌ نَجعَلُهُ خَلفَ ظُهورِنا ونَستَقبِلُ القَومَ مِن وَجهٍ واحِدٍ؟
قالَ لَهُ زُهَیرٌ: بَلی، هذا جَبَلُ ذی جُشَمٍ یَسرَةً عَنکَ، فَمِل بِنا إلَیهِ فَإِن سَبَقتَ إلَیهِ فَهُوَ کَما تُحِبُّ، فَسارَ حَتّی سَبَقَ إلَیهِ، وجَعَلَ -
حسین علیه السلام فرمود: «آیا مرا از مرگ میترسانی؟ و آیا بیش از کشتن من، کاری از دستتان بر میآید؟ من، [در پاسخ شما] همان را میگویم که مَرد اوسی به پسرعمویش گفت - زمانی که قصد یاری پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را داشت و پسرعمویش به قصد ترساندن وی به او گفت: کجا میروی؟ کشته میشوی! - و چنین سرود:
میروم و مرگ برای جوانمرد، ننگ نیست،
آن گاه که قصد خیر کند و از روی مسلمانی بجنگد
و در راه مردان صالح، جانفشانی کند
و از تباهی و از گنهکاران، دوری گزیند.
اگر زنده ماندم، پشیمان نخواهم بود، و اگر مُردم، سرزنش نمیشوم؛
ولی برای خواریِ تو، همین بس که ذلیلانه زندگی کنی!».
وقتی حُر، این سخن را شنید، از آنان کناره گرفت. او و سپاهش از سمتی و حسین علیه السلام از سمتی دیگر حرکت کردند تا به منزل عُذَیب الهِجانات رسیدند.(1)
. سارَ الحُسَینُ علیه السلام وسارَ الحُرُّ فی أصحابِهِ یُسایِرُهُ وهُوَ یَقولُ لَهُ: یا حُسَینُ، إنّی اذَکِّرُکَ اللّهَ فی نَفسِکَ؛ فَإِنّی أشهَدُ لَئِن قاتَلتَ لَتُقتَلَنَّ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: أفَبِالمَوتِ تُخَوِّفُنی؟ وهَل یَعدو بِکُمُ الخَطبُ أن تَقتُلونی؟ وسَأَقولُ کَما قالَ أخُو الأَوسِ لاِبنِ عَمِّهِ، وهُوَ یُریدُ نُصرَةَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَخَوَّفَهُ ابنُ عَمِّهِ، وقالَ: أینَ تَذهَبُ، فَإِنَّکَ مَقتولٌ؟! فَقالَ:
سَأَمضیفَما بِالمَوتِ عارٌ عَلَیالفَتی إذا ما نَوی حَقّاً وجاهَدَ مُسلِما
وآسی الرِّجالَ الصّالِحینَ بِنَفسِهِ وفارَقَ مَثبوراً وباعَدَ مُجرِما
فَإِن عِشتُ لَم أندَم وإن مِتُّ لَم الَم کَفی بِکَ ذُلّاً أن تَعیشَ وتُرغَما
فَلَمّا سَمِعَ ذلِکَ الحُرُّ تَنَحّی عَنهُ، فَکانَ یَسیرُ بِأَصحابِهِ ناحِیَةً، وَالحُسَینُ علیه السلام فی ناحِیَةٍ اخری، حَتَّی انتَهَوا إلی عُذَیبِ الهِجاناتِ (الإرشاد: ج 2 ص 81؛ تاریخ الطبری: ج 5 ص 404).
حُر میگوید: وقتی از خانهام بیرون آمدم تا به سوی حسین علیه السلام روانه شوم، سه بار شنیدم که:
ای حُر! تو را به بهشت، مژده باد!». به اطراف خود نگریستم؛ امّا کسی را ندیدم. با خود گفتم: مادر حُر، به عزایش بنشیند! برای نبرد با پسر پیامبر میرود و بشارت بهشت به او داده میشود!
حُر به هنگام نماز ظهر، به حسین علیه السلام رسید. حسین علیه السلام به فرزندش دستور داد تا اذان و اقامه گفت و حسین علیه السلام برخاست و به اتّفاق هر دو گروه، نماز گزارد. چون سلام نماز را گفت، حرّ بن یزید، برخاست و گفت: درود و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، ای پسر پیامبر!
حسین علیه السلام پاسخ گفت و پرسید: «ای بندۀ خدا! کیستی؟».
گفت: حرّ بن یزید هستم.
فرمود: «ای حر! با مایی، یا بر ضدّ ما؟».
حُر گفت: به خدا سوگند - ای پسر پیامبر - که برای نبرد با شما فرستاده شدم؛ ولی به خدا پناه میبرم که از قبر بیرون آیم، در حالی که سرافکنده باشم و دستانم به گردنم بسته شده باشد و بر صورت، بر آتش افکنده شوم. ای پسر پیامبر! کجا میروی؟ به حرم جدّت باز گرد، که [اگر باز نگردی،] کشته میشوی.
1) (1)
حسین علیه السلام فرمود:
«میروم و مرگ برای جوانمرد، ننگ نیست،
آن گاه که قصد خیر کند و از روی مسلمانی بجنگند
و برای مردانِ نیک، جانفشانی کند
و از تباهی و گنهکاران، دوری گزیند.
اگر بمیرم، پشیمان نخواهم شد و اگر زنده بمانم، سرزنش نمیشوم.
برای خواریِ تو، همین بس که ذلیلانه از دنیا بروی».(1)
. إنَّ الحُسَینَ علیه السلام قَد نَزَلَ الرُّهَیمَةَ، فَأَسری [ابنُ زیادٍ] إلَیهِ الحُرَّ بنَ یَزیدَ فی ألفِ فارِسٍ.
قالَ الحُرُّ: فَلَمّا خَرَجتُ مِن مَنزِلی مُتَوَجِّهاً نَحوَ الحُسَینِ علیه السلام نُودیتُ ثَلاثاً: یا حُرُّ! أبشِر بِالجَنَّةِ، فَالتَفَتُّ فَلَم أرَ أحَداً، فَقُلتُ: ثَکِلَتِ الحُرَّ امُّهُ؛ یَخرُجُ إلی قِتالِ ابنِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ویُبَشَّرُ بِالجَنَّةِ! فَرَهِقَهُ عِندَ صَلاةِ الظُّهرِ، فَأَمَرَ الحُسَینُ علیه السلام ابنَهُ، فَأَذَّنَ وأقامَ، وقامَ الحُسَینُ علیه السلام فَصَلّی بِالفَریقَینِ جَمیعاً، فَلَمّا سَلَّمَ وَثَبَ الحُرُّ بنُ یَزیدَ فَقالَ: السَّلامُ عَلَیکَ یَابنَ رَسولِ اللّهِ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَکاتُهُ، فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: وعَلَیکَ السَّلامُ، مَن أنتَ یا عَبدَ اللّهِ؟ فَقالَ: أنَا الحُرُّ بنُ یَزیدَ. فَقالَ: یا حُرُّ، أعَلَینا أم لَنا؟
فَقالَ الحُرُّ: وَاللّهِ یَابنَ رَسولِ اللّهِ، لَقَد بُعِثتُ لِقِتالِکَ، وأعوذُ بِاللّهِ أن احشَرَ مِن قَبری وناصِیَتی مَشدودَةٌ إلَیَّ، ویَدی مَغلولَةٌ إلی عُنُقی، واُکَبَّ عَلی حُرِّ وَجهی فِی النّارِ. یَابنَ رَسولِ اللّهِ، أینَ تَذهَبُ؟! ارجِع إلی حَرَمِ جَدِّکَ؛ فَإِنَّکَ مَقتولٌ، فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:
سَأَمضیفَما بِالمَوتِعارٌ عَلَیالفَتی إذا ما نَوی حَقّاً وجاهَدَ مُسلِما
وواسی الرِّجالَ الصّالِحینَ بِنَفسِهِ وفارَقَ مَثبوراً وخالَفَ مُجرِما
فَإِن مِتُّ لَم أندَم وإن عِشتُ لَم الَم کَفی بِکَ ذُلّاً أن تَموتَ وتُرغَما
(الأمالی، صدوق: ص 218 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 314 ح 1).
(2) 717. تاریخ الطبری - به نقل از عقبة بن ابی عیزار -: حسین علیه السلام در ذی حُسُم(3)ایستاد و حمد و سپاس خدا را به جا آورد و سپس فرمود: «کارها چنان شده که میبینید! دنیا تغییر یافته و به زشتی، گراییده است. خیر آن، رفته و پیوسته بدتر شده و از آن، جز اندکی مانند قطرۀ آبی در ته ظرف و مَعاشی ناچیز چون چراگاه کممایه، باقی نمانده است. مگر نمیبینید که بر پایۀ حق، رفتار نمیشود و از باطل، دوری نمیگردد؟ حقّا که مؤمن باید [در این شرایط] به دیدار خداوند راغب باشد، که به
1) (1)
2) (2) . در بارۀ محلّ این سخنرانی، در کتب تاریخ، اختلاف است. در تاریخ الطبری، «ذی حُسُم»، در الملهوف، «عُذَیب الهِجانات»، در تحف العقول، «در مسیر کربلا» و در المعجم الکبیر، «کربلا و به هنگام ورود عمر بن سعد و نزدیک شدن نبرد» گفته شده، که آنچه ما برگزیدیم، نقل تاریخ الطبری است. نیز، ر. ک: ص 680 ح 722 (پانوشت).
3) (3) . جایی است بین شراف و بَیَضه (ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
نظر من، باید شهادت را به جای مرگ [طبیعی] برگزید، نه زندگی با ستمگران را که مایۀ رنج است».
زُهَیر بن قَین بَجَلی برخاست و به یاران خویش گفت: شما سخن میگویید، یا من سخن بگویم؟
گفتند: تو سخن بگو.
پس زهیر، حمد خدا گفت و ثنای وی را به جا آورد و گفت: «ای پسر پیامبر! خدا تو را قرین هدایت بدارد! گفتار تو را شنیدیم. به خدا اگر دنیا برای ما باقی بود و در آن، جاوید بودیم و یاری و پشتیبانی تو موجب جدایی از دنیا بود، قیام با تو را بر اقامت در دنیا ترجیح میدادیم.
حسین علیه السلام برای وی دعا کرد و در حقّش سخن نیک گفت.(1)
. قامَ حُسَینٌ علیه السلام بِذی حُسُمٍ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ ثُمَّ قالَ: إنَّهُ قَد نَزَلَ مِنَ الأَمرِ ما قَد تَرَونَ، وإنَّ الدُّنیا قَد تَغَیَّرَت وتَنَکَّرَت، وأدبَرَ مَعروفُها وَاستَمَرَّت جِدّاً، فَلَم یَبقَ مِنها إلّاصُبابةٌ کَصُبابَةِ الإِناءِ، وخَسیسُ عَیشٍ کَالمَرعی الوَبیلِ. ألا تَرَونَ أنَّ الحَقَّ لا یُعمَلُ بِهِ، وأنَّ الباطِلَ لا یُتَناهی عَنهُ! لِیَرغَبِ المُؤمِنُ فی لِقاءِ اللّهِ مُحِقّاً؛ فَإِنّی لا أری المَوتَ إلّاشَهادَةً، ولا الحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إلّابَرَماً.
قالَ: فَقامَ زُهَیرُ بنُ القَینِ البَجَلِیُّ فَقالَ لِأَصحابِهِ: تَکَلَّمونَ أم أتَکَلَّمُ؟ قالوا: لا، بل تَکَلَّم، فَحَمِدَ اللّهَ فَأَثنی عَلَیهِ ثُمَّ قالَ: قَد سَمِعنا - هَداکَ اللّهُ یَابنَ رَسولِ اللّهِ - مَقالَتَکَ، وَاللّهِ لَو کانَتِ الدُّنیا لَنا باقِیَةً وکُنّا فیها مُخَلَّدینَ، إلّاأنَّ فِراقَها فی نَصرِکَ ومُواساتِکَ، لَآثَرنَا الخُروجَ مَعَکَ عَلَی الإِقامَةِ فیها. قالَ: فَدَعا لَهُ الحُسَینُ علیه السلام ثُمَّ قالَ لَهُ خَیراً (تاریخ الطبری: ج 5 ص 403؛ مثیر الأحزان: ص 44).
زُهَیر بن قَین برخاست و گفت: سخنت را شنیدیم. خداوند، ما را به واسطۀ شما هدایت کرد! اگر دنیا برای ما باقی بود و ما در آن، جاودانه میبودیم، همراهی با تو را بر ماندن در دنیا ترجیح میدادیم.
آن گاه، هلال بن نافع بَجَلی برخاست و گفت: به خدا سوگند، ما ملاقات پروردگارمان را
1) (1)
ناخوش نمیداریم. ما بر نیّتها و بینشهای خود، استواریم. آن را که تو را دوست بدارد، دوست میداریم و آن را که تو را دشمن بدارد، دشمن میداریم.
بُرَیر بن حُصَین برخاست و گفت: به خدا سوگند - ای پسر پیامبر - خداوند بر ما منّت نهاده که در سپاه تو نبرد کنیم و بدنهای ما در راه تو، قطعه قطعه گردد، بِدان امید که جدّ تو در روز قیامت، شفیع ما باشد.(1)
. فَقامَ الحُسَینُ علیه السلام خَطیباً فی أصحابِهِ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، وذَکَرَ جَدَّهُ فَصَلّی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: إنَّهُ قَد نَزَلَ بِنا مِنَ الأَمرِ ما قَد تَرَونَ، وإنَّ الدُّنیا قَد تَنَکَّرَت وتَغَیَّرَت، وأدبَرَ مَعروفُها وَاستَمَرَّت جَذّاءَ، ولَم یَبقَ مِنها إلّاصُبابةٌ کَصُبابَةِ الإِناءِ، وخَسیسُ عَیشٍ کَالمَرعی الوَبیلِ، ألا تَرَونَ إلَی الحَقِّ لا یُعمَلُ بِهِ، وإلَی الباطِلِ لا یُتَناهی عَنهُ! لِیَرغَبِ المُؤمِنُ فی لِقاءِ رَبِّهِ مُحِقّاً، فَإِنّی لا أری المَوتَ إلّاسَعادَةً وَالحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إلّابَرَماً.
فَقامَ زُهَیرُ بنُ القَینِ، فَقالَ: لَقَد سَمِعنا - هَدانا اللّهُ بِکَ یَابنَ رَسولِ اللّهِ - مَقالَتَکَ، ولَو کانَتِ الدُّنیا لَنا باقِیَةً، وکُنّا فیها مُخَلَّدینَ، لَآثَرَنا النُّهوضَ مَعَکَ عَلَی الإِقامَةِ فیها.
قالَ: ووَثَبَ هِلالُ بنُ نافِعٍ البَجَلِیُّ، فَقالَ: وَاللّهِ ما کَرِهنا لِقاءَ رَبِّنا، وإنّا عَلی نِیّاتِنا وبَصائِرِنا، نُوالی مَن والاکَ ونُعادی مَن عاداکَ.
قالَ: وقامَ بُرَیرُ بنُ حُصَینٍ، فَقالَ: وَاللّهِ یَابنَ رَسولِ اللّهِ، لَقَد مَنَّ اللّهُ بِکَ عَلَینا أن نُقاتِلَ بَینَ یَدَیکَ، فَتُقَطَّعُ فیکَ أعضاؤُنا، ثُمَّ یَکونُ جَدُّکَ شَفیعَنا یَومَ القِیامَةِ (الملهوف: ص 138، الحدائق الوردیّة: ج 1 ص 113).
إنَّهُ قَد نَزَلَ مِنَ الأَمرِ ما تَرَونَ، وإنَّ الدُّنیا قَد تَغَیَّرَت وتَنَکَّرَت، وأدبَرَ مَعروفُها وَاستَمَرَّت، حَتّی لَم یَبقَ مِنها إلّاصُبابَةٌ کَصُبابَةِ الإِناءِ، وإلّا خَسیسُ عَیشٍ کَالکَلَأِ الوَبیلِ. ألا تَرَونَ الحَقَّ لا یُعمَلُ بِهِ، وَالباطِلَ لا یُتَناهی عَنهُ! لِیَرغَبِ المُؤمِنُ فی لِقاءِ اللّهِ، فَإِنّی لا أری المَوتَ إلّاسعادَةً، وَالحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إلّابَرَماً (نثر الدرّ: ج 1 ص 337، نزهة الناظر: ص 87 ح 26).
نمیشود و از باطل، پرهیز نمیگردد؟ باید که مؤمن به دیدار خدا راغب باشد! به راستی که من، مرگ را جز خوشبختی و زندگی با ستمگران را جز رنج و خسارت نمیبینم.
مردم، بندۀ دنیایند و دین، بازیچهای بر سرِ زبان آنهاست. بر گِرد دین میچرخند، تا زمانی که زندگیشان بچرخد و آن گاه که گرفتار بلا گردند، دینداران، کم میشوند.(1)
. إنَّ هذِهِ الدُّنیا قَد تَغَیَّرَت وتَنَکَّرَت، وأدبَرَ مَعروفُها، فَلَم یَبقَ مِنها إلّاصُبابَةٌ کَصُبابَةِ الإِناءِ، وخَسیسُ عَیشٍ کَالمَرعی الوَبیلِ. ألا تَرَونَ أنّ الحَقَّ لا یُعمَلُ بِهِ، وأنَّ الباطِلَ لا یُتَناهی عَنهُ! لِیَرغَبِ المُؤمِنُ فی لِقاءِ اللّهِ مُحِقّاً؛ فَإِنّی لا أری المَوتَ إلّاسَعادَةً وَالحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إلّابَرَماً. إنَّ النّاسَ عَبیدُ الدُّنیا، وَالدّینُ لَعِقٌ عَلی ألسِنَتِهِم، یَحوطونَهُ ما دَرَّت مَعائِشُهُم، فَإِذا مُحِّصوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانونَ (تحف العقول: ص 245، المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 68).
(3)722. تاریخ الطبری - به نقل از عقبة بن ابی عَیزار -: حسین علیه السلام در بَیَضه برای یاران خویش و یاران حُر، سخنرانی کرد. نخست حمد و سپاس خدا را به جا آورد و سپس فرمود: «ای مردم! پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: "هر که حاکم ستمگری را ببیند که محرّمات خدا را حلال میشمارد و پیمان خدا را میشکند و بر خلاف سنّت پیامبر خدا میرود و میان بندگان خدا، با گناه و ستم، عمل میکند،
1) (1)
2) (2) . لَمّا نَزَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ بِحُسَینٍ علیه السلام، وأیقَنَ أنَّهُم قاتِلوهُ، وقامَ فی أصحابِهِ خَطیباً، فَحَمِدَ اللّهَ عز و جل وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: قَد نَزَلَ ما تَرَونَ مِنَ الأَمرِ، وإنَّ الدُّنیا تَغَیَّرَت وتَنَکَّرَت، وأدَبَر مَعروفُها وَاستَمَرَّت، حَتّی لَم یَبقَ مِنها إلّاکَصُبابَةِ الإِناءِ، [و] إلّاخَسیسُ عَیشٍ کَالمَرعی الوَبیلِ. ألا تَرَونَ الحَقَّ لا یُعمَلُ بِهِ، وَالباطِلَ لا یُتَناهی عَنهُ! لِیَرغَبِ المُؤمِنُ فی لِقاءِ اللّهِ، وإنّی لا أری المَوتَ إلّاسَعادَةً، وَالحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إلّابَرَماً (المعجم الکبیر: ج 3 ص 114 ح 2842، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 310).
3) (3) . بَیَضه: آبگاهی متعلّق به بنی یربوع که میان واقصه و عُذَیب، واقع شده و به حَزَن متّصل است (معجم البلدان: ج 1 ص 532. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
ولی با کردار و یا گفتار، بر او نشورد، بر خدا فرض است که [در قیامت] او را به جایگاه همان ستمگر ببرد".
بدانید که اینان، به اطاعت شیطان در آمدهاند و اطاعت خدا را رها کردهاند. تباهی آوردهاند و حدود را معطّل نهادهاند و ثروتها را به خویش اختصاص دادهاند. حرام خدا را حلال دانسته و حلال خدا را حرام شمردهاند، و من، شایستهترین فرد هستم برای این که این چیزها را تغییر دهد.
نامههای شما به من رسید و فرستادگانتان با بیعت شما، نزد من آمدند که: مرا تسلیم نمیکنید و از یاریام باز نمیمانید. اگر به بیعت خویش عمل کنید، رشد مییابید. من، حسین پسر علی و پسر فاطمه دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هستم. جانم با جانهای شماست و کسانم با کسانِ شمایند و من، مقتدای شمایم.
اگر به عهد خود رفتار نکنید و پیمان خویش را بشکنید و بیعت مرا از گردن خویش بردارید، به جان خودم سوگند که این از شما تازه نیست، که با پدرم، برادرم و عموزادهام نیز چنین کردید.
فریبخورده، کسی است که فریب شما را بخورد. اقبال خویش را گم کردهاید و نصیب خویش را به تباهی دادهاید. هر که پیمان بشکند، به ضرر خویش میشکند. زود است که خدا، مرا از شما بینیاز گرداند. درود و رحمت و برکات خداوند، بر شما باد!»(1)
. در نقل سخنرانیهای امام علیه السلام در مصادر تاریخی، در بارۀ محلّ سخنرانی و نیز مخاطبان، اختلافهایی دیده میشود و نیز گاهی تلفیقها یا تقطیعهایی در مصادر، صورت گرفته است. آن جا که ناچار به ذکر یک نقل بودهایم، تاریخ الطبری را مبنا قرار دادهایم.
.(2)أیُّهَا النّاسُ! إنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ: «مَن رَأی سُلطاناً جائِراً، مُستَحِلّاً لِحُرَم اللّهِ، ناکِثاً لِعَهدِ اللّهِ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسولِ اللّهِ، یَعمَلُ فی عِبادِ اللّهِ بِالإِثمِ وَالعُدوانِ، فَلَم یُغَیِّر عَلَیهِ بِفِعلٍ ولا قَولٍ، کانَ حَقّاً عَلَی اللّهِ أن یُدخِلَهُ مُدخَلَهُ».
ألا وإنَّ هؤُلاءِ قَد لَزِموا طاعَةَ الشَّیطانِ، وتَرَکوا طاعَةَ الرَّحمنِ، وأظهَرُوا الفَسادَ، وعَطَّلُوا الحُدودَ، وَاستَأثَروا بِالفَیءِ، وأحَلّوا حَرامَ اللّهِ، وحَرَّموا حَلالَهُ، و أنا أحَقُّ مَن غَیَّرَ.
قَد أتَتنی کُتُبُکُم، وقَدِمَت عَلَیَّ رُسُلُکُم بِبَیعَتِکُم؛ أنَّکُم لا تُسلِمونّی ولا تَخذُلونّی، فَإِن تَمَّمتُم عَلی بَیعَتِکُم تُصیبوا رُشدَکُم، فَأَنَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ، وَابنُ فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، نَفسی مَعَ أنفُسِکُم، وأهلی مَعَ أهلیکُم، فَلَکُم فِیَّ اسوَةٌ، وإن لَم تَفعَلوا ونَقَضتُم عَهدَکُم، وخَلَعتُم بَیعَتی مِن أعناقِکُم، فَلَعَمری ما هِیَ لَکُم بِنُکرٍ، لَقَد فَعَلتُموها بِأَبی وأخی وَابنِ عمّی مُسلِمٍ، وَالمَغرورُ مَنِ اغتَرَّ بِکُم، فَحَظَّکُم أخطَأتُم، ونَصیبَکُم ضَیَّعتُم، ومَن نَکَثَ فَإِنّما یَنکُثُ عَلی نَفسِهِ، وسَیُغنِی اللّهُ عَنکُم، وَالسَّلامُ عَلَیکُم ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَکاتُهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 403، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 552).
به کربلا برسان، که بر ساحل رود فرات است و در آن جا اقامت میگزینیم. اگر با ما جنگیدند، با آنان میجنگیم و از خدا مدد میجوییم.
در این هنگام، دیدگان حسین علیه السلام پُر از اشک شد و فرمود: «بار خدایا! بار خدایا! به تو پناه میبَرَم از کرب و بلا».
حسین علیه السلام در همان جا فرود آمد و حُرّ بن یزید نیز با هزار جنگجو در مقابل آنان فرود آمد.
حسین علیه السلام کاغذ و قلمی خواست و برای برخی از بزرگان کوفه که گمان میکرد همفکر او هستند، نامهای اینچنین نوشت: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. از حسین بن علی، به سلیمان بن صُرَد، مُسَیَّب بن نُجْبه، رَفاعة بن شَدّاد، عبد اللّه بن وال و گروهی از مؤمنان. امّا بعد، میدانید که پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان حیاتش فرمود: "هر که حاکم ستمگری را ببیند که محرّمات خدا را حلال میشمارد و پیمان خدا را میشکند و بر خلاف سنّت پیامبر، رفتار میکند و میان بندگان خدا با گناه و ستم، عمل میکند، ولی با گفتار و کردار، بر او نشورد، بر خداوند، فرض است که [در قیامت] او را به جایگاه همان ستمگر ببرد".
میدانید که اینان، به اطاعت شیطان در آمدهاند و اطاعت خدای رحمان را رها کردهاند. تباهی آوردهاند و حدود را معطّل نهادهاند و ثروتها را به خویش اختصاص دادهاند. حرام خدا را حلال دانسته و حلال خدا را حرام شمردهاند، و من، شایستهترینِ کسان به حکومتم، به خاطر خویشاوندیام با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله.
نامههای شما به من رسید و فرستادگانتان با بیعت شما، نزد من آمدند که: مرا تسلیم نمیکنید.
اینک اگر به بیعت خویش عمل کنید، حقّ خویش را به دست آورده، بهرهمند میشوید و رشد مییابید. جانم با جانهای شماست و خویشان و فرزندانم با خویشان و فرزندان شمایند و من، مُقتدای شمایم.
و اگر به عهد خود، رفتار نکنید و پیمان خویش بشکنید و بیعت مرا از گردن خویش بردارید، به جان خودم سوگند که این از شما تازه نیست، که با پدرم، برادرم و عموزادهام نیز چنین کردید.
فریبخورده، کسی است که فریب شما را بخورد. اقبال خویش را گم کردهاید و نصیب خویش را به تباهی دادهاید. هر که پیمان بشکند، به ضرر خویش میشکند. زود است که خدا، مرا از شما بینیاز گرداند. والسلام!».
آن گاه نامه را پیچید و مُهر کرد و آن را به قیس بن مُسهِر صَیداوی سپرد و دستور داد به
کوفه برود.(1)
. أصبَحَ الحُسَینُ علیه السلام مِن وَراءِ عُذَیبِ الهِجاناتِ... فَقالَ لَهُ زُهَیرٌ: فَسِر بِنا حَتّی نَصیرَ بِکَربَلاءَ؛ فَإِنَّها عَلی شاطِئِ الفُراتِ فَنَکونَ هُنالِکَ، فَإِن قاتَلونا قاتَلناهُم وَاستَعَنّا بِاللّهِ عَلَیهِم.
قالَ: فَدَمِعَت عَینا الحُسَینِ علیه السلام، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ، ثُمَّ اللّهُمَّ، إنّی أعوذُ بِکَ مِنَ الکَربِ وَالبَلاءِ.
قالَ: ونَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام فی مَوضِعِهِ ذلِکَ، ونَزَلَ الحُرُّ بنُ یَزیدَ حِذاءَهُ فی ألفِ فارِسٍ، ودَعَا الحُسَینُ علیه السلام بِدَواةٍ وبَیاضٍ، وکَتَبَ إلی أشرافِ الکوفَةِ مِمَّن کانَ یَظُنَّ أنَّهُ عَلی رَأیِهِ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی سُلَیمانَ بنِ صُرَدٍ، وَالمُسَیَّبِ بنِ نُجبَةَ، ورَفاعَةَ بنِ شَدّادٍ، وعَبدِ اللّهِ بنِ والٍ، وجَماعَةِ المُؤمِنینَ.
أمّا بَعدُ، فَقَد عَلِمتُم أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قَد قالَ فی حَیاتِهِ: «مَن رَأی سُلطاناً جائِراً، مُستَحِلّاً لِحَرامٍ، أو تارِکاً لِعَهدِ اللّهِ ومُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَعَمِلَ فی عِبادِ اللّهِ بِالإِثمِ وَالعُدوانِ، ثُمَّ لَم یُغَیِّر عَلَیهِ بِقَولٍ ولا فِعلٍ، کانَ حَقّاً عَلَی اللّهِ أن یُدخِلَهُ مُدخَلَهُ».
وقَد عَلِمتُم أنَّ هؤُلاءِ لَزِموا طاعَةَ الشَّیطانِ، وتَوَلَّوا عَن طاعَةِ الرَّحمنِ، وأظهَرُوا الفَسادَ، وعَطَّلُوا الحُدودَ، وَاستَأثَروا بِالفَیءِ، وأحَلّوا حَرامَ اللّهِ، وحَرَّموا حَلالَهُ، وأنَا أحَقُّ مِن غَیری بِهذَا الأَمرِ؛ لِقَرابَتی مِن رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وقَد أتَتنی کُتُبُکُم، وقَدِمَت عَلَیَّ رُسُلُکُم بِبَیعَتِکُم أنَّکُم لا تَخذُلونّی، فَإِن وَفَیتُم لی بِبَیعَتِکُم فَقَدِ استَوفَیتُم حَقَّکُم وحَظَّکُم ورُشدَکُم، ونَفسی مَعَ أنفُسِکُم، وأهلی ووُلدی مَعَ أهالیکُم وأولادِکُم، فَلَکُم فِیَّ اسوَةٌ.
وإن لَم تَفعَلوا ونَقَضتُم عَهدَکُم ومَواثیقَکُم، وخَلَعتُم بَیعَتَکُم، فَلَعَمری ما هِیَ مِنکُم بِنُکرٍ، لَقَد فَعَلتُموها بِأَبی وأخی وابنِ عَمّی، هَلِ المَغرورُ إلّامَنِ اغتَرَّ بِکُم، فَإِنَّما حَقَّکُم أخطَأتُم ونَصیبَکُم ضَیَّعتُم، ومَن نَکَثَ فَإِنَّما یَنکُثُ عَلی نَفسِهِ، وسَیُغنِی اللّهُ عَنکُم، وَالسَّلامُ.
قالَ: ثُمَّ طَوی الکِتابَ وخَتَمَهُ، ودَفَعَهُ إلی قَیسِ بنِ مُسهِرٍ الصَّیداوِیِّ، وأمَرَهُ أن یَسیرَ إلَی الکوفَةِ (الفتوح: ج 5 ص 80، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 234).
حسین علیه السلام سخنرانی کرد و فرمود: «اینان، به اطاعت شیطان در آمدهاند و اطاعت [خدای] رحمان را رها کردهاند، تباهی آوردهاند و حدود را معطّل نهادهاند و ثروتها را به خویش اختصاص دادهاند، و من، شایستهترینِ کسان به تغییر و دگرگونی اوضاع هستم.
نامههای شما به من رسید و فرستادگانتان نزد من آمدند. اگر به بیعت خود وفادار بمانید، رشد مییابید» و آن گاه آنان را به خاطر رفتار گذشتهشان با پدر و برادرش سرزنش کرد.
سپس زُهَیر بن قَین برخاست و گفت: به خدا سوگند، اگر در دنیا جاودانه میبودیم، جدایی از آن را به خاطر یاری و همدلی با تو بر میگزیدیم.
حسین علیه السلام نیز برایش دعای خیر کرد.(1)
. تَیاسَرَ الحُسَینُ علیه السلام إلی طَریقِ العُذَیبِ وَالقادِسِیَّةِ، وبَینَهُ - حینَئِذٍ - وبَینَ العُذَیبِ ثَمانِیَةٌ وثَلاثونَ میلاً، ثُمَّ إنَّ الحُسَینَ علیه السلام سارَ فی أصحابِهِ وَالحُرُّ بنُ یَزیدَ یُسایِرُهُ.
وخَطَبَ الحُسَینُ علیه السلام فَقالَ: إنَّ هؤُلاءِ قَومٌ لَزِموا طاعَةَ الشَّیطانِ، وتَرَکوا طاعَةَ الرَّحمنِ، فَأَظهَرُوا الفَسادَ، وعَطَّلُوا الحُدودَ، وَاستَأثَروا بِالفَیءِ، وأنَا أحَقُّ مَن غَیَّرَ، وقَد أتَتنی کُتُبُکُم، وقَدِمَت عَلَیَّ رُسُلُکُم، فَإِن تُتِمّوا عَلَیَّ بَیعَتَکُم تُصیبوا رُشدَکُم. ووَبَّخَهُم بِما فَعَلوا بِأَبیهِ وأخیهِ قَبلَهُ.
فَقامَ زُهَیرُ بنُ القَینِ فَقالَ: وَاللّهِ لَو کُنّا فِی الدُّنیا مُخَلَّدینَ، لَآثَرنا فِراقَها فی نُصرَتِکَ ومُواساتِکَ. فَدَعا لَهُ الحُسَینُ علیه السلام بِخَیرٍ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 381).
ای شتر من! از این که میرانمت، بیم مکن
و شتاب کن که پیش از سحرگاهان،
با بهترینِ سواران و بهترینِ مسافران،
به مرد والانسب برسی؛
بزرگوار آزادۀ گشادهدل
که خدا او را برای بهترین کار، آورْد.
خداوند، او را برای همیشۀ روزگار، باقی بدارد!
چون به حسین علیه السلام رسیدند، این اشعار را برای وی خواندند، که فرمود: «به خدا، من امیدوارم که آنچه خدا برای ما خواسته، نیک باشد: کشته شویم یا ظفر یابیم».
حُرّ بن یزید آمد و گفت: این کسانی که از مردم کوفهاند، جزو همراهان تو نبودهاند و من، آنها را حبس میکنم یا بر میگردانم.
حسین علیه السلام فرمود: «از آنها، همانند خویش، دفاع میکنم. آنها یاران و پشتیبانان مناند. تعهّد کرده بودی که متعرّض من نشوی تا نامهای از ابن زیاد برای تو بیاید».
1) (1)
گفت: آری؛ امّا آنان با تو نیامده بودند.
فرمود: «آنها یاران مناند و همانند کسانی هستند که همراه من بودهاند. اگر به قراری که میان من و تو بوده، عمل نکنی، با تو پیکار میکنم».
حُر، از آنها دست برداشت.
آن گاه حسین علیه السلام به آنها فرمود: «به من از مردم پشت سرتان، خبر بدهید».
مُجَمِّع بن عبد اللّه عائذی - که یکی از آن چهار نفر بود - گفت: به بزرگان قوم، رشوههای کلان دادهاند و جوالهایشان را پُر کردهاند که دوستیشان را جلب کنند و به صف خویش ببرند. آنان بر ضدّ تو، متّفقاند. بقیّۀ مردم، دلهایشان به تو مایل است؛ امّا فردا شمشیرهایشان بر ضدّ تو کشیده میشود.
فرمود: «به من بگویید آیا از پیکی که به سوی شما فرستادهام، خبر دارید؟».
گفتند: چه کسی بود؟
فرمود: «قیس بن مُسْهِر صَیداوی».
گفتند: آری.
حُصَین بن تَمیم،(1)
. در اکثر منابع، «حُصَین بن نُمَیر» آمده است که به نظر صحیح میرسد.
او را گرفت و نزد ابن زیاد فرستاد. ابن زیاد به او دستور داد که تو و پدرت را لعنت کند؛ ولی او بر تو و پدرت درود گفت و ابن زیاد و پدرش را لعنت کرد و مردم را به یاری تو خواند و آنان را از آمدنت خبر داد. ابن زیاد نیز فرمان داد تا وی را از بالای قصر، به زیر انداختند.اشک در چشم حسین علیه السلام آمد و نتوانست آن را نگه دارد. آن گاه فرمود: «بعضی از ایشان، تعهّد خویش را به سر بردهاند [و به شهادت رسیدند] و بعضی از ایشان، منتظرند و به هیچ وجه، تغییری نیافتهاند»(2).
خدایا! بهشت را جایگاه ما و آنها قرار ده و ما و آنها را در محلّ رحمت خویش و ذخیرههای خواستنی ثوابَت، فرا هم آور».
ابو مِخنَف میگوید: جمیل بن مَرثَد (از بنی مَعَن)، در بارۀ طِرِمّاح بن عَدی برایم نقل کرد که طِرِمّاح به حسین علیه السلام نزدیک شد و گفت: به خدا سوگند، مینگرم؛ ولی کسی را با تو نمیبینم. اگر جز همین کسانی که اینک مراقب تو اند، کسی به جنگت نیاید، بس است. یک روز پیش از آن که از کوفه در آیم و به سوی تو بیایم، بیرون کوفه چندان کس دیدم که هرگز بیش از آن جماعت را به
یک جا ندیده بودم.
در بارۀ آنها پرسش کردم. گفتند: فراهم آمدهاند که رژه بروند و برای مقابله با حسین، روانه شوند. تو را به خدا، اگر میتوانی یک وجب جلو نروی، نرو! اگر میخواهی به شهری فرود آیی که خدا تو را در آن جا محفوظ دارد تا کار خویش را ببینی و بنگری که چه خواهی کرد، حرکت کن تا تو را به کوهستان محفوظ ما - که اجَأ نام دارد - برسانم. به خدا در آن جا از شاهان غَسّان و حِمیَر و از نعمان بن مُنذر و سیاه و سرخ، محفوظ بودهایم. به خدا، هرگز در آن جا خواریای بر ما وارد نشده است. من نیز با تو میآیم تا تو را در دهکده فرود آورم. آن گاه نزد مردان طَی(1)
. ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2.
، پیکی میفرستم که در اجَأ و سَلمی، اقامت دارند. به خدا، ده روز نمیگذرد که مردم طی، پیاده و سواره به سوی تو رو میکنند.هر چند مدّت که میخواهی، میان ما بمان. اگر حادثهای رخ دهد، من متعهّدم که بیست هزار مرد طایی با شمشیرهای خویش، پیشِ روی تو به پیکار بِایستند. به خدا تا یکی از آنها زنده باشد، به تو دست نمییابند.
حسین علیه السلام فرمود: «خدا، تو و قومت را پاداش نیک دهد! میان ما و این مردم، عهدی است که با وجود آن، نمیتوان باز گشت و نمیدانیم کار ما و آنها به کجا میانجامد».
ابو مِخنَف میگوید: جمیل بن مَرثَد، برایم نقل کرد که طِرِمّاح بن عَدی گفت: با وی وداع کردم و گفتم: خدا، شرّ جن و انس را از تو دور بگردانَد! از کوفه برای کسانم آذوقه گرفتهام و خرجیِ آنها، پیش من است. میروم و این را پیششان مینهم و إن شاء اللّه، نزد تو میآیم. وقتی آمدم، به خدا که از جمله یاران تو خواهم بود.
فرمود: «اگر چنین خواهی کرد، بشتاب. خدا، تو را رحمت کند!».
دانستم که از کار آن کسان، نگران است که به من میگوید بشتابم.
چون پیش خانوادهام رسیدم و لوازمشان را دادم و وصیّت کردم، میگفتند: این بار، رفتاری میکنی که پیش از این، نمیکردی!
مقصود خویش را با آنها بگفتم و از راه بنی ثُعَل، روان شدم. چون به عُذَیب الهِجانات رسیدم، سَماعة بن بدر به من رسید و خبر کشته شدن حسین علیه السلام را داد، که از همان جا باز گشتم.(2)
یا ناقَتی لا تَذعَری مِن زَجری وشَمِّری قَبلَ طُلوعِ الفَجرِ
بِخَیرِ رُکبانٍ وخَیرِ سَفرِ حَتّی تَحِلّی بِکَریمِ النَّجرِ
الماجِدِ الحُرِّ رَحیبِ الصَّدرِ أتی بِهِ اللّهُ لِخَیرِ أمرِ
ثَمَّتَ أبقاهُ بَقاءَ الدَّهرِ
قالَ: فَلَمَّا انتَهَوا إلَی الحُسَینِ علیه السلام أنشَدوهُ هذِهِ الأَبیاتَ، فَقالَ: أما وَاللّهِ إنّی لَأَرجو أن یَکونَ خَیراً ما أرادَ اللّهُ بِنا، قُتِلنا أم ظَفِرنا.
قالَ: وأقبَلَ إلَیهِمُ الحُرُّ بنُ یَزیدَ، فَقالَ: إنَّ هؤُلاءِ النَّفَرَ الَّذینَ مِن أهلِ الکوفَةِ لَیسوا مِمَّن أقبَلَ مَعَکَ، وأنَا حابِسُهُم أو رادُّهُم.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: لَأَمنَعَنَّهُم مِمّا أمنَعُ مِنهُ نَفسی، إنَّما هؤُلاءِ أنصاری وأعوانی، وقَد کُنتَ أعطَیتَنی ألّا تَعرِضَ لی بِشَیءٍ حَتّی یَأتِیَکَ کِتابٌ مِنِ ابنِ زِیادٍ.
فَقالَ: أجَل، لکِن لَم یَأتوا مَعَکَ! قالَ: هُم أصحابی، وهُم بِمَنزِلَةِ مَن جاءَ مَعی، فَإِن تَمَمتَ عَلی ما کانَ بَینی وبَینَکَ وإلّا ناجَزتُکَ. قالَ: فَکَفَّ عَنهُمُ الحُرُّ.
قالَ: ثُمَّ قالَ لَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام: أخبِرونی خَبَرَ النّاسِ وَراءَکُم؟
فَقالَ لَهُ مُجَمِّعُ بنُ عَبدِ اللّهِ العائِذِیُّ، وهُوَ أحَدُ النَّفَرِ الأَربَعَةِ الَّذینِ جاؤوهُ: أمّا أشرافُ النّاسِ فَقَد اعظِمَت رِشوَتُهُم، ومُلِئَت غَرائِرُهُم، یُستَمال وُدُّهُم، ویُستَخلَصُ بِهِ نَصیحَتُهُم، فَهُم إلبٌ واحِدٌ عَلَیکَ، وأمّا سائِرُ النّاسِ بَعدُ، فَإِنَّ أفئِدَتَهُم تَهوی إلَیکَ، وسُیوفَهُم غَداً مَشهورَةٌ عَلَیکَ.
قالَ: أخبِرونی، فَهَل لَکُم بِرَسولی إلَیکُم؟ قالوا: مَن هُوَ؟ قالَ: قَیسُ بنُ مُسهِرٍ الصَّیداوِیُّ.
فَقالوا: نَعَم، أخَذَهُ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ، فَبَعَثَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ، فَأَمَرَهُ ابنُ زِیادٍ أن یَلعَنَکَ ویَلعَنَ أباکَ، فَصَلّی عَلَیکَ وعَلی أبیکَ، ولَعَنَ ابنَ زِیادٍ وأباهُ، ودَعا إلی نُصرَتِکَ، وأخبَرَهُم بِقُدومِکَ، فَأَمَرَ بِهِ ابنُ زِیادٍ فَاُلقِیَ مِن طَمارِ القَصرِ؛ فَتَرَقرَقَت عَینا حُسَینٍ علیه السلام ولَم یَملِک دَمعَهُ، ثُمَّ قالَ: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً». اللّهُمَّ اجعَل لَنا ولَهُمُ الجَنَّةَ نُزُلاً، وَاجمَع بَینَنا وبَینَهُم فی مُستَقَرًّ مِن رَحمَتِکَ، ورَغائِبِ مَذخورِ ثَوابِکَ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: حَدَّثَنی جَمیلُ بنُ مَرثَدٍ مِن بَنی مَعَنٍ، عَنِ الطِّرِمّاحِ بنِ عَدِیٍّ؛ أنَّهُ دَنا مِنَ الحُسَینِ علیه السلام فَقالَ لَهُ: وَاللّه إِنّی لَأَنظُرُ فَما أری مَعَکَ أحَداً، ولَو لَم یُقاتِلکَ إلّاهؤُلاءِ الَّذینَ أراهُم مُلازِمیکَ لَکانَ کَفی بِهِم، وقَد رَأَیتُ قَبلَ خُروجی مِنَ الکوفَةِ إلَیکَ بِیَومٍ ظَهرَ الکوفَةِ، وفیهِ مِنَ النّاسِ ما لَم تَرَ عَینایَ فی صَعیدٍ واحِدٍ جَمعاً أکثَرَ مِنهُ، فَسَأَلتُ عَنهُم، فَقیلَ: اجتَمَعوا لِیُعرَضوا، ثُمَّ یُسَرَّحونَ إلَی الحُسَینِ.
فَأَنشُدُکَ اللّهَ إن قَدَرتَ عَلی ألّا تَقَدَّمَ عَلَیهِم شِبراً إلّافَعَلتَ! فإن أرَدتَ أن تَنزِلَ بَلَداً یَمنَعُکَ اللّهُ بِهِ حَتّی تَری مِن رَأیِکَ، ویَستَبینَ لَکَ ما أنتَ صانِعٌ، فَسِر حَتّی انزِلَکَ مَناعَ جَبَلِنا الَّذی یُدعی أجَأً، امتَنَعنا وَاللّهِ بِهِ مِن مُلوکِ غَسّانَ وحِمیَرٍ، ومِنَ النُّعمانِ بنِ المُنذِرِ، ومِنَ الأَسوَدِ وَالأَحمَرِ، وَاللّهِ إن دَخَلَ عَلَینا ذُلٌّ قَطُّ؛ فَأَسیرُ مَعَکَ حَتّی انزِلَکَ القُرَیَّةَ، ثُمَّ نَبعَثُ إلَی الرِّجالِ مِمَّن بِأَجَأٍ وسَلمی مِن طَیِّئٍ، فَوَاللّهِ لا یَأتی عَلَیکَ عَشَرَةُ أیّامٍ حَتّی تَأتِیَکَ طَیِّئٌ رِجالاً ورُکباناً، ثُمَّ أقِم فینا ما بَدا لَکَ، فَإِن هاجَکَ هَیجٌ فَأَنَا زَعیمٌ لَکَ بِعِشرینَ ألفَ طائِیٍّ یَضرِبونَ بَینَ یَدَیکَ بِأَسیافِهِم، وَاللّهِ لا یوصَلُ إلَیکَ أبَداً ومِنهُم عَینٌ تَطرِفُ.
فَقالَ لَهُ: جَزاکَ اللّهُ وقَومَکَ خَیراً! إنَّهُ قَد کانَ بَینَنا وبَینَ هؤُلاءِ القَومِ قَولٌ لَسنا نَقدِرُ مَعَهُ عَلَی الاِنصِرافِ، ولا نَدری عَلامَ تَنصَرِفُ بِنا وبِهِمُ الاُمورُ فی عاقِبِهِ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: فَحَدَّثَنی جَمیلُ بنُ مَرثَدٍ، قالَ: حَدَّثَنی الطِّرِمّاحُ بنُ عَدِیٍّ، قالَ: فَوَدَّعتُهُ وقُلتُ لَهُ: دَفَعَ اللّهُ عَنکَ شَرَّ الجِنِّ وَالإِنسِ، إنّی قَدِ امتَرتُ لِأَهلی مِنَ الکوفَةِ میرَةً، ومَعی نَفَقَةٌ لَهُم، فَآتیهِم فَأَضَعُ ذلِکَ فیهِم، ثُمَّ اقبِلُ إلَیکَ إن شاءَ اللّهُ، فَإِن ألحَقکَ فَوَاللّهِ لَأَکونَنَّ مِن أنصارِکَ.
قالَ: فَإِن کُنتَ فاعِلاً فَعَجِّل رَحِمَکَ اللّهُ! قالَ: فَعَلِمتُ أنَّهُ مُستَوحِشٌ إلَی الرِّجالِ حَتّی یَسأَلُنِی التَّعجیلَ.
قالَ: فَلَمّا بَلَغتُ أهلی وَضَعتُ عِندَهُم ما یُصلِحُهُم، وأوصَیتُ، فَأَخَذَ أهلی یَقولونَ: إنَّکَ لَتَصنَعُ مَرَّتُکَ هذِهِ شَیئاً ما کُنتَ تَصنَعُهُ قَبلَ الیَومِ! فَأَخبَرتُهُم بِما اریدُ، وأقبَلتُ فی طَریقِ بَنی ثُعَلٍ، حَتّی إذا دَنَوتُ مِن عُذَیبِ الهِجاناتِ استَقبَلَنی سَماعَةُ بنُ بَدرٍ، فَنَعاهُ إلَیَّ، فَرَجَعتُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 404، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 553).
1) (1)
2) (2) . کانَ [الحُرُّ بنُ یَزیدَ الرِّیاحِیُّ] یَسیرُ بِأَصحابِهِ فی ناحِیَةٍ، وحُسَینٌ علیه السلام فی ناحِیَةٍ اخری، حَتّی انتَهَوا إلی عُذَیبِ الهِجاناتِ، وکانَ بِها هَجائِنُ النُّعمانِ تَرعی هُنالِکَ، فَإِذا هُم بِأَربَعَةِ نَفَرٍ قَد أقبَلوا مِنَ الکوفَةِ عَلی رَواحِلِهِم، یَجنُبونَ فَرَساً لِنافِعِ بنِ هِلالٍ - یُقالُ لَهُ الکامِلُ - ومَعَهُم دَلیلُهُمُ الطِّرمّاحُ بنُ عَدِیٍّ عَلی فَرَسِهِ، وهُوَ یَقولُ:
این چهار نفر، نافع بن هلال مرادی، عمرو بن خالد صَیداوی و غلامش سعد و مُجَمِّع بن عبد اللّه بن عائذی از قبیلۀ مَذحِج بودند.
حر گفت: اینان، از کسانی نیستند که با شما آمدند. من آنها را حبس میکنم، یا بر میگردانم.
حسین علیه السلام فرمود: «در این صورت، از آنان، همانند خویش، دفاع میکنم. آنها یاران و پشتیبانان مناند و تو تعهّد کرده بودی که متعرّض من نشوی تا نامهای از ابن زیاد به سوی تو بیاید».
حُر از آنها دست برداشت. حسین علیه السلام از آنان در بارۀ مردم پرسید. گفتند: به بزرگان، رشوههای کلان دادهاند و جوالهایشان پُر شده است تا دوستیشان جلب شود و از خیرخواهی، باز افتند.
آنان بر ضدّ تو، متّفقاند. آنان برایت نامه ننوشتند، مگر برای آن که شما را ابزار کسب و تجارت خویش قرار دهند. بقیّۀ دیگر مردمان نیز دلهایشان به تو مایل است و فردا شمشیرهایشان بر ضدّ تو بر کشیده میشود.
طِرِمّاح بن عَدی، راهنمای این چهار نفر بود. وی، آنان را از مسیر غَریَّین و از راه بَیضه به عُذَیب الهِجانات رساند و در حال حرکت، چنین میخواند:
ای شتر من! از این که میرانمت، بیم مکن
و شتاب کن که پیش از سحرگاهان،
با بهترینِ سواران و بهترینِ مسافران،
به مرد والانسب برسی
که خدا او را برای بهترین کار آورْد.
خداوند، او را برای همیشۀ روزگار، باقی بدارد!
طِرمّاح بن عَدی به حسین علیه السلام نزدیک شد و گفت: به خدا سوگند، مینگرم؛ ولی جمعیت زیادی را با تو نمیبینم. اگر جز همین کسانی که با حُر مراقب شمایند، به جنگ با شما نیایند، بس است. پس چگونه است که یک روز پیش از آن که از کوفه بیرون بیایم، در بیرون کوفه، مردان بسیاری را دیدم و چون در بارۀ آنها پرسیدم، گفتند: رژه میروند تا به سوی حسین، روانه شوند؟ تو را به خدا، اگر میتوانی یک وجب جلو نروی، نرو.
آن گاه، پیشنهاد کرد که ایشان را به سرزمین اجَأ و سَلْمی(1)
. ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2.
، یکی از کوهستانهای طی، ببرد.حسین علیه السلام نیز برایش طلب خیر کرد.
او آن گاه وداع کرد و نزد خویشانِ خود رفت و سپس به قصد یاری حسین علیه السلام حرکت کرد که خبر کشته شدن وی را دریافت کرد و باز گشت.(2)
فَقالَ الحُرُّ: إنَّ هؤُلاءِ القَومَ لَیسوا مِمَّن أقبَلَ مَعَکَ، فَأَنَا حابِسُهُم أو رادُّهُم.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: إذاً أمنَعَهُم مِمّا أمنَعُ مِنهُ نَفسی! إنَّما هؤُلاءِ أنصاری وأعوانی، وقَد جَعَلتَ لی ألّا تَعرِضَ لی حَتّی یَأتِیَکَ کتابُ ابنِ زِیادٍ. فَکَفَّ عَنهُم.
وسَأَلَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام عَنِ النّاسِ، فَقالوا: أمَّا الأَشرافُ فَقد اعظِمَت رِشوَتُهُم، ومُلِئَت غَرائِرُهُم لِیُستَمالَ وُدُّهُم، وتُستَنزَلَ نَصائِحُهُم، فَهُم عَلَیکَ إلبٌ واحِدٌ، وما کَتَبوا إلَیکَ إلّالِیَجعَلوکَ سوقاً وکَسباً. وأمّا سائِرُ النّاسِ بَعدُ، فَأَفئِدَتُهُم تَهوی إلَیکَ، وسُیوفُهُم غَداً مَشهورَةٌ عَلیکَ.
وکانَ الطِّرِمّاحُ بنُ عَدِیٍّ دَلیلَ هؤُلاءِ النَّفَرِِ، فَأَخَذَ بِهِم عَلَی الغَرِیَّینِ، ثُمَّ ظَعَنَ بِهِم فِی الجَوفِ، وخَرَجَ بِهِم عَلَی البَیضَةِ إلی عُذَیبِ الهِجاناتِ، وکانَ یَقولُ وهُوَ یَسیرُ:
یا ناقَتی لا تَذعَری مِن زَجری وشَمِّری قَبلَ طُلوعِ الفَجرِ
بِخَیرِ رُکبانٍ وخَیرِ سَفرِ حَتّی تَحُلّی بِکَریمِ النَجرِ
أتی بِهِ اللّهُ بِخَیرِ أمرِ ثَمَّتَ أبقاهُ بَقاءَ الدَّهرِ
فَدَنا الطِّرِمّاحُ بنُ عَدِیٍّ مِنَ الحُسَینِ علیه السلام فَقالَ لَهُ: وَاللّهِ إنّی لَأَنظُرُ فَما أری مَعَکَ کَبیرَ أحَدٍ، ولَو لَم یُقاتِلکَ غَیرُ هؤُلاءِ الَّذینَ أراهُم مُلازِمینَ لَکَ مَعَ الحُرِّ لَکانَ ذلِکَ بَلاءً، فَکَیفَ وقَد رَأَیتُ - قَبلَ خُروجی مِنَ الکوفَةِ بِیَومٍ - ظَهرَ الکوفَةِ مَملوءاً رِجالاً، فَسَأَلتُ عَنهُم فَقیلَ: عُرِضوا لِیُوَجَّهوا إلَی الحُسَینِ - أو قالَ: لِیُسَرَّحوا - فَنَشَدتُکَ اللّهَ إن قَدَرتَ ألّا تَتَقَدَّمَ إلَیهِم شِبراً إلّافَعَلتَ. وعَرَضَ عَلَیهِ أن یُنزِلَهُ أجَأً أو سَلمی أحَدَ جَبَلَی طَیِّءٍ، فَجَزّاهُ خَیراً، ثُمَّ وَدَّعَهُ ومَضی إلی أهلِهِ، ثُمَّ أقبَلَ یُریدُهُ فَبَلَغَهُ مَقتَلُهُ، فَانصَرَفَ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 382. نیز، ر. ک: مثیر الأحزان: ص 43).
1) (1)
2) (2) . تَنَحَّی [الحُرُّ بنُ یَزیدَ] بِأَصحابِهِ فی ناحِیَةِ عُذَیبِ الهِجاناتِ - وهِیَ الَّتی کانَت هَجائِنُ النُّعمانِ بنِ المُنذِرِ تَرعی بِها - وإذا هُم بِأَربَعَةٍ نَفَرٍ مُقبِلینَ مِنَ الکوفَةِ عَلی رَواحِلِهِم، یَجنُبونَ فَرَساً لِنافِعِ بنِ هِلالٍ - یُقالُ لَهُ الکامِلُ - وکانَ الأَربَعَةُ النَّفَرُ: نافِعُ بنُ هِلالٍ المُرادِیُّ، وعَمرُو بنَ خالِدٍ الصَّیداوِیُّ وسَعدٌ مَولاهُ، ومُجَمِّعُ بنُ عَبدِ اللّهِ بنِ العائِذِیِّ مِن مَذحِجٍ.
طِرِمّاح بن عَدی طایی گفت: ای پسر دختر پیامبر! من به راه، آشنایم.
حسین علیه السلام فرمود: «پس جلوی ما حرکت کن».
طِرِمّاح، در جلو بود و حسین علیه السلام و یارانش از پیِ او میرفتند و طِرِمّاح، این اشعار را میخواند:
ای شتر من! از این که میرانمت، بیم مکن
و ما را پیش از سحرگاه.
به سوی بهترین جوانان و بهترین مسافران
به سوی پیامبر خدا، صاحبان فخر
و بزرگواران سفیدرو و گلچهرهها؛
آنان که با نیزههای آهنی و رها شده
و شمشیرهای بُرنده میجنگند، ببَر
تا به مرد والانسب برسی؛
به بزرگوارِ آزادۀ گشادهدلی که
خدا، او را برای بهترین کار آورْد.
خداوند، همانند روزگار، عمرش را بلند گرداند!
ای مالک سود و زیان!
آقایم حسین را با یاری خود، مدد رسان
بر ضدّ ستمگران از نسل کافران؛
بر ضدّ دو لعنت شده از دودمان صَخر:(1)
. صَخر، نام ابو سفیان است.
یزیدِ همیشه میگسار
و اهل ساز و طنبور
و ابن زیادِ زنازاده پسر زنازاده.(2)
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: إذاً سِر بَینَ أیدینا! قالَ: فَسارَ الطِّرِمّاحُ وَاتَّبَعَهُ الحُسَینُ علیه السلام هُوَ وأصحابُهُ، وجَعَلَ الطِّرِمّاحُ یَقولُ:
یا ناقَتی لا تَجزَعی مِن زَجری وَامضی بِنا قَبلَ طُلوعِ الفَجرِ
بِخَیرِ فِتیانٍ وخَیرِ سَفرِ إلی رَسولِ اللّهِ أهلِ الفَخرِ
السّادةِ البیضِ الوُجوهِ الزُّهرِ اَلطّاعنینَ بِالرِّماحِ السُّمرِ
الضّارِبینَ بِالسُّیوفِ البُترِ حَتی تَحُلّی بِکَریمِ النَّجرِ
بِماجِدِ الجَدِّ رَحیبِ الصَّدرِ أتی بِهِ اللّهُ لِخَیرِ أمرِ
عَمَّرَهُ اللّهُ بَقاءَ الدَّهرِ یا مالِکَ النَّفعِ مَعاً وَالضُّرِّ
امدُد حُسَیناً سَیِّدی بِالنَّصرِ عَلَی الطُّغاةِ مِن بَقایَا الکُفرِ
عَلی اللَّعینَینِ سَلیلَی صَخرِ یَزیدَ لا زالَ حَلیفَ الخَمرِ
وَالعودِ وَالصَّنجِ مَعاً وَالزَّمرِ وَابنِ زِیادِ العهرِ وَابنِ العهرِ
(الفتوح: ج 5 ص 79، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 233).
مُجالد بن سعید، از عامر شَعبی برایم نقل کرد که: حسین بن علی علیه السلام پرسید: «این خیمه، از آنِ کیست؟». گفتند: از آنِ عبید اللّه بن حُرّ جُعفی(1)
. عبید اللّه بن حُرّ بن عمرو بن خالد مُجَمِّع جُعْفی مَذحِجی، مردی شاعر و شجاع بود. او در جنگ قادسیه شرکت داشت و عثمانی (طرفدار عثمان) بود. وقتی عثمان کشته شد، در کنار معاویه قرار گرفت و با او در جنگ صفّین، شرکت داشت و پیش معاویه بود تا علی علیه السلام کشته شد. آن گاه، به کوفه نقلِ مکان کرد. امام حسین علیه السلام به جانب وی رفت و از او برای همراهیاش در قیام خود، دعوت کرد؛ ولی او پاسخی نداد و بعدها، پشیمان شد. ابن زیاد، از او پرس و جو کرد. او پس از چند روزی، نزد ابن زیاد آمد. عبید اللّه، او را به خاطر نبودنش سرزنش کرد و متّهمش کرد که در سپاه حسین علیه السلام میجنگیده است. او پاسخ داد: اگر در کنار حسین بودم، دیده میشدم. آن گاه، بیرون رفت. ابن زیاد، در پی او فرستاد. امتناع ورزید و به جایی در کنار شطّ فرات رفت و جمعی، پیرامونش گِرد آمدند. مختار به عبید اللّه بن حُرّ جُعْفی، چنین نوشت: «تو به خاطر خشمت از ماجرای حسین، خروج کردی. ما هم از آن ماجرا، خشمگینیم و برای خونخواهی از او، آماده شدهایم. پس برای این کار، به ما کمک کن». عبید اللّه، پاسخ مختار را نداد. مختار هم خانۀ جعفی را در کوفه ویران نمود. وقتی مُصعَب بن زبیر آمد، عبید اللّه، با نیروهایش به وی پیوست و در جنگ علیه مختار ثقفی با مُصعَب بود. بعداً مُصعَب ترسید که عبید اللّه، مخالف او شود. لذا او را زندانی کرد و پس از مدّتی، با شفاعت چند تن از مَذحِجیان، او را آزاد نمود. عبید اللّه، کینۀ مُصعَب را به دل گرفت و در حالی که سیصد جنگجو همراه او بودند، تکریت را گرفت و به سوی کوفه تاخت. مُصعَب، در کار او وا ماند. سپس در یک درگیری، همراهانش از اطراف او پراکنده شدند و ترسید که اسیر شود. لذا خودش را در فرات انداخت و غرق شد. این اتّفاق به سال 68 هجری بود.
است.1) (1)
فرمود: «او را نزد من فرا خوانید» و قاصدی به سوی او فرستاد. قاصد، چون نزد او رسید، گفت: این، حسین بن علی است که تو را فرا میخوانَد.
عبید اللّه بن حُر، استرجاع کرد (إِنّا لِلّهِ گفت) و گفت: به خدا سوگند، از کوفه بیرون نیامدم، مگر بِدان جهت که مبادا حسین، وارد کوفه شود و من در آن جا باشم. به خدا سوگند، نمیخواهم او را ببینم و او مرا ببیند.
قاصد آمد و به حسین علیه السلام خبر داد. حسین علیه السلام کفشهایش را پوشید و برخاست و [رفت تا] بر او وارد شد. سلام کرد و نشست و آن گاه، او را برای همراهی خود، دعوت کرد؛ ولی پسر حُر، سخن خود را تکرار کرد.
حسین علیه السلام فرمود: «اگر ما را یاری نمیکنی، از خدا بترس که با کسانی باشی که با ما نبرد میکنند. به خدا سوگند، کسی که صدای یاری ما را بشنود و ما را یاری نکند، نابود میشود».
پسر حُر گفت: این، هرگز نخواهد شد، إن شاء اللّه!
حسین علیه السلام برخاست و به اقامتگاه خود آمد.(1)
. فحدّثنی جمیل بن مرثد: مَضَی الحُسَینُ علیه السلام حَتَّی انتَهی إلی قَصرِ بَنی مُقاتِلٍ، فَنَزَلَ بِهِ، فَإِذا هُوَ بِفُسطاطٍ مَضروبٍ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: حَدَّثَنِی المُجالِدُ بنُ سَعیدٍ، عَن عامِرٍ الشَّعبِیِّ، أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قالَ: لِمَن هذَا الفُسطاطُ؟ فَقیلَ: لِعُبَیدِ اللّهِ بنِ الحُرِّ الجُعفِیِّ، قالَ: ادعوهُ لی، وبَعَثَ إلَیهِ، فَلَمّا أتاهُ الرَّسولُ، قالَ: هذَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام یَدعوکَ.
فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ الحُرِّ: إنّا للّهِِ وإنّا إلَیهِ راجِعونَ! وَاللّهِ ما خَرَجتُ مِنَ الکوفَةِ إلّاکَراهَةَ أن یَدخُلَهَا الحُسَینُ علیه السلام و أنا بِها، وَاللّهِ ما اریدُ أن أراهُ ولا یَرانی، فَأَتاهُ الرَّسولُ فَأَخبَرَهُ، فَأَخَذَ الحُسَینُ علیه السلام نَعلَیهِ فَانتَعَلَ، ثُمَّ قامَ فَجاءَهُ حَتّی دَخَلَ عَلَیهِ، فَسَلَّمَ وجَلَسَ، ثُمَّ دَعاهُ إلَی الخُروجِ مَعَهُ، فَأَعاد إلَیهِ ابنُ الحُرِّ تِلکَ المَقالَةَ.
فَقالَ: فَإِن لا تَنصُرنا فَاتَّقِ اللّهَ أن تَکونَ مِمَّن یُقاتِلُنا، فَوَاللّهِ لا یَسمَعُ وَاعِیَتَنا أحَدٌ ثُمَّ لا یَنصُرُنا إلّاهَلَکَ. قالَ: أمّا هذا فَلا یَکونُ أبَداً إن شاءَ اللّهُ.
ثُمَّ قامَ الحُسَینُ علیه السلام مِن عِندِهِ حَتّی دَخَلَ رَحلَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 407، أنساب الأشراف: ج 3 ص 384).
پرسید: «این، از آنِ کیست؟».
گفتند: از عبید اللّه بن حُرّ جُعفی است - که از بزرگان کوفه و جنگجویان آنها بود -.
حسین علیه السلام یکی از غلامانش را نزد او فرستاد و او را نزد خود خواند. قاصد آمد و گفت: این، حسین بن علی است. از تو میخواهد که نزد او بروی.
عبید اللّه گفت: به خدا سوگند، از کوفه بیرون نیامدم، مگر بِدان جهت که جمعیّت بسیاری را دیدم که برای نبرد با او بیرون آمدهاند و پیروانش، سست و پراکنده شده بودند. آن گاه دانستم که او کشته میشود. من، توان یاری او را ندارم و دوست ندارم او مرا ببیند و من او را ببینم.
حسین علیه السلام کفشهایش را پوشید و رفت و در خیمهاش بر او وارد شد و او را به یاری فرا خواند. عبید اللّه گفت: به خدا سوگند، میدانم که هر کس تو را همراهی کند، در آخرت، خوشبخت خواهد بود؛ ولی من نمیتوانم برایت کاری کنم و در کوفه هم برایت یاوری سراغ ندارم. تو را به خدا سوگند که مرا بر این کار، وادار مکن، که هنوز برای مُردن آماده نیستم؛ لیکن این، اسب من، مُلْحِقه، است. به خدا سوگند، چیزی را با آن طلب نکردم، مگر این که بِدان دست یافتم، و وقتی سوار بر آن بودم، کسی مرا دنبال نکرد، مگر آن که از او جلو زدم. این اسب را بگیر و از آنِ تو باشد.
حسین علیه السلام فرمود: «وقتی خودت را از ما دریغ میداری، ما را نیازی به اسب تو نیست».(1)
. ارتَحَلَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَوضِعِهِ ذلِکَ مُتَیامِناً عَن طَریقِ الکوفَةِ، حَتّی انتَهی إلی قَصرِ بَنی مُقاتِلٍ، فَنَزَلوا جَمیعاً هُناکَ، فَنَظَرَ الحُسَینُ علیه السلام إلی فُسطاطٍ مَضروبٍ، فَسَأَلَ عَنهُ، فَاُخبِرَ أنَّهُ لِعُبَیدِ اللّهِ بنِ الحُرِّ الجُعفِیِّ، وکانَ مِن أشرافِ أهلِ الکوفَةِ، وفُرسانِهِم.
فَأَرسَلَ الحُسَینُ علیه السلام إلَیهِ بَعضَ مَوالیهِ یَأمُرُهُ بِالمَصیرِ إلَیهِ، فَأَتاهُ الرَّسولُ، فَقالَ: هذَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام یَسأَلُکَ أن تَصیرَ إلَیهِ.
فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: وَاللّهِ ما خَرَجتُ مِنَ الکوفَةِ إلّالِکَثرَةِ مَن رَأَیتُهُ خَرَجَ لِمُحارَبَتِهِ، وخِذلانِ شیعَتِهِ، فَعَلِمتُ أنَّهُ مَقتولٌ ولا أقدِرُ عَلی نَصرِهِ، فَلَستُ احِبُّ أن یَرانی ولا أراهُ.
فَانتَعَلَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی مَشی ودَخَلَ عَلَیهِ قُبَّتَهُ، ودَعاهُ إلی نُصرَتِهِ، فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: وَاللّهِ إنّی لَأَعلَمُ أنَّ مَن شایَعَکَ کانَ السَّعیدَ فِی الآخِرَةِ، ولکِن ما عَسی أن اغنِیَ عَنکَ، ولَم اخُلِّف لَکَ بِالکوفَةِ ناصِراً؟! فَأنشُدُکَ اللّهَ أن تَحمِلَنی عَلی هذِهِ الخُطَّةِ؛ فَإِنَّ نَفسی لَم تَسمَع بَعدُ بِالمَوتِ، ولکِن فَرَسی هذِهِ المُلحِقَةُ، وَاللّهِ ما طَلَبتُ عَلَیها شَیئاً قَطُّ إلّالَحِقتُهُ، ولا طَلَبَنی - وأنَا عَلَیها - أحَدٌ قَطُّ إلّاسَبَقتُهُ، فَخُذها فَهِیَ لَکَ.
قالَ الحُسَینُ علیه السلام: أمّا إذا رَغِبتَ بِنَفسِکَ عَنّا، فَلا حاجَةَ لَنا إلی فَرَسِکَ (الأخبار الطوال: ص 250، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2624).
فرمود: «این خیمه، از آنِ کیست؟».
گفتند: از آنِ عبید اللّه بن حُرّ جعفی.
حسین علیه السلام برایش پیغام فرستاد و فرمود: «ای مرد! تو گنهکار و خطاکاری و خداوند، تو را بِدان کیفر میدهد، اگر به درگاه خداوند متعال توبه نکنی. اگر در این لحظات، مرا یاری رسانی، جدّم در پیشگاه خداوند، شفیع تو خواهد بود».
عبید اللّه بن حُر گفت: ای پسر پیامبر! اگر تو را یاری کنم، نخستین کشته خواهم بود؛ ولی این اسبم را بگیرید. به خدا سوگند، هیچ گاه سوارش نشدم و دنبال چیزی نبودم، مگر این که بِدان دست یافتم و کسی مرا تعقیب نکرد، مگر آن که نجات یافتم. پس آن را بگیرید.
