ghaemiyeh.com
سرشناسه : سمیعی، جمشید، مترجم
عنوان قراردادی : فرائدالاصول .برگزیده .شرح
عنوان و نام پدیدآور : متن ٬ ترجمه و شرح کامل رسائل شیخ انصاری« به روش پرسش و پاسخ» / جمشید سمیعی.
مشخصات نشر : اصفهان: خاتمالانبیاء، ۱۳۸۲-
مشخصات ظاهری : 15ج .
شابک : ۱۵۰۰۰ ریال: ج.۱: 964-93839-6-4 ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: ج.۱، چاپ چهارم979-964-93839-6-4 : ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۱،چاپ پنجم) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: ج.۲ ٬ چاپ سوم: 979-964-938-395-7 ؛ ۴۸۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ چهارم: 978-964-8378-43-6 ؛ ۱۶۰۰۰ ریال: ج.۳: 964-93839-8-0 ؛ ۳۵۰۰۰ ریال (ج.۳، چاپ سوم) ؛ ۳۸۰۰۰ ریال (ج.۳، چاپ چهارم) ؛ ۱۶۰۰۰ ریال: ج.۴: 964-93839-9-9 ؛ ۳۲۰۰۰ ریال: ج.۴ ٬ چاپ سوم 979-964-93839-9-5 : ؛ ۳۶۰۰۰ریال(ج.۴،چاپ چهارم) ؛ ۱۵۵۰۰ ریال: ج.۵، چاپ دوم: 964-93839-4-8 ؛ ۲۸۰۰۰ ریال (ج.۵ ، چاپ سوم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال: ج.۶، چاپ دوم: 964-83780-5-3 ؛ ۴۸۰۰۰ ریال (ج.۶ ٬ چاپ سوم) ؛ ۳۲۰۰۰ ریال (ج. ۷) ؛ ۴۸۰۰۰ ریال: ج. ۷، چاپ دوم 979-964-8378-12-1 : ؛ ۳۸۰۰۰ ریال: ج.۸ ٬چاپ اول: 978-9648378-21-4 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال (ج.۸ ٬چاپ دوم) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج.۹: 978-964-8378-24-5 ؛ ۹۵۰۰۰ ریال ( ج.۹ ، چاپ دوم ) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰ ٬ چاپ اول: 978-964-837-807-8 ؛ ۹۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱ ٬ چاپ اول: 978-964-837-811-5 ؛ ۹۵۰۰۰ ریال(ج.۱۱، چاپ دوم) ؛ ۷۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲ ، چاپ اول: 978-964-8378-45-0
یادداشت : عنوان جلد چهارم « ترجمه ،متن و شرح کامل رسائل شیخ انصاری ...» است.
یادداشت : ج.۱ (چاپ چهارم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱(چاپ پنجم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۲ (چاپ سوم : بهار۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۳ (چاپ اول: پاییز ۱۳۸۲).
یادداشت : ج.۳(چاپ چهارم: ۱۳۹۰).
یادداشت : ج. ۳و۴ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۴ و ۵ (چاپ اول: ۱۳۸۲).
یادداشت : ج. ۴ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۴(چاپ چهارم :۱۳۹۰).
یادداشت : ج.۵ ( چاپ دوم : پاییز ۱۳۸۴ ).
یادداشت : ج.۵ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۶ ( چاپ دوم: بهار ۱۳۸۵).
یادداشت : ج.۶ ( چاپ سوم : ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۶ ( چاپ چهارم : ۱۳۹۰).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ اول: پاییز ۱۳۸۴).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ دوم: بهار ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ سوم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۹ ( چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۹ ( چاپ دوم : ۱۳۸۹ ).
یادداشت : ج.۸ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۵).
یادداشت : ج.۸ (چاپ دوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۰(چاپ اول : پاییز ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۱(چاپ اول : ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۱(چاپ دوم : ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۱۲ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. کتاب القطع.- ج.۳. کتابالظن : المقصدالثانی.- ج.۴ کتابالظن.- ج.۵. کتابالظن.- ج.۶. البرائه.- ج.۷. المقصدالثالث فیالشک تنبیهاه البرائه - اصالهالتخییر.- ج.۸. احتیاط.- ج.۹. استحصاب.- ج.۱۰.در شرایط عمل به اصول برائت ٬ تخییر ٬ احتیاط.-
موضوع : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق. . فرائد الاصول -- نقد و تفسیر
موضوع : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق . فرائد الاصول-- پرسشها و پاسخها
موضوع : اصول فقه شیعه -- قرن ۱۳ق.-- پرسشها و پاسخها
شناسه افزوده : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق . فرائد الاصول . برگزیده . شرح
رده بندی کنگره : BP۱۵۹/الف۸ف۴۰۴۲۲۵ ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۱۲
شماره کتابشناسی ملی : م۸۲-۱۶۶۵۶
متن ٬ ترجمه و شرح کامل رسائل شیخ انصاری« به روش پرسش و پاسخ» / جمشید سمیعی
سرشناسه : سمیعی، جمشید، مترجم
عنوان قراردادی : فرائدالاصول .برگزیده .شرح
عنوان و نام پدیدآور : متن ٬ ترجمه و شرح کامل رسائل شیخ انصاری« به روش پرسش و پاسخ» / جمشید سمیعی.
مشخصات نشر : اصفهان: خاتمالانبیاء، ۱۳۸۲-
مشخصات ظاهری : 15ج .
فهرست
فهرست
فهرست
فهرست
فهرست
فهرست
فهرست
فهرست
فهرست
به معنای پایه و ریشه است.
به معنای: قاعده، دلیل، ظاهر و استصحاب.
قاعده مثل اینکه گفته میشود که: اصل در اشیاء پاک بودن است، بدین معنا که قاعده طهارت جاری است.
دلیل مثل اینکه گفته میشود که عقد لازم است و الاصل فیه قوله تعالی (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ).
ظاهر و یا راجع مثل اینکه گفته میشود که: اصل در استعمال حقیقت است، یعنی ظاهر حال گوینده این است که معنای حقیقی لفظ را اراده کرده است.
استصحاب مثل اینکه در موردی که شکّ در انتقال مالی از یکی به دیگری پیدا شود گفته میشود که: اصل عدم انتقال است، یعنی استصحاب میکنیم عدم انتقال را.
بر دو قسم: 1- اصل لفظی 2- اصل عملی
1- اصل لفظی عبارتست از ظهور لفظ در معنایی که مهمترین این اصول عبارت بود از:
اصل اصالة الحقیقه، اصل اصالة العموم، اصل اصالة الاطلاق.
2- اصل عملی عبارتست از قاعدهای که به هنگام شکّ در حکم واقعی و یا در
موضوع آن بدان عمل میشود که مهمترین اصول عملیّه عبارت بود از:
اصل برائت، اصل احتیاط یا اشتغال، اصل تخییر و اصل استصحاب که قرار است بدان پرداخته شود.
بر سه قسم است: 1- اصل حکمی 2- اصل موضوعی و مشترک
1- اصل عملی حکمی آن است که برای بیان حکم ظاهری بکار میرود که به مهمترین آنها اشاره شد این اصول غالبا اصل حکمی هستند و گاهی هم به صورت اصل موضوعی که بدان پرداخته خواهد شد.
2- اصل عملی موضوعی آن است که برای بیان موضوع حکم بکار میرود، مثل اصالة الصحة و مثل اصالة الحریّة و اصل عدم ولایت و مفاد قاعده فراغ و تجاوز اگر آن را اصل بدانیم.
فی المثل میدانیم که طبق مادّه 875 قانون مدنی جمهوری اسلامی ایران، در وراثت حمل باید نطفه او در زمان مرگ مورث منعقد شده باشد، که در صورت شکّ در این امر، اصل، عدم آن است.
طبق همین مادّه شرط دیگر این است که: حمل زنده متولد شود، در صورت شکّ در این مطلب نیز، اصل، عدم آن است.
بخاطر اینکه این چهار اصل در تمامی ابواب فقه و حقوق بکار گرفته میشوند. و لکن اصول دیگر کاربرد کمتری دارد.
موضوع این اصول شکّ است، بدین معنا که هرگاه یقین و ظن معتبر به امری نداشته، بلکه در آن شکّ و تردید داشته باشیم به یکی از این اصول تمسّک میکنیم.
فحص و جستجو برای پی بردن به حکم واقعی است بدین معنا که: برای یافتن حکم واقعی اوّل باید به مطالعه، تحقیق و تفحص پرداخته به سراغ ادله و امارات معتبره برویم، چنانچه نتوانستیم به حکم واقعی برسیم، آنگاه به سراغ اصول عملیّه برویم و به مقتضای آنها عمل کنیم.
براساس حصر عقلی است، چرا که هم یا با حالت سابقه مورد توجّه قرار میگیرد یا نه.
1- آنجا که حالت سابقه مورد توجّه قرار میگیرد، مجرای اصل استصحاب است.
2- آنجا که حالت سابقه مورد توجّه قرار نمیگیرد، و یا وجود ندارد خود دارای دو صورت است، بخاطر اینکه: یا عمل به احتیاط ممکن است یا نه؟
آنجا که عمل به احتیاط ممکن نباشد جای جریان اصل تخییر است.
و آنجا که عمل به احتیاط ممکن است خود بر دو گونه است:
1- یکی آنکه دلیلی بر وجوب عمل به احتیاط در دست داشته باشیم که در این صورت جای جریان اصل احتیاط است.
2- یکی اینکه دلیلی بر وجوب احتیاط در دست نداشته باشیم که جای جریان اصل برائت است.
بنیان این اصل همان کلام زیبای مولی متقیان امام علی علیه السّلام است که میفرماید: «من کان علی یقین، فشکّ، فلیمض علی یقینه».
البته روایات دیگری که به اخبار لا تنقض مشهورند از این امام همام و صادقین علیهما السلام در این مسئله وجود دارد، منتهی به مرور زمان مورد دقت قرار گرفته و مراحل تکاملی برداشت از این سرچشمه نورانی طی شده است و لذا در لابلای مباحثات
گسترده و بررسیهای دقیق به عنوان یک اصل پابرجا رخ نموده است.
البته اگرچه گروههای اهل سنّت به ویژه شافعی هم پیرامون این اصل بحثهای فراوانی دارند و لکن تکامل آن مرهون تلاشهای دامنهدار اهل ولایت و اصولیین شیعه است.(1)
1- قدمای امامیّه در این مسئله اختلاف داشتهاند، فی المثل: شیخ مفید یعنی استاد سید مرتضی و شیخ طوسی، معتقد به حجیّت آن شده است، چنانکه مرحوم محقّق، صاحب شرایع نیز قائل به حجیّت آن است، و حال آنکه مرحوم صاحب معالم به صراحت حجیّت آن را نفی میکند.(2)
2- و امّا از متأخرین امامیّه اکثرا پس از ورود به بحث و تقسیمبندی مسئله به تقسیماتی، یک نوع از آن را حجت دانستهاند، چنانکه مرحوم شیخ انصاری و جناب محقّق نائینی، استصحاب را در صورت شکّ در وجود رافع و رافعیت موجود حجت میدانند و لکن در صورت شکّ در مقتضی آن را حجت نمیدانند که تفصیل مطلب خواهد آمد.
اگرچه در متن قانون نامی به صراحت از استصحاب برده نشده است، و لکن با بررسی میتوان مصادیقی از آن را در طی مواد قانونی پیدا نمود، چنانکه در آراء دادگاهها این اصطلاح یا اصطلاح معادل ان بکار رفته است مثل:
حکم تمیزی شماره 6946، 673 مورخ 13/ 5/ 1310 و شماره 6260، 1165 مورخ 27/ 8/ 1309 و شماره 1462، 126 مورخ 23/ 1/ 1317.
این مادّه خود مصداق بارز اصل استصحاب است.
بسم اللّه الرحمن الرحیم الحمد لله ربّ العالمین، و الصلاة و السلام علی خیر خلقه محمد و آله الطاهرین،، و لعنة اللّه علی أعدائهم أجمعین إلی یوم الدین.
متن
المقام الثانی(1)فی الاستصحاب و هو لغة: أخذ الشیء مصاحبا،(2)و منه: استصحاب أجزاء ما لا یؤکل لحمه فی الصلاة.
و عند الأصولیّین عرّف بتعاریف، أسدّها و أخصرها: «ایقاع ما کان»،(3)و المراد بالایقاء الحکم بالبقاء، و دخل الوصف فی الموضوع مشعر بعلّیته للحکم، فعلّة الإبقاء هو أنّه(4)کان، فیخرج ابقاء الحکم لاجل وجود علّته أو دلیله.
و إلی ما ذکرنا یرجع تعریفه فی الزبدة بأنّه: «اثبات الحکم فی الزمان الثانی تعویلا علی ثبوته فی الزمان الاوّل»،(5)بل نسبه شارح الدروس الی القوم، فقال: انّ القوم ذکروا أنّ الاستصحاب اثبات حکم فی زمان لوجوده فی زمان علیه.(6)
1) من المقامین المذکورین فی مبحث البراءة 2: 14.
2) لم نعثر علی هذا التعریف بلفظه فی کتب اللغة، ففی القاموس:« استصحبه: دعاه الی الصحبة و لازمه»، و فی المصباح:« کلّ شیء لازم شیئا فقد استصحبه، و استصحبت الکتاب و غیره: حملته صحبتی»، و کذا فی الصحاح و مجمع البحرین، مادة« صحب».
3) انظر مناهج الاحکام: 223، و کذا ضوابط الاصول: 346.
4) فی النسخ:« أن».
5) الزبدة: 72- 73.
6) مشارق الشموس: 76، و فیه:« اثبات حکم شرعیّ ... الخ».
و أزیف التعاریف تعریفه بأنّه: «کون حکم أو وصف یقینیّ الحصول فی الآن السابق مشکوک البقاء فی الآن اللاحق»؛(1)إذ لا یخفی أنّ کون حکم أو وصف کذلک، هو محقّق مورد الاستصحاب و محلّه، لا نفسه. و لذا صرّح فی المعالم- کما عن غایة المأمول-:(2)بأنّ استصحاب الحال، محلّه أن یثبت حکم فی وقت، ثمّ یجیء وقت آخر، و لا یقوم دلیل علی انتفاء ذلک الحکم، فهل یحکم ببقائه علی ما کان، و هو الاستصحاب؟(3)انتهی.
و یمکن توجیه التّعریف المذکور: بأنّ الحدود هو الاستصحاب المعدود من الادلّة، و لیس الدلیل الّا ما أفاد العلم أو الظنّ بالحکم، و المفید للظنّ بوجود الحکم فی الآن اللاحق لیس الا کونه یقینیّ الحصول فی الآن السابق، مشکوک البقاء فی الآن اللاحق، فلا مناص عن تعریف الاستصحاب المعدود من الامارات الّا(4)بما ذکره (قدس سره).
لکن فیه: أنّ الاستصحاب- کما صرّح به هو فی أوّل کتابه(5)- إن اخذ من العقل کان داخلا فی دلیل العقل،(6)و ان اخذ من الاخبار فیدخل فی السنّة، و علی کلّ تقدیر، فلا یستقیم تعریفه بما ذکره: لانّ دلیل العقل هو حکم عقلیّ یتوصّل به الی حکم شرعیّ، و لیس هنا الا حکم العقل ببقاء ما کان علی ما کان،(7)و المأخوذ من السنّة لیس الا وجوب الحکم ببقاء ما کان علی ما کان، فکون الشیء معلوما سابقا مشکوکا فیه لا حقا(8)لا ینطبق علی الاستصحاب بأحد الوجهین.
1) هذا التعریف للمحقّق القمّی فی القوانین 2: 53.
2) غایة المأمول فی شرح زبدة الاصول للفاضل الجواد( مخلوط): الورقة 128، و حکاه عنه السیّد المجاهد فی مفاتیح الاصول: 634.
3) المعالم: 231.
4) لم ترد« الّا» فی بعض النسخ.
5) القوانین 1: 9.
6) کذا فی بعض النسخ:« الدلیل العقلی».
7) لم تردد« علی ما کان» فی بعض النسخ.
8) « لا حقا» من بعض النسخ.
ترجمه
استصحاب از نظر لغوی، چیزی (و یا کسی) را مصاحب و همراه گرفتن است، و براساس همین معنای لغوی است، در کتاب الصلاة، عبارت (استصحاب اجزاء ما لا یؤکل لحمه فی الصلاة است)، یعنی مصاحب و همراه گرفتن اجزای حیوان حرام گوشت در نماز (مبطل نماز است)
و در اصطلاح الصولیین به تعریفهای (مختلفی) تعریف شده است که مستحکمترین و مختصرترین این تعاریف (از نظر جناب شیخ)، إبقاء ما کان است، و مراد از ابقاء، حکم (عقل و یا شرع) به بقا است (یعنی: ابقاء، موضوع است و ما کان، محمول قضیه)، و داخل شدن وصف (یعنی انّه کان) در موضوع (یعنی: ابقاء)، اشعار به علّت بودن موضوع برای حکم دارد، فلذا علّت ابقاء، همان وجود پیشین است.
بنابراین:
حکمی که به جهت وجود علّت یا وجود دلیل آن ابقا میشود از تعریف مذکور خارج میشود.
و تعریف شیخ بهائی رحمه اللّه به آنچه ما گفتیم برمیگردد که گفتهاند: استصحاب عبارتست از: ثابت نمودن حکم در زمان دوّم، با اعتماد بر ثابت بودن آن در زمان نخست، بلکه محقّق خوانساری رحمه اللّه شارح دروس، نسبت داده است این تعریف را به اصولیهای امامیّه که گفتهاند:
و امّا سستترین و ضعیفترین تعریفها از استصحاب، تعریف مرحوم محقّق قمی در قوانین است به اینکه:
محل استصحاب حال این است که: حکمی در زمان گذشته ثابت شود، درحالیکه دلیلی بر انتفاء و برداشته شدن آن در زمان آینده اقامه نمیشود.
پس: آیا (در چنین موردی) حکم میشود به بقاء ما کان علی ما کان و این همان استصحاب است یا نه؟ تمام.
سپس جناب شیخ میفرماید: توجیه تعریف مذکور ممکن است به اینکه: این حد و تعریفی که ذکر شد، تعریف استصحابی است که از ادله (و امارات ظنیه) شمرده شده است، و چیزی دلیل نیست مگر مفید علم به حکم و یا ظنّ به آن باشد، و (امر) مفید ظن، به وجود حکم در زمان لا حقّ نیست مگر آن چیزی که در زمان سابق یقینی الحصول بوده و در زمان لا حقّ مشکوک البقاء است.
پس: در تعریف از استصحابی که از امارات شمرده شده است، چارهای نیست جز آن مطالبی که ذکر نمود.
و لکن در این توجیه اشکالی وجود دارد و آن عبارتست از اینکه:
زیرا: دلیل عقلی، همان حکم عقلی است که بوسیله آن به یک حکم شرعی، دست پیدا میشود، و نیست در استصحاب مگر حکم به بقاء ما کان، و استصحاب اخذشده از سنّت، نیست مگر وجوب حکم به بقاء ما کان علی ما کان.
پس: معلوم بودن یک شیء در زمان سابق و مشکوک بودن آن در زمان لا حقّ، به هیچیک از دو وجه، بر استصحاب به معنای ابقاء ما کان منطبق نمیشود.
تحقیق و تفحّص در حرام و حلال الهی است که پس از این تحقیقات:
1- یا قطع به حکم شرعی پیدا میکند 2- یا ظن به حکم شرعی پیدا میکند 3- و یا شکّ در حکم واقعی برای او حاصل میآید.
و امّا در مقصد اوّل رسائل به احکام و مسائل حالت قطع پرداخته شد، و در مقصد دوّم به بیان دستورالعملها و مسائل ظن گذشت، شکّ نیز دارای مسائل و احکامی است که در این مقصد یعنی مقصد سوّم بدان پرداخته و بیان میگردد.
مربوط به مواردی بود که در شکّ، حالت سابقه مورد ملاحظه واقع نمیشود و گفته شد که این موارد، مجرای سه اصل برائت، تخییر و احتیاط است و احکام هریک تفصیلا بیان شد.
در رابطه با اصل استصحاب و محل اجرای آن است، و به عبارت دیگر:
مربوط به مواردی است که شکّ دارای حالت سابقه یقینی است و این حالت عند الحکم نیز مورد نظر واقع میشود که محل اجرای اصل استصحاب است.
مصدر باب استفعال بوده و به تصریح بسیاری از اهل لغت به معنای اخذ الشیء مصاحبا، یعنی چیزی و یا کسی را به عنوان مصاحب و همراه گرفتن آمده است.
بله، فی المثل: در کتاب الصلاة فرمودهاند: استصحاب اجزاء حیوانات حرامگوشت در نماز مبطل نماز است که مراد از استصحاب در اینجا این است که: اخذ و بکارگیری اجزاء حیوانات حرامگوشت در لباس و پوشاک و به همراه داشتن آن به وسیله پوشیدن و یا ... نماز را باطل میکند.
تعاریف مختلفی از آن شده است که مرحوم شیخ به هفتتای ان اشاره فرموده است که دوتای آن قابل توجّه بوده و توسط ایشان به دقت مورد بررسی قرار گرفته است و لکن ما بقی تعاریف هریک به یکی از این دو تعریف بازمیگردند.
همان تعریفی است که خود ایشان از استصحاب فرموده و آن عبارتست از: ابقاء ما کان، یعنی حکم به بقای چیزی که قبلا بوده است.
سه نکته اساسی و قابل توجّه در این تعریف وجود دارد:
1- کلمه ابقاء است که ابقاء یک شیء خود بر دو گونه است:
گاهی ابقاء واقعی است، یعنی چیزی در واقع و نفس الأمر باقی است چه ما بدانیم یا نه و چه بخواهیم یا نه.
گاهی ابقاء ظاهری است و تعبّدی، بدین معنا که در ظاهر ابقاء میشود و لکن چهبسا به حسب واقع ابقائی در کار نباشد.
ابقاء عملی عبارتست از اینکه شخص مکلّف، در مقام عمل به حالت سابقه ملتزم شود.
فی المثل: تا دیروز یقین داشت به وجوب فلان علم و آن را عملا انجام میداد، امروز در وجوب آن شکّ نموده است، و لکن باز هم چون گذشته به آن عمل میکند و به شکّ خود اعتنا نمیکند به نحوی که گویا شکی برای او حاصل نشده است.
و ابقاء حکمی عبارتست از حکم به بقا، منتهی حاکم به این بقا:
الف: عند المتقدمین عقل بوده است و لذا آنها استصحاب را از ادله عقلیّه بحساب میآورند و میگفتند: حکم عقل همان ادراک عقل است، آنهم ادراک ظنی بقا حالت سابقه، این ادراک و یا دلیل عقلی مستلزم استکشاف حکم شرع است.
ب: و امّا بنا بر ملازمه مزبور عند المتأخرین شارع مقدس است آنهم به برکت اخبار لا تنقض است که چنین حکمی را صادر فرموده است.
همین ابقاء حکمی و یا حکم به بقا است.
2- کلمه (ما) است که مراد از این ماء موصوفه در تعریف یکی از دو امر ذیل است و لکن علی سبیل منع خلوّ:
یا مراد از آن خود حکم شرعی است مثل: وجوب، حرمت، و ... که ابقاء میشوند.
و یا مراد از آن موضوع حکم شرعی است، مثل عدالت فلان شخص و یا حیات فلان بکر.
این است که: هر حکمی چه عقلی و چه عادی و هر موضوعی و لو دارای اثر شرعی نباشد.
مراد نمیباشد، بدین معنا که اصولی و فقیه با اینگونه امور کاری ندارند.
3- اینکه ابقاء ما کان نیز در یک تقسیمبندی خود بر سه نوع است:
الف: ابقاء ما کان بخاطر بقا علّت آن چنانکه در تکوینیات گفته میشود: فلان اثر مثلا دود در گذشته موجود بود چرا که علتش که آتش باشد موجود بود، الآن نیز آن دود موجود است چرا که علّت آنکه آتش باشد موجود است و یا فی المثل: روشنائی و نور خورشید در گذشته وجود داشت، چرا که کره خورشید وجود داشت اکنون نیز این نور و روشنائی موجود است، چرا که علّت وجود آن اثر که خورشید باشد موجود است.
ب: ابقاء ما کان بخاطر بقا دلیل آنچنانکه در تشریعیات گفته میشود:
فلان حکم مثلا حرمت خمر وجود داشت، چرا که دلیل آن یعنی لانه مسکر وجود داشت، اکنون نیز این حکم وجود دارد، چرا که دلیل آن یعنی لانه مسکر وجود دارد و یا فی المثل:
فلان حکم مثلا وجوب نماز در گذشته وجود داشت چرا که دلیل آن یعنی أقیموا الصلاة باشد وجود داشت، اکنون نیز وجوب صلاة وجود دارد چرا که دلیل آن یعنی أقیموا الصلاة وجود دارد.
ج: ابقاء ما کان صرفا بخاطر بودن پیشین آن است بدین معنا که چون در گذشته موجود بوده است اکنون هم میگوئیم موجود است.
یعنی: کون سابق را در اینجا علّت وجود لا حقّ میگیریم و لذا: استصحاب ابقاء ما کان بخاطر اینکه انّه کان است و نه بخاطر وجود علّت و یا وجود دلیل آن. چرا؟
زیرا: با وجود علّت و یا وجود دلیل دیگر شکی در بقاء معلول و مدلول وجود ندارد تا جای استصحاب باشد.
از عبارت (ما کان)، بدین صورت که کلمه (ما) موصوف و لفظ کان صفت آن میباشد، و لذا ابقاء ما کان یعنی: ابقاء حکم و یا موضوع دارای حکمی که این صفت را داراست، قبلا بوده است.
این است که: حضرات اصولی میگویند: تعلیق الحکم علی الوصف مشعر بالعلیّة.
یعنی: اگر در لسان دلیل حکمی را معلق کرده باشند بر وصفی، این تعلیق اشعار دارد به اینکه آن وصف علّت است برای آن حکم و حکم دائر مدار آن وصف است.
فی المثل: وجوب اکرام در اکرم العالم به لحاظ وصف علم است نه اینکه ذات آن فرد دارای خصوصیتی باشد کانّ میگوئی: اکرم فلانا لعلمه.
و لذا: در ما نحن فیه نیز که گفته است: ابقاء ما کان معنایش این است که: ابقاء چیزی که این صفت را دارد، قبلا بوده است و این کون و بودن در سابق علّت آن حکم به بقاء است، کانّ میگوئی: ما کان لاجل انّه کان متیقّنا سابقا.
اشاره به تعریف جناب شیخ بهائی در کتاب زبده است از استصحاب که فرموده: استصحاب عبارتست از: ثابت نمودن حکم در زمان دوّم، با اعتماد بر ثابت بودن آن در زمان اوّل، که این تعریف برمیگردد به تعریف اوّل.
سپس جناب شیخ میفرماید: و بلکه محقّق خوانساری نسبت داده است به اصولیین امامیّه که گفتهاند: استصحاب ثابت کردن حکم است در زمانی، به جهت وجود داشتن آن حکم در زمان سابق برآن.
اشاره به چهارمین تعریف از مرحوم میرزای قمی صاحب قوانین است که فرموده:
الاستصحاب کون حکم (مثلا وجوب) او وصف (مثلا عدالت) یقینی الحصول فی الآن السابق، مشکوک البقاء فی الآن اللاحق.
به عبارت دیگر: استصحاب عبارتست از: حکم یا وصفی که در زمان و آن پیشین حصولش یقینی بوده، و لکن در آن و زمان بعدی از حیث بقاء مشکوک است.
زیرا: ایشان با این بیان، مورد و محل و مجرای استصحاب را تبیین کردهاند یعنی تبیین کردهاند که: استصحاب، در مواردی بکار میرود که حکمی و یا وصفی قبلا یقینی بوده و اکنون مشکوک است، لکن بیان نفرموده که خود استصحاب چیست؟
این است که: جناب شیخ، سخن صاحب معالم و شهید ثانی را گواهی بر اشکال و ایراد خود بر تعریف جناب قمی (ره) گرفته است، چرا که این دو بزرگوار فرمودهاند: محل استصحاب عبارتست از اینکه:
حکمی در زمان گذشته ثابت شده و در زمان آینده دلیلی بر انتفاء آن حکم وجود ندارد، و ما
شکّ داریم که اگر کسی در چنین موردی استصحاب را حجت بداند و آن را در آن جاری کند، آیا خود استصحاب همان حکم به بقاء ما کان علی ما کان است.
و لذا با توجّه به این گواه میفرماید: اشکال به تعریف صاحب قوانین وارد است.
این است که جناب شیخ در صدد توجیه تعریف جناب میرزا و دفع اشکال از آن برآمده است و لذا میفرماید: ممکن است بگوئیم که: جناب قمی با این بیان در مقام تعریف استصحابی هستند که از ادله ظنیه محسوب میشود به عبارت دیگر:
در نتیجه: آنها استصحاب را از امارات ظنیه و طریق ظنّی به سوی واقع میدانستند و لکن از نظر علمای متأخر استصحاب از باب اخبار و روایات بوده و صرفا با مناط تعبّد حجت است.
در نتیجه: اینها استصحاب را از اصول عملیّه بحساب میآورند.
و لذا در توجیه مزبور میگوئیم جناب میرزا نیز در صدد تعریف استصحاب از نوع اوّل یعنی عقیده متقدمین برآمده است، لکن با این بیان که:
دلیل در اصطلاح اصولیین آن چیزی است که یا مفید علم به واقع باشد، مثل نصوص قرآنیّه و یا حد اقل مفید ظنّ به واقع باشد مثل خبر ثقه و ظواهر قرآنیّه و ... و در باب استصحاب آن چیزی که دلیلیّت دارد و اماره ظنیه است: کون حکم او وصف یقینی الحصول فی الآن السابق ...
است.
خیر، در اشکال به توجیه مزبور نیز میفرماید: خود جناب قمی در شروع جلد دوّم کتاب قوانین فرموده: نمیتوان استصحاب را به عنوان دلیل پنجمی در برابر ادله اربعه بحساب آورد، بر خلاف محقّق اوّل که در کتاب معتبر ادله احکام را پنج امر دانسته است چرا که استصحاب را بعنوان دلیل پنجم گرفته است.
و لذا میگوئیم جناب قمی، استصحاب: اگر از باب حکم عقل حجت باشد در دلیل عقلی داخل میشود. و اگر از باب اخبار حجّت باشد در سنّت داخل میباشد.
حال: تعریف شما با هیچیک از این دو مطلب سازگار نمیباشد، چرا که:
1- اگر استصحاب را از باب حکم عقل حجّت بدانیم باید بگوئیم که کار عقل حکم و یا به
تعبیر دیگر ادراک است.
به عبارت دیگر: این عقل است که حکم به بقاء ما کان دارد چنین معنایی را درک میکند و سپس از طریق ملازمه، حکم شرع را درمییابد، منتهی: این حکم عقلی اختصاص به مورد خاصی دارد و این مورد، موردی است که حکمی و یا وصفی یقینی باشد سابقا و مشکوک باشد لاحقا.
بنابراین: اشکال به تعریف جناب قمی که تعریف به محلّ باشد همچنان به قوت خود باقی است. همچنین اگر استصحاب را از باب اخبار و روایات حجّت بدانیم، باز هم آنچه به شارع مربوط است این است که: شارع نقض یقین به شکّ و به وجوب بقاء بر حالت سابقه را حرام دانسته است، لکن این حکم شارع نیز در مورد خاصی است.
پس: تعریف جناب میرزا در حقیقت بیان محل و مجرای استصحاب است و نه ماهیّت آن.
متن
نعم ذکر شارح المختصر: «أنّ معنی استصحاب الحال أنّ الحکم الفلانی قد کان و لم یظنّ عدمه، و کلّ ما کان کذلک فهو مظنون البقاء».(1)
فان کان الحدّ هو خصوص الصغری انطبق علی التعریف المذکور. و إن جعل خصوص الکبری انطبق علی تعاریف(2)المشهور.
و کانّ صاحب الوافیة استظهر منه(3)کون التعریف مجموع المقدّمین، فوافقه فی ذلک، فقال: الاستصحاب هو التمسّک بثبوت ما ثبت فی وقت أو حال علی بقائه فیما بعد ذلک الوقت أو غیر تلک الحال، فیقال: انّ الامر الفلانی قد کان و لم یعلم عدمه، و کلّ ما کان کذلک فهو باق،(4)انتهی. و لا ثمرة مهمّة فی ذلک.
ترجمه
بله، عضدی شارح مختصر ابن حاجب میگوید معنای استصحاب این است که:
1- الحکم الفلانی (مثلا وجوب) قد کان و لم یظنّ عدمه.
2- و کلما کان کذلک فهو مظنون البقاء.
فالحکم الفلانی، مظنون البقاء. (یعنی اکنون شکّ داریم که آن حکم از بین رفته یا نه؟
اگر این تعریف (عضدی) خصوص همان صغری باشد، منطبق میشود بر تعریف ذکر شده از (محقّق قمی که فرمود: کون حکم ...).
و گویا جناب فاضل تونی صاحب وافیه، استظهار کرده است از این تعریف (عضدی) که این تعریف (از استصحاب) مجموع دو مقدمه است (و نه صرف یک مقدمه)، و لذا ایشان (در این تعریف) با عضدی موافقت کرده میگوید: استصحاب همان تمسّک کردن به ثبوت چیزی است که در وقتی از وقتها (مثل وجوب جمعه در زمان حضور) و یا در حالی از حالات (مثل نجاست آب در حال تغییر یکی از اوصاف ثلاثه آن) ثابت شده است، بر بقاء همان حکم در ما بعد آنوقت (مثلا غیبت) یا آن حال (حال تغیر بنفسه مثلا).
در نتیجه گفته میشود:
1- فلان امر قبلا بود، درحالیکه اکنون عدمش معلوم نیست.
2- هر چیزی که قبلا بوده باشد و اکنون مشکوک الوجود باشد، باقی است.
اشاره شیخ به تعریف استصحاب توسط عضدی در کتاب شرح مختصر ابن حاجب است که گفته معنای استصحاب این است که:
1- فلان حکم (مثلا وجوب نماز) قبلا بوده و حال آنکه اکنون عدمش معلوم نیست، یعنی ما نسبت به بقاء یا عدم بقاء آن شکّ داریم.
2- هر چیزی که چنین باشد، مظنون البقاء است.
پس: فلان حکم که چنین است مظنون البقاء است.
میفرماید:
1- اگر خصوص صغری را در کلام ایشان بگیریم و به تعبیر دیگر بگوئیم که تعریف مذکور
خصوص همان صغری است، منطبق بر همان بیان جناب قمی است.
2- و اگر خصوص کبری را بگیریم و یا به تعبیر دیگر بگوئیم که تعریف مذکور خصوص همان کبری است با تعریف مشهور منطبق میشود چرا که مشهور قدما نیز استصحاب را از باب ظنّ به بقاء حجّت میدانستند.
فرموده است: مجموع دو مقدمه فوق در کلام عضدی تعریف استصحاب است و نه صرف یک مقدمه تنها و لذا ایشان نیز با تعریف مزبور موافقت کرده و میفرماید: استصحاب عبارتست از: تمسّک کردن به ثبوت آنچه که ثابت شده در زمانی از زمانها مثل وجوب جمعه در زمان حضور امام و یا در حالی از حالات مثل مثلا نجاست آب در حال تغیّر یکی از اوصاف ثلاثهاش، بر بقاء همان حکم در ما بعد آن زمان مثلا زمان غیبت و یا آن حال، یعنی حال زوال تغیر بنفسه مثلا.
سپس میفرماید: تمسّک به این مطلب بدین معناست که:
1- فلان امر مثلا حرمت خمر، قبلا بود و حال آنکه اکنون عدمش معلوم نیست.
2- هر چیزی که قبلا بوده باشد و اکنون مشکوک الوجود باشد، باقی است.
امام خمینی مدعی شده است که تعریفهای به عمل آمده از استصحاب خالی از اشکال نیست و کلمات حضرات در این باب مضطرب و از حیث صدر و ذیل متناقض میباشند و لذا برای آشکار کردن صدق این مدعی، تحقیق در حقیقت استصحاب را لازم دانسته و بر همین اساس به نقد تعریف جناب شیخ پرداخته و فرموده است که به حسب تصوّر و مقام ثبوت:
1- احتمال داده میشود که استصحاب، مثل اصل حلیّت و طهارت؛ اصل عملی باشد.
2- احتمال داده میشود که یک اصل شرعی برای حفظ بر واقع باشد، که در این صورت استصحاب، حجّت بر واقع میباشد.
3- احتمال داده میشود که مثل خبر موثّق، اماره شرعی باشد، البته بنا بر اینکه اعتبار آن از طرف شارع باشد.
4- و احتمال داده میشود که مثل خبر موثق، اماره عقلایی باشد، البته بنا بر اینکه اعتبار ان از بنای عقلاء باشد.
5- و احتمال داده میشود که اصل عقلائی باشد، که بنای عقلا بر عمل به استصحاب میباشد؛ و لکن نه از آن جهت که استصحاب راهی به سوی واقع باشد، بلکه به جهت حکمت دفع
حرج، همچون اصل صحت، البته بنا بر اینکه آن اصل به جهت حکمت دفع حرج عند العقلاء تشریع شده باشد و نه به جهت طریقیّت عقلائی آن.
6- و احتمال داده میشود که دلیل عقلی غیر مستقل باشد؛ یعنی دلیلی است که به حکم شرعی منتهی میشود امّا نه مستقلا، بلکه به ضمیمه مقدمه شرعی، مثل حکم به ملازمه میان وجوب چیزی و وجوب مقدمه آن.
و سپس در بررسی احتمالات مزبور میفرماید: استصحاب نمیتواند که از دلیلهای عقلی مستقل باشد، چرا که دلیل عقلی مستقل، قضیّهای عقلی است که بدون واسطه قرار گرفتن چیزی دیگر ورای حکم عقلی، به حکم شرعی منتهی میگردد. مثل اینکه:
1- حکم به اینکه ظلم قبیح است 2- تجویز ظلم بر شارع قبیح است 3- قبیح بر شارع محال است.
پس: ظلم به حسب حکم شرعی، حرام است.
مخفی نماند که استصحاب، بنا بر اینکه از عقل گرفته شده باشد، از قضایای عقلی مستقل نیست چرا؟ زیرا: جهت قرار دادن صغری برای کبرای عقلی به خطاب شرعی محتاج است.(1)
امام خمینی در جای دیگری میفرماید: اگر استصحاب، مثل دو اصل حلیّت و طهارت، اصل عملی باشد، وظیفه عملی در مقام شکّ میباشد که موضوع آن، شکّ در چیزی است که وجودش در زمان پیشین یقینی بوده است، و اعتبار ان به جهت محافظت بر واقع نمیباشد. در این صورت حجّت بر واقع و راهی برای عمل به واقع نمیباشد، و اطلاق حجّت برآن صحیح نیست. چرا؟
زیرا: حجّت عبارتست از چیزی که نشانه بر واقع و منجّز آن باشد، یا برای محافظت بر واقع جعل گردیده باشد، مثل احتمال تکلیف در مورد وجوب احتیاط، که احتمال در احتیاط، منجّز برای واقع احتمالی میباشد، و معنای حجّت این است که شارع بوسیله آن بر بنده خود نسبت به مخالفت او استدلال و احتجاج میکند.(2)
بنابراین: تعریف استصحاب به (ابقاء ما کان) و امثال آن بلامانع است و در این صورت فرقی نمیکند که ابقای یک عمل که وظیفه مکلّف است اراده شده باشد، چنانکه در الفوائد حائری، ص 509 آمده است و یا حکم شرعی به ابقاء که از طرف شارع میباشد چنانکه شیخ انصاری
میفرماید.
و امّا اگر حجّت بر واقع باشد، تفاوتی نمیکند که مثل اصل احتیاط در شبهه بدوی به جهت محافظت بر واقع، به عنوان اصل اعتبار شده باشد و یا اینکه راهی باشد که کشف از واقع میکند، مثل سایر اماراتی که کاشف واقعاند، که در این صورت اطلاق حجّت برآن (یعنی استصحاب) صحیح است.
حضرت امام سپس میفرماید: ولی تعریف استصحاب به (ابقاء ما کان) و امثال آن تعریف مناسبی نمیباشد، چرا که استصحاب چیزی است که حکم شارع و یا بنای عقلاء و یا حکم عقل دلیل اعتبار آن میباشد، و بر مکلّف واجب است که برای محافظت بر واقع، طبق آن عمل نماید.
پس: وجوب استصحاب طریقی است، چنانکه خبر موثقی که راهی به واقع بوده و حجّت برآن است یک چیز است و واجب کردن عمل برطبق آن یک چیز دیگر و عمل برآن یک چیز سومی است.
پس: همانطور که درست نیست که گفته شود که خبر ثقه همان وجوب عمل برطبق آن و یا عمل برطبق آن است، استصحاب نیز چنین است.
بنابراین: تعریف استصحاب باید یکی از موارد زیر باشد:
1- وجوب پیشین برای چیزی، کاشف از باقی بودن آن در زمان شکّ در آن است.
2- یقین از وجود پیشین، کاشف از متعلّق آن در زمان شکّ است.
3- و یا شکی است نسبت به چیزی که یقین به آن وجود داشته است.
چرا؟ زیرا:
1- اگر بگوئیم استصحاب مثل سایر امارات، امارهای بر واقع است که دلیل اعتبارش عند العقلاء و الشارع این است که ثابت بوده دوام و استمرار دارد و لذا: وجود پیشین، کاشف از بقای آن در زمان شکّ در آن است که این حقیقت استصحاب است.
پس: این تعریف صحیح است، حتی بنا بر اینکه استصحاب از اخبار اخذ شده باشد.
2- و امّا اگر گفتیم: اعتبار شرعی استصحاب تنها به این است که: یقین، در زمان شکّ، راهی به معلّق آن قرار داده شده، حقیقت آن عبارتست از اینکه:
یقین پیشین بر شکّ در بقاء، که میشود کاشف متعلّق خود در زمان شکّ.
3- و یا اگر گفتیم که اعتبار استصحاب به جهت طریقیّت آن به واقع نیست، بلکه به جهت محافظت بر واقع است، و وجوب عمل برطبق حالت قبلی، به جهت محافظت آن حالت است،
پس استصحاب، اصل و حجت بر واقع است؛ مثل اصالة الاحتیاط در شبهه ابتدائی نسبت به عرض و آبرو و جان.
در این صورت حقیقت استصحاب، همان شکّ در بقای چیزی است که نسبت به آن، یقین وجود داشته، و یا یقینی است که شکّ ملحق به آن شده است. و لذا آنچه شارع آن را حجّت بر واقع قرار داده است، یا همان یقین قبلی و یا پیشین است که کاشف از وجود لا حقّ و وصلشونده به یقین نمیباشد، و یا شکی است که پیشینه یقین دارد، چنانکه در باب احتیاط در آبرو و جانها، همان احتمال را حجّت قرار داده است بنا بر اینکه احتیاط باشد.
سپس امام خمینی میفرماید: از آنچه که گفتیم نقدپذیری بسیاری از اظهارات بزرگان در مقام بحث روشن میشود. چرا؟ زیرا:
1- کسی که استصحاب را اصل عملی و وظیفه عملی برای شاک قرار داده است، از حجیّت آن بحث میکند.
2- و کسی که آن را حجّت بر واقع قرار داده است، آن را تعریف کرده به اینکه: حکم بر باقی داشتن آن بر چیزی که بوده.
3- و آنکه آن را تعریف کرده به اینکه: استصحاب باقی داشتن عملی است، و آن را فعل مکلّف دانسته، آن را از مسائل اصولی قرار داده و از حجیّت آن بحث نموده است. و لذا بر توست که در مقام بحث تأمل تام نمایی.(1)
بر این اساس، تعریف جناب شیخ از استصحاب به (ابقاء ما کان) در صورت اماره بودنش صحیح نمیباشد. چرا؟ زیرا براساس صور مزبور، اماره خود استصحاب است، و آن غیر از واجب کردن شارع عمل به آن و یا عمل مکلّف به آن است.
چنانکه خود خبر واحد، حجّت است، و این غیر از واجب کردن شارع عمل به آن و غیر از عمل مکلّف به خبر واحد است.
پس: تعریف استصحابی که حجّت و اماره است، به اینکه شارع عمل به آن را واجب کرده و یا مکلّف بنای عملی بر بقاء میگذارد، صحیح نمیباشد.
بنابراین: بنا بر رای شیخ اعظم که استصحاب را اماره میداند، آنچه را سدیدترین تعریفها خوانده ضعیفترین تعریفهاست، و آنچه را ضعیفترین تعریفها نامیده استوارترین
1) الاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 4- 1.
تعریفهاست، چه از (ابقاء) حکم شرعی به بقاء اراده شود و چه ابقای عملی که وظیفه مکلّف است از آن اراده شود.(1)
خیر، حضرت امام در این رابطه میفرماید از تمام آنچه گفتیم بدست میآید که: امکان جمع میان تمام احتمالها در تعریف استصحاب وجود ندارد؛ و در اخبار و دیگر ادله، لفظ استصحاب، وجود ندارد تا از معنای لغوی آن بحث شود؛ و از مشتقات آن استظهار میشود که استصحاب فعل مکلّف است.(2)
به عبارت دیگر: از آنچه گفتیم روشن شد که تعریف استصحاب به چیزی که مورد نقض و ابرام بر تمام مسلکها باشد، ممکن نمیباشد، چرا که میان همه مسلکها جامعی وجود ندارد.
یعنی: کسی که آن را اصل عملی قرار داده است، ناچار است که شکّ را موضوع قرار دهد و بگوید: هنگام کوتاه شدن دست از واقع، استصحاب، وظیفه شکّکننده است و کسی که آن را اماره برای واقع قرار داده است، چارهای ندارد که برای شکّ موضوعیت قائل نشود و شکّ را به صورت موضوعی اعتبار ننماید.
حال: این دو مسلک از چیزهائی است که با همدیگر جمع نمیشوند، چنانکه میان رأی به طریقیّت و اماره بودن از واقع، و رأی به اینکه استصحاب حجّت بر واقع است و اصلی است مثل اصل احتیاط، جامعی وجود ندارد.
بنابراین: اگر کسی که بخواهد استصحاب را به جامعی تعریف کند که تمام اقوال متقابل و روبروی همدیگر را در بر بگیرد، محققا در غرض خودش به خطا رفت است، مگر اینکه از جامع، غرض از استصحاب بر برخی اعتبارات اراده شود.(3)
متن
بقی الکلام فی امور:
الاوّل أنّ عدّ الاستصحاب من الاحکام الظاهریة الثابتة للشیء بوصف کونه مشکوک الحکم- نظیر أصل البراءة و قاعدة الاشتغال- مبنیّ علی استفادته من الاخبار و أمّا بناء علی کونه من أحکام العقل فهو دلیل ظنّیّ اجتهادیّ، نظیر القیاس و الاستقراء، علی القول بهما.
و حیث إنّ الختار عندنا هو الاول، ذکرناه فی الاصول العلمیّة المقرّرة للموضوعات بوصف کونها مشکوکة الحکم، لکن ظاهر کلمات الاکثر- کالشیخ(1)و السیّدین(2)و الفاضلین(3)و الشهیدین(4)و صاحب المعالم(5)- کونه حکما عقلیا؛ و لذا لم یتمسّک أحد هؤلاء فیه بخبر من الاخبار.
نعم، ذکر فی العدّة(6)- انتصارا للقائل بحجیته- ما روی عن النبی (صلی الله علیه و آله) من: «أنّ الشیطان ینفخ بین ألیتی المصلّی فلا ینصرفنّ أحدکم الا بعد أن یسمع صوتا او یجد ریحا».(7)
1) العدّة 2: 758.
2) السید المرتضی فی الذریعة 2: 829- 832، و السیّد ابن زهرة فی الغنیة( الجوامع الفقهیة): 486.
3) المحقق فی المعارج: 206- 208، و المعتبر 1: 32، و العلّامة فی مبادی الوصول: 250 و 251، و تهذیب الوصول: 105، و نهایة الوصول( مخطوط): 407.
4) الشهید الأول فی الذکری 1: 53، و القواعد و الفوائد 1: 132، و الشهید الثانی فی تمهید القواعد: 271.
5) المعالم: 232- 234.
6) العدّة 2: 757- 758.
7) لم نعثر علیه بعینه فی المجامیع الحدیثیة من الخاصة و العامّة. نعم، ورد ما یقرب منه فی عوالی اللآلی 1: 380، الحدیث الأول.
و من العجب أنّه انتصر بهذا الخبر الضعیف المختصّ بمورد خاصّ، و لم یتمسّک بالاخبار الصحیحة العامّة المعدودة- فی حدیث الاربعمائة- من أبواب العلوم.(1)
و أوّل من تمسّک بهذه الاخبار- فیما وجدته- والد الشیخ البهائی (قدس سره)، فیما حکی عنه فی العقد الطهماسبی،(2)و تبعه صاحب الذخیرة(3)و شارح الدروس،(4)و شاع بین من تأخّر عنهم.(5)
نعم، ربّما یظهر من الحلّی فی السرائر الاعتماد علی هذه الاخبار؛ حیث عبّر عن استصحاب نجاسة الماء المتغیّر بعد زوال تغیره من قبل نفسه، ب: «عدم نقض الیقین الا بالیقین». و هذه العبارة، الظاهر(6)أنّها مأخوذة من الاخبار.
ترجمه
اینکه استصحاب یک اصل عملی است و یا اماره ظنیّه)
1- استصحاب را همچون اصل برائت و قاعده اشتغال، از احکام ظاهریه و یا به تعبیر دیگر اصول تعبدیه که ثابت شدهاند برای امری که متصف است به وصف، مشکوک الحکم بودن، به حساب آوردن، مبنی است بر استفاده آن از اخبار.
2- و امّا بنا بر اینکه استصحاب از احکام عقل باشد، یک دلیل ظنی اجتهادی است مثل قیاس و استقراء، بنا بر قائل بودن به آن دو.
سپس شیخ (ره) میفرماید: از آنجا که مختار ما همان قول اوّل است، استصحاب را در ردیف اصول عملیّهای ذکر کردیم که (از جانب شارع مقدس) برای موضوعاتی با وصف مشکوک الحکم بودنشان مقرر شدهاند، و لکن ظاهر کلمات و عبارات بیشتر علماء مثل شیخ طوسی و سیدین و فاضلین و شهیدین و صاحب معالم این است که: استصحاب حکمی عقلی (و از امارات ظنیه) است، و لذا احدی از این حضرات به خبری از اخبار (همچون لا تنقض الیقین ...) تمسّک نمیکنند.
بله، جناب شیخ طوسی در عدّة به خاطر کمک (و تایید) قائل به حجیّت استصحاب، روایتی را ذکر کرده است که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است به اینکه:
سپس جناب شیخ انصاری میفرماید: تعجّبآور این است که: جناب طوسی تمسّک کرده است به این خبر ضعیف که اختصاص دارد به مورد خاص و تمسّک نکرده است به اخبار صحیحهای که عاماند و در حدیث اربعمائه، از ابواب علوم شمرده شدهاند.
و اولین کسی که من یافتم که او به این اخبار تمسّک کرده است، پدر شیخ بهائی است در مطالبی که در عقد طهماسبی از او حکایت شده است و صاحب ذخیره و شارح دروس از او تبعیّت کردهاند و سپس در میان علمائی که متاخر از این حضرات است شایع شده است.
بله، چهبسا از عبارات جناب حلّی در سرائر، اعتماد او به این اخبار نیز روشن میشود، آنجا که از استصحاب نجاست آبی که متغیّر است پس از زائل شدن تغییرش از جانب خودش به عدم نقض الیقین الا بالیقین. و این عبارت، ظهور در این دارد که استصحاب از اخبار اخذ شده است.
بر دو قسماند: 1- ادله اجتهادیه 2- ادله فقاهیه و یا اصول عملیه
ادله اجتهادیه عبارتند از اموری که علما و یا ظنا طریق الیالواقعاند مثل نصوص قرآنیّه، سنّت متواتره، ظواهر و ...
مراد از احکام واقعیه، آن احکامی است که با قطع نظر از علم و یا جهل مکلّف برای ذوات
اشیاء، در واقع و نفس الأمر ثابت است، مثل: الصلاة واجبة و ...
و ادله فقاهیه اموری هستند که ما را به حکم ظاهری میرسانند.
به عبارت دیگر: ادله فقاهیه و یا اصول عملیّه، یک سلسله وظایفی تعبدیهای هستند که در ظاهر و در مقام شکّ در حکم واقعی مساعد ما بوده و ما را از حیرت و سرگردانی در مقام عمل خارج میکنند و الا بخودیخود کاشفیتی از واقع ندارند، مثل اصالة البراءة و ...
یعنی: تا زمانی که طریق علمی و یا ظنی به واقع باز باشد، نوبت به این اصول نمیرسد.
پاسخ به یک سؤال مقدر است که تقدیر آن چنین است: آیا استصحاب از ادله اجتهادیه و امارات ظنیه است که طریق الی الواقع هستند و یا از ادله فقاهیّه و اصول عملیّه است که صرفا یک وظیفه عملی تعبّدی است و هیچگونه کاشفیتی ندارد؟
و لذا شیخ در پاسخ به این سؤال میفرماید: به نظر ما استصحاب از اصول عملیّه است و لذا آن را در این مقصد و در این باب مطرح نمودیم.
دلیلمان این است که:
1- تنها مدرک حجیّت استصحاب، روایات لا تنقض است.
2- اخبار مزبور با مناط تعبّد، استصحاب را بر ما حجیّت میکنند، و کاری به واقع ندارند.
پس: استصحاب از اصول عملیّه است.
عطف به عبارت (مبنیّ علی استفادة من الاخبار) است و غرض این است که: به عقیده اکثر فقهای متقدم از جمله شیخ طوسی در عدّه، سید مرتضی در ذریعه و سید ابن زهره در غنیه و ...
استصحاب از ادلّه اجتهادیه است. چرا؟
1- این حضرات استصحاب را از باب حکم عقل حجّت میدانند.
2- حکم عقل نیز با مناط ظنّ به بقاء میباشد.
3- ظنّ نیز طریقیّت بسوی واقع دارد.
پس: استصحاب مفید ظنّ به واقع بوده طریقیّت دارد و از ادلّه ظنیّه است، مثل شهرت فتوائیه، قیاس، استحسان و ....
اخبار چیست؟
این است که: وقتی به کلمات قوم مراجعه میکنیم متوجه میشویم که احدی از آنها در این باب به اخبار تمسّک نکردهاند، بلکه در همه جا به حکم عقل و کبرای کلّی یعنی: و کلما کان کذلک، فهو مظنون البقاء، استدلال نمودهاند.
بله، جناب شیخ طوسی در تایید قائلین به حجیّت استصحاب در کتاب عدّه به روایتی که از جناب پیامبر چنین نقل شده است که:
تمسّک کرده است.
ملاک و معیار جناب شیخ را نپذیرفته و فرمودهاند:
1- کسی که معتقد باشد که استصحاب اصل عملی است:
ممکن است که آن را از اخبار دریافت کند که این نکته روشن است.
و امکان دارد که آن را از بنای عقلاء دریافت کند. چرا که امکان دارد که اصل عقلایی باشد و عقلاء براساس مصلحتهایی، بنای عمل برآن بگذارند، مثل دفع حرج و رفاه زندگی. مگر اینکه اصل عقلایی را مطلقا انکار کنیم و بگوئیم آنچه عند العقلاء وجود دارد، تنها راههایی است، چنانکه معروف است و لکن مسلّم نیست.
2- و کسی که معتقد به دلیل اجتهادی استصحاب باشد:
ممکن است آن را از بنای عقلاء یا حکم عقل اخذ نماید.
و ممکن است ادعا کند که مفاد اخبار و روایات این است که استصحاب از حیث طریقیّت و کاشفیتش از واقع، معتبر است.
سپس حضرت امام میفرماید: از برخی گفتههای ما نقدپذیری و اشکال برخی افادات شیخ انصاری در این مقام آشکار میشود.(1)و به عبارت دیگر: آنچه از خلال سخنان شیخ ظاهر میشود مبنی بر اینکه: اگر استصحاب اصل است، باید مستند به اخبار باشد و چنانچه اماره است، مستندش جز بنای عقلاء یا عقل نیست، وجهی ندارد.(2)
سپس حضرت امام (ره) میفرماید: براساس تعریفی که ما از استصحاب کردیم، اگر حجیّت آن
از اخبار گرفته شود، از ادلّه اربعه نمیباشد، چرا که ادلّه اربعه یعنی کتاب، سنّت، اجماع و عقل، ادلهای هستند که بر حکم فرعی اقامه میشوند، نه بر اعمّ از حکم فرعی و آنچه بر حکم اصلی اقامه شده است که همان مسئله اصولی است. فی المثل:
هرگاه خبر موثق بر حرام بودن آب انگور اقامه شود، و ظاهر کتاب دلالت بر اعتبار خبر موثق کند، این خبر موثق، دلیل بر حرام بودن آب انگور است و نه ظاهر کتاب. چنانکه اگر اخبار بر اعتبار خبر موثق دلالت کنند و خبر موثق هم بر حرام بودن آب انگور اقامه شود، این خبری که بر حرمت آن آب انگور اقامه شده از ادلّه اربعه است، و نه اخباری که دلالت بر اعتبار خبر موثق میکند.
و لذا: بنا بر آنچه ذکر نمودیم، چون استصحاب عبارتست از خود بودن پیشین، که کاشف از بقای آن در لا حقّ است، و یا یقین پیشین که شکّ در بقای به آن ملحق گردیده، و یا شکی که پیشینه یقینی دارد، دلیل یا حجّت بر حکم فرعی کلّی باشد از ادلّه اربعه نمیباشد.
از کتاب و اجماع نبودن هریک از دلایل مزبور روشن است و امّا اینکه از عقل نیست، بخاطر این است که فرض شده است که از اخبار اخذ گردیده است و امّا اینکه از سنّت نیست، بخاطر اینکه گفتار معصوم علیه السّلام یعنی لا تنقض الیقین بالشک دلیل اعتبار استصحاب است، مثل دلالت آیه نباء بر اعتبار خبر موثق حال همانطور که آیه دلیل بر دلیل (یعنی خبر موثق) است، و لکن دلیل بر فرع فقهی همان خبر موثق است و نه آیه بقاء. همینطور هم، دلیل در فقه و یا حجّت در فقه، خود استصحاب است و خبر لا تنقض الیقین بالشک، دلیل بر استصحاب است.
پس بنا بر اینکه استصحاب از اخبار اخذ شده باشد، از دلیلهای چهارگانه نیست، بلکه یک دلیل مستقل است.
شاید این باشد که اهل سنّت یعنی عامّه که ابتدا به نوشتن اصول نمودند، استصحاب را (نیز مثل قیاس و استقراء) از ادلّه عقلیّه به حساب آوردهاند، درحالیکه بین قدمای اصحاب ما تا زمان پدر شیخ بهائی متعارف و معهود نبوده است که در حجیّت استصحاب به دلیلهای عقلی تمسّک کنند.
امّا متأخرین و کسانی که به عصر ما نزدیکاند، اینکه ادلّه از حیث دلیل بودن و یا ذات الادلة موضوع علم اصول باشد را انکار نمودهاند و گمان کردهاند که: اگر همان ادلّه، موضوع قرار داده
شود، مسئله حجیّت خبر واحد، استصحاب و امثال آن از مبادی تصدیقی به حساب خواهد آمد. و حال آنکه بنا بر آنچه که ما گفتیم: مسئله حجیّت استصحاب و خبر موثق، از مسائل اصولی هستند.
سپس حضرت امام (ره) اشاره دارند به اینکه: و گفتار برخی از سادات فحول در علم اصول یعنی علامه بحر العلوم، برمیگردد به این مطلب ما که استصحاب را دلیل بر حکم در موردش قرار داده و روایت لا تنقض را دلیل بر دلیل گرفته، مثل آیه نباء نسبت به خبر موثق.(1)
و اما در تقریرات درس امام خمینی (ره) آمده است که: راز اینکه متقدمین از اصحاب استصحاب را از ادلّه اربعه دانستهاند این است که آنها گمان کردهاند که استصحاب همچون قیاس و استحسان عند العامّة، از احکام عقلی است، و براساس این توهّم، تا زمان پدر شیخ بهائی در استصحاب استناد به اخبار نمیکردهاند.(2)
متن
الثانی أنّ عدّ الاستصحاب- علی تقدیر اعتباره من باب افادة الظنّ- من الادلّة العقلیّة، کما فعله غیر واحد منهم؛ باعتبار أنّه حکم عقلیّ یتوصّل به إلی حکم شرعیّ بواسطة خطاب الشارع، فنقول: انّ الحکم الشرعیّ الفلانی ثبت سابقا و لم یعلم ارتفاعه، و کلّ ما کان کذلک فهو باق، فالصغری شرعیّة، و الکبری عقلیّة ظنیة، فهو و القیاس و الاستحسان و الاستقراء- نظیر المفاهیم و الاستلزامات- من العقلیّات الغیر المستقلّة.
بر دو قسماند: 1- مستقلات عقلیّه 2- غیر مستقلّات عقلیه
احکامی است که حاکم علی الاطلاق در آنها عقل است و عقل در صدور این احکام نیازی به کمک شارع ندارد.
به عبارت دیگر: گاهی هم صغری را عقل ادراک میکند و هم کبری را، نتیجهگیری هم به عهده خود اوست. فی المثل:
1- عقل میگوید: العدل حسن
2- همین عقل میگوید: کلما حکم به العقل، حکم به الشرع.
سپس نتیجه میگیرد که العدل حسن او واجب شرعا. و یا فی المثل:
1- عقل میگوید الظلم قبیح.
2- همین عقل میگوید: کلما حکم به العقل، حکم به الشرع
سپس نتیجه میگیرد که فالظلم قبیح او حرام شرعا.
بنابراین: عقل مدرک حسن و قبح ذاتی افعال و خود سازنده صغری است، چنانکه درککننده ملازمه مزبور و یا کبرای کلّی میباشد.
احکامی است که حاکم علی الاطلاق در آنها عقل نیست، بلکه عقل در اینجا صغری را با کمک شارع و خطابات او، درست میکند، و لکن کبرای کلّی را خود درک مینماید، یعنی با ضمیمه خطاب شارع به کلّی خود به نتیجه میرسد. فی المثل:
1- شارع فرموده: ذی المقدمه مثلا صلاة، واجب است. (صغری)
2- عقل میگوید: بین وجوب ذی المقدمه با وجود مقدّمات آن ملازمه هست. (کبری)
پس: مقدّمات نماز هم واجباند شرعا.
پاسخ به یک سؤال مقدر است که تقدیرش چنین است: آیا بنا بر مبنای متقدمین که گفتند حجیّت استصحاب از باب حکم عقل است با مناط ظنّ به بقاء، این حکم عقلی از مستقلات عقلیّه است و یا از غیر مستقلّات؟
و لذا شیخ میفرماید: این حکم عقلی از احکام غیر مستقلّات عقلیّه است، چرا که عقل صغرای استدلال را از خطاب شرع میگیرد، سپس کبرای کلّی را خود میسازد و به آن ضمیمه میکند. و میگوید:
1- الحکم الفلانی (مثلا وجوب) ثبت سابقا و لم یعلم عدمه. (صغری)
2- کلما کان کذلک فهو باق عقلا. (کبری)
فالحکم الفلانی مظنون البقاء عقلا. (نتیجه)
سپس: عقل از راه ملازمه میان حکم عقل و شرع نتیجه میگیرد که فلان حکم شرعا باقی است و باید متابعت شود. مثل قیاس، استحسان و استقراء که از احکام عقلیه ظنیه و از غیر مستقلّات میباشند. چنانکه:
1- مفاهیم از جمله مفهوم شرط، مفهوم وصف مفهوم غایت و ...
2- استلزامات مثل اینکه امر به ذی المقدمه مستلزم وجوب مقدّمات آن است.
3- و یا امر به شیء مستلزم نهی از ضدّ است.
4- و یا نهی از عبادت مستلزم فساد آن است. همگی از احکام عقلیّه قطعیه آنهم از غیر مستقلّات میباشند.
متن
الثالث أنّ مسألة الاستصحاب علی القول بکونه من الاحکام العقلیّة مسألة اصولیّة یبحث فیها عن کون الشیء دلیلا علی الحکم الشرعیّ، نظیر حجیة القیاس و الاستقراء.
نعم، یشکل ذلک بما ذکره المحقّق القمّی (قدس سره) فی القوانین و حاشیته: من أنّ مسائل الاصول ما یبحث فیها عن حال الدلیل بعد الفراغ عن کونه دلیلا، لا عن دلیلیّة الدلیل.(1)
« موضوع العلم هو ما یبحث فیه ... الخ».
و علی ما ذکره (قدس سره)، فیکون مسألة الاستصحاب- کمسائل حجیّة الادلّة الظنّیة، کظاهر الکتاب و خبر الواحد و نحوهما- من المبادئ التصدیقیّة للمسائل الاصولیّة، و حیث لم تتبیّن فی علم آخر احتیج الی بیانها فی نفس العلم، کأکثر المبادئ التصوّریّة.
نعم ذکر بعضهم:(2)أنّ موضوع الاصول ذوات الادلّة من حیث یبحث عن دلیلیتها أو عمّا یعرض لها بعد الدلیلیّة.
و لعلّه موافق لتعریف الاصول بأنّه: «العلم بالقواعد الممهّدة لاستنباط الاحکام الفرعیّة من ادلّتها».(3)
و امّا علی القول بکونه من الاصول العملیّة، ففی کونه من المسائل الاصولیّة غموض؛ من حیث انّ الاستصحاب حینئذ قاعدة مستفادة من السنة، و لیس التکلّم فیه تکلّما فی أحوال السنة، بل هو نظیر سائر القواعد المستفادة من الکتاب و السنّة، و المسألة الاصولیّة هی التی بمعونتها یستنبط هذه القاعدة من قولهم (علیه السلام): «لا تنقض
الیقین بالشکّ»، و هی المسائل الباحثة عن أحوال طریق الخبر و عن احوال الالفاظ الواقعة فیه، فهذه القاعدة، کقاعدة «البراءة» و «الاشتغال»- نظیر قاعدة «نفی الضرر و الحرج»، «من القواعد مسألة اصولیّة المتعلقة بعمل المکلّف. نعم، تندرج تحت هذه القاعدة مسألة اصولیّة یجری فیها الاستصحاب، کما تندرج المسألة الاصولیّة أحیانا تحت ادلّة نفی الحرج، کما ینفی وجوب الفحص عن المعارض حتّی یقطع بعدمه بنفی الحرج.
ترجمه
جناب شیخ انصاری (ره) فرموده است:
1- مسئله استصحاب براساس رأی کسانی که آن را از احکام عقلیّه به حساب میآورند یک مسئله اصولی است، چرا که در علم اصول از چیزی که دلیل بر حکم شرعی است، بحث میشود مثل حجیّت و قیاس و استقراء و ...
بله، پاسخ مذکور باتوجّه به آنچه مرحوم قمی در قوانین ذکر فرموده است به اینکه: مسائل اصولی، اموری هستند که بحث میشود در آنها از حال و وضعیت دلیل پس از اینکه ثابت شد که آن یک دلیل است، نه اینکه (بحث شود در آن) از دلیلیّت دلیل. (یعنی الکتاب الذی هو دلیل و حجة، موضوع علم اصول است، پذیرشش مشکل است.
پس بنا بر آنچه صاحب قوانین ذکر فرموده، مسئله حجیّت استصحاب، مانند مسائل حجیّت ادلّه ظنیه، از قبیل ظاهر کتاب و خبر واحد و امثال این امور در مسائل اصولیه از مبادی تصدیقیه (علم اصول) میباشند، و نه از مسائل ان. و از آن جهت که حجیّت استصحاب در علم دیگری تبیین نشده است، نیاز است که در خود علم اصول بیان گردد (و پس از موضوع واقع شدنش، از احوال و عوارض آن سخن به میان آید) مثل اکثر مبادی تصوریّه.
بله، برخی از علماء از جمله صاحب فصول (ره) مدعی شدهاند که موضوع علم اصول، ذوات
ادلّه اربعه است، از آن جهت که در علم اصول از حجیّت و دلیلیّت آنها بحث میشود (که بناء علی هذا بحث از حجیّت، از عوارض و احوالات موضوع است و نه خود موضوع) و یا از آنچه پس از (اثبات) دلیل بودن آنها بر آنها عارض میشود، بحث میگردد.
و شاید این سخن صاحب فصول موافق با این تعریف علم اصول باشد که گفتهاند:
هو اعلم بالقواعد الممهدة لاستنباط الاحکام الفرعیّة عن ادلتها.
2- ولی بر اساس رأی کسانی که آن را از اصول عملیّه میدانند، در مسئله اصولی بودن آن، ابهام و پیچیدگی وجود دارد. (چرا؟) زیرا در این صورت استصحاب قاعدهای است که از سنّت استفاده شده، و سخن گفتن پیرامون آن، سخن گفتن در احوال سنّت نیست، بلکه نظیر قاعدههای دیگری است که از کتاب و سنّت استفاده میشوند؛ درحالیکه مسئله اصولی، مسألهای است که به کمک آن این قاعده از گفتار معصوم علیه السّلام که فرمود: یقین را با شکّ نشکن، استنباط میشود. و این مسائل اصولی، مسائلی هستند که از احوال طریق خبر و از احوال الفاظی که در طریق خبر واقع شدهاند، بحث میکنند.
پس: این قاعده نظیر قاعده برائت، اشتغال و قاعده نفی ضرر و نفی حرج است که از قاعدههای فرعی بوده و متعلّق به عمل مکلّف میباشند.
البته در زیر این قاعده، مسئله اصولی نیز درج میشود، که استصحاب در آن جاری میگردد، همانطوریکه احیانا در زیر ادلّه نفی حرج، مسئله اصولی درج میشود تا با نفی حرج، یقین به نبودن معارض پیدا کند.
دارای سه جزء است: 1- موضوع 2- مسائل 3- مبادی.
آن چیزی است که در آن علم از عوارض و احوالات آن بحث میشود، فی المثل:
1- موضوع علم کلام، مبدأ و معاد است و لذا در این علم از احوالات مبدأ و معاد بحث و گفتگو میشود.
2- موضوع علم منطق، معرّف و حجّت است و لذا در منطق از عوارض و احوالات معرّف و حجّت بحث میشود.
3- موضوع علم نحو، کلمه و کلام است و لذا در نحو از اعراب و بنای آن بحث میشود و هکذا در علم فقه و ...
تمام مطالبی است که از اوّل تا آخر یک علم مورد بحث و گفتگو و نفی و اثبات واقع میشود و هرکسی بر اثبات مدعای خود استدلال میکند، و هدف اصلی از آموختن آن علم، آشنائی با این مطالب است. فی المثل:
1- در همین علم اصول بحث میشود از اینکه آیا اوامر ظهور در وجوب دارند یا نه؟ آیا ظواهر حجیّت دارند یا نه؟ آیا مشتقات در ما تلبّس ظهور دارند یا در اعمّ از ما تلبّس و ما انقضی عند التلبس؟ و لذا از همین مباحث تعبیر میشود به مسائل علم اصول.
2- در علم فقه بحث میشود که آیا نماز جمعه واجب است یا نه؟ آیا غنا حرام است یا نه و هکذا هزاران سؤالی که مردم بدان مکلّف هستند.
برخی از مسائل یک علم از بدیهیّات است و کثیری از مسائل آن از نظریاتاند که در هر علمی بر مسائل نظریهاش استدلال میشود.
مجموعه اموری است که مسائل و مطالب یک علم برآن امور مبتنی است و لذا تا این مبادی شناخته نشود مسائل مبتنی بر این مبادی هم شناخته نخواهند شد.
بر دو قسماند: 1- مبادی تصوریّه 2- مبادی تصدیقیّه
تمام تصورات و تعریفاتی است که در یک علم صورت میپذیرد، مثل:
1- تعریفی که از موضوع هر علمی میشود.
2- تعریفی که از اجزاء موضوع علمی میشود، البته در صورتی که موضوع مرکب باشد.
3- تعریفی که از جزئیات آن موضوع میشود، البته در صورتی که موضوع کلّی باشد.
4- تصوّر و یا تعریفی که از هریک از اصطلاحات مورد استفاده در آن علم میشود.
و لذا: تا این مبادی تصوریه برای فرد حاصل نشوند، تصدیقی هم در آن علم برای او حاصل نخواهد شد، چه این تصورات را شرط التصدیق بدانیم یا نه.
قضایا و یا تصدیقاتی هستند که استنتاجات و استدلالات یک علم مترتب و یا متوقف بر آنهاست و لذا تا این تصدیقات در یک علم حاصل نشود نمیتوان در اثبات مسائل آن علم به استدلال پرداخت و به نتیجه رسید.
چرا؟ زیرا: ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت مثبت له.
یعنی: اوّل باید اصل وجود موضوع در یک علم را ثابت کرده و مورد تصدیق قرار دهیم تا بتوانیم از احوالات و عوارض آن موضوع موجود بحث کنیم و یا فی المثل:
1- اوّل باید ثابت کنیم که پدیدههای عالم متغیرند. (صغری)
2- پس از اثبات متغیر بودن، تصدیق کنیم که هر متغیری حادث است. (کبری)
و بعد نتیجه بگیریم که پس پدیدههای عالم حادث است.
این است که: مسئله استصحاب بنا بر اینکه از احکام عقلیّه باشد، یک مسئله اصولیه است که بحث میشود در آن از اینکه استصحاب خود دلیلی است بر یک حکم شرعی مثل حجیّت قیاس و استقراء.
به عبارت دیگر: مشهور برآناند که موضوع علم اصول، ادلّه اربعه یعنی کتاب، سنّت، اجماع و عقل است که ما در این علم از عوارض و احوالات این ادلّه بحث میکنیم.
در این است که آیا این ادلّه اربعه با وصف دلیلیّت و حجیّت موضوع علم اصولاند به نحوی که این وصف دلیلیّت نیز داخل در موضوع و قید آن باشد و یا اینکه نه، ذوات ادلّه اربعه با قطع نظر از وصف دلیلیّت موضوع علم اصولاند؟
1- مرحوم قمی (ره) صاحب قوانین معتقد است که موضوع علم اصول، دلیل بوصف دلیل بودنش میباشد، یعنی وقتی یک شیئی متصف شد به دلیلیّت به این معنا که گفته شد هذا دلیل، این میشود موضوع علم اصول.
به عبارت دیگر: الکتاب الذی، هو دلیل و حجة، موضوع علم اصول است و لذا بحث از
حجیّت و یا دلیلیّت کتاب بحث از اصل ثبوت موضوع است، چرا که قبل از هر چیزی باید وجود موضوع ثابت شود، بعد از ثبوت موضوع است که میتوان از احوالات و عوارض آن بحث نمود و گفت اگر دو آیه شریفه از این کتاب با هم تعارض کردند چه باید کرد؟ و یا اگر خبر واحد خاص بر خلاف عام قرآنی بود میتواند مخصص عموم باشد یا نه؟ و هکذا ...
و یا فی المثل: اوّل باید قطع به وجود سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ائمه (علیهم السلام) و اثبات حجیّت آن پیدا نمود و سپس این سنّت را موضوع علم اصول قرار داد. چنانکه قطعا وجود دارد حجیتش هم ثابت است و لذا در علم اصول از عوارض سنّت بحث میشود که فی المثل: اگر دو حدیث تعارض کنند چه باید کرد؟
به عبارت دیگر: به عقیده جناب قمی آن دلیلی که دلیلیّتش محرز است، موضوع علم اصول است.
به عبارت دیگر: اگر شما از عوارض کتاب و یا از عوارض سنّت بحث کردید، میشود از مسائل اصولیه چرا که حجیّت کتاب و سنّت در جای دیگری ثابت شده است.
لکن اگر از حجیّت یک شیء در علم اصول بحث کردید فی المثل گفتید، ظواهر حجّتاند یا نه؟ خبر واحد حجّت است یا نه؟ اجماع حجّت است یا نه؟ استصحاب حجّت است یا نه این مباحث نه تنها موضوع علم اصول واقع نمیشوند، بلکه از مسائل علم اصول هم محسوب نمیشوند بلکه بحث در اینگونه امور در حقیقت بحث در مبادی موضوعات است.
پاسخ به یک سؤال مقدر است که تقدیرش چنین است: آیا مسئله حجیّت استصحاب از جمله مسائل علم اصول است و یا از مبادی تصدیقیّه آن و یا از قواعد فقهیه است؟
و لذا شیخ میفرماید: به عقیده جناب قمی مبنی بر اینکه استصحاب را از باب امارات ظنیه حجّت بدانیم و به عبارت دیگر بنا بر اینکه استصحاب حکم عقل باشد، بحث از حجیّت استصحاب، مثل بحث از حجیّت سایر ادلّه ظنیه نظیر خبر ثقه و ظواهر و ... از مبادی تصدیقیه علم اصول است و نه از مسائل آن. چرا که به نظر ایشان ادلّه با وصف دلیلیّت موضوع واقع میشوند و لذا قبل از اینکه این ادلّه، موضوع واقع شوند باید وجودشان به اثبات رسیده حجیّت آنها ثابت شود. و بعد به دنبال آن و موضوع واقع شد نشان از عوارض آنها بحث شود.
الحاصل: به عقیده جناب قمی بحث از استصحاب و حجیّت آن از مبادی تصدیقیه است و نه از مسائل علم اصول.
اشاره به رای و ادعای صاحب فصول و دیگران در این مسئله است مبنی بر اینکه: موضوع علم اصول، ذوات ادلّه اربعه است، یعنی ذات الکتاب، ذات السنة و هکذا ...
و لذا ما در علم اصول از حجیّت و دلیلیّت این ادلّه بحث میکنیم، بنابراین بحث از حجیّت، بحث از عوارض و احوالات موضوع است و نه از خود موضوع.
به عبارت دیگر: تمام مباحثی که در علم اصول صورت میپذیرد از قبیل مسائل علم اصول است. چرا؟ زیرا به عقیده ایشان، ذات دلیل با قطع نظر از دلیلیّتش موضوع علم اصول است و لذا دلیلیّت از عوارض دلیل به حساب میآید.
به عبارت دیگر: ذات کتاب و یا ذات سنّت از موضوعات علم اصولاند چه دلیلیّت داشته باشند یا نه؟ وقتی ذات کتاب و یا ذات سنّت موضوع علم اصول شد، بحث از حجیّت آن میشود و بحث از عوارض موضوع نمیشود از مسائل علم اصول و هکذا ...
حال: بلاشکّ بحث از اصل ثبوت موضوع، بحث از مبادی است و نه مسائل، منتهی چون برخی از مبادی تصدیقیّه در علوم دیگر بحث و بیان میشود، در علم اصول به عنوان یک امر قطعی و مسلّم گرفته میشود.
امّا: چون برخی دیگر از مبادی تصدیقیه، در علم دیگری بیان نشد، در همین علم اصول بیان میگردد که از جمله مسئله حجیّت ادلّه ظنیه از همین قبیل است که همانند بیشتر مبادی تصوریّه در علم اصول مطرح شده است.
به عقیده ایشان یعنی صاحب فصول بحث از حجیّت استصحاب و یا سایر ادلّه از مسائل علم اصول است و نه از مبادی تصدیقیّه آن.
چرا؟ زیرا به نظر ایشان آنکه موضوع علم اصول است، ذات الاستصحاب است و لذا بحث از حجیّت آن، بحث از عوارض موضوع است و بحث از عوارض هم از مسئله اصولیه است و نه از مبادی تصدیقیّه آن و به عبارت دیگر:
1- ذات استصحاب موضوع علم اصول است چه حجّت باشد یا نه؟
2- بحث از دلیلیّت و یا حجیّت استصحاب بحث از عوارض ذاتیه موضوع است.
3- بحث از عوارض ذاتیه هم از مسائل علم اصول بهحساب میآید.
در نتیجه: تمام مباحثی که در علم اصول مطرح است از مسائل علم اصول به حساب میآید.
این است که: حقّ با صاحب فصول است و این بحث یک مبحث اصولی است ضمن اینکه تعریف علم اصول نیز مؤیّد این سخن و نظر صاحب فصول است، چرا که در تعریف علم اصول آمده است که: هو العلم بالقواعد الممهدة لاستنباط الاحکام الفرعیّة عن ادلّتها.
تعلیم و تعلم حجج و ادلّه هدف و غرض اصول است و این مطلب یک مسئله اصولی بوده و هدف اصلی اصول است و نه از مبادی تصدیقیّه آن.
این است که: اگر مبنای حجیّت استصحاب از باب اخبار و روایات باشد، حجیّت استصحاب را از مسائل علم اصول دانستن مشکل است، بلکه به قواعد فقهیه نزدیکتر است و لذا آن را از مسائل فقهیه بحساب آوریم بهتر است. چرا؟
زیرا به مسألهای، مسئله اصولیه گفته میشود که از عوارض موضوع علم اصول بحث کند و حال آنکه بحث از حجیّت استصحاب بنا بر مبنای اخبار، بحث از مفاد دلیل و سنّت است، چنانکه صحبت از اینکه استصحاب حجّت است یا نه؟ بدین معنا که آیا شارع مقدس به وجوب بقاء برطبق حالت سابقه حکم کرده است یا نه؟ صحبت از حکم شرعی است که همان مفاد دلیل است چنانکه بحث میکنیم که آیا شارع مقدس به نفی ضرر و حرج و یا به ضمان مقبوض به عقد فاسد و یا به وجوب فلان امر حکم فرموده است یا نه؟ و این معنا از اخبار استفاده میشود. خلاصه بحث از قواعد مستفاده از اخبار و روایات مربوط به علم فقه و وظیفه فقیه است و ربطی به اصول ندارد.
بنابراین: بحث از حجیّت استصحاب، بحث از مفاد سنّت است و نه از عوارض.
عبارتست از بحثهای رجالی و حدیثی مثلا مربوط به اخبار لا تنقض که از مسائل اصولیه هستند. فی المثل:
1- وقتی اخبار مزبور به لحاظ سندی مورد بحث واقع میشوند که آیا مثلا این خبر ثقه است یا نه؟ اگر ثقه است حجّت است یا نه؟ بحث از عوارض است که در اصول بحث میشود.
2- و یا وقتی اخبار مزبور یعنی لا تنقض به لحاظ دلالتی مورد بحث واقع میشوند که آیا این اخبار ظهور در قاعده استصحاب دارند و یا نه قانون الیقین مثلا در این قاعده ظهور دارد؟ و یا
برفرض ظهور در قاعده استصحاب آیا این ظهورات حجّت است یا نه؟ و یا برفرض ظهور و حجتش، آیا معارضی هم دارد یا نه؟ تمام این مباحث از مباحث اصولیه است که از عوارض سنّت بحث میکند.
یعنی: تمام این مباحث قبلا و مقدمة مورد حلّاجی قرار میگیرد تا پس از آن بتوانیم به برکت این اخبار حکم کنیم به وجوب بقاء بر حالت سابقه.
و لذا: قاعده استصحاب مثل سایر قواعد و اصول عملیّه از قبیل اصالة البراءة، اصالة الاحتیاط قاعده لا ضرر و لا حرج و ... از جمله قواعد فقهیه هستند که مکلف باید در مقام عمل از آنها استفاده کند.
چنانکه در بحثهای سابق گفته آمد بر دو قسم است: 1- گاهی در حکم است 2- گاهی در موضوع
به عبارت دیگر شبهه: گاهی شبهه حکمیه است و اخری شبهه موضوعیه است.
1- شبهه آنجائی حکمیه است که انسان در آن حکم کلّی که شارع جعل فرموده است، شکّ میکند. فی المثل: شما شکّ میکنید که اگر یکی از اوصافه سهگانه آب کرّ در اثر ملاقات با نجس متغیر بشود، نجس میشود یا نه، چون کرّ است نجس نمیشود؟
و یا اینکه نه، شما میدانید که در اثر تغییر مزبور آب کرّ مورد نظر نجس میشود و لکن شکّ میکنید که آیا اگر این تغییر زایل شود، باز هم این آب نجس باقی میماند یا نه؟ به عبارت دیگر در اصل حکم شکّ بکنید شبهه شما حکمیه است در بقاء آن حکم هم شکّ بکنید، شبهه شما حکمیه است.
2- و امّا شبهه آنگاه موضوعیه است که انسان در جزئیات و یا موضوعات خارجیه آن احکام کلّی شکّ پیدا کند. فی المثل: ما میدانیم که شارع، خمر را حرام کرده است و لکن در اینکه این مایع موجود در یخچال شما خمر است یا خلّ، شکّ دارید. اگر خمر باشد از مصادیق الخمر حرام میباشد و چنانچه خلّ باشد از مصادیق الخلّ حلال است.
و یا اینکه نه شما میدانید که فلان مایع در فلان ظرف خمر بوده است و لکن اکنون شکّ دارید که تبدیل به خل شده است یا اینکه نه همان خمر مانده است؟
یعنی: چه در اصل آن شکّ بکنیم و چه در بقاء آن باز هم شبهه ما موضوعیه است چرا که شکّ ما، شکّ در مصداق است.
به فرض که استصحاب از قواعد فقهیّه باشد و لکن قواعد فقهیّه هم خود بر دو قسماند:
1- قواعد که تنها در مسائل شرعیّه فرعیه عملیّه جاری میشوند، مثل قاعده لا ضرر که در وضوی ضرری و یا روزه ضرری و یا معاملات ضرری و ... جاری میشوند.
2- قواعدی که هم در فرعیّات جاری میشوند و هم در اصلیات و مسائل اصولیّه، مثل قاعده لا حرج، که:
الف: هم در مسائل فرعیه عملیّه جاری میشود، از قبیل وجوب وضو و غسل و ... که اگر موجب حرج شوند دیگر واجب نیستند.
ب: هم در مسائل اصولیّه مجری دارد، چرا که مثلا شرط تمسّک به اصالة العموم، در اصول فحص و یأس از دستیابی به مخصّص است، لکن اینکه فحص از این مخصّص تا کجا و چه مقدار لازم است؟ دو نظریه وجود دارد:
برخی میگویند تا آنجا که فحصکننده قطع به عدم مخصص پیدا کند و لذا اگر یقین به عدم مخصص برای او حاصل نشود حقّ اجرای اصالة العموم را ندارد.
مشهور میگویند فحص تا آنجا لازم است که برای فحصکننده اطمینان به عدم مخصص حاصل شود و لذا علم به عدم آن لازم نیست. چرا؟ زیرا:
1- وجوب تحصیل علم به عدم، مستلزم عسر و حرج شدید است.
2- هر تکلیفی که مستلزم عسر و حرج باشد، منتفی است.
پس: وجوب تحصیل علم به عدم مخصّص منتفی است.
الحاصل: در یک مسئله مسلّم اصولی، از قاعده نفی حرج استفاده شده است، و لذا استصحاب نیز بعنوان یک قاعده فقهیّهای است که:
الف: هم در مسائل فرعیه عملیّه جاری میشود، مثل استصحاب وجوب جمعه و یا استصحاب حرمت فلان امر و یا استصحاب صحت فلان معامله و هکذا ...
ب: هم در مسائل اصولیّه جاری میشود، مثل استصحاب عدم تخصیص و تقیید و ...
فی المثل: عامی از مولی صادر شده است و ما یقین داریم که روز اوّل این عام مبتلای به تخصیص نبود و لکن اکنون شکّ داریم که آیا پس از آن مخصصی پیدا کرده یا نه؟ استصحاب میکنیم عدم مخصّص را.
این است که:
1- بلاشکّ اصول عملیّهای که در شبهات موضوعیه جاری میشوند، از قواعد فقهیّهاند.
فی المثل: وقتیکه شما شکّ میکنید که آیا این انائی که در اختیارتان است خمر است یا خل؟ و یا پاک است یا نجس؟ میگویند اصل برائت جاری کنید. حال این اصل برائتی که شما در اینجا و یا اینگونه موارد اجرا میکنید، از قواعد فقهیّه به حساب میآیند.
و امّا آنچه محل بحث است، اصول عملیّهای است که در شبهات حکمیّه جاری میشوند، بدین معنا که آیا از مسائل اصولیّه هستند و یا نه از قواعد فقهیّه؟ که در پاسخ قبلی گفته شد که این اصول از جمله استصحاب، و لو از قواعد فقهیّه هم باشند، هم در مسائل فرعیه عملیّه جاری میشوند، مثل استصحاب وجوب جمعه و یا استصحاب حرمت فلان امر و ... و هم در مسائل اصولیّه جریان دارند مثل استصحاب عدم تقیید و تخصیص.
متن
نعم، یشکل کون الاستصحاب من المسائل الفرعیّة: بأنّ اجراءها فی موردها- أعنی:
صورة الشکّ فی بقاء الحکم الشرعی السابق، کنجاسة الماء المتغیّر بعد زوال تغیّره- مختصّ بالمجتهد و لیس وظیفة للمقلّد، فهی مما یحتاج إلیه المجتهد فقط و لا ینفع للمقلّد، و هذا من خواص المسألة الاصولیّة؛ فانّ المسائل الاصولیّة لمّا مهّدت للاجتهاد و استنباط الاحکام من الادلّة اختصّ التکلّم فیها بالمستنبط و لا حظّ لغیره فیها.
فان قلت: انّ اختصاص هذه المسألة بالمجتهد؛ لاجل أنّ موضوعها- و هو الشکّ فی الحکم الشرعی و عدم قیام الدلیل الاجتهادی علیه- لا یتشخّص الا للمجتهد، و الا فمضمونه و هو: العمل علی طبق الحالة السابقة و ترتیب آثارها، مشترک بین المجتهد و المقلّد.
قلت: جمیع المسائل الاصولیة کذلک؛ لانّ وجوب العمل بخبر الواحد و ترتیب آثار الصّدق علیه لیس مختصا بالمجتهد نعم، تشخیص مجری خبر الواحد و تعیین مدلوله و تحصیل شروط العمل به مختصّ بالمجتهد؛ لتمکّنه من ذلک و عجز المقلد عنه، فکأنّ المجتهد نائب عن المقلّد فی تحصیل مقدّمات العمل بالادلّة الاجتهادیّة و تشخیص مجاری الاصول العملیّة، و الا فحکم الله الشرعیّ فی الاصول و الفروع مشترک بین المجتهد و المقلّد.
ترجمه
مشکل است که استصحاب از مسائل فرعی باشد، زیرا اجرای آن مسئله در موردش، یعنی در صورت شکّ در باقی بودن حکم شرعی پیشین، مثل نجاست آب متغیر با نجاست، پس از زوال تغیّر آن، مختصّ به مجتهد است و وظیفه مقلّد نیست.
پس: استصحاب از جمله اموری است که تنها مجتهد به آن نیاز دارد، و برای مقلّد سودمند نیست، و این از ویژگیهای مسئله اصولی است، و چون مسائل اصولی برای اجتهاد و استنباط احکام از دلیلهای شرعی مهیّا شده است، سخن گفتن در مورد آن اختصاص به استنباطکننده دارد و غیر او از آن بهرهای ندارد.
اگر گفته شود: اختصاص داشتن استصحاب (بعنوان یک حربه) به مجتهد، بخاطر این است که موضوع آن، که همان شکّ در حکم شرعی و اقامه نشدن یک دلیل اجتهادی (بعد الفحص) برآن است، تشخیص داده نمیشود مگر برای مجتهد، و الا (اگر خود استصحاب صرفنظر از شرائط موضوعیش مورد لحاظ قرار بگیرد) مضمون آن، درحالیکه همان عمل برطبق حالت سابقه و مترتب کردن آن آثار سابقه برآن است مشترک است میان مقلّد و مجتهد (و لذا استصحاب باید یک مسئله فقهیّه باشد)، چه پاسخ میدهید؟
شیخ میفرماید که میگویم: تمام مسائل اصولیّه چنیناند؛ چرا که (مثلا) وجوب عمل به خبر واحد و مترتب کردن آثار صدق برآن، مختص به مجتهد نیست (یعنی وقتی خبر واحد میگوید:
تیمّم با دو ضربت است، همگان از عهده این عمل برمیآیند).
بله، تشخیص مجرای خبر واحد (به اینکه مثلا معارض نداشته باشد) و تعیین و تشخیص مدلول آن، و بدست آوردن شروط عمل به آن بهدلیل توانائی مجتهد به آن و ناتوانی مقلّد از (تحصیل) آن، اختصاص به مجتهد دارد.
پس: کانّ مجتهد در تحصیل مقدّمات عمل به ادله اجتهادیه و تشخیص مجاری اصول عملیّه از جانب مقلّد نیابت دارد وگرنه (با قطعنظر از این تشخیص) حکم شرعی الهی در اصول و فروع میان مجتهد و مقلّد، مشترک است.
این است که: شیخ قدمی را فراتر گذاشته میفرماید: اساسا استصحاب نه یک قاعده فقهیّه محضه است و نه یک قاعدهای است که دارای دو جنبه باشد، بلکه صددرصد از مسائل اصولیّه است و لکن با درنظر گرفتن یک ملاک و مناط دیگر.
این است که: مسئله اصولی معمولا مسألهای است که بهرهبرداری از آن و بکار بستنش اختصاص به مجتهد دارد چرا که در توان او میباشد و مقلّد قادر بر بهرهبرداری از آن نیست. چرا؟
زیرا مسائل اصولیّه از جمله قواعدی هستند که برای اجتهاد و استنباط احکام از راه منابع آن تمهید شده است و لذا چنین امری در حوزه فعالیت مجتهدین است.
به عبارت دیگر: اصول عملیّهای که در شبهات حکمیّه جاری میشوند در حوزه تخصص و وظیفه مجتهد است آنهم در حوزه و مقام استنباط احکام از ادلّه، و حال آنکه اصول عملیّهای که در شبهات موضوعیّه جاری میشوند، اجرایشان همگانی یعنی وظیفه مقلّد و مجتهد هر دو میباشد.
چرا؟ زیرا اجرای اصول عملیّه در شبهات حکمیّه دارای شرایطی است که احراز این شرایط نیازمند تخصّص و توان بالائی است که برای مجتهدین خبره میسور و ممکن است.
فی المثل: این مجتهد است که اگر در حکم کلّی جعلشده از جانب شارع، شکّ بکند، بعد الفحص و الیأس عن الأدلّة، به اصول عملیّه رجوع کرده، آن را جاری میکند، و این عمل برای همگان میسور و ممکن نیست.
البته اجرای اصول عملیّه در شبهات موضوعیّه دارای چنین شرایطی نمیباشد چرا که شکّ مکلّف در یک امر جزئی است. چرا؟
زیرا مقلّد حکم خدا را از طریق مجتهد یاد گرفته است و میداند که مثلا خمر حرام است خوب اگر در مصداق خارجی آن شکّ کرد که آیا این اناء مثلا خمر است یا خلّ؟ بدون نیاز به فحص میتواند برائت جاری کرده بگوید انشاءالله خلّ است. و لذا این کار از همگان برمیآید و نیازی به تخصص مجتهد ندارد.
و امّا وجه دیگر مسئله این است که: اگر شما به رسالههای عملیّه رجوع کنید من باب مثال یکجا را هم پیدا نمیکنید که مجتهد اجراء اصل در شبهه حکمیّه را به مقلّد محوّل بکند، چرا که این خود مجتهد است که در حکم خدا شکّ میکند و موظّف است که بعد الفحص و الیأس عن الدلیل با اجرای اصل، مسئله را فیصله داده، حکم را در رسالهاش بنویسد.
علیایحال، رأی نهائی شیخ این است که: استصحاب یک مسئله اصولیّه است، حتی استصحاباتی که در فروعات بکار میرود، چرا که استصحاب اسلحه و ابزاری است در دست مجتهد و هر مسئلهای که اختصاص به مجتهد دارد، از مسائل اصولیّه است.
و لذا: مسئله حجیّت استصحاب و اجراء آن در موارد خودش همچنین است، یعنی این تنها مجتهد است که در صورت یقین سابق و شکّ لاحق با شروط مختلفی که دارد، میتواند از این قانون استفاده کند، و لکن برای مقلّد اجراء استصحاب و سایر اصول عملیّه ممکن نیست، چرا که او از شرایط و مجاری این اصول اطلاعی ندارد و لذا با این مناط بحث از حجیّت استصحاب در ردیف مسائل اصولی قرار میگیرد.
این است که: مستشکل میگوید: اختصاص استفاده از یک مسئله به مجتهد، دلیل بر اصولی بودن آن نیست، چرا که مضمون و مؤدّای استصحاب که همان وجوب بقاء برطبق حالت سابقه باشد، در مقام عمل، میان مقلّد و مجتهد مشترک است و هر دو باید به آن عمل کنند و بر حالت سابقه باقی باشند.
و لذا اینکه شما میبینید که استفاده از برخی اصول مثلا استصحاب، اختصاص به مجتهد دارد بدین خاطر است که موضوع الاستصحاب و به عبارت دیگر مقدّمات و شرائط آن برای غیر مجتهد میسور و قابل تشخیص نیست. چرا؟ زیرا فی المثل در استصحاب:
1- یقین سابق با ویژگیهائی که باید دارا باشد لازم است.
2- شکّ لاحق در بقاء با ویژگیهائی که در مطالب امر پنجم خواهد آمد نیز لازم است.
3- فقدان دلیل اجتهاد ظنی یا علمی برخلاف یا وفاق لازم است.
بنابراین: بازشناسی این امور برای مجتهد ممکن است و نه مقلّد.
این است که: چون مضمون استصحاب تعمیم دارد، باید گفت استصحاب مسئله فقهیّه است و یا حد اکثر دارای دو جنبه است، نه اینکه صددرصد اصولی باشد فی المثل: این آب قبلا نجس بود،
خوب بر هرکسی میسور است که بگوید اکنون هم نجس است، و هکذا امثالهم ....
این است که: جناب مستشکل تمام مسائل اصولیّه از همین قبیلاند، یعنی موضوع و مقدّمات و شرائط آنها اختصاص به مجتهد دارد و لکن مضمون آنها تعمیم دارد. فی المثل: حجیّت خبر واحد ثقه بلا اشکال از مسائل اصولیّه است چرا که اجراء و فتوی برطبق آن مخصوص مجتهد است درحالیکه ترتیب اثر به خبر ثقه و تصدیق عادل و عمل برطبق مفاد آن میان مقلّد و مجتهد مشترک است و اختصاص به مجتهد ندارد. و لذا:
اگر ما بخواهیم به صرف عمومیت مضمون یک مسئله، آن را فقهی بدانیم تمام مسائل اصولیّه داخل در علم فقه و از قواعد فقهیّه خواهد بود و ما چیزی به نام مسئله اصولیّه نداریم و حال آنکه احدی از اهل فنّ به این مطلب ملتزم نمیباشد.
به عبارت دیگر:
احکام خدا اصولا و فروعا همگانی است، بدین معنا که هر حکمی اصولا و فروعا برای همه بندگان خدا جعل شده است. منتهی شرائط بعضی از احکام او چنین است که تنها برای مجتهد میسور است نه برای همگان و لذا مجتهد پس از تحصیل شرائط و اجراء اصل و آماده نمودن حکم آن را در اختیار ما گذاشته بدان عمل میکنیم.
بنابراین: ضابطه ما مبنی بر اینکه هر مسئلهای که استفاده از آن اختصاص به مجتهد دارد مسئله اصولی است و لذا استصحاب نیز از مسائل اصولیّه است.
ایشان نیز تفصیل قائل شده و فرموده است که:
1- اگر استصحاب اصل عملی باشد و به (ابقاء ما کان) تعریف شود، چه ابقای آن عملی که وظیفه مکلّف است از آن اراده شود. و چه حکم به ابقایی باشد که از طرف شارع صادر میگردد، مسألهای فقهی میباشد؛ حتی در استصحابهای حکمی. چرا؟ زیرا در هر دو فرض، استصحاب، وظیفه عملی است و ناظر به حکم واقعی و یا حجّت بر واقع و یا راهی به واقع نمیباشد.
2- و اگر استصحاب حجّت و طریق به واقع باشد، مسئله اصولی است.(1)
علیایحال: ایشان ترجیح دادهاند که مسئله حجیّت استصحاب و خبر موثق از مسائل اصولی
1) لاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 1- 2.
باشند چرا که کارآیی و کارکرد مشابه دارند و هر دو، در فقه، دلیل و حجّت هستند.(1)
نکته: امّا در تقریرات درس اصول حضرت امام مطالبی آمده است که مخالف مطالب مذکور از نوشتههای ایشان است و آن این است که: بنا بر اینکه استصحاب از اخبار استفاده شود، چنانکه رأی حقّ همین است، بحث از حجیّت استصحاب، از مسائل اصولی نیست، چه قائل شویم که اماره بودن استصحاب از اخبار استفاده میشود یا نمیشود.
مثل واجب کردن احتیاط برای حفظ واقع؛ چرا که در اصول از دلیلهائی بحث میشود که از آنها، یعنی کتاب، سنّت و عقل، حکم فرعی استفاده شود.
(چرا؟) برای اینکه ادلّه مورد بحث در این علم، دلیلهایی است که با آن، بر فروع استدلال میشود، مثل خبر واحدی که بر حکمی از احکام اقامه شده است، و آن خبر از سنّت است.
امّا دلیلی که بر حجیّت خبر واحد وجود دارد، مثل آیه نباء، از ادلّه اربعه نیست چرا؟ زیرا حکم فرعی از آن استفاده نمیشود؛ بلکه دلیل بر حکم فرعی، خود خبر واحد است و لذا آیه نباء دلیل بر دلیل است.
همچنین است استصحاب، چرا که این سخن امام علیه السّلام که فرمود: «یقین را با شکّ نشکن»، دلیل بر دلیل یعنی همان استصحاب است، و لذا از این حدیث حکم شرعی استفاده نمیشود، بلکه از حدیث خود استصحاب استفاده میشود که آن، دلیل بر حکم فرعی است. در این صورت بنا بر اینکه موضوع علم اصول همان ادلّه اربعه به عنوان ذات ادلّه، یا با وصف دلیل بودن آنها باشد، بحث از حجیّت استصحاب، از مسائل اصولی نیست.(2)
ایشان پس از اینکه حجیّت استصحاب را از مسائل اصولی دانستند به نقد معیار ارائهشده از جانب شیخ پرداخته میفرماید: بسیاری از مسائل فقهی و قاعدههای فرعی اینگونه نیست که به مقلّد سودی برساند؛ مثل قاعده (ما لا یضمن بصحیحة لا یضمن بفاسده) و عکس آن، چرا که اطلاع بر حدود این قاعده و مقدار سرایت آن، جز برای مجتهد ممکن نیست و مقلّد بهرهای از آن ندارد.
امّا آنچه از قاعده استفاده میشود این است که: هر معاملهای که صحیح و درست آن ضمانآور نباشد، باطل آن ضمانآور نیست، و لکن پس از تکمیل شدن این قاعده، در تشخیص اینکه کدام معامله صحیحش ضمانآور نیست و کدامش ضمانآور است، نیاز به اجتهاد دارد، و لذا:
از ملاکی که در اصولی بودن مسئله در بحث الفاظ گفته شده روشن میشود که استصحاب یک مسئله اصولی است، چه از اخبار گرفته شود یا نه؟(1)
1) الاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 8- 9.
متن
هذا، و قد جعل بعض السادة الفحول(1)الاستصحاب دلیلا علی الحکم فی مورده، و جعل قولهم (علیه السلام): «لا تنقض الیقین بالشکّ» دلیلا علی الدلیل- نظیر آیة النبأ بالنسبة الی خبر الواحد- حیث قال:
إنّ استصحاب الحکم المخالف للاصل فی شیء، دلیل شرعیّ رافع لحکم الاصل، و مخصّص لعمومات الحلّ- إلی أن قال فی آخر کلام له سیأتی نقله- و لیس عموم قولهم (علیه السلام): «لا تنقض الیقین بالشکّ» بالقیاس الی أفراد الاستصحاب و جزئیّاته، إلّا کعموم آیة النبأ بالقیاس الی آحاد الاخبار المعتبرة،(2)انتهی.
أقول: معنی الاستصحاب الجزئیّ فی المورد الخاصّ- کاستصحاب نجاسة الماء المتغیّر- لیس الا الحکم بثبوت النّجاسة فی ذلک الماء النجس سابقا، و هل هذا إلّا نفس الحکم الشرعی؟! و هل الدلیل علیه الا قولهم (علیه السلام): «لا تنقض الیقین بالشکّ»؟!(3)و بالجملة: فلا فرق بین الاستصحاب و سائر القواعد المستفادة من العمومات.
هذا کلّه فی الاستصحاب الجاری فی الشبهة الحکمیّة المثبت للحکم الظاهریّ الکلیّ.
و أمّا الجاری فی الشبهة الموضوعیّة- کعدالة زید و نجاسة ثوبه و فسق عمرو و طهارة بدنه- فلا اشکال فی کونه حکما فرعیّا، سواء کان التکلم فیه من باب الظنّ، أم کان من باب کونها قاعدة تعبّدیّة مستفادة من الاخبار؛ لانّ التکلّم فیه علی الاوّل، نظیر التکلّم فی اعتبار سائر الامارات، ک «ید المسلمین» و «سوقهم» و «البیّنة» و «الغلبة» و نحوها فی الشبهات الخارجیّة. و علی الثانی، من باب أصالة الطهارة و عدم الاعتناء بالشکّ بعد الفراغ، و نحو ذلک.
ترجمه
برخی سادات فحول (یعنی سید بحر العلوم)، استصحاب را دلیل بر حکم در موردش قرار داده (بدین معنا که وقتی گفته میشود این آبی که قبلا نجس بوده اکنون هم شرعا نجس است دلیلش استصحاب است)، و گفتار معصوم علیه السّلام که لا تنقض الیقین بالشک را دلیل بر (این) دلیل قرار داده است، عینا مثل آیه نباء نسبت به خبر واحد برای حکم شرعی (یعنی خبر واحد دلیل حکم شرعی، آیه نباء هم دلیل، خبر واحد است)، آنجا که میگوید:
استصحاب حکم مخالف با اصل (مثل استصحاب نجاست هذا الماء که مخالف با اجرای اصل برائت و یا اصل طهارت است) یک دلیل شرعی است که رفعکننده حکم اصل است (و نمیگذارد که مثلا اصالة الطهاره و ... جاری شود)، و دلیلهائی که دلالت عام بر حلال بودن دارد را تخصیص میزند، تا آنجا که در پایان گفتارش مطلبی دارد که نقلش بزودی خواهد آمد و آن این است که:
عمومیت این گفتار امام علیه السّلام که فرمود: لا تنقض الیقین بالشک، نسبت به افراد استصحاب و جزئیات آن، نیست مگر مثل عموم آیه شریفه نباء نسبت به افراد اخبار معتبره (یعنی همانطور که آیه نباء دلیل الدلیل است، لا تنقض هم دلیل الدلیل است و لذا از باب دلیل الدلیل، هم استصحاب دلیل است، هم لا تنقض دلیل است و خلاصه اینکه حکم شرعی مزبور که نجس بودن هذا المایع است، مفاد استصحاب است.
شیخ میفرماید در پاسخ به شما میگویم: معنای استصحاب جزئی در یک مورد خاص مثل استصحاب نجاست این آبی (که یکی از اوصاف سهگانهاش تغییر کرده) جز حکم به ثابت بودن نجاست در آن آبی که سابق نجس بوده، نیست، و لذا آیا این جز خود همان حکم شرعی است؟ و آیا دلیل برآن مورد جزئی، (یعنی این استصحاب) جز گفتار معصوم است که فرمودند: یقین خودت را با شکّ نقض نکن؟
الحاصل: به طور کلّی تفاوتی میان استصحاب و دیگر قواعدی که از عمومات استفاده میشود وجود ندارد (یعنی همانطور که در سایر قواعد دو چیز وجود دارد که دلیل و قاعده است و آن قاعده را فقه حساب میکنیم، در استصحاب نیز دو چیز وجود دارد، دلیل و قاعده که علی القاعده
باید آن را از امور فقهیّه حساب کنیم).
سپس جناب شیخ میفرماید: مطالبی که گفته آمد همهاش در رابطه با استصحاب است که جای شوند، در شبهات حکمیّه و ثابتکننده حکم ظاهری کلّی است (که فی المثل: این ماء متغیر، همانطور که قبلا نجس بود علی الظاهر بعدا هم نجس است)
و امّا استصحابات جاری شونده در شبهه موضوعیّه، مثل عدالت زید و نجس بودن لباسش و فسق عمر و پاک بودن بدنش (یعنی جزئیات)، اشکالی ندارد که یک حکم فرعی (یعنی از قواعد فقهیّه) باشد، خواه سخن (در اینگونه استصحابات) از باب ظنّ باشد (و ما استصحاب را از امارات ظنیه بدانیم) و خواه از باب اینکه یک قاعده تعبدیهای باشد که از اخبار استفاده میشود.
زیرا بحث ما در استصحابات موضوعیّه 1- بنا بر اینکه آن را از باب اماره بدانیم، مثل بحث کردن و سخن گفتن در اعتبار سایر امارت از جمله، ید المسلمین و سوق المسلمین و بیّنه و غلبه، در فقه است.
2- و بنا بر اینکه استصحاب یک قاعده تعبدیّه مستفاد از سایر امارات باشد، از باب اصالة الطهاره و عدم اعتنا به شکّ بعد از فراغ و امثال ذلک است.
بیان نظر مرحوم علامه بحر العلوم نسبت به اصولی بودن استصحاب است. منتهی برای ادخال استصحاب در مسائل اصولیّه، وجه و یا قاعده دیگری ذکر فرموده و آن این است که:
استصحاب یک قاعده عملیّه نیست بلکه یک دلیل است و لکن مؤدای آن یک حکم شرعی عملی و از مسائل فقهیّه است.
به عبارت دیگر: مسئله اصولی آن است که دلیل بر حکم شرعی و طریق بر حکم شرعی باشد، بدین معنا که بتوانیم بواسطه آن به حکم شرعی برسیم. و لذا چون استصحاب نیز دلیل
حکم شرعی است، یک مسئله اصولی خواهد بود. و نه یک قاعده فقهی. برای مثال: شما میدانید که فلان آب کرّ و یا کثیری که احد اوصاف ثلاثهاش در اثر ملاقات با نجس تغییر کرده، نجس شده است لکن اکنون که آن تغییر زوال یافته شما شکّ دارید که اکنون نیز هم این آب نجس است یا نه؟
میفرماید: در اینجا باید حکم کنید به بقاء تنجّس که این خود یک حکم شرعی است، لکن دلیل شما بر این حکم همان استصحاب است. و دلیل بر استصحاب اخبار لا تنقض است. بنابراین سه مطلب در اینجا وجود دارد:
1- حکم شرعی که همان تنجّس باشد 2- دلیل حکم که استصحاب باشد 3- دلیل الدلیل که لا تنقض باشد. این عینا مثل این است که شما بگوئید: تیمّم با دو ضربت انجام میشود. حال:
1- تیمّم با دو ضربت است، حکم شرعی و یا مسئله فقهی است.
2- دلیل حکم مزبور، خبر زراره است، که یک خبر واحد ثقه است.
3- دلیل خبر زراره هم آیه إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ است که بواسطه آن حجیّت خبر واحد اثبات میشود.
الحاصل: مفاد استصحاب، حکم شرعی است، استصحاب هم دلیل حکم شرعی است، اخبار لا تنقض، دلیل الدلیل است.
این است که: بله، در باب خبر واحد سه امر موجود است، و لکن در ما نحن فیه یعنی باب استصحاب سه امر وجود ندارد، بلکه دو امر وجود دارد:
1- استصحاب، که خود وجوب بقاء بر حالت سابقه است، یعنی همان حکم به تنجس.
2- دلیل استصحاب یا همان حکم به بقاء تنجس که اخبار لا تنقض است.
به عبارت دیگر جناب بحر العلوم فرمود: یک امر حکم شرعی است که بقاء تنجس باشد، یک امر هم استصحاب است که دلیل بر این حکم است، یک امر هم دلیل الدلیل است.
سؤال ما از جناب بحر العلوم این است که: آیا استصحاب غیر از همان حکم شرعی چیز دیگر است؟ حتما خیر، بلکه استصحاب همان حکم به نجس بودن آبی است که مثلا در زمان گذشته نجس بوده. به عبارت دیگر: استصحاب عین این حکم است، این حکم نیز خود استصحاب است.
و حال آنکه در باب خبر واحد سه امر وجود دارد.
بنابراین: قیاس ما نحن فیه به باب خبر واحد، قیاسی مع الفارق است و معیار جناب بحر العلوم
معیار کاملی نیست و در این جهت فرقی میان استصحاب و سایر قواعد وجود ندارد، چرا که تماما مفاد اخبار و مستفاد از عمومات هستند.
سپس شیخ میفرماید: تاکنون بحث ما در استصحابی بود که جاری در شبهات حکمیّه و از مسائل اصولیّه است.
باتوجّه به مقدماتی که در صدر بحث آوردیم این است که: اصول جاریه در شبهات موضوعیّه بالاجماع از مسائل و قواعد فقهیّه است و نه از مسائل اصولیّه.
این است که: اصول جاریشونده در احکام دارای شرائطی هستند که تنها مجتهد قادر بر شناخت و اجرای آنهاست که بحث آن گذشت.
امّا اصولی که در موضوعات جاری میشود دارای هیچگونه قید و شرطی نیست و لذا مقلّد و مجتهد هر دو میتوانند از این اصول در مقام عمل استفاده کنند و چنین چیزی قاعده فقهیّه است و نه مسئله اصولیّه و چنانکه قبلا هم بدان اشاره کردیم، احدی از فقها در باب شبهات حکمیّه، قاعده استصحاب را نقل نمیکنند و فتوی نمیدهند که ایها المقلد اینجا جای اجرای اصل استصحاب است چرا که برای مقلّد میسور نیست و لذا خود حکم شرعی را که نجاست و یا طهارت و یا حلیّت و یا حرمت و ... باشد بطور مستقیم مینویسند.
امّا به شبهات موضوعیّه که میرسند میگویند اگر فی المثل شکّ کردی که هذا المایع پاک است یا نجس بنا را بر طهارت بگذار و بگو انشاءالله که پاک است، یعنی خود اصالة الطهارة را مطرح مینمایند چرا که این امر برای مقلدین میسور است.
این است که: اصول عملیّهای که در شبهات موضوعیّه جاری میشوند بلااشکال از قواعد فقهیّه هستند و در این جهت فرقی نمیکند که:
1- ما استصحاب و یا سایر اصول را از باب امارات ظنیه بدانیم.
2- و یا آن را از قبیل اصول عملیه تعبدیه بدانیم، چرا؟
زیرا در فقه دو دسته قواعد جاریه در موضوعات وجود دارد:
1- قواعد فقهیّهای که از امارات ظنیّه بوده و به ملاک افاده ظنّ در فلان موضوع خارجی جاری میشوند. مثل: قانون ید المسلم، که اماره بر ملکیت است، بدین معنا که اگر در خارج به ید
مسلمانی بر مالی برخورد نمودیم، به حکم قانون ید باید حکم کنیم به ملکیت او و آثار ملکیت را برآن مترتب سازیم.
و یا قانون سوق المسلمین که اماره بر تذکیه است.
و یا بیّنه و شهادت عدلین که اماره ظنیّه برای حکم حاکم در فلان واقعه است.
و یا غلبه و شیاع، که اماره ظنیّه در برخی از موضوعات از قبیل رؤیت هلال است.
2- قواعد فقهیّهای که در موضوعات خارجیه جاری میشوند و از اصول عملیّه تعبدیّه میباشند لکن نه به مناط افاده ظنّ حجّت باشند مثل:
اصالة الطهارة در مورد شکّ در طهارت یا نجاست فلان شیء و یا مایع خارجی.
و یا قاعده فراغ در شکّ بعد از فراغت و پایان عمل.
و یا قاعده تجاوز در شکّ بعد از تجاوز از محل.
و یا اصل اصالة الصحة در حمل فعل مسلمان بر صحت.
الحاصل: استصحاب در موضوعات اگر از باب ظنّ حجّت باشد در قواعد فقهیّه داخل میشود و چنانچه از اصول عملیّه باشد، در قواعد فقهیّهای داخل میشود که در موضوعات خارجیه جاری میشوند.
متن
الرابع أنّ المناط فی اعتبار الاستصحاب علی القول بکونه من باب التعبّد الظاهری، هو مجرّد عدم العلم بزوال الحالة السابقة.
و أمّا علی القول بکونه من باب الظنّ، فالمعهود من طریقة الفقهاء عدم اعتبار افادة الظنّ فی خصوص المقام؛ کما یعلم ذلک من حکمهم بمقتضیات الاصول کلّیة مع عدم اعتبارهم أن یکون العامل بها ظانّا ببقاء الحالة السابقة،(1)و یظهر ذلک بأدنی تتبّع فی أحکام العبادات و المعاملات و المرافعات و السّیاسات.
نعم، ذکر شیخنا البهائی (قدس سره) فی الحبل المتین- فی باب الشکّ فی الحدث بعد الطهارة- ما یظهر منه اعتبار الظنّ الشخصی، حیث قال:
لا یخفی أنّ الظنّ الحاصل بالاستصحاب فی من تیقّن الطهارة و شکّ فی الحدث، لا یبقی علی نهج واحد، بل یضعف بطول المدّة شیئا فشیئا، بل قد یزول الرجحان و یتساوی الطرفان، بل ربّما یصیر الراجح مرجوحا، کما إذا توضّأ عند الصبح و ذهل عن التحفّظ، ثمّ شکّ عند المغرب فی صدور الحدث منه، و لم یکن من عادته البقاء علی الطهارة إلی ذلک الوقت. و الحاصل: أنّ المدار علی الظنّ، فما دام باقیا فالعمل علیه و إن ضعف.(2)انتهی کلامه، رفع فی الخلد مقامه.
و یظهر من شارح الدروس ارتضاؤه؛ حیث قال بعد حکایة هذا الکلام:
و لا یخفی أنّ هذا انّما یصحّ لو بنی المسألة علی أنّ ما تیقّن بحصوله فی وقت و لم یعلم أو یظنّ طروّ ما یزیله، یحصل الظنّ ببقائه، و الشکّ فی نقیضه لا یعارضه؛ اذ
الضعیف لا یعارض القویّ.
لکن، هذا البناء ضعیف جدّا، بل بناؤها علی الروایات مؤیّدة بأصالة البراءة فی بعض الموارد، و هی تشمل الشکّ و الظنّ معا، فإخراج الظنّ منها(1)ممّا لا وجه له أصلا،(2)انتهی کلامه.
و یمکن استظهار ذلک من الشهید (قدس سره) فی الذّکری حیث ذکر أنّ:
قولنا: «الیقین لا ینقضه الشکّ»، لا نعنی به اجتماع الیقین و الشکّ، بل المراد أنّ الیقین الذی کان فی الزّمن الاوّل لا یخرج عن حکمه بالشکّ فی الزمان الثانی؛ لأصالة بقاء ما کان، فیؤول إلی اجتماع الظنّ و الشکّ فی الزّمان الواحد، فیرجّح الظنّ علیه، کما هو مطّرد فی العبادات،(3)انتهی کلامه.
و مراده من الشکّ مجرد الاحتمال، بل ظاهر کلامه أنّ المناط فی اعتبار الاستصحاب من باب أخبار عدم نقض الیقین بالشکّ، هو الظنّ أیضا، فتأمّل.
ترجمه
شیخ فرموده است: ملاک و میزان در اعتبار (و عمل به) استصحاب بنا بر اینکه از باب تعبّد ظاهری (یعنی اصول عملیّه) باشد، صرف نداشتن علم به از بین رفتن حالت سابقه آن شیء (مثلا ماء متغیّر) است.
و امّا بنا بر اینکه استصحاب از باب ظنّ (یعنی اماریت حجّت) باشد، مطلب به دست آمده از طریق فقها، عدم اعتبار افاده ظنّ (شخصی) در این مقام است (و لذا همان ظنّ نوعی در اجرای
استصحاب کافی است)، چنانکه این مطلب، از حکم کردن علما براساس مقتضیات اصول بطور کلّی، دانسته میشود. و حال آنکه قید نکردهاند که عامل به استصحاب در اینجا مظنون به بقاء حالت سابقه باشد (عینا مثل خبر واحد که با اینکه حجّت است و لکن نیازی به ظنّ شخصی ندارد) و این معنا با مختصر تتبع و تحقیق در احکام عبادات، و معاملات و مرافعات و سیاسات روشن میشود.
بله، مرحوم شیخ بهائی (ره) در کتاب حبل المتین در باب شکّ در حدث پس از طهارت، مطلبی را ذکر نموده است که معتبر بودن ظنّ شخصی (در این مقام) از آن بدست میآید (یعنی حتما باید ظنّ به بقاء داشته باشیم تا استصحاب جاری کنیم). مخفی نماند که ظنّ حاصل به وسیله استصحاب در کسی که به طهارت قبلی یقین دارد و لکن در حدوث حدث شکّ دارد، بر یک حال واحد باقی نمیماند، بلکه در طول مدت کم و ضعیف میشود، بلکه طرف راجح (پس از ساعتی) مرجوح هم میشود، چنانکه اگر به هنگام صبح وضو بگیرد و لکن (گرفتن وضو را) فراموش کند، سپس در هنگام غروب در صدور حدث از خودش شکّ کند، درحالیکه باقی بودن بر طهارت با یک وضو هم ندارد.
الحاصل اینکه: مناط در استصحاب، ظنّ به بقاء است، و لذا تا مادامیکه مکلّف ظنّ به بقاء دارد هرچند ظنّ، ضعیف باشد (مثلا 51%) حقّ دارد استصحاب کند (و همینکه ظنّ شخصی به بقاء نبود دیگر جای استصحاب نیست.
و رضایت محقّق خوانساری شارح دروس نیز از این نظریه شیخ بهائی از گفتارش روشن میشود، آنجا که پس از نقل فرمایشات شیخ بهائی میفرماید: مخفی نماند که این رأی و نظر شیخ بهائی (ره) در صورتی صحیح است که مسئله استصحاب را بنا بگذارد بر امری که زمانی یقین به حصول آن میرود و لکن پس از آن دیگر نه علم به وجود آن میباشد و نه ظنّ به آنچه که آن را زایل کرده است، که در نتیجه ظنّ (شخصی) به بقاء آن حاصل میشود، و شکّ در نقیض آن (که همان احتمال از بین رفتن حالت سابقه است) با این ظنّ تعارض نمیکند، چرا که (حالت) ضعیف با (حالت قوی) معارضه نمیکند (یعنی وقتی مکلّف حالت سابقه را ملاحظه کرد ظنّ پیدا میکند به
حالت سابقه، حال یک احتمال ضعیفی هم پیدا میشود که این حالت سابقه از بین رفته باشد که به آن وهم گفته میشود، و این وهم توان معارضه با آن ظنّ را ندارد).
امّا این بناء (از نظر ما) بسیار ضعیف است، بلکه بنای قاعده استصحاب بر روایاتی (همچون لا تنقض الیقین) است و (وقتی بنایش بر روایات باشد، فرقی نمیکند که ظنّ به بقاء داشته باشیم و یا ظنّ به ارتفاع و یا شکّ متساوی الطرفین) و حال آنکه در برخی موارد با اصالت البراءة تایید و هماهنگ شده است، و این روایات شامل شکّ و ظنّ و وهم هر دو میشوند.
پس اخراج ظنّ از روایات (یعنی مخصوص کردن روایات به ظنّ) از جمله اموری است که هیچ دلیلی بر اثبات آن وجود ندارد (بلکه روایات هر سه حالت را شامل میشوند.)
و استظهار ظنّ شخصی به بقاء (یعنی استصحاب) از کلام شهید در کتاب ذکری نیز ممکن است آنجا که فرموده است: اینکه میگوئیم: شکّ لا حقّ، یقین سابق را از بین نمیبرد، مرادمان این نیست که در آن واحد، یقین با شکّ در یکجا جمع میشوند، بلکه مراد ما این است که: چیزی که وجود سابقش متقین بوده (مثل عدالت زید و حیات عمر) اگر در زمان لا حقّ شکّ به بقاء آن پیدا کنیم، استصحاب میکنیم بقاء آن را به خاطر اصالت بقاء ما کان پس استصحاب برگشت میکند به اجتماع ظنّ و شکّ (یعنی وهم) در زمان واحد، و نه یقین با شکّ.
در نتیجه: ظنّ ترجیح داده میشود بر وهم، چنانکه در باب عبادات این مسئله شایع است (مثل شکّ در دو رکعت آخر نماز که طرف راجح را میگیریم.)
و مراد ایشان از شکّ در اینجا صرف احتمال است (و نه شکّ متساوی الطرفین که با ظنّ جمع نمیشود) بلکه ظاهر کلام شهید که میگوید: ملاک در اعتبار استصحاب، از باب اخبار عدم نقض یقین به سبب شکّ است نیز همان ظنّ است (و حال آنکه در متن بحث، تکرارا گفتیم که اگر استصحاب از اخبار لا تنقض اخذ شود ملاکش تعبّد است و نه ظنّ).
پاسخ به یک سؤال مقدر است که تقدیرش چنین است: مناط در جریان استصحاب و موضوع آن چیست؟ آیا مراد عدم العلم به بقاء و ارتفاع آن است و یا اینکه ظنّ به بقاء حالت سابقه است؟
در صورت ظنّ، آیا مناط ظنّ شخصی به بقاء است و یا اینکه نه ظنّ نوعی به بقاء ملاک است؟
و لذا جناب شیخ میفرماید: هنگامی که انسان در زمان سابق نسبت به وجود حکمی و یا موضوعی یقین پیدا میکند، نسبت به بقاء و استمرار و یا ارتفاع آن حکم در زمان لا حقّ، به نه صورت قابل تصوّر است، اعمّ از اینکه یقین مزبور وجدانی باشد یا تعبّدی، یعنی اینکه خبر ثقه بر وجود آن حکم در زمان سابق دلالت کرده و اکنون میخواهیم استصحابش کنیم:
1- اینکه یقین ما به بقاء حکم در زمان لا حقّ مثل زمان اسبق وجدانی باشد.
2- اینکه یقین ما به ارتفاع آن حکم سابق در زمان لا حقّ وجدانی باشد.
3- اینکه یقین ما به بقاء آن حکم سابق در زمان لا حقّ تعبّدی باشد.
4- اینکه ما یقین تعبّدی و یا ظنّ معتبر به ارتفاع آن امر موجود در سابق پیدا کنیم.
5- اینکه ما در زمان لا حقّ نسبت به بقاء آن امر موجود در سابق ظنّ نوعی پیدا کنیم.
6- اینکه ما در زمان لا حقّ نسبت به ارتفاع آن امر موجود در سابق ظنّ نوعی پیدا کنیم.
7- اینکه در زمان لا حقّ ما نسبت به بقاء آن امر موجود در سابق ظنّ شخصی پیدا شود.
8- اینکه در زمان لا حقّ نسبت به آن امر موجود در سابق برای ما ظنّ شخصی حاصل شود.
9- اینکه نسبت به بقاء و ارتفاع آن امر موجود در سابق دو احتمال متساوی الطرفین یعنی صرف شکّ برای ما حاصل شود.
خیر، در چهار صورت اوّل، بالاجماع استصحاب جاری نمیشود، چونکه با وجود دلیل اجتهادی اعمّ از اینکه علمی باشد و یا ظنی، نوبت به استصحاب نمیرسد.
این است که:
1- اگر ما استصحاب را از باب اخبار حجّت بدانیم باید بگوئیم که در پنج صورت اخیر استصحاب جاری میشود.
به عبارت دیگر: کسانی که استصحاب را از شرع یعنی اخبار لا تنقض اخذ کردهاند آن را از اصول تعبدیّه بحساب آورده و فرقی نمیگذارند که انسان ظنّ به بقاء داشته باشد و یا ظنّ به ارتفاع و یا اینکه شکّ متساوی الطرفین یعنی که در هر سه حالت، استصحاب جاری میکنند. چرا؟
زیرا در لسان روایات آنچه موضوع استصحاب است، مجرد عدم العلم است یعنی اگر در آن لا حقّ یقین به بقاء و یا ارتفاع نداری استصحاب کن.
این است که: در لسان روایات شکّ را در برابر یقین قرار داده و میفرماید: لا تنقض الیقین بالشکّ بل انقضه بیقین آخر.
لکن این تقابل: یا تقابل تناقض است، بدین معنا که این دو نسبت به هم ایجاب و سلباند که یقین دانستن است و شکّ ندانستن.
الحاصل: مراد در موضوع استصحاب عدم العلم است و عدم العلم پنج صورت اخیر را شامل میشود و لذا استصحاب در هر پنج صورت جاری میگردد.
2- و امّا اگر استصحاب را از باب حکم عقل و به مناط افاده ظنّ حجّت بدانیم باید بگوئیم که جریان استصحاب مختص به فرض ظنّ به بقاء است و دیگر شامل صورت شکّ نمیشود
به عبارت دیگر: کسانی که استصحاب را از عقل گرفتهاند و آن را از امارات ظنیّه میدانند، و آن را همچون خبر واحد از باب ظنّ حجّت میدانند، منتهی قائلین به این مبنا خود بر دو دستهاند:
1- برخی از جمله مشهور فقها معتقدند که مناط در اینجا ظنّ نوعی به بقاء است. یعنی: یقین سابق و شکّ لا حقّ بگونهای است که قابلیت دارد که برای نوع مردم، به حکم عقل، ظنّ به بقاء بیاورد، و لو برای یک شخص خاصی چنین مظنّهای در خارج حاصل نیاید.
در نتیجه: ظنّ شخصی، به بقاء ما کان، ملاک نمیباشد، و با نبود ظنّ شخصی هم استصحاب جاری میشود. البته از اجرای این اصول در فتاوای مشهور میتوان فهمید که آن را از اصول عملیّه بحساب میآورند، بدون اینکه شرط کنند که شخص عامل حتما باید ظان به بقاء حالت سابقه باشد.
2- عدهای از اصولیین و فقها از جمله شیخ بهائی (ره) معتقد به ظنّ به بقاء هستند، آنهم ظنّ شخصی به عبارت دیگر:
یعنی: تو وقتی حقّ داری استصحاب جاری کنی که شخصا ظنّ به حالت سابقه داشته باشی.
بیان فرعی است از جناب مرحوم شیخ بهائی به اینکه: اگر کسی فی المثل یقین به طهارت داشت و سپس شکّ در حدث پیدا نمود وظیفهاش چیست؟ امّا در ذیل این فرع فرموده است:
ظنی که به برکت استصحاب برای فرد مکلّف حاصل میشود، ثابت و بر یک حال و منوال نیست بلکه متغیر بوده دارای شدت و ضعف است بدین معنا که: هر اندازه که زمان شکّ به یقین سابق نزدیکتر باشد وجود ظنّ به بقاء قویتر است و هرچه قدر فاصله آن زیادتر باشد این ظنّ ضعیفتر است تا آنجا که به نهایت ضعف میرسد و بلکه در اثر طولانی شدن مدت تبدیل به شکّ مصطلح میشود، از این بالاتر اگر باز هم مدت طولانیتر شود، ممکن است احتمال بقاء، موهوم و مرجوح شده و احتمال ارتفاع راجح میگردد.
فی المثل: مثل کسی که اوّل صبح وضو گرفته و دارای طهارت است، از یک طرف در ابتدای غروب شکّ پیدا میکند در بقاء طهارتش، از طرف دیگر هم عادت ندارد که تا غروب وضویش را حفظ نماید، در هنگام غروب هم ظنّ به بقاء پیدا میکند و هم ظنّ به ارتفاع، و لذا ظنّ یک حال ندارد.
الحاصل: مناط ظنّ به بقاء است و تا زمانی که مکلّف ظنّ به بقاء دارد و لو ظنش ضعیف و 51% هم باشد حقّ دارد که استصحاب نماید و لکن اگر ظنّ شخصی به بقاء نداشت حقّ اجرای استصحاب را ندارد.
این است که: مرحوم حاج آقا حسین خوانساری پس از نقل کلام مزبور در دروس میگوید:
این سخن شیخ بهائی که بر مبنای حجیّت استصحاب از باب امارات است، سخن پسندیده و خوبی است، یعنی که ما نیز ظنّ شخصی به بقاء را معتبر میدانیم. امّا اشکال کار در این است که:
ما اصل مبنا را قبول نداریم، بدین معنا که مثل محقّق سبزواری و پدر شیخ بهائی، استصحاب را از باب اخبار حجّت میدانیم و بر این باوریم که اخبار موضوع استصحاب را عدم العلم گرفته است که شامل هر پنج صورت اخیر میشود. و لذا: اختصاص دادن استصحاب به صورت ظنّ به بقاء بر مبنای اخبار وجهی ندارد.
این است که: از جمله کسانی که ظنّ شخصی به بقاء ما کان از سخنشان استفاده میشود، مرحوم شهید اوّل در کتاب ذکری است که در آنجا فرموده: اینکه ما میگوئیم: یقین سابق با شکّ لا حقّ منتقض نمیشود مرادمان این نیست که یقین و شکّ در آن واحد یکجا جمع میشوند، چرا که این امر از محالات است، بلکه مراد ما این است که: چیزی که وجود سابقش برای ما متیقّن بوده است مثل حیات زید و یا عدالت عمر و ... در صورتی که در زمان لا حقّ شکّ به بقاء آن پیدا کنیم، استصحاب میکنیم بقاء را. و در باب استصحاب است که ظنّ با شکّ، یکجا جمع میشود، و نه یقین با شکّ.
اینکه مرحوم شهید، استصحاب را از باب ظنّ شخصی حجّت میداند و لذا فرموده: فیؤول الی اجتماع الظنّ و الشکّ.
1- یکی اینکه ظنّ و شکّ هم در یکجا جمع نمیشوند بلکه این ظنّ و وهماند که با هم جمع میشوند. چرا؟ زیرا ظنّ در طرفین، طرف راجح، و وهم آن طرف مرجوح است. و لذا مرحوم شهید باید میفرمود که: استصحاب برگشتش به این است که: ظنّ با وهم در یکجا جمع میشود و نه شکّ با ظنّ. فی المثل: ما ظنّ پیدا میکنیم که فلان زید زنده باشد، در این صورت آنچه طرف مرجوح و یا موهوم است این است که: مرده باشد. و لذا این دو در این صورت با هم جمع میشوند.
2- دیگر اینکه از تعبیر شهید به الیقین لا ینقض بالشک بدست میآید که ایشان استصحاب را از باب اخبار حجّت میداند، در عین حال ظنّ را مطرح و مورد بحث قرار داده است.
و لذا در پاسخ به ایشان میگوئیم: اگر استصحاب را از اخبار بگیریم، دیگر ظنّ شخصی به بقاء و یا ظنّ نوعی به آن ملاک نمیباشد، چرا که اخبار لا تنقض تعبّدا استصحاب را در حقّ ما حجّت میدانند.
این است که: اگرچه شهید اوّل تعبیر کرده است به اینکه الیقین لا ینقض بالشک، و لکن نمیتوان قطعی حکم کرد که تعبیر مزبور را از روایات اخذ نموده، بلکه شاید تعبیری است که به ذهن خودش رسیده است.
پس: از حکم عقل است که استصحاب را به مناط ظنّ حجّت میداند، آنهم ظنّ شخصی.
متن
الخامس أنّ المستفاد من تعریفنا السابق(1)- الظاهر فی استناد الحکم بالبقاء إلی مجرد الوجود السابق- أنّ الاستصحاب یتقوّم بأمرین:
أحدهما: وجود الشیء فی زمان، سواء علم به فی زمان وجوده أم لا. نعم، لا بدّ من احراز ذلک حین إرادة الحکم بالبقاء بالعلم أو الظنّ المعتبر، و أمّا مجرّد الاعتقاد بوجود شیء فی زمان مع زوال ذلک الاعتقاد فی زمان آخر، فلا یتحقّق معه الاستصحاب الاصطلاحی و إن توهّم بعضهم:(2)جریان عموم «لا تنقض» فیه، کما سننبّه علیه.
و الثانی: الشکّ فی وجوده فی زمان لا حق علیه؛ فلو شکّ فی زمان سابق علیه فلا استصحاب، و قد یطلق علیه الاستصحاب القهقری مجازا.
ثمّ المعتبر هو الشکّ الفعلیّ الموجود حال الالتفات إلیه، أمّا لو لم یلتفت فلا استصحاب و إن فرض الشکّ فیه علی فرض الالتفات.
فالمتیقّن للحدث إذا التفت إلی حاله فی اللاحق فشکّ، جری الاستصحاب فی حقّه، فلو غفل عن ذلک و صلّی بطلت صلاته، لسبق الأمر بالطهارة، و لا یجری فی حقّه حکم الشکّ فی الصحّة بعد الفراغ عن العمل؛ لانّ مجراه الشک الحادث بعد الفراغ، لا الموجود من قبل.
نعم، لو غفل عن حاله بعد الیقین بالحدث و صلّی، ثمّ التفت و شکّ فی کونه محدثا حال الصلاة أو متطهرا، جری فی حقّه قاعدة الشک بعد الفراغ؛ لحدوث الشکّ بعد العمل و عدم وجوده قبله حتّی یوجب الامر بالطهارة و النهی عن الدخول فیه بدونها.
نعم، هذا الشکّ اللاحق یوجب الاعادة بحکم استصحاب عدم الطهارة، لو لا حکومة قاعدة الشکّ بعد الفراغ علیه، فافهم.
ترجمه
از تعریف قبلی ما مبنی بر اینکه: حکم به بقاء مستند و مترتب است بر صرف وجود سابق، استفاده میشود که استصحاب مصطلح با دو امر (و یا دو رکن رکین) قوام مییابد:
1- وجود شیء (اعمّ از اینکه حکم شرعی باشد مثل وجوب و ... و یا موضوع حکم شرعی باشد مثل عدالت زید، حیات عمر، کریّت آب و ...) در زمان سابق محرز و مسلّم باشد، چه علم و یا ظنّ (معتبری) به آن وجود سابق، همراه و همزمان با اصل وجود آن باشد یا نه؟
بله، به هنگام حکم به بقاء (که استصحاب وجود قبلی است) احراز علم (به وجود شیء مثل عدالت شیء و یا حیات عمر و ...) و یا ظنّ (مثل شهادت دو نفر) به وجود قبلی (مثل عدالت زید و ...) لازم است.
امّا به صرف اعتقاد به وجود یک شیء در یک زمانی (سابق) با وجود زوال آن اعتقاد (با آمدن شکّ) در زمان دیگر (و اینکه شک کنیم که آیا اصلا از اوّل چنین چیزی بوده یا نه؟) استصحاب مصطلح تحقّق نمییابد (یعنی شکّ میباید شکّ در بقاء و استمرار آن موجود قبلی باشد که شکّ طاری نامیده میشود و نه در اصل تحقّق آنکه شکّ ساری گفته میشود، چرا که شکّ ساری یقین سابق به وجود شیء را متزلزل میکند، اگرچه برخی مثل مرحوم کاشف الغطاء توهّم کردهاند که اخبار لا تنقض قانون شکّ ساری را نیز شامل میشود، چنانکه بزودی خواهد آمد که این قاعده مشمول آن اخبار نیست و قانون شکّ جاری حجّت نخواهد بود).
2- شکّ در وجود آن شیء در زمان لا حقّ و آینده (پس از احراز اصل وجودش در سابق) پس اگر شکّ شود در وجود چیزی در گذشته (که اکنون به وجودش یقین داریم)، اطلاق میشود برآن استصحاب قهقری مجازا.
سپس شیخ میفرماید: آنچه به هنگام التفات به استصحاب (یعنی حالت سابقه) لازم است
یقین و شکّ فعلی و موجود است (و نه فرضی) و امّا اگر التفات و توجهی در کار نباشد، استصحابی در کار نخواهد بود، اگرچه فرض شود که شکّ در آن برفرض التفات است (خلاصه اینکه استصحاب تنها در فرض شکّ فعلی جاری است و نه در فرض تقدیری).
پس: کسی که یقین دارد به حدث (در ساعت 8 صبح) در صورتی که توجّه کند به حال خودش در زمان بعد (مثلا 12 بعد از ظهر) پس شکّ کند (که آیا پس از یقین به حدث وضو گرفته است یا نه؟) استصحاب (عدم طهارت) در حقّ او جاری میشود (چرا که در چنین فرضی ارکان استصحاب تام است و یقین و شکّ او فعلی است و لذا باید وضو بگیرد).
پس اگر غفلت کند از این استصحاب عدم طهارت، و نماز بخواند، نمازش باطل است بخاطر امر سابق به وضو (یعنی باید اعاده کند چرا که به حکم استصحاب ساعت 12 حقّ ورود به نماز را نداشت و دستور بر این بود که برو وضو بگیر)
و نیز حکم شکّ به صحت بعد از اتمام عمل هم در حقّ او جاری نمیشود، چرا که مجرای (قاعده فراغ) شکّ حادث بعد از عمل است و نه این شکی که در مرحله قبل از عمل حاصل شده و به فعلیت رسیده است (یعنی قاعده فراغ کاری با شکهای قبل العمل ندارد).
بله، اگر پس از یقین به حدث (در ساعات قبل) از حال خود غافل شده، نماز بخواند و پس از نماز متوجه حال خود شود و شکّ کند که آیا در حال نماز طاهر بوده و یا محدث قاعده شکّ پس از فراغ در حقّ او جاری میشود (و نه قاعده استصحاب) چرا که شکش پس از عمل حادث شده است و قبل از عمل این شکّ وجود نداشته است، تا موجب امر به طهارت و وضوء و نهی از ورود به نماز شود.
بله، این شکّ لا حقّ، به حکم استصحاب عدم طهارت موجب اعاده نماز میشود لکن در صورتی که حکومت قاعده شکّ بعد الفراغ در حقّ او وجود نداشته باشد.
بیان ارکان و مقوّمات استصحاب و اشارهای اجمالی به پنج قاعده ذیل است:
1- قاعده مقتضی 2- قاعده الیقین و یا شکّ ساری 3- استصحاب قهقرائی 4- استصحاب تعلیقی 5- استصحاب مصطلح.
این است که: استصحاب مصطلح بر دو رکن و دو ستون مستحکم استوار است که هریک مخدوش شود، ساختمان استصحاب فرومیپاشد.
1- یکی محرز و مسلّم بودن وجود یک شیء (مستصحب) در زمان سابق است اعمّ از اینکه یک حکم شرعی باشد، مثل وجوب، حرمت و ... و یا اینکه موضوع حکم شرعی باشد، مثل عدالت فلان زید و یا کریّت فلان ظرف آب و یا حیات فلان عمر و ... به نحوی که پس از عروض شکّ نیز آن وجود سابق در ظرف خودش مفروغ عنه باشد و لذا صرف اعتقاد به وجود سابق که با آمدن شکّ زائل شده و از بین میرود، کافی نیست.
به عبارت دیگر: شکّ ما باید در بقاء و استمرار آن موجود پیشین باشد و نه در اصل تحقّق آن به عبارت دیگر: شکّ ما باید شکّ طاری باشد و نه شکّ ساری.
شکی است که پس از احراز وجود یقین سابق حاصل شده و قدرت سرایت به یقین سابق در وجود ما کان را ندارد.
البته، فرقی نمیکند که یقین حاصلشده، همزمان و همراه با اصل تحقّق متیقّن باشد و یا اینکه نه در زمان بعد حاصل شود، آنچه مهم است این است که: اصل وجود شیء در سابق مسلم و محرز است، فی المثل: زید هفته گذشته قطعا و مسلّما عادل بود و من هم از همان هفته گذشته به عدالت او آگاه بودم، و لکن امروز در بقاء عدالتش شکّ دارم، و یا اینکه نه علم من به عدالت زید در امروز حادث شده است، یعنی امروز یقین حاصل کردهام که زید در هفته گذشته عادل بوده است، درهرصورت شکی که پس از این یقین حاصل میشود طاری و غیر سرایتکننده به یقین سابق است.
شکی است که پس از تحصیل یقین، حادث میشود و لکن سرایتکننده به گذشتههاست تا آنجا که یقین سابق را متزلزل میکند به نحوی که شکّ میکنیم که آیا زید از همان آغاز عادل بوده است و یا اینکه ما خیالاتی شده و گمان میکردیم که او عادل بوده است.
حاصل مطلب اینکه: چنین مواردی مجرای قاعده شکّ ساری است و نه استصحاب مصطلح، و حال آنکه اخبار لا تنقض شامل استصحاب مصطلح میشود و لذا انما الکلام در حجیّت قاعده الیقین است.
این است که: برخی از اصولیین من جمله مرحوم کاشف الغطاء مدّعی شدهاند که اخبار لا تنقض، قانون شکّ ساری را نیز شامل میشود، و حال آنکه این قاعده مشمول اخبار مزبور نمیشود، علاوه بر اینکه دلیلی بر اعتبار آن وجود ندارد و لذا فاقد حجیّت است.
2- شکّ در وجود آن شیء، در زمان لا حقّ و آینده، پس از اینکه اصل وجود در گذشته محرز شده است.
حاصل مطلب اینکه: در استصحاب مصطلح، قضیه متیقّنه و یا متعلّق الیقین سابق، به زمان گذشته مربوط است و قضیه مشکوکة و یا متعلّق الشکّ لاحق به زمان حال و آینده مربوط است.
حال: معنای استصحاب کشاندن حکم آن موجود سابق، به زمان لا حقّ است.
این است که: اگر شکّ در زمان لاحق نسبت به وجود سابق پیدا شود، بدین معنا که یقین ما لا حقّ و شکّ ما سابق باشد، و به عبارت دیگر: متعلّق الیقین حال و استقبال باشد و متعلّق الشک ماضی و گذشته، از حکم استصحاب مصطلح خارج بوده و محل اجرای استصحاب قهقری است. یعنی چه؟ یعنی اگر بخواهیم استصحاب کنیم باید حکم الآن را به زمانهای گذشته بکشانیم و سرایت دهیم.
فی المثل: امروز من یقین دارم که زید عادل است و لکن شکّ دارم که آیا دیروز هم عادل بوده یا نه امروز عادل گردیده است؟ در اینجا: استصحاب کردن، در حقیقت کشاندن حکم فعلی به سابق است، که چنین استصحابی فاقد حجیّت است، چرا که مشمول اخبار لا تنقض نیست.
مة بفرمائید که هریک از یقین سابق و شکّ لا حقّ بر چند گونه و در چه موردی است؟
بر دو گونه است: 1- یقین و شکّ فعلی 2- یقین و شکّ تقدیری.
1- یقین و شکّ فعلی در مواردی است که مکلّف ملتفت و متوجه حال و وضعیت خودش شده است، و بالفعل یقین سابق به اصل وجود شیء در خارج و شکّ لا حقّ در بقاء برای او پیدا شده است، و فرض و تقدیری در کار نیست.
2- یقین و شکّ تقدیری و فرضی در موردی است که شخص مکلّف بالفعل متوجه حال و وضعیت خود نشده است تا ببیند که شکّ در بقاء دارد یا نه، چرا که غافل بوده است و لکن وضعیت بگونهای است که اگر به حال خودش توجّه کند، برای او شکّ در بقاء پیدا میشود.
این است که: اگر یقین و شکّ فعلی باشند و موجود و نه فرضی، معتبر بوده و محل اجرای استصحاب است، و لکن اگر التفات و توجهی در کار نباشد، استصحابی در کار نیست اگرچه فرض شود که شکّ در آن به فرض التفات است، و لذا انما الکلام در موردی است که شکّ ما تقدیری باشد.
در امثال فرع فقهی ذیل که دارای چهار مرحله است و تحت متون مربوط به خود میآید.
بیان اولین مرحله از یک فرع فقهی است مبنی بر اینکه: اگر فی المثل یکی از اهل تقوی پس از نماز صبح یقین به حدث پیدا نمود، لکن پس از آن غافل شد و لکن نزدیک نماز ظهر ملتفت شد که پس از نماز صبح محدث بوده است ولی نمیداند که در این مدت وضو ساخته است یا نه؟
در چنین فرضی ارکان استصحاب یعنی یقین سابق و شکّ لاحق او بالفعل موجود است و لذا استصحاب میکند عدم طهارت و یا به تعبیر دیگر بقاء حدث را.
در نتیجه چنین شخصی باید وضو بگیرد و ورود به نماز بدون وضو برای او حرام است.
بیان صورتی دیگر از همان مرحله اوّل است مبنی بر اینکه اگر این شخصی که قبل از نماز ظهر ملتفت محدث بودن خود پس از نماز صبح شده است ولی شکّ در وضو ساختن خود در این فاصله دارد، بطور کلّی تا بعد از خواندن نماز ظهر و عصر غافل شد که قبل از ظهر استصحابی کرده و لکن پس از نماز ظهر و عصرش دوباره ملتفت شد که قبل از ظهر استصحابی کرده است، نمازش باطل است و باید آن را اعاده کند چرا؟ زیرا به حکم استصحاب قبل از ظهر محدث بوده و
حقّ ورود به نماز را نداشته و باید برای نماز ظهر و عصرش وضو میگرفته است.
پاسخ به یک سؤال مقدر است که تقدیرش چنین است: آیا در فرض فوق قاعده فراغ جاری نمیشود؟ که شیخ در پاسخ میفرماید: خیر، بخاطر اینکه قاعده فراغ اختصاص دارد به شکی که پس از عمل حادث میشود و حال آنکه شکّ فرد مزبور در اینجا قبل از نماز ظهر حاصل شده و به فعلیت رسیده است.
بیان مرحله دوّم در فرع فقهی مزبور است مبنی بر اینکه: شخص مزبور قبل از ظهر یقین به حدث پیدا میکند سپس بطور کلّی غافل میشود تا اینکه نماز ظهر و عصرش را هم میخواند، آنگاه متوجه میشود که قبل از ظهر محدث بوده است و بعد از آن غافل شده است لکن در این حال توجّه هم نمیداند که آیا در این فاصله وضو ساخته است یا نه؟ در این صورت نیز چون شکّ او در وضو گرفتن قبل از نماز و در حالت غفلت به فعلیت نرسیده است، شکّ تقدیری دارد. یعنی چه؟
یعنی اکنون که ملتفت شد شکش مقدر است به نحوی که اگر قبل از نماز ملتفت میشد چنین شکی برایش فعلیت پیدا میکرد.
حال: ثمره دو قول در اینجا ظاهر میشود بدین معنا که:
1- ما که شکّ فعلی را در اجرای استصحاب معتبر میدانیم میگوئیم استصحاب عدم طهارت در اینجا جاری نمیشود چرا که ارکانش ناتمام است.
بله، قاعده فراغ در چنین موردی جاری است چرا که شکّ این مصلی در صحت و بطلان نماز بعد از عمل حادث و فعلی شده است و قاعده مزبور حکم میکند که او به این شکّ اعتنا نکند.
2- و آنها که در اجرای استصحاب شکّ تقدیری را هم کافی میدانند معتقدند که در اینجا نسبت به نمازی که این فرد خوانده است استصحاب عدم طهارت شده و حکم به بطلان این نماز میکنند.
در حقیقت همان فرض و مرحله دوّم است با این تفاوت که در این مرحله کاری به حال قبل از نماز ندارد تا بگوید که شکّ تقدیری است و بیفایده، بلکه با حال پس از نماز کار دارد، یعنی میگوید: یقین سابق به محدث بودن یعنی در قبل از ظهر دارم، شکّ لا حقّ در بقاء آنهم که
دارم پس استصحاب میکنم عدم طهارت را در طول این مدت و نتیجه میگیرد که پس نمازم باطل بوده است حال سؤال این است که: آیا اجرای استصحاب در اینجا صحیح است یا نه؟
شیخ میفرماید: بله، اجرای این استصحاب فی حد نفسه بلامانع است، و لکن مانع دیگری سر راه است و آن قاعده فراغ است که میگوید: به شکّ بعد از عمل اعتنا نکن و بگو انشاءالله نمازی که خواندهام صحیح بوده است چرا که قاعده الیقین حاکم و مقدم بر قاعده استصحاب است.
چون محل بحث نیست، شیخ آن را مطرح نفرموده و ما نیز از طرح آن خودداری میکنیم.
شاید اشاره باشد به اینکه این استصحاب ذاتا و با قطع نظر از حکومت قاعده فراغ جاری نمیباشد، چرا که اصل مثبت است.
1- در قاعده مقتضی و مانع، قضیه متیقّنه ما با قضیّه مشکوکه دو چیز است بدین صورت که ما به وجود مقتضی یقین داریم و لکن در وجود مانع شکّ داری.
2- و لکن در استصحاب، قضیّه متیقنه با قضیّه مشکوکه وحدت دارند. فی المثل: عدالت فلان زید در دیروز متیقّن بود و لکن همان متیقّن دیروز امروز مشکوک است که تفصیل مطلب خواهد آمد.
متن
السادس فی تقسیم الاستصحاب إلی أقسام؛ لیعرف أنّ الخلاف فی مسألة الاستصحاب فی کلها أو فی بعضها، فنقول:
إنّ له تقسیما باعتبار المستصحب.
و آخر باعتبار الدلیل الدالّ علیه.
و ثالثا باعتبار الشکّ المأخوذ فیه.
(تقسیم الاستصحاب باعتبار المستصحب)(1)أمّا بالاعتبار الأول فمن وجوه:
الوجه الاوّل:
من حیث انّ المستصحب قد یکون أمرا وجودیّا- کوجوب شیء أو طهارة شیء أو رطوبة ثوب أو نحو ذلک- و قد یکون عدمیّا و هو علی قسمین:
أحدهما: عدم اشتغال الذمّ بتکلیف شرعیّ، و یسمّی عند بعضهم(2)
271، و الفاضل الجواد فی غایة المأمول( مخطوط): الورقة 128، و المحدّث البحرانی فی الدرر النجفیّة: 34، و الحدائق 1: 51.
ب: «البراءة الاصلیّة» و «أصالة النفی».و الثانی: غیره، کعدم نقل اللفظ عن معناه، و عدم القرینة، و عدم موت زید و رطوبة الثوب و حدوث موجب الوضوء أو الغسل، و نحو ذلک.
و لا خلاف فی کون الوجودیّ محلّ النزاع.
ترجمه
به اقسام (نهگانهای) تا معلوم شود که اختلاف و نزاع در مسئله استصحاب، در تمام استصحابات (اعمّ از جاریشونده در امور وجودیّه و عدمیّه) است، و یا اینکه نه تنها در برخی از استصحابات (یعنی جاریشونده در امور وجودیّه) است، و لذا میگوئیم برای استصحاب:
1- تقسیمی به اعتبار و لحاظ مستصحب است.
2- تقسیم دیگری به اعتبار دلیلی است که دلالت بر استصحاب دارد.
3- و تقسیمی هم به اعتبار شکّ در مستصحب است.
استصحاب به اعتبار مستصحب از وجوه مختلفی قابل تقسیم است:
و امّا وجه اوّل: از این جهت است که مستصحب گاهی یک امر وجودی میباشد، مثل وجوب یک شیء (مثلا نماز یا روزه) یا طهارت و پاکی یک شیء است و یا رطوبت و تری یک جامه است و نحو ذلک، و گاهی هم یک امر عدمی میباشد، که این امر عدمی خود بر دو قسم است:
یکی از این دو قسم: عدم اشتغال ذمّه است به تکلیف شرعی، که برخی از آن تعبیر میکنند به برائت اصلیه و اصالة النفی.
و قسم دوّم: امر عدمی (عرضی و غیر اصلی) است که غیر از امر عدمی اصلی است، مثل:
اصالت عدم نقل لفظ از معنایش و اصالت عدم القرینه و عدم موت زید و رطوبت جامه و حدوثی که موجب وضو و غسل است و نحو ذلک.
و در اینکه استصحابات وجودیّه محل نزاع و اختلافاند، اختلافی بین علماء وجود ندارد.
به تقسیمات استصحاب از جنبههای مختلف پرداخته است، چرا که امر ششم به عنوان مقدمهای است برای بحثهای بعدی.
بر مبنای مشهور است که برخی مورد قبول شیخ نیست و برخی هم تکراری ولی دارای فایده است.
خیر، اهم تقسیمات این باب است.
تقسیمات استصحاب به سه اعتبار و یا به تعبیر دیگر از سه ناحیه است:
1- به اعتبار مستصحب 2- به اعتبار دلیل استصحاب 3- به اعتبار شکّ لا حقّ.
به عبارت دیگر:
1- استصحاب به اعتبار مستصحب، تقسیماتی دارد، چرا که هر استصحابی یک مستصحب میخواهد و به تعبیر دیگر استصحاب به اعتبار یقین سابق، خود دارای تقسیماتی است، چرا که آن شیئی که قبلا بوده اکنون در صورتهای مختلفی متصور است.
2- استصحاب به ملاحظه دلیلی که برآن دلالت دارد نیز تقسیماتی دارد، چرا که یقین سابق از روی دلیل بوده است و نه بدون دلیل، که این دلیل هم یا شرعی بوده است و یا عقلی.
3- استصحاب به اعتبار شکّ لا حقّ نیز دارای تقسیماتی است چونکه شکّ لا حقّ نیز خود صور مختلفی دارد.
این است که: استصحاب به اعتبار مستصحب از وجوه مختلف قابل تقسیم است.
از آنجا که مستصحب:
1- گاهی یک امر وجودی است، مثل عدالت زید، حیات عمر، پاک بودن فلان مایع و یا نجس بودن فلان حیوان و یا حرام بودن فلان مایع و یا واجب بودن فلان عمل و ...
2- و گاهی یک امر عدمی است که این امر عدمی خود بر دو قسم است:
الف: گاهی این امر عدمی، عدم اصلی است مثل عدم اشتغال ذمّه به تکلیف شرعی که به عناوین مختلفی از آن تعبیر میشود، از جمله: استصحاب عدم ازلی، استصحاب برائت اصلیه، استصحاب حال شرع، استصحاب حال صغری منتهی:
1- گاهی استصحاب میکنیم عدم وجود و یا وجوب و یا حرمت این امر وجودی را و فی المثل میگوئیم: قبل از آفرینش انسان فلان حکم نبوده پس از خلقت انسان و قبل از شریعت اسلام هم این حکم نبود، پس از شریعت اسلام و قبل از دوران بلوغ هم این حکم نبود، حال پس از دوران بلوغ و یا عقل من شکّ میکنم که آیا این تکلیف بدوش من آمده است یا نه؟ استصحاب میکنم عدم وجوب آن را.
2- و گاهی استصحاب میکنیم وجود یا وجوب و یا حرمت این امر وجودی را و فی المثل میگوئیم: صوم رمضان بعنوان یک عمل خارجی در گذشته و در فلان ماه واجب بود اکنون شک دارم که اکنون هم صوم در ان ماه واجب است یا نه؟ استصحاب میکنیم وجوب صوم را.
و یا فی المثل میگویم: میدانم که قبلا طهارت شرط ورود به نماز بود و لکن الآن شکّ دارم که آیا این شرط هنوز هم شرط ورود به نماز است یا نه؟ استصحاب میکنم طهارت را.
ب: و گاهی این امر عدمی، از عدمهای غیر اصلی یعنی عرضی است مثل عدم کریّت فلان آب، و یا عدم خمریت فلان مایع و یا عدم بولیت آن و یا عدم موت فلان شخص و یا عدم ذهاب ثلثین در عصیر عنبی.
فی المثل: فلان آب قبلا به حد کریّت نرسیده بود، اکنون شکّ دارم که به حد کریّت رسیده است یا نه؟ استصحاب میکنم عدم کریّت را و هکذا.
بیان حکم مسئله است و لذا میفرماید: در اینکه استصحاباتی که در امر وجودیّه جاری میشوند محل نزاع و اختلافاند، اختلافی نیست و لذا نقل اقوالی که پیرامون حجّیت استصحاب خواهد شد همه شامل امور وجودیّه خواهند بود.
در استصحابات جاریه در اعدام و امور عدمیّه آنهم در هر دو قسم است به این معنا که آیا استصحابات جاریه در امور عدمیّه نیز محل نزاعاند و یا اینکه حجیّت اینگونه استصحابات مسلّم بوده و از محل نزاع خارجاند؟
متن
و امّا العدمی، فقد مال الاستاذ(1)(قدس سره) إلی عدم الخلاف فیه، تبعا لما حکاه عن استاذه السید صاحب الریاض (ره): من دعوی الإجماع علی اعتباره فی العدمیّات.
و استشهد علی ذلک- بعد نقل الإجماع المذکور- باستقرار سیرة العلماء علی التمسّک بالاصول العدمیّة، مثل: أصالة عدم القرینة و النقل و الاشتراک و غیر ذلک، و ببنائهم هذه المسألة علی کفایة العلّة المحدثة للإبقاء.
أقول: ما استظهره (قدس سره) لا یخلو عن تأمّل:
اما دعوی الاجماع، فلا مسرح لها فی المقام مع ما سیمرّ بک من تصریحات کثیر بخلافها، و إن کان یشهد لها ظاهر التفتازانی فی شرح الشرح؛ حیث قال:
«إنّ خلاف الحنفیّة المنکرین للاستصحاب إنّما هو فی الاثبات دون النفی الاصلیّ»(2)و اما سیرة العلماء، فقد استقرّت فی باب الالفاظ علی التمسّک بالاصول الوجودیة و العدمیّة کلتیهما.
قال الوحید البهبهانی فی رسالته الاستصحابیّة- بعد نقل القول بإنکار اعتبار الاستصحاب مطلقا عن بعض، و إثباته عن بعض، و التفصیل عن بعض آخر- ما هذا لفظه:
لکنّ الذی نجد من الجمیع- حتی من المنکر مطلقا- أنّهم یستدلّون بأصالة عدم النقل، فیقولون: الأمر حقیقة فی الوجوب عرفا، فکذا لغة؛ لاصالة عدم النقل، و یستدلّون بأصالة بقاء المعنی اللغویّ، فینکرون الحقیقة الشرعیة، إلی غیر ذلک، کما لا یخفی علی المتتبّع(3)انتهی.
و حینئذ، فلا شهادة فی السیرة الجاریة فی باب الالفاظ علی خروج العدمیّات.
ترجمه
و امّا در رابطه با استصحابات عدمی: استاد شریف العلماء مازندرانی، به تبع از مطلبی که آن را از استادش مرحوم صاحب ریاض حکایت کرده مبنی بر ادعای اجماع بر اعتبار استصحاب در عدمیات، تمایل پیدا کرده (و معتقدات) به عدم اختلاف بین فقها بر اینکه استصحابات عدمیّه از محل بحث خارج و اعتبار آنها مسلّم است (و تنها وجودیاتاند که محل بحثاند).
و پس از نقل اجماع مذکور، در اثبات مدعای مزبور به استقرار سیره علماء بر تمسّک به اصول عملیّه، مثل اصالت عدم قرینه و عدم نقل و عدم اشتراک و هکذا ... و به بنای آنها در این مسئله بر کفایت علّت محدثه در بقاء شیء موجود، استشهاد کرده است.
جناب شیخ در پاسخ به رأی شریف العلماء میفرماید: آنچه از کلام ایشان استظهار میشود خالی از اشکال نمیباشد.
1- و امّا ادعای اجماع ...
2- و امّا سیره و یا اجماع عملی فقهاء در باب الفاظ، بر استفاده از یک سلسله اصول عدمیّه (مثل اصالة عدم النقل، اصل عدم اشتراک، عدم قرینه و ...) و یک سلسله اصول وجودی (مثل اصالة الظهور، اصالة العموم و ...) مستقرّ شده است (نه اینکه تنها بر اصول عدمیّه مستقر شده باشد).
متن
و امّا استدلالهم علی إثبات الاستصحاب باستغناء الباقی عن المؤثّر الظاهر الاختصاص بالوجودیّ- فمع أنّه معارض باختصاص بعض أدلّتهم الآتی بالعدمی، و بانّه یقتضی أن یکون النزاع مختصّا بالشکّ من حیث المقتضی لا من حیث الرافع- یمکن توجیهه: بأنّ الغرض الاصلیّ هنا لمّا کان هو التکلّم فی الاستصحاب الذی هو من أدلّة الاحکام الشرعیّة، اکتفوا بذکر ما یثبت الاستصحاب الوجودیّ. مع أنّه یمکن أن یکون الغرض تتمیم المطلب فی العدمیّ بالاجماع المرکّب، بل الاولویّة؛ لانّ الموجود إذا لم یحتج فی بقائه إلی المؤثّر فالمعدوم کذلک بالطریق الاولی.
نعم، ظاهر عنوانهم للمسألة ب «استصحاب الحال»، و تعریفهم له، ظاهر الاختصاص بالوجودیّ، الّا أنّ الوجه فیه: بیان الاستصحاب الذی هو من الادلّة الشرعیّة للاحکام؛ و لذا عنونه بعضهم- بل الاکثر- ب «استصحاب حال الشّرع».
و ممّا ذکرنا یظهر عدم جواز الاستشهاد(1)علی اختصاص محلّ النزاع بظهور قولهم فی عنوان المسألة: «استصحاب الحال»، فی الوجودیّ؛ و الا لدلّ تقیید کثیر منهم العنوان ب «استصحاب حال الشرع»، علی اختصاص النزاع بغیر الامور الخارجیّة.
ترجمه
و امّا استدلال حضرات بر اثبات (حجیّت) استصحاب به سبب بینیاز بودن شیء موجود در بقاء از علّت (و یا مؤثر) ظهور دارد در اختصاص داشتن استصحاب به امور وجودیّه، در صورتی که این استدلال حضرات معارض است:
1- با اینکه برخی از ادلّه آنها اختصاص دارد به امور عدمیّه.
1) الاستشهاد من ضوابط الاصول: 351.
2- و به اینکه اقتضاء میکند که نزاع مختص به شکّ در مقتضی باشد و نه به شکّ در رافع (و حال آنکه هر دو محل بحث است و دلیلی بر خروج یک قسم وجود ندارد).
3- و توجیه استدلال مزبور ممکن است به اینکه: چون غرض و هدف اصلی دانشمندان اصولی در اینجا، سخن در استصحابی است که از ادلّه (دستیابی به) احکام شرعیّه است (و احکام شرعیّه از امور وجودیهاند)، به ذکر اموری اکتفا کردهاند که مثبت استصحاب وجودی است.
4- در صورتی که امکان دارد که غرض تتمیم و تعمیم مطلب در امور عدمی با انضمام اجماع مرکب باشد (که جمعی مطلقا استصحاب را حجّت میدانند و برخی مطلقا آن را حجّت نمیدانند و جمعی بین وجودی و عدمی تفصیل داده، عدمی را حجّت و وجودی را حجّت نمیدانند و لکن همه قبول دارند که کسی تفصیل نداده میان وجودی و عدمی به اینکه وجودی را حجّت بداند و عدمی را حجّت نداند و لذا اگر به حکم دلیل سوّم وجودی حجّت باشد، به حکم این اجماع مرکب عدمی هم حجّت است).
5- بلکه اعتبار استصحاب در عدمیات به اولویت باشد زیرا اگر امر موجود و باقی در بقایش نیازمند به مؤثر نباشد، پس در عدمیات به طریق اولی چنین است که امر عدمی در استمرارش نیازمند به علّت نباشد.
بله، ظاهر عنوان حضرات برای مسئله استصحاب به استصحاب حال (یعنی حال وجودی) و تعریفشان از آن (به بقاء ما کان)، اختصاص به استصحاب (امور) وجودی دارد، (این نیست) مگر اینکه وجه و دلیل این تعبیر یعنی عنوان استصحاب الحال، بیان (و زنده کردن) همان استصحابی باشد که از ادلّه شرعیّه (برای استنباط) احکام الهی است، و لذا بعضی از حضرات و بلکه اکثر آنان از آن تعبیر به استصحاب حال شرع (یا حکم شرعی) کردهاند (که ظهور در استصحابات جاریه در احکام شرعیّه دارد چرا که هدف اصلی بیان استصحابات جاریه در احکام شرعیّه است)
سپس شیخنا میفرماید: و از آنچه ما گفتیم (که عینا همان مطلب اخیر منظور است) روشن میشود که استشهاد به ظاهر کلمات ایشان در تعبیر از عنوان مسئله یعنی استصحاب حال، بر اختصاص محل نزاع به استصحاب وجودی، جایز نیست. و الّا (اگر شما این ظهور را باور کرده) بگوئید بله، این عنوان
نشاندهنده این است که نزاع بر سر استصحاب وجودی است آنگاه تقیید کردن استصحاب حال به استصحاب حال شرع از جانب بسیاری از حضرات، دلالت خواهد کرد بر اختصاص نزاع به (اموری) غیر از امور خارجیه، یعنی امور شرعیّه (و حال آنکه نزاع اختصاص به امور شرعیّه ندارد).
این است که از فرمایشات مرحوم شریف العلماء مازندرانی استاد شیخ اعظم بدست میآید که ایشان نیز به تبعیّت از مرحوم صاحب ریاض استادش تمایل دارد به اینکه در مسلّم بودن و قطعیت حجیّت استصحابات عدمیّه اختلافی نیست و این استصحابات از محل بحث خارجاند و تنها وجودیات هستند که محل بحث و نزاع هستند.
1- یکی ادعای اجماع قولی است، بدین معنا که همه علماء قائلند که یجری الاستصحاب فی العدمیات.
پس: استصحابات جاریه در عدمیّات از محل نزاع خارجاند.
2- دیگر اینکه ادعای اجماع عملی و یا سیره علماء را دارند، بدین معنا که همه فقهاء عملا چنین استصحاباتی را جاری میکنند.
به عبارت دیگر: در مباحث الفاظ از یک سلسله اصول عدمیّه، از قبیل اصالة عدم النقل، اصل عدم اشتراک، اصل عدم القرینه و ... استفاده کرده و عملا این اصول را بکار میگیرند، فی المثل:
وقتی به هنگام استنباط احکام از ادلّه شرعیّه، مثلا شکّ میکنند که آیا این عام تخصیص خورده است یا نه؟ میگویند: الاصل عدم التخصیص.
و یا وقتی در معنای یک لفظ شکّ میکنند که آیا معنای حقیقیاش مورد نظر است یا مجازی؟ بنای عملیشان بر این است که بگویند: الاصل، عدم القرینه، یعنی اصل عدم قرینه جاری کرده آن را حمل بر معنای حقیقی میکنند.
پس معلوم میشود که این اصول دارای حجیّتاند و الّا سیره عملی برطبق آنها نبود.
3- وجه سوّم آنها این است که: به هنگام بحث در اینکه هل یجری الاستصحاب او لا یجری؟
برخی معتقدند که یجری، دلیلشان هم این است که علّت محدثه، علت مبقیه نیز هست.
برخی هم میگویند که لا یجری و دلیل میآورند که چون علّت محدثه، علّت مبقیه نیست.
به عبارت دیگر: به لحاظ فلسفی و کلامی لا شکّ در اینکه موجودات عالم در اصل حدوث نیازمند به علّت و مؤثرند. و لکن بحث در این است که آیا پس از تحقّق و وجود یافتن در بقاء، و استمرار وجودشان نیز محتاج به علّت هستند و یا اینکه نه در بقاء و استمرار مستغنی از علت بوده و روی پای خود ایستادهاند؟ و لذا:
1- متکلمین غیر شیعه نوعا بر این باورند که علّت محدثه، علّت مبقیه نیز هست بدین معنا که شیئی موجود، در بقاء نیازمند علّت نیست، بلکه همینکه حادث شد، راه خودش را خودش ادامه میدهد و نیازی به مؤثر ندارد.
2- متکلمین شیعه و فلاسفه الهی نوعا بر این باورند که علت محدثه، علّت مبقیه نیست و باقی در بقایش مستغنی از مؤثر نیست، و لذا آن به آن نیازمند به علّت است که او را باقی بدارد.
مبتنی بر این امر است که ما مناط حاجتمندی ممکنات به واجب الوجود را چه بدانیم؟ اگر مناط را حدوث بدانیم، باید همسخن با متکلمین معتزلی بشویم. و اگر مناط را امکان ذاتی بدانیم باید سخن حکمای الهی را بپذیریم.
منظور این است که حضرات اصولیین مسئله حجیّت و عدم حجیّت استصحاب را بر این مطلب مبتنی کردهاند که:
1- آیا علّت محدثه در بقاء شیء کافی است یعنی که شیء موجود در بقاء خودش نیاز به علّت و یا به تعبیر دیگر تأثیر جدید از ناحیه علّت ندارد؟
2- و یا اینکه نه، علّت محدثه کفایت نمیکند و باقی در بقاء نیز نیازمند علّت است.
اگر مبنای اوّل را بپذیریم استصحاب حجّت است.
و چنانچه مبنای دوّم را بپذیریم باید منکر حجّت استصحاب شویم.
علیایحال: بحث استصحاب بر این بنا نهاده شده است و بلاشکّ سخن مزبور در رابطه با
امور وجودیّه است و اینکه آیا نیازمند به علّت است یا نه ربطی به امور عدمیّه ندارد. چرا که عدم اصلا چیزی نیست تا بحث شود که در بقاء علّت میخواهد یا نه؟
این امر وجودی و محقّق است که پیرامون آن بحث میشود که آیا در بقاء نیازمند به علّت است یا نه؟ و لذا از این مباحث روشن میشود که امور عدمیّه از محل بحث آنها خارج بوده است.
رأی جناب شیخ است مبنی بر اینکه محل نزاع در اینجا اعمّ است از وجودیات و عدمیّات و لذا میفرماید: آنچه از سخن این حضرات استظهار میشود این است که سخن آنها خالی از اشکال نیست پس در صدد نقد ادلّه گروه اوّل برآمده آنها را رد کرده و چند شاهد بر اثبات مدعای خویش اقامه نموده است.
این است که: اینجا جای اجماع قولی نیست، چرا که بسیاری از اصولیین تصریح کردهاند به اینکه استصحابات عدمیّه داخل در محل نزاعاند، مضافا بر اینکه برخی اصلا مخالف استصحاباند، چه در وجودیات و چه در عدمیّات، حتی در برخی موارد تنها استصحاب در عدمیّات را رد کرده و گفتهاند چنین استصحابی جاری نمیشود.
حال با وجود اینهمه تصریحات برخلاف، چگونه میشود که ادعای اجماع قولی بر مدعای مزبور کرد؟
این است که: سیره علماء در مباحث الفاظ تنها بر امور عدمیّه مستقر نشده است، بلکه:
1- همانطور که از اصول عدمیّه مثل اصل عدم نقل و عدم اشتراک، عدم تخصیص و ...
استفاده میکنند.
2- همینطور هم از اصول وجودیّه مثل اصالة الظهور، اصالة العموم، اصالة بقاء اللفظ بر معنای لغوی آن و ... استفاده میکنند.
منظور این است که: اگر به این دلیل که سیره جاری شده شما امور عدمیّه را از محل بحث خارج کنید، باید به همین دلیل هم امور وجودیّه را از محل بحث خارج کنید و حال آنکه نه شما و نه احدی از غیر شما ملتزم به چنین امری نیست.
پس: سیره نمیتواند دلیلی بر مدعای شما باشد.
به عبارت دیگر: اینکه شما مدّعی اجماع عملی علماء شدید و برای آن مثال آوردید که اگر علماء به یک عامی برخورد کرده شکّ کنند که تخصیص خورده یا نه؟ همه اصالة عدم تخصیص جاری میکنند. و یا اگر در معنای حقیقی و یا مجازی یک لفظ شکّ کنند، عملا اصالت عدم القرینة جاری میکنند، به شما میگوئیم: این استصحابات مربوط به ظواهر الفاظاند، و حال آنکه بحث از ظواهر الفاظ ربطی به حجیّت استصحاب ندارد، بلکه: بنای عقلاء عالم بر این است که وقتی عامی را دیدند و شکّ کردند که تخصیص خورده یا نه، عدم التخصیص جاری کنند و نه استصحاب. و هکذا در عدم تقیید، عدم قرینه عدم النقل، عدم الاشتراک ...
به عبارت دیگر: بنای عقلاء عالم در الفاظ این است که به هنگام شکّ در موارد مذکور ظاهر لفظ را اخذ کرده بگویند: عدم تقیید، عدم قرینه و ...
الحاصل: شما باید بحث ظواهر را در اینجا نکنید و در این بحث به همان بحث ظنّ خاص که مربوط به ظواهر الفاظ بود مراجعه کنید که حالت استثنائی داشته و محل بحث ما نیست.
پنج پاسخ از این دلیل حضرات دادهاند:
1- استدلال شما در اینجا مبتلای به معارض است، چرا که همانطوریکه برخی از ادلّه شما در باب استصحاب، ظهور دارد در اختصاص داشتن آن به امور وجودیّه مثل همان دلیل سوّم، همینطور هم برخی از ادلّه شما مختصّ است به امور عدمیّه.
فی المثل: در این فرع فقهی که دو نفر بر سر امری نزاع دارند، یعنی یکی مثبت است و دیگر نافی و هریک نیز در اثبات مدعای خود بیّنه میآورند، در چنین موردی برخی برای نفی حجیّت استصحاب استدلال کردهاند به اینکه: اگر استصحاب حجّت بود مستلزم این بود که بینه نفی بر بینه اثبات مقدم شود، چرا که بینه نفی با استصحاب عدمی تقویت میشود و رجحان پیدا میکند، و حال آنکه آقایان بینه نفی را مقدم نداشتهاند.
پس: روشن میشود که استصحاب عدمی حجّت نیست و لذا برخی هم به همین دلیل بینه نفی را مقدم داشتهاند. حال این دلیل مخصوص امور عدمیّه است، پس نزاع در امور عدمیّه هم جاری است.
شکّ در اصل وجود مقتضی مثل اینکه شکّ دارم که آیا وضو گرفتهام یا نه؟ و لکن گاهی به
وجود مقتضی یعنی اینکه وضو گرفتهام یقین دارم و لکن در وجود رافع شکّ دارم، بدین معنا که مثلا وضو گرفتهام و لکن پس از چندی شکّ دارم که آیا حدثی از من صادر شده است تا رافع طهارت باطنیّه باشد یا نه؟
این است که: اگر به این دلیل که گاهی به وجود مقتضی یقین دارید لکن در حدوث وجود رافع شکّ، امور عدمیّه از محل نزاع خارج شود و تنها امور وجودیّه مورد بحث باشد، پس باید به همین دلیل، باب شکّ در رافع هم از محل نزاع خار شود و محل بحث منحصر به شکّ در مقتضی باشد. چرا؟ زیرا در باب شکّ در رافع فرقی نمیکند که ما علّت محدثه را علّت مبقیه بدانیم یا ندانیم بلکه در هر دو باب استصحاب جاری میشود، بخاطر اینکه در هر حال علّت و مقتضی مسلّم و محرز است، و چه مبنای اوّل را بگیریم، چه مبنای دوّم را تأثیر میگذارد.
و لذا باید این نیز از محل بحث خارج شود و حال آنکه خواهد آمد که هر دو قسم شکّ در مقتضی و رافع محل بحث است و دلیلی بر خروج یک قسم وجود ندارد.
سومین پاسخ شیخ به دلیل سوّم حضرات است مبنی بر اینکه: عدمیّات و وجودیات هر دو در محل نزاع داخلاند، منتهی در توجیه آن میتوان گفت: علّت اینکه حضرات برای امور وجودیّه استدلال کردهاند و نه عدمیّات، این است که: هدف اصلی دانشمندان اصولی در اینجا تحصیل ادلّه احکام شرعیّه است و احکام شرعیّه هم از امور وجودیّهاند، و بلاشکّ آنچه بطور مستقیم دلیل بر حکم شرعی میشود استصحابات وجودیّه است و نه استصحابات عدمیّه.
و لذا برای حجیّت استصحاب آنگونه استدلال شده است که علت محدثه، علّت مبقیه نیز هست یا نه؟ و الا بحث اختصاص به وجودیات ندارد.
چهارمین پاسخ شیخ به سومین دلیل حضرات است مبنی بر اینکه: همانطور که وجودیات در محل نزاعاند، همینطور هم عدمیّات داخل در نزاعاند و لذا نیاز به اثبات دارند، منتهی وجودیات را از راه همین دلیل سوّم اثبات میکنیم و لکن عدمیات را از راه انضمام اجماع مرکب به این بیان که: در باب استصحاب جماعتی آن را مطلقا حجّت میدانند چه در وجودی و چه در عدمی، و جماعتی هم آن را مطلقا حجّت نمیدانند، جمعی هم قائل به تفصیل بین وجودی و عدمی هستند به اینکه استصحاب در عدمی را حجّت میدانند و لکن در وجودی حجّت نمیدانند.
حال: هر سه قول در یک مطلب متفقاند و آن اینکه: کسی تفصیل نداده است میان وجودی و عدمی به اینکه استصاب وجودی را حجّت بداند و لکن عدمی را حجّت نداند.
بنابراین: اگر به حکم دلیل سوّم، استصحاب وجودی حجّت بشود به حکم این اجماع مرکب، عدمی هم حجّت میشود.
پس: مسلّم و مفروغ عنه نیست که استصحاب عدمی نیازمند به دلیل نباشد بلکه دلیل میطلبد، و آن همین اجماع مرکب است.
بیان پنجمین پاسخ به دلیل سوّم حضرات است مبنی بر اینکه: هر دو استصحاب وجودی و عدمی در محل نزاعاند
و اثبات هر دو دلیل میخواهد لکن دلیل اعتبار استصحاب در وجودیات همان دلیل سوّم است ولی در عدمیّات اولویت قطعیه است با این بیان که: اگر در وجودیات، شیء موجود و باقی در بقایش نیازمند به علّت و یا به تعبیر دیگر مؤثر نباشد، در عدمیات به طریق اولی چنین است که امر عدمی در استمرارش علّت نخواهد خواست.
این است که: امور وجودیّه لااقل در اصل وجود و تحقّق خود علّت میطلبند و لو در بقاء کسی قائل به وجود علّت برای آنها نباشد، و لکن امور عدمیه من اولها الی آخرها نیاز به علّت ندارند.
پس امور عدمیّه سزاوارتر به استمرار و بقاء هستند.
بیان دلیل چهارم کسانی است که عدمیّات را از محل نزاع خارج میدانند مبنی بر اینکه:
1- وقتی حضرات استصحاب را عنوان میکنند، از آن تعبیر به استصحاب الحال یعنی حال موجود میکنند.
به تعبیر دیگر مرادشان این است که آن حالی را که قبلا موجود بوده است باید استصحاب کرد ظاهر این عبارت نشان میدهد که مراد استصحاب الحال است و نه استصحاب عدمی.
2- و یا اینکه استصحاب را تعریف میکنند به ابقاء ما کان و این نشان میدهد که استصحاب وجودی محل نزاع است و نه عدمی. و لذا شیخ در پاسخ به این دلیل میفرماید: محل نزاع تعمیم داشته و عدمیات را نیز در برمیگیرد، منتهی حضرات باید بدانند اینکه از استصحاب تعبیر میشود به استصحاب الحال و یا ابقاء ما کان و ...؟؟؟ این است که: هدف اصلی اصولیین، تحصیل
ادلّه احکام شرعیّه است و آن استصحاب وجود است، و لذا با این تعبیرات عنوان شده است وگرنه عدمیّات نیز مورد بحثاند.
این است که شما میبینید که حضرات گاهی از استصحاب تعبیر به استصحاب حال شرع و یا حکم شرعی میکنند که ظهور دارد در استصحابات جاریه در احکام و شامل استصحابات جاریه در موضوعات نمیشود، و حال آنکه بالاجماع محل نزاع اعمّ از احکام و موضوعات است و لذا تعبیر به استصحاب حال شرع برای این است که: هدف اصلی بیان استصحابات جاریه در احکام شرعیّه است.