حسین علیه السلام چهره از وی برگرداند و سپس فرمود: «ما را به تو و اسبت نیازی نیست «و هیچ گاه، گمراهان را یاور نمیگیرم»(1)
. کهف: آیۀ 51.
ولی از این جا برو. نه با ما باش و نه بر ضدّ ما؛ زیرا هر کس فریاد ما خاندان را بشنود و پاسخ نگوید، خداوند، او را با صورت در آتش دوزخ میافکند».(2)فَقالَ: یَابنَ رَسولِ اللّهِ، وَاللّهِ لَو نَصَرتُکَ لَکُنتُ أوَّلَ مَقتولٍ بَینَ یَدَیکَ، ولکِن هذا فَرَسی خُذهُ إلَیکَ، فَوَاللّهِ ما رَکِبتُهُ قَطُّ و أنا أرومُ شَیئاً إلّابَلَغتُهُ، ولا أرادَنی أحَدٌ إلّانَجَوتُ عَلَیهِ، فَدونَکَ فَخُذهُ.
فَأَعرَضَ عَنهُ الحُسَینُ علیه السلام بِوَجهِهِ، ثُمَّ قالَ: لا حاجَةَ لَنا فیکَ ولا فی فَرَسِکَ، «وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً»، ولکِن فِرَّ، فَلا لَنا ولا عَلَینا؛ فَإِنَّهُ مَن سَمِعَ واعِیَتَنا أهلَ البَیتِ ثُمَّ لَم یُجِبنا، کَبَّهُ اللّهُ عَلی وَجهِهِ فی نارِ جَهَنَّمَ (الأمالی، صدوق: ص 219 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 315 ح 1).
گفتند: از آنِ مردی به نام عبید اللّه بن حُرّ جعفی است.
حسین علیه السلام مردی از یارانش به نام حَجّاج بن مسروق جُعْفی را نزد وی فرستاد. حَجّاج آمد و وارد خیمه شد و بر او سلام کرد و او هم پاسخ داد. سپس عبید اللّه گفت: پشتِ سرت چیست؟
حَجّاج گفت: به خدا سوگند - ای پسر حُر -، پشت سرم، خیر است. به خدا سوگند، خداوند، کرامتی نصیب تو کرده است، اگر آن را بپذیری.
1) (1)
2) (2) . سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی نَزَلَ القُطقُطانَةَ، فَنَظَرَ إلی فُسطاطٍ مَضروبٍ، فَقالَ: لِمَن هذَا الفُسطاطُ؟ فَقیلَ: لِعُبَیدِ اللّهِ بنِ الحُرِّ الجُعفِیِّ، فَأَرسَلَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام فَقالَ: أیُّهَا الرَّجُلُ، إنَّکَ مُذنِبٌ خاطِئٌ، وإنَّ اللّهَ عز و جل آخِذُکَ بِما أنتَ صانِعٌ إن لَم تَتُب إلَی اللّهِ تَبارَکَ وتَعالی فی ساعَتِکَ هذِهِ فَتَنصُرُنی، ویَکونُ جَدّی شَفیعَکَ بَینَ یَدَیِ اللّهِ تَبارَکَ وتَعالی.
عبید اللّه گفت: آن چیست؟
حَجّاج گفت: این، حسین بن علی است که تو را برای یاری خود، فرا میخوانَد. اگر به همراه او بجنگی، پاداش خواهی داشت، و اگر بمیری، شهید خواهی بود.
عبید اللّه، در پاسخ وی گفت: به خدا سوگند، از کوفه بیرون نیامدم، مگر بِدان جهت که مبادا حسین بن علی، وارد آن شود و من در کوفه باشم و یاریاش نکنم؛ چرا که در کوفه، هیچ پیرو و یاوری ندارد، مگر آن که به دنیا گراییده است، جز آنان که خداوند، حفظشان کند. پس باز گرد و این مطلب را به وی برسان.
حَجّاج، نزد حسین علیه السلام آمد و جریان را به وی گفت. حسین علیه السلام برخاست و به همراه گروهی از برادرانش نزد او رفت. چون وارد شد و سلام کرد، عبید اللّه بن حُر از بالای مجلس، بلند شد و حسین علیه السلام نشست و حمد و سپاس خدا را به جا آورد و سپس فرمود: «امّا بعد - ای پسر حر -، همشهریان شما برایم نامه نوشتند و به من گزارش دادند که بر یاریام اتّفاق دارند و برایم قیام میکنند و با دشمنم میجنگند، و از من خواستند نزد آنان بروم. اینک آمدهام؛ ولی گمان نمیکنم که آنان بر آنچه گفتهاند، ثابت باشند؛ چرا که به کشتن پسرعمویم مسلم بن عقیل و پیروانش کمک کردند و بر گِرد پسر مَرجانه، عبید اللّه بن زیاد، جمع شدهاند و با یزید بن معاویه، بیعت کردهاند.
و تو - ای پسر حُر - بدان که خداوند به خاطر گناهان گذشته و رفتار پیشینت، تو را مؤاخذه میکند. اینک، تو را به توبهای فرا میخوانم که گناهانت را بشوید و تو را به یاری ما اهل بیت، دعوت میکنم. اگر به حقّمان رسیدیم، خداوند را سپاس میگوییم و آن را میپذیریم و اگر از حقّمان باز داشته شدیم و مورد ستم قرار گرفتیم، تو یاور ما در جستجوی حق خواهی بود».
عبید اللّه بن حُر گفت: به خدا سوگند - ای پسر دختر پیامبر - اگر در کوفه یارانی داشتی که به همراهت نبرد میکردند، من سختترین جنگجو در برابر دشمنت بودم؛ ولی پیروانت را در کوفه دیدم که از ترس بنی امیّه و شمشیرهایشان، خانهنشین شدهاند. تو را به خدا سوگند که این را از من نخواه؛ ولی آنچه در توان دارم، در اختیارت مینهم. این اسبم مُلْجَمه است. به خدا سوگند که با آن در جستجوی چیزی نرفتم، مگر بِدان دست یافتم و وقتی بر آن بودم، کسی مرا دنبال نکرد که به من برسد. این شمشیر را نیز بگیر، که به خدا سوگند، بر چیزی فرود نیاوردم، مگر آن که آن را شکافت.
حسین علیه السلام فرمود: «ای پسر حر! ما برای اسب و شمشیر نیامدیم. ما آمدیم و از تو یاری خواستیم. اگر نسبت به جانت بُخل میورزی، ما را نیازی به ثروت تو نیست و من، گمراهان را یاور نمیگیرم. به راستی که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: "هر کس فریاد خاندانم را بشنود و آنان را در طلب حقّشان یاری نکند، خداوند، او را با صورت، بر آتش میافکند"».
آن گاه حسین علیه السلام حرکت کرد و به اقامتگاه خود باز گشت. چون فردا شد، حسین علیه السلام حرکت کرد و پسر حُر، از این که یاری حسین علیه السلام را از دست داده بود، پشیمان شد و چنین سرود:
این حسرت را تا زندهام، میان سینه و گلو میبینم.
حسین، از من، بر ضدّ ستمگران و جداییافکنان، طلب یاری کرد.
اگر روزی، جانم را در راهش میدادم،
در روز رستاخیز، به کرامت، نایل میشدم
به همراه پسر پیامبر - که جانم به فدایش -.
او خداحافظی کرد و رفت.
فردا در قصر [بهشت] به من میگوید:
«ما را رها میکنی و ساز جدایی میزنی؟!».
اگر بشود که شعلهها، قلب زندهای را بشکافند،
قلب من میخواهد که شکافته شود.
به راستی آن که حسین علیه السلام را یاری کرد، رستگار شد
و خسارتدیدگان منافق، بدبخت شدند.
حسین علیه السلام از دو منزلیِ کوفه به حرکت ادامه داد.(1)
. سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی نَزَلَ فی قَصرِ بَنی مُقاتِلٍ، فَإِذا هُوَ بِفُسطاطٍ مَضروبٍ، ورُمحٍ مَنصوبٍ، وسَیفٍ مُعَلَّقٍ، وفَرَسٍ واقِفٍ عَلی مِذوَدِهِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: لِمَن هذَا الفُسطاطُ؟ فَقیلَ: لِرَجُلٍ یُقالُ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ الحُرِّ الجُعفِیُّ، قالَ: فَأَرسَلَ الحُسَینُ علیه السلام بِرَجُلٍ مِن أصحابِهِ یُقالُ لَهُ الحَجّاجُ بنُ مَسروقٍ الجُعفِیُّ.
فَأَقبَلَ حَتّی دَخَلَ عَلَیهِ فی فُسطاطِهِ، فَسَلَّمَ عَلَیهِ فَرَدَّ عَلَیهِ السَّلامَ، ثُمَّ قالَ: ما وَراءَکَ؟ فَقالَ الحَجّاجُ: وَاللّهِ! وَرائی یَابنَ الحُرِّ [الخَیرُ]، وَاللّهِ! قَد أهدَی اللّهُ إلَیکَ کَرامَةً إن قَبِلتَها! قالَ: وما ذاکَ؟ فَقالَ: هذَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام یَدعوکَ إلی نُصرَتِهِ؛ فَإِن قاتَلتَ بَینَ یَدَیهِ اجِرتَ، وإن مِتَّ فَإِنَّکَ استُشهِدتَ!
فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ: وَاللّهِ! ما خَرَجتُ مِنَ الکوفَةِ إلّامَخافَةَ أن یَدخُلَهَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام و أنا فیها فَلا أنصُرُهُ؛ لِأَنَّهُ لَیسَ لَهُ فِی الکوفَةِ شیعَةٌ ولا أنصارٌ إلّاوقَد مالوا إلَی الدُّنیا، إلّامَن عَصَمَ اللّهُ مِنهُم، فَارجِع إلَیهِ وخَبِّرهُ بِذاکَ.
فَأَقبَلَ الحَجّاجُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام فَخَبَّرَهُ بِذلِکَ، فَقامَ الحُسَینُ علیه السلام ثُمَّ صارَ إلَیهِ فی جَماعَةٍ مِن إخوانِهِ، فَلَمّا دَخَلَ وسَلَّمَ وَثَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ الحُرِّ مِن صَدرِ المَجلِسِ، وجَلَسَ الحُسَینُ علیه السلام فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ:
أمّا بَعدُ، یَابنَ الحُرِّ! فَإِنَّ مِصرَکُم هذِهِ کَتَبوا إلَیَّ، وخَبَّرونی أنَّهُم مُجتَمِعونَ عَلی نُصرَتی، و أن یَقوموا دونی ویُقاتِلوا عَدُوّی، وإنَّهُم سَأَلونی القُدومَ عَلَیهِم فَقَدِمتُ، ولَستُ أدرِی القَومَ عَلی ما زَعَموا، لِأَنَّهُم قَد أعانوا عَلی قَتلِ ابنِ عَمّی مُسلمِ بنِ عَقیلٍ وشیعَتِهِ، وأجمَعوا عَلَی ابنِ مَرجانَةَ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ مُبایِعینَ لِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ. -
1) (1)
پدرت را پیش از تو خسته کردم.
حسین علیه السلام فرمود: «اگر یاری نمیکنی، فریاد [دادخواهی] ما را مشنو. به خدا سوگند، اگر کسی آن فریاد را بشنود و یاری نرساند، پس از آن، هرگز خیری نمیبیند».
عبید اللّه میگوید: به خدا سوگند، از این سخن به وحشت افتادم و از دست عبید اللّه بن زیاد، فرار کردم که مبادا مرا به سوی حسین علیه السلام بفرستد، و یکسر، در هراس بودم، تا کار حسین علیه السلام پایان یافت.
سپس عبید اللّه، از یاری نکردن حسین علیه السلام پشیمان شد و چنین سرود:
فرمانروای خیانتپیشه با خود میگوید:
چرا با پسر شهید فاطمه، نبرد نکردی؟
جانم به خاطر کنارهگیری از او و تنها گذاشتن او
و به خاطر بیعت با این عهدشکن، سرزنشم میکند.
وای از پشیمانی بر این که یاریاش نکردم!
و هر کس کار صواب نکند، پشیمان است.(1)
. ولَقِیَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ الحُرِّ الجُعفِیُّ حُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام فَدَعاهُ حُسَینٌ علیه السلام إلی نُصرَتِهِ وَالقِتالِ مَعَهُ فَأَبی، وقالَ: قَد أعیَیتُ أباکَ قَبلَکَ.
قالَ: فَإِذا أبَیتَ أن تَفعَلَ فَلا تَسمَعِ الصَّیحَةَ عَلَینا؛ فَوَاللّهِ لا یَسمَعُها أحَدٌ ثُمَّ لا یَنصُرُنا فَیَری بَعدَها خَیراً أبَداً.
قالَ عُبَیدُ اللّهِ: فَوَاللّهِ لَهِبتُ کَلِمَتَهُ تِلکَ، فَخَرَجتُ هارِباً مِن عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، مَخافَةَ أن یُوَجِّهَنی إلَیهِ، فَلَم أزَل فِی الخَوفِ حَتَّی انقَضَی الأَمرُ.
فَنَدِمَ عُبَیدُ اللّهِ عَلی تَرکِهِ نُصرَةَ حُسَینٍ علیه السلام، فَقالَ:
یَقولُ أمیرٌ غادِرٌ حَقَّ غادِرِ ألا کُنتَ قاتَلتَ الشَّهیدَ ابنَ فاطِمَه
ونَفسی عَلی خِذلانِهِ وَاعتِزالِهِ وبَیعَةِ هذَا النّاکِثِ العَهدِ لائِمَه
فَیا نَدَماً ألّا أکونَ نَصَرتُهُ ألا کُلُّ نَفسٍ لا تُسَدَّدُ نادِمَه
(الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 513، تاریخ الطبری: ج 5 ص 470).
(2) 733. ثواب الأعمال - به نقل از عمرو بن قیس مَشرقی -: من و پسرعمویم در قصر (منزلگاه) بنی مُقاتل بر حسین علیه السلام وارد شدیم و بر او سلام کردیم. پسرعمویم به وی گفت: ای ابا عبد اللّه! آنچه میبینم، رنگ است، یا محاسنتان چنین است؟
فرمود: «رنگ است. پیری در بنی هاشم، زودرس است».
آن گاه به ما رو کرد و فرمود: «برای یاری من آمدهاید؟».
گفتم: من مردی کهنسال، بدهکار و عیالوارم و در دستم، امانتهای مردم است و نمیدانم چه میشود و دوست ندارم که امانتها از دست بروند. پسرعمویم نیز همین سخن را گفت.
به ما فرمود: «پس بروید، تا فریاد ما را نشنوید و سیاهیِ [کاروانِ] ما را نبینید؛ چرا که هر کسی
1) (1)
2) (2) . اطّلاعات درستی در بارۀ عمرو بن قیس مشرقی در دست نیست. برقی (رجال البرقی: ص 8) و شیخ طوسی (رجال الطوسی: ص 95 و 102)، او را در شمار یاران امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام دانستهاند. امام حسین علیه السلام او را به کمک فرا خواند؛ امّا او به خاطر کالاهایی که نزدش بود و تصمیم داشت آنها را به جایی بفرستد، عذر آورد. علّامۀ حلّی (خلاصة الأقوال: ص 241) و ابن داوود حلّی (رجال ابن داود: ص 264 ش 374)، به سرزنش او بسنده کردهاند و در کتابهایشان از او یاد کردهاند و سخنی را که در بالا گفته شد و میان آن دو ردّ و بدل شده، ذکر کردهاند.
فریاد ما را بشنود و سیاهیِ ما را ببیند و به ما پاسخ ندهد و یاری نرساند، بر خداوند فرض است که او را با صورت، در آتش افکند».(1)
. دَخَلتُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام أنا وابنُ عَمٍّ لی - وهُوَ فی قَصرِ بَنی مُقاتِلٍ - فَسَلَّمنا عَلَیهِ، فَقالَ لَهُ ابنُ عَمّی: یا أبا عَبدِ اللّهِ، هذَا الَّذی أری خِضابٌ أو شَعرُکَ؟ فَقالَ: خِضابٌ، وَالشَّیبُ إلَینا بَنی هاشِمٍ یَعجَلُ.
ثُمَّ أقبَلَ عَلَینا فَقالَ: جِئتُما لِنُصرَتی؟ فَقُلتُ: إنّی رَجُلٌ کَبیرُ السِّنِّ کَثیرُ الدَّینِ کَثیرُ العِیالِ، وفی یَدی بَضائِعُ لِلنّاسِ ولا أدری ما یَکونُ، وأکرَهُ أن اضَیِّعَ أمانَتی، وقالَ لَهُ ابنُ عَمّی مِثلَ ذلِکَ.
قالَ لَنا: فَانطَلِقا فَلا تَسمَعا لی واعِیَةً، ولا تَرَیا لی سَواداً، فَإِنَّهُ مَن سَمِعَ واعِیَتَنا أو رَأی سَوادَنا فَلَم یُجِبنا ولَم یُغثِنا، کانَ حَقّاً عَلَی اللّهِ عز و جل أن یَکُبَّهُ عَلی مَنخِرَیهِ فِی النّارِ (ثواب الأعمال: ص 309 ح 1، رجال الکشّی: ج 1 ص 330 ح 181).
وقتی از قصر (منزلگاه) بنی مُقاتل، حرکت کردیم و لختی رفتیم، حسین علیه السلام چرتی زد و آن گاه بیدار شد و میفرمود: ««إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» و «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ»2 » و این را دو یا سه بار تکرار کرد.
پسرش علی، بر اسب خویش آمد و گفت: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» و «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» پدر جان! فدایت شوم! حمد و انّا لِلّه گفتن تو، برای چیست؟
فرمود: «پسرم! چُرتم گرفت و [در خواب،] سواری را بر اسبی دیدم که گفت: "این قوم، حرکت میکنند و مرگ نیز به دنبال آنهاست". پس دانستم که از مرگمان به ما خبر میدهند».
گفت: پدر جان! خدا، برایت بد نیاورد! مگر ما بر حق نیستیم؟
فرمود: «سوگند به آن که بندگان به سوی او خواهند رفت، چرا».
گفت: پدر جان! پس اهمّیتی ندارد؛ چرا که بر حق، جان میدهیم.
فرمود: «خدا، نیکوترین پاداشی را که به خاطر پدری به فرزندی داده، به تو بدهد!».(2)
قالَ: فَلَمَّا ارتَحَلنا مِن قَصرِ بَنی مُقاتِلٍ وسِرنا ساعَةً، خَفَقَ الحُسَینُ علیه السلام بِرَأسِهِ خَفقَةً، ثُمَّ انتَبَهَ وهُوَ یَقولُ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» وَالحَمدُ للّهِِ رَبِّ العالَمینَ. قالَ: فَفَعَلَ ذلِکَ مَرَّتَینِ أو ثَلاثاً. -
فرمود: «فرزندم! در این ساعت، خواب، دروغ نیست. در خواب، کسی به من پیام داد که: "با سرعت، حرکت میکنید و مرگ، شما را به سمت بهشت میبرد"».(1)
فَقالَ: یا بُنَیَّ، إنَّها ساعَةٌ لا تَکذِبُ الرُّؤیا فیها، وإنَّهُ عَرَضَ لی فی مَنامی عارِضٌ فَقالَ: تُسرِعونَ السَّیرَ، وَالمَنایا تَسیرُ بِکُم إلَی الجَنَّةِ (الأمالی، صدوق: ص 218 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 313).
یارانش فرود آمدند و وی، سر گذاشت و خوابش بُرد. سپس با گریه از خواب، بیدار شد.
فرزندش علی بن الحسین به وی گفت: پدرم! چرا گریه میکنی؟ خداوند، شما را نگریانَد!
فرمود: «فرزندم! رؤیا در این ساعت، دروغ نیست. بِدان که سر گذاشتم و خوابم بُرد و سواری را بر اسبی دیدم که بالای سرم ایستاد و گفت: "ای حسین! به سرعت میروید و مرگ، شما را به سمت بهشت میراند". دانستم که این، پیام مرگ است».
فرزندش علی به وی گفت: پدر! مگر ما بر حق نیستیم؟
فرمود: «چرا - فرزندم -، به خدایی که بازگشتگاه بندگان به سوی اوست».
فرزندش گفت: پس، از مرگ، باکی نداریم.
حسین علیه السلام به او فرمود: «فرزندم! خداوند، به تو پاداش خیر دهد؛ بهترین پاداشی که از ناحیۀ [دعای خیرِ] پدری به فرزندش میدهد!».(2)
1) (1) . سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی نَزَلَ العُذَیبَ، فَقالَ فیها قائِلَةَ الظَّهیرَةِ، ثُمَّ انتَبَهَ مِن نَومِهِ باکِیاً، فَقالَ لَهُ ابنُهُ: ما یُبکیکَ یا أبَه؟
2) (2) . سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی نَزَلَ الثَّعلَبِیَّةَ، وذلِکَ فی وَقتِ الظَّهیرَةِ، ونَزَلَ أصحابُهُ فَوَضَعَ رَأسَهُ فَأغفی، ثُمَّ انتَبَهَ باکِیاً مِن نَومِهِ. -
در این وقت، سواری بر اسبی اصیل، پدیدار شد که مسلّح بود و کمانی بر شانه داشت و از کوفه میآمد. همگی ایستادند و منتظرش بودند. چون به آنها رسید، به حرّ بن یزید و یارانش سلام گفت؛ امّا به حسین علیه السلام و یارانش سلام نگفت. آن گاه نامهای به حر داد که از ابن زیاد بود و چنین نوشته بود: «وقتی نامۀ من به تو رسید و فرستادهام نزد تو آمد، بر حسین، سخت بگیر و او را در بیابانِ بیحصار و آب، فرود آور. به فرستادهام دستور دادهام با تو باشد و از تو جدا نشود تا خبر بیاورد که دستور مرا اجرا کردهای. والسّلام!».
حُر، وقتی نامه را خواند، بِدانها گفت: این، نامۀ امیر عبید اللّه بن زیاد است که به من دستور میدهد تا شما را در همان جا که نامهاش به من میرسد، نگه دارم. این، فرستادۀ اوست که گفته از من جدا نشود تا نظر وی اجرا شود.
ابو شعثا یزید بن زیاد بن مُهاصر کِنْدی بَهْدَلی، به فرستادۀ عبید اللّه بن زیاد نگریست و رو به او کرد و گفت: مالک بن نُسَیر بَدّی هستی؟
گفت: آری.
او نیز یکی از مردم کِنْده بود.
یزید بن زیاد به او گفت: مادرت عزادارت شود! برای چه آمدهای؟
گفت: در آنچه آمدهام! پیشوایم را اطاعت کردهام و به بیعتم، عمل کردهام.
ابو شعثا گفت: پروردگار را نافرمانی کردهای و از پیشوای خویش، در هلاکت خویش، اطاعت کردهای و ننگ و جهنّم به دست آوردهای، که خداوند عز و جل میفرماید: «آنها را پیشوایان، قرار دادیم که به سوی جهنّم دعوت کنند و روز رستاخیز، یاری نمیبینند»(1)
. قصص: آیۀ 41.
. پیشوای تو، چنین است.حُر، جماعت را وادار کرد که در همان مکان بی آب و آبادی، فرود آیند.
گفتند: بگذار ما در این دهکده، فرود آییم - و مقصودشان، نینوا بود - یا در این دهکده - که مقصودشان غاضریّه بود - یا در آن دیگری - که مقصودشان شُفَیّه بود -.
گفت: نه! به خدا، قدرت این کار را ندارم. این مرد را برای مراقبت از من فرستادهاند.
زُهَیر بن قَین گفت: ای پسر پیامبر خدا! جنگ با اینان، آسانتر از جنگ با کسانی است که پس از این به مقابلۀ ما میآیند. به جان خودم سوگند، از پیِ اینان که میبینی، کسانی به سوی ما میآیند که تاب مقابله با آنها را نداریم.
حسین علیه السلام فرمود: «من، کسی نیستم که جنگ را آغاز کنم».
گفت: ما را به سوی این دهکده ببر و در آن جا فرود آی که امن است و بر کنار فرات است، و اگر نگذاشتند، با آنها میجنگیم، که جنگ با آنها، آسانتر از جنگ با کسانی است که از پیِ آنها میرسند.
حسین علیه السلام فرمود: «این، چه دهکدهای است؟».
گفت: عَقْر.(2)
حسین علیه السلام فرمود: «خدایا! از عَقْر،(3)به تو پناه میبرم».
آن گاه فرود آمد و این به روز پنجشنبه، دوم محرّم سال شصت و یکم بود.
چون فردا شد، عمر بن سعد بن ابی وقّاص، با چهار هزار نفر از کوفه بر آنها وارد شدند.(4)
1) (1)
2) (2) . عَقْر، نام چند جاست. از جمله عَقرِ بابل که در نزدیکی کربلا به سمت کوفه است (معجم البلدان: ج 4 ص 136. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
3) (3) . عَقْر، به معنای زخمی کردن و نیز پِی کردن اسب هم آمده است (تاج العروس: ج 7 ص 246 و 247 مادّۀ «عقر»).
4) (4) . فَلَمّا أصبَحَ [الحُسَینُ علیه السلام] نَزَلَ فَصَلَّی الغَداةَ، ثُمَّ عَجَّلَ الرُّکوبَ، فَأَخَذَ یَتَیاسَرُ بِأَصحابِهِ یُریدُ أن یُفَرِّقَهُم، فَیَأتیهِ الحُرُّ بنُ -
حُر، چون نامه را خواند، به دنبال یاران مورد اعتمادش فرستاد و گفت: وای بر شما! نامۀ عبید اللّه بن زیاد رسیده و دستور داده که با حسین کاری کنم که او را خوش نمیآید. به خدا سوگند، دلم همراهی نمیکند و بدین کار، رضایت نمیدهد.
مردی از یاران حرّ بن یزید - که کنیهاش ابو شَعثا کِنْدی بود - به فرستادۀ عبید اللّه بن زیاد نگریست و به وی گفت: برای چه آمدهای، مادرت به عزایت بنشیند؟
آن مرد گفت: امر پیشوایم را اطاعت کردم و به بیعتم وفا نمودم و نامۀ امیرم را آوردم.
ابو شعثا به وی گفت: پروردگارت را نافرمانی کردی و پیشوایت را اطاعت کردی و خود را هلاک ساختی و برای خود، ننگ خریدی. بد پیشوایی است، پیشوای تو! خداوند عز و جل فرمود:
«آنها را پیشوایانی قرار دادیم که به سوی جهنّم، دعوت میکنند و روز قیامت، یاری نمیبینند»(1)
. قصص: آیۀ 41.
.(2)قالَ: فَلَمّا قَرَأَ الحُرُّ الکِتابَ، بَعَثَ إلی ثِقاتِ أصحابِهِ فَدَعاهُم، ثُمَّ قالَ: وَیحَکُم! وَرَدَ عَلَیَّ کِتابُ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ یَأمُرُنی أن أقدَمَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام بِما یَسوؤُهُ، ووَاللّهِ ما تُطاوِعُنی نَفسی، ولا تُجیبُنی إلی ذلِکَ.
فَالتَفَتَ رَجُلٌ مِن أصحابِ الحُرِّ بنِ یَزیدَ - یُکَنّی أبَا الشَّعثاءِ الکِندِیَّ - إلی رَسولِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَقالَ لَهُ: فیماذا جِئتَ ثَکِلَتکَ امُّکُ؟! فَقالَ لَهُ: أطَعتُ إمامی، ووَفَیتُ بِبَیعَتی، وجِئتُ بِرِسالَةِ أمیری.
فَقالَ لَهُ أبُو الشَّعثاءِ: لَقَد عَصَیتَ رَبَّکَ، وأطَعتَ إمامَکَ، وأهلَکتَ نَفسَکَ، وَاکتَسَبتَ عاراً؛ فَبِئسَ الإِمامُ إمامُکَ! قالَ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ لا یُنْصَرُونَ» (الفتوح: ج 5 ص 77، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 231).
حسین علیه السلام فرمود: «پشت سرت چیست، ای پسر یزید؟ مگر تو دستور ندادی که از این راه برویم؟ ما چنین کردیم و مشورت تو را پذیرفتیم».
حُر گفت: راست میگویی؛ ولی این، نامۀ عبید اللّه بن زیاد است که به دستم رسیده و مرا بر سختگیری در کار تو، وا میدارد.
حسین علیه السلام فرمود: «بگذار تا در دهکدۀ نینوا یا غاضریّه فرود آییم».
حُر گفت: به خدا سوگند، نمیتوانم. این، فرستادۀ عبید اللّه بن زیاد است که او را بر مراقبت از من، گماشته است.
حسین بن علی علیه السلام به سراغ مردی از یارانش به نام زُهَیر بن قَین بَجَلی آمد. زُهَیر گفت: ای پسر دختر پیامبر! بگذار با اینها نبرد کنیم؛ چرا که نبرد ما با اینان در این ساعت، آسانتر از نبرد با کسانی است که از پی میآیند.
حسین علیه السلام فرمود: «درست میگویی - ای زهیر -؛ ولی من آغاز کننده نخواهم بود تا آنان نبرد را آغاز کنند».
زُهَیر گفت: پس ما را ببر تا به کربلا برسیم. آن جا کنار فرات است. آن جا فرود میآییم و اگر با ما به نبرد پرداختند، با آنان نبرد میکنیم و از خداوند، مدد میجوییم.
چشمان حسین علیه السلام اشکآلود شد و سپس فرمود: «بار خدایا! بار خدایا! به تو پناه میبرم از کرب و بلا».
حسین علیه السلام در آن جا فرود آمد و حُر نیز با هزار جنگجو در برابرش فرود آمد.(1)
. وأصبَحَ الحُسَینُ علیه السلام مِن وَراءِ عُذَیبِ الهِجاناتِ، وإذا بِالحُرِّ بنِ یَزیدَ قَد ظَهَرَ لَهُ أیضاً فی جَیشِهِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: ما وَراءَکَ یَابنَ یَزیدَ! ألَیسَ قَد أمَرتَنا أن نَأخُذَ عَلَی الطَّریقِ فَأَخَذنا وقَبِلنا مَشورَتَکَ؟ فَقالَ: صَدَقتَ، ولکِن هذا کِتابُ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ قَد وَرَدَ عَلَیَّ، یُؤَنِّبُنی ویُعَنِّفُنی فی أمرِکَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: فَذَرنا حَتّی نَنزِلَ بِقَریَةِ نینَوی أوِ الغاضِرِیَّةِ، فَقالَ الحُرُّ: لا وَاللّهِ ما أستَطیعُ ذلِکَ، هذا رَسولُ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ مَعی، ورُبَّما بَعَثَهُ عَیناً عَلَیَّ.
قالَ: فَأَقبَلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام عَلی رَجُلٍ مِن أصحابِهِ یُقالُ لَهُ زُهَیرُ بنُ القَینِ البَجَلِیُّ، فَقالَ لَهُ: یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ! ذَرنا حَتّی نُقاتِلَ هؤُلاءِ القَومَ؛ فَإِنَّ قِتالَنا السّاعَةَ - نَحنُ وإیّاهُم - أیسَرُ عَلَینا وأهوَنُ مِن قِتالِ مَن یَأتینا مِن بَعدِهِم.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: صَدَقتَ یا زُهَیرُ! ولکِن ما کُنتُ بِالَّذی انذِرُهُم بِقِتالٍ حَتّی یَبتَدِرونی. فَقالَ لَهُ زُهَیرٌ: فَسِر بِنا حَتّی نَصیرَ بِکَربَلاءَ؛ فَإِنَّها عَلی شاطِئِ الفُراتِ، فَنَکونَ هُنالِکَ، فَإِن قاتَلونا قاتَلناهُم وَاستَعَنّا بِاللّهِ عَلَیهِم.
قالَ: فَدَمِعتَ عَینا الحُسَینِ علیه السلام، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ! ثُمَّ اللّهُمَّ! إنّی أعوذُ بِکَ مِنَ الکَربِ وَالبَلاءِ. قالَ: ونَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام فی مَوضِعِهِ ذلِکَ، ونَزَلَ الحُرُّ بنُ یَزیدَ حِذاءَهُ فی ألفِ فارِسٍ (الفتوح: ج 5 ص 80، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 234).
حُر گفت: بر ضدّ تو، ای ابا عبد اللّه!
حسین علیه السلام فرمود: «نیرو و توانی، جز از جانب خداوند بزرگ نیست».
سخنانی میان آنها رد و بدل شد، تا این که حسین علیه السلام به او فرمود: «اگر شما بر خلاف نامههایتان و خلاف فرستادگانتان رفتار میکنید، من به همان جایی باز میگردم که از آن آمدهام»؛ ولی حُر و یارانش، از این کار، ممانعت کردند.
حُر گفت: نه؛ لیکن - ای پسر پیامبر - راهی انتخاب کن که تو را به کوفه نبَرَد و به مدینه نرساند، تا نزد عبید اللّه بن زیاد، عذر داشته باشم که به راهی دیگر رفتهای.
آن گاه حسین علیه السلام، راه سمت چپ را انتخاب کرد تا به عُذَیب الهِجانات رسید.
سپس نامۀ عبید اللّه بن زیاد به حُر رسید که او را در کار حسین علیه السلام، سرزنش میکرد و دستور سختگیری میداد. در این هنگام، حُر و یارانش متعرّض آنان شدند و از حرکتشان، جلوگیری کردند. حسین علیه السلام به حُر فرمود: «مگر تو دستور ندادی که راهمان را کج کنیم؟».
حُر گفت: چرا؛ ولی نامۀ امیر عبید اللّه بن زیاد به دستم رسیده و مرا بر سختگیری بر تو، دستور
1) (1)
داده است و جاسوسی را بر من گماشته که [حتماً] این کار را انجام دهم.(1)
. وسارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی صارَ عَلی مَرحَلَتَینِ مِنَ الکوفَةِ، فَإِذا بِالحُرِّ بنِ یَزیدَ فی ألفِ فارِسٍ. فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: ألَنا أم عَلَینا؟ فَقالَ: بَل عَلَیکَ یا أبا عَبدِ اللّهِ، فَقالَ: لا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ العَلِیِّ العَظیمِ! ثُمَّ تَرادَّ القَولُ بَینَهُما، حَتّی قالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: فَإِذا کُنتُم عَلی خِلافِ ما أتَتنی بِهِ کُتُبُکُم، وقَدِمَت بِهِ عَلَیَّ رُسُلُکُم، فَإِنّی أرجِعُ إلَی المَوضِعِ الَّذی أتَیتُ مِنهُ؛ فَمَنَعَهُ الحُرُّ وأصحابُهُ مِن ذلِکَ، وقالَ: لا، بَل خُذ یَابنَ رَسولِ اللّهِ طَریقاً لا یُدخِلُکَ الکوفَةَ، ولا یوصِلُکَ إلَی المَدینَةِ، لِأَعتَذِرَ إلَی ابنِ زِیادٍ بِأَنَّکَ خالَفتَنِی الطَّریقَ. فَتَیاسَرَ الحُسَینُ علیه السلام، حَتّی وَصَلَ إلی عُذَیبِ الهِجاناتِ.
قالَ: فَوَرَدَ کِتابُ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ إلَی الحُرِّ یَلومُهُ فی أمرِ الحُسَینِ علیه السلام، ویَأمُرُهُ بِالتَّضییقِ عَلَیهِ. فَعَرَضَ لَهُ الحُرُّ وأصحابُهُ، ومَنَعوهُ مِنَ المَسیرِ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: ألَم تَأمُرنا بِالعُدولِ عَنِ الطَّریقِ؟
فَقالَ الحُرُّ: بَلی، ولکِنَّ کِتابَ الأَمیرِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ قَد وَصَلَ یَأمُرُنی فیهِ بِالتَّضییقِ عَلَیکَ، وقَد جَعَلَ عَلَیَّ عَیناً یُطالِبُنی بِذلِکَ (الملهوف: ص 137).
1) (1)
المناقب، ابن شهرآشوب: روز پنجشنبه، دوم محرّم سال 61 هجری، امام حسین علیه السلام و لشکرش را به سوی کربلا راندند. امام علیه السلام در آن جا فرود آمد و فرمود: «این جا، جایگاه کَرْب (رنج) و بَلاست. این جا، جایگاه مَرکبها و بار و بُنۀ ماست و [این جا] قتلگاه مردانمان و جای ریخته شدن خونمان است».(3)
تاریخ الطبری - به نقل از عمّار دُهْنی، از امام باقر علیه السلام -: حسین علیه السلام، حرکت کرد و جلوداران سپاه عبید اللّه بن زیاد، ایشان را دیدند. حسین علیه السلام چون چنین دید، راه خود را به سوی کربلا، کج کرد و پشت لشکر را به سوی نیزار و گیاه تازه قرار داد تا تنها در یک جبهه بجنگد، و فرود آمد و چادر زد. یارانش چهل و پنج سوار و صد پیاده بودند.(4)
المِحَن: لشکر سوارهنظام [عبید اللّه]، حسین علیه السلام را در وادی سِباع دیدند.... سپس گفتند: ای فرزند دختر پیامبر خدا! با ما حرکت کن.
1) (1)
. در بارۀ دیگر نقلها، ر. ک: ص 709 (بررسی تطبیقی روز ورود امام علیه السلام به کربلا).
2) (2) . نَزَلَ [الحُسَینُ علیه السلام بِکَربَلاءَ] وذلِکَ یَومُ الخَمیسِ، وهُوَ الیَومُ الثّانی مِنَ المُحَرَّمِ، سَنَةَ إحدی وسِتّینَ (الإرشاد: ج 2 ص 84؛ أنساب الأشراف: ج 3 ص 385).
3) (3) . فَساقُوا [الحُسَینَ علیه السلام وعَسکَرَهُ] إلی کَربَلاءَ یَومَ الخَمیسِ، الثّانِیَ مِنَ المُحَرَّمِ، سَنَةَ إحدی وسِتّینَ، ثُمَّ نَزَلَ وقالَ: هذا مَوضِعُ الکَربِ وَالبَلاءِ، هذا مُناخُ رِکابِنا، ومَحَطُّ رِحالِنا، ومَقتَلُ رِجالِنا، وسَفکُ دِمائِنا (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 97؛ مطالب السؤول: ص 75).
4) (4) . فَسارَ [الحُسَینُ علیه السلام]، فَلَقِیَتهُ أوائِلُ خَیلِ عُبَیدِ اللّهِ، فَلَمّا رَأی ذلِکَ عَدَلَ إلی کَربَلاءَ، فَأَسنَدَ ظَهرَهُ إلی قَصباءَ وخَلاً؛ کَیلا یُقاتِلَ إلّامِن وَجهٍ واحِدٍ، فَنَزَلَ وضَرَبَ أبنِیَتَهُ، وکانَ أصحابُهُ خَمسَةً وأربَعینَ فارِساً ومِئَةَ راجِلٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 389، تهذیب الکمال: ج 6 ص 427).
پیوسته به او امید [توافق] داشتند و گِرداگرد او، سواره حرکت کردند تا در کربلا، فرود آمدند.(1)
. فَلَقِیَهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام] الجَیشُ عَلی خُیولِهِم بِوادِی السِّباعِ... ثُمَّ قالوا: سِر بِنا یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ، فَما زالوا یَرجونَهُ، وأخَذوا بِهِ عَلَی النُّجُبِ حَتّی نَزَلوا بِکَربَلاءَ (المحن: ص 146، الإمامة و السیاسة: ج 2 ص 11).
1) (1)
بر پایۀ گزارشهای قطعی منابع تاریخی و حدیثی وتقویمهای تطبیقی، حادثۀ عاشورا، در دهم محرّم سال 61 هجری قمری واقع شده است، و بر اساس بیشتر تقویمهای تطبیقی، این حادثه، در بیستم مهرماه سال 59 شمسی(1)
. هیئت و نجوم اسلامی: ج 2 ص 226، نرمافزار نجوم اسلامی. در گاهنامۀ تطبیقی سه هزار ساله (ص 85)، روز عاشورا، برابر با 21 مهر دانسته شده است.
و دوازدهم اکتبر سال 680 میلادی،(2)روی داده است. اندکْ اختلافِ موجود در میان تقویمهای تطبیقی، بر سرِ روز وقوع حادثه (بیستم مهر و دوازدهم اکتبر) است و نه ماه و سال وقوع آن (مهرماه 59 و اکتبر 680).در این که روز ورود امام حسین علیه السلام به کربلا و همچنین روز عاشورا، مصادف با کدام یک از روزهای هفته بوده، گزارشها مختلف است. بیشتر منابع، ورود امام حسین علیه السلام و یارانش به کربلا را روز پنجشنبه دوم محرّم سال 61 هجری گزارش کردهاند،(3)بر اساس این گزارشها و نیز گزارشهایی که روز ورود امام علیه السلام به کربلا را چهارشنبه اوّل محرّم گزارش کردهاند(4)و همچنین گزارشهایی که تصریح کردهاند روز عاشورا، جمعه بوده،(5)باید گفت که حادثۀ عاشورا در روز جمعه دهم محرّم سال 61 هجری اتفاق افتاده است.
گزارش شماری دیگر از منابع، حاکی از آن است که حادثۀ عاشورا، در روز دوشنبه اتّفاق
1) (1)
2) (2) . هیئت و نجوم اسلامی: ج 2 ص 226. برخی نیز نهم و دهم اکتبر گفتهاند (ر. ک: التواریخ الهجریة: ص 93؛ تقویم تطبیقی هزار و پانصد سالۀ هجری قمری و میلادی: ص 13، گاهنامۀ تطبیقی سه هزار ساله: ص 85، نرمافزار نجوم اسلامی).
3) (3) . ر. ک: ص 701 ح 737 و ص 707 ح 741 و 742 و ص 734 ح 770. نیز، ر. ک: مقاتل الطالبیّین: ص 85؛ تجاربالأمم: ج 2 ص 68، روضة الواعظین: ص 99، بحار الأنوار: ج 44 ص 381.
4) (4) . ر. ک: ص 714 ح 751. نیز، ر. ک: الفتوح: ج 5 ص 83، مطالب السؤول: ص 75.
5) (5) . الإرشاد: ج 2 ص 95، تهذیب الأحکام: ج 6 ص 42؛ المستدرک علی الصحیحین: ج 3 ص 194 ش 4819، المعجمالکبیر: ج 3 ص 117 ش 2852، تاریخ الطبری: ج 5 ص 422، الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة): ج 1 ص 474.
افتاده است.(1)
. الکافی: ج 1 ص 463، تهذیب الأحکام: ج 6 ص 42، مجموعة نفیسة: ص 106 (تاج الموالید)، مجموعة نفیسة: ص 176 (تاریخ موالید الأئمّة و وفیاتهم)؛ تهذیب الکمال: ج 6 ص 446، التنبیه و الإشراف: ص 262.
همچنین در برخی از منابع، روز شنبه(2)یا چهارشنبه(3)گزارش شده است.بنا بر این، بر اساس یافتههای تاریخی، قویترین گزارش، حاکی از آن است که روز عاشورا، روز جمعه بوده و پس از آن، روز دوشنبه از شهرت بیشتری برخوردار است؛ امّا نکتۀ قابل توجّه، این است که محاسبات مبتنی بر تقویمهای تطبیقی، وقوع حادثه عاشورا را در هیچ یک از این دو روز، تأیید نمیکنند؛ بلکه بر اساس این محاسبات، روز عاشورا، چهارشنبه(4)یا سهشنبه(5)روی داده است. گفتنی است که برخی از پژوهشگران، در جمعبندی میان گزارشهای تاریخی و محاسبات نجومی، با توجّه به این که گاه محاسبات نجومی، با تقویم هِلالی محلّی (که تابع رؤیت است) یک روز اختلاف دارند، گزارشهایی را که روز عاشورا را دوشنبه ذکر کردهاند، ترجیح دادهاند.(6)
1) (1)
2) (2) . الإرشاد: ج 2 ص 133 و 95، تهذیب الأحکام: ج 6 ص 42، مجموعة نفیسة: ص 106 (تاج الموالید)؛ تاریخ الطبری: ج 5 ص 422، تهذیب الکمال: ج 6 ص 446، الثقات، ابن حبّان: ج 2 ص 309.
3) (3) . تاریخ خلیفة بن خیّاط: ص 178، الثقات، ابن حبّان: ج 2 ص 309.
4) (4) . ر. ک: التواریخ الهجریة: ص 93؛ تقویم تطبیقی هزار و پانصد ساله هجری قمری و میلادی: ص 13؛ گاهنامۀ تطبیقی سههزار ساله: ص 85.
5) (5) . در نرمافزار نجوم اسلامی (قم: مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی)، روز عاشورا، سهشنبه نهم اکتبر، ضبط شده است.
6) (6) . دمع السجوم: ص 202، هیئت و نجوم اسلامی: ج 2 ص 225-226.
گفتند: کربلا.
فرمود: «پیامبر صلی الله علیه و آله راست گفت. به درستی که این، سرزمینِ کَرْب (اندوه) و بلاست».(1)
. لَمّا احیطَ بِالحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام قالَ: مَا اسمُ هذِهِ الأَرضِ؟ قیلَ: کَربَلاءُ.
فَقالَ: صَدَقَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله إنَّها أرضُ کَربٍ وبَلاءٍ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 106 ح 2812 و ص 133 ح 2902، العقد الفرید: ج 3 ص 365).
من، چشمانتظار بودم، که حسین علیه السلام وارد شد و صدای گریۀ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را شنیدم. سَرَک کشیدم. دیدم حسین علیه السلام در دامان پیامبر صلی الله علیه و آله است و ایشان، گریهکنان، دست بر پیشانی خود میکشد. گفتم: به خدا سوگند، نفهمیدم کِی داخل شد!
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «جبرئیل، با ما در خانه بود و گفت: او (حسین) را دوست داری؟
گفتم: از دنیا [او را] دوست دارم.
جبرئیل گفت: بی تردید، امّتت، او را به زودی در سرزمینی به نام کربلا میکُشند».
[امّ سلمه گفت:] سپس جبرئیل، از خاک آن جا برگرفت و به پیامبر صلی الله علیه و آله نشان داد و حسین علیه السلام [سالها بعد،] هنگامی که او را برای کُشتنْ محاصره کردند، پرسید: «نام این سرزمین چیست؟».
گفتند: کربلا.
فرمود: «خدا و پیامبرش راست گفتند؛ سرزمینِ کَرْب (اندوه) و بلاست».(2)
فَقالَ: إنَّ جِبریلَ علیه السلام کانَ مَعَنا فِی البَیتِ، فَقالَ: تُحِبُّهُ؟ قُلتُ: أمّا مِنَ الدُّنیا فَنَعَم.
قالَ: إنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُ هذا بِأَرضٍ یُقالُ لَها: کَربَلاءُ، فَتَناوَلَ جِبریلُ علیه السلام مِن تُربَتِها، فَأَراهَا النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله.
فَلَمّا احیطَ بِحُسَینٍ علیه السلام حینَ قُتِلَ قالَ: مَا اسمُ هذِهِ الأَرضِ؟ قالوا: کَربَلاءُ، قالَ: صَدَقَ اللّهُ ورَسولُهُ، أرضُ کَربٍ وبَلاءٍ (المعجم الکبیر: ج 3 ص 108 ح 2819 و ج 23 ص 289 ح 637، کنز العمّال: ج 13 ص 656 ح 37666).
1) (1)
2) (2) . کانَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله جالِساً ذاتَ یَومٍ فی بَیتی، فَقالَ: لا یَدخُل عَلَیَّ أحَدٌ، فَانتَظَرتُ، فَدَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام، فَسَمِعتُ نَشیجَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَبکی، فَاطَّلَعتُ، فَإِذا حُسَینٌ علیه السلام فی حِجرِهِ، وَالنَّبِیُّ صلی الله علیه و آله یَمسَحُ جَبینَهُ، وهُوَ یَبکی، فَقُلتُ: وَاللّهِ، ما عَلِمتُ حینَ دَخَلَ.
گفتند: کربلا. به آن، زمینِ نینوا(1)
. در منطقۀ کوفه، ناحیهای است که به آن نینوا گفته میشود و کربلا - که حسین علیه السلام در آن کشته شد -، جزئی از آن است (معجم البلدان: ج 5 ص 339. نیز، ر. ک: نقشۀ شمارۀ 4 در پایان جلد 2).
نیز - که نام روستایی در این جاست -، میگویند.حسین علیه السلام فرمود: «سرزمین کرب و بلا. امّ سلمه، برایم گفته است: جبرئیل علیه السلام نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود و تو نیز [- که کودکی بودی -] با من بودی و گریه میکردی. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
"پسرم را رها کن!" و من، رهایت کردم. او تو را گرفت و در دامانش نهاد. جبرئیل علیه السلام [به او] گفت: آیا او را دوست میداری؟
فرمود: "آری".
گفت: امّت تو، او را به زودی میکُشند. میخواهی خاک سرزمینی را که در آن کشته میشود، به تو نشان دهم؟
فرمود: "آری".
جبرئیل علیه السلام، بال خود را بر زمین کربلا گشود و آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله نشان داد.
آن گاه که به حسین علیه السلام گفته شد: «این، سرزمینِ کربلاست»، آن را بویید و فرمود: «به خدا سوگند، این، همان سرزمینی است که جبرئیل علیه السلام به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خبر داده و من در آن، کشته میشوم».
نیز در گزارشی آمده است: حسین علیه السلام، مُشتی از خاک آن جا را برگرفت و بویید.(2)
قالَ: فَإِنَّ امَّتَکَ سَتَقتُلُهُ! قالَ: وإن شِئتَ أن ارِیَکَ تُربَةَ أرضِهِ الَّتی یُقتَلُ فیها؟ قالَ: نَعَم، قالَت: فَبَسَطَ جَبرَئیلُ علیه السلام جَناحَهُ عَلی أرضِ کَربَلا، فَأَراهُ إیّاها.
فَلَمّا قیلَ لِلحُسَینِ علیه السلام هذِهِ أرضُ کَربَلاءَ، شَمَّها وقالَ: هذِهِ - وَاللّهِ - هِیَ الأَرضُ الَّتی أخبَرَ بِها جَبرائیلُ علیه السلام رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وإنَّنی اقتَلُ فیها.
وفی رِوایَةٍ: قَبَضَ مِنها قَبضَةً، فَشَمَّها (تذکرة الخواصّ: ص 250).
گفتند: ای فرزند پیامبر خدا! این جا کربلاست.
1) (1)
2) (2) . قالَ الحُسَینُ علیه السلام: ما یُقالُ لِهذِهِ الأَرضِ؟ فَقالوا: کَربَلاءُ ویُقالُ لَها: أرضُ نِینَوی، قَریَةٌ بِها، فَبَکی، وقالَ: کَربٌ وبَلاءٌ؛ أخبَرَتنی امُّ سَلَمَةَ، قالَت: کانَ جَبرَئیلُ عِندَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وأنتَ مَعی، فَبَکَیتَ، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: دَعِی ابنی، فَتَرَکتُکَ، فَأَخَذَکَ ووَضَعَکَ فی حِجرِهِ، فَقالَ جَبرَئیلُ علیه السلام: أتُحِبُّهُ؟ قالَ: نَعَم.
حسین علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، این، روزِ کرب و بلاست و این جا، همان جایی است که خونهای ما در آن، ریخته و حرمت ما، شکسته میشود».(1)
. سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی نَزَلَ کَربَلاءَ، فَقالَ: أیُّ مَوضِعٍ هذا؟ فَقیلَ: هذا کَربَلاءُ یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
فَقالَ: هذا - وَاللّهِ - یَومُ کَربٍ وبَلاءٍ، وهذَا المَوضِعُ الَّذی یُهَراقُ فیهِ دِماؤُنا، ویُباحُ فیهِ حَریمُنا (الأمالی، صدوق: ص 219 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 315 ح 1).
در آن جا، پریشانخاطر شد و پرسید: «ما در چه منزلی فرود آمدهایم؟».
گفتند: در کربلا.
حسین علیه السلام فرمود: «این، روزِ کرب و بلاست».(2)
گفته شد: کربلا.
فرمود: «فرود آیید که - به خدا سوگند -، این جا، محلّ فرود آمدن مَرکبهایمان و ریخته شدن خونهایمان است! به خدا سوگند، این جا قبر ما میشود و به خدا سوگند، این جا خانوادۀ ما اسیر میشوند. اینها را جدّم به من فرموده است».(3)
فَقالَ: انزِلوا، هاهُنا - وَاللّهِ - مَحَطُّ رِکابِنا، وسَفکُ دِمائِنا، هاهُنا - وَاللّهِ - مَخَطُّ قُبورِنا، وهاهُنا - وَاللّهِ - سَبیُ حَریمِنا، بِهذا حَدَّثَنی جَدّی (الملهوف: ص 139، مثیر الأحزان: ص 49).
حسین علیه السلام، لَختی به ایشان نگریست و گریست و فرمود: «خدایا! ما خاندان پیامبرت محمّد صلی الله علیه و آله هستیم و از حرم جدّمان، بیرون رانده شدهایم و بنی امیّه، بر ما ستم کردهاند. حقّ ما را [از ایشان] بگیر و بر این قوم کافر، یاریمان ده».
1) (1)
2) (2) . سارَ [الحُسَینُ علیه السلام] حَتّی نَزَلَ بِکَربَلاءَ، فَاضطَرَبَ فیهِ، ثُمَّ قالَ: أیُّ مَنزِلٍ نَحنُ بِهِ؟ قالوا: بِکَربَلاءَ. فَقالَ: یَومُ کَربٍ وبَلاءٍ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 464، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 311).
3) (3) .... ثُمَّ إنَّ الحُسَینَ علیه السلام قامَ ورَکِبَ، وصارَ کُلَّما أرادَ المَسیَر یَمنَعونَهُ تارَةً، ویُسایِرونَهُ اخری، حَتّی بَلَغَ کَربَلاءَ، وکانَ ذلِکَ فِی الیَومِ الثّانی مِنَ المُحَرَّمِ، فَلَمّا وَصَلَها قالَ: مَا اسمُ هذِهِ الأَرضِ؟ فَقیلَ: کَربَلاءُ.
4) (4) . عُذَیب الهِجانات، منطقهای در نزدیکی قادسیه در عراق، بوده است (ر. ک: نقشۀ شمارۀ 3 در پایان جلد 2).
سپس حسین علیه السلام در میان خانوادهاش بانگ زد و از آن جا حرکت کرد تا روز چهارشنبه یا پنجشنبه، دوم محرّم سال 61 [هجری] در کربلا فرود آمد. به یارانش رو کرد و فرمود: «آیا این جا کربلاست؟».
گفتند: آری.
حسین علیه السلام به یارانش فرمود: «فرود آیید که این جا، جایگاه اندوه و بلاست! این جا، محلّ فرود آمدن مَرکبهایمان، و این جا محلّ بار و بُنۀ ما و ریخته شدن خونمان است».
آنها پیاده شدند و بارهایشان را در جایی کنارۀ فرات، فرود آوردند و خیمهای را برای حسین علیه السلام و همسران و فرزندانش، بر پا کردند و خویشان حسین علیه السلام، گِرداگِرد خیمۀ او، خیمه زدند(1)
. در مقتل الحسین خوارزمی، این افزوده آمده است: امام علیه السلام فرمود: «به راستی که مردم، بندگان دنیایند و دین، فقط بازیچهای بر سرِ زبان آنهاست. تا آن جا که زندگیشان اقتضا دارد، گِرد آن میچرخند و زمانی که در بوتۀ آزمایش گذاشته شوند، دینداران، اندک اند».
.(2)قالَ: ثُمَّ صاحَ الحُسَینُ علیه السلام فی عَشیرَتِهِ، ورَحَلَ مِن مَوضِعِهِ ذلِکَ، حَتّی نَزَلَ کَربَلاءَ فی یَومِ الأَربِعاءِ، أو یَومِ الخَمیسِ، وذلِکَ فِی الثّانی مِنَ المُحَرَّمِ، سَنَةَ إحدی وسِتّینَ، ثُمَّ أقبَلَ إلی أصحابِهِ، فَقالَ لَهُم: أهذِهِ کَربَلاءُ؟ فَقالوا: نَعَم.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِأَصحابِهِ: انزِلوا، هذا مَوضِعُ کَربٍ وبَلاءٍ، هاهُنا مُناخُ رِکابِنا، ومَحَطُّ رِحالِنا، وسَفکُ دِمائِنا.
قالَ: فَنَزَلَ القَومُ، وحَطُّوا الأَثقالَ ناحِیَةً مِنَ الفُراتِ، وضُرِبَت خَیمَةُ الحُسَینِ علیه السلام لِأَهلِهِ وبَنیهِ، وضَرَبَ عَشیرَتُهُ خِیامَهُم مِن حَولِ خَیمَتِهِ (الفتوح: ج 5 ص 83، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 236).
حُر، نامه را خواند و سپس، آن را به حسین علیه السلام داد و گفت: ناگزیر از اجرای فرمان امیر عبید اللّه بن زیاد هستم. پس همین جا فرود بیا و بهانهای علیه من به دست امیر مده.
1) (1)
2) (2) . خَرَجَ الحُسَینُ علیه السلام ووُلدُهُ وإخوَتُهُ وأهلُ بَیتِهِ - رَحمَةُ اللّهِ عَلَیهِم - بَینَ یَدَیهِ، فَنَظَرَ إلَیهِم ساعَةً وبَکی، وقالَ: اللّهُمَّ إنّا عِترَةُ نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، وقَد اخرِجنا وطُرِدنا عَن حَرَمِ جَدِّنا، وتَعَدَّت بَنو امَیَّةَ عَلَینا، فَخُذ بِحَقِّنا، وَانصُرنا عَلَی القَومِ الکافِرینَ.
حسین علیه السلام فرمود: «اندکی با ما تا این روستای غاضِریه - که در تیررَسِ ماست - و یا آن یک که سَقَبه نام دارد، راه بیا تا در یکی از آن دو، فرود بیاییم».
حُر گفت: امیر، به من نوشته که تو را جایی بدون آب، فرود بیاورم و چارهای جز اجرای فرمانش نیست.
زُهَیر بن قَین به حسین علیه السلام گفت: پدر و مادرم فدایت باد، ای فرزند پیامبر خدا! به خدا سوگند، اگر نیروی کمکی هم به ایشان نرسد، میتوانند با ما بجنگند [و بر ما غلبه کنند]. چگونه میشود اگر بر ایشان، افزوده هم بشود؟ پس بشتاب تا با همینها بجنگیم [و کار را تمام کنیم] که جنگ با اینها، از جنگیدن با کسانی که به اینها افزوده میشوند، برای ما آسانتر است.
حسین علیه السلام فرمود: «من، آغاز کردن جنگ را ناخوش میدارم، مگر آن که آنان، [جنگ را] شروع کنند».
زُهَیر گفت: در این جا، روستایی نزدیک ما و کنار رود فرات هست که از فراوانیِ گیاه و پیچ و خمهایش، مانند دژ است و فرات، آن را از سه طرف، در میان گرفته است.
حسین علیه السلام فرمود: «نام این روستا چیست؟».
گفت: عَقْر.
حسین علیه السلام فرمود: «از عَقْر، به خدا پناه میبریم!».
آن گاه، حسین علیه السلام به حُر فرمود: «با ما اندکی بیا. سپس، فرود میآییم».
سپس با هم حرکت کردند تا به کربلا رسیدند. حُر و یارانش، جلوی [لشکر] امام حسین علیه السلام ایستادند و آنان را از ادامۀ مسیر، باز داشتند. حُر گفت: همین جا فرود بیا که فرات، نزدیک است.
حسین علیه السلام فرمود: «نام این جا چیست؟».
به ایشان گفتند: کربلا.
حسین علیه السلام فرمود: دارای کَرْب (اندوه) و بلاست و پدرم هنگام حرکتش به سوی صِفّین، از این جا گذشت و من با او بودم. ایستاد و از آن پرسید. نامش را به او گفتند. پس فرمود: «این جا، جایگاه فرود آمدن مَرکبهایشان، و این جا، جایگاه ریخته شدن خونهایشان است».
موضوع را پرسیدند. فرمود: «کاروانی از خاندان محمّد صلی الله علیه و آله، این جا فرود میآیند».
سپس حسین علیه السلام فرمان داد که بارهایش را در آن جا، فرود آوردند که روز چهارشنبه، اوّل محرّم سال 61 [هجری] بود.(1)
. وسارَ الحُسَینُ علیه السلام مِن قَصرِ بَنی مُقاتِلٍ، ومَعَهُ الحُرُّ بنُ یَزیدَ، کُلَّما أرادَ أن یَمیلَ نَحوَ البادِیَةِ مَنَعَهُ، حَتَّی انتَهی إلَی -
1) (1)
سپس با دستانش به زمین زد و مُشتی از خاک آن را بر گرفت و آن را بویید و فرمود: «وه که چه خونهایی بر آن، ریخته میشود!».
بعدها حسین علیه السلام آمد و در کربلا، فرود آمد. من، در میان سوارانی بودم که ابن زیاد، آنها را به سوی حسین علیه السلام، روانه کرده بود. هنگامی که رسیدم، گویی به جایگاه علی علیه السلام و اشاره با
دستش مینگریستم. اسبم را چرخاندم و به سوی حسین بن علی علیه السلام باز گشتم و بر او، سلام دادم و به او گفتم: پدرت، داناترینِ مردم بود و من، در فلان موقع، کنارش بودم. چنین و چنان فرمود.
به خدا سوگند، تو در این زمان، کُشته میشوی!
حسین علیه السلام فرمود: «تو میخواهی چه کنی؟ آیا به ما میپیوندی، یا به خانوادهات ملحق میشوی؟».
گفتم: به خدا سوگند، من، فردی بدهکار و عیالوارم، و گمانی نمیبرم، جز آن که به خانوادهام ملحق میشوم.
حسین علیه السلام فرمود: «حال که به ما نمیپیوندی، نیازت را از این مال (مالی که پیشِ رویش نهاده شده بود)، بردار، پیش از آن که بر تو، حرام شود. سپس، خود را نجات بده که - به خدا سوگند -، هر کس فریاد یاریخواهیِ ما و برق شمشیرها را ببیند و یاریمان ندهد، بر زبان پیامبر صلی الله علیه و آله، لعن شده است».
گفتم: به خدا سوگند، امروز، هر دو کار را با هم انجام نمیدهم. مالت را بگیرم و رهایت کنم؟!
مرد ضَبّی، باز گشت و حسین علیه السلام را وا نهاد.(1)
. شَهِدتُ عَلِیّاً علیه السلام حینَ نَزَلَ کَربَلاءَ، فَانطَلَقَ، فَقامَ ناحِیَةً، فَأَومَأَ بِیَدِهِ، فَقالَ: مُناخُ رِکابِهِم أمامَهُ، ومَوضِعُ رِحالِهِم عَن یَسارِهِ، فَضَرَبَ بِیَدَیهِ الأَرضَ، فَأَخَذَ مِنَ الأَرضِ قَبضَةً، فَشَمَّها فَقالَ: واحَبَّذَا الدِّماءُ یُسفَکُ فیهِ.
ثُمَّ جاءَ الحُسَینُ علیه السلام فَنَزَلَ کَربَلاءَ. قالَ الضَّبِّیُّ: فَکُنتُ فِی الخَیلِ الَّتی بَعَثَهَا ابنُ زِیادٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام؛ فَلَمّا قَدِمتُ فَکَأَنَّما نَظَرتُ إلی مَقامِ عَلِیٍّ علیه السلام وإشارَتِهِ بِیَدِهِ، فَقَلَبتُ فَرَسی، ثُمَّ انصَرَفتُ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام فَسَلَّمتُ عَلَیهِ، وقُلتُ لَهُ: إنَّ أباکَ کانَ أعلَمَ النّاسِ، وإنّی شَهِدتُهُ فی زَمَنِ کَذا وکَذا قالَ: کَذا وکَذا، وإنَّکَ - وَاللّهِ - لَمَقتولٌ السّاعَةَ.
قالَ: فَما تُریدُ أن تَصنَعَ أنتَ؟ أتَلحَقُ بِنا، أم تَلحَقُ بِأَهلِکَ؟
قُلتُ: وَاللّهِ، إنَّ عَلَیَّ لَدَیناً، وإنَّ لی لَعِیالاً، وما أظُنُّ إلّاسَأَلحَقُ بِأَهلی.
قالَ: أمّا لا، فَخُذ مِن هذَا المالِ حاجَتَکَ - وإذا مالٌ مَوضوعٌ بَینَ یَدَیهِ - قَبلَ أن یَحرُمَ عَلَیکَ، ثُمَّ النَّجاءَ، فَوَاللّهِ، لا یَسمَعُ الدّاعِیَةَ أحَدٌ ولا یَرَی البارِقَةَ أحَدٌ ولا یُعینُنا، إلّاکانَ مَلعوناً عَلی لِسانِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله.
قالَ: قُلتُ: وَاللّهِ، لا أجمَعُ الیَومَ أمرَینِ: آخُذُ مالَکَ، وأخذُلُکَ. فَانصَرَفَ وتَرَکَهُ (المطالب العالیة: ج 4 ص 326 ح 4517).
ر. ک: ص 176 (بخش سوم/فصل دوم/پیشگویی پیامبر علیه السلام در بارۀ شهادت امام حسین علیه السلام) و ص 212 (فصل سوم/پیشگویی امیر مؤمنان علیه السلام در بارۀ شهادت امام حسین علیه السلام).
1) (1)
خویشاوندان هاشمیاش. امّا بعد، گویی که دنیا، هیچ گاه نبوده است و آخرت، همیشه هست.
والسّلام!».(1)
. کَتَبَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام إلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ [أیِ ابنِ الحَنَفِیَّةِ] مِن کَربَلاءَ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ إلی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ ومَن قِبَلَهُ مِن بَنی هاشِمٍ:
أمّا بَعدُ، فَکَأَنَّ الدُّنیا لَم تَکُن، وکَأَنَّ الآخِرَةَ لَم تَزَل، وَالسَّلامُ (کامل الزیارات: ص 158 ح 196، بحار الأنوار: ج 45 ص 87 ح 23).
«تو در چه حالی هستی، هنگامی که در دوراهیِ بر گُزیدن بهشت یا دوزخ، قرار میگیری و دوزخ را بر میگزینی؟!».(2)
عمر گفت: مرا معاف بدار؛ امّا ابن زیاد نپذیرفت. عمر گفت: امشب را به من مهلت بده.
به او مهلت داد. عمر، در کارش اندیشید و چون صبح شد، نزد ابن زیاد آمد و آنچه را بِدان فرمان یافته بود، پذیرفت. سپس عمر بن سعد، به سوی امام علیه السلام، روانه شد.(3)
1) (1)
2) (2) . قالَ عَلِیٌّ علیه السلام لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ: کَیفَ أنتَ إذا قُمتَ مَقاماً تُخَیَّرُ فیهِ بَینَ الجَنَّةِ وَالنّارِ، فَتَختارُ النّارَ؟! (تهذیب الکمال: ج 21 ص 359، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 683).
3) (3) . کانَ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ قَد وَلّاهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ الرَّیَّ، وعَهِدَ إلَیهِ عَهدَهُ، فَقالَ: اکفِنی هذَا الرَّجُلَ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام]. قالَ: أعفِنی، فَأَبی أن یُعفِیَهُ، قالَ: فَأَنظِرنِی اللَّیلَةَ، فَأَخَّرَهُ، فَنَظَرَ فی أمرِهِ، فَلَمّا أصبَحَ غَدا عَلَیهِ راضِیاً بِما امِرَ بِهِ، فَتَوَجَّهَ إلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 389، تهذیب الکمال: ج 6 ص 427).
هنگامی که ماجرای امام حسین علیه السلام پیش آمد و ایشان، به سوی کوفه حرکت کرد، ابن زیاد، عمر بن سعد را فرا خواند و گفت: به سوی حسین، حرکت کن. هنگامی که از کار ما و او فارغ شدیم، به سوی فرمانروایی خود میروی.
عمر بن سعد به او گفت: خدایت رحمت کند! اگر میتوانی مرا معاف بداری، معاف بدار.
عبید اللّه به او گفت: آری؛ به شرط آن که فرمان [حکومت ری] را به ما، باز گردانی.
هنگامی که ابن زیاد، این را گفت، عمر بن سعد گفت: امروز را به من، مهلت بده تا بیندیشم.
او باز گشت تا با خیرخواهانش، مشورت کند. با هیچ کس مشورت نکرد، جز آن که او را [از پذیرش این کار،] باز داشت. حمزه پسر مُغَیرة بن شُعبه - که خواهرزادهاش بود -، آمد و گفت:
ای دایی! تو را به خدا سوگند میدهم که مبادا به سوی حسین، حرکت کنی و خدایت را نافرمانی کرده، قطع رَحِم کنی! به خدا سوگند، اگر همۀ دنیا و زمین و داراییهایش، از آنِ تو باشد و از آنها دست بشویی، برایت بهتر است از آن که خدا را دیدار کنی، در حالی که [ریختن] خون حسین علیه السلام را به گردن داری!
عمر بن سعد به او گفت: بی گمان، به خواست خدا، این کار را میکنم.
هشام میگوید: عَوانة بن حَکَم، از عمّار بن عبد اللّه بن یَسار جُهَنی، از پدرش نقل میکند که گفت: بر عمر بن سعد، وارد شدم. او فرمان یافته بود تا به سوی حسین علیه السلام برود. به من گفت: امیر (ابن زیاد) به من فرمان داده که به سوی حسین بروم؛ ولی من نپذیرفتهام.
به او گفتم: کار درستی کردهای. خدا، هدایتت کند! به گردن دیگری بینداز. انجام نده و به سوی حسین، مرو.
از نزدش بیرون آمدم. کسی نزدم آمد و گفت: این، عمر بن سعد است که مردم را برای حرکت به سوی حسین، فرا میخوانَد.
1) (1)
. دَستَبی: دشتْآبی؛ دستَوا. امروزه دشت قزوین نامیده میشود که در جنوب شهر قزوینْ واقع است و بویین زهرا وآوَج در آن قرار گرفتهاند (ر. ک: جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص 239).
پس نزد او رفتم. نشسته بود و هنگامی که مرا دید، رویش را برگردانْد. دانستم که تصمیم به حرکت و رویارویی با حسین علیه السلام گرفته است. لذا از نزدش بیرون آمدم.
عمر بن سعد، به سوی ابن زیاد رفت و گفت: خداوند، کارت را به صلاح دارد! تو، این کار و عهد فرمانروایی را به من سپردهای و مردم، آن را شنیدهاند. اگر صلاح میبینی، آن را تنفیذ کن و کس دیگری را از میان بزرگان کوفه، به سوی حسین، روانه کن، که من برای تو در جنگ، سودمندتر و با کفایتتر از آنها نیستم.
سپس، تنی چند را نام بُرد.