الحاصل: ما تاکنون دلیل معتبری بر اختصاص نزاع به وجودیات پیدا نکردیم.
این است که شیخ میفرماید: به فرض که ما بپذیریم وقتی گفته میشود استصحاب الحال، مراد استصحاب حالی باشد که وجود داشته است و لکن ما قبلا هم گفتیم که: عمده هدف حضرات اصولی در هر بابی از ابواب اصول زنده کردن ادلّهای است که با آن ادلّه، احکام خدا را اثبات میکنند.
حال در باب استصحاب نیز عمده هدف این است که استصحابی زنده شود که به درد تحصیل احکام الهی بخورد، و لذا عبارت آنها ظهور در حال وجودی دارد، مثل اینکه میگویند: ابقاء ما کان و استصحاب حال، نه اینکه استصحاب عدمی محل نزاع نبوده باشد.
بله قرینهاش همراهش میباشد، و آن اینکه: برخی، کلمه دیگری برآن افزوده و گفتهاند، استصحاب حال شرع، یعنی استصحاب کردن حکم شرع و حال شرع و به تعبیر دیگر حکم خدا.
خیر، اضافه کردن قید شرع چه تنافی با استصحابات در موضوعات خارجیه دارد و به تعبیر دیگر اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند. بلکه از آنجا که هدف اصلی حضرات اصولی زنده کردن استصحابی است که به درد استصحاب احکام شرعی بخورد تعبیر به استصحاب حال شرع کردهاند و غرض این نیست که موضوعات خارجیه محل کلام نبوده و یا مجرای استصحاب نیستند.
الحاصل: با استناد به تعبیراتی همچون استصحاب حال، ابقاء ما کان و ... نمیتوان گفت استصحاب عدمی محل بحث نبوده است و وجودی محل بحث بوده است.
متن
و ممّن یظهر منه دخول العدمیّات فی محلّ الخلاف الوحید البهبهانی فیما تقدّم منه، بل لعلّه صریح فی ذلک بملاحظة ما ذکره قبل ذلک فی تقسیم الاستصحاب.(1)
و أصرح من ذلک فی عموم النزاع، استدلال النّافین فی کتب الخاصّة(2)و العامّة:(3)
بأنّه لو کان الاستصحاب معتبرا لزم ترجیح بیّنة النافی؛ لاعتضاده(4)بالاستصحاب، و استدلال المثبتین- کما فی المنیة-: بأنه لو لم یعتبر الاستصحاب لانسدّ باب استنباط الاحکام من الادلّة؛ لتطرّق احتمالات فیها لا تندفع الّا بالاستصحاب.(5)
و ممّن أنکر الاستصحاب فی العدمیّات صاحب المدارک؛ حیث أنکر اعتبار استصحاب عدم التذکیة الذی تمسّک به الاکثر لنجاسة الجلد المطروح.(6)
و بالجملة: فالظّاهر أنّ التتبّع یشهد بأنّ العدمیّات لیست خارجة عن محلّ النزاع، بل سیجیء- عند بیان أدلّة الاقوال- أنّ القول بالتفصیل بین العدمیّ و الوجودیّ- بناء علی اعتبار الاستصحاب من باب الظنّ- وجوده بین العلماء لا یخلو من إشکال، فضلا عن اتّفاق النافین علیه؛ إذ ما من استصحاب وجودیّ الّا و یمکن معه فرض استصحاب عدمیّ یلزم من الظنّ به الظنّ بذلک المستصحب الوجودیّ، فیسقط فائدة نفی اعتبار الاستصحابات الوجودیة. و انتظر لتمام الکلام.
و ممّا یشهد بعدم الاتّفاق فی العدمیّات: اختلافهم فی أنّ النافی یحتاج الی دلیل أم لا؟ فلاحظ ذلک العنوان(7)تجده شاهد صدق علی ما ادّعیناه.
1) انظر الرسائل الاصولیة: 423.
2) انظر ما نقله العلامة فی نهایة الوصول( مخطوط): 407.
3) انظر ما نقله العضدی فی شرح مختصر الاصول 2: 454.
4) کذا فی النسخ، و المناسب:« لاعتضادها»؛ لرجوع الضمیر إلی البیّنة.
5) منیة اللبیب؛ للعمیدی( مخطوط): الورقة 181.
6) انظر المدارک 2: 387.
7) انظر الذریعة 2: 827، و العدّة 2: 752، و المعارج: 210، و مبادئ الوصول: 251.
ترجمه
و از جمله کسانی که از (عبارات) او ظاهر میشود که عدمیات نیز داخل در محل نزاع و اختلافاند، مرحوم وحید بهبهانی است در عبارات قبلی (که فرمود برخی استصحاب را مطلقا حجّت میدانند و برخی آن را مطلقا حجّت نمیدانند و ...) بلکه این عبارت به ملاحظه مطالبی که قبل از آن در تقسیم استصحاب ذکر شده است، صریح در استصحابات عدمیّه است. و صریحتر از این مطلب بهبهانی در عمومیت داشتن محل نزاع.
1- استدلال نفیکنندگان حجیّت استصحاب است در کتب خاصّه و عامّه به اینکه اگر استصحاب معتبر و حجّت باشد، ترجیح بینه نافی بر بینه مدّعی لازم میآید، چرا که بینه النفی مؤید و همراه با استصحاب عدم است.
2- استدلال مثبتین است، چنانکه در کتاب منیه آمده است به اینکه: اگر استصحاب معتبر و حجّت نباشد باب استنباط احکام به جهت پیش آمدن احتمالات بسیاری در ادلّه، منسد و بسته میشود.
و از جمله کسانی که استصحاب در عدمیّات را انکار کردهاند، صاحب مدارک است آنجا که حجیّت استصحاب عدم تذکیه را انکار نموده است، استصحابی که اکثر فقها برای حکم به نجاست پوست به دور انداختهشده حیوان به آن تمسّک کردهاند (و این غیر از اعتماد به حالت سابقه است)
بطور کلّی: ظاهر این است که: فرد محقّق و متتبع متوجه میشود به اینکه عدمیّات (و یا به تعبیر دیگر استصحابات عدمیّه) خارج از محل نزاع حضرات نیست، بلکه بزودی به هنگام بیان ادلّه اقوال مختلف خواهد آمد که: وجود قول به تفصیل میان استصحاب عدمی و وجودی (که عدمی را حجّت بداند و وجودی را حجّت ندانند) بنا بر اعتبار استصحاب از باب ظنّ، میان علماء، خالی از اشکال نیست (یعنی که لغو است) چه رسد به اتفاق نافین بر حجیّت (استصحاب عدمی و عدم حجیّت وجودی) چرا؟
زیرا هیچ استصحاب وجودی، وجود ندارد، مگر اینکه ممکن است با فرض وجود آن فرض استصحاب عدمی که لازم میآید از این ظنّ عدمی، ظنّ به آن استصحاب وجودی (یعنی وقتی شما
ظنّ پیدا کردی به عدم موت لازمهاش ظنّ به حیات است) و از جمله اموری که گواهی میدهد به عدم اتفاق و اجماع در عدمیّات، اختلافنظر حضرات است در اینکه آیا نافی در بحث از عدمیّات، نیازمند به دلیل هست یا نه؟
پس: شما عنوان مزبور را مورد ملاحظه قرار بده، آن را گواهی بر صدق و درستی مطلب ما خواهی یافت که ادعا کردیم (که عدمیّات نیز محل نزاع بوده است.)
بیان مؤیدات و ذکر شواهدی است از جانب جناب شیخ مبنی بر تعمیم نزاع و جریان آن در استصحابات وجودیّه و عدمیّه هر دو، از جمله این وجوه و شواهد:
1- عبارت مرحوم وحید بهبهانی است در رساله استصحابیه مبنی بر اینکه استصحاب امور عدمی و وجودی فرقی ندارد.
به عبارت دیگر: کلمات جناب بهبهانی ظهور در تعمیم نزاع در هر دو طرف قضیه دارد، چرا؟
زیرا ایشان در مقام نقل اقوال و نظریاتی در باب استصحاب میفرماید:
1- برخی معتقدند که الاستصحاب حجة مطلقا.
2- عدهای نیز معتقدند که الاستصحاب لیس بحجة.
3- گروهی نیز مفصل بوده در حجیّت استصحابات مورد نظر قائل به تفصیل هستند.
سپس نتیجه میگیرد که این کلمه (مطلقا) در کلام گروه اوّل بیانگر این است که: استصحاب چه وجودی و چه عدمی حجّت است، لکن در کلام گروه دوّم بیانگر این است که استصحاب چه وجودی و چه عدمی حجّت نیست.
امّا آنها هم که قائل به تفصیل شدهاند مرادشان این است که فی المثل، استصحاب امور عدمی حجّت است و در وجودیها لیس بحجة و یا بالعکس.
بنابراین: عبارات مزبور نشان میدهد که هر دو عنوان مورد بحث و محل نزاع بوده است، چرا که هم مثبت مطلق در این مسئله وجود دارد و هم نافی مطلق و هم مفصّل.
گونهای دیگر معنا کرد و گفت: اینکه میگویند استصحاب حجّت است مطلقا، مرادشان این است که حکم الهی حجّت است، چه در احکام، چه در موضوعات خارجیه، و بالعکس آنها که استصحاب را نفی میکنند مطلقا، مرادشان این است که استصحاب حجّت نیست چه حکمی باشد و چه موضوعی، و هکذا اهل تفصیل که ... چه پاسخ میدهید؟
میگوئیم: به فرض هم که شما درست بفرمائید و نظر ایشان از این جهت در وادی دیگر و معنا کردن آن به واژههای دیگری بوده باشد، لکن: اگر به صدر سخن جناب بهبهانی دقت کنید، متوجه خواهید شد که مراد ایشان از مطلقا استصحاب وجودی و عدمی بوده است و نگرانی شما از این بابت رفع میشود.
این است که: مستصحب، گاهی یک امر وجودی است و گاهی یک امر عدمی است و ایضا:
مستصحب، گاهی از قبیل احکام است، مثل استصحاب وجوب، حرمت و ... و گاهی از قبیل موضوعات است، مثل: رطوبت، حیات، عدالت و ... سپس میفرماید:
1- برخی استصحاب را مطلقا حجّت میدانند که این مطلقا معنایش این است که:
استصحاب چه وجودی چه عدمی و چه حکمی، چه موضوعی، حجّت است و بالعکس.
2- برخی هم که استصحاب را مطلقا حجّت نمیدانند معنایش این است که: استصحاب، چه وجودی، چه عدمی و چه حکمی، چه موضوعی، حجّت نیست.
بنابراین: عبارت بهبهانی بیانگر این مطلب است که استصحاب چه وجودی و چه عدمی مورد بحث و محل نزاع بوده است.
به عبارت دیگر: ایشان اوّل استصحاب را به دو قسم وجودی و عدم تقسیم کرده و سپس در مقام نقل اقوال کلمه مطلقا آورده شده است و لذا تقسیمبندی قبلی ایشان شاهد و مفسر اطلاق مزبور میباشد.
ذکر دومین شاهد در اثبات ادعایشان میباشد مبنی بر اینکه: با مراجعه به کتب شیعه و سنی متوجه میشویم که:
1- منکرین حجیّت استصحاب در مقام ابطال حجیّت چنین استدلال کردهاند: اگر استصحاب حجّت بود، در تعارض بینه نافی با بینه مثبت، بینه نافی مقدم میشد، چرا که استصحاب عدم
پشتیبان او میباشد و حال آنکه حضرات فقها، بینه نافی را مقدم نداشتهاند.
پس معلوم میشود که استصحاب ارزش ندارد.
2- و در مقابل مثبتین حجیّت استصحاب در مقام اثبات حجیّت گفتهاند که: عدم حجیّت استصحاب مستلزم مسدود شدن باب استنباط احکام شرعیّه است. چرا؟ زیرا به هنگام تمسّک به آیات و روایات جهت استنباط احکام شرعیّه با یک سری از احتمالات خلافیهای برخورد میکنیم از جمله، احتمال وجود معارض، احتمال مجازیت احتمال تخصیص، احتمال تقیید و ... که اوّل باید آنها را از سر راه برداشت تا بتوان به ظواهر، عمومات و مطلقات ... تمسّک نمود.
حال: برداشتن این احتمالات تنها به برکت استصحاب عدم تخصیص و یا تقیید و ... ممکن است.
پس: ما ناگزیریم که تن به اعتبار استصحاب داده و آن را حجّت بدانیم.
الحاصل: سخن نافی و مثبت هر دو بر سر استصحاب عدمیّه است که یکی آن را نفی کرده و دیگری آن را اثبات نموده است، و این خود بهترین گواه بر دخول عدمیّات در محل نزاع است.
ارائه چهارمین شاهد یعنی فتوای صاحب مدارک است که میگوید: اگر در راه و مسیری که عبور میکنید با پوست و یا گوشت گوسفندی برخورد کردیم که به دلیلی که نمیدانیم در آنجا افتاده است، و لکن شکّ کردید که آیا پاک است یا نجس؟ و منشا شکّ شما نیز عبارتست از شکّ در تذکیه و عدم تذکیه آن، مشهور با استفاده از استصحاب عدم تذکیه فتوی دادهاند به نجاست آن و لکن من این استصحاب را قبول ندارم.
چرا؟ زیرا اولا: استصحاب را مطلقا حجّت نمیدانم.
ثانیا: به فرض حجیّت آن، استصحاب عدم تذکیه با استصحاب عدم موت حتف انفه معارض دارد.
و لذا شیخ نتیجه میگیرد که: میبینید که استصحاب عدم تذکیه از امور عدمیّه است و معذلک منکر و مخالف دارد.
بله، هر کلام مثبتی در مقابل دارای یک بعد منفی است که میتواند به جای آن نشسته و مفید معنای آن باشد، کما اینکه عکس مطلب نیز صادق است. فی المثل: بجای زید حیّ میتوان گفت زید لم یمت، زید عالم و زید قادر و هکذا ... آنگاه در باب استصحاب نیز وضع چنین است که:
در هر موردی که استصحاب وجودی جاری است، میتوان بجای آن یک استصحاب عدمی جاری نمود و بالعکس.
فی المثل: شما شکّ میکنید که آیا زید امروز زنده است یا نه؟ استصحاب میکنید زنده بودن زید را که این یک استصحاب وجودی است. لکن در همینجا میتوانید معنای سلبی استصحاب مزبور یعنی استصحاب عدم موت را جاری کنید، چرا که موت نقیض حیات است. و یا فی المثل میگوئید: این اناء پاک بود، اکنون هم پاک است که این یک استصحاب وجودی است، لکن میتوانید آن را تبدیل کنید به یک استصحاب عدمی و بگوئید: این اناء قبلا نجس نبود اکنون هم نجس نیست.
پاسخ این سؤال بر دو مبنا صورت میپذیرد یکی بر مبنای حجیّت استصحاب از باب ظنّ و دیگری حجیّت آن از باب تعبّد و اخبار است که میگوئیم:
1- در مبنای حجیّت استصحاب از باب اخبار، خیر چنین تبدیلی درست نیست و نمیتوان بجای استصحاب وجودیّه از عدمیّات استفاده نمود. چرا؟ زیرا که میشود اصل مثبت و مثبتات اصول بر این مبنا حجّت نمیباشند. چرا؟ زیرا که فی المثل استصحاب حیات زید بطور مستقیم دارای اثر شرعی است که وجود تصدّق به درهم باشد و لکن استصحاب عدم موت اثر مستقیمش اثبات حیات زید و سپس ترتیب آثار شرعیّه است و حیات اثر عقلی است.
پس میشود اصل مثبت، و اصل مثبت حجّت نیست.
2- لکن بر مبنای حجیّت استصحاب از باب ظنّ و به حکم عقل این تبدیل و جابهجائی صحیح و بلامانع است. چرا؟ زیرا بر این مبنا مثبتات اصول نیز حجّتاند و امارات مثبت و غیر مثبتش فرقی نمیکند، و آثار عقلی بر آنها بار میشود. فی المثل: زید از آن جهت که زنده است و دارای اهل و عیال، مسئول نفقه اهل و عیالش میباشد، حال اگر ما و شما در وجود او شکّ کنیم، استصحاب کرده میگوئیم: زید نمرده بود، اکنون هم نمرده است. پس زنده است و باید نفقه اهل و عیالش را بپردازد.
ذکر چهارمین شاهد بر اینکه عدمیّات نیز داخل در محل بحث بودهاند میباشد و این شاهد بر مبنای حجیّت استصحاب از باب ظنّ است و لذا میفرماید: اگر محل نزاع اختصاص به امور وجودیّه داشت و شامل عدمیّات نمیشد مستلزم این بود که بحث از حجیّت استصحابات وجودیّه
هم لغو و بیهوده باشد. چرا؟ زیرا که هیچ موردی از موارد استصحابات وجودیّه را نمییابید مگر اینکه در آنجا یک استصحاب عدمی قابل جریان است.
منظور این است که: اگر بنا باشد که کسانی که استصحاب را از باب ظنّ حجّت میدانند اصول عدمیّه را از محل نزاع خارج کنند و بگویند اصول عدمیّه حجیتش مسلم است و قطعی و انما الکلام در اصول وجودیّه است، این اشکال پیش میآید که حال که اصل عدمی مسلّم است و وجودی محل نزاع، اصلا چنین استصحابی غلط است چرا که نیازی به جریان استصحاب وجودی نیست.
به عبارت دیگر: برای کسانی که استصحاب را من باب ظنّ حجّت میدانند، بحث از استصحاب عبث است چرا که استصحاب از عدمیّات را از مسلمیّات میشمارند و قادرند که در هرجائی از استصحابات عدمیّه استفاده کنند و لذا این همه بحث بیفایده است و حال آنکه احدی به این حرف ملتزم نمیباشد و در آن بحث دارند.
پس محل نزاع تعمیم داشته و شامل امور عدمیّه هم میشود.
بله، در برخی از جاها اصول عدمیّهای داریم که از مسلّمات است و لکن نه بخاطر استصحاب بودنش از مسلّمات است، بلکه به حساب دیگری از مسلّمات میباشند. فی المثل: از جمله اصول عدمیّهای که از مسلّمات گرفته شده است، اصالت عدم نسخ است یعنی اتفاق علماء بر این است که اگر ما در یکی از احکام و آیات کتاب خدا شکّ کردیم که آیا این آیه و یا حکم در شریعت نسخ شده است یا نه؟ الاصل، عدم النسخ. این اصل، یک اصل عدمی و از اصول مسلمه است، منتهی اگر از اصول مسلّمه است بدین خاطر نیست که چون قبلا بود، اکنون هم هست و ما آیه بودن و یا حکم بودن آن را استصحاب کرده باشیم، خیر بلکه این شبیه استصحاب است.
و لکن حقیقت این است که: در اینجا به عموم زمانی تمسّک شده است، مثل: اکرم العلماء، که هم عموم زمانی دارد، هم عموم افرادی دارد. بدین معنا که باید همه علماء را در همه از منه اکرام کنی.
حال: هر حکمی که از جانب خدا صادر شده ظاهرش این است که عموم زمانی دارد. و لذا اگر در جائی نسبت به آیهای از آیات شکّ کنیم که آیا نسخ برآن عارض شده است یا نه؟ الاصل عدم النسخ.
به عبارت دیگر: النسخ، تخصیص فی الازمان، نسخ یعنی تخصیص عام از حیث زمان. حال
اگر ما در حکمی از احکام خدا که ظهور دارد در عام زمانی شکّ بکنیم که تخصیص خورده یا نه، الاصل عدم التخصیص الزّمانی.
پس: اصالت عدم نسخ برگشت دارد به اصالت عدم تخصیص زمانی، نه اینکه برگردد به آن استصحاب مصطلح.
از دیگر اصول عدمیّهای که از مسلّمات است، اصالة عدم تخصیص، اصالة عدم تقیید، اصالة عدم قرینه، اصالة عدم النقل عن معناه الی آخر، اصالة عدم الاشتراک و ... میباشند.
الحاصل: این اصول تنها شباهت به استصحاب عدم دارند، و انسان در هریک از آنها خیال میکند که دارد حالت سابقه را استصحاب میکند و حال آنکه اینگونه نیست.
فی المثل: اصالت عدم تخصیص بدین معناست که: یک زمانی این عام تخصیص نخورده بود، اکنون شکّ داریم که بعدا تخصیص خورده است یا نه؟ الاصل عدم التخصیص.
این معنایش این نیست که ما حالت سابقه را استصحاب کردیم بلکه ما در اینجا به ظاهر لفظ تمسّک نمودیم.
پس: حقیقت آن استصحاب نیست بلکه تمسّک به ظاهر است.
متن
نعم، ربما یظهر من بعضهم خروج بعض الاقسام من العدمیّات من محلّ النزاع، کاستصحاب النفی المسمّی ب «البراءة الاصلیّة»؛ فانّ المصرّح به فی کلام جماعة- کالمحقّق(1)و العلّامة(2)و الفاضل الجواد(3)-: الإطباق علی العمل علیه. و کاستصحاب عدم النسخ؛ فانّ المصرّح به فی کلام غیر واحد- کالمحدّث الأسترآبادی و المحدّث البحرانی-: عدم الخلاف فیه، بل مال الاوّل إلی کونه من ضروریات الدین،(4)و ألحق الثانی بذلک استصحاب عدم المخصّص و المقیّد.(5)
و التحقیق: أنّ اعتبار الاستصحاب- بمعنی التعویل فی تحقّق شیء فی الزمان الثانی علی تحقّقه فی الزمان السابق علیه- مختلف فیه، من غیر فرق بین الوجودیّ و العدمیّ.
نعم، قد یتحقّق فی بعض الموارد قاعدة اخری توجب الاخذ بمقتضی الحالة دلیل العدم»، أو «ظهور الدلیل الدالّ علی الحکم فی استمراره أو عمومه أو إطلاقه»، أو غیر ذلک، و هذا لا ربط له باعتبار الاستصحاب.
ثمّ انّا نجد أصحابنا من فرّق بین الوجودیّ و العدمیّ. نعم، حکی شارح الشرح(6)هذا التفصیل عن الحنفیّة.
ترجمه
بله، چهبسا از کلام برخی از دانشمندان روشن میشود که پارهای از عدمیّات از محل نزاع خارج است (چرا که اینگونه استصحابات بلااشکال حجّت بوده و بعضا از ضروریات دین است).
1- مثل استصحاب النفی که برائت اصلیه نامیده میشود، و در کلام جماعتی از جمله محقّق، علامه و فاضل جواد تصریح شده است به اجماع بر عمل به آن، مثل اجرای اصالت عدم تکلیف.
2- و مثل استصحاب عدم النسخ، که در کلام بسیاری از علماء مثل محدث استرابادی و محدث بحرانی، تصریح شده است به عدم اختلاف در آن. بلکه مرحوم استرآبادی تمایل دارند به اینکه اصالت عدم نسخ، از ضروریات دین مبین اسلام است، و ملحق کرده است مرحوم محدث بحرانی به این اصالت عدم نسخ، استصحاب عدم تخصیص و تقیید و عدم قرینه و ...
و امّا تحقیق در مسئله این است که: به نظر ما حجّت بودن استصحاب، به معنای اعتماد کردن در تحق یک شیء در زمان لا حقّ (دوّم) بر تحقّق آن در زمان ماضی (اوّل)، مورد نزاع و اختلاف است، بدون اینکه در این نزاع فرقی میان استصحاب وجودی و عدمی باشد.
بله، گاهی در مواردی، قاعده دیگری تحقّق مییابد که موجب اخذ (و رفتار با) آن مطابق حالت سابقه میشود. مثل: قاعده قبح عقاب بلابیان (در برائت اصلیه) یا قاعده الدلیل دلیل العدم و یا قاعده ظهور الدلیل، الدّال علی الحکم فی استمراره، او عمومه او اطلاقه. یا غیر از این قواعد. و این استفاده از سایر قواعد، ربطی به اعتبار و اعتماد به استصحاب (به معنای حالت سابقه) ندارد.
سپس شیخ میفرماید: ما در میان علمای امامیّه کسی را پیدا نکردیم که بین استصحاب وجودی و عدمی فرق گذاشته (بگوید کلیه عدمیّات از محل بحث خارجاند.)
آری آقای تفتازانی در شرح مختصر الاصول ابن حاجب به مذهب حنفیه نسبت داده که آنان چنین تفصیلی دارند.
(آنچه گذشت در یک گفتمان ساده با جناب شیخ انصاری رحمه اللّه)* جناب شیخ در رابطه با رسالة فی الشک چه گفته شد؟
گفته شد:
1- آنجائیکه مکلّف شکّ میکند در بقاء حکم و موضوع شکش حالت سابقه ندارد محل اجرای برائت، تخییر و یا احتیاط است.
2- لکن آنجا که مکلّف شکّ میکند در بقاء حکم و لکن حکم حالت سابقه دارد، محل اجرای استصحاب است.
تعریفات فراوانی برای آن شده است که ما به هفتتای از این تعریفات اشاره نمودیم و لکن دو تعریف از این هفت تعریف بیشتر مورد توجّه است یکی بعنوان بهترین تعریف و یکی بعنوان ضعیفترین تعریف.
همان تعریف است که خود ما از استصحاب کردهایم و آن عبارتست از: ابقاء ما کان.
کلمه ابقاء است که گاهی واقعی است و گاهی ظاهری است. ابقاء ظاهری نیز خود بر دو قسم است: 1- گاهی ابقاء عملی است 2- و گاهی ابقاء حکمی است.
ابقاء ظاهری، آنهم از نوع حکمی مراد است.
عند المتقدمین عقل است و لذا استصحاب را از ادلّه عقلیّه به حساب آورده میگفتند حکم عقل همان ادراک عقل، آنهم ادراک ظنی بقاء حالت سابقه است و این دلیل عقلی مستلزم استکشاف حکم شرعی است.
و عند المتأخرین شارع مقدس است آنهم به برکت اخبار لا تنقض.
کلمه (مای) موصوفه است که مراد از آن یا خود حکم شرعی است، مثل وجوب و حرمت که حکم به ابقاء آن صادر میشود و یا موضوع حکم شرعی است، مثل عدالت زید و یا حیات عمر و ...
ابقاء ما کان است که خود بر سه نوع است:
1- گاهی ابقاء ما کان بخاطر وجود علّت آن است چنانکه گفته میشود: دود در گذشته موجود بود چون علّت آنکه آتش است موجود بود، اکنون نیز آن دود موجود است، چرا که علتش که آتش باشد موجود است.
2- گاهی ابقاء ما کان بخاطر وجود دلیل آن است، مثلا گفته میشود: خمر حرام بود لانه مسکر، اکنون هم حرام است لانه مسکر.
3- گاهی هم ابقاء ما کان صرفا بخاطر بودنش در گذشته است، یعنی چون در گذشته بوده است، اکنون هم هست.
این است که: در این ابقاء ما کان، کون سابق، علّت وجود لا حقّ است و لذا: استصحاب ابقاء ما کان بما انه کان است و نه بخاطر وجود علّت یا وجود دلیل آن چرا؟ زیرا با وجود علّت و یا وجود دلیل دیگر شکی در بقاء معلول با مدلول وجود ندارد تا جائی برای استصحاب باشد.
از کلمه (ما کان)، چرا که (ما) موصوف و لفظ (کان) صفت آن است، و لذا ابقاء ما کان، یعنی:
ابقاء حکم و یا موضوع دارای حکمی که این صفت را دارد قبلا بوده است.
این است که: حکم به بقاء در اینجا معلق شده است بر وصف، که این تعلیق مشعر بر این است که آن وصف علّت است برای حکم به ابقاء و حکم مزبور دائر مدار آن وصف است.
فی المثل: اکرام، در اکرم العالم، به لحاظ وصف علم دارنده علم است و نه ذات شخص.
این است که: ابقاء ما کان یعنی ابقاء چیزی که این صفت را دارد که قبلا بوده است یعنی: این
کون و بودن در سابق علّت حکم به بقاء آن است.
تعریف صاحب قوانین است که فرموده است: الاستصحاب کون حکم (مثلا وجوب و یا حرمت) او وصف (مثلا عدالت زید) یقینی الحصول فی الآن السابق، مشکوک البقاء فی الآن اللاحق.
چونکه وقتی یک شیء در زمانی از زمانهای گذشته متیقّن بوده باشد و در زمان حال مشکوک، این زمینهساز و محل اجرای استصحاب است و نه خود استصحاب.
به عبارت دیگر: اگر از شما بپرسند مورد و محل اجرای برائت کجاست و یا به تعبیر دیگر در کجا میگویند: رفع ما لا یعلمون ... و یا کلّ شیء لک حلال و ... چه میگوئید؟ حتما خواهید گفت:
آنجائیکه انسان شکّ میکند در یک تکلیفی که حالت سابقه ندارد.
حال: اگر از شما بپرسند مورد و محل اجرای استصحاب کجاست چه میگوئید؟ خواهید گفت:
آنجائیکه یک حکمی و یا یک موضوع دارای حکمی و یا به تعبیر دیگر یک شیئی در زمانی از زمانهای گذشته متیقّن بوده است و لکن اکنون مشکوک است.
پس: جناب محقّق محل و مورد استصحاب را تعیین کرده است و نه خود استصحاب را.
این است که بگوئیم: تعریف فوق از استصحاب بخاطر این است که: این حضرات استصحاب را از امارات ظنیّه بهحساب آوردهاند یعنی: همانطور که خبر واحد یک اماره ظنّآور است، استصحاب نیز یک اماره ظنّآور است. به عبارت دیگر: کسانی که استصحاب را اماره میگیرند، باید آن را به گونهای تعریف کنند که مفید ظنّ باشد، آنچه مفید ظنّ است این است که گفته شود:
کون شیء یقینی الحصول فی السابق، مشکوک البقاء فی اللاحق.
فی المثل: شما علم دارید که فلان امر در دیروز وجود داشت، لکن امروز شکّ دارید که آیا هنوز وجود دارد یا نه؟ که این وضعیت برای شما افاده ظنّ میکند.
به عبارت دیگر: برای شما ظنّ حاصل میشود به اینکه: چیزی که دیروز بود، بودنش در امروز مظنون است.
فلان امر قبلا بوده اکنون هم هست و لذا ظنی در کار نبود، نظرتان در این توجیه چیست؟
بله، این توجیه اشتباه است، چه استصحاب را از اصول بحساب آورید و چه آن را از امارات بحساب آورید، چرا که استصحاب یک حکم است.
به عبارت دیگر: اگر استصحاب را از عقل بگیرید، حکم عقل است بدین معنا که عقل حکم میکند به ابقاء ما کان و چنانچه آن را از شرع اخذ کنید، حکم شرع است یعنی: شرع حکم میکند به بقاء ما کان. بههرحال علی کلّی التقدیرین، استصحاب یک حکم است، حکم به بقاء چه عقلا و چه شرعا.
الحاصل: آنچه را که جناب قمی در تعریف استصحاب آورده در حقیقت محقّق مورد و محل استصحاب است و نه معنای خود استصحاب.
این است که بدانیم آیا استصحاب از اصول عملیّه و یا به تعبیر دیگر از اصول تعبدیّه است و یا از امارات ظنیّه؟ و لذا میگوئیم:
1- کسانی که استصحاب را از اخبار از جمله روایات لا تنقض ... گرفتهاند، آن را از اصول تعبدیّه و به تعبیر دیگر از اصول شرعیّه و یا احکام ظاهریه میدانند. یعنی: همانطور که برائت شرعیّه و تخییر شرعی، برای فرد شاک از امور تعبدیّهاند، استصحاب نیز برای او یک قانون تعبّدی است. چرا که: همانطور که برائت شرعیّه را از رفع ما لا یعلمون گرفتهاند، استصحاب را نیز از لا تنقض گرفتهاند.
2- و کسانی که استصحاب را از عقل گرفتهاند آن را از امارات ظنیّه میدانند، یعنی که استصحاب مفید ظنّ است و لذا تعریف جناب قمی را برای استصحاب برمیگزینند.
بله، تفاوت دارد چرا که:
1- وقتی گفته میشود خبر واحد از امارات ظنیّه است معنایش این است که خود خبر واحد امارهای است که مفید ظنّ است.
2- لکن وقتی گفته میشود استصحاب از امارات ظنیّه است معنایش این نیست که خود استصحاب یک اماره است که مفید ظنّ است، چرا که استصحاب یک حکم است چه حکم عقل
باشد و چه حکم شرع باشد.
یعنی عقل حکم میکند به بقاء ما کان بخاطر اینکه مورد و محل آن مفید ظنّ است و نه خود آن.
خلاصه اینکه: آنها که استصحاب را از لا تنقض گرفتهاند، میگویند ظنّ در آن ملحوض نشده است.
بر دو نوعاند: 1- مستقلّات عقلیّه 2- غیر مستقلّات عقلیّه. و لذا:
1- آن حکمی حکم عقل مستقل است که عقل در صدور آن مستقل عمل میکند و از خطابات شرعیّه کمک نمیگیرد، فی المثل:
عقل میگوید: العلم حسن.
همین عقل میگوید: ما حکم به العقل، حکم به الشرع و بالعکس.
سپس نتیجه میگیرد: فالعلم حسن شرعا.
2- آن حکمی غیر مستقله عقلیّه و یا به تعبیر دیگر حکم عقل غیر مستقل است که عقل در صدور آن نیازمند به استفاده از خطابات شرعیّه است، از جمله:
الف: در مفاهیم، از قبیل مفهوم شرط، مفهوم وصف، مفهوم غایت و ...
فی المثل در مفهوم شرط: عقل میبیند که شارع فرموده: الماء اذا بلغ قدر کرّ لم ینجّسه ملاقاة شیء. سپس درک میکند که شارع لم ینجّسه را معلق کرده است به بلوغ کرّ و لذا حکم میکند به اینکه: اذ انتفی الشرط، انتفی المشروط. یعنی: اگر شرط از میان برود، مشروط هم منتفی شده از میان میرود.
و لذا نتیجه میگیرد که: اگر آب به حد کر نرسد یعنی قلیل باشد در اثر ملاقات با نجس، نجس میشود بله، این نتیجه حکم عقل است و لکن با مساعدت خطاب شرع. و لذا در هریک از مفاهیم که بخواهد حکمی را صادر کند بر همین منوال است.
ب: در استلزامات، مثل دلالت التزامیه الفاظ، که برخی از الفاظ بالالتزام به برخی از معانی دلالت دارند، فی المثل:
سپس نتیجه میگیرد که: وضو گرفتن برای نماز واجب است.
بله، این نتیجه نیز حکم عقل است و لکن با استفاده از خطابات شارع، بدین معنا که اگر شارع نفرموده بود لا صلاة الا بطهور، عقل به نتیجه مزبور نمیرسید.
این است که بنا بر اینکه استصحاب را حکم عقل بدانیم، از احکام عقلیّه غیر مستقله است.
فی المثل:
1- شارع فرموده وقتی یکی از اوصاف ثلاثه آب کرّ در اثر ملاقات با نجس متغیر شود، آن آب نجس میشود. حال سؤال این است که: اگر این تغییر من قبل نفسه و بهخودیخود از بین برود، آیا نجاست پیشآمده برای این آب نیز از بین میرود یا نه؟
2- عقل در اینجا میگوید: چیزی که قبلا بوده اکنون نیز هست، یعنی ما ثبت یدوم. در نتیجه: آن نجاستی که قبلا در این آب بود اکنون هم وجود دارد، یعنی که این آب نجس است حال میگوئیم: این حکم، حکم عقل است و لکن نه بالاستقلال، بلکه با استعانت از حکم شارع.
به عبارت دیگر: صغری را از شریعت گرفت، کبری را خود صادر نمود، تا به نتیجه رسید.
1- موضوع آن چیزی است که در علم اصول از عوارض ذاتیه آن بحث میشود.
2- مسائل، همان عوارض موضوعاند. که مثال مربوطه در ادامه خواهد آمد.
به عبارت دیگر اگر ما استصحاب را از احکام عقلیّه بدانیم و حکم عقل (یعنی حجیّت آن) هم از باب ظنّ به بقاء باشد، این سؤال پیش میآید که آیا استصحاب از مسائل علم اصول است و یا از مبادی تصدیقیّه؟
بنا بر عقیده صاحب قوانین، استصحاب از مبادی تصدیقیّه است.
بنا بر عقیده صاحب فصول از مسائل علم اصول است.
ما نیز که شیخ انصاری هستیم، فعلا نظر صاحب فصول را تایید میکنیم.
بله، به عقیده ایشان موضوع علم اصول، دلیل بوصف دلیل بودنش میباشد. به عبارت دیگر:
وقتی یک شیئی متصف شد به دلیلیّت، یعنی گفته شود که هذا دلیل، این میشود موضوع علم اصول.
حال: وقتی این دلیل شد موضوع علم اصول، ما از عوارض این دلیل در این علم بحث میکنیم.
مثلا: تعارض دو دلیل و ...
فی المثل:
1- دلیلیّت کتاب خدا یعنی قرآن در علم کلام برای ما اثبات شده است و لذا این دلیل (یعنی کتاب) میشود موضوع علم اصول.
2- حال در علم اصول از عوارض این دلیل مثلا مجمل و مبین، عام و خاص، مطلق و مقیّد، ناسخ و منسوخ، تعارض دو آیه بحث میشود.
و یا فی المثل:
1- سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ائمه علیهم السّلام هم قطعا وجود دارد و هم حجیتش ثابت است و لذا این سنّت میشود موضوع علم اصول.
2- حال در علم اصول از عوارض این سنّت بحث میشود، که همان تعارض ادلّه و ناسخ و منسوخ و هکذا ... میباشد.
حال: به نظر جناب قمی: اگر امری وجود دارد و لکن حجیّت آن ثابت نشده است چنانچه ما بخواهیم از حجیّت آن در علم اصول صحبت کنیم، دیگر این بحث حجیّت و اثبات آن مسئله اصولی بحساب نمیآید، بلکه یک نوع موضوعتراشی بحساب میآید، بدین معنا که: اگر ما در علم اصول بحث کنیم که فلان امر حجّت است یا نه، پس از اثبات حجیّت آن، آن امر میشود موضوع علم اصول.
به عبارت دیگر: بحث در موضوع و یا حجیّت آن، مسئله اصولی محسوب نمیشود، بلکه بحث در مبادی موضوع است.
الحاصل: به نظر قمی (ره)، دلیل پس از احراز دلیلیتش، موضوع علم اصول است، و در علم اصول از عوارض چنین موضوعی بحث میشود، مثل تعارض دو دلیل و ... امّا اگر از حجیّت یک شیء مثل اجماع و یا خبر واحد و یا ظواهر کتاب بحث شد، این مباحث خارج از مسائل علم اصول، بلکه بحث در مبادی موضوعات است.
بنابراین: بحث از استصحاب و حجیّت آن از مبادی تصدیقیّه است و نه مسائل علم اصول.
امّا به عقیده صاحب فصول، تمام مباحثی که در علم اصول صورت میپذیرد از مسائل علم اصول است. چرا؟ زیرا به عقیده ایشان، دلیل به وجه دلیلیتش، موضوع علم اصول نیست، بلکه ذوات الادلة با قطع نظر از دلیلیتشان، موضوع علم اصولاند و دلیلیّت از عوارض بحساب میآید.
به عبارت دیگر: ذات کتاب (قرآن) موضوع علم اصول است، چه دلیلیّت داشته باشد یا نه.
وقتی ذات کتاب موضوع علم اصول شد، بحث از حجیّت آن، همان بحث از عوارض موضوع است که میشود از مسائل علم اصول، و هکذا سنّت و ...
و لذا: در علم اصول بحث میشود که آیا استصحاب حجّت است یا نه؟ در اینجا ذات استصحاب موضوع علم اصول است چه حجّت باشد یا نه، و لکن بحث از عوارض ذاتیه از مسائل علم اصول محسوب میشود.
پس: تمام مباحثی که در علم اصول مطرح است از مسائل علم اصول بحساب میآید
الحاصل: شیخ متمایل به همین نظر است.
1- شبهه، آنجا حکمیّه است که ما در حکم کلّی که شارع آن را جعل فرموده شکّ میکنیم، فی المثل: شکّ میکنیم که اگر یکی از اوصاف سهگانه آب کرّ در اثر ملاقات با نجس متغیر شود، نجس میشود یا نه؟ چون کرّ است نجس نمیشود؟ و یا فی المثل: میدانیم که با تغییر مزبور آب نجس میشود، لکن شکّ داریم که اگر این تغییر من قبل نفسه زایل شود، باز هم آن نجاست باقی میماند یا که نه؟
به عبارت دیگر: ما در اصل حکم شکّ بکنیم، شبهه ما حکمیّه است، در بقاء آن حکم هم شکّ بکنیم شبهه حکمیّه است.
2- و امّا شبهه آنگاه موضوعیّه است که ما در جزئیات و موضوعات خارجیه آن احکام کلّی شکّ
بکنیم. فی المثل: ما میدانیم که شارع فرموده الخمر، حرام و لکن شکّ داریم که هذا المائع خمر است یا خلّ است. که اگر خمر باشد از مصادیق الخمر حرام است و چنانچه خلّ باشد از مصادیق الخلّ حلال است. و یا نه ما میدانستیم که هذا المائع خمر و لکن اکنون شکّ داریم که خل شده است یا اینکه نه، همان خمر مانده است؟
به عبارت دیگر: چه در اصل آن شکّ بکنیم و چه در بقاء آن، باز هم شبهه ما موضوعیّه است چرا که شکّ ما در مصداق است.
حال جناب شیخ سؤال ما این است که این اصول عملیّه که در شبهات حکمیّه جاری میشود، از مسائل اصولیّه هستند و یا از قواعد فقهیّه؟
فی المثل: وقتی شما شکّ میکنید که شرب توتون در اسلام حلال است یا حرام، اصل برائت جاری میکنید. این اصل برائت از مسائل اصولیّه است و یا از قواعد فقهیّه؟ و آیا این اصول عملیّهای که در شبهات موضوعیّه جاری میشود از مسائل اصولیّهاند و یا از قواعد فقهیّه.
فی المثل: اگر شما شکّ کنید که این ظرف آبی که در اختیارتان است پاک است یا نجس اصل برائت جاری میکنید، این اصل برائت در اینجا از مسائل اصولیّه است و یا از قواعد فقهیّه؟
بله، بطور کلّی پاسخ ما این است که:
1- کلیه اصولی که در شبهات موضوعیّه جاری میشوند، از قواعد فقهیّهاند.
2- لکن در رابطه با اصولی که در شبهات حکمیّه جاری میشوند، محل بحث است که آیا از مسائل اصولیّهاند یا نه؟
وجهش این است که:
1- اصول عملیّهای که در شبهات حکمیّه جاری میشود، اجرایش وظیفه مجتهد است، آنهم در مقام استنباط و اجتهاد.
2- و اصول عملیّهای که در شبهات موضوعیّه جاری میشوند اجرایشان همگانی است یعنی مقلّد و مجتهد قادر بر اجرای آن هستند.
بخاطر اینکه اجرای اصول در شبهات حکمیّه، شرایطی دارد که تحصیل این شرائط تنها برای
مجتهد و کارشناس در مسائل ممکن است.
فی المثل: این مجتهد است که اگر در حکم کلّی جعل شده از جانب خدا شکّ کند، بعد الفحص عن الدلیل و مأیوس شدن از دستیابی به آن به اصول عملیّه رجوع کرده آن را جاری میکند. و حال آنکه این عمل برای غیر مجتهد میسور نیست.
و امّا از آنجا که تحصیل چنین شرائطی در اصول عملیّهای که در شبهات موضوعیّه جاری میشوند، وجود ندارد و شکّی که محل اجرای این اصول است، شکّ در یک امر جزئی است، هر مکلفی چه مقلّد و چه مجتهد قادر بر اجرای آن است.
فی المثل: فرد مقلّد، از مجتهد مرجع آموخته است که خمر حرام است و یا خلّ حلال است. و لذا در اصل حکم که شکّ ندارد بلکه در مصداق آنکه مثلا آیا این اناء خمر است یا خلّ شکّ میکند که به او اجازه داده شده است که بدون فحص بگو انشاءالله که خلّ است.
و امّا وجه دیگرش این است که: شما در رسالههای عملیّه من باب مثال هم یکجا را سراغ ندارید که مجتهد در آنجا اجراء الاصل فی شبهة الحکمیة را به مقلّد محول کرده باشد. چرا؟ زیرا این خود مجتهد است که در حکم خدا شکّ میکند و فحص و تحقیق بر او لازم است و لذا بعد الیأس، با اجرای اصل مسئله را فیصله داده حکم را در رساله مینویسد و این در حالی است که اجرای اصل در شبهات موضوعیّه را به خود مقلّد واگذار کردهاند.
فی المثل: در رساله مینویسند، اگر آبی را که در اختیار دارید و میدانید که قبلا پاک بوده و لکن اکنون شکّ پیدا میکنید که آیا نجس شده است یا نه؟ بگو انشاءالله که پاک است.
الحاصل: اگر شبهات موضوعیّه در اصول مطرح میشود، طردا اللباب و الکلام یجرّ الکلام است.
به عبارت دیگر یک مسئله اصلیه است و یا یک مسئله فرعیه؟ چرا که قبلا فرمودید که یک قاعده فقهی است که از سنّت یعنی لا تنقض گرفته شده است چنانکه تمام قواعد فقهیّه از آیه و سنّت گرفته شدهاند.
بله، در اینجا قدمی به جلو برداشته پاسخ میدهیم که از استصحاب، هم در فروعات استفاده میشود، هم در مسائل اصولیّه. و لذا جا دارد که بگوئیم: اگر از استصحاب در فقه استفاده کنیم
مثل استصحاب طهارت، استصحاب نجاست و ... آن را از قواعد فقهیّه بحساب میآوریم.
و اگر در اصول از آن استفاده نمودیم، مثل استصحاب عدم نسخ، عدم تخصیص، عدم نقل و هکذا ... آن را از مسائل اصولیّه بحساب میآوریم.
قدمی جلوتر گذاشته میگوئیم: استصحاب یک مسئله اصولیّه است، حتی زمانی که در فروعات بکار میرود، چرا که این اصل، ابزاری است در دست مجتهد و هر مسئلهای که اختصاص به مجتهد داشته باشد، از مسائل اصولیّه محسوب میشود. البته چنانکه قبلا هم اشاره نمودیم، استصحابی که در شبهات حکمیّه و یا احکام جاری میشود.
فی المثل: این آبی که در اختیار شماست، قبلا نجس بود، خوب اکنون هم نجس است و این ابقاء حالت سابقه برای همگان میسور و ممکن است، پس این یک قاعده فقهیّه است.
خیر، اینگونه که شما میفرمائید نیست و الا آنوقت همه مسائل اصولیّه میشود از مسائل فقهیّه، چرا که مضمون تمام مسائل اصولیّه همگانی است. فی المثل: خبر واحدی که میگوید:
تیمّم به دو ضربت انجام میشود، همگانی است و یا اختصاص به مجتهد دارد؟
به عبارت دیگر: از شما میپرسیم احکام خدا، اصولا و فروعا همگانی است و یا خصوصی؟
حتما خواهید گفت عمومی، بدین معنا که خدا هر حکمی را که فرموده اصولا و فروعا برای همه بندگانش میباشد. منتهی. شرایط برخی از احکام او چنین است که تحصیل آن شرایط برای فردی میسور است که مجتهد باشد و نه برای همگان.
و لذا این مجتهد است که در پی تحصیل شرایط رفته و مسئله را فیصله میدهد، که ما اینگونه مسائل را میگوئیم مسئله اصولی، از جمله استصحاب را.
استصحاب را یک مسئله اصولیّه میداند و لکن وجه دیگری برای این اصولی بودن آن ذکر
کرده و آن اینکه: استصحاب یک قاعده عملیّه نیست بلکه یک دلیل است، بله، این مؤدّای استصحاب است که یک حکم شرعی عملی و از مسائل فقهیّه است.
فی المثل: شما میدانید که فلان آب که احد اوصاف ثلاثهاش در اثر ملاقات با نجس تغییر کرده و نجس شده است، لکن اکنون آن تغییر پدید آمده از بین رفته است و شما شکّ دارید که آیا این آب اکنون هم نجس است یا نه؟ استصحاب میکنید نجاست آن را.
حال: این استصحاب نجاست میشود دلیل تا شما حکم بکنید به نجاست آن آب و از آن اجتناب کنید. پس:
1- حکم شرعی صادرشده این است که: این آبی که قبلا نجس بود اکنون هم نجس است.
2- دلیل حکم شرعی مزبور هم همین استصحاب است.
3- دلیل استصحاب هم، لا تنقض الیقین بالشک ... است.
به عبارت دیگر سه مطلب در اینجا وجود دارد:
1- الحکم الشرعی یعنی نجاست آب 2- دلیل حکم شرعی یعنی استصحاب 3- دلیل الدلیل یعنی لا تنقض.
الحاصل: استصحاب دلیل حکم شرعی است و دلیل مسئله فقهیّه نیست. بلکه مسئله اصولیّه است. این عینا مثل این است که شما در تنظیر مسئله بگوئید:
1- تیمّم با دو ضربت انجام میشود، که میشود حکم شرعی و یا مسئله فقهی.
2- دلیل این حکم هم، خبر زراره است.
3- دلیل خبر زراره هم، آیه إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ است که دلیل الدلیل است و لذا این نیز یک مسئله اصولیّه است.
حاصل مطلب اینکه: مفاد استصحابات حکم شرعی (فقهی) است، استصحابات ادلّهاند، لا تنقض هم دلیل الدلیل است، که میشود از مسائل اصولیّه.
جناب شیخ نظر شما در رابطه با نظر بحر العلوم (ره) چیست؟
میگوئیم: بله، در باب خبر واحد سه چیز وجود دارد:
1- انجام تیمم به دو ضربت حکم شرعی است.
2- خبر زراره نیز دلیل این حکم شرعی است.
3- آیه نباء هم که دلیل الدلیل است.
امّا باید توجّه داشت که در استصحاب دو مطلب وجود دارد و نه سه مطلب. به عبارت دیگر شما در مثال قبلی فرمودید که: نجس بودن آبی که قبلا نجس بوده، حکم است، سپس سؤال کردید دلیل آن چیست؟ خود فرمودید که استصحاب است.
حال سؤال ما این است که: مگر استصحاب جز همین حکم به نجس بودن آبی است که قبلا نجس بود؟ آیا استصحاب خود این مطلب نیست و چیزی زائد بر این مطلب است؟ ناچار هستید که بگوئید استصحاب عین این مطلب و این حکم عین استصحاب است و دلیل آنهم لا تنقض است.
پس: در جریان استصحاب، دو مطلب وجود دارد، و حال آنکه، آنچه شما در باب تیمّم و یا به تعبیر دیگر خبر واحد فرمودید سه مطلب است.
اینکه:
1- گاهی ما ظنّ به بقاء داریم، فی المثل قبلا نجس بودم، اکنون نیز ظنّ دارم که نجس باشم.
2- گاهی هم ظنّ به ارتفاع داریم، بدین معنا که فی المثل قبلا نجس بودم، اکنون هم ظنّ دارم که دیگر نجس نباشم.
3- گاهی هم شکّ ما متساوی الطرفین است، فی المثل: قبلا نجس بودم و لکن اکنون نمیدانم که پاک هستم یا نجس؟ و قادر بر ترجیح یک طرف بر طرف دیگر نیستم.
1- کسانی که معتقدند استصحاب از شرع یعنی اخبار لا تنقض اخذ شده و آن را از اصول تعبدیّه میدانند، و فرقی نمیگذارند که انسان ظنّ به بقاء داشته باشد و یا ظنّ به ارتفاع و یا شکّ متساوی الطرفین، جریان استصحاب را در هر سه مورد مزبور جایز میدانند. چرا؟ زیرا شارع فرموده است، مادامیکه علم به بقاء و یا ارتفاع حالت سابقه ندارید استصحاب جاری کنید.
حال: ظنّ به بقاء، عدم العلم است، ظنّ به ارتفاع عدم العلم است، شکّ متساوی الطرفین عدم العلم است، و لذا از آنجا که هریک از این صور خود عدم العلم است ما مجازیم که در هریک استصحاب جاری کنیم.
2- و امّا کسانی که استصحاب را از عقل گرفتهاند، آن را از امارات ظنیّه بحساب آورده و مثل خبر واحد من باب ظنّ حجتش میدانند که خود بر دو دستهاند:
1- برخی برآناند که مراد ما از ظنّ در اینجا، ظنّ نوعی است و نه ظنّ شخصی، چنانکه خبر واحد هم من باب ظنّ نوعی حجّت است و نه ظنّ شخصی.
در نتیجه: استصحاب نیز من باب ظنّ نوعی حجّت است، و لذا وقتی ملاک ظنّ نوعی شد.
دیگر فرقی نمیکند که ما شخصا ظنّ به بقاء داشته باشیم و یا ظنّ به ارتفاع و یا شکّ متساوی الطرفین، همینکه نوعا مفید ظنّ است یکفی که ما در هریک از صور فوق استصحاب جاری کنیم.
2- برخی از این حضرات از جمله عضدی و شیخ بهائی (ره) هم معتقد به ظنّ به بقاء هستند، آنهم ظنّ شخصی، یعنی شما وقتی حقّ داری استصحاب جاری کنی که شخصا ظنّ به حالت سابقه داشته باشی. و لذا: اگر ظنّ به بقاء و یا شکّ متساوی الطرفین داشته باشی، حقّ اجرای استصحاب نداری.
پس از نقل نظر شیخ بهائی میگوید: نظریه ایشان مبنی بر اینکه ملاک ظنّ شخصی است نظریه خوبی است، سپس میفرماید: به عقیده کسانی که استصحاب را من باب ظنّ حجّت میدانند این عقیده خوب است و لکن من از باب روایات استصحاب را حجّت میدانم و لذا دیگر فرقی نمیکند که شما ظنّ به بقاء داشته باشید، یا ظنّ به ارتفاع و یا شکّ متساوی الطرفین و لذا کلام اخیر ایشان نشان میدهد که استصحاب در هریک از صور سهگانه مزبور قابل جریان است.
از کلمات ایشان در ذکری استفاده میشود که تنها در صورتی استصحاب قابل جریان است که شما ظنّ شخصی داشته باشید.
ایشان میفرماید: ما که میگوئیم: یقین سابق با شکّ لا حقّ باهم منتقض نمیشود مراد و منظورمان این نیست که در آن واحد یقین با شکّ لا حقّ در یکجا جمع میشود. فی المثل: وقتی که شما یقین دارید که اکنون روز است، دیگر جا ندارد که بگوئید من الآن شکّ دارم که روز است یا نه؟
بلکه مرادمان این است که: چیزی که وجود قبلیاش متیقن است، مثل زنده بودن زید در دیروز، این یقین برمیخورد به همان دیروز و لذا اگر امروز شکّ کنیم که آیا امروز نیز زنده است یا نه؟ این شکّ برمیخورد به امروز، نه اینکه یقین و شکّ در یکجا و یک آن جمع شوند، در
اینجاست که استصحاب جاری میشود.
الحاصل: ایشان میفرماید در باب استصحاب در چنین موردی شکّ است که با ظنّ در یکجا جمع میشود، نه یقین با شکّ.
اینکه ظنّ و شکّ نیز در یکجا جمع نمیشوند، بلکه ظنّ با وهم جمع میشود، چرا که ظنّ رجحان یکی از دو طرف است، که یک طرف راجح و طرف دیگر مرجوح است و طرف مرجوح را میگویند موهوم.
و لذا شهید بزرگوار باید میفرمود: استصحاب برگشتش به این است که ظنّ و وهم در یکجا جمع میشود. فی المثل: ما ظنّ پیدا میکنیم به اینکه زید زنده است، در این صورت طرف دیگر که مرجوح و یا موهوم است این است که مرده باشد، و در اینجاست که ظنّ و وهم با هم جمع میشوند
به عبارت دیگر: شکّ متساوی الطرفین است و ظنّ با شکّ متساوی الطرفین نمیسازد.
بنابراین: میتوان کلام شهید را توجیه کرد به اینکه مراد ایشان از شکّ، مطلق عدم العلم است و لو وهم باشد.
(امر ششم)
یکی قاعده استصحاب است، یکی قاعده الیقین و یا شکّ ساری است، یکی هم استصحاب قهقری است.
در این است که:
1- در استصحاب، محرز بودن وجود یک شیء در زمان سابق لازم است. منتهی یک سؤال اساسی در اینجا وجود دارد و آن این است که این یقین به محرز بودن وجود آن شیء در سابق چه وقت برای شما حاصل شده است، آیا از قبل حاصل بوده و یا بعدا حاصل شده است. چرا که ممکن است زمان یقین با زمان متیقّن یکی باشد و امکان دارد که زمان یقین از زمان متیقّن جدا باشد. فی المثل: حتما و قطعا زید دیروز عادل بوده است لکن آیا همان دیروز شما علم به عدالت
زید پیدا نمودید و یا اینکه نه امروز متوجه شدی که زید دیروز عادل بوده است.
خیر، آنچه باید مسلّم باشد این است که وجود شیء در گذشته باید محرز و متقن باشد چه ما همزمان با تحقّق آن بدان علم پیدا کنیم، چه علم ما به تحقّق قطعی آن در گذشته بعدا حاصل شود.
شکّ طاری، یعنی شکی که پس از احراز متیقن پیدا میشود.
اینست که با این قید، شکّ ساری از محل اجرای استصحاب خارج میشود، چرا که در شکّ ساری متیقن سابق وجود ندارد و یا به تعبیر دیگر یقین قبلی شما در اثر این شکّ و سرایت آن به گذشته، اکنون متزلزل شده است.
فی المثل: دیروز یقین داشتی که زید عادل است، لکن امروز در اینکه آیا دیروز عدالت داشته یا نه شکّ کردهای؟ و یا دیروز پشت سر زید نماز خواندی و لکن امروز متزلزل شدهای که آیا دیروز او عادل بوده است یا نه عقیده من غلط بوده است. در اینگونه موارد متیقن سابق محرز نیست، بلکه متزلزل است.
بنابراین: در استصحاب باید شکّ لا حقّ وجود داشته باشد، یعنی یقین سابق محرز، شکّ لا حقّ هم وجود داشته باشد.
فی المثل: من یقین داشتم که زید دیروز عادل بوده است، لکن امروز شکّ دارم که آیا هنوز عادل است یا نه؟ از عدالت افتاده است. اینجا جای استصحاب است، مضافا بر اینکه با این قید و یا شرط دوّم، استصحاب قهقری خارج میشود. چرا؟ زیرا در استصحاب قهقری متیقّن لا حقّ است و شکّ سابق.
فی المثل: امروز من یقین دارم که زید عادل است و لکن شکّ دارم که آیا دیروز هم عادل بوده است یا نه، امروز عادل گردیده است. در حقیقت اینجا یک عقبگرد صورت میگیرد که تعبیر میشود به قهقری.
الحاصل: هریک از سه قاعده مبتنی و یا به تعبیر دیگر مقتضی یقین و شکّ است، لکن
هریک به صورتی. منتهی فرقشان در این است که:
1- در استصحاب وجود متیقّن در سابق محرز است و نه متزلزل، شکّ لاحق نیز روی آن میآید که اینجا جای استصحاب مصطلح است.
2- در شکّ ساری و یا قاعده الیقین، متیقّن سابق محرز نیست بلکه متزلزل است یعنی:
اکنون که به عدالت زید شکّ دارم هیچ، شکّ من به قبل هم سرایت کرده با خود میگویم که آیا در زمان قبل نیز که او را عادل بهحساب میآوردم، عادل بوده است یا نه؟ و اما در استصحاب قهقری، متیقّن در زمان حال است و مشکوک آن مربوط به زمان قبل است.
استصحاب مصطلح حجّت است، چه از باب ظنّ و چه از باب طریق اخبار لا تنقض.
در قاعده الیقین است که آیا یک شیئی مثل عدالت زید مثلا که در زمان سابق متیقّن بوده است و لو در زمان لا حقّ مشکوک باشد و متزلزل، آثار آن عدالت قبلی در آن حفظ میشود یا نه؟
برخی میگویند: بله این یقین قبلی دارای ارزش است، حتی میگویند اخبار لا تنقض الیقین مربوط به قاعده الیقین است و نه مربوط به استصحاب مصطلح.
خیر، بخاطر اینکه فاقد دلیل است، یعنی آنچه که امروز متیقّن است و لکن ما به گذشته آن شکّ داریم، نمیتوانیم یقین امروز را به گذشته ببریم، دلیلی هم بر این امر نداریم، مگر اینکه استصحاب قهقری را به طریقی برگردانیم به استصحاب مصطلح.
فی المثل بگوئیم: ما امروز یقین داریم که صیغه افعل دلالت دارد بر وجوب، اگر شکّ کنیم که آیا به لحاظ لغوی هم همینطور بوده است و یا اینکه نه معنایش وجوب نبوده است؟
آیا در اینجا میتوان حالت یقینی که مربوط به امروز است به گذشته کشانده بگوئیم: پس در گذشته همچنین معنائی داشته است؟
بله، با انضمام اصالت عدم نقل به این یقین فعلی چنین امری ممکن است.
فی المثل: چنانکه در مثال بالا گفتیم امروز میبینیم که افعل معنایش وجوب است، و لکن نمیدانیم که آیا قبلا هم دالّ بر وجوب بوده و یا اینکه نه دالّ بر استصحاب بوده و سپس نقل
شده بر وجوب؟
الاصل عدم النقل، یعنی اصل این است که: خیر نقل و انتقالی در معنای آن صورت نگرفته و از اوّل عقلا دلالت بر وجوب داشته. این همان طریق برگرداندن استصحاب قهقری به استصحاب مصطلح است تا اینکه حجّت باشد.
یقین و شکّ فعلی میخواهد و به تعبیر دیگر باید نقدا دارای یقین و شکّ باشیم تا که استصحاب جاری شود. فی المثل: شما صبح امروز یقین داشتید که محدث هستید و لذا میدانستید که باید برای انجام نماز کسب طهارت کنید، چند ساعتی از روی این ماجرا گذشت تا اینکه وقت نماز ظهر فرا رسید، و شما برخاستید که نماز بخوانید. در اینجا شکّ کرده میگوئید قبلا که حدث وجود داشت، آیا بعد از ان کسب طهارت کردم یا نه؟
در اینجا شما به حدث قبلی یقین فعلی و شکّتان به کسب طهارت در حال شکّ فعلی است.
پس: استصحاب میکنید یقین قبلی را که محدث بودن است و لذا باید بروید برای نمازتان وضو بگیرید.
علی القاعده نماز شما باطل است، چرا که یقین و شکّ شما فعلی بود و در نتیجه استصحاب کردی یقین به حدث را، و این استصحاب وضو را برعهده شما نگذاشت و لذا باید وضو میگرفتید.
خیر، استصحاب قبلی شما نوبت به قاعده فراغ نمیدهد و شما باید وضو میگرفتید.
نماز شما محکوم به صحت است. چرا که قبل از نماز یقین و شکّ فعلی نداشتید تا وضو بر
عهده شما بیاید یعنی که استصحاب حاکم بر قاعده فراغ باشد. بلکه شکّ شما مربوط به بعد از نماز است.
و لذا آنجا که شکّ پس از انجام نماز است جای اجرای قاعده الفراغ است و نه استصحاب حدث.
خیر، نمیتوانید چرا که شکّ شما قبل از نماز فعلی نبوده است، بلکه پس از نماز فعلیت پیدا کرده است، و لذا قاعده الیقین در اینجا حاکم بر قاعده استصحاب است و نمازتان محکوم به صحت میباشد.
متن
الوجه الثانی:
أنّ المستصحب قد یکون حکما شرعیّا، کالطهارة المستصحبة بعد خروج المذی، و النجاسة المستصحبة بعد زوال تغیّر المتغیّر بنفسه، و قد یکون غیره، کاستصحاب الکریّة، و الرطوبة، و الوضع الاوّل عند الشکّ فی حدوث النقل أو فی تأریخه.
و الظاهر بل صریح جماعة وقوع الخلاف فی کلا القسمین.
نعم، نسب إلی بعض التفصیل بینهما بانکار الاوّل و الاعتراف بالثانی، و نسب إلی آخر العکس، حکاهما الفاضل القمّی فی القوانین.(1)
و فیه نظر، یظهر بتوضیح المراد من الحکم الشرعی و غیره، فنقول: الحکم الشرعیّ یراد به تارة الحکم الکلی الذی من شأنه أن یؤخذ من الشارع، کطهارة من خرج منه المذی أو نجاسة ما زال تغیّره بنفسه، و اخری یراد به ما یعمّ الحکم الجزئیّ الخاصّ فی الموضوع الخاصّ، کطهارة هذا الثوب و نجاسته؛ فانّ الحکم بهما- من جهة عدم ملاقاته للنجس أو ملاقاته- لیس وظیفة للشارع. نعم، وظیفته إثبات الطهارة کلّیة(2)لکلّ شیء شکّ فی ملاقاته للنجس و عدمها.
و علی الاطلاق الاوّل جری الاخباریون؛ حیث أنکروا اعتبار الاستصحاب فی نفس أحکام اللّه تعالی، و جعله الاسترابادی من أغلاط من تأخّر عن المفید، مع اعترافه باعتبار الاستصحاب فی مثل طهارة الثوب و نجاسته(3)و غیرهما ممّا شکّ فیه من الاحکام الجزئیّة لأجل الاشتباه فی الامور الخارجیة.(4)
و صرّح المحدّث الحرّ العاملی: بانّ أخبار الاستصحاب لا تدلّ علی اعتباره فی نفس الحکم الشرعیّ، و إنّما علی اعتباره فی موضوعاته و متعلّقاته.(1)
و الاصل فی ذلک عندهم: أنّ الشبهة فی الحکم الکلّی لا مرجع فیها إلّا الاحتیاط دون البراءة أو الاستصحاب؛ فانّهما عندهم مختصّان بالشبهة فی الموضوع.
و علی الاطلاق الثانی جری بعض آخر.
قال المحقّق الخوانساری فی مسألة الاستنجاء بالاحجار:
و ینقسم الاستصحاب إلی قسمین، باعتبار (انقسام)(2)الحکم المأخوذ فیه إلی شرعیّ و غیره. و مثّل للاوّل بنجاسة الثوب أو البدن و للثانی برطوبته، ثمّ قال: ذهب بعضهم إلی حجّیته بقسمیه، و بعضهم إلی حجّیة القسم الاوّل فقط،(3)انتهی.
ترجمه
(در تقسیم استصحاب به اعتبار مستصحب) مستصحب:
گاهی یک حکم شرعی است، مثل طهارتی که پس از خروج مذی (از میاه ثلاثه)، استصحاب میشود، پس از زوال خودبهخودی تغیّر از آبی که یکی از اوصاف سهگانهاش تغییر یافته (و یا مثل وجوب و حرمت و ...)
و گاهی هم غیر از حکم شرعی است، مثل استصحاب کریّت (در آب کرّی که مقداری از آن کم شده و اکنون شکّ داریم که بر کریّتش باقی است یا نه؟) و رطوبت (در لباسی که شکّ داریم در حال رطوبت به زمین نجس افتاده یا نه بدون رطوبت؟) و استصحاب وضع اوّل (واضع) به هنگام شکّ در حدوث نقل (که آیا فلان لفظ از آن معنای اولی که در لغت برای آن وضع شده بود به معنای
دیگری منتقل شده است یا نه؟) و (یا به هنگام شکّ) در تاریخ این نقل (مثل اینکه نمیدانم که نقل لفظ صلاة از معنای لغوی به معنای مخصوص کنونی در زمان شارع بوده یا نه در زمان متشرّعه، که الاصل عدم النقل).
علی الظاهر، بلکه صراحت گفتار عدهای از علماء، وقوع نزاع و اختلاف در هر دو قسم استصحاب است (برخی آن را مطلقا حجّت میدانند چه در احکام و چه در موضوعات، و برخی آن را مطلقا حجّت نمیدانند ...)
بله، نسبت داده شده است به برخی از علماء قول به تفصیل میان حکم شرع و غیر حکم شرع، به سبب انکار آن در حکم شرعی و اعتراف به اجرای آن در غیر حکم شرعی. این دو تفصیل را مرحوم فاضل قمی (ره) در قوانین نقل کرده است.
شیخنا میفرماید: در این تفصیل اشکالی وجود دارد که با تبیین و توضیح مراد صاحب قوانین از حکم شرعی (که آیا حکم شرعی کلّی مد نظر است یا مطلق حکم شرعی که اعمّ از حکم کلّی و حکم جزئی است) روشن میشود. و لذا میگوئیم:
1- گاهی مراد از حکم شرعی آن حکم کلّی است که مقتضای شأنش این است که از شارع گرفته شود، مثل: طهارت کسی که یکی از آبهای ثلاثه از او خارج شده است و یا نجاست آبی که تغییر ایجادشده در آن زائل باشد (و یا مثل احکام کلّی الدم نجس، الماء طاهر و ...)
2- و گاهی اراده میشود از حکم شرعی معنائی که اعمّ است (از حکم کلّی) و حکم جزئی در موضوع خاص و جزئی، مثل طهارت این لباس و نجاست این لباس و ... چرا که حکم به این پاک بودن و یا نجس بودن، به جهت ملاقات این لباس با نجس و یا عدم ملاقاتش وظیفه شارع نیست بلکه وظیفه شارع اثبات طهارت کلیه برای هر چیزی است که شکّ شود که آیا در اثر ملاقات با نجس، نجس شده است یا نه؟ (که یک حکم ظاهری کلّی است که هذا الثوب طاهر او نجس از مصادیق آن است).
و اخباریون حکم شرعی را بر همان اطلاق اوّل (که مراد از حکم شرعی، حکم کلّی است یعنی به معنای اخص) حمل میکنند (و نه به معنای حکم شرعی جزئی)، بدان جهت که حجیّت
استصحاب را در خود احکام الهی (یعنی احکام کلیه) انکار کردهاند، و مرحوم استرابادی جاری کردن استصحاب در احکام کلیه را یکی از اشتباهات کسانی میداند که پس از شیخ مفید قرار دارند؛ با وجود اعترافش به حجیّت استصحاب (در احکام شرعیّه جزئیه) مثل طهارت این لباس و نجاست آن. و در غیر این دو از احکام جزئیهای که شکّ میشود در آنها بخاطر اشتباه در موضوعات خارجیه.
و مرحوم حرّ عاملی محدّث تصریح کرده است به اینکه اخبار استصحاب (یعنی لا تنقض الیقین بالشک ...) دلالت بر حجیّت استصحاب در خود احکام شرعیّه ندارند، بلکه دلالت بر اعتبار آن در موضوعات احکام شرعیّه و در متعلّقات احکام شرعیّه دارند.
و امّا اصل (یعنی قاعده کلیه) در این مورد از نظر اخباریها این است که مرجع (به هنگام) شبهه در حکم کلّی شرعی احتیاط است و نه دو اصل برائت و یا استصحاب. زیرا دو اصل برائت و استصحاب نزد ایشان اختصاص دارند به شبهه در موضوع (و یا به تعبیر دیگر شبهات موضوعیه).
و البته برخی هم حکم شرعی را بر اطلاق دوّم (که اعمّ است از حکم کلّی و حکم جزئی) حمل مینمایند. محقّق خوانساری هم در مسئله استنجاء به احجار ثلاثه میگوید: استصحاب به دو قسم تقسیم میشود:
1- یک قسم به اعتبار حکم (یعنی مستصحبی که) اخذ شده است در استصحاب به شرعی و غیر شرعی و مثال زده است برای استصحاب حکم شرعی به نجاست لباس یا بدن، و برای استصحاب حکم غیر شرعی به رطوبت لباس که موضوع خارجی است.
پس از این تقسیمبندی میفرماید:
برخی قائل به حجیّت هر دو قسماند (یعنی استصحاب حکم شرعی و استصحاب حکم غیر شرعی).
و برخی تنها قائل به استصحاب قسم اوّلاند (یعنی استصحاب در حکم شرعی بالمعنی الاعم).
بیان دومین تقسیم استصحاب به اعتبار مستصحب است، چرا که مستصحب:
1- گاهی حکمی از احکام شرعیّه است مثل: وجوب، حرمت، طهارت، نجاست و ...
فی المثل در امور وجودیّه:
الف: نماز جمعه در زمان حضور ائمه واجب بوده است، لکن ما نسبت به بقاء این وجوب در عصر غیبت شکّ میکنیم. استصحاب میکنیم بقاء این وجوب را.
ب: یقین دارم که صبح طاهر بودم، پس چند ساعتی از این طهارت، مذی از من خارج شد، لذا شکّ میکنم که آیا مذی ناقض وضو هست یا نه؟ باز استصحاب میکنم. طهارت را.
ج: یقین دارم که آب کثیری که ملاقی با نجس بوده و یکی از اوصاف سهگانهاش تغییر کرده نجس شده است. لکن پس از مدتی این تغییر بهخودیخود زائل شد و لذا اکنون شکّ دارم که آیا این آب هنوز هم نجس است یا نه؟ استصحاب میکنم بقاء نجاست را.
و یا فی المثل: در امور عدمیّه، آنهم از احکام شرعیّه کلیه:
و یا فی المثل در امور عدمیّه، آنهم از احکام شرعیّه جزئیه:
2- و گاهی مستصحب ما موضوعی از موضوعات خارجیه است که دارای اثر شرعی است از قبیل: کریّت، رطوبت خمریت، عدالت، حیات و ...
فی المثل: این آبی که در اختیار من است به درجه کریّت رسیده بود و لکن مقداری از آن برداشتهایم و لذا اکنون در بقاء کریت سابقه شکّ دارم؟ استصحاب میکنم بقاء کریّت سابقه را.
و یا فی المثل: لباسی از لباسهایم را شسته، روی بند رخت انداختم، در اثر باد روی زمین نجس افتاد و لذا اکنون شکّ دارم که آیا به هنگامی که رطوبت داشته به زمین افتاده و یا اینکه نه، پس از خشک شدن به زمین اصابت کرده است؟ استصحاب میکنم بقاء رطوبت را.
و یا فی المثل: یقین دارم که فلان کلمه در لغت عرب، برای فلان معنا وضع شده است و لکن شکّ دارم که آیا در عرف شرع، از آن معنا اوّل انتقال داده شده است یا نه به همان معنا و وضع میباشد؟ استصحاب میکنم بقاء وضع اوّل را.
بیان تفصیلی است که صاحب قوانین در این مقام قائل شده و معتقد است که طرفین تحصیل متعاکسان و صددرصد در برابر هم و میان آنها تباین کلّی وجود دارد و این تفصیل عبارتست از اینکه:
1- اخباریها معتقدند که استصحاب در موضوعات جاری میشود و لکن در احکام جاری نمیشود.
2- گروهی از اصولیین هم برعکس قول مزبور، استصحاب را در احکام جاری میدانند و لکن در موضوعات نه.
بر دو قسم است:
1- حکم شرعی بالمعنی الاخص و آن عبارتست از خصوص احکام شرعیه کلیه.
این است که: از شارع گرفته شدهاند، چرا که بیان آنها به عهده شارع است.
فی المثل: بیان اینکه آیا آب نجس با زوال تغیّرش بنفسه پاک میشود یا نه؟ به عهده شارع است.
و یا فی المثل: اینکه آیا خروج مذی ناقض وضو میشود یا نه؟ بیانش به عهده شارع است.
2- حکم شرعی بالمعنی الاعم که اعمّ است از احکام شرعیه کلیه و احکام شرعیه جزئیه.
این است که: بیان آن به عهده شارع نیست، بلکه وظیفه شارع بیان حکم کلّی است و لذا این وظیفه مکلّف است که آن کلّی را بر این مورد خاص تطبیق داده و حکم آن را استخراج نماید.
فی المثل: شما شکّ میکنید که آیا فلان لباستان با نجس ملاقات کرده است تا متنجس شده باشد
و یا اینکه ملاقات نکرده تا پاک باشد؟ در اینجا وظیفه شارع این است که حکم لباس شما را بخصوصه بیان کند که آیا با نجس ملاقات کرده است یا نه؟
وظیفه شارع بیان حکم کلّی و اثبات طهارت کلیه است بدین معنا که: کلّ شیء طاهر حتی تعلم انّه قدر. و لذا این وظیفه ماست که ببینیم این لباس با نجس ملاقات کرده تا مصداق قذر باشد و یا اینکه نه ملاقات نکرده تا مصداق کلّ شیء طاهر باشد.
پس: اجتهاد همین ردّ فروع بر اصول و استخراج احکام موضوعات جزئیّه خارجیه از قواعد کلیّه است.
این است که: حضرات اخباریین که استصحاب را در احکام شرعیّه انکار کردهاند برطبق معنای اوّل مشی کردهاند، یعنی مرادشان از حکم شرعی، حکم شرعی کلّی است و نه جزئی و الا اینها نیز در احکام جزئیّه و موضوعات خارجیه استصحاب را حجّت میدانند.
یکی عبارت ملا محمّد امین استرابادی است که در آن به حجیّت استصحاب در حکم جزئی اعتراف شده است، چنانکه از مثالهائی هم که ایشان زده است این مطلب پیداست.
یکی عبارت مرحوم شیخ حرّ عاملی است که در آن به حجیّت استصحاب در موضوعات اعتراف شده است.
در نتیجه این حضرات تنها در احکام شرعیّه کلیه منکر استصحاباند و نه جزئی.
اینکه حضرات در باب شبهات حکمیّه احتیاطی شده، میگویند باید اصالة الاحتیاط جاری کرد و بدیهی است که با وجود اصل دیگر نوبت به برائت و استصحاب نمیرسد.
این است که: برخی از اصولیین از جمله محقّق خوانساری و محقّق سبزواری و غیرهما بر اصطلاح دوّم مشی کردهاند، یعنی که مرادشان از حکم شرعی، حکم به بالمعنی الاعم است.
این است که مرحوم محقّق خوانساری در مسئله فقهیّه استنجاء به احجار ثلاثه فرموده است:
استصحاب به اعتبار مستصحب تقسیم میشود به حکم شرعی و غیر حکم شرعی و سپس برای حکم شرعی مثال زده است به نجاست لباس یا بدن و یا ... که مربوط به احکام شرعیّه جزئیّه
است. چرا؟ زیرا اگر توهمی وجود داشته باشد، در اطلاق حکم شرعی بر این قسم است و الا در اطلاق حکم شرعی، بر حکم شرعی کلّی جای تردید نمیباشد. و لذا نیاز به ذکر مثال هم ندارد. از اینجا روشن میشود که جناب محقّق، حکم شرعی را به معنای اعمّ گرفته است.
پس از آن به نقل اقوال پرداخته که بعضی استصحاب را مطلقا حجّت میدانند چه در احکام و چه در موضوعات و برخی هم آن را فقط در اولی که حکم شرعی باشد آنهم چه کلّی و چه جزئی حجّت میدانند و نه در موضوعات.
دو جور حکم شرعی داریم 1- حکم شرعی کلّی 2- حکم شرعی جزئی که با موضوعات خارجیه فرق دارد. حال:
تارة شکّ ما در حکم شرعی کلّی است مثل اینکه میگوئید:
1- من میدانم که این آبی که در اختیار من است در اثر تغییر یکی از اوصاف سهگانهاش نجس شده است.
2- این تغییر ایجاد شده بنفسه زائل شده است.
3- من اکنون شکّ دارم که نجاست این آب هم از بین رفته است یا نه؟
خوب در اینجا شکّ من در حکم کلّی شرعی است، چرا که نمیدانم حق تعالی این آب را ابتداء محکوم به نجاست نموده و یا اینکه نه هم ابتداء محکوم به نجاست کرده، هم استدامة.
امّا اکنون شکّ دارم که با نجس ملاقات کرده است تا نجس شده باشد و یا اینکه نه با نجس ملاقات نکرده است تا پاک مانده باشد؟
شکّ شما در اینجا در حکم شرعی جزئی است، چرا که حکم کلّی را میدانید، یعنی میدانید که هر آب قلیلی که با نجس ملاقات کند، میشود نجس، لکن اکنون در این اناء جزئی تردید دارید که آیا با نجس ملاقات کرده است تا بشود از مصادیق متنجس و یا اینکه نه. و لذا: اگر طهارت این اناء را استصحاب کنید، استصحاب در حکم شرعی جزئی انجام دادهاید.
خیر، هم در احکام واقعیه وجود دارد و هم در احکام ظاهریه، بدین معنا که: حکم چه واقعی
باشد چه ظاهری تقسیم میشود به کلّی و جزئی یعنی: حکم واقعی کلّی، حکم واقعی جزئی و حکم ظاهری کلّی، حکم ظاهری جزئی.
به عبارت دیگر: تمام احکام واقعی خداوند کلّی هستند، این احکام کلّی دارای مصادیقی هستند که هریک از این مصادیق میشود احکام واقعی جزئی.
و امّا حکم ظاهری کلّی مثل اینکه شارع بطور کلّی فرموده است: هرگاه که در طهارت یک شیء شکّ کردید، بگوئید انشاءالله که پاک است، که این انشاءالله پاک است یک حکم ظاهری است و روی هر موضوعی بار میشود و لکن خود دارای مصادیق جزئیّه است.
این است که: حضرات اخباریها، استصحاب در حکم شرعی کلّی را انکار کرده میگویند: در حکم شرعی کلّی مثل: الماء المتغیر احد اوصافه الثلاث، استصحاب جاری نمیشود و لکن در غیر حکم شرعی کلّی یعنی حکم شرعی جزئی و موضوعات خارجیه استصحاب جاری میشود.
فی المثل میگوئید: این اناء پاک بود، اکنون هم پاک است، زید زنده بود، اکنون هم زنده است.
متن
إذا عرفت ما ذکرناه، ظهر(1)أنّ عدّ القول بالتفصیل بین الاحکام الشرعیّة و الامور الخارجیّة قولین متعاکسین لیس علی ما ینبغی؛ لانّ المراد بالحکم الشرعیّ:
إن کان هو الحکم الکلّی الذی أنکره الاخباریّون فلیس هنا من یقول باعتبار الاستصحاب فیه و نفیه فی غیره فانّ ما حکاه المحقّق الخوانساری(2)و استظهره السبزواری(3)هو اعتباره فی الحکم الشّرعی بالاطلاق الثانی الذی هو أعمّ من الاوّل.
و إن ارید بالحکم الشرعیّ الاطلاق الثانی الاعمّ، فلم یقل أحد باعتباره فی غیر الحکم الشرعیّ و عدمه فی الحکم الشرعیّ؛ لانّ الاخباریّین لا ینکرون الاستصحاب فی الأحکام الجزئیّة.
ثمّ إنّ المحصّل من القول بالتفصیل بین القسمین المذکورین فی هذا التقسیم ثلاثة:
الاوّل: اعتبار الاستصحاب فی الحکم الشرعیّ مطلقا- جزئیّا کان کنجاسة الثوب، أو کلّیا کنجاسة الماء المتغیّر بعد زوال التغیّر- و هو الظاهر ممّا حکاه المحقّق الخوانساری.(4)
الثانی: اعتباره فی ما عدا الحکم الشرعیّ الکلّی و إن کان حکما جزئیا، و هو الذی حکاه فی الرسالة الاستصحابیّة عن الاخباریّین.(5)
الثالث: اعتباره فی الحکم الجزئیّ دون الکلّی و دون الامور الخارجیّة، و هو الذی ربما یستظهر ممّا حکاه السیّد شارح الوافیة عن المحقّق الخوانساری فی حاشیة له علی قول الشهید (قدس سره) فی تحریم استعمال الماء النجس و المشتبه.(6)
ترجمه
سپس شیخنا میفرماید: وقتی عارف شدید به آنچه ما گفتیم؛ روشن میشود که قول به تفصیل میان احکام شرعیّه و امور خارجیه را دو قول متعاکس و متباین به تباین کلّی برشمردن، شایسته و درست نیست. زیرا مراد (شما) از حکم شرعی:
1- اگر همان حکم کلّی شرعی باشد که اخباریون (استصحاب) آن را انکار نمودهاند (و لذا در این صورت اصل درست است، چرا که مطابق فتوای اخباریهاست که استصحاب را در حکم شرعی کلّی انکار کردند و در بقیه اعتراف به اجرای آن نمودند، و لکن عکس نادرست است چرا؟)
زیرا در اینجا کسی نیست که قائل به اعتبار و اجرای استصحاب در حکم کلّی شرعی بشود و در غیر آن یعنی حکم شرعی جزئی و موضوعات خارجیه قائل به اجرا نشود. چرا؟
زیرا: آن مطلبی را که محقّق خوانساری نقل نموده و مورد پسند محقّق سبزواری واقع شده، اعتبار استصحاب در حکم کلّی شرعی براساس اطلاق ثانی که اعمّ از کلّی و جزئی است.
2- و اگر اراده شده باشد از حکم شرعی، اطلاق دوّم که اعمّ است از کلّی و جزئی (عکس القضیه که استصحاب در احکام حجّت است و در غیر احکام حجیّت نیست، درست است، و لکن اصل القضیة درست نیست چرا که) احدی به اعتبار استصحاب در غیر حکم شرعی و عدم جریان آن در احکام شرعی اعمّ از کلّی و جزئی قائل نشده است. (چرا؟)
سپس میفرماید: محصّل آنچه از قول به تفصیل میان دو قسمی که در این تقسیمبندی ذکر شد، این است که تفصیل سهتاست:
تفصیل اوّل: حجیّت استصحاب در حکم شرعی است مطلقا چه جزئی باشد مثل نجاست این ثوب. و چه کلّی باشد مثل نجاست آن آب متغیر پس از زوال تغیرش و این ظاهر همان فتوائی است که محقّق خوانساری آن را حکایت نمود.
تفصیل دوّم: اعتبار و حجیّت استصحاب در ماعدای حکم کلّی شرعی است (و نه در خود حکم شرعی) اگرچه حکم جزئی خارجی باشد، و این همان چیزی است که در رساله استصحابیه
از اخباریین نقل کرده است.
تفصیل سوّم: اعتبار و حجیّت استصحاب در حکم جزئی است، نه در حکم کلّی و نه در امور خارجی. و این همان چیزی است که چهبسا استظهار میشود از آن عبارتی که فاضل تونی شارح وافیه آن را از محقّق خوانساری نقل کرده است، در حاشیهای که بر قول شهید در تحریم استعمال آب نجس و مشتبه دارد.
این است که: به نظر شیح متعاکس قرار دادن دو تفصیلی که ذکر شد توسط مرحوم صاحب قوانین کار درستی نیست و اشتباه است، چرا که متعاکس و متباین به تباین کلّی نیستند چرا؟ زیرا:
1- اگر مراد از حکم شرعی، حکم شرعی به معنای اخص، یعنی خصوص حکم شرعی کلّی باشد تفصیل اوّل که جناب میرزا آن را به اخباری نسبت داده صحیح است، چرا که اخباریها در احکام شرعیّه، احتیاطی هستند و نه استصحابی.
امّا تفصیلی دومی که ذکر فرمود غیر صحیح و ناتمام است، چرا که کسی پیدا نمیشود که به عکس اخباری بگوید: استصحاب در حکم کلّی جاری میشود و لکن در حکم جزئی و موضوع خارجی جاری نمیشود. بلکه کسانی که استصحاب را در حکم کلّی جاری میدانند، در حکم جزئی هم جاری میدانند، که حضرات اخباری نیز این را قبول دارند.
پس از کجا شما میگوئید: که این دو تفصیل متعاکساناند و یا تباین کلّی دارند؟
2- و اگر مراد از حکم شرعی، حکم شرعی به معنای اعمّ باشد، تفصیل دومی که جناب میرزا ذکر نمود صحیح است. چرا که برخی از اصولیین، استصحاب را در حکم شرعی کلّی و جزئی جاری دانسته و لکن در موضوعات جاری نمیدانند. امّا در این صورت تفصیل اوّل که شما آن را به اخباریین نسبت دادید غیر صحیح و ناتمام است، چرا که آنها به عکس این قول قائل نیستند که بگویند در مطلق احکام استصحاب جاری نیست، بلکه آنها منکر اجرای استصحاب در خصوص
حکم کلّی هستند و لکن اجرای استصحاب را در جزئیات معتبر میدانند.
پس: این دو تفصیل متعاکس نمیباشند.
این است که: جناب قمی راجع به این دو فصیل فرمود:
برخی استصحاب در احکام شرعی را حجّت نمیدانند و لکن در غیر احکام شرعی حجّت میدانند.
برخی بالعکس، استصحاب را در غیر احکام شرعی حجّت نمیدانند و لکن در احکام شرعی حجّت میدانند.
حال سؤال ما از جناب قمی این است که: مراد شما از این حکم شرعی در برابر غیر حکم شرعی چیست؟ آیا مرادتان حکم شرعی کلّی است و یا مطلق حکم شرعی اعمّ از کلّی و جزئی است؟ چونکه شما بحث از کلّی و جزئی نکردهاید، تنها فرمودهاید حکم شرعی و غیر حکم شرعی.
اگر مرادتان حکم شرعی کلّی باشد: 1- تفصیل اوّل درست است 2- لکن در عکس دچار اشتباه شدهاید، چرا؟
بله، اگر مراد شما از حکم شرعی، حکم شرعی کلّی باشد، تفصیلتان درست است چون عین عقیده اخباریهاست امّا عکس این است که: استصحاب در حکم شرعی کلّی حجّت است و در غیر آن یعنی احکام جزئی و موضوعات خارجیه حجّت نیست.
زیرا احدی به این مطلب قائل نشده است که استصحاب در حکم شرعی کلّی جاری باشد و لکن در غیر آن جاری نشود.
از طرف دیگر آن عدهای که جناب خوانساری از جانب آنها نقل کرده که استصحاب را در حکم شرعی حجّت میدانند، مرادشان مطلق احکام شرعی است نه اینکه تنها حکم کلّی شرعی
را به تنهائی مورد نظر داشته باشند.
و امّا اگر مرادتان از حکم شرعی مطلق حکم شرعی است اعمّ از کلّی و جزئی، ماجرا بالعکس میشود. یعنی: عکسی را که شما فرمودید صحیح از آب درمیآید و لکن اصل و یا تفصیل اولی اشتباه خواهد بود.
زیرا عکس این بود که استصحاب در حکم شرعی جاری است مطلقا چه در حکم شرعی کلّی و چه در حکم شرعی جزئی. و حال آنکه در موضوعات خارجیه جاری نیست.
بله، اگر مراد شما مطلق حکم شرعی باشد این مطلب درست است چونکه عقیده آن عدهای که جناب خوانساری از آنها نقل نمود که آنها استصحاب در احکام را حجّت میدانند مطلقا چه در کلّی و چه در جزئی و لکن در غیر احکام یعنی موضوعات خارجیه حجّت نمیدانند، همین است.
و لذا: این تفصیل دو فرض دارد: در یک فرض اصل درست است و عکس نادرست و در فرض دیگر عکس درست است و اصل نادرست.
به نظر ما سه تا تفصیل در مسئله وجود دارد و نه دو تا تفصیل:
یکی کلام اخباری که استصحاب را در حکم کلّی شرعی جاری ندانسته و لکن در ما عدا جاری میکنند.
یکی کلام آن عدهای که جناب خوانساری از آنها نقل کرد که استصحاب را در حکم شرعی جاری میدانند. کلیا کان او جزئیا، و لکن در موضوعات خارجیه جاری نمیدانند.
یکی هم نظریه خود محقّق خوانساری است که استصحاب را در حکم شرعی جزئی جاری میدانند و لکن در احکام شرعی کلّی و موضوعات خارجیه جاری نمیداند.
متن
الوجه الثالث:
من حیث إنّ المستصحب قد یکون حکما تکلیفیّا، و قد یکون وضعیّا شرعیّا(1)کالأسباب و الشروط و الموانع.
و قد وقع الخلاف من هذه الجهة، ففصّل صاحب الوافیة بین التکلیفیّ و غیره، بالانکار فی الاوّل دون الثانی.(2)
و إنّما لم ندرّج هذا التقسیم فی التقسیم الثانی مع أنّه تقسیم لاحد قسمیه؛ لانّ ظاهر کلام المفصّل المذکور و إن کان هو التفصیل بین الحکم التکلیفیّ و الوضعیّ، إلّا أنّ آخر کلامه ظاهر فی اجراء الاستصحاب فی نفس الاسباب و الشروط و الموانع، دون السببیّة و الشرطیّة و المانعیّة، و سیتّضح ذلک عند نقل عبارته عند التعرّض لادلّة الاقوال.(3)
ترجمه
وجه سوّم در تقسیم استصحاب به اعتبار مستصحب از آن جهت است که مستصحب: گاهی یک حکم تکلیفی (مثل احکام پنجگانه وجوب، حرمت، استحباب، کراهت و اباحه) و گاهی یک حکم وضعی شرعی است مثل اسباب و شروط و موانع (که البته در عبارت مسامحه است، چرا که خود اسباب، شروط و موانع، حکم وضعی شرعی نیستند، بلکه سببیّت، شرطیت و مانعیّتی که شارع برای آنها قرار داده است حکم وضعی شرعی هستند).
و از این جهت بین علماء اختلاف واقع شده است و مرحوم فاضل تونی صاحب وافیه، با انکار استصحاب در حکم شرعی تکلیفی و اجرای آن در حکم شرعی غیر تکلیفی (یعنی وضعی) بین حکم شرعی تکلیفی و حکم شرعی غیر تکلیفی تفصیل داده است.
البته ما این وجه (و یا تقسیم) سوّم را در تحت وجه (و یا تقسیم) سوّم مندرج نکردیم، چرا که این وجه سوّم، خود تقسیمی است برای یکی از دو قسم وجه دوّم (که تقسیم میشد به حکم کلّی و حکم جزئی) چرا؟ زیرا ظاهر کلام فاضل تونی (ره) اگرچه تفصیل میان حکم تکلیفی و حکم وضعی است و لکن آخر کلام ایشان ظهور دارد در اجرای استصحاب در خود اسباب و شروط و موانع (یعنی در موضوعات اسباب و شروط و موانع) و نه (در خود حکم شرعی وضعی که) سببیّت و شرطیت و مانعیّت است (خلاصه تفصیل ایشان مربوط به حکم نیست) و به زودی توضیح آن به هنگام نقل عبارت ایشان در بررسی اقوال خواهد آمد.
بیان سومین تقسیم استصحاب به اعتبار مستصحب است که این نیز خود بر دو قسم است:
چرا که مستصحب:
1- یا یک حکم شرعی تکلیفی از احکام تکلیفیه است مثل: احکام پنجگانه وجوب، حرمت، استحباب، کراهت و اباحه.
کلفتآور یعنی مشقت بار بودن آنهاست.
بله، هیچیک از این دو حکم کلفتآور نیست و لکن اگر هر پنج حکم یکجا تحت عنوان تکلیف رفتهاند از باب تغلیب است.
2- و یا یک حکم شرعی وضعی از احکام وضعیه است، و آن عبارتست از هر حکمی مربوط به شارع و مجعول به جعل وی باشد، غیر از احکام تکلیفیه، مثل: سببیّت، شرطیت، قاطعیّت، مانعیّت و الصحة و البطلان، ضمانت و هکذا ...
فی المثل: شارع، استطاعت را سبب قرار داده است برای وجوب حج و یا طهارت را شرط قرار داده است برای نماز و یا حدث را و یا فعل کثیر را مانع قرار داده است برای نماز و هکذا ...
این است که: شباهت به تکوینیات دارد، فی المثل:
1- در امور تکوینیه، طلوع شمس سببیّت دارد برای روشنائی عالم که یک امر تکوینی خارجی است و نه یک امر تعبّدی. و یا قطع اوداج اربعه در ذبیحه، سببیّت دارد برای ذهاب روح که این نیز یک امر تکوینی خارجی است.
حال شارع نیز برخی از امور وضعیه را سبب قرار میدهد برای برخی از امور، و این به نحوی است که گویا سببی تکوینی است و حال آنکه حکمی تعبّدی است، فی المثل:
استطاعت را که شارع سبب قرار داده برای وجوب حج، یک سبب تکوینی نیست و لکن شباهت به سببهای تکوینی دارد.
خلاصه اینکه به اینگونه احکام وضعیّه گفته میشود. بخاطر این است که مثل امور تکوینیه میمانند.
1- برخی مثبت مطلق بوده و استصحاب را در هر دو نوع حکم جاری میدانند چه مستصحب حکم تکلیفی باشد و چه حکم وضعی.
2- برخی نافی مطلق بوده و استصحاب را در هیچیک از دو مستصحب جاری نمیدانند چه در تکلیفیات و چه در وضعیات.
3- برخی نیز از جمله فاضل تونی صاحب کتاب وافیه قائل به تفصیل شده میگویند استصحاب در احکام تکلیفیه جاری نمیشود و لکن در احکام وضعیّه جاری میشود.
فی المثل: صوم رمضان واجب بوده آیا اکنون هم که رمضان تمام شده، واجب است یا نه؟ خیر واجب نیست، چرا که رمضان تمام شده است، و لذا حقّ استصحاب وجوب صوم رمضان را در
اینجا ندارد. درحالیکه استصحاب بقاء حکم وضعی جایز است.
پاسخ به یک اشکال مقدر است که تقدیرش چنین است: لازم نبود که تقسیم مزبور بعنوان یک تقسیم جداگانه ذکر بشود، چرا که میتوانست مندرج بشود تحت تقسیم قبلی که مستصحب یا از قبیل احکام شرع بود و یا غیر از احکام شرع.
به عبارت دیگر وقتی در آنجا گفته میشود که مستصحب یا حکم شرع است و یا غیر حکم شرع، میتوان گفت که خود حکم شرع هم یا حکم تکلیفی است و یا حکم وضعی. به عبارت دیگر: اگر این تقسیم مندرج شود در تحت تقسیم قبلی، احد قسمین قبلی را که حکم شرع بود، تقسیم میکند به وضعی و تکلیفی.
و لذا شیخ پاسخ میدهد که: اگرچه از ظاهر لفظ فاضل تونی تفصیل میان حکم تکلیفی و وضعی استفاده میشود و لکن آخر کلام ایشان دلالت دارد که وی میان احکام وضعیّه و موضوعاتشان قائل به تفصیل شده است.
به عبارت دیگر: میان ذات السبب و سببیّت، و یا ذات الشرط و شرطیت آن و ذات المانع و مانعیت آن و ... تفاوت قائل شده است بدین معنا که: استصحاب در ذات السبب و ذات الشرط و ذات المانع و ... جاری میشود، و لکن در سببیت السبب و شرطیة الشرط و ... جاری نمیشود.
این است که: ظاهر کلام فاضل تونی (ره) نشاندهنده این است که تقسیمکننده حکم شرعی است به تکلیفی و وضعی، و در نتیجه استصحاب در تکلیفی یجری و در وضعی لا یجری، و حال آنکه مراد ایشان این است که: اصلا در حکم شرعی استصحاب جاری نمیشود، چه حکم شرعی تکلیفی و چه حکم شرعی وضعی.
مرادش جریان استصحاب در موضوع حکم وضعی است و نه خود حکم وضعی. به عبارت دیگر: با کمی تامل متوجه میشویم که ایشان استصحاب را در احکام جاری نمیداند چه وضعی و چه تکلیفی بلکه مرادش استصحاب موضوع حکم وضعی است.
فی المثل: دلوک شمس، سبب وجوب نماز ظهر و عصر میشود. حال در اینجا:
1- ذات السبب که همان دلوک شمس و عبور آن از دائره نصف النهار فرضی بالای سر
مصلی باشد یک امر تکوینی است و دارای وجود خارجی و تابع اعتبار کسی هم نیست.
2- لکن سببیّت این امر برای وجوب یک امر اعتباری تشریعی میباشد که شارع مقدس بما هو شارع آن را جعل فرموده است.
و یا فی المثل: ذات الشرط که مثلا همان وضو باشد، حقیقتی است تکوینی که در خارج حاصل میشود و لکن شرطیت آن برای نماز امری اعتباری است.
به عبارت دیگر: وضو، خودش حکم شرع نیست، شرطیتش حکم شرع است، بلکه وضو، موضوع این شرطیت است، چرا که شارع سمت شرطیت را به وضو اعطا کرده است. به عبارت دیگر: وضو میشود موضوع حکم وضعی شرطیّت.
و یا فی المثل: شارع مقدس، شرطیّت و یا سببیّت اعطا کرده است به استطاعت، یعنی استطاعت موضوع این حکم وضعی شرطیّت و یا سببیّت است.
به عبارت دیگر: این شرطیّت و سببیّت حکم شرعی است و موضوع آن استطاعت است.
و یا فی المثل: شارع، سمت مانعیت اعطا کرده است به حدث، پس سمت مانعیت حکم شرعی وصفی است و حدث موضوع این حکم شرعی است.
و لذا: جناب فاضل که میگوید استصحاب در احکام وضعیّه جاری است، مرادش خود احکام وضعیّه نیست، بلکه موضوع این احکام مرادش میباشد.
به عبارت دیگر: یک وقت شما شکّ میکنید که آیا طهارت برای نماز شرطیّت دارد یا نه؟
به تعبیر دیگر: شارع دیروز شرطیّت داده بود به طهارت، آیا شرطیّت آن امروز هم باقی است و یا اینکه نه شرطیّت مربوط به دیروز بود؟ که این میشود شکّ در بقاء حکم شرعی وصفی.
حال: اگر شما بتوانید در اینجا شرطیّت طهارت را استصحاب کنید، میشود استصحاب حکم شرعی وضعی. امّا جناب تونی نمیخواهد بگوید که اگر شما در شرطیّت طهارت شکّ کردید، آن را استصحاب کنید، خیر، بلکه مراد ایشان استصحاب موضوع حکم وضعی است.
فی المثل: شما چند ساعت قبل وضو گرفتید و شدید متطهّر، لکن اکنون شکّ دارید که طهارت شما باقی است یا نه؟ در اینجا گفته میشود استصحاب کنید بقاء طهارت را.
خواهید گفت: موضوع حکم وضعی را. چرا؟ زیرا خود طهارت که حکم وضعی نیست، بلکه این شرطیّت طهارت است که حکم وضعی است.
پس: جناب تونی که میگوید استصحاب در احکام وضعیّه جاری میشود و در احکام تکلیفیه جاری نمیشود، مرادش خود احکام وضعیّه نیست بلکه موضوع احکام وضعیّه مراد او میباشد.
بنابراین: به عقیده جناب تونی، اگر در شرطیّت طهارت که حکم وضعی است شکّ بکنید حقّ ندارید که استصحاب جاری کنید و لکن اگر در خود طهارت که موضوع شرطیّت است شکّ بکنید میتوانید استصحاب جاری کنید.
و یا فی المثل: شما میگوئید: در سال گذشته استطاعت سببیّت داشت در وجوب حج آیا امسال هم این سببیّت دارید برای وجوب آن؟
اگر بنا باشد که سببیّت را استصحاب کنید میگوئید بله، همانطور که پارسال سببیّت داشت امسال نیز سببیّت دارد که این استصحاب حکم شرعی وضعی است. امّا چنین استصحابی مراد جناب تونی نمیباشد، بلکه استصحاب سبب که موضوع برای سببیّت و یا به تعبیر دیگر حکم شرعی است مراد اوست.
فی المثل: پارسال مستطیع بودم، نمیدانم امسال هم مستطیع هستم یا نه؟ استصحاب میکنم استطاعت را. چرا؟ زیرا در سببیّت استصحاب جاری نمیشود، بلکه در سبب اجرا میشود، همانطور که در شرطیّت استصحاب جاری نمیشود بلکه در شرط، جاری میشود.
در نتیجه اندراج تقسیم سوّم در تحت تقسیم دوّم صحیح نیست.
این است که جناب تونی گمان کرده است که انسان نسبت به خصوص احکام شرعیّه هرگز شکّ نمیکند و لذا رکن استصحاب که شکّ در بقاء باشد در این قسمت وجود ندارد. پس اینجا جای استصحاب نیست.
امّا نسبت به موضوعات خارجیه از قبیل حدث، طهارت، بقاء لیل، بقاء نهار و ... شکّ متصوّر بوده و محل اجرای استصحاب است.
و لکن ما بالوجدان در مییابیم که در نفس احکام شرعیّه هم شکّ متصور است و اختصاص به موضوعات ندارد.
متن
(تقسیم الاستصحاب باعتبار دلیل المستصحب)(1)و أمّا بالاعتبار الثانی، فمن وجوه أیضا:
أحدها:
من حیث انّ الدلیل المثبت للمستصحب إما أن یکون هو الإجماع، و إما ان یکون غیره. و قد فصّل بین هذین القسمین الغزالی، فأنکر الاستصحاب فی الاوّل.(2)و ربما یظهر من صاحب الحدائق- فیما حکی عنه فی الدّرر النجفیّة- أنّ محلّ النزاع فی الاستصحاب منحصر فی استصحاب حال الإجماع.(3)و سیأتی تفصیل ذلک عند نقل أدلّة الاقوال إن شاء اللّه.
الثانی:
من حیث إنّه قد یثبت بالدلیل الشرعیّ، و قد یثبت بالدلیل العقلیّ. و لم أجد من فصّل بینهما، إلّا أنّ فی تحقّق الاستصحاب مع ثبوت الحکم بالدلیل العقلیّ- و هو الحکم العقلیّ المتوصّل به إلی حکم شرعیّ- تأمّلا؛ نظرا إلی أنّ الاحکام العقلیّة کلّها مبیّنة مفصّلة من حیث مناط الحکم،(4)و الشکّ فی بقاء المستصحب و عدمه لا بدّ و أن یرجع إلی الشکّ فی موضوع الحکم؛ لانّ الجهات المقتضیة للحکم العقلیّ بالحسن و القبح کلّها راجعة إلی قیود فعل المکلّف، الذی هو الموضوع. فالشکّ فی حکم العقل حتی لاجل وجود الرافع لا یکون إلّا للشکّ فی موضوعه، و الموضوع لا بدّ أن یکون محرزا معلوم البقاء فی الاستصحاب کما سیجیء.
ترجمه
و امّا تقسیم استصحاب به اعتبار دوّم یعنی دلیلی که دلالت بر مستصحب (حکم شرعی) دارد نیز از وجوه مختلفی است:
آقای غزالی بین این دو قسم دلیل تفصیل داده و اجرای استصحاب در قسم اوّل (که مستصحب با اجماع ثابت شده است و ما اکنون در بقایش شکّ داریم) انکار کرده است (و لکن در بخش و یا قسم دوّم جاری میداند).
و این مطلب از عبارات صاحب حدائق، در عباراتی که در درر النجفیّة از او حکایت شده است که گفته محل نزاع در ارزش استصحاب، منحصر در استصحاب حال اجماع است (یعنی استصحاب حال کتاب و یا استصحاب حال سنّت بلااشکال است).
و من نیافتم کسی را که تفصیل داده باشد در حجیّت استصحاب، میان دلیل عقلی و دلیل شرعی (بدین معنا که بگوید در این یکی حجّت است و در آن یکی نه)، جز اینکه در تحقّق مفهوم استصحاب در جائی که حکم با دلیل عقلی ثابت شده باشد و حال آنکه دلیل عقلی هم همان چیزی است که بواسطه آن حکم شرعی استکشاف میشود، جای تأمل است، با نظر به اینکه تمام احکام عقلیّه، از حیث مناط و ملاک حکم شرعی و نه به لحاظ موضوع و خصوصیات موضوع، محرز و روشناند (که کلّما حکم به العقل، حکم به الشرع)، و لذا (وقتی موضوع کاملا محرز است) شکّ در بقاء حکم عقل و عدم آن، برمیگردد به شکّ در موضوع حکم؛ چرا که تمام آن جهات (یعنی ملک
غیر بودن، بدون اذن و یا همراه با اذن بودن) که مقتضی حکم عقل به حسن و قبح است، بازگشتکننده به قیود فعل مکلّف است (مثل تصرّف) که همان موضوع است.
پس: شکّ در حکم عقل (چه بخاطر وجود مقتضی) و چه بخاطر وجود رافع نیست مگر در موضوع آن (یعنی حکم عقل)، و موضوع هم باید در استصحاب محرز و معلوم البقاء باشد، چنانکه در خاتمه استصحاب توضیح آن خواهد آمد.
بیان تقسیمات استصحاب به اعتبار دلیلی است که دلالت بر مستصحب یعنی حکم شرعی دارد: که بطور کلّی استصحاب به این اعتبار نیز دارای سه تقسیم است.
بر این مبناست که دلیلی که دلالت بر مستصحب یعنی حکم شرعی دارد و آن را برای ما ثابت میکند از دو قسم خارج نیست:
1- گاهی اجماع فقهاء است 2- و گاهی غیر اجماع از سایر ادلّه معتبره از قبیل ظواهر کتاب و سنّت است.
برخی در اینجا مثبت مطلقاند، یعنی استصحاب را در هر دو بخش جاری و ساری میدانند چه در احکامی که به توسط اجماع ثابت شده و اکنون در بقاء آنها شکّ داریم و چه در احکامی که با ادلّه لفظیه به اثبات رسیده است.
برخی هم در اینجا نافی مطلقاند، یعنی اجرای استصحاب را در هر دو بخش انکار میکنند.
برخی هم در اینجا قائل به تفصیل شدهاند که شیخ دو مورد آن را بیان میکند:
1- امام محمّد غزالی گفته است: در احکامی که با اجماع ثابت شده است و اکنون شکّ در بقاء آن داریم، جاری نمیشود و لکن در بخش دوّم یعنی حکمی که با آیه و روایت ثابت شده عند الشک، جاری میشود.
2- مرحوم صاحب حدائق نیز استصحاب در بخش دوّم را مسلّم گرفته و نزاع و اختلاف را به
استصحاب حال اجماع منحصر دانسته است.
فی المثل: در رابطه با حکم (الماء المتغیّر احد اوصافه، متنجس)، سؤال میکند که این مطلب را اجماع گفته است یا آیه و روایت؟
سپس میگوید:
1- اگر اجماع گفته، عند الشک بعد زوال تغییره، حقّ اجرای استصحاب در آن را نداری.
2- و اگر آیه و روایت گفته، عند الشک بعد زوال تغییره، میتوانی در آن اجرای استصحاب کنی چرا؟ زیرا: اجماع یک دلیل لفظی نیست که شما اصالة العموم و اصالة الاطلاق در آن گرفته و عند الشک حکم اجماع را استصحاب کنید و بگوئید انشاءالله عموم داشته و یا انشاءالله اطلاق داشته است.
بلکه، اجماع یک دلیل لبّی است، یعنی ما از اقوال علماء استکشاف میکنیم قول امام را.
درحالیکه ظاهر اجماع مجمل است و مهمل یعنی نه عموم دارد و نه اطلاق و ما نمیخواهیم از ظاهر اجماع استفاده کنیم.
بر این مبناست که مستصحب یعنی همان حکم شرعی:
1- گاهی بواسطه یک دلیل از ادلّه شرعیّه ثابت میشود، مثل اینکه به حکم آیات و روایات و یا اجماع و یا بواسطه هر سه برای ما ثابت شده است که نماز جمعه در عصر حضور ائمه اطهار علیهم السّلام واجب عینی تعیینی بوده است، لکن اکنون که عصر غیبت است من شکّ دارم که آیا این حکم وجوب باقی است یا نه؟ استصحاب میکنیم بقاء حکمی را که با دلیل شرعی ثابت شده است، و هکذا مثالهای دیگر.
2- و گاهی بواسطه یک دلیل عقلی و یا به تعبیر دیگر حکم عقل قطعی که همان قانون ملازمه است ثابت میشود، که پس از مدتی و به جهتی از جهات در بقاء آن شکّ میکنیم.
فی المثل:
عقل میگوید: ردّ امانت به صاحبش حسن و نیکو است. (صغری)
همین عقل میگوید: کلما حکم به العقل، حکم به الشّرع. (کبری)
پس: ردّ امانت به صاحب آن شرعا واجب است. (نتیجه)
لکن پس از مدتی ما شکّ میکنیم که آیا این وجوب رد امانت به صاحبش اکنون هم باقی
است یا نه؟ چرا که احتمال جنون در این صاحب میرود و در این صورت اگر امانت او را به او برگردانیم و تلف شود، ضامن خواهیم بود.
حال: سؤال این است که: آیا در اینجا ما میتوانیم استصحاب کنیم آن وجوب سابق را که از راه حکم عقل به ملازمه بدست آوریم؟
و یا فی المثل:
1- عقل میگوید: دروغ نافع یعنی سودمند حسن است. (صغری)
2- همین عقل میگوید: ما بین حکم عقل و شارع ملازمه هست. (کبری)
پس: کذب سودمند که سبب نجات نبی، ولی و یا مؤمنی بشود شرعا واجب است. (نتیجه)
لکن پس از مدتی برای ما شکّ در بقاء این وجوب پیدا میشود، چرا که احتمال میرود که دیگر این کذب نافع نباشد. حال سؤال این است که: آیا ما میتوانیم در اینجا استصحاب کنیم این وجوب سابق را که به حکم عقل ثابت شده است یا نه؟
و یا فی المثل:
1- عقل میگوید: تصرّف در ملک غیر بدون رضایت مالک آن قبیح است. (صغری)
2- همین عقل میگوید: کلما حکم به العقل، حکم به الشرع. (کبری)
پس: تصرّف ملک غیر بدون اذن مالکش شرعا حرام است.
لکن ما پس از مدتی در بقاء این حرمت شکّ میکنیم، چرا که احتمال میدهیم که اکنون این ملک، ملک غیر نباشد و به دلائل مختلفی ملک نفس باشد و یا اگر ملک غیر است این غیر اجازه داده باشد.
حال: سؤال این است که آیا ما میتوانیم در اینجا استصحاب کنیم بقاء حرمت سابقه را؟
و یا فی المثل:
1- عقل میگوید: صدق ضارّ که سبب هلاکت پیامبری و یا ولی و یا مؤمنی بشود قبیح است (صغری)
2- همین عقل میگوید: کلما حکم به العقل، حکم به الشرع.
پس: صدق ضارّ شرعا حرام است. (نتیجه)
لکن پس از مدتی احتمال میدهیم که دیگر این صدق ضارّ نباشد و در نتیجه در بقاء این حرمت شرعیّه تردید پیدا میکنیم. حال سؤال این است که آیا میتوانیم استصحاب کنیم بقاء حرمت سابقه را؟
پاسخ شیخ به این سؤال است که آیا استصحاب در هر دو قسم از احکام شرعیّه حجّت است یا خیر؟ و لذا میفرماید: من کسی را نیافتم که در این باب تفصیل قائل شده بگوید در آن مستصحباتی که با دلیل شرعی به اثبات رسیده است استصحاب جای میشود ولی در آن مستصحباتی که به حکم عقل ثابت شده است جاری نمیشود و یا کسی بالعکس بگوید. بلکه گروهی بطور مطلق استصحاب را حجّت دانسته و گروهی بطور مطلق آن را حجّت ندانستهاند.
شیخ میفرماید: خیر، ما در رابطه با حکم شرعی ثابت شده با دلیل عقلی بحث کبروی نداریم بدین معنا که آیا این استصحاب حجّت است یا نه؟ بلکه بحث ما در این رابطه یک بحث صغروی است و آن اینکه آیا اساسا در این بخش از احکام، استصحاب موضوع دارد یا نه؟ سالبه به انتفاء موضوع است.
به عبارت دیگر: اینکه گفته میشود که استصحاب در احکام عقلیّه جاری نمیشود، معنایش این نیست که استصحاب حجّت نیست. بلکه بدین معناست که استصحاب در احکام عقلیّه مفهوم ندارد. نه اینکه مفهوم دارد ولی ارزش ندارد، چرا که موضوع استصحاب در اینجا منتفی است.
این است که: عقل در حکمی که صادر میکند مسامحه ندارد و هیچگونه اهمال و اجمالی در موضوعات احکام عقلیّه وجود ندارد، بلکه موضوعات قضایای عقلیّه از جمیع جهات مبیّن و مفصّل است بدین معنا که عقل در مقام حکم کردن و اثبات محمولی برای موضوعی، تمام خصوصیات و قیود وجودیّه و عدمیّهای که در موضوع حکمش دخالت دارند را ملاحظه میکند و بعدا حکم میکند.
فی المثل: چرا حکم صادر میکند به اینکه: تصرّف در ملک غیر بدون اذنه قبیح. زیرا قید (در ملک غیر) و قید (بدون اذنه) را مدّ نظر قرار داده و با وجود این قیود و خصوصیات، مناط حکم عقل که همان مفسده نوعیه باشد کاملا محرز میشود و لذا حکم به قبح میکند.
1- به عبارت دیگر، در قضایای عقلیّه، موضوع، علّت تامه برای معلول است.
چرا که وقتی همه قیود که جمع و مورد لحاظ قرار گرفت، مناط و ملاک حکم عقل به حسن
و یا قبح قطعی و به دنبال آن حکم جزمی عقل به حسن و یا قبح هم مسلّم میشود.
2- معلول همیشه تابع علّت است و لذا اگر علّت، تامه باشد، تحقّق معلول قطعی است. یعنی:
تخلّف معلول از علّت تامّه از محالات است، چنانکه وجود معلول بدون علّت تامّه از محالات است.
بنابراین: محال است که ما در باب احکام عقلیّه پس از اینکه اصل وجود موضوع یک حکم برای عقل محرز شد در بقاء نفس آن حکم عقلی شکّ کنیم بلکه پیوسته در قضایای عقلیّه شکّ در بقاء مستصحب و حکم بازمیگردد به شکّ در بقاء موضوع. چرا؟ زیرا اگر موضوع بتمامه و کماله محرز شود، محال است که محمولش نیاید و الا یلزم تخلّف معلول از علّت تامه.
پس: شکّ در بقاء حکم وقتی پیدا میشود که شکّ در بقاء موضوع پیدا شود چه شکّ ما در بقاء این حکم عقلی:
1- یا بخاطر شکّ در وجود مقتضی باشد، مثل اینکه در مثال فوق، ملک غیر بودن مقتضی قبح تصرّف است. و لکن اکنون شکّ داریم که عنوان ملک غیر بودن به عنوان ملک خودم بودن تبدّل پیدا کرده است یا نه.
2- و یا بخاطر وجود رافع باشد، که آیا مالک اذن داده است تا جلوی تأثیر مقتضی را گرفته و قبح تصرّف در ملک غیر را برطرف کند یا نه؟
علیایحال شکّ در حکم، در قضایای عقلیّه بخاطر شکّ در قیدی از قیود موضوع است.
شاید بخاطر این است که ایشان در آینده در رابطه با جریان استصحاب در احکام شرعیّه میان شکّ در مقتضی و شکّ در رافع فرق خواهند گذاشت بدین معنا که استصحاب را در اولی جاری و در دومی غیر جاری میداند و لکن در احکام عقلیّه چنین تفصیلی قائل نیستند.
البته در پایان بحث استصحاب خواهد آمد که در استصحابات جاریه در احکام، موضوع حکم در هر حال، چه حال سابق که حال یقین است و چه در حال لا حقّ یعنی حال شکّ، باید محرز و مسلّم باشد، و شکّ ما صرفا در بقاء حکم باشد و الّا با شکّ در نفس موضوع، نوبت به استصحاب خود حکم نمیرسد.
متن
و لا فرق فیما ذکرنا، بین أن یکون الشکّ من جهة الشّکّ فی وجود الرافع، و بین أن یکون لاجل الشّکّ فی استعداد الحکم؛ لأنّ ارتفاع الحکم العقلیّ لا یکون إلّا بارتفاع موضوعه، فیرجع الأمر بالأخرة إلی تبدّل العنوان؛ أ لا تری أنّ العقل إذا حکم بقبح الصّدق الضارّ، فحکمه یرجع إلی أنّ الضارّ من حیث إنّه ضارّ حرام، و معلوم بتحقّقه سابقا؛ لانّ قولنا: «المضرّ قبیح» حکم لا یحتمل ارتفاعه أبدا، و لا ینفع فی إثبات القبح عند الشکّ فی بقاء الضرر.
و لا یجوز أن یقال: إنّ الصّدق کان قبیحا سابقا فیستصحب قبحه؛ لانّ الموضوع فی حکم العقل بالقبح لیس هذا الصدق، بل عنوان المضرّ، و الحکم له مقطوع البقاء، و هذا بخلاف الاحکام الشرعیّة؛ فإنّه قد یحکم الشارع علی الصدق بکونه حراما، و لا یعلم أنّ المناط الحقیقی فیه باق فی زمان الشکّ أو مرتفع- إمّا من جهة جهل المناط او من جهة الجهل ببقائه مع معرفته- فیستصحب الحکم الشرعیّ.
ترجمه
در آنچه ما گفتیم: فرقی بین اینکه شکّ از جهت شکّ در وجود رافع باشد (مثل وجود الاذن) و بین اینکه شکّ بخاطر استعداد الحاکم (یعنی وجود مقتضی که همان ملک الغیر بودن است) باشد، نیست.
زیرا حکم عقلی مرتفع نمیشود (یعنی قبح از بین نمیرود) جز با ارتفاع (و از بین رفتن) موضوع آن (که یا بخاطر مقتضی است و یا بخاطر رافع).
پس: بالاخره امر برگشت میکند به تبدّل عنوان (بدین معنا که وقتی شما شکّ میکنید بخاطر این است که عنوان متبدّل شده است).
آیا نمیبینی که عقل وقتی حکم میکند به قبح و زشتی صدق ضارّ، و لذا حکمش بازگشت
میکند به اینکه آنچه ضررزننده است، از آن جهت که ضررزننده است حرام است. و معلوم است که این قضیه (یعنی قبح ضارّ) قابل استصحاب نیست (فی المثل: این فعل دیروز ضارّ بود، لکن امروز شکّ دارم که امروز هم یا ضارّ است یا نه؟ استصحاب در اینجا معنا ندارد بلکه باید ضارّ بودنش در امروز محرز شود تا مشخص شود که قبیح هست یا نه؟) چرا؟ زیرا قول ما که میگوئیم: مضرّ قبیح است، یک حکم دائمی است که هرگز احتمال رفعش نمیرود.
امّا این دائمی بودن حکم نفعی در اثبات قبح به هنگام شکّ در بقاء ضرر ندارد. و جایز نیست که گفته شود: این صدق، سابقا (که دیروز باشد یا پریروز و ...) قبیح بود (لکن من اکنون نمیدانم که امروز قبیح است یا نه)، پس استصحاب میشود قبح آن، خیر (چرا؟) زیرا موضوع در حکم عقل به قبح، این صدق نیست، و این برخلاف احکام شارع است زیرا: شارع گاهی بطور اجمال حکم میکند که این صدق حرام است (و لکن دیگر نمیفرماید که الصدق الضارّ حرام، درحالیکه معلوم نیست (و ما نمیدانیم که) مناط حقیقی در این مورد در زمان شکّ (هم) باقی است یا مرتفع شده است، و این یا از جهت جهل (ما) به مناط است و یا از جهت جهل به بقاء آن مناط است در صورت علم و معرفت آن.
پس: حکم شرعی (و یا به تعبیر دیگر نفس الحکم) استصحاب میشود (به اینکه بگوئیم: قبلا این خمر حرام بود الآن هم انشاءالله حرام است و لذا آن محذوری که در حکم عقل بود که موضوع باید محرز باشد در اینجا وجود ندارد. چرا که موضوع علی کلا التقدیرین محرز است).
این شد که استصحاب در حکم عقل جاری نیست، لکن نه به این معنا که استصحاب در آنجا اعتبار ندارد، بلکه به این معنا که در مورد حکم عقل مفهوم ندارد. چرا؟ زیرا عقل به هنگام صدور حکم در موردی، موضوع حکمش را با تمام قیود و یا به تعبیر دیگر جهاتی که در موضوع دخیلاند در نظر گرفته مشخص و معلوم میکند و لذا جهت اجمال و ابهامی در موضوع برایش باقی نمیماند.
وقتی موضوع به جمیع جهات برای عقل محرز باشد، شکّ در حکم معنا ندارد. چرا که موضوع
علّت است از برای حکم، و با احراز علّت معلوم هم محرز است.
وقتی شکّ در حکم وجود نداشته باشد محلی برای اجرای استصحاب وجود ندارد.
بنابراین: اگر نگرانی هم وجود داشته باشد از ناحیه موضوع است، و لذا اگر موضوع محرز و مسلّم نباشد، حکمی از جانب عقل صادر نمیشود تا که استصحاب شود.
فی المثل: عقل میگوید: التصرف فی ملک الغیر بدون اذنه قبیح. چرا؟ زیرا در اینجا: موضوع حکم عقل که قبح و زشتی است تصرّف است، و این موضوع دارای دو قید است: ملک غیر بودن و بدون اذن بودن.
و لذا عقل با لحاظ این دو قید در موضوع، شکی در قبح چنین تصرفی برایش باقی نمیماند، و تا این قیود باقی باشد باز هم در بقاء حکمش تردید نمیکند تا که نیازی به استصحاب پیدا کند.
پس: کسی که نمیداند، تصرفش، تصرّف در ملک غیر است یا نه و یا نمیداند که تصرفش بدون اذن مالک است یا نه و به تعبیر دیگر موضوع برایش محرز نیست در صورت شکّ، نمیتواند قبح قبلی را استصحاب کند. مگر اینکه موضوع برای محرز باشد.
در اینجا: ابتدا استصحاب میکنم در ملک غیر بودن را که این میشود موضوع، سپس استصحاب میکنم قبیح بودن یعنی حکم آن تصرّف را.
دفع این توهّم به این شد که:
این استصحاب، استصحاب موضوع است و نه استصحاب حکم عقل و حال آنکه صحبت ما در استصحاب حکم عقل است.
به عبارت دیگر صحبت ما در این است که: آیا انسان میتواند خود حکم عقل را استصحاب کند یا نه؟ که گفته شد خیر مفهوم ندارد. امّا اگر سؤال کنید که استصحاب موضوع چطور؟ میگوئیم بله، لکن این یک مطلب دیگری است که محل بحث ما نیست.
موضوع بحث در اینجا چیست؟
این است که: آیا احکام شرعیّه مجرای استصحاب هستند، یعنی آیا میتوان به هنگام شکّ، احکام شرعیّه را استصحاب کرد یا نه؟
استصحاب در آن حکم شرعی که به تبع حکم عقلی و از راه قانون ملازمه بهدستمیآید همچون حکم عقلی، مجرای استصحاب نیست، چرا که مناط این نوع از احکام شرعی همان مناط حکم عقلی است، و موضوع آنها، موضوع حکم عقلی است.
امّا در احکام شرعیّه مستقل یعنی احکام شرعیّهای که مستقیما از طریق ادلّه شرعیّه بهدستمیآیند مسئله فوق فرق میکند. چرا؟ زیرا قضایای شرعیّه، خود بر دو بخشاند.
1- برخی از احکام شرعیّه، موضوعاتشان مثل موضوع قضیه عقلیّه از تمام جهات مبیّن و مفصّل است؛ فی المثل: اگر شارع به حسب فرض فرموده باشد: الصدق الضارّ حرام و یا الخمر المسکر حرام، که در حقیقت بیان کبرای کلّی است که بر صدق و خمر تطبیق شده است. لکن تمام المناط برای حکم به حرمت همان ضارّ بودن و اسکار است.
در اینجا شکّ در حکم بازمیگردد به شکّ در بقاء موضوع، و لذا تمام مطالبی که در احکام عقلیّه گفته آمد، در این نوع از احکام شرعیّه نیز میآید.
پس: استصحاب در اینگونه احکام جاری نمیشود.
2- و امّا بیشتر قضایای شرعیّه موضوعاتشان در ظاهر خطاب و یا به تعبیر دیگر لسان دلیل، مجمل بوده و یک عنوان کلّی عرفی است که قیود آن تبیین نشده و ما نمیتوانیم از ظاهر خطاب مناط واقعی این حکم را بدست آوریم. فی المثل: شارع فرموده:
1- الخمر حرام و لکن مناط آن روشن نیست بلکه مجمل است.
2- هذا الخمر قبلا مسکر بود و قطعا حرام، لکن اکنون وصف اسکار از آن زائل شده.
3- اکنون شکّ ما در بقاء حکم شرعی یعنی حرمت آن است و نه در بقاء اصل موضوع، چرا که تنها عرضی از عوارض و حالتی از حالات موضوع عوض شده است.
در نتیجه: جای استصحاب خود حکم حرمت هست و لذا میگوئیم: این خمر قبلا حرام بود، اکنون هم حرام است و آن محذوری که در حکم عقل وجود داشت که موضوع باید محرز باشد در اینجا وجود ندارد. چرا که موضوع به هریک از دو تقدیر محرز و مسلّم است.
این است که آیا میتوان احکام شرعیّه را استصحاب کرد؟ جناب شیخ پاسخ میدهد که بله، چونکه موضوع در حکم شرع من جمیع الجهات مشخص نیست بلکه شارع اجمالا موضوعی را مطرح کرده و حکم را روی آن موضوع باز کرده است. فی المثل:
حال: ظرف خمری در فلان محل وجود دارد و ما هم میدانیم که خمر حرام است، لکن پس از مدتی متوجه میشویم که این خمر، آن خاصیت اصلیاش را از دست داده است و دیگر حالت اسکار ندارد، و لذا شکّ میکنیم که آیا باز هم، حرمت و نجاست در آن باقی است یا نه، چون دیگر مسکر نیست دیگر حرام و نجس نیست؟
آیا استصحاب حکم در اینجا مفهوم دارد یا نه مثل استصحاب حکم عقل مفهوم ندارد؟ برخی برآناند که:
پس: استصحاب حکم شرع بلااشکال است.
علیایحال: شارع برخلاف عقل که به هنگام صدور حکم، موضوع را به همراه تمام قیود و خصوصیاتش محرز و مسلّم میکند و بعد حکم صادر مینماید، هنگام صدور حکم آن را میبرد روی یک موضوع مجمل بدین معنا که آن را من جمیع الجهات مشخص نمیکند، بلکه بطور کلّی میفرماید: الخمر حرام، یا هذا الصدق حرام، و لکن اینکه چه چیزهایی در حرمت این خمر و یا حرمت این صدق دخالت دارد را مشخص نمیکند. و لذا:
خیر، در اینجا برای این حضرات توهمی پیش آمده است و لذا به آنها میگوئیم: اگر شارع حکمی را ببرد روی موضوعی و لکن موضوع به دلیل اختلال یکی از قیودش مورد شکّ واقع شود، شما حقّ اجرای استصحاب ندارید.
یعنی: فرق نمیکند، چه شارع بخواهد حکم صادر کند و چه عقل، موضوع باید برایش محرز باشد، منتهی چنانکه گفتیم تفاوت حکم عقل با شرع در این است که:
1- موضوع حکم عقل همیشه محرز و مسلّم است و چنانچه نگرانی در آن پیش بیاید از
ناحیه موضوع است.
2- لکن موضوع احکام شرعیّه همیشه محرز نیست، بلکه شارع، گاهی حکم را روی موضوعات مجمل میبرد که اگر در این موضوعات مجمله شکّ بشود، اجرای استصحاب در آن اشکالی ندارد. برخلاف آنجا که اگر موضوع حکم شرع مبیّن و مسلّم بوده و در آن موضوعات شکّ بشود، اجرای استصحاب در آن جایز نیست. چرا؟ زیرا با تزلزل در موضوع استصحاب مفهوم ندارد.
شارع وقتی حکم را میبرد روی یک موضوعی این موضوع چه ظاهرا مفصّل و مبیّن بشود و چه ظاهرا مفصّل و مبیّن نشود، شارع، هر چیزی را که در موضوع دخیل باشد فی الواقع مدّ نظر قرار میدهد، گرچه علی الظاهر بصورت مجمل بفرماید الخمر حرام.
فی المثل: اگر مثلا سکر فی الواقع در موضوع این حکم یعنی خمریّت خمر دخالت داشته شارع آن را در نظر گرفته است و سپس حکم حرمت را بر خمر بار کرده است و لو علی الظاهر نفرموده الخمر المسکر.
فی المثل: شارع فرموده: الخمر حرام، شما نیز احتمال میدهید که سکر در آن دخالت داشته باشد و هرآنچه که در موضوع حکم دخالت داشته باشد، شارع حتما آن را در نظر گرفته است.
پس:
1- اگر خمری بود که مسکر بود و حرام و علی تقدیر دخالت داشتن سکر در خمر، هم مورد نظر خدا بوده است.
2- امّا اکنون یقین دارم که حالت اسکار این خمر از بین رفته و یا در مسکر بودن آن شکّ دارم و احتمال میدهم که موضوع با از دست دادن این قید از بین رفته باشد.
3- وقتی احتمال میدهم که موضوع از بین رفته باشد، این خود تزلزل در موضوع است.
پس: من نمیتوانم حکم شرعی حرمت را، استصحاب کنم، چه میگوئید؟
مطلب همین است که شما فرمودید، بدین معنا که در متن واقع فرقی میان حکم عقل و حکم شرع نیست، همانطور که عقل جهات دخیله در موضوع را مورد لحاظ قرار میدهد، شرع نیز جهات دخیله در موضوع را مدّ نظر قرار میدهد. و لذا حقّ با شماست و چنانچه شما گفتید هروقت که نگرانی حاصل شود از ناحیه موضوع است، لکن باید بدانید که ما در احکام شرعیّه مکلّف به واقعیات نیستیم بلکه موظف به رؤیت ظاهر دلیل هستیم.
یعنی باید ببینیم که موضوع در لسان شارع چیست و چه حکمی را راجع به آن صادر فرموده است حال وقتی به ظاهر حکم نگاه میکنیم میبینیم فرموده: الخمر حرام، و لکن قید موضوع و یا جهات دخیله در موضوع را برای من نگفته و مثلا نفرموده که الخمر المسکر حرام. گرچه ممکن است که سکر در حرمت خمر دخالت داشته باشد و شارع آن را مد نظر قرار داده باشد، ولی ما کاری با آن واقع نداریم و به ظاهر نگاه میکنیم فی المثل میگوئیم:
خمر حرام است.
این مایع خمر بود و حرام.
اکنون شکّ دارم و نمیدانم که آیا هنوز حرام است یا نه؟
استصحاب میکنم حرمت آن را.
و یا فی المثل میگوئیم:
1- خمر حرام است.
2- این مایع خمر است.
3- میدانم که حالت سکر آن از بین رفته است، لکن نمیدانم که باز هم عنوان خمر برآن صدق میکند یا نه؟
استصحاب میکنم خمریت آن را، یعنی بله خمر برآن صدق میکند پس حرام است اگرچه حالتی را از دست داده باشد. چونکه شارع چیزی بیشتر از الخمر حرام نفرموده است، این مایع هم و لو بیخاصیت شده و لکن عنوان خمر برآن صدق میکند.
پس: روی این محاسبات است که ما میگوئیم استصحاب در احکام شرعیّه جاری میشود.
متن
فإن قلت: علی القول بکون الاحکام الشرعیّة تابعة للاحکام العقلیّة، فما هو مناط الحکم و موضوعه فی الحکم العقلیّ بقبح هذا الصدق فهو المناط و الموضوع فی حکم الشرع بحرمته؛ إذ المفروض بقاعدة التطابق، أنّ موضوع الحرمة و مناطها هو بعینه موضوع القبح و مناطه.
قلت: هذا مسلّم، لکنّه مانع عن الفرق بین الحکم الشرعیّ و العقلیّ من حیث الظنّ بالبقاء فی الآن اللاحق، لا من حیث جریان أخبار الاستصحاب و عدمه؛ فانّه تابع لتحقّق موضوع المستصحب و معروضه بحکم العرف، فاذا حکم الشارع بحرمة شیء فی زمان، و شکّ فی الزمان الثانی، و لم یعلم أنّ المناط الحقیقی واقعا- الذی هو المناط و الموضوع فی حکم العقل- باق هنا أم لا، فیصدق هنا أنّ الحکم الشرعیّ الثابت لما هو الموضوع له فی الادلّة الشرعیّة کان موجودا سابقا و شکّ فی بقائه، و یجری فیه أخبار الاستصحاب. نعم، لو علم مناط هذا الحکم و موضوعه المعلّق علیه فی حکم العقل لم یجر الاستصحاب؛ لما ذکرنا من عدم إحراز الموضوع.
ترجمه
این قول که احکام شرعیّه تابع احکام عقلیّه هستند (چرا که کلما حکم به العقل، حکم به الشرع و کلما حکم به الشرع، حکم به العقل)، هرآنچه مناط و موضوع در این حکم عقلی به قبح این صدق است، همان چیز (یعنی صدق ضارّ و ضارّ بودن) مناط و موضوع در حکم شرع به حرمت آن است. (چرا؟) زیرا مفروض ما به سبب قاعده تطابق (که همان کلما حکم به العقل) این است که: موضوع حرمت و مناط آن در حکم شرع، بعینه موضوع قبح و مناط آن در حکم عقل است.
بله، این مطلب مسلّم است (که مناط واقعی در حکم شرع و حکم عقل یکی است)، لکن این مطلب مانع از تفاوت گذاشتن میان حکم شرعی و حکم عقلی از حیث ظنّ به بقاء در آن لا حقّ، و نه از حیث جریان اخبار استصحاب و عدم جریان آن، نمیباشد، یعنی اگر ما استصحاب را از باب ظنّ حجّت بدانیم بله تفاوتی میان حکم عقل و حکم شرع نمیباشد لکن وقتی ما از حیث موضوع نگران میشویم که مثلا این خمر سکر دارد یا نه؟ دیگر ظنّ به بقاء حرمت پیدا نمیکنیم چه حکم عقل باشد و چه حکم شرع، و لکن اگر استصحاب را از باب اخبار لا تنقض حجّت بدانیم، چرا میان حکم شرع و حکم عقل تفاوت وجود دارد.
زیرا جریان استصحاب تابع تحقّق موضوع مستصحب و معروض آن به نظر عرف است.
پس: اگر شارع حکم فرمود به حرمت چیزی در یک زمانی (و گفت: الخمر حرام، و دیگر نفرمود الخمر المسکر حرام و یا فرمود هذا الصدق حرام و لکن نفرمود: صدق الضارّ حرام) و لکن در زمان بعد شکّ پیدا شود که آیا باز هم این حرمت هست یا نه؟ درحالیکه معلوم نیست که آن مناط حقیقی (بضار بودن در حکم شرعی حرمت) همان مناط و موضوع در حکم عقلی است، در اینجا باقی است یا نه؟ صدق میکند که آن حکم شرعی ثابت (حرمت ثابت شده) برآن خمر، که آن خمر همان موضوع برای آن حرمت است و در ادلّه شرعیّه، سابقا موجود بود (و اکنون) شکّ در بقاء آن حرمت شده است (مستصحب واقع شده) و اخبار استصحاب در ان جاری شود. (چرا که به حسب ظاهر موضوع خمر بود که اکنون هم هست و یا موضوع صدق بود که اکنون هم هست، یعنی یک ذره اگر موضوع متزلزل شود، ظنّ به بقاء حاصل نمیشود، و لکن اخبار لا تنقض که حکمی تعبّدی است در آن جاری میشود).
بله، اگر مناط این حکم شرع و موضوع آنکه عقل نیز روی همین مناط حکم میکند (مثل:
الخمر المسکر و یا الصدق الضارّ از جانب شارع) معلوم و مشخص باشد، استصحاب در این حکم شرع هم بخاطر عدم احراز موضوع جاری نمیشود. (چرا که موضوع در هر دو یکی است و وقتی نگرانی در موضوع حاصل شود فرقی نمیکند، در هیچیک استصحاب جاری نمیشود.)
این است که: احکام شرعیّه دائر مدار مصالح و مفاسد واقعیه و نفسالامریهای است که در متعلّق آنها وجود دارد. فی المثل: وجوب نماز بخاطر مصلحت ملزمهای است که در انجام آن وجود دارد و یا حرمت شرب خمر بخاطر مفسده ملزمهای است که در عمل به آن وجود دارد و ...
حال: عقل در برخی از موارد این مناطات را که در شرع بصورت قضیه موجبه جزئیّه وجود دارند درک کرده و برطبق حکم شرع، حکم میکند و لکن در نوع موارد، عقل بالاستقلال از درک این مناطات ناتوان است، و لذا با قطع نظر از حکم شرع حکمی ندارد. البته، عقل پس از حکم شارع، اجمالا میفهمد، حکم بیحکمت از مولای حکیم صادر نمیشود، و لو حکمت آن را تفصیلا درک نکند.
احکام شرعیّه را دائر مدار مصالح و مفاسد واقعیه نمیدانند، بلکه معتقدند که این احکام تابع اراده و مشیّت خداونداند.
یعنی: خدا به هر چیزی که بخواهد امر میکند و لو به زنای به محارم و از هر چیزی که بخواهد نهی میکند و لو از عدالت و احسان.
به عبارت دیگر میگویند: الحسن ما حسنه الشارع و القبیح ما قبحه الشارع.
اشکال بر مبنای اوّل است و حاصل آن عبارتست از اینکه:
شما اصولیین قاعدهای دارید به نام قاعده تطابق که معنای آن این است که: کلما حکم به العقل، حکم به الشرع و کلما حکم به الشرع، حکم به العقل. با این تفاوت که:
1- در قسمت اوّل که کلما حکم به العقل است و عقل مستقلا اقدام به صدور حکم میکند، حکمش تنجیزی است.
2- لکن در قسمت دوّم که کلما حکم به الشرع است، حکم عقل تعلیقی است، یعنی پس از اینکه شارع مقدس برطبق چیزی حکم نمود، عقل هم با همان مناطی که شرع با آن حکم کرد بر طریق آن حکم میکند.
پس: با این محاسبه، مناط حکم عقل به حسن و قبح با مناط حکم شارع به وجوب و حرمت و بالعکس واحد است، حال سؤال ما این است که: چرا شما، استصحاب را در احکام شرعیّه مستقله، و در احکام عقلیّهای که به تبع حکم شرع درست میشوند، جاری میکنید، و لکن در احکام عقلیّه مستقله جاری نمیکنید؟ با اینکه عنوان و مناط الحکم در هر دو باب یکسان است، چه فرقی بین حکم عقلی و حکم شرعی وجود دارد.
به عبارت دیگر مستشکل میگوید:
1- تا شارع میگوید: الصلاة واجبة، عقل متوجه میشود که بله موضوع مصالح ملزمهای داشته که شارع این مصالح را مد نظر قرار داده و اقدام به این حکم نموده است. این یعنی: کلما حکم به الشرع، حکم به العقل و ...
2- از طرف دیگر وقتی عقل میگوید: التصرف فی ملک الغیر بدون اذنه قبیح، از این قبیح استکشاف میکنیم که: التصرف فی ملک الغیر بدون اذنه حرام شرعا. و این یعنی: کلما حکم به العقل، حکم به الشرع، یعنی از روی قاعده ملازمه از قبح عقلی، کشف میشود حرمت شرعی آن.
الحاصل: چون این تصرّف، تصرّف در ملک غیر بود و بدون اذن، عقلا قبیح بود، عقلا هم که قبیح بود، شرعا هم حرام بود. امّا: پس از مدتی ما به شکّ افتادیم که آیا این ملک باز هم ملک غیر است یا نه در اثر ارث به ما منتقل شده و یا هبه گردیده است، و یا اینکه آیا باز هم بدون اذن است یا نه شاید مالک اجازه تصرّف داده است؟ چه باید کرد؟ میگوئید: استصحاب کنید حرمت شرعیّه آن را.
حال سؤال ما از شما اصولیین این است که: شما در بحث قبل گفتید که حکم عقل و یا به تعبیر دیگر آن قبح عقلی را نمیشود استصحاب کرد چونکه شکّ پیداشده، شکّ در موضوع است، چطور در اینجا حرمت شرعیه آن را که از همان قبح عقلی کشف نمودید استصحاب میکنید و حال آنکه موضوع در هر دو یکی است؟
به عبارت دیگر: شارع روی موضوعی حکم به حرمت کرد که عقل روی آن حکم به قبح کرد.
شیخ میفرماید: بله، حقّ با شماست و ما هم قبول داریم که مناط حکم عقل و شرع متحد است و لکن در باب استصحاب دو مبنا وجود دارد:
1- اینکه ما حجیّت استصحاب را از باب امارات ظنیّه بدانیم.
2- اینکه استصحاب را از باب اخبار لا تنقض حجّت بدانیم.
حال:
الف: بر مبنای اوّل که حجیّت استصحاب از باب امارات ظنیّه است تفاوتی میان حکم شرع و حکم عقل وجود ندارد، بلکه:
1- اگر علم به مناط داشته باشیم، علم به بقاء خواهیم داشت بدون اینکه تفاوتی میان حکم عقل و شرع باشد. چرا که علم به علّت مستلزم علم به معلول است.
2- و اگر ظنّ به مناط داشته باشیم، ظنّ به بقاء خواهیم داشت، باز هم بدون اینکه تفاوتی میان حکم شرع و حکم عقل باشد، چرا که ظنّ به علّت مستلزم ظنّ به معلول است.
پس: به لحاظ جریان استصحاب تفاوتی در حکم عقل و حکم شرع وجود ندارد و در هر دو جاری میشود.
ب: و امّا بر مبنای دوّم که حجّت استصحاب از باب اخبار لا تنقض است، بله میان حکم عقلی و حکم شرعی تفاوت وجود دارد و آن این است که: جریان اخبار لا تنقض، تابع تحقّق عرفی موضوع و مستصحب است و نه عقلی.
و لذا به هنگام شکّ در بقاء حکم شرعی، چون موضوع محرز است، استصحاب حکم بلااشکال است لکن به هنگام شکّ در قضایای عقلیّه، موضوع محرز نیست، چرا که اگر محرز بود شکی در حکم پیش نمیآمد و لذا استصحاب جاری نیست.
به عبارت دیگر: اینکه ما گفتیم استصحاب در احکام شرعیّه جاری است، مرادمان احکام شرعیّه مستقله بود، و نه احکام شرعیّهای که تابع احکام عقلیّهاند.
پاسخ به یک سؤال مقدر است که تقدیرش چنین است: شما گفتید که چون در قضایای شرعیّه غالبا موضوع مجمل و کلّی است و لکن به هنگام شکّ در بقاء حکم، محرز است، استصحاب الحکم متصوّر است و لکن چون در قضایای عقلیّه موضوع کاملا محرز و مسلّم است، استصحاب حکم جاری نیست، حال سؤال ما این است که: اگر در موردی موضوع حکم شرعی نیز مثل موضوع حکم عقلی در لسان دلیل و در ظاهر خطاب مفصل و مبیّن باشد، یعنی با تمام قیود وجودیّه و عدمیّه اخذ شده باشد، آیا عند الشک در بقاء حکم، استصحاب حکم جاری میشود یا نه؟
و لذا شیخ میفرماید: خیر، در اینگونه قضایای شرعیّه نیز مثل قضایای عقلیّه استصحاب جاری نمیشود و دلیلش هم همان است که در عقلیات گفته آمد، و نیاز به تکرار نیست.
متن
و ممّا ذکرنا یظهر: أنّ الاستصحاب لا یجری فی الاحکام العقلیّة و لا فی الاحکام الشرعیّة المستندة إلیها، سواء کانت وجودیّة أم عدمیّة، إذا کان العدم مستندا الی القضیّة العقلیّة، کعدم وجوب الصلاة مع السورة علی ناسیها، فإنّه لا یجوز استصحابه بعد الالتفات، کما صدر من بعض(1)من مال إلی الحکم بالاجزاء فی هذه الصورة و أمثالها من موارد الاعذار العقلیّة الرافعة للتکلیف مع قیام مقتضیه.
و أمّا إذا لم یکن العدم مستندا إلی القضیّة العقلیّة، بل کان لعدم المقتضی و إن کان القضیّة العقلیّة موجودة أیضا، فلا بأس باستصحاب العدم المطلق بعد ارتفاع القضیّة العقلیّة.
و من هذا الباب استصحاب حال العقل، المراد به فی اصطلاحهم استصاب البراءة و النفی، فالمراد استصحاب الحال التی یحکم العقل علی طبقها- و هو عدم التکلیف- لا الحال المستندة إلی العقل، حتی یقال: إنّ مقتضی ما تقدّم هو عدم جواز استصحاب عدم التکلیف عند ارتفاع القضیّة العقلیّة، و هی قبح تکلیف غیر الممیّز أو المعدوم.
و ممّا ذکرنا ظهر أنّه لا وجه للاعتراض(2)علی القوم- فی تخصیص استصحاب حال العقل باستصحاب النفی و البراءة- بانّ الثابت بالعقل قد یکون عدمیّا و قد یکون وجودیّا، فلا وجه للتخصیص؛ و ذلک لما عرفت: من أنّ الحال المستند إلی العقل المنوط بالقضیّة العقلیّة لا یجری فیه الاستصحاب وجودیّا کان أو عدمیّا، و ما ذکره من الامثلة یظهر الحال فیها ممّا تقدّم.
ترجمه
و از آنچه ما (در متون قبل) ذکر نمودیم، روشن میشود که: استصحاب نه در احکام عقلیّه جاری میشود و نه در احکام شرعیّهای که (تابع) و مستند به احکام عقلیّهاند، اعمّ از اینکه این حکم وجودی باشد (مثل: قبح تصرّف در ملک الغیر) و یا اینکه عدمی باشد، در صورتی که عدم شرعی، مستند باشد به عدم عقلی مثل عدم وجوب نماز با سوره بر فراموشکننده آن (سوره) عقلا و شرعا. و لذا استصحاب آن عدم وجوب (چه شرعی و چه عقلی) پس از التفات، جایز نیست، اگرچه از جانب برخی از علماء (مثل محقّق قمی) که مایل (و قائل) به اجزاء در این صورت و امثال آن از مواردی که عذرهای پیشآمده عقلی با وجود قیام مقتضی، رافع و بردارنده تکلیفاند، (چنین استصحابی) صادر شده است (چرا که میگویند: این مصلی در حین خواندن نماز مثلا سوره بلد نبود، لکن پس از نماز یک سورهای فراگرفت، حال ان بلد نبودن خود یک عذر عقلی بوده و اکنون که این عذر برطرف شده است، در صورتی که شکّ کند اعاده لازم است یا نه؟ میتواند استصحاب کند عدم وجوب اعاده را)
و امّا وقتی (هم عدم شرعی داریم، هم عدم عقلی و لکن) عدم شرعی مستند به قضیه (و یا حکم) عقلی نیست، بلکه عدم شرعی بخاطر نبودن مقتضی (مثلا عدم بلوغ) است، اگرچه قضیه (یعنی عدم) عقلی نیز موجود است، استصحاب عدم مطلق، پس از مرتفع شدن قضیه عقلیّه (که با ممیز شدن صبی محقّق میشود) بلااشکال است (یعنی لازم نیست که یقین کنی عدمی را که مستند بر وجود مانع و یا عدمی را که مستند است بر عدم مقتضی).
و استصحاب حال عقل از این باب است (که عدم شرعی مستند به عدم عقلی نیست). و مراد از این استصحاب حال عقل در اصطلاح علماء، استصحاب برائت اصلیه و استصحاب نفی و استصحاب عدم سابق است.
پس مراد استصحاب حال شرعی است که عقل برطبق آن حکم میکند، و آن همان عدم تکلیف است و نه استصحاب حالیکه مستند به حکم عقل است تا اینکه گفته شود: مقتضای مباحثی که گذشت، عدم جواز استصحاب عدم تکلیف است به هنگام ارتفاع حکم عقل، و آن قبیح
بودن تکلیف بر صبی غیر ممیز و یا معدوم است (که پاسخ داده شد که ما نگفتیم که حکم عقل استصحاب میشود، بلکه همان حکم شرعی که مطابق حکم عقل است استصحاب میشود).
و از آنچه ما بیان کردیم، روشن شد که وجهی برای اعتراض قوم از جمله صاحب فصول در تخصیص زدن و منحصر کردن استصحاب حال عقل به استصحاب نفی و برائت اصله به اصولیین وجود ندارد به اینکه بگویند: احکامی که به سبب عقل ثابت میشوند، گاهی عدمی هستند و گاهی وجودی، پس در نتیجه وجهی برای تخصیص (یعنی منحصر کردن استصحاب حال عقل به نفی و برائت وجود ندارد. چرا؟)
زیرا دانستی که حکم عقلی که مستند به (خود) عقل است و منوط به قضیه عقلیّه است، استصحاب درش جاری نمیشود، چه وجودی باشد، چه عدمی (یعنی در همین موردی هم که شما ایراد گرفتید ما حکم شرع را استصحاب کردیم و نه حکم عقل را).
و پاسخ امثله فراوانی که صاحب فصول (ره) در رابطه با احکام عقلیّه ذکر نموده از آنچه در درسهای قبلی گذشت روشن میشود (که هرگاه شکّ کردیم، شکّ ما در موضوع است، و با وجود شکّ در موضوع، استصحاب حکم جایز نیست).
این است که گفته شد: در احکام عقلیّه مستقله و احکام شرعیّه تابعه که از طریق قانون ملازمه کشف میشود و احکام شرعیّه مستقلهای که موضوعاتشان کاملا مبیّن و مفصّل است، استصحاب جاری نمیشود.
و لکن در احکام شرعیّه مستقلهای که موضوعاتشان مجمل و کلّی است کما هو الغالب و در احکام عقلیّه تابعه نسبت به حکم شرعی مستقل (با همان مناط قسم رابع) استصحاب جاری میشود.
این است که: در امور فوق تفاوتی میان احکام وجودیّه و عدمیّه نیست.
به عبارت دیگر: از آنچه ذکر شد روشن میشود که استصحاب در احکام عقلیّه و در احکام
شرعیّهای که تابع و مستند به احکام عقلیّهاند، جاری نمیشود، چه این استصحاب وجودی باشد مثل: قبح تصرّف در ملک غیر و حکم شرع به حرمت آن و یا قبح صدق ضارّ، و چه عدمی باشد، در صورتی که این عدمی مستند به قضیه عقلیّه باشد، فی المثل:
1- عقل میگوید: بر شخص ناسی و غافل که به هنگام نماز، سوره نخوانده، نماز با سوره واجب نیست، چرا که تکلیف الناسی عقلا قبیح است.
2- پس از مدتی مصلی در اثناء نماز و یا پس از فراغت از نماز، توجّه پیدا کرد که نماز را بدون سوره خوانده است.
3- حالا شکّ دارد که آیا آن عدم وجوب عقلی که در حال نسیان وجود داشت اکنون هم وجود دارد یا اینکه مرتفع شده است.
4- در اثر شکّ مزبور، شکّ میکند که آیا نماز بدون سوره مجزی است یا نه؟
برخی قائل به عدم اجزاء شده گفتهاند که مأتی به با مأمور به فرق دارد، چرا که نماز با سوره بر تو واجب بود و حال آنکه تو نماز بدون سوره خواندهای، پس اعاده واجب است.
برخی هم از جمله محقّق قمی (ره) قائل به اجزاء شده میگویند اعاده لازم نیست چرا؟
بخاطر اینکه آنوقت که نسیان بر تو عارض شده بود بر تو واجب نبود، اکنون هم که پس از نماز در وجوب و یا عدم وجوب آن شکّ داری، استصحاب کن همان عدم وجوب را.
این است که: احکام عقلیّه چه وجودیّه باشند، چه عدمیّه، قابل استصحاب نیستند حال از آنجا که آن عدم وجوب نماز با سوره بر ناسی به حکم عقل ثابت شده قابل استصحاب نیست و لذا:
اعاده بر این شخص لازم است.
خیر، حقّ استصحاب عدم وجوب نماز با سوره را ندارد.
باز هم خیر، نمیتواند. چرا؟ زیرا وقتی عقل حکم میکند، شرع هم به تبع آن حکم میکند، و لذا وقتی ذکر آمد و این آقا ذاکر شد، در حال ذکر نه حکم عقل را میتواند استصحاب کند و نه حکم شرع را که تابع حکم عقل است. چرا؟
زیرا موضوع عوض شده است یعنی در آنجا موضوع نسیان بود و حال آنکه الآن ذکر و التفات است.
بر دو قسماند:
1- عدمیاتی که به یک قضیه عقلیّه مستنداند، مثل همین مثال عدم وجوب نماز با سوره بر ناسی که مستند بود به حکم عقلی قبح تکلیف ناسی، که تکلیفش روشن شد.
2- عدمیاتی که و لو مطابق با حکم عقل باشند بدین معنا که عقل هم در آن مورد حکم به عدم کند، و لکن:
الف: این عدم شرعی مستند به آن عدم عقلی نمیباشد، بلکه مستقلا حکم شرعاند، یعنی که شرع مستقلا حکم به این عدم کرده است.
ب: مناطها نیز در صدور حکم به عدم از ناحیه عقل با صدور حکم به عدم از ناحیه شرع فرق دارد.
فی المثل: در مورد استصحاب حال عقل یا برائت اصلیه، عقل میگوید: صبی مکلّف نیست و حکم به عدم میکند، شرع نیز میگوید صبی مکلّف نیست و حکم به عدم میکند.
امّا مناط عقل در صدور این حکم عدمی، عدم تمیز است و لکن ملاک شرع در صدور این حکم عدمی، عدم بلوغ است.
این است که: مستشکل میگوید: ما جائی را سراغ داریم که در احکام عقلیّه استصحاب عدم جاری شده و نامش هم استصحاب حال العقل است. میپرسیم در کجا؟
میگوید آنجا که وقتی شما صبی بودید، مکلّف به تکالیف نبودید، حال بالغ و عاقل شدهاید و لذا شکّ میکنید که آیا اکنون مکلّف به تکلیف هستید یا نه؟
میپرسید وظیفه من چیست؟ برخی میگویند استصحاب کن عدم تکلیف در حال صغر را.
یعنی در حال صغر مکلّف به تکلیف نبودی اکنون هم مکلّف به آن تکلیف نیستی و این همان استصحاب برائت اصلیه است.
به عبارت دیگر: این استصحاب همان اصالة عدم السابق است که نامش را استصحاب حال العقل گذاشتهاند، چرا که عقل در آنجا یعنی در حال صغر حکم میکند به عدم تکلیف فرد در حال صغر.
و لکن ما که شیخ انصاری هستیم به شما میگوئیم که خیر، مطلب از این قرار که این آقا میگوید نیست، درست است که در حال صغر یک عدم شرعی داریم و یک عدم عقلی و لکن این عدم شرعی مستند به عدم عقلی نیست و حساب هریک از این دو عدم جدای از دیگری است.
علیایحال: ما قبلا گفتیم که استصحاب در حکم عقل و حکم شرعی که تابع حکم عقل است جاری نمیشود، لکن اگر حکم شرع تابع حکم عقل نباشد مسئله متفاوت است.
حال: در مورد صغیر، یک عدم تکلیف عقلی داریم و یک عدم تکلیف شرعی که تابع آن عدم تکلیف عقلی نیست.
بنابراین: وقتی که صغیر بالغ شد، و ما شکّ کردیم که آیا مکلّف به تکلیف شده است یا نه؟
نمیتوانیم آن عدم تکلیف عقلی در زمان صغر را استصحاب کنیم و لکن میتوانیم عدم تکلیف شرعی را استصحاب کنیم.
حال: ما این عدم تکلیف شرعی را استصحاب کرده، نامش را میگذاریم استصحاب عدم تکلیف شرع و نه استصحاب حال عقل.
این است که: انسان در حال صغر:
1- عقلا به هیچ تکلیفی مکلّف نیست، چرا که صبی ممیز نیست و تکلیف غیر ممیز قبیح است.
بنابراین: عدم تکلیف عقلی موضوعش عدم تمیز است و لذا اگر صبی ممیز بشود تکلیفش قبیح نیست.
2- شرعا هم تکلیف ندارد، چرا که عند الشارع، مادامیکه انسان بالغ نشده تکلیفی ندارد، پس ملاک شرع در اینجا تمیز و عدم تمیز نیست، بلکه صبی چه ممیّز شده باشد چه نه، اگر بالغ نشده باشد، تکلیفش قبیح است.
الحاصل: ما عدم عقلی داریم و عدم شرعی درحالیکه به یکدیگر مستند نیستند، فلذا:
1- عدم عقلی در صورتی وجود دارد که صغیر ممیّز نیست و لکن وقتی ممیّز میشود استصحاب آن عدم عقلی صحیح نیست، چون آن عدم عقلی از بین میرود.
2- و عدم شرعی تا زمانی وجود دارد که صغیر هنوز بالغ نشده باشد چه این صغیر ممیّز باشد و چه نباشد.
به عبارت دیگر: عدم عقلی مستند است به وجود مانع که همان عدم تمیز است و لکن عدم شرعی مستند است به عدم مقتضی، بدین معنا که این صغیر تا مثلا 16 ساله نشود مقتضی برای تکلیف وجود ندارد.
بنابراین: وقتی کسی بالغ شود و ما شکّ کنیم که تکلیف بر او واجب است یا نه؟ عدم شرعی را برای او استصحاب میکنیم و نه عدم عقلی را.
وجه تسمیه این استصحاب عدم شرع به استصحاب عدم عقل و یا حل العقل، این است که:
عقل و شرع هر دو و مطابق هم حکم به عدم کردهاند.
این است که اصولیین گفتهاند: استصحاب حال عقل منحصر است در استصحاب برائت اصلیه و نفی تکلیف و لذا مورد دیگری ندارد.
صاحب فصول به این حصر اعتراض کرده میگوید استصحاب حال عقل منحصر به این مورد نیست، بلکه استصحاب حال عقل:
1- گاهی از امور وجودیّه است مثل: قبح تصرّف و ...
2- گاهی از عدمیّات است، امر عدمی هم گاهی عدم اصلی و ازلی است، و گاهی از عدمهای طاری و عارضی است.
پس: لا وجه للتخصیص المذکور.
شیخنا پاسخ میدهد که: حالات سابقهای که مستند به حکم عقل و قضیه عقلیّه باشند، مطلقا مجرای استصحاب نیستند، چه حالات وجودیّه باشد و چه عدمیّه، دلیل آنهم در بحث احکام عقلیّه گذشت.
و امّا اینکه میبینید در خصوص عدم ازلی، حضرات استصحاب میکنند، قبلا گفته شد که در اینجا عدم عقلی مورد استصحاب نیست، بلکه عدم شرعی مجرای استصحاب است و اینکه آن را استصحاب حال عقد مینامند، تنها بدان جهت است که ما حکمی را که مطابق با حکم عقل باشد استصحاب کردهایم، نه اینکه مستند به حکم عقل باشد.
متن
الثالث:
أنّ دلیل المستصحب: إمّا أن یدلّ علی استمرار الحکم إلی حصول رافع أو غایة، و امّا أن لا یدلّ. و قد فصّل بین هذین القسمین المحقّق فی المعارج،(1)و المحقّق الخوانساری فی شرح الدروس، فأنکرا الحجّیة فی الثانی و اعترافا بها فی الاول، مطلقا کما یظهر من المعارج، أو بشرط کون الشکّ فی وجود الغایة کما یأتی من شارح الدروس.(2)
و تخیّل بعضهم(3)- تبعا لصاحب المعالم(4)-: أنّ قول المحقّق (قدس سره) موافق للمنکرین؛ لانّ محلّ النزاع ما لم یکن الدلیل مقتضیا للحکم فی الآن اللاحق و لو لا الشکّ فی الرافع. و هو غیر بعید بالنظر إلی کلام السیّد(5)و الشیخ(6)و ابن زهرة(7)و غیرهم: حیث إنّ المفروض فی کلامهم هو کون دلیل الحکم فی الزّمان الاوّل قضیّة مهملة ساکتة عن حکم الزمان الثانی و لو مع فرض عدم الرافع.
إلّا أنّ الذی یقتضیه التدبّر فی بعض کلماتهم- مثل: إنکار السید(8)لاستصحاب البلد المبنیّ علی ساحل البحر مع کون الشکّ فیه نظیر الشکّ فی وجود الرافع للحکم الشرعیّ، و غیر ذلک مما یظهر للمتأمّل، و یقتضیه ما یظهر من بعض استدلال المثبتین
و النافین-: هو عموم النزاع لما ذکره المحقّق، فما ذکره فی المعارج(1)أخیرا لیس رجوعا عمّا ذکره أوّلا، بل لعلّه بیان لمورد تلک الادلّة التی ذکرها لاعتبار الاستصحاب، و أنّها لا تقتضی اعتبارا أزید من مورد یکون الدلیل فیه مقتضیا للحکم مطلقا و یشکّ فی رافعه.
ترجمه
تقسیم سوّم استصحاب به اعتبار دلیل مستصحب این است که: دلیل مستصحب:
1- یا دلالت میکند بر دوام و استمرار حکم تا حصول رافع (مثلا حدث، که مدت در آن معین نشده) و یا حصول غایت (که مدت در آن معین شده است مثل أتموا الصّیام الی اللیل).
2- و یا اینکه (بخاطر مهمل و مجمل بودنش) دلالت (بر دوام و استمرار) نمیکند (مثل خیار غبن). مرحوم محقّق اوّل در معارج و مرحوم محقّق خوانساری در دروس بین این دو قسم قائل به تفصیل شدهاند.
پس: حجیّت استصحاب را در دومی (که دلیل مهمل است) انکار کردهاند، و به حجیّت آن در قسم اوّل (که دلیل به صراحت بر دوام حکم دلالت میکند)، اعتراف نمودهاند، مطلقا (یعنی چه شکّ شما شکّ در رافع باشد و چه در رافعیت الموجود و چه در غایت باشد و چه در غائیت الموجود) چنانکه این مطلب از عبارات معارج روشن میشود.
و برخی هم به پیروی از صاحب معالم (ره) گمان کردهاند که: قول مرحوم محقّق (که قبلا مطابق با قول مثبتین یعنی مرحوم مفید بوده اکنون) موافق قول منکرین مطلق (یعنی سید مرتضی) است (چرا؟) زیرا محل نزاع آنجائی است که دلیل، مقتضی برای حکم در آن لا حقّ نباشد، و لو شکّ در رافع هم وجود نداشته باشد.
شیخنا میفرماید: این مطلب (که آیا آنجائیکه دلیل دلالت بر استمرار حکم دارد از محل
1) المعارج: 209- 210.
بحث خارج است یا نه؟) باتوجّه به کلام سید و شیخ و ابن زهره و دیگران بعید نیست، چرا که آنچه در کلام ایشان فرض شده است این است که دلیل حکم در زمان اوّل، دلیل مهملهای است که در رابطه با حکم در زمان دوّم ساکت است و لو با فرض عدم وجود رافع. جز اینکه:
1- آن چیزی که تدبر در برخی عبارات ایشان مثل انکار سید استصحاب وجود شهری که بنا شده است بر ساحل دریا (پس از طوفان) با وجود اینکه شکّ در این (مسئله) مثل شکّ در وجود رافع است برای حکم شرعی (که آیا حدثی آمده است تا وضو را برده باشد یا نه؟) و غیر ذلک از مثالهای دیگر که شکّ در وجود رافع و شکّ در مقتضی هر دو محل کلام بوده است.
2- و آن چیزی که اقتضاء میکند جمع میان آنچه از برخی استدلالات مثبتین (که میگویند اگر در بقاء طهارت شکّ کردی استصحاب کن بقاء آن را چونکه دلیل، دلالت بر استمرار دارد) و نافین (که میگویند اگر استصحاب حجّت بود، بینه منکر مقدم میشد بر بینه مدّعی، چرا که مؤیّد به اصالة العدم است و اصالة العدم یعنی استصحابات عدمیّه از قبیل شکّ در رافع است) و آن عمومیت داشتن نزاع است در مواردی که محقّق خوانساری فرمودهاند (که موارد شکّ در رافع است).
پس: مطالبی را که محقّق اخیرا در معارج گفته است (که اگر دلیل دلالت بر دوام و استمرار داشت یجری فیه الاستصحاب و اگر دلیل دلالت بر استمرار نداشت لا یجری)، بازگشت از آن فتوائی که اوّل داد (و گفت استصحاب حجّت است چنانکه مفید میگوید) نیست، بلکه آن بیان (و تعیین) موردی است برای آن ادلّهای که برای اعتبار استصحاب ذکر کرده است و آن این است که:
ادلّه ما، اعتباری بیش از موردی که دلیل در آن مقتضی برای حکم است و شکّ در وجود رافع میشود، اقتضاء نمیکند.
1- در رافع زمان خاص مد نظر نمیباشد بلکه یک امر غیر زمانی مطرح است، فی المثل:
امکان دارد که حدث بعنوان یک رافع طهارت، یک لحظه پس از وضو حادث شود و یا یک ساعت و یا یک روز و یا ... بعد.
علیایحال حدث رافعیت دارد، و لکن زمانی خاص برای آن مشخص نشده است.
2- و امّا در غایت، زمان خاص مد نظر است، فی المثل: حرمت افطار تا شب ثابت است و ...
به عبارت دیگر: شکّ در غایت در جائی است که حکم از نظر زمانی ادامه پیدا کند و شخص مکلّف نسبت به غایت زمانی شکّ کند، و لکن شکّ در رافع مربوط به امور غیر زمانی است، مثل شکّ در نوم، حدث و ...
این است که: دلیلی که دلالت دارد برآن حکم سابق و اکنون شما در بقاء آن شکّ دارید خود دارای اقسامی است:
1- گاهی به صراحت دلالت دارد بر دوام، و استمرار حکم الی الابد.
2- گاهی به صراحت دلالت دارد بر اینکه فلان حکم اختصاص دارد به فلان زمان خاص که فلان ساعت و یا فلان روز باشد.
نکته: این دو قسم از محل بحث و نزاع خارج است.
3- گاهی هم ظهور دارد در استمرار حکم فی الجملة که این خود بر دو قسم است:
قسم اوّل اینکه: دلیل الحکم دلالت دارد بر اینکه عمر فلان حکم تا زمانی استمرار و دوام دارد که رافعی نیاید. فی المثل: دلیل الوضوء دلالت دارد که طهارت باطنیه دارای استعداد بقاء هست تا زمانی که حدثی ایجاد شود و طهارت را از بین ببرد.
قسم دوّم اینکه: دلیل الحکم ظهور دارد در استمرار حکم تا غایتی معین، و به تعبیر دیگر استمرار حکم بستگی دارد به حصول غایت معینه، مثل أتموا الصیام الی اللیل.
آنجا که دوام حکم مشروط به عدم وجود رافع است، مدت حکم مشخص نیست، یعنی اگر رافع 5 دقیقه دیگر رخ بدهد، حکم نیز تا 5 دقیقه دیگر دوام دارد، اگر یک ساعت دیگر رخ بدهد، تا یک ساعت دیگر ادامه مییابد و هکذا. فی المثل: اگر کسی غسل کرده متطهر شود، چنانچه روزها و شاید ماهها حکم طهارت برای او ثابت باشد تا اینکه رافعی پیدا شود.
امّا آنجا که دوام حکم تا غایت معینهای است، مدت حکم مشخص است و معلوم است که حکم تا به کی ادامه دارد.
4- و گاهی هم دلیل الحکم اهمال و اجمال دارد و از بیان استمرار و عدم استمرار حکم ساکت است، فی المثل: در باب معاملات فردی که مغبون میشود، شرعا خیار غبن وجود دارد،
و لکن از ادلّه برنمیآید که آیا خیار غبن فوری بوده و به محض اطلاع از غبن و در اولین فرصت ممکن باید اعمال خیار کند یا نه؟
1- عدهای از اصولیین استصحاب را در هر سه قسم حجّت دانستهاند، چه در شکّ در رافع، و چه در شکّ در غایت و چه در فرض اهمال دلیل.
2- عدهای نیز مطلقا آن را حجّت ندانستهاند، چه در شکّ در رافع و چه در شکّ در غایت و چه در فرض اهمال دلیل.
3- گروهی هم از جمله محقّق اوّل در معارج و مرحوم محقّق خوانساری در شرح دروس میان دو قسم اوّل یعنی شکّ در رافع و شکّ در غایت با قسم سوّم یعنی فرض اهمال دلیل تفصیل قائل شدهاند به اینکه: در شکّ در رافع و در شکّ در غایت استصحاب جاری میشود و لکن در فرض سوم که دلیل مهمل است جاری نمیشود.
چرا؟ از آنجا که در هریک از شکّ در رافع و شکّ در غایت پنج قسم متصوّر است، مرحوم محقّق اوّل، استصحاب را در هر پنج قسم آن جاری میداند و لکن مرحوم خوانساری فقط در قسم اوّل از پنج قسم یعنی شکّ در اصل وجود رافع یا غایت، استصحاب را جاری میداند.
شکّ در اصل وجود رافع مثل اینکه ما یقین داریم که شرعا بول رافع وضو است و لکن در اینکه آیا چنین حدثی حادث شده است یا نه؟ شکّ داریم.
و امّا شکّ در رافعیت موجود مثل اینکه رطوبتی به نام مذی از شما خارج شده است و لکن شکّ دارید که آیا این رطوبت موجود نیز، شرعا رافع وضو هست یا نه؟
این است که: صاحب معالم، و برخی از متأخرین به پیروی از ایشان مدّعی شدهاند که: محقّق اوّل و خوانساری (ره)، از منکرین استصحاباند مطلقا، چرا؟
این است که: اگرچه مفروض کلام شیخ طوسی، سید مرتضی و ابن زهره و دیگر از متأخرین، همین موردی است که صاحب معالم فرمود و لکن شواهدی وجود دارد که محل نزاع عمومیت داشته و شامل شکّ در رافع و غایت نیز میشود و اختصاص به فرض اهمال دلیل که در حقیقت از مقوله شکّ در مقتضی است ندارد.
بیان شاهد اوّل است مبنی بر اینکه: تدبر در کلمات حضرات مقتضی عمومیت محل نزاع است، فی المثل:
1- سید مرتضی مثال زده است به شهری که در ساحل دریا بوده و لکن اکنون به دلیل حدوث طوفان، شکّ داریم که آن شهر باقی است یا نه؟ میفرماید: اجرای استصحاب و حکم به بقای شهر در اینجا جایز نیست.
2- برخی هم گفتهاند شکّ ما در اینجا از قبیل شکّ در وجود رافع است، چونکه بلد استعداد بقاء دارد، و لذا ما نمیدانیم که آیا دریا طغیان کرده یا نه؟ و لذا استصحاب میکنیم بقای شهر را.
بنابراین: معلوم میشود که نزاع تعمیم داشته و شامل دو قسم اوّل نیز میشود.
این است که: برخی از استدلالات مثبتین و منکرین نیز عمومیت محل نزاع را میرساند فی المثل یکی از دلایل مثبتین این است که:
وقتی مقتضی موجود است و مانع مشکوک، حکم میکنیم به بقاء مورد، و لذا از این دلیل متوجه میشویم که کلام در شکّ در رافع است.
و یا فی المثل یکی از ادلّه منکرین این است که:
اشاره به مطلبی است که صاحب معالم (ره) در کتاب معالم فرموده و آن این است که: محقّق اوّل، ابتدا به پیروی از شیخ مفید (ره) استصحاب را حجّت دانسته است و پس از ذکر ادلّهای میفرماید سید مرتضی نیز منکر استصحاب است. و لکن در پایان فرموده است: مختار ما این است که: باید به دلیل حکم توجّه کرده ببینیم:
اگر دلیل حکم، دلالت بر استمرار حکم دارد، بدان اخذ کرده و برطبق دلیل، حکم کنیم بر بقاء آن.
و اگر دلیل حکم، دلالت بر استمرار ندارد، بلکه مهمل و مجمل است، حقّ نداریم که عند الشک به آن اخذ کرده استصحاب جاری کنیم.
مرحوم صاحب معالم میگوید از این کلام محقّق پیداست که ایشان از نظر اوّل خود که استصحاب را حجّت میدانست برگشته است.
میفرماید: از شواهدی که ما برای عمومیت داشتن محل نزاع آوردیم، روشن میشود که محقّق اوّل از رأی اوّل خود برنگشته است، بلکه در آخر نیز قائل به همان تفصیلی شده که در اوّل کار قائل شده بدین معنا که: در شکّ در مقتضی استصحاب جاری نمیشود و لکن در شکّ در رافع و یا غایت با همه اقسامش جاری است.
متن
(تقسیم الاستصحاب باعتبار الشکّ المأخوذ فیه)(1)و أمّا باعتبار الشکّ فی البقاء، فمن وجوه أیضا:
أحدها:
من جهة أنّ الشکّ 1- قد ینشأ من اشتباه الامر الخارجیّ- مثل: الشکّ فی حدوث البول، أو کون الحادث بولا أو وذیا- و یسمّی بالشبهة فی الموضوع، سواء کان المستصحب حکما شرعیّا جزئیّا کالطهارة فی المثالین، أم موضوعا کالرطوبة و الکرّیّة و نقل اللفظ عن معناه الأصلیّ، و شبه ذلک.
2- و قد ینشأ من اشتباه الحکم الشرعیّ الصادر من الشّارع، کالشّک فی بقاء نجاسة المتغیّر بعد زوال تغیّره، و طهارة المکلّف بعد حدوث المذی منه، و نحو ذلک.
و الظاهر دخول القسمین فی محلّ النزاع، کما یظهر من کلام المنکرین؛ حیث ینکرون استصحاب حیاة زید بعد غیبته عن النظر، و البلد المبنیّ علی ساحل البحر، و من المثبتین حیث یستدلّون بتوقّف نظام معاش الناس و معادهم علی الاستصحاب.
ترجمه
و امّا تقسیم استصحاب به اعتبار شکّ در بقاء مستصحب (که رکنی از ارکان استصحاب است) از وجوه مختلفی صورت میگیرد:
اولین تقسیم استصحاب به اعتبار شکّ در بقاء از این جهت است که شکّ انسان:
1- گاهی از مشتبه شدن یک امر خارجی (و به تعبیر دیگر شباهت بعضی از امور خارجیه به
1) العنوان منّا.
بعضی دیگر) نشأت میگیرد مثل: شکّ در حدوث (و عدم حدوث) بول (که شکّ در وجود رافع است) یا (شکّ در اینکه) این چیزی که حادث شده است، بول است یا وذی؟ (که شکّ در رافعیت الموجود است) و (لذا هرکجا شکّ ما در رابطه با امور خارجیه باشد) شبهه موضوعیّه نامیده میشود. چه این مستصحب (ما) حکم شرعی جزئی باشد مثل طهارت در مثال فوق و یا موضوع خارجی باشد مثل رطوبت (لباس) و کریت (آب) و نقل یک لفظ از معنای اصلیش (که اصالت عدم النقل در آن جاری میکنیم) و شبه ذلک.
2- و گاهی از مشتبه شدن حکم شرعی صادره از جانب شارع نشأت میگیرد مثل شکّ (ما) در بقاء نجاست آن آب کرّ متغیری که (احد اوصاف ثلاثهاش تغییر کرده بود) پس از زوال تغیّرش من قبل نفسه (که استصحاب میکنیم نجاست آن را) و یا مثل شک مکلّف در طهارت خودش پس از خروج میاه ثلاثه غیر از بول (که آیا طهارت باقی است و یا شرعا منتقض است که استصحاب میکنیم بقاء طهارت را) و نحو ذلک (که از چنین شکی تعبیر میشود به شبهه حکمیّه).
ظاهر این است که هر دو قسم شبهه (یعنی شبهه موضوعیّه و شبهه حکمیّه) مورد نزاع و اختلاف علما هستند (یعنی هم مثبت مطلق در اجرای استصحاب در هر دو شبهه وجود دارد، هم منکر مطلق، و هم مفصّل)، چنانکه:
1- این مطلب از سخنان منکرین آشکار میشود؛ آنجا که استصحاب حیات زید را پس از پنهان شدنش از دیدگان (مردم) انکار میکنند (همانطور که استصحاب) بلد ساخته شده بر ساحل دریا را (پس از حدوث طوفان و شکّ در بقاء آن) انکار میکنند.
2- و از سخنان مثبتین آشکار میشود، آنجا که استدلال میکنند به مترتّب بودن نظام معاش و معاد مردم بر استصحاب (و اینها همه از شبهات موضوعیّه است).
متن
و یحکی عن الأخباریّین اختصاص الخلاف بالثانی، و هو الذی صرّح به المحدّث البحرانی،(1)و یظهر من کلام المحدّث الاسترابادی، حیث قال فی فوائده:
اعلم أنّ للاستصحاب صورتین معتبرتین باتّفاق الامّة، بل أقول: اعتبارهما من ضروریّات الدین.
إحداهما: أنّ الصّحابة و غیرهم کانوا یستصحبون ما جاء به نبیّنا (صلی الله علیه و آله) إلی أن یجیء ناسخه.
الثانیة: أنا نستصحب کلّ أمر من الامور الشرعیّة- مثل: کون الرجل مالک أرض، و کونه زوج امرأة، و کونه عبد رجل، و کونه علی وضوء، و کون الثوب طاهرا أو نجسا، و کون اللّیل أو النهار باقیا، و کون ذمّة الإنسان مشغولة بصلاة أو طواف- إلی أن یقطع بوجود شیء جعله الشّارع سببا لنقض تلک الامور.(2)ثمّ ذلک الشیء قد یکون شهادة العدلین، و قد یکون قول الحجّام المسلم أو من فی حکمه، و قد یکون قول القصّار أو من فی حکمه، و قد یکون بیع ما یحتاج إلی الذّبح و الغسل فی سوق المسلمین، و أشباه ذلک من الامور الحسّیة،(3)انتهی.
و لو لا تمثیله باستصحاب اللیل و النّهار لاحتمل أن یکون معقد إجماعه الشکّ من حیث المانع وجودا أو منعا، إلّا أنّ الجامع بین جمیع أمثلة الصّورة الثّانیة لیس إلّا الشّبهة الموضوعیّة، فکأنّه استثنی من محلّ الخلاف صورة واحدة من الشّبهة الحکمیّة- أعنی الشکّ فی النّسخ- و جمیع صور الشّبهة الموضوعیّة.
و أصرح من العبارة المذکورة فی اختصاص محلّ الخلاف بالشّبهة الحکمیّة، ما
حکی عنه فی الفوائد(1)أنّه قال- فی جملة کلام له-: إنّ صور الاستصحاب المختلف فیه راجعة إلی أنّه ثبت حکم بخطاب شرعیّ فی موضوع فی حال من حالاته نجریه فی ذلک الموضوع عند زوال الحالة القدیمة و حدوث نقیضها فیه. و من المعلوم أنّه إذا تبدّل قید موضوع المسألة بنقیض ذلک القید اختلف موضوع المسألتین، فالذی سمّوه استصحابا راجع فی الحقیقة إلی إسراء حکم لموضوع إلی موضوع آخر متّحد معه بالذات مختلف بالقید و الصفات،(2)انتهی.
ترجمه
و از اخباریین نقل میشود که اختلاف علماء، اختصاص دارد به دومی (یعنی شبهه حکمیّه) و آن کسی که تصریح کرده است به این مطلب محدث بحرانی است، (چنانکه) روشن میشود از کلام مرحوم محدث استرابادی در کتاب فوائدش، آنجا که میفرماید: بدان که برای استصحاب دو صورت معتبر وجود دارد که مجمع علیه امت است؛ و بلکه من میگویم حجیّت این دو از ضروریات دین است:
یکی از آن دو صورت این است که: اصحاب نبی اکرم صلّی اللّه علیه و آله و اصحاب ائمه (علیهم السلام) و دیگران، استصحاب میکردند بقاء آنچه را که پیامبر آورده بود، تا اینکه ناسخ آن وارد شود.
و صورت دوّم این است که: ما هر امری از امور شرعیّه را استصحاب میکنیم، مثل اینکه:
(اگر تا امروز یقین داشتیم که فلانکس مالک فلان زمین است و اکنون شکّ داریم استصحاب میکنیم) مالک بودن آن فرد بر زمین را و نیز بقاء زوجیت را، بقاء وضو را، بقاء طهارت ثوب را، بقاء نجاست ثوب را، بقاء روز را، بقاء شب را، بقاء اشتغال ذمّه به نماز را، به طواف را و ... (یعنی در تمام این موارد تا زمانی که یقین سابق و شکّ لا حقّ داریم استصحاب میکنیم بقاء را) تا اینکه قطع حاصل شود به وجود شیئی که شارع آن را سبب نقض این امور قرار داده است و این شیء:
1- گاهی شهادت دو نفر عادل است (که از امارات معتبره است).
2- و گاهی قول حجامتکننده و یا کسی است که در حکم حجامتکننده است.
3- و گاهی قول قصّار مسلمان یعنی شوینده لباس و یا کسی که در حکم اوست میباشد.
4- و گاهی معامله چیزی است که نیازمند به ذبح و غسل است در بازار مسلمین، و اشیائی که شبیه به آن شیء بوده و از محسوساتاند. تمام
و اگر نبود تمثیل او به استصحاب لیل و نهار، احتمال داده میشد که معقد اجماع او (که ادعا میکند که امت اسلامی بر اینگونه امور اتفاق دارند). شکّ از جهت رافع باشد، وجودا یا مانعا (یعنی چه شکّ در وجود رافع باشد مثل اینکه شکّ کند که آیا بول از او خارج شده است یا نه و چه شکّ در وجود مانع باشد مثل اینکه شکّ بکند که این رطوبت خارج شده بول است یا وذی) لکن (به دلیل مثال لیل و نهار متوجه میشویم که مراد او از شکّ، شکّ در رافع و مانع نیست بلکه شکّ در مقتضی است) بلکه جامع بین تمام امثله (مذکوره) در صورت ثانیه، شبهه موضوعیّه است.
و لذا گویا جناب استرابادی یک صورت (از صور) شبهه حکمیّه، یعنی شکّ در نسخ و تمام صور شبهه موضوعیّه را از محل اختلاف استثناء کرده (و بیرون برده است).
و صریحتر از این عبارتی که در منحصر بودن محل اختلاف علماء به شبهه حکمیّه ذکر شده عبارتی است که در کتاب فوائد مکیّه از او حکایت شده است و در ضمن عبارتی که مربوط به اوست میفرماید: صور (و مواردی) از استصحاب که مورد اختلاف میان علما واقع شده است (که یجری اولا یجری) راجع به این مطلب است که وقتی حکمی با خطاب شرعی، در رابطه با موضوعی (مثل نجاست برای آب کرّ)، و در حالی از حالات (مثل تغییر احد اوصاف ثلاثه) ثابت شده (آیا) به هنگام زوال آن حال قدیمی (یعنی تغیّر احد اوصاف) و حدوث نقیض آن (یعنی عدم تغیّر) در آن (میتوانیم) آن حکم را در رابطه با آن موضوع اجرا کنیم؟
روشن است که وقتی قید موضوع (که همان متغیر بودن است) به سبب نقیض آن قید (که غیر متغیر بودن است) تبدیل شد، موضوع مسئله (نیز) مختلف و عوض میشود.
پس آن چیزی که حضرات آن را استصحاب نامیدهاند، در حقیقت بازگشت میکند به سرایت (دادن و اجرا کردن) حکم یک موضوع به موضوع دیگر که ذاتا با (موضوع قبلی) متحد است (چنانکه قبلا آب بود اکنون هم آب است) و لکن به سبب قید (غیر متغیّر) و صفات مختلفه، با آن متفاوت است.
تقسیمات استصحاب به اعتبار شکّ لا حقّ در بقاء مستصحب است از وجوه مختلف.
این است که: شکّ ما در بقاء شیء سابق:
1- گاهی از یک سلسله عوامل خارجیه سرچشمه میگیرد چرا که امور خارجیه گاهی با هم مشتبه میشوند، که از ان تعبیر به شبهه موضوعیّه شود.
این است که: رفع شبهه در آن بدست شارع نمیباشد، بلکه به دست خود مکلّف است.
2- و گاهی از اشتباه در حکم شرعی کلّی الهی سرچشمه میگیرد، بدین معنا که ما اصل حکم کلّی را نمیدانیم که از این به شبهه حکمیّه تعبیر میشود.
این است که: برای رفع شبهه باید به شارع مراجعه کرد، فی المثل: اگر شکّ کردیم که آیا مذی مبطل وضو هست یا نه؟ باید نظر شارع را جویا شویم حال: قسم اوّل یعنی آنجا که شکّ در بقاء مستصحب از عوامل خارجیه نشأت میگیرد، خود بر دو قسم است:
1- در برخی موارد شکّ ما در اصل موضوع خارجی است مثل اینکه: شکّ کنیم در کریّت آن آب و یا در بقاء رطوبت این لباس و یا حیات زید و ...
فی المثل: شکّ میکنم که آیا زید زنده است یا مرده؟ که میدانید حیات و ممات زید از موضوعات خارجیه است.
2- در برخی موارد هم شکّ ما در حکم جزئی و شخصی فلان موضوع خارجی است و نه در خود موضوع خارجی و در حکم شرعی کلّی. فی المثل:
یک وقت شکّ میکنیم که آیا این انائی که قبلا پاک بود، اکنون هم پاک است یا نه؟
یک وقت شکّ میکنیم که آیا این حیوانی که قبلا تزکیه نشده بود، بعدا تزکیه شده یا نه، میته است؟
در اولی استصحاب میکنیم طهارت اناء را، و در دومی استصحاب میکنیم عدم تزکیه آن را.
الحاصل: استصحاب در یک تقسیمبندی بر دو قسم شد:
علیایحال:
برخی از حضرات استصحاب را مطلقا یعنی در هر دو قسم جاری دانستهاند، چه در احکام و چه در موضوعات.
برخی هم اجرای آن را مطلقا انکار کردهاند، چه در احکام و چه در موضوعات.
برخی هم از جمله اخباریین قائل به تفصیل شدهاند.
این است که: به نظر ما محل نزاع در باب حجیّت استصحاب در این تقسیم عمومیت داشته و شامل هر دو قسم میشود.
یعنی: استصحاب هم در شبهه موضوعیّه مثبت و منکر دارد و هم در شبهه حکمیّه، و در اثبات این مطلب به سخنان منکرین و مثبتین استشهاد نموده است. فی المثل:
1- منکرین از جمله سید مرتضی و دیگران استصحاب حیات زید را عند الشک انکار کرده میگویند: چنین استصحابی جاری نیست.
و یا استصحاب بقاء شهری که در ساحل دریا بنا شده است را انکار میکنند، درحالیکه اینگونه از استصحابات مربوط به شبهات موضوعیّه و موضوعات خارجیه است و ربطی به احکام ندارد.
2- مثبتین در مقام استدلال بر حجیّت استصحاب میگویند:
اگر استصحاب حجّت نباشد، نظام معاش و معاد مردم مختل میشود.
و امّا استصحاب در جریان معاش مردم بخاطر اینکه فی المثل: کشاورز امروز به همان زمینی مراجعه میکند که دیروز در آن کار میکرد چرا که استصحاب میکند بقاء آن را.
مغازهدار به مغازهای میرود که دیروز در آن کار میکرد و شب در آن را بست و به خانه رفت. و یا فردی که دیروز از خانه به مسافرت رفته امروز مثل همگان به خانه خود برمیگردد و هکذا ...
و امّا استصحاب در نظام معاد، مربوط به احکام تکلیفیه است و معلوم. پس استصحاب هم در
شبهات موضوعیّه محل نزاع است، هم در شبهات حکمیّه.
این است که: اخباریین مدّعی شدهاند که نزاع منحصر است در شبهات حکمیّه و شبهات موضوعیّه به هر دو بخشش از محل بحث و نزاع خارج میباشد، چرا که حجیّت استصحاب در این دو بخش مسلّم بوده و جای هیچگونه تردیدی وجود ندارد.
دو عبارتی است که جناب شیخ از مرحوم محدث استرابادی در تأیید گفتار خودش نقل کرده است:
1- ایشان در فوائد المدنیّه میگوید: در میان انواع و اقسام استصحابات دو نوع استصحاب وجود دارد که جای حرف و شکّ نداشته و مورد اتفاق همگان است و بلکه هر دو از ضروریات دین اسلام بشمار میروند و این دو عبارتند از:
به عبارت دیگر: صحابه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تابعین صحابه و .. هرکجا شکّ میکردند که آیا فلان حکم شرعی نسخ شده یا نه؟ استصحاب میکردند بقاء آن حکم را تا اینکه یقین پیدا کنند بر اینکه ناسخی آمده و آن حکم پیشین را نسخ نماید. و لذا سیره اصحاب بر این استصحاب بوده و برآن اتفاق نظر داشتهاند.
1- تا دیروز یقین داشتیم که فلانکس مالک فلان زمین است، اگر امروز شکّ کنیم که آیا اکنون هم مالک آن زمین هست یا نه؟ استصحاب میکنیم بقاء مالکیتش را.
2- یقینا میدانستم که فلانی صاحب زوجه بود، لکن اکنون شکّ دارم که آیا صاحب زوجه هست یا نه؟ استصحاب میکنم بقاء زوجیت او را. مگر اینکه دو نفر شهادت بدهند که زوجهاش را طلاق داده است.
و هکذا بقاء عبدیت را، بقاء وضو را، بقاء طهارت ثوب را، بقاء نجاست ثوب را، بقاء روز را، بقاء
شب را، بقاء اشتغال ذمه به نماز را، به طواف را و هکذا امثالهم ...
به عبارت دیگر: وقتی در تمام امور فوق و امثال آن، یقین سابق وجود دارد و شکّ لا حقّ، استصحاب میکنیم بقاء هریک را تا زمانی که یقین حاصل کنیم که از نظر شرعی یک حجّت معتبر و اماره معتبر آمده است و جلوی این استصحابات را بگیرد.
خیر جابجا فرق میکند فی المثل:
1- در برخی موارد بیّنه و شهادت عدلین است مثلا بر ارتفاع ملکیت، زوجیت و ...
2- و در برخی موارد قول حجامتگر مسلمان است که قولش نسبت به تطهیر موضوع حجامت مورد قبول است.
3- در برخی موارد قول جراح یا آرایشگر قابل قبول است.
4- در برخی موارد قول رختشوی است و در برخی موارد قول زوجه.
5- در برخی موارد هم قانون سوق المسلمین و هکذا ..
و امّا به نظر جناب محدث، اگر در حکمی از احکام شکّ کنیم، حقّ استصحاب نداریم.
فی المثل: این آب متغیر شده بود، در اثر تغیّر متنجس شده بود، اکنون آن تغیّر زائل شده است، نمیدانیم که آیا نجاست آب هم از بین رفته است یا نه؟ میگوید: نمیتوانی استصحاب کنی بقاء نجاست را.
و یا فی المثل: وضو گرفته بودم، در اثر وضو متطهر شده بودم، اکنون شکّ دارم که آیا وضوی من باقی است و یا اینکه در اثر حدث از بین رفته است؟ میگوید: حقّ نداری استصحاب کنی بقاء طهارت را.
پس: به نظر ایشان استصحابات مختلف فیه، استصحابات در احکاماند.
به عبارت دیگر: از کجا وی را ملتزم میکنید به اینکه وی میان شبهه موضوعیّه و شبهه حکمیّه
فرق گذاشته است؟ و حال آنکه شاید میان شکّ در مقتضی و شکّ در رافع تفصیل قائل شده باشد؟
به عبارت دیگر جناب شیخ آیا میشود گفت که ایشان فرموده است که هرکجا در وجود رافع شکّ کردیم، آنجا استصحاب جاری میشود و هرکجا در وجود مقضی شکّ نمودیم مثل بقاء تغیّر مذکور، محل اختلاف است که آیا استصحاب جاری میشود یا نه؟
بله، اگر در میان مثالهائی که ایشان زده دو مثال لیل و نهار را ذکر نکرده بود، میشد روی بقیه مثالها قضاوت کرد و احتمال مزبور را پذیرفت، لکن این دو مثال شاهدی است بر اینکه ایشان استصحاب را هم در شکّ در مقتضی جاری میداند و هم در شکّ رافع، و در این جهت تفصیل نداده است.
به عبارت دیگر:
1- استصحاب بقاء لیل و استصحاب بقاء نهار، هر دو از قبیل شکّ در مقتضی هستند و نه شکّ در رافع. چرا؟ زیرا که هریک از لیل و نهار دارای حد معینی است که تا آن حد معین استعداد بقاء دارد، یعنی آن حد که به پایان رسید، این استعداد هم میرود.
2- از طرف دیگر همه مثالهائی که ایشان آورده است از موضوعات است پس ناچاریم بگوئیم مراد استرابادی این بوده است که: اگر در قسمت احکام شکّ کردی که حکم خدا باقی است یا نه؟ تنها در یکجا استصحاب مسلّم است و آن استصحاب عدم نسخ است، لکن در بقیه شبهات حکمیّه، اختلاف نظر وجود دارد که آیا استصحاب در آنها جاری میشود یا نه؟ که خود ایشان و سایر اخباریها میگویند لا یجری.
و امّا جریان استصحاب در شبهات موضوعیّه مسلّم و در هریک از شبهات موضوعیّه میتوان آن را جاری نمود.
2- عبارتی است که در این رابطه صریحتر است از عبارت قبلی و آن این است که: اختلاف در استصحاب منحصر است به شبهات حکمیّه بجز استصحاب عدم نسخ که در آن اتفاق نظر است، به عبارت دیگر میگوید: استصحابی که محل خلاف است و برخی جریان آن را قبول دارند و برخی نه، منحصر است به جائی که حکمی از طرف شارع در موردی آمده است و سپس تغییراتی پیش آمده و ما شکّ میکنیم که با وجود این تغییرات آیا باز هم حکم خدا باقی است یا
نه؟ فی المثل: شما وضو گرفته متطهر شدید، سپس خرج منک المذی، و لذا شکّ میکنید که آیا طهارت شما باقی است یا نه؟ چه باید بکنید؟
جناب محدث میگوید: استصحابی که محل اختلاف است منحصر است به اینگونه موارد.
یعنی چه؟
یعنی ما در جریان استصحاب در شبهات موضوعیّه اختلافی نداریم، بلکه اینگونه شبهات از محل بحث خارجاند، آنچه محل اختلاف است، اجرای استصحاب در شبهات حکمیّه است.
این است که: به هنگام شکّ در اینگونه موارد حقّ اجرای استصحاب را ندارید. چرا که جریان استصحاب در اینگونه موارد، سرایت دادن حکم یک موضوع به موضوع دیگر است، فی المثل:
1- شارع حکم کرده است به نجاست آب متغیر و حال آنکه شما میخواهید این حکم را بار کنید بر آب غیر متغیر.
2- و یا شارع حکم کرده است به طهارت فرد قبل از خروج مذی و حال آنکه شما میخواهید این حکم طهارت را به او بدهید بعد از خروج مذی.
و لذا: در اینگونه موارد استصحاب جاری نیست چرا که موضوع در هریک از این مثالها عوض شده است و اثبات حکم موضوعی برای موضوع دیگر که در اصل ذات و ماهیّت با هم متحداند و لکن در صفات و قیود مختلفاند قیاس کردن موضوعی به موضوع دیگر است، و قیاس هم باطل است.
الحاصل: اخباریها محل نزاع را منحصر به شبهه حکمیّه کردند و حال آنکه به نظر شیخ محل نزاع تعمیم دارد و شامل هر دو قسم شبهه میشود.
متن
الثانی:
من حیث إنّ الشکّ بالمعنی الأعمّ الذی هو المأخوذ فی تعریف الاستصحاب:
قد یکون مع تساوی الطّرفین، و قد یکون مع رجحان البقاء، أو الارتفاع.
و لا إشکال فی دخول الاوّلین فی محلّ النّزاع، و أمّا الثّالث فقد یتراءی من بعض کلماتهم عدم وقوع الخلاف فیه.
قال شارح المختصر: معنی استصحاب الحال أنّ الحکم الفلانی قد کان و لم یظنّ عدمه، و کلّ ما کان کذلک فهو مظنون البقاء، و قد اختلف فی صحّة الاستدلال به لإفادته الظنّ، و عدمها لعدم إفادته،(1)انتهی.
و التحقیق: أنّ الخلاف إن کان فی اعتبار الاستصحاب من باب التعبّد و الطریق الظاهریّ، عمّ صورة الظنّ الغیر المعتبر بالخلاف. و إن کان من باب إفادة الظنّ- کما صرّح به شارح المختصر- فإن کان من باب الظنّ الشخصی، کما یظهر من کلمات بعضهم- کشیخنا البهائیّ فی الحبل المتین و بعض من تأخّر عنه(2)- کان محلّ الخلاف فی غیر صورة الظنّ بالخلاف؛ إذ مع وجوده لا یعقل ظنّ البقاء، و إن کان من باب افادة نوعه الظنّ لو خلّی و طبعه- و إن عرض لبعض أفراده ما یسقطه عن إفادة الظنّ- عمّ الخلاف صورة الظنّ بالخلاف أیضا.
و یمکن أن یحمل کلام العضدیّ علی إرادة أنّ الاستصحاب من شأنه بالنوع أن یفید الظنّ عند فرض عدم الظنّ بالخلاف، و سیجیء زیادة توضیح لذلک. إن شاء اللّه.
ترجمه
از این جهت است که شکّ بالمعنی الاعم که در تعریف استصحاب اخذ شده است:
1- گاهی متساوی الطرفین میباشد، و گاهی طرف بقایش و یا طرف ارتفاعش (که ظنّ به خلاف هم گفته میشود)، رجحان دارد.
و (امّا) در دخول شکّ متساوی الطرفین و رجحان البقاء در محل نزاع، اشکال و اختلافی وجود ندارد.
و امّا در رابطه با آن سومی (یعنی طرف ارتفاع و یا ظنّ برخلاف) از برخی عبارات علماء به نظر میآید که اختلافی در (عدم اجرای استصحاب) در آن وجود ندارد.
عضدی شارح مختصر میگوید معنای استصحاب حال سابق این است که: فلان حکم قبلا بود، درحالیکه ظنّ به عدمش وجود نداشت، و چیزی که قبلا بود و ظنّ به عدمش وجود ندارد، در حکم مظنون البقاء است.
و گاهی استدلال کردهاند در صحت اجرای این استصحاب به اینکه (چون) مفید ظنّ است، و گاهی استدلال کردهاند به عدم صحت اجرای آن بخاطر اینکه مفید ظنّ نیست.
و تحقیق در مسئله این است که اختلاف علماء:
اگر در حجیّت و اعتبار استصحاب از باب تعبّد و طریق ظاهری باشد، شامل صورت سوّم (یعنی) آنجائیکه ظنّ غیر معتبر برخلاف حالت سابقه وجود دارد، هم میشود.
و اگر در حجیّت و اعتبار استصحاب از باب افاده ظنّ (یعنی اماره) باشد، چنانکه عضدی شارح مختصر به آن تصریح کرده و (نیز) اگر (حجیّت و اعتبار آن) از باب ظنّ شخصی باشد، چنانکه از کلمات بعضی از علماء مثل شیخ ما بهائی در حبل المتین و برخی دیگر که متأخر از آنها هستند مثل صاحب معالم، آشکار میشود که محل اختلاف در غیر صورت ظنّ به خلاف (یعنی صورت ثالثه) میباشد (بدین معنا که استصحاب در صورت ثالثه حجّت نمیباشد) چرا که با وجود ظنّ برخلاف، ظنّ به بقاء معقول نیست.
و اگر حجیّت و اعتبار استصحاب از باب افاده ظنّ نوعی، آنهم لو خلّی و طبعه (یعنی بدون موانع خارجی) باشد، اگرچه برای بعضی از افراد استصحاب موانعی (مثل ظنّ غیر معتبر برخلاف) پیش میآید که آن را از افاده ظنّ ساقط میکند، اختلاف عمومیت پیدا کرده و صورت ظنّ برخلاف
(یعنی ثالثه) را نیز شامل میشود.
این است که: وقتی ما نسبت به حکمی و یا موضوعی در زمان سابق یقین داشتیم، این یقین نسبت به آن حکم و یا موضوع در زمان لا حقّ، از چهار حال خارج نیست و یا به تعبیر دیگر چند جور متصور است:
1- گاهی در زمان لا حقّ یقین به بقاء آن امر و یا یقین به ارتفاع آن پیدا میکنیم.
2- گاهی در زمان لا حقّ، ظنّ به بقاء پیدا میکنیم چه ظنّ نوعی و یا شخصی.
3- گاهی هم در زمان لا حقّ، ظنّ به ارتفاع پیدا میکنیم، چه نوعی و چه شخصی.
4- گاهی هم در زمان لا حقّ، شکّ به بقاء پیدا میکنیم، آنهم شکّ به معنای اخص یعنی متساوی الطرفین.
فرض اوّل از محل بحث خارج است، زیرا که یقین در آنجا حجیّت است چه یقین به بقاء باشد و چه یقین به ارتفاع و لذا نیازی به اجرای استصحاب نداریم.
در هر سه فرض بعد، بدین معنا که آیا استصحاب در هریک از فروض دوّم و سوّم و چهارم حجّت است یا نه تفصیل در کار است؟
این است که: باید مطلب را روی مبانی باب استصحاب محاسبه و پاسخ داد:
عدم العلم وجود دارد چه با فرض ظنّ به بقاء و چه با فرض ظنّ به ارتفاع، چه مجرد شکّ.
و امّا بر مبنای حجیّت استصحاب از باب امارات ظنیّه و به مناط افاده ظنّ به بقاء:
اگر افاده ظنّ نوعی و شأنی به بقاء را در جریان استصحاب ملاک بدانیم، باید بگوئیم در نوع این فروض استصحاب جاری میشود، مگر در فرض ظنّ نوعی به ارتفاع حالت سابقه.
و اگر افاده ظنّ شخصی به بقاء را در جریان استصحاب ملاک بگیریم باید بگوئیم که تنها در فرض ظنّ شخصی برخلاف حالت سابقه، استصحاب جاری نمیشود.
چرا؟ زیرا عاقلانه نیست که انسان در آن واحد، هم ظنّ شخصی به بقاء داشته باشد، هم ظنّ به ارتفاع، و لکن در فرض ظنّ فعلی به بقاء جاری است، چنانکه در فرض شکّ نیز جاری است، بخاطر اینکه به مجرد توجّه به یقین سابق حالت شکّ انسان تبدیل به ظنّ شده، ملاک حجیّت حاصل میگردد.
این است که بگوئیم:
1- شما قبلا به یک عملی و یا یک حکمی یقین داشتید، لکن الآن این یقین زائل شده است.
2- این یقین نداشتن به امر سابق چند جور متصوّر است:
تارة: این یقین نداشتن به معنای شکّ متساوی الطرفین داشتن است. فی المثل: زید پارسال زنده بود، لکن نمیدانم که اکنون زنده است یا نه؟ این آب دیروز پاک بود، لکن نمیدانم که اکنون پاک است یا نه؟
خلاصه اینکه: 50% احتمال بقاء سابقه را میدهی، 50% احتمال ارتفاع آن را.
تارة: این یقین نداشتن به معنای متساوی الطرفین نیست، بلکه طرف رجحان وجود دارد، فی المثل: 70% طرف بقاء احتمال دارد و 30% طرف ارتفاع، و یا بالعکس 30% طرف بقاء احتمال دارد و 70% طرف ارتفاع که ظنّ برخلاف یعنی ارتفاع حالت سابقه است.
در اینست که: آیا در هر سه حالت فوق استصحاب جاری میشود یا نه؟ بلکه برخی از این احتمالات از محل بحث خارج است و بطور قطع استصحاب در آنها جاری نمیشود؟
و لذا شیخ میفرماید:
1- اگر ما استصحاب را از باب تعبّد، یعنی از باب اخبار لا تنقض حجّت بدانیم، اخبار لا تنقض،
هر سه حالت را دربر میگیرد. چرا؟ زیرا اخبار لا تنقض میگوید: مادامیکه یقین به حالت سابقه پیدا نکردهای، برطبق حالت سابقه رفتار کن و لو ظنّ برخلاف هم داشته باشی. چرا؟ زیرا یقین به ارتفاع ندارید و 30% احتمال دارد که حالت سابقه را استصحاب کنید. البته مراد ما از ظنّ برخلاف در اینجا، ظنّ غیر معتبر است، مثل قول واحد، قول صبی، و نه ظنّ معتبر که خود دلیل است و حاکم بر اصول میباشد.
2- و اگر استصحاب را از باب تعبّد حجّت ندانیم، بلکه از باب اماره و یا ظنّ به بقاء حجّت بدانیم، چه ظنّ نوعی و چه ظنّ شخصی، باز هم شامل هر سه حالت میشود، حتی در آنجا که ظنّ برخلاف وجود دارد، استصحاب جاری میشود.
حال: اگر سؤال کنید که شما استصحاب را از باب ظنّ به بقاء حجّت میدانید و حال آنکه این فرد ظنّ به ارتفاع دارد، چگونه میگوئید یجری الاستصحاب فیه؟
میگوئیم: بله این فرد در اینجا ظنّ به ارتفاع دارد و لکن نوع مردم در اینجا ظنّ به بقاء دارند، و لذا استصحاب از باب ظنّ مطلق حجّت است، و لو در یک موردی هم ظنّ غیر معتبر برخلاف وجود داشته باشد.
3- و چنانچه کسی استصحاب را از باب ظنّ شخصی حجّت بداند، در دو مورد حقّ اجرای استصحاب دارد: یکی در جائی که ظنّ به بقاء دارد، یکی هم در مورد شکّ متساوی الطرفین.
چونکه شکّ متساوی الطرفین پس از تأمل دقیق تبدیل میشود به ظنّ به بقاء.
بنابراین: در یکجا نمیتواند استصحاب جاری کند و آن در جائی است که ظنّ برخلاف داشته باشد.
متن
الثالث:
من حیث إنّ الشکّ فی بقاء المستصحب:
1- قد یکون من جهة المقتضی، و المراد به: الشکّ من حیث استعداده و قابلیّته فی ذاته للبقاء، کالشکّ فی بقاء اللّیل و النهار و خیار الغبن بعد الزمان الاوّل.
2- و قد یکون من جهة طروّ الرّافع مع القطع باستعداده للبقاء، و هذا علی أقسام:
لانّ الشکّ إمّا فی وجود الرافع، کالشکّ فی حدوث البول، و إمّا أن یکون فی رافعیّة الموجود؛ إمّا لعدم تعیّن المستصحب و تردّده بین ما یکون الموجود رافعا(1)و بینما لا یکون، کفعل الظهر المشکوک کونه رافعا لشغل الذمّة بالصلاة المکلّف بها قبل العصر یوم الجمعة من جهة تردّده بین الظهر و الجمعة، و إمّا للجهل بصفة الموجود من کونه رافعا کالمذی، أو مصداقا لرافع معلوم المفهوم کالرطوبة المردّدة بین البول و الوذی، أو مجهول المفهوم.
و لا إشکال فی کون ما عدا الشکّ فی وجود الرافع محلا للخلاف، و إن کان ظاهر استدلال بعض المثبتین: بأنّ المقتضی للحکم الاوّل موجود(2)... إلی آخره، یوهم الخلاف.
و أمّا هو فالظاهر أیضا وقوع الخلاف فیه؛ کما یظهر من انکار السیّد (قدس سره) للاستصحاب فی البلد المبنیّ علی ساحل البحر، و زید الغائب عن النظر،(3)و أنّ الاستصحاب لو کان حجّة لکان بیّنة النّافی أولی؛ لاعتضادها بالاستصحاب.
و کیف کان، فقد یفصّل بین کون الشکّ من جهة المقتضی و بین کونه من جهة الرافع، فینکر الاستصحاب فی الاوّل.
و قد یفصّل فی الرافع بین الشکّ فی وجوده و الشکّ فی رافعیّته، فینکر الثانی مطلقا، أو إذا لم یکن الشکّ فی المصداق الخارجی.
هذه جملة ما حضرنی من کلمات الاصحاب.
و المتحصّل منها فی بادئ النظر أحد عشر قولا:
ترجمه
سومین تقسیم استصحاب از حیث شکّ در بقاء مستصحب این است که:
1- گاهی شکّ ما در بقاء مستصحب (و یا موضوع حکم)، از جهت (شکّ در) مقتضی است و مراد از این شکّ در مقتضی، شکّ از حیث استعداد مستصحب و قابلیت ذاتیه آن است برای بقاء (و لذا به لحاظ اینکه نمیدانیم که این مستصحب تا چه اندازه قابلیت بقاء دارد در ان شکّ میکنیم)، مثل شکّ در بقاء شب و روز و مثل شکّ در استعداد خیار غبن در بقاء، پس از زمان اوّل (که آیا استعداد بقاء دارد و یا اینکه نه استعداد بقاء ندارد و فوری است؟)
2- و گاهی از جهت تحقّق و حدوث رافع است، با قطع نظر از استعداد بقاء (که آیا فی المثل بادی آمده است تا چراغ را خاموش کرده باشد یا نه باتوجّه به اینکه میدانیم که به اندازه 10 ساعت نفت که همان استعداد بقاء است در آن وجود داشته است؟)
و این شکّ در رافع بر پنج قسم است، چرا که شکّ ما:
1- یا شکّ در وجود رافع است مثل شکّ در حدوث بول (که آیا اصلا بولی از ما خارج شده است یا نه؟)
2- و یا از نامشخص بودن وضعیت مستصحب است، یعنی مستصحب مردّد است بین اینکه آیا این امر موجود، میتواند رافع باشد و بین اینکه آیا این امر موجود نمیتواند رافع باشد، مثل انجام نماز ظهر (در ظهر جمعه) که مورد شکّ است که آیا رافع و برطرفکننده اشتغال ذمّه به نماز مکلّف قبل از نماز عصر روز جمعه هست یا نه؟ و (خود) این تردّد:
1- یا به جهت تردد اشتغال ذمّه به صلاة بین ظهر و جمعه است.
2- و یا به جهت جهل به صفت موجود در رافع (یعنی این امر موجود) است (که شکّ دارد آیا شارع صفت رافعیّت را به آن داده است یا نه؟) مثل مذی.
3- و یا به جهت جهل (و مشتبه شدن امر) در مصداق است (که آیا این مصداق) برای آن رافعی که مفهوما معلوم است، هست یا نه؟ مثل رطوبت (خارجشده) که مردد میان بول و مذی است.
4- و یا (اگر رافع امری موجود است، ترددش) بخاطر مجهول المفهوم بودن است (مثل اینکه مکلّف نمیداند که این نومی که ناقض وضو است، شامل چرت زدن هم میشود یا نه؟ یا لیل که رافع وجوب روزه است، شامل استتار فرص خورشید هم میشود یا نه؟).
(کدامیک از اقسام مذکور محل اختلاف است؟)
در اینکه ماعدای شکّ در رافع (که شکّ در وجود مقتضی و شکّ در رافعیت الموجود با چهار صورتش باشد) محل اختلاف و نزاع است شکی وجود ندارد، گرچه ظاهر استدلال برخی از مثبتین که (میگویند) مقتضی برای حکم اولی موجود است، تا پایان مطلبشان موهم خلاف است (به نظر شیخ در هر سه قول همه اقسام محل اختلاف است، اگرچه ظاهر دلیل حضرات نشان میدهد که شکّ در مقتضی محل نزاع نیست، چرا که عدمش مسلّم است چون در یکی از ادلّه مثبتین آمده است که چرا درحالیکه مقتضی برای حکم اوّل موجود است و شکّ ما در رافع است استصحاب جاری نکنیم، بله ما حالت سابقه را عملا بالمقتضی حفظ میکنیم، که ظاهر این دلیل موهم این است که اگر در مقتضی شکّ کردیم، نمیتوانیم استصحاب جاری کنیم و این از محل بحث خارج و سایر اقسام محل نزاعاند).
و امّا شکّ در وجود رافع نیز، علی الظاهر محل اختلاف است (یعنی هم مثبت مطلق دارد، هم منکر مطلق دارد) چنانکه:
1- این مطلب ظاهر میشود از انکار سید مرتضی، استصحاب در شهری که بر ساحل دریا بنا شده و ما در بقاء آن شکّ داریم، و زیدی که از نظر (مردم) پنهان است.
2- و یا اینکه اگر استصحاب حجّت باشد، بینه نافی اولی و مقدم بر بینه اثبات خواهد بود (چرا که اصالة العدم مؤید آن است و چون بینه نفی ترجیح ندارد معلوم میشود که اصالة العدم ارزش ندارد و حال آنکه شکّ در رافع است).
درهرصورت:
1- گاهی تفصیل داده میشود بین اینکه شکّ از جهت مقتضی باشد و بین اینکه شکّ از جهت رافع باشد و در نتیجه استصحاب در اولی (یعنی شکّ در مقتضی) انکار میشود.
2- و گاهی تفصیل داده میشود در رافع بین اینکه شکّ در وجود آن باشد و بین اینکه شکّ در رافعیت آن باشد، و در نتیجه استصحاب (در اولی مقبول و لکن) در بخش دوّم یعنی شکّ در رافعیت الموجود، انکار میشود مطلقا (یعنی در هر چهار قسم متصور برای رافعیت الموجود)، و یا اگر که شکّ ما، شکّ در مصداق خارجی نباشد (که مثلا هذه الرطوبة بول او مذی) وگرنه در اینجا نیز (که دو صورت از شکّ در رافع است) استصحاب جاری میشود.
این مطلب (که ما نقل نمودیم) از جمله مطالبی بود که از اصحاب در اختیار ما قرار داشت. و امّا آنچه در بدو امر از این اقوال بدست میآید 11 قول است که در متن بعد بررسی خواهد شد.
این است که: وقتی ما در بقاء یک شیئی شکّ میکنیم:
1- گاهی این شکّ ما، از شکّ در وجود مقتضی سرچشمه میگیرد، یعنی با قطعنظر از عروض موانع، ما شکّ داریم که آیا در این شیء استعداد و قابلیت ذاتیه از برای بقاء و ادامه وجود هست یا نه؟
بنابراین: شکّ ما در بقاء مستصحب بخاطر این است که ما نمیدانیم این مستصحب تا چه اندازه اقتضاء و قابلیت بقاء دارد؟
اگر دلیل دلالت بر استمرار مستصحب تا حصول غایت کند، یجری الاستصحاب
و اگر دلیل دلالت بر استمرار نداشته و ساکت باشد مثل خیار غبن، لا یجری الاستصحاب.
یعنی در اینجا نیز گاهی شکّ در رافع است و گاهی در مقتضی؟
بله درست میفرمائید و لکن بحث در اینجا با بحث در آنجا از جهاتی متفاوت است:
1- در آنجا بحث از حیث دلیل بود که آیا دلیل دلالت دارد بر استمرار و یا مهمل است امّا در اینجا بحث از حیث شکّ است، بدین معنا که آیا شکّ شما در رافع است یا در مقتضی.
2- در آنجا بحث از این بود که استصحاب هم در مورد حصول رافع و هم در مورد حصول غایت هر دو جاری میشود یعنی مثل أتموا الصیام الی اللیل، استصحاب میکنیم حصول غایت را.
امّا در اینجا شکّ در حصول غایت داخل در باب شکّ در وجود مقتضی است، یعنی: کسانی که میگویند: الاستصحاب عند الشک فی الرافع یجری و عند الشک فی المقتضی لا یجری، غایت نیز داخل در این بخش یعنی شکّ در مقتضی است.
3- در آنجا بحث از نظر دلالت دلیل بر استمرار بود و لذا هم الی حصول رافع را شامل میشد هم الی حصول الغایة را، چرا که در هر دو استمرار است و لذا چون دلیل دلالت بر استمرار دارد، هرجا که شکّ کنیم استصحاب جاری میکنیم.
امّا بحث ما در اینجا از جهت شکّ در رافع و شکّ در مقتضی است و لذا بحث در غایت داخل در شکّ مقتضی است. و لذا اگر از این نظر کسی بگوید شکّ در رافع جای جریان استصحاب است و نه شکّ در مقتضی، میگوئیم آن حصول الی الغایه از این بحث جدا میشود.
4- اگر در آنجا بحث به لحاظ دلیل بود، مربوط بود به شبهات حکمیّه، که مکلّف بخاطر رافع و یا غایت شکّ میکند در بقاء حکم خدا. امّا بحث ما در شکّ وجود رافع و مقتضی در اینجا، اعمّ است از شکّ در شبهات حکمیّه و موضوعیّه و شبهات خارجیه و هکذا ...
2- و گاهی شکّ ما در بقاء مستصحب از جهت شکّ در اصل اقتضاء نیست چرا که اصل الاقتضاء مسلّم است و فلان شیء ذاتا قابل بقاء است، بلکه شکّ ما از شکّ در رافع سرچشمه میگیرد، بدین معنا که: شکّ داریم که آیا مانعی آمد و جلوی اقتضای این مقتضی را گرفت یا نه؟
این است که: شکّ در رافع در یک تقسیم بر پنج قسم است:
1- گاهی شکّ ما در اصل وجود رافع است، بدین معنا که من در بدو امر نمیدانم که آیا اصلا رافعی محقّق شده است تا جلوی مقتضی را بگیرد یا نه؟
2- گاهی شکّ ما در رافعیت موجود است، بدین معنا که چیزی در خارج موجود شده است و لکن ما شکّ داریم که آیا این امر محقّق موجود، رافع آن مستصحب هست یا نه؟
البته خود شکّ در رافعیت موجود دارای چهار شعبه است و به تعبیر دیگر علّت اینکه امری موجود میشود و ما در رافع بودن آن شکّ داریم چهار چیز است:
1- گاهی علتش این است که شکّ ما در رافعیت موجود مسبب از تردّد مستصحب میان دو امری است که اگر این امر بود اکنون مرتفع شده بود و اگر آن دیگری بود اکنون حتما باقی بود.
به عبارت دیگر علّت مطلب اینست که آن مستصحب سابق که اکنون میخواهیم آن را استصحاب کنیم وضعیتش روشن نیست، که آیا با این امر موجود مرتفع میشود یا نه؟
اگر اشتغال ذمّه به ظهر بوده باشد، قطعا این امر موجود میتواند رافع آن باشد و اگر اشتغال ذمّه به جمعه بوده باشد، این امر موجود رافعیت نداشته و اشتغال ذمّه همچنان باقی است. منتهی تردید در بقاء اشتغال ذمّه به خاطر تردید در رافعیت موجود است.
2- گاهی نیز علّت اینست که: شکّ در رافعیت موجود از جهل به صفت این موجود سرچشمه میگیرد، بدین معنا که چیزی موجود شده است و لکن ما نمیدانیم که آیا این امر موجود معنون به عنوان رافعیت و متصف به این صفت هست یا نه؟ در نتیجه شکّ میکنیم که آیا آن مستصحب ما مرتفع شده است یا نه؟
1- ودی رطوبتی است که گاهی پس از خروج بول مشاهده میشود.
2- وذی رطوبتی است که گاهی پس از خروج منی مشاهده میشود.
3- مذی رطوبتی است که گاهی پس از ملاعبه خارج میشود.
3- و گاهی نیز علّت این است که: شکّ در رافعیت موجود از حیث اشتباه در مصداق است، بدین معنا که: چیزی در خارج موجود شده است و لکن ما نمیدانیم که آیا این موجود مصداق عنوان کلّی رافع هست یا نه؟ درحالیکه معنا و مفهوم رافع برای ما روشن و معلوم است.
به عبارت دیگر: اگر شما شکّ دارید که این رطوبت موجود رافعیت دارد یا نه؟ بخاطر این است که شکّ داری و نمیدانی که آیا مصداق بول است و یا مصداق مذی؟ و لذا: شکّ شما، شکّ در مصداقیت هذا الموجود است.
4- و گاهی هم علّت این است که: شکّ ما در رافعیت موجود به جهت اشتباه در مفهوم است و نه اشتباه در مصداق، یعنی معنای رافع برای ما روشن نیست و این ابهام در مفهوم باعث شبهه در رافعیت شده است.
فی المثل: شما میدانید که نوم یکی از مبطلات وضو است و لکن نمیدانید که آیا نوم شرعی نومی است که غالب بر سمع و بصر هر دو میباشد؟ و یا نوعی هم که تنها غالب بر بصر است و با چرت زدن نیز حاصل میشود داخل در نوم شرعی است؟
پس: در اینجا این مفهوم نوم است که اجمال دارد و لذا اکنون که خفقه و یا چرتی بر شما عارض شده، شکّ دارید که آیا این چرت موجود شده رافع طهارت باطنیه شما شده است یا نه؟
الحاصل: شکّ در رافع به پنج نحو متصور است، که یک تصوّر آن مربوط به شکّ در خود رافع است و لکن چهار تصوّر آن مربوط به شکّ در رافعیت موجود است.
این است که: هم شکّ در وجود رافع محل نزاع و اختلاف است، هم شکّ در وجود مقتضی، اگرچه برخی از مثبتین خیال کردهاند که شکّ در وجود مقتضی جای خلاف نیست چه وجودا و چه عدما. بدین معنا که عند الشک فی المقتضی، قطعا استصحاب جاری نمیشود.
فی المثل گفتهاند: وقتی مقتضی موجود باشد، یعنی آن دلیل مقتضی این حکم باشد و شکّ ما در رافع استصحاب حجّت است. یعنی ما به مقتضی یعنی آن دلیلی که این حکم را آورده عمل کردیم و آن را ادامه میدهیم.
این است که: در باب شکّ در مقتضی و رافع: برخی استصحاب را مطلقا جاری میدانند، برخی آن را مطلقا انکار میکنند و گروهی نیز قائل به تفصیل میان شکّ در مقتضی و شکّ در رافع شدهاند که خود بر سه دستهاند:
1- برخی از مفصّلین از جمله محقّق اوّل میگویند: در شکّ در مقتضی استصحاب جاری نیست و لکن در شکّ در رافع با همه اقسامش جاری است.
2- برخی از مفصّلین میگویند: استصحاب تنها در شکّ در وجود رافع جاری است و لکن در شکّ در مقتضی و در شکّ در رافعیت موجود به همه اقسامش جاری نیست.
3- برخی از مفصّلین هم بر این عقیدهاند که استصحاب در شکّ در اصل وجود رافع و در شکّ در رافعیت موجود به خاطر اشتباه مصداق که قسم سوّم از اقسامی است که اتفاقا گذشت، جاری میشود، و لکن در شکّ در مقتضی و در سه قسم دیگر شکّ در رافعیت موجود جاری نمیشود.
الحاصل: گویا در هر سه قول جریان استصحاب، در شکّ در اصل وجود رافع مسلّم و قطعی است و لذا برخی مدّعی شدهاند که این قسم از محل بحث خارج بوده و دیگر اقسام محل نزاع و اختلافاند. امّا شیخنا میفرماید، از کلمات مثبتین و منکرین استفاده میشود که این قسم نیز داخل در محل نزاع است.
خلاصه اینکه: در امر سادس نه تقسیمبندی ذکر گردید و درضمن این تقسیمات به اقوال مختلف در باب استصحاب پرداخته شد.
و لذا جناب شیخ در مقام جمعبندی میفرماید: از مجموعه مطالبی که گفتیم و نگفتیم یازده قول و نظریه روی هم رفته در باب استصحاب و حجیّت آن بدست میآید که در متن بعد مورد بیان قرار خواهند گرفت.
متن
(الأقوال فی حجّیة الاستصحاب) الاوّل: القول بالحجّیة مطلقا.
الثانی: عدمها مطلقا.
الثالث: التفصیل بین العدمیّ و الوجودیّ.
الرابع: التفصیل بین الامور الخارجیّة و بین الحکم الشرعیّ مطلقا، فلا یعتبر فی الاوّل.
الخامس: التفصیل بین الحکم الشرعیّ الکلّی و غیره، فلا یعتبر فی الاوّل إلّا فی عدم النسخ.
السادس: التفصیل بین الحکم الجزئی و غیره، فلا یعتبر فی غیر الاول، و هذا هو الذی تقدّم أنّه ربما یستظهر من کلام المحقّق الخوانساری فی حاشیة شرح الدروس، علی ما حکاه السیّد فی شرح الوافیة.(1)
السابع: التفصیل بین الاحکام الوضعیّة- یعنی نفس الاسباب و الشروط و الموانع- و الاحکام التکلیفیّة التابعة لها، و بین غیرها من الاحکام الشرعیّة، فیجری فی الاوّل دون الثانی.(2)
الثامن: التفصیل بین ما ثبت بالاجماع و غیره، فلا یعتبر فی الاوّل.
التاسع: التفصیل بین کون المستصحب ممّا ثبت بدلیله أو من الخارج استمراره
فشکّ فی الغایة له، و بین غیره، فیعتبر فی الاوّل دون الثانی، کما هو ظاهر المعارج.(1)
العاشر: هذا التفصیل مع اختصاص الشک بوجود الغایة، کما هو الظاهر من المحقّق السبزواری فیما سیجیء من کلامه.
الحادی عشر: زیادة الشکّ فی مصداق الغایة من جهة الاشتباه المصداقیّ دون المفهومیّ، کما هو ظاهر ما سیجیء من المحقّق الخوانساری.
ثمّ إنّه لو بنی علی ملاحظة ظواهر کلمات من تعرّض لهذه المسألة فی الاصول و الفروع، لزادت الاقوال علی المذکور بکثیر،(2)بل یحصل لعالم واحد قولان أو أزید فی المسألة، الّا أنّ صرف الوقت فی هذا ممّا لا ینبغی.
ترجمه
1- قول (مرحوم آخوند و جناب مظفر) در حجیّت مطلق استصحاب (در برابر تفاصیل بعدی)
2- قول (مرحوم سید مرتضی و صاحب معالم (ره)، در عدم حجیّت استصحاب مطلقا.
3- قول (پیروان ابو حنیفه و شریف العلماء به پیروی از صاحب ریاض از علمای شیعه) در تفصیل بین (امور) عدمی و (امور) وجودی (بدین معنا که در امور عدمیّه یجری و در امور عدمیّه لا یجری).
4- قول (محقّق خوانساری) در تفصیل بین امور خارجیه (یعنی موضوعات) و بین حکم شرعی مطلقا چه کلّی و چه جزئی، که جریان استصحاب در موضوعات خارجیه معتبر نمیباشد (و لکن در احکام شرعیّه جاری و معتبر است)
5- قول (جمعیت اخباریین) در تفصیل بین حکم شرعی کلّی و بین موضوعات خارجیه که
اجرای استصحاب در اولی یعنی حکم کلّی شرعی معتبر نمیباشد جز در عدم نسخ، و لکن در موضوعات خارجیه معتبر است.
6- قول (باز هم محقّق خوانساری) در تفصیل میان حکم جزئی و غیر آن، یعنی حکم کلّی و موضوعات خارجیه، که جریان استصحاب در غیر حکم جزئی معتبر نمیباشد و این همان مطلبی است که گذشت که چهبسا از کلام محقّق خوانساری در حاشیه شرح دروس بنا بر آنچه که سید صدر آن را در شرح وافیه نقل کرده روشن میشود که فقط در شبهه جزئیه استصحاب جاری میشود و لکن در ماعدای آن لا یجری.
7- قول (مرحوم ملا عبد اللّه تونی)، در تفصیل میان احکام وضعیّه به معنای خود اسباب (نه سببیّت الاسباب) و خود شرط (نه شرطیّت الشرط)، و خود مانع (و نه مانعیت المانع) و احکام تکلیفیهای که تابع احکام وضعیّه هستند (مثل حرمت استعمال که تابع تنجس آب است و ...) و بین احکام تکلیفیه مستقله (و یا به تعبیر دیگر احکام شرعیّه و خود شرطیّت و سببیّت و ...).
پس: در احکام وضعیّه و احکام تکلیفیه تابعه استصحاب جاری میشود و لکن در احکام شرعیّه و در خود شرطیّت و سببیّت و ... جاری نمیشود.
8- قول (امام محمّد غزالی) در تفصیل میان آن مستصحبی که توسط دلیل اجماع ثابت شده با آن حکمی که توسط دلیل شرعی دیگر مثل کتاب و سنّت ثابت شده که استصحاب را در بخش اوّل انکار میکند و در بخش دوّم اثبات.
9- قول (محقّق اوّل صاحب معارج) در تفصیل بین آنجائیکه مستصحب از اموری است که استمرارش با دلیل از خارج (یعنی اجماع) ثابت شده، و شکّ میشود در غایتی که رافع آن است و بین غیر آن.
پس جریان استصحاب در اولی یعنی در شکّ در رافع معتبر است و لکن در غیر آن معتبر نیست.
(به عبارت دیگر: در اینجا تفصیل داده شده است بین شکّ در مقتضی و شکّ در رافع، بدین معنا که استصحاب در شکّ در مقتضی لا یجری و لکن در شکّ در رافع به همه پنج قسم آن یجری).
10- قول (محقّق سبزواری) به همین تفصیل نهم است به شرط اختصاص شکّ در وجود رافع، (یعنی از اقسام شکّ در رافع تنها قسم اوّل را قبول کرده که شکّ در اصل وجود رافع باشد و لکن استصحاب در اقسام اربعه شکّ در رافعیت موجود را انکار نمودهاند)
11- قول (محقّق خوانساری) به همین تفصیل دهم، به شرط زیادت شکّ در مصداق غایت، به جهت مشتبه شدن مصداق و نه مفهوم (یعنی دو قسم از اقسام شکّ در رافع را استثنا کرده و استصحاب را در آن جاری دانستهاند و آن قسم اوّل و قسم چهارم از چهار قسم میباشد.
امّا در شکّ در مقتضی در قسم دوم و سوّم و در قسم پنجم از شکّ در رافع منکر اجرای استصحاباند.
سپس میفرماید: اگر بنا باشد که ظاهر کلمات کسانی که در اصول و فروع متعرض مسئله حجیّت استصحاب شدهاند، ملاحظه گردد، اقوال و آراء زیادتر از این 11 موردی که ذکر شد پیدا خواهد شد، بلکه گاهی برای یک عالم دو قول و یا بیشتر از آن در این مسئله پیدا میشود، و لکن صرف وقت در اینگونه امور، سزاوار نیست.
متن
(أقوی الاقوال فی الاستصحاب)(1)و الأقوی: هو القول التاسع، و هو الذی اختاره المحقّق، فإنّ المحکیّ عنه فی المعارج(2)أنّه قال:
إذا ثبت حکم فی وقت، ثمّ جاء وقت آخر و لم یقم دلیل علی انتفاء ذلک الحکم، هل یحکم ببقائه ما لم یقم دلالة علی نفیه؟ أم یفتقر الحکم فی الوقت الثانی إلی دلالة؟
حکی عن المفید (قدس سره): أنّه یحکم ببقائه،(3)و هو المختار. و قال المرتضی (قدس سره): لا یحکم.(4)
ثمّ مثّل بالتیمّم الواجد للمار فی أثناء الصلاة، ثمّ احتجّ للحجّیة بوجوه، منها: أنّ المقتضی للحکم الاوّل موجود، ثمّ ذکر أدلّة المانعین و أجاب عنها.
ثمّ قال: و الذی نختاره: أن ننظر فی دلیل ذلک الحکم، فإن کان یقتضیه مطلقا وجب الحکم باستمرار الحکم، ک: «عقد النکاح»، فانّه یوجب حلّ الوطء مطلقا، فإذا وقع الخلاف فی الالفاظ التی یقع بها الطلاق، فالمستدلّ علی أنّ الطلاق لا یقع بها لو قال:
«حلّ الوطء ثابت قبل النّطق بهذه الالفاظ، فکذا بعده» کان صحیحا؛ لانّ المقتضی للتحلیل- و هو العقد- اقتضاه مطلقا، و لا یعلم أنّ الفاظ المذکورة رافعة لذلک الاقتضاء، فیثبت الحکم عملا بالمقتضی.
لا یقال: انّ المقتضی هو العقد، و لم یثبت أنّه باق.
لانّا نقول: وقوع العقد اقتضی حلّ الوطء لا مقیّدا بوقت، فیلزم دوام الحلّ؛ نظرا إلی
وقوع المقتضی، لا إلی دوامه، فیجب أن یثبت الحلّ حتی یثبت الرافع.
ثمّ قال: فإن کان الخصم یعنی بالاستصحاب ما أشرنا إلیه فلیس هذا عملا بغیر دلیل، و ان کان أمرا آخر وراء هذا فنحن مضربون عنه(1)انتهی.
و یظهر من صاحب المعالم اختیاره؛ حیث جعل هذا القول من المحقّق نفیا لحجّیة الاستصحاب،(2)فیظهر أنّ الاستصحاب المختلف فیه غیره.
ترجمه
مختار شیخنا و مرحوم محقّق در شکّ در رافع و نه در شکّ در مقتضی حجیّت استصحاب است
، و آن قولی که جناب محقّق حلی آن را برگزیده است، زیرا آنچه در معارج از ایشان نقل میشود این است که میگوید: هرگاه حکمی در وقتی ثابت گردید، سپس وقت دیگری آمد و دلیلی بر منتفی شدن آن حکم اقامه نشد، آیا حکم به بقای آن حکم بر آنچه بوده میشود؛ یا اینکه حکم به آن در وقت دوّم نیاز به دلیل دارد، همچنان که نفی آن نیاز به دلیل دارد؟
از شیخ مفید (ره) نقل شده که او معتقد بوده است به اینکه حکم میشود به بقاء آن و این قول مختار ماست.
و سید مرتضی (ره) (که منکر استصحاب در اینگونه موارد است میگوید که خیر) حکم به بقاء آن نمیشود. سپس مثال زده است به متیممی که در اثناء نماز واجد آب میشود (که آیا به صرف پیدا شدن آب، تیمّم این فرد منتقض میشود یا نه؟) سپس برای حجیّت (استصحاب در اینجا) به چند وجه استدلال نموده است.
از جمله این استدلالها این است که:
آنها پاسخ داده است. سپس میگوید: آنچه من اختیار میکنم این است که: در دلیل آن حکم (که قبلا متیقّن بوده است) نظر کنیم؛ پس:
پس اگر اختلاف پیش آید در الفاظی که طلاق با آن الفاظ واقع میشود (مثل انت خلیّة و انت بریّة) و کسی که منکر وقوع طلاق با این الفاظ است، استدلال کند به اینکه: پیش از تکلم به این الفاظ آمیزش حلال بوده، همچنین پس از تکلم نیز ثابت است، استدلال او صحیح خواهد بود.
چرا؟ زیرا مقتضی حلال بودن آمیزش که همان عقد ازدواج است، حلال بودن آن را به گونه مطلق (یعنی برای همیشه و بطور مستمر) اقتضاء داشته است و معلوم نیست که الفاظ گفتهشده، آن اقتضاء را از بین برده باشد، پس حکم اوّل به جهت عمل به مقتضی، ثابت است.
سپس میفرماید: گفته نشود که مقتضی حلال بودن آمیزش، همان عقد بوده است و ثابت نشد که باقی است. زیرا ما در پاسخ میگوئیم: وقوع عقد، مقتضی حلیتی است که مقیّد به وقتی نمیباشد، پس باتوجّه به وقوع مقتضی، بدون توجّه به دائمی بودن عقد، مستلزم دوام حلالیت است.
پس واجب است، حلالیت ثابت باشد، تا اینکه رافع ثابت شود.
سپس میفرماید: اگر مراد از مخالفت با مذهب امامیّه، معنائی باشد که ما بدان اشاره کردیم، در این صورت عمل به استصحاب، عمل بدون دلیل نیست.
و اگر مراد سید مرتضی از این مخالفت، استصحابات دیگری ورای این استصحاب است (مثل استصحابات شکّ در مقتضی)، ما نیز از آن رویگردانیم.(1)
1) معارج الاصول، ص 206- 210.
این است که: شیخنا (ره) میفرماید: به نظر من قول نهم که تفصیل میدهد میان شکّ در مقتضی و شکّ در رافع را و میگوید استصحاب در شکّ در مقتضی حجّت نیست و لکن در شکّ در رافع به همه اقسامش حجّت است، قویترین نظریه در باب حجیّت استصحاب است، و لذا من نیز این قول را اختیار میکنم.
سپس میفرماید: قول نهم، همان قولی است که کسان دیگری از جمله مرحوم محقّق اوّل در معارج آن را برگزیده و قائل به همین تفصیلی شدهاند که ما شدهایم.
به عبارت دیگر: خود شیخ میان شکّ در مقتضی و شکّ در رافع تفصیل قائل شدهاند به اینکه: استصحاب در شکّ در رافع جاری میشود، و لکن در شکّ در مقتضی جاری نمیشود و این رأی را به محقّق حلی و صاحب معالم نسبت دادهاند.
این است که: اگر حکمی در یک زمانی ثابت شد، لکن در زمان دیگری ما در بقاء آن حکم شکّ کردیم درحالیکه هیچ دلیل معتبری بر انتفاء آن حکم سابق اقامه نشده است، در چنین موردی آیا میتوان حکم نمود به بقاء همان حکم سابق و یا اینکه حکم نمودن در زمان بعدی نیز مثل حکم کردن در همان زمان قبلی نیازمند دلیل است و ما حقّ استصحاب نداریم؟
به عبارت دیگر: اگر شکّ ما در وجود رافع بود، بدین معنا که مستصحب ما به حسب دلیل، استعداد و قابلیت بقاء دارد، و لکن شکّ ما در این است که آیا رافعی پیش آمده است یا نه؟ و یا اینکه نه در حصول امر موجود هم شکّ نداریم، بلکه در رافعیت این رافع شکّ داریم آیا حقّ داریم که استصحاب جاری کنیم یا نه؟ و یا به تعبیر دیگر اگر ما در رابطه با مستصحب از حیث رافع نگران شدیم و نه از حیث مقتضی آیا میتوانیم استصحاب جاری کنیم یا نه؟
میفرماید: از شیخ مفید حکایت شده است که فرموده: آری استصحاب (در چنین جائی) جاری است و مختار من نیز که شیخ مفید هستم، همین است و لکن سید مرتضی، منکر شده و فرموده است: خیر، استصحاب در چنین جائی جاری نیست.
بیان مثالی است که مرحوم محقّق از باب تیمّم آورده مبنی بر اینکه: شخصی که فاقد آب بود، از روی اضطرار با تیمّم وارد نماز شد که در اینجا ممکن است حالات مختلفی برای این مصلّی پیش بیاید و آن اینکه:
1- شاید تا آخر نماز هم به آب دسترسی پیدا نکند که در این صورت نمازش بدون اشکال صحیح است.
2- و شاید در اثناء نماز آب پیدا شود و او امکان تجدید وضو نیز داشته باشد که در اینجا بلااشکال باید وضو ساخته و باقیمانده عمل را ادامه دهد.
3- و شاید در اثناء نماز برای یک لحظه آب پیدا شود و لکن در اثر ریختن و یا هر حادثهای آب از بین برود.
حال سؤال این است که آیا جواز مضی بر نماز با حال تیمّم که قبل از پیدا شدن آب بود اکنون هم ادامه دارد یا نه؟
به عبارت دیگر آیا در این صورت بقاء حالت مضی بر صلاة استصحاب میشود یا نه؟
میفرماید: کسانی که قائل به حجیّت استصحاباند، در اینجا استصحاب میکنند بقاء تیمّم را و میگویند قبل از اینکه آبی پیدا شود، تیمّم داشتم و حقّ داشتم که نمازم را بخوانم، حال که در اثناء نماز آب پیدا شده است و در اثر حادثهای از بین رفته آیا تیمّم من منتقض شده است یا نه؟
استصحاب میکنم بقاء تیمّم را.
سپس میفرماید: تحقیق مطلب این است که آن حکمی که قبلا ثابت شده بود: اگر دلیلش استمرار آن را اقتضاء میکند و دلالت دارد بر ثبوت الحکم مطلقا یعنی بدون تقیید به زمان خاصی، در این صورت برطبق ظاهر دلیل فتوای داده و حکم میکنیم به بقاء ما کان و الّا فلا یعنی: و اگر دلیل دلالت بر دوام و استمرار حکم نداشت و اقتضای دوام آن را نمیکرد، در صورتی که در بقاء آن حکم شکّ کنید، حقّ استصحاب بقاء ندارید. سپس مثال میزند به باب عقد نکاح بدین معنا که: وقتی عقد نکاح با همه شرایطش منعقد گردید، سبب زوجیت شده و به دنبال آن آثار زوجیت که عبارت باشد از استمتاعات برآن مترتب میشود و این حکم نیز مطلق است یعنی مقیّد به زمان خاصی نیست، بلکه قابلیت دارد که تا دهها سال بماند، مگر اینکه مزیل و رافعی از قبیل مرگ، طلاق، ارتداد و ... حاصل شود.
بنابراین در این حکم مقتضی برای بقاء زوجیت باقی است و لکن در زمان لا حقّ:
1- گاهی یقین به ارتفاع پیدا میکنیم و آن در فرضی است که صیغه معتبر طلاق با همه
شرایطش انشاء شود.
2- و گاهی شکّ در بقاء این زوجیت پیدا میکنم، بخاطر شکّ در اصل وجود رافع که آیا اصلا صیغه طلاقی محقق شده و یا اصلا موتی صورت گرفته یا نه؟
3- و گاهی هم شکّ ما شکّ در رافعیت موجود است که مثال محقّق از همین قبیل است، فی المثل: زوجی به زوجهاش گفته: انت حلیة، انت بریّة و ... و لکن نمیدانیم که آیا این عبارات رافع زوجیت و حلیّت و طی میباشند یا نه؟
در این صورت حکم میکنیم به بقاء حلیّت و طی از باب عمل به مقتضی و این همان استصحابی است که جناب محقّق در شکّ در رافع جاری کرده است.
پاسخ و یا به تعبیر دیگر دفع یک اشکال است به اینکه: اگر کسی بگوید مقتضی حلیّت و طی در مثال فوق، عقد نکاح بود که اکنون بقاء آن ثابت نیست بلکه از بین رفته و معلوم العدم است، بخاطر اینکه عقد یک سری الفاظ بود که صدر ثمّ انعدم، در پاسخ به او میگوئیم: لازم نیست که خود صیغه عقد نکاح به لحاظ وجود خارجی دوام داشته باشد تا حلیّت و طی دائمی باشد، بلکه حلیّت و طی دائما بر اصل وجود مقتضی مترتب است، یعنی این مقتضی به گونهای است که در صورت تحقّق، اثر و مقتضایش دائمی است و لو خودش آنی باشد.
به عبارت دیگر: وقتی عقد نکاح میان دو نفر تحقّق مییابد، صیغه عقد پس از جریان از بین میرود، و لکن اقتضای این عقد که حلیّت است مستمر و دائمی میباشد تا اینکه رافعی بیاید و حیثیت این حلیّت را از بین ببرد.
این است که جناب سید مرتضی که منکر استصحاب هستید و میگوئید استصحاب کردن یعنی عمل به غیر دلیل، مرادتان از این سخن چیست؟
1- اگر مرادتان همین موردی است که ما گفتیم که دلیل ظهور در دوام و استمرار دارد و مقتی موجود است و شکّ ما در رافع، که چنین موردی عمل به غیر دلیل نیست.
2- و اگر مرادتان غیر از این موردی باشد که ما گفتیم یعنی مرادتان باب شکّ در مقتضی است ما نیز با شما همصدا شده و میگوئیم اجرای استصحاب در اینگونه موارد جایز نیست.
به عبارت دیگر: جناب سید مرتضی که میگوئید استصحاب بخاطر اینکه اثبات حکم موضوعی برای موضوع دیگر است و قیاس، پس غلط است و عملی است بدون دلیل، در پاسخ
به شما میگوئیم:
یعنی: وقتی مقتضی دلیل دارد، شما نمیتوانید بگوئید استصحاب عمل بلادلیل است.
3- و لکن اگر مرادتان غیر از مورد مذکور باشد مثل موارد شکّ در مقتضی بله اگر کسی در اینجا استصحاب جاری کند، عملش بلادلیل است مثل: استصحاب الخیار در خیار غبن.
پس: در مورد شکّ در رافع، استصحاب جاری است آنهم مع الدلیل و نه بلادلیل و لکن در مورد شکّ در مقتضی استصحاب جاری نمیشود چرا که عمل بلادلیل است.
این است که: از جمله کسانی که قبل از شیخنا (ره) همین تفصیل را پذیرفته است مرحوم صاحب معالم میباشد. صاحب معالم مرحوم محقّق را جزء منکرین حجیّت استصحاب به شمار آورده میگوید به این دلیل که محقّق موردی را که پذیرفته و در آن استصحاب جاری نموده، همان مورد شکّ در رافع است که مورد قبول همگان است.
به عبارت دیگر صاحب معالم میگوید: بیان مرحوم محقّق در بالا نشان میدهد که او از فتوای اولش که گفت حقّ با مثبتین یعنی شیخ مفید است عدول کرده است چرا که این حرف صاحب معالم نشان میدهد که ایشان هم استصحاب را در شکّ در رافع جاری میداند. منتهی کملطفی کرده میخواهد آن را از محل نزاع خارج نماید. بهطوری که اگر کسی استصحاب را در شکّ رافع جاری بداند از منکرین است و نه از مثبتین.
1- این شد که خود شیخ میان شکّ در مقتضی و شکّ در رافع تفصیل قائل شد به اینکه:
استصحاب در شکّ در رافع جاری میشود، و لکن در شکّ در مقتضی جاری نمیشود.
2- جناب شیخ رأی مزبور را به محقّق حلی و صاحب معالم هم نسبت دادهاند.
3- در تعریف مقتضی فرمود: مقصود از (مقتضی) شکّ ما از حیث استعداد و قابلیت ذاتی موضوع است در بقاء. مثل شکّ در بقای شب و روز، و بقای خیار غبن، پس از اولین زمان اطلاع بر مغبونیّت. و امّا گاهی با اینکه به استعداد موضوع برای بقاء یقین داریم، از جهت عارض شدن رافع بر موضوع، شکّ در رافع نیز بوجود میآید.
یعنی: ما شکّ میکنیم که آیا رافعی بر موضوع عارض شده است تا موضوع را از بین ببرد یا نه؟
4- سپس میفرماید: شکّ در رافع بر چند قسم است:
گاهی شکّ در وجود خود رافع است مثل شکّ در اینکه آیا بولی خارج شده است تا وضو را نقض کرده باشد یا نه؟
گاهی هم شکّ در رافعیت موجود است، که در این صورت هم: یا مستصحب معین نیست، یعنی میان چیزی که موجود است و رافع و چیزی که موجود نیست، مردد است، مثل نماز ظهر روز جمعه که مورد شکّ است که آیا خواندنش رافع اشتغال ذمّه به نماز پیش از عصر روز جمعه هست یا نه؟ چرا که مردد میان نماز ظهر و جمعه میباشد، و یا اینکه رافع نماز جمعه است که هنوز خوانده نشده است؟
گاهی نیز از حیث رافع بودن، جاهل به صفت موجود است، مثل مذی و یا اینکه مفهوم آن معلوم است، و لکن در مصداق رافع بودن تردید دارد، مثل رطوبتی که مرد میان بول بودن و ودی بودن است.
گاهی نیز مفهوم آن مجهول است و رافع بودنش آشکار نیست.
سپس میفرماید: بلاتردید، حجیّت استصحاب در غیر شکّ در رافع محل اختلاف آراء است، گرچه ظاهر سخنان برخی از کسانی که استصحاب را در شکّ در رافع حجّت میدانند، و اینکه گفتهاند مقتضی برای حکم اوّل موجود است، خود اشعار دارد که در این مسئله نیز توهّم اختلاف آراء است، و لکن ظاهرا در شکّ در مقتضی اختلاف آراء واقع شده است، چنانکه از انکار سید مرتضی نسبت به حجیّت استصحاب شهری که در کنار دریا ساخته شده است و زیدی که از دیدگان غایب است، این مطلب ظاهر میشود؛ اگر استصحاب حجّت باشد، بیّنه نافی اولویت پیدا میکند چرا که معتقد به استصحاب عدم است.
علیایحال: میان شکّ از جهت مقتضی و شکّ از جهت رافع تفصیل داده شده و حجیّت استصحاب در اولی مورد انکار قرار گرفته، و در رافع میان شکّ در وجود آن و شکّ در رافعیت آن تفصیل داده شده است، که در صورت دوّم یا مطلقا حجّت نیست، و یا در صورتی که شکّ در مصداق خارجی نباشد.
البته رأیی که جناب شیخ انصاری در این مسئله اختیار کرده است را به مرحوم محقّق حلی نسبت دادهاند. چرا؟ زیرا محقّق حلی گفته است: هرگاه حکم در وقتی ثابت گردید، سپس وقت دیگری فرا رسید درحالیکه دلیلی بر منتفی شدن آن حکم اقامه نشد، آیا حکم به بقای آن حکم بر آنچه بوده میشود؛ یا اینکه حکم به آن در وقت دوّم نیاز به دلیل دارد، همچنان که نفی آن نیاز
به دلیل دارد؟
سپس میگوید: آنچه من اختیار میکنم این است که در دلیل آن در نظر میکنم: اگر دلیل به گونه مطلق، اقتضای آن حکم را دارد، واجب است حکم به استمرار آن حکم شود، مثل عقد نکاح؛ چرا که عقد نکاح موجب حلالیت آمیزش به صورت مطلق میباشد.
پس هرگاه اختلاف پیش آید در الفاظی که طلاق با آن الفاظ واقع میشود، و کسی که منکر وقوع طلاق با آن الفاظ است استدلال کند که: پیش از تکلم به این الفاظ آمیزش حلال بوده، همچنین پس از تکلم ثابت است، استدلال او درست خواهد بود چرا؟ زیرا مقتضی حلال بودن آمیزش (یعنی عقد)، حلال بودن آن را به گونه مطلق اقتضاء داشته، و معلوم نیست که الفاظ گفته شده آن اقتضاء را از بین برده باشد.
پس: به جهت عمل به مقتضی، حکم ثابت است.
و امّا اگر گفته شود که مقتضی حلیّت، عقد بوده است و ثابت نیست باقی باشد؟ در پاسخ میگوئیم: وقوع عقد مقتضی حلیتی است که مقیّد به وقتی نمیباشد؛ پس باتوجّه به وقوع مقتضی (بدون توجّه به دائمی بودن) مستلزم دوام حلالیّت است. پس واجب است حلالیّت ثابت باشد، تا رافع ثابت بشود.
حال: اگر مراد از مخالفت مذهب امامیّه، معنایی باشد که ما بدان اشاره کردیم، در این صورت عمل بدون دلیل نخواهد بود، و اگر چیزی دیگر ورای آن را اراده کرده است ما از آن رویگردانیم.(1)
ضمن انتقاد به تفسیر مقتضی از نظر شیخ انصاری چهار معنا از مقتضی ارائه فرموده که عبارتند از:
1- چیزی که استعداد بقاء و استمرار و دوام و قرار دارد
2- مناطها و ملاکهای احکام؛
3- اسباب و مسببهای شرعی؛ مثل عقد که مقتضی ملکیت است و وضو که مقتضی طهارت است.
4- قاعده مقتضی و مانع.
1) معارج الاصول، ص 206- 210.
آنچه جناب شیخ در تفسیر مقتضی فرموده معنای اوّل است که سخنان محقّق حلی را نیز برآن تطبیق کرده است.
امّا آنچه امام خمینی از سخنان مرحوم محقّق اظهار داشتهاند، معنای سوّم از معانی مذکور است؛ چنانکه گفتهاند:
سخنان شیخ انصاری ظهور در این دارد که مقصد از مقتضی، در مقابل رافع همان چیزی است که میان بزرگان معروف است که مستصحب هرگاه دارای استعداد بقاء و استمرار باشد و اقتضای دوام و قرار داشته باشد، و شکّ در پیدایش چیزی کند که رافع آن استعداد باشد، شکّ در رافع است، و لکن هرگاه شکّ در مقدار بقای آن و قابلیت دوام آن بکند، و شکّ در زایل شدنش از ناحیه مقدار استعداد و قابلیت دوام باشد، شکّ در مقتضی است.
مقصودش از مقتضی، مناطهای احکام نیست، و مقتضی در باب اسباب و مسببهای شرعی، مثل (عقد مقتضی ملکیت است) و (وضو مقتضی طهارت است) نمیباشد.
الحاصل: آنچه گفته شد، ظاهر سخنان شیخ در موارد مختلف و معروف از عقیده و مذهب ایشان است اگرچه آن چیزی که در ادامه گفتار محقّق حلّی در بحث دلیلهای رأی نهم بدان تصریح کردهاند، موهم خلاف آن است؛ بخاطر اینکه سخنان محقّق حلی به مختار شیخ برمیگردد، در صورتی که مراد شیخ از دلیل حکم در کلامش (البته به قرینه مثالش به عقد نکاح) همان مقتضی باشد، و حکم شکّ در وجود رافع، حکم شکّ در رافعیت چیزی باشد.
چرا؟ زیرا مراد محقّق از مقتضی، همان چیزی است که در باب اسباب و مسببهای شرعی گفته میشود، مثل عقد نکاح که مقتضی حلال بودن آمیزش است؛ و مرادش از رافع، چیزی است که این اقتضاء را از بین میبرد؛ چنانکه این معنا، صریح ادامه سخنان ایشان است، و این ادامه ممکن است قرینه باشد بر اینکه مرادشان از دلیل حکم در ابتدای گفتارشان، همان مقتضی است.
پس: در این صورت اگر سخنان محقّق به مختار شیخ انصاری برمیگردد، مراد شیخ از مقتضی نیز همان چیزی است که در باب اسباب و مسببها اطلاق میشود. و لکن سخنان شیخ در ادامه خبرهای استصحاب، ظهور در چیزی دارند که از مذهب ایشان شناخته میشود.
بنابراین: سخنان شیخ به سخنان محقّق برنمیگردد؛ چرا که محقّق حلی یا مطلقا حجیّت استصحاب را رد کرده است، البته اگر مرادش از دلیل حکم، اطلاق دلیلها، یا عموم دلیلها باشد؛
و مرادش از شکّ در رافعیت، شکّ در تقیید یا شکّ در تخصیص باشد، یا اینکه مراد محقّق از مقتضی و رافع همان قاعده مقتضی و مانع است، چنانکه جناب شیخ هم کلام ایشان را اوّل برآن حمل کردند.
و یا اینکه اجرای استصحاب در چیزی است که هرگاه مقتضی (یعنی سبب شرعی) وجود داشت، مطلقا مقتضی وجود مسبب است، مثل عقد نکاح که مطلقا مقتضی حلال بودن آمیزش است و هنگام شکّ در الفاظی که آیا آنها رافع حلال بودن هستند یا نه، استصحاب حکم مقتضی میشود تا رافع معلوم شود.
هیچیک از احتمالهای گفته شده به ظاهر سخنان شیخ انصاری و آنچه از مذهبش شناخته شده برنمیگردد.(1)
1) الاستصحاب امام خمینی، ص 17- 19.
آنچه گذشت در یک گفتمان ساده با جناب شیخ انصاری* جناب شیخ تقسیمات استصحاب به انواع مختلف بر چه اساسی است؟
1- یکی به اعتبار مستصحب است، چرا که شیئی که قبلا بوده و اکنون آن را استصحاب میکنیم در صورتهای مختلفی است.
به عبارت دیگر استصحاب به اعتبار یقین سابق دارای تقسیماتی است.
2- یکی به ملاحظه دلیل است، چونکه یقین سابق از روی دلیل بوده و این دلیل هم یا شرعی بوده است و یا عقلی.
3- یکی هم براساس شکّ لا حقّ است.
الحاصل: استصحاب بر سه اساس تقسیم میپذیرد: 1- مستصحب 2- الیقین السابق 3- شکّ لاحق
از آنجا که مستصحب گاهی یک امر وجودی است و گاهی یک امر عدمی، ما نیز یک وقت وجود امری که در سابق بوده است استصحاب میکنیم و یک وقت عدم وجود آن امر در سابق را استصحاب میکنیم.
1- و امّا استصحاب وجود یک امر در سابق مثل اینکه میگوئیم: روزه رمضان در فلان ماه واجب بود، اکنون شکّ دارم که آیا هنوز هم این روزه رمضان در آن ماه واجب است یا نه؟ استصحاب میکنم وجوب این صوم را.
و یا فی المثل میدانم که قبلا طهارت شرط ورود به نماز بود، اکنون شکّ کردهام که آیا هنوز هم این شرط هست یا نه؟ استصحاب میکنم وجوب شرط مزبور را.
2- و امّا استصحاب عدم وجود امر سابق مثل استصحاب برائت اصلیه بدین نحو است که فی المثل میگوئیم: قبل از ظهور اسلام فلان عمل واجب نبود، حال نمیدانم که آیا پس از اسلام این عمل واجب شده یا نه؟ استصحاب میکنم عدم وجوب آن را.
وجودی محل نزاع بوده و استصحاب عدمی از مسلمات بوده و اختلافی در آن وجود نداشته است؟
1- گاهی گفته شده است که نزاع مربوط به مستصحب وجودی است و نه عدمی.
2- گاهی گفته شده است که خیر هر دو نوع مستصحب یعنی وجودی و عدمی، محل نزاع بوده است.
دلیل اولشان اجماع قولی است، بدین معنا که همه علما بالاتفاق قائلاند به اینکه: یجری الاستصحاب فی العدمیات، و لذا از محل نزاع و اختلاف خارجاند.
دلیل دومشان سیره و یا اجماع عملی است. بدین معنا که همه علما در اعصار مختلف چنین استصحابی را اجرا میکردهاند. فی المثل وقتی به هنگام استنباط حکم شرعی شکّ میکنند که فی المثل این عام تخصیص خورده است یا نه؟ میگویند: الاصل عدم التخصیص. و یا وقتی در معنای یک لفظی شکّ میکنند که آیا معنای حقیقی مراد لافظ بوده است یا مجازی؟ همه بنایشان این است که: الاصل عدم القرینه.
یعنی: اصل عدم قرینه بر اراده معنای مجازی کرده آن را حمل بر حقیقت میکنند.
دلیل دیگر حضرات این است که وقتی بحث میشود که هل یجری الاستصحاب او لا یجری؟
عدهای میگویند یجری و دلیلشان این است که: علّت محدثه، علّت مبقیه هم هست.
عدهای میگویند: خیر، لا یجری، چرا که علّت محدثه، علّت مبقیه نیست.
خیر چرا که:
1- در برخی از جاها ما یقین داریم که علّت محدثه، علّت مبقیه هم هست، فی المثل: وقتی شما وضو میگیرید نه تنها وضو در حال وضو گرفتن علّت طهارت شماست، تا زمانی هم که ناقض نیامده سبب طهارت شماست.
یعنی اینگونه نیست که در وقت وضو گرفتن پاک باشید و لکن پس از اتمام وضو طهارت از بین برود، خیر، اثر وضو که همان طهارت است تا نیامدن ناقض و یا رافع بحال خود باقی است.
پس در اینجا علّت محدثه، علّت مبقیه هم هست و لذا بقای طهارت نیازمند به علّت دیگری نیست.
2- لکن در برخی از جاها نیز یقین داریم که علّت محدثه، علّت مبقیه نیست، یعنی هم حدوث علّت میخواهد، هم بقاء آن. فی المثل: طلوع شمس، علّت محدثه روشنائی عالم است، حال آیا با یک طلوع، عالم برای همیشه روشن میماند؟ خیر. زیرا خود خورشید علّت محدثه دارد، بقای خورشید نیز نیاز به علّت دارد.
به عبارت دیگر: مرتب باید خورشید باشد، تا که روشنائی هم باشد که اگر نباشد، روشنائی هم نخواهد بود.
1- برخی گفتهاند چیزی که علّت حدوث باشد، علی القاعده باید علّت بقاء هم باشد. مگر اینکه خرج بالدلیل.
2- برخی هم گفتهاند که خیر، علی القاعده، بقاء یک چیز هم باید همچون حدوثش دارای علّت باشد.
الحاصل:
آنهائی که میگویند: استصحاب در عدمیّات جاری میشود، بر این باورند که علّت محدثه، علّت مبقیه نیز هست. و لذا: وقتی یک چیزی در عالم حادث شد دارای علّت است و علّت حدوث علی القاعده، علّت بقاء نیز هست، پس اگر شکّ کردیم استصحاب جاری میکنیم.
و آنهائی که میگویند: استصحاب در عدمیّات جاری نمیشود، بر این باورند که علّت حدوث، علّت بقاء نیست. یعنی: هر چیزی در بقاء احتیاج به علّت جداگانه دارد، همانطور که در حدوثش نیازمند به علّت دارد. و لذا: هر زمانی که شکّ کردیم که آن چیزی که حادث شده بود اکنون هم وجود دارد یا نه؟ حقّ اجرای استصحاب نداریم. چرا؟ زیرا: بقاء نیز مثل حدوث علّت میخواهد و حال آنکه ما شکّ داریم که آیا این امری که قبلا حادث شده بود علّت بقاء داشته است یا نه؟
این است که این حضرات جاری شدن و یا جاری نشدن استصحاب را بر این مبنا قرار دادهاند که آیا علّت محدثه برای بقاء کفایت میکند یا نه؟ و لذا: آنکه معتقد است که علّت محدثه یکفی
للبقاء، استصحاب را جاری میکند. و آنکه معتقد است که علّت محدثه لا یکفی للبقاء استصحاب را جاری نکرده است.
1- بحث از علّت محدثه، بحث از وجودیات است و نه از عدمیّات، چونکه این وجود موجودات است که علّت میخواهد.
2- اینکه علّت محدثه، علّت مبقیه نیز هست یا نه باز مربوط به وجودیات است، چونکه عدم حدوث ندارد تا وجودا یا عدما نیازمند به علّت باشد.
حضرات به هنگام بحث از استصحاب از آن تعبیر به استصحاب الحال میکنند. و یا به تعبیر دیگر میپرسند آیا استصحاب حال موجود حجّت است یا نه؟ که این مطلب ظهور دارد در اینکه بحث در وجودیات است و نه عدمیّات. و یا میگویند که در تعریف استصحاب صحبت از ابقاء ما کان است، به معنای چیزی که وجود داشته است و ما آن را ابقاء میکنیم، و ابقاء مربوط به امور وجودی است و نه عدمی.
این است که: هیچیک از وجوه مزبور اثباتکننده مدعای حضرات نیست و نمیتواند ثابت کند که عدمیّات از محل نزاع خارج بوده باشند. فی المثل:
1- در پاسخ به وجه اولشان که اجماع قولی علماء باشد میگوئیم اینجا جای اجماع قولی نیست چرا؟ زیرا در این مقوله کسانی هستند که اصلا مخالف اجرای استصحاباند چه در وجودیات و چه در عدمیّات، به ویژه که گاهی استصحاب در عدمیّات را رد کرده و گفتهاند که چنین استصحابی جاری نمیشود. حال با وجود این اختلافات و صراحت در مخالفت، چگونه شما ادعای اجماع قولی بر مدعای مزبور دارید
2- و در پاسخ به وجه دومشان که سیره علماء و یا اجماع عملی باشد میگوئیم: این استصحابات مربوط به ظواهر الفاظ است و ظواهر الفاظ ربطی به حجیّت استصحاب ندارد. یعنی:
بنای عقلای عالم بر این است که وقتی در عامی شکّ کردند که آیا تخصیص خورده یا نه؟
بگویند: الاصل، عدم التخصیص. و هکذا در عدم تقیید. عدم قرینه، عدم نقل، عدم الاشتراک و
غیره ... یعنی اخذ به ظاهر لفظ.
و لذا باید بحث از ظواهر را در اینجا کنار گذاشته و در اینگونه موارد به همان بحث ظنّ خاص که مربوط به ظواهر الفاظ بود مراجعه کنید که حالت استثنائی دارد و محل بحث ما هم نیست.
3- و امّا در پاسخ به وجه سومشان، وجوهی وجود دارد که در اینجا به آخرین وجه از وجوه ذکر شده در شرح اشاره میکنیم و آن این است که: به فرض که ما قبول کنیم که وقتی گفته میشود، استصحاب الحال، مراد استصحاب حالی باشد که وجود داشته است، به شما خواهیم گفت که: عمده هدف حضرات اصولیین در هر بابی از ابواب اصول، زنده کردن ادلّهای است که با آن ادلّه بتوانند احکام خدا را استنباط و استخراج کنند و لذا عبارتشان از جمله ابقاء ما کان به نحوی است که ظهور دارد در حال وجودی، نه اینکه استصحاب عدمی محل بحث نبوده است.
بله، اینکه برخی کلمه شرع را نیز به استصحاب الحال اضافه میکنند و میگویند: استصحاب حال شرع، یعنی استصحاب کردن حکم شرع و حکم شرع هم موجود است. و لذا نتیجه میگیرند که استصحابات موضوعیّه مثل حیات زید و یا عدالت بکر و ... از محل بحث خارج بوده است.
این است که: این قید شرع، نمیتواند موضوعات دیگر را از مجرای استصحاب خارج کند و چنانکه گفتیم چون هدف حضرات زنده کردن استصحابی بوده که به درد استصحاب احکام شرع بخورد گفتهاند استصحاب حال شرع وگرنه غرضشان این نبوده که موضوعات خارجیه را از محل بحث بیرون بدانند.
حاصل مطلب اینکه: با این تعبیرات یعنی استصحاب الحال، استصحاب حال شرع و ابقاء ما کان نمیتوان اثبات کرد که استصحابات عدمیّه محل بحث نبوده است.
بله،
1- از جمله عبارات وحید بهبهانی در رساله استصحابیه، نشان میدهد که استصحاب امور عدمی و وجودی هر دو محل بحث و گفتگو بودهاند.
مرحوم وحید بهبهانی میفرماید: برخی معتقدند که الاستصحاب حجّة مطلقا، برخی هم
معتقدند که الاستصحاب لیس بحجة مطلقا، برخی نیز قائل به تفصیل شدهاند.
حال: این کلمه مطلقا در عبارات طرفین بیانگر این است که: استصحاب چه وجودی و چه عدمی حجّت است و امّا آنکه قائل به تفصیل شده مرادش این است که: مثلا استصحاب در عدمی حجّت است و در وجودی لیس بحجة و یا بالعکس.
پس: ازین عبارات کاملا متوجه میشویم که هر دو عنوان مورد بحث و محل نزاع بوده است چرا؟ زیرا هم مثبت مطلق در این مسئله وجود دارد، هم نافی مطلق، هم مفصّل.
اینکه برخی میگویند استصحاب حجّت است مطلقا مرادشان این است که حکم الهی حجّت است، چه در احکام و چه در موضوعات خارجیه.
و اینکه برخی میگویند استصحاب حجّت نیست منظورشان این است که استصحاب حجّت نیست چه حکمی باشد و چه موضوعی.
آنها هم که مفصّلاند، استصحاب موضوعی را معتبر دانسته و استصحاب حکمی را معتبر نمیدانند و یا بالعکس.
بنابراین: عبارات بهبهانی ربطی به این مطلب که استصحاب عدمی مورد بحث بوده نیست، بلکه نشانگر این است که: خیر محل بحث نبوده است.
خلاصه: این مطلقا مربوط به این است که استصحاب در وجودیات، چه حکمی و چه موضوعی حجّت بوده است و یا بالعکس ... چه پاسخ میدهید؟
میگوئیم: سلّمنا که شما درست بفرمائید لکن اگر به عبارات مرحوم وحید توجّه کنید متوجه میشوید که مراد ایشان از مطلقا، استصحاب وجودی و عدمی بوده است.
در اوّل کلام ایشان چه آمده است؟ آمده است که: مستصحب تارة امر وجودی است و تارة امر عدمی و ایضا: تارة از قبیل احکام است مثل استصحب وجوب، حرمت و ... و تارة از قبیل موضوعات است، مثل: رطوبت، حیات، عدالت و ...
بعد از اینست که میفرماید: برخی استصحاب را مطلقا حجّت میدانند و ... و این معنایش این است که: استصحاب چه وجودی و چه عدمی، چه حکمی و چه موضوعی حجّت است و بالعکس ... و هکذا.
پس: عبارت مرحوم بهبهانی بیانگر این مطلب است که استصحاب چه وجودی و چه عدمی مورد بحث بوده است.
2- و امّا مؤید و یا شاهد دیگر ما، استدلالات خود حضرات است، چه مثبتین و چه نافین، چرا که در این استدلالات هم به وجودیات نظر دارند، هم به عدمیّات.
فی المثل: نافین در استدلالاتشان دارند که: اگر استصحاب حجّت بود، میبایستی در دعاوی بینه منکر، مقدم بر بینه مدّعی باشد، چرا که بینه منکر همیشه مؤید و همراه است با استصحاب عدم. و حال آنکه هیچوقت بینه نافی به خاطر تایید اصالة العدم ترجیح داده نشده است بر بینه مثبت.
و لذا نتیجه میگیرند که: این مطلب دلیل بر این است که: استصحاب حجّت نیست، و اگر حجّت بود، در این مورد، بینه نافی را مقدم میداشتند بر بینه مثبت بخاطر اینکه استصحاب عدم کمک آن است.
الحاصل: مطلب فوق نشان میدهد که منکرین حجیّت استصحاب، حجیّت عدمی را نیز در نظر دارند، و دلیلی که در اینجا اقامه کردهاند مربوط است به امور عدمیّه. از طرفی هم مثبتین حجیّت استصحاب ادلّهای را ذکر کردهاند، از جمله میگویند اگر استصحاب حجت نبود، حضرات به هنگام استنباط احکام در استدلال به آیات و روایات با مشکل روبرو میشدند چرا که با ضمیمه کردن استصحاب به این آیات و یا روایات است که دست به استدلال و استخراج احکام میزنند.
فی المثل:
اگر به یک عام استدلال میکنند به برکت اصالة عدم تخصیص است.
اگر به یک مطلقی استدلال میکنند به برکت اصالت عدم تقیید است.
اگر به یک لفظ حقیقی استدلال میکنند به برکت اصالت عدم القرینه است.
اگر به یک عموم زمانی استدلال میکنند به برکت اصالت عدم نسخ است و هکذا ...
حال: سؤال ما این است که این استصحاباتی که در این استدلالات مورد استفاده است عدمی است و یا وجودی؟ خواهید گفت: همه عدمی است.
پس: اعتراف خواهید کرد که چه مثبتین و چه نافین به مطلق استصحابات نظر داشتهاند چه وجودی و چه عدمی.
در نتیجه: استصحابات عدمیّه از محل نزاع خارج نبوده است بلکه مورد ملاحظه قرار داشته
است.
3- و امّا مؤیّد و شاهد دیگری که از وجود مذکور صریحتر است، فتوای صاحب ریاض است که میگوید: اگر به هنگام حرکت در مسیر به تکهای گوشت و یا یک پوست دور افکندهشدهای برخوردید و شکّ کردید که میته است یا مذکّی؟ مشهور گفته است که میته است. چرا؟ به دلیل اصالة عدم تذکیه.
صاحب ریاض در اینجا میگوید: در اینجا نمیتوان حکم به نجاست این گوشت و یا پوست نمود، چرا که اصالت عدم تذکیه که یک استصحاب عدمی است، حجت نیست.
این بحث صاحب ریاض نشاندهنده این است که: عدمیّات مورد بحث بودهاند.
4- و امّا وجه و یا گواه دیگر ما بر مدّعایمان این است که: هر استصحاب وجودی توأم با یک استصحاب عدمی است، چرا که هر ایجابی سلبی دارد و هر سلبی ایجابی.
و یا فی المثل: این اناء پاک بود، اکنون هم پاک است، که این یک استصحاب وجودی است و لکن میتوانید تبدیلش کنید به یک استصحاب عدمی و بگوئید: این اناء نجس نبوده اکنون هم نجس نیست.
بر مبنای کسانی که استصحاب را من باب ظنّ یعنی من باب امارات حجّت میدانند، بله میتوان. فی المثل: زید زنده است و لذا مسئول نفقه اهلش میباشد، حال اگر در وجود او شکّ پیدا کنیم، استصحاب کرده میگوئیم: زید نمرده بود، اکنون هم نمرده است، و لذا باید نفقه زن و بچهاش را بدهد.
و امّا بر مبنای کسانی که استصحاب را از باب تعبّد حجّت میدانند، خیر، نمیتوان استصحاب وجودی را تبدیل به استصحاب عدمی کرد، چرا که میشود اصل مثبت، که حجّت نیست.
این است که: اگر بنا بشود کسانی که استصحاب را من باب ظنّ حجّت میدانند بگویند اصول
عدمیّه از محل نزاع خارج است، چرا که ما حجیّت اصل عدمی را مسلّم گرفتهایم، و لذا انما الکلام در اصول وجودیّه است، این اشکال پیش میآید که وقتی اصل عدمی مسلم است و وجودی محل نزاع است، اصلا چنین استصحابی غلط است، چرا که نیازی به اجرای استصحاب وجودی نیست.
به عبارت دیگر: وقتی استصحاب عدمی از مسلّمیات است و ما قادریم که در هرجائی استصحاب عدمی جاری کنیم بحث در استصحاب وجودی چه فایدهای دارد و ما چه نیازی به آن داریم؟
به عبارت دیگر: برای کسانی که استصحاب را من باب ظنّ حجّت میدانند، بحث از استصحاب کردن عبث است چرا که شما استصحاب در عدمیّات را از مسلّمات بحساب آورده و میگوئید که ما قادریم همیشه و در هرجا از این استصحابات عدمیّه استفاده کنیم، و حال آنکه آنچه شما گفتید، خود محل بحث است.
الحاصل: استصحاب چه وجودی، چه عدمی همهاش محل بحث و نزاع بوده است، اعمّ از اینکه من باب ظنّ حجّت باشد و یا از روی تعبّد.
بله، و لکن این نه بخاطر استصحاب بودن است، بلکه بحساب دیگری است که از مسلّمات شده است. فی المثل: در یکی از آیات الهی شکّ کردیم که آیا این آیه در شریعت نسخ شده است یا نه؟ همه بالاتفاق قبول دارند که الاصل، عدم النسخ، و این اصل عدمی از مسلّمات است.
بله، این اصل از اصول مسلّمه است و لکن نه بخاطر اینکه چون این آیه قبلا بوده است، اکنون هم آیه بودنش را استصحاب میکنیم، نه در حقیقت این تمسّک به عموم زمانی است.
مثل: اکرم العلماء، که هم عموم زمانی دارد و هم عمومی افرادی، بدین معنا که باید همه علماء را در همه ازمنه اکرام بکنی. و لذا: هر حکمی که از جانب خدا صادر شده است، علی الظاهر عموم زمانی دارد. و اگر ما در هریک از این احکام شکّ کردیم که نسخ شده است یا نه، الاصل، عدم النسخ.
تخصیص فی الازمان است، به عبارت دیگر: نسخ، تخصیص عام از حیث زمان است و لذا
وقتی شکّ میکنیم که فلان عام تخصیص خورده است یا نه؟ میگوئیم: الاصل، عدم التخصیص الزمانی.
الحاصل: اصالت عدم نسخ برمیگردد به اصالت عدم تخصیص زمانی نه اینکه برگردد به استصحاب مصطلح.
بله، این اصول، شباهت دارند به استصحاب عدم و لذا ما خیال میکنیم که در این اصول نیز حالت سابقه را استصحاب میکنیم و حال آنکه اینگونه نیست. بلکه این تمسّک به ظاهر لفظ است.
بله مرحوم قمی دو تفصیل را متعاکسا نقل کرده میفرماید:
1- برخی استصحاب در حکم را حجّت نمیدانند، لکن آن را در غیر حکم حجّت نمیدانند.
2- برخی بالعکس استصحاب را در حکم حجّت میدانند، لکن آن را در غیر حکم حجّت نمیدانند.
این دو تفصیل متعاکسان نیستند، چرا که در اینجا سه تفصیل وجود دارد و نه دو تفصیل متعاکس. زیرا ما دوگونه حکم شرعی داریم: 1- حکم شرعی کلّی 2- حکم شرعی جزئی.
قابل توجّه است که این حکم شرعی جزئی با آن جزئیات خارجیه و یا به تعبیر دیگر موضوعات خارجیه فرق دارد.
1- تارة شکّ ما در حکم شرعی کلّی است 2- تارة شکّ ما در حکم شرعی جزئی است.
و امّا شکّ در حکم شرعی کلّی مثل اینکه گفته شود:
آبی که یکی از اوصاف سهگانهاش تغییر کند نجس است
این آبی که در اختیار من است یکی از اوصاف سهگانهاش تغییر کرده بود و لذا نجس شده بود.
حال شکّ دارم که آیا حقّ تعالی این آب را ابتداء محکوم به نجاست کرده و یا اینکه هم ابتداء و هم استدامة؟ و لذا شکّ من در حکم کلّی است.
و امّا شکّ در حکم شرعی جزئی مثل اینکه گفته شود:
1- این ظرف آبی که در اختیار من است، پاک بود، چرا که با نجس ملاقات نکرده بود.
2- اکنون شکّ دارم که آیا با نجس ملاقات کرده است تا نجس شده باشد و یا اینکه با نجس ملاقات نکرده است تا پاک مانده باشد؟
در اینجا شکّ ما در حکم شرعی جزئی است، چرا که حکم کلّی را میدانیم، یعنی میدانیم که هر آب قلیلی که با نجس ملاقات کند نجس میشود. لکن شکّ ما در این اناء جزئی است که آیا با نجس ملاقات کرده است تا بشود از مصادیق متنجس یا نه.
و لذا: اگر استصحاب بکنیم طهارت این اناء را میشود استصحاب در حکم شرعی جزئی.
1- هم در حکم واقعی کلّی است، هم در حکم واقعی جزئی است.
2- هم در حکم ظاهری کلّی است، هم در حکم ظاهری جزئی است.
یعنی، حکم چه واقعی باشد و چه ظاهری، تقسیم میشود به کلّی و جزئی.
به عبارت دیگر:
1- تمام احکام واقعی الهی، کلّی هستند، لکن هریک دارای مصادیقی هستند که هریک از این مصادیق میشود حکم واقعی جزئی. فی المثل:
الدم نجس یک حکم واقعی کلّی است، دم یک موضوع کلّی، نجس هم یک حکم کلّی است.
امّا: هذا الدم نجس، یک حکم واقعی جزئی است، چرا که هذا الدم، یک مصداق جزئی خاری است و حکم رفته روی این مصداق جزئی.
2- احکام ظاهری نیز کلّی هستند و هریک خود دارای مصادیقی میباشند که هریک از این مصادیق میشود حکم ظاهری جزئی.
فی المثل: هرگاه در طهارت یک شیء شکّ کردید، بگوئید انشاءالله که پاک است، در اینجا هرگاه بیانگر کلّی بودن است، انشاءالله که پاک است نشانه ظاهری بودن است.
حال: هذا المائع نجس ام لا؟ هذا الثوب طاهر ام لا، بگو که انشاءالله پاک است اینها از جمله احکام ظاهری جزئی هستند، چرا که شکّ ما در امور جزئیّه خارجیه است.
الحاصل: در تفصیل قمی (ره) آمد که:
1- برخی استصحاب را در احکام حجّت نمیدانند و لکن در غیر احکام حجّت میدانند.
2- برخی بالعکس استصحاب در غیر احکام را حجّت نمیدانند و لکن در احکام حجّت میدانند.
حال سؤال ما از جناب قمی این است که: مراد شما از حکم شرعی، حکم شرعی کلّی (به معنای اخص) است و یا نه مطلق حکم شرعی است اعمّ از کلّی و جزئی؟
اگر مراد شما حکم شرعی کلّی باشد، تفصیل اولی و یا اصل، درست است و لکن عکس نادرست است.
اصل چیست؟
اصل و یا تفصیل اوّل اینست که: استصحاب در احکام شرعیّه حجّت نیست و لکن در غیر احکام شرعیّه حجّت است.
خوب اخباریون هم حرفشان این است که استصحاب در حکم کلّی جاری نمیشود و لکن در غیر حکم شرعی کلّی یعنی در احکام جزئیّه و موضوعات خارجی جاری است.
و امّا عکس چیست؟
این است که استصحاب در حکم شرعی کلّی و جزئی حجّت است و در غیر آن یعنی موضوعات حجّت نیست و این حرف نادرستی است، چرا که احدی به این مطالب قائل نشده است که استصحاب در حکم شرعی کلّی و جزئی جاری شود و در غیر آن یعنی موضوعات خارجیه نشود.
و اگر مراد شما از حکم شرعی، مطلق حکم شرعی یعنی اعمّ از کلّی و جزئی باشد، عکسی را که شما در اینجا فرمودید درست است و لکن اصل قضیه و یا تفصیل اوّل نادرست است.
ج- این بود که استصحاب در حکم شرعی جاری است، مطلقا چه در حکم شرعی کلّی و چه در حکم شرعی جزئی، و لکن در موضوعات خارجیه جاری نیست.
بله، این مطلب با شرط مزبور درست است، چرا که این مطلب عقیده همان عدهای است که
محقّق خوانساری از آنها نقل کرد که استصحاب در احکام حجّت است، کلیّا او جزئیا و لکن در غیر احکام یعنی موضوعات خارجیه حجّت نیست.
ج: این بود که قمی فرمود استصحاب در احکام شرعیّه حجّت نیست مطلقا چه کلّی باش و چه جزئی لکن در غیر احکام شرعیّه حجّت است، که این درست نیست. چرا که: احدی به این مطلب قائل نیست که استصحاب در احکام حجّت نباشد چه کلّی و چه جزئی لکن در موضوعات خارجیه حجّت باشد. چرا؟ زیرا اخباریین هم نظرشان این بود که استصحاب تنها در حکم کلّی شرعی حجّت نیست و لکن آن را در احکام شرعیّه جزئیّه حجّت میدانستند.
علیایحال این تفصیل دو فرض دارد: در یک فرض اصل درست، عکس نادرست، و در فرض دیگر عکس درست و اصل نادرست.
بله،
1- یکی کلام اخباریهاست که استصحاب را در حکم کلّی شرعی جاری نمیدانند لکن در ماعدای آن جاری میدانند.
2- یکی کلام آن عدهای که جناب خوانساری از آنها نقل کرد که آنها استصحاب در حکم شرعی را جاری میدانند کلیا او جزئیا، و لکن در موضوعات خارجیه جاری نمیدانند.
3- یکی هم نظریه خود محقّق خوانساری است که استصحاب را در حکم شرعی جزئی جاری میداند و لکن در حکم شرعی کلّی و موضوعات خارجیه جاری نمیداند.
بر این اساس است که مستصحب یا یک حکم شرعی تکلیفی است و یا یک حکم شرعی وضعی:
1- حکم شرعی تکلیفی، حکمی است که یا تخییر در آن مراد است مثل اباحه که مکلّف بین انجام و ترک مخیر است، یا اینکه طلب فعل و یا طلب ترک در ان مراد است وجوبا یا حرمة، استحبابا یا کراهة.
2- حکم شرعی وضعی، حکمی است غیر از احکام تکلیفیه، مثل سببیّت، شرطیّت، قاطعیت، مانعیت، الصحة و البطلان، ضمانت و هکذا.
فی المثل شارع:
استطاعت را سبب قرار داده است برای وجوب حج.
حدث و یا فعل کثیر را مانع قرار داده برای صلاة.
و امّا اینکه به اینگونه احکام تعبّدی شرعی گفته میشود، وضعی بخاطر این است که مثل امور تکوینیه هستند.
برخی در اینجا مثبت مطلقاند و استصحاب را در هر دو جاری میدانند چه مستصحب، حکم شرعی تکلیفی باشد و چه حکم شرعی وضعی.
برخی هم نافی مطلقاند و استصحاب را در هیچیک از دو مستصحب جاری نمیدانند نه در حکم شرعی تکلیفی و نه در حکم شرعی وضعی.
برخی هم قائل به تفصیل شده میگویند: در احکام تکلیفیه استصحاب جاری نمیشود و لکن در احکام شرعیّه وضعیّه جاری میشود. فی المثل:
صوم در ماه رمضان واجب بود، اکنون رمضان تمام شده است، نمیدانم که آیا اکنون هم صوم رمضان واجب است یا نه؟
خیر، واجب نیست، چرا که رمضان تمام شده است، و ما حقّ استصحاب وجوب صوم رمضان (که یک حکم تکلیفی مربوط به ماه رمضان است) را نداریم.
خیر، ظاهر لفظ این آقا نشاندهنده این است که تقسیمکننده حکم شرعی است به تکلیفی و وضعی، سپس میگوید: در تکلیفی استصحاب جاری میشود و در وضعی جاری نمیشود. امّا مراد این آقا این است که اصلا در حکم شرعی استصحاب جاری نمیشود چه تکلیفی، چه وضعی.
بله، و لکن مرادش اجرای استصحاب در موضوع حکم وضعی است، نه خود حکم وضعی.
فی المثل: شارع، طهارت را شرط نماز قرار داده است.
به عبارت دیگر: شارع سمت شرطیّت به وضو، اعطا کرده است، یعنی: وضو، خودش حکم شرعی نیست، شرطیّت وضو حکم وضعی شرع و وضو، موضوع این حکم است.
و یا فی المثل: شارع، شرطیّت و یا سببیّت اعطا کرده است به استطاعت، یعنی شرطیّت و سببیّت اعطا شده به وضو، حکم وضعی شرع و استطاعت موضوع آن است.
و یا فی المثل: شارع سمت مانعیت به حدث اعطا کرده است، این سمت مانعیت، حکم شرعی وضعی و حدث موضوع این حکم شرعی وضعی است.
بنابراین: این آقا که میگوید استصحاب در احکام وضعیّه جاری است، مرادش خود احکام وضعیّه یعنی سببیّت، شرطیّت، قاطعیت، مانعیت و ... نیست، بلکه مرادش این است که استصحاب در موضوع این احکام اجرا میشود یعنی حدث، وضو، استطاعت و ...
به عبارت دیگر: یک وقت شما شکّ میکنید که آیا طهارت برای نماز شرطیّت دارد یا نه؟ این میشود شکّ در بقاء حکم شرعی وضعی.
یعنی شارعی که دیروز به طهارت، شرطیّت داده بود، آیا امروز هم شرطیّت این طهارت باقی است و یا اینکه نه، شرطیّت مزبور، مربوط به دیروز بود؟
حال: اگر شما بتوانید شرطیّت طهارت را در اینجا استصحاب کنید، نامش هست استصحاب حکم شرعی وضعی.
امّا این آقا نمیخواهد بگوید که اگر شما در شرطیّت شکّ کردید، آن را استصحاب کنید بلکه منظورش استصحاب موضوع این حکم وضعی است.
فی المثل: شما ساعتی پیش وضو گرفتید و شدید متطهر، لکن اکنون شکّ دارید که طهارت شما باقی است یا نه؟
در اینجا گفته، استصحاب کنید بقاء طهارت را که موضوع حکم وضعی است.
الحاصل: این آقا که میگوید: استصحاب در احکام وضعیّه جاری است و در احکام تکلیفیه جاری نیست، مرادش خود احکام وضعیّه نیست بلکه موضوع احکام وضعیّه مرادش میباشد.
به اعتبار دلیلی است که دلالت بر مستصحب دارد که خود بر سه قسم است.
بر این اساس است که دلیلی که دلالت بر مستصحب دارد، گاهی اجماع است و گاهی ظواهر کتاب و سنّت.
عدهای در اینجا مثبت مطلقاند، عدهای هم نافی مطلق.
برخی هم قائل به تفصیل شده میگویند: استصحاب در هر حکمی که با اجماع ثابت شده است، عند الشک جایز نیست، و لکن در هر حکمی که با آیه و روایت ثابت شده است، عند الشک جایز است.
فی المثل: الماء المتغیّر متنجّس، حال آیا این را اجماع گفته یا آیه و روایت؟
اگر اجماع گفته، عند الشک، بعد زوال تغیره، حقّ اجرای استصحاب در آن را نداری.
اگر آیه و روایت گفته، عند الشک، بعد زوال تغیره، میتوانی در آن اجرای استصحاب کنی.
چرا؟ زیرا اجماع یک دلیل لفظی نیست که شما اصالة العموم و اصالة الاطلاق در آن گرفته و عند الشک، حکم اجماع را استصحاب کنید و بگوئید انشاءالله عموم و یا اطلاق داشته است. اجماع یکی دلیل لبی است، یعنی ما از اقوال علماء استکشاف میکنیم قول امام را. و لذا ما نمیخواهیم که از ظاهر اجماع استفاده کنیم چونکه مجمل و مهمل است، نه عموم دارد، نه اطلاق.
امّا اگر دلیل آیه و روایت باشد، چون دلیل لفظی است و اطلاق و عموم دارد میتوان به آن تمسّک کرد و استصحاب را جاری نمود، که تفصیلش خواهد آمد.
بر این اساس است که این دلیل یا عقل است و یا نقل.
گفته شده است که استصحاب در احکام عقلیّه جاری نیست. چونکه استصحاب در احکام عقلیّه مفهوم ندارد. نه اینکه مفهوم دارد و ارزش ندارد، نه، اصلا مفهوم ندارد. بخاطر اینکه موضوع استصحاب در این احکام منتفی است. چرا؟ زیرا وقتی انسان میخواهد، حالت سابقه را استصحاب کند، اوّل باید موضوعش را احراز کند سپس حکم آن را استصحاب کند، فی المثل:
شما میگوئی این آب قلیل، قبلا کرّ بود، آیا اکنون هم کرّ است یا نه؟ استصحاب میکنی کریت آن را. چرا؟ زیرا آب به عنوان موضوع برای شما محرز است، کریّت آن را نمیدانی که استصحاب میکنی کریّت آن را.
امّا اگر موضوع برای شما محرز نباشد و شما حکم را استصحاب کنید، بدون مفهوم است.
فی المثل: شما اصلا نمیدانید که فلان زیدی در این عالم بوده است یا نه؟ نمیتوانید استصحاب کنید حیات او را چرا که سالبه به انتفاع موضوع است.
الحاصل: نمیشود که موضوع حکم عقل محرز باشد و انسان در بقاء حکم عقل شک کند، بلکه نگرانی از ناحیه موضوع است.
بله، و لکن آن یک موضوع دیگری است و کلام ما فعلا در استصحاب خود حکم عقل است.
بخاطر اینکه عقل به هنگام صدور حکم، موضوعش را با تمام قیود و جهاتی که در آن دخیلاند از جمله مقتضیات، موانع، شرائط، اسباب، رافع در نظر میگیرد و سپس روی آن موضوع مشخصشده حکم صادر میکند.
و لذا تا مادامیکه این موضوع با این مشخصات وجود دارد، حکم عقل هم وجود دارد و نیازی به استصحاب ندارد.
امّا گاهی در اثر کم و زیاد شدن در جهات دخیله در همین موضوع است که برای انسان شکّ پیدا میشود فی المثل:
عقل میگوید: التصرف فی ملک الغیر بدون اذنه قبیح، که این یک حکم عقلی است.
به عبارت دیگر: قبح، حکم عقل است، تصرّف در ملک غیر هم موضوع آن است.
به عبارت دیگر: تصرّف، موضوع حکم است، ملک غیر بودن مقتضی قبح است، بدون اذنه عدم المانع برای صدور حکم است قبیح بودن هم حکم است.
بنابراین: عقل، با قید (ملک الغیر) و با قید (بدون اذنه)، حکم میکند به قباحت این موضوع که تصرّف است و لذا: تا این موضوع با این قیود محرز است، عقل در صدور حکمش شکی ندارد.
یعنی اگر فردا و فردای فردا هم این تصرّف در ملک غیر و بدون اذنه باشد، باز هم قبیح است و لذا شکّ در اینجا معنا ندارد.
امّا: یک وقت شما میگوئید: دیروز تصرّف کردن در فلان ملک غیر قبیح بود چرا که بدون اذنه بود و لکن اکنون شکّ دارم که آیا باز هم این ملک، ملک الغیر است یا نه؟ چرا که ممکن است که مالک آن را به من هبه کرده باشد و یا در اثر مرگش به من ارث رسیده باشد، که این شکّ از ناحیه
حکم نیست، بلکه از ناحیه موضوع است و هکذا.
بله، بخاطر اینکه استصحاب در احکام شرعیّه مفهوم دارد. بخاطر اینکه وقتی شارع، حکمی را روی موضوعی میبرد، اگر ما پس از مدتی و در اثر تغییرات مختصری که رخ میدهد، شکّ کنیم که آیا این حکم شرعی با وجود این تغییرات اکنون هم باقی است یا نه؟ به دلیل اجماع در موضوع حکم، میتوانیم استصحاب کنیم حکم مزبور را.
فی المثل: شارع بالاجمال فرموده: الخمر حرام و لکن بطور مبیّن و مفصّل نفرموده است که چه امور و قیودی از موضوع در حرمت آن دخالت دارند.
حال: ظرف خمری عندنا وجود دارد، ما هم میدانیم که خمر حرام است، لکن پس از مدتی متوجه میشویم که این خمر خاصیت اصلیاش را از دست داده و دیگر حالت اسکار ندارد، در اینجا شکّ میکنیم که آیا باز هم نجس و حرام است یا نه؟ چه باید بکنیم؟
پاسخ این است که: اگر موضوع در اینجا مشخص است و محرز، استصحاب، مفهوم دارد و الّا فلا.
میگوئیم: بله، موضوع محرز است، چرا که همان خمر دیروز است، با اندکی تغییر.
پس: استصحاب حکم شرع یعنی همانکه فرموده بود حرمت خمر بلااشکال است.
الحاصل: تفاوت حکم عقل با حکم شرع در این است که: عقل به هنگام صدور حکم موضوع آن را با تمام قیودش مشخص و معلوم میکند، شرع نیز چنین میکند و لکن به هنگام خطاب به ما موضوع حکمش را بالاجمال و مبهم میگذارد. و لذا استصحاب در اولی بیمفهوم و در دومی دارای مفهوم است.
اگر ما یقین کردیم که در فلان خمر اختلال ایجادشده، و سکرش از بین رفته است، آیا نمیتوانیم حرمت و یا عدم حرمت آن را استصحاب کنیم؟
بله، مطلب همین است که شما فرمودید: یعنی در متن واقع فرقی در حکم عقل و شرع نیست، همانطور که عقل جهات دخیله در موضوع را مد نظر قرار دارد، شرع هم این جهات دخیله در موضوع را مد نظر قرار میدهد و لذا اگر نگرانی حاصل میشود از ناحیه موضوع است، و لکن ما در احکام شرعیّه مکلّف به واقعیات نیستیم، بلکه ما موظف به لحاظ و رؤیت ظاهر دلیل هستیم.
فی المثل شارع فرموده: الخمر حرام و دیگر نفرموده الخمر المسکر حرام، گرچه ممکن است فی الواقع هم سکر در حرمت خمر دخالت داشته باشد و شارع هم آن را مد نظر قرار داده باشد و لکن ما کاری با آن واقع نداریم و لذا میگوئیم: این مایع قبلا خمر بود و حرام، اگرچه اکنون خاصیتش را از دست داده است، لکن اکنون هم خمر است پس حرام است.
روی این محاسبات است که گفته میشود اجرای استصحاب در احکام شرعیّه جایز است.
نکته: اگر تشخیص جهات دخیله در توان مکلفین باشد که در بسیاری از موارد هست حرف جناب شیخ خیلی بر پایه منطق استوار نخواهد بود. زیرا با تشخیص جهات دخیله، موضوع حکم در حقیقت از بین رفته و حکمی وجود ندارد تا استصحاب شود.
و لذا به محض اینکه شارع میفرماید: الصلاة واجبة، عقل درمییابد که بله موضوع صلاة ملزماتی داشته که شارع آنها را در نظر داشته و این حکم را صادر فرموده است.
حال: وقتی عقل حکم میکند به اینکه: التصرف فی ملک الغیر بغیر اذنه، قبیح، از این حکم عقل یعنی قبیح استکشاف میکنیم که: التصرف فی ملک الغیر بغیر اذنه حرام شرعا یعنی از روی قاعده ملازمه که همان کلما حکم به العقل ... باشد، از قبح عقلی تصرّف مزبور، کشف میکنیم حرمت شرعی آن را.
امّا پس از مدتی به شکّ میافتیم که آیا باز هم این ملک، ملک غیر هست یا نه؟ چرا که ممکن است آن را هبه کرده باشد به ما و هکذا ... و یا اینکه امکان دارد اجازه تصرّف داده باشد به ما.
حال سؤال ما این است که: شما در بحث قبلی فرمودید که حکم عقل و یا به تعبیر دیگر این قبح عقلی را نمیشود استصحاب کرد، چرا که شکّ شما، شکّ در موضوع است، چطور در اینجا میگوئید:
حرمت شرعیّه را میتوان استصحاب کرد و حال آنکه موضوع در هر دو یکی است و این حرمت شرعیّه از همان قبح عقلیّه کشف شد؟
بله، حقّ با شماست، یعنی در هر حکم شرعی که به تبع حکم عقل پیدا شود، استصحاب در آن جاری نمیشود. امّا چه کسی گفته است که قبح عقلی استصحاب نمیشود و لکن حرمت شرعی استصحاب میشود؟ خیر، اینکه ما گفتیم استصحاب در احکام شرعیّه جاری میشود مرادمان احکام شرعیّه مستقله است یعنی احکامی که تابع احکام عقلیّه نباشند.
فرقی نمیکند، چه استصحاب وجودی باشد مثل همان قبح تصرّف در ملک غیر بغیر اذنه و یا قبح صدق ضارّ و چه عدمی باشد مثل اینکه شما در حین نماز فراموش میکنید که سوره بخوانید در این صورت یعنی در حال نسیان و غفلت مکلّف به سوره نیستی، چرا که عقلا تکلیف ناسی قبیح است و بر مبنای ملازمه تکلیف او بر سوره، شرعا هم حرام است.
حال: اگر در حین نماز و یا پس از نماز ملتفت و متوجه شدید که سوره را فراموش کردهای، محل آنهم گذشته است، شکّ میکنید که آیا اعاده بر شما لازم است تا نماز با سوره بخوانید یا نه؟
1- برخی گفتهاند که بله اعاده واجب است چرا که مأمور به با مأتی به تطابق ندارد یعنی: نماز با سوره بر تو واجب بوده و حال آنکه تو نماز بدون سوره خواندهای.
2- برخی هم گفتهاند، که خیر اعاده واجب نیست. چرا؟ زیرا آنگاه که ناسی بودید سوره بر شما واجب نبود.
پس از التفات اگر شکّ کنید که آیا سوره بر شما واجب شده یا نه؟ استصحاب میکنید عدم وجوب سوره را.
خیر، به نظر ما در اینجا استصحاب صحیح نیست. چرا که این عدم وجوب در حال نسیان، حکم عقل است و چنانکه گفتیم غیر قابل استصحاب.
به عبارت دیگر: آنجا که سوره بر من واجب نبود ناسی بودم، و حال آنکه اکنون ذاکر هستم.
خیر، نمیتوانی، چرا؟ زیرا وقتی عقل حکم کرد، شرع هم به تبع آن حکم میکند و لذا وقتی شدی ذاکر، نه حکم عقل را میتوانی استصحاب کنی و نه حکم شرع را که تابع حکم عقل است.
بخاطر اینکه موضوع در دو قضیه عوض شده است، در یکی نسیان و در جای دیگر ذکر و التفات است.
برخی استصحاب میکنند عدم تکلیف در حال صغر را. که این همان استصحاب برائت اصلیه است؟
خیر، مطلب از این قرار نیست که شما فرمودید، چونکه ما در حال صغر یک عدم شرعی داریم و یک عدم عقلی، لکن عدم شرعی مستند به عدم عقلی نیست، و هریک حساب جداگانهای دارد، به عبارت دیگر: در مورد صغیر، یک عدم تکلیف عقلی وجود دارد و یک عدم تکلیف شرعی که این دومی مستند به آن اولی نیست.
و لذا: وقتی صغیر بالغ میشود و ما شکّ میکنیم که آیا مکلّف به تکلیف شده است یا نه؟
نمیتوانیم عدم تکلیف عقلی در زمان صغر را استصحاب کنیم، بلکه میتوانیم عدم تکلیف شرعی را استصحاب کنیم.
این است که انسان در حال صغر:
1- عقلا به هیچ تکلیفی مکلّف نیست، چرا که صبی ممیّز نیست و تکلیف غیر ممیّز قبیح است و لذا اگر ممیّز بشود تکلیفش قبیح نخواهد بود.
پس: عدم تکلیف عقلی، موضوعش عدم تمیز است.
2- شرعا هم تکلیف ندارد، چرا که عند الشارع تا بالغ نشود تکلیفی ندارد و لو ممیّز شده باشد- و لذا تکلیف بر او قبل از بلوغ قبیح است.
پس: عدم تکلیف شرعی، موضعش عدم بلوغ است، چه صبی ممیّز شده باشد و چه نه.
به عبارت دیگر: عدم تکلیف عقلی در صورتی وجود دارد که صغیر ممیّز نشده و لکن وقتی ممیّز بشود این عدم تکلیف عقلی از بین میرود.
عدم تکلیف شرعی هم در صورتی وجود دارد که صغیر بالغ نشده است و لو ممیّز باشد و لکن وقتی بالغ شود این عدم تکلیف شرعی از بین میرود.
بنابراین: اگر صغیری ممیّز شد، و شما شکّ کردید که مکلّف به تکلیف شده است یا نه؟ ما عدم تکلیف شرعی را استصحاب میکنیم و نه عدم تکلیف عقلی را.
این تقسیم نیز از وجوه مختلفی است:
1- یکی از این وجوه عبارتست از اینکه منشا شکّ ما در بقاء امر سابق:
گاهی امور خارجیه است، چرا که امور خارجیه با هم اشتباه میشوند، که همان شبهه موضوعیّه است. مثل مشتبه شدن آب پاک با آب نجس، یا مشتبه شدن خل و خمر.
و گاهی مشتبه شدن حکمی است که از شارع صادر شده است که در مباحث و دروس گذشته گفته شد که یا بخاطر فقدان نصّ است و یا بخاطر اجمال نصّ است و یا تعارض نصّین، که همان شبهه حکمیّه است.
حال: شبهه موضوعیّه خود بر دو نوع است: گاهی شکّ ما در حکم جزئی شرعی است و اخری شکّ ما در موضوع خارجی است. فی المثل:
1- یک وقت شما شکّ میکنید که آیا زید زنده است یا مرده، که این حیات و ممات زید موضوعی است خارجی.
2- یک وقت هم شکّ میکنید که آیا این ظرف آبی که قبلا پاک بود، اکنون هم پاک است یا نه؟ که در اینجا استصحاب میکنیم طهارت و پاکی این آب را.
علی الظاهر، استصحاب هم در شبهات موضوعیّه محل بحث است و هم در شبهات حکمیّه، چرا که با دقت نظر در کلام حضرات، چه مثبتین و چه منکرین، متوجه میشویم که هر دو طرف استصحاب در شبهات موضوعیّه، مورد و محل بحث است.
فی المثل: در کلمات منکرین استصحاب آمده است که پس از آنی که زید از دید شما غایب شد و شما شکّ کردید که او زنده است یا نه؟ حقّ ندارید حیات او را استصحاب کنید.
و یا فی المثل: در مورد فلان شهری که در ساحل فلان دریا ساخته شده است، اگر پس از طوفان حادثشده شکّ کردید که اکنون بقاء دارد یا نه؟ حقّ ندارید استصحاب کنید بقاء آن شهر
را.
و یا در کلمات مثبتین استصحاب آمده است که استصحاب حجّت است و اساسا بقاء نظم عالم بر پایه استصحاب است و حتی مشی مردم در معاش و معادشان روی استصحاب است. فی المثل:
فلان کشاورز امروز به آن زمینی میرود که دیروز از آن به خانهاش آمد، چرا که استصحاب میکند بقاء آن را و هکذا ... و اینگونه امور مربوط به شبهات موضوعیّه است.
پس: استصحاب هم در شبهات موضوعیّه و هم در شبهات حکمیّه هر دو محل نزاع و اختلاف بوده است.
اخباریها معتقدند که نزاع در اینجا منحصر است به شبهات حکمیّه و لذا شبهات موضوعیّه خارج از بحثاند. چرا که اجرای استصحاب در آنها مسلّم و قطعی است. فی المثل: مرحوم استرابادی میگوید: ما دو تا استصحاب داریم که جای حرف و بحث ندارند:
1- یکی آنجای است که اگر شکّ شود که آیا فلان حکمی که قبلا در اسلام بوده است، اکنون نسخ شده است یا نه؟ تمام علماء اجماع دارند بر عدم نسخ تا اینکه یقینا ناسخی وارد شده و آن حکم را نسخ نماید.
به عبارت دیگر: فلان حکم بود و نسخ نشده بود، اگر شکّ کردی که آیا اکنون نسخ شده است یا نه؟ میگویند استصحاب کن عدم نسخ را تا اینکه یقین به ورود ناسخ حاصل کنی.
2- یکی هم استصحاباتی است که مردم در زندگی دنیوی و اخرویشان اجراء میکنند.
فی المثل:
جناب محدث سپس میگوید: و لکن اگر در مورد حکمی از احکام شکّ کردی حقّ استصحاب نداری فی المثل: این آب متغیر شده بود، و در اثر تغیرش متنجس شده بود، اکنون آب تغیّر من قبل نفسه از بین رفته است، آیا آن نجاست از بین رفته است یا نه؟ حقّ نداری استصحاب کنی بقاء نجاست را.
و یا فی المثل: وضو گرفته بودی و در اثر وضو متطهر شده بودی، اکنون شکّ میکنی که طهارت تو باقی است و یا اینکه در اثر حدث از بین رفته است؟ حقّ نداری استصحاب کنی بقاء
طهارت سابق را.
پس به نظر ایشان استصحاباتی که محل نزاع و اختلافاند استصحابات در احکاماند و نه در موضوعات.
بله، اگر آن مثال لیل و نهار در میان مثالهایش نبود، میشد به احتمال مزبور فکر کرد و روی بقیه مثالها به چنین قضاوتی نشست که نظر ایشان این بوده است که باید شکّ در رافع را مسلّم گرفت چونکه در مسئله نسخ، شکّ ما، شکّ در وجود رافع است و یا شکّ ما در مالکیت زید، و یا زوجیت او هریک شکّ در رافع است و هکذا ...
امّا شکّ در بقاء لیل و نهار یعین شکّ در زمان و قابلیت بقاء و نه شکّ در رافع. از قبیل شکّ در مقتضی است، چرا که روز یک حد معینی دارد، آن حد معین که تمام شد، روز هم تمام میشود، همینطور شب، دیگر استعداد بقاء و روز بودن یا شب بودن را ندارند.
پس: مراد استرابادی این بوده است که اگر در قسمت احکام شکّ کردی که حکم خدا باقی است یا نه؟ تنها در یکجا استصحاب مسلم است و آن استصحاب عدم نسخ است.
امّا: استصحاب در شبهات موضوعیّه را مسلّم و در همه موارد جاری میداند و لذا این مقوله را خارج از محل نزاع میداند.
در این رابطه عبارتی دارد که صریحتر از عبارت فوق است و آن این است که میگوید:
استصحابی که محل خلاف است، یعنی برخی جریان آن را قبول دارند و برخی نه، منحصر است به آنجائیکه حکمی از طرف شارع در موردی وارد شده، پس از آن تغییراتی حادث شده و ما شکّ میکنیم که آیا با وجود این تغییرات، باز هم حکم خدا باقی است یا نه؟
فی المثل: شخصی وضو گرفته، متطهر شده است، سپس از او مذی خارج شده، حال شکّ میکند که آیا طهارتش باقی است یا نه؟ سخن ایشان این است که: در پاسخ به چنین اموری است
که اختلاف واقع شده است یعنی: برای اجرای استصحاب در شبهات موضوعیّه اختلافی در میان نمیباشد، بلکه از آنجا که اجرای آن در شبهات موضوعیّه قطعی است از محل نزاع خارجاند و لکن اجرای استصحاب در شبهات حکمیّه محل اختلاف است.
میگوید به نظر ما که محدث هستیم به هنگام شکّ در اینگونه امور حقّ اجرای استصحاب را ندارید چرا؟ زیرا این کار شبیهتر به قیاس است، چرا که حکم یک موضوع را جاری میکنید بر یک موضوع دیگری.
فی المثل: شارع حکم به نجاست آب متغیر کرده است و حال آنکه شما با اجرای استصحاب حکم به نجاست آب غیر متغیر میکنید و حال آنکه اینجا دو موضوع متفاوت وجود دارد.
و یا فی المثل: شارع حکم به طهارت شما قبل از خروج مذی کرده است، و حال آنکه شما میخواهید حکم به طهارت خودتان بعد المذی بکنید. و این قیاس است.
پاسخ مطلب را از شرح بخوانید.
این است که یک وقت ما به یک عملی و یا یک حکمی در زمان قبل یقین داشتیم، پس از مدتی این یقین زائل شده است، زائل شدن و یا نداشتن این یقین نیز چند جور متصور است:
1- گاهی یقین به بقاء نداشتن به معنای شکّ متساوی الطرفین داشتن است. فی المثل: زید پارسال زنده بود، نمیدانم اکنون هم زنده است یا نه؟ و یا این آب قبلا پاک بود، نمیدانم اکنون هم پاک است یا نه؟ یعنی 50% احتمال ارتفاع حالت سابقه را میدهی و 50% احتمال بقاء حالت سابقه را.
2- گاهی این نداشتن یقین به معنای شکّ متساوی الطرفین نیست، بلکه طرف رجحان وجود دارد. یعنی 70% طرف بقاء احتمال دارد، و 30% طرف ارتفاع و یا بالعکس 70% طرف ارتفاع احتمال دارد و 30% طرف بقاء.
حال سؤال این است که: آیا استصحاب در هریک از احتمالات فوق جاری است و یا اینکه نه، برخی از احتمالات از محل بحث خارج بوده و استصحاب در آنها جاری نمیشود.
به نظر ما:
1- اگر ما استصحاب را من باب تعبّد یعنی از باب اخبار لا تنقض حجّت بدانیم، اخبار لا تنقض، شامل هر سه حالت و یا احتمال میشود، چرا که این اخبار میگویند: مادامیکه یقین به ارتفاع حالت سابقه نداری، طبق حالت سابقه رفتار کن و لو ظنّ برخلاف داشته باشی.
ظنّ غیر معتبر است. مثل قول واحد، قول صبی، و نه ظنّ معتبر که خود دلیل است و حاکم بر اصول میباشد.
2- و اگر استصحاب را از باب اماره و یا ظنّ مطلق به بقاء حجّت بدانیم اعمّ از اینکه ظنّ ما نوعی باشد و یا شخصی، باز هم شامل هر سه حالت میشود. یعنی حتی در آنجا که ظنّ برخلاف هم وجود دارد، استصحاب جاری میشود.
بله، ممکن است یک مکلفی در اینجا ظنّ به ارتفاع داشته باشد و لکن نوع مردم در این مطلب ظنّ به بقاء دارند و لذا چون نوع مردم در نوع موارد، ظنّ به بقاء دارند، استصحاب از باب ظنّ مطلق، حجّت است و لو در یک موردی ظنّ غیر معتبر برخلاف هم وجود داشته باشد.
البته: اگر کسی استصحاب را من باب ظنّ شخصی حجّت بداند، در دو مورد است که حقّ اجرای استصحاب دارد:
این است که وقتی ما در بقاء یک شیء شکّ میکنیم: گاهی شکمان از جهت وجود رافع است، و گاهی از جهت اقتضاء و استعداد ذاتی مستصحب.
بر پنج قسم است و یا به تعبیر دیگر پنج جور قابل تصوّر است:
1- گاهی شکّ ما در وجود خود رافع است بدین معنا که آیا رافعی آمده است یا نه؟ فی المثل:
به هنگام خروج از خانه وضو گرفته متطهر شدید، لکن ساعتی بعد برای شما شکّ حاصل میشود که آیا حدثی اعمّ از ریح المعدة و یا بول از شما خارج شده است تا رافع این طهارت باشد یا نه؟
امّا گاهی شکّ ما در وجود رافع نیست، بلکه در رافعیت امر موجود است بدین معنا که چیزی موجود شده است لکن ما نمیدانیم این شیء موجود رافعیت دارد یا نه؟
1- گاهی علتش این است که آن مستصحب سابق که اکنون میخواهیم آن را استصحاب کنیم، وضعیتش روشن نیست که آیا با این امر موجود مرتفع میشود یا نه؟
فی المثل: ما در روز جمعه نمیدانستیم که نماز ظهر بر ما واجب است یا نماز جمعه؟ و لذا اشتغال ذمه ما به نماز باقی است، یا ظهر و یا جمعه.
فرض کنید که ما نماز ظهر را بجا آوردیم، لکن شکّ کنیم که آیا اشتغال ذمّه ما به نماز برطرف شده است یا نه؟ این را شکّ در رافعیت امر محقّق و موجود گویند.
به عبارت دیگر: ما نمیدانیم که آیا این عملی که به نام نماز ظهر انجام دادیم، قدرت و سمت رافعیت از آن اشتغال را دارد یا نه؟ چرا که نمیدانیم آیا اشتغال ذمّه ما نسبت به ظهر بوده است یا جمعه؟ یعنی وضعیت آن چیزی که میخواهیم راجع به آن استصحاب جاری کنیم روشن نیست و لذا وضع این نمازی هم که خواندیم برای ما روشن نیست که آیا رافعیت دارد یا نه؟
2- گاهی هم شکّ ما در رافعیت آن امر موجود، بخاطر شکّ در صفت موجود در آن است، یعنی شکّ داریم که آیا شارع به این امر موجود سمت رافعیت داده است یا نه؟
فی المثل: شما قبلا وضو گرفته متطهر شدید، پس از وضو، مقداری مذی از شما خارج میشود لکن شما نمیدانید که این رطوبت خارجشده رافعیت دارد یا نه؟ به تعبیر دیگر نمیدانید که شارع به این مذی مثل بول، سمت رافعیت داده است یا نه؟
3- و یا اینکه شکّ ما در رافعیت موجود بخاطر اشتباه در مصداق است.
فی المثل: شما میدانید که بول ناقض وضو است و مثلا مذی ناقض وضو نیست، در عین حال رطوبتی از شما خارج شده است و لکن شما نمیدانید که این رطوبت مصداق بول است و یا مصداق مذی؟ بنابراین اگر شما شکّ داری که این رطوبت موجود رافعیت دارد یا نه؟ بخاطر این است که شکّ داری و نمیدانی که آیا مصداق بول است یا مذی؟
پس: شکّ شما، شکّ در مصداقیت هذا الموجود است.
4- گاهی هم شکّ ما در رافعیت الموجود، به لحاظ تردّد در مفهوم است.
فی المثل: شما میدانید که خواب باطلکننده وضو است و لکن خواب مفهوما در نظر شما مشتبه است، چرا که نمیدانید آیا شامل چرت زدن هم میشود یا نه؟
علیایحال: شکّ در رافع بر پنج قسم است، که یکی مربوط به وجود رافع است و چهار قسم مربوط به شکّ در رافعیت امر موجود است.
این است که: هم شکّ در وجود رافع محل اختلاف است، هم شکّ در وجود مقتضی، اگرچه برخی مثبتین خیال کردهاند که شکّ در مقتضی محل اختلاف نیست، بدین معنا که استصحاب به هنگام شکّ در مقتضی قطعا جاری نمیشود.
الحاصل: در اینجا نیز هم منکر مطلق وجود دارد، هم مثبت مطلق و هم مفصّل.
میگوید: اگر شکّ ما شکّ در رافع بود، یجری الاستصحاب در هر پنج قسم و لکن اگر شکّ ما شکّ در مقتضی بود، الاستصحاب لا یجری.
امّا محقّق خوانساری میگوید: اگر شکّ ما در وجود رافع بود، در یک قسم از آن پنج قسم، استصحاب جاری میشود و لذا اگر شکّ ما در رافعیت الموجود بود، استصحاب در هیچیک از 4 صورتش اجرا نمیشود.
البته، برخی هم گفتهاند تنها در دو صورت استصحاب جاری میشود: یکی در شکّ در وجود رافع و یکی در شکّ در رافعیت الموجود آنهم در جائی که تردید در مصداق بوده و شبهه مصداقیه است.
مختار ما قول نهم است و حاصل و خلاصه آن این است که:
1- اگر شکّ ما در وجود رافع بود، بدین معنا که مستصحب ما به حسب دلیل استعداد بقاء دارد، و لکن شکّ ما در این است که آیا حادثه و یا به تعبیر دیگر رافعی بوجود آمده است یا نه؟ و یا اگر بوجود آمده شکّ ما در رافعیت آن امر موجود باشد با اقسامی که در آن متصور است، در چنین جائی ما حقّ داریم که استصحاب جاری کنیم مطلقا، چه جزئی باشد و چه کلّی، چه موضوع خارجی باشد و چه ...
2- و امّا اگر شکّ ما در رابطه با مستصحب از حیث استعداد و قابلیت بقاء بود که به آن شکّ در مقتضی گفته میشود، مثل خیار غبن که نمیدانیم فوری است و یا اینکه مهلت دارد و یا مثل شکّ در بقاء لیل و نهار و یا شکّ در بقاء زید پس از 60 یا 70 سال، که همه از قبیل شکّ در مقتضی هستند، در این صورت حقّ اجرای استصحاب نداریم.
و لذا ما با بیان جناب محقّق در معارج موافقت داریم.
این است که: برخی از جمله مرحوم مفید (ره) قائل به حجیّت استصحاباند، و لکن برخی از جمله سید مرتضی منکر حجیّت استصحاباند.
کسیفرماید: حقّ با مثبتین است که استصحاب را حجّت میدانند.
پس از آن مثال میزند به اینکه: اگر شخصی پس از اینکه به آب دست نمییابد و با تیمّم وارد نماز میشود، در اثناء نماز آب پیدا شود:
1- اگر تمکّن از وضو پیدا کرده، بدون اینکه مرتکب عمل منافی شود، میتواند وضو گرفته و نماز را ادامه دهد، و یا وضو گرفته نماز را از سر بگیرد. لکن سؤال این است که: اگر این فرد امکان و یا فرصت وضو گرفتن پیدا نکند، آیا به صرف پیدا شدن آب در اثناء نماز، تیمّم او منتقض میشود یا نه؟
بدین معنا که آیا باید دوباره تیمّم کرده و دوباره نماز را بخواند و یا اینکه نه به صرف پیدا شدن آب تیمّم او باطل نشده و میتواند با همان تیمّم نماز بخواند؟
و لذا میفرماید:
1- کسانی که قائل به حجیّت استصحاباند، در اینجا استصحاب میکنند بقاء تیمّم را.
فی المثل میگویند: قبل از آنی که آب پیدا شود، تیمّم داشتم و حقّ خواندن نماز، حال که در اثناء نماز آب پیدا شده است، آیا تیمّم من منتقض شده است یا نه؟ استصحاب میکنم بقاء تیمّم را.
البته در اینجا نامی از شکّ در رافع و مقتضی نبرده است و لکن مثالش از قبیل شکّ در رافع است.
سپس میفرماید تحقیق مطلب این است که آن حکمی که قبلا ثابت شده بود:
مثال میزند به اینکه: دلیل داریم بر اینکه وقتی عقد ازدواج بین دو نفر جاری میشود، این عقد مقتضی حلیّت آمیزش این دو نفر است تا اینکه مزیلی از قبیل، موت، طلاق، ارتداد و ... بیاید و آن را مرتفع کند. یعنی: عقد ازدواج تقاضا میکند حلیّت این دو را مستمرا و تا زمانی که رافعی در کار نیست. حال:
اگر این مرد پس از عقد با الفاظ خاص و مأثوره زنش را طلاق بدهد میدانیم که چنین طلاقی رافع است و نکاح را از بین میبرد.
لکن اگر با برخی از الفاظ مثل انت حریّة و انت بریّة و امثالهم اقدام به این کار کند و ما شکّ کنیم که آیا با این الفاظ طلاق حاصل میشود یا نه؟ در اینجا شکّ ما شکّ در رافع است، بدین معنا که آیا این نحوه از طلاق رافع نکاح هست یا نه؟ استصحاب میکنیم بقاء حلیّت را. تا اینکه با الفاظی مثل انت طالق یقین به حصول طلاق پیدا کنیم.
بله الفاظ این صیغه از بین میرود لکن اقتضای آنکه حلیّت است دائما و مستمر است تا اینکه رافعی بیاید و حیثیت این حلیّت را از بین ببرد.
سپس میفرماید: در پاسخ به کسانی مثل سید مرتضی که میگویند استصحاب غلط است چون اثبات حکم موضوعی برای موضوع دیگر است آنهم بدون دلیل، میگوئیم: خیر این عمل ما عمل بلادلیل نیست، بلکه مع الدلیل است، چرا که عقد نکاح اقتضاء کرده است حلیّت دائمی را.
و لذا وقتی مقتضی دلیل دارد، شما نمیتوانید بگوئید، عمل شما بلادلیل است.
امّا اگر سید مرتضی که منکر استصحاب است غیر مورد مذکور مرادش میباشد، مثل موارد شکّ در مقتضی، بله در آنجا اجرای استصحاب عمل بلادلیل است. مثل استصحاب خیار غبن.
بله، ما هم از اینگونه موارد رویگردانیم و در آنها استصحاب جاری نمیکنیم.
الحاصل: در مورد شکّ در رافع استصحاب جاری است آنهم مع الدلیل، لکن در مورد شکّ در مقتضی استصحاب جاری نمیشود، چرا که در این صورت عمل بلادلیل است.
میفرماید این بیان مرحوم محقّق نشان میدهد که ایشان از فتوای اولش که گفت حقّ با مثبتین یعنی مفید است عدول کرده است. چرا؟ زیرا که در اینجا استصحاب را منحصر کرده است به شکّ در رافع و این نشاندهنده این است که ایشان نیز از منکرین یعنی سید مرتضی شده است.
1- اینکه ایشان نیز استصحاب را در شکّ در رافع جاری میداند.
2- اینکه میخواهد آن را از محل نزاع خارج کند که این کملطفی ایشان است.
متن
(الاستدلال علی القول المختار)(1)لنا علی ذلک وجوه:
الاوّل: ظهور کلمات جماعة فی الاتّفاق علیه.
فمنها: ما عن المبادئ، حیث قال: الاستصحاب حجّة؛ لاجماع الفقهاء علی أنّه متی حصل حکم، ثمّ وقع الشکّ فی أنّه طرأ ما یزیله أم لا؟ وجب الحکم ببقائه علی ما کان أوّلا، و لو لا القول بأنّ الاستصحاب حجّة، لکان ترجیحا لأحد طرفی الممکن من غیر مرجّح،(2)انتهی.
و مراده و إن کان الاستدلال به علی حجّیة مطلق الاستصحاب، بناء علی ما ادّعاه:
من أنّ الوجه فی الإجماع علی الاستصحاب مع الشکّ فی طروّ المزیل، هو اعتبار الحالة السابقة مطلقا، لکنّه ممنوع؛ لعدم الملازمة، کما سیجیء.(3)
و نظیر هذا ما عن النهایة: من أنّ الفقهاء بأسرهم- علی کثرة اختلافهم- اتّفقوا علی أنّا متی تیقّنّا حصول شیء و شککنا فی حدوث المزیل له أخذنا بالمتیقّن، و هو عین الاستصحاب؛ لأنّهم رجّحوا بقاء الباقی علی حدوث الحادث.(4)
و منها: تصریح صاحب المعالم(5)و الفاضل الجواد:(6)بأنّ ما ذکره المحقّق أخیرا فی
المعارج(1)راجع إلی قول السیّد المرتضی المنکر للاستصحاب؛(2)فانّ هذه شهادة منهما علی خروج ما ذکره المحقّق عن مورد النزاع و کونه موضع وفاق. إلّا أنّ فی صحّة هذه الشهادة نظرا؛ لانّ ما مثّل فی المعارج من الشکّ فی الرافعیّة من(3)مثال النکاح(4)هو بعینه ما انکره الغزالی و مثّل له بالخارج من غیر السبیلین؛(5)فانّ الطهارة کالنکاح فی أنّ سببها مقتض لتحقّقه(6)دائما إلی أن یثبت الرافع.
الثانی: أنّا تتبّعنا موارد الشکّ فی بقاء الحکم السابق المشکوک من جهة الرافع، فلم نجد من أوّل الفقه إلی آخره موردا إلّا و حکم الشارع فیه بالبقاء إلّا مع أمارة توجب الظنّ بالخلاف، کالحکم بنجاسة الخارج قبل الاستبراء؛ فإنّ الحکم بها لیس لعدم اعتبار الحالة السابقة- و إلّا لوجب الحکم بالطهارة لقاعدة الطهارة- بل لغلبة بقاء جزء من البول أو المنیّ فی المخرج، فرجّح هذا الظاهر علی الاصل، کما فی غسالة الحمّام عند بعض، و البناء علی الصحّة المستندة إلی ظهور فعل المسلم.
و الإنصاف: أنّ هذا الاستقراء یکاد یفید القطع، و هو أولی من الاستقراء الذی ذکر غیر واحد- کالمحقّق البهبهانی(7)و صاحب الریاض-:(8)أنّه المستند فی حجّیة شهادة العدلین علی الإطلاق.
1) المعارج: 210.
2) الذریعة 2: 829.
3) فی النسخ بدل« من»:« و».
4) المعارج: 209.
5) المستصفی 1: 224، و لیس فیه مثال« الخارج من غیر السبیلین»، نعم حکی تمثیله بذلک فی نهایة الوصول، کما سیأتی فی الصفحة 151.
6) کذا فی النسخ، و المناسب:« لتحقّقها»؛ لرجوع الضمیر إلی الطهارة.
7) الرسائل الاصولیّة: 429، و الفوائد الحائریة: 277.
8) الریاض( الطبعة الحجریّة) 1: 440، و 2: 441.
ترجمه
ما بر حجیّت این استصحاب دلایلی داریم:
و اگر مراد صاحب مبادی، استدلال به این اجماع خاص بر حجیّت مطلق الاستصحاب باشد، بنابراین چیزی که (در مطلب قبلی) آن را ادعا نمودند که: وجه و یا دلیل علماء در اجماع بر استصحاب با وجود شکّ در آمدن مزیل، ارزش و اعتبار حالت سابقه است، این استدلال به دلیل عدم ملازمه میان حجیّت استصحاب در شکّ در رافع و حجیّت استصحاب مطلق، ممنوع است، چنانکه بزودی خواهد آمد.
و نظر این اجماع (مورد ادعای صاحب مبادی) مطلبی است که از نهایه (علامه نقل میشود) به اینکه: تمام فقهاء با وجود اختلافات فراوانشان (در فتوی)، اتفاق نظر دارند بر اینکه وقتی ما در حصول یک شیء یقین داریم، و لکن در حدوث مزیل و رافع شکّ میکنیم، همان متیقّن سابق را اخذ میکنیم، و این همان استصحاب است؛ چرا: زیرا علماء بقاء آن ثابت قبلی را ترجیح دادهاند بر حدوث آن حادث بعدی.
یکی دیگر از این کلمات، تصریح صاحب معالم و فاضل جواد است به اینکه: آنچه را که جناب محقّق اخیرا در کتاب معارج ذکر فرمود: (عدول از قول اولش) و بازگشت به قول سید مرتضی است که منکر استصحاب میباشد.
پس این حرف، گواهی است از این دو بزرگوار، بر خارج بودن آنچه محقّق ذکر کرده است از محل نزاع، و مورد وفاق بودن بر این مطلب.
امّا در صحت این شهادت و گواه، نظری وجود دارد چرا؟ زیرا آنچه را که محقّق (ره) در معارج از شکّ در رافعیت در نکاح مثال زد، بعینه، همان مثالی است که غزالی (استصحاب در آن را) انکار
کرده است، و مثال زده است برای ان به خارج شدن بول (مثلا) از غیر راه طبیعی، چرا که طهارت هم مثل نکاح است، در اینکه سبب آن، مقتضی تحقّق طهارت است برای همیشه، تا اینکه آمدن رافع ثابت شود.
، مبنی بر اینکه:
ما تمام موارد شکّ در بقاء حکم سابق را که از جهت وجود رافع مشکوک است تتبع و بررسی کردیم، و لکن از اوّل فقه تا به آخر آن موردی را نیافتیم، مگر اینکه شارع مقدس در آن حکم به بقاء کرده است، مگر در صورت وجود امارهای که آن اماره موجب ظنّ به خلاف بوده است (و شارع صلاح دیده که اماره را بر اصل مقدم بدارد)، مثل حکم (در حدیث شریف) به نجاست آن رطوبتی که قبل از استبراء خارج میشود (فی المثل شخصی بول میکند، لکن استبرا نکرده، وضو میگیرد، لکن پس از وضو متوجه میشود که رطوبتی از او خارج شده است، در اینجا شارع فرموده هم موضع را تطهیر کن، هم دوباره وضو بگیر یعنی اماره نشان میدهد که این رطوبت مشتبه، محکوم به بولیت است تو حقّ استصحاب طهارت را نداری).
زیرا حکم (شارع) به نجاست، بخاطر این نیست که حالت سابقه (و یا استصحاب) معتبر نیست وگرنه (اگر حکم شارع به نجاست از این جهت بود که استصحاب ارزش ندارد)، حکم به طهارت بخاطر قاعده طهارت، واجب میشد (چرا که در قاعده طهارت نیازی به حالت سابقه ندارد بلکه به مجرد شکّ، حکم میشود به طهارت مثل اشتغال و استصحاب اشتغال و یا برائت و استصحاب برائت) بلکه (این حکم به نجاست) بخاطر این است که: غالبا مقداری از اجزاء بول یا منی در مجرا باقی میماند.
پس این ظاهر (یعنی غلبه) بر اصل ترجیح داده میشود (برای همین شارع اجازه نداده است که اصل جاری شود)، چنانکه در غساله حمام از نظر برخی حکم به نجاست میشود (چون غالبا کسانی که زیر دوش حمام میکنند بدنشان آغشته به نجاست است) و مثل بنا گذاشتن فعل فرد مسلمان بر صحیح بودن، که این بناگذاری مستند است به ظهور (و غلبه) فعل فرد مسلمان (فی المثل شخصی بر میت نماز خواند و ما شکّ میکنیم که آیا درست خواند تا رفع اشتغال ذمّه از ما شود یا غلط خواند و ما مشغول به ذمّه هستیم، که در اینجا اجازه داده نمیشود که ما استصحاب به ذمّه جاری کنیم، چرا که فعل مسلّم باید حمل بر صحت شود، و این اماره به صحت است و ما ظنّ به صحت پیدا میکنیم و ظنّ مقدم بر استصحاب است).
و امّا انصاف این است که: این استقراء نزدیک است که افاده قطع بکند (یعنی اگر افاده قطع هم نکند حد اقل مفید اطمینان است) و این (استقرائی که در موارد استصحاب وجود دارد) اولی و قویتر است از استقرائی که افراد متعددی مثل محقّق بهبهانی (ره) و صاحب ریاض (ره) آن را ذکر کرده (و متمسک قرار دادهاند) به اینکه در همه جا مستند و مدرک حجیّت شهادت عدلین است.
مرحوم محقّق اوّل صاحب معارج است، لکن محقّق خوانساری نیز پس از او با اندک تفاوتی این تفصیل را پذیرفته است. امّا مرحوم شیخ انصاری به آن بهای زیادی داده است.
1- گروهی از قبیل محقّق نائینی (ره) آن را پذیرفتهاند.
2- گروهی از جمله مرحوم آخوند آن را رد کرده و قائل به حجیّت استصحاب به نحو مطلق است.
در دو مقام:
1- در اینکه مراد از کلمه مقتضی و مانع چیست؟
2- در اینکه مقدار دلالت اخباری که شیخنا بدانها استدلال کرده تا کجاست؟ آیا تفصیل شیخ را در برمیگیرند و یا اطلاق مرحوم آخوند خراسانی را؟
1- گاهی مراد از مقتضی، مقتضی و یا ملاک حکم شرعی است که عبارتست از مصالح و مفاسد.
2- گاهی مراد از مقتضی، موضوع الحکم است، مثل عدالت که موضوع حسن است.
3- گاهی مراد از مقتضی، سبب وجود یک شیء است، منتهی سبب شرعی و عقلی و نه تکوینی.
فی المثل: وضو شرعا مقتضی یعنی سبب طهارت است، عقد نکاح شرعا مقتضی، یعنی سبب زوجیت است و هکذا.
4- گاهی مراد از مقتضی، همان جزء العله تکوینیه میباشد، مثل نار که در نظام تکوین مقتضی حرارت است و یا خورشید که مقتضی نور و گرماست و لو لا المانع تأثیرگذار است.
5- گاهی مراد از مقتضی، استعداد و قابلیت ذاتی یک شیء برای بقاء است با قطع نظر از موانع خارجی.
همان شکّ در استعداد و قابلیت بقاء است، مثل اینکه اکنون شکّ دارم که آیا روز باقی است یا نه؟ چرا که شکّ دارم که آیا بیش از این استعداد بقاء دارد یا نه؟ و هکذا شکّ در بقاء اللیل و شکّ در بقاء خیار غبن و ...
و لذا مراد از مقتضی در ما نحن فیه این است که: مستصحب ما امری باشد که ذاتا قابلیت بقاء دارد، البته اینکه تا چه حدی قابلیت بقاء دارد، یک ضابطه کلّی ندارد، چرا که مستصحبها متفاوتند به نحوی که برخی تا یک سال مقتضی بقاء دارند، و برخی تا یک ماه و برخی تا یک هفته و یا یک روز و یا یک ساعت.
چیزی است که مستصحب را برمیدارد و از بین میبرد با قطع به استعداد ذاتیه بقاء.
دو شعبه: 1- شکّ در اصل وجود رافع 2- شکّ در رافعیت موجود.
چهار شعبه.
یعنی آیا رافعی تحقّق یافته است تا جلوی اقتضاء و قابلیت بقاء مستصحب را بگیرد یا نه؟
فی المثل برای ذکر یک مثال عرفی میگوئیم: شما یقین دارید که آقای ایکس، استعداد دارد که تا صد سال دیگر در قید حیات باشد و لکن تردید میکنید که آیا مانع و یا رافعی از قبیل بیماریهای لاعلاج و ... عارض بر او شده است تا جلوی ادامه حیات او را بگیرد یا نه؟
و امّا مثال شرعی مثل اینکه: شما یقین دارید که وقتی با ساختن وضو تحصیل طهارت باطنیه میکنید، این طهارت باطنیه قابلیت بقاء و استمرار دارد، و لکن شکّ میکنید که آیا رافع و مانعی از قبیل نوم و یا بول و ... محقّق و موجود شده است تا طهارت شما را در هم بشکند یا نه؟
1- بر مبنای شیخ، شکّ در اصل جود رافع تنها در شبهات موضوعیّه معنادار است و نه در شبهات حکمیّه. چرا که به نظر ایشان شکّ در وجود رافع در احکام منحصر به شکّ در نسخ است، چرا که رفع الحکم مساوی است با نسخ الحکم و لذا:
یعنی چیزی در خارج محقّق و موجود است، امّا اینکه رافعیت دارد و میتواند جلوی مقتضی را بگیرد یا نه؟ نمیدانیم.
در اصل شرح آمده به آنجا مراجعه کنید.
این است که ما برای اختیار کردن قول نهم و حجیّت استصحاب در شکّ در رافع و نه در شکّ در مقتضی، و ملاک قرار دادن این مطلب در باب استصحب دلائلی داریم.
اجماعاتی است که از سوی جماعتی از علماء شیعه بر حجیّت استصحاب عنوان شده است:
1- صاحب مبادی میگوید استصحاب حجّت است مطلقا، چه در شکّ در رافع و چه در شکّ در مقتضی، چرا که فقهاء ما اجماع دارند بر اینکه وقتی یک حکمی در رابطه با یک موردی ثابت شود و سپس ما شکّ کنیم که آیا مزیل و یا رافعی عارض شده است تا جلوی آن حکم را بگیرد یا نه، باید برطبق حالت سابقه عمل کنیم و بگوئیم انشاءالله آن حکم قبلی باقی است. تا زمانی که یقین به حصول رافعی بکنیم.
سپس میفرماید: اگر استصحاب عند العلماء حجّت نبود لازمهاش این بود که در چنین فتوائی ترجیح یکی از دو طرف یعنی بقاء بلامرجح باشد، و هو محال، پس استصحاب حجّت است.
اینکه ایشان میگوید: علماء اجماع دارند بر اینکه عند الشک فی الرافع یجری الاستصحاب این همان ادعای شیخ و پیروان اوست.
این است که: صاحب مبادی با این دلیل که اجماع العلماء به اینکه عند الشک فی الرافع اجرای استصحاب است، نمیتواند اثباتکننده حجیّت مطلق الاستصحاب باشد.
به عبارت دیگر: درست است که مدعای ایشان حجیّت مطلق استصحاب است، لکن بیان مزبور اخص از مدعا بوده و تنها باب شکّ در رافع را در برمیگیرد.
از راه ملازمه و تنقیح مناط وارد شده است و خواسته است که تکلیف باب شکّ در مقتضی را روشن کند و لذا میگوید: مناط حجیّت استصحاب در باب شکّ در رافع، همان ارزشمندی حالت سابقه است، همین مناط در شکّ در مقتضی نیز وجود دارد، پس در آنجا نیز باید استصحاب حجّت باشد.
به عبارت دیگر شیخ میفرماید: شما که میگوئید علماء اجماع دارند بر اینکه عند الشک فی الرافع، یجری الاستصحاب، بله ما هم مدّعی همین اجماع هستیم، لکن ملازمهای بین این دلیل با مدعای شما که میگوئید: الاستصحاب حجة مطلقا حتی فی الشک فی المقتضی وجود ندارد، مضافا بر اینکه برخی از علما نیز اجماع مزبور را در شکّ در وجود رافع ادعا کردهاند.
2- صاحب النهایة میگوید: تمام فقهاء با وجود اختلافنظرهائی که دارند در ما نحن فیه متفقاند بر اینکه: هرگاه در زمان سابق نسبت به حصول چیزی یقین حاصل نمودیم و لکن در زمان لا حقّ شکّ نمودیم که آیا مزیلی آمده است تا آن چیز را برداشته باشد یا نه؟ برطبق همان متیقّن سابق عمل میکنیم، که این همان استصحاب است.
3- تصریح صاحب معالم و فاضل جواد به اینکه: محقّق اوّل از رأی اولش عدول کرده و منکر استصحاب شده است، و این حکم از جانب این دو بزرگوار شهادتی است بر اینکه باب شکّ در رافع محل نبود، و بالاجماع استصحاب در آن جاری میشود.
اعتراض شیخ (ره) است به شهادت مزبور مبنی بر اینکه: در باب شکّ در رافع نیز برخی منکر استصحاباند و لذا این باب نیز محل نزاع است. فی المثل:
غزالی در این باب استصحاب را انکار کرده و مثال زده به باب طهارت که مثل نکاح قابل بقاء است و مقتضی موجود میباشد.
امّا سپس بول و یا غائطی از غیر مجرای طبیعی خودش یعنی از راه منفذی که در بدن او ایجاد کردهاند خارج میشود.
حال اگر سؤال شود که آیا این بول و یا غائط هم مبطل وضو و رافع هست یا نه؟ غزالی میگوید: اینجا جای استصحاب بقاء طهارت نیست با اینکه مورد از موارد شکّ در رافع است و لذا این شهادت حضرات مقداری مبتلای به اشکال است.
نکته: شیخ میتوانست بدون اشاره به نظر غزالی هم بگوید: این اجماعات منقوله به خبر واحد، و لو مستفیض هم باشد به نظر ما فاقد ارزش بوده و نمیتواند دلیل مستقل باشد.
استقراء است که متشکل از یک صغری و یک کبری است.
و امّا صغرای آن عبارتست از اینکه: وقتی به ابواب مختلفه فقه از طهارت تا دیات و تعزیرات مراجعه میکنیم و در احکام داخلی و خارجی و یا جزئی و کلّی نظر میکنیم به این نتیجه میرسیم که شرع مقدس در تمام موارد شکّ در رافع حکم به بقاء ما کان نموده است تا آنجا که حتی یک مورد خلاف این مطلب را مشاهده نمیکنیم مگر در مواردی که یک اماره ظنیه معتبرهای برخلاف حالت سابقه اقامه شود.
خوب در این صورت اماره از باب تقدیم دلیل بر اصل، مقدم خواهد بود، که جناب شیخ سه مثال در این جهت آورده است:
1- شخصی بول کرده است و لکن پس از ان بدون استبراء از بول، موضع را تطهیر کرده و به حسب ظاهر، لباس و بدن او پاک شده است. امّا پس از مدتی رطوبتی از او خارج میشود و او شکّ میکند که آیا این رطوبت، بول است تا موجب نجاست بدن و لباس و شود و یا اینکه رطوبتی دیگر است؟
در اینجا: با اینکه طهارت حالت سابقه است، و لکن حکم به بقا طهارت نکردهاند و این عدم استصحاب نه بخاطر عدم حجیّت استصحاب است چونکه اگر استصحاب هم مورد نزاع باشد، و لکن حجیّت قاعده طهارت جای بحث ندارد، معذلک از قاعده طهارت هم در اینجا استفاده کردهاند.
چرا؟ زیرا در اینجا پای اماره ظنیّه در میان است و آن عبارتست از غلبه، بدین معنا که غالبا در
خارج پس از بول مقداری از ذرات و اجزاء آن در مخرج میماند و چنانچه استبراء نشود، خود به خود خارج خواهد شد، و این غلبه موجب ظنّ به بولیت خواهد شد، و لذا حضرات ظاهر حال را که ظنآور است بر اصل مقدم داشتهاند.
2- اینکه در رابطه با غساله حمام جماعتی حکم به نجاست کردهاند بدین معنا که به استصحاب طهارت و یا قاعده طهارت اعتنائی نکردهاند، و لذا باز هم از باب تقدیم ظاهر حال بر اصل که غالبا بدنها نجس است و این سبب ظنّ به نجاست غساله میشود و جای جریان اصل نمیباشد.
3- اینکه اگر مسلمانی نماز میت بخواند و ما شکّ کنیم که آیا صحیح خواند تا اینکه اشتغال ذمّه از ما برداشت شود یا خیر؟
در اینجا نیز از باب تقدیم ظاهر بر اصل گفتهاند که جای استصحاب نیست، چرا که ظاهر حال مسلمان نشانگر صحت عمل اوست.
چنین استقرائی مفید یقین بوده و حجیّت دارد و بلکه باید گفت که اگر استقراء در باب بیّنه در موضوعات مفید یقین باشد، در ما نحن فیه به طریق اولی مفید یقین است. چرا؟ زیرا در باب بیّنه ماده نقض دارد و آن نقض به باب شهادت بر زنا است که باید چهار شاهد عادل شهادت دهند و دو شاهد کافی نیست.
معذلک در آنجا استقراء را مفید قطع دانستهاند، پس در ما نحن فیه که یک ماده نقض هم ندارد بطریق اولی استقراء یقینآور است.
متن
الثالث: الاخبار المستفیضة منها: صحیحة زرارة- و لا یضرّها الاضمار- «قال: قلت له: الرجل ینام و هو علی وضوء، أ توجب الخفقة و الخفقتان علیه الوضوء؟
قال: یا زرارة، قد تنام العین و لا ینام القلب و الاذن، فإذا نامت العین و الاذن(1)فقد وجب الوضوء.
قلت: فإن حرّک إلی(2)جنبه شیء، و هو لا یعلم؟
قال: لا، حتی یستیقن أنّه قد نام، حتی یجیء من ذلک أمر بیّن، و إلّا فانه علی یقین من وضوئه، و لا ینقض الیقین أبدا بالشکّ، و لکن ینقضه بیقین آخر».(3)
و تقریر الاستدلال: أنّ جواب الشّرط فی قوله (علیه السلام): «و الّا فإنّه علی یقین» محذوف، قامت العلّة مقامه لدلالتها علیه، و جعلها نفس الجزاء یحتاج إلی تکلّف، و إقامة العلّة مقام الجزاء لا تحصی کثرة فی القرآن و غیره، مثل قوله تعالی: (وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفی)،(4)و (إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ)،(5)و (مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ)،(6)و (مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ)،(7)و (فَإِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْماً لَیْسُوا بِها بِکافِرِینَ)،(8)و (إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ)،(9)و (إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ
کُذِّبَتْ)،(1)إلی غیر ذلک.
فمعنی الروایة: إن لم یستیقن أنّه قد نام فلا یجب علیه الوضوء؛ لانّه علی یقین من وضوئه فی السابق، و بعد إهمال تقیید الیقین بالوضوء و جعل العلّة نفس الیقین، یکون قوله (علیه السلام): «و لا ینقض الیقین» بمنزلة کبری کلّیة للصغری المزبورة.
هذا، و لکنّ مبنی الاستدلال علی کون اللام فی «الیقین» للجنس؛ إذ لو کانت للعهد لکانت الکبری- المنضمّة إلی الصغری- «و لا ینقض الیقین بالوضوء بالشکّ»، فیفید قاعدة کلیّة فی باب الوضوء، و أنّه لا ینقض إلّا بالیقین بالحدث، و «اللام» و إن کان ظاهرا فی الجنس، الّا أنّ سبق یقین الوضوء ربّما یوهن الظهور المذکور، بحیث لو فرض إرادة خصوص یقین الوضوء لم یکن بعیدا عن اللفظ.
ترجمه
(سنّت)
، که این مضمره بودن روایت، ضرری به آن نمیزند.
زراره از امام علیه السّلام میپرسد: یا ابن رسول اللّه، شخصی وضو ساخته و آماده نماز شده است، و لکن قبل از نماز، لشکر خواب بر او هجوم برده، یک یا دو چرت زده است. آیا این امر سبب میشود که وضوی این شخص باطل گردیده و دوباره باید وضو بگیرد یا نه؟ امام علیه السّلام در پاسخ میفرماید: ای زراره گاهی چشم میخوابد (که این خواب به چرت زدن حاصل میشود) و لکن گوش و قلب انسان بیدار است (به نحوی که صداها را میشنود و مطالب را درک میکند)، وقتی چشم و گوش هر دو خوابیدند، آنگاه بر شخص متوضی تجدید وضو لازم میشود.
زراره میپرسد: یا ابن رسول اللّه: آیا اگر در اطراف این شخص چیزی حرکت داده شود و جابجا گردد و او ملتفت نشود همین اندازه اماره و نشانه نوم شرعی است و باید دوباره وضو بگیرد؟
1) فاطر: 4.
امام علیه السّلام در پاسخ میفرماید: خیر این چیزها شرعا اماره نیست، بلکه او باید یقین کند که خوابیده است تا وضو واجب شود، سپس حضرت فرمود: و الا فانّه علی یقین من وضوئه و لا ینقض الیقین أبدا بالشکّ، و لکن ینقضه بیقین آخر، که محل استشهاد همین فقره و فراز اخیر است.
تقریر و توضیح استدلال این است که:
1- جواب شرط در این سخن امام علیه السّلام که میفرماید: و الا فانّه علی یقین؛ حذف شده است، و علّت (که همان صغری و کبری باشد) بخاطر دلالتش برآن جزی، قائممقام و جانشین آن گردیده است.
و قرار دادن (این صغری و کبرای بعنوان) جزی (و نه صغری و کبری) مستلزم تکلف است؛ به اینکه: (فانه علی یقین من وضوئه را اینگونه معنا کنیم که فلیبق علی وضوئه، یعنی اگر یقین به نوم ندارد، بر روی یقین به وضو باقی بماند و این تکلف است).
بنابراین معنای روایت این است که: اگر یقین به خوابیدن پیدا نکرده است، وضو بر او واجب نیست؛ زیرا یقین بر وضو دارد.
و بعد از آنکه قید (وضو) از یقین مهمل و ملغی شود، و (یقین) علّت قرار داده شود، جمله (و لا ینقض الیقین) به منزله کبرای کلّی و جمله (فانّه علی یقین) صغرای قیاس است.
این بود تقریر استدلال و لکن توجّه فرمودید که: مبنای استدلال (علاوه بر الغای قید من وضوئه از صغری) بر این است که: (ال) در الیقین، برای جنس است، زیرا اگر (قید من وضوئه در صغری ملغی نشود) و (ال) در الیقین برای عهد ذکری باشد، آن کبرای ضمیمهشده به این صغری، و لا ینقض الیقین بالوضوء بالشک خواهد بود، که در نتیجه افاده قاعده کلّی در (خصوص) باب وضو میکند، و این وضوء است که منتقض نمیشود، مگر با یقین به حدث.
و اگرچه (ال) ظهور در جنس دارد، و لکن از آنجا که قبلا (در صغری) یقین به وضو ذکر شده، چهبسا این ظهور (ال) در جنس را موهن و سست میکند، به نحوی که اگر فرض (و حمل شود) کبری به اراده خصوص یقین به وضو، از لفظ بعید نخواهد بود (و عمل قبیحی صورت نگرفته است).
اخبار و روایاتی است که شیخ این اخبار را مستفیض توصیف کرده است، یعنی تعدادشان از سه تا بیشتر است و لکن به حد تواتر نرسیدهاند، چنانکه امام خمینی (ره) فرموده است: آنچه شیخ انصاری در آن تفصیل گفته شده برآن اعتماد کرده است، ادعای ظهور اخبار مربوط به استصحاب در آن تفصیل است.(1)
سپس حضرت امام خمینی (ره) میفرماید: شیخ انصاری این اخبار را توصیف به مستفیضه کرده است، که برخی از این اخبار به لحاظ سندی صحیح میباشند، از جمله صحیحه زراره که مضمره است. یعنی زراره، نام امامی را که روایت را از ایشان نقل کرده نبرده است، لکن با ضمیر به ایشان اشاره کرده که مراد یا امام محمد باقر علیه السّلام است و یا امام جعفر صادق علیه السّلام میباشد، منتهی مضمره بودن روایت ضرری به آن نمیزند، چرا که زراره راوی آن میباشد و ایشان جز از امام از کس دیگری نمیپرسیدند.(2)
این است که زراره از امام علیه السّلام میپرسد؟ یا ابن رسول اللّه، شخصی وضو ساخته و آماده نماز گردیده است ولی قبل از نماز لشکر خواب بر او هجوم برده و یک یا دو چرت زده، آیا این امر سبب میشود ک وضوی این شخص باطل گردیده و دوباره باید وضو بگیرد یا نه؟
امام علیه السّلام در جواب میفرماید: ای زراره گاهی چشم میخوابد (و خواب به چرت زدن حاصل میشود) ولی گوش و قلب انسان بیدار است (به نحوی که صداها را میشنود و مطالب علمی را درک میکند)، هنگامی که چشم و گوش هر دو خوابیدند آنگاه است که بر شخص متوضی، تجدید وضو لازم میگردد.
زراره میپرسد؟ یا ابن رسول اللّه، آیا اگر در اطراف این شخص چیزی حرکت داده شود و جابجا گردد و او ملتفت نشود، همین اندازه اماره و نشانه نوم شرعی است و باید دوباره وضو بگیرد؟
امام در پاسخ میفرماید: خیر این چیزها شرعا اماره نیست بلکه باید یقین کند که خوابیده است تا وضو بر او واجب شود، باید یک نشانه روشنی در اختیار او باشد تا وضو واجب شود.
سپس حضرت فرمودند: و الّا فانّه علی یقین من وضوئه و لا ینقض الیقین ابدا بالشکّ و لکن ینقضه بیقین آخر.(1)
فراز و فقره اخیر روایت.
پاسخ به یک سؤال مقدر است که تقدیرش چنین است: آیا مضمره بودن این روایت یعنی اینکه راوی، مروی عنه را با اسم ظاهر بصورت ضمیر آورده است که قلت له، ضرری به سندیت حدیث نمیزند؟ و لذا در یک عبارت کوتاه میفرماید: مضمره بودن در این مورد ضرر به جائی نمیزند. چرا؟
اولا: بخاطر شأن عظیم و جایگاه بلند زراره است که پس از امام علیه السّلام افقه فقهاء مکتب صادقین علیهما السلام است. از آنجا که جناب زراره جز از امام نمیپرسید، خود قرینه است که مرویّ عنه امام باقر علیه السّلام بوده است.
ثانیا: احتمال قوی این است که این اضمارها بخاطر تقطیع باشد نه اینکه از اوّل بوده باشد.
به عبارت دیگر: زراره و امثال او کارشان این بود که مدام به خدمت امام علیه السّلام رسیده و روایات صادره را ضبط و ثبت میکردند، فی المثل: فردی صبح به محضر امام علیه السّلام میرسید، مسألهای را از امام علیه السّلام میپرسید، امام هم پاسخی میدادند و آقای زراره در دفتر حدیثش مینوشت:
سئل عن الباقر علیه السّلام و یا عن الصادق علیه السّلام عن؟؟؟ فی الغنم السّائمة فقال علیه السّلام: فی سائمة الغم زکاة مثلا.
پس از او نفر بعدی آمده سؤال دیگری را مطرح میکرد و امام علیه السّلام هم پاسخی میدادند زراره نیز در دفترش مینوشت و قیل له (علیه السلام) و یا قلت له (علیه السلام) و یا سئل عنه (علیه السلام) و هکذا.
این ضمیر و یا ضمایر بازمیگردد به صدر صفحه و نام امام باقر علیه السّلام و یا امام صادق علیه السّلام امّا بعدها که این احادیث قطعهقطعه شده و هریک در بابی قرار گرفت و نوشته شد، اکنون که ما به سراغ کتب مدون حدیثی میرویم با این احادیث مضمره روبرو میشویم که قال زراره: قلت له و ...
1) وسائل الشیعة، ج 1، ص 245، ح 1.
البته، مضمرههای افرادی چون زراره که مشغول به جمع و تدوین احادیث بودند و این کارشان بوده است، برای ما ارزشمندند.
در حقیقت پاسخ به یک سؤال اساسی است مبنی بر اینکه: جمله (و الّا فانّه علی یقین من وضوئه،) یک جمله شرطیه است و کلمه (الا) در اصل (ان لا) بوده است که (ان) از ادوات شرط است و (لا) نافیه اشاره دارد به فعل شرط که به قرینه ما قبلش معلوم میشود. چرا؟ چون قبل از ان فرمودند: حتی یستیقن انه قد نام، که مراد از این (لا) این است که: لا یستیقن انّه قد نام، و لکن بفرمائید جزای این شرط چیست؟
و لذا شیخنا در توضیح این روایت احتمالاتی را ذکر فرموده که عبارتند از:
1- اینکه جزای این شرط، یعنی و ان لم یستیقن انّه قد نام، فهو باق علی وضوئه میباشد که محذوف است و عبارت (فانّه علی یقین من وضوئه) که علّت جواب است بجای جواب نشسته و جانشین آن شده است، چرا که در روایت دلالتی بر این جانشینی وجود دارد، و لذا خود آن جمله را جزا قرار دادن، تکلف و زحمت بیدلیل است، مضافا بر اینکه جانشین شدن علّت بهجای جزا از اموری است که در قرآن فراوان است.
به عبارت دیگر مجموعه: فانّه علی یقین من وضوئه به عنوان صغری و لا ینقض الیقین ابدا بالشک به عنوان کبری، علّت جزای شرطاند که قائم مقام آن جزا شدهاند.
به عبارت دیگر اصل عبارت اینگونه بوده است که: و ان لم یستیقن انّه قد نام فلا یجب علیه الوضوء، لانّه کان علی یقین من وضوئه، فشکّ و لا ینقض ....
یعنی اگر یقین به نوم ندارد، پس وضو بر او واجب نیست، چرا که چیزی نیامده که وضو را از بین ببرد، تنها شکّ آمده است که آنهم عند جمیع العقلاء قابلیت از بین بردن یقین را ندارد.
پس شکّ کرده است و لکن یقین با شکّ نقض نمیشود.
بله، نمونههای بیشماری از این نمونه در قرآن وجود دارد که برای نمونه به هفت آیه از قرآن کریم اشاره میکنیم که در همه آنها جزاء شرط حذف شده و علّت جزا جانشین جزا شده است.
مثل:
1- و ان تجهر بالقول، (فتتعب نفسک مثلا) فانّه یعلم السّرّ و أخفی.(1)
2- و ان تکفروا (فلن یضرّوا اللّه شیئا مثلا) فانّ الله غنی عنکم.(2)
3- و من کفر، (فلن یضر اللّه مثلا) فانّ ربّی غنیّ عن العالمین.(3)
4- فان یکفر بها هؤلاء (فلا تعطل مثلا) فقد وکّلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین.(4)
5- و ان یشرق (فلا تعجب مثلا) فقد سرق اخ له من قبل.(5)
ترجمه
2- احتمال دیگر اینکه: این سخن امام علیه السّلام که فرمود: فانّه علی یقین، علتی که قائم مقام جزاست نباشد، بلکه جزی، از این سخن امام که فرمود: و لا ینقض الیقین ابدا بالشکّ (یعنی کبری) استفاده شده است. و این سخن امام که میفرماید: فانّه علی یقین، زمینه و مقدمهچینی برای آن (جزی) باشد، تا معنای آن این بشود که: اگر این آدم یقین به نوم نداشت، بخاطر اینکه یقین داشته به وضوی قبلی، پس بماند بر مقتضای همان یقینش و آن را منتقض نکند (که اگر چنین بشود) پس این سخن امام که میفرماید: لا ینقض، از اینکه به منزله کبرای کلّی باشد خارج میشود (یعنی دیگر لا ینقض کبرای کلّی نخواهد بود).
در نتیجه: عمومیت یقین و اراده کردن جنس از (ال) سستتر است. (یعنی همانطور که اگر قید من وضوئه را در صغری حفظ کنید (ال) در الیقین در کبری جنس بودنش سست و موهن است، اگر هم صغری را مقدمهچینی بگیرید و کبری را از خود جزی، عمومی بودن آن سستتر است)
امّا انصاف این است که: این کلام (یعنی این صغری و کبری) مع ذلک (با اینکه احتمال دوّم و سوّم تا حدودی مضر به استدلالاند) خالی از ظهور در احتمال اوّل نیست، به ویژه با ضمیمه شدن اخبار دیگری که میآید (و این اخبار) متضمّن (این قاعده کلّی یعنی) عدم نقض یقین با شکّاند.
چهبسا ایراد وارد میشود بر اراده کردن عموم از (الیقین) به اینکه: وارد شدن (حرف) نفی بر سر عام، دلالت بر سلب کلّی نمیکند (بلکه دلالت بر سلب جزئی دارد) در پاسخ به این ایراد میگوئیم: عمومیت (در اینجا با ورود سلب و) در حیّز و دنباله نفی است، پس عموم به لحاظ (نکره در سیاق) نفی است، چنانکه در لا رجل فی الدار چنین است، نه اینکه نفی را داخل کنیم بر عموم چنانکه در (لم اخذ کلّ الدراهم) چنین است (در اولی عموم مستفاد از سلب است، و در دومی عموم تحت سلب است یعنی عامی است که سلب بر سر آن درآمده است).
اگر (ال) برای استفراق افراد باشد (در این صورت عام تحت نفی است) باز هم ظاهر قضیه، به دلیل قرینه مقام (که امام در مقام ضرب القاعده است نه بیان حکم جزئی و فرعی)، و قرینه تعلیل (که بنا بر عقل عقلاء ارتکازی است) و به قرینه کلمه ابدا، همان اراده عموم نفی (یعنی سالبه کلیه) است و نه نفی العموم (که نتیجهاش سالبه جزئیّه است).
سپس شیخنا میفرماید: گاهی بر استدلال به این صحیحه به اموری (مثل مضمره بودن و ...) ایراد شده است که پاسخ آن بر آدم متفطّن پوشیده و پنهان نیست.
مهم در این استدلال، اثبات اراده جنس است از الیقین، و نه عهد ذکری.
بیان دومین احتمال است مبنی بر اینکه: جزای شرط، خود جمله فانّه علی یقین من وضوئه باشد و نه یک امر مقدّر، منتهی: ظاهر عبارت مزبور خبر دادن از یک واقعیّت خارجی است و شأن امام از آن جهت که امام است، بیان احکام شرعیّه است.
پس ناگزیریم که این جمله خبریّه را به تأویل انشاء برده بگوئیم مراد این است که: فیجب علیه البقاء علی یقینه، و یا فلیبق علی یقین من وضوئه و هکذا ...
به عبارت دیگر میتوان گفت: و الّا ... شرط، و عبارت فانّه علی یقین ... جزای شرط است، نه
اینکه جزا محذوف باشد و علّت جانشین آن شده باشد. و لذا معنای فانّه علی یقین ... این است که:
وضو بر او واجب نیست، تا قرار دادن آن بعنوان جزا برای شرط صحیح باشد.
به عبارت دیگر: چون یقین اولی مقیّد به وضو شده است، اراده جنس از «الیقین» موهن است و اراده خصوص یقین به وضو، از لفظ بعید نمیباشد.
البته با این احتمال که جمله فانّه علی یقین، علتی نیست که جای جزی نشسته باشد، بلکه جزی از جمله و لا تنقض، استفاده میشود و عبارت فانّه علی یقین زمینه برای جزی است و لذا معنای این روایت این میشود که: اگر یقین به خواب پیدا نکرده، دارای یقین به وضوی پیشین خود است، و لذا باید بر مقتضای یقین خودش ثابت بوده و آن را نقض نکند.
بنابراین: لا تنقض، از به منزله کبری بودن خارج شده، عمومیت یقین و اراده جنس از آن موهنتر میشود. لکن انصاف این است که: با این احتمال هم، کلام خالی از ظهور در عمومیت نیست. به ویژه با ضمیمه کردن اخبار دیگری که بعدا مورد بحث قرار خواهد گرفت، که آن اخبار بر عدم نقض یقین با شکّ دلالت دارند.
3- و امّا احتمال سوّم اینکه: (ان) حرف شرط و (لای) نافیه، اشاره به فعل شرط و جمله (لا ینقض الیقین ابدا بالشکّ)، جزاء شرط، و لکن جمله (فانّه علی یقین من وضوئه) که در وسط شرط و جزا قرار گرفته، از باب توطئه و تمهید، یعنی مقدمهچینی برای بیان جزا باشد، تا اینکه جزای بعدی اوقع فی النفس باشد.
فی المثل: شما به اهل خانواده خود میگوئید: امروز فلان شخص به منزل ما میآید، بدانید که فردی عالم و متقی است، پس باید اکرامش کنید. این عبارت بدانید که، توطئه و یا تمهیدی است برای تبیین جزا که اکرام باشد.
حال: در ما نحن فیه نیز مراد این است که: اگر این فرد یقین به خواب ندارد، بلکه مجرد شکّ است، پس یقین قبلی را نشکند، منتها قبل از این جزی فرموده است: فانّه علی یقین، یعنی این شخص بر همان یقین سابق باقی است و چیزی نیامده است تا یقین او را نقض کند. بلکه تنها شکی پیدا شده است که آنهم عند العقلاء ناقضیت ندارد. و لذا نباید یقین را نقض کرد.
نکته: اینکه این احتمال نیز قرائن و شواهد فراوانی در کلام عرب و غیره دارد که لازم به ذکر نیست.
(نکته)
میگویند سه احتمال متصور است:
1- اینکه (ال) عهد ذکری باشد، یعنی اشاره باشد به همان یقین معهود یعنی یقینی که در صغری ذکر گردید که همان یقین در خصوص وضو باشد بدین معنا که خصوص یقین به وضو را با شکّ نقض نکنید.
2- اینکه (ال) جنس و ماهیّت باشد، یعنی جنس الیقین و ماهیّت آن و به تعبیر دیگر مطلق (الیقین) این ویژگی را دارد که با شکّ نقض نمیشود چه این جنس و طبیعت در ضمن وضو محقّق شود بدین معنا که یقین به وضو داشته باشیم که مورد حدیث است، و یا اینکه در یک امر دیگری مصداق پیدا کند.