ابن زیاد به او گفت: بزرگان کوفه را به من معرّفی نکن و برای فرستادن کسی، از تو مشورتی نخواستهام. اگر با لشکر ما میروی، برو؛ و گر نه، فرمانِ ما را باز گردان.
عمر نیز چون پافشاری او را دید، گفت: میروم.
عمر، با چهار هزار نفر، حرکت کرد و فردای روز رسیدن حسین علیه السلام به نینوا، به آن جا رسید.(1)
. کانَ سَبَبُ خُروجِ ابنِ سَعدٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام أنَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ بَعَثَهُ عَلی أربَعَةِ آلافٍ مِن أهلِ الکوفَةِ یَسیرُ بِهِم إلی دَستَبی، وکانَتِ الدَّیلَمُ قَد خَرَجوا إلَیها، وغَلَبوا عَلَیها، فَکَتَبَ إلَیهِ ابنُ زِیادٍ عَهدَهُ عَلَی الرَّیِّ، وأمَرَهُ بِالخُروجِ، فَخَرَجَ مُعَسکِراً بِالنّاسِ بِحَمّامِ أعیَنَ.
فَلَمّا کانَ مِن أمرِ الحُسَینِ علیه السلام ما کانَ، وأقبَلَ إلَی الکوفَةِ، دَعَا ابنُ زِیادٍ عُمَرَ بنَ سَعدٍ، فَقالَ: سِر إلَی الحُسَینِ، فَإِذا فَرَغنا مِمّا بَینَنا وبَینَهُ سِرتَ إلی عَمَلِکَ.
فَقالَ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعدٍ: إنَ رَأَیتَ - رَحِمَکَ اللّهُ - أن تُعفِیَنی فَافعَل، فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ: نَعَم، عَلی أن تَرُدَّ لَنا عَهدَنا، قالَ: فَلَمّا قالَ لَهُ ذاکَ، قالَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ: أمهِلنِی الیَومَ حَتّی أنظُرَ، قالَ: فَانصَرَفَ عُمَرُ یَستَشیرُ نُصَحاءَهُ، فَلَم یَکُن یَستَشیرُ أحَداً إلّانَهاهُ.
قالَ: وجاءَ حَمزَةُ بنُ المُغیرَةِ بنِ شُعبَةَ، وهُوَ ابنُ اختِهِ، فَقالَ: أنشُدُکَ اللّهَ - یا خالِ - أن تَسیرَ إلَی الحُسَینِ، فَتَأثَمَ بِرَبِّکَ وتَقطَعَ رَحِمَکَ! فَوَاللّهِ، لَأَن تَخرُجَ مِن دُنیاکَ ومالِکَ وسُلطانِ الأَرضِ کُلِّها - لَو کانَ لَکَ - خَیرٌ لَکَ مِن أن تَلقَی اللّهَ بِدَمِ الحُسَینِ!
فَقالَ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعدٍ: فَإِنّی أفعَلُ إن شاءَ اللّهُ.
قالَ هِشامٌ: حَدَّثَنی عَوانَةُ بنُ الحَکَمِ، عَن عَمّارِ بنِ عَبدِ اللّهِ بنِ یَسارٍ الجُهَنِیِّ عَن أبیهِ، قالَ: دَخَلتُ عَلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ وقَد امِرَ بِالمَسیرِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَقالَ لی: إنَّ الأَمیرَ أمَرَنی بِالمَسیرِ إلَی الحُسَینِ، فَأَبَیتُ ذلِکَ عَلَیهِ، فَقُلتُ لَهُ: أصابَ اللّهُ بِکَ، أرشَدَکَ اللّهُ، أحِل فَلا تَفعَل ولا تَسِر إلَیهِ.
قالَ: فَخَرَجتُ مِن عِندِهِ، فَأَتانی آتٍ، وقالَ: هذا عُمَرُ بنُ سَعدٍ یَندُبُ النّاسَ إلَی الحُسَینِ، قالَ: فَأَتَیتُهُ فَإِذا هُوَ جالِسٌ، فَلَمّا رَآنی أعرَضَ بِوَجهِهِ، فَعَرَفتُ أنَّهُ قَد عَزَمَ عَلَی المَسیرِ إلَیهِ، فَخَرَجتُ مِن عِندِهِ.
قالَ: فَأَقبَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ إلَی ابنِ زِیادٍ، فَقالَ: أصلَحَکَ اللّهُ، إنَّکَ وَلَّیتَنی هذَا العَمَلَ، وکَتَبتَ لِیَ العَهدَ، وسَمِعَ بِهِ النّاسُ، فَإِن رَأَیتَ أن تُنفِذَ لی ذلِکَ فَافعَل، وَابعَث إلَی الحُسَینِ فی هذَا الجَیشِ مِن أشرافِ الکوفَةِ مَن لَستُ بِأَغنی ولا أجزَأَ عَنکَ فی الحَربِ مِنهُ، فَسَمّی لَهُ اناساً.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: لا تُعلِمنی بِأَشرافِ أهلِ الکوفَةِ، ولَستُ أستَأمِرُکَ فیمَن اریدُ أن أبعَثَ! إن سِرتَ بِجُندِنا، وإلّا فَابعَث إلَینا بِعَهدِنا.
فَلَمّا رَآهُ قَد لَجَّ، قالَ: فَإِنّی سائِرٌ.
قالَ: فَأَقبَلَ فی أربَعَةِ آلافٍ حَتّی نَزَلَ بِالحُسَینِ علیه السلام مِنَ الغَدِ مِن یَومَ نَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام نِینَوی (تاریخ الطبری: ج 5 ص 409، تاریخ دمشق: ج 45 ص 49).
1) (1)
هیچ کس به او پاسخی نداد. ابن زیاد، به عمر بن سعد بن ابی وقّاص، توجّه کرد که چند روز پیش، فرمان حکومت ری و دَستَبی را برایش صادر کرده و فرمان جنگ با دیلم را به او داده بود و قصد راه افتادن به سوی آن جا را داشت. چون چنین شد، به او رو کرد و گفت: میخواهم که به سوی جنگ با حسین بن علی علیه السلام بروی، و چون ما از گرفتاریِ او آسوده شدیم، به سوی فرمانداری خود میروی، إن شاء اللّه!
عمر به او گفت: ای امیر! اگر میتوانی که مرا از جنگ با حسین بن علی علیه السلام معاف داری، معاف دار!
ابن زیاد گفت: تو را معاف داشتم. فرمانی را که [برای حکومت] برایت نوشته بودیم، به ما باز گردان و در خانهات بنشین تا کسی جز تو را روانه کنیم!
عمر به او گفت: امروز را به من، مهلت بده تا در کارم بیندیشم.
ابن زیاد گفت: به تو مهلت میدهم.
عمر به خانهاش باز گشت و با برخی از برادران و افراد مورد اعتماد خود، به مشورت پرداخت. هیچ کدام، جز این نگفتند که: از خدا پروا کن و این کار را مکن!
حمزه، پسر مُغَیرة بن شُعبه، خواهرزادهاش، نزد او آمد و گفت: ای دایی! تو را به خدا سوگند میدهم که مبادا به سوی حسین بن علی بروی که خدایت را نافرمانی کرده، رَحِمت را قطع کردهای! تو را به سلطنت زمین، چه کار؟ از خدا، پروا کن که مبادا روز قیامت، با خون حسین پسر فاطمه، بر خدا وارد شوی!
عمر، ساکت مانْد؛ امّا محبّت مُلک ری، در دلش بود. بامداد، به سوی ابن زیاد رفت و بر او وارد شد. ابن زیاد گفت: چه تصمیمی گرفتی، ای عمر؟
گفت: ای امیر! تو این فرمانداری را به من سپرده و این پیمان نامه را برایم نوشتهای و مردم،
[خبر] آن را شنیدهاند. در شهر کوفه، بزرگانی هستند [که به جنگ حسین بروند].
سپس، آنها را شِمُرد.
عبید اللّه بن زیاد، به او گفت: من، بزرگان کوفه را از تو بهتر میشناسم و از تو، جز این نمیخواهم که این گِره را بگشایی و از محبوبان و نزدیکان من بشوی؛ وگر نه، فرمان ما را باز گردان و در خانهات بنشین که ما تو را مجبور نمیکنیم!
عمر، ساکت مانْد. ابن زیاد به او گفت: ای پسر سعد! به خدا سوگند، اگر به سوی حسین علیه السلام حرکت نکنی و نبرد با او را بر عهده نگیری و آنچه او را ناراحت میکند، برای ما نیاوری، گردنت را میزنم و اموالت را تاراج میکنم.
عمر گفت: فردا، به یاری خدا، به سوی او حرکت میکنم.
ابن زیاد، به او پاداش خوبی داد و به او انعام و عطای فراوان داد و صِله بخشید و چهار هزار سوار را همراهش کرد و به او گفت: حرکت کن تا بر حسین بن علی علیه السلام، فرود آیی.(1)
. جَمَعَ [ابنُ زِیادٍ] أصحابَهُ، وقالَ: أیُّهَا النّاسُ! مَن مِنکُم تَوَلّی قِتالَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ وَلِیَ وِلایَةَ أیِّ بَلَدٍ شاءَ؟ فَلَم یُجِبهُ أحَدٌ بِشَیءٍ.
قالَ: فَالتَفَتَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ، وقَد کانَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ قَبلَ ذلِکَ بِأَیّامٍ قَد عَقَدَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عَقداً ووَلّاهُ الرَّیَّ ودَستَبی، وأمَرَهُ بِحَربِ الدَّیلَمِ، فَأَرادَ أن یَخرُجَ إلَیها، فَلَمّا کانَ ذلِکَ الیَومُ أقبَلَ عَلَیهِ ابنُ زِیادٍ، فَقالَ: اریدُ أن تَخرُجَ إلی قِتالِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ، فَإِذا نَحنُ فَرَغنا مِن شُغُلِهِ سِرتَ إلی عَمَلِکَ إن شاءَ اللّهُ.
فَقالَ لَهُ عُمَرُ: أیُّهَا الأَمیرُ! إن أرَدتَ أن تُعفِیَنی مِن قِتالِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ فَافعَل!
فَقالَ: قَد أعفَیتُکَ، فَاردُد إلَینا عَهدَنَا الَّذی کَتَبناهُ لَکَ، وَاجلِس فی مَنزِلِکَ نَبعَثُ غَیرَکَ.
فَقالَ لَهُ عُمَرُ: أمهِلنِی الیَومَ حَتّی أنظُرَ فی أمری. قالَ: قَد أمهَلتُکَ. فَانصَرَفَ عُمَرُ إلی مَنزِلِهِ وجَعَلَ یَستَشیرُ بَعضَ إخوانِهِ ومَن یَثِقُ بِهِ، فَلَم یُشِر عَلَیهِ أحَدٌ بِشَیءٍ غَیرَ أنَّهُ یَقولُ لَهُ: اتَّقِ اللّهَ ولا تَفعَل!
قالَ: وأقبَلَ عَلَیهِ حَمزَةُ بنُ المُغیرَةِ بنِ شُعبَةَ، وهُوَ ابنُ اختِهِ، فَقالَ: أنشُدُکَ اللّهَ - یا خالِ - أن تَسیرَ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ، فَإِنَّکَ تَأثَمُ بِرَبِّکَ، وتَقطَعُ رَحِمَکَ، وما لَکَ ولِسُلطانِ الأَرضِ؟ اتَّقِ اللّهَ أن تَتَقَدَّمَ یَومَ القِیامَةِ بِدَمِ الحُسَینِ ابنِ فاطِمَةَ.
قالَ: فَسَکَتَ عُمَرُ وفی قَلبِهِ مِنَ الرَّیِّ.
فَلَمّا أصبَحَ أقبَلَ حَتّی دَخَلَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَقالَ: ما عِندَکَ یا عُمَرُ؟ فَقالَ: أیُّهَا الأَمیرُ! إنَّکَ قَد وَلَّیتَنی هذَا الأَمرَ وکَتَبتَ لی هذَا العَهدَ، وقَد سَمِعَ بِهِ النّاسُ، وفِی الکوفَةِ أشرافٌ - وعَدَّهُم - فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: أنَا أعلَمُ مِنکَ بِأَشرافِها، وما اریدُ مِنکَ إلّاأن تَکشِفَ هذِهِ الغُمَّةَ، وأنتَ الحَبیبُ القَریبُ، وإلَّا اردُد عَلَینا عَهدَنا وَالزَم مَنزِلَکَ، فَإِنّا لا نُکرِهُکَ.
قالَ: فَسَکَتَ عُمَرُ، فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: یَابنَ سَعدٍ، وَاللّهِ، لَئِن لَم تَسِر إلَی الحُسَینِ وتَتَوَّلَ حَربَهُ وتَقدَم عَلَینا بِما یَسوؤُهُ، لَأَضرِبَنَّ عُنُقَکَ، ولَأَنهَبَنَّ أموالَکَ.
قالَ: فَإِنّی سائِرٌ إلَیهِ غَداً إن شاءَ اللّهُ، فَجَزاهُ ابنُ زِیادٍ خَیراً، ووَصَلَهُ وأعطاهُ وحَیّاهُ، ودَفَعَ إلَیهِ أربَعَةَ آلافِ فارِسٍ، وقالَ لَهُ: سِر حَتّی تَنزِلَ بِالحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ (الفتوح: ج 5 ص 85، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 239).
1) (1)
عمر گفت: در این صورت، انجام میدهم.
قبیلۀ عمر، بنی زُهْره، نزدش آمدند و گفتند: تو را به خدا سوگند میدهیم که مبادا رویارویی با حسین را به عهده بگیری که دشمنی را میان ما و بنی هاشم، بر جا میگذارد!
عمر، به سوی عبید اللّه باز گشت و خواست که او را معاف بدارد؛ امّا ابن زیاد نپذیرفت. لذا او مصمّم شد و به سوی حسین علیه السلام، حرکت کرد.
آن هنگام، پنجاه تن همراه حسین علیه السلام بودند و بیست تن نیز از لشکر [عمر] به او پیوستند و از خویشان نیز نوزده مرد، در کنار امام علیه السلام بودند. چون امام حسین علیه السلام دید که عمر بن سعد با همراهانش، قصد او را کرده است، فرمود: «ای مردم! گوش دهید. خداوند، بر شما، رحمت آورد! ما را با شما چه کار؟! ای کوفیان! این، چه کاری است؟».
گفتند: از قطع شدن عطا(1)
. عَطا: حقوق شهروندان مسلمان از بیت المال که در صدر اسلام، سالی یک بار یا بیشتر به آنان پرداخت میشد.
و حقوقمان ترسیدیم.امام علیه السلام فرمود: «عطایتان نزد خدا، برایتان بهتر است».(2)
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: اعطِی اللّهَ عَهداً لَئِن لَم تَسِر إلَیهِ وتُقدِم عَلَیهِ، لَأَعزِلَنَّکَ عَن عَمَلِکَ، وأهدِمُ دارَکَ، وأضرِبُ عُنُقَکَ! فَقالَ: إذَن أفعَلُ.
فَجاءَتهُ بَنو زُهرَةَ، قالوا: نَنشُدُکَ اللّهَ أن تَکونَ أنتَ الَّذی تَلی هذا مِن حُسَینٍ، فَتَبقی عَداوَةٌ بَینَنا وبَینَ بنی هاشِمٍ، فَرَجَعَ إلی عُبَیدِ اللّهِ فَاستَعفاهُ فَأَبی أن یُعفِیَهُ، فَصَمَّمَ وسارَ إلَیهِ. ومَعَ حُسَینٍ علیه السلام یَومَئِذٍ خَمسونَ رَجُلاً، وأتاهُم مِنَ الجَیشِ عِشرونَ رَجُلاً، وکانَ مَعَهُ مِن أهلِ بَیتِهِ تِسعَةَ عَشَرَ رَجُلاً.
فَلَمّا رَأَی الحُسَینُ علیه السلام عُمَرَ بنَ سَعدٍ قَد قَصَدَ لَهُ فی مَن مَعَهُ قالَ: یا هؤُلاءِ، اسمَعوا یَرحَمُکُمُ اللّهُ! ما لَنا ولَکُم؟! ما هذا بِکُم یا أهلَ الکوفَةِ؟! قالوا: خِفنا طَرحَ العَطاءِ، قالَ: ما عِندَ اللّهِ مِنَ العَطاءِ خَیرٌ لَکُم (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 464، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 300).
1) (1)
2) (2) . فَوَجَّهَ إلَیهِ [أی إلَی الحُسَینِ علیه السلام] عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عُمَرَ بنَ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ فی أربَعَةِ آلافٍ، وقَد کانَ استَعمَلَهُ قَبلَ ذلِکَ عَلَی الرَّیِّ وهَمذانَ، وقَطَعَ ذلِکَ البَعثَ مَعَهُ، فَلَمّا أمَرَهُ بِالمَسیرِ إلی حُسَینٍ علیه السلام تَأَبّی ذلِکَ وکَرِهَهُ وَاستَعفی مِنهُ.
آیا میگذاری که خاندان نبوّت، از تشنگی جان بدهند و مانعِ آنان میشوی که از آب فرات بنوشند و ادّعای شناختن خدا و پیامبرش را میکنی؟!
عمر بن سعد، ساعتی به زمین، چشم دوخت. سپس، سرش را بلند کرد و گفت: به خدا سوگند، من، این را به یقین میدانم که هر کس با آنان بستیزد و حقّشان را غصب کند، ناگزیر، در دوزخ خواهد بود؛ امّا وای بر تو، ای بُرَیر! آیا نظرت این است که فرمانداری ری را رها کنم تا به کسی جز من برسد؟! در خود نمیبینم که بتوانم از این مُلک، در گذرم. سپس، چنین سرود:
عبید اللّه، مرا، نه کسی دیگر را از قبیلهاش، فرا خواند
تا در این زمان و فوری، به سرزمینی بروم.
به خدا سوگند، نمیدانم چه کنم، و من
میان دو کار بزرگ، حیران ماندهام!(1)
. در مقتل الحسین خوارزمی، این گونه آمده است: «در بارۀ دو کار مهم، بیندیشم».
آیا فرمان رواییِ ری را با همۀ علاقهام، وا نَهَم
و یا نکوهیده، از ریختن خون حسین، باز گردم؟
در کُشتن حسین، دوزخ است، بی هیچ مانعی
امّا فرمانروایی ری هم [مایۀ] چشمْروشنیِ من است.
بُرَیر بن حُضَیر، به سوی حسین علیه السلام باز گشت و گفت: ای فرزند پیامبر خدا! عمر بن سعد، راضی شده که در برابر فرمانروایی ری، تو را بکُشد.(2)
قالَ: فَأَطرَقَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ ساعَةً إلَی الأَرضِ، ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ وقالَ: إنّی - وَاللّهِ - أعلَمُهُ یا بُرَیرُ عِلماً یَقیناً، أنَّ کُلَّ مَن قاتَلَهُم وغَصَبَهُم عَلی حُقوقِهِم فِی النّارِ لا مَحالَةَ، ولکِن وَیحَکَ یا بُرَیرُ! أتُشیرُ عَلَیَّ أن أترُکَ وِلایَةَ الرَّیِّ فَتَصیرَ لِغَیری؟ ما أجِدُ نَفسی تُجیبُنی إلی ذلِکَ أبَداً، ثُمَّ أنشَأَ یَقولُ:
دَعانی عُبَیدُ اللّهِ مِن دونِ قَومِهِ إلی خِطَّةٍ فیها خَرَجتُ لِحینی
فَوَاللّهِ لا أدری وإنّی لَواقِفٌ عَلی خَطَرٍ بعظمٍ علیّ وسینی
أأترُکُ مُلکَ الرَّیِّ وَالرَّیُّ رَغبَةٌ أمَ ارجِعُ مَذموماً بِثَأرِ حُسَینِ
وفی قَتلِهِ النّارُ الَّتی لَیس دونَها حِجابٌ ومُلکُ الرَّیِّ قُرَّةُ عَینی
قالَ: فَرَجَعَ بُرَیرُ بنُ حُضَیرٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَقالَ: یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ، إنَّ عُمَرَ بنَ سَعدٍ قَد رَضِیَ أن یَقتُلَکَ بِمُلکِ الرَّیِّ! (الفتوح: ج 5 ص 96، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 248).
شدید شد. یکی از یاران حسین علیه السلام به نام یزید بن حُصَین همْدانی - که فردی زاهدپیشه بود -، به حسین علیه السلام گفت: ای فرزند پیامبر خدا! به من اجازه بده تا نزد عمر بن سعد بروم و در بارۀ آب، با او سخن بگویم، شاید از کارش، دست بردارد.
حسین علیه السلام به او اجازه داد. او به سوی عمر بن سعد آمد و بر او وارد شد؛ ولی به او سلام نداد.
عمر گفت: ای برادرِ هَمْدانی! چه چیز، تو را از سلام دادن بر من، باز داشت؟ آیا من، مسلمانی آشنا نسبت به خدا و پیامبرش نیستم؟
مرد همْدانی به او گفت: اگر آن گونه که میگویی، مسلمان بودی، به قصد کُشتن خاندان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، بیرون نمیآمدی! همچنین، این آب فرات است که سگان و خوکان صحرا، از آن مینوشند؛ امّا حسین بن علی و برادران، خواهران و خانوادهاش، از تشنگی در حال جان دادن هستند. میان آنان و آب فرات، مانع شدهای و ادّعای شناختنِ خدا و پیامبرش را هم داری؟!
عمر بن سعد، ساعتی چشم به زمین دوخت و سپس گفت: ای برادر همْدانی! به خدا سوگند که من، حرمت آزار ایشان را میدانم؛ امّا:
عبید اللّه، مرا، نه کس دیگری را از قبیلهاش، فرا خواند
تا در این زمان و فوری، به سرزمینی بروم.
به خدا سوگند، نمیدانم چه کنم، و من
میان دو کار بزرگ، حیران ماندهام!
آیا فرمانرواییِ ری را با همۀ علاقهام، وا نَهَم
و یا نکوهیده، از ریختن خون حسین، باز گردم؟
در کُشتن حسین، دوزخ است، بی هیچ مانعی
امّا فرمانروایی ری هم [مایۀ] چشمْروشنیِ من است.
ای مَرد همْدانی! فکر نمیکنم نفْسم بگذارد که مُلک ری را برای دیگری وا نَهَم.
یزید بن حُصَین هَمْدانی، باز گشت و به حسین علیه السلام گفت: ای فرزند پیامبر خدا! عمر بن سعد، راضی شده که تو را در برابر فرمانروایی ری، بکُشد!(1)
. کَتَبَ عُبَیدُ اللّهِ کِتاباً إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ یَحُثُّهُ عَلی مُناجَزَةِ الحُسَینِ علیه السلام، فَعِندَها ضَیَّقَ الأَمرَ عَلَیهِم، وَاشتَدَّ بِهِمُ العَطَشُ، فَقالَ إنسانٌ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام یُقالُ لَهُ یَزیدُ بنُ حُصَینٍ الهَمدانِیُّ - وکانَ زاهِداً - لِلحُسَینِ علیه السلام: إیذَن لی یَابنَ رَسولِ اللّهِ لِآتِیَ ابنَ سَعدٍ فَاُکَلِّمَهُ فی أمرِ الماءِ عَساهُ یَرتَدِعُ، فَقالَ لَهُ: ذلِکَ إلَیکَ.
فَجاءَ الهَمدانِیُّ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ، فَدَخَلَ عَلَیهِ ولَم یُسَلِّم، قالَ: یا أخا هَمدانَ، ما مَنَعَکَ مِنَ السَّلامِ عَلَیَّ؟ ألَستُ مُسلِماً -
ر. ک: ص 746 (بازداشتن امام علیه السلام و یارانش از آب، در روز هفتم محرّم).
1) (1)
امیر مؤمنان، یزید، بر گرامیداشتِ شما، افزوده و به من نوشته است تا چهار هزار دینار و دویست هزار درهم را در میانتان تقسیم کنم و شما را به سوی جنگ با دشمنش، حسین بن علی، بیرون ببرم. پس به [سخنان او] گوش دهید و فرمان ببرید. والسّلام!
سپس، از منبر، فرود آمد و عطای آنان را میان بزرگانشان، تقسیم کرد و آنان را به حرکت و همراهی و یاری دادن به عمر بن سعد در جنگ با حسین علیه السلام، فرا خواند.
نخستین کسی که به سوی عمر بن سعد، حرکت کرد، شِمر بن ذی الجوشن سَلولی - که لعنت خدا بر او باد - بود که با چهار هزار تن، به او پیوست و لشکر عمر بن سعد، به نُه هزار تن رسید.
پس از او، زید (/یزید) بن رَکّاب کَلْبی با دو هزار تن، حُصَین بن نُمَیر سَکونی با چهار هزار تن، مُصاب ماری (ِ مُضایر مازِنی) با سه هزار تن و نصر بن حَربه (/حَرَشه) با دو هزار تن، به او پیوستند و سپاهش به بیست هزار تن رسید.
آن گاه ابن زیاد، مردی را به سوی شَبَث بن رِبعی ریاحی فرستاد و از او خواست که به سوی
عمر بن سعد برود. او بیماری را بهانه کرد. ابن زیاد به او گفت: آیا خود را به بیماری میزنی؟ اگر تو گوش به فرمان ما هستی، به سوی جنگ با دشمن ما برو.
او نیز پس از آن که ابن زیاد، او را بزرگ داشت و عطایا و هدایایی به وی بخشید، با هزار سوار، به عمر بن سعد پیوست. پس از آن، حجّار بن ابجَر نیز با هزار سوار، از پیِ او آمد و سپاه عمر بن سعد، به 22 هزار پیاده و سواره رسید.
آن گاه ابن زیاد، به عمر بن سعد نوشت: «با فراوانیِ سواره و پیاده، بهانهای در جنگ با حسین، برایت نگذاشتهام. دقّت کن که هیچ کاری را آغاز مکنی، جز آن که صبح و شب، با هر پیک بامدادی و شامگاهی، با من مشورت کنی. والسّلام!».
عبید اللّه بن زیاد، همواره کسی را به سوی عمر بن سعد، روانه میکرد و از او میخواست تا در نبرد با حسین علیه السلام، شتاب کند. دستههای سپاه عمر بن سعد، شش روز از محرّم گذشته، به هم پیوستند.(1)
. جَمَعَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ النّاسَ إلی مَسجِدِ الکوفَةِ، ثُمَّ خَرَجَ فَصَعِدَ المِنبَرَ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: أیُّهَا النّاسُ! إنَّکُم قَد بَلَوتُم آلَ سُفیانَ فَوَجَدتُموهُم عَلی ما تُحِبّونَ، وهذا یَزیدُ قَد عَرَفتُموهُ أنَّهُ حَسَنُ السّیرَةِ، مَحمودُ الطَّریقَةِ، مُحسِنٌ إلَی الرَّعِیَّةِ، مُتَعاهِدُ الثُّغورِ، یُعطِی العَطاءَ فی حَقِّهِ، حَتّی أنَّهُ کانَ أبوهُ کَذلِکَ، وقَد زادَ أمیرُ المُؤمِنینَ فی إکرامِکُم، وکَتَبَ إلَیَّ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ بِأَربَعَةِ آلافِ دینارٍ ومِئَتَی ألفِ دِرهَمٍ، أفرُقُها عَلَیکُم، واُخرِجُکُم إلی حَربِ عَدُوِّهِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ، فَاسمَعوا لَهُ وأطیعوا، وَالسَّلامُ.
قالَ: ثُمَّ نَزَلَ عَنِ المِنبَرِ، ووَضَعَ لِأَهلِ الشّامِ العَطاءَ فَأَعطاهُم، ونادی فیهِم بِالخُروجِ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ؛ لِیَکونوا أعواناً لَهُ عَلی قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام.
قالَ: فَأَوَّلُ مَن خَرَجَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ الشِّمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ السَّلولِیُّ - لَعَنَهُ اللّهُ - فی أربَعَةِ آلافِ فارِسٍ، فَصارَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی تِسعَةِ آلافٍ، ثُمَّ أتبَعَهُ زَیدُ بنُ رَکّابٍ الکَلبِیُّ فی ألفَینِ، وَالحُصَینُ بنُ نُمَیرٍ السَّکونِیُّ فی أربَعَةِ آلافٍ، وَالمصابُ الماری فی ثَلاثَةِ آلافٍ، ونَصرُ بنُ حَربَةَ فی ألفَینِ، فَتَمَّ لَهُ عِشرونَ ألفاً، ثُمَّ بَعَثَ ابنُ زِیادٍ إلی شَبَثِ بنِ رِبعِیٍّ الرِّیاحِیِّ رَجُلاً، وسَأَلَ أن یُوَجِّهَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ، فَاعتَلَّ بِمَرَضٍ، فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: أتَتَمارَضُ؟! إن کُنتَ فی طاعَتِنا فَاخرُج إلی قِتالِ عَدُوِّنا، فَخَرَجَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ فی ألفِ فارِسٍ بَعدَ أن أکرَمَهُ ابنُ زِیادٍ وأعطاهُ وحَباهُ، وأتبَعَهُ بِحَجّارِ بنِ أبجَرَ فی ألفِ فارسٍ، فَصارَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فِی اثنَینِ وعِشرینَ ألفاً ما بَینَ فارِسٍ وراجِلٍ.
ثُمَّ کَتَبَ ابنُ زِیادٍ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ: إنّی لَم أجعَل لَکَ عِلَّةً فی قِتالِ الحُسَینِ مِن کَثرَةِ الخَیلِ وَالرِّجالِ، فَانظُر أن لا تَبدَأَ أمراً حَتّی تُشاوِرَنی غُدُوّاً وعَشِیّاً مَعَ کُلِّ غادٍ ورائِحٍ، وَالسَّلامُ.
قالَ: وکانَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ فی کُلِّ وَقتٍ یَبعَثُ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ ویَستَعجِلُهُ فی قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام.
قالَ: وَالتَأَمَتِ العَساکِرُ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ لِسِتٍّ مَضَینَ مِنَ المُحَرَّمِ (الفتوح: ج 5 ص 89، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 242).
1) (1)
الجوشن را روانه کرد تا عمر بن سعد را در کارش یاری دهند. شمر، اطاعت کرد و روانه شد؛ امّا شَبَث، بیماری را بهانه کرد. ابن زیاد به او گفت: آیا خود را به بیماری میزنی؟ اگر تو مطیع ما هستی، برای جنگ با دشمن ما، بیرون برو.
هنگامی که شَبَث، این را شنید، حرکت کرد و ابن زیاد، حارث بن یزید بن رُوَیم را نیز روانه نمود.
ابن زیاد، هر یکی از این سرداران را روانه میکرد، افراد فراوانی را همراهشان میکرد؛ امّا وقتی به کربلا میرسیدند، تنها گروه اندکی از آنان، باقی میمانْد؛ زیرا جنگ با حسین علیه السلام را خوش نمیداشتند و از آن، خودداری کرده، کنار میکشیدند. از این رو، ابن زیاد، سُوَید بن عبد الرحمان مِنقَری را با سوارانی، به سوی کوفه فرستاد و به او فرمان داد که در کوفه بگردد و هر کس را دید که سرپیچی نموده، نزد او بیاورد.
او در محلّههای کوفه میچرخید که مردی شامی را دید که برای گرفتن ارث خود به کوفه آمده بود. او را نزد ابن زیاد فرستاد. او فرمان داد که گردنش را بزنند. مردم، چون چنین دیدند، [برای جنگ با حسین علیه السلام]، راه افتادند.(1)
. وَجَّهَ الحُصَینَ بنَ نُمَیرٍ وحَجّارَ بنَ أبجَرَ وشَبَثَ بنَ رِبعِیٍّ وشِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ، لِیُعاوِنوا عُمَرَ بنَ سَعدٍ عَلی أمرِهِ، فَأَمّا شِمرٌ فَنَفَذَ لِما وَجَّهَهُ لَهُ، وأمّا شَبَثٌ فَاعتَلَّ بِمَرَضٍ، فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: أتَتَمارَضُ؟ إن کُنتَ فی طاعَتِنا فَاخرُج إلی قِتالِ عَدُوِّنا. فَلَمّا سَمِعَ شَبَثٌ ذلِکَ خَرَجَ، ووَجَّهَ أیضاً الحارِثَ بنَ یَزیدَ بنِ رُوَیمٍ.
قالوا: وکانَ ابنُ زِیادٍ إذا وَجَّهَ الرَّجُلَ إلی قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام فِی الجَمعِ الکَثیرِ، یَصِلونَ إلی کَربَلاءَ، ولَم یَبقَ مِنهُم إلَّاالقَلیلُ، کانوا یَکرَهونَ قِتالَ الحُسَینِ علیه السلام، فَیَرتَدِعونَ ویَتَخَلَّفونَ. فَبَعَثَ ابنُ زِیادٍ سُوَیدَ بنَ عَبدِ الرَّحمنِ المِنقَرِیَّ فی خَیلٍ إلَی الکوفَةِ، وأمَرَهُ أن یَطوفَ بِها، فَمَن وَجَدَهُ قَد تَخَلَّفَ أتاهُ بِهِ.
فَبَینا هُوَ یَطوفُ فی أحیاءِ الکوفَةِ إذ وَجَدَ رَجُلاً مِن أهلِ الشّامِ قَد کانَ قَدِمَ الکُوفَةَ فی طَلَبِ میراثٍ لَهُ، فَأَرسَلَ بِهِ إلَی ابنِ زِیادٍ، فَأَمَرَ بِهِ فَضُرِبَت عُنُقُهُ، فَلَمّا رَأَی النّاسُ ذلِکَ خَرَجوا (الأخبار الطوال: ص 254، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2626).
1) (1)
قبایل)، سران، تاجران و ساکنان نمانَد، جز آن که بیرون بیاید و با من در لشکرگاه، حضور یابد؛ چرا که هر مردی را پس از امروز بیابیم که از پیوستن به لشکر، سرپیچی کرده، خون او مُباح است.
سپس ابن زیاد، بیرون رفت و لشکرگاه را [در نُخَیله] بر پا کرد و فرستاد تا حُصَین بن تَمیم(1)
. نام درست این فرمانده، «حُصَین بن نُمَیر» است، چنان که در اکثر منابع آمده است.
که با چهار هزار تن در قادسیه بود، با آنان به نُخَیله بیاید، و آمد. پس از او، کثیر بن شِهاب حارثی، محمّد بن اشعث بن قیس، قَعقاع بن سُوَید بن عبدالرحمان مِنقَری و اسماء بن خارجۀ فَزاری را فرا خواند و به آنان گفت: میان مردم بگردید و آنان را به فرمانبُرداری و پایداری، فرمان دهید و از فرجام کار، فتنه و سرپیچی، بیمشان دهید و آنان را برای پیوستن به لشکر، تشویق کنید.آنان، بیرون آمدند؛ امّا اندکی بیش در کوفه نچرخیدند و خود را به ابن زیاد رساندند، بجز کثیر بن شِهاب که تلاش میکرد و در کوفه میچرخید و مردم را به متّحد شدن، فرا میخواند و نسبت به فتنه و تفرقه، هشدار میداد و مردم را از حسین علیه السلام، باز میداشت.
ابن زیاد، همچنین حُصَین بن تَمیم را با چهار هزار نفری که با او بودند، یکی دو روز پس از فرستادن عمر بن سعد، به سوی حسین علیه السلام روانه کرد. همچنین، حجّار بن ابجر عِجْلی را با هزار نفر به سوی حسین علیه السلام فرستاد؛ امّا شَبَث بن رِبعی، خود را به بیماری زد. ابن زیاد، دنبالش فرستاد و او را فرا خواند و بهجد، از او خواست که با هزار نفر به سوی حسین علیه السلام بیرون برود، و او چنین کرد.
سرداری با هزار نفر روانه میشد، امّا سیصد یا چهار صد تن و گاه کمتر از این، به کربلا میرسید؛ زیرا این رویارویی را ناخوش میداشتند.
ابن زیاد، یزید بن حارث بن یزید بن رُوَیم را نیز با هزار نفر یا کمتر، روانه کرد و سپس، عمرو بن حُرَیث را به جای خود در کوفه نهاد و به قَعقاع بن سُوَید بن عبد الرحمان بن بُجَیر مِنقَری فرمان داد تا با سواران در کوفه بگردد. او مردی از قبیلۀ هَمْدان را یافت که برای گرفتن ارثیهاش، به کوفه آمده بود. او را نزد ابن زیاد آورد و وی، او را کُشت. از این رو، هیچ بالغی در کوفه نمانْد، مگر آن که به سوی لشکر در نُخَیله، بیرون رفت.
آن گاه ابن زیاد، بیست نفر و سی نفر و چهل نفر و گاه تا صد نفر را صبح زود و صبح و نیمروز و عصر، از لشکرگاه نُخَیله به کمک عمر بن سعد، روانه میکرد و [عمر] ناخوش میداشت که کشته شدن حسین علیه السلام به دست او صورت گیرد و هیچ چیز را بیش از صلح با او، دوست نداشت.
ابن زیاد، پایگاههایی را در کوفه قرار داده و نیروهایی را هم سامان داده بود، از بیم آن که کسی
1) (1)
از لشکر برای یاری حسین علیه السلام به او نپیوندد و بر نگهبانان کوفه و لشکر، زَحر بن قیس جعفر را گمارده بود و میان خود و لشکر عمر بن سعد، اسبهایی ورزیده و تندرو گذاشته بود و دائماً اخبار او را دریافت میکرد.(1)
. قالوا: ولَمّا سَرَّحَ ابنُ زِیادٍ عُمَرَ بنَ سَعدٍ مِن حَمّامِ أعیَنَ، أمَرَ النّاسَ فَعَسکَروا بِالنُّخَیلَةِ، وأمَرَ أن لا یَتَخَلَّفَ أحَدٌ مِنهُم، وصَعِدَ المِنبَرَ، فَقَرَّظَ مُعاوِیَةَ، وذَکَرَ إحسانَهُ، وإدرارَهُ الأَعطِیاتِ، وعِنایَتَهُ بِاُمورِ الثُّغورِ، وذَکَرَ اجتِماعَ الاُلفَةِ بِهِ وعَلی یَدِهِ، وقالَ: إنَّ یَزیدَ ابنُهُ المُتَقَیِّلُ لَهُ، السّالِکُ لِمَناهِجِهِ، المُحتَذی لِمِثالِهِ، وقَد زادَکُم مِئَةً مِئَةً فی أعطِیَتِکُم، فَلا یَبقَیَنَّ رَجُلٌ مِنَ العُرَفاءِ وَالمَناکِبِ وَالتُّجّارِ وَالسُّکّانِ إلّاخَرَجَ فَعَسکَرَ مَعی، فَأَیُّما رَجُلٍ وَجَدناهُ بَعدَ یَومِنا هذا مُتَخَلِّفاً عَنِ العَسکَرِ بَرِئتُ مِنهُ الذِّمَّةَ.
ثُمَّ خَرَجَ ابنُ زِیادٍ فَعَسکَرَ، وبَعَثَ إلَی الحُصَینِ بنِ تَمیمٍ، وکانَ بِالقادِسِیَّةِ فی أربَعَةِ آلافٍ، فَقَدِمَ النُّخَیلَةَ فی جَمیعِ مَن مَعَهُ، ثُمَّ دَعَا ابنُ زِیادٍ کَثیرَ بنَ شِهابٍ الحارِثِیَّ، ومُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ بنِ قَیسٍ، وَالقَعقاعَ بنَ سُوَیدِ بنِ عَبدِ الرَّحمنِ المِنقَرِیَّ، وأسماءَ بنَ خارِجَةَ الفَزارِیَّ، وقالَ: طوفوا فِی النّاسِ، فَمُروهُم بِالطّاعَةِ وَالاِستِقامَةِ، وخَوِّفوهُم عَواقِبَ الاُمورِ وَالفِتنَةَ وَالمَعصِیَةَ، وحُثّوهُم عَلَی العَسکَرَةِ.
فَخَرَجوا فَعَذَّروا وداروا بِالکوفَةِ، ثُمَّ لَحِقوا بِهِ، غَیرَ کَثیرِ بنِ شِهابٍ؛ فَإِنَّهُ کانَ مُبالِغاً یَدورُ بِالکوفَةِ یَأمُرُ النّاسَ بِالجَماعَةِ، ویُحَذِّرُهُمُ الفِتنَةَ وَالفُرقَةَ، ویُخَذِّلُ عَنِ الحُسَینِ علیه السلام.
وسَرَّحَ ابنُ زِیادٍ أیضاً حُصَینَ بنَ تَمیمٍ فی الأَربَعَةِ الآلافِ الَّذینَ کانوا مَعَهُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام بَعدَ شُخوصِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ بِیَومٍ أو یَومَینِ، ووَجَّهَ أیضاً إلَی الحُسَینِ علیه السلام حَجّارَ بنَ أبجَرَ العِجلِیَّ فی ألفٍ، وتَمارَضَ شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ، فَبَعَثَ إلَیهِ فَدَعاهُ وعَزَمَ عَلَیهِ أن یَشخَصَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام فی ألفٍ فَفَعَلَ.
وکانَ الرَّجُلُ یُبعَثُ فی ألفٍ فَلا یَصِلُ إلّافی ثَلاثِمِئَةٍ أو أربَعِمِئَةٍ وأقَلَّ مِن ذلِکَ، کَراهَةً مِنهُم لِهذَا الوَجهِ.
ووَجَّهَ أیضاً یَزیدَ بنَ الحارِثِ بنِ یَزیدَ بنِ رُوَیمٍ فی ألفٍ أو أقَلَّ، ثُمَّ إنَّ ابنَ زِیادٍ استَخلَفَ عَلَی الکوفَةِ عَمرَو بنَ حُرَیثٍ، وأمَرَ القَعقاعَ بنَ سُوَیدِ بنِ عَبدِ الرَّحمنِ بنِ بُجَیرٍ المِنقَرِیَّ بِالتَّطوافِ بِالکوفَةِ فی خَیلٍ، فَوَجَدَ رَجُلاً مِن هَمدانَ قَد قَدِمَ یَطلُبُ میراثاً لَهُ بِالکوفَةِ، فَأَتی بِهِ ابنَ زِیادٍ فَقَتَلَهُ، فَلَم یَبقَ بِالکوفَةِ مُحتَلِمٌ إلّاخَرَجَ إلَی العَسکَرِ بِالنُّخَیلَةِ.
ثُمَّ جَعَلَ ابنُ زِیادٍ یُرسِلُ العِشرینَ وَالثَّلاثینَ وَالخَمسینَ إلَی المِئَةِ غُدوَةً وضَحوَةً ونِصفَ النَّهارِ وعَشِیَّةً مِنَ النُّخَیلَةِ، یُمِدُّ بِهِم عُمَرَ بنَ سَعدٍ، وکانَ یَکرَهُ أن یَکونَ هَلاکُ الحُسَینِ علیه السلام عَلی یَدِهِ. فَلَم یَکُن شَیءٌ أحَبَّ إلَیهِ مِن أن یَقَعَ الصُّلحُ.
ووَضَعَ ابنُ زِیادٍ المَناظِرَ عَلَی الکوفَةِ؛ لِئَلّا یَجوزَ أحَدٌ مِنَ العَسکَرِ مَخافَةً لِأَن یَلحَقَ الحُسَینَ علیه السلام مُغیثاً لَهُ، ورَتَّبَ المَسالِحَ حَولَها، وجَعَلَ عَلی حَرَسِ الکوفَةِ وَالعَسکَرِ زَحرَ بنَ قَیسٍ الجُعِفیَّ، ورَتَّبَ بَینَهُ وبَینَ عَسکَرِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ خَیلاً مُضَمَّرَةً مُقَدَّحَةً، فَکانَ خَبرُما قِبَلَهُ یَأتیهِ فی کُلِّ وَقتٍ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 386. نیز، ر. ک: الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 466).
1) (1)
نفر، نصر بن حَرَشه را با دو هزار نفر، شَبَث بن رِبْعی ریاحی را با یکهزار نفر و حجّار بن ابجَر را با یکهزار نفر؛ [در حالی که] همۀ یاران حسین علیه السلام 82 تن بودند که تنها 32 نفر آنها سواره [و بقیّه، پیاده] بودند و سلاحشان، فقط شمشیر و نیزه بود.(1)
. جَهَّزَ ابنُ زِیادٍ عَلَیهِ خَمساً وثَلاثینَ ألفاً، فَبَعَثَ الحُرَّ فی ألفِ رَجُلٍ مِنَ القادِسِیَّةِ، وکَعبَ بنَ طَلحَةَ فی ثَلاثَةِ آلافٍ، وعُمَرَ بنَ سَعدٍ فی أربَعَةِ آلافٍ، وشِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِالسَّلولِیَّ فیأربَعَةِ آلافٍ مِن أهلِالشّامِ، ویَزیدَ بنَ رَکّابٍ الکَلبِیَّ فی ألفَینِ، وَالحُصَینَ بنَ نُمَیرٍ السَّکونِیَّ فی أربَعَةِ آلافٍ، ومُضایِرَ بنَ رَهینَةَ المازِنِیَّ فی ثَلاثَةِ آلافٍ، ونَصرَ بنَ حَرَشَةَ فی ألفَینِ، وشَبَثَ بنَ رِبعِیٍّ الرِّیاحِیَّ فی ألفٍ، وحَجّارَ بنَ أبجَرَ فی ألفٍ، وکانَ جَمیعُ أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام اثنَینِ وثَمانینَ رَجُلاً، مِنهُمُ الفُرسانُ اثنانِ وثَلاثونَ فارِساً، ولَم یَکُن لَهُم مِنَ السِّلاحِ إلاَّ السَّیفُ وَالرُّمحُ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 98).
الأمالی، صدوق - به نقل از عبد اللّه بن منصور، از امام صادق، از پدرش امام باقر، از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام -: عبید اللّه بن زیاد، با لشکرش آمد تا در نُخَیله، چادر زد و مردی به نام عمر بن سعد را با چهار هزار سوار به سوی حسین علیه السلام، روانه کرد. عبد اللّه بن حُصَین تَمیمی، با هزار سوار و در پیِ او شَبَث بن رِبعی با هزار سوار، و نیز محمّد بن اشعث بن قیس کِنْدی نیز با هزار سوار آمدند و عبید اللّه، عمر بن سعد را فرمانده همۀ آنان نمود و به ایشان، فرمان داد تا گوش به فرمان و مطیع او باشند.(2)
إثبات الوصیّة: عبید اللّه بن زیاد - که خداوند، لعنتش کند -، 28 هزار سرباز را از جانب یزید، روانه کرد.(3)
عمر بن سعد، عَزرَة بن قیس احمَسی را به سوی حسین علیه السلام فرستاد و به او گفت: نزد او برو و انگیزه و هدف آمدنش را بپرس؛ امّا عَزرَه از نامهنگاران به حسین علیه السلام بود و از این رو، خجالت کشید که نزد او برود.
1) (1)
2) (2) . أقبَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِعَسکَرِهِ حَتّی عَسکَرَ بِالنُّخَیلَةِ، وبَعَثَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام رَجُلاً یُقالُ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعدٍ قائِدُهُ فی أربَعَةِ آلافِ فارِسٍ، وأقبَلَ عَبدُ اللّهِ بنُ الحُصَینِ التَّمیمِیُّ فی ألفِ فارِسٍ، یَتبَعُهُ شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ فی ألفِ فارِسٍ ومُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ بنِ قَیسٍ الکِندِیُّ أیضاً فی ألفِ فارِسٍ، وکَتَبَ لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ عَلَی النّاسِ، وأمَرَهُم أن یَسمَعوا لَهُ ویُطیعوهُ (الأمالی، صدوق: ص 219 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 315 ح 1).
3) (3) . تَوَجَّهَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ - لَعَنَهُ اللّهُ - بِالجُیوشِ مِن قِبَلِ یَزیدَ فی ثَمانِیَةٍ وعِشرینَ ألفاً (إثبات الوصیّة: ص 176).
عمر، این را از دیگر سرانی که [با حسین علیه السلام] نامهنگاری کرده بودند، درخواست کرد؛ امّا همۀ آنان، خودداری کردند و آن را ناخوش داشتند.
کثیر بن عبد اللّه شَعبی - که سواری جسور بود و چیزی، او را از میدان به در نمیبُرد - گفت:
من به نزد او میروم و - به خدا سوگند -، اگر بخواهی، او را ترور میکنم!
عمر بن سعد به او گفت: نمیخواهم او را بکُشی؛ بلکه فقط نزد او برو و انگیزۀ آمدنش را بپرس.
او به سوی حسین علیه السلام آمد. هنگامی که ابو ثُمامۀ صائدی، او را دید، به حسین علیه السلام گفت:
خداوند، کارت به سامان آورد، ای ابا عبد اللّه! بدترین، جسورترین و بی مهاباترینِ زمینیان در کُشتن و خون ریختن، نزد تو آمده است.
از این رو، ابو ثُمامه، به سوی او رفت و گفت: شمشیرت را فرو بگذار. او گفت: به خدا سوگند که هرگز، چنین نمیکنم و روا نیست که چنین کنم! من تنها یک پیکم. اگر به سخن من گوش میدهید، پیغامم را برسانم و اگر خودداری میکنید، باز گردم.
ابو ثمامه به او گفت: پس من، قبضۀ شمشیرت را میگیرم. آن گاه، سخنت را بگو.
او گفت: به خدا سوگند، دستت به آن نمیرسد!
ابو ثمامه به او گفت: پیغامت را به من بگو. من، آن را به حسین علیه السلام میرسانم؛ ولی نمیگذارم که به او نزدیک شوی که تو نابهکاری.
آن دو به هم دشنام دادند. او نزد عمر بن سعد، باز گشت و ماجرا را باز گفت. عمر، قُرَّة بن قیس حَنظَلی را فرا خواند و به او گفت: وای بر تو، ای قُرّه! حسین را ملاقات کن و انگیزه و هدفش را جویا شو.
قُرّة بن قیس، نزد حسین علیه السلام آمد. چون امام علیه السلام او را دید که میآید، فرمود: «آیا او را میشناسید؟».
حبیب بن مُظاهر گفت: آری. او مردی از قبیلۀ حنظلۀ تَمیمی و خواهرزادۀ ماست. او را به نیکورأیی میشناختم و گمان نمیبردم که در این معرکه، حاضر شود.
او آمد تا بر حسین علیه السلام، سلام داد و پیام عمر بن سعد را به حسین علیه السلام رساند.
حسین علیه السلام فرمود: «اهل این شهرتان (کوفه) به من نوشتهاند که بیایم؛ امّا اکنون که [آمدن] مرا خوش نمیدارند، باز میگردم».
حبیب بن مُظاهر نیز به او گفت: وای بر تو، ای قُرّة بن قیس! کجا به سوی ستمکاران، باز میگردی؟! این مرد را یاری کن که خداوند، تو و ما را به دست پدران او، به کرامت، تأیید
کرده است.
قُرّه، به حبیب گفت: پاسخ پیام را به نزد فرماندهم میبرم و میاندیشم.
قُرّه، به سوی عمر بن سعد، باز گشت و ماجرا را باز گفت. عمر بن سعد به او گفت: امید میبرم که خداوند، مرا از ستیز و جنگ با او، معاف بدارد.(1)
. أقبَلَ [عُمَرُ بنُ سَعدٍ] فی أربَعَةِ آلافٍ حَتّی نَزَلَ بِالحُسَینِ علیه السلام مِنَ الغَدِ مِن یَومَ نَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام نِینَوی.
قالَ: فَبَعَثَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام عَزرَةَ بنَ قَیسٍ الأَحمَسِیَّ، فَقالَ: ایتِهِ فَسَلهُ مَا الَّذی جاءَ بِهِ؟ وماذا یُریدُ؟ وکانَ عَزرَةُ مِمَّن کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَاستَحیی مِنهُ أن یَأتِیَهُ.
قالَ: فَعَرَضَ ذلِکَ عَلَی الرُّؤَساءِ الَّذینَ کاتَبوهُ، فَکُلُّهُم أبی وکَرِهَهُ.
قالَ: وقامَ إلَیهِ کَثیرُ بنُ عَبدِ اللّهِ الشَّعبِیُّ - وکانَ فارِساً شُجاعاً لَیس یَرُدُّ وَجهَهُ شَیءٌ - فَقالَ: أنَا أذهَبُ إلَیهِ، وَاللّهِ، لَئِن شِئتَ لَأَفتِکَنَّ بِهِ، فَقالَ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعدٍ: ما اریدُ أن یُفتَکَ بِهِ، ولکِنِ ائتِهِ فَسَلهُ مَا الَّذی جاءَ بِهِ؟
قالَ: فَأَقبَلَ إلَیهِ، فَلَمّا رَآهُ أبو ثُمامَةَ الصّائِدِیُّ، قالَ لِلحُسَینِ علیه السلام: أصلَحَکَ اللّهُ أبا عَبدِ اللّهِ! قَد جاءَکَ شَرُّ أهلِ الأَرضِ وأجرَؤُهُ عَلی دَمٍ وأفتَکُهُ. فَقامَ إلَیهِ، فَقالَ: ضَع سَیفَکَ، قالَ: لا وَاللّهِ، ولا کَرامَةَ، إنَّما أنَا رَسولٌ، فَإِن سَمِعتُم مِنّی أبلَغتُکُم ما ارسِلتُ بِهِ إلَیکُم، وإن أبَیتُمُ انصَرَفتُ عَنکُم، فَقالَ لَهُ: فَإِنّی آخِذٌ بِقائِمِ سَیفِکَ، ثُمَّ تَکَلَّم بِحاجَتِکَ، قالَ: لا وَاللّهِ، لا تَمُسُّهُ، فَقالَ لَهُ: أخبِرنی ما جِئتَ بِهِ وأنَا ابلِغُهُ عَنکَ، ولا أدَعُکَ تَدنو مِنهُ، فَإِنَّکَ فاجِرٌ، قالَ: فَاستَبّا.
ثُمَّ انصَرَفَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ، قالَ: فَدَعا عُمَرُ قُرَّةَ بنَ قَیسٍ الحَنظَلِیَّ، فَقالَ لَهُ: وَیحَکَ یا قُرَّةُ! القَ حُسَیناً فَسَلهُ ما جاءَ بِهِ؟ وماذا یُریدُ؟
قالَ: فَأَتاهُ قُرَّةُ بنُ قَیسٍ، فَلَمّا رَآهُ الحُسَینُ علیه السلام مُقبِلاً قالَ: أتَعرِفونَ هذا؟ فَقالَ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ: نَعَم، هذا رَجُلٌ مِن حَنظَلَةَ تَمیمِیٌّ، وهُوَ ابنُ اختِنا، ولَقَد کُنتُ أعرِفُهُ بِحُسنِ الرَّأیِ، وما کُنتُ أراهُ یَشهَدُ هذَا المَشهَدَ، فَجاءَ حَتّی سَلَّمَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، وأبلَغَهُ رِسالَةَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ إلَیهِ لَهُ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: کَتَبَ إلَیَّ أهلُ مِصرِکُم هذا أن أقدَمَ، فَأَمّا إذ کَرِهونی فَأَنَا أنصَرِفُ عَنهُم، قالَ: ثُمَّ قالَ لَهُ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ: وَیحَکَ یا قُرَّةَ بنَ قَیسٍ! أنّی تَرجِعُ إلَی القَومِ الظّالِمینَ! انصُر هذَا الرَّجُلَ الَّذی، بِآبائِهِ أیَّدَکَ اللّهُ بِالکَرامَةِ وإیّانا مَعَکَ، فَقالَ لَهُ قُرَّةُ: أرجِعُ إلی صاحِبی بِجَوابِ رِسالَتِهِ، وأری رَأیی.
قالَ: فَانصَرَفَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ، فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ، فَقالَ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعدٍ: إنّی لَأَرجو أن یُعافِیَنِی اللّهُ مِن حَربِهِ وقِتالِهِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 410؛ الإرشاد: ج 2 ص 84).
حسین علیه السلام، با 62 یا 72 تن از خاندان و یارانش بود و عمر بن سعد، با چهار هزار تن [سپاهی].
آنان، آب را از حسین علیه السلام، باز داشتند و میان او و فرات، جدایی انداختند و حسین علیه السلام، آنان را به خدا سوگند داد؛ امّا ایشان، چیز دیگری جز جنگ یا تسلیم شدن را نپذیرفتند؛ تسلیم شدن به
1) (1)
این صورت که نزد عبید اللّه بن زیاد بروند و نظر او را بپذیرند و حکم یزید را جاری کنند.(1)
. وَجَّهَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، لَمّا بَلَغَهُ قُربُهُ [أیِ الحُسَینِ علیه السلام] مِنَ الکوفَةِ، بِالحُرِّ بنِ یَزیدَ، فَمَنَعَهُ مِن أن یَعدِلَ، ثُمَّ بَعَثَ إلَیهِ بِعُمَرَ بنِ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ فی جَیشٍ، فَلَقِیَ الحُسَینَ علیه السلام بِمَوضِعٍ عَلَی الفُراتِ یُقالُ لَهُ کَربَلاءُ، وکانَ الحُسَینُ علیه السلام فِی اثنَینِ وسِتّینَ، أوِ اثنَینِ وسَبعینَ رَجُلاً مِن أهلِ بَیتِهِ وأصحابِهِ، وعُمَرُ بنُ سَعدٍ فی أربَعَةِ آلافٍ، فَمَنَعوهُ الماءَ، وحالوا بَینَهُ وبَینَ الفُراتِ، فَناشَدَهُمُ اللّهَ عز و جل، فَأَبَوا إلّاقِتالَهُ أو یَستَسلِمَ، فَیَمضوا بِهِ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَیَری رَأیَهُ فیهِ، ویُنفِذَ فیهِ حُکمَ یَزیدَ (تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 243).
عُروه، از نامهنگاران به حسین علیه السلام بود و از رفتن به نزد او، خجالت کشید. عمر، از دیگر سران [لشکر] درخواست کرد؛ ولی همگی به دلیل نامهنگاری به امام علیه السلام، خودداری کردند. عمر، قُرّه بن قیس حَنظَلی را فرا خواند و او را روانه کرد. او آمد و بر حسین علیه السلام، سلام داد و پیام ابن سعد را به او رساند.
حسین علیه السلام فرمود: «اهل این شهرتان، به من نوشتهاند که بیایم؛ امّا اکنون که [آمدن] مرا خوش نمیدارند، باز میگردم».(2)
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: کَتَبَ إلَیَّ أهلُ مِصرِکُم هذا أن أقدَمَ، فَأَمّا إذا کَرِهونی فَأَنَا أنصَرِفُ عَنکُم (إعلام الوری: ج 1 ص 451).
1) (1)
2) (2) . نَزَلَ [الإِمامُ الحُسَینُ علیه السلام] وذلِکَ فی یَومِ الخَمیسِ، الثّانی مِنَ المُحَرَّمِ، سَنَةَ إحدی وسِتّینَ، فَلَمّا کانَ مِنَ الغَدِ قَدِمَ عَلَیهِم عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ فی أربَعَةِ آلافِ فارِسٍ، فَنَزَلَ نِینَوی، فَبَعَثَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، عُروَةَ بنَ قَیسٍ الأَحمَسِیَّ، فَقالَ لَهُ: فَأتِهِ فَسَلهُ مَا الَّذی جاءَ بِکَ؟ وکانَ عُروَةُ مِمَّن کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَاستَحیی مِنهُ أن یَأتِیَهُ، فَعَرَضَ ذلِکَ عَلَی الرُّؤَساءِ، فَکُلُّهُم أبی ذلِکَ لِمَکانِ أنَّهُم کاتَبوهُ، فَدَعا عُمَرُ قُرَّةَ بنَ قَیسٍ الحَنظَلِیَّ فَبَعَثَهُ، فَجاءَ، فَسَلَّمَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَبَلَّغَهُ رِسالَةَ ابنِ سَعدٍ.
3) (3) . قالَ الرّاوی: ونَدَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ أصحابَهُ إلی قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام فَاتَّبَعوهُ، وَاستَخَفَّ قَومَهُ فَأَطاعوهُ، وَاشتَری مِن عُمَرَ بنِ سَعدٍ آخِرَتَهُ بِدُنیاهُ، ودَعاهُ إلی وِلایَةِ الحَربِ فَلَبّاهُ، وخَرَجَ لِقِتالِ الحُسَینِ علیه السلام فی أربَعَةِ آلافِ فارِسٍ، وأتبَعَهُ ابنُ زِیادٍ بِالعَساکِرِ، حَتّی تَکامَلَت عِندَهُ إلی سِتِّ لَیالٍ خَلَونَ مِنَ المُحَرَّمِ عِشرونَ ألفاً، فَضَیَّقَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام حَتّی نالَ مِنهُ العَطَشُ ومِن أصحابِهِ (الملهوف: ص 145. نیز، ر. ک: کشف الغمّة: ج 2 ص 292 و 259).
هنگامی که نامه رسید، حسین علیه السلام آن را خواند. سپس آن را پرتاب کرد و فرمود: «قومی که رضایتِ خودشان را بر رضایت آفریدگارشان مقدّم بدارند، رستگار نمیشوند».
پیک به حسین علیه السلام گفت: ابا عبد اللّه! پاسخ نامه؟
حسین علیه السلام فرمود: «من به او پاسخی نمیدهم؛ چرا که عذاب الهی بر او حتمی شده است».
پیک، این را به ابن زیاد گفت و او به شدّت، خشمگین شد.(1)
. أقبَلَ الحُرُّ بنُ یَزیدَ حَتّی نَزَلَ حِذاءَ الحُسَینِ علیه السلام فی ألفِ فارِسٍ، ثُمَّ کَتَبَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ یُخبِرُهُ أنَّ الحُسَینَ نَزَلَ بِأَرضِ کَربَلاءَ، قالَ: فَکَتَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ إلَی الحُسَینِ علیه السلام: أمّا بَعدُ یا حُسَینُ، فَقَد بَلَغَنی نُزولُکَ بِکَربَلاءَ، وقَد کَتَبَ إلَیَّ أمیرُ المُؤمِنینَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَةَ أن لا أتَوَسَّدَ الوَثیرَ ولا أشبَعَ مِنَ الخُبزِ أو الحِقَکَ بَاللَّطیفِ الخَبیرِ، أو تَرجِعَ إلی حُکمی وحُکمِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، وَالسَّلامُ.
فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ قَرَأَهُ الحُسَینُ علیه السلام، ثُمَّ رَمی بِهِ، ثُمَّ قالَ: لا أفلَحَ قَومٌ آثَروا مَرضاةَ أنفُسِهِم عَلی مَرضاةِ الخالِقِ. فَقالَ لَهُ الرَّسولُ: أبا عَبدِ اللّهِ، جَوابُ الکِتابِ؟
قالَ: ما لَهُ عِندی جَوابٌ؛ لِأَنَّهُ قَد حَقَّت عَلَیهِ کَلِمَةُ العَذابِ.
فَقالَ الرَّسولُ لِابنِ زِیادٍ ذلِکَ، فَغَضِبَ مِن ذلِکَ أشَدَّ الغَضَبِ (الفتوح: ج 5 ص 84، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 239).
1) (1)
عمر بن سعد فرستاد که [بگوید]: «امشب، با من میان لشکر من و لشکر خودت، دیدار کن».
عمر بن سعد، با حدود بیست سوار، بیرون آمد و حسین علیه السلام نیز با همین حدود همراه، آمد.
چون همدیگر را دیدند، حسین علیه السلام به یارانش فرمان داد که از او دور شوند. عمر بن سعد نیز به یارانش، همین گونه فرمان داد.
ما از آنها جدا و دور شدیم، به گونهای که صدا و سخنشان را نشنویم. آن دو، سخن گفتن را طول دادند تا پاسی از شب گذشت و هر یک از آنان با یارانش، به سوی لشکر خود رفتند. مردم، از روی گمان، سخنان میان آنان را چنین بازگو کردند که حسین علیه السلام به عمر بن سعد، گفته است:
«همراه من به نزد یزید بن معاویه بیا و هر دو، لشکر را رها کنیم».
عمر گفت: در این صورت، خانهام ویران میشود.
حسین علیه السلام فرمود: «من، آن را برایت میسازم».
عمر گفت: مِلک و مزرعهام را میگیرند.
حسین علیه السلام فرمود: «من، بهتر از آن را از مِلکم در حجاز، به تو میدهم»؛ امّا عمر، از این سخن، خوشش نیامد.
مردم، این [نقلقولها] را میگویند و میان آنان، رواج یافته است، بدون آن که چیزی از آن را شنیده باشند و یا دانسته باشند.
و امّا آنچه مُجالِد بن سعید و صَقعَب بن زُهَیر ازْدی و محدّثان دیگر برای ما گفتهاند، همان است که گروه محدّثان، بر آن هستند و گفتهاند که امام حسین علیه السلام فرمود: «یکی از سه پیشنهاد مرا بپذیرید: یا به همان جایی که از آن جا آمدهام، باز گردم یا دستم را در دست یزید بن معاویه بگذارم و میان من و خود، حکم کند یا مرا به هر یک از مرزهای مسلمانان که میخواهید، بفرستید و من هم مانند یکی از ساکنان همان جا میشوم، با همان وظایف و حقوق».
امّا عبد الرحمان بن جُندَب، برایم از عُقبَة بن سَمْعان نقل کرد که: همراه حسین علیه السلام بودم و با او از مدینه به مکّه، و از مکّه به عراق آمدم و تا هنگام شهادتش از او جدا نشدم و کلمهای با مردم، چه در مدینه، چه در مکّه، چه در راه، چه در عراق و چه در میان لشکر تا روز شهادتش، سخن نگفت، جز آن که من، آن را شنیدم.
بدانید که - به خدا سوگند -، حسین علیه السلام، آنچه را که مردم میگویند و میپندارند، به آنان، واگذار نکرد. او، نه گفت که [میخواهد] دست در دست یزید بن معاویه بگذارد، نه [خواست که] او را به مرزی از مرزهای مسلمانان بفرستند؛ بلکه فرمود: «مرا وا بگذارید که در این زمین
پهناور بروم تا ببینم که کار مردم، به کجا میانجامد».(1)
. قالَ أبو مِخنَفٍ: حَدَّثَنی أبو جَنَابٍ عَن هانِئِ بنِ ثُبَیتٍ الحَضرَمِیِّ - وکانَ قَد شَهِدَ قَتلَ الحُسَینِ علیه السلام - قالَ: بَعَثَ الحُسَینُ علیه السلام إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ عَمرَو بنَ قَرَظَةَ بنِ کَعبٍ الأَنصارِیَّ: أنِ القَنِی اللَّیلَ بَینَ عَسکَری وعَسکَرِکَ.
قالَ: فَخَرَجَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی نَحوٍ مِن عِشرینَ فارِساً، وأقبَلَ حُسَینٌ علیه السلام فی مِثلِ ذلِکَ، فَلَمَّا التَقَوا أمَرَ حُسَینٌ علیه السلام أصحابَهُ أن یَتَنَحَّوا عَنهُ، وأمَرَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ أصحابَهُ بِمِثلِ ذلِکَ.
قالَ: فَانکَشَفنا عَنهُما بِحَیثُ لا نَسمَعُ أصواتَهُما ولا کَلامَهُما، فَتَکَلَّما فَأَطالا حَتّی ذَهَبَ مِنَ اللَّیلِ هَزیعٌ، ثُمَّ انصَرَفَ کُلُّ واحِدٍ مِنهُما إلی عَسکَرِهِ بِأَصحابِهِ.
وتَحَدَّثَ النّاسُ فیما بَینَهُما ظَنّاً یَظُنّونَهُ أنَّ حُسَیناً علیه السلام قالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ: اخرُج مَعی إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ ونَدَعُ العَسکَرَینِ. قالَ عُمَرُ: إذَن تُهدَمَ داری، قالَ: أنَا أبنیها لَکَ، قالَ: إذَن تُؤخَذَ ضِیاعی، قالَ: إذَن اعطِیَکَ خَیراً مِنها مِن مالی بِالحِجازِ. قالَ: فَتَکَرَّهَ ذلِکَ عُمَرُ.
قالَ: فَتَحَدَّثَ النّاسُ بِذلِکَ، وشاعَ فیهِم مِن غَیرِ أن یَکونوا سَمِعوا مِن ذلِکَ شَیئاً ولا عَلِموهُ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: وأمّا ما حَدَّثَنا بِهِ المُجالِدُ بنُ سَعیدٍ وَالصَّقعَبُ بنُ زُهَیرٍ الأَزدِیُّ وغَیرُهُما مِنَ المُحَدِّثینَ، فَهُوَ ما عَلَیهِ جَماعَةُ المُحَدِّثینَ، قالوا: إنَّهُ قالَ: اختاروا مِنّی خِصالاً ثَلاثاً: إمّا أن أرجِعَ إلَی المَکانِ الَّذی أقبَلتُ مِنهُ، وإمّا أن أضَعَ یَدی فی یَدِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، فَیَری فیما بَینی وبَینَهُ رَأیَهُ، وإمّا أن تُسَیِّرونی إلی أیِّ ثَغرٍ مِن ثُغورِ المُسلِمینَ شِئتُم، فَأَکونَ رَجُلاً مِن أهلِهِ، لی ما لَهُم، وعَلَیَّ ما عَلَیهِم.
قالَ أبو مِخنَفٍ: فَأَمّا عَبدُ الرَّحمنِ بنُ جُندَبٍ فَحَدَّثَنی عَن عُقبَةَ بنِ سِمعانَ قالَ: صَحِبتُ حُسَیناً، فَخَرَجتُ مَعَهُ مِنَ المَدینَةِ إلی مَکَّةَ، ومِن مَکَّةَ إلَی العِراقِ، ولَم افارِقهُ حَتّی قُتِلَ، ولَیسَ مِن مُخاطَبَتِهِ النّاسَ کَلِمَةٌ بِالمَدینَةِ، ولا بِمَکَّةَ، ولا فِی الطَّریقِ، ولا بِالعِراقِ، ولا فی عَسکَرٍ إلی یَومِ مَقتَلِهِ إلّاوقَد سَمِعتُها.
ألا وَاللّهِ، ما أعطاهُم ما یَتَذاکَرُ النّاسُ وما یَزعُمونَ؛ مِن أن یَضَعَ یَدَهُ فی یَدِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، ولا أن یُسَیِّروهُ إلی ثَغرٍ مِن ثُغورِ المُسلِمینَ، ولکِنَّهُ قالَ: دَعونی فَلَأَذهَبُ فی هذِهِ الأَرضِ العَریضَةِ حَتّی نَنظُرَ ما یَصیرُ أمرُ النّاسِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 413، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 556).