3- اینکه (ال) برای استغراق و عمومیت باشد، بدین معنا که همه یقینها را با شکّ نقض نکنید.
مفهوم این سخن این است که: پس بعضی از یقینها با شکّ نقض میشود. حال هریک از این سه احتمال متصور و محتمل است، و برای هریک نیز شواهدی وجود دارد، که با نقد و بررسی هریک باید ثابت کنیم که مراد از (ال)، جنسی است و جنس الیقین مد نظر میباشد تا بتوانیم از حدیث نتیجه بگیریم و الا کار با مشکل روبرو میشود.
قرینه این احتمال، قید (من وضوئه) است که در صغرای کلام یعنی (فانّه علی یقین من وضوئه بعد هم) آمده است، که پس از آن میفرماید: و لا ینقض الیقین. و لذا احتمال قوی داده میشود که مراد همان یقین به وضو باشد و نه جنس الیقین، چرا که در کلام واحد، برخی مفسّر برخی دیگر است.
شیخ میفرماید مبنای استدلال این است که: (لام) در (الیقین)، برای جنس است، چرا که اگر (لام) برای عهد باشد، ضمیمه شدن کبری به صغری، افاده قاعده کلّی در باب وضو میکند یعنی (و لا ینقض الیقین بالوضوء بالشکّ) بدین معنا که وضو را جز به یقین به حدث، نقض نکن.
و (لام) اگرچه ظهور در جنس دارد، و لکن از آنجا که یقین پیشین مقیّد به وضو است، ممکن است ظهور فوق را سست کند.
این است که این حدیث تنها به درد باب وضو میخورد بدین معنا که یک قاعده کلیهای در این باب به ما میدهد و آن این است که: یقین به وضو را با شکّ نشکن.
و امّا برای سایر ابواب قابل استدلال نیست، حتی میتوان گفت که در باب وضو هم مفید کلیت نمیباشد و تنها آن وضوی مورد سؤال را شامل میشود، و حال آنکه هدف ما، استدلال به این حدیث، برای مطلق شکّ در رافع است، چه در وضو و چه در ابواب دیگر از قبیل بقاء ملکیت، زوجیت و ...
علیایحال: جناب شیخ در احتمال اوّل جمله (فانّه ...) را علّت برای اجزاء گرفت و (ال) را نیز برای جنسیت، و لذا این حدیث برای حجیّت استصحاب در شکّ در رافع حجیّت دارد مطلقا.
1- یکی تبادر است، یعنی آنچه از اینگونه تعبیرات به ذهن خطور میکند این است که:
خصوص باب وضو، موضوعیتی ندارد، بلکه از باب اینکه مبتلا به، سائل بوده آمده است. مضافا بر اینکه صغرای کلام معمولا و بطور طبیعی کوچکتر از کبری است. فی المثل: ما از جمله زیدا لعالم و یا العالم یجب اکرامه، چیزی جز کلیت و تعمیم نمیفهمیم.
2- ارتکازی بودن علّت در اینجاست، چرا که علّت یا ارتکازی است و یا تعبّدی و از آنجا که علّت باید عقلپسند باشد، اصل در علیّت، همان ارتکازی بودن است.
حال: اگر (ال) در اینجا، عهدی باشد، این علّت، تعبّدی خواهد بود و لذا معنایش این میشود که خصوص یقین به وضو را نباید با شکّ نقض نمود. پس این باب موضوعیت دارد، و لکن این خصوصیت چیست ما نمیدانیم.
3- قرینه مقابله است، بدین معنا که مراد از کلمه (الشکّ) در (و لا ینقض الیقین بالشک) جنس بوده و مراد از آن مطلق شکّ میباشد و چه شکّ در وضو و چه در هر امر دیگری.
و لذا: اگر به قرینه مقابله، (الیقین) را در برابر (الشک) قرار دهیم، متوجه میشویم که مراد از (الیقین) جنس الیقین است.
4- اطلاق اخبار بعدی و بدون قید بودن آنهاست که بطور مطلق فرمودهاند: الیقین لا ینقض بالشک و ... و این قرینه میشود بر اینکه مراد از (الیقین) در این حدیث شریف، جنس الیقین باشد.
خلاصه اینکه به قرینه وحدت سیاق و به برکت قرائن احتمال دوّم را تقویت کرده و بدان استدلال میکنند.
1- نتیجه احتمال اوّل که مرحوم شیخ آن را برگزید و عبارت فانّه علی یقین ... را علّت برای جزا گرفت و (الف و لام) در آن دلالت بر جنس نکرد این است که: این حدیث برای حجیّت استصحاب در شکّ رافع دلیلیّت دارد.
2- نتیجه احتمال دوّم هم این شد که کلام خالی از ظهور در عمومیت نیست، مخصوصا با ضمیمه کردن اخبار دیگری که مورد بحث قرار خواهد گرفت و آن اخبار بر عدم نقض یقین با شکّ دلالت دارند.
3- نتیجه احتمال سوّم هم این است که: دلالت بر جنس علی هذا، سستتر است، چرا که وقتی متکلّم قبل از آوردن جزا، مقدمهچینی میکند، معمولا جزا، در اطراف همان مقدمهچینی دور میزند و کلیت ندارد، تا قابل استدلال باشد، و این با عهدی بودن (ال) بیشتر سازگار است تا با جنس بودن آن.
این است که اگر اشکال شود که شما نمیتوانید از کلمه (الیقین) عمومیت و مطلق الیقین را اراده کنید، چرا که طبق قواعد ادبیات عرب اگر کلامی فی حد نفسه مفید عمومیت و کلیت باشد، سپس حرف نفی و سلب بر سر آن داخل شود، به معنای نفی عموم و سلب کلیت است و نه عمومیت نفی و کلیت سلب.
و بلاشکّ سلب عموم نتیجهاش، اثبات جزئی و سلب جزئی است. فی المثل: اگر شما بگوئید که (لم اخذ کلّ الدّراهم) اگرچه معنای کلّ الدراهم، کلیت است به معنای کلیه درهمها، و لکن وقتی حرف سلب لم بر سر فعل اخذ درآمد معنایش این میشود که من همه درهمها را نگرفتهام.
مفهوم این عبارت این است که: بعضی و یا قسمتی از دراهم را گرفتم و بعضی را نه.
حال: اگر مراد از (الیقین) در ما نحن فیه نیز، کلیت و جنس باشد، معنایش این است که: هر یقینی پس از اینکه حرف سلب میآید، بطور مستقیم نفی عمومیت میکند، و لذا معنای عبارت لا ینقض الیقین ... این میشود که: همه یقینها با شکّ نقض نمیشود و نتیجه نفی عموم اثبات سلب جزئی است.
یعنی برخی از یقینها هستند که با شکّ نقض نمیشوند و لکن برخی از یقینها قابل نقض هستند.
حال وقتی معنای حدیث، سلب جزئی شود، دیگر به درد ادعای شما نمیخورد. چرا که مدعای شما این است که: به حکم حدیث لا ینقض، استصحاب مطلقا حجّت است و در هیچ جائی نمیتوان یقینی را با شکّ نقض کرد و نه در بعضی از جاها و لذا اراده عمومیت و جنس از (الیقین) مبتلای به اشکال است.
بنابراین: باید عمومیت را از (ال) در الیقین اراده نمود و از خیر این حدیث گذشت.
پاسخ جناب شیخ است به اشکال فوق مبنی بر اینکه: گاهی عمومیت در حیّز و دنباله نفی است، یعنی با قطع نظر از حرف نفی، کلام مفید عموم است و لکن پس از اینکه حرف نفی بر سر کلام درمیآید از آن سلب عمومیت میکند مثل لم اخذ کلّ الدّراهم، که در اینگونه موارد حقّ با شماست.
البته، در اینکه سلب العموم نتیجهاش سالبه جزئیّه است و نه کلیه شکی نیست، و لکن گاهی عمومیت به ملاحظه خود نفی و مستفاد از حرف نفی است. یعنی با قطع نظر از حرف سلب، اصلا عمومیت در کار نیست، بلکه با آوردن حرف سلب، عمومیت درست میشود. فی المثل: وقتی میگوئیم: رجل فی الدّار، معنای کلام این است که: این طبیعت در خانه وجود دارد لکن اینکه خصوص یک فرد است یا همه افراد، هیچیک را دلالت نمیکند. امّا وقتی میگوئیم: لا رجل فی الدار، لا نفی جنس، مستقیما نفی طبیعت کرده و نفی طبیعت به نفی جمیع افراد است، چرا که الطبیعة تنعدم بانعدام جمیع افرادها. و لذا معنای کلام این میشود که هیچ مردی در خانه نیست.
بنابراین: در اینگونه موارد که عمومیت با خود نفی درست میشود، حرف سلب، بر سلب العموم دلالت ندارد تا نتیجهاش سلب جزئی باشد، بلکه بر عموم السلب و النفی دلالت دارد که نتیجهاش سلب کلّی است.
ما نحن فیه از همین قبیل است، یعنی با قطع نظر از لاء ناهیه و یا نافیه در لا ینقض، معنای الیقین، جنس و طبیعت است و کاری به افراد ندارد، نه عموما که همه را شامل شود و نه خصوصا که بعضی را شامل نشود.
بله، هنگامی که حرف سلب بر سر طبیعت داخل میشود و سلب طبیعت به سلب جمیع افراد است، عمومیت درست میشود و معنای لا ینقض الیقین بالشک این میشود که: جنس یقین با شکّ قابل نقض نیست، چه این جنس در ضمن این فرد، یعنی یقین به وضو باشد، و یا در ضمن افراد دیگر.
بنابراین: در اینگونه موارد نتیجه سلب کلّی است و به درد مدعای ما میخورد.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است: چه مانعی دارد که ما (ال) در الیقین را برای استفراق بگیریم و معنای کلام کلّ یقین بشود، آنگاه ما نحن فیه از قبیل لم اخذ کلّ دراهم باشد که عموم در حیّز نفی است و نتیجه سلب جزئی است، و نه از قبیل: لا رجل فی الدار، که عموم مستفاد از نفی است و نتیجه سلب کلّی؟
و لذا شیخ میفرماید:
اولا: (ال) دارای سه معناست: 1- عهد 2- جنس 3- استغراق که بدون قرینه معینه بر هیچیک از این سه معنا حمل نمیشود، و شما که مدّعی استغراق هستید، باید شاهد بیاورید و حال آنکه شاهدی ندارید و لکن ما برای اراده جنس از آن شواهد متعددی آوردیم.
ثانیا: سلّمنا قبول کنیم که (ال) برای استغراق است و عمومیت در حیّز نفی است، و لکن باز هم میگوئیم در خصوص ما نحن فیه قرائنی وجود دارد مبنی بر اینکه مراد سلب کلّی است و نه سلب جزئی تا مسئله از قابلیت استدلال بیفتد.
1- قرینه مقامیه است، چرا که این روایت و امثال ان در مقام ضرب القاعده هستند، و در اینکه این مقام با سلب کلّی متناسب است و نه با سلب جزئی شکی نیست.
2- قرینه تعلیل است، یعنی: اگر سلب را سلب جزئی بگیریم، فانّه علی یقین، بعنوان تعلیلی که در حدیث وجود داشت یک علّت تعبّدی خواهد شد، یعنی تعبدا در بعض موارد لخصوصیة الموارد یقین را با شکّ نشکن و در بعض موارد نقض کن که بلامانع است.
پس قانونیّت پیدا نمیکند.
و اگر سلب را سالبه کلیه بگیریم، تعلیل مزبور به یک امر ارتکازی عقلی میباشد و قانونیّت پیدا میکند و این اولی است. چرا؟
اولا: بخاطر اینکه: الاصل فی العلیّة ارتکازیّة.
ثانیا: بخاطر اینکه: ظهور تعلیل هم عمومیت را میرساند، که العلة تعمم.
3- کلمه ابدا در حدیث، سور قضیه کلیه است، و این هم با سلب کلّی میسازد، یعنی اصلا یقین با شکّ نقض نمیشود، نه اینکه در موردی نقض شود و در موردی دیگر نه.
الحاصل: کلیه قرائن دستبهدست هم داده و عموم النفی را نتیجه میدهند و نه نفی العموم را و اگر عموم نفی یا همان سالبه کلیه شد این حدیث به درد مدعای ما میخورد.
این است که علاوه بر احتمالات و اعتراضاتی که تاکنون نقل و نقد شد، یک سری اشکالات دیگر بر استدلال به این حدیث وجود دارد که به دلیل بیپایه بودن متعرض آنها نشده و جناب شیخ فهم مطالب را به تیزهوشی خواننده واگذار میکنند.
این است که: روایت ظهور دارد در اینکه:
1- یا برای زراره شبهه حکمی وجود داشته و نمیدانسته که یکبار چرت زدن یا دو بار چرت زدن وضو را باطل میکند.
2- یا اینکه در مفهوم خواب شکّ داشته است که آیا شامل یک بار یا دو بار چرت زدن میشود یا نه؟
3- یا اینکه شبهه ایشان مفهومی نبوده است و میدانسته که چرت زدن داخل عنوان خواب نیست، و لکن شکّ داشته که چرت زدن، یکی از ناقضهای وضو باشد.
4- و یا اینکه شکّ داشته است در اینکه خوابی که وضو را میشکند آیا خوابی است که بر حواس غلبه نماید، یا اعمّ از خواب غالب و چرت زدن است، که از مراتب ضعیف خواب میباشد، و یقینا داخل در عنوان خواب میباشد.
بنابراین: معنای جمله (الرجل نیام) یا این است که او حقیقتا خوابیده، و لکن نمیدانسته که خوابی که وضو را میشکند چیست؟ امّا اینکه وارد در بستر میشود و در آن دراز میکشد و آماده برای خوابیدن میشود، گفته میشود او خوابید.
پس بطور کلّی شبهه در فقره اوّل روایت، حکمیّه است و امام علیه السّلام پاسخ دادند خوابی که بر چشم و قلب و گوش غلبه نماید، موجب وضو است.
بنابراین: شبهه دیگری بوجود آمد که خواب غالب بر حواس از چیزهائی است که راهی جز اماره، برای آن وجود ندارد؛ آنگاه بعضی امارههای ظنی شامل حرکت دادن چیزی در کنار او، را مطرح کردند و پرسیدند، در صورتی که شکّ در تحقّق خواب داشته باشد، آیا آن حرکت دادن، اماره شرعی بر خواب میباشد یا نه؟
امام علیه السّلام پاسخ دادند که آن حرکت دادن، اماره شرعی نیست تا یقین پیدا کند که او حتما خوابیده و چیز روشنی از آن بیابد.
میفرماید:
احتمال اوّل، اینکه جزا محذوف باشد، یعنی اگر یقین پیدا نکرد که او حتما خوابیده است، وضو بر او واجب نیست. در این صورت جمله (فانّه علی یقین) صغری و کبری و علّت برای جزا است.
این احتمال ظاهرترین احتمالها است، و از ان یک قاعده کلّی استفاده میشود به این صورت که ظاهر جمله دلالت دارد که امام علیه السّلام در صدد بیان قاعده کلّی بوده است، و ذکر وضو تنها به جهت مورد سؤال بودن آن است، نه اینکه در موضوع حکم دخالت داشته باشد. بلکه امکان دارد گفته شود، با شکّ در قید بودن آن، دست از ظاهر گفتار امام علیه السّلام که (یقین هرگز با شکّ شکسته نمیشود) برداشته نمیشود. امکان خدشه در هر دو ادعا وجود دارد. چرا؟ زیرا:
1- در تعلیم قاعده کلّی، با استفاده از اختلاف علّت و معلول، مقتضی سرایت به غیر باب وضو نیست، بلکه این تعلیل زمانی درست است که گفته شود: با توجّه با اینکه مورد روایت، یکی از نواقض وضو (یعنی خواب) است، میتوان آن را به تمام موارد نقض وضو تعمیم داد.
2- و امّا ادعای دوّم هم ادعای وجیهی نیست، چرا که کلام پیچیده به چیزی است که صلاحیت قرینه بودن را دارد، و لکن فهم قاعده کلّی از آن ممکن نیست، اگرچه شکّ در قرینه بودن موجود، وجود دارد.
بطور کلّی اخذ به اطلاق، با شکّ در قرینه بودن چیزی که به کلام پیچیدهشده ممکن نمیباشد.
3- و امّا ادعای اینکه خصوصیت مورد، مهمل است، بخاطر اینکه مناسبت حکم و موضوع، مقتضی الغای خصوصیت میباشد، ادعای حقی است برای همه فرضهائی که به زودی بیان خواهد شد.
در اینجا شبهه دیگری وجود دارد و آن این است که: براساس این احتمال، جمله (فانّه علی یقین من وضوئه)، صغری برای جمله (و لا ینقض الیقین بالشک) است. امام علیه السّلام اراده اجرای استصحاب وضو را کرده است با اینکه استصحاب عدم نیز جاری میشود.
یعنی محکوم به استصحاب عدم وقوع خوابی است که ناقض وضو باشد؛ چرا که شکّ در وضو، از شکّ در حاصل شدن نقضکننده وضو ناشی شده است و اصالت عدم حصول ناقض، بر استصحاب وضو مقدم است، چنانکه جمله (... تا یقین پیدا کند که حتما خوابیده است) ظهور دارد در اینکه امام علیه السّلام به اصل عدم وقوع خواب تمسّک کردهاند؛ با اینکه مقدم بودن یا در عرض همدیگر بودن جریان اصل محکوم بر اصل حاکم، مخالف رأی تحقیقی است.
ممکن است در پاسخ گفته شود که امام علیه السّلام، در صدد بیان جواب مسئله بوده است بدین معنا که امام میخواسته از شکّ در باطل شدن و نشدن وضو پاسخ دهد؛ و پاسخ به صورت فنی نبوده است؛ که واجب نبودن وضو پس از یقین به داشتن وضو و نخوابیدن، نکتهاش جریان اصل حاکم و یا محکوم است.
بله، علاوه بر پاسخ شبهه، افاده فرمودهاند که این پاسخ اختصاص به باب وضو ندارد، بلکه ملاک و میزان، نشکستن یقین با شکّ است؛ و این پاسخ مثل پاسخ صاحب فتوی به درخواستکننده فتوی در مسئله مشابه است که فتوادهنده خواست قاعده کلّی تعلیم دهد که در تمام موارد مفید باشد و مرادش بیان مسئله علمی فنی و چگونگی جریان اصول و تمییز دادن اصل حاکم از محکوم نبوده است.
در نتیجه؛ چارهای جز بیان نتیجه مسئله و اینکه وضوی یقینی با شکّ در خواب شکسته نمیشود، نداشته است. و لکن آیا شکسته نشدن آن به جهت جریان اصل بقای طهارت و یا اصل عدم ناقض بودن چرت برای وضو بوده است؟ چیزی است که مربوط به متقاضی فتوی نمیباشد و مراد متقاضی فتوی، تنها بیان تکلیف خود از حیث لزوم دوباره بجا آوردن و عدم لزوم آن بوده است، نه دلیلی که با صناعت و فن فقهی سازگار باشد.
سپس میفرماید: گفته نشود که وضو و خواب ضد یکدیگرند، و اصل عدم ضد، اثباتکننده وجود ضد دیگر نمیباشد؛ و لذا چارهای جز اجرای استصحاب وضو نیست، چرا که پاسخش این است که: شرعا خواب از نقضکنندههای وضو است و از ضدهای تکوینی آن نیست و لذا تسلیم تعبّدی به اینکه نقضکننده وضو به وجود نیامد، شرعا تسلیم تعبّدی به باقی بودن وضو است، و شکّ بر باقی بودن وضو را از بین میبرد.
الحاصل: از مجموع بحثهائی که شد، بنابراین احتمال، معنای روایت این است که: اگر یقین پیدا نشد که حتما خوابیده، وضو بر او واجب نیست؛ زیرا او یقین داشته که وضو داشته است و هرکس یقین به چیزی داشته باشد، هرگز یقینش با شکّ شکسته نمیشود.
و امّا احتمال دوّم که شاید نزدیکترین احتمالها با روایت باشد، این است که جزای شرط، مقدّر باشد. لکن جزا غیر از آن چیزی است که شیخ انصاری گفته است.
جمله (و الّا)، بازمیگردد به جمله (لا حتی یستیقن) و جزای مقدّر این است که: اگر پیش از یقین پیدا کردن، وضو واجب باشد مستلزم نقض یقین با شکّ است و جمله (فانّه علی یقین) قرینه بر جزای مقدّر و بیان برای فساد شکستن یقین با شکّ و لازم آمدن شکستن یقین با شکّ است.
استفاده قاعده کلّی از این احتمال نزدیکتر و سازگارتر با فهم عرف است.(1)
نکته: در تقریرات درس امام خمینی (ره) آمده است که: جمله (فان حرّک الی جنبه شیء ...)
سؤال از وجوب و عدم وجوب وضو در هنگام چرت زدن است. و (لا) یعنی وضو گرفتن بر او واجب نیست، تا یقین پیدا کند که تحقیقا خوابیده است.
و جمله 0 الا)، به جمله (لا حتی یستیقن) برمیگردد، یعنی اگر چنان نباشد و حکم به وجوب وضو بر او نشود، نقض یقین با شکّ لازم میآید، و نقض یقین با شکّ جایز نیست.
در این صورت نیازی به تقدیر گرفتن جزی چنانکه شیخ انصاری گفته است نمیباشد. با این احتمال، استفاده قاعده کلّی به گونهای که شامل غیر باب وضو شود، آسانتر و ظاهرتر است. این احتمال را در سخنان اصولیها ندیدیم.(2)
و امّا احتمال سوّم که گفته شد: جزای شرط همان جمله (فانّه علی یقین من وضوئه) است. در این صورت باید تقدیری در جمله وجود داشته باشد؛ مثل اینکه گفته شود که واجب است که بنا بر یقین از وضویش بگذرد و یا اینکه گفته شود که: بر یقین از وضوی خودش جاری کند، و یا اینکه آن جمله، کنایه از لزوم بنای عملی بر یقین باشد.
امّا این سخن که جزای شرط، خود جمله فانّه علی یقین من وضوئه، است بدون اینکه با تأویل جمله خبری به جمله انشائی، تقدیری در نظر گرفته شود، در نهایت ضعف است، چرا که اگر جمله مذکور با انگیزه انشاء صادر شده باشد، معنایش این میشود که: یقین به وضو را تحصیل کن. با اینکه برانگیختن به تحصیل یقین، خلاف مقصود است. و یا اینکه مراد از صدور جمله، انشای تحقّق یقین در زمان شکّ باشد، که آن یقین از حیث اعتبار و تعبّد، محقّق گردیده است.
این مراد و مقصود از صدور آن جمله، با جمله (و لا تنقض الیقین بالشکّ) مناسب نیست؛ زیرا اعتبار لغو کردن شکّ، با اعتبار باقی بودن آن، ضد یکدیگرند، و تأویل جملههای خبری به جملههای انشائی، موجب نمیشود که معنای آن جمله (واجب است بنا گذاشتن) و یا (واجب است عمل کردن برطبق یقین به وضو) شود؛ چنانکه با دقت در جملههای خبری مشابهی که به انگیزه انشاء صادر شدهاند، آشکار میشود.
و امّا احتمال چهارم که گفته شد: جزای شرط جمله و لا ینقض الیقین أبدا بالشک، باشد، و
جمله فانّه علی یقین، زمینه برای پاسخ باشد:
1- احتمالی است که از احتمال دوّم قویتر است و از اشکالهای وارد بر احتمال دوّم مصونتر است.
2- اشکالی که بر احتمال دوم وارد شده است که با وجود اصل سببی، اصل مسببی اجرا میشود، وارد نمیباشد؛ چرا که در این صورت جمله (لا ینقض الیقین ابدا بالشک) کبری برای جمله (فانّه علی یقین من وضوئه) نمیباشد، بلکه برای جمله (فان لم یستیقن انّه قد نام) میباشد که در تقدیر است، و از این جمله مقدّر چنین فهمیده میشود که او بر یقین خودش (که نسبت نخوابیدن است) باقی است، با اینکه نخوابیدن مورد فرض بوده است. دقت فرمائید.
امّا این احتمال، خلاف ظاهر است؛ چرا که خالی از (فاء) است و جمله (فانّه علی یقین) که با (فاء) شروع گردیده بدون دلیل است، و توطئه و زمینه بودن مخالف اسلوب و شیوه کلامی و سخن گفتن است، و ارتباط برقرار کردن شرط، یعنی جمله (و ان لم یستیقن انّه قد نام) با جزا نیاز به تأویل دارد.
بنابراین دو احتمال، اگرچه جمله (و لا ینقض) حامل کبری کلّی نیست و لکن با لغو کردن ویژگی عرفی و مناسبت حکم و موضوع، امکان استفاده کبرای کلّی وجود دارد.
بدیهی است که عرف، یقین را مبرم و مستحکم میبیند؛ که با شکی که ابرام و استحکام ندارد، شکسته نمیشود.(1)
ایشان برای استدلال بر حجیّت استصحاب بر مبنای روایت، به دو گروه از روایات تمسّک کرده است:
1- به عموماتی که به صورت کلّی دلالت بر اعتبار و حجیّت استصحاب میکنند و به موضوع خاصی مربوط نمیشوند، مثل: لا ینقض الیقین ابدا بالشکّ.
2- روایاتی که بیانکننده حکم استصحاب نسبت به موضوعات خاصاند از جمله روایت: اذا استیقنت انّک توضّأت فایّاک ان تحدث وضوء حتی تستیقن انّک احدثت.(2)
حال: روایتهایی که نسبت به موضوعات خاص وارد شدهاند، دلالت روشن دارند بر حجیّت
استصحاب در خصوص شکّ در رافع، و لکن نظر معروف در مورد عمومات این است که: دلالت بر حجیّت استصحاب در تمام موارد دارند و حجیّت استصحاب اختصاصی به شکّ در رافع ندارند.
امّا اگرچه مشهور بر حجیّت استصحاب در تمام موارد به عمومیات استدلال کردهاند، لکن در این استدلال جای تأمل وجود دارد، که باب این تأمل را محقّق خوانساری گشوده است. میگوید:
حقیقت (نقض) عبارتست از رفع هیئت اتصالی، چنانکه (نقض حبل)، همان باز کردن ریسمان است، که هیئت اتصالی آن از بین میرود.
سپس میفرماید: به فرض که انتساب نقض به یقین مجازی باشد، نزدیکترین مجاز به آن عبارتست از رفع چیز ثابت. این رفع: گاهی بر مطلق دست کشیدن از چیزی، اطلاق میشود، حتی اگر دست کشیدن به جهت عدم اقتضای استمرار در ان باشد، پس از اینکه اخذ به آن یقینی شده بود.
بنابراین: مراد از (نقض)، استمرار ندادن یقین و بنای عملی را بر نبودن آن گذاشتن است، پس از آنکه یقین بوجود آمده بود.
باتوجّه به مطالب فوق:
1- یا از (نقض) مطلق رها کردن عمل و ترتیب اثر ندادن اراده میشود که در این صورت یقین شکسته شده عام است و شامل هر یقینی میشود.
2- و یا از (نقض)، معنای ظاهری آن اراده میشود که تعلّق نقض، اختصاص به چیزی پیدا میکند که شأنیّت استمرار در ان باشد؛ و نقض و شکستن به مواردی اختصاص پیدا میکند که این معنا در آن یافت شود.
مخفی نماند که این معنای دوّم، بر معنای اوّل ترجیح دارد، چرا؟ زیرا: فعل خاص، برای متعلّق عام، نقض مخصّص میشود، چنانکه گفته میشود: هیچکس را نزن، که این زدن قرینه است بر اینکه نهی عام، اختصاص به زندگان دارد، و عمومیت آنکه شامل مردگان هم میشود، قرینه بر اراده کردن مطلق زدن بر مردگان، مثل سایر جامدات نمیباشد.
سپس میفرماید: توهّم پیش نیاید که در این صورت نیاز است به اینکه باید در (یقین) تصرّف به عمل آمده، و از یقین، متیقّن، یعنی چیز یقینی اراده شود. چرا؟ زیرا بههرحال تصرّف لازم است؛ چونکه نقض اختیاری قابلیت نهی شدن را دارد.
بههرتقدیر: نقض به خود یقین تعلّق نمیگیرد، بلکه مراد، شکستن چیزی است که فرد نسبت به آن یقین داشته است، که آن چیز فی المثل طهارت قبلی بوده است، و یا اینکه مراد از
شکستن، احکام یقین است، و مراد از احکام یقین هم احکام خود وصف یقین نیست. چرا؟ زیرا اگر فرض کنیم که حکمی شرعی بر خود صفت یقین حمل گردیده قطعا با شکّ، یقین رفع شده است؛ مثل کسی که نذر کرده است در مدتی که یقین به زنده بودن زید دارد کاری انجام دهد.
پس: با شکّ به زنده بودن، یقین که صفت متضاد نفسانی با شکّ است، از بین میرود و دیگر وجود ندارد.
بنابراین مراد احکام متیقّن است که از حیث یقین برای آن ثابت است، و این احکام مثل خود متیقّن دارای دوام و استمرار شأنی میباشند و جز با رافع برطرف نمیشوند. چرا؟ زیرا جواز نماز خواندن با وضو، چیز مستقرّ و ثابتی است، تا اینکه ناقض آن بوجود آید.
علیایحال: یا مراد، نقض و شکستن متیقّن است و مراد از نقض، دست کشیدن از مقتضای متیقّن است، و یا مراد شکستن احکام متیقّن است. یعنی احکامی که از جهت یقین به متیقّن برای آن ثابت میباشند. که در این صورت مراد از (نقض) دست کشیدن از آن احکام میباشد.
به ضعفهائی که در کلام شیخنا وجود داشته اشاره کرده میفرمایند: یقین:
1- گاهی به عنوان وصف نفسانی که قائم به نفس است، مورد ملاحظه قرار میگیرد، مثل تشنگی، گرسنگی، ترس و غم که از صفتهای قائم به نفساند، بدون اینکه آن نسبت آنها به خارج ملاحظه شود، شکّ و ظنّ نیز همینگونه است.
2- و لکن گاهی یقین، شکّ و ظنّ، از حیث نسبتشان به خارج مورد ملاحظه قرار میگیرند که در این صورت: یقین، به کشف تام، کشف از متعلّق خود میکند، ظنّ، کشف ناقص میکند؛ و شکّ اصلا کشفکننده نیست، بلکه شکّ به خارج نسبت داده میشود که نسبت آن به خارج تردید است.
سپس میفرماید: بدون اشکال، یقین به حسب ملاحظه اولی، ممتاز از ظنّ و شکّ به وسیله ابرام و استحکام و عدم آنها نمیباشد؛ بلکه ابرام و استحکام به حسب این ملاحظه تنها در چگونگی قیام آنها به نفس از حیث مبادی ابرام و استحکام میباشد.
گاهی مبادی حصول و بوجود آمدن شکّ قوی است به نحوی که به آسانی قابل زوال نیست، و مبادی حصول قطع و یقین بقدری ضعیف است که با کمترین ایجاد شکّ از بین میرود، البته گاهی هم به عکس است و به آسانی زائل نمیشود.
بههرحال آسان زایل شدن این اوصاف و یا سخت زایل شدنشان، تابع مبادی حصول آنها
میباشد.
در این ملاحظه، یقین مبرمتر از شکّ و ظنّ نیست؛ و لکن با ملاحظه دومی، یعنی نسبت آنها به خارج، یقین ذاتا مبرم و محکم است و حال آنکه شکّ و ظنّ اینچنین نیست. مثل اینکه:
1- یقین ریسمان سخت تابیدهای است که یک طرف آن به نفس و طرف دیگر آن به متیقّن وصل است، و ریسمانی مبرم است که محکم بافته شده است، گرچه مبادی بوجود آمدن آن ضعیف و غیر محکم باشد.
2- امّا ظنّ و شکّ برعکس آن بوده، و به حسب نسبت به جهان خارج محکم و مبرم نیستند، گرچه مبادی بوجود آمدن آنها محکم و قوی باشد.
الحاصل: تمایز یقین از شکّ در اینکه یقین مثل ریسمان مبرم است، و نه شکّ، تنها به حسب تعلّق آنها به خارج است.
امّا عمل کردن برطبق یقین، خارج از حقیقت یقین است، بلکه از آثار و احکام عقلی یا عقلائی یقین است.
ابرام و استحکام یقین بر وفق عمل برطبق آن نیست، بلکه عمل برطبق یقین تابع ابرام و استحکام است.
همچنین ابرام و استحکام یقین و اینکه یقین مثل ریسمان سخت تابیده شده است و شکّ چنین نیست، این ابرام و استحکام ربطی و یا ارتباطی با متیقّن ندارد، بلکه اینها از مقتضاهای ذات یقین است، خواه به چیز مبرم تعلّق بگیرد یا به غیر مبرم. چنانکه شکّ به هر چیزی که تعلّق بگیرد غیر مبرم است.
بنابراین: این سخن شیخ انصاری که گفتهاند: انتساب نقض به یقین به اعتبار مبرم بودن متعلّق یقین است، سخن درستی نیست و اسناد نقض به یقین به اعتبار ذاتش میباشد که دارای ابرام و استحکام است و آن مثالی که ذکر فرمودند که زنده بودن زید متیقّن است، لکن شکّ در زنده بودن او بوجود آمده، مثال معناداری نیست. چرا؟ زیرا: حکم به حرمت نقض زنده بودن زید بیمعناست.(1)
1) تنقیح الاصول امام خمینی( ره)، ج 4، ص 31.
1- دلیل اوّل ما اجماع علماء است، یعنی علماء اتفاق نظر دارند بر اینکه عند الشک فی الرافع، یجری الاستصحاب.
یکی سخن صاحب مبادی است که میفرماید: الاستصحاب حجة مطلقا، یعنی استصحاب حجّت است، چه شکّ ما در رافع باشد و چه در مقتضی.
صاحب مبادی برای این مدّعی دلیل میآورد به اینکه علماء به هنگامی که یک حکمی در رابطه با یک موضوعی ثابت شد و ما در بقاء آن شکّ کردیم، مادامیکه مزیلی نیامده است، آن حکم ما سبق را استصحاب میکنیم.
یکی اجماع علماء است بر اینکه عند الشک فی الرافع، یجری الاستصحاب که این همان ادعای ماست.
یکی اینکه صاحب مبادی با این دلیل که اجماع العلماء، استصحاب عند الشک فی الرّافع است اثباتکننده آن ادعا که مطلق الاستصحاب را حجّت میداند، نمیباشد، چرا که دلیل با مدّعی مطابقت ندارد.
میگوئیم اینکه شما میگوئید: علماء اجماع دارند بر اینکه عند الشک فی الرّافع یجری الاستصحاب درست است، ما هم همین را میگوئیم، و لکن ملازمهای بین این دلیل با آن مدّعی وجود ندارد.
2- دلیل دوّم ما بر حجیّت استصحاب در شکّ در رافع استقراء است، یعنی: اگر شما از ابتدای مطالب فقه که طهارت باشد تا پایان آنکه دیات است، تتبع کنید، خواهید دید که هرکجا موردی از قبیل شکّ در رافع پیش آمده از استصحاب استفاده شده است.
بله، درست است که این امور از موارد شخصیه است که هرکجا پیش آمده از استصحاب استفاده شده است، و لکن با تتبع در موارد جزئیّه است که انسان به قوانین کلیه دست پیدا میکند.
به عبارت دیگر: دومین دلیل ما بر این تفصیل، استقراء است که از یک صغری و کبری تشکیل شده است.
همین تتبعی است که در فقه صورت داده به این نتیجه میرسیم که در کلیه موارد شکّ در رافع شرع مقدس حکم به بقاء ما کان نموده است تا آنجا که حتی یک مورد هم خلاف این عمل را مشاهده نکردهایم، مگر در مواردی که یکی اماره ظنیّه معتبر برخلاف حالت سابقه اقامه شود، که در این صورت اماره از باب تقدیم دلیل بر اصل، بر استصحاب مقدم است.
فی المثل: شخصی بول کرده و بدون استبراء از بول موضع را تطهیر کرده است، پس از مدتی میبیند که رطوبتی از او خارج شد، شکّ میکند که: آیا بول است تا موجب نجاست بدن و لباس او شود و یا اینکه رطوبت دیگری است؟
در اینجا با وجود اینکه حالت سابقه طهارت است، استصحاب نکرده و حکم به بقاء ما کان ننمودهاند، و این نه به خاطر عدم حجیّت استصحاب است. چرا؟ چون اگر استصحاب هم مورد نزاع باشد و لکن حجیّت قاعده طهارت جاری بحث ندارد معذلک در اینجا از این قاعده هم استفاده نشده است.
این است که: در اینجا پای اماره ظنیّه در میان است و آن غلبه است، بدین معنا که غالبا در خارج، پس از بول مقداری از ذرات و اجزاء آن در مخرج میماند و چنانچه استبراء نشود، خودبخود خارج میشود. این غلبه موجب ظنّ به بولیت است و حضرات این ظهور حال را که ظنّآور است بر اصل استصحاب مقدم داشتهاند.
اولا: چنین استقرائی مفید یقین بوده و حجیّت دارد.
ثانیا: اگر استقراء در باب بیّنه در موضوعات مفید یقین باشد، پس در ما نحن فیه به طریق اولی مفید قطع میباشد. چرا که در باب بیّنه، مادّه نقض دارد و آن نقض به باب شهادت بر زنا
است که باید چهار شاهد عادل شهادت دهند و دو شاهد کافی نیست.
معذلک در آنجا استقراء را مفید قطع دانستهاند، و لذا در ما نحن فیه که یک ماده نقض هم ندارد، استقراء به طریق اولی یقینآور است.
3- مهمترین دلیل ما برای حجیّت استصحاب در شکّ رافع، اخبار و روایات است که مستفیضهاند، یعنی تعدادشان از سه حدیث بیشتر است و لکن به حد تواتر نرسیدهاند. از جمله این احادیث روایت اوّل یا صحیحه اولای زراره است.
این است که شخصی وضو دارد و آماده نماز است لکن قبل از شروع و ورود به نماز یک یا دو چرت بر او عارض میشود، آیا وضوی او باطل شده و باید دوباره وضو بگیرد و یا اینکه با یک یا دو چرت وضو باطل نمیشود؟
از این جهت است که آیا نوم بر خفقه یعنی چرت هم صدق میکند یا نه؟ نه اینکه میداند که خفقه نوم نیست و لکن نمیداند از مصادیق مبطلات هست یا نه؟ خیر، میخواهد بفهمد که آیا خفقه از مصادیق نوم است تا مبطل وضو باشد یا نه؟
میفرماید: لا حتی یستیقن انّه قد نام، یعین، مادامیکه یقین به نوم حاصل نشده است، وضو بر او واجب نیست.
در عبارت بعدی امام است که میفرماید: و الّا فانّه علی یقین من وضوئه، و لا ینقض الیقین ابدا بالشک، و لکن ینقضه بیقین آخر.
الحاصل: جای تردید نیست که این حدیث دلالت دارد بر استصحاب وضو عند الشک فی النوم.
در این است که آیا همین مقدار از این حدیث استفاده میشود که اگر آدم متوضی شکّ کرد که آیا خواب بر او مستولی شده است یا نه، استصحاب بکند وضو را، تا اینکه حدیث اختصاص داشته
باشد به مورد خودش که وضو است؟ یا اینکه نه، حدیث مفید یک قاعده کلّی به ماست، بدین معنا که: در هرجا از ناحیه رافع به شکّ افتادی، حالت سابقه را استصحاب کن، چه در وضو باشد، چه در مالکیت و چه در زوجیت و امثالهم ...؟
این است که: حدیث را میتوان بر سهگونه معنا کرد، که در نتیجه بر یک معنا مفید قاعده کلیه است، و بر دو معنا اگرچه مؤید مطلب ماست و لکن مفید قاعده کلیه نیست.
این است که: و الّا مرکب از ان شرطیه و لای نافیه است و جمله شرطیه میباشد و معنایش این است که:
اگر این متوضّی یقین حاصل نکرد بر اینکه نومی بر او عارض شده است؛ در اینجا بلافاصله جای جزی را خالی دیده، برای ما سؤال پیش میآید که پس جزای این جمله شرطیه امام کجاست؟
ما در پاسخ میگوئیم: حذف شده است، یعنی اصل شرط و جزا این بوده است که: و ان لم یستیقن انّه قد نام، فلا یجب علیه الوضوء، که جزا حذف است.
1- ان لم یستیقن انه قد نام فانّه باق علی یقین من وضوئه. (صغری)
2- و لا ینقض الیقین بالشکّ ابدا. (کبری)
فان لم یستیقن انّه قد نام فلا ینقض الیقین بالشکّ. (نتیجه)
به عبارت دیگر: وقتی گفته میشود جزای محذوف، فلا یجب علیه الوضوء میباشد، سؤال میشود علتش چیست؟ پاسخ داده میشود: فانه علی یقین من وضوئه.
به عبارت دیگر: فرض این است که این شخص به وضو، یقین داشته است، که از فلا ینقض هم میفهمیم که این یقین به وضو با شکّ شکسته نمیشود.
حال سؤال اساسی در اینجا این است که: این (ال) در کبری یعنی لا ینقض الیقین که میگوید: یقین با شکّ، شکسته نمیشود، عهد ذکری است و یا جنس است؟
به عبارت دیگر: این یقین در کبرای یقین به چیست؟ آیا همان یقینی است ک در صغری ذکر
شده است و میگوید: فانّه علی یقین من وضوئه است که میگوید: او یقین به وضو داشته است، و این یقین به وضو نباید با شکّ منتقض بشود؟ و یا اینکه (ال) جنس است، بدین معنا که بطور کلّی جنس یقین نباید با شکّ منتقض شود؟
میفرماید: ما دو شاهد میآوریم بر اینکه این (ال)، ال، جنس است و نه عهد ذکری.
1- یکی اینکه عرف از این صغری و کبری، کلّی میفهمد، و لو قید من وضوئه دارد و فرموده است: انه علی یقین من وضوئه.
یعنی: ابتداء به ذهن میآید که چون یقین را با قید من وضوئه آورده، پس (الیقین) بعدی، همان یقین به وضوء بوده و ذکری است. و لکن عرف ان قید را ملغی حساب میکند.
به عبارت دیگر: عرف قید من وضوئه را ملغی کرده و فانّه علی یقین، را ملاک قرار داده میگوید: و لا ینقض الیقین بالشکّ.
حال: با ملغی شدن قید، دو عبارت صغری و کبری مفید قاعده کلّی میشود، مثل اینکه: به بیماری بگویند که چون سرما خوردهای انار ترش نخور چرا که برای تو ضرر دارد. عرف، قید انار را در اینجا برمیدارد، چونکه ملاک را ترش بودن آن میداند.
به عبارت دیگر: عرف میفهمد که این ترشی است که برای سرماخوردگی بد است، منتهی از آنجا که مبتلا به این شخص انار بوده و بیشتر انار میخورده است طبیب اسم انار را برده است و الا مرادش ترش بودن است.
حال: در ما نحن فیه نیز چون مبتلا به سائل، وضو بوده است، امام علیه السّلام اسم وضو را برده است وگرنه ملاک همان یقین داشتن است، بدین معنا که هرکجا یقین داشتی، یقینت را با شکّ نشکن.
ثانیا: اگر ما قید را الغاء نکرده و آن را هم در صغری و هم در کبری، هر دو حفظ کنیم، بدین معنا که (ال) را در اینجا، عهد ذکری بگیریم و عبارت را اینگونه معنا کنیم که: چون یقین به وضو داشتی نباید آن را با شکّ منتقض کنی، علّت یک حکم تعبّدی خواهد بود.
به عبارت دیگر: اگر این صغری و کبری را علّت برای یک مورد خاص قرار دهیم، علّت و یا حکم تعبّدی میشود. یعنی شارع تعبدا میفرماید کسی که وضو دارد، نباید آن یقین به وضو را با شکّ از دست بدهد، و این تعلیل به یک امر تعبّدی است.
و امّا اگر قید من وضوئه را ملغی کنیم باقی میماند انه علی یقین، بدین معنا که این آدم دارای یقین است و یقین به لحاظ عقلی نباید با شکّ شکسته شود. که در اینجا علّت ارتکازی است.
یعنی آنچه در عقل عقلای عالم رسوخ کرده و مرتکز در عقل آنهاست این است که: کسی که به چیزی یقین دارد و سپس شکّ بر او عارض شود نباید یقینش را با شکّ از دست بدهد.
علیایحال: از آنجا که علّت باید عقلپسند و دلنشین باشد و قانونیّت داشته باشد، معمولا تعلیلهائی که افراد حکیم میآورند ارتکازی است.
و لذا تعلیل امام در این خطاب باید بگونهای معنا شود که ارتکازی به حساب آید، و این راهی ندارد جز اینکه قید من وضوئه را در صغری و کبری ملغی کرده و تمام الملاک را همان یقین سابق قرار دهیم.
به نظر من به دو جهت بله، باید ملغی شود:
1- اینکه فهم عرف از اینگونه صغری و کبری، با قطع نظر از قید آن، کلّی است.
2- اینکه حفظ قید من وضوئه در صغری و کبری، سبب تعبّدی شدن علّت میگردد و لکن حذف آن سبب ارتکازی شدن علّت میشود که در میان عقلای عالم متداول است.
و لذا ما میخواهیم کاری بکنیم که تعلیل امام در این عبارت ارتکازی باشد و آن صورت نمیپذیرد، مگر با الغای قید من وضوئه.
نتیجه اینکه: وقتی قید من وضوئه در این صغری و کبری ملغی شد، معنایش این میشود که:
اگر تو یقین به نوم پیدا نکردی، وضو بر تو واجب نیست. چرا؟ زیرا قبلا یقین داشتی و یقین قبلی تو نباید با شکّ بعدی شکسته شود. و هذا اعطاء قاعدة کلیة. منتهی: چون موردش از قبیل شکّ در رافع است، قاعده کلیهای هم که از آن برداشت میشود، متناسب با مورد است.
یعنی هرجا که از اینگونه شکّها پیش آمد که نامشان شکّ در رافع است به آن اعتنا نکرده یقینتان را حفظ کنید.
این بود نحوه استدلال و برداشت قاعده کلیه از این حدیث.
کبری را جانشین آن کنیم، بلکه فانه علی یقین من وضوئه خودش جزا میباشد. و الّا؛ یعنی و ان لم یستیقن انه قد نام، فلیبق علی وضوئه، چه پاسخ میدهید؟
میگوئیم: این حرف درست نیست و ما ناگزیریم که در اینجا قائل به همان صغری و کبری شده، آنها را علّت برای جزا و قائم مقام آن قرار دهیم، نه اینکه مستقیما آن را جزا بدانیم. چرا؟ زیرا فانّه علی یقین، ظهور در تعلیل دارد و نه در امر.
و به عبارت دیگر: معنای فانّه علی یقین این نیست که او باید بر روی وضویش باقی بماند، بخاطر اینکه امر نیست و نفرموده که فلیبق علی یقینه بلکه فرموده فانّه علی یقین من وضوئه.
این است که اگر قید من وضوئه را ملغی نکرده بلکه آن را در صغری حفظ کنیم، در این صورت (ال) در کبری یعنی لا ینقض الیقین، (ال) عهد ذکری میشود، و وقتی ال در اینجا عهدی شد، دیگر استدلال به این حدیث موهن میشود. چرا؟ زیرا در این صورت بعید نیست که حدیث تنها به مورد خودش اختصاص داشته باشد.
یعنی: این فرد یقین به وضو داشته و نباید یقین به وضو را با شکّ شکست و لذا استفاده عموم از این حدیث سست میشود.
میگوئیم:
اولا: (ال) در هیچیک از معانی خود ظهور ندارد، و لذا ممکن است عهدی باشد و ممکن است برای جنس باشد و امکان دارد برای استغراق باشد و ...
ثانیا: برفرض که (ال) فی حد نفسه ظهور در جنس داشته باشد، و لکن به قرینه اینکه در صغری قید من وضوئه ذکر شده است، (ال) در کبری میشود، عهد ذکری و لذا:
1- اگر قید من وضوئه در صغری ملغی شود، چنانکه دو شاهد هم بر این مطلب ذکر کردیم، (ال) الیقین میشود (ال) جنس و مفید قاعده کلیه است.
2- و اگر این قید ملغی نشود، (ال) در کبری، ظهور پیدا میکند در عهد ذکری، و دیگر مفید قاعده کلیه نخواهد بود و به مورد وضو اختصاص خواهد داشت.
الیقین کلّی است، و حال آنکه (حرف لا) داخل شده است ب این کلّی وقتی حرف نفی بر کلّی وارد شود، میشود سلب العموم، نتیجه سلب العموم هم سالبه جزئیّه است و نه سالبه کلیه.
فی المثل معنای لم اخذ کلّ دراهم، این است که من تمام پولها را برنداشتم، نتیجه این حرف این است که: برخی دراهم را برداشتم، لکن برخی از آنها را برنداشتم.
در ما نحن فیه نیز حرف لا، بر سر کبرای کلّی شما یعین ینقض الیقین وارد شده است که معنای عبارت این میشود که: برخی یقینها را با شکّ نقض بکند و بعضی را نه، و این میشود سالبه جزئیّه و حال آنکه ما در اینجا سالبه کلیه میخواهیم بدین معنا که معنای عبارت باید این بشود که هیچ یقینی را نباید با شکّ نقض بکند، نه اینکه بعضیها را نقض نکند، چه پاسخ میدهید؟
میگوئیم که ما قضیه (لا ینقض ...) را کلیه قرار دادیم، کلیه بودن را با همان سلب درست کردیم، نه با قطعنظر از حرف سلب.
بله، اگر قضیه با قطعنظر از حرف سلب، کلّی باشد و سپس حرف سلب بر سر آن درآید نتیجهاش سالبه جزئیّه است. فی المثل: اخذت کلّ الدراهم، یک قضیه کلیه است، حال اگر لم روی آن بیاید و بشود لم اخذ کلّ الدراهم، تبدیل میشود به سالبه جزئیّه.
پس: ما عموم را با همان سلب و نفی درست کردهایم، نه اینکه سلب و نفی را بر عموم داخل کرده باشیم.
به عبارت دیگر: گاهی عموم تحت سلب است، یعنی یک قضیه عام و کلّی داریم مثل اخذت کلّ الدراهم که حرف سلب یا نفی لم بر سر آن میآید لم اخذ کلّ الدراهم، و لذا تبدیل میشود به سالبه جزئیّه.
گاهی عموم تحت سلب نیست، بلکه مستفاد از سلب است، چنانکه نکره در سیاق نفی مثل:
لا رجل فلی الدار و یا ما رأیت احدا، اینچنین بوده و مفید عموم است. البته، رجل واحد، عمومیت ندارد، بلکه جنساند و نکره و لکن ما عمومیت را از همین سیاق نفی میگیریم.
به عبارت دیگر: الیقین در ما نحن فیه، عام نیست، بلکه جنس است و لکن به همراه حرف سلب و نفی لا، مفید عموم میشود. و لذا: این سلب العموم نمیشود، بلکه عموم السلب میشود
و عموم السلب، سالبه کلیه است.
به عبارت دیگر: وقتی (ال) استغراق شد، با قطع نظر از حرف سلب، الیقین خود مفید عموم است. وقتی الیقین مفید عموم شد، سلب داخل شده است بر عموم.
به عبارت دیگر: لا ینقض کلّ یقین بالشک، یعنی هر یقینی را با شکّ منتقض نکند، که این سالبه جزئیّه است، بعضی از یقینها را منتقض بکند، بعضی یقینها را منتقض نکند.
میگوئیم:
این (ال)، استغراق نیست، بلکه ظهور در جنس دارد، وقتی ظهور در جنس داشت، از قبیل نکره در سیاق نفی است و نه عام تحت السلب.
یعنی: از قبیل: لم اخذ کلّ الدراهم نیست، بلکه از قبیل ما رأیت رجلا هست و مفید سالبه کلیه است.
ثانیا: به فرض که (ال) استغراق باشد و لکن قرائن فراوانی وجود دارد که مراد از لا ینقض سالبه کلیه است و نه سالبه جزئیّه.
1- یکی از قرائن این است که اگر (ال) استغراق گرفته شود، تعلیل امام، تعلیل به امر تعبّدی میشود و حال آنکه تعلیل باید به امر ارتکازی باشد.
به عبارت دیگر: اگر (ال) را استغراق بگیرید معنای عبارت این میشود که: این آدمی که یقین داشته است به وضو و لکن اکنون نمیداند که خواب بر او غلبه کرده است یا نه، انّه علی یقین، و وضو بر او واجب نیست.
چرا؟ زیرا او یقین به وضو داشته و نباید تمام یقینها را بشک منتقض کند، بلکه بعضی یقینها را باید منتقض کند و این تعلیل، تعبّدی است.
امّا اگر عبارت را سالبه کلیه معنا کنیم، تعلیل به امر ارتکازی میشود، بدین معنا که: این آدم یقین به وضو داشته و قانون در عالم عقل و عقلاء این است که: یقین را نباید با شکّ منتقض نمود.
پس اگر آن را سالبه جزئیّه معنا کنیم (ال) میشود عهد ذکری و اگر آن را سالبه کلیه معنا کنیم میشود ارتکازی و هذا هو الحق. و لذا به فرض هم که (ال) استغراقی باشد، و لکن باید عبارت را سالبه کلیه معنا نمود. چنانکه مشابه آن را در بسیاری از جاها داریم.
فی المثل: کسی پشت سر رسول خدا نماز میخواند، فکر کرد که نماز چهار رکعتی سه رکعتی خوانده شد، سؤال کرد، انسیت یا رسول الله، ام قصر فی الصلاة؟ رسول اللّه فرمود: کلّ ذلک لم یکن. حال شما کلّ ذلک لم یکن را سالبه کلیه معنا میکنید یا سالبه جزئیّه؟
اگر سالبه جزئیّه معنا کنید، معنای آن این میشود که همه اینها را که شما گفتید نشده است.
یعنی: بعضیهایش صورت گرفته یا قصر یا فراموشی، و حال آنکه این با شأن رسول خدا سازگار نیست، یعنی نه ایشان سهو و نسیان کرده، نه نماز قصر شده است. و لذا باید آن را سالبه کلیه معنا نمود و گفت: نه، هیچیک از اینها که شما گفتید نشده است.
یعنی: نه نماز قصر شده و نه من چیزی را فراموش کردهام.
به عبارت دیگر: درحالیکه عام تحت سلب است و باید آن را سالبه جزئیّه معنا نمود، معذلک آن را سالبه کلیه معنا میکنیم.
2- یکی دیگر از قرائن کلمه (ابدا) در لا ینقض الیقین ابدا، میباشد. یعنی اگر شما عبارت را سالبه جزئیّه بگذارید، ابدا دیگر بیمعنا خواهد بود. و لذا باید عبارت را سالبه کلیه معنا کنیم تا با تأکید ابدا، سازگاری داشته باشد.
از این گذشته، امام این مطلب را در ضرب القاعده فرموده است، و لذا اگر عبارت را سالبه جزئیّه معنا کنید با مقام ضرب القاعده سازگار نیست.
پس باید آن را سالبه کلیه معنا کنیم تا با مقام ضرب القاعده نیز سازگار باشد.
الحاصل: به فرض که (ال) استغراق باشد، قضیه مزبور هم از قبیل عام تحت سلب باشد و نه نکره در سیاق نفی، براساس قرائن موجود باید عبارت لا ینقض الیقین را سالبه کلیه معنا نمود. و نه سالبه جزئیّه.
متن
و منها: صحیحة اخری لزرارة- مضمرة ایضا-: «قال: قلت له: أصاب ثوبی دم رعاف أو غیره أو شیء من المنی، فعلّمت أثره إلی أن اصیب له الماء، فأصبت، فحضرت الصلاة، و نسیت أنّ بثوبی شیئا و صلّیت، ثمّ إنی ذکرت بعد ذلک؟
قال (علیه السلام): تعید الصلاة و تغسله.
قلت: فإن لم أکن رأیت موضعه، و علمت أنّه قد أصابه، فطلبته و لم أقدر علیه، فلمّا صلّیت وجدته؟
قال (علیه السلام): تغسله و تعید.
قلت: فان ظننت أنّه أصابه و لم أتیقّن ذلک، فنظرت فلم أر شیئا فصلّیت فرأیت فیه؟
قال: تغسله و لا تعید الصلاة.
قلت: لم ذلک؟
قال: لانّک کنت علی یقین من طهارتک فشککت و لیس ینبغی لک أن تنقض الیقین بالشکّ أبدا.
قلت: فانّی قد علمت أنّه قد أصابه، و لم ادر أین هو فاغسله؟
قال: تغسل من ثوبک الناحیة التی تری أنّه قد أصابها، حتی تکون علی یقین من طهارتک.
قلت: فهل علیّ إن شککت فی أنّه أصابه شیء، أن أنظر فیه؟
قال: لا، و لکنّک إنّما ترید أن تذهب بالشکّ(1)الذی وقع فی نفسک.
قلت: إن رأیته فی ثوبی و أنا فی الصلاة؟
قال: تنقض الصلاة و تعید إذا شککت فی موضع منه ثمّ رأیته، و إن لم تشکّ ثمّ
1) لم ترد« له» فی التهذیب و إحدی روایات الوسائل.
رأیته رطبا قطعت الصلاة و غسلته ثمّ بنیت علی الصلاة؛ لانّک لا تدری، لعلّه شیء اوقع علیک؛ فلیس ینبغی لک أن تنقض الیقین بالشکّ ... الحدیث».(1)
و التقریب: کما تقدّم فی الصحیحة الاولی، و إرادة الجنس من الیقین لعلّه أظهر هنا.
ترجمه
و از جمله این روایات صحیحه دیگری است از زراره که این نیز مضمره است. زراره میگوید:
به امام عرض کردم:
1- مقداری (نجاست اعمّ از) خون بینی یا غیر آن از خون رحم و یا مقداری از منی به جامه من اصابت کرده (به نحوی که به) جای نجاست (علم تفصیلی پیدا کرده محل آن را علامتگذاری کردم) تا اینکه برای شستن آن به آب دسترسی پیدا کنم، پس به آب رسیدم. لکن هنگام نماز فرا رسید و من فراموش کردم که لباس من نجس بود (و لذا) با همان جامه نجس نماز خواندم، و سپس یادم آمد که جامهام آلوده به نجاست بود، چه کنم؟ که این فرض علم تفصیلی است امام علیه السّلام فرمودند: باید جامهات را بشوئی و نمازت را اعاده کنی.
پرسیدم: اگر اجمالا بدانم که خونی به لباسم اصابت کرده است و لکن جای آن را ندانم، پس جستجو کرده محل آن را نیابم با همان جامه نماز بخوانم، ولی پس از نماز محل آن نجاست را بیابم چه؟ که این فرض علم اجمالی است.
امام علیه السّلام فرمودند: باید نمازت را اعاده کنی و جامهات (برای این نماز و نمازهای بعدی) بشوئی.
پرسیدم: اگر تنها مظنه یا احتمال اصابت (نجاست) بدهم و یقین (اجمالی و یا تفصیلی) به آن پیدا نکنم و به دنبال این احتمال آن را وارسی کرده چیزی نبینم، پس با همان جامه نماز بخوانم و لکن پس از نماز خون را در آن جامه مشاهده کنم وظیفهام چیست؟
امام علیه السّلام فرمودند: جامهات را (جهت نمازهای بعدی) بشوی، و لکن نمازت را اعاده نکن.
پرسیدم چرا نماز را اعاده نکنم؟ امام علیه السّلام فرمودند زیرا:
1) فی المصدر بدل« بالشک»:« الشکّ».
1- تو قبلا یقین به طهارت داشتی، و سپس شکّ کردی. (صغری)
2- سزاوار نیست که یقین را با شکّ نقض کنی. (کبری)
پرسیدم: اگر اجمالا بفهمم که خونی به فلان ناحیه لباس من اصابت کرده و لکن تفصیلا ندانم جای آن کجاست آیا باید همه جای جامهام را بشویم؟
امام علیه السّلام فرمودند: تمام آن ناحیهای را که یقین داری خون به بخشی از آن اصابت کرده بشوی تا اینکه یقین به طهارت پیدا کنی.
نکته: این فراز و به ویژه فراز قبلی از فرازهائی هستند که بر حجیّت استصحاب در شکّ در رافع مورد بحث و استدلال قرار گرفتهاند.
پرسیدم: اگر شکّ کردم که خونی به لباسم اصابت کرده یا نه؟ آیا بر من واجب است که وارسی و تحقیق کرده ببینم خون هست یا نه؟ (شبهه موضوعیّه).
امام علیه السّلام فرمودند: خیر وارسی و تحقیق واجب نیست (چرا که شبهه موضوعیّه است) و لکن اگر میخواهی مطمئن شوی که چیزی نیست، وارسی بلامانع است.
پرسیدم: اگر در اثناء نماز خونی در لباسم مشاهده کردم چه کنم؟
امام علیه السّلام فرمودند:
1- اگر قبل از نماز شکّ داشتی و احتمال اصابت دم میدادی و لکن به هنگامی که در اثناء نمازی آن را دیدی، این نماز را بشکن و آن را با جامه پاک اعاده کن.
2- لکن اگر قبل از نماز شکّ نداشتی، بلکه ابتدا به ساکن و در اثناء نماز خون در جامهات دیدی همانجا (به نحوی که منافی حاصل نشود) نماز را نگهدار، جامهات را بشوی و سپس از همانجا نمازت را ادامه داده و به اتمام برسان. و اعاده لازم نیست.
سپس حضرت علیه السّلام علّت آوردند به اینکه: تو یقین نداری که این نجاست از اوّل نماز بوده است شاید در همان اثناء نماز این خون تازه به لباست اصابت کرده باشد.
پس: سزاوار نیست که یقین را با شکّ نقض کنی (که این فراز حدیث نیز مورد بحث و استدلال است).
و تقریب استدلال به این حدث (برای استصحاب)، همانند استدلال به صحیحه اولی است که گذشت، و شاید اراده کردن جنس از (ال) در الیقین، در اینجا اظهر است.
متن
و أمّا فقه الحدیث، فبیانه: أنّ مورد الاستدلال، یحتمل وجهین:
أحدهما: أن یکون مورد السؤال فیه أن رأی بعد الصلاة نجاسة یعلم أنّها هی التی خفیت علیه قبل الصلاة، و حینئذ فالمراد: الیقین بالطهارة قبل ظنّ الإصابة، و الشکّ حین إرادة الدخول فی الصلاة.
لکن، عدم نقض ذلک الیقین بذلک الشکّ إنّما یصلح علّة لمشروعیة الدخول فی العبادة المشروطة بالطهارة مع الشکّ فیها، و أنّ الامتناع عن الدخول فیها نقض لآثار تلک الطهارة المتیقّنة، لا لعدم وجوب الإعادة علی من تیقّن أنّه صلّی فی النجاسة- کما صرّح به السید الشارح للوافیة(1)- إذ الاعادة لیست نقضا لاثر الطهارة المتیقّنة بالشکّ، بل هو نقض بالیقین؛ بناء علی انّ من آثار حصول الیقین بنجاسة الثوب حین الصلاة و لو بعدها وجوب إعادتها.
و ربّما یتخیّل:(2)حسن التعلیل لعدم الاعادة؛ بملاحظة اقتضاء امتثال الأمر الظاهری للإجزاء، فیکون الصحیحة من حیث تعلیلها دلیلا علی تلک القاعدة و کاشفة عنها.
و فیه: أنّ ظاهر قوله: «فلیس ینبغی»، یعنی لیس ینبغی لک الإعادة لکونه نقضا، کما أنّ ظاهر قوله (علیه السلام) فی الصحیحة الاولی: «لا ینقض الیقین بالشکّ أبدا»، عدم إیجاب اعادة الوضوء، فافهم؛ فإنّه لا یخلو عن دقّة.
و دعوی: أنّ من آثار الطّهارة السّابقة اجزاء الصلاة معها و عدم وجوب الإعادة لها، فوجوب الإعادة نقض لآثار الطّهارة السّابقة.(3)
مدفوعة: بأنّ الصحة الواقعیّة و عدم الإعادة للصّلاة مع الطّهارة المتحقّقة سابقا، من
الآثار العقلیّة الغیر المجعولة للطهارة المتحقّقة لعدم معقولیّة عدم الإجزاء فیها، مع أنّه یوجب الفرق بین وقوع تمام الصلاة مع النجاسة فلا یعید و بین وقوع بعضها معها فیعید، کما هو ظاهر قوله (علیه السلام) بعد ذلک: «و تعید اذا شککت فی موضع منه ثمّ رأیته». إلّا أن یحمل هذه الفقرة- کما استظهره شارح الوافیة(1)- علی ما لو علم الإصابة و شکّ فی موضعها و لم یغسلها نسیانا، و هو مخالف لظاهر الکلام و ظاهر قوله (علیه السلام) بعد ذلک: «و ان لم تشکّ ثمّ رأیته ... الخ».
و الثانی: أن یکون مورد السؤال رؤیة النجاسة بعد الصلاة مع احتمال وقوعها بعدها، فالمراد: أنّه لیس ینبغی أن تنقض یقین الطهارة بمجرّد احتمال وجود النجاسة حال الصلاة.
و هذا الوجه سالم عمّا یرد علی الأوّل، إلّا أنّه خلاف ظاهر السؤال. نعم، مورد قوله (علیه السلام) أخیرا: «فلیس ینبغی لک ... الخ» هو الشکّ فی وقوعه اوّل الصّلاة أو حین الرّؤیة، و یکون المراد من قطع الصلاة الاشتغال عنها بغسل الثوب مع عدم تخلّل المنافی، لا ابطالها ثمّ البناء علیها الذی هو خلاف الإجماع، لکن تفریع عدم نقض الیقین علی احتمال تأخّر الوقوع یأبی عن حمل اللام علی الجنس، فافهم.
مع احتمال أن لا یکون قوله (علیه السلام): «فانّه علی یقین» علّة قائمة مقام الجزاء، بل یکون الجزاء مستفادا من قوله (علیه السلام): «و لا ینقض»، و قوله (علیه السلام): «فانّه علی یقین» توطئة له، و المعنی: أنّه إن لم یستیقن النوم فهو مستیقن لوضوئه السابق، و یثبت علی مقتضی یقینه و لا ینقضه؛ فیخرج قوله: «لا ینقض» عن کونه بمنزلة الکبری، فیصیر عموم الیقین و إرادة الجنس منه أوهن.
لکنّ الإنصاف: انّ الکلام مع ذلک ذلک لا یخلو عن ظهور، خصوصا بضمیمة الاخبار الأخر الآتیة المتضمّنة لعدم نقض الیقین بالشکّ.
1) شرح الوافیة( مخطوط): 361.
و ربّما یورد علی إرادة العموم من الیقین: أنّ النفی الوارد علی العموم لا یدلّ علی السلب الکلّی.(1)
و فیه: انّ العموم مستفاد من الجنس فی حیّز النفی؛ فالعموم بملاحظة النفی کما فی «لا رجل فی الدار»، لا فی حیّزه کما فی «لم آخذ کلّ الدراهم»، و لو کان اللام لاستغراق الافراد کان(2)الظاهر- بقرینة المقام و التعلیل و قوله: «أبدا»- هو إرادة عموم النفی، لا نفی العمم.
و قد اورد علی الاستدلال بالصحیحة بما لا یخفی جوابه علی الفطن.(3)
و المهمّ فی هذا الاستدلال إثبات إرادة الجنس من الیقین.
ترجمه
بیان فقه الحدیث روایت این است که: مورد استدلال به این روایت به دو صورت محتمل است:
1- اینکه مورد سؤال در روایت این باشد که پس از نماز نجاستی را ببیند، که میداند، همان نجاستی است که قبل از نماز بوده، ولی بر او مخفی مانده است، که در این صورت:
1- مراد از یقین، یقین به طهارت، قبل از پیدایش ظنّ و شکّ در هنگام وارد شدن به نماز است.
2- و مراد از شکّ، همان شکّ حاصله به هنگام ورود به نماز است.
امّا: نشکستن آن یقین (قبل از نماز) با آن شکّ (قبل از نماز) فقط صلاحیت مشروعیت بخشیدن به ورود به عبادتی را دارد که مشروط به طهارت است، و شکّ در داشتن طهارت دارد؛ و امتناع و خودداری از ورود در نماز، شکستن آثار این طهارت متیقّن است، نه اینکه عدم وجوب
1) هذا الایراد محکیّ عن العلّامة المجلسی، انظر الحاشیة علی استصحاب القوانین للمصنّف: 158، و فی شرح الوافیة:« ان الایراد نقله بعض الفضلاء فی رسالته المعمولة فی الاستصحاب عن المجلسی» انظر شرح الوافیة( مخطوط): 356.
2) فی النسخ هکذا:« و لو کان اللام للاستغراق کان لاستغراق الافراد و کان».
3) و قد أشار إلی جملة منها مع أجوبتها الفاضل الدربندی فی خزائن الاصول، فنّ الاستصحاب، الورقة 11.
اعاده با یقین به نجاست لباس، شکستن آثار طهارت متیقّن باشد؛ زیرا دوباره خواندن، شکستن اثر طهارت متیقّن با شکّ نیست، بلکه شکستن آن با یقین است، بنا بر اینکه از آثار یقین به نجس بودن لباس، حتی اگر آن یقین پس از اتمام نماز بوجود آمده باشد، وجوب دوباره خواندن نماز است، چنانکه سید شارح وافیه نیز به این معنا تصریح کرده است.
سپس شیخ میفرماید: چهبسا (در برابر اشکال ما) تصوّر میشود که: حسن این تعلیل امام علیه السّلام برای عدم اعاده وجوب نماز (علاوه بر جواز دخول فی الصلاة) بخاطر این است که امتثال و فرمانبرداری امر ظاهری مقتضی اجزاء است (چرا که نتیجه استصحاب قبل از نماز، ایجاد امر ظاهری است، عمل برطبق امر ظاهری هم مجزی است).
پس: این صحیحه به جهت این تعلیلی که دارد (که فلیس ینبغی لک ...) دلیلی بر قاعده اجزاء و کاشف از ان است (یعنی بالمطابقه دلالت دارد بر حجیّت استصحاب، و بالتضمن دلالت دارد بر قاعده اجزاء).
و لذا در پاسخ به این توجیه میفرماید در این توجیه مشکلی وجود دارد و آن این است که: با ظاهر روایت سازگار است. چرا؟ زیرا ظاهر سخن امام علیه السّلام این است که: فلیس ینبغی لک ... یعنی شایسته نیست برای تو که نمازت را اعاده کنی، چون اعاده تو نقض یقین به شکّ است (نه اینکه عدم الإعادة مستند به امر ظاهری باشد و چون امر ظاهری دارد، اعاده لازم ندارد. خلاصه اینکه ظاهر حدیث این است که عدم اعاده اثر مستقیم استصحاب است و نه مع الواسطه)، چنانکه ظاهر قول امام علیه السّلام در صحیحه اولای زراره (در خفقه و خفقتان) که فرمود: لا ینقض الیقین بالشک ابدا)، عدم وجوب اعاده وضو است (بخاطر استصحاب است و نه بخاطر امر ظاهری و یا چیز دیگری) پس بفهم (که این سخن ما که گفتیم این استصحاب علی القاعده به درد جواز ورود به نماز میخورد و نه به درد عدم وجوب اعاده) خالی از دقت نیست.
و ادعای اینکه: اجزاء نماز با وجود امر ظاهری و عدم وجوب اعاده نماز از آثار طهارت سابقه است (که قبل از نماز با استصحاب بدست آمده است)، پس (حکم به) وجوب اعاده نماز، نقض آثار طهارت سابقه است، دفع میشود به اینکه: صحت واقعیه و عدم اعاده نماز با طهارتی که سابقا (و قبل از نماز) محقّق شده است از آثار عقلیّه است (و نه از آثار شرعیّه که) مجعول به جعل شارع
باشد برای طهارت واقعیه. چرا؟
بخاطر اینکه (اصلا) عدم اجزاء (و وجوب الإعادة) در طهارت محقّقه معقول نیست (یعنی وقتی شما در طهارت واقعیه نماز خواندی و مأتی به شما با مأمور به مطابق شد، عقلا وجوب اعاده بیمعناست و این را عقل میفهمد و نیازی به حکم شرع ندارد. و حال آنکه در ما نحن فیه فرض این است که مأتی به با مأمور به مطابق نگردیده است، آنوقت چگونه عقل بگوید که در اینجا اعاده واجب نیست، اگر شرع هم بگوید اصل مثبت میشود و اصل مثبت حجّت نیست).
در صورتی که (این فرمایش امام علیه السّلام که در آن استصحاب قبلی فرمودند: نماز را اعاده نکن) موجب فرق بین وقوع تمام نماز است در لباس نجس که نماز را اعاده نمیکند، و بین وقوع قسمتی از نماز در لباس نجس، که نماز را اعاده میکند، چنانکه ظاهر فرمایش امام علیه السّلام پس از این فرقگذاری که فرمود وقتی در ابتدای نماز شکّ کردی و سپس آن نجاست را دیدی، اعاده کن (و نمازت را از سر بگیر، همین است؛ مگر اینکه این فقره، چنانکه سید صدر شارح وافیه نیز آن را اظهار کرده است، حمل شود بر اینکه: اگر قبل از نماز میدانست که نجاست به لباسش اصابت کرده و لکن در محل آن شکّ کرده است و لکن فراموش کرده که آن را بشوید (یعنی شکّ در آنجا شکّ بدوی بوده و لکن در اینجا که میگوید: اذا شککت ثم رایته شکّ او همراه با علم اجمالی است) و این مخالف با ظاهر کلام است، و ظاهر کلام امام علیه السّلام پس از آن مطلب این است که: هرکجا کلمه شکّ ذکر شده، همان شکّ بدوی است.
2- و احتمال دوّم اینکه: مورد پرسش، دیدن نجاست بعد از نماز باشد؛ که احتمال واقع شدن آن نجاست بعد از نماز داده میشود. مراد این است که: شکستن یقین به طهارت را، با احتمال اینکه در حال نماز لباسش نجس بوده، شایسته نیست. و این صورت دوّم، از اشکالی که بر مورد اوّل وارد است، سالم است، جز اینکه مخالف ظاهر سؤال میباشد.
البته جمله (فلیس ینبغی لک ...) در آخر حدیث دلالت دارد به اینکه در وقوع نجاست، شکّ دارد که آیا اوّل نماز واقع شده است یا اینکه هنگام دیده شدن آن واقع شده است.
مراد این است که: اگر با اشتغال به شستن لباس نمازش را قطع کرده، در صورتی که دیگر منافی نماز را مرتکب نشده، نمازش باطل نمیشود، که این تفسیر مخالف اجماع است. و اینکه نشکستن یقین، متفرّع بر احتمال متأخر بودن وقوع نجاست از نماز باشد. (ال) در (الیقین)، امتناع از حمل بر جنس دارد.
صحیحه ثانیه زراره است که شیخ طوسی (ره) با سندهای خود بصورت مضمره و شیخ صدوق (ره) در علل الشرائع به صورت متصل، از امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کردهاند.
1- بحث سندی است، بدین معنا که این حدیث نیز مضمره است و لکن چنانکه در رابطه با صحیحه اولی گفتیم مضمره بودن ضرری به آن وارد نمیکند.
2- تقریب استدلال به این روایت است برای حجیّت استصحاب در شکّ در رافع.
فراز چهارم و هفتم که در بحث سوّم به تفصیل خواهد آمد.
3- فقه الحدیث است، بدین معنا که آیا از این حدیث شریف قاعده استصحاب استفاده میشود یا نه؟ اگر مستفاد است از کدام فراز حدیث مستفاد است؟
آیا علاوه بر استصحاب قواعد دیگری هم از این روایت استفاده میشود یا نه؟
آیا احکامی که در فرازهای این روایت از امام علیه السّلام صادر شده است، صرفا تعبّدی هستند و یا اینکه با قواعد اصولی توافق دارند؟
سؤال سوّم است که امام در پاسخ آن فرمودند: تغسله و لا تعید الصلاة
دو احتمال در آن متصور است:
1- یکی اینکه مورد سؤال ممکن است این باشد که این شخص قبل از نماز ظنّ به اصابت نجاست پیدا کرد، وارسی روی لباس را هم انجم داد، لکن چیزی نیافت، لکن پس از نماز آن را مشاهده نموده درحالیکه یقین داشت که این نجاست، همان نجاستی است که قبل از نماز هم بود ولی بر او پوشیده مانده بود، وظیفه او چیست؟
حال: براساس این احتمال میتوان گفت:
1- مراد امام علیه السّلام از یقین به طهارت در عبارت (لانّک کنت علی یقین من طهارتک)، آن یقین به طهارتی است که این فرد قبل از ظنّ به اصابت نجاست داشته است. چرا که قبل از اینکه احتمال اصابت نجاست بدهد، یقین داشت که لباسش پاک است که این همان یقین سابق است.
2- و مراد ایشان از شکّ در طهارت که با عبارت فشککت آمده است، آن شکی است که در هنگام ورود به نماز برای او حاصل شده، وارسی هم کرده ولی نجاست را نیافته، لکن احتمال بودن نجاست منتفی نیست.
به عبارت سادهتر: مراد این است که این آقا پس از اینکه آن نجاست را پس از نماز مشاهده کرده و فهمیده است که این نجاست قبل از ورود به نماز به جامهاش اصابت کرده است اکنون یقین دارد که در جامه نجس نماز خوانده است. یعنی حین الورود به نماز شاک بوده است نه پس از نماز و لذا امام که میفرمایند: لا تنقض الیقین بالشک، مرادشان آن یقین قبل از ظنّ و شکّ است و نه این یقین پس از نماز.
این است که براساس این احتمال قاعده استصحاب با استدلال به این حدیث ثابت میشود.
در این است که: آیا این استصحابی که در اینجا صورت میگیرد، جواز دخول در نماز است یا دلیل بر عدم وجوب اعاده نماز.
به عبارت دیگر: پس از سؤال سائل امام علیه السّلام فرمودند: لا تعید، نماز را اعاده نکن.
او پرسید چرا؟
1- امام فرمودند: لانک کنت علی یقین. یعنی به دلیل قاعده استصحاب (صغری)
2- سپس فرمودند: لا تنقض الیقین بالشک. (کبری)
منتهی این صغری و کبری را علّت برای عدم اعاده قرار داد.
حل اشکال این است که: این پاسخ امام علیه السّلام صلاحیت علیّت برای مشروعیت و جواز ورود به نماز را دارد و نه علیّت برای عدم اعاده نماز را. چرا؟ زیرا:
1- نسبت به اصل ورود در نماز یقین سابق به طهارت دارد و شکّ لا حقّ در بقاء، و لذا یقین سابق را استصحاب کرده، وارد نماز میشود و چنانچه از ورود به نماز امتناع بکند این نقض یقین به شکّ است.
2- و امّا اینکه چرا عدم الإعادة بر استصحاب بار نمیشود، یعنی این صغری و کبری نمیتواند علّت برای عدم وجوب اعاده، آنهم نسبت به کسی که پس از نماز یقین دارد که در لباس نجس نماز خوانده باشد بخاطر اینست که: اعاده کردن برای چنین شخصی از باب نقض یقین به شکّ نیست تا مشمول قانون استصحاب باشد و امام بفرماید لا تنقض الیقین بالشک.
بلکه از باب نقض یقین به یقین است. پس چگونه امام علیه السّلام عدم اعاده را معلّل ساخته به اینکه: لانک کنت علی یقین ...
این بحث که آیا نجاست:
1- از موانع واقعیه و نفس الامری است یعنی وجود واقعی آن مضر و مبطل عمل است چه مکلّف علم و التفات به آن داشته باشد یا نه؟ و در نتیجه: اگر مکلف از روی جهل و غفلت هم آن را رفع نکند، عبادت را باطل میکند.
2- و یا اینکه از موانع علمیه و ذکریه است که عند العلم و الالتفات مانعیت دارد و در نتیجه:
اگر مکلّف جاهل و یا غافل بود مانعیت نداشته و عمل او باطل نباشد تا اعاده لازم داشته باشد.
این است که اشکال مذکور بر مبنای اوّل وارد است که چرا امام علیه السّلام فرموده: لا تعید در حالی که علی القاعده باید میفرمود: تعید.
امّا: بر مبنای دوّم ایراد مزبور وارد نمیباشد، چرا که عمل این فرد تام الاجزاء و الشرائط است و لا تعید، حرفی بجاست.
این است که: برخی خیال کردهاند که این تعلیل، یعنی معلل ساختن عدم اعاده به قانون استصحاب، تعلیلی کاملا پسندیده و بر وفق مراد است.
به عبارت دیگر: عدم الإعادة، اثر استصحاب است، منتهی اثری مع الواسطه و نه بلاواسطه.
به عبارت دیگر میگویند:
1- از طرفی فرض بر این است که: این فرد قبل از نماز یقین سابق به طهارت و شکّ لا حقّ در بقاء داشته است، که در این مرحله، ارکان استصحاب تام بوده، استصحاب جاری کرده است.
پس به برکت استصحاب یک امری ظاهری برای او درست شده است که: ابن علی طهارتک
و صلّ.
2- از طرفی هم حضرات اصولیین میگویند: اگر مکلّف عملش را براساس امر اضطراری مثل امر به تیمّم در صورت فقدان آب و یا ... و یا امر ظاهری درست شده مثل همین امر استصحابی مذکور انجام دهد، و لو بعدا هم کشف خلاف شود، عمل او مجزی بوده و نیازی به اعاده ندارد.
در نتیجه: عدم العاده مستند به امر ظاهری و امر ظاهری مستند به قاعده استصحاب است.
یعنی: عدم اعاده مع الواسطه مستند به استصحاب است و این تعلیل امام علیه السّلام تعلیلی پسندیده است.
بنابراین ما دو چیز از این روایت استفاده میکنیم: 1- استصحاب 2- امر ظاهری مقتضی اجزاء.
پاسخ شیخنا است به عقیده فوق مبنی بر اینکه: بله، توجیه شما، توجیه وجیهی است و لکن با ظاهر روایت ناسازگار است. چرا؟ زیرا ظاهر روایت این است که: فلیس ینبغی ... یعنی لیس ینبغی لک الاعادة لانها نقض الیقین بالشک.
یعنی: چون اعاده کردن نقض با شکّ است، امام علیه السّلام میفرماید: اعاده نکن بخاطر اینکه نباید یقین را به شکّ نقض نمود. نه اینکه عدم الإعادة مستند به امر ظاهری باشد بدین معنا که چون امر ظاهری دارد پس اعاده لازم نیست.
به عبارت دیگر: بطور کلّی ظاهر حدیث این است که: عدم اعاده اثر مستقیم استصحاب است و نه مع الواسطه چنانکه در صحیحه اوّل زراره نیز امام علیه السّلام فرمودند: و الّا ... که ما گفتیم: جزا یعنی لا یجب الوضوء، بخاطر استصحاب حذف است نه بخاطر امر ظاهری و یا چیزی دیگر. چرا که اعاده وضو در آنجا نیز نقض یقین به شکّ است.
بنابراین: آهنگ هر دو حدیث همسان است، که در این صورت باز هم اشکال در ما نحن فیه به قوت خود باقی است، یعنی اعاده کردن نماز در ما نحن فیه نقض یقین به شکّ نیست، بلکه نقض یقین به یقین است، پس چگونه امام فرموده است: لیس ینبغی ...؟
پس: چگونه میگوئید که این تعلیل نیکوست؟
برخی بر این تصوّراند که امام علیه السّلام نخواسته است که عدم وجوب اعاده را مستقیما به
استصحاب مستند کند، بلکه منظور امام این است که: اگر اعاده واجب نیست بخاطر اینکه امر ظاهری مقتضای اجزاء است.
به عبارت دیگر: وقتی این مصلی قبل از نماز اقدام به استصحاب نمود، علی الظاهر متطهر شد، یعنی به حسب ظاهر لباس او پاک است و لذا به حسب ظاهر هم حقّ دارد که نماز بخواند، و این یک امر ظاهری است.
حال این آقا مطابق با این امر ظاهری شروع به نماز خواندن کرده و نماز را بجا آورده است لکن پس از نماز برای او روشن شده که لباسش نجس بوده و نمازش در لباس نجس واقع شده است. منتهی چون عمل او مطابق با این امر ظاهری صورت گرفته مجزی بوده و اعاده لازم ندارد.
بنابراین: عدم وجوب اعاده مستقیما از ناحیه استصحاب نیست بلکه از ناحیه اجزاء امر ظاهری است. و امر ظاهری هم که از ناحیه استصحاب است، و به این جهت است که امام علیه السّلام فرموده: لا تعید. پس این حدیث شریف دو قاعده بدست میدهد: یکی استصحاب، یکی امر ظاهری.
به عبارت دیگر: یکی اینکه به این فرد که قبل از نماز یقین به طهارت لباس داشته و سپس در آن شکّ کرده است میفرماید لا تنقض الیقین بالشکّ. یعنی یقین به طهارت خودت را استصحاب کن.
یکی اینکه وقتی فرد مطابق این استصحاب عمل نمود، چون عملش مطابق با امر ظاهری است مجزی است.
پس: حدیث بالمطابقة دلالت دارد بر حجیّت استصحاب، و بالتضمّن میرساند اجزاء امر ظاهری را.
خیر، نمیتوان گفت عدم وجوب اعاده مستند به قاعده اجزاء است، چرا؟ زیرا بخاطر لا تعید یعنی عدم وجوب اعاده است که ذکر علّت کرده میفرماید: لیس ان ینبغی ان تنقض الیقین بالشکّ. و لذا ظاهر مطلب گویای این است که این عدم وجوب اعاده مستقیما برمیگردد به استصحاب. چنانکه: در حدث اولی امام با استصحاب استدلال میکند که اعاده وضو واجب نیست، در اینجا نیز با استصحاب استدلال میکند که اعاده نماز واجب نیست.
ادعای دیگری است مبنی بر اینکه: این تعلیل بجا و عدم اعاده اثر مستقیم و بیواسطه خود استصحاب است.
به عبارت دیگر میگویند: طهارت واقعیه آثاری دارد از جمله:
1- جواز ورود در نماز و مشروعیت دخول در آن است.
2- مجزی بودن عمل و عدم لزوم اعاده است. چرا؟
زیرا وقتی عبارت دارای طهارت باشد، مأتی به با مأمور به واقعی مطابقت دارد و لذا قهرا و جبرا اجزاء میآید و لابدیت عقلیّه دارد.
حال: اگر ما یقین به طارت واقعیه داشته باشیم، این یقین ما خود طریق است و تمام آثار شرعی و عقلی برآن مترتب میشود. و اگر یقین و جدائی به طهارت واقعیه نداشته باشیم، با استصحاب آن را ثابت میکنیم و حجیّت استصحاب هم که شرعی است.
یعنی: این طهارت مستصحبه را نازل منزله طهارت واقعیه به حساب آورده میتوان آثار طهارت واقعیه را برآن مترتب کرد.
بنابراین در ما نحن فیه بر خود استصحاب طهارت، هم جواز ورود بر نماز مترتب میشود، هم عدم لزوم اعاده، و این اثر استصحاب است.
پس: تعلیل امام علیه السّلام کاملا قانونی است و صرفا تعبّدی نمیباشد، و اشکال وارده رفع میشود.
این است که: دو تالی فاسد در این ادعا وجود دارد:
1- اینکه اعاده کردن یا نکردن از آثار عقلیّه است و عقل بدان حکم میکند و نه از آثار شرعیّه تا مجعول به جعل شارع باشد. یعنی: اگر مأتی به با مأمور به مطابق باشد قهرا و به لحاظ حکم عقل مجزی است و الّا نه.
حال: وقتی اعاده کردن یا نکردن اثر عقلی باشد، بر مبنای حجیّت استصحاب آثار عقلیّه بر استصحب مترتب نمیشود، چرا که میشود اصل مثبت و اصل مثبت حجّت نیست. بلکه از باب اخبار و روایات تنها آثار شرعیّه برآن بار میشود.
2- اینکه حکم به عدم وجوب اعاده براساس استصحاب در این فراز مورد بحث، با حکم به وجوب اعاده در فراز آخر روایت متفاوت میباشد.
به عبارت دیگر: استصحاب عدم وجوب اعاده در ما نحن فیه که فرد پس از نماز متوجه میشود تمام نمازش را در لباس نجس خوانده است، با وجوب اعاده در آنجائیکه در اثناء نماز
متوجه میشود و نصف نمازش فی المثل در لباس نجس بوده است که فراز اخیر است، متفاوت میباشد.
درحالیکه:
اولا: از آنجا که ظاهرا سؤال در هر دو فراز یکی است، جواب هم باید یکی باشد نه دو تا.
ثانیا: اگر قرار باشد که در فراز اخیر اعاده لازم باشد، بطریق اولی باید در فراز مورد بحث اعاده لازم باشد، چرا که در اینجا تمام عبادت در لباس نجس صورت گرفته است.
پس: وجهی برای ادعای شما باقی نمیماند و اشکال همچنان بر حال خود باقی است.
قیاس فراز مورد بحث در اینجا با فراز اخیر روایت، قیاسی مع الفارق است. چرا؟ زیرا:
1- در فراز اخیر در اثناء نماز متوجه نجاست میشود، امام علیه السّلام میفرماید: تعید. چرا؟ چونکه شکّ در قبل از نماز این نمازگزار مقرون به علم اجمالی بوده و در اثناء نماز تبدیل به علم تفصیلی شده است.
بلاشکّ علم اجمالی مؤثر بوده و استدعای فراغت یقینیه میکند و لذا باید اعاده کند.
2- لکن در فراز مورد بحث که سائل میپرسد، فان ظننت، شکستن، شکّ بدوی بوده است.
پس: قیاس جناب شیخ مع الفارق است.
پاسخ جناب شیخ است به توجیه فوق مبنی بر اینکه:
اولا: این توجیه با ظاهر کلام نمیسازد، چرا که امام علیه السّلام فرمودند: تعید اذا شککت فی موضع ثمّ رأیته یعنی: اگر در قبل از نماز نسبت به نجاست لباست شکّ کردی و سپس در اثناء نماز آن را مشاهده نموده یقین حاصل نمودی، اعاده کن.
متبادر به ذهن از شکّ در اینجا، همان شکّ بدوی است و نه شکّ مقرون به علم اجمالی.
ثانیا: این توجیه با ظاهر کلام بعدی امام هم که فرمودند: و ان لم تشکّ ثمّ رأیته، ناسازگار است، چرا که در اینجا نیز آنچه به ذهن متبادر میشود، صرف شکّ بدوی است. یعنی به قرینه مقابله هر دو تعبیر گویای یک مطلب است که شکّ، شکّ بدوی است.
و لذا تفاوتی از این جهت بین دو فراز حدیث وجود نداشته و قیاس ما مع الفارق نمیباشد.
الحاصل: در بررسی مطلب براساس احتمال اوّل با این اشکال روبرو شدیم که چگونه
استصحاب و عدم نقض یقین به شکّ، میتواند علّت عدم اعاده شود؟ امّا بر حسب قواعد تاکنون پاسخی برای این اشکال نیافتیم، مگر اینکه بگوئیم مطلب تعبّدی است که این سخن دیگری است.
بیان دومین احتمال متصوّر در اینکه مورد سؤال سوّم سائل کجا و چیست میباشد مبنی بر اینکه: ممکن است که مورد سؤال زراره، برخلاف احتمال اوّل این باشد که:
میگوئیم: براساس این احتمال، معنای این سخن امام علیه السّلام که فرمودند: و لیس ینبغی لک ...
این میشود که نقض یقین سابق به طهارت را، با شکّ لاحق در بقاء آن و احتمال وجود نجاست در اثناء نماز، شایسته نیست.
این است که حکم به عدم اعاده و تعلیل به استصحاب نیز قانونیّت پیدا کرده و اشکالی که در احتمال اوّل بود، در اینجا وارد نمیآید. چرا؟ زیرا در این فرض، شکّ لا حقّ، منحصر به زمان ورود این فرد به نماز نیست، بلکه تا آخر نماز نیز ادامه دارد، که در چنین فرضی برخلاف احتمال اوّل اعاده کردن، نقض یقین به یقین نیست.
این است که: این احتمال دوّم مبتلای به اشکال دیگری است و آن اینکه برخلاف ظاهر سؤال سائل است. چرا که ظاهر سؤال اینست که این خونی که پس از نماز مشاهده کرده، همان خونی است که قبل از نماز بوده است و لکن در آن موقع آن را ندید و اکنون دیده است.
بنابراین: هریک از دو احتمال مبتلا به اشکالی است که برای رفع آن، یا باید ظاهر سؤال را گرفته، پاسخ امام را توجیه کنیم، یا باید ظاهر کلام امام را گرفته، سؤال را توجیه کنیم.
بله، عبارت (فلیس ینبغی لک ...) در آخر حدیث دلالت دارد بر اینکه: این فرد، در وقوع نجاست، شکّ دارد که آیا اوّل نماز واقع شده است و یا اینکه به هنگام دیده شدن، واقع شده است. و لذا مراد این است که: اگر با اشتغال به شستن لباس، نمازش را قطع کرده، در صورتی که منافی نماز را مرتکب نشده باشد، نمازش صحیح است و باطل نمیشود که این تفسیر مخالف
اجماع است. و اینکه نشکستن یقین، متفرّع بر احتمال متأخر بودن وقوع نجاست از نماز باشد، الف و لام، الیقین، امتناع از حمل بر جنس دارد.
این است که: دومین فراز مورد استدلال این فراز از حدیث است که زراره میپرسد: اگر در وسط نماز خون را در لباس مشاهده کنم، حکم چیست؟ حضرت در پاسخ تفصیل داده میفرمایند:
اگر قبل از نماز احتمال میدادی که لباست خونی باشد و لکن پس از بررسی خونی را نیافتی و لکن در اثناء نماز آن را مشاهده کردی، نمازت را بشکن، لباست را بشوی و نماز را اعاده کن.
و اگر قبل از نماز چنین احتمالی را نمیدادی بلکه ابتدا به ساکن، خون را در لباست مشاهده کردی، در همانجا نمازت را قطع کن (بدون اینکه مطلبی انجام دهی)، لباست را بشوی و دوباره نماز را از همانجا که بودی ادامه بده.
پس از آن حضرت علّت آوردند به اینکه: لانک لا تدری لعله شیء اوقع علیک، فلیس ینبغی لک ان تنقض الیقین بالشکّ.
الحاصل: این فراز از حدیث نیز برای حجیّت استصحاب قابل استدلال بوده و ارکان استصحاب در آن تام است چرا؟ زیرا: این فرد که در اثناء نماز خون دیده است، یقین ندارد که این خون قبل از نماز بوده یا نه؟ بلکه احتمال میدهد که همین حالا پیدا شده باشد. و لذا: اگر بخواهد نماز را اعاده کند، نقض یقین به شکّ کرده است و اشکالی که در فراز قبلی بود در اینجا وجود ندارد.
این است که: و لکن یک اشکال در مطلب اخیر وجود دارد و آن این است که: امام علیه السّلام کبرای کلّی را با فاء تفریع، بر یقین به طهارت متفرّع ساختهاند و این تفریع از حمل (ال) در الیقین به جنسیت امتناع دارد. چرا؟ زیرا: (ال) در متفرّع اشاره به آن مطلبی است که در متفرّع علیه ذکر شده است و کلیت ندارد و حال آنکه مبنای استدلال نیز بر جنسیت است.
علیایحال: از این حدیث نیز قاعده کلیه بدست نمیآید.
اشاره به این است که اگرچه ظاهر تفریع همان است که ذکر شد، لکن قرائن مهمتری بر
جنس بودن (ال) وجود دارد که ما به واسطه این قرائن (ال)، را، جنس میگیریم، این قرائن چنانکه در مطالب قبل هم ذکر شد عبارتند از:
1- قرینه مقامیه، که مقام صدور حدیث برای ضرب قاعده کلیه است و نه جزئیّه.
2- قرینه تعلیل باتوجّه به اینکه اصل در تعلیل هم ارتکازی بودن است و نه تعبّدی بودن.
3- قرینه مقابله یقین با شکّ است، باتوجّه به اینکه (ال) در الشک، (ال) جنس است.
4- فراز اوّل حدیث که بدون فاء تفریع بود و ظهور در جنس دارد.
در نتیجه: با استدلال به این حدیث نیز میتوان حجیّت استصحاب را اثبات نمود.
میفرماید: دو فقره از این روایت مورد استدلال است، که فقره اوّل آن عبارت (فان ظننت انّه قد اصابه ...) میباشد که چهار احتمال در آن متصوّر است:
1- اینکه گمان به اصابت داشته و در لباسش نظر کرده و لکن چیزی ندیده است و لکن بدون اینکه از نظر و نگاهش، علم یا اطمینان حاصل کرده باشد، نماز خوانده است.
این نمازگزار وقتی نجاست را در لباسش دید، دانست که این نجاست، همان نجاست مورد ظنّ و گمانش بوده و نمازش در لباس نجس واقع شده است.
2- اینکه گمان به اصابت داشته، در لباسش هم نظر کرده، چیزی هم ندیده، از نگاه خود به علم و اطمینان هم نرسیده و لکن پس از نماز احتمال میدهد که نجاست پس از ورود به نماز بوجود آمده باشد و احتمالا نمازش در نجاست واقع شده باشد.
3- اینکه پس از گمان، با نظر و نگاه، علم پیدا کرده که نجس نشده، لکن پس از نماز علمش به علم مخالف تبدیل گردیده، که از اوّل نجاست بوده است.
4- احتمال قبلی بهعلاوه، این احتمال که نجاست پس از ورود به نماز پیدا شده باشد و نمازش در نجاست واقع شده باشد.
سپس در بررسی هریک از این احتمالات میفرماید:
احتمال سوّم با تعلیلی که در پاسخ امام علیه السّلام آمده است در تنافی است.
احتمال چهارم نیز که منطبق بر قاعده یقین است، بعید است. چونکه اگر برایش علم پیدا شده بود، باید در سؤال ذکر میکرد، بخاطر اینکه این احتمال در حکم دخالت دارد و ذکر نشدن آن در سؤال دلیل بر عدم علم است و در مقام سؤال غفلت از موضوع خلاف اصل است.
بعلاوه، اینکه جمله (و لیس ینبغی لک ان تنقض الیقین)، ظهور در فعلیت شکّ و یقین با هم
داشته باشد، جای تأمل دارد و با اینکه علی الظاهر کبری در این مورد و مورد ذیل روایت یکی میباشد، کبرای ذیل روایت منطبق بر استصحاب است و نه قاعده یقین.
سپس میفرماید: بدیهی است که معنای جمله (و ان لم تشکّ) این است که: اگر غافل بودی و توجّه به نجاست نداشتی، سپس آن را دیدی و احتمال دادی که نجاست از اوّل بوده است و پس از نگاه کردن بوجود آمده، معنایش یقین به عدم طهارت نیست.
پس احتمال چهارم مقصود نیست.
سپس میفرماید: دو احتمال دیگر یعنی احتمال اوّل و دوّم نیز در افاده حجّت استصحاب مشترکاند. و لذا، اگر روایت از این جهت مجمل باشد مضر به حجیّت استصحاب نیست.
و امّا دو احتمال اوّل:
1- بعید نیست که ادعای ظهور روایت در احتمال اوّل بشود، که در این صورت اشکال میشود که: مکلّف میداند که نمازش در لباس نجس واقع شده است، معذلک حکم به عدم وجوب اعاده نماز شده است.
2- این تعلیل عدم وجوب اعاده، همان عدم جواز شکستن یقین با شکّ است، بدون اینکه چیز دیگری در ان دخالت داشته باشد؛ مثل اینکه امر ظاهری مقتضی اجزاء است، یا اینکه احراز طهارت، شرط نماز است و خود طهارت شرط نماز نیست، و یا اینکه احراز نجاست مانع نماز است، و خود نجاست مانع نماز نیست. و لذا استناد به چیز دیگری غیر از تعلیل گفته شده، خروج از ظهور روایت است.
میفرماید: از آنچه گفتیم روشن میشود که پاسخهائی که بدان پاسخها تمسّک شده است، اشکال را دفع نمیکند، و نهایت چیزی که ممکن است در دفع این اشکال گفته شود این است که:
زراره در این فقره سؤال، اختصاصا علّت را ذکر نموده است؟ چرا؟ زیرا وجوب اعاده در دو فقره پیشین، یعنی در دو صورت فراموشی و علم اجمالی، موافق با قاعده است، چرا که مقتضای قاعده این است که نجاست با ورود واقعیاش مانع است، و طهارت نیز با وجود واقعی داشت، به فرض شرط بودنش برای نماز، شرط است.
و لذا زراره چون دید که پاسخ امام علیه السّلام بر وفق قاعده است، دیگر از علّت آن سؤال نکرد، و این موافق بودن با قاعده، منافاتی با سؤال کردن از اصل مسئله ندارد. چرا؟
زیرا احتمال میداد که حکم خداوند متعال در دو فقره مذکور مخالف با قاعده باشد.
چون حکم به عدم وجوب اعاده نماز در صورت سوّم مخالف با قاعده است.
این بود که چون نماز خوانده شده مطابق با مأمور به نیست، باید اعاده شود؛ چرا حکم به عدم اعاده آن شد؟
پاسخ این است که: حکم شارع به نشکستن یقین با شکّ، عملا موجب موافقت عبادت بجا آورده شده با مأمور به است؛ و لذا اعاده واجب نیست؟
دلیل؟ دلیلش این است که: استصحاب طهارت، موجب توسعه در شرط است و لذا بر اطلاق ادلّه اولیه حاکم است.
پس جواب موافق با سؤال است. و این دلیل گرچه به بعضی صورتهای گفته شده برمیگردد و لکن با این توجیه و تقریب، بدون تکلف منطبق بر مورد سؤال است.
سپس میفرماید: اگر خواستی بگو: دلیل اشکال این است که: تعلیل در پاسخ، مناسب با عدم وجوب اعاده نیست. پاسخش این است که: تعلیل در پاسخ، به عدم وجوب اعاده برنمیگردد، بلکه حکم به عدم وجوب اعاده ارشادی است، که نماز بجا آورده شده با مأمور به موافق است، چرا که امکان ندارد که وجوب یا عدم اعاده، بدون تصرّف در منشا مورد تعبّد باشد.
پس: تعلیل به منشا برمیگردد و در این صورت اشکالی نخواهد بود.(1)
به عبارت دیگر: وجوب و عدم وجوب اعاده از احکام شرعی نیست، بلکه از احکام عقلی هستند.
حال: در دو فرض اولی دستور به اعاده، ارشادی است که مصداق مأمور به تحقّق پیدا نکرده است.
در فرض سوّم دستور به اعاده، ارشاد به تحقّق مأمور به است. بخاطر اینکه حکم به عدم اعاده، بدون تصرّف در موضوع، معقول نیست؛ و حکم به عدم اعاده با شرطیّت طهارت واقعی، معقول نمیباشد. (چرا؟) زیرا مقتضای شرط بودن طهارت واقعی، وجوب اعاده است، و مقتضای
1) الاستصحاب امام خمینی( ره)، ص 41- 45.
عدم وجوب اعاده، مطلوب بودن نماز با طهارت ظاهری است، که این محال است.
پس به ناچار، دستور به عدم اعاده ارشاد است به اینکه خصوص طهارت واقعی شرط نیست، بلکه شرط اعمّ از طهارت واقعی و ظاهری است، در غیر این صورت جمع میان دو نقیض لازم میآید.
پس: سخن زراره (و لم) سؤال از علّت مصداق بودن آن، برای مأمور به بوده است؛ که پاسخ امام علیه السّلام برمیگردد به اینکه: مقتضای استصحاب این است که شرط، اعمّ از طهارت واقعی و ظاهری باشد، و این نماز نیز دارای شرط میباشد، پس این نماز صحیح است.(1)
حضرت امام خمینی در جای دیگری میفرماید: تمام این مطلب در صورتی است که طهارت شرط باشد، لکن بنا بر مانع بودن نجس، نهایت چیزی که در دفع اشکال از تعلیل ممکن است گفته شود این است که: مانع همان نجس معلوم است؛ و با پیدایش شکّ در نجس بودن، احراز میشود که جزء موضوع نیست و با استصحاب، جزء دیگر احراز میشود؛ گوئی خواسته بگوید:
نجاست معلوم با هر دو جزء آن مفقود است؛ البته چیز دیگری نیز افاده کرده که عبارتست از جاری شدن اصل در جزء موضوع.(2)
به عبارت دیگر: نهایت چیزی که در این مقام ممکن است گفته شود بنا بر اینکه علم به نجاست، موضوع برای مانعیت باشد، این است که: علم جزء موضوع است، بخاطر اینکه مانع در این صورت، نجس معلوم است.
پس با انتفای علم، نماز صحیح است؛ اگرچه در نفس الأمر، در نجس واقع شده باشد، چنانکه در خبرها وارد شده است که اگر معتقد به وجود نجس باشد و نماز بخواند، سپس کشف شود که نجس نبوده نمازش صحیح است، همانطور که فتوی هم برآن است.
در این صورت میتوان گفت: مراد از عبارت (لانک کنت علی یقین)، این است که: یکی از دو جزء، که همان علم باشد، با علم وجدانی منتفی است؛ و عبارت (و لا ینقض الیقین ...) دلالت دارد که جزء دیگر، یعنی نجاست، با استصحاب منتفی است.
پس مراد از هر دو جمله، این است که: مانع با هر دو جزئش در فرض، منتفی است و حال آنکه انتفای یکی از این دو، در صحت نماز کافی است، در غیر این صورت اشکال عدم انطباق
تعلیل بر مورد، به حال خودش باقی است.(1)
مخفی نماند که اشکال مذکور مختص به احتمال اوّل نیست و بر احتمال دوّم نیز وارد میشود.(2)
امام خمینی سپس ادامه میدهد که: اشکال دیگری بر این احتمال وجود دارد و آن عبارتست از اینکه: این احتمال مستلزم جدائی و تفرقه میان وقوع تمام نماز در لباس نجس، و وقوع بخشی از نماز در لباس نجس، میباشد. (چرا؟) زیرا:
در مورد اوّل حکم به عدم وجوب اعاده نماز شده و لکن در دومی حکم به وجوب اعاده شده است. این تفاوت و تفرقه در عبارت بعدی که امام فرمود: تنقض الصلاة و تعید اذا شککت فی موضع منه، ظاهر میشود. و لذا برخی از اصولیین این فقره از روایت را بر علم اجمالی حمل کردهاند که این حمل به دلایلی خلاف ظاهر است.
سپس میفرماید: اشکال دیگری بر ذیل روایت وارد است و آن اشکال این است که: میان وقوع بخشی از نماز در لباس نجس با جهل به نجاست، و احتمال پیدایش نجاست در وسط نماز، تفاوت روشنی وجود ندارد، در عین حال امام علیه السّلام در مورد دومی به استصحاب تمسّک کرده، ولی در اولی تمسّک به استصحاب نکرده است.
توضیح اشکال این است که: برای نمازگزاری که در وسط نماز عالم به نجاست شده، فرقی نمیکند که احتمال عروض آن در همان ساعت را بدهد، یا اینکه در وسط نماز علم پیدا کند که از اوّل نماز، نجاست وجود داشته است.
میگوئیم سه حالت در اینجا وجود دارد:
1- حالت جهل به نجاست
2- حالت علم به نجاست و اشتغال تطهیر به آن
3- حالت نماز با طهارت واقع، که آن پس از تطهیر از نجاست و اتمام نماز است.
حال: استصحاب تنها نسبت به حالت جهل سودمند است و نه حالت علم به نجاست و طهارت.
به عبارت دیگر: بنا بر حمل فراز و فقره پیشین روایت بر احتمال اوّل، بدین معنا که پس از
نماز علم به وجود نجاست از اوّل نماز پیدا کرده است، و جاری نمودن استصحاب برای تصحیح نماز با بیان پیشین، تفاوتی میان دو فراز یا فقره آخری باقی نمیماند. (چرا؟) زیرا استصحاب در دو فراز آخر جاری میشود. چنانکه با احتمال پیدایش نجاست در وسط نماز، استصحاب برای تصحیح اجزای سابق بر علم به نجاست، جاری میشود.
همچنین اگر در وسط نماز علم پیدا کند که از اوّل نماز نجاست وجود داشته است، استصحاب جاری میشود. (چرا؟) زیرا ظرف جهل به نجاست، با شکّ در پیدایش آن در جائی از لباسش، ظرف جاری شدن استصحاب است، و علم که ملحق به آن میشود، ضرر به جاری شدن استصحاب نمیزند، چنانکه در فقره اولی، یعنی استصحاب پس از تمام شدن نماز، مضر نیست.
امّا در حالت علم به نجاست، استصحاب مفید نماز نمیباشد، بلکه باید دلیل دیگری در تصحیح نماز باشد. یعنی همان دلیلهائی که دلالت دارند که هرگاه مکلّف در وسط نماز خوندماغ شد، بینیاش را بشوید و بنا را بر نمازش بگذارد؛ (چرا؟) زیرا از این ادلّه استفاده میشود که تلبس به نجاست در زمانی که اشتغال به تطهیر نجاست دارد، مضرّ به نماز نیست. از اینجاست که گاهی احتمال دوّم در فقره اولی ترجیح پیدا میکند.
گفته میشود: تطبیق استصحاب در دو فقره آخری بر دومی از آن احتمالها است نه اولی که اجمال را از فقره اولی رفع مینماید؛ به این دلیل که فقره اولی بر احتمال پیدایش نجاست بعد از نماز، حمل میشود.
بنابراین: ذیل روایت شاهد بر صدر و اوّل روایت است.
علاوه بر اینکه به لفظ (فرأیت فیه) و نه (فرأیته فیه) تعبیر کرده است و شاید شهادت مزبور از این تعبیر استشمام شود، چنانکه تعبیر به (و لیس ینبغی لک ان تنقض الیقین بالشکّ)، ظهور دارد در اینکه پس از نماز، شکّ فعلی است؛ و اگر فعلی نمیبود، شایسته بود که میگفت: (و ما کان ینبغی لک ان تنقض الیقین بالشکّ)
حال: با این مؤیدات، گرچه احتمال دوّم خالی از قرب نیست، و لکن امکان دفع اصل اشکال بر اساس احتمال اوّل وجود دارد، به این صورت که گفته شود: اگر مکلّف نماز بجای آورد، سپس نجاست را ببیند، با شکّ و التفات در حال نماز، و علم پس از نماز به اینکه نجاست وجود داشته، تمسّک به استصحاب مانعی ندارد. و امّا اگر در وسط نماز نجاست را ببیند، فرقی نمیکند که علم به وجود آن از اوّل نماز داشته باشد، یا اینکه احتمال بدهد ک در وسط نماز بوجود آمده باشد، که در اینجا برای تصحیح نماز، امکان تمسّک به استصحاب نیست. (چرا؟) زیرا چیزی که تمسّک به
استصحاب در آن ممکن است، همان حالت شکّ است، و در حالت علم، باید با چیز دیگری نماز تصحیح شود؛ و الّا در غیر این صورت ادلّه مانعیت نجاست یا شرط بودن طهارت، بر اثبات نجاست در نماز دلالت دارند.
نماز یک حقیقت است و دارای هیئت اتصالی میباشد؛ حرکتها و سکونهایی که نمازگزار مشغول به ذکر گفتن نیست، به حسب دلالتهای ظاهری ادلّه و باور ذهنی متشرعه، حرکتها و سکونهای نماز میباشد.
پس نماز از اوّل تا به آخرش، مشروط به پوشش است، و همچنین نجاست مانع آن است و باید با دلیل، از ادلهای که دلالت بر شرط بودن طهارت و مانع بودن نجاست دارند، خارج شد.
نهایت چیزی که بر عدم اعتبار دلالت میکند، خبرهایی است که در مورد خوندماغ شدن در وسط نماز، وارد شده است.
و امّا ادعای لغو بودن خصوصیت یعنی وسط نماز بودن، به دلیل اینکه عرفا بیان پیدایش نجاست در وسط نماز، و بودن آن از اوّل نماز فرقی نیست، در صورتی که توجّه به حالت کرده و علم داشته است،(1)ادعای مردودی است. چونکه احتمال دارد که پیدایش آن در صورت اتفاقی بودن، در رفع مانعیت دخالت داشته باشد، روی این جهت، التزام به جواز نجس کردن عمدی و اشتغال فوری به تطهیر لباس و سپس بنا را بر نماز گذاشتن ممکن نیست.
بنابراین میگوئیم:
1- هرگاه در وسط نماز بداند که نجاست از اوّل بوده، تصحیح نمازش ممکن نیست. چرا که استصحاب نسبت به حالت علم که متلبس به نماز گردیده، مفید نیست و خروج برای ادلهای که بر شرط بودن طهارت یا مانع بودن نجاست برای نماز دلالت دارند، وجود ندارد.
پس چارهای از شکستن نماز و دوباره خواندن آن پس از پاکیزه کردن لباس نیست.
2- امّا هرگاه احتمال عارض شد نجاست در وسط نماز داده شود، چنگ زدن به استصحاب برای تصحیح نماز ممکن است؛ نه براساس اصالت عدم عارض شدن نجاست در وسط نماز که پیدایش آن را در وسط نماز اثبات کند، تا مورد، مشمول ادله پیدایش خوندماغ شدن بشود؛ که به جهت آن، حالت وارد شدن به نماز با علم به نجاست تصحیح گردد.
بدیهی است که این اصل، اصل مثبت است؛ بلکه اصالت عدم عارض شدن نجاست تا این
1) مصباح الفقیه، کتاب الطهارة، ص 619.
زمان، تنها برای تصحیح حالت جهل به نجاست است. در حالت علم به نجاست چون نمازگزار در حال ورود به نماز، شکّ داشت که نجاست موجود، در حالت نماز به وجود آماده تا مانع نباشد، یا اینکه از اوّل بوده تا مانع باشد، شکّ در مانعیت آن دارد و اصل برائت عقلی و شرعی اجرا میکند، چنانکه در لباس مشکوک چنین است.
آنچه از ادلّه، ظاهرتر است، مانع بودن نجاست از نماز است، نه شرط بودن طهارت؛ چنانکه برای کسی که در این ادلّه دقت نماید آشکار میشود. اگرچه برخی ادلّه از جمله همین صحیحه زراره موهم شرط بودن طهارت است؛ لکن به حسب مفاد ادلّه، مانعیت قویتر است، و استصحاب طهارت در صدر این روایت زراره، شاید از باب اینکه به حسب نظر عرف، طهارت و نبودن نجاست یک چیز است و مراد این است که لباس از پلیدی که مانع نماز است، خالی باشد؛ که با اجرای اصل طهارت و اجرای اصل عدم عروض نجاست حاصل میشود.
این سخن در صورتی درست است که مراد از (اصل) در ذیل صحیحه زراره، همان اصالت عدم عروض نجاست تا این زمان باشد؛ چنانکه چهبسا جمله (لا تدری لعله شیء اوقع علیه)، این را میفهماند، در غیر این صورت، ممکن است گفته شود: مراد از (اصل) اصالت عدم عروض مانع در نماز است؛ زیرا نجاست واقعی با جهل به آن، مانع نیست؛ و نجاست معلوم ممکن است، در نماز بوجود آمده باشد.
پس: قبل از علم به نجاست، عدم عارض گردیدن مانع در نمازی که پیش رویش هست متیقّن میباشد؛ تا زمان علم را استصحاب کند، لباس را میشوید و بنا را بر نماز میگذارد. اگر فرض شود اصالت عدم مانع جاری نمیشود، اصالت بقای هیئت اتصالی جاری میشود.
بنابراین: از تمام آنچه گفتیم به دست آمد که میان دو صورت، به حسب اصول و قواعد، تفاوت وجود دارد، همانطور که امام علیه السّلام میان آنها فرق گذاشتند.(1)
1) الاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 49- 45.
صحیحه ثانیه زراره است.
مضمره است و لکن مضمرههایی که مضمر آن امثال زراره باشد، اضمار در آنها ضرری ندارد.
حاوی هفت سؤال و جواب است که در متن و شرح آمده است.
آنجاست که سائل از امام علیه السّلام میپرسد: اگر من احتمال دادم که به جامهام خونی اصابت کرده ولی یقین به آن ندارم، ولی به دنبال این ظنّ و گمان جامهام را وارسی کرده چیزی نیافتم، سپس وارد نماز شدم و با همین حال نماز خواندم. امّا پس از نماز یا از روی اتفاق و یا وارسی، خون را در لباسم دیدم، وظیفه من چیست؟
امام علیه السّلام فرمودند: تغسله و لا تعید، یعنی جامهات را تطهیر کن و لکن نمازت صحیح است و اعاده ندارد.
زیرا او سابقا یقین داشت که لباسش پاک است، پس از آن و در اثر خوندماغ شدن نگران شد و به لباسش نگاه کرد و خونی ندید. پس سزاوار نبود که یقین سابقش را با شکّ لا حقّ از بین ببرد، و لذا استصحاب طهارت کرده، نمازش را خوانده است.
در نتیجه: این نمازی را که او خوانده است زیر سایه استصحاب طهارت بوده و صحیح است، امر صحیح که اعاده لازم ندارد.
همانند استدلال به صحیحه اولی است بدین معنا که:
1- ال در الیقین برای جنس باشد نه عهد و یا استغراق به همان قرائنی که ذکر شد.
2- قید من طهارت ثوبک را از صغری ملغی میکنیم تا بشود لانک کنت علی یقین یعنی تو
دارای یقین سابق بودی و سزاوار نیست که یقین را با شکّ بشکنی.
به عبارت دیگر: وقتی (ال) برای جنس باشد و قید من طهارت ملغی شود، سالبه کلیّه نتیجه میدهد، یعنی بطور کلّی استصحاب در موارد شکّ در رافع قانونیّت دارد و جاری میشود.
2- از طرفی ظهور این حدیث در جنس بودن الیقین، قویتر از حدیث اولی است پس به طریق اولی قابل استدلال است.
وجه اظهریت آنهم این است که: در حدیث اوّل جمله شرطیه در کار بود و لذا یک احتمال این بود که جمله فانّه علی یقین توطئه و تمهید باشد، که گفتیم ارادة الجنس علی هذا اوهن ... و حال آنکه در این حدیث خبری از آن احتمالات نیست و مستقیما در بیان علّت است و ظهور در تعمیم دارد.
پس به راحتی میتوانیم برای حجیّت استصحاب در همه جا از این حدیث استفاده کنیم.
این فراز است که زراره میپرسد اگر این فردی که خوندماغ شده است، فی المثل در اثناء نماز متوجه شود که لباسش خونی است، آیا این نماز استیناف دارد یا نه؟
امام فرمودند: اگر قبل از نماز نسبت به نجاست لباست شکّ کرده بودی لکن در اثناء نماز متوجه خون شدی، تغسله و تعید، لباست را تطهیر کرده، نماز را اعاده میکنی و اگر قبل از نماز پس از نظر و نگاه به لباست خونی مشاهده نکرده، به پاک بودن لباست مطمئن شدی، لکن در اثناء نماز دیدی که خون در لباس تو هست، همانجا لباست را پاک میکنی و نمازت را از همانجا ادامه میدهی تا آخر.
چرا؟ زیرا: و لیس ان تنقض الیقین بالشکّ.
بخاطر اینکه تو قبلا یقین به طهارت لباست داشتی، و اکنون شکّ میکنی که آیا نجس بوده است یا نه؟ و لذا لیس ان ینبغی ان تنقض الیقین بالشکّ.
چرا؟ زیرا ممکن است که اکنون این خون به لباس تو اصابت کرده باشد، پس اعاده و استیناف لازم ندارد. یعنی چه؟ یعنی اینکه امام علیه السّلام در اینجا استصحاب طهارت را اجری فرمودند.
در آن قضیه اولیه که امام علیه السّلام فرمودند: تغسله و لا تعید، لباست را تطهیر کن و نمازی را که خواندهای اعاده نکن دو احتمال وجود دارد:
1- اینکه این خونی که اکنون یعنی در اثناء نماز و یا بعد نماز آن را دیده است، بفهمد و علم پیدا کند که این خون از اوّل بوده است.
2- اینکه خونی که در اثناء نماز و یا پس از نماز میبیند، احتمال بدهد که پس از شروع به نماز و یا پس از انجام نماز به لباسش اصابت کرده باشد، نه اینکه از اوّل بوده باشد.
حال سؤال این است که: مراد امام علیه السّلام از تغسله و لا تعید کدامیک از دو فرض مذکور بوده است؟ اگر حکم امام مربوط به فرض اوّل است، باید بگویم علی القاعده، استصحاب در این فرض جاری نشده و به درد نماز نمیخورد. چرا؟ زیرا در این فرض، زمان یقین و شکّ مربوط به قبل از نماز است، و او در اینجا یقین پیدا کرده بود که این خون از اوّل بوده است و مشمول عدم طهارت بوده، چه استصحابی؟ تازه استصحاب در اینجا که استصحاب قبل از نماز است به درد جواز دخول و ورود به نماز میخورد و یا عدم اعاده نماز؟
باید بگوئید که به درد جواز ورود به نماز میخورد. چرا که این مثل این است که: شما قبل از نماز شکّ بکنی که آیا لباست نجس است یا پاک؟ استصحاب طهارت کرده وارد نماز بشوی. یعنی نماز خواندن برای تو شرعیت دارد. امّا وقتی بعدا برای تو یقین حاصل میشود که تو از اوّل نجس بودهای، پس از این یقین به نجاست، چه چیز و یا کدام طهارت را استصحاب میکنی؟ چگونه میشود امام علیه السّلام با استصحابی که و از ورود به نماز است، حکم به عدم وجوب اعاده نماز بکند؟
به عبارت دیگر: اگر با بودن این استصحاب، کسی به خود اجازه ورود به نماز ندهد، این عدم اجازه نقض یقین هست یا نه؟ خواهید گفت بله نقض الیقین است. چرا؟ چون این نمازگزار یقین به طهارت داشته است، پس از آن شکّ کرده که طهارت دارد یا نه؟ در اینجا چون شکّ دارد و نمیداند که طهارت دارد یا نه؟ اگر اجازه ورود به نماز به خودش ندهد در حقیقت، یقین سابق را با شکّ لا حقّ شکسته است.
امّا اینکه این فرد پس از نماز این خون را میبیند و علم پیدا میکند که این خون از اوّل به لباسش اصابت کرده بوده است، اگر به خودش بگوید بلند شو نماز را دوباره بخوان، نقض یقین به شکّ نکرده است، بلکه نقض الیقین بالیقین نموده است.
حال چطور امام علیه السّلام در این صورت استصحاب طهارت قبلی کرده و در اینجا فرموده است که اعاده لازم نیست؟
امام علیه السّلام نخواسته است که عدم وجوب اعاده را مستقیما به استصحاب مستند کند، بلکه مراد این است که اگر اعاده نماز در این صورت واجب نیست، بخاطر مطابقت با امر ظاهری حاصل شده از استصحاب است که مقتضی اجزاء است.
به عبارت دیگر میگویند:
این مصلی قبل از نماز یقین به طهارت داشت، پس از آن در طهارتش شکّ کرد.
براساس لا تنقض الیقین بالشکّ، طهارتش را استصحاب کرد.
براساس این استصحاب به حسب ظاهر لباسش پاک است.
وقتی لباسش علی الظاهر پاک بود، به حسب ظاهر هم حقّ دارد که نماز بخواند، و این یک امر ظاهری است.
حال: این مصلّی مطابق این امر ظاهری شروع به نماز کرده است، و مطابق آن عملش را انجام داده. امّا پس از نماز برای او روشن شده است که لباسش نجس بوده و نمازش در لباس نجس واقع شده است، لکن از آنجا که عملش را مطابق با این امر ظاهری انجام داده است مجزی بوده و اعاده لازم ندارد.
بنابراین: عدم وجوب اعاده مستقیما از ناحیه استصحاب نیست، بلکه از ناحیه اجزاء امر ظاهری است، امر ظاهری هم از ناحیه استصحاب است، و لذا از این جهت است که امام فرمودهاند که لا تعید.
پس این حدیث شریف معطی دو قاعده است: 1- استصحاب 2- امر ظاهری.
به عبارت دیگر:
1- به این فردی که قبل از نماز یقین به طهارت لباسش داشته و سپس در آن شکّ کرده میفرماید: لا تنقض الیقین بالشکّ، یعنی: یقین به طهارتت را استصحاب کن.
2- اینکه وقتی این فرد مطابق آن امر ظاهری که نتیجه این استصحاب است عمل میکند مجزی است در نتیجه: حدیث بالمطابقه دلالت دارد بر حجیّت استصحاب و بالتضمّن میرساند اجزاء امر ظاهری را.
این است که: خیر نمیتوان گفت که عدم وجوب اعاده مستند به قاعده اجزاء است، چرا که ظاهر حدیث نشان میدهد که عدم وجوب اعاده مستند به استصحاب است.
چرا؟ زیرا امام (آ) بخاطر لا تعید یعنی عدم وجوب اعاده، ذکر علت کرده میفرماید: لیس ینبغی ... چنانکه در حدیث اوّل نیز، استصحاب را علّت آورد بر عدم وجوب اعاده وضو.
به عبارت دیگر: در صحیحه اولی با استصحاب استدلال میکند که اعاده وضو واجب نیست، در حدیث دوّم نیز با استصحاب استدلال میکند بر اینکه اعاده نماز این فرد واجب نیست.
پس: در هر دو حدیث، ظاهر مطلب نشان میدهد که عدم وجوب اعاده مستقیما مستند است به عدم نقض الیقین بالشکّ.
این است که: طهارت یقینیه دارای دو اثر است: 1- جواز الدخول 2- عدم لزم اعاده.
به عبارت دیگر میگویند: اگر کسی به طهارت لباسش یقین داشته باشد، دو اثر بر این یقینش مترتب میشود:
1- یقین به اینکه میتواند وارد نماز شود چون لباسش پاک است.
2- پس از انجام نماز ذمّهات بری میشود و لذا اعاده لازم ندارد.
میگویند: وقتی شارع فرمود: فلیس ینبغی لک ان ... یعنی نباید یقین به طهارت ثوب را با شکّ منتقض بکنی، استصحاب را حجّت قرار داد که نتیجه این حجیّت استصحاب این است که:
1- طهارت استصحابیه نازل به منزله طهارت واقعیه قرار میگیرد.
2- وقتی طهارت استصحابیه نازل به منزله طهارت واقعیه قرار گرفت، طهارت تنزیلیه باید هر اثری را که طهارت واقعیه ندارد از قبیل جواز دخول در نماز و عدم وجوب اعاده نماز، داشته باشد.
بنابراین: اگر امام علیه السّلام عدم وجوب اعاده نماز را مستند فرموده به استصحاب، نه از این جهت است که این فرد پس از اتمام نماز هم میتواند استصحاب جاری کند، نه نمیتواند، چون پس از نماز یقین پیدا کرده که نمازش در لباس نجس واقع شده است و شرائط استصحاب وجود ندارد.
و لذا امام عدم وجوب اعاده را مستند فرموده به همان استصحابی که قبل از شروع به نماز داشته چرا که طهارت تنزیلیه هم باید همان آثار طهارت واقعیه را داشته باشد.
به عبارت دیگر: درست است که ارکان استصحاب قبل از نماز محقّق شده است و استصحاب او قبل از نماز است لکن اثر این استصحاب که نازل به منزله طهارت واقعیه است، همان جواز دخول به نماز و عدم وجوب اعاده نماز است و قبل از نماز و بعد از نماز ندارد.
و لذا اگر این فرد اثر طهارت استصحابیه را برآن مترتب نکند، نقض یقین، به شکّ کرده است.
میگوئیم بله، طهارت واقعیه دارای دو اثر است: یکی جواز ورود به نماز، دیگری عدم وجوب اعاده نماز، و لکن هر دو اثر، شرعی نمیباشند، بلکه جواز دخول در نماز اثر شرعی است، بخاطر اینکه شارع آن را مقرّر کرده است. لکن عدم وجوب اعاده نماز برای کسی که با طهارت واقعیه نماز خوانده، حکم عقل است. چرا؟ چون شارع فرموده است نمازت را با لباس پاک بخوان، و فرض این است که این فرد نمازش را با لباس پاک خوانده است.
وقتی نمازش را با لباس پاک خوانده، مأتی به با مأمور به مطابق است، و لذا یسقط الأمر.
وقتی امر ساقط شد، عقل حکم میکند به اینکه لا یجب الاعادة، چرا که امتثال بد از امتثال معنا ندارد.
و امّا طهارت تنزیلیه و یا استصحابیه، کرارا گفته شد که وقتی شارع حکم فرمود به استصحاب، ما حقّ داریم که اثر شرعی آن را برش مترتب کنیم و نه اثر عقلی را. چرا؟ بخاطر اینکه اگر اثر عقلی برآن مترتب کنیم میشود اصل مثبت، و اصل مثبت هم حجّت نیست.
به عبارت دیگر: وقتی شارع فرمود: لیس ینبغی ان لا تنقض الیقین بالشکّ، مرادش این است که: وقتی لباست را پاک میدانی دخول به نماز برایت جایز است. امّا اگر پس از اتمام نماز برای تو کشف بشود که مأتی به با مأمور به مطابقت نداشته باشد، چگونه میشود، عدم وجوب اعاده را برآن مترتب کرد؟
آیا میشود گفت چون در طهارت واقعیه، لا یجب الاعادة، پس در طهارت ظاهریه نیز لا یجب الإعادة، قطعا خیر، چرا که حرف بیمعنائی است.
در طهارت واقعیه ماتی به با مأمور به مطابقت دارد و لذا عقل میگوید لا یجب الاعادة. لکن، در اینجا که طهارت را شما تنزیلیه میگیرید، ماتی به با مأمور به مطابقت ندارد و لذا عقل نمیتواند بگوید لا یجب الاعادة.
اگر استصحاب هم بخواهد بگوید لا یجب الإعادة میشود اصل مثبت. و لذا نه عقل در اینجا میگوید لا یجب الإعادة و نه شرع.
مضافا بر اینکه اگر امام علیه السّلام بخواهد عدم وجوب اعاده را مستند کند به استصحاب، اشکال
دیگری علاوه بر اشکال قبلی لازم آید و آن این است که: چطور در آن فرض و فقرهای که در وسط نماز متوجه شده، نجاست را در لباسش میبیند امام علیه السّلام میفرماید: اگر اوّل کار و قبل از نماز نگرانی برای تو پیش آمد و شکّ کردی که لباست پاک است یا نه؟ لکن پس از وارسی چیزی نیافتی، ولی در وسط نماز نجاست را دیدی، تغسله و تعید. یعنی لباست را تطهیر کن و نمازت را اعاده نما.
امّا در این فرض که پس از انجام نماز متوجه میشود که همه نمازش در لباس نجس واقع شده است، میفرماید: تغسله و لا تعید؟
به عبارت دیگر: چرا استصحاب در وسط نماز بلاتأثیر است و امام علیه السّلام میفرماید تغسله و تعید، و لکن پس از نماز مؤثر است و امام علیه السّلام میفرماید: تغسله و لا تعید؟
علیایحال: این تفاوتگذاری در اجرای استصحاب در این دو فرض نیز با قواعد موافقتی ندارد.
اللهم ان یقال: اینکه امام در این فرضی که نمازگزار در وسط نماز فهمیده است، لباسش نجس است فرمود: تعید، بخاطر این بوده باشد که شکّ او در پیش از نماز تو که با علم اجمالی بوده است. یعنی او اجمالا متوجه شد که نجاستی به لباسش اصابت کرده، وارسی هم نمود، لکن چیزی نیافت و نتوانست علم تفصیلی به وجود آن پیدا کند.
امّا: در وسط نماز که آن نجاست را دید، علم تفصیلی پیدا نمود که کجای لباسش نجس است و لذا امام در آنجا فرمودند: تغسله و تعید.
لکن در آن فقرهای که او پس از انجام نماز نجاست را دید، و امام علیه السّلام فرمود: لا تعید، نگرانی و شکّ قبل از نمازش، شکّ بدوی بوده است، چرا که وقتی کلمه شکّ را به نحو مطلق استعمال میکنند و میگویند اذا شککت، این اطلاق ظهور دارد در شکّ بدوی.
به عبارت دیگر: شکّ قبل از صلاة، در آنجا شکّ بدوی فرض شده، و نگرانی و شکّ در اینجا، شکّ توأم با علم اجمالی، و لذا در آنجا فرمود: تعید، در اینجا فرمود لا تعید.
این احتمال است که بگوئیم: اگر این مصلی، نجس را پس از انجام نماز در لباسش ببیند و لکن برای او یقین حاصل نشود که از اوّل بوده یا نه؟ و یا به تعبیر دیگر شکّ کرد که آیا از اوّل
بوده و یا اینکه نه اکنون و پس از نماز اصابت کرده است چه؟
امام علیه السّلام مطلب را در اینجا اینگونه فرض کرده است که پس از نماز نجس را دیده و احتمال میرود که این نجاست دیده شده از اوّل نبوده باشد، بلکه پس از نماز اصابت کرده باشد. و لذا فرمود: تغسله و لا تعید، چرا که فلیس ینبغی ان تنقض الیقین بالشکّ.
حال اگر مراد امام از تغسله و لا تعید این فرض باشد، دیگر آن اشکالات قبلی به این فرض وارد نخواهد بود. چرا؟ زیرا وقتی فرد پس از نماز نجاست را ببیند، احتمال دارد که نجاست پس از نماز اصابت کرده باشد، و حال آنکه این فرد در قبل از نماز استصحاب کرده و تأثیر استصحاب در حالت صلاة باقی است. چگونه؟ بدین صورت که تا پایان نماز یقین دارد که لباسش پاک است، لکن پس از نماز که نجاست را میبیند شکّ میکند که این نجاست از قبل بوده یا بعد پیدا شده؟
استصحاب میکند طهارت آن را در طول نماز.
و چنانچه شکّ کند که در حین نماز نجس شده یا بعد نماز؟ باز استصحاب میکند طهارت آن را در حال نماز، البته او در اینجا یک استصحاب انجام میدهد، منتهی یک اثرش نسبت به قبل از نماز و جواز ورود به نماز است، و اثر دیگرش، عدم وجوب اعاده نماز است، و لذا اشکال قبلی متوجه این مورد نخواهد بود.
بله، این احتمال خالی از ایراد قبلی است و لکن مخالف با ظاهر کلام امام علیه السّلام است. چرا؟ زیرا ظاهر سؤال و جواب زراره و امام نشان میدهد که پس از اینکه او بعد از نماز نجس را میبیند، یقین میکند که این نجاست از اوّل بوده است و لذا حمل بر اینکه لعلّه شیء اوقع علیه، حمل بر خلاف ظاهر است.
امام علیه السّلام در اینجا تفصیل دادند به اینکه:
1- اگر قبلا شکّ کرده بودی و لکن در وسط نماز نجس را دیدی، تغسله و تعید.
2- و چنانچه قبل از نماز هیچگونه نگرانی و شکی برای تو پیش نیامده، لکن در وسط نماز نجاست را دیدی، تغسله و لا تعید.
فرمایش امام در قسمت دوّم این تفصیل علاوه بر اینکه بجا بوده، صحیح است، خلاف ظاهر هم نیست. چرا؟ زیرا نمازگزار در این صورت یقین قبلی به طهارت داشته، در اثناء نماز نجاست دیده، شکّ کرده آیا این مقدار از نماز را که خوانده با لباس نجس خوانده یا نه؟ در اینجا او
استصحاب میکند طهارت لباس را و لذا امام میفرمایند: نمازت را قطع کن، لباست را تطهیر نما، و سپس نمازت را از همانجا که قطع کردی شروع کن. نتیجه اینکه:
1- فقره اوّل از حیث استدلال، از کار افتاد، چرا که ما نفهمیدیم که امام در چه فرضی فرموده است تغسله و لا تعید، آیا در فرضی که نجس از اوّل در لباس نمازگزار بوده و یا در فرضی که نجس بعدا واقع شده؟
اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال، گرچه معطی قاعده کلیه باشد.
2- فقره دوّم گرچه از اشکالات وارده بر فقره اوّل مبراست و لکن معطی یک قاعده کلیه نمیباشد. چرا؟ زیرا امام علیه السّلام در اینجا فرمودند: فلیس ینبغی لک، ان تنقض الیقین بالشکّ و نفرمودند: و لیس ینبغی ... و حال آنکه کلمه فلیس دارای فاء تفریعیّه است و فاء تفریعیّه است و فاء تفریعیّه، متفرّع را به متفرّع علیه مرتبط کرده پیوند محکم میزند.
یعنی ما بعد خودش را به ما قبل خودش محکم به هم متصل مینماید و لذا نمیتوان گفت که در اینجا قید من طهارت ثوب را میتوان ملغی نمود. خیر. و لذا: این فاء تفریعیّه میرساند که امام در خصوص همین مورد فرموده است که: چون تو قبلا یقین داشتی که لباست پاک است و لکن در اثناء نماز نجاست را دیدهای و اکنون شکّ داری که آن مقدار نمازی را که خواندهای در لباس نجس بوده است یا نه؟ استصحاب کن طهارت لباست را و نیازی به اعاده آنچه خواندهای نمیباشد.
و امّا از آنجا که امام در فقره اولی فرمود: و لیس ینبغی: خود قرینه است بر اینکه ایشان در مقام ضرب القاعده بوده است و لذا آنجا را قرینه میگیریم بر اینکه در اینجا نیز مراد ایشان اعطاء القاعده است.
متن
و منها: صحیحة ثالثة لزرارة: «و إذا لم یدر فی ثلاث هو أو فی أربع و قد أحرز الثلاث، قام فأضاف إلیها اخری، و لا شیء علیه. و لا ینقض الیقین بالشکّ، و لا یدخل الشکّ فی الیقین، و لا یخلط أحدهما بالآخر، و لکنّه ینقض الشکّ بالیقین، و یتمّ علی الیقین، فیبنی علیه، و لا یعتدّ بالشکّ فی حال من الحالات».(1)
و قد تمسّک بها فی الوافیة،(2)و قرّره الشارح،(3)و تبعه جماعة ممّن تأخّر عنه.(4)
و فیه تأمّل: لانّه إن کان المراد بقوله (علیه السلام): «قام فأضاف إلیها اخری»، القیام للرکعة الرابعة من دون تسلیم فی الرّکعة المردّدة بین الثالثة و الرابعة،(5)حتی یکون حاصل الجواب هو: البناء علی الاقلّ، فهو مخالف للمذهب، و موافق لقول العامّة، و مخالف لظاهر الفقرة الاولی من قوله: «یرکع(6)رکعتین بفاتحة الکتاب»؛ فانّ ظاهرها- بقرینة تعیین الفاتحة- إرادة رکعتین منفصلتین، أعنی: صلاة الاحتیاط، فتعیّن أن یکون المراد به القیام- بعد التسلیم فی الرکعة المردّدة- إلی رکعة مستقلّة، کما هو مذهب الإمامیّة.
فالمراد ب «الیقین»- کما فی «الیقین» الوارد فی الموثّقة الآتیة،(7)علی ما صرّح به السیّد المرتضی (ره)(8)و استفید من قوله (علیه السلام) فی أخبار الاحتیاط: إن کنت قد نقصت فکذا،
1) الوسائل 5: 321، الباب 10 من أبواب الخلل الواقع فی الصلاة، الحدیث 3.
2) الوافیة: 206.
3) شرح الوافیة( مخطوط): 361.
4) مثل المحدّث البحرانی فی الحدائق 1: 143، و الوحید بهبهانی فی الرسائل الصولیّة: 442، و صاحب الفصول فی الفصول: 370، و المحقق القمی فی القوانین 2: 58.
5) لم ترد:« من دون- إلی- الرابعة» فی بعض النسخ.
6) فی التهذیب:« رکع».
7) هی موثّقة إسحاق بن عمّار الآتیة فی الصفحة 66.
8) راجع الانتصار، 49.
و إن کنت قد أتممت فکذا(1)-: هو الیقین بالبراءة، فیکون المراد وجوب الاحتیاط و تحصیل الیقین بالبراءة، بالبناء علی الاکثر و فعل صلاة مستقلّة قابلة لتدارک ما یحتمل نقصه.
و قد ارید من «الیقین» و «الاحتیاط» فی غیر واحد من الاخبار هذا النحو من العمل، منها: قوله (علیه السلام) فی الموثّقة الآتیة: «إذا شککت فابن علی الیقین».(2)
فهذه الاخبار الآمرة بالبناء علی الیقین و عدم نقضه، یراد منها: البناء علی ما هو المتیقّن من العدد، و التسلیم علیه، مع جبره بصلاة الاحتیاط؛ و لهذا ذکر فی غیر واحد من الاخبار ما یدلّ علی أنّ هذا(3)العمل محرز للواقع، مثل قوله (علیه السلام): «أ لا اعلّمک شیئا إذا صنعته،(4)ثمّ ذکرت أنّک نقصت أو أتممت، لم یکن علیک شیء؟»(5)
و قد تصدّی جماعة(6)
415- 416، و الحرّ العاملی فی الوسائل، ذیل موثقة إسحاق بن عمّار.
- تبعا للسیّد المرتضی- لبیان أنّ هذا العمل هو الاخذ بالیقین و الاحتیاط، دون ما یقوله العامّة: من البناء علی الاقلّ. و مبالغة الامام (علیه السلام) فی هذه الصّحیحة بتکرار عدم الاعتناء بالشکّ، و تسمیة ذلک فی غیرها(7)بالبناء علی الیقین و الاحتیاط، یشعر بکونه فی مقابل العامّة الزاعمین بکون مقتضی البناء علی الیقین هو البناء علی الأقلّ و ضمّ الرکعة المشکوکة.1) الوسائل 5: 318، الباب 8 من أبواب الخلل الواقع فی الصلاة، الحدیث 3.
2) و هی موثّقة إسحاق بن عمّار الآتیة فی الصفحة 66.
3) « هذا» من بعض النسخ لکن شطب علیها، و المناسب إثباتها.
4) کذا فی النسخ، و لکن فی روایتی الوسائل و التهذیب بدل« صنعته»:« فعلته».
5) الوسائل 5: 318، الباب 8 من أبواب الخلل الواقع فی الصلاة، الحدیث 3.
6) منهم السید الطباطبائی فی الریاض 4: 240، و المحقّق النراقی فی مستند الشیعة 7: 146، و صاحب الجواهر فی الجواهر 12: 334، و أشار إلیه المحقق فی المعتبر 2: 391، و العلّامة فی المنتهی( الطبعة الحجریة) 1:
7) مثل: موثّقة اسحاق بن عمّار الآتیة فی الصفحة 66، و مثل: المروی عن قرب الإسناد:« رجل صلی رکعتین و شکّ فی الثالثة، قال یبنی علی الیقین ...»، انظر الوسائل 5: 319، الباب 9 من أبواب الخلل الواقع فی الصلاة، الحدیث 2.
ترجمه
و از جمله این احادیث (که در حجیّت استصحاب در شکّ در رافع) بدانها استدلال شده است صحیحه ثالثه زراره است که امام در پاسخ به سؤال او میفرمایند: دو رکعت نماز ایستاده همراه با چهار سجده (در هر رکعت دو سجده) بجای آورده درحالیکه این دو رکعت را باید با فاتحة الکتاب بخواند (یعنی 2 رکعت نماز احتیاط)، سپس تشهد بخواند و نماز را تمام کند و چیزی بر ذمّه او نیست (یعنی که وظیفه شرعی را انجام داده است)
سپس خود امام علیه السّلام فرمودند: و اگر شخص نمازگزار میان رکعت سوّم و چهارم شکّ کند، باید قیام کند و یک رکعت دیگر بدان بیفزاید، آنگاه چیزی بر ذمّه او نیست.
سپس فرمودند علیه السّلام به اینکه: و نباید یقین را با شکّ بشکند، و نباید شکّ را داخل در یقین بکند، و نباید شکّ را با یقین مخلوط کند، بلکه باید شکّ را با یقین بشکند و باید عمل را با یقین تمام کند، و باید بنا را بر یقین بگذارد، و نباید در هیچ حالی از حالات به شکّ اعتنا کند.
سپس شیخ میفرماید: فاضل تونی در وافیه برای اثبات حجیّت استصحاب به این حدیث تمسّک کردهاند،(1)که در تمسّک به این صحیحه تامل وجود دارد، چونکه اگر مقصود از جمله (قام فاضاف الیها اخری)، این باشد که بعد از رکعت مردّد میان سوّم و چهارم، بدون سلام دادن برخاست و رکعت چهارم را اقامه کرد، محصول پاسخ امام علیه السّلام این است که: بنا را بر اقلّ بگذارد.
این پاسخ مخالف مذهب امامیّه و موافق با مذهب اهل سنّت است، و با ظهور فقره اوّل که فرمودند: یرکع رکعتین بفاتحة الکتاب، مخالف است. ظاهر این فقره با ذکر فاتحه، قرینه است بر اینکه دو رکعت جداگانه را اراده کرده است، یعنی نماز احتیاط.
و لذا مقصود این است که بعد از رکعت مردّد، برخاست و رکعت مستقله اقامه نمود، چنانکه مذهب امامیّه برآن است.
پس مراد از یقین، چنانکه سید مرتضی تصریح کردهاند و از گفتار امام علیه السّلام در اخبار احتیاط که
1) الوافیة فی اصول الفقه، ص 206.
فرمودند: (ان کنت قد نقصت فکذا، و ان کنت قد اتممت فکذا)، استفاده میشود که: یقین مورد نظر یقین به برائت است، پس مراد، واجب بودن احتیاط و تحصیل یقین به برائت است که با بنا گذاشتن بر اکثر و بجا آوردن یک رکعت مستقل، آنچه که احتمالا کم گذاشته قابل تدارک و جبران است.
و در تعدادی از اخبار از (یقین) و (احتیاط) این نحوه از عمل ارائه شده است؛ از آن جمله در روایت موثق که مورد بحث قرار خواهد گرفت، فرمودند: اذا شککت فاین علی الیقین).
مقصود از این روایتها که دستور به بنای بر یقین و نشکستن یقین میدهند بنا گذاشتن بر عددی که متیقّن است، سلام برآن، و جبران آن بوسیله نماز احتیاط است.
روی این جهت در تعدادی از خبرها چیزی گفته شده که دلالت میکند بر اینکه عمل، واقع را احراز میکند؛ مثل این سخن امام علیه السّلام که فرمودند: الا اعلّمک شیئا اذا فعلته، ثمّ ذکرت انّک نقصت او اتممت، لم یکن علیک شیء؟
گروهی هم به پیروی از سید مرتضی، متصدی بیان این شدهاند که مراد از (عمل)، همان اخذ به یقین و احتیاط است، و نه چیزی که اهل سنّت گفتهاند که بنا بر اقلّ گذاشته شود.
و مبالغه امام علیه السّلام در این صحیحه با تکرار به عدم اعتنا به شکّ، و در روایات دیگر بنا گذاشت بر یقین و احتیاط، اشعار به این دارد که در مقابل اهل سنّت که گمان میکردند مقتضای بنا بر یقین، همان بنای بر اقلّ و ضمیمه کردن رکعت مشکوک به آن است، بوده است.
صحیحه سوّم زراره است که به نقل از امام باقر علیه السّلام یا امام صادق علیه السّلام گفتهاند:
قلت له: من لم یدر فی اربع هو او فی ثنتین، و قد احرز الثّنتین؟ قال: یرکع رکعتین و اربع سجدات و هو قائم بفاتحة الکتاب و یتشهّد، و لا شیء علیه.
و اذ لم یدر فی ثلاث هو او فی اربع و قد احرز الثلاث، قام فاضاف الیها اخری و لا شیء علیه؛ و لا ینقض الیقین بالشکّ، و لا یدخل الشک فی الیقین، و لا یخلط احدهما بالآخر؛ و لکنّه ینقض
الشکّ بالیقین، و یتمّ علی الیقین فیبنی علیه، و لا یعتدّ بالشکّ فی حال من الحالات.(1)
زراره (ره) میگوید: به امام باقر و یا امام صادق علیه السّلام عرض کردم: شخصی در اثناء نماز شکّ میکند که آیا دو رکعت خوانده یا چهار رکعت، چه باید بکند؟ امام علیه السّلام فرمودند: دو رکعت نماز ایستاده بجا آورد، همراه با چهار سجده (یعنی در هر رکعت دو سجده) و این دو رکعت را باید با فاتحة الکتاب بخواند (نه تسبیحات اربعه)، سپس تشهد بخواند و نماز را تمام کند، که (در این صورت وظیفه شرعیاش را انجام داده) و چیزی بر ذمه او نیست.
سپس خود امام فرمودند: و اگر شخص نمازگزار میان رکعت 3 و 4 شکّ کند، باید قیام نماید و یک رکعت دیگر بدان بیفزاید (که در این صورت نیز) چیزی بر ذمه او نیست.
سپس فرمودند: نباید که یقین را با شک بشکند، و نباید شکّ را در یقین داخل کند، و نباید یکی از این دو را با دیگری مخلوط کند، و لکن باید شکّ را با یقین نقض کند و نمازش را با یقین به اتمام برساند. و باید بنا را بر یقین بگذارد و نباید در هیچ حالی از حالات به شکّ اعتنا کند.
دو بحث مطرح است: 1- بحث سندی 2- بحث دلالی
در بحث سندی به این سخن بسنده میکنیم که این حدیث همچون دو صحیحه قبلی مضمره است و این مسئله ضرری به صحت حدیث نمیزند.
و امّا در بحث دلالی میگوئیم: مرحوم فاضل تونی در کتاب وافیة الاصول برای حجیّت استصحاب به این حدیث استدلال کرده و مرحوم سید صدر نیز در شرح وافیه، استدلال جناب فاضل را پذیرفته است، چنانکه برخی از متأخرین هم بدان استناد کردهاند.
این است که: به عقیده ایشان، دلالت این حدیث بر حجیّت استصحاب ناتمام است. چرا که در این حدیث احتمالاتی متصوّر است که بنا بر بعضی از آنها این حدیث به درد استصحاب میخورد و لکن این احتمالات مخدوشاند و بنا بر برخی از احتمالات که مؤید هم دارد، به درد استصحاب نمیخورد.
فما قصد لم یقع و ما وقع لم یقصد.
1) الکافی، ج 3، ص 351، تهذیب الاحکام، ج 2، ص 186، ح 740، وسائل الشیعة، ج 8، ص 220، ج 3.
بیان اولین احتمال موجود در حدیث است مبنی بر اینکه: ممکن است مراد امام علیه السّلام از قام فاضاف الیها رکعة، این باشد که بنا را بر اقلّ بگذارد و برخیزد یک رکعت دیگر هم متصل به آن سه رکعت بجا آورد، مضافا بر اینکه مراد از لا ینقض الیقین بالشکّ نیز این باشد که یقین سابق به عدم انجام رکعت چهارم را با شکّ لا حقّ در انجام، نقض نکند، بلکه عملا بنا را بر همان یقین سابق بگذارد و حکم کند به عدم انجام و یک رکعت را بجای آرد.
حال براساس این احتمال حدیث به درد استدلال بر حجیّت استصحاب میخورد، و لکن این احتمال به اشکالات متعددی است که شیخ به دو تا از این اشکالات اشاره میکند:
1- یکی اینکه این احتمال مخالف با مذهب اهل بیت علیهم السّلام و موافق با مذهب اهل سنّت است. چرا؟ زیرا بنا بر مبنای عامّه در شکوک نماز باید بنا را بر اقلّ گذاشت و نماز را متصلا تکمیل نمود و لکن بر مبنای فقهای امامیّه به پیروی از ائمه علیهم السّلام که فرمودهاند: اذا شککت فابن علی الاکثر، بنا را باید بر اکثر یعنی چهار رکعت گذاشته نماز را سلام دهد و سپس یک رکعت نماز احتیاط منفصلا انجام دهد.
پس: براساس این احتمال باید حدیث را حمل بر تقیه نمود و حال آنکه الاصل، عدم التقیة.
2- دیگر اینکه این احتمال با ظاهر فقره یا فراز اوّل حدیث سازگار نیست. چرا که امام علیه السّلام در رابطه با شکّ میان 2 و 4 فرمودند یرکع رکعتین بفاتحة الکتاب و این مبیّن این است که او باید دو رکعت نماز احتیاط منفصلا بجا آورد. چرا؟
زیرا اگر مراد امام علیه السّلام این بود که این دو رکعت متصلا باشد به نحوی که نمازگزار بنا را بر اقلّ بگذارد و این دو رکعت بعنوان رکعت سوّم و چهارم بحساب آید، هرگز نمیفرمودند که: این دو رکعت باید با فاتحة الکتاب باشد، بلکه یا کلام را مطلق میآوردند و یا صراحتا میفرمودند که تسبیحات اربع بخواند و یا حکم به تخییر مینمودند.
بنابراین: تعیین فاتحة الکتاب قرینه است بر اینکه مراد امام نماز احتیاط بوده است، آنگاه به قرینه وحدت سیاق میگوئیم: در فراز بعدی نیز که میفرماید: قام و اضاف الیها اخری، مراد این است که در آن صورت نیز باید آن را منفصلا بخواند تا نماز احتیاط باشد، که این مذهب امامیّه است.
پس: این احتمال قابل قبول نمیباشد.
بیان دومین احتمال در حدیث مزبور است مبنی بر اینکه: ممکن است مراد امام علیه السّلام از قام فاضاف ... این باشد که نمازگزار پس از اینکه بنا را بر اکثر میگذارد و بر همان رکعت مشکوکه سلام میدهد، یک رکعت نماز احتیاط بصورت جداگانه بجا آورد که این همان مبنای امامیّه است.
بیان صورت معنای عبارت لا ینقض الیقین بالشکّ این میشود که: یقین به برائت ذمّه را نباید با شکّ در برائت، نقض کند، یعنی این نمازگزار، یقین به اشتغال ذمّه پیدا نمود و اکنون باید یقین به برائت ذمّه پیدا کند و به شکّ در برائت ذمّه قناعت نکند، منتهی راه تحصیل یقین به فراغ ذمّه، همان مذهب امامیّه است که گفته شد: بنا گذاشتن بر اکثر، سلام دادن و سپس خواندن نماز است.
سپس شیخ میفرماید: اگر مراد حدیث این احتمال باشد دیگر ربطی به قانون استصحاب نخواهد داشت بلکه به قاعده اشتغال و احتیاط مربوط میشود که برای خود ملاک خاصی دارد.
1- بر مبنای عامّه که بنا را بر اقلّ میگذارند و یک رکعت نماز متصلا بجا میآورند از دو حال خارج نیست:
یا در واقع نماز این نمازگزار، ناقص بوده است که در این صورت این یک رکعت جبرانکننده آن است.
و یا در واقع نماز او کامل بوده است که این یک رکعت، زیادی عمدی به حساب میآید که مبطل است.
در نتیجه: یقین به فراغت ذمّه حاصل نمیآید و صرف احتمال است.
2- و امّا بر مبنای امامیّه که بنا را بر اکثر میگذارند و دو رکعت نماز منفصلا بجا میآورند باز دو صورت دارد:
یا در واقع نماز او ناقض بوده است که این نماز آن را جبران میکند.
یا در واقع کامل بوده است که این دو رکعت اضافی ضرری به آن وارد نمیکند بلکه یک عمل مستحبی بحساب آمده که ربطی به اصل نماز ندارد.
علیایحال در اینجا در هریک از دو صورت مزبور یقین به برائت حاصل میآید.
چیست؟
اشاره به موثقه عمّار است که میگوید: اذا شککت فابن علی الیقین که برخی گفتهاند مراد از یقین در اینجا، یقین به برائت ذمّه است و لذا آن را شاهدی قرار دادهاند بر اینکه حدیث مورد بحث را بر قاعده اشتغال حمل کنند.
این است که: در تعدادی از اخبار، از یقین و احتیاط این نحوه از عمل اراده شده است از جمله:
1- در برخی از اخبار نماز احتیاط فرموده:
ان کنت قد نقضت فکذا، یعنی که این نماز احتیاط متمم است.
و ان کنت قد اتممت فکذا، یعنی اگر نمازت هم در واقع تمام بوده باشد این نماز احتیاط به تو ضرری نمیرساند و مبطل اصل نیست.
بنابراین: اینگونه روایات نیز دلالت دارند بر اینکه در شکوک نماز باید نماز احتیاط بخوانی تا یقین به برائت ذمّه پیدا کنی.
و لذا این هم قرینهای است بر اینکه مراد از لا ینقض الیقین در مورد این صحیحه، یقین به برائت ذمّه است.
2- در روایات دیگری آمده است: کاری را که به تو میآموزم علی کلّ حال احرازکننده واقع است و این کار چیزی غیر از همان بناگذاری بر اکثر و انجام نماز احتیاط نمیباشد.
و لذا این نیز قرینهای است بر اینکه مراد از اضافه رکعت، در ما نحن فیه نیز، همان نماز احتیاط است و معنای لا ینقض نیز یقین به برائت ذمّه ... است.
1- اگر نمازگزار بین 2 و 3 شکّ کند چه کند؟
امام علیه السّلام فرمودند: قام و اضاف الیها رکعتین بفاتحة الکتاب (و نه با تسبیحات اربعه)
2- اگر نمازگزار بین 3 و 4 شکّ کند چه کند؟
امام علیه السّلام فرمودند: قام و اضاف الیها اخری، و لا ینقض الیقین بالشکّ.
دو جمله اخیر است: 1- قام و اضاف الیها رکعة اخری 2- و لا ینقض الیقین بالشک
میفرماید: در این دو جمله، چهار معنا محتمل است:
1- سه معنا از این چهار معنای محتمل به درد استدلال بر حجیّت استصحاب میخورد، و لکن هر سه معنای محتمل ضعیفاند.
2- یک معنا از این چهار معنای محتمل قوی است، و لکن به درد استدلال بر حجیّت استصحاب نمیخورد.
این است که: مراد از قام و اضاف اخری، این باشد که مصلی برخیزد و یک رکعت نماز دیگر متصلة بخواند. چرا؟ زیرا که براساس لا ینقض الیقین ...، نباید یقین سابق را که در اینجا احتمال انجام اقلّ است، با شکّ لا حقّ بشکند.
به عبارت دیگر: اقلّ در این احتمال متیقن است و الاصل عدم الاکثر، که همان استصحاب است.
پس: براساس این احتمال حدیث دلالت بر حجیّت استصحاب دارد و لکن مبتلا به اشکالاتی است.
1- یک عیبش این است که براساس این احتمال باید حدیث را حمل بر تقیه نمود. چرا؟ زیرا به عقیده امامیّه:
اولا: بنا در شکوک مزبور بر اکثر گذاشته میشود. ثانیا: نماز احتیاط را منفصلة میخوانند و لذا در اینجا استصحاب جاری نمیکنند.
بله، عامّه، بنا را بر اقلّ گذاشته، استصحاب میکنند عدم انجام اکثر را، و رکعت مشکوکة را متصلة میخوانند.
بنابراین: درست است که حدیث با استصحاب سازگار است، و لکن امامیّه در اینجا استصحاب جاری نمیکنند، و لذا اجرای استصحاب در اینجا مخالف مذهب امامیّه است.
الحاصل: براساس این احتمال باید حدیث را حمل بر تقیه نمود و حال آنکه الاصل، عدم التقیة.
2- عیب دیگر این احتمال این است که: سوای ارزشمند بودن استصحاب، اجرای آن را حمل
بر تقیه کرده بگوئیم: امام علیه السّلام که فرموده: لا تنقض الیقین بالشکّ، مرادش استصحاب است و لکن مرادش یک حکم علی القاعدهای است، چرا که استصحاب تقیهای نیست. یعنی امام میخواهد این قاعده را به دست بدهد که هیچوقت یقین سابق خودت را با شکّ لا حقّ نشکن.
پس: قاعده را بدون تقیه فرموده و لکن اجرای آن را در اینجا که نمازگزار نمیداند 3 رکعت خوانده یا 4 رکعت، تقیهای فرموده است.
به عبارت دیگر: علّت را از معلول تفکیک کرده به نحوی که علّت بدون تقیه و لکن معلول که همان استصحاب اقل است از روی تقیه باشد. که این نیز خلاف ظاهر است. چرا؟ زیرا اگر قرار است سخن از روی تقیه گفته شود، باید همهاش از روی تقیّه باشد.
3- عیب دیگر این احتمال این است که: زراره ابتدا شکّ میان 2 و 4 را پرسید و امام علیه السّلام پاسخ دادند به اینکه: رکعتین بفاتحة الکتاب و نه به تسبیحات و ...
از این کلمه فاتحة الکتاب بدست میآید که بنا را بر اکثر بگذار، نماز را سلام بده بعد دو رکعت نماز احتیاط منفصلة بجای آور.
چرا؟ زیرا اگر مراد امام متصلة بود، رکعتین بفاتحة الکتاب را تعیین نمیفرمود بلکه میفرمود:
رکعتین مثلا به تسبیحات و یا میفرمود رکعتین مخیّرا بتسبیح او بفاتحة الکتاب و ...
در این است که: چطور امام علیه السّلام در شکّ میان 2 و 4 فرموده است بنا را بر اکثر بگذار یعنی استصحاب جاری نکن، بلکه سلام نماز را بده و دو رکعت نماز احتیاط منفصلة بخوان، و لکن در پاسخ به سؤال بعدی یعنی شکّ میان 3 و 4 فرمود بنا را بگذار بر اقلّ یعنی استصحاب کن عدم انجام اکثر را و سپس یک رکعت متصلة بخوان؟
آیا این مطلب که در پاسخ به فراز اوّل یک جور حکم بدهند و در فراز دوّم جور دیگر خلاف ظاهر نیست؟ به عبارت دیگر وضعیت شکوک نماز به گونهای است که:
1- یا باید بنا را بر اقلّ گذاشت و عدم انجام اکثر را استصحاب کرد چنانکه عامّه چنین میکنند.
2- و یا باید بنا را بر اکثر گذاشت، بدون اینکه استصحاب جاری شود و نماز احتیاط را منفصلة بجا آورد، چنانکه امامیّه چنین میکنند.
در نتیجه: براساس احتمال اوّل نمیتوان با حدیث ثالثه بر حجیّت استصحاب استدلال نمود.
این است که بگوئیم: مراد از: قام و اضاف علیه اخری، یک رکعت منفصلة است و نه متصلة.
به عبارت دیگر: در اینجا که نمیداند 3 رکعت خوانده و یا 4 رکعت، بنا را بگذارد بر 4، نماز را سلام داده تمام کند، و پس از آن برخیزد وی ک رکعت نماز احتیاط منفصلة بخواند.
و امّا اینکه امام علیه السّلام میفرماید: و لا ینقض الیقین بالشکّ، مراد از یقین، یقین سابق و مراد از شکّ، شکّ لا حقّ نمیباشد، بلکه مراد از یقین، یقین به برائت ذمّه و مراد از شکّ، شکّ در برائت است.
به عبارت دیگر: لا تنقض الیقین، به معنای لا تنقض البراءة، است، و لا تنقض البراءة، به معنای لا تنقض الاحتیاط است.
یعنی: یقین به برائت را، با شکّ در برائت از دست نده.
در این است که: اگر این نمازگزار، بنا را بر اکثر بگذارد، نماز را سلام داده تمام کند و سپس یک رکعت نماز احتیاط منفصلة بخواند، میشود یقین به برائت و لکن اگر این یک رکعت را متصلة بخواند چنانکه عامّه برآناند، میشود شکّ در برائت و خلاف احتیاط؟
به عبارت دیگر چرا عمل عامّه در اینجا میشود شکّ در برائت و خلاف احتیاط و لکن عمل امامیّه یقین به برائت است و عمل به احتیاط؟ زیرا:
1- عامّه بنا را بر اقلّ میگذارد و عدم انجام اکثر را استصحاب کرده و ...
حال: اگر در واقع نماز این نمازگزار تمام و چهار رکعتی باشد، تکلیف این یک رکعت اضافی که متصلة خوانده چه میشود؟ خواهید گفت: زیادی عمدی، میگوئیم زیادی عمدی مبطل نماز است، و لذا این عمل یقین به برائت و رعایت احتیاط نیست، بلکه نگرانکننده است.
2- امامیّه بنا را بر روی شکّ گذاشته، نماز را سلام داده تمام میکنند و سپس نماز احتیاط را منفصله بجا میآورند. این نماز دو صورت دارد: اگر نماز این فرد به هنگام شکّ ناقص و کم بوده باشد، این نماز آن را جبران میکند و اگر نماز او بههنگام شکّ کامل بوده باشد، این نماز ضرری به آن نمیزند، چرا که منفصلة انجام شده و دارای ثواب علیحده است.
بله، شما یک سلامی در وسط کار دادهای که زیادی آن معفوّ است، و لکن زیاد شدن آن رکعت معفو عنه نیست.
خلاصه مطلب اینکه در این احتمال گفته میشود: امام علیه السّلام که فرمودند: قام و اضاف الیها اخری، مراد این است که یک رکعت منفصلة بخواند چرا؟ زیرا: نباید یقین به برائت را با شکّ در برائت منتقض بکند، و حال آنکه عامّه عملشان را با شکّ میگذرانند و امامیّه با یقین به برائت و ...
الحاصل: براساس این احتمال هم حدیث به درد استدلال بر حجیّت استصحاب نمیخورد، چرا که یقین و شکّ در این احتمال، یقین سابق و شکّ لا حقّ نیست تا ارکان استصحاب در آن وجود داشته باشد، بلکه بر خلاف استصحاب است.
به عبارت دیگر بنا را بر اکثر گذاشته میگویند به فکر احتیاط و یقین به برائت باش البته، این احتمال و لو به درد استدلال برای حجیّت استصحاب نخورد، و لکن برای معنای حدیث احتمال قوی است.
اولا: با فقره اوّل یعنی آن سؤالی که امام در پاسخ آن فرمودند: یرکع رکعتین. و او 2 رکعت نماز احتیاط میخواند سازگار است، بخاطر اینکه در اینجا نیز فرمودند: یک رکعت نماز احتیاط منفصلة بخواند.
حدیث دیگری است که بزودی خواهد آمد، و در این حدیث از امام سؤال میشود که ما در شکهائی که در نماز پیش میآید چه کنیم؟
امام علیه السّلام میفرمایند: اذا شککت فابن علی الیقین، یعنی هروقت در نماز شکی برای شما پیدا شد، بنا را بر یقین بگذار.
یقین در شکوک هم با بناگذاری بر اکثر، اتمام نماز، و بجا آوردن نماز احتیاط است تا اینکه آن گرفتاری زیادی عمدی که عامّه گرفتار آناند برای نمازگزار پیش نیاید.
علیایحال: برفرض که حدیث ظهور در احتمال دوّم نداشته باشد، از آنجا که در مقابله با احتمال اوّل قرار میگیرد و جاء الاحتمال، بطل الاستدلال.
پس با این حدیث نمیتوان بر حجیّت استصحاب استدلال نمود.
متن
ثمّ لو سلّم ظهور الصحیحة فی البناء علی الاقلّ المطابق للاستصحاب، کان هناک صوارف عن هذا الظاهر، مثل:
1- تعیّن حملها حینئذ علی التقیّة، و هو مخالف للاصل.
2- ثمّ ارتکاب الحمل علی التقیّة فی مورد الروایة، و حمل القاعدة المستشهد بها لهذا الحکم المخالف للواقع علی بیان الواقع- لیکون التقیّة فی إجزاء القاعدة فی المورد لا فی نفسها- مخالفة اخری للظاهر و إن کان ممکنا فی نفسه.
3- مع أنّ هذا المعنی مخالف لظاهر صدر الروایة الآبی عن الحمل علی التقیّة.
4- مع أنّ العلماء لم یفهموا منها إلّا البناء علی الاکثر.
إلی غیر ذلک مما یوهن إرادة البناء علی الأقلّ.
ترجمه
مرحوم شیخ میفرماید: برفرض که ظهور این صحیحه در بناگذاری بر اقلّ و مطابق قانون استصحاب بوده و پذیرفته شود، لکن در این احتمال قرائن صارفهای وجود دارد که حدیث را از ظاهرش صرف میکند (و ما آن را برخلاف ظاهر حمل میکنیم) و آن اینکه:
1- (احتمال اوّل)، مستلزم تعیّن و حمل حدیث بر تقیّه است (چونکه با مبنای عامّه سازگار است و لکن حمل حدیث بر تقیّه) برخلاف اصل است. چونکه الاصل، عدم التقیة، و الاصل صدور الخبر لبیان الحکم و الواقعی.
2- اینکه اجرا کردن قانون استصحاب در این مورد از باب تقیّه است و لکن در سایر موارد از باب حکم واقعی و بیان واقع است که این نیز مخالف ظاهر است، چون ظاهر حدیث این است که:
در مورد خودش نیز استدلال به این قاعده از باب بیان واقع باشد، نه تقیّه، و وجهی برای تفکیک نیست (و حال آنکه احتمال اوّل مستلزم تفکیک بین اجرا قانون استصحاب در مورد حدیث با سایر موارد است).
البته این توجیه فی حد نفسه ممکن است و نه محال، چرا که از تخصیص مورد خروج موردی لازم نمیآید تا قبیح باشد و لکن خلاف ظاهر است.
3- اینکه این معنا (یعنی حمل حدیث بر تقیّه) مخالف با ظاهر صدر حدیث (یعنی فراز اوّل) آن است، چرا که ظاهر فراز اوّل، آبی از حمل بر تقیّه است.
4- اینکه علماء از این حدیث نفهمیدهاند مگر بناگذاری بر اکثر یا (و نه بناگذاری بر اقلّ و استصحاب را گرچه فهم علماء مستقلا دلیل نیست و لکن مؤید برآن میباشد و لذا احتمال اوّل بر خلاف فهم علماء است.
5- اخبار وارده در باب شکوک نماز نیز بصورت قانونی میگویند: اذا شککت فابن علی الاکثر، و لذا احتمال اوّل با این روایات نیز مخالف است و لذا قابل قبول نیست.
متن
و اما احتمال(1)کون المراد من عدم نقض الیقین بالشکّ عدم جواز البناء علی وقوع المشکوک بمجرّد الشک- کما هو مقتضی الاستصحاب- فیکون مفاده: عدم جواز الاقتصار علی الرکعة المردّدة بین الثّالثة و الرّابعة، و قوله: «لا یدخل الشک فی الیقین» یراد به: أنّ الرکعة المشکوک فیها المبنیّ علی عدم وقوعها لا یضمّها إلی الیقین- أعنی(2)القدر المتیقن من الصلاة- بل یأتی بها مستقلّة علی ما هو مذهب الخاصّة.
ففیه: من المخالفة(3)الفقرات الستّ أو السبع ما لا یخفی علی المتأمّل؛ فانّ مقتضی التدبّر فی الخبر أحد معنیین.
إما الحمل علی التقیّة، و قد عرفت مخالفته للاصول و الظواهر.
و إما حمله علی وجوب تحصیل الیقین بعدد الرکعات علی الوجه الاحوط، و هذا الوجه و إن کان بعیدا فی نفسه، لکنه منحصر بعد عدم إمکان الحمل علی ما یطابق الاستصحاب، و لا اقلّ من مساواته لما ذکره هذا القائل، فیسقط الاستدلال بالصّحیحة، خصوصا علی مثل هذه القاعدة.
و أضعف من هذا دعوی:(4)أنّ حملها علی وجوب تحصیل الیقین فی الصلاة بالعمل علی الاکثر، و العمل علی الاحتیاط بعد الصلاة- علی ما هو فتوی الخاصّة و صریح أخبارهم الأخر- لا ینافی إرادة العموم من القاعدة لهذا و للعمل علی الیقین السابق فی الموارد الأخر.
و سیظهر اندفاعها بما سیجیء فی الاخبار الآتیة:(5)من عدم إمکان الجمع بین هذین المعنیین فی المراد من العمل علی الیقین و عدم نقضه.
بیان احتمال سومی است از صحاب فصول مبنی بر اینکه: بگوئیم این حدیث شریف، هم به درد استصحاب میخورد، هم به درد مذهب امامیّه در شکوک نماز.
به عبارت دیگر:
1- امام علیه السّلام در رابطه با شکّ بین 3 و 4 اوّل فرمودند: قام فاضاف رکعة اخری، بدین معنا که یک رکعت دیگر اضافه کرده و به آن مشکوک که سه رکعت است و یا چهار رکعت اکتفا نکند. لکن به دلیل اجمال این بیان ما با دو احتمال روبرو میشویم:
آیا نمازگزار این یک رکعت را متصلا بخواند، چنانکه اعتقاد عامّه چنین است، تا در نتیجه حدیث حمل بر تقیّه شود؟
و یا اینکه باید آن را منفصلا انجام دهد، چنانکه اعتقاد شیعه برآن است تا بیان واقع باشد؟
2- سپس امام علیه السّلام فرمودند: لا ینقض الیقین بالشکّ، که مراد از این عبارت استصحاب است.
یعنی به صرف شکّ بنا را نگذارد بر اینکه انشاءالله الله رکعت مشکوکه انجام گرفته است و من نیاز به اقدامی ندارم. خیر، بلکه باید به یقین اسبقش بر عدم انجام رکعت چهارم ترتیب اثر داده و کاری بکند، و این همان معنای استصحاب است.
منتهی نمیداند این کاری را که قرار است انجام بدهد، متصلا انجام بدهد یا منفصلا؟
3- سپس امام علیه السّلام در تفسیر و تبیین جمله اوّل خود فرمودند: و لا یدخل الشک فی الیقین و لا یخلط احدهما بالآخر. یعنی: آن رکعت چهارم را که مشکوکه است، در رکعات ثلاث که متیقّن است داخل نکند، بلکه آن را مستقلا و جداگانه بجا آورد که مذهب امامیّه همین است.
در نتیجه: از این حدیث شریف، هم قانون استصحاب بدست میآید، هم مسلک امامیّه.
عقیده شیخ است در رابطه با احتمال مزبور مبنی بر اینکه: این احتمال با ظاهر فقرات ششگانه و یا هفتگانه مخالف است و لذا احتمالی ناقص و ناتمام است و لذا یا باید حدیث را حمل بر احتمال اوّل کنیم که مبتلا به آن اشکالات بود و یا باید آن را بر احتمال دوّم حمل کنیم، که به برکت قرائنی که داشت همان احتمال متعین است، و به فرض عدم تعین هم احتمالی است که
وجود دارد.
امّا: اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال.
پس: با حدیثی که دارای دو یا چند احتمال است نمیتوان بر اثبات حجیّت قاعده مهمی مثل استصحاب که در بیشتر ابواب فقه جاری است استدلال نمود.
این است که: این حدیث را تقیّهای دانسته میفرماید: آثار تقیّه از این صحیحه آشکار است، با اینکه امام علیه السّلام عنایت داشتهاند که مذهب حقّ را در پرده و حجاب بیان نمایند.
سپس متعرّض تفسیر و احتمال شیخ (ره) شده آن را بدترین احتمالها توصیف کرده و فرمودهاند به اینکه: عبارت (لا ینقض الیقین بالشکّ) بر تحصیل یقین با رکعتها که بوسیله احتیاط در مذهب حقّ مقرر گردیده است، منطبق نمیشود؛ و اینگونه نیست که امر منحصر باشد در دو احتمالی که در سخنان شیخ به آنها اشاره شد، تا اگر یکی از احتمالها مخالف تقیّه بوده اضطرارا بر احتمال دیگر حمل شود، و لو آن احتمال بخودیخود مخالف ظاهر باشد، چنانکه شیخ انصاری آن را افاده کردهاند.
بنابراین: احتمالی که امام خمینی آن را روشنترین احتمالها توصیف کرده است این است که:
از یقین و شکّ، در تمام جملهها، خود حقیقت شکّ و یقین که جامع میان خصوصیتها و افراد است، اراده میشود، چنانکه ظاهر آنها همین است. و اراده حقیقت آنها منافاتی با اختلاف حکم آنها به سبب اختلاف موارد ندارد، و لذا گفته میشود: طبیعت یقین، با شکّ نقض نمیشود.
برای نقض شدن طبیعت یقین با شکّ در بحث ما، دو مصداق وجود دارد:
1- یکی از آنها نقض نشدن یقین با رکعتها احراز شده و باطل نشدن آنها به جهت شکّ در رکعت اضافی است.
2- دیگری نشکستن یقین به سبب بوجود نیامدن رکعت چهارم بوسیله شکّ در بجا آوردن آن میباشد.
هر دو مصداق تحت حقیقت نشکستن یقین با شکّ و داخل نبودن حقیقت شکّ در یقین و مخلوط نبودن یکی از آنها در دیگری، داخل هستند. البته؛ دو مصداق دیگر هم وجود دارد که:
1- یکی از آنها به رکعت مورد شکّ، بدون تدارک و جبران آن، اکتفا نمیشود.
2- یکی هم بجا نیاوردن رکعت اضافه شده مورد شکّ، که متصل به رکعتهای احراز شده باشد.
البته این در صورتی است که بگوئیم: نهی، ظهور در داخل بودن یکی در دیگری و مخلوط بودن آنها در فصل اختیاری میباشد؛ و الّا یک مصداق خواهد داشت.
امّا با بجا آوردن رکعت متیقّن و به حساب نیاوردن رکعت مورد شکّ، نقض شکّ با یقین میشود، و با بجا آوردن رکعت یقینی و به حساب نیاوردن رکعت مورد شکّ، یقین را کامل مینماید؛ و در هیچ حالی از حالات، شکّ بحساب نمیآید. به حساب نیامدن شکّ در بحث ما، همان بنا گذاشتن بر انجام نگرفتن رکعت مورد شکّ و بجا آوردن آن رکعت است.
بنابراین: روایت زراره درحالیکه متعرّض مذهب حقّ میباشد، یعنی دستور بجا آوردن یک رکعت جداگانه را داده است، متعرّض باطل نشدن رکعتهای احراز شده نیز شده است؛ چرا که انجام نگرفتن رکعت مورد شکّ را استصحاب کرده است.
بنابراین: این روایت از ادلّه عامّه بر حجیّت استصحاب میباشد.
این احتمال، از دیگر احتمالها راجحتر است. چرا؟ زیرا:
اولا: ارتباط میان عبارات روایت برقرار بوده و میان عبارتها تفکیک نشده است؛ چرا که روایت بر بیان قواعد کلّی حمل گردیده است، که همان نشکستن یقین با شکّ، و دخالت ندادن شکّ در یقین، و شکستن شکّ با یقین، و به حساب نیاوردن شکّ در هیچ حالی است؛ که اینها همان قاعدههای کلّی هستند که حکم مقام از آنها فهمیده میشود. چرا؟ زیرا قاعدهها بر مقام منطبق میشوند.
ثانیا: با این احتمال، ظهور (ال) در جنس و عدم حمل آن برعهده و نیز ظهور (یقین) در اینکه خود حقیقت یقین اراده شده است، و نه خصوصیتها و افراد، حفظ میشود.
ثالثا: ظهور سیاقی نیز حفظ شده است. چونکه جمله (لا ینقض الیقین بالشکّ) در تمام روایتها به یک معناست؛ و آن دست برنداشتن از یقین به صرف شکّ میباشد. و استصحاب یکی از مصادیق این قاعده کلّی است. لکن شکّ ساری در آن داخل نیست. بخاطر اینکه این قاعده کلّی ظهور در فعلی بودن شکّ و یقین دارد، چنانکه در استصحاب، و نیز در رکعتهایی که به وسیله رکعت مورد شکّ نقض نشده، چنین است؛ و لکن در شکّ ساری، یقین فعلی نیست.(1)
1) الاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 54- 56.
متن
و ممّا ذکرنا ظهر عدم صحّة الاستدلال(1)بموثّقة عمّار(2)عن أبی الحسن (علیه السلام): «قال: إذا شککت فابن علی الیقین. قلت: هذا أصل؟ قال: نعم».(3)
فانّ جعل البناء علی الاقلّ أصلا ینافی ما جعله الشّارع أصلا فی غیر واحد من الاخبار، مثل قوله (علیه السلام): «أجمع لک السّهو کلّه فی کلمتین: متی ما شککت فابن علی الأکثر»،(4)
« فخذ بالاکثر».
و قوله (علیه السلام) فیما تقدّم: «أ لا اعلّمک شیئا ... إلی آخر ما تقدّم».فالوجه فیه: امّا الحمل علی التقیّة، و إمّا ما ذکره بعض الاصحاب(5)فی معنی الروایة:
بإرادة البناء علی الاکثر، ثمّ الاحتیاط بفعل ما ینفع لاجل الصّلاة علی تقدیر الحاجة و لا یضرّ بها علی تقدیر الاستغناء.
نعم، یمکن أن یقال بعدم الدلیل علی اختصاص الموثّقة بشکوک الصلاة، فضلا عن الشک فی رکعاتها، فهو أصل کلیّ خرج منه الشکّ فی عدد الرّکعات، و هو غیر قادح.
لکن یرد علیه: عدم الدّلالة علی إرادة الیقین السّابق علی الشّکّ، و لا المتیقّن السّابق علی المشکوک اللاحق، فهی أضعف دلالة من الرّوایة الآتیة الصریحة فی الیقین السابق؛ لاحتمالها لإرادة ایجاب العمل بالاحتیاط، فافهم.
1) استدلّ بها- فیها عثرنا- الفاضل الدربندی فی خزائن الاصول، فنّ الاستصحاب، الورقة 13.
2) کذا، و الصحیح:« اسحاق بن عمار» کما فی المصادر الحدیثیّة.
3) الوسائل 5: 318، الباب 8 من أبواب الخلل الواقع فی الصلاة، الحدیث 2.
4) الوسائل 5: 317- 318، الباب 8 من أبواب الخلل الواقع فی الصلاة، الحدیث 1، و فیه بدل« فابن علی الأکثر»:
5) مثل: الحرّ العاملی فی الوسائل ذیل الروایة، و الفاضل النراقی فی مستند الشیعة 7: 145.
ترجمه
شیخ انصاری (ره) میفرماید: از آنچه پیرامون صحیحه زراره گفتهایم، آشکار شد که استدلال به موثقه عمار از امام هفتم علیه السّلام که فرموده: هرگاه در امری از امور شکّ کردی باید بنا را بر یقین بگذاری، صحیح نیست. چونکه بنا را بر اقلّ گذاشتن منافات با چیزی دارد که شارع مقدس در تعدادی از خبرها آن را اصل قرار داده است، مثل این سخن امام علیه السّلام که فرمودند: اجمع لک السّهو کله فی کلمتین: متی ما شککت فابن علی الاکثر. و مثل این سخن امام علیه السّلام که قبلا نقل کردیم که (الا اعلّمک شیئا ...)
پس توجیه روایت این است که: یا باید بر تقیّه حمل گردد، یا آنچه بعضی از اصحاب در معنای روایت گفتهاند که بنا بر اکثر گذاشته شود و اراده اکثر گردد، سپس احتیاط کند به اینکه آنچه برای نماز برفرض نیاز سودمند است انجام دهد، و برفرض بینیازی از آن، ضرری به نماز نمیزند.
بله، ممکن است گفته شود که دلیلی بر اختصاص این موثقه به شکوک نماز وجود ندارد، تا چه رسد به خصوص شکّ در رکعات نماز.
پس: مفاد این موثقه یک اصل کلّی است (یعنی همه جا در شکّ بین اقلّ و اکثر باید بنا را بر اقلّ که متیقّن است بگذاریم و نسبت به اکثر اصالة العدم جاری کنیم، مگر در خصوص شکّ در رکعات نماز که در اینجا به دلیل خاص باید بنا را بگذاریم بر اکثر) که خصوص شکّ در تعداد رکعات نماز از این اصل کلّی خارج شده است (منتهی) خروج این مورد (به عمومیت و کلیت آن اصل) ضرری نمیزند. (چون هر عامی مبتلا به یک یا چند تخصیص و تبصره است).
امّا باز هم ایراد وارد شده است برآن به اینکه: دلالتی بر اراده یقین سابق بر شکّ وجود ندارد (تا دلیل بر قاعده الیقین باشد)، چنانکه دلالتی بر اراده متیقّن سابق بر مشکوک وجود ندارد (تا دلیل بر قانون استصحاب باشد)
پس (باتوجّه به این محاسبات)، دلالت این موثقه بر استصحاب، از دلالت روایت علوی بعدی که ذیلا میآید و صریح در یقین سابق (یعنی استصحاب) است، ضعیفتر است، به دلیل احتمال ثالثش بر اراده (یقین به فراغ ذمّه) و وجوب عمل بر قانون احتیاط. (چونکه هرچه احتمالات بیشتر میشود، دلالت کمرنگتر میگردد).
پس بفهم.
موثّقه عمّار است از امام هفتم علیه السّلام که امام در این روایت فرموده: اذا شککت فابن علی الیقین، یعنی اگر در امری از امور شکّ کردی بنا را بر یقین بگذار.
زراره میگوید: پرسیدم: هذا اصل، یعنی آیا این کلام شما یک قانون کلّی است؟ حضرت فرمودند: بله یک اصل کلّی است.
میگویند مراد امام این است که:
اگر شکّ کردی درحالیکه دوران امر بین اقلّ و اکثر است، بنا را بر اقلّ که متیقّن است بگذار و نسبت به اکثر که شکّ داری اصالة العدم جاری کن.
به عبارت دیگر بگو: قبلا عدم انجام اکثر مسلّم بود، اکنون هم که شکّ دارم استصحاب میکنم همان عدم انجام را.
فی المثل: اگر در نماز سه رکعتی میان اینکه دو رکعت خواندهای یا سه رکعت شکّ کردی، بنا را بر دو بگذار و نسبت به رکعت سوّم استصحاب عدم جاری کن؛ و هکذا در شکّ میان دو و چهار یا سه و چهار و ...
پس: با این حدیث نیز استصحاب ثابت میشود.
این است که: شما قدر متیقّن را در اذا شککت فابن علی الیقین به عنوان یک اصل کلّی اقلّ گرفته و در باب شکوک نماز بنا را بر اقلّ گذاشتید، لکن این بناگذاری منافی با صریح اصل کلّی در این روایت معصوم علیه السّلام است که میفرماید: متی شککت فابن علی الاکثر.
آیا معقول است که هم بناگذاری بر اقلّ اصل باشد، هم بر اکثر؟
خیر، علاوه بر اینکه روایات بناگذاری بر اکثر، و اصل قرار دادن آن، هم به لحاظ عددی بیشترند، هم بلحاظ سندی متقنترند و هم بیشتر مورد عمل اصحاب قرار گرفتهاند و لذا به عقیده ما اصل همان بناگذاری بر اکثر است.
توجیه این روایت موثّقه است مبنی بر اینکه:
1- یا باید آن را حمل بر تقیّه کرده بگوئیم امام علیه السّلام در مقام تقیّه فرمود اصل بناگذاری بر اقلّ است.
2- یا باید آن را حمل بر قانون احتیاط کرده بگوئیم مراد این است که: هرگاه در برائت از ذمّه، شکّ کردی به شکت اعتنا نکن و کاری بکن که یقین به فراغت برایت حاصل شود.
تحصیل فراغت یقینیه هم به این است که: بنا را بر اکثر گذاشته، نماز را سلام دهی، سپس نماز احتیاطی جداگانه بجا آوری.
حال: از آن جهت که احتمال اوّل مبتلا به اشکالاتی است، به ناچار باید احتمال دوّم را بگیریم.
پس: حمل این خبر بر قاعده احتیاط تعین مییابد و ربطی به قاعده استصحاب ندارد.
بر دو گونه: 1- شکّ در افعال نماز 2- شکّ در رکعات نماز.
1- مورد صحیحه، خصوص شکوک در نماز است به ویژه قسم دوّم که شکّ میان سه و چهار و یا دو و چهار باشد.
2- مورد موثّقه کلّی است، چرا که بقول مطلق فرموده است: اذا شککت.
یعنی در اینجا سخنی از شکوک صلاتی نرفته است تا چه رسد به خصوص شکّ در رکعات صلاة.
این است که: بله، ممکن است گفته شود دلیلی بر اختصاص موثّقه به شکوک نماز وجود ندارد، تا چه رسد به اختصاص آن به رکعات نماز. به عبارت دیگر: چه مانعی دارد که کسی بگوید:
مفاد موثّقه اصل است، بدین معنا که همه جا در شکّ میان اقلّ و اکثر باید بنا را بر اقلّ که متیقّن است بگذاریم و نسبت به اکثر اصالة العدم جاری کنیم، مگر در خصوص شکّ در رکعات نماز که در اینجا به دلیل خاص باید بنا را بر اکثر بگذاریم و خصوص این مورد را از آن اصل کلّی مستثنی کنیم.
این است که: در این حدیث هیچگونه قرینهای بر اینکه مراد از یقین، یقین سابق بر شکّ
است، تا اینکه دلیل بر قاعده الیقین باشد، و یا اینکه متیقّن سابق بر مشکوک است تا دلیل بر قانون استصحاب باشد، بلکه هر دو وجه محتمل است. و لذا اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال.
به عبارت دیگر:
1- در اینجا دو قاعده وجود دارد: یکی قاعده الیقین یا شکّ ساری، یکی هم استصحاب.
2- متیقّن و مشکوک یا متعلّق الیقین و الشک در هر دو مورد به لحاظ ذات و ماهیّت متحدند.
فی المثل: عدالت زید در روز گذشته متیقّن بود، و در امروز مشکوک است، ما استصحاب میکنیم عدالت زید را، و لا فرق در اینکه خود وصف یقین هم زمانا سابق و لا حقّ یعنی مختلف باشند و یا اینکه متحد بوده و معیّت داشته باشند.
بله، و لکن متعلّق یقین و شکّ یکی است، مثلا عدالت زید که به لحاظ ماهیّت در هر دو وصف یکی است.
الحاصل: باتوجّه به این مطالب است که میگوئیم: نمیدانیم مراد از یقین در این سخن امام علیه السّلام که میفرماید: اذا شککت فابن علی الیقین، چیست؟
آیا مراد یقین سابق بر شکّ است یا مراد متیقّن سابق بر مشکوک؟ هیچ قرینهای هم بر تعین یکی از این دو مطلب در حدیث وجود ندارد، بلکه هر دو محتمل است و چنانکه در صدر مطلب گفتیم: اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال.
این است که: با این محاسباتی که انجام شده دلالت این موثّقه بر استصحاب از دلالت روایت علوی که ذیلا خواهد آمد ضعیفتر است. چرا؟ زیرا در روایت علوی تنها دو احتمال وجود دارد بدین معنا که شاید دلیل بر استصحاب باشد و شاید که دلیل بر شکّ ساری و حال آنکه در این موثقه، علاوه بر این دو احتمال یک احتمال دیگری نیز پیدا شد و آن این بود که شاید مراد از یقین، یقین به فراغ ذمّه و قانون احتیاط باشد.
از طرفی میدانیم که هر چقدر احتمالات بیشتر شود، دلالت حدیث هم کمرنگتر میشود.
این است که: شاید عبارت اضعفیّت درست نباشد، بلکه بهتر است بگوئیم: دلالت موثّقه بر استصحاب ضعیف و لکن دلالت روایت علوی برآن قوی است.
علیایحال: شیخ انصاری میفرماید: از آنچه پیرامون صحیحه سوّم زراره گفتیم، روشن شد که استدلال بر موثقه عمّار صحیح نیست، چرا که بنا را بر اقلّ گذاشتن، منافات با چیزی دارد که شارع در برخی از خبرها آن را اصل قرار داده است.
مثل این سخن امام علیه السّلام که میفرماید: اجمع لک السّهو کله فی کلمتین: متی شککت فابن علی الاکثر و حدیث دیگر که قبلا نقل کردیم که (الا اعلّمک شیئا ...)
سپس در توجیه روایت فرمود: یا این روایت را باید حمل بر تقیّه نمود، یا آنچه بعضی از اصحاب در معنای روایت گفتهاند که بنا بر اکثر گذاشته شود و اراده اکثر گردد، سپس احتیاط کند به اینکه آنچه برای نماز فرض نیاز سودمند است انجام دهد، و برفرض بینیازی از آن، ضرری به نماز نمیزند.
میفرمایند: ظاهرا این روایت در شکّ در رکعتهایی که محل اختلاف میان مسلمانان است وارد شده است و آن این است که: آیا در شکّ، واجب است که بنا بر اقلّ گذاشته شود و رکعت مورد شکّ را متصلا بجا آورد، یا اینکه بنا بر اکثر گذاشته شود و آن یک رکعت را منفصلا بجا آورد؟
و لذا: این روایت مثل سایر روایاتی است که به این مضمون وارد شده است که بنا بر کم و بنا بر یقین و جزم گذاشته شود و شاید تعبیر همانند آن از روی تقیّه باشد.
سپس میفرمایند: ممکن است گفته شود: از جهتی میان بناگذاری بر یقین که همان اقلّ است، و بناگذاری بر اکثر، منافاتی نیست؛ و آن جهت، جایز نبودن اکتفا به اقلّ است؛ چنانکه روایات برآن متفق میباشند و این معنای بنای بر یقین، و بر جزم و بر نقصان و کم است.
سپس میفرمایند: اختلاف بین روایات، تنها در بجا آوردن سلام و جداگانه بودن رکعت، و یا بجا نیاوردن سالم و متصل بودن رکعت است. پس روایاتی که دلالت میکنند بر بناگذاری بر اکثر، دلالت میکنند بر اینکه با سلام، رکعت را باید جداگانه بجا آورد؛ و روایاتی که دلالت بر بناگذاری بر اقلّ دارند ظهور در متصل بجا آوردن آن رکعت دارند.
پس این دو دسته روایات از جهت این مضمون که باید یک رکعت دیگر بجا آورد و اکتفا به رکعت مورد شکّ نکند، با هم متحدند، و در اتصال و انفصال رکعت احتیاطی مختلفاند؛ و لذا تعبّد بر اکثر از جهت وجوب انفصال، منافی استصحاب از جهت بجا نیاوردن رکعت نیست.
بنابراین: بنا بر تعیین گذاشتن، دلالت بر استصحاب عدم اتیان میکند و ظاهر آن بجا آوردن
متصل رکعت احتیاطی است، و لکن از ظاهر این روایات به سبب دلیلهایی که دلالت بر بجا آوردن جداگانه دارند، رفع ید میشود. جز اینکه گفته شود، اخباری که دلالت بر بنای بر اکثر و بجا آوردن جداگانه رکعت احتیاطی دارند، فقط از باب احتیاط است، و نه از باب استصحاب، که در نتیجه با اخباری که دلالت بر بناگذاری بر یقین دارند، منافات پیدا میکند.
بنابراین: محل حمل و توجیهی جز تقیّه، برای آن اخبار نیست، ولی حل بر یقین به برائت، محمل و توجیه بعیدی است، چنانکه پوشیده نیست. این مطالب در صورتی است که بگوئیم:
موثّقه اختصاص به شکّ در رکعتها دارد؛ امّا اگر قائل به تعمیم بشویم که مضمون آن اصل کلّی در تمام ابواب باشد، شکّ در رکعتها از آن خارج میشود؛ و لذا دلالت آن بر استصحاب ظاهرتر است؛ زیرا موثّقه ظهور در فعلیت شکّ و یقین با وحدت متعلّق دارد، که جز بر استصحاب منطبق نمیشود.(1)
1) الاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 56- 57.
متن
و منها: ما عن الخصال بسنده عن محمد بن مسلم عن أبی عبد اللّه (علیه السلام)، قال: «قال أمیر المؤمنین صلوات اللّه و سلامه علیه: من کان علی یقین فشکّ فلیمض علی یقینه؛ فانّ الشّکّ لا ینقض الیقین».(1)
و فی روایة اخری عنه (علیه السلام): «من کان علی یقین فأصابه شکّ فلیمض علی یقینه؛ فانّ الیقین لا یدفع بالشکّ».(2)و عدّها المجلسی- فی البحار- فی سلک الاخبار التی یستفاد منها القواعد الکلّیة.(3)
أقول: لا یخفی أنّ الشّکّ و الیقین لا یجتمعان حتی ینقض أحدهما الآخر، بل لا بدّ من اختلافهما:
إما فی زمان نفس الوصفین، کأن یقطع یوم الجمعة بعدالة زید فی زمان، ثمّ یشکّ یوم السّبت فی عدالته فی ذلک الزّمان.
و إمّا فی زمان متعلّقهما و إن اتّحد زمانهما، کأن یقطع یوم السّبت بعدالة زید یوم الجمعة، و یشکّ- فی زمان هذا القطع- بعدالته(4)فی یوم السبت، و هذا هو الاستصحاب، و لیس منوطا بتعدّد زمان الشکّ و الیقین- کما عرفت فی المثال- فضلا عن تأخّر الاوّل عن الثانی.
و حیث إنّ صریح الروایة اختلاف زمان الوصفین و ظاهرا اتّحاد زمان متعلّقهما؛ تعیّن حملها علی القاعدة الاولی، و حاصلها: عدم العبرة بطروّ الشک فی شیء بعد الیقین بذلک الشیء.
و یؤیّده: أنّ النقض حینئذ محمول علی حقیقته؛ لانّه رفع الید عن نفس الآثار التی رتّبها سابقا علی المتیقّن، بخلاف الاستصحاب؛ فانّ المراد بنقض الیقین فیه رفع الید عن ترتیب الآثار فی غیر زمان الیقین، و هذا لیس نقضا للیقین السابق، إلّا إذا. اخذ متعلّقه مجردا عن التقیید بالزمان الاوّل.
و بالجملة: فمن تأمّل فی الروایة، و أغمض عن ذکر بعض(1)لها فی أدلّة الاستصحاب، جزم بما ذکرناه فی معنی الروایة.
ترجمه
و از جمله احادیثی که برای حجیّت استصحاب بدان استدلال شده است:
1- روایتی است در کتاب خصال (که مرحوم شیخ صدوق)، با سند خود، از محمّد بن مسلم از امام صادق علیه السّلام، از امیر المؤمنین نقل نموده که آن حضرت فرمودند:
و در روایت دیگری امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمودند:
علامه مجلسی در بحار الانوار آن را در سلک اخباری قرار داده است که از آنها قاعده کلّی استفاده میشود.
میگویم: پنهان نیست که شکّ و یقین با هم جمع نمیشوند؛ مگر اینکه یکی از آنها دیگری را نقض نماید؛ بلکه ناچار باید اختلاف داشته باشند.
1- یا باید اختلاف در زمان پیدایش وصفها باشد، مثل اینکه روز جمعه یقین به عدالت زید در همان روز داشته، سپس روز شنبه در عدالت ایشان در روز جمعه شکّ کرده است.
2- یا اگر در زمان پیدایش صفت، شکّ و یقین متحد است، باید در متعلّق آنها اختلاف باشد، مثل اینکه در روز شنبه یقین به عدالت زید در روز جمعه داشته، و در همان روز شنبه (که همان زمان یقین است) در عدالت ایشان در روز شنبه شکّ میکند؛ و این دومی همان استصحاب است؛ چرا که منوط به متعدّد بودن زمان شکّ و یقین نیست، تا چه رسد به اینکه شکّ بعد از یقین پیدا شود؛ چرا که روایت صراحت دارد که زمان وصفها مختلف است و ظاهر آن، اتحاد زمان متعلّق آنها است. و لذا روایت باید بر قاعده شکّ ساری حمل شود.
الحاصل: مضمون روایت این است که: اعتباری برای عارض شدن شکّ در چیزی، پس از یقین داشتن به آن چیز، نباید قائل شد.
آنچه این تفسیر را تأیید میکند این است که: نقض، در این صورت بر معنای حقیقی خودش حمل شده است، چرا که معنای حقیقی (نقض) دست برداشتن از آثاری است که قبلا بر متیقّن مترتب میشد، و لکن استصحاب چنین نیست بلکه مقصود از نقض یقین در استصحاب، دست برداشتن از مترتب شدن آثار در غیر زمان یقین میباشد؛ و این شکستن یقین پیشین نیست؛ مگر اینکه متعلّق آن از تقیید به زمان اوّل تجرید گردد.
و بطور کلّی کسی که در روایت دقت نماید و از ذکر برخی دلیلهای استصحاب چشمپوشی نماید، به آنچه در معنای روایت گفتیم، جزم پیدا میکند.
حدیثی است که مرحوم شیخ صدوق در کتاب خصال از امام صادق از امیر مؤمنان علیه السّلام نقل نموده، و در حقیقت دو حدیث است، که حضرت فرمودند:
1- من کان علی یقین فشکّ فلیمض علی یقینه، فانّ الشک لا ینقض الیقین.
2- من کان علی یقین فاصابه شکّ فلیمض علی یقینه، فانّ الیقین لا یدفع بالشکّ.
استصحاب در مورد شکّ در بقاء است و نه شکّ ساری؟
برخی مدّعی هستند که دلالت این دو حدیث بر حجیّت استصحاب بسیار روشن است.
میگویند: کسی که یقین سابق داشت و شکّ لا حقّ پیدا نمود، باید بنا بگذارد بر یقین سابق چرا؟ زیرا که الیقین لا یدفع بالشکّ. به عبارت دیگر میگویند:
1- اوّل امام به صورت صغری فرموده: کسی که در گذشته یقین داشت و در آینده شکّ کرده است باید بنا را بگذارد بر یقین سابقش و اعتنا به شکّ لا حقّ نکند.
2- سپس امام تعلیل آورده به اینکه شکّ ناقض یقین نمیشود.
3- (ال)، هم ظاهرا (ال) جنس است.
در نتیجه: این قاعدهای است کلّی و در همه جا برای اجرای استصحاب از آن کمک میگیریم.
نظر بدوی ایشان این است که این حدیث به درد قانون الیقین و شکّ ساری میخورد و نه استصحاب، چرا که روی ملاکهایی که برای شکّ ساری گفته شده دلالتش بر شکّ ساری روشن است. به عبارت دیگر:
1- گاهی متعلّق یقین و شکّ به لحاظ ماهیّت متفاوت و مختلفاند، فی المثل: یقین به وجود مقتضی تعلّق گرفته است و لکن شکّ ما در وجود مانع است اینجا جای قانون مقتضی و مانع است.
2- گاهی هم متعلّق یقین و شکّ به لحاظ ماهیّت و ذات متحداند که در این صورت محال است که وصف یقین با وصف شکّ زمانا متحد باشند.
یعنی محال است که در آن واحد نسبت به امر واحد مثلا عدالت زید هم یقین داشته باشیم، هم شکّ، چرا که مستلزم تناقض است.
پس: در جائی که متعلّق یقین و شکّ ماهیتا یکی هستند، باید به لحاظ زمانی مختلف باشند.
به عبارت دیگر: آنجا که متعلّق یقین و متعلّق شکّ ذاتا متحدند، نفس دو وصف یقین و شکّ به لحاظ زمانی مختلفاند.
فی المثل: عدالت زید در دیروز است و لکن یقین و شکی که به آن تعلّق میگیرند در دو زمان هستند، بدین معنا که یقین در زمان سابق که دیروز باشد به آن تعلّق گرفته و شکّ اکنون که زمان لا حقّ است به همان عدالت دیروزی تعلّق گرفته است به نحوی که با آمدن شکّ، آن یقین
میرود، یعنی بدان سرایت کرده، آن را از بین میبرد. چنین موردی مجرای قاعده شکّ ساری است و نه استصحاب.
امّا: اگر متعلّق یقین با متعلّق شکّ زمانا اختلاف داشته باشند، فی المثل: متیقّن، عدالت زید، در روز گذشته باشد و مشکوک، عدالت زید در امروز، مجرای قاعده استصحاب است، صرف نظر از اینکه زمان شکّ و یقین مختلف باشد یا متحد، گرچه غالبا مختلف است.
بر سه قسماند:
1- گاهی علاوه بر یقین که سابق بر شکّ است، زمان حصول یقین هم سابق بر زمان پیدایش شکّ است، بدین معنا که دیروز به عدالت زید یقین پیدا کرد، لکن امروز شکّ در بقاء آن پیدا نمود. که غالبا همینطور است.
2- گاهی بالعکس است یعنی زمان حدوث و پیدایش شکّ مقدم بر زمان حصول یقین است، فی المثل: اکنون شکّ میکند که فی الحال زید عادل است یا نه؟ و لکن ساعتی بعد، یقین حاصل میکند که دیروز زید عادل بوده است و لکن وی نمیدانسته است، که این صورت کم اتفاق میافتد.
3- گاهی زمان حصول شکّ با زمان حصول یقین یکی است، فی المثل: هماکنون یقین حاصل میکند به عدالت دیروز زید، و هماکنون شکّ حاصل میکند به بقاء همان عدالت در امروز، که این هم به ندرت اتفاق میافتد.
علیایحال: هریک از این سه قسم که باشد، در اجرای استصحب فرقی ندارند، چرا که مناط در جریان استصحاب اختلاف زمانی متعلّقها میباشد که در هریک از این سه قسم وجود دارد.
1- یکی صراحت حدیث است در مختلف بودن زمان دو وصف یقین و شکّ به عبارت دیگر:
روایت صریح است در اینکه زمان یقین، سابق است و زمان شکّ لا حقّ. چرا؟ زیرا اوّل فرمودند:
من کان علی یقین، که کان فعل ماضی بوده و دلالت بر زمان گذشته دارد، و لذا معنای عبارت این میشود که: کسی که در زمان گذشته یقین به امری (مثل عدالت زید داشت.
سپس فرمودند: فشکّ، آوردن (فاء) در اینجا دلالت بر ترتیب دارد، یعنی که پس از زمان یقین شکّ کرده است. یعنی زمان شکّ پس از زمان یقین است. و لذا در چنین موردی است که
امام میفرماید: فلیمض علی یقینه.
حال میگوئیم: این قانون شکّ ساری است که در آن زمان یقین سابق است و زمان شکّ لا حقّ. و حال آنکه در استصحاب این ویژگی لازم نیست، بلکه اگر یقین و شکّ در یک زمان هم پیدا شوند، باز هم مجرای استصحاب میباشد.
2- ظهور روایت است در اتحاد زمانی متعلّق یقین و شکّ، همانطور که ذاتا متحدند، و این وحدت زمانی در متعلّق شکّ و یقین با قاعده استصحاب ناسازگار است، چرا که در استصحاب باید متعلّق یقین به لحاظ زمانی، مقدّم بر متعلّق شکّ باشد، و لکن این وحدت با قاعده الیقین میسازد.
از طریق دلالت تنبیه که یکی از دلالات سیاقیه است و خود دارای مصادیقی است، که یکی از مصادیقش وجود دو فعل یا بیشتر در کلام است.
در چنین موردی فعل اوّل با همه متعلقاتش ذکر میشود و لکن فعل دوّم بدون متعلّق میآید و لکن فعل اولی مراد و مقصود از فعل دومی را روشن میسازد. مثل: شریفه: یمحو الله ما یشاء و یثبت یعنی یثبت ما یشاء.
ما نحن فیه نیز از همین قبیل است، چرا که امام علیه السّلام فرمودهاند: من کان علی یقین، فشک، یعنی کسی که در گذشته (مثلا به عدالت زید) یقین داشت، لکن پس از آن در همان عدالت قبلی زید شکّ میکند.
بنابراین: متیقّن و مشکوک، عدالت قبلی و یا دیروزی زید است که این در قاعده الیقین و مربوط به آن است و نه در قاعده استصحاب.
3- حمل این حدیث بر قانون شکّ ساری، مستلزم استعمال کلمه نقض در معنای حقیقیاش میباشد و حال آنکه حمل آن بر استصحاب مستلزم استعمال آن در معنای مجازی بوده و بصورت مسامحی نقض بکار رفته است.
بلاشکّ حمل لفظ بر معنای حقیقیاش بهتر از حمل آن بر معنای مجازی است.
این است که: معنای نقض رفع ید است، حال:
موجود بود. یعنی چه؟ یعنی اگر در زمان یقین به شخص زید اقتدا کردهای یا از او تقلید نمودهای و یا شهادت او را قبول کردهای، همه این آثار را نادیده بگیر و دوباره اعمالت را اعاده کن.
بله، از هماکنون که شکّ پیدا شد دیگر به آن آثار اعتنا نمیکنیم چرا که دیگر یقینی در کار نیست.
بنابراین: تا آنجا که یقین بوده اثر مترتب شد و نه رفع ید از اثر، و لکن اکنون که اثری مترتب نمیشود، یقینی در کار نیست. فما قصد لم یقع و ما وقع لم یقصد.
در نتیجه: نه یقین حقیقة نقض شده و نه از آثار یقین رفع ید گردیده است. برخلاف حمل حدیث بر قانون الیقین و شکّ ساری که هر دو مطلب صورت میپذیرد.
الحاصل: مرحوم شیخ تا به اینجا جازم شد بر اینکه مراد حدیث علوی قانون شکّ ساری است و نه استصحاب.
این است که: دو احتمال در این حدیث داده شده است:
1- یک احتمال اینکه این حدیث مربوط باشد به قاعده الیقین و یا همان شکّ ساری.
2- احتمال دیگر اینکه مربوط باشد به قاعده استصحاب، و لکن دیگر یقین به برائت و شکّ در رکعات نماز و ... در این حدیث مطرح نیست.
فهم و دریافت حقیقت قاعده الیقین است و قاعده استصحاب است.
1- یکی مختلف بودن زمان یقین با زمان شکّ است.
2- یکی متحد بودن زمان متعلّق یقین با زمان متعلّق شکّ است.
فی المثل:
1- شما در روز جمعه یقین داشتید به عدالت زید، و لذا در همان روز جمعه رفتید و پشت سر او نماز خواندید و یا در همان روز شهادت او را در مورد فلان مسئله قبول کردید. امّا در روز بعد
یعنی روز شنبه، در اصل وجود عدالت او و نه در بقاء وجود عدالت او به شکّ میافتید، که آیا در روز جمعه که من عدالت او را قبول کردم، به راستی عادل بوده است یا اینکه من به اشتباه افتاده بودم؟
حال دقت بفرمائید که: متعلّق یقین من که عدالت زید بود، زمانش روز جمعه بود، متعلّق شکّ من نیز که راجع به آن شکّ پیدا کرده همان عدالت زید در روز جمعه است.
پس: زمان یقین و شکّ من مختلف است به روز جمعه و شنبه، و لکن متعلّق یقین و متعلّق شکّ من، یکی است که همان عدالت است در روز جمعه.
زیرا روز شنبه که شما در رابطه عدالت زید در روز جمعه شکّ میکنید، شکّ شما سرایت میکند به عدالت زید در آن روز.
در استصحاب، اختلاف زمان یقین با زمان شکّ معتبر نیست.
به عبارت دیگر: ممکن است یقین و شکّ به لحاظ زمانی مختلف باشند، چنانکه ممکن است مختلف نباشند، بلکه متحد باشند.
1- در رابطه با اتحاد یقین و شکّ به لحاظ زمانی در استصحاب مثل اینکه: شما در روز شنبه در رابطه با عدالت زید به فکر افتاده، به اینجا میرسید که تا دیروز عادل بوده است، لکن در حین همین فکر و محاسبه شکّ دارید که آیا امروز هم عادل هست یا نه و یا ظنّ پیدا میکنید که آیا فردا عادل خواهد بود یا نه؟
امّا: هماکنون که در رابطه با عدالت زید میاندیشی، برای شما یقین حاصل میشود که زید دیروز عادل بوده، در عین حال در همین زمان که در آن به عدالت زید در دیروز دست یافتید، شکّ در عدالت او در امروز دارید.
پس: زمان یقین و شکّ شما یکی است و آن هماکنون است.
2- و امّا در رابطه با اختلاف یقین و شکّ به لحاظ زمانی در استصحاب مثل اینکه: شما دیروز یقین داشتید که زید عادل است، امروز شکّ دارید که او عادل است یا نه؟
بنابراین: اختلاف یقین و شکّ و اتحاد آن دو به لحاظ زمانی در استصحاب ممکن است.
اختلاف زمانی متعلّق یقین و شکّ است، یعنی متعلّق یقین باید به لحاظ زمان با متعلّق شکّ
مختلف باشند.
به عبارت دیگر: متعلّق یقین و شکّ در قاعده الیقین زمانا باید متحد باشند، و لکن در استصحاب باید مختلف باشند. الحاصل:
الف: وقتی به حقیقت شکّ ساری توجّه کردیم، متوجه شدیم که متعلق یقین و شکّ یکی است لکن با قید زمان، فی المثل: 1- متیقّن عدالت زید بود در روز جمعه 2- مشکوک هم عدالت زید بود در روز جمعه.
ب: و وقتی به حقیقت استصحاب توجّه کردیم، متوجه شدیم که متعلّق یقین و شکّ دو تا است و زمانا مختلفاند. فی المثل: 1- متیقّن ما عدالت زید است در روز جمعه 2- مشکوک ما نیز عدالت زید در روز شنبه.
با برداشتن قید زمان، فی المثل:
1- متعلّق یقین و یا به تعبیر دیگر متیقّن من عدالت زید است، بدون اینکه روز جمعه را لحاظ کنیم.
2- متعلّق شکّ و یا به تعبیر دیگر مشکوک من نیز عدالت زید است، بدون اینکه روز شنبه را لحاظ کنیم.
در نتیجه با لحاظ نکردن قید زمان، متیقّن و مشکوک به لحاظ ذات و ماهیّت یکی میشود.
بدین معنا که قبلا به عدالت زید یقین داشتم، اکنون هم به عدالت او شکّ دارم.
متعلّقها در قاعده الیقین یکی است و لو با قید زمان و لکن استصحاب با الغاء قید زمان آنهم ذاتا و ماهیة یکی میشوند و نه با قید زمان.
برخی گفتهاند چون حدیث شریف میگوید برای یقین سابق ارزش قائل شوید و در صورتی که شکّ کرده و شکّ شما ساری بود و به گذشته سرایت میکرد، به سرایت این شکّ توجّه نکرده، یقین قبلی خود را حفظ کنید، پس ظهور در قاعده الیقین دارد و نه استصحاب.
1- اینکه ما در قاعده الیقین نیازمند به اختلاف زمان یقین و شکّ داریم و این حدیث بر این اختلاف زمانی یقین و شکّ دلالت دارد.
زیرا: در (من کان علی یقین، کان دلالت بر گذشته دارد، و (فاء) در فشکّ، تفریعیّه بوده و دلیل بر شکّ پس از یقین میباشد.
پس: حدیث ظهور در قاعده الیقین دارد و مربوط به شکّ ساری است.
2- اینکه ظاهر حدیث نیز دلالت دارد بر اینکه متعلّق یقین و شکّ زمانا متحد بوده و یکی است.
زیرا وقتی میگوید: ککان یوم الجمعة علی یقین علی عدالة زید فی الیوم الجمعة پس از آن میفرماید: فشک فی یوم السّبت فی عدالة زید فی یوم الجمعة.
پس: حدیث دلالت دارد بر متعلّق یقین و شکّ زمانا، که این همان قاعده الیقین است و یا شکّ ساری.
بنابراین: حدیث مزبور منطبق میشود با آن دو ملاکی که برای الیقین گفته شد.
3- از طرف دیگر وقتی ما قاعده الیقین را گرفته و متعلّق یقین و شکّ را متحد دانستیم و لو با قید زمان، که متعلّق یقین عدالت زید در روز جمعه است و متعلّق شکّ هم عدالت زید در روز جمعه است، کلمه (فلیمض) در معنای حقیقی خودش استعمال میشود. چرا؟ بخاطر اینکه فی المثل: شما روز جمعه یقین داشتید که زید عادل است، رفتید و پشت سر او نماز خواندید، و لکن روز شنبه به شکّ افتادید که آیا او روز جمعه عادل بوده است یا نه؟
شارع فرموده: فلیمض، یعنی آن یقین قبلی را امضاء کن و نمازی را که دیروز پشت سر زید خواندهای صحیح به حساب آر. به عبارت دیگر: در قاعده الیقین، ما شکّ خود را به گذشته سرایت نمیدهیم و برای یقین سابق خود ارزش قائل میشویم.
امّا در باب استصحاب، و لو ما برای یقین سابق خود، ارزش قائل نشویم، در حقیقت آن یقین سابق را به هم میزنیم، به هم زدن آن مجازی است. چرا؟ زیرا زمان متیقّن و شکّ مختلف است، فی المثل: روز جمعه یقین داشتید که زید عادل است، رفتید و پشت سر او نماز خواندید، و لکن روز شنبه شکّ کردی که آیا امروز هم عادل است یا نه؟
حال: اگر شما بخواهید که آن یقین سابق در روز جمعه را امضاء بکنید چگونه امضاء میکنید؟
آیا نماز دیروز را اعاده میکنید؟ قطعا خیر، تنها امروز که شکّ داری نمیروی پشت سر او نماز بخوانی.
به عبارت دیگر: دیروز یقین داشتید، پشت سر زید نماز خواندید، اکنون در رابطه با نماز
دیروزتان شکّ دارید، نماز دیروزتان را امضاء کرده صحیح میدانید و لکن از امروز به بعد که شکّ دارید عادل است یا نه دیگر پشت سر او نماز نمیخوانید.
و لذا: این کار در حقیقت امضای یقین قبلی است و نه نقض آن، اگر شما بخواهید بگوئید که یقین قبلی در اینجا نقض شده است، حالت مجاز دارد و نه حقیقت و چنانکه گفتیم نقض حقیقی در قاعده الیقین صورت میگیرد.
میخواهد بگوید که:
1- حرف اوّل شما این بود که حدیث من کان علی یقین فشک، فلیمض علی یقینه ظهور دارد در اختلاف زمان یقین با زمان شکّ، سؤال ما این است که این اختلاف زمانی یقین با شکّ چه تنافی با استصحاب دارد؟
مگر شما پس از آن نگفتید که ممکن است زمان یقین و شکّ هم در استصحاب یکی باشد و ممکن است مختلف باشد؟
2- اینکه شما میگویید حدیث دلالت دارد بر اتحاد متعلّق یقین و شکّ، بله ما نیز گفتیم که متعلّق یقین و شکّ باید یکی بوده و متحد باشند، لکن از شما میپرسیم که این قید زمان را شما از کجا آوردهاید؟
بلکه باید بدانید ظاهر اینست که: زمان، قید متعلّق یقین و شکّ نمیباشد.
بنابراین: وقتی زمان را در اینجا قید نگرفته و گفتیم: کان علی یقین من عدالة زید، فشکّ فی عدالة زید، متعلقها بدون لحاظ قید زمان یکی میشود. حدیث هم که دلالتی بر قید بودن زمان در متعلّق ندارد.
پس: متعلّق یقین و شکّ یکی شده و حدیث مربوط به استصحاب است. فی المثل میگوئیم:
کان یوم الجمعة متیقنا به عدالة زید، فشکّ یوم السّبت فی عدالة زید.
پس: با این حساب میتوان حدیث را منطبق بر استصحاب کرد.
متن
ثمّ لو سلّم أنّ هذه القاعدة بإطلاقها مخالفة للإجماع، أمکن تقییدها بعدم نقض الیقین السابق بالنّسبة إلی الاعمال التی رتّبها حال الیقین به- کالاقتداء بذلک الشخص فی مثال العدالة، أو العمل بفتواه أو شهادته- أو تقیید الحکم بصورة عدم التذکّر لمستند القطع السابق، و إخراج صورة تذکّره و التفطّن لفساده و عدم قابلیّته لافادة القطع.
اللهم إلا أن یقال- بعد ظهور کون الزمان الماضی فی الروایة ظرفا للیقین-: إنّ الظاهر تجرید متعلّق الیقین عن التقیید بالزمان؛ فانّ قول القائل: «کنت متیقّنا أمس بعدالة زید» ظاهر فی إرادة أصل العدالة، لا العدالة المقیّدة بالزمان الماضی، و إن کان ظرفه فی الواقع ظرف الیقین، لکن لم یلاحظه علی وجه التقیید، فیکون الشکّ فیما بعد هذا الزمان، متعلّقا بنفس ذلک المتیقّن مجردا عن ذلک التقیید، ظاهرا فی تحقّق أصل العدالة فی زمان الشکّ، فینطبق علی الاستصحاب، فافهم.
فالإنصاف: أنّ الروایة- سیما بملاحظة قوله (علیه السلام): «فان الشکّ لا ینقض الیقین»، و بملاحظة ما سبق فی الصّحاح من قوله: «لا ینقض الیقین بالشکّ حیث إنّ ظاهره مساوقته لها- ظاهرة فی الاستصحاب، و یبعد حملها علی المعنی الذی ذکرنا.
هذا، لکن سند الرّوایة ضعیف ب «القاسم بن یحیی»؛ لتضعیف العلّامة له فی الخلاصة،(1)و إن ضعّف ذلک بعض(2)باستناده إلی تضعیف ابن الغضائری- المعروف عدم قدحه- فتأمّل.
ترجمه
اگر پذیرفته شود که قاعده شکّ ساری با اطلاق خودش، مخالف اجماع است، ممکن است نشکستن یقین پیشین را مقیّد کرد به اعمالی که زمان یقین، مترتب بر قاعده شده است، فی المثل: در مثال عدالت، اقتدایی که به آن شخص کرده، عمل کردن به فتوای او، عمل کردن به شهادت، یا اینکه نشکستن یقین پیشین را مقیّد به صورت متذکر نشدن مستند یقین پیشین نمود و صورت متذکر و متفطن شدن را از آن حکم بیرون کرد؛ چرا که آن اعمال باطل است، و مستند قطع، قابلیت افاده قطع را نداشته است.
مگر اینکه گفته شود که زمان گذشته در روایت، ظهور در ظرف بودن برای یقین دارد و ظاهرش این است که متعلّق یقین، مجرد از تقیید به زمان میباشد. فی المثل کسی که گفته: دیروز یقین به عدالت زید داشتم، ظاهرش این است که: اصل عدالت را اراده کرده، نه عدالتی که مقیّد به زمان گذشته است. اگرچه در واقع ظرف زمان، ظرف یقین است، و لکن بصورت تقید به زمان، ملاحظه نمیشود. بعد از این، شکّ به خود آن متیقّن که مجرد از تقیید به ظرف زمان بوده تعلّق میگیرد، که ظاهرا شکّ در تحقّق اصل عدالت در زمان شکّ میباشد، پس این روایت منطبق بر استصحاب میشود.
امّا رأی منصفانه این است که: عبارت: فان الیقین لا ینقض بالشکّ، با ملاحظه آنچه در روایات صحیحه قبلی گذشت که لا ینقض الیقین بالشکّ، ظاهرش مساوی بودن با آن عبارت است و تفسیر و حمل آن بر معنایی که گفتیم بعید است.
امّا سند روایت به سبب قاسم بن یحیی ضعیف است، چرا که علامه در خلاصه، ایشان را تضعیف کردهاند؛ اگرچه بعضیها تضعیف علامه را تضعیف کردهاند به اینکه مستند تضعیف علامه، ابن غضایری است و معروف است که تضعیف ایشان سبب قدح و عیب نمیشود.
این است که: چون حجیّت مطلق قانون به فرض تسلیم، مخالف اجماع است به ناچار باید آن را تخصیص زده و تقیید کنیم.
برخی در چگونگی این تقیید گفتهاند آن را مقیّد میکنیم به اعمال ماضیه و میگوئیم:
قانون الیقین، نسبت به کارهائی که در زمان یقین انجام شده، حجّت است و لکن نسبت به اعمال آتیه که در زمان شکّ ساری انجام میگیرد حجّت نیست و نمیتوانیم بنا را برآن بگذاریم.
برخی نیز از جمله مرحوم کاشف الغطاء در تقیید حجیّت مزبور میگویند: حجیّت این قانون را مقیّد میکنیم به صورت التفات و عدم التفات. یعنی: اگر بعدا ملتفت نشد که مدرک این قطع و یقینش چه بوده است و یا اگر هم ملتفت شد، و لکن متوجه فساد آن مدرک و مقدّمات نشد، در این صورت یقین سابق حجّت است، حتی نسبت به اعمال آتیه و میتوان بنا را بر یقین گذاشت و گذشت.
و امّا اگر متوجه مدرک و یا طریق یقین خود شد و متوجه گردید که این مدرک و یا طریق، فاسد بوده است مثل قول کودک و یا ... دیگر آن یقین قبلی پس از شکّ ساری هیچ ارزشی ندارد، نه نسبت به گذشته و نه نسبت به آینده.
این است که شیخ میخواهد یک قدم جلوتر گذاشته و برخلاف مرحله قبل که براساس قرائنی تلاش میفرمود که اثبات کند که مراد از حدیث علوی قانون شکّ ساری است، بگوید:
اراده استصحاب نیز از حدیث مزبور ممکن است و لذا میفرماید: کسی که در گذشته یقین به کاری داشته و در آینده نسبت به آن شکّ میکند از دو حال خارج نیست:
1- گاهی زمان گذشته، قید متعلّق الیقین است فی المثل میگوئیم:
من دیروز به عدالت زید در دیروز یقین داشتم (که متیقّن عدالت زید در دیروز با همان قید در دیروز است) و لکن اکنون شکّ دارد، یعنی اکنون شکّ دارم در همان عدالتی که در دیروز بدان یقین داشتم، که در این صورت متعلّق یقین و شکّ زمانا متحدند و چنین موردی مجرای شکّ ساری است و نه استصحاب، چرا که مناط استصحب اختلاف آن در زمانا است.
2- و لکن گاهی زمان گذشته، ظرف تحقّق متیقّن و یقین میباشد و لکن متیقّن ذات العدالة است و نه عدالت دیروزی.
فی المثل گفته میشود: من دیروز یقین داشتم که زید عادل است که در این صورت متیقّن، عدالت زید است، و نه عدالت زید در دیروز، بله دیروز ظرف تحقّق این عدالت بود. امّا امروز شکّ دارم، یعنی امروز در همان عدالت شکّ دارم و این اعمّ است از اینکه:
1- شکّ داشته باشم در اصل وجود عدالت تا با قاعده الیقین بسازد.
2- یا شکّ داشته باشم در بقاء و استمرار عدالت که همان شکّ در عدالت است تا با قانون استصحاب بسازد.
پس: اگر زمان گذشته ظرف شد، با هر دو میسازد.
منظور این است که: ما نحن فیه نیز از همین قبیل است، یعنی آنچه از حدیث شریف به ذهن تبادر میکند این است که: زمان گذشته ظرف یقین به عدالت زید است، و لکن متیقّن ذات العدالة است، آنهم بقول مطلق و مجرد از هر قیدی.
در نتیجه: حدیث شریف به درد استدلال بر حجیّت استصحاب میخورد.
اشاره به این است که با بیان فوق حد اکثر میتوان ثابت کرد که اراده استصحاب از این حدیث ممکن است و لکن از آنجا که متعین نشد، و هر دو قانون محتمل است، بطل الاستدلال.
این است که شیخ یک قدم جلوتر آمده میفرماید: نه تنها اراده استصحاب از این حدیث شریف ممکن و محتمل است، بلکه به حکم قرائنی که ذیلا خواهد آمد، حتمی و متعین است:
1- ظهور دو کلمه یقین و شکّ در فعلیت، چرا که مشتقات ظهور در فعلیت دارند.
یعنی یقین فعلی را با شکّ فعلی نقض نکن و آنکه یقین و شکّ هر دو در آن بالفعلاند، قانون استصحاب است، چرا که فرد اکنون هم نسبت به گذشته در یقین است و هم نسبت به بقاء بر شکّ. امّا در قانون الیقین به محض اینکه شکّ ساری میآید، یقین از بین میرود و دیگر فعلیتی ندارد.
پس: تعبیر الیقین لا یدفع بالشکّ و یا الشک لا ینقض الیقین با استصحاب میسازد و لا غیر.
2- ان الشک لا ینقض الیقین، علّت آورده شده برای فلیمض علی یقینه.
حال: اگر این حدیث را حمل بر قانون استصحاب کنیم، علّت یک امر ارتکازی عقلائی است چونکه بنای عقلاء بر این است که به هنگام یقین سابق و شکّ لاحق، بنا را بر یقین سابق بگذارند.
و اگر این حدیث را بر قانون الیقین حمل کنیم، تعلیل به یک امر تعبّدی میباشد و نه یک امر ارتکازی. و حال آنکه: الاصل فی العلیة، الارتکازیة، و لذا وقتی تعلیل به امر ارتکازی ممکن است نوبت به تعلیل تعبّدی نمیرسد.
3- تعبیر موجود در صحیحه اوّل، دوّم و سوّم زراره نیز بطور هماهنگ همین تعبیر بود که ما از آنها استصحاب را برداشت کردیم.
پس به قرینه وحدت سیاق این حدیث را نیز حمل بر استصحاب میکنیم.
الحاصل: با شواهدی که آوردیم این دو حدیث نیز از ادلّه محکم استصحاباند.
این است که: اگرچه دلالت این حدیث بر استصحاب قوی است و لکن ضعیف السند است، چرا که در سلسله سند این حدیث شخصی وجود دارد به نام قاسم بن یحیی که مرحوم علامه در کتاب مختلف، وی را تضعیف کرده است. برخی تضعیف علامه را رد کرده میگویند تضعیف ایشان براساس تضعیف غضائری است که از روی سلیقه برخی را تضعیف کرده است. و لذا تضعیفات وی ضرری زننده نیست.
این است که: باتوجّه به جلالت شأن علامه و آگاهی ایشان بر تضعیفات غضائری، نمیتوان گفت مستند تضعیف علامه، تضعیف غضائری است.
آن را از دلیلهای استصحاب دانسته میفرماید: آنچه از دو روایت ظاهر است این است که:
اگر کسی به چیزی (مثل مثلا طهارت) در زمان قبل یقین داشته، و لکن در زمان لا حقّ، در آن چیز شکّ کرده است، در زمان شکّ، بر یقینش باشد.
پس این دو روایت از دو جهت دلالت بر استصحاب دارند:
1- اینکه متعلّق یقین مقیّد به زمان نیست و معنای عبارت (من کان علی یقین) این است که: یقین به چیزی؛ نه یقین به چیزی که مقیّد به زمان است. بر این اساس، شکّ نیز در زمان لا حقّ، متعلّق به این شیء است، بدون اینکه مقیّد به زمان باشد. مثل اینکه گفته شود: اگر در
زمان پیشین متیقّن به عدالت زید بودی، سپس در زمان لا حقّ در آن متعلّق شکّ پیدا کردی، بر یقین خودت باش، بلااشکال این کلام ظهور در استصحاب دارد، نه شکّ ساری، و احتمال شکّ ساری با آنچه عرف ظاهرا میفهمد، مخالف است.
2- به این جهت که یقین و شکّ اخذ شده در روایت، ظهور در یقین و شکّ فعلی دارند، یعنی به سبب شکّ فعلی، یقین فعلی دفع نمیشود، با اینکه ظهور سیاقی نیز مقتضی حمل بر استصحاب است.
رأی منصفانه این است که: این دو روایت ظهور در استصحاب دارند و اشکالی در دلالت آنها بر قاعده کلّی نیست.(1)
1) الاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 58.
(در یک گفتگوی ساده با شیخ انصاری رحمه اللّه)* جناب شیخ پنجمین و ششمین حدیثی که در رابطه حجیّت استصحاب بدان استدلال شده است کدام حدیث است؟
حدیثی است که:
من کان علی یقین، فشک، فلیمض علی یقینه و لا ینقض الیقین بالشکّ.
در این است که: آیا مورد این حدیث شریف قاعده الیقین است در مورد شکّ ساری و یا اینکه مراد استصحاب است در مورد شکّ در بقاء و نه در شکّ ساری؟
دلالت این حدیث شریف، روی ملاکهایی که برای شکّ ساری گفته شد، بر شکّ ساری روشن و واضح است، و لکن میتوان کاری کرد که بر استصحاب نیز دلالت کند. چرا؟ و چگونه؟ به این خاطر که اختلاف زمان یقین و شکّ که نصّ حدیث است، در استصحاب هم متصوّر است.
فی المثل: دیروز یقین داشتم به وجود فلان حکم، امروز در بقاء آن حکم به شکّ افتادهام.
بله، در رابطه با اتحاد متعلّق یقین و شکّ که نصّ حدیث است، در رابطه با استصحاب نیز ایجاد وحدت میکنیم.
با الغاء قید زمان، بدین معنا که با الغاء قید زمان متیقّن و مشکوک یکی میباشد، همانطور در شکّ ساری با حفظ قید زمان متیقّن و مشکوک یکی است. فی المثل: شما یقین داشتید به عدالت زید در دیروز، امروز شکّ داری به عدالت دیروز او، قید زمان را بردارد، همان عدالت را استصحاب کن.
پس: میتوان به طریقی مطلب را اصلاح کرد و حدیث را منطبق بر قاعده استصحاب نمود،
لکن جزم بر اینکه این مطلب دلیل بر استصحاب باشد وجود ندارد.
میخواهیم قدمی را از عبارت فافهم فراتر گذاشته ادعای جزم کنیم. در عبارت فافهم، مرادمان این بود که میشود حدیث مزبور را حمل بر استصحاب نمود و لکن جزم نداشتیم، لکن در اینجا میخواهیم بگوئیم که در حمل این حدیث بر حجیّت استصحاب جزم داریم. چرا؟
1- زیرا امام علیه السّلام عبارت انّ الیقین لا تنقض بالشکّ را علّت قرار داده است برای فلیمض علی یقینه و لذا:
اگر ما عبارت انّ الیقین لا تنقض بالشکّ را حمل بر استصحاب کنیم، این تعلیل براساس یک قاعده ارتکازی است و نه تعبّدی. چرا؟ زیرا تمام عقلای عالم، ارتکاز ذهنشان بر این است که: وقتی به چیزی یقین داری، در صورتی که در مورد آن به شکّ افتادی، حالت سابقه یقینت را حفظ کن تا اینکه به نقض یقین سابق، یقین پیدا کنی.
و اگر این عبارت انّ الیقین لا تنقض بالشکّ را حمل بر شکّ ساری کرده بگوئیم در مورد شکّ ساری، یقین خودت را نقض نکن، دستوری تعبّدی است. فی المثل: دیروز یقین داشتید که زید عادل است، و لذا پشت سر او نماز خواندید، و یا گواهی او را در دادگاه قبول نمودید و یا ... لکن امروز شکّ دارید که دیروز او عادل بوده است یا اینکه اعتماد شما به او نادرست؟
اگر شارع در اینجا بفرماید: شما که در مورد نماز دیروز که پشت سر زید خواندی به شکّ افتادی به شکّ خودت اعتنا نکن، تعبّدی است و نه ارتکازی.
2- از طرف دیگر در احادیث مشابه این حدیث که در بحثهای قبلی مورد بررسی قرار گرفتند، بطور یکنواخت گفته شد که لا تنقض الیقین بالشکّ دلالت بر استصحاب دارد حال چطور میشود که لا تنقض الیقین بالشکّ در این حدیث در مورد شکّ ساری بوده و در ردیف آن احادیث نباشد.
پس: با این دو مؤید، کلام امیر بیان را نیز در اینجا حمل میکنیم بر استصحاب.
چهار قول:
1- یک قول این است که ما اصلا قاعده الیقین را در مورد شکّ ساری حجّت نمیدانیم، بدین معنا که یقین سابق در مورد شکّ ساری فاقد ارزش است.
متزلزل شده به شکّ میافتیم، آن عمل را اعاده نمیکنیم؟
میگویند چونکه اینگونه موارد مربوط به قاعده فراغ است و قاعده فراغ غیر از قاعده الیقین است.
در قاعده الیقین، شما، عمل را تیقّنا بصحة انجام میدهید، و سپس در رابطه با همان یقینتان به شکّ میافتید، که موسوم به شکّ ساری است و ملاکش یقین است.
در قاعده فراغ ملاک این نیست که شما عملی را با یقین انجام دادهای و سپس متزلزل میشوی، بلکه ممکن است که شما عملی را در حال غفلت هم انجام بدهید، و پس از آنکه به خود میآیید از خود بپرسید که آیا این عمل من درست بود یا نه؟ که قاعده فراغ به داد شما میرسد.
قاعده فراغ میگوید: به شکّ بعد از فراغ از عمل اعتنا نکن و لذا این مطلب ربطی به یقین سابق ندارد. به عبارت دیگر: مشاهده میکنید که در رسالههای عملیّه مینویسند اگر پس از عمل دچار نگرانی و تردید شدید، اعتنا نکنید، از باب قاعده فراغ و تجاوز است و نه از باب قاعده الیقین.
الحاصل: برخی معتقدند که در مورد شکّ ساری دلیلی بر محفوظ بودن یقین سابق وجود ندارد.
2- قول دیگر این است که: عملی را که ما عن یقین انجام میدهیم و لو پس از آن دچار شکّ ساری بشویم، یقین سابق کاملا در جای خود محفوظ است. یعنی علاوه بر اینکه لازم نیست که ما عمل انجام شده را اعاده کنیم، از این به بعد هم میتوانیم به شکّ خود اعتنا نکرده، و بر همان یقین سابقی که اکنون مورد تزلزل واقع شده، عمل کنیم. فی المثل: دیروز زید را عادل دانسته پشت سر او نماز خواندیم، امروز به شکّ افتادهایم که آیا دیروز زید واقعا عادل بوده است یا نه. ما به اشتباه افتاده بودیم؟ قاعده الیقین میگوید: استصحاب کن یقین سابقت را و از این به بعد هم برطبق یقین سابقت پشت سر او نماز بخوان.
به دلیل اطلاق عبارت فلیمض علی یقینه، که هم شامل گذشته میشود، هم شامل اعمالی که از این به بعد انجام میدهیم.
3- قول دیگر این است که: خیر، به فرض که این حدیث مربوط به شکّ ساری بشود،
اطلاقش خلاف اجماع است. یعنی: نمیتوان اخذ به اطلاق حدیث کرد و گفت، بله قاعده الیقین به درد آینده و پس از شکّ هم میخورد، و لذا باید آن را تقیید کرد و تخصیص زد.
برخی گفتهاند: معتبر بودن فلیمض علی یقینه، نسبت به اعمال گذشته است و نه نسبت به اعمال آتیه. فی المثل: اگر امروز به شکّ افتادی که آیا زید عادل است یا نه؟ برای نماز خواندن امروز و فردایت در پشت سر او باید به قاعده دیگری تمسّک کرده، مثلا دو نفر عادل شهادت بر عدالت او بدهند تا بتوانی پشت سر او نماز بخوانی.
برخی گفتهاند: راه تقییدش این است که آن را مقیّد به یک شرط کنیم و بگوئیم: فلیمض علی یقینه، ان لم یظهر مدرک فساد یقینه. فی المثل: شما جمعه قبل پشت سر فلان زید، نماز خواندهاید، امروز به شکّ میافتید که آیا او عادل بوده است یا اینکه من در عادل بودن او اشتباه کردهام؟ در اینجا باید فکر کرده بگوئید مدرک حصول یقین من در آن روز چه بود، آیا خیالات من بود، آیا گفتار کودک غیر ممیّز و ناپختهای بوده و هکذا ...
خلاصه اینکه اگر به اینجا برسی که یا مدرکی در کار نبوده یا اگر بوده قابل اعتماد نبوده، آن یقین شما دیگر اعتباری ندارد، نه نسبت به گذشته و نه نسبت به آینده. و اگر شکّ ساری شما به نحوی است که لم یظهر فساد مدرک یقینک، مثل اینکه دو نفر عادل در آن روز شهادت دادهاند به اینکه این آقا عادل است و شما روی آن شهادت پشت سر او نماز خواندهای، لکن امروز در مورد عدالت آن دو نفر به شکّ افتادهای با این تزلزل و شکّ فساد مدرک یقین و اعتماد ظاهر نمیشود. و یقین شما به عدالت آن زید کما فی السابق دارای ارزش است، چه نسبت به گذشته و چه نسبت به آینده.
الحاصل: روایت مورد بحث گرچه دلالت بر حجیّت استصحاب دارد و لکن ضعیف السند است چرا که علّامه راوی آن یعنی قاسم ابن یحیی را تضعیف کرده است. البته برخی هم گفتهاند تضعیف علامه درست نیست چون براساس حرفهای این غضائری صورت گرفته است و تضعیف ابن غضائری عیب و ضرری نمیزند.
متن
و منها: مکاتبة علی بن محمّد القاسانی: «قال: کتبت الیه- و أنا بالمدینة(1)- عن الیوم الذی یشکّ فیه من رمضان، هل یصام أم لا؟ فکتب (علیه السلام): الیقین لا یدخله الشکّ، صم للرؤیة و افطر للرؤیة».(2)
فانّ تفریع تحدید کلّ من الصوم و الإفطار- برؤیة هلالی رمضان و شوّال- علی قوله (علیه السلام): «الیقین لا یدخله الشکّ» لا یستقیم إلّا بإرادة عدم جعل الیقین السابق مدخولا بالشکّ، أی مزاحما به.
و الإنصاف: أن هذه الروایة أظهر ما فی هذا الباب من أخبار الاستصحاب، إلّا أنّ سندها غیر سلیم.
هذه جملة ما وقفت علیه من الاخبار المستدلّ بها للاستصحاب، و قد عرفت عدم ظهور الصحیح منها،(3)و عدم صحّة الظاهر منها؛(4)فلعلّ الاستدلال بالمجموع باعتبار التّجابر و التّعاضد.
ترجمه
از جمله احادیثی که برای حجیّت استصحاب بدان استدلال شده، مکاتبه علی بن محمّد کاشانی است. او میگوید: من در مدینه بودم و در آنجا نامهای به محضر امام علیه السّلام نوشته از حضرتش راجع به روزه یوم الشک پرسیدم که آیا این روزه واجب است یا نه؟ امام علیه السّلام در پاسخ فرمودند: الیقین لا یدخله الشکّ، صم للرؤیة و افطر للرّؤیة.
شیخ (ره) میفرماید: تعیین حدود هریک از روزه و افطار را متفرّع بر دیدن هلال رمضان و شوال کردن، مستقیم و سر راست نخواهد بود، مگر اینکه اراده شود که یقین پیشین، محل دخول شکّ قرار داده نشده است؛ یعنی مورد مزاحمت شکّ نیست.
منصفانه این است که: این روایت از لحاظ دلالت، اظهر روایات در حجیّت باب استصحاب است. اینها تعدادی از اخبار میباشد که برآن اطلاع یافتم، و با آنها بر استصحاب استدلال شده است.
دانستی که احادیث صحیحه از این احادیث، ظهور در استصحاب ندارد و آنهایی که ظهور دارند، صحیح نیستند. شاید استدلال به مجموع آنها به این اعتبار است که آنها ضعف همدیگر را جبران نمایند و بازوی یکدیگر بشوند.
بر دو قسم است:
1- یکی نسبت به روز اوّل رمضان. بدین معنا که در پایان ماه شعبان شکّ داریم که آیا فردا روز اوّل رمضان است یا که نه روز آخر ماه شعبان است، چرا که نمیدانیم که آیا ماه شعبان 29 روزی است یا که نه کامل است و سی روزی است؟ و لذا این سؤال پیش میآید که در چنین روزی، روزه گرفتن واجب است یا نه؟
2- یکی هم نسبت به روز آخر ماه رمضان، بدین معنا که پس از گذشت 29 روز از ماه رمضان نمیدانیم که آیا فردای روز سیام ماه رمضان است، یا اینکه نه روز اوّل ماه شوال است؟
چرا که نمیدانیم ماه رمضان کامل است یا ناقص؟ و لذا این سؤال پیش میآید که آیا روزه چنین روزی واجب است یا نه؟
این است که: گاهی ما دچار یوم الشک میشویم وظیفه ما چیست، روزه بگیریم یا نه؟
امام علیه السّلام در پاسخ نوشتند: الیقین لا یدخله الشکّ، صم للرؤیة و افطر للرویة. یعنی: شکّ
نمیتواند در یقین دخالت کند. با رؤیت هلال روزه بگیر و با رؤیت هلال افطار کن.
در این است که: آیا این حدیث دلیل بر استصحاب است یا دلیل بر قاعده احتیاط و یا دلیل بر هر دو؟
این است که: اگر امام علیه السّلام به دنبال کبرای کلّی یعنی (الیقین لا یدخله الشک) تنها میفرمودند که افطر للرؤیة، یعنی فقط افطار کردن با رؤیت هلال را بر این قاعده کلّی متفرّع میفرمودند:
امکان داشت که کسی بگوید مراد امام، از این قاعده کلّی، قانون اشتغال است، بدین معنا که:
1- شما که یقین به اشتغال ذمّه به روزه دارید، باید احتیاط کنید، یعنی کاری بکنید که یقین به فراغ ذمّه برای شما حاصل شود و به شکّ در فراغتان اکتفا نکنید.
2- بلاشکّ تحصیل فراغت ذمّه و احتیاط کردن به این است که: تا رؤیت هلال نشود باید به روزه خود ادامه داد.
پس: باید فردا را هم که یوم الشک است روزه بدارید، چرا که فان الیقین بالبراءة لا یدخله و لا یزاحمه الشکّ فی برائت الذمه.
امّا امام علیه السّلام دو مطلب را بر این کبرای کلّی متفرّع نمودند:
1- افطر للرّؤیة 2- صم للرّؤیة.
در این است که: صم للرویة با قاعده اشتغال نمیسازد و این قرینه است بر اینکه مراد از الیقین در این قاعده کلیه قاعده اشتغال نیست و الّا این تفریع صحیح نبود. چرا؟ زیرا که در یوم الشک اوّل، اصل اشتغال ذمّه مشکوک است و قطعی نشده است تا اینکه بفرماید: الیقین بالبراءة ...
بله، از آنجا که مراد امام علیه السّلام از این قاعده کلّی این است که: یقین سابق را با شکّ لا حقّ نشکن این قاعده به درد استصحاب میخورد.
بنابراین: عدم دخول رمضان و عدم موجب روزه را استصحاب میکنیم، چنانکه این قاعده در افطر للرؤیة نیز با استصحاب سازگار است.
در نتیجه سه احتمال در اینجا متصوّر است:
1- اینکه مراد تنها قانون استصحاب باشد، بدین معنا که الیقین السابق لا یدخله الشک الاحقّ.
2- اینکه مراد تنها قاعده اشتغال باشد، بدین معنا که: الیقین بالبراءة لا یدخله الشک فی البراءة.
3- اینکه: هم الیقین السابق ... مراد باشد، هم الیقین بالبراءة ...
احتمال اوّل که منظور در آن یقین سابق و شکّ لا حقّ، یعنی استصحاب است چرا؟ زیرا:
1- احتمال سوّم باطل است چون مستلزم استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد است و قدر جامعی هم در کار نیست.
2- و امّا احتمال دوّم نیز باطل است بخاطر اینکه با تفریع صم للرؤیة نمیسازد.
بنابراین: احتمال اوّل تعیّن پیدا میکند.
این است که به عقیده ایشان این روایت از لحاظ دلالت ظاهرترین روایت در میان روایات باب حجیّت استصحاب است. چرا؟ زیرا:
1- در روایت اوّل و دوّم، دو احتمال وجود داشت که طبق یک احتمال (ال) الیقین عهد ذکری بود و لذا مفید عموم نبود، و حال آنکه در این مکتوبه بطور مستقیم کبرای کلّی بیان شده و این احتمال منتفی است.
2- در روایت سوّم و چهارم نیز این احتمال داده شد که شاید مراد از آنها قاعده اشتغال باشد و ربطی به استصحاب نداشته باشد، و حال آنکه در این احتمال در این مکتوبه منتفی است.
3- در روایت پنجم و ششم هم احتمال داده شد که شاید مراد شکّ ساری باشد که ربطی به استصحاب ندارد و حال آنکه این احتمال در این مکتوبه منتفی است.
پس: تنها چیزی که در این مکتوبه مراد است و تعیّن پیدا میکند استصحاب است.
بنابراین: این حدیث به لحاظ دلالت خیلی قوی است و لکن علاوه بر اینکه کاشانی از نظر رجالیون محل بحث است، خود حدیث از لحاظ مکاتبه بودن و مضمره بودن اشکال سندی دارد.
و لذا این حدیث نیز میتواند به تنهائی در اثبات حجیّت استصحاب مورد استدلال قرار بگیرد.
این است که: این هفت روایت جمع روایاتی است که قوم بدانها استدلال کرده و یا اینکه من بدانها دست پیدا نمودم.
امّا ملاحظه فرمودید که:
1- آن دسته از این روایات که قوی السند بودند مثل صحیحه اوّل، دوّم و سوّم زراره و موثّقه عمّار که ضعیف الدلاله بودند.
2- و آن دسته از این روایات که قوی الدلالة بودند مثل روایت پنجم و ششم و هفتم، ضعیف السند بودند.
در نتیجه: ما به تکتک این روایات استدلال نمیکنیم تا قابل خدشه باشد، بلکه به مجموع این روایات به لحاظ تجابر و تعاضد استدلال میکنیم.
یعنی آن دسته از روایات که قویالسنداند، ضعف سندی آن دسته از روایات که ضعیف السند هستند، جبران میکنند، و آنها که قوی الدلالة هستند، ضعف دلالی، آن ضعیف الدلاله را تقویت میکنند.
پس از مجموع این احادیث برای ما اطمینان به حجیّت استصحاب حاصل میشود.
میفرمایند: اعتبار سند این روایت نیز ثابت نشده است، چرا که محمّد میان ثقه و ضعیف مشترک است و هر دوی آنها از اصحاب امام هادی علیه السّلام هستند و در یک طبقه قرار دارند به نحوی که یکی از آنها از دیگری ممتاز نیست.(1)
حضرت امام در جای دیگری میفرمایند:
ادعای اظهر بودن این روایت در حجیّت استصحاب، شامل ادعای برخی که میگویند اصلا دلالت ندارد،(2)مردود است؛ بلکه ظهور در استصحاب دارد. لکن بعضی از روایاتی که گذشت مثل صحیحه اوّل زراره، ظاهرتر از این روایت است.
این است که: از ظاهر جمله (صم للرؤیة، و افطر للرؤیة) فهمیده میشود که این دو متفرّع بر عبارت (الیقین لا یدخله الشک) میباشند. در این صورت احتمال داده میشود که: 1- مراد سؤالکننده از یوم الشک، مطلق یوم الشک باشد، چه آخر شعبان باشد و یا اوّل رمضان. و احتمال داده میشود که مراد 2- روز شکّ میان شعبان و رمضان و یا 3- میان رمضان و شوال باشد که علی الظاهر احتمال سوّم بعید است.
باقی ماند دو احتمال که هریک از این دو احتمال باشد، پاسخ با ملاحظه دو تفریع داده شده است بدین معنا که: مراد از مطلق یوم الشک، اوّل رمضان یا آخر آن میباشد.
عبارت الیقین لا یدخله الشک جز بر استصحاب منطبق نمیشود. چرا که استصحاب داخل نشدن رمضان و داخل نشدن شوال تا رؤیت هلال برآن متفرّع میشود.(1)
سپس در جای دیگر میفرماید: اینها اخباری است که در باب مورد بحث وارد شده و از آن حجیّت استصحاب استفاده میشود.(2)
متن
و رما یؤیّد ذلک بالاخبار الواردة فی الموارد الخاصّة:
مثل: روایة عبد اللّه بن سنان- الواردة فیمن یعیر ثوبه الذمّیّ و هو یعلم أنّه یشرب الخمر و یأکل لحم الخنزیر-: «قال: فهل علیّ أن أغسله؟ فقال (علیه السلام): لا؛ لانّک أعرته إیّاه و هو طاهر، و لم تستیقن أنّه نجّسه».(1)
و فیها دلالة واضحة علی أنّ وجه البناء علی الطهارة و عدم وجوب غسله، هو سبق طهارته و عدم العلم بارتفاعها، و لو کان المستند قاعدة الطهارة لم یکن معنی لتعلیل الحکم بسبق الطهارة؛ إذ الحکم فی القاعدة مستند إلی نفس عدم العلم بالطهارة و النجاسة.
نعم، الروایة مختصّة باستصحاب الطهارة دون غیرها، و لا یبعد عدم القول بالفصل بینها و بین غیرها ممّا یشکّ فی ارتفاعها بالرافع.
ترجمه
و چهبسا آن قاعده کلیه استصحاب بوسیله اخبار وارده در موارد خاصّه تأیید میشود:
، که در رابطه با کسی وارد شده است که لباسش را به کافر ذمی عاریه میدهد، درحالیکه میداند که آن ذمی شراب مینوشد و گوشت خوک میخورد، از امام علیه السّلام میپرسد: آیا (اکنون که لباس را به من برمیگرداند) بر من واجب است که آن را بشویم یا نه؟ امام علیه السّلام فرمودند: نه (و این حکم به عدم وجوب شستن را معلل ساختند به اینکه) روزی که لباس را به وی دادند پاک بود (یعنی لباس حالت سابق طهارت دارد) و اکنون تو یقین نداری که وی جامه را نجس کرده باشد (یعنی که شکّ لا حقّ داری).
1) الوسائل 2: 1095، الباب 74 من أبواب النجاسات، الحدیث 1.
در این حدیث: دلالت روشنی وجود دارد بر اینکه علّت و دلیل بناگذاری طهارت و علّت بناگذاری بر عموم وجوب شستن آن، همان طهارت سابق لباس و عدم علم (این شخص) به از بین رفتن این طهارت است.
و اگر اسناد کلام امام روی قاعده طهارت بود، تعلیل حکم به طهارت سابق معنا نداشت، چونکه حکم (به طهارت) در قاعده طهارت (به ملاحظه حالت سابق نیست بلکه) مستند به خود عدم علم به طهارت و نجاست است (یعنی مربوط به مجرد شکّ در طهارت و نجاست است).
بله، این روایت اختصاص دارد به استصحاب طهارت، نه غیر آن (چون در کلام امام 7 کبرای کلّی بیان نشده است گرچه به منزله بیان کبرای کلّی است) و لکن بعید نیست که از راه اجماع مرکب یا عدم قول به فصل (بدین معنا که کسی نیست که بگوید، در باب طهارت استصحاب جاری است ولی در ابواب دیگر جاری نیست)، در ابواب دیگر که در ارتفاعشان شکّ میشود هم جاری باشد.
این است که: چهبسا استصحاب به وسیله اخبار خاصی که هریک به باب خاصی اختصاص دارند در همان باب خاص تایید میشود و مورد اثبات قرار میگیرد برخلاف روایت هفتگانهای که عام بودند و قاعده کلیه از آنها استفاده میشد و حجیّت استصحاب را علی الاطلاق و در همه ابواب فقه اثبات میکردند.
روایت عبد اللّه بن سنان است که راوی در آن از امام علیه السّلام میپرسد: لباسم را به کافر ذمی عاریه دادهام، درحالیکه میدانم او شراب مینوشد و گوشت خوک میخورد.
آیا اکنون که لباس را به من برمیگرداند، شستن آن لباس بر من واجب است یا نه؟
حضرت فرمودند: نه، یعنی خیر شستن آن بر تو واجب نیست، سپس این حکم به عدم وجوب شستن را معلل ساختند به اینکه: روزی که لباس را به وی دادی پاک بود و اکنون تو یقین نداری که وی جامه را نجس کرده باشد. به عبارت دیگر:
1- عبارت و هو طاهر یعنی لباست حالت سابقه طهارت دارد، و تو به این طهارت سابقه یقین داری.
2- عبارت و لم تستیقن انّه نجّسه، یعنی تو شکّ لا حقّه داری.
در این است که آیا این روایت ظهور در قاعده طهارت دارد یا که دلیل بر استصحاب طهارت است؟
از حیث مناط نسبت میان آن دو تباین کلّی است، و لکن به لحاظ مورد عموم و خصوص مطلقاند. به عبارت دیگر:
1- مناط استصحاب تنها و تنها، لحاظ حالت سابقه است و به لحاظ حالت سابقه است که حکم به استصحاب میشود و الّا با قطع نظر از حالت سابقه، استصحاب معنا ندارد.
2- و امّا مناط در قاعده طهارت، صرف شکّ در طهارت و نجاست است با قطع نظر از حالت سابقه، چه حالت سابقهای باشد و ملاحظه نشود و چه اصلا حالت سابقهای وجود نداشته باشد.
و امّا به لحاظ مورد:
1- استصحاب تنها در موردی جاری میشود که شکّ ما حالت سابقه یقین دارد و این حالت در حکم ملاحظه میشود.
2- قانون طهارت در مورد یا مواردی جاری میشود که حالت سابقه یقینی باشد لکن نه به لحاظ آن حالت سابقه، بله صرفا به لحاظ شکّ در طهارت و نجاست و یا در موردی به کار میرود که اصلا حالت سابقهای در کار نیست، بلکه ابتدا به ساکن شکّ در طهارت و نجاست داریم.
پس: هرجا و یا هر موردی که محل اجرای استصحاب است، محل اجرای قاعده طهارت نیز هست و لکن اینگونه نیست که هرجا مورد و محل قاعده طهارت باشد، محل اجرای استصحاب نیز باشد.
حال: باتوجّه به مقدمه فوق پاسخ شیخ به سؤال مزبور روشن میشود و آن اینکه: حدیث تنها مربوط به قاعده استصحاب است و ظهور در آن دارد. چرا؟
نیست. و این امر از خصوصیات استصحاب است.
چرا؟ زیرا: در قاعده طهارت به مجرد شکّ حکم به طهارت سابق میشود و لذا اگر مراد امام علیه السّلام قاعده طهارت بود باید فی المثل بفرماید: لأنّک شاکا فی الطهارة و النجاسة.
پس: حدیث مزبور دلیل بر استصحاب است، آنهم در خصوص شکّ در رافع که مورد ادعای ماست، چرا که طهارت از اموری است که اقتضای بقاء دارد.
بخاطر اینکه کبری به صراحت در کلام امام علیه السّلام نیامده است، و قدر متیقّن همین مورد شکّ در بقاء طهارت است. البته میتوان از راه اجماع مرکب یا عدم قول بالفصل، سایر موارد را نیز درست نمود.
به عبارت دیگر میتوان گفت: برخی استصحاب را در هیچ بابی از ابواب فقه جاری نمیکنند و برخی آن را در همه ابواب فقه حجیّت میدانند پس کسی نیست که بگوید استصحاب در باب طهارت جاری میشود و لکن در دیگر ابواب جاری نمیشود.
در نتیجه: اگر به حکم این حدیث حجیّت استصحاب در باب طهارت ثابت شود، پس به ضمیمه اجماع مرکب در سایر ابواب هم ثابت میشود.
متن
و مثل: قوله (علیه السلام) فی موثّقة عمّار: «کلّ شیء طاهر حتی تعلم انّه قذر»(1)
بناء علی أنّه مسوق لبیان استمرار طهارة کلّ شیء إلی أن یعلم حدوث قذارته، لا ثبوتها له ظاهرا و استمرار هذا الثبوت إلی أن یعلم عدمها.
فالغایة- و هی العلم بالقذارة- علی الاوّل، غایة للطهارة رافعة لاستمرارها، فکلّ شیء محکوم ظاهرا باستمرار طهارته إلی حصول العلم بالقذارة، فغایة الحکم غیر مذکورة و لا مقصودة.
و علی الثانی، غایة للحکم بثبوتها، و الغایة- و هی العلم بعدم الطهارة- رافعة للحکم، فکلّ شیء یستمرّ الحکم بطهارته إلی کذا، فإذا حصلت الغایة انقطع الحکم بطهارته، لا نفسها.
الاصل فی ذلک: أنّ القضیّة المغیّاة- سواء کانت إخبارا عن الواقع و کانت الغایة قیدا للمحمول، کما فی قولنا: الثوب طاهر إلی أن یلاقی نجسا، أم کانت ظاهریّة مغیّاة بالعلم بعدم المحمول، کما فی ما نحن فیه- قد یقصد المتکلّم مجرّد ثبوت المحمول للموضوع ظاهرا أو واقعا، من غیر ملاحظة کونه مسبوقا بثبوته له، و قد یقصد المتکلّم به مجرّد الاستمرار، لا أصل الثبوت بحیث یکون أصل الثبوت مفروغا عنه. و الاوّل أعمّ من الثانی من حیث المورد.
1) الوسائل 2: 1054، الباب 37 من أبواب النجاسات، الحدیث 4، و فیه:« کلّ شیء نظیف ...».
ترجمه
و مثل این سخن امام علیه السّلام در موثقه عمّار است که میفرماید: هر چیزی پاک است تا اینکه قذارت یعنی نجاست آن معلوم شود (که این مطلب دلیل بر استصحاب است)، البته: بنا بر اینکه این حدیث سوق شده است؛ برای بیان (عمر، و) استمرار طهارت سابقه (و ثابتشده) هر چیزی تا اینکه علم به حدوث نجاست آن حاصل شود، و نه برای ثبوت (و یا اثبات حکم به) طهارت برای آن، و استمرار آن حکم تا اینکه عدم این طهارت معلوم شود.
پس غایت که همان علم به قذارت است:
1- بنا بر معنای اوّل (یعنی استصحاب طهارت) غایت است برای خود طهارت ثابته و رافع و ازبینبرنده استمرار این طهارت.
پس هر شیئی تا زمان علم به حصول نجاستش، ظاهرا محکوم به استمرار طهارت است در نتیجه غایتی (برای) حکم (به طهارت) در عبارت ذکر نشده و اصلا مورد نظر نمیباشد.
2- و بنا بر معنای دوّم (که همان حکم به طهارت و یا اثبات آن است) غایت برای حکم به ثبوت (همان) طهارت است، و این غایت که همان علم به عدم طهارت است رافع و بردارنده حکم است. پس هر شیء (مشکوکی)، حکم به طهارتش استمرار دارد تا اینکه علم به قذارتش حاصل شود. و لذا وقتی علم به قذارت حاصل شود، حکم به طهارت آن شیء مشکوک هم قطع میشود (و عمرش به پایان میرسد) نه عمر خود طهارت.
اصل و سرچشمه این (دو احتمال) در حدیث مزبور این است که: هر قضیهای که دارای چنین غایتی میشود:
1- چه خبردهنده از واقع باشد (مثل الثوب طاهر حتی ...) و چه غایت قید برای محمول باشد چنانکه در این کلام ما (که میگوئیم) الثوب طاهر الی ان یلاقی نجسا.
2- و یا اینکه قضیه ظاهریهای باشد (مثل: کلّ شیء طاهر و یا کلّ شیء حلال ...) که مغیّا شده است (و غایتش عبارتست از) علم به نابودی محمول (که همان طهارت و یا قذارت است)، چنانکه در ما نحن فیه:
1- گاهی متکلّم، صرف ثبوت حکم برای موضوع را قصد میکند، یا ظاهرا (مثل کلّ شیء طاهر) و یا واقعا (مثل: زید رئیسکم ...) بدون اینکه حالت سابقه طهارت برای آن موضوع را ملاحظه کند (که این همان قاعده طهارت است).
2- و گاهی متکلّم، مجرد استمرار (آن صفت ثابتشده) را از آن غایت قصد میکند و نه اصل ثبوت حکم (به طهارت) برای موضوع را، به نحوی که ثبوت الحکم مفروغ عنه یعنی مسلم است (که این همان استصحاب طهارت است).
و اولی (یعنی قاعده طهارت) از حیث مورد (و نه از حیث مناط) اعمّ است از دومی (که استصحاب طهارت) است، چرا که هرکجا که استصحاب طهارت جاری میشود، قاعده طهارت هم جاری میشود، و حال آنکه در بسیاری از موارد، قاعده طهارت جاری میشود و لکن استصحاب طهارت بخاطر نبودن حالت سابقه جاری نمیشود.
روایت خاصه موثقه عمّار است که در این حدیث امام میفرماید: هر چیزی پاک است، تا اینکه علم پیدا کنی که آن چیز نجس است.
پس: این حدیث جمله خبریّهای است که دارای غایت است و غایتش علم به قذارت است.
در این است که در این روایت با این غایتی که وجود دارد دو جور معنا میشود:
1- هر چیزی پاک است و این پاک بودن ادامه و استمرار دارد تا زمان علم به قذارت آن چیز.
2- هر چیز مشکوکی محکوم به طهارت است، و این حکم به طهارت تا زمان علم به نجاست ادامه دارد. حال:
شیء، بنا بر معنای اوّل، مفروض الطهارة فرض میشود تا زمانی که فرد علم به قذارت آن شیء پیدا کند، که این موسوم به طهارت است.
شیء، بنا بر معنای دوّم، مفروض الطهارة نیست، بلکه مشکوک الطهاره است و هر شیء
مشکوکی محکوم به طهارت است و این حکم شارع به طهارت تا زمان علم به قذارت آن شیء ادامه دارد، که این موسوم به قاعده طهارت است.
1- اینکه مراد امام علیه السّلام این باشد که: (کل شیء که یقینیّ الطهارة سابقا، طاهر، أی طهارته عند الشّک مستمرّ حتّی تعلم انّه قدّر). یعنی: هر چیزی که قبلا طهارت آن محرز و مسلّم بوده، در صورت شکّ در طهارت آن، طهارتش استمرار دارد تا زمانی که علم به نجاست آن پیدا کنی.
بنابراین: تا زمانی که شما یقین به طهارت آن شیء دارید، واقعا طاهر است.
زمانی هم که در مورد طهارت آن به شکّ میافتید، باز هم طهارتش علی الظاهر ادامه دارد تا اینکه علم به قذارت آن پیدا کنید. که پس از علم به قذارت و نجاست آن دیگر حکم به طهارت آن نمیشود.
حال: براساس این احتمال، حدیث مزبور ظهور در استصحاب دارد و به درد آن میخورد.
چرا؟ زیرا:
اولا: در استصحاب است که وقتی چیزی سابقا یقینی الطهارة بوده و بعدا مشکوک الطهاره میشود، حکم به بقاء و استمرار آن میکنیم.
ثانیا: غایت یعنی حتی تعلم انّه قذر، خود غایت برای استمرار طهارت آن است یعنی طهارتی که به عنوان یک صفت برای شیء ثابت شده است، همچنان ادامه دارد تا اینکه علم به قذارت آن پیدا شود.
به عبارت دیگر: غایت، غایت محمول یعنی طهارت است و نه غایت خود حکم به طهارت، چونکه غایت خود حکم به طهارت در کلام نیامده است و در این احتمال هم مراد نیست.
2- اینکه مراد امام علیه السّلام این باشد که: کل شیء مشکوک طهارته و نجاسته، فهو محکوم شرعا بالطهارة ظاهرا حتی تعلم انّه قذر. یعنی: طهارت ظاهریه را برای آن شیء اثبات میکنیم و این اثبات طهارت و یا حکم است که تا زمان علم به قذارت ادامه دارد.
حال:
1- براساس این احتمال روایت ظهور در قاعده الیقین دارد و به درد آن میخورد و ربطی به قاعده استصحاب ندارد.
2- غایت یعنی حتی تعلم انّه قذر نیز غایت برای حکم و اثبات است، یعنی این حکم به طهارت علی الظاهر تا مرحله علم به قذارت ادامه دارد و لکن غایت برای خود طهارت نیست.
چونکه خود طهارت براساس این احتمال از اوّل مشکوک و غیر محرز بوده است و لذا نمیتوان گفت که الآن هم استقرار دارد.
پس: غایت، غایت الحکم و الاثبات است و نه غایت الطهارة.
بر دو قسماند: 1- احکام ظاهریه 2- احکام واقعیه
احکامی هستند که در واقع و نفس الأمر برای اشیاء ثابت هستند و به لحاظ ذات و ماهیّت اشیاء و با قطع نظر از علم و جهل مکلّف برای آنها جعل و مقرر شدهاند. مثل: الصلاة واجبة و یا الخمر حرام.
بنابراین: قضایایی که چنین احکامی را برای ما اثبات میکنند، قضایای واقعیه نامیده میشوند، چرا که مبیّن احکام واقعیه هستند.
احکامی هستند که ظاهرا و به لحاظ جهل مکلفین نسبت به حکم واقعی اشیاء، برای اشیاء جعل و اثبات میشوند.
فی المثل: اینکه در طهارت و نجاست فلان شیء شکّ میکنیم، و حکم میشود به طهارت آن در ظاهر، یک حکم ظاهری است.
بنابراین: قضایائی که مبیّن اینگونه از احکام باشند، قضایای ظاهریه نامیده میشوند.
بر دو دستهاند:
1- برخی مغیّا به غایتی نیستند مثل: الخمر حرام و یا الغضب حرام.
2- برخی هم مغیّا به غایتی میباشند که خود بر دو قسماند: واقعیه و ظاهریه.
1- قضایای واقعیه، مبیّن احکام واقعیه تا یک غایت مشخص و معینی هستند، مثل: الثوب طاهر الی ان یلاقی النّجس.
یعنی: طهارت ثوب در اسلام یک حکم واقعی اولی است لکن تا زمان ملاقات با نجس، امّا پس از ملاقات با نجس، متنجس شده و این خود نیز یک حکم واقعی است.
2- قضایای ظاهریه، مبیّن احکام ظاهریه تا یک غایت مشخص و معینی هستند، مثل: کلّ شیء طاهر حتی تعلم انّه قذر. و هکذا ...
این است که: هر قضیه خبریّهای که دارای غایت یعنی حتی تعلم باشد، چه در مقام بیان حکم واقعی باشد و چه در مقام بیان حکم ظاهری باشد و چه اصلا در مقام بیان حکمی نباشد. بلکه در مقام بیان قیام زید و امارت عمر باشد، دارای چنین ظرفیتی هستند و این گنجایش و قابلیت را دارند که هریک از دو معنای مذکور از آنها اراده شود. و لذا:
1- گاهی مراد متکلّم از کلامی که میگوید: صرفا اصل اثبات محمول برای موضوع است به نحوی که غایت این اثبات و یا این حکم که کار این متکلّم است باشد. اعمّ از اینکه این اثبات، اثبات واقعی باشد چنانکه در قضایای واقعیه چنین است و یا اینکه اثبات ظاهری باشد، چنانکه در حدیث مورد بحث ما ممکن است مراد از ان این باشد که: کلّ شیء شکّ فی طهارته و نجاسته فهو محکوم شرعا بالطهارة ظاهرا الی ان یحصل العلم بالقذارة.
به عبارت دیگر: وقتی متکلّم حتی تعلم را میآورد مرادش این است که این اثبات محمول برای این موضوع که بعنوان یک حکم از من صادر شده و فعل من است تا زمان علم به قذارت این شیء پابرجا و مستمر است. براساس این احتمال، حدیث مذکور، ظهور در قاعده طهارت داشته و دلیل برآن میباشد.
2- گاهی هم ممکن است مراد این متکلّم از کلامش اثبات استمرار محمول است، پس از فراغت از اصل ثبوت محمول برای موضوع، اعمّ از اینکه این قضیه از قضایای واقعیه باشد و یا ظاهریه، چنانکه در حدیث مورد بحث ما ممکن است این باشد که: کلّ شیء یقینیّ الطهارة سابقا، طاهر، ای مستمرّ الطهارة الی ان یحصل العلم بالقذارة.
به عبارت دیگر: غایت در این صورت غایت میشود برای محمول ثابت شده، یعنی این محمول و یا وصفی که برای موضوع ثابت شده است و سابقه ثبوتش را شما میدانید عمرش تا زمان حصول علم به قذارت شیء است.
براساس این احتمال حدیث مذکور ظهور در استصحاب داشته و دلیل برآن میباشد.
پس: هر جمله خبریّهای که دارای موضوع، محمول و غایتی مثل حتی تعلم دارد ظرفیت و گنجایش دو جور معنا شدن را نیز دارد.
متن
إذا عرفت هذا فنقول: إنّ معنی الروایة:
إما أن یکون خصوص المعنی الثانی، و هو القصد إلی بیان الاستمرار بعد الفراغ عن ثبوت أصل الطهارة، فیکون دلیلا علی استصحاب الطهارة. لکنّه خلاف الظّاهر.
و إما خصوص المعنی الاوّل الاعمّ منه، و حینئذ لم یکن فیه دلالة علی استصحاب الطهارة و إن شمل مورده؛ لأنّ الحکم فیما علم طهارته و لم یعلم طروّ القذارة له لیس من حیث سبق الطهارة، بل باعتبار مجرّد کونه مشکوک الطهارة، فالرّوایة تفید قاعدة الطهارة حتی فی مسبوق الطهارة، لا استصحابها، بل تجری فی مسبوق النجاسة علی أقوی الوجهین الآتیین فی باب معارضة الاستصحاب للقاعدة.
ثمّ لا فرق فی مفاد الروایة، بین الموضوع الخارجی الذی یشکّ فی طهارته من حیث الشبهة فی حکم نوعه، و بین الموضوع الخارجی المشکوک طهارته من حیث اشتباه الموضوع الخارجی.
فعلم ممّا ذکرنا: انّه لا وجه لما ذکره صاحب القوانین: من امتناع إرادة المعانی الثلاثة من الرّوایة(1)- أعنی: قاعدة الطهارة فی الشبهة الحکمیّة، و فی الشبهة الموضوعیّة، و استصحاب الطهارة-؛ إذ لا مانع عن إرادة الجامع بین الاوّلین، أعنی: قاعدة الطهارة فی الشبهة الحکمیّة و الموضوعیّة.
نعم، إرادة القاعدة و الاستصحاب معا یوجب استعمال اللفظ فی معنیین؛ لما عرفت(2)أنّ المقصود فی القاعدة مجرّد إثبات الطهارة فی المشکوک، و فی الاستصحاب خصوص إبقاءها فی معلوم الطهارة سابقا، و الجامع بینهما غیر موجود، فیلزم ما ذکرنا.
و الفرق بینهما ظاهر، نظیر الفرق بین قاعدة البراءة و استصحابها، و لا جامع بینهما.(3)
ترجمه
وقتی به این (دو احتمال در معنای حدیث و بیان منشا این دو احتمال) آگاه شدی میگوئیم:
معنای این روایت:
1- یا فقط معنای دوّم میباشد که همان اراده بر بیان استمرار طهارت است، پس از ثبوت اصل طهارت و مفروغ عنه بودن آن، که در این صورت (و چنین معنایی)، روایت دلیلی بر استصحاب طهارت است و لکن اینگونه معنا کردن خلاف ظاهر است (چرا که مراد از کل شیء طاهر در ظاهر حدیث، هر شیء مشکوک الطهارة و النجاسة است و نه هر شیء مسبوق به طهارت).
2- و یا تنها معنای اوّل (یعنی قاعده طهارت) مراد است که (موردا) اعمّ از استصحاب طهارت است، که در این صورت دلالتی بر استصحاب طهارت در آن نمیباشد و لو شامل مورد استصحاب طهارت هم بشود (چرا که ملاک در قاعده طهارت شکّ است و لکن در استصحاب حالت سابقه) زیرا بنا بر قاعده طهارت، حکم در چیزی که طهارتش معلوم است و لکن عروض نجاست برآن معلوم نیست، از جهت طهارت سابقهاش نیست، بلکه صرفا به اعتبار مشکوک الطهاره بودن است.
پس این روایت مفید قاعده طهارت است، حتی در جائی که مسبوق به طهارت و یا مورد استصحاب طهارت) است، نه اینکه (دلیلی باشد بر) استصحاب طهارت.
بلکه بنا بر اقوای آن دو وجهی که در باب معارضه استصحاب با قاعده طهارت خواهد آمد، در مسبوق النجاسة هم این حدیث جاری میشود (مثلا یکی شیئی قبلا پاک بوده اکنون نمیدانیم که پاک است یا نجس لکن به لحاظ اینکه در طهارت و نجاست آن شکّ داریم میشود قاعده طهارت در آن جاری نمود، چرا که ملاحظه حالت سابقه در این قاعده ملاک نمیباشد، بلکه آنچه ملاک است، مجرد شکّ است).
سپس میفرماید: در مفاد این روایت فرقی بین آن موضوع خارجی که شکّ ما در طهارتش به جهت شکّ و شبهه (ما) در حکم نوع آن است، و بین آن موضوع خارجی جزئی مشکوک الطهاره که شکّ در طهارتش به جهت اشتباه در خود آن است نمیباشد. (یعنی فرقی نمیکند که شما حدیث مزبور را حمل بر قاعده طهارت بکنید و یا بر استصحاب طهارت).
پس: از آنچه ما بیان کردیم روشن میشود که هیچگونه دلیلی بر این مطلب صاحب قوانین که
فرموده: اراده آن معانی سهگانه از روایت؛ یعنی قاعده طهارت در شبهه حکمیّه و قاعده طهارت در شبهه موضوعیّه و استصحاب طهارت غیر ممکن است، وجود ندارد. چونکه مانعی از اراده قدر جامعی میان دوتای اولی یعنی قاعده طهارت در شبهه حکمیّه بر قاعده طهارت در شبهه موضوعیّه وجود ندارد (و آنقدر جامع همان شیئی است که مشکوک الطهارة و النجاسة است).
بله، اراده قاعده طهارت و قاعده استصحاب هر دو با هم از عبارت، موجب استعمال لفظ (واحد) در اکثر از معنای واحد میشود. (چرا؟) زیرا متوجه شدید که مقصود در قاعده طهارت، صرف اثبات طهارت است در مشکوک و لکن مقصود در قاعده استصحاب تنها ابقاء طهارت (سابق) است، در اشیائی که سابقه طهارتشان معلوم است، و جامعی میان این دو مقصود متباین وجود ندارد، پس لازم میآید استفاده یک لفظ در اکثر از معنای واحد.
پس فرق بین این دو قاعده روشن است، مثل فرق میان قاعده برائت و استصحاب برائت که جامعی بین آنها وجود ندارد (چرا که در برائت اشتغال مجرد شکّ ملاک است و حال آنکه در استصحاب برائت ملاحظه عدم تکلیف در سابق ملاک است).
این است که پس از اینکه با دو احتمال در معنای حدیث و منشا این دو احتمال آشنا شدید نوبت میرسد به بیان قول حقّ و تعیین یکی از دو احتمال مذکور، و لذا میگوئیم: بطور کلّی سه احتمال در حدیث شریف وجود دارد:
1- اینکه از حدیث شریف هم قاعده طهارت اراده و استفاده میشود، هم قاعده استصحاب.
2- اینکه خصوص قانون استصحاب طهارت از حدیث اراده شود.
3- اینکه خصوص قاعده طهارت مراد حدیث باشد.
خیر، زیرا اراده هر دو قاعده بطور همزمان از حدیث مبتنی بر احد الامرین علی سبیل منع
الخلوّ است که هیچکدام مورد قبول نیست.
1- اینکه بگوئیم: استعمال لفظ در بیشتر از معنای واحد جایز است تا بشود هر دو معنا را اراده نمود و لکن چنین استعمالی محال است.
2- اینکه بگوئیم: میان این دو قاعده قدر جامعی وجود دارد که کلام در ان قدر جامع استعمال شده و آن قدر جامع قابل انطباق بر هریک از این دو قاعده میباشد، و لکن قبلا بیان شد که این دو قاعده به لحاظ ملاک متباینیناند و لو موردا اعمّ و اخصّ باشند و دو معنای متباین را نمیشود با یک لفظ اراده نمود چرا که باز استعمال لفظ واحد در اکثر از معنای واحد است و لذا قدر جامعی بین این دو وجود ندارد و این احتمال باطل است.
خیر، این نیز خلاف ظاهر است. چونکه آنچه از اطلاق جملات خبریه به ذهن تبادر میکند، اصل ثبوت محمول برای موضوع است و نه استمرار آن، چرا که بیان استمرار نیاز به بیان زائد دارد و لیس فلیس. پس این احتمال هم باطل است.
بنابراین احتمال سوّم که مراد حدیث خصوص قاعده طهارت باشد تعین پیدا میکند و لذا ربطی به استصحاب ندارد حتی در مواردی که شیء مسبوق الطهارة باشد.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است: آیا در مواردی که چیزی حالت سابقه نجاست دارد و اکنون ما شکّ در بقاء نجاست آن چیزی داریم و چنین موردی مجرای استصحاب است، اساسا قاعده طهارت مجری دارد یا نه؟
1- برخی از جمله صاحب ریاض مدّعی شدهاند که چنین موردی تخصصا و موضوعا از تحت قاعده طهارت بیرون است.
2- لکن به نظر شیخ قول حقّ این است که: در چنین مواردی نیز قاعده طهارت مجرا داشته و قابل جریان است و لکن قانون استصحاب نجاست، عند المعارضه برآن مقدم میشود.
البته ادلّه هریک از این دو قول پس از ذکر تنبیهات استصحاب در بیان تعارض استصحاب با سایر قواعد خواهد آمد.
علیایّحال: قاعده طهارت به لحاظ مورد و مجری دامنهای وسیعتر از استصحاب دارد.
1- شبهه در حکم کلّی مثل اینکه ما ندانیم که آیا غنا در اسلام حرام است یا نه؟
2- شبهه در حکم جزئی مثل اینکه ما ندانیم که آیا این مایع که در اختیار ماست حلال است یا حرام؟
3- شبهه در موضوع کلّی مثل اینکه ما نمیدانیم که بطور کلّی آیا مدفوع و یا به تعبیر دیگر فضله پرندگان حرام گوشت پاک است یا نجس؟
4- شبهه در موضوع جزئی خارجی مثل اینکه ما نمیدانیم این مایع خارجی خلّ است یا خمر؟ و یا بول است یا آب ...؟ که در نتیجه نمیدانیم پاک است یا نجس؟
این است که: حدیث کلّ شیء طاهر و یا کلّ شیء حلال در تمام موارد مذکور جاری بوده و دلالت دارند بر حلیّت و طهارت در همه صور مزبور اعمّ از اینکه شبهه حکمیّه باشد و یا موضوعیّه و لذا اختصاصی به شبهات موضوعیّه ندارند.
میگوئیم: میان شبهه حکمیّه و شبهه موضوعیّه قدر جامع وجود دارد و کلام در آن استعمال شده است و آنقدر جامع عبارتست از: شیء مشکوک الطهارة و النجاسة، اعمّ از اینکه این شیء کلّی باشد چنانکه در شبهات حکمیّه چنین است و یا جزئی باشد، چنانکه در موضوعات خارجیه و یا احکام جزئیّه چنین است.
حال: لفظ کلّ شیء در این معنای اعمّ استعمال شده و قابل انطباق بر هریک از مصادیق آن میباشد و مانعی در کار نیست.
پاسخ مرحوم شیخ است به کلام میرزای قمی که در کتاب قوانین پس از بحث مفصّل راجع به قاعده طهارت در شبهات حکمیّه و موضوعیّه و استصحاب طهارت و مشخص کردن مناطها میگوید: مراد از حدیث کلّ شیء طاهر حتی تعلم انّه قذر، خصوص قاعده طهارت در شبهه موضوعیّه است. و لذا شیخ میفرماید: از آنچه ما ذکر نمودیم، روشن میشود که اراده قاعده طهارت از حدیث چه در شبهه موضوعیّه و چه در شبهه حکمیّه بلامانع است. چرا؟ زیرا قدر جامع دارند و کلام در آنقدر جامع استعمال میشود و لکن اراده قاعده طهارت و استصحاب طهارت هر دو ممنوع است، چرا که قدر جامع ندارند مثل قاعده برائت با استصحاب برائت که در احکام تکلیفیه فاقد قدر جامعاند.
متن
و قد خفی ذلک علی بعض المعاصرین،(1)فزعم جواز إرادة القاعدة و الاستصحاب معا، و أنکر ذلک علی صاحب القوانین فقال: إنّ الروایة تدلّ الروایة تدلّ علی أصلین.
أحدهما: أنّ الحکم الاوّلی للاشیاء ظاهرا هی الطهارة مع عدم العلم بالنجاسة، و هذا لا تعلّق له بمسألة الاستصحاب.
الثانی: أنّ هذا الحکم مستمرّ إلی زمن العلم بالنجاسة، و هذا من موارد الاستصحاب و جزئیّاته،(2)انتهی.
أقول: لیت شعری ما المشار إلیه بقوله: «هذا الحکم مستمرّ إلی زمن العلم بالنّجاسة»؟
فإن کان هو الحکم المستفاد من الاصل الاوّلی، فلیس استمراره ظاهرا و لا واقعا مغیّا بزمان العلم بالنجاسة، بل هو مستمرّ إلی زمن نسخ هذا الحکم فی الشریعة، مع أنّ قوله: «حتی تعلم» إذا جعل من توابع الحکم الاوّل الذی هو الموضوع للحکم الثانی، فمن أین یصیر الثانی مغیّا به؟! إذ لا یعقل کون شیء فی استعمال واحد غایة لحکم و لحکم آخر یکون الحکم الاوّل المغیّا موضوعا له.
و إن کان هو الحکم الواقعیّ المعلوم- یعنی أنّ الطهارة إذا ثبتت واقعا فی زمان، فهو مستمرّ فی الظاهر إلی زمن العلم بالنّجاسة- فیکون الکلام مسوقا لبیان الاستمرار الظاهریّ فیما علم ثبوت الطهارة له واقعا فی زمان، فأین هذا من بیان قاعدة الطهارة من حیث هی للشیء المشکوک من حیث هو مشکوک؟!
و منشأ الاشتباه فی هذا المقام: ملاحظة عموم القاعدة لمورد الاستصحاب، فیتخیّل
أنّ الرّوایة تدلّ علی الاستصحاب، و قد عرفت:
أنّ دلالة الروایة علی طهارة مستصحب الطهارة غیر دلالتها علی اعتبار استصحاب الطهارة، و الّا فقد أشرنا إلی أنّ القاعدة تشمل مستصحب النجاسة أیضا، کما سیجیء.
و نظیر ذلک ما صنعه صاحب الوافیة؛ حیث ذکر روایات «أصالة الحلّ» الواردة فی مشتبه الحکم أو الموضوع فی هذا المقام.(1)
ثمّ علی هذا، کان ینبغی ذکر أدلّة أصالة البراءة؛ لأنّها أیضا متصادقة مع الاستصحاب من حیث المورد.
ترجمه
این نکته (که این دو قاعده ملاکا متباینین هستند) بر برخی از معاصرین ما یعنی فاضل نراقی صاحب فصول، مخفی مانده است که در نتیجه گمان به جواز قاعده طهارت و قاعده استصحاب هر دو با هم از حدیث بردهاند. و لذا در رابطه با این مطلب به صاحب قوانین اعتراض کرده میگوید:
این دو روایت بر دو اصل و قاعده دلالت دارد:
1- یکی از این دو اصل این است که: حکم اولی (یعنی حکمی که به صرف شکّ پیدا میشود)
برای اشیاء در صورت عدم علم به نجاست آنها، علی الظاهر، نجاست است، و این (که همان قاعده طهارت است) ربطی به مسأله استصحاب (و ملاحظه حالت سابقه) ندارد.
2- اصل دیگر اینکه این حکم (به طهارت) ادامه دارد تا زمان علم به نجاست (شیء مشکوک الطهارة)، و این استمرار داشتن مربوط به استصحاب و مصادیق آن است.
میگویم: ای کاش میفهمیدم که مشار الیه هذا در این کلامش که میگوید: هذا الحکم مستمر الی ... چیست؟ و لذا:
1) الوافیة: 207.
1- اگر این مشار الیه همان حکمی است که از اصل اولی استفاده میشود (یعنی طهارت اشیاء تا زمان علم به قذارتشان)، استمرار این حکم، نه ظاهرا و نه واقعا، محدود به زمان علم به نجاست نیست، بلکه قانونی (شرعی) است که تا زمان نسخ آن، اگر قرار است که نسخ بشود) از جانب شارع، ادامه و استمرار دارد.
مضافا بر اینکه این سخن امام علیه السّلام که میفرماید: حتی تعلم ... وقتی از توابع حکم اولی (که صغری میباشد) و موضوع است برای حکم دوّم (یعنی جمله کبری) چگونه حکم دوّم (یعنی استصحاب طهارت) مغیّا میشود به همین غایت (که غایت است برای موضوع یعنی قاعده طهارت) زیرا: معقول نیست که یک شیء در یک استعمال، غایت برای دو حکم باشد، که حکم اولی (یعنی قاعده طهارت) که خود مغیّا شده است به این غایت، موضوع (واقعشده) برای آن ب دوّم (یعنی استصحاب طهارت).
2- و چنانچه مشار الیه هذا (قاعده طهارت نباشد، بلکه) همان حکم واقعی معلوم است، بدین معنا که اگر طهارت (برای یک شیئی) در یک زمانی، واقعا ثابت شد (و سپس در آن شکّ کردی) آن طهارت واقعیه استمرار دارد (یعنی استصحاب میشود) تا زمان علم به نجاست آن، پس در این صورت: این کلام سوق داده شده است برای بیان استمرار ظاهری (که همان استصحاب است) در اموری که ثبوت طهارت برای آنها در یک زمانی معلوم است.
بنابراین: این معنا (که مراد طهارت واقعیه برای اشیاء مسلّمه است) چه ربطی دارد به بیان اصل قاعده طهارت (ظاهریه) از آن جهت که برای اشیاء مشکوکه است از آن جهت که مشکوکاند؟
سرچشمه اشتباه در این مورد، لحاظ عمومیت قاعده طهارت است، نسبت به مورد استصحاب.
در نتیجه خیال شده است که این روایت، دلالت دارد بر استصحاب طهارت، و حال آنکه دانستید که: دلالت این روایت بر طهارت مستصحب الطهاره، غیر از دلالت آن بر اعتبار استصحاب طهارت است و الّا (اگر عینیت و یا استلزامی در کار بود، باید دلالت این حدیث بر طهارت مستصحب النجاسة نیز عین دلالت آن بر اعتبار استصحاب نجاست و یا مستلزم آن میبود) و لکن ما قبلا اشاره کردیم که قاعده طهارت شامل مستصحب النجاسة میشود، ولی قاعده طهارت در مستصحب النجاسة، غیر از استصحاب نجاست است.
و مشابه این اشتباه، اشتباهی است که فاضل تونی صاحب وافیه مرتکب شده است، آنجا که روایات اصالة الحلّ را که در شبهات حکمیّه و یا موضوعیّه در این باب (یعنی باب استصحاب) وارد شدهاند، ذکر میکند.
بنابراین: ذکر ادله اصالة البراءة نیز در اینجا شایسته و سزاوار بود، چرا که ادلّه اصالة البراءة نیز از حیث مورد تصادق دارند با استصحاب البراءة.
این است که مرحوم نراقی که از معاصرین شیخ انصاری (ره) میباشد در این مسئله از یک نکته اساسی غفلت کرده و لذا متوجه نشده است که برداشت همزمان قانون استصحاب طهارت و قاعده طهارت از حدیث کلّ شیء طاهر حتی تعلم انّه قذر باطل است.
این است که: این روایت بر دو اصل و قاعده دلالت دارد: یکی استصحاب طهارت، یکی هم قاعده طهارت.
1- این است که: فراز اوّل حدیث یعنی کلّ شیء طاهر، دلالت دارد بر حکم اولی، یعنی حکمی که به صرف شکّ پیدا میشود. و لذا میگوید: حکم اولی اشیاء به هنگام شکّ در طهارت و نجاست آنها و نداشتن علم به طهارت و نجاست واقعی، علی الظاهر، طهارت است.
به عبارت دیگر کلّ شیء طاهر، یعنی: کلّ شیء شکّ فی طهارته و نجاسته، طاهر، ای محکوم شرعا بالطهارة ظاهرا. به عبارت سادهتر: هر شیئی که شما شکّ دارید که آیا پاک است یا نجس، شرعا تا زمان علم به قذارتش محکوم به طهارت است.
مفهوم آن این است که: وقتی شکّ تو در اثر علم به قذارت آن شیء برطرف شد، حکم به طهارت آنهم، عمرش به پایان میرسد. این همان قاعده طهارت است که بخاطر عدم لحاظ حالت سابقه در ان ربطی به استصحاب ندارد.
2- اینکه فراز پایانی حدیث، یعنی: حتی تعلم انّه قذر، نیز دلالت دارد بر اینکه: هذا الحکم
یعنی این حکم به طهارت و یا به تعبیر دیگر این محمول ثابت شده بر موضوع تا زمان علم به قذارت استمرار دارد.
این استمرار داشتن مربوط به استصحاب و مصداقی از مصادیق آن است.
پس: این روایت به درد هر دو باب میخورد: قاعده طهارت در مورد خودش، و قاعده استصحاب در مورد خودش.
میفرماید: ای کاش میدانستم که مشار الیه کلمه (هذا) در بند اوّل عبارت جناب فاضل چیست؟
این است که: دو احتمال در آن متصوّر است که به هر دو احتمال هم ایراد وارد است:
1- اینکه مشار الیه هذا، همان حکمی باشد که از اصل اوّل ایشان برداشت میشود و آن این بود که: کلّ شیء مشکوک الطهارة و النجاسة طاهر ظاهرا، الی ان یحصل العلم بقذارته.
یعنی این حکم استمرار دارد تا زمان علم به قذارت.
اگر مراد جناب نراقی این باشد دو ایراد عمده برآن وارد است: یک ایراد این است که: کلّ شیء طاهر ... یک قانونی است که توسط شارع اسلام جعل شده و یک قانون تشریعی است که ا لی الابد استمرار دارد. چرا که حلال محمّد حلال الی یوم القیامة، و حرامه حرام الی یوم القیامة.
پس: قاعده طهارت مغیا به این غایت است، نه مغیّا به غایت علم به قذارت، حال شما چطور میفرمائید هذا الحکم مستمر تا زمان علم به قذارت.
بله، مصداق طهارت شیء مشکوک تا زمان علم به قذارتش ادامه دارد بدین معنا که با علم به قذارتش، عمر طهارتش نیز به پایان میرسد، و این فرق میکند با حکم کلّی شرعی. به عبارت دیگر: پس از علم به قذارت و نجاست در حقّ شخص مکلّف، قاعده طهارت دیگر جاری نیست چرا که موضوع ندارد، بخاطر اینکه موضوعش شکّ بود که با آمدن علم از بین میرود، و لکن عمر قانون کلّی محدود به این حد نیست.
به عبارت دیگر: اگر این قانون کلّی در زمان دیگری و یا در جای دیگری موضوع پیدا کند، در آنجا جاری میشود.
ایراد دیگر به مراد و مقصود شما این است که: این احتمال مستلزم تقدم شیء علی نفسه میباشد که این مستلزم احتمال نقیضین است و اجتماع نقیضین هم باطل است. به عبارت دیگر:
اولا: در کلام شما یک صغری وجود دارد و یک کبری، بدین صورت که:
1- کلّ شیء طاهر، تقدیرش چنین است که:
کلّ شیء مشکوک بالطهارة و النجاسة، محکوم بالطهارة الی زمن العلم بالقذارة. (صغری)
و الحکم بطهارة شیء مشکوک الی زمن العلم بالقذارة، مستمرّ الی زمن العلم بالقذارة.
(کبری).
شما اصل اوّل یعنی قاعده طهارت را از کلام امام علیه السّلام استفاده کردید، سپس همان حکم اوّل و یا قاعده طهارت را با همان قید، (حتی تعلم انّه قذره)، موضوع قرار دادید برای حکم دوّم که مستمرّ است و دوباره محمول یعنی مستمرّ را در این حکم دوّم مغیّا کردید به همین حتی تعلم انّه قذره.
بنابراین:
1- شیء واحدی به نام حتی تعلم، هم غایت شده برای حکم اوّل که طهارت ظاهریه است و هم غایت شده برای حکم ثانی که استمرار همان طهارت ظاهریه است.
2- حکم اوّل یعین صغری، موضوع قرار گرفته برای مجموع کبری. و لذا: حتی تعلم هم در موضوع اخذ شده است، هم در محمول.
پس: چیزی که غایت محمول است، بر محمول مقدم شده است، چرا که در رتبه موضوع اخذ شده است، درحالیکه موضوع طبعا و رتبة بر محمول مقدم است.
به عبارت سادهتر: حتّی تعلم در موضوع اخذ شده درحالیکه موضوع رتبة مقدم بر محمول است، در محمول اخذ شده، درحالیکه محمول رتبة مؤخر است.
پس: شیء واحد باید در ان واحد، هم مقدم باشد، هم مؤخر، در نتیجه تقدم شیء بر نفس خودش پیش میآید و این باطل است.
2- و امّا احتمال دوّم این است که مشار الیه هذا، آن حکم مذکور در اصل اوّل که به شکل قاعده طهارت بیان شده نباشد، بلکه اموری باشد که سابقا و فی الواقع پاک بودهاند و به تعبیر دیگر حکمی به نام طهارت در واقع برای شیئی ثابت شده است و ما هم به آن یقین داریم، چنین حکمی علی الظاهر تا زمان علم به قذارت مستمرّ است.
اگر مراد شما این باشد، حدیث شریف سوقدادهشده برای بیان قاعده استصحاب و ربطی به قاعده طهارت در شیئی مشکوک من حیث هو مشکوک یعنی بدون ملاحظه حالت سابقه ندارد.
تا اینکه دلیل آن اصل هم باشد.
بنابراین: جناب نراقی به هر نحو که احتمالات را بررسی کنیم، استفاده هر دو قاعده از این روایت ناتمام است.
این است که ایشان به لحاظ اینکه قاعده طهارت از نظر مورد اعمّ از استصحاب است، بدین معنا که حتی در مواردی هم که شکّ ما حالت سابقه دارد و در اصطلاح مستصحب الطهاره است جاری میشود، خیال کرده است که علاوه بر قاعده طهارت، قاعده استصحاب نیز برداشت میشود.
به عبارت دیگر: جناب نراقی دیده است که قاعده طهارت موردا اعمّ از قاعده استصحاب است و چهبسا میتوان در برخی موارد که قاعده طهارت اجرا میشود، قاعده استصحاب هم جاری نمود و لکن به این نکته توجّه نکردهاند که این دو قاعده مناطا و به لحاظ ملاک کاملا متبایناند، و قدر جامعی هم بین این دو قاعده وجود ندارد.
این است که: باتوجّه به مباحثی که گذشت متوجه شدید که روایت کلّ شیء طاهر: هم در استصحاب طهارت جاری میشود، و هم در مستصحب الطهاره که طهارت مشکوکه حالت سابقه یقینی دارد اجری میشود. و لکن باید بدانید که دلالت روایت بر مستصحب الطهارة غیر از دلالت آن بر حجیّت استصحاب طهارت است.
به عبارت دیگر: در دلالت روایت بر استصحاب طهارت و مستصحب الطهارة، استلزام و یا عینیتی وجود ندارد. بخاطر اینکه اگر عینیت و یا استلزامی در کار بود، باید میگفتیم که: دلالت این روایت بر طهارت مستصحب النجاسة نیز عین دلالت آن بر استصحاب نجاست و یا مستلزم آن است، و حال آنکه احدی به این مطلب قائل نیست.
به عبارت دیگر: جناب نراقی شما باید بدانید که اجرای قاعده طهارت در مستصحب الطهاره، غیر از اجرای آن در استصحاب طهارت است، یعنی وقتی شما قاعده طهارت را اجرا میکنید بدین معناست که:
چیزی قبلا پاک بوده است و لکن الآن نمیدانید پاک است یا نه؟ و لکن میدانید که حالت سابقهاش طهارت است، این را میگویند مستصحب الطهاره.
در اینجا قاعده طهارت تنها و به صرف شکّ در طهارت و نجاست این شیء و نه به لحاظ حالت سابقه طهارت آن، اجرا میشود.
این میشود قاعده طهارت در مستصحب الطهاره و نه استصحاب الطهارة.
به عبارت دیگر: ملاک در استصحاب طهارت ملاحظه حالت سابقه است و لکن ملاک در قاعده طهارت صرفا شکّ در طهارت و نجاست است.
بله، قبلا گفته شد که ممکن است ما قاعده طهارت را در مستصحب النجاسة هم جاری کنیم و فی المثل بگوئیم: این شیء قبلا نجس بود، اکنون نمیدانیم که پاک است یا نجس، قاعده طهارت را در اینجا جاری کرده میگوئیم: انشاءالله که پاک است. لکن نه به لحاظ حالت سابقه، بلکه به لحاظ شکّ در طهارت و نجاست آن.
پس: یجری قاعدة الطهارة فی مستصحب الطهارة و یا فی مستصحب النجاسة و لکن این غیر از استصحاب طهارت است که ما به لحاظ حالت سابقه، طهارت شیء را استصحاب میکنیم و نه به لحاظ شکّ.
به نظر ما صلاح این است که قاعده طهارت از آن استفاده شود و نه استصحاب طهارت چونکه قضیه کلّی شیء طاهر، را پیش هرکسی که ببریم اینگونه معنا میکند که: طهارت برای شیء مشکوک ثابت است، نه اینکه طهارت ثابته برای شیء مشکوک ثابت باشد. چرا که ثبوت الطهارة غیر از طهارة الثابتة است.
به عبارت دیگر: این قضیه یک قضیه خبریّه است و قضیه خبریّه، خبر میدهد از ثبوت محمول برای موضوع.
اشاره به سومین خبر از روایات خاصّه، یعنی خبر حلیّت است که میفرماید: کلّ شیء حلال حتی تعرف انّه حرام بعینه.
باید توجّه نمود که در این حدیث نیز، جملات مغیات به غایتی هستند، و ظرفیت همان دو احتمال و یا به تعبیر دیگر دو قاعدة الحلیه و استصحاب الحلیه را دارند. چرا؟ زیرا:
1- میتوان گفت این حدیث شریف برای بیان استمرار حلیّت ثابته است. یعنی بیان میکند که چیزهائی که قبلا حلیتشان ثابت شده است، این حلیّت تا زمان علم به حرمت استمرار دارد، که این میشود همان استصحاب الحلیه.
2- و میتوان گفت که مراد این حدیث شریف، حلیّت ثابت شده برای شیء نیست، بلکه
مرادش بیان ثبوت الحلیه و استمرار این ثبوت الحلیه و یا حکم به ثبوت حلیّت است برای اشیاء مشکوکه تا زمان علم به حرمت. که این میشود قاعده حلیّت.
البته در معنای اوّل یعنی استصحاب حلیّت، لحاظ حالت سابقه ملاک است و لکن در معنای دوّم یعنی قاعده حلیّت مجرد شکّ در حلیّت و حرمت شیء.
نکته قابل توجّه اینکه: در اینجا نیز قاعده حلیّت به لحاظ مورد اعمّ است از استصحاب حلیّت، بدین معنا که هرکجا استصحاب حلیّت جاری شود، قاعده حلیّت هم اجرا میشود، و لکن معلوم نیست که هرکجا قاعده حلیّت اجری شد، استصحاب حلیّت نیز اجرا شود.
فی المثل میگوئیم: عصیر عنبی قبل از اینکه به جوش بیاید حلال بود، حال که به جوش آمده نمیدانم که حرام شده یا نه؟ در اینجا هم میتوان استصحاب حلیّت جاری نمود، هم قاعده حلیّت.
امّا اگر گفتیم که لحم الحمیر در اسلام حرام است یا حلال؟ دیگر نمیشود استصحاب الحلیه جاری نمود و لکن میتوان قاعده حلیّت را جاری کرد.
علیایّحال: منشا هر دو احتمال نیز همان است که در حدیث قبلی گفته آمد و عقیده شیخ نیز برآن است که این حدیث نیز دلیل بر اصالة الحلیه است و ربطی به قانون استصحاب حلیّت ندارد. منتهی به جای فاضل نراقی (ره) در این خبر و یا اخبار عقیده فاضل تونی مطرح است که همان قاعده مرحوم نراقی است و پاسخ ما به ایشان نیز این است که: از اخبار حلیّت یک اصل یعنی اصالة الحلیه و یا به تعبیر دیگر قاعدة الحلیه استفاده میشود.
این است که نظیر همین حرفهائی را که زده شد میتوان در ادلّه و اخبار برائت گفت مثل: کل شیء مطلق حتی یردد فیه نهی او امر. و یا الناس فی سعة ما لا یعلمون ... و هکذا.
حال تمام آنچه در حدیث حلیّت و طهارت گفته شد در اینجا نیز گفته میشود، با این تفاوت که:
1- در اخبار طهارت سخن از قاعده طهارت و استصحاب آن بود.
2- در اخبار حلیّت، سخن از قاعده حلیّت استصحاب آن بود، که مربوط به احکام تکلیفیه است.
3- در اخبار برائت سخن از اصل برائت و استصحاب آن است.
متن
فالتحقیق: أنّ الاستصحاب- من حیث هو- مخالف للقواعد الثلاث: البراءة، و الحلّ، و الطهارة، و إن تصادقت مواردها.
فثبت من جمیع ما ذکرنا: أنّ المتعیّن حمل الرّوایة المذکورة علی احد المعنیین، و الظاهر إرادة القاعدة- نظیر قوله (علیه السلام): «کلّ شیء لک حلال»(1)-؛ لانّ حمله علی الاستصحاب و حمل الکلام علی إرادة خصوص الاستمرار فیما علم طهارته سابقا خلاف الظاهر؛ إذ ظاهر الجملة الخبریّة إثبات أصل المحمول للموضوع، لا إثبات استمراره فی مورد الفراغ عن ثبوت أصله.
نعم، قوله: «حتی تعلم» یدلّ علی استمرار المغیّا، لکن المغیّا به الحکم بالطهارة، یعنی: هذا الحکم الظاهری مستمرّ له إلی کذا لا أنّ الطهارة الواقعیّة المفروغ عنها مستمرّة ظاهرا إلی زمن العلم.
ترجمه
پس تحقیق مطلب این شد که: استصحاب از آن جهت که استصحاب است (و حالت سابقه در آن لحاظ میشود) مخالف با قواعد سهگانه، یعنی قاعدة البراءة، قاعدة الحلیه و قاعدة الطهارة است (یعنی ملاکا با آنها تباین کلّی دارد)، گرچه به لحاظ موارد تصادق دارد.
از تمام آنچه که ما گفتیم ثابت شد که آنچه متعین است حمل این روایت مذکوره است بر یکی از آن دو معنا، که ظاهرا مراد قاعده طهارت است مثل این سخن امام علیه السّلام که میفرماید: هر چیزی برای تو حلال است (تا اینکه علم به حرمت آن چیز پیدا کنی) چرا؟ زیرا حمل این روایت بر
1) الوسائل 17: 91، الباب 61 من أبواب الاطعمة المباحة، الحدیث 2.
استصحاب و به تعبیر دیگر حمل این کلام بر اراده کردن خصوص استمرار در چیزی که طهارت قبلیاش معلوم است، خلاف ظاهر است، زیرا ظهور یک جمله خبریّه، اثبات محمول است برای موضوع، و نه اثبات استمرار.
بله، قول امام علیه السّلام یعنی حتی تعلم، دلالت دارد بر استمرار مغیّا، لکن آنچه مغیّا به حکم طهارت است، یعنی این حکم ظاهری استمرار دارد ظاهرا تا زمان علم به قذارت. (یعنی این غایت الحکم و اثبات الطهارة او الحلیه است) نه خود طهارت واقعیه که طهارتش ثابت شده است، استمرار دارد ظاهرا تا زمان علم به قذارت.
آخرین بیان جناب شیخ است در این مسئله مبنی بر اینکه: قاعده استصحاب در هریک از اخبار طهارت و اخبار حلیّت و اخبار برائت به لحاظ ملاک و مناط با قواعد ثلاثه یعنی قاعده طهارت و قاعده حلیّت و اصل برائت یا قاعده اشتغال تباین کلّی دارد و لکن به لحاظ مورد رابطه آنها عام و خاص است، و لذا: اراده کردن دو قانون از هریک از احادیث مذکور صحیح نمیباشد.
بنابراین: حمل بر یکی از دو قاعده تعیّن پیدا میکند، که به عقیده ما حمل اخبار طهارت بر قاعده طهارت و اخبار حلیّت بر قاعده حلیّت و اخبار برائت بر اصل برائت، بر حمل هریک از این اخبار بر استصحاب، اولویت دارد. چرا؟ زیرا که ظاهر جملات خبریّه اثبات اصل محمول از برای موضوع است، و نه اثبات استمرار محمول برای موضوع پس از فراغت از اصل ثبوت، چونکه اثبات استمرار نیاز به بیان زائد دارد که از ظاهر کلام بیان زائد فهمیده نمیشود. چرا؟ بخاطر اینکه ظاهر کلام، فهو مستمرّ الطهارة و الحلیة او البراءة نیست، بلکه فهو طاهر او حلال ... است.
پس هیچیک از این روایات ثلاثه به درد اثبات حجیّت استصحاب نمیخورد.
در حقیقت پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است: آیا غایت بودن حتی تعلم، قرینه بر اراده استمرار است؟ و لذا شیخ در پاسخ میفرماید: این غایت، غایت الحکم و اثبات الطهارة او الحلیة است و نه غایت خود طهارت یا حلیّت. چرا؟ زیرا: اصل طهارت از ابتدای کار مشکوک است و هیچگاه متیقّن و مسلّم نبود تا حتی تعلم غایت آن باشد و به درد استصحاب بخورد.
متن
و منها: قوله (علیه السلام): «الماء کلّه طاهر حتی تعلم أنّه نجس»(1). و هو و إن کان متحدا مع الخبر السابق(2)من حیث الحکم و الغایة الّا أنّ الاشتباه فی الماء من غیر جهة عروض النجاسة للماء غیر متحقّق غالبا، فالاولی حملها علی إرادة الاستصحاب، و المعنی: أنّ الماء المعلوم طهارته بحسب أصل الخلقة طاهر حتی تعلم ...، أی: تستمرّ طهارته المفروضة إلی حین العلم بعروض القذارة له، سواء کان الاشتباه و عدم العلم من جهة الاشتباه فی الحکم، کالقلیل الملاقی للنجس و البئر، أم کان من جهة الاشتباه فی الامر الخارجیّ، کالشکّ فی ملاقاته للنجاسة أو نجاسة ملاقیه.
و منها: قوله (علیه السلام): «إذا استیقنت أنّک توضّأت فإیّاک أن تحدث وضوءا، حتی تستیقن أنّک أحدثت».(3)
و دلالته علی استصحاب الطهارة ظاهرة.
ترجمه
و از جمله روایت خاصّه که استصحاب را در مورد خاصی به اجرا در آورده این سخن امام علیه السّلام است که میفرماید: هر آبی پاک است تا اینکه علم به تنجس آن پیدا کنی.
این حدیث گرچه به لحاظ حکم (به طهارت) و غایت (حتی تعلم) مثل همان حدیث قبلی است، و لکن شبهه در آب از غیر جهت عروض نجاست برآن، غالبا متحقق نمیشود. (منظور این است که در حدیث قبلی دو احتمال داده میشد که یا قاعده طهارت بود و یا استصحاب طهارت
لکن در این حدیث تنها استصحاب طهارت منظور است و کاری با قاعده طهارت ندارد چرا که آب بر حسب خلقت اصلیهاش پاک است، اگر هم نجس بشود، در اثر عروض نجاست برآن است).
پس حمل این حدیث بر اراده استصحاب طهارت سزاوارتر است و لذا معنای آن این است که آبی که طهارتش به حسب خلقت اولیه معلوم است، پاک است تا اینکه علم پیدا کنی به اینکه نجس است.
یعنی طهارت مفروضه (و قبلی آن) استمرار دارد تا هنگام علم به عروض نجاست برآن، خواه این شکّ و شبهه و عدم علم، از جهت اشتباه در حکم (یعنی شبهه حکمیّه) باشد، مثل آب قلیل ملاقاتکننده با نجس و آب چاه (که طبق دستور شارع، طهارت آن را استصحاب میکنیم)، و یا از جهت اشتباه در امر خارجی (یعنی شبهه موضوعیّه) باشد، مثل شکّ در ملاقات آن با نجاست و یا نجاست ملاقاتکننده (مثلا بچه) با آن.
و از جمله روایات خاصه، این سخن امام علیه السّلام است که میفرماید: وقتی یقین داشتی بر اینکه وضو داری، پس از آن هرگاه که شکّ کردی که آیا وضو داری یا نه؟ از اینکه وضوی مجدد بگیری (البته به قصد وجه) برحذر باش.
حدیث آب است بدین معنا که امام علیه السّلام فرمودند: الماء کله طاهر حتی تعلم انّه نجس. که مثل کلّ شیء طاهر حتی تعلم، مغیّا به غایت است و دو احتمال در آن متصوّر است. یعنی: این حدیث به لحاظ حکم که طهارت باشد و غایت که حتی تعلم باشد همچون حدیث قبلی است و در حقیقت یکی از مصادیق آن است. چرا؟ زیرا در آن حدیث، کلّ شیء موضوع بود و در این حدیث الماء موضوع است و ماء نیز شیئی از اشیاء است.
زیرا: در این حدیث موضوع ماء است که حالت سابقه طهارت در آن به لحاظ خلقت اولیه محرز و مسلّم است. و حال آنکه موضوع در حدیث قبلی کلّ شیء است و چهبسا شیئی از اشیاء مثل مدفوع پرندگان حرام گوشت به لحاظ خلقت اصلیه و اولیه مشکوک الحکم باشد.
بنابراین: موضوع در عبارت کلّ شیء طاهر متناسب با قاعده طهارت است که ملاک در آن صرف شکّ فی النجاسة و الطهارة است.
امّا در حدیث الماء کله طاهر، که موضوع به لحاظ خلقت اصلیه و اولیه قطعی الطهارة است و این طهارت حکم واقعی آن است یعنی حالت سابقه آبها محرز است لکن گاهی در اثر عروض عوارضی، ما شکّ میکنیم که آیا فلان آب نجس شده است یا بر طهارت خود باقی است؟ که آنهم گاهی شبهه موضوعیّه است.
فی المثل: نمیدانیم آب چاه در حکم آب قلیل است تا به صرف ملاقات با نجس متنجس شود و یا در حکم آب کثیر است تا به مجرد ملاقات با نجس، متنجس نشود؟
علیایّحال: حالت سابقه یعنی پاکی آن محرز است و لذا به هنگام شکّ در نجاست یا طهارت آن به حکم حدیث مزبور یعنی الماء کله طاهر حکم میکنیم به بقاء آن طهارت سابقهاش.
پس از نظر شیخنا این حدیث میتواند دلیل بر استصحاب آنهم در خصوص باب طهارت و نجاست باشد و لکن یک قانون کلّی نیست تا که در ابواب دیگر نیز از آن استفاده شود.
این قول امام علیه السّلام است که میفرماید: هرگاه یقین کردی که وضو گرفتی، از وضوی دوباره (البته نیّت طهارت) تا زمانی که یقین حاصل کنی که حدثی از تو سر زده است.
پس: تا یقین (به حدث) نداری بر وضوی سابق باقی بمان.
دلالت این حدیث شریف را بر استصحاب واضح و روشن میداند و لکن آن را مخصوص به باب استصحاب طهارت میداند و قاعده کلّی از آن استفاده میشود.
در این است که: این حدیث با توجّه به غایتی که دارد ظرفیت و گنجایش دو گونه معنا شدن را دارد. یعنی:
میتوان گفت معنای آن این است که:
1- هر چیزی پاک است و طهارتش ادامه دارد تا زمان حصول علم به قذارتش.
2- و میتوان گفت معنای آن این است که: هر چیز مشکوکی محکوم به طهارت است و این حکم به طهارت تا زمان علم به نجاست پابرجاست.
حال: بنا بر معنای اوّل، شیء را مفروض الطهاره گرفتیم تا زمانی که فرد شاکّ علم به نجاست آن پیدا کند، که این همان استصحاب طهارت است، چرا که حالت سابقه را در این حکم لحاظ کردیم.
بنا بر معنای دوّم، شیء را مشکوک الطهارة و النجاسة فرض کردیم، بدون لحاظ حالت سابقه و سپس حکم به طهارت آن نمودیم، چرا که حکم شارع است و این حکم شارع تا زمان علم به نجاست شیء ادامه دارد، که این همان قاعده طهارت است.
در این است که آیا این حدیث شریف مربوط به استصحاب طهارت است یا مربوط به قاعده طهارت؟
این است که: استصحاب طهارت مربوط به جائی است که یک شیئی که قطعا و مسلما پاک بوده لکن ما در ادامه طهارتش شکّ میکنیم، لکن به ملاحظه همین حالت سابقه طهارتش حکم میکنیم به ادامه طهارت آن تا اینکه علم به نجاستش پیدا کنیم، این همان استصحاب طهارت است.
امّا در قاعده طهارت ملاک پاک بودن یک شیء در سابق و یا ملاحظه حالت سابقه آن شیء در سابق نیست، بلکه یک شیء از آن جهت که یک شیء است مشکوک الطهارة و النجاسة است، یعنی ما شکّ میکنیم که فلان شیء پاک است یا نجس؟
و لذا به ملاحظه همین شکّ در طهارت و نجاست آن، شارع حکم میکند به پاک بودن آن تا زمان علم به قذارتش.
پس در اینجا صحبت از سابقه طهارت و مفروغ عنه بودن طهارت نیست بلکه صحبت از شکّ است حال اگر سؤال کنید که حدیث مزبور ظهور در استصحاب دارد یا قاعده طهارت؟
میگویم دو احتمال در این حدیث شریف وجود دارد:
1- بنا بر معنای اوّل: حتی برای غایت استمرار طهارت است تا علم به قذارت.
2- بنا بر معنای دوّم، حتی برای استمرار حکم به طهارت هر شیء است که مشکوک است تا زمان علم به قذارت.
به عبارت دیگر:
در معنای اوّل صفت و یا طهارتی که قبلا ثابت شده استمرارش تا زمان علم به قذارت مد نظر است.
در معنای دوّم، استمرار صفت ثابت شده مد نظر نیست، بلکه عمر و استمرار اثبات حکم مد نظر است.
پس قاعده طهارت ملاکا با استصحاب طهارت فرق کرده و متباینیناند، چونکه ملاک در قاعده طهارت صرف شکّ در طهارت و نجاست یک شیء است بدون اینکه حالت سابقهای در کار و یا مورد لحاظ باشد. و لکن ملاک در استصحاب طهارت، لحاظ حالت سابقه شیء است. امّا این دو قاعده به لحاظ مورد عموم و خصوصاند، یعنی قاعده طهارت اعمّ از استصحاب است.
فی المثل: آبی که در این ظرف قرار دارد که قبلا پاک بوده است، لکن اکنون شما شکّ داری که آیا متنجس شده است یا نه؟
اگر شما به ملاحظه حالت سابقه حکم به طهارت و استمرار آن تا زمان علم به قذارتش صادر کنید میشود استصحاب طهارت.
و اگر شما به ملاحظه شکّ در طهارت و نجاست آن، حکم به طهارتش بکنید بدون لحاظ حالت سابقه میشود قاعده طهارت.
پس: در اینجا از استصحاب طهارت استفاده کردید چرا که شیء حالت سابقه دارد، از قاعده طهارت استفاده کردید چون مشکوک الطهارة و النجاسة است.
حال: در برخی از موارد قاعده طهارت جاری میشود، لکن استصحاب طهارت جاری نمیشود. فی المثل: در این ظرف مایعی وجود دارد و لکن من نمیدانم خلّ است یا خمر؟ بول است یا آب؟ در اینجا این مایع شیئی است مشکوک الطهارة و النجاسة، یعین حالت سابقه آن برای ما معلوم نیست و لذا قاعده طهارت در آن اجرا میشود، امّا چون حالت سابقهاش معلوم نیست استصحاب اجرا نمیشود.
پس: قاعده طهارت و قاعده استصحاب موردا اعمّ و اخصاند و لکن ملاکا متباینیناند.
بنابراین: اگر ظهور حدیث شریف در قاعده طهارت باشد، شما در هر شیء مشکوکی میتوانید از قاعده طهارت استفاده کنید حتی در مشکوکی که حالت سابقه دارد. منتهی به لحاظ اینکه مشکوک الطهارة و النجاسة است و نه به لحاظ اینکه حالت سابقه دارد. و اگر ظهور حدیث شریف در قاعده استصحاب باشد، در برخی از موارد میتوان از آن استفاده نمود چنانکه در مثال تبیین شد.
علیایّحال: اگر حدیث را استصحاب الطهارة معنا کنیم، یکون الدلیل للاستصحاب، منتهی در مورد خاص که البته با استفاده از قول به عدم الفصل و اجماع مرکب میتوان آن را توسعه داده و در موارد دیگر هم اجرا نمود که این مطلب دیگری است. و اگر حدیث را قاعده طهارت معنا کنیم، دیگر دلیل بر استصحاب نخواهد بود.
این است که هر قضیه خبریّهای که دارای غایت یعنی حتی تعلم بشود، چه در مقام بیان حکم واقعی باشد، چه در مقام بیان حکم ظاهری باشد و یا اینکه اصلا در مقام بیان حکمی نباشد بلکه فی المثل در مقام بیان قیام زید و امارت عمر باشد و هکذا ... این ظرفیت را پیدا میکند. فی المثل:
1- گاهی متکلّم میخواهد محمولی را مثلا طهارت برای موضوعی مثلا فلان شیء اثبات کند، لکن در پایان عبارتش حتی تعلم را میآورد و مرادش این است که این اثبات که فعل من است تا زمان علم به قذارت شیء ادامه دارد.
به عبارت دیگر: این اثبات محمول برای این موضوع تا فلان جا عمر و استمرار دارد.
2- گاهی مرادش از حمل محمول برای موضوع این نیست که این اثبات که فعل من است
این مقدار عمر دارد، بلکه مرادش این است که ثبوت این محمول که برای این موضوع ثابت شده و مسلّم است و نیازی هم به اثبات ندارد، عمرش تا علم به قذارت است.
در اینجا این غایت یعنی حتی تعلم، غایت میشود برای محمول ثابت شده و نه برای اثبات محمول.
یعنی: محمول و یا صفتی که ثابت شده برای موضوع و سابقه این ثبوت هم نزد شما وجود دارد، عمرش تا فلان وقت است.
پس: یک معنای حدیث عمر است برای اثبات که فعل متکلّم است، و یک معنا عمر است برای محمول و صفت ثابت شده.
پس: هر جمله خبریّهای که دارای موضوع، محمول و غایتی همچون حتی تعلم است ظرفیت دوگونه معنا شدن را دارد.
فرقی نمیکند، چرا که فی المثل جملات ذیل از احکام واقعیه هستند:
الثوب طاهر ... الخبز طاهر ... الخلّ طاهر ... الماء طاهر ...
حال: هریک از این احکام واقعیه را میشود دو جور معنا نمود. فی المثل: الثوب طاهر حتی تعلم انّه قذر را لحاظ کنید:
1- ممکن است آن را معنا کنیم به اینکه ثوبی که در اسلام حکم به طهارتش شده، این طهارت واقعیهاش مستمرّ است تا علم به قذارت، اینجا غایت، غایت طهارت است.
به عبارت دیگر: غایت، غایت آن محمول و یا صفت طهارتی است که برای آن موضوع یعنی ثوب وجود دارد و عمر این صفت تا حتی تعلم است.
2- و ممکن است آن را معنا کنیم به اینکه اثبات این صفت یا طهارت برای این ثوب مستمرّ است تا حتی تعلم.
حتی موضوعات خارجیه نیز ظرفیت دو جور معنا شدن را دارند، بدین معنا که: الغایة، غایة للصفة و یا الغایة، غایة لاثبات الصّفة.
فی المثل: شما در یک حکمی مینویسید: محمّد رئیسکم الی الغروب، میشود گفت:
1- معنایش این است که فلانی که رئیس بودنش محرز است، این ریاست ثابتشدهاش تا غروب است. پس غایت در اینجا غایت برای ریاست و امارت ثابته است که این میشود دلیل بر
استصحاب الامارة الثابتة.
2- اینکه معنایش اثبات الأمارة باشد بدین معنا که من اثبات میکنم ریاست فلانی را بر شما و این اثبات الأمارة که فعل من است تا غروب ادامه دارد، که این میشود قاعده امارت و نه استصحاب الأمارة. و هکذا در شبهه موضوعیّه و ...
استفاده هر دو قاعده از این حدیث است و لذا او مدّعی است که حدیث بر دو اصل دلالت دارد:
یکی قاعده طهارت و دیگری استصحاب طهارت.
میفرماید:
اولا: براساس حدیث مزبور، در هر شیئی که شکّ دارید پاک است یا نجس؟ آن شیء محکوم به طهارت است تا علم حاصل شود به قذارت یعنی نجاست آن. یعنی تا نسبت به یک شیء در رابطه با طهارت و نجاستش در شکّ هستی، آن شیء محکوم به طهارت است و لکن وقتی شکّ تو در اثر تحصیل علم از بین رفت، طهارت این شیء هم از بین میرود.
به عبارت دیگر: ثبوت المحمول استمرار دارد تا زمان علم به قذارت که این قاعده طهارت است و ربطی به استصحاب ندارد.
ثانیا: این حکم به طهارت و یا به تعبیر دیگر این محمول ثابت شده برای موضوع، تا زمان علم به قذارت، استمرار دارد که این حکم همان استصحاب طهارت است.
پس ایشان معتقد است که میتوان هر دو قاعده را از حدیث برداشت کرد، قاعده طهارت در مورد خودش، و قاعده استصحاب نیز در مورد خودش.
ایشان در اثر غفلت نسبت به تباین کلّی میان این دو قاعده در بیان مطلب دچار اشتباه بزرگی شده است و آن این است که میگوید: و هذا الحکم مستمرّ الی زمن العلم بقذارته.
در این است که مراد ایشان از حکم در هذا الحکم مستمرّ الی زمن العلم به قذارته، کدام حکم است آیا ان حکم اولی یعنی ثبوت طهارت برای هر شیء مشکوک است؟
اگر این حکم مرادتان باشد دو اشکال برآن وارد است:
1- یک اشکال این است که عمر قاعده طهارت محدود به علم به قذارت نیست، چرا که این قاعده یک قاعده شرعی کلّی است که الی الابد ادامه دارد، چطور شما عمر آن را تا زمان علم به قذارت محدود میکنید؟
بله، مصداق طهارت شیء مشکوک تا زمان علم به قذارت آن ادامه دارد و پس از علم به قذارت طهارت آنهم از بین رفته، تمام میشود.
2- اشکال دیگر اینکه در استدلال خود یک صغری قرار دادید و یک کبری.
1- کلّ شیء طاهر، حتی تعلم انّه قذر تقدیرش این است که:
کلّ شیء مشکوک محکوم بالطهارة، الی زمن العلم بالقذارة. (صغری)
و الحکم بطهارة شیء مشکوک، الی زمن العلم بالقذارة، مستمرّ الی زمن العلم بالقذارة.
(کبری)
در این صغری و کبری، حتی تعلم هم غایت شده برای جمله صغری، هم غایت شده برای جمله کبری.
امّا جمله صغری با تمام بند و بیل و قید حتی تعلم، موضوع واقع شده برای جمله کبری و این بدان معناست که هم در موضوع کبری اخذ شده و هم در محمول کبری.
بنابراین: حتی تعلم در موضوع اخذ شده درحالیکه موضوع نسبت به محمول در رتبه مقدم است، و در محمول اخذ شده است و حال آنکه محمول رتبة از موضوع مؤخر است.
پس: لازم میآید که شیء واحد در آن واحد، هم مقدم باشد، هم مؤخر.
در نتیجه: تقدم شیء علی نفسه پیش میآید.
و امّا جناب نراقی اگر مشار الیه هذا، آن حکم اولی که به شکّ قاعده طهارت بیان شد نباشد، بلکه مرادتان اموری باشد که سابقا و فی الواقع پاک بودهاند و این مسبوق الطهاره بودنشان مسلّم و برای ما معلوم است مثل آب که به لحاظ خلقت اصلیه و اولیه پاک است تا اینکه علم به قذارت آن پیدا شود، این ربطی به قاعده طهارت ندارد.
پس: چگونه شما دو قاعده از این حدیث برداشت میکنید؟
این است که: قاعده طهارت با قاعده استصحاب به لحاظ مناط و ملاک کاملا متباینین هستند. اگرچه موردا قاعده طهارت اعمّ از قاعده استصحاب است.
یعنی چهبسا در مواردی که قاعده استصحاب طهارت جاری میشود، قاعده طهارت هم جاری بشود لکن اینگونه نیست که هرکجا قاعده طهارت جاری میشود، قاعده استصحاب نیز جاری شود.
بنابراین جناب نراقی باید بداند که حکم به طهارت مستصحب الطهاره غیر از استصحاب طهارت است. بله، اگر مراد حدیث قاعده طهارت باشد، قاعده طهارت در همه جا جاری میشود.
حتی در مستصحب الطهاره و لکن اجرای قاعده طهارت در مستصحب الطهاره غیر از استصحاب طهارت است.
به عبارت دیگر: وقتی شما قاعده طهارت اجرا میکنید معنایش این است که: شیئی قبلا پاک بوده لکن اکنون شما شکّ دارید که پاک است یا نه، اینکه این شیء قبلا پاک بوده و اکنون پاک بودنش مورد شکّ است مستصحب الطهاره است در چنین موردی که شیء مستصحب الطهاره است و الآن مورد شکّ واقع شده، قاعده طهارت جاری میشود.
یعنی: بدون اینکه حلت سابقه طهارت مورد لحاظ واقع شود و تنها به صرف شکّ در طهارت و نجاست آن حکم به طهارتش میشود تا زمانی که علم به قذارتش پیدا شود.
به عبارت دیگر: ملاک در استصحاب طهارت، ملاحظه حالت سابق است، لکن ملاک در قاعده طهارت صرفا شکّ در طهارت و نجاست است بدون لحاظ حالت سابقه، و لو شیء حالت سابقهاش مسلّم باشد.
بنابراین تلازمی بین قاعده طهارت و استصحاب طهارت وجود ندارد و الّا اگر عینیت و استلزامی در کار بود، باید استصحاب طهارت مستلزم مستصحب النجاسة میبود و حال آنکه چنین نیست. فی المثل:
1- یک وقت میگوئیم این شیء قبلا پاک بود، لکن اکنون شکّ داریم که پاک است یا نجس، به صرف وقوع شکّ، قاعده طهارت را اجرا کرده حکم به طهارت این شیء میکنیم تا اینکه علم به نجاست آن حاصل شود و این اجری بدون حالت سابقه است.
2- یک وقت میگوئیم این شیء قبلا نجس بوده لکن اکنون شکّ داریم که آیا پاک است یا نجس است، قاعده طهارت را جای کرد حکم به طهارت آن میکنیم. لکن بدون اینکه حالت سابقه را لحاظ کنیم. چه استلزامی اینجا در کار است؟
پس: قاعده طهارت هم در مستصحب الطهاره و هم در مستصحب النجاسة جاری میشود و
این غیر از استصحاب طهارت است که ملاکش لحاظ حالت سابقه است.
بنابراین: جناب نراقی شما قاعدة الطهاره فی مستصحب الطهاره را با استصحاب الطهاره اشتباه کردهاید.
به نظر ما بهتر است که قاعده طهارت از این حدیث شریف برداشت شود نه استصحاب طهارت. چرا؟ زیرا قضیه کلّ شیء طاهر ... را پیش هرکس بگذاریم آن را معنا میکند به ثبوت الطهارة للشیء المشکوک.
یعنی: طهارت برای شیء مشکوک ثابت است، نه اینکه طهارت ثابته برای شیء مشکوک ثابت است.
پس: ثبوت الطهارة غیر از طهارت ثابته است.
به عبارت دیگر: کلّ شیء طاهر، یک قضیه خبریّه است و قضیه خبریّه، خبر از ثبوت محمول برای موضوع دارد.
نکته:
احادیث دیگری از قبیل: کلّ شیء حلال حتی تعلم انّه حرام بعینه و هکذا. احادیثی که در موارد خاص وارد شده و در اثبات حجیّت استصحاب بدانها تمسّک شده است که بحثهای پیرامونی آن احادیث عینا همین مباحثی است که ذکر شد و لذا از تکرار آن در این خلاصه خودداری میشود. به شرح مراجعه فرمائید.
متن
(اختصاص الاخبار بالشکّ فی الرّافع)(1)ثمّ إنّ اختصاص ما عدا الاخبار العامّة المختار واضح.
و امّا الاخبار العامّة، فالمعروف بین المتأخّرین الاستدلال بها علی حجیة الاستصحاب فی جمیع الموارد.(2)
و فیه تأمل، قد فتح بابه المحقق الخوانساری فی شرح الدروس.(3)
توضیحه: أنّ حقیقة النّقض هو رفع الهیئة الاتّصالیّة، کما فی نقض الحبل.
و الاقرب إلیه- علی تقدیر مجازیّته- هو رفع الامر الثابت.(4)
و قد یطلق علی مطلق رفع الید عن الشیء- و لو لعدم المقتضی له- بعد أن کان آخذا به، فالمراد من «النقض» عدم الاستمرار علیه و البناء علی عدمه بعد وجوده.(5)
إذا عرفت هذا، فنقول: إنّ الامر یدور:
بین أن یراد ب «النقض» مطلق ترک العمل و ترتیب الاثر- و هو المعنی الثالث(6)- و یبقی المنقوض عامّا لکلّ یقین.
1) العنوان منّا.
2) انظر الرسائل الاصولیّة: 443، و القوانین 2: 52.
3) مشارق الشموس: 76.
4) فی النسخ زیادة:« کما فی نواقض الطهارة، و الاقرب إلیه رفع ما له مقتضی الثبوت». و فی( ظ) بدل عبارة« هو رفع الهیئة- إلی- الأمر اثبات» هکذا:« هو رفع الأمر الثابت کما فی نواقض الطهارة و الاقرب إلیه دفع الأمر الغیر الثابت و منع مقتضیه و هو المسمّی بالمانع».
5) لم ترد« و البناء علی عدمه بعد وجوده» فی بعض النسخ.
6) فی نسخ بدل:« الرابع».
و بین أن یراد من النقض ظاهره- و هو المعنی الثانی(1)- فیختصّ متعلّقه بما من شأنه الاستمرار و الاتّصال،(2)المختصّ بالموارد التی یوجد فیها هذا المعنی.
و لا یخفی(3)رجحان هذا علی الاول؛ لأنّ الفعل الخاصّ یصیر مخصّصا لمتعلّقه العامّ، کما فی قول القائل: لا تضرب أحدا؛ فإنّ الضرب قرینة علی اختصاص العامّ بالاحیاء، و لا یکون عمومه للأموات(4)قرینة علی إرادة مطلق الضّرب علیه کسائر الجمادات.
ثمّ لا یتوهّم الاحتیاج حینئذ إلی تصرف فی الیقین بإرادة المتیقّن منه؛ لانّ التصرّف لازم علی کلّ حال؛ فانّ النقض الاختیاریّ القابل لورود النّهی علیه لا یتعلّق بنفس الیقین علی کلّ تقدیر، بل المراد: نقض ما کان علی یقین منه- و هو الطهارة السابقة- أو أحکام الیقین.
و المراد ب «أحکام الیقین» لیس أحکام نفس وصف الیقین؛ إذ لو فرضنا حکما شرعیّا محمولا علی نفس صفة الیقین ارتفع بالشکّ قطعا، کمن نذر فعلا فی مدّة الیقین بحیاة زید.
بل المراد: أحکام المتیقّن المثبتة له من جهة الیقین، و هذه الاحکام کنفس المتیقّن أیضا لها استمرار شأنیّ لا یرتفع الّا بالرّافع؛ فانّ جواز الدّخول فی الصّلاة بالطّهارة أمر مستمرّ إلی أن یحدث ناقضها.
و کیف کان، فالمراد: امّا نقض المتیقّن، و المراد به رفع الید عن مقتضاه، و إمّا نقض أحکام الیقین- أی الثّابتة للمتیقّن من جهة الیقین به- و المراد حینئذ رفع الید عنها.
ترجمه
سپس (بدانید) اختصاص اخباری که غیر از اخبار عامّه است (یعنی اخبار خاصّه) به قولی که ما برگزیدیم (یعنی مورد شکّ در رافع) روشن است.
و امّا اخبار عامّه (مثل لا تنقض ...):
مشهور بین متأخرین از (مرحوم شیخ انصاری) استدلال به روایات عامّه است بر حجیّت استصحاب در تمام موارد (چه شکّ در رافع و چه شکّ در مقتضی). و در این (استدلال) جای تامل وجود دارد، و باب این تامل را مرحوم محقّق خوانساری در شرح دروس گشودهاند.
توضیح و تبیین افتتاح باب تأمل این است که: حقیقت نقض، همان رفع هیئت اتصالیه است مثل واریسیدن طناب و حبل ریسیدهشده.
و نزدیکترین معنای مجازی به این معنای حقیقی، علی فرض مجاز بودنش، همان رفع و برداشتن یک امر ثابت و مستحکم است (مثل موارد شکّ در رافع).
و گاهی اطلاق میشود (این اقرب المجازات) بر مطلق رفع الید از یک شیء و لو بخاطر عدم مقتضی برای آن باشد پس از اینکه دارنده آن اقتضاء بوده است. (مثل رفع ید از لیل یا نهار که قبلا بود و لکن اکنون دیگر مقتضی برای دوام ندارد).
پس (بنا بر معنای سوّم) مراد از نقض، تداوم نداشتن آن شیء و بناگذاری بر عدمش پس از وجودش میباشد (چه در مورد شکّ در رافع و چه در مورد شکّ در مقتضی). سپس وقتی این (معانی سهگانه نقض را) دانستی میگوئیم: این امر دائر است:
1- بین اینکه اراده شود از نقض، مطلق ترک عمل و ترتیب اثر که همان معنای سوّم است (که در این صورت) منقوض (که همان یقین است) بصورت عام باقی میماند برای هر یقینی (چه شکّ در رافع و چه در موارد شکّ در مقتضی).
2- و بین اینکه اراده شود از این نقض (یعنی یقین) ظاهر آن، که همان معنای دوّم (یعنی رفع الأمر الثابت) است (که در این صورت) متعلّق نقض یا یقین، اختصاص پیدا میکند به اموری که شأن آنها استمرار و اتصال (یعنی استحکام و ابرام) است، و این امر مستمرّ اختصاص دارد به
مواردی که این معنای استحکام در آنها پیدا میشود. و رجحان و برتری این معنای دوّم (یعنی اقرب المجازات) بر معنای اوّل (یعنی ابعد المجازات) بر احدی پوشیده نیست.
زیراکه فعل خاص (مثل نقض کردن در ما نحن فیه) مخصّص متعلّق عامش (مثل یقین) میشود (و آن را کوچکتر میکند)، چنانکه ضرب (که دلالت بر ضرب مولم دارد) در قول قائلی که میگوید: احدی را نزن، قرینه است بر اختصاص داشتن (آن احد بر) زندگان و عام بودن آن برای اموات، قرینه بر اراده شدن مطلق ضرب، از ضرب (حتی) برای جامدات نمیباشد. (یعنی ضرب احد را تضییق میکند به اینکه احد ضرب را توسعه دهد، چونکه متعلّق تابع فعل است و نه فعل تابع متعلّق).
در رابطه با اصل دلالت این اخبار بود که دو دسته از روایات مطرح گردید: 1- روایات عامّه 2- روایات خاصّه.
و امّا دلالت روایات عامّه بر استصحاب را نوعا جناب شیخ پذیرفتند لکن با تجابر و تعاضد و امّا از میان روایات خاصّه، سه روایت مورد قبول ایشان واقع شد که بررسی گردید.
در رابطه با مقدار دلالت این احادیث است.
این است که: دلالت روایات خاصّه بر تفصیل نهم یعنی حجیّت استصحاب در خصوص شکّ در رافع واضح و روشن است، چرا که سه روایت از روایات مورد بررسی، موردشان از موارد شکّ در رافع بود، چرا که طهارت از اموری است که ذاتا و فی حد نفسه قابلیت بقاء دارد.
یعنی مقتضی موجود است، و شکّ در بقاء آن همیشه از ناحیه شکّ در عروض رافع است.
این است که: مشهور اصولیین قبل از شیخ اعظم (ره) و پس از ایشان مدّعی هستند که به
برکت روایات عامّه حجیّت مطلق استصحاب اثبات میشود. چه در شکّ در رافع و چه شکّ در مقتضی. و شواهدی نیز بر این مدّعی آوردهاند.
این است که: به قاعده مرحوم شیخ به پیروی از محقّق خوانساری (ره) شارح دروس در این کلام مشهور جای تامل وجود دارد. و حقّ این است که از این روایات تنها حجیّت استصحاب در باب شکّ در رافع اثبات میشود و به درد شکّ در مقتضی نمیخورند.
کلمه نقض دارای سه معناست:
1- معنای حقیقی و لغوی 2- معنای مجازی قریب الی الحقیقة 3- معنای مجازی بعید عن الحقیقه.
و امّا معنای حقیقی و لغوی نقض آن است که در مقابل غزل قرار دارد، و غزل در لغت عرب به معنای ایجاد اتصال در میان منفصلات است، بدین معنا که اجزاء از ازهمگسیخته و منفصل را به هم میبافد و پیوند میزند، مثل: نخ درست کردن از پنبه و یا پشم زدهشده.
بنابراین وقتی غزل ایجاد الاتصال بین المنفصلات است، نقض رفع الهیئة الاتصالیه است، یعنی که آن رشتهها را از هم گسستن و باز کردن است، مثل باز کردن طناب ریسیده و به هم پیچیده شده است.
حال: نقض به معنای حقیقی در خصوص محسوسات و اجسام از هر نوعش بکار رفته و از محل بحث ما خارج است. و امّا معنای مجازی قریب الی الحقیقة کلمه (نقض) به معنای خصوص رفع الأمر الثالث است. یعنی چیزی را که ثابت و مستحکم و مبرم است و ذاتا قابلیت بقاء دارد، رفع کرده از میان برداریم.
مثل طهارت مائیه که امری ثابت و ماندگار است، یعنی تا زمانی که رافعی نیاید رفع نمیشود.
به عبارت دیگر وقتی ما بواسطه رافعی از طهارت دست برمیداریم مجازا به معنای نقض است.
این است که: در خود کلمه نقض معنای ابرام و استحکام خوابیده و در این معنا نیز این جنبه لحاظ شده است و لذا اقرب المجازات میباشد.
و امّا معنای مجازی بعید عن الحقیقه کلمه (نقض)، عبارتست از: مطلق رفع الید از چیزی، چه آن چیز از اموری باشد که ذاتا دارای ثبات و استحکام است و ما از آن رفع ید میکنیم. مثل
طهارت، و چه آن چیز از اموری باشد که ذاتا اقتضاء و قابلیّت بقاء را نداشته باشد مثل رفع ید از روز یا شب.
همین عدم لحاظ جنبه استحکام در آن است.
معنای حقیقی نقض نمیتواند در ما نحن فیه مراد باشد، چرا که این معنا اختصاص به محسوسات دارد، از این گذشته در ما نحن فیه این رشته یقین و هیئت اتصالیه به صرف شکّ از بین میرود چونکه در اختیار ما نیست. در نتیجه: امر دائر میشود بین اراده معنای مجازی قریب و یا معنای مجازی بعید.
اگر مراد از نقض در لا تنقض مجاز قریب باشد به درد شکّ در رافع میخورد.
و اگر مراد از نقض در آن، مجاز بعید باشد، علاوه بر شکّ در رافع به درد شکّ در مقتضی هم میخورد.
این است که: اراده مجاز قریب از دو جهت دارای اولویت و رجحان است:
1- اینکه به لحاظ قاعده ادبی: اذا تعذّرت الحقیقة فاقرب المجازات اولی بالارادة من الکلام.
2- قاعده این است که اگر در کلام یک فعل خاص و یک متعلّق عام وجود داشته باشد، خصوصیت آن فعل باعث تخصیص عمومیت آن متعلّق میشود، نه اینکه عموم متعلّق، دلیل بر اطلاق و تعمیم فعل شود. چرا؟ چون عند العرف و العقلاء، خاص قرینه بر عام و مفسر و مراد از عام است نه اینکه عام قرینه بر خاص باشد. فی المثل: اگر شما به فرزندتان بگوئید: لا تضرب احدا.
1- فعل ضرب، خصوصیت دارد، چرا که چون بدنبال آن درد احساس میشود و مضروب در برابر آن عکس العمل نشان میدهد که این مخصوص ذوی الحیاة است.
2- کلمه احدا، که متعلّق ضرب باشد، عمومیت دارد و شامل اموات هم میشود. امّا خصوصیت ضرب قرینه میشود بر اینکه مراد از احدا، احدا من الاحیاء است نه اینکه عمومیت احدا قرینه شود بر اینکه مراد از ضرب مطلق الضرب باشد و شامل ضرب الجماد هم بشود،
چونکه چنین تفسیری منطقی نیست.
این است که: ما نحن فیه نیز از همین قبیل است. چرا؟ زیرا:
1- نقض کردن فعل خاصی است که در آن استحکام و ابرام وجود دارد و مخصوص به موارد شکّ در رافع است.
2- امّا الیقین که متعلّق نقض کرده است، عام است و شامل میشود یقین به امر مبرم و مستحکم و غیر امر مبرم را.
حال طبق بیان فوق: این خصوصیت فعل است که قرینه میشود بر عموم متعلّق و آن را اختصاص میدهد به امر مستحکم.
در نتیجه: روایت اختصاص پیدا میکند به مواردی که اصل وجود مقتضی و اقتضاء البقاء و استعداد در آنها محرز و مسلّم باشد.
پس: انما الکلام در شکّ در رافع است و شامل شکّ در اصل مقتضی نمیشود. بنابراین:
اینکه در احادیث فرموده لا تنقض، یعنی به مجرد عروض شکّ از امر مبرم و مستحکم، رفع ید نکن. بدین لحاظ است که این احادیث اختصاص دارند به موارد شکّ در رافع چرا؟ زیرا در اینگونه موارد است که مستصحب یک امر مبرم و مستحکم است، و شارع مرادش این است که: بواسطه عروض شکّ دست از این امور مبرم و مستحکم نکش.
پاسخ به یک توهّم و یا یک اشکال مقدّر است که تقدیرش چنین است: اگر شما حدیث را بر مجاز قریب حمل کنید احتیاج به یک تصرّف در ظاهر کلام پیدا میشود که در این صورت مرتکب خلاف ظاهر میشوید و آن این است که: ناچار میشوید که کلمه یقین را به معنای متیقّن بگیرید، چرا که این متیقّن است که یا ثبات و استحکام دارد یا ندارد، و حال آنکه خود صفت یقین بما هو یقین با قطع از متیقّن معنا ندارد تا که مستحکم باشد یا نه.
و لذا نیاز به مجاز در کلمه پیدا میشود، و حال آنکه الاصل، عدم المجازیة و اگر شما حدیث را بر مجاز بعید حمل کنید، نیازی به این تصرّفات نمیباشد، بلکه لا تنقض الیقین به معنای لا ترفع الید عن الیقین میشود، اعمّ از اینکه به امر مستحکم تعلّق بگیرد یا به غیر آن.
در نتیجه: ظاهر کلام در این صورت حفظ میشود، که نسبت به حمل در صورت قبل اولویت
دارد.
به عبارت دیگر: مستشکل میگوید: یقین امر ثابت است یا متیقّن؟ و به تعبیر دیگر طهارت امر ثابت است یا یقین به طهارت؟
میگوید: یقین یک حالت نفسانیه است که ثبوت در آن معنا ندارد، و لذا این امر ثابت و مستحکمی که لا یرتفع الّا برافع، همان متیقّن است.
بنابراین: اگر شما نقض را به معنای مجازی قریب آن بگیرید، آن امر ثابت در متیقّن متصوّر است، مثل طهارت و یا نجاست.
به عبارت دیگر میگوید: اگر نقض را به معنای اقرب المجازات بگیرید، ناچارید که یقین را به معنای متیقّن بگیرید، چون متیقّن است که امر ثابت، مستحکم و مبرم است و لا یرتفع الا برافع.
و حال آنکه الاصل عدم التصرف فی الظاهر.
پس اصل این است که ما ظاهر کلام را به هم نزده و یا یقین را به معنای متیقّن نگیریم. بلکه در معنای خودش باشد و وقتی کلام در معنای خودش استعمال شود ما ناگزیر هستیم که نقض را هم به معنای ابعدالمجازاتش بگیریم.
در نتیجه: از آنجا که نقض به معنای مطلق رفع الید است، پس لا تنقض الیقین. یعنی: لا ترفع الید عن الیقین.
در این صورت حدیث هم شامل موارد شکّ در رافع میشود، هم شامل موارد شکّ در مقتضی. و لذا شیخنا در دفع توهّم مزبور میفرماید: این تصرّف در ظاهر کلام اختصاص به حمل کلام بر مجاز قریب ندارد، بلکه شما نقض را به هر معنا که بگیرید علی کلّ حال نیاز به تصرّف دارید، و الّا ابقاء کلام بر ظاهرش مستلزم عدم صحت و یا عدم صدق است. و به حکم دلالت اقتضاء باید چیزی مقدّر باشد.
چرا؟ زیرا کلمه لا تنقض، فعل نهی است، نهی از جمله تکالیف است، تکلیف هم باید به چیزی تعلّق بگیرد که مقدور است، و حال آنکه نقض خود یقین بما هو یقین از جمله اموری است که مقدور ما نیست تا اینکه ما را جهت نقض آن مورد خطاب قرار داده باشند، بلکه یک امر قهری است که با آمدن عوامل و اسباب یقین، میآید و با رفتن آنها میرود و این ربطی به مکلّف ندارد.
به عبارت دیگر: اینکه حدیث فرموده لا تنقض الیقین، مرادش این نیست که یقین بما هو یقین را نقض نکن، بخاطر اینکه وقتی شکّ آمد، یقین از بین رفت. اگر یقین از دست نرفته بود که شما دچار شکّ نمیشدید.
فی المثل: شما تاکنون یقین داشتید که زید عادل است و لکن اکنون شکّ دارید که آیا عادل است یا نه؟ چرا؟ چونکه عوامل و اسباب یقین رفته، خود یقین هم رفته و شما دچار نگرانی و اضطراب شدهاید.
پس: زمام یقین، ظنّ و شکّ در دست ما نیست که بشود به زور آنها را ایجاد نمود. بلکه یقین منشا میخواهد، چه شکّ در رافع باشد و چه شکّ در مقتضی. در نتیجه باید چیزی را در کلام مقدّر گرفت و آن این است که بگوئیم:
1- مراد از لا تنقض الیقین، لا تنقض المتیقّن است. و یا بگوئیم:
2- مراد از لا تنقض الیقین، لا تنقض آثار الیقین و احکامها است، که از باب مجاز حذف و به حذف مضاف باشد.
یعین بالاخره باید نقض را روی یک چیزی برد که زمامش در دست خود انسان است چون زمام یقین به دست ما نیست که اراده کنیم و دستور بدهیم که نقض شو یا نقض نشو.
خیر، یقین امری غیر اختیاری است که با منشأش میآید، و بدون آن از میان میرود.
پس: لا تنقض الیقین یعنی لا تنقض المتیقّن که همان مستصحب سابق است اعمّ از اینکه طهارت باشد یا رطوبت باشد و یا ...
.* آیا با این عمل که یقین را متیقّن بگیرید، کار درست میشود یا نه؟
خیر، این مقدار از تصرّف نیز کافی نیست، بلکه نیاز به یک تصرّف دیگر هم لازم است و آن اینکه:
1- بنا بر اولی بگوئیم: مراد از لا تنقض الیقین، این است که لا تنقض مقتضی المتیقّن چونکه نقض خود متیقّن هم که در اختیار ما نیست، فی المثل:
زید زنده بود و حیات داشت و ما به حیات او یقین داشتیم، یعنی متیقّن ما حیات زید بوده. آیا اکنون شارع میتواند به ما بگوید: حیات زید را نقض نکن تصدیق خواهید کرد که نه، چون حیات زید در اختیار ما نیست که آن را نقض کنیم یا نه. بلکه در اختیار خداست.
بله، این متیقّن یک سلسله مقتضیات و لوازمی دارد مثل نفقه زوجه و ... که اینگونه امور در اختیار ماست.
پس اگر این مقتضیات و لوازم را در نظر گرفته بگوئیم: مراد از لا تنقض، مقتضای متیقّن است، بدین معنا که مقتضای متیقّن خود را که پرداخت نفقه زوجه زید است که با شکّ در حیات یا عدم حیات زید، آن را نباید نقض کرد بلکه باید نفقه او را از اموال شوهرش پرداخت نمود. یعنی
اثر را برآن مقتضی مترتب نمود.
2- و بنا بر دومی بگوئیم: مراد از لا تنقض الیقین، لا تنقض آثار المتیقن التی ثبتت له است که با آمدن یقین میآیند و با رفتن یقین هم میروند، چرا که معلول تابع علّت خود میباشد.
و لذا این آثار نیز در اختیار ما نیستند که ما آنها را نقض بکنیم یا نه؟
بله، ما میتوانیم آثاری که به برکت یقین سابق برای متیقّن ثابت شده آن آثار را مترتب کرده و به شکّ خود اعتنا نکنیم.
به عبارت دیگر: حیات زید چه اثری داشت، خواهید گفت وجوب پرداخت نفقه زوجه او از اموالش و لذا از آنجا که تاکنون یقین داشتید به حیات زید به برکت یقینتان نفقه زوجه او را از اموالش پرداخت مینمودید.
حال اگر این یقین شما به حیات زید از دست برود و برای شما نسبت به آن شکّ حاصل شود، شرع میگوید: لا تنقض آثار المتیقن التی کانت تترتّب علیها بواسطة الیقین.
یعنی باز هم وجوب نفقه زوجه برقرار است و باید از اموال زید، پرداخت شود.
الحاصل: جناب مستشکل شما نگران این مطلب نباشید که اگر نقض را به معنای اقرب المجازات آن گرفتیم، تصرّف در کلام لازم میآید، بلکه نیاز به تقدیر علی کلّ حال وجود دارد و اختصاصی هم به مجاز قریب ندارد، بلکه با توجّه به دو شاهدی که ذکر کردیم این معنا اثبات میشود و ما به اینجا میرسیم که: باید احادیث لا تنقض را حمل بر امر الثابت بکنیم، یعنی این احادیث را در موارد شکّ در رافع بکار ببریم و نه در موارد شکّ در مقتضی.
متن
و یمکن أن یستفاد من بعض الامارات إرادة المعنی الثالث، مثل: قوله (علیه السلام): «بل ینقض الشکّ بالیقین».
و قوله (علیه السلام): «و لا یعتدّ بالشکّ فی حال من الحالات».
و قوله (علیه السلام): «الیقین لا یدخله الشّکّ، صم للرؤیة و أفطر للرؤیة»، فانّ مورده استصحاب بقاء رمضان، و الشکّ فیه لیس شکّا فی الرّافع، کما لا یخفی.
و قوله (علیه السلام) فی روایة الأربعمائة: «من کان علی یقین فشکّ فلیمض علی یقینه، فانّ الیقین لا یدفع بالشّکّ».
و قوله: «إذا شککت فابن علی الیقین».
فانّ المستفاد من هذه و أمثالها: أنّ المراد بعدم النّقض عدم الاعتناء بالاحتمال المخالف للیقین السّابق، نظیر قوله (علیه السلام): «إذا خرجت من شیء و دخلت فی غیره فشکّک لیس بشیء».(1)
هذا، و لکنّ الإنصاف: أنّ شیئا من ذلک لا یصلح لصرف لفظ «النقض» عن ظاهره.
لانّ قوله: «بل ینقض الشک بالیقین» معناه رفع الشّکّ؛ لانّ الشّکّ ممّا اذا حصل لا یرتفع إلّا برافع.
و أمّا قوله (علیه السلام): «من کان علی یقین فشکّ»، فقد عرفت أنّه کقوله: «إذا شککت فابن علی الیقین» غیر ظاهر فی الاستصحاب، مع إمکان أن یجعل قوله (علیه السلام): «فانّ الیقین لا ینقض بالشکّ، أو یدفع به» قرینة علی اختصاص صدر الرّوایة بموارد النقض، مع أنّ الظّاهر من المضیّ: الجری علی مقتضی الدّاعی السّابق و عدم التوقف إلّا لصارف، نظیر
1) الوسائل 5: 336، الباب 23 من أبواب الخلل الواقع فی الصلاة، الحدیث 1، و فیه بدل« فدخلت»،« ثمّ دخلت».
قوله (علیه السلام): «إذا کثر علیک السّهو فَامض علی صلاتک»(1)و نحوه، فهو أیضا مختصّ بما ذکرنا.
و أمّا قوله (علیه السلام): «الیقین لا یدخله الشکّ» فتفرّع الافطار للرؤیة علیه من جهة استصحاب الاشتغال بصوم رمضان إلی أن یحصل الرّافع، و بالجملة: فالمتأمّل المنصف یجد أنّ هذه الاخبار لا تدلّ علی أزید من اعتبار الیقین السّابق عند الشّکّ فی الارتفاع برافع.
ارائه پنج شاهد از جانب شیخ است در تأیید قول مشهور، یعنی حجیّت مطلق استصحاب، چه در شکّ در رافع و چه در شکّ در مقتضی.
1- یکی از این شواهد فراز بل ینقض الشک بالیقین، از صحیحه ثالثه زراره است.
میفرماید:
1- در عبارت لا ینقض، نقض مستند به شکّ شده است.
2- بلا تردید شکّ بما هو شکّ یک امر ثابت و مستحکمی است.
پس میتوان گفت مراد از نقض همان رفع الأمر الثابت است که مجاز قریب است.
بنابراین: میتوان گفت مراد از نقض، مطلق رفع الید عن شیء است، چه امر ثابت و مستحکم باشد و چه غیر آن.
از طرف دیگر: در رابطه با عبارت لا ینقض الیقین با شکّ در صدر حدیث، به قرینه مقابله و به لحاظ وحدت سیاق و همچنین بخاطر عطف جملات هفتگانه بر یکدیگر میگوئیم:
اگرچه این جمله ذاتا و فی حد نفسه قابلیت اراده مجاز قریب و بعید را دارد و لکن حمل بر مجاز بعید میشود، تا به معنای مطلق رفع ید از ترتیب آثار باشد چه در شکّ در رافع که امر مستحکم و مبرم وجود دارد و چه در شکّ در مقتضی.
آنگاه به قرینه وحدت سیاق این حدیث با احادیث دیگر، آن احادیث هم حمل بر همین معنا
1) الوسائل 5: 329، الباب 16 من أبواب الخلل الواقع فی الصلاة، الحدیث 1.
میشوند و در نتیجه با قول مشهور سازگار میشود.
2- دومین شاهد شیخ عبارت (و لا یعتدّ بالشکّ فی حال من الحالات)، از صحیحه ثالثه است.
میفرماید:
1- مراد از (لا یعتدّ بالشکّ) این است که جنس الشک بما هو شکّ قابل اعتماد نیست چه شکّ در اصل مقتضی باشد، و چه شکّ در رافع.
2- وقتی جنس شکّ قابل اعتنا نیست، پس بواسطه آن از یقین رفع ید نمیشود، به ویژه اینکه پس از آن فرموده، فی حال من الحالات، که نکره در سیاق نفی است.
3- نکره در سیاق نفی مفید عموم است، یعنی در هیچ حالی از حالات به شکّ اعتنا نکن چه درحالیکه به امر مستحکم تعلّق گرفته باشد و چه درحالیکه به غیر آن تعلّق گرفته باشد.
و لذا: به قرینه مقابله و وجود وحدت سیاق، بقیّه فرازهای حدیث مذکور و دیگر احادیث حمل بر همین معنا میشوند که با قول مشهور سازگارتر است.
3- سومین شاهد شیخ فراز: الیقین لا یدخله الشکّ صم للرؤیة و افطر للرؤیة در مکاتبه کاشانی است.
میفرماید:
1- مورد حدیث در جائی است که شکّ در اصل مقتضی باشد، چه نسبت به یوم الشک اوّل و چه نسبت به یوم الشک آخر. بخاطر اینکه زیرا که شکّ ما در بقاء ماه شعبان است پس از 29 روز، چنانکه شکّ ما در بقاء ماه رمضان است پس از 29 روز.
به عبارت دیگر: شکّ ما در بقاء رمضان شکّ در مقتضی است، بدین معنا که آیا این ماه استعداد بقاء بیشتر از 29 روز را دارد یا نه؟
2- در چنین موردی بود که امام فرمود: الیقین لا یدخله الشکّ، یعنی در این صورت به شکت اعتنا نکن و از یقین خودت رفع ید ننما.
آنچه مسلّم است این است که مراد در اینجا رفع ید از یک امر ثابت نیست بلکه مطلق رفع ید مراد است.
و لذا به قرینه وحدت سیاق، از بقیه روایات نیز همین معنا اراده میشود که در نتیجه با قول مشهور سازگارتر است.
روایت خصال از امام علیه السّلام است که فرمود: من کان علی یقین فشک، فلیمض علی یقینه، فانّ الیقین لا یدفع بالشکّ.
1- در من کان علی یقین اینکه یقین به امر مبرم باشد و یا به امر غیر ثابت مشخص نشده و لذا عبارت مفید عموم است.
2- پس از آن فرمودهاند: فلیمض علی یقینه، یعنی مشیاش بر یقینش باشد بدین معنا که از یقینش رفع ید نکند، چه نسبت به امر ثابت باشد و چه نسبت به امر غیر ثابت.
در نتیجه: صدر حدیث، قرینه میشود بر مراد از ذیل آنکه فرمودهاند: فان الیقین لا ینقض بالشکّ بدین معنا که بواسطه شکّ از یقین رفع ید نمیشود. چه در امر ثابت چه در غیر آن.
پس: از صدر روایت عموم فهمیده میشود و به لحاظ قرینه از ذیل آن نیز عموم فهمیده میشود که این با قول مشهور سازگارتر است.
موثّقه عمّار است که امام علیه السّلام میفرماید: اذا شککت، فابن علی الیقین، قلت هذا الاصل؟ قال:
نعم.
این حدیث شریف نیز مفید عموم است، یعنی دلالت دارد بر اینکه هرکجا شکّ کردی اعمّ از اینکه در امر ثابت و مستحکم باشد یا غیر آن، بنا را بر یقین بگذار.
یعنی: از یقین خود رفع ید نکن چه متعلّق یقین امر ثابت و مستحکمی باشد و یا غیر آن.
حال: به قرینه وحدت سیاق از بقیه روایات هم همین معنا استفاده میشود که باز با نظر مشهور سازگارتر است.
پاسخ جناب شیخ است از شواهد مذکور و لذا میفرماید: بواسطه هیچیک از شواهد مزبور ما از معنای ظاهر و متبادر نقض، که همان مجاز قریب باشد، رفع ید نخواهیم کرد.
میفرماید: بله، درست است که نقض مستند شده است به شکّ و لکن چه کسی گفته است که شکّ امر ثابتی نمیباشد؟ چرا شکّ هم از امور ثابتهای است که وقتی حاصل شود قابلیت بقاء دارد تا اینکه رافع دیگری آن را رفع کند.
پس: در همینجا نقض به معنای رفع الأمر الثابت میآید و با صدر روایت هم متناسب است.
نکته اینکه: شاهد دوّم نیز عطف به شاهد اوّل است و پاسخ آن نیز همین پاسخ است.
این است که: اگر مستصحب ما، بقاء شعبان یا رمضان باشد، بله شما درست میفرمائید، شکّ ما در اینگونه موارد از قبیل شکّ در مقتضی است و مورد حدیث همچنین موردی است. و لکن حرف ما این است که:
1- در یوم الشک اوّل، مستصحب ما عدم وجوب صوم و یا برائت ذمّه از صوم و یا عدم دخول رمضان است.
از طرفی میدانیم که امور عدمیّه ذاتا قابلیت دارند که الی الابد باقی باشند، مگر اینکه علّت تامه ایجاد وارد شود و عدم را رفع نماید. پس علی هذا مطلب از باب شکّ در رافع است.
2- و امّا در رابطه با یوم الشک دوّم نیز مستصحب ما، بقاء اشتغال ذمّه به صوم، یا بقاء وجوب صوم و یا عدم دخول شوال است، که هریک از اینها نیز استعداد و قابلیت بقاء دارند تا اینکه رافعی آنها را رفع کند.
پس باز هم شکّ ما در رافع است نه در مقتضی.
این است که:
اولا: در مباحث قبل گفته شد که شاید که این حدیث مربوط به قاعده الیقین و شکّ ساری باشد، و لذا به درد استشهاد در باب استصحاب نمیخورد، چنانکه حدیث مورد بحث در شاهد پنجم نیز مربوط به قاعده اشتغال بود و ربطی به استصحاب ندارد.
ثانیا: سلمنا که مخصوص به استصحاب باشد، شما به چه مجوزی عموم صدر را قرینه بر خصوص ذیل قرار دادید و ادعا کردید که مراد از این ذیل هم اطلاق و عمومیت است؟ بلکه برعکس قاعده عقلائی میگوید: خصوص ذیل قرینه است بر تخصیص عموم صدر، همانطور که در مثال لا تضرب احدا بیان گردید.
ثالثا: خود کلمه مضیّ به معنای جری و مشی برطبق یقین سابق و داعی سابق است و اینکه میگوید بر یقین خودت مشی کن و بگذر تا رافعی بیاید باز هم شکّ در رافع اراده شده و این با کلام ما تنافی ندارد.
پس: هیچیک از این شواهد هم به درد شما نمیخورد.
به عبارت دیگر: این روایات بطور مطلق میگوید استصحاب حجّت است و تو یقین سابق خودت را حفظ کن، چه شکّ شما در رافع باشد و چه در مقتضی؟
بله، روایات بر دو دسته بود: 1- خاصّه 2- عامه
1- امّا دلالت روایات خاصّهای که ائمه (علیهم السلام) در موارد خاصّه فرمودند، بر مدعای ما روشن است، چرا که مورد همه این روایات از قبیل شکّ در رافع است.
فی المثل: در روایت عبد اللّه بن سنان امام علیه السّلام در رابطه با کسی که لباسش را به کافر ذمی عاریه داده بود، فرمودند: لانّک اعرته ایاه و هو طاهر، و لم تستیقن انّه نجّسه. در اینجا روشن است که طهارت اقتضای استمرار دارد و از جمله اموری است که رفع نمیشود جز با ورود یک رافع.
و هکذا در بقیه احادیث مذکوره که همه در رابطه با شکّ در رافع است و لا یرتفع الا برافع و چنانکه در شرح آمده است، مورد هیچیک از احادیث خاصّهای که مورد بررسی واقع شد، شکّ، از قبیل شکّ در مقتضی نبود.
2- و امّا روایات عامّهای هم که قبل از روایات خاصّه مورد بررسی قرار گرفتند، مفید یک قاعده کلّی بود، مثل: لا تنقض الیقین بالشکّ، بل انقضه بیقین آخر.
از کلمه (نقض) آن را استفاده میکنیم، چرا که کلمه نقض دارای سه معنا میباشد:
1- معنای لغوی ان است که طرف مقابل قرار دارد که ریسیدن پشم و پنبه و حالت اتصالیه دادن به این امور است.
پس نقض، رفع است و برداشت و به هم زدن و گسستن همان هیئتهائی اتصالیه.
2- معنای مجازی آن خود بر دو قسم است: 1- مجازی قریب 2- مجازی بعید
معنای مجازی قریب آن، رفع یک امر ثابت و مبرمی است مثل طهارت که وقتی حاصل میگردد از امور ثابته است و لا یرتفع الا برافع.