عمر بن سعد، با بیست سوار و حسین علیه السلام نیز با همین تعداد، بیرون آمدند. هنگامی که یکدیگر را دیدند، حسین علیه السلام به یارانش فرمان داد و آنان، از او کناره گرفتند و تنها برادرش عبّاس علیه السلام و پسرش علی اکبر علیه السلام در کنارش ماندند. ابن سعد نیز به یارانش فرمان داد. آنان هم از او دور شدند و تنها فرزندش حَفْص و غلامش به نام لاحِق، در کنار او ماندند.
حسین علیه السلام به ابن سعد گفت: «وای بر تو! آیا از خدایی که بازگشتت به سوی اوست، پروا نمیکنی؟ ای مرد! آیا با من میجنگی، در حالی که میدانی من، فرزند چه کسی هستم؟ این قوم را وا گذار و با من باش که در این حال، به خدا نزدیکتری».
عمر به حسین علیه السلام گفت: بیم دارم که خانهام ویران شود!
1) (1)
حسین علیه السلام فرمود: «من، آن را برایت میسازم».
عمر گفت: میترسم که مزرعهام را بگیرند.
حسین علیه السلام فرمود: «من، بهتر از آن را از مِلکم در حجاز، به تو میدهم».
عمر گفت: من خانوادهای دارم که بر آنها بیمناکم.
حسین علیه السلام فرمود: «من، سلامتِ آنها را ضمانت میکنم».
عمر، ساکت ماند و پاسخی نداد و حسین علیه السلام، از او روی گردانْد و در حال بازگشت فرمود:
«تو را چه شده؟! خداوند، تو را هر چه زودتر در بسترت بکُشد و تو را در روز حَشْر و نشرت، نیامرزد! به خدا سوگند، امید دارم که جز اندکی از گندم عراق، نخوری!».
عمر به حسین علیه السلام گفت: ای ابا عبد اللّه! به جای گندم، جو هست!
سپس، عمر به لشکر خود، باز گشت.(1)
. أرسَلَ الحُسَینُ علیه السلام إلَی ابنِ سَعدٍ: إنّی اریدُ أن اکَلِّمَکَ فَالقَنِی اللَّیلَةَ بَینَ عَسکَری وعَسکَرِکَ، فَخَرَجَ إلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی عِشرینَ فارِساً وَالحُسَینُ علیه السلام فی مِثلِ ذلِکَ، ولَمَّا التَقَیا أمَرَ الحُسَینُ علیه السلام أصحابَهُ، فَتَنَحَّوا عَنهُ، وبَقِیَ مَعَهُ أخوهُ العَبّاسُ علیه السلام، وَابنُهُ عَلِیٌّ الأَکبَرُ، وأمَرَ ابنُ سَعدٍ أصحابَهُ، فَتَنَحَّوا عَنهُ، وبَقِیَ مَعَهُ ابنُهُ حَفصٌ، وغُلامٌ لَهُ یُقالُ لَهُ لاحِقٌ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِابنِ سَعدٍ: وَیحَکَ! أما تَتَّقِی اللّهَ الَّذی إلَیهِ مَعادُکَ؟ أتُقاتِلُنی وأنَا ابنُ مَن عَلِمتَ یا هذا؟ ذَر هؤُلاءِ القَومَ وکُن مَعی؛ فَإِنَّهُ أقرَبُ لَکَ مِنَ اللّهِ.
فَقالَ لَهُ عُمَرُ: أخافُ أن تُهدَمَ داری! فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: أنَا أبنیها لَکَ.
فَقالَ عُمَرُ: أخافُ أن تُؤخَذَ ضَیعَتی! فَقالَ: أنَا اخلِفُ عَلَیکَ خَیراً مِنها مِن مالی بِالحِجازِ.
فَقالَ: لی عِیالٌ أخافُ عَلَیهِم، فَقالَ: أنَا أضمِنُ سَلامَتَهُم.
قالَ: ثُمَّ سَکَتَ فَلَم یُجِبهُ عَن ذلِکَ، فَانصَرَفَ عَنهُ الحُسَینُ علیه السلام وهُوَ یَقولُ: ما لَکَ ذَبَحَکَ اللّهُ عَلی فِراشِکَ سَریعاً عاجِلاً، ولا غَفَرَ لَکَ یَومَ حَشرِکَ ونَشرِکَ! فَوَاللّهِ، إنّی لَأَرجو أن لا تَأکُلَ مِن بُرِّ العِراقِ إلّایَسیراً.
فَقالَ لَهُ عُمَرُ: یا أبا عَبدِ اللّهِ، فِی الشَّعیرِ عِوَضٌ عَنِ البُرِّ!! ثُمَّ رَجَعَ عُمَرُ إلی مُعَسکَرِهِ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 245، الفتوح: ج 5 ص 92).
«یکی از این سه کار را از من بپذیرید: بازگشت به جایی که از آن جا آمدهام، یا دست در دست یزید بگذارم که او پسرعموی من است و به نظرش در بارهام گردن مینهم، یا مرا به یکی از مرزهای مسلمانان بفرستید تا مانند آنها باشم، با همان وظایف و حقوق».
همچنین، گفته میشود: از او، جز این که به مدینه برود، چیزی نخواست.(2)
ویُقالُ: إنَّهُ لَم یَسَلهُ إلّاأن یَشخَصَ إلَی المَدینَةِ فَقَط (أنساب الأشراف: ج 3 ص 390).
1) (1)
2) (2) . تَواقَفَ الحُسَینُ علیه السلام وعُمَرُ بنُ سَعدٍ خِلوَینِ، فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: اختاروا مِنِّی الرُّجوعَ إلَی المَکانِ الَّذی أقبَلتُ مِنهُ، أو أن أضَعَ یَدی فی یَدِ یَزیدَ، فَهُوَ ابنُ عَمّی لِیَری رَأیَهُ فِیَّ، وإمّا أن تُسَیِّرونی إلی ثَغرٍ مِن ثُغورِ المُسلِمینَ، فَأَکونَ رَجُلاً مِن أهلِهِ، لی ما لَهُ، وعَلَیَّ ما عَلَیهِ.
این، سخن درستی نیست؛ زیرا عُقبَة بن سَمْعان، گفته است: من از مدینه تا عراق، همراه حسین علیه السلام بودم و همواره تا هنگام شهادتش، او را همراهی کردم؛ امّا - به خدا سوگند -، این سخن را از او نشنیدم.(1)
. قَد وَقَعَ فی بَعضِ النُّسَخِ، أنَّ الحُسَینَ علیه السلام قالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ: دَعونی أمضی إلَی المَدینَةِ أو إلی یَزیدَ، فَأَضَعُ یَدی فی یَدِهِ، ولا یَصِحُّ ذلِکَ عَنهُ، فَإِنَّ عُقبَةَ بنَ سِمعانَ قالَ: صَحِبتُ الحُسَینَ علیه السلام مِنَ المَدینَةِ إلَی العِراقِ، ولَم أزَل مَعَهُ إلی أن قُتِلَ، وَاللّهِ، ما سَمِعتُهُ قالَ ذلِکَ (تذکرة الخواصّ: ص 248).
عمر، به ریشخند گفت: ای ابا عبد اللّه! به جایش، جو هست!
او، همان گونه که حسین علیه السلام گفته بود، به فرمانرواییِ ری نرسید و مختار، او را کُشت.(2)
هنگامی که نامه را برای ابن زیاد خواندند، گفت:
1) (1)
2) (2) . إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ: إنَّ مِمّا یُقِرُّ لِعَینی أنَّکَ لا تَأکُلُ مِن بُرِّ العِراقِ بَعدی إلّاقَلیلاً، فَقالَ مُستَهزِئاً: یا أبا عَبدِ اللّهِ، فِی الشَّعیرِ خَلَفٌ!! فَکانَ کَما قالَ لَم یَصِل إلَی الرَّیِّ، وقَتَلَهُ المُختارُ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 55، بحار الأنوار: ج 45 ص 300 ح 1).
اکنون که چنگالهایمان در او فرو رفته است
امید نجات دارد؛ ولی هیچ راه گریزی نیست.
آن گاه عبید اللّه بن زیاد، به عمر بن سعد، نوشت: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. امّا بعد، نامهات به من رسید و آنچه را گفتی، فهمیدم. به حسین، پیشنهاد بده که خودش و همۀ یارانش با یزید، بیعت کنند. چون چنین کرد، تصمیم خود را میگیریم. والسّلام!».
هنگامی که نامه به عمر بن سعد رسید، گفت: فکرش را میکردم که ابن زیاد، [حسین را] آسوده نخواهد گذاشت!(1)
. أشهَدُ أنَّ کِتابَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ جاءَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ وأنَا عِندَهُ، فَإِذا فیهِ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، أمّا بَعدُ، فَإِنّی حَیثُ نَزَلتُ بِالحُسَینِ بَعَثتُ إلَیهِ رَسولی، فَسَأَلتُهُ عَمّا أقدَمَهُ، وماذا یَطلُبُ ویَسأَلُ، فَقالَ: کَتَبَ إلَیَّ أهلُ هذِهِ البِلادِ وأتَتنی رُسُلُهُم، فَسَأَلونِیَ القُدومَ فَفَعَلتُ؛ فَأَمّا إذ کَرِهونی، فَبَدا لَهُم غَیرُ ما أتَتنی بِهِ رُسُلُهُم، فَأَنَا مُنصَرِفٌ عَنهُم، فَلَمّا قُرِئَ الکِتابُ عَلَی ابنِ زِیادٍ قالَ:
الآنَ إذ عَلِقَتْ مَخالِبُنا بِهِ یَرجُو النَّجاةَ ولاتَ حینَ مَناصِ!
قالَ: وکَتَبَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، أمّا بَعدُ، فَقَد بَلَغَنی کِتابُکَ، وفَهِمتُ ما ذَکَرتَ، فَاعرِض عَلَی الحُسَینِ أن یُبایِعَ لِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ هُوَ وجَمیعُ أصحابِهِ، فَإِذا فَعَلَ ذلِکَ رَأَینا رَأیَنا، وَالسَّلامُ.
قالَ: فَلَمّا أتی عُمَرَ بنَ سَعدٍ الکِتابُ، قالَ: قَد حَسِبتُ ألّا یَقبَلَ ابنُ زِیادٍ العافِیَةَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 411؛ الإرشاد: ج 2 ص 86).
هنگامی که عبید اللّه، نامه را خواند، گفت: این، نامۀ مردی است که خیرخواه امیرش و دلسوز قومش است. باشد. پذیرفتم.
شمر بن ذی الجوشن، برخاست و به ابن زیاد گفت: آیا این را از او میپذیری، در حالی که به سرزمینت وارد شده و در کنار تو، فرود آمده است؟! به خدا سوگند، اگر از سرزمین تو برود و دست بیعت به تو ندهد، قویتر و شوکتمندتر میشود و تو، ضعیفتر و ناتوانتر. پس، این اختیار
1) (1)
را به او نده که نشانِ سستی است؛ بلکه او و یارانش، باید بر حکم تو گردن نهند. پس اگر کیفر دادی، اختیار داری و اگر بخشیدی، حقّ توست. به خدا سوگند، به من خبر رسیده که حسین و عمر بن سعد، میان دو لشکر مینشینند و همۀ شب را با هم سخن میگویند.
ابن زیاد به او گفت: خوب گفتی! رأی، همان رأی تو باشد.(1)
. إنَّهُما کانَا التَقَیا مِراراً ثَلاثاً أو أربَعاً؛ حُسَینٌ علیه السلام وعُمَرُ بنُ سَعدٍ؛ قالَ: فَکَتَبَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ: أمّا بَعدُ، فَإِنَّ اللّهَ قَد أطفَأَ النّائِرَةَ، وجَمَعَ الکَلِمَةَ، وأصلَحَ أمرَ الاُمَّةِ، هذا حُسَینٌ قَد أعطانی أن یَرجِعَ إلَی المَکانِ الَّذی مِنهُ أتی، أو أن نُسَیِّرَهُ إلی أیِّ ثَغرٍ مِن ثُغورِ المُسلِمینَ شِئنا، فَیَکونَ رَجُلاً مِنَ المُسلِمینَ، لَهُ ما لَهُم، وعَلَیهِ ما عَلَیهِم، أو أن یَأتِیَ یَزیدَ أمیرَ المُؤمِنینَ، فَیَضَعَ یَدَهُ فی یَدِهِ، فَیَری فیما بَینَهُ وبَینَهُ رَأیَهُ، وفی هذا لَکُم رِضیً ولِلاُمَّةِ صَلاحٌ.
قالَ: فَلَمّا قَرَأَ عُبَیدُ اللّهِ الکِتابَ قالَ: هذا کِتابُ رَجُلٍ ناصِحٍ لِأَمیرِهِ، مُشفِقٍ عَلی قَومِهِ، نَعَم قَد قَبِلتُ.
قالَ: فَقامَ إلَیهِ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ، فَقالَ: أتَقبَلُ هذا مِنهُ وقَد نَزَلَ بِأَرضِکَ إلی جَنبِکَ؟ وَاللّهِ، لَئِن رَحَلَ مِن بَلَدِکَ ولَم یَضَع یَدَهُ فی یَدِکَ لَیَکونَنَّ أولی بِالقُوَّةِ وَالعِزَّةِ، ولَتَکونَنَّ أولی بِالضَّعفِ وَالعَجزِ، فَلا تُعطِهِ هذِهِ المَنزِلَةَ، فَإِنَّها مِنَ الوَهَنِ، ولکِن لِیَنزِل عَلی حُکمِکَ هُوَ وأصحابُهُ، فَإِن عاقَبتَ فَأَنت وَلِیُّ العُقوبَةِ، وإن غَفَرتَ کانَ ذلِکَ لَکَ، وَاللّهِ، لَقَد بَلَغَنی أنَّ حُسَیناً وعُمَرَ بنَ سَعدٍ یَجلِسانِ بَینَ العَسکَرَینِ، فَیَتَحَدَّثانِ عامَّةَ اللَّیلِ.
فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: نِعمَ ما رَأَیتَ! الرَّأیُ رَأیُکَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 414، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 556).
هنگامی که عمر، پاسخش را شنید، آن را به ابن زیاد نوشت. هنگامی که ابن زیاد، نامۀ عمر را خواند، گفت:
اکنون که چنگالهایمان در او فرو رفته است
امید نجات دارد؛ امّا هیچ راه گریزی نیست.
سپس به عمر نوشت: به حسین، عرضه بدار که خود و همۀ یارانش با یزید، بیعت کنند. چون چنین کرد، ما رأی خود را صادر میکنیم، و اگر خودداری نمود، او را نزد من بیاور.(2)
فَلَمّا سَمِعَ عُمَرُ جَوابَهُ کَتَبَ إلَی ابنِ زِیادٍ بِذلِکَ، فَلَمّا رَأَی ابنُ زِیادٍ کِتابَهُ قالَ:
الآنَ إذ عَلِقَت مَخالِبُنا بِهِ یَرجُو النَّجاةَ ولاتَ حینَ مَناصِ
وکَتَبَ إلی عُمَرَ: اعرِض عَلَی الحُسَینِ أن یُبایِعَ یَزیدَ وجَمیعُ أصحابِهِ، فَإِذا فَعَلَ ذلِکَ رَأَینا رَأیَنا، وإن أبی فَائتِنی بِهِ (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 249. نیز، ر. ک: المنتظم: ج 5 ص 336).
1) (1)
2) (2) . أقبَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی أربَعَةِ آلافٍ حَتّی نَزَلَ بِالحُسَینِ علیه السلام، وبَعَثَ مِن غَدِهِ قُرَّةَ بنَ قَیسٍ الحَنظَلِیَّ یَسأَلُهُ مَا الَّذی جاءَ بِهِ؟ فَلَمّا بَلَّغَ رِسالَتَهُ قالَ الحُسَینُ علیه السلام: کَتَبَ إلَیَّ أهلُ مِصرِکُم أن أقدَمَ، فَأَمّا إذا کَرِهتُمونی فَأَنَا أنصَرِفُ عَنکُم.
یک شب، گِرد هم آمدند و مدّتی طولانی با هم آهسته، گفتگو کردند. سپس عمر بن سعد، به جای خود باز گشت و به عبید اللّه بن زیاد نوشت: «امّا بعد، خداوند، آتش جنگ را خاموش کرد و ما را بر یک کلمه، گِرد آورد و کار امّت را به سامان آورد. این، حسین است که به من پیشنهاد داده است به همان جا که از آن آمده، باز گردد، یا به مرزی از مرزهای مسلمانان برود تا مانند یک مسلمان، حقوق و وظایفی داشته باشد، یا نزد امیرمؤمنان یزید بیاید و دست در دست او بگذارد و به رأی او گردن نهد؛ و این، رضایت شما و صلاحِ امّت را فراهم میآورد».
عبید اللّه، هنگامی که نامه را خواند، گفت: این، نامۀ مردی خیرخواه و دلسوز برای قومش است.
شمر بن ذی الجوشن، برخاست و به ابن زیاد گفت: آیا این را از او میپذیری، در حالی که به سرزمینت وارد شده و در کنار تو فرود آمده است؟ به خدا سوگند، اگر از سرزمین تو برود و دست بیعت به تو ندهد، قویتر میشود و تو، ضعیفتر و ناتوانتر. پس این اختیار را به او مده، که نشانِ سستی است؛ بلکه او و یارانش، باید بر حکم تو گردن نهند. پس اگر کیفر دادی، اختیار داری، و اگر بخشیدی، حقّ توست.
ابن زیاد به او گفت: خوب گفتی! رأی، همان رأی تو باشد. این نامه را برای عمر بن سعد ببر.
باید به حسین و یارانش، پیشنهاد دهد که به حکم من، گردن بنهند. اگر چنین کردند، آنان را تسلیم شده، به سوی من بفرستد و اگر خودداری کردند، با آنان بجنگد. اگر عمر بن سعد، چنین کرد، تو [ای شمر!] گوش به فرمان و مطیع او باش، و اگر از جنگیدن با آنها خودداری نمود، تو فرمانده لشکری. گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست....
شمر، نامۀ عبید اللّه را برای عمر بن سعد آورد. چون بر او وارد شد و آن را خواند، عمر به او گفت: وای بر تو! چه میخواهی؟ خداوند، خانهات را نزدیک نکند (آوارهات کند)! خدا، آنچه را آوردهای، برایت زشت سازد! به خدا سوگند، من گمان میکنم که تو، او را از پذیرش آنچه به وی نوشته بودم، باز داشتهای و کارمان را بر ما، تباه نمودهای!(1)
. لَمّا رَأَی الحُسَینُ علیه السلام نُزولَ العَساکِرِ مَعَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ بِنینَوی ومَدَدَهُم لِقِتالِهِ أنفَذَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ: إنّی اریدُ أن ألقاکَ، -
1) (1)
امام حسین علیه السلام به او فرمود: «ای حبیب! به تو اجازه دادم».
حبیب بن مُظاهر، در دلِ شب، به طور ناشناس، به راه افتاد تا به آن قوم رسید. به یکدیگر، سلام کردند. آنان دانستند که حبیب، از قبیلۀ بنی اسد است. پرسیدند: ای پسرعمو! خواستهات چیست؟
حبیب گفت: درخواستم از شما، بهتر از هر چیزی است که میهمان قومی برای آنان میآورد.
نزد شما آمدهام تا شما را به یاریِ فرزند دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، فرا بخوانم که او میان گروهی از مؤمنان است که هر یک از آنان، بهتر از هزار تن است، و تا هنگامی که یکی از آنان، چشمی دارد که با آن میبیند، او را وا نمینهند و تسلیمش نمیکنند.
و این، عمر بن سعد است که با 22 هزار تن، او را محاصره کرده است. شما، قوم و قبیله من
هستید. این، نصیحت من به شماست. امروز، مرا در یاری دادن به او، اطاعت کنید، فردا در آخرت، به شرافت میرسید. سوگند یاد میکنم که هیچ مردی از شما به همراه حسین علیه السلام، شکیبا و با اخلاص، به حساب خدا کشته نمیشود، جز آن که همراه محمّد صلی الله علیه و آله، در بالاترین درجۀ بهشت و نزدیک به خدا، خواهد بود.
مردی از بنی اسد به نام بِشْر بن عبد اللّه، از جا پرید و گفت: به خدا سوگند، من نخستین اجابتگرِ این دعوتم!
آن گاه، چنین سرود:
همه میدانند که چون کار را به یکدیگر، وا مینهند
و سواران، پا پس میکشند و یا رویارو میشوند،
من، شجاعانه و قهرمانانه، میجنگم
گویی که شیری قوی و دلاورم.
سپس، مردان قبیله با حبیب بن مُظاهر اسدی، همراه شدند.
یک نفر از قبیله، همان وقت در دلِ شب، به سوی عمر بن سعد، بیرون آمد و او را باخبر نمود.
عمر نیز، یکی از یارانش به نام ازرَق بن حَرب صَیداوی را فرا خواند و چهار هزار سوار، در اختیار او گذاشت و در دلِ شب، او را با همان خبرچین، به سوی قبیلۀ بنی اسد فرستاد.
بنی اسد، در دلِ شب، به سوی لشکرگاه حسین علیه السلام میآمدند که سپاه عمر بن سعد، جلوی آنان را بر کنارۀ فرات گرفتند و با هم، درگیر شدند و سپس، به سختی با هم جنگیدند که حبیب بن مُظاهر، فریاد کشید: وای بر تو، ای ازرَق! به ما چه کار داری؟ ما را وا گذار!
آن دو گروه، به سختی با هم جنگیدند. قبیلۀ بنی اسد، چون چنین دیدند، گریختند و به خانههایشان، باز گشتند.
حبیب بن مُظاهر نیز به سوی حسین علیه السلام باز گشت و ماجرا را برای او گفت. امام علیه السلام فرمود:
«هیچ تغییر و توانی، جز با خواستِ خدای والای بزرگ، انجام نمیپذیرد!».(1)
. التَأَمَتِ العَساکِرُ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ لِسِتٍّ مَضَینَ مِنَ المُحَرَّمِ.
وأقبَلَ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ الأَسَدِیُّ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، فَقالَ: هاهُنا حَیٌّ مِن بَنی أسَدٍ بِالقُربِ مِنّی أوَ تَأذَنُ لی أن أسیرَ إلَیهِم أدعوهُم إلی نُصرَتِکَ، فَعَسَی اللّهُ أن یَدفَعَ بِهِم عَنکَ بَعضَ ما تَکرَهُ!
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: قَد أذِنتُ لَکَ یا حَبیبُ.
قالَ: فَخَرَجَ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ فی جَوفِ اللَّیلِ مُنکَراً حَتّی صارَ إلی اولئِکَ القَومِ، فَحَیّاهُم وحَیَّوهُ، وعَرَفوا أنَّهُ مِن بَنی أسَدٍ، -
1) (1)
حسین علیه السلام به او اجازه داد. او نزد آنان آمد و به ایشان گفت: من، شما را به شرافت و فضیلتِ آخرت و پاداش سِتُرگ آن، فرا میخوانم. من، شما را به یاریِ فرزند دختر پیامبرتان میخوانم که به او ستم شده است و کوفیان، او را فرا خواندهاند تا یاریاش کنند و چون نزد آنان آمده، او را وا نهاده و بر او تاختهاند تا او را بکُشند و هفتاد تن نیز با او، همراه شدهاند.
از میان کسانی که آن جا بودند، مردی به نام جَبَلة بن عمرو، نزد عمر بن سعد آمد و باخبرش کرد. او نیز ازرَق بن حارث صیداوی را با سوارانی، روانه کرد و میان آنان و حسین علیه السلام، مانع شدند. حبیب بن مُظهّر نیز به سوی حسین علیه السلام باز گشت و ماجرا را باز گفت. حسین علیه السلام فرمود:
«ستایش فراوان، ویژۀ خداست!».(1)
1) (1) . قالَ حَبیبُ بنُ مُظَهَّرٍ لِلحُسَینِ علیه السلام: إنَّ هاهُنا حَیّاً مِن بَنی أسَدٍ أعراباً یَنزِلونَ النَّهرَینِ، ولَیسَ بَینَنا وبَینَهُم إلّارَوحَةٌ، -
عمر بن سعد، عمرو بن حَجّاج را با پانصد سوار، روانه کرد و بر شریعۀ (آبْراهِ)(1)فرات، فرود آمدند تا میان حسین علیه السلام و یارانش و آب، مانع شوند و نگذارند قطرهای از آن را بنوشند. این، سه روز پیش از شهادت حسین علیه السلام بود.
عبد اللّه بن ابی حُصَین ازْدی بَجَلی،(2)با حسین علیه السلام رویارو شد و گفت: ای حسین! آیا به آب نمینگری که مانند سینۀ آسمان [، صاف و زلال] است؟! به خدا سوگند، قطرهای از آن را نمیچشی تا تشنه بمیری!
حسین علیه السلام گفت: «خدایا! او را تشنه بمیران و هیچ گاه، او را نیامرز».
به خدا سوگند، پس از این ماجراها، او را در بیماریاش، عیادت کردم. به خدایی که هیچ خدایی به جز او نیست، سوگند، دیدم که او آب مینوشد تا این که شکمش، پُر میشود و سپس، آنها را قِی میکند و باز میگردد، و مینوشد تا شکمش پُر میشود، امّا سیراب نمیشود! این، کارِ او بود تا جانش به در رفت.(3)
1) (1) . شریعه: راهْآب؛ جایی از رودخانه که میتوان برای برداشتن آب، از آن، استفاده کرد؛ شاخهای یا آبراهی که ازرودخانۀ اصلی مُنشعب شده است.
2) (2) . منابع دیگر، نام او را عبد اللّه بن حصن (أنساب الأشراف: ج 3 ص 389، تذکرة الخواص: ص 247)، عبد اللّه بن حُصَین (الإرشاد: ج 2 ص 86، إعلام الوری: ج 1 ص 452) و نیز عبد الرحمان بن حُصَین ازْدی (روضة الواعظین: ص 201) آوردهاند.
3) (3) . جاءَ مِن عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ کِتابٌ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ: -
هنگامی که این نامه به عمر بن سعد رسید، به عمرو بن حَجّاج، فرمان داد تا با پانصد سوار برود و بر شریعۀ فرات، فرود آید و میان حسین علیه السلام و یارانش و آب، مانع شود. این، سه روز پیش از شهادت حسین علیه السلام بود و یاران حسین علیه السلام، سه روز را با تشنگی، سر کردند.(1)
فَلَمّا وَرَدَ عَلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ ذلِکَ أمَرَ عَمرَو بنَ الحَجّاجِ أن یَسیرَ فی خَمسِمِئَةِ راکِبٍ، فَیُنیخَ عَلَی الشَّریعَةِ، ویَحولوا بَینَ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ وبَینَ الماءِ، وذلِکَ قَبلَ مَقتَلِهِ بِثَلاثَةِ أیّامٍ، فَمَکَثَ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام عَطاشی (الأخبار الطوال: ص 255، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2627).
[خبر] این اتّفاق به عبید اللّه رسید. به عمر بن سعد نوشت: «به من خبر رسیده که حسین، چاه حفر میکند و به آب میرسد و او و یارانش، آب مینوشند. بنگر که چون نامهام به تو رسید، تا آن جا که میتوانی، از حفر چاه به وسیلۀ آنان، جلوگیری کن و بر آنان، سخت بگیر و مگذار که قطرهای آب بنوشند، و با آنان، همان گونه رفتار کن که با عثمانِ پاک کردند. والسّلام!».
1) (1) . وَرَدَ کِتابُ ابنِ زِیادٍ عَلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ أنِ امنَعِ الحُسَینَ وأصحابَهُ الماءَ، فَلا یَذوقوا مِنهُ حُسوَةً، کَما فَعَلوا بِالتَّقِیِّ عُثمانَ بنِ عَفّانَ.
ابن سعد نیز تا آن جا که میشد، بر آنان، سخت گرفت.(1)
. رَجَعَت تِلکَ الخَیلُ [أیِ الخَیلُ الَّتی أرسَلَهَا ابنُ سَعدٍ لِمَنعِ قَومٍ مِن بَنی أَسدٍ] حَتّی نَزَلَت عَلَی الفُراتِ، وحالوا بَینَ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ وبَینَ الماءِ، فَأَضَرَّ العَطَشُ بِالحُسَینِ علیه السلام وبِمَن مَعَهُ، فَأَخَذَ الحُسَینُ علیه السلام فَأساً وجاءَ إلی وَراءِ خَیمَةِ النِّساءِ، فَخَطا عَلَی الأَرضِ تِسعَ عَشرَةَ خُطوَةً نَحوَ القِبلَةِ، ثُمَّ احتَفَرَ هُنالِکَ، فَنَبَعَت لَهُ هُناکَ عَینٌ مِنَ الماءِ العَذبِ، فَشَرِبَ الحُسَینُ علیه السلام وشَرِبَ النّاسُ بِأَجمَعِهِم، ومَلَؤوا أسقِیَتَهُم، ثُمَّ غارَتِ العَینُ، فَلَم یُرَ لَها أثَرٌ.
وبَلَغَ ذلِکَ عُبَیدَ اللّهِ، فَکَتَبَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ: بَلَغَنی أنَّ الحُسَینَ یَحفِرُ الآبارَ، ویُصیبُ الماءَ، فَیَشرَبُ هُوَ وأصحابُهُ، فَانظُر إذا وَرَدَ عَلَیکَ کِتابی فَامنَعهُم مِن حَفرِ الآبارِ مَا استَطَعتَ، وضَیِّق عَلَیهِم، ولا تَدَعهُم أن یَذوقوا مِنَ الماءِ قَطرَةً، وَافعَل بِهِم کَما فَعَلوا بِالزَّکِیِّ عُثمانَ وَالسَّلامُ.
فَضَیَّقَ عَلَیهِمُ ابنُ سَعدٍ غایَةَ التَّضییقِ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 244، الفتوح: ج 5 ص 91).
الفتوح - در یادکرد امام علیه السلام، هنگامی که از رسیدن به آب، باز داشته شد -: تشنگیِ حسین علیه السلام و یارانش، چنان شدید شد که نزدیک بود از تشنگی بمیرند.(2)
بستان الواعظین: در کتاب التعازی و العزاء، از نوشتههای ابو محمّد عبد اللّه بن محمّد بللوری، دیدم که: حسین علیه السلام، به هنگام شهادت، درخواستِ آب کرد؛ امّا از او دریغ داشتند و او، تشنه شهید شد و نزد خدا وارد شد تا از نوشیدنی بهشت، سیرابش گردانْد.(3)
عبّاس علیه السلام به سوی آب، روان شد و نافِع بن هِلال، پیشاپیش آنان بود. به شریعۀ (آبْراهِ) فرات، نزدیک شدند که عمرو بن حَجّاج، آنان را باز داشت. عبّاس علیه السلام و همراهانش، با او درگیر شدند و آنان را از شریعه راندند و پیادگان [لشکر] حسین علیه السلام، به درون آب رفتند و مَشکهای خود را پُر کردند. عبّاس علیه السلام، میان یارانش ایستادگی کرد و از پیادگان، دفاع نمود تا آب را به لشکر حسین علیه السلام رساندند.(4)
1) (1)
2) (2) . فَاشتَدَّ العَطَشُ مِنَ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ، وکادوا أن یَموتوا عَطَشاً (الفتوح: ج 5 ص 92).
3) (3) . رَأَیتُ فی کِتابِ التَّعازی وَالعَزاءِ مِن وَضعِ أبی مُحَمَّدٍ عَبدِ اللّهِ بنِ مُحَمَّدٍ البللورِیِّ: إنَّ الحُسَینَ علیه السلام استَسقی ماءً حینَ قُتِلَ، فَمُنِعَ مِنهُ، وقُتِلَ وهُوَ عَطشانُ، وأتَی اللّهَ حَتّی سَقاهُ مِن شَرابِ الجَنَّةِ (بستان الواعظین: ص 263 ح 419).
4) (4) . ولَمَّا اشتَدَّ بِالحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ العَطَشُ أمَرَ أخاهُ العَبّاسَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام - وکانَت امُّهُ مِن بَنی عامِرِ بنِ صَعصَعَةَ - أن -
عمرو بن حَجّاج زُبیدی گفت: کیست؟
پس [جلوتر] آمد و گفت(1): برای چه آمدهای؟
گفت: آمدهایم تا از این آبی که ما را از آن، باز داشتهاید، بنوشیم.
عمرو گفت: بنوش. گوارایت باشد!
نافِع گفت: نه. به خدا سوگند، قطرهای از آن نمینوشم، در حالی که حسین علیه السلام و این گروه از یارانش که میبینی، تشنه هستند.
آنان، بر نافع در آمدند. عمرو بن حَجّاج گفت: سیراب کردن این دسته، راهی ندارد. ما برای آن که آنان را از آب، باز بداریم، این جا گماشته شدهایم. هنگامی که یاران نافِع به او نزدیک شدند، به پیادگانش گفت: مَشکهایتان را پُر کنید.
پیادگان، دویدند و مَشکهایشان را پُر کردند. عمرو و یارانش هم به سوی آنها دویدند. عبّاس بن علی علیه السلام و نافِع بن هِلال نیز به آنان، حمله کردند و آنها را [از آسیب رساندن به پیادگان] باز داشتند. سپس به جایگاهشان باز گشتند و گفتند: بروید. آن گاه، در دفاع از آنان، رو به روی عمرو بن حَجّاج ایستادند. عمرو و یارانش، به آنان حمله کردند و آنان را مقداری [عقب] راندند.
سپس مردی از قبیلۀ صُدا، از یاران عمرو بن حَجّاج، نیزهای از نافِع بن هِلال خورد و گمان کرد که چیزی نیست؛ امّا زخم آن، چرک کرد و به سبب همان، مُرد. یاران حسین علیه السلام با مَشکها آمدند و برایش، آب آوردند.(2)
عبّاس بن علی علیه السلام گفت: ای ابا عبد اللّه! ما بر حق هستیم. آیا بجنگیم؟
فرمود: «آری».
او نیز بر اسبش سوار شد و برخی یارانش را بر اسبها نشاند و به آنان، حمله بُرد و آنان را از اطراف آب، کنار زد تا آن که از آن نوشیدند و سیراب شدند.(1)
فَقالَ عَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام: یا أبا عَبدِ اللّهِ، نَحنُ عَلَی الحَقِّ، فَنُقاتِلُ؟ قالَ: نَعَم. فَرَکِبَ فَرَسَهُ، وحَمَلَ بَعضَ أصحابِهِ عَلَی الخُیولِ، ثُمَّ حَمَلَ عَلَیهِم، فَکَشَفَهُم عَنِ الماءِ، حَتّی شَرِبوا وسَقوا (الإمامة و السیاسة: ج 2 ص 11، المحن: ص 146).
[از آن سو،] هنگامی که تشنگی حسین علیه السلام و یارانش شدّت گرفت، برادرش عبّاس علیه السلام را فرا خواند و سی سوار و بیست پیاده را با او همراه کرد و بیست مَشک به آنان داد. آنان، در دلِ شب، به فراتْ نزدیک شدند. عمرو بن حَجّاج گفت: کیست؟
هلال بن نافِع جَمَلی به او گفت: من پسرعموی تو، از یاران حسین علیه السلام هستم. آمدهام تا از این آبی که از ما دریغ کردهاید، بنوشم.
1) (1) . نَزَلوا [أیِ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ بِکَربَلاءَ] وبَینَهُم وبَینَ الماءِ رَبوَةٌ، فَأَرادَ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ الماءَ، فَحالوا بَینَهُم وبَینَهُ. فَقالَ لَهُ شَهرُ بنُ حَوشَبٍ: لا تَشرَبوا مِنهُ حَتّی تَشرَبوا مِنَ الحَمیمِ!
عمرو به او گفت: بنوش. گوارایت باد!
نافع گفت: وای برتو! چگونه به من فرمان میدهی که از آب بنوشم، در حالی که حسین علیه السلام و همراهانش، از تشنگی در حال مرگاند؟!
عمرو گفت: راست میگویی. این را میدانم؛ امّا فرمانی به ما داده شده است و ناگزیریم که این فرمان را به انجام برسانیم.
هلال، یارانش را فرا خواند و به درون فرات رفتند. عمرو نیز یارانش را فرا خواند تا مانعِ آنان شوند. هر دو گروه، بر سرِ آب، سخت با هم درگیر شدند. دستهای میجنگیدند و دستهای، مَشکها را از آب، پُر میکردند. گروهی از یاران عمرو بن حَجّاج، کشته شدند؛ ولی هیچ یک از یاران حسین علیه السلام، کشته نشدند. سپس آن گروه، با آب به لشکرگاهشان باز گشتند و حسین علیه السلام و همراهانش، آب نوشیدند. عبّاس علیه السلام، آن روز، «سَقّا (آبآور)» نامیده شد».(1)
. ودَعا [ابنُ سَعدٍ] بِرَجُلٍ یُقالُ لَهُ: عَمرُو بنُ الحَجّاجِ الزُّبَیدِیُّ، فَضَمَّ إلَیهِ خَیلاً کَثیرَةً، وأمَرَهُ أن یَنزِلَ عَلَی الشَّریعَةِ الَّتی هِیَ حِذاءَ مُعَسکَرِ الحُسَینِ علیه السلام، فَنَزَلَتِ الخَیلُ عَلَی شَریعَةِ الماءِ.
فَلَمَّا اشتَدَّ العَطَشُ بِالحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ دَعا أخاهُ العَبّاسَ علیه السلام، وضَمَّ إلَیهِ ثَلاثینَ فارِساً وعِشرینَ راجِلاً، وبَعَثَ مَعَهُم عِشرینَ قِربَةً فی جَوفِ اللَّیلِ حَتّی دَنَوا مِنَ الفُراتِ، فَقالَ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ: مَن هذا؟ فَقالَ لَهُ هِلالُ بنُ نافِعٍ الجَمَلِیُّ: أنَا ابنُ عَمٍّ لَکَ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام، جِئتُ حَتّی أشرَبَ مِن هذَا الماءِ الَّذی مَنَعتُمونا عَنهُ، فَقالَ لَهُ عَمرٌو: اشرَب هَنیئاً مَریئاً.
فَقالَ نافِعٌ: وَیحَکَ کَیفَ تَأمُرُنی أن أشرَبَ مِنَ الماءِ وَالحُسَینُ علیه السلام ومَن مَعَهُ یَموتونَ عَطَشا؟! فَقالَ: صَدَقتَ قَد عَرَفتُ هذا، ولکِن امِرنا بِأَمرٍ ولا بُدَّ لَنا أن نَنتَهِیَ إلی ما امِرنا بِهِ.
فَصاحَ هِلالٌ بِأَصحابِهِ ودَخَلُوا الفُراتَ، وصاحَ عَمرٌو بِأَصحابِهِ لِیَمنَعوا، فَاقتَتَلَ القَومُ عَلَی الماءِ قِتالاً شَدیداً، فَکانَ قَومٌ یُقاتِلونَ وقَومٌ یَملَؤونَ القِرَبَ حَتّی مَلَؤوها، وقُتِلَ مِن أصحابِ عَمرِو بنِ الحَجّاجِ جَماعَةٌ، ولَم یُقتَل مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام أحَدٌ، ثُمَّ رَجَعَ القَومُ إلی مُعَسکَرِهِم بِالماءِ، فَشَرِبَ الحُسَینُ علیه السلام ومَن کانَ مَعَهُ، ولُقِّبَ العَبّاسُ علیه السلام یَومَئِذٍ السَّقّاءَ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 244، الفتوح: ج 5 ص 91).
1) (1)
به حسین بن علی، مهلت نده و گلویش (گریبانش) را بگیر و میان آب و او، مانع شو، همان گونه که میان عثمان و آب، در روز حادثۀ قتل عثمان، مانع شدند».(1)
. بَلَغَ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ أنَّ عُمَرَ بنَ سَعدٍ یُسامِرُ الحُسَینَ علیه السلام ویُحَدِّثُهُ، ویَکرَهُ قِتالَهُ، فَوَجَّهَ إلَیهِ شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ فی أربَعَةِ آلافِ فارِسٍ، وکَتَبَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ: إذا أتاکَ کِتابی هذا فَلا تُمهِلَنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ، وخُذ بِکَظَمِهِ، وحُل بَینَ الماءِ وبَینَهُ، کَما حیلَ بَینَ عُثمانَ وبَینَ الماءِ یَومَ الدّارِ (الأمالی، صدوق: ص 220 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 315 ح 1).
الملهوف: نامۀ عبید اللّه بن زیاد، به عمر بن سعد رسید و او را بر جنگ و شتاب در رویارویی، تحریک کرد و از تأخیر و مهلت دادن، بر حذر داشت.(2)
الأخبار الطّوال: ابن زیاد به عمر بن سعد نوشت: «امّا بعد، من، تو را به سوی حسین، روانه نکردهام تا به او مهلت دهی و یا سلامت و ماندگاری را برایش آرزو کنی و شفیع او نزد من شوی. گردن نهادن به حکم مرا، به او و یارانش عرضه بدار. اگر تو را اجابت کردند، او و یارانش را به سوی من، روانه کن، و اگر خودداری کردند، به نبرد با او بپرداز که او نافرمان و جدا شده [از امّت] است؛ و اگر چنین نکردی، از سپاه ما، کنار برو و لشکر را به شمر بن ذی الجوشن بسپار که ما تو را به فرمانمان، امر کردهایم».
از این رو، عمر بن سعد، یارانش را ندا داد تا به سوی آنان (حسین علیه السلام و یارانش)، روان شوند.(3)
عمر، به سوی اسبش پرید و بر آن، سوار شد. سلاحش را خواست و آن را روی همان اسب، به خود بست و مردم (لشکر) را به سوی ایشان (حسین علیه السلام و یارانش)، حرکت داد و با آنان جنگید.(4)
قالَ: فَوَثَبَ إلی فَرَسِهِ فَرَکِبَهُ، ثُمَّ دَعا سِلاحَهُ فَلَبِسَهُ، وإنَّهُ عَلی فَرَسِهِ، فَنَهَضَ بِالنّاسِ إلَیهِم، فَقاتَلوهُم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 393، أنساب الأشراف: ج 3 ص 424).
1) (1)
2) (2) . وَرَدَ کِتابُ عُبَیدِ اللّهِ عَلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ، یَحُثُّهُ عَلَی القِتالِ وتَعجیلِ النِّزالِ، ویُحَذِّرُهُ مِنَ التَّأخیرِ وَالإِمهالِ (الملهوف: ص 148).
3) (3) . إنَّ ابنَ زِیادٍ کَتَبَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ: أمّا بَعدُ، فَإِنّی لَم أبعَثکَ إلَی الحُسَینِ لِتُطاوِلَهُ الأَیّامَ، ولا لِتُمَنِّیَهُ السَّلامَةَ وَالبَقاءَ، ولا لِتَکونَ شَفیعَهُ إلَیَّ، فَاعرِض عَلَیهِ وعَلی أصحابِهِ النُّزولَ عَلی حُکمی، فَإِن أجابوکَ فَابعَث بِهِ وبِأَصحابِهِ إلَیَّ، وإن أبَوا فَازحَف إلَیهِ؛ فَإِنَّهُ عاقٌّ شاقٌّ!! فَإِن لَم تَفعَل فَاعتَزِل جُندَنا، وخَلِّ بَینَ شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ وبَینَ العَسکَرِ، فَإِنّا أمَرناکَ بِأَمرِنا. فَنادی عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی أصحابِهِ أنِ انهَدوا إلَی القَومِ (الأخبار الطوال: ص 255، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2627).
4) (4) . إنّا لَمُستَنقِعونَ فِی الماءِ مَعَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ، إذ أتاهُ رَجُلٌ، فَسارَّهُ وقالَ لَهُ: قَد بَعَثَ إلَیکَ ابنُ زِیادٍ جُوَیرِیَةَ بنَ بَدرٍ ū التَّمیمِیَّ، وأمَرَهُ إن لَم تُقاتِلِ القَومَ أن یَضرِبَ عُنُقَکَ.
عبید اللّه بن زیاد، شمر بن ذی الجوشن را فرا خواند و به او گفت: این نامه را برای عمر بن سعد ببر و باید گردن نهادن به حکم مرا به حسین و یارانش، عرضه بدارد. اگر پذیرفتند، باید آنان را دستْبسته، به سوی من بفرستد، و اگر نپذیرفتند، باید با آنان بجنگد. اگر عمر چنین کرد، گوش به فرمان و مطیعِ او باش، و اگر خودداری کرد، تو با آنان بجنگ و تو، فرماندۀ مردمی (لشکری) و بر او (حسین علیه السلام) بپَر و گردنش را بزن و سرش را به سوی من بفرست.
ابو جَناب کَلْبی نیز برایم گفت: سپس عبید اللّه بن زیاد، به عمر بن سعد نوشت: «امّا بعد، من، تو را به سوی حسینْ نفرستادم که کاری به او نداشته باشی و یا به او مهلت دهی و برایش سلامت و ماندگاری را آرزو کنی و یا برایش نزد من به شفاعت بنشینی.... دقّت کن! اگر حسین و یارانش، به حکم [من] گردن نهادند و تسلیم شدند، آنها را دستْبسته، نزد من بفرست، و اگر خودداری کردند، لشکر را به سویشان حرکت ده و آنها را بکُش و مُثْله کن که سزامندِ این هستند؛ و اگر حسین، کشته شد، بر سینه و پشتش اسب بتازان که او نافرمان و بُریده [از امّت] و بُرَنده [رَحِم] و ستمکار است. قصدم از این کار، زیان رساندن به او پس از مرگ نیست - که امکان ندارد -؛ بلکه عهد کرده بودم که اگر او را بکُشم، این کار را با او بکنم.
اگر تو، کار ما را اجرا کنی، پاداش مطیعِ گوش به فرمان را به تو میدهیم، و اگر خودداری کردی، از کار و سپاه ما، کناره بگیر و لشکر را به شمر بن ذی الجوشن، وا بگذار که ما، فرمانمان را به او دادهایم. والسّلام!».(1)
. إنَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ دَعا شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ، فَقالَ لَهُ: اخرُج بِهذَا الکِتابِ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ، فَلیَعرِض عَلَی الحُسَینِ وأصحابِهِ النُّزولَ عَلی حُکمی، فَإِن فَعَلوا فَلیَبعَث بِهِم إلَیَّ سِلماً، وإن هُم أبَوا فَلیُقاتِلهُم، فَإِن فَعَلَ فَاسمَع لَهُ وأطِع، وإن هُوَ أبی فَقاتِلهُم، فَأَنتَ أمیرُ النّاسِ، وثِب عَلَیهِ، فَاضرِب عُنُقَهُ، وَابعَث إلَیَّ بِرَأسِهِ.
قالَ أبو مِخنَفٍ: حَدَّثَنی أبو جَنابٍ الکَلبِیُّ، قالَ: ثُمَّ کَتَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ: أمّا بَعدُ، فَإِنّی لَم أبعَثکَ إلَی حُسَینٍ لِتَکُفَّ عَنهُ ولا لِتُطاوِلَهُ، ولا لِتُمَنِّیَهُ السَّلامَةَ وَالبَقاءَ، ولا لِتَقعُدَ لَهُ عِندی شافِعاً...، انظُر فَإِن نَزَلَ حُسَینٌ وأصحابُهُ عَلَی الحُکمِ وَاستَسلَموا فَابعَث بِهِم إلَیَّ سِلماً، وإن أبَوا فَازحَف إلَیهِم حَتّی تَقتُلَهُم وتُمَثِّلَ بِهِم؛ فَإِنَّهُم لِذلِکَ مُستَحِقّونَ! فَإِن قُتِلَ حُسَینٌ فَأَوطِئِ الخَیلَ صَدرَهُ وظَهرَهُ؛ فَإِنَّهُ عاقٌّ مُشاقٌّ قاطِعٌ ظَلومٌ!! ولَیسَ دَهری فی هذا أن یُضَرَّ بَعدَ المَوتِ شَیئاً، ولکِن عَلَیَّ قَولٌ لَو قَد قَتَلتُهُ فَعَلتُ هذا بِهِ!!
إن أنتَ مَضَیتَ لِأَمرِنا فیهِ جَزَیناکَ جَزاءَ السّامِعِ المُطیعِ، وإن أبَیتَ فَاعتَزِل عَمَلَنا وجُندَنا، وخَلِّ بَینَ شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ وبَینَ العَسکَرِ، فَإِنّا قَد أمَرناهُ بِأَمرِنا، وَالسَّلامُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 414، أنساب الأشراف: ج 3 ص 390).
1) (1)
نیز چون حسین را کُشتی، بر پشت و شکمش، اسب بتازان که او نافرمان و بُریده [از امّت] و بُرَنده [رَحِم] و ستمکار است. اگر چنین کردی، پاداش مطیعِ گوش به فرمان را به تو میدهیم، و اگر خودداری ورزیدی، از لشکر و سپاه ما، کنار برو و سپاه و لشکر را به شمر بن ذی الجوشن بسپار که او از تو، استوارْ اندیشتر و استوارگامتر است.
و غیر از او (راوی متن پیشین) گفتهاند: عبید اللّه بن زیاد، حُوَیرة بن یزید تَمیمی را فرا خواند و گفت: چون نامهام را به عمر بن سعد رساندی، اگر فوراً به نبرد با حسین برخاست که خوب است. اگر چنین نکرد، او را بگیر و در بند کن و شهر بن حَوشَب را بخوان تا فرماندۀ لشکر باشد.
نامه، رسید و در نامه، چنین آمده بود: «ای ابن سعد! من، تو را برای همدمیِ حسین نفرستادهام! پس چون نامهام به تو رسید، حسین را مخیّر کن که یا به سوی من بیاید و یا با او بجنگی».
عمر بن سعد، همان لحظه برخاست و این را به حسین علیه السلام، خبر داد. حسین علیه السلام به او فرمود:
«تا فردا، به من فرصت بده».(1)
. رَجَعَ عُمَرُ [بنُ سَعدٍ] إلی مُعَسکَرِهِ، ثُمَّ إنَّهُ وَرَدَ عَلَیهِ کِتابٌ مِن ابنِ زِیادٍ یُؤَنِّبُهُ ویُضَعِّفُهُ، ویَقولُ: ما هذِهِ المُطاوَلَةُ؟ انظُر إن بایَعَ الحُسَینُ وأصحابُهُ ونَزَلوا عِندَ حُکمی فَابعَث بِهِم إلَیَّ سِلماً، وإن أبَوا ذلِکَ فَازحَف إلَیهِم حَتّی تَقتُلَهُم وتُمَثِّلَ بِهِم؛ فَإِنَّهُم لِذلِکَ مُستَحِقّونَ، فَإِذا قَتَلتَ الحُسَینَ فَأَوطِئِ الخَیلَ ظَهرَهُ وبَطنَهُ، فَإِنَّهُ عاقٌّ شاقٌّ قاطِعٌ ظَلومٌ!! فَإِذا فَعَلتَ ذلِکَ جَزَیناکَ جَزاءَ السّامِعِ المُطیعِ، وإن أبَیتَ ذلِکَ فَاعتَزِل خَیلَنا وجُندَنا، وسَلِّمِ الجُندَ وَالعَسکَرَ إلی شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ؛ فَإِنَّهُ أشَدُّ مِنکَ حَزماً، وأمضی مِنکَ عَزماً.
وقالَ غَیرُهُ: إنَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ دَعا حُوَیرَةَ بنَ یَزیدَ التَّمیمِیَّ، وقالَ: إذا وَصَلتَ بِکِتابی إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ، فَإِن قامَ مِن ساعَتِهِ لِمُحارَبَةِ الحُسَینِ فَذاکَ، وإن لَم یَقُم فَخُذهُ وقَیِّدهُ، وَاندُب شَهرَ بنَ حَوشَبٍ لِیَکونَ أمیراً عَلَی النّاسِ.
فَوَصَلَ الکِتابُ وکانَ فِی الکِتابِ: إنّی لَم أبعَثکَ - یَابنَ سَعدٍ - لِمُنادَمَةِ الحُسَینِ، فَإِذا أتاکَ کِتابی فَخَیِّرِ الحُسَینَ بَینَ أن یَأتِیَ إلَیَّ وبَینَ أن تُقاتِلَهُ. فَقامَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ مِن ساعَتِهِ وأخبَرَ الحُسَینَ علیه السلام بِذلِکَ، فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: أخِّرنی إلی غَدٍ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 245، الفتوح: ج 5 ص 93).
1) (1)
سپس فرمود: «امّا روز عاشورا، روزی است که مصیبت حسین علیه السلام و بر خاک افتادن او میان یارانش، پیش آمد و یارانش نیز برهنه، بر گِرد او بر زمین افتاده بودند. آیا در چنین روزی، روزه میگیرند؟ به پروردگار خانۀ حرام سوگند که هرگز، روا نیست!».(1)
. سَأَلتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَن صَومِ تاسوعا وعاشورا مِن شَهرِ المُحَرَّمِ؟
فَقالَ: تاسوعا یَومٌ حوصِرَ فیهِ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ رَضِیَ اللّهُ عَنهُم بِکَربَلاءَ، وَاجتَمَعَ عَلَیهِ خَیلُ أهلِ الشّامِ وأناخوا عَلَیهِ، وفَرِحَ ابنُ مَرجانَةَ وعُمَرُ بنُ سَعدٍ بِتَوافُرِ الخَیلِ وکَثرَتِها، وَاستَضعَفوا فیهِ الحُسَینَ علیه السلام وأصحابَهُ رَضِیَ اللّهُ عَنهُم، وأیقَنوا أن لا یَأتِیَ الحُسَینَ علیه السلام ناصِرٌ ولا یُمِدُّهُ أهلُ العِراقِ، بِأَبِی المُستَضعَفُ الغَریبُ.
ثُمَّ قالَ: وأمّا یَومُ عاشورا فَیَومٌ اصیبَ فِیهِ الحُسَینُ علیه السلام صَریعاً بَینَ أصحابِهِ، وأصحابُهُ صَرعی حَولَهُ عُراةً، أفَصَومٌ یَکونُ فی ذلِکَ الیَومِ؟! کَلّا ورَبِّ البَیتِ الحَرامِ (الکافی: ج 4 ص 147 ح 7، بحار الأنوار: ج 45 ص 95 ح 40).
گفت: باشد؛ با کمال میل!
آن گاه، به مُنشیاش فرمان داد و اماننامهای برای آنان نوشت و عبد اللّه بن ابی مُحِل، آن
1) (1)
اماننامه را با غلامش به نام کُزمان، فرستاد. هنگامی که او بر آنان در آمد، آنان را فرا خواند و گفت: این، امانی است که داییتان برای شما فرستاده است.
آن جوانان (فرزندان امّ البنین)، به او گفتند: به داییمان، سلام برسان و به او بگو: ما نیازی به امانِ تو نداریم، امان خدا، بهتر از امانِ فرزند سمیّه است.
شمر بن ذی الجوشن، با نامۀ عبید اللّه بن زیاد به عمر بن سعد، به سوی او آمد. چون بر او در آمد و نامه را خواند، عمر به او گفت: وای بر تو! چه میخواهی؟ خدا، از خانهات دورت بدارد (آواره گردی) و آنچه را برایم آوردهای، زشت گردانَد! به خدا سوگند، گمان میکنم که تو مانع شدهای تا آنچه را به او نوشته بودم، بپذیرد. کارِ ما را تباه کردی. ما امید داشتیم که کار، سامان پذیرد. به خدا سوگند، حسین، تسلیم نمیشود. جانی غیرتمند در وجودش نهفته است.
شمر به او گفت: به من بگو که چه میکنی؟ آیا فرمانِ امیرت را اجرا میکنی و دشمنش را میکُشی؟ اگر نه، سپاه و لشکر را به من، وا گذار.
عمر گفت: هرگز به تو واگذار نمیکنم و خودم کار را به انجام میرسانم! تو هم کاری را به عهده بگیر و فرمانده پیادگان باش.
عمر، پنجشنبه شب، نُه روز از محرّم گذشته، حرکت کرد [و حمله کرد]. شمر نیز آمد تا جلوی یاران حسین علیه السلام ایستاد و گفت: خواهرزادگان ما کجا هستند؟
عبّاس علیه السلام و جعفر و عثمان، فرزندان علی علیه السلام، بیرون آمدند و به او گفتند: چه میخواهی و در پی چه هستی؟
گفت: شما - ای خواهرزادگانم -، در امان هستید.
آن جوانان به او گفتند: خداوند، تو و امانت را لعنت کند! اگر تو داییِ ما هستی، به ما امان میدهی، در حالی که فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در امان نیست؟!(1)
. لَمّا قَبَضَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ الکِتابَ قامَ هُوَ وعَبدُ اللّهِ بنُ أبِی المُحِلِّ - وکانَت عَمَّتُهُ امُّ البَنینَ ابنَةُ حِزامٍ عِندَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام، فَوَلَدَت لَهُ العَبّاسَ وعَبدَ اللّهِ وجَعفَراً وعُثمانَ - فَقالَ عَبدُ اللّهِ بنُ أبِی المُحِلِّ بنِ حِزامِ بنِ خالِدِ بنِ رَبیعَةَ بنِ الوَحیدِ بنِ کَعبِ بنِ عامِرِ بنِ کِلابٍ: أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ! إنَّ بَنی اختِنا مَعَ الحُسَینِ، فَإِن رَأَیتَ أن تَکتُبَ لَهُم أماناً فَعَلتَ، قالَ: نَعَم ونَعمَةَ عَینٍ.
فَأَمَرَ کاتِبَهُ، فَکَتَبَ لَهُم أماناً، فَبَعَثَ بِهِ عَبدُ اللّهِ بنُ أبِی المُحِلِّ مَعَ مَولیً لَهُ یُقالُ لَهُ: کُزمانُ، فَلَمّا قَدِمَ عَلَیهِم دَعاهُم، فَقالَ: هذا أمانٌ بَعَثَ بِهِ خالُکُم، فَقالَ لَهُ الفِتیَةُ: أقرِئ خالَنَا السَّلامَ، وقُل لَهُ: أن لا حاجَةَ لَنا فی أمانِکُم، أمانُ اللّهِ خَیرٌ مِن أمانِ ابنِ سُمَیَّةَ. -
1) (1)
آنان، به سوی او آمدند.
شمر گفت: شما در امان هستید.
گفتند: خداوند، تو و امانت را لعنت کند! آیا به ما امان میدهی، در حالی که فرزند دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در امان نیست؟!(1)
حسین علیه السلام به برادرانش فرمود: «پاسخ او را بدهید، هر چند فاسق است؛ چرا که او از داییهای شماست».
آنان، او را صدا زدند و گفتند: چه کاری داری و چه میخواهی؟
شمر گفت: ای خواهرزادگانم! شما در امان هستید. خود را با برادرتان حسین، به کُشتن ندهید و در اطاعتِ امیر مؤمنان یزید بن معاویه باشید!
عبّاس بن علی علیه السلام به او گفت: مرگ بر تو، ای شمر! خدا، لعنتت کند و این امانی را نیز که آوردهای، لعنت کند! ای دشمن خدا! آیا به ما فرمان میدهی که به اطاعت معاند [با خدا] در آییم و یاری برادرمان حسین علیه السلام را وا نهیم؟!(2)
1) (1) . وَقَفَ شِمرٌ فَقالَ: أینَ بَنو اختِنا؟ یَعنی: العَبّاسَ وعَبدَ اللّهِ وجَعفَراً وعُثمانَ بَنی عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام، واُمُّهُم امُّ البَنینَ بِنتُ حِزامِ بنِ رَبیعَةَ الکِلابِیِّ الشّاعِرِ، فَخَرَجوا إلَیهِ، فَقالَ: لَکُمُ الأَمانُ. فَقالوا: لَعَنَکَ اللّهُ ولَعَنَ أمانَکَ! أتُؤمِنُنا وَابنُ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله لا أمانَ لَهُ؟! (أنساب الأشراف: ج 3 ص 391، المنتظم: ج 5 ص 337).
2) (2) . أقبَلَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ حَتّی وَقَفَ عَلی مُعَسکَرِ الحُسَینِ علیه السلام فَنادی بِأَعلی صَوتِهِ: أینَ بَنو اختِنا عَبدُ اللّهِ وجَعفَرٌ -
حسین علیه السلام فرمود: «پاسخش را بدهید، هر چند فاسق است؛ چرا که یکی از داییهای شماست».
آنان به او گفتند: چه کار داری؟
گفت: ای خواهرزادگان من! شما در امان هستید. خود را به همراه برادرتان حسین، به کُشتن ندهید و در اطاعت امیر مؤمنان یزید بن معاویه باشید.
عبّاس بن علی علیه السلام، او را ندا داد: «دستانت، بُریده باد و لعنت بر امانی که آوردهای، ای دشمن خدا! آیا به ما فرمان میدهی که برادر و سَرورمان حسین بن فاطمه را وا گذاریم و در اطاعت ملعونان و فرزندان ملعونها درآییم؟!».
شمر، خشمگینانه، به سوی لشکرش بازگشت.(1)
فَقالَ: یا بَنی اختی، أنتُم آمِنونَ، فَلا تَقتُلوا أنفُسَکُم مَعَ أخیکُمُ الحُسَینِ، وَالزَموا طاعَةَ أمیرِ المُؤمِنینَ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ!
فَناداهُ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام: تَبَّت یَداکَ ولُعِنَ ما جِئتَ بِهِ مِن أمانِکَ یا عَدُوَّ اللّهِ! أتَأمُرُنا أن نَترُکَ أخانا وسَیِّدَنَا الحُسَینَ بنَ فاطِمَةَ ونَدخُلَ فی طاعَةِ اللَّعناءِ أولادِ اللَّعناءِ؟!
فَرَجَعَ الشِّمرُ إلی عَسکَرِهِ مُغضَباً (الملهوف: ص 148، مثیر الأحزان: ص 55).
عبّاس، از امام حسین علیه السلام اجازه خواست. امام علیه السلام به او اجازه داد. عبّاس علیه السلام به شمر گفت:
«چه میخواهی؟».
گفت: این امان، برای تو و برادران مادریِ توست. آن را از امیر (یعنی ابن زیاد)، به خاطر خویشاوندیتان با خویش گرفتهام؛ زیرا من، یکی از داییهایتان هستم. بیرون بیایید
1) (1) . أقَبَل شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ - لَعَنَهُ اللّهُ - فَنادی: أینَ بنو اختی عَبدُ اللّهِ وجَعفَرٌ وَالعَبّاسُ وعُثمانُ؟ فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: أجیبوهُ وإن کانَ فاسِقاً، فَإِنَّهُ بَعضُ أخوالِکُم، فَقالوا لَهُ: ما شَأنُکَ؟
که در امان هستید.
عبّاس علیه السلام به او گفت: «خداوند، تو و امان تو را لعنت کند! به خدا سوگند، تو به خاطر این که ما خواهرزادگان تو هستیم، برایمان امان میگیری؛ ولی فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله امان ندارد؟!».
همچنین عبّاس علیه السلام خواست که فرود آید [و بجنگد]؛ امّا حسین علیه السلام به او فرمود: «برادرانت را پیش بینداز که آن دو، عبد اللّه و جعفر، فرزند ندارند؛ ولی تو فرزند داری و میتوانی از آن دو، ارث ببری،(1)
. یعنی: همگی، بدون تردید، شهید خواهید شد؛ امّا اگر آن دو زودتر شهید شوند، اموالشان به تو و از تو به فرزندانت ارث میرسد.
و نیز در شکیبایی بر شهادتشان، اجر ببری».عبّاس علیه السلام، به دو برادرش فرمان داد و آن دو جنگیدند تا کشته شدند. سپس، [خودِ] عبّاس علیه السلام فرود آمد و جنگید تا کشته شد.
پدرم گفت: این سه تن، پسران امّ جعفر کِلابی، یعنی همان امّ البنین بودند.(2)
فَقالَ لَهُ العَبّاسُ: لَعَنَکَ اللّهُ ولَعَنَ أمانَکَ! وَاللّهِ، إنَّکَ تَطلُبُ لَنَا الأَمانَ أن کُنّا بَنی اختِکَ، ولا یَأمَنُ ابنُ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله؟!
فَأَرادَ العَبّاسُ أن یَنزِلَ فَقالَ لَهُ الحُسَینُ: قَدِّم أخَوَیکَ بَینَ یَدَیکَ، وهُما عَبدُ اللّهِ وجَعفَرٌ؛ فَإِنَّهُما لَیسَ لَهُما وَلَدٌ ولَکَ وَلَدٌ حَتّی تربهما وتَحتَسِبَهُما، فَأَمَرَ أخَوَیهِ فَنَزَلا فَقاتَلا حَتّی قُتِلا، ثُمَّ نَزَلَ فَقاتَلَ حَتّی قُتِلَ.
قالَ الحَسَنُ: قالَ أبی: وهؤُلاءِ الثَّلاثَةُ بَنو امِّ جَعفَرٍ، وهِیَ الکِلابِیَّةُ وهِیَ امُّ البَنینَ (الأمالی، شجری: ج 1 ص 175).
آن گاه، خود با مردم، سوار شد و پس از نماز عصر، به سوی آنان (سپاه حسین علیه السلام)، حرکت کرد. حسین علیه السلام، جلوی خیمه نشسته بود و به کمک شمشیرش زانوانش را بغل گرفته بود و خوابش برده، سرش بر روی زانوانش افتاده بود که خواهرش زینب علیها السلام، صدا [حرکت لشکر ابن سعد] را شنید و به برادرش نزدیک شد و گفت: ای برادر من! آیا صداها را نمیشنوی که نزدیک شدهاند؟
1) (1)
2) (2) . صاحَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ یَومَ واقَعُوا الحُسَینَ علیه السلام: أیا عَبّاسُ - یَعنِی العَبّاسَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام - اخرُج إلَیَّ اکَلِّمکَ. فَاستَأذَنَ الحُسَینَ علیه السلام فَأَذِنَ لَهُ، فَقالَ لَهُ: ما لَکَ؟ قالَ: هذا أمانٌ لَکَ ولِإِخوَتِکَ مِن امَّکَ، أخَذتُهُ لَکَ مِنَ الأَمیرِ - یَعنِی ابنَ زِیادٍ - لِمَکانِکُم مِنّی؛ لِأَنّی أحَدُ أخوالِکُم، فَاخرُجوا آمِنینَ.
حسین علیه السلام، سرش را بلند کرد و فرمود: «پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم. به من فرمود: "تو به سوی ما میآیی"».
خواهرش به صورت خود زد و گفت: وای بر من!
حسین علیه السلام فرمود: «خواهرم! بر تو چنین مباد. آرام باش. [خدای] رحمان، بر تو رحم کند!».
عبّاس بن علی علیه السلام گفت: ای برادر! آنان به سوی تو حرکت کردهاند.
حسین علیه السلام برخاست و سپس فرمود: «ای عبّاس! ای برادرم! جانم فدایت! سوار شو و با آنان، ملاقات کن و بپرس که در چه حالاند و چه شده است و برای چه آمدهاند؟».
عبّاس علیه السلام با بیست سوار، به پیشواز آنان رفت. زُهَیر بن قَین و حبیب بن مُظاهر نیز میان آن بیست تن بودند. عبّاس علیه السلام به آنان گفت: چه شده و چه میخواهید؟
گفتند: فرمان امیر آمده که به شما پیشنهاد دهیم که یا به حکمش گردن نهید و یا با شما بجنگیم.
عبّاس علیه السلام گفت: عجله نکنید تا به سوی ابا عبد اللّه، باز گردم و آنچه را گفتید، به او برسانم.
آنان، ایستادند و سپس گفتند: او را ببین و از این موضوع، آگاهش کن. سپس نزد ما بیا و آنچه را که میگوید، به ما بگو.
عبّاس علیه السلام، با شتاب به سوی حسین علیه السلام باز گشت تا باخبرش سازد؛ امّا یارانش ایستادند و با سپاهیان دشمن، سخن گفتند. حبیب بن مُظاهر، به زُهَیر بن قَین گفت: اگر میخواهی، تو با مردم، سخن بگو و اگر میخواهی، من سخن بگویم.
زُهَیر به او گفت: تو این کار را آغاز کردی. پس تو با آنان، سخن بگو.
حبیب بن مُظاهر، به آنان گفت: بدانید که - به خدا سوگند -، فردای قیامت و نزد خدا، چه بد مردمی هستند که بر او در میآیند، در حالی که فرزندان پیامبرش صلی الله علیه و آله خاندان و اهل بیت او، و نیز عابدان این سرزمین و سحرخیزانِ کوشا و فراوانْ یادکنندگانِ خدا را کُشتهاند!
عَزرَة بن قیس به او گفت: تا میتوانی، از خودت بگو و تعریف کن!
زُهَیر به او گفت: ای عَزره! خدا از او تعریف کرده و رهنمونش شده است. از خدا پروا کن - ای عَزره - که من، خیرخواه تو هستم! تو را به خدا سوگند میدهم - ای عزره - که مبادا در کشتن جانهای پاک، از یاوران گمراهی باشی!
او گفت: ای زُهَیر! تو نزد ما، از پیروان این خاندان، به شمار نمیرفتی. تو عثمانی بودی!
زُهَیر گفت: آیا تو از موضعگیری و ایستادنم در این جا، به این راه نمیبری که از آنها هستم؟! بدانید که - به خدا سوگند -، من هیچ گاه نامهای به حسین علیه السلام ننوشتهام و پیکی روانه نساختهام و به او وعدۀ یاری ندادهام؛ امّا راه، ما را با هم گِرد آورد و هنگامی که او را دیدم، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را و
جایگاه حسین را در نزد او، به یاد آوردم و آنچه را از دشمنش و گروه شما به او رسیده، دانستم.
پس اندیشیدم که یاریاش کنم و در گروه او باشم و جانم را فدایش کنم تا حقّ خدا و پیامبرش را که شما تباه کردهاید، پاس بدارم.
عبّاس بن علی علیه السلام، به شتاب آمد تا به آنها رسید و گفت: ای مردم! ابا عبد اللّه، از شما میخواهد که امشب، باز گردید تا در این باره بیندیشد.... هنگامی که عبّاس بن علی علیه السلام نزد حسین علیه السلام آمد و پیشنهاد عمر بن سعد را باز گفت، امام حسین علیه السلام به او فرمود: «به سوی آنان، باز گرد و اگر توانستی، [رویارویی با] آنها را تا صبح به تأخیر بینداز و امشب، بازشان گردان. شاید که امشب برای پروردگارمان، نماز بخوانیم و او را بخوانیم و از وی آمرزش بخواهیم، که او خود میداند که من، نماز گزاردن برای او، تلاوت کتابش، دعا و آمرزشخواهیِ فراوان را دوست دارم».