به عبارت دیگر وقتی انسان بواسطه رافعی دست از طهارت میکشد، مجازا به معنای نقض است و امّا معنای مجازی بعید، مطلق رفع الید عن شیء است.
به عبارت دیگر مطلق دست کشیدن از یک امر موجود غیر مبرم هست، فی المثل: الآن شب است و یا نه روز است و شما میخواهید از این شب و یا از این روز دست بردارید، آیا شب یک امر مستحکم است؟
خیر، امور زمانیه از اموری هستند غیر مستقر و دارای عمر محدودی میباشند.
بله، نقض در این روایات در معنای حقیقی خودش استعمال نشده است چرا که معنای حقیقی نقض در اجسامی مثل حبل و ریسمان و دیگر اشیاء متصوّر است و نه در غیر اجسام.
پس به ناچار باید نقض را در این احادیث بر معنای مجازی حمل نمود، چرا که اهل فن گفتهاند که: اذا تعذّرت الحقیقیة، اقرب المجازات اولی.
یعنی لفظ را به اقربالمجازاتش حمل کنند.
رفع الامر الثالث بود، یعنی جائی که از یک امر مستحکم و مبرمی رفع ید میکنند حال: از آنجا که در این احادیث گفته شد که لا تنقض، و معنای مطلب اینست که از امر مبرم و مستحکم به مجرد عارض شدن شکّ، رفع ید نکن، متوجه میشویم که این احادیث اختصاص دارند به موارد شکّ در رافع.
ان قلت:
به عبارت دیگر: اگر از شما بپرسیم که یقین امر ثابت است یا متیقّن، و به تعبیر دیگر آیا طهارت امر ثابت است یا یقین به طهارت، چه میگوئید؟ خواهید گفت یقین یک حالت نفسانیه است و ثبوت در آن معنا ندارد، این امر ثابت مستحکمی که لا یرتفع الا برافع، همان متیقّن است.
به عبارت دیگر شل و سفت بودن و یا استحکام و ابرام را در یقین نمیآزمائید، بلکه در متعلّق یقین میآزمائید. و لذا اگر شما نقض را به معنای مجاز قریبش بگیرید آن امر ثابت در متیقّن متصوّر
است چنانکه شب امری غیر ثابت و لکن طهارت یا نجاست هریک امری ثابت میباشند.
به عبارت دیگر: اگر شما نقض را به معنای اقرب المجازات بگیرید، ناچار هستید که یقین را به معنای متیقّن بگیرید چرا که متیقّن همان امر مستحکم و مبرم است که لا یرتفع الا برافع. و حال آنکه الاصل، عدم التصرف فی الظاهر الکلام.
پس نباید ما ظاهر کلام را به هم زده و یا یقین را به معنای متیقّن بگیریم، بلکه کلام را در معنای خودش بکار ببریم.
وقتی کلام در معنای خودش استعمال شود، ناچار خواهیم بود که نقض را هم به معنای ابعدالمجازاتش بگیریم. وقتی نقض به معنای مطلق رفع الید شد، لا تنقض الیقین، یعنی لا ترفع الید عن الیقین.
الحاصل: اگر نقض را به معنای رفع الامر الثابت بگیرید پس باید یقین را به معنای متیقّن بگیرید اگر نقض را به معنای مطلق رفع الید عن الشیء بگیرید، دیگر لزومی ندارد که در کلمه یقین تصرّف کنید چرا که خود یقین هم یک شیئی است که طبق قاعده لا تنقض الیقین، نباید از آن رفع ید نمود.
در این صورت حدیث هم شامل میشود موارد شکّ در مقتضی را و هم موارد شکّ در رافع را، جناب شیخ چه میفرمائید؟
میگوئیم: شما نقض را به هر معنائی که بگیرید، علی کلّ تقدیر تصرّف در کلمه یقین لازم است. بخاطر اینکه حدیث شریف که فرموده: لا تنقض الیقین، مرادش این است که: یقین بما هو یقین را نقض نکن، چرا که یقین شما از بین رفته، اگر از بین نرفته بود که دچار شکّ نمیشدید به عبارت دیگر: کسی دچار شکّ میشود که یقین سابقش از دستش رفته باشد.
فی المثل: شما تاکنون یقین داشتید که زید عادل است و لکن اکنون شکّ دارید که آیا هنوز هم عادل است یا نه؟ چرا؟ چون یقین شما به عدالت او از بین رفته است. به عبارت دیگر: زمام یقین و ظنّ و شکّ همه جا در اختیار انسان نیست که بشود به زور آن را ایجاد نمود، بلکه هریک دارای منشئی میباشند.
بههرحال، چه شکّ، شکّ در رافع باشد و چه شکّ در مقتضی، باید در کلمه یقین تصرّف شده و به معنای اقرب المجازات گرفته شود. چگونه؟
یا باید بگوئیم: لا تنقض الیقین، یعنی لا تنقض المتیقن.
و یا باید بگوئیم: لا تنقض الیقین، یعین لا تنقض آثار الیقین.
مراد اینکه بالاخره ما باید نقض را ببریم روی یک چیزی که زمامش در دست خود ماست.
چرا؟ بخاطر اینکه یقین که زمامش در دست ما نیست که امر کنیم که نقض بشود یا نشود بلکه یک امر غیر اختیاری است، با منشا میآید، بدون منشا میرود.
پس: لا تنقض الیقین یعنی لا تنقض المتیقن، که همان مستصحب سابق است چه طهارت باشد چه حلیّت باشد و چه رطوبت و چه ...
چنانکه: لا تنقض آثار الیقین یعنی آثاری را که قبلا حمل بر یقین میکردی از دست نده.
خیر درست نمیشود.
خیر باز هم کار درست نمیشود. چرا؟ بخاطر اینکه یک تصرّف دیگر پس از آن تصرّف اوّل لازم است، چرا؟ زیرا:
اولا: ما در کلمه یقین تصرّف نمودیم بخاطر اینکه زمام یقین در دست ما نیست تا براساس دستور شارع به او بگوئیم نقض بشو یا نقض نشو.
ثانیا: آنگاه که در یقین تصرّف کرده آن را به معنای متیقّن بگیریم، باز متیقّن هم زمامش در دست ما نیست.
ثالثا: اگر یقین را به معنای آثار یقین هم بگیریم باز زمام آثار یقین هم در دست ما نمیباشد.
فی المثل: زید قبلا زنده بود، اکنون نمیدانیم که هنوز حیات دارد یا نه؟ چرا که حیات او در دست ما نیست.
به عبارت دیگر: حدیث که میگوید: لا تنقض الیقین، مگر حیات زید در دست من است که آن را از دست ندهم؟
به عبارت دیگر: همانطور که زمام یقین در دست ما نیست، زمام متیقّن هم در دست ما نیست و لذا لا تنقض المتیقن هم درست نیست، پس باید در متیقّن هم تصرّف نموده یک مقتضی در تقدیر بگیریم و بگوئیم لا تنقض مقتضی المتیقن، یعنی مقتضای متیقّن را از دست مده.
فی المثل:
زید قبلا زنده بود، مقتضای حیات زید وجوب نفقه زوجهاش میبود و باید که پرداخت میکرد
و یا در صورت غیبت از اموال او پرداخت میکردند لکن اکنون شکّ داریم که زنده است یا مرده؟
باز هم باید از اموالش پرداخت شود.
پس آنی که زمامش در دست ماست مقتضای متیقّن است، نه حیات زید و نه یقین به حیات زید.
باز هم نیازمند به یک تصرفی در آن است، چرا که نمیشود احکام خود یقین را نگهداشت.
یعنی: اگر یقین بما هو یقین احکامی داشته باشد، با رفتن یقین آن احکام نیز به تبع یقین از بین میرود و ما قادر به حفظ آنها نمیباشیم. فی المثل:
1- شما نذر کردهاید که تا زمانی که به حیات و زنده بودن فرزندتان یقین دارید، روزی یک درهم به فقیر بدهید. سؤال این است که: یقین به حیات فرزند اثرش چیست؟ میگوئید دادن یک درهم در روز به فقیر.
پس این یقین به حیات ولد که از بین برود، دادن آن یک درهم نیز به تبع از بین میرود چرا که تبعیّت معلول از علّت لازم است، یعنی نمیشود گفت: چه عیب دارد حالا که یقین رفت ما عمل به احکام یقین از دست رفته را ادامه دهیم، و لذا یک تصرّف دیگر در اینجا لازم است و آن اینکه بگوئیم: لا تنقض احکام الیقین، یعنی لا تنقض احکام المتیقن التی ترتب علیه بواسطة الیقین. چرا؟ چون احکام مترتب بر یقین از آن خود یقین نیست، بلکه با یقین ارتباط دارد، بلکه احکام از آن متیقّن است. فی المثل:
اثر حیات زید وجوب نفقه زوجهاش بود، لکن این اثر بر این حیات بواسطه یقین مترتب شده است.
یعنی: چون تاکنون به حیات زید یقین داشتید، به برکت این یقینتان آثاری را بر متیقّن بار میکردید. حال اگر یقین شما به حیات زید از دست برود و برای شما شکّ حاصل شود میگوئیم:
لا تنقض آثار المتیقن التی کان ترتب علیها بواسطة الیقین، یعنی باز هم وجوب نفقه زوجه برقرار است و باید از اموال او نفقه زوجهاش پرداخت شود.
1- شما دیگر نگران این نباشید که اگر نقض را به معنای اقرب المجازات آن بگیرید تصرّف لازم میآید، چرا که تصرفات علی کلّ تقدیر لازم است، بلکه نگران کلمه (نقض) باشید که آن را
باید به چه معنایی بگیرید.
چرا که اذا تعذرت الحقیقة، اقرب المجازات اولی، یعنی اگر نقض را به معنای حقیقیاش نمیگیرید، لااقل به معنای اقربالمجازاتش بگیرید.
الحاصل: باید احادیث لا تنقض را حمل بر امر الثابت کنیم، یعنی در موارد شکّ در رافع آنها را به کار ببریم و نه در موارد شکّ در مقتضی.
بله، انسان گاهی به اموری برمیخورد که از این امور این تصوّر برایش حاصل میشود که نه، نقض در این احادیث به معنای اقربالمجازاتش نمیباشد، بلکه به معنای همان ابعدالمجازاتش میباشد.
امور مزبور عبارتند از: رفع الید عن الشیء عدم الاعتناء بالشیء و هکذا ...
این است که: با وجود این امور هم نمیشود از ظاهر لفظ صرف نظر نمود، بلکه باز هم باید گفت: اذا تعذرت الحقیقة اقرب المجازات اولی.
یعنی لفظ ظهور دارد در اقرب المجازات و الظاهر حجة، و لذا ظاهر لفظ بر ما حجّت است.
قسمت دوّم تنبیهات الاستصحاب متن
و ینبغی التنبیه علی امور:
و هی بین ما یتعلّق بالمتیقّن السابق، و ما یتعلّق بدلیله الدالّ علیه، و ما یتعلّق بالشکّ اللاحق فی بقائه.
الاوّل أنّ المتیقّن السابق إذا کان کلّیّا فی ضمن فرد(1)و شکّ فی بقائه: فإما أن یکون الشکّ من جهة الشکّ فی بقاء ذلک الفرد.
و إمّا أن یکون من جهة الشکّ فی تعیین ذلک الفرد و تردّده بین ما هو باق جزما و بین ما هو مرتفع کذلک.
و إما أن یکون من جهة الشکّ فی وجود فرد آخر مع الجزم بارتفاع ذلک الفرد.
أمّا الاوّل، فلا إشکال فی جواز استصحاب الکلّیّ و نفس الفرد و ترتیب احکام کلّ منهما علیه.
1) فی بعض النسخ:« فرده».
و اما الثانی، فالظاهر جواز الاستصحاب فی الکلّیّ مطلقا علی المشهور.(1)نعم، لا یتعیّن بذلک أحکام الفرد الباقی.
سواء کان الشکّ من جهة الرافع، کما إذا علم بحدوث البول أو المنیّ و لم یعلم الحالة السابقة وجب الجمع بین الطهارتین، فإذا فعل إحداهما و شکّ فی رفع الحدث فالاصل بقاؤه، و إن کان الاصل عدم تحقّق الجنابة، فیجوز له ما یحرم علی الجنب.
أم کان الشکّ من جهة المقتضی، کما لو تردّد من فی الدار بین کونه حیوانا لا یعیش إلّا سنة و کونه حیوانا یعیش مائة سنة، فیجوز بعد السّنة الاولی استصحاب الکلّیّ المشترک بین الحیوانین، و یترتّب علیه آثاره الشرعیة الثابتة دون آثار شیء من الخصوصیّتین، بل یحکم بعدم کلّ منهما لو لم یکن مانع عن إجراء الاصلین، کما فی الشبهة المحصورة.
و توهّم: عدم جریان الاصل فی القدر المشترک؛ من حیث دورانه بین ما هو مقطوع الانتفاء، و ما هو مشکوک الحدوث، و هو محکوم بالانتفاء بحکم الاصل.
مدفوع: بأنّه لا یقدح ذلک فی استصحابه بعد فرض الشکّ فی بقائه و ارتفاعه، إمّا لعدم استعداده و إمّا لوجود الرافع.
کاندفاع توهّم: کون الشک فی بقائه مسبّبا عن الشکّ فی حدوث ذلک المشکوک الحدوث، فإذا حکم بأصالة عدم حدوثه لزمه ارتفاع القدر المشترک؛ لانّه من آثاره:
فإنّ ارتفاع القدر المشترک من لوازم کون الحادث ذلک الامر المقطوع الارتفاع، لا من لوازم عدم حدوث الامر الآخر. نعم، اللازم من عدم حدوثه هو عدم وجود ما فی ضمنه من القدر المشترک فی الزمان الثانی، لا ارتفاع القدر المشترک بین الامرین، و بینهما فرق واضح؛ و لذا ذکرنا أنّه ترتّب علیه أحکام عدم وجود الجنابة فی المثال المتقدّم.
1) نسبته إلی المشهور باعتبار أن من جملة أفراد الإطلاق فی هذا القسم هو الشک فی المقتضی، و المصنّف لا یقول بحجیّة الاستصحاب فیه.
ترجمه
این تنبیهات عبارتند از: تنبیهاتی که به متیقّن پیشین تعلّق میگیرند، و تنبیهاتی که به دلیل استصحاب که دلالت برآن دارد تعلّق میگیرد، و تنبیهاتی که به شکّ لا حقّ در بقای یقین تعلّق میگیرند.
1- هرگاه متیقّن پیشین، کلّی در ضمن فرد باشد و شکّ در بقای آن فرد بوجود آید، این شکّ، یا از جهت شکّ در بقای آن فرد است، یا از جهت شکّ در تعیین آن فرد است که مردد میان فرد (و یا چیزی) که قطعا باقی است (مثل جنابت که با وضو گرفتن هنوز باقی است) و فرد (و یا چیزی) که قطعا مرتفع شده است (مثل بول که با وضو گرفتن مرتفع میشود). و یا از جهت شکّ در جانشین شدن فرد دیگری به جاری فردی که قطعا از بین رفته است، میباشد.
اشکالی در جواز استصحاب خود کلّی (مثل حدث و یا حیوان) و خود فرد و مترتب کردن احکام هریک از آنها بر او وجود ندارد (فی المثل شما محدث بودید به جنابت اکنون شکّ دارید که حدث رفته است یا نه؟ هم استصحاب میکنید حدث را برای حرمت در نماز، هم استصحاب میکنید جنابت را برای حرمت ورود به مسجد)
ظاهرا بنا به نظریه مشهور، استصحاب در کلّی نوع دوّم (مثل حدث و حرمت فی المسجد و یا حیوان و وجوب علوفه) جایز است، مطلقا (چه در شکّ در رافع باشد و چه در شکّ در مقتضی).
بله، با استصحاب کلّی احکام آن فرد باقی مشخص نمیشود (فی المثل استصحاب حدث به درد دخول در نماز میخورد و نه به درد حرمت دخول در مسجد و یا استصحاب حیوان به درد وجوب علوفه میخورد نه به درد استطاعت وجوب حج)، چه این شکّ:
1- از جهت رافع باشد چنانکه هرگاه علم به پیدایش بول یا منی دارد و لکن حالت سابقه (این رطوبت بول یا منی) را نمیداند که بالاصغر است یا بالاکبر، جمع کردن بین دو طهارت (غسل و
وضو) بر او واجب است.
پس اگر یکی از این دو فعل (مثلا وضو) را انجام داد (و لکن پس از آن) در رفع حدث شکّ نمود، اصل باقی بودن (یعنی استصحاب) آن حدث میباشد، گرچه اصل این است که جنابت محقّق نشده و در نتیجه انجام آنچه برای جنب حرام است برای این فرد جایز است.
2- و چه از جهت شکّ در مقتضی باشد، چنانکه اگر کسی (و یا به تعبیر دیگر حیوانی که) در خانه وجود دارد، مردد باشد میان حیوانی که جز یک سال نمیماند و حیوانی که استعداد صد سال زنده ماندن را دارد.
پس استصحاب این کلّی مشترک میان دو حیوان پس از یک سال جایز است و آثار شرعیّه ثابت (مثل وجوب علوفه) برآن مترتب میشود، نه آثار چیزی از ویژگیها و خصوصیات هریک از آن دو حیوان، بلکه (اگر هریک از این دو حیوان دارای اثر شخصی هستند) حکم به اصالت عدم یعنی نبودن خصوصیت در هریک از آن دو میشود. در صورتی که مانعی از اجرای اصلین نباشد، چنانکه در شبهه محصوره چنین مانعی وجود دارد. (مثلا اگر دو نفر نذر کرده باشند یکی برای عصفور و دیگری برای فیل هیچ مانعی از اجرای دو اصل عدم وجود ندارد و لکن اگر شما به تنهائی این دو نذر را کرده باشید خود میدانید که نسبت به یکی از درهم و یا دینار اشتغال به ذمّه دارید و باید بپردازید و این اشتغال به ذمّه مانع از اجرای اصل عدم نمیشود).
و توهّم عدم جریان اصل استصحاب در قدر مشترک، از آن جهت که کلّی به حسب بقاء و عدم بقاء دائر است بین فردی که مقطوع الانتفاء است (مثل عصفور) و بین فردی که طویل العمر است و لکن مشکوک الحدوث است، و با اصل عدم، حکم به عدم پیدایش آن میشود. (یعنی کلّی به دلیل اصل و وجدان یقینا وجود ندارد، تا اجرای استصحاب قدر مشترک شود.) دفع میشود به اینکه:
مشکوک الحدوث بودن (و یا متیقّن الارتفاع بودن) ضرری به استصحاب کلّی پس از فرض شکّ در بقاء و ارتفاع آن وارد نمیکند (به تعبیر دیگر شکّ تنها در بقاء و ارتفاع فرد است، نه در حدوث و پیدایش آن؛ لذا عیبی در قدر مشترک میان آنها نیست). مثل دفع کردن این توهّم که شک در بقای کلّی مسبب از شکّ در پیدایش آن فرد طویل العمر است که پیدایشش مشکوک است و اصالت عدم پیدایش آن جاری میشود، که بر اصالت عدم پیدایش و حدوث، ارتفاع قدر مشترک مترتب
میشود چونکه از آثار آن است.
به اینکه: ارتفاع قدر مشترک از لوازم آن است که حادث، همان چیزی است که یقینا رفع گردیده، و از لوازم حادث نشدن چیز دیگری نیست، بله لازمه حادث نشدن، همان وجود نداشتن چیزی است که در ضمن آن است؛ چیزی که در ضمن آن وجود دارد همان قدر مشترک در زمان دوّم است، نه از بین رفتن قدر مشترکی که میان دو چیز قرار دارد و میان آنها فرق آشکاری وجود دارد؛ لذا در مثال پیشین گفتهایم که احکام عدم جنابت برآن مترتب میشود.
تنبیهات استصحاب است.
به عبارت دیگر: علماء اصول پس از اینکه اقوال در باب استصحاب را طرح و بررسی میکنند در خاتمه مطالبی را به عنوان تنبیهات استصحاب میآورند و در این تنبیهات از مسائل مهمهای که دارای فوائد فقهیّه و اصولیّه است سخن میگویند، و لذا جناب شیخ نیز دوازده تنبیه در کتاب شریف رسائل آورده و مورد بررسی قرار داده است.
سه چیز است:
1- اینکه در برخی از این تنبیهات در رابطه با مستصحب و یا متیقّن سابق بحث میشود.
2- اینکه در برخی از این تنبیهات در رابطه با دلیلی که دلالت بر مستصحب دارند بحث میشود.
3- اینکه در برخی از این تنبیهات در رابطه با شکّ در بقاء که رکن دوّم استصحاب است بحث میشود.
مربوط به متیقّن سابق یا مستصحب است.
به عبارت دیگر در باب استصحاب بطور کلّی:
1- گاهی مستصحب و یا همان متیقّن سابق از امور معین و یا به تعبیر دیگر جزئیّه و
شخصیه است، یعنی از اموری است که صدقش بر افراد کثیره ممنوع است. مثل: عدالت زید که قبلا متیقّن بود و لکن اکنون که مشکوک البقاء است آن را استصحاب نموده و آثار شرعیّه عدالت زید را برآن مترتب میکنیم.
فی المثل: اگر مرجعیت دارد میتوانیم از او تقلید کنیم و یا اگر امام جمعه یا جماعت است به او اقتدا کنیم و یا اگر در محکمه بعنوان شاهد احضار شد، شهادتش را قبول کنیم.
2- و گاهی مستصحب و یا متیقّن سابق ما یک امر عام و کلّی است، یعنی امری است که قابل صدق بر کثیرین است، اجرای استصحاب در این قسم به نام استصحاب کلّی معروف است.
به عبارت دیگر: اگر در موردی فرضا تحقّق اصل کلّی در زمان سابق برای ما مسلّم و متیقّن بود و در زمان لاحق، شکّ در بقاء همان کلّی نمودیم، اجرای استصحاب کلّی میکنیم.
الحاصل: یک وقت شما شکّ میکنید در یک شیء و یا به تعبیر دیگر یک مستصحب شخصی مثل اینکه: یقینا میدانید که زید دیروز حیات داشت، لکن اکنون شکّ دارید که آیا او امروز هم حیات دارد یا که نه مرده است؟
در اینجا که مستصحب یک امر جزئی و شخصی است یعنی حیات زید استصحاب میشود و هر آثاری که قبلا برآن مترتب میکردیم مثل نفقه زوجهاش، اکنون هم آن را مترتب میکنیم. امّا گاهی آن مستصحبی که ما روی آن شکّ میکنیم از کلیات است، یعنی شکّ در بقاء امر کلّی است.
به سه قسم است: استصحاب کلّی قسم اوّل، استصحاب کلّی قسم دوّم، استصحاب کلّی قسم سوّم.
بر سه نوع است:
1- گاهی شکّ ما در بقاء کلّی به جهت شکّ در بقاء همان فرد اولی است که کلّی در ضمن آن فرد موجود شد.
به عبارت دیگر: گاهی ما یقین داریم که این کلّی در ضمن فردی از افراد محقّق شده است و لکن اکنون در بقای آن کلّی شکّ داریم به لحاظ اینکه شکّ داریم که آیا آن فرد معینی که کلّی در ضمن آن محقّق شده بود باقی است یا نه؟ و لذا سخن از تکرار افراد و یا تردّد میان این فرد و
آن فرد نیست.
بلکه همان فرد خارجی که کلّی در ضمن محقّق شده بود اکنون مشکوک البقاء است و لذا ما شکّ میکنیم که آیا کلّی بقاء دارد یا نه؟
فی المثل: شما یک ساعت پیش دیدید که زید زنده وارد منزل و یا باغ شما شد، و از آنجا که کلّی طبیعی بعین وجود افرادش موجود است میتوانید بگوئید: کان الانسان فی الدّاری او فی الحدیقتی، یعنی یقینا کلّی طبیعی در ضمن زید در باغ من موجود شد، لکن پس از یک ساعت شکّ میکنید که آیا کلّی انسان همچنان در باغتان موجود است یا نه؟
علّت این شکّ آن است که نمیدانید آیا زید اکنون هم در باغ است یا که بیرون رفته است. اگر زید هماکنون نیز در باغ باشد، پس کلّی انسان هم هست و الّا فلا.
فی المثل: شما در یک ساعت پیش یقین داشتید به حدوث خصوص حدث اصغر، و لذا از آنجا که کلّی حدث در ضمن فردش موجود میشود، یقین به کلّی و قدر جامع حدث در ضمن این فرد که حدث اصغر است پیدا کردید. لکن پس از ساعتی شکّ میکنید که آیا کلّی حدث باقی است یا نه مرتفع شده است؟ چرا؟ زیرا نمیدانید که آیا وضو گرفته و حدث اصغر را مرتفع ساختهاید یا نه حدث همچنان باقی است؟ و لذا: اگر این فرد حدث اصغر مرتفع شده باشد، خوب کلّی حدث نیز مرتفع شده و الّا فلا. حال همین محاسبه را میتوانید نسبت به یقین به حدث اکبر انجام دهید.
به عبارت دیگر: کلّی و یا به تعبیر دیگر حدث در اینجا ممکن است در ضمن نوم محقّق شود و یا در ضمن بول محقّق شود و یا در ضمن جنابت محقّق شود و هکذا اینکه موجبات حدث فراواناند.
و الشک فی بقاء الحدث، للشک فی بقاء الجنابة او ...
2- و گاهی شکّ ما در بقاء کلّی بخاطر شکّ و تردید ماست در اینکه آیا کلّی در ضمن این فرد محقّق شد یا در ضمن آن یکی از افرادش. به عبارت دیگر: ما یقین داریم که این کلّی در ضمن یک فرد محقّق شده است، لکن تردّد فردین در کار است، یعنی ما از اوّل نمیدانیم که آیا این کلّی در ضمن فرد قصیر العمر محقّق شده تا قطعا از بین رفته باشد و یا در ضمن فرد طویل العمر محقّق شده تا قطعا باقی باشد.
پس یک طرف قضیه مقطوع الارتفاع و طرف دیگر مقطع البقاء است، و لذا تردّد در افراد موجب تردّد در بقاء و ارتفاع کلّی میشود. فی المثل: یقین دارید که کلّی حیوان در خانه یا باغ موجود شد لکن این موجود شدن یا در ضمن یک گنجشک است مثلا که معمولا عمرش تا یک سال میباشد و یا در ضمن یک کلاغ است که معمولا تا صد سال هم عمر میکند. حال پس از یک سال شکّ میکنید که آیا کلّی حیوان در خانه و یا باغ موجود است یا نه؟ منشا این شکّ شما این است که از اوّل مردد بودید که کلّی در ضمن کدام فرد موجود شد؟
در نتیجه: اگر در ضمن فرد قصیر العمر موجود شده باشد، اکنون نیز مقطوع الارتفاع است و چنانچه در ضمن فرد طویل العمر محقّق شده باشد، اکنون نیز مقطوع البقاء است.
فی المثل: شما نسبت به کلّی حدث یقین دارید، سپس وضو میسازید و لکن پس از وضو نیز مردد هستید که آیا کلّی حدث باقی است یا نه؟
منشا این تردید و شکّ شما چیست؟
منشا این شکّ شما این است که از اوّل نمیدانستید که کلّی حدث در ضمن کدام فرد محقّق گردید؟ آیا این حدث در ضمن حدث اکبر محقّق شد و یا در ضمن حدث اصغر؟ و لذا اگر در ضمن حدث اصغر موجود شده باشد هماکنون مقطوع الارتفاع است بخاطر اینکه وضو رافع حدث اصغر است
و اگر در ضمن حدث اکبر یعنی جنابت موجود شده باشد هماکنون نیز به حال خود باقی است، بخاطر اینکه وضو رافع جنابت نیست، بلکه باید غسل کنید.
پس: یقین سابق بود و اکنون شکّ در بقاء آن کلّی و یا حدث سابق دارید و لذا ارکان استصحاب در کلّی تمام و میتوانید بقاء کلّی حدث را استصحاب کنید و لکن استصحاب فرد جایز نیست، چونکه نسبت به فرد ارکان استصحاب تمام نیست.
نکته: مثال اوّل از موارد شکّ در مقتضی و مثال دوّم از موارد شکّ در مقتضی بود.
3- و گاهی شکّ ما در بقاء کلّی بخاطر شکّ در تبادل و جابهجائی افراد آن کلّی است بدین نحو که: شما یقین دارید که کلّی در ضمن یک فرد خارجی تحقّق یافته است و یقین دارید که آن فرد نیز منتفی شده، از بین رفته است. حال منشا این شکّ شما در بقاء آن کلّی چیست؟ این است که: احتمال میدهید که مقارن با وجود فرد اوّل و یا مقارن با زوال آن فرد دیگری وجود
گرفته باشد و کلّی منحصر در آن فرد مقطوع الارتفاع نباشد.
و لذا: اگر وجود فرد دیگر مسلّم شود، باز هم آن کلّی اکنون مقطوع البقاء است و چنانچه چنین تبادلی در کار نبوده باشد پس کلّی هم اکنون موجود نیست.
فی المثل: زید در خانه موجود شد، کلّی انسان نیز در ضمن آن محقّق گردید، پس از چندی زید از خانه خارج شد و لکن ما احتمال میدهیم که خاله وارد خانه شده باشد و کلّی انسان در ضمن آن موجود باشد، و لذا شکّ میکنیم که آیا کلّی اکنون باقی است یا نه منتفی شده است.
این قسم را استصحاب کلّی قسم ثالث میگویند.
بیان حکم قسم اوّل از اقسام استصحاب کلّی است و لذا میفرماید دو استصحاب در این مورد قابل اجرا است:
1- هم استصحاب بقاء فرد با ویژگیهای فردی و شخصیاش جاری است، چنانکه اگر اثر شرعی هم داشته باشد برآن مترتب میشود.
2- هم استصحاب بقاء کلّی با قطع نظر از خصوصیات فردیهاش جاری است و چونکه در هر دو قسم، ارکان استصحاب که یقین سابق و شکّ لا حقّ است وجود دارد. فی المثل: هم استصحاب بقاء زید در خانه قابل جریان است، هم استصحاب بقاء کلّی انسان.
هم استصحاب خصوص حدث اصغر جاری است، هم استصحاب کلّی حدث، که آثار شرعیّه برآن مترتب میشود که پس تصدق به درهم واجبست، و یا ورود در نماز حرام است، مس کتابت قرآن حرام است، پس وضو ساختن برای نماز واجب است و ...
همچون مرحوم شیخ معتقدند که در کلّی نوع اوّل، بدون اشکال هم استصحاب کلّی و هم استصحاب فرد، هر دو جاری میشود و لکن حضرت امام (ره) مطلب را ادامه میدهند به اینکه:
همچنین جاری شدن استصحاب کلّی، (ما را) از استصحاب فرد بینیاز نمیکند (چرا؟) زیرا عقلا بقای کلّی، مستلزم بودنش در ضمن این فرد است، چرا که اگر به فرض منحصر به آن باشد، آیا استصحاب فرد از استصحاب کلّی بینیاز میکند یا بینیاز نمیکند؟ یا اینکه باید میان کلّی که به نحو صرف الوجود است و میان چیزی که به نحو وجود ساری میباشد، تفصیل قائل شد؛ زیرا در صورتی که کلّی به گونه دوّم اعتبار شود با افرادش متحد است و جریان استصحاب در فرد، بینیاز
از کلّی میکند، چرا که متحد با فرد است، نه اینکه مستلزم فرد باشد؟
سپس حضرت امام (ره) میفرماید: رأی تحقیقی این است که: مطلقا از استصحاب کلّی بینیاز نمیکند، چرا که حیثیت کلّی در عالم اعتبار و مقام تعلّق احکام به موضوعات، غیر از حیثیت ویژگیهای فردی است یعنی اعتبار واجب کردن اکرام و پذیرایی هر انسان، غیر از اعتبار واجب کردن پذیرائی زید و عمر است. (چرا؟ زیرا:) در اولی حکم به حیثیت انسانی هر فرد تعلّق گرفته است، و حیثیت انسانی عرفا نیز از ویژگیهای فردی است، و لذا سرایت دادن حکم از یکی از متحدهای در وجود و مختلفهای در حیثیت بوسیله استصحاب جزء، با اصل مثبت ممکن نیست؟(1)
به عبارت دیگر: قسم اوّل از استصحاب کلّی یا مستصحب کلّی از احکام است و یا از موضوعات. در موضوعات بدون اشکال استصحاب کلّی در چیزی که اگر اثر شرعی برآن مترتب بشود، بر خود طبیعت مترتب میشود، جاری میگردد. چرا؟ زیرا ارکان استصحاب محقّق است؛ اگرچه شکّ در بقای کلّی در موضوعات مسبب از شکّ در بقای فرد است.
چنانکه اشکالی در جاری شدن استصحاب فرد نیز وجود ندارد، چون در اینجا دو قضیه مشکوک وجود دارد: یکی نسبت به فرد است، دومی نسبت به کلّی و طبیعت. و لذا اشکالی در جاری شدن استصحاب در هریک از آنها برفرض مترتب شدن اثر شرعی بر آنها نیست.
اشکال تنها در این است که آیا استصحاب فرد بر استصحاب کلّی حاکم است؛ چرا که شکّ در بقای کلّی، مسبب از شکّ در بقای فرد است؛ یا اینکه استصحاب یکی از آنها بینیاز از استصحاب دیگری میکند. زیرا اثر کلّی بر فرد و اثر فرد بر کلّی مترتب میشود؛ و یا تفصیل داده میشود به اینکه استصحاب فرد، بینیاز از استصحاب کلّی میکند و استصحاب کلّی، بینیاز از استصحاب فرد نمیکند.
و یا تفصیل داده میشود میان چیزی که اگر موضوع صرف الوجود بود، استصحاب فرد، بینیاز از استصحاب کلّی میکند و اگر به گونه وجود ساری و به نحو قضیه حقیقی باشد استصحاب فرد از آن بینیاز نمیکند.
و یا تفصیل داده میشود میان چیزی که اگر کلّی، نوعی از انواع باشد و فرد، مصداق آن باشد،
1) الاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 84.
استصحاب یکی از دیگری بینیاز میکند و اگر کلّی جنس بوده و فرد مصداق آن باشد، بینیاز نمیکند؛ چند صورت دارد.
رأی تحقیقی این است که: استصحاب در هریک از آنها جاری میشود، و یکی کفایت از دیگری نمیکند. چرا؟ زیرا گاهی عنوانهای مختلف بر مصداق خارج صدق میکنند، مثل اینکه:
انسان، حیوان، سفید و ... بر زید صدق پیدا میکند و این عنوانها ذاتا و در عالم عنوان با همدیگر مختلف میباشند. لکن در خارج متحدند و به خود وجود زید متحقق هستند. چرا؟ زیرا عنوانهای انتزاعی مشتق در خارج به خود وجود منشا انتزاعی آن موجود هستند، برفرض که عقلا در خارج متحد نباشند، عرفا متحدند، چنانکه این عنوانها در عالم عنوان، هریک با دیگری مختلف است و هریک از آنها در عالم عنوان غیر از مصداق خارجی است، اگرچه در خارج با او متحد است و به یک وجود، موجود میباشد، که همان زیدی است که دارای ماهیّت شخصی است که آن هویت، محل جمع شدن عنوانها است، و طبیعی در خارج به خود وجود فردش موجود است و با تکثر افراد در خارج متکثر میباشد، و لذا معنای (احلّ الله البیع) این است که: خداوند متعال طبیعت بیعی که در خارج متکثر است را حلال نموده است.
بنابراین: هرگاه لفظ (کلّ) برآن طبیعت وارد شود، افاده عموم افراد طبیعت میکند و افراد طبیعت را متکثر مینماید، نه غیر نفس طبیعت را، بلکه نفس طبیعت را بدون ملاحظه ویژگیهای فردی متکثر میکند.
وقتی که گفته شده: کل نار حارّة معنایش به نحو تعدّد دال و مدلول، هر فرد از افراد طبیعت آتش، به چیزی که طبیعت آتش است، میباشد، نه به چیزی که مثلا آن چیز کروی شکل است.
انشای احکام نیز چنین است، مثل (اکرم کلّ عالم) که حکم به نحو شبهه قضیه حقیقی متعلّق به هر فرد از افراد عالم از آن جهت که عالم است میباشد، نه از جهت آنکه فقیر یا قریشی و امثال آن است.
در این صورت، فرقی نمیکند که حکم بر صرف وجود طبیعت انشاء شود، یا بر وجود طبیعت که در خارج متکثر است، و یا به نحو عموم که موضوع حکم همان نفس طبیعت، بدون سرایت آن به حیثیتهای دیگر است.
وقتی ثابت شد که برای انسان حکمی است و برای سفید بودن حکم دیگر، دیگری وجود دارد و هر دو به یک وجود در خارج وجود دارند و مورد یقین قبلی بودند، آنگاه اگر شکّ در بقای
آن بشود، دو قضیه مورد یقین و مورد شکّ وجود دارد: یکی نسبت به انسان است، دیگری نسبت به سفیدی، و برای هریک از آنها استصحاب خاصی میباشد که (لا تنقض) شامل هریک از آنها میشود، و صدق کردن آنها بر یک وجود در خارج، موجب یکی شدن حکم نمیشود.
پس همان گونه که دو عنوان چنین هستند، عنوان طبیعی و عنوان فرد و مصداقش نیز چنین هستند، مثل عنوان (انسان) و عنوان (زید) که در عالم عنوان با همدیگر متغایرند، احکام نیز متعلّق به عنوانهاست، وقتیکه بر یقین از وجود انسان که متحقق است در ضمن زید موجود باشد، و شکّ در بقای انسان به جهت شکّ در بقای زید بوجود آید، دو قضیه مورد یقین و مورد شکّ وجود دارد؛ یکی نسبت به زید و دیگری نسبت به انسان.
پس مانعی از جاری شدن استصحاب در هریک از آنها نیست، زیرا که ارکان استصحاب همان یقین سابق و شکّ لا حقّ، در آنها وجود دارد و اگر بر هریک از آنها استصحاب شرعی خاص مترتب شود، صرف اتحاد آنها در خارج موجب کفایت استصحاب هریک از آنها نسبت به دیگری به ترتیب اثرش نمیشود، این واضح است و بر کسی پوشیده نیست.(1)
بیان حکم استصحاب کلّی در قسم دوّم است و لذا میفرماید: استصحاب جزئی و یا فرد، در هیچیک از دو طرف در این قسم، جاری نمیشود، چرا که ارکان استصحاب نسبت به فرد در اینجا ناتمام است. فی المثل:
1- اگر بخواهیم بقاء فرد قصیر العمر همچون گنجشک را استصحاب کنیم میگوئیم:
اولا: یقین سابق به وجود این فرد بخصوصه نداریم.
ثانیا: به فرض که این فرد موجود شده باشد، اکنون پس از گذشت یک سال دیگر شکّ در بقاء آن وجود ندارد، بلکه مقطوع الارتفاع است.
پس: رکنی از ارکان استصحاب در اینجا ناتمام است.
2- و اگر بخواهیم بقاء فرد طویل العمر را همچون فیل را استصحاب کنیم میگوئیم:
اولا: در خصوص این فرد شکّ در بقاء نداریم، چرا که اگر این فرد موجود بوده، هماکنون نیز مقطوع البقاء است.
1) تنقیح الاصول، ج 4، ص 97- 99.
ثانیا: به فرض که شکّ در بقاء فرد طویل العمر داشته باشیم و لکن رکن اوّل استصحاب در اینجا ناتمام است، چرا که فرد طویل العمر از اوّل امر، مشکوک الحدوث است و یقین سابقی نسبت به آن وجود ندارد. چنانکه امر در مثال شرعی حدث و تردّد میان بول و منی و یا حدث اصغر و اکبر مطلب چنین است.
پس: استصحاب جزئی جاری نمیشود، مگر اینکه نسبت به خصوصیات فردیه به هنگام شکّ، از اصل عدم استفاده میکنیم، که فی المثل میگوئیم: الاصل عدم حدوث العصفور، یا الاصل عدم حدوث البولیّة ... و هکذا مشروط به اینکه جریان اصلین در طرفین هم دارای اثر شرعی باشد، هم مستلزم مخالفت قطعیه عملیّه با علم اجمالی نباشد و الّا اصلین جاری نمیشود و جای اجرای اصل احتیاط خواهد بود.
فی المثل شما نذر کردهاید که اگر گنجشک در خانه ما باشد روزانه یک درهم صدقه بدهید و لکن برادر شما نذر کرده که اگر فیلی در آن خانه باشد، روزانه یک دینار صدقه بدهد. امّا هریک از شما دو نفر، در حدوث آن فرد مورد نظر شکّ دارید. در اینجا هریک از شما دو نفر حقّ استفاده از اصل عدم حدوث را دارید. چرا؟ زیرا وقتی در باب علم اجمالی پای دو نفر به میان میآید، چون علم اجمالی بدون تأثیر است هریک از این دو نفر باید به حساب خود برسند.
این است که: استصحاب خود کلّی حدث و یا کلّی حیوان در این قسم جاری است، چرا که نسبت به خود کلّی، ارکان استصحاب تمام است. چرا؟ زیرا یقین سابق به حدوث کلّی و شکّ لا حقّ در بقاء آن وجود دارد، و لذا استصحاب میکنیم، بقاء آن را.
در این است که: به عقیده شیخنا (ره) استصحاب کلّی تنها در موارد شکّ در رافع جاری است و لکن به عقیده مشهور استصحاب کلّی:
1- هم در باب شکّ در مقتضی جاری است، مثل مثال حیوان مردد میان گنجشک و فیل که هر حیوانی تا زمانی اقتضاء و استعداد بقاء را دارا میباشد و لکن بیش از آن شکّ در مقتضی داریم.
2- و هم در باب شکّ در رافع، مثل مثال حدث اصغر و اکبر جاری است که وقتی کلّی حدث
آمد، مقتضی بقاء تا صد سال و بیشتر وجود دارد و شکّ ما در رافع است که آیا با وضو رفع شده است یا نه؟ آیا با غسل تنها رفع شده است یا نه؟
و لذا: استصحاب میکنیم بقاء آن را و مترتب میکنیم برآن جمع میان وضو و غسل را.
امام خمینی نیز عقیده دارند که نوع دوّم از استصحاب کلّی:
1- یا شکّ در مقتضی است، مثل استصحاب حیوانی که مردد میان مقطوع الارتفاع است مثل پشه و مقطوع البقاء است مثل فیل.
2- و یا شکّ در رافع است، با احراز استعداد مقتضی برای بقاء، چنانکه اگر علم به حدث دارد، ولی مردد میان اکبر و اصغر است، پس از وضو، حدث مشکوک البقاء است. نظریه درستتر این است که: استصحاب در آن نیز جاری میشود، چرا که آنچه در استصحاب معتبر است وحدت عرفی قضیه مورد یقین و مورد شکّ است، و در استصحاب کلّی نوع دوّم این وحدت وجود دارد.
چرا؟ زیرا با علم به وجود فردی از حیوان، علم به وجود حیوان دارد، و با شکّ در دراز بودن عمر، شکّ در بقای خود حیوان مورد یقین میکند، پس آنچه مشکوک البقاء است همان چیزی است که یقینا حادث گردیده است.(1)
بیان اولین ایراد و اشکال بر جریان استصحاب کلّی قسم دوّم در نفس کلّی است و لذا میفرماید سخن متوهم این است که:
1- استصحاب دارای دو رکن است: 1- یقین سابق 2- شکّ لا حقّ.
2- در ما نحن فیه یعنی مسئله مورد بحث، رکن اوّل استصحاب که یقین سابق باشد وجود دارد. چرا که یقین به حدوث کلّی داریم و لکن رکن دوّم آنکه شکّ در بقاء باشد وجود ندارد. چرا؟
زیرا کلّی در خارج به یک وجود مستقل و جداگانهای از افرادش، وجود ندارد بلکه به عین وجود افرادش موجود است و حال آنکه آن فرد در اینجا مردد و مشکوک است میان قصیر العمر و طویل العمر، بدین معنا که: اگر کلّی در ضمن قصیر العمر محقّق شده باشد، اکنون قطعا مرتفع است و اگر در ضمن فرد طویل العمر بوده است که اصل حدوث آن مشکوک است و در اینجا باید
1) الاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 85- 84.
اصالة العدم جاری کنیم و لذا دیگر نوبت به شکّ در بقاء نمیرسد.
پس: استصحاب در اینجا قابل جریان نمیباشد.
و لذا شیخ در پاسخ به این اشکال میفرماید: شما بین خصوصیات فردیه با خود کلّی طبیعی که مجرد از خصوصیات است خلط کردهاید بله، آنکه ارکان استصحاب در آن ناتمام و ناقض است، خصوص این فرد یعنی طویل العمر و یا آن فرد قصیر العمر است و لکن ما کاری به خصوصیات فردیه نداریم بلکه میخواهیم در خود کلّی و قدر جامعی استصحاب را جاری کنیم، و این در حالی است که وجدانا ارکان استصحاب نسبت به خود کلّی تکمیل است.
یعنی یقین سابق به اصل وجود کلّی و شکّ لا حقّ در بقاء آن داریم و مانعی از جریان استصحاب وجود ندارد.
این است که: مترتب شدن عدم کلّی بر اصالت عدم پیدایش فرد طویل العمر، عقلی است و نه شرعی، و بر استصحاب کلّی، جز آثار شرعی بدون واسطه مترتب نمیشود، مثل مترتب نشدن نبودن روز بر اصالت طلوع نکردن خورشید.(1)
بیان دومین ایراد و اشکال بر استصحاب کلّی قسم دوّم است که مستشکل میگوید: 1- قاعده کلّی در باب اصلهای سببی و مسببی این است که: اصل سببی بر اصل مسببی، حاکم است و لذا زمانی که اصل سببی جریان دارد، نوبت به اصل مسببی نمیرسد، چه اصل مسببی موافق با اصل سببی باشد و چه مخالف. چرا؟
زیرا اصل سببی اصل موضوعی است و در رتبه موضوع جاری میشود و لکن اصل مسببی اصل حکمی است و در رتبه متأخر قرار دارد و لذا تا زمانی که اصل در رتبه متقدم جاری میشود و مشکل ما را حل میکند، دیگر نوبت به جریان اصل در رتبه بعد نمیرسد. فی المثل: دست شما نجس شده بود، آن را دو یا سه نوبت با آب قلیل شستید و لکن اکنون شکّ میکنید که آیا دستتان پاک شده است یا نه؟ منشا این شکّ شما هم این است که آیا آن آب پاک بوده است یا نجس؟
اگر آب پاک بوده است، اکنون دست شما پاک است و چنانچه آب نجس بوده است پس دست شما
1) تنقیح الاصول، ج 4، ص 105.
هم نجس است.
پس: آن شکّ شما ناشی و مسبب از این شکّ است و لذا: در ناحیه سبب که طهارت و نجاست آب باشد اصل طهارت جاری میکنید و نتیجه میگیرید که انشاءالله این آب پاک است، آنگاه حساب دست شما خودبهخود معلوم میشود که پس دست هم پاک شده است و نوبت به استصحاب بقاء نجاست ید، نمیرسد حال با حفظ این مقدمه اشکال ما این است که: شکّ ما در ما نحن فیه پس از گذشت یک سال در بقاء و ارتفاع کلّی حیوان، مسبب و ناشی از شکّ در حدوث و عدم حدوث فرد طویل العمر است. یعنی: اگر فرد طویل العمر فی الواقع حادث شده باشد، پس اکنون کلّی حیوان در خانه نیز قطعا موجود است. و اگر فرد طویل العمر حادث نشده باشد، پس اکنون کلّی حیوان هم در خانه موجود نیست.
حال ما: روی اصل مذکور که قبل از اشکال بیان کردیم، در ناحیه سبب که حدوث طویل العمر باشد اصل عدم جاری کرده و میگوئیم: الاصل عدم حدوث الفرد الطویل، و لذا وضع کلّی خود به خود روشن میشود که پس کلّی حیوان در خانه وجود ندارد و لذا نیازی به اجرا اصل مسببی هم نیست بلکه اگر هم باشد قابل جریان نمیباشد.
پس وجهی برای استصحاب خود کلّی در قسم دوّم وجود ندارد، چه پاسخ میدهید؟ جناب شیخ در پاسخ به این اشکال میفرماید:
1- بله، هر شکی دارای دو احتمال است: 1- احتمال وجود 2- احتمال عدم.
2- این شکّ سببی و مسببی تنها در موردی میباشد که هر دو احتمال در این شکّ مستند باشد به دو احتمال در آن یکی شکّ. یعنی چه؟ یعنی احتمال وجود این شکّ ناشی از احتمال وجود آن شکّ و احتمال عدمش، ناشی از عدم آن شکّ باشد. مثل همان مثالی که در ذیل توهّم آورده شد که: طهارت دست مستند به احتمال طهارت آب و احتمال عدم طهارت دست ناشی از احتمال عدم طهارت آب بود که کاملا سببی و مسببی بودند.
امّا در ما نحن فیه مسئله از این قبیل نمیباشد. چرا؟ چونکه احتمال وجود حیوان مسبب از احتمال حدوث فرد طویل است و لکن احتمال عدم آن مسبب از احتمال عدم حدوث فرد طویل نیست بلکه مسبب است از احتمال حدوث فرد قصیر. پس احتمال وجود کلّی مستند به یک امر و احتمال عدم آن مستند به یک امر دیگر است.
این است که:
1- در اینگونه موارد ما یک امر مسلّم الحدوثی داریم و به اینکه حیوانی موجود شده علم اجمالی داریم و لکن دوران امر بین قصیر و طویل است. یعنی تنها طرف طویل نیست تا بتوانیم یک طرفه تصفیه حساب کرده و سپس بگوئیم: در ناحیه سبب اصل عدم جاری میشود و وضع مسبب خودبهخود روشن میگردد.
2- به فرض که اینگونه از موارد مسامحة هم سببی و هم مسببی باشند و لکن قانون آن باب این است که: اگر اصل در ناحیه سبب بنا به دلائلی از جمله در اثر ابتلاء به معارض جاری نشود نوبت به اصل مسببی میرسد.
حال: ما نحن فیه از این قبیل است، چرا که اصل عدم حدوث طویل با اصل عدم حدوث قصیر تعارض کرده تساقط میکنند و نوبت به اصل مسببی میرسد که استصحاب بقاء کلّی حیوان و کلّی حدث و ... باشد.
پس: به عقیده ما استصحاب کلّی قسم دوّم در خود کلّی بلامانع است، گرچه نسبت به خصوصیات فردیه در اثر نقص ارکان جاری نشود.
میفرمایند: این جواب درست است، چرا که بقای کلّی از لوازم آن است که در مثال، حادث همان فیل است، و از لوازم نبودن پشه نیست.
منشا این شکّ همان شکّ در این است که موجود آیا این حیوانی است که قطعا باقی است، یا آن حیوانی است که قطعا از بین رفته است. در اینجا اصلی وجود ندارد که وجود فرد طویل العمر را نفی کند، تا به سبب جریان آن اصل، حکم به ارتفاع شکّ در بقاء شود؛ چرا که اصل عدم ازلی جاری نمیشود.(1)
این است که: متیقّن سابق، مردد میان دو حیوان است، و کلّی در خارج متکثر الوجود میباشد، پشه از لحاظ وجود و حیثیت غیر از فیل است؛ حتی حیوانیّت پشه نیز غیر از حیوانیّت فیل است، چنانکه رأی تحقیقی در باب کلّی طبیعی چنین است. آنچه مشکوک البقاء است، این متیقّن میان دو حیوان نیست، و لذا دو قضیه متحد نیستند.(2)
ایشان در جای دیگری میفرماید لازم به توضیح است که:
بلاشکّ در استصحاب، یکی بودن قضیه متیقّن و مشکوک شرط است، بلکه استصحاب به آن استوار است و رکن استصحاب میباشد که این شرط در اینجا وجود ندارد. چرا؟ زیرا آنچه یقینی است، همان طبیعت متکثر در خارج است و نه طبیعت واحد که جامع میان افراد مشترک میان طبیعت باشد، چونکه آنچه در مثال معروف در خارج وجود دارد عبارت است از پشه و فیل و چیزی در خارج وجود ندارد که غیر آنها و مشترک میان آنها باشد، یعنی حیوان کلّی واحد. زیرا طبیعی در خارج، خود افراد است و هر فرد، خود طبیعی به تمام هویتش میباشد.
پس کلّی طبیعی در خارج به سبب تکثر افرادش متکثر است؛ یکی نیست که در خارج وجود داشته باشد و میان افراد مشترک باشد، تا متعلّق علم قبلی باشد. آنچه مورد یقین است و در مثال معروف، متعلّق علم قبلی است، همان وجود پشه و فیل، یعنی یکی از آنها که مردد میان آنهاست، میباشد؛ و آنچه مشکوک است این است که: آیا موجود قبلی این حیوان با این مشخصات است، یا آن حیوان با آن مشخصات؟
اگر اولی باشد قطعا باقی است و چنانچه دومی باشد، حتما از بین رفته است. پس متیقّن قبلی کلّی نیست، بلکه یا این فرد است یا آن فرد، که استصحاب آن معنا ندارد.(1)
میفرمایند: اشکال فوق الذکر تنها در صورتی وارد است، که ما بپذیریم که عرفا طبیعی با افراد در خارج متکثرند. آنهم اگر ما استصحاب فرد مردد را خواسته باشیم، نه وقتیکه خواهان استصحاب کلّی هستیم. چرا؟ زیرا آنچه مورد علم قرار گرفته، همان حیوان خارجی معین است که کلّی به وجود آن موجود است، و شکّ در بقای همان حیوان معین به وجود آمده است. و لذا اشکالی در جریان اصل در آن نیست.
امام (ره) سپس میفرماید و لکن انصاف این است که: اگر از وحدت عرفی آنها چشمپوشی نمائیم، رهایی از اشکال ممکن نیست و فرقی نمیکند که اجرای کلّی واقعا برهنه از خصوصیات اراده شود، یا استصحاب کلّیای که به یکی از دو خصوصیت مشخص و معین اراده شود، یا کلّی خارجی با قطع نظر از خصوصیت اراده شود، با ادعای اینکه موجود خارجی دارای دو جهت است:
1- جهت مشترک که میان موجود خارجی و غیر آن از نوع و جنس در خارج وجود دارد.
1) تنقیح الاصول، ج 4، ص 101.
2- و جهت ممیزه علم به وجود یکی از فردها موجب علم تفصیلی به جهت مشترک خارجی میان آنها میشود.
دلیل آنهم، مختلف شد دو رکن یا یکی از رکنها در تمام صورتها است. حال:
1- برفرض اوّل، علم داریم که کلّی واقعا برهنه از ویژگی وجود ندارد، چرا که چنین کلّیای ممتنع است که بوجود آید؛ پس دو رکن آن مختل است.
2- برفرض دوّم، کلّیای که با یکی از خصوصیتها مشخص میشود، خود علم اجمالی به وجود یکی از آنهاست. (چرا؟) زیرا کلّیای که با هر ویژگیای مشخص شود، با کلّی مشخص شده با ویژگی دیگر مغایرت دارد.
پس قضیه مورد یقین، علم اجمالی به وجود یکی از آنها میباشد، و مقتضای شرط بودن وحدت قضیه یقینی با مشکوک این است که: در بقای معلوم اجمالی شکّ بوجود آید.
در مقام مورد بحث، شکّ در بقای معلوم اجمالی نیست، بلکه در زمان دوّم اجمالا دانسته میشود که یا طویل العمر باقی است، یا قصیر العمر از بین رفته است؛ شکّ فقط در بقاء خواهد بود. هرگاه احتمال از بین رفتن چیزی را که معلوم بوده بدهد چه طویل العمر باشد و چه قصیر العمر.
پس: رکن دوّم استصحاب مختل شده است.
3- و برفرض سوّم، که کلّی با قطع نظر از ویژگی وجود دارد، در خارج جهت مشترک میان افراد، از حیث جهت مشترک بودن، وجود ندارد، مگر براساس رأی رجل همدانی که میگفت:
کلّی طبیعی با وصف وحدت و اشتراک در خارج وجود دارد، و اینکه موجود در مثل طبیعت انسان، مثلا یک طبیعت است که با وجود یک فرد یافت میشود، و با منعدم شدن تمام افراد منعدم میشود.(1)
امّا مبنای رجل همدانی فاسد است و کلّی طبیعی بنا بر رأی تحقیقی، در خارج به تکثیر خود افرادش، متکثر است، و در خارج انسانهای متعدّد وجود دارد، نه انسان کلّی با وصف وحدت که مشترک میان افراد باشد.(2)
پس بنا بر مسلک مورد قبول، طبیعت در خارج دو طبیعت است، چنانکه علم تفصیلی به یکی
از خصوصیتها وجود ندارد، علم تفصیلی به یکی از طبیعتها وجود ندارد؛ زیرا به دست آوردن علم تفصیلی، جز با طبیعت معلوم، ممتنع است. در این صورت اشکال متقدم بوجود میآید، رهایی از اشکال همان چیزی است که بدان اشاره کردیم، یعنی عرفا میان قضیه مورد یقین و مشکوک وحدت وجود دارد، و در استصحاب، وحدت عرفی معتبر است و دلیل بر عرفی بودن وحدت قضیه چیزی است که میبینی که انسانها مخالف آن را جز با برهان قبول نمیکنند و قاطبه اهل عرف هم، حکم به بقای نوع انسانی و سایر انواع، از آغاز خلقت تا منقرض شدن آنها میکنند. و اشتهار این سخن که قضیه مهمله با وجود یک فرد یافت میشود، و با از بین رفتن همه افراد معدوم میشود از لوازم گفتار رجل همدانی است.(1)
سپس حضرت امام خمینی میفرماید: چیزی که رجل همدانی بدان اعتقاد دارد:
1- اگر مرادش این باشد که برای طبیعی در خارج، وجودی است غیر از وجود آن به خود وجود افراد، مستلزم این است که: تمام افراد با وصف کثیر بودنشان، یکی باشند، و آن، مخالف بدیهی و ضرورت است.
2- و اگر مرادش این باشد که برای طبیعی در خارج غیر از وجود افرادش وجود خاصی میباشد، بااینحال میان افراد خارجی مشترک است، این هم درست نیست، مگر براساس عقیده و سخن به وحدت وجود خارجی، که مستلزم وحدت تمام افراد انسان است؛ که این هم مخالف ضرورت و بداهت است.
در این صورت برای گفتار رجل همدانی معنایی نمیماند؛ مگر اینکه ادعای اصالت ماهیّت به اضافه اصالت وجود بشود و گفته شود که در عالم تحقّق، دو اصل وجود دارد: ماهیّت و وجود؛ چنانکه شیخ احمد احسانی معتقد است که در محل مناسب،(2)بر امتناع آن برهان اقامه شده است.(3)
متن
و یظهر من المحقّق القمّی (ره) فی القوانین- مع قوله بحجیّة الاستصحاب علی الإطلاق- عدم جواز إجراء الاستصحاب فی هذا القسم، و لم أتحقّق وجهه. قال:
إنّ الاستصحاب یتبع الموضوع و حکمه فی مقدار قابلیّة الامتداد و ملاحظة الغلبة فیه، فلا بدّ من التأمل فی أنّه کلّیّ أو جزئیّ، فقد یکون الموضوع الثابت حکمه أوّلا مفهوما کلّیا مردّدا بین امور، و قد یکون جزئیّا حقیقیّا معیّنا، و بذلک یتفاوت الحال؛ إذ قد یختلف أفراد الکلّیّ فی قابلیة الامتداد و مقداره، فالاستصحاب حینئذ ینصرف إلی أقلّها استعدادا للامتداد.
ثمّ ذکر حکایة تمسّک بعض أهل الکتاب لاثبات نبوّة نبیّه بالاستصحاب، و ردّ بعض معاصریه له بما لم یرتضه الکتابیّ، ثمّ ردّه بما ادّعی ابتناءه علی ما ذکره من ملاحظة مقدار القابلیّة.
ثمّ أوضح ذلک بمثال، و هو: أنا إذا علمنا أنّ فی الدار حیوانا، لکن لا نعلم أنّه أیّ نوع هو، من الطیور أو البهائم أو الحشار أو الدیدان؟ ثمّ غبنا عن ذلک مدّة، فلا یمکن لنا الحکم ببقائه فی مدّة یعیش فیها أطول الحیوان عمرا، فاذا احتمل کون الحیوان الخاصّ فی البیت عصفورا أو فأرة أو دود قزّ، فکیف یحکم- بسبب العلم بالقدر المشترک- باستصحابها إلی حصول زمان ظنّ بقاء أطول الحیوانات عمرا؟ قال: و بذلک بطل تمسّک الکتابیّ، انتهی.
أقول: إنّ ملاحظة استعداد المستصحب و اعتباره فی الاستصحاب- مع أنّه مستلزم لاختصاص اعتبار الاستصحاب بالشکّ فی الرافع- موجب لعدم انضباط الاستصحاب؛ لعدم استقامة ارادة استعداده من حیث شخصه، و لا أبعد الاجناس، و لا أقرب الاصناف، و لا ضابط لتعیین المتوسّط، و الإحالة علی الظنّ الشخصی قد عرفت ما فیه سابقا، مع أنّ اعتبار الاستصحاب عند هذا المحقق لا یختصّ دلیله بالظنّ، کما اعترف به سابقا، فلا مانع من
استصحاب وجود الحیوان فی الدار إذا ترتّب اثر شرعیّ علی وجود مطلق الحیوان فیها.
ثمّ إنّ ما ذکره: من ابتناء جواب الکتابیّ علی ما ذکره، سیجیء ما فیه مفصّلا إن شاء اللّه تعالی.
این است که مرحوم قمی صاحب قوانین میفرماید در باب استصحاب باید استعدادها و قابلیتها را مورد نظر قرار دهیم. چرا؟ زیرا هر موضوعی در خارج دارای استعداد و قابلیت خاصی است که بیشتر از آن اقتضاء بقاء ندارد. و لذا به پیروی از موضوع حکم، آن حکم نیز که تابع آن موضوع است تا حد موضوع قابلیت بقاء دارد نه بیش از آن و الّا لازم میآید که حکم بدون موضوع و یا به تعبیر دیگر معلول بدون علّت باشد.
حال: استصحاب نیز تابع حکم و موضوع است، بدین معنا که تا آنجا که استعداد در بقاء موضوع و حکم محرز باشد، استصحاب نیز قابل جریان است و بیش از آن جاری نیست.
به عبارت دیگر: باید ببینیم که این مستصحب ما و آثار مستصحب ما تا چه مدت استعداد بقاء دارند. پس از آن مطابق با آن استعداد و ظرفیت در جائی که شکّ میکنیم استصحاب را جاری میکنیم.
فی المثل: برخی از موضوعات از جمله طهارت و یا جنابت و یا حدث الی الابد استعداد بقاء دارند، یعنی هریک از این امور پس از حدوث همچنان باقی هستند تا زمانی که رافعی بیاید و آنها را مرتفع سازد.
در اینگونه موارد حکم نیز الی الابد اقتضای بقاء دارد مگر رافعی بیاید و آن را نسخ نماید.
مثلا وقتی کسی جنب میشود تا رافعی نیاید جنابت برقرار است، حکم جنابت نیز همچنان به تبعیّت از جناب برقرار است یعنی دخول فی المسجد برای شخص جنب حرام است تا اینکه موضوع حکم یعنی جناب برداشته شود.
پس اگر امروز کسی جنب شود و احکام جنابت بر او بار گردد اگر تا 50 سال دیگر هم در بقاء آن شکّ کند، هم استصحاب موضوعی جاری است، هم استصحاب حکمی و اثر جنابت برآن مترتب
میشود مگر رافعی بیاید و او علم به ارتفاع جنابت و حصول طهارت پیدا کند و یا اینکه بمیرد.
برخی از موضوعات نیز تا مدت مشخصی مثلا 10 یا 20 یا 100 سال اقتضای بقاء دارند مثل فیل در مثال مورد نظر که در طول مدت مثلا صد سال هرگاه که در بقاء آن شکّ کنیم استصحاب بقایش را جاری کردهاند و آثارش برآن مترتب است، لکن پس از صد سال اصل قابلیت و استعداد مورد شکّ واقع میشود و دیگر حقّ اجرای استصحاب را نداریم.
و یا فی المثل گنجشک تا یک سال استعداد بقاء دارد حال هرگاه در رابطه با گنجشکی که امروز به دنیا آمده و حادث شده شکّ کنیم تا مدت یک سال میتوانیم استصحاب بقاء حیات آن را بکنیم و لکن یک سال که تمام شد دیگر حق اجرای استصحاب حیات آن را نداریم. و هکذا امثالهم ...
پاسخگوئی به شبههای بود که از جانب علمای یهود و نصاری بواسطه قاعده استصحاب مطرح میکردند.
به عبارت دیگر برخی از علماء یهود در مقام بحث با برخی از علمای اسلام، از قاعده استصحاب استفاده کرده میگفتند نبوت حضرت موسی علیه السّلام امتداد دارد، و لکن هرکجا و یا در هر مقطع زمانی که در بقاء و استمرار آن شکّ کنیم، استصحاب میکنیم بقاء نبوت و شریعت ایشان را.
مرحوم قمی پاسخهای داده شده به این شبهه را نپسندیده با تهیه مقدمه فوق به پاسخ آن پرداخته میفرماید:
نبوتها و شریعتها به لحاظ استعداد بقاء و قبول استمرار، متفاوتند: 1- برخی از نبوتها زمانا و مکانا بسیار محدودند و برخی گستردهتر، تا اینکه میرسد به نبوت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله که ههعصری و همهنسلی است و لذا میگوئیم: استعداد بقاء نبوت و شریعت موسوی و عیسوی علیهما السلام تا زمان نبوت نبی اکرم اسلام صلّی اللّه علیه و آله میباشد و پس از آن اگر در اصل اقتضاء و استعداد بقاء آن شکّ کردیم حقّ اجرای استصحاب بقاء نداریم.
ایرادات ایشان به مطلب جناب قمی است و لذا میفرماید:
اولا: لحاظ استعدادها و اقتضا استمرار هریک از اشیاء با مبنای خود شما که استصحاب را مطلقا حجّت میدانید چه در شکّ در مقتضی و چه در شکّ در رافع ناسازگار است، چونکه با لحاظ استعدادها، تنها در موارد شکّ در رافع است که میتوان از استصحاب استفاده کرد و نه در شکّ در مقتضی و حال آنکه شما خود بدان مطلب ملتزم نیستید.
ثانیا: ضابطه شما در لحاظ این استعدادها و اجرای استصحاب در اشیاء بر حسب این استعدادها چیست؟ مضافا بر اینکه بیان شما در لحاظ استعدادها مجمل است، بفرمائید که مرادتان از استعداد بقاء در اینجا چیست؟
اگر مراد شما از استعداد، استعداد شخصی است، بدین معنا که باید مد نظر قرار داد که شخص فلان موجود مثلا زید و یا بکر تا کی استعداد بقاء دارد در این فاصله زمانی هرگاه در مورد او شکّ کردیم استصحاب کنیم حیات او را و پس از آن فاصله و یا مقدار زمان مشخص دیگر حقّ استصحاب نداریم، به شما میگوئیم استعداد بقاء هر موجودی به ویژه انسان در دست ما نیست بلکه خدا میداند و کسانی که علم کتاب دارند و لذا شما ما را به قضاوتی میخوانید که پروندهاش مجهول است.
و اگر مراد شما از استعداد، استعداد صنفی هر موجود است آنهم اقرب الاصناف یک موجود بدین معنا که اگر خواستیم استعداد بقاء فلان زید را لحاظ کنیم این استعداد را از صنف کسانی که دارای شرائط و امکانات زید هستند بدست آوریم این نیز امر مشکلی است که ما قادر برآن نیستیم چرا که باز حواله به مجهول است.
مراد شما از این استعداد، استعداد نوعی و یا جنسی است آنهم ابعد الاجناس حیوانات که جوهر است و انواع مختلفی در تحت آن قرار دارند، باز کار مشکلتر میشود چرا که قابلیت در جواهر مختلف است از یک آن تا میلیونها سال و این یک آن میشود قدر مشترک تمام موجودات و یا حیوانات، آیا استعداد بقاء هر حیوانی همین یک آن است و شکّ حاصله در همین یک آن برای ما رخ میدهد؟ خواهید گفت که نه.
به عبارت دیگر: نوع شکهائی که برای ما در بقاء موجودات حاصل میشود متجاوز از یک آن و یک ساعت است و به فرض که چنین موردی هم پیش بیاید، مستلزم تخصیص اکثر است که مستهجن است.
علیایّحال مراد شما هریک از این امور باشد، حواله به مجهول است و دستیابی به یک ملاک تعیینکننده در این طرح غیر ممکن است اگرچه تصورا و در عالم خیال بتوان در مورد آن.
اگر مراد شما تشخیص استعدادها از روی ظنّ شخصی است، علاوه بر ظنّ شخصی فاقد اعتبار است مگر خود شما استصحاب را از باب اخبار حجیّت نمیدانید، چگونه در اینجا مبنای خود را تغییر میدهید. بنابراین: استصحاب کلّی حیوان مطلقا جاری است و آثار شرعی نیز برآن داشته باشد آن آثار نیز برآن مترتب میشود.
متن
و اما الثالث- و هو ما إذا کان الشکّ فی بقاء الکلّی مستندا إلی احتمال وجود فرد آخر غیر الفرد المعلوم حدوثه و ارتفاعه- فهو علی قسمین؛ لانّ الفرد الآخر.
إما أن یحتمل وجوده مع ذلک الفرد المعلوم حاله.
و إما أن یحتمل حدوثه بعده، إما بتبدّله إلیه و امّا بمجرّد حدوثه مقارنا لارتفاع ذلک الفرد.
و فی جریان استصحاب الکلیّ فی کلا القسمین؛ نظرا إلی تیقّنه سابقا و عدم العلم بارتفاعه، و إن علم بارتفاع بعض وجوداته و شکّ فی حدوث ما عداه؛ لانّ ذلک مانع من إجراء الاستصحاب فی الافراد دون الکلّی، کما تقدّم نظیره فی القسم الثانی.
أو عدم جریانه فیهما؛ لانّ بقاء الکلّیّ فی الخارج عبارة عن استمرار وجوده الخارجیّ المتیقّن سابقا، و هو معلوم العدم، و هذا هو الفارق بین ما نحن فیه و القسم الثانی؛ حیث إنّ الباقی فی الآن اللاحق بالاستصحاب هو عین الوجود المتیقّن سابقا.
أو التفصیل بین القسمین، فیجری فی الأول؛ لاحتمال کون الثابت فی الآن اللاحق هو عین الموجود سابقا، فیتردّد الکلّیّ المعلوم سابقا بین أن یکون وجوده الخارجیّ علی نحو لا یرتفع بارتفاع الفرد المعلوم ارتفاعه، و أن یکون علی نحو یرتفع بارتفاع ذلک الفرد، فالشکّ حقیقة إنّما هو فی مقدار استعداد ذلک الکلّی، و استصحاب عدم حدوث الفرد المشکوک لا یثبت تعیین استعداد الکلّی.
وجوه، أقواها الاخیر.
و یستثنی من عدم الجریان فی القسم الثانی، ما یتسامح فیه العرف فیعدّون الفرد اللاحق مع الفرد السابق کالمستمرّ الواحد، مثل: ما لو علم السواد الشدید فی محلّ و شکّ فی تبدّله بالبیاض أو بسواد أضعف من الأول، فإنّه یستصحب السواد. و کذا لو کان الشخص فی مرتبة من کثرة الشکّ، ثم شک- من جهة اشتباه المفهوم أو المصداق
و بالجملة: فالعبرة فی جریان الاستصحاب عدّ الموجود السابق مستمرا إلی اللاحق، و لو کان الامر اللاحق علی تقدیر وجوده مغایرا بحسب الدقّة للفرد السابق؛ و لذا لا إشکال فی استصحاب الاعراض، حتی علی القول فیها بتجدّد الامثال. و سیأتی ما یوضح عدم ابتناء الاستصحاب علی المداقّة العقلیّة.
ترجمه
و امّا استصحاب کلّی نوع سوّم، در حالی است که شکّ در بقاء کلّی، مستند به احتمال وجود فرد دیگری باشد به جای فردی که آن فرد حدوث و ارتفاعش معلوم است.
پس این کلّی نوع سوّم بر دو قسم است چرا که:
یا احتمال داده میشود که وجود آن فرد دیگر همزمان با آن فردی باشد که وضعیتش معلوم است.
یا اینکه احتمال داده میشود که پس از آن فرد بوجود آمده باشد.
(این احتمال سوم نیز خود بر دو قسم است):
یا این است که آن فرد معلوم، به فرد جانشین تبدیل شده است و یا این است که صرفا پیدایشش همزمان با ارتفاع و نابودی آن فرد بوده است.
سپس شیخ (ره) میفرماید:
1- استصحاب کلّی، در هر دو قسم، از کلّی نوع سوم جاری میشود؛ چرا که یقین قبلی به وجود فرد دارد و علم به ارتفاع آن ندارد؛ اگرچه علم به ارتفاع بعضی وجودهای آن حاصل شده و در پیدایش غیر آن، شکّ دارد؛ چرا؟ زیرا شکّ در پیدایش، مانع از اجرای استصحاب در افراد است، نه کلّی، چنانکه نظیر آن در بخش اشکالات به کلّی نوع دوّم گذشت.
2- یا اینکه در هر دو قسم، از این کلّی نوع سوّم، استصحاب جاری نمیشود؛ چرا که بقای کلّی در خارج عبارتست از استمرار وجود خارجی آن، که قبلا وجودش یقینی بوده و اکنون عدم آن
معلوم است و همین فرق میان آنچه که ما در آن بحث میکنیم و کلّی قسم دوّم است چرا؟ زیرا که باقی در زمان لاحق به سبب استصحاب، همان وجود مورد یقین است که قبلا یقینی بوده است.
3- یا اینکه میان دو قسم از کلّی نوع سوّم تفصیل قائل شده، در قسم اوّل استصحاب جاری میشود، چرا که احتمال داده میشود که موجود ثابت در زمان لا حقّ، خود موجود سابق باشد، و لذا کلّیای که قبلا معلوم بوده، مردد است میان وجود خارجی آن به نحوی که با از بین رفتن فردی که از بین رفتنش معلوم است، مرتفع نمیشود، یا به نحوی است که با از بین رفتن آن فرد، از بین میرود.
پس شکّ حقیقتا منحصر است در مقدار استعداد آن کلّی (یعنی شکّ در مقتضی)، و استصحاب عدم پیدایش فرد مشکوک، تعیین استعداد آن کلّی را اثبات نمیکند.
الحاصل: چند وجه در جریان این استصحاب مطرح است:
1- جریان استصحاب کلّی نه افراد 2- عدم جریان آن مطلقا 3- تفصیل میان دو قسم استصحاب کلّی نوع سوّم، که قویترین آنها صورت سوّم، یعنی تفصیل است.
پس از آن شیخ (ره) میفرماید: از عدم جریان استصحاب در قسم دوّم از کلّی نوع سوّم، چیزی که عرف در آن تسامح میکند، استثنا میشود، که فرد لا حقّ را با فرد سابق همانند استمرار یک چیز میدانند، فی المثل:
1- اگر سیاهی پررنگ در محلی شناخته شده، و شکّ در تبدیل شدن آن به سیاهی کمرنگ یا سفیدی بوجود آید، استصحاب سیاهی میشود.
2- همچنین اگر شخصی در رتبهای از دچار شدن به شکّ است که کثیر الشک به حساب میآید، سپس از جهت اشتباه مفهوم یا مصداق، در زایل شدن فرد سابق و یا تبدیل شدن آن به مرتبه پایینتر شکّ کند، یا اینکه اضافه شدن مایع را بداند، سپس در زایل شدن آن یا تبدیل شدن آن به فرد دیگر از مضاف شک کند، بطور کلی شرط جاری شدن استصحاب، مستمر شمرده شدن موجود سابق به موجود لاحق است؛ حتی اگر چیز لا حقّ برفرض وجود یافتنش، به حسب دقت، مغایر با فرد سابق باشد.
و لذا اشکالی در استصحاب عرضها نیست؛ حتی براساس قول به تجدد امثال در عرضها.
این بود که شکّ در بقاء و یا ارتفاع کلّی مثلا حیوان و یا حدث، بخاطر شکّ در تبادل افراد باشد. فی المثل: ما یقینا میدانیم که کلی انسان مثلا در ضمن فردی به نام زید، محقّق گردیده و باز یقینا مطلع شده و میدانیم که با موت این زید، آن کلّی مرتفع شده است، و لکن احتمال میدهیم که فرد دیگری از این کلّی مثلا به نام عمرو موجود شده باشد و لذا کلّی همچنان در ضمن این فرد متحقق و مستدام باشد.
این است که آیا استصحاب کلّی در اینجا جایز است یا نه؟
باتوجّه به متن مزبور پنج صورت در آن متصوّر است:
1- اینکه شکّ ما در بقاء کلّی مسبب باشد از اینکه:
شاید قبل از زید فرد دیگری مثلا عمر و، در خانه موجود بوده و هماکنون نیز موجود است که در نتیجه کلّی انسان در ضمن او باقی است.
و شاید هم اصلا نبوده که در نتیجه کلّی هم وجود ندارد.
2- اینکه شکّ ما در بقاء کلّی مسبب باشد از اینکه:
شاید همزمان با ورود زید به خانه و تحقّق کلّی انسان در ضمن او، بکر نیز وارد خانه شده و کلّی انسان ضمن دو فرد محقّق شده باشد، که در نتیجه اکنون که زید از خانه خارج شده و یا فوت کرده است باز هم کلّی انسان به برکت وجود بکر در خانه موجود است.
و شاید اصلا چنین نباشد که در نتیجه با رفتن زید، کلّی هم منتفی شده است.
3- اینکه شکّ ما در بقاء کلّی مسبّب باشد از اینکه:
شاید همزمان با زوال فرد اوّل مثلا زید، و بلافاصله پس از او فرد دیگری از این کلّی مثلا بکر موجود شده و کلّی در ضمن او ادامه حیات میدهد.
و شاید که فرد دیگری جایگزین فرد اوّل یعنی زید، نشده باشد که در نتیجه کلّی نیز منتفی شده است.
این است که همین احتمال و یا قسم سوّم دارای دو بخش است:
حال: میدانیم که مرتبه شدیده از سیاهی قطعا منتفی شده است، و لکن ما شکّ داریم که آیا مرتبه ضعیفه آن موجود است تا کلّی سیاه در ضمن آن موجود باشد و یا اینکه اصلا سیاهی با همه مراتبش جای خود را به سفیدی داده است و کلّی سیاه از بین رفته باشد.
4- بخش دوّم از قسم سوّم این است که: شکّ ما در مجرد حدوث فرد دیگر به جای فرد اوّل است.
یعنی در اینجا سخن از مراتب طولیه یک امر ذات المراتب نیست بلکه سخن از مصادیق آن کلّی است که در عرض هماند. مثل اینکه: زید در خانه بود پس از اینکه از خانه خارج شد، اکنون ما احتمال میدهیم که بلافاصله بکر جای او را گرفته باشد.
5- و گاهی شکّ ما در بقاء کلّی در خانه مسبّب از این است که قطعا کلّی در ضمن فرد اوّل منتفی گردید و لکن پس از ساعتی شکّ میکنیم که آیا فرد دیگری از انسان در خانه موجود شد تا مجددا کلّی در ضمن آن موجود شود یا نه؟
در حکم صورت و یا احتمال دوّم، سوّم و چهارم است، که آیا در این سه صورت استصحاب جاری میشود یا نه؟
این است که: استصحاب جزئی و فرد در این صور جاری نمیشود، در استصحاب خود کلّی نیز بحث وجود دارد.
زیرا:
1- نسبت به فرد اوّل که یقین سابق داریم، شکّ لاحق نداریم بلکه یقین به ارتفاع آن داریم.
به عبارت دیگر: آنکه متیقّن الحدوث بود، اکنون مشکوک البقاء نیست، بلکه متیقّن الارتفاع است، یعنی رکن دوّم استصحاب را ندارد.
2- نسبت به فرد دوّم نیز که از اوّل در اصل حدوثش شکّ داریم و نه یقین و لذا رکن اوّل
استصحاب که یقین باشد وجود ندارد.
پس: استصحاب خصوصیات و یا به تعبیر دیگر فرد و جزئی در اینجا جاری نیست.
پاسخ به این سؤال است که آیا استصحاب خود کلّی در قسم ثالث جاری میشود یا نه؟ که میفرماید در اینجا وجوهی مطرح است:
1- وجه اوّل اینکه: استصحاب خود کلّی جاری میشود مطلقا، چه در آنجا که احتمال داده میشود که فرد دوّم، همزمان و همراه فرد اوّل موجود شده باشد یعنی احتمال معیت در قسم اوّل، و چه در آنجا که احتمال داده میشود که فرد دوّم بلافاصله پس از فرد اوّل موجود شده باشد یعنی احتمال تأخر بلافصل که دو صورت و یا دو بخش قسم دوّم است چرا؟ زیرا نسبت به خود کلّی با قطع نظر از خصوصیات فردیه، ارکان استصحاب تام است. یعنی: یقین سابق به وجود کلّی و شکّ لا حقّ در بقاء آن دارم، که مجرای استصحاب است.
میگوئیم: شما بین خود کلّی با خصوصیات فردیه خلط کردهاید. چرا؟ زیرا: ناتمام بودن ارکان استصحاب در خصوص این فرد و یا آن یکی از جریان استصحاب در فرد و جزئی ممانعت میکند که مورد بحث ما نمیباشد.
2- امّا از آنجا که زید و بکر همانطور که یک مابهالامتیازی دارند که همان مشخصات فردی هریک ازین دو نفر است، یک مابهالاشتراک هم دارند که جنبه انسانیّت این دو نفر میباشد.
این جنبه انسانیّت، همان کلّی و قدر مشترکی است که در ضمن هریک از این دو نفر باشد فرقی ندارد و عوض نمیشود و لذا ما این کلّی و قدر مشترک را استصحاب میکنیم.
پس: کامل نبودن ارکان استصحاب در خصوص این یا آن فرد، از جریان استصحاب نفس کلّی ممانعت نمیکند.
2- وجه دوّم این است که: استصحاب خود کلّی جاری نمیشود مطلقا چه در فرض احتمال معیت این فرد با آن فرد دیگر و چه در فرض احتمال بعدیت بلافصل.
چرا؟ زیرا: اولا: در استصحاب باید قضیه متیقنه و مشکوکه از حیث ماهیّت و ذات وحدت
داشته باشند و تنها از لحاظ زمان مختلف باشند.
یعنی: زمان متیقّن باید سابق و زمان مشکوک باید لا حقّ باشد.
به عبارت دیگر: شکّ ما در بقاء همان متیقّن سابق باشد و الّا اگر شک ما در اصل حدوث و وجود چیزی بود، مجرای استصحاب نمیباشد.
ثانیا: کلّی خود بر دو گونه ملاحظه میشود:
1- گاهی ما کلّی را به ما هو کلّی، بعنوان اینکه یک ماهیّت است و در ذهن ما تصوّر میشود مورد ملاحظه قرار میدهیم.
2- و گاهی ما کلّی را به لحاظ وجود خارجیاش، یعنی وجودش در ضمن وجود خارجی زید و بکر و ... مورد ملاحظه قرار میدهیم.
حال آنکه موضوع برای احکام شرعیّه واقع میشود، کلّی به معنا و یا ملاحظه دوّم است، چرا که کلّی به لحاظ اوّل تنها در ظرف ذهن ما وجود دارد و لکن در خارج قابل امتثال نمیباشد.
این است که: باتوجّه به نکته مذکور، دلیل جاری نشدن استصحاب خود کلّی این است که: ما که استصحاب را در خود کلّی بما هو کلّی یعنی لحاظ اوّل نمیخواهیم جاری کنیم. چرا؟ زیرا:
اولا: کلّی به لحاظ و اعتبار اوّل، موضوع برای احکام شرعیّه واقع نمیشود تا اینکه آن را استصحاب کرده و اثر شرعی برآن مترتب سازیم. چونکه آثار شرعیّه در خارج و بر وجودات خارجیه اشیا مترتب میشود و نه بر وجودات ذهنیه.
ثانیا: در کلّی بما هو کلّی به لحاظ اوّل، شکّ نمیشود تا که آن را استصحاب کنیم.
پس: ما استصحاب را در کلّی به لحاظ و اعتبار دوّم جاری میکنیم، و بلاشکّ کلّی انسان در ضمن زید در خارج، غیر از کلّی در ضمن بکر است و لذا: اکنون که در وجود کلّی در ضمن بکر شکّ میکنیم، در حقیقت شکّ در اصل حدوث است و نه شکّ در بقاء، چرا که متیقّن یک امر است و مشکوک امر دیگری است و ما شکّ در بقاء نداریم تا اینکه استصحاب جاری شود و حال آنکه شرط اساسی استصحاب همان شکّ در بقاء است.
ثالثا: و امّا وجه سوّم این است که: در میان دو صورت تفصیل داده بگوئیم: استصحاب کلّی:
1- در فرض اوّل که احتمال معیت و همراهی فرد اوّل و دوّم در موجود شدن باشد جاری است.
2- لکن در فرض دوّم که احتمال بعدیت فرد دوّم از اوّل در موجود شدن بود به هر دو
قسمش که یکی شکّ در مراتب بود و یکی در مصادیق جاری نیست.
این است که: اگر در واقع فرد دیگری از کلّی همزمان با فرد اوّل در خانه موجود بوده، پس این کلّی که اکنون موجود است، همان است که از اوّل موجود بوده است و شکّ ما در وجود از اوّل امر است و نه در حدوث یک امر جدید.
به عبارت دیگر: از اوّل که کلّی در این فرض موجود شده، ما نمیدانیم که آیا در ضمن یک فرد موجود شد و یا دو فرد؟
به عبارت دیگر: ما شکّ داریم که آیا کلّی انسان بیش از این استعداد بقاء دارد یا نه؟
اگر از اوّل در ضمن یک فرد موجود شده باشد، پس بیش از این مقتضی بقاء نمیباشد.
و اگر در ضمن دو فرد موجود شده باشد، اقتضای بقاء دارد.
در نتیجه: بنا بر عقیده مشهور به هنگام شکّ در مقتضی، استصحاب نفس کلّی جاری میشود.
میگوئیم: مانعش این است که اجرای اصل عدمی و یا استصحاب عدمی در اینجا اصل مثبت است و لذا اجرا نمیشود. چرا؟ زیرا شما میخواهید با این استصحاب ثابت کنید که استعداد کلّی برای بقاء تا اینجا بود و لکن از حالا به بعد نیست و این اثر عقلی است. اثر عقلی بر مبنای اخبار، بر استصحاب مترتب نیست.
این است که: چون شکّ ما در اصل حدوث و وجود کلّی در ضمن فرد یا مرتبه دیگر است جای جریان استصحاب نیست. چرا؟ چون متیقّن با مشکوک مغایرت دارند و حال آنکه وحدت این دو در استصحاب لازم است.
بیان چهارمین وجه و یا مختار خود شیخ (ره) است، مبنی بر اینکه:
1- در فرض اوّل یعنی احتمال معیت فرد اوّل و دوّم، استصحاب نفس کلّی جاری میشود، البته به همان دلیلی که در تفصیل قبلی یعنی قول سوّم بیان گردید.
2- و لکن در فرض دوّم که احتمال بعدیّت فرد دوّم از فرد اوّل است:
الف: در شکّ در مصادیق مثل وجود کلّی در ضمن زید و یا بکر، استصحاب کلّی جاری نمیشود، دلیلش هم همان است که در قول دوّم بیان گردید.
ب: و امّا در شکّ در مراتب باز هم استصحاب کلّی جاری میشود.
این است که: قضیه متیقنه و مشکوکه در باب استصحاب باید وحدت داشته باشند یعنی: باید شکّ ما در زمان لا حقّ، در بقاء همان متیقّن سابق باشد و نه در حدوث یک امر مغایر، و الّا استصحاب جاری نخواهد شد.
به عبارت دیگر: شرط استصحاب بقاء موضوع است و آن بر دو گونه است:
1- یکی بقاء موضوع از طریق دقت عقلی است، بدین معنا که: وقتی عقل میگوید موضوع باقی است که موضوع سابق را با تمام قیود یعنی اجزاء و شرایط احراز بکند و الا اگر یک قید و یا به تعبیر دیگر یک جزء و یا شرط از بین رفته باشد، عقل موضوع را تغییر یافته میبیند و اعلام میکند که این، آن نیست.
2- یکی هم بقاء موضوع از نظر عرف است، بدین معنا که عرف عام و عقلاء در مقام حکم به بقاء موضوع تسامح کرده و تغییر حالات و عوارض را موجب تغییر موضع ندانسته میگوید: این همان است. فی المثل: زید قبل از بلوغ با زید بعد از بلوغ در دقت نظر عقلی دو مرتبه از وجود و هر مرتبهای متفاوت از مرتبه دیگر است و حال آنکه از دیدگاه عرف زید پس از بلوغ همان زید قبل از بلوغ است که تنها عرضی از عوارض او تفاوت کرده.
نتیجه اینکه: مناط در باب استصحاب بقاء موضوع با دقت عقلیّه نمیباشد و الّا لازم میآمد که باب استصحاب مسدود شود. بلکه مناط بقاء عرفی موضوع است.
حال: در موارد شکّ در مرتبه ذات المراتب، موضوع از دید عرف واحد است. حال شکّ ما در ما نحن فیه، در استمرار و بقاء همین مرتبه است که مجرای استصحاب میباشد.
ذکر اولین مثال در تبیین مطلب اخیر در فرض دوّم است بدین صورت که: فی المثل: شما میدانید که سیاهی دارای مراتبی است و میدانید که فلان جسم تا یک ساعت قبل دارای
سیاهی شدید بود و اکنون نیز پس از یک ساعت شما یقین دارید به اینکه آن سیاهی شدیده از بین رفته است و لکن احتمال میدهید که شاید به مرتبه دیگری از سیاهی که ضعیفتر و کمرنگتر است تبدیل شده و شاید هم آن سیاهی شدیده به کلّی از بین رفته باشد و سفیدی جایگزین آن شده باشد؟
حال سؤال این است که: اگر در اینجا واقعا مرتبه دیگری از سیاهی موجود باشد، آیا استمرار همان سیاهی سابق است و یا اینکه وجودی است مغایر با آن؟
در پاسخ میگوئیم: با دقت عقلی مغایر است و لکن از نظر و یا به دید عرفی متحد است.
پس: در حقیقت شکّ ما در بقاء همان متیقّن سابق است و لذا استصحاب بقاء کلّی سواد جاری میشود.
ذکر دومین مثال در تبیین مطلب اخیر در فرض دوّم است و لذا میفرماید:
1- عنوان کثیر الشک یک عنوان کلّی ذات المراتب است.
مرتبه عالیه این کلّی آن فردی است که در تمام نمازهایش شکّ میکند و همینطور پائین آمده تا آنجا که کسی هم از هر چهار نماز مثلا در یک نمازش شکّ میکند.
پس: بطور کلّی بحثی در ذات المراتب بودن عنوان کثیر الشک وجود ندارد.
2- فی المثل شخصی است که از هر سه نماز در دو نمازش شکّ میکند و دارای این مرتبه از شکّ قرار دارد.
3- در روایات آمده است که: لا سهو لمن کثر علیه السّهو.
4- پس از مدتی این فرد شکّ میکند که آیا کثیر الشک بودنش بکلی از بین رفته است تا از این پس به شکوکش اعتنا بکند و یا اینکه به مرتبه پایینتری نازل شده و هنوز به کلّی از بین نرفته است؟
در اینجا میگوئیم: اگر در واقع به مرتبه نازلهای تقلیل یافته باشد، به لحاظ عرف این باقی مانده، همان ما کان است.
پس قابل استصحاب است و این فرد نباید به شکوکش اعتنا کند، و در این جهت فرقی بین شبهه مفهومیه و یا مصداقیه نیست.
این است که: در معنا و مفهوم کثیر الشک، شکّ داریم که آیا کثیر الشک به کسی میگویند که
از هر پنج نماز در چهارتای آن شکّ کند و یا به کسی هم که از هر پنج نماز در سهتای آن شکّ کند اطلاق کثیر الشک میشود؟
حال: شبهه در عنوان مفهوم فوق است و لکن مکلّف وضع خود را میداند که اکنون از هر پنج نماز در سهتای آن شکّ میکند.
این است که: ما معنای کثیر الشک را میدانیم، یعنی میدانیم به کسی کثیر الشک میگویند که از هر پنج نماز در چهارتای آن شکّ کند و لکن این مکلّف وضع خود را نمیداند که آیا امروز نیز مثل دیروز از هر پنج نماز در چهارتای آن شکّ میکند و یا اینکه امروز فرق کرده و مثلا از هر پنج نماز در سهتای آن شکّ میکند؟
ذکر سومین مثال در تبیین مطلب اخیر در فرض دوّم است و لذا میگوید: فی المثل:
1- ما میدانیم که با آب مضاف نمیتوان وضو گرفت و یا غسل کرد و تطهیر نمود و این خود دارای مراتبی است.
2- در خارج مایع مضافی مثلا گلاب داریم و این را هم میدانیم که دارای طعم و بوی مخصوصی است.
3- پس از مدتی مقداری آب به آن مخلوط کردیم که در نتیجه مقدار زیادی از آن طعم و بو از بین رفته است.
4- اکنون شکّ میکنیم که آیا مضاف بودن آن مایع همچنان باقی است، لکن از مرتبه شدیده به ضعفه تبدیل شده و یا اینکه مضاف بودن بکلی از بین رفته و به آب مطلق تبدیل شده است؟
در اینجا: باز هم به لحاظ عرفی شکّ در بقاء صدق میکند و مجرای استصحاب است اگرچه به حسب دقت عقلی موضوع عوض شده است، و لکن ملاک عرف است نه عقل مداقهگر فلسفی.
این است که: براساس همین اصل که ضابطه در استصحاب دید عرف است میگوئیم:
استصحاب اعراض از قبیل رنگها و مزهها و ... حتی بر مبنای اشاعره هم جاری میشود. به عبارت دیگر: در رابطه با بقاء یک عرض در یک محل مثل بقاء رنگ در جسم میان متکلمین دو نظر
وجود دارد:
1- متکلمین عدلیه غالبا برآناند که این رنگ یک چیز است که همچنان ثابت و پایدار است.
2- اشاعره معتقدند که این رنگ هر لحظه وجود جدیدی است بدین معنا که خداوند هرآن رنگ قرمزی را در فلان جسم ایجاد میکند به نحوی که قرمزی آن بعدی مماثل با قرمزی آن قبلی است و نه عین آن. حال:
1- بر مبنای اوّل که شکّ در بقاء عرض قرمزی، قطعا استصحاب جاری است.
2- حتی بر مبنای اشاعره نیز استصحاب عند الشک جاری است. چرا؟
زیرا اینکه میگویند: هر لحظه رنگ جدیدی ایجاد میشود مغایر با آن رنگ قدیم از روی دقت عقلیّه چنین است و لکن از دید عرف این رنگ همان رنگی است که این جسم مثلا یک سال پیش هم داشت، اکنون هم دارد.
پس: در اینجا نیز به هنگام شکّ میتوان استصحاب جاری نمود.
ایشان نیز به تقسیماتی مثل تقسیم مرحوم شیخ برای کلّی نوع سوّم قائلاند چنانکه میفرماید: کلّی نوع سوّم در صورتی است که شکّ در بقای کلّی مشروط به احتمال جانشینی فرد دیگری به جای فردی که ارتفاعش معلوم باشد؛ که تصوّر آن به دو صورت است:
1- اینکه گاهی منشا شکّ، احتمال همزمان بودن وجود فرد جانشینشونده با فرد معلوم است، به گونهای که احتمال دارد آنها در وجود اجتماع نمایند.
2- اینکه گاهی منشا شکّ، احتمال پیدایش فردی همزمان با از بین رفتن فرد معلوم باشد، و فرقی نمیکند که این فرد دیگر، از جواهر باشد یا از عرضها.
وقتیکه احتمال دارد فردی از سیاهی در جسمی با فرد دیگر از سیاهی در جسم دیگر، که از بین رفتنش معلوم است، همزمان باشد، از قسم اوّل است.
وقتیکه احتمال داده شود پیدایش فردی از سیاهی با از بین رفتن آن فرد معلوم، همزمان باشد؛ از قسم دوم است؛ چنانکه اگر احتمال داده شود، فرد زوال یافته به فرد دیگری که با خودش در وجود مباین است تبدیل شده باشد، نیز از قسم دوّم است.
امّا اگر احتمال داده شود، مرتبهای از عرضی که دارای پهنایی بسیار و نقص و کمال است، به مرتبه دیگر تبدیل شود، از بنیان، کلّی نوع سوّم نیست. زیرا شخصیت فرد و هویت آن، در تمام مراتب عقلا و عرفا باقی است.
و لذا: اگر سرخی زیاد به سرخی کمرنگ تبدیل شود، تبدیل آن از کمال به نقص، تبدیل فردی به فرد دیگر نیست و اینکه عقلا تبدیل به فرد دیگر محسوب نمیشود، نزد اهل فن روشن است، مثل طبیعت که دارای پهنای بسیاری است، هرگاه در خارج یافت شود، موجود از آن، یک مصداق دارای مراتب است؛ گرچه بعضی مراتب آن به مرتبه دیگر تبدیل شوند؛ نه اینکه هر مرتبه از آن طبیعت، مصداقی غیر از مصداق دیگر و از باب تجدّد امثال باشد.(1)
سپس ایشان در جای دیگر میفرماید: امّا عرفا فرد دیگر به حساب نمیآید؛ چرا که عند العرف، مراتب در امثال خودش از قبیل حالتها و شئونات برای چیزی است، سرخی پررنگ و سرخی کمرنگ از حالتهای خود سرخی است که ذات و تشخص آن باقی است، استصحاب در مثل آن از کلّی نوع اوّل است و نه سوّم.
البته هرگاه علم به واجب بودن چیزی داشته باشد، و یقین هم دارد که وجوب از بین رفته است، و احتمال دارد که تبدیل به استصحاب شده باشد، کلّی از نوع سوّم است؛ چرا که از قبیل تبدیل شدن فردی از طلب به فرد دیگری از عرفا و عقلا مغایرت با آن دارد نمیباشد.(2)
متن
ثمّ إنّ للفاضل التونیّ کلاما یناسب المقام- مؤیّدا لبعض ما ذکرناه- و إن لم یخل بعضه عن النظر بل المنع. قال فی ردّ تمسک المشهور فی نجاسة الجلد المطروح باستصحاب عدم التذکیة:
إنّ عدم المذبوحیّة لازم لامرین: الحیاة، و الموت حتف الانف. و الموجب للنجاسة لیس هذا اللازم من حیث هو، بل ملزومه الثانی، أعنی: الموت حتف الانف، فعدم المذبوحیّة لازم أعمّ لموجب النّجاسة، فعدم المذبوحیّة اللازم للحیاة مغایر لعدم المذبوحیة العارض للموت حتف أنفه. و المعلوم ثبوته فی الزمان السابق هو الاوّل لا الثانی، و ظاهر أنه غیر باق فی الزمان الثانی، ففی الحقیقة یخرج مثل هذه الصورة من الاستصحاب؛ إذ شرطه بقاء الموضوع، و عدمه هنا معلوم. قال:
و لیس مثل المتمسّک بهذا الاستصحاب إلا مثل من تمسّک علی وجود عمرو فی الدار باستصحاب بقاء الضّاحک المتحقّق بوجود زید فی الدار فی الوقت الاوّل. و فساده غنیّ عن البیان، انتهی.
أقول: و لقد أجاد فیما أفاد، من عدم جواز الاستصحاب فی المثال المذکور و نظیره، إلا أنّ نظر المشهور- فی تمسّکهم علی النّجاسة- إلی أنّ النجاسة إنما رتّبت فی الشّرع علی مجرّد عدم التذکیة، کما یرشد إلیه قوله تعالی: «إِلَّا ما ذَکَّیْتُمْ»،(1)الظاهر فی أنّ المحرّم إنما هو لحم الحیوان الذی لم یقع علیه التذکیة واقعا أو بطریق شرعیّ و لو کان أصلا، و قوله تعالی: «وَ لا تَأْکُلُوا مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ»،(2)و قوله تعالی:
«فَکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ»،(3)و قوله (علیه السلام) فی ذیل موثقة ابن بکیر: «إذا کان ذکیّا ذکّاه
الذابح»،(1)و بعض الاخبار المعلّمة لحرمة الصید الذی ارسل إلیه کلاب و لم یعلم أنّه مات بأخذ المعلّم،(2)بالشکّ فی استناد موته إلی المعلّم،(3)إلی غیر ذلک ممّا اشترط فیه العلم باستناد القتل إلی الرمی، و النهی عن الاکل مع الشکّ.
و لا ینافی ذلک ما دلّ(4)علی کون حکم النجاسة مرتّبا علی موضوع «المیتة» بمقتضی أدلّة نجاسة المیتة؛ لان «المیتة» عبارة عن کلّ ما لم یذکّ؛ لانّ التذکیة امر شرعیّ توفیقی، فما عدا المذکّی میتة.
و الحاصل: أنّ التذکیة سبب للحلّ و الطهارة، فکلّما شک فیه و فی مدخلیّة شیء فیه، فأصالة عدم تحقق السبب الشرعیّ حاکمة علی أصالة الحلّ و الطهارة.
ثمّ انّ الموضوع للحلّ و الطهارة و مقابلیهما هو اللحم أو المأکول، فمجرّد تحقق عدم التذکیة فی اللحم یکفی فی الحرمة و النجاسة.
ترجمه
مرحوم فاضل تونی (ره) در وافیه سخنی دارد که مناسب با این مقام (یعنی کلّ قسم ثالث) است و تأییدکننده برخی از گفتار ماست، اگرچه قسمتی از سخن ایشان خالی از اشکال و بلکه خالی از منع نیست.
جناب فاضل در ردّ تمسّک مشهور به استصحاب عدم تذکیه برای اثبات نجاست پوست به دور انداخته شده میگوید: این عدم تذکیه لازمه دو امر است (یعنی کلّی است که محقّق میشود لکن با دو فرد:)، یکی حیات (چنانکه برخی حیوانات زنده لم یذک)، یکی هم موت حتف انف
(یعنی مردار که به دلیلی لم یذکّ).
این لازم (و یا کلّی عدم تذکیه) از آن جهت که کلّی است موجب نجاست نیست، (و الّا باید حیوان زنده هم حرام و نجس باشد چون لم یذک) بلکه (موجب نجاست و حرمت)، ملزوم دوّم آن یعنی موت حتف انف (مردار شدن) است.
پس عدم مذبوحیت (و تذکیه نشدن) یک لازم (کلّی است که) اعمّ است از موجب نجاست (بخاطر اینکه در ضمن حیات موجب نجاست نیست و لکن در ضمن مردار شدن و یا موت حتف انف موجب نجاست است).
پس عدم مذبوحیت (و مذکی نشدن) که لازم (و یا به تعبیر دیگر در ضمن) حیات است، مغایر است با عدم مذبوحیت (و مذکّی نشدن که عارض بر موت حتف عنف (یا مردار شدن) است.
و آنکه ثبوتش در زمان گذشته معلوم است، همان اولی (یعنی عدم تذکیه در ضمن حیات و یا به تعبیر دیگر متیقّن سابق است، که قطعا از بین رفته)، است، و نه آن دومی (که مشکوک الحدوث است، و روشن است که متیقّن سابق در زمان دوّم باقی نبوده و از بین رفته است.
پس در باب حقیقت مثل چنین موردی از باب استصحاب خارج میشود، چرا که شرط استصحاب (محرز بودن) بقاء موضوع است و حال آنکه نبود موضوع در اینجا مسلّم و معلوم است (یعنی کلّی در ضمن فرد اوّل با از بین رفتن آن از بین رفته، کلّی در ضمن فرد دوّم هم که مشکوک است، در نتیجه ارکان استصحاب مختل بوده و استصحاب جاری نمیشود).
سپس میفرماید: مثل تمسّک به این استصحاب (عدم تذکیه) نیست مگر مثل کسی که تمسّک میکند به وجود (یعنی جایگزین شدن عمر و یا) بکر در خانه، به واسطه استصحاب کلّی ضاحک که تحقّق یافته با وجود زید در آنجا در وقت اوّل (یعنی استصحاب میکند کلّی ضاحک را از وجود زید، سپس از این کلّی نتیجه میگیرد وجود عمر را). که فساد چنین استصحابی بینیاز از بیان است.
شیخنا میفرماید من میگویم: تحقیقا در رابطه با عدم جواز استصحاب (ضاحک برای اثبات عمر) در مثال مذکور و نظیر آن (که در کلام خود ما استصحاب کلّی انسان برای جایگزینی عمر بود) بسیار عالی افاده فرمودند، و لکن نظر مشهور در تمسکشان بر (استصحاب عدم تذکیه برای
حرمت و) نجاست این است که: نجاست در نظر شرع مترتب است بر خود عدم تذکیه (که یک امر عدمی است و نه اینکه اثر موت حتف انف یعنی مردار شدن باشد تا بشود اصل مثبت)، چنانکه ارشاد و راهنمائی میکند به این ادعا (که نجاست اثر عدم تذکیه است):
1- این سخن خدای تعالی که میفرماید: حرام است، مگر چیزی که شما آن را تذکیه کردهاید که این کلام ظهور دارد در اینکه، پس آنچه حرام است، همان گوشت حیوانی است که تذکیه برآن واقع نشده است، یا واقعا (مثل اینکه خود ببینیم که مات حتف انفه) و یا به طریق شرعی تذکیه نشده باشد و لو اینکه (مثل استصحاب عدم تذکیه عند الشک) اصل باشد.
2- و این سخن خدای تعالی که میفرماید: نخورید از گوشت آن حیوانی که اسم خدا برآن ذکر نشده است. (که در اینجا حرمت را برده است روی امر عدمی که لم یذکر اسم اللّه است).
3- و این سخن خدای تعالی که میفرماید: از آنچه اسم خدا برآن برده شده بخورید (که مفهومش این است که از آنچه اسم خدا برآن برده نشده نخورید).
4- و این سخن امام علیه السّلام در ذیل موثقه ابن بکیر است که میفرماید: اگر این لحم ذکّی باشد، یعنی ذابح آن را تذکیه کرده بخورید (که مفهومش این است که: اگر ذکّی نباشد از آن نخورید).
5- و برخی از اخبار که معلل کرده (و یا به تعبیر دیگر علّت آورده است) برای حرام بودن صیدی که سگ شکاری برای صید او فرستاده شده، و لکن شکارچی نمیداند که این صید، قبلا مرده بود و یا به سبب گرفتن سگ شکاری مرده است، شکّ شکارچی را در استناد مرگ آن صید به کلب معلم یعنی سگ شکارچی، و الی غیر ذلک از احادیثی که در آنها شرط شده است، علم به استناد قتل به فرستادن سگ شکاری، و نهی شده است از خوردن آن صید در صورت شکّ در تذکیه آن.
اینکه (ما گفتیم که میته و مردار بر شما حرام شده است)، تنافی ندارد با آنچه دلالت دارد بر اینکه حکم نجاست مترتب است، بر موضوع میته، چرا که میته عبارتست از هر چیزی که تذکیه نشده است (بدین معنا که میته برمیگردد به امر عدمی، چونکه لازم نیست که میته حتما بصورت حتف انف باشد، بلکه ممکن است واجد شرایط ذبح شرعی نشده باشد، یعنی میته جامع میان موت حتف انف و ذبح ناصحیح است) زیرا تذکیه (مثل نماز، روزه، حج و ... یک امر شرعی توقیفی است،
پس آنچه مذکی نیست میته و مردار است و لذا حکم شرعی به نجاست آن.
حاصل مطلب اینکه: تذکیه سبب برای حلیّت است، پس هر چیزی که (در تذکیه شدنش) و یا در مدخلیّت بسم اللّه در تذکیه شدنش، شکّ شود، اصل (در آنجا) این است که عدم تحقیق سبب شرعی حاکم است بر اصالت حلیّت و اصالت طهارت (یعنی استصحاب میکنیم عدم تحقّق سبب شرعی را و دیگر نوبت به اصالة الحلیة و الطهاره نمیرسد).
موضوع برای حلال بودن و پاک بودن و مقابل این دو یعنی نجس بودن و حرام بودن، همان گوشت و یا مورد خوردنی است.
پس: صرف تحقّق عدم تذکیه (و استصحاب آن) در این گوشت، برای حرمت و نجاست آن کفایت میکند.
مطلبی است که از جهاتی قابل قبول و مؤید گفتار شیخ است و از جهاتی هم قابل خدشه و بلکه مردود است و آن مطلب این است که: اگر قطعه گوشتی یا پوست گوسفندی در وسط صحرا یا در اثناء راه افتاده باشد و هیچگونه امارهای از امارت تذکیه و ذبح شرعی هم موجود نباشد، آیا این گوشت و پوست شرعا محکوم به نجاست و حرمت است و یا طهارت و حلیّت؟
در پاسخ به این سؤال جناب فاضل دو نظریه وجود دارد:
1- مشهور فقهاء شیعه، فتوی به نجاست و حرمت چنین پوست و گوشتی دادهاند.
2- مرحوم فاضل تونی و سید صدر و برخی دیگر از علماء فتوی به حلیّت و طهارت چنین گوشت و پوستی دادهاند.
عمده دلیل آنها استصحاب عدم تذکیه است که اصل عملی است. به عبارت دیگر مشهور میگویند:
1- این گوشت و یا پوست قطعا یک زمانی مذکی یعنی ذبح شرعی بود که همان زمان حیات گوسفند باشد.
2- اکنون ما شکّ داریم که آیا تذکیه شده است یا نه؟
استصحاب میکنیم عدم تذکیه را و نتیجه میگیریم که پس اکل این گوشت حرام است و این پوست نجس میباشد.
این است که: استصحاب در اینجا جاری نمیشود. چرا؟ زیرا: عدم التذکیة یک عنوان کلّی است و در ضمن دو فرد در خارج متحقق میشود و یا به تعبیر دیگر مسبّب از دو سبب است علی سبیل منع الخلو.
به عبارت دیگر میفرماید: عدم التذکیة لازم دو ملزوم است که عبارتند از: 1- یکی حیات 2- یکی هم موت حتف الانف.
یعنی: مادامیکه حیات داشت و زنده بود قطعا مذکی نبود، دیگر اینکه وقتی خودش بمیرد و با شرائط شرعیّه ذبح نشود مساوی است با اینکه کارد با گلوی او آشنا بشود یا نه.
حال: اگر حرمت نجاست اثر شرعی مطلق عدم التذکیة بوده باشد، چه در ضمن این فرد و چه در ضمن آن فرد باشد، جای جریان استصحاب کلّی است، و لکن حرمت و نجاست اثر شرعی خصوص عدم تذکیهای است که در ضمن فرد دوّم محقّق شده باشد. یعنی در ضمن موت حتف الانف.
و لذا وقتی مطلب چنین شد، این استصحابی که شما جاری نمودید، از سه جهت مورد اشکال و ایراد است و نباید جاری شود.
این است که: قضیه متیقنه با مشکوکه متفاوت است و حال آنکه در استصحاب وحدت لازم است به عبارت دیگر:
1- متیقّن ما عبارت بود از عدم التذکیة در ضمن حیات حیوان که اکنون این فرد حیوان قطعا از بین رفته است و ما شکّ در بقاء نداریم.
2- مشکوک ما نیز عدم التذکیة در ضمن فردی است که موتش حتف انف است که آنهم از اوّل مشکوک الحدوث است.
یعنی ما نمیدانیم که مرگ حیوان به سبب تذکیه و ذبح شرعی است و یا به حتف انف و غیر از طریق شرعی است.
بنابراین: موضوع فرق کرده است، درحالیکه بقاء موضوع در استصحاب شرط است. پس اینجا جای جریان استصحاب نیست.
تنظیر استصحاب عدم تذکیه است به استصحاب کلّی ضاحک است که از قبیل همان استصحاب کلّی قسم سوّم است.
به عبارت دیگر ما به انسان مثال زدیم و جناب تونی به ضاحک و اینکه مثل عوض شود نیازی به توضیح و بیان ندارد.
پس به نظر جناب تونی (ره) همانطوریکه استصحاب کلّی قسم سوّم جاری نیست، این استصحاب عدم تذکیه نیز جاری نیست.
این است که: اگر اثر شرعی حرمت و نجاست مال خصوص عدم التذکیة در ضمن موت حتف انف بود اعتراض جناب تونی درست بود که بفرماید چون ارکان استصحاب وجود ندارد، این استصحاب جاری نیست.
امّا از آنجا که اثر شرعی بر خود عدم تذکیه من حیث هو، مترتب میشود، و نسبت به کلّی عدم تذکیه، ارکان استصحاب تام است، مانعی از جریان آن وجود ندارد.
پس اعتراض ایشان وارد نیست.
این است که: جناب شیخ در دفاع از رأی مشهور، شواهدی از آیات و روایات نقل میکنند مبنی بر اینکه: موضوع حرمت و نجاست در شریعت اسلام، مجرد عدم تذکیه است و موضوع حلیّت و طهارت هم مذکّی بودن است. منتهی:
1- برخی از این شواهد با منطوق و مدلول مطابقی مثبت مدعای شیخ هستند.
2- برخی از آنها هم با مفهوم شرط و برخی با مفهوم حصر و برخی با مفهوم وصف و برخی با تعلیل و هکذا ... بر مدعای ایشان دلالت دارند.
فراز: (الا ما ذکّیتم) در شریفه (حرّمت علیکم المیتة و الدّم و لحم الخنزیر و ما أهلّ لغیر اللّه به و ... الا ما ذکّیتم) است.(1)
1) قرآن کریم، سوره مائده، 3.
میفرماید:
1- در صدر شریفه اموری تحریم شده است، و در ذیل آن با الا ما ذکیتم که مفید حصر هم میباشد، حیوانات تذکیهشده با ذبح شرعی مستثنا شدهاند.
2- مفهوم (الا ما ذکّیتم) این است که: اگر تذکیه کرده باشید حلال است.
به عبارت دیگر، میخواهد بفرماید که حکم حلیّت دائر مدار تذکیه شده است، یعنی: اگر تذکیه باشد، حلیّت نیز هست، اگر تذکیه نباشد، حلیّت هم نیست.
بنابراین: موضوع حلیّت و حرمت، مذکی و غیر مذکّی است، و لذا گوشت هر حیوانی که تذکیه یعنی ذبح شرعی برآن واقع نشده باشد، حرام است، چه واقعا تذکیه نشده باشد و ما بدان عدم تذکیه علم داشته باشیم و یا این عدم تذکیه از یک طریق شرعی ثابت شود، و چه این طریق شرعی امارهای از امارات ظنیّه باشد، مثل بیّنه، و چه اصلی از اصول عملیّه باشد مثل استصحاب عدم تذکیه در ما نحن فیه.
شریفه: (و لا تأکلوا مما لم یذکر اسم اللّه علیه ...)(1)میباشد.
این است که:
1- این شریفه منطوقا میرساند که خوردن گوشت حیوانی که نام خدا برآن برده نشده، ذبح شرعی نشده است.
2- گوشت حیوانی که ذبح شرعی نشده است، مذکّی نیست و به برکت نهی لا تأکلوا، حرام است.
پس: موضوع حرمت در شریعت ما (لم یذکر اسم اللّه علیه)، به معنای (ما لم یذکّ) میباشد، که این همان مطلوب و مدعای ماست.
شریفه: فکلوا مما ذکر اسم اللّه علیه، است.
میفرماید: این آیه شریفه به منطوقش میگوید:
1- از هرآنچه که نام خدا برآن برده شد، تناول کنید و حلالتان باد.
1) قرآن کریم، سوره مائده، آیه 3.
2- در صورتی که وصف دارای مفهوم باشد، مفهوم آیه شریفه این میشود که: پس چیزی که نام خدا برآن برده نشده، استفاده نکنید، که بر شما حرام است، چرا که تذکیه نشده است.
پس: حرمت در اینجا نیز بر عدم المذکّی مترتب شده است.
موثقه ابن بکیر است که میگوید:
سئل زرارة ابا عبد اللّه علیه السّلام عن الصلاة فی الثعالب و الفنک و السّنجاب و غیره من الوبر فاخرج کتابا زعم انّها املاء رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:
انّ الصلاة فی و بر کلّ شیء حرام اکله فالصلاة فی وبره و شعره و جلده، و بوله و روثه و کلّ شیء منه فاسد لا تقبل تلک الصلاة حتی یصلّی فی غیره ممّا احلّ الله أکله و ان کان مما یؤکل لحمه فالصّلاة فی وبره و بوله و شعره و روثه و کلّ شیء منه جایزة اذا علمت انّه ذکّی قد ذکاه الذّابح.
همین فراز اخیر موثّقه است.
فراز اخیر موثّقه:
1- با مدلول مطابقی دلالت دارد بر اینکه اگر شیء مذکّی باشد، پس نماز خواندن در آن جایز است.
2- به مفهوم شرط دلالت دارد که اگر مذکّی نباشد، پس نماز در آن جایز نیست.
در نتیجه: اثر شرعی جواز و عدم جواز بر مذکّی بودن و عدم آن مترتب شده است.
این است که:
1- در برخی از روایات حکم کرده به اینکه اگر سگهای شکاری حیوانی را صید کردند در صورتی که شکارچی پس از مردن صید به آن برسد و لکن شکّ کند که آیا مردن صید به اجل طبیعی بود یا به تعبیر دیگر به حتف انف بوده است تا حرام باشد و یا اینکه به واسطه گرفته شدنش بواسطه کلب مرده است، تا حلال باشد؟ این صید حرام است.
چرا؟ در ذیل این روایت علّت آورده است به اینکه: چون شکّ دارید که آیا موت مستند به کلب معلم است یا نه؟ و در نتیجه شکّ دارید که آیا تذکیه شده است یا نه؟ از اینجا روشن میشود که معیار مذکّی بودن و نبودن است، و به مجرد انتفاء تذکیه حلیّت هم منتفی میشود.
2- در برخی روایات نیز حلیّت صید را مشروط کرده به اینکه قتل مستند به تیراندازی تیرانداز باشد، که سبب تذکیه صید میشود، و الّا اگر یقین نکردی که حرام است، میزان مذکّی بودن و نبودن است.
اینکه موضوع حرمت کلّی عدم تذکیه است که ارکان استصحاب هم در آن وجود دارد و لذا استصحاب در آن جاری شده و حرمت و نجاست برآن مترتب میشود.
پاسخ به دومین اعتراض جناب تونی بر استصحاب عدم تذکیه در ما نحن فیه است مبنی بر اینکه: این استصحاب اصل مثبت است و اصل مثبت هم حجّت نیست.
به عبارت دیگر جناب تونی میفرماید:
1- حکم حرمت و نجاست در آیه حرّمت علیک المیتة، بر عنوان میته بودن مترتب شده است و نه بر عنوان عدم المذکّی.
2- در این صورت اگر ما بخواهیم عدم تذکیه را استصحاب کنیم ابتدا باید میته بودن را نتیجه بگیریم و سپس حکم به نجاست و حرمت آن بکنیم. و لذا میشود اصل مثبت چرا که اثر شرعی آن مع الواسطه است.
پس: این استصحاب جاری نمیشود.
3- وقتی اصل موضوعی و سببی حاکم جاری نشد، نوبت به اصل حکمی یعنی اصالة الطهارة و اصالة الحلیه میرسد، که در این گوشت و پوست مشکوک جاری شده و حکم به حلیّت و طهارت آن میشود.
و لذا شیخ میفرماید: اگرچه علی الظاهر برخی از ادلّه حکم حرمت و نجاست، مترتب بر میته بودن شده است و لکن این مطلب با ما نحن فیه که ما میگوئیم موضوع الحرمة و النجاسة عنوان عدمی عدم المذکّی است، منافاتی ندارد. چرا؟ زیرا که میته نیز یک امر عدمی است، و لذا عبارة اخرای عدم المذکّی میباشد و عینیت در کار است و نه استلزام، تا اینکه واسطه در اثبات شود.
پس: اثر شرعی بر میته بار میشود که همان غیر مذکّی باشد، و اصل مثبت نیست.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است: جناب شیخ به چه دلیل میگوئید میته
همان غیر مذکّی است؟
به این دلیل که تذکیه یک امر شرعی توقیفی است که به لحاظ شرائط و احکام متوقف است بر بیان شارع. و لذا هرآن چیزی که غیر از این باشد میته است.
پس: میته یعنی هرآنچه که مذکّی نیست.
الحاصل:
1- مذکّی بودن سبب حلیّت و طهارت است.
2- شکّ ما در سبب است.
استصحاب میکنیم عدم تذکیه را.
در نتیجه چون اصل مزبور در رتبه سبب و موضوع جاری میشود، بر اصول حکمیّه طهارت و حلیّت مقدم است و نوبت به آنها نمیرسد.
بیان اعتراض سومی بر استصحاب عدم تذکیه است مبنی بر اینکه: اگر اثر شرعی مال فرد و مصداق باشد و ما بخواهیم با استصحاب کلّی، این فرد را اثبات کنیم، و سپس اثر، بر فرد مترتب شود، باز هم میشود اصل مثبت و جاری نیست.
فی المثل: اگر اثر شرعی از آن وجود زید باشد و ما کلّی انسان را استصحاب کنیم و بواسطه این استصحاب کلّی این فرد را ثابت کنیم تا وجوب تصدق بر وجود زید مترتب شود، اصل مثبت است، و ما نحن فیه نیز از همین قبیل است.
چرا؟ زیرا: شما با استصحاب کلّی عدم تذکیه، نتیجه میگیرید که پس این گوشت و یا پوست خارجی، مذکّی نیست و یا اینکه از حیوان غیر مذکّی است.
پس این لحم حرام و نجس است و اصل مثبت جاری نمیشود. و لذا باز هم نوبت میرسد به اصول حکمیه طهارت و حلیّت و براساس آن حکم میکنیم به طهارت و حلیّت.
و لذا شیخنا در پاسخ به این اعتراض میفرماید: ما استصحاب را در خود این گوشت و یا پوست خارجی اجرا کرده میگوئیم: حیوان این گوشت و یا پوست قبلا مذکّی نبود، اکنون در بقاء این عدم التذکیة شکّ داریم؟
استصحاب میکنیم عدم تذکیه این گوشت و یا حیوان این گوشت و لذا حرمت و نجاست برآن مترتب میشود و نیازی به اصل مثبت نیست.
متن
لکنّ الإنصاف: أنّه لو علّق حکم النجاسة علی ما مات حتف الأنف- لکون المیتة عبارة عن هذا المعنی، کما یراه بعض(1)- أشکل إثبات الموضوع بمجرّد أصالة عدم التذکیة الثابتة حال الحیاة؛ لانّ عدم التذکیة السابق حال الحیاة، المستصحب إلی زمان خروج الروح لا یثبت کون الخروج حتف الانف، فیبقی أصالة عدم حدوث سبب نجاسة اللّحم- و هو الموت حتف الانف- سلیمة عن المعارض، و إن لم یثبت به التذکیة، کما زعمه السیّد الشارح للوافیة، فذکر: أنّ أصالة عدم التذکیة تثبت الموت حتف الانف، و أصالة عدم الموت حتف الأنف تثبت التذکیة.(2)
فیکون وجه الحاجة إلی إحراز التذکیة- مع أنّ الإباحة و الطهارة لا تتوقّفان علیه، بل یکفی استصحابهما- أنّ استصحاب عدم التذکیة حاکم علی استصحابهما، فلو لا ثبوت التذکیة بأصالة عدم الموت حتف الانف لم یکن مستند للإباحة و الطّهارة.
و کأنّ السید (قدس سره) ذکر هذا؛ لزعمه أنّ مبنی تمسّک المشهور علی إثبات الموت حتف الانف بأصالة عدم التذکیة، فیستقیم حینئذ معارضتهم بما ذکره السید (قدس سره)، فیرجع بعد التّعارض إلی قاعدتی «الحلّ» و «الطهارة» و استصحابهما.
لکن هذا کله مبنیّ علی ما فرضناه: من تعلّق الحکم علی المیتة، و القول بأنّها ما زهق روحه بحتف الانف.
اما إذا قلنا بتعلّق الحکم علی لحم لم یذکّ حیوانه أو لم یذکر اسم اللّه علیه، أو تعلّق الحلّ علی ذبیحة المسلم و ما ذکر اسم الله علیه المستلزم لانتفائه بانتفاء أحد الامرین و لو بحکم الاصل- و لا ینافی ذلک تعلّق الحکم فی بعض الادلّة الأخر بالمیتة،
و لا علّق فیه الحلّ علی ما لم یکن میتة، کما فی آیة: (قل لا أجد ... الآیة)(1)-، أو قلنا:
انّ المیتة هی ما زهق روحه مطلقا، خرج منه ما ذکّی، فاذا شکّ فی عنوان المخرج فالاصل عدمه، فلا محیص عن قول المشهور.
ترجمه
سپس شیخ (ره) میفرماید انصاف این است که: اگر حکم نجاست و حرمت معلق شود بر چیزی که مات حتف انفه، و میته یعنی مردار هم عبارت باشد از این معنا (یعنی امر وجودی) چنانکه برخی مثل مرحوم تونی و سید صدر برآن عقیده دارند، اثبات موضوع (یعنی مردار بودن، به صرف استصحاب عدم تذکیه که در حال حیات بوده، مشکل است، چون عدم تذکیه سابق که در حال حیات و زنده بودن مستصحب بوده تا زمان خروج روح، نمیتواند اثبات بکند که خروج روح این حیوان به طریق موت حتف انف بوده است.
پس باقی میماند اصالت عدم حدوث سبب نجاست این گوشت که همان موت حتف انف است (یعنی اصل عدم موت حتف انف و مردار شدن این لحم است) درحالیکه در امان از معارض است. گرچه سبب آن (یعنی استصحاب مردار نشدن) یا تذکیه ثابت نمیشود (بخاطر اینکه اصل مثبت است و باید در اینجا از قاعده طهارت استفاده شود) اگرچه (از این طرف هم) با استصحاب عدم تذکیه (یعنی میته) مذکّی بودن ثابت نمیشود (بخاطر اینکه هر دو میشود اصل مثبت و این غلط است و لذا میرویم به سراغ اصل طهارت) چنانکه سید صدر شارح وافیه این اثبات گمان کرده است و لذا فرموده است که: (از یک طرف با استصحاب) اصالت عدم تذکیه، موت حتف انف یعنی مردار بودن را ثابت میکند و (از طرف دیگر با استصحاب) اصالت عدم حتف انف یعنی مردار نبودن ثابت میکند. مذکّی بودن را (و لکن تعارض و در نتیجه تساقطا فیرجع الی اصالة الطهارة).
میفرماید: پس وجه نیاز ما به احراز تذکیه یعنی مذکّی بودن با وجود اینکه استصحاب الاباحة و الطهارة متوقف بر این استصحابات نیستند، بلکه (به مجرد شکّ) استصحاب این دو اصل (اباحه
1) الانعام: 145.
و طهارت) کفایت میکند- این است که (ممکن است کسی اعتراض کند به اینکه): استصحاب عدم تذکیه حاکم است بر استصحاب اباحه و طهارت، و لذا اگر نبود ثبوت تذکیه بواسطه استصحاب اصالت عدم موت حتف انف، استناد به اصالت اباحه و طهارت ممکن نبود (یعنی از جاری کردن این دو استصحاب و تعارض آن دو و تساقطشان آنها را از حاکمیت انداخته و سپس به دنبال اصالة الاباحة و اصالة الطهاره میرویم).
و گویا این سید بزرگوار با این گمان، این مطالب را ذکر فرموده است که مبنای تمسّک مشهور بر اثبات موت حتف انف به اصالت عدم تذکیه (این است که آنها میخواهند با استصحاب عدم تذکیه، امر وجودی را اثبات کنند، که خوب اگر چنین بود) در این صورت معارضه مشهور با سید در آنچه گفته است، جا داشت.
در نتیجه: پس از این تعارض و تساقط رجوع میشود به قاعده حل و طهارت و استصحاب این دو اصل.
1- امّا همه این حرفها مبنی بر این فرض ماست که حکم حرمت و نجاست متعلّق بر میته بودن و قول به اینکه این میته چیزی است که روح او به سبب حتف انف خارج شده است (بدین معنا که با یک امر وجودی، مردار شده است).
و امّا اگر ما قائل شویم به اینکه این حکم متعلّق است بر گوشت (و یا جلدی) که حیوانش تذکیه، گردیده و یا نام خدا (در هنگام ذبح) بر او برده نشده است یا اینکه حکم حلیّت بر ذبیحه مسلّم تعلّق گرفته و یا آنچه نام خدا برآن برده شده است، حلال است که این مستلزم این است که با انتفاء اسم اللّه، احد الامرین یعنی تذکیه نیز منتفی است و لو با حکم اصل (یعنی با استصحاب عدم تذکیه) باشد.
(پاسخ شیخ به یک اشکال مقدّر)
و این حرفهای ما تنافی ندارد با تعلّق این حکم (حرمت و نجاست) با حکم در برخی از ادلّه دیگر به میته (مردار) بودن (که اشاره به حرمت علیک المیتة) است و (همچنین گفتار ما منافات ندارد) با ادلّهای که حلال بودن در آنها متعلّق شده است بر آنچه که میته نمیباشد (یعنی ملاک مذکّی بودن و نبودن شد و نه میته بودن و نبودن و لذا هرکجا که کلمه میته وجود دارد برمیگرداند به مذکّی بودن و نبودن)، چنانکه در آیه شریفه فرموده بگو نمییابم ... الی آخر الآیة.
2- و همه این حرفهای ما در صورتی است که قائل شویم به اینکه: میته آن حیوانی است که روحش از بدنش رفته مطلقا (چه با حتف انف چه با ذبح ناقص، چه با ذبح کامل که میشود عام و خرج منه ما ذکی).
پس اگر شکّ شود در این عنوانی که خارج شده است از تحت آن عام (یعنی گوشت و یا جلد مطروحه)، اصل عدم آن است، (یعنی اصل این است که این از مصادیق ما خرج نیست و لذا تمسّک میشود به عموم حرمت علیک المیتة که میشود حرام و نجس).
پس: بنابراین دو مبنا، راهی جز پذیرش قول مشهور در این مسئله نیست.
سه قول و یا نظریه در این رابطه مطرح شده است:
1- مشهور این است که: مذکّی یک امر وجودی است، که همان حیوان ذبح شرعی شده است و میته یک امر عدمی است، که همان حیوانی است که تذکیه نشده باشد، چه به حتف انف مرده باشد و چه به ذبح فاسد کشته شده باشد.
طبق این معنا، تقابل میته و مذکّی، تقابل ملکه و عدم ملکه است.
2- اینکه هریک از میته و مذکّی یک امر وجودی هستند و لذا تقابلشان تقابل تضاد است و لذا: مذکّی به حیوانی گفته میشود که ذبح شرعی شده و میته به حیوانی گفته میشود که خود به خود یعنی مات حتف انفه باشد و یا اینکه ذبح فاسد شده باشد.
3- اینکه میته یک امر وجودی بوده و اعمّ از مذکّی است. چرا؟ زیرا میته، چیزی است که روحش از آن بدنش خارج شده است، اعمّ از اینکه: مات حتف انفه باشد، یا به ذبح فاسد ذبح شده باشد و یا صحیحا ذبح شده باشد که همان مذکّی باشد.
پس: مذکّی به لحاظ موضوع، فردی از افراد میته است و لکن به لحاظ حکمی مستثنای از آن میباشد.
این است که پاسخهای ما به اشکالاتی که تاکنون وارد شد، بر مبنای معنای اوّل در میته و
مذکّی بود که گفته شد، میته یک امر عدمی است.
امّا بر مبنای دوم که میگوید: میته یک امر وجودی است، و حرمت و نجاست را بر اساس ادلّه مترتب بر میته میداند و نه بر عدم المذکی، اشکال چهارمی پیش میآید که نمیتوان استصحاب عدم تذکیه را جاری و یا اثبات نمود. چرا؟ زیرا با اجرا اصل عدم تذکیه و ترتب میته بودن و به این نتیجه رسیدن که پس حرام و نجس است، میشود اصل مثبت، که از قبیل اثبات احد الضدین به نفی ضد دیگر است و اصل مثبت هم حجّت نیست. و لذا باید از این اصل موضوعی گذشت.
آنگاه شکّ میکنیم که آیا این موضوع نجاست و حرمت یعنی موت حتف انف، حاصل شد است یا نه؟ استصحاب میکنیم عدم حصول آن موضوع را.
خیر، چون باز هم اصل مثبت است و از قبیل اثبات احد الضّدین بنفی الآخر میباشد.
حد اقل موضوع نجاست را که موت حتف انف باشد برمیدارد و در نتیجه نوبت به اصول حکمیّه طهارت و حلیّت میرسد.
پس باید حکم به طهارت و حلیّت نمود و نه به حرمت و نجاست و لذا وجهی برای فتوای مشهور وجود ندارد.
پس از بیان اعتراض پنجم، در عبارت: لکن هذا کله، بدان پاسخ خواهد داد.
در حقیقت پنجمین اعتراض به استصحاب عدم تذکیه مشهور است بواسطه مرحوم سید صدر که میفرماید:
1- حکم شرعی حرمت و نجاست مترتب بر میته بودن است.
2- میته بودن هم یک امر وجودی است که همان مات حتف انفه است.
3- استصحاب عدم تذکیه نیز اصل مثبت است، همانطور که استصحاب عدم موت حتف انف اصل مثبت است.
سید اصل مثبت را حجّت و آن را جاری میداند و لذا هریک از دو استصحاب جاری میشود
که استصحاب اوّل، میته بودن را نتیجه میدهد و استصحاب دوّم مذکّی بودن را، و لکن تعارضا و در نتیجه تساقطا و لذا نوبت به اصل حکم طهارت و حلیّت و استصحاب آن دو میرسد.
به عبارت دیگر ایشان از طریقه معارضه به معارضه با استصحاب عدم تذکیه مشهور پرداخته است.
بخاطر اینکه اصل موضوعی بر اصل حکمی مقدم است.
به عبارت دیگر تا زمانی که استصحاب عدم تذکیه جاری است حاکم بر اصل استصحاب طهارت و حلیّت است چرا که چنین گفتیم اصل موضوعی بر اصل حکمی مقدم است.
پس با وجود اصل موضوعی نوبت به اصل حکمی نمیرسد.
و لذا سید خواسته است بین این دو اصل معارضه بیندازد تا به نوعی، از اجرای اصل موضوعی و سببی جلوگیری کند و نوبت به اصل حکمی برسد.
در این است که: اولا: اصل مثبت را حجّت دانسته. ثانیا: همچون فاضل تونی خیال کرده است که مشهور با استصحاب عدم تذکیه به دنبال ثابت کردن موت حتف انف و مترتب کردن اثر آن برآناند، و حال آنکه از نظر مشهور چنانکه مفصلا بحث شد اثر شرعی از آن خود عدم المذکی است.
بله، اگر اثر از آن موت حتف انف بود جا داشت که معارضه افکنده و سپس به دنبال اصلهای حکمی برویم، و لکن اینگونه نیست.
این است که: تمام این اعتراضاتی که به فتوای مشهور یعنی استصحاب عدم تذکیه وارد شد و گفته شد که این اصل، در اینجا اصل مثبت است، مبتنی بر این است که: ما بپذیریم که میته یک امر عدمی یعنی عدم المذکی نیست، بلکه یک امر وجودی است آنهم خصوص ما، مات حتف انفه.
در نتیجه میتوان گفت استصحب عدم تذکیه جاری نیست، چونکه اثر شرعی مستقیما بر این
مستصحب مترتب نیست. و لذا باید بواسطه این استصحاب نتیجه بگیریم موت حتف انف را، تا اینکه حکم کنیم به حرمت و نجاست، و چنین استصحابی اصل مثبت است و اصل مثبت هم که حجّت نیست، پس نوبت میرسد به قاعده طهارت و حلیّت.
سپس شیخ میفرماید: اگر ما یکی از دو مبنای ذیل را بپذیریم چارهای جز قبول قول مشهور که حکم به حرمت و نجاست است، نخواهیم داشت:
1- اینکه بگوئیم اثر شرعی یعنی حرمت و نجاست مستقیما بر خود عنوان عدمی عدم المذکّی بار میشود که با شواهد متعدّد آن را ثابت کردیم و لذا استصحاب میکنیم عدم تذکیه را و مستقیما نتیجه میگیریم حرمت و نجاست را بدون اینکه اصل مثبت بشود.
میگوئیم: بین این دسته از ادلّه با مطلب ما که میگوئیم موضوع الحرمة و النجاسة، عدم المذکی است، منافاتی وجود ندارد، چونکه مراد از میته، همان عدم المذکی است.
2- و یا اینکه بگوئیم: حکم شرعی بر میته بار شده است و نه بر عدم المذکّی و میته یک امر وجودی است و نه عدمی و لکن این معنا اختصاصی به ما مات حتف انفه ندارد بلکه میته یعنی مطلق حیوانی که روح از بدنش خارج شده است، اعمّ از اینکه این خروج روح به وسیله موت حتف انف یعنی مرگ طبیعی باشد و یا به واسطه ذبح فاسد و یا به سبب ذبح صحیح و شرعی که همان مذکّی است.
و لذا: روی این مبنا، میته و مذکّی دیگر متقابلان نیستند، بلکه چنانکه قبلا هم گفته شد میته اعمّ از مذکّی است، یعنی مذکّی فرد و مصداقی از افراد و مصادیق میته است.
به عبارت دیگر: مذکّی موضوعا داخل در میته است و لکن حکما مستثنا شده است.
یعنی چه؟ یعنی حکم میته که حرمت و نجاست باشد، در خصوص این فرد یعنی مذکّی نیست که این نیز طبیعی و کاملا عقلی و منطقی میباشد، چرا که ما من عام الا و قد خصّ. آنگاه در خارج:
1- نسبت به مواردی که عدم مذکّی بودن برای ما محرز است، در تحت عموم باقی مانده و حکم به حرمت و نجاست میشود.
2- و نسبت به مواردی که مذکّی بودن محرز است از عموم خارج شده و در عنوان خاص یعنی مذکّی بودن داخل میشود و محکوم به حلیّت و طهارت میگردند.
3- و نسبت به مواردی که در خارج مشکوکاند، مثل لحم و یا جلد مورد بحث که نمیدانیم میته است یا مذکّی، نمیتوان ابتدا به ساکن به عموم عام و یا خصوص خاص تمسّک نمود. چرا که میشود از تمسّک به عام در شبهه مصداقیه که عند المشهور باطل است.
بله، اگر به طریقی از طرق، و لو به واسطه استصحاب عدم تذکیه بتوانیم این فرد مشکوک را از تحت عنوان خاص خارج نمائیم، اصالة العموم زنده شده و شامل این فرد هم میشود و لذا محکوم به حکم نجاست و حرمت میگردد.
الحاصل: به نظر جناب شیخ روی این مبنا نیز حقّ با مشهور است.
متن
ثمّ إنّ ما ذکره الفاضل التونیّ- من عدم جواز إثبات عمر و باستصحاب الضّاحک المحقّق فی ضمن زید- صحیح، و قد عرفت أنّ عدم جواز استصحاب نفس الکلّی- و إن لم یثبت به خصوصیّة- لا یخلو عن وجه، و إن کان الحقّ فیه التفصیل، کما عرفت.
إلّا أنّ کون عدم المذبوحیّة من قبیل الضّاحک محلّ نظر؛ من حیث إنّ العدم الازلیّ مستمرّ مع حیاة الحیوان و موته حتف الانف، فلا مانع من استصحابه و ترتیب أحکامه علیه عند الشکّ، و إن قطع بتبادل الوجودات المقارنة له، بل لو قلنا بعدم جریان الاستصحاب فی القسمین الاوّلین من الکلّیّ کان الاستصحاب فی الامر العدمیّ المقارن للوجودات خالیا عن الاشکال إذا لم یرد به اثبات الموجود المتأخّر المقارن له- نظیر إثبات الموت حتف الانف بعدم التذکیة- أو ارتباط الموجود المقارن له به، کما إذا فرض الدلیل علی أنّ کلّ ما تقذفه المرأة من الدم إذا لم یکن حیضا فهو استحاضة، فانّ استصحاب عدم الحیض فی زمان خروج الدم المشکوک لا یوجب انطباق هذا السلب علی ذلک الدم و صدقه علیه، حتّی یصدق «لیس بحیض» علی هذا الدم، فیحکم علیه بالاستحاضة؛ إذ فرق بین الدم المقارن لعدم الحیض و بین الدم المنفیّ عنه الحیضیّة.
و سیجیء نظیر هذا الاستصحاب الوجودیّ و العدمیّ فی الفرق بین الماء المقارن لوجود الکرّ و بین الماء المتّصف بالکرّیّة.
و المعیار: عدم الخلط بین المتّصف بوصف عنوانی و بین قیام ذلک الوصف بمحلّ؛ فانّ استصحاب وجود المتّصف أو عدمه لا یثبت کون المحلّ موردا لذلک الوصف العنوانیّ، فافهم.
ترجمه
سپس آنچه را که جناب فاضل تونی فرموده است مبنی بر عدم جواز اثبات وجود عمرو، با استصحاب (کلّی) ضاحک که (اوّل) تحقّق یافته است در ضمن وجود زید صحیح و درست است.
و قبلا (از توضیحات ما) دانستی که اگرچه جایز نبودن استصحاب کلّی قسم سوّم، خصوصیت آن یعنی فرد الآخر را ثابت نکند، خالی از وجه نیست، گرچه حقّ در کلّی قسم ثالث (قول به) تفصیل بود (که استصحاب را در دو قسم جاری کردیم و در یک قسم آن آن را جایز ندانستیم)
لکن استصحاب عدم مذبوحیت و یا تذکیه، را از قبیل (استصحاب) ضاحک دانستن، محل اشکال است، از آن جهت که عدم ازلی مستمرّ است، (گاهی) با حیات و زندگی این حیوان و (گاهی همراه با) موت آنکه موت حتف انف و مردار بودن است (که برخورد اخیر موجب حرمت و نجاست است).
پس: مانعی در استصحاب عدم تذکیه و مترتب کردن احکام عدم تذکیه به هنگام شکّ، برآن مانعی ندارد، اگرچه علم حاصل شود به تبادل (و عوض و بدل شدن) آن وجوداتی که مقارن (و در مراحل مختلف با این) عدم ازلی است (و لکن این عدم ازلی متبدل نمیشود تا اینکه در این فرد اخیر موجب حرمت و نجاست میشود).
بلکه (حتی) اگر ما قائل شویم به عدم جریان استصحاب در دو قسم اوّل از کلّی (در قسم سوّم)، استصحاب در امر عدمیای که همراه است با وجودات مختلفه، خالی از اشکال است، منتهی به شرط اینکه از استصحاب عدم تذکیه:
1- اراده اثبات فرد اخیر مثل اثبات موت حتف انف یعنی مردار نشود.
2- یا اراده ارتباط بین این عدم و آن موجودی که مقارن و همراه با عدم است (نیز) نشود (یعنی نباید عدم حیض را استصحاب کرده، آن را با دم موجود مرتبط کند)، چنانکه اگر فرض شود که دلیل قائم شده است بر اینکه: هر خونی که زن برآن خون مبتلا میشود، اگر خون حیض نباشد، پس آن خون، خون استحاضه است.
پس استصحاب عدم حیض در زمان خروج خون مشکوک موجب انطباق آن سلب بر این دم و صدق آن بر این نمیشود، تا که صدق بکند (این) لیس بحیض که استصحاب شد، بر این خونی (که زن دیده است) و در نتیجه حکم شود بر اینکه این خون خون استحاضه است (چرا؟).
زیرا فرق است میان خونی که مقارن و همراه است با عدم حیض (که همان فرض اوّل است که عدم حیض را استصحاب میکند و به این خونی که دیده مرتبطش میکند)، با خونی که حیضیت (از اوّل) از آن منتفی است (که همان فرض دوّم است که زن از اوّل میگوید: هذا الدّم، لم یکن حیضا).
و به زودی نظیر این استصحاب وجودی (یعنی انسان، ضاحک، حیوان) و این استصحاب عدمی (مثل استصحاب عدم تذکیه، عدم حیض و ...) در فرق میان آبی که مقارن و همراه با کریّت است، و آبی که (خودش از اوّل) متصف به کریّت است خواهد آمد.
و امّا معیار کلّی (چه به لحاظ وجودی و چه به لحاظ عدمی)، خلط نکردن میان چیزی است که متصف به وصف عنوانی است (که همان فرض دوّم است که میگوید: هذا الدم لم یکن حیضا و یا هذا الماء کان کرّا) و میان وصف و یا صفتی که قائم به محل است (که خود صفت استصحاب شده و به محلی مربوط گردد که میشود اصل مثبت).
پس: استصحاب وجود چیزی که متصف است (مثل استصحاب وجود آب کر) یا استصحاب عدم آن (مثل استصحاب عدم الحیض) نمیتواند اثبات کند که این محلی که مقارن است، متصف است به آن وصف عنوانی.
در رابطه با تنظیری است که در پایان سخن جناب تونی آمده بود و آن عبارت بود از اینکه مثل کسی که برای اثبات حرمت و نجاست پوست دور انداخته شد به استصحاب عدم تذکیه تمسّک میکند، مثل کسی است که برای اثبات وجود عمرو و یا بکر در خانه به استصحاب کلّی ضاحک تمسّک میکند، و همانطوریکه این استصحاب دوّم جاری نمیشود، به دو دلیل ذیل استصحاب اولی یعنی استصحاب عدم تذکیه نیز جاری نمیشود:
1- ضاحکی که در ضمن زید قرار دارد با ضاحک در ضمن عمرو مغایر است. چرا؟ زیرا اولی یعنی ضاحک در ضمن زید قبلا متیقّن بود اکنون مشکوک البقاء نیست، بلکه مقطوع الارتفاع است، ضاحک دومی هم که باید در ضمن عمرو باشد، از اوّل مشکوک الحدوث است.
پس: ارکان استصحاب ناتمام بوده و استصحاب در اینجا جاری نمیشود.
2- سلّمنا که ارکان استصحاب در اینجا تمام باشد، لکن باز هم چون اصل مثبت است باز هم جاری نیست. چرا؟ زیرا شما:
اوّل استصحاب میکنید بقاء کلّی ضاحک را و از آن نتیجه میگیرید وجود و تحقّق خصوص عمرو را.
پس از نتیجهگیری وجود عمرو در خانه از طریق استصحاب بقاء کلّی ضاحک، اثر شرعی برآن مترتب میکنید و این اصل مثبت است. چرا؟ زیرا اثر از آن خود کلّی نیست بلکه از آن فرد است.
حال: استصحاب در اولی یعنی عدم تذکیه من هذا القبیل و به همین دو دلیل جاری نمیشود.
این است که: بله، در استصحاب کلّی ضاحک حقّ با شماست، چرا که استصحاب خود کلّی بما هو کلّی و با قطع نظر از خصوصیات هم در آنجا جاری نشد، بخاطر اینکه از قبیل کلّی قسم سوّم بود. تا چه رسد به استصحاب کلّی ضحک برای اثبات خصوص فرد دیگر که بر مبنای مشهور به طریق اولی جاری نمیشود، و لکن مقایسه کردن استصحاب عدم تذکیه با استصحاب کلّی ضاحک باطل و مع الفارق است.
به عبارت دیگر مستصحب ما:
1- گاهی از امور وجودیّه است، اعمّ از اینکه کلیه باشد مثل: انسان و یا حیوان و یا ضاحک و یا جزئیّه باشد، مثل حیات زید، عدالت بکر و رطوبت لباس و ...
2- گاهی هم از امور عدمیّه است، مثل عدم تذکیه در مورد بحث ما.
منظور اینکه خاصیت امور وجودیّه این است که: با هم متغایر و متبایناند، بدین معنا که یک امر وجودی در خارج غیر از امر وجودی دیگر است. فی المثل: نمیشود گفت که این سنگ همان درخت است، خیر، هیچ حجری شجر نیست و هیچ شجری حجر نیست.
امّا: امور عدمیّه مخصوصا اعدام ازلیّه تغایری ندارند، بلکه ازلا بدون موضوع بوده تا زمانی هم که بدون موضوعاند از باب سالبه به انتفاء موضوع، بصورت کشدار ادامه دارند.
امّا سالبه بر دو قسم است: 1- سالبه به انتفاء الموضوع 2- سالبه بانتفاء المحمول.
سالبه به انتفاء موضوع مثل اینکه بگوئیم: پسر خدا عالم نیست.
سالبه به انتفاء محمول، مثل زید و یا بکر لیس بعالم او بقائم و ...
و لذا بعدا هم که در خارج موضوعی محقّق میشود باز هم آن عدم تقارن موجودات دیگر با این موجود جدید وجود دارد.
به عبارت دیگر: موجودات دائما در حال تبدل و جابجا شدن هستند و مرتب موضوعات تازهای موجود و محقّق میشود و لکن این عدم تقارن و یا به تعبیر دیگر همان تغایر، در همه حالت یک حقیقت است عین همان عدم قبلی است نه غیر آن و استمرار دارد.
این است که: بله، در مورد استصحاب کلّی ضاحک و عدم جریان آن شما درست میفرمائید، چرا که ضاحک در ضمن این فرد با ضاحک در ضمن آن فرد متبایناند و لذا ارکان استصحاب ناتمام است. امّا در مورد استصحاب عدم تذکیه شما اشتباه کردید. چرا؟ زیرا: عدم تذکیه در ضمن حیات و مقارن با این فرد با عدم تذکیه در ضمن ممات و موت حتف انف یا مذبوح به ذبح فاسد متغایر و متباین نیستند بلکه این همان عدم تذکیه ازلی است که قبل از وجود حیوان و با وجود حیوان، مادامیکه زنده است و پس از موتش ثابت است.
حال که چنین است، چنانچه در موردی شکّ حاصل شود، ارکان استصحاب تام است. چرا؟
زیرا که یقین سابق به عدم تذکیه داشتیم و اکنون شکّ لا حقّ در بقاء آن داریم. پس استصحاب میکنیم بقاء آن را، و لذا این مقایسه شما غلط است.
این است که: اگر شما حتی در استصحاب کلّی قسم اوّل و دوّم هم که عند المشهوری جاری بود اشکال کنید، در استصحاب عدم تذکیه نمیتوانید اشکال کنید.
البته از استصحاب عدم تذکیه، در هرجائی و به هر منظوری نمیتوان استفاده کرد بلکه باید از روی حساب از آن بهرهبرداری نمود.
1- گاهی استصحاب عدم تذکیه را به منظور اثبات خود عدم تذکیه جاری میکنیم که مستصحب و پس از آن ترتیب اثر شرعی حرمت و نجاست مستقیما به خود این عدم برمیگردد، و لذا: استصحاب به این منظور جاری شده و بلامانع است.
2- گاهی استصحاب عدم تذکیه را به منظور اثبات یک امر وجودی دیگر بواسطه آن اجرا میکنیم، که آن امر موجود، مقارن با این امر عدمی است و اثر شرعی از آن همان امر وجودی است. فی المثل چنانکه قبلا هم گفته شد: اکنون فلان حیوان مرده است و ما شکّ در تذکیه آن
داریم و لذا استصحاب میکنیم عدم تذکیه آن را. از این استصحاب عدم تذکیه نتیجه میگیریم یک موضوع وجودی را و میگوئیم: این حیوان مات حتف انفه.
سپس اثر شرعی حرمت و نجاست را بر همین امر وجودی مترتب میکنیم. استصحاب به این منظور جاری نمیشود، چرا که اصل مثبت است.
3- گاهی نیز عدم تذکیه را استصحاب میکنیم تا اینکه اتصاف یک موضوع دیگری را به این وصف عنوان عدمی اثبات کنیم و سپس اثر شرعی را برآن موضوع دیگر مترتب سازیم، فی المثل در روایات آمده است که:
1- کلّ ما تقذفه المرأة من الدم اذا لم یکن حیضا فهی استحاضة.
هر خونی که زن مشاهده میکند اگر خون حیض نباشد، پس خون استحاضه است.
2- فلان خانم تا به امروز خون ندیده بود و مثلا پاک بود، لکن اکنون خون دیده است و شکّ دارد که آیا حائض است یا نه؟ اگر این خانم بخواهد، عدم حیضیت خودش را استصحاب کند و از این استصحاب عدم حیضیت بخواهد نتیجه بگیرد که این خونی که اکنون دیده، خون استحاضه است، پس احکام استحاضه را دارد، اصل مثبت است و جاری نیست. چرا؟ زیرا ایشان:
1- کلّی عدم حیضیت مرئه را استصحاب کرد و سپس در خصوص این خون خارجی عدم حیضیت را نتیجه گرفت و اثر را برآن بار کرد که این اصل مثبت است و لذا جاری نمیشود.
بله، اگر این خانم از اوّل خون میدیده درحالیکه استحاضه هم بوده است و لکن اکنون شکّ دارد که آیا میتواند در خود آن خون خارجی استصحاب عدم جاری کند یعنی بگوید: این خون تاکنون که خون حیض نبود، از حالا به بعد هم خون حیض نیست سپس، صغرای را که از طریق استصحاب درست کرد، صغرای قیاس کرده بگوید:
1- این خون تاکنون که خون حیض نبوده از اکنون به بعد هم خون حیض نمیباشد. سپس کبرای کلّی را ضمیمه کرده بگوید:
2- کلّ دم لیس حیضا فهو استحاضة
پس: این خون، خون استحاضه است و احکام شرعیّه برآن مترتب میشود.
این است که نظیر استصحاب فوق را در امور وجودیّه هم داریم فی المثل:
1- آب حوض خانه شما کرّ است، خانواده مقداری از آن را مصرف میکند.
2- پس از این مصرف شما شکّ میکنید در بقاء کریّت آن.
استصحاب میکنید بقاء کریّت را در این محل یعنی استصحاب کلّی.
حال: از استصحاب بقاء کریت و یا کلّی نتیجه میگیرید که پس این آبی که در حوض وجود دارد، در خارج متصف است به کریّت، که همان استصحاب جزئی است.
پس: این آب پاک و پاککننده است، و این اصل مثبت است. چرا؟ زیرا شما به برکت استصحاب بقاء کریّت حوض، موضوع دیگری را که همان آب باقیمانده در حوض است، متصف کردید به این وصف وجودی و پاک بودن و پاککننده بودن را برای آن اثبات نمودید. و لذا این استصحاب جاری نمیباشد.
بله، نسبت به خود این آب خارجی میتوانید بگوئید: این آب قبلا متصف به وصف کریّت بود، لکن اکنون در بقاء این وصف کریّت شکّ دارید، میتوانید استصحاب کنید بقاء آن را و مستقیما اثر شرعی را برآن مترتب سازید.
شاید اشاره به این باشد که اگر گفتیم اصل مثبت حجّت نیست بر مبنای حجیّت استصحاب از باب اخبار گفتیم، و لکن اگر استصحاب از باب عقل حجّت باشد مثبتات آنهم جاری میشود.
شاید هم اشاره به این باشد که در اینگونه از اصلهای مثبت واسطه خفیفه است که مانع از جریان استصحاب نیست، آنکه مانع از جریان استصحاب است، واسطه جلیّه و آشکار است.
راجع به استصحاب کلّی است، بدین معنا که: گاهی آن مستصحبی که ما در بقاء آن شکّ میکنیم از کلیات است و نه جزئیات.
1- گاهی منشا شکّ ما در بقاء کلّی به جهت شکّ در بقاء آن فردی است که کلّی در ضمن آن فرد تحقّق یافته و وجود داشته است، چرا که کلّی در ضمن وجود افراد محقّق در خارج، محقّق میشود.
2- گاهی منشا شکّ ما در بقاء کلّی، به جهت شکّ در صنف الفرد است یعنی نمیدانیم آن فردی که کلّی در ضمن آن بوده از کدام صنف بوده است؟
3- و گاهی منشا شکّ در بقاء کلّی ناشی از تبادل افراد است، فی المثل: میدانیم که آن فرد ضمن آن فرد تحقّق یافته و پایدار بماند یا اینکه نه فرد دیگری وجود پیدا نکرده و کلّی نیز از بین رفته است؟
فی المثل:
1- شخصی محدث شده بود به جهت جنابت.
2- در اینجا کلّی حدث است، که فردی به نام جنابت محقّق شده است البته، ممکن است در ضمن بول و یا در ضمن نوم محقّق شود، چرا که موجبات حدث بسیارند.
3- سپس این شخص شکّ میکند که آیا حدث هنوز باقی است یا نه؟ چرا که شکّ میکند که آیا غسل جنابت کرده است یا نه؟
پس: الشک فی بقاء الحدث، للشکّ فی بقاء الجنابة.
در این است که: شخص مزبور میتواند در اینجا اجرای استصحاب کند یا نه؟
بله، هم میتواند در خود فرد جنابت، استصحاب جاری کند، هم میتواند در کلّی حدث استصحاب جاری کند.
زیرا این امر بستگی دارد برآن اثری که این فرد میخواهد بر این استصحاب مترتّب کند، و لذا: اگر بخواهد اثر را بر خود فرد جنابت مترتّب کند، خود آن فرد را استصحاب میکند اگر بخواهد، اثر را بر کلّی مترتّب کند، کلّی را استصحاب میکند. فی المثل: نمیداند که حدث باقی است یا نه؟
نمیداند جنابت مانده است یا نه؟ نمیداند دخول فی المسجد حرام است، مربوط به کلّی حدث است و یا مربوط به حصول جنابت است؟
به او پاسخ گفته میشود که مربوط به خصوص جنابت است و لذا: استصحاب میکند جنابت را و حرمت دخول در مسجد را بر فرد جنابت مترتّب میکند.
اگر بخواهد اثر را بر کلّی حدث مترتّب کند، کلّی حدث را استصحاب میکند کلّی حدث را،
فی المثل از خود میپرسد: هل یجوز الدّخول فی الصلاة ام لا؟
استصحاب میکند بقاء حدث را و نتیجه میگیرد عدم دخول در نماز را. چرا؟ زیرا جواز دخول در نماز و عدم جواز دخول در نماز دائر مدار محدث بودن یا محدث نبودن است، حال چه حدث اصغر باشد و چه حدث اکبر. و لذا در این صورت نیز میتواند کلّی را استصحاب کند و هم فرد را.
به عبارت دیگر: اگر هدف او ترتب اثر بر کلّی است، مثل حرمت دخول در نماز، استصحاب میکند کلّی حدث را. و اگر هدف او ترتب اثر بر فرد است مثل حرمت دخول در مسجد، استصحاب میکند فرد جنابت را. تمام.
بله، مثال اوّل از موارد شکّ در رافع است، مثل اینکه:
1- شخص شما یا به واسطه صدور بول و یا به جهت خروج منی محدث شده بودید.
2- بلند شوید و وضو گرفتید، پس از وضو به شکّ میافتید که آیا حدث برطرف شده است یا نه؟ چرا؟ زیرا: آن فردی که این کلّی حدث در ضمن آن فرد محقّق شده بود، برای شما مشخص نشده است که آیا حدث اصغر بوده است یا حدث اکبر؟ به عبارت دیگر شما شکّ دارید که آیا محدث به حدث اصغر شدهاید یا محدث به حدث اکبر؟
و لذا: اگر شما میدانستید که محدث بالبول هستید، متوجه میشدید که با گرفتن وضو حدث برطرف شده است. و اگر میدانستید که محدث بالمنی هستید، متوجه میشدید که با وضو گرفتن حدث بالمنی برطرف نمیشود و نشده است.
امّا مشکل شما در این است که نمیدانید محدث بالمنی بودهاید یا محدث بالبول؟
بالعکس: شما رفتید و غسل نمودید، پس از غسل شکّ کردید که آیا حدث برطرف شده است یا نه؟ در اینجا به شما میگوئیم:
اگر حدث شما بالمنی بوده، بله با غسل کردن، حدث برطرف شده است.
اگر حدث شما بالبول بوده، خیر حدث بالبول، با غسل برطرف نمیشود.
بنابراین: شکّ شما در بقاء کلّی در حدث بخاطر این است که نمیدانید آن فرد از کدام صنف است، بول یا منی و یا ...
زیرا: با وضو و غسل حدث برطرف میشود و لکن بدون وضو و غسل، حدث برطرف نمیشود،
و لذا شکّ در اینجا شکّ در رافع است.
و امّا مثال دوّم از موارد شکّ در مقتضی است، فی المثل:
1- شما میدانید که یک حیوانی وارد خانه شد.
2- پس از یک سال شکّ میکنید که آیا آن حیوان در خانه است یا نه؟
چرا شکّ میکنید که آیا آن حیوان در خانه هست یا نه؟ و به تعبیر دیگر چرا در بقاء کلّی شکّ دارید؟ زیرا شما در صنف الفرد شکّ دارید، یعنی نمیدانید که آن حیوان گنجشک بود یا فیل؟
حال: اگر این حیوان عصفور بوده که خوب چون معمولا یک سال عمر میکند، اکنون از بین رفته است چرا که عمرش مقتضی بیشتر از یک سال نبوده است. و اگر فیل بوده از آنجا که وجودش اقتضای عمر بیشتری حتی صد سال را دارد پس اکنون هم وجود دارد.
پس: شکّ شما در بقاء کلّی (یعنی حیوان) للشک فی صنف الفرد است.
این مثالی از موارد شکّ در مقتضی بود چرا که هر حیوانی استعدادی خاص برای بقاء خود دارد.
یعنی هر موجودی با تمام شدن مقتضی و استعدادش، عمرش تمام میشود، و نه با آمدن و رفتن رافع.
به نظر ما که شیخ انصاری هستیم،
1- در اینجا نمیتوانیم فرد را استصحاب کنیم، فی المثل: نمیشود بقاء حدث اصغر یعنی نوم و یا بول را استصحاب نمود و یا نمیشود بقاء حدث اکبر یعنی بقاء منی را استصحاب کرد.
چرا؟ زیرا ارکان استصحاب که یقین سابق و شکّ لا حقّ است، نسبت به فرد در اینجا تمام نیست، فی المثل: رفتید و وضو گرفتید و اکنون شکّ دارید که حدث باقی است یا نه؟ چرا؟ چون صنف فرد را نمیدانید. و لذا اگر بخواهید حدث را استصحاب بکنید:
1- اگر حدث، حدث اصغر بوده است که خوب با وضوی شما، مرتفع شده است و چیزی وجود ندارد که شما آن را استصحاب بکنید، شکّ در بقائی وجود ندارد.
2- اگر حدث، حدث اکبر بوده است، که محدث بودن شما به حدث اکبر فاقد یقین سابق هستید، چرا که شما شکّ دارید که آیا از اوّل محدث به حدث اکبر شدهاید یا نه؟
پس: نسبت به حدث اصغر شکّ در بقاء ندارید و نسبت به حدث اکبر هم یقین سابق ندارید، چرا که نمیدانید باید حدث اصغر را استصحاب کنید و یا احدث اکبر را به تعبیر دیگر حدث بولی را یا حدث منوی را؟
2- و امّا در رابطه با استصحاب کلّی در اینجا، نظر ما این است که: بله، میتوان کلّی را استصحاب کرد و اثرات شرعی را نیز برآن مترتّب نمود، فی المثل: ما محدث بودیم، یا بالبول و یا بالمنی، لکن اکنون برای ما شکّ پیدا شده است که آیا میتوانیم استصحاب کنیم بقاء کلّی حدث را یا نه؟
استصحاب میکنیم بقاء کلّی حدث را.
چرا؟ زیرا ارکان نسبت به استصحاب کلّی تکمیل است، چرا؟ زیرا یقین داشتیم که حدثی بود، لکن اکنون شکّ داریم که آیا آن حدث باقی است یا نه؟
و لذا هم یقین سابق نسبت به کلّی وجود دارد، هم شکّ لا حقّ نسبت به آن و هیچیک از ارکان استصحاب کلّی مختل نیست.
پس: استصحاب میکنیم بقاء آن حدث را.
در پاسخ باید بدانید که استصحاب کلّی به درد مترتّب کردن اثر شخصی، در صورتی که اثر شخصی وجود داشته باشد، نمیخورد، فی المثل: شما نمیدانید که محدث بالبول بودهاید و یا محدث بالمنی؟ میروید و وضو میگیرید و لکن شکّ دارید که آیا حدث از شما برطرف شد یا نه؟
به شما میگوئیم: در اینجا استصحاب کنید بقاء حدث را و میان غسل و وضو جمع کنید وگرنه حقّ ندارید که وارد به نماز شوید.
حال سؤال ما این است که آیا شما میتوانید با استصحاب کلّی حدث این نتیجه را بگیرید که دخول در مسجد حرام است؟ باید بدانید که خیر، چرا؟ چون شما رفتید و وضو گرفتید، پس چرا پس از آن استصحاب حدث میکنید؟ بخاطر اینکه شاید موجب حدث جنابت بوده باشد. که اثر شخصی آن حرمت دخول در مسجد است و برآن مترتّب میشود.
بخاطر اینکه این شاید موجب حدث جنابت بوده باشد، یک اثر عقلی است و نه یک اثر
شرعی و لذا اصل مثبت است و اصل مثبت حجّت نیست.
در نتیجه: شما میتوانید کلّی حدث را در اینجا استصحاب کرده و اثر خود کلّی را که حرمت دخول در نماز است برآن مترتّب نمائی. نه اینکه با استصحاب کلّی حدث، اثبات کنید لازمه عقلی را، و سپس مترتّب کنید برآن کلّی اثر شخصی یعنی حرمت الدخول فی المسجد را تا بشود اصل مثبت.
باید نسبت به آثار شخصیه در اینجا اصالة العدم جاری کنید فی المثل: شما شکّ داری که آیا دخول در مسجد برایتان حرام است یا نه؟ الاصل عدم الحرمة.
از او میپرسیم چرا و به چه دلیل؟
میگوئیم: اگر مقداری دقت بفرمائید مانع مزبور در فردین وجود دارد و نه در کلّی چرا؟ چون در عصفور بخاطر اقتضای عمر یکسالهاش پس از یک سال دیگر شکّ در بقاء وجود ندارد و در فیل نیز یقین به حدوث.
به عبارت دیگر: در بول بخاطر مرتفع شدنش به واسطه وضو شکّ در بقاء وجود ندارد و در منی یقین به حدوث نداریم. امّا در کلّی این ارکان تمام است. چرا؟
چون ما نسبت به اینکه حیوانی بود یقین داریم و لکن اکنون نسبت به بقاء آن شکّ پیدا کردهایم و لو صنف الفردش را ندانیم.
به عبارت دیگر اگر شما بگوئید: ما یقینا میدانیم که حدثی بود، لکن اکنون شکّ داریم که آن حدث باقی است یا نه؟ خوب استصحاب میکنیم بقاء حدث را و میگوئیم: ارکان نسبت به کلّ مختل نیست و شما در اشتباه هستید.
این است که: اگر شکّ سببی و مسببی باشد، باید اصل را در سببی جاری نمود و نه در مسببی که کلّی است.
فی المثل: یک سال میگذرد و شما شکّ میکنید که حیوانی در خانه هست یا نه؟ میپرسند این شکّ شما از کجا سرچشمه میگیرد؟ باید بفرمائید از آنجا که نمیدانم فیلی بوده است یا نه؟
میگوئیم: اگر فیل بوده باشد پس حیوان هم هست، و چنانچه فیل نبوده پس حیوان هم نیست.
پس% الشک فی بقاء الکلی مسبّب عن شکّ فی وجود الفیل.
و یا فی المثل: وقتی شما میروید و وضو میگیرید و سپس شکّ میکنید که آیا حدث هنوز باقی است یا نه؟ این هست یا نیست مسبّب از این است که آیا سبب جناب بوده است یا نه؟ و لذا گفته میشود: اگر جناب بوده پس حدث باقی است و اگر جنابت نبوده پس حدث هم نیست.
پس: الشک فی بقاء الحدث مسبب عن الشک فی وجود الجانبة.
حال مستشکل سؤالش این است که: اصل در کدامیک از شکّ سببی و مسببی اجرا میشود؟
این است که: اصل را باید در شکّ سببی جاری نمود، چرا که با این اجرا، حساب شکّ مسببی خودبخود روشن میشود. فی المثل: شما شکّ دارید که فیل در خانه حادث شده یا نه؟ باید بگوئید: الاصل، عدم حدوث الفیل. حساب مسبّب یعنی کلّی خودبخود روشن میشود، چرا که وقتی فیل در کار نباشد حیوانی محقّق نگردیده که تا که شما آن را استصحاب کنید.
و یا فی المثل: شکّ شما در بقاء کلّی حدث مسبّب است از شکّ در حدوث جنابت و لذا در اینجا وقتی گفته میشود الاصل، عدم حدوث الجنابة، خوب جنابتی در کار نمیباشد، در نتیجه حدثی هم در کار نیست تا شما استصحاب کنید بقاء حدث را.
آن را صحیح نمیدانم چرا که شکّ سببی و مسببی در جائی است که دو طرف شکّ مسببی مستند باشد به دو طرف شکّ سببی.
به عبارت دیگر: هست در شکّ مسببی باید مستند به هست در شکّ سببی باشد و نیست در شکّ مسببی باید مستند به نیست در شکّ سببی باشد.
بنابراین: وقتی این هست و نیست از آن هست و نیست سرچشمه بگیرد، به آن شکّ سببی و
مسبّبی گفته میشود. فی المثل: دست شما نجس شده بود، رفتید و آن را با آب قلیل شستید، حال پس از این شستن شکّ میکنید که آیا دستتان پاک شده است یا نه؟ این شکّ شما ناشی از چیست؟
خواهید گفت که ناشی از این است که: آیا آن آب قلیل پاک بوده است یا نه؟
پس: الشک فی طهارت ید، مسبّب عن الشک فی طهارت الماء.
حال: سؤال ما این است که: اصل طهارت در دست جاری میشود یا در آب. حتما در آب.
چرا؟ زیرا وقتی شما شکّ میکنید که آیا این آب پاک است یا نه؟ میگوئید الاصل، الطهارة، انشاءالله که پاک است. در اینجا نیز وقتی شکّ میکنید که آیا این آب پاک بوده است یا نه؟
بگوئید: انشاءالله که پاک بوده است، پس در نتیجه دست شما هم پاک است و لذا شما حقّ ندارید در اینجا استصحاب نجاست در دستتان را جاری کنید.
یعنی: وقتی حساب سبب که آب قلیل است تصفیه شد و طهارتش طبق اجرای اصل معلوم گردید، حساب دست شما روشن میشود که پاک است. پس جناب مستشکل مسئله شکّ در ما نحن فیه از مقوله شکّ سببی و مسبّبی نیست؟ چرا؟ چون بقاء کلّی با دو احتمال روبروست، یکی هست یکی نیست. یک طرف به فیل بسته است، یک طرف به عصفور، و اینگونه نیست که هر دو طرف شکّ به فیل بسته باشد تا اینکه سببی و مسبّبی به حساب آید و شما بگوئید: الاصل عدم الفیل، پس حیوانی هم در کار نیست.
بلکه یک طرف شکّ بسته به وجود فیل است و طرف دیگر شکّ بسته به وجود عصفور.
چطور؟
به عبارت دیگر: آن فردی که ما یقین به وجود سابقش داشتیم، اکنون یقین را حقّ به ارتفاعش داریم و لذا چیزی وجود ندارد تا که استصحابش کنیم.
خیر، او چون محتمل است، از اوّل مشکوک الحدوث است، حتی ما نمیدانیم که این فرد محتل بصورت جایگزین به جای فرد اوّل آمده، یا تبدلیافته همان فرد قبلی است. و لذا در حدوث آن شکّ داریم.
پس: نسبت به فردین استصحاب معقول نمیباشد، چنانکه در قسم دوّم نیز معقول نبود.
در بیان این مطلب در قسم دوّم و قسم سوّم است.
گفتیم که ما از اوّل نمیدانستیم که فیل است یا عصفور و لذا گفتیم: اگر عصفور بوده که قطعا به اقتضای عمری که میتوانسته است داشته باشد پس از یک سال از بین رفته است و لذا احتمال بقاء در آن نمیدهیم. اگر هم فیل بوده باشد، از اوّل مشکوک الحدوث است.
میگوئیم: در اینجا ما میدانستیم که فرد موجود زید بود، اکنون هم میدانیم که زید مرده است و لذا میگوئیم آن فردی که یقین به وجودش داشتیم، اکنون یقین به ارتفاعش داریم، فرد دیگر هم که مشکوک الحدوث است.
در کلّی است، یعنی سؤال این است که آیا میتوان کلّی را در اینجا استصحاب نمود یا نه؟
1- برخی گفتهاند بله، میگوئیم: انسانی بود، اکنون هم هست، و یا حدوثی بود، اکنون هم استمرار دارد، سیاهی بود اکنون هم هست و هکذا.
چرا؟ زیرا: نسبت به کلّی مانعی وجود ندارد. چرا؟ چونکه ما یک یقین سابقی میخواهیم و یک شکّ لا حقی، خوب ما وجدانا نسبت به کلّی انسان و یا سیاهی و یا حدث این یقین را داریم، اکنون هم که دچار شکّ لا حقّ هستیم، استصحاب میکنیم کلّی انسان و یا سیاهی و یا حدث را.
2- برخی هم گفتهاند؛ خیر، کلّی قسم سوّم را نمیشود استصحاب کرد چرا که با کلّی قسم دوّم متفاوت است. چرا؟ زیرا در اینجا همانطور که مانع از استصحاب فرد وجود دارد، مانع از استصحاب کلّی هم وجود دارد.
چنانکه میدانید استصحاب یقین سابق و شکّ لا حقّ میخواهد، سؤال ما منکرین این است که، این شکّ لا حقّ در چیست، در بقاء است یا در وجود؟ به نظر خود ما شکّ لا حقّ در بقاء استمرار است و نه نسبت به حدوث و وجود.
به عبارت دیگر: در استصحاب کلّی قسم دوّم که یقین سابق داشتیم به وجود فرد اوّل، شکّ لا حقّ ما در استمرار و بقاء آن فرد بود و نه در حدوث و وجود فرد دیگر. فی المثل: وقتی پس از
گرفتن وضو احتمال میدادیم حدث را، احتمال، احتمال بقاء حدث بود و نه حدوث حدث، یعنی لعلّ که از اول جنابت بوده، هنوز هم هست. امّا در کلّی قسم سوّم هم ما یقین سابق داریم، شکّ لا حقّ هم داریم و لکن این شکّ لا حقّ در حدوث و وجود فرد دوّم است و نه در بقاء آن.
چرا؟ زیرا احتمال میدهیم که زیدی که اکنون مرده مصاحبی با خود داشته و یا سیاهی که بود، جایگزین برای او پیداشده و یا خود متبدل شده باشد. و لکن یقین به حدوث و وجود آن نداریم.
به عبارت دیگر: در اینجا ما احتمال میدهیم که انسانی در خانه باشد، لکن نه به برکت آن فردی که یقین به وجودش داشتیم، بلکه به برکت یک مصاحبی که وجودش محتمل است.
پس: در اینجا ما احتمال بقاء کلّی را نمیدهیم، بلکه احتمال حدوث و وجود کلّی را میدهیم در وجود فرد دیگری چه مترتبا و چه متبدّلا.
الحاصل: در کلّی قسم ثالث، آنی را که یقین به وجودش داشتیم، اکنون یقینا مرتفع شده است و لکن احتمال میدهیم که کلّی در وجود فرد دیگر محقّق و مستمرّ بوده باشد. چه مترتبا و چه متبدلا.
به عبارت دیگر: در اینجا احتمال وجود کلّی بفرد آخر است و نه بقاء آن و لذا چون ارکان استصحاب تمام نیست، همانطوریکه نسبت به فردین استصحاب جاری نمیشود نسبت به کلّی هم معقول نیست.
3- برخی همچون خود ما که شیخ انصاری هستیم قائل به تفصیل شده میگوئیم:
آنجا که احتمال مصاحبت داده میشود، آنجا استصحاب کلّی بلامانع است.
آنجا که مرتبهای به مرتبه دیگری متبدل شده است، استصحاب کلّی مانعی ندارد.
و آنجا که احتمال حدوث فرد دیگری پس از ارتفاع فرد اوّل برود باز استصحاب کلّی جایز نمیباشد.
پس: سه فرض در رابطه با استصحاب کلّی نوع سوّم مطرح است، که در فرض اوّل و دوّم کلّی قابل استصحاب است و لکن در فرض سوّم، کلّی هم قابل استصحاب نیست.
فی المثل میگوئیم:
1- انسانی در خانه بود و او یقینا زید بود.
2- اکنون یقینا میدانیم که زید از بین رفته است، لکن احتمال میدهیم که مصاحب و همراهی داشته که هنوز آن مصاحب وجود داشته باشد.
حال سؤال این است که: اگر حیوانی در خانه باشد، از اوّل بوده یا اینکه تازه پیدا شده است؟
خواهید گفت که از اوّل بوده است. چرا؟ چون احتمال وجود انسان از آنجا ناشی شده است که شاید دو نفر بودهاند که ما به یکی از آنها علم داشتیم و لکن به آن دیگری علم نداشتیم.
یعنی روی این احتمال که دو نفر بودهاند اکنون احتمال میدهیم که شاید هنوز یک حیوان در خانه باشد، که کلّی حیوان نیز در آن محقّق و مستمرّ باشد. و لذا روی این حساب استصحاب در این فرض بلامانع است.
فی المثل:
1- جسمی بود یقینا سیاه که مورد رؤیت ما بود.
2- اکنون یقینا میدانیم که آن سیاهی از بین رفته باشد، لکن این احتمال وجود دارد که سیاهی بکلی از بین رفته باشد و جایگزینی برای او پیدا شده باشد و احتمال هم میرود که به سیاهی کمرنگتر متبدل شده باشد.
حال سؤال این است که: اگر این سیاهی شدید به سیاهی ضعیفتر تبدیل شده باشد، عرفا به آن حدوث میگویند یا استمرار؟ در پاسخ باید گفت با دقت فلسفی و عقلی حدوث گفته میشود چرا که این دو سیاهی به لحاظ هویت با هم متفاوتاند و لکن به لحاظ عرف، استمرار است و این همان سیاهی است.
پس: در این صورت نیز استصحاب بقاء سیاهی، بلامانع است، چرا که یک سیاهی وجود داشت، اکنون هم وجود دارد، و لو در ضمن یک مرتبه دیگری باشد.
در این فرض، همانطور که استصحاب فردین جایز نیست، استصحاب کلّی نیز جایز نمیباشد.
چرا؟ زیرا:
1- زید بود که میدانیم حتما از بین رفته است، و لکن نمیدانیم که عمرو حادث شده است یا نه؟ و لذا در اینجا احتمال مصاحبت نمیدهیم، چرا که میدانستیم زید به تنهایی در خانه بود و از بین رفت.
2- ما احتمال میدهیم که بلافاصله پس از ارتفاع زید کسی جایگزین او شده باشد و روی این احتمال، احتمال میدهیم بقاء کلّی را.
حال سؤال این است که: اگر این احتمال واقعیّت داشته باشد و عمری در خانه باشد، آیا این عمرو، حدثی است یا استمراری؟ حدوثی است، چرا که ما میدانستیم که از اوّل یک نفر در خانه بود و احتمال نفر دیگری نمیرفت، آنی که بود زید بود که مرد و رفت. و لذا اگر اکنون کسی در خانه باشد تازه آمده است، نه اینکه از اوّل آمده باشد.
پس در اینجا احتمال وجود کلّی در وجود فرد دیگر، احتمالی حدوثی است و نه استمراری و بقائی و لذا استصحاب جاری نمیشود.
1- شخصی کثیر الشک است، یعنی مبتلا شده به شکّ زیاد. و لذا از هر 5 نمازی که میخواند در 4 تای آن شکّ میکند.
2- در روایات آمده است که فرد کثیر الشک نباید به شکش اعتنا کند.
3- اکنون میدانیم که این فرد دیگر مبتلای به این درجه از شکّ نیست بلکه احتمال میدهیم که یا بطور کلّی این ابتلای به شکّ در او از بین رفته باشد، و یا اینکه نه متبدل شده باشد به یک مرتبه ضعیفتری به نحوی که از هر 5 نمازی که میخواند در 2 تای آن شکّ میکند.
حال سؤال این است که آیا این فرد در این صورت باید همان صفت کثرت شکّ را استصحاب کند و بگوید من کثیر الشک بودم اکنون هم هستم و لذا به شکّ خودم اعتنا نمیکنم؟ خوب باید دید که چرا او چنین شکی میکند، چرا شکّ میکند که آیا تبدل حاکم شده است و یا اینکه شکّ بطور کلّی از بین رفته است؟
چنین شکی یا به دلیل تردّد در مفهوم کثرت شکّ است و یا به سبب تردّد مصداق کثرت شکّ.
1- تردّد در مفهوم کثرت شکّ مثل اینکه: شارع فرموده لا شکّ لکثیر الشک، و لکن این فرد نمیداند که کثیر الشک به کسی گفته میشود که از هر 5 نمازی که میخواند در 4 تای آن شکّ میکند یا به کسی گفته میشود که در 2 تای آن شکّ میکند، خلاصه نمیداند که کثرت شکّ به چهار نماز از 5 نماز صدق میکند یا به دو شکّ از 5 نماز.
چون مفهوم کثرت شکّ را نمیداند شکّ میکند که آیا مرتبه دیگری از شکّ در او باقی است یا نه؟ امّا اگر او بداند که:
1- وقتی کثرت هم بر اربع صادق است، هم بر اثنین، کثیر الشک به حساب میآید خوب به شکش اعتنا نمیکند.
2- و وقتی کثرت تنها بر اربع صادق است و نه بر اثنین دیگر کثیر الشک به حساب نمیآید و در این صورت باید به شکّ خود اعتنا کرده و وظایفی را که در اینجا دارد بدان عمل میکند.
2- و امّا تردّد در مصداق مثل اینکه: این فرد میداند که کثرت هم به اربع صادق است هم به اثنین، و لکن نمیداند که اکنون در 4 نماز از هر 5 نماز شکّ میکند یا در 2 نماز از هر 5 نماز؟ پس تردید و شکّ او در مصداق است و نه مفهوم، چه باید بکند؟ آیا کثرت شکّ را در این حالت استصحاب بکند یا نه؟
پاسخ این است که: در جائی که احتمال کلّی لاحتمال تبدل مرتبهای به مرتبه دیگر باشد، حقّ دارد که استصحاب کند کثرت را.
حاصل مطلب اینکه: در قسم ثانی خود کلّی قابل استصحاب است و لکن نمیتواند مثبت فرد دیگری باشد، در قسم سوّم بجز در دو فرض نه خود کلّی قابل استصحاب است و نه میتواند مثبت فرد دیگری باشد، حال جناب تونی در فقه مطلبی دارد که تا حد زیادی این گفتار شما را تأیید میکند، اگرچه دارای اشکالاتی هم هست، بفرمائید سخن فاضل تونی در اینجا چیست؟
این است که: اگر در مسیر خود به گوشت و یا پوست مطروحه و دور افتادهای برخوردیم، شکّ بکنیم که آیا مذکّی است یا میته و به تعبیر دیگر آیا پاک است یا نجس تکلیف چیست؟
فتوای مشهور این است که حرام است و نجس، لاستصحاب عدم تذکیه.