همچنین حارث بن حَصیره، از عبد اللّه بن شریک عامری، از امام زین العابدین علیه السلام برایم نقل کرد که فرمود: «پیکی از سوی عمر بن سعد، نزد ما آمد و به گونهای ایستاد که سخنش را بشنویم و سپس گفت: ما تا فردا به شما، مهلت میدهیم. اگر تسلیم شدید، شما را به سوی امیرمان عبید اللّه بن زیاد میبریم، و اگر خودداری کردید، شما را رها نمیکنیم».(1)
. إنَّ عُمَرَ بنَ سَعدٍ نادی: یا خَیلَ اللّهِ ارکَبی وأبشِری! فَرَکِبَ فِی النّاسِ، ثُمَّ زَحَفَ نَحوَهُم بَعدَ صَلاةِ العَصرِ، وحُسَینٌ علیه السلام جالِسٌ أمامَ بَیتِهِ، مُحتَبِیاً بِسَیفِهِ، إذ خَفَقَ بِرَأسِهِ عَلی رُکبَتَیهِ، وسَمِعَت اختُهُ زَینَبُ علیها السلام الصَّیحَةَ، فَدَنَت مِن أخیها، فَقالَت: یا أخی، أما تَسمَعُ الأَصواتَ قَدِ اقتَرَبَت؟!
قالَ: فَرَفَعَ الحُسَینُ علیه السلام رَأسَهُ، فَقالَ: إنّی رَأَیتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فِی المَنامِ، فَقالَ لی: إنَّکَ تَروحُ إلَینا، قالَ: فَلَطَمَت اختُهُ وَجهَها، وقالَت: یا وَیلَتا! فَقالَ: لَیسَ لَکِ الوَیلُ یا اخَیَّةُ، اسکُنی رَحِمَکِ الرَّحمنُ!
وقالَ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام: یا أخی! أتاکَ القَومُ، قالَ: فَنَهَضَ، ثُمَّ قالَ: یا عَبّاسُ، ارکَب بِنَفسی أنتَ یا أخی حَتّی تَلقاهُم، فَتَقولُ لَهُم: ما لَکُم، وما بَدا لَکُم؟ وتَسأَ لُهُم عَمّا جاءَ بِهِم؟
فَأَتاهُمُ العَبّاسُ علیه السلام، فَاستَقبَلَهُم فی نَحوٍ مِن عِشرینَ فارِساً، فیهِم زُهَیرُ بنُ القَینِ، وحَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ، فَقالَ لَهُمُ العَبّاسُ علیه السلام: ما بَدا لَکُم، وما تُریدونَ؟ قالوا: جاءَ أمرُ الأَمیرِ بِأَن نَعرِضَ عَلَیکُم أن تَنزِلوا عَلی حُکمِهِ، أو نُنازِلَکُم!
قالَ: فَلا تَعجَلوا حَتّی أرجِعَ إلی أبی عَبدِ اللّهِ، فَأَعرِضَ عَلَیهِ ما ذَکَرتُم، قالَ: فَوَقَفوا، ثُمَّ قالوا: القَهُ فَأَعلِمهُ ذلِکَ، ثُمَّ القَنا بِما یَقولُ.
قالَ: فَانصَرَفَ العَبّاسُ علیه السلام راجِعاً یَرکُضُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام یُخبِرُهُ بِالخَبَرِ، ووَقَفَ أصحابُهُ یُخاطِبونَ القَومَ، فَقالَ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ لِزُهَیرِ بنِ القَینِ: کَلِّمِ القَومَ إن شِئتَ، وإن شِئتَ کَلَّمتُهُم.
فَقالَ لَهُ زُهَیرٌ: أنتَ بَدَأتَ بِهذا، فَکُن أنتَ تُکَلِّمُهُم، فَقالَ لَهُم حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ: أما وَاللّهِ، لَبِئسَ القَومُ عِندَ اللّهِ غَداً قَومٌ یَقدَمونَ عَلَیهِ قَد قَتَلوا ذُرِّیَّةَ نَبِیِّهِ علیه السلام وعِترَتَهُ وأهلَ بَیتِهِ صلی الله علیه و آله، وعُبّادَ أهلِ هذَا المِصرِ المُجتَهِدینَ بِالأَسحارِ، وَالذّاکِرینَ اللّهَ کَثیراً.
فَقالَ لَهُ عَزرَةُ بنُ قَیسٍ: إنَّکَ لَتُزَکّی نَفسَکَ مَا استَطَعتَ!
فَقالَ لَهُ زُهَیرٌ: یا عَزرَةُ! إنَّ اللّهَ قَد زَکّاها وهَداها، فَاتَّقِ اللّهَ یا عَزرَةُ، فَإِنّی لَکَ مِنَ النّاصِحینَ، أنشُدُکَ اللّهَ یا عَزرَةُ أن تَکونَ مِمَّن یُعینُ الضَّلالَ عَلی قَتلِ النُّفوسِ الزَّکِیَّةِ!
قالَ: یا زُهَیرُ! ما کُنتَ عِندَنا مِن شیعَةِ أهلِ هذَا البَیتِ. إنَّما کُنتَ عُثمانِیّاً!
قالَ: أفَلَستَ تَستَدِلُّ بِمَوقِفی هذا أنّی مِنهُم! أما وَاللّهِ، ما کَتَبتُ إلَیهِ کِتاباً قَطُّ، ولا أرسَلتُ إلَیهِ رَسولاً قَطُّ، ولا وَعَدتُهُ نُصرَتی قَطُّ، ولکِنَّ الطَّریقَ جَمَعَ بَینی وبَینَهُ، فَلَمّا رَأَیتُهُ ذَکَرتُ بِهِ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله ومَکانَهُ مِنهُ، وعَرَفتُ ما یُقدَمُ عَلَیهِ مِن عَدُوِّهِ وحِزبِکُم، فَرَأَیتُ أن أنصُرَهُ، و أن أکونَ فی حِزبِهِ، و أن أجعَلَ نَفسی دونَ نَفسِهِ، حِفظاً لِما ضَیَّعتُم مِن حَقِّ اللّهِ وحَقِّ رَسولِهِ صلی الله علیه و آله.
قالَ: وأقبَلَ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام یَرکُضُ حَتَّی انتَهی إلَیهِم، فَقالَ: یا هؤُلاءِ، إنَّ أبا عَبدِ اللّهِ یَسأَ لُکُم أن تَنصَرِفوا هذِهِ العَشِیَّةَ حَتّی یَنظُرَ فی هذَا الأَمرِ... وکانَ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام حینَ أتی حُسَیناً علیه السلام بِما عَرَضَ عَلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدٍ قالَ: ارجِع إلَیهِم، فَإِنِ استَطَعتَ أن تُؤَخِّرَهُم إلی غُدوَةٍ وتَدفَعَهُم عِندَ العَشِیَّةِ؛ لَعَلَّنا نُصَلّی لِرَبِّنَا اللَّیلَةَ، ونَدعوهُ ونَستَغفِرُهُ، فَهُوَ یَعلَمُ أنّی قَد کُنتُ احِبُّ الصَّلاةَ لَهُ، وتِلاوَةَ کِتابِهِ، وکَثرَةَ الدُّعاءِ وَالاِستِغفارِ!
قالَ أبو مِخنَفٍ: حَدَّثَنِی الحارِثُ بنُ حَصِیرَةَ، عَن عَبدِ اللّهِ بنِ شَریکٍ العامِرِیِّ، عَن عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام قالَ: أتانا رَسولٌ مِن قِبَلِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ، فَقامَ مِثلَ حَیثُ یُسمَعُ الصَّوتُ، فَقالَ: إنّا قَد أجَّلناکُم إلی غَدٍ، فَإِنِ استَسلَمتُم سَرَّحنا بِکُم إلی أمیرِنا عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، وإن أبَیتُم فَلَسنا تارِکیکُم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 416، أنساب الأشراف: ج 3 ص 391).
1) (1)
گفتند: فرمانی از جانب عبید اللّه بن زیاد آمده که به شما پیشنهاد دهیم که: یا به حکم عبید اللّه، گردن نهید یا شما را به پیشینیان، ملحق کنیم! میخواهیم که آن را عرضه بداریم.
عبّاس علیه السلام به آنان گفت: عجله نکنید تا به نزد حسین علیه السلام باز گردم و از این موضوع، باخبرش کنم.
آنان، در جایشان ایستادند و عبّاس علیه السلام به سوی حسین علیه السلام باز گشت و خبر را به او رساند.
حسین علیه السلام، لَختی به فکر فرو رفت و عبّاس علیه السلام، پیشِ رویش ایستاده بود. یاران حسین علیه السلام نیز با یاران عمر بن سعد، سخن میگفتند.
حبیب بن مُظاهر به آنان گفت: هان! به خدا سوگند، بد قومی هستند آن کسانی که فردا بر خدا و پیامبرش در میآیند، در حالی که فرزندان و خاندانش، کوشندگان در سحرها و فراوانْ یادکنندگانِ خدا در روز و شب، و نیز پیروان پرهیزگارِ نیکوکارش را میکُشند!
یکی از یاران عمر به نام عَزرة(1)
. در مصدر، «عُروه» آمده بود که بر اساس نقل تاریخ الطبری، تصحیح گردید.
بن قیس گفت: ای ابن مُظاهر! تا میتوانی از خودت تعریف کن!زُهَیر به او گفت: ای ابن قیس! از خدا، پروا کن و از کسانی مباش که گمراهی را یاری میدهند و جانهای پاک و پاکیزه، خانوادۀ بهترین پیامبر را میکُشند.
عَزرَة بن قیس به زهیر گفت: تو نزد ما از پیروان این خاندان، به شمار نمیرفتی. ما تو را به عثمانی بودن میشناختیم؟!
آنها در حال گفتگو با هم بودند و حسین علیه السلام، به کار خود و نبرد میاندیشید و عبّاس علیه السلام هم در حضور حسین علیه السلام، ایستاده بود.
عبّاس علیه السلام، به سوی مردمی که ایستاده بودند، آمد و گفت: ای مردم! ابا عبد اللّه، از شما میخواهد که امروز، باز گردید تا در این کار بیندیشد و سپس - اگر خدا بخواهد -، فردا شما را ببیند.
مردم، این خبر را به عمر بن سعد دادند. او به شمر بن ذی الجوشن گفت: تو چه نظری داری؟
گفت: هر چه تو بگویی، ای امیر!
عمر گفت: من دوست داشتم که امیر نباشم؛ امّا مجبورم کردند.
سپس عمر، به یارانش رو کرد و گفت: نظر شما در این باره چیست؟
یکی از یارانش به نام عمرو بن حَجّاج گفت: سبحان اللّه! اگر اینان (حسین و یارانش)، تُرک
1) (1)
و دیلم هم بودند و این درخواست را داشتند، بر ما لازم بود که با آنان، موافقت کنیم، حال که خاندان و خانوادۀ محمّدِ پیامبر صلی الله علیه و آله هستند!
عمر بن سعد گفت: ما امروز را به آنان، مهلت میدهیم.
مردی از یاران عمر، ندا داد: ای پیروان حسین بن علی! امروز را تا فردا، به شما مهلت میدهیم. اگر تسلیم شدید و به حکمِ امیر، گردن نهادید، شما را به سوی او میبریم، و اگر خودداری کردید، با شما میجنگیم.
آن گاه، هر دو گروه، از هم جدا شدند.(1)
. إذَا المُنادی یُنادی مِن عَسکَرِ عُمَرَ: یا جُندَ اللّهِ ارکَبوا.
قالَ: فَرَکِبَ النّاسُ وساروا نَحوَ مُعَسکَرِ الحُسَینِ علیه السلام، وَالحُسَینُ علیه السلام فی وَقتِهِ ذلِکَ جالِسٌ قَد خَفَقَ رَأسُهُ عَلی رُکبَتَیهِ، وسَمِعَت اختُهُ زَینَبُ رَضِیَ اللّهُ عَنهَا الصَّیحَةَ وَالضَّجَّةَ، فَدَنَت مِن أخیها وحَرَّکَتهُ، فَقالَت: یا أخی، ألا تَسمَعُ الأَصواتَ قَدِ اقتَرَبَت مِنّا؟!
قالَ: فَرَفَعَ الحُسَینُ علیه السلام رَأسَهُ، وقالَ: یا اختاه، إنّی رَأَیتُ جَدّی فِی المَنامِ وأبی عَلِیّاً وفاطِمَةَ امّی وأخِی الحَسَنَ علیهم السلام، فَقالوا: یا حُسَینُ، إنَّکَ رائِحٌ إلَینا عَن قَریبٍ، وقَد وَاللّهِ یا اختاه دَنَا الأَمرُ فی ذلِکَ، لا شَکَّ.
قالَ: فَلَطَمَت زَینَبُ علیها السلام وَجهَها، وصاحَت واخَیبَتاه! فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: مَهلاً! اسکُتی ولا تَصیحی، فَتَشمَتَ بِنَا الأَعداءُ.
ثُمَّ أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلی أخیهِ العَبّاسِ علیه السلام، فَقالَ: یا أخی، ارکَب وتَقَدَّم إلی هؤُلاءِ القَومِ، وسَلهُم عَن حالِهِم، وَارجِع إلَیَّ بِالخَبَرِ.
قالَ: فَرَکِبَ العَبّاسُ علیه السلام فی إخوَتِهِ - رَضِیَ اللّهُ عَنهُم - ومَعَهُ أیضاً عَشَرَةُ فَوارِسَ حَتّی دَنا مِنَ القَومِ، ثُمَّ قالَ: ما شَأنُکُم وما تُریدونَ؟ فَقالوا: نُریدُ أنَّهُ قَد جاءَ الأَمرُ مِن عِندِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ یَأمُرُنا أن نَعرِضَ عَلَیکُم أن تَنزِلوا عَلی أمرِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، أو نُلحِقَکُم بِمَن سَلَفَ!
فَقالَ لَهُمُ العَبّاسُ علیه السلام: لا تَعجَلوا حَتّی أرجِعَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام فَاُخبِرَهُ بِذلِکَ.
قالَ: فَوَقَفَ القَومُ فی مَواضِعِهِم، ورَجَعَ العَبّاسُ إلَی الحُسَینِ علیهما السلام، فَأَخبَرَهُ بِذلِکَ، فَأَطرَقَ الحُسَینُ علیه السلام ساعَةً، وَالعَبّاسُ علیه السلام واقِفٌ بَینَ یَدَیهِ، وأصحابُ الحُسَینِ علیه السلام یُخاطِبونَ أصحابَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ.
فَقالَ لَهُم حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ: أما وَاللّهِ، لَبِئسَ القَومُ یَقدَمونَ غَداً عَلَی اللّهِ عز و جل وعَلی رَسولِهِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وقَد قَتَلوا ذُرِّیَّتَهُ وأهلَ بَیتِهِ المُجتَهِدینَ بِالأَسحارِ، الذّاکِرینَ اللّهَ کَثیراً بِاللَّیلِ وَالنَّهارِ، وشیعَتَهُ الأَتقِیاءَ الأَبرارَ.
قالَ: فَقالَ رَجُلٌ مِن أصحابِ عُمَرَ یُقالُ لَهُ عَزرَةُ بنُ قَیسٍ: یابنَ مُظاهِرٍ، إنَّکَ لَتُزَکّی نَفسَکَ مَا استَطَعتَ!
فَقالَ لَهُ زُهَیرٌ: اتَّقِ اللّهَ یابنَ قَیسٍ، ولا تَکُن مِنَ الَّذینَ یُعینونَ عَلَی الضَّلالِ، ویَقتُلونَ النُّفوسَ الزَّکِیَّةَ الطّاهِرَةَ عِترَةَ خَیرِ الأَنبِیاءِ.
فَقالَ لَهُ عَزرَةُ بنُ قَیسٍ: إنَّکَ لَم تَکُن عِندَنا مِن شیعَةِ أهلِ البَیتِ، إنَّما کُنتَ عُثمانِیّاً نَعرِفُکَ!
هؤُلاءِ فِی المُخاطَبَةِ، وَالحُسَینُ علیه السلام مُفَکِّرٌ فی أمرِ نَفسِهِ وأمرِ الحَربِ، وَالعَبّاسُ علیه السلام واقِفٌ فی حَضرَتِهِ.
قالَ: وأقبَلَ العَبّاسُ علیه السلام عَلَی القَومِ وهُم وُقوفٌ، فَقالَ: یا هؤُلاءِ، إنَّ أبا عَبدِ اللّهِ یَسأَ لُکُمُ الاِنصِرافَ عَنهُ فی هذَا الیَومِ حَتّی -
1) (1)
عبّاس علیه السلام، این را از ایشان خواست و عمر بن سعد، درنگ کرد. عمرو بن حَجّاج زَبیدی، به او گفت: به خدا سوگند، اگر آنان ترک و دیلم نیز بودند و این را خواسته بودند، موافقت میکردیم، حال که خاندان محمّد صلی الله علیه و آله هستند، چگونه نپذیریم؟!
از این رو، لشکر عمر بن سعد، موافقت کرد.
حسین علیه السلام، نشسته، خوابش بُرد. سپس بیدار شد و گفت: «ای خواهر! این ساعت، جدّم محمّد صلی الله علیه و آله و پدرم علی علیه السلام، و مادرم فاطمه علیها السلام و برادرم حسن علیه السلام را در عالم رؤیا دیدم که میگفتند: "ای حسین! تو به زودی، (بر اساس برخی روایتها: فردا) به سوی ما میآیی"».
زینب علیها السلام، بر صورت خود زد و شیوَنی کشید. حسین علیه السلام به او فرمود: «آرامتر! دشمن را شماتتکنندۀ ما مکن».(1)
قالَ الرّاوی: فَسَأَلَهُمُ العَبّاسُ علیه السلام ذلِکَ، فَتَوَقَّفَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ، فَقالَ لَهُ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ الزُّبَیدِیُّ: وَاللّهِ، لَو أنَّهُم مِنَ التُّرکِ وَالدَّیلَمِ وسَأَلوا ذلِکَ لَأَجَبناهُم، فَکَیفَ وهُم آلُ مُحَمَّدٍ؟! فَأَجابوهُم إلی ذلِکَ.
قالَ الرّاوی: وجَلَسَ الحُسَینُ علیه السلام فَرَقَدَ، ثُمَّ استَیقَظَ وقالَ: یا اختاه إنّی رَأَیتُ السّاعَةَ جَدّی مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله وأبی عَلِیّاً واُمّی فاطِمَةَ وأخِی الحَسَنَ علیهم السلام، وهُم یَقولونَ: یا حُسَینُ، إنَّکَ رائِحٌ إلَینا عَن قَریبٍ، وفی بَعضِ الرِّوایاتِ: غَداً.
قالَ الرّاوی: فَلَطَمَت زَینَبُ علیها السلام وَجهَها، وصاحَت، فَقالَ لَهَا الحُسَینُ علیه السلام: مَهلاً! لا تُشمِتِی القَومَ بِنا (الملهوف: ص 150، بحار الأنوار: ج 44 ص 391).
1) (1) . لَمّا رَأَی الحُسَینُ علیه السلام حِرصَ القَومِ عَلی تَعجیلِ القِتالِ وقِلَّةَ انتِفاعِهِم بِالوَعظِ وَالمَقالِ، قالَ لِأَخیهِ العَبّاسِ علیه السلام: إنِ استَطَعتَ أن تَصرِفَهُم عَنّا فی هذَا الیَومِ فَافعَل؛ لَعَلَّنا نُصَلّی لِرَبِّنا فی هذِهِ اللَّیلَةِ، فَإِنَّهُ یَعلَمُ أنّی احِبُّ الصَّلاةَ لَهُ وتِلاوَةَ کِتابِهِ.
حسین علیه السلام، عبّاس را فرستاد و از او خواست که آن یک شب را مهلت دهد. عمر، نظر شمر را خواست. او گفت: اگر من فرمانده بودم، به آنان مهلت نمیدادم.
عمرو بن حَجّاج بن سَلَمة بن عبدِ یَغوث زُبَیدی گفت: سبحان اللّه! به خدا سوگند، اگر او از ترک و دیلم هم بود و این درخواست را از شما داشت، حقّ مخالفت کردن نداشتید! به ایشان، مهلت دهید.
آن شب، صدای حسین علیه السلام و یارانش به نماز و تلاوت قرآن، بلند بود و مانند آوای زنبور عسل، قطع نمیشد و گروهی از همراهان عمر بن سعد، به آنان پیوستند.(1)
. فَلَمّا کانَ التّاسِعُ مِنَ المُحَرَّمِ دَعاهُم عُمَرُ بنُ سَعدٍ إلَی المُحارَبَةِ، فَأَرسَلَ الحُسَینُ علیه السلام العَبّاسَ علیه السلام یَلتَمِسُ مِنهُم تَأخیرَ تِلکَ اللَّیلَةِ، فَقالَ عُمَرُ لِشِمرٍ: ما تَقولُ؟ قالَ: أمّا أنَا لَو کُنتُ الأَمیرَ لَم انظِرهُ. فَقالَ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ بنِ سَلَمَةَ بنِ عَبدِ یَغوثَ الزُّبَیدِیُّ: سُبحانَ اللّهِ! وَاللّهِ، لَو کانَ مِنَ التُّرکِ وَالدَّیلَمِ وسَأَلوکَ عَن هذا ما کانَ لَکَ أن تَمنَعَهُم حینَئِذٍ، أمهِلهُم.
فَکانَ لَهُم فی تِلکَ اللَّیلَةِ دَوِیٌّ کَالنَّحلِ مِنَ الصَّلاةِ وَالتِّلاوَةِ، فَجاءَ إلَیهِم جَماعَةٌ مِن أصحابِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ (مثیر الأحزان: ص 52).
او از ایشان پرسید. گفتند: نامۀ امیر، به ما رسیده است و به ما فرمان داده که به تو عرضه بداریم که یا به حکمش گردن نهی و یا با تو بجنگیم.
حسین علیه السلام فرمود: «امشب را باز گردید تا در این شب، به پیشنهادتان بیندیشیم».
عمر بن سعد، باز گشت.(2)
فَقالَ لِلعَبّاسِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام: القَهُم فَاسأَلهُم ما بَدا لَهُم؟ فَسَأَلَهُم، فَقالوا: أتانا کِتابُ الأَمیرِ یَأمُرُنا أن نَعرِضَ عَلَیکَ أن تَنزِلَ عَلَی حُکمِهِ، أو نُناجِزَکَ!
فَقالَ: انصَرِفوا عَنَّا العَشِیَّةَ حَتّی نَنظُرَ لَیلَتَنا هذِهِ فیما عَرَضتُم، فَانصَرَفَ عُمَرُ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 466، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 301).
1) (1)
2) (2) . قَدِمَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ الضِّبابِیُّ عَلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ بِما أمَرَهُ بِهِ عُبَیدُ اللّهِ، عَشِیَّةَ الخَمیسِ، لِتِسعٍ خَلَونَ مِنَ المُحَرَّمِ، سَنَةَ إحدی وسِتّینَ بَعدَ العَصرِ، فَنودِیَ فِی العَسکَرِ فَرَکِبوا، وحُسَینٌ علیه السلام جالِسٌ أمامَ بَیتِهِ مُحتَبِیاً، فَنَظَرَ إلَیهِم قَد أقبَلوا.
ایشان حرکت کرد و حسین علیه السلام، تأخیر جنگ را تا فردا، خواستار شد. آنان، پذیرفتند.(1)
. فَنَهَضَ [عُمَرُ بنُ سَعدٍ] إلَیهِم عَشِیَّةَ الخَمیسِ ولَیلَةَ الجُمُعَةِ، لِتِسعِ لَیالٍ خَلَونَ مِنَ المُحَرَّمِ، فَسَأَلَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام تَأخیرَ الحَربِ إلی غَدٍ، فَأَجابوهُ (الأخبار الطوال: ص 256، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2627).
امّا بعد، من، یارانی شایستهتر و بهتر از یاران خود نمیشناسم و خانوادهای بهتر از خانوادهام، در نیکی کردن و صِلۀ ارحام، سراغ ندارم. خداوند، از جانب من به همۀ شما، جزای خیر دهد! هان! من گمان دارم که روز [کارزار] ما با این دشمنان، فرداست. هان که من، نظرم را برایتان گفتم! همگی آزادید که بروید. تعهّدی به من ندارید. این [سیاهیِ] شب، شما را پوشانده است.
آن را مَرکب خود سازید».(2)
اثنی عَلَی اللّهِ تَبارَکَ وتَعالی أحسَنَ الثَّناءِ، وأحمَدُهُ عَلَی السَّرّاءِ وَالضَّرّاءِ، اللّهُمَّ إنّی أحمَدُکَ عَلی أن أکرَمتَنا بِالنُّبُوَّةِ، وعَلَّمتَنَا القُرآنَ، وفَقَّهتَنا فِی الدّینِ، وجَعَلتَ لَنا أسماعاً وأبصاراً وأفئِدَةً، ولَم تَجعَلنا مِنَ المُشرِکینَ.
أمّا بَعدُ، فَإِنّی لا أعلَمُ أصحاباً أولی ولا خَیراً مِن أصحابی، ولا أهلَ بَیتٍ أبَرَّ ولا أوصَلَ مِن أهلِ بَیتی، فَجَزاکُمُ اللّهُ عَنّی جَمیعاً خَیراً، ألا وإنّی أظُنُّ یَومَنا مِن هؤُلاءِ الأَعداءِ غَداً، ألا وإنّی قَد رَأَیتُ لَکُم، فَانطَلِقوا جَمیعاً فی حِلٍّ، لَیسَ عَلَیکُم مِنّی ذِمامٌ، هذا لَیلٌ قَد غَشِیَکُم، فَاتَّخِذوهُ جَمَلاً (تاریخ الطبری: ج 5 ص 418؛ الإرشاد: ج 2 ص 91).
آمدنمان، جویا شد.
گفتیم: آمدهایم تا بر تو سلامی دهیم و از خداوند، برایت سلامت بخواهیم و دیداری با تو تازه کنیم و خبر مردم را به تو بگوییم که آنان، برای جنگ با تو، گِرد هم آمدهاند. نظر تو چیست؟
حسین علیه السلام فرمود: «خداوند، مرا بس است و بهترین نگاهبان است».
حرمتش را پاس داشتیم و بر او درود فرستادیم و برایش، دعا کردیم.
فرمود: «چه چیز، شما را از یاری من، باز میدارد؟».
مالک بن نضر گفت: من، بدهی و نانخور دارم.
من (ضحّاک) نیز گفتم: من هم بدهی و نانخور دارم؛ امّا اگر به من اجازه دهی، هنگامی که هیچ جنگجویی [در کنارت] نیافتم، باز گردم و فقط تا آن جا برایت بجنگم که برایت سودمند باشد و بتوانم از تو دفاع کنم.
حسین علیه السلام فرمود: «اجازه داری».
من هم در کنار او ایستادم. چون شب شد، فرمود: «این، [سیاهیِ] شب است که شما را پوشانده است. آن را مَرکب خود گیرید و هر کدامتان، دست مردی از خاندانم را بگیرد و در دشتها و شهرهایتان، پراکنده شوید تا خداوند، گشایشی دهد که این مردم، در پیِ من هستند و اگر به من دست بیابند، در پیِ دیگران نمیروند».
برادران، پسران و برادرزادگان حسین علیه السلام و دو پسر عبد اللّه بن جعفر، به ایشان گفتند: چرا چنین کنیم؟ برای این که پس از تو بمانیم؟! خداوند، هرگز آن [روز] را به ما نشان ندهد!
عبّاس بن علی علیه السلام، آغازگر این سخن بود و سپس، بقیّۀ آنان، همین سخن و مانند آن را بر زبان آوردند.
حسین علیه السلام فرمود: «ای فرزندان عقیل! کُشته شدن مُسلم، برای شما کافی است. بروید که من به شما، اجازه دادم».
آنان گفتند: مردم، چه خواهند گفت؟ میگویند که ما، بزرگ و سَرور خود را و بهترینْ عموزادگان خود را رها کردیم و همراه آنان، نه تیری انداختیم، و نه نیزهای پَراندیم و نه شمشیری زدیم، و نمیدانیم چه کردند! به خدا سوگند، چنین نمیکنیم؛ بلکه جان و مال و خانوادهمان را فدای تو میکنیم و همراه تو میجنگیم تا به سرانجام تو برسیم. خداوند، زندگی پس از تو را زشت گردانَد!....
سپس، مسلم بن عَوسَجۀ اسدی، برخاست و به حسین علیه السلام گفت: آیا ما تو را تنها بگذاریم، در حالی که هنوز از عهدۀ ادای حقّ تو در برابر خدا، بیرون نیامدهایم؟! بدان که - به خدا سوگند -، با
تو هستم تا آن جا که نیزهام را در سینههایشان بِشکنم! تا هر زمان که قبضۀ شمشیرم را به دست دارم، با آنان میجنگم و از تو، جدا نمیشوم؛ و اگر سلاح نداشته باشم تا با آنان بجنگم، در دفاع از تو، به سوی آنان، سنگ پرتاب میکنم تا همراه تو بمیرم. سپس سعید بن عبد اللّه حنفی گفت:
به خدا سوگند، تو را تنها نمیگذاریم تا خدا بداند که ما در غیاب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، تو را پاس داشتیم. به خدا سوگند، اگر میدانستم که کشته میشوم و سپس زنده میشوم، آن گاه زنده زنده، سوزانده میشوم و خاکسترم را بر باد میدهند و این کار را هفتاد مرتبه با من میکنند، از تو جدا نمیشدم تا مرگم را پیش رویِ تو ببینیم! پس اکنون، چرا این کار را نکنم که تنها یک بار کُشته شدن است و آن هم با کرامتی جاویدان در پیِ آن؟!
و زُهَیر بن قَین گفت: به خدا سوگند، دوست داشتم که کشته شوم و سپس، زنده شوم و سپس، کشته شوم و تا هزار مرتبه مرا بکشند؛ امّا خداوند با کشته شدن من، کشته شدن را از تو و از جانِ این جوانان خاندانت، دور بدارد!
عموم یاران حسین علیه السلام، سخنانی چنین و به همین صورت، بر زبان آوردند و گفتند: به خدا سوگند، از تو جدا نمیشویم؛ بلکه جانهایمان، فدای تو باد! ما از تو با دل و جان و دست و سر، محافظت میکنیم؛ و چون کشته شویم، به عهد خود وفا کرده، وظیفۀ خود را ادا کردهایم.(1)
. قَدِمتُ ومالِکَ بنَ النَّضرِ الأَرحَبِیَّ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَسَلَّمنا عَلَیهِ، ثُمَّ جَلَسنا إلَیهِ، فَرَدَّ عَلَینا، ورَحَّبَ بِنا، وسَأَلَنا عَمّا جِئنا لَهُ، فَقُلنا: جِئنا لِنُسَلِّمَ عَلَیکَ، ونَدعُوَ اللّهَ لَکَ بِالعافِیَةِ، ونُحدِثَ بِکَ عَهداً، ونُخبِرَکَ خَبَرَ النّاسِ، وإنّا نُحَدِّثُکَ أنَّهُم قَد جَمَعوا عَلی حَربِکَ فَرَ رَأیَکَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: حَسبِیَ اللّهُ ونِعمَ الوَکیلُ! قالَ: فَتَذَمَّمنا وسَلَّمنا عَلَیهِ، ودَعَونَا اللّهَ لَهُ.
قالَ: فَما یَمنَعُکُما مِن نُصرَتی؟ فَقالَ مالِکُ بنُ النَّضرِ: عَلَیَّ دَینٌ، ولی عِیالٌ، فَقُلتُ لَهُ: إنَّ عَلَیَّ دَیناً، وإنَّ لی لَعِیالاً، ولکِنَّکَ إن جَعَلتَنی فی حِلٍّ مِنَ الاِنصِرافِ إذا لَم أجِد مُقاتِلاً قاتَلتُ عَنکَ ما کانَ لَکَ نافِعاً، وعَنکَ دافِعاً!
قالَ: قالَ: فَأَنتَ فی حِلٍّ، فَأَقَمتُ مَعَهُ، فَلَمّا کانَ اللَّیلُ قالَ: هذَا اللَّیلُ قَد غَشِیَکُم، فَاتَّخِذوهُ جَمَلاً، ثُمَّ لِیَأخُذ کُلُّ رَجُلٍ مِنکُم بِیَدِ رَجُلٍ مِن أهلِ بَیتی، تَفَرَّقوا فی سَوادِکُم ومَدائِنِکُم حَتّی یُفَرِّجَ اللّهُ، فَإِنَّ القَومَ إنَّما یَطلُبُونی، ولَو قَد أصابونی لَهَوا عَن طَلَبِ غَیری.
فَقالَ لَهُ إخوَتُهُ وأبناؤُهُ وبَنو أخیهِ وَابنا عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ: لِمَ نَفعَلُ؟ لِنَبقی بَعدَکَ؟ لا أرانَا اللّهُ ذلِکَ أبَداً، بَدَأَهُم بِهذَا القَولِ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام، ثُمَّ إنَّهُم تَکَلَّموا بِهذا ونَحوِهِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: یا بَنی عَقیلٍ! حَسبُکُم مِنَ القَتلِ بِمُسلِمٍ، اذهَبوا قَد أذِنتُ لَکُم، قالوا: فَما یَقولُ النّاسُ؟! یَقولونَ إنّا تَرَکنا شَیخَنا وسَیِّدَنا وبَنی عُمومَتِنا خَیرَ الأَعمامِ، ولَم نَرمِ مَعَهُم بِسَهمٍ، ولَم نَطعَن مَعَهُم بِرُمحٍ، ولَم نَضرِب مَعَهُم بِسَیفٍ، ولا نَدری ما صَنَعوا! لا وَاللّهِ، لا نَفعَلُ، ولکِن تَفدِیکَ أنفُسُنا وأموالُنا وأهلُونا، ونُقاتِلُ مَعَکَ حَتّی نَرِدَ مَورِدَکَ، فَقَبَّحَ اللّهُ العَیشَ بَعدَکَ.... -
1) (1)
این بر حسین علیه السلام و یارانش، گران آمد. حسین علیه السلام در میان یارانش به سخن ایستاد و فرمود:
«خدایا! من، نه خاندانی را میشناسم که از خاندانم، نیکوکارتر و پاکتر و پاکیزهتر باشند، و نه یارانی را که بهتر از یاران من باشند. میبینید که چه شده است؟ شما از بیعت من آزادید و چیزی به گردنتان نیست و تعهّدی به من ندارید. این، شب است که تاریکی آن، شما را فرا گرفته است.
آن را مَُرکب خود گیرید و در شهرها پراکنده شوید، که این جماعت، مرا میجویند و اگر به من دست یابند، از تعقیب دیگران، دست میکشند».
عبد اللّه بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب، برخاست و گفت: ای فرزند پیامبر خدا! اگر ما، بزرگ و پیر و سَرورمان، زادۀ سَرور عموهایمان، فرزند پیامبرمان و سَرور پیامبران را وا بگذاریم و همراهش شمشیر نزنیم و با نیزه، همراهش نجنگیم، مردم به ما چه میگویند؟
به خدا سوگند، نه؛ تا آن که به همان جایی در آییم که تو در میآیی و جانهایمان را فدایِ تو کنیم و خونهایمان را به پای تو بریزیم، که چون چنین کردیم، آنچه را بر عهدۀ ماست، ادا نموده و از عهدۀ وظیفهمان، بیرون آمدهایم.
مردی به نام زُهَیر بن قَین بَجَلی نیز برخاست و به امام علیه السلام گفت: ای فرزند پیامبر خدا! دوست داشتم که کشته شوم و دوباره، زنده شوم و سپس کشته شوم و دوباره، زنده شوم و آن گاه، کشته شوم و باز، زنده شوم و تا صدبار به خاطر تو و همراهیانت کشته شوم، امّا خدا با من، [مرگ را] از
شما اهل بیت، دور بگردانَد.
امام علیه السلام به او و یارانش فرمود: «جزای خیر ببینید!».(1)
. لَمّا وَصَلَ الکِتابُ [مِن عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ] إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ، أمَرَ مُنادِیَهُ، فَنادی: إنّا قَد أجَّلنا حُسَیناً وأصحابَهُ یَومَهُم ولَیلَتَهُم، فَشَقَّ ذلِکَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام وعَلی أصحابِهِ، فَقامَ الحُسَینُ علیه السلام فی أصحابِهِ خَطیباً، فَقالَ:
اللّهُمَّ إنّی لا أعرِفُ أهلَ بَیتٍ أبَرَّ ولا أزکی ولا أطهَرَ مِن أهلِ بَیتی، ولا أصحاباً هُم خَیرٌ مِن أصحابی، وقَد نَزَلَ بی ما قَد تَرَونَ، وأنتُم فی حِلٍّ مِن بَیعَتی، لَیسَت لی فی أعناقِکُم بَیعَةٌ، ولا لی عَلَیکُم ذِمَّةٌ، وهذَا اللَّیلُ قَد غَشِیَکُم، فَاتَّخِذوهُ جَمَلاً، وتَفَرَّقوا فی سَوادِهِ، فَإِنَّ القَومَ إنَّما یَطلُبونَنی، ولَو ظَفِروا بی لَذَهَلوا عَن طَلَبِ غَیری.
فَقامَ إلَیهِ عَبدُ اللّهِ بنُ مُسلِمِ بنِ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ، فَقالَ: یَابنَ رَسولِ اللّهِ، ماذا یَقولُ لَنَا النّاسُ إن نَحنُ خَذَلنا شَیخَنا وکَبیرَنا وسَیِّدَنا، وَابنَ سَیِّدِ الأَعمامِ، وَابنَ نَبِیِّنا سَیِّدِ الأَنبِیاءِ، لَم نَضرِب مَعَهُ بِسَیفٍ، ولَم نُقاتِل مَعَهُ بِرُمحٍ؟ لا وَاللّهِ، أو نَرِدَ مَورِدَکَ، ونَجعَلَ أنفُسَنا دونَ نَفَسِکَ، ودِماءَنا دونَ دَمِکَ، فَإِذا نَحنُ فَعَلنا ذلِکَ فَقَد قَضَینا ما عَلَینا، وخَرَجنا مِمّا لَزِمَنا.
وقامَ إلَیهِ رَجُلٌ یُقالُ لَهُ زُهَیرُ بنُ القَینِ البَجَلِیُّ، فَقالَ: یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، وَدِدتُ أنّی قُتِلتُ، ثُمَّ نُشِرتُ، ثُمَّ قُتِلتُ، ثمَّ نُشِرتُ، ثُمَّ قُتِلتُ، ثُمّ نُشِرتُ فیکَ وفِی الَّذینَ مَعَکَ مِئَةَ قَتلَةٍ، وإنَّ اللّهَ دَفَعَ بی عَنکُم أهلَ البَیتِ.
فَقالَ لَهُ و لِأَصحابِهِ: جُزِیتُم خَیراً (الأمالی، صدوق: ص 220 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 315 ح 1).
برادران و پسران امام علیه السلام و پسران عبد اللّه بن جعفر، به او گفتند: چرا چنین کنیم؟ برای این که پس از تو باقی بمانیم؟! خدا، آن روز را نیاورَد.
عبّاس علیه السلام، برادرش، آغازگر [این گونه سخنان] بود و بقیّه هم پیروی کردند.
امام علیه السلام به پسران مسلم بن عقیل فرمود: «کشته شدن مُسلم، برای شما بس است. بروید که من به شما، اجازه دادم».
آنان گفتند: به خدا سوگند، نه! هرگز از تو جدا نمیشویم تا با شمشیرهایمان، از تو محافظت کنیم و جلوی تو، کشته شویم....
سپس، مسلم بن عَوسَجه گفت: ما تو را در حالی که دشمنان، گِردت را گرفتهاند، تنها بگذاریم؟! خدا، این را هرگز به ما نشان ندهد تا آن گاه که نیزهام را در سینههایشان بشکنم و با شمشیرم، آنان را بزنم. اگر هم سلاح نداشته باشم، به آنان سنگ میزنم و از تو، جدا نمیشوم.
سعید بن عبد اللّه حنفی و زُهَیر بن قَین نیز برخاستند و پاسخهای زیبایی دادند و سخن را به
1) (1)
نیکویی، پایان دادند.(1)
. جَمَعَ الحُسَینُ علیه السلام أصحابَهُ، وحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ:
أمّا بَعدُ، فَإِنّی لا أعلَمُ لی أصحاباً أوفی ولا خَیراً مِن أصحابی، ولا أهلَ بَیتٍ أبَرَّ ولا أوصَلَ مِن أهلِ بَیتی، فَجَزاکُمُ اللّهُ عَنّی جَمیعاً خَیراً، ألا وإنّی قَد أذِنتُ لَکُم، فَانطَلِقوا أنتُم فی حِلٍّ، لَیسَ عَلَیکُم مِنّی ذِمامٌ، هذَا اللَّیلُ قَد غَشِیَکُم، فَاتَّخِذوهُ جَمَلاً.
فَقالَ لَهُ إخوَتُهُ وأبناؤُهُ وأبناءُ عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ: ولِمَ نَفعَلُ ذلِکَ، لِنَبقی بَعدَکَ؟! لا أرانَا اللّهُ ذلِکَ، وبَدَأَهُمُ العَبّاسُ أخوهُ علیه السلام، ثُمَّ تابَعوهُ.
وقالَ لِبَنی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ: حَسبُکُم مِنَ القَتلِ بِصاحِبِکُم مُسلِمٍ، اذهَبوا فَقَد أذِنتُ لَکُم، فَقالوا: لا وَاللّهِ، لا نُفارِقُکَ أبَداً حَتّی نَقِیَکَ بِأَسیافِنا، ونُقتَلَ بَینَ یَدَیکَ... ثُمَّ قالَ مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ: نَحنُ نُخَلّیکَ وقَد أحاطَ بِکَ العَدُوُّ؟! لا أرانَا اللّهُ ذلِکَ أبَداً حَتّی أکسِرَ فی صُدورِهِم رُمحی، واُضارِبَهُم بِسَیفی، ولَو لَم یَکُن لی سِلاحٌ لَقَذَفتُهُم بِالحِجارَةِ، ولَم افارِقکَ.
وقامَ سَعیدُ بنُ عَبدِ اللّهِ الحَنَفِیُّ وزُهَیرُ بنُ القَینِ، فَأَجمَلا فِی الجَوابِ، وأحسَنا فِی المَآبِ (مثیر الأحزان: ص 52).
«خدایا! تو میدانی که من، نه یارانی بهتر از یاران خود میشناسم، و نه خاندانی بهتر از خاندان خود. خداوند، به شما جزای خیر دهد که یاری و همکاری کردید! این قوم، جز مرا نمیخواهند؛ و اگر مرا بکُشند، کسی جز مرا نمیجویند. چون شب، شما را فرا گرفت، در سیاهی آن، پراکنده شوید و خود را نجات دهید».
عبّاس بن علی علیه السلام، برادر حسین، و علی [اکبر]، فرزندش و فرزندان عقیل، به پا خاستند و به ایشان گفتند: پناه بر خدا و سوگند به این ماه حرام! چون باز گشتیم، به مردم چه بگوییم؟ بگوییم:
سَرور و فرزند سَرور و تکیهگاهمان را رها کردیم و او را هدف تیرها، حلقهای برای پرتاب نیزهها و قربانیای برای درندگان کردیم و از سرِ رغبت به دنیا گریختیم؟! پناه بر خدا! بلکه ما با تو زندهایم و با تو میمیریم.
حسین علیه السلام گریست و آنان هم با او گریستند. سپس از خداوند برای آنان، جزای خیر طلب کرد. سپس حسین - که درودهای خدا بر او باد -، نشست.(2)
فَقامَ إلیهِ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ أخوهُ وعَلِیٌّ ابنُهُ وبَنو عَقیلٍ علیهم السلام، فَقالوا لَهُ: مَعاذَ اللّهِ وَالشَّهرِ الحَرامِ، فَماذا نَقولُ لِلنّاسِ إذا رَجَعنا إلَیهِم، إنّا تَرَکنا سَیِّدَنا وَابنَ سَیِّدِنا وعِمادَنا، وتَرَکناهُ غَرَضاً لِلنَّبلِ، ودَریئَةً لِلرِّماحِ، وجَزَراً لِلسِّباعِ، وفَرَرنا عَنهُ رَغبَةً فِی الحَیاةِ؟ مَعاذَ اللّهِ، بَل نَحیا بِحَیاتِکَ، ونَموتُ مَعَکَ. فَبَکی وبَکَوا عَلَیهِ، وجَزاهُم خَیراً، ثُمَّ نَزَلَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِ (مقاتل الطالبیّین: ص 112).
1) (1)
2) (2) . قامَ الحُسَینُ علیه السلام فی أصحابِهِ خَطیباً، فَقالَ: اللّهُمَّ إنَّکَ تَعلَمُ أنّی لا أعلَمُ أصحاباً خَیراً مِن أصحابی، ولا أهلَ بَیتٍ خَیراً مِن أهلِ بَیتی، فَجَزاکُمُ اللّهُ خَیراً، فَقَد آزَرتُم وعاوَنتُم، وَالقَومُ لا یُریدونَ غَیری، ولَو قَتَلونی لَم یَبتَغوا غَیری أحَداً، فَإِذا جَنَّکُمُ اللَّیلُ فَتَفَرَّقوا فی سَوادِهِ، وَانجوا بِأَنفُسِکُم.
شب را مَرکب خود کنند... گفتند: خداوند، زندگی پس از تو را زشت گردانَد!
مسلم بن عَوسَجۀ اسدی گفت: آیا تو را تنها بگذاریم؟ آن وقت، چه عذری در پیشگاه خدا در ادای حقّ تو داریم؟! به خدا سوگند، نه؛ تا آن که نیزهام را در سینههایشان بشکنم و تا هنگامی که قبضۀ شمشیرم به دستم است، آنان را با آن بزنم، و اگر سلاحی نداشتم، در دفاع از تو، آنان را با سنگ میزنم.
سعید بن عبد اللّه حنفی هم مانند این را گفت و دیگر یاران هم چنین گفتند.(1)
. عَرَضَ الحُسَینُ علیه السلام عَلی أهلِهِ ومَن مَعَهُ أن یَتَفَرَّقوا ویَجعَلُوا اللَّیلَ جَمَلاً...، فَقالوا: قَبَّحَ اللّهُ العَیشَ بَعدَکَ.
وقالَ مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ الأَسَدِیُّ: أنُخَلّیکَ ولِمَ نَعذِرُ إلَی اللّهِ فیکَ فی أداءِ حَقِّکَ؟! لا وَاللّهِ، حَتّی أکسِرَ رُمحی فی صُدورِهِم، وأضرِبَهُم بِسَیفی ما ثَبَتَ قائِمُهُ فی یَدی، ولَو لَم یَکُن سِلاحی مَعی لَقَذَفتُهُم بِالحِجارَةِ دونَکَ.
وقالَ لَهُ سَعیدُ بنُ عَبدِ اللّهِ الحَنَفِیُّ نَحوَ ذلِکَ، فَتَکَلَّمَ أصحابُهُ بِشَبیهٍ بِهذَا الکَلامِ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 393).
خاندان او گفتند: خداوند، ما را پس از تو، باقی نگذارد! به خدا سوگند، از تو جدا نمیشویم تا آنچه به تو میرسد، به ما نیز برسد!
یاران امام علیه السلام نیز همگی، چنین گفتند.
امام علیه السلام فرمود: «خداوند، پاداش نیّت شما را بهشت، قرار دهد!».(2)
إنّی لا أحسَبُ القَومَ إلّامُقاتِلوکُم غَداً، وقَد أذِنتُ لَکُم جَمیعاً، فَأَنتُم فی حِلٍّ مِنّی، وهذَا اللَّیلُ قَد غَشِیَکُم، فَمَن کانَت لَهُ مِنکُم قُوَّةٌ فَلیَضُمَّ رَجُلاً مِن أهلِ بَیتی إلَیهِ، وتَفَرَّقوا فی سَوادِکُم حَتّی یَأتِیَ اللّهُ بِالفَتحِ أو أمرٍ مِن عِندِهِ فَیُصبِحوا عَلی ما أسَرّوا فی أنفُسِهِم نادِمینَ، فَإِنَّ القَومَ إنَّما یَطلُبونَنی، فَإِذا رَأَونی لَهَوْا عَن طَلَبِکُم.
فَقالَ أهلُ بَیتِهِ: لا أبقانَا اللّهُ بَعدَکَ، لا وَاللّهِ، لا نُفارِقُکَ حَتّی یُصیبَنا ما أصابَکَ، وقالَ ذلِکَ أصحابُهُ جَمیعاً. فَقالَ: أثابَکُمُ اللّهُ عَلی ما تَنوُونَ الجَنَّةَ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 466، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 301).
حَضرَمی گفته شد: پسرت، در مرز ری، اسیر شده است.
گفت: او و خودم را به حساب خدا میگذارم. نه دوست داشتم که اسیر شود، و نه پس از او بمانم.
حسین علیه السلام، سخن او را شنید. به او فرمود: «خداوند، رحمتت کند! بیعتم را از تو برداشتم.
[برو و] به آزاد کردن فرزندت بپرداز».
او گفت: درندگان، مرا زنده زنده بخورند، اگر از تو جدا شوم!
امام علیه السلام فرمود: «پس، این جامههای گرانبها را در اختیارِ فرزندت قرار ده تا با آنها، فِدیۀ (جانْفدای) برادرش را فراهم کند».
سپس، پنج جامه به ارزش هزار دینار به او بخشید.(1)
. قیلَ لِمُحَمَّدِ بنِ بَشیرٍ الحَضرَمِیِّ: قَد اسِرَ ابنُکَ بِثَغرِ الرِّیِّ.
قالَ: عِندَ اللّهِ أحتَسِبُهُ ونَفسی، ما کُنتُ احِبُّ أن یُؤسَرَ، ولا أن أبقی بَعدَهُ.
فَسَمِعَ قَولَهُ الحُسَینُ علیه السلام فَقالَ لَهُ: رَحِمَکَ اللّهُ، أنتَ فی حِلٍّ مِن بَیعَتی، فَاعمَل فی فِکاکِ ابنِکَ. قالَ: أکَلَتنِی السِّباعُ حَیّاً إن فارَقتُکَ.
قالَ: فَأَعطِ ابنَکَ هذِهِ الأَثوابَ وَالبُرودَ یَستَعینُ بِها فی فِکاکِ أخیهِ.
فَأَعطاهُ خَمسَةَ أثوابٍ قیمَتُها ألفُ دینارٍ (الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 468 ح 443، تهذیب الکمال: ج 6 ص 407).
او گفت: تا چه کنم؟! او و خودم را به حساب خدا، وا مینهم.
حسین علیه السلام به او فرمود: «برو که بیعتم را از تو برداشتم. فدیۀ پسرت را هم من به تو میبخشم».
او گفت: هرگز! از تو جدا شوم و سپس، خبرت را از کاروانها بپرسم؟! به خدا سوگند که این، هرگز نمیشود و از تو جدا نمیگردم.
سپس به دشمن، یورش بُرد و جنگید تا کشته شد. رحمت و رضوان خدا بر او باد(2)!(3)
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: انصَرِف وأنتَ فی حِلٍّ مِن بَیعَتی، وأنَا اعطیکَ فِداءَ ابنِکَ.
فَقالَ: هَیهاتَ أن افارِقَکَ، ثُمَّ أسأَلَ الرُّکبانَ عَن خَبَرِکَ! لا یَکونُ - وَاللّهِ - هذا أبَداً، ولا افارِقُکَ، ثُمَّ حَمَلَ عَلَی القَومِ فَقاتَلَ حَتّی قُتِلَ رَحمَةُ اللّهِ عَلَیهِ ورِضوانُهُ (مقاتل الطالبیّین: ص 116).
1) (1)
2) (2) . مقاتل الطالبیّین، این ماجرا را در ضمن وقایع روز عاشورا آورده است؛ امّا از الملهوف (ص 153)، چنین بر میآید که این حادثه در شب عاشورا روی داده است. متن الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة (ر. ک: ح 817) نیز گویای همین مطلب است. برخی کتابها نظیر تهذیب الکمال (ج 6 ص 407) هم بدون اشاره به زمان آن، صرفاً ماجرا را آوردهاند (نیز، ر. ک: ح 818).
3) (3) . جاءَ رَجُلٌ حَتّی دَخَلَ عَسکَرَ الحُسَینِ علیه السلام، فَجاءَ إلی رَجُلٍ مِن أصحابِهِ، فَقالَ لَهُ: إنَّ خَبَرَ ابنِکَ فُلانٍ وافی أنَّ الدَّیلَمَ ū أسِروهُ، فَتَنصَرِفُ مَعی حَتّی نَسعی فی فِدائِهِ، فَقالَ: حَتّی أصنَعَ ماذا؟ عِندَ اللّهِ أحتَسِبُهُ ونَفسی.
گفتند: چگونه فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را رها کرده، برویم؟ پیشِ رویش کشته میشویم، پس از آن که همۀ توانمان را در برابر دشمنش به کار میبندیم. آنان را از حسین، میرانیم تا خدای عز و جل را دیدار کنیم.(1)
. إنَّ هؤُلاءِ لا یَطلُبونَ مِنکُم غَیری، وأنَا فَلَستُ اسَلِّمُ إلَیهِم نَفسی أو یَقتُلونی، فَمَن شاءَ مِنکُم فَلیَنصَرِف عَنّی مُحَلَّلاً مِن ذلِکَ.
قالوا: وکَیفَ نَنصَرِفُ عَنِ ابنِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله؟! نُقتَلُ بَینَ یَدَیهِ بَعدَ أن نَبذُلَ مَجهودَنا فی عَدُوِّهِ، وفی دَفعِهِ عَنهُ حَتّی نَلقَی اللّهَ عز و جل (شرح الأخبار: ج 3 ص 152).
امام علیه السلام فرمود: «پرده از پیشِ چشمشان، کنار رفت تا آن که جایگاههایشان را در بهشت دیدند، و هر یک از آنان، به شهادت اقدام میکرد تا به همبَر شدن با حوریان و جایگاهش در بهشت برسد».(2)
فَقالَ: إنَّهُم کُشِفَ لَهُمُ الغِطاءُ حَتّی رَأَوا مَنازِلَهُم مِنَ الجَنَّةِ، فَکانَ الرَّجُلُ مِنهُم یُقدِمُ عَلَی القَتلِ لِیُبادِرَ إلی حَوراءَ یُعانِقُها، وإلی مَکانِهِ مِنَ الجَنَّةِ (علل الشرائع: ص 229 ح 1، بحار الأنوار: ج 44 ص 297 ح 1).
برداشتم]؛ و اگر تا صبح با من بمانید، همۀ شما کشته میشوید".
آنان گفتند: تو را وا نمیگذاریم و زندگیِ پس از تو را نمیخواهیم.
امام علیه السلام فرمود: "همگیتان، کشته میشوید و حتّی یک نفر از شما نمیتواند نجات پیدا کند".
همان گونه نیز شد که امام علیه السلام گفته بود».(1)
. رُوِیَ عَن زَینِ العابِدینَ علیه السلام: لَمّا کانَتِ اللَّیلَةُ الَّتی قُتِلَ فیهَا الحُسَینُ علیه السلام فی صَبیحَتِها، قامَ فی أصحابِهِ، فَقالَ علیه السلام:
إنَّ هؤُلاءِ یُریدونَنی دونَکُم، ولَو قَتَلونی لَم یُقبِلوا إلَیکُم، فَالنَّجاءَ النَّجاءَ، وأنتُم فی حِلٍّ، فَإِنَّکُم إن أصبَحتُم مَعی قُتِلتُم کُلُّکُم.
فَقالوا: لا نَخذُلُکَ، ولا نَختارُ العَیشَ بَعدَکَ.
فَقالَ علیه السلام: إنَّکُم تُقتَلونَ کُلُّکمُ حَتّی لا یُفلِتَ مِنکُم واحِدٌ، فَکانَ کَما قالَ علیه السلام (الخرائج و الجرائح: ج 1 ص 254 ح 8، بحار الأنوار: ج 45 ص 89 ح 27).
یارانش گفتند: نه. به خدا سوگند، هرگز چنین نمیشود!
فرمود: "فردا، شما کشته میشوید و هیچ یک از شما [از مرگ] نمیرَهَد".
گفتند: ستایش، خدایی که ما را به شَرَف کشته شدن همراه تو رساند!
سپس امام علیه السلام دعا کرد و به آنان فرمود: "سرهایتان را بالا بگیرید و بنگرید".
پس به جایگاه و منزلگاه خود در بهشت نگریستند، و امام علیه السلام به آنان میفرمود: "فلانی! این، خانۀ توست" و "فلانی! این، قصر توست" و "فلانی! این، درجۀ توست".
از این رو، هر یک از آنان، با سر و سینه به استقبال نیزهها و شمشیرها میرفتند تا به جایگاهشان در بهشت برسند».(2)
قالَ: إنَّکُم تُقتَلونَ غَداً کَذلِکَ، لا یُفلِتُ مِنکُم رَجُلٌ. قالوا: الحَمدُ للّهِِ الَّذی شَرَّفَنا بِالقَتلِ مَعَکَ.
ثُمَّ دَعا، وقالَ لَهُم: ارفَعوا رُؤوسَکُم وَانظُروا. فَجَعَلوا یَنظُرونَ إلی مَواضِعِهِم ومَنازِلِهِم مِنَ الجَنَّةِ، وهُوَ یَقولُ لَهُم: هذا مَنزِلُکَ یا فُلانُ، وهذا قَصرُکَ یا فُلانُ، وهذِهِ دَرَجَتُکَ یا فُلانُ.
فَکانَ الرَّجُلُ یَستَقبِلُ الرِّماحَ وَالسُّیوفَ بِصَدرِهِ، ووَجهِهِ لِیَصِلَ إلی مَنزِلِهِ مِنَ الجَنَّةِ (الخرائج و الجرائح: ج 2 ص 847 ح 62، بحار الأنوار: ج 44 ص 298 ح 3).
مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: شب، در رسید و حسین علیه السلام، شب عاشورا را به رکوع و سجود و گریه و آمرزشخواهی و تضرّع و زاری پرداخت و یارانش، زمزمههایی [بدون وقفه] مانند آوای زنبور عسل داشتند.(2)
الملهوف: حسین علیه السلام و یارانش، آن شب را به راز و نیاز و رکوع و سجود و قیام و قعود و زمزمههایی مانند زنبور عسل گذراندند. در آن شب، 32 تن از لشکر عمر بن سعد، به آنان پیوستند. نماز فراوان و داشتن کمالات، شیوۀ حسین علیه السلام در طول زندگیاش بود.(3)
البدایه و النهایة - به نقل از حارث بن کعب و ابو ضحّاک، از امام زین العابدین علیه السلام -: حسین علیه السلام و یارانش، همۀ شبشان را نماز خواندند و آمرزش خواستند و دعا و گریه و زاری کردند. سواران نگهبان دشمن، به فرماندهی عَزرَة بن قیس احمَسی، پشت آنها میچرخیدند. همچنین حسین علیه السلام، تلاوت میکرد: «و البته کسانی که کافر شدهاند، نباید تصوّر کنند این که به ایشان مهلت میدهیم، برای آنان نیکوست. ما فقط به ایشان، مهلت میدهیم تا بر گناه [خود] بیفزایند؛ و [آن گاه] عذابی خفّتآور خواهند داشت. خداوند، بر آن نیست که مؤمنان را به این [حالی] که شما بر آن هستید، وا گذارد، تا آن که پلید را از پاک، جدا کند...»(4)تا آخر آیه(5).(6)
1) (1)
. لَمّا جَنَّ اللَّیلُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ قامُوا اللَّیلَ کُلَّهُ یُصَلّونَ ویُسَبِّحونَ ویَستَغفِرونَ ویَدعونَ ویَتَضَرَّعونَ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 394، المنتظم: ج 5 ص 338).
2) (2) . جاءَ اللَّیلُ، فَباتَ الحُسَینُ علیه السلام تِلکَ اللَّیلَةَ [لَیلَةَ عاشوراءَ] راکِعاً ساجِداً باکِیاً مُستَغفِراً مُتَضَرِّعاً، وباتَ أصحابُهُ ولَهُم دَوِیٌّ کَدَوِیِّ النَّحلِ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 251، الفتوح: ج 1 ص 99).
3) (3) . قالَ الرّاوی: وباتَ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ تِلکَ اللَّیلَةَ ولَهُم دَوِیٌّ کَدَوِیِّ النَّحلِ، ما بَینَ راکِعٍ وساجِدٍ وقائِمٍ وقاعِدٍ، فَعَبَرَ عَلَیهِم فی تِلکَ اللَّیلَةِ مِن عَسکَرِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ اثنانِ وثَلاثونَ رَجُلاً. وکَذا کانَت سَجِیَّةُ الحُسَینِ علیه السلام فی کَثرَةِ صَلاتِهِ وکَمالِ صِفاتِهِ (الملهوف: ص 57 /طبعة أنوار الهدی، بحار الأنوار: ج 44 ص 394).
4) (4) . آل عمران: آیۀ 178 و 179.
5) (5) . ادامۀ آیه چنین است: «... و خداوند، بر آن نیست که شما را از غیب، آگاه سازد؛ امّا خداوند، از میان فرستادگان خویش، برخی را به خواست خویش برمیگزیند. پس به خدا و فرستادگانش ایمان بیاورید و البته اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه کنید، پاداشی بزرگ خواهید داشت».
6) (6) . باتَ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ طولَ لَیلِهِم یُصَلّونَ ویَستَغفِرونَ ویَدعونَ ویَتَضَرَّعونَ، وخُیولُ حَرَسِ عَدُوِّهِم تَدورُ مِن وَرائِهِم، عَلَیها عَزرَةُ بنُ قَیسٍ الأَحمَسِیُّ، وَالحُسَینُ علیه السلام یَقرَأُ: «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ * ما کانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ»، الآیَةَ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 177).
یکی از سواران نگهبان بر ما، آیه را شنید و گفت: به خدای کعبه سوگند، ما پاکیزگانیم و از شما جدا گشتهایم.
او را شناختم و به بُرَیر بن حُضَیر گفتم: میدانی این کیست؟
گفت: نه.
گفتم: این، ابو حرب عبد اللّه بن شَهر سَبیعی است.
شوخ و بیهودهکار، و با این همه، بزرگزاده و دلیر و گستاخ بود و سعید بن قیس، او را به خاطر جنایتی، زندان هم کرده بود. بُرَیر بن حُضَیر به او گفت: ای فاسق! خداوند، تو را از پاکیزگان قرار داده؟!
او به بُرَیر گفت: تو کیستی؟
گفت: من بُرَیر بن حُضَیر هستم.
او گفت: ما از آنِ خداییم!(1)
. این تعبیر (إنّا للّه)، صدر آیۀ استرجاع (بقره: آیۀ 156) است و در این جا، به نشانۀ قریب الوقوع بودن مرگ، به کار رفته است.
بر من گران است! به خدا سوگند، هلاک میشوی! بهخدا سوگند - ای بُریر - هلاک میشوی!
بُرَیر گفت: ای ابو حرب! آیا میخواهی از گناهان بزرگت به درگاه خدا، توبه کنی؟ به خدا سوگند، ما پاکیزگانیم و شما، آلودگانید!
ابو حرب [به استهزا] گفت: و من، از گواهانِ بر این موضوع هستم!
1) (1)
من گفتم: وای بر تو! آیا شناختت، بهرهای برایت ندارد؟
گفت: فدایت شوم! پس چه کسی همدم یزید بن عَذرۀ عَنَزی از قبیلۀ عَنز بن وائل شود؟!
اکنون، او این جا با من است.
[بُرَیر] گفت: خداوند، همیشه رأیت را زشت گرداند! تو کمعقلی.
سپس ابو حرب، باز گشت، و فرمانده سوارانی که آن شب، نگهبانیِ ما را میدادند، عَزرَة بن قیس احمَسی بود.(1)
. لَمّا أمسی حُسَینٌ علیه السلام وأصحابُهُ قامُوا اللَّیلَ کُلَّهُ یُصَلّونَ ویَستَغفِرونَ، ویَدعونَ ویَتَضَرَّعونَ، قالَ: فَتَمُرُّ بِنا خَیلٌ لَهُم تَحرُسُنا، وإنَّ حُسَیناً علیه السلام لَیَقرَأُ: «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ * ما کانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ».
فَسَمِعَها رَجُلٌ مِن تِلکَ الخَیلِ الَّتی کانَت تَحرُسُنا، فَقالَ: نَحنُ ورَبِّ الکَعبَةِ الطَّیِّبونَ، مُیِّزنا مِنکُم، قالَ: فَعَرَفتُهُ، فَقُلتُ لِبُرَیرِ بنِ حُضَیرٍ: تَدری مَن هذا؟ قالَ: لا: قُلتُ: هذا أبو حَربٍ السَّبیعِیُّ عَبدُ اللّهِ بنُ شَهرٍ، وکانَ مِضحاکاً بَطّالاً، وکانَ شَریفاً شُجاعاً فاتِکاً، وکانَ سَعیدُ بنُ قَیسٍ رُبَّما حَبَسَهُ فی جِنایَةٍ.
فَقالَ لَهُ بُرَیرُ بنُ حُضَیرٍ: یا فاسِقُ! أنتَ یَجعَلُکَ اللّهُ فِی الطَّیِّبینَ! فَقالَ لَهُ: مَن أنتَ؟ قالَ: أنَا بُرَیرُ بنُ حُضَیرٍ؛ قالَ: إنّا للّهِِ! عَزَّ عَلَیَّ! هَلَکتَ وَاللّهِ، هَلَکتَ وَاللّهِ یا بُرَیرُ!
قالَ: یا أبا حَربٍ، هَل لَکَ أن تَتوبَ إلَی اللّهِ مِن ذُنوبِکَ العِظامِ! فَوَاللّهِ، إنّا لَنَحنُ الطَّیِّبونَ، ولکِنَّکُم لَأَنتُمُ الخَبیثونَ؛ قالَ: وأنَا عَلی ذلِکَ مِنَ الشّاهِدینَ.
قُلتُ: وَیحَکَ؟ أفَلا یَنفَعُکَ مَعرِفَتُکَ؟ قالَ: جُعِلتُ فِداکَ! فَمَن یُنادِمُ یَزیدَ بنَ عَذرَةَ العَنَزِیَّ مِن عَنَزِ بنِ وائِلٍ! قالَ: ها هُوَ ذا مَعی، قالَ: قَبَّحَ اللّهُ رَأیَکَ عَلی کُلِّ حالٍ! أنتَ سَفیهٌ.
قالَ: ثُمَّ انصَرَفَ عَنّا، وکانَ الَّذی یَحرُسُنا بِالَّلیلِ فِی الخَیلِ عَزرَةُ بنُ قَیسٍ الأَحمَسِیُّ، وکانَ عَلَی الخَیلِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 421، البدایة و النهایة: ج 8 ص 177).
ضحّاک بن عبد اللّه میگوید: سواران ابن سعد که نگهبانی ما را میدادند، بر ما گذشتند.
حسین علیه السلام، مشغول تلاوت این آیه بود: «و البته کسانی که کافر شدهاند، نباید تصوّر کنند این که به ایشان مهلت میدهیم، برای آنان، نیکوست. ما فقط به ایشان مهلت میدهیم تا بر گناه [خود] بیفزایند؛ و [آنگاه] عذابی خفّتآور خواهند داشت. خداوند، بر آن نیست که مؤمنان را به این [حالی] که شما بر آن هستید، وا گذارد، تا آن که پلید را از پاک، جدا کند»(2).
یکی از آن سواران، به نام عبد اللّه بن سُمَیر آن را شنید. او که شوخ و دلیر و پهلوان و سوارکار و جسور و از خاندانی بزرگ بود، گفت: به خدای کعبه سوگند، ما پاکیزگانیم و از شما، جدا شدهایم!
بُرَیر بن خُضَیر به او گفت: ای فاسق! خداوند، تو را از پاکیزگان، قرار داده است؟!
او به بُرَیر گفت: تو کیستی، وای برتو!
گفت: من، بُرَیر بن خُضَیر هستم.
آن گاه، به هم ناسزا گفتند.(1)
. رَجَعَ [الحُسَینُ] علیه السلام إلی مَکانِهِ، فَقامَ اللَّیلَ کُلَّهُ یُصَلّی ویَستَغفِرُ، ویَدعو ویَتَضَرَّعُ، وقامَ أصحابُهُ کَذلِکَ یُصَلّونَ ویَدعونَ ویَستَغفِرونَ.
قالَ الضَّحّاکُ بنُ عَبدِ اللّهِ: ومَرَّ بِنا خَیلٌ لِابنِ سَعدٍ یَحرُسُنا، وإنَّ حُسَیناً علیه السلام لَیَقرَأُ: «وَلَا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِاَّنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّهِینٌ * مَّا کَانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلَی مَا أَنتُمْ عَلَیْهِ حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ»، فَسَمِعَها مِن تِلکَ الخَیلِ رَجُلٌ یُقالُ لَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ سُمَیرٍ، وکانَ مِضحاکاً، وکانَ شُجاعاً بَطَلاً فارِساً فاتِکاً شَریفاً، فَقالَ: نَحنُ - ورَبِّ الکَعبَةِ - الطَّیِّبونَ، مُیِّزنا مِنکُم.
فَقالَ لَهُ بُرَیرُ بنُ خُضَیرٍ: یا فاسِقُ! أنتَ یَجعَلُکَ اللّهُ مِنَ الطَّیِّبینَ!! فَقالَ لَهُ: مَن أنتَ وَیلَکَ؟ قالَ: أنَا بُرَیرُ بنُ خُضَیرٍ، فَتَسابّا (الإرشاد: ج 2 ص 94، إعلام الوری: ج 1 ص 457).
ملعونی از همراهان شمر بن ذی الجوشن، فریاد کشید: به خدای کعبه سوگند، ما پاکیزگانیم و شما، پلیدید، و ما از شما، جدا گشتهایم!
بُرَیر، نمازش را قطع کرد و ندا داد: ای فاسق! ای تبهکار! ای دشمن خدا! آیا مانند تویی، از پاکیزگان است؟! تو جز چارپایی بیخِرد، نیستی. تو را به آتش روز قیامت و عذاب دردناک، بشارت باد!
شمر بن ذی الجوشن - که خدا لعنتش کند -، بر سرِ او داد کشید و گفت: ای گوینده! خداوند
1) (1)
بُرَیر به او گفت: ای دشمن خدا! آیا مرا از مرگ میترسانی؟ به خدا سوگند، مرگ، از زندگی با شما، برای ما دوست داشتنیتر است. به خدا سوگند، کسانی که خون فرزندان و خاندان محمّد صلی الله علیه و آله را میریزند، به شفاعتش نمیرسند.
مردی از یاران حسین علیه السلام به سوی بُرَیر بن حُضَیر آمد و به او گفت: خدایت رحمت کند، ای بریر! ابا عبد اللّه علیه السلام به تو میفرماید: «به جایگاهت، باز گرد و با آنان سخن مگو، که - به جانم سوگند -، اگر مؤمنِ آل فرعون، قومش را نصیحت کرد و دعوت را به آخر رساند، تو نیز نصیحت کردی و آن را به آخر رساندی».(1)
. أقبَلَ الشِّمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ - لَعَنَهُ اللّهُ - فی نِصفِ اللَّیلِ ومَعَهُ جَماعَةٌ مِن أصحابِهِ حَتّی تَقارَبَ مِن عَسکَرِ الحُسَینُ علیه السلام، وَالحُسَینُ علیه السلام قَد رَفَعَ صَوتَهُ وهُوَ یَتلو هذِهِ الآیَةَ «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ»، إلی آخِرِها.