یعنی: استصحاب عدم تذکیه نمیگذارد که شما اصالة الحل و یا اصالة الطهاره در اینجا جاری کنید، بخاطر اینکه استصحاب بعنوان یک اصل عملی حاکم است بر اصول لفظی. حال جناب
فاضل فرموده است این استصحاب عدم تذکیه مشهور درست نیست. چرا؟ زیرا این استصحاب عدم تذکیهای که شما میکنید، یک کلّی است که در ضمن دو فرد محقّق میشود، فی المثل: کلّی انسان در ضمن زید و عمر، حال سؤال ما این است که آیا این عدم تذکیه قائم بر فرد اوّل بوده یا قائم بر فرد دوّم؟
اگر استصحاب میکنید عدم تذکیهای را که قائم بر فرد اوّل بوده، او که قطعا از بین رفته است.
اگر استصحاب میکنید، عدم تذکیهای را که قائم بر فرد دوّم است که آنهم مشکوک الحدوث است.
الحاصل: همینطور که حقّ نداشتید در کلّی قسم سوم انسان را استصحاب کنید همانطور هم نمیتوانید عدم تذکیه را در کلّی حیوان استصحاب کنید.
1- یک عدم تذکیهای داریم که مربوط به حیوانات زنده است، بدین معنا که برخی حیوانات در حال حیات و زندگیشان مذکّی نیستند.
2- یک عدم تذکیهای هم داریم که با مردار شدن حیواناتی که در حال حیات مذکّی هستند محقّق میشود.
به عبارت دیگر: این عدم تذکیه، گاهی بالحیاة محقّق میشود و گاهی به موت حتف انف.
اینطور که ما احتمال میدهیم که پس از یک سال، حیوان در خانه باشد، نه اینکه قطع به وجود آن داشته باشیم، این احتمال از کجا سرچشمه میگیرد؟ از آنجا که احتمال میدهیم، فیل در آنجا حادث شده باشد.
حال: احتمال عدم وجود حیوان در خانه مستند است به نبودن فیل یا مستند است به حدوث عصفور؟ خواهید گفت مستند است به حدوث عصفور.
یعنی: اگر احتمال بدهیم که حیوانی در خانه نباشد، بخاطر این است که: احتمال میدهیم، حادثی که عصفور بوده به اقتضای عمر یکسالهاش دیگر وجود ندارد.
پس: عدم وجود حیوان مستند شد به عدم حدوث عصفور.
و لذا جناب مستشکل خیال کرده است که همانطور که وجود حیوان مستند است به حدوث فیل، عدم وجود حیوان نیز مستند است به عدم حدوث فیل و حال آنکه احتمال عدم حیوان
مستند است به احتمال حدوث عصفور.
در نتیجه این شکّ، شکّ سببی و مسبّبی بحساب نمیآید تا ایشان بگوید: وقتی اصل را در فیل جاری کرده و گفتیم الاصل عدم حدوث الفیل، دیگر حساب حیوان تصفیه میشود، و چون فیلی در کار نیست، پس حیوانی هم در کار نیست که ما آن را استصحاب کنیم. خیر اینگونه نیست.
بله، وقتی شما اصل را در فیل جاری کرده میگوئید: الاصل عدم حدوث الفیل، این دلیل نمیشود که حیوانی در خانه نیست، بلکه دلیل میشود بر اینکه حیوانی که باید در ضمن فیل باشد آن حیوان نیست. و لذا اگر اثر بالخصوصی هم داشته باشد، آن اثر بالخصوص مترتّب نخواهد شد.
یعنی: اصل این است که: فیلی حادث نشده است، پس آن حیوانیتی هم که باید در ضمن فیل حادث میشد، حادث نشده است و لذا با نفی فیل نمیتوان حیوان مشترک میان فیل و عصفور را نفی کرد چونکه سببی و مسبّبی نیستند.
حال مسئله در مثال حدث و جنابت نیز چنین است. چرا؟ چون در آنجا نیز با جریان اصل دم جنابت نمیشود کلّی حدث را که مردد میان حدث اصغر و اکبر است، نفی نمود. بله، میتوان گفت اصل این است که: جنابتی رخ نداده و حدثی هم که باید در ضمن جنابت باشد حادث نگردیده است و لذا لا یحرم الدخول فی المسجد.
بله، با اجرای اصل عدم میتوان در اینجا اثر بالخصوص جنابت را برداشت و لکن کلّی فی الحدث را نمیتوان برداشت و گفت پس ورودش به نماز هم جایز نیست.
میفرماید: وقتیکه ما میخواهیم استصحاب جاری کنیم باید قابلیت و استصحاب مستصحب و استعداد حکم مستصحب را از حیث قابلیت بقاء در نظر بگیریم و ببینیم که این مستصحب ما و آثار آن تا چه مدت زمانی استعداد بقاء دارد؟ سپس مطابق با آن استعداد و ظرفیت هرجا که شکّ کردیم، استصحاب جاری میکنیم.
فی المثل: استعداد بقاء طهارت همیشگی است، و لذا حکم آن نیز که حرمت دخول در مسجد است به تبع خود جنابت استعداد بقاء دارد.
یعنی: اگر انسان 100 سال هم جنب بماند، 100 سال برای او یحرم الدخول فی المسجد و یا
فی المثل: خمر برای مثال 5 سال استعداد بقاء دارد، اگر پس از 5 سال تبدل به خل شود، حرمت آن نیز تا 5 سال استعداد بقاء دارد.
و یا فی المثل: عصفور مثلا قابلیت و استعداد بقایش یک سال است، حال اگر پس از اینکه عصفوری بوجود آمد و یک سال از حدوث آن گذشت و شما شکّ کردید که آیا زنده است یا مرده؟
چه باید بکنید؟ تا یک سال شما حقّ دارید استصحاب کنید بقاء وجود آن عصفور را چرا که استعداد بقاء آن یک سال است و لکن یک سال که تمام شد، دیگر حقّ اجرای استصحب حیات این عصفور را ندارید. و هکذا امثالهم.
پاسخ به استصحاب بقاء نبوت عیسی و موسی سلام اللّه علیهما است پس از نبوت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله پس از اسلام. که براساس قاعده استصحاب چنین ادعائی داشتند. و لذا جناب قمی میگوید: هر نبوتی استعداد بقائی مربوط به خودش دارد در رابطه با رسالتش در امتش و لذا با ظهور پیامبر جدید و پدیدار شدن امت جدید، نبوتش به پایان رسیده و یا به پیامبر بعدی منتقل میگردید تا اینکه نبوت به حضرت رسول رسید که برای همیشه بقاء دارد.
بنابراین: پس از بعثت رسول خدا در اسلام، اگر شکّ کردی که آیا نبوت حضرت عیسی و موسی بقاء دارد یا نه؟ نمیتوانید استصحاب کنید بقاء نبوت آنها را، چرا که استعداد بقاء نبوت آنها تمام شده است.
این است که ایشان به دنبال یک مقدمهچینی برای پاسخ به استصحاب اهل کتاب بوده است و لکن دچار اشتباهات زیادی شده است و لکن اشتباه عمده ایشان این است که ایشان میفرماید:
باید در باب استصحاب، استعداد را مد نظر قرار داد و این معنایش این است که: عند الشک فی الرافع میتوان استصحاب جاری کرد و نه عند الشک فی المقتضی، چه عند الشک فی الرافع و چه عند الشک فی المقتضی. و لذا این رأی جناب قمی با مبنای خودش سازگار نیست، مضافا بر اینکه: اگر ما بخواهیم در استصحاب، استعداد را در نظر بگیریم با عدم توانائی در این کار روبرو هستیم، یعنی ما نمیتوانیم استعداد بقاء و زندگی افراد و اشخاص را تشخیص بدهیم، چرا که تنها کرام الکاتبین از این مسئله مطلع است.
بفرمائید فرض سوّم چیست؟
این است که: شکّ ما در بقاء کلّی لاحتمال فرد آخر باشد، یعنی: ما احتمال میدهیم که کلّی اکنون هم باقی باشد، لکن نه بخاطر احتمال بقاء فرد، و نه بخاطر تردد فرد بین صنفین، بلکه لاحتمال فرد آخر.
به عبارت دیگر: ما احتمال میدهیم که کلّی در ضمن یک فرد دیگری وجود پیدا کرده و مستمرّ باشد.
به عبارت دیگر: کلّی در ضمن یک فردی وجود داشت، آن فرد هم برای ما معین بود، و ما میدانیم که آن فرد معین از بین رفته است، لکن احتمال میدهیم که در ضمن فرد دیگری موجود باشد، و لکن این احتمال سه جور مصور است، و لذا میگویند که احتمال سوّم، خود دارای سه قسم است:
1- قسم اوّل آن این است که بگوئیم: آن فردی را که ما میدانیم از بین رفته، مصاحب و همراه بوده با یک فرد دیگری که ما از وجود او بیخبر بودهایم، لکن اکنون که میدانیم آن فرد اوّل از بین رفته است، احتمال میدهیم که مصاحبی داشته و آن مصاحب اکنون هم وجود داشته و کلّی در ضمن این فرد محتمل، استمرار داشته باشد، فی المثل:
1- یقینا میدانستیم که فلان زید در خانه است و لذا کلّی انسان در ضمن این زید، در خانه محقّق بود.
2- امروز هم یقین داریم که آن زید مرد و رفت.
3- لکن امروز که یقین به عدم وجود این زید داریم، احتمال میدهیم که کلّی انسان امروز نیز در خانه محقّق و موجود باشد. چرا؟ زیرا واقعا یقین نداریم که زید خودش به تنهایی در خانه بوده است، بلکه شاید عمرو هم به همراه او بوده و اکنون هم در آنجا باشد.
بنابراین: احتمال بقاء انسان در خانه ناشی از احتمال وجود مصاحب است.
به عبارت دیگر: اینکه ما احتمال میدهیم بقاء کلّی انسان را در خانه، لاحتمال حدوث فرد آخر، بعد ارتفاع زید است. منتهی: گاهی این احتمال ما بدین صورت است که شاید عمرو جایگزین زید شده باشد. گاهی این احتمال بقاء کلّی از جانب ما لاحتمال تبدل مرتبة به مرتبة است.
فی المثل: یقین داشتیم که جسم سیاهی در خانه وجود دارد، لکن اکنون علم داریم که آن
سیاهی از بین رفته است، امّا دو احتمال در اینجا وجود دارد:
1- یکی اینکه آن سیاهی قبلی بکلی از بین رفته باشد و مثلا سفیدی جایگزین آن شده باشد.
2- یکی اینکه نه آن سیاهی قبلی به کلّی از بین نرفته بلکه تبدیل شده باشد به یک رنگ تیره و ضعیفتر از خود آن سیاهی شدید. در نتیجه احتمال میدهیم بقاء کلّی آن رنگ را. چرا؟
زیرا اگر مرتبه شدیدهاش رفته، مرتبه ضعیفهاش وجود دارد و کلّی رنگ در ضمن این فرد محقق است.
البته باید توجّه داشت که کلّی قسم سوم مثل کلّی قسم دوّم نسبت به افراد قابل استصحاب نیست، بدین معنا که نمیتوان خود فرد را استصحاب نمود. چرا؟ زیرا آن فردی که شما یقین به وجود قبلی آن داشتید، اکنون یقین به ارتفاعش دارید، یعنی زیدی بودی، یقینیا اکنون نیست، سیاهی وجود داشت، اکنون از بین رفته است.
در این است که: شما که با دیدن این لحم یا این جلد، عدم تذکیه را استصحاب میکنید آیا عدم تذکیه با حیات را استصحاب میکنید یا عدم تذکیهای که قائم به موت حتف انف است؟
استصحاب عدم تذکیه بالحیاة درست نیست، چرا که حیات رفته، عدم تذکیه نیز با حیات رفته است.
استصحاب عدم تذکیه به موت حتف انف و یا مردار شدن هم اصلا ممکن نیست. چرا؟ چون شما اصلا نمیدانید که آیا حیوان این گوشت یا پوست، اصلا مردار شده یا نه؟ شاید که تذکیه شده باشد. خلاصه اینکه مشوک الحدوث است.
پس: حضرات مشهور حقّ استصحاب این عدم تذکیه را ندارند، و مثل استصحاب عدم تذکیه، مثل استصحاب انسان فی الدار است که با زید محقّق بود، لکن زید مرد و اکنون ما احتمال میدهیم که عمر جایگزین او شده است، یعنی مشکوک الحدوث است.
از طرفی وقتی شما نمیتوانید عدم تذکیه را استصحاب کنید. چگونه میخواهید با آن فرد الآخر یعنی موت حتف انف را اثبات کنید؟
پس: استصحاب عدم تذکیه در اینجا دارای دو عیب است:
1- از جمله کلّیهائی است که قابل استصحاب نیست، چون ارکانش مختل است.
2- اگر بخواهید با این استصحاب، فرد دیگر را استصحاب کنید، اصل مثبت است و اصل مثبت هم حجّت نیست.
بنابراین: به نظر ما اینجا جای استصحاب عدم التذکیة نیست، بلکه جای اجرای اصالة الطهاره و الحلیه است.
یعنی اصل این است که: این گوشت و یا پوست پاک است و انشاءالله حلال.
یک مطلب در مسئله مورد ادعای جناب تونی در اینجا قابل قبول است و آن این است که: ما نمیتوانیم انسان فی الدار را استصحاب کنیم و بواسطه آن اثبات کنیم که پس عمر جایگزین زید شده است، که حقّ با جناب فاضل است. چرا؟ زیرا در اینجا هم ارکان استصحاب مختل است، هم اثبات فرد دیگر ممکن نیست، همچنین روندی، اصل مثبت است.
این است که: مقایسه استصحاب عدم تذکیه در اینجا با استصحاب کلّی انسان در خانه و یا ضاحک در خانه، مع الفارق و دارای اشکالاتی است:
1- اشکال اوّل این است که: جناب تونی خیال کرده است که مشهور میخواهند با استصحاب عدم تذکیه، فرد دیگر مثلا موت حتف انف یا مردار شدن را اثبات کند، و حال آنکه مشهور چنین قصدی نداشته است تا ایشان بگوید چنین حرکتی اصل مثبت است.
2- اشکال دوّم آن این است که: استصحاب عدم تذکیه را مقایسه کرده است با استصحاب کلّی ضاحک و حال آنکه استصحاب این دو کلّی با هم متفاوت است.
در مثال ضاحک، فرموده ایشان که میگوید نمیتوانیم کلّی را استصحاب کنیم چون ارکانش مختل است، بله، ما نیز قبول داریم، و میگوئیم: با استصحاب کلّی نمیشود فرد دیگر را اثبات نمود، چون اصل مثبت است.
امّا هیچیک از این فرمایشات ایشان در استصحاب عدم تذکیه دارای جای پا نمیباشد. چرا؟
زیرا مشهور که کلّی عدم تذکیه را استصحاب میکنند، و به دنبال نتیجه و یا اثری از آن هستند، این اثر و نتیجه از آن خود کلّی است و نه از فرد الآخر.
میخواهند به این نتیجه برسند که این گوشت و یا پوست مطروحه، نجس و حرام. لکن رأیشان این است که: این نجس و حرام بودن اثر همان عدم تذکیه است به عبارت دیگر میگویند: وقتی حیوان تذکیه نشد، میشود نجس و حرام، نه اینکه نجس و حرام بودن اثر مردار شدن باشد تا اینکه وقتی حیوان مردار شد بگوئیم نجس و حرام است.
به عبارت دیگر: تذکیه نشدن یک امر عدمی است و حال آنکه مردار شدن یک امر وجودی است و حرام بود و نجس بودن از آن تذکیه نشدن و مذکّی نبودن و یا به تعبیر دیگر عدم تذکیه است.
پس نباید با عدم تذکیه اثبات کنیم مردار شدن را و آنوقت بگوئیم که چون مردار شده پس نجس و حرام است تا که نجس بشود اصل مثبت.
بنابراین: این اشکال جناب تونی به مشهور بجا نبوده است، چرا که مشهور کلّی را استصحاب کرده و اثر را که حرام و نجس بودن است بر خود کلّی و یا عدم تذکیه مترتّب ساخته است، نه اینکه چنانکه ایشان فرموده است به دنبال اصل مثبت رفته باشند. خیر.
میفرماید:، اصل مثبت بودن چه اشکالی دارد؟ اشکالی برآن مترتّب نیست بلکه حجّت است و لذا میتوان عدم تذکیه را استصحاب کرد و به اثبات فرد الآخر مثلا موت حتف انف پرداخت.
منتهی چیزی که هست، از طرف دیگر نیز این استصحاب عدم تذکیه جاری میشود. فی المثل:
1- ما شکّ داریم که موت حتف انف حادث شده است یا نه؟
2- اصل این است که؛ خیر، موت حتف انف حادث نشده است، یعنی اثبات میکند که مردار نشده، پس مذکّی شده است.
به عبارت دیگر: به نظر ایشان فرقی نمیکند که بگوئیم: مذکّی نشده، پس مردار شده است، مردار نشده، پس مذکّی شده است و لذا هر دوّم میشود اصل مثبت، هر دو هم دارای حجیّت است و لکن اجرای اصل در هر دو طرف نتیجهاش این است که: تعارضا و تساقطا.
پس: اصل عدم تذکیه جاری نمیشود، چرا که با عدم موت حتف انف و یا به تعبیر دیگر با عدم مردار شدن، تعارض کرده، تساقط میکند.
به عبارت دیگر: نه موضوع نجاست را میشود ثابت کرد که مردار شدن باشد، و نه موضوع
طهارت را میشود ثابت کرد که طهارت باشد و مذکّی شدن.
پس: نوبت میرسد به اصالة الطهارة و الحلیة، این بود سخن سید صدر.
1- یکی طریق مشهور است که همان استصحاب عدم تذکیه است، یعنی اجرای اصل عملی که نتیجهاش این شد که هر چیز غیر مذکّائی نجس است و حرام، که بحثش گذشت.
2- طریق دیگر، طریق لفظی و اجرای اصالة الطهارة و الحلیه است. به عبارت دیگر راهش این است که بگوئیم: چون شارع فرموده: حرمت علیکم المیتة، پس کلّ ما زهق روحه میتة.
و لذا وقتی روح میرود، به جسم میته و مردار گفته میشود. چه این خروج روح از بدن به موت حتف انف باشد، چه مذبوح به ذبح غیر شرعی باشد و یا ذبح شرعی شده باشد.
حال عمومیت این عام یعنی حرمت علیکم المیتة، تخصیص خورده و یک فردش که المذکّی باشد خارج شده است. به عبارت دیگر: آنچه تذکیه شده و میشود از تحت حرمت علیکم المیتة، خارج گردیده است.
بنابراین ما یک عامی داریم که حرمت علیکم المیتة است، یک خاصی داریم که الا المذکّی است.
حال: میرسیم به یک لحم مطروحه و یا یک جلد دور افتادهشده، شکّ میکنیم که آیا این لحم و یا جلد از مصادیق عام است یا از مصادیق خرج بالتخصیص؟ استصحاب میکنیم عدم تذکیه و با استصحاب عدم تذکیه اثبات میکنیم که این گوشت و یا پوست مطروحه از مصادیق ما خرج بالتخصیص نیست. وقتی لحم و یا جلد مطروحه از مصادیق ما خرج بالتخصیص نشد، تمسّک میکنیم به عموم حرمت علیکم المیتة و میگوئیم: این لحم و یا جلد مطروحه زهاق روح شده است، ما هم که نمیدانیم که از مصادیق ما خرج بالتخصیص هست یا نه؟ با تمسّک به عموم حرمت علیکم المیتة، حکم میکنیم به نجاست و حرمت آن.
الحاصل: این شد دو تأیید در حرمت و نجاست مشکوک التذکیة که یکی شد اصل عملی و دیگری اصل لفظی.
طرق آن زیاد است و لکن ما در کلمات خود به سه طریق از آن طرق اشاره میکنیم:
1- یک طریق همین طریقی بود که جناب تونی فرمود و گفت که در اینجا نمیتوان گفت که این لحم و یا جلد مطروحه نجس و حرام است، بلکه اینها محکوم به طهارت و حلیّتاند.
چرا؟ بخاطر اینکه در اینجا استصحاب عدم تذکیه به دو دلیل قابل اجرا نیست:
1- یکی اینکه استصحاب عدم تذکیه در اینجا مثل استصحاب قسم ثالث است که کلّی ضاحک را در ضمن وجود زید استصحاب میکردند و از آن نتیجه میگرفتند که پس عمر جایگزین زید شده است که در پاسخ به چنین حرکتی گفت شد که: ارکان استصحب در اینجا مختل است، چرا که عدم تذکیه در ضمن حیات با از بین رفتن زید قطعا از بین رفته است و عدم تذکیه در ضمن موت حتف انف و یا مردار نیز مشکوک الحدوث است چرا که ما نمیدانیم که چنین موت حتف انفی حادث شده است یا نه؟
پس: این کلّی قابل استصحاب نیست چون ارکان کلّی نسبت به آن مختل است.
2- دیگر اینکه گر کلّی عدم تذکیه در اینجا استصحاب بشود برای اثبات فرد الآخر کار غلطی است.
یعنی: همانطور که در کلّی قسم دوّم نمیشد با استصحاب کلّی حیوان در ضمن وجود عصفور، اثبات وجود فیل کرد، در اینجا نیز نمیتوان با استصحاب کلّی ضاحک اثبات جایگزین شدن عمرو را بجای زید کرد چون میشود اصل مثبت.
به عبارت دیگر: در اینجا نیز هم ارکان استصحاب مختل است، و هم اثبات فرد آخر بواسطه این استصحاب غلط است.
3- از یک نگاه دیگر نیز چنین استصحابی اصل مثبت است و آن اینکه: شما میخواهید کلّی را استصحاب کنید و سپس کلّی را به فرد دیگر منتقل نمائید. امّا اثبات فرد آخر یک حساب است و تطبیق کلّی بر فرد آخر حساب دیگر است.
به عبارت دیگر: شما میگوئید: وقتی شکّ داریم که آیا حیوان این جلد تذکیه شده است یا نه؟
استصحاب میکنیم عدم تذکیه را.
ما از شما سؤال میکنیم که عدم تذکیه کلّی است یا جزئی؟ خواهید گفت کلّی.
بنابراین: شما کلّی عدم تذکیه را استصحاب میکنید، سپس از آن استفاده کرده حکم میکنید که هذا اللحم و یا هذا الجلد غیر مذکّی. که این میشود استصحاب کلّی و تطبیق آن بر یک فرد که اصل مثبت است.
به عبارت دیگر: تفاوتی نمیکند که شما کلّی را استصحاب کنید برای اثبات فرد الآخر و یا برای تطبیق آن بر فرد دیگر.
الحاصل: جناب تونی میگوید ما از اصالة الطهارة و الحلیه استفاده کرده و حکم میکنیم به اینکه این لحم مطروحه و یا این جلد مطروحه پاک است.
این است که: عیبهائی که ایشان در رابطه با استصحاب عدم تذکیه توسط مشهور فرمود همه قابل جواب است.
1- و امّا در پاسخ به عیب اولی که ایشان گرفت و گفت با استفاده از استصحاب کلّی میخواهند، اثبات فرد الآخر کنند میگوئیم: مشهور نمیخواهد با استصحاب عدم تذکیه، میته بودن را اثبات کند، بلکه چنانکه گفتیم اثر را بر خود کلّی مترتّب میکند.
به تعبیر دیگر مشهور استصحاب میکند عدم تذکیه را و چون حرمت و نجاست از آن عدم تذکیه است و واسطه ندارد آن را بر خود عدم تذکیه بار میکند نه اینکه با استصحاب عدم تذکیه بخواهند اثبات کنند میته بود را و سپس حرمت و نجاست را بر میته بودن مترتّب کنند تا شما بگوئید اصل مثبت است.
به عبارت دیگر: به عقیده مشهور، موضوع حرمت و نجاست، امر عدمی یعنی عدم تذکیه است و نه امر وجودی که میته و یا مردار بودن باشد.
میگوئیم خیر ما چنین تطبیقی را صورت نمیدهیم بلکه از اوّل که اراده استصحاب میکنیم با اسم اشاره هذا اشاره کرده و میگوئیم: هذا اللحم او هذا الجلد، لم یکن یذکّی.
یعنی: این گوشت و یا جلد مطروحه، یک زمانی مذکّی نبود، اکنون ما شکّ داریم که تذکیه شده است یا نه؟ استصحاب میکنیم عدم تذکیه آن را، نه اینکه اوّل استصحاب بکنیم کلّی عدم تذکیه را و سپس بگوئیم هذا المورد هم لم یذکی، خیر.
پس: استصحاب عدم تذکیه از این عیوبی که جناب تونی وارد کرد مبرّی میباشد.
این است که چنانکه شما هم توجّه کردید اگر ما استصحاب را از عیوب مورد نظر تونی مبرّی
کردیم، روی این فرض بود که ما موضوع حرمت و نجاست را، امر عدمی یعنی عدم تذکیه بگیریم و الّا اگر قائل شویم به اینکه موضوع نجاست و حرمت امر عدمی نیست بلکه امر وجودی یعنی میته و یا مردار است، آنوقت ایراد فاضل مبنی بر اینکه این حرکت اصل مثبت است وارد است.
چرا؟ زیرا که ما عدم تذکیه را استصحاب میکنیم و با استفاده از آن به اثبات فرد الآخر که میته بودن است میپردازیم و سپس نتیجه میگیریم که هذا اللحم حرام که میشود اصل مثبت.
پس: مراد از هذا کلّه این است که: استصحاب در صورتی درست است که ما موضوع حرمت و نجاست را امر عدمی یعنی عدم تذکیه بگیریم.
ایشان نیز استصحاب عدم تذکیه را از تمام عیوب مبرّی میداند، چرا؟ زیرا ایشان اصل مثبت را حجّت میداند. و لذا سؤال ایشان این است که: چه اشکال دارد که ما استصحاب کنیم عدم تذکیه را و اثبات کنیم مردار بودن حیوان هذا للحم را؟
زیرا اجرای این اصل از طرف دیگر هم ممکن است، یعنی در پاسخ به این سؤال که آیا حیوان این لحم مردار شده است یا نه؟ میتوان گفت: اصل این است که: خیر، مردار نشده است، پس مذکّی است.
حال: از آن طرف اصل اجرا شد و به استصحاب عدم تذکیه پرداخت و فرمود اصل مثبت حجّت است، از این طرف نیز اگر اصل مثبت است باز حجّت است.
منتهی عیب مطلب در این است که: اجرای اصلین در دو طرف قضیه با هم تعارض کرده و در نتیجه تساقط میکنند، کانّه ما نه اصالت عدم تذکیه داریم و نه اصالت عدم موت. و لذا سید صدر میگوید در این صورت نوبت میرسد به دو اصل لفظی مذکور.
این است که: جناب تونی از اوّل چنین استصحابی را بخاطر مختل بودن ارکان استصحاب باطل دانست و لذا رفت به سراغ اصالة الطهاره.
2- ما گفتیم که استصحاب عدم تذکیه عیبی ندارد و لکن در صورتی که موضوع حرمت و نجاست را امر عدمی بگیریم و نه وجودی و الّا اگر موضوع حرمت و نجاست را امر وجودی یعنی مردار بودن بگیریم دچار یک عیب عمده میشود و آن اینکه: اصل مثبت میشود که در این
صورت نوبت به اصالة الطهاره و ... میرسد.
3- سید صدر نیز استصحاب عدم تذکیه را از عیوب مورد نظر تونی مبرّی دانست و لکن معتقد به عیب دیگری شد که تساقط اصلین در اثر تعارض آنها بود و لذا به سراغ اصالة الطهاره رفت.
الحاصل: دو طریق برای حکم به حرمت و نجاست لحم مطروحه باین شد که یکی اصل عملی است و یکی اصل لفظی.
سه طریق هم برای حکم به پاک و حلال بودن آن مطرح شده که یک طریق از جناب تونی بود، یک طریق از سید صدر و یک طریق را هم ما در تحت لکن الانصاف مطرح نمودیم.
اگر ایشان از اوّل به سراغ اصالة الطهاره و ... میرفت، به او اعتراض میشد که استصحاب عدم تذکیه بعنوان یک اصل عملی حاکم است بر اصل طهارت به عنوان یک اصل لفظی و لذا با بودن استصحاب اصل طهارت جاری نمیشود.
در نتیجه ایشان مجبور شده است که به نحوی جلوی جریان آن را گرفته، موانع سر راه را نشان بدهد، و سپس به سراغ اصل طهارت رفته است.
زیرا تغایری که ایشان عنوان کردند، که اگر مرادتان از عدم تذکیه، عدم تذکیه اولی باشد، از بین رفته، چون در ضمن حیات بوده و با رفتن حیات آن عدم تذکیه هم رفته، و اگر مرادتان عدم تذکیه در حال مرگ است که این هم مشکوک الحدوث است، درست نمیباشد. چرا؟ زیرا: اصلا تغایر در امور وجودیّه متصوّر است و نه در اعدام ازلیه. این وجوداتاند که به لحاظ مراتب و یا حد اقل مشخصات با هم مختلف و متفاوتاند و الّا عدم با عدم فرقی ندارد، همه اعدام در عدم ازلی مستمرّ بوده و این عدم تذکیهای هم که مورد بحث ماست از اعدام ازلیه است و لازم نیست که در ضمن چیزی تحقّق پیدا کند، و لذا اینگونه آن را تصویر میکنیم که این عدم ازلی:
1- تارة سالبه به انتفاء موضوع است، یعنی اصلا حیوانی نبود تا تذکیه شود.
2- تارة این حیوان در مراحلی آفریده شد و چون زنده بود، لم یذکّ.
حال: لم یذک در مرحله اوّل با دوّم یکی است و نمیشود گفت که موضوعا دوتاست. خیر این استمرار همان است، تذکیهای در کار نیست نه در این مرحله و نه در مرحله قبل.
به عبارت دیگر: عدم تذکیه امری مستمرّ است که در مراحل مختلف، گاهی حیوانی را طی میکند، در طی این مرحله یک وقت با مرحله حیات حیوان است و یک وقت با مرحله ممات آن حیوان است، و در این مراحل تذکیهای وجود ندارد. و لذا این عدم تذکیهای که صحنههای مختلفی را تماشا میکند، حکمش هم در هریک از این صحنهها فرق میکند.
1- آن وقتیکه این لم یذکّ بعنوان سالبه به انتفاء موضوع تصوّر میشود، اصلا حرمت و نجاست معنا ندارد، چون اصلا موضوعی وجود ندارد تا بشود حرام و نجس.
2- آن وقتیکه به مرحله حیات برخورد میکند، برخوردش موجب حرمت و نجاست نمیشود.
3- یک وقت است که این عدم تذکیه مستمرّ در صحنهای به ممات آن حیوان برخورد میکند و در اینجاست که موجب حرمت و نجاست میشود، و این همان سخن مشهور است.
به عبارت دیگر: مشهور میگوید: ما استصحاب میکنیم عدم تذکیه ازلی را، این عدم ازلی در طول مراحل مختلف برخورد میکند به مورد موت که موجب حرمت و نجاست میشود.
این است که: چه در استصحاب عدمی و چه در استصحاب امر وجودی، اگر قصد اثبات فرد الآخر و یا تطبیق بر فرد الآخر باشد، اصل مثبت است و بلا حجیّت، و لکن اگر اثر از آن خود کلّی باشد استصحاب کلّی بلااشکال است. فی المثل:
1- اگر بگویی دیروز کلّی حیوان در ضمن وجود فرد عصفور در خانه بود، اکنون هم هست و این استصحاب به منظور اثبات فرد الآخر یعنی فیل باشد، اصل مثبت است و غلط.
امّا اگر استصحاب کنی کلّی حیوان را به جهت اثری که بر خود حیوان مترتّب میشود، مثل وجوب العلوفه، اشکالی ندارد.
2- اگر بگوئی دیروز کریّت در این حوض متحقق بود، مقداری محسوس از آب حوض برداشتهاند، اکنون شکّ دارم که آیا کریّت باقی است یا نه؟
پس استصحاب میکنم کلّی کریّت را که دیروز در ضمن آب محقّق بود و قصدتان این باشد که پس هذا الماء (یعنی این آبی که امروز در حوض وجود دارد) کرّ است. شما وجود کریّت کلّی را
تطبیق کردهاید بر فرد دیگری که هذا الماء است و این اصل مثبت است.
امام اگر استصحاب را در هذا الماء یعنی خود این آبی که امروز در حوض است جاری کنید و نه در کریّت کلّی، و بگوئید: هذا الماء کان کرّا، فهو کرّ، بلااشکال است و اصل مثبت نیست.
به عبارت دیگر:
1- یک وقت ما صفت را استصحاب کرده و موجود را متّصف به این صفت میکنیم، فی المثل: موجود الکرّ را استصحاب میکنیم و این آب را به آن موجود الکر متّصف میکنیم که میشود اصل مثبت.
2- یک وقت هم خود متّصف را استصحاب کرده میگوئیم هذا الماء کان کرّا فهو کرّ، که دیگر اصل مثبت نیست.
فی المثل:
1- اگر ما استصحاب کنیم عدم تذکیه را و قصدمان این باشد که با آن اثبات کنیم موت حتف انف و یا مردار بودن را، اصل مثبت است.
امّا اگر استصحاب کنیم عدم تذکیه را به جهت نتیجه خود عدم تذکیه که حرمت است و نجاست، دیگر اصل مثبت نبوده و مشکل ندارد.
2- اگر ما استصحاب کنیم عدم تذکیه را برای تطبیق آن بر هذا اللحم و بگوئیم هذا للحم لیس بمذکّی، اصل مثبت است و غلط.
لکن، اگر این استصحاب را در خود لحم جاری کرده بگوئیم هذا اللحم لم یکن مذکّی و الآن لیس بمذکّی اصل مثبت نخواهد بود.
3- اگر زنی استصحاب کند عدم الحیض را بخاطر تطبیق آن بر فرد موجود میشود. اصل مثبت و غلط. فی المثل: زنی است که اکنون خون دیده است، شکّ میکند که خون حیض است یا استحاضه؟ اگر بگوید که من قبلا حائض نبودم، اکنون هم حائض نیستم، پس این خون، خون حیض نیست، بلکه خون استحاضه است، اصل مثبت است و غلط.
امّا اگر این زن این استصحاب را در خود این خونی که دیده جاری کرده بگوید: هذا الدم لم یکن حیض، و الآن لیس بحیض، فهو استحاضة، دیگر اصل مثبت نخواهد بود.
خیر، همیشه زمام امور در دست ما نیست، بلکه در برخی از موارد چارهای نداریم جز اینکه استصحابی را جاری کنیم که اصل مثبت نباشد.
فی المثل: در آن مثال آب کرّ، اگر بگوئیم: الکرّ کان موجودا و الآن ایضا موجود، فهذا الماء کرّ میشود اصل مثبت و غلط. لکن اگر بگوئیم: هذا الماء کان کرّا و الآن ایضا کرّ، دیگر اصل مثبت نیست.
چرا و سرّ مطلب چیست؟ این است که موضوع استصحاب در اینجا دوتاست، این آبی که از آن بطور محسوس برداشته شده دیگر آن آب کر دیروزی نیست، و این با دقت عقلیّه کاملا مفهم است.
پس چرا استصحاب شما در خود هذا الماء اصل مثبت نمیشود و صحیح است. بخاطر اینکه هذا الماء از نظر عرف، همان آب دیروز است و با برداشتن یک سطل موضوع عوض نشده است و لذا استصحاب در این صورت صحیح است و اصل مثبت نیست.
و یا فی المثل در آن مثال دم: اگر زن بگوید: هذا الدم لم یکن حیضا و الآن لیس بحیض، صحیح است و اصل مثبت نیست.
امّا اگر زنی ابتداء خون ببیند و شکّ کند که این دم حیض است یا دم استحاضه؟ دیگر نمیتواند بگوید: این دم حیض نبود. چرا؟ چونکه این خون سابقه ندارد تا که او استصحاب کند عدم حیضیتش را.
پس اگر بخواهد استصحاب جاری کند بگوید: من حائض نبودم، اکنون هم حائض نیستم، پس این خون هم خون حیض نیست، میشود اصل مثبت و غلط.
بنابراین: اجرای استصحاب در موارد مختلفه به لحاظ موارد فرق میکند و اینگونه نیست که زمامش بطور کلّی در دست ما باشد و ما به هر نحوی که بخواهیم آن را اجرا کنیم.
متن
الأمر الثانی أنّه قد علم من تعریف الاستصحاب و أدلّته أنّ مورده الشکّ فی البقاء، و هو وجود ما کان موجودا فی الزمان السابق. و یترتّب علیه عدم جریان الاستصحاب فی نفس الزمان، و لا فی الزمانیّ الذی لا استقرار لوجوده بل یتجدّد شیئا فشیئا علی التدریج، و کذا فی المستقرّ الذی یؤخذ قیدا له. إلّا أنّه یظهر من کلمات جماعة جریان الاستصحاب فی الزمان، فیجری فی القسمین الاخیرین بطریق أولی، بل تقدّم من بعض الاخباریین:
أنّ استصحاب اللیل و النهار من الضّروریات.
ترجمه
به تحقیق از تعریف استصحاب و دلایل آن دانسته شد که مورد استصحاب همان، شکّ در بقاء است، و بقاء هم، وجود همان چیزی است که در سابق موجود بود و مترتّب میشود بر این مطلب، جریان نیافتن استصحاب، در نفس زمان و در امور زمانیهای که استقراری برای وجودشان نیست (مثل تکلم و یا جریان آب)، بلکه شیئا فشیء و در حالت تدریج حادث میشوند، و همچنین در امر مستقرهای که زمان به عنوان قید برای او اخذ شده است (مثل: صوم الجمعة و صوم الخمس و ...)
لکن از کلمات جماعتی جریان استصحاب در نفس زمان آشکار میشود (که اگر چنین باشد که استصحاب در زمان جاری شود)، پس در دو قسم اخیر به طریق اولی جاری میشود، بکله این بحث گذشت که برخی از اخباریین معتقدند که استصحاب شب و روز، از بدیهیات است (و جای حرف ندارد).
همچون تنبیه اوّل مربوط به متیقّن سابق است.
پیرامون جریان استصحاب در امور قارّه و غیر قارّه بحث میشود. به عبارت دیگر: وقتی ما در امری از امور و یا حادثی از حوادث شکّ میکنیم، بطور کلّی از دو حال خارج نیست:
1- یا این است که شکّ ما در اصل حدوث یک امر است، مثل اینکه شکّ میکنیم که آیا فلان امری که تاکنون حادث نشده و یا اتفاق نیفتاده بود، اکنون حادث شده است یا نه؟
2- یا این است که: شکّ ما در بقاء یک امری است که سابقا متیقّن بود، بدین معنا که میگوئیم: فلان شیء یقینا در سال گذشته وجود داشت و ما در اصل حدوث آن بحثی نداریم و لکن اکنون شکّ داریم که آیا آن شیء موجود در سابق، عینا در زمان لا حقّ نیز موجود است یا نه؟
این است که: مجرای استصحاب، شکّ در بقاء است و نه شکّ در اصل حدث.
1- هم از تعریف استصحاب، چرا که در تعریف استصحاب گفته شد عبارتست از: ابقاء ما کان، یعنی حکم به بقاء آنچه در سابق وجود داشت.
2- همه از ادلّه و اخبار استصحاب، چرا که فرمود: لانّک کنت علی یقین من طهارتک فشککت و لیس ینبغی لک أن تنقض الیقین بالشّکّ.
از فرموده امام کاملا برمیآید که در زمان گذشته یک متیقّنی بوده است و مکلّف به امری یقین داشته است و لکن اکنون در رابطه با همان متیقّن به شکّ افتاده که آیا هنوز هم باقی است یا نه؟ و هکذا در ادلّه دیگر.
منظور اینکه استصحاب در خصوص موارد شکّ در بقاء جاری میشود و نه در موارد شکّ در مقتضی.
بقاء عبارتست از: استمرار عین موجود فی السابق، در زمان لا حقّ. به عبارت دیگر بقاء عبارتست از: موجود بودن چیزی که در زمان سابق موجود بود، هماکنون یعنی در زمان لا حقّ نیز عین همان چیزی موجود و محقّق است، نه اینکه یک وجود جدید و تازهای مماثل با آن وجود قدیم حاصل و پدیدار شده باشد. مثل: عدم تذکیه ازلی که از اوّل بوده و همچنان استمرار دارد.
در این است که بگوئیم: استصحاب در امور قاره مقیده به زمان جاری است.
به عبارت دیگر: استصحاب در امور مستقرّه، قابل جریان است و معقول و نه غیر مستقرّه، مثل اینکه: زیدی وجود داشت، اکنون شکّ میکنیم که آیا هنوز هم وجود دارد یا نه؟ استصحاب میکنیم بقاء وجود زید را. چرا که زید از امور مستقرّ است.
اجتماع و یا عدم اجتماع اجزائشان است.
به اموری که سیال بوده و اجزاء آنها بالفعل در یکجا جمع نمیشوند بلکه هر جزئی که محقّق میشود، جزء قبل معدوم میگردد مثل زمان، حرکت، سیلان آب، تکلم و ...
به عبارت دیگر: به وجوداتی که دارای قرار و ثبات نیستند و اجزاء آنها در یکجا جمع نمیشوند و نمیتوان تمام اجزاء آنها را در آن واحد و یا یک پیکره واحد مشاهده کرد امور غیر قارّه گفته میشود.
به عبارت دیگر: در وجودات غیر قارّه، هر جزئی که موجود و محقّق میشود الا و لابدّ باید معدوم شود تا جزء بعدی بتواند جای آن را بگیرد.
به عبارت دیگر: وجودات غیر قارّه، امور تدریجی الوجود هستند که به تدریج از قوه به فعلیت میرسند و هر جزئی که به فعلیت میرسد، معدوم شده و جای خود را به جزء بعدی میدهد.
به عبارت دیگر: وجودات غیر قارّه، متصرّمالوجودند، یعنی مرتبا یوجد و ینعدم، مثل خود زمان و حرکت و تکلم و اکل و شرب و ...
شد مبدّل آب این جو، چند بارعکس ماه و عکس اختر برقرار
اموری هستند که اجزائشان بالفعل مجتمعاند، و به تعبیر دیگر سیال نیستند به عبارت دیگر:
امور قارّه، وجوداتی هستند که دارای قرار و ثبات هستند و همه اجزاء آنها بصورت بالفعل در یکجا
مجتمعاند مثل وجود زید که در خارج مرکب از اجزائی است و همه این اجزاء در آن واحد و محل واحد فعلیت دارند.
این است که زمان برای اینگونه از امور ظرفیت دارد و نه قیدیت. فی المثل: تا به حال یقین داشتیم که زید موجود است، از حالا شکّ داریم که آیا او معدوم شده است یا نه؟ استصحاب میکنیم بقاء آن ذات را.
این است که: امور متصرم الوجود و یا وجودات غیر قارّه، به سه بخش تقسیم میشود که با توجّه به تعریف استصحاب و ادلّه آن، در هیچیک از این سه بخش استصحاب جاری نمیشود، چرا که هرگز در هیچیک از این امور شکّ در بقاء عین ما کان پیدا نمیشود بلکه در این امور، همواره شکّ در تجدد امثال و حدوث است و لذا.
1- در نفس زمان استصحاب جاری نمیشود. فی المثل ما نمیتوانیم بقاء نسبت و یا بقاء روز را و یا بقاء شعبان و یا رمضان را استصحاب کنیم. چرا که فی المثل شب از امور جاریه است که از هزاران آنات مظلمهای که در کنار هم ردیف میشوند تشکیل میشود، قطعا این آنات از امور جاریه و غیر مستقرهاند و نه از امور مستقره، چرا که یک آن یوجد و ینعدم، و سپس آن بعدی دوباره یوجد و ینعدم الی الآخر.
به عبارت دیگر: کلمه شب اسم است برای مجموعهای از آنات مظلمه و یا روز اسم است برای مجموعهای از آنات مضیئه. و لا ریب که این آنات یک سلسله امور تدریجی و غیر قارّهاند که یکی پس از دیگری موجود و پس از اینکه به منصه ظهور میرسند، بلافاصله معدوم میشوند.
حال: اگر شما در آنی از این آنات شکّ کنید که آیا از آنات مظلمه است یا نه؟ و یا به تعبیر دیگر از شب است یا نه؟ نمیتواند در خود این آن مشکوک استصحاب جاری کنید.
به عبارت دیگر: شما در اینجا نمیتوانید بگوئید: هذا الآن کان سابقا من اللیل و چون اکنون شکّ در بقاء آن دارم، استصحاب بقاء آن را از لیل.
خیر، اینجا جای استصحاب نیست، چرا که این مشکوک شما همینالان حادث شده است و حالت سابقه ندارد تا که شما آن را استصحاب کنید.
به عبارت دیگر: این آن قبلا اصلا موجود نبوده است، تا چه رسد به اینکه شما بخواهید بدانید
که آیا قبلا متّصف به لیلیت بوده است یا نه؟
پس: شکّ شما در اینگونه موارد، شکّ در بقاء ما کان نیست، بلکه در حدوث و تجدد مثل است و چنین جائی مجرای استصحاب نمیباشد.
2- و اما در زمانیات نیز اگرچه غیر از خود زماناند و لکن چون در طرز زمان و بصورت تدریجی، یوجد و ینعدم، استصحاب جاری نمیشود.
اموری هستند که ماهیتا از مقوله زمان نیستند و لکن در بستر زمان موجود میشوند و مشخصه آنها زمان است.
به عبارت دیگر: اموری هستند که به مرور زمان و بصورت تدریجی قدم به عالم وجود گذاشته و سپس معدوم میشوند و فرد دیگری جای آنها را میگیرد، مثل تکلم که هر کلمهای در آنی از متکلّم صادر میشود، و با رفتن آن آنی که کلمه در آن صادر شده کلمه نیز میرود و معدوم میشود و کلمه بعدی در آن بعدی موجود میشود.
حال شما تا این لحظه یقین داشتی به تکلم، اگر از این لحظه که آن جدیدی حادث شد شکّ کنید که تکلمی هست یا نه؟ جاری استصحاب بقاء تکلم وجود ندارد. چرا؟ چون این تکلم مشکوک که در این لحظه مورد شک واقع شده از مقوله شکّ در حدوث مثل است و نه از قبیل شکّ در بقاء ما کان و هکذا نسبت به سیلان آب و ...
3- و امّا در امور مقیّد به زمان مثل صوم الجمعة و یا صوم الخمیس، نیز استصحاب جاری نمیشود. به عبارت دیگر: استصحاب در امور قارّهای که به حسب ماهیّت دارای ثبات و قرارند و لکن مقیّد به قید زمان شدهاند جاری نمیشود. فی المثل: وقتی گفته میشود: اکرم العلماء.
وجوب اکرام، یک حقیقت مستقر و ثابت است. و لکن مولی فرموده: اکرم العلماء یوم الجمعة. یعنی وجوب را مقیّد کرده است به روز جمعه.
حال: اگر شما در روز شنبه شکّ کنید که آیا باز هم اکرام علماء واجب است یا نه؟ نمیتوانید استصحاب کنید وجوب روز جمعه را. چرا که وجوب قبلی مقیّد به روز جمعه بود و لذا وقتی قید رفت مقیّد هم از بین میرود.
پس وجوب اکرام در روز جمعه با گذشتن روز جمعه، از بین رفت و این وجوب روز شنبه، اگر هم مسلّم بشود، وجوب جدیدی است غیر از آن وجوب قبلی لکن مماثل آن و مصداقی از کلّی وجوب میباشد.
پس: شکّ در این وجوب نیز، از قبیل شکّ در حدوث مثل است و نه در بقاء ما کان و لذا مجرای استصحاب نمیباشد.
و یا فی المثل: در امور غیر قارّه و یا تدریجیه مثل سیلان آب، چون آن آبی که لحظه قبل جاری و ساری بود، با آبی که در لحظه بعد جریان دارد، دو جزء از آب هستند، هیچگاه ما شکّ نمیکنیم در اینکه آیا همان جزئی که قبلا سیلان داشت الآن هم سیلان دارد یا نه؟ چرا؟ چون آن جزء قبلا حتما از بین رفته است، امّا اینکه جزء بعدی الآن سیلان دارد یا نه؟ مشکوک است و این جزء مشکوک حالت سابقه ندارد.
بنابراین: آنکه متیقّن الوجود بود، اکنون متیقّن الارتفاع است، و آنکه درش شکّ داریم از اوّل مشکوک الحدوث است. پس به حسب ظاهر ارکان استصحاب در اینگونه امور ناتمام است و لذا جای استصحاب نیست.
این است که: اگرچه در بدو امر چنین به نظر میرسد که در هیچیک از اقسام سهگانه فوق استصحاب جاری نمیشود و لکن با مراجعه به کلمات قوم متوجه میشویم که مشهور علماء متأخر از زمان شیخ الی یومنا هذا میگویند: در امور زمانیه و یا مقیّد به زمان نیز استصحاب جاری میشود، چرا که میان قضیه متیقنه و مشکوکة وحدت برقرار است و از این نظر ارکان استصحاب تمام است منتهی در باب زمان و حرکت و سیلان دو مبنا وجود دارد:
1- یک مبنا این است که هریک از این امور را یک موجود واحد کشدار و مستمرّ میداند که قوام این موجود واحد به این است که: هر جزئی از آن یوجد و یتصرّم و نوبت به جزء بعدی میرسد.
بر این مبنا، هیچ مانعی از جریان استصحاب وجود ندارد، چرا که با دقت عقلیّه میان قضیه متیقنه و مشکوکه وحدت وجود دارد، چه رسد به وحدت آنها عند العرف.
پس: مقتضی موجود، مانع مفقود، فیجری الاستصحاب.
2- مبنای دیگر این است که: زمان و حرکت و ... را مرکب از یک سلسله آنات و حرکات و کلمات میداند که متصرّم هستند، یعنی هریک از این امور یک واحد نیست بلکه مجموعهای از اجزاء بینهایت است که با نظر عرفی آنها یکی دیده میشوند، گرچه با دقت فلسفی چنین نمیباشد. بر پایه این مبنا نیز مانعی از جریان استصحاب وجود ندارد. چرا؟ زیرا: براساس عرف میان قضیه متیقنه و مشکوکه وحدت وجود دارد و حال آنکه مدار در استصحاب، همان عرف است و نه دقت عقلیّه.
متن
و التحقیق: انّ هنا اقساما ثلاثة:
امّا نفس الزمان، فلا اشکال فی عدم جریان الاستصحاب فیه. لتشخیص کون الجزء المشکوک فیه من اجزاء اللیل او النهار؛ لانّ نفس الجزء لم یتحقق فی السّابق، فضلا عن وصف کونه نهارا، او لیلا.
نعم لو اخذ المستصحب مجموع اللیل او النهار، و لوحظ کونه أمرا خارجیا واحدا، و جعل بقاؤه و ارتفاعه عبارة عن عدم تحقق جزئه الاخیر و تحقّقه أو عن عدم تجدّد جزء مقابله و تجدّده، أمکن القول بالاستصحاب بهذا المعنی فیه أیضا؛ لانّ بقاء کلّ شیء فی العرف بحسب ما یتصوّره العرف له من الوجود، فیصدق أنّ الشخص کان علی یقین من وجود اللّیل فشکّ فیه، فالعبرة بالشکّ فی وجوده بعد العلم بتحقّقه قبل زمان الشکّ و إن کان تحقّقه بنفس تحقّق زمان الشکّ. و إنّما وقع التعبیر بالبقاء فی تعریف الاستصحاب بملاحظة هذا المعنی فی الزمانیّات، حیث جعلوا الکلام فی استصحاب الحال، او لتعمیم البقاء لمثل هذا مسامحة.
الا أن هذا المعنی- علی تقدیر صحّته و الإغماض عمّا فیه- لا یکاد یجدی فی إثبات کون الجزء المشکوک فیه متّصفا بکونه من النهار أو من اللیل، حتی یصدق علی الفعل الواقع فیه أنّه واقع فی اللیل أو النهار، إلا علی القول بالاصل المثبت مطلقا أو علی بعض الوجوه الآتیة، و لو بنینا علی ذلک أغنانا عما ذکر من التوجیه استصحابات اخر فی امور متلازمة مع الزمان، کطلوع الفجر، و غروب الشمس، و ذهاب الحمرة، و عدم وصول القمر إلی درجة یمکن رؤیته فیها.
فالاولی: التمسّک فی هذا المقام باستصحاب الحکم المترتّب علی الزمان لو کان جاریا فیه، کعدم تحقّق حکم الصّوم و الافطار عند الشکّ فی هلال رمضان و شوّال، و لعلّه المراد بقوله (علیه السلام) فی المکاتبة المتقدّمة فی أدلّة الاستصحاب «الیقین لا یدخله
الشکّ، صم للرّؤیة و أفطر للرّؤیة»، إلّا أن جواز الافطار للرؤیة لا یتفرّع علی الاستصحاب الحکمیّ، إلا بناء علی جریان استصحاب الاشتغال و التکلیف بصوم رمضان، مع أنّ الحقّ فی مثله التمسّک بالبراءة، لکون صوم کلّ یوم واجبا مستقلا.
ترجمه
، زیرا تشخیص داده نمیشود که جزء مشکوک در زمان، از اجزای شب است یا روز؛ چرا که خود جزء سابق محقّق نبوده است، تا چه رسد از توصیف آن به اینکه روز است یا شب.
بله، اگر مستصحب، مثلا مجموع روز، یا مجموع شب در نظر گرفته شود و به عنوان یک چیز خارجی ملاحظه گردد، و بقای آن عبارت باشد از محقّق نشدن آخرین جزء آن، و ارتفاع آن نیز عبارت باشد از جدید و نو شدن آخرین جزء آن، یا اینکه بقاء و ارتفاع آن عبارت باشد از جدید شدن یا نشدن جزء مقابل آن، به این معنا که امکان دارد گفته شود که استصحاب در آن نیز جاری میشود؛ چرا که بقای هر چیزی در عرف، به حسب چیزی است که عرف تصوّر وجود آن را میکند؛ و لذا از نظر عرف صحیح است که گفته شود: شخصی یقین به وجود شب داشته است (سپس) در وجود شب شکّ کرده است، پس شکّ در وجود آن مشروط به علم داشت به تحقّق آن قبل از زمان شکّ است، اگرچه تحقّق آن به خود تحقّق زمان شکّ است.
تعبیر به (بقاء) در تعریف استصحاب، فقط به ملاحظه این معنا در امور زمانی واقع شده است، چرا که بحث را در استصحاب، حال قرار دادهاند؛ یا اینکه معنای (بقاء) را تعمیم دادهاند تا از روی تسامح، شامل مثل این معنا هم بشود.
جز اینکه این معنا، به فرض درست بودنش و چشمپوشی کردن از اشکالاتی که در آن است، شاید در اثبات اینکه جزء مشکوک، توصیف به روز یا شب بشود، مفید نباشد، تا بر فعلی که در آن زمان مشکوک واقع شده، صدق نماید که شب یا روز واقع شده است؛ مگر با پذیرفتن اصل مثبت به
صورت مطلق (یعنی چه واسطه جلیّه باشد و چه خفیّه) و یا پذیرفتن اصل مثبت در بعضی صورها (که با خفاء واسطه است)؛ که اگر بنا بر آن گذاشته شود، بینیاز از توجیه هستیم.
و اگر بنا را برآن گذاشته (برویم به سراغ کسانی که اصل مثبت را حجّت میدانند) از توجیه استصحابات دیگری که در امور متلازمه با زمان ذکر شد، ما را بینیاز میکند مثل (اینکه شکّ داریم که طلوع فجر شده است یا نه؟ میگوئیم: الاصل) عدم طلوع الفجر (که لازمهاش بقاء لیل است و نیازی هم به توجیه ندارد) و مثل (الاصل عدم) غروب الشمس و مثل (الاصل و عدم) ذهاب حمره مشرقیه، و مثل (الاصل عدم وصول ماه به درجه و محلی که رؤیت آن در اوّل ماه ممکن باشد (که پس هنوز رمضان باقی است).
پس: اگر استصحاب در زمان جاری بشود، اولی در این مقام، تمسّک به استصحاب حکمی است که مترتّب بر زمان است (و شما میخواستید با استصحاب زمان آن را نتیجه بگیرید) مثل اینکه به هنگام شکّ در هلال رمضان یا شوال (بگوئیم اصل این است که) وجوب صوم محقّق نگردیده و افطار جایز شده است.
و شاید مراد امام علیه السّلام از کلامشان در مکاتبه کاشانی در ادلّه استصحاب که فرمودند: شکّ داخل در یقین نمیشود، روزه بگیر تا اینکه هلال را رؤیت کنی و افطار کن وقتیکه هلال را رؤیت نمودی، همان استصحاب حکمی (یعنی عدم وجوب روزه و عدم جواز افطار) بوده است، جز اینکه (در یوم الشک آخر رمضان) جواز افطار بخاطر رؤیت نمیتواند متفرّع بر استصحاب حکمی باشد (چرا که اگر بخواهیم اصل را بر حکم جاری کنیم باید اصل برائت جاری کنیم و نه استصحاب وجوب صوم بخاطر اینکه اقلّ و اکثر استقلالی است)، مگر بنا بر جریان استصحاب اشتغال و استصحاب تکلیف روزه رمضان باشد (یعنی مگر کسی بگوید بخاطر اینکه اقلّ و اکثر استقلالی است، علم اجمالی وجود دارد و علم اجمالی مجرای قاعده اشتغال است) در صورتی که حقّ مطلب در مثل این مسئله، تمسّک به برائت است (و نه قاعده اشتغال) به جهت اینکه، روزه هر روز، یک واجب مستقل است (و لذا مشکل است که بگوئیم مراد امام علیه السّلام در اینجا استصحاب حکمی است در نتیجه ناچاریم که بگوئیم: مرادشان استصحاب موضوعی یعنی استصحاب رمضان بوده است).
این است که: یکی از مسائلی که در سخنان اهل حدیث و اخبار مطروح شده است، استصحاب شب و روز است، چنانکه محدث استرابادی گفته است:
ما همه امور شرعی را استصحاب میکنیم چنانکه اگر شخصی مالک زمینی بوده، شوهر زنی بوده وضو داشته، لباسش پاک یا نجس بوده، شب یا روز بوده، ذمه انسان مشغول به نماز یا طواف بوده، همه آنها را استصحاب میکنیم تا یقین به تحقّق و وجود یافتن چیزی حاصل شود که شارع آن را سبب زایل شدن این امور قرار داده است، مثل شهادت دو نفر عادل یا امثال آن از امور حسی که به نقض این امور شهادت دهند.(1)
جناب شیخ انصاری جهت تحقیق و بررسی کلام اهل حدیث، تنبیه دوّم را در رابطه با امور تدریجی الوجود قرار دادهاند یعنی اموری که در مقابل امور دفعی الوجود، قرار دارند، چنانکه در مثالهای جناب استرابادی گذشت.
و امّا سبب شبه در جاری شدن استصحاب در امور تدریجی الوجود، شبهه فقدان بقای متیقّن سابق است؛ چرا که امور در حال گذر یعنی امور متصرّمه، مثل زمان و حرکت و امثال اینها، بقاء ندارند، چرا که بقاء تنها در امور ثابتی تصوّر میشود که در تمام حدود با هویت خود موجود باشند.
مثل زید که به عین و هویت خودش در تمام حدود باقی و موجود است و وجود آن دگرگون نمیشود و شخصیتش ثابت است، اگرچه حالتها و عرضیات او دگرگون شود.
زمان و امثال آن از چیزهای در حال گذر چنین نیستند و در هر حدی به وجود میآیند و معدوم میشوند. و حقیقت آنها بوجود آمدن و معدوم شدن است، هر چیزی که چنین است، بقاء برآن صدق نمیکند با اینکه در استصحاب، شکّ در بقاء شرط است، چنانکه آن شرط، از اخبار استفاده میشود.
پس مجالی برای جریان شدن استصحاب در زمان و امثال آن وجود ندارد، چرا که چیزی که مورد یقین بوده قطعا از بین رفته است، و چیزی که مشکوک است، پیدایش جزء دیگری از آن است. و لذا شیخ انصاری فرموده است: از تعریفها و دلیلهای استصحاب متوجه شدیم که مورد
1) الفوائد المدنیة، ص 143.
استفاده شکّ در بقاء است، یعنی وجود داشتن چیزی که در زمان سابق موجود بوده است.
نتیجه این شرط این است که استصحاب در خود زمان و امور زمانی که وجودشان ثبات و آرامش ندارد، بلکه لحظهبهلحظه و به تدریج وجودشان جدید میشود، جاری نمیگردد.
علیایّحال مراد شیخ از این عبارت این است که: در اینجا سه مرحله و یا مقام از بحث وجود دارد:
1- استصحاب نفس زمان 2- استصحاب زمانیات 3- استصحاب امور قاره مقیده به زمان
دو مرحله: 1- دقت عقلیّه 2- محاسبه مسامحی در عرف
و امّا با دقت عقلیّه استصحاب در خود زمان جاری نمیشود. فی المثل: در همان مثال قبلی که شکّ ما در این بود که آیا این جزء مشکوک از شب است یا نه؟ نه در خود این جزء مشکوک استصحاب جاری میشود، و نه در کلّی شب. چرا؟ زیرا:
1- خود این جزء مشکوک که فاقد حالت سابقه است و لذا نمیتوان گفت: هذا الآن کان موجودا سابقا متصفا باللیل، و الآن شکّ فی بقائه. خیر، این آن مشکوک، قبل از اکنون وجودی نداشته است تا چه رسد به اینکه متّصف به لیلیّت باشد.
2- در بحث شب هم، صحبت از کلّی و فرد نیست، بلکه صحبت از کلّ و جزء است. چرا؟
زیرا: شب مجموعهای از آنات است که هریک از این آنات جزئی از کلّ شب هستند، و میدانید میان کلّ و جزء با کلّی و جزئی تفاوت بسیار است.
به فرض که در بحث شب هم بحث از کلّی و جزئی باشد باز هم از قبیل استصحاب در کلّی قسم سوّم است که عند المشهور جایز نیست.
و به فرض که استصحاب هم در اینجا جاری باشد، باز اصل مثبت است و حجّت نمیباشد و امّا اگر بنا را بر مسامحات عرفیه بگذاریم که در باب استصحاب، احراز موضوع را ملاک میدانند باید بگوئیم: استصحاب در خود زمان هم جاری است، لکن با یکی از دو توجیه، و یا یکی از دو تصرّف ذیل در ظاهر.
بیان اولین توجیه و یا تصرّف در مستصحب است که همان شب و یا روز است و لذا میفرماید:
1- اگرچه از طرفی با دقت عقلیّه، شب عبارتست از هزاران آنات مظلمه که متناوبا توجد و
تنعدم، و لکن عند العرف، شب و یا روز یک امر واحدی میباشد.
به عبارت دیگر: عرف مسامحة یک نوع وحدت اعتباریه و لحاظیه میان امور متشتّته و مختلفه، اعتبار کرده و آنها را یک واحد به هم پیوسته میبیند، که ما نحن فیه یعنی شب و یا روز نیز از همین قبیل است.
به عبارت دیگر: عرف، شب را یک واحد به هم پیوسته میبیند، چنانکه روز را نیز چنین اعتبار میکند.
2- و لکن از طرفی هم عند العرف وجود کلّ شیء بحسبه، و بقائه بحسبه و ارتفاعه بحسبه.
یعنی: هر چیزی به حسب وجودش، حدوث، بقاء و ارتفاع دارد. فی المثل: اموری که دارای وحدت حقیقیّه هستند، حدوثشان به این است که: مجموعه اجزائش در یکجا جمع و حادث شود.
مثلا حدوث انسانی مثل زید با تحقّق جمیع اجزائش صورت میپذیرد، بقاء او نیز به بقاء اجزائش بستگی دارد، و ارتفاع او به از بین رفت همه اجزائش میباشد.
امّا وجود و حدوث امری که دارای وحدت اعتباریه است به حدوث جزء الأول است یعنی به محض اینکه اولین جزء آن حادث میشود، عرفا آن شیء نیز حادث میشود.
به عبارت دیگر: اولین آن شب که رسید، عرف میگوید شب محقّق شد، آن دوّم بقاء، آن سوّم بقاء و هکذا ...
ارتفاع شب نیز با مرتفع شدن آخرین جزء آن است که با فرارسیدن اولین جزء از روز دیگر وجود نخواهد داشت. اگرچه به دقت عقلیّه اینها تجدد امثال است.
پس: بقاء و حدوث هر چیزی بحسب وجود اوست.
حال که حدوث و بقاء در امور مختلفه بحسبه شد. میتوانیم بگوئیم: قبل از این جزء مشکوک، شب بود، اکنون ما در بقاء عرفی آن شکّ داریم، پس استصحاب میکنیم بقاء عرفی شب را.
بیان دومین توجیه در اجرای استصحاب در زمانیات و امور زمانیه است و لذا دومین توجیه این است که ما در استصحاب که شب باشد و یا روز تصرّف نکنیم، بلکه در تعریف استصحاب تصرّف کرده بگوئیم: استصحاب عبارت بود از حکم به بقاء ما کان و معنای حقیقی بقاء هم، چنانکه گفتیم: بقاء عین الموجود السابق است، لکن به یک معنای مجازی عامی نیز در تعریف استصحاب استعمال شده است که شامل معنای حقیقی و مجازی هر دو میشود، چنانکه استعمال لفظ اسد در مطلق الشجاع شامل رجل شجاع و حیوان مفترس هر دو میشود.
عبارتست از (وجود الشیء بعد عدمه) که:
1- هم آنجا را شامل میشود که این وجود پس از عدم به عین همان وجود سابق باشد، مثل امور قارّه.
2- هم آنجا را شامل میشود که وجود پس از عدم به وجود مثل آن موجود سابق باشد مثل امور تدریجیه.
پس: بقاء شامل تجدد امثال هم میشود. و لذا جریان استصحاب به لحاظ دید عرف و یا یکی از دو توجیه در اینگونه امور نیز بلامانع است.
این است که:
اولا: این توجیهات و تصرفات بهخودیخود، غیر وجیه و نادرستند.
ثانیا: به فرض که صحت و درستی این توجیهات و تأویلات در استصحاب شب و روز و صرف نظر از اشکالاتی که بر آنها مترتّب است، باید گفت که جریان استصحاب در نفس زمان اصل مثبت است. چرا؟ زیرا:
1- در شکّ در بقاء شب، استصحاب میکنیم بقاء شب را.
2- سپس نتیجه میگیریم که پس این جزء مشکوک و آن مردد، از اجزاء شب است که این یک اثر عقلی است.
3- از آن به مصدق کلوا و اشربوا حتی یتبیّن ... یک اثر شرعی برآن مترتّب کرده گفتیم که پس خوردن و آشامیدن نیز در این آن جایز است.
به عبارت دیگر: ما استصحاب کردیم بقاء شب را، سپس یک اثر عقلی برآن مترتّب کرده گفتیم که این آن مشکوک و مردد از اجزاء شب است. پس از ترتب این اثر عقلی یک اثر شرعی، یعنی خوردن و آشامیدن را بر مستصحب یعنی شب مترتّب نمودیم.
این اثر شرعی مع الواسطه بر مستصحب مترتّب شد و نه بلاواسطه. و یا فی المثل:
1- استصحاب میکنیم بقاء روز را و نتیجه میگیریم که پس این آن مشکوک از روز است که این یک اثر عقلی است.
2- پس از ترتب اثر عقلی، مترتّب میکنیم بر مستصحب که روز است یک اثر شرعی را که وجوب امساک و اتمام صیام و حرمت افطار باشد.
این اثر شرعی وجوب امساک باز اصل مثبت است چرا که مع الواسطة العقلیة بر روز بار گردید.
پس: مسئله مبتنی است بر جریان اصل مثبت.
و یا فی المثل:
1- رسیدن قمر در حرکت خود به درجهای که امکان رؤیت هلال در افق در آن درجه باشد، خود از امور حادثه است و تلازم دارد با تمامیت این ماه و فرا رسیدن ماه بعدی.
2- ما شکّ داریم که آیا قمر به این درجه نائل شده است یا نه؟ استصحاب میکنیم عدم نیل ماه به این درجه را.
3- از استصحاب دم نیل ماه به این درجه، نتیجه میگیریم بقاء و استمرار این ماه را که مثلا ماه شعبان و یا رمضان است.
4- مترتّب میکنیم بر این بقاء و استمرار اثر شرعی مترتّب برآن را، یعنی میگوئیم اگر شعبان است که پس فردا روزه گرفتن واجب نیست و میشود افطار کرد. اگر رمضان است که پس فردا روزه واجب است و افطار کردن حرام میباشد.
الحاصل: بهتر است که ما از اوّل از همین عناوین عدمی استفاده کرده و به همان نتایج دست پیدا کنیم و از پیچ و خم توجیهات خود را خلاص نمائیم.
1- اینکه استصحاب در خود زمان با دقت عقلیّه جاری نمیشود.
2- استصحاب با توجیهات، تصرفات و مسامحات مختلفه در زمان جاری میشود و لکن اصل مثبت و مبتنی بر دو دیدگاه در این باب است.
3- میتوانیم بجای پرداختن به توجیهات غیر موجه به سراغ عناوین عدمیّهای برویم که ملازم با زماناند و آنها را استصحاب کنیم ولی خوب در دستیابی به نتایج باید به قول کسانی پناه ببریم که قائل به حجیّت اصل مثبتاند.
این است که: به فرض که استصحاب در خود زمان نیز از طریق توجیهات و یا در امور ملازم با زمان و ... جاری بشود بهتر و آسانتر این است که استصحاب را در خود حکم شرعی جاری کنیم. فی المثل:
استصحاب میکنیم جواز اکل و شرب را.
و یا فی المثل: قبلا روز بود، اکنون در بقاء روز شکّ دارم، و به دنبال شکّ در بقاء روز، در وجوب امساک و حرمت افطار شکّ دارم؟
استصحاب میکنم وجوب امساک و حرمت افطار را.
1- دیگر نیازی به توجیهات مزبور نیست برخلاف جریان استصحاب در خود زمان.
2- جریان استصحاب در اینگونه امور به اصل مثبت نمیانجامد. برخلاف استصحاب در امور متلازمه با زمان که عیبشان این بود که اصل مثبت میشد.
3- این اولویت در استصحاب خود حکم به فرض این است که: جریان استصحاب در خود زمان و ملازمات آن مورد قبول باشد و الا اگر جریان استصحاب را در آن اصل مثبت بدانیم، استصحاب خود حکم متعین میگردد که دیگر اصل سببی و موضوعی هم نمیباشد تا از جریان این اصل حکمی و مسبّبی ممانعت به عمل آید.
الحاصل: استصحاب خود حکم شرعی نیازی به توجیه ندارد، اصل مثبت هم نمیباشد، و لذا یا بر دیگر طرق اولویت دارد و یا اینکه متعین است.
این است که برخی با تمسّک به مکاتبه علی بن محمّد کاشانی به دنبال اثبات این هستند که اصل موضوعی یعنی استصحاب خود زمان نیز جاری است اگرچه اصل مثبت باشد. و لذا شیخ در پاسخ به این مدّعی فرمودهاند: اگرچه کلام امام علی الظاهر دلالت بر استصحاب زمان یعنی بقاء شعبان و رمضان است و لکن قابل حمل بر استصحاب حکمی نیز میباشد. بدین معنا که میتوانیم بگوئیم مراد امام این است که: الیقین بالحکم الشرعی لا یدخله الشکّ فی بقاء الحکم.
فی المثل: یقین به عدم وجوب روزه ماه شعبان که تا 29 روز بود، انشاءالله در روز سیام هم باقی است. و یا فی المثل: یقین به وجوب روزه و اشتغال ذمّه که در 29 روز ماه رمضان بوده اکنون هم باقی است. لکن شیخ پس از آن میفرماید که امام علیه السّلام در ذیل فراز فوق، عبارت (افطر للرؤیة) را بر این صدر و قانون کلّی متفرّع ساختهاند که با اراده کردن استصحاب حکمی نمیسازد.
منظور اینکه آن استصحاب حکمی که در اینجا قابل جریان است عبارتست از استصحاب اشتغال ذمّه به روزه و یا استصحاب خود تکلیف یعنی وجوب روزه و لکن متأسفانه جای هیچیک
از این دو استصحاب در اینجا نمیباشد.
به عبارت دیگر در مبحث علم اجمالی گفته آمد که:
1- گاهی دوران الأمر بین المتباینین است، مثل: ظهر و جمعه و یا قصر و اتمام و ...
در اینجا قاعده اشتغال یقینی حکم میکرد که باید بروی و فراغت یقینه تحصیل کنی
2- گاهی هم دوران الأمر بین الاقل و الاکثر است که علی کلّ حال، اقلّ قدر متیقّن است.
3- اقلّ و اکثر خود بر دو نوع بود:
1- اقلّ و اکثر استقلالی مثل 100 نماز قضاء و یا 150 نماز.
2- اقلّ و اکثر ارتباطی مثل نماز دهجزئی و یا نه جزئی.
و امّا: رأی مشهور، از جمله خود شیخ (ره) در اقلّ و اکثر استقلالی این شد که: باید اقلّ را که متیقّن است انجام بدهد و نسبت به اکثر که مشکوک به شکّ بدوی است، برائت جاری نماید.
البته، ریشه و رمز مطلب در اینجا، در انحلال علم اجمالی بود به یک علم تفصیلی نسبت به اقلّ و یک شکّ بدوی نسبت به اکثر. البته جمعی هم در اینجا احتیاطی شده بودند.
رأی ایشان در اقلّ و اکثر ارتباطی هم این بود که باید نسبت به اکثر اصل برائت جاری نمود چه برائت عقلیّه و چه برائت فعلیه.
دلیل شیخ در اینجا نیز همان انحلال علم اجمال به یک علم تفصیل نسبت به اقلّ و یک شکّ بدوی نسبت به اکثر بود.
برخلاف رأی شیخنا آنها در اینجا احتیاطی شدند و نه برائتی.
در این است که وقتی در ما نحن فیه میگوئیم آیا ماه رمضان 29 روزی است یا 30 روزی؟ به عبارت دیگر ماه رمضان در مورد بحث ما ناقص است یا کامل؟ و در نتیجه 29 روز، روزه واجب است یا سی روز؟ این اقلّ و اکثر، عند المشهور، اقلّ و اکثر استقلالی است و نه ارتباطی. چرا؟
روزه در هریک از روزها ماه رمضان مستقلا وجوب دارد و یک تکلیف علیحدهای است.
از طرفی در اقلّ و اکثر استقلالی نسبت به اکثر:
1- قاعده اشتغال جاری نمیشود، چرا که علم اجمالی منحل شده و از تأثیر میافتد.
2- نه استصحاب اشتغال جاری میشود؛ چونکه استصحاب شکّ در بقاء لازم دارد و حال
آنکه در شکّ این مکلّف، شکّ در حدوث مثل است و نه شکّ در بقاء ما کان.
3- و نه استصحاب وجوب جاری است، چرا که باز هم شکّ او در حدوث مثل است. حال:
وقتی هیچیک از این استصحابات جاری نشود، نوبت میرسد به اصل برائت.
در نتیجه: نمیتوان از مکاتبه کاشانی و به تعبیر دیگر از کلام امام علیه السّلام استصحاب حکمی را اراده نمود، و لذا نوبت میرسد به استصحاب موضوعی که با اجرای آن ماجرای اصل مثبت رخ میدهد و ...
خیر، بخاطر اینکه:
1- اینجا جای اجرای برائت است و نه استصحاب.
2- موضع محرز نیست و حال آنکه شرط استصحاب حکمی احراز موضوع است.
حضرت امام خمینی (ره) در این رابطه میفرمایند: رأی تحقیقی این است که:
1- شکّ در بقاء، در استصحاب معتبر است.
2- شرط بودن شکّ در بقاء از ادلّه استصحاب استفاده میشود.
3- با شرط بودن در بقاء، اشکالی در جاری شدن استصحاب در امور زمانی در حال گذر پیش نمیآید امّا اینکه شرط بودن بقاء در استصحاب، از ادلّه استصحاب استفاده میشود بخاطر این است که:
1- مقتضای قرار داده شده، در عبارت (لا ینقض الیقین بالشکّ) این است که: یقین فعلی با شکّ فعلی شکسته نمیشود.
2- لازمه این عدم شکستن این است که شکّ فعلی متعلّق به خود چیزی است که یقین فعلی به آن تعلّق گرفته است.
3- تعلّق شکّ به چیزی که یقین به آن تعلّق گرفته است، تصوّر نمیشود، جز اینکه شکّ در بقای چیزی باشد که وجود قبلی و یا پیشین آن معلوم بوده است.
بنابراین: عبارت: لانّک کنت علی یقین من طهارتک فشککت، و عبارت: و لیس ینبغی لک ان تنقض الیقین بالشکّ ابتدا، عبارة اخرای شکّ در بقاء طهارت است.
پس چگونه میتوان گفت که شکّ در بقاء از اخبار استفاده نمیشود؟ و امّا اینکه با شرط بودن شکّ در بقاء استصحاب در زمان و حرکت جاری میشود، بخاطر این است که هویت شخصی و وجود بسیط و خارجی آنها باقی است، و عقل، بقای آن را تصدیق کرده و حکم به بقای آن میکند، چنانکه عرف نیز حکم به بقای آن میکند.
و امّا اینکه عند العقل بقای آن ثابت است، بخاطر اینکه در محل خودش(1)اثبات شده است، اگرچه نحوه وجود آن در حال گذر و پایانپذیری و عبور است.
تا زمانی که متحرکی در حال حرکت است، حرکت به شخصیت تدریجی خود، محقّق و باقی است و برای هر موجودی، گونه ویژهای از وجود میباشد، که عدم آن به معدوم شدن همین وجود ویژه و اختصاصی است، و نه وجودی که لایق آن نیست. گونه وجودی که لایق حرکت و زمان است، وجود در حال گذر و جدیدشونده است و نه وجود ثابت.
کسی که وجود را برای حرکت و زمان نفی میکند، اگر وجود ثابت را از آنها نفی کرده است، تحقیقا چیزی را که برای آنها نبوده است، نفی کرده است؛ و اگر وجود در حال گذر و جدیدشونده را از آنها نفی کرده است، ملتزم به چیزی شده است که مخالف ضرورت و بداهت است.
حرکت یک چیز دارای امتداد و استمرار است؛ و به سبب امتداد در حال گذر، باقی، جدید شونده و دگرگونیپذیر است.
کسی نمیتواند بگوید آنچه موجود است، حرکت توسطیه است؛ و نه حرکت قطعیه، چرا که حرکت توسطیه اگر موجود باشد، به معنای منقطع و بریده شدن تمام حدود و آنات، از قبل و بعد خود است، و وجود حد دیگر و آن بعدی منقطع از حد و آن دیگر است.
لازمه حرکت توسطیّه:
اولا: انکار حرکت است چرا که دگرگونی و بدل همدیگر قرار گرفتن موجب وجود حرکت نیست.
ثانیا: لازمه آن، جزءناپذیر و پیدرپی آمدن آن میباشد.
روی این جهت، حرکت به معنای توسط و آن سیال، وجود ندارد؛ بلکه آنچه موجود است
1) شفاء، طبیعیات، ج 1، ص 83- 84؛ الحکمة المتعالیة، ج 3، ص 61 تا 64.
همان حرکت قطعی و زمان است؛ ولی گونه وجود آنها با امتداد در حال گذر و استمرار و جدید شونده است.
به عبارت دیگر، رأی مشهور حکیمان این است که: آنچه از حرکت، موجود و دارای تحقّق است، همان حرکت توسطیه است؛ که عبارتست از وسط و میان مبدأ و منتهی قرار گرفتن شیء است. تا زمانی که متحرک میان آنهاست، این عنوان صدق میکند. مثل صدق کلّی بر جزئیات خودش.
حرکت توسطیّه در خارج وجود دارد و در هر حد به وجود میآید و منعدم میشود.
حرکت در خارج، دارای امتداد نیست، بله در خیال دارای استمرار و امتداد است، چرا که وجود جزء دیگر در حس مشترک، قبل از زایل شدن صورت اولی آن است، مثل دایره در حال گردش که در خیال دارای امتداد و استمرار است، و حال آنکه در خارج حقیقتا اینچنین نیست و این چیزی که استمرار خیالی دارد و تدریجی است، همان حرکت قطعی است، و حرکت توسطی در خارج وجود ندارد؛ بلکه در خارج رسمکننده حرکت توسطی وجود دارد.(1)
امّا محققین حکما برآناند که وجود حرکت توسطی، بدون حرکت قطعی، در خارج محال است؛ بلکه حرکت قطعی، در خارج موجود و محقّق است.
دلیل آن این است که موجودات خارجی در گونههای وجود، مختلفاند، وجود جوهرها گونهای از وجود است که با گونه وجود عرضها مغایرت دارد؛ وجود حقایق ثابت گونه دیگری از آن است که با گونه وجودهایی که ذاتا ثابت نیستند مثل زمان، مغایرت دارند؛ چرا که وجود موجودات بدون ثبات عبارتست از: درجهپذیری آنها، در حال گذر بودن آنها و پایانپذیری آنها، نه اینکه آنها بوجود میآیند و منعدم میشوند. چرا؟ چون اگر به معنای بوجود آمدن و معدوم گردیدن باشد، پی در پی آمدن آنها لازم میآید.(2)
دلیل بر اینکه حرکت قطعی در خارج وجود دارد، برهانی است که بر بطلان تحقّق جزئی که در خارج تجزیهپذیر نباشد، اقامه گردید.
و لذا حرکتی که در هر حد وجود دارد قابل قسمت است و با پذیرفتن تجزیهپذیریاش ثابت میشود که دارای بقاء است. پس حرکت اگرچه برای وجود ثابت و آرام نیست و لکن به گونه در حال
گذر و درجهپذیر موجود است.
پس حرکت یک هویت در حال گذر، در دگرگونی موجود است، و حقیقتا باقی است؛ بلکه گفتهاند: امور ثابت نیز تدریجی است، که بنا بر حرکت جوهری در حال دگرگونی میباشد.(1)
این به حسب حکم عقل میباشد.(2)
امّا عند العرف، چون آنها میبینند وقتیکه روز به وجود آمد، تا شب باقی است و شب تا هنگام روز باقی است، و بقای آنها منافاتی با اعتبار کردن ساعتها و حدودی برای شب و روز ندارد، شاید باور ذهنی و مرتکز عرف عقل را در بقای موجود دگرگونیپذیر، دارای استمرار و جدیدشونده مساعدت نماید.
بههرحال، عرفا اشکالی در صدق بقاء بر استمرار روز و شب نیست، همچنین وقتیکه چیزی به حرکت درآمد، حرکتش موجود است و عرفا منقطع و بریده شدن آن بوسیله سکون باقی است؛ و حرکت مجموع دقیقهها و ساعتها
که بعضی از آنها به بعضی دیگر ضمیمه شده باشد نیست.(3)
نکته: جناب شیخ انصاری بر استصحاب در زمان اشکال گرفتند که: استصحاب بقاء شب یا روز ثابت نمیکند که جزء مشکوک، توصیف به روز و شب بودن شود تا اینکه بر فعلی که در آن جزء واقع شده است صدق کند که در شب یا روز واقع شده است، مگر با پذیرفتن اصل مثبت بصورت مطلق و یا بر بعض صورتها.
حضرت امام خمینی در پاسخ به این ایراد جناب شیخ فرمودهاند ممکن است به آن پاسخ داده شود به اینکه:
اولا: زمان عبارتست از هویت خارجی دارای استمرار که به بقاء در حال گذر باقی است.
وقتیکه وجود روز دانسته شد، تحقیقا معلوم میشود که این هویت دارای استمرار متّصف به روز بودن است. و وقتیکه در بقای روز شکّ میشود، شکّ در زایل شدن این صفت از آن هویت میباشد.
(معلوم) در زمان سابق این است که: این هویت دارای استمرار، روز بوده است، و (مشکوک)
بقای بودن آن هویت بر صفت روز بودن است؛ و به آنچه گفته شده است که این زمان حاضر یا از شب است یا از روز، و یقینی در کار نیست که از کدامیک از آنهاست تا اینکه حالت سابقه آن استصحاب گردد؛ چرا که این سخن، مساوی انکار بقای زمان و شب و روز است؛ درحالیکه دانستی آنچه از حرکت یا زمان باقی است، خود آن چیزی است که سابقا تحقّق داشته است؛ چرا که زمان یا حرکت، مرکب از قطعات نیستند؛ گذشته، حال و آینده، عقلا و عرفا به حسب هویت خارجی، اجزای زمان نیست؛ بلکه قطعهقطعه کردن فقط بوسیله وهم است و هویت زمان و حرکت چیز بسیطی است که باقی میباشد.
ثانیا: تعبد به باقی بودن روز در زمان حال عبارت دیگری است از روز بودن این حال؛ و لذا حتی به نظر عرف، زمان در زمان نیست.
وقتی گفته میشود: در صورتی که شکّ در باقی بودن روز کردهای، متعبد به موجود بودن آن در حال باش، عرف از آن سخن میفهمد که زمان حاضر همان روز است، نه اینکه روز چیزی است، و زمان حاضر چیز دیگر؛ و این اصل مثبت نیست، چنانکه مثل استصحاب کلّی برای اثبات فرد نیست. (چرا؟) زیرا: عند العرف، کلّی عبارت دیگری از فرد نیست؛ ولی (روز در این زمان موجود است)، عبارت دیگری از روز بودن زمان حاضر است.
ثالثا: ممکن است استصحاب تعلیقی به گونه تعلیقی در موضوع جاری شود، به اینکه گفته شود: اگر در زمان سابق که معلوم بود روز است نماز خواندم، نمازم در روز بوده است چنانچه در باقی بودن روز شکّ کردم، استصحاب میشود که: اگر نماز وجود پیدا کرد، در روز میباشد.
پس ایجاد نماز، وجدانی است، و واقع شدنش در روز، به فرض وجود پیدا کردن، به حکم اصل است، و لکن اصل بصورت تعلیقی جاری شده، که به گونه تعلیق در موضوع میباشد؛ و تعلیق در موضوع محل اشکال است.
این بود وضع استصحاب خود زمان یا چیزی که مانند زمان است؛ مثل حرکت.(1)
1) الاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 117- 118.
متن
و أمّا القسم الثانی، أعنی: الامور التدریجیة الغیر القارّة- کالتکلم و الکتابة و المشی و نبع الماء من العین و سیلان دم الحیض من الرحم- فالظاهر جواز إجزاء الاستصحاب فیما یمکن أن یفرض فیها أمرا واحدا مستمرّا، نظیر ما ذکرناه فی نفس الزمان، فیفرض التکلّم- مثلا- مجموع أجزائه أمرا واحدا، و الشکّ فی بقائه لاجل الشکّ فی قلّة أجزاء ذلک الفرد الموجود منه فی الخارج و کثرتها، فیستصحب القدر المشترک المردّد بین قلیل الاجزاء و کثیرها.
و دعوی: أنّ الشکّ فی بقاء القدر المشترک ناش عن حدوث جزء آخر من الکلام، و الاصل عدمه المستلزم لارتفاع القدر المشترک، فهو من قبیل القسم الثالث من الاقسام المذکورة فی الامر السابق.
مدفوعة: بأنّ الظاهر کونه من قبیل الاول من تلک الاقسام الثلاثة؛ لانّ المفروض فی توجیه الاستصحاب جعل کلّ فرد من التکلّم مجموع ما یقع فی الخارج من الاجزاء التی یجمعها رابطة توجب عدّها شیئا واحدا و فردا من الطبیعة، لا جعل کلّ قطعة من الکلام الوحد فردا واحدا حتی یکون بقاء الطبیعة بتبادل أفراده، غایة الامر کون المراد بالبقاء هنا وجود المجموع فی الزمان الاول بوجود جزء منه و وجوده فی الزمان الثانی بوجود جزء آخر منه. و الحاصل: أنّ المفروض کون کلّ قطعة جزء من الکلّ، لا جزئیّا من الکلّیّ.
هذا، مع ما عرفت- فی الامر السابق- من جریان الاستصحاب فیما کان من القسم الثالث فیما إذا لم یعدّ الفرد اللاحق علی تقدیر وجوده موجودا آخر مغایرا للموجود الاول، کما فی السّواد الضعیف الباقی بعد ارتفاع القویّ، و ما نحن فیه من هذا القبیل، فافهم.
ترجمه
و امّا قسم دوّم، یعنی: امور تدریجی غیر ثابت، (که در زمان انجام میشوند و تعبیر به زمانیات میشوند) مثل حرف زدن، نوشتن، راه رفتن، جوشیدن آب از چشمه، جاری شدن خون از رحم.
ظاهرا در چیزهایی که ممکن است فرض شود که یک چیز دارای استمرار است، اجرای استصحاب در آن جایز است؛ نظیر چیزی که در مورد خود زمان گفتهاند.
پس اگر فرض شود که مثلا، حرف زدن مجموع اجزایش یک چیز است، و شکّ در بقای آن بشود، به جهت شکّ در کمی اجزای آن فرد و بسیاری آن، استصحاب قدر مشترک که مردد میان اجزای اقلّ و اکثر است، جاری میشود.
و ادعای اینکه شکّ در بقای قدر مشترک (تکلم)، از پیدایش جزء آخر کلام ناشی میشود، و اصل عدم پیدایش جز آخر است، که مستلزم مرتفع شدن قدر مشترک (تکلم) میباشد و از قبیل کلّی نوع سوّم است که استصحاب در آن جاری نمیشود.
پاسخ داده میشود به اینکه: ظاهرا استصحاب قدر مشترک از قبیل کلّی نوع اوّل است؛ زیرا در توجیه استصحاب، فرض بر این است که هر فرد از سخن گفتن، مجموع چیزی است که در خارج واقع میشود و از اجزایی که رابطی آنها را جمع میکند یک چیز و یک فرد از طبیعت شمرده میشود، نه اینکه هر قطعه از یک سخن، یک فرد قرار داده شود، تا بقای طبیعت به دگرگونی و بدلپذیری افراد آن باشد.
نهایت اینکه مقصود از بقاء در اینجا وجود آن مجموع در زمان اوّل با وجود یک فرد از آن است؛ و وجودش در زمان دیگر، با وجود جزء دیگر از آن است.
الحاصل: محصل بحث این است که فرض شده هر قطعه جزئی از کلّ است، نه جزئی از کلّی، علاوه بر اینکه در تنبیه قبلی گفته شد که در کلّی نوع سوّم، در چیزی که فرد لا حقّ برفرض وجودش، موجود دیگری مغایر با وجود اوّل نباشد، استصحاب جاری میشود، چنانکه در سیاهی کمرنگ که بعد از ارتفاع سیاهی پررنگ مانده است، اجرای استصحاب در آن جایز است، و چیزی که ما در آن بحث میکنیم اگر از کلّی نوع سوّم باشد، از این قبیل است. پس بفهم.
استصحاب زمانیات است.
یعنی امور تدریجیهای که در بستر زمان بصورت تدریجی موجود میشوند، و تا جزء سابق منعدم نشود نوبت به جزء لا حقّ نمیرسد، و لذا هیچگاه تمامی اجزاء آنها در آن واحد مجتمع نمیشوند، مثل تکلم کتابت، جریان آب از چشمه و یا از شیر آب و یا سیلان خون از رحم و ... که تدریجا و شیئا فشیئا موجود میشوند.
در این است که: اگر در یکی از موارد مذکور مثلا تکلم تا زمان معینی یقین داشتیم، پس از آن شکّ کردیم، میتوانیم استصحاب کنیم بقاء تکلم را یا نه؟
1- به حسب فلسفی و دقت عقلیّه خیر نمیتوان در اینجا استصحاب جاری نمود: نه استصحاب خود این فرد مشکوک را، چرا که حالت سابقه ندارد تا ما بگوئیم: هذا التکلم کان کذا و الآن کذا و موجود است.
و نه استصحاب کلّی تکلم را، چونکه تکلم در ضمن فرد قبلی یقینا موجود بود، اکنون یقینا مرتفع شده است، از طرفی تکلم در ضمن فرد متأخر هم، از اوّل مشکوک الحدوث است در نتیجه ارکان استصحاب ناتمام است و جاری نمیشود.
و امّا به حسب دید عرف بله، مع المسامحه قابل جریان است، منتهی با یکی از دو توجیه فوق.
2- امّا به حسب دید عرف مع المسامحة قابل جریان است و لکن با یکی از دو توجیه ذیل:
1- در مستصحب تصرّف کرده بگوئیم، گرچه به حسب دقت عقلی تکلم کلّی است و صدها و هزاران فرد در خارج دارد و لکن عرف میان این کلمات یک نوع وحدت اعتبار میکند و کلّ یک سخنرانی را فی المثل یک تکلم و یا یک واحد به حساب میآورد. که هریک از کلمات اجزاء این پیکر واحد هستند و لذا در عرف میگویند: سخنرانی فلانی یک سخنرانی خوب بود و یا منبر او منبر خوبی بود، چنانکه وجود تکلم راه به تحقّق همان جزء اوّل میدانند و بقاء آن را به عدم
ارتفاع آخرین جزء آن و لذا میگویند: این تکلم و یا سخنرانی کماکان ادامه دارد.
حال: وقتی سخنرانی فلان آقا شروع میشود، اگر پس از مدتی ما شکّ کنیم که آیا منقطع شده است یا نه؟ در اینگونه موارد شکّ در بقاء صدق میکند و جای جریان استصحاب است.
طرح یک اشکال است مبنی بر اینکه به عقید خود شما که اگر اصل موضوعی و حکمی داشتیم، قاعده این است که: اصل موضوعی را جاری کنیم، حساب اصل حکمی خودبهخود روشن میشود. به عبارت دیگر: اصل سببی بر اصل مسبّبی تقدم دارد.
حال: در ما نحن فیه که شکّ ما در بقاء و ارتفاع کلّی تکلم است، شکّ ما مسبّب است از شکّ در حدوث فرد دیگر از کلام و تکلم که کثیر الاجزاء باشد، و لذا نسبت به حدوث فرد دیگر اصالة العدم جاری میکنیم، که در نتیجه حساب مسبّب و کلّی خودبهخود روشن میشود که: پس کلّی نیز مرتفع شده است و جائی برای استصحاب کلّی تکلم وجود ندارد. و لذا جریان این استصحاب از قبیل استصحاب کلّی قسم سوّم است که شکّ ما در بقاء و ارتفاع کلّی انسان مسبّب است از شکّ در حدوث فرد دیگر مثلا به نام بکر.
آنگاه در حدوث این فرد اصل عدم جاری میشود که در نتیجه حساب کلّی خودبهخود روشن میشود. و لذا شیخ میفرماید این ادعا و اشکال دفع میشود به اینکه: استصحاب تکلم از قبیل استصحاب کلّی قسم اوّل است و نه از قبیل کلّی قسم سوّم. چرا؟ زیرا طبق توجیه اوّل فرض این است که: کلمه تکلم کلّی است مثل کلمه انسان که کلّی است و افراد و مصادیق این کلّی عبارتند از مجموعه اجزاء خارجیهای که در یک جهت مشترکاند و به اعتبار همان جهت مشترک میانشان وحدت اعتبار شده است.
فی المثل: یک منبر یا یک سخنرانی کامل که دارای دهها و صدها کلمه است، خود یک فرد از افراد کلّی تکلم است، مثل زید که دارای صدها و هزاران جزء مادی و معنوی است و خود فردی از افراد انسان بحساب میآید، نه اینکه هر قطعهای از کلمات این سخنرانی یک فرد از کلّی باشد، تا شکّ ما در تبادل افراد باشد به اینکه کلّی قطعا در ضمن این فرد رفته و کلّی در ضمن فرد دیگر از اوّل مشکوک الحدوث است، پس از قبیل کلّی قسم سوّم است.
خیر تمام قطعات اجزاء یک کلّ بحساب میآیند و آن کلّ به نظر عرف یک امر واحد به حساب میآید که به وجود جزء اوّل موجود میشود و لذا بقیه اجزاء که میآیند، عرفا استمرار
همان موجود اولی است.
پس شکّ ما در بقاء است و مجرای استصحاب عینا همان موجود اولی است.
همانطور که کلّی انسان در ضمن زید موجود شد و سپس ما در بقاء آن کلّی در ضمن همان زید شکّ کردیم و نه در حدوث امر جدید.
پس: ما نحن فیه از قبیل کلّی قسم اوّل است و نه قسم سوّم.
الحاصل: تفاوت در این است که: ما هر قطعه از کلام را جزء برای کلّ بحساب میآوریم و لکن مستشکل جزئی برای کلّی.
بیان دومین توجیه است مبنی بر اینکه: به فرض که استصحاب کلّی تکلم از قبیل استصحاب کلّی قسم سوّم باشد و لکن اینگونه نیست که استصحاب در کلّی قسم سوّم بطور مطلق جاری نشود، بلکه چنانکه قبلا هم بیان کردیم ما قائل به تفصیلی شدیم که عبارت بود از اینکه:
1- در احتمال معیت که وجود فرد دیگر به همراه فرد اوّل محتمل است استصحاب جاری میشود.
2- در احتمال تأخر بلافصل، که شکّ داریم آیا پس از وجود فرد اوّل بلافاصله فرد دیگری جایگزین او شده است یا نه؟ استصحاب جاری نمیشود.
3- در جائی که شکّ ما در مراتب باشد مثل: سیاهی شدید و ضعیف که عند العرف سیاهی ضعیف بقاء همان سیاهی سباق است و نه مغایر با آن، استصحاب جاری میشود.
منظور اینکه استصحاب تکلم نیز از این قبیل است که کلّی تکلم در ضمن مرتبهای که قلیل الاجزاء قطعا موجود و معدوم شده است و لکن شکّ داریم که آیا بطور کلّی معدوم شده یا در ضمن مرتبه دیگری که کثیر الاجزاء باشد، موجود است؟ اگر در ضمن این مرتبه باشد عرفا ادامه و بقاء همان موجود اوّل است.
پس: شکّ در بقاء است، و مجرای استصحاب میباشد.
نکته: تاکنون مکرر گفته آمد که معیار، وحدت عرفیه است، یعنی:
1- هرکجا را که عرف امر واحد اعتبار نماید، شکّ ما در آنجا از قبیل شکّ در بقاء بود، و استصحاب جاری میشود.
2- هرکجا را هم که عرف متعدّد اعتبار نماید، شکّ ما در آنجا از قبیل شکّ در حدوث مثل بوده و جای استصحاب نیست.
متن
ثمّ إنّ الرابطة لعدّ المجموع أمرا واحدا موکولة إلی العرف، فانّ المشتغل بقراءة القرآن لداع، یعدّ جمیع ما یحصل منه فی الخارج بذلک الداعی أمرا واحدا، فإذا شکّ فی بقاء اشتغاله بها فی زمان لاجل الشکّ فی حدوث الصّارف أو لاجل الشکّ فی مقدار اقتضاء الداعی، فالاصل بقاؤه، اما لو تکلّم لداع أو لدواع ثمّ شکّ فی بقائه علی صفة التکلّم لداع آخر، فالاصل عدم حدوث الزائد علی المتیقّن.
و کذا لو شکّ بعد انقطاع دم الحیض فی عوده فی زمان یحکم علیه بالحیضیّة أم لا، فیمکن اجراء الاستصحاب؛ نظرا إلی أنّ الشک فی اقتضاء طبیعتها لقذف الرحم الدم فی أیّ مقدار من الزمان، فالاصل عدم انقطاعه.
و کذا لو شکّ فی الیأس، فرأت الدم، فإنّه قد یقال باستصحاب الحیض؛ نظرا الی کون الشکّ فی انقضاء ما اقتضته الطبیعة من قذف الحیض فی کلّ شهر.
و حاصل وجه الاستصحاب: ملاحظة کون الشکّ فی استمرار الامر الواحد الذی اقتضاء السبب الواحد، و إذا لوحظ کلّ واحد من أجزاء هذا الأمر حادثا مستقلا، فالاصل عدم الزائد علی المتیقّن و عدم حدوث سببه.
و منشأ اختلاف بعض العلماء فی إجراء الاستصحاب فی هذه الموارد اختلاف أنظارهم فی ملاحظة ذلک المستمر حادثا واحدا أو حوادث متعددة.
و الإنصاف: وضوح الوحدة فی بعض الموارد، و عدمها فی بعض، و التباس الأمر فی ثالث. و اللّه الهادی إلی سواء السبیل، فتدبّر.
ترجمه
سپس جناب شیخ (ره) میفرماید:
پس کسی که روی انگیزهای به خواندن قرآن در آن زمان باشد، از بابت شکّ که در پیدایش تغییر انگیزه شده است یا از بابت شکی که در مقدار استعداد و اقتضای آن انگیزه شده، اصل باقی بودن او است.
امّا اگر به انگیزههایی سخن میگفت؛ سپس شکّ در باقی بودن او بر وصف سخن گفتن از جهت انگیزه دیگر باشد اصل عدم پیدایش انگیزه دیگر بر انگیزه مورد یقین میباشد.
همچنین اگر پس از قطع شدن خون حیض، شکّ در بازگشت آن نماید، آیا حکم به حیض بودن میشود یا نه؟ در اینجا اجرای استصحاب ممکن است، نظر به اینکه شکّ در اقتضای طبیعت رحم است برای ریزش خون در هر مقدار از زمان؛ و اصل قطع نشدن آن است. همچنین اگر زنی شکّ در یائسگی نماید، آنگاه خون ببیند، گفته میشود که استصحاب حیض میشود، نظر به اینکه شکّ در مقتضی شدن چیزی است که طبیعت، مقتضی آن است.
محصول دلیل جاری شدن استصحاب (در اینگونه موارد) ملاحظه کردن شکّ در استمرار امر واحد و یا به تعبیر دیگر چیزی است که سبب واحد مقتضی آن است.
هرگاه هریک از اجزای این چیز، یک پدیده مستقل لحاظ شوند، اصل نبودن اضافه بر متیقّن و به وجود نیامدن سبب آن است.
و منشا اختلاف برخی از علماء در اجرای استصحب در این موارد، اختلاف دیدگاه آنان در ملاحظه آن امر مورد استمرار است که یک پدیده است یا نه پدیدههای متعدّد است.
و امّا رأی منصفانه این است که: در برخی موارد یکی بودن و در برخی موارد یکی نبودن روشن است و در برخی موارد یکی بودن و متعدّد بودن مشتبه است.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است: معیار در اعتبار وحدت و عدم آن، در عرف چیست؟ و لذا شیخ پاسخ میدهد به اینکه:
1- در برخی جاها، وحدت و تعدّد داعی و غرض معیار و میزان وحدت و تعدّد است.
فی المثل: شما به انگیزه مجلس ختم، مثلا مشغول خواندن قرآن هستی، به مقداری از قرآن قرائت میکنی که عرفا یک قرائت بحساب میآید.
حال اگر شکّ در بقاء این قرائت بکنید، چه از جهت شکّ در مقتضی بدین معنا که آیا قرائت من بیش از این استعداد بقاء دارد یا نه؟ و چه پس از احراز مقتضی از جهت رافع شکّ بکنید، عرفا شکّ در بقاء صدق میکند و مجرای استصحاب است.
امّا اگر به دو یا چند داعی و انگیزه قرائت قرآن بکنید، و یقین داشته باشید به وجود و تحقّق برخی از آن قرائتها و لکن در تحقّق بقیه قرائتها به دواعی و انگیزههای دیگر شکّ داشته باشید، باید قدر متیقّن را بگیرید و در ما زاد مشکوک اصل عدم جاری کنید. و لذا دیگر نوبت به استصحاب بقاء قرائت سابقه نمیرسد، چرا که شکّ شما در بقاء ما کان نیست، بلکه شکّ در حدوث مثل است.
2- در برخی امور هم، وحدت و تعدّد موضوع، معیار و میزان است. فی المثل: شما قلم در دست گرفتهای و حول موضوعی اجتماعی مقالهای مینویسی، اگرچه این مقاله از بخشها و قسمتهای مختلفی تشکیل شده و لکن همه نوشتههائی که در رابطه با این موضوع نوشتهاید، عرفا واحد بوده و یک مقاله بحساب میآید.
حال اگر در رابطه با ادامه کتاب حول همین موضوع شکّ کنید، شکتان در بقاء است و جای استصحاب.
امّا اگرچند موضوع اجتماعی را در نظر گرفته و مقاله یا مقالاتی بنویسید سپس احتمال داده یا شکّ کنید که آیا در ارتباط با فلان موضوع جدید هم شروع به نوشتن مقاله کردهام یا نه؟
نمیتوانید استصحاب بقاء کتابت جاری کنید. چرا؟ چون شکّ شما، شکّ در بقاء ما کان نیست،
بلکه شکّ در حدوث مثل است و لو به نظر عرفی.
3- در برخی از امور نیز، وحدت و تعدّد سبب و منشا است، و لذا:
حوادثی که از یک سبب ناشی میشوند، عرفا میانشان وحدت اعتبار میشود و عند الشک، در آنها استصحاب جاری میشود، چرا که شکّ، شکّ در بقاء است.
و حوادثی که دارای سببهای مختلفه هستند، هر حادثهای که سببش حادث شود، مسبّب هم موجود میگردد.
حال اگر فلان حادثه مماثل با این مسبّب موجود، مشکوک الحدوث شد، جای جریان استصحاب بقاء نیست. چرا؟ زیرا هر مسبّبی دارای حکمی است که ربطی به حکم مسبّب دیگر ندارد.
ذکر اولین مثال در امری است که وحدت سبب معیار است، فی المثل:
1- زنی 5 روز خون دیده است و برای او قطع حاصل شده است که حیض است.
2- در روز ششم و هفتم تا دهم نیز رؤیت خون نمود و سپس خون قطع شد.
اکنون شکّ دارد که آیا در روز ششم تا دهم، خون، خون حیض بود یا نه؟ استصحاب میکند بقاء حیضیت را. چرا؟ زیرا این خون دیدنها اگرچه متعددند و در هرروزی حادثهای جدید است، و لکن سبب همه این حوادث یکی است و آن اقتضای طبیعت زن است که هر ماه حد اکثر تا ده روز خون حیض ببیند.
پس از آنجا که سبب همه اینها واحد است، عرفا واحد بحساب میآیند، شکّ ما هم شکّ در بقاء است و مجرای استصحاب میباشد.
و یا فی المثل: زنی بطور قطع تا 5 روز حائض بود و لکن روز ششم و هفتم جریان خون قطع شد، مجددا در روزهای هشتم، نهم و دهم خون دید. حال شکّ میکند که خون در این روزهای اخیر خون حیض بوده و یا اینکه نه، استصحاب است؟ باید استصحاب کند بقاء حیضیت را. چرا؟
زیرا شکّ ایشان مسبّب است از شکّ در اقتضای طبیعت زن که تا 5 روز است و یا تا 10 روز و حیث اینکه اگر تا ده روز هم باشد، مسبّب از سبب واحد است.
و لذا عرفا امر واحد به حساب میآید و جای استصحاب است، البته نه به نظر شیخ بلکه به نظر کسانی که استصحاب را در شکّ در مقتضی جاری میدانند.
ذکر مثال دیگری است برای وحدت سبب، فی المثل: زنی خونی دیده است و لکن شکّ دارد که این خون، خون حیض است یا نه؟ چرا؟ چون شکّ دارد که یائسه شده است یا نه؟ وظیفهاش چیست؟ برخی گفتهاند، باید استصحاب حیضیت جاری کند. چرا؟ چون حیضیت سبب واحد دارد و آن اقتضای طبیعت زن است که هر ماه تا مدت معینی که در غیر قریشیه تا 50 سال و در قریشیه تا 60 سال است، به مدت 5 تا 10 روز خون ببیند. و لذا شکّ این زن شکّ در بقاء است و شکّ در بقاء مجرای استصحاب است، گرچه اعتبار وحدت در این مثال دشوار است. علیایّحال:
1- معیار کلّی در اینگونه موارد: ملاحظة کون الشکّ فی استمرار الأمر الواحد است.
2- سرچشمه اختلاف در اینگونه موارد که آیا استصحاب جاری میشود، در این است که آیا اینگونه حوادث متعدده را میتوان به یک امر واحد ارجاع داد یا نه؟ به نظر شیخ:
1- در برخی موارد وحدت عرفیه محرز است مثل همان قرائت برای انگیزه معین و لذا در اینجا به هنگام شکّ در بقاء، استصحاب جاری میشود.
2- در برخی امور نیز تعدّد محرز است مثل قرائتهای متعدّد در مجالس متعدّد به دواعی و انگیزههای مختلفه.
3- در برخی از جاها هم امر بر انسان مشتبه میشود، مثل مثال سوّم از سببهای واحد که منشا شکّ در حیضیت، شکّ در یائسه شدن بود.
در اینگونه موارد که امر مشتبه است، جای استصحاب بقاء نمیباشد و لذا رجوع میشود به اصول عدمیّه دیگر چه سببی باشند و چه مسبّبی یا غیر سببی و مسبّبی.
ایشان امور زمانی غیر از حرکت را که در حال گذر هستند و پایانپذیرند، به سه قسمت تقسیم کردهاند:
1- چیزهائی که عرف دگرگونی و پایانپذیری آنها را نمیبینند، بلکه به نظر آنان مثل بقیه ثابتها هستند.
مثل شعله چراغ که عرف آن را از اوّل شب تا آخر شب باقی میبیند، بدون اینکه دگرگونی و یا تغییری در آن ببیند، با آنکه واقعیّت، مخالف نظر عرف است، و مثل شعاع خورشید که بر روی دیوار میافتد و عرف آن را ثابت و بدون تغییر میبیند.
2- چیز و (یا چیزهائی) که عرف دگرگونی و تغییر آن را میبیند. و لکن نحوه باقی بودن آن، مثل باقی بودن خود زمان و حرکت، از چیزهائی است که عقلا و عرفا یکی است اگرچه واحد و
باقی بودن آن به خود دگرگونی و پایانپذیری آن است، مثل صدای ممتد، مثل رعد و امثال آن.
3- چیزی که وحدت و بقای آن به گونهای اعتباری است، مثل چیزی که شیخ انصاری نسبت به زمان و امور زمانی به صورت مطلق فرض کرده است.
شاید در این قسم، چنین اعتباری مورد نیاز بوده است، و این قسم مثل سخن گفتن، کوبیدن نبض و ساعت است.
حضرت امام (ره) سپس میفرماید: بلااشکال، استصحاب در قسم اوّل جاری میشود، فرقی هم نمیکند که در زمان و حرکت جاری بشود یا نشود.
و امّا قسم دوم وضعیتش، وضعیت خود زمان و حرکت است، که گفته شد در زمان و حرکت استصحاب جاری میشود، بدون اینکه نیاز به شرط و اعتباری که جناب شیخ آن را اعتبار کرد باشد.
و امّا وضعیت قسم سوّم، از وضعیت زمان و حرکت بدتر است نظر درستتر در این قسم نیز جاری شد استصحاب است. چرا؟ زیرا به نظر عرف، بقاء در این قسم نیز صدق میکند و دست کشیدن از آن، شکستن یقین با شکّ است.
و لذا جاری شدن استصحاب در این قسم از چیزهایی است که شبههای در آن نیست و لکن ظاهر این است که: از قبیل قسم دوم از کلّی نوع سوّم است، و نه اوّل و سوّم از نوع سوّم که جناب شیخ پنداشته است.
بدیهی است که عرف هر کلمه و جملهای که در یک سخنرانی یا در یک مجلس اخلاق میبیند از سپاس خداوند، ذکر (لا اله الا اللّه)، شعر، نثر و چیزهای دیگر، هریک را وجودی میداند غیر از وجود دیگری که به آن ملحق میشود، و وحدت میان آنها، حتی در نظر عرف، اعتباری است که با اشتغال به اوّل آن، تسامحا یک موجود اعتباری دیده میشود، نه از روی حقیقت؛ و لذا شکستن یقین به سبب شکّ نسبت به مجموع، جز با تسامح و تأویل صدق نمیکند، و حال آنکه موضوعات احکام از عرف گرفته میشوند، و لکن نه به صورت تسامح، بلکه از روی حقیقت و دقت عرفی، اگرچه به نحو دقت عقلی باشد.
بنابراین: صدق نشکستن یقین با شکّ، جز نسبت به ماهیّت کلام و سخنرانی نیست، مثل صدق بقاء نسبت به نوع انسان و نشکستن یقین با شکّ در آن. حضرت امام (ره) سپس میفرماید:
لازم به ذکر است که اختلاف دواعی و انگیزهها غالبا موجب مختلف شدن شخصیت کلام نمیشود، چرا که گویندهای که مشغول سخن گفتن است، مثل سخنران و واعظ، انگیزههای
متعدّد و مختلف در سخنرانیاش وجود دارد، با اینکه تا زمانی که به سخنرانی مشغول است، وحدت کلام او از نظر عرف ملحوظ است.
وجود وحدت کلام و عدم آن، به وحدت انگیزه و عدم وحدت آن بستگی ندارد، چه به لحاظ جامع بودن و چه به لحاظ مانع بودن، چنانکه با تأمل در موارد آن روشن میشود.(1)
شیخ سپس فرمودند: برفرض که از قسم اوّل نباشد، از قبیل قسم سوّم از نوع سوّم از اقسام استصحاب کلّی است مثل سیاهی کمرنگ و پررنگ و امثال اینها، از چیزهایی که فرد ملحق شوند، برفرض وجود یافتنش، موجود دیگری مغایر با موجود اوّل به حساب نمیآید.
سپس شیخ افزودند که: معیار در وحدت و کثرت این امور، وحدت و کثرت انگیزه برای این امور است. اگر برای گوینده یک انگیزه باشد، بدون اشکال مجموع سخنان او یک چیز شمرده میشود و بقاء در آن صدق میکند؛ در صورت شکّ در بقاء، استصحاب میشود؛ فرقی نمیکند که شکّ در پیدایش منصرفکننده باشد یا از جهت شکّ در مقدار اقتضای داعی و انگیزه باشد.
و اگر برای انگیزه یا انگیزههایی سخن میگوید، سپس شکّ در بقای گوینده بر وصف گویندگی به وجود آید، اصل عدم پیدایش انگیزهای اضافه بر انگیزه مورد یقین میباشد. بفرمائید نظر حضرت امام خمینی در رابطه با این عقیده چیست؟
امام خمینی (ره) میفرماید: آنچه را که شیخ انصاری افاده کردهاند از چیزهایی است که عرف برآن مساعدت نمیکند. چرا؟ زیرا هرگاه مثلا سخنران به انگیزهای سخنرانی میکند و مشغول به ستایش میشود، سپس شکّ در بقای او بر اشتغال به ستایش بشود که آیا ستایش ادامه دارد یا در وعظ و نصیحت مشغول شده، متیقّن پیشین غیر از مشکوک لا حقّ است.
پس از قسم اوّل از استصحاب کلّی نیست. چرا؟ زیرا در کلّی نوع اوّل، شکّ در بقای چیزی که در سابق موجود بوده، به خود همان وجود در زمان لا حقّ شرط است؛ و حال آنکه مورد فرض چنین نیست. چرا؟ زیرا که علم وجود دارد که در زمان لا حقّ به ستایش مورد یقین پیشین اشتغال
1) الاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 118- 120.
ندارد. همچنین است کوبیدن نبض، چرا که آنچه از زدن نبض در زمان خردسالی وجود دارد، غیر از زدن نبضی است که در پیری وجود دارد، و مجموع زدن نبض در روزگار زنده بودن نیست؛ و مثل صدای ممتدی که از دمیدن حاصل میشود، در اینکه یک هویت است؛ زیرا کثرتها در زدنهای نبض عرفا مورد ملاحظه است، درحالیکه مقصود از مسامحه در بقای موضوع، مسامحه در محیط عرف و نزد آنان نیست، بلکه مراد مسامحه در نزد عقل است.
سپس حضرت امام خمینی (ره) میفرماید: در آنچه شیخ انصاری گفتهاند، که مجموع آنچه از اجزاء در خارج واقع میشود، در زمان اوّل با وجود جزء اوّل از آن مجموع ایجاد میشود، و وجود آن در زمان لا حقّ با وجود جزء دیگر آن مجموع است، اشکالی وجود دارد که آن اشکال را دانستی، چرا؟ زیرا آنچه در زمان اوّل واقع میشود، جزء از مجموع است، نه مجموعه؛ بخاطر اینکه زدن نبض در زمان کودکی غیر از زدن آن در زمان پیری است. از این سخن آشکار میشود که دلیلی برای قرار دادن این استصحاب از قبیل قسم اوّل از استصحاب کلّی و همچنین قسم دوّم از آن وجود ندارد.
و امّا بدون شکّ از قسم سوّم از کلّی نوع سوّم هم نیست، چرا که سخن گفتن و زدن نبض، از قبیل دگرگونی و تبادر حالتها نیست؛ چنانکه سیاهی پررنگ به کمرنگ و امثال آن تبدیل میشود، بلکه از قبیل قسم دوّم از کلّی نوع سوّم است. و امّا آنچه جناب شیخ انصاری افاده کردهاند، که مناط و ملاک در وحدت کلام و کثرت آن، وحدت و کثرت انگیزه است و آنها در مدار آن دور میزنند، اشکالش این است که: وحدت هر چیزی به خودش است، نه به دیگری. یعنی ممکن است سخنران انگیزههای متعددی داشته باشد، با اینکه مجموع سخنان او یک خط به حساب میآید.
برفرض قبول وحدت مجموع سخنان کلام او، مانعی از استصحاب آن با احتمال وجود انگیزه دیگر نیست.
اختلاف انگیزهها و بدلپذیری آن، مثل بدل گردیدن پایههای سقف به پایههای دیگر است، که با تبدیل ارکان و پایهها، آن وحدت سقف محفوظ است، انگیزهها نسبت به سخن گفتن هم چنین است.
تمام این سخنان در مورد امور زمانی در حال گذر میباشد.(1)
1) تنقیح الاصول، ج 4، ص 149- 151.
متن
و أمّا القسم الثالث- و هو ما کان مقیّدا بالزمان- فینبغی القطع بعدم جریان الاستصحاب فیه. و وجهه: أن الشیء المقیّد بزمان خاصّ لا یعقل فیه البقاء؛ لانّ البقاء:
وجود الموجود الاوّل فی الآن الثانی، و قد تقدّم الاستشکال فی جریان الاستصحاب فی الاحکام التکلیفیّة؛ لکون متعلقاتها هی الافعال المتشخّصة بالمشخّصات التی لها دخل وجودا و عدما فی تعلّق الحکم، و من جملتها الزمان.
و ممّا ذکرنا یظهر فساد ما وقع لبعض المعاصرین:(1)من تخیّل جریان استصحاب عدم الامر الوجودیّ المتیقّن سابقا، و معارضته مع استصحاب وجوده؛ بزعم انّ المتیقن وجود ذلک الامر فی القطعة الاولی من الزمان، و الاصل بقاءه- عند الشک- علی العدم الازلیّ الذی لم یعلم انقلابه إلی الوجود الا فی القطعة السابقة من الزمان. قال فی تقریب ما ذکره من تعارض الاستصحابین:
إنّه إذا علم أنّ الشارع أمر بالجلوس یوم الجمعة، و علم أنّه واجب إلی الزوال، و لم یعلم وجوبه فیما بعده، فنقول: کان عدم التکلیف بالجلوس قبل یوم الجمعة و فیه إلی الزوال، و بعده معلوما قبل ورود أمر الشارع، و علم بقاء ذلک العدم قبل یوم الجمعة، و علم ارتفاعه و التکلیف بالجلوس فیه قبل الزوال، و صار بعده موضع الشک، فهنا شکّ و یقینان، و لیس إبقاء حکم أحد الیقینین أولی من إبقاء حکم الآخر.
فإن قلت: یحکم ببقاء الیقین المتّصل بالشکّ، و هو الیقین بالجلوس.
قلنا: انّ الشکّ فی تکلیف ما بعد الزّوال حاصل قبل مجیء یوم الجمعة وقت ملاحظة أمر الشارع، فشکّ فی یوم الخمیس- مثلا، حال ورود الأمر- فی أنّ الجلوس غدا هل هو المکلّف به بعد الزوال أیضا أم لا؟ و الیقین المتصل، به هو عدم التکلیف، فیستصحب و یستمرّ ذلک إلی وقت الزوال، انتهی.
1) هو الفاضل النراقی فی مناهج الاحکام.
ترجمه
و امّا قسم سوّم (استصحاب) اموری که زمان قید آنها شده است (مثل روزه رمضان، نماز روزانه) پس قطع به عدم جریان استصحاب در اموری که مقیّد به زماناند شایسته است. چرا؟ زیرا چیزی که مقیّد به زمان خاص است، باقی بودن در آن معقول نیست، چرا که بقاء عبارتست از وجود موجود اوّل در زمان ثانی.
وجود اوّل با قید در زمان اوّل بودن، مورد تکلیف بوده است، و با تغییر زمان موجود اوّل وجود بقاء ندارد تا استصحاب شود. قبلا هم اشکال (برخی از حضرات) در جریان استصحاب در احکام تکلیفیه (یعنی احکام خمسه) مورد بحث واقع شد، بخاطر اینکه متعلقات این احکام، افعال متشخصه با مشخصاتی است که یا وجودا در تعلّق حکم به این متعلقات مدخلیّت دارند (مثل وجود تغیّر که مدخلیّت دارد در نجاست ماء ...) و یا عدما مدخلیّت دارد (مثل فقدان الماء ...) و از جمله این امور زمان است.
و روشن میشود از آنچه ما گفتیم فساد تخیل و گمان برخی از معاصرین. یعنی مرحوم فاضل نراقی مبنی بر اینکه: استصحاب عدم چیزی که سابقا وجودش مورد یقین بوده، جاری میشود و با استصحاب وجود آن چیز معارض خواهد بود، به این گمان که: آنچه مورد یقین بوده وجود آن چیز در قطعه اولی از زمان است، و در هنگام شکّ، اصل، بقای آن چیز است بر عدم ازلیای که تحول و انقلاب آن به وجود، معلوم نشده است، مگر در قطع پیشین از زمان (یعنی یوم الجمعة).
سپس: در توجیه تعارض این دو استصحاب میگوید: هرگاه بداند که شارع دستور به نشستن روز جمعه داده است، و بداند که آن نشست تا ظهر واجب است و وجوب آن در بعد از ظهر معلوم نباشد، میگوئیم: نبودن تکلیف به نشستن پیش از روز جمعه، و روز جمعه تا ظهر و بعد از ظهر، قبل از ورود دستور شارع معلوم بوده است؛ بقای آن عدم، پیش از روز جمعه معلوم است، و ارتفاع عدم و وجود تکلیف به نشستن در روز جمعه قبل از ظهر معلوم است؛ بعد از ظهر جمعه موضوع شکّ قرار گرفته است.
و لذا در اینجا شکّ و دو یقین وجود دارد؛ و ابقای حکم یکی از یقینها از ابقای حکم یقین
دیگر اولی نیست.
جناب نراقی در ادامه میگوید: اگر بگوئی: حکم به بقای یقین متصل به شکّ، که همان یقین به نشستن است، میشود؟ میگوئیم: شکّ در تکلیف بعد از ظهر جمعه قبل از آمدن روز جمعه، به هنگام ملاحظه دستور شارع وجود داشت. مثلا در روز پنجشنبه زمان وارد شدن دستور، شکّ کرد که آیا نشستن فردا، بعد از ظهر هم مورد تکلیف است یا نه؟
یقینی که متصل به شکّ است، همان نبودن تکلیف است؛ پس آن یقین استصحاب میشود و تا ظهر جمعه استمرار مییابد.(1)
اموری است که ذاتا از امور قارّه و مستقره هستند و لکن مقیّد شدهاند به یک امر قاری از قبیل زمان و زمانیات.
بله، و لکن مقیّد به زمانیات نیز، حساب همان امور مقیّد به زمان را دارند فی المثل فرض کنید که: مولی فرمود که: صم یوم الخمیس، که وجوب روزه را مقیّد کرده به یک زمان معین یعنی روز پنجشنبه.
حال: روز جمعه فرا رسیده و ما شکّ داریم که آیا وجوب باقی است یا نه؟ آیا میتوانیم بقاء وجوب روزه را استصحاب کنیم یا نه؟
بلاشکّ تمام افعالی که از ما صادر میشود در یک زمان خاص و یک محل مخصوصی انجام میپذیرد، و لکن زمان نسبت به بیشتر افعال ما صرفا ظرفیت دارد. به عبارت دیگر:
1- هیچگونه خصوصیتی در زمان یک فعل وجود ندارد و لکن از باب اینکه فعل ما ناگزیر از
1) مناهج الاحکام و الاصول، ص 238.
انجام در زمان است، زمان در فعل ما میآید، سپس فعل ما در هر زمانی که انجام بگیرد کفایت میکند، و لذا از محل بحث ما خارج است.
2- زمان نسبت به برخی از افعال خاص ما قیدیت دارد، بدین معنا که اصل العمل و طبیعت مطلوب نیست، بلکه عمل در فلان زمان خاص مطلوب است، مثل نمازهای یومیّه، حج، روزه ماه مبارک رمضان.
انما الکلام در همین قسم است که خود دارای دو صورت است:
1- گاهی تقید به زمان در لسان دلیل وجود ندارد و از ظاهر خطاب استفاده نمیشود.
به تعبیر دیگر اموری وجود دارد که در لسان دلیل و یا به تعبیر دیگر خطاب شارع به زمان خاصی مقیّد نشدهاند، مثل اداء دین، یا جواب سلام و ...
لکن این تقید از خارج و به حکم عقل از باب قدر متیقّن فهمیده میشود. فی المثل در باب شفعه میگوید: اگر یکی از دو شریک حصّه مشاعه خودش را فروخت، شریک دیگر شرعا حقّ دارد که اخذ به شفعه نموده و حصّه فروختهشده را به ملک خویش درآورد. منتهی در اینجا این سؤال پیش میآید که این حقّ شفعه:
آیا فوریّت دارد و شریک به مجرد اطلاع باید در اولین فرصت ممکن اعمال حقّ نماید و الّا اگر تأخیر بیندازد حقّ او ساقط میشود؟
و یا متراخی بوده و شریک پس از علم و آگاهی میتواند با تأخیر اعمال حقّ کند؟
مشهور علما از باب قدر متیقّن معتقد به فوریّت بوده و میگویند نسبت به ما زاد مشکوک باید اصل برائت جاری نمود. و لذا از محل بحث خارج است.
2- و گاهی تقید به زمان در خود لسان دلیل آمده و از ظاهر خطاب استفاده میشود که این تقیید خود بر دو گونه است:
1- گاهی مطلوب مقیّد شده است به یک زمان مبهم و مجملی، مثل اینکه مولی بفرماید:
افعل کذا الی زمان.
در اینجا باز نظر مشهور بر این است که باید به قدر متیقّن اکتفا نمود و در ما زاد مشکوک اصل برائت جاری نمود. و لذا این مورد هم از محل بحث خارج است.
2- و گاهی هم مطلوب مقیّد شده به زمان معلوم و معینی که خود این تقیید به زمان معلوم و مشخص نیز خود بر دو قسم است:
1- گاهی خطاب، غائیه است، یعنی تقیید به زمان بصورت غایت ذکر شده است فی المثل
فرموده: أتموا الصیام الی اللیل و یا فرموده: کلوا و اشربوا حتی یتبیّن لکم الخیط ...
حال از آنجا که جمله غائیه دارای مفهوم است، یعنی به مدلول التزامیاش دلالت میکند بر اینکه آن حکم در خود این غایت و در ما بعد این غایت وجود ندارد و لذا شکی برای ما باقی نمیماند تا که نیازی به استصحاب باشد. بخاطر اینکه مدلول التزامی کلام یک دلیل اجتماعی است و الاصل دلیل حیث لا دلیل.
و لذا این مورد هم از محل بحث ما خارج است.
2- و لکن گاهی تقیید به زمان خاص، صرفا بصورت یک وصف و یا قید آورده میشود، بدین معنا که خطاب یک جمله وصفیه است مثل: صوم الخمس واجب. در اینجا صوم الخمیس واجب دلالت ندارد بر اینکه پس صوم الجمعة لا واجب.
به عبارت دیگر: جمله وصفیه در اینجا مفهوم ندارد، چرا که اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند.
پس: احتمال وجوب صوم در جمعه نیز قرار داده میشود.
در همین مطلب اخیر است که آیا در جائی که تقیید مطلب به یک زمان خاص مثلا یوم الخمیس آنهم به وصف قیدیّت آورده میشود. اگر ما نسبت به وجوب صوم در روز جمعه شکّ کنیم میتوانیم استصحاب جاری کنیم یا نه؟
این مطلب همان محل بحثی است که ما بدنبال پاسخ آن هستیم.
این است که: در مقیدات به زمان استصحاب مطلقا جاری نمیشود. نه به دقت عقلیّه و نه به حسب مسامحات عرفیه:
1- و امّا به دقت عقلیّه، بخاطر اینکه عقل حساب موضوع دارای قید را از موضوع فاقد قید جدا کرده و هریک را غیر از دیگری میداند. و لذا هیچگاه شکّ در بقاء همان موجود قبلی برایش پیدا نمیشود، بلکه شکّ او دائما در حدوث موجود جدید است، که چنین جائی هم جای استصحاب نیست.
2- و امّا به حسب مسامحه عرفی هم بخاطر اینکه صم یوم الخمیس با صوم یوم الجمعة فرق دارد، هریک عملی مستقل و برای خود دارای حکمی مستقل است، و عرف هم آنها را متغایران میبیند، نه اینکه صوم یوم الجمعة را ادامه صوم یوم الخمیس بداند. پس به لحاظ عرف هم شکّ
در اینجا شکّ در بقاء نیست، بلکه شکّ در حدوث مثل است.
الحاصل: وقتی عملی مقیّد به زمان خاصی باشد، اگر قیدش که ظرف زمانی آن باشد مرتفع شود مقیّد هم که مظروف آن ظرف است از بین میرود و لذا در زمان بعد از زمان قبل شکّ ما، شکّ ما شکّ در بقاء آن مقیّد قبلی نیست.
اشاره به هفتمین قول از اقوالی است که در بیان استصحاب گذشت و آن قول فاضل تونی است که میان احکام تکلیفیه از قبیل وجوب و حرمت و ... و بین احکام وضعیّه به معنای خاصی که مراد خودش بود قائل به تفصیل گردید و فرمود: استصحاب در احکام وضعیّه جاری میشود و لکن در احکام تکلیفیه جاری نمیشود. الغرض، در بخش ادلّه اقوال دلائلی برای این تفصیل آورده شد که یکی از آن ادلّه این بود که:
در حکم شرعی تکلیفی هیچگاه شکّ در بقاء پیدا نمیشود تا نوبت به استصحاب برسد. چرا؟
بخاطر اینکه شارع مقدس در مقام جعل و تشریع حکم وجوبی و یا تحریمی و یا ... همیشه موضوع و متعلّق حکم خودش را با تمام قیود وجودیّه و عدمیّهای که در غرض مولی و در تأمین مصلحت حکم دخالت دارند، در نظر میگیرد و پس از آن حکم میکند و در این مقام به حسب واقع و نفس الأمر اهمالی نمیورزد.
فی المثل در وجوب نماز:
1- قیود وجودیّهای مثل طهارت، استقبال و ... نقش دارند.
2- چنانکه قیود عدمیّهای مثل عدم الحدث و عدم الکلام الخارجی و عدم القهقهة و فعل کثیر و ... دخالت دارند.
پس شارع باتوجّه به تمام این قیود حکم میکند و تا زمانی که موضوع با تمام این قیود موجود است، حکم نیز موجود است، و لذا شکّ نداریم تا اینکه نوبت به استصحاب برسد.
امّا اگر متعلّق حکم با همه قیود و یا برخی از قیودش از بین برود، قطعا حکم هم میرود و لذا شکی در بقاء آن نداریم تا نیازی به استصحاب داشته باشیم.
منظور اینکه یکی از قیود زمان است در واجبات موقته، و لذا مادامیکه این زمان خاص باشد، حکم نیز موجود است و با انتفای آن، حکم هم منتفی میشود. و لذا شکّ در بقاء نداریم تا که نیازی به استصحاب داشته باشیم.
تأییدی بر مطلب خودش بود مبنی بر اینکه: اگر حکمی مقیّد به زمانی شد با رفتن قید زمان حکم هم میرود و جائی برای استصحاب نیست.
جناب نراقی میفرماید بطور کلّی در باب استصحاب، مستصحب ما:
1- گاهی امری از امور شرعیّه است مثل وجوب، حرمت، طهارت، نجاست و ...
2- گاهی هم امری از امور خارجیه و یا به تعبیر دیگر از موضوعات احکام است مثل: عدالت زید و ..
آنجا مستصحب ما امری از امور شرعیّه است یعنی قسمت اوّل:
1- گاهی شکّ ما در بقاء مستصحب از زمان لا حقّ، از قبیل شکّ در مقتضی است یعنی اصل اقتضاء و استعداد مستصحب برای بقاء مورد شکّ است.
2- و گاهی شکّ ما در بقاء مستصحب از زمان لا حقّ، از قبیل شکّ در رافع است با همه اقسام پنجگانهاش پس از احراز مقتضی.
الحاصل: مجموعا سه صورت در رابطه با مستصحب در اینجا وجود دارد:
این است که مستصحب از امور شرعیّه باشد، شکّ ما هم از قبیل شکّ در مقتضی باشد جناب نراقی مدّعی است که در اینجا دو استصحاب جاری میشود که در نتیجه با هم تعارض کرده و تساقط میکنند و لذا رجوع میشود به اصل سوّم.
الف: برای مثال: مولی به عبدش میگوید: بنشین در این مکان تا زوال و یا پایان روز جمعه در اینجا سه حالت متصوّر است:
1- یکی اینکه بگوئیم ما از ازل و از قبل از این امر مولی یقین داشتیم به عدم وجوب جلوس که همان یقین عدم ازلی باشد.
2- یکی اینکه بگوئیم: ما یقین داشتیم به وجوب جلوس از صبح جمعه تا ظهر جمعه که یقین به یک امر وجودی است.
3- یکی اینکه بگوئیم: شکّ ما در بقاء این وجوب و ارتفاع آن است نسبت به ما بعد زوال.
در همین مورد اخیر است که جناب نراقی میفرماید در چنین موردی دو استصحاب جاری
میشود:
1- یکی استصحاب عدم ازلی بدین معنا که از ازل جلوس واجب نبوده است و لکن در یک مقطعی از صبح تا ظهر واجب شد، ولی باز هم ما دوباره شکّ میکنیم که آیا آن عدم ازلی باقی است یا نه؟ در نتیجه استصحاب میکنیم عدم را.
2- یکی هم استصحاب بقاء وجوب جلوس است یعنی وجوب جلوس از صبح تا به ظهر بوده است و لکن اکنون شکّ ما در بقاء این وجوب است، و لذا استصحاب میکنیم بقاء وجوب جلوس را.
در نتیجه: این دو اصل تعارضا و تساقطا، که نوبت به اصل سوّم یعنی اصالة البراءة میرسد، نسبت به ما بعد زوال.
میگوید: هر دو یقین متصل به شکّ هستند، چرا که در همان روز پنجشنبه مثلا که زمان صدور امر به جلوس در روز جمعه تا ظهر باشد:
1- همان زمان یقین به عدم وجوب جلوس از ازل دارد، و همان زمان هم یقین به وجوب جلوس در جمعه تا ظهر دارد.
2- همان زمان هم، شکّ در بقاء جلوس یا ارتفاع آن نسبت به ما بعد از زوال دارد.
پس: شکّ به هر دو یقین متصل است.
بله، اگرچه متیقّن اوّل از مشکوک فاصله دارد و متیقّن دم به مشکوک متصل است و لکن خود وصف یقین اوّل و دوّم، هر دو متصل به شکّاند، و لذا: اجراء حکم هریک از دو یقین نسبت به حال شکّ ممکن است، چرا که هیچیک نسبت به دیگری رجحان ندارد و لذا هر دو اصل جاری میشود.
در نتیجه: قانون متعارضین متکافئین جاری میشود که همان تعارض و تساقط است و لذا نوبت به اجرای اصل برائت میرسد.
ب: و یا فی المثل:
1- شارع مقدس به امام امر کرده که: صم یوم الخمیس
2- تا ظهر روزه گرفتیم و لکن مرضی عارض ما شد که شکّ کردیم آیا وجوب صوم باقی
است یا نه؟ در اینجا دو استصحاب جاری میشود:
1- استصحاب بقاء وجوب صوم.
2- استصحاب عدم ازلی وجوب صوم.
در نتیجه این دو استصحاب تعارض کرده، تساقط میکنند و لذا نوبت میرسد به اجرای اصل برائت.
از قبیل شکّ در مقتضی است. چرا؟ زیرا: شکّ ما در بقاء و استعداد وجوب جلوس یا صوم است نسبت به ما بعد زوال و مرض که عند المشهور استصحاب جاری است.
این است که:
1- به عقیده جناب شیخ انصاری استصحاب در مقیدات به زمان جاری نیست.
2- و به عقیده جناب فاضل نراقی استصحاب در مقیدات به زمان جاری است، منتهی مبتلای به تعارض و تساقط است.
متن
ثمّ أجری ما ذکره- من تعارض استصحابی الوجود و العدم- فی مثل: وجوب الصوم إذا عرض مرض شکّ فی بقاء وجوب الصوم معه، و فی الطهارة إذا حصل الشک فیها لاجل المذی، و فی طهارة الثوب النجس إذا غسل مرّة.
فحکم فی الاوّل بتعارض استصحاب وجوب الصوم قبل عروض الحمّی و استصحاب عدمه الاصلی قبل وجوب الصوم، و فی الثانی بتعارض استصحاب الطهارة قبل المذی و استصحاب عدم جعل الشارع الوضوء سببا للطهارة بعد المذی، و فی الثالث بتعارض استصحاب النجاسة قبل الغسل و استصحاب عدم کون ملاقاة البول سببا للنجاسة بعد الغسل مرّة، فیتساقط الاستصحابان فی هذه الصور، إلّا أن یرجع إلی استصحاب آخر حاکم علی استصحاب العدم، و هو عدم الرافع و عدم جعل الشارع مشکوک الرافعیّة رافعا.
قال: و لو لم یعلم أن الطهارة ممّا لا یرتفع إلّا برافع، لم نقل فیه باستصحاب الوجود.
ثمّ قال: هذا فی الامور الشرعیّة، و اما الامور الخارجیّة- کالیوم و اللیل و الحیاة و الرطوبة و الجفاف و نحوها مما لا دخل لجعل الشارع فی وجودها- فاستصحاب الوجود فیها حجة بلا معارض؛ لعدم تحقّق استصحاب حال عقل معارض باستصحاب وجودها، انتهی.
ترجمه
در مثل واجب بودن روزه جاری میداند که: هرگاه بیماری بر او عارض شود و شکّ در واجب بودن آن به جهت خروج مذی نماید، یا شکّ در طهارت پیراهن نجس با یک بار شستن کند، در مورد اوّل حکم به تعارض استصحاب وجوب روزه پیش از بیمار شدن و استصحاب عدم اصلی آن قبل از
واجب شدن روزه میکند؛ و در مورد دوّم حکم به تعارض استصحاب طهارت قبل از خارج شدن مذی و استصحاب عدم جعل شارع نسبت به وضوی بعد از خروج مذی را سبب طهارت دانست و در مورد سوّم حکم به تعارض استصحاب نجاست قبل از شستن و استصحاب عدم سببیّت ملاقات بول برای نجاست، پس از یک بار شستن نمود.
در تمام این صورتها استصحابها ساقط میشوند؛ مگر اینکه به استصحاب دیگری که حاکم بر استصحاب عدم باشد، برگردد، که آن استصحاب عبارتست از عدم رافع، یا اینکه شارع مشکوک الرافعیّه را، رفع قرار نداده است.
سپس میفرماید: اگر معلوم نشد که طهارت از چیزهایی است که جز با رافع رفع نمیشود، قائل به استصحاب وجود در آن نمیشویم.
سپس میفرماید:(1)این در امور شرعی است، امّا امور خارجی، مثل روز و شب، زنده بودن، رطوبت و خشکی و امثال آن، از چیزهایی که جعل شارع در وجود آنها دخالتی ندارد، استصحاب وجود در آن امور، بدون معارض، حجّت است؛ چرا که استصحاب حال عقل که معارض با استصحاب وجود باشد، محقّق نشده است.
بیان دومین صورت است که مستصحب ما از امور شرعیّه و شکمان از قبیل شکّ در رافع باشد. فی المثل:
1- یقینا قبل از اسلام وضو، سبب از برای طهارت باطنیه نبود، یعنی یقین به عدم.
2- پس از اسلام تا قبل از خروج مذی مثلا این سببیّت برای وضو جعل شده یعنی یقین به وجود.
3- اکنون پس از خروج منی من مکلف شکّ دارم که آیا طهارت باطنیهام باقی است یا نه؟
براساس قاعده هریک از دو استصحاب وجودی و عدمی قابل جریان است، که تعارض و
1) مناهج الاحکام و الاصول، ص 240.
تساقطا و لذا نوبت به اصول عملیّه میرسد.
و یا فی المثل:
1- قبل از اسلام ملاقات با نجاست، از برای تنجس ملاقی نبود، یعنی یقین به عدم ازلی.
2- پس از اسلام، این ملاقات سبب از برای آن تنجس شده یعنی یقین به وجود.
3- شیء متنجسی را مثلا یک بار با آب قلیل شستیم و لکن اکنون شکّ داریم که آیا تنجس آن باقی است یا اینکه نه؟
1- هم میتوانیم در اینجا استصحاب کنیم عدم ازلی سببیّت ملاقات از برای تنجس را و بگوئیم از حالا به بعد تنجسی نیست.
2- هم میتوانیم استصحاب کنیم بقاء نجاست ملاقی را.
به نظر ما که نراقی هستیم هیچیک از این دو استصحاب بر دیگری رجحان ندارند، و لذا بحسب قاعده تعارض کرده، تساقط میکنند.
این است که یک اصل سوّم و یا استصحاب سومی هم در خصوص این دو مثال وجود دارد که حاکم بر استصحاب عدم ازلی است و جلوی جریان استصحاب عدم ازلی را میگیرد و آن عبارتست از: استصحاب عدم وجود رافع و یا عدم رافعیت موجود.
شکّ در رافعیّت موجود است بدین معنا که این مذی که محقّق شده است رافع طهارت ما هست یا نه؟ و آیا شستن یکبار رافع تنجس میباشد یا نه؟
به عبارت دیگر: شکّ ما در بقاء و ارتفاع سببیّت وضو برای طهارت، پس از خروج مذی، و هم شکّ ما در سبب ملاقات برای تنجس پس از یکبار غسل، مسبّب است از شکّ در اینکه آیا این امر موجود یعنی مذی رافعیّت دارد یا نه؟
اگر رافعیّت داشته باشد، پس آن سببیّت منقطع شده بجای طهارت حدث میآید و بجای تنجس طهارت. و اگر رافعیّت نداشته باشد، پس آن سببیّت باقی است.
در اینجا اصل اصالة عدم رافعیة الموجود میگوید:
1- قبل از اسلام نه مذی رافع طهارت بود و نه یکبار شستن رافع نجاست.
2- اکنون پس از اسلام شکّ میکنیم که این رافعیّت جعل شد است یا نه؟
استصحاب عدم جاری میکنیم و لذا نوبت به استصحاب عدم سببیّت که عدم ازلی است
نمیرسد، بخاطر اینکه اصل مسبّبی است.
در نتیجه: استصحاب امر وجودی بلامعارض میماند.
این شد که در هر دو مورد استصحاب عدمی توسط یک اصل دیگر محکوم واقع شد و خصوص استصحاب وجودی جاری گردید.
بله، اگر در این دو مورد هم مسئله طهارت و نجاست مثل مسئله جلوس و صوم بود که شکّ ما در اصل اقتضاء بود، استصحاب وجودی با عدمی تعارض کرد، جاری نمیشدند.
بیان سومین صورت از صور سهگانه در مسئله است که در این صورت، مستصحب ما از امور خارجیه و یا به تعبیر دیگر از موضوعات احکام شرعیّه است مثل شب، روز شعبان، رمضان، رطوبت، حیات زید، عدالت عمرو و ... فی المثل:
1- قبلا زیدی در کار نبود پس عدالت او هم نبود، یعنی یقین به عدم ازلی عدالت زید.
2- مدتی است که زید موجود شده است و روزگاری است که ما یقین کردهایم به عدالت او.
اکنون در بقاء و یا ارتفاع عدالت او شکّ داریم.
آیا میتوانیم بگوئیم: در اینجا نیز دو استصحاب قابل جریان است، یکی استصحاب عدم ازلی عدالت و دیگری استصحاب وجودی عدالت زید و در نتیجه تعارضا و تساقطا؟
نظر جناب نراقی در پاسخ به این سؤال این است که: خیر، در امور خارجیه دو استصحاب جاری نمیشود تا مسئله تعارض پیش بیاید، بلکه این استصحاب وجودی است که در این امور بلامعارض جاری شده و حجّت میباشد، و لذا نوبت به استصحاب عدم ازلی نمیرسد.
در تفاوت امور شرعیّه با امور خارجیه است، بدین معنا که:
1- امور شرعیّه یک سری امور اعتباریهای هستند که تابع اعتبار معتبر یعنی شارعاند در نتیجه در اینگونه امور، انقلاب عدم ازلی از عدم به وجود، تابع اعتبار شرع است و قدر متیقّن این است که: در یک مقطع معین یعنی تا ظهر جمعه مثلا این عدم ازلی وجوب و یا حرمت، تبدیل میشود به وجود. و امّا بیش از آنکه بعد از ظهر هم فی المثل چنین باشد مشکوک است.
و لذا میتوان گفت که ما قدر متیقّن را گرفته و در ما زاد مشکوک اصل عدم جاری میکنیم.
2- و امّا در امور خارجیه و یا موضوعات احکام، انقلاب عدم به وجود یک انقلاب حقیقی
است و نه اعتباری، یعنی عدم فلان زید منقلب نمیشود به وجود مقیّد به زمان.
به عبارت دیگر: وجود مطلق یعنی وجودی که استمرار دارد و خداوند با وجود زید که دارای استمرار است آن عدم مطلق ازلی را منتقض نمود و لذا وجهی برای استصحاب آن عدم ازلی وجود ندارد. پس بطور معین استصحاب جاری میشود.
یعنی: هرکجا در بقاء حیات زید و یا عدالت عمرو ... شکّ کردیم استصحاب بقاء جاری میشود.
آنچه مربوط به بحث ما بود، در حقیقت همان دو مثال جلوس و صوم بود که از مقیدات به زمان بود که به نظر شیخ در اینگونه موارد هم استصحاب جاری نمیشد و لکن به نظر خود مرحوم فاضل در اینگونه امور هم استصحاب جاری میشد و لکن مبتلای به تعارض میشد.
متن
أقول: الظاهر التباس الأمر علیه.
امّا اولا: فلانّ الأمر الوجودیّ المجعول، إن لوحظ الزمان قیدا له أو لمتعلّقه- بأن لوحظ وجوب الجلوس المقید بکونه إلی الزوال شیئا، و المقید بکونه بعد الزوال شیئا آخر متعلّقا للوجوب- فلا مجال لاستصحاب الوجوب؛ للقطع بارتفاع ما علم وجوده و الشک فی حدوث ما عداه؛ و لذا لا یجوز الاستصحاب فی مثل: «صم یوم الخمیس» إذا شکّ فی وجوب صوم یوم الجمعة.
و إن لوحظ الزمان ظرفا لوجوب الجلوس فلا مجال لاستصحاب العدم؛ لانّه إذا انقلب العدم إلی الوجود المردّد بین کونه فی قطعة خاصة من الزمان و کونه أزید، و المفروض تسلیم حکم الشارع بأنّ المتیقّن فی زمان لا بدّ من ابقائه، فلا وجه لاعتبار العدم السابق.
و ما ذکره (قدس سره): من أنّ الشکّ فی وجوب الجلوس بعد الزوال کان ثابتا حال الیقین بالعدم یوم الخمیس، مدفوع: بأنّ ذلک أیضا- حیث کان مفروضا بعد الیقین بوجوب الجلوس إلی الزوال- مهمل بحکم الشارع بإبقاء کلّ حادث لا یعلم مدّة بقائه، کما لو شکّ قبل حدوث حادث فی مدّة بقائه.
و الحاصل: أن الموجود فی الزمان الاول، إن لوحظ مغایرا من حیث القیود المأخوذة فیه للموجود الثانی، فیکون الموجود الثانی حادثا مغایرا للحادث الأول، فلا مجال لاستصحاب الموجود؛ إذا لا یتصوّر البقاء لذلک الموجود بعد فرض کون الزمان الاوّل من مقوّماته.
و إن لوحظ متّحدا مع الثانی لا مغایرا له إلا من حیث ظرفه الزمانیّ، فلا معنی
لاستصحاب عدم ذلک الموجود؛ لانّه انقلب إلی الوجود.
و کأنّ المتوهّم ینظر فی دعوی جریان استصحاب الوجود إلی کون الموجود أمرا واحدا قابلا للاستمرار بعد زمان الشکّ، و فی دعوی جریان استصحاب العدم إلی تقطیع وجودات ذلک الموجود و جعل کلّ واحد منها بملاحظة تحقّقه فی زمان مغایرا للآخر، فیؤخذ بالمتیقّن منها و یحکم علی المشکوک منها بالعدم.
و ملخّص الکلام فی دفعه: أنّ الزمان إن اخذ ظرفا للشیء فلا یجری الا استصحاب وجوده؛ لأنّ العدم انتقض بالوجود المطلق، و قد حکم علیه بالاستمرار بمقتضی أدلّة الاستصحاب. و إن اخذ قیدا له فلا یجری الا استصحاب العدم؛ لانّ انتفاض عدم الوجود المقیّد لا یستلزم انتفاض المطلق، و الاصل عدم الانتفاض، کما إذا ثبت وجوب صوم یوم الجمعة و لم یثبت غیره.
ترجمه
شیخ انصاری (ره) میفرماید: ظاهر این است که: مطلب بر مرحوم نراقی مشتبه شده است؛ زیرا:
اولا: چیز وجودیای که مورد جعل قرار گرفته است اگر زمان، قید برای آن و یا برای متعلّق آن در نظر گرفته شود، به این صورت که وجوب نشستن مقیّد تا ظهر چیزی باشد، و مقیّد به بعد از ظهر بودن چیز دیگری که متعلّق برای وجوب باشد، مجالی برای استصحاب وجود نیست. چرا؟ زیرا که قطعا چیزی که وجودش معلوم بوده، از بین رفت، و پیدایش غیر آن مورد شکّ است؛ و لذا: در مثل (روز پنجشنبه روزه بگیر)، در صورتی که شکّ در وجوب روزه روز جمعه شود، استصحاب جایز نیست.
و اگر زمان به عنوان ظرف وجوب نشستن مورد ملاحظه قرار گیرد، مجالی برای استصحاب عدم نیست. چرا؟ زیرا هرگاه عدم منقلب به وجود شود و مردد میان بود آن در قطعه خاصی از زمان و بودنش در زمان بیشتر باشد، و فرض شود که حکم شارع را پذیرفته که آنچه در زمانی یقینی
بوده، باید آن را ابقاء کرد، دلیلی برای اعتبار عدم پیشین نیست.
آنچه نراقی فرموده، که شکّ در وجوب نشستن بعد از ظهر، در زمان یقین به عدم وجوب در روز پنجشنبه ثابت بوده است، به این صورت دفع شده است که: آن شکّ، از حیث اینکه فرض گردیده پس از تعیین به وجوب نشستن تا ظهر، با حکم شارع به ابقای هر حادثی که مدت بقای آن نامعلوم است، مهمل میباشد؛ چنانکه اگر قبل از پیدایش پدیده و حادث، شکّ در مدت بقای آن میشد، مهمل میبود.
محصول بحث این است که: اگر موجود در زمان اوّل از حیث قیدهای اخذ شده در آن، مغایر با موجود دوّم در نظر گرفته شود، و موجود دوّم پدیدهای مغایر با پدیده اوّل باشد، مجالی برای استصحاب بقای موجود نیست؛ چرا که با فرض اینکه خود زمان اوّل از مقومات آن موجود است، بقایی برای آن موجود تصوّر نمیشود.
و اگر با موجود دوّم متحد در نظر گرفته شود، که مغایرتی جز از حیث ظرف زمانی برایش نیست، استصحاب عدم آن موجود، معنا ندارد، چرا که عدم، منقلب به وجود شده است. گویی متوهم، در جاری شدن استصحاب عدمی به ادعای قطعهقطعه بودن وجودهای آن موجود، و مغایر دانستن هریک از آنها با ملاحظه تحققش در زمان خاص، با دیگری، نظر کرده که متیقّن از آن وجودها اخذ میشود و بر مشکوک از آنها حکم به عدم میگردد.
خلاصه سخن در دفع این توهّم این است که: اگر زمان، ظرف برای چیزی قرار گرفته باشد، جز استصحاب وجود جاری نمیشود. چرا؟ زیرا عدم با مطلق وجود شکسته شد و به مقتضای دلیلهای استصحاب حکم به استمرار آن شده است. و اگر (زمان) قید برای آن قرار گرفته باشد، جز استصحاب عدم جاری نمیشود: چرا؟ زیرا شکسته شدن عدم وجود مقیّد، مستلزم شکسته شدن مطلق نیست و اصل، نشکستن است؛ مثل اینکه وجوب روزه روز جمعه ثابت شد و غیر آن ثابت نشد.
پاسخ جناب شیخ به افادات جناب نراقی در ما نحن فیه، مبنی بر اینکه: سه امر بر جناب نراقی مشتبه شده است.
این است که در دو مثال جلوس و صوم، میان ظرفیت زمان و قیدیت آن خلط کرده و حکم یکی را به دیگری سرایت داده است.
به عبارت دیگر سؤال ما از جناب نراقی این است که: آیا در این دو موردی که زمان را قید قرار دادید، قید برای حکم مثلا وجوب و یا متعلّق حکم یعنی جلوس و یا صوم که فعل اختیاری مکلّف است قرار دادید و یا اینکه آن را صرفا ظرف به حساب آوردید؟
زیرا: ویژگی قید بودن زمان با ویژگی ظرف بودن آن فرق دارد:
1- آنگاه که زمان قید واقع میشود مکثر موضوع است، چرا که موضوع واحد ید زمان عقلا و شرعا با موضع فاقد قید زمان متفاوت بوده و دو موضوع بحساب میآیند.
فی المثل: وجوب در صم یوم الخمیس با وجود در صم یوم الجمعة، دو وجوب است که دارای دو موضوع جداگانه است.
به عبارت دیگر تکلیف در هریک از روز پنجشنبه و روز جمعه استقلالی است، نه اینکه وجوب یوم الجمعة، استمرار همان وجوب یوم الخمیس باشد.
2- امّا آنگاه که زمان صرفا ظرف واقع میشود دیگر مکثر موضوع نیست، بلکه موضوع، اصل ذات و طبیعت است که گاهی در این زمان و گاهی در زمان دیگر موجود میباشد.
به عبارت دیگر وجوب یک حقیقت مستمرّ است که امروز واجب است، فردا واجب است و هکذا ... و یا وجود زید یک حقیقت است که امروز موجود است، فردا موجود است و هکذا ...
یعنی: ازمنه مختلفه ظروف زمانیه برای هریک از این وجودات واحده هستند.
این است که به نظر شیخ و آخوند (ره) اخذ زمان در لسان دلیل بر دو گونه است:
1- گاهی زمان قیدیت دارد به نحوی که وقتی مولی میخواهد، ماهیّت مأمور به را در ضمن همه خصوصیات دخیله در آن تصوّر کند، زمان را نیز از خصوصیات آن مقوله اعتبار میکند.
فی المثل: اکرام زید به تنهائی مأمور به نیست، بلکه اکرام زید در روز جمعه مأمور به است و عنوان یوم الجمعة، در قوام مأمور به دخالت دارد و لذا میگوید: اکرام زید یوم الجمعة واجب. یعنی کلمه واجب را داخل حکم آورده و برآن مجموعه بار میکند.
2- گاهی هم مدخلیّت زمان به این است که: زمان به خود حکم برمیگردد و مقوم موضوع نمیباشد، بلکه به عنوان ظرف ثبوت حکم اخذ میشود. و لذا مولی در مقام تعبیر میگوید: اکرام زید واجب، یوم الجمعة، که روز جمعه ظرف برای وجوب قرار داده شده است، و لکن اکرام زید فاقد قید است.
باتوجّه به نکته فوق این است که به جناب فاضل بگوئیم:
1- اگر شما در اینگونه موارد، زمان یعنی یوم الخمیس و یا صبح تا ظهر را قید از برای وجوب صوم و جلوس قرار دهید، نتیجهاش این میشود که: جلوس الی الزّوال یک موضوع است، و جلوس پس از زوال یک موضوع دیگر است. و لذا اگر پس از زوال در وجوب قبل از زوال شکّ کنید، وجهی برای استصحاب امر وجودی یعنی وجوب نمیباشد. چرا؟ چون شکّ شما در بقاء همان وجوب قبل از زوال نیست، بخاطر اینکه آن زمان زوال یافت حکم هم زوال یافت. بلکه شکّ شما در حدوث مثل جدید است.
و لذا: جریان استصحاب در چنین مواردی از قبیل استصحاب کلّی قسم ثالث است، که کلّی در ضمن فردی که متیقّن الوجود بود، اکنون مقطوع الارتفاع شده است و در ضمن فرد جدید هم از اوّل مشکوک الحدوث است.
وقتی استصحاب امر وجودی جاری نشود، معینا پس از این مرحله استصحاب عدم ازلی جاری میشود آنگاه از جناب تونی سؤال میکنیم این التعارض؟
2- و اگر شما را صرفا ظرف برای آن موجود بحساب آورید به نحوی که مثل امور خارجیه، اصل وجوب بقول مطلق از جانب شارع جعل شده است و مجعول شارع مقیّد به زمان خاصی نمیباشد.
در اینجا اگر شما پس از مدتی شکّ در بقاء آن پیدا کنید، فقط باید استصحاب وجودی جاری کنید و لذا نوبت به استصحاب عدم ازلی نمیرسد. چرا؟ زیرا: عدم مطلق به وجود مطلق قابل
استمرار منقلب شده است و لذا هرجا که شما شکّ در بقاء این موجود مستمرّ کنید، به برکت حجیّت استصحاب، باید استصحاب امر وجودی کرده، حکم به دوام و استمرار کنید.
پس در این فرض هم تنها استصحاب وجودی جاری است و چه شما در اینگونه موارد زمان را برای آنها قید قرار دهید و چه ظرف وجهی برای اجراء دو استصحاب وجود ندارد که مسئله تعارض و تساقط پیش آید.
بله، ما هم قبول داریم که هر دو یقین متصل به شکّ است، لکن جناب نراقی باید بدانند که تحقّق این امور در خارج در طول یکدیگر قرار دارند و نه در عرض هم، فی المثل: اکنون یقین داریم که از ازل تا بحال وجوب نبوده است، و اکنون یقین داریم که از حالا تا به ظهر وجوب وجود دارد. و اکنون شکّ داریم که آیا این وجوب از ظهر به بعد هم باقی است یا نه؟
منظور این است که به فرض ظرف بودن زمان آن یقینی که متصل به شکّ است دارای رجحان و اولویت است که حکمش مستمرّ باشد، چرا که هر دو یقین مساوی نیستند، و لذا حقّ به جانب مستشکل است.
چونکه:
1- از یک طرف به اصل وجوب جلوس و یا صوم و ... نظر کرده و دیده است که اینها از اموری هستند که وقتی موجود میشوند قابل بقاء و استمرارند و لذا میتوان خود وجوب را استصحاب نمود.
2- از طرف دیگر، نظر به زمان خاص کرده و دیده است که این وجوب و یا فلان وجوب مربوط به مقیّد به این زمان است و این زمان که میرود، وجوب هم میرود. و لذا استصحاب دم ازلی را جاری میکنیم.
اشتباه جناب فاضل در این بوده است که دقت نفرموده که زمان در اینجا ظرفیت دارد و یا قیدیت؟
این است که همچون سالبه کلیه با موجبه کلیه متناقضاند، یعنی نمیتوان گفت: فلان شیء دارای عدم مطلق است و در عین حال قابل استمرار است، چنانکه دارای وجود مطلق و مستمرّ است.
چنانکه عدم مطلق با وجود مقیّد، مثل سالبه کلیه با موجبه جزئیّه، تناقض دارند، یعنی که در شیء واحد جمع نمیشوند.
چنانکه وجود مطلق با عدم مقیّد، مثل موجبه کلیه با سالبه جزئیّه متناقضاند.
مطلق العدم با مطلق الوجود، و یا مطلق العدم با وجود مقیّد، و یا مطلق الوجود با عدم مقیّد، تنافی نداشته و قابل جمعاند.
این است که: اگر زمان به عنوان ظرف لحاظ شود، تنها استصحاب وجودی جاری است و نوبت به استصحاب عدم ازلی نمیرسد. چرا؟ زیرا که آن عدم مطلق و قابل استمرار، با این وجود مطلق قابل استمرار، نقض شده و قطعا مرتفع میشود و لذا دیگر جائی برای استصحاب نیست. و اگر زمان به عنوان قید لحاظ شود و قیدیت داشته باشد، تنها استصحاب عدمی جاری میشود و دیگر نوبت به استصحاب وجودی نمیرسد. چرا؟ زیرا آن عدم مطلق و ازلی که تا ابد قابل استمرار بود با وجود مقیّد به زمان خاص منتقض شد و نه با وجود مطلق.
حال اگر پس از این زمان خاص شکّ در بقاء و استمرار عدم کنیم، استصحاب عدم جاری میکنیم.
علیایّحال در هریک از دو صورت فوق جائی برای تعارض نیست.
متن
(مناقشة ثانیة فیما افاده النراقی) و اما ثانیا: فلانّ ما ذکره، من استصحاب عدم الجعل و السببیّة فی صورة الشکّ فی الرافع، غیر مستقیم؛ لانّا إذا علمنا أنّ الشارع جعل الوضوء علّة تامّة لوجود الطهارة، و شککنا فی أنّ المذی رافع لهذه الطهارة الموجودة المستمرّة بمقتضی استعدادها، فلیس الشکّ متعلّقا بمقدار سببیّة السبب. و کذا الکلام فی سببیّة ملاقاة البول للنجاسة عند الشکّ فی ارتفاعها بالغسل مرّة.
فإن قلت: إنا نعلم أنّ الطهارة بعد الوضوء قبل الشّرع لم تکن مجعولة اصلا، و علمنا بحدوث هذا الامر الشرعیّ قبل المذی، و شککنا فی الحکم بوجودها بعده، و الاصل عدم ثبوتها بالشّرع.
قلت: لا بدّ من أن یلاحظ حینئذ أنّ منشأ الشکّ فی ثبوت الطهارة بعد المذی، الشکّ فی مقدار تأثیر المؤثر- و هو الوضوء- و أنّ المتیقّن تأثیره مع عدم المذی لا مع وجوده، أو أنا نعلم قطعا تأثیر الوضوء فی إحداث أمر مستمرّ لو لا ما جعله الشارع رافعا. فعلی الاوّل، لا معنی لاستصحاب عدم جعل الشیء رافعا؛ لانّ المتیقّن تأثیر السبب مع عدم ذلک الشیء، و الاصل عدم التأثیر مع وجوده، إلا أن یتمسّک باستصحاب وجود المسبّب فهو نظیر ما لو شکّ فی بقاء تأثیر الوضوء المبیح- کوضوء التقیّة بعد زوالها- لا من قبیل الشکّ فی ناقضیّة المذی. و علی الثانی، لا معنی لاستصحاب العدم؛ إذ لا شکّ فی مقدار تأثیر المؤثّر حتی یؤخذ بالمتیقّن.
ترجمه
ثانیا: چیزی که مرحوم نراقی گفته است، که در صورت شکّ در رافع، استصحاب عدم جعل و سببیّت میشود، درست و مستقیم نیست. چرا؟ زیرا هرگاه که ما بدانیم شارع وضو را علّت تامه برای وجود طهارت قرار داده است، و شکّ کردیم در اینکه مذی، این طهارت موجود، که به مقتضای استعدادش دارای استمرار است، را رفع میکند، شکّ متعلّق به مقدار سببیّت نیست.
همین سخن در سببیّت ملاقات بول برای نجاست هنگام شکّ در ارتفاع آن با یکبار شستن نیز گرفته میشود.
شیخ میفرماید اگر بگویی: ما میدانیم وجود پیدا کردن طهارت پس از وضو اصلا قبل از شرع مورد جعل نبوده است، و میدانیم این دستور شرعی پیش از مذی حادث گردید، و شکّ کردیم در حکم کردن به وجود آن بعد از مذی، اصل عدم ثبوت آن با شرع میباشد.
در پاسخ میگوئیم: باید در این صورت ملاحظه شود که منشا شکّ در ثابت بودن طهارت بعد از مذی، شکّ در مقدار تأثیر آن مؤثر، یعنی، وضو است، و اینکه تأثیر یقینی آن با نبودن مذی است، و نه با وجود آن، یا اینکه ما قطعا میدانیم تأثیر وضو در به وجود آوردن چیزی استمرار دارد؛ البته اگر آنچه را که شارع رافع قرار داده نباشد.
1- بنا بر صورت اوّل برای استصحاب عدم، یعنی آن شیء رافع قرار داده نشده، معنایی ندارد؛ چرا که یقینا آن سبب با نبودن آن شیء اثر میکند، و تأثیرش مورد یقین است؛ و اصل، عدم تأثیر آن با بودن آن شیء است؛ مگر اینکه به استصحاب وجود مسبّب تمسّک شود.
نظیر آن این است که: اگر شکّ در بقای تأثیر وضوی مبیح شود، مثل وضوی تقیّهای که تقیّهای بودن زایل شود، از قبیل شکّ در ناقض بودن مذی نیست.
2- بنا بر صورت دوّم نیز برای استصحاب عدم معنایی نیست، چرا که شکی در مقدار تأثیر مؤثر نشده است تا اخذ به متیقّن شود.
این است که در دو مثال اخیر که سببیّت وضو برای طهارت و سببیّت ملاقات برای بود، میان شکّ در مقتضی و شکّ در رافع خلط کرده است. به عبارت دیگر ایشان در آنجا فرمودند: علی القاعده در این دو مثال هم، دو استصحاب عدمی و وجودی جاری میشود که در اثر تعارض، تساقط میکنند و لکن یک اصل ثالثی وجود دارد که حاکم بر استصحاب عدمی است و زمینه را برای جریان اصل وجودی هموار میکند.
حال سؤال ما از جناب نراقی این است که: به نظر شما شکّ در این دو مثال، از قبیل شکّ در مقتضی است و یا شکّ در رافع؟ یعنی با توجّه به اینکه:
1- شکّ در مقتضی، شکّ در اصل سببیّت و به تعبیر دیگر شکّ در اصل تأثیر مؤثر است.
یعنی: قدر متیقّن این است که شارع مقدس، وضو را تا زمان خروج مذی سبب از برای طهارت قرار داده و لکن پس از این مرحله اصل سببیّت برای ما مشکوک است.
2- و شکّ در رافع این است که سببیّت مجعوله یک نوع سببیّت مطلقه و قابل استمرار است، بدین معنا که قابلیت دارد که تا ابد باقی بماند، مگر اینکه مانع و رافع خارجی وارد شده جلوی تأثیر آن را بگیرد. نظر ما این است که شکّ ما، شکّ در رافع است و نه در اصل مقتضی.
اگر شما دو مورد مذکور را از موارد شکّ در مقتضی بحساب آورید، بله، پس از این مرحله، استصحاب عدم ازلی قابل جریان است. چرا؟ چون قدر مسلّم این است که عدم مطلق با وجود مقیّد منتقض شده و نه با وجود مطلق تا اینکه قابل استصحاب نباشد. امّا اینکه میگوئید اصل ثالثی داریم که حاکم است و میآید جلوی آن را میگیرد غیر قابل قبول است. چرا؟ چونکه اصل حاکم شما، اصالة عدم وجود الرافعیه و یا اصل عدم رافعیّت موجود بود و این اصل در این فرض جاری نمیشود، چرا که شکّ ما در اصل مقتضی است و نه در رافع که پس از احراز مقتضی جاری میشود.
در تبیین اشکالتان به نراقی مثالی از خارج بزنید؟
فی المثل میدانیم که:
1- برخی از وضوها در اسلام، نه رافع حدثاند و نه مباحکننده نماز. مثل وضوی زن حائض،
که مستصحب است وضو گرفته و در مصلای خودش بنشیند و به مقدار نماز ذکر خدا بگوید، تا عادت به عبادت از او فوت نشود و انجام عبادت پس از حیض بر او سخت نیاید.
لکن این وضو نه رافع حدث حیض است و نه مجوز ورود در نماز.
2- برخی از وضوها نیز از نظر اسلام، هم رافع حدثاند، هم مبیح نماز، مثل وضوی هر انسان عادی و معمولی که اگر محدث هم باشد اگر وضو بگیرد هم حدث باطنیاش مرتفع میشود، هم میتواند وارد نماز شود.
3- برخی از وضوها هم تنها مبیح نمازاند و لکن رافع حدث نیستند، مثل وضو زن مستحاضه و وضوی انسان مبطون و یا کسی که در شرایط تقیّه به سر میبرد و باید به شیوه مخالفین وضو بسازد، که این وضوها مبیح نمازاند، و لکن قدر متیقّن این است که: تا این شرائط ویژه و اضطراری حاکم است این وضو سبب اباحه نماز میباشد، ولی آیا پس از رفع این شرائط و بازگشت به حالت اختیار و غیر تقیّه نیز این وضو مباحکننده نماز هست یا نه؟ شکّ داریم. و لذا جای استصحاب عدم ازلی است، اگرچه به نظر مشهور اینجا نیز جای جریان استصحاب وجودی است.
و اگر شما این دو مورد مذکور را از قبیل شکّ در رافع به حساب آورید بله، این اصل ثالث و حاکمی که درست نمودید جاری میشود. چرا؟ زیرا مذی قبل از شریعت، رافع طهارت نبود و یا یکبار غسل رافع نجاست نبود لکن پس از شریعت شکّ میکنیم، در این صورت استصحاب عدم رافعیّت جاری میشود و لکن جائی برای استصحاب عدم ازلی نیست تا سخن از حاکم و محکوم باشد.
چرا؟ زیرا بر این فرض اصل وجود مقتضی محرز است و یقینا آن حالت سابقه به قول مطلق نقض شد و شکی در بقاء عدم نمیباشد، تا استصحاب کنیم، چنانکه در سببیّت سبب شکّ نداریم تا استصحاب عدم جاری شود، بلکه به بقاء سببیّت یقین داریم و شکّ ما در وجود رافع و یا رافعیّت موجود است.
متن
و أمّا ثالثا: فلو سلّم جریان استصحاب العدم حینئذ، لکن لیس استصحاب عدم جعل الشیء رافعا حاکما علی هذا الاستصحاب؛ لانّ الشکّ فی أحدهما لیس مسبّبا عن الشک فی الآخر، بل مرجع الشکّ فیهما إلی شیء واحد، و هو: أن المجعول فی حقّ المکلّف فی هذه الحالة هو الحدث أو الطهارة. نعم، یستقیم ذلک فیما إذا کان الشکّ فی الموضوع الخارجیّ- أعنی وجود المزیل و عدمه- لان الشکّ فی کون المکلّف حال الشکّ مجعولا فی حقّه الطهارة أو الحدث مسبب عن الشک فی تحقّق الرافع، إلّا أنّ الاستصحاب مع هذا العلم الإجمالیّ بجعل أحد الامرین فی حقّ المکلّف غیر جار.
ترجمه
ثالثا: اگر جاری شدن استصحاب عدم در این صورت پذیرفته شود، استصحاب جعل نشدن رافعیّت برای شیء حاکم بر این استصحاب نیست؛ چرا؟ زیرا شکّ در یکی از آنها مسبّب از شکّ در دیگری نیست؛ بلکه شکّ در هر دو به یک چیز برمیگردد و آن یک چیز عبارتست از اینکه: در حقّ مکلّف، در این حالت، یا همان حدوث جعل شده است و یا طهارت.
بله، آن سخن در چیزی که اگر شکّ در موضوع خارجی باشد، یعنی شکّ در وجود یا عدم مزیل، درست است، چرا که شکّ در اینکه در حقّ مکلّف در حال شکّ، طهارت جعل شده است یا حدث، مسبّب از شکّ در تحقّق رافع است، مگر اینکه استصحاب با این علم اجمالی به اینکه یکی از آنها در حقّ مکلّف جعل شده جاری نشود.
این است که به فرض که شکّ در این دو مثال شما از قبیل شکّ در رافع باشد که چنین هم هست، شما نمیتوانید اصالة عدم الرافعیة را حاکم بر استصحاب عدم ازلی سببیّت وضو و ملاقات قرار دهید. چرا؟ زیرا حاکم و محکوم در موردی است که یک اصل سببی و اصل دیگر مسبّبی باشد تا بگوئیم اصل سببی بر اصل مسبّبی حاکم است.
امّا هیچیک از این دو شکّ در ما نحن فیه، مسبّب از شکّ دیگر نمیباشد. یعنی:
نه شکّ در رافعیّت و عدم آن مسبّب از شکّ در سببیّت بعد المذی است.
نه این شکّ مسبّب از آن شکّ است.
بلکه هر دو شکّ در عرض هم بوده و متلازماناند و هر دو مسبّب از سبب واحدی هستند و آن سبب واحد این است که:
مکلّف نمیداند که بعد از خروج مذی، طهارت در حقّ او مجعول است یا حدث؟
اگر طهارت در حقّ او مجعول باشد، پس جای استصحاب عدم سببیّت نیست.
اگر حدث در حقّ او مجعول باشد، پس جای اصل عدم رافع نمیباشد.
مثل گرما و روشنائی در جهان که هر دو مسبّب از طلوع خورشیداند و هیچیک بر دیگری رجحان ندارد.
این است که: بله، جریان حاکم و محکوم در شبهات موضوعیّه قابل قبول است اگرچه در شبهات حکمیّه مورد قبول واقع نشد، فی المثل: شما رفتید و وضو گرفتید و متطهر شدید و یقین دارید به بقاء طهارت تا حدوث بول، و مذی ناقض آن نیست. پس شکّ شما شکّ در حکم نیست، بلکه شکّ شما در اینست که بولی خارج شده یا نه؟ آیا ما خرج بول است و یا رطوبت دیگر؟
در اینجا میتوان گفت که شما:
1- یک استصحاب وجودی دارید که طهارت قبل از خروج این آب است.
2- و یک استصحاب عدمی دارید، چرا که قبل از وضو طهارت داشتید و لکن اکنون نمیدانید که طهارت دارید یا نه؟
در نتیجه: دو استصحاب وجودی و عدمی، علی القاعده تعارضا و تساقطا. منتهی در اینجا اصل حاکمی که اصل عدم حدوث مانع و یا مانعیت حادث باشد در کار است. به عبارت دیگر اصل عدم حدوث در اینجا مزیلیّت حادث است که بر استصحاب عدمی حاکم است، چرا که شکّ در بقاء عدم ازلی یعنی حدث، مسبّب است از شکّ در اینکه این رطوبت مانعیت دارد یا نه؟
و لذا تا اصل سببی جاری است، نوبت به مسبّبی نمیرسد.
این است که اصلین جناب نراقی و تعارض و تساقط در همین مورد اخیر هم غیر قابل قبول است. چرا؟ زیرا که شمای مکلّف اکنون علم اجمالی دارید که پس از خروج رطوبت مشکوکه یا در حقتان حدث مجعول است و یا طهارت.
بنا بر قول مشهور با وجود این علم اجمالی، اصول عملیّه جاری میشوند و لکن به برکت همین علم اجمالی، تعارض بالعرض پیدا شده، تساقط میکنند امّا به نظر ما که شیخ انصاری هستیم و به نظر کثیری از متأخرین، به محض اینکه علم اجمالی برای شما پیدا میشود دیگر اصلین جاری نمیشود تا نوبت به تعارض برسد. چرا؟ زیرا موضوع اصول عملیّه شکّ و عدم العلم است، با آمدن علم اعمّ از اینکه اجمالی و یا تفصیلی باشد، مجرائی نخواهد داشت.
پس جناب نراقی سخنان شما بههیچوجه قابل قبول نیست.
اولا: از ذکر شبهه مرحوم نراقی در این بحث انتقاد فرموده میگوید ذکر سخنان فاضل نراقی در دنباله این بحث نامناسب است. چرا؟ زیرا اشکال نراقی تنها تعارض استصحاب وجودی با عدمی در احکام پس از گذشتن زمانی که ظرف برای واجب یا وجوب است.
و لذا شبهه ایشان مربوط به شبههای که در زمان و امور زمانیه است نمیباشد.
خلاصه اشکال را چنین تقریر فرموده است که: استصحاب وجوب دائما با استصحاب عدم ازلی و اصلی در احکام معارض است، چه احکام تکلیفی باشد یا وضعی.
پس استصحاب وجوب جلوس بعد از ظهر، با استصحاب عدم وجوب جلوسی که دارای قید بعد از ظهر بودن است، معارض است. چرا؟ زیرا عنوان (جلوس- نشستن) که دارای قید بعد از ظهر بودن است، از عنوانهایی است که ممکن است مستقل در حکم باشد. این عنوان در ازل محکوم
به وجوب نبوده است؛ پس عدم وجوب ازلی استصحاب میشود و با استصحاب وجوب جلوس پیش از ظهر که ثابت بوده است، معارضه میکند.
اشکال متصل نبودن زمان شکّ به یقین نیز چنین دفع شده است: قبل از آمدن روز جمعه، شکّ و یقین، هر دو وجود داشتند و یکی متصل به دیگری بوده است.
سپس امام خمینی میفرماید: این پاسخ نراقی از اشکال مجمل و یا مخدوش است، و بیان تحققی در پاسخ این است که گفته میشود: زمان شکّ، با یقین نسبت به این موضوع که مقیّد به پیش از ظهر بودن است، متصل میباشد؛ چرا که قبل از وجود پیدا کردن حکم از طهارت شارع، یا پیش از بالغ شدن مکلّف، واجب نبودن آن معلوم بوده؛ و پس از وارد شدن حکم و بالغ شدن مکلّف مورد شکّ قرار گرفت است؛ حتی نسبت به پیش از ظهری که ظرف وجوب، خود جلوس و نشستن است.
به عبارت دیگر، آنچه میان زمان شکّ و یقین فاصله ایجاد کرده، همان علم به وجوب نشستن است، نه وجوب نشستنی که مقیّد به بعد از ظهر است؛ و آنچه که ضرر دارد دومی است و نه اولی؛ اولی منافاتی با شکّ به وجوب جلوس مورد تقیید ندارد.
به عبارت دیگر: اینکه قبل از ورود دستور شارع، وجوب نشستن، پیش از ظهر بوده است، و وجوب نشستن دارای قید (بعد از ظهر بودن) میباشد، معلوم العدم بوده است؛ پس از ورود دستور شارع، دارای قید بعد از ظهر، حتی در ظرف علم به وجوب نشستن پیش از ظهر، مورد شکّ قرار گرفته است؛ چرا که منافاتی میان آنها نیست. پس استصحاب وجوب نشستن و عدم وجود، دارای قید میشوند، و با همدیگر تعارض میکنند.
به بخشی از پاسخهای شیخ به شبهه نراقی انتقاد کردهاند، لکن در ابتدا اشکال شیخ به جناب نراقی را دو اشکال دانسته و سپس خلاصه اشکال اوّل شیخ را چنین تقریر فرموده است:
1- اگر زمان ظرف برای نشستن، گرفته شود، استصحاب عدم جاری نمیشود، چرا که هرگاه عدم به وجود منقلب شود، و وجود مردد میان در قطعه خاصی از زمان و بودن بیشتر از آن قطعه زمان باشد، و فرض گردد که حکم شارع به اینکه (متیقّن در زمانی را باید ابقاء کرد) پذیرفته شد، وجه و دلیلی برای اعتبار استصحاب عدم پیشین نیست. حاصل سخن اینکه: عدم با مطلق وجود شکسته شده؛ درحالیکه به مقتضای دلیلهای استصحاب، حکم به استمرار آن وجود شده است، و لذا استصحاب عدم جاری نمیشود.
2- و اگر زمان، قید برای حکم یا متعلّق ان قرار گرفته باشد، جز استصحاب عدم جاری نمیشود؛ چرا که نشکستن وجود مقیّد، مستلزم شکستن مطلق نیست، و اصل عدم شکستن است.
حضرت امام خمینی (ره) در ادامه میفرماید: رأی منصفانه این است که: این اشکال بر نراقی وارد نیست، زیرا فرض قید بودن زمان برای نشستن و یا برای حکم یعنی وجوب، در کلام نراقی نیست و در مدعای ایشان دخالتی ندارد. چرا؟ زیرا ادعای نراقی تعارض دائمی استصحاب وجود با عدم است؛ ادعای ایشان جریان دائمی استصحاب وجود نیست تا بر او اشکال شود که گاهی استصحاب وجود جاری نمیشود. جاری نشدن استصحاب وجودی در جایی است که زمان، قید قرار گرفته باشد و این نظیر این ادعاست که استصحاب مسبّبی دائما محکوم استصحاب سببی است، که مدّعی جاری شدن دائمی دو استصحاب نیست، بلکه مدّعی این است که: برفرض جاری شدن دو استصحاب، یکی از آنها محکوم است.
بطور کلّی منظور ایشان جایز نبودن تمسّک به استصحاب برای اثبات احکام است. چرا؟ زیرا برفرض جاری شدن آن، با استصحاب عدم ازلی و اصلی که برای عنوان مقیّد به زمان که از طرف حکم متأخر است، ثابت میباشد.
پس جاری نشدن استصحاب وجودی منافاتی با ادعایش ندارد.
و امّا برفرض ظرف بودن زمان، جاری شدن استصحاب عدم ازلی برای عنوانی که دارای قید است، از اموری است که مانعی از آن نیست، چرا که موضوع دارای قید، غیر از موضوعی است که قید نداشته باشد.
پس ثابت بودن وجوب برای نشستن، نقض واجب نبودن نشستن دارای قید (بعد از ظهر) است، زیرا ممکن است خود نشستن واجب باشد، و نشستن دارای قید (واجب) نیست.
بطور کلّی عنوان نشستن به نحو اطلاق، غیر از نشستن دارای قید به زمان است، پس حکم متعلّق، نقض برای مقیّد، از آن جهت که مقیّد است نمیباشد.
سپس امام خمینی (ره) اشاره به گفتار جناب شیخ کرده میفرماید: اینکه شیخ انصاری میفرماید که حکم شارع به اینکه آنچه در زمانی یقینی بوده، باید آن را ابقاء نمود و این حکم را دافع برای استصحاب عدم ازلی و اصلی قرار داده است، کلام غریبی است. چرا؟ زیرا این گفتار بیان استصحاب وجودی است که با استصحاب عدم ازلی معارض است و قبول جریان استصحاب وجودی، موجب حکم به تقدم آن بر استصحاب عدم ازلی نمیشود مگر اینکه مراد شیخ حکومت
استصحاب وجودی بر عدمی باشد و لکن این احتمال مخالف ظاهر گفتار ایشان است. چرا؟ زیرا حکومت، تنها پس از فرض جاری شدن استصحاب محکوم فی نفسه است؛ درحالیکه ایشان مدّعی متصل نبودن زمان شکّ به یقین در استصحاب عدم ازلی است با اینکه برفرض شکسته شدن عدم، استصحاب جاری نمیشود؛ حتی اگر تسلیم حکم شارع که (باید آنچه در زمانی یقینی بوده را ابقاء کرد) نشود.
پس: کلام ایشان خالی از خلل، بلکه تناقض نیست.(1)
این است که گفته شود: از فرض معارضه استصحاب وجودی و عدمی، عدم معارضه میان آنها لازم میآید، چرا که معارضه میان دو اصل، صرفا در صورتی تحقّق مییابد که موضوع حکم آنها یکی باشد، و یکی از اصلها مقتضی حکمی باشد که با حکم اصل دیگر منافات داشته باشد.
بله، گاهی معارضه عرضی میباشد، چنانکه معارضه در اطراف علم اجمالی عرضی است.
و لکن مراد ما در مقام بحث، همان معارضه ذاتی است که باید وحدت موضوع، بلکه بقیه وحدتها که معارضه بستگی به آنها دارد، وجود داشته باشد.
در این صورت میگوئیم: در استصحاب وجودی و عدمی یا موضوع یکی است یا یکی نیست:
1- بنا بر اولی میان آنها معارضه واقع میشود، اگر فرض شود که هر دوی آنها جاری میشوند، لکن فرض وحدت موضوع، موجب سقوط یکی از آنها میشود. چرا؟ زیرا موضوع یا خود نشستن است که استصحاب عدمی در آن جاری نمیشود، چرا که واجب نبودن نشستن با واجب بودن آن، که برایش پیش از ظهر ثابت است، شکسته شد.
پس میان شکّ و یقین اتصال وجود ندارد، و نشستنی که دارای قید بعد از ظهر است، استصحاب وجودی در آن جاری نمیشود؛ برای اینکه یقین به واجب بودن نشستن دارای قید (بعد از ظهر) وجود ندارد.
2- و بنا بر دومی، به اینکه مفاد و معنای یکی از دو اصل، ثابت بودن وجوب برای خود نشستن باشد؛ و مفاد اصل دیگر، واجب نبودن نشستن دارای قید (بعد از ظهر) باشد، منافاتی میان آنها نیست، چرا که ممکن است قطع حاصل شود به اینکه نشستن بعد از ظهر، از حیث اینکه نشستن است واجب باشد.
1) الاستصحاب امام خمینی( ره)، ص 122- 124.
یعنی خود نشستن، تمام موضوع برای واجب بودن باشد، و نشستن دارای قید بعد از ظهر واجب نباشد، به گونهای که (نشستن) بخشی از موضوع باشد و بخش دیگر قید (بعد از ظهر بودن) آن باشد.
چنانکه انسان از حیث اینکه ناطق است، تمام موضوع است، نه از حیث اینکه راه میرود، و یا قامت مستقیم دارد؛ لذا صحیح است گفته شود: انسان از حیث اینکه راه میرود و قامت مستقیم دارد، ناطق نیست، بلکه از حیث خود انسان بودن ناطق است.
در آنچه ما در آن بحث میکنیم صحیح گفته شود: نشستن بعد از ظهر از حیث نشستن واجب است، و از حیث داشتن قید بعد از ظهر بودن واجب نیست.
این حکم برمیگردد به اینکه نشستن، تمام موضوع باشد و نه بخشی از موضوع. گفته نشود:
مطلق هرگاه واجب باشد، اطلاق آن مقتضی واجب بودن نشستن در تمام حالتها است؛ که از جمله این حالتها نشستن بعد از ظهر است، پس معارض میگردد، چرا که نشستن بعد از ظهر واجب نیست.
پاسخ داده میشود: معنای اطلاق مطلق این است که: نشستن بعد از ظهر از حیث اینکه نشستن بعد از ظهر است واجب است، بلکه معنایش این است که نشستن بعد از ظهر از حیث اینکه نشستن است واجب است.
پس منافاتی میان واجب بودن نشستن بعد از ظهر، از آن حیث که نشستن است، و واجب نبودن آن از این حیث که دارای قید بعد از ظهر بودن است، نمیباشد، چنانکه روشن و واضح است.(1)
1) الاستصحاب، امام خمینی( ره)، ص 130- 131.
به جائی که عین الموجود السابق، در زمان لا حقّ استمرار داشته باشد.
این است که ما استصحاب را در امور مستقره میتوانیم جاری کنیم، چرا که بقاء در امور مستقره معقول است. فی المثل: زیدی وجود داشت، اکنون شکّ داریم که آیا هنوز هم وجود دارد یا نه؟ استصحاب میکنیم بقاء آن را. چرا؟ بخاطر اینکه زید از امور مستقره است.
باتوجّه به معنائی که برای بقاء ذکر کردیم، خیر در امور جاریه استصحاب جاری نمیشود چرا که انسان هیچگاه شکّ در بقاء امور جاریه برایش پیدا نمیشود. چرا؟ زیرا در امور جاریه، همیشه تجدد امثال وجود دارد و نه استمرار عین الموجود السابق فی زمان اللاحق.
و لذا در جائی که تجدد امثال است، بقاء معنا ندارد تا اینکه استصحاب جاری شود.
1- زمان 2- زمانیات 3- آنچه مقیّد به زمان است.
زمان مثل: شب، روز، شهر، سنه و ...
فی المثل: شب عبارتست از هزاران آنات مظلمهای که در کنار هم ردیف شده و تشکیل شب میدهند، این آنات از امور جاریهاند و نه از امور مستقره، چرا؟ زیرا هر آنی یوجد و ینعدم، دوباره آنی یوجد و ینعدم و هکذا ...
به عبارت دیگر: شب مستمرّ است در آنات مظلمهای که در یکجا مستقر و مجتمع نیستند بلکه همهاش تجدد امثال است.
حدوث و تجدد امثال؟
قطعا در حدوث و تجدد مثل است و نه در استمرار عین الموجود السابق، چرا که محال است، آن لا حقّ بقاء آن سابق باشد، چرا که آن سابق ینعدم، و لذا استمرار در اینجا معنا ندارد.
2- و امّا زمانیات: اگرچه غیر از زماناند و لکن در طی زمان و به تدریج یوجد و ینعدم. مثل:
آمد و رفت حروف یکی پس از دیگری در هنگام تکلم که یک حرف میآید و میرود، حرف دیگر حادث میشود، و لذا حرف قبلی شما، استمرار ندارد در حرف بعدیتان بلکه کلمات شما همچون آنات فی اللیل، یکی پس از دیگری میآیند و میروند.
فی المثل میگوئید: دقائقی پیش فلانی را در حال تکلم و سخنرانی دیدم، نمیدانم اکنون که یک چهارم ساعت گذشته است باز هم در حال تکلم است یا نه؟
این شکّ شما در حقیقت شکّ در حدوث امثال است و نه شکّ در بقاء.
3- و امّا در امور مقیّد به زمان، یعنی اموری که زمان خاصی قید آنها شده است، نیز مطالب چنین است، چرا که صوم یوم الجمعة با صوم یوم الخمیس فرق دارد و به تعبیر دیگر یوم الجمعة نسبت به یوم الخمیس، تجدد مثل است و نه بقاء آن.
حال همانطور که خود یوم الجمعة غیر از یوم الخمیس است، صوم مقیّد به یوم الجمعة نیز غیر از صوم مقیّد به یوم الخمیس است.
و لذا اگر در اینگونه امور نیز شکّ کنید شکّ شما شکّ در حدوث مثل است و نه شکّ در بقاء.
این است که: سه فصل در اینجا باید تشکیل دارد، یکی در زمان، یکی در زمانیات، یکی هم در امور مقیّد به زمان، و بررسی نمود که در کدامیک از این امور استصحاب جاری میشود.
خیر، استصحاب در خود آن آنی که در آن شکّ داریم صحیح نمیباشد، چرا که این آن حالت سابقه ندارد تا بشود در آن استصحاب جاری بشود، فی المثل اگر بگوئید:
1- نمیدانم که این آن حاضر که در آن هستم شب یا روز؟ نمیتوانید نسبت به این آن حاضر استصحاب جاری کنید و بگوئید: هذا الآن کان لیلا و یا به تعبیر دیگر این آن حاضر از قدیم الایام شب بود، پس اکنون هم شب است، خیر این استصحاب غلط است. چرا؟ زیرا این آن حاضر اصلا سابقه هستی ندارد و پس از رفتن آن سابق، حادث شده است.
1- یکی طریق این است که بگوئیم: درست است که شب عبارتست از هزاران آنات مظلمه متحده و لکن به نظر عرف، شب امر واحدی است و یا روز یک امر واحد مستمرّ است و هکذا ...
به عبارت دیگر: عرف در امور متعدده و متجدده، اعتبار وحدت میکند و هریک از این امور را شیء واحد به حساب میآورد. فی المثل:
1- بدن انسان از میلیاردها جزء تشکیل شده است و لکن یک شیء واحد حقیقی است و وحدت حقیقیّه دارد.
2- شب که متشکل از هزاران آنات مظلمه و متجدده است وحدت اعتباریه داشته و به لحاظ عرف امر واحد است.
این است که هر چیزی به حسب خودش و نحوه وجودش دارای حدوث، بقاء و ارتفاع است.
فی المثل:
1- اموری که دارای وحدت حقیقیّه هستند، حدوثشان به این است که مجموعهاش حادث شود، مثلا وجود انسان با تحقّق جمیع اجزائش محقّق میشود، بقاء او نیز به بقاء اجزائش میباشد، ارتفاعش هم با از بین رفتن تمام اجزائش میباشد.
2- و امّا اموری که دارای وحدت اعتباریه هستند، وجود و تحققشان به حدوث جزء الأول است، یعنی به محض اینکه اولین جزء آن حادث شد، به نظر عرف آن شیء حادث میشود. یعنی اولین آن شب که رسید، عرف میگوید شب وجود گرفت، و سپس آن دوّم بقاء و آن سوّم بقاء، ...
ارتفاع شب نیز با مرتفع شدن آخرین جزء از آنات آن است و هکذا ...
بنابراین: در امور قارّه و یا مستقره یک جور حدوث و بقاء متصوّر است و در امور اعتباریه جور دیگری از حدوث و بقاء.
الحاصل: وقتی حدوث و بقاء در امور مختلفه بحسبه شد، استصحاب شب اشکالی ندارد منتهی اصل مثبت است و اصل مثبت حجیّت نیست.
بله، اگر کسی اصل مثبت را حجّت بداند، استصحاب شب یا روز عیبی ندارد. میتواند فی المثل لیل را استصحاب بکند و بگوید هذا الآن که من در اینکه جزء شب است یا جزء روز در آن شکّ دارم، من آنات اللیل، و هر اثری را که شب دارد برآن مترتّب کند، مثلا به خوردن سحری ادامه دهد، شروع به نماز صبح نکند و ...
البته کسانی که اصل مثبت را حجّت دانستهاند خود بر دو گروهاند:
1- عدهای اصل مثبت را مطلقا حجّت میدانند، یعنی آن اثر عقلی و یا عادی که بین المستصحب و اثر شرعی واقع میشود چه جلیّه باشد و چه خفیّه، مانع از اجرای استصحاب نیست. به عبارت دیگر: شما استصحاب را جاری بکنید، بواسطه این استصحاب واسطه را که یک امر عقلی و یا یک امر عرفی است اثبات بکنید، این واسطه چه جلیّه باشد و چه خفیّه، اثر شرعی را بر مستصحب مترتّب کنید، هیچ اشکالی ندارد.
1- واسطه جلیّه مثل اینکه بگوئید: زید 50 سال پیش وجود داشت، اکنون شکّ دارم که آیا هنوز زنده است یا نه؟ استصحاب میکنید وجود زید را، اثر عقلی این استصحاب شما این است که: زید الآن پیرمردی شده است و پیرمرد بودن دارای آثار است. چرا؟ زیرا 50 سال پیش که وجود داشت جوانی مثلا 25 ساله بود، حال که حیات او را استصحاب میکنید، بعلاوه 50 سال، 70 ساله است.
حال این پیرمرد بودن که اثر عقلی آن استصحاب است دارای اثر شرعی است و لذا میگوئیم یجب اکرامه.
پس: اوّل حیات زید استصحاب شد، پس، پیرمرد بودن او اثبات شد که این پیرمرد بودن یک امر جلیّ است و نه خفی.
2- و واسطه خفیّه مثل اینکه:
1- جسمی با جسم دیگر ملاقات کرده و حال آنکه احد المتلاقیین نجس بوده است.
2- یکی از متلاقیین هم از قبل رطوبت داشته است که البته فرقی نمیکند ملاقی باشد یا ملاقی.
حال سؤال این است که آن یکی که پاک بوده است در اثر این ملاقات نجس شده است یا نه؟
استصحاب میکنیم بقاء رطوبت را در احد المتلاقیین و حکم میکنیم به اینکه فتنجّس.
بله، ما که استصحاب میکنیم رطوبت را بخاطر این است که اثبات بکنیم اثر عقلی و یا عادی آن یعنی سرایت را بدین معنا که: رطوبت بود، اکنون هم هست، پس نجاست جسم نجس بخاطر وجود رطوبت سرایت کرده به جسم طاهر، وقتی نجاست سرایت کرد، آن جسم طاهر هم میشود، نجس.
حال: این سرایت یک واسطه خفیّه است، بدین معنا که عرف متوجه این سرایت نمیشود و لکن تا شما اسم رطوبت، احد المتلاقیین را آورده میگویی باقی بوده است، ذهن منتقل میشود به تنجس.
خلاصه اینکه: برخی اصل مثبت را حجّت میدانند چه واسطه خفیّه باشد و چه جلیّه، و لذا به عقیده این حضرات، استصحاب در شب و روز بلااشکال است، چگونه؟ بدین نحو که استصحاب میکنند بقاء شب را، و اثبات میکنند که هذا الآن من آنات اللیل و در نتیجه اثر شرعی را که یجوز الافطار و یا لا یجوز الافطار باشد را برآن مترتّب میسازند.
2- برخی هم اصل مثبت را حجّت نمیدانند مگر در صورتی که واسطه خفیّه باشد و نه جلیّه، مثل مثال قبل در رطوبت احد المتلاقیین.
فهذا در ما نحن فیه میگویند: استصحاب بقاء شب و روز عیبی ندارد چونکه واسطه خفیّه است، پس هذا الآن من آنات اللیل.
به عبارت دیگر میگویند: شب بودن، اکنون شکّ دارم که آن حاضر از اجزاء شب است تا شب باقی باشد یا از اجزاء روز؟ استصحاب میکنم بقاء شب را و نتیجه میگیرم که فلا یجوز صلاة الصبح.
به نظر ما، استصحاب در خود زمان صحیح نیست، مگر از طریق توجیهاتی که گذشت، چنانکه استصحاب در خود امر مشکوک هم صحیح نیست چونکه حالت سابقه ندارد، در مجموع هم استصحاب جاری نمیشود چون از قبیل کلّی قسم ثالث است مگر با توجیه و اعتبار وحدت و بحساب آوردن آنات شب و یا روز بعنوان یک امر واحد، که البته عیبش این است که اصل مثبت است و حجّت نیست.
بله، از نظر کسانی که اصل مثبت را حجّت میدانند چه مطلقا و چه با واسطه خفیّه استصحاب در زمان و اثبات واسطه عقلیّه و رسیدن به اثر و نتیجه شرعیّه عیبی ندارد.
چرا اتفاقا در باب زمانیات استصحاباتی وجود دارد که نیاز به این توجیهات هم ندارد و لکن اصل باز هم مثبت است، فی المثل:
1- شما شکّ میکنید که روز باقی است یا نه؟ چرا به سراغ استصحاب روز بروید که نیازمند این همه توجیه باشد، نه از همان اوّل بروید به سراغ استصحاب عدمی. و استصحاب بکنید عدم غروب را. یعنی: اصل این است که غروب نشده است، پس روز باقی است. فلا یجوز الافطار، منتهی مشکل مطلب این است که این هم اصل مثبت است. چرا؟ زیرا وقتی میگوئید غروب نشده است باید بگوئید که پس روز است و روز ادامه دارد. و یا فی المثل میگوئید: شکّ دارم که صبح شده است یا نه؟ الاصل عدم طلوع الفجر، پس شب ادامه دارد و یجوز الأکل. و این نیز اصل مثبت است.
به نظر ما اولی این است که استصحاب را در خود زمان جاری نکنیم بلکه در خود احکام شرعیّه جاری بکنیم. چرا؟ زیرا وقتی شما شکّ میکنی که آیا شب داخل شده است یا نه و یا شکّ میکنی که آیا روز تمام شده است یا نه؟ این شکّ تو برای چیست؟
برای این است که میخواهی بینی که آیا حقّ افطار داری یا نه؟ حقّ دخول فی الصلاة داری یا نه؟ پس بهتر است که: استصحاب بکنی عدم جواز افطار را و بگو:
1- تاکنون که افطار جایز نبود، اکنون هم جایز نیست، و یا تا به حال که دخول فی الصلاة جایز نبود، اکنون هم جایز نمیباشد، و اجرای استصحاب بدین صورت خالی از دردسر است.
در اینجا روزه و افطار هر دو متفرّع شده است بر رؤیت هلال شعبان و رؤیت هلال رمضان، و لذا ظاهرا مراد حضرات استصحاب است، این چگونه استصحابی است، آیا استصحاب زمان است یا
غیر زمان؟
بله، ظاهر مطلب نشان میدهد که مراد امام استصحاب خود زمان است، یعنی:
وقتی شکّ میکنی که آیا شعبان تمام شده است یا نه؟ استصحاب بکن بقاء شعبان را تا رؤیت.
و یا وقتی شکّ میکنی که آیا رمضان تمام شده است یا نه؟ استصحاب بکن بقاء رمضان را.
تا کی؟ تا رؤیت.
بله، ظاهرش استصحاب زمان است و لکن میتوان گفت که شاید مراد امام علیه السّلام استصحاب احکام است.
میشود گفت: صم للرؤیة، یعنی استصحاب بکن عدم وجوب صوم را تا رؤیت هلال رمضان.
از آن طرف هم استصحاب بکن وجوب صوم را تا رؤیت هلال شوال.
به نظر ما این شبهه پیش میآید که: اگر امام علیه السّلام استصحاب احکام مرادشان باشد، کار بسیار مشکل است فی المثل: اگر مراد امام علیه السّلام در افطر للرؤیة مراد استصحاب حکمی یعنی وجوب صوم باشد تا هلال رؤیت شود، برای ما مشکل پیش میآید. چرا؟ زیرا اگر ما شکّ کنیم که آیا امروز ماه رمضان است یا اینکه رمضان تمام شده است، این سؤال پیش میآید که اینجا جای استصحاب وجوب صوم است یا جای اجرای اصل برائت؟ چرا؟ زیرا که شکّ من در این است که:
آیا ماه رمضان 29 روز است یا 30 روز؟ و به عبارت دیگر این اقلّ و اکثری که من در آن شکّ دارم استقلالی است یا ارتباطی؟
خواهید گفت استقلالی است میگوئیم در اقلّ و اکثر استقلالی اصل برائت جاری میشود.
به عبارت دیگر: صوم رمضان 30 روز است و صوم در هر روز یک واجب مستقل است، حال 29 روز آن برای من متیقّن است، و لکن روز سیاماش مشکوک است.
پس: شکّ ما در اقلّ و اکثر استقلالی است و اقلّ و اکثر استقلالی هم مجرای اصالة البراءة است و نه جای استصحاب وجوب صوم.
بدین خاطر است که ما میگوئیم مشکل است که نظر امام در افطر للرؤیة استصحاب وجوب صوم باشد.
این است که بگوئیم: لا بد مراد امام، استصحاب موضوع بوده است، و نه استصحاب حکم، یعنی شاید مراد امام این بوده است که استصحاب بکن بقاء رمضان را تا اینکه روزه بر تو واجب باشد. فی المثل: اگر در اوّل رمضان ما شکّ کنیم که آیا ماه رمضان شده است یا نه؟ و به تعبیر دیگر آیا روزه واجب شده است یا نه؟
در صورتی که مراد امام علیه السّلام از صم للرؤیة، استصحاب باشد، میشود استصحاب عدم وجوب است تا اینکه هلال رمضان را رؤیت کنی. یعنی: روزه واجب نبود، اکنون هم واجب نیست.
الحاصل: اگر مراد امام در اینجا استصحاب حکمی باشد، چه در اوّل رمضان باشد چه در آخر رمضان استصحاب حکمی اشکال دارد. و لذا بعدی ندارد که بگوئیم مراد امام علیه السّلام استصحاب موضوعی بوده است.
به نظر ما چنین استصحابی مشکل است، چرا که اجرای استصحاب در فرد الاخیر است و حال آنکه شکّ شما نیز در حدوث همین فرد الاخیر است، و نه در بقاء آن.
در کلّی تکلم جاری کنید، چرا که کلی تکلم در اینجا با شب در امثله قبلی متفاوت است شب یک کلّ است که متشکل از اجزاء است و لکن تکلم کلّی است و نه کلّ. و هر کلمهای که از دهان آن سخنران صادر میشود، فردی از افراد کلّی تکلم است.
فی المثل میگوئید: تکلم بود، اکنون شکّ دارم که آیا هنوز هم تکلم هست یا نه؟ بله تکلم هست.
استصحاب کلّی نوع سوم مع تبادل الافراد است که در مثال گفته شد که: زید از بین رفته است، نمیدانم که آیا عمر جایگزین شده است یا نه؟ که در آنجا گفته شد استصحاب کلّی قسم
سوّم مع تبادل الافراد جایز نیست.
پس: نه در فرد میشود استصحاب جاری نمود چرا که فرد در اینجا سابقه ندارد و نه در کلّی میشود استصحاب جاری کرد چون کلّی قسم ثالث غیر مجوز است.
با توجیهاتی میشود در اینجا نیز استصحاب جاری نمود که یکی از این توجیهات در بحث زمان گفته شد و آن این بود که: مجموع تکلمات یک ساعته را امر واحد اعتبار کنیم، چنانکه در آنجا مجموع آنات را به عنوان شب و شیء واحد اعتبار کردیم.
در بحث شب مجموع اجزاء را واحد اعتبار میکردیم، در بحث تکلم، مجموع افراد را واحد اعتبار میکنیم.
خلاصه اینکه: در اینجا با اعتبار وحدت بین افراد تکلم، استصحاب میکنیم کلّی تکلم را، مشکلی هم پیش نمیآید، چونکه اصل مثبت هم نیست.
به عبارت دیگر: وقتی در اینگونه امور وحدت را اعتبار کردیم میشود از نوع کلّی قسم اوّل و استصحاب کلّی مثلا وجود تکلم بلااشکال بوده و اصل مثبت هم نمیباشد چرا که خودش دارای اثر است.
میتوانید آن را برگردانید به استصحاب کلّی قسم ثالث، آنهم از قبیل اختلاف در مراتب، چرا که استصحاب در این بخش هم مشکل نداشت. فی المثل: جسمی بود بسیار سیاه، این سیاهی تبدیل شده است به سیاهی کمرنگ و یا رنگ خاکستری و عرف میگوید این سیاهی کمرنگ همان سیاهی است. اگرچه به دقت عقلیّه این تغییر است و موجب تبدل میشود و لکن به نظر عرف موجب تبدل نیست.
الحاصل: در اینجا نیز با اینکه هریک از کلمات و عبارات در جریان سخنرانی و تکلم غیر از دیگری است و لکن عند العرف واحد بوده، استمرار دارد و تبدل نمیباشد، و چنانچه آن را از نوع کلّی قسم ثالث بحساب آوریم از مواردی است که استصحاب در آن را جایز دانستیم.
1- شب بود، شکّ دارم و نمیدانم که آیا اکنون هم شب است یا نه؟ استصحاب کن شب را. و یا فی المثل: زیدی در حال تکلم بود، نمیدانم هنوز هم در حال تکلم است یا نه؟ استصحاب کن تکلم را.
حال بفرمائید معیار و میزان این اعتبار وحدت چیست؟ و چه مقدار را میشود واحد اعتبار نمود؟
1- این معیار در زمان مشخص است، چرا که اعتبار وحدت بین اجزاء شب یا بین اجزاء روزه یا بین اجزاء ماه و .. و این عرفا مشخص است.
2- در زمانیّات که یک امر زمانی به تدریج صادر میشود، مقدار غرض و یا داعی واحد، موجب واحد اعتبار کردن آن مقدار فعل صادر شده میشود. فی المثل:
1- واعظ بالای منبر قرار گرفته و به داعی و انگیزه شهادت و یا موت فلان شخص مشغول وضع و خطابه است، یعنی: اگر این واعظ به مقدار 100 دقیقه حول این انگیزه صحبت کند، شما میتوانید این صحبت 100 دقیقهای را یک امر واحد اعتبار کنید.
لکن اگر قرارست که این واعظ در همان شب در چهار منبر و به انگیزههای مختلف در هر منبر 50 دقیقه صحبت کند، شما نمیتوانید چهار سخنرانی او را امر واحد بحساب آورید، چرا؟
زیرا هریک از این سخنرانیها انگیزه و داعی مخصوص به خود دارد، و برای خود امر واحد است.
حال بناء علی هذا:
1- زنی که مبتلا به حیض شده و خون میبیند، مادامیکه مبتلا به دم هست، اگر شکّ بکند که آیا حائض است یا اینکه حیض او تبدیل شده است به استحاضه؟ میتواند استصحاب بکند بقاء حیض را. چرا؟ زیرا میشود که تمام این جریانات دم را امر واحد بحساب آورد.
حال: علّت اعتبار وحدت هم در اینجا داعی واحد، یعنی اقتضای طبیعت زن است که در هر ماه به مدت 10 روز چنین حالتی برای او رخ بدهد.
2- و امّا زنی که مبتلا به حیض شده است و لکن جریان دم قطع شده، ولی احتمال عودت دارد، آنهم در زمانی که اگر عودت بکند، محکوم به حیض است یعنی از شروع خون تا ده روز.
به عبارت دیگر: 3 تا 5 روز از دیدن خون گذشته، خون قطع شده است او شکّ میکند که آیا حیض است یا نه؟ چرا؟ چون احتمال عودت دارد و چنانچه عوت کند شرعا محکوم به حیض است. و لکن او اکنون شکّ دارد که آیا فعلا که خون جریان ندارد محکوم به حیض هست یا نه؟
میشود گفت که او میتواند استصحاب کند حیضیت را. چرا؟ چون علی تقدیر اینکه عودت
بکند، او محکوم به حیض خواهد شد، بخاطر اینکه اگر در طول این 10 روز، چندین بار هم جریان خون قطع و وصل شود، عرفا امر واحد و یا به تعبیر دیگر حیض واحد بحساب میآید.
یعنی این انقطاع خون به اعتبار وجدت جریانات خون در این ده روز مخل به حیضیت نیست، استصحاب میکند حیض را و احکام مربوط به آن را برآن مترتّب میکند.
بخاطر اینکه جریانات متناوب خون ناشی از یک داعی است، نه اینکه در یک ماه طبیعت دو یا سه داعی برای این امر داشته باشد، خیر، بلکه طبیعت زن تنها ماهی یکبار اقتضای خون دیدن دارد.
بعید نیست که روی بیان مذکور بتواند استصحاب کند حیضیت را. چرا؟ زیرا: همانطور که در قطعهای از زمان مثلا یک ماه مبتلا به جریان دم میشود، میتواند تمام جریانات متناوب دم را بخاطر داعی و انگیزه واحد و یا اقتضای طبیعتش واحد اعتبار کند و انقطاع یک یا دو روزه مخل به اعتبار وحدت میان سابق و لا حقّ نشد، در اینجا نیز انقطاعهایی که در طول عمرش بدان مبتلا میشود بدین معنا که ده روز مبتلا شده، بیست روز قطع گردیده و هکذا در هر سال 12 بار انقطاع از جریان خون برای او حاصل میشود تا 50 سال، این عقب و جلو افتادنها در اطراف سن یائسگی مخل به اعتبار وحدت نیست؛ و لذا اشکالی ندارد که همه این خونها را که در طی عمرش میبیند، امر واحد بحساب آورد که در نتیجه انقطاع یک یا دو ماه تا زمانی که قطع به یائسگی ندارد، مخل به اعتبار وحدت در این جریان نمیباشد. و لذا چنانچه دوباره خون ببیند، محکوم به حیضیت است.
یعنی میتواند بگوید: 40 یا 50 سال است که مبتلای به حیض میشدهام، اکنون پس از انقطاع چند ماه دوباره مبتلای به جریان خون شدهام، این خون نیز همان خون حیضیت است و لذا استصحاب میکند ابتلای به حیض را.
این است که:
1- در برخی از جاها که انسان مطمئن است که مجموعه امر واحد است، استصحاب جاری
میکند.
2- در برخی از جاها که انسان مطمئن است، مجموعه امر واحد نیست، استصحاب جاری نمیکند.
3- برخی از جاها که محل شکّ است و انسان شکّ میکند که آیا میتوان در آن مجموعه وحدت اعتبار نمود، تا بتوان استصحاب جاری نمود یا نه نمیتوان وحدت اعتبار کرد باز خود بر دو صورت است:
گاهی پس از بررسی انسان اطمینان پیدا میکند که میشود وحدت اعتبار مثل سخنرانی شما بر روی فلان منبر به داعی شهادت و یا موت فلان آقا، که اعتبار وحدت کرده، استصحاب جاری میکنیم.
گاهی هم پس از بررسی مطمئن هستیم که نمیشود وحدت اعتبار نمود مثل چهار سخنرانی شما بر روی چهار منبر در چهار محل به دواعی و انگیزههای مختلفه.
در اینجا اگر در سخنرانی دوّم مثلا شکّ کردیم، نمیتوانیم استصحاب کنیم تکلم را به جهت سخنرانی اوّل بله، اگر در سخنرانی اوّل شکّ کنیم که آیا سخنرانی تمام شده است یا نه؟
استصحاب میکنیم بقای تکلم را، چرا که هر چقدر هم که کم باشد یا زیاد، امر واحد بحساب میآید.
میتواند استصحاب کند روزه روز پنجشنبه را یا نه؟
بطور کلّی باید گفت حکمی که مقیّد به زمان شده است قابل استصحاب نیست، چرا که امر مقیّد به زمان با امر غیر مقیّد به زمان، به دلیل فقدان و وجدان با هم متفاوتاند. فی المثل: روزهای را که مولی مقیّد به زمان کرده، با روزهای که مقیّد به زمان نشده فرق دارد و هریک برای خود یک موضوع جداگانه و یا به تعبیر دیگر دو موضوع بحساب میآیند.
بنابراین: صوم یوم الخمیس هم، عرفا با صوم یوم الجمعة که هریک مقیّد به زمان خاصی شدهاند دو صوم بحساب آمد، و هریک برای خود حکم جداگانه و وجوب مستقل دارد. و لذا موضوع استصحاب در اینجا مختل است.
اگر مثلا شما بخواهی روز جمعه استصحاب کنی وجوب یوم الخمیس را به شما گفته میشود
که: وجوب یوم الخمیس با خود یوم الخمیس که در زمان مخصوص به خودش بود تمام شد و رفت و لذا چیزی وجود ندارد تا شما بخواهی آن را استصحاب کنی.
اگر هم بخواهی استصحاب کنی وجوب یوم الجمعة را که این هم بدون سابقه است و بلکه شما در حدوث آن شکّ داری.
پس: وجوب یوم الخمیس شکّ در بقاء ندارد، وجوب یوم الجمعة مشکوک الحدوث است این است که در مقیّد به زمان استصحاب مفهوم ندارد.
به عبارت دیگر: اینکه برخی در قول هفتم از اقوال دهگانه حجیّت استصحاب گفتند که استصحاب در احکام شرعیّه مثل استصحاب وجوب، استصحاب حرمت و ... جاری نمیشود، لکن در موضوعات خارجیه مثل استصحاب حیاط، استصحاب رطوبت، استصحاب کریّت و ... جاری میشود، مرادشان این بود که: خداوند عالم به هنگام صدوری حکمی برای ما، موضوع آن را با تمام قیودش مشخص میفرماید.
حال: مادامیکه این موضوع هست، حکم هم هست، وقتیکه موضوع نیست، حکم هم نخواهد بود و لذا در رابطه با حکم خدا باید به سراغ موضوع آن رفت، اگر موضوع هست، حکم هم هست، موضوع نبود، حکم هم نیست و لذا شکی در رابطه با احکام خدا وجود ندارد تا به سراغ استصحاب برویم. فی المثل: مادامیکه زید زنده است، بر او واجب است که نفقه عیالش را بپردازد و لذا ما در حال حیات زید، شکی در وجوب پرداخت نفقه از جانب زید نداریم، لکن پس از اینکه مرد این وجوب هم برداشته میشود. و لکن در همینجا میشود در موضوع شکّ نمود.
فی المثل: امکان دارد که ما شکّ بکنیم که آیا زید زنده است یا نه؟ میتوانیم استصحاب بکنیم حیات زید را و اثرات حیات را بر او مترتّب کرده بگوئیم باید از اموال او نفقه عیالش را بپردازند.
و یا فی المثل: شارع فرموده: الماء اذا تغیّر تنجّس، آب وقتی متغیر شد، متنجس میشود.
حال: از آنجا که تغیّر در اینجا قید تنجس است، گفته میشود که ماء متغیر با آب غیر متغیّر دوتاست.
یعنی: آنوقت که تغیّر نیست، نجاست هم نیست، و آنوقت که تغیّر هست نجاست هم نیست. فلذا: اگر در اینجا شکّ کردیم که تغیّر هست یا نه؟ استصحاب میکنیم تغیّر را.
و یا فی المثل: شارع فرموده: المتیمم فاقد للماء، یجوز الدخول فی الصلاة یعنی آدم فاقد آب میتواند با تیمّم نماز بخواند. از آنجا که عدم الماء در اینجا نیز قید است، منتهی یک قید عدمی، با کسی که واجد الماء است فرق میکند، و لذا: مادامیکه آب وجود دارد با وضو نماز میخواند و
زمانی که آب وجود ندارد با تیمّم نماز میخواند، چرا که قید حکم را عوض میکند.
بله، اگر شکّ کردی که فاقد الماء هستی یا نه؟ استصحاب بکن فقدان آب را، که این یک مطلب دیگری است و مورد بحث ما نیست. الحاصل:
1- همانطور که فاقد الماء با واجد الماء فرق میکند و دوتاست و همانطور که ماء متغیر با ماء غیر متغیر دوتاست، صم یوم الخمیس نیز با صوم یوم الجمعة دوتاست.
2- صوم یوم الخمیس قطعا مرتفع شده، صوم یوم الجمعة مشکوک الحدوث است و لذا استصحاب در اینجا معنا ندارد.
فی المثل: اگر امروز که روز پنجشنبه است از شمای مکلّف بپرسیم که آیا روزه بر تو واجب شده است یا نه؟ میگوئید: نه. چرا؟ چون امری از جانب مولی نرسیده است. و یا اگر از او بپرسیم که آیا جلوس در فردا که جمعه است بر تو واجب است یا نه؟ میگوید: نه. چرا؟ چون امری نیامده و مولی نفرموده که اجلس غدا.
به عبارت دیگر: نه در امروز که پنجشنبه بود، روزه بر شما واجب شد، نه امری برای جلوس فی الجمعة رسید لکن امروز هم گذشت و لکن به هنگام شب، از جانب مولی برای فرا امر آمد که: صم یوم الجمعة و اجلس یوم الجمعة الی الزّوال.
پس چون امر آمده فردا که جمعه است هم روزه بر شما واجب است، هم جلوس. حال سؤال ما از شمای مکلّف این است که: روز پنجشنبه چند تا یقین به عدم داشتید؟ خواهید گفت سه تا:
1- یقین به عدم وجوب یوم الخمیس. 2- یقین به عدم وجوب صوم یوم الجمعة 3- یقین به عدم وجوب صوم یوم السبت و یوم ...
و امّا اکنون که امر آمده است که صم یوم الجمعة، یکی از این یقین به عدمهای شما که عدم وجوب صوم فی یوم الجمعة است از بین رفته و یقین به وجوب جای آن را گرفته است. پس: روز جمعه را روزه گرفتی و پس از افطار جمعه، شکّ میکنی که آیا در روز شنبه، روزه بر من واجب است یا نه؟
بنابراین: این شکّ شما به دنبال دو تا یقین شما واقع شده است، یکی یقین به عدم وجوب
صوم فی یوم الخمیس و یکی یقین به وجوب صوم یوم الجمعة، روز شنبه نیز یوم الشک است.
به عبارت دیگر شکّ شما در این است که: مثل یوم السّبت، مثل یوم الخمیس است که بشود عدم وجوب، و یا مثل یوم الجمعة است که بشود وجوب؟ و لذا:
1- هم میتوانید استصحاب کنید جریان یوم الخمیس را که بشود عدم وجوب صوم.
2- هم میتوانید استصحاب کنید جریان یوم الجمعة را که بشود وجود وجوب صوم.
در نتیجه: این دو اصل تعارضا و تساقطا، و نوبت میرسد به اجرای اصل برائت. چه اشکالی به این بیان نراقی وارد شده است؟
مستشکل و یا به تعبیر بهتر متوهمی میگوید: صوم یوم الجمعة واجب بود، در وجوب صوم یوم السّبت شکّ داری، خوب همان وجوب صوم یوم الجمعة را استصحاب کن، چهکارت با عدم ازلی تا که به استصحاب وجود تعارض بکند؟
به عبارت دیگر: شکّ شما متصل به یک یقین وجودی است، چهکار داری با عدم ازلی روز پنجشنبه، همین یقین وجودی یوم الجمعة را استصحاب کن تعارضی هم پیش نمیآید.
جناب نراقی پاسخ میدهد: اگر ما چنین اتصالی را در نظر بگیریم، شکّ ما به دو یقین یعنی یقین وجودی وجوب و یقین عدمی وجوب هر دو متصل است، نه اینکه تنها به یقین وجودی متصل باشد. و لذا از آنجا که شکّ ما به هر دو یقین متصل است، هر دو یقین را استصحاب میکنیم که در نتیجه تعارضا و تساقطا.
فی المثل: در روز پنجشنبه از شما سؤال شد که آیا اکنون و یا فردا جلوس بر شما واجب شده است یا نه؟ گفتید که نه، چرا که امری بر من وارد نشده است. امّا اکنون امر آمده است که اجلس یوم الجمعة، با آمدن این امر یک یقین تازه و یک شکّ تازه برای شما پیدا شد:
1- یقین تازه این است که: روز جمعه تا ظهر بر شما جلوس واجب است و حال آنکه قبل از ورود امر یقین داشتی که جلوس واجب نیست.
2- در همان وقت که یقین تازه به وجوب جلوس در یوم الجمعة الی الزوال برای شما پیدا شد یک شکّ تازه نیز در همان وقت برای شما پیدا شد که فردا بعد از ظهر و یا به تعبیر دیگر پس از زوال چطور، آیا جلوس بر من واجب است یا نه؟
و لذا: هم یقین وجودی و هم شکّ، هر دو متصلاند به آن یقین به عدم وجوب. به عبارت
دیگر: این شکّ شما هم به یقینی که قبلا به عدم داشتی و هم به یقینی که پس از امر پیدا شد، به هر دو متصل است و لذا به هر دو ملاحظه استصحاب جاری میشود.
سپس مرحوم نراقی میفرماید: این تعارض استصحابین اختصاصی به زمان ندارد بلکه در مواردی که غیر از امور زمانیه هستند نیز تعارض استصحابین پیش میآید، فی المثل: مولی گفته روزه بگیر، مکلّف هم میرود و روزه را میگیرد و در اثناء روز مبتلا میشود به مرضی و لذا میگوید: تا قبل از ابتلای به مرض، روزه بر من واجب بود، آیا اکنون که مبتلای به مرض شدهام باز هم روزه بر من واجب است یا نه؟ حال:
1- پیش از آمدن امر به روزه، روزه بر این مکلّف واجب نبود، نه برای دیروز، نه برای امروز، نه برای فردا و نه برای پس فردا و نه برای پس از مرض.
2- لکن امر آمده روزه بر این مکلف واجب شد، تا حین ابتلای به مرض.
3- پس از ابتلای به مرض او شکّ میکند که آیا باز هم روزه بر من واجب است یا نه؟
در اینجا: استصحاب عدم وجوب قبل از امر تعارض میکند با استصحاب وجوب قبل از مرض و لذا تعارضا و تساقطا پس نوبت میرسد به قواعد دیگر از جمله برائت.
البته مثالهای دیگری در اینجا آورده شده که باید به شرح مراجعه کنید.
این است که: سه امر برایشان مشتبه شده است:
1- یکی از این سه امر، خلط میان قیدیت زمان و ظرفیت زمان است.
به عبارت دیگر: ایشان بین صوم یوم الخمیس و صوم یوم الجمعة تفاوتی قائل نشده است و مشخص نفرموده است که زمان را برای حکم و یا موضوع به عنوان قید اخذ کرده است یا اینکه نه به عنوان ظرف اخذ نموده است.
این است که وقتی گفته میشود: صم یوم الخمیس، امکان دارد که این یوم الخمیس:
1- قید بشود برای حکم که وجوب است.
2- ظرف بشود برای موضوع بدین معنا که صوم یوم الخمیس واجب و این ظرفیت با قیدیت متفاوت است.
از قرائن خارجیه، و لذا میگوئیم: هر عملی از اعمال ما مکلفین، نیاز به اشتغال یک زمانی دارد و اینکه آن فعل زمان میخواهد و یا اینکه ما در یک زمانی قرار داریم و به تعبیر سادهتر ظرفیت زمان به معنای ...
و لذا: ظرف معوّض و یا مکثر موضوع نمیباشد بدین معنا که تبدیلکننده آن نیست و آن را دوتا نمیکند، فی المثل: بنده اکنون در این مکان مشغول مطالعه هستم، ساعت بعد در محل دیگری مطالعه میکنم، زمان پس از آن در کتابخانه هستم و هکذا ...
آیا بنده در زمان دیگر، چیزی غیر از آنی هستم که اکنون هستم؟ قطعا خیر، بنده در هر ظرف زمانی که قرار بگیرم، خود هستم، نه عوض میشوم و نه دوتا میگردم.
پس: وقتی زمان ظرف باشد و مکثر و معوّض موضوع نباشد، استصحاب وجوب قبلی اشکال ندارد. چرا؟ زیرا شکّ شما، شکّ در بقاء است و عند الشک فی البقاء یجری الاستصحاب.
فی المثل مولی فرموده: صم یوم الجمعة، دیروز جمعه بود و من روزه گرفتم چون امر بر من وارد شده بود، لکن امروز که شنبه است نمیدانم که باز هم روزه بر من واجب است یا نه؟
استصحاب میکنید بقای وجوب دیروز یعنی جمعه را و میگوئید: دیروز که صوم واجب بود، خوب امروز هم واجب است. چرا؟ زیرا اگر زمان ظرف باشد و نه قید موضوع را دوتا نمیکند و وجوب، وجوب است چه در دیروز و چه در امروز، حقیقت مطلب واحد است و لذا استصحاب وجوب بلامانع خواهد شد و دیگر نوبت به استصحاب عدم نمیرسد.
امّا: اگر زمان را قید بگیرید برای حکم و یا موضوع، قطعا وجوب یوم الخمیس غیر از وجوب یوم الجمعة خواهد بود. و لذا زمان بعنوان قید مکثر موضوع و موجب تعدّد حکم میشود.
وقتی زمان موجب تعدّد شد، شکّ شما میشود شکّ در حدوث المثل و نه در بقاء عین الموجود السابق که عند الشک فی الحدوث، استصحاب معنا ندارد.
1- فرمود جریان استصحاب در صورت ظرف بودن زمان بلااشکال است، اگر شکّ کردید استصحاب کنید. لکن ما به ایشان گفتیم که در صورت قید بودن زمان برای حکم و یا موضوع حقّ اجرای استصحاب را ندارید.
2- فرمود وقتی استصحاب وجودی وجوب را جاری میکنیم با استصحاب عدم ازلی تعارض کرده تساقط میکنند، لکن ما به ایشان گفتیم که اگر شما وجوب را در بستر و ظرفیت زمان
استصحاب کنید تعارضی با عدم ازلی نخواهد داشت، چرا که شکّ شما به هر یقینی که متصل بشود باید آن یقین را استصحاب کنید و حال آنکه شکّ شما به یقین وجودی متصل است، خوب همان یقین وجودی را استصحاب کن چهکارت با عدم ازلی.
یقین تازه این شد که بله فردا تا ظهر باید جلوس کنی و یا فردا را روزه بگیری.
شکّ تازه این شد که فردا بعد از ظهر چطور؟ پسفردا چطور؟ نمیدانم.
پس این شکّ تو به هر دو یقین متصل است و ...
بله، این هم یکی دیگر از اشتباهات جناب نراقی است، چرا که درست است که این شکّ به هر دو یقین متصل است و لکن این دو یقین و شکّ در عرض هم نیستند بلکه در طول هم و یکی پس از دیگری مترتّب بر هم هستند. یعنی: آنوقت که امر آمد همزمان یک قطع تازه برای تو حاصل شد و یک شکّ تازه، لکن آیا این شکّ مترتبا بر یقین در همان موقع حاصل شد یا غیر مترتبا؟
باید بگوئید که مترتبا، چونکه در همان آنکه یقین به وجوب صوم یا جلوس در فردا پیدا کردی در همان موقع از خاطرت گذشت که پس از زمان یقین چه، تکلیف پسفردا و یا بعد از ظهر جمعه چیست؟ که گفتی نمیدانم.
زیرا:
1- از یک طرف حساب کرده و به اینجا رسیده است که وجوب، یک وجود واحد است و این وجود واحد قابل استمرار است، و لذا به این نتیجه رسیده است که پس اگر در بعد از ظهر شکّ در بقاء وجوب قبل از ظهر نمودیم، همان وجوب را استصحاب کرده، مثلا جلوس را ادامه میدهیم.
2- از طرف دیگر حساب کرده و به اینجا رسیده است که درست است که وجوب، یک وجوب است و قابل استمرار و لکن وقتی مقیّد به زمان قبل از زوال شد، غیر از وجوب پس از زوال خواهد بود. و لذا میشود دوتا: یکی وجوب متیقنی که به همراه زوال قبل از ظهر از بین رفت، یکی وجوب پس از زوال که مشکوک الحدوث است.
به عبارت دیگر به این نتیجه رسید که: وقتی یک وجوب یقینا متیقّن الارتفاع است و یک وجوب مشکوک الحدوث، باید همان عدم قبلی را استصحاب نمود. چرا که گاهی این معنا در ذهنش تجلی کرده و گاهی آن معنا.
پس: دو استصحاب جاری کرده و نامش را هم متعارضین گذاشته است.
اینکه جناب نراقی میفرماید وجوب قبل از ظهر با وجوب بعد از ظهر متفاوت است و غیر از آن میباشد، بستگی دارد به اینکه: این زمان قبل از ظهر و بعد از ظهر، به عنوان ظرف این حکم لحاظ شده است و یا بعنوان قید در آن اخذ شده باشد.
اگر زمان قبل از ظهر و زمان بعد از ظهر را به عنوان ظرف به حساب بیاورد که ظرف موجب تکثر و تغایر موضوع و یا حکم نمیشود و وجوب قبل از ظهر و بعد از ظهر، یک امر واحد قابل استمرار است و دوتا نیست. پس فقط استصحاب میشود وجوب قبل از ظهر.
لکن اگر زمان را به عنوان قیدیت ذکر و یا اخذ کرده باشد، بله قیدیت مکثر موضوع و یا حکم است، چرا که شیء واجد قید با شیء فاقد قید متغایر دوتا هستند. منتهی: وقتی دوتا شد، متیقّن سابق قطعا رفته است، وجوب بعد از ظهر هم که مشکوک الحدوث است و لذا نسبت به اولی استصحاب وجودی جاری نمیشود، دومی هم که مشکوک است، پس فقط استصحاب عدمی جاری میشود.
پس علی کلّ تقدیر بیشتر از یک استصحاب جاری نمیشود.
مرحوم نراقی چهار مثال برای تعارض وجود و عدم ذکر نمود:
یکی مثال اجلس یوم الجمعة که مکلّف وجوب تا ظهرش را میدانست و لکن نسبت به بعد از ظهرش شکّ داشت.
یکی مثال صم یوم الجمعة که مکلّف وجوب تا قبل از ابتلای به بیماریش را میدانست و لکن نسبت به وجوب آن پس از ابتلای به بیماری شکّ داشت.
امّا دو مثال دیگر نیز به دنباله امثله فوق ذکر نمود:
ما یک اصل ثالثی داریم که حاکم بر اصالة العدم است و آن را از بین میرود و در نتیجه اصل دوّم سالم از معارض باقی میماند.
آن اصل سوّم این است که: مذی رافع طهارت نیست و لذا استصحاب عدم از بین میرود و تنها استصحاب طهارت باقی میماند.
و یا اینکه آن اصل این است که: یکبار شستن رافع نجاست نیست و لذا این عدم رافعیّت آن استصحاب عدم ازلی را از بین میبرد و در نتیجه استصحاب دوّم یعنی نجاست ثوب باقی میماند و هکذا ...
تناقضگوئی جناب نراقی است چرا که:
1- آن اصل سومی را که ایشان اجرا میکند و میگوید اصل این است که مذی رافع طهارت نیست و یا اصل این است که یکبار شستن رافع نجاست نیست با فریاد بلند میگوید که آقا شکّ شما در اینجا در رافع است، بدین معنا که آیا رافع آمده است یا نه؟ شما هم میگوئید که خیر، مذی رافع نیست: غسل مرّة رافع نیست.
2- و آن استصحاب اولی ایشان که اصالة العدم است، فریاد میزند که شکّ شما، شکّ در رافع نیست، بلکه شکّ در مقتضی است و آن این بود که الاصل، عدم جعل الوضوء، سببا الطهارة بعد خروج المذی، و ...
به عبارت دیگر: این اصل نیز فریاد میزند که وضو چه مقدار استعداد برای طهارت دارد؟ و یا ملاقات چقدر استعداد برای ایجاد نجاست دارد؟
حال سؤال این است که جناب نراقی بالاخره شکّ ما و شما در اینجا در رافع است یا در مقتضی؟ به عبارت دیگر: جناب نراقی شما در این دو مثال شکّ را، شکّ در رافع قرار میدهید و یا شکّ در مقتضی؟ به عبارت دیگر:
1- آیا معتقدید که وقتی مکلّف وضو میگیرد، وضو به نحوی ایجاد طهارت میکند که لا یرتفع الا برافع؟
2- آیا معتقدید که ملاقات با نجس به حیثی ایجاد نجاست میکند که لا یرتفع الا برافع اگر اعتقاد شما این باشد، قطعا شکّ شما، شکّ در رافع است.
امّا اگر بگوئید ما به دنبال این هستیم که بدانیم شارع که وضو را سبب از برای طهارت قرار داده است چه مقدار سببیّت دارد؟ و یا بگوئید ما به دنبال این هستیم که بدانیم شارع که ملاقات را سبب برای نجاست قرار داده است چه مقدار سببیّت دارد؟
در این صورت، شکّ شما شکّ در مقتضی است.
بنابراین جناب نراقی باید بدانید که:
1- اگر شکّ شما در مقتضی یعنی شکّ در مقدار سببیّت باشد، بدین معنا که وضو تا چه حد سببیّت طهارت و ملاقات تا چه حد سبب نجاست است، این اصل سوّم شما که گفتید: الاصل عدم کون المذی رافعا و یا الاصل عدم کون الغسل مرة رافعا، هیچگونه مفهومی نخواهد داشت.
چرا؟ زیرا شکّ شما در رافع نیست، تا شما این اصل را اجرا کنید که خیر رافع نیست، بلکه نگرانی شما در مقدار سببیّت یعنی شکّ در مقتضی است، و لذا باید همان اصل اولی یعنی: الاصل عدم کون الوضوء سببا للطهارة بعد خروج المذی و یا الاصل عدم کون المقالات سببا للنجاسة بعد الغسل مرة اجرا شود.
البته ما اکنون کاری نداریم که آیا این اصل اولی با آن استصحاب طهارت تعارض میکند یا نه؟ گرچه به نظر حضرتعالی بله اصل وجودی و عدمی تعارضا و تساقطا و لکن به نظر ما حقّ این است که نه، همان اصل عدمی جاری میشود و تعارضی هم پیش نمیآید.
فی المثل: شما وضو گرفتهاید تقیة، قطعا تا زمانی که در حال تقیّه هستید میتوانید با این وضوی تقیّهای نماز بخوانید، یعنی این وضو مبیح نماز است. و یا فی المثل: وضوی زن مستحاضه یا وضوی فرد مسلوس و یا مبطون، که رافع نجاست نیست و لکن مبیح نماز هست.
منظور؟
منظور این است که: پس از اینکه عذر برطرف شد، اگر شما شکّ کنید که آیا آن وضوی تقیّهای باز هم استعداد بقاء و به تعبیر دیگر سببیّت برای نماز دارد یا نه؟ به شما میگوئیم خیر، استعداد بقاء یعنی سببیّت برای نماز ندارد.
به عبارت دیگر: در اینجا وقتیکه شما در بقاء سببیّت اینگونه وضوها شکّ میکنید میگوئید:
الاصل عدم الازلی. یعنی: اصل این است که شارع این وضوها را پس از رفع العذر مبیح للصلاة قرار نداده است و لذا عذر که برداشته میشود مبیح بودنش را از دست میدهد.
پس: در اینجا نمیتوانید بگوئید: الاصل، عدم الرّافع، چرا که شکتان در رافع نیست بلکه در مقتضی است.
2- و امّا جناب نراقی اگر شکّ را در این دو مثالی که عنوان کردید، از قبیل شکّ در رافع بدانید و نه از قبیل شکّ در مقتضی، آن اصل اولی شما یعنی استصحاب عدم ازلی که میگوئید اصل این است که شارع اینگونه وضوها را سبب قرار نداده است برای طهارت بعد المذی خندهآور و بدون معنا خواهد بود. چرا؟ زیرا شکّ شما شکّ در رافع است و معنای شکّ در رافع هم این است که: وقتی شما وضو گرفتی، وضو سبب میشود برای طهارت الی الابد یعنی مادام که رافعی نیامده این طهارت هم هست، و حال آنکه شما میگوئید: الاصل، عدم جعل الوضوء سببا للطهارة بعد المذی، بفرمائید این چه ربطی دارد به معنای شکّ در رافعیّت؟
بنابراین: در اینجا تنها استصحاب طهارت جاری میشود، بدین معنا که میگوئید: قبلا طهارت داشتم، پس از خروج مذی شکّ کردم که آیا طهارت هم رفت یا نه؟ استصحاب میکنید بقاء طهارت را.
بههرحال جناب نراقی: اگر شکّ در دو مثال شما از قبیل شکّ در مقتضی باشد، تنها اصل اولی جاری میشود و آن اصل سومی که اصل عدم رافع است خندهآور خواهد بود. و اگر شکّ شما در این دو مثال از قبیل شکّ در رافع باشد، اصل اولی بیمعنا و تنها اصل دومی یعنی استصحاب طهارت و یا استصحاب نجاست در آنجا جاری میشود که با اصل سومی هماهنگ و غیر متعارض است، یعنی میتوانی بگوئی که استصحاب میکنم عدم رافعیّت مذی را.
این است که: به فرض که شکّ در دو مثال شما، از قبیل شکّ در رافع باشد که هست. و به فرض که هر دو اصل هم جاری میشود و اصل اولی شما هم خندهآور و بیمعنا نمیباشد، و در نتیجه تعارضا و تساقطا و ...
لکن اینکه میگوئید اصل سومی داریم که حاکم بر اصل اولی است و آن را از بین میبرد و در نتیجه اصل دوّم، یعنی استصحاب طهارت و یا استصحاب نجاست، سالم از معارض میماند، حرف غیر قابل قبولی است. چرا؟ زیرا جریان حاکم و محکوم مربوط به جائی است که یک شکّ
سببی و شکّ دیگر مسبّبی باشد که اصل را در شکّ سببی جاری میکنند، شکّ مسبّبی خود به خود از بین میرود و حال اینکه در اینجا دو تا شکّ سببی و مسبّبی نیستند. چرا؟ زیرا:
1- شکی که در مورد اصل اوّل دارید این است که: نمیدانم که آیا شارع وضو را پس از خروج المذی سببا للطهارة قرار داده است یا نه؟
لذا: اصلی که باید در اینجا جاری شود اصل و یا استصحاب عدم است بدین معنا که بگوئی: لم یحصل الوضوء سببا للطهارة بعد خروج المذی.
2- شکّ شما در رابطه با آن اصل سومتان این است که نمیدانید که آیا شارع مذی را رافع قرار داده است یا نه؟
در اینجا نیز میگوئی: الاصل عدم جعل المذی رافعا، یعنی اصل این است که شارع مذی را رافع قرار نداده است. سپس گفتهاید: این اصلی که در این مورد جاری میشود، حاکم است برآن اصلی که در آن مورد جاری میشود.
حال عیب کار در این است که: مورد آن اصل، با مورد این اصل سببی و مسبّبی نیستند. به عبارت دیگر: رابطه آن شکّ با این شکّ سببی و مسبّبی نیست.
به عبارت دیگر: اگر از این دو شکّ، یکی سببی باشد و دیگری مسبّبی، پس آن اصلها هم یکی سببی میشود و دیگر مسبّبی و اصل سببی حاکم میشود بر اصل مسبّبی، آیا مطلب این چنین است؟ فی المثل:
1- از یک طرف شکّ میکنیم که آیا شارع وضو را بعد خروج المذی، سبب طهارت قرار داده است یا نه؟
2- از طرف دیگر شکّ میکنیم که آیا شارع، مذی را رافع قرار داده است یا نه؟
جناب نراقی بفرمائید که: آیا این دو شکّ سببی و مسبّبی هستند یا اینکه عین هماند؟ قطعا باید بگوئید عین هماند. چرا؟ زیرا:
1- اینکه میگوئید وضو را بعد خروج المذی سبب طهارت قرار داده است، معنایش این است که: مذی را رافع قرار نداده.
2- و اینکه میگوئید وضو را سبب قرار نداده است برای طهارت بعد خروج المذی، معنایش این است که، مذی را رافع قرار داده است.
و لذا این دو یکی هستند، نه اینکه یکی سببی باشد و دیگری مسبّبی و لذا بحث حاکم و محکوم
در اینجا نیست. مثل اینکه: شما لباستان را شستهاید و لکن اکنون شکّ میکنید که آیا پاک شده است یا نه؟ چرا؟ چون شکّ دارید که آیا آن آب پاک بوده است یا نه؟ در اینجا: شکّ در نجاست و طهارت آن آب را میگویند شکّ سببی، و شکّ در نجاست این لباس را میگویند شکّ مسبّبی.
در اینجا استصحاب طهارت آب را جاری کرده میگویند: انشاءالله که آب پاک بوده است. پس لباس هم پاک است.
امّا در ما نحن فیه چنانکه گفتیم: دو تا شکّ یکی بوده و عین هماند، نه اینکه یکی سببی و دیگری مسبّبی باشد. بلکه هر دو مسبّب از امر ثالث هستند. یعنی هر دو مسبّب از این هستند که ما نمیدانیم که در این حال که خرج منه المذی، شارع طهارت را جعل کرده است یا حدث را؟
و لذا این یک شکی که نمیدانیم آیا شارع در این حال حدث را جعل کرده و یا طهارت را؟
سبب میشود برای آن دو شکّ که: آیا وضو اکنون سببیّت دارد در طهارت یا نه؟ و آیا مذی اکنون رافعیّت دارد یا نه؟ پس: این دو شکّ مسبّب است از یک امر ثالث، نه اینکه یکی سببی و دیگری مسبّب باشد.
بنابراین: جناب نراقی اصل ثالثی بعنوان اصل حاکم در اینجا وجود ندارد و لذا برگردید به همان تعارض الاصلین و ...
در صورتی که منشا شبهه و اشتباه در موضوع باشد و نه در حکم. فی المثل: شما میروید وضو میگیرید و میشوید متطهر و یقین داری که این طهارت استعداد بقاء دارد تا حدوث بول.
یعنی علم داری که بول ناقض طهارت توست و نه مذی، لکن شکّ شما در این است که آیا اصلا بولی از شما صادر شده است یا نه؟ به عبارت دیگر: رطوبتی از شما خارج میشود و شما شکّ میکنید که این رطوبت بول است یا مذی؟
چرا که اگر بول باشد، ناقض طهارت و چنانچه مذی باشد ناقض طهارت نیست.
پس: منشا شکّ در اینجا، اشتباه در موضوع است و شما جناب نراقی ممکن است که بتوانید حرفتان را در اینجا پیاده کرده بگوئید: این مکلّف، یک استصحاب وجودی دارد و آن اینکه قبل از خروج، این رطوبت طهارت داشت و لذا باید همین طهارت را استصحاب کند، چنانکه یک استصحاب عدمی دارد و آن اینکه قبل از وضو که طهارت نداشت، اکنون شکّ دارد که پس از وضو طهارت دارد یا نه؟ عدم ازلی یعنی عدم طهارت را استصحاب میکند.
در نتیجه: استصحاب طهارت و استصحاب عدم طهارت یعنی حدث، تعارضا و تساقطا.
بله، جناب نراقی شما در چنین جائی میتوانید بگوئید: اصالة العدم محکوم است به یک اصل دیگری و آن این است که: میداند مانع یعنی بول تحقّق یافت یا نه؟ و بگوئید: الاصل عدم حدوث المانع. که جریان این اصل میشود حاکم بر استصحاب عدم طهارت یعنی حدث. چرا؟ زیرا اینکه شما شکّ میکنید که آیا آن عدم ازلی یعنی آن حدث و یا عدم طهارت قبل الوضوء باقی است یا نه؟ مسبّب از این است که نمیدانید این رطوبت بول است یا مذی؟
بنابراین: رأی حضرتعالی در شبهه حکمیّه درست نیست، و لکن در شبهه موضوعیّه قابل قبول است.
این است که: نراقی (ره) در اینجا نمیتواند بگوید: اصلین جاری میشوند و یکی محکوم است.
چرا؟ به جهت اینکه با وجود علم اجمالی اصل قابل جریان نیست، فی المثل: شما اجمالا میدانید که یکی از دو اناء نجس است، آیا با بودن این علم اجمالی میتوانید در انائین استصحاب طهارت و یا اصالة الطهاره جاری کنید تا با یکدیگر تعارض کنند؟
خیر، قبلا گذشت که در مورد علم اجمالی اصلین جاری نمیشود و لذا در اینجا نیز اگر شما:
1- اجمالا میدانید که رطوبتی از شما صادر شده و لکن تفصیلا نمیدانی که بول است یا مذی؟
2- و اجمالا میدانید که شارع برای این رطوبت یا طهارت را جعل کرده و یا حدث را. به عبارت دیگر اگر شما اجمالا میدانی که: اگر این رطوبت بول باشد حدث برای آن جعل شده است تو چنانچه مذی باشد طهارت برایش جعل شده است، دیگر نمیتوانید استصحاب جاری کنید.
بنابراین: به نظر ما جاری نشدن اصلین از این جهت است که علم اجمالی نمیگذارد و نه از این جهت است که متعارضین هستند، تا شما بگوئید یکی محکوم و یکی سالم از تعارض میماند.
نکته: تمام آنچه در اینجا گفت شد، روی بنای جناب نراقی بود و الا بنا بر رأی مشهور استصحاب عدمی در اینجا جاری نمیشود، بلکه اصالة الطهاره جاری میگردد و چنین بحثهائی وجود ندارد.
متن
الأمر الثالث أنّ المتیقّن السابق إذا کان ممّا یستقلّ به العقل- کحرمة الظلم و قبح التکلیف بما لا یطاق و نحوهما من المحسّنات و المقبّحات العقلیّة- فلا یجوز استصحابه؛ لأنّ الاستصحاب إبقاء ما کان، و الحکم العقلیّ موضوعه معلوم تفصیلا للعقل الحاکم به، فإن أدرک العقل بقاء الموضوع فی الآن الثانی حکم به حکما قطعیّا کما حکم أولا، و إن أدرک ارتفاعه قطع بارتفاع ذلک الحکم، و لو ثبت مثله بدلیل لکان حکما جدیدا حادثا فی موضوع جدید.
و أمّا الشکّ فی بقاء الموضوع، فإن کان لاشتباه خارجیّ- کالشکّ فی بقاء الاضرار فی السمّ الذی حکم العقل بقبح شربه- فذلک خارج عمّا نحن فیه، و سیأتی الکلام فیه.
و إن کان لعدم تعیین الموضوع تفصیلا و احتمال مدخلیّة موجود مرتفع أو معدوم حادث فی موضوعیّة الموضوع، فهذا غیر متصوّر فی المستقلّات العقلیّة؛ لأنّ العقل لا یستقلّ بالحکم إلّا بعد إحراز الموضوع و معرفته تفصیلا؛ لأنّ القضایا العقلیّة امّا ضروریة لا یحتاج العقل فی حکمه إلی أزید من تصوّر الموضوع بجمیع ما له دخل فی موضوعیته من قیوده، و امّا نظریّة تنتهی إلی ضروریة کذلک، فلا یعقل اجمال الموضوع فی حکم العقل، مع أنّک ستعرف فی مسألة اشتراط بقاء الموضوع، أن الشک فی الموضوع- خصوصا لاجل مدخلیة شیء- مانع عن إجراء الاستصحاب.
فإن قلت: فکیف یستصحب الحکم الشرعیّ مع أنّه کاشف عن حکم عقلیّ مستقلّ؟
فإنّه إذا ثبت حکم العقل بردّ الودیعة، و حکم الشّارع طبقه بوجوب الردّ، ثمّ عرض ما یوجب الشکّ- مثل الاضطرار و الخوف- فیستصحب الحکم مع أنّه کان تابعا للحکم العقلیّ.
قلت: أمّا الحکم الشرعیّ المستند إلی الحکم العقلیّ، فحاله حال الحکم العقلیّ فی عدم جریان الاستصحاب، نعم، لو ورد فی مورد حکم العقل حکم شرعیّ من غیر جهة
العقل، و حصل التّغیّر فی حال من أحوال موضوعه ممّا یحتمل مدخلیّته وجودا أو عدما فی الحکم، جری الاستصحاب و حکم بأنّ موضوعه أعمّ من موضوع حکم العقل؛ و من هنا یجری استصحاب عدم التّکلیف فی حال یستقلّ العقل بقبح التکلیف فیه، لکنّ العدم الازلیّ لیس مستندا إلی القبح و إن کان موردا للقبح.
هذا حال نفس الحکم العقلی.
ترجمه
اگر متیقّن سابق (یا همان مستصحب) از جمله اموری باشد که عقل در حکم به آن مستقل باشد مانند حرمت ستم و زشتی تکلیف به چیزی که از طاقت مکلف خارج است و مثل این دو از اموری که عقل آنها را نیکو میشمارد و یا اموری که عقل آنها را زشت بحساب میآورد، استصحابش جایز نیست. چرا؟ زیرا: استصحاب ابقاء کردن آن چیزی است که قبلا بود (و اکنون در بقاء آن شکّ داریم) و در عین حال حکم عقلی، موضوعش برای عقلی که حکمکننده برآن موضوع است، (همیشه) به تفصیل معلوم و مشخص است (چنانکه موضوع حکم شرعی هم برای شارع معلوم و مشخص است لکن گاهی مناط با موضوع فرق میکند). و لذا:
1- اگر عقل بقاء موضع را در آن دوّم درک کند (و ببیند که هنوز باقی است) حکم قطع میکند به بقاء آن، همانطور که قبلا بدان حکم مینمود (و لذا نیازی به استصحاب نیست).
2- و اگر عقل ارتفاع و از بین رفتن موضوع را در آن دوّم درک کند (و ببیند که موضوع دیگر وجود ندارد) قطع حاصل میکند به از بین رفتن آن حکم (چرا که معلول تابع علّت است، علّت که نباشد، معلولی هم نخواهد بود)، اگرچه (با از بین رفتن موضوع) به دلیلی مثل هان حکم (امروز نیز) ثابت شود، که (این) حکم جدیدی است که در موضوعی جدید حادث شده است.
و امّا شکّ در بقاء موضوع حکم:
1- اگر بخاطر اشتباه (و یا مشتبه شدن) امر خارجی باشد، مثل شکّ در بقاء اضرار در سمی که عقل (قبلا) حکم به شرب آن نموده بود، این (نوع شکّ) از محل بحث ما خارج است و در مباحث بعدی پیرامون آن بحث خواهد شد.
2- و اگر بخاطر تعیین نکردن تفصیلی موضوع (و مجمل بودن آن)، و احتمال دخالت داشتن موجودی (مثل دوران بین المحذورین فی ابتداء الأمر) باشد که (اکنون) از بین رفته و یا مدخلیّت امر معدومی باشد (که امروز) در موضوعیت موضوع (یعنی دوران بین المحذورین) حادث شده است (بدین معنا که دیروز که عقل میگفت انت مخیر، بخاطر این بود که دوران بین المحذورین لمن لم یتخیّر بود که این لمن لم یتخیر در موضوع دخالت داشت و لکن امروز، یتخیر حادث شده و مکلّف احدهما را اختیار کرده است) چنین چیزی (که موضوع مجمل باشد) در مستقلّات عقلیّه، قابل تصوّر نیست، چرا؟ زیرا که عقل رأسا و بالاستقلال حکم نمیکند مگر پس از احراز کامل موضوع و شناخت تفصیلی آن. (البته یا قید لم یتخیر را دارد یا ندارد، مراد اینکه اختلاف در حکم عقل معقول است و لکن اجمال در موضوع آن معقول نیست. چرا؟ زیرا قضایای عقلیّه:
1- یا از قضایای ضروریه یعنی بدیهیه هستند، که عقل در حکمش نیازی به تصوّر زیادتر از موضوع به همراه تمام قیودی که در موضوعیت آن دخالت دارند، ندارد.
2- یا از قضایای نظریهای هستند که لاجرم (هریک پس از کمی تأمّل) به یک قضیه ضروریه منتهی میشوند. (مثل ما نحن فیه که عقل میگوید در دوران بین المحذورین در ابتداء امر جای تخییر است و این یک قضیه نظری است، چرا که عقل میاندیشد به اینکه اگر دوران بین المحذورین در ابتداء امر، جای تخییر نباشد، منجر به مخالفت عملیه تدریجیه میشود که قبیح است).
پس اجمال موضوع در حکم عقل، معقول نیست و علاوه بر اینکه اجمال موضوع معقول نیست در مسئله اشتراط بقاء موضوع خواهی دانست که شک در موضوع به ویژه بخاطر احتمال مدخلیّت یک شیء، مانع از اجرای استصحاب است.
اگر بگوئی پس چگونه حکم شرعی استصحاب میشود و حال آنکه کاشف از حکم عقلی مستقل است (یعنی کلما حکم به العقل حکم به الشرع و بالعکس)؟
پس اگر وجوب در امانت به حکم عقل ثابت شود، و شارع نیز (به دلیل ملازمه) طبق حکم عقل حکم به وجود رد الامانة کند، سپس امری همچون اضطرار یا خوف، عارض شود که موجب شکّ در بقاء این حکم شرعی شود، این حکم شرعی استصحاب میشود، در صورتی که خود تابعی برای حکم عقل است (و شما استصحاب حکم عقلی را جایز نمیدانید، پس باید در حکم شرعی هم جریان نیابد.)
میگویم: امّا این حکم شرعی مستند به حکم عقلی، حالش در عدم جریان استصحاب، حال حکم عقلی است (یعنی همانطور که حکم عقلی قابل استصحاب نیست، حکم شرعی هم قابل استصحاب نیست.
بله، اگر در مورد حکم عقل، یک حکم شرعی وارد شود که در جهت حکم عقل نیست (یعنی ملاکشان با هم فرق بکند) و در حالی از احوال موضوع آن تغیری حاصل نشود (مثلا اگر صبی 14 ساله بود اکنون 15 ساله شود) که احتمال مدخلیّت این تغیّر چه به لحاظ وجودی (مثل مدخلیّت 15 سالگی در این عدم) و چه به لحاظ عدمی (یعنی مدخلیّت 15 ساله نبودن در این عدم) داده شود، استصحاب جاری شده و حکم میشود به اینکه موضوع حکم شرع اعمّ است از حکم عقل.
و از همینجا و یا روی همین بنا است که استصحاب میشود عدم این تکلیف (که از اوّل ولادت صبی محقّق بود و اکنون پس از 15 سالگی استصحاب میشود و عقل در قبح این تکلیف در آن سنین مستقل است، لکن این عدم ازلی (در حکم عقل) مستند به این قبح (در حکم شرعی) نیست، اگرچه موردی برای قبح است، این است حال و حساب خود حکم عقل.
1- اینکه: تنبیه سوّم نیز مربوط به مستصحب و یا همان متیقّن سابق است که مفصّلا پیرامون آن بحث خواهد شد.
2- در تقسیم دوّم از تقسیمات استصحاب گفته شد که بحث ما در اینجا یک بحث صغروی است و نه کبروی.
یعنی نزاع و اختلاف در اصل جریان استصحاب در احکام عقلیّه است، و نه در حجیّت آن پس از فرض جریان. و لذا مطالب تنبیه سوّم به ضمیمه مطالب ذکر شد در تقسیم دوّم مکمل مطلب خواهند بود.
3- هر حاکمی اعمّ از اینکه عقل باشد و یا شرع، مادامیکه موضوع حکمش را با تمام قیود وجودیّه و عدمیّهای که در آن دخالت دارند، احراز بکند، حکم میکند و در حکم خودش دچار شکّ و تردید نمیشود.
و لذا به محض اینکه قیدی از قیود موضوعش مشکک و یا مرتفع شود، حکمش نیز مرتفع شده از بین میرود. فی المثل: موضوع حکم عقل به قبح تصرّف، تصرّف در ملک غیر است بدون اذن صاحب آن.
حال: تا زمانی که این موضوع با تمام قیود مربوط به آن برای عقل محرز است، حکم او به این قبح نیز قطعی است، چرا که موضوع در قضایای عقلیّه علّت تامه محمول است، و بلاشکّ تخلّف معلول از علّت تامه از محالات عقلیّه است.
و یا فی المثل: وقتی شارع مقدس میخواهد حکم به وجوب نماز نماید، متعلّق الوجوب که نماز باشد دارای اجزاء و شرائط و یا موانعی است، که برخی از آنها وجودشان در موضوع دخیل است و برخی عدمشان. و لذا شارع به هنگام صدور حکم، این موضوع را با تمام قیودش لحاظ کرده است.
حال: مادامیکه تمام این قیود و شروط وجود دارند، حکم به وجوب هم وجود دارد و تردیدی در آن ندارد. لکن اگر یکی از این قیود و شروط کم بشود، حکم به وجوب هم از بین میرود. چرا؟
زیرا نماز بدن رکوع یا بدون طهارت و یا ... آن ذات دارای مصلحت ملزمه نیست که شارع در نظر
داشته است.
بله، آنچه در اینجا گفت شد بحسب واقع و نفس الأمر و عند نفس الحاکم است و الّا قضایای عقلیّه به حسب مقام بیان متفاوت از قضایای شرعیّه هستند.
این است که: عقل به هنگام صدور حکم، موضوع با متعلّق حکمش را در نظر گرفته و مثلا میگوید: التصرف فی ملک الغیر بدون اذنه، قبیح.
امّا در قضایای شرعیّه مطلب از این قرار است که شرع مقدس: گاهی در لسان دلیل، موضوع یا متعلّق حکمش را با تمام قیودش میآورد و لکن گاهی هم در لسان دلیل اجمال دارد، فی المثل:
1- خطاب، الغناء حرام یک خطاب مجمل است و یا اینکه اطلاقات دارد که یا تقیدات و مبینات آن در جای دیگری از ادلّه آمده است و یا اینکه اصلا نیامده، و لذا امر بر مکلّف میشود.
به عبارت دیگر: خود شارع در حکمش شکّ ندارد و لکن مکلّف ممکن است در حکم شارع شکّ نماید فی المثل: وقتی عقل حکم میکند به اینکه: التصرف فی مال الغیر ... قبیح، ما یقین داریم که تمام مناط برای حکم به قبح همین عنوان التصرف ... میباشد. به عبارت دیگر: برای ما روشن است که حکم عقل تابع ملاک و مناط است و تا این ملاک و مناط هست، حکم هم هست، و بارتفاع ملاک، حکم هم مرتفع میشود.
حال: شارع فرموده مثلا: الخمر حرام، آیا شما بطور قطع و یقین میدانید که مناط و ملاک در صدور این حکم چیست؟ به عبارت دیگر: آیا مناط حرمت مسکر بودن است، تا پس از رفع این خاصیت، حرمت از آن برداشته شود؟ و یا اینکه مناط حرمت، و تمام الموضوع برای صدور حکم حرمت، عنوان خمریت است چه با خاصیت مسکر و چه بدون آن؟ و لذا تا عنوان خمریت هست حکم به حرمت هم باشد؟
پس: وجود قطع و یقین در موضوع الحکم العقلی و عدم آن در برخی از احکام شرعی سبب تفاوت حکم عقلی با حکم شرعی میشود. به عبارت دیگر: اگر احکام عقلیّه تاب تحمل استصحاب را ندارند و لکن احکام شرعیّه دارند، ناشی از همین مطلب است.
الحاصل: باتوجّه به نکات فوق، مستصحب یا متیقّن سابق در باب استصحاب:
1- گاهی امری از امور شرعیّه است. 2- و گاهی از امور عقلیّه است و امّا استصحاب در رابطه با امور شرعیّه قابل جریان است:
چه استصحابات موضوعیّه که به هنگام شکّ در بقاء موضوع جاری میشوند مثل استصحاب بقاء کریّت، بقاء خمریت، بقاء حیات زید و یا استصحاب عدم ذهاب ثلثین، استصحاب عدم رطوبت و ...
چه استصحابات حکمیّه که پس از احراز موضوع و هنگام شکّ در بقاء حکم جاری میشوند مثل استصحاب وجوب، استصحاب حرمت، استصحاب طهارت و نجاست ...
در این است که آیا استصحاب در احکام عقلیّه جاری میشود یا نه؟
این است که: استصحاب در احکام عقلیّه جاری نیست، لکن نه از این جهت که جریان استصحاب در اینجا مانع خارجی دارد بلکه از این جهت که ارکان استصحاب ر اینجا مختل است.
به عبارت دیگر: جریان استصحاب، شکّ در بقاء لازم دارد و حال آنکه در احکام عقلیّه اصلا شکّ در بقاء معقول نیست، و به عبارت دیگر: اگر شکّ شما در بقاء حکم شرعی باشد، جریان استصحاب در آن بلامانع است. فی المثل: این مایع قبلا حلال بود نمیدانم اکنون هم حلال است یا نه؟ بله حلال است.
لکن اگر شکّ شما در بقاء حکم عقل باشد، جریان استصحاب در آن معقول نیست.
بخاطر اینکه:
1- عقل به هنگام صدور حکم، موضوع را من جمیع جهاته یعنی با تمام قیود وجودیّه و عدمیّه که امکان دارد در موضوعیت آن دخالت داشته باشند، معلوم و مشخص میکند، و سپس حکم را برآن مترتّب میکند. فی المثل: عقل میگوید: التصرف فی ملک الغیر بدون اذنه، قبیح، یعنی تصرّف در ملک غیر بدون اذن و اجازه او زشت و قبیح است.
اوّل: تصوّر میکند ملکی را، مال غیر بودن آن ملک را که قید وجودی آن است، بدون اذن بودن آن را که قید عدمی آن است، و سپس حکم به قباحت را صادر میکند.
بنابراین: وقتی موضوع من جمیع الجهات برای عقل معلوم و محرز است و عقل با احراز موضوع حکم صادر میکند، و تا این موضوع باقی است، به حکم خودش قطع دارد و لذا شکّ در چنین صورتی معقول نیست.
به عبارت دیگر: مادامیکه موضوع هست حکم عقل هم هست، و به محض اینکه موضوع مرتفع شود، و یا معلوم عقل نباشد، حکم هم مرتفع میشود. و لذا:
مادامیکه این ملک، ملک غیر است و اذنی در کار نیست، تصرّف هم قبیح است چه در دیروز، چه در امروز و چه هروقت دیگر. یعنی قبلا قبیح بود، اکنون هم قبیح است، بلاشکّ.
و زمانی که ملک الغیر بودن به وسیله خرید یا هبه یا ارث و یا ... از بین برود قبح تصرّف هم از بین میرود، قطعا و بلاشکّ.
حال: کیف یعقل الشک فی بقاء حکم العقل، تا اینکه استصحاب بکنید آن را؟
فی المثل: شارع فرموده: الخمر حرام، مادامیکه این مایع خمر است، حرمت هم هست، زمانی که خمر تبدیل به خلّ شد، حرمت هم میرود. چه استصحابی؟
تفاوت در این است که:
1- مناط و موضوع حکم در احکام عقلیّه هر دو یکی است، یعنی اینگونه نیست که حکم یک مناط داشته باشد، یک موضوع. فی المثل: مناط حکم عقل در قبح تصرّف، تصرّف در ملک غیر به غیر اذن مالکه میباشد، چنانکه موضعش هم تصرّف در ملک غیر به غیر اذن مالکه است.
و لذا مادامیکه این مناط و موضوع باقی است، حکم عقل هم باقی است، وقتی به دلیلی مرتفع شد، حکم نیز مرتفع میشود.
پس: شکّ در بقاء، در حکم عقل، معقول نمیباشد.
2- امّا در بسیاری از احکام شرعیّه، ممکن است موضوع غیر از مناط باشد. به عبارت دیگر:
ممکن است شارع مقدس روی یک مناط حکم بکند و لکن موضع را چیز دیگری قرار دهد و لذا شکّ در بقاء حکم در اینجا متصوّر است.
فی المثل شارع فرموده: الخمر حرام. حال:
1- موضوع حرمت خمر است و خمر هم مایعی است که به روش خاصی از انگور گرفته میشود.
2- امّا مناط حرمت ممکن است همین خمر باشد، ممکن است مسکر باشد.
به عبارت دیگر: ممکن است الخمر حرام به معنای المسکر حرام باشد.
به عبارت دیگر: امکان دارد که مناط حکم به حرمت مسکر بودن باشد و لکن موضوع در لسان دلیل خمریت باشد.
بنابراین:
1- خمری است مسکر، بدین معنا که هم خمر است، که مسکر، پس حرام است.
2- پس از گذشت مدتی خاصیت مسکر بودنش را از دست میدهد.
3- پس از دست دادن این خاصیت ما شکّ میکنیم که آیا حرمت در این مایع باقی هست یا نه؟
بفرمائید باتوجّه به اینکه موضوع یعنی خمر باقی است، چرا ما شکّ میکنیم که آیا این مایع حرام است یا نه؟ بخاطر اینکه احتمال میدهیم که مناط حرمت غیر از موضوع حرمت باشد، یعنی شاید مناط حرمت سکر بوده است که اکنون مرتفع شده است و به دنبال او حرمت هم مرتفع شده باشد، گرچه موضوع باقی است.
پس: گاهی انسان در احکام شرعیّه نیز با وجود موضوع، شکّ میکند بخاطر اینکه احتمال میدهد که مناط حکم چیز دیگری بوده است و اکنون عوض شده است.
الحاصل:
1- الشک فی بقاء حکم العقلی مع بقاء الموضوع غیر معقول چرا که مناط و موضوع یکی است.
2- الشک فی بقاء حکم الشرعی مع بقاء الموضوع متصوّر و معقول چرا که در اینجا احتمال میرود که مناط غیر از موضوع باشد.
این است که: به محض رفتن موضوع، حکم هم میرود چه در احکام عقلیّه و چه در احکام شرعیّه.
این است که:
1- در عقلیات اگر موضوع بماند، حکم هم حتما میماند و جای شکّ در بقاء ندارد. چرا که معلول جدای از علّت بقاء ندارد.
2- امّا در شرعیات ممکن است موضوع بماند و لکن برای انسان شکّ در بقاء حکم شارع پیدا
شود چرا که امکان دارد موضوع دلیلی غیر از موضوع واقعی باشد.
نکته: دو صورتی که گذشت مربوط به علم بود، یکی علم به بقاء موضوع، و یکی علم به ارتفاع موضوع.
بیان دومین و سومین صورت شکّ در بقاء حکم عقل و به عبارت دیگر پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است:
مایعی است سمی که عقل حکم به قباحت شرب آن میکند، پس از مدتی شکّ میکنیم که آیا این مایع هنوز هم سمی است یا نه؟ یعنی الشک فی بقاء حکم العقلی، للشک فی بقاء موضوعه.
بنابراین: استصحاب میکنم بقاء این قبح را. یعنی عقل قبلا شرب این مایع را قبحی میدانست، خوب اکنون هم قبیح میداند، بفرمائید این استصحاب چه اشکالی دارد؟
و لذا شیخ میفرماید: اینکه میگوئید انسان گاهی در بقاء خود موضوع شکّ میکند و این شکّ، سبب شکّ در بقاء حکم میشود، خود بر دو گونه است:
1- گاهی شکّ در بقاء موضوع به دلیل مشتبه شدن امور خارجیه است، چنانکه در مثال فوق گفته شد، این یک مایعی است که قبلا سمی بود و اکنون من نمیدانم که باز هم سمی است یا نه؟
پس منشا شکّ ما در اینجا در یک امر خارجی است، یعنی تشخیص مایع سمی از مایع غیر سمی برای ما ممکن نیست، که این مطلب در بحث بعدی بررسی خواهد شد.
2- و لکن گاهی شکّ ما در بقاء موضوع بخاطر اجمال موضوع است فی المثل: گاهی شما در دوران بین المحذورین قرار میگیرید بدین معنا که نمیدانید فلان عمل حلال است یا حرام؟
بفرمائید اگر در چنین دورانی قرار بگیرید حکم عقل چیست؟ در مباحث سابق گفته شد تخییر است یعنی عقل میگوید: انت مخیّر بین الفعل و التّرک.
و یا فی المثل:
1- شما برخورد میکنید به میت کافر و شکّ میکنید که آیا دفنش واجب است یا نه؟ عقل میگوید: انت مخیر بین الفعل و الترک.
2- در مسیر خود و یا در فردای آن روز دوباره برخورد میکنید به میت کافر دیگری و دوباره
شکّ میکنید که آیا دفنش واجب است یا نه؟ در این بار دوّم در حقیقت شکّ شما در بقاء تخییر است، یعنی شما شکّ میکنی که آیا همان تخییری که در برخورد قبلی و یا دیروزی با میت کافر اوّل داشتم در اینجا هم دارم یا نه؟ این شکّ در بقاء تخییر در حقیقت شکّ در بقاء حکم عقل است که در برخورد قبلی برای شما صادر شد.
به عبارت دیگر: اکنون شکّ دارید که آیا همان حکم عقل که دیروز و یا در برخورد قبلی وجود داشت، امروز و یا اکنون هم وجود دارد یا نه؟ چرا؟ بخاطر شکّ در بقاء موضوع تخییر است که دوران بین المحذورین است یعنی نمیدانم اکنون هم دوران بین المحذورین باقی است تا تخییر هم باقی باشد، یا که نه باقی نیست و لذا تخییر هم در کار نباشد؟
حکم عقل باز هم این است که: تخییر باقی است، چرا که اکنون نیز دوران بین المحذورین است.
به عبارت دیگر: در این مورد شکّ داریم که دفنش واجب است یا حرام، نه اینکه شکّ در موضوع داشته باشیم چرا؟ بخاطر اینکه موضوع از روز اوّل مجمل بوده است.
آیا عقل که میگوید، دوران بین المحذورین جای تخییر است، موضوع همان دوران بین المحذورین است؟ اگر موضوع دوران بین المحذورین مطلقا باشد چه در دیروز و چه در امروز، که اکنون هم دوران بین المحذورین است حکم هم همان تخییر است یا اینکه نه، موضوع قید وجودی داشته و لکن اکنون به هم خورده است؟
یعنی: اگر موضوع مقیّد به قید فی ابتداء الأمر بوده، اکنون دیگر وجود ندارد. چرا؟ زیرا دوران الأمر بین المحذورین فی ابتداء الأمر مربوط به برخورد اوّل و یا به تعبیر دیگر مربوط به برخورد دیروز بوده است، و حال آنکه امروز دیگر ابتداء الأمر نیست بلکه زمانی دیگر و برخورد دیگری است با یک میت کافر دیگر.
و لذا: اگر موضوع تخییر را در دیروز دوران الأمر بین المحذورین فی ابتداء الأمر بگیریم امروز دیگر آن موضوع باقی نیست و لذا تخییری هم در کار نخواهد بود.
اینکه شما نمیدانی که آیا حکم تخییر دیروزی، امروز هم هست یا نه؟ بخاطر این است که:
شما از اوّل نمیدانستی که موضوع:
1- دوران الأمر بین المحذورین است مطلقا، که اگر چنین باشد که خوب موضوع اکنون هم باقی است و بالنتیجه حکم تخییر هم برقرار است.
2- یا اینکه دوران الأمر بین المحذورین فی ابتداء الأمر لمن یتخیّر احدهما است که اگر این
باشد، امروز باقی نیست بلکه مربوط به مرتبه قبل است و لذا خبری از تخییر نخواهد بود.
علیایّحال: شما نمیدانی که آن موضوعی که قبلا بوده است اکنون هم باقی است یا نه؟
پس: الشک فی بقاء الحکم العقلی (یعنی تخییر) لاجمال موضوعه.
بنابراین وقتیکه شکّ ما در بقاء حکم عقل، بخاطر مجمل بودن موضوع آن باشد، استصحاب میکنیم حکم عقل را. و میگوئیم: دیروز تخییر بود، پس امروز هم تخییر است.
منظور؟ منظور اینکه درست است که حکم عقل باقی است به بقاء موضوعش و مرتفع است به ارتفاع موضوعش و لکن گاهی به دلیل اجمال در موضوع حکم عقل، شکّ در حکم عقل پیدا میشود و این زمینه جریان استصحاب در احکام عقلیّه را فراهم میکند. و چنانکه دیدیم در برخی جاها میشود حکم عقل را استصحاب نمود.
این است که اجمال در موضوع حکم عقل غیر معقول است و چنانکه گفته شد هر حاکمی از جمله عقل تا موضوع را من جمیع الجهات و کامل نداند اقدام به صدور حکم برای آن نمیکند.
به عبارت دیگر: آن عقلی که روز اوّل گفته انت مخیر، موضوع را کاملا مشخص کرده و گفته انت مخیر و لذا در صورت بقاء موضوع امروز هم میگوید انت مخیر.
بله،
1- برداشت عقلی برخی بر این است که مخالفت عملیّه تدریجیه قبیح است و لذا از روز اوّل موضوع را بگونهای لحاظ میکنند که منجر به مخالفت عملیه تدریجیه نشود. پس از روز اوّل میگوید: دوران بین المحذورین فی ابتداء الأمر موجب تخییر است و لذا چو فردا شود و یا به تعبیر دیگر برخورد دوّم پیش آید، دیگر تخییری در کار نیست. چرا؟ زیرا حکم به تخییر مربوط به دوران الامر فی ابتداء الأمر بود و حال آنکه روز بعد و یا برخورد بعد ابتداء الأمر نیست.
پس شکی در حکم عقل وجود ندارد تا نیاز به استصحاب باشد بلکه عقل علم به عدم تخییر دارد.
2- و برداشت عقلی برخی هم بر این است که: خیر مخالفت عملیّه تدریجیه عیبی ندارد، یعنی انسان هر دفعه که به یک حکمی ملتزم شود مثلا یک دفعه به وجوب، یک دفعه به حرمت و این مستلزم مخالفت عملیه تدریجیه باشد، بلااشکال است و لذا: از اوّل میگوید: دوران بین المحذورین مطلقا جای تخییر است، چه دفعه اولش باشد و چه دفعات دیگر.
الحاصل: اختلاف در حکم عقل بدین معنا که برخی بگویند تخییر ابتدائی است و برخی
بگویند تخییر استمراری است ممکن است، و لکن اجمال در موضوع حکم عقل غیر ممکن است.
این است که:
اولا: در قضایای عقلیّه و در موضوعات احکام عقلیّه به حسن یا قبح، هیچگونه اجمال و ابهامی نیست، بلکه موضوعات احکام عقلیّه من جمیع الجهات مبیّن و مفصّل میباشند و جای شکّ و تردید نیست، منتهی:
در برخی موارد قضایای عقلیّه از بدیهیات هستند که به مجرد تصوّر موضوع با همه قیودش عقل حکم به حسن یا قبح میکند مثل: قبح عقاب بلابیان، و قبح تکلیف به امر غیر مقدور.
و در برخی موارد قضایای عقلیّه، نظری هستند که نهایتا به بدیهی منتهی میشوند.
فی المثل به قضیه زیر که میگوید: تنجّز تکلیف در حقّ جاهل عقلا قبیح است چرا که مستلزم عقاب بدون بیان است، و هو قبیح بالبداهة، فلا اجمال، توجّه کنید و بدانید که:
1- عقل جماعتی معصیت مولی را مطلقا تقبیح میکنند چه دفعی و چه تدریجی و لذا میگویند: موضوع التخییر، دوران بین المحذورین در ابتداء امر است، چرا که اگر استمراری بشود مستلزم مخالفت عملیّه قطعیه تدریجیه میشود و هو قبیح.
2- لکن عقل گروهی دیگر میگوید: معصیت مولی اگر دفعی باشد قبیح است، و لکن اگر تدریجی شود قبیح نیست، و لذا در این مثال قاطعانه میگویند: تمام موضوع برای تخییر، عنوان دوران بین المحذورین است که در واقعه اولی بود، در ثانیه هم هست، و لذا حکم به تخییر هم هست، پس اجمال و تردّدی در کار نیست.
ثانیا: به فرض که اجمال در موضوعات احکام عقلیّه نیز متصوّر باشد، باز هم میگوئیم جائی برای استصحاب حکم عقل وجود ندارد. چرا؟ زیرا شرط این استصحاب احراز موضوع است و با شکّ در بقاء این موضوع، شرط مزبور محرز نیست و لذا نوبت به استصحاب حکمی نمیرسد.
پس: استصحاب در احکام عقلیّه در هیچ صورتی قابل جریان نیست.
آیا ممکن است که شارع حکم را ببرد روی موضوعی و بشود مجمل یا نه؟
بله، چنین اجمالی متصوّر است، فی المثل: شارع فرموده: الغنا حرام. حال منظور از غنا
چیست؟
میتوان گفت: الغناء صوت مطرب، چنانکه میتوان گفت الغناء صوت مرجّع همانطور که میتوان گفت: الغناء صورت مطرب و مرجّع.
حال: قدر متیقّن غنا صوت مطرب مرجّع است که حرام است.
فی المثل: ممکن است یک موسیقی پخش بشود که ما ندانیم مطرب است یا مرجع یا مطرب مرجع و لذا اصل موضوع برای ما مجمل میشود که الاصل در اینجا، البراءة.
الحاصل:
شکّ در بقاء حکم شرعی به حسب مقام تصوّر و ثبوت بر چهار صورت متصوّر است که در هیچیک از این صور استصحاب در حکم عقلی جاری نیست:
1- اینکه شکّ ما در بقاء حکم عقلی در زمان لا حقّ با فرض احراز موضوع باشد مع جمیع الجهات. یعنی همانطور که موضوع در زمان سابق محرز بود اکنون هم من جمیع الجهات باقی است و مع ذلک ما در بقاء حکم شکّ داشت باشیم.
این صورت از شکّ صرف فرض است و تحقّق خارجی ندارد. چرا؟ زیرا موضوع در قضایای عقلیّه علّت تامه حکم است و تخلّف معلول از علّت تامه از محالات است.
و لذا شکّ در بقاء حسن یا قبح عقلی با وجود علم به بقاء موضوع آن با همه قیود معقول نیست. یعنی همان عقلی که سابقا قاطعانه حکم به حسن یا قبح مینمود در زمان لا حقّ نیز همان حکم را میکند.
البته در احکام شرعیّه با احراز موضوع در زمان لا حقّ هم شکّ در بقاء حکم شرعی متصوّر است، چرا که بسیاری از موضوعات قضایای شرعیّه من جمیع الجهات مبیّن و مفصّل نیستند. و چنانکه گفته شد مناط و موضوع یکی نیست.
2- اینکه شکّ ما در بقاء حکم عقلی با علم به ارتفاع موضوع حاصل شود، این شکّ نیز در مقام اثبات معقول نیست بلکه صرفا در مقام ثبوت مطرح میشود. چرا؟ چون با از بین رفتن موضوع، حکم هم از بین میرود و لذا شکی در بقاء آن نداریم تا نیازی به استصحاب داشته باشیم.
3- اینکه شکّ ما در بقاء حکم عقلی مسبّب از شکّ در بقاء موضوع آن باشد لکن منشا شکّ امور خارجیه است، فی المثل: عقل میگفت شرب سم مهلک قبیح است، پس از مدتی شکّ میکنیم که آیا آن قبح باقی است یا نه؟ منشا این شکّ هم این است که در خارج فعل و
انفعالاتی روی این سم صورت گرفته و پادزهرهایی را به آن تزریق کردهاند و لکن ما نمیدانیم که سمی بودن و مهلک بودن آن از بین رفته است یا نه؟
آیا استصحاب حکم عقلی در اینجا جاری میشود یا نه؟ شیخ فرمود این فرض از محل بحث ما خارج است چرا که بحث ما در استصحابات حکمیّه است و نه موضوعیّه.
4- اینکه شکّ ما در بقاء حکم عقلی مسبّب باشد از شکّ در بقاء موضوع آن و لکن منشا شبهه اجمال الموضوع است: فی المثل:
1- در خارج به میت کافری برخورد میکنیم برای ما شکّ حاصل میشود که دفنش واجب است یا نه؟ عقل میگوید: انت مخیر.
2- فردای آن روز مجددا به میت کافر دیگری برخورد میکنیم و شکّ میکنیم که آیا حکم عقلی به تخییر در واقعه اولی، در این واقعه ثانیه هم باقی است یا نه؟ منشا شکّ ما در اینجا این است که موضوع مجمل است یعنی ما نمیدانیم که آیا عقل میگوید:
1- الدوران بین المحذورین فی ابتداء الأمر موجب للتخییر و لکن در استمرار موجب تخییر نیست؟ تا اینکه در واقعه ثانیه به دلیل اینکه موضوع آن رفته حکم به عدم تخیر بکنیم.
2- و یا اینکه میگوید الدوران بین المحذورین مطلقا یعنی چه در ابتداء و چه در استمرار موجب للتخییر تا اکنون نیز این موضوع باقی باشد و حکم به تخییر هم بماند.
بنابراین: منشا شکّ ما در حکم عقل در اینجا اجمال الموضوع است.
در این است که: جناب شیخ آیا در اینجا استصحاب الحکم جاری میشود یا نه؟ خیر، در اینجا هم استصحاب جاری نمیشود چرا که این فرض مبتلای به دو اشکال شد:
1- این فرض محال است 2- به فرض که محال نباشد استصحاب حکم محال است که مفصّل بحث شد.
اینست که اگر استصحاب در احکام عقلیّه جاری نمیشود باید در احکام شرعیّه هم جاری نشود. چرا؟ زیرا خودتان میگوئید: کلما حکم به العقل حکم به الشرع و کلما حکم به الشرع حکم به العقل. این بدان معناست که مناط حکم عقل با مناط حکم شرعی یکی است.
به عبارت دیگر: همانطور که احکام عقلیّه روی جهات مقبّحه و محسّنه صادر میشوند، احکام شرعیّه هم روی جهات محسنه و مقبحه صادر میشوند. لان الاحکام تابع للحکم و المصالح. پس اگر در احکام عقلیه استصحاب جاری نمیشود، در احکام شرعیّه هم نباید جاری شود و حال آنکه میشود. فی المثل:
1- عقل میگوید: ردّ الودیعة حسن، شرع هم به تبع حکم عقل میگوید: ردّ الودیعة الی صاحبه واجب.
2- کسی میآید و امانتی را نزد ما میگذارد.
3- پس از مدتی مانعی پیش میآید و ما اضطرار پیدا میکنیم که در آن امانت تصرّف کنیم و یا اینکه اگر بخواهیم آن را به صاحبش برسانیم یا دزد آن را میبرد و یا خراب میشود.
4- این موانع و ضرورتهای حاصل موجب شکّ در بقاء حکم وجوب رد امانت میشود.
یعنی ما شکّ میکنیم که آیا اکنون ردّ الأمانة واجب است یا نه شما میگوئید: استصحاب کن وجوب رد امانت را و ودیعه را به صاحبش برگردان.
انما الکلام در چیست؟
در این است که: عقل میگوید: رد الامانة واجب، شرع هم میگوید رد الامانة واجب و چنانکه گفته شد، مناط در هر دو حکم یکی است و لذا این استصحاب هم مربوط به حکم شرع است، هم مربوط به حکم عقل.
چرا شما میگوئید: استصحاب در حکم عقل جاری نمیشود، و در جریان استصحاب بین حکم شرع و حکم عقل تفکیک قائل میشوید؟
ج: بخاطر اینکه احکام شرعیه دارای شعب مختلفی است که باید به سه شعبه از این شعبه در اینجا توجّه کرد:
1- احکام شرعیّهای که در مورد حکم عقل وارد شده و صددرصد ارشادی و به تبع حکم عقلاند مثل مثال رد الامانة واجب.
در اینجا استصحاب در حکم شرعی به همان دلیلی که در حکم عقلی جاری نبود، جاری نیست، یعنی در اینگونه احکام، موضوع من جمیع الجهات مبیّن و مفصّل است.
2- احکام شرعیّهای که در مورد حکم عقل وارد شده است و لکن به تبع عقل و به مناط عقلی نمیباشند بلکه روی مناط دیگری وارد شدهاند. فی المثل:
1- عقل میگوید: صبی، به مناط عدم تمیز مکلّف نیست.
2- شرع هم میگوید: صبی مکلّف نیست و لکن به مناط عدم بلوغ.
پس: در مواردی حکم شرعی مستند به حکم عقلی نیست. و در اینگونه موارد است که استصحاب در احکام شرعیّه جاری میشود. چنانکه در پاسخ به صاحب فصول در بیان تقسیمات استصحاب آن را بیان کردیم.
3- احکام شرعیّهای که صددرصد مستقله هستند و عقل در آنجا ادراکی ندارد مثل سببیّت وضو برای طهارت و یا ملاقات برای نجاست و ...
در اینگونه موارد نیز بلااشکال استصحاب با همان بیانی که در فرق قضایای عقلیّه با شرعیّه گفته آمد، جاری میشود.
متن
و أمّا موضوعه- کالضّرر المشکوک بقاؤه فی المثال المتقدّم- فالذی ینبغی أن یقال فیه:
إنّ الاستصحاب إن اعتبر من باب الظنّ عمل به هنا؛ لانّه یظنّ الضرر بالاستصحاب، فیحمل علیه الحکم العقلیّ إن کان موضوعه أعمّ من القطع و الظنّ، کما فی مثال الضّرر.
و إن اعتبر من باب التعبّد- لاجل الاخبار- فلا یجوز العمل به؛ للقطع بانتفاء حکم العقل مع الشکّ فی الموضوع الذی کان یحکم علیه مع القطع.
مثلا: إذا ثبت بقاء الضّرر فی السّم فی المثال المتقدّم بالاستصحاب، فمعنی ذلک ترتیب الآثار الشرعیّة المجعولة للضرر علی مورد الشکّ، و اما الحکم العقلی بالقبح و الحرمة فلا یثبت الّا مع إحراز الضّرر. نعم، یثبت الحرمة الشرعیّة بمعنی نهی الشارع ظاهرا، و لا منافاة بین انتفاء الحکم العقلیّ و ثبوت الحکم الشرعیّ؛ لانّ عدم حکم العقل مع الشک إنّما هو لاشتباه الموضوع عنده، و باشتباهه یشتبه الحکم الشرعیّ الواقعیّ أیضا، إلا أنّ الشارع حکم علی هذا المشتبه الحکم الواقعیّ بحکم ظاهریّ هی الحرمة.
ترجمه
و امّا در (استصحاب) موضوع حکم عقل، مثل ضرر (آن مایع سمی) که بقایش در مثال متقدم مشکوک است، شایسته است گفته شود که:
1- اگر استصحاب از باب ظنّ حجّت دانسته شود، در اینجا بدان عمل میشود، چرا که به برکت این استصحاب ظنّ به ضرر (این مایع) پیدا میشود، و در نتیجه حکم عقلی (قبح) برآن مترتّب میشود. البته به شرط اینکه: موضوع آن (یعنی شرب السم) اعمّ باشد از مقطوع الضرر و مظنون الضرر، چنانکه در مثال، ضرر اینگونه است (و ارتکاب به ضرر عقلا قبیح است چه ضرر مقطوع
باشد و چه مظنون)
2- و اگر استصحاب به دلیل وجود روایات از باب تعبّد حجّت دانسته شود عمل به استصحاب در آن جایز نیست. چرا؟ بخاطر قطع و یقین به از بین رفتن حکم عقل، در صورتی که شکّ (شما) در موضوعی است که عقل (قبلا) و در صورت قطع حکم به قبح آن مینمود.
فی المثل: اگر بقاء ضرر در این مایع سمی در مثالی که گذشت بواسطه استصحاب ثابت شود، به معنای ترتب آثار شرعیّهای است که برای ضرر در موارد این شکّ جعل شدهاند (یعنی با این استصحاب میتوان تمام آثار شرعیّه را در مورد ضرر این مایع مترتّب نمود).
و امّا حکم عقلی به قبح و حرمت (این شرب) با این استصحاب ثابت نمیشود (چرا که اصل مثبت است) مگر در صورت احراز ضرر.
بله، حرمت شرعیّه به معنای نهی ظاهری شارع مترتّب و ثابت میشود، و (در عین حال) منافاتی بین انتفاء حکم عقلی و ثبوت حکم شرعی نیست. چرا؟ زیرا نبودن حکم عقلی در زمینه شکّ بخاطر مشتبه شدن موضوع نزد اوست و به سبب اشتباه موضوع، حکم شرعی واقعی نیز مشتبه میشود (که ظاهرا استصحاب میکنیم حرمت آن را) و لکن شارع (با لا تنقض الیقین) حکم کرده به این حکم واقعی مشتبه با یک حکم ظاهری و آن حرمت است.
توضیح و تکمیل صورت سوّم از صور شکّ در بقاء حکم عقلی است که شکّ در بقاء حکم عقلی مسبّب باشد از شکّ در بقاء موضوع و شکّ در بقاء موضوع هم خود مسبّب باشد از امور خارجیه، فی المثل گفته شد:
1- مایعی است سمی و مهلک
2- عقل میگوید: شرب مایع سمی مهلک قبیح است.
3- در اثر تزریقات پادزهرهایی امکان تحولاتی در این مایع داده میشود.
4- در اثر تحولات مزبور اکنون شکّ میکنیم که آیا مهلک بودن آن از بین رفته است یا اینکه باقی است؟
شیخ در بررسی صورت سوّم از شکّ در بقاء حکم عقلی در پاسخ به این سؤال که آیا در اینجا استصحاب حکم عقلی جاری میشود یا نه؟ فرمود این فرض از محل بحث ما خارج است، چرا که فعلا بحث ما در استصحابات حکمیّه است و نه موضوعیّه و سیأتی الکلام فیه.
در اینجا به پاسخ همان سؤال پرداخته میفرماید در این صورت چهار استصحاب مورد بحث است که چون فعلا بحث ما در استصحاب موضوعی است و نه حکمی از دو استصحاب حکم عقل و حکم شرع عبور کرده و اجرای دو استصحاب را به شرح ذیل بررسی میکنیم:
1- استصحاب بقاء خود موضوع به منظور ترتیب آثار عقلیّه، فی المثل:
این مایع تا دیروز یقینا سمی و مهلک بود و شربش قبیح.
امروز در بقاء سمی و مهلک بودن و مضر بودن آن شکّ داریم.
آیا میتوانیم استصحاب کنیم بقاء مهلک بودن و مضر بودن را و قبح را که اثر عقلی آن است برآن مترتّب نمائیم؟ در یک صورت بله، و در یک صورت خیر.
آنجائی است که در این فرض دو شرط موجود است:
الف: استصحاب را از باب امارات ظنیّه دانسته و به مناط افاده ظنّ به بقاء حجّت بدانیم. در این صورت است که بواسطه استصحاب در زمان لا حقّ نیز ظنّ به بقاء پیدا کرده و آن موضوع مظنون البقاء میشود. یعنی: یصدق علی هذا انّه مظنون الضرر و الهلاکة.
ب: اگر این مبنا را بپذیریم که عقل، قاطع باشد حکم کرده محمول را بر موضوع بار میکند، ظان هم باشد کذلک.
آنگاه طبق شرط اوّل مظنون الضرر بودن احراز شده، و طبق این شرط که شرط دوّم است نیز با وجود ظنّ به ضرر باز هم عقل حکم میکند. پس در اینجا نیز عقل حکم به قبح خواهد نمود. و هذا هو نتیجة استصحاب.
البته: عند المشهور، در موضوع حکم عقلی، قطع اخذ شده است، یعنی تا زمانی که عقل قاطع به امری باشد حاکم است و همینکه قاطع نباشد، چه ظان باشد و چه شاک و چه قاطع بالعدم، حکم عقل هم قطعا منتفی است.
الف: اینکه بگوئیم ظنّ به ضرر کافی نیست و عقل باید قاطع باشد و الّا حکم صادر نمیکند.
فرض بر این است که در ما نحن فیه، قطع به موضوع نیست بلکه حد اکثر ظنّ است.
پس: حکم به قبح ممکن نیست.
ب: اینکه استصحاب را از باب اخبار و تعبدا حجّت بدانیم که در این فرض نیز استصحاب موضوعی برای ترتیب آثار عقلیّه جاری نمیشود، چرا که اصل مثبت است و اصل مثبت حجّت نیست.
2- استصحاب بقاء موضوع برای ترتیب آثار شرعیّه، فی المثل: تا دیروز قطعا این مایع سمی مهلک بود و لذا شربش حرام بود، و لکن امروز در بقاء موضوع آن شکّ داریم. آیا میتوانیم استصحاب کنیم بقاء موضوع را و حرمت شرعیّه را برآن مترتّب نمائیم یا نه؟
بله، استصحاب در اینجا جاری است، چرا که اثر شرعی مستقیم دارد و بلامانع است.
حال اگر قبح عقلی نباشد پس حرمت شرعی هم نباید باشد، چرا ک با نبود سبب مسبّب هم نیست. و لذا شما چگونه میفرمائید که با استصحاب، حرمت شرعیّه ثابت میشود و لکن قبح عقلی ثابت نمیشود؟
در پاسخ به شما باید بگوئیم که تبعیّت:
اگر به معنای علیّت و معلولیت باشد یعنی تمام الموضوع برای این حکم شرعی همان حکم عقلی باشد، بله با رفتن علّت معلول هم میرود و قابل بقاء نیست و لذا استصحاب هم جاری نمیشود.
و اگر تبعیّت به معنای اتحاد در موضوع باشد بدین معنا که موضوع حکم عقلی، قبح السّم المهلک باشد و موضوع حکم شرعی هم همان باشد و مستقیما بیان و یا خطاب شرعی نداشته باشیم، بلکه با قانون ملازمه این حکم درست شده باشد، یعنی عقل از طریق ملازمه حکم شرعی را استکشاف کرده باشد و نه اینکه آن را ایجاد نموده باشد تا علّت محدثه آن باشد، بلکه صرف کاشفیت است.
در این صورت مانعی ندارد که پس از مدتی حکم عقلی به دلیل موانعی مثل عدم احراز موضوع از بین برود، حکم شرعی به دلیل لا تنقض الیقین بالشکّ همچنان باقی باشد.
به عبارت دیگر: شما خود میگوئید: کلما حکم به العقل حکم به الشرع و کلما حکم به الشرع حکم به العقل و فرض این است که شما این تلازم را قبول دارید.
حال مفهوم این دو قضیه شرطیه این است که: فما لم یحکم به احدهما، لم یحکم به الآخر.
الحاصل: حکم عقل و شرع نفیا و اثباتا تلازم دارند، پس چگونه ممکن است که حکم عقلی نباشد و لکن حکم شرعی باشد و بماند؟
بله، این تلازم بین احکام واقعیه و نفسالامریهای وجود دارد که تابع مصالح و مفاسدی هستند که در متعلقات آنها وجود دارد.
امّا در حکم شرعی ظاهری تعبّدی که چهبسا ممکن است مطابق با واقع هم نباشد و یا مصلحت و مفسدهای در آن نباشد و صرفا یک وظیفه عملیّهای باشد که به منظور خروج مکلّف از حیرت در این مرحله است، ملازمهای وجود ندارد که اگر حکم شرعی وجود داشت، حکم عقلی هم باشد.
یعنی ممکن است شرع مقدس تعبدا حکمی داشته باشد که عقل چنان حکمی را ندارد.
متن
ما یظهر ممّا ذکرنا و ممّا ذکرنا- من عدم جریان الاستصحاب فی الحکم العقلیّ-
1- یظهر:
ما فی تمسّک بعضهم لاجزاء ما فعله الناسی لجزء من العبادة أو شرطها، باستصحاب عدم التکلیف الثابت حال النسیان.
و ما فی اعتراض بعض المعاصرین علی من خصّ- من القدماء و المتأخرین- استصحاب حال العقل باستصحاب العدم، بأنّه لا وجه للتخصیص؛ فانّ حکم العقل المستصحب قد یکون وجودیّا تکلیفیّا کاستصحاب تحریم التصرّف فی مال الغیر و وجوب ردّ الأمانة إذا عرض هناک ما یحتمل معه زوالهما- کالاضطرار و الخوف- أو وضعیا کشرطیّة العلم للتکلیف اذا عرض ما یوجب الشکّ فی بقائها. و یظهر حال المثالین الاوّلین ممّا ذکرنا سابقا. و اما المثال الثالث: فلم یتصوّر فیه الشکّ فی بقاء شرطیّة العلم للتکلیف فی زمان. نعم، ربما یستصحب التکلیف فیما کان المکلّف به معلوما بالتفصیل ثمّ اشتبه و صار معلوما بالاجمال، لکنّه خارج عمّا نحن فیه، مع عدم جریان الاستصحاب فیه، کما سننبّه علیه.
2- و یظهر أیضا فساد التمسّک باستصحاب البراءة و الاشتغال الثابتین بقاعدتی البراءة و الاشتغال.
مثال الاول: ما إذا قطع بالبراءة عن وجوب غسل الجمعة و الدعاء عند رؤیة الهلال قبل الشّرع أو العثور علیه، فانّ مجرّد الشکّ فی حصول الاشتغال کاف فی حکم العقل بالبراءة، و لا حاجة الی ابقاء البراءة السابقة و الحکم بعدم ارتفاعها ظاهرا، فلا فرق بین
الحالة السابقة و اللاحقة فی استقلال العقل بقبح التکلیف فیهما؛ لکون المناط فی القبح عدم العلم نعم، لو ارید إثبات عدم الحکم أمکن إثباته باستصحاب عدمه، لکنّ المقصود من استصحابه لیس الّا ترتیب آثار عدم الحکم، و لیس الا عدم الاشتغال الذی یحکم به العقل فی زمان الشکّ فهو من آثار الشکّ لا المشکوک.
و مثال الثانی: ما إذا حکم العقل- عند اشتباه المکلّف به- بوجوب السّورة فی الصلاة، و وجوب الصلاة إلی أربع جهات، و وجوب الاجتناب عن کلا المشتبهین فی الشبهة المحصورة، ففعل ما یحتمل معه بقاء التکلیف الواقعیّ و سقوطه- کأن صلی بلا سورة أو إلی بعض الجهات أو اجتنب أحدهما- فربّما یتمسّک حینئذ باستصحاب الاشتغال المتیقّن سابقا.
و فیه: أنّ الحکم السابق لم یکن الا بحکم العقل الحاکم بوجوب تحصیل الیقین بالبراءة عن التکلیف المعلوم فی زمان، و هو بعینه موجود فی هذا الزمان. نعم، الفرق بین هذا الزمان و الزمان السابق؛ حصول العلم بوجود التکلیف فعلا بالواقع فی السابق و عدم العلم به فی هذا الزمان، و هذا لا یؤثّر فی حکم العقل المذکور؛ إذ یکفی فیه العلم بالتکلیف الواقعی آنا ما. نعم، یجری استصحاب عدم فعل الواجب الواقعیّ و عدم سقوطه عنه، لکنّه لا یقضی بوجوب الإتیان بالصلاة مع السورة و الصلاة إلی الجهة الباقیة و اجتناب المشتبه الباقی، بل یقضی بوجوب تحصیل البراءة من الواقع. لکن مجرّد ذلک لا یثبت وجوب الإتیان بما یقتضی الیقین بالبراءة، إلّا علی القول بالاصل المثبت، أو بضمیمة حکم العقل بوجوب تحصیل الیقین، و الاوّل لا نقول به، و الثانی بعینه موجود فی محلّ الشکّ من دون الاستصحاب.
ترجمه
از آنچه ما ذکر کرده و گفتیم که استصحاب در حکم عقلی جاری نمیشود: روشن میشود:
، جهت اثبات مجزی و مکفی بودن عملی که فرد ناسی و فراموشکننده جزء (مثل سوره) یا شرط (مثل قبله) انجام داده است (یعنی این مکلّف نبودن در حال فراموشی حکم عقل است و قابل استصحاب نیست، چرا که آنوقت که ناسی بود عقل میگفت تکلیف نداری و اکنون که ذاکر هستی میگوید تکلیف داری و باید نمازت را دوباره بخوانی، چه استصحابی؟)
و اشتباهی که در اعتراض برخی از معاصرین ما یعین صاحب فصول وجود دارد، بر کسانی از قدما و متأخرین که استصحاب حال عقل را اختصاص داده و منحصر کردهاند به استصحاب عدم ازلی به اینکه: دلیلی بر این تخصیص شما وجود ندارد. چرا؟ زیرا آن حکم عقلی که استصحاب میشود:
1- گاهی یک امر وجودی تکلیفی است مثل استصحاب حرمت تصرّف در مال غیر (از محرمات) و مثل استصحاب وجوب ردّ امانت (از واجبات) و (لذا) وقتی در این موارد اموری همچون اضطرار و ترس عارض میشود، با وجود این امور، زوال این وجوب و حرمت احتمال داده میشود.
2- و گاهی ممکن است، وضعی باشد مثل شرط بودن علم برای وجوب تکلیف، که اگر چیزی عارض شود که موجب شکّ در بقاء شرطیّت علم بشود (استصحاب میشود بقاء شرطیّت) علم مثل شکّ در ظهر یا جمعه که وقتی احدهما را بجا آوریم، علم اجمالی از بین میرود که استصحاب میکنیم شرطیّت علم را که در این صورت انجام محتمل دیگر لازم نیست بخاطر اینکه علم شرط است و ما علم نداریم.)
و امّا اشتباه صاحب فصول در هر دو مثال اوّل از گفتار سابق ما روشن میشود (و آن این بود که مادامیکه موضوع حکم عقل هست، حکم عقل نیز هست و لکن به مجرد مرتفع شدن موضوع حکم عقل نیز مرتفع میشود و لذا باید به عقل مراجعه کرد و دید که میگوید: ردّ الامانة واجب
مطلقا یا اینکه میگوید: عند الاضطرار و الخوف؟ هرکدام را که گفت بدان عمل شود و لذا شکی وجود ندارد تا نیازی به استصحاب باشد).
و امّا (در) مثال سوّم ایشان (که فرمود استصحاب میکنیم شرطیّت علم را)، اصلا شکّ کردن در بقاء شرطیّت علم برای تکلیف در زمانی تصوّر نمیشود. (بلکه علم شرط برای تکلیف است و لو در آن اوّل).
بله، چهبسا استصحاب میشود تکلیف در جائی که مکلّف به تفصیلا (برای مکلّف) معلوم است. (یعنی مکلّف میداند که مثلا باید نماز ظهر بخواند) سپس مشتبه میشود (که مثلا به کدام طرف بخواند؟) و معلوم بالاجمال میگردد (پس مکلّف برمیخیزد و یکی از محتملین را بجا میآورد، نوبت به محتمل دوّم که میرسد شکّ میکند که تکلیف باقی است یا نه؟ استصحاب میکند تکلیف را).
امّا این استصحاب از محل مورد بحث ما که استصحاب حکم عقل است، خارج است، مضافا بر اینکه استصحاب در تکلیف نیز جاری نیست.
که ثابت شدهاند با قاعده برائت (یعنی قبح عقاب بلابیان) و قاعده اشتغال (یعنی دفع عقاب محتمل واجب).
و امّا مثال برای اشتباه در استصحاب برائت سابقه: آنجائی است که مکلّف قطع دارد به برائت از وجوب غسل جمعه و دعا به هنگام رؤیت هلال پیش از آمدن شروع و یا برخورد و آگاهی یافتن برآن. چرا؟ زیرا مجرد شکّ (پس از آمدن شریعت و عثور برآن) بر حصول و مترتّب شدن اشتغال، در حکم عقل به برائت (یعنی قبح عقاب بلابیان) کافی است و نیازی به استصحاب برائت سابقه و حکم ظاهری به عدم ارتفاع آن برائت قبلی نیست.
پس فرقی نیست بین حالت سابقه و لا حقه در مستقل بودن عقل به قبح تکلیف در هر دو حالت (چرا؟) زیرا که مناط در حکم به قبح تکلیف (در هر دو حالت) عدم العلم است.
بله، اگر اثبات عدم حکم اراده شود (بدین معنا که بگوید تکلیفی نبود اکنون هم نیست) اثبات عدم الحکم بواسطه استصحاب ممکن است، لکن مراد از استصحاب عدم تکلیف نیست مگر مترتّب کردن آثار عدم حکم، و نیست مگر عدم اشتغال که عقل در زمان شکّ حکم میکند به آن.
پس این مرخص بودن از آثار مجرد شکّ است و نه از آثار مشکوک یعنی عدم تکلیف. و امّا
مثال دوّم (در اثبات اشتباه بودن استصحاب اشتغال): آنجائی است که عقل انسان به هنگام مشتبه شدن مکلّف به (که آیا مثلا نماز با سوره واجب است یا بدون سوره و هکذا ...) حکم میکند به وجوب سوره در نماز (در اقلّ و اکثر) و وجوب نماز به چهار جهت (در متباینین وجودی) و وجوب پرهیز از هر دو طرف مشتبه به شبهه محصوره (در متباینین تحریمی)، پس (مکلّف) عملی را انجام میدهد که هم بقاء تکلیف واقعی را با وجود آن احتمال میدهد و هم اسقاط آن را، مثل اینکه نمازی را بدون سوره بخواند، یا به یکی از جهات بجا آورد یا از یکی دو اناء اجتناب کند.
پس چهبسا (توسط عدهای) تمسّک میشود به استصحاب اشتغال آنچه قبلا مورد یقین بود (و میگویند: قبلا که اشتغال ذمّه بود، هنوز هم هست).
(اشتباه بودن استصحاب مذکور)
و در استصحاب مذکور این اشتباه وجود دارد که: این حکم سابق (یعنی حکم به اشتغال ذمّه در قبل) نبود، مگر به حکم عقل که حکمکننده به وجوب تحصیل یقین است به برائت از تکلیفی که (حتی) در یک زمان (آنا ما) برای معلوم است، و آن حکم عقل به عینه در این زمان هم موجود است (چون تا موضوع عقل یعنی احتمال عقاب باقی است، حکمش نیز باقی است).
بله، تفاوت بین این زمان و زمان قبل، داشتن علم (اجمالی) به وجود تکلیف نسبت به واقع است در زمان سابق و نداشتن علم به آن تکلیف محتمل دیگر است در این زمان (که احدهما را انجام دادهای و علم تو رفت).
و این زایل شدن علم در حکم عقل (یعنی قاعده اشتغال)، مؤثر نیست. (چرا؟) زیرا علم به تکلیف (حتی) در یک آنهم در حکم عقل به قاعده اشتغال کفایت میکند. (خلاصه اینکه ما در اینجا شکی نداریم تا نیازی به اجرای استصحاب داشته باشیم مضافا بر اینکه استصحاب اشتغال برای اثبات محتمل دیگر اصل مثبت است).
بله، استصحاب عدم انجام واجب واقعی در خارج و عدم سقوط آن از عهده مکلّف جاری میشود (و بلااشکال است چرا که شکّ در بقاء وجود دارد و ما اصل عدم جاری میکنیم)، و لکن این استصحاب وجوب انجام نماز با سوره و وجوب انجام نماز به بقیه جهات و وجوب پرهیز از بقیه مشتبهات را اثبات نمیکند (چرا که اثر عقلی یعنی اصل مثبت است)، بلکه اثبات میکند
وجوب تحصیل برائت از واقع را (بدین معنا که انجام واقع را بر تو لازم میکند) لکن صرف این مطلب وجوب انجام (محتمل الآخر یعنی) چیزی را که یقین به برائت آن را اقتضاء میکند اثبات نمیکند، مگر بنا بر قول به حجیّت اصل مثبت (یعین باید اصل مثبت را حجّت بدانید تا با این اصل عدم، محتمل دیگر را اثبات کنید) و یا با ضمیمه کردن حکم عقل به وجوب تحصیل یقین (بدین معنا که قاعده اشتغال را به کمک استصحاب عدم آورده بگوئیم از طرفی واجب واقعی انجام نشده است، از طرفی اشتغال یقینی برائت یقینه میخواهد، پس محتمل اوّل را بجا بیاور.)
و امّا اولی را (که اصل مثبت است)، ما قائل به آن نیستیم، و دومی هم (یعنی اشتغال یقینی) در محل شکّ بعینه موجود است، بدون اینکه نیازی به استصحاب باشد.
این شد که استصحاب در احکام عقلیّه قابل جریان نیست.
یک سلسله استصحاب عقلیّهای است که گروهی از اصولیین به مناسبتهای مختلف از آنها استفاده کردهاند و شیخ با طرح چهار مورد از این موارد تلاش دارد تا ثابت کند که استصحاب در اینگونه موارد اشتباه است.
بیان اولین مورد از موارد مزبور است و لذا اشاره میکند به بحثی که در تنبیه اوّل از تنبیهات اقلّ و اکثر ارتباطی و یا شکّ در شرطیّت و جزئیّت تحت عنوان ذیل مطرح بود:
اگر کسی جزئی از اجزاء یا شرطی از شرائط عبادی را فراموش کند، فی المثل:
1- نمازش را بدون سوره بخواند و یا اینکه بدون وضو آن را انجام دهد.
2- پس از تجاوز از محل و یا اینکه پس از فراغت از عمل متوجه شود که عملش فاقد جزء و یا شرط است تکلیفش چیست؟ آیا عمل او مجزی است و یا باید اعاده شود؟
شیخنا فرمود: مقتضای قاعده بطلان است و باید نمازش را اعاده کند چرا؟ زیرا مأتی به مطابق با مأمور به واقعی نیست و لذا امتثال حاصل نشده است پس این عمل مجزی نیست و باید
اعاده شود. الا اینکه در موردی به دلیل خاص اعاده واجب نباشد، مثل باب نماز به دلیل حدیث لا تعاد.
امّا برخی نظرشان عدم وجوب اعاده و مجزی بودن عمل این فرد بود. و استدلال میکردند به اینکه:
1- تکلیف الناسی قبیح.
2- فرد مزبور در حال نسیان نسبت به جزء و یا شرط مزبور مکلّف نبود.
3- پس از رفع نسیان شکّ میکند که آیا اکنون مکلّف شده تا اعاده لازم باشد یا نه؟
استصحاب میکنیم حال نسیان را، پس اعاده واجب نیست.
و لذا شیخ در پاسخ به این استدلال میفرماید:
اولا: عدم تکلیف در حال نسیان از احکام عقلیّه است به مناط قبح یا استحاله.
ثانیا: در احکام عقلیّه به دلیل معلوم بودن موضوع و عدم وجود شکّ استصحاب جاری نمیشود. و لذا: تا زمانی که این موضوع یعنی حال نسیان باقی است، حکم عدم تکلیف هم باقی است، لکن به محض اینکه موضوع منتفی گردید و حال التفات آمد، دیگر وجهی برای عدم تکلیف که حکم باشد وجود ندارد، چون موضوع عوض میشود.
پس: وجوب الاعادة تعیّن مییابد، و استصحاب مورد ادعا صحیح نمیباشد.
اشاره به اعتراض صاحب فصول به مشهور اصولیین است، در بحثی که در تقسیمات استصحاب صورت گرفت مبنی بر اینکه: مشهور میگفتند که استصحاب بر دو گونه است:
1- استصحاب حال شرع مثل وجوب، حرمت و ... 2- استصحاب حال عقل.
سپس در استصحاب حال العقل مثال زدند به عدم ازلی بدین صورت که: قبل از شرع تکلیفی نبود، اکنون شکّ داریم که آیا پس از شرع تکلیفی هست یا نه؟ استصحاب میکنیم عدم تکلیف را یعنی اکنون هم نیست.
صاحب فصول در اعتراض به این رأی مشهور گفت: وجهی برای اختصاص دادن استصحاب حال عقل به اعدام ازلیه وجود ندارد. چرا؟ زیرا که حکم عقلی منحصر به عدم ازلی نمیباشد بلکه احکام عقلیّه:
1- گاهی از امور عدمیّه است 2- گاهی از امور وجودیّه است.
1- گاهی عدم ازلی است 2- و گاهی عدم غیر ازلی است
1- گاهی تکلیفی است 2- گاهی وضعی است 3- گاهی تحریمی است 4- گاهی ایجابی.
صاحب فصول (ره) پس از این تقسیمبندی به ذکر امثلهای پرداخت از جمله اینکه:
1- گاهی حکم عقل یک امر وجودی تکلیفی تحریمی است فی المثل:
قبلا تصرّف در ملک الغیر بدون اذن مالک آن عقلا قبیح بود.
اکنون نسبت به این تصرّف اضطراری پیش آمده است و لذا شکّ میکنیم که آیا الآن نیز آن قبح عقلی و حرمت شرعی به تبع آن باقی است یا نه؟
استصحاب میکنیم بقاء قبح عقلی را.
2- گاهی حکم عقل امر وجودی تکلیفی ایجابی است، فی المثل:
تاکنون رد الودیعه الی صاحبه عقلا واجب بود.
اکنون به دلیل اضطرار و یا خوفی که پیش آمده شکّ میکنیم که اکنون هم رد الودیعه واجب است یا نه؟
استصحاب میکنیم بقاء وجوب را.
3- گاهی هم حکم عقل امر وجودی وضعی است، فی المثل:
تاکنون علم، عقلا از باب قبح عقاب بلابیان، شرط تنجز تکلیف بود.
اکنون در بقاء این شرطیّت را.
استصحاب میکنیم بقاء شرطیّت را.
خلاصه اینکه با وجود این همه موارد و مصادیق برای حکم عقل تخصیص آن به عدم ازلی بیوجه است.
و لذا شیخ (ره) در پاسخ به جناب صاحب فصول میفرماید:
1- قبلا پاسخ دو مثال اوّل شما را دادیم و گفتیم که استصحاب در احکام عقلیّه بدلیل مبیّن و مفصّل بودن موضوع جاری نمیشود.
به عبارت دیگر: از آن جهت که موضوع حکم عقل بطور کامل محرز است و عقل در حکم خود دچار شکّ نمیشود، نیازی به استصحاب نیست.
میگوئیم آن استصحاب حال عقل نیست، بلکه استصحاب حال شرع است که تفصیلا در تقسیمات و همین تنبیه سوّم بدان پرداختیم که نتیجهاش این شد که: این استصحاب حال شرعی است که مطابق با استصحاب حال عقل است که شما در مسئله دچار اشکال شدهاید.
2- و در رابطه با مثال سوّم شما باید بگوئیم که شرطیّت علم در تنجز تکلیف هرگز مورد شکّ واقع نمیشود بلکه برای همیشه علم شرط تنجز تکلیف است و لذا هیچگاه در بقاء شرطیّت علم در تنجز تکلیف شکّ نمیشود تا که شما بفرمائید استصحاب جاری میشود یا نه؟
این است که بله، در یک صورت شکّ در بقاء شرطیّت علم مطرح آنهم به این صورت که فی المثل:
1- مکلّف قبلا علم تفصیلی به یک تکلیف مثلا یقین به وجوب خصوص ظهر و یا جمعه در روز جمعه داشت
2- پس از مدتی علم تفصیلی او به علم اجمالی تبدیل شد و لذا اکنون شکّ دارد که آیا آن تکلیف هنوز هم باقی است یا نه؟
در اینجا استصحاب بقاء تکلیف جاری میشود.
خیر، بخاطر اینکه:
1- اگر مراد از اینکه میگوئیم علم، شرط تنجر تکلیف است، خصوص علم تفصیلی است در اینجا وجود ندارد بلکه علم اجمالی وارد شده است.
2- وقتی شرط تکلیف که علم تفصیلی وجود ندارد، پس مشروط هم که تکلیف است وجود نخواهد داشت و لذا شکی وجود ندارد تا که استصحاب جاری شود. امّا اگر گفته شود:
1- مراد از علمی که شرط تنجز تکلیف است اعمّ از علم تفصیلی و اجمالی است.
2- وقتی مراد از علم اعمّ از تفصیلی و اجمالی باشد، اکنون بصورت اجمالی وجود دارد.
3- وقتی شرط تکلیف که علم اجمال است موجود است پس تکلیف هم قطعا موجود است.
پس شکی وجود ندارد که تا که استصحاب جاری شود.
بنابراین فرمایش اخیر شیخ قابل خدشه است و نیاز به توجیه دارد.
این است که بگوئیم مراد شیخ این است که:
1- ما علم اجمالی داشتیم فی المثل به وجوب ظهر یا جمعه.
2- به تبعیّت از این علم یکی از دو طرف را انجام دادیم و لذا اکنون دیگر علمی در کار نیست، نه تفصیلا و نه اجمالا. و لذا شکّ میکنیم که آیا تکلیف باقی است یا نه؟ استصحاب میکنیم بقاء تکلیف را.
اینست که: این استصحاب:
1- به فرض جریان هم از محل بحث ما خارج است، چرا که مستصحب ما که بقاء تکلیف یعنی همان وجوب واقعی باشد از احکام شرعیّه است و نه عقلیّه و حال آنکه بحث ما در احکام عقلیّه است.
2- مضافا بر اینکه در همین مورد هم استصحاب تکلیف به بیانی که ذیلا در جواب از استصحاب اشتغال میآید، جاری نمیشود.
رد نظر مشهور اصولیین در استدلال به استصحاب برائت برای اثبات برائت در شبهات بدویه است و به عبارت دیگر:
مشهور اصولیین در بحث شبهات بدویه برائتی شدند و برای اثبات آن به کتاب، سنّت اجماع و حکم عقل از جمله همین استصحاب برائت تمسّک کرده گفتند:
1- قبل از اسلام و یا پس از اسلام منتهی پیش از اطلاع مکلّف از شریعت، نسبت به حرمت استعمال تتن مثلا و نسبت به وجوب غسل جمعه و وجوب دعا عند رؤیة الهلال که به ترتیب از شبهات تحریمیه و وجوبیه هستند، قطع به برائت ذمّه داشتیم.
2- اکنون پس از آمدن شریعت و بیان واجبات و محرمات، نسبت به بقاء برائت اصلیه و ازلیه نسبت به موارد مذکور بیانی پیدا نکردیم. در نتیجه اکنون برای ما شکّ حاصل شده است که آیا هنوز هم همان برائت ذمّه اصلیه باقی است یا اینکه نه مرتفع شده است و اشتغال ذمّه آمده است؟
استصحاب میکنیم برائت ذمّه را.
و لذا شیخ (ره) میفرماید: اینجا جای استصحاب نیست، چرا که همان عقلی که قبل از شریعت قاطعانه حکم به برائت میکرد و میگفت شما مرخص هستید، همان عقل بعد از شریعت هم نسبت به موارد مشتبه پس از فحص و یاس، حکم به برائت میکند، چرا که مناط حکم عقل در هر
دو مرحله موجود است و آن عبارت است از قبح عقاب بلابیان.
پس تا زمانی که مناط و یا به تعبیر دیگر علّت تامه موجود باشد، حکم العقل یا همان معلول هم قطعا و جزما موجود است، و لذا شکی وجود ندارد تا نیاز به استصحاب باشد.
این است که: بله اگر مراد شما اثبات عدم حکم است بدین معنا که بگوئید قبلا تکلیفی نبود، اکنون هم نیست، بله اثبات عدم الحکم بواسطه استصحاب ممکن است چرا که استصحاب عدم ازلی از قبیل استصحاب حال عقل و حکم عقلی نیست بلکه از استصحاب حال شرع است و به عبارت دیگر:
1- جریان تکلیف، قبل از ورود شریعت هم مورد و مجرای حکم عقل به قبح عقاب بلابیان بود، هم مجرای عدم ازلی و اصلی.
حال: این جریان تکلیف پس از ورود شریعت و بعد الفحص و الیأس، باز هم مورد و مجرای حکم عقل به قبح بلابیان است، و از این جهت نوبت به استصحاب نمیرسد و لکن نسبت به عدم ازلی جای استصحاب هست، چرا که عدم ازلی تا این مرحله نیز استمرار داشت و لکن از حالا به بعد احتمال میدهیم که آن عدم باز هم باقی و مستمر شد، چنانکه احتمال میدهیم که منقلب به وجود شده باشد و لذا ارکان استصحاب وجود دارد.
بله، استصحاب عدم ازلی اگرچه استصحاب حال شرع است و لکن ویژگی حکم عقلی را داشته و با آن مطابقت دارد و شما بین این دو خلط فرمودهاید.
این است که: با اینکه جریان استصحاب مذکور بلااشکال است، و لکن نیازی به آن نمیباشد.
چرا؟ زیرا:
1- گاهی اثر از آن مشکوک یعنی شیئی است که شکّ در آن ثابت شده است
2- و گاهی اثر از آن خود شکّ است در چیزی.
آنجا که اثر مربوط به مشکوک است، نیاز به استصحاب پیدا میشود، چرا که مشکوک باید احراز شود تا اینکه این اثر بر او بار شود.
البته احراز مشکوک یا به طریق وجدانی قطعی است و یا به طریق تعبّدی است که از جمله این طریق تعبّدی، استصحاب است. فی المثل: جواز تقلید، اقتداء، قبول شهادت فرد، مترتّب بر
عدالت اوست و بر عدالت او بار میشود و لذا این معنا باید ثابت شود. و لذا صرف شکّ در عدالت برای اثبات این آثار کافی نیست، و لذا: اگر در موردی در بقاء عدالت فرد شکّ کردیم استصحاب میکنیم بقاء عدالت او را و آثار مزبور را برآن مترتّب میکنیم.
امّا آنجا که اثر از آن مجرد شکّ باشد، نیازی به استصحاب نیست، بلکه به مجرد آمدن شکّ عقل آن آثار را مترتّب میکند، که ما نحن فیه نیز از همین قبیل است یعنی چه؟
یعنی پس از ورود شریعت هم هرکجا در بقاء برائت اصلیه شکّ کنیم و شکّ ما چه در شبهات تحریمیه باشد که آیا مثلا شرب تتن حلال است یا حرام؟ و چه در شبهات وجوبیه باشد مثل وجوب غسل جمعه و یا وجوب دعا عند رؤیة الهلال و ... عقل قاطعانه حکم به برائت و مرخص بودن میکند و لذا دیگر نیازی به اجرای استصحاب و اثبات عدم وجوب یا حرمت و یا برائت اصلیه و دستیابی به رخصت و آزادی نمیباشد.
1- در موردی که حکم مترتّب شود بر خود شکّ، نیاز به استصحاب نیست.
2- در موردی که حکم و یا به تعبیر دیگر اثر مترتّب شود بر مشکوک، استصحاب لازم است.
فی المثل: شما نمیدانید که فلان زید زنده است یا نه؟ در نتیجه نمیدانید که نفقه زوجهاش واجب است یا نه؟ حال سؤال این است که وجوب نفقه زوجه زید مربوط به شکّ در حیات زید است و یا مربوط به خود حیات زید؟
خواهید گفت مربوط به خود حیات زید است و نه مربوط به شکّ در حیات او. پس وقتی اثر و یا به تعبیر دیگر حکم، یعنی وجوب نفقه مربوط به مشکوک شد، استصحاب جاری کرده میگوئیم: زید زنده بود، اکنون هم زنده است، حال که زنده است، وجوب نفقه که اثر حیات اوست بر او واجب است.
و امّا در موردی که اثر و یا به تعبیر دیگر حکم از آن خود شکّ است و نه مال مشکوک، مثل ما نحن فیه که شکّ داریم آیا استعمال دخانیّات حلال است یا حرام؟ به محض این شکّ در حلیّت و حرمت تتن، قاعده قبح عقاب بلابیان وارد میشود و لذا دیگر لازم نیست که شما حالت سابقه را استصحاب کرده بگوئید: استعمال دخانیات حرام نبود، اکنون هم حرام نیست، پس تو مرخص هستی. خیر، این حکم به آزادی به صرف شکّ توسط عقل صادر میشود و عقل خود میگوید تو مرخصی.
به عبارت دیگر اثر از آن مشکوک یعنی عدم تکلیف نیست تا که ما استصحاب کنیم آن عدم را و بشویم مرخص. به عبارت دیگر: به محض شکّ در وجود تکلیف، عقل ما را مرخص و آزاد میکند و لذا لازم نیست که تکلیف را احراز کنیم تا مرخص بشویم.
این بود که با ورود علم اجمالی، همانند علم تفصیلی، تکلیف منجّز میشود و لذا مادامیکه هیچیک از اطراف علم اجمالی انجام نشود، این علم همچنان باقی است و خواهان امتثال است.
امّا: پس از اینکه مکلّف یکی از دو طرف یا یکی از اطراف علم اجمالی را مرتکب شود و امتثال نماید، دیگر علم اجمالی بالفعل وجود ندارد تا که خواهان امتثال طرف دیگر باشد.
شاهد مثال دیگری است بر اشتباه بودن استصحاب اشتغال در جائی که عقل انسان به هنگام مشتبه شدن مکلّف به بدین معنا که آیا مثلا نماز بدون سوره واجب است یا بدون سوره؟ حکم میکند به وجوب سوره نماز در اقلّ و اکثر و وجوب نماز به چهار جهت در متباینی وجودی و وجوب پرهیز از هر دو طرف مشتبه در شبهه محصوره در متباینی تحریمی.
به عبارت دیگر: اگر در رابطه با مورد فوق از حضرات بپرسیم پس از اینکه یکی از دو طرف یا یکی از اطراف علم اجمالی را مرتکب شده و امتثال نمودیم و علم اجمالی ما از بین رفت تکلیف طرف دیگر و یا محتل دیگر چیست؟ میگویند: از اینجا به بعد را با استصحاب اشتغال جبران کرده میگوئیم: قبل از انجام محتملات علم اجمالی اشتغال ذمّه به واقع قطعی بود و لکن پس از انجام بعض الاطراف در بقاء این اشتغال شکّ میکنیم، استصحاب میکنیم بقاء اشتغال را به عبارت دیگر اگر از حضرات بپرسم در جائی که: مکلّف نمیداند که ظهر واجب است یا جمعه و لکن اجمالا میداند که احدهما واجب است حکم عقل در حقّ این مکلّف چیست؟
میگویند اشتغال است، یعنی تو به خاطر علم اجمالی اشتغال به تکلیفی که داری، برائت یقینیه لازم داری. و لذا این مکلّف برمیخیزد واحد محتملین را انجام میدهد، پس از انجام محتملین علم اجمالی و از بین میرود.
اگر از این حضرات بپرسیم که چگونه و به چه دلیل میشود اثبات کرد که این آقا باید محتمل دیگر را هم انجام بدهد؟ میگویند با استصحاب اشتغال، بدین صورت که میگوئیم: قبل از انجام
احدهما اشتغال داشته و اشتغال محرّک و دلیل این مکلّف است. خوب اکنون هم همان اشتغال را استصحاب کرده میشود محرّک او و لذا بلند میشود و محتمل دوّم را بجا میآورد.
اشتباه حضرات در این است که نمیدانند که اشتغال حکم عقل است و در حکم عقل شکی وجود ندارد تا که نیازی به استصحاب باشد. یعنی همان عقلی که قبل از انجام احد محتملین یا محتملات حاکم به احتیاط و امتثال بود و گفت: الاشتغال الیقینی یستدعی الفراغة الیقینیّة، همان عقل پس از انجام احد اطراف نیز قاطعانه حکم میکند به احتیاط و خواهان انجام محتمل و یا طرف دیگر است. چرا؟ زیرا که مناط حکم عقلی قبل و بعد از انجام، همچنان موجود است و آن این است که عقل در هر دو مرحله میگوید: دفع عقاب محتمل واجب است.
به عبارت دیگر: قبل از انجام احد طرفین، احتمال عقاب بود و عقل قاطعانه حکم به وجوب دفع عقاب محتمل میکرد، پس از انجام احد طرفین نیز احتمال عقاب وجود دارد و عقل میگوید دفع عقاب محتمل واجب است.
پس: با این محاسبه شکی باقی نمیماند تا نوبت به استصحاب اشتغال برسد. به عبارت دیگر: آنوقت که عقل بواسطه علم اجمالی مکلّف را تحریک میکند که برخیز واحد محتملین را انجام بده، ملاکش این بود که دفع عقاب محتمل واجب است، همان عقل پس از انجام احد محتملین و شکّ در اینکه اشتغاله ذمّه به تکلیف باقی است یا نه؟ میگوید درست است که احد محتملین را بجا آوردی و لکن مادامیکه آن یکی محتمل را بجا نیاوری، احتمال عقاب هست و دفع عقاب محتمل هم واجب است و لو دیگر علم اجمالی در کار نبوده و از بین رفته باشد.
پس اشتغال ذمّه داری، اشتغال ذمّه یقینی، برائت ذمّه یقینیه میخواهد، پس برخیز و آن طرف دیگر را هم انجام بده.
یعنی تا زمانی که احتمال عقاب وجود دارد عقل دست از حکم خودش برنمیدارد و لذا نیازی به استصحاب ندارد.
میگوئیم: لازم نیست که الآن نیز علم اجمالی فعلی باشد تا برائت ذمّه یقینی لازم باشد، بلکه
کافی است که یک لحظه علم اجمالی موجود شود.
با موجود شدن این علم اجمالی و لو در یک آن، احتمال عقاب میآید و عقل میگوید دفع عقاب محتمل لازم است و لذا تا زمان که مطمئن نشویم، این حکم عقلی باقی است حصول اطمینان هم با امتثال همه اطراف حاصل میشود.
این است که اشتغال ذمّه به دو معنا بکار میرود:
1- گاهی مراد از اشتغال ذمّه همان تحصیل فراغت یقینیه است که به حکم عقل است و قبل و بعد ندارد و لذا نوبت به استصحاب نمیرسد.
2- گاهی هم مراد از بقاء اشتغال ذمّه این است که قبل از انجام بعض الاطراف واجب واقعی انجام نشده بود.
حال پس از انجام بعض الاطراف شکّ میکنیم که آیا واجب واقعی انجام شده است یا نه؟
استصحاب میکنیم عدم انجام واجب واقعی را، چرا که ارکان استصحاب در اینجا تمام است. لکن باید بدانید که این استصحاب دارای دو اثر است:
1- یک اثرش این است که پس باید محتمل دیگری را انجام دهیم که این یک اثر عقلی است که استصحاب از این حیث اصل مثبت است و حجّت نیست.
2- اثر دیگرش این است که پس واجب واقعی انجام نشده و همچنان باقی است که این یک اثر شرعی است و لکن به تنهائی فایدهای ندارد، مگر اینکه باز هم حکم عقل به اشتغال و احتیاط را ضمیمه کرده، حکم کنیم به انجام طرف دیگر. و لذا: اگر مسئله انضمام حکم عقل مطرح شود میگوئیم: عقل از اوّل نیز حاکم به احتیاط و انجام جمیع الاطراف بود و تا آخر هم هست و نیازی به استصحاب نمیباشد.
پس به عقیده ما که شیخ انصاری هستیم استصحاب در احکام عقلیّه بههیچوجه جاری نمیباشد.
این است که: استصحاب در احکام عقلیّه جاری نمیشود، لکن نه از این جهت که مانعی خارجی سر راه استصحاب وجود دارد و یا اینکه حجّت نیست، بلکه از این جهت است که ارکان استصحاب در این مقام مختل است. بخاطر اینکه استصحاب، شکّ در بقاء لازم دارد و حال آنکه در احکام عقلیّه، شکّ در بقاء معقول نیست، و به عبارت دیگر:
اگر شکّ شما در بقاء حکم شرعی باشد مثل اینکه بگوئی این ظرف قبلا حلال بود، نمیدانم که اکنون هم حلال است یا نه؟ استصحاب میکنی حلیّت آن را.
لکن اگر شکّ شما در بقاء حکم عقل باشد، نمیتوانید چنین استصحابی جاری کنید.
زیرا عقل به هنگام حکم، موضوع را کاملا و من جمیع الجهات مبیّن و مشخص میکند و سپس حکم در مورد آن صادر و برآن حمل مینماید، فی المثل: عقل میگوید: التصرّف فی ملک الغیر بدون اذن صاحبه قبیح. یعنی عقل در ابتدا ملکی را که ملک الغیر بودن یک قید وجود برای آن است و بدون اذن بودن یک قید عدمی برای آن است در نظر میگیرد و سپس حکم به قباحت تصرّف میکند.
یعنی: مادامیکه این ملک مورد نظر عقل، ملک غیر است و اذنی هم در کار نیست، تصرفش قبیح است، چرا که موضوع این حکم برای عقل موجود است، چه امروز چه فردا و چه هروقت دیگری.
پس: اگر این ملک الغیر بودن، به هر دلیلی از بین برود، قبح تصرّف هم از بین میرود. به عبارت دیگر: وقتی موضوع حکم در این مورد محرز است، عقل قاطعانه حکم به قباحت تصرّف میکند وقتی موضوع حکم از بین میرود، قاطعانه حکم به عدم قباحت مینماید.
پس: شکّ در حکم قطعی عقل معقول نیست، تا که بقاء آن استصحاب بشود.
مادامیکه موضوع هست حکم شارع نیز هست، وقتیکه موضوع میرود حکم نیز میرود، پس چطور است که در حکم عقل استصحاب جاری نمیشود و لکن در حکم شرع جاری میشود؟
فی المثل: شارع فرموده: الخمر حرام، حال میگوئیم: مادامیکه این مایع خمر است، حرمت هم هست، وقتی خمر مبدّل به خلّ شده حرمت هم میرود، چه استصحابی؟
میگوئیم تفاوت مطلب در این است که:
1- در احکام عقلیّه مناط حکم و موضوع آن هر دو یکی است، مثلا مناط حکم عقل در قبح تصرّف، تصرّف در ملک غیر بدون اذنه، میباشد، موضوع آن نیز، تصرّف در ملک غیر بدون اذنه میباشد.
و لذا مادامیکه این مناط و موضوع هست، حکم عقل هم هست، وقتیکه رفت حکم عقل هم میرود و لذا شکّ در هیچیک از دو طرف آن وجود ندارد.
2- لکن در برخی از احکام شرعیّه امکان دارد که موضوع حکم غیر از مناط آن باشد. به عبارت دیگر: ممکن است شارع روی یک مناط حکم بکند و لکن موضوع را چیز دیگری قرار دهد و لذا شکّ در بقاء حکم در اینجا متصوّر است و زمینه برای استصحاب مهیا.
فی المثل شارع فرموده: الخمر حرام، حال:
1- موضوع حرمت، خمر است و خمر مایعی است که به شیوه مخصوص از انگور گرفته میشود.
2- لکن مناط این حرمت: ممکن است همین خمریت باشد، ممکن است، سکریت باشد.
به عبارت دیگر: ممکن است که الخمر حرام به معنای المسکر حرام باشد.
به عبارت دیگر: امکان دارد که مناط حرمت مسکر بودن باشد، و لکن موضوع در لسان دلیل خمریت باشد.
فی المثل:
1- خمری بود مسکر، یعنی ما میدانستیم که حرام است چونکه خمر است و مسکر است.
2- پس از مدتی، خاصیت مسکر بودنش را از دست داد.
اکنون ما شکّ داریم که آیا حرمت در این مایع باقی است یا نه؟ بفرمائید ببینیم با اینکه موضوع یعنی خمر وجود دارد، منشا این شکّ ما چیست؟ چرا ما شکّ میکنیم که آیا این مایع حرام است یا نه؟
زیرا احتمال میرود که مناط حرمت غیر از موضوع حرمت باشد، یعنی شاید مناط حرمت سکر بوده، اکنون از بین رفته باشد، و لو موضوع باقی است.
الحاصل:
1- الشکّ فی بقاء حکم العقل مع بقاء موضوعه، غیر متصور و غیر معقول، بخاطر اینکه موضوع و مناط یکی است.
2- الشکّ فی بقاء حکم الشرعی مع بقاء موضوعه، متصور و معقول، چرا که یحتمل که مناط غیر از موجود باشد.
این است که در هر دو مطلب چنین است که اگر موضوع برود حکم هم میرود.
1- در عقلیات اگر موضوع بماند حکم عقل حتما میماند، چنانکه معلول از علّت جدا نمیشود.
2- در شرعیات ممکن است موضوع باشد و لکن انسان در بقاء حکم شکّ کند، چرا که ممکن است موضوع در لسان دلیل غیر از موضوع واقعی باشد.
1- مایعی بود سمی، عقل میگفت: شرب هذا المائع السّمّی قبیح.
2- تزریقاتی در این مایع صورت گرفته و پادزهرهائی برآن افزوده شده است.
اکنون در اثر همین تحولات ما شکّ داریم که آیا باز هم این مایع سمی و مضر است یا نه؟
استصحاب میکنیم بقاء آن قبح را.
یعنی که عقل قبلا شرب این مایع را قبیح میدانست، اکنون هم قبیح میداند، چه اشکالی دارد؟
برخی میگویند: اینکه گفتید: گاهی انسان در بقاء خود موضوع شکّ میکند و این شکّ سبب شکّ در بقاء حکم میشود خود بر دو گونه است:
1- گاهی شکّ در بقاء موضوع به دلیل مشتبه شدن امور خارجیه است. فی المثل: این یک مایعی است که قبلا سمی بود و مضر، اکنون نمیدانم که باز هم سمی است و مضر یا نه؟ یعنی:
این خود مایع خارجی است که برای ما مشتبه است و ما نمیدانیم که مسموم است و یا غیر مسموم، که بزودی بحثش خواهد آمد.
2- گاهی هم شکّ ما در بقاء موضوع به دلیل اجمال آن است، فی المثل: اگر شما امروز برخورد کنید به یک میت کافری و شکّ کنید که آیا دفنش واجب است یا نه؟ حکم عقل این است که: انت مخیر بین الفعل و الترک. شما هم احدهما را اختیار کرده عمل میکنی.
حال: اگر فردا نیز دوباره برخورد کنید به یک میت کافر دیگری و شکّ کنید که آیا دفنش واجب است یا حرام؟ الشکّ فی بقاء التخییر. یعنی شکّ شما در رابطه با همان تخییر دیروزی است بدین معنا که آیا همان تخییری که دیروز در برخورد با میت کافر اولی داشتیم، در برخورد با این میت نیز از آن برخورد داریم یا نه؟
پس: الشک فی بقاء حکم العقلی، للشک لبقاء موضوعه. یعنی بخاطر اینکه نمیدانم موضوع تخییر که دوران بین المحذورین است باقی است یا نه؟ پاسخ این است که: بله موضوع امروز هم باقی است، چرا که اکنون هم، دوران، بین المحذورین است.
به عبارت دیگر: وقتی در برخورد دوّم با میت کافر شکّ پیدا میکنیم که دفن او واجب است یا نه؟ دیگر شکی در موضوع نداریم. چرا؟ زیرا موضوع از روز اوّل مجمل بوده است.
به عبارت دیگر: آیا عقلی که امروز و در برخورد اوّل حکم به تخییر میکند، موضوع این حکم، در برخورد اوّل دوران بین المحذورین بود یا چیز دیگری بود؟
اگر موضوع حکم به تخییر در برخورد اوّل دوران بین المحذورین مطلقا بود، اکنون هم، دوران بین المحذورین است، و حکم هم باقی است.
و اگر موضوع دارای قید وجودی و یا قید عدمی بود، بدین صورت که عقل گفته باشد که در دوران الامر بین المحذورین فی ابتداء الأمر، التخییر، این مربوط به برخورد اوّل به اولین میت کافر است و این موضوع در برخورد با میت کافر دوّم وجود ندارد چرا که قید فی ابتداء الأمر داشته است و لذا آن تخییر اکنون دیگر وجود ندارد.
یعنی: باید همانطور که در برخورد اوّل رفتار نمودی، در برخورد دوّم نیز همان گونه برخورد نمایی چرا که نمیتوانی بگوئی اکنون نیز تخییر است.
بههرحال: اکنون که شکّ ما در بقاء حکم عقل بخاطر مجمل بودن موضوع حکم است، پس استصحاب میکنیم بقاء حکم عقل را.
منظور اینکه زمینه جریان استصحاب در احکام عقلیّه نیز وجود دارد، و متوجه شدیم که در برخی موارد میشود حکم عقل را استصحاب نمود.
الحاصل: اینکه حکم عقل باقی است به بقاء موضوعش و مرتفع است به ارتفاع موضوعش درست. لکن گاهی شکّ انسان در بقاء حکم عقل بخاطر اجمال موضوع حکم است و لذا ما ناچاریم که همان حکم حکم به تخییر در برخورد اوّل را، استصحاب کنیم برای برخورد دوّم و بگویم دیروز تخییر بود، پس امروز هم تخییر است.
این است که اجمال در موضوع حکم عقل، غیر معقول است، چرا که هر حاکمی از جمله عقل تا موضوع را بطور کامل مورد ملاحظه قرار ندهد، حکم صادر نمیکند.
آن عقلی که در برخورد اوّل میگوید: انت مخیر، موضوع را کاملا برای خود مشخص کرده و میگوید انت مخیر.
به عبارت دیگر: یک عقل میگوید: مخالفت عملیّه تدریجیه قبیح است و لذا از روز اوّل موضوع را به گونهای برداشت میکند که منجرّ به مخالفت عملیه تدریجیه نشود و لذا از روز اوّل میگوید: دوران بین المحذورین فی ابتداء الأمر موجب تخییر است.
در این صورت در برخورد دوّم با میت کافر شما دیگر حقّ تخییر نخواهی داشت چرا که شکی در حکم اولی عقل وجود ندارد تا نیازی به استصحاب وجود داشته باشد. بلکه شما علم به عدم داری و میدانی که در برخورد فردا و یا دومین میت کافر تخییری در کار نیست، نه اینکه شکّ در بقاء داشته باشی.
یک عقل نیز حکم میکند به اینکه، خیر، انسان هربار که به یک حکمی ملتزم میشود، مخالفت عملیه تدریجیه بلااشکال است، پس میتواند در برخورد اوّل به وجوب ملتزم شود و در برخورد دوّم به حرمت. و لذا: از روز اوّل گفته است که دوران بین المحذورین مطلقا جای تخییر است چه در برخورد اوّل، چه در برخورد دوّم.
به عبارت دیگر عقل تعیین میکند که: دوران بین المحذورین فی ابتداء الأمر جای تخییر است، یا که دوران بین المحذورین مطلقا جای تخییر است.
یعنی غیر ممکن است که عقل حکم را روی موضوع مجمل ببرد، بلکه آن را کاملا احراز
میکند و سپس حکم و اثر را برآن مترتّب میسازد. حال برفرض محال که چنین چیزی هم معقول باشد که الشک فی حکم العقل للشک فی اجمال موضوعه، باز هم استصحاب حکم در اینجا جاری نمیشود. چرا؟ زیرا شرط استصحاب حکم احراز موضوع است و مادامیکه موضوع محرز نیست شما نمیتوانید حکم را استصحاب کنید چه حکم عقل باشد و چه حکم شرع.
به عبارت دیگر: شما که نمیدانی موضوع دوران بین المحذورین مطلقا است یا دوران بین المحذورین فی ابتداء الأمر، چگونه میخواهی تخییر را استصحاب کنی.
پس دو اشکال در فرض مزبور وجود دارد:
1- محال است 2- به فرض اینکه محال هم نباشد، به دلیل محرز نبودن موضوع استصحاب حکم محال است.
شارع فرموده: غنا حرام است، میتوان گفت که غنی در اینجا مجمل است چرا که این سؤال مطرح است که: الغنا صوت مطرب؟ او صوت مرجّع؟ او صوت مطرب مرجّع؟ و لذا شکّ میکنیم که کدامیک از این سه معنا حرام است.
پس: الشک فی بقاء حکم الشرعی لاجمال موضوعه.
منظور اینکه اگرچه چنین شکی در احکام عقلیّه متصوّر نیست و لکن در احکام شرعیّه فراوان است، در چنین مواردی چه باید کرد؟
در باب اجمال نص اگر علم اجمالی وجود نداشته باشد: از قدر متیقّن آنکه صوت مطرب مرجع است و حرام پرهیز میکنیم لکن در آنجا که نمیدانیم صوت مطرب تنها حرام است یا نه؟
الاصل البراءة و یا در آنجا که نمیدانیم صوت مرجع تنها حرام است یا نه؟ الاصل البراءة.
و المصالح.
به عبارت دیگر: اگر مناط حکم عقل و شرع یکی نبود که ملازمه بین حکم عقل و شرع حاصل نمیشد و گفته نمیشد که کلما حکم به العقل، حکم به الشرع و بالعکس.
بنابراین: اگر قرار است که استصحاب در احکام عقلیّه جاری نشود، نباید در احکام شرعیّه هم جاری بشود و حال آنکه شما استصحاب را در احکام شرعیّه جاری میکنید و در احکام عقلیّه جاری نمیکنید. فی المثل: عقل میگوید: رد الودیعة واجب، شرع هم میگوید: رد الودیعة واجب. کسی میآید و امانتی را نزد شما میگذارد، پس از مدتی در اثر اضطراری که پیدا میشود یا خوفی که پیش میآید، شما شکّ میکنید که آیا باز هم رد الامانة واجب او لا؟
آیا در اینجا میتوان گفت رد الودیعة را استصحاب کرده بگوئیم: رد این امانت تاکنون واجب بود، پس الآن هم واجب است و باید آن را به صاحبش برگرداند؟ خواهید گفت بله.
حال از آنجا که هم عقل و هم شرع هر دو گفته بودند که رد الامانة واجب، این استصحاب، هم مربوط به حکم عقل است و هم مربوط به حکم شرع، آنگاه بفرمائید که چرا شما میفرمائید حکم عقل را نمیشود استصحاب نمود؟
بخاطر اینکه: آن حکم شرعی که تابع حکم عقل است، موضوعش کاملا مشخص است و لذا شکّ در ارتفاع آن معنا ندارد، در صورتی هم که موضوع مرتفع شود باز هم حکم مرتفع شده و شکّ در بقاء آن معنا ندارد. اگر بحث اجمال موضوع باشد، اجمال در موضوع حکم عقل معنا ندارد.
پس آن حکم شرعی که مستند به حکم عقل است از جهت عدم جریان استصحاب در آن هیچ فرقی با حکم عقل ندارد.
البته اینکه ما گفتیم در احکام شرعیّه استصحاب جاری میشود مرادمان احکام شرعیّهای است که مستند به حکم عقل نباشد و آن در جائی بود که موضوع حکم شرعی من جمیع الجهات مشخص نیست. فی المثل: شارع فرموده الخمر حرام، که این حکم مستند به حکم عقل نیست و ربطی به آن ندارد، تاکنون مسکر بود، قدر متیقّن حرام بود، اکنون سکریت خود را از دست داده است و ما نمیدانیم که حرام است یا نه؟ استصحاب میکنیم حرمت را.
اکنون این صبی به بلوغ رسیده است و ما شکّ میکنیم که آیا نماز و روزه بر او واجب است یا نه؟
شما میگوئید: استصحاب کنید برائت اصلیه را یعنی قبل از بلوغ نماز و روزه بر او واجب نبود، اکنون هم واجب نیست.
حال سؤال ما این است که: مگر این عقل نبود که در مرتبه اوّل گفت صبی تکلیف ندارد و شرع هم به تبعیّت از عقل گفت رفع القلم عن الصبی؟ به عبارت دیگر: مگر این عدم شرعی مستند به عدم وجوب عقلی نیست؟ پس اگر حکم شرعی مستند به حکم عقلی قابل استصحاب نیست چطور در اینجا عدم شرعی حکمی را که مستند به حکم عقل است استصحاب میکنید؟ قلت:
میگوئیم: در قبل از بلوغ یک عدم عقلی داریم و یک عدم شرعی و لکن عدم شرعی مستند به عدم عقلی نیست. بله این دو مطابق و هماهنگ با هم هستند و لکن مطابق و یا هماهنگ بودن غیر از استناد داشتن به یکدیگر است.
بله، قبل از بلوغ عقل و شرع هر دو بطور هماهنگ میگویند: عدم وجوب تکلیف، لکن پس از بلوغ این هماهنگی وجود ندارد، چرا که ملاک این دو با هم متفاوت است. چطور؟ بدین صورت که: عقل میگوید: چون کودک ممیّز نیست، تکلیف بر او قبیح است یعنی ملاک عقل در عدم تکلیف بر صبی، عدم تمیز است و لکن حکم شرع بر عدم تکلیف صبی عدم تمیز نیست بلکه ملاکش احتلام است یعنی تا احتلامی رخ ندهد قلم تکلیف از صبی برداشته شده است.
به عبارت دیگر:
1- صبی مادامیکه ممیّز نباشد، تکلیف ندارد، چرا که تکلیف صبی عقلا قبیح است. و لذا زمانی که ممیّز شده قدرت تمیز پیدا میکند، مکلّف شده و تکلیف بر او عقلا قبحی ندارد.
2- امّا از آنجا که ملاک شرع بلوغ است، صبی پس از رسیدن به تمیز هم تکلیف ندارد. و لذا اگر پس از تمیز شکّ کردیم که آیا شرعا تکلیف بر این صبی واجب است یا نه؟ استصحاب میکنیم عدم وجوب تکلیف را. در نتیجه شما خیال نکنید که ما یک حکم شرعی را استصحاب کردیم که مستند به حکم عقل است.
بنابراین: در رابطه با فرد غیر ممیّز، کلما حکم به العقل، حکم به الشرع، لکن پس از ممیّز شدن صبی، عقل دیگر حاکم به قبح نیست، بلکه تابع شرع است و نوبت میرسد به شرع و شرع هم میگوید: رفع القلم حتی یحتلم و لذا در اینجا حکم به الشرع، حکم به العقل.
پس: در فرض اوّل شرع تابع عقل است و در فرض دوّم عقل تابع شرع است.
الحاصل: احکام عقلیّه و به تعبیر دیگر مستقلّات عقلیّه معلقاند به اینکه شارع آنها را رد نمیکند.
به چهار صورت تصوّر شد که:
1- در سه فرض و تصوّر آن استصحاب اصلا معقول نبود.
2- در یک فرض و تصوّر آنکه الشک فی بقاء الحکم العقلی للشک فی بقاء موضوعه لاشتباه الأمر الخارجی بود، استصحاب جایز بود فی المثل: مایعی است که قبلا سمی بود و شربش عقلا قبیح، تزریقاتی در آن صورت گرفته و لذا نمیدانیم که اکنون هم سمی است تا شربش قبیح باشد یا نه؟ در پاسخ به این سؤال سه فرض وجود داشت که در یک فرض آن استصحاب جایز شد، و در دو فرض آن جایز نشد.
1- یکی آنجا که گفته شد: الشک فی بقاء الحکم العقلی مع العلم ببقاء موضوعه. یعنی:
معقول نیست که موضوع حکم عقل باشد و عقل در حکم خودش شکّ بکند، چرا که معلول از علتش جدا نمیشود. و حال آنکه چنین چیزی در حکم شرعی معقول است یعنی جایز است که انسان با علم به بقاء موضوع حکم شرعی، در بقاء حکم شرعی شکّ بکند. چرا که مناط صدور حکم با موضوع در لسان دلیل فرق میکند.
مثل: الخمر حرام، که پس از رفع سکریت در آن، شکّ در بقاء حرمت آن حاصل شد. موضوع که خمر است باقی است و لکن چون احتمال میدهیم که مناط حرمت خمر بودن نباشد بلکه سکریت باشد، چنین شکی برای ما پیدا میشود.
2- یکی هم آنجا که گفته شد: الشک فی بقاء الحکم للشک فی بقاء الموضوع لاجماله در اینجا مجمل بودن موضوع در احکام شرعیّه معقول شد و حال آنکه اجمال موضوع در احکام عقلیّه معقول نیست.
3- یکی هم آنجا که گفته شد: الشک فی بقاء الحکم للشک فی بقاء الموضوع لاشتباه الأمر الخارجی.
در اینجا استصحاب موضوع در حکم عقلی به دو شرط جایز شد:
1- در یک صورت که استصحاب من باب ظنّ حجّت باشد و موضوع حکم عقل هم اعمّ از
قطع و ظنّ باشد، میتوان از استصحاب استفاده کرد و الا قابل استفاده نخواهد بود. این در حالی است که اگر در حکم شرع برای ما شکّ در بقاء موضوع پیدا شود، استصحاب میکنیم موضوع را چه استصحاب از باب ظنّ حجّت باشد و چه از باب تعبّد و چه اینکه موضوع اعمّ از مقطوع باشد و مظنون.
من باب مثل در اثناء نماز کسی سوره را فراموش میکند و آن را بدون سوره میخواند پس از اتمام نماز متوجه میشود که بله فلان جزء را نخوانده است، شکّ میکند که آیا اعاده عملش لازم است یا نه؟ چه باید بکند؟
1- برخی گفتهاند که بله اعاده لازم دارد، بخاطر اینکه مأتی به نه ما طبق مأمور به واقعی است چون ناقض است و نه مطابق مأمور به ظاهری است چون ناسی قابل امر نیست که گفته شود ایها الناسی تو نمازت را همینطور ناقص و بدون جزء بخوان.
2- برخی هم گفتهاند که خیر، اعاده لازم ندارد. چرا؟ زیرا آن موقع که نسیان بر این آدم عارض شد، دیگر مکلّف به صلاة مع السّورة نبود، و لذا اکنون که ذاکر میشود، شکّ میکند که آیا مکلّف است به نماز مع السورة یا نه؟
پس استصحاب میکند همان حالتی را که در حال نسیان داشت، یعنی حالت عدم تکلیف به صلاة مع السّورة.
در آنجاست که میگویند این آقا در حین نسیان مکلّف نبود. حال سؤال ما این است که این مکلّف نبودن حکم عقل است یا حکم شرع؟ خواهند گفت که حکم عقل است.
اگر بگوئید منظورتان چیست میگوئیم منظور ما این است که: استصحابی که حضرات جاری میکنند، استصحاب حکم عقل است که گفته شد معقول نیست. در اینجا نیز عقل میگوید آنگاه که مصلی در حال نسیان است مکلّف نیست و تا این موضوع هست حکم هم هست و همین عقل میگوید وقتیکه نسیان رفت و این مصلی ذاکر شد، موضوع حکم عوض میشود، یعنی چون ذاکر است مکلّف است و علی القاعده باید نمازش را اعاده کند، مگر اینکه دلیل خارجی
شرعی بر عدم اعاده چنین نمازی اقامه شود، چنانکه در باب نماز این دلیل خارجی شرعی وجود دارد که آدم ناسی لازم نیست که نمازش را اعاده کند که حسابش از ما نحن فیه چه است.
اشتباهی است که صاحب فصول مرتکب شده است و آن از این قرار است که پس از اینکه حضرات اصولیین میگویند از جمله استصحابات، استصحاب حال عقل است و برای آن مثال زدهاند به استصحاب عدم تکلیف در حال صغر و یا جنون و گفتهاند که: فلانی وقتی صغیره و یا مجنون بود تکلیفی نداشت و فی المثل شرب تتن برای او حرام نبود. اکنون بالغ شده است و ما نمیدانیم که آیا مکلّف شده تا شرب تتن بر او حرام باشد یا اینکه مکلّف نشده است؟
استصحاب میکنیم عدم تکلیف در حال صغر را و نامش را میگذاریم استصحاب حال عقل صاحب فصول (ره) به این حضرت اعتراض کرده، میگوید چرا حکم عقل را منحصر به یک مورد کردید و حال آنکه استصحاب حال عقل نسبت به واجبات نسبت به محرمات، نسبت به احکام وضعیّه و ... جاری است، و فی المثل در رابطه با واجبات گفته میشود: رد الامانة واجب عقلا، امانتی به شما سپرده شده است، عروض اضطرار شما را مجبور به تصرّف در امانت کرده و یا خوف از دزدیده شدن آن توسط دزد مجبور هستید که آن را خود مصرف کنید لکن اکنون شکّ کردهاید که آیا در این صورت باز هم رد الامانة واجب است عقلا یا نه؟ استصحاب میکنیم حال عقل را و میگوئیم قبلا که واجب بود، خوب اکنون هم واجب است و یا فی المثل در محرمات گفته میشود:
التصرف فی ملک الغیر بغیر اذنه قبیح و یا حرام، پس از عروض اضطرار و یا ... شکّ میکنیم که آیا باز هم تصرّف در این ملک الغیر حرام است یا نه؟ استصحاب میکنیم حال عقل را و میگوئیم قبلا که قبیح و حرام بود، خوب اکنون هم قبیح و حرام است.
و یا فی المثل در احکام وضعیّه گفته میشود: علم، شرط تنجز تکلیف است عقلا، یعنی مادامیکه انسان علم به تکلیف ندارد، تکلیف برای او منجّز نیست و لذا طاعت و معصیت و ثواب و عقاب ندارد. پس از گذشت مدتی مکلّف شکّ میکند که آیا اکنون هم شرط تنجز تکلیف است یا نه؟ استصحاب میکند شرطیّت علم را، برای مثال: شما اجمالا میدانستی که یا ظهر واجب است یا جمعه، البته قبل از اینکه احدهما را بجا آوری از آنجا که علم اجمالی داری بلند میشوی و یکی را مثلا ظهر را بجا میآوری.
پس از آنکه احد محتملین را انجام دادی، در شکّ میافتید که آیا باز هم من تکلیفی در ذمّه دارم یا اینکه نه، مأمور به، همانی بود که من انجام دادم و بس؟
به عبارت دیگر: قبل از انجام هرگونه عملی علم داشتید به تکلیف، پس از انجام احد محتملین علم شما تبدیل میشود به شکّ؟ چه باید بکنید؟ میگوئید: اگر علم شرط تکلیف است، من دیگر تکلیفی ندارم، چرا که علمی ندارم و چنانچه علم شرط تکلیف نیست شاید در واقع مکلّف باشم، چه باید بکنم؟
به عبارت دیگر میگوئید: علم قبلا شرط تنجز تکلیف بود، اکنون هم شرط تنجز است، پس من اکنون مکلّف نیستم چونکه شرط تنجز تکلیف را که علم است ندارم.
این است که: استصحاب حال عقل در یکجا هم من باب نمونه وجود ندارد که بگوئیم فی المثل در فلان مورد حکم عقل استصحاب میشود. و امّا در آن موردی که گفته شد حال صغر استصحاب میشود و نامش را استصحاب حال عقل گذاشتهاند، قبلا توضیح داده شد که این استصحاب در حقیقت استصحاب حال شرع است و تنها به دلیل مطابقت با حکم عقل و هماهنگی با آن، مسامحة بدان گفته میشود استصحاب حال عقلی که از تکرار مباحث خودداری میکنیم.
علیایّحال این عدم تکلیفی که در اینجا استصحاب میشود عدم تکلیف شرعی است و نه عقلی.
این است که: در مورد مزبور نیز هرگز انسان به شکّ نمیافتد، چرا که عقل موضوع را کاملا و من جمیع الجهات مشخص کرده و حکم وجوب رد را صادر مینماید و لذا شکی رخ نمیدهد تا که نیازی به استصحاب باشد.
به عبارت دیگر باید دید که عقل چه میگوید: آیا میگوید: رد الامانة واجب حتی فی الاضطرار و الخوف، و یا میگوید: رد الودیعة واجب من دون الاضطرار و الخوف؟ و هکذا در مثال بعدی.
پس: حصول شکّ در چنین مواردی توهّم و خیال است چرا که عقل حکمش را قاطعانه به یک طرف اختصاص میدهد و برای انسان ایجاد نگرانی نمیکند.
میگوئیم ما جائی را سراغ نداریم که در آنجا شکّ کنیم که آیا علم شرط تنجز تکلیف هست یا نه؟ و سپس استصحاب کنیم شرطیّت آن را. خیر لا شکّ و لا شبهة که علم شرط تکلیف است، منتهی فرق نمیکند که این علم، اجمالی باشد و یا تفصیلی.
به عبارت دیگر: فرقی نمیکند که علم در یک آن برای ما حاصل شود یا اینکه استمراری و به تعبیر دیگر تفصیلی باشد. یعنی: در علم تفصیلی شما میدانید که مثلا نماز ظهر واجب است، لکن در علم اجمالی، اجمالا میدانی که یا ظهر واجب است یا جمعه، هر دو علماند لکن یکی اجمالی و دیگری تفصیلی است.
به عبارت دیگر: در علم استمراری میدانی که نماز ظهر واجب است چه ساعت اوّل و چه ساعت دوّم، چه ساعت سوّم و چه ... تا غروب این علم هست.
در علم اجمالی و یا آنا ما، یعنی در آن اوّل ظهر نمیدانی که ظهر واجب است یا جمعه؟
احدهما را که بجا آوردید، علمت از میان میرود. و لکن تکلیف نمیرود چون علم یک آنکه وجود بگیرد کافی است. و تکلیف بر تو مدلل میشود. و لذا: پس از آنی که احد محتملین را بجا آوردی درست است که علم تو از بین میرود لکن اثر آن از بین نمیرود و باید محتمل دیگر را نیز بجا بیاوری. چرا؟ زیرا عقل میگوید اشتغال ذمّه یقینی مستدعی فراغت یقینیه است و فراغت وقتی حاصل میشود که هر دو محتمل انجام شود.
پس: شکی در اینجا وجود ندارد و جریان استصحاب توسط صاحب فصول اشتباه است.
دو اشتباه در آن رخ داده است:
1- یکی این اشتباه بود که گمان میکردند که حکم عقل را استصحاب میکنند که گفتیم خیر عدم شرعی را استصحاب میکنید.
2- دیگر اشتباه اینها این است که میگویند: استصحاب البراءة السابقة و این غلط است، چونکه اصلا استصحاب در این مورد غلط است، فی المثل: وقتیکه شما شکّ میکنید که آیا شرب تتن و یا به تعبیر دیگر استعمال دخانیات حلال است یا حرام؟ لازم نیست که در اینجا استصحاب کنید برائت سابقه را چه عقلیّه باشد و چه شرعیّه. چرا؟ زیرا همان عقلی که قبل از
ورود شریعت و عثور برآن میگفت تکلیف نداری همان عقل اکنون نیز بدون نظر در حالت سابقه که در حال صغر و در قبل از شرع چه بود میگوید که تو تکلیف نداری. چرا؟ زیرا عقاب بلابیان قبیح است که این برائت عقلیّه است و لذا چه لزومی دارد که حالت سابق استصحاب شود.
الحاصل: هرجا که حکم مترتّب شود بر خود شکّ، نیازی به استصحاب نیست و لکن هرجا که اثر و یا به تعبیر دیگر حکم مترتّب شود بر مشکوک، استصحاب لازم است. فی المثل: شما نمیدانید که زید زنده است یا نه؟ در نتیجه نمیدانید که نفقه زوجهاش واجب است یا نه؟
حال سؤال این است که: وجوب نفقه زوجه مربوط به شکّ در حیات است و یا مربوط به خود حیات؟
مربوط به خود حیات است و نه مربوط به شکّ، و لذا وقتی اثر از آن مشکوک شد، استصحاب جاری کرده میگوئیم زید زنده بوده، اکنون هم زنده است. حال که زنده است اثرش همان وجوب نفقه است.
امّا در برخی موارد اثر از آن شکّ است و نه مال مشکوک مثل ما نحن فیه که ما شکّ داریم که آیا استعمال تتن حلال است یا حرام؟ در اینجا به محض شکّ در حلیّت و حرمت تتن، قاعده قبح عقاب بلابیان وارد میشود و لذا دیگر لازم نیست که حالت سابقه را استصحاب کرده بگوئیم:
تتن حرام نبود، اکنون هم حرام نیست، پس تو مرخصی، خیر، مرخص بودن و آزاد بودن حکم عقل است که به مجرد شکّ حاصل میشود، نه اینکه اثر مال مشکوک یعنی عدم تکلیف باشد، تا آن عدم را استصحاب کرده آزاد شویم.
استصحاب الاشتغال است که مثال و مسئله آن در مطالب فوق عنوان گردید فی المثل میگویند: مکلّف نمیداند که ظهر واجب است یا جمعه؟ و لکن اجمالا میداند که احدهما واجب است، حال بفرمائید حکم عقل در حقّ چنین کسی که علم اجمالی به ظهر یا جمعه دارد و لکن هیچیک را بجا نیاورده چیست؟
حکم به اشتغال است یعنی میگوید: تو به خاطر علم اجمالی اشتغال به تکلیف داری، اشتغال یقینیه، فراغت یقینیه میخواهد. و لذا این فرد برمیخیزد واحد محتملین را انجام میدهد، لکن پس از انجام احد محتملین علم اجمالی او از بین میرود.
حال سؤال این است که از چه طریق میتوان اثبات کرد که این آقا باید محتمل دیگر را هم
انجام بدهد؟
در این است که نمیدانند که حکم به اشتغال، حکم عقل است و شکی در حکم عقل در اینجا وجود ندارد تا که نیاز به استصحاب داشته باشد.
به عبارت دیگر: همان عقلی که قبل از انجام احد محتملین حکم به اشتغال میکند، همان عقل پس از انجام احد محتملین هم حکم به اشتغال میکند. و لذا لازم نیست که اشتغال قبلی را استصحاب کنید. چرا؟
زیرا ملاک حکم عقل در هر دو مرحله یکی است و آن دفع عقاب محتمل است.
به عبارت دیگر: آنوقت که عقل بواسطه علم اجمالی تو را تحریک میکرد که باید احد محتملین را انجام بدهی، ملاکش این بود که دفع عقاب محتمل واجب است. همان عقل اکنون میگوید: درست است که احد محتملین را انجام دادهای و لکن مادامیکه آن یکی را نیز بجا نیاوری احتمال عقاب هست و دفع عقاب محتمل واجب است و لو دیگر علم اجمالی در کار نیست و از بین رفته.
یعنی: اشتغال ذمّه داری، اشتغال ذمّه یقینی برائت یقینه میخواهد. پس برخیز و آن دیگری را نیز انجام بده.
یعنی: تا زمانی که احتمال عقاب هست، عقل دست از حکمش نمیکشد و لذا نیازی هم به استصحاب ندارد.
و السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته/ نیمه شعبان 1386