قالَ: فَصاحَ لَعینٌ مِن أصحابِ شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ: نَحنُ ورَبِّ الکَعبَةِ الطَّیِّبونَ، وأنتُمُ الخَبیثونَ! وقَد مُیِّزنا مِنکُم.
قالَ: فَقَطَعَ بُرَیرٌ الصَّلاةَ، فَناداهُ: یا فاسِقُ! یا فاجِرُ! یا عَدُوَّ اللّهِ! أمِثلُکَ یَکونُ مِنَ الطَّیِّبینَ؟! ما أنتَ إلّابَهیمَةٌ ولا تَعقِلُ، فَأَبشِر بِالنّارِ یَومَ القِیامَةِ وَالعَذابِ الأَلیمِ. قالَ: فَصاحَ بِهِ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ - لَعَنَهُ اللّهُ - وقالَ: أیُّهَا المُتَکَلِّمُ، إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وتَعالی قاتِلُکَ وقاتِلُ صاحِبِکَ عَن قَریبٍ.
فَقالَ لَهُ بُرَیرٌ: یا عَدُوَّ اللّهِ! أبِالمَوتِ تُخَوِّفُنی، وَاللّهِ، إنَّ المَوتَ أحَبُّ إلَینا مِنَ الحَیاةِ مَعَکُم! وَاللّهِ، لا یَنالُ شَفاعَةَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله قَومٌ أراقوا دِماءَ ذُرِّیَّتِهِ وأهلِ بَیتِهِ.
قالَ: وأقبَلَ رَجُلٌ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام إلی بُرَیرِ بنِ حُضَیرٍ، فَقالَ لَهُ: رَحِمَکَ اللّهُ یا بُرَیرُ! إنَّ أبا عَبدِ اللّهِ یَقولُ لَکَ: ارجِع إلی مَوضِعِکَ ولا تُخاطِبِ القَومَ، فَلَعَمری لَئِن کانَ مُؤمِنُ آلِ فِرعَونَ نَصَحَ لِقَومِهِ وأبلَغَ فِی الدُّعاءِ، فَلَقَد نَصَحتَ وأبلَغتَ فِی النُّصحِ (الفتوح: ج 5 ص 99، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 251).
«ای روزگار! اف بر دوستیات!
چه قدر بامدادها و شامگاههایی داشتهای
که در آنها، همراه و یا جویندهای کُشته شده
که روزگار، از آوردن همانندش، ناتوان است!
و کار، با [خدای] بزرگ است
و هر زندهای، این راه را میپیماید».
دو یا سه بار، این شعر را خواند تا آن جا که فهمیدم و دانستم که منظورش چیست. گریه، راه گلویم را بست؛ ولی بغضم را فرو خوردم و هیچ نگفتم و دانستم که بلا، فرود میآید؛ امّا عمهام نیز آنچه را من شنیدم، شنید و چون مانند دیگر زنان، دلْنازک و بیتاب بود، نتوانست خود را نگاه دارد. بیرون پرید و در حالی که لباسش را بر روی زمین میکشید و درمانده شده بود، خود را به امام علیه السلام رساند و گفت: وا مصیبتا! کاش مُرده بودم. امروز، [گویی] مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن، در گذشتهاند، ای جانشینِ گذشتگان و پناه باقیماندگان!
حسین علیه السلام به او نگریست و فرمود: «خواهرم! شیطان، بردباریات را نبرَد».
زینب علیها السلام گفت: ای ابا عبد اللّه! پدر و مادرم فدایت! خود را آمادۀ کشته شدن کردهای! جانم فدایت!
حسین علیه السلام، اندوهش را فرو بُرد و اشک در چشمانش جمع شد و فرمود: «اگر مرغ سنگخواره را شبی آزاد بگذارند، میخوابد».(1)
. مَثَلی است در عرب. در این جا به این معناست که آنان، مرا آسوده نمیگذارند و هر جا بروم، در پیِ من خواهند آمد.
زینب علیها السلام گفت: وای بر من! آیا چنین سخت، در زیر فشاری؟ همین دلم را بیشتر ریش میکند و بر من، سخت میآید.
آن گاه، به صورت خود زد و گریبان، چاک کرد و بیهوش شد و افتاد.
حسین علیه السلام به سویش آمد و آب بر صورتش زد و به او گفت: خواهرم! از خدا، پروا کن و به تسلّیبخشیِ او، آرام باش. بدان که زمینیان، میمیرند و آسمانیان، باقی نمیمانند و هر چیزی، از میان میرود، جز ذات خدا که با قدرتش، زمین را آفریده است، و مردم را برمیانگیزد تا همه، باز گردند و او، تنها بمانَد. پدرم، از من بهتر بود. مادرم، از من بهتر بود. برادرم، از من بهتر بود، و سرمشق من و آنان و هر مسلمانی، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است».
حسین علیه السلام، با این سخن و مانند آن او را تسلّا داد و به او فرمود: «خواهرم! تو را سوگند میدهم که به این [سفارشم]، عمل کنی: بر [مرگ] من، گریبانْ چاک مده و صورت، مخراش و چون در گذشتم، ناله و فغان مکن».
سپس، او را آورد و کنار من نشاند و به سوی یارانش برگشت و به آنان فرمان داد تا خیمههای خود را به یکدیگر، نزدیک کنند و طنابهای خیمهها را در هم بتابند و خودشان، در میان خیمهها
1) (1)
قرار بگیرند و فقط، سمتی را که دشمن از طریق آن میآید، باز بگذارند.(1)
. إنّی جالِسٌ فی تِلکَ العَشِیَّةِ الَّتی قُتِلَ أبی صَبیحَتَها، وعَمَّتی زَینَبُ عِندَی تُمَرِّضُنی، إذِ اعتَزَلَ أبی بِأَصحابِهِ فی خِباءٍ لَهُ، وعِندَهُ حُوَیٌّ مَولی أبی ذَرٍّ الغِفارِیِّ، وهُوَ یُعالِجُ سَیفَهُ ویُصلِحُهُ، وأبی یَقولُ:
یا دَهرُ افٍّ لَکَ مِن خَلیلِ کَم لَکَ بِالإِشراقِ وَالأَصیلِ
مِن صاحِبٍ أو طالِبٍ قَتیلِ وَالدَّهرُ لا یَقنَعُ بِالبَدیلِ
وإنَّمَا الأَمرُ إلَی الجَلیلِ وکُلُّ حَیٍّ سالِکُ السَّبیلِ
قالَ: فَأَعادَها مَرَّتَینِ أو ثَلاثاً حَتّی فَهِمتُها، فَعَرَفتُ ما أرادَ، فَخَنَقَتنی عَبرَتی، فَرَدَدتُ دَمعی ولَزِمتُ السُّکونَ، فَعَلِمتُ أنَّ البَلاءَ قَد نَزَلَ، فَأَمّا عَمَّتی فَإِنَّها سَمِعَت ما سَمِعتُ، وهِیَ امرَأَةٌ، وفِی النِّساءِ الرِّقَّةُ وَالجَزَعُ، فَلَم تَملِک نَفسَها أن وَثَبَت تَجُرُّ ثَوبَها، وإنَّها لَحاسِرَةٌ حَتَّی انتَهَت إلَیهِ، فَقالَت: وَاثُکْلاه! لَیتَ المَوتَ أعدَمَنِی الحَیاةَ! الیَومَ ماتَت فاطِمَةُ امّی وعَلِیٌّ أبی وحَسَنٌ أخی! یا خَلیفَةَ الماضی وثِمالَ الباقی.
قالَ: فَنَظَرَ إلَیهَا الحُسَینُ علیه السلام فَقالَ: یا اخَیَّةُ، لا یُذهِبَنَّ حِلمَکِ الشَّیطانُ.
قالَت: بِأَبی أنتَ واُمّی یا أبا عَبدِ اللّهِ، استَقتَلتَ نَفسی فِداکَ! فَرَدَّ غُصَّتَهُ، وتَرَقرَقَت عَیناهُ، وقالَ: لَو تُرِکَ القَطا لَیلاً لَنامَ، قالَت: یا وَیلَتی، أفَتُغصَبُ نَفسُکَ اغتِصاباً، فَذلِکَ أقرَحُ لِقَلبی، وأشَدُّ عَلی نَفسی! ولَطَمَت وَجهَها، وأهوَت إلی جَیبِها وشَقَّتهُ، وخَرَّت مَغشِیّاً عَلَیها.
فَقامَ إلَیهَا الحُسَینُ علیه السلام، فَصَبَّ عَلی وَجهِهَا الماءَ، وقالَ لَها: یا اخَیَّةُ، اتَّقِی اللّهَ وتَعَزَّی بِعَزاءِ اللّهِ، وَاعلَمی أنَّ أهلَ الأَرضِ یَموتونَ، وأنَّ أهلَ السَّماءِ لا یَبقَونَ، وأنَّ کُلَّ شَیءٍ هالِکٌ إلّاوَجهَ اللّهِ الَّذی خَلَقَ الأَرضَ بِقُدرَتِهِ، ویَبعَثُ الخَلقَ فَیَعودونَ، وهُوَ فَردٌ وَحدَهُ، أبی خَیرٌ مِنّی، واُمّی خَیرٌ مِنّی، وأخی خَیرٌ مِنّی، ولی ولَهُم ولِکُلِّ مُسلِمٍ بِرَسولِ اللّهِ اسوَةٌ.
قالَ: فَعَزّاها بِهذا ونَحوِهِ، وقالَ لَها: یا اخَیَّةُ، إنّی اقسِمُ عَلَیکِ فَأَبِرِّی قَسَمی، لا تَشُقّی عَلَیَّ جَیباً، ولا تَخمُشی عَلَیَّ وَجهاً، ولا تَدعی عَلَیَّ بِالوَیلِ وَالثُّبورِ إذا أنَا هَلَکتُ.
قالَ: ثُمَّ جاءَ بِها حَتّی أجلَسَها عِندی، وخَرَجَ إلی أصحابِهِ، فَأَمَرَهُم أن یُقَرِّبوا بَعضَ بُیوتِهِم مِن بَعضٍ، و أن یُدخِلُوا الأَطنابَ بَعضَها فی بَعضٍ، و أن یَکونوا هُم بَینَ البُیوتِ إلَّاالوَجهَ الَّذی یَأتیهِم مِنهُ عَدُوُّهُم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 420؛ الإرشاد: ج 2 ص 93).
ای روزگار! اف بر دوستیات!
چه قدر بامدادها و شامگاههایی داشتهای
که در آنها، همراه و یا بزرگی، کشته شده است
که روزگار، از آوردن همانندش، ناتوان است!
و کار، با [خدای] بزرگ است
و هر زندهای، این راه را میپیماید».
1) (1)
من که اینها را شنیدم، جلوی گریۀ خودم را گرفتم؛ امّا از بین زنان، فقط عمّهام اینها را شنید.
دلش سوخت و بیتاب شد و گریبانْ چاک کرد و به صورت خود زد و حیرتزده، به بیرون دوید و گفت: وا مصیبتا! چه غم بزرگی! کاش مُرده بودم. ای حسین من! ای سَرور من! و ای تنها باقیماندۀ خانوادهام! خود را آماده کشته شدن کردهای و از زندگی، مأیوس گشتهای. امروز، [گویی] مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن، در گذشتهاند! ای جانشینِ گذشتگان و پناه باقیماندگان!
حسین علیه السلام به او فرمود: «ای خواهر من! اگر مرغ سنگخواره را آزاد بگذارند، میخوابد».
زینب علیها السلام گفت: همین که چنین سخت در زیر فشاری، غمم را بیشتر و دلم را ریشتر میکند.
سپس بیهوش شد و افتاد. حسین علیه السلام، پیوسته او را سوگند میداد و او را آورد تا به داخل خیمه رساند.(1)
. إنّی وَاللّهِ لَجالِسٌ مَعَ أبی فی تِلکَ اللَّیلَةِ، وأنَا عَلیلٌ، وهُوَ یُعالِجُ سِهاماً لَهُ، وبَینَ یَدَیهِ جَونٌ مَولی أبی ذَرٍّ الغِفارِیِّ، إذِ ارتَجَزَ الحُسَینُ علیه السلام:
یا دَهرُ افٍّ لَکَ مِن خَلیلِ کَم لَکَ بِالإِشراقِ وَالأَصیلِ
مِن صاحِبٍ و ماجِدٍ قَتیلِ وَالدَّهرُ لا یَقنَعُ بِالبَدیلِ
وَالأَمرُ فی ذاکَ إلَی الجَلیلِ وکُلُّ حَیٍّ سالِکُ السَّبیلِ
قالَ: وأمّا أنَا فَسَمِعتُهُ ورَدَدتُ عَبرَتی.
وأمّا عَمَّتی فَسَمِعَتهُ دونَ النِّساءِ، فَلَزِمَتهَا الرِّقَّةُ وَالجَزَعُ، فَشَقَّت ثَوبَها، ولَطَمَت وَجهَها، وخَرَجَت حاسِرَةً تُنادی: وَاثُکلاه! واحُزناه! لَیتَ المَوتَ أعدَمَنِی الحَیاةَ، یا حُسَیناه! یا سَیِّداه! یا بَقِیَّةَ أهلِ بَیتاه! استَقَلتَ ویَئِستَ مِنَ الحَیاةِ، الیَومَ ماتَ جَدّی رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله واُمّی فاطِمَةُ الزَّهراءُ وأبی عَلِیٌّ وأخِی الحَسَنُ! یا بَقِیَّةَ الماضینَ وثِمالَ الباقینَ.
فَقالَ لَها الحُسَینُ علیه السلام: یا اختی! لَو تُرِکَ القَطا لَنامَ.
قالَت: فَإِنَّما تُغتَصَبُ نَفسُکَ اغتِصاباً، فَذاکَ أطوَلُ لِحُزنی، وأشجی لِقَلبی! وخَرَّت مَغشِیّاً عَلَیها، فَلَم یَزَل یُناشِدُها، وَاحتَمَلَها حَتّی أدخَلَهَا الخِباءَ (مقاتل الطالبیّین: ص 113).
ای روزگار! اف بر دوستیات!
چه قدر بامدادها و شامگاههایی داشتهای
که در آنها، جویندهای یا دارندهای کشته شده
که روزگار، از آوردن همانندش، ناتوان است!
و کار، با [خدای] بزرگ است
1) (1)
و هر زندهای، این راه را میپیماید».
دو یا سه بار، این شعر را خواند تا آن را حفظ کردم. عمّهام نیز آنچه را من شنیدم، شنید.
برخاست و در حالی که لباسش بر روی زمین کشیده میشد، به سوی پدرم رفت و میگفت: وا مصیبتا! کاش مُرده بودم! امروز، [گویی] مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن، درگذشتهاند، ای جانشینِ گذشتگان و پناه باقیماندگان!
حسین علیه السلام فرمود: «ای خواهر من! شیطان، بردباریات را نبرَد».
زینب علیها السلام گفت: وای بر من! آیا چنین تن به مرگ دادهای؟
آن گاه، به صورت خود زد و گریبان، چاک کرد.
حسین علیه السلام او را تسلّا میداد و به شکیبایی، دعوت میکرد.(1)
. کانَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام حُوَیٌّ مَولی أبی ذَرٍّ الغِفارِیِّ، فَجَعَلَ یُعالِجُ سَیفَهُ ویُصلِحُهُ، ویَقولُ:
یا دَهرُ افٍّ لَکَ مِن خَلیلِ کَم لَکَ بِالإِشراقِ وَالأَصیلِ
مِن طالِبٍ و صاحِبٍ قَتیلِ وَالدَّهرُ لا یَقنَعُ بِالبَدیلِ
وإنَّمَا الأَمرُ إلَی الجَلیلِ وکُلُّ حَیٍّ سالِکٌ سَبیلِ
ورَدَّدَها حَتّی حَفِظتُ، وسَمِعَتها زَینَبُ بِنتُ عَلِیٍّ علیها السلام، فَنَهَضَت إلَیهِ تَجُرُّ ثَوبَها وهِیَ تَقولُ: واثُکلاه! لَیتَ المَوتَ أعدَمَنِی الحَیاةَ! الیَومَ ماتَت فاطِمَةُ امّی وعَلِیٌّ أبی وَالحَسَنُ أخی! یا خَلیفَةَ الماضی وثِمالَ الباقی.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: یا اخَیَّةُ، لا یُذهِبَنَّ حِلمَکِ الشَّیطانُ.
قالَت: أتَغتَصِبُ نَفسَکَ اغتِصاباً؟! ثُمَّ لَطَمَت وَجهَها، وشَقَّت جَیبَها، وهُوَ یُعَزّیها ویُصَبِّرُها (أنساب الأشراف: ج 3 ص 393).
ای روزگار! اف بر دوستیات!
چه قدر بامدادها و شامگاهها داشتهای
که در آنها، همراه و یا جویندهای، کشته شده
که روزگار، از آوردن همانندش، ناتوان است!
و کار، با [خدای] بزرگ است
و هر زندهای، این راه را میپیماید
و چه قدر بانگ رحیل، نزدیک است
به سوی بهشت و استراحتگاه ابدی!».
زینب، دختر فاطمه علیها السلام، این را شنید و گفت: ای برادر! این، سخن کسی است که به کشته
1) (1)
شدنش، یقین کرده است.
امام علیه السلام فرمود: «آری، ای خواهر!».
زینب علیها السلام گفت: وا مصیبتا! حسین، خبر شهادتش را خود به من میدهد!
[دیگر] زنان نیز گریستند و بر صورت خود زدند و گریبان، دریدند. امّ کلثوم، فریاد میزد: وا محمّدا! وا علیّا! مادرا! وا فاطمَتا! وا حَسَنا! وا حُسینا! وای از بیسرپرستی پس از تو، ای ابا عبد اللّه!
حسین علیه السلام، او را آرام کرد و به او فرمود: «تسلّای خدا را به یاد آور، که ساکنان آسمان و زمین، میمیرند و نمیمانند و همۀ مخلوقات، هلاک میشوند».
سپس فرمود: «ای خواهر! ای امّ کلثوم! و تو ای زینب! و تو ای رُقَیّه! و تو ای فاطمه! و تو ای رَباب! مواظب باشید که چون من شهید شدم، بر من، گریبان ندرید و صورت نخراشید و ناروا مگویید».
و به سند دیگری، روایت شده است: زینب علیها السلام، هنگامی که شعرها را شنید، در جایی جدا از زنان و دختران بود. سرآسیمه و در حالی که لباسش [بر زمین] کشیده میشد، بیرون آمد و در کنار حسین علیه السلام ایستاد و گفت: وا مصیبتا! کاش مرگ من میرسید! امروز، [گویی] مادرم، فاطمۀ زهرا درگذشته و نیز پدرم، علیِ مرتضی و برادرم، حسن پاک! ای جانشینِ گذشتگان و پناه باقیماندگان!
حسین علیه السلام به او نگریست و فرمود: «ای خواهر! بردباریات را از دست ندهی».
زینب علیها السلام گفت: پدر و مادرم، فدایت باد! آیا به زودی کشته میشوی؟ جانم به فدایت!
امام علیه السلام، بغض خود را فرو خورد و اشک در چشمانش حلقه زد. سپس فرمود: «دور است، دور [که رهایی یابم]! اگر مرغ سنگخواره را شبی رها میگذاشتند، حتماً میخوابید».
زینب علیها السلام گفت: ای وای! آیا چنین تن به مرگ دادهای؟ همین است که دلِ مرا به درد آورده و مرا در تنگنا قرار داده است.
سپس، سر به گریبان افکند و آن را چاک داد و بیهوش، افتاد.
امام علیه السلام، برخاست و آب به صورت زینب علیها السلام پاشید تا به هوش آمد. سپس در آرامش بخشیدن به او کوشید و مصیبتِ مرگ پدر و جدّش را به او یادآور شد. درودهای خدا بر همۀ آنان باد!(1)
. نَزَلَ الحُرُّ وأصحابُهُ ناحِیَةً، وجَلَسَ الحُسَینُ علیه السلام یُصلِحُ سَیفَهُ، ویَقولُ:
یا دَهرُ افٍّ لَکَ مِن خَلیلِ کَم لَکَ بِالإِشراقِ وَالأَصیلِ -
1) (1)
در زمینۀ گزارشهایی که گذشت، دو نکته قابل تأمّل است:
نکتۀ اوّل، این که: بیشتر منابع، اشعار منسوب به امام حسین علیه السلام: «یا دهر! أُفّ لک من خلیل...؛ ای روزگار! اف بر دوستیات!...» و بازتاب روانی آن را در خواهرش زینب علیها السلام، مربوط به شب عاشورا میدانند و آن را از امام زین العابدین علیه السلام روایت کردهاند؛ امّا کتابهایی مانند: الملهوف و الفتوح، بدون اشاره به راوی، این جریان را مربوط به اوایل محرّم دانستهاند.
نکتۀ دوم، این که بیشتر گزارشها، حاکی از آن است که مخاطب امام علیه السلام، تنها زینب علیها السلام است؛ ولی برخی از منابع، گزارش کردهاند که امام علیه السلام در پایان سخنانش با زینب علیها السلام، دیگر زنان حاضر را نیز به شکیبایی فرا خوانده است، چنان که در الفتوح، آمده است که سپس امام علیه السلام به آنها فرمود:
اُنظُرنَ إذا أنا قُتِلتُ فَلا تَشقِفَنَّ عَلَیَّ جَیباً وَلا تَخمِشنَّ عَلَیَّ وَجهاً!(1)
. الفتوح: ج 5 ص 84. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ص 783 ح 831 و ص 787 ح 834.
مراقب باشید که وقتی من کشته شدم، گریبان خود را چاک مدهید و صورت خویش را مخراشید!
و در گزارش مقتل الحسین خوارزمی، زینب، امّ کلثوم، فاطمه و رَباب، مورد خطاب امام علیه السلام قرار گرفتهاند(2)و در گزارش الملهوف،(3)نام رُقَیّه نیز در کنار نامهای یاد شده قرار دارد که ظاهراً مقصود، رُقَیّه، دختر امامعلی علیه السلام و همسر مسلم علیه السلام است.
گفتند: چه دیدی، ای فرزند دختر پیامبر خدا؟
فرمود: «سگهایی را دیدم که بر من، سخت گرفتهاند و میانشان، سگ پیسهای بود که از بقیّه بر من، سختتر میگرفت. گمان میبَرَم کسی که کُشتن مرا به عهده میگیرد، مردی لَک و پیسدار از این قوم باشد. سپس، جدّم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را با گروهی از یارانش دیدم که به من میفرماید:
"پسر عزیزم! تو شهیدِ خاندان محمّدی و آسمانیان و ملکوتیان، به تو بشارت یافتهاند. افطارِ امشبت را نزد من خواهی بود. بشتاب و تأخیر مکن که این، اجَلِ فرود آمده از آسمان به قصد توست تا خونت را در شیشهای سبز بگیرد!".
این است آنچه دیدم و بیتردید، حادثه (مرگ)، نزدیک شده و گاهِ کوچ از این دنیا فرا رسیده است».(1)
. لَمّا کانَ وَقتُ السَّحَرِ خَفَقَ الحُسَینُ علیه السلام بِرَأسِهِ خَفقَةً، ثُمَّ استَیقَظَ، فَقالَ: أتَعلَمونَ ما رَأَیتُ فی مَنامِی السّاعَةَ؟ قالوا: ومَا الَّذی رَأَیتَ یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله؟
فَقالَ: رَأَیتُ کَأَنَّ کِلاباً قَد شَدَّت عَلَیَّ تُناشِبُنی، وفیها کَلبٌ أبقَعُ رَأَیتُهُ أشَدَّها عَلَیَّ، وأظُنُّ الَّذی یَتَوَلّی قَتلی رَجُلٌ أبقَعُ وأبرَصُ مِن هؤُلاءِ القَومِ.
ثُمَّ إنّی رَأَیتُ بَعدَ ذلِکَ جَدّی رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله ومَعَهُ جَماعَةٌ مِن أصحابِهِ، وهُوَ یَقولُ لی: یا بُنَیَّ، أنتَ شَهیدُ آلِ مُحَمَّدٍ! وقَدِ استَبشَرَت بِکَ أهلُ السَّماواتِ وأهلُ الصَّفحِ الأَعلی، فَلیَکُن إفطارُکَ عِندِی اللَّیلَةَ، عَجِّل ولا تُؤَخِّر! فَهذا أثَرُکَ قَد نَزَلَ مِنَ السَّماءِ لِیَأخُذَ دَمَکَ فی قارورَةٍ خَضراءَ. وهذا ما رَأَیتُ، وقَد أزِفَ الأَمرُ، وَاقتَرَبَ الرَّحیلُ مِن هذِهِ الدُّنیا، لا شَکَّ فی ذلِکَ (الفتوح: ج 5 ص 99، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 251).
1) (1)
این شعرها را میخواند:
«ای روزگار! اف بر دوستیات!
چه بامدادها و شامگاههایی داشتهای
که در آنها، همراه و یا جویندهای کشته شده
که روزگار، از آوردن مانندش، ناتوان است!
و کار، با [خدای] بزرگ است
و هر زندهای، این راه را میپیماید».
آن گاه، امام حسین علیه السلام به یارانش فرمود: «برخیزید و آب بنوشید، که آخرین توشۀ شماست؛ و وضو بگیرید و غسل کنید و لباسهایتان را بشویید، که کفنهایتان میشود».
سپس، نماز صبح را با آنان خواند و آمادۀ نبردشان ساخت. همچنین فرمان داد تا گودالی که اطراف لشکرش کَنده بودند، پُر از آتش شود تا تنها از یک سو با دشمن بجنگند.(1)
. إنَّ الحُسَینَ علیه السلام أمَرَ بِحَفیرَةٍ فَحُفِرَت حَولَ عَسکَرِهِ شِبهَ الخَندَقِ، وأمَرَ فَحُشِیَت حَطَباً، وأرسَلَ عَلِیّاً ابنَهُ علیه السلام فی ثَلاثینَ فارِساً وعِشرینَ راجِلاً لِیَستَقُوا الماءَ، وهُم عَلی وَجَلٍ شَدیدٍ، وأنشَأَ الحُسَینُ علیه السلام یَقولُ:
یا دَهرُ افٍّ لَکَ مِن خَلیلِ کَم لَکَ فِی الإِشراقِ وَالأَصیلِ
مِن طالِبٍ و صاحِبٍ قَتیلِ وَالدَّهرُ لا یَقنَعُ بِالبَدیلِ
وإنَّمَا الأَمرُ إلَی الجَلیلِ وکُلُّ حَیٍّ سالِکٌ سبیلِ
ثُمَّ قالَ لِأَصحابِهِ: قُوموا فَاشرَبوا مِنَ الماءِ یَکُن آخِرَ زادِکُم، وتَوَضَّؤوا وَاغتَسِلوا، وَاغسِلوا ثِیابَکُم لِتَکونَ أکفانَکُم. ثُمَّ صَلّی بِهِمُ الفَجرَ، وعَبَّأَهُم تَعبِئَةَ الحَربِ، وأمَرَ بِحَفیرَتِهِ الَّتی حَولَ عَسکَرِهِ، فَاُضرِمَت بِالنّارِ؛ لِیُقاتِلَ القَومَ مِن وَجهٍ واحِدٍ (الأمالی، صدوق: ص 220 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 316 ح 1).
همچنین، عبد اللّه بن عاصم، از ضحّاک بن عبد اللّه مشرقی برایم نقل کرده که: صبح عاشورا، خیمهها را پشتِ سر خود قرار دادند و امام علیه السلام، فرمان داد که هیزم و نِیای را که در پشت خیمهها بود، آتش زدند تا مبادا دشمن، از پشت، به آنها حمله کند.
و [شب پیش از آن،] حسین علیه السلام [با کمک یارانش]، به جای گودی که در پشت خیمهها قرار داشت و مانند جوی آبی بود، هیزم و نِی آورد و در دلِ شب، آن جا را کَندند و به شکل خندق در آوردند و هیزم و نِی را در آن جا ریختند و گفتند: چون دشمن به ما حمله کرد و با ما درگیر
1) (1)
شد، در این جا، آتش میافکنیم تا از پشت سر، بر ما وارد نشوند و تنها از یک سو با آنان بجنگیم.
چنین کردند و سودبخش هم بود.
عبد اللّه بن عاصم، به نقل از ضحّاک مشرقی برایم گفت: هنگامی که دشمنان به سوی ما روی آوردند و به آتش برافروختۀ هیزم و نِی نگریستند - همان آتشی که در پشتمان برافروخته بودیم تا از پشتِ سر به ما حمله نکنند -، یکی از سوارانِ غرق در سلاح آنان، به شتاب و بی آن که با ما سخنی بگوید، به سوی ما آمد و چون به خیمههایمان نگریست و جز هیزم آتش گرفته، چیزی ندید، باز گشت و با تمام توان فریاد کشید: ای حسین! در همین دنیا و پیش از فرا رسیدن قیامت، به سوی آتش شتافتی.
حسین علیه السلام گفت: «این کیست؟! گویی شمر بن ذی الجوشن است!».
گفتند: آری! هموست. خداوند، کارت را به سامان بدارد!
حسین علیه السلام فرمود: «ای پسر زن بُزچران! تو به در آمدن به آتش، سزامندتری».
مسلم بن عَوسَجه، به حسین علیه السلام گفت: ای فرزند پیامبر خدا! فدایت شوم! آیا او را با تیر نزنم؟ اکنون در تیررسِ مناست و تیر من، به خطا نمیرود و این فاسق، از بزرگترین زورگویان است.
حسین علیه السلام فرمود: «تیراندازی مکن، که من خوش ندارم آغازگرِ جنگ باشم».(1)
. خَرَجَ [الحُسَینُ علیه السلام] إلی أصحابِهِ، فَأَمَرَهُم أن یُقَرِّبوا بَعضَ بُیوتِهِم مِن بَعضٍ و أن یُدخِلُوا الأَطنابَ بَعضَها فی بَعضٍ، و أن یَکونوا هُم بَینَ البُیوتِ إلَّاالوَجهَ الَّذی یَأتیهِم مِنهُ عَدُوُّهُم....
قالَ أبو مِخنَفٍ: عَن عَبدِ اللّهِ بنِ عاصِمٍ عَنِ الضَّحّاکِ بنِ عَبدِ اللّهِ المِشرَقِیِّ قالَ: - فی غداة عاشوراء - وجَعَلُوا البُیوتَ فی ظُهورِهِم، وأمَرَ بِحَطَبٍ وقَصَبٍ کانَ مِن وَراءِ البُیوتِ یُحرَقُ بِالنّارِ؛ مَخافَةَ أن یَأتوهُم مِن وَرائِهِم.
قالَ: وکانَ الحُسَینُ علیه السلام أتی بِقَصَبٍ وحَطَبٍ إلی مَکانٍ مِن وَرائِهِم مُنخَفِضٍ کَأَنَّهُ ساقِیَةٌ، فَحَفَروهُ فی ساعَةٍ مِنَ اللَّیلِ، فَجَعَلوهُ کَالخَندَقِ، ثُمَّ ألقَوا فیهِ ذلِکَ الحَطَبَ وَالقَصَبَ، وقالوا: إذا عَدَوا عَلَینا فَقاتَلونا ألقَینا فیهِ النّارَ؛ کی لا نُؤتی مِن وَرائِنا، وقاتَلنَا القَومَ مِن وَجهٍ واحِدٍ. فَفَعَلوا وکانَ لَهُم نافِعاً.
قالَ أبو مِخنَفٍ: فَحَدَّثَنی عَبدُ اللّهِ بنُ عاصِمٍ قالَ: حَدَّثَنِی الضَّحّاکُ المِشرَقِیُّ قالَ: لَمّا أقبَلوا نَحوَنا، فَنَظَروا إلَی النّارِ تَضطَرِمُ فِی الحَطَبِ وَالقَصَبِ، الَّذی کُنّا ألهَبنا فیهِ النّارَ مِن وَرائِنا لِئَلّا یَأتونا مِن خَلفِنا، إذ أقبَلَ إلَینا مِنهُم رَجُلٌ یَرکُضُ عَلی فَرَسٍ کامِلِ الأَداةِ، فَلَم یُکَلِّمنا حَتّی مَرَّ عَلی أبیاتِنا، فَنَظَرَ إلی أبیاتِنا، فَإِذا هُوَ لا یَری إلّاحَطَباً تَلتَهِبُ النّارُ فیهِ، فَرَجَعَ راجِعاً، فَنادی بِأَعلی صَوتِهِ: یا حُسَینُ، استَعجَلتَ النّارَ فِی الدُّنیا قَبلَ یَومِ القِیامَةِ!
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: مَن هذا؟ کَأَنَّهُ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ. فَقالوا: نَعَم، أصلَحَکَ اللّهُ، هُوَ هُوَ.
فَقالَ: یَابنَ راعِیَةِ المِعزی! أنتَ أولی بِها صِلِیّاً.
فَقالَ لَهُ مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ: یَابنَ رَسولِ اللّهِ، جُعِلتُ فِداکَ، ألا أرمیهِ بِسَهمٍ؟ فَإِنَّهُ قَد أمکَنَنی، ولَیسَ یَسقُطُ مِنّی سَهمٌ، فَالفاسِقُ مِن أعظَمِ الجَبّارینَ.
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: لا تَرمِهِ؛ فَإِنّی أکرَهُ أن أبدَأَهُم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 421-423، أنساب الأشراف: ج 3 ص 393-396).
1) (1)
یاران، از هر سو برخاستند و با کمک هم، چالهای کَنْدند و سپس، خار و خاشاک، گِرد آوردند و آن را در چاله ریختند و در آن، آتش افروختند.(2)
1) (1)
. أمَرَ الحُسَینُ علیه السلام أصحابَهُ أن یَضُمّوا مَضارِبَهُم بَعضَهُم مِن بَعضٍ، ویَکونوا أمامَ البُیوتِ، و أن یَحفِروا مِن وَراءِ البُیوتِ اخدوداً، و أن یُضرِموا فیهِ حَطَباً وقَصَباً کَثیراً؛ لِئَلّا یُؤتَوا مِن أدبارِ البُیوتِ، فَیَدخُلوها (الأخبار الطوال: ص 256، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2627).
2) (2) . فَلَمّا أیِسَ الحُسَینُ علیه السلام مِنَ القَومِ وعَلِمَ أنَّهُم مُقاتِلوهُ، قالَ لِأَصحابِهِ: قوموا فَاحفِروا لَنا حَفیرَةً شِبهَ الخَندَقِ حَولَ مُعَسکَرِنا وأجِّجوا فیها ناراً، حَتّی یَکونَ قِتالُ هؤُلاءِ القَومِ مِن وَجهٍ واحِدٍ؛ فَإِنَّهُم لَو قاتَلونا وشَغَلنا بِحَربِهِم لَضاعَتِ الحَرَمُ، فَقاموا مِن کُلِّ ناحِیَةٍ، فَتَعاوَنوا وَاحتَفَرُوا الحَفیرَةَ، ثُمَّ جَمَعُوا الشَّوکَ وَالحَطَبَ، فَأَلقَوهُ فِی الحَفیرَةِ، وأجَّجوا فیهَا النّارَ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 248، الفتوح: ج 5 ص 96).
3) (3) . فَلَمّا أصبَحوا عَبَّی الحُسَینُ علیه السلام أصحابَهُ، وأمَرَ بِأَطنابِ البُیوتِ، فَقُرِّبَت حَتّی دَخَلَ بَعضُها فی بَعضٍ، وجَعَلوها وَراءَ ظُهورِهِم؛ لِیَکونَ الحَربُ مِن وَجهٍ واحِدٍ، وأمَرَ بِحَطَبٍ وقَصَبٍ کانوا أجمَعوهُ وَراءَ البُیوتِ، فَطُرِحَ ذلِکَ فی خَندَقٍ جَعَلوهُ، وألقَوا فیهِ النّارَ، وقالَ: لا نُؤتی مِن وَرائِنا (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 99).
امام حسین علیه السلام، در آغاز ورود به کربلا، نقطهای را برای بر پا کردن خیمهها در نظر گرفت که در صورت وقوع درگیری با دشمن، از دو ویژگی برخوردار باشد:
دشمن، از یک سو بیشتر نتواند به آنها حمله کند؛
زنان و کودکان، امنیت بیشتری داشته باشند.
از این رو، امام علیه السلام دستور داد خیمهها را در منطقهای زدند که پشتِ آن، نیزار بود، به گونهای که دشمن نمیتوانست از پشت به سپاه امام علیه السلام، حمله کند. در گزارش طبری، چنین آمده است:
حسین علیه السلام، راه افتاد و طلیعۀ سپاه عبید اللّه، با او برخورد کردند. وقتی چنین دید، راهش را به سوی کربلا، کج کرد و برای این که تنها از یک جانب بجنگد، نیزار و گیاهان تازه را در سمت پشتِ سر قرار داد و خیمههایش را بر پا کرد.(1)
. ر. ک: ص 707 ح 743 (فصل یکم/فرود آمدن امام علیه السلام در کربلا).
و در گزارش ابن اعثم، میخوانیم:
یاران حسین علیه السلام، فرود آمدند و بارها را در حوالی فرات، مستقر کردند و خیمهها را برای خانوادۀ حسین علیه السلام و فرزندانش، بر پا نمودند و خویشاوندانش، خیمههایشان را در اطراف خیمۀ او بر پا کردند.(2)
افزون بر این، پشت خیمهها و یا پشت نیزاری که خیمهها جلوی آن بود، گودالی شبیه به جوی آب قرار داشت که به گزارش طبری، امام علیه السلام در ساعتی از شب عاشورا، دستور داد تا آن را کَندند و چیزی شبیه به خندق، درست کردند و در آن، هیزم و نِی ریختند تا هنگام حملۀ دشمن، آن را آتش بزنند و مانعی دیگر برای حمله از پشتِ سر ایجاد نمایند. در این گزارش، آمده است:
امام علیه السلام [صبحگاه عاشورا] دستور داد تا هیزم و نِی آوردند و پشتِ خانهها، آتش برافروختند تا مبادا دشمن، از پشتْ حمله کند. همچنین به دستور حسین علیه السلام، به جایی در پشتِ جایگاهشان که همانند نهر آب، گود بود، نِی و هیزم آوردند و آن جا را در ساعاتی از شب کَنْدند و به صورت خندق، در آوردند و نِیها و هیزمها را در آن ریختند و گفتند: هر
گاه بر ما تاختند و قصد جنگ با ما را داشتند، این جا را آتش میزنیم تا از پشتِ سر، حمله نکنند و تنها از یک سو با آنان بجنگیم. این کار را کردند و برایشان سودمند بود.(1)
. ر. ک: ص 790 ح 837.
اقدام دیگری که برای پیشگیری از حملۀ دشمن از پشت سر، به دستور امام علیه السلام در شب عاشورا انجام شد، این بود که یاران امام علیه السلام، خیمههای خود را در کنار هم قرار دادند و با طناب، آنها را از سه طرف به هم متصّل کردند و فقط یک راه از رو به رو برای برخورد با دشمن، باقی گذاشتند. به این گزارش بنگرید:
حسین علیه السلام، به سوی یارانش آمد و دستور داد که خیمههایشان را به هم نزدیک کنند و طنابهای خیمهها را به هم متّصل کنند و خودشان، میان خیمهها قرار بگیرند و تنها یک راه را که مقابل دشمن بود، باز بگذارند.(2)
اگر مجموع این تدابیر حکیمانۀ جنگیِ امام علیه السلام نبود، نه تنها سپاه ابن سعد میتوانست از پشت، یاران امام علیه السلام را مورد حمله قرار دهد؛ بلکه در همان لحظات آغازین حمله، به سادگی، آنان را در حلقۀ محاصرۀ خود میگرفتند و با کمترین درگیری، امام علیه السلام و یارانش را شهید یا اسیر میکردند.
ولی صبح عاشورا، هنگامی که دشمن خواست تا حمله را آغاز کند، ناگاه، خود را در برابر تلّی از آتش و دود، مشاهده کرد که از اطراف خیمههای امام علیه السلام و یارانش زبانه میکشید. ضحّاک مشرقی، در این باره میگوید:
وقتی به سمت ما آمدند، ناگهان، چشمشان به آتشی افتاد که از هیزم و نِی، شعله میکشید.
ما آن را پشتِ سرمان برافروخته بودیم تا از پشت، به ما حملهور نشوند.(3)
او در ادامه، میافزاید که خیمههای یاران امام علیه السلام، چنان در محاصرۀ آتش و دود بود که وقتی شمر از نزدیکی آنها عبور کرد، چیزی جز هیمههایی که آتش از آنها زبانه میکشید، ندید.
بر اساس این تدبیر و با این آرایش جنگی، سپاه امام علیه السلام - که عدد آنها بنا بر نقل مشهور، 72 تن بود -،(4)توانستند در برابر سپاه دشمن - که تعداد آنها تا 35 هزار نفر، برآورد شده -، ساعتها مقاومت کنند و شمار فراوانی از دشمنان را به هلاکت برسانند. طبری، در این باره میگوید:
تا ظهر، با دشمن، جنگ سخت و بیسابقهای کردند و [دشمنان] به خاطر کنار هم قرار
گرفتن خیمهها و تراکم آنها، جز از یک طرف نمیتوانستند به آنها حملهور شوند.(1)
. ر. ک: ص 843 ح 889.
شدّت مقاومت یاران امام حسین علیه السلام در نبرد رویارو، موجب شد که عمر بن سعد، جمعی از سپاه خود را مأمور کرد که خیمههای آنها را ویران کنند تا بتوانند آنها را محاصره نمایند.(2)
این تدبیر هم کارساز نبود؛ چون یاران امام علیه السلام، در گروههای سه یا چهار نفره، در لا به لای خیمهها کمین میکردند و دشمن را - که مشغول ویران کردن خیمهها بودند -، از پا در میآوردند.
ابن سعد، چون از این اقدام هم نتیجهای نگرفت، برای پیشگیری از تلفات بیشتر سپاه خود، ضمن دستور توقّف این عملیات، مجدّداً چنین دستور داد که خیمهها را آتش بزنند؛ ولی داخل آنها نشوند و آنها را خراب نکنند. لذا آتش آوردند و خیمهها را آتش زدند.
یاران امام علیه السلام میخواستند مانع آتش زدن خیمهها شوند؛ ولی امام علیه السلام فرمود:
دَعوهُم فَلیُحرِقوها. فَإِنَّهُم لَو قَد حَرَّقوها لَم یَستَطیعوا أن یَجوزوا إلَیکُم مِنها.(3)
رهایشان کنید تا خیمهها را بسوزانند، که اگر آنها را به آتش بکشند، نخواهند توانست از آنها عبور کنند و به شما دست یابند.
بدین سان، دشمن، بخشی از خیمههای یاران امام علیه السلام را - که مانع نفوذ آنها بود -، آتش زد؛ امّا همان طور که امام علیه السلام پیشبینی کرده بود، باز هم نتوانستند به حلقۀ دفاعی یاران او نفوذ کنند و بدین ترتیب، امام علیه السلام و یاران دلاور و باوفایش، تا آخرین نفر و آخرین نفس، در برابر سپاه کوفه که همچون سیل به سوی آنان سرازیر شده بودند، مقاومت کردند.
بر پایۀ گزارشهایی که گذشت، میتوان چنین نتیجهگیری کرد که:
چینش و آرایش خیمههای همراهان امام علیه السلام، به صورت هِلالی بوده است که خیمههای اهل حرم، در بخش میانی آن قرار داشته و دو سوی آن، تا میدان نبرد، کشیده شده بوده است. این دو طرف، احتمالاً خیمههای یاران بوده که به دلیل حضور ساکنان آن در میدان نبرد، غالباً خالی بوده است و از آنها به عنوان سنگر یا دیوار دفاعی، استفاده میشده است که در نهایت، به دستور عمر بن سعد، به آتش کشیده شدند.
خیمههای یاران امام علیه السلام، با میدان نبرد، فاصلۀ چندانی نداشتهاند. این مطلب، در گزارشهای دیگر از صحنۀ نبرد نیز دیده میشود، چنان که در گزارش مربوط به شهادت علی
اکبر علیه السلام، آمده است:
او را از قتلگاهش آوردند و در برابر خیمههایی که در مقابلش میجنگیدند، گذاشتند.(1)
. ر. ک: ج 2 ص 158 ح 996.
1) (1)
سپس مولایم عبد الرحمان بن عبد ربّه و بُرَیر بن حُضَیر هَمْدانی، بر درِ خیمه، شانههایشان به هم ساییده میشد و بر سر این که کدام یک پس از امام علیه السلام نوره بمالند، با هم بحث میکردند.
بُرَیر، با عبد الرحمان، شوخی میکرد. عبد الرحمان، به او گفت: رهایمان کن. به خدا سوگند، اکنون، وقت بازی و شوخی و بطالت نیست!
بُرَیر به او گفت: به خدا سوگند، قوم من میدانند که من، بطالت [و شوخی کردن] را دوست نداشتهام، نه در جوانی و نه در پیری؛ امّا - به خدا سوگند -، من به آنچه خواهیم دید، مُژده داده شدهام! به خدا سوگند، میان ما و حور العین، جز این نیست که اینان با شمشیرهایشان، به ما حمله کنند، و بسیار دوست دارم که این کار را بکنند!
هنگامی که حسین علیه السلام فارغ شد، ما به درون [خیمه] رفتیم و نوره مالیدیم.(1)
. کُنتُ مَعَ مَولایَ، فَلَمّا حَضَرَ النّاسُ وأقبَلوا إلَی الحُسَینِ علیه السلام، أمَرَ الحُسَینُ علیه السلام بِفُسطاطٍ فَضُرِبَ، ثُمَّ أمَرَ بِمِسکٍ فَمیثَ فی جَفنَةٍ عَظیمَةٍ أو صَحفَةٍ، قالَ: ثُمَّ دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام ذلِکَ الفُسطاطَ، فَتَطَلّی بِالنّورَةِ.
قالَ: ومَولایَ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ عَبدِ رَبِّهِ وبُرَیرُ بنُ حُضَیرٍ الهَمدانِیُّ عَلی بابِ الفُسطاطِ تَحتَکُّ مَناکِبُهُما، فَازدَحَما أیُّهُما یَطَّلی عَلی أثَرِهِ، فَجَعَلَ بُرَیرٌ یُهازِلُ عَبدَ الرَّحمنِ، فَقالَ لَهُ عَبدُ الرَّحمنِ: دَعنا، فَوَاللّهِ، ما هذِهِ بِساعَةِ باطِلٍ.
فَقالَ لَهُ بُرَیرٌ: وَاللّهِ، لَقَد عَلِمَ قَومی أنّی ما أحبَبتُ الباطِلَ شابّاً ولا کَهلاً، ولکِن - وَاللّهِ - إنّی لَمُستَبشِرٌ بِما نَحنُ لاقونَ، وَاللّهِ، إن بَینَنا وبَینَ الحورِ العینِ إلّاأن یَمیلَ هؤُلاءِ عَلَینا بِأَسیافِهِم، ولَوَدِدتُ أنَّهُم قَد مالوا عَلَینا بِأَسیافِهِم.
قالَ: فَلَمّا فَرَغَ الحُسَینُ علیه السلام دَخَلنا فَاطَّلَینا (تاریخ الطبری: ج 5 ص 423، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 561).
1) (1)
حسین علیه السلام فرمود: «تو این را میگویی، ای پسر زن بُزچران! به خدا سوگند، تو به در آمدن به آن، سزامندتری!».
مسلم بن عَوسَجه گفت: ای فرزند پیامبر خدا! در تیررس من است. آیا تیری به سوی او نیندازم؟
حسین علیه السلام فرمود: «نینداز، که من خوش ندارم آغازگرِ جنگ باشم».(1)
. أمَرَ الحُسَینُ علیه السلام بِفُسطاطٍ فَضُرِبَ، فَاطَّلی فِیهِ بِالنّورَةِ، ثُمَّ اتِیَ بِجَفنَةٍ أو صَحفَةٍ، فَمیثَ فیها مِسکٌ، وتَطَیَّبَ مِنهُ، ودَخَلَ بُرَیرُ بنُ خُضَیرٍ الهَمدانِیُّ فَاطَّلی بَعدَهُ، ومَسَّ مِن ذلِکَ المِسکِ، وتَحَنَّطَ الحُسَینُ علیه السلام وجَمیعُ أصحابِهِ، وجَعَلَتِ النّارُ تَلتَهِبُ خَلفَ بُیوتِ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ، فَقالَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ: یا حُسَینُ! تَعَجَّلتَ النّارَ!
فَقالَ: أنتَ تَقولُ هذا یَابنَ راعِیَةِ المِعزی! أنتَ - وَاللّهِ - أولی بِها صِلِیّاً.
فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَوسَجَةَ: یَابنَ رَسولِ اللّهِ! ألا أرمیهِ بِسَهمٍ؟ فَإِنَّهُ قَد أمکَنَنی.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: لا تَرمِهِ، فَإِنّی أکرَهُ أن أبدَأَهُم (أنساب الأشراف: ج 3 ص 395).
همچنین نقل شده که بُرَیر بن حُصَین هَمْدانی و عبد الرحمن بن عبد ربّه، بر در خیمه ایستاده بودند تا پس از امام علیه السلام، نوره بمالند. بُرَیر با عبد الرحمان، شوخی میکرد. عبد الرحمان به او گفت: ای بُرَیر! آیا میخندی؟! اکنون که وقت خنده و بطالت نیست.
بُرَیر گفت: قوم من میدانند که من، بطالت [و شوخی کردن] را دوست نداشتهام، نه در جوانی و نه در پیری. این شوخی کردن، تنها به خاطر بشارتی است که یافتهایم و به سوی آن میرویم. به خدا سوگند، جز این نیست که این قوم را با شمشیرهایمان، ملاقات کنیم و مقداری با آنان بجنگیم و آن گاه، با حور العین، هماغوش میشویم!(2)
فَرُوِیَ أنَّ بُرَیرَ بنَ حُصَینٍ الهَمدانِیَّ وعَبدَ الرَّحمنِ بنَ عَبدِ رَبِّهِ الأَنصارِیَّ وَقَفا عَلی بابِ الفُسطاطِ لِیَطَّلِیا بَعدَهُ، فَجَعَلَ بُرَیرٌ یُضاحِکُ عَبدَ الرَّحمنِ، فَقالَ لَهُ عَبدُ الرَّحمنِ: یا بُرَیرُ، أتَضحَکُ؟! ما هذِهِ ساعَةُ ضِحکٍ ولا باطِلٍ.
فَقالَ بُرَیرٌ: لَقَد عَلِمَ قَومی أنّی ما أحبَبتُ الباطِلَ کَهلاً ولا شابّاً، وإنَّما أفعَلُ ذلِکَ استِبشاراً بِما نَصیرُ إلَیهِ، فَوَاللّهِ، ما هُوَ إلّاأن نَلقی هؤُلاءِ القَومَ بِأَسیافِنا نُعالِجُهُم بِها ساعَةً، ثُمَّ نُعانِقُ الحورَ العینَ (الملهوف: ص 154، بحار الأنوار: ج 45 ص 1).
او گفت: کجا از این جا برای شادی، سزامندتر؟ به خدا سوگند، جز این نیست که این طاغیان، با شمشیرهایشان، به ما حمله کنند و سپس با حور العین، هماغوش میشویم!(1)
. لَقَد مَزَحَ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ الأَسَدِیُّ، فَقالَ لَهُ یَزیدُ بنُ خُضَیرٍ الهَمدانِیُّ - وکانَ یُقالُ لَهُ سَیِّدُ القُرّاءِ -: یا أخی، لَیسَ هذِهِ بِساعَةِ ضِحکٍ! قالَ: فَأَیُّ مَوضِعٍ أحَقُّ مِن هذا بِالسُّرورِ؟ وَاللّهِ، ما هُوَ إلّاأن تَمیلَ عَلَینا هذِهَ الطَّغامُ بِسُیوفِهِم، فَنُعانِقَ الحورَ العینَ (رجال الکشّی: ج 1 ص 293 ح 133، بحار الأنوار: ج 45 ص 93 ح 33).
بُرَیر گفت: به خدا سوگند، تا کنون، بطالت [گویی و شوخی کردن] را دوست نداشتهام و تنها از خوشحالیِ آنچه به سوی آن روانیم، شوخی میکنم(2)
سپس به این اشکال، پاسخ داده که نتیجۀ آن، چنین است: «میتوان ذرّات نوره را به گونهای استفاده کرد که موها [ی زاید] را از بین ببرد و در عین حال، [بدن را] نسوزانَد، و به آب هم نیاز نباشد.
آنچه آمده، هر چند ممکن و بلکه شدنی است، همان گونه که در علم ترکیب دیدهایم که آمیختن مادۀ خشکی مانند نمک با مادّۀ خشک دیگری مانند زاج، رطوبت تولید میکند؛ بلکه به اصطلاحِ آنها، همانند خمیر میشود، بلکه ترکیب جیوه و نِشادُر و آرسنیک، زمین را بی آن که آب و آتشی در کار باشد، ذوب و مایع میکند؛ بلکه دیدهایم که ترکیب مقداری شوره (آزتات پتاس) و پَرِ سیاوشان (سُنبل) و عرق گوگرد، بدون حرارت و آتش، خود به خود، تولید آتش میکند و همانند آتش، شعلهور میشود، و امثال اینها فراوان اند. احتمال هم دارد که مُشک در ترکیب شدن با نوره، مایع شود.
امّا آنچه مشکل را آسان میکند، این است که در شب عاشورا، هر چند آب برای خوردن نبوده، امّا ظاهراً - همان گونه که گذشت -، آب چاه غیرِ آشامیدنی برای کارهای دیگر، وجود داشته است و بلکه احتمال دارد که آب مناسب برای آشامیدن هم بوده است، چنان که گفته شد که امام حسین علیه السلام، پسرش علی اکبر را برای آوردن آب فرستاد».
نکتۀ دیگری را نیز میتوان به این سخنان افزود: متونی که این ماجرا را نقل کردهاند، نوره مالیدن را تنها به امام حسین علیه السلام و دو، سه نفر از یارانش نسبت دادهاند، نه همۀ یاران امام. بنا بر این، به آب چندانی نیاز نبوده است.
.(3)فَقالَ بُرَیرٌ: وَاللّهِ، ما أحبَبتُ الباطِلَ قَطُّ، وإنَّما فَعَلتُ ذلِکَ استِبشاراً بِما نَصیرُ إلَیهِ (مثیر الأحزان: ص 54).
1) (1)
2) (2) . در کتاب الإمام الحسین علیه السلام و أصحابه (ج 1 ص 260)، آمده: «برخی از موّرخان معاصر، به نوره کشیدن و روغن مالیدن [امام حسین علیه السلام و برخی یارانش]، با نبودِ آب در شب عاشورا یا تاسوعا، ایراد گرفته و گفتهاند که نورهکشی و روغنمالی، جز با آب، ممکن نیست».
3) (3) . دَخَلَ [الحُسَینُ] علیه السلام لِیَطَّلِیَ، ووَقَفَ عَلی بابِ الفُسطاطِ بُرَیرُ بنُ خُضَیرٍ الهَمدانِیُّ وعَبدُ الرَّحمنِ بنُ عَبدِ رَبِّهِ الأَنصارِیُّ، فَجَعَلَ بُرَیرٌ یُضاحِکُ عَبدَ الرَّحمنِ، فَقالَ: یا بُرَیرُ، ما هذِهِ ساعَةُ باطِلٍ.
سپس، نماز صبح را با آنان خواند و برای نبرد، آمادۀشان کرد.(1)
. قالَ [الحُسَینُ علیه السلام] لِأَصحابِهِ: قوموا فَاشرَبوا مِنَ الماءِ، یَکُن آخِرَ زادِکُم، وتَوَضَّؤوا وَاغتَسِلوا، وَاغسِلوا ثِیابَکُم لِتَکونَ أکفانَکُم. ثُمَّ صَلّی بِهِمُ الفَجرَ، وعَبَّأَهُم تَعبِئَةَ الحَربِ (الأمالی، صدوق: ص 221 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 316).
عمر بن سعد نیز در همان صبحگاه - که روز جمعه بود و شنبه هم گفته شده -، یارانش را آماده کرد و با لشکری که همراهش بودند، به سوی حسین علیه السلام بیرون آمد. بر جناح راست [لشکر] او، عمرو بن حَجّاج و بر جناح چپ [لشکر] او، شمر بن ذی الجوشن و بر سواران، عُروَة بن قیس و بر پیادگان، شَبَث بن رِبْعی گمارده شده بودند و پرچم را به غلامش دُرَید داد.(2)
وأصبَحَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی ذلِکَ الیَومِ، وهُوَ یَومُ الجُمُعَةِ - وقیلَ: یَومُ السَّبتِ - فَعَبَّأَ أصحابَهُ وخَرَجَ فیمَن مَعَهُ مِنَ النّاسِ نَحوَ الحُسَینِ علیه السلام، وکانَ عَلی مَیمَنَتِهِ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ، وعَلی مَیسَرَتِهِ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ، وعَلَی الخَیلِ عُروَةُ بنُ قَیسٍ، وعَلَی الرَّجّالَةِ شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ، وأعطَی الرّایَةَ دُرَیداً مَولاهُ (الإرشاد: ج 2 ص 95؛ الأخبار الطوال: ص 256).
قرار داد و پرچمش را به برادرش عبّاس بن علی علیه السلام سپرد....
فُضَیل بن خَدیج کِنْدی، از محمّد بن بشر، از عمرو حَضرَمی برایم نقل کرد که: چون عمر بن سعد، با لشکر به راه افتاد، بر افرادی که اهل مدینه بودند، عبد اللّه بن زُهَیر بن سلیم ازْدی و بر قبیلۀ مَذحِج و اسد، عبد الرحمان بن ابی سَبرۀ جُعْفی و بر قبیلۀ ربیعه و کِنْده، قیس بن اشعث بن قیس و بر قبیلۀ تمیم و همْدان، حُرّ بن یزید ریاحی، فرمانده بودند. اینان، همگی در کشتن حسین علیه السلام حضور داشتند، جز حُرّ بن یزید که به سوی حسین علیه السلام رفت و همراه او کشته شد
عمر [بن سعد]، بر جناح راست [لشکر] خود، عمرو بن حَجّاج زُبَیدی را و بر جناح چپ آن، شمر بن ذی الجوشن بن شُرَحبیل بن اعوَر بن عمر بن معاویه را - که همان ضَباب بن کِلاب بود - و بر سواران، عَزرَة (/عُروة) بن قیس احمَسی را و بر پیادگان، شَبَث بن رِبْعی ریاحی را گمارد و پرچم را به دست غلامش ذُوَید (/دُرَید)، داده بود.(1)
. عَبَّأَ الحُسَینُ علیه السلام أصحابَهُ وصَلّی بِهِم صَلاةَ الغَداةِ، وکانَ مَعَهُ اثنانِ وثَلاثونَ فارِساً وأربَعونَ راجِلاً، فَجَعَلَ زُهَیرَ بنَ القَینِ فی مَیمَنَةِ أصحابِهِ، وحَبیبَ بنَ مُظاهِرٍ فی مَیسَرَةِ أصحابِهِ، وأعطی رایَتَهُ العَبّاسَ بنَ عَلِیٍّ أخاهُ علیه السلام....
قالَ أبومِخنَفٍ: حَدَّثَنی فُضَیلُ بنُ خَدیجٍ الکِندِیُّ عَن مُحَمَّدِ بنِ بِشرٍ عَن عَمرٍو الحَضرَمِیِّ، قالَ: لَمّا خَرَجَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ بِالنّاسِ، کانَ عَلی رَبعِ أهلِ المَدینَةِ یَومَئِذٍ: عَبدُ اللّهِ بنُ زُهَیرِ بنِ سُلَیمٍ الأَزدِیُّ، وعَلی رَبعِ مَذحِجٍ وأسَدٍ: عَبدُ الرَّحمنِ بنُ أبی سَبرَةَ الجُعفِیُّ، وعَلی رَبعِ رَبیعَةَ وکِندَةَ: قَیسُ بنُ الأَشعَثِ بنِ قَیسٍ، وعَلی رَبعِ تَمیمٍ وهَمدانَ: الحُرُّ بنُ یَزیدَ الرِّیاحِیُّ، فَشَهِدَ هؤُلاءِ کُلُّهُم مَقتَلَ الحُسَینِ إلَّاالحُرَّ بنَ یَزیدَ؛ فَإِنَّهُ عَدَلَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام وقُتِلَ مَعَهُ.
وجَعَلَ عُمَرُ عَلی مَیمَنَتِهِ: عَمرَو بنَ الحَجّاجِ الزُّبَیدِیَّ، وعَلی مَیسَرَتِهِ: شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ بنِ شُرَحبیلَ بنِ الأَعوَرِ بنِ عُمَرَ بنِ مُعاوِیَةَ - وهُوَ الضِّبابُ بنُ کِلابٍ - وعَلَی الخَیلِ: عَزرَةَ بنَ قَیسٍ الأَحمَسِیَّ، وعَلَیالرِّجالِ: شَبَثَ بنَ رِبعِیٍّ الرِّیاحِیَّ، وأعطَی الرّایَةَ ذُوَیداً مَولاهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 422، أنساب الأشراف: ج 3 ص 395).
حسین علیه السلام بر جناح راست [لشکر] خود، زُهَیر بن قَین و بر جناح چپ آن، حبیب بن مظاهر را قرار داد و پرچم را به برادرش عبّاس بن علی علیه السلام سپرد و خود با خانوادهاش، در قلب لشکر ایستاد.
عمر بن سعد نیز یارانش را آماده کرد و بر جناح راست [لشکر] خود، عمرو بن حَجّاج و بر جناح چپ آن، شمر بن ذی الجوشن را قرار داد و خود در میانۀ لشکر ایستاد و لشکرش، بیست و دو هزار تن بودند، کمی بیشتر یا کمتر.(2)
1) (1) . در تذکرة الخواصّ (ص 251)، این افزوده آمده است: «گروهی گفتهاند: آنان، هفتاد سواره و صد پیاده بودند. همچنین گفته شده: همراه او، سی سوار بودند. مسعودی نیز گفته: همراه او، هزار نفر بودند. ولی نقل نخست، درستتر است».
2) (2) . وعَبَّأَ [الإِمامُ الحُسَینُ علیه السلام] أصحابَهُ لِلقِتالِ و کانوا خَمسَةً وأربَعینَ فارِساً ومِئَةَ راجِلٍ (مثیر الأحزان: ص 54، الملهوف: ص 158).
تعیین دقیق و قطعی شمار دو سپاه، مقدور نیست؛ امّا در این باره اعدادی گزارش شده که ارائه میگردد.
بیشتر منابع معتبر، شمار سپاهیان امام علیه السلام را 72 نفر، گزارش کردهاند.(1)
. الأخبار الطوال: ص 256، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2628، البدایة و النهایة: ج 8 ص 178. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ص 800-801 ح 847-849 و ص 828 (آغاز نبرد و فراخواندن امام علیه السلام یارانش را به شکیبایی و جهاد)
شیخ مفید رحمه الله مینویسد:حسین بن علی علیه السلام، هنگام صبحگاه و بعد از نماز صبح، یارانش را [برای نبرد،] آماده کرد. آنان، سی و دو سوار و چهل پیاده بودند.(2)
لیکن با ملاحظۀ نام و مشخّصات شهدای کربلا، میتوان گفت که شمار سپاهان امام علیه السلام بیش از این تعداد بوده است، چنان که پارهای از منابع، عدد یاران امام علیه السلام را 82 نفر،(3)برخی 114 نفر،(4)برخی 145 نفر،(5)برخی صد و هفتاد نفر،(6)برخی ششصد نفر(7)و برخی هزار نفر(8)و برخی ارقام دیگری گزارش کردهاند.(9)
نکتۀ قابل توجّه، این که در تبیین آمار شهدای کربلا، بجز امام علیه السلام، مشخّصات 154 نفر، ارائه میشود که حدود 72 تن از آنها از خاندان امام حسین علیه السلام و پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علی علیه السلام بودهاند.
1) (1)
2) (2) . ر. ک: ص 800 ح 847.
3) (3) . المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 98. در این کتاب آمده است: «تمام یاران امام علیه السلام 82 نفر بودند که 32 نفر آن سوارهبودند».
4) (4) . ر. ک: ص 801 ح 849.
5) (5) . ر. ک: ص 802 ح 850.
6) (6) . ر. ک: ص 802 ح 850 (پانوشت اوّل).
7) (7) . مروج الذهب: ج 3 ص 70. در این کتاب، آمده است که بعد از بستن راه توسّط حُر، تعداد یاران امام حسین علیه السلام، پانصد سوار و یکصد پیاده بودند. وی در ادامه (ص 71) آورده است که جمع شهدای کربلا، 78 نفر بوده است.
8) (8) . ر. ک: ص 802 ح 850 (پانوشت اوّل).
9) (9) . تاریخ الطبری: ج 5 ص 459، الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 465 و 485 و 451، العقد الفرید: ج 3 ص 365، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 47، الأخبار الطوال: ص 259؛ مثیر الأحزان: ص 84 و 98.
بنا بر این، ممکن است آنچه در گزارش مشهور آمده، اشاره به همین افراد باشد، و نیز میتواند اشاره به یاران امام علیه السلام قبل از ملحق شدن کسانی باشد که به تدریج به ایشان پیوستهاند؛ زیرا گزارشهایی از پیوستن بیست تا سی نفر به امام علیه السلام حکایت دارند، چنان که احتمال دارد برخی اسامی، به دلیل تصحیف، تکرار شده باشند. به هر حال، تعداد یاران امام علیه السلام بیش از 72 تن بودهاند. البتّه شماری از شهدا، مانند: علی اصغر علیه السلام و عبد اللّه بن حسن علیه السلام و امّ وَهْب، از سپاهیان به شمار نمیروند و شماری از سپاهیان امام علیه السلام مانند: حسن مُثنّا و ضَحّاک بن عبد اللّه مَشرقی نیز شهید نشدهاند.
گفتنی است که شماری از یاران امام علیه السلام، از خاندان و نزدیکان ایشان بودهاند و شماری از آنها، از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علی علیه السلام.
توضیح بیشتر در این زمینه، در تبیین آمار شهدای کربلا خواهد آمد.(1)
. ر. ک: ج 2 ص 293 (فصل نهم/سخنی در بارۀ تعداد شهدای کربلا).
شمار سپاهیان ابن سعد - که در گزارشهای نسبتاً معتبر آمده -، عبارت است از: چهار هزار نفر،(2)چهار هزار و پانصد نفر،(3)بیست هزار نفر،(4)22 هزار نفر،(5)28 هزار نفر،(6)سی هزار نفر،(7)31 هزار نفر(8)و 35 هزار نفر.(9)
با توجّه به این که نیروهایی که از کوفه به کربلا رفتند، یکجا اعزام نشدند، احتمالاً برخی از مورّخان، تنها آمار اوّلیۀ نیروهای اعزامی از کوفه را ثبت کردهاند و برخی، آمار کسانی را نیز که به آنها پیوستهاند، ثبت کردهاند. در نتیجه، چنین اختلافهایی پدید آمده است.
از سوی دیگر، با در نظر گرفتن این که شماری از نیروهای اعزامی در بین راه، فرار
1) (1)
2) (2) . تاریخ الخلفاء: ص 247، تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 432.
3) (3) . تذکرة الخواصّ: ص 246.
4) (4) . الملهوف: ص 145، مثیر الأحزان: ص 50، کشف الغمّة: ج 2 ص 229؛ الفصول المهمّة: ص 188.
5) (5) . الفتوح: ج 5 ص 101، مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 1 ص 442، مطالب السؤول: ص 75. نیز، ر. ک: همین شهادتنامه: ص 801 ح 849 و ص 743 ح 782.
6) (6) . ر. ک: ص 731 ح 767.
7) (7) . ر. ک: ص 244 ح 150 و ج 2 ص 194 ح 1040 و ص 250 ح 1133.
8) (8) . عمدة الطالب: ص 192.
9) (9) . ر. ک: ص 730 ح 765.
کردهاند،(1)
. ر. ک: ص 726 (فصل یکم/تلاشهای ابن زیاد برای حرکت دادن لشکر به سوی کربلا).
اظهار نظر در بارۀ شمار واقعی و حتّی شمار تقریبی سپاه ابن سعد، بسیار دشوار است.گفتنی است که رقم سی هزار نفر، در دو روایت از امام حسن علیه السلام و امام زین العابدین علیه السلام، نقل شده است.(2)هر چند که سند این روایات، از اعتبار لازم برخوردار نیست؛ لیکن با توجّه به کوچ دادن عمومی مردم کوفه به سوی کربلا توسّط ابن زیاد و نیز با توجّه به این که این تعداد، کمتر از نیمی از جنگجویانِ کوفه است - که حدود صد هزار نفر تخمین زده شدهاند -، رقمی قابل قبول است.
قرینۀ دیگری که میتواند تعداد سی هزار نفر را تأیید کند، این است که سپاهیان مختار را شصت هزار نفر گزارش کردهاند.(3)به نظر میرسد که سپاهیان او را کسانی تشکیل دادهاند که در واقعۀ کربلا، در لشکر عمر بن سعد نبودهاند.
کلُّ یومٍ و کلُّ أرضٍ لِکَربی فیهِمُ کربلا و عاشوراءُ
هر روزی و هر سرزمینی، به خاطر اندوه من بر [مصیبت] آنان، کربلا و عاشوراست.
احتمالاً همین شعر، ریشۀ اصلی آن جملۀ مشهور باشد (ر. ک: أعیان الشیعة: ج 1 ص 625، الدرّ النضید: ص 18).
بسی پریشانی [ها] که دل، در آن [ها] سست میشود و چاره، اندک میگردد و دوست، انسان را وا میگذارد و دشمن، شماتت میکند که من، از سرِ رغبت به تو، و نه دیگران، شکایتش را نزد تو آوردهام و تو در آن، برایم گشایش قرار دادهای و آن را برطرف ساختهای! تو، ولیّ هر نعمت و صاحبِ هر نیکی و نهایتِ هر مقصودی هستی».(2)
1) (1) . این جمله، مشهور است که: «کُلُّ یَومٍ عاشوراءُ وکُلُّ أَرضٍ کَربَلاءُ». گاهی بر آن افزوده شده: «وَکُلُّ شَهرٍ مُحَرَّمٌ». گاهی نیز دیده میشود که آن را به اهل بیت علیهم السلام نسبت میدهند، در حالی که چنین مطالبی در منابع حدیثی دیده نمیشود؛ امّا مضمون آن، ضمن اشعار محمّد بن سعید بوصیری (ق 7 ق) - که آن را در موسوعة الإمام الحسین علیه السلام (ج 7 ص 28) آوردهایم - در رثای امام حسین علیه السلام و یارانش آمده است. متن شعر او، این است:
2) (2) . لَمّا صَبَّحَتِ الخَیلُ الحُسَینَ علیه السلام، رَفَعَ یَدَیهِ وقالَ: اللّهُمَّ أنتَ ثِقَتی فی کُلِّ کَربٍ، ورَجائی فی کُلِّ شِدَّةٍ، وأنتَ لی فی کُلِّ أمرٍ نَزَلَ بی ثِقَةٌ وعُدَّةٌ، کَم مِن هَمٍّ یَضعُفُ فیهِ الفُؤادُ، وتَقِلُّ فیهِ الحیلَةُ، ویَخذُلُ فیهِ الصَّدیقُ، ویَشمَتُ فیهِ العَدُوُّ، أنزَلتُهُ بِکَ وشَکَوتُهُ إلَیکَ رَغبَةً مِنّی إلَیکَ عَمَّن سِواکَ، فَفَرَّجتَهُ وکَشَفتَهُ، وأنتَ وَلِیُّ کُلِّ نِعمَةٍ، وصاحِبُ کُلِّ حَسَنَةٍ، ومُنتَهی کُلِّ رَغبَةٍ (الإرشاد: ج 2 ص 96؛ تاریخ الطبری: ج 5 ص 423).
ما و شما را به فرزندان محمّد صلی الله علیه و آله، آزموده است تا ببیند ما و شما، چه کار میکنیم. ما، شما را به یاری ایشان و وا نهادن این طاغوت، عبید اللّه بن زیاد، فرا میخوانیم که شما از سلطنت آن دو (یزید و ابن زیاد)، جز بدی، بهرهای ندارید. چشمانتان را از حدقه، بیرون میآورند و دست و پاهایتان را قطع میکنند و شما را مُثْله مینمایند و بر شاخههای خرما، به دارتان کِشند و انسانهای نمونه و قاریانتان را میکُشند، همچون حُجر بن عَدی و یارانش، و هانی بن عُروه و همانندان او.
کوفیان، او را دشنام دادند و عبید اللّه بن زیاد را ستودند و برایش دعا کردند و گفتند: به خدا سوگند، آرام نمیگیریم تا همراهت (حسین علیه السلام) و هر که را با اوست، بکُشیم و یا او و یارانش را دست بسته به سوی امیر عبید اللّه ببریم!
زُهَیر به آنان گفت: بندگان خدا! فرزند فاطمه - که رضوان خدا بر او باد -، از پسر سمیّه، به دوستی و یاری، سزامندتر است. اگر یاریشان نمیکنید، پناه بر خدا، از کُشتن آنان! میان این مرد و پسرعمویش یزید بن معاویه را خالی کنید که به جانم سوگند، یزید، به اطاعت شما بدون کُشتن حسین علیه السلام هم رضایت میدهد!
شمر بن ذی الجوشن، تیری به سوی او انداخت و گفت: ساکت شو، خدا، صدایت را خاموش کند! با پُرگوییات، ما را خسته کردی.
زُهَیر به او گفت: ای فرزند بول کنندۀ بر پاشنۀ پاهایش! با تو سخن نمیگویم. تو چارپایی بیش نیستی و - به خدا سوگند -، گمان نمیبرم که دو آیه از کتاب خدا را نیکْ بدانی! به رسوایی روز قیامت و عذاب دردناک، بشارتت باد!
شمر به او گفت: خداوند، تو و همراهت را لَختی دیگر میکُشد.
زُهَیر گفت: آیا مرا از مرگ میترسانی؟ به خدا سوگند، مرگ با حسین علیه السلام، برایم دوست داشتنیتر از زندگی جاوید با شماست.
سپس، رو به مردم (لشکر) نمود و صدایش را بلند کرد و گفت: بندگان خدا! این احمقِ تندخو و همانندانش، شما را در دینتانْ فریب ندهند! به خدا سوگند، مردمی که خون فرزندان و اهل بیت محمّد صلی الله علیه و آله را بریزند و کسانی را که آنان را یاری داده و از حریمش دفاع کردهاند، بکُشند، به شفاعت او نمیرسند.
مردی، زُهیر را ندا داد و به او گفت: ابا عبد اللّه، به تو میگوید: «باز گرد!». به جانم سوگند، اگر مؤمن آل فرعون، قومش را نصیحت کرد و دعوت را به نهایت رساند، تو نیز اینان را نصیحت
کردی و به نهایت رساندی، اگر نصیحت و ابلاغ، سودی داشته باشد.(1)
. لَمّا زَحَفنا قِبَلَ الحُسَینِ، خَرَجَ إلَینا زُهَیرُ بنُ القَینِ عَلی فَرَسٍ لَهُ ذَنوبٍ. شاکٍ فِی السِّلاحِ، فَقالَ: یا أهلَ الکوفَةِ، نَذارِ لَکُم مِن عَذابِ اللّهِ نَذارِ! إنَّ حَقّاً عَلَی المُسلِمِ نَصیحَةُ أخیهِ المُسلِمِ، ونَحنُ حَتَّی الآنَ إخوَةٌ، وعَلی دینٍ واحِدٍ ومِلَّةٍ واحِدَةٍ، ما لَم یَقَع بَینَنا وبَینَکُمُ السَّیفُ، وأنتُم لِلنَّصیحَةِ مِنّا أهلٌ، فَإِذا وَقَعَ السَّیفُ انقَطَعَتِ العِصمَةُ، وکُنّا امَّةً وأنتُم امَّةً، إنَّ اللّهَ قَدِ ابتَلانا وإیّاکُم بِذُرِّیَّةِ نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، لِیَنظُرَ ما نَحنُ وأنتُم عامِلونَ، إنّا نَدعوکُم إلی نَصرِهِم وخِذلانِ الطّاغِیَةِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ؛ فَإِنَّکُم لا تُدرِکونَ مِنهُما إلّابِسوءِ عُمُرِ سُلطانِهِما کُلِّهِ، لَیَسمُلانِّ أعیُنَکُم، ویَقطَعانِّ أیدِیَکُم وأرجُلَکُم، ویُمَثِّلانِّ بِکُم، ویَرفَعانِّکُم عَلی جُذوعِ النَّخلِ، ویُقَتِّلانِّ أماثِلَکُم وقُرّاءَکُم، أمثالَ حُجرِ بنِ عَدِیٍّ وأصحابِهِ، وهانِئِ بنِ عُروَةَ وأشباهِهِ.
قالَ: فَسَبّوهُ وأثنَوا عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، ودَعَوا لَهُ، وقالوا: وَاللّهِ، لا نَبرَحُ حَتّی نَقتُلَ صاحِبَکَ ومَن مَعَهُ، أو نَبعَثَ بِهِ وبِأَصحابِهِ إلَی الأَمیرِ عُبَیدِ اللّهِ سِلماً.
فَقالَ لَهُم: عِبادَ اللّهِ! إنَّ وَلَدَ فاطِمَةَ رِضوانُ اللّهِ عَلَیها أحَقُّ بِالوُدِّ وَالنَّصرِ مِنِ ابنِ سُمَیَّةَ، فَإِن لَم تَنصُروهُم فَاُعیذُکُم بِاللّهِ أن تَقتُلوهُم، فَخَلّوا بَینَ الرَّجُلِ وبَینَ ابنِ عَمِّهِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَةَ، فَلَعَمری إنَّ یَزیدَ لَیَرضی مِن طاعَتِکُم بِدونِ قَتلِ الحُسَینِ علیه السلام.
قالَ: فَرَماهُ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ بِسَهمٍ، وقالَ: اسکُت، أسکَتَ اللّهُ نَأمَتَکَ، أبرَمتَنا بِکَثرَةِ کَلامِکَ!
فَقالَ لَهُ زُهَیرٌ: یَابنَ البَوّالِ عَلی عَقِبَیهِ، ما إیّاکَ اخاطِبُ، إنَّما أنتَ بَهیمَةٌ، وَاللّهِ ما أظُنُّکَ تُحکِمُ مِن کِتابِ اللّهِ آیَتَینِ! فَأَبشِر بِالخِزیِ یَومَ القِیامَةِ وَالعَذابِ الأَلیمِ.
فَقالَ لَهُ شِمرٌ: إنَّ اللّهَ قاتِلُکَ وصاحِبَکَ عَن ساعَةٍ.
قالَ: أفَبِالمَوتِ تُخَوِّفُنی؟ فَوَاللّهِ، لَلمَوتُ مَعَهُ أحَبُّ إلَیَّ مِنَ الخُلدِ مَعَکُم.
قالَ: ثُمَّ أقبَلَ عَلَی النّاسِ رافِعاً صَوتَهُ، فَقالَ: عِبادَ اللّهِ! لا یَغُرَّنَّکُم مِن دینِکُم هذَا الجِلفُ الجافی وأشباهُهُ! فَوَاللّهِ، لا تَنالُ شَفاعَةُ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله قَوماً هَراقوا دِماءَ ذُرِّیَّتِهِ وأهلِ بَیتِهِ، وقَتَلوا مَن نَصَرَهُم وذَبَّ عَن حَریمِهِم.
قالَ: فَناداهُ رَجُلٌ، فَقالَ لَهُ: إنَّ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام یَقولُ لَکَ: أقبِل، فَلَعَمری لَئِن کانَ مُؤمِنُ آلِ فِرعَونَ نَصَحَ لِقَومِهِ وأبلَغَ فِی الدُّعاءِ، لَقَد نَصَحتَ لِهؤُلاءِ وأبلَغتَ لَو نَفَعَ النُّصحُ وَالإِبلاغُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 426، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 562).
ای مردم! بر روی زمین، پسرِ دختر پیامبری نمانده است، جز حسین علیه السلام، و هیچ کس بر کُشتن او، حتّی با گفتن یک کلمه یاری نمیدهد، مگر آن که خداوند، زندگیاش را تیره میگردانَد و به سختترین عذاب آخرت، عذابش میکند.(2)
أیُّهَا النّاسُ! إنَّهُ ما أصبَحَ عَلی ظَهرِ الأَرضِ ابنُ بِنتِ نَبِیٍّ إلَّاالحُسَینُ علیه السلام، فَلا یُعینُ أحَدٌ عَلی قَتلِهِ ولَو بِکَلِمَةٍ إلّانَغَّصَهُ اللّهُ الدُّنیا، وعَذَّبَهُ أشَدَّ عَذابِ الآخِرَةِ (تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 244).
مردی از یارانش به نام بُرَیر بن خُضَیر هَمْدانی،(1)
. ابراهیم بن عبد اللّه، از راویان این حدیث، او (بُریر) را دایی ابو اسحاقِ هَمْدانی دانسته است.
بر او وارد شد و گفت: ای فرزند پیامبر خدا! آیا به من اجازه میدهی تا به سوی آنان بروم و با ایشان، سخن بگویم؟امام علیه السلام، اجازه داد. او به سوی ایشان رفت و فرمود: «ای مردم! خداوند عز و جل، محمّد صلی الله علیه و آله را به حق، بشارت دهنده و بیم دهنده، دعوتگر به خدا با اجازهاش و چراغ فروزان [راهش] بر انگیخت؛ و این، آب فرات است که خوکان و سگان صحرا در آن میروند؛ امّا میان آن و فرزند این پیامبر، جدایی انداختهاند.
آنان گفتند: ای بُرَیر! زیاد حرف زدی. بس است! به خدا سوگند، حسین تشنگی خواهد کشید، همان گونه که پیشینیانِ او، تشنگی کشیدند!
حسین علیه السلام فرمود: «ای بُرَیر! بنشین».(2)
فَأَذِنَ لَهُ، فَخَرَجَ إلَیهِم، فَقالَ:
یا مَعشَرَ النّاسِ! إنَّ اللّهَ عز و جل بَعَثَ مُحَمَّداً بِالحَقِّ بَشیراً ونَذیراً وداعِیاً إلَی اللّهِ بِإِذنِهِ وسِراجاً مُنیراً، وهذا ماءُ الفُراتِ تَقَعُ فیهِ خَنازیرُ السَّوادِ وکِلابُها، وقَد حِیلَ بَینَهُ وبَینَ ابنِهِ!
فَقالوا: یا بُرَیرُ، قَد أکثَرتَ الکَلامَ فَاکفُف، فَوَاللّهِ، لَیَعطَشُ الحُسَینُ کَما عَطِشَ مَن کانَ قَبلَهُ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: اقعُد یا بُرَیرُ (الأمالی، صدوق: ص 222 ح 239، روضة الواعظین: ص 204 بدون نسبت دادن به اهل بیت علیهم السلام).
1) (1)
2) (2) . بَلَغَ العَطَشُ مِنَ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ، فَدَخَلَ عَلَیهِ رَجُلٌ مِن شیعَتِهِ یُقالُ لَهُ: بُرَیرُ بنُ خُضَیرٍ الهَمدانِیُّ - قالَ إبراهیمُ بنُ عَبدِ اللّهِ راوِی الحَدیثِ: هُوَ خالُ أبی إسحاقَ الهَمدانِیِّ - فَقالَ: یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، أتَأذَنُ لی فَأَخرُجَ إلَیهِم، فَاُکَلِّمَهُم؟
گفتند: آری. تو فرزند پیامبر خدا و نوۀ او هستی.
فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا جدّ من، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیست؟!».
گفتند: چرا. به یقین هست.
فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا مادر من، فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه و آله نیست؟».
گفتند: چرا. به یقین هست.
فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا پدر من، علی بن ابی طالب علیه السلام نیست؟!».
گفتند: چرا. به یقین هست.
فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا مادربزرگم، خدیجه، دختر خُوَیلد، نخستین زن مسلمان این امّت نیست؟!».
گفتند: آری. به یقین هست.
فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا سیّد الشهدا، حمزه، عموی پدرم نیست؟!».
گفتند: چرا. به یقین هست.
فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا جعفرِ پرواز کننده [با دو بال] در بهشت، عموی من نیست؟!».
گفتند: چرا. به یقین هست.
فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا این شمشیر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیست که بر خود آویختهام؟!».
گفتند: چرا. به یقین هست.
فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا این، عمامۀ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیست که من پوشیدهام؟!».
گفتند: چرا. به یقین هست.
فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا علی علیه السلام، نخستین آنان (مسلمانان) در اسلام آوردن و داناترین و بُردبارترینِ آنها، و ولیّ هر مرد و زن مسلمان نیست؟!».
گفتند: چرا. به یقین هست.
فرمود: «پس به سبب چه چیزی، خونم را حلال میشِمُرید، در حالی که پدرم، فردای قیامت، کسانی را از حوض [کوثر] میراند، همان گونه که شتر تشنه را از آب میرانند و پرچم ستایش، روز قیامت، در دستان جدّم است؟!».
گفتند: ما همۀ اینها را میدانیم؛ امّا تو را آسوده نمیگذاریم تا تشنه بمیری.
حسین علیه السلام - که در آن وقت، 57 ساله بود -، محاسنش را در دست گرفت و آن گاه فرمود:
«خشم خدا، بر یهودْ بالا گرفت، هنگامی که گفتند: عُزَیر، فرزند خداست. خشم خدا، بر مسیحیانْ بالا گرفت، هنگامی که گفتند: مسیح، فرزند خداست. خشم خدا، بر مَجوسْ بالا گرفت، هنگامی که آتش را به جای خدا پرستیدند. خشم خدا، بر قومی که پیامبرشان را کُشتند، بالا گرفت. نیز خشم خدا، بر این دسته که ارادۀکُشتن فرزند پیامبرشان را دارند، بالا گرفته است».(1)
. وَثَبَ الحُسَینُ علیه السلام مُتَوَکِّئاً عَلی سَیفِهِ، فَنادی بِأَعلی صَوتِهِ، فَقالَ: أنشُدُکُمُ اللّهَ، هَل تَعرِفُونّی؟ قالوا: نَعَم، أنتَ ابنُ رَسولِ اللّهِ وسِبطُهُ.
قالَ: أنشُدُکُمُ اللّهَ، هَل تَعلَمونَ أنَّ جَدّی رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله؟ قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: أنشُدُکُمُ اللّهَ، هَل تَعلَمونَ أنَّ امّی فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله؟ قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: أنشُدُکُمُ اللّهَ، هَل تَعلَمونَ أنَّ أبی عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام؟ قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: أنشُدُکُمُ اللّهَ، هَل تَعلَمونَ أنَّ جَدَّتی خَدیجَةُ بِنتُ خُوَیلِدٍ أوَّلُ نِساءِ هذِهِ الاُمَّةِ إسلاماً؟ قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: أنشُدُکُمُ اللّهَ، هَل تَعلَمونَ أنَّ سَیِّدَ الشُّهَداءِ حَمزَةُ عَمُّ أبی؟ قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: فَأَنشُدُکُمُ اللّهَ، هَل تَعلَمونَ أنَّ جَعفَراً الطَّیّارَ فِی الجَنَّةِ عَمّی؟ قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: فَأَنشُدُکُمُ اللّهَ، هَل تَعلَمونَ أنَّ هذا سَیفُ رَسولِ اللّهِ وأنَا مُتَقَلِّدُهُ؟ قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: فَأَنشُدُکُمُ اللّهَ، هَل تَعلَمونَ أنَّ هذِهِ عِمامَةُ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله أنَا لابِسُها؟ قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: فَأَنشُدُکُمُ اللّهَ، هَل تَعلَمونَ أنَّ عَلِیّاً کانَ أوَّلَهُم إسلاماً، وأعلَمَهُم عِلماً، وأعظَمَهُم حِلماً، وأنَّهُ وَلِیُّ کُلِّ مُؤمِنٍ ومُؤمِنَةٍ؟ قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: فَبِمَ تَستَحِلّونَ دَمی، وأبِی الذّائِدُ عَنِ الحَوضِ غَداً یَذودُ عَنهُ رِجالاً کَما یُذادُ البَعیرُ الصّادی عَنِ الماءِ، ولِواءُ الحَمدِ فی یَدَی جَدّی یَومَ القِیامَةِ؟
قالوا: قَد عَلِمنا ذلِکَ کُلَّهُ، ونَحنُ غَیرُ تارِکیکَ حَتّی تَذوقَ المَوتَ عَطَشاً.
فَأَخَذَ الحُسَینُ علیه السلام بِطَرَفِ لِحیَتِهِ، وهُوَ یَومَئِذٍ ابنُ سَبعٍ وخَمسینَ سَنَةً، ثُمَّ قالَ: اشتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلَی الیَهودِ حینَ قالوا: عُزَیرٌ ابنُ اللّهِ، وَاشتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلَی النَّصاری حینَ قالوا: المَسیحُ ابنُ اللّهِ، وَاشتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلَی المَجوسِ حینَ عَبَدُوا النّارَ مِن دونِ اللّهِ، وَاشتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلی قَومٍ قَتَلوا نَبِیَّهُم، وَاشتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلی هذِهِ العِصابَةِ الَّذینَ یُریدونَ قَتلَ ابنِ نَبِیِّهِم (الأمالی، صدوق: ص 222 ح 239، الملهوف: ص 145-158).
1) (1)
نورزیدید، «ساز و برگِ خویش و شریکانتان (بتان) را گِرد آورید و هیچ چیز از کاری که میکنید، بر شما پوشیده نباشد. به دشمنی من، گام پیش نهید و به من، مهلت ندهید»(1)
. یونس: آیۀ 71.
. «ولیّ من، خداست که این کتاب را نازل کرده است؛ و او، سرپرستِ صالحان است»(2)».هنگامی که خواهرانش این سخن را شنیدند، صیحه زدند و گریستند. دخترانش نیز گریه کردند و گریهشان، بالا گرفت. حسین علیه السلام، برادرش عبّاس بن علی علیه السلام و پسرش علی [اکبر] علیه السلام را به سوی آنان فرستاد و به آن دو فرمود: «آنها را ساکت کنید که به جانم سوگند، بس گریهها خواهند داشت!...».
هنگامی که زنان، ساکت شدند، خداوند را مدح و ثنا گفت و آنچه را شایسته بود، برایش بر شمرد و بر محمّد و فرشتگان و پیامبران خدا، درود فرستاد و آن قدر از اینگونه سخن گفت که خدا میداند و نمیتوان ذکر کرد. به خدا سوگند، هیچ گاه، نه پیش از او و نه پس از او، سخنرانی را ندیدم که بلیغتر از او سخن بگوید!
سپس فرمود: «امّا بعد، نَسَبم را در یابید و بنگرید که من، کیستم. سپس به خودتان بیایید و آن را سرزنش کنید و بنگرید که آیا کُشتن من و هتک حرمتم، برایتان رواست؟ آیا من، فرزند دختر پیامبرتان، و فرزند وصی و پسرعمویش، اوّلین ایمان آورنده به خدا و تصدیقگر پیامبرش در آنچه از نزد پروردگارش آورده است، نیستم؟ آیا حمزۀ سیّد الشهدا علیه السلام، عموی پدرم نیست؟ آیا جعفرِ شهید و پرواز کننده با دو بال [در بهشت]، عمویم نیست؟
آیا این روایت پُرتکرار، به شما نرسیده که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، در بارۀ من و برادرم فرمود: "این دو، سَرور جوانان بهشت اند"؟
اگر گفتۀ مرا که حقّ است، تصدیق کنید، به خدا سوگند، از آن زمان که دانستهام خداوند، دروغگو را دشمن میدارد و به دروغساز، زیان میزند، آهنگِ دروغ نکردهام، و اگر تکذیبم کنید، میان شما کسانی هستند که اگر از آنها بپرسید، آگاهتان میکنند. از جابر بن عبد اللّه انصاری یا ابوسعید خُدْری یا سهل بن سعد ساعدی یا زید بن ارقَم یا ا نَس بن مالک بپرسید. به شما خبر خواهند داد که این گفته را از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، در بارۀ من و برادرم شنیدهاند. آیا این، مانع شما از ریختن خون من نمیشود؟».
شمر بن ذی الجوشن، [به طعنه] در بارۀ حسین علیه السلام گفت که: او، خدا را [تنها] به زبان،
میپرستد، اگر بداند که چه میگوید!
حبیب بن مُظاهر به شمر گفت: به خدا سوگند، چنین میبینم که تو نیستی که خدا را با هفتاد زبان (با تردید و بدون ایمان قلبی) میپرستی. من، گواهی میدهم که تو، راست میگویی و نمیدانی [حسین] چه میگوید. خداوند، بر دلت مُهر زده است.
سپس حسین علیه السلام به آنان فرمود: «اگر در این گفته، تردید دارید، آیا در این هم شک دارید که من، پسرِ دختر پیامبرتان هستم؟! به خدا سوگند، میان مغرب و مشرق، کسی غیر از من، در میان شما و غیر از شما، پسرِ دختر پیامبرتان نیست و تنها من، پسرِ دختر پیامبرتان هستم. به من بگویید، این که مرا [به مبارزه] میطلبید، آیا کسی از شما را کُشتهام یا مالی را از شما بُردهام یا جراحتی به شما رساندهام که مرا به قصاص میخواهید؟!».
جماعت، شنیدند و هیچ نگفتند. حسین علیه السلام، ندا برآورد: «ای شَبَث بن رِبعی، ای حَجّار بن ابجَر، ای قیس بن اشعث، ای یزید بن حارث! آیا به من ننوشتید که: "میوهها رسیده و همه جا، سبز شده و جویبارها، پُر و لبریز شدهاند. بیا که بر لشکری مجهّز و آراسته، در میآیی"؟ !».
آنان گفتند: نه. ما چنین نکردهایم!
حسین علیه السلام فرمود: «سبحان اللّه! به خدا سوگند که چنین کردهاید».
سپس فرمود: «ای مردم! اگر [آمدن] مرا خوش ندارید، مرا وا گذارید تا از شما روی بگردانم و به سرزمین امنی بروم».
قیس بن اشعث به حسین علیه السلام گفت: آیا حکم پسرعموهایت را نمیپذیری که آنان، جز آنچه دوست داری، رأیی ندارند و چیز ناخوشی از آنان به تو نمیرسد؟
حسین علیه السلام فرمود: «تو برادرِ برادرت هستی!(1)
. اشارۀ امام علیه السلام به محمّد بن اشعث، برادر قیس است که در به شهادت رساندن مسلم بن عقیل، شرکت داشت.
آیا میخواهی که بنیهاشم، بیشتر از خون مسلم بن عقیل را از تو بخواهند؟ نه. به خدا سوگند، به دست خود و ذلیلانه، خود را به آنان نخواهم سپرد و همچون بندگان بیاختیار، قرار نمیگیرم. بندگان خدا! به پروردگار خود و شما پناه میبرم از آن که مرا برانید. به پروردگارِ خود و شما، از هر متکبّری که به روز حسابْ ایمان ندارد، پناه میبرم».سپس، مَرکبش را نشانْد و به عُقبة بن سَمعان، فرمان داد تا آن را ببندد. دشمنان هم، آهنگِ جنگ با او کردند.(2)
سپس به عمر [بن سعد] و لشکرش فرمود: «عجله نکنید! به خدا سوگند، من نزد شما نیامدهام تا آن که نامههای همانندان شما به من رسید که: سنّت، از میان رفته و نفاق، سر بر آورده و حدود الهی، اجرا نمیشود. پس بیا که شاید خداوند، امّت را به دست تو اصلاح کند. من نیز آمدم. اگر این را نمیپسندید، باز گردم. با خود بیندیشید که: آیا کشتن من به صلاح شماست، یا خون من، مباح است؟ آیا من، پسر دختر پیامبرتان و پسرِ پسرعمویش نیستم؟ آیا حمزه و عبّاس و جعفر، عموهای من نیستند؟ آیا این سخن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در بارۀ من و برادرم به شما نرسیده است که فرمود: "این دو، سَرور جوانان بهشتیاند"؟».
شمر گفت: او خدا را [تنها] به زبان، عبادت میکند، اگر بداند که چه میگوید!
عمر [بن سعد] گفت: اگر کارت با من بود، موافقت میکردم.
حسین علیه السلام فرمود: «ای عمر! از [پسِ] آنچه اکنون میبینی، تو را روزی بد خواهد بود. خدایا! عراقیان، مرا فریب دادند و نیرنگ زدند و با برادرم آن کردند که کردند. خدایا! کارشان را از هم بگسل و یکیشان را هم رها مکن».(1)
وقالَ لِعُمَرَ وجُندِهِ: لا تَعجَلوا، وَاللّهِ، ما أتَیتُکُم حَتّی أتَتنی کُتُبُ أماثِلِکُم بِأَنَّ السُّنَّةَ قَد امیتَت، وَالنِّفاقَ قَد نَجَمَ، وَالحُدودَ قَد عُطِّلَت، فَاقدَم لَعَلَّ اللّهَ یَصلُحُ بِکَ الاُمَّةَ، فَأَتَیتُ، فَإِذ کَرِهتُم ذلِکَ، فَأَنَا راجِعٌ، فَارجِعوا إلی أنفُسِکُم، هَل یَصلُحُ لَکُم قَتلی، أو یَحِلُّ دَمی؟
ألَستُ ابنَ بِنتِ نَبِیِّکُم وَابنَ ابنِ عَمِّهِ؟ أوَ لَیسَ حَمزَةُ وَالعَبّاسُ وجَعفَرٌ عُمومَتی؟ ألَم یَبلُغکُم قَولُ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فِیَّ وفی أخی: «هذانِ سَیِّدا شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ»؟
فَقالَ شِمرٌ، هُوَ یَعبُدُ اللّهَ عَلی حَرفٍ إن کانَ یَدری ما یَقولُ!
فَقالَ عُمَرُ: لَو کانَ أمرُکَ إلَیَّ لَأَجَبتُ.
وقالَ الحُسَینُ علیه السلام: یا عُمَرُ! لَیَکونَنَّ لِما تَری یَومٌ یَسوؤُکَ، اللّهُمَّ إنَّ أهلَ العِراقِ غَرّونی وخَدَعونی، وصَنَعوا بِأَخی ما صَنَعوا، اللّهُمَّ شَتِّت عَلَیهِم أمرَهُم، وأحصِهِم عَدَداً (سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 301، الطبقات الکبری/الطبقة الخامسة من الصحابة: ج 1 ص 468).
1) (1) . لَمّا أصبَحوا قالَ الحُسَینُ علیه السلام: اللّهُمَّ أنتَ ثِقَتی فی کُلِّ کَربٍ، ورَجائی فی کُلِّ شِدَّةٍ، وأنتَ فیما نَزَلَ بی ثِقَةٌ، وأنتَ وَلِیُّ کُلِّ نِعمَةٍ، وصاحِبُ کُلِّ حَسَنَةٍ.
پروردگار ما، بهترین پروردگار است و شما، بدترین بندگانید. به اطاعت، اقرار کرده و به محمّد پیامبر، ایمان آوردهاید و آن گاه، بر ذرّیۀ او تاختهاید و آهنگِ کشتن او را دارید. شیطان، بر شما چیره شده و خدای بزرگ را از یاد شما برده است. نابودی بر شما باد و بر آنچه میخواهید! ما از آنِ خداییم و به سوی همو، باز میگردیم. اینان، گروهی هستند که پس از ایمان آوردن، کافر شدهاند. دور باد این قوم ستمکار [از رحمت خدا]!».
عمر بن سعد گفت: وای بر شما! با او سخن بگویید که او فرزند پدرش است. به خدا سوگند، اگر همۀ روز را هم اینچنین بِایستد، از سخن، باز نمیایستد و در نمیمانَد! با او سخن بگویید.
شمر بن ذی الجوشن به سوی او آمد و گفت: ای حسین! چه میگویی؟ به ما بفهمان تا بفهمیم!
حسین علیه السلام فرمود: «به شما میگویم: از خدایتان، پروا کنید و مرا نکُشید که کُشتن و هتکِ حرمت من، بر شما روا نیست. من، فرزند دختر پیامبرتان هستم و مادربزرگم، خدیجه، همسر پیامبرِ شماست و شاید این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله به شما رسیده باشد که فرمود: "حسن و حسین، سَروران جوانان بهشتیاند، جز پیامبران و فرستادگان". اگر مرا در آنچه میگویم، تصدیق میکنید - که به خدا سوگند، حقیقت است -، از همان زمانی که دانستهام خداوند از دروغگویانْ نفرت دارد، آهنگِ دروغ گفتن نکردهام و اگر مرا تکذیب میکنید، میان شما صحابیانی مانند جابر بن عبد اللّه، سهل بن سعد، زید بن ارقَم و انَس بن مالک هستند. در باره این سخن، از
ایشان بپرسید که به شما خواهند گفت که آن را از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدهاند. اگر در کار من تردید دارید، در این که دختر پیامبرتان هستم نیز تردید دارید؟! به خدا سوگند، میان مشرق و مغرب عالم، فرزند دختر پیامبری جز من نیست.
وای بر شما! آیا خونی را از شما ریختهام یا مالی را از شما بردهام و یا زخمی به شما رساندهام که در پیِ [خون] من هستید؟!».
آنان، خاموش شدند و پاسخی به او ندادند. آن گاه امام علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، دستِ تسلیم و خواری به آنان نمیدهم و همچون بندگان [ذلیل]، نمیگریزم.
بندگان خدا! من به پروردگار خود و پروردگار شما، از این که مرا برانید، پناه میبَرَم و از هر متکبّری که روز حساب را باور ندارد، به پروردگار خود و پروردگار شما، پناه میبرم».
شمر بن ذی الجوشن به او گفت: ای حسین بن علی! اگر بفهمم که چه میگویی، آن گاه، خدا را [تنها] با زبان، عبادت کردهام!
حسین علیه السلام، سکوت کرد. حبیب بن مُظاهر، به شمر گفت: ای دشمن خدا و دشمن پیامبر خدا! من گمان میکنم که تو، خدا را با هفتاد زبان، عبادت میکنی. من گواهی میدهم که تو نمیدانی که او چه میگوید. بی گمان، خداوند - تبارک و تعالی - بر دل تو، مُهر زده است.
حسین علیه السلام به حبیب فرمود: «ای برادر اسدی! بس است؛ چرا که حکم خداوند، نوشته شده و جوهرش، خشک شده [و این کار، قطعی شده] است و خداوند، کارش را به آخر میرساند. به خدا سوگند، من به [دیدار] جدّم، پدرم، مادرم، برادرم و اجدادم، از یعقوب به [دیدن] یوسف و برادرش، بیشتر اشتیاق دارم. من قتلگاهی دارم که آن را دیدار خواهم کرد».(1)
. تَقَدَّمَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی وَقَفَ قُبالَةَ القَومِ، وجَعَلَ یَنظُرُ إلی صُفوفِهِم کَأَنَّهَا السَّیلُ، ونَظَرَ إلَی ابنِ سَعدٍ واقِفاً فی صَنادیدِ الکوفَةِ، فَقالَ:
الحَمدُ للّهِِ الَّذی خَلَقَ الدُّنیا فَجَعَلَها دارَ فَناءٍ وزَوالٍ، مُتَصَرِّفَةً بِأَهلِها حالاً بَعدَ حالٍ، فَالمَغرورُ مَن غَرَّتهُ، وَالشَّقِیُّ مَن فَتَنَتهُ، فَلا تَغُرَّنَّکُم هذِهِ الدُّنیا؛ فَإِنَّها تَقطَعُ رَجاءَ مَن رَکَنَ إلَیها، وتُخَیِّبُ طَمَعَ مَن طَمِعَ فیها، وأراکُم قَدِ اجتَمَعتُم عَلی أمرٍ قَد أسخَطتُمُ اللّهَ فیهِ عَلَیکُم، فَأَعرَضَ بِوَجهِهِ الکَریمِ عَنکُم، وأحَلَّ بِکُم نَقِمَتَهُ، وجَنَّبَکُم رَحمَتَهُ؛ فَنِعمَ الرَّبُّ رَبُّنا، وبِئسَ العَبیدُ أنتُم، أقرَرتُم بِالطّاعَةِ، وآمَنتُم بِالرَّسولِ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ إنَّکُم زَحَفتُم إلی ذُرِّیَّتِهِ تُریدونَ قَتلَهُم! لَقَدِ استَحوَذَ عَلَیکُمُ الشَّیطانُ، فَأَنساکُم ذِکرَ اللّهِ العَظیمِ، فَتَبّاً لَکُم ولِما تُریدونَ؛ إنّا للّهِِ وإنّا إلَیهِ راجِعونَ، هؤُلاءِ قَومٌ کَفَروا بَعدَ إیمانِهِم؛ فَبُعداً لِلقَومِ الظّالِمینَ.
فَقالَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ: وَیلَکُم کَلِّموهُ فَإِنَّهُ ابنُ أبیهِ، وَاللّهِ، لَو وَقَفَ فیکُم هکَذا یَوماً جَدیداً لَما قَطَعَ ولَما حَصَرَ، فَکَلِّموهُ، فَتَقَدَّمَ إلَیهِ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ، فَقالَ: یا حُسَینُ، ما هذَا الَّذی تَقولُ؟ أفهِمنا حَتّی نَفهَمَ؟ -
1) (1)
"این دو، سَرور جوانان بهشتی اند"؟ اگر سخن مرا نمیپذیرید، از جابر و زید بن ارقَم و ابو سعید خُدْری بپرسید. آیا جعفر طیّار، عموی من نیست؟».
شمر فریاد زد: اکنون، بر دوزخ در میآیی!
حسین علیه السلام فرمود: «اللّه اکبر! جدّم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، به من خبر داد و فرمود: "گویی سگی را میبینم که به خون خاندانم، زبان میزند". جز این گمان ندارم که آن سگ، تو هستی».
شمر گفت: من، خدا را [تنها] به زبان عبادت کردهام، اگر بدانم که چه میگویی!(1)
فَناداهُ شِمرٌ: السّاعَةَ تَرِدُ الهاوِیَةَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: اللّهُ أکبَرُ! أخبَرَنی جَدّی رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَقالَ: رَأَیتُ کَأَنَّ کَلباً وَلَغَ فی دِماءِ أهلِ بَیتی، وما أخالُکَ إلّاإیّاهُ.
فَقالَ شِمرٌ: أنَا أعبُدُ اللّهَ عَلی حَرفٍ إن کُنتُ أدری ما تَقولُ (تذکرة الخواصّ: ص 252).
1) (1) . قالَ هِشامُ بنُ مُحَمَّدٍ: لَمّا رَآهُمُ الحُسَینُ علیه السلام مُصِرّینَ عَلی قَتلِهِ، أخَذَ المُصحَفَ ونَشَرَهُ وجَعَلَهُ عَلی رَأسِهِ، ونادی: بَینی وبَینَکُم کِتابُ اللّهِ وجَدّی مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ، یا قَومِ، بِمَ تَستَحِلّونَ دَمی؟ ألَستُ ابنَ بِنتِ نَبِیِّکُم؟ ألَم یَبلُغکُم قَولُ جَدّی فِیَّ وفی أخی: «هذانِ سَیِّدا شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ»؟ إن لَم تُصَدِّقونی فَاسأَلوا جابِراً وزَیدَ بنَ أرقَمَ وأبا سَعیدٍ الخُدرِیَّ، ألَیسَ جَعفَرٌ الطَّیّارُ عَمّی؟
حسین علیه السلام، بر شترش (/اسبش) سوار شد و از آنان خواست که ساکت شوند. ساکت شدند. پس از حمد و ثنای الهی و یاد خدا، آن گونه که شایستۀ او بود، و درود فرستادن بر محمّد و فرشتگان و پیامبران و فرستادگان، با گفتاری رسا، چنین فرمود: «مرگ و اندوهتان باد، ای جماعت! با شیدایی، ما را به فریادرسی خواندید و ما، به سرعت، به فریادتان رسیدیم؛ [امّا] شما شمشیری را که برای ما بود، به رویِ خود ما برکشیدید و آتشی را که علیه دشمن مشترک ما و شما افروخته بودیم، بر ضدّ خود ما افروختید و همدست دشمنانتان، علیه دوستانتان شدید، بی آن که عدالت را میان شما بگسترنَد و امیدی به آنها داشته باشید.
ای وای بر شما! ما را وا نهادید، در حالی که شمشیرها، هنوز در نیام و ابتدایِ کار است، و رأی [به جنگ]، هنوز پا بر جا نگشته؛ امّا شما همچون مَلَخان، به سوی آن شتافتهاید و همچون پرواز پشهها [به سوی زرداب زخم و چرک]، همدیگر را به آن، فرا خواندهاید. نابودی، از آنِتان باد، ای بردگان امّت و بدترین دستههای آن، به کنارِ افکنان قرآن، و تحریفگرانِ سخنان، و دار و دستۀ گنهکاران، و پذیرندگان وسوسۀ شیطان، و خاموش کنندگان سنّتها [جاویدان]! آیا اینان را یاری میدهید و ما را وا مینهید؟! آری. به خدا سوگند، خیانت میان شما، سابقه دارد.
ریشههایتان، به آن در آمیخته است و شاخههایتان، بر آنْ پیچیده است. شما، پلیدترین استخوانِ گلوگیر برای بیننده و لقمه [آمادۀ] غاصب گشتهاید.
بینَسَب فرزند بینَسَب،(1)
. منظور، عبید اللّه بن زیاد است که معاویه، بر خلاف شریعت اسلام، پدر او (زیاد) را که پدرش معلوم نبود، برادر خود وفرزند ابوسفیان خواند..
مرا میان دو چیز، قرار داده است: شمشیر و خواری. خواری، از ما دور است و خداوند، آن را برای ما نمیپذیرد، و نیز پیامبرش و مؤمنان، و دامنهایی پاک و پاکیزه، و جانهایی غیرتمند و خوددار که اطاعت از فرومایگان را بر مرگی کریمانه، مقدّم نمیدارند.بدانید که من با این خانواده و با وجود کمیِ نفرات و نبودِ یاور، به سوی جنگ میروم».
آن گاه، حسین علیه السلام سخن خود را با تمثّل به شعر فَروَة بن مُسَیک مرادی، چنین ادامه داد:
1) (1)
«اگر دشمن را فراری دهیم، که از دیرباز، کار ما، فراری دادنِ دشمن بوده است.
و اگر هم به ظاهر، مغلوب شویم، [چون حق با ماست،] هیچ وقت، شکستخورده نیستیم.
عادت و خوی ما ترس نیست؛ لیکن
اجَلهای ما و روزگار دولتِ دیگران، رسیده است.
هر گاه [شتر] مرگ، سینهاش را از درِ خانۀ گروهی بردارد
بیگمان، آن را در کنار گروه دیگری میخوابانَد.
همین مرگ اشراف، قوم ما را نابود کرد
همان گونه که پیشینیان را هم نابود کرد.
اگر پادشاهان عالم، در این دنیا جاودانه میماندند، ما هم میماندیم
و اگر بزرگانْ باقی میماندند، ما هم باقی میماندیم.
به شماتت کنندگان ما بگو که دست بردارند
چرا که آنان نیز مانند ما، مرگ را ملاقات خواهند کرد».
سپس فرمود: «بدانید که - به خدا سوگند -، پس از آن، جز به مقدار سوار شدن بر اسبی درنگ نمیکنید تا آنکه شما را به سان سنگ آسیا بچرخاند و چون محور آسیا بیقرار سازد! عهدی است که پدرم از جدّم برای من نقل کرده است: «شما با شریکانی که قائلید، کارتان را هماهنگ و عزمتان را جزم کنید، و بیآن که پردهپوشی کنید، کار مرا یکسره کنید و به من مهلت ندهید»(1)
. یونس: آیۀ 71.
. «من بر خداوند، پروردگار من و شما، توکّل کردهام. هیچ جنبندهای نیست، مگر آن که زمامِ اختیارش به دست اوست. بیگمان، پروردگار من، بر راهی راست است»(2).خدایا! باران آسمان را از ایشان، باز دار و سالهای [قحطی] مانند سالهای یوسف علیه السلام را برای آنان پیشآور و غلام ثقیف را بر آنان، مسلّط ساز، تا جرعههای مرگ را بر آنان بچشانَد، که آنان، مرا تکذیب کردند و وا نهادند. تویی پروردگار ما، و تنها بر تو توکّل میکنیم و به سوی تو باز میآییم، و بازگشت آخرین به سوی توست».(3)
فَرَکِبَ الحُسَینُ علیه السلام ناقَتَهُ - وقیلَ فَرَسَهُ - فَاستَنصَتَهُم فَأَنصَتوا، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، وذَکَرَهُ بِما هُوَ أهلُهُ، وصَلّی عَلی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وعَلَی المَلائِکَةِ وَالأَنبِیاءِ وَالرُّسُلِ، وأبلَغَ فِی المَقالِ، ثُمَّ قالَ:
تَبّاً لَکُم أیَّتُهَا الجَماعَةُ وتَرَحاً! حینَ استَصرَختُمونا والِهینَ، فَأَصرَخناکُم موجِفینَ، سَلَلتُم عَلَینا سَیفاً لَنا فی أیمانِکُم، وحَشَشتُم عَلَینا ناراً اقتَدَحناها عَلی عَدُوِّنا وعَدُوِّکُم، فَأَصبَحتُم أولِیاءَ لِأَعدائِکُم عَلی أولِیائِکُم بِغَیرِ عَدلٍ أفشَوهُ فیکُم، ولا أمَلٍ أصبَحَ لَکُم فیهِم.
فَهَلّا لَکُمُ الوَیلاتُ تَرَکتُمونا وَالسَّیفُ مَشیمٌ، وَالجَأشُ ضامِرٌ، وَالرَّأیُ لَمّا یَستَحصِف، ولکِن أسرَعتُم إلَیها کَطَیرِ الدَّبا، وتَداعَیتُم إلَیها کَتَهافُتِ الفَراشِ؛ فَسُحقاً لَکُم یا عَبیدَ الاُمَّةِ، وشِرارَ الأَحزابِ، ونَبَذَةَ الکِتابِ، ومُحَرِّفِی الکَلِمِ، وعَصَبَةَ الآثامِ، ونَفَثَةَ الشَّیطانِ، ومُطفِئِی السُّنَنِ. أهؤُلاءِ تَعضُدونَ وعَنّا تَتَخاذَلونَ؟ أجَل، وَاللّهِ غَدرٌ فیکُم قَدیمٌ، وَشَجَت عَلَیهِ اصولُکُم، وتَأَزَّرَت عَلَیهِ فُروعُکُم، فَکُنتُم أخبَثَ شَجاً لِلنّاظِرِ واُکلَةً لِلغاصِبِ.
ألا وإنَّ الدَّعِیَّ ابنَ الدَّعِیِّ قَد رَکَزَ بَینَ اثنَتَینِ، بَینَ السَّلَّةِ وَالذِّلَّةِ، وهَیهاتَ مِنّا الذِّلَّةُ، یَأبَی اللّهُ لَنا ذلِکَ ورَسولُهُ وَالمُؤمِنونَ، وحُجورٌ طابَت، وحُجورٌ طَهُرَت، واُنوفٌ حَمِیَّةٌ ونُفوسٌ أبِیَّةٌ، مِن أن تُؤثَرَ طاعَةُ اللِّئامِ عَلی مَصارِعِ الکِرامِ.
ألا وإنّی زاحِفٌ بِهذِهِ الاُسرَةِ مَعَ قِلَّةِ العَدَدِ وخِذلانِ النّاصِرِ. ثُمَّ أوصَلَ کَلامَهُ علیه السلام بِأَبیاتِ فَروَةَ بنِ مُسَیکٍ المُرادِیِّ:
فَإِن نَهزِم فَهَزّامونَ قِدماً وإن نُغلَب فَغَیرُ مُغَلَّبینا
وما أن طِبُّنا جُبنٌ ولکِن مَنایانا ودَولَةُ آخَرینا
إذا مَا المَوتُ رَفَّعَ عَن اناسٍ کَلاکِلَهُ أناخَ بِآخَرینا
فَأَفنی ذلِکُم سَرَواتِ قَومی کَما أفنَی القُرونُ الأَوَّلینا
فَلَو خَلَدَ المُلوکُ إذاً خَلَدنا ولَو بَقِیَ الکِرامُ إذاً بَقینا
فَقُل لِلشّامِتینَ بِنا أفیقوا سَیَلقَی الشّامِتونَ کَما لَقینا
ثُمَّ قالَ: أما وَاللّهِ، لا تَلبَثونَ بَعدَها إلّاکَریثِ ما یُرکَبَ الفَرَسُ حَتّی یَدورَ بِکُم دَورَ الرَّحی، ویَقلَقَ بِکُم قَلَقَ المِحوَرِ، عَهدٌ عَهِدَهُ إلَیَّ أبی عَن جَدّی «فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ»، «إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ ما مِنْ دَابَّةٍ إِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ». اللّهُمَّ احبِس عَنهُم قَطرَ السَّماءِ، وَابعَث عَلَیهِم سِنینَ کَسِنی یوسُفَ، وسَلِّط عَلَیهِم غُلامَ ثَقیفٍ یَسومُهُم کَأساً مُصَبَّرَةً؛ فَإِنَّهُم کَذَّبونا وخَذَلونا، وأنتَ رَبُّنا، عَلَیکَ تَوَکَّلنا، وإلَیکَ أنَبنا، وإلَیکَ المَصیرُ (الملهوف: ص 155، الاحتجاج: ج 2 ص 97 ح 167).
آن گاه، پس از حمد و ثنای الهی و یاد خدا و درود فرستادن بر محمّد، چنین فرمود: «مرگ و اندوهتان باد، ای جماعت! حیران و سرگردان، ما را به فریادرسی خواندید و ما، به سرعت، به فریادتان رسیدیم؛ [امّا] شما، شمشیری را که در دستان ما بود، به رویِ خود ما بر کشیدید و آتشی را که بر دشمن مشترک ما و شما افروخته بودیم، بر ضدّ خود ما افروختید و همدستِ دشمنانتان، علیه دوستانتان شدید، بی آن که عدالت را میان شما بگسترنَد و امیدی به آنها داشته باشید، و بدون آن که کاری از ما سر زده باشد و یا اندیشۀ ناصوابی داشته باشیم.
ای وای بر شما! ما را خوش نداشتید و وا نهادید، در حالی که شمشیرها هنوز در نیام و ابتدایِ کار است، و رأی [به جنگ]، هنوز پا بر جا نگشته؛ امّا شما همچون مَلَخان، به سوی آن شتافتهاند و همچون پرواز [پشهها به سوی زرداب و چرک زخم]، همدیگر را به آن فرا خواندهاید، به جهت حرص ورزیدن [بر دنیا] و ذلیل شدن در برابر طغیانگران امّت و دستههای به بیراهه رفتۀ آن، کنار افکنان قرآن و دار و دستۀ گنهکاران و بقایای شیطان و تحریفگران سخنان و خاموش کنندگان سنّتهای [جاویدان]! و ملحق کنندۀ زنازادگان به پدران نامشروعشان و مایۀ تأسّف مؤمنان و فکاهی مسخرهگران. «آنان که قرآن را پشت سر انداختند».(1)
. حِجر: آیۀ 91.
«چه بد است آنچه از پیش [برای آخرت] فرستادهاند که خداوند، از آنان ناخشنود است و در عذاب جاویدان، خواهند ماند».(2)آیا اینان را یاری میدهید و ما را وا مینهید؟! آری. به خدا سوگند، خیانت، میان شما معروف است. ریشههایتان، به آن در آمیخته و شاخههایتان، بر آنْ پیچیده است. شما، پلیدترین میوۀ درخت برای مردم و لقمه [آمادۀ] غاصب گشتهاید.(3)بدانید لعنت خدا بر پیمانشکنانی است که سوگندهای خود را، با وجود تأکید فراوان میشکنند، در حالی که خدا را ضامن آن قرار داده بودند.
بدانید که این ستمکار (ابن زیاد)، مرا میان دو چیز، قرار داده است: تسلیم و خواری.
خواری، از ما دور است و خداوند، آن را برای ما نمیپذیرد، و نیز پیامبرش و مؤمنان، و دامنهایی پاک و پاکیزه، و جانهایی غیرتمند و خوددار که اطاعت از فرومایگان را بر مرگی کریمانه، مقدّم نمیدارند.
بدانید که من با این خانواده و [با وجود] کمیِ نفرات و نبود یاور، به جانب نبرد میروم». آن گاه حسین علیه السلام، سخن خود را با تمثّل به این شعر، چنین ادامه داد:
«اگر دشمن را فراری دهیم، که از دیرباز، کار ما فراری دادن دشمن بوده است.
و اگر هم به ظاهر، مغلوب شویم، [چون حق با ماست،] هیچ وقت، شکستخورده نیستیم.
1) (1)
2) (2) . مائده: آیۀ 80.
3) (3) . در مصدر اصلی چنین آمده است و در مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی - که بعداً میآید -، آمده: «رگ و ریشههای شما، بهآن پیوند خورده است و تنه و شاخهتان، آن را به ارث برده است و دلهایتان، بر آن روییده و سینههایتان را فرا گرفته است. پس شما پلیدترین میوۀ گلوگیر برای مراقبان و ناپاکترین لقمه برای رُبایندگانید» که این، صحیحتر به نظر میرسد.
عادت و خوی ما ترس نیست؛ لیکن
اجَلهای ما و طعمۀ حکومت دیگران، فرا رسیده است.
[سپس فرمود:] آگاه باشید که پس از این، جز به مقدار سوار شدن بر اسبی، درنگ نمیکنید تا آ که شما را به سانِ سنگ آسیا بچرخاند و چون محور آسیا، بیقرار سازد! عهدی است که پدرم از جدّش برای من، نقل کرده است: «شما با شریکانی که قائلید، کارتان را هماهنگ و عزمتان را جزم کنید، و بیآن که پردهپوشی کنید، کار مرا یکسره کنید و مهلتم ندهید...»(1)
. یونس: آیۀ 71.
این آیه را تا آخر خواند و سپس آیۀ دیگری [را نیز خواند].(2)تَبّاً لَکُم أیَّتُهَا الجَماعَةُ وتَرَحاً! أحینَ استَصرَختُمونا وَلِهینَ، فَأَصرَخناکُم موجِفینَ، شَحَذتُم عَلَینا سَیفاً کانَ فی أیمانِنا، وحَشَشتُم عَلَینا ناراً قَدَحناها عَلی عَدُوِّکُم وعَدُوِّنا، فَأَصبَحتُم إلباً عَلی أولِیائِکُم، ویَداً عَلَیهِم لِأَعدائِکُم، بِغَیرِ عَدلٍ رَأَیتُموهُ بَثّوهُ فیکُم، ولا أصلٍ أصبَحَ لَکُم فیهِم، ومِن غَیرِ حَدَثٍ کانَ مِنّا، ولا رَأیٍ یُفَیَّلُ فینا.
فَهَلّا لَکُمُ الوَیلاتُ إذ کَرِهتُموها، تَرَکتُمونا وَالسَّیفُ مَشیمٌ، وَالجَأشُ طامِنٌ، وَالرَّأیُ لَم یَستَخِفَّ، ولکِنِ استَصرَعتُم إلَینا طَیرَةَ الدَّبا، وتَداعَیتُم إلَینا کَتَداعِی الفَراشِ قَیحاً وحَکَّةً وهَلوعاً، وذِلَّةً لِطَواغیتِ الاُمَّةِ، وشُذّاذِ الأَحزابِ، ونَبَذَةِ الکِتابِ، وعَصَبَةِ الآثامِ، وبَقِیَّةِ الشَّیطانِ، ومُحَرِّفِی الکَلامِ، ومُطفِئِی السُّنَنِ، ومُلحِقِی العَهَرَةِ بِالنَّسَبِ، وأسَفِ المُؤمِنینَ، ومُزاحِ المُستَهزِئینَ «اَلَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ»، «لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ فِی الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ»، فَهؤُلاءِ تَعضُدونَ، وعَنّا تَتَخاذَلونَ؟
أجَل وَاللّهِ، الخَذلُ فیکُم مَعروفٌ، وشَبَحَت عَلَیهِ عُروقُکُم، وَاستَأزَرَت عَلَیهِ اصولُکُم فَأَفرَعَکُم، فَکُنتُم أخبَثَ ثَمَرَةِ شَجَرَةٍ لِلنّاسِ، واُکلَةٍ لِغاصِبٍ، ألا فَلَعنَةُ اللّهِ عَلَی النّاکِثینَ الَّذینَ یَنقُضونَ الأَیمانَ بَعدَ تَوکیدِها، وقَد جَعَلُوا اللّهَ عَلَیهِم کَفیلاً.
ألا وإنَّ البَغِیَّ قَد رَکَنَ بَینَ اثنَتَینِ، بَینَ المَسأَلَةِ وَالذِّلَّةِ، وهَیهاتَ مِنَّا الدَّنِیَّةُ، أبَی اللّهُ ذلِکَ ورَسولُهُ وَالمُؤمِنونَ، وحُجورٌ طابَت، وبُطونٌ طَهُرَت، واُنوفٌ حَمِیَّةٌ، ونُفوسٌ أبِیَّةٌ، أن تُؤثَرَ مَصارِعُ الکِرامِ عَلی ظِئارِ اللِّئامِ، ألا وإنّی زاحِفٌ بِهذِهِ الاُسرَةِ عَلی قُلِّ العَدَدِ وکَثرَةِ العَدُوِّ وخَذلَةِ النّاصِرِ، ثُمَّ تَمَثَّلَ:
فَإِن نَهزِم فَهَزّامونَ قِدماً وإن نُهزَم فَغَیرُ مُهَزَّمینا
وما إن طِبُّنا جُبنٌ ولکِن مَنایانا وطُعمَةُ آخَرینا
ألا ثُمَّ لا یَلبَثوا إلّاریثَ ما یُرکَبُ فَرَسٌ، حَتّی تُدارَ بِکُم دَورَ الرَّحی، ویُفلَقَ بِکُم فَلَقَ المِحوَرِ، عَهداً عَهِدَهُ النَّبِیُّ إلی أبی: «فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ» الآیَةَ [71 من سورة یونس]، وَالآیَةَ الاُخری (تاریخ دمشق: ج 14 ص 218، بغیة الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2587).
فرمود: «وای بر شما! چه میشود اگر ساکت شوید و به سخنان من، گوش فرا دهید، که من شما را به راه درست، فرا میخوانم. هر کس از من اطاعت کند، از راهیافتگانْ خواهد بود و هر کس سرپیچی کند، از هلاک شوندگان است و [میدانم] همۀ شما از فرمان من، سرپیچی کرده، به سخنم گوش نخواهید داد. [آری!] همۀ بخشش و پاداشهای شما، از حرام فراهم شده و شکمهایتان هم از حرام، پُر شده است و خداوند، بر دلهایتانْ مُهر زده است. وای بر شما! آیا ساکت نمیشوید؟ آیا گوش نمیدهید؟».
یاران عمر بن سعد، همدیگر را سرزنش کرده، گفتند: ساکت شوید!
آن گاه حسین علیه السلام چنین فرمود: «مرگ و اندوهتان باد، ای جماعت! حیران و سرگردان، ما را به فریادرسی خواندید و ما به سرعت، به فریادتان رسیدیم؛ [امّا] شما شمشیری را که بر دوش ما بود، به رویِ خود ما برکشیدید و آتش فتنهای را که دشمن مشترک ما و شما افروخته است، بر ضدّ خود ما افروختید و همدست دشمنانتان، علیه دوستانتان شدید، بی آن که عدالت را میان شما بگسترنَد و امیدی به آنها داشته باشید، جز [مال] دنیای حرامی که به شما دادهاند و زندگی بیمقداری که در دنیا خواهید داشت، و بدون آن که کاری از ما سر زده باشد یا اندیشۀ ناصوابی داشته باشیم.
ای وای بر شما! ما را خوش نداشته و وا نهادید، و [برای نبرد] آماده و مجهّز شدید، در حالی که شمشیرها، هنوز در نیام و ابتدایِ کار است، و رأی [به جنگ]، هنوز پا بر جا نگشته؛ امّا شما همچون مَلَخان، به سوی ما شتافتهاید و همچون پرواز پشهها [به سوی زرداب زخم و چرک]، همدیگر را به آن، فرا خواندهاید. زشتی، از آنِتان باد، طغیانگرانِ امّت و دستههای جدا شده از آن، به کنار افکنانِ قرآن، و وسوسه کنندگان شیطان، و تحریفگران سخنان، و دار و دستۀ گنهکاران، و خاموش کنندگان سنّتها [جاویدان]، و قاتلان فرزندان پیامبران، و هلاک کنندگان خاندان اوصیا، و ملحق کنندگان پسران نامشروع به زِناکاران، و آزاردهندگان مؤمنان، و صدای سرانِ مسخرهگران؛ آنان که قرآن را پشتِ سر انداختند!
شما به فرزند حرب (یزید) و پیروانش تکیه کرده، ما را وا مینهید؟! آری. به خدا سوگند، خیانت، میان شما معروف است. ریشههایتان، به آن، در آمیخته است و شاخ و برگهایتان، از آنْ ارث بُرده و دلهایتان، بر آنْ روییده و سینههایتان، از آنْ پوشیده است. شما، پلیدترین ریشه برای نصب کننده و لقمه [آمادۀ] غاصب گشتهاید. لعنت خدا بر پیمانشکنان؛ آنان که سوگندهایشان را بعد از تأکیدهای فروان میشکنند! شما، همان پیمانشکنانی هستید که [با شکستن پیمان] خدا را عهدهدار (کیفر دهندۀ) خودتان قرار دادید.
بدانید که بینَسَب فرزند بینَسَب، مرا میان دو چیز، قرار داده است: مرگ و خواری. برگزیدن خواری از ما بسی دور است و خداوند و پیامبرش، و نیز نیاکان پاک و مادران پاکْدامن ما، و جانهای غیرتمند، به فرمانبُرداری از فرومایگان، گردن نمینهند و آن را بر مرگ کریمانه، مقدّم نمیکنند.
بدانید که من، جای عذری باقی نگذاشتم و هشدار دادم. بدانید که با همین خانواده و [با وجود] کمیِ نفرات و نبودِ یاران، به سوی نبرد میشتابم».
سپس سرود:
«اگر دشمن را فراری دهیم، که از دیرباز، کار ما فراری دادن دشمن بوده است.
و اگر هم به ظاهر مغلوب شویم، [چون حق با ماست،] هیچ وقت، شکستخورده نیستیم.
عادت و خوی ما ترس نیست؛ لیکن
اجَلهای ما و طعمۀ (حکومت) دیگران، رسیده است.
[سپس فرمود:] آگاه باشید که پس از این، جز به اندازۀ سوار شدن بر اسبی نمیگذرد تا این که آسیای شما [اندکی] بچرخد! این، عهدی است که پدرم از جدّم برایم نقل کرده است. «پس کار و شریکان خود را گِرد آورید».(1)
. یونس: آیۀ 71.
«و همگی با من، نیرنگ کنید. سپس، مهلتم ندهید که من بر خداوند، پروردگار من و شما، توکّل کردهام؛ و هیچ جنبدهای نیست، جز آن که اختیارش به دست اوست. بیتردید، پروردگارم بر راهی راست است».(2)خدایا! بارش آسمان را از آنان، باز دار و سالهای [قحطی] مانند سالهای یوسف علیه السلام را برای آنان، پیش آور و غلام ثقیف را بر آنان، مسلّط ساز تا جرعههای مرگ را بر آنان بچشانَد و هیچ کس از آنان را فرو نگذارد و برای هر کشتهای، کشتهای [بگیرد] و برای هر ضربتی، ضربتی [بزند] و برای من و دوستان و خاندان و پیروانم، از آنان انتقام گیرد، که آنان، ما را فریفتند و تکذیب کرده، وا نهادند. تویی پروردگار ما. تنها بر تو توکّل میکنیم و به سوی تو، باز میگردیم، و بازگشت آخرین هم به سوی توست».(3)
خود باز گشت. میدیدم که آنان، نزدیک به صد مرد بودند: پنج تن فرزندان علی بن ابی طالب، شانزده تن از بنی هاشم، یک نفر همپیمانشان از بنی سُلَیم، یک تن همپیمانانشان از بنی کِنانه و نیز فرزند عمر بن زیاد.(1)
. أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام یُکَلِّمُ مَن بَعَثَ إلَیهِ ابنُ زِیادٍ، قالَ: وإنّی لَأَنظُرُ إلَیهِ، وعَلَیهِ جُبَّةٌ مِن بُرودٍ، فَلَمّا کَلَّمَهُمُ انصَرَفَ، فَرَماهُ رَجُلٌ مِن بَنی تَمیمٍ - یُقالُ لَهُ: عُمَرُ الطُّهَوِیُّ - بِسَهمٍ، فَإِنّی لَأَنظُرُ إلَی السَّهمِ بَینَ کَتِفَیهِ مُتَعَلِّقاً فی جُبَّتِهِ، فَلَمّا أبَوا عَلَیهِ رَجَعَ إلی مَصافِّهِ، وإنّی لَأَنظُرُ إلَیهِم وإنَّهُم لَقَریبٌ مِن مِئَةِ رَجُلٍ، فیهِم لِصُلبِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام خَمسَةٌ، ومِن بَنی هاشِمٍ سِتَّةَ عَشَرَ، ورَجُلٌ مِن بَنی سُلَیمٍ حَلیفٌ لَهُم، ورَجُلٌ مِن بَنی کِنانَةَ حَلیفٌ لَهُم، وَابنُ عُمَرَ بنِ زِیادٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 392، البدایة و النهایة: ج 8 ص 171).
عمر را فرا خواندند؛ ولی دوست نداشت که به دیدار حسین علیه السلام بیاید. حسین علیه السلام به عمر فرمود: «تو مرا میکُشی و میپنداری که بینَسَب فرزندِ بینَسَب، حکومت سرزمینهای ری و گرگان را به تو خواهد داد؟! به خدا سوگند که هرگز به کام خود، نخواهی رسید و این، حتمی و تمام شده است! هر چه میخواهی، بکن که تو پس از من، نه در دنیا شادمان خواهی بود، نه در آخرت. گویی میبینم که سرت را بر نِی، در کوفه نصب کردهاند و کودکان، آن را هدف سنگپرانی خود نمودهاند».
عمر بن سعد، از سخن حسین علیه السلام خشمناک شد. از ایشان، روی گردانْد و یارانش را ندا داد که: منتظر چه هستید؟ همگی حمله کنید که یک لقمه است!(2)
فَغَضِبَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ مِن کَلامِهِ، ثُمَّ صَرَفَ وَجهَهُ عَنهُ، ونادی بِأَصحابِهِ: ما تَنتَظِرونَ بِهِ؟ احمِلوا بِأَجمَعِکُم، إنَّما هِیَ اکلَةٌ واحِدَةٌ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 2 ص 8؛ الحدائق الوردیّة: ج 1 ص 119).
حسین علیه السلام به او فرمود: «ای بدبخت! تو پس از من، جز اندکی از گندم عراق، نخواهی خورد.
1) (1)
2) (2) . قالَ [الحُسَینُ] علیه السلام: أینَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ؟ ادعوا لی عُمَرَ، فَدُعِیَ لَهُ، وکانَ کارِهاً لا یُحِبُّ أن یَأتِیَهُ، فَقالَ: یا عُمَرُ، أنتَ تَقتُلُنی وتَزعُمُ أن یُوَلِّیَکَ الدَّعِیُّ بنُ الدَّعِیِّ بِلادَ الرَّیِّ وجُرجانَ؟ وَاللّهِ، لا تَتَهَنَّأُ بِذلِکَ أبدَاً، عَهدٌ مَعهودٌ، فَاصنَع ما أنتَ صانِعٌ؛ فَإِنَّکَ لا تَفرَحُ بَعدی بِدُنیا ولا آخِرَةٍ، وکَأَنّی بِرَأسِکَ عَلی قَصَبَةٍ قَد نُصِبَ بِالکوفَةِ، یَتَراماهُ الصِّبیانُ، ویَتَّخِذونَهُ غَرَضاً بَینَهُم.
پس به فکر آنچه برای خود برگزیدهای، باش».(1)
. أمَرَ [الحُسَینُ علیه السلام] أصحابَهُ بِالقِتالِ، فَقالَ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ لَعَنَهُ اللّهُ: یا أبا عَبدِ اللّهِ، لِمَ لا تَنزِلُ عَلی حُکمِ الأَمیرِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ؟
فَقالَ لَهُ: یا شَقِیُّ! إنَّکَ لا تَأکُلُ مِن بُرِّ العِراقِ بَعدی إلّاقَلیلاً، فَشَأنَکَ ومَا اختَرتَهُ لِنَفسِکَ (إثبات الوصیّة: ص 177).
او آن را نزدیکتر آورد. سپس عمر، تیرش را در چلّۀ کمانش نهاد و آن را انداخت و گفت:
گواهی دهید که من، نخستین تیر را انداختم.
سپس لشکر، تیر انداختند و درگیر شدند.(2)
آن گاه، تیرها از سوی آنان، مانند قطرههای باران، باریدن گرفت. امام حسین علیه السلام به یارانش فرمود: «خدایتان رحمت کند! به سوی مرگی که چارهای ندارد، برخیزید که این تیرها، پیکهای این قوم به سوی شماست».
آن دو گروه، ساعتی با هم جنگیدند و به یکدیگر حمله کردند تا این که گروهی از یاران حسین علیه السلام، کشته شدند.(3)
فَقالَ علیه السلام لِأَصحابِهِ: قوموا رَحِمَکُمُ اللّهُ إلَی المَوتِ الَّذی لا بُدَّ مِنهُ؛ فَإِنَّ هذِهِ السِّهامَ رُسُلُ القَومِ إلَیکُم.
فَاقتَتَلوا ساعَةً مِنَ النَّهارِ حَملَةً وحَملَةً، حَتّی قُتِلَ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام جَماعَةٌ (الملهوف: ص 158؛ الفتوح: ج 5 ص 100).
حسین علیه السلام [به یارانش] فرمود: «به سوی مرگی که چارهای از آن نیست، برخیزید».
یاران، همگی برخاستند و دو لشکر به هم در آویختند. پیادگان، از سوارانْ متمایز شدند
1) (1)
2) (2) . ونادی عُمَرُ بنُ سَعدٍ: یا ذُوَیدُ، أدنِ رایَتَکَ، فَأَدناها، ثُمَّ وَضَعَ سَهمَهُ فی کَبِدِ قَوسِهِ، ثُمَّ رَمی، وقالَ: اشهَدوا أنّی أوَّلُ مَن رَمی! ثُمَّ ارتَمَی النّاسُ وتَبارَزوا (الإرشاد: ج 2 ص 101؛ تاریخ الطبری: ج 5 ص 429).
3) (3) . فَتَقَدَّمَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ، ورَمی نَحوَ عَسکَرِ الحُسَینِ علیه السلام بِسَهمٍ، وقالَ: اشهَدوا لی عِندَ الأَمیرِ أنّی أوَّلُ مَن رَمی، وأقبَلَتِ السِّهامُ مِنَ القَومِ کَأَنَّهَا القَطرُ.
و درگیری، بالا گرفت و غبار برخاست تا آن جا که پرتو خورشید، پوشیده شد و از نیزههای سخت، خون چکید و صدای کوبیده شدن شمشیر بر کاسۀ سر، تا به آسمان رسید.(1)
. رَمی عُمَرُ بنُ سَعدٍ إلی أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام، وقالَ: اشهَدوا لی عِندَ الأَمیرِ أنّی أوَّلُ مَن رَمی!
فَقالَ علیه السلام: قوموا إلَی المَوتِ الَّذی لا بُدَّ مِنهُ، فَنَهَضوا جَمیعاً، وَالتَقَی العَسکَرانِ، وَامتازَ الرَّجّالَةُ مِنَ الفُرسانِ، وَاشتَدَّ الصِّراعُ، وخَفِیَ لِإِثارَةِ العِثیَرِ الشُّعاعُ، وَالسَّمهَرِیَّةُ تَرعُفُ نَجیعاً، وَالمَشرَفِیَّةُ یُسمَعُ لَها فِی الهامِ رَقیعاً (مثیر الأحزان: ص 56).
سپس تیرش را در چلّۀ کمانش گذاشت و آن را انداخت و گفت: نزد امیر، شهادت دهید که من، نخستین تیرانداز بودم.
یارانش نیز همگی و به یکباره و دستهجمعی، تیر انداختند؛ و هیچ یک از یاران حسین علیه السلام نبود که تیری از تیراندازی آنان به او نرسیده باشد....
هنگامیکه اینگونه تیراندازی کردند، یاران حسین علیه السلام کاهش یافتند و از ایشان، کسانی ماندند که در جنگ تن به تن، یاد میشوند. [در این تیراندازی] بیش از پنجاه تن از آنان، کشته شدند.(2)
فَلَمّا رَمَوهُم هذِهِ الرَّمیَةَ قَلَّ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام، فَبَقِیَ فی هؤُلاءِ القَومِ الَّذینَ یُذکَرونَ فِی المُبارَزَةِ، وقَد قُتِلَ مِنهُم ما یُنیفُ عَلی خَمسینَ رَجُلاً (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 2 ص 8؛ بحار الأنوار: ج 45 ص 12).
حسین علیه السلام به یارانش فرمود: «ای مردم! این [تیرها]، پیکهای این قوم به سوی شما هستند.
به سوی مرگی که گریزی از آن نیست، برخیزید».
یاران حسین علیه السلام، برجستند و از درِ خَندَقشان، بیرون آمدند. آنان، 32 سوار و چهل پیاده بودند و دشمن، 22 هزار تن، بی کم و کاست بودند. به یکدیگر، حمله بُردند و ساعتی از روز را در یک حمله، با هم جنگیدند تا آن که بیش از پنجاه تن از یاران حسین علیه السلام، کشته شدند. رحمت خدا بر ایشان باد!(3)
1) (1)
2) (2) . زَحَفَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ، فَنادی غُلامَهُ دُرَیداً: قَدِّم رایَتَکَ یا دُرَیدُ، ثُمَّ وَضَعَ سَهمَهُ فی کَبِدِ قَوسِهِ، ثُمَّ رَمی بِهِ، وقالَ: اشهَدوا لی عِندَ الأَمیرِ أنّی أوَّلُ مَن رَمی! فَرَمی أصحابُهُ کُلُّهُم بِأَجمَعِهِم فی أثَرِهِ رَشقَةً واحِدَةً، فَما بَقِیَ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام أحَدٌ إلّاأصابَهُ مِن رَمیَتِهِم سَهمٌ....
3) (3) . تَقَدَّمَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ حَتّی وَقَفَ قُبالَةَ الحُسَینِ علیه السلام عَلی فَرَسٍ لَهُ، فَاستَخرَجَ سَهماً، فَوَضَعَهُ فی کَبِدِ القَوسِ، ثُمَّ قالَ: -
حسین علیه السلام، یکی پس از دیگری، با دستهها و حتّی افراد آنان، گفتگو کرد؛ ولی آنان میگفتند: ما نمیفهمیم چه میگویی!
حسین علیه السلام به یارانش روی آورد و گفت: «اینان، جز مرا نمیخواهند و شما، آنچه را به عهده داشتید، به انجام رساندید. آزادید که بروید».
آنان گفتند: به خدا سوگند که نمیرویم - ای فرزند پیامبر خدا - تا جانمان را سپرِ جان تو کنیم.
جزایشان، نیکی باد!(1)
فَأَقبَلَ عَلی أصحابِهِ، فَقالَ: إنَّ القَومَ لَیسوا یَقصِدونَ غَیری، وقَد قَضَیتُم ما عَلَیکُم، فَانصَرِفوا، فَأَنتُم فی حِلٍّ.
فَقالوا: لا وَاللّهِ یَابنَ رَسولِ اللّهِ، حَتّی تَکونَ أنفُسُنا قَبلَ نَفسِکَ، فَجَزاهُمُ الخَیرَ (تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 244).
کامل الزیارات - به نقل از حَلَبی -: شنیدم که امام صادق علیه السلام میفرماید: «حسین علیه السلام، نماز صبح را با یارانش خواند و سپس به آنان، رو کرد و فرمود: "خداوند، اجازه داده که شما کُشته شوید. پس شکیب ورزید"».(2)
کامل الزیارات - به نقل از حسین بن ابی علا، از امام صادق علیه السلام -: حسین بن علی علیه السلام، در روز حادثه (عاشورا)، به یارانش فرمود: «گواهی میدهم که اجازۀ کشته شدن شما، داده شده است. پس، از خدا پروا کنید و شکیب ورزید».(3)
1) (1) . لَمّا کانَ مِنَ الغَدِ خَرَجَ [الحُسَینُ علیه السلام] فَکَلَّمَ القَومَ، وعَظَّمَ عَلَیهِم حَقَّهُ، وذَکَّرَهُمُ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ ورَسولَهُ، وسَأَلَهُم أن یُخَلّوا بَینَهُ وبَینَ الرُّجوعِ، فَأَبَوا إلّاقِتالَهُ، أو أخذَهُ حَتّی یَأتوا بِهِ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ، فَجَعَلَ یُکَلِّمُ القَومَ بَعدَ القَومِ وَالرَّجُلَ بَعدَ الرَّجُلِ، فَیَقولونَ: ما نَدری ما تَقولُ.
2) (2) . سَمِعتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام یَقولُ: إنَّ الحُسَینَ علیه السلام صَلّی بِأَصحابِهِ الغَداةَ، ثُمَّ التَفَتَ إلَیهِم، فَقالَ: إنَّ اللّهَ قَد أذِنَ فی قَتلِکُم، فَعَلَیکُم بِالصَّبرِ (کامل الزیارات: ص 152 ح 187، بحار الأنوار: ج 45 ص 86 ح 20).
3) (3) . إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قالَ لِأَصحابِهِ یَومَ اصیبوا: أشهَدُ أنَّهُ قَد اذِنَ فی قَتلِکُم، فَاتَّقُوا اللّهَ وَاصبِروا (کامل الزیارات: ص 152 ح 185 و ص 153 ح 189، بحار الأنوار: ج 45 ص 86 ح 19 و ص 87 ح 22).
«خداوند عز و جل، به کشته شدن شما و من در امروز، اجازه داده است. بر شما باد شکیب ورزیدن و جهاد کردن!».(1)
. فَلَمّا صافَّهُ لِلحَربِ [أیِ ابنُ زِیادٍ لِحَربِ الحُسَینِ علیه السلام] صَلَّی الحُسَینُ علیه السلام بِأَصحابِهِ الغَداةَ، ورُوِیَ: أنَّهُ کانَ ذلِکَ مِن یَومِ العاشِرِ مِنَ المُحَرَّمِ، سَنَةَ إحدی وسِتّینَ، قامَ خَطیباً، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، وقالَ لِأَصحابِهِ: إنَّ اللّهَ عز و جل قَد أذِنَ فی قَتِلکُمُ الیَومَ وقَتلی، وعَلَیکُم بِالصَّبرِ وَالجِهادِ (إثبات الوصیّة: ص 176).
1) (1)
معروف است که در حملۀ نخست سپاه کوفه به یاران امام حسین علیه السلام، شماری از اصحاب امام علیه السلام - که تعداد آنها بیش از پنجاه نفر برآورد شده است - به شهادت رسیدهاند، تا آن جا که ابن شهر آشوب، در کتاب المناقب، شهدای حملۀ اوّل را «حدود چهل تن» میداند و از 28 نفرِ آنان نیز به نام، یاد میکند:
یاران کُشته شدۀ حسین علیه السلام در حملۀ نخست، اینان بودند: نَعیم بن عَجْلان، عِمران بن کعب بن حارث اشجَعی، حنظلة بن عمرو شَیبانی، قاسِط بن زُهَیر، کِنانة بن عتیق، عمرو بن مشیعَه، ضَرغامة بن مالک، عامر بن مُسلم، سیف بن مالک نُمَیری، عبد الرحمان ارحَبی، مُجَمّع عائِذی، حَباب بن حارث، عمرو جَندَعی، حَلّاس بن عمرو راسِبی، سَوّار بن ابی عُمَیر فَهْمی، عمّار بن ابی سَلامۀ دالانی، نُعمان بن عمرو راسِبی، زاهر بن عمرو، غلام ابن حَمِق، جَبَلة بن علی، مسعود بن حَجّاج، عبد اللّه بن عُروۀ غِفاری، زُهَیر بن بِشْر خَثعَمی، عمّار بن حَسّان، عبد اللّه بن عُمَیر، مُسلم بن کثیر، زُهَیر بن سُلَیم، عبد اللّه و عبید اللّه، دو پسر زید بصری، همچنین ده تن از غلامان حسین علیه السلام و دو تن از غلامان امیر مؤمنان علیه السلام.(1)
. المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 113. نیز، ر. ک: بحار الأنوار: ج 45 ص 64.
به نظر میرسد که نخستین منبعی که به شهادت حدود پنجاه تن از اصحاب امام حسین علیه السلام در حملۀ سپاه کوفه اشاره کرده، الفتوح ابن اعثم است که پس از اشاره به نخستین حمله (تیراندازی سپاه کوفه) به یاران امام علیه السلام مینویسد:
فَاقتَتَلوا ساعَةً مِنَ النَّهارِ، حَملَةً واحِدَةً، حَتّی قُتِلَ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام نَیِّفٌ وخَمسونَ رَجُلاً.(2)
سپس ساعتی از روز را در یک حمله، با هم جنگیدند تا آن که بیش از پنجاه تن از یاران حسین علیه السلام کشته شدند.
تأمل در گزارش ابن اعثم، نشان میدهد که مقصود، این است که کشته شدن حدود پنجاه تن از اصحاب امام علیه السلام، در اثنای جنگ و در بخشی از روز عاشورا اتّفاق افتاده است، نه آن که آنها در
حملۀ اوّل، کشته شده باشند؛ اما خوارزمی،(1)
. گفتنی است که بخش مهمی از مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، از کتاب الفتوح ابن اعثم، اخذ شده است.
بدون توجه به مفهوم دقیق کلام ابن اعثم، این ماجرا را به گونهای دیگر برداشت کرده و پس از گزارش حملۀ اوّل در ادامه آورده است:فَلَمّا رَمَوهُم هذِهِ الرَّمیَةَ قَلَّ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام، فَبَقِیَ فی هؤُلاءِ القَومِ الَّذینَ یُذکَرونَ فِی المُبارَزَةِ، وقَد قُتِلَ مِنهُم ما یُنیفُ عَلی خَمسینَ رَجُلاً.(2)
هنگامی که این گونه تیراندازی کردند، یاران حسین علیه السلام کاهش یافتند و از ایشان، کسانی ماندند که در جنگ تن به تن، یاد میشوند. [در این تیراندازی] بیش از پنجاه تن از آنان، کشته شدند.
و در ادامۀ این نوع گزارشها، همانطور که اشاره شد، ابن شهر آشوب نیز نام 28 تن را به عنوان شهدای حملۀ اوّل، مطرح کرده است، که ظاهراً صحیح نیست؛ زیرا:
اولاً، در منابع کهن، سخنی از شهدای حملۀ اوّل، بدین گونه دیده نمیشود و سخن ابن اعثم، هیچ دلالتی بر این معنا ندارد؛ بلکه همان طور که اشاره شد، برخلاف آن، دلالت دارد.
ثانیاً، منابع قابل استناد، مانند الإرشاد مفید و تاریخ الطبری، تنها تیراندازی گروهیِ دشمن رابه عنوان «حملۀ اول» گزارش کردهاند و اشاره به شهیدی در این حمله ندارند؛ بلکه در ادامۀ گزارش خود، پیروزیهای یاران امام علیه السلام در حملۀ تن به تن را گزارش کردهاند که موجب میشود سپاه دشمن، این گونه مبارزه (تن به تن) را متوقف کند و به صورت جمعی بر سپاه امام علیه السلام حملهور شوند.
ثالثاً، نکتۀ مهم، این که طبق برخی از همین گزارشها، سپاهیان امام علیه السلام 72 نفر بودهاند. بنا بر این، اگر پنجاه تن آنها در اثر تیر باران حملۀ اوّلْ شهید شده باشند، افراد باقیمانده، آن اندازه نیستند که قابل آرایش نظامی باشند، و چگونه این گروه اندک میتوانست تا عصر عاشورا مقاومت نماید؟ وانگهی، اگر سپاه دشمن میتوانست در اثر تیرباران، در یک لحظه و در یک حمله پنجاه تن از یاران امام علیه السلام را از بین ببرد، قطعاً میتوانست با ادامۀ تیر باران، در مدتی کوتاه، جنگ را به سرانجام برسانَد و دیگر نیاز به جنگ تن به تن یا حمله گروهی نبود.
بر این اساس، آنچه دربارۀ شهدای حملۀ اوّل، خصوصاً در المناقب ابن شهرآشوب آمده، ظاهراً قابل قبول نیست.
در شماری از روایاتی که گذشت، به نقل از امام حسین علیه السلام آمده که ایشان، صبح عاشورا، ضمن دعوت کردن یاران خود به شکیبایی و مقاومت، فرمود:
إنَّ اللّهَ عز و جل قَد أذِنَ فی قَتلِکُمُ الیَومَ وقَتلی.(1)
. ر. ک: ص 831 ح 874 و ح 872 و 873.
خداوند عز و جل امروز به کشتن شدن شما و من، اجازه داد.
با ملاحظۀ این گونه روایات، این پرسش پیش میآید که: مقصود از اذن الهی در کشته شدن امام علیه السلام و یارانش چیست؟
پاسخ، این است که اذن الهی، بر دو گونه است:
بدین معنا که در نظام قانونگذاری (تشریعی)، در مواردی، خداوند متعال، اجازه میدهد که انسان، کاری را انجام دهد، و در مواردی نیز اجازه نمیدهد.
بیتردید، کشته شدن امام علیه السلام و یارانش، سرآمد محرّمات تشریعی الهی است. بنا بر این، مقصود از «اذن» در روایاتی که ملاحظه شد، قطعاً اذن تشریعی نیست.
مقصود از اذن تکوینی، این است که تحقّق هر پدیده در جهان، منوط به اجازۀ تکوینی آفریدگار جهان است. توضیح مطلب، این که در نظام آفرینش، هر پدیده، علّت خاصّی دارد که تنها از مجرای آن، قابل تحقّق است؛ امّا تأثیر اسباب در مُسبّبات، منوط به اذن الهی است؛ یعنی برای نمونه، تا خدا نخواهد، آتش نمیسوزانَد، چنان که آتش نمرود، ابراهیم علیه السلام را نسوزانْد. همچنین تا خدا نخواهد، کارد نمیبُرَد، چنان که کاردِ ابراهیم علیه السلام، گلویِ اسماعیل علیه السلام را نبُرید، و این، معنایِ «توحید افعالی» است.
بر این اساس، مقتضای آزادی انسان، امکان داشتن اجتماع اذن تکوینی الهی و نهی تشریعیِ اوست؛ زیرا در غیر این صورت، مخالفت با نهی تشریعی، امکانپذیر نخواهد بود، و این، به معنای آزادی نداشتن انسان در انتخاب یکی از دو راه سعادت و شقاوت است.
1) (1)
بنا بر این، سخن امام حسین علیه السلام در مورد اذن خداوند متعال در کُشته شدن او و یارانش، اشاره به این آیۀ شریف است که «ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ؛1 هیچ ناگواریای به شما نمیرسد، مگر به فرمان خداست»، مقصود از آن نیز اذن تکوینی الهی در حادثۀ خونین کربلاست.
بدین سان، امام علیه السلام با این سخن، میخواهد به یاران خود بگوید که تقدیر حکیمانۀ خداوند، این است که ما همگی، امروز، در راه انجام وظیفه، شهید شویم. از این رو، باید در برابر این مصیبت، شکیبایی پیشه سازیم و تسلیم تقدیر الهی و راضی به قضای او باشیم.
تاریخ الطبری - به نقل از محمّد بن قیس -: هنگامی که یاران حسین علیه السلام، فراوانیِ دشمن را دیدند و دانستند که نمیتوانند آنان را از دست یافتن به حسین علیه السلام و خودشان باز بدارند، در کشته شدن پیشِ روی او، با هم مسابقه دادند.(2)
الملهوف: یاران حسین علیه السلام، برای کشته شدن پیشِ رویش، شتاب میورزیدند و آن گونه شدند که این شعر میگوید:
گروهی که چون برای دفع پیشامدها، فرا خوانده میشوند
و لشکر، یا نیزه خوردهاند، یا قامت شکستهاند
آنان، قلبهایشان را روی زرههایشان پوشیدهاند و
برای رفتن جانهایشان، شتاب میکنند.(3)
قَومٌ إذا نودوا لِدَفعِ مُلِمَّةٍ وَالخَیلُ بَینَ مُدَعَّسٍ ومُکَردَسِ
لَبِسُوا القُلوبَ عَلَی الدُّروعِ کَأَنَّهُم یَتَهافَتونَ إلی ذَهابِ الأَنفُسِ
(الملهوف: ص 66 /طبعة أنوار الهدی، عمدة الطالب: ص 357).
1) (1)
. شِعارُنا: «یا مُحَمَّدُ، یا مُحَمَّدُ»، وشِعارُنا یَومَ بَدرٍ: «یا نَصرَ اللّهِ اقتَرِب اقتَرِب»، وشِعارُ المُسلِمینَ یَومَ احُدٍ: «یا نَصرَ اللّهِ اقتَرِب»... وشِعارُ الحُسَینِ علیه السلام: «یا مُحَمَّدُ» وشِعارُنا: «یا مُحَمَّدُ» (الکافی: ج 5 ص 47 ح 1، بحار الأنوار: ج 19 ص 163 ح 1).
2) (2) . لَمّا رَأی أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام أنَّهُم قَد کُثِروا، وأنَّهُم لا یَقدِرونَ عَلی أن یَمنَعوا حُسَیناً علیه السلام ولا أنفُسَهُم، تَنافَسوا فی أن یُقتَلوا بَینَ یَدَیهِ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 442، أنساب الأشراف: ج 3 ص 404).
3) (3) . جَعَلَ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام یُسارِعونَ إلَی القَتلِ بَینَ یَدَیهِ، و کانوا کَما قیلَ فیهِم:
آن هنگام که آنان، نیزهها را به جان میخرند و کار را به پایان میبرند
شیران بیشهها هم از ترس، میگریزند.
زرهپوشانی که سنگِ زیرین میدان جنگاند، و اگر حمله ببرند
هماوردانشان، روز سخت و زیانباری خواهند داشت.
وقتی پا در میدان نبرد مینهند
وعدهگاهشان، محلّ دیدار در روز حَشر است.
قلبهایشان، روی زرههایشان است و همّتشان
ریخته شدن خونهایشان بر زمین است.(1)
. کانَ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام یَتَسابَقونَ إلَی القِتالِ بَینَ یَدَیهِ، و کانوا کَما قُلتُ شِعری هذا فی قُوَّتِهِم عَلَی المِصاعِ، وَالذَّبِّ عَنِ السِّبطِ وَالدِّفاعِ:
إذَا اعتَلَفوا سُمرَ الرِّماحِ وتَمَّموا اُسودُ الشَّری فَرَّت مِنَ الخَوفِ وَالذَّعرِ
کُماةُ رَحَی الحَربِ العَوانِ وإن سَطَوا فَأَقرانُهُم یَومَ الکَریهَةِ فی خَسرِ
إذا أثبَتوا فی مَأزَقِ الحَربِ أرجُلاً فَمَوعِدُهُم مِنهُ إلی مُلتَقَی الحَشرِ
قُلوبُهُم فَوقَ الدُّروعِ وهَمُّهُم ذَهابُ النُّفوسِ السّائِلاتِ عَلَی البَثرِ
(مثیر الأحزان: ص 67).
البدایة و النهایة - به نقل از ابو جَناب -: آن روز (عاشورا)، نبرد تن به تن میان دو دسته، فراوان شد و پیروزی، با یاران حسین علیه السلام بود؛ زیرا قوّتشان بیشتر بود و دست از جان، شُسته بودند و هیچ نگهدارندهای جز شمشیرهایشان نداشتند. از این رو، یکی از فرماندهان به عمر بن سعد پیشنهاد داد که دیگر نبرد تن به تن نکنند.(2)
تاریخ الطبری - به نقل از یحیی بن هانی بن عُروه -: هنگامی که کشتههای لشکر عمر بن سعد [در جنگ تن به تن] بسیار شد، عمرو بن حجّاج، بانگ زد: ای احمقها! آیا میدانید با چه کسانی میجنگید؟ سواران این دیار، قومی دست از جان شُستهاند. هیچ یک از شما به هماوردیِ آنان، در نیاید که آنان، اندک اند و نمیپایند. به خدا سوگند، اگر تنها سنگ به آنان بزنید، آنها را از پای در میآورید.
عمر بن سعد گفت: درست گفتی. نظر [درست]، نظر توست.
آن گاه، به سوی لشکرش فرستاد و بر ایشان حکم کرد که هیچ کدامشان با هیچ یک از آنها، نبرد تن به تن نکنند.(1)
. صاحَ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ بِالنّاسِ [لَمَّا استَحَرَّ القَتلُ بِجَیشِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ]: یا حَمقی! أتَدرونَ مَن تُقاتِلونَ؟ فُرسانَ المِصرِ، قَوماً مُستَمیتینَ، لا یَبرُزَنَّ لَهُم مِنکُم أحَدٌ، فَإِنَّهُم قَلیلٌ وقَلَّما یَبقَونَ، وَاللّهِ، لَو لَم تَرموهُم إلّابِالحِجارَةِ لَقَتَلتُموهُم.
فَقالَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ: صَدَقتَ، الرَّأیُ ما رَأَیتَ. وأرسَلَ إلَی النّاسِ یَعزِمُ عَلَیهِم ألّا یُبارِزَ رَجُلٌ مِنکُم رَجُلاً مِنهُم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 435، أنساب الأشراف: ج 3 ص 400).
آن گاه، عمر بن سعد، بانگ زد و آنان، به جایگاههایشان، باز گشتند.(2)
گفت: چارهای نبود! اگر تو نیز آن جایی بودی که ما بودیم، همین کار ما را میکردی. گروهی بر ما تاختند که دستانشان، در قبضۀ شمشیرهایشان بود، بهسان شیرهای دَرَنده؛ سواران را از چپ و راست، در هم میشکستند و خود را در دلِ مرگ میانداختند؛ امان را نمیپذیرفتند و به مال، رغبتی نداشتند و هیچ چیز، مانع آنان از ورود به دریاهای مرگ یا تسلّط بر تخت فرمانروایی نبود. اگر ما لحظهای دستْ نگاه میداشتیم، همۀ لشکر را از دَم تیغ میگذراندند. پس ما چه میتوانستیم بکنیم، ای بیمادر!(3)
امّا این اقدام، جز بر هجوم و جسارت دشمنان به او نیفزود. و عمر بن سعد، حُصَین بن تمیم را فرا
1) (1)
2) (2) . فَقالَ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ: یا حَمقی! أتَدرونَ مَن تُقاتِلونَ مُبارَزَةً؟ فُرسانَ الحَرِّ، وقَوماً مُستَمیتینَ، فَصاحَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ، فَرَجَعوا إلی مَواقِفِهِم (مثیر الأحزان: ص 60).
3) (3) . قیلَ لِرَجُلٍ شَهِدَ یَومَ الطَّفِّ مَعَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ: وَیحَکَ! أقَتَلتُم ذُرِّیَّةَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله؟ فَقالَ: عَضَضتُ بِالجَندَلِ؛ إنَّکَ لَو شَهِدتَ ما شَهِدنا لَفَعَلتَ ما فَعَلنا، ثارَت عَلَینا عِصابَةٌ، أیدیها فی مَقابِضِ سُیوفِها کَالاُسودِ الضّارِیَةِ، تَحطِمُ الفُرسانَ یَمیناً وشِمالاً، وتُلقی أنفُسَها عَلَی المَوتِ؛ لا تَقبَلُ الأَمانَ، ولا تَرغَبُ فِی المالِ، ولا یَحولُ حائِلٌ بَینَها وبَینَ الوُرودِ عَلی حِیاضِ المَنِیَّةِ، أوِ الاِستیلاءِ عَلَی المُلکِ؛ فَلَو کَفَفنا عَنها رُوَیداً لَأَتَت عَلی نُفوسِ العَسکَرِ بِحَذافیرِها؛ فَما کُنّا فاعِلینَ لا امَّ لَکَ؟! (شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید: ج 3 ص 263).
خواند و دستۀ زرهپوش و پانصد تیرانداز را با او همراه کرد. آنان، یاران حسین علیه السلام را تیرباران کردند تا اسبهایشان را از پای در آوردند و همۀ لشکر حسین علیه السلام، پیاده شدند و در نیمۀ روز، به شدّت و بدون توقّف جنگیدند و با نزدیک و یکجا قرار دادن خیمهها و افروختن آتش در پشتِ خود، کاری کرده بودند که فقط از یک جبهه، امکان رویارویی با آنها بود.
عمر سعد، به تخریب خیمهها و سنگرهایشان فرمان داد که با نیزهها و شمشیرهای خود، آنها را دریدند و شمر، از جناح چپ، یورش بُرد تا آن جا که با نیزهاش به خیمۀ حسین علیه السلام زد و فریاد کشید: برایم آتش بیاورید تا این خیمه را با اهلش بسوزانم!
شیوَن و وِلوِله، میان زنان برخاست و از خیمه، بیرون دویدند. حسین علیه السلام فرمود: «وای بر تو! آیا آتش میخواهی تا خیمهام را با اهلم بسوزانی؟».(1)
. رَکِبَ الحُسَینُ علیه السلام دابَّةً لَهُ، ووَضَعَ المُصحَفَ فی حِجرِهِ بَینَ یَدَیهِ، فَما زادَهُم ذلِکَ إلّاإقداماً عَلَیهِ، ودَعا عُمَرُ بنُ سَعدٍ الحُصَینَ بنَ تَمیمٍ، فَبَعَثَ مَعَهُ المُجَفَّفَةَ وخَمسَمِئَةٍ مِنَ المُرامِیَةِ، فَرَشَقُوا الحُسَینَ علیه السلام وأصحابَهُ بِالنَّبلِ حَتّی عَقَروا خُیولَهُم، فَصاروا رَجّالَةً کُلُّهُم، وَاقتَتَلوا نِصفَ النَّهارِ أشَدَّ قِتالٍ وأبرَحَهُ، وجَعَلوا لا یَقدِرونَ عَلی إتیانِهِم إلّامِن وَجهٍ واحِدٍ؛ لِاجتِماعِ أبنِیَتِهِم وتَقارُبِها، ولِمَکانِ النّارِ الَّتی أوقَدوها خَلفَهُم.
وأمَرَ عُمَرُ بِتَخریقِ أبنِیَتِهِم وبُیوتِهِم، فَأَخَذوا یُخرِقونَها بِرِماحِهِم وسُیوفِهِم، وحَمَلَ شِمرٌ فِی المَیسَرَةِ حَتّی طَعَنَ فُسطاطَ الحُسَینِ علیه السلام بِرُمحِهِ، ونادی: عَلَیَّ بِالنّارِ حَتّی احرِقَ هذَا البَیتَ عَلی أهلِهِ، فَصِحنَ النِّساءُ ووَلوَلنَ، وخَرَجنَ مِنَ الفُسطاطِ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: وَیحَکَ، أتَدعو بِالنّارِ لِتُحرِقَ بَیتی عَلی أهلی؟ (أنساب الأشراف: ج 3 ص 401).
تاریخ الطبری - به نقل از غلام عبد الرحمان بن عبد ربّه انصاری -: حسین علیه السلام بر مَرکبش سوار شد و قرآنی خواست و آن را جلوی خود گذاشت. یارانش، به شدّت، پیشِ روی او میجنگیدند.(2)
تاریخ الطبری - به نقل از زُبَیدی -: یاران حسین علیه السلام، به شدّت با آنان جنگیدند و پیوسته، سواران آنها - که تنها 32 تن بودند - حمله میبردند، و به هیچ سو حمله نمیبردند، جز آن که سپاه کوفه را میشکافتند. هنگامی که عَزرَة بن قیس، فرمانده سواران کوفه، دید که سواران از هر سو از هم باز و شکافته میشوند، عبد الرحمان بن حِصن را به سوی عمر بن سعد فرستاد و گفت: آیا آنچه را سوارانم، امروز از این تعداد کم میکِشند، میبینی؟! پیادگان و تیراندازان را به سوی ایشان، روانه کن....
عمر بن سعد، حُصَین بن تمیم(3)را فرا خواند و دستۀ زرهپوش و پانصد تیرانداز را با او روانه کرد. آنان، تا نزدیکی حسین علیه السلام و یارانش، جلو آمدند و آنان را تیرباران کردند. طولی نکشید که
اسبهایشان را از پای در آوردند و همگی آنان، پیاده گشتند.(1)
. وقاتَلَهُم أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام قِتالاً شَدیداً، وأخَذَت خَیلُهُم تَحمِلُ وإنَّما هُمُ اثنانِ وثَلاثونَ فارِساً، وأخَذَت لا تَحمِلُ عَلی جانِبٍ مِن خَیلِ أهلِ الکوفَةِ إلّاکَشَفَتهُ، فَلَمّا رَأی ذلِکَ عَزرَةُ بنُ قَیسٍ - وهُوَ عَلی خَیلِ أهلِ الکوفَةِ - أنَّ خَیلَهُ تَنکَشِفُ مِن کُلِّ جانِبٍ، بَعَثَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ عَبدَ الرَّحمنِ بنَ حِصنٍ، فَقالَ: أما تَری ما تَلقی خَیلی مُذُ الیَومِ مِن هذِهِ العِدَّةِ الیَسیرَةِ؟ ابعَث إلَیهِمُ الرِّجالَ وَالرُّماةَ....
ودَعا عُمَرُ بنُ سَعدٍ الحُصَینَ بنَ تَمیمٍ، فَبَعَثَ مَعَهُ المُجَفَّفَةَ وخَمسَمِئَةٍ مِنَ المُرامِیَةِ، فَأَقبَلوا حَتّی إذا دَنَوا مِنَ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ رَشَقوهُم بِالنَّبلِ، فَلَم یَلبَثوا أن عَقَروا خُیولَهُم، وصاروا رَجّالَةً کُلُّهُم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 436، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 566).
زنان، صیحه کنان، از چادر بیرون دویدند. حسین علیه السلام بر او بانگ زد: «ای پسر ذی الجوشن! تو آتش میخواهی تا خانۀ مرا با اهلم بسوزانی؟ خداوند، تو را با آتش بسوزانَد!»
نیز سلیمان بن ابی راشد، از حُمَید بن مسلم برایم نقل کرد که او گفت: به شمر بن ذی الجوشن گفتم: سبحان اللّه! این، برای تو خوب نیست. آیا میخواهی دو چیز را برای خود، گِرد آوری؟ به عذاب خدا (آتش)، عذاب کنی و کودکان و زنان را نیز بکُشی؟! به خدا سوگند، تو با کشتن مردان، امیرت را راضی میکنی!
شمر گفت: تو کیستی؟
من گفتم: تو را از هویّتم باخبر نمیکنم.
به خدا سوگند، ترسیدم که اگر مرا بشناسد، نزد سلطان به من زیان برساند.
سپس، مردی به نام شَبَث بن رِبْعی - که شمر از او بیشتر میپذیرفت -، آمد و گفت: زشتتر از این سخنت نشنیدهام و بدتر از جایگاهت ندیدهام. آیا ترسانندۀ زنها شدهای؟!
[حُمَید بن مسلم] گفت: گواهی میدهم که خجالت کشید و خواست تا باز گردد که زُهَیر بن قَین، با ده تن از یارانش، بر شمر و یارانش حمله کرد و آنان را از خیمهها، جدا ساخت و دور کرد و ابو عزّۀ ضَبابی، از یاران شمر را بر زمین زدند و کُشتند. مردم (لشکر)، به سوی آن ده تن، روی آوردند و بر آنان، غلبه کردند تا آن که یکایک یاران حسین علیه السلام را کُشتند. هنگامی که یک یا دو تن از یاران حسین علیه السلام کشته میشد، در آنان معلوم میشد؛ ولی آنها فراوان بودند و هر چه از ایشان کُشته میشد، معلوم نمیشد.(2)
هنگامی که عُروة بن قیس - که فرمانده سواران سپاه کوفه بود -، چنین دید، به عمر بن سعد پیغام داد که: آیا آنچه را سوارانم امروز از این تعداد کم میکِشند، نمیبینی؟! پیادگان و تیراندازان را به سوی آنها بفرست.
پس عمر، تیراندازان را به سوی آنان فرستاد. اسب حُرّ بن یزید، از پای در آمد. او از اسب فرود آمد و این گونه میگفت:
اگر اسبم را از پای در میآورید، من، فرزند مردی آزادهام
شجاعم، شجاعتر از شیرِ یال و کوپالدار.
و با شمشیرش، بر آنها میزد که بر سرش ریختند. ایّوب بن مُسَرِّح و مرد دیگری از سواران کوفه، در کشتن او شرکت جستند.
یاران حسین بن علی علیه السلام، به شدّت با دشمن جنگیدند تا این که ظهر شد. هنگامی که حُصَین بن نُمَیر، فرمانده تیراندازان، مقاومت یاران حسین علیه السلام را دید، یارانش را - که پانصد تیرانداز بودند -، جلو کشید و از آنان خواست تا یاران حسین علیه السلام را تیرباران کنند. آنان نیز طولی نکشید
که مَرکبهای ایشان را با تیر، از پای در آوردند و آن مردان را زخمی و پیاده کردند و مدّتی، جنگ میانشان بالا گرفت.
شمر بن ذی الجوشن، با یارانش [به پیش] آمد و زُهَیر بن قَین - که خدا، رحمتش کند - با ده مرد از یاران حسین علیه السلام، به او حمله بُردند و آنان را از خیمهها، عقب راندند. شمر بن ذی الجوشن نیز به آنان، حمله آورد و برخی از آنان را کُشت و بقیّه را به جایگاههایشان، باز گردانْد.
در این هنگام، زُهَیر بن قَین، خطاب به حسین علیه السلام، چنین سرود:
امروز، جدّت پیامبر صلی الله علیه و آله را دیدار میکنیم
و نیز حسن و علی مرتضی را
و [جعفر،] دارندۀ دو بال [در بهشت]، جوانمردِ دلیر را.
چون یاران حسین علیه السلام کم بودند، کشته شدنشان معلوم میشد؛ امّا یاران عمر بن سعد، فراوان بودند و کشته شدنشان معلوم نمیشد. جنگ و کارزار، سخت شد و کشته و زخمی در میان یاران ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام، فراوان شد تا آن که ظهر شد و حسین علیه السلام با یارانش، نماز خوف خوانْد.(1)
. تَراجَعَ القَومُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَحَمَلَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ لَعَنَهُ اللّهُ عَلی أهلِ المَیسَرَةِ، فَثَبَتوا لَهُ فَطاعَنوهُ، وحُمِلَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ مِن کُلِّ جانِبٍ، وقاتَلَهُم أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام قِتالاً شَدیداً، فَأَخَذَت خَیلُهُم تَحمِلُ، وإنَّما هِیَ اثنانِ وثَلاثونَ فارِساً، فَلا تَحمِل عَلی جانِبٍ مِن خَیلِ الکوفَةِ إلّاکَشَفَتهُ.
فَلَمّا رَأی ذلِکَ عُروَةُ بنُ قَیسٍ - وهُوَ عَلی خَیلِ أهلِ الکوفَةِ - بَعَثَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ: أما تَری ما تَلقی خَیلی مُنذُ الیَومِ مِن هذِهِ العِدَّةِ الیَسیرَةِ؟ ابعَث إلَیهِمُ الرِّجالَ وَالرُّماةَ، فَبَعَثَ عَلَیهِم بِالرُّماةِ، فَعُقِرَ بِالحُرِّ بنِ یَزیدَ فَرَسُهُ، فَنَزَلَ عَنهُ، وجَعَلَ یَقولُ:
إن تَعقِروا بی فَأَنَا ابنُ الحُرِّ أشجَعُ مِن ذی لِبَدٍ هِزَبرِ
ویَضرِبُهُم بِسَیفِهِ، وتَکاثَروا عَلَیهِ، فَاشتَرَکَ فی قَتلِهِ أیّوبُ بنُ مُسَرِّحٍ ورَجُلٌ آخَرُ مِن فُرسانِ أهلِ الکوفَةِ.
وقاتَلَ أصحابُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام القَومَ أشَدَّ قِتالٍ حَتَّی انتَصَفَ النَّهارُ، فَلَمّا رَأَی الحُصَینُ بنُ نُمَیرٍ - وکانَ عَلَی الرُّماةِ - صَبرَ أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام، تَقَدَّمَ إلی أصحابِهِ - و کانوا خَمسَمِئَةِ نابِلٍ - أن یَرشُقوا أصحابَ الحُسَینِ علیه السلام بِالنَّبلِ، فَرَشَقوهُم، فَلَم یَلبَثوا أن عَقَروا خُیولَهُم، وجَرَحُوا الرِّجالَ وأرجَلوهُم، وَاشتَدَّ القِتالُ بَینَهُم ساعَةً.
وجاءَهُم شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ فی أصحابِهِ، فَحَمَلَ عَلَیهِم زُهَیرُ بنُ القَینِ رَحِمَهُ اللّهُ فی عَشَرَةِ رِجالٍ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام، فَکَشَفَهُم عَنِ البُیوتِ، وعَطَفَ عَلَیهِم شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ، فَقَتَلَ مِنَ القَومِ، ورَدَّ الباقینَ إلی مَواضِعِهِم، وأنشَأَ زُهَیرُ بنُ القَینِ یَقولُ مُخاطِباً لِلحُسَینِ علیه السلام:
الیَومَ نَلقی جَدَّکَ النَّبِیّا وحَسَناً وَالمُرتَضی عَلِیّاً
وذَا الجَناحَینِ الفَتَی الکَمِیّا
وکانَ القَتلُ یَبینُ فی أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام؛ لِقِلَّةِ عَدَدِهِم، ولا یَبینُ فی أصحابِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ؛ لِکَثرَتِهِم، وَاشتَدَّ القِتالُ وَالتَحَمَ، وکَثُرَ القَتلُ وَالجِراحُ فی أصحابِ أبی عَبدِ اللّهِ الحُسَینِ علیه السلام إلی أن زالَتِ الشَّمسُ، فَصَلَّی الحُسَینُ علیه السلام بِأَصحابِهِ صَلاةَ الخَوفِ (الإرشاد: ج 2 ص 104، إعلام الوری: ج 1 ص 463).
1) (1)
هنگامی که عمر بن سعد، این را دید، مردانی را فرستاد تا آن خیمهها را از چپ و راستشان، ویران کنند و آنها را به محاصرۀ خود در آوردند.
یاران حسین علیه السلام، در دستههای سه، چهار نفری، میان چادرها میایستادند و به آن افرادی که به ویران کردن خیمهها و غارت آنها مشغول بودند، حمله میبُردند و هر یک از آنها را میکُشتند و یا از نزدیک به سوی او تیر میانداختند و وی را از پای در میآوردند. از این رو، عمر بن سعد، فرمان داد: خیمهها را بسوزانید؛ امّا داخل آنها نشوید و ویرانشان نکنید.
آنان، آتش آوردند و اقدام به سوزاندن آنها کردند.
حسین علیه السلام فرمود: «آنان را وا گذارید تا آنها را بسوزانند؛ چرا که اگر آنها را آتش بزنند، نمیتوانند از آنها بگذرند و به شما برسند».
همین گونه هم شد و [دشمنان] جز در یک جبهه، نتوانستند با آنها بجنگند.(1)
. وقاتَلوهُم [أیِ الحُسَینَ علیه السلام وأصحابَهُ] حَتَّی انتَصَفَ النَّهارُ، أشَدَّ قِتالٍ خَلَقَهُ اللّهُ، وأخَذوا لا یَقدِرونَ عَلی أن یَأتوهم إلّامِن وَجهٍ واحِدٍ؛ لِاجتِماعِ أبنِیَتِهِم، وتَقارُبِ بَعضِها مِن بَعضٍ.
قالَ: فَلَمّا رَأی ذلِکَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ، أرسَلَ رِجالاً یُقَوِّضونَها عَن أیمانِهِم وعَن شَمائِلِهِم؛ لِیُحیطوا بِهِم، قالَ: فَأَخَذَ الثَّلاثَةُ وَالأَربَعَةُ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام یَتَخَلَّلونَ البُیوتَ، فَیَشُدّونَ عَلَی الرَّجُلِ وهُوَ یُقَوِّضُ ویَنتَهِبُ، فَیَقتُلونَهُ ویَرمونَهُ مِن قَریبٍ ویَعقِرونَهُ، فَأَمَرَ بِها عُمَرُ بنُ سَعدٍ عِندَ ذلِکَ، فَقالَ: أحرِقوها بِالنّارِ، ولا تَدخُلوا بَیتاً ولا تُقَوِّضوهُ، فَجاءوا بِالنّارِ، فَأَخَذوا یُحرِقونَ.
فَقالَ حُسَینٌ علیه السلام: دَعوهُم فَلیُحرِقوها، فَإِنَّهُم لَو قَد حَرَّقوها لَم یَستَطیعوا أن یَجوزوا إلَیکُم مِنها، وکانَ ذلِکَ کَذلِکَ، وأخَذوا لا یُقاتِلونَهُم إلّامِن وَجهٍ واحِدٍ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 437، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 566).
یاران حسین علیه السلام، با آن که تنها 32 سوار بودند، به شدّت میجنگیدند و بر هیچ سویی از لشکر کوفه حمله نمیبُردند، جز آن که آن را میشکافتند. پس عمر بن سعد، حُصَین بن نُمَیر را با پانصد تیر انداز، فرا خواند. آنان، جلو آمدند تا به نزدیک حسین علیه السلام و یارانش رسیدند و آنان را تیرباران کردند. اندکی نگذشت که مَرکبهایشان را از پای در آوردند و با آنان جنگیدند تا ظهر، فرا رسید و کار جنگ، بالا گرفت؛ امّا یاران ابن سعد، نتوانستند جز از یک جبهه، بر آنانْ وارد شوند؛ زیرا خیمههایشان، گِرد هم و به یکدیگر، نزدیک بود.
1) (1)
از این رو، عمر بن سعد، پیادگان را فرستاد تا خیمهها را از چپ و راستشان ویران کرده، از هم جدا کنند و سپس به محاصرۀ خود در آورند؛ امّا یاران حسین علیه السلام، در دستههای سه، چهار نفری، میان خیمهها پنهان میشدند و بر هر یک از آنها که مشغول ویران کردن خیمهها و غارت آنها بود، یورش میبردند و از نزدیک، او را میزدند و میانداختند و میکُشتند.
پس عمر بن سعد، فرمان داد که خیمهها را با آتش بسوزانند. حسین علیه السلام نیز به یارانش فرمود:
«بگذارید تا آنها را بسوزانند، که اگر چنین کنند، نمیتوانند از آن بگذرند و به شما برسند».
آنها خیمهها را سوزاندند و همان گونه شد که حسین علیه السلام گفته بود.
همچنین گفته شده است: شَبَث بن رِبعی به او (ابن سعد) گفت: آیا زنان را میترسانی، مادرت، به عزایت بنشیند؟!
او نیز از کارش خجالت کشید و از آن، منصرف شد. لذا [دشمنان] جز از یک جبهه، نتوانستند با آنان بجنگند.
یاران زُهَیر بن قَین هم حمله بُردند و ابو عُذرۀ ضَبابی از یاران شمر را کُشتند.
و پیوسته، یاران حسین علیه السلام، یکی یکی کُشته میشدند و به دلیل کم بودنشان، در آنها معلوم میشد. از یاران عمر نیز، ده تن ده تن، کُشته میشدند؛ امّا چون فراوان بودند، در آنها معلوم نبود.(1)
. حَمَلَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ، فَثَبَتوا لَهُ، وقاتَلَ أصحابُ الحُسَینِ علیه السلام قِتالاً شَدیداً، وإنَّما هُمُ اثنانِ وثَلاثونَ فارِساً، فَلا یَحمِلونَ عَلی جانِبٍ مِن أهلِ الکوفَةِ إلّاکَشَفوهُ.
فَدَعا عُمَرُ بنُ سَعدٍ بِالحُصَینِ بنِ نُمَیرٍ فی خَمسِمِئَةٍ مِنَ الرُّماةِ، فَأَقبَلوا حَتّی دَنَوا مِنَ الحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ، فَرَشَقوهُم بِالنَّبلِ، فَلَم یَلبَثوا أن عَقَروا خُیولَهُم، وقاتَلوهُم حَتَّی انتَصَفَ النَّهارُ، وَاشتَدَّ القِتالُ، ولَم یَقدِر أصحابُ ابنِ سَعدٍ أن یَأتوهُم إلّامِن جانِبٍ واحِدٍ؛ لِاجتِماعِ أبنِیَتِهِم، وتَقارُبِ بَعضِها مِن بَعضٍ.
فَأَرسَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ الرِّجالَ لِیُقَوِّضُوا الأَبنِیَةَ مِن عَن شَمائِلِهِم وأیمانِهِم، لِیُحیطوا بِها، وأخَذَ الثَّلاثَةُ وَالأَربَعَةُ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام یَتَخَلَّلونَ بَینَها، فَیَشُدّونَ عَلَی الرَّجُلِ وهُوَ یُقَوِّضُ، ویَنهَبُ فَیَرمونَهُ عَن قَریبٍ، فَیَصرَعونَهُ ویَقتُلونَهُ.
فَأَمَرَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ أن یُحرِقوها بِالنّارِ، فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام لِأَصحابِهِ: دَعوهُم فَلیُحرِقوها، فَإِنَّهُم لَو فَعَلوا لَم یَجوزوا إلَیکُم مِنها، فَأَحرَقوها، وکانَ ذلِکَ کَذلِکَ.
وقیلَ: قالَ لَهُ شَبَثُ بنُ رِبعِیٍّ: أفزَعتَ النِّساءَ ثَکِلَتکَ امُّکَ! فَاستَحیا مِن ذلِکَ، وَانصَرَفَ عَنهُ، وجَعَلوا لا یُقاتِلونَهُم إلّامِن وَجهٍ واحِدٍ.
وشَدَّ أصحابُ زُهَیرِ بنِ القَینِ، فَقَتَلوا أبا عُذرَةَ الضِّبابِیَّ منِ أصحابِ شِمرٍ.
قالَ: ولا یَزالُ یُقتَلُ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام الواحِدُ وَالاِثنانِ، فَتَبَیَّنُ ذلِکَ فیهِم؛ لِقِلَّتِهِم، ویُقتَلُ مِن أصحابِ عُمَرَ العَشَرَةُ وَالعِشرونَ، فَلا یَتَبَیَّنُ ذلِکَ فیهِم؛ لِکَثرَتِهِم (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 2 ص 16).
1) (1)
بود - حمله کرد. هنگامی که به حسین علیه السلام نزدیک شد، [یاران حسین علیه السلام] بر زانوانشان نشستند و نیزههایشان را به سوی آنها، نشانه گرفتند. سواران عمرو بن حَجّاج نیز به سوی نیزهها نیامدند و خواستند که باز گردند؛ امّا یاران حسین علیه السلام به سوی آنان، تیر انداختند و چند تن از آنان را به خاک افکندند و چند تن دیگر را هم زخمی کردند.(1)
. حَمَلَ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ - وهُوَ عَلی مَیمَنَةِ النّاسِ - فِی المَیمَنَةِ، فَلَمّا أن دَنا مِن حُسَینٍ علیه السلام جَثَوا لَهُ عَلَی الرُّکَبِ، وأشرَعُوا الرِّماحَ نَحوَهُم، فَلَم تُقدِم خَیلُهُم عَلَی الرِّماحِ، فَذَهَبَتِ الخَیلُ لِتَرجِعَ، فَرَشَقوهُم بِالنَّبلِ، فَصَرَعوا مِنهُم رِجالاً، وجَرَحوا مِنهُم آخَرینَ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 430؛ الإرشاد: ج 2 ص 102).
حسین علیه السلام به او فرمود: «وای بر تو، ای حَجّاج! آیا مردم را بر ضدّ من میشورانی؟! آیا ما از دین بیرون رفتهایم و تو در آن، ماندهای؟! به زودی، هنگامی که جانهایمان از پیکرهایمان بیرون رفت، خواهید دانست که چه کسی به وارد شدن در آتش، سزاوارتر است!».(2)
فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام: وَیحَکَ یا حَجّاجُ! أعَلَیَّ تُحَرِّضُ النّاسَ! أنَحنُ مَرَقنا مِنَ الدّینِ وأنتَ تُقیمُ عَلَیهِ؟! سَتَعلَمونَ إذا فارَقَت أرواحُنا أجسادَنا مَن أولی بِصِلِیِّ النّارِ (البدایة و النهایة: ج 8 ص 182).
هنگامی که ابوثُمامه عمرو بن عبد اللّه صائدی چنین دید، به حسین علیه السلام گفت: ای ابا عبد اللّه! جانم به فدایت! میبینم که اینان، به تو نزدیک شدهاند. نه. به خدا سوگند، کُشته نمیشوی تا من - اگر خدا بخواهد -، پیش از تو کُشته شوم! دوست دارم که پروردگارم را در حالی ملاقات کنم که این نمازی را که وقتش فرا رسیده، بخوانم.
حسین علیه السلام، سرش را بلند کرد و سپس فرمود: «از نماز، یاد کردی. خداوند، تو را از نمازگزارانِ ذکرگو قرار دهد! آری. اکنون، اوّلِ وقت آن است».
سپس فرمود: «از آنان بخواهید که از ما دست بکِشند تا نماز بخوانیم».
حُصَین بن تمیم، به ایشان گفت: آن [نماز]، پذیرفته نمیشود!
حبیب بن مُظاهر به او گفت: پذیرفته نمیشود؟! پنداشتهای که نماز، از خاندان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله قبول نمیشود و از تو - ای درازگوش -، پذیرفته میشود؟!...
ابو ثُمامۀ صاعدی، یکی از پسرعموهایش را که در لشکر دشمن بود، کُشت. سپس، نماز ظهر را خواندند. حسین علیه السلام با ایشان، نماز خوف گزارد و آن گاه، بعد از ظهر، دوباره جنگیدند و جنگ، بالا گرفت.(1)
. فَلا یَزالُ الرَّجُلُ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام قَد قُتِلَ، فَإِذا قُتِلَ مِنهُمُ الرَّجُلُ وَالرَّجُلانِ تَبَیَّنَ فیهِم، واُولئِکَ کَثیرٌ لا یَتَبَیَّنُ فیهِم ما یُقتَلُ مِنهُم.
قالَ: فَلَمّا رَأی ذلِکَ أبو ثُمامَةَ عَمرُو بنُ عَبدِ اللّهِ الصّائِدِیُّ قالَ لِلحُسَینِ علیه السلام: یا أبا عَبدِ اللّهِ، نَفسی لَکَ الفِداءُ! إنّی أری هؤُلاءِ قَدِ اقتَرَبوا مِنکَ، ولا وَاللّهِ، لا تُقتَلُ حَتّی اقتَلَ دونَکَ إن شاءَ اللّهُ، واُحِبُّ أن ألقی رَبّی وقَد صَلَّیتُ هذِهِ الصَّلاةَ الَّتی دَنا وَقتُها.
قالَ: فَرَفَعَ الحُسَینُ علیه السلام رَأسَهُ، ثُمَّ قالَ: ذَکَرتَ الصَّلاةَ، جَعَلَکَ اللّهُ مِنَ المُصَلّینَ الذّاکِرینَ! نَعَم، هذا أوَّلُ وَقتِها، ثُمَّ قالَ: سَلوهُم أن یَکُفُّوا عَنّا حَتّی نُصَلِّیَ.
فَقالَ لَهُمُ الحُصَینُ بنُ تَمیمٍ: إنَّها لا تُقبَلُ! فَقالَ لَهُ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ: لا تُقبَلُ؟! زَعَمتَ الصَّلاةَ مِن آلِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله لا تُقبَلُ، وتُقبَلُ مِنکَ یا حِمارُ؟!...
وقَتَلَ أبو ثُمامَةَ الصّائِدِیُّ ابنَ عَمٍّ لَهُ کانَ عَدُوّاً لَهُ، ثُمَّ صَلُّوا الظُّهرَ، صَلّی بِهِمُ الحُسَینُ علیه السلام صَلاةَ الخَوفِ، ثُمَّ اقتَتَلوا بَعدَ الظُّهرِ، فَاشتَدَّ قِتالُهُم (تاریخ الطبری: ج 5 ص 439-441، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 567).
به سوی حسین علیه السلام، تیری پرتاب شد. سعید بن عبد اللّه حنفی، جلوی امام علیه السلام ایستاد و با جانش از او محافظت کرد، بی آن که به چپ و راست برود، تا آن که بر اثرِ تیرهایی که خورده بود، به زمین افتاد، در حالی که میگفت: خدایا! آنان را همچون عاد و ثمود، لعنت کن. خدایا! سلام مرا به پیامبرت برسان و از درد و رنج زخمهایم، به او خبر ده که هدفم از یاریِ فرزندان پیامبرت، [کسب] ثواب تو بوده است.
سپس، شهید شد - که خشنودی خدا بر او باد - و افزون بر جای ضربههای شمشیر و زخم نیزهها، سیزده تیر در [بدن] او یافتند.(2)
1) (1)
2) (2) . حَضَرَت صَلاةُ الظُّهرِ، فَأَمَرَ الحُسَینُ علیه السلام زُهَیرَ بنَ القَینِ وسَعیدَ بنَ عَبدِ اللّهِ الحَنَفِیَّ أن یَتَقَدَّما أمامَهُ بِنِصفِ مَن تَخَلَّفَ مَعَهُ، ثُمَّ صَلّی بِهِم صَلاةَ الخَوفِ، فَوَصَلَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام سَهمٌ، فَتَقَدَّمَ سَعیدُ بنُ عَبدِ اللّهِ الحَنَفِیُّ ووَقَفَ یَقیهِ بِنَفسِهِ، ما زالَ ولا تَخَطّی حَتّی سَقَطَ إلَی الأَرضِ، وهُوَ یَقولُ: اللّهُمَّ العَنهُم لَعنَ عادٍ وثَمودَ، اللّهُمَّ أبلِغ نَبِیَّکَ عَنِّی السَّلامَ، وأبلِغهُ ما لَقیتُ مِن ألَمِ الجِراحِ؛ فَإِنّی أرَدتُ ثَوابَکَ فی نَصرِ ذُرِّیَّةِ نَبِیِّکَ، ثُمَّ قَضی نَحبَهُ رِضوانُ اللّهِ عَلَیهِ، فَوُجِدَ بِهِ ثَلاثَةَ عَشَرَ سَهماً سِوی ما بِهِ مِن ضَربِ السُّیوفِ وطَعنِ الرِّماحِ (الملهوف: ص 165؛ مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 2 ص 17).
ابن حُصَین گفت: آن [نماز]، از تو پذیرفته نمیشود!
حبیب بن مُظاهر گفت: از خاندان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و یارانشان، پذیرفته نمیشود و از تو - ای شرابخوار -، پذیرفته میشود؟!
نیز گفته شده است: حسین علیه السلام و یارانش، نماز را با اشاره و فُرادا خواندند و زُهَیر، به شدّت جنگید تا کشته شد.(1)
. حَضَرَت صَلاةُ الظُّهرِ، فَأَمَرَ [الحُسَینُ] علیه السلام لِزُهَیرِ بنِ القَینِ وسَعیدِ بنِ عَبدِ اللّهِ الحَنَفِیِّ أن یَتَقَدَّما أمامَهُ بِنِصفِ مَن تَخَلَّفَ مَعَهُ، وصَلّی بِهِم صَلاةَ الخَوفِ بَعدَ أن طَلَبَ مِنهُمُ الفُتورَ عَنِ القِتالِ لِأَداءِ الفَرضِ.
قالَ ابنُ حُصَینٍ: إنَّها لا تُقبَلُ مِنکَ.
قالَ حَبیبُ بنُ مُظاهِرٍ: لا یُقبَلُ مِن آلِ رَسولِ اللّهِ وأنصارِهِم وتُقبَلُ مِنکَ وأنتَ شارِبُ الخَمرِ؟!
وقیلَ: صَلَّی الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ فُرادی بِالإِیماءِ، وقاتَلَ زُهَیرٌ قِتالاً شَدیداً حَتّی قُتِلَ (مثیر الأحزان: ص 65، بحار الأنوار: ج 45 ص 22).
1) (1)
2) (2) . در معالی السبطین (ج 1 ص 222) آمده است: چون ظهر عاشورا شد، امام علیه السلام نماز ظهر را به هر گونهای که بود، ادا کرد؛ ولی نماز عصر را نتوانست. پس نمازی گزارد که نه کسی پیش از او به جای آورده بود و نه پس از او به جا میآورد: وضوی آن نماز، از خون پیشانیاش، و رکوع آن، هنگامی بود که بر کوهۀ زین، خم شد و تیر را بیرون آورد، و سجدهاش، آن دَم بود که بر زمین افتاد، ولی نتوانست پیشانیاش را بر زمین بگذارد - چون سنگ بر آن خورده بود -، پس سمت راست صورتش را بر زمین نهاد، و تشهّدش نیز آن هنگام بود که بر دو زانو نشست و تیر را از گلوی خویش بیرون کشید.
3) (3) . اشتَدَّ القِتالُ وَالتَحَمَ، وکَثُرَ القَتلُ وَالجِراحُ فی أصحابِ أبی عَبدِ اللّهِ الحُسَینِ علیه السلام إلی أن زالَتِ الشَّمسُ، فَصَلَّی الحُسَینُ علیه السلام بِأَصحابِهِ صَلاةَ الخَوفِ (الإرشاد: ج 2 ص 105؛ أنساب الأشراف: ج 3 ص 403).
در بیشتر نقلها، آمده است که امام حسین علیه السلام، نماز ظهر عاشورا را با جماعت، به شکل نماز خوف خواندهاند.
گفتنی است که نماز خوف، مانند نماز مسافر، چه به صورت فُرادا و چه به جماعت، شکسته (قصر) است و در صورتی که به جماعتْ خوانده شود، بنا بر مشهور، بدین گونه است که:
مجاهدان، دو دسته میشوند. دسته اوّل، یک رکعت با امام میخوانند و امام، پس از اتمام رکعت اوّل، تأمّل میکند تا مأمومان، رکعت دوم را فُرادا بخوانند و خود را به سنگرها و نقاطی که باید بروند، میرسانند و آن گاه، گروه دوم، جای آنها را میگیرند و رکعت اوّل خود را با رکعت دوم امام، به جا میآورند.
نماز خوف، به گونههای دیگری نیز بیان شده و جزئیات بیشتری دارد که در کتب تفسیری و فقهی، آمده است.
برخی به برخی دیگر گفتند: بنگرید که او باکی از مرگ ندارد!
حسین علیه السلام به آنان فرمود: «ای بزرگزادگان! شکیبا باشید. مرگ، جز پلی نیست که شما را از سختی و ناخوشی، به سوی بهشتِ پُرگستره و نعمتِ جاویدان، عبور میدهد. کدامتان خوش ندارد که از زندان به قصر منتقل شود؟! و آن برای دشمنانتان، مانند انتقال از قصر به زندان و شکنجه شدن است.
پدرم از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برایم نقل کرد: "دنیا، زندانِ مؤمن و بوستانِ کافر است و مرگ، پل مؤمنان به سوی بهشتهایشان و پل کافران به دوزخشان است". نه دروغ میگویم و نه به من، دروغ گفته شده است».(1)
. لَمَّا اشتَدَّ الأَمرُ بِالحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیهما السلام، نَظَرَ إلَیهِ مَن کانَ مَعَهُ فَإِذا هُوَ بِخِلافِهِم؛ لِأَنَّهُم کُلَّمَا اشتَدَّ الأَمرُ، تَغَیَّرَت ألوانُهُم، وَارتَعَدَت فَرائِصُهُم، ووَجَبَت قُلوبُهُم، وکانَ الحُسَینُ علیه السلام وبَعضُ مَن مَعَهُ مِن خَصائِصِهِ، تُشرِقُ ألوانُهُم، وتَهدَأُ جَوارِحُهُم، وتَسکُنُ نُفوسُهُم، فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ: انظُروا، لا یُبالی بِالمَوتِ!
فَقالَ لَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام: صَبراً بَنِی الکِرامِ، فَمَا المَوتُ إلّاقَنطَرَةٌ تَعبُرُ بِکُم عَنِ البُؤسِ وَالضَّرّاءِ إلَی الجِنانِ الواسِعَةِ وَالنَّعیمِ الدّائِمَةِ، فَأَیُّکُم یَکرَهُ أن یَنتَقِلَ مِن سِجنٍ إلی قَصرٍ؟ وما هُوَ لِأَعدائِکُم إلّاکَمَن یَنتَقِلُ مِن قَصرٍ إلی سِجنٍ وعَذابٍ.
إنَّ أبی حَدَّثَنی عَن رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله: إنَّ الدُّنیا سِجنُ المُؤمِنِ وجَنَّةُ الکافِرِ، وَالمَوتُ جِسرُ هؤُلاءِ إلی جَنّاتِهِم، وجِسرُ هؤُلاءِ إلی جَحیمِهِم، ما کَذَبتُ ولا کُذِبتُ (معانی الأخبار: ص 288 ح 3، الاعتقادات: ص 52 بدون نسبت دادن به اهل بیت علیهم السلام).
1) (1)
و پروا کنید، شاید که رستگار شوید».(1)
. خَطَبَنَا الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام غَداةَ الیَومِ الَّذِی استُشهِدَ فیهِ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ:
عِبادَ اللّهِ، اتَّقُوا اللّهَ وکونوا مِنَ الدُّنیا عَلی حَذَرٍ، فَإِنَّ الدُّنیا لَو بَقِیَت لِأَحَدٍ وبَقِیَ عَلَیها أحَدٌ کانَتِ الأَنبِیاءُ أحَقَّ بِالبَقاءِ، وأولی بِالرِّضی، وأرضی بِالقَضاءِ، غَیرَ أنَّ اللّهَ تَعالی خَلَقَ الدُّنیا لِلبَلاءِ، وخَلَقَ أهلَها لِلفَناءِ، فَجَدیدُها بالٍ، ونَعیمُها مُضمَحِلٌّ، وسُرورُها مُکفَهِرٌّ، وَالمَنزِلُ بُلغَةٌ، وَالدّارُ قُلعَةٌ فَتَزَوَّدوا فَإِنَّ خَیرَ الزّادِ التَّقوی، وَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُم تُفلِحونَ (تاریخ دمشق: ج 14 ص 218، کفایة الطالب: ص 429).
سپس تلاوت فرمود: ««گفتیم: ای آتش! بر ابراهیم، سرد و سلامت باش»(2). آتش جنگ، بر تو و بر ایشان، سرد و سلامت است.
[سپس افزود:] پس مژدهتان باد که - به خدا سوگند -، اگر ما را بکُشند، بر پیامبرمان وارد خواهیم شد!».(3)
فَأَبشِروا، فَوَاللّهِ، لَئِن قَتَلونا فَإِنّا نَرِدُ عَلی نَبِیِّنا صلی الله علیه و آله (الخرائج و الجرائح: ج 2 ص 848 ح 63، مختصر بصائر الدرجات: ص 36 و 50).
گفتند: جانهایمان را فدایت میکنیم.
1) (1)
2) (2) . انبیا: آیۀ 69.
3) (3) . قالَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام لِأَصحابِهِ قَبلَ أن یُقتَلَ: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ: یا بُنَیَّ، إنَّکَ سَتُساقُ إلَی العِراقِ، وهِیَ أرضٌ قَدِ التَقی بِهَا النَّبِیّونَ وأوصِیاءُ النَّبِیّینَ، وهِیَ أرضٌ تُدعی «عَمورا»، وإنَّکَ تُستَشهَدُ بِها، ویُستَشهَدُ مَعَکَ جَماعَةٌ مِن أصحابِکَ، لا یَجِدونَ ألَمَ مَسِّ الحَدیدِ، وتَلا: «قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ»، تَکونُ الحَربُ عَلَیکَ وعَلَیهِم بَرداً وسَلاماً.
حسین بن زید بن علی میگوید: به خدا سوگند، آنان بر او (امام حسین علیه السلام) سبقت میجستند تا پیشِ روی او به شهادت برسند و امام علیه السلام، در شهادت آنان، پاداش ببرد و برایشان آمرزشخواهی کند.(1)
. إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام خَطَبَ یَومَ اصیبَ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ، وقالَ:
الحَمدُ للّهِِ الَّذی جَعَلَ الآخِرَةَ لِلمُتَّقینَ، وَالنّارَ وَالعِقابَ عَلَی الکافِرینَ، وإنّا - وَاللّهِ - ما طَلَبنا فی وَجهِنا هذَا الدُّنیا، فَنَکونَ الشّاکّینَ فی رِضوانِ رَبِّنا، فَاصبِروا فَإِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوا، ودارُ الآخِرَةِ خَیرٌ لَکُم.
فَقالوا: بِأَنفُسِنا نَفدیکَ.
فَقالَ الحُسَینُ بنُ زَیدِ بنِ عَلِیٍّ: فَکانوا - وَاللّهِ - یُبادِرونَهُ إلَی القِتالِ، حَتّی مَضَوا بَینَ یَدَیهِ، فَیَحتَسِبُهُم ویَستَغفِرُ لَهُم (الأمالی، شجری: ج 1 ص 160).
امام علیه السلام هم پاسخ میداد: «و بر تو سلام! و ما در پیِ تو هستیم».
سپس، قرائت میکرد: ««و برخی از آنان، پیمان خویش را به انجام رساندند [و به شهادت رسیدند] و برخی، چشم به راهاند»(2)».(3)
سلام بر تو، ای فرزند پیامبر خدا!
حسین علیه السلام هم پاسخ میداد: «و بر تو سلام! و ما در پیِ تو هستیم»
سپس، قرائت میکرد: ««و برخی از آنان، پیمان خویش را به انجام رساندند [و به شهادت رسیدند] و برخی، چشم به راهاند»».
آن گاه، [آن یار امام علیه السلام]، حمله میکرد تا کشته میشد تا آن که آخرینِ ایشان نیز کشته شد - که
1) (1)
2) (2) . احزاب: آیۀ 23.
3) (3) . کانَ کُلُّ مَن أرادَ الخُروجَ وَدَّعَ الحُسَینَ علیه السلام، وقالَ: السَّلامُ عَلَیکَ یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، فَیُجیبُهُ: وعَلَیکَ السَّلامُ، ونَحنُ خَلفَکَ، ویَقرَأُ: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ» (المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 100، بحار الأنوار: ج 45 ص 15).
رضوان الهی بر آنان باد -؛ و جز اهل بیت حسین علیه السلام، کسی با او نمانْد.(1)
. کانَ یَأتِی الحُسَینَ علیه السلام الرَّجُلُ بَعدَ الرَّجُلِ، فَیَقولُ: السَّلامُ عَلَیکَ یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، فَیُجیبُهُ الحُسَینُ علیه السلام: وعَلَیکَ السَّلامُ، ونَحنُ خَلفَکَ، ویَقرَأُ: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ»، ثُمَّ یَحمِلُ فَیُقتَلُ، حَتّی قُتِلوا عَن آخِرِهِم، رِضوانُ اللّهِ عَلَیهِم، ولَم یَبقَ مَعَ الحُسَینِ إلّاأهلُ بَیتِهِ (مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: ج 2 ص 25).
آنان هم بر حسین علیه السلام، سلام میدادند و میجنگیدند تا کشته شوند.(2)
گفتم: ای دشمنان خدا! چرا پایین نمیآیید و یاریاش نمیدهید؟!(3)
1) (1)
2) (2) . أتاهُ أصحابُهُ مَثنی وفُرادی یُقاتِلونَ بَینَ یَدَیهِ، وهُوَ یَدعو لَهُم، ویَقولُ: جَزاکُمُ اللّهُ أحسَنَ جَزاءِ المُتَّقینَ! فَجَعَلوا یُسَلِّمونَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام ویُقاتِلونَ، حَتّی یُقتَلوا (البدایة و النهایة: ج 8 ص 185).
3) (3) . إنَّ أشیاخاً مِن أهلِ الکوفَةِ لَوُقوفٌ عَلَی التَّلِّ یَبکونَ، ویَقولونَ: اللّهُمَّ أنزِل نَصرَکَ. قالَ: قُلتُ: یا أعداءَ اللّهِ! ألا تَنزِلونَ فَتَنصُرونَهُ (تاریخ الطبری: ج 5 ص 392).
پناه میبرم و از سرِ اندوه، نزد تو میگِریم و از سرِ ضعف، یاریات را میطلبم و برای کفایت کردن، بر تو توکّل میکنم. میان ما و قوم ما، داوری کن که آنان، ما را فریفتند و نیرنگ زدند و ما را وا نهادند و به ما خیانت کردند و ما را کُشتند، در حالی که ما خاندانِ پیامبرت و فرزندان حبیبت محمّد بن عبد اللّه صلی الله علیه و آله هستیم که او را به رسالتت برگزیدی و بر وحیات امینش کردی. پس برای ما فَرَجی و گشایشی قرار ده، به رحمتت، ای مهربانترینِ مهربانان!».(1)
. آخِرُ دُعاءٍ دَعا بِهِ [الإِمامُ الحُسَینُ] علیه السلام یَومَ کوثِرَ:
اللّهُمَّ [أنتَ] مُتَعالِی المَکانِ، عَظیمُ الجَبَروتِ، شَدیدُ المِحالِ، غَنِیٌّ عَنِ الخَلائِقِ، عَریضُ الکِبریاءِ، قادِرٌ عَلی ما تَشاءُ، قَریبُ الرَّحمَةِ، صادِقُ الوَعدِ، سابِغُ النِّعمَةِ، حَسَنُ البَلاءِ، قَریبٌ إذا دُعیتَ، مُحیطٌ بِما خَلَقتَ، قابِلُ التَّوبَةِ لِمَن تابَ إلَیکَ، قادِرٌ عَلی ما أرَدتَ، ومُدرِکٌ ما طَلَبتَ، وشَکورٌ إذا شُکِرتَ، وذَکورٌ إذا ذُکِرتَ، أدعوکَ مُحتاجاً، وأرغَبُ إلَیکَ فَقیراً، وأفزَعُ إلَیکَ خائِفاً، وأبکی إلَیکَ مَکروباً، وأستَعینُ بِکَ ضَعیفاً، وأتَوَکَّلُ عَلَیکَ کافِیاً؛ احکُم بَینَنا وبَینَ قَومِنا، فَإِنَّهُم غَرّونا وخَدَعونا وخَذَلونا، وغَدَروا بِنا وقَتَلونا، ونَحنُ عِترَةُ نَبِیِّکَ، ووُلدُ حَبیبِکَ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ اللّهِ صلی الله علیه و آله الَّذِی اصطَفَیتَهُ بِالرِّسالَةِ، وَائتَمَنتَهُ عَلی وَحیِکَ، فَاجعَل لَنا مِن أمرِنا فَرَجاً ومَخرَجاً، بِرَحمَتِکَ یا أرحَمَ الرّاحِمینَ (مصباح المتهجّد: ص 827، المزار الکبیر: ص 399).
ر. ک: دانشنامۀ امام حسین علیه السلام: ج 14 ص 79 (بخش پانزدهم/فصل دهم/دعاهای امام علیه السلام در روز عاشورا).
1) (1